ghaemiyeh.com
سرشناسه : آبادیان، حسین، - ۱۳۳۷
عنوان و نام پدیدآور : دو دهه واپسین حکومت پهلوی/ حسین آبادیان
مشخصات نشر : تهران: موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی، ۱۳۸۳.
مشخصات ظاهری : ۴۹۵ ص.مصور
شابک : ۳۵۰۰۰ریال(گالینگور)،۳۰۰۰۰ریال(شومیز)
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی
یادداشت : پشت جلد بهانگلیسی:Hossein Abadian: last two decades of pahlavi dominiion.
یادداشت : کتابنامه بهصورت زیرنویس
موضوع : ایران -- تاریخ، پهلوی، ۱۳۵۷ - ۱۳۲۰
موضوع : ایران -- سیاست و حکومت، ۱۳۵۷ - ۱۳۲۰
موضوع : ایران -- تاریخ، پهلوی، ۱۳۲۰ - ۱۳۰۴
موضوع : ایران -- سیاست و حکومت - ۱۳۲۰ - ۱۳۰۴
شناسه افزوده : موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی
رده بندی کنگره : DSR۱۵۰۱/آ۱۷د۹ ۱۳۸۳
رده بندی دیویی : ۹۵۵/۰۸۲۴
شماره کتابشناسی ملی : م۸۳-۲۱۴۶
بسماللهالرحمنالرحیم
اِنّّ مَن صَرَّحَتْ لَهُ العِبَرُ عَمّا بَینَ یَدَیهِ مِنَ المَثُلاتِ،
حَجَزَتهُ التَّقوی عَن تَقَّحُمِ الشُبُهات
«امام علی(ع)، نهجالبلاغه، خطبه 16»
«کسی که عبرتها و پیشآمدهای روزگار را پیش رو داشته باشد،
تقوی او را از افتادن در شبههها باز میدارد.»
دو دهه واپسین حکومت پهلوی
حسین آبادیان
مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی
تهران ٬ بهار 1383
مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی
دو دهه واپسین حکومت پهلوی
حسین آبادیان
چاپ اول : بهار 1383
شمارگان : 3000 نسخه
شابک : 8 46 5645 964
ISBN : 964 - 5645 - 46 - 8
قیمت (شومیز): 3000 تومان ٬ (گالینگور) : 3500 تومان
کلیه حقوق ناشر و مؤلف محفوظ است
تهران : صندوق پستی 7588 11365
e mail : info @ IR - PSRI.COM
اشاره··· 9
مقدمه··· 11
فصل نخست : مرد نامرئی··· 27
شاپور ریپورتر و شبکه ملبورن··· 35
شاپور ریپورتر و رجال پهلوی··· 42
شاپور و فعالیتهای اقتصادی ··· 53
فصل دوم : دمکراسی شاهانه ··· 67
شطرنج کودکانه··· 71
حزب مردم بعد از دبیرکلی علم··· 76
تودهایهای انگلیسی !··· 83
فراز و فرود حزب مردم··· 89
فصل سوم : پشتپردههای سیاست··· 99
حلقه سید ضیاء··· 101
یادگاران دوران سپری شده··· 112
هزار دستان··· 120
مافیای سیاسی و سقوط اقبال··· 126
فصل چهارم : پیدا و پنهان··· 137
شاه و تیم کندی··· 138
انتخابات مجلس بیستم··· 162
دولت مستعجل شریفامامی··· 171
فصل پنجم : دکتر علی امینی : تخیلات بدفرجام··· 181
جبهه ملی و دولت امینی··· 191
استراتژی خاورمیانهای دولت کندی···
194
بحرانهای دولت امینی ··· 214
نمایش قدرت مافیا··· 226
تبانی شاه و امریکا و سقوط امینی···
230
فصل ششم : اسداللّه علم و طرحهای امریکا···
239
دیدگاههای والت ویتمن روستو··· 242
مقامات نظامی امریکا در تهران··· 255
عَلَم و اجرای طرحهای امریکا··· 259
فصل هفتم : کانون مترقی و نخبگان نوظهور···
267
کانون مترقی و مجلس بیست و یکم··· 281
قتل کِندی و حوادث متعاقب آن··· 286
موقعیت منصور و زایش حزب ایران نوین···
292
منصور و جذب نخبگان نوظهور··· 311
نخستوزیری منصور··· 327
اوضاع جهانی مقارن با دولت منصور···
338
مقدمات بحران··· 343
منصور و لایحه کاپیتولاسیون··· 346
آغاز چند دستگی··· 374
فصل هشتم : نخستوزیری هویدا : فرجام یک سراب···
377
جناح بندیهای سیاسی در حزب ایران نوین··· 388
حزب حاکم و واکنشهای مردم··· 401
کمیته سرّی حزب و سیا··· 411
فصل نهم : فرجام دولت دست نشانده··· 441
تصاویر··· 455
فهرست اعلام··· 477
سلطنت پهلوی بیش از پنج دهه دوام یافت. ایران در این دوره شاهد جریانات بسیاری است. از ابتدای حضور رضاخان در صحنه سیاسی ایران، وزارت جنگ وی، ماجرای جمهوریخواهی، ماده واحده تغییر سلطنت قاجار و تاجگذاری رضا شاه تا خروج وی در شهریور 20 توسط انگلیس، دو دهه به طول انجامید. دهه سوم سلطنت پهلوی با پادشاهی محمدرضا پهلوی آغاز شد و پس از 37 سال با سقوط او به پایان رسید. بررسی علل سقوط پهلوی از موضوعاتی است که مورد توجه بسیاری از محققان قرار گرفته، نظرات متفاوتی نیز
بیان شده است. سمینارها و همایشهای چندی نیز حول این محور برگزار شده است. یکی از مباحثی که در این باره مطرح است، وضعیت حکومت پهلوی در دو دهه واپسین عمر او است. در این دو دهه رفتار نهادهای حکومتی؛ رجال دولتی؛ نفوذ بیش از پیش فرهنگ غرب در تصمیم گیران حکومت؛ وابستگی و سرسپردگی سیاسی، نظامی و اقتصادی و فرهنگی حکومت به غرب و به ویژه به ایالات متحده امریکا از یک سو و آگاهی افراد جامعه نسبت به
فرآیندهای تصمیمگیری در سطح قدرت، استفاده علماء و مبلغین مذهبی از آموزههای اسلامی و دینی در اثبات عدم مشروعیت سیاسی، حقوقی و دینی حکومت پهلوی، این سلطنت را به نقطه تلاشی رساند. شاخصه نهضت مردمی در این دوره پیشتازی روحانیت مترقی به رهبری حضرت امام خمینی (ره) است.
کتابی که پیش روی شماست «ایران در دو دهه واپسین حکومت پهلوی» نام گرفته و تلاشی برای تشریح اوضاع حکومت در این برهه است. نویسنده در این کتاب سعی کرده با مراجعه به منابع معتبر تاریخی و اسناد به جای مانده از حکومت پهلوی، تاریخ این دوره را قلم زده و
کتابی در خور محققین، نویسندگان، دانشجویان و اهل تحقیق فراهم سازد. با مطالعه کتاب مشخص خواهد شد که بیشتر مطالب، وقایع دهه چهل شمسی است و به دهه بعد - پنجاه - کمتر پرداخته شده است. امیدواریم در مجلد دیگری به این بخش بپردازیم.
مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی ضمن سپاس از زحمات جناب آقای دکتر حسین آبادیان در تدوین این کتاب، از همه همکاران محترمی که در آماده سازی، ویرایش، حروف چینی، چاپ و توزیع این اثر، مؤسسه را یاری کردند سپاسگزار است. همچنین امید است این اثر به سان سایر کتابهای تاریخی معتبر مورد مداقه پژوهشگران قرار گرفته و این
مؤسسه از نظرات و انتقادات آنان بهرهمند گردد.
مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی
تاریخ معاصر ایران و حتی وقایع دویست ساله اخیر این سرزمین چنان که باید - شناخته شده نیست. بررسی و بازگویی حوادث این دوره غالبا تحتالشعاع افسانهپردازیهایی واقع
شده است که نام تاریخ گرفتهاند. در موارد فراوانی این دیدگاه مسلط که تاریخ هر دورانی را باید بعد از گذشت صد سال از وقوع آن نگاشت، سهم بسیار تعیین کنندهای در جهتگیریهای رایج در مورد گریز از پرداختن به تاریخ معاصر ایران ایفا کرده است. به رغم وجود انبوه اسناد و مدارک مکتوب و نیز با وجود دسترسی به کسانی که خود از بازیگران این
دوره بودهاند، باز هم اصرار عجیبی در گریز از پرداختن به تحولات مهم و تعیین کننده این دوره دیده میشود. کسانی هم که به هر دلیل متعرض این دوره میشوند علاوه بر این که دانش
لازم را برای غور در این مهم ندارند؛ یا کج سلیقهاند که غایت نظر آنان تحویل تحولات به مؤلفههای بسیار پیش افتاده اخلاقی و اجتماعی است و یا کسانیاند که کارهایشان واکنشی
در برابر ابراز عقیده، انتشار کتاب و یا تحولی است که در جای دیگری روی داده است و هدفشان پاسخگویی بیهوده به این گونه نظرها و سخنهاست. بسیاری از این شبه تاریخ نویسان از شناخت مبرمترین موضوعات لازم برای انجام تحقیق محرومند و ریشه محرومیت آنان را باید در کجسلیقگی و نشناختن شرایط زمانی و مکانی لازم برای هر گونه
تحقیق تاریخی دانست. به همه اینها باید بلیهای دیگر را افزود و آن این که متأسفانه برخلاف کلیه کشورهای پیشرفته عالم، در مراکز تحقیقاتی ما نسبتی بین پژوهش تاریخی با سیاستگذاریهای کلان کشور دیده نمیشود، به همین دلیل است که بسیاری از تحقیقات تاریخی مرده و افسرده به نظر میرسند. نزد بسیاری تحقیق تاریخی چیزی جز سرگرم شدن
نیست و مورخ و پژوهشگر به مثابه موجودی نگریسته میشود که توانایی کار دیگری را ندارد و تنها بلد است کتاب بخواند و یادداشت نویسی کند. بیهوده نیست که به رغم این همه
تأکید و توصیه در مورد ضرورت تحقیقات در حوزه تاریخ معاصر کشور، همان کلیشههای رایج و خسته کننده در نشریات و کتابهای منتشره دیده میشود و از روح رسوخ به اعماق تحولات و به میان آوردن سخن تازه در آنها خبری نیست. این در حالی است که در سراسر دنیا تحولات معاصر کشور ما را با عینکی دیگر مینگرند و هیچ دانشگاه معتبر و مرکز تحقیقاتی و پژوهشی دولتی و غیردولتی نیست که مباحث تاریخ معاصر ایران را سرلوحه برنامههای خود قرار نداده باشد. به همین دلیل مراکز اسنادی در کشورهایی که با ایران روابط گسترده داشتهاند به انتشار جانبدارانه بخشی از اسناد - که خارج از رده محسوب میشوند،
مبادرت میکنند و یا این که بخش بسیار مهم تاریخ شفاهی خود را تقویت میکنند و با دست
اندرکاران تحولات معاصر وارد گفتگوهای انتقادی میشوند و خاطرات فراهم آورده خود را از بازیگران سیاسی کشور منتشر مینمایند. بهترین شاهد ما در این زمینه انتشار گزارشی
از سیا درباره کودتای بیست و هشتم مرداد سال 1332 است.
در واپسین ماههای دولت بیل کلینتون گزارش دکتر دونالد ویلبر، تحلیل گر سیا و از دست اندرکاران کودتای 28 مرداد سال 1332، روی سایت اینترنتی روزنامه نیویورک تایمز قرار گرفت. تاکنون حداقل سه ترجمه از این گزارش به زبان فارسی در دسترسی علاقهمندان به مسائل سیاسی معاصر ایران قرار گرفته است. همچنین در بسیاری از کنفرانسها و سخنرانیهای مقامات آمریکائی، در این مورد مباحثی ارائه شده است. خانم مادلین آلبرایت
وزیر امور خارجه وقت ایالات متحده در یکی از کنفرانسهای شورای ایرانیان - امریکا در سال
2000 میلادی از دخالتهای ایالت متحده در مسائل داخلی ایران سخن گفت و از نقش کشورش در بسیاری از حوادث بعد از کودتای 28 مرداد یاد کرد و از این کار ابراز تأسف نمود. به غیر از این مطلب، در اکثر کتابهای تاریخی که درباره روابط ایران و امریکا نوشته
شدهاند، نقطه عطف روابط دو کشور را کودتای 28 مرداد سال 1332 میدانند. هدف از این
عقب گرد تاریخی این است که ریشه این رویداد مورد ارزیابی مجدد قرار گیرد. بهترین نمونه این گونه تحقیقات، پژوهشهای در خور تأمل مارک گازیوروسکی استاد علوم سیاسی دانشگاه دولتی لوئیزیانای آمریکاست که دامنه بررسیهای خود را تا کودتای نوژه در سال
1359 نیز گسترش داده است، در حالی که مراکز اسنادی کشور ما بیشتر به مسائل حاشیهای توجه داشته و دارند. این دیدگاه که ایالات متحده تلاش فراوانی در استقرار حکومتی دست
نشانده در ایران مبذول داشته است در بین تحلیل گران سیاسی خود امریکا نیز طرفداران جدی دارد. در حقیقت یافتن نقطه عطف روابط دو کشور در دوره معاصر موکول به پاسخ دادن به این پرسش مهم است که، به طور واقعی اندیشه ایجاد دولت دست نشانده در ایران از
چه زمانی در سرلوحه برنامههای مقامات امریکا قرار گرفت و علت و انگیزههای آن چه بود
و از نظر مصالح ملی چه تأثیری بر حیات سیاسی ایران بر جای گذاشت؟ هدف ما در تحقیق حاضر این است که در پرتو اسناد ایرانی به این مقوله نظر افکنیم و به عبارتی تحقیقات کسانی را که در این زمینه صاحب نظر هستند با توجه به اسناد موجود خود مورد بازکاوی قرار دهیم.
هدف این است که لایههای زیرین تحولات کشورمان را در دورهای که با مقدمات انتخابات
ریاست جمهوری امریکا شروع و منجر به روی کار آمدن جان فیتز جرالد کندی شد مورد
مطالعه قرار دهیم و نشان دهیم که فرایندهای پنهان سیاسی کشور در این دوره مشتمل بر چه
چیزهائی بود و چگونه این فرایندها بر سطح آشکار سیاسی کشور تأثیر مینهادند و بالاخره
از این تکاپو چه دستاوردهایی نصیب ایران و ایرانیان شد. اگر از این منظر به حوادث تاریخی
ذیربط نظر افکنیم، در مییابیم که این اندیشه، یعنی روی کار آوردن حکومت دستنشانده
توسط امریکا از راه دسیسههای پشت پرده بین مقامات سیا، کاخ سفید و وزارت امور خارجه
آمریکا به طور جدی مطرح بود و در نهایت به صورت برنامهای درآمد که این کتاب تلاش دارد گوشههایی از آن را روشن کند. برای اینکه موضوع یادشده در بستر تحولات تاریخی ایران بهتر دریافته شود، ابتدا ضروری است شمهای از روابط بین دو کشور ایران و امریکا را به طور اختصار شرح دهیم.
روابط ایران و ایالات متحده امریکا از حدود یکصد و پنجاه سال پیش تاکنون فراز و نشیبهای فراوانی را پشت سر گزارده و بدون بررسی سابقه و چگونگی این روابط راه بر بسیاری از تحلیلهای سیاسی بسته است. این روابط در طول تاریخ خود سرشت و ماهیت یکسانی نداشته و در واقع از نخستین دوره تا استقرار دولت دست نشانده در ایران راه بسیار
درازی را پشت سر گزارده. تأمل در هر یک از این دورهها با یکدیگر چه بسا از بنیاد تفاوت
داشته باشد. به گمان ما این روابط در دورههای مختلف تاریخی و تا قبل از انقلاب اسلامی
حداقل شش مرحله را در بر میگیرد : 1- از شروع روابط تا سالهای وقوع نهضت مشروطه، 2- دوره مشروطه، 3- دوره اوّل نخستوزیری احمد قوام (قوامالسلطنه) و دوره مقدمات انتقال قدرت از قاجار به پهلوی، 4- دوره جنگ دوم جهانی، 5- دوره ملی شدن صنعت نفت 6- دوره بعد از کودتای 28 مرداد به ویژه از سالهای 1335 تا پیروزی انقلاب اسلامی در سال 1357.
همان طور که پیشتر گفته شد این دورهها از بسیاری جهات با یکدیگر متفاوت و متمایز هستند و معیار ما در این تقسیمبندی مربوط به نقش تعیین کننده ایالات متحده در حوادث
داخلی ایران است. این تأثیر بیش از همه بعد از کودتای 28 مرداد آغاز میشود و با تلاش در جهت استقرار نخبگان طرفدار سیاستهای امریکا در ایران ادامه پیدا میکند و در نهایت با
وقوع انقلاب اسلامی به پایان خود نزدیک میشود. برای این که تحلیلهای ارائه شده در این
کتاب بهتر دریافته شوند ضروری است که مختصری از روابط دو کشور از گذشتههای بسیار دور تا دورهای که منجر به استقرار نفوذ بیش از پیش آمریکا در ایران شد - دورهای که موضوع اصلی این کتاب است - تشریح شود.
نخستین تلاشهای آمریکائیان در ایران معطوف به اعزام هیئتهای مذهبی بود، این هیئتها ابتدا در اواخر سلطنت فتحعلی شاه و اوایل سلطنت محمد شاه قاجار وارد ایران شدند و درست همزمان با حوادث توفنده بعد از انقلاب سال 1848 فرانسه و نیز بحرانهای درونی امریکا که به جنگهای داخلی این کشور در سالهای بعد منجر شد؛ شدت بیشتری پیدا
کرد. نخستین هیئت تبلیغ مذهبی در سال 1835 و به ریاست جاستین پرکینز وارد ایران شد و البته این هیئتها در سالهای بعد تلاشهای بیشتری از خود نشان دادند. نقطه عطف این سالهای مهم، مقارن با دوره سلطنت ناصرالدین شاه قاجار، به ویژه دورهای بود که میرزا تقی خان فراهانی مشهور به امیرکبیر، صدارت عظمای ایران را در دست داشت. در واقع امریکائیان در این دوره بیشتر در قالب فعالیتهای تبشیری در ایران کار میکردند و نخستین
امریکائیانی که به ایران آمدند کشیشان بودند. این افراد عمدتا پروتستان بودند و برای اولین بار به آذربایجان پای گذاشتند. مهمترین مأموریت تبشیری با مأموریت کشیش پرکینز آغاز شد. وی نخستین فردی بود که در ایران مدرسه جدید دایر کرد و زبان انگلیسی تدریس نمود
و جوانان ایرانی را با برخی از علوم جدید رایج در غرب آشنا ساخت. در این سالها امریکا در ایران نمایندگی سیاسی نداشت و نخستین عهدنامههای دوستی دو کشور با امضای وزیر
مختار امریکا در استانبول امضاء میشد. این معاهده در دوره صدارت اعظمی امیرکبیر امضا شد و البته بلافاصله بعد از آن امیر به کاشان تبعید گردید. در آن دوره گفته میشد که تبعید امیر به دلیل امضای همین معاهده بوده است، زیرا طبق آن معاهده حق کشتیرانی آمریکاییها در
خلیج فارس رسمیت پیدا میکرد. ظاهرا این قرارداد برای تثبیت موقعیت ایران در منطقه امضا شده بود، امری که بریتانیا از آن رضایت نداشت. به هر حال این قرارداد که با تلاشهای کارول اسپنسر وزیر مختار آمریکا در استانبول امضا شد ضامن اجرایی چندانی پیدا نکرد، تا اینکه حدود شش سال بعد میرزا فرخ خان غفاری مشهور به امینالملک - همان کسی که عهدنامه پاریس را به سال 1273 ه ق امضا کرد و طبق آن افغانستان از ایران جدا شد - نخستین
عهدنامه دوستی و تجاری را با آمریکا امضا نمود. طرف امضای این قرارداد باز هم کارول اسپنسر بود که سرانجام مفاد آن به امضای فرانکلین پیوس رئیس جمهور وقت آمریکا و ناصرالدین شاه رسید. تاریخ امضای این قرارداد 13 ژوئن سال 1857، مصادف با سال 1273 یعنی سال جدائی افغانستان از ایران بود.
بیش از یک ربع قرن بعد از این قرارداد کنگره آمریکا لایحه تأمین حقوق کاردار و سرکنسول آمریکا را در تهران تصویب کرد و در ژانویه سال 1883 نخستین وزیرمختار آمریکا به نام ویلیام بنجامین عازم ایران شد. پنج سال بعد از این تاریخ، نخستین وزیرمختار ایران در آمریکا به نام حاج حسین قلی خان نوری ملقب به معتمدالوزاره همراه با نامه مودّتآمیز ناصرالدین شاه برای کلیولند، رئیس جمهوری وقت آمریکا، به واشنگتن دی سی رفت. در این نامه به ضرورت گسترش روابط دو جانبه و نیز سرمایهگذاری آمریکائیها در
ایران تأکید شده و نسبت به توسعه روابط دوجانبه ابراز علاقه شده بود. با این وصف در این دوره هیچ رابطه مهم سیاسی و اقتصادی بین ایران و ایالات متحده وجود نداشت، دلیل امر
این بود که آمریکا در این مقطع تاریخی از نظر سیاسی، کشوری ضعیف به شمار میرفت که تازه از زیر بار سنگین جنگهای داخلی و استقلال طلبانه خارج شده بود. دلیل دیگر اینکه تا سالهای بعد از جنگ دوم جهانی اصولاً امریکاییها در ایران برای خود منافعی در نظر نداشتند.
به همین جهت دولتهای ایالات متحده در برابر تحولات ایران اساسا بیطرف بودند. در این
سالها میزان رقابتهای استعماری روس و انگلیس در ایران به شدت افزایش پیدا کرده و تمامیت ارضی کشور مورد مخاطره واقع شده بود. در دوره مشروطه برخی از کشیشهای
آمریکایی در ایران به دفاع از مشروطیت وارد میدان شدند. به عنوان نمونه باید از تلاشهای هوارد باسکرویل معلم مدرسه مموریال تبریز یاد آورد که در این مدرسه تاریخ عمومی و حقوق بینالملل تدریس میکرد. در دوره دوم مشروطه که با فتح تهران توسط اردوی مشروطهخواهان آغاز شد و به اولتیماتوم روسیه ختم گردید، یک آمریکایی نقش بسیار مهمی در تحولات ایران بر عهده داشت، هر چند که وی مأمور رسمی دولت خود به شمار نمیآمد و به همین دلیل فعالیتهای او مسئولیتی متوجه دولت آمریکا نمیکرد. این آمریکایی
مورگان شوستر معروف بود. حسینقلی خان نواب که پیشوای حزب دمکرات ایران بود و در این ایام وزارت امور خارجه را در دست داشت از علیقلی خان نبیلالدوله کاردار ایران در واشنگتن خواست که فردی را برای تمشیت امور مالیه ایران به استخدام دولت درآورد. نبیلالدوله بعد از مشورت با مقامات وزارت امور خارجه امریکا، مورگان شوستر را استخدام کرد و به ایران اعزام نمود. این نبیلالدوله فرزند میرزا عبدالرحیم کلانتر ضرابی نویسنده تاریخ کاشان است که به قول ایرج افشار در مقدمه همین کتاب؛ آن را به سفارش مانکجی لیمجی هاتریا نخستین فرستاده انجمن اکابر پارسیان هند به ایران نوشته است.
اگرچه وقتی شوستر وارد ایران شد، راسل وزیر مختار وقت آمریکا از وی استقبال کرد اما
شوستر اقامتگاه خود را پارک امینالسلطان (پارک شهر فعلی) قرار داد. این مکان به ارباب جمشید جمشیدیان از تجار و سرمایه داران معتبر ایران تعلق داشت، به عبارت بهتر شوستر مأمور دولت ایران شناخته میشد و نه آمریکا . به همین دلیل در فعالیتهایی که بر عهده
گرفته بود توجهی به نظر رسمی دولت متبوع خود نداشت. شوستر به محض این که وارد ایران شد با افراطیترین جناحهای مشروطه که در حزب دمکرات جمع آمده بودند وارد گفتگو شد و بسیاری از کارکنان خود را از بین این افراد برگزید، افرادی که به صورت یکسان
ظاهرا با سیاستهای رسمی دولتهای روس و انگلیس در ایران مخالف بودند. یکی از افرادی که در استخدام شوستر قرار گرفت، ماژوراستوکس وابسته نظامی سفارت انگلستان در تهران بود. استوکس مسئولیت ژاندارمری خزانهداری را به عهده داشت، به همین دلیل به دو
اقدام دست زد که با دستور مستقیم شوستر انجام گرفت و عواقب نامطلوبی برای ایران به ارمغان آورد. یکی از اقدامات وی این بود که به عنوان وصول بدهی شعاعالسلطنه املاک وی را مصادره کرد و دیگر اینکه فردی را برای تمشیت امورمالی آذربایجان به تبریز فرستاد. در
اهمیت امر همین بس که شعاعالسلطنه تحت حمایت روسیه بود و املاک وی در رهن بانک استقراضی قرار داشت، دیگر اینکه طبق عهدنامه 1907 روس و انگلیس، تبریز حوزه نفوذ روسیه به شمار میآمد. بنابراین اعزام یک فرد انگلیسی به این منطقه با واکنش بسیار تند
روسها مواجه شد. وقتی این اقدامات انجام شد، روسها اولتیماتومی به دولت ایران
تقدیم کردند که مشتمل بود بر این که بلافاصله باید به مأموریت شوستر در ایران خاتمه داده شود و استخدام اتباع خارجی از این به بعد با مشورت روس و انگلیس انجام شود و دیگر اینکه هزینه لشکرکشی روسیه به ایران توسط دولت وقت ایران پرداخت گردد! متعاقب این اولتیماتوم روسها به ایران سرازیر شدند و تا نزدیکیهای پایتخت را تصرف کردند. شوستر
از ایران خارج شد و دوره دوم مجلس نیز خاتمه یافت. امّا بعد از اینکه بخشی از کشور به
اشغال روسها درآمد و پیش از اینکه دوره مجلس دوم به سر رسد، نمایندگان مجلس ایران نامهای برای کنگره آمریکا ارسال کردند و در آن از رفتار روسها شکایت نمودند و از دولت ایالات متحده خواستند که به یاری ایران بشتابد. به گزارش آبراهام یسلسون(Abraham Yeselson) نویسنده تاریخ روابط خارجی ایران و آمریکا نمایندگان کنگره که احیانا از ایران شناختی نداشتند، در پاسخ به این تقاضا فقط خندیدند و نامه را بایگانی کردند.
به هر حال از این دوره تا وقوع جنگ اول جهانی روابط ایران و آمریکا در همین حدِ نازل
قرار داشت و حتی در دوره جنگ نیز ارتقای چندانی پیدا نکرد. مهمترین اقدام دولت آمریکا در دوره بعد از جنگ اول جهانی این بود که به شدت با قرارداد 1919 مخالفت نمود و سناتورهای آمریکائی این قرارداد را به شدت محکوم کردند و آن را مصداقی از غارت ایران توسط دولت انگلیس به شمار آوردند و پیشبینی کردند که با این قرارداد ایران تحتالحمایه
انگلیس قرار خواهد گرفت و استقلال کشور به کلی از بین خواهد رفت. جان راسل وزیر مختار پیشین آمریکا در تهران به عنوان کارشناس ایران به کنگره احضار شد تا مورد مشورت
قرار گیرد. وی نیز این قرارداد را محکوم کرد و از سناتورها خواست علیه آن واکنش نشان
دهند. با این وجود، روابط ایران و امریکا باز هم ترقی چندانی پیدا نکرد، تا اینکه بعد از کودتای سوم اسفند 1299، در دوره نخستوزیری احمد قوام مشهور به قوامالسلطنه، حسین خان علاء وزیر مختار ایران در واشنگتن دستور یافت با کمپانیهای آمریکائی وارد مذاکره شود و از آنها بخواهد که برای سرمایهگذاری در ایران وارد کار شوند.
علاء ابتدا با استاندارد اویل آو نیوجرسی (Standard Oil Of New Jersy) که به راکفلرها متعلق بود وارد مذاکره شد. مذاکرات در مرحله بعدی با کمپانی سینکلر انجام شد، شرکت سینکلر بعد از مذاکرات و موافقتهای اولیه وسائل و ادوات خود را وارد بندر خرمشهر کرد و به این طریق تلاشهای بی نتیجهای را برای سرمایهگذاری در نفت شمال ایران آغاز نمود. در همین دوره دکتر آرتور میلسپو به عنوان مستشار مالی به استخدام دولت ایران درآمد و مجلس
شورای ملی نیز برای اخذ وام از آمریکا و بانکهای این کشور لوایحی را تصویب کرد. در این
ایام بود که انگلیسیها برای ممانعت از ورود امریکائیها به بازار ایران تحریکاتی را آغاز کردند. در یکی از این تحریکات که دست شرکت نفت انگلیس و ایران در آن به وضوح دیده میشد، ماژوررابرت ایمبری دستیار کنسولگری آمریکا در خیابان شیخ هادی به قتل رسید.
همان موقع شایع شد که در پشت این دسیسه، دست شرکتها و تراستهای بزرگ نفتی رقیب دیده میشود. بعد از این ماجرا شرکت امریکائی نخستین قرارداد نفتی با ایران را که در مراحل نهایی بود، ملغی کرد. از این زمان تا سال 1315 روابط ایران و آمریکا بیشتر معطوف به امور غیراستراتژیک بود. در این دوره آمریکا بار دیگر برای به دست آوردن امتیاز نفت شمال تلاش کرد اما باز هم، ناکام ماند. مهمترین علت این ناکامی مخالفتهای شرکت نفت انگلیس
و ایران بود. بنابراین عمده روابط اقتصادی دو کشور محدود به کارهایی مثل مشارکت در احداث راهآهن سراسری ایران شد. البته در همین دوره اقداماتی مثل اصلاح مالیه و پرداخت
وامهای اندک در دستور کار طرفین قرار داشت.
در سال 1315 مطابق با 1936 روابط ایران و امریکا قطع شد و این قطع روابط به مدت دو سال یعنی تا اواخر سال 1317 ادامه یافت. ماجرا از این قرار بود که عبدالغفار خان جلال علاء معروف به جلال غفار که وزیر مختار ایران در ایالات متحده بود، در حالی که با همسر خود در خارج شهر واشنگتن رانندگی میکرد، به دلیل سرعت غیرمجاز مورد اخطار پلیس واقع شد اما سفیر به این اخطار توجهی نکرد و به راه خود ادامه داد. موتورسیکلت سواران پلیس فقط
وقتی توانستند وی را متوقف سازند که جاده را بستند، اما سفیر در پاسخ به اعتراض پلیس با آنها به تندی برخورد کرد. در نتیجه این مشاجره لفظی سفیر ایران به مدت چهار ساعت بازداشت شد، در حالی که مصونیت سیاسی داشت. مراتب به تهران گزارش شد و به دستور رضاشاه سفیر و همراهان بدون خداحافظی از وزارت امورخارجه آمریکا به ایران مراجعت
کردند. به سفارت آمریکا در تهران نیز اطلاع داده شد که بین ایران و ایالات متحده از این به
بعد روابط دیپلماتیک وجود ندارد. با این وجود اعضای سفارت امریکا را از ایران اخراج
نکردند و به عبارت دیگر سفارت آمریکا را در تهران تعطیل ننمودند. در اواخر اسفندماه سال 1317 بار دیگر روابط دیپلماتیک دو کشور از سر گرفته شد و قراردادهای نفتی نیز بین ایران
و آمریکا منعقد گردید، اما هر بار در اثر حادثهای این قراردادها معلق میماند و فسخ میشد.
در دوره جنگ دوم جهانی و اشغال ایران توسط متفقین، رضاشاه نامهای برای فرانکلین روزولت رئیس جمهوری وقت آمریکا ارسال کرد و به این قضیه اعتراض نمود. روزولت در پاسخ ضمن تشریح وضعیت جهانی که جلوگیری از توسعهطلبی هیتلر را ضروری مینمود، خاطرنشان کرد که به دولتهای شوروی و انگلستان یادآوری کرده است که با صدور اعلامیهای تمامیت ارضی و استقلال ایران را به رسمیت شناسند. در سال 1321 نیروهای آمریکایی نیز وارد ایران شدند؛ این بار هم مثل اوایل دوره رضاشاه دکتر آرتور میلسپو به عنوان مستشار مالی به ایران آمد و ژنرال نورمن شوارتسکف ریاست هیئت مستشاری نظامی آمریکا را عهدهدار بود. در سال 1322 انجمن فرهنگی ایران و آمریکا - که از سال 1304 تأسیس شده
بود ولی دیگر فعالیتی نداشت - فعالیت خود را از سر گرفت. در همین حال بار دیگر سر و کله نمایندگان شرکتهای نفتی امریکا در ایران پیدا شد، آنان باز هم میخواستند امتیاز نفت شمال ایران را به دست گیرند. در سالهای اولیه جنگ روابط ایران و آمریکا بیشتر در حول و حوش
قراردادهای نظامی دور میزد و البته در کنار آن فعالیتهای اقتصادی مختصری نیز دیده میشد
که در مقایسه با حجم روابط اقتصادی ایران با انگلستان فاقد اهمیت بود. از این هنگام تا وقوع انقلاب چین به سال 1948 اگر چه شرکتهای آمریکایی برای یافتن جای پایی در ایران تلاش
میکردند، اما دولتهای ایالات متحده که ایران را در زمره کمربند امنیتی خود در منطقه به شمار نمیآوردند به صورت جدی پیگیر مسئله نبودند. با وقوع انقلاب چین این دیدگاه دچار تحولات زیادی شد، آمریکا از رژیم چیانگ کای چک در چین دفاع میکرد و انواع سلاحهای پیشرفته و کمکهای نظامی را در اختیار رژیم او قرار میداد. اما با وجود این
حمایتها حکومت او سرنگون شد و اولین دولت کمونیستی در آسیا پا به عرصه ظهور نهاد. این تحول مقامات آمریکایی را با شوکی عظیم مواجه کرد و نشان داد که منافع سرمایهداری
در آسیا به چه میزان آسیبپذیر است. از این دوره بود که مقامات آمریکایی برای جلوگیری از
رشد کمونیسم در منطقه سیاستهای فعالتری را بر عهده گرفتند و انواع و اقسام راهبردها را
در این جهت مورد توجه قرار دادند.
با سفر شاه به آمریکا در سال 1328، ایران بیش از پیش در کانون توجهات بینالمللی قرار گرفت. از این سال تا روزهای بعد از کودتای 28 مرداد 1332 که با مشارکت فعال سیا و ام. ای. شش شکل گرفت؛ ضمن اجرای طرح سناتور مک کارتی در زمینه تعقیب روشنفکرانی که متهم به طرفداری از کمونیسم بودند؛ آمریکاییها از ابزارهای لازم برای پیشبرد اهداف خود استفاده کردند. دوره بعد از کودتا تا نیمه دهه 1330 شمسی را باید یک دوره صبر و انتظار
تلقی کرد، اما از نیمههای این دهه بود که آمریکاییها ظاهرا برای حفظ ایران در برابر خطر کمونیسم و به واقع ؛ برای تعمیق نفوذ سیاسی و اقتصادی خود در منطقه، طرحها و برنامههای جدیدی در پیش پای دولتهای ایران قرار دادند. این موضوعی است که در کتاب حاضر به شکل مشروح مورد بررسی قرار خواهد گرفت تا معلوم شود آیا واقعا تلاشهای آمریکائیان در ایران در این مقاطع حساس تاریخی برای ادعاهائی بود که مطرح میکردند و یا اینکه چیز دیگری در پشت شعارهای آنان تعقیب میشد؟ واقع امر این است که آمریکا در صدد بود در ایران دولتهایی را روی کار آورد که در راستای حفظ منافع بلند مدت این کشور
به مثابه رهبر دنیای سرمایهداری تلاش نمایند. در این راه اقدامات تاریخی فراوانی انجام
دادند، از جمله این اقدامات باید حمایت از باندهای مافیایی ، بازی تشکیل احزاب سیاسی
دولتی به تقلید از احزاب آمریکا و انگلیس و نیز راه انداختن کانونهای سیاسی با حمایت
مستقیم مقامات ذینفوذ امریکائی را نام برد. در نهایت امر، گروه نخبگان سیاسی مورد حمایت آمریکا که در تشکیلاتی منسجم به نام کانون مترقی جمع آمده بودند، ابتکار عمل را در دست گرفتند و کار به جائی رسید که مصالح کشور در راستای منافع آمریکا نادیده گرفته و پایمال شد. در ایران اوضاعی پیش آمد که در نوع خود در تاریخ معاصر کشور بیسابقه بود.
برخی از دولتهای ایران در این دوره ابائی نداشتند که کشور آشکارا در مسیر اهداف و سیاستهای دولتهای امریکا حرکت نمایند. کشور بدون توجه به مصالح عالی در این راه برای به دست آوردن حمایتهای سیاسی کانونهای قدرت مالی و سیاسی در ایالات متحده؛ رقابتهایی شکل گرفت که در نهایت به زیان مصالح کشور تمام شد. همان طور که خواهیم دید حزب برخاسته از کانون مترقی یعنی حزب ایران نوین در این مسیر آن چنان عمل کرد که
گوئی شعبهای از احزاب آمریکا در ایران است. در این دوره تحولاتی شکل گرفت که نشان داد آمریکاییها برخلاف آن چیزی که میگفتند نه از دمکراسی در ایران پشتیبانی میکنند و نه این که نفوذ کمونیسم را جدی تلقی مینمایند؛ بر عکس وقتی جای پای محکمی در بین سیاستمداران ایرانی پیدا کردند آن شعارها را یک سره به باد فراموشی سپردند و نشان دادند که کلیه اقدامات آنها در راستای اعمال نفوذ بر مقدرات سیاسی و اقتصادی ایران بوده است و لاغیر. این رساله به شکلی مشروح روند تکوین دولت دست نشانده و در راستای منافع ایالات متحده را مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار میدهد. بدیهی است که این نخستین گام در زمینه تحلیل روابط ایران و آمریکا در مقطع سالهای حساس دهه سی تا نیمههای دهه
پنجاه شمسی است و باید این دفتر را درآمدی بر ریشهیابی ابعاد این موضوع مهم و تاریخی
ارزیابی کرد.
با این حساب دورههای روابط ایران و آمریکا را نمیتوان با یک اسلوب واحد تجزیه و تحلیل کرد، این روابط از فعالیتهای مذهبی و تبشیری تا سیاست انزوا در برابر تحولات این
مرز و بوم و نهایتا تلاش برای روی کار آوردن دولتهای دست نشانده را در بر میگیرد، روند
اخیر به گمان ما از پایان جنگ دوم جهانی به شکلی فعال پیگیری شد و با کودتای 28 مرداد به نقطه تاریخی خود رسید و بالاخره با استقرار گروه سیاستمدارانی که همه از نسل جدید بودند و عمدتا جوانهایی بودند که تا پیش از این تجربه کار سیاسی نداشتند؛ به نقطه عطف
خود رسید. در این دوره، جهان شاهد متلاشی شدن ساختارهای سیاسی و اجتماعی و اقتصادی ایران شد؛ امری که در نوع خود بیسابقه بود. برای این که روند یاد شده به شکلی
تاریخی و ملموس مورد بازبینی واقع شود، ابتدای بحث را با شکلگیری احزاب سیاسی دولتی که عنوان اقلیت و اکثریت داشتند آغاز کردهایم. این دوره نقطه شروع تلاشهای سیاسی کسانی است که ما آنان را نخبگان طرفدار سیاستهای کانونهای مشخص در هیئت حاکمه ایالات متحده، نام نهادهایم. در مباحث بعدی به ترتیب نخستین تجربه جناحی از آمریکاییها را در روی کار آوردن نخبگان طرفدار خود مورد ارزیابی قرار دادهایم، این دوره مصادف با روی کار آمدن دولت دکتر علی امینی است. موانع پیش روی امینی و مشکلات او در راه اجرای سیاستهای مورد نظر آمریکائیان در این بخش مورد ارزیابی واقع شده است و
در این زمینه عمدهترین حوادث سیاسی و اقتصادی مطرح و در نهایت امر، روند شکلگیری
دولت مورد اطمینان امریکا در شرایط جنگ سرد موشکافی شده است. همان طور که خواهیم دید، از این دوره بود که نفوذ آمریکا در ایران به بالاترین حد خود رسید و بسیاری از نخبگان سیاسی کشور مصالح و منافع آمریکا را حتی بر مصالح فردی خود ترجیح دادند و به
این ترتیب دورهای از تاریخ معاصر ایران شکل گرفت که تا سال 1357 به موجودیت خود ادامه داد. همان طور که گفته شد، مبحث روابط سیاسی ایران و آمریکا بسیار مهمتر از آن است که در این مختصر بگنجد، این اثر مقدمهای است بر فراهم آمدن زمینههای لازم برای تحقیق
در این دوره حساس از حیات سیاسی ایرانیان که منشأ تحولات عدیدهای برای آینده کشور
شد، تحولاتی که البته با مقوله صعود نخبگان سیاسی مورد بحث این کتاب پیوندی ناگسستنی دارد.
هم چنین در این کتاب کانون دسیسهای که حداقل از دوره ناصرالدین شاه قاجار در ایران
شکل گرفت و در تحولات آتی کشور ما نقش بسیار تعیین کنندهای در پی داشت؛ به عنوان نقطه عزیمت بحث در نظر گرفته شده و فراز و فرود آن در ارتباط با تحولات معاصر کشور مورد بازبینی واقع شده است. این شبکه بسیار مهمتر از آن است که در این مختصر مورد قضاوت واقعبینانه قرار گیرد اما این تلاش را هم باید به مثابه مقدمهای بر شناخت فرایندهای
مخفی ذینفوذ در ایران دوره معاصر به شمار آورد. ساز و کار این شبکه و تعامل آن با جریانی
که در یکی از حساسترین سالهای تاریخ معاصر، مقدرات کشور ما را به دست گرفت، انگیزهای شد تا فصل نخست اثر حاضر را به خود اختصاص دهد و در حد امکانات و الزامات
این تحقیق، مورد بازکاوی واقع گردد. این فصل را باید در ارتباط منظم و منسجم با مباحث
بعدی مورد داوری قرار داد. اگر قرار است که از نقش شبکههای پنهان سیاسی در تاریخ معاصر کشور سخن گفته شود؛ تحت هیچ شرایطی نمیتوان ریپورترها را نادیده انگاشت.
البته منظور این نیست که کلیه تحولات کشور به فعالیتهای پشت پرده این شبکه فروکاسته
شود، بلکه مقصود آن است که تلاشهای شبکههای مؤثر در تحولات کشور، که تابع قواعد بازی سیاسی نبود اما بر کلیه حوادث و جریانهای کشور تأثیر مینهاد بازبینی شود. برای نیل به این منظور ریشههای این شبکه بازشناسی شده است. هر چند تأمل در این زمینه بدون کاوش مبانی ایدئولوژیک این تلاشها غیر ممکن است، اما همین مختصر به فهم ساز و کار و
شناخت یکی از مهمترین کلیدهای تحولات معاصر کشور کمکهای زیادی مینماید.
در این کتاب تلاش بر آن بوده است که لایههای پنهان تحولات ایران در سالهای 1337 به بعد ارزیابی گردد و نشان داده شود که چگونه شبکههای پنهان سیاسی در ربط با محافل مافیایی خارج کشور فرایندهای علنی را تحتالشعاع خود قرار میداد و مآلاً هیچ چیز از
چنبره نفوذ آن خارج نمیماند. این شبکه در هر مقطعی از تاریخ کشور ما؛ حتی سرمایهگذاری اقتصادی را نیز مقولهای امنیتی به شمار میآورد که غایت آن حفاظت ایران
برای بقا در مدار اقتصاد سرمایهداری جهانی بود. بیهوده نیست که از دوران قاجار سرمایهگذاران بیگانه در ایران، در عین حال مأموران و یا تأثیرگذاران فرایندهای سیاسی نیز به شمار میآمدند، این مهم در دوره پهلوی دوم به اوج خود رسید. در واقع بخش مهمی از
اقتصاد ایران در حیطه مناسبات خارجی عمدتا توسط کسانی هدایت میشد که در کشورهای متبوع خود در زمره مقامات امنیتی به شمار میآمدند. دو مورد از مهمترین مواردی که هم با مافیای اقتصادی بینالمللی و هم با مافیای سیاسی داخل کشور ارتباط داشتند همانا شاپور ریپورتر و کیم روزولت بودند و از قضای روزگار این افراد با بدنامترین و یا مرموزترین محافل مافیای ایران مرتبط بودند. هدف غائی این تحقیق نشان دادن حلقههای ارتباطی شبکههای
پنهان و مافیای سیاسی در ایران معاصر و ربط و تعلق آنها به مافیای اقتصادی است؛ گمان
میرود که این یکی از بهترین راهها برای شناخت ابعاد و اعماق تحولات معاصر کشور است
و نمیتوان به قضاوتی در خور در مورد تاریخ ایران معاصر برآمد مگر این که عقبه تحولات،
شناسائی شوند.
اندیشه انجام این پژوهش مربوط به سالهای گذشته است و از آن زمان تا کنون یکی از مشغولیات ذهنی نویسنده بوده است. در این بستر منابع و مأخذ فراوانی مورد استفاده واقع
شدهاند که به بخشی از آنها به طور اختصار اشاره میشود. منابع این تحقیق به طور کلی به سه دسته تقسیم میشوند: نخست اسناد بر جای مانده از رژیم قبل که البته حجم زیادی از آنها را اسناد ساواک و یا اسناد شخصی تشکیل میدهد که عمدتا در مرکز اسناد انقلاب اسلامی و مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران نگهداری میشوند و در اختیار علاقهمندان قرار میگیرند. این اسناد که از نظر اهمیت در یک ردیف نیستند، در هر تحقیق تاریخی مربوط به
دوره پهلوی دوم بسیار راهگشا هستند. بخش مهم این اسناد درباره کسانی است که از جایگاه
بالایی در سلسله مراتب سیاسی رژیم قبل برخوردار بودهاند. البته در این زمینه ساواک
شواهد و قرینههای زیادی را به دست آورده بود که یا پیگیری نمیشد و یا به دلیل این که به
کسانی ارتباط مییافت که از دوستان مسئولین ساواک بودند، بایگانی میشدند و فقط مراحل
اداری خود را طی میکردند. در همین ارتباط باید از دسته دیگر اسناد یاد کرد که عبارتند از اسناد خصوصی. اهمیت این دسته از اسناد در آن است که برای ارائه به دستگاه اداری تهیه
نشدهاند و نکات بسیار مهمی در آنها قید شده است که اهمیت تاریخی زایدالوصفی دارند.
در انجام این پژوهش دو مجموعه نفیس شخصی مورد استفاده واقع شده است : اسناد شخصی شاپور ریپورتر که به دنبال وقوع انقلاب اسلامی به هر دلیلی و با هر انگیزهای در
ایران جا مانده است و دیگر اسناد و مکاتبات حزب زحمتکشان ملت ایران.
اسناد دولتی دسته دوم مربوط به احزاب، سازمانها، گروههای سیاسی و افراد است که در
نوع خود بسیار ارزشمند است. اما این دسته از اسناد باید مورد نقد جدّی تاریخی واقع شوند،
زیرا بسا اتفاق افتاده است که قضاوتهای سادهلوحانهای در مورد شخص و یا حادثهای سیاسی انجام شده که ناشی از این توهم بوده است که گویا هر سرشناسی که در برابر دیگران
توان عرض اندام داشته، باید به شکلی سرسپرده انگلستان و یا آمریکا بوده باشد. این قضاوتها در بسیاری از این دسته از اسناد دیده میشود، که در جای خود مورد نقد و ارزیابی
واقع شدهاند.
به این شکل از هزاران برگ سند تا حد امکان و توان نویسنده استفاده شده است. اما مهمترین اسنادی که در این رساله روی آن تأکید شده، مربوط به گردانندگان حزب نوظهور ایران نوین است که از نظر تحلیل و استنتاجات مأموران ضدجاسوسی ساواک بسیار جالب به نظر میرسد. در کنار آن اسناد مربوط به حزب مردم، حزب ملیون، حزب زحمتکشان و سایر احزاب در صحنه، و نیز اسناد دهها شخصیت سیاسی و اقتصادی و فرهنگی که در متن به آنها
اشاره شده است در حد امکان در مقاطع مختلف مورد بازبینی واقع شدهاند. در کنار اسناد
دولتی از اسناد شخصی هم استفاده لازم به عمل آمده است که اگر هم به شکل مستقیم به آنها
ارجاعی داده نشده باشد، اما در نوع نگاه نویسنده به تحولات ایران معاصر بسیار تعیین کننده بودهاند.
دسته دوم منابع روزنامه و نشریات و بیانیههای سیاسی احزاب و گروههای سیاسیاند. این دسته از منابع به دلیل نزدیکی به حادثه مورد استفاده واقع شدهاند؛ رجوع به این دسته از
اسناد در کنار منابع دسته سوم یعنی کتابهای منتشر شده به زبانهای فارسی و انگلیسی به این دلیل صورت گرفته است تا ربط منطقی حوادث را که به شکل پراکنده در اسناد آمده به خواننده منتقل نماید و او را بهتر در فضای تحولات رخداده قرار دهد. با این همه همان طور که گفتیم اگر چه اسناد ساواک بسیار ارزشمند هستند، اما متأسفانه در موارد عدیده به هر
دلیلی راجع به رجال و شخصیتهای در صحنه فاقد گزارشهای درخور توجهند. بهترین شاهد مثال ما حوادث دورههای نخستوزیری دکتر منوچهر اقبال و دکتر علی امینی است، البته منظور این نیست که در این زمینه مطلقا اسنادی وجود ندارد؛ بر عکس حجم اسناد این
دوران هم بسیار زیاد است اما درباره شخصیتهای اصلی مورد نظر ما ردپائی در این اسناد
دیده نمیشود و این مدارک در جاهای دیگر پراکنده شدهاند. به همین دلیل ناچار شدهایم تا زمان دستیابی و بهرهبرداری از این دسته اسناد، به منابع موجود تکیه کنیم تا ربط حوادث بهتر معلوم شود. همان طور که پیشتر گفته شد، این تحقیق مقدمهای است بر شناخت تحولات ایران در دوره پهلوی دوم؛ بنابراین مثل هر تحقیق دیگری از کم و کاستیها مُبّرا نیست. با این حال امید است که محققان و جوانان علاقهمند، با مطالعه این دفتر انگیزههای لازم را برای ادامه و تکمیل مطالعات رویدادهای این دوره مهم تاریخی پیدا نمایند و نقائص این مختصر
را برطرف سازند.
حسین آبادیان
20/11/1382
توطئه، یکی از مهمترین راههای دستیابی به هدف بدون در نظر گرفتن قواعد بازی در عرصههای سیاسی است. پس آن چه را «پشت پردههای سیاست» مینامیم؛ نقشی بسیار اساسیتر از فرایندهای آشکار سیاسی ایران در تحولات معاصر کشور داشته است. «توطئهگری» با «نظریه توطئه» تفاوت دارد. منظور ما از طرح توطئههای سیاسی این است که، امکان ندارد فضای سیاسی و اجتماعی بدون زد و بندهای پشت پرده - بدون در نظر گرفتن قواعد بازی آشکار سیاسی - فرصتی برای اعمال بروز و ظهور داشته باشد. به عبارت دیگر در
ایران معاصر هر تحول دوران ساز تاریخی، ریشهای در عملیات نهانی دارد که برای نیل به
اهداف خاص طراحی شدهاست. در دوره معاصر اهداف این عملیات را شرایط جنگ سرد تعیین مینموده است ؛ بنابراین ، اهداف مزبور بسیار متنوع و متعدد هستند اما مهمترین
هدف در دوره جنگ سرد، حفاظت از ایران به مثابه کمربند امنیتی دنیای سرمایهداری بوده
است. پیشتر در دوره قاجارها این هدف معطوف به حفظ امنیت هندوستان بود و در دوره پهلوی دوم حفاظت از خاورمیانه. ایران کشوری نبوده و نیست که دنیای سرمایهداری در برابر آن بیتفاوت باشد. زمانی کشور ما صحنه کشاکش روس و انگلیس بود و دردورهای هم
عرصه جنگ سرد آمریکا و انگلیس و بلوک غرب از یک سو و شوروی و بلوک شرق از سوی دیگر، و ایران صحنه آشکار رقابت قدرتهای بزرگ جهانی در این گوشه استراتژیک از عالم
محسوب میشد.
با این ملاحظه نمیتوان در مورد تاریخ دوره سلطنت محمدرضا پهلوی تحقیقی انجام داد، بدون این که نامی از یکی از مهمترین بازیگران این عصر یعنی شاپور ریپورتر به میان
نیاید. برخی از بلندپایگان رژیم سابق در مورد نقش اساسی وی در تحولات دوره مزبور چندان اعتقادی ندارند، واقعیت این است که فعالیتهای او در چنان هالهای از اسرار پوشیده
است که اهمیت آن بر هر کسی مکشوف نیست، اما بلافاصله باید بیفزائیم که هدف ما هم ساختن چهرهای افسانهای از وی نیست و نقش وی را در تحولات معاصر کشور به اندازهای
که بوده است بازکاوی میکنیم. شاپور با طیف گستردهای از رجال ایرانی آن دوره اعم از
سیاستمداران، روزنامهنگاران، امرای ارتش و رجال دربار مثل اسداللّه علم و البته شخص شاه ارتباطی عمیق داشت. حوزه فعالیتهای او مخفی کاری را طلب میکرد و همین امر باعث میشد که همیشه ابعاد گوناگون زندگی وی پنهان بماند و فقط عدهای محدود از نزدیکترین
یارانش از آن آگاهی یابند و آنها هم خود همکاران بریتانیایی و ایرانی او بودند که با وی ارتباطی بسیار نزدیک کاری داشتند. بررسی شخصیت شاپور از آن جهت حائز اهمیت است، که او نه تنها سهمی اساسی در تحولات دوره محمدرضا پهلوی داشت، بلکه نقشی بسیار فعال در جهتگیری اقتصادی ایران در دهههای شصت و هفتاد میلادی ایفاکرد و با مهمترین
رجال دوره پهلوی دوم مرتبط بود. شاپور کسی است که در اثر ارزشمند پیتر رایت تحت عنوان شناسائی و شکار جاسوس نامش در ارتباط با لرد ویکتور روچیلد ذکر گردیده و از دخالت مؤثر او در عملیات براندازی مصدق یاد شده است. خانواده ریپورتر را باید مهمترین حلقه از حلقههای مفقوده سیاست در ایران معاصر دانست که شناخت ماهیت عملکرد آنها راه را بر
تحلیل سرشت تحولات کشور در حداقل یک صد ساله اخیر میگشاید. بنابراین به عنوان مدخلی بر تاریخنگاری ایران معاصر بهتر است این حلقه را از دوره مشروطه مورد بازکاوی
قرار داد. این مهم در اثری جداگانه که به مشروطه ایران اختصاص دارد تبیین شده است، اما
در اینجا به اقتضای بحث که مربوط به تحولات ایران در دوره سلطنت محمدرضا پهلوی است، لازم است شمهای از سرگذشت شاپور ارائه گردد.
شاپور جی اردشیر جی ریپورتر به سال 1920 در حول و حوش سال کودتای رضاخان در تهرانبه دنیا آمد. پدرش از فرستادگان انجمن اکابر پارسیان هند بود و ظاهرا برای تمشیت
امور زرتشتیان وارد ایران شد. وی حدود 40 سال در ایران اقامت داشت و این دوران یکی از مهمترین ادوار تاریخ معاصر ایران به شمار میآید. در کتابی که با نام مستعار چاپ شده است و از مضمون و محتوای آن بر میآید که نویسندهاش شاپور است؛ وی از پدرش چنین یاد میکند :
پدرم به تمام نقاط ایران سفر میکرد. او عامل اطلاعاتی ارشدی بود که حتی زندگی همسر و فرزند خود را نیز به اطلاعات آلوده بود. کسی جز افراد معتمد او نباید از این که من پسر اویم اطلاع مییافت و به همین دلیل در کودکی نمیدانستم پدرم کجاست و چکاره است. نام مرا
از روی نام خانوادگی مادرم انتخاب کرده بود، و به این ترتیب در کودکی نام او را نیز
نمیدانستم. مسئله فقط این نبود، حتی علایق من باید در جهتی تکوین مییافت که الزامات
اطلاعاتی مورد نظر او آن را تعیین میکردند. همچنین اصرار مدامش برای آن که در زمینه
آموزشی به سرعت پیشرفت کنم، امری غیرعادی و هدفدار به شمار میرفت. باید زبان انگلیسی را به عنوان زبان مادری میآموختم. البته پدرم شخصا چنین فشاری نمیآورد، ولی کسانی که آنها را مأمور تربیت من ساخته بود با اصرار تمام خواهان آن بودند.(1)
نام اردشیر با حوادث بسیار مهمی مثل مشروطیت و حوادث بعد آن در هم تنیده است، که دو مورد از مهمترین آنها ماجرای کمیته مجازات و کودتای سوم اسفند سال 1299 است. با این وصف حداقل وی در یک حادثه مهم دیگر تاریخی ایران معاصر یعنی جنبش مشروطه نیز، مستقیما درگیر بود و این امر اهمیت نقش و حضور وی را در تحولات این دوره نشان میدهد. اردشیر با احزابی مثل حزب دمکرات دوره مشروطه سنخیت داشت و با آنها همکاری میکرد. شناخت جریانهای سیاسی این دوره اهمیت زایدالوصفی در تحلیل حوادث بعدی میتواند داشته باشد. اردشیر در سال 1311 از دنیا رفت و حضانت از فرزندش
تحت نظارت کسانی قرار گرفت که حس کنجکاوی شاپور را برانگیخته بودند :
در زندگی ما همواره وجود سایههائی حس میشد که صاحبان آنها به چشم نمیآمدند. آدمهائی که تأثیر زیادی روی زندگی ما داشتند و به اصطلاح ایرانیها سایهشان روی سرمان
بود، اما هرگز آنان را نمیدیدیم نمونه آن استخدام و فرستادن دائیام به تهران بود. در آن هنگام از مرگ پدرم بیش از یک سال میگذشت، ولی دستی ناپیدا دائی را با پیشنهاد شغل و
1) آرین رنجی شری [شاپور ریپورتر] : به دام افتاده، نشر نی، تهران، 1377، صص 14-15.
درآمد خوب به استخدام درآورده بود و او را برای همراهی با من و مادرم که تازه به تهران آمده بودیم، به ایران فرستاده بود. میخواستم از کار این سایهها سر در بیاورم. میدانستم
زندگی ما در حاشیه جریان وسیعی از رخدادهای سیاسی و مرتبط به هم رقم میخورد و هر چه هست، دنباله زندگی و کار پدرم است، اما نمیدانستم من واقعا دنباله پدرم هستم و باید
راه او را دنبال کنم. این را در دوره دانشگاه فهمیدم.»(1)
به گفته وی حامیانش فرزند «یکی از بانکداران و صرافان انگلیسی»، هم چنین دایی و شوهر خواهرش بودند که این فرد اخیر «دستور داشت دورادور از من مراقبت کند.» به گفته
شاپور حامیان دیگر هم «بر اساس یک وظیفه برادرانه و فراماسونی» از دور مواظب او بودند.
اما مهمترین حامیاش فردی بود که شاپور سالها بعد، در دوران اشغال ایران توسط متفقین
به ملاقاتش نائل آمد، شاپور او را «جانشین پدر و حامی واقعی» مینامید. شاپور مدعی است
که میخواسته با دائی و مادرش به هند بروند ولی ؛
هنوز اندیشه بازگشت به هند درست ارزیابی نشده بود که روزی مردی به در خانه ما آمد و از من دعوت کرد برای دیدن یک شخصیت سیاسی به نام نواب، به دیدار او بروم. در آن هنگام تهران بسیار آشفته بود و همه مردم پس از عوض شدن شاه خود و به خاطر وجود نیروهای متفقین به فعالیت سیاسی پرداخته بودند و به عضویت احزاب در میآمدند، اما ما هیچ گونه
حرکت یا رفتاری که ما را با سیاست و سیاستمداران پیوند دهد نداشتیم. به همین خاطر عذرخواهی کردم و گفتم من ایشان را نمیشناسم و شاید شما را مأمور دعوت از کس دیگری کردهاند. آن مرد رفت، ولی مدتی بعد برگشت و گفت خان دوست پدر شماست و در همین مورد با شما کار دارد.
پیرمردی که به دیدارش رفتم بسیار فرتوت بود. اطلاعی درباره پدرم نداد، ولی اشاره کرد که وی برای من برنامه وسیعی تدارک دیده بود تا بتوانم در آینده شخص مهم و عنصر مفیدی برای کشورم باشم. نکته جالب این بود که در آن هنگام به تدریج فهمیده بودم که هم خودم و هم پدرم از جنبههائی اصلاً ایرانی به حساب نمیآئیم.
پیرمرد در حالی که چشمان خود را تنگ کرده بود و صورت مرا میکاوید گفت : فکر میکنم خانواده شما قصد برگشتن به هند را دارد. در این مدت ما طبق وظیفه خود در برابر پدر شما،
1) به دام افتاده، ص 17.
از دور مواظب بودیم که با مشکلی رو به رو نشوید، اما چنانچه به هند بروید از دسترس ما دور خواهید شد. بنابراین بهتر است در هند به سراغ دوستان پدرتان که انتظارتان را میکشند
بروید.(1)
مادر شاپور در زمره پارسیان هند بود و نامش خانم «شیرین بانو». شاپور در کالج وست مینسترو کینگز وابسته به دانشگاه کمبریج تحصیل کرد، سالهای تحصیلات دانشگاهی او همزمان با شدت فعالیتهای کمونیستی در انگلستان بود. در آن زمان بقایای حلقهای از طرفداران شوروی در بین دانشجویان بریتانیایی دیده میشد حلقهای که در سالهای 1929 به
بعد در اوج فعالیت قرار داشت. این گروهها بیشتر تحت تأثیر بحرانهای ناشی از اوضاع اقتصادی غرب نسبت به نظام سرمایهداری معترض بودند و نزدیکی به اتحاد شوروی را تجویز میکردند. از بین همین افراد عدهای جذب سرویس اطلاعاتی شوروی شدند که به پنج کمبریجی مشهور گردیدند و مهمترین آنها عبارت بودند از : گای بورگس، دونالد مک لین، سرآنتونی بلونت و کیم فیلبی. در مورد ماهیت نفر پنجم بین مسئولین سابق سرویسهای اطلاعاتی شوروی سابق و انگلستان هنوز اختلافنظر وجود دارد.(2)
رابط کمبریجیها با سرویس اطلاعاتی شوروی بود و باید اطلاعات او موثق تلقی شوند، اما در عین حال هنوز در ماهیت واقعی این فرد تردید وجود دارد و حتی عدهای در صفحات اینترنت لرد ویکتور روچیلد دوست بسیار نزدیک شاپور را نفر پنجم میدانند.
خلاصه این که در آن سالهای بحرانی، شاپور تحصیلات خود را در رشتههای علوم سیاسی، تاریخ و ادبیات فارسی ادامه داد و در سال 1939 فارغالتحصیل شد. او بعدا به استخدام وزارت امور خارجه درآمد، در فرانسه، خاورمیانه و سرحدات هند و برمه خدمت کرد و به پاس خدمات خود نشانهایی دریافت نمود. در اکتبر 1943 با مسئولیتی ویژه به هند
یعنی سرزمین پدری خود رفت، مأموریت شاپور به هند سرآغاز تکاپوهای او در منطقهای بسیار مهم از دنیای آن روزگار بود که بازتابهای عدیدهای در سراسر منطقه برجای گذاشت.
در هند شاپور بخش فارسی رادیو دهلی را اداره میکرد؛ رادیویی که در تحلیل و ارسال اخبار
1) به دام افتاده، صص 18-19.
2) مثلاً بنگرید به : شناسائی و شکار جاسوس اثر پیتر رایت که جاسوس پنجم را سر راجر هالیس میداند که همزمان با تحقیقات درباره نفوذیهای شوروی در سیستم اطلاعاتی انگلیس ریاست ام. ای. 5 را عهدهدار بود، و در برابر این دیدگاه به این منبع مراجعه شود : یوری مودین : پنج دوست کمبریجی من، ترجمه احمد کسائیپور، نشر کارنامه، تهران 1375. وی نفر پنجم را، کایرن کراس میداند که البته به دید رایت فردی مهم به شمار نمیآید. یوری مودین
جنگ بسیار مهم بود. در سال 1945 مصادف با آخرین سال جنگ جهانی دوم به بحرین اعزام شد و سال بعد همزمان با گسترش انقلاب چین به آن کشور (چین) رفت. مأموریت شاپور در چین را باید سرفصل مهمی در زندگی سیاسی او به شمار آورد.انقلاب ن، 18 چین را میتوان به مثابه سرآغاز تبلیغات دامنهدار غرب در زمینه آنچه خطر سرخ نامیده میشد ارزیابی کرد. در همین زمان در آمریکا با آموزههای سناتور مک کارتی جنبشی آغاز شد که هدف اصلی آن پیگیری و دستگیری فعالان جنبش چپ در آمریکا شناخته میشد، زیر نام مبارزه با پدیده
کمونیسم سوابق کثیری از مردم مورد بررسی قرار گرفت و ضمن تعقیب و آزار و اذیت هر کسی که احتمال فعالیت او به نفع اردوگاه شرق وجود داشت، جوی از رعب و وحشت حاکم گردید و امنیت فردی چنان رخت بربست که کثیری از ایالات متحده گریختند و راهی سرزمینهای دیگر گردیدند. از همین زمان بود که ایران به دید آمریکاییها اهمیت زایدالوصفی پیدا کرد و نگرانی در مورد آینده آن کشور به عنوان کمربند امنیتی جهان سرمایهداری در صفحات جراید غرب راه یافت. همزمان در ایران حوادثی در شُرف تکوین بود که ضرورت داشت بر آنها نظارتی جدی صورت گیرد، این حوادث منجر به رخدادی بسیار حیاتی، یعنی ملی شدن صنعت نفت شد. به هر حال اهمیت فعالیتهای شاپور در چین به اندازهای بود که وی پس از خاتمه مأموریتش به دلیل آنچه «خدمات مؤثر» خوانده شده
است، به دریافت توصیه نامه خدمات ویژه نایل گردید.
پس از بازگشت از چین در سال 1947 که باز هم همزمان با تحولی دیگر در سرزمینی دیگر یعنی هندوستان، بود او عنوان مقام دوم وزارت امورخارجه هند را داشت. از هندوستان بود که شاپور به عنوان نخستین سفیر اکرودیته هند به سوی ایران رهسپار شد.
شاپور در این زمان بسیار جوان بود، او حدود 27 سال سن داشت که با توجه به مأموریتهای
حساس او نشان دهنده نبوغ ویژهاش در انجام مأموریتهای ویژه به شمار میآمد. در جریان
ملی شدن صنعت نفت شاپور - همان طور که خواهد آمد - مشاور سیاسی سفارت آمریکا بود و در همین مسئولیت در زمره کسانی بود که عملیات براندازی دولت مصدق را هماهنگ میکرد، در حقیقت او عنوان رسمی مشاور سفیر آمریکا یعنی لوئی هندرسون را داشت. اما واقعیت این است که شاپور عضو مهم سفارت بود و با تیم روی ملبورن دبیر اول سفارت امریکا که با محافل مشخصی در احزاب سیاسی ایران و فرایندهای پنهان در ارتباط بود،
همکاری میکرد. او همچنین با گوئیران رئیس ایستگاه سیا در تهران همکاری داشت و از طرف سرویس امنیتی بریتانیا اقدامات خود را با او هماهنگ مینمود. به نوشته خود شاپور
که خلاصهای از زندگینامه خویش را برای امریکاییها تهیه کرده است، مسئولیت عملیات براندازی مصدق را بر عهده داشته است. در همین دوره او در دانشکده افسری تدریس میکرد و از همین راه با برجستهترین افسران ارتش ایران از نزدیک آشنا شد و همین آشنایی
زمینههای مساعدی برای عملیات براندازی مصدق مهیا کرد. در کنار همه اینها شاپور برای
نشریات مختلفی مثل یواس ریپورت ورلد نیوز(1)و تایمز(2)گزارشهای خبری ارسال مینمود.بعد از عملیات کودتا شاپور به پاس خدماتش پست دائمی عضویت در وزارت امور خارجه آمریکا را به دست آورد، و دلیل آن «خدمات شایسته نامبرده در جهت اهداف مشترک» ذکر گردید و به همان دلیل شهروند ایالات متحده شناخته شد. شاپور در دوره کودتا درجه سرهنگی داشت و بعد از کودتا به درجه سرتیپی نائل آمد. او افسر رابط شاه با آمریکا و
انگلستان بود و به گزارش خود آمریکاییها نقش بسیار مؤثری در تحکیم پیوند شاه با ایالات
متحده داشت. طبق همین سند شاپور از افراد بسیار نزدیک به شاه بود و از طرفی مشاور برجسته امریکاییها در ارتباط با مسائل ایران و شاه به شمار میآمد و در عین حال از
همکاران بسیار نزدیک سازمان سیا محسوب میشد.(3)
اسناد مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر، ش:الف 129-32-1.
اعزام شاپور به ایران ظاهرا به تقاضای شخص خودش انجام گرفت، اما همان طور که در سطور آتی خواهیم دید واقعیت چیز دیگری است. در 31 ماه مه 1943 مصادف با خردادماه 1322 رئیس آجودانی ارتش بریتانیا در هند از شاپور خواست که عطف به درخواست 19 مه همان سال برای انجام مصاحبه در اسرع وقت به اداره کل آجودانی ارتش در محل ستاد نیروهای انگلیس در هند مراجعه کند.(4)پیش از این شاپور تقاضا کرده بود که او را در یگان اطلاعاتی هند مأمور نمایند و به رئیس ستاد مشترک اطلاع داده شد که «اگر قرار است آقای
ریپورتر به مأموریت فوری به یگان اطلاعاتی اعزام شود و متصدی شغلی در ایران شود، ما
سه ماه وقت لازیم داریم تا او را از خدمت در رادیو سراسری هند رها سازیم. این مدت به منظور یافتن جانشینی برای ایشان است» و خواسته شده بود که موافقت یا عدم موافقت خود را به مقامات مربوطه اطلاع دهند.(1)در چهارم اوت 1944 بارنز مسئول ایستگاه رادیو دهلی به کلیه افراد ذیربط (All Whome It May Concern) اطلاع داد که «شاپور سرپرست واحد ایران در رادیو هند برای انجام کارهای خصوصی خود عازم ایران است» بنابر اهمیت این سفر خواسته شده بود در حداقل زمان ممکن تسهیلات لازم اعم از لشکری یا کشوری در اختیار او قرار گیرد.(2)
برخلاف مدلول اسناد غیرقابل انکاری که از شاپور به جای مانده است، در کتاب Whos Who مشاغل شاپور به شکلی دیگر نقل شده است. طبق مندرجات بخشهای مربوط به
شاپور، شغل وی در سالهای 1940-1943 کارمند روابط عمومی سفارت بریتانیا در تهران ذکر شده است(3)که طبق اسناد موجود که به گوشهای از آنها مستندا اشاره شد، غلط محضاست. شاپور در این سالها در تهران اقامت نداشت بلکه در هندوستان بود و اداره بخش فارسی رادیو دهلی را عهدهدار بود. غیر از این شاپور در سالهای حساس یاد شده مأموریتهای زیادی به سوی چین و هنگ کنگ انجام داده بود که در سرنوشت سیاسی بعدی او بسیار مهم و تعیین کننده بود. استقرار اولیه شاپور در تهران مربوط به سالهای 1324 یعنی 1945 به بعد است که مأموریتهای وی در این تاریخ نیز بسیار مهمتر از آن چیزی بوده
که در کتاب فوقالذکر نقل شده است.
به هر حال این مأموریت - که به دلیل اهمیت زایدالوصف در پردهای از استتار محض قرار داشت و حتی مأمورین بریتانیایی هم از آن بیخبر نگهداشته شدند - یک مأموریت عادی نبود؛ زیرا اگر چنین بود نیازی به استتار وجود نداشت. در حقیقت این مأموریت به تقاضای
سرویس اطلاعات خارجی ارتش بریتانیا انجام میگرفت و شاپور به این دلیل انتخاب شد که
با توجه به سوابق پدرش و نیز به دلیل اشراف شخص او به اوضاع و احوال ایران، بهتر از هر کس دیگر میتوانست منشأ اثر باشد. درخواست تسهیلات اعم از لشکری و کشوری خود
حکایت از اهمیت سفر او داشت. شاپور تنها فرد سرویس امنیتی بریتانیا بود که پیوندهای گستردهای با رجال ایران داشت و او تنها فرد مطمئنی بود که ضمن شناخت عمیق ایران و تاریخ و جغرافیای آن و نیز با توجه به آشناییهای پدرش با رجال متنفذ ایرانی؛ میتوانست
بار دیگر منشأ خدماتی ذیقیمت برای منافع امپراتوری باشد. ما با تعدادی از دوستان ایرانی
و غیرایرانی او در همین فصل آشنا خواهیم شد و شبکه ارتباطی او را که در پیشامدهای تحولات معاصر ایران نقشی تعیین کننده داشت معرفی خواهیم کرد. همین قدر خاطرنشان میکنیم که دوره مأموریت شاپور مصادف با یکی از پیچیدهترین ادوار تاریخ ایران بود،
دورهای که حزب توده با فعالیتهایش نام خود را برای همیشه به عنوان ستون پنجم ارتش
سرخ در ایران رقم زد و با حمایتهای آشکار از حضورنیروهای شوروی در کشور و همچنین با تظاهرات به نفع ارتش اشغالگر و انجام راهپیمایی برای واگذاری امتیاز نفت
شمال به قدرتی که به هر حال هنوز نیروهایش را از ایران خارج نکرده بود و تهدیدی علیه
امنیت ملی کشور به حساب میآمد؛ نام خود را برای همیشه در زمره احزاب وابسته به بیگانه
ثبت کرد. از طرف دیگر در همین زمان یکی از پیچیدهترین شبکههای اطلاعاتی غرب در ایران سامان یافت. رابین زینر ایرانشناس برجسته و استاد صاحب نام بعدی کرسی ایرانشناسی دانشگاه آکسفورد در رأس شبکهای از عوامل اطلاعاتی انگلیس، در شرایطی به
غایت رنجآور - که خطر مرگ هر لحظه تهدیدش میکرد - در منطقه تحت نفوذ شوروی سرگرم جمعآوری اطلاعات نظامی بود. در عین حال عوامل گوناگون قدرتهای درگیر در تحولات ایران، هر کدام مشغول اقدامات خاص خود بودند که پرداختن به آنها از حوصله بحث حاضر خارج است، اما گازیوروسکی در مقالات و کتابهای خود مشروحا به آنها اشاره کرده است.
بعد از وقوع انقلاب چین و نیز بعد از پیروزی نهضت آزادیبخش مردم هند، وظایف شاپور در ایران اهمیت مضاعف پیدا کرد. در 18 فوریه 1949، یعنی درست بعد از پیروزی کنگره ملی چین در کسب استقلال هند، به توصیه راجاگوپالاچاری و موافقت شاه ایران شاپورشاپور، 18 به عنوان دبیرکل سفارت هند در تهران منصوب شد تا «وظایفی را که مقتضی این شغل
بزرگ است»، انجام دهد.(1)شاپور از بدو ورود به ایران یکی از عمدهترین شخصیتهای مؤثردر عرصه تحولات ایران شد. در ابتدای دوره زمامداری مصدق به دعوت دانشگاه جنگ - که ریاست آن بر عهده سرلشگر کریم هدایت بود - از وی دعوت شد تا در دوره پنجم آموزش ستاد شرکت کند و ضمن تشکر از حضور او در آموزش دوره چهارم خواسته شد در صورت تمایل و آمادگی، ساعات فراغت بعد از ظهرهای خود را برای برنامه تحصیلی آینده مشخص کند تا از اول مهرماه مشغول تدریس شود.(2)همزمان طبق قراردادی که با بخش سیاسی سفارت آمریکا منعقد شد، شاپور به عنوان یکی از همکاران ملبورن دبیر سیاسی سفارت ایالات متحده مشغول کار شد. در آن ایام دکتر مصدق سمت نخستوزیری را بر عهده داشت. در سفارت آمریکا در مورد نوع برخورد با مسائل ایران نوعی اختلاف نظر دیده میشد. از یک طرف ملبورن معتقد بود که حکومت مصدق زمینههای لازم را برای نفوذ کمونیسم فراهم میآورد و از طرف دیگر لوئی هندرسون بر این باور بود که مصدق نه تنها عامل رواج کمونیسم نیست، بلکه او در شرایط آن روز تنها فردی است که میتواند مانع رفتن
ایران به پشت دروازههای آهنین شود. بر خلاف هندرسون که به نوعی مماشات با مصدق باور داشت، ملبورن همگام با برخی گروههای سیاسی داخلی به چیزی کمتر از سقوط او رضایت نمیداد. هندرسون رواج معیارهای لیبرالیسم غربی را در ایران بزرگترین مانع در سر راه کمونیسم میدید، حال آنکه ملبورن در این اندیشه بود که اگر لیبرالیسم برای جوامع غربی نقش پادزهر را در برابر شوروی ایفا میکند، در ایران وضع به گونهای دیگر است از نظر او در شرایطی از نوع ایران تنها چیزی که بیشترین جاذبه را برای گروههای سیاسی دارد گرایشهای
طرفداری از شوروی است و در این شرایط تجویز آزادی از نوع غربی آن برای ایران چیزی جز سم مهلک برای منافع غرب نخواهد بود. اختلاف دیدگاه این دو تن تا واپسین روزهای دولت مصدق ادامه داشت و در نهایت به نفع ملبورن خاتمه یافت. ملبورن با گوئیران که طبق منابع موجود اهل مماشات بود، روابط کاری داشت اما گوئیران که به براندازی مصدق باور
نداشت در واپسین هفتههای دولت مصدق جای خود را به فردی دیگر داد که نقش اساسی در عملیات کودتای 28 مرداد ایفا کرد.
شاپور ریپورتر همکار بسیار صمیمی تیم ملبورن بود و در واقع مشاور ارشد او به شمار میرفت، او از این طریق با گوئیران هم مرتبط میشد و در چارچوب مأموریت اطلاعاتی خود کارهایش را با سیا هماهنگ مینمود. در این تاریخ سیا برای مقابله با مسئله کمونیسم، بنا بر گزارشهای مارک گازیوروسکی از سالها پیش سالی یک میلیون دلار هزینه میکرد. این هزینهها برای انتشار کتاب و مقالاتی در مورد شوروی مصرف میشد. از جمله کاریکاتورهایی در این زمینه منتشر میگردید که هدف کلیه آنها ترسانیدن مردم از خطر سرخ
بود. این طرح آن قدر اهمیت داشت که حتی بعد از کودتای بیست و هشتم مرداد نیز ادامه پیدا
کرد و با سرکوب تمام عیار حزب توده به کمال خود رسید. قرارداد منعقده بین شاپور با ملبورن در واقع انجام وظایفی در این راستا یعنی ایجاد عملیات هراس از کمونیسم بود. طبق
این قرارداد که در تاریخ 21/4/1952 بین او و بخش سیاسی سفارت آمریکا منعقد شد؛ شاپور
موظف بود جراید ایران را هر روز مرور کند و علاوه بر این گزارشهای تحقیقاتی را که از
طرف منابع گوناگون به او میرسید؛ ضمن تجزیه و تحلیل به اطلاع آمریکاییها برساند. شاپور میبایست نمونه هایی از جراید را انتخاب و به انگلیسی ترجمه میکرد و سپس بعد از تایپ به دبیر سیاسی سفارت تحویل میداد. برای انجام این کار سه تا چهار ماشین نویس او را همراهی میکردند. طبق تعهداتی که شاپور داده بود، او باید گزارشهایی را که از «طریق
افسران بخش سیاسی سفارت امریکا» به او میرسید ترجمه میکرد و در اختیار مقامات سازمان سیا در ایران قرار میداد، این افسران خود مستقیما با بخش سیاسی سفارت مرتبط
بودند.(1)
I also transate various other material given to me by the officers of the political section.
بدیهی است که افسران ایرانی از طریق خود شاپور با سفارت آمریکا ارتباط برقرارکرده بودند، زیرا این شاپور بود که با این گروه از راه تدریس در دانشگاه جنگ آشنایی و با عالیترین مقامات ارتش پیوند داشت، چرا که این دستهها یا دوستان پدر او بودند و یا اینکه با اشرافی که اوضاع ایران داشت توسط شخص او و یا شبکهاش شکار شده بودند.
شاپور باید گزارشهای روزمره را بازبینی میکرد و سپس به ماشیننویس تحویل میداد. بخشی از این گزارشها از فرانسه به انگلیسی ترجمه میگردید، برای بخش اقتصادی سفارت هم گزارشهایی تهیه میشد. این که برخی از گزارشها از فرانسه ترجمه میشد، فینفسه
1) متن اصلی بخشی از تعهدات شاپور که توسط خود او نوشته شده است به این شرح است :
واجد اهمیت زیادی است و نشان میدهد که برخی از مرتبطین شاپور با زبان انگلیسی آشنایی نداشتهاند و زبان آنها فرانسه بوده است، احتمالاً همین افراد با بخش فرهنگی سفارت فرانسه کار میکردند. او در عین حال افسران اطلاعاتی آمریکا را که در بخش سیاسی کار
میکردند، به منظور ملاقات با ایرانیان همراهی میکرد و در مصاحبههای آنها شرکت میجست و بعد از هر ملاقاتی گزارش کاملی از ماوقع را به مسئولین ذیربط تحویل میداد.(1)از طرفی او موظف بود که روابط خود را با تودههای مردم حفظ کند، به ویژه کسانی که میتوانستند اطلاعات مورد نیاز برای تحلیل اوضاع فراهم آورند.(2)مسئولیت کارهایروزمره بخش سیاسی با ملبورن بود که سمت دبیر اول سفارت را داشت، و جان هاویسون دبیر دوم سفارت عهدهدار مسئولیت کلی اقداماتی بود که توسط شاپور انجام میگرفت.(3)
second secretary is a general charge of all work done by me...
کاراصلی شاپور فراهم آوردن اطلاعاتی در مورد وقایع و تحولات عمومی بود که در سراسر کشور به وقوع میپیوست. او ضمنا میبایست ملاقاتهایی بین عوامل اطلاعاتی ایرانی که میتوانستند اخباری درباره جریانات روز در اختیار او قرار دهند و افسران اطلاعاتی سفارت امریکا برقرار میکرد.(4)observation of seemingly incedents from day to day .
مهمترین بخش روابط شاپور، با روزنامهنگاران،سیاستمداران و ردههای بالای مقامات نظامی بود که میتوانستند اطلاعاتی در مورد جریانات روز در اختیار او قرار دهند.(5)شاپور خود خاطرنشان میکرد که ارتباطاتگستردهای با مقامات عالی رتبه ایرانی دارد، این ارتباطات مشتمل بر رهبران احزاب سیاسی، بخشهای مختلف حکومت، سناتورها و نمایندگان مجلس بود. شاپور هشدار میداد که نباید این اشخاص ردپایی از این موضوع به دست آورند که وی از آنها در مورد چیزهایی نظر میخواهد که به واقع مربوط به عملیاتی است که به قابلیتها و اقدامات حرفهای او مربوط1) Occasionally I accompany officers of political section on visits to or interviews with Iranians and later submit a full account of the meeting and the matters discussed.
2) ....I must also maintain contact with people who may provide accurate information required by us.
3) ...Mr. Roy .M.Melborn is responsible for the overall work of the section. Mr. john Howison,
4) My work requires an up-to-date knowledge of general development in the country and cloes
5) Whenever required I arrange meeting between such person and political officers of the seetion .
است.(1)
departments and senators and deputies and must not give them the impression that I ask for their views in "Professional" capacity
برای هر خواننده معمولی هم واضح است که این مأموریت نمیتواند چیزی جز کارهای اطلاعاتی باشد، امری که رعایت نهایت استتار در آن ضرورت درجه نخست داشت. این سند بسیار مهم نشان دهنده عضویت شاپور در شبکه بدامن است، شبکهای که برای نخستین بار با اتکا به اسناد سازمان سیا توسط گازیوروسکی معرفی شد و سالها بعد از کودتا مشخص گردید که بودجهای کلان معادل سالیانه یک میلیون دلار برای آن هزینه میشده است. نقش این شبکه در عملیات براندازی مصدق به حدی بود که چند ماه بعد از انجام موفقیتآمیز کودتا، در پنجم فوریه سال 1954 مصادف با 15 بهمن 1332 ملبورن ضمن ارسال نامهای برای شاپور، از مهارت وی در ترجمه متون دشوار فارسی قدردانی کرد و خاطرنشان نمود که در او
قریحهای منحصر به فرد(2)وجود دارد که او در هیچ فرد دیگری در ایران نمیتواند پیدا کند.ملبورن قضاوتهای شاپور را ستود و او را به عنوان کارشناس ارزشمند بخش سیاسی سفارت آمریکا مورد تقدیر قرار داد.(3)به پاس این خدمات در 19 اکتبر همان سال گوردون. د. کینگ وابسته نظامی سفارت امریکا به او اطلاع داد که به عضویت دائمی وزارت امور خارجه آمریکا درآمده است. گوردون ضمن اینکه از کار کردن با شاپور ابراز خوشوقتی کرد، ترقی او را نیز تبریک گفت.(4)در حقیقت شاپور بر طبق کارت شناسائیاش از سال 1952 به استخدام وزارت امور خارجه آمریکا درآمده بود، شماره کارت او 138 و شغل وی «دستیار ویژه» (5)بخش سیاسی سفارت عنوان شده بود. استخدام کننده او افسر سیاسی سفارت آمریکا بود و در آن زمان سن وی 31 سال قید گردیده بود.(6)
پیشتر به اقتضای بحث نامی از زینر بردیم، رابین زینر برای اهل تاریخ فردی شناخته شده
1) Ihave many friends among highoranking of the various political parties and government
2) Unique talent.
3) ملبورن به شاپور، 5 فوریه 1954، ش : 2-325-129- الف.
4) -کینگ به شاپور مشاور سیاسی سفارت آمریکا، 19 اکتبر 1954، ش : 3-325-129 الف.
5) 3 - SPecial Assistant .
6) اسناد شاپور، ش : 6-325-129 الف.
است، وی ایرانشناسی برجسته و در فرهنگ و ادبیات ایران پیش از اسلام در زمره معدود محققان توانای این حوزه بود. زینر از همان آغاز جنگ دوم جهانی وارد ایران شد، شغل وی
مأموریتی امنیتی از سوی اینتلیجنس سرویس بود. در این راه افرادی مثل میس لمبتون نیز در کنار وی دیده میشدند، زنی با ارادهای عجیب و طاقت فرسا که با سختکوشی فراوان در زمینه تاریخ ایران به ویژه در دورههای سلجوقیان توانائیهای شگرفی از خود نشان داد.
لمبتون نیز یک مأمور اطلاعاتی بود که در پوشش فرهنگی کار خود را انجام میداد و به سرریدر بولارد در تنظیم گزارشهایش کمکهای فراوان میکرد. اگر مأموریت لمبتون شناسائی مأموران آلمان نازی در ایران بود، مأموریت زینر خطرناکتر بود؛ وی باید در محدوده نفوذ شوروی در ایران گزارشهایی تهیه میکرد و برای سرویس خود ارسال مینمود. زینر مردی محقق بود، به همین دلیل شغلی که داشت با روحیاتش سازگار نبود و از
همین روی آسیبهای جدی دید به طوری که وقتی مأموریتش در ایران خاتمه یافت و به آکسفورد برای تدریس تاریخ ایران پیش از اسلام بازگشت؛ از نظر روحیه به شدت درهم شکسته بود. تحمل دنیای پر از دسیسه و توطئه جاسوسی برای مردی مثل زینر بسیار دشوار بود. زینر به اقتضای مطالعات خود در تاریخ ایران پیش از اسلام با کسان بسیار که با این حوزه مرتبط بودند رفاقت داشت، یکی از اینان البته شاپور ریپورتر بود که غیر از تبار زرتشتیاش
که میتوانست مورد علاقه زینر باشد؛ با او در کارهای اطلاعاتی همکار بود.
کریستوفر مونتاگ وودهاوس که هماهنگ کننده عملیات کودتا از سوی MI6 علیه مصدق بود، مدعی است که زینر شاپور ریپورتر را که در آن زمان فردی مهم نبود و بعدها به دلیل خدماتش به انگلستان لقب سر گرفت؛ به وی معرفی کرده است که در این عملیات به کمک او بشتابد.(1)این روایت نمیتواند صحیح باشد، زیرا اولاً قبل از عملیات کودتا شاپور به صراحتی که در اسناد او وجود دارد دارای مأموریتهای مهمی در ایران بود و در این زمان نیز شغلهای مهمی در سفارت آمریکا داشت، تازه این همه غیر از کارهایی بود که از سوی سرویس اطلاعاتی بریتانیا به وی محول شده بود. ثانیا قدرت مانور و شبکه دوستان شاپور به طور قطع از مونتاگ بیشتر بود به طوری که طیف وسیعی از سیاستمداران و نظامیان و
1) کریستوفر مونتاگ وودهاوس : عملیات چکمه، ترجمه فرحناز شکوری، تهران، انتشارات نور، ، 1367، صص 20-21.
روزنامهنگاران حتی قبل از کودتا در قالب شبکه بدامن به او یاریهای فراوانی رسانیدند. این شبکه میتوانست به مونتاگ در عملیات خود کمک زایدالوصفی بنماید؛ البته این بدان مفهوم
نیست که شاپور فردی بیاهمیت بوده باشد فردی که فقط توانائی همکاری با موفتاگ را داشته است؛ واقع امر این است که شاپور در این عملیات رل اساسیتری را عهدهدار بوده
است. شاید دو دلیل بتوان برای این اظهارنظر مونتاگ در نظر گرفت، نخست، سالی که کتاب
او با عنوان « عملیات چکمه» در انگلیس منتشر شد حسین فردوست هنوز آزادانه در تهران میزیست و در مورد او شایعات زیادی در داخل و خارج کشور شنیده میشد؛ فردوست مهمترین مأمور عالیرتبه اطلاعاتی ایران و چشم و گوش شاه بود که در عین حال اطلاعات
درجه اولی از شاپور در اختیار داشت. شاید انگیزه مونتاگ این باشد که سرنخ اصلی و کلید
تحلیل تحولات تاریخ ایران این مقطع را با دادن اطلاعات غلط و انحرافی گم نماید و اطلاعات احتمالی ارائه شده از سوی فردوست را لاپوشانی کند. دلیل دیگر این است که اسناد
شاپور در ایران به هر دلیلی جا مانده بود، این اسناد میتوانست در تحلیل تحولات این زمان نقش مهمی داشته باشد. دراین اسناد همانطور که دیدیم شخصیت عجیبی از شاپور ترسیم شده است؛ شاید مونتاگ خواسته است که اهمیت این اسناد را با قضاوتی زود هنگام، حتی قبل از انتشار اسناد شاپور تحتالشعاع قرار دهد و در تحلیلهای آتی برای محققین داخلی و خارجی اطلاعاتی انحرافی ارائه نماید. به هر حال صورت مسئله هر چه میخواهد باشد مهم
این است که شاپور در عملیات براندازی مصدق در زمره افرادی بوده که نقش درجه اول را داشته است.
در تمام این مدت شاپور با رئیس وقت سرویس امنیت خارجی بریتانیا M.I.6 که سردیک گلداسمیدوایت بود ارتباط مستمر داشت و طبق گفته پیتر رایت با هماهنگی او و نیز لرد ویکتور روچیلد عملیات براندازی علیه مصدق را هدایت میکرد.(1)در اسناد شاپور در نامهای خطاب به همسرش آسیه مانوکیان از دیک وایت با عنوان صمیمانه دیکی یاد شده است.(2)آسیه
در تاریخ 6 آذر 1331، مطابق با 27 نوامبر سال 1952 در تهران با شاپور ازدواج کرد، ازدواج
آنها در کلیسای کوچکی که متعلق به امریکاییان بود انجام شد، از ایرانیها رستم جمشید و میرزا
جلال الفت شاهد شاپور بودند.(1)آسیه در مرکز اطلاعات سفارت آمریکا در تهران به کار اشتغال داشت و تا زمان شروع زندگی مشترک با شاپور دو سال از تاریخ کار او میگذشت. در
18 جولای سال 1952 از طرف مرکز مربوطه از وی قدردانی به عمل آمد و اعلام شد که کتابخانه کودکان امریکا از وی دعوت به همکاری کرده است. درحقیقت آسیه به دلیل ازدواج
با شاپور ناچار شد از کارش استعفا دهد.(2)حکم کارگزینی آسیه توسط قسمت خدمات کارکنان خارجی وزارت امورخارجه آمریکا صادر میشد.
گفتیم که شاپور ارتباطات وسیعی با بسیاری از رجال ایران دوره پهلوی داشت. طیف مرتبطین او را هنرمندان، سیاستمداران، ارباب جراید، مقامات اطلاعاتی داخلی و خارجی،
امرای ارتش و بسیاری رجال دیگر تشکیل میدادند. از نظامیان باید از حسن طوفانیان و غلامعلی اویسی نام برد که بعدا به آنها اشاره هایی خواهد شد، برجستهترین مقامات امنیتی مرتبط با شاپور همانا سردیک وایت و لردویکتور روچیلد بودند، تیمی که در M.I.6 مسائل
مربوط به ایران را تعقیب میکردند. از دیگر رفقای ایرانی او باید به علی پاشا صالح اشاره کرد،
او در سال 1344 شاپور را برای تدریس در مدرسه عالی ادبیات و زبانهای خارجی به دکتر علی محمد بنکدار مدیر مسئول مدرسه معرفی کرد، گرچه در این ایام او دیگر نیازی به معرفی نداشت.(3)از طرفی شاپور با دزموند هارنی از وابستگان اطلاعاتی سفارت بریتانیا در ایران که تا مقطع پیروزی انقلاب در تهران اقامت داشت و بعدا شرح خاطرات خود را با عنوان روحانی و شاه(4)در لندن منتشر کرد ارتباطات صمیمانهای داشت. هارنی در لندن مدتی ریاست «مؤسسه ایرانشناسی بریتانیا» را بر عهده داشت که از اعضای اصلی آن باید از سردنیس رایت سفیر اسبق بریتانیا در ایران نام برد، هارنی در آگوست سال 2001 در لندن درگذشت.
شبکه ارتباطی شاپور با رجال دوره پهلوی بسیار گسترده بود و این امر از طبیعت کار او
1) اسناد شاپور ریپورتر، ش : 2-12-129 الف.
2) تقدیرنامه مرکز اطلاعات و آموزش سفارت آمریکا، 2-142-129 الف.
3) دکتر علی محمد بنکدار به شاپور ریپورتر، 11/3/1344، ش : 1-326-129 الف.
4) این کتاب در تهران با این مشخصات ترجمه شده است : دزموند هارنی : روحانی و شاه، ترجمه کاوه باسمنجی و کاووس باسمنجی، انتشارات کتاب سرا، تهران، 1376.
نشأت میگرفت، یکی از سرشناسترین این چهرهها اردشیر زاهدی بود. در حقیقت رفاقت شاپور با اردشیر زاهدی از دوستی پایدار او با زاهدی پدر ریشه میگرفت که با یکدیگر در
عملیات کودتای 28 مرداد سال 1332 همکاری نزدیکی داشتند. البته به هیچ وجه نقش این دو
با یکدیگر همسنگ نبود، به عبارتی شاپور در آن عملیات نقش و موقعیتی تعیین کننده داشت
و فضلاللّه زاهدی در حقیقت یک عامل اجرائی به شمار میآمد. اردشیر زاهدی که مرد بسیار
هتاک و بیادبی بود در ارتباط با شاپور هم کلیه آداب و رسوم متعارف در روابط دیپلماتیک را از یاد میبرد. طبق اسناد موجود او با هر کسی ظاهرا به استثنای شاه، به همین منوال رفتار میکرد و این دلیلی جز آن نداشت که زاهدی خود را به قدرتهایی متصل میدید که احدی را
یارای تکان دادن او نبود. به عبارتی اعتماد به نفس او ریشه در استحکام موقعیت سیاسیاش
داشت.
زاهدی در نامهای که سالها بعد از کودتا و در اوج قدرت شاه به شاپور نوشت، گوشههایی
از خاطرات دوران گذشته را مورد یادآوری قرار داد. در این نامه از محبتهای شاپور در زمانی
که پدر سپهبد فضلاللّه زاهدی در ژنو در بستر بیماری قرار داشت یاد شده بود :
هیچ وقت روزهایی که پدرم مریض بود و تو با من به ژنو آمدی و مخصوصا صدای توپ(؟)(1)در اطاق را شنیدی و همین طور در لندن که میآمدی راه میرفتیم و صحبت میکردیم و چه موقعی که جریان بحرین و غیره در کار بود که تو با تمام صمیمیت صحبتهایی کردی که همان وقت به شرف عرض شاهنشاه آریامهر در بابلسر رساند...
در آخر نامه آورده بود که در ضمن :
هر کسی شد زحال ما پرسان
نوک شستی به مقعدش برسان
این نامه نشان میدهد که شاپور در کلیه مسائل مهم کشور طرف مشورت شاه و اطرافیان قرار میگرفت و روابطش با شاه بسیار صمیمانه بود. این روابط دوستانه تا پایان حکومت
پهلوی ادامه داشت و به احتمال قریب به یقین تا بعدها هم ادامه پیدا کرد.
مهمترین و صمیمیترین یار شاپور، اسداللّه علم بود که پستها و مشاغل کلیدی و از آن جمله وزارت دربار شاه را عهدهدار بود. بنا به قول دکتر مظفر بقایی روابط صمیمانه شاه و علم به اندازهای بود که هر سخن و تصمیمی از سوی علم، در بین رجال و تودههای مردم نقطه
1) پرانتز و علامت سئوال در متن سند و از خود زاهدی است.
نظر شاه شناخته میشد. بقایی در نامهای شدیداللحن که بعد از پانزده خرداد به علم نوشت،
توضیح داد که علت مخالفت وی با دولت عَلَم فقط این است که مردم نظریات او را بازتاب
دیدگاههای شاه میدانند و نظر به اینکه با دولت علم مخالفتهایی در جریان است، این مخالفتها به منزله مقابله با رژیم به شمار میآید که برای آینده رژیم سلطنتی بسیار خطرناک است. روابط بسیار صمیمانه علم با شاپور نیز از این قاعده مستثنی نبود و این مناسبات حسنه در حقیقت بازتاب روابط بسیار نزدیک شخص شاه با شاپور به شمار میرفت، مضافا اینکه شاه از مناسبات این دو تن با یکدیگر به خوبی آگاهی داشت.
درست چهار روز پس از کودتای 28 مرداد شاپور مقالهای برای روزنامه تایمز تهیه کرد. این مقاله بازتاب بسیار گستردهای در روزنامههای بریتانیا و سایر جراید معتبر دنیا و نیز در روزنامههای کشورهای مشترکالمنافع یافت. در آن مقاله عنوان شده بود که حکومت سلطنتی با خون و پوست مردم ایران عجین است و این امر بعد از 28 مرداد بیش از پیش جا
افتاده است. در حالی که بعد از کودتا موج دستگیریها و محاکمات در جریان بود، او خاطرنشان مینمود که نظام پادشاهی در بین ایرانیان کاملاً جا افتاده است.(1)علم در نامهای به شاپور ضمن قدردانی از وی، نهایت تشکر خویش را از رپرتاژی که برای مطبوعات غرب فرستاده بود بیان کرد و توضیح داد که متن این گزارش از نظر شاه گذشته و «مورد توجه ذات
مقدس شاهانه قرارگرفته است.» ابراز امیدواری شده بود که به زودی بین این دو تن ملاقاتی
صورت گیرد علم اضافه کرده بود : «امیدوارم به زودی شما را زیارت کنم.»(2)
شاپور ریپورتر در زمره افرادی بود که هم به دلایل سیاسی و هم به دلایل شخصی، نه تنها در تشویق شاه به در پیش گرفتن روش دیکتاتوری و استقرار یک حکومت خشن نظامی نقش بیبدیلی داشت بلکه وی را برای این منظور تحریک هم میکرد. از نظر سیاسی نه تنها
شاپور بلکه بسیاری از شخصیتهای حاضر در صحنه ایران بهترین الگو برای اداره ایران را
حکومتی دیکتاتوری میدانستند، حکومتی که شاه در آن نقش تعیین کننده داشته باشد و در
حقیقت وی بر کلیه امور لشکری و کشوری نظارت تام و تمام خود را اعمال کند. از دید اینان
ایدهآلترین حکومت برای ایران همین بود. این امر به دلیل شرایط جغرافیایی ایران تلقی
میشد و اینکه هر حرکت انقلابی میتوانست کشور را در بستر منافع اتحاد شوروی هدایت کند. از نظر غرب و نیز در تحلیل بسیاری از رجال، کشور ایران همیشه در معرض انقلاب قرار داشت و این انقلاب با هر ماهیتی در تحلیل نهایی به نفع اردوگاه شرق خاتمه مییافت.
بنابراین، راه پیشگیری این بود که به هر طریق ممکن جلو ایجاد وضعیت انقلابی گرفته شود
و از دید آنان تنها نیرویی که میتوانست مانع رفتن ایران به پشت دروازههای آهنین شود
شخص شاه بود.
شاپور شخصیتی بود که همیشه تلاش میکرد به افکار عمومی غرب و نیز دولتهای سرمایهداری بقبولاند که برای ایران راهی جز تحکیم قدرت مطلقه شاه وجود ندارد و در چنین صورتی است که منافع دنیای سرمایهداری در ایران حفظ خواهد شد. در نهم ژوئن سال 1954 او نامهای خطاب به شخصی که از هویت او آگاهی نداریم، ارسال کرد. در این نامه
شاپور خاطرنشان نمود که شاه هماهنگ کننده و قدرت مافوق بین دولت و مجلس است. او در گزارشهای خود برای رویتر، بی بی سی و تایمز لندن همیشه متذکر میشد که شاه ایران را نباید تضعیف کرد و توضیح میداد که وی از قانون ملی کردن صنایع نفت ایران حمایت میکند و میخواهد به توافق نفتی شرافتمندانه و منصفانهای که از نظر سیاسی دارای اهمیت
فراوانی است، دست یابد. این نامه که احیانا برای یکی از شخصیتهای سیاسی ایالات متحده
ارسال شده است خاطرنشان میکند که لندن نقش شاه را در تحولات ایران به عنوان «یک گام
مؤثر»(1)ارزیابی مینماید. در ادامه نامه آمده است : «امیدوارم ترتیب ملاقات مختصری رابدهید تا من بتوانم به زودی گزارش کنم که انجام شد».(2)
تأکید از نویسندهاصلی نامه شاپور است، نیز علامت ! مربوط به متن اصلی است.
همان طور که پیشتر گفته شد، ایننامه احتمالاً به یکی از مقامات برجسته آمریکایی نوشته شده است، به ویژه اینکه توضیح داده شده است که مقامات بریتانیا با روند تحولات در ایران روی موافق دارند. در آن ایام یکی از مهمترین اختلاف دیدگاههای بریتانیا با امریکاییها در مورد مسئله نفوذ کمونیسم در ایرانبود که با قدرت و شدت هنوز در دستور جلسات مقامات دو کشور قرار داشت. علیرغم اینکه به نظر میرسید با موفقیت کودتا تا حدودی از نگرانیهای بدون دلیلی که فقط ارزش
تبلیغاتی داشت کاسته شده باشد، لیکن روند حوادث نشان میداد که اینک حتی بین خود
رهبران جهان سرمایهداری هم در مورد مسئله ایران و افق آینده آن اختلاف نظر بروز کرده است. آمریکاییها اجرای مقداری اصلاحات را در ایران ضروری میدیدند و برای حفظ کشور در برابر شوروی پیشنهاد میکردند تا حدی حکومت قانون به اجرا گذاشته شود و شاه
به نفع مجلس و دولت از اختیارات بی حد و اندازه خود صرفنظر نماید. آنها معتقد بودند
شرط بقای ایران در راستای حریم امنیتی غرب چیزی جز این نخواهد بود، از دید آمریکاییها بهترین شرط مقابله با تهدیدات آتی شوروی استقرار یک دولت مسئول در ایران به شمار میرفت. باید جلو قدرت لجام گسیخته هزار فامیل که ریشه در دوره قاجار
داشت و با هرگونه تحولی مقابله میکرد گرفته میشد. از نظر آمریکاییها این نسل متعلق به گذشته بود و برای اداره ایران در دوره جدید سخنی برای گفتن نداشت. این نسل میتوانست
ایران را در حالت قهقرا و انحطاط مداوم نگه دارد، ضرورت داشت تا این قدرت که به هر حال به گذشته تعلق داشت جای خود را به نسل جدیدی بدهد که استعداد تحول به اقتضای شرایط جدید را داشته باشد. امریکائیها بر آن بودند که در غیر این صورت شبح کمونیسم
ایران را مورد تهدیدات مداوم خود قرار خواهد داد و منافع غرب برای همیشه مورد هجوم واقع خواهد شد.
برخلاف این دیدگاه، انگلیسیها به ظهور طبقه جدیدی از رجال سیاسی ایرانی رضایت نمیدادند، آنها تغییر و تحولات در ساختار اجتماعی ایران را برنمیتابیدند. انگلیسیها بر این باور بودند که بهترین چیزی که توانایی مهار کمونیسم را در ایران دارد تقویت قدرت شاه
است، زیرا در ایران شرایط برای ظهور دمکراسی از نوع مورد نظر امریکاییها هموار نیست
و هر تحولی در این جهت خطر سیطره عناصری را دربردارد که مآلاً ایران را در بستر منافع
شوروی هدایت خواهند کرد. آنها از استقرار قدرت مطلقه در دست شاه حمایت میکردند و آن را تنها راه حفظ تمامیت ارضی ایران و هدایت آن در مسیر منافع غرب میدیدند. آن کسانی که بیش از همه در ترویج این دیدگاه در غرب تأثیر داشتند، شاپور ریپورتر و دوست
صمیمی او اسداللّه علم بودند. در واقع امر هم مسیر حوادث در همان جهتی بود که مورد نظر شاه و مشاوران نزدیکش قرار داشت.
شاپور از ماهیت و سرشت قدرت در ایران آگاهی داشت و میدانست که با پرداخت و یا اخذ رشوه کارها در بستر مناسب هدایت میشوند. مثلاً او شخصی را به نام ابوالقاسم قاضی
در ازای دریافت رشوه برای تصدی پستی به وزیر کشور تحمیل کرد. او برای این کار مبلغ 50 هزار تومان که در آن زمان مبلغ بسیار قابل توجهی بود دریافت کرده بود. این شخص ظاهرا
انسان خوشنامی در محل خود به شمار نمیآمد و در آنجا پرونده سوء داشت. علم در حمایت
از دوست خود به شاه گفت که شخصا به قاضی علاقه دارد به این دلیل که در دوره مصدق به
نفع دربار عمل کرده است. این شخص از چاقوکشهایی به شمار میآمد که در کودتای بیست و هشتم مرداد در خراسان فعالیت میکرد و علم قول داده بود که برای جبران تلاشهایش او
را به مجلس خواهد فرستاد. شاه گمان میبرد فردی که وساطت این شخص را کرده شاپور است، اما علم از شاه خواست که معلوم سازد منظور از شاپور کیست؟ حسین علاء که در این
دوره نخستوزیر ایران بود، از وساطت بیجای شاپور بر آشفت و شکایت به شاه برد. علم در صدد حمایت از دوست دیرینه خود برآمد، این مشخصات دقیقا با ریپورتر تطبیق میکرد.
او خواست که شاه اجازه دهد تا معلوم کند که این شاپور چه کسی است. شاه خطاب به علم گفت: «گمان میکنم همان شاهپور خودمان است به جهت اینکه میگفتند گویا خبرنگار تایمز
یا رویتر باشد.» علاء نشانی دیگری هم داده بود و آن اینکه «مخصوصا ایشان متذکر شدهاند
که شاهپور با علی خیلی رفیق است و گویا به وسیله توهم پیش من و علیاحضرت ملکه (ثریا)
آمده است و حتی به علیاحضرت ملکه درس میدهد.» علم به شاه توضیح داد که به هر حال از
خود نخستوزیر تحقیق میکند، اما آنچه مسلم است و میتواند به شاه بگوید این است که
شاپور ریپورتر چنین تقاضایی از وی نکرده است و «اصولاً قرار ما بر این بوده و هست که در این موارد با هم صحبتی نکنیم و تمام مسائل بسته به امر و نظر مبارک باشد.» توضیح اینکه
شاپور معلم زبان انگلیسی ملکه ثریا بود و برای همین منظور هر روز به کاخ رفت و آمد داشت.
علم در ادامه حمایت از دوست خود توضیح داد که قطعا این گزارش از روی غرض به علاء داده شده است و ادامه داد که شاپور یک دوست به نام حسین نمازی دارد که او هم میل داشت وارد مجلس شود و حتی از شاپور کمک خواسته بود. شاپور میخواست در این زمینه با شاه گفتگو کند، اما علم او را نهی کرده بود: «حالا چگونه ممکن است بدون نظر و اجازه
اعلیحضرت همایونی از من چنین تقاضایی بکند.» شاه از علم خواست که کار انتخابات دره
گز باید خاتمه پیدا کند و این شخص که در نزد اهالی به چاقوکشی شهرت دارد، نباید وارد
مجلس گردد. علم توضیح داد که پیشتر، بازرسی را برای نظارت بر امر انتخابات فرستاده است اما آقای رام او را به قوچان گسیل کردهاست، با این وصف برای اینکه کارها معطل نشود، بازرس دیگری را هم اعزام نموده است. شاه تکرار کرد که این کار در هر مرحلهای که هست
باید متوقف گردد، زیرا «این شایعه برای ما و شاپور هر دو بسیار بد است.» شاه از سر کنجکاوی بار دیگر سئوالاتی طرح کرد و میخواست بداند که آیا شاپور واقعا چنین تقاضایی
کرده است یا خیر؟ این بار علم در مقام وزیر کشور در حمایت از دوست خود شدیدا قضیه را
تکذیب کرد. او بلافاصله با رام تلفنی گفتگو نمود، معلوم شد چون خود رام هم به این جریان
حسن نظری نداشته است، بازرسی را که برای تعیین صحت و سقم موضوع به محل رفته بود، معطل کرده است. به دستور علم کار انتخابات دره گز متوقف شد، او شرح اقدامات خود را برای شاپور نوشت و یا رغار خود را از کم و کیف ماجرا مطلع ساخت. علم به شاپور توصیه
کرد که اگر در این رابطه از وی سئوالی شد ابراز تعجب کند، «تا این اوهام بی خود و بی جهت (به قول علم) از ذهن شاه خارج شود».(1)علم برای حمایت از شاپور که به هر حال تبعه خارجه بود، به شاه آشکارا دروغ گفت و شاه هم به دلیل اعتماد به علم دروغ او را باور کرد.
این نامه غیر از اینکه باطن و ماهیت عزل و نصبهای بعد از کودتا را به نمایش میگذارد، نشان میدهد که شاپور به چه میزان در امور داخلی کشور منشأ اثر بوده است. در عین حال
این نامه پرده از ماهیت و ساختار قدرت در نظامی دیکتاتوری بر میدارد و عیان میسازد که چگونه افرادی که خود را جان نثار شاه میدانستند، قدرت او را برای بهرهبرداری در جهت
منافع فردی خود توجیه و تفسیر میکردند و چگونه برای دفاع از دوستانی که حتی تابعیت
ایران را هم نداشتند، به شخصی که او را سایه خدا بر زمین تلقی میکردند آشکارا دروغ
میگفتند و از اعتماد وی به خویش بهرهبرداری مینمودند. به نظر ما حتی این مسئله که علم به مخدوم خود دروغ میگفت و به اصطلاح سر او کلاه میگذاشت به خودی خود واجد اهمیتی نیست، زیرا شاه به خوبی از جریانات مطلع بود. نکته در این است که حتی شاه هم به این دلیل با دخالتهای نامربوط شاپور که منجر به نادیده گرفتن حقوق مردم میشد مخالف
نبود، بلکه دلیل اصلی این بود که انتخاب فردی با سوء سابقه را با وساطت شاپور «برای خود او» یعنی همان شاپور مناسب نمیدانست. او هم آگاهی داشت که شاپور تبعه ایران نیست و
1) علم به شاپور، 4/2/1335، ش 11-272/-129 الف.
حق دخالت در امور داخلی کشور را ندارد، لیکن حاضر بود برای حفظ آبرو و حیثیت وی به آسانی از کنار موضوع بگذرد. این امر دلیلی جز آن نداشت که شاه بازگشت به تاج و تخت خود را به اندازهای فراوان مدیون افرادی مثل شاپور میدانست و در حقیقت خود را به وی
بدهکار تلقی میکرد، و این بدهی را هم باید از جیب و حقوق ملت میبخشید. شاپور تا واپسین روزهای حکومت شاه یکی از نزدیکترین مشاوران او بود و در کلیه مسائل مهم کشوری و لشکری طرف مشورت شاه قرار میگرفت. از طرف دیگر این نامه اهمیت دیگری هم دارد و آن اینکه نشان میدهد در اعماق حکومت، بین رجال و مقامات کشوری اختلافات اساسی وجود داشت. یک سر آن اختلافات منافع قدرتها و اتباع خارجی بود، اختلافاتی که سرانجام به استقرار حکومت دیکتاتوری انجامید و کفه ترازو را به نفع قدرت سرکش شاه رقم زد.
بالاخره شاه در قبال سخنان علم و شاپور تسلیم شد، علت آن بود که این دو تن سخنان خویش را با یکدیگر هماهنگ میکردند و در برابر شاه مثل هم سخن میگفتند. شاپور به اشاره علم تلگرافی شکوهآمیز به شاه مخابره کرد که بعد از آن همه خدمت انتظار چنین برخوردی را نداشته است، شاه هم ظاهرا از کنار موضوع گذشت. با این وصف از دید شاپور لازم بود کاری به فردی که از او رشوه گرفته بودند احاله شود زیرا به هر حال او هم در کودتا سهمی داشت. علم خاطرنشان کرد درست است که باید برای این فردکاری انجام شود، اما به مصلحت نیست که قضیه بیش از این کش داده شود. دلیلش این بود که باید بین شاه و شاپور
اعتماد متقابل برقرار میشد و ابوالقاسم قاضی هر چند عزیز باشد ارزش آن را ندارد که به خاطر او شاه به شاپور بیاعتماد گردد:
... مهمتر این که وقتی مقصود حاصل شد یعنی مطلقا بر اعلیحضرت شاهنشاهی روشن شد که دیگر این مطلب حقیقت ندارد، ما هم خودمان را لوس نکردیم که بر این اعتراض باقی بمانیم و مخصوصا تلگراف شما خیلی خیلی حسن تأثیر داشت مخصوصا وقتی تلگراف را نشان دادم فرمودند معلوم میشود این دوست ما بینهایت رنجیده خاطر شده بود. خیلی
خوب شد که از دلش درآمد.»
علم در مورد شخص قاضی گفت که به دنبال راهحلی میگردد تا چیزی هم به او داده شود :
«ولی هر چه فکر میکنم اولاً مصلحت شما مطلقا نیست که در این زمینه جز در همان
گلهگذاری از سوءتفاهم کلمهای به عرض برسانید. حتی یک نامه شما را که اشاره به این موضوع داشت مخصوصا به عرض نرساندم چرا بیجهت به این کار آلوده بشوید؟ چون به نظر بنده هر قدر هم او را دوست داشته باشیم و هر قدر بخواهیم به او کمک کنیم باز ارزش
اینکه کوچکترین سوءتفاهمی در مرتبه هزارم در ذهن اعلیحضرت همایونی باقی بماند، ندارد و به خصوص به اساس کارهای آینده که پایه آن بر اعتماد صد در صد استوار خواهد بود لطمه غیرقابل جبرانی خواهد زد که به نظر بنده هیچ مصلحت نیست.(1)
مهمترین وجه از فعالیتهای شاپور در این دوره ارتباطهای او با سازمان جدیدالتأسیس ساواک بود که در رأس آن سپهبد تیمور بختیار قرار داشت. علم در نامهای به شاپور در پاسخ
به درخواست وی که اگر ساواک کاری داشته باشد او انجام خواهد داد نوشت که مصلحت این است که فعلاً سازمان اطلاعاتی بریتانیا در این باره مستقیما کاری انجام ندهد. باید دانست که در این دوره سرهنگ گراتیان یاتسویچ رئیس پایگاه سیا در تهران برای شکل دادن به طیفی از نخبگان ایرانی در راستای تحلیلهای دولت وقت امریکا مشغول فعالیت بود. او با عدهای از
کسانی که میتوانستند در چارچوب استراتژیهای آتی ایالات متحده در ایران به منظور ایجاد تحول در ساختار اجتماعی و سیاسی کشور و برای انجام یک رشته اصلاحات در امور داخلی برای بیمه کردن ایران در برابر خطر کمونیسم، فعال بود و توانسته بود با افرادی مثل حسنعلی منصور که بعدا در رأس این نخبگان قرار گرفت، ارتباطات گستردهای پیدا کند. یاتسویچ مسئول ایستگاه سازمان سیا در ایران بود و مستأجر منصور در دروس شمیران به شمار میرفت و از همین راه با تعدادی از نخبگان طرفدار اصلاحات - از آن نوعی که مورد
نظر آمریکاییها بود - ارتباط داشت. در آن ایام بین امریکاییها و انگلیسیها در مورد آتیه ایران اختلافنظر وجود داشت، امریکاییها در تلاش بودند تا طیفی جدید از نخبگان ایرانی
را برای انجام اصلاحات در ایران روی کار آورند و در این راستا بین آنها و گروه قدیمی
سیاستمداران ایرانی که به طور سنتی به طرف سیاستهای بریتانیا گرایش داشتند اختلاف نظر
وجود داشت.
علم در نامهای به شاپور از فردی با عنوان «دوست مشترک» نام برد، این دوست از شاپور به دلیل خدماتی که انجام داده بود تشکر کرد و از وی تمجید نمود. این فرد از حُسن رابطه
1) علم به شاپور، همان، ش 12-272/-129 الف.
شاپور که «اثرات بزرگ در تجارتخانه داشته است» مدتی تعریف کرد. بدیهی است که منظور از تجارت خانه ساواک بود که در اسفند سال 1335 شکل گرفته بود. خدمات شاپور به ساواک
مبین این نکته است که او از همان ابتدای تشکیل این سازمان با آن ارتباط اطلاعاتی داشته
است. میدانیم که ساواک طبق الگوی مشترک سازمانهای اطلاعاتی سیا و اینتلیجنس سرویس طراحی شد، به همین دلیل نقش شاپور در آن اهمیت زایدالوصفی داشت. دوست مشترکی که علم از او یاد میکرد، ارتشبد حسین فردوست بود که به عنوان چشم و گوش اطلاعاتی شاه انجام وظیفه مینمود، و در ساواک نیز مسئولیتهای بسیار تعیین کننده داشت.
علم پس از گفتگو با فردوست در مورد نامهای که شاپور به وی نوشته بود سخن به میان آورد :
یک نکته قابل توجهی که در نامه شما بود این بود که آنچه مورد احتیاج و تقاضای تجارتخانه است گفته شود، من شخصا؛ در این زمینه خیلی فکر کردهام گو اینکه هنوز با دوستم فرصت
بحث نداشتهایم یعنی آن روز که کاغذ شما را خواندم تمام به تعریف از شما گذشت و بعد هم وقت تمام شد. به هر حال خیال میکنم که کار مهم ما این باشد که شرکاء شما در کارهای
تجارتخانه کمتر دخالت کنند.(1)
از این سال تا حوادث بعد از 15 خرداد سال 1342 روابط علم و شاپور هر چه بیشتر تعمیق یافت، در حوادث 15 خرداد علم نخستوزیر ایران بود؛ بنابراین احتمال رایزنی با وی در
زمینه نحوه برخورد با این حادثه و حوادث مشابه بعید نیست. بعد از 15 خرداد شاپور شرحی
در روزنامه تایمز چاپ کرد و علم از این گزارش تقدیر و تشکر کرد : «شرح تایمز در جریانات اخیر بسیار بسیار خوب بود و ارباب هم کاملاً توجه فرمودند.» مراد از ارباب در این نامه شخص شاه است، علم خاطرنشان کرد که باید در تایمز مطالب دیگری هم چاپ شود، از نظر او مهمترین کار این بود که به افکار عمومی غرب نشان داده شود که:
تز ما حقیقتا قوی است مردم پشت سر اعلیحضرت هستند و این مرتجعین حقیقتا خاک بر سر شدهاند... و با شکست مواجه هستند که به کلی نیست و نابود شدهاند، ضمنا باید بگویم که واقعا به تمام معنی فتح کردهایم و دیگر واقعا هیچ قوه معلوم شد نمیتواند با این اصلاحات
مخالف بکند. نمیدانم شما کی برخواهید گشت؟ مثل اینکه لازم است زودتر تشریف
1) علم به شاپور، 12/8/1336، ش 15-1272-129 الف.
بیاورید.(1)
شاه هم از اقدامات شاپور تقدیر و تشکر کرد، علم توضیح داد که «ارباب و سرور من از خدمات شما نهایت رضایت را دارند و من مأمورم که این رضایت را به شما ابلاغ کنم و هم
لازم میدانم از طرف خودم تبریک عرض نمایم.» شاپور توصیه کرده بود که علم برای مذاکره
در امری ضروری فرستادهای به لندن اعزام کند، علم این کار را انجام داد و ابراز امیدواری کرد مسافری را که اعزام کرده است مفید فایده واقع شود و در خاتمه نوشت که در هفته آینده نامه مفصلی «راجع به همه امور» برای وی ارسال خواهد کرد.(2)
شاپور غیر از فرد بسیار مهمی مثل اسداللّه علم با بسیاری از نخبگان طرفدار اصلاحات هم که
متمایل به طرف سیاستهای ایالات متحده بودند رفاقت داشت و بیش از همه با منصور محشور بود. منصور در عکسی که به شاپور اهدا کرد از او با عنوان استاد و راهنمای خود یاد کرد، این تعبیر را از طرف منصور نمیتوان به عنوان تعارفی معمولی قلمداد نمود، منصور از طرف خود دینی نسبت به شاپور احساس میکرد که در این عبارات متجلی میشد و بازتاب خارجی پیدا میکرد. این عکس که در آرشیو مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران نگهداری میشود در حقیقت سندی است که میتواند در باب نقش احتمالی شاپور در تأسیس کانون مترقی راهگشا باشد. در صورتی که این امر به ثبوت برسد، در فلسفه تأسیس این گروه میتوان ارزیابیهای دقیقتری انجام داد. به عبارت دیگر کانون مترقی را میتوان محصول
رویکردی جدید در سیاستهای مشترک امریکا و انگلیس درباره اوضاع و احوال ایران تلقی کرد، اینکه امریکاییها برای اداره امور ایران این گروه را خلق کردند و سیاستهای آنها در این مقطع با سیاست رسمی بریتانیا تعارض داشت، چندان خدشهای به اصل موضوع وارد نخواهد کرد. بنا به روایت دکتر عباس میلانی بعد از قتل منصور یکی از افرادی که در تسکین همسر او فریده امامی بسیار مهم بود، شاپور ریپورتر بود و همین مطلب خود از روابط صمیمانه او و منصور حکایت میکند.(3)
شاپور فقط با محافل بریتانیایی مرتبط نبود، بلکه همان طور که دیدیم وی از بدو ورود به
ایران با مأموران اطلاعاتی و کادر دیپلماتیک امریکا هم حشر و نشر داشت و همان طور که در سطور قبل دیدیم عضو دائمی وزارت امور خارجه امریکا بود. این نکته سرشت اوضاع و احوال ایران را در این مقاطع حساس نیز نشان میدهد و آشکار میسازد که نباید به تفکیک
مطلق سیاستهای دو قدرت بزرگ سرمایهداری از یکدیگر و به تعارضات مقطعی آنها در مورد نحوه برخورد با مسائل جهانی بیش از اندازه لازم، بها داد. شاپور حلقه اتصال سیاستهای بخشی از محافل حاکمه امریکا و انگلیس در ایران بود که در واقع نمایندگان طبقه
سرمایهدار جامعه خود به شمار میرفتند. به عبارتی حداقل در امور کشوری مثل ایران و
مسئله نقش ایران در منطقه خاورمیانه بین محافلی در امریکا و انگلیس تفاوت چندانی دیده
نمیشد، حداکثر این مطلب شاید پذیرفتنی باشد که در سیاستهای کوتاه مدت بین دو قدرت اختلافنظر وجود داشت، اما قطعا در زمینه سیاستهای کلان بین این دو کشور اختلافی اساسی وجود نداشت، علت آن است که، شبکه درهم تنیده سرمایهداری جهانی را نباید از یکدیگر تفکیک کرد و به بخشی از آن بهایی بیش از اندازه داد. از سوئی شاپور با نشریه Zeitung Neue که در آلمان منتشر میشد و هزینه انتشار آن با آژانس اطلاعاتی امریکا بود همکاری نزدیک داشت، به عبارتی او همزمان هم با نشریات امریکایی و هم جراید انگلیسی همکاری میکرد.(1)
طبق سندی که در دست است، فردی به نام چارلز. د. نیکولسون از کارکنان مؤسسه نمازی در بندر هنگ کنگ در توصیه نامهای خطاب به فردی دیگر که علیالقاعده شاپور طرف مراجعه او بود نوشت؛ از همکاری و جدیت و نیز تسلط شاپور بر زبانهای فارسی و انگلیسی بسیار تمجید میکند. نکته در این است که شاپور ریپورتر به عنوان یک مأمور اطلاعاتی در چین از آن مؤسسه به عنوان پوشش فعالیتهای خود استفاده مینمود. روابط برادران ایرانی نمازی با شرکای تجاری دیگر در هنگ کنگ که در زمره مستعمرات بریتانیا بود از دوره قاجار وجود داشت، منظور ما در این سطور آن نیست تا ارتباط طبیعی و منطقی کاری را که در هر جای دیگری از عالم هم مرسوم است به عنوان امری عجیب و غریب مورد بررسی قرار دهیم، زیرا
1) اسناد شاپور ریپورتر، بی تا. ش 1-623-129 الف.
بدیهی است که در این زمینه هیچ گونه اعجابی وجود ندارد. شاپور که مسئولیت بخش مکاتبات و ترجمه آن مؤسسه را عهدهدار بود و قصد بازگشت مجدد به ایران داشت این توصیه نامه را برای ادامه همکاری خود در ایران دریافت کرده بود.(1)
همکاری شاپور با شرکت برادران نمازی تصادفی نیست و این مقوله با مسائل بسیار مهمی ارتباط دارد. برادران نمازی با بسیاری از شرکتهای بزرگ امریکایی و انگلیسی ارتباط داشتند و در واقع یکی از حلقههای اتصال سرمایههای شرکتهای چند ملیتی بودند.
به روایت حسین رکنزاده این برادران که ابتدا در شیراز ساکن بودند به هنگ کنگ رفتند و در آنجا به تجارت مشغول شدند و کارشان به اندازهای رونق یافت که توانستند چند کشتی تجاری خریداری کنند.این کشتیها بین هنگ کنگ و جزایر جنوبی ایران و بصره رفت و آمد میکردند. از سوی دیگر برادران نمازی با بمبئی نیز روابط تجاری و اقتصادی داشتند، نکته
مهم این بود که نمازیها تریاک ایران را به چین صادر میکردند و در هنگ کنگ نیز در امر
معادن طلا فعالیت مینمودند.(2)
این مناسبات تا دوره پیروزیهای انقلابیون چین در نبرد علیه نیروهای مورد حمایت غرب در آن کشور که تحت رهبری چیانگ کای چک قرار داشتند برقرار بود. اینک ایستگاههای جاسوسی غرب در منطقه، چین را از دست رفته تلقی میکردند به همین دلیل در اضطراب از گسترش دامنه انقلاب به مناطق دیگر آسیا، در صدد برآمدند که به هر نحو ممکن مانع گسترش امواج آن انقلاب گردند. مأموریت مجدد شاپور در ایران مصادف با این ماجرا بود که بنا به قول گازیوروسکی منجر به تأسیس ایستگاه سازمان سیا در ایران شد. به عبارت بهتر بعد از این جریانات ایستگاه سازمان سیا در ایران ایجاد شد و برای مقابله با تهدیدات احتمالی شوروی؛ با کمک نیروهای داخلی ایرانی و نیز با حمایت سایر قدرتهای غربی مثل بریتانیا هستههای مقاومت سازماندهی گردید. این دوران را باید یکی از مهمترین
و اساسیترین دورههای فعالیت شاپور در ایران به حساب آورد. از این دوره تا پایان سلطنت
پهلوی، شاپور جایگاهی ویژه در تحولات ایران داشت و در کنار فعالیت روزمره خود که همانا فعالیتهای اطلاعاتی بود؛ از طریق ارتباط وسیع با شرکتهای فراملیتی ضمن
بازاریابی برای کالاهای آنها، در تعمیق نفوذ این شرکتها در ایران نقش بسیار اساسی بر عهده گرفت.
از جمله شرکتهایی که شاپور با آنها ارتباط کاری داشت باید از شرکت برادران مارکس و اسپنسر نام برد. این شرکت به تولید و صدور مواد غذایی اشتغال داشت و به دلیل اینکه سهامداران عمده آن در زمینه حمایت از دولت اسرائیل بسیار فعال بودند، کار آن در کشورهای عربی ممنوع بود. ظاهرا شاپور قصد داشت شعبهای از شرکت را در ایران تأسیس کند، مارکوس سیف رئیس هیئت مدیره این شرکت در نامهای خطاب به شاپور یادآوری کرد که اگر قصد دارد در زمینه تأسیس شرکت او در ایران فعالیت نماید، فروشگاه مرکزی در لندن
این آمادگی را دارد که دو یا سه تن راپس از معرفی او به مدت سه تا شش ماه آموزش دهد.
بلافاصله فردی را به نام مسترگلدنبرگ که از اعضای هیئت مدیره بود به ایران اعزام کردند. مارکوس سیف بسیار امیدوار بود که شعبه ایرانی شرکت او شکل گیرد، زیرا اعتقاد داشت که
«سیاستهای جاری ایران در زمینه مسائل جهانی و منطقهای میتوانست به نفع دولت اسرائیل
امتداد داشته باشد» امری که بیش از هر چیزی در صلح و ثبات خاورمیانه تأثیرات فراوان داشت. این نامه که به شکل دستی در لندن به شاپور داده شد از جهتهای مختلف حائز اهمیت است: نخست اینکه این نامه نشان میدهد بیشتر شرکای تجاری شاپور در زمره یهودیان بودند که البته این امر تصادفی نیست و از دوران قاجار به بعد حلقهها و علقههای
مختلف اقتصادی یهودیان اروپا را با شبکههای گوناگون اطلاعاتی غرب مرتبط میساخت. اهمیت قضیه در این بود که علایق تجاری و مقولات امنیتی در حوزههای گوناگون به یکدیگر مرتبط بودند و تفکیک و تمایز بین آنها غیرممکن بهنظر میآمد. این مناسبات در
دوران بعد از تشکیل دولت اسرائیل حول محور امنیت این کشور دور میزد، یعنی اینکه هر
فعالیت تجاری و بازرگانی در غایت امر باید در چارچوب منافع استراتژیک صهیونیسم بینالملل که نماینده صوری آن در منطقه خاورمیانه دولت اسرائیل بود، تعریف میشد. اهمیت ایران از منظر منافع غرب در این رابطه معنا و مفهوم پیدا میکرد. بنابراین در تحلیل حوادث ایران دوره پهلوی نمیتوان این عنصر تعیین کننده را نادیده گرفت. کلیه شرکای مهم
تجاری ایران در مقطع یاد شده، همه و همه به نحوی با منافع دولت اسرائیل پیوند داشتند و همه آنها به گونهای در مسائل امنیتی ایران درگیر بودند. شاپور در حقیقت محور ارتباطی این
شبکه گسترده در ایران بود و علاوه بر اینکه در امور تجاری و اقتصادی درگیر بود، از طرق گوناگون و به ویژه از طریق کسانی مثل فردوست و علم با شبکه درهم تنیده مسائل ایران پیوند برقرار میکرد. با این وصف شاپور تنها یک فرد نبود بلکه وی در بین جریانی قرار
داشت که باید ایران را در مسیر نفوذ اقتصادی غرب در ایران هدایت میکرد. اندیشه هدایت
ایران در مسیر یاد شده به شکلی که گفته شد تازه نبود و حداقل از دوره قاجارها سابقه داشت. در آن زمان نیز شبکهای متنفذ از سرمایههای جهان وطنی که از قضای روزگار تا واپسین
دوران حیات رژیم گذشته در ایران به ادامه فعالیت پرداختند، بر این باور بودند که برای حفظ ایران در مسیر علایق غرب چارهای جز این وجود ندارد که برای سرمایهداران غربی در این
منطقه حساس جهان علایق تجاری به وجود آید، زیرا در چنین صورتی است که میتوان در این کشور حامیان نیرومندی یافت که از طریق علقههای مالی سرنوشت خود را در ارتباط با
سرمایههای جهان وطنی گره میزنند و بود و نبود خود را درگرو ارتباط با این شبکهها
میبینند. از این راه بود که سرمایهداران جهان وطنی در ایران دوستانی وفادار پیدا کردند،
دوستانی که موجودیت خود را در گرو این مناسبات دیدند و تا حد امکان برای بقای خود تلاش کردند.
در بین رجال دوره پهلوی دوم کسانی که در اطراف اسداللّه علم بودند بیش از همه در فرایندهای این ایام سهیم بودند. نخبهای از تحصیل کردگان شبکه ارتباطی علم را با محافل ذینفوذ در کشورهای غربی پیوند میدادند. برجستهترین این افراد دکتر علینقی عالیخانی بود. این فرد که بعدها در مناصب مهم و کلیدی کشور قرارگرفت، از تودهایهای زمان مصدق و از برکشیدگان علم بود. غیر از او عدهای دیگر هم که در اطراف علم بودند - همانطور که خواهیم دید - سابقه تودهای داشتند. شاید این افراد در زمره همان شبکهای باشند که مارک
گازیوروسکی از آنها به عنوان «عوامل سرویسهای اطلاعاتی غرب» به منظور ترسانیدن مردم از کمونیسم نام میبرد. این افراد به هر حال در مأموریت خویش بسیارموفق شدند، و
البته همه آنها هم پاداش خود را دریافت کردند. بنا به نامهای از سردونالد استوکس نماینده شرکت «لیلاند موتورز» خطاب به شاه، که رونوشتی از آن برای شاپور ریپورتر ارسال شده است؛ دکتر عالیخانی در برقراری توافقات اقتصادی بین ایران و انگلیس بسیار مؤثر بود.
استوکس در این نامه از وجود چنین افرادی که عامل اتصال و ارتباط ایران و بریتانیا هستند به
شاه تبریک گفت. سفر استوکس به ایران در سال 1346 اتفاق افتاد و در بازگشت به انگلستان دولت وقت بریتانیا اعتقاد داشت که موقعیت خوبی برای صنایع آن کشور در ایران گشوده شده است. در آن مسافرت ضمن ملاقات استوکس با شاه، محور مذاکرات تأسیس شعبهای از کارخانه لیلاند موتورز در ایران بود که با موافقت شاه روبرو شد و در این موفقیت دکتر
عالیخانی نقش موثری داشت.(1)
نمیتوان به درستی بین شرکتهای طرف قرارداد با ایران تفکیک و تمایزی قائل شد، منافع آنها با یکدیگر در هم تنیده بود و آنها در صحنه اقتصادی ایران عملیات خود را با یکدیگر
هماهنگ میکردند. این مهم نشان دهنده این معنا بود که این شرکتها آن دیگری را در سود و زیان خود شریک میدانستند و موفقیت دیگری را موفقیت خود هم تلقی میکردند. این امر دلیلی نداشت جز آن که سرمایههای جهانی در یک چیز با هم اشتراک داشتند و آن هم سود بود در مورد ایران با مثالی میتوان موضوع را بیشتر دریافت. در سال 1347 مارکوس سیف در نامهای خطاب به شاپور خاطرنشان کرد که با شرکتهای I.G.I و شل مذاکراتی را انجام داده است. این مذاکرات در سطح بالا دانسته شد. موضوع مذاکرات این بود که چگونه میتوان کشاورزی خوزستان را توسعه داد. میدانیم که شِل یک کمپانی نفتی است، به همین دلیل تعلق خاطر آن در زمینههایی مثل کشاورزی شاید تا حدی عجیب بنماید. در آن دوره در رأس کمیته تحقیقاتی شرکت شل لردویکتور روچیلد دوست نزدیک شاپور قرار داشت، مردی که در نوع خود بینظیر بود و در عملیات براندازی مصدق در سال 1332 در کنار شاپور
و علم نقش بسیار اساسی بر عهده داشت وشاه نسبت به او در خود دینی انکارناپذیر احساس
میکرد. در عین حال وی با سردیک گلداسمیدوایت رئیس وقت M.I.6 همکاری نزدیک داشت و در حقیقت از معاشرین همیشگی او به حساب میآمد. ویکتور در سرویس امنیتی بریتانیا در رأس مجمع اندیشمندان قرار داشت، تشکیلاتی که خود راهاندازی کرده بود. در
همین حال او در رأس برنامههای تحقیقاتی شرکت شل قرار داشت، شرکتی که سهامداران عمده آن در زمره خاندانهای سرشناس صهیونیستی بودند.
ریاست بر دو برنامه مهم عملیات تحقیقاتی در شل و سرویس امنیتی انگلستان به خودی خود اهمیت لرد روچیلد را نشان میدهد. این مرد از یاران نزدیک علم و شاپور بود و همان
1) استوکس به شاه، لندن، 19 اکتبر 1967، ش 1-628-129 الف.
طور که گفتیم این دوستی به سالهای دهه بیست باز میگشت. مارکوس سیف به امر تولید و صدور مواد غذایی اشتغال داشت، اگر چه کار او با امر کشاورزی نمیتوانست بی ارتباط باشد، لیکن تیم روچیلد، مارکوس و شاپور، قطعا در کنار مسائل کشاورزی اهمیت امنیتی خوزستان را در آتیه ایران و خاورمیانه نادیده نمیگرفتند و اساسا از نظر آنها هرکار اقتصادی علیالقاعده باید نفع سیاسی هم در پی داشته باشد. به هر حال این مذاکرات بر آن بود تا نظر شاه و دولت ایران را مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار دهد و آن گاه در راستای منافع
شرکتهای ذی ربط در جهت خاصی که مورد نظر طراحان این پروژه بود هدایت شود. شرکتهای طرف قرارداد به انجام این طرح علاقهمند بودند، اینک نوبت ریپورتر بود که اگر
میتوانست باید در مذاکرات خود با ایرانیان آنان را به تسریع در اجرای این پروژه تشویق
مینمود. او باید از طریق بیان نظرات خود طرفهای ایرانی را به اجرای هر چه سریعتر برنامه
مزبور هدایت میکرد. شاپور با عباس آرام وزیر امور خارجه وقت ایران در ارتباط بود و او را در جریان آنچه اتفاق میافتاد قرار میداد. شخص مارکوس سیف هم همین مناسبات را با آرام داشت و امیدوار بود که از این راه کمکی به انجام پروژه مورد علاقه او بشود. این
مناسبات و طرح به اندازهای مهم بود که مارکوس در نامهاش خطاب به شاپور از او پرسید کی به لندن میآید، زیرا ضروری است در زمینه امر مهمی با او مشورت کند.(1)
شاپور بلافاصله دست به کار شد، او با اسداللّه علم به مشورت و رایزنی پرداخت و علم نیز قضیه را با شاه طرح کرد. علم در نامهای خطاب به لردروچیلد با کمال احترامات لازمه که در خور مردی مثل ویکتور بود، به اطلاع رسانید که پیشنهادات او که برای شاپور ریپورتر
ارسال شده و موضوع آن در مورد روشهای پیشرفته دفت آفات است، به اطلاع شاه رسیده است. شاه دستور داده بود که وزارت آب و برق با ویکتور در زمینه پیشنهاداتش در این خصوص و به ویژه پروژه آبیاری سد دز همکاری لازم را انجام دهند.(2)نسخهای از این نامه و نیز نامهای که برای وزارت آب و برق فرستاده شده بود برای شاپور ارسال شد، درجهبندی
این نامهها محرمانه بود. پیش از این روچیلد در اندونزی پروژه مشابهی را انجام داده بود که ظاهرا در آن کشور مقرون به صرفه نبود، شاه علیرغم این واقعیت خاطرنشان کرد که شاید
این طرح در ایران مفید و مؤثر باشد، و نوشت که به هر حال اقدامات لازم انجام گیرد. از وزارت دربار به شرکت شل اطلاع داده شد که وزارت آب و برق آمادگی دارد که زیر نظر شاه
آزمایشهای این شرکت در مورد پروژههای مورد نظر انجام گیرد و از شل و گروه مارکس و
اسپنسر خواسته شد که در مورد طرحهای خود اقدامات لازم را انجام دهند. علم در نامه خود
به وزارت آب و برق از شرکتی به نام C.I.B.A یاد کرد که قرار بود در این پروژه فعال باشد،
شرکتی که در اندونزی به قول او «کارهایی میکردند.» نامه علم به روحانی وزیر آب و برق هم درجهبندی محرمانه داشت. این موضوع هم شاید تا حدودی غریب بنماید، زیرا ظاهرا انجام
پروژههایی از این دست نیازی به محرمانه بودن نداشت. این نامه از سوئی حقیقت دیگری را
هم روشن میکند و آن این است که چگونه شاه و وزارت دربار درباره مسائلی از این دست هم؛ به وزارتخانههای ذیربط آزادی عمل نمیدادند و در جزئیترین امور دخالت میکردند.
این روند از دوره نخستوزیری هویدا شکل جدیتری پیدا کرده بود به گونهای که طبق نامههایی از این دست، هویدا که نخستوزیر کشور بود در جریان امور قرار نمیگرفت و علم با موافقت شاه پروژههای کلان اقتصادی را هدایت میکرد و در این زمینه یکی از مریدان
وی یعنی دکتر عالیخانی در مقام وزیر اقتصاد تسهیلات لازم را فراهم مینمود. این امر به خودی خود پرده از اسرار رقابتهای پشت پردهای بر میداشت که طبق آن هویدا در اداره امور
کشور نقشی جز نخستوزیری تشریفاتی نداشت، امری که شاه از آن کاملاً راضی بود.
در سراسر این سالها شاپور ریپورتر در کنار علم در زمره گردانندگان اصلی امور بودند، قراردادهای مهم به ویژه در امور دفاعی و نظامی مطلقا زیرنظر شخص شاه و مشاور اصلی وی علم انجام میگرفت و در کلیه این قراردادها شاپور حلقه اصلی ماجرا بود. از جمله زمانی
که وی در لندن در هتل نرماندی اقامت داشت، نامهای از جی. آر. جفرسون دریافت کرد، این فرد مدیرعامل شرکت هواپیماسازی انگلیس بود. این نامه در اواخر سال 1348 نوشته شده بود و از شاپور در مورد گزارش وضعیت استقرار موشکهای راپیر در ایران تشکر و قدردانی شده بود. جالب اینکه این اطلاعات به دستور شخص شاه در اختیار مقامات نظامی بریتانیا
قرار گرفت. به همین دلیل از شاه تشکر به عمل آمد، نامهای تشکرآمیز خطاب به شاه نوشته
شد و از شاپور خواسته شد که کپی آن را که به شاه تقدیم کند و البته باید تحقیق میکرد که اگر نامه پیش از این به دست شاه نرسیده بود، اقدام به برای ارسال کپی آن میکرد. برای فروش این
موشکها به ایران شاپور 4% پورسانت دریافت کرد که با توجه به میزان هنگفت فروش این جنگافزار مبلغ بسیار گزافی بود.(1)در مورد سیاست خارجی و نیز مسائل تسلیحاتی هویدا کارهای نبود و تیم مورد اعتماد شاه - که همانا علم، شاپور و طوفانیان بودند - در جریان امور قرار داشتند.
در عین حال لرد روچیلد همچنان پروژه خود را با هماهنگی شاپور و علم پیش میبرد. در سال 1349 او که اینک در رأس امور تحقیقاتی شرکت شل قرار داشت، ضمن ارسال نامهای برای شاپور بر این باور خود مصر بود که طرح وی منافع دو جانبه ایران و خودمان را در بر دارد، او امیدوار بود که شاه با وی ملاقاتی ترتیب دهد تا اهمیت این طرح به بحث
گذاشته شود. این طرح که چیزی از آن در اسناد موجود دیده نمیشود با طرح سابقالذکر تفاوت داشت، زیرا روچیلد خاطرنشان کرده بود که طرح کشاورزی خوزستان و نیز طرح دفع آفات نباتی که با وزارت کشاورزی در حال انجام است، مساحتی به وسعت 15100 هکتار را در بر میگیرد و این مناطقی است «که ما بدان علاقهمند هستیم.»(2)
مهمترین اقدام شاپور خرید تجهیزات نظامی بود و او در این کار یکی از نزدیکترین شرکای تجاری ایران - بریتانیا محسوب میشد. با این وصف دو نامه که ظاهرا با یکدیگر متناقض هستند، در اسناد شاپور به چشم میخورد : نخست نامهای از A.H.C.Greenwood است که در دسامبر 1970 فرستاده شده است و دیگری نامهای از لرد کرینگتون وزیر دفاع
بریتانیاست که در همین تاریخ ارسال شده ولی از نظر محتوی با اولی تناقض دارد. درنامه
گرین وود آمده که شاه تقاضا کرده است در موضوع فروش هواپیمای جاگوار به ایران نباید
واسطهای وجود داشته باشد که علیالقاعده این واسطه کسی جز شاپور نمیتوانست باشد. این هواپیما باید در اختیار ناوگان هوایی ایران قرار میگرفت و در نیروی هوایی ارتش به کار گرفته میشد.(3)بر طبق اسناد حتی در اواخر سال 1350 بار دیگر شاه خواست که در فروش هواپیماهای کنکورد برای شرکت ایران ایر و انجام مذاکرات در این زمینه، ضرورتی به واسطه نیست که با این تقاضا موافقت شد.(4)
نامه متناقض با این روند متعلق به لرد کرینگتون وزیر دفاع بریتانیاست که حدود سیزده ماه قبل نوشته شده بود. در این نامه وزارت دفاع انگلیس از اقدام شاه در تعیین شاپور دارنده
مدال امپراتوری بریتانیا O.B.E برای انجام مذاکرات درباره خرید تجهیزات نظامی قدردانی کرده بود. در همین نامه وعده داده شد که دولت بریتانیا در تجهیز مجدد ارتش ایران حداقل
قیمتها را دریافت خواهد کرد.(1)دلیل این که شاه از مقامات انگلیسی خواسته بود در قراردادهای تسلیحاتی واسطه نتراشند میتواند سوء شهرت شاپور در این زمینهها باشد، به
گونهای که در مطبوعات آن زمان انگلیس جنجالی بر سر این موضوع برپا شد. اینکه شاه علیرغم دستورهای خود بار دیگر از شاپور در انجام خریدهای تسلیحاتی بهرهبرداری کرد،
شاید ریشه در این ماجرا داشته باشد که همزمان از طرف شاپور و لرد آیرونساید دوم نامههایی خطاب به علم نوشته شد و در آن نامهها از علم خواسته شد که وصیت نامه اردشیر جی پدر
شاپور را که نشان میداد رضاخان را او کشف کرده و برای انجام کودتا به آیرونساید معرفی
کرده است به شاه ارائه کند و تحقیق نماید که آیا وی راضی است که این وصیتنامه چاپ شود
یا خیر؟! مطلب دیگر متعلق به لرد آیرونساید دوم فرزند ژنرال آیرونساید مشهور است که
وی هم گوشههایی از خاطرات پدرش را تحت عنوان شاهراه فرماندهی در اختیار علم قرار داد. این خاطرات هم اگر در آن زمان چاپ میشد آبرویی برای شاه باقی نمیگذاشت، زیرا
نشان میداد که چگونه پدر شاه و اصل سلسله پهلوی مدیون قدرت محافل مافیائی انگلستان
بودهاند. به هر حال در هر دو مورد با وساطت علم کارها رفع و رجوع شد و تنها بعد از پیروزی انقلاب بود که این اسناد منتشر گردیدند.
ماجرا هر چه بود شاپور با کمال قدرت در عرصه خریدهای نظامی ایران همچنان فعال مایشاء بود واین روند تا واپسین روزهای عمر رژیم گذشته ادامه یافت. او همچنان پای ثابت
خریدهای تسلیحاتی بود. در کلیه این خریدها، بلااستثنا سهمی مهم از پورسانتها در اختیار
شاپور قرار میگرفت، به طور مثال در همان سال 1350 که مصادف با آغاز جنون تسلیحاتی شاه بود فردی به نام دیوید در نامهای که برای شاپور ارسال کرد، از قرارداد جدید تسلیحاتی
که با ایران منعقد شده بود ابراز رضایت نمود. در این نامه ضمن تشکر از خدمات شاپور در انعقاد قرارداد مزبور یادآوری شده بود که 2% از کل مبلغ قرارداد به عنوان پورسانت به وی
1) لرد کرینگتون به شاه، لندن، 4 دسامبر 1970، ش 1-6212-129 الف.
تعلق خواهد گرفت. نویسنده نامه تصریح کرده بود که این تسلیحات در دنیا بینظیر است.(1)در قراردادهایی از این دست این احتمال وجود دارد که شاپور شروط فروش را به گونهای مهیا میکرد که میزان مبلغ دریافتی برای این سلاحها همیشه بیش از حد متعارف در میآمد.
به همین دلیل پورسانتی که وی دریافت مینمود، در حقیقت از جیب خریدار یعنی طرف ایرانی پرداخت میشد. به عبارت دیگر فروشنده قیمت کالا را به نحوی تعیین میکرد که هزینه پورسانت هم در آن لحاظ شده بود؛ با این وصف شاپور از طرف ایرانی هم حق دلالی خود را اخذ میکرد.
شاپور نه تنها به طور خصوصی و کاملاً از طرف لرد کرینگتون مورد حمایت بود، بلکه در ضیافتهایی که به افتخار شاه برگزار میگردید از او دعوت میشد. روز جمعه 22 ژوئن 1972 در آدمیرال هاوس واقع در وایت هال ضیافتی برای شاه برگزار گردید، در این جلسه که ریاست آن بر عهده کرینگتون بود از شاپور هم دعوت به عمل آمده بود.(2)در همین روز، نامهای از طرف کرینگتون به شاه نوشته شد که توسط شاپور به او تقدیم شد. احتمالاً این نامه توصیه نامهای بود که در آن از شاه خواسته شده بود خریدهای تسلیحاتی خود را «باید» از
طریق شاپور انجام دهد. نکته در اینجاست که نامه در روزی نوشته شد که هم شاپور و هم شاه
در ضیافت ناهار او شرکت داشتند، یعنی این که میشد همین مضمون را به شکل حضوری هم مورد مذاکره قرار داد. اینکه چرا کرینگتون به جای این کار ترجیح داد نامه بنویسد معلوم نیست، شاید او به این طریق میخواست به شاه بفهماند که از نظر دولت بریتانیا نماینده
رسمی آنها در امر فروش جنگافزار برای ایران کسی جز شاپور نیست. این رفتار تحقیرآمیز
که درست خلاف دستورهای پیشین شاه بود نه تنها او را آزرده نساخت بلکه با ابراز خرسندی اعلام کرد همه امور مربوط به تسلیحات که مورد نیاز نیروهای مسلح ایران است و
باید توسط بریتانیا تأمین شود، از این به بعد تحت نظارت و سرپرستی شاپور خواهد بود.(3)شاه در برابر تهدیدات شاپور و توهینهای کرینگتون سپر انداخت. این نامه توسط علم برای
کرینگتون فرستاده شد و نسخهای از آن هم برای شاپور ارسال گردید. این ایام مقارن با سفر دیگر شاه به لندن بود، در این سفر شاه از وزارت دفاع بریتانیا بازدید کرد. شاپور به کرینگتون
یادآوری نمود که شاه از مذاکرات فیمابین خوشنود است.به شاه اطمینان داده شد که برآوردن احتیاجات ارتش ایران تحت نظارت شخص وزیر دفاع است و مستر سافیلد Suffieldو اعضای ستاد او نهایت تلاش خود را به کار میبرند تا اطمینان حاصل شود که این احتیاجات
به بهترین نحو و شرایط ممکن در بریتانیا تهیه شوند.(1)
در دهه هفتاد با وساطت شاپور میزان سفارش تسلیحاتی ایران از بریتانیا به شکل بیسابقهای سیر صعودی پیدا کرد، در این جریانات غیر از شاپور ارتشبد طوفانیان نقش درجه اول ایفا میکرد، واقعیت این است که طوفانیان هم به دستور شخص شاه در این معاملات وارد میشد؛ به عبارتی شاه در این زمینه سخن اول و آخر را میگفت و احدی از
نزدیکان وی جرأت ابراز مخالفت با تصمیمهایش را نداشتند. طوفانیان به دستور شاه - و البته
به دلالی شاپور - در نامهای خطاب به سافیلد مسئول فروش تسلیحات بریتانیا در وزارت دفاع، از او خواست که به دستور شاه سلاحهای موشکی اسکورپیون را به میزان 250 عدد و نیز سلاحهای شناسایی و سیستم کنترل آتش و رادار را برای ایران تهیه کند.(2)در همین ایام شاپور هم به کار خود مشغول بود و با شرکتها و مؤسسات مختلف بریتانیایی سرگرم فروش جنگافزار و یا ماشینآلات، به مقصد ایران بود. آنچه در این زمینه اهمیت دارد این است که بر اساس اسناد و مدارک موجود هیچ کدام از این قراردادها در زمینه کالاهای استراتژیک و یا سرمایهای نبود، بلکه کلیه این خریدها صرفا خدماتی، مصرفی و یا بازرگانی بود. بریتانیا
هرگز در زمینه صنایع و سرمایهگذاریهای بلندمدت اقتصادی که میتوانست برای آینده ایران
و اشتغال و توسعه اقتصادی کشور مفید باشد سرمایهگذاری نکرد. به عبارتی با اینکه این
کشور با شاه روابط بسیار صمیمانهای داشت، لیکن هرگز ریسک سرمایهگذاری بلند مدت را نمیتوانست بپذیرد. عمدهترین سرمایهگذاری انگلیسیها در زمینه نفت بود و بعد از آن با استفاده از جنون تسلیحاتی شاه و به دلیل ترسی که خودشان از شوروی در دل او انداخته بودند انواع و اقسام جنگافزارها را به فروش میرسانیدند. در این زمینه شاپور حق دلالی
فراوانی به جیب میزد، مثلاً در نامهای که با عنوان خصوصی - محرمانه (Private-Confidental) برای شاپور ارسال شد تأیید گردید که بر اساس قراردادی که طبق
آن مذاکرات در مورد فروش بیسیم برای نصب در اسکورپیونهای مورد درخواست ایران در حال انجام است، 3% از مبلغ کل این قرارداد بابت حق دلالی به وی پرداخت خواهد شد.(1)این مبلغی بسیار کلان بود، زیرا همان طور که پیشتر هم خاطرنشان کردیم معمولاً خریدهای
تسلیحاتی در مقیاس بسیار بالا سفارش داده میشد و سه درصد کل مبلغ سفارش بسیار هنگفت بود.
به این ترتیب پولهای کلانی از این راه به جیب دلالان بریتانیایی و در رأس همه شاپور
ریپورتر سرازیر میشد و هیچ معامله کلانی نبود که شاپور از آن بهرهای نبرد. در نامهای دیگر که مدیر فروش شرکت لیلاند موتورز به شاپور نوشت مبلغ نیم درصد از فروش این شرکت به ایران - که با وساطت او انجام شده بود - به شاپور تعلق گرفت و البته این حق دلالی وی به شمار میآمد.(2)
در سندی دیگر از دلالی شاپور برای شرکت جنرال الکتریک آگاه میشویم :
از دیدار مجدد شما در لندن و نیز از اینکه فرصتی پیش آمد تا مروری بر فعالیتها و عملکردهای شرکت جنرال الکتریک در ایران داشته باشم، خوشحال شدم. مطمئن باشید به راهنمایی و نصایح شما توجه دقیق خواهیم نمود بازتاب آن را در مطالبی که بلافاصله متعاقب دیدار اخیر رئیس بخش تجاری از تهران منتشر گردید خواهید یافت. همان گونه که به شما تأکید نمودهام کمپانی ما مایل است در کنترال پروژه راهآهن تهران - تبریز برنده گردد و ما برای شنیدن و پذیرفتن کلیه پیشنهادات در مورد این که چه کارهایی باید صورت داد تا
بتوان بهترین موفقیت نصیب شرکتمان گردد حاضریم.(3)
منظور از شرکتمان در این سند چیست؟ آیا شاپور در سهام این شرکت مشارکت داشته و به عبارتی از سهامداران آن بوده است؟ چیزی غیر از این مستفاد نمیشود. میتوان نتیجه
گرفت که شاپور که در ابتدای سال 1324 به عنوان یک کارمند معمولی وارد ایران شد، در طی
این سالیان چه سود هنگفتی را عاید خود کرد و از قبل دلالی و درآمدهای کلان نفتی ایران، به چه موقعیت بزرگ اقتصادی دست یافت. شاپور اینک به بزرگترین دلال شرکتهای بریتانیا در ایران تبدیل شده بود و از این راه در زُمره ثروتمندان بزرگ انگلستان درآمده بود.
در اواخر سال 1352 شرکت بریتیش پترولیوم قراردادی با شاپور منعقد کرد که طبق آن او به عنوان مشاور ویژه شرکت در امور ایران تعیین شد. تاریخ این قرارداد از اول آوریل سال
1973 آغاز میشد و تا پنج سال بعد ادامه مییافت.این هنگام حقوق ماهیانه شاپور ده هزار
پوند بود و شرکت مخارج و هزینههای مسافرتهای او را هم تقبل میکرد. طبق قرارداد شاپور
مشاور ویژه (Special Adviser) بود و میبایست در جهت مصالح و منافع شرکت در ایران تلاش میکرد.(1)شاپور در نخستین گام نشان داد تا چه اندازه در مأموریتی که به وی احاله شده است مهارت دارد. در مارس 1973 او با شاه در جزیره سن موریتس دیدار کرد و در این دیدار توانست امتیاز بسیار مهمی برای شرکت بریتیش پترولیوم به دست آورد. ماهیت این مذاکرات روشن نیست، اما استیل از مدیران ارشد شرکت در یک نامه بسیار شعفانگیز از نقش خطیر شاپور در مذاکرات سن موریتس یاد کرد و از این نقش بیاندازه ابراز امتنان شد.
یک پاکت محتوی نامه رسمی برای شاپور ارسال گردید و ابراز امیدواری شد که همان تفاهم
و همکاری که باعث موفقیت در سن موریتس شد بار دیگر صورت تحقق به خود گیرد.(2)
در اواخر سال 1352 روابط نفتی ایران با بی. پی، وسعت زیادتری پیدا کرد. حوزههای همکاری این شرکت با ایران بسیار گستردهتر از آن چیزی بود که در بادی امر به نظر میآمد.
در همین ایام نامهای از دیوید استیل برای شاپور به صورت شخصی ارسال شد. در این نامه از مذاکراتی که همان ایام انجام شده بود یاد گردید، طبق این سند شرکت نفتی مزبور از طریق
شعبه خود در آلمان برنامههای مفصل و بلندمدت فراوانی برای ایران داشت و در همین زمینه با شرکت بایر در آلمان وارد مذاکرات تجاری و اقتصادی مهمی در ارتباط با ایران شده بود که در نوع خود بینظیر بود. اعلام شد که بریتیش پترولیوم در ارتباط با این مسائل مشغول فعالیت است :
1- پروتئین، 2- تحقیقات، 3- خدمات کامپیوتری که ریاست آن با لرد الورثی بود، 4- طرح گسترش پالایشگاه تهران، 5- بررسی و تحقیق پیرامون تأسیسات جدید نفتی، 6- حمل و نقل مواد سوختی با مشارکت شرکت کشتیرانی آریا، 7- اقدامات اکتشافی در مناطق جدید نفتی در ایران؛ و 8- بازاریابی برای محصولات متنوع در شرق آفریقا.
در پیوند با علایق تجاری آلمانیها در ایران دو موضوع جدید مورد توجه بود : الف. از بی. پی، شعبه آلمان خواسته شد که در مذاکره با شرکت ملی نفت ایران پیرامون یک پروژه در مورد احداث پالایشگاه جدید در بندر بوشهر به ظرفیت 25 میلیون تن وارد گفتگو شود و در
برابر آن 20% از سود کنسرسیوم نفتی آلمان را بگیرد. یکی از شرکای بریتیش پترولیوم در
شرکت عظیم پتروشیمی آلمان به نام Erdolchemieیعنی کمپانی بایر تشویق شده بود که میتواند به اتفاق شرکت ملی نفت ایران با تأسیس کارخانه بنزن که بخشی از پروژه پتروشیمی بندر شاهپور است، منافع مشترکی را تعقیب نماید. البته علاوه بر این موضوع با
شرکت ملی نفت ایران در زمینه استخراج نفت دریای شمال مذاکراتی به عمل آمده بود و همکاریهای مشترکی در جریان بود که امیدهای فراوانی نسبت به آینده آن وجود داشت.!(1)
این پیوندها تا واپسین روزهای حکومت شاه روز به روز مستحکمتر شد. علایق تجاری و امنیتی فراوانی شاپور را به موجودیت رژیم سابق پیوندی داد، به همین دلیل او هرگز نتوانست عمق غرقابی که حکومت شاه را هر لحظه در کام خود فرو میبرد دریابد. شاپور حتی در واپسین ماههای حکومت شاه، مقامات دولت کارگری وقت بریتانیا را به حمایت اکیدا از او فرا خواند و بعد از سقوط رژیم هم تلاشهایی چند برای باز گردانیدن آب رفته به جوی انجام داد، اما این تلاشها منتج به نتیجه اصلی مورد نظر او نشد.
1) دیوید استیل به شاپور، شخصی، 23/1/1973، اسناد بی. پی، ش 4-6215-129 الف.
پیش از پرداختن به مقوله سیاستهای دولتهای ایالات متحده امریکا در ایران در مقطع زمانی سالهای اواخر دهه سی تا نیمههای دهه چهل شمسی، ضروری است مقدمات آن سیاستها مورد ارزیابی واقع شود. در واقع بسیاری از تحولات ایران در اواخر دهه سی و
پیش از اینکه گروه طرفداران سیاستهای امریکا از انسجامی برخوردار شوند؛ پاسخی به استراتژیهای منطقهای ایالات متحده بود، هر چند این پاسخها از نظر مقامات آمریکایی
ناقص بودند. مهمترین واقعه در این ایام تشکیل احزاب سیاسی دولتی به دستور شاه بود تا به اصطلاح مثل خود امریکا و انگلستان نقش اقلیت و اکثریت را ایفا نمایند. در این دوره به
شکلی آشکار کاریکاتوری در عرصه سیاست ایران ارائه میشد که از دید هر فرد ذی شعوری نمیتوانست به چیزی جز بازی کودکانه تعبیر شود. شاه زیر فشار خردکننده افکار عمومی داخلی و بینالمللی ناچار بود به گونهای حکومت کند که توهم وجود نوعی دمکراسی را در ایران تداعی نماید. اما این بازی آن قدر کودکانه آراسته شده بود، که نتوانست
دل هیچ کسی را برباید. هیچ فرد مستقلی این بازی را جدی نگرفت و سرنوشت محتوم آن نیز
چیزی جز شکست نبود. مشکل اینجا بود که شاه فکر میکرد دمکراسی یعنی این که دو حزب فرمایشی به صورت صوری با یکدیگر رقابت نمایند و در مواقع لزوم یکی از آنها برای اجرای منویات ملوکانه وارد میدان شود و دیگری نقش مخالف را ایفا کند. طرفه اینکه،
بازیگران اصلی این ماجرا نیز از کسانی انتخاب شدند، که همه میدانستند آن قدر به شاه نزدیک هستند که به واقع نقش آجودان سیاسی وی را ایفا میکنند. به هر حال نقش صحنه گردان اصلی این ماجراها یعنی اسداللّه علم - در بسیاری از تحولات سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی دوره پهلوی مورد انکار هیچ کس نیست. علم محرم اسرار شاه و مشاور همیشگی او به حساب میآمد، به گونهای که کمتر تصمیم مهمی بود که با علم طرح نشود. علم
آن قدر به شاه نزدیک بود که حتی تودههای مردم نیز این را میدانستند. به عبارتی این دوستی و رفاقت بسیار بیش از موضوع تصمیمگیریهای سیاسی از اهمیت برخوردار بود. علم یار گرمابه و گلستان شاه به حدی به وی وابسته و نزدیک بود که برای آن مثالی نمیتوان آورد.
علم در تحولات دورههای بعد از جنگ جهانی دوم درایران با وجود کمی سن و سال، جوانی سیاستمدار به حساب میآمد، اما کمتر نام او بر سر زبانها جاری بود. وی در حوادث عدیده
دوره پهلوی دوم نقش فراوان داشت لیکن چیزی که باعث شد علم بیش از پیش مورد توجه مردم عادی قرار گیرد، تشکیل حزب مردم به دستور شاه بود. حزب مردم که در 26 اردیبهشت سال 1336 تأسیس شد، واکنشی در برابر تبلیغات روزافزون برخی محافل امریکایی بود که دائما در مطالب و اظهارات خود از سیطره هزار فامیل و فساد سیاسی تهدید کننده در ایران
سخن بر زبان میآوردند. در امریکا کم نبودند محافل و جریانهایی که روند اوضاع بعد از
کودتای 28 مرداد 1332 را با تردید و نگرانی تعقیب میکردند. این نگرانی نه برای منافع ملی و مردم ایران، بلکه برای منافع غرب سرمایهداری بود. در توضیح این مطالب باید یادآور شد که در امریکا هنوز تب و تاب مک کارتیسم به چشم میخورد، هنوز هم کم نبودند افراد و جریانهایی که خطر شوروی را برای رژیمهایی که هنوز به شکل قرون وسطایی اداره میشدند و در عین حال در کانون منافع غرب قرار داشتند، جدی میانگاشتند و بر ضرورت تغییر و تحول اساسی در این کشورها- که البته ایران هم یکی از آنها بود - پای میفشردند.(1)از
دید ایالات متحده مهمترین متحد شوروی در ایران، یعنی حزب توده تهدید کننده منافع کشورهای سرمایهداری بود. مهمترین روابط اطلاعاتی ایران و امریکا حول این محور دور
میزد و شعبه سیا در ایران برای دفاع و حمایت از دولتهای کودتا از هیچ تلاشی فروگذار
1) برای تحلیلی در این زمینه نگا ک : مارک ج گازیوروسکی : سیاست خارجی امریکا و شاه، ترجمه فریدون فاطمی، نشر مرکز، تهران، 1371 ص 152 به بعد.
نمیکرد. کمکهای اطلاعاتی زیادی برای مقابله با حزب توده در اختیار دولتهای بعد از کودتا قرار گرفت، تا این که در سالهای 1333 و 1334 با لو رفتن شاخه نظامی حزب، تومار
فعالیتهای گسترده آن در هم پیچیده شد و به دنبال آن فضای رعب و وحشت در سراسر کشور ایجاد گردید.در این هنگام شبکه بدامن همچنان فعال بود و سیا به پخش جزوات و عملیات فریب کارانه خود برای تولید وحشت در میان مردم عادی ادامه میداد. در این زمینه
اسفندیار بزرگمهر وزیر اطلاعات زاهدی نقش بسیار اساسی ایفا کرد، مردی که بعدها نیز با حمایت امریکاییها در کودتای نافرجام سالهای منتهی به اواخر دهه سی فعال بود.
در همین ایام روابط اطلاعاتی ایران و امریکا به بهترین سطح خود در تاریخ دو کشور رسید، مأموران زبده امریکائی، نیروهای اطلاعاتی ایران را تعلیم میدادند و تیمی را سازماندهی کردند که زیرنظر فرمانداری نظامی تهران به فرماندهی سرلشگر تیمور بختیار وظیفه مقابله با گروههای مخالف ایرانی را به عهده داشت. همین شبکه اطلاعاتی بود که هستههای اولیه سازمان امنیت ایران را تشکیل داد و توانست در شهریورماه سال 1333 شبکه
نظامی افسران حزب توده را شکار کند، رویدادی که به قول گازیوروسکی در تحکیم پایههای
رژیم شاه در سالهای بعد از کودتا نقش بسیار اساسی ایفا کرد.(1)از این سال تا روزهای منتهی به رقابت انتخاباتی دمکراتها و جمهوریخواهان که منجر به روی کار آمدن کندی شد، این روابط متقابل با شدت و ضعف ادامه یافت، اما مشکل این بود که امریکاییها این اقدامات را برای تضمین جلوگیری از نفوذ کمونیسم در ایران کافی نمیدانستند و بر این باور بودند که تا اصلاحات اساسی درکشور صورت نگیرد و نخبگان جدید جای نسل قبلی رجال ایرانی را نگیرند؛ امکان هیچ تحول اساسی در کشور وجود ندارد.
شاه از طرف امریکاییها تحت فشار بود تا اصلاحاتی انجام دهد(2)که طبق آن شکل حکومت دچار تحولاتی شود که بتواند ضمن جلب اعتماد عمومی و جریانهای سیاسی ؛
1) برای تحلیلی در این زمینه نگا ک : مارک ج گازیوروسکی : سیاست خارجی امریکا و شاه، ترجمه فریدون فاطمی، نشر مرکز، تهران، 1371 ص 163.
2) روایت دکتر علینقی عالیخانی از تشکیل احزاب در این دوره - که خود از اعضای اولیه حزب مردم بود - به این شکل است: «هنگامی که شاه برای تظاهر به دمکراسی و کاهش انتقادهای متفقان غربی به ویژه امریکاییان تصمیم گرفت سیستم دو حزبی در ایران راه بیندازند، دکتر اقبال رهبری حزب ملیون و علم رهبری حزب مردم را بر عهده گرفتند. با آن که الهام بخش هر دو حزب شاه بود و هیچ یک از این دو ریشه مردمی نداشتند، باز میان آنان رقابت سختی درگرفت.» مقدمه دکتر عالیخانی بر یادداشتهای علم، ج 1، انتشارات کتابسرا، تهران، 1377، ص 41.
نهادهایی را به وجود آورد که کشور را در برابر شبح سرخ بیمه کند. شاه برای این که خاطر خود را از این همه انتقاد آسوده سازد، بهترین راه حل را در این دید که بر اساس الگوی
کشورهای امریکا و انگلستان و با تقلیدی ناقص کاری انجام دهد که احزاب اکثریت و اقلیت
تشکیل دهد. در اواخر سال 1335 ساواک با حمایت مادی و معنوی سیا برای کنترل فعالیتهای
سیاسی گروههای ناراضی سیاسی و اجتماعی، به ویژه حزب توده و نهضت مقاومت ملی تشکیل شده بود، اما این اقدام به خودی خود نمیتوانست امنیت مورد انتظار را برآورده کند. باید راه حلهای دیگری هم آزموده میشد تا بلکه بتواند حساسیت سیاسی جامعه را تحت کنترل دقیق درآورد. در این راستا بود که تشکیل احزاب دولتی در دستور کار قرار گرفت. شاه در ملاقات با دکتر نصرتاللّه کاسمی، تلاش کرد این گونه وانمود کند که گویا خود وی به این نتیجه رسیده است که تشکیل احزاب سیاسی برای کشور و آتیه آن ضرورت دارد. او از کاسمی خواست تا حزبی را تشکیل دهد که نماینده و سخنگوی اکثریت پارلمانی و دولت وقت یعنی دکتر منوچهر اقبال باشد. حزب ملیون این گونه شکل گرفت و دکتر کاسمی به عنوان دبیرکل حزب تعیین شد. حزب ملیون بعد از تشکیل حزب مردم توسط علم تأسیس شد، هدف از تشکیل این احزاب چه بود؟ تا آن روز هر اتفاقی در کشور میافتاد، مردم آن را به
حساب دربار مینوشتند؛ لازم بود که در این طرز تلقی تا حدودی تغییراتی داده شود تا ضمن
تصدی قدرت بالفعل توسط شاه نارضایتیها از وی به طرف دولتها هدایت شود. اگر دولتی در برنامههای خود موفق میشد که این موفقیت به حساب حسن اداره کشور توسط شاه نوشته میشد؛ اما اگر افکار عمومی از روند اوضاع ابراز نارضایتی میکردند و یا اینکه بحرانی نظام سلطنتی را مورد تهدید قرار میداد دلیل ناکامیها به حساب عملکرد غلط دولتها گذاشته میشد و شاه در مرحلهای دیگر میتوانست با اعلام اصلاحات، بار دیگر اوضاع را در مسیر تعیین شده هدایت نماید. شاه مدعی بود که سالها در این راز تأمل میکرده است که علت این که در آغاز جنگ جهانی دوم ارتش ایران در مدت 48 ساعت متلاشی شد و سربازهای ایرانی با لباسهای مندرس و پای برهنه در خیابانهای تهران عاجزانه از مردم تقاضای کمک
میکردند چه بوده است؟ وی مدعی شد در نهایت به این نتیجه رسیده که علت امر، فقدان تشکلهایی بوده است که در موارد ضروری بتواند تمامیت ارضی کشور را حفظ کنند و مانع از فروپاشی ساختارهای اجتماعی و سیاسی و اقتصادی کشور گردند. شاه در سال 1336
خطاب به سناتورها گفته بود که مفهوم دموکراسی، آزادی مردم در اظهار عقیده و تشکیل احزاب است و حال که این احزاب به دستور او تشکیل شدهاند پس دموکراسی هم در کشور شکل گرفته است! این بود بازی مضحکی که دموکراسی نام گرفته بود. شاه یا واقعا از تحولات کشور بیاطلاع بود که چنین چیزی محال است و یا این که نفع خود را در این میدید
که خویشتن را به بیاطلاعی بزند. البته در هر حال نتیجه یکسان و سرنوشتی محتوم در انتظار
وی بود، سرنوشتی که سبب آن در تصمیمات خودسرانهاش نهفته بود. کاریکاتور دمکراسی شاهانه فقط ایرانیان را به خنده وا نمیداشت، بلکه متحدین اروپائی و امریکایی وی را هم برآشفته میکرد.
در واقع شکلگیری احزاب سیاسی در اواخر دهه سی شمسی نه در پاسخ به ضرورتی سیاسی، بلکه برای این منظور بود که نشان داده شود حکومتهای ایران و شخص شاه برای مهار بحرانها تدابیری اندیشیدهاند و این تدابیر البته نه در راستای ضرورتی تاریخی و سیاسی، بلکه به واقع پاسخ به ایراداتی بود که بیشتر از طرف محافلی در ایالات متحده امریکا
طرح میشد. در این بستر بود که حزب ملیون و حزب مردم به وجود آمد. حزب ملیون به منظور ایفای نقش اکثریت در دی ماه سال 1336 تشکیل شد و به دنبال آن به ناگاه مباحثی
درباره ضرورت دمکراسی از سوی رجال وابسته به دربار مطرح شد.(1)ریاست حزب ملیون به دکتر منوچهراقبال نخستوزیر سپرده شد که در دوره سه ساله فعالیت خود دولت و اکثریت مجلس شورای ملی را در اختیار داشت. برای تشکیل حزب مردم حتی پیش از شکلگیری حزب ملیون، یعنی از بیستم فروردین ماه سال 1336 مطالعات مقدماتی آغاز شد. ابتدا فهرستی از افراد تحصیل کرده تهیه گردید؛ افرادی که دارای افکار و عملکرد واضحی
بودند و در مورد گذشته آنها کمترین خدشهای وجود نداشت گزینش شدند تا نقش اقلیت را
ایفا نمایند. معیار گزینش افراد، شاهپرستی بود، «با سرلشکر بختیار رئیس ساواک هم در مورد سوابق سیاسی افراد بررسیهای لازم انجام شد و چند مرتبه هم مراتب به عرض جناب آقای
1) برای آگاهی از دیدگاهی در مورد احزاب سیاسی و نقش آنها در نظام سلطنتی ر. ک : منوچهر اقبال : حزب در حکومت مشروطه، سالنامه دنیا، سال چهاردهم، صص 212- 213.
نخستوزیر رسید که نسبت به اشخاص نظر خود را بدهند و برای دستیابی به نظرات متفاوت درباره تشکیل این حزب با بعضیها تماس گرفته شد.سرانجام مشاهده گردید که اگر
این حزب از افراد خوشنام و وطن دوست و شاهپرست و بیغرض تشکیل شود مورد استقبال قرار خواهد گرفت. پس از این بررسیها و مطالعات کافی این اشخاص برای تشکیل حزب مناسب به نظر رسیدند : آقای دکتر هدایتی، آقای دکتر سرداری، آقای دکتر پورهمایون، آقای دکتر صورتگر، آقای صارمی، آقای دکتر فرهاد، آقای سردار فاخر حکمت، آقای دکتر کیهان، آقای دکتر راد، آقای دکتر خانبابا بیانی، آقای دکتر کاسمی، آقای عرب شیبانی، آقای دکتر پیرنیا، آقای مهندس فروغی، آقای دکتر عسکری، آقای دکتر بوالضیاء، آقای دکتر ستوده.»(1)
برای تدوین مرامنامه حزب، مرامنامههای احزاب مختلف سیاسی در کشورهایی اروپایی بررسی شد و بعد از آن حزب اعلام موجودیت کرد. به این ترتیب ایفای نقش اکثریت به اقبال و ایفای نقش اقلیت به اسداللّه علم تعلق گرفت تا این بازی بی نتیجه را به سرانجامی برسانند.
با اینکه اعضای تشکیل دهنده اولیه حزب مردم افرادی بودند، که در سوابق سیاسی آنها تردیدی وجود نداشت، اما به مرور ایام به ابتکار شخص عَلَم کسانی که سابقه عضویت در حزب توده داشتند و اینک پیوندشان را با آن حزب بریده بودند، برای عضویت و حتی گردانندگی امور حزب برگزیده شدند. این افراد دارای سوابق تشکیلاتی بودند و بسیاری از
آنها میتوانستند در شکلگیری نهایی این تشکیلات جدید نقش مؤثری برعهده گیرند. در سوابق این افراد از حیث ایمان به حزب توده و راه و روش آن حزب البته تردیدهایی وجود
داشت و از طرف بسیاری از محافل سیاسی ایران این عده در زمره کسانی تلقی میشدند که در شکل دادن به بحرانهای سیاسی دوره مصدق ایفای نقش کرده بودند و به اصطلاح آن زمان توده - نفتی بودند. یعنی کسانی که ضمن ادعای پیروی از حزب توده این گمان را به
وجود آورده بودند که از نفوذیهای شرکت نفت انگلیس و ایران بودهاند تا در موارد ضروری
به بحرانهای سیاسی و تنشهای اجتماعی دامن بزنند. از این عده که طیف بسیار گستردهای
را تشکیل میدادند، تیمی که در شعبه ایالتی حزب در شیراز فعالیت کرده بودند بیش از همه
جلب توجه مینمودند. دو تن از مهمترین آنان رسول پرویزی نویسنده بعدی دوره پهلوی که
1) اسناد حزب مردم، مرکز اسناد انقلاب اسلامی.
شلوارهای وصلهدار وی مشهور است و نیز دکتر محمد معتضد باهری بودند. از دیگر کسانی که در مظان اتهام سابقه تودهای بودند میتوان از دکتر هوشنگ نهاوندی، دکتر علینقی عالیخانی و کثیری دیگر نام برد که در تحولات دوره پهلوی دوم نقشهای زیادی را عهدهدار بودند و در
زمره نخبگان سیاسی این دوره به شمار میآمدند و گرایشهای مشخص سیاسی داشتند.
دکتر محمد معتضد باهری فرزند یک روحانی به نام معتضد الشریعه بود، وی از همان دوره فعالیت در شعبه ایالتی حزب توده با رسول پرویزی دوست بود و به قولی با همه معلوماتی که داشت فاقد اعتماد به نفس بود و به پرویزی تکیه میکرد، کما اینکه عضویت خود را در کمیته
مرکزی حزب مردم هم مرهون پرویزی بود. او در سال 1320 در جمعیتی به نام آزادگان که به
رهبری بهاءالدین پازارگاد شکل گرفته بود و در شیراز فعال بود عضویت داشت؛ بعدها همراه با جناح چپ جمعیت مزبور وارد حزب توده شد و در سال 1325 عضو کمیته ایالتی فارس و مسئول مالی حزب توده در شیراز شد. در همین زمان مبلغی از پول حزب را برداشت و برای ادامه تحصیل به فرانسه رفت. در آنجا با حزب کمونیست فرانسه تماس گرفت و ظاهرا با آنان
نیز همکاری کرد، تا اینکه در سال 1336 وقتی حزب مردم تشکیل شد عدهای از دوستانش - که به علم نزدیک بودند - او را از فرانسه به ایران آوردند و وارد حزب کردند.(1)باهری در این
دوره دکترای حقوق از دانشگاه دولتی پاریس گرفته و به زبانهای فرانسه و انگلیسی هم مسلط
بود.
بعدها در دوره نخستوزیری اسداللّه علم به سال 1341، ساواک درباره باهری این گونه اظهارنظر کرد که او نسبت به شاه وفاداری متوسط دارد، به مقام، قدرت، پول، زن و قمار
علاقهمند است، و با توجه به سابقه تودهای و تندرویهایش به طور کلی از نظر شاه دوستی
چندان قابل اعتماد نیست. باهری در دوره نخستوزیری عَلَم معاون نخست وزیر و بعد وزیر دادگستری شد.باهری در سال 1357 در اوج انقلاب در مورد شاه چنین قضاوت کرد :
دیکتاتوری عجیب آورد و هیچ کس را قبول نداشت. همه کارها را میخواست خودش انجام دهد. میگفت به تمام دنیا نفت میفروشم. با همه قرارداد بست و یک عده بادمجان
1) آقای دکتر محمد معتضد باهری فرزند علی، مورخه 2/7/1346؛ این سند متعلق به زمانی است که علم وزارت دربار را بر عهده داشت و باهری معاون اجتماعی و بعد معاون کل وی بود، در این سند گزارش شده است که ادامه خدمت وی در وزارت دربار به مصلحت نیست، اما نصیری رئیس وقت ساواک صریحا نوشت که در این زمینه دخالتی نشود.
دور قاب چین هم جمع شدند هیچ پادشاهی به این عاقبت به شری نشده، شاه سلطان حسین را گرفتند و کشتند ولی فحش به ملت نداد چون با دشمن طرف بود ولی، این با دولت طرف است...
وقتی یکی از دوستان وی اظهار کرد که فقط نظامیان با شاه موافقاند وی گفت :
البته رؤسایشان و تنها کسانی که مخالفتی نداشتند بهائیها بودند آنان را هم به حساب نمیآوردند. بهائیان میگفتند روی اصل مذهب کاری به سیاست نداریم...(1)
حزب مردم به طور کلی در طول موجودیت خود 18 سال فعالیت کرد. در طی این مدت کشور دارای فراز و نشیبهای متعدد بود و شخص علم برای مهار این بحرانها بیش از همه اقدامات لازم را انجام داد. حزب مردم حزبی بود متشکل از برخی نخبگان ایرانی که ظاهرا در وفاداری آنها به نظام سلطنتی تردیدی وجود نداشت و هر کدام از آنها درکاری سرآمد بودند.
برای علم سوابق افراد دلیلی برای محرومیت از فعالیت سیاسی به شمار نمیآمد؛ او به وضعیت کنونی افراد توجه میکرد به همین دلیل برای راهاندازی حزب همان طور که توضیح
دادیم از نیروهای آموزش دیده و مجربی که زمانی عضو حزب توده بودند و اینک از آرمانهای این حزب فاصله گرفته بودند، استفادههای فراوانی کرد. این ظاهر قضیه بود، در
واقع علم تیمی را به همکاری دعوت کرد که به خوبی میشناخت و با آنان از همان ایام در
ارتباط بود. از سوی دیگر سیا از همان بدو تأسیس، در گروههای سیاسی ایران و به ویژه حزب توده و جبهه ملی نفوذیهایی داشت که وظیفه داشتند گزارشهای درون سازمانی را به مأموران ذیربط برسانند. بالاتر اینکه از همان ایامی که جبهه متحد ضد فاشیستی تأسیس
شد تنی چند از افراد مشکوک به روابط جاسوسی با انگلستان و ایالات متحده در این تشکیلات نفوذ کرده بودند. بسیاری از این افراد مثل مصطفی خان فاتح انسانهایی شناخته
شده بودند و کمتر کسی در سابقه وابستگی آنان تردیدی داشت. اما عدهای انسان گمنام هم در حزب توده عضو بودند که نقش بسیار مخربی در سمت و سوی تحولات این حزب برعهده داشتند و در بحران سازیهای دوران مصدق فعال بودند.
به هر حال گر چه قضاوت در اینکه آیا این افراد از گذشته عوامل مشخص علم در احزاب
1) مذاکره دکتر باهری با شخصی به نام جمالی، شماره 76586/20 هه 34، مورخه 6/9/1357. این گزارش به شاه هم رسید که آن را مطالعه کرد، این که شاه بعد از آنهمه اعتماد در مورد معاون وزارت دربارش در دوره علم چه احساسی میتوانست داشته باشد، نکتهای است که میتوان آن را حدس زد.
گوناگون - به ویژه حزب توده - بودند یا نه کار آسانی نیست، زیرا این امر مستلزم تحقیق در اسناد و مدارک فراوانی است که راه را بر هر گونه ظن و گمان مسدود نماید؛ لیکن آن چه مسلم است عَلَم هم مانند برخی دیگر از سیاستمداران مثل دکتر مظفر بقایی در زمانی که میخواست حزب زحمتکشان ملت ایران را تشکیل دهد؛ از نیروهای سابق حزب توده استفاده کرد. به هر
حال حزب بازی شاه بسیاری از جریانهای سیاسی و افرادی را که به نظام سلطنتی وفادار بودند به این اندیشه انداخت که فارغ از اختلافات مقطعی و گروهی برای این که دهان امریکائیها را ببندند - و نیز برای تضمین ادامه حکومت شاه که با بحرانهای فزایندهای در داخل و خارج مواجه بود - از نیروهای خود دعوت به عمل آورند که به اقتضای شرایط وارد
این احزاب شوند. به این ترتیب افراد و جریانها در راستای تقویت ایده شاه برای تشکیل
احزاب اقلیت و اکثریت حاضر شدند نیروهای خود را در این احزاب به کار گیرند. برای آنها
تنها مسئله این بود که بنگرند در مناطق فعالیت آنها کدام حزب از مقبولیت بیشتری برخوردار است و همین که این امر احراز شد وارد یکی از این دو حزب شوند. حزب مردم در
طول فعالیت خود ادوار مختلفی را تجربه کرد. در دورهای که علم شخصا اداره حزب را در
دست داشت این حزب از نظر تشکیلاتی و کادر سازی متشکل گردید. این دوره از سال 1336 تا شهریور 1339 طول کشید و حزب نقش اقلیت را در برابر حزب ملیون اقبال - که به دستور
شاه بعد از حزب مردم تشکیل شد و قدرت بالفعل را به دست داشت ولی در واقع امر مُروج اوامر شاه بود - ایفا کرد. این سالها مهمترین سالهای بحران سیاسی در ایران به شمار میآیند. در این سالها بود که حزب محافظه کار انگلیس برای یک دوره دیگر قدرت را در دست گرفت و انتخابات ریاست جمهوری امریکا برگزار شد و در نهایت کندی قدرت را قبضه کرد. از سوی دیگر در این سالها شاهد حضور کسانی هستیم که در اصطلاح از آنها به عنوان نخبگان
سیاسی طرفدار امریکا یاد میشود و موضوع اصلی این کتاب در مورد آنهاست. از سوی دیگر در این سالها گراتیان یاتسویچ(1)به عنوان نماینده سیا در تهران فعال بود و گامهای مؤثری برای متشکل کردن گروه نخبگان طرفدار سیاستهای محافلی خاص در امریکا برداشت. در این هنگام بود که در خود امریکا تلاشهایی برای روی کار آوردن دکتر علی امینی به عنوان
1) برای آشنائی مختصری با زندگی یاتسویچ ر. ک : ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج 2، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، انتشارات اطلاعات، تهران، 1371، صص 224-229.
مطلوبترین آلترناتیو اقبال انجام میشد. در این سالهای حساس علم نمیتوانست از تحولات بی اطلاع باشد. او مردی بود که در زیر و بم تحولات این دوره نقش فعال داشت؛ او
محرم اسرار شاه بود و بر بسیاری از اسرار واقف. علم در واپسین روزهای دولت اقبال از
دبیرکلی حزب کناره گرفت و آن را به یحیی عدل سپرد.
پیشتر گفتیم که فعالیت کسانی که سابقه تودهای داشتند در ساواک با حساسیت زیادی پیگیری میشد، مثلاً در اواخر سال 1338 گزارش شد که افراد راست حزب از این که روزنامه اندیشه مردم ارگان رسمی حزب در اختیار کسانی قرار دارد که سابقه تودهای دارند، بسیار آزرده خاطر هستند. جناح راست حزب، روش روزنامه ارگان حزب را مورد انتقاد قرار میداد و تهدید میکرد که اگر این رویه ادامه یابد آنان نیز روزنامهای جداگانه منتشر خواهند کرد. علم نیز دستور داد که از این به بعد مقالات پرویزی و باهری را قبل از چاپ باید بخواند و در غیاب او دکتر خانلری باید بر مقالات این دو نظارت کند. افرادی که سابقه تودهای داشتند در برابر این دستور تسلیم و از نظر ساواک ساکت شدند، تا بی سر و صدا در انتخابات
مجلس بیستم شرکت نمایند و بالاتر این که گفته شد:
از وقتی که آقایان پروفسور جمشید اعلم و دکتر بینا از حزب مردم استعفا نمودهاند باند تودهای خیلی قوی شده و تمام افراد زبده حزب را توانسته است با خود موافق سازد و کوشش فراوان دارد تا بتواند اکثریت شورای مرکزی را با خود موافق نماید.(1)
این تحلیل ساواک از موازنه نیروها در حزب مردم بود، امّا سیر حوادث نشان داد که این تحلیل تا چه پایه بیاساس است.
از شهریور 1339 تا اردیبهشت 1350 پروفسور یحیی عدل دبیرکلی حزب مردم را بر عهده گرفت. در بخشی از این دوره اسداللّه علم پستهای مهم نخستوزیری و وزارت دربار
شاه را عهدهدار بود. در این دوره دوستان علم در بسیاری از مراکز تصمیمگیری، به ویژه در مجالس سنا و شورای ملی نفوذ گذشته خود را حفظ کردند و اگر چه نقش اقلیت را ایفا مینمودند لیکن توانستند بحرانهای مهمی را پشت سر گذارند که مهمترین آنها حوادث قبل
1) فعالیت در حزب مردم، ش 5385/د-2، مورخه 16/10/1338.
و بعد از پانزده خرداد 1342 بود. در همین دوره چنان که خواهیم دید اعضای این حزب برای
به زیر کشیدن منصور از پست نخستوزیری تلاشهای فراوانی انجام دادند و به پیروزیهایی
هم دست پیدا کردند. از اردیبهشت سال 1350 تا اواخر سال 1353 به ترتیب دکتر علینقی کنی (28/2/1350-8/10/1351)، پروفسور یحیی عدل (4/5/1351- 4/4/1352)، ناصر عامری
(6/4/1352- 8/10/1352) و محمد فضایلی (22/10/1353- اوایل اسفند 1353) سمت دبیرکلی حزب را عهده دار بودند. آنچه باعث انحلال حزب مردم شد تشکیل حزب واحد رستاخیز بود که به دمکراسی ادعایی موردنظر شاه در ایران خاتمه داد و کلیه احزاب وفادار به شاه در این تشکیلات - که فرمایشی بودنش حتی در بین تودههای مردم هم زبانزد عام و خاص بود - ادغام گردیدند و طبق اسناد موجود هیچ کدام از این احزاب که تا دیروز ظاهرا
مستقل بودند و در مواضع خود در برخی موارد اختلاف سلیقه هایی داشتند اعتراضی ننمودند؛ فقط بقایی بود که از موضع آسیبشناسی آینده نظام سلطنتی به این امر اعتراض کرد و نامهای هم در این ارتباط خطاب به شاه نوشت.(1)
حزب مردم عمده کادرهای خود را از بین دو گروه انتخاب میکرد : روشنفکرانی که بعضا سوابق تودهای داشتند مثل رسول پرویزی، دکتر هوشنگ نهاوندی، دکتر محمد معتضد باهری و دکتر علینقی عالیخانی و سیاستمدارانی که مشهور به دفاع از سیاستهای بریتانیا در ایران بودند و پایگاه آنها هم عمدتا در بین ملاکین و خوانین بود. مالکیت ارضی و دفاع از آن مهمترین پایگاه اقتصادی برخی از اعضای این حزب را در دورههای اولیه فعالیت آن تشکیل
میداد. در بین این دسته هم افراد زیادی دیده میشدند که مهمترین آنها خود علم بود. اسداللّه علم از ملاکین شرق ایران بود که عمدهترین پایگاه او در بیرجند و قائنات قرار داشت. از نظر تحصیلی علم شخص برجستهای نبود، او در مدرسه عالی کشاورزی کرج تحصیل کرد و در ابتدا در بیرجند سرپرستی املاک موروثی خانوادگی را بر عهده گرفت. در کابینه دوم قوامالسلطنه در دوره محمد رضا شاه (1326- 1324) علم فرماندارکل سیستان و بلوچستان بود و در سال 1328 به توصیه شخص شاه در کابینه محمد ساعد مراغهای (1329- 1327) به عنوان وزیر کشاورزی انتخاب گردید، البته این دوره از وزارت او از سال 1328 آغاز شد. از
1) در مورد این نامه ر. ک : حسین آبادیان : زندگینامه سیاسی دکتر مظفر بقایی، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، تهران 1377، صص 307-309.
این زمان تا پایان عمر علم در مناصب و مصادر مهم حکومتی شاه نقشی بسیار اساسی در تحولات ایران معاصر بازی کرد و به استثنای دوره کوتاهی در زمان مصدق (1332- 1331) -
که از مناصب دولتی برکنار بود - در بقیه عمر در پستهای مختلف به فعالیتهای فراوان پرداخت و در تحکیم پایههای رژیم بیش از هر کس دیگری مؤثر بود. او در مقطع زمانی سال
1331 سرپرست املاک شاه در بنیاد پهلوی بود و در این سمت بود که مورد سوءظن مصدق قرار گرفت، ولی بعد از کودتا بار دیگر از سوی شاه به این پست منصوب شد.
عَلَم در کابینه حسین علاء (17/1/1334- 15/1/1336) وزارت کشور را عهدهدار بود، در این دوره بود که وی به صورت یکی از وفادارترین افراد مورد اعتماد شاه درآمد. پیوندهای
وی با دربار پهلوی از علم مردی را به نمایش گذاشت که بنا بود در کلیه تحولات مهم و حیاتی
ایران به ایفای وظایفی بپردازد که از عهده هر کسی بر نمیآمد. در حقیقت بعد از پایان دوره
نخست وزیری علاء بود که شاه وی را مأمور تشکیل حزب مردم کرد.(1)علم از همان بدو تأسیس حزب در صدد برآمد تا نخبگان سیاسی ایران را در حزب خود جمع آورد، او بسیاری از رجال سیاسی حتی دکتر مظفر بقایی کرمانی را برای عضویت در حزب جدیدالتأسیس دعوت کرد. طبق گزارش ساواک وی با دستههای مختلف سیاسی و اهل مطبوعات برای ورود به حزبش ارتباط برقرار نمود و در این میان با جهانگیر تفضلی و برادرش محمود که وکیل دادگستری بود وارد مذاکره شد و در عین حال با رسول پرویزی هم گفتگو کرد. رسول پرویزی در این زمان عضو هیئت مدیره شرکت تلفن بود، هدف علم این بود که از روزنامه ایران ما که در اختیار برادران تفضلی قرار داشت برای تبلیغات حزب خود استفاده کند و در حقیقت این روزنامه را ارگان حزب مردم قرار دهد. گفتیم که این ایام مقارن با روی کار آمدن اقبال به عنوان نخستوزیر بود. علم از مخالفین سرشناس اقبال به شمار میآمد، به همین
دلیل افراد یاد شده حاضر نشدند برای او و علیه اقبال وارد کار شوند. آنان گفتند که چون
تکلیف نمایندگی علم روشن نیست و از طرف دیگر ابتدای دولت اقبال است صلاح نیست که مخالفتها با نخستوزیر علنی گردد و صلاح ندیدند که در روزنامه علیه اقبال مطلبی
نوشته شود. در همین سند ذکر شده است که علم با بقایی هم وارد گفتگو شد و تلاش کرد او را
1) برای دو گزارش در مورد زندگی اسداللّه علم نگا. ک : مظفر شاهدی : زندگینامه سیاسی خاندان علم، تهران، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، 1377؛ و : همو؛ مردی برای تمام فصول، تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1379.
به حزب خود جلب نماید و زمینه همکاری حزب زحمتکشان را با حزب مردم فراهم آورد، اما یکی از نزدیکان بقایی گفت که وی در این مورد صلاح ندیده است که در آغاز کار با فردی،
همکاری کند که هنوز میزان قدرت او معلوم نیست و معلوم نیست که تا چه اندازه موفق خواهد شد. این سند چندان مورد اعتماد نیست؛ بنا به اسناد فراوان و غیرقابل تردیدی که از این دوران به جای مانده است و به آنها اشاره خواهیم کرد، دکتر بقایی از تودههای طرفدار
خود دعوت میکرد نه تنها با حزب مردم بلکه با حزب ملیون نیز همکاری نمایند. در این دوره حزب زحمتکشان چندان فعالیتی نداشت، بنابراین ورود اعضا و تودههای حزبی به این
احزاب جدیدالولاده توصیه میشد و مورد تأکید هم قرار میگرفت. سوابق دوستی علم و بقایی زیاد بود و حداقل از دوره نخستوزیری مصدق این دو تن یکدیگر را شناخته بودند و
همگام با هم در سقوط وی تأثیری غیرقابل انکار داشتند.
علم در این دوره از فعالیتهای خود تلاش میکرد به گونهای عمل نماید که علیرغم شهرتش در حمایت از سیاستهای انگلیس در ایران مورد اعتماد امریکائیها قرار گیرد؛ او به
خوبی به سوءظن محافل امریکائی در زمینه تحولات ایران واقف بود و از نقش امریکا در تحولات دوران بعد از جنگ دوم جهانی و به ویژه دوران موسوم به جنگ سرد آگاهی عمیقی داشت. در این دوران تاریخی امریکا به مثابه رهبر دنیای سرمایهداری به جای انگلستان وارد صحنه شده بود و به همین دلیل علم مردی نبود که نداند این کشور برای آینده سیاسی ایران
طرحها و برنامههایی را تدارک دیده است. وی به عنوان بهترین محرم اسرار شاه اگر اعتماد
امریکاییها را جلب میکرد میتوانست بهترین جایگزین اقبال باشد؛ یعنی مردی که شدیدا
مورد سوءظن برخی محافل امریکا به ویژه از حزب دمکرات قرار داشت.
برای این منظور بود که علم تلاش کرد خود را مردی نشان دهد که در راستای اصلاحات مورد نظر امریکاییها گام برمیدارد. علم در سخنرانیهای خود گفته بود که تا وقتی ثروتمندان دارای مکنت بیکران هستند و قراء و قصبات زیاد را در تیول خود دارند، کاری از پیش نمیرود. ساواک در زمینه این سخنرانی نظری کوته بینانه ارائه کرد و گزارش دارد که
علم با این سخنان قصد داشته است نظر موافق گروههای سیاسی داخلی را جلب نماید و به همین دلیل تا اندازهای توانسته است نظر دار و دسته بقایی و حتی خلیل ملکی را به طرف
خود جلب نماید.(1)البته استراتژی بقایی در مورد این حزب و حزب ملیون که بعدا تشکیل شد، بسیار پیچیدهتر از دیگران بود و گرایش وی به طرف این سخنان در ابتدای تشکیل حزب مردم ماهیتی به غایت عمیقتر از این داشت که مثلاً گول سخنان افرادی مثل علم را
خورده باشد.
با این وصف علم مردی مهم بود و در برابر وی شخص بیشخصیتی مثل اقبال قرار داشت که ابائی نداشت خویشتن را غلام خانهزاد شاه معرفی کند و از این طریق موج نفرت از خود را بین افراد و دستههای زیادی از مردم و رجال سیاسی بپراکند. علم به شاه بسیار نزدیک بود و شاه نیز همانطور که در فصل نخست دیدیم، از مناسبات وی با محافل بریتانیا در لندن و مرد
قدرتمندی مثل شاپور ریپورتر آگاه بود. علم قادر بود مجالس گوناگونی را با شخصیتهای سیاسی و فرهنگی تشکیل دهد و آنها را با یکدیگر متشکل و همدل و همرأی گرداند. در این
محافل دکتر پرویز ناتل خانلری، علینقی کنی، مهندس مهدی شیبانی، جهانگیر تفضلی، محمد معتضد باهری، رسول پرویزی، مصطفی صاحبدیوانی، دکتر احمد فرهاد، پروفسور یحیی عدل، جمشید اعلم، محسن مظاهر، علی معارفی، دکتر حسن افشار، محمد الهی، دکتر امیر بیرجندی، دکتر علیاکبر بینا، دکتر حسین ستوده تهرانی، مهندس قباد ظفر و دکتر موسی عمید به عنوان اعضای مؤسس حزب مردم شرکت میکردند. نکته مهمی که نشان دهنده پیچیدگی علم بود، کنار هم نشاندن افرادی مثل پرویزی و باهری که سابقه تودهای داشتند با افرادی مثل عمید
است که در زمره یهودیان ایران بود و نیز جمع آمدن این افراد با شخصیتهای سیاسی و فرهنگی مثل خانلری از هنرهای علم بود. انسجام بخشیدن به طیف در هم جوشی از اعضای خاندانهای محتشم جنوب ایران مثل قباد ظفر از خاندان بختیاری و مصطفی صاحب دیوانی از شیراز تا کسانی مثل امیر بیرجندی که همشهری علم بود و نیز افرادی مثل دکتر بینا و برادران تفضلی؛ نشان از پیچیدگی کار علم داشت، زیرا به هر حال هر کسی را بهر کاری ساختهاند و علم از هر نیرویی که میتوانست به اهداف او کمک کند استفاده میکرد و در این
میان سابقه ایلی و ایدئولوژیک برایش مهم نبود. اما وجود کسانی که سابقه تودهای داشتند حساسیت زیادی در ساواک به وجود آورده بود.
این افراد همگی در دوره خود و ادوار بعد، شخصیتهای کلیدی در عرصههای فرهنگی
1) گزارش ساواک، پرونده حزب مردم، ش 348، مورخه 28 فروردین ماه 1336.
و سیاسی بودند و هیچ کدام آنها انسان هایی مهمل و بیهوده نبودند. به عبارت دیگر طیف
نخبگان اطراف علم همه افرادی شناخته شده و استخوان دار به حساب میآمدند، این طیف در زمره کسانی به حساب نمیآمدند که قدرت سیاسی به طور معمول و به شکل سنتی در بین آنها تداول پیدا میکرد و مانع از ظهور گروه جدیدی از نخبگان سیاسی میشد؛ در عین حال
ظاهرا در وفاداری آنها به نظام سلطنتی کوچکترین تردیدی وجود نداشت. افرادی که از آنها
ذکری به میان آمد در صحنه سیاسی آن روز ایران چندان شناخته شده نبودند و به عبارتی تودههای مردم از آنها شناختی نداشتند؛ ولی یک چیز مسلم بود: این افراد در زمره انسانهایی
نبودند که مانع و عایق تحول کشور به سوی اصلاحات معرفی شده باشند. در عین حال این عده به اقدامی خارج از مرزهای قدرت شاه باور نداشتند و در ضمن بسیاری از آنها از مدافعین سیاستهای بریتانیا در ایران به شمار میآمدند. اینکه این روشنفکران به توصیه
کسی مورد توجه علم قرار گرفته بودند و یا اینکه خود علم آنها را شناسائی کرده بود چیزی
از اهمیت موضوع نمیکاست. برای نخستین بار وی کسانی را به عنوان نخبگان سیاسی و فرهنگی دور خود جمع آورده بود که در عرصههای عمومی کشور چندان شناخته شده نبودند، ولی در عین حال افرادی بسیار مؤثر و ذینفوذ در حوزههای مورد علاقه خود به
شمار میآمدند. در همین جلسات بود که اساسنامه و مرامنامه حزب مردم نوشته و مورد بحث و بررسیهای فراوان قرار گرفت.
برگزاری کنگره حزب در دوره ریاست علم انجام گرفت. از تاریخ بیست و ششم تا بیست و نهم دیماه سال 1338 این کنگره در تهران برگزار گردید. زمان برگزاری نخستین کنگره درست همزمان بود با ورود کندی به کاخ سفید. کنگرههای دیگر به ترتیب در اسفندماه 1340
که همزمان با نخستوزیری علی امینی بود، اسفند 1343 یعنی چند هفته بعد از ترور منصور
و آغاز نخستوزیری هویدا، و اسفند 1353 یعنی درست در روزهای آغاز فعالیت حزب رستاخیز به دستور شاه، تشکیل شد. نکته قابل توجه در کلیه کنگرهها این بود که این جلسات
در لحظاتی بحرانی شکل میگرفت، یعنی نیازی مبرم برای برگزاری این جلسات دیده میشد. در کلیه کنگرههای حزبی روی دفاع از نظام مشروطه سلطنتی، اجرای اصول قانون اساسی، تأکید بر بهبود زندگی مردم، اصلاحات ارضی، رشد و توسعه اقتصادی کشور، اجرای اصول شاه و ملت و بهبود وضعیت کارگران تأکید میشد. مهمترین اقدام علم را باید
تلاش برای جلب ناراضیان در این حزب و وارد کردن آنها در فاز فعالیت سیاسی قانونی به شمار آورد. علم در راه مقابله با مخالفتهای گسترده در دوره اقبال، تلاش بسیار مهمی در راستای هدایت این مخالفتها در بستری قانونمند ایفا کرد و به سهم خود مانع گسترش حرکتهای افراطی در جامعه شد. تصمیم او در جذب عناصر سابق حزب توده در همین راستا قابل تأمل است. نکته مهم این است که برخی از این افراد از زندانیان سیاسی بودند که بعدا مورد عفو قرار گرفتند و یا دوره محکومیت خود را به پایان رسانیده بودند. مهمترین
موفقیت علم این بود که ناراضیان گذشته را در چارچوب قانون با یکدیگر متحد کرد و مانع از پیوستن دوباره آنها به حزب توده شد البته اگر در صداقت این افراد به عنوان تودهای تردیدی
به خود راه ندهیم. به عبارتی علم در تبدیل مخالفان سیاسی به موافقین سلطنت نقش بسیار
تعیین کنندهای ایفا کرد. تا آنجا که برخی از زندانیان تازه از بند رسته، تقاضای عضویت در حزب مردم کردند و البته تقاضای آنان مورد استقبال علم قرار گرفت. با تمام این اوصاف علم در زمانی که خود قدرت سیاسی را به عنوان نخستوزیر بر عهده داشت، از مهار بحرانها ناکام بیرون آمد. در این دوره بود که تحولات بنیادی سیاسی در کشور به رغم میل علم به
تحقق پیوست و معلوم کرد که علم در لحظات تاریخی قادر نیست بر بحرانهای سیاسی و اجتماعی غلبه کند و این گونه نیست که کلیه امور در قبضه اختیار او باشد. علم در یکی از سخنرانیهای خود در جریان میتینگ حزب مردم در شیراز در ارتباط با جلب ناراضیان سیاسی دیروزی و تبدیل آنها به مخالف قانونی و حتی طرفداران پر و پاقرص نظام سلطنتی گفت :
جوانهای روشنفکر و تحصیل کرده ما اگر در گذشته ندانسته با پذیرفتن مرام حزب توده و عضویت در آن حزب مرتکب اشتباهی شدهاند اینک میتوانند به جبران مافات با پذیرفتن عضویت حزب مردم برای فعالیتهای سیاسی و اجتماعی، خود را آماده سازند.(1)
با این فراخوان تعدادی از اعضای سابق حزب توده به این تشکیلات پیوستند. فردی به نام اصغر فرخی اطمینان داده بود که بسیاری از تودهایهای سابق به طور مصلحتی وارد حزب مردم شدهاند و در شعبه شهر ری این حزب ثبت نام نمودهاند، اما در باطن مرام گذشته خود را دنبال میکنند. از جمله اقدامات آنها این بود که اضافه کار حقوق کارگران را که مدت شش
1) اسناد حزب مردم، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، پ 140، ش 36.
سال پرداخت نشده بود از طریق اسداللّه علم به دست آوردند.(1)این که چرا علم برای جذب نخبگان جدید سیاسی به تودهایهای سابق روی میآورد، ریشه در حقیقتی داشت: در آن زمان این حزب توده بود که توانسته بود بسیاری از روشنفکران را با یکدیگر متحد ساخته و آنها را به گرد یکدیگر جمع آورد؛ روشنفکرانی که برای آینده کشور برنامه داشتند و خود
میدانستند که در آتیه چه کاری را باید انجام داد. علم میخواست انگیزههای این افراد را در چارچوب قانونی و در مسیر دفاع از وضع موجود هدایت کند و برای این منظور امکانات فراوانی را در اختیار این گروه قرار داد. این خوشبینانهترین تحلیل در زمینه تلاشهای اسداللّه علم است وگرنه باید از این افراد به عنوان نفوذیهای علم در حزب توده یاد کرد،
کسانی که عمدتا در قالب تشکیلاتی به نام سازمان جوانان حزب، آن هم به دست افراد مرموزی مثل نادر شرمینی سازماندهی میشدند.(2)
ورود عناصر تودهای به حزب مردم باعث تحولات زیادی در این تشکیلات گردید، حوزههای کارگری این حزب بسیار فعال شدند و مرتبا در منازل اعضاء تشکیل جلسه میدادند. ساواک این مهم را ناشی از تجربیات فراوان اعضای تودهای حزب به شمار میآورد
که دیسیپلین خاصی داشتند و به میزان قابل ملاحظهای باعث رونق کارهای این حزب شده بودند. این تکاپو در حزب ملیون دیده نمیشد، به همین دلیل بعد از تشکیل آن حتی یک جلسه حزبی در حوزههای کارگری تشکیل نشد. ساواک معتقد بود که حتی اعضای بالای حزب ملیون که در زمره هیئت مؤسس میباشند از سیاستهای روز این حزب بیاطلاع هستند، زیرا نبود تشکیلات خاص حزبی در حزب ملیون باعث شده بود که غیر از کارمندان دولت و کارگران - که به دستور مقامات مسئول خود آنکت حزبی پر کرده بودند - طبقات تحصیل کرده و اصناف تهران و افراد دارای شغل آزاد از حزب اقبال استقبالی به عمل
1) پرونده حزب مردم در ساواک، همان.
2) شرمینی بعدها در زندان تنفرنامه نوشت و کلیه اطلاعات خود را در اختیار مقامات امنیتی گذاشت، در سال 1339 مورد عفو ملوکانه قرار گرفت و آزاد شد؛ در این زمینه بنگرید به : سرهنگ علی زیبایی : سیر کمونیزم در ایران، ص 731، برای قضاوتی در مورد شرمینی بنگرید به : خاطرات نورالدین کیانوری؛ مؤسسه تحقیقاتی و انتشاراتی دیدگاه، تهران، 1372، صص 349- 350.
نیاورند.(1)
مهمترین اعضای حزب مردم را جناح چپ این تشکیلات به وجود آوردند که در ظرف مدت کوتاهی مناصب حزبی را دست گرفتند. رهبری این گروه بر عهده دکتر محمد معتضد باهری بود، مردی مرموز که تا مقام معاونت کل دربار در دوره وزارت دربار اسداللّه علم نیز ارتقاء پیدا کرد. با سیمای باهری در این دوره به شکلی مجمل در صفحات آتی آشنا خواهیم
شد. رهبری جناح راست حزب با پروفسور جمشید اعلم و امیر متقی بود، در گزارشهای ساواک آمده بود که تودههای حزبی بیشتر متمایل به باهری و پرویزی بودند زیرا آنها را
روشنفکرانی میدانستند که بیشتر برای حزب مفید واقع خواهند شد، حال آن که جناح دیگر
«صد در صد انگلیسی میباشند و این دسته خائن هستند، نباید به آنها اجازه داد که قدرت پیدا نمایند.» سناتور دکتر دفتری در زمره اعضای جناح راست حزب مردم به شمار میآمد. جناح راست در حزب به دستور شخص اسداللّه علم شکل گرفته بود و هدف ظاهری این بود که تعادل و توازن را در صفوف حزبی از حیث گرایشهای سیاسی برقرار نمایند. این گروه تلاش
میکردند که کارگران راهآهن و سایر کارگران را به صفوف حزب جلب نمایند و هر هفته گزارشهایی در مورد فعالیتهای انجام شده را در خانه علم واقع دزاشیب به اطلاع او برسانند.(2)از بین رجال پیرامون شاه ابوالحسن ابتهاج رئیس مقتدر سازمان برنامه و بودجه بیش از هر فرد دیگری به فعالیتهای عناصر تودهای حزب مردم با دیده شک و تردید مینگریست، به همین دلیل دستور داد آنها را از سازمان برنامه اخراج نمایند. دکتر خشایار
که عضو هیئت نظارت سازمان برنامه بود مراتب را به علم گزارش داد، علم با استفاده از
قدرت خود مانع از اجرای تصمیم ابتهاج گردید، در نتیجه اعزام فردی از سازمان برنامه به
کارخانهها برای تهیه لیست افراد تودهای کان لم یکن شد :
به طورکلی رؤسا کارخانجات به علت آن که اعضاء حزب مردم مورد حمایت آقای علم رهبر حزب میباشند از اجراء دستور صادره [از طرف ابتهاج] و جلوگیری از فعالیت کارگران در داخل کارخانه و اخراج آنها بیم دارند.(3)
این گزارش به خودی خود از میزان قدرت علم در ایران آن روز پرده بر میدارد و نشان
میدهد که مردی مثل ابتهاج که از نظر سرسختی و لجاجت زبانزد خاص و عام بود؛ در برابر علم سپر میانداخت، سهل است که حتی مخالفین علم هم در جاهای مختلف از اجرای آن چیزی که میتوانست خشم وی را تحریک کند جلوگیری به عمل میآوردند.
عضویت افراد تودهای در حزب مردم را میتوان به گونهای دیگر هم تعبیر کرد: از نظر بسیاری از رجال ایران در آن ایام، مهمترین خطری که کشور را مورد تهدید قرار میداد خطر
شوروی بود و مهمترین پایگاه شوروی در ایران علیالقاعده حزب توده بود. به همین دلیل
تلاش میشد که از فعالیت افرادی که با سوابق تودهای زندان رفته بودند جلوگیری شود و با انواع و اقسام راه حلها از پیوستن مجدد آنها به حزب جلوگیری به عمل آید. در این راستا بود که علم به رغم افرادی مثل بقایی، این افراد را زیر بال و پر گرفت و برای ارتقای موقعیت آنها از هیچ تلاشی فروگذار نکرد. تقریبا همه افرادی که با علم کار میکردند در آیندهای نه چندان دور به مناصب مهم اداری و دانشگاهی و سیاسی نائل آمدند؛ رسول پرویزی سناتور شد، عالیخانی به پست وزارت نائل آمد و نهاوندی به ریاست دانشگاه تهران رسید، باهری به پست بسیار مهم معاونت وزارت دربار نائل آمد و افراد دیگر تودهای سابق هم هر کدام به
تفاریق صاحب موقعیتهای برجستهای در سلسله مراتب اداری زمان شاه شدند.
مهمترین موفقیت حزب مردم را باید در متشکل کردن و سازماندهی اتحادیههای کارگری و تولیدی به شمار آورد. این امر یکی از بزرگترین موفقیتهای حزب مردم محسوب میشود، از آن حیث که تنها حزب راستگرایی بود که توانست اعتماد کثیری از کارگران را به خود جلب نماید. تا پیش از این حزب توده در قالب شورای متحده مرکزی کارگران و دهقانان ایران بر اساس برخی منابع، بیش از چهارصد هزار نیروی کارگری را تحت پوشش خود قرار داده بود و تازه این غیر از انبوه کارگرانی بود که توسط سازمانهای دیگر
حزب متشکل میشدند. موفقیت حزب مردم در جلب آرای کارگران بیش از همه مدیون سازماندهی تشکیلاتی عناصر سابق تودهای بود، یعنی سابقه تشکیلاتی این عده سهم به سزایی در گسترش فعالیت حزب مردم در بین کارگران داشت. شاید برای نخستین بار بود که تشکلهای کارگری در قالب فعالیتهای قانونی تقاضاهای خود را مطرح میساختند و با نفوذی
که علم در دوایر مختلف اداری و اجتماعی کشور داشت، گامهای بلندی در جهت انجام تقاضاهای کارگران انجام گرفت. در این دوره از گرایشهای سوسیالیستی در بین تودههای
کارگران دیگر خبر چندانی شنیده نمیشد، این گروهها بیشتر به دنبال منافع صنفی خود بودند تا دامن زدن به بحرانها و ناآرامیهایی که طبیعت جامعه کارگری آن روز ایران بود.
تحت تأثیر این فعالیتها بود که شورای همکاریهای سندیکای کارگری به این حزب ملحق شد و کار به جایی رسید که سخن از تغییر نام حزب مردم به حزب کارگر به میان آمد.(1)شاید این تصمیم هم به تقلید از حزب محافظه کار و حزب کارگر انگلیس انجام میشد تا نشان داده شود که دمکراسی ادعائی شاه به چه میزان واقعی است!! اما نکته مهم این بود که ظاهرا برای
نخستین بار در تاریخ ایران با تلاشهای فراکسیون پارلمانی حزب مردم بود که قانون کار
تصویب شد.(2)
سندیکاهایی که به حزب مردم گرایش داشتند طیف وسیعی از اتحادیهها و اصناف را در بر میگرفت: از سندیکاهای کارگران کارخانه سیمان شهر ری تا رانندگان و کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه، اتحادیههای فروشندگان جراید، سندیکای کارگران چاپخانهها، سندیکای رانندگان و کمک رانندگان، کارگران میدان بارفروشها، کارگران کوره
پزخانهها، سندیکای گرمابهداران و صنف نانوایان و امثالهم؛ گروههای مختلفی بودند که در دوره فعالیت حزب مردم متشکل گردیدند و در راستای اهداف این حزب به حرکت درآمدند. آیا این تشکلها همه با انگیزههای سیاسی وارد گود شده بودند و اساسا تلقی
روشنی از افق سیاسی کشور داشتند یا خیر؟ بدیهی است که جواب منفی است، اسداللّه علم
مرد بسیار زیرکی بود که از قدرت گروههای حاشیهای در به انزوا کشاندن حریف سیاسی آگاه بود؛ علم مردی بود که کودتای 28 مرداد و نقش گروههای حاشیهای و بیکاران پنهان را در آن ماجرا به چشم دیده و اصلاً خود یکی از سازمان دهندگان آنها بود. او به خوبی میدانست که گاهی اوقات سیاستمداران دچار بنبستهایی میشوند که راه گشودن آن مذاکرات دیپلماتیک نیست، بلکه در آن شرایط باید سپاه اقشار حاشیهای جامعه را وارد گود
کرد، کسانی که با اندکی سرمایه میتوان به تحرک وادارشان کرد و هزینه به میدان آمدن آنها بسیار اندک است و سود مترتب بر آن بسیار زیاد. از طرف دیگر این گروهها هیچ گونه آموزش سیاسی و اجتماعی نمیدیدند، نسبت به آن چه در اطرافشان میگذشت بسیار جاهل
بودند، بنابراین سیاهی لشکر مزبور در روز مبادا میتوانست کمک زایدالوصفی به پیشبرد اهداف سیاسی او بنماید.
اگر چه ساواک دائما در مورد نفوذ افراد حزب توده در تشکیلات اسداللّه علم گزارش میداد، لیکن باید خاطرنشان ساخت که علم میدانست این افراد اصلاً تهدیدی جدی علیه نظام سلطنتی به شمار نمیآمدند. علم میدانست بسیاری از کسانی که تحت عنوان تودهای
مشهور هستند در حقیقت از حزب توده و ایدئولوژی آن چیزی نمیدانند و این گروهها به علاوه اقشار حاشیهای اجتماع به هر کسی که کوچکترین کمکی به آنها نماید روی اقبال نشان
خواهند داد و از جان برایش مایه خواهند گذاشت. علم مردی نبود که این امر را درنیافته
باشد، تودهایهای مهم اطراف او از نظر عددی انگشتشمار بودند، هر چند از نظر کیفی بسیار مهم و راهگشا به حساب میآمدند، این افراد همان طور که پیشتر خاطرنشان کردیم بعید نیست شبکهای مرموز را که در دوران ملی شدن صنعت نفت، توده - نفتی نام گرفته بودند هدایت کرده باشند؛ یعنی کسانی که شعارهای حزب توده را میدادند اما از طرف شرکت نفت انگلیس و ایران سازماندهی میشدند تا با اقدامات خود مردم را از شبح کمونیسم بترسانند.
طبق اسناد موجود بر خلاف کارگران عادی و اقشار حاشیهای اجتماع، کارگران مراکز صنعتی به علم و حزب او اعتمادی نداشتند و از نزدیکی به تشکیلات وی اجتناب میکردند.
تشکلهایی مثل کارگران کارخانجات تهران که دارای قریب هزار عضو بود و از شعور سیاسی بالایی برخوردار بود، در ظاهر عنوان کرده بود که از نظر سیاسی از حزب مردم تبعیت میکند
لیکن افراد این گروه هیچ گاه رسما عضویت این حزب را نپذیرفتند.(1)عمده فعالیتهای تشکل کارگری حزب به رهبری محمد باهری انجام میشد و رسیدگی به اموری مثل اخراج کارگران، حقوق و مزایا، بیمههای کارگری و امثالهم از جمله فعالیتهای وی بود، یعنی اینکه
تشکیلات زیرنظر باهری ظاهرا کاملاً صنفی بود و از ورود به مسائل سیاسی پرهیز میکرد.
جلسات سندیکاهای کارگری تهران در محل خانه کارگر - که به ابتکار علم تشکیل شده بود -
و با حضور باهری و دبیران سندیکاهای کارگری تشکیل میشد.(2)
گفتیم باهری از نزدیکترین یاران علم بود به گونهای که در دوره وزارت دربار علم، وی معاونت او را برعهده داشت. طبق اسناد ساواک باهری بیش و پیش از این که تودهای باشد به فرقه بهائی تعلق داشت. در اواخر عمر سلطنت پهلوی وی فاش ساخت که یکی دیگر از بهائیان صاحب نام یعنی دکتر عبدالکریم ایادی پزشک مخصوص شاه مبلغ 270 میلیون تومان پول از کشور خارج کرده است، اما در عین حال خاطرنشان کرد که ایادی اموال خود را به رضا پهلوی بخشیده است. او توضیح داد که ایادی به «محفل» نیز کمک زیادی کرده است و در یک مورد که مربوط به سه چهار سال قبل میشد مبلغ 11 میلیون تومان به محفل ملی بهائیان ایران
کمک نموده است. خواهر باهری مادر همسر مردی به نام سپید دشتی بود که به فرقه بهائیت تعلق داشت. باهری برای تهیه کتاب اقدس برای دشتی به جاهای مختلفی تلفن کرد و خاطرنشان کرد که «در حال حاضر کتابخانه ما» هم تحت نظر است. وی گفت که به دشتی خاطرنشان کرده است که «تقصیر با من نیست که دولت ایران بهائیها را از همه چیز محروم
میکند. حتی حق چاپ کتاب نداریم و کتاب هایی که در خارج چاپ میشود ما حق نداریم به
ایران وارد کنیم خوب در عین این که بهائی هستیم مطیع قوانین دولت ایران هستیم، به ایشان
[دشتی] گفتم که به هیچ چیز ما ترحم نمیکنند، این ملت و دولتش هم همین طور از ترس آخوندها و شیعههای پدرسوخته...(1)همه این حرفها را گفتم قبول نمیکند، حالا چهار تا ردیه خوانده این طور شده که کتابها را میخواند ممکن است بعضیها را داشته باشیم ولی
میگوید من باید خودم داشته باشم و نمیتوانم بعد از مطالعه پس بدهم.»(2)
این سپید دشتی ظاهرا به دلیل اوضاع و احوال حاکم بر انقلاب دچار تردیدهایی در حقانیت بهائیت شده بود به همین دلیل گفته میشد باید مواظب باشند که بیش از این به وی
انگیزه لازم را ندهند؛ باهری هم قول میداد که طبق همین روال عمل کند. در یک مورد دشتی
گفته بود که چرا مأموران رژیم مسجد و قرآن را به آتش میکشند؟ باهری پاسخ داد :
خوب من که این کار را نکردهام الآن هر کاری انجام میشود میگویند بهائیها کرده یا سازمان امنیت، من میگویم بهائیها اگر بتوانند خودشان را نگهدارند آن هم با دعا نه اسلحه خیلی
هنر کردهاند.(1)
این باهری در سال 1356 بعد از انتصاب آموزگار به نخستوزیری و بعد از این که علم از وزارت دربار به دلیل بیماریاش استعفا داد؛ به جای آموزگار به دبیرکلی حزب رستاخیز رسید و در کابینه شریف امامی در سال 1357 به عنوان وزیر دادگستری معرفی شد. وی طبق اسناد ساواک در آذرماه آن سال تقاضای مهاجرت به کانادا کرد که پذیرفته شد. پیش از همه
اینها در سال 1342 سید حسن آیت در سازمان نگهبانان آزادی حزب زحمتکشان گفته بود که در حال حاضر بهائیان و یهودیان و تودهایها با هم همکاری دارند، شاهد مثال را نیز باهری و خسروانی دانسته بود که «بهائی بودنشان محرز است». وی یادآوری کرده بود که در دربار نیز
عدهای بهائی به کار مشغول اند و در امور مالی و تجاری نیز یهودیان کاملاً نفوذ دارند و تجارت کشور را قبضه کردهاند:
نامبرده در پایان اضافه کرد در این موقعیت از حزب ما چه کاری ساخته است؟(2)
به هر حال باهری این گروههای حاشیهای را به خوبی سازماندهی میکرد، حزب مردم برای به زانو درآوردن اقبال از این گروهها به حد مطلوب استفاده میکرد : صنف نانوایان که در رأس آنها ارباب جلیل خانلو قرار داشت، با بیش از هزار تن از اعضای صنف خود به حزب مردم گروید، در عوض از دستاندرکاران این حزب خواستند که مانع رواج کارگاههای تولید نان ماشینی که توسط دولت اقبال در شرف راهاندازی بود بشوند و گفته بودند در غیر
این صورت نانوایان به روز سیاه خواهند نشست. در موردی دیگر حزب مردم از اعتصاب چند روزه رانندگان تاکسی حمایت کرد، این اعتصاب در اوایل سال 1337 شکل گرفته بود. حزب در برابر حمایت از اعتصاب، از رانندگان خواست که به حزب مردم بپیوندند. دولت اقبال حزب مردم را متهم کرد که به اغتشاش علیه دولت قانونی مبادرت ورزیده است و در
امور دولت کارشکنی میکند. بالاخره حزب مردم به این نتیجه رسید که در آن مقطع حمایت از این دسته اقدامات سود عاجلی برای آنها نخواهد داشت و در نتیجه حاضر نشد بیش از این
با دولت شاخ و شانه بکشد. اما نکته این جاست که گروههای زیادی از تشکلهای آن روز ایران به حزب مردم پیوستند: جمعیت آزادی به دبیرکلی حسن ارسنجانی، گروهی به نام راما، جمعیت هایی تحت عناوین جمعیت برادران متفق و جمعیت گاودارها، و نیز انجمنهای
محلی جنوب شهر به ویژه مناطق محروم افسریه و جوادیه به حزب مردم پیوستند. در کردستان نیز گروهی به دفاع از برنامههای حزب مردم برخاستند و برای اینکه اعتماد عمومی
را هم جلب نمایند از دادن شعارهای تند نیز خودداری نمیکردند.(1)
در این بین کسانی که با سید جعفر بهبهانی و پدرش آیتاللّه سید محمد بهبهانی رابطه داشتند نسبت به فعالیتهای علم و حزبش با دیده تردید مینگریستند. جعفر بهبهانی صریحا خاطرنشان میکرد علم میخواهد از طریق تشکیل حزب سرنوشت ایران را به دست گیرد، او این فعالیتها را برای آینده علم و دوستانش زیانبخش میدانست و معتقد بود نباید گذاشت که وی و دوستانش در بین مردم نفوذی پیدا کنند. بهبهانی میگفت که پدرش و سایر روحانیان
نیز با فعالیتهای علم میانهای ندارند. از سوی دیگر جمال امامی به دوستان خود توصیه کرده بود که نباید گذاشت این جوان یعنی علم، سرنوشت سیاسی کشور را در دست گیرد :
در حال حاضر طرفداران مقامات مذهبی و دوستان جمال امامی از جمله کسانی هستند که علیه آقای علم و تشکیلات او بین طبقه روشنفکر تبلیغ میکنند و تبلیغات آنها تا درجه
محسوسی هم افکار این طبقه را نسبت به حزب مردم بدبین ساخته و اقدامات حزب مردم را پایهای برای فعالیت به نفع سیاست انگلستان قلمداد نمودهاند.(2)
مأمور ساواک به گونهای گزارش کرده بود که گویا خود جمال امامی از شائبه مزبور مبّراست در حالی که همه میدانستند وی خود در زمره عوامل بومی و کلیدی انگلستان در کشور است. گفتیم دوره دبیرکلی اسداللّه علم در سال 1339 به پایان رسید، در این دوره که مقارن با انتخابات پارلمانی مجلس بیستم بود بالاخره اقبال دبیرکل حزب ملیون نیز از قدرت
فروافتاد و دور جدیدی در تحولات ایران آغاز گردید. با سقوط اقبال نخستوزیری به جعفر شریف امامی و سپس دکتر علی امینی رسید، امینی مهمترین نخستوزیر ایران در دوره بعد از کودتای 28 مرداد بود که در همین کتاب در مورد تحولات دوره او به تفصیل بحث خواهیم
کرد. او با حمایت آشکار دولت دمکرات ایالات متحده امریکا به این پست دست یافت. امینی در راستای اجرای سناریوی دولت کندی به منظور انجام اصلاحاتی در ایران برای جلوگیری از بروز انقلاب اجتماعی اقداماتی انجام داد، لیکن مسئله این بود که وی مورد اعتماد شخص
شاه قرار نداشت. شاه در سفری به امریکا به جناحی که از امینی دفاع میکردند و بیشتر در زمره نزدیکان شخص کندی بودند، قول داد که اصلاحات را خود ادامه خواهد داد به شرط این که آنها دیگر از امینی حمایت ننمایند. این امر انجام شد و بلافاصله اسداللّه علم به عنوان نزدیکترین یار شاه منصب نخستوزیری را عهدهدار شد. در این دوره علم با اتکای به اقداماتی که از قبل در راستای جلب حمایت محافل امریکایی انجام داده بود وارد گود شد،
این حقیقت که افرادی مثل ارسنجانی پیش از همه به طرف علم گرایش نشان میدادند حکایتگر این واقعیت بود که وی توانسته است حمایت بخشی از نخبگان طرفدار سیاستهای ایالات متحده را در ایران به طرف خود جلب نماید، با تمام این اوصاف علم در این دوره با
بحرانهای فراوانی مواجه بود لیکن به هر حال به کمک قدرتهای بزرگ سرمایهداری امریکا و بریتانیا توانست اقداماتی را انجام دهد که مهمترین آنها رفراندوم موسوم به انقلاب شاه و ملت بود که در ششم بهمن سال 1341 انجام شد.
در این ایام پروفسور یحیی عدل دبیرکلی حزب را عهدهدار بود. عدل ظاهرا مرد سیاسی نبود و دبیرکلی او هم از این جهت بود که شاه وی را بهترین فرد برای تصدی این مهم میدانست. حزب مردم باید هم چنان نقش اقلیت را ایفا میکرد و این نقش را هم عدل بدون
سر و صدا به خوبی اجرا مینمود. نه تنها در دوره امینی بلکه در دوره نخستوزیری منصور
هم این رسالت به خوبی انجام شد. ساواک هم بر این اعتقاد بود که منصور اگر چه رل یک اصلاح طلب امریکایی را ایفا میکند لیکن در واقع به سیاستهای بریتانیا متمایل است، نظیر این تحلیلهای سخیف در بسیاری از گزارشهای ساواک دیده میشود؛ ساواک در بسیاری موارد از کنه مسائل سیاسی که در ایران ساری و جاری بود عجز داشت. نیز از وضعیت سیاسی که در بین نخبگان ایرانی تداول داشت تحلیلهایی ارائه میکرد که در کوچه و بازارهای ایران نیز از آن دست سخنان زیاد شنیده میشد و آن هم تقسیمبندی رجال ایران به امریکائی و انگلیسی بود. به هر حال به قول احمدعلی مسعود انصاری «پروفسور عدل از تنها چیزی که سررشته نداشت سیاست بود... شاه پروفسور عدل را برای خالی نبودن عریضه به
دبیرکلی حزب مردم انتخاب کرد تا ظاهرا حزب بازی در قالب اقلیت و اکثریت حفظ شود.»(1)عدل پزشکی جراح بود که از سال 1318 منصب استادی در دانشکده پزشکی دانشگاه تهران داشت، او بعدا به ریاست بیمارستان سینا رسید و در عین حال پزشک مخصوص شاه و بعدا سناتور انتصابی شد. اگر چه انصاری او را مردی غیرسیاسی میداند ولی حقیقت این است که
عدل در پشت پرده سیاست نقشی غیرقابل انکار داشت، به عبارت دیگر عدل تلاش میکرد از مرشد خود تقلید نماید، او نیز مثل علم بیش از اینکه در اندیشه هیاهو و جلب طرفدار از بین تودههای مردم باشد ترجیح میداد که از دور سکان هدایت اوضاع را در دست گیرد و در
بین بزرگان و نخبگان کشور رسوخ و نفوذ نماید. او نیز به سرشت مسائل سیاسی ایران آگاهی
داشت و میدانست که برای پیروزی در این شطرنج باید قاعده بازی را طبق عرف ایران انجام
داد. عدل یکی از نزدیکترین محارم شاه به شمار میآمد و در بسیاری از محافل خصوصی او
شرکت میکرد.
در دهه چهل دو تن از گردانندگان این حزب در بسیاری از مسائل نقش غیرقابل انکاری بازی کردند، این دو تن یکی هولاگو رامبد رهبر فراکسیون پارلمانی حزب مردم در مجلس شورای ملی بود و دیگری کاظم جفرودی لیدر فراکسیون پارلمانی حزب در مجلس سنا. این جفرودی آن قدر در تحولات سیاسی این دوره نقش اساسی ایفا کرده بود که حتی میگفتند وی بوده است که منصور را مناسبترین فرد برای تصدی پست نخستوزیری دانسته و به گراتیان یاتسویچ معرفی کرده است. بالاخره این حزب هم مانند بسیاری از دیگر احزاب دوره شاه نتوانست در بین مردم اقبالی پیدا کند، دلیل این بود که اساسا احزابی مثل مردم برای آن به وجود آمده بودند که نقش اقلیت را در مجلس و نقش منتقد را در برابر دولتها ایفا نمایند تا این گونه القا شود که در ایران دمکراسی پارلمانی و یا تعدد احزاب سیاسی وجود دارد.
بدیهی است که حتی بسیاری از اعضای این حزب از بازی به اصطلاح دمکراتیک مزبور آگاه بودند و میدانستند احزابی که برای ایفای نقش اقلیت و اکثریت به وجود آمدهاند، دوره
تاریخی خاص خود را گذرانیدهاند و به همین دلیل کارکرد گذشته خود را از دست دادهاند. به گزارش ساواک حزب مردم نتوانسته بود حمایت اقشار تحصیل کرده و روشنفکر را به دست آورد و از طرف دیگر در واقع امر کسی به این گونه فعالیتها با چشم خوش بینی نگاه نمیکرد،
1) احمدعلی مسعود انصاری : پس از سقوط، تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1371، ص 55.
به همین دلیل هم این احزاب نمیتوانستند به رغم فلسفه وجودی خود حرکت مؤثری بنمایند.
گفتیم هولاگو رامبد یکی از مهمترین چهرههای حزب مردم در این دوره تاریخی بود. نظر به اینکه او در تحولات آتی بسیار مؤثر بود، بی مناسبت نیست گزارشی کوتاه از زندگی
وی عرضه نمائیم. هولاگو رامبد فرزند محمد حسن در سال 1298 ش در هشتپر طوالش به دنیا آمد، تحصیلات او در مدرسه منطقه خودش بود. وی بعدها رئیس دفتر آلایتالیا در تهران
شد و بعدا به نمایندگی مجلس شورای ملی نائل آمد. رامبد در منطقه خود از سوء شهرت برخوردار بود و ظاهرا در زمینهای او به مردم عادی و به عبارتی به کشاورزان تعدیهای
زیادی صورت میگرفت که این امر منجر به شکایاتی میشد که از طرف اهالی محل به تهران
ارسال میشد و البته به آن ترتیب اثری نیز داده نمیشد.
وقتی دولت علم سقوط کرد، نوبت به کابینه منصور رسید که بخش اصلی تحقیق ما را در این کتاب تشکیل میدهد. اما در این جا مقدمتا باید یادآوری کرد که باز هم احزاب در صحنه
دوره منصور به بعد که همان حزب ایران نوین و حزب مردم بودند، به واقع آلت اجرایی مقاصد شخص شاه تلقی میشدند. این سالها دوران تکمیل ادعای دمکراسی شاهانه بود، شاه همان طور که در سطور آتی خواهیم دید به اطرافیان ذینفوذ خود دستور میداد که برای فعالیت حزبی وارد کدامین تشکیلات رسمی شوند؛ مهمتر این که وی از احزاب فرمایشی موجود گزارش هم میطلبید و بالاتر اینکه به دستور او سازمان احزاب تغییر و تحول پیدا
میکرد. مثلاً طبق گزارشهای ساواک به دستور شاه در حزب مردم دفتر سیاسی تشکیل دادند
و وقتی یکی از اعضا از عدل خواست که در این زمینه توضیح دهد جواب شنید که «راجع به دفتر سیاسی نبایستی صحبت شود چون شخص شاهنشاه آریامهر خواستهاند که دفتر سیاسی در حزب مردم به وجود آید.»(1)در دهه پنجاه بودجه این حزب هم مثل حزب ایران نوین از طریق یارانههای دولتی پرداخت میشد، ماهیانه پانزده میلیون ریال از بودجههای
جاری دولت صرف کمک به حزب مردم میشد و این علاوه بر کمکهایی بود که از طرق دیگر انجام میگرفت.(2)دانستیم که این حزب مجری منویات ملوکانه بود، حتی عزل و نصب
دبیرکل حزب به دستور شاه انجام میشد. به طور مثال عدل چندین بار از شاه تقاضای استعفا از سمت دبیرکلی حزب را داشت که بالاخره وی در اواخر سال 1350 با این تقاضا موافقت کرد. در دوره دبیرکلی علینقی کنی که بعد از عدل منصوب شد فعالیتها و جنب و جوشهایی در نواحی مختلف ایجاد شد، لیکن شاه صراحت لهجه کنی را نمیپسندید، پس او هم ناچار از استعفا شد. در دوره کوتاه دبیرکلی کنی انتقادات و اظهاراتی علیه دولت هویدا انجام شد که دلیل واقعی آن معلوم نیست، زیرا در این دوره اگر هویدا پست نه چندان مهم
نخستوزیری را در دست داشت، علم به عنوان محرم اسرار شاه متصدی پست بسیار مهم وزارت دربار بود و نمیتوان گفت که حزب در این دوره رقیب جدی برای هویدا به شمار میآمد و یا اینکه در برابر اقدامات دولت نقش اپوزیسیون را ایفا میکرد. میتوان این گونه گفت که شاید حزب در اثر بحرانهای فراگیری که در کشور ایجاد شده بود میخواست بنا به
عرف و سنت احزاب فرمایشی گناه ناکامیها را به گردن هویدا و ترکیب دولت اندازد و برای
روز مبادا هم که شده شاه را از هرگونه اتهامی تبرئه نماید.
کنی در سخنرانیهای خود از فساد اداری، فضای خفقان، نارضایتی عمومی و امثالهم صحبت میکرد و جالب این که از سرسپردگی دولت هویدا در برابر منافع ایالات متحده در ایران انتقاد مینمود.(1)طبق شواهد موجود بین هویدا و کنی واقعا اختلافات نظر جدی وجود داشت، نمونههایی از این اختلافات جدی را علم در خاطرات روزانهاش نقل کرده است و حتی جلال عبده در خاطرات خود آورده است که افرادی مثل کنی در حقیقت از حد مجاز خود عدول کرده بودند و به همین دلیل از حزب کنار گذاشته شدند.(2)آن چه که این روند را سرعت بخشید این بود که کنی در سفری به اصفهان برای ترغیب اعضای حزب مردم به شرکت در انتخابات انجمنهای شهر و شهرستان به دولت هویدا شدیدا حمله برد و در باغ همایون اصفهان از حزب ایران نوین به محیطی کثیف یاد کرد. هویدا از این سخنان بسیار ناراحت شد و مراتب را به شاه اطلاع داد، شاه هم گفت که باید ترتیبی اتخاذ گردد تا کنی از منصب دبیرکلی حزب مردم عزل شود.(3)یکی از دلایل انتقاد کنی از دولت این بود که هر کس به حزب مردم میپیوست از مقام دولتی خود برکنار میشد، علم برخی از این شکایات را به
اطلاع
شاه اطلاع میرسانید و البته گاهی اوقات شاه حق را به کنی میداد.(1)اما بالاخره هویدا موفق شد زمینههای برکناری او را از دبیرکلی حزب مردم فراهم سازد.
به دنبال برکناری کنی از منصب خود حزب مردم با بزرگترین مشکل تشکیلاتی خود از بدو تأسیس مواجه شد. بسیاری از شعب حزب در شهرستانها تعطیل گردید و تعداد زیادی از اعضا به حزب ایران نوین پیوستند. اگر چه بار دیگر یحیی عدل توانست به رهبری حزب دست یابد لیکن در این ایام کاظم جفرودی بود که همه کاره حزب به شمار میرفت، یعنی مردی که در مورد او این شایعه وجود داشت که در پشت تشکیل حزب ایران نوین و صعود نخبگان طرفدار امریکا قرار دارد. این دوره از ایام رکود فعالیتهای حزبی حزب مردم به شمار میرود، این وضعیت با فلسفه وجودی احزاب فرمایشی تعارض داشت، پس شاه بار دیگر در صدد برآمد که دمکراسی تراز حکومت خود را به بوته آزمون گذارد. شاه طی ملاقاتی با
دست اندرکاران حزب مردم از آنها خواست که نقش خود را به عنوان اقلیت در انتقاد از سیاستهای دولت هویدا علنی سازند!! بعد از این دستور بار دیگر تکاپوهایی آغاز گردید، در این دوره بود که عدل، ناصر عامری را که از تحصیل کردگان امریکا و از کارکنان اصل چهار ترومن در دهه سی بود به عنوان دبیرکل حزب معرفی کرد. عامری اگر چه از اعضای قدیمی حزب مردم بود لیکن یک بار در مقطع دهه چهل در سال 1348 با وصف اینکه منصب قائم مقام دبیرکل حزب مردم را بر عهده داشت از این حزب استعفا داد و وارد حزب ایران نوین
گردید. انتصاب عامری موجی از اعتراض را در صفوف حزب مردم به دنبال داشت، هولاگو رامبد لیدر فراکسیون پارلمانی حزب در برابر این انتصاب سکوت کرد، اما کاظم جفرودی با
این انتصاب مخالفت نمود و از همان ابتدا علیه عامری صفآرائی کرد. عامری هم در تلافی،
دادگاه حزبی تشکیل داد و جفرودی و دوستانش را از حزب اخراج کرد. این عمل مخالفتها و جنجالهای زیادی را در این حزب باعث شد.(2)جفرودی از اعضای با سابقه حزب مردم و از سناتورهای سابق بود، پس خود را صالحترین فرد برای تصدی پست دبیرکلی حزب مردم میدانست. وقتی وی و یارانش از حزب اخراج شدند این افراد در منازل یکدیگر جلسات حزبی را تحت عنوان «اصلاح طلبان حزب مردم» اداره میکردند، در این جلسات به افشاگری
علیه عامری دست زدند و انتخاب عامری را اقدامی تحمیلی از طرف دولت هویدا دانستند و وی را متهم به جاسوسی به نفع سیا کردند،(1)و افزودند که اخبار حزب مردم را برای حزب ایران نوین میبرد. در مطبوعات تبلیغات وسیعی علیه عامری به راه انداختند و عنوان میکردند که دبیرکل حزب مردم از اعضای حزب رقیب یعنی حزب ایران نوین است. تودههای حزبی بازی اقلیت و اکثریت را به باد تمسخر میگرفتند و اعلام میکردند که اقلیت
از اکثریت دستور میگیرد، یعنی مشی حزب مردم چیزی است که حزب ایران نوین از طریق عامری که هم عضو هیئت رئیسه آن حزب بود و هم رهبر حزب مردم؛ بر آینده حزب تحمیل میشد. از نظام تک حزبی که ایران در مسیر آن قرار گرفته است یاد میشد و میگفتند که
حزب مردم با این وضع در واقع شعبهای از حزب ایران نوین است. با این وصف این بخشی از
حقیقت بود؛ عامری در سخنانش بسیاری از انتقادات جدی را متوجه دولت هویدا کرد. در بعضی از این انتقادات مطالبی گفته میشد که به شاه بر میخورد، زیرا مسائلی که مورد انتقاد واقع میشد بعضا از طرف شاه به دولت دیکته شده بود. او از اخذ شهریه مدارس انتقاد کرد و از ضرورت انقلاب اداری و اصلاح سیستم دادگستری سخن به میان آورد. عامری در هشتم دی ماه سال 1353 از دبیرکلی حزب برکنار گردید و اندکی بعد در حادثه رانندگی در گیلان
کشته شد. در آن زمان این شایعه بین مردم راه یافت که عامری به دستور دولت و به انتقام انتقاد از شاه کشته شده است.(2)جلال عبده نیز مرگ عامری را مرموز میدانست زیرا به نظر وی او از حد مجاز حزب مردم تخطی کرده بود.(3)آخرین دبیرکل حزب مردم محمد فضائلی بود، وی
نیز دو بار از طرف حزب ایران نوین به عنوان نماینده وارد مجلس شورای ملی شده بود.(4)از طرف دیگر مشهور بود که وی مثل هولاگو رامبد از اعضای سازمان فراماسونری میباشد،(5)که البته این مطالب واقعیت داشت. اما عضویت در لژهای فراماسونری چیزی نبود که منحصر به این دو تن باشد، بسیاری از نخبگان سیاسی ایران در دوره پهلوی موقعیت بالا و
وجاهت سیاسی و اجتماعی خود را از این طریق به دست آورده بودند.
فضائلی در ارتباط حزب مردم با هویدا تعریف جدیدی را شکل داد که محور تلاشهای او به شمار میآمد. او خاطرنشان کرد :
چون هویدا نخستوزیر 12 ساله مملکت است و نسبت به انتقاد شدید حساسیت دارد چه بهتر که با وی از طرف حزب مردم ایجاد حسن تفاهم نماید... چرا در روزنامهها مطالب حاد
عنوان گردد که هم به امر تحزب لطمه بزند[!] و هم موجب کدورت نخستوزیر شود که به هر حال برای حزب اقلیت نتیجه مطلوبی ندارد و دلیل آن هم رویه دولت با دبیرکلهای سابق (کنی و عامری) است.(1)
بالاخره زمینههای لازم برای شکلگیری حزب واحد و فراگیر مهیا شده بود، فضائلی تلاش کرد کنگره چهارم حزب را تشکیل دهد؛ این کار را هم کرد لیکن شاه از ملاقات با گردانندگان این کنگره خودداری نمود. در این دوره باز هم کاظم جفرودی به انتقاد از فضائلی
پرداخت و مدعی شد که وی در زمان کودتای 28 مرداد در شیراز فرماندار بوده و از مصدق طرفداری میکرده است پس در صداقت او نسبت به شاه تردید وجود دارد. سرانجام این حزب به همراه احزابی مثل ایران نوین، پان ایرانیست و حزب ایرانیان به دبیرکلی فضلاللّه
صدر منحل گردید و حزب واحد رستاخیز به دستور شاه ایجاد شد.
حزب مردم در سراسر دوره فعالیت خود به دستور شاه فقط باید نقش اقلیت را ایفا میکرد و این امر تا واپسین دوره حیات این حزب وجود داشت. در اسناد حزب مردم با شواهد فراوانی از این دست مواجهیم که دردوره نخستوزیری اقبال برخی از اعضای منفرد مجلس تقاضای عضویت در فراکسیون مردم میکردند، لیکن علم این تقاضا را منوط به قبول شاه میدانست، حتی در مرحلهای صراحتا گفت که شاه با این امر مخالف است زیرا در این
صورت حزب اقلیت به شکل اکثریت در خواهد آمد و دولت اقبال را با مشکل مواجه خواهد کرد!(2)شخص شاه گفته بود که منظورش از تأسیس حزب مردم آن است که در مواردی فقط سر و صدا راه اندازد.(3)شاه این حزب را برای آن راهاندازی کرده بود تا شاهدی بر دموکراسی ادعایی خود داشته باشد، در موردی او این سخن را که گویا رژیم از انتقاد رویگردان است رد کرد و گفت که به صف مخالف نیازمند است:
خودم مخالفینی را که نیت سازندگی دارند تشویق میکنم. در صف مخالف احزابی مثل مردم داریم اما نکته جالب این است که در کشور ما امری برای مخالفت وجود ندارد.[!(1)]
او صراحتا تشکیل احزاب اقلیت و اکثریت را از ابتکارات خود میدانست. مهمترین ایرادی که بر حزب مردم وارد میکردند این بود که این حزب در بین مردم طرفداری ندارد و در برابر افزایش موج نارضایتی نتوانسته است برای مردم پناهگاهی باشد.(2)خلاصه اینکه
احزاب دولتی ایران جز وفاداری به شخص شاه ایدئولوژی دیگری نداشتند، مرامنامه و اساسنامه آنها با یکدیگر تفاوتی نداشت و از طرف دیگر این احزاب در وفاداری به اصول انقلاب سفید تردیدی به خود راه نمیدادند؛ تنها مسئله این بود که عدهای معتقد بودند حزب آنها بهتر میتواند منویات شاه را اجرا نماید وگرنه غیر از این در اساس بین احزاب موجود
اختلاف بنیادی دیده نمیشد. علم در گوشهای از خاطرات خود از قول مطبوعات بریتانیا نقل
میکرد که در ایران دو حزب وجود دارد حزب بله قربان و حزب البته قربان!(3)حزب مردم نیز
مثل احزاب دیگر دولتی در بافتهای سیاسی و اجتماعی ایران هیچ گونه تأثیر مفیدی نداشت،
مردم به این حزب بدبینتر از آن بودند که بتوان تصور کرد. احزاب ملیون و مردم و نیز حزب ایران نوین و بعدا حزب فراگیر رستاخیز در واقع تجلی خواست و اراده شخص شاه بودند، این احزاب نه برآمده از شرایط سیاسی ایران بودند و نه این که درنفس امر وجود یا عدم آنها میتوانست خلائی را پرکند و یا اینکه جلو بحرانی را بگیرد. بر عکس این احزاب خود سرچشمه نارضایتی و بحرانهای فراگیر اجتماعی بودند؛ شاه گرچه تلاش میکرد گناه بسیاری از مشکلات را به گردن این احزاب بیاندازد، لیکن مردم در حقیقت به خوبی آگاه بودند که گرفتاریها و نیز بحرانها ریشه در ساختاری معیوب دارد که شاه در رأس آن قرار
گرفته است. باری، بازی احزاب و یا به عبارتی دمکراسی شاهانه نتوانست کوچکترین گرهی از مشکلات ایران بگشاید و با هر عملی این بحرانها افزایش پیدا میکرد، بحرانهائی که شاه تا واپسین روزهای حکومت خود نتوانست و یا نخواست ماهیت و ابعاد آنها را درک نماید.
احزاب مردم و ملیون در واقع روی آشکار تحولات سیاسی ایران در مقاطع گوناگون سالهای حساس اواخر دهه سی به شمار میرفتند. این احزاب گرچه در سامان سیاسی این دوره بسیار مؤثر بودند، لیکن در کنار آنها دستههای سیاسی زیادی وجود داشتند که در سمت
و سوی حوادث بسیار تأثیرگذار بودند. احزاب مردم و ملیون دارای مرامنامه و اساسنامه بودند، لیکن جناحهای پشت پرده با اوضاع و احوال ایران قرابت بیشتری داشتند و میتوان
گفت که بسیاری از آنها نمادی از فعالیت نهانی این احزاب بودند. این گروهها از طرق مختلف به ویژه حمایت از شخصیتهای سیاسی مؤثر بر اوضاع تأثیر میگذاشتند، به عبارت دیگر این گروهها به قواعد و ضوابط مرسوم در فعالیتهای سیاسی چندان پایبند نبودند و به
شکلی کاملاً سنتی و از راه لابی کردن با نیروهای همسوی با خود در مجلس و سایر نهادهای
اجتماعی در بدنه سیاسی کشور اعمال نفوذ میکردند. از دید این گروههای کوچک - اما بسیار
مهم - ایران از نظر شرایط جغرافیایی در موقعیتی نبود که دمکراسیهای غربی بتواند در آن منتج به نتایجی قابل توجه باشد، اینها بر این باور بودند که با شرایط خاص ایران، این نوع از نظامهای سیاسی نمیتوانند قابل اتکا باشند؛ بر این منوال هر حرکت سیاسی که در آن قاعده
بازی رعایت شود در نهایت به نفع اردوگاه شرق تمام خواهد شد و از این رهگذار چیزی جز
رفتن ایران به پشت دروازههای آهنین نمیتواند قابل انتظار باشد.
نخستین دسته از این گروهها جمعیت برادران بود که در رأس آن دکتر سید حسن امامی قرار داشت.امامی، امام جمعه تهران بود و پیش از این در مقاطع مهم و حساسی مثل کودتای بیست
و هشتم مرداد توانسته بود در شطرنج سیاست ایران به نفع دربار گامهای مؤثری بردارد. در
واقع هسته اولیه این جمعیت از سالها پیش شکل گرفته بود. در آن سالها این جمعیت سعی داشت از طریق نزدیک شدن به چند تن از افسران عالی رتبه ارتش موقعیت خویش را در جامعه تحکیم و تسجیل نماید. در ماجرای کودتای بیست و هشتم مرداد نیز این تجربه آموخته شده بود، در آن دوره افسران نزدیک به امامی توانسته بودند در عملیات براندازی
مصدق نقش مهمی ایفا نمایند. هدف ظاهری این گروه تحکیم اصول برادری و برقراری وفاق اجتماعی در بین مردم و رجال سیاسی کشور بود، یعنی این که امامی تشکیلات خود را
گروهی سیاسی نمیدانست و در عوض مدعی بود که این جمعیت را برای تحکیم مودت و حسن ارتباط با رجال کشوری و لشکری به وجود آورده است. لیکن در واقع امر این گروه اهدافی سیاسی را در سر میپروراند و عمدهترین هدف آن جلوگیری از به قدرت رسیدن گروهی نوخاسته بود که آشکارا با حمایتهای امریکا درصدد آن بود که قدرت سیاسی را در
کشور به دست آورد و راهی جدید در شکلگیری مناسبات ایران با ایالات متحده بگشاید. جمعیت برادران در دوره نخستوزیری دکتر اقبال بیش از پیش بر تلاشهای خود افزود، این
جمعیت که در ظاهر امر با برخی دیگر از گروههای سنتی طرفدار سیاستهای بریتانیا تفاوت داشت؛ در این دوره تشکیلات قدرتمندی را سازماندهی کرده بود و از طریق شخص امام جمعه با اقبال روابط بسیار خوبی به هم زده بود. بر خلاف عدهای که شعارهای اقبال مبنی بر اینکه وی چیزی بیش از غلام خانه زاد شاه نیست - امری که خود اقبال بر آن تأکید میکرد - را حمل بر این میکردند که اقبال در واقع مجری منویات شخص شاه است و البته امامی در
این گروه جای داشت ؛ عدهای دیگر این شعار را برای آینده سلطنت ایران مضر تشخیص میدادند، زیرا معتقد بودند که مردم عملکردهای دولت را به حساب شاه میگذارند و این
بدان معنی است که شاه با کلیه کارهای نخستوزیر روی موافق دارد. تحلیل عدهای این بود
که اگر این تلقی در بین تودههای مردم و گروههای سیاسی جا افتد، هر بحرانی که دولت اقبال
را تهدید کند به حساب شاه نوشته میشود و در آن صورت نقاط ضعف اقبال به حساب دربار گذاشته خواهد شد، امری که مخاطرات فراوانی را در پیش روی خواهد داشت. امامی این
گونه نبود، وی دولت اقبال را نه تنها مورد حمایت بی چون و چرا قرار میداد بلکه این گونه به ذهن متبادر میشد که گویا وی با رئیس دولت روابطی بیش از دوستیهای متعارف دارد.
امامی مردی زیرک بود و از ماهیت بازی کودکانه شاه آگاه؛ به همین دلیل در کنار روابط
صمیمانه با اقبال، با عَلَم رهبر حزب مردم و رقیب حزب ملیون نیز روابطی حسنه داشت. اگر
چه بیشترین تلاش جمعیت برادران مصروف حمایت از نخستوزیر میشد، اما این امر دلیل بر آن نبود که وی روابط خود را با مرد قدرتمندی مثل علم به هم بزند. از نظر امامی بین اقبال و علم چندان تفاوت محسوسی دیده نمیشد؛ زیرا هر دو تن صیانت از قدرت مطلقه شاه را سرلوحه کار خود قرار داده بودند و اصلاً هر دو گروه به اشاره شخص شاه فعالیت
سیاسی را آغاز کرده بودند. جمعیت برادران به وسیله یک کمیته چندنفری اداره میشد، این
کمیته طرفداران امامی را مخیر کرده بود که در هر کدام از احزاب دولتی که خود تشخیص میدهند وارد شوند و کار سیاسی نمایند، هدف این گروه کوچک مافیایی نفوذ در ارکان تصمیمگیریهای سیاسی بود و از همین طریق توانسته بود برخی از پستهای دولتی را در اختیار طرفداران خود قرار دهد. افرادی مثل امامی به اصالت تلاش و تکاپوی آشکار سیاسی
چندان اعتقادی نداشتند، این افراد زیر و بم اوضاع را در جوامعی مثل ایران زیر نظر داشتند و تصمیمگیری و تأثیرگذاری بر فرایندهای سیاسی و اجتماعی را سرلوحه کار خود قرار داده
بودند. در مقام عمل این گروهها از احزاب سیاسی که آشکارا در صحنه سیاسی کشور حضور داشتند، مؤثرتر بودند، زیرا میدانستند پاشنه آشیل گروههای سیاسی در کجاست و از چه طریقی میتوان این احزاب را در موقعیت مناسب بر سر جای خود نشاند؛ مهمترین فردی که
صاحب چنین دیدگاهی بود سید ضیاءالدین طباطبایی بود که حلقهای کوچک اما بسیار تأثیرگذار را اداره میکرد.
تشکیلات مخفی و محفل سید ضیاء از مهمترین ارکان تصمیمگیری سیاسی در این دوره تاریخی بود. افرادی که در اطراف او بودند از فرمانهایش مطلقا اطاعت میکردند، اجرای
دستورات سید ضیاء به عنوان یک دکترین سیاسی به شمار میآمد، یعنی اینکه در حلقه سید
ضیاء بحث و چون و چرا حتی به شکل صوری هیچ محلی از اعراب نداشت. طباطبائی به
اموری مثل دمکراسی اصلاً اعتقادی نداشت، بالاتر اینکه وی دمکراسی را برای کشوری مثل ایران بسیار مضر تشخیص میداد و بر این باور بود که این مقوله در نهایت به نفع رواج
اندیشههای مربوط به بلوک شرق تمام خواهد شد. این تز در بین طرفداران او بیش از هر گروه دیگر جدی گرفته میشد تا جائی که رابطهای از نوع مرید و مرادی بین او و اطرافیانش
وجود داشت. طرفداران سید ضیاء از او حرف شنوی مطلق داشتند و وی هم در برابر برای رسیدن آنها به پستها و مناصب و مشاغل تلاش میکرد و یک توصیه وی کافی بود تا نیروهای
وفادار به تشکیلاتش در جاهای مورد دلخواه جای گیرند. گروه سید ضیاء اندک لیکن حتی در مقایسه با احزاب سیاسی آن دوره از وزن و اهمیت سیاسی فراوانی برخوردار بود، این گروه اندک با استظهار به حمایتهای رهبر خود که مشاور شاه به شمار میآمد، حتی از خارج
گود بر فرایندهای سیاسی و اجتماعی تأثیر بسیار اساسی میگذاشتند. یکی از مهمترین رجال
این گروه در عرصه آشکار سیاسی رحیم زهتاب فرد بود که اداره روزنامه اراده آذربایجان را عهدهدار بود و در عین حال از حوزه انتخابیه تبریز در چند دوره به مجلس راه یافته بود. او از کسانی بود که تزهای سید ضیاء را عملی میکرد. زهتاب فرد غیر از سید ضیاء با تعداد دیگری
از رجال مشهور و تشکیلات مهم ایران در ارتباط بود. یکی از این تشکیلات جمعیت یاران
بود که طرفداران اقبال از جمله دکتر نصرتاللّه کاسمی، دکتر شفیع امین، دکتر مصطفی الموتی، سرلشگر علوی مقدم و عباس شاهنده در آن شرکت میکردند. جمعیت یاران را باید شبکه مخفی حزب ملیون نام نهاد که بعد از ناکامی تاریخی آن، در فرایندهای کشور مداخله میکرد
ولی شکل این مداخله بیشتر مخفی و مافیائی بود تا حزبی و علنی. در یکی از این جلسات که
بعد از قتل منصور تشکیل شده بود، زهتاب فرد هشدار میداد که خطراتی رژیم را تهدید میکند بنابراین باید همه آماده هر گونه فداکاری باشند.(1)سید ضیاء مردی عادی نبود، سیاسیون و مردم عادی وی را نمادی از دیپلماسی جناحی خاص از محافل رسمی بریتانیا در برابر تحولات ایران به شمار میآوردند.
سید ضیاءالدین طباطبایی فرزند سید علی آقا یزدی در سال 1278 شمسی مصادف با سال 1210 قمری در یزد به دنیا آمد. مادرش سکینه نام داشت؛ تحصیلات مقدماتی و ابتدایی را
ابتدا در تبریز و یزد و سپس در شیراز و تهران سپری کرد. در حالی که شانزده سال بیشتر
1) جلسه جمعیت یاران، ش 295/322، مورخه 12/2/1342.
نداشت در دوره اول مجلس شورای ملی روزنامهای با عنوان ندای اسلام منتشر میکرد که با مرکب سبز منتشر میشد. در پشت این روزنامه مؤیدالشعرای شیرازی قرار داشت که از سید ضیاء و روزنامهاش حمایت میکرد. این روزنامه به حمایت از محمدعلیشاه و علیه مشروطه
خواهان نوشته میشد.
در همین ایام مؤیدالشعرا شعری هم در مورد سید ضیاء به این مضمون سرود :
در دولت و دین من که چنین گمراهم
سید پسری فکنده اندر چاهم
در روز قیامت به خدا میگویم
اولاد پیمبر تو برد از راهم
دوران روزنامه نویسی او مصادف با ایامی بود که پدرش علیه مشروطهطلبان اقدام میکرد. در همین ایام با خانواده نمازی در شیراز آشنا شد و بالاخره خواهر حاجی حسین نمازی را به عقد ازدواج خود درآورد، به این ترتیب سید ضیاء با یکی از محتشمترین خاندانهای ایرانی فامیل شد؛ خاندانی که همان طور که در فصل نخست دیدیم تجارتخانهای
معتبر در هنگ کنگ داشتند و از آن طریق با تمام دنیای آن روز در ارتباط بودند، تجارت عمده آنان تریاک بود. دیدیم که ریپورتر یکی از کارکنان مؤسسه برادران نمازی در هنگ کنگ بود و از روابط او و علم نیز آگاه شدیم. این خانواده تا واپسین روزهای حکومت پهلوی حضوری فعال در صحنههای سیاسی کشور داشتند و در دوره بیل کلینتون حسن نمازی یکی از اعضای این خاندان سفیرایالات متحده در آرژانتین شد. به هر حال وقتی مجلس شورای ملی به دستور محمدعلیشاه تعطیل گردید سید ضیاء به تهران آمد تا علیه مشروطه طلبان فعالیت نماید. در این دوره شبنامهها و اعلامیههائی به این منظور منتشر کرد. بعد از فتح تهران روزنامه شرق را منتشر میکرد و سپس روزنامه برق را منتشر نمود، و بعد از توقیف این روزنامه شروع
به انتشار رعد کرد. وزن و آهنگ تمام این روزنامه یکی بود و به اصطلاح همه یک بخش بودند. وقتی جنگ اول جهانی شروع شد وی از متفقین حمایت میکرد، در همین اوان در سال 1336 قمری به روسیه رفت اما در این کشور انقلاب بلشویکی روی داد، پس به تهران بازگشت. در این سفر مردی به نام شعبانی او را همراهی میکرد، این مرد در دوره نخست وزیری سید ضیاء بعد از کودتای سیاه شهردار تهران بود و از دوستان بسیار نزدیک و محارم
سید ضیاء به شمار میآمد. گفته میشد که در جریان کودتای سوم اسفند 1299 همین شعبانی
در زمرهکسانی بود که از پشت پرده اوضاع را اداره میکرد. شعبانی سالها منشی سفارت
روسیه در تهران بود و در سفر سید ضیاء به روسیه وی را همراهی میکرد و وقتی که به ایران بازگشت بار دیگر رعد را منتشر نمود و در این نشریه همراه با سید ضیاء از سیاستهای انگلستان طرفداری کرد. وی از مدافعان قرارداد 1919 وثوقالدوله بود. میدانیم که در جریان کودتای رضاخان، سید ضیاء اولین نخستوزیر دولت کودتا بود و بعد از سه ماه سرنگون شد
و به فلسطین رفت.
سید ضیاء قبل از رفتن به فلسطین ابتدا به مونترو سوئیس رفت. در سال 1933 در شهرهای اویان، مونترو و ژنو به امر تجارت قالی اشتغال داشت و به او مسیو روحانی میگفتند. در همین ایام به پیشنهاد دولت انگلیس به فلسطین رفت، این اتفاق در سال 1935
صورت گرفت. وی در فلسطین با دبیر خانه اخوان المسلمین همکاری میکرد. بعد از شهریور بیست بار دیگر به ایران آمد، در این دوره مستر آلن چارلز ترات کنسول انگلیس در اهواز از طرف سفارت انگلستان در تهران مأموریت یافت به فلسطین برود، سید ضیاء را ملاقات نماید و وی را به مراجعت به ایران تشویق نماید. ترات به این مسافرت رفت و بعد از وی نیز مظفر فیروز به دستور سفارت انگلستان به فلسطین رفت و سید را به ایران آورد. این مظفر فیروز برادر نصرتالدوله فیروز و از فرزندان عبدالحسین میرزا فرمانفرما بود که در دوره تشکیل حزب دمکرات و نخستوزیری احمد قوام در بعد از شهریور بیست معاون سیاسی او بود. طباطبائی وقتی وارد ایران شد حزب اراده ملی را تشکیل داد و در دوره چهاردهم از یزد کاندیدای مجلس شد و به مجلس راه یافت. دکتر مصدق روز 16/12/1322 هنگام طرح اعتبارنامه او نطقی ایراد کرد و گفت چطور مردم بعد از بیست و دو سال آقا(1)را
انتخاب کردند و دو میلیون تومان برای تشکیلات حزبیاش پول دادند.(2)از اوایل سال 1324 حزب اراده ملی با دربار نزدیکتر شد و علیه شوروی شروع به تبلیغات کرد. در این دوره
سید چند اعلامیه مشهور به امضای خود منتشر کرد، و با این اقدام دشنامگویی شوروی و حزب توده را به جان خرید. در اواخر اسفند سال 1324 احمد قوام نخستوزیر وقت او را دستگیر و به مدت سه ماه زندانی نمود و حزب اراده ملی نیز تعطیل شد. پیش از این در دوره
کابینه سیاه، سید ضیاء دستور دستگیری قوام را که در آن زمان والی خراسان بود صادر کرده
بود. تا زمانی که سید ضیاء نخستوزیر بود، قوام هم در زندان به سر برد. در سالهای جنگ دوم جهانی سید ضیاء از یک طرف و حزب توده از سوی دیگر مطالبی علیه یکدیگر منتشر میشد، در همین دوره ظاهرا چند بار به جان وی سوءقصد شد اما وی همیشه قبل از این که
عملیاتی انجام شود از «ماوقع مطلع میشد.» همین امر خود میزان نفوذ سید ضیاء را در جامعه
آن روز ایران نشان میدهد. علت این بود که وی همیشه یک اکیپ ویژه در اختیار داشت که در مجالس رسمی همراهش بودند و از جانش حفاظت میکردند. وی حقوق ماهیانه مأمورانش را که اطلاعات سری را در اختیارش قرار میدادند، شخصا پرداخت میکرد. سید ضیاء در مجالس پانزدهم و هفدهم نتوانست وارد مجلس شود با این که کاندیدا هم شده بود.
از سال 1330 وی بار دیگر بر فعالیتهای خود افزود، یکی از تلاشها همکاری صمیمانه بین او و احمد قوام بود. به نظر میرسید که اتحادیه جدید ضرورت چشم پوشی از گذشتهها
را ناگزیرتر ساخته بود، در عین حال در همین ایام بین قوام، جمال امامی و سید ضیاء ارتباطی
نه چندان پایدار شکل گرفت. روابط مزبور از روزی شروع شد که قوام حزب اراده ملی را به وسیله فرمانداری نظامی تعطیل کرد و سید ضیاء با حزب عدالت که علی دشتی و جمال امامی دو تن از برجستهترین اداره کنندگان آن بودند پیوند برقرار کرد. این روابط به ویژه بعد از سقوط دولت قوام در 31 تیر سال 1331 شدت بیشتری یافت. با این وصف بعضی از دوستان قوام مثل عباس اسکندری او را از نزدیکی با سید ضیاء برحذر میداشتند.(1)در این ایام مکررا به کشورهای عربی و اروپایی رفت و آمد میکرد و در عین حال در ملک شخصی خود واقع در سعادت آباد تهران مشغول کشاورزی شد. در مجالس 18 و 19 طرفداران او حضور داشتند، مهمترین اینان افرادی مثل صراف زاده یزدی و نیز فتحاللّه فرود بودند و در کنار آنان باید از سالار سعید سنندجی نام برد. اینان از اوایل سال 1336 دور هم جمع میآمدند تا حزب اراده ملی را تجدید سازمان نمایند و یا این که حزبی جدید تشکیل دهند. به قول تهمورس آدمیت، سالار سعید سنندجی دوست گرمابه و گلستان فلیچر مأمور سیاسی ارتش انگلیس بود، فلیچر در کردستان ایران و عراق در ایام جنگ اول جهانی به «شیطان سیاه» مشهور بود،
مقر وی خانه سالار سعید بود، «سالار سعید جزو خانواده جدیدالاسلامی بود که از بغداد به
1) محمدعلی موحد : خواب آشفته نفت،ج 1، نشر کارنامه ، تهران 1378، صص 437-436.
ایران آمده بودند.»(1)از سوی دیگر روابط سید ضیاء و شوروی ظاهرا حسنه بود، این امر بر خلاف دیدگاههای انگلوفیل سید ضیاء ریشه در باوری سیاسی داشت که مقرر میداشت باید برای حفظ ایران در برابر خطر شوروی بین انگلیس و این کشور تعادلی پایدار ایجاد کرد. این روابط از سوی پگوف سفیر وقت شوروی در تهران برقرار میشد و منظور پگوف نیز از تلاشهایش این بود که به جای قرارداد 1921، قرارداد دیگری با ایران منعقد شود. افرادی به ظاهر غیر مسئول در این زمینه با وی وارد گفتگو شده بودند، سید ضیاء سلسله جنبان اصلی
بود و به اتفاق حکمت وزیر امور خارجه و هوشنگ انصاری در منزل سالار سعید جمع میشدند و در این زمینه تصمیمگیری میکردند و برای این که به این جلسات رسمیتی داده
شود انصاری را سفیر ایران در شوروی کردند.(2)نفس فعالیت این محفل و نیز موفقیت آن در تحمیل اراده خود بر دولت وقت برای اعزام انصاری به سفارت شوروی که پست بسیار مهمی به شمار میآمد، نشان از قدرت نامرئی و مرموز این تشکیلات در این دوره از تاریخ
معاصر کشور داشت.
از اوایل سال 1337 که سر و صدای آزادی زنان در ایران شنیده میشد و موافقت و مخالفت با آن معیار و میزان التزام به آزادی شناخته میشد، سید ضیاء آشکارا با این جریان
مخالفت کرد. سید بر این باور بود که در سوئیس نیز با آن همه آزادی تاکنون به زنان اجازه
ورود به مجلس داده نشده است و در این حال زنهای ایرانی که به قول او حتی نمیتوانستند
شوهران خود را اداره نمایند، چگونه میخواستند کشور را اداره کنند؟ او این کار را غیر
ممکن میدانست. او حتی با این دیدگاه که منظور از آزادی زنان فقط حق اظهار نظر دادن به این گروه اجتماعی است نیز مخالف بود و میگفت ظرف این مدتی که آزادی را برای ایرانیان
به ارمغان آوردهاند هیچ دستاورد مثبتی نصیب نشده است، زیرا در کشوری که رشد فکری وجود نداشته باشد آزادی زائد است. او حتی میگفت فرانسه با این همه آزادی چه تاجی بر
سر مردم زده است که ایرانیان بخواهند آن راه را در پیش گیرند.(3)از نظر سیاسی سید ضیاء
طرفدار برقراری توازن بین قدرتهای بزرگ شوروی و انگلیس در ایران بود. از این رو وقتی که زمزمه دادن پایگاه نظامی به امریکائیها در ایران بلند شد و رادیو مسکو حملات
شدیداللحنی علیه ایران آغاز کرد، سید ضیاء با اتکاء بر اینکه ایران دارای فرسنگها کیلومتر
مرز مشترک با شوروی است، بر این باور بود که نباید به امریکا اجازه تأسیس پایگاه نظامی
بدهند و «صدای این سگها»، یعنی شورویها را درآورند. او از این امر شکایت داشت که دولت اقبال خود را از همه چیز کنار میکشد و گناهان را به گردن شاه میاندازد. سید بر این باور بود که به جای جنجالهای بیهوده باید عاقلانه بررسی کرد که چگونه میتوان صدای
شورویها را خاموش نمود؟ سید ضیاء معتقد بود که برای مقابله با حملات شوروی به ایران
نیازی به تبلیغات نیست، زیرا مردم خاطره خوشی از دوره حضور شورویها در ایران ندارند
و از آنان طرفداری نمیکنند، پس بهتر است دولت به جای تبلیغات، برای مردم کار و معاش
فراهم نماید و این بهترین راه مقابله با شوروی است.(1)وی تقریبا در کلیه دوایر دولتی نفوذ داشت و نیز از سوی دیگر اطلاعات درجه اولی از ادارات و وزارتخانهها در اختیارش بود که باعث حیرت حتی نخستوزیر میشد. در واقع طباطبائی با مأموران اطلاعاتی و امنیتی رژیم
ارتباطی صمیمانه داشت و از طریق آنان اطلاعات محرمانه را به دست میآورد. او در این
مراکز نفوذی غیرقابل انکار داشت و اگر دستوری میداد فوری اجرا میشد.(2)
سید ضیاء در سال 1958 در جشن انقلاب اکتبر شوروی در سفارت این کشور در تهران شرکت کرد و به دنبال آن چند روز بعد پگوف سفیر شوروی در تهران به دیدارش رفت و همین امر مقدمه مذاکرات ایران و شوروی شد و به دنبال آن هیئتی به ریاست پاولوف از شوروی به ایران آمد که البته مذاکرات آنها با ایران بینتیجه بود و به شکست منجر شد.
سید ضیاء حتی سالهای بعد نیز خاطرنشان میکرد در زمانی که شاه سیاستهای ایران را به سوی امریکا سوق میداد او کرارا در ملاقاتهایش گفته بود که این سیاست منجر به فاجعهای در کشور خواهد شد و به همین دلیل مقدمات رفع اختلاف را با شورویها فراهم کرده بود. سید ضیاء با اشاره به این دوره، در برابر نطقهای شاه در مورد اصلاحات ارضی
میگفت اینها سخنانی است که کمونیستها بعد از اینکه سالها بر کشوری تسلط یافتند بر
زبان جاری میکنند و در ایران نیز تا زمانی که طبقه شهرنشین از عدالت اجتماعی محرومند و روشنفکران که پایهگذار جنبشهای اجتماعی در کشورهای خاورمیانه هستند ناراضیاند،
صلاح بر این است که ابتدا مقدمات رضایت مردم را در شهرها فراهم کرد و در این شرایط صلاح نیست که موجبات تحریک و تجری طبقه کشاورز در کشور فراهم شود و مالکین به مخالفت با رژیم کشور کشانیده شوند.(1)
سید ضیاءالدین طباطبائی شخصیتی استثنائی در حیات سیاسی این دوره است و نام او با تحولات زیادی از دوره مشروطه تا واپسین روزهای حیاتش در نیمه دوم دهه چهل در هم آمیخته است. سید ضیاء در زمره آن دسته از رجال سیاسی تاریخ معاصر ایران است که همیشه در پشت پرده بر روی فرایندهای آشکار سیاسی کشور تأثیر مینهاد. وی مورد اعتماد
شخص شاه بود و در موارد زیادی نظرات مشورتی خود را با وی مطرح میساخت. سرلشگر کامبیز آتابای که از محارم دربار سلطنتی بود و خانهاش دیوار به دیوار کاخهای سلطنتی قرار داشت میگفت برخلاف تصور عمومی، رجال سیاسی کهنسال از گود تصمیمگیری و دخالت در امور سیاسی برکنار نیستند و در واقع همان رجال هستند که در خفا کشور را اداره مینمایند، یکی از این افراد سید ضیاء است. او میگفت عموما بر این باور هستند که طباطبایی از گود سیاست خارج است درحالی که وی نه گوشهنشینی اختیار کرده و نه از دخالت در اوضاع سیاسی برکنار است، بر عکس او از مشاوران شاه به شمار میرود و «در کلیه تحولاتی که در کشور وقوع مییابد نظرش مورد استناد قرار میگیرد.» سید ضیاء هفتهای لااقل دو بار با شاه ملاقات میکرد و مدتهای طولانی با او جلسه تشکیل میداد.
در گزارشهای ساواک به طور مکرر این مطلب گوشزد شده است که سید ضیاء «به طور غیرمستقیم» و به وسیله افراد معین دسته هایی را اداره و راهنمایی میکند و در مسائل مختلف سیاسی داخلی و خارجی به آنان دایرکتیو یعنی دستورالعمل میدهد. در عین حال این نظریات در روزنامههای معینی منتشر میشد، از سوی دیگر وی با جریانات سیاسی عمده این دوره مثل گروه ترقیخواهان به رهبری احمد آرامش ارتباط داشت. اظهارنظرهای آرامش به طور مشخص مشابه دیدگاههای سید ضیاء بود. دیدگاههای سید ضیاء به طور عمده توسط رحیم زهتاب فرد در روزنامه اراده آذربایجان منتشر میشد و میدانیم که وی ارتباط بسیار
صمیمانهای با سید داشت. به هر حال دیدگاههای آرامش در مورد ضرورت برقراری توازن بین انگلیس و شوروی در مسائل مختلف کشور در واقع همان نظریات سید ضیاء بود.
1) سید ضیاءالدین طباطبائی، مورخه 22/7/1341، ش 2866/312.
میتوان گفت نظریه اصلی سیاست خارجی سید این بود که باید با دولتهای پشت پرده آهنین ارتباط حسنه برقرار کرد و روابط اقتصادی را گسترش داد. در این بین وی اعتقاد داشت باید مانع نفوذ امریکا در ایران شد و در تضعیف نفوذ این قدرت کوشید. او بر این باور بود که باید روابط با شوروی و امریکا به گونهای باشد که مانع از برتری یکی بر دیگری شود و به عبارتی باید توازن این دو قدرت در ایران و کل آسیا حفظ گردد. از دید وی صلاح ایران به لحاظ سیاسی طرفداری از غرب، اما از نظر نظامی در بی طرفی است. زیرا شوروی با کشورهایی دشمنی میکند که با دشمنان این کشور پیوندهای نظامی داشته باشند و اگر دولت
بتواند مانع از تحریک شوروی علیه ایران شود، بزرگترین کمک را به حفظ رژیم سلطنتی کرده است. او از فسادی که از ناحیه مستشاران نظامی امریکا و تحصیل کردههای این کشور
ایران را مورد تهدید قرار داده بود یاد میکرد و نیز خاطرنشان میساخت که این افراد به ملیت، آداب و رسوم ایران ضربه خواهند زد و ضربات آنان به مراتب از فعالیت عناصر کمونیست مخربتر است. از نظر سید ضیاء اصولاً امریکاییان نظم زندگی خانوادههای ایرانی را به هم زده بودند و اعتقاد داشت اگر این مطالب در مناسبات بینالمللی نادیده گرفته شود به زیان استقلال ایران تمام میشود.(1)
منزل سید ضیاء محیط مساعدی را برای فعالیتهای مخفی و ارتباطهای پشت پرده فراهم میآورد. به این شکل که اطراف منزل وی در سعادتآباد خالی بود و ساختمان دیگری
در آن اطراف دیده نمیشد. به همین دلیل محل زندگی او خلوت و امکان آمد و رفت شبانه روزی به آنجا بسیار مشکل بود و نمیشد به طور دائم فرد یا افرادی را در اطراف منزل وی به کار گماشت تا مراقبش باشند، به همین دلیل کنترل رفت و آمد افراد به منزلش بسیار دشوار
بود و اگر چنین کاری صورت میگرفت مأموران به سرعت شناخته میشدند. مضافا اینکه تماسهای مهم سید ضیاء معمولاً شبها برگزار میشد و امکان انجام عملیات مراقبت وجود نداشت. شخص سید ضیاء اگر میخواست جایی برود بیشتر شبها میرفت، از سوی دیگر خدمه او روستاییان ساده دلی بودند که نمیدانستند در اطرافشان چه میگذرد و این
اشخاص را خود سید ضیاء انتخاب میکرد. به گزارش ساواک به محض این که این اشخاص اندکی از دور و بر خود آگاه میگردیدند به روستا بازگردانیده میشدند. او حتی در منزلش
1) سید ضیاءالدین طباطبائی، اظهارات دکتر عباس ریاضی کرمانی، مورخه 7/9/1341، ش 2231/312.
تلفنی نداشت تا مبادا مذاکراتش تحت کنترل قرار گیرد، از سوی دیگر در آن زمان اطراف منطقه سعادت آباد تاریک بود و روشنائی نداشت، به همین دلیل کنترل سید و ملاقات کنندگان شبانهاش دشوارتر میشد.(1)
سید ضیاء با سران کشورهای عربی به ویژه عربستان سعودی، کویت، سوریه و الجزایر روابط حسنه داشت و در عین حال روابط خود را با اسرائیل حفظ میکرد و مقامات اسرائیلی
از وی برای گسترش روابط ایران و کشورشان استفاده میکردند. سید ضیاء نیز در این زمینه
مساعدتهای لازم را انجام میداد و از اسرائیلیها میخواست که این تلاشها را مکتوم نگه
دارند. هدف سید این بود که دوستان عرب او از این تحرکات اطلاعی نداشته باشند و باعث
رنجش آنان نیز نشود.(2)از دوستان نزدیک وی دو تن را باید نام برد : رحیم زهتاب فرد و مورخالدوله سپهر.
نام اصلی زهتاب فرد، بیوک بود و نام پدرش اسداللّه، او در سال 1305 در تبریز به دنیا آمد.
از سال 1328 تا 1354 هفته نامه اراده آذربایجان را منتشر میکرد. زهتاب فرد از مخالفین
پابرجای مصدق بود و یکی از دوستان صمیمی بقایی به شمار میآمد، به همین دلیل در تاریخ
14 مرداد تا 28 مرداد سال 1332 به علت فعالیت علیه دولت مصدق زندانی شد. بعد از کودتای 28 مرداد سال 1332 کتاب غوغای نفت را منتشر کرد، در دورههای 21 و 23 نماینده مجلس شورای ملی بود. پیش از این در سال 1339 از اسرائیل بازدید کرد و از همان ایام گزارشهایی در مورد حزب زحمتکشان به ساواک ارائه میداد. زهتاب فرد از سویی با بقایی و از سوی دیگر با سید ضیاء و در عین حال با جبهه یاران دکتر منوچهر اقبال همکاری میکرد،
بعدها از اقبال فاصله گرفت و به حزب مردم پیوست و سردبیر روزنامه مردم و نیز عضو کمیته مرکزی حزب مردم شد و در عین حال عضو شورای نویسندگان این حزب بود. وقتی حزب واحد رستاخیز تشکیل شد، زهتاب فرد عضو هیئت اجرائی این حزب و نیز دبیر حزب مزبور در آذربایجان شرقی شد و در عین حال در لژ ماسونی شمس تبریزی عضویت داشت. به دنبال ماجرای اصلاحات ارضی، برخی از دوستان سید ضیاء مثل اسداللّه رشیدیان
سعی کردند تا برخی از خرده مالکان را از تهران و اطراف به دور خود گرد آورند و وعدههای
مساعدی برای تأمین و حفظ حقوق آنان میدادند، مرکز این فعالیتها دفتر روزنامه اراده آذربایجان رحیم زهتاب فرد بود. زهتاب فرد از عوامل بسیار نزدیک به سید ضیاءالدین طباطبایی به شمار میآمد.(1)میزان دلبستگی زهتاب فرد به سید ضیاء تا اندازهای بود که به مناسبت عید سال 1348 کارت تبریکی چاپ کرد که پشت آن عکس سید ضیاء بود و روی دیگر آن تبریک عید نوشته شده بود. این رویه در سال گذشته نیز انجام شده بود(2)و بالاخره این که در همان سال روزنامه کیهان آگهیهای تسلیت به مناسبت فوت سید ضیاء را چاپ کرد. در ضمن این آگهیها شرحی به قلم زهتاب فرد نوشته شد که در آن سید ضیاء را «تنها
رجل و رهبر میهنپرستان آذربایجان» معرفی کرد.(3)این آگهی البته باعث کدورت برخی از رجالی شد که در ماجرای آذربایجان در دوره پیشهوری سهمی داشتند و این افراد هم این گونه استدلال میکردند که آزادی آذربایجان فقط یک رهبر داشته است و آن هم شاه بوده است!(4)زهتاب فرد که هم با ساواک و دربار مرتبط بود و هم با رجال ذینفوذ ایرانی مثل بقایی و سید ضیاء، بعدها در ماجرای کاپیتولاسیون نکاتی را افشا کرد که در نوع خود بسیار جالب
توجه بود، به این نکات در مباحث مربوطه اشاره خواهیم کرد.
به هر حال در ماجرای اصلاحات ارضی سید ضیاء با این روند مخالف بود، گرچه با اصل موضوع مخالفتی نداشت. سید بر این باور بود که طبق احادیث دینی زمین متعلق به کسی است که روی آن کار میکند.(5)بنا بر این اگر زمینی بلااستفاده واقع شود قانونا باید به کسی داده شود که آن را آباد میکند. او بر این باور بود که برای پیشرفت کشور باید مجموعه عوامل را در نظر گرفت و فقط تقسیم اراضی کافی نیست. طباطبائی بر این باور بود که برای شرایط ایران
کشاورزی اشتراکی و کلخوزی بهتر از نظام سرمایهداری میتواند مفید فایده واقع شود، زیرا
این امر باعث میشود که دهقانان وقت بیشتری را برای کار کردن صرف نمایند و بر خلاف عرف آن روز این گونه نخواهد بود که کشاورزان دو و یا چهار ماه را کار کنند و بقیه سال را به بیکاری بگذرانند.
به دنبال قتل منصور سرلشگر ارفع اظهار داشت که سید ضیاء مخالف اخذ وام و دخالت مستشاران نظامی امریکائی در ارتش ایران است، زیرا در بیست سال اخیر که مستشاران نظامی امریکایی در ارتش ایران دخالت داشتهاند کوچکترین پیشرفتی عاید کشور نشده است و ارتش از نظر انضباط حتی نسبت به سابق عقبگرد نیز کرده است. وی توضیح میداد که اگر دارای اختیاری بود ضمن تشکر از کمکهای امریکا و برای حفظ دوستی ایران و امریکا
مستشاران نظامی را از کشور بیرون میکرد. سرلشکر ارفع درباره دولت بعد از منصور اظهار
کرده بود که فعلاً کاندیدای درجه اول سید ضیاء، که سناتورها نیز وی را مورد حمایت قرار
میدهند و اعیان و اشراف هم با وی موافق هستند و حتی روحانیون او را قبول دارند و آنهایی
که اطراف سفارت انگلیس هستند به او کمک میکنند، سید جلالالدین تهرانی است که احتمال میدادند بعد از منصور نخستوزیر شود.(1)
به جز محفل سید ضیاء گروههای دیگری نیز وجود داشتند که بر گود سیاست اعمال نفوذ و نظر میکردند، اما البته از خارج گود و به شکلی کاملاً نامرئی کارهای خود را پیش میبردند.
اینان را در آن زمان، یادگاران دوران سپری شده به شمار میآوردند. اما واقعیت این است که این محافل نیز قدرتی در خور در جامعه ایران آن روز داشتند. گروهی دیگر از رجال سیاسی
که در اطراف سید حسن تقیزاده جمع آمده بودند از گروههای تأثیرگذار بر جریانات سیاسی ایران در اواخر دهه سی به شمار میرفتند. تقیزاده مردی شناخته شده بود و نام او از دوره مشروطه بر سر زبانها افتاده بود. وی نخستین رئیس مجلس سنا در همان ابتدای تأسیس آن در سال 1327 به شمار میرفت. در اطراف او عدهای از کهنسالان سیاسی ایران و بازماندگان
دوره مشروطه دیده میشدند که اینک بیشتر در مجلس سنا به دور هم گرد میآمدند. اگر سید
ضیاء سمبل روی کار آمدن سلسله پهلوی به شمار میآمد - و در واقع مردم عادی نیز شاه را
وامدار او میدانستند - تقیزاده سمبل نسلی از سیاستمداران ایران بود که از دمکراسی
پارلمانی و دفاع از آن آغاز کرده و در نهایت به تمکین در برابر حکومت پهلوی رسیده بود؛
یعنی مردی شناخته میشد که با آرمانهای مورد قبول خود در گذشتهای نه چندان دور کاملاً
1) سرلشگر ارفع، مورخه 6/10/1343، ش 6074/326.
وداع کرده است. از این حیث شاید بتوان تقیزاده را یادگار دوره سپری شده مشروطه به شمار آورد. در بین رجال سیاسی و نخبگان دوره پهلوی، تقیزاده مردی شناخته میشد که در
طرفداری از دیپلماسی بریتانیا در برابر ایران آزمونهای زیادی داده بود و به عبارت دیگر وی در زمره افرادی تلقی میشد که به طور سنتی گسترش روابط با انگلستان را سرلوحه کار خود
قرار میداد. در اطراف تقیزاده چهرههای سیاسی قدیمی ایران که از بازماندگان دوره مشروطه بودند دیده میشدند؛ دو تن از این افراد ابوالقاسم نجم (نجمالملک) و ابراهیم حکیمی (حکیمالملک) بودند. این دو تن که اینک سناتور بودند از دوره مشروطه در کنار تقیزاده در تحولات سیاسی ایران شرکت داشتند. حکیمی را در زمره افرادی میدانستند که گامهای نخست را برای تأسیس لژهای فراماسونری در ایران برداشت. این سه تن از دوره مشروطه در حزب دمکرات جمع آمده بودند، حزبی که در فرایندهای سیاسی ایران از آن ایام تا شکلگیری حکومت پهلوی حضور جدی و پررنگ در حوادث گوناگون کشور داشت. گروه تقیزاده به جمعیت عامیون شهرت داشت، رجال متنفذ از این تشکیلات حمایت میکردند و در جلساتی که حول محور تقیزاده شکل میگرفت شرکت مینمودند. در اواخر دهه سی و اوایل دهه چهل محمد درخشش رئیس باشگاه مهرگان وی را برای انجام سخنرانی به این کلوپ دعوت میکرد، به عبارتی بین وی و تقیزاده نوعی رابطه دوستانه وجود داشت.
رجال کهنسالی که در اطراف تقیزاده گردآمده بودند شعار خود را این قرار داده بودند که
باید اعضای گروه احترام یکدیگر را پاس دارند و در مجامع و جاهای مختلف این امر را بر هر چیز دیگری ترجیح دهند. آنان از بدو تشکیل مجلس سنا در زمره تصمیم گیرندگان اصلی در برهههای مختلف تاریخی بودند. مهارت آنان منحصر در ورود به گود سیاست نبود، بلکه میدانستند چگونه در مقاطعی دیگر از ورود به این عرصه خودداری کنند، یعنی اینکه چگونه در موارد مقتضی سکوت نمایند و در لاک مخفی کاری شناخته شده خود فرو روند. مثلاً در دوره اقبال این افراد از حضور چشمگیر در مسائل سیاسی خودداری نمودند و طرفداران آنها سعی میکردند از اظهارنظر در مورد مسائل مهم پرهیز نمایند و در عوض در
امور درجه دوم ابراز عقیده میکردند.
در کنار این گروهها باید از گروه جمال امامی نام برد که در این دوره اگر چه از گود سیاست برکنار بود، لیکن از حاشیه بر امور نظارت میکرد و البته دیدگاههای خود را هم پیش میبرد.
امامی از حوادث شهریور سال 1320 مشهور شد، در آن دوره که ایران در اشغال ارتشهای شوروی و انگلستان بود امامی سرلوحه کار خود را ضدیت با شوروی قرار داد و در بین رجال همان ایام در زمره افرادی تلقی شد که از سیاستهای انگلستان در مورد ایران جانبداری میکرد.
دوستان جمال امامی افرادی بودند که از همان زمان به دورش گرد آمدند و روابط خود را با یکدیگر حفظ کردند. همین جا لازم به یادآوری است که بر خلاف افراد وابسته به گروهها و احزاب سیاسی آشکار در حوادث ایران که هر زمان به اقتضای موقعیت رنگ عوض میکردند و در هر مقطعی به گونهای رفتار میکردند که با دوره گذشته آنها متفاوت و متمایز
بود؛ ویژگی گروههایی از این دست که یاد کردیم این بود که در وفاداری آنها به رهبرشان
تردیدی وجود نداشت. به عبارت دیگر گویی سوگندنامهای نانبشته وجود داشت که طبق آن اعضا موظف بودند اسرار گروه را پاس دارند و برای پیشبرد اهداف آن تلاش و کوشش نمایند. این افراد در مقاطع مختلف از سردسته خود حرف شنوی داشتند و این گونه نبود که
روزی در اطراف فردی خاص گرد آیند و روزی دیگر از او دوری کنند. این ویژگی نه تنها در
بین یاران جمال امامی دیده میشد، بلکه در بین گروههای دیگری که تاکنون از آنها یاد
کردهایم وجود داشت. تقی زاده، سید ضیاء، دکتر حسن امامی و جمال امامی افرادی عادی در
بین طرفدارانشان به شمار نمیرفتند، آنها در حقیقت در ذهن و ضمیر اطرافیان افرادی دارای
سجایا و سرشت رهبری شناخته میشدند. سخنان این رهبران امری نبود که بتوان از کنار آن
به سادگی گذشت؛ بلکه بر عکس فرامین و دستورالعملهای آنها به مثابه برنامه کار تلقی
میشد. در بین این افراد، جمال امامی برای رسیدن به اهداف سیاسی خود از هیچ ابزاری چشم نمیپوشید. او بلااستثناء در دولتهای بعد از شهریور بیست نفوذ داشت و در بین محافل
سیاسی ایران در این مقاطع تاریخی دارای پشتوانههای محکمی بود. او برای اینکه یارانش را در جاهای مختلف تصمیمگیری جاسازی کند، از هیچ کاری فروگذار نمیکرد و همیشه تدبیری میاندیشید تا این یاران در نقاط کلیدی ادارات دولتی به تلاش و فعالیت اشتغال
داشته باشند. با این وصف در دوره نخستوزیری اقبال از تلاشهای سابق کاسته شده بود، گویی خود امامی هم میدانست که کشور در آستانه تحولاتی قرار گرفته است که نیازمند افرادی دیگر است و به عبارت دیگر تحت تأثیر شرایط بینالمللی، ایران در وضعیتی قرار
داده شده که روشهای افرادی از نوع امامی منتج به نتیجهای مهم نخواهد بود.
در کنار این گروهها، از گروهی مرموز هم باید نام برد که نام خود را با حوادث 28 مرداد جاودانه کرد. این گروه، گروه رشیدیانها بود. برادران رشیدیان که در کودتای 28 مرداد سهم بسیار مهمی داشتند(1)در این دوره کماکان به تلاشهای خود ادامه میدادند، گرچه اینک به اقتضای موقعیت و شرایط وضعیتی پیش آمده بود که که این افراد کمتر میتوانستند مثل گذشته در صحنه علنی سیاسی نقش اساسی در تحولات بر عهده گیرند. برادران رشیدیان به دید برخی روزنامه نگاران از نظر سیاسی یادگاران دوران سپری شده بودند؛ اینها از نظر
سیاسی، حقی بی چون و چرا برگردن شاه داشتند اما در دوره اقبال دیگر نیازی به روشهای
آنها، که ملغمهای از دسایس سیاسی و دست یازیدن به عملیات سیاه بود؛ وجود نداشت و باید
صبر میکردند تا بار دیگر به وجود اینان نیازی احساس شود. برادران رشیدیان با فراز و
نشیبهای تاریخی ایران در دوره بعد از مشروطه به خوبی آگاه بودند، کسانی که با این دوره
آشنایی داشتند میدانستند که خانه اسداللّه رشیدیان محل تجمع اصناف و جمعیتها و انجمنهای مختلف شهر تهران است و برادران رشیدیان در این گروهها نفوذی غیرقابل انکار داشتند. گروههای حاشیهای اجتماع در مواقف مختلف تاریخی در حوادث عدیدهای تأثیر گذار بودند و به همین جهت سبک فعالیت آنها بنابه سرشت کارشان نمیتوانست در آینده نیز مورد توجه قرار نگیرد. برادران رشیدیان تنها افرادی نبودند که در این گروهها نفوذ داشتند، اما بدون تردید دامنه نفوذ هیچ گروهی به اندازه برادران رشیدیان نبود. علت امر آن بود که افراد سرشناس محلات تهران و نیز رؤسای اصناف و مأموران انتظامی از رشیدیانها
حرف شنوی داشتند. اینها اگر حقوق خود را پایمال شده میدیدند، یکسره راه منزل اسداللّه
رشیدیان را در پیش میگرفتند و امکان نداشت که به مقصود خود نائل نشوند. به همین دلیل
بود که در برابر این امکانات عوامل تحت امرش نیز از فرامین و دستورهای او تبعیت میکردند و هرگاه رشیدیان نیاز داشت نیروهای خود را در اختیارش قرار میدادند. اصنافی
که در ارتباط با این شبکه قرار داشتند طیفی گسترده را تشکیل میدادند، این طیف حقوق
خود را از طریق رشیدیانها باز پس میگرفتند و در مقابل در شرایط بحرانی به کمک او
1) در مورد ارتباط شبکه رشیدیان با انگلیسیها نگا.ک : جیمز بیل؛ مصدق، نفت و ناسیونالیسم ایرانی، ترجمه کاوه بیات و عبدالرضا هوشنگ مهدوی، طرح نو، تهران، 1371، صص 461-462؛ ونیز، مارک گازیوروسکی : سیاست خارجی امریکا و شاه، ترجمه جمشید زنگنه، تهران، مؤسسه خدمات فرهنگی رسا، ص 19.
میشتافتند. تعداد زیادی از باجگیران و لاتهای محلات با این شبکه ارتباطی تنگاتنگ داشتند، بر اینها باید تعدادی از پاسبانان را افزود که از راه زورگیری و گرفتن حق و حساب به نوایی میرسیدند و در مواقع ضروری نیز نیروی خود را در کنار باندهای سیاه برای بحرانی
نشان دادن اوضاع سیاسی ایران به کار میگرفتند و در خدمت گروههای سیاسی که به دنبال
تصفیه حساب با رقبای خود بودند قرار میگرفتند.
نفوذ خانواده رشیدیان بیشتر تا قبل از تشکیل احزاب ملیون و مردم بود، از بدو تشکیل دولت اقبال ظاهرا از گرمی بازار این خانواده به میزان زیادی کاسته شد. اما واقعیت غیر از این بود؛ شبکه رشیدیان با کرمیت روزولت که در عملیات بر اندازی مصدق رُل اساسی داشت دوستی خانوادگی داشتند و این نشان دهنده اهمیت آنها در این مقاطع تاریخی بود. روزولت
هرگاه به تهران میآمد حتما با رشیدینها تماس میگرفت و اصلاً در خانه آنها سکنی داشت. با این وصف رشیدیانها تماس خود را با علم و اقبال حفظ کرده بودند، اما برخلاف دکتر امامی
؛ اسداللّه رشیدیان از طرفداران خود میخواست حتیالامکان از ورود به احزاب سیاسی خودداری نمایند. علت امر در تجربه این خانواده نهفته بود، آنها به خوبی میدانستند که این احزاب دوره تاریخی مشخص خود را دارند و به محض این که در اوضاع و احوال کشور تغییری رخ دهد ؛ که البته این تغییرات نیز به شرایط جهانی مربوط میشد، از گرمی بازار
تشکیلات آنان کاسته خواهد شد. آنها ترجیح میدادند که از پشت پرده بر اوضاع تأثیر بگذارند تا اینکه مستقیما وارد گود شوند زیرا به هرحال در این صورت بهتر میشد از زیر بار مسئولیت شانه خالی کرد. رشیدیانها که دارای تجربه فراوانی در عرصههای سیاسی ایران
بودند میدانستند که تشکیل احزاب سیاسی در ایران بیشتر به خواسته امریکا و دستور شخص شاه بوده است، یعنی وی نیز در حقیقت خواسته است تقاضاهای دولت ایالات متحده را برآورده کند و در سامان سیاسی ایران تغییراتی را به نمایش گذارد که مبین نوعی
دمکراسی باشد؛ لیکن رشیدیانها بهتر از هر کسی میدانستند که این دمکراسی هیچ جایگاه
منطقی در شطرنج بازیهای ایران دارا نیست. رشیدیانها بدون این که دچار مخاطرات ناشی
از پذیرش مسئولیت در امور جاری کشور باشند، توانسته بودند در ارگانهای تصمیمگیری سیاسی دخالت کنند و طرفداران آنها در بسیاری موارد بیش از رئیس دولت و حتی در برخی موارد بیش از علم - که رسما مشاور شاه در همه امور بود - در تحولات جاری دخالت نمایند
و تأثیرگذار باشند. اینها مترصد فرصتی بودند تا بار دیگر آزمونهای تاریخی خود را به نمایش گذارند و به بسیاری از رجال ایرانی از آن جمله امینی اثبات نمایند که بازی دمکراسی
در ایران منتج به هیچ نتیجهای نخواهد بود. این گروهها که از مقوله دمکراسی در وحشتی
وصفناپذیر به سر میبردند از این هراس داشتند که اگر روزی قرار باشد اسرار برملا شود،
شبکه ارتباطی آنها که در طول سالیان دراز از نظم و انسجامی بی نظیر برخوردار بود دستخوش بحران شود.
خانواده رشیدیانها در دربار پهلوی نفوذی غیرقابل انکار داشتند، در عین حال این گروه
بعد از حوادث عدیده و فراز و نشیبهای فراوان با سیا ارتباطی سازمان یافته پیدا کرده بودند و از بین مقامات این سازمان، کیم روزولت با این خانواده دوستی عمیقی داشت :
نقش کلیدی که گروه مأموران اطلاعاتی امریکا در کودتا[ی 28 مرداد] ایفا کرده بودند یکی از عوامل عمده روابط نزدیک پهلوی و ایالات متحده بود. نقطه اتصال این روابط، اتحاد اقتصادی و سیاسی روزولت - رشیدیان بود که در حمایت از محمدرضا پهلوی عمل میکرد. برادران رشیدیان به مقاطعه کاران و دلالان ثروتمندی مبدل شدند که معاملات شان
جنبه بینالمللی پیدا کرد. مؤسسه روابط عمومی روزولت از منافع شاه در ایالات متحده دفاع میکرد. برادران رشیدیان اغلب از دوستشان کیم [روزولت ] یاد میکردند که در سفرهای متعددش به ایران در خانه آنان اقامت میکرد. این سفرها در خلال دهه 1960 به طور
متوسط به سالی 5 - 6 بار بالغ میشد. در طول این دوره روزولت راه موازی خود را با شاه
حفظ کرده بود و شاه با او بیش از هر دیپلمات یا سفیر مقیم ایران ارتباط داشت. هر چند این موضوع اعضای بلند پایه هیئت نمایندگی سیاسی امریکا در ایران را خشمگین و ناراحت میکرد، ولی در این مورد کاری از دستشان ساخته نبود. خط ارتباطی روزولت از طریق برادران رشیدیان و سپهبد محسن هاشمی نژاد فرمانده گارد شاهنشاهی به شخص شاه میرسید. در واشنگتن نیز روزولت ارتباطات شخصی خود را داشت که به کاخ سفید منتهی میشد. بدین سان پارهای از مأمورین امریکائی که در کودتا شرکت داشتند مدتها پس از 1953 همچنان به اعمال نفوذ خود بر سیاست امریکا در ایران میپرداختند. خانه مجلل رشیدیان در شمال تهران و بانک اختصاصی آنان نزدیک میدان فردوسی مراکز همکاری مداوم روزولت - رشیدیان بود. این تنها یکی از مهمترین ارتباطات شخصی - سیاسی بود که
تا زمان انقلاب [اسلامی ] ایالات متحده را محکم با انگلیسیها و شاه مربوط میساخت.(1)
ارتباط شخصی برادران رشیدیان با شاه و سازمان جاسوسی امریکا در تحلیل حوادث ایران از کودتای بیست و هشتم مرداد سی و دو تا پیروزی انقلاب واجد اهمیت بسیار است؛
این امر نشان دهنده این است که به موازات سیاست رسمی ایالات متحده در ایران از طریق
سیا روابط بیشتری نیز با دربار ایران وجود داشته است که بیاعتنا به سیاست رسمی کار خود را از راههایی دیگر پیش میبرده است. پدیده فوق از این جهت واجد اهمیت است که مبین دخالتهای رسمی سیا در امور داخلی ایران است و نیز نشان دهنده این مطلب است که تنظیم
کننده روابط بین ایران و ایالات متحده تا حدود زیادی سیا بوده است و این موضوع در تحلیل
حوادث آتی ایران که منجر به روی کار آمدن دولت منصور گردید و نیز در تبیین حوادثی که
در دهههای چهل و پنجاه شمسی در ایران روی داد واجد اهمیت زیادی است.
پنج محفلی که از آنها یاد شد در بین مردم و رجال سیاسی ایران به گروههایی که از منافع
امپراتوری بریتانیا طرفداری میکردند شهرت داشتند؛ اگر بخواهیم بهتر در این زمینه قضاوت نمائیم این جریانها گروهایی شناخته میشدند که نفع ایران را در گسترش بیشتر مناسبات با بریتانیا میدانستند تا ایالات متحده امریکا. بر خلاف انگلستان که سیاست
مشخصی را در برابر ایران تعقیب میکرد، سیاستهای امریکا در برابر ایران قابل بیش بینی
نبود، به عبارت دیگر بین رجال سیاسی ایران و امریکا نوعی بی اعتمادی وجود داشت که ریشه این بی اعتمادی به حمایت امریکا از گروههای جدیدالولادهای بر میگشت که درصدد
بودند تا ریشههای هزار فامیلی را که در طول سالیان اخیر بیش از پیش بر اوضاع و احوال
کشور مسلط بودند و به گمان امریکاییها با مقاومت خود در برابر انجام هرگونه اصلاحاتی
راه را برای نفوذ کمونیسم در کشور هموار میکردند؛ بخشکانند. این محافل با تمام اختلافات جزئی که با یکدیگر داشتند در این مقوله مشترک بودند که اصلاحات از نوع امریکایی راه را برای نفوذ گروههایی هموار میکند که مآلاً هدف نهایی آنها برکندن ریشه
گروههای سنتی قدرتمند در ایران است.
1) مصدق، نفت و ناسیونالیسم ایرانی، صص 468- 469. در پاورقی مربوط به این مطالب جیمزبیل آورده است که در سال 1355 مطابق با 1976 مجلس سنای امریکا ضمن تحقیقاتی درباره فروش هواپیماهای اف 14 از جانب کمپانی گرومن به ایران که برادران لاوی دلالان آن بودند؛ گرومن اعتراف کرد که مبلغ 000/480/2 دلار به مؤسسه خدمات بینالمللی که برادران رشیدیان شرکای عمده آن بودند پرداختهاند.
بین دیپلماسی رسمی بریتانیا و ایالات متحده در یک موضوع اشتراک نظر وجود داشت و آن این بود که به هر نحو شده باید مانع رواج و گسترش اندیشههایی شد که ایران را پشت
دروازههای آهنین هدایت میکند. با این وصف امریکاییها سیاستهای بریتانیا در برابر
ایران را چندان مثمر ثمر نمیدیدند زیرا گروههایی که مورد حمایت آنها بودند، در طول
تاریخ معاصر ایران آزمون خود را داده و نشان داده بودند که خواستار هیچ گونه تحولی در
اوضاع جاری کشور نیستند و به همین دلیل اگر تودههای مردم از هر گونه تحولی ناامید میشدند، امکان هر حادثهای وجود داشت. انگلیسیها که با ایران و محافل سیاسی آن بیشتر
آشنا بودند دمکراسی را برای این کشور شوخی بی جایی میدانستند که راه به جایی نخواهد
برد. برعکس امریکاییها به دنبال اجرای الگویی در ایران بودند که در حال آزمایش در کشورهای امریکای لاتین بود. امریکاییها در این دوره بنا به شهادت اسناد و خاطراتی که در سالهای اخیر منتشر شده است، در رفتار خود نشان میدادند که به مقامات بریتانیا چندان
اعتمادی ندارند، این بی اعتمادی از آنجا ناشی میشد که معلوم شده بود سرویس امنیتی شوروی در ساختار اینتلیجنس سرویس به اندازهای نفوذ کرده است که کسان بسیاری را در مظان اتهام جاسوسی به نفع بلوک شرق قرار داده است. جیمزانگلتون رئیس ضد جاسوسی
سیا در ملاقاتهای خود با مقامات اطلاعاتی بریتانیا همیشه نفوذ شوروی را در کشورشان به
رخ آنها میکشید. احتمال این که این شبکه در کشورهای اقماری وابسته به محافل سیاسی بریتانیا و از آن جمله ایران نیز حضور داشته باشند، بی اعتمادی را به اوج خود میرسانید.
سیا درصدد آن بود تا در ایران گروههایی نوخاسته را به قدرت برساند که در وفاداری آنها به نظام سرمایه داری جهانی تردیدی وجود نداشته باشد، به عبارت بهتر از وقتی که
اهمیت استراتژیک ایران بعد از جنگ جهانی دوم برای منافع کلیه کشورهای سرمایه داری غرب روشن شد؛ ایالات متحده درصدد برآمد تا برای صیانت از این کمربند مهم امنیتی تمهیداتی بیندیشد. تا پیش از دهه سی شمسی نوعی همسویی صوری و ظاهری بین این دو کشور دیده میشد، لیکن از نیمههای این دهه سیاستهای امریکا در برابر ایران روشنتر
شد. در بدو امر شاه برای اینکه نشان دهد در کشور تحولاتی مثبت صورت خواهد گرفت دست به تشکیل احزاب فرمایشی ملیون و مردم زده بود و صریحا گفته بود که میخواهد به تقلید از امریکا و یا انگلستان نظام دو حزبی را به وجود آورد تا در صورت سقوط یک کابینه،
حزبی دیگر قدرت را به دست گیرد. البته این احزاب باید کاملاً مورد اطمینان و اعتماد میبودند تا از نظام موجود و موازین آن عدول ننمایند. این طرح هم در امریکا و هم در
بریتانیا مورد تمسخر واقع شد؛ معلوم بود که احزاب بدون اشاره شاه دارای هیچ گونه ابتکار
عملی نیستند و واضح بود که شاه نیز به مقوله اصلاحات و تحول در سامان اداری و سیاسی
کشور به اندازهای اعتنا خواهد کرد که به قدرت مطلقه او آسیبی نرساند.
بازی احزاب به گونهای بود که کمتر کسی از رجال آگاه سیاسی آن را جدی میگرفت، انواع و اقسام بیانیههای حزبی کمتر در جامعه بازتاب مطلوبی پیدا میکرد مردم به درستی این احزاب را پشت و روی یک سکه میدانستند و به آنها کمترین توجهی نمینمودند. در برابر
این احزاب گروههای پشت پرده سیاسی بیش از پیش بر اوضاع و احوال مسلط بودند؛ این گروهها که به شکل مافیایی در تصمیم گیریهای کلان سیاسی مداخله میکردند، توسط کسانی
اداره میشدند که بالاتر به آنها اشاره شد، اما وزن و اهمیت سیاسی آنها بیش از آن چیزی بود که در این مختصر مورد اشاره قرار گرفته است. در کنار این چهرهها سیاستمداران مشهوری
هم وجود داشتند که البته مورد اعتماد مطلق احزاب سیاسی و یا شاه قرار نداشتند. از جمله
این افراد میتوان به دکتر مظفر بقایی اشاره کرد که در این ایام چندان تکاپویی نداشت و مترصد فرصتی بود تا بار دیگر فعالیتهای خود را از سر گیرد.
بدون تردید بقایی چهرهای ماندگار در عرصه تأثیر گذاری بر فرآیندهای سیاسی کشور ایران است و نمیتوان در مورد تاریخ معاصر کشور سخنی گفت بدون اینکه از وی یادی کرد.
بقایی حداقل در یک مورد با جریانهای پیشگفته اشتراک نظر داشت و آن هم این مسئله بود
که ایران در منطقهای حساس از جغرافیای سیاسی جهان قرار دارد که شرق و غرب نمیتوانند آن را نادیده گیرند. اهمیت ایران نه تنها به دلیل معادن غنی نفت، بلکه بیش از آن به دلیل موقعیت سوقالجیشیاش بود که آن را در کانون توجه دنیای آن روز اعم از شرق و یا
غرب قرار میداد. او هشدار میداد که باید کاری کرد تا مانع از سمتگیری تحولات داخلی به سوی شوروی شد، بقایی آنقدر در مورد این موضوع حساسیت نشان میداد که به هیچ کدام از جریانهای سیاسی موجود اعتمادی نداشت. او دشمن اقبال بود و بارها میگفت که اقبال با
عنوان این که غلام خانه زاد شاه است، عملاً مسئولیتها را متوجه شاه میکند و این امر در آینده مخاطرات فراوانی در پی خواهد داشت، زیرا مردم عملکرد اقبال را به حساب شاه خواهند گذاشت که البته عملاً هم همینطور بود. اما از نظر بقایی باید این ذهنیت را علیرغم
حقیقت آن از مردم زدود زیرا ناکامی اقبال مردم را به اصل نظام سلطنتی بدبین خواهد ساخت.
یکی از مهمترین ادوار زندگی سیاسی بقایی مقابله عجیب او با دکتر منوچهر اقبال بود،
بقایی در این مسیر تا بدان جا پیش رفت که از رسوا کردن نخست وزیر نیز ابائی نداشت. همانطور که پیشتر هم بارها گفتهایم، در این دوره دو حزب در صحنه سیاسی کشور فعال بودند یکی حزب ملیون دکتر منوچهر اقبال و دیگری حزب مردم به رهبری اسداللّه علم. توضیح دادیم که این دو حزب به دستور شاه تشکیل شده بودند تا این گونه القاء نمایند که در ایران آن روز آزادی سیاسی و اجتماعی وجود دارد و تعدد احزاب و مشارکت سیاسی در کشور دیده میشود. منوچهر اقبال خود را غلام خانه زاد شاه میدانست و در حقیقت هر اتفاقی روی میداد آن را ناشی از منویات شخص شاه تلقی میکرد. وی به شدت مورد تنفر بقایی بود و در این زمینه حزب زحمتکشان از انواع و اقسام توطئهها علیه وی دریغ نکرد.
آشوبهایی که در پس آن چهرههایی مرموزتر از بقایی دیده میشدند. بقایی علیه اقبال نطقهای
شدیداللحنی ایراد میکرد؛ در واقع در این زمان حزب او فعالیت چندانی نداشت و درست وقتی که تشکیلات فراماسونری ایران قصد آن کرد تا اقبال را واژگون سازد و از وی انتقام
ستاند؛ همانطور که خواهیم دید بقایی وارد میدان شد. اما قبل از آن استرانژی عجیب دیگری
از سوی وی به کار گرفته شد؛ امری که البته با تحرکات شخصیتهایی مثل بقایی که نفوذ در هر تشکیلات سیاسی با هر مرامی را سرلوحه فعالیت پنهان سیاسی خود قرار داده بود، سنخیت و قرابت داشت.
در این سالها با این که کلوپ حزب بازبود اما تحرک چندانی از سوی آن دیده نمیشد. روزنامه شاهد نیز که توسط بقایی و علی زهری منتشر میشد از همان دوره زاهدی تعطیل شده بود و دیگر منتشر نمیشد. در واقع شرکت حزب در کودتای بیست و هشتم مرداد سال 1332 تودههای حزبی و اعضای ردههای پایین را به شدت افسرده کرده بود و آنان امید خود
را به این تشکیلات از دست داده بودند. در سالهای خونبار 1333- 1334 که منجر به
دستگیریهای زیادی از مخالفین شاه، به ویژه فدائیان اسلام و حزب توده شد، بقایی کوچکترین اعتراضی نکرد و تحرکی در خور از خود نشان نداد. برگزاری سالانه مراسم بیست و هشتم مرداد در کلوپ حزب، تودههای حزبی را بیش از پیش منزجر میکرد. در این شرایط کسانی که به حزب وفادار بودند امیدی به در دست گرفتن قدرت توسط این تشکیلات نداشتند، تودههای حزبی تحرک خود را از دست داده بودند و این امری بود که باید
به نحوی حل میشد، درست در چنین شرایطی بود که احزاب ملیون و مردم اعلام موجودیت کردند. دراین زمان به دستور شخص بقایی استراتژی جدیدی در دستور کار قرار گرفت و آن این بود که تودههای حزبی وارد یکی از دو حزب رسمی کشور شوند. شاید این دستور برای آن صادر شده بود که از تحرکات درونی این حزب اطلاعی به دست آورده شود و شاید نیز علت این بود که تودههای حزبی به این امید که از قِبَل یکی از این دو تشکیلات که به هر حال هر دو مورد حمایت اکید شاه بودند روزی به قدرت برسند، به این اقدام مبادرت کرده بودند.
بهرحال نقشه هر چه بود این دستور مورد شگفتی بسیاری از نزدیکترین یاران بقایی واقع شد. حسین خطیبی از چهرههای مرموز تاریخ معاصر ایران و یار غار بقایی که در بسیاری از عملیات سیاه او مشارکت فعال داشت،(1)یکی از افرادی بود که از انتشار این خبر حیرت کرد. او به کنایه از ملاقات اسداللّه علم با بقایی یاد کرد و «این که این دو تن تصمیم گرفتهاند یا عنوان واحدی برای فعالیت حزبی خود نمایند و یا این که با حفظ احزاب خود
اقدامات مشترکی را انجام دهند.» (2)عدهای این خبر را تکذیب کردند اما استراتژی حزب زحمتکشان حقیقت داشت. در آبان سال 1337 علم وارد کرمان شد و مستقیما به منزل محمد آگاه کرمانی از یاران نزدیک بقایی رفت، آگاه در این زمان از گردانندگان حزب زحمتکشان ملت ایران شعبه کرمان بود. علم، آگاه را با خود به دفتر حزب مردم برد و او را به عنوان عضو شورای حزب شعبه کرمان به مردم معرفی کرد : «بااین پیشامد که انتظار آن را داشتیم هر دو
1) یکی از این عملیات ربودن و قتل افشار طوس و دیگری تلاش برای انحراف مبارزات دانشجویان دانشگاه تهران به هنگام ورود ریچارد نیکسون معاون رئیس جمهوری امریکا به ایران در آذر سال 1332 بود، در عین حال او سالیانی چند بقایی را به امید به دست گرفتن نخست وزیری بازی داد؛ بنگرید به : زندگینامه سیاسی دکتر مظفر بقایی، ص 150 به بعد.
2) احسان ]خطیبی ] به بقایی، مورخه 20/7/1337، ش 10/758.
سنگر ]حزب مردم و حزب ملیون [تقریبا به دست خودمان افتاد و بایستی با کمال متانت طوری کنیم که رقبای ]ما از [طرفین مستهلک شوند و همین طور هم انشاءاللّه خواهد شد.»(1)
افق کار کاملاً روشن بود، باید در احزاب ملیون و مردم رخنه میشد و این دو حزب به جان یکدیگر افکنده میشدند و هر دو تضعیف میگردیدند. اما نویسنده توجه بقایی را به
یک نکته جلب کرده بود : «فقط نکتهای که هست جبهه ما از جهت عده افراد خوب میشود ولی از نظر حلال زادگی ما ضعیفتر هستیم و کسی را نداریم.»(2)یعنی این که این نیروها عاریهای هستند و عمدتا طرفداران علم به شمار میآیند و نه بقایی به همین دلیل خیلی هم نمیشود روی آنان حساب کرد و به اصالت کار آنان ایمان داشت.
نامه فوق توسط هرندی از تجار معتبر کرمان نوشته شد. آگاه نیز که مردی سرشناس بود به حزب علم پیوسته بود، اما هرندی به تشکیلات حزب ملیون اقبال روی آورده بود؛ هر دو آنان به اشاره بقایی به این کار دست زدند. از سوی دیگر منظور هرندی از این که ما از نظر حلال زادگی ضعیفتر هستیم اشارهای بود به ورود آگاه به حزب مردم، منظور این بود که با رفتن آگاه به این حزب کفه ترازو در کرمان به نفع علم سنگینی میکند، زیرا هواداران بقایی
بیشتر همراه با آگاه به این حزب میروند. هدف این نبود که یکی از دو حزب قویتر شود
منظور اصلی کنترل این دو تشکیلات از راه نفوذ به درون آنها بود. به همین دلیل هرندی
پیشنهاد کرد که محمدعلی یاسائی که مردی معمر و مورد احترام مردم کرمان بود و اینک سنی از وی گذشته بود، وارد حزب ملیون شود تا نوعی موازنه برقرار شود : « بنده عقیده دارم آقای محمدعلی یاسائی به طرف ما بیاید تا از این حیث هم تعادل برقرار شود.» ورود یاسائی به
حزب اقبال باعث میشد تا از حیث حضور نیروهای وفادار به بقایی و نیز نفوذ اشخاص معتبر در دو حزب تعادلی به وجود آید که بهرحال در آینده به نفع بقایی بود. وجود یاسائی در حزب مردم بسیار واجب بود : «زیرا استاد و شاگرد یک طرف باشند خوب نیست خود آقای یاسائی هم عقیده دارد به این طرف بیاید زیرا رقبای حزبی ما زیادتر هستند، استدعا دارم در این باب قدری غور فرموده و هر طور که مصلحت میدانید فوری مرقوم نمائید...» (3)
شخص یاسائی دیدگاه دیگری داشت، وی با این که از نظر سنی سالها از بقایی بزرگتر
بود نامهای به رهبر خود نوشت و دیدگاههای خود را عرضه داشت و از بقایی کسب تکلیف کرد. یاسائی اطلاع داد که فریدون جم وعدهای دیگر در کرمان شعبه حزب ملیون را در این شهر تشکیل دادهاند و هرندی، ارجمند - از دیگر تجار بزرگ کرمان - همراه با عدهای دیگر در آن نام نویسی کردهاند. وی خاطرنشان کرد که دوستانش در احزاب ملیون و مردم از او میخواهند وارد یکی از دو حزب رقیب شود اما نظر خودش این است که «جزء هر دو تا باشم» یعنی این که رسما وارد هیچ حزبی نشود و از خارج گود بر هر دو حزب تأثیر گذار باشد و اعمال نفوذ نماید؛ تصمیم نهائی به عهده بقایی گذاشته شد. (1)این موضوع باعث شد که واکنشهای متعددی از سوی برخی از اعضای حزب صورت گیرد؛ سازمان جوانان حزب زحمتکشان شعبه ایالتی کرمان، نامهای برای بقایی ارسال کرد و نوشت که اخیرا عدهای از طرفداران بقایی و نه اعضای سازمان که در حزب مردم ثبتنام کردهاند، شایع نمودهاند که رهبر حزب دستور داده است تودههای حزبی در این حزب ثبتنام نمایند «چون مرام ما و حزب ]مردم ] یکی است بنا بر این رفقا در حزب مردم ثبتنام نمایند.» از طرفی کسانی که در حزب ملیون ثبت نام کردهاند شایع نمودهاند که دستور رهبری این است که در حزب ملیون
ثبت نام شود. اطلاع داده شد که عدهای از معمرین کرمان که در زمره طرفداران بقایی هستند
در هر دو حزب ثبتنام کردهاند و حتی اسداللّه علم و عدهای دیگر برای صرف ناهار در منازل آنان دعوت شدهاند. در این ایام از دو خانواده سرشناس کرمانی یعنی خانوادههای اسفندیاری و ابراهیمی اولی با حزب ملیون و دومی با حزب مردم همکاری میکرد. این دو خانواده ریشهای تاریخی در کرمان داشتند و در تحولات آن دیار بسیار مؤثر بودند. جالب آن که آگاه
در حزب مردم ثبتنام کرده بود، اما پسر بزرگش در حزب رقیب فعالیت داشت. سایر فرزندان و داماد او هر کدام در یکی از احزاب ملیون و یا مردم ثبتنام کرده بودند؛ ارجمند نیز خودش در حزب ملیون ثبت نام کرد، اما پسرش عضو حزب مردم شد. به تبعیت از اینان بود که عدهای از اعضای سازمان جوانان در یکی از این دو حزب ثبتنام کردند،(2)اما این مهم نبود زیرا بزرگان قوم که توانستند در تحولات نقش اساسی داشته باشند وارد یکی از این دو حزب
شده بودند.
طبق نامهای که دکتر علیاکبر بینا از عناصر تشکیل دهنده حزب مردم اسداللّه علم در دست است، این امر به دستور شخص بقایی صورت گرفته بود و او نیز این استراتژی را بعد از مشورت با همکارانش اعلام کرده بود. بنا به اظهارنظر طرفداران حزب در کرمان قرار بود
همگی به حزب مردم بپیوندند، اما چون سفر علم به کرمان به تأخیر افتاد عدهای به حزب
ملیون روی آوردند. این امر باعث شگفتی بسیاری از مردم کرمان شد: « آقایان رفقا برخلاف
مذاکرات و قراردادهای خصوصی آن قدر خوش رقصی فرموده و میفرمایند که مردم را گرفتار حالت استعجاب نموده و از خود و گاهی از بنده و امثال [بنده] سؤال مینمایند خوب آقایان مگر شما نبودید که میگفتید با دسته و طایفه ضاله و مضله رفت و آمد و معاشرت حرام است چه و چه و چه، حال چطور شده که یک مرتبه از سرچشمه حزب ملیون تعمید یافتند.» در ادامه یادآوری شد که : «ناچارم به استحضار رسانده فریادتان آورم آنچه آن قدرت متراکم
یعنی جبهه ملی را که واقعا ممکن بود کشور را به سرمنزل سعادت برساند [نابود کرد] در نتیجه اشتباهات خیلی کوچک [روی داد و این جبهه ]موقعیت خود را متزلزل نمود و شد آن چه نمیبایست بشود.»(1)دکتر بینا سیاست پیوستن به احزاب دیگر را بدون این که سنخیتی بین اینان وجود داشته باشد سیاستی اشتباه میدانست که البته تبعات ناگوار زیادی میتوانست داشته باشد. بدیهی است که وی بقایی را از پیوستن به حزب اقبال برحذر میداشت و البته ادغام در حزب مردم را توصیه هم میکرد. روابط و پیوستن اعضای حزب زحمتکشان به حزب مردم منحصر به تهران و کرمان نبود و حتی در شهرهایی مثل دزفول هم توصیه میشد این کار انجام شود.(2)این مناسبات منجر به حوادث مرموز عدیدهای در کشور شد که یکی از آنها کنار گذاشتن فضاحت بار اقبال از نخستوزیری بود، مهم این است یادآوری کنیم که توطئه علیه اقبال با همکاری تشکیلات فراماسونری ایران و نیز همیاریهای بقایی و علم با آنان ممکن و میسر شد؛ کار به جائی رسید که مردی که خود را
غلام خانه زادشاه میدانست آن قدر سقوط کرد که توسط دانشجویان دانشگاه تهران علنا و
عملاً مورد هتاکی و بی احترامی واقع شد، رفتاری که با هیچ یک از نخستوزیران دورههای
گذشته انجام نشده بود.
بدون تردید در ماجرای سقوط اقبال نقش برخی لژهای فراماسونی بسیار جدی بود، در واقع یکی از توطئههای تشکیلات فراماسونری ایران در دوره اقبال به وقوع پیوست. در ایامی که وی نخست وزیری ایران را در دست داشت فراماسونها و رؤسای لژها به وی که خود فراماسون بود مراجعه کردند و توصیه نمودند که چند وزیر فراماسون وارد کابینهاش
شوند. در کابینه اقبال دکتر کیان، مهندس اشراقی، دکتر هادی هدایتی، اشرف احمدی و دکتر جلالی فراماسون بودند. فراماسونها تقاضا داشتند که در واقع کابینه کاملاً در اختیار آنان باشد. در انتخابات مجلس بیستم نیز تلاش کردند تا تعداد زیادی از نمایندگان خود را وارد مجلس
نمایند. دکتر اقبال در پاسخ گفت که چون شاه وی را به نخستوزیری تعیین کرده و لژهای
ماسونی در این کار تأثیری نداشتهاند، او هم تعهدی در برابر برادران ماسون ندارد. از آن پس اختلافات شدیدی شروع شد و در لژها علیه اقبال فعالیتهای زیادی آغاز گردید تا جایی که
وی مورد شدیدترین حملات قرار گرفت. در برخی از این جلسات اقبال به دفاع از خود پرداخت و از فعالیت مخالفین گله کرد، آنان نیز در جواب گفتند که تعهدی در حمایت از او
ندارند. بعد از اینکه اقبال از نخستوزیری سقوط کرد به پاریس رفت و به سِمَت استاد اعظم
لژی در پاریس منصوب شد و وقتی به ایران بازگشت اکثر اعضای لژهای ماسونی به حمایت از او پرداختند، وی نیز متقابلاً برای اینکه کارهای آنان انجام شود فرزند لقمانالملک را رئیس دفتر خود در شرکت ملی نفت ایران کرد. کسانی که علیه اقبال وارد دسیسهای حساب شده بودند عمدتا بقایای لژ فراماسونی روشنائی بودند، اعضای لژ روشنائی در دوره مصدق نقش مهمی در سرنگونی او داشتند. به گزارش ساواک در دوره مصدق این لژ علیه نخستوزیر وقت فعالیت میکرد و به قول گزارشگر «میتوان گفت که در راه سقوط مصدق حقا مؤثر بوده است.» بعد از سقوط دکتر مصدق لژ مذکور درصدد برآمد که به گراندلژ ناسیونال فرانسه بپیوندد و در نتیجه هفت نفر از اعضای خود از جمله ارنست پرون، دکتر محمود هومن، محمد ساعد، مصطفی تجدد، سالار سعید سنندجی، دکتر خلعتبری و دریادار ظلی را به پاریس فرستاد و همه آنها هم به مقام استادی رسیدند و مأمور تشکیل لژی به نام مولوی شدند. مبارزه بین دو جناح طرفداران انگلستان و فراماسونهایی که میخواستند بی طرف بمانند و یا لااقل وابستگی به گراندلژ ناسیونال فرانسوی داشته باشند، سرانجام منجر به شکست محمدخلیل
جواهری که از سوی گراندلژ اسکاتلند مأمور تجدید سازمان تشکیلات فراماسونری ایران شده بود، گردید و باعث توفیق دسته اول شد و متعاقب آن لژ مولوی نیز در تهران تشکیل شد.(1)
در این زمینه اعضا و بقایای لژ روشنائی نقش بسیار تعیین کنندهای در سرنوشت سیاسی اقبال داشتند: لژ روشنائی در سال 1919 توسط افسران S.P.Rتشکیل شد که در آن یک ایرانی یهودی به نام ارفعالسلطنه دکتر امیرخان ظفر معروف به خان فرخ از اعضای سازمان اس پیآر در
آن عضویت داشت. بنیادگذار این لژ سرپرسی سایکس بود که فرماندهی قشون اس پی آر را عهدهدار بود. این لژ در شیراز و در خانه فتحالملک شیرازی تشکیل شد و عمده اعضای آن افسران عالی رتبه انگلیسی تشکیلات پلیس جنوب بودند. تنها عضو ایرانی این لژ همان یهودی شیرازی بود که فرخ خان است. از دیگر اعضای غیر انگلیسی این لژ مردی بود به نام
سرکیس که ارمنی الاصل ولی تبعه انگلستان بود. در 29 آبان ماه سال 1301 این لژ به تهران منتقل شد و با همان نام شروع به کار کرد و محل آن نیز در کلیسائی در خیابان قوامالسلطنه
(سی تیر امروزی) قرار داشت. دوره شدت فعالیت لژ در دوره جنگ دوم جهانی بود، و بالاخره بعد از سقوط مصدق که این لژ در آن نقش اساسی ایفا کرد، مشخصا از چهارم تیرماه
سال 1335 با صدور بخشنامهای از طرف فیروز دارابجی بار دیگر فعالیت خود را با شدت شروع نمود. در این بخشنامه دارابجی متذکر شده بود که تماس اعضای لژ به دلایل زیاد و از جمله گذشت سالهای متمادی قطع شده است و به همین دلیل نشانی بسیاری از اعضا دیگر در دسترس نیست، به همین دلیل خواسته شده بود که فرم ذیل نامه که مشتمل بر مشخصات و آدرس اعضابود، تکمیل شده و به آدرس وی ارسال شود تا بار دیگر نسبت به تجدید عضویت کسانی که رابطه آنان قطع شده است اقدامات لازم صورت گیرد. بیست درصد اعضای لژ از سال 1335 به بعد ایرانیان بودند و آمار اعضا به این شکل بود که لژ سالی نه بار برای گرفتن نه عضو جدید تشکیل جلسه میداد و از این نه تن، دو تن میتوانستند ایرانی
باشند که البته باید زبان انگلیسی را در حد بسیار عالی میدانستند. به همین دلیل غیر از خان فرخ که از اعضای قدیمی بود دو عضو جدید نیز به لژ پیوستند : دکتر محمود حسابی استاد دانشگاه تهران در رشته فیزیک که بعدها به سناتوری منصوب شد و دیگر دکتر سید محمد سجادی که مدتی ریاست مجلس را در این دوره عهدهدار بود و در نامههای خطیبی به بقایی
1) فراماسونری در ایران، ج 1، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، تهران، 1380، ص 102.
آمده است که وی کاندیدای نخستوزیری بعد از حسین علاء است، که البته میدانیم چنین نشد و اقبال به این سمت منصوب گردید.
در گزارش ساواک شرحی از فعالیتهای فرخ خان ارائه شده است. دکتر امیر مظفرالدین خان فرخ فرزند علینقی میرزا در دوازده سالگی به مصر رفت و چهار سال در این شهر به تحصیل مشغول بود. وقتی مادرش او را پنج ماهه باردار بود پدرش از دنیا رفت به همین دلیل
در دوران اقامت در مصر سرپرستی نداشت، پس یکی از اتباع آمریکا او را با خود به شیکاگو
برد. او در همین شهر تحصیلات خود را به پایان رسانید و وارد مدرسه نظامی کلمبیا شد و
هنگامی که به سن بیست سالگی رسید، پدرخواندهاش به وی اجازه داد که به ایران مراجعت نماید. وی ابتدا در خدمت مالیه ایران در بلوچستان و کرمان به فعالیت مشغول بود. به هنگام
وقوع جنگ اول جهانی، وقتی که ملیون کرمان و فارس علیه انگلیسیها شورش کردند، وی آنان را دستگیر میکرد و این کار را با کمک سواران بختیاری انجام میداد. در این ایام
سرپرسی سایکس کنسول انگلستان در کرمان بود و حوزه مأموریت او کرمان و سیستان و بلوچستان را در بر میگرفت. اندکی بعد از این ایام پلیس جنوب به فرماندهی سایکس تشکیل شد و فرخ خان نیز وارد تشکیلات آنها گردید. بعد از انحلال پلیس جنوب به استخدام شرکت نفت انگلیس و ایران در آمد و در سال 1306 وارد تشکیلاتی شد که ساواک از آن به عنوان سازمان جاسوسی شرکت نفت یاد میکند. وی با خواهر علیاصغر حکمت
ازدواج کرد و صاحب پسری شد که در سن سه سالگی کشته شد. ظاهرا این حادثه زمانی روی داد که وی بین راه شیراز و بوشهر تردد میکرد و اشرار به سویش تیراندازی کردند و
فرزندش کشته شد. اما از وی دختری هم به یادگار ماند که بعدها به تحصیل در آمریکا مشغول شد. خود وی نیز از سال 1320 در دانشگاه تهران به تدریس زبان انگلیسی مشغول گردید.
ماریتروس سرکیس از ارامنه ایران تبعه انگلستان هم در شیراز به دنیا آمد. نه ساله بود که به هند رفت و در مدرسه مسیحیان دارجلینگ تحصیلات خود را خاتمه داد و در کمبریج تحصیلات خود را تداوم بخشید. در ایامی که کودتای رضاخان به وقوع پیوست او در لندن اقامت داشت و در همانجا به عضویت لژ یونایتدگراندلژ در آمد و تا درجه استادی نیز پیشرفت کرد. در همان ابتدای انحلال قاجاریه به شیراز بازگشت و در همانجا متوطن شد، وی متهم
بود که با سازمان امنیت خارجی انگلیس موسوم به M.I.6ارتباط دارد و از سال 1329 تا 1333 به گزارش سرلشگر همت فرمانده نظامی ناحیه فارس در منزلش بی سیم کار گذاشته بود. وی مردی آرام و ساکت بود و کمتر در اجتماعات ظاهر میشد و سالی یک بار آن هم هنگام افتتاح
جلسات لژ روشنائی به تهران میآمد و در عین حال در حزب داشناک نیز عضویت داشت. گفتیم که شایع بود وی از اعضا فعال اینتلیجنس سرویس است و در زمان مورد بحث در این رساله با این که بازنشسته شده بود، اما اعمال و رفتار او قویا مورد سوءظن قرار داشت. از دیگر اعضای پلیس جنوب که سر و سری با لژ روشنائی هم داشت باید از سرهنگ بازنشسته حسین نامجو که از افسران اس پی آر بود و پیشتر خدمت خود را در فارس انجام داده بود و در آن زمان باز نشسته شده بود یاد کرد. در اطراف این سه نفر هالهای از ابهام وجود داشت و وضعیت این اشخاص از دید مأموران اطلاعاتی رژیم قبل بسیار مرموز به نظر میرسید. طبق
گزارش ساواک معلوم نبود غیر از این افراد اعضای ایرانی لژ چه کسانی بودهاند و باید
تحقیقاتی انجام میشد تاجزئیات امر روشن میگردید.(1)
یکی از مهمترین ادوار فعالیت لژ روشنائی مصادف با دوره نخستوزیری دکتر منوچهر اقبال بود. از سال 1337 این لژ فعالیت خود را شدت بخشید و در چاپخانه تهران مصور
نشریهای در بیست صفحه به زبانهای انگلیسی و فارسی منتشر کرد و عکسهائی از رئیس گراندلژ اسکاتلند واقع در ادینبورو همواره با استراکر رئیس شرکت انگلیسی لینچ در تهران و نیز مهندس حسین شقاقی منتشر نمود. در سال دوم نخستوزیری اقبال که مصادف با سال 1338 بود گردانندگان لژ پیامی خطاب به اقبال ارسال کردند و از او خواستند که در واقع کابینهای
ماسونی تشکیل دهد. اقبال که خود جزو فراماسونهای وابسته به گراندلژ ناسیونال دوفرانس بود پاسخ داد که وی در مقام نخستوزیری هیچگونه تعهدی نسبت به فراماسونری ندارد و چون توسط لژهای ماسونی به نخستوزیری دست پیدا نکرده است به همین دلیل خود را موظف نمیبیند که در برابر ماسونها کاری انجام دهد. این پیام تیر خلاصی بود به عمر دولت اقبال؛ از اواخر اردیبهشت سال 1339 بود که فعالیت لژ علیه اقبال آغاز شد که در رأس توطئهگران حسین علاء قرار داشت. اقبال مستأصل از این مسئله توسط دکتر کیان پیامی به لژ
1) از ساواک فارس و بنادر به مدیریت کل اداره سوم، شماره 5604/د/ف 8، مورخه 29/5/1339. «سازمان فرماسونری»
روشنائی فرستاد و از آنان پرسید که چرا علیه او فعالیت میکنند؟ پاسخ این بود که فراماسونها درباره ادامه نخستوزیری وی هیچگونه تعهدی ندارند. در همین ایام بود که
اعلامیه انتخابات مجلس بیستم منتشر شد، وقتی این امر صورت گرفت مهندس شقاقی از سوی لژ روشنائی مأمور شد که علیه اقبال وارد میدان شود: «در نتیجه موافقتی که اکثریت
اعضا کردند قرار بر این شد که دکتر مظفر بقایی از سوی مهندس شقاقی کمک شود تا علیه اقبال مبارزه نماید، نخستین اقدام شقاقی این بود که یکی از خانههای خود را در خیابان
کوشک به وی [بقایی] واگذار کرد.»
از این به بعد بقایی محل سکونت و کار خود را به این مرکز منتقل کرد و در همین محل بود که سازمان نگهبانان آزادی را به وجود آورد که به غلط در اسناد ساواک سازمان نظارت بر
آزادی انتخابات عنوان شده است (1)و پس از چندی محل دیگری در خیابان شیخ هادی به او
داده شد، این خانه توسط احمدعلی خرم مقاطعه کار مشهور و صاحب املاک فراوان در شهریار و کرج و نیز صاحب پارک مشهور خرم؛ به بقایی داده شد. خرم نیز از دوستان صمیمی مهندس شقاقی بود. کلیه هزینههای سازمان نگهبانان آزادی مشتمل بر چاپ جزوات، هزینههای ایاب و ذهاب، روشنائی و خرید لوازم شخصا توسط شقاقی پرداخت میشد: «برای این که کمکهای نقدی مخفی بماند قبوض مختلفی بین دوستان بقایی پخش شد و در واقع کمکهای نقدی به نام اطرافیان وی نوشته شد تا راز تلاشهای لژ روشنائی
مکتوم بماند.» گفته میشد که کمک به بقایی برای دست یابی به آزادی است که از اهداف اولیه
لژ به شمار میآید و همانطور که لژ بیداری ایران در دوره مشروطه در این زمینه پیشگام بود، لژ روشنائی نیز در این راستا گامهای مهمی بر میداشت. استاد اعظم لژ روشنائی مستراستراکر رئیس شرکت انگلیسی لینچ بود و وقتی که وی عازم خروج از ایران بود کریستوفر آیزاک فری شوهر خواهر یوسف مازندی که ریاست شعبه خبرگزاری یونایتدپرس را در ایران عهدهدار بود ضیافتی در باغ خود برگزار کرد. فری با مازندی شرکتی به نام پارکر تشکیل داده بود و با هم فعالیت اقتصادی میکردند، خواهر مازندی بعدها با مصرف قرص خوابآور خودکشی کرد. بهرحال بعد از این ماجرا بین فری و مازندی بر سر میراث در گذشته اختلاف بروز کرد،
1) سازمان نظارت بر آزادی انتخابات در جریان انتخابات مجلس شانزدهم تشکیل شد و از گروههای تشکیل دهنده جبهه ملی بود که بعدا به حزب زحمتکشان ملت ایران تغییر نام داد.
فری طبق دادخواستی که به یکی از دادگاههای تهران داده بود مازندی را متهم کرد که اموال همسرش را تصاحب کرده است، بالاخره با وساطت افرادی مثل دکتر باقر عاملی و شریفامامی دعوا خاتمه یافت و سهم فری از اموال همسرش معین شد. (1)بهرحال مهمانی
جلسهای که برای تودیع استراکر تشکیل شده بود بعد از این جریان روی داد و میهمانان توسط فری، مازندی و شقاقی دعوت شده بودند. (2)
لازم به یادآوری است که منزل شقاقی در محلی واقع در شمیران بود که باغ دختر نظامالسلطنه مافی همسر شیخ خزعل بود. مردی عرب به نام میر عبدالباقی که متهم به همکاری با سازمان جاسوسی انگلستان بود و میگفتند در کلیه سرزمینهای خاورمیانه فعال است، در
این منزل سکونت داشت و جلسات شعبه گراندلژ فیحا واقع در بصره را در این محل تشکیل میداد. این لژ هم وابسته به گراندلژ اسکاتلند بود و اعضای آن عرب بودند. به نظر ساواک
مهندس حسین شقاقی از عناصر مورد اطمینان دستگاه فراماسونری انگلستان بود و منزل اصلی وی در خیابان فردوسی، خیابان کوشک شماره 135 جهت نگهداری اسناد و مدارک مهم تشکیلات فراماسونری مورد استفاده واقع میشد. به همین دلیل درخواست شد با در نظر گرفتن جمیع اوضاع و احوال نسبت به ورود به منزل شقاقی به منظور بهرهبرداری از اسناد اطلاعاتی تمهیدات لازم صورت گیرد. (3)بعدها در جریان جشنهای تاجگذاری شاه بقایای این لژ که در لژ رازی جمع شده بودند آشکارا این اقدام را نکوهش میکردند و آن را به باد تمسخر میگرفتند: به مناسبت تاجگذاری شاه و فرح پهلوی در لژ ماسونی وابسته به گراند ناسیونال دوفرانس که محل تشکیل لژهای فارسی زبان و یک لژ انگلیسی یعنی ابن سینا بود مجلس ضیافتی برگزار شد. در این جلسه سناتور سعید مالک (لقمان الملک) نطقی ایراد کرد و وجود تشریفات را امری ضروری دانست و جشن تاجگذاری را به همه حضار تبریک گفت. ولی بعد از او دکتر احمد هومن کفیل سابق وزارت دربار انجام این گونه تشریفات را تضییع اموال دانست و از فراماسونها خواست که تضییع این همه اموال دولت و ملت ایران و درآمد
نفت را مانع شوند. بعد از وی عباسقلی گلشائیان که سابقا پست وزارت دارائی داشت و عامل انعقاد قرارداد گس - گلشائیان بود، انتقاداتی به همین شکل بیان کرد. این لژ در خیابان شاهرضا
پشت دبیرستان انوشیروان دادگر تشکیل میشد و نام باشگاه آنان رازی بود و کارگردان اصلی آن هم مهندس حسین شقاقی بود و همراه با وی نام کریستوفر آیزاک فری نیز به چشم میخورد. (1)این تشکیلات همیشه مورد توجه ساواک بود زیرا به قول کارشناسان ساواک اعضای تشکیلات فراماسونری اکثرا از طبقه مرفه، مؤثر، رجال و سیاستمداران مملکت بودند و «در مواقع خاص و حساس غالبا این امکانات را دارند که منشاء حوادث و دگرگونیهای سیاسی در کشور شوند، در حالی که علیالظاهر هیچ نوع رد پائی از دخالت آنان
در اینگونه حوادث به جای نمیماند.» (2)
به هر تقدیر همانگونه که گفتیم ماسونها از قدرت بیان و نفوذ بقایی حداکثر استفاده را کردند و توطئهای را سازمان دادند که اقبال قربانی آن بود. امّا با روی کار آمدن شریفامامی به جای اقبال فعالیتهای سازمان نگهبانان آزادی نیز افزایش پیدا کرد. سازمان با همان شعار
حزب زحمتکشان یعنی «ما برای راستی و آزادی قیام کردهایم» از 28 مرداد سال 1339 یعنی آخرین روزهای دولت اقبال فعالیت خود را شروع کرد. هدف این سازمان در حقیقت همان اهداف حزب اما با عنوانی دیگر بود، سازمان تضمین انتخابات آزاد مجلس بیستم را سرلوحه
کار خود قرار داد. انتخابات این مجلس در دوره اقبال انجام شده بود اما به دلیل تقلبات
گسترده انتخاباتی به دستور شخص شاه آن انتخابات ملغی اعلام شد که نتیجه آن سقوط اقبال
بود. در این انتخابات تقلبات آشکاری روی داد که در نوع خود بی سابقه بود، این سند به
خودی خود در این باره بسیار گویاست :
شمسزاده پیشکار سابق والاحضرت فقید شاهپور علیرضا میگفت آقای دکتر اقبال و دکتر کاسمی ]دبیر کل حزب ملیون ] به وی قول قطعی دادهاند که از شهرستان لار که دچار زلزله و خرابی شده به سمت نماینده دوره بیستم انتخابات شود ولی هنوز تصمیم مقام شامخ سلطنت در این خصوص اعلام نشده است. علاوه بر شمسزاده افراد دیگری که در حزب ملیون دکتر کاسمی به آنها قول قطعی نمایندگی دوره آینده داد، عبارتند از عباس شاهنده،
مرتضی سرمد، کاسمی مدیر کل وزارت دادگستری، دکتر سنگ برادر زن دکتر کاسمی، هوشنگ عامری، دکتر فریدون معتمد وزیری، دکتر مصطفی الموتی، نصرتاللّه مشکوتی،
علیاکبر کوثری، خان اکبر، حسین؟، دولو مدیر روزنامه کاریکاتور، کاظم مسعودی، سید احمد یزدانبخش مدیر روزنامه پیک ایران، محمد یزدانفر معاون فرهنگ، [اسماعیل]پوروالی (1)، صفیپور مدیر مجله امید ایران و منصوری نراقی مدیر روزنامه ملیون.(2)
اما در دوره شریفامامی نیز فعالیتهای بقایی ادامه یافت. شریفامامی وعده داده بود که آزادی انتخابات را تأمین نماید و همین امر منجر به صدور بیانیهای از سوی بقایی شد که در آن وعدههای شریفامامی را غیر قابل تحقق خوانده بود.(3)در واقع همین طور هم شد، انتخابات نه تنها در این دوره برگذار نگردید بلکه در دوره نخستوزیری دکتر علی امینی نیز انجام نشد و در دوره نخستوزیری علم که بحرانها از هر سو کشور را در کام خود فرو برده
بود این مجلس شکل گرفت.
در دوره شریفامامی بقایی دستگیر و بازداشت شد؛ در این ایام کمیتههای حزبی طرفدار بقایی در دانشگاه تهران فعال بودند و در حمایت از وی اعلامیههای شداد و غلاظی صادر
میکردند.(4)مهمترین چهره حزب در این دوره منصور رفیعزاده بود که از سال 1337 برای ادامه تحصیل به آمریکا رفته بود. رفیعزاده بدون هیچ مانعی حتی خصوصیترین رفتارهای
خود را با بقایی که رفیعزاده وی را پدر خود مینامید؛ مطرح میکرد. وی در نامههای مفصل و مشروح خود گزارشهای زیادی از عملکردها و اقداماتش را برای رهبرش تشریح میکرد و حتی در قالب شوخی خصوصیترین روابط خود را، با بقایی در میان میگذاشت.(5)رفیعزاده در فعالیتهای برون مرزی حزب به ویژه در آمریکا نقش بسیار مؤثری داشت و در واقع او بود
که هستههای طرفداران حزب را در آمریکا هدایت میکرد.
همانطور که گفته شد بقایی در دوره شریفامامی بازداشت شد، در همین دوره نتیجه تحقیقات دادستانی ارتش - که به شدت سیاسی بود - و دلایل اتهام بقایی، توسط طرفداران
وی همراه با یک اعلامیه بین مردم توزیع شد:
متهم که در ظاهر دانشیار دانشگاه تهران است از جمله افراد آشوبطلب و مفسدهجوئی است که از سالیان متمادی از هر موقعیتی برای تحریک و تحریض مردم به فتنه و آشوب استفاده نموده و در هر زمان بنا به وضع روز، مردم را اغوا و اغفال کرده روزی تحت عنوان
این که سربازان و پاسبانان اطاعت امر مافوق خود را مینمایند آنانرا مرعوب و مردم را
ترغیب به قتلعام افسران و خانواده آنان نموده و صمیمیت قوای انتظامی را نسبت به کشور
متزلزل ساخته و زمانی دیگر به دستاویز انتخابات و غصب عنوان آزادی گستاخانه و با وقاحت هر چه تمامتر به جهانیان اعلام داشته است که در کشور ایران آزادی وجود ندارد و با یاوهگوئی هائی از این قبیل که قوای انتظامی وضع قابل انفجاری به وجود آورده، یا این که کشور در آستانه سقوط و انقلاب قرار گرفته، یا این که اعمال مأمورین نظم و امنیت کشور نه تنها صلح و آرامش داخلی ایران بلکه صلح و آرامش منطقه خاورمیانه و دنیا را تهدید میکند، سعی و تلاش نموده که با تزلزل صمیمیت قوای انتظامی نسبت به مملکت اوضاعی نظیر وضع سالهای پس از سال 1320 تا قیام ملی 28 مردادماه 1332 به وجود آورد. متهم که
وانمود میسازد رهبر سازمانی است با عنوان سازمان نگهبانان آزادی، هدف و مقصود او از
آزادی همان مقصود چاقوکشان و رجالهها و خیانتکاران است. متهم به موجب مدارک پیوست پرونده برخلاف اصل نهم قانون اساسی برای شرف هیچ کس مسئولیتی قائل نیست و از جمله افرادی است که هرگاه آزادی عمل داشته باشند هر روز در شوارع و معابر عمومی
معرکهای برپا میکنند.(1)
این متن همراه با اعلامیهای توسط سازمان دانشجویان حزب زحمتکشان در اروپا توزیع شد. با این که در اعلامیه مزبور آمده بود که برای بقایی حکم اعدام صادر شده است، اما
اعلامیه هیئت اجرائیه حزب زحمتکشان ملت ایران خاطرنشان ساخت که مجازاتی که برای بقایی در نظر گرفته شده است دو سال زندان است. در اعلامیه حزب، محکومیت بقایی در اثر
ائتلاف تودهایها و نفتیها و یا ائتلاف استعمار سرخ و سیاه دانسته شد. طبق این اعلامیه
هدف این بود که مانع ورود بقایی به مجلس شوند و میخواستند با روی کار آوردن دولتهای دیکتاتوری مقاصد استعماری خود را برآورده سازند. در اعلامیه آمده بود که مبادا
محکومیت بقایی به پای ارتش نوشته شود؛ در حقیقت باید بین ارتش و طبقه حاکمه تفکیک
1) ادعانامه دادستانی ارتش علیه بقایی، ش 33/758.
و تمایز قائل شد و نباید گذاشت مردم نسبت به ارتش بی اعتماد شوند. از طرفداران بقایی خواسته شد تحت تأثیر احساسات قرار نگیرند، از چپ نمائی بپرهیزند و بدانند که اعمال مبتنی بر احساسات وسیله پیشرفت مقاصد نخواهد بود: « شعار ما سکوت و حفظ نظم و آرامش است.» (1)از سوی دیگر کمیته اجرائیه گروه ملی دانشجویان ایرانی در آمریکا، یا همان شعبه حزب زحمتکشان در این کشور ضمن ارسال نامهای برای دکتر علی امینی که اینک نخستوزیری را بر عهده گرفته بود از وی خواستند که قانون و عدالت را در مورد بقایی اجرا
نماید.(2)در همین دوره امینی بود که بقایی از اتهامات وارده تبرئه و آزاد شد. بعد از امینی وقتی که اسداللّه علم نخستوزیری را عهدهدار گردید، بقایی برخلاف دوره امینی که موقتا دست از هیاهو برداشته بود بار دیگر وارد میدان شد.
محافلی که در فصل گذشته از آنان یاد شد و دارای تجربه فراوانی در عرصه سیاسی ایران بودند عمدتا مستظهر به حمایت بخشهائی از دولتمردان بریتانیا بودند و قدرت زایدالوصفی
داشتند؛ با این اوضاع و احوال سمت و سوی حوادث در آیندهای نزدیک نمیتوانست به نفع محافل ایرانیِ طرفدار امریکا باشد. بعد از کودتای بیست و هشتم مرداد اعتماد بین نیروهای
سیاسی مستقل و امریکا از بین رفته بود، به همین دلیل ضرورت داشت دورهای انتقالی طی
میشد تا طی آن گروههای جدیدی از رجال تازه کار سیاسی ایران شکل گیرند و به این طریق
راه برای اعمال نفوذ بیشتر هموار گردد. امینی بهترین گزینه از نظر برخی از رهبران حزب
دمکرات امریکا برای تصدی نخستوزیری ایران بود، وی که پیشتر در مقام وزارت دارایی کابینه زاهدی قرارداد با کنسرسیوم نفتی، موسوم به قرارداد امینی - پیچ را امضا کرده بود بهترین و مورد اعتمادترین فرد از دید مقامات امریکایی شناخته میشد ؛ لیکن در درجه اول حزب دمکرات باید ریاست جمهوری را از آن خود میکرد و آنگاه استراتژی منطقهای خود را اعمال مینمود. در این دوره هیچ نیروی عمدهای که به شکل منسجم و تشکیلاتی از مواضع امریکاییها حمایت کند، در ایران وجود نداشت. امینی در این دوره تاریخی سفیر کبیر ایران در واشنگتن بود، از همان ایام امریکاییها با وی وارد مذاکره شدند و وی را به وعدههایی دلخوش کردند و به او امید دادند که از نخستوزیریاش در آیندهای نه چندان
دور حمایت خواهند کرد. امینی گرچه به دلیل مشارکتش در قرارداد کنسرسیوم مورد اعتماد رجال و محافل مستقل سیاسی ایران نبود، اما در برابر از حمایت محافل امریکایی برخوردار بود. این نکته در بسیاری از اسناد و مدارک به جا مانده از دوره پیش از انقلاب مورد تأکید قرار گرفته و کمتر مورد واقع شده است.
امینی در زمره نخبگانی بود که به شدت مورد نفرت شاه قرار داشت، شاه از میزان حمایت محافل خاصی در امریکا از وی آگاه بود(1)به همین دلیل تا آنجایی که ممکن بود، تلاش میکرد تا نشان دهد که از اصلاحات مورد نظر آنها حمایت میکند، مشروط بر اینکه سلطنت مطلقه او را به رسمیت شناسند. حوادث داخلی و خارجی فراوانی در ایران و اطراف کشور روی میداد که باعث شد شاه تا اندازه زیادی برخلاف گذشته به نوعی تغییرات در چارچوب نظام
سلطنتی رضایت دهد.
این تحول با مقدماتی آغاز شد: در اوایل سال 1338 روابط ایران و شوروی تا اندازهای تیره شد، این امر به دلیل حمایت شوروی از کودتای ژنرال عبدالکریم قاسم بود که باعث سرنگونی نظام سلطنتی در عراق شد. کودتای قاسم نه تنها با مخالفت ایران، بلکه با ضدیت
کلیه کشورهای سرمایهداری مواجه گردید، غرب نمیتوانست بپذیرد که ذخایر نفتی عراق در اختیار رژیمی قرار گیرد که با منافع سرمایهداری جهانی رابطهای ستیزهجویانه دارد. این کودتا میتوانست ایران را نیز مورد تهدید قرار دهد و برای ناراضیان ایرانی الگویی برای
آینده کشور ترسیم نماید. کودتای عراق بار دیگر ضرورت اصلاحاتی ناگزیر در چارچوب
1) شاه بعدها در خاطرات خود از این دوره به تلخی یادکرد، او از قول شریف امامی نقل کرد که در پشت تحریکات دانشجویی دست امریکاییها دیده میشود، اما وی این حرف را باور نکرده بود: «در آن زمان شریف امامی به مقتضای مسئولیت قانونیاش ضربت سخت این دشمنی را خورد. ایالات متحدخواهان عزل او و انتصاب هوادار خودش به نخستوزیری شد. این شخص علی امینی بود در آن زمان به خصوص از وقتی که جان.اف کندی رئیس جمهوری شد زیر چنان فشار سختی قرار گرفتم که نمیتوانستم تاب بیاورم. ....نخستین دیدارمان با خانواده کندی در کاخ سفیدراخوب به یاد میآورم ؛ ژاکلین کندی از برق شگفتانگیز چشمان امینی سخن گفت و اظهار امیدواری کرد که من او را نامزد نخستوزیری بکنم. سرانجام این سمت را به امینی سپرد.» محمدرضا پهلوی : پاسخ به تاریخ، ترجمه حسین ابوترابیان، تهران، 1371، صص 432 - 433. نقل این مطالب نشان دهنده عمق کینه شاه از امینی بود، زیرا در دورهای که شاه از آن سخن میگوید امینی عملاً نخستوزیر ایران بود و شاه برای این به امریکا رفته بود تا خود را از شّر وی آسوده کند نه اینکه وی را به نخستوزیری بگمارد.
قانون اساسی مشروطه در ایران را بر سر زبانها انداخت ؛ از نظر امریکا در خاورمیانه ایران بیش از هر کشور دیگری در معرض خطر کمونیسم قرار داشت و اگر در ساختارهای سیاسی و اجتماعی کشور تغییری رخ نمیداد، احتمال بسیاری تحولات به نفع اردوگاه شرق بعید نبود.
شاه به موازات کاهش روابط خود با شوروی در این دوره بار دیگر مسئله نفوذ کمونیسم در ایران را مورد تأکید قرار داد. روند مذاکراتی که در طی سالهای اخیر بین طرفین جاری و محور آن ذوبآهن اصفهان بود، برای مدتی با رکود مواجه شد. اما علت اصلی تیرگی روابط
در چیز دیگری نهفته بود، شوروی حاضر نبود قرارداد دو جانبه نظامی ایران و ایالات متحده
را به رسمیت شناسد و در موارد متعدد نسبت به این موضوع ابراز نارضایتی میکرد.شورویها نسبت به تأسیس پایگاه نظامی امریکائیها در ایران آنهم در نزدیکی مرزهایشان حساسیت زیادی نشان میدادند. شورویها قراردادهایی از این دست را برای منافع ملی خود زیانبار تشخیص میدادند، و از نزدیک تحرکات سیاسی امریکا برای یافتن
جای پایی در بین نخبگان ایران را زیر نظر داشتند و میدانستند که امریکا قرار است در ایران همان نقشی را بپذیرد که انگلستان در سدههای نوزدهم و اوایل بیستم آن را ایفا کرده بود.
یعنی امریکا برای صیانت از منافع غرب در ایران و خاورمیانه قصد داشت در ایران نوعی حکومت تحتالحمایه تشکیل دهد تا این کشور را از نفوذ شوروی در امان نگه دارد. شوروی گسترش روابط خود با ایران را موکول به تعطیلی پایگاههای نظامی امریکا کرد.
شاه اعلام کرد که شرط شوروی را نمیپذیرد زیرا ایران در زمره کشورهای عضو پیمان بغداد است و موافقت ایران با تأسیس پایگاههای نظامی امریکا در ایران در واقع جزئی از آن پیمان به شمار میرود. شاه میگفت که آن پیمان نه تنها توسط ایران، بلکه توسط سایر کشورهای عضو هم پذیرفته شده است و در واقع جنبه دفاعی دارد و تا موقعی که ایران مورد
تجاوز قرار نگیرد، مورد اجرا واقع نخواهد شد. ایران از سال 1334 و در دوره نخستوزیری حسین علاء به پیمان بغداد ملحق شد، پیمانی که بعد از خروج یک جانبه عراق به دنبال کودتای قاسم پیمان سنتو نام گرفت. در مورد اجازه تأسیس پایگاه نظامی امریکاییها در ایران، شاه مدعی شد که به هیچ کشور خارجی اجازه نخواهد داد در ایران تأسیسات نظامی دایر کند. او در این مورد اعلام کرد که در عین حال نمیتواند زیر بار شوروی هم برود و پیشنهاد دولت این کشور را نیز نمیتواند بپذیرد. شاه میگفت منظور شوروی از پایگاه نظامی
را درک نمیکند و جزئیات معنی و مفهوم ادعای رهبران شوروی برای او روشن نیست. تلقی
شاه از در اختیار نهادن پایگاه نظامی برای بیگانه این بود که موضوع یاد شده در شرایطی محقق میشود که این پایگاهها در کشور، توسط خارجی اداره شود در حالیکه به زعم او در ایران
چنین چیزی وجود نداشت. شاه میگفت مفهوم اداره پایگاه نظامی توسط بیگانه این است که
این پایگاهها توسط خارجی و به شکل مستقیم اداره شوند، و این سخن در واقع تجاهل آشکار بود. بدیهی است که چنین موضوعی در کشوری مثل ایران که به هر حال مستعمره نبود، نمیتوانست وجود خارجی پیدا کند و منظور شورویها هم این نبود که در ایران پایگاههایی وجود دارد که مستقیما توسط امریکاییها اداره میشود، منظور این بود که طبق قراردادهای
طرفینی، ایران متعهد شده است در کشور خود پایگاه هایی را در اختیار امریکا قرار دهد که البته برای منافع شوروی در دراز مدت زیانبار خواهد بود.
این پایگاهها که قرار بود در اختیار امریکا قرار گیرند فقط ارزش صِرف نظامی نداشت، بلکه بیشترین اهمیت آنها در این بود که میشد از راه آنها استراق سمع کرد و اطلاعات ارزشمندی از تحرکات شوروی از داخل آن کشور به دست آورد. این پایگاهها در آینده میتوانست نقش کلیدی در مهار شوروی در منطقه ایفا کند و ناگفته پیداست که این تحرکات
به عنوان مقابله با تهدیدات کمونیسم انجام میگرفت(1). در عین حال کلیه واکنشهای شاه در برابر امریکا صرفا از روی ترس بود، شاه از تحرکات محافل امریکایی برای بسط نفوذ در ایران آگاهی داشت و از این تحرکات در بیم و هراس بود و آینده آن را نمیتوانست پیشبینی
کند. در واقع برای امریکا و یا هر کشور سرمایهداری دیگری هدف اصلی صیانت از امنیت منطقه بود، شاه باید از راههای گوناگون اثبات میکرد که قادر است این مهم را برآورده کند. از آن طرف امریکاییها برای این که راهحل عملی برای طرحهای خود در ایران پیدا کنند، از
نسلی از سیاستمداران کشور پشتیبانی میکردند. در این راستا تلاشهای بیوقفهای انجام
شد که در نهایت به چیزی منجر شد که مورد نظر مقامات ایالات متحده بود.
شاه در فرازهای متعدد یادآوری میکرد که خواستار گسترش مناسبات با امریکاست و بر این نکته تأکید داشت که قادر بوده است روح همبستگی بین ایران و امریکا را برقرار نماید.
1) بعدها در آستانه فروپاشی رژیم شاه یکی از مأموریتهای هایزر در ایران برچیدن پایگاههایی بود که عمدتا در شمال ایران قرارداشت و وظیفه آن استراق سمع از درون شوروی بود: بنگرید به: رابرت هایزر ؛ مأموریت در ایران، ترجمه ع. رشیدی، انتشارات اطلاعات، تهران، 1365.
شاه روزی در مصاحبهای مطبوعاتی از اینکه توانسته است منافع ملی ایران را با سیاستهای روز امریکا گره بزند به خود تبریک گفت! او میگفت که از گذشتههای دور بین ایران و امریکا
روابط توأم با آزادی و احترام متقابل وجود داشته است و در مصاحبهای با مجله مشهور امریکایی موسوم به اخبار امریکا و گزارش جهان(1)اعلام داشت که رفتار امریکاییها مبتنی بردوستی و نفع ایران است و ایالات متحده هیچگاه در ایران اعمال خود را از طریق زور انجام نداده است. او اظهار داشت که در رفتار امریکاییها نوعی آزادمنشی وجود دارد و اینکه این کشور در مورد اهداف خود در ایران از اقدامات که قهرآمیز سود نجسته است. این سخنان شاه کذب محض بود، زیرا تا قبل از جنگ دوم جهانی این دولت در ایران برای خود منافعی نمیدید که برای حفاظت از آن از روشهای توسل به زور استفاده کند. این موضوع دلیلی بر
این نبود که امریکا در جاهای دیگر دنیا نیز همین رویه را انجام میدهد ؛ وضعیت ایران به گونهای بود که حتی تا سالهای بعد از جنگ تا مرحله وقوع انقلاب چین برخی سیاستمداران
امریکایی بارها و بارها خاطرنشان کرده بودند که در ایران برای خود منافعی نمیبینند و این کشور را در زمره کمربند امنیتی خویش تلقی نمیکنند، به همین دلیل برای آنها مهم نبود که در ایران چه حوادثی در شرف تکوین است و یا اینکه این کشور در چه سمت و سویی سیر مینماید. تنها بعد از انقلاب چین و متعاقب آن جنگ کره بود که توجهات یکسره متوجه ایران شد. در این دوره بود که پایگاههای سیا در ایران فعال شدند و برای اینکه کشور در راستای منافع غرب حرکت نماید تلاشهای عدیدهای انجام گرفت که در گزارشهای مقامات امریکایی بعد از گذشت حدود نیم قرن بازتاب پیدا کردهاست. امروز مشخص شدهاست که اگر امریکا در مقاطع قبل و حدود دو سالی بعد از پایان جنگ دوم جهانی در ایران
مسئولیت عمدهای برعهده نگرفت، فقط و فقط به این دلیل بود که این کشور را در زمره حریم
امنیتی خود به شمار نمیآورد، بلکه طبق ضوابط حاکم بر دوران استعمار کهن اداره امور آن را به انگلستان واگذار کرده بود.
این تقسیم و موازنه نیروها دیری نپایید، به ویژه وقتی در دوران جنگ کره معلوم شد که سرویس امنیتی شوروی تا چه میزان در اینتلیجنس سرویس پیشروی و نفوذ کردهاست، اعتماد امریکاییها به نحوه انجام امور توسط بریتانیا دستخوش تغییراتی شد. در این ایام
1) U.S News And World Report.
برخلاف آن چیزی که شاه میگفت، امریکا برای حفاظت از منافع غرب در ایران از هر راهحلی استفاده کرد: از دست یازیدن به کودتا گرفته تا احداث پایگاههای نظامی و حتی طرح و برنامهریزی کودتایی در نیمه دوم دهه سی، و مهمتر از همه تلاش برای روی کار آوردن
دولتهای دستنشانده که اینها همه و همه در زمره نخستین گامهای امریکابرای سیطره
تمام عیار بر ایران به شمار میآمدند. امریکاییها منافع ایران را در گرو پیوند گستردهتر با دنیای غرب میدیدند و البته در این زمینه پیش از همه منافع خود را بر هر چیز دیگری ترجیح
میدادند. به همین جهت، این که به قول شاه ایران منافع ملی خود را در پیوند با امریکا تعریف کرده بود، از نظر هر عقل سلیمی غریب به نظر میرسید. شاه میگفت که امریکاییها در ایران
برای پیشرفت کار خود از طریق خشونتآمیز کاری نکردهاند. بلی! در ارتباط با شاه و حفظ
موجودیت سلطنت او این کار صورت نمیگرفت، زیرا در آن دوره دلیلی برای این کار وجود نداشت؛ لیکن طبق اسنادی که در امریکا و اروپا و ایران منتشر شدهاست امریکاییها این رفتار تحقیرآمیز را در برابر گروههای مستقل و برخی دولتهای قانونی ایران اعمال میکردند. بالاترین و بهترین شاهد مدعا مشارکت گسترده آنها در کودتای 28 مرداد بود که در گزارش دونالدویلبر جزئیاتی از آن مورد توجه قرار گرفتهاست. در این کتاب هم خواهیم دید که محافل امریکایی به ویژه گردانندگان وقت سیا، برای تسلط بر امور ایران چگونه حتی دست
به تشکیل گروههای سیاسی زدند تا در آینده بتوانند حضور خود را در ایران مستحکمتر نمایند. به عبارتی بر خلاف آن چیزی که شاه میگفت امریکا برای دفاع از منافع خود در دوره بعد از جنگ دوم جهانی، از هر ابزاری برای پیشرفت کار خود استفاده میکرد. شاه اگر در این جهت حقایقی راکتمان نمود در درجه اول میخواست اعتماد دولتهای امریکا را به خود جلب نماید و دیگر اینکه نشان دهد با اهداف و تمایلات آنها در ایران و منطقه مخالفتی ندارد
به شرط اینکه آنها نیز خواستار تغییرات مبنایی در ساختار قدرت او نباشند.
شاه برای اینکه مراتب دوستی خود را با امریکا اعلام کردهباشد از این هم فراتر رفت ؛ وی
خطاب به خبرنگاری امریکایی با لحنی که به هیچ وجه در شأن رئیس یک حکومت مستقل نیست گفت:
شما این چنین رفتاری تنها در ایران نداشتهاید بلکه در همه جای دنیا رفتار شما چنین بود، زیرا این کاراکتر شماست. تا آنجائی که من دیدهام اصول حکومت شما سیاست دوستی و
محبت و کمک به همه ملتهایی است که به کمک شما احتیاج داشته و انتظار آن را میکشیدهاند؛ حکومت شما باید تشخیص دهد چه چیزی کی و چه موقع بایستی انجام گیرد[!(1)]
اظهار این که امریکاست که باید تشخیص دهد کی و چه زمانی کدام اقدام انجام گیرد؛ نشان میداد که شاه تا چه میزان مرعوب تبلیغات انتخاباتی ایالات متحده است و اینکه وی تا چه میزان فاقد اعتماد به نفس است و به چه میزان از شعارهایی که در آستانه انتخابات ریاست
جمهوری امریکا در مورد ضرورت اصلاحات در کشورهایی که با روشهای کهن اداره میشوند، ترسیده است. شاه در این مصاحبه اعلام کرد که خواستار تقویت نیروی نظامی ایران است و برای این منظور به کمکهای امریکا چشم دوخته است و به آن احتیاج دارد. شاه
گفت که شاید عدهای این شبهه را طرح نمایند که مگر طبق پیمان بغداد، امریکا متعهد نشده است که اگر یکی از کشورهای عضو مورد تجاوز واقع شد از آن دولت حمایت به عمل آورد؟ در این شرایط چه نیازی به تقویت نیروهای نظامی است؟ ایران در این شرایط به ارتش بزرگ
چه نیازی دارد؟ به نظر شاه بنابراین دیدگاهها در دنیا فقط باید دو قدرت برتر نظامی وجود داشته باشند: امریکا و شوروی. او استدلال کرد تا زمانی که یک نیروی نظامی بزرگ و بینالمللی به وجود نیامده است، هر کشوری ناگزیر است که ارتش ملی خود را داشته باشد. شاه در عین حال در راستای تقاضاهای مقامات امریکایی اعلام داشت که برنامه اصلاحات ارضی را سرلوحه کار خود قرار میدهد، همان گونه که مذاکراتی را با صندوق جهانی و کمپانیهای خصوصی بینالمللی آغاز کرده است تا آنها سرمایههای خود را در ایران به کار
اندازند.
شاه اگرچه در برابر تبلیغات امریکاییها نرمش نشان میداد، لیکن در عین حال ضرورت داشت بسیاری از اقدامات خود را با انگلیسیها هماهنگ نماید. در نیمههای اردیبهشت ماه
سال 1338 او مسافرت خود را به لندن آغاز کرد. این سفر یک ماه زودتر از اجلاس وزیران
امورخارجه کشورهای غربی و شوروی انجام میگرفت، محافل لندن عقیده داشتند که در مذاکرات مزبور مسئله روابط اقتصادی ایران و انگلیس مورد ارزیابی قرار خواهد گرفت. روزنامه فرمان به مدیریت عباس شاهنده اعلام کرد که به زودی از طرف دولت اقبال سه طرح
1) خواندنیها، سال نوزدهم، ش 56، 28 فروردین 1338، صص 4-5، تأکید از ماست.
انقلابی تقدیم مجلس خواهد شد، این سه طرح عبارت بودند از: لایحه تقسیم اراضی بزرگ بین کشاورزان، قانون ملی شدن صنایع بزرگ و تأمین بهداشت عمومی در سراسر کشور. در محافل سیاسی تهران شایعاتی وجود داشت که به زودی دولت اقبال تغییر خواهد کرد و حتی در مورد جانشین او نیز شایعاتی بر سر زبانها بود؛ سردار فاخر حکمت جانشین اقبال معرفی میشد، لیکن معلوم نبود این خبر تا چه اندازهای صحت دارد. این اخبار درهم و برهم نشان از یک تکان در عرصههای سیاسی و اجتماعی کشور داشت ؛ معلوم بود که شاه از طرف محافلی تحت فشار است تا موضوعاتی را به عنوان اصلاحات سرلوحه کار خود قرار دهد، همه میدانستند که در رأس این محافل برادران کندی و تیم آنها قرار داشتند. آگاهان سیاسی میدانستند که این فشارها عمدتا از طرف گروهی خاص در امریکا اعمال میشود و سفر شاه به لندن اینگونه ارزیابی میشد که وی قصد دارد در این زمینه نظرات مقامات بریتانیایی را نیز جویا شود. شاه در برابر امریکاییها به شدت جا خورده و مثل همیشه اعتماد به نفس خود را در چنین شرایطی از دست داده بود.
سفر شاه به لندن همراه با کودتای عراق در صدر اخبار مطبوعات انگلستان قرار گرفته بود، در عین حال سایر روزنامههای اروپا در این زمینه تفاسیری را منتشر کردند. روزنامه لوموند با اشاره به حجم گسترده تبلیغات مسکو علیه تهران نوشت که ایران هنوز خونسردی خود را از دست ندادهاست. در اخباری که در این زمینه منتشر میگردید گفته میشد که دو
هزار و پانصد کیلومتر مرزهای ایران با شوروی همیشه باعث نگرانی تهران بوده است. به زعم آنان نفوذ شوروی در حکومت افغانستان برای ایران نگران کننده بود ؛ لازم به یادآوری است که در این زمان رژیم سلطنتی محمدظاهر شاه در کشور افغانستان حکومت میکرد. در عین حال اعلام میشد که تحولات عراق همه سمت و سوئی مخالف منافع ایران دارند، از دید لوموند در این شرایط شاه چارهای نداشت جز اینکه حمایت مستقیم امریکا را طلب کند.
پیمان نظامی با امریکا در این راستا مورد تجزیه و تحلیل قرار میگرفت و رسما اعلام میشد
که ایران عملاً بیش از گذشته در ردیف مسئولیتهای ستاد ارتش امریکا قرار گرفتهاست. این تحلیلها عملاً موجودیت ایران را در راستای منافع ایالات متحده ارزیابی میکرد و اینگونه
به ذهن متبادر میشد که گویا امریکا به دلیل خطراتی که ایران از ناحیه شوروی متحمل خواهد شد، در این کشور مَسئولیتهای بیشتری را برعهده گرفتهاست.
اخبار مطبوعات غرب کاملاً یک سویه بود و برای ایران راهی جز ادغام بیشتر در نظام مسلط سرمایه داری جهانی قائل نبودند. آنها در واقع در ذهن شاه ایران تأثیر میگذاشتند، به این ترتیب که از زبان او این گونه منتشر میکردند که تنها وسیلهای که مانع دخالت شوروی
در ایران است؛ این است که سرنوشت کشور را به دخالتهای مسلحانه ارتش امریکا مربوط سازد. یعنی این که اگر شوروی در ایران دخالت نظامی کرد، احتمال وقوع یک جنگ جهانی وجود داشته باشد. این اخبار یکسره کذب محض بود؛ شوروی در این دوره دچار آن چنان بحرانها و مسئولیتهایی در اروپای شرقی و سایر نقاط دنیا بود که نمیتوانست در ایران
مسئولیت جدیدی بپذیرد، مضافا این که در این دوره شوروی در ایران هیچ پایگاه قابل اعتنائی نداشت که با اتکا به آن بتواند اعمال نفوذ کند. تنها گروهی که رسما از مواضع شوروی در مورد ایران دفاع میکرد، حزب توده بود که در داخل کشور فعالیتی نداشت ؛ رهبران و
اعضای حزب در آلمان شرقی و یا شوروی زندگی میکردند. بالاتر اینکه در ایران ارتش هیچ
تمایلی به شوروی نداشت ؛ تا با اتکا به آن بتواند اعمال نفوذ کند. با این اوصاف چگونه ممکن بود شوروی بتواند در ایران اعمال قدرت نماید؟ کلیه گروههای سیاسی که در این ایام در
ایران فعالیت میکردند، یا به طور سنتی تحت حمایت انگلستان بودند و یا اصولاً از ایالات
متحده حمایت میکردند و به عبارت صحیحتر مستظهر به حمایت امریکا بودند. اگرچه خروشچف همانطور که رویه وی بود در چنین مواردی برای کیش کردن حریف از حربه بلوف سیاسی استفاده میکرد و این گونه وانمود مینمود که به دلیل گسترش فساد و شیوع
فقر؛ ایران خواهی نخواهی در مسیر اهداف این کشور به حرکت درخواهد آمد؛ اما نحوه این دگردیسی را به درستی معلوم نمیساخت. واقعیت این است که شوروی در آن دوره و حتی ادوار بعد به دلایل تاریخی عدیده نمیتوانست غرب را در ایران مات نماید.
برخلاف تبلیغات مطبوعات غرب، در این دوره سیاست انگلستان در مورد شوروی و بسیاری از مسائل جهانی مبتنی بر تخفیف تشنجات بود و میخواستند در عرصههای بینالمللی از موضوعاتی که باعث برهم خوردن موازنه قوا در دنیا میشد، تشنج زدایی کنند. ارزش این تبلیغات فقط در حدی بود که بار دیگر مثل گذشته شاه را از شوروی بترسانند و
اینگونه وانمود نمایند که شاه برای حفظ قدرت خود راهی جز این ندارد که وارد اتحادیههای
نظامی با غرب و در رأس همه امریکا شود. مذاکرات لندن طبق پیشبینیهایی که به عمل
میآمد میتوانست روابط آتی ایران و شوروی را هم شکل دهد. به عبارت بهتر سفر شاه به انگلستان برای این بود که دیدگاههای این کشور را در برابر تهدیدات فرضی شوروی معلوم
سازد. ترس انگلیس از شوروی در این دوره البته قابل توجیه بود، هنوز پرونده نفوذیهای کا.گ.ب در سرویس امنیتی انگلیس مفتوح بود و انگلیسیها ابعاد این فاجعه را هنوز در نیافته بودند ؛ اصلاً همین امر بود که باعث بیاعتنایی و بیاعتمادی بسیاری از مقامات امریکا به بریتانیاییها شده بود.
تایمز در راستای جنگ روانی خود در گزارشی یادآوری کرد که جنگ مطبوعاتی بین ایران و شوروی تا سرحد قطع روابط نیز پیش رفته است، حال آن که ناظران سیاسی در ایران چنین
تحلیلی نداشتند و دلیلی برای قطع ارتباط نمیدیدند. البته در این امر تردیدی وجود نداشت
که این جنگ تبلیغاتی بیشتر مربوط به قرارداد نظامی ایران و امریکا بود که شوروی به شدت
در مورد آن واکنش نشان میداد.(1)مطبوعات امریکا در این زمینه مواضع جالب توجهی داشتند، آنها ضمن این که مواضع شاه را در برابر شوروی میستودند، در برابر سفر شاه به
لندن موضعی احتیاطآمیز داشتند. آنها به درستی نمیدانستند که دستاورد این سفر چه خواهد بود ؛ آیا با مواضع و تبلیغات امریکا در مورد ضرورت یک رشته اصلاحات در ایران
میتوانست قرابت داشته باشد و یا خیر؟ بالاتر اینکه آیا بریتانیا حاضر میشد از مواضع
ایالات متحده در این زمینه جانبداری نماید و یا اینکه در این زمینه روشی دیگر در پیش
میگرفت؟ به هر حال انگلستان از دیر باز ایران را کمربند امنیتی و اقتصادی خود در منطقه
خاورمیانه میدانست و مهمتر اینکه بیش از امریکاییها از حمایت محافل سیاسی داخلی برخوردار بود، بنابراین سفر یادشده میتوانست از بسیاری جهات حائز اهمیت باشد.
در این ایام مطبوعات امریکا بیشترین توجه خود را به اوضاع عراق معطوف داشته بودند و آیزنهاور رئیس جمهور امریکا از حزب جمهوری خواه بیشترین نگرانی را ابراز میکرد و به تبعیت از او، مطبوعات امریکا نیز در زمینه کودتای عبدالکریم قاسم قلمفرسائی مینمودند. روزنامه نیویورک تایمز خاطرنشان میکرد که عراق با گذشت هر روز گامی از غرب فاصله میگیرد و به بلوک کمونیست نزدیکتر میشود. نیویورک تایمز برخلاف دوره بعد از جنگ
1) اسناد این قرارداد و واکنشهای شوروی در: برابر آن در تاریخ معاصر ایران، سال دوم، شماره ششم، تابستان 1377، صص 131 - 206.
جهانی دوم که برای ایران اهمیتی در نظر نمیگرفت بر روی اهمیت استراتژیک این کشور تأکیدات زیادی روا میداشت. طبق تحلیلهای این روزنامه که مبتنی بر جنگی روانی بود، خطر کمونیسم بار دیگر ایران را مورد تهدید قرار میداد و خاطرنشان میشد که اگر برای مهار
رژیم قاسم راهی وجود نداشته باشد، بهترین کار این است که از دامنه نفوذ آن کاسته شود و باید مانع از سرایت شعارهای ضد غربی آن به خارج از مرزهای عراق شد. این روزنامه خاطرنشان میکرد که در برابر عراق و مصر راهی جز سیاست مشت آهنین وجود ندارد و باید به هر شکل شده این دو کشور را سر جای خود نشاند. سیاست پیروزمندانه غرب در برابر عراق و مصر عنوانی بود که این روزنامه بر روی سیاستهای آتی غرب در مورد این دو
کشور نهاده بود. نیویورک تایمز خاطرنشان میکرد که در برابر تهدیدات عراق و مصر؛ امریکا باید به دوستان خاورمیانهای خود به ویژه ایران، ترکیه، لبنان، اردن و اسرائیل متکی باشد: « باید این دوستان را بیش از پیش تقویت کرد و با هر حادثهای که در عراق روی میدهد
با جسارت روبرو گردید.»(1)
به هر حال سفر شاه به لندن از اهمیت زیادی برخوردار بود، به دنبال آن عبدالرضاانصاری سفیر کبیر ایران در شوروی فرا خوانده شد. از سوی دیگر عبداللّه انتظام مدیرعامل شرکت
ملی نفت ایران، برای مذاکره با رؤسای کنسرسیوم که در رأس شرکتهای هفت گانه طرف قرارداد با ایران قرارداشتند؛ رهسپار اروپا شد. این مذاکرات در ادامه توافقهائی انجام میشد که در تهران باگس عاقد قرارداد گس - گلشاییان در تهران صورت پذیرفته بود. این جریانات
که نشان از روابط بحرانی بین ایران و شوروی میداد مانع از آن نشد که بریتانیا سیاست
معقولانهای در برابر حوادث در پیش گیرد.
دولت کارگری انگلستان به رهبری هارولدمک میلان ضمن تأئید مواضع ایران در برابر شوروی، پیشنهاد کرد که بین دو کشور میانجیگری کند. ظاهرا این سفر به نفع شاه تمام شده
بود و آن چیزی که از درون مذاکرات به بیرون درز کرد، حاکی از این بود که از نظر مقامات
بریتانیا از جانب شوروی خطری ایران را تهدید نمیکند و سوء تفاهمات را میتوان به شکل
مسالمتآمیز حل و فصل کرد.
در پانزدهم اردیبهشت سال 1338 شاه در ضیافت رسمی کاخ باکینگهام شرکت کرد، در
1) خواندنیها، ش 61، سه شنبه 14 اردیبهشت سال 1338، صص 6- 7.
این ضیافت شاه نطقی ایراد کرد که از نظر تاریخی واجد اهمیت زیادی بود. در این نطق شاه آشکارا حقایق تاریخی را که حداقل خود وی در ایران شاهد و ناظر آن بود، وارونه ساخت.
این نطق مثل سخنرانی او در مراسم مصاحبه مطبوعاتی با جراید بود که در آن از ایالات متحده
و سیاستهای آن در برابر ایران تمجید شده بود. این بار هم شاه در لندن گفت که در دوره
جنگ جهانی دوم «انگلستان تنها کشوری بود که یکه و تنها مشعل آزادی را در برابر تجاوزگران فروزان نگه داشته بود.» معلوم بود که منظور وی از تجاوزگران نیروهای شوروی است، لیکن ظاهرا او فراموش کرده بود که قوای انگلیس هم دست در دست قوای اشغالگر شوروی به بهانه مبارزه با ستون پنجم آلمان نازی در ارتش ایران، و در واقع برای حفاظت از چاههای خوزستان که برای اقتصاد آنان حیاتی بود، از زمین و هوا و دریا تمامیت ارضی کشور را نادیده گرفتند و در سراسر دوره جنگ قوای خود را در ایران حفظ کردند. شاه خاطرنشان کرد که رشتههای پیوند بین ایران و انگلستان تازگی ندارد و از « روزهای پرافتخار
زمامداری ملکه معروف و برجستهای که همنام ملکه وقت انگلیس در دوره او یعنی ملکه الیزابت بود» یاد کرد.(1)
در همین سفر شاه از پیمان سه جانبه ایران و ترکیه و پاکستان موسوم به پیمان سنتو دفاع کرد و اعلام داشت که این پیمان مظهر اتفاق و همکاری متقابل شرق و غرب است. او قول داد
که ایران هرگز پایگاه نظامی در اختیار هیچ کشوری قرار نخواهد داد و «سوء تعبیراتی که
نسبت به الحاق به پیمان بغداد و انعقاد موافقتنامه دو جانبه با امریکا میشود هیچ اساسی
ندارد.» در ادامه این مصاحبه شاه گفت که برای تحکیم اعتماد متقابل کشورهای متحد ایران، ترکیه و پاکستان؛ حمایت غرب از این کشورها باید فوق سایر ملاحظات قرار گیرد تا وحدت و اتحاد آنها مفهوم داشته باشد: «این مردم که با وجود مشکلات و اختلافات خود در کمال
استقامت دوش به دوش غرب ایستادهاند باید از هر جهت از لحاظ معنوی و مادی تقویت شوند.»(2)
در بیست و پنجم اردیبهشت ماه همان سال شاه در مصاحبهای دیگر عنوان کرد که روابط استواری مبنی بر تساوی حقوق و احترام و تفاهم متقابل بین دو کشور ایران و انگلیس وجود
دارد و «اینکه ما در پیمان بغداد شرکت کردهایم خودنشانهای دیگری از نیروی دول غربی است در آن قسمت از جهان»،(1)شاه صریحا عنوان کرده بود، ایران به واقع در زمره کشورهایی است که غرب به عنوان متحد خود میتواند روی آن حساب باز کند و ایران به زعم او ادامه
قدرت غرب در منطقه خاورمیانه است. شاه متحد استراتژیک غرب در این منطقه حساس از جهان بود و در این امر کسی تردیدی نداشت، لیکن این مقوله که وی با لحن یک موجود درمانده با غرب سخن گوید موضوعی نبود که به راحتی بتوان از کنار آن گذشت. شاه برای این که اعتماد انگلیسیها را که به شدت از آنها واهمه داشت جلب نماید، حاضر شده بود با لحنی
سخن گوید که به گوشهای از آن اشاره کردیم. انگلیسیها که ایران را به طور تاریخی حریم
امنیتی خود تلقی میکردند، حاضر نبودند بدون گرفتن امتیازی از شاه این منطقه حساس را به امریکاییها واگذار نمایند یا با آنان شریک شوند. شاه در این سفر خود اطمینان میداد که گسترش روابط با امریکا به مفهوم نادیده گرفتن منافع بریتانیا در ایران نیست و با واضحترین
شکلی این مطلب را به انگلیسیها منتقل کرد.
سفر شاه به انگلستان با دعوت رسمی از ملکه آن کشور برای مسافرت به ایران در اردیبهشت سال 1339 به پایان رسید. در ادامه سفر، وی عازم فرانسه شد. در سفر به فرانسه
شاه با ژنرال دوگل ملاقات کرد و مهمترین مسائل روز را با وی در میان گذاشت. یکی از مجلات فرانسوی ضمن تحلیلی در مورد این مسافرت نوشت شاه ایران با اینکه بسیار جوان است ؛ لیکن در سالهای اخیر با مهارت سیاسی کمنظیری امنیت و آرامش را در کشور خود برقرار کرده است. از نظر نویسنده هیچ گونه خطری در داخل، نظام سلطنتی ایران را تهدید
نمیکرد و هر خطری وجود داشت در خارج از ایران یعنی شوروی بود. مفسرین امریکایی که نسبت به سمت و سوی تحولات در خاورمیانه حساسیت نشان میدادند، میگفتند که در تابستان سال آینده حوادث مهمی اتفاق خواهد افتاد. این حوادث تکان دهنده تلقی میشد
لیکن ابراز عقیده میگردید که ایران از این حوادث ضرر و زیانی نخواهد دید. وضع داخلی
ایران بسیار استوار دانسته میشد و این بار به شکلی صریح خاطرنشان شد که مسئله خطر کمونیسم در ایران به دلیل ترس شوروی از وقوع جنگ جهانی سوم منتفی است.
در عین حال شاه در مصاحبههای مطبوعاتی، در کنار وعده دادن به کشورهای غربی اعلام
1) منتخب آثار شاه، ج 1، بیتا، بینا، بیجا، ص 780، توضیح این که مصاحبه از مجموعه آثار شاه حذف شده است.
میکرد که اصل همزیستی مسالمتآمیز شورویها ادعایی بیش نیست و شخص وی به آن اعتقادی ندارد، زیرا اگر در ایران حادثهای رخ دهد این حادثه در نهایت به نفع بلوک شرق تمام خواهد شد و هدف شوروی از طرح مقوله همزیستی مسالمتآمیز روی کار آوردن حکومتهای دست نشانده در منطقه است. شاه اعلام کرد که علیرغم وعده و وعید شورویها عزم خود را جزم کرده است که سیاست نزدیکی هر چه بیشتر به اردوگاه غرب را ادامه دهد و آن را بیش از پیش استحکام بخشد.(1)درست در چنین زمانی بود که روزنامه فرمان نوشت مهندس علی علوی عضو کمیته مرکزی حزب توده در 25 خرداد همان سال تیرباران شده است.(2)روزنامههای خارجی این خبر را پوشش دادند و ضمن مخابره اعلامیه دادستانی ارتش، خبر فوق را به گوش جهانیان رسانیدند. در تحلیلهای روزنامههای خارجی این گونه عنوان میشد که دولت ایران عزم خود را برای مبارزه با کمونیسم جزمتر کرده است و این
سیاست را با شدت و حدّت بیشتری ادامه میدهد. اعدام علّوی واکنش دولت ایران در برابر
تهدیدات شوروی ارزیابی شد. همانطور که گفته شد در این تاریخ حزب توده چندان تشکیلات منسجمی در درون ایران نداشت و کلیه کادرهای آن در خارج کشور به سر میبردند، مضافا این که حزب در درون کشور پایگاه چندانی نداشت(3)و روزنامه هایی مثل فرمان در راستای جنگ روانی غرب از آن روی این اخبار را با آب و تاب منعکس میکردند تا نشان دهند که اگر غرب به شاه کمکی نکند، این احتمال وجود دارد که ایران به پشت دروازههای آهنین برود. از طرف دیگر این اخبار برای آن پوشش وسیع داده میشد تا غرب را نسبت به آینده ایران خوشبین سازند و اینگونه وانمود نمایند که اگر در مسیر تحولات کشور در رهبری شخص شاه فتوری روی دهد غول کمونیسم ایران را خواهد بلعید.
مسافرت اروپایی شاه با وعده دادن به دولتهای غرب و به ویژه انگلستان خاتمه پیدا کرد و وی به ایران مراجعت نمود. شاه در بین چکش و سندان گیر کرده بود، از سویی باید به
1) خواندنیها، ش 69، سه شنبه 11 خرداد 1338، ص 5.
2) علوی در سال 1334 دستگیر شد و بعد از چند سالی در 25 خرداد 1339 تیرباران شد. وی از مهاجران ایرانی ساکن در روسیه بود، در آلمان تحصیل کرده بود و در جوانی در سازمان جوانان کمونیست شوروی کامسومول فعالیت کرده بود. وی از نخستین اعضای حزب توده بود، در مورد، او؛ ر. ک : خاطرات نورالدین کیانوری، مؤسسه تحقیقاتی و انتشاراتی دیدگاه، تهران، انتشارات اطلاعات، صص 347- 346.
3) برای اطلاع بیشتر به منبع پیشین ص 350 به بعد مراجعه کنید.
نظرات امریکاییها که بعد از جنگ دوم جهانی رهبری اردوگاه سرمایهداری را بر عهده گرفته بودند پاسخی مساعد میداد و از سوی دیگر میدانست که انگلیسیها از وی توقعاتی دارند که حتی بعد از بسط مناسبات با ایالات متحده به قوت خود باقی میماند. شاه بارها و بارها به دو قدرت بزرگ سرمایهداری نشان داد که تابع فرامین آنهاست(1)و از قبول اصول نظام سرمایه سالاری در ایران رویگردان نخواهد بود و متحدی صمیمی برای اردوگاه غرب باقی خواهد ماند. اما برای اینکه این وعده را در نزد امریکاییها اثبات نماید راهی در پیش روی نداشت، زیرا سکان سیاست ایران کماکان به دست گروههای مافیایی و احزابی اداره میشد که به طور سنتی با محافل انگلیسی ارتباطی به هم تافته داشتند. اگر چه فرمانروایان واقعی عرصه سیاست ایران بسیار محدود و معدود بودند، اما امریکا این افراد و جریانات را در زمره هزار فامیلی میدانست که باعث میشدند ضریب آسیبپذیری ایران در شطرنج سیاست جهانی را بالا ببرند. به عبارت دیگر از نظر مقامات امریکایی این افراد و جریانات در طول تاریخ معاصر کشور حساب خود را پس داده بودند و هیچ اعتمادی به آنها نمیدانست وجود داشته باشد. انگلیسیها در ایران به سپاهی از روزنامهنگاران و سیاست مداران و بازیگران
سیاسی حرفهای متکی بودند که در التزام آنها به تبعیت از سیاستهای بریتانیا تردیدی وجود نداشت، حال آن که امریکاییها گر چه در حوادثی مثل کودتای 28 مرداد شاه را یاری داده
بودند، لیکن در بدنه نظام سیاسی ایران نفوذی نداشتند. رأس حکومت کلاً متعلق به بریتانیا
بود و این مقوله با تعارفاتی از آن نوع که شاه در امریکا کرده بود قابل حل و فصل نبود.
بالاخره انتخابات امریکا برگزار شد و شاه با اندوه خبر پیروزی کندی را دریافت کرد. شاه در
ششم آذر ماه سال 1338 مصاحبهای با ارباب جراید در تهران تشکیل داد تا بار دیگر اعتماد
امریکاییها را به طرف خود جلب نماید، در آبان ماه این سال رابرت فیتزجرالد کندی به عنوان رئیس جمهوری امریکا رسما انتخاب شده بود و در ژانویه سال 1960 به کاخ سفید راه پیدا
1) حتی در واپسین روزهای حکومت خود، شاه از ویلیام سولیوان و آنتی پارسونزباشگفتی میپرسید وی که این همه برای منافع غرب در ایران تلاش کرده است چرا مورد غضب این دو کشور سرمایهداری قرار گرفته است. البته کوششهای پارسونزوسولیوان برای این که به او نشان دهند، آن چه در ایران روی میدهد ربطی به سیاستهای انگلیس و امریکا ندارد بیهوده بود؛ شاه که به کلی از عمق انقلاب ایران بیخبر بود، از سولیوان و پارسونز میخواست به او نشان دهند که برای مهار بحران چه باید بکند و برای استمرار حکومت خود از امریکا و انگلیس طلب یاری میکرد. برای گزارشهائی مستند در این زمینه ر.ک : آنتونی پارسونز، غرور و سقوط، ترجمه دکتر منوچهر راستین، تهران، انتشارات هفته، 1363؛ و؛ویلیام سولیوان : مأموریت در ایران، ترجمه محمود مشرقی، تهران، انتشارات هفته، 1361.
میکرد. مدیران و سردبیران جراید از تهران و شهرستانها در تهران جمع شدند تا نقطه نظرات سیاسی شاه در ارتباط با مسائل روز و از آن جمله مقوله رابطه با امریکا را استماع نمایند. در این دوره تب تبلیغات انتخاباتی امریکا فروکش کرده بود، اما موج شعارهای تیم کندی در
مورد ضرورت اصلاحات در کشورهای جهان سوم که در مدار غرب قرار داشتند، هم چنان شنیده میشد. در جریان انتخابات دمکراتها آشکارا از برنامه هایی سخن به میان میآوردند که باید در کشورهائی مثل ایران اجرا میشد؛ از مهمترین این اصول اجرای اصلاحات به نحوی بود که دست هزار فامیل - به قول آنها - را از مقدرات امور کوتاه کرده و نسل جدیدی از نخبگان
سیاسی را بر کشد. شاه نگران این شعارهای تبلیغاتی بود، از طرفی در گوشه و کنار و در
محافل سیاسی این شایعات به گوش میرسید که گویا ایالات متحده درصدد است به هر نحوی که شده؛ حتی با سرنگونی حکومت پهلوی تدابیری را برای صیانت ایران در برابر خطر کمونیسم بیندیشد. این شایعات آنقدر داغ بود که شاه چارهای ندید جز اینکه مصاحبهای
مطبوعاتی تشکیل دهد و این تلقیات را مورد انکار قرار دهد ؛ معلوم بود که وی مرعوب فضای انتخاباتی امریکا شده است و ابتکار عمل را مثل همیشه در چنین مواقعی از دست داده
است. شاه در این مصاحبه از حمایت بی چون و چرای امریکا از خود سخن به میان آورد. متن
گزیدهای از این مصاحبه که برای فهم تاریخ این دوره اهمیت زایدالوصفی دارد بدون کم و
کاست در زیر میآید :
چیزی که در این مورد کاملاً روشن است و در اطراف آن تعبیری هم نمیشود کرد اعلامیهای است که بعد از تشکیل کنفرانس سنتو در واشنگتن صادر شد. لابد همه آقایان کم و بیش آشنا
هستند که چطور اعضای پیمان سنتو و همچنین دولت امریکا باز هم به عنوان ناظر در آن شرکت کرده بود؛ نسبت به رویه ما و رشد مردم ایران و مقامات ملی ایرانیان برای حفظ استقلال خودشان اظهار کمال همدردی کردند و با کلمات تشویق کنندهای این نقش را مورد
ستایش قرار دادند. اعلامیه دیگری نیز بعد از ملاقات نخستوزیر ایران با رئیس جمهوری
امریکا از طرف کاخ سفید در این مورد منتشر شد. اینها چیزهایی است که رسمی است و مورد تعبیر هم قرار نمیتواند بگیرد، برای این که هر کلمهاش روشن و صریح است. روابط ما با امریکا شاید هیچ وقت به خوبی حالا نبوده است، و صحبت هایی که در تهران با رئیس جمهوری امریکا خواهیم داشت دنباله همان صحبتهای گذشته و همیشگی خواهد بود.
میل اصلی ما این است که در دنیا صلح برقرار باشد تا ما هم از وجود صلح برای آبادانی و پیشرفت مملکتمان استفاده کنیم، و به جز این چیزی نمیخواهیم. از طرف دیگر وظیفه ما مثل هر ملت مستقل دیگر این است که منافع مملکت خودمان را در مقابل هر پیشامدی به هر قیمتی که باشد حفظ کنیم، و مسلما منفعت امریکا نیز در این است که دولت ایران همیشه
در این امر موفق باشد. تا به حال امریکا هیچ وقت ما را از کمکهای کاملاً بینظرانه خود
محروم نکرده است. البته ما توقع کمک بیشتری داشتهایم ولی هر چه تاکنون از طرف این کشور به ما کمک شده بیغرضانه و بدون کوچکترین نظری بوده است. اما درباره اشاره به
بعضی تغییراتی که ممکن است در سیاست امریکا روی دهد، اگر این تغییرات که من نمیدانم تا چه اندازه مهم باشد نتیجهاش این باشد که در دنیا صلح شرافتمندانهای برقرار
شود و عموم مردم جهان بدون دغدغه خاطر و نگرانی بتوانند به کار خلاقه و بهبود زندگانی
خویش پردازند، که از این بهتر چیزی نیست، اما اگر تصور کنید دولت امریکا از بالای سر
ممالک دیگر یعنی ممالک کوچکتری که به ضرر آنها برای کارهای دیگری سازش کند من به هیچ وجه نمیتوانم چنین تصوری را بکنم، و اصولاً چنین موضوعی حتی قابل تصور هم نیست. ما در این مورد اطمینان کامل داریم، برای این که یک چنین کاری به قدری خطرناک
است که آن را محدود به یک اندازه معین نمیشود کرد، و اگر در یک جا همچو اتفاقی بیفتد
تمام نظم موجود دنیا به هم میخورد.(1)
هنگامی که آیزنهاور رئیسجمهوری امریکا در واپسین ماههای زمامداریش در سال 1338 از ایران بازدید میکرد، بار دیگر شاه از روابط نیکوی ایران و امریکا سخن بر زبان آورد و اعلام کرد که در اثر این حسن روابط، امریکا به کرات تمایل خود را برای کمک به پیشرفت
فرهنگ و بهداشت و توسعه وضع اجتماعی و اقتصادی ایران ابراز داشته است. او گفت که امریکا این کمکها را بدون کوچکترین انتظاری از ایران انجام میدهد و هدف این کشور
توسعه نفوذ سیاسی در ایران نیست:
بر اثر این حسن روابط کشور امریکا به کرات تمایل خویش را به کمک به پیشرفت فرهنگ و بهداشت و توسعه وضع اجتماعی و اقتصادی کشور ما بدون این که کمترین نظر اعمال نفوذ سیاسی داشته باشد ابراز داشته است. بدیهی است برای ملت و دولت ایران، امریکا همواره
1) مجموعه تألیفات، نطقها،.....صص 2241- 2243.
قهرمان حقوق بشر و مدافع عدالت و آزادی بوده است، ولی به خصوص این هیجده ساله اخیر که کشور ما در معرض فشارها و تهدیدهای ناروائی قرار داشته ما پیوسته کشورهای متحده را در کنار خود یعنی در کنار حق و عدالت یافتهایم... کشور بزرگ شما چه از لحاظ
معنوی و چه از لحاظ مادی در بحرانهائی که منافع حیاتی ایران را در معرض خطر قرار داده
همواره دست ما را با گرمی فشرده و این روش نیکو در طول مدتی که شما ریاست جمهوری این کشور را عهده دارید و خردمندانه سرنوشت امریکا را به عنوان کشوری که رهبر ملل آزاد
جهان است اداره میکنید به صورتی بارز جلوه کرده بود. (1)
واقعیت این است که شاه این سخنان را نه با طیب خاطر، بلکه به دلیل نگرانیهایی که از تحرکات محافل دمکرات امریکا داشت ابراز میکرد. به عبارت دیگر او سعی میکرد نشان دهد که با امریکاییها و اصلاحات مورد نظر آنها در ایران مخالفتی ندارد و البته این سخنان را نیز به این دلیل ابراز میداشت که از نفوذ امریکا در بخشی از نخبگان سیاسی ایران آگاه بود. شاه عین همین مطالب را در جریان مسافرت اروپائی خود در لندن ابراز داشته بود، دلیل این بود که وی خود نیز نمیدانست چه باید کند. شاه به شدت از اینکه در ایران اتفاقی روی دهد که قدرت مطلقه او را به چالش گیرد، واهمه داشت از همین روی تلاش میکرد موافقت مقامات امریکایی و یا انگلیسی را با برنامههای خود جلب نماید. این که کابینه مورد وثوق
شاه یعنی کابینه اقبال سرنگون خواهد شد چیزی نبود که مورد تردید باشد، مهم این بود که در آینده جامعه آبستن چه تحولاتی است. شاه میخواست این گونه وانمود کند که وی تنها فردی است که غرب میتواند در مورد وفاداریاش به حفظ منافع دنیای سرمایهداری در ایران حساب ویژهای باز کند؛ سعی شاه این بود که نشان دهد ضرورتی به تحولات بنیادین در ایران نیست زیرا وی به خودی خود و با اتکا به قدرت ارتش قادر خواهد بود ثبات و امنیت را در کشور برقرار نماید، امنیتی که شرط ضروری سرمایهگذاری بلندمدت دنیای غرب در ایران و تمام خاورمیانه بود.
در اوایل نیمه دوم سال 1338 به دنبال سفر آیزنهاور به ایران بار دیگر شایعه تغییر کابینه اقبال بر سر زبانها افتاد. اقبال به توصیه شاه برای این که موافقت محافل امریکایی و انگلیسی را با ادامه حیات کابینه خود جلب نماید، راهی سفر به امریکا و اروپا شد. این سفر بیش از آن
1) مجموعه تألیفات، نطقها، پیامها...، صص 2263- 2264.
چیزی که انتظار میرفت به طول انجامید و همین به شایعات بیش از پیش دامن زد. دولت اقبال فقط با مخالفت محافل امریکایی مواجه نبود، بلکه بسیاری از رجال کهنسال کشور و نیز کسانی که به طور سنتی به طرفداری از سیاستهای بریتانیا در ایران مشهور بودند با دولت او مخالف میکردند. مخالفتها به هر دلیلی که بود، در نهایت امر تحت تأثیر شرایط و اوضاع و احوال بینالمللی قرار داشت. قدرتهای بزرگ جهانی با روی کار آمدن دولتی جدید موافق بودند و البته کاندیداهای این کابینه با یکدیگر تفاوت داشت. دولت اقبال از نظر امریکاییها
دولتی مطیع شاه و وابسته به انگلستان شناخته میشد، بدیهی بود که مقامات امریکایی به
سرعت نارضایتی خود را از وی و عملکرد تقریبا سه سالهاش اعلام دارند. در حقیقت امریکاییها از همان آغاز کار با این دولت مخالف بودند، لیکن در سالهای اولیه بعد از کودتای بیست و هشتم مرداد برای پست نخستوزیری ایران مهره قابل توجهی نداشتند. از همان ایام بود که امریکاییها برای این که در ایران دایره نفوذ خود را گسترش دهند، به فکر افتادند تا عدهای از نخبگان جدیدی را که در انظار عمومی چندان بدنام نبودند روی کار آوردند و برای
این منظور برنامههای گستردهای را سازمان دادند. نفوذ در محافل دانشجوئی ایرانیان مقیم
ایالات متحده در زمره این اقدامات بود، همچنین برقراری ارتباط نزدیکتر با نخبگان سیاسی ایران اقدام مهم دیگر امریکائیها بود، یکی از این افراد دکتر علی امینی بود.
در عین حال در خارج از ایران نیز حوادثی اتفاق میافتاد که در سرنوشت ایران میتوانست تأثیری زایدالوصف بر جای گذارد، یکی از این حوادث انتخابات جنجالی نیمه اول مهر سال 1338 مطابق با اکتبر 1959 انگلستان بود. این انتخابات یکی از پر سر و صداترین انتخابات انگلیس بود، در این ماجرا محافظه کاران به موفقیتی عظیم دست پیدا کردند. حزب محافظه کار با اکثریت 365 کرسی در برابر 260 کرسی که نصیب حزب کارگر شده بود، برای پنج سال زمام امور بریتانیا را به دست گرفت؛ امری که شاه ایران را بسیار
خوشنود ساخت. در همین احوال، اقبال با آیزنهاور که ریاست جمهوری امریکا از حزب جمهوری خواه را عهدهدار بود ملاقات کرد، این ملاقات و انتخابات بریتانیا در محافل سیاسی غرب در زمینه اوضاع ایران مباحثی را در پی آورد. ملاقات نخستوزیر ایران با رئیس جمهور امریکا در نظر مطبوعات و محافل سیاسی دنیا واجد اهمیت ارزیابی شد، در همین حال از واشینگتن خبر میرسید که همزمان خروشچف رهبر شوروی با آیزنهاور
ملاقات کرده است، لیکن اعلام شد که این ملاقات در نوع روابط با ایران تأثیری نخواهد داشت. امریکا برخلاف نگرانیهای شوروی از گسترش نفوذ این کشور با ایران؛ بار دیگر تأکید کرد که کمکهای نظامی را به ایران ادامه خواهد داد و در این زمینه هیچ تردیدی وجود نخواهد داشت. امریکا وعده داد که به قراردادهای نظامی خود با ایران پایبند است. در این
اوضاع و احوال عبدالکریم قاسم رهبر کودتای عراق مورد سوء قصد قرار گرفت. در محافل سیاسی آن روز دنیا این ترور، محصول ائتلاف سیاستهای امریکا و انگلیس ارزیابی گردید.
به هر حال سفر اقبال به امریکا دستاورد چندانی در بر نداشت و تنها کاری که وی توانست انجام دهد این بود که از ریاست جمهوری امریکا دعوت کند تا از ایران بازدید نماید. سفر
آیزنهاور به ایران به دنبال مسافرت طولانی اقبال اتفاق افتاد. در آستانه مسافرت او به ایران و برخی دیگر از کشورهای خاورمیانه، هیل بوکس نماینده کنگره امریکا گزارشی را به کنگره تقدیم کرد. بوکس رئیس هیئتی بود که از طرف کنگره به کشورهای آسیای جنوب شرقی و خاورمیانه مسافرت کرده بود تا از موقعیت این کشورها و خطراتی که آنها را از ناحیه شوروی تهدید میکند گزارشی ارائه نماید. هیئت امریکایی در بازگشت از مسافرت خود، در گزارش خویش نکات عجیبی را از نفوذ شوروی در این مناطق به کنگره تقدیم کرد. نفوذ غریب و افسانهای شوروی در کشورهای منطقه به گونهای بی سابقه برجسته شده بود و این گونه آمده
بود که از نظر رسانهای شوروی بیشترین نفوذ را در منطقه دارد و از این نظر امریکا از
شوروی به مراتب عقبتر است. تحلیل محافل ایرانی این بود که پیشرفت نفوذ شوروی و عقب ماندگی امریکا در ایران، به این دلیل نیست که روسها از تبلیغات بیشتری بهره میبرند،
بلکه علت اصلی این است که امریکاییها برخلاف شوروی ایران را نمیشناسند. این که امریکا نه تنها در ایران بلکه در بسیاری از کشورهای خاورمیانه نفوذی ندارد، از دید تحلیلگران هیئت بوکس به این دلیل بود که امریکا در منطقه دنباله رو سیاستهای انگلیس است. نشریه خواندنیها به نقل از تحلیلگر سیاسی روزنامه جهان یادآور شد که اگر منابع نفتی ایران در معرض خطر است و اگر کمونیسم ایران را تهدید میکند مقصر اصلی انگلستان است. این روزنامه سیاستهای انگلستان را در عراق نامشخص ارزیابی میکرد و به عبارت دیگر بسیاری از حوادث آن سامان را محصول سیاستهای این کشور تلقی مینمود.
از امریکاییها خواسته شده بود رسما اعلام نمایند که هر گونه خطری که از ناحیه عراق
متوجه امنیت ایران باشد با قدرت دفع خواهد شد. بسیاری از رجال سیاسی ایران از امریکا گله میکردند که چرا در برابر حوادث عراق گام مهمی به پیش نمیگذارد و چرا اجازه میدهد
در جوار مرزهای ایران چنین حکومت خطرناکی به موجودیت خود ادامه دهد. علت عدم ابتکار عمل در این زمینه، آن دانسته شد که امریکا در این منطقه از سیاستهای انگلستان تبعیت میکند. این مقوله برای آینده نفوذ امریکا در ایران خطرناک ارزیابی میشد، زیرا این گونه استدلال میکردند که مردم ایران از رجال فاسد و ابلهی که بر امورشان مسلط هستند نفرت
دارند و به همین دلیل از انگلستان نیز متنفرند زیرا انگلیس است که این رجال را بر مقدرات امور ایران مسلط کرده است. گفته میشد که امریکا برای این که در ایران کاری انجام دهد، باید از این رجال فاسد کنارهگیری کند و از دنباله روی سیاستهای انگلستان در ایران پرهیز
نماید زیرا اگر به دنبال یافتن جای پایی است، نخبگان ایرانی طرفدار انگلیس کوچکترین نفعی برای ایالات متحده نخواهند داشت : « دولت امریکا اگر به جای یک فرستنده صدا، چند فرستنده صدای امریکا در شهرهای ایران هم درست کند، مادام که نفهمد ما چه میخواهیم و
چگونه مفت و مجانی میشود ما را راضی نگه داشت پیشرفتی نخواهد کرد.» این دسته از تحلیل گران ایرانی مشکل عمده را نه در تبلیغات امریکا بلکه، در نوع برخورد این کشور در ارتباط با کشورهایی مثل ایران میدانستند. آشکارا نوشته شده بود که اگر امریکاییها امثال نویسنده
این مقاله را درک نمایند آنها هم حاضرند برای امریکا در نزد ملتهای دیگر تبلیغ کنند.(1)
و اما مسافرت آیزنهاور به ایران درست مصادف با اوج رقابتهای انتخاباتی امریکا بود. شاه ترجیح میداد که در این رقابت حزب جمهوری خواه که دارای روابط بهتری با تهران بود، برنده شود و تا آنجایی که امکان دارد تلاش خود را در این مسیر متمرکز کند. در این راستا یکی از مهمترین اقدامات شاه احضار امینی به تهران بود، زیرا وی با رجال دمکرات و شخص جان اف. کندی سناتور ایالت ماساچوست که کاندیدای حزب دمکرات برای تصدی پست ریاست جمهوری بود روابط گسترده پیدا کرده بود. امینی با حمایت سیا بهترین آلترناتیو
اقبال شمرده میشد، به همین دلیل از همان زمانی که وی سمت سفیر کبیری ایران را در واشنگتن عهدهدار بود روابط با دمکراتها و سیا را وسعت بخشیده بود. امینی این گونه وعده
میداد که اگر امریکاییها از وی برای تصدی پست نخستوزیری حمایت به عمل آورند، او
1) خواندنیها، ش 22، 13 آذر ماه سال 1338، ص 5.
هم به نوبه خود اصلاحات مورد نظر آنها را در کشور به پیش خواهد برد. شاه در هراس از این
گونه روابط و از آنجایی که از ماهیت اقدامات امینی اطلاعی نداشت و وی را رقیبی برای
آینده خود میدانست، او را به تهران احضار کرد و در برابر ابتدا علیقلی اردلان و بعد داماد بیتجربه و تدبیر خود یعنی اردشیر زاهدی را به عنوان سفیر کبیر ایران به کشور مهمی مثل امریکا اعزام کرد. روزنامه کریسشن ساینس مانیتور در گزارشی به نحو بی سابقهای علیه سیاستمداران ایرانی موضعگیری کرد و در مقالهای شدیداللحن نوشت که ایالات متحده درصدد است تا نسبت به روابط خود با ایران تجدیدنظر نماید و هم اکنون دولت امریکا درصدد تشویق احزاب سیاسی مخالف دولت اقبال است تا آنها را برای جانشینی او امیدوار نماید. شاه از این گونه موضوعگیریها به شدت یکه خورد، لیکن نتوانست در برابر این اظهار
نظرها جوابی ارائه کند. او تصور میکرد که اینک جمهوری خواهان نیز به تلافی شکست خود
در انتخابات به انتقاد از اوضاع ایران روی آوردهاند. شاه اشتباه میکرد، آن چیزی که باعث شد وی به اشتباه خود وقوف حاصل کند، اعلامیه وزارت امور خارجه امریکا بود که تا حدی مسبب بازگشت اعتماد به نفس شاه شد. وزارت امور خارجه امریکا در اعلامیهای مندرجات روزنامههای امریکا را رد کرد و اخبار مندرج در این جراید را در مورد تغییر و تحول در
سیاست امریکا نسبت به ایران مردود شمرد. بعد از صدور اعلامیه مزبور بود که شاه ارباب
جراید را از سراسر ایران به تهران دعوت کرد و در مراسم سلام روز عید مبعث در کاخ گلستان روش مطبوعات امریکا را مورد انتقاد شدید قرار داد و وظیفه مطبوعات ایران را پاسخ گفتن به این مندرجات دانست. شاه در سخنرانی خود در این مراسم در جواب به مطبوعاتی که ایران را کشور هزار فامیل خوانده بودند، مدعی شد که با تصویب یکی دو قانون جدید، ایران
دارای مترقیترین قوانین جهان خواهد شد. در همین مراسم او طرح خود را که در واقع ابتکار برخی محافل امریکائی بود، افشا کرد. او از نمایندگان مجالس شورا و سنا خواست که هرچه زودتر قانون محدودیت مالکیت ارضی را تصویب نمایند تا از این راه مقدمهای بر آنچه مورد نظر مقامات امریکایی بود، فراهم شود و به تدریج در راستای موارد مورد نظر آنها
اصلاحاتی در کشور انجام شود.
در همین احوال بود که زاهدی به واشنگتن اعزام شد تا هم جای اردلان را که سال پیش به جای امینی اعزام شده بود بگیرد و هم این که خاطر امریکاییها را از انجام اصلاحات مورد نظر
آنها در ایران آسوده دارد. این اقدام شاه نتیجهای مطلوب به بار نیاورد، زیرا محافل سیاسی از اعزام فردی که جوانترین عضو کادر دیپلماتیک ایران در خارج کشور به شمار میرفت و تازه به کشور بسیار مهمی مثل امریکا اعزام شده بود، ابراز تعجب کردند و همین مأموریت را دلیلی بر ناکارآمدی سیاستهای شاه شمردند. قبل از اینکه زاهدی به سوی محل مأموریت خود رهسپار شود، ملاقاتی با ویلز سفیر کبیر امریکا در تهران که منفور علم بود، انجام داد و
گفتگوهایی انجام شد و بعد از آن اوضاع تا حدودی بهبود پیدا کرد ؛ اما پیدا بود که این ملاقاتها تأثیری در سیاستهای حزبی که قرار بود در آینده قدرت را در ایالات متحده در
دست گیرد نخواهد داشت. سفیر کبیر امریکا در تهران که در واقع نماینده جمهوری خواهان
در ایران بود ضمن تماس با مقامات ایرانی گامهایی را برای تحکیم مناسبات دو کشور برداشت، او به اتفاق حسین علاء وزیر دربار ایران ساختمان جدید انجمن دوستی ایران و امریکا را افتتاح کرد. همزمان در مطبوعات امریکا هم در مورد ایران گزارش هائی مثبت چاپ شد، مجله تایم امریکا مراتب حقشناسی مقامات امریکایی را نسبت به کمکهای زاهدی در موفقیت اصل چهار ترومن یادآوری کرد و نسبت به گسترش مناسبات دو کشور ابراز امیدواری شد.
شاه برای اینکه در اقدامات مورد نظر خود در راستای سیاستهای امریکا حسنظن بیشتری نشان دهد، درست در زمانی که از طرف جمال عبدالناصر تهدیداتی علیه اسرائیل انجام میگرفت، برای نخستین بار شناسائی دولت اسرائیل از طرف ایران را به شکل علنی اعلام کرد. در اوایل مردادماه سال 1339 شاه در مصاحبهای با مدیران مسئول و سردبیران
جراید گفت:
شناسائی اسرائیل از طرف ایران سابقا به صورت دو فاکتو صورت گرفته بود و امر تازهای نیست، منتها روی جریانات روز و شاید هم از لحاظ صرفهجوئی چند سال پیش نماینده ما از اسرائیل احضار شده بود و هنوز هم وی بدانجا برنگشته است. ولی این موضوع شناسائی چیز تازهای نیست و تغییری در وضع ما از این لحاظ پیش نیامده است.(1)
پیش از این در سال 1329 زمانی که حسین علاء به مدت حدود دو ماه نخستوزیری ایران را در دست داشت؛ موجودیت دولت اسرائیل را به شکل دوفاکتو پذیرفته بود. در 28 مرداد سال 1339
1) مجموعه تألیفات، نطقها، پیامها.... ص 2421.
شاه ضمن مصاحبهای با شبکه سراسری تلویزیون فرانسه، بار دیگر یادآوری کرد که از نظر سیاسی در شناسائی دو فاکتوی اسرائیل که مربوط به نه سال پیش است هیچ گونه تغییری روی نداده است و ابراز تعجب کرد که دلیلی ندارد رئیس جمهوری مصر با استناد به آن شناسایی، روش خصمانهای در برابر ایران اتخاذ نماید. شاه حجم وسیع تبلیغات علیه ایران در محافل سیاسی و مطبوعات مصر را ناشی از اختلافات داخلی جمهوری متحده عربی و نیز گزارشهای ساختگی سفیر مصر در ایران ارزیابی کرد.(1)این که شاه چرا درست در چنین زمانی اعلام حمایت ایران از موجودیت اسرائیل را بیان کرد، امری در خور تأمل است. در واقع برای امریکا مهمترین وجه سیاستهای امنیتیاش در خاورمیانه، در ارتباط با این دولت معنا پیدا میکرد، شاه باید مواضع خود را به طور شفاف و علنی در برابر این موضوع
اعلام مینمود و نشان میداد که از این حیث سیاستی مغایر با دولتهای عربی در پیش گرفته است، امری که البته در نهان وجود داشت و از بدو تشکیل دولت اسرائیل سرلوحه برنامههای
شاه بود اما به دلیل ترس از افکار عمومی داخلی و نیز به دلیل اهمیت روابط ایران با کشورهای عربی حول این روابط هالهای از پردهپوشی وجودداشت. از سوی دیگر او برای اینکه از شدت فشارها و حملات مطبوعات امریکا علیه خود جلوگیری کند و نیز برای اینکه
اثبات نماید بهترین متحد ایالات متحده در منطقه است و اینکه او در راستای سیاستهای
امریکا حاضر است حتی از کشورهای اسلامی نیز بیشتر کنارهگیری کند، این مطالب را بر زبان آورد تا بلکه از حجم بیسابقه حملات علیه خود بکاهد. او میدانست که مهمترین وجه سیاستهای امریکا در منطقه حمایت بی چون و چرا از اسرائیل است، وی از میزان نفوذ محافل یهودی امریکا در سیاست گذاریهای این کشور آگاهی داشت، به همین دلیل برای جلب حمایت این محافل تأثیرگذار بود که مطالب فوق را در مراسمی علنی ابراز کرد. متعاقب این مصاحبه شیخ محمود شلتوت مفتی اعظم الازهر شاه را به شدت مورد حمله قرار داد، شاه متقابلاً ضمن ارسال تلگرافی سعی کرد تا رضایت شیخ را به دست آورد. با این وصف مطبوعات مصر به شدیدترین وجهی شاه را آماج حملات خود قرار دادند و از آن سوی جمال عبدالناصر نیز به حملات شدیداللحن خود علیه شاه ادامه داد.
این موضوع باعث شد تا رسما روابط ایران و جمهوری متحده عربی قطع شود. قضیهای
1) مجموعه تألیفات، نطقها، پیامها.... صص 2451 - 2452.
که به بحران ماجرا دامن زد نطق ناصر در بندر اسکندریه بود. در این نطق وی شاه ایران را به دلیل شناسائی دولت اسرائیل به نحوی بی سابقه آماج حمله قرار داد و دستور داد تا سفیر
ایران در مصر خاک این کشور را ترک نماید. از سوی دیگر سفیر کبیر جمهوری متحده عربی از طرف دولت ایران اولتیماتومی دریافت کرد که طبق آن باید همراه با کلیه اعضای سفارتخانه خود تا بیست و چهار ساعت بعد از دریافت اولتیماتوم، خاک ایران را ترک نمایند. عباس آرام وزیر امور خارجه ایران به شدیدترین و زنندهترین وجهی ناصر را مورد نکوهش قرار داد و او را فرعون دیوانه مصر لقب داد که قصد دارد با اتکا به آدمکشی بین ممالک اسلامی تفرقه ایجاد نماید.
عباس آرام در سال 1282 شمسی متولد شد. محل تولد او در گزارشهای وزارت امور خارجه و ساواک، تهران یا یزد ذکر شده، اما محل صدور شناسنامه وی طبق اعلام اداره کارگزینی وزارت امور خارجه، هند اعلام گردیده است. پدر غلامعباس آرام اصلاً اهل نائین
یزد بود، طبق گزارش بیوگرافیک ساواک پدر آرام ابتدا در بیمارستانی در یزد پرستار بود، سپس به بمبئی رفت و در سال 1316 به عنوان کارمند محلی در سفارت ایران در هند به استخدام در آمد و این شغل را تا سال 1324 حفظ کرد. اما گزارش وزارت امور خارجه حاکیست که وی در سال 1314 به استخدام وزارت امور خارجه در آمده است. پیش از این، از
تاریخ 1302 کارمند محلی در سر کنسولگری انگلستان در بمبئی بوده و شغل وی دفترداری ذکر شده است. مادر آرام زنی بود از اتباع هندوستان، وقتی پدر آرام فوت کرد مادرش با یک مرد هندی ازدواج نمود و ظاهرا چون شوهر مادر با وی رابطهای حسنه نداشت، به بمبئی رفت و در کنسولگری انگلستان به کار مشغول شد. کنسول انگلیس به نام مستر کنت ؛ در هر مأموریتی آرام را همراه خود میبرد. بعد از جنگ اول جهانی وی به ایران آمد و به گزارش
ساواک «قبول تابعیت ایران کرد» و در وزارت خارجه به کار مشغول شد. وی بعدها با یک دوشیزه انگلیسی ازدواج کرد، اما این ازدواج بعد از دو سال به طلاق منجر شد. بیشترین
معاشرت آرام با حسین علاء بود، «علاء در رشد و پیشرفت اداری آرام نقش بسیار تعیین کنندهای داشت» به طوری که در سال 1324 وقتی سفیر ایران در امریکا بود، وی به عنوان دبیر دوم سفارت به آنجا رفت و به این طریق از سال 1326 در وزارت امور خارجه ترقی کرد و به سمت دبیر اول سفارت منصوب شد. در سال 1332 به دنبال کودتای بیست و هشتم مرداد،
ابتدا کاردار موقت ایران در واشنگتن بود و سپس وزیر مختار سفارت ایران در امریکا شد. در سال 1338 با کمک علاء به عنوان سفیر کبیر ایران در ژاپن منصوب گردید و این نخستین پست مهم سیاسی او بود. بعد از این منصب به دنبال استعفای دکتر جلال عبده به عنوان وزیر امور خارجه منصوب شد. در این دوره علاء وزیر دربار شاهنشاهی بود و مهمترین شخصیتی بود که آرام با وی ارتباط داشت، به عبارت دیگر آرام با شخصیتهای کشوری و لشکری کمتر ارتباط داشت و مردی ملایم بود.(1)در سال 1355 آرام به عنوان سناتور انتصابی منصوب شد و در تاریخ 22 بهمن سال 1357 در نامهای خطاب به رئیس مجلس سنا از نمایندگی این مجلس استعفا کرد!!
در آستانه انتخابات مجلس بیستم، رقابت جناحها و گروههای سیاسی به اوج خود رسید، دولت اقبال تحت فشارهای بینالمللی و برای این که چند صباحی دیگر پشت میز نخستوزیری باقی بماند، به گروههای سیاسی وعده آزادی انتخابات داد. اما این بار موقعیت اقبال ضعیفتر از آن بود که گمان میبرد. وی در مجموعه دستگاه حکومت تنها یک حامی داشت و آنهم شخص شاه بود، اما شاه هم دیگر نمیتوانست مثل گذشته او را زیر بال و پر خود گیرد. اقبال از یک سو با تبلیغات گزنده حزب مردم مواجه بود و از طرف دیگر شدیدا زیر
ضربات افراد و محافلی قرار داشت که اینک معلوم بود از سوی برخی دولتمردان ایالات متحده امریکا حمایت میشوند. بالاتر اینکه، مافیای گرد آمده در محافل ماسونی به رهبری مهندس حسین شقاقی تلاش خستگیناپذیری برای واژگونی اقبال در پیش گرفته بودند. گروهها و شخصیتهای سیاسی داخلی نمیتوانستند وعدههای اقبال را بپذیرند، این امر در
واقع رأی عدم اعتماد گروههای سیاسی به دولت محسوب میشد. سکوت در برابر این انتخابات بسیار معنی دار بود و این مفهوم را به ذهن متبادر میکرد که این بار نیز مثل گذشته، کسانی جز نمایندگان از پیش تعیین شده برگزیده نخواهند شد، به عبارت دیگر رقابت انتخاباتی شعاری بیش نخواهد بود. هیچ یک از کاندیداهای نمایندگی در شهرستانها که اینک در تهران زندگی میکردند به شهرهای خود نرفته بودند. روزنامه کیهان نوشت که
1) مطالب بالا به نقل از گزارشهای بیوگرافیک آرام که توسط وزارت امور خارجه و ساواک تهیه شدهاند، نقل گردید.
عدهای به آن دلیل وارد حزب ملیون و مردم شدهاند تابتوانند صرفا به مجلس راه پیدا کنند. از کاندیداهای نمایندگی پرسیده شده بود که آیا در گذشته معتقد به انتخابات آزاد بودهاند و یا خیر؟ اگر معتقد نبودهاند حق ندارند از آزادی انتخابات سخن به میان آورند و آنگاه این سؤال مطرح شده بود : معتقدان به آزادی انتخابات «ممکن است بفرمایند در این چهارساله با وجود
داشتن اختیار و قدرت قانونی و با داشتن مصونیت پارلمانی برای تأمین آزادی انتخابات چه
کردهاند؟» گفته میشد که اگر امروز سخن از آزادی انتخابات به میان میآید فقط به آن دلیل
است که شاه میل و اراده کرده است این آزادی را اعطا نماید و این مقوله ربطی به نظر و رأی نمایندگان ندارد. وقتی آزادی انتخابات به اراده ملوکانه بسته بود، بدیهی است که همان اراده نیز میتوانست آنرا تعطیل کند. بالاتر آنکه این قضاوت نشان میداد شاه به چه میزانی شعار آزادی انتخابات را جدی گرفته است و دمکراسی وی تا چه پایه واقعیت دارد.
جهانگیر تفضلی در روزنامهاش موسوم به جهان، منازعات انتخاباتی را به باد مسخره گرفت و خاطرنشان کرد عدهای از کاندیداها رقیب را عامل امپریالیسم و یا برعکس نوکر کمونیسم توصیف میکنند. سؤال شده بود که با این سوابق چگونه چنین افرادی میخواهند وارد مجلس شوند. تفضلی حملات کاندیداها را به یکدیگر تف سربالا دانست و با کنایهای
معنادار چنین اظهار کرد:
ما انتخابات آزاد و وکیل ملی نمیخواهیم، اینکه برای ما اسباب شرمندگی و خجلت، سرشکستگی و آبروریزی است. این پارلمان ما که دویست وکیل بیشتر لازم ندارد، بی سر و صدا تقسیمش کنند این قدر هم آبروریزی نکنند و به خاطر دو روزه دنیا چنگ به صورت هم نزنند که این کرسیهای وکالت به مدرسها و مؤتمنالملکها و ملک الشعراها وفا و بقائی
نکرد.
روزنامه اراده آذربایجان نوشت با اینکه هنوز مبارزات انتخاباتی شروع نشده است، اما عباس شاهنده مدیر فرمان و جواد عظیمی مدیر فروردین که به ترتیب از طرف احزاب ملیون و مردم کاندیدای شهر بیجار بودند یکدیگر را رسوا کردند. روزنامه پیغام امروز نشانه آزادی انتخابات را آن دانست که عناصری غیر از متنفذین فعلی روی کار آیند. فتحاللّه فرود در مصاحبه با کیهان هشدار داد که فریب برنامههای انتخاباتی را نخواهد خورد، زیرا ممکن
است که برای یک انسان بی سواد نیز بهترین برنامهها را بنویسند برای آنکه رأی جمعآوری
نمایند؛ اما این برنامه هیچ ضمانت عملی و اجرائی نداشته باشد. نشریات به نحو بیسابقهای از انتخابات فرمایشی در طول هیجده ساله اخیر ایران از جنگ دوم جهانی به این سو یاد کردند و اشاره نمودند که انتخابات مجلس سیزدهم کاملاً فرمایشی بوده است و از قول ذکاءالملک فروغی نقل کردند که اگر انتخابات مجلس سیزدهم مجددا برگزار شود، به این دلیل که مردم تازه به دمکراسی رسیدهاند جار و جنجال و خونریزی در سراسر کشور به وقوع خواهد پیوست و اکثر کرسیهای مجلس را طرفداران سیاستهای شوروی و مخالفین حکومت پهلوی قبضه خواهند کرد. یعنی همان مخالفینی که در دوره رضا شاه به زندان افتاده بودند و بسیاری از آنها در دوران اشغال ایران توسط متفقین باز هم در زندان به سر میبرند. فروغی معتقد بود اگر این امر محقق شود قرار داد سه جانبه ایران و انگلیس و شوروی در مورد خروج نیروهایشان بعد از جنگ انجام نخواهد شد. فاش شد که در انتخابات مجلس چهاردهم نیز آلن چارلزترات مستشار سیاسی سفارت بریتانیا در تهران در انتخابات دخالت کرد، نیز گفته شد که سرریدربولارد سفیر کبیر انگلیس در تهران از علی سهیلی خواسته بود که انتخابات مجلس چهاردهم را به دلیل انتخاب هشت نماینده تودهای و رجالی مثل مصدق، باطل اعلام نماید. در یک کلام، کار افشاگری در مورد انتخابات بالا گرفت و گفته شد انتخابات درایران دوره پهلوی عاری از تقلب نبوده است و بالاتر این که بیگانه در پشت انتخابات مجالس ایران حضوری مؤثر داشته است.
اندک اندک صف آرایی نیروها در جریان انتخابات مجلس بیستم بیش از پیش آشکار شد. در یک سو دو جریان حزب ملیون و مردم قرار داشتند که پیشتر به دستور شاه برای چنین روزهایی شکل گرفته بودند. شاه این دو حزب را به شکلی دستوری و توسط اقبال و علم راهاندازی کرده بود، تا اگر مثل چنین روزهایی بحرانی دامنگیر او شد؛ بتواند از زیر ضربه به راحتی بیرون آید و گناه مشکلات و ناکامیها را به گردن نخستوزیران بیاندازد. این روزها
فرصتی بود تا از این حربه به آسانی بهرهبرداری به عمل آید. در واقع در نزد شاه بین اقبال و علم چندان تفاوتی وجود نداشت. این دو تن به اندازه کافی وفاداری خود را به وی در برهههای مختلف تاریخی اثبات کرده بودند و از هیچ کدام آنها هراسی وجود نداشت. نیز تردیدی وجود نداشت که شاه علم را به جهات عدیده بر اقبال ترجیح میدهد، گرچه از ضعف نفس اقبال نیز به خوبی بهرهبرداری کند. علم به طور تاریخی با دستگاه دیپلماسی
بریتانیا پیوند داشت و با بسیاری از رجال و دولتمردان این کشور دوست صمیمی بود. اما اقبال مهرهای دست نشانده بود که از خود اختیاری نداشت و آشکارا خویشتن را غلامِخانه
زادشاه مینامید و به عبارتی با این تعبیر نشان میداد که چیزی نیست جز مجری اوامر ملوکانه. علم مشاور صمیمی و یار مورد اعتماد شاه بود، حال آن که اقبال چیزی جز نوکری
دست نشانده نبود با این وصف شاه وی را برای این نگه داشته بود، تا در چنین روزی کاسه و کوزه را بر سرش بشکند و خود را از مهلکه رهائی بخشد.
با تمام این اوصاف در این میان یک رقیب جدی وجود داشت که مورد حمایت امریکاییها بود و وی کسی جز دکتر علی امینی نبود. امینی در ظاهر، رهبری جناح منفردین مخالف اقبال را عهدهدار بود و در این بین چهرههایی مثل سید جعفر بهبهانی و فتحاللّه فرود دیده میشدند که تبلیغات گستردهای را برای پیروزی بر حریف آغاز کرده بودند. این دو تن در آن مقطع تاریخی از برنامههای امینی حمایت میکردند. با اینکه بهبهانی و فرود از امینی حمایت میکردند، اما در وفاداری آنها تردید وجود داشت ؛ به عبارت بهتر این امر نشان میداد که امریکاییها هنوز برای حمایت از برنامههای خود در ایران نیرویی متشکل و سازمان یافته که بتوان روی آن حساب کرد در اختیار نداشتند و امینی نیز از روی ناچاری به ائتلافی پیوسته
بود تا از این رهگذر بتواند در آینده نقش مهم خود را در عرصه امور سیاسی کشور ایفا نماید.
با اینکه امینی فقط در تهران فعالیت داشت و از تلاش او به دلیل فقدان نیرو در شهرستانها
خبری نبود، لیکن احزاب رسمی از پیروزی او در این بازی به همین اندازه هم بیمناک بودند.
شاه برای آنکه موازنه نیروها را برقرار سازد از دکتر مظفر بقایی هم خواست که وارد معرکه شود، البته شاید وی خبر نداشت که فراماسونها برای واژگونی اقبال چه سان روی بقایی در
یک بازی حساب شده شرطبندی کرده بودند. بقایی که به شدت از اقبال بیزار بود، به این دعوت شاه پاسخ مثبت داد. وی در نطقهای عدیدهای که انجام داد، مخالفت آشکار خود را با اقبال اعلام کرد و هشدار داد اینکه اقبال خود را غلام خانهزاد شاه میداند بسیار خطرناک
است؛ زیرا مردم نوک تیز حملات را متوجه شاه مینمایند از این حیث که شاه را در پشت سیاستهای اقبال میبینند. بقایی در یک کنفرانس مطبوعاتی اعلام کرد : « فرمایش شاهنشاه
دائر بر آزادی انتخابات تکلیف بزرگی بر گردن همه گذاشته و ما شدیدا مبارزه خواهیم کرد
که دولت آزادی انتخابات را تأمین کند.» شایع شده بود که ممکن است بین وی و علم در
جریان انتخابات همکاری نزدیکی برقرار شود، واقع امر این است که از سالهای قبل همکاری این دو تن شکل گرفته بود و اینک به حساسترین مقطع خود رسیده بود. غیر از بقائی دو تن از دیگر چهرههای مورد اعتماد علم در این بازی دکتر فلیکس آقایان و سواک سالینیان بودند، آقایان از چهرههای مشهور مورد حمایت محافل انگلیس در تاریخ معاصر ایران بود.
جبهه گیریهای سیاسی ایران در این دوره به واقع بازتابی از انتخابات ریاست جمهوری امریکا بود. غیر از امینی که مورد حمایت دمکراتها به ویژه گروه کندی بود، گروههای دیگر
ترجیح میدادند که در امریکا قدرت بار دیگر در دستان حزب جمهوریخواه باقی بماند. با
توجه به اینکه در انگلستان نیز حزب محافظهکار پیروزی را به دست آورده بود، اما فقط در صورتی که جمهوریخواهان در امریکا قدرت را به دست میگرفتند خیال شاه از بسیاری جهات آسوده میشد. در این بین محافل سیاسی پیشبینی میکردند که با برنامهای که کندی
در برابر ریچارد نیکسون رقیب وی از حزب جمهوریخواه ارائه کرده است؛ در صورت پیروزی، در سیاست خارجی امریکا تحولات اساسی روی خواهد داد. کندی قول داده بود که در سامان دادن پیمانها و اتحادیه هایی که امریکا یک طرف آن است تجدیدنظر خواهد کرد. عمدهترین شعار حزب دمکرات در دوره مزبور این بود که امریکا هر جا لازم بداند به جای کمک نظامی به کشورهای دوست کمکهای اقتصادی خواهد کرد و سیاستهایش در
این زمینه متمرکز خواهد شد. منظور کندی این بود که در کلیه قراردادهائی که توسط جان فوستر دالس وزیر خارجه امریکا در دوره ریاست جمهوری آیزنهاور، با متحدین امریکا منعقد شده بود تغییراتی داده خواهد شد. یکی از این قراردادها مربوط به اتحادیه کشورهای
آسیای جنوب شرقی بود موسوم به سیتو، و دیگری پیمان بغداد بود که بعد از کودتای قاسم در عراق به پیمان سنتو تغییر نام داده بود. ایران جزو کشورهای عضو پیمان سنتو بود و در واقع از بنیادگذاران این پیمان به شمار میرفت، لیکن به دلیل کودتای عراق روابط ایران با کشورهای عضو پیمان دچار نوساناتی شده بود.
حزب دمکرات در این مقطع باور داشت دولتهایی که در مقاصد امریکا شریک نیستند و از قدرت نظامی این کشور برای تحکیم قدرت شخصی خود استفاده میکنند، از راه اتحادیههای نظامی از امکانات امریکا سود میجویند اما در سیاستهای کلان راه خود را
میروند و به فکر حفظ منافع امریکا در کشورهای خویش نیستند. از نظر حزب دمکرات چنین نظامهائی باعث شدهاند که آزادی حقیقی در این کشورها به ثمر نرسد و اتحادیههای نظامی نیز باعث ارتقاء قدرت نظامی این کشورها نشدهاند و اگر خطری از جانب شوروی
آنها را تهدید نماید نمیتوانند از موجودیت خود دفاع به عمل آورند. علت این است که این کشورها هنوز هم به شکلی اداره میشوند که نمیتوانند حمایت مردم خود را پی داشته باشند. گفته میشد برای این که بتوان به قراردادهای نظامی جامه عمل پوشانید، در درجه اول لازم است که این کشورها در زمینه برنامه پیشگیری از نفوذ کمونیسم در کشورهای خود با
نقشههای امریکا هماهنگ باشند. به عبارت دیگر باید تمهیداتی اندیشیده شود تا این کشورها ضمن بهرهمندی از حمایت دولتهای امریکا، از درون نیز استعداد لازم را داشته باشند که در برابر خطر سرخ بیمه شوند و این مُیَسر نیست مگر اینکه اصلاحات ساختاری در
کشورهای یاد شده صورت گیرد و حداقل حقوق به رسمیت شناخته شده برای مردم طبق منشور سازمان ملل متحد در این کشورها داده شود. با استفاده از فضای مناسب جنگ سرد راهحل کندی برای ایران این بود که ابتدا اصلاحات از بالا برای جلوگیری از نفوذ کمونیسم به مورد اجرا گذاشته شود و سپس برای پشتیبانی کامل از حکومتی که در کشور مستقر بود؛ به شکل فراگیر نیروی نظامی مورد استفاده قرار بگیرد.
امّا چیزی که باعث میشد امریکا از ثبات سیاسی و اجتماعی در ایران ابراز نگرانی کند، نه تنها واقعیتهای این کشور، بلکه بلوف هایی بود که خروشچف برای کاستن از بار فشار امریکا بر روی حکومتهای مورد حمایت شوروی در امریکایی لاتین و سوق دادن آنها به سوی اهداف فرعی مثل ایران انجام میداد. خروشچف میدانست که امریکا در مورد سرنوشت ایران بسیار نگران است و میترسد که این کشور روزی در حوزه منافع بلوک شرق قرار گیرد. او به اظهارنظرهایی دست زد تا محافل امریکا را نسبت به ثبات حکومت پهلوی
ناامید سازد. اندکی بعد از اینکه کندی روی کار آمد، خروشچف با والترلیپمن خبرنگار مشهور امریکایی گفتگویی انجام داد و او را در ویلای خود در ساحل دریای سیاه به حضور
پذیرفت و با خوشحالی مصنوعی گفت که ایران نمونه کشوری است که با وجود فقدان پایگاه شوروی در آن؛ صرفا به دلیل فقر مردم و فساد دربار شاه به سوی انقلاب در حال حرکت است. او مدعی شد مردم ایران به این نتیجه رسیدهاند که شوروی رهبری پیشرفت بشریت را
ص:7
در دنیا عهدهدار است. لیپمن عین این اظهارنظر را به دولت کندی منتقل ساخت و ایران را نزدیکترین کشوری دانست که در معرض یک جنبش اجتنابناپذیر تاریخی برای نزدیکی به شوروی قرار دارد. خروشچف آشکارا امریکاییها را در زمینه قهرمانی آنها در مسیر استقرار یک دمکراسی تعیین کننده برای آینده بشریت ناموفق دانسته و آنها را تحقیر کرده بود. لیپمن
گفت که امریکا ناچار است در جایی نمایش دمکراسی و اصلاحات ادعائی خود را به بوته اجرا گذارد، این کشور جائی جز ایران نبود.(1)
Tests With Russia , Brown, Boston, 1961,P. 16.
خروشچف ایران را به سیب رسیدهای تشبیه کرد که به دلیل فساد دربار ایران و فقر رو به گسترش مردم، در دستان شوروی خواهد افتاد. بازی پشت صحنه جناحهای سیاسی ایران کار را به جایی خطرناک رسانیده بود. این جناحها برای این که حریف را از میدان به در نمایند، از همان ابزارهای سنتی خارج کردن رقیب از گود استفاده میکردند که عملیات توطئهآمیز در
کنار ایجاد بحرانهای کاذب در زمره شروط اولیه آن بود. واقعیت دیگر این بود که غیر از شاه و اطرافیانش کمتر حکومتی از رژیمهای مورد حمایت امریکا در امریکای لاتین، آسیا و آفریقا
بود که به این آسانی به اصلاحات مورد نظر امریکاییها تن در دهد ؛ حتی ژنرال ایوب خان
رئیس جمهوری پاکستان که از ضوابط حاکم بر اردوگاه شرق و غرب به دلیل فضای جنگ سرد آگاه بود، به شاه گفته بود اگر در برابر امریکاییها تسلیم شود، تقاضاهای گروه مشاوران کندی روز به روز بیشتر خواهد شد. یکی از مقامات بلند پایه امریکایی که احتمالاً با سیا
مرتبط بود، از قول زاهدی گزارش داد که ایوب خان به شاه گفته است که تنها راه برخورد با امریکا تهدید و بیاحترامی است، اگر این کار انجام نگیرد امریکا دوستانش را در حالت
تسلیم کامل فرض میکند و بیشتر به کشورهائی توجه مینماید که با اعلام پیوستن به بلوک شرق منافع امریکا را مورد تهدید قرار میدهند.(2)
طراح اصلی برنامههای سیاسی دولت کندی چستر باولز(3)بود. او اعتقاد داشت کهکشورهائی مثل اسپانیا، پاکستان، تایلند و ایران باید در مناسبات خود با امریکا تجدید نظر نمایند و البته این تجدید نظر باید بسیار اساسی باشد. عمدهترین تأکید باولز در باب حقوق و آزادیهای مدنی و اجتماعی شهروندان این کشورها بود که از نظر او، این حقوق در
کشورهای مورد بحث زیر پا گذاشته میشدند. طراح برنامههای اقتصادی حزب دمکرات والت ویتمن روستو بود که به عقاید او در جای دیگری از این دفتر اشاره شده است.
دمکراتها به شکل جدی از سازمان پیمان آتلانتیک شمالی موسوم به ناتو که هاری ترومن رئیس جمهوری پیشین امریکا از حزب دمکرات آن را به وجود آورده بود، طرفداری و حمایت میکردند. دمکراتها قول داده بودند که تلاش خواهند کرد بلوکهای بازرگانی ناتو
را که با یکدیگر اختلاف منافع جدی داشتند، به همکاری یکدیگر ترغیب کنند. دمکراتها معتقد بودند برعکس برنامههای جان فوستر دالس در مورد ممالک آسیائی که اولویت درجه یکم را کمکهای نظامی تشکیل میداد ؛ این کشورها باید به جای تانک و بمبافکن، از امریکا تراکتور و بولدوزر دریافت نمایند. کشورهای عقب مانده باید به اصلاحات ارضی تن
در دهند و از این راه به رشد و توسعه اقتصادی نائل آیند و در این صورت است که این کشورها در برابر خطر کمونیسم بیمه خواهند شد.(1)این کشورها منطقهای گسترده از ایران تا کشورهای حوزه اقیانوس آرام را در بر میگرفت. حزب دمکرات میخواست مسابقه تسلیحاتی هند و پاکستان را متوقف سازد و شانس پیروزی حوادثی مثل کودتای عراق را در کشورهای پیرامونی کاهش دهد.
امریکاییها میگفتند در عراق با اسلحه امریکایی یکی از متحدین آنها یعنی رژیمنوریالسعید واژگون شده است. این هشداری بود که اگر به جای اصلاحات این کشورها فقط اسلحه انبار شوند نه تنها شانسی برای بقای متحدین غرب در منطقه وجود نخواهد داشت؛ بلکه این احتمال وجود دارد که کمکهای نظامی یاد شده در مسیری خلاف اهداف اولیه و در نهایت به نفع اردوگاه شرق به کار گرفته شوند. نوریالسعید به این دلیل واژگون شد که شانس هر اصلاحی را از بین برده بود به همین دلیل با کوچکترین تکانی از بنیاد بر افتاد.
حزب دمکرات معتقد بود که طبق نظریات توماس جفرسون رئیس جمهوری مشهور امریکا، باید جامعه مللی تشکیل دهد که به لیبرال دمکراسی امریکا اعتقاد داشته باشد، به عبارت دیگر اینک امریکا برای نخستین بار بعد از جنگ جهانی، آشکارا تلاش میکرد هژمونی خود را در
برابر اردوگاه شرق در کشورهای اقماری محقق سازد. از نظر امریکاییها حقوق بشر و
1) روایت عباس سالو رئیس سازمان اصلاحات ارضی در : تاریخ معاصر ایران، سال اول، شماره چهارم، زمستان 1376، صص 243 - 276، سالور اصلاحات ارضی را به دلایلی که خود توضیح داده است ضروری و اجتنابناپذیر میدانست.
آزادی مشروع همان چیزهائی بودند که در کشور آنها تعریف میشد و به عبارت بهتر در برابر اردوگاه شرق بهترین راهحل در زمینه حقوق بشر و آزادیهای دمکراتیک را گسترش معیارهای دمکراسی امریکایی میدیدند.
خود امریکاییها بر این باور بودند که معیارهای موردنظر آنها از استقبال پیمان آتلانتیک
شمالی برخوردار شده است، اما این معیارها کشورهائی مثل اسپانیا، ایران، تایلند و برخی
دیگر از متحدین امریکا را دلسرد خواهد کرد. این داوری به زودی در مورد ایران نتیجه داد،
اقبال که در اسفند 1337 پیمان دو جانبه نظامی با امریکا را منعقد کرده بود مدتی بعد در تابستان
1339 با وعده آزادی، انتخابات مجلس بیستم را برگزار نمود. اما به دنبال برگزاری انتخابات معلوم شد که به شکلی گسترده تقلب انجام گرفته است، کار دخالت دولت در انتخابات حتی به تهدید و توسل به زور رسیده بود. اکثریت کرسیهای به دست آمده در اختیار حزب ملیون
قرار گرفته بود که اقبال رهبری آنرا بر عهده داشت. پلیس و ارتش در انتخابات دخالت کردند
و در برخی نقاط کشور کشت و کشتار انجام گرفت. کسانی که میخواستند اقبال را از اریکه
نخستوزیری به زیر کشند از فرصت استفاده کردند، در کنار گروههایی که درصدد بزیر کشیدن اقبال بودند نام سازمان نگهبانان آزادی دیده میشد که بیشترین تلاش را در این زمینه مبذول میداشت، رهبری این تشکیلات با بقائی بود. اعتراض علیه انتخابات فرمایشی انگیزههای خاص خود را داشت؛ عدهای مثل همین بقائی برای این که رژیم به ناگهان از هم
فرو نپاشد و نیز به منظور حمایت از شخص شاه وارد گود شدند و با اقبال رفتاری کردند که در نوع خود بی سابقه بود و با هیچ کدام از نخستوزیران دوره مشروطه که به نظام مستقر و
قدرت بلامنازع شاه اعتقاد داشتند چنین رفتاری انجام نشده بود. اما گروههای دیگری هم
بودند که با انگیزههای دیگر وارد ماجرا شدند : عدهای مثل امینی در صدد رسیدن به منصب
نخستوزیری بودند، برخی نام او را به عنوان نخستین رئیسجمهوری ایران در بوق و کرنا فریاد میزدند. عدهای مثل علم برای این که دولت حزبی دیگری تشکیل دهند و به این شکل
شاه را از غرقاب بیرون آورند وارد ماجرا شدند.
گروههایی مثل جبهه ملی دوم و نیز نهضت آزادی ایران به دلایلی دیگر با این انتخابات به چالش برخاستند. کار اقبال ساخته شده بود، وی که عمری افتخار کرده بود غلام خانهزاد شاه و در واقع مجری دستورات اوست، با موضعگیریهای مخدوم خود علیه انتخابات مواجه شد؛
شاه علنا علیه انتخابات مجلس بیستم سخن گفت و پرده از تقلبهای انتخاباتی برداشت شاه به این شکل اقبال نوکر سرسپرده خود را فدای سیاستهای امریکا در برابر کشور کرد. مشکل شاه انتخابات نبود، او میخواست به امریکاییها این گونه وانمود سازد که نه او، بلکه کارگزارانش هستند که کشور را دچار بنبست کردهاند بنابراین از فرصت به دست آمده به
نحو مطلوب بهرهبرداری کرد و خود شخصا آخرین میخ تابوت حکومت اقبال را کوبید. به این صورت اقبال از نردبان نخستوزیری فرو افتاد. به دنبال این جریان شاه ژست دمکراتیک خود را تکمیل کرد؛ او از نمایندگان منتخب خواست که دستهجمعی استعفا دهند و راه را برای برگزاری انتخابات مجدد هموار سازند. نمایندگان استعفا دادند و اقبال ملول از این بازی نفرتانگیز و به منظور فرونشاندن خشم عمومی علیه خود به عنوان استراحت
روانه خارج کشور شد. جانشین اقبال، مهندس جعفر شریف امامی بود، یکی از مأموریتهای او این بود که مقدمات برگزاری مجدد انتخابات مجلس را فراهم نماید.
سقوط اقبال منجر روی کار آمدن دولت شریفامامی شد. شریفامامی برای نخستین بار بود که به عنوان نخستوزیر قدرت را در دست میگرفت. حتی در محافل سیاسی آن روز ایران هم، وی فردی خوشنام به شمار نمیآمد و نفس جایگزینی او با اقبال تا حدودی نشان
دهنده این امر بود که شاه به هر ترتیبی که شده میخواهد قدرتی را که در سالهای اخیر در دستان خود متمرکز کرده بود همچنان حفظ نماید. اما غیر از این واقعیت ارادهای دیگر نیز در پشت نخستوزیری شریفامامی قرار داشت و آن هم اراده لژهای فراماسونی برای استقرار دولت تمام عیار خود در کشور بود. در ایران این دوره ظاهرا حکومت مشروطه سلطنتی وجود داشت لیکن قدرت باز هم در دست عدهای خاص متمرکز بود. این نکته چیزی نبود که در مطبوعات ایران بازتاب نداشته باشد، صراحتا عنوان میشد که ظاهرا تقدیر ایران است که هزار فامیل همچنان قدرت را در دستان خود حفظ نمایند و اجازه ندهند که از خارج گود کسی بر آنها اعمال نفوذ کند. از دید منتقدین این افراد که قوای سهگانه را در اختیار داشتند، در صورت لزوم و از سر ناچاری هر از چندگاهی از مناصب خود استعفا میدادند و جای خود را
به دیگری که جزو همین گروه بود واگذار میکردند.
در ایران با وجود هزار فامیل و شاه در رأس امور قدرت واقعی در دست کسی قرار نداشت. این بار صریحا و به گونهای که دیگر برای تودههای مردم هم تردیدی باقی نمیماند، قدرتهای خارجی آشکارا در رقابتی فشرده برای تسلط بیشتر بر امور ایران با یکدیگر در کشاکش بودند. در دوره شریفامامی مهمترین شعار دولت، اجرای اصول قانون اساسی و حفظ آزادیهای مدنی بود، این شعار برای آن داده میشد تا رضایت امریکاییها را که درصدد تسلط هرچه فزونتر بر مقدرات امور ایران بودند جلب نمایند. در همین دوره بود که
گروه دکتر علی امینی که در رأس نخبگان غیر متجانس و غیر هماهنگ با دولت ایران و در عین حال مورد حمایت امریکا بود، فعالیتهای خود را تشدید کرد. امینی با حمایت آشکار کندی قصد داشت که واپسین حرکات خود را انجام دهد و پستی را که در روزهای بعد از کودتای بیست و هشتم مرداد تاکنون انتظار آن را میکشید در اختیار گیرد. در زمستان آن سال انتخابات مجلس بیستم بار دیگر برگزار شد، همین امر خود مقدمهای بود بر گسترش فضای بحران در کشور. در این انتخابات بار دیگر تقلبات آشکاری صورت گرفت و کسانی که در دوره اقبال سر از صندوقهای رأی در آورده بودند، بار دیگر به پیروزی ظاهری دست یافتند. امریکاییها بار دیگر فشار را بر شاه افزایش دادند تا نیروی مورد اعتماد آنها را علیرغم میل باطنی به نخستوزیری انتخاب کند.
بحرانهای دوره شریف امامی ادامه یک سلسله تنشهایی بود که از ابتدای سال 1339 در ایران آشکار شده بود. پیش از این در سالروز 28 مرداد شاه طی پیامی درباره نفت اظهارنظرهایی کرد که در نوع خود بی سابقه بود. او میخواست در برابر فشارهای بینالمللی
کنسرسیوم نفت، ابتکاری از خود نشان دهد و بحث او درباره نفت هم در همین ارتباط بود. در این هنگام شاه به کنسرسیوم حمله برد اما همانطور که در صفحات آتی خواهیم دید حملات شاه به کنسرسیوم جزیی از طرح امریکاییها برای انجام اصلاحات موردنظرشان در ایران بود. شاه به کاهش بهای فرآوردههای نفتی در بازار جهانی اعتراض کرد او از کاهش بهای نفت انتقاد کرد و گفت که بالا و پایین بردن قیمت نفت باید با مشورت کشورهای صادر کننده صورت گیرد. این سخنان واکنشی بود در برابر این اظهارنظر که نفت ایران به میزان هفت درصد کاهش قیمت پیدا خواهد کرد. کنسرسیوم نفتی در حقیقت تحت تأثیر فضای بینالمللی، ضمن حفظ سیطره خود بر منابع نفتی ایران سیادت گذشته شرکت نفت انگلیس و ایران را
زنده نگه میداشت و این بار گرچه امور نفتی ایران در اختیار یک شرکت قرار نداشت؛ لیکن کمپانیهای بزرگی مثل شل و شرکت نفت انگلیس و ایران که اینک به بی. پی تغییر نام داده بود در غارت منابع کشور پیشقدم بودند و در حقیقت به دلیل سهم بالای آنها از نفت ایران قدرت
تصمیمگیری را در اختیار خود داشتند. شاه در برابر کندی که از او میخواست به اصلاحاتی
در کشور به منظور رشد و توسعه اقتصادی و اجتماعی و سیاسی کشور دست زند این گونه استدلال میکرد که با وجود کاهش بهای نفت چگونه چنین چیزی ممکن است؟ پیشبینی میشد که با کاهش بهای نفت برنامههای عمرانی و اقتصادی کشور دچار فتور خواهد شد و این باعث خواهد گردید که ایران تا پایان سال 1960 صد میلیون تومان ضرر کند و اگر بهای
نفت باز هم کاهش پیدا میکرد، این زیانها به مراتب افزایش مییافت.
غیر از این مقوله کسری تراز بازرگانی ایران در دوره مورد بحث به حد اعلای خود رسیده بود، واردات کشور به پنج برابر صادرات افزایش پیدا کرده بود. مخارج نظامی ایران
پس از ورود به پیمان بغداد دو برابر شده بود و کسری بودجه دولت را با افلاس مواجه کرده
بود. کاهش بهای نفت به تشدید بحران منجر میشد به عبارت بهتر در پشت این بحرانها شرکتهایی قرار داشتند که منافع خود را در ایران بر هر چیز دیگر ترجیح میدادند و برخلاف
آن چیزی که گفته میشد، باعث و بانی این بحرانها در درجه اول خود امریکا و دولتهای
اروپایی به همراه شرکتهای خصوصی بودند که ارزشهای انسانی را فدای منافع نامشروع خود میکردند. این وضعیت بود که در ظهور و سقوط کابینهها نقش درجه اول داشت. در اثر
تزلزل بهای نفت اوضاع داخلی هم متشنج شده بود. دستهایی که به این تشنجات دامن میزدند، توهم نفوذ کمونیسم را طرح میکردند و اینگونه وانمود میساختند که در پشت این
بحرانها نه شرکتهای نفتی و دولتهای غربی، بلکه نیروهای موهوم شوروی قرار دارند و
هدف آنها این است که کشور را به پشت دروازههای آهنین سوق دهند. این ادعائی بود که توسط سناتورمک کارتی در آغاز جنگ سرد ساخته شد و اینک در مطبوعات ایران و جهان به شدت تبلیغ میشد.
در چنین فضایی سید جعفر بهبهانی که فردی شناخته شده بود در سخنرانیهای خود وعده میداد که از آزادی انتخابات دفاع خواهد کرد.در همین حال اعضای جبهه ملی دوم فعالیتهای
خود را از سر گرفتند، میتینگهای انتخاباتی در گوشه و کنار کشور برگزار میشد؛ نام جمال
امامی و سید جعفر بهبهانی و رشیدیانها در هر جایی به میان میآمد. این افراد به منظور ممانعت از تعمیق بحران که آینده آن معلوم نبود، این بار خود را در صف منفردین جازده بودند تا افکار عمومی را به دست آورند. شبکه برادران رشیدیان که در اصناف نفوذ داشتند از بسیاری گروهها بیشتر فعال بودند، آنها میدانستند که بار دیگر آزمونی تاریخی در برابرشان
نهاده شده است، تا مثل دوره مصدق کار خود را با جدیت بیشتری ادامه دهند. حتی پیش از این وقتی که در اثر فشارهای زیاد اقبال ناچار شد کابینه خود را ترمیم نماید، درست در
ابتدای تیرماه سال 1339 شایع شد که برخی از عوامل کودتای 28 مرداد 1332 مثل سرتیپ عباس فرزانگان، سرلشگر حسن اخوی و نیز سید مهدی پیراسته به سفارش اسداللّه رشیدیان به عنوان وزرای کابینه معرفی خواهند شد. رشیدیان میخواست خود کاندیدای انتخابات مجلس بیستم شود، اما به وی گفتند از این کار اجتناب ورزد، زیرا همه او را به عنوان یک
عنصر مارکدار میشناسند و کاندیدا شدن او حتی به عنوان منفرد هم به موقعیت یارانش لطمه خواهد زد. ساواک گزارش داد که تلاشها برای ترمیم کابینه توسط حسین علاء و نزدیکان اشرف پهلوی از جمله همین رشیدیان دامن زده میشود.(1)از بین اینان پیراسته در زمره دار و دسته جمال امامی بود. امامی از سال 1337 در ملاقاتهایی که با شاه داشت برای رسیدن به وزارت کشور تلاش میکرد، به همین دلیل مردم او را در زمره دستههای مافیایی محمدعلی امام شوشتری، سید حسن امامی و سید مهدی میراشرافی میدانستند و به وی خوشبین نبودند.(2)تقیزاده، دکتر لقمانالملک، مختارالملک صبا و منصورالملک از گروه رجال سیاسی قدیمی هم جلساتی تشکیل میدادند و درباره اوضاع و احوال کشور با یکدیگر تبادل نظر میکردند، اما
در رأس همه افرادی که هم حمایت خارجی قدرتمند داشتند و هم در داخل برای پیشبرد
منظور از شعارهای جدید استفاده میکردند همان امینی قرار داشت.
در عین حال در این دوره حادثهای روی داد که در نوع خود بینظیر بود. روز پنجشنبه چهارم اسفند سال 1339 دکتر منوچهر اقبال که برای مراجعه به دانشکده دندانپزشکی به دانشگاه تهران رفته بود، مورد تعرض دانشجویان قرار گرفت. اقبال در این روز برای معالجه
دندانهایش به آنجا رفته بود؛ او پس از اینکه از دندانهایش عکسبرداری کرد به عنوان رئیس
دانشکده پزشکی به بازدید از قسمتهای مختلف این دانشکده پرداخت. به ناگاه راهروهای
دانشکده شلوغ شد. دانشجویان درحالی که شعار میدادند: غلام خانه زاد آمد - غلام جاننثار آمد؛ پس از مدتی راهروهای دانشکده را ترک کردند. در مقابل دیدگان اقبال گروهی از دانشجویان وارد اتاق او شدند و مدت حدود بیست و پنج دقیقه شعار دادند. در همین احوال
بین دانشجویان و اقبال مشاجرهای لفظی روی داد. از آن سوی گروهی در برابر ساختمان دانشکده، راننده او را از اتومبیل پیاده کردند و خودرو وی را به آتش کشیدند. دانشجویان
حاضر در اتاق او برای تماشای آتشسوزی از آنجا خارج شدند و اقبال نیز با همکاری مأمورین بازرسی دانشگاه خارج شد و یک راست به کلوپ حزب ملیون در خیابان کاخ رفت. دانشگاه تهران متعاقب این حادثه تعطیل گردید و شورای دانشگاه تصمیم گرفت دانشجویان معترض را اخراج نماید.
اینک مد شده بود که حتی مطبوعات هم برای اینکه نشان دهند از طرح امریکاییها در مورد ضرورت اصلاحات در ایران حمایت مینمایند، مقالاتی را منتشر کنند. مهمترین این مقالات انتقاداتی بود که به کنسرسیوم نفتی وارد میآمد، موضوعی که دقیقا در راستای طرح دمکراتها قرار داشت. خاطرنشان میشد که این تراست نفتی به تعهدات خود در برابر ایران
عمل نمیکند و آنها را زیر پا گذاشته است. طبق قراردادی که کنسرسیوم با ایران منعقد کرده بود متعهد شده بود که برتری تولید و صدور نفت را در حوزه خلیج فارس همچنان در دست ایران نگهدارد. قول داده شده بود که تقریبا تمام نفت ایران را به صورت خام صادر کنند، لیکن بازار ایران را اینک کویت، عراق و عربستان قبضه کرده بودند. تولید نفت ایران به یک پنجم
عربستان و نصف تولید کویت کاهش پیدا کرده بود. کنسرسیوم متعهد شده بود که امور فنی تولید و اکتشاف نفت ایران را به مرور به دست مهندسین داخلی بسپارد و آن را در اختیار
کارشناسان ایرانی قرار دهد. قول داده شده بود که به جای متخصصین خارجی نیروهایی از داخل کشور تربیت شوند و به تدریج امور را به آنها واگذار نمایند، اما هیچ کدام از این
وعدهها عملی نشده بود.
در دوره شریف امامی هیئت مدیره کنسرسیوم قصد داشتند به ایران بیایند، همزمان با این مسافرت سئوال شد که چرا کنسرسیوم به تعهدات خود در برابر ایران عمل نمینماید و چرا با وجود اینکه قول داده شده است از کارشناسان ایرانی در امور استفاده خواهد شد، همچنان
سیل کارشناسان خارجی به سوی ایران سرازیر است؟ دلالان بینالمللی نفت همان کسانی شناخته شدند که مردم بومی امریکا را چنان قتل عام کردند که اینک از تاریخ آنها چیزی باقی نمانده است. روی دیگر حملات مطبوعات ایران این بود که به بهانه کنسرسیوم علی امینی را
مورد حمله قرار دهند، زیرا مگر او نبود که عاقد قرارداد کنسرسیوم به شمار میآمد و مگر او نبود که بعد از کودتا قرارداد موسوم به امینی - پیچ را امضا کرد؟ واقعیت این است که
کنسرسیوم مثل شرکت نفت انگلیس و ایران میزان تولید و صدور نفت ایران را همیشه به عنوان رازی سر به مهر مکتوم نگه میداشت و بر آن پرده استتار میکشید. از شریف امامی
خواسته میشد که تسلط این تراست نفتی را بر منابع ایران مسدود کند، بدیهی است نه شریف
امامی قادر به چنین امری بود و نه حتی شخص شاه چنین کاری میتوانست بکند. در این اوضاع و احوال اورل هریمن که پیشتر در دوره مصدق مسافرتی در راستای حل اختلافات ایران و انگلیس به ایران کرده بود؛ به دعوت شاه وارد کشور شد. هریمن سفیر سیار کندی بود که در کشورهای مختلف مأموریتهایی را انجام میداد، این بار نیز او با سران دولتهای بزرگ اروپای غربی ملاقات کرد و سپس وارد ایران شد. این سفر اهمیت زیادی داشت، به ویژه این که دولت کندی اینک به تازگی روی کار آمده(1)و مشغول طرح برنامه سیاسی جدیدی در خاورمیانه بود. شاه میخواست بار دیگر نظرات دولت جدید امریکا را در ارتباط با ایران
جویا شود، از همین روی پیشبینی میشد که این سفر در آینده سیاسی ایران بسیار مهم و
تعیین کننده خواهد بود. از سوی دیگر درست اندکی پیش از سقوط کابینه اقبال دکتر جهانگیر
آموزگار برادر جمشید آموزگار که از سال 1326 در امریکا اقامت داشت و حتی بعد از خاتمه تحصیلات در این کشور مانده بود به ایران آمد. در بدو امر وی در انتخابات مجلس بیستم به عنوان کاندیدای حزب ملیون از اصطهبانات فارس به نمایندگی برگزیده شد، موضوعی که خود وی نیز از آن شگفتزده شد، زیرا شخص آموزگار کاندیدای نمایندگی نشده بود! خود گفته بود که از سوی یکی از دانشگاههای امریکا مأموریت دارد پیرامون نحوه هزینه شدن
1) در رقابتهای انتخاباتی امریکا شاه رسما از کاندیدای حزب جمهوریخواه یعنی ریچارد نیکسون حمایت میکرد و در این زمینه کمکهایی هم در اختیار ستاد انتخاباتی وی قرار داده بود که از طریق اردشیر زاهدی سفیر وقت ایران در واشنگتن پرداخت میشد. با این وصف شاه که احتمال پیروزی کندی را در این انتخابات میداد از طریق سفیر خود یعنی زاهدی قبل از برگزاری رسمی انتخابات، کندی را دعوت کرد به ایران بیاید تا با او با شاه به شکار بروند: مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، علاء وزیر دربار به زاهدی، تهران، شماره 6-214-15.
کمکهای اصل چهار ترومن در ایران تحقیق کند و اطلاعات لازم را سپس در اختیار دانشگاه
مزبور قرار دهد. آموزگار صریحا گفت که مایل نیست در ایران اقامت نماید و به عنوان نماینده مجلس وقت خود را تلف کند، زیرا در امریکا استاد دانشگاه در رشته اقتصاد و دارای
درآمد کافی است. او میگفت که نتایج تحقیقاتش نشان میدهد که کمکهای اصل چهار در بستر اصلی خود هزینه نشده و مردم را راضی نکرده است.(1)
در آغاز سال 1340 اوضاع بیش از پیش بحرانی شد. علیاصغر امیرانی مدیر مسئول خواندنیها در سرمقاله ویژه نوروز این سال تحت عنوان متملقانه مناجات به درگاه خداوند روی زمین ظلاللّه فیالارض نسبت به اوضاع و احوال داخلی ایران به شدت انتقاد کرد و از شاه تقاضا نمود که به جای غلامان جان نثار عناصر دیگری را روی کار آورد : «جان نثاران لفظی و موسمی، یک بار در شهریور بیست و یک بار در مرداد 32 امتحان جان نثاری خود را دادهاند و خدا آن روزی را نیاورد که به دیگر بار نیاز باشد.» این مقاله بسیار جسورانه بود و حتی در آن
نوشته شد که شایع است شاه کاخهای سلطنتی را فروخته و پولش را به دلار تبدیل کرده و به خارج کشور فرستاده است. امیرانی نوشت که وقتی مردم این اخبار را میشنوند «خیال میکنند خبری است» و دیگر دست و دلشان به کاری نمیرود. او نوشت که اگر یک صدم
امکانات موجود صرف جشنهای دوهزار و پانصد ساله شود و شاه به خارجیها شناسانده شود دیگر از بازار شایعات چیزی باقی نمیماند.(2)در شماره بعدی مجله، امیرانی نوشت که عدهای از خوانندگان و رجال کشور از مضمون مقالهاش به شدت ترسیده بودند، و حتی ابراز تعجب میکردند که چگونه مجله توقیف نشده است با این وصف توضیح داده شد که شاه مطالب مندرجه را پسندیده و مورد تأیید قرار داده است.
آهنگ تحولات در سال جدید شتابناک شده بود؛ در فروردین ماه سال 1340 جلسه شورای وزیران امور خارجه کشورهای عضو پیمان سنتو در آنکارا تشکیل شد. از ایران حسین قدس نخعی وزیر امور خارجه ریاست هیئت نمایندگی ایران را بر عهده داشت.
در این جلسه بین این گروه و وزیر امور خارجه جدید امریکا دین راسک که از نیروهای اصلی گروه کندی به شمار میآمد ملاقاتهایی انجام شد، این مذاکرات میزان علاقهمندی و
پایبندی امریکا را به تعهداتی که در برابر دُوَل عضو داشت، نشان میداد. در همین جلسه در مورد خط مشی آینده این پیمان گفتگوهایی صورت گرفت. از بین کشورهای عضو سنتو فقط ایران بود که از بدو روی کار آمدن کندی از امریکا کمک نقدی دریافت نکرده بود، در حالی که از نظر مقامات ایران این کشور بایست از نظر دریافت کمکها در ردیف اول قرار میگرفت.
تا آن زمان پاکستان در یک مرحله 375 میلیون دلار و در مرحلهای دیگر 140 میلیون دلار
کمک از امریکا دریافت کرده بود، ایوبخان نشان داده بود که در شطرنج سیاست از شاه حرفهایتر است. به ترکیه نیز کمکهایی شده بود، اما ایران با وجود اهمیت استراتژیک و با وجود قرارداد دو جانبه نظامی با امریکا از دریافت کمک محروم مانده بود. محافل آگاه تهران
میزان پول مورد نیاز ایران را پانصد میلیون دلار برآورد میکردند. درباره این که آیا در جلسه وزیران امور خارجه پیمان سنتو، نیاز ایران به این وجه مطرح خواهد گردید یا خیر اظهار نظری نمیشد. قدس نخعی لزوم کمک و توجه امریکا به ایران را یادآوری کرد و از ایالات
متحده خواست در مورد سیاستهای خود در برابر ایران به «شکل کلی وفوری» تجدیدنظر نماید. تصمیم در مورد ایران موکول به بازگشت هیئت نمایندگی امریکا از ترکیه به واشنگتن
شد. طرف ایرانی ترجیح میداد به جای امریکا، انگلستان در کنفرانس سنتو نقش اصلی را ایفاکند، گرچه شایعاتی هم در این زمینه وجود داشت لیکن با امکانات انگلیس این مهم برآورده نمیشد؛ مضافا اینکه اتحادیهای را که خود امریکاییها به وجود آورده بودند بعید به نظر میرسید در اختیار دولت دیگری قرار دهند.
در مطبوعات ایران آمده بود که انگلستان برای کمک به کشورهای عقب مانده و در راستای طرح جلوگیری از نفوذ کمونیسم به این کشورها وزارتخانهای هم تأسیس کرده است. اما کمکهای فنی و اقتصادی انگلیس به ممالک عقب مانده جهان بیشتر از هفتاد و پنج میلیون دلار نمیشد و تازه از این مبلغ نیز 88% به مصرف نیازهای کشورهای مشترکالمنافع
یعنی استرالیا و زلاندنو که تحت قیمومیت انگلیس قرار داشتند، رسیده بود و تنها 12% آن به عنوان کمکهای فنی به کشورهای دیگر جهان و از آن جمله گروه موجود در پیمان سنتو اختصاص داده شده بود. انگلیس هر چه هم تلاش میکرد سهم ایران را از این کمک افزایش دهد، باز هم رقم آن به بیش از یک میلیون دلار نمیرسید. حتی مجموع کمکهای انگلیس، ایتالیا، آلمان و فرانسه روی هم رفته مبلغ بسیار ناچیزی را در برابر کمکهای امریکا شامل
میشد. این احتمال که در راستای طرح باولز کمکهای نظامی به کشورهای عضو سنتو قطع شود، باعث نگرانی کشورهای عضو شده بود. ارزش نظامی سنتو در برابر ناتو و حتی سیتو بسیار پائین بود و در حقیقت سنتو فقط با آن دو پیمان مرتبط بود و وحدت نظامی آنها با ناتو و سیتو هیچگاه از حد مانورهای مشترک نظامی فراتر نرفته بود. پیمان سنتو تا قبل از روی کارآمدن کندی در واقع محملی بود تا براساس آن ایران را از کمکهای نظامی امریکا و انگلیس
بهرهمند سازد و این کمکها را توجیه کند و بهانه این توجیه نیز خطر شوروی بود. اما اینک که دولت جدید در امریکا روی کار آمده بود و با سیاستهای جدیدی که کندی در پیش گرفته
بود امکان انحلال این پیمان نیز وجود داشت. دولت امریکا شرط اعطای کمک به ایران را انجام اصلاحات ساختاری قرار داده بود، به این منظور تأکید میشد که نیروهای مورد اعتماد آنها باید در ایران قدرت را به دست گیرند. اگر چنین چیزی اتفاق میافتاد، شاید سیل کمکهای امریکا به ایران سرازیر میشد اما در آن شرایط این امکان تقریبا بعید بود. امریکاییها درصدد بودند ایران را کشوری اَمن برای سرمایهگذاریهای خود نمایند و همیشه
اینگونه استدلال میکردند که صرف قرار داشتن ایران در صف بلوک غرب مشکلی را حل نمیکند، زیرا حکومت کومین تانگ چین نیز در زمره حلقه طرفداران سیاستهای غرب در آسیا بود و انواع کمکهای نظامی و اقتصادی و فنی به حکومت چیانگ کای چک داده شد اما
این کمکها در نهایت تحت کنترل حکومت کمونیستی مائوتسه دون قرار گرفت. بنابراین
باید تضمینهای لازم عملی برای این که این کمکها در آینده به ضد خود تبدیل نخواهد شد، صورت میگرفت. راهحل امریکاییها این بود که طیف جدیدی از نخبگان سیاسی در ایران روی کار آیند و این را هم تضمین نمایند، در واقع مقوله اصلاحات مورد نظر امریکاییها در ایران معنایی جز این نداشت و البته کاندیدای آنها نیز مشخص بود : دکتر علی امینی.
همزمان کشور هر روز در اعتصاب بود و هر کس انگیزه خاص خود را داشت. محمد درخشش که در باشگاه مهرگان فعال بود، به اعتصاب معلمان دامن میزد و افرادی مثل امینی از این بحرانها برای توجیه روی کارآمدن خود استفاده میکردند. در اردیبهشت ماه سال
1340 معلمان تهران در اعتراض به کمی حقوق خود و نیز در اعتراض به تبعیض بین آنها و سایر کارکنان دولت دست به اعتصاب زدند. درست صبح همان روزی که قرار بود این
اعتصاب انجام شود، دکتر جهانشاه صالح وزیر فرهنگ لایحهای را به مجلس تقدیم کرد که طبق آن حداقل حقوق معلمان پنج هزار ریال تعیین شده بود. معلمان این لایحه را برای تقاضاهای خود کافی نمیدانستند و تصمیم به اعتصاب از روز دوازدهم آن ماه نیز قبلاً به
اطلاع ناراضیان رسیده بود. دبیران و آموزگاران تصمیم خود را به اطلاع دانشآموزان رسانیدند و از آنها خواستند که با معلمان همکاری نمایند. وزیر فرهنگ اخطار داد که اگر این اعتصاب انجام گیرد دولت در برابر، واکنش نشان خواهد داد و به شدت ایستادگی خواهد کرد. با این وصف دانشآموزان و معلمان از رفتن به سر کلاسهای درس خودداری کردند. به تدریج جمعیت انبوهی از خیابانهای استانبول، سعدی و بهارستان به طرف خیابان شاهآباد
(جمهوری کنونی) به حرکت درآمدند. آنها قصد داشتند به مجلس بروند و با هیئت رئیسه دیدار نمایند و تقاضاهای خود را نیز مطرح نمایند. در میدان بهارستان بر اثر تیراندازی
مأموران انتظامی دکتر حسین خانعلی دبیر دبیرستان جامی تهران به قتل رسید و سه تن نیز مجروح گردیدند. دبیران و آموزگاران تهران در مراسم تشییع جنازه خانعلی در حالی که سیاه پوشیده بودند، مجازات مسببین حادثه را تقاضا کردند. به زودی دانشجویان دانشگاه تهران
نیز به عنوان همدردی با معلمان در کلاسهای درس حاضر نشدند، در شهرستانها مدارس تعطیل شد و بحران به اوج خود رسید. این اعتصاب به رهبری محمد درخشش عضو باشگاه مهرگان و رئیس جامعه لیسانسیههای تهران روی داد. معلمان به راستی درصدد احقاق حقوق خود بودند، لیکن اعتصاب که از طرف رجال سیاسی دامن زده میشد، دست آویزی بود تا به واسطه آن شریف امامی را از منصب نخستوزیری فرو کشند. دیری نپایید که این
مقصود حاصل شد و دولت مستعجل شریف امامی سرنگون گردید و کشتیبان را سیاستی دیگر آمد.
امینی در زمره سیاستمدارانی بود که تحت تأثیر فضای جنگ سرد، ترس از نفوذ شوروی سرا پای وجودش را فرا گرفته بود. وی بر این باور بود که برای مقابله با این خطر راهی وجود ندارد جز این که به یک قدرت بزرگ تکیه شود تا قدرت بزرگ دیگری یعنی شوروی دست از سر او بردارد. از دید وی ایران کشوری ضعیف بود که هم به دلیل فساد رجال سیاسی و هم به
دلیل همسایگی با شوروی هر لحظه در معرض اضمحلال قرار داشت. در واقع با این دید بود که قرارداد کنسرسیوم را امضا کرد و نیز با این دیدگاه بود که مقدمات صعود خود را به قدرت فراهم دید و با همین زاویه نگاه به مسائل سیاسی بود که حمایت تیم کندی را به خود جلب
کرد. بحرانهای دوره شریفامامی به منزله سکوی پرتاب امینی عمل کردند که یکی از آنها
اعتصاب معلمان بود. این بحران در ادامه بحرانهای متوالی بود که از دوره اقبال آغاز شده بود و با یک تکان شدید کار را به دست امینی سپرد.
دکتر علی امینی در تحولات اخیر ایران از کودتای 28 مرداد به بعد از نیروهای مؤثر تصمیم گیرنده در تحولات کشور بود. او در واقع در یکی از بحرانیترین ادوار تاریخی ایران
قدرت را به دست گرفت و میرفت تا بخت خود را در امور کشورداری آزمایش کند. از آن طرف امریکاییها نیز که به این روز چشم دوخته بودند حمایت بیچون و چرای خود را از وی
نشان دادند و برای هر گونه همکاری با دولتش اعلام آمادگی کردند. شاه، گرچه از امینی دل
خوشی نداشت، لیکن در برابر خواسته امریکاییها تسلیم شد و در واقع در مقابل کار انجام
شده واقع گردید. شاه تا واپسین روزهای عمر به امینی به چشم کاندیدای ریاست جمهوری مینگریست که قصد دارد حکومت او را واژگون سازد. به همین دلیل وزن و اهمیت او را نخواست دریابد و همین امر همیشه مانع تعامل وی با امینی بود. دلیل دیگری هم البته وجود
داشت و آن این بود که امینی به خاندان قاجار تعلق داشت و یادگاری از این سلسله بود. بدیهی است که شاه از این دید هم به وی به چشم یک رقیب مینگریست و در توهم مضاعف خود غوطهور بود. امینی از همان روزی که وارد ایران شد، در تحولات سیاسی بیش از پیش ایفای
نقش کرد. او تنها شخصیت سیاسی ایران در این دوره بود که از مدتها قبل خود را برای تصدی پست نخستوزیری آماده کرده بود و به عبارتی او تنها فردی بود که خود را نامزد شایسته این پست میشمرد. او از سالها پیش بدون پردهپوشی برای رسیدن به این مقام تلاش
میکرد و در واقع نخستین پیروزی خود را تلاش و کوشش برای ابطال نتیجه انتخابات مجلس بیستم میدانست. در دوره حکومت هشت ماهه شریفامامی او لحظهای از تلاش برای دست یافتن به پست نخستوزیری غفلت نکرد. عدم توانائی شریفامامی در مهار بحرانها و نیز تنشهای سیاسی خارجی که ناشی از روی کار آمدن کندی در امریکا بود، همه
و همه دست به دست هم دادند و او را به آرزوی دیرینه خود رسانیدند. در چند ماه اخیر امینی
بارها با شاه ملاقات کرده بود و تنها در آخرین ملاقات بود که شایعه نخستوزیری او شدت
پیدا کرد. از پیش همه میدانستند که او به محض اینکه به قدرت دست پیدا کند مجلسین را
منحل خواهد کرد. از دیگر مواردی که شایع شده بود، این بود که وی کسانی را که متهم به
اختلاس و ارتشا هستند دستگیر خواهد نمود.
مهمترین مسئله امینی، سیاست خارجی بود.(1)وی با کندی سوابق دوستی و آشنایی فراتر از حد متعارف، داشت و بهتر از هر نخستوزیر دیگری میتوانست کمکهای امریکا را جذب نماید. از برنامههای امینی این بود که در رأس یک هیئت سیاسی عازم مسکو شود و
1) در واقع روی کار آمدن امینی هم همانطور که خواهیم دید محصول سیاست خارجی بود، علم در یادداشتهای روزانه خود با یادآوری دوره امینی چنین مینویسند: « دهه 1960- 1970 برای کشور ما سالهای خوبی بودند و کشور تحت قیادت شاهنشاه خیلی جلو رفت، جز در سال 1960- 1961 که مرحوم کندی رئیسجمهور فقید امریکا، دکتر امینی را به عنوان نخستوزیر تقریبا به شاهنشاه تحمیل کرد، دیگر قدرت بی مثال شاه در کشور حاکم مطلق بود.» یادداشتهای علم، ج 1، ص 368.
تنشهای موجود بین دو کشور را حل و فصل نماید. حتی گفته میشد وی حاضر است برای اینکه از سوءظن روسها در مورد خود و سیاستهایش بکاهد، ایران را از پیمان سنتو خارج
نماید. او معتقد بود که پیمان سنتو بار زیادی را بر هزینههای جاری ایران تحمیل کرده است و وی میخواهد کشور را از آن رهایی بخشد. اما این مطالب چیزی نبود که به اراده امینی بستگی داشته باشد. پیمان سنتو به بهانه حفاظت کشورهای منطقه از خطر شوروی ایجاد شده بود و در پشت آن امریکا و انگلیس قرار داشتند، به همین دلیل علیرغم مطالبی که کندی در
مورد ضرورت کاستن از هزینههای نظامی کشوری مثل ایران بر زبان میآورد و میگفت که در عوض آن باید کمکهای اقتصادی در درجه اول اهمیت قرار گیرد؛ بعید به نظر میرسید دولت مورد اعتماد وی، به خروج یک جانبه ایران از این پیمان رضایت دهد یا بر انجام این
عمل توانا باشد.
بر جستهترین وزیر کابینه امینی دکتر حسن ارسنجانی بود که با پیشنهاد اجرای طرح محدود ساختن مالکیت و تقسیم اراضی سر و صدای زیادی به راه انداخته بود. مطبوعات غربی در مورد او میگفتند که عضو انقلابی کابینه امینی است، اما این مطلب هم به سیاستهای آتی دولت مربوط بود؛ به ویژه اینکه خود نخستوزیر از ملاکین بزرگ ایران به
شمار میآمد و مرغوبترین اراضی لشت نشاء ارث او بود، هر چند که امینی همین اراضی را نیز تقسیم کرد. دکتر حسن ارسنجانی فرزند سید محمدحسین ارسنجانی از پیشنمازهای
تهران و کرج، در سال 1301 در شهریار که املاک پدریاش در آنجا واقع بود به دنیا آمد. ارسنجان شهر پدری او بود که در استان فارس واقع است. ارسنجانی سه ساله بود که پدرش فوت کرد. پدر ارسنجانی دو همسر داشت، از همسر اول یک دختر و نیز زینالعابدین معروف به آقامیر به دنیا آمد که در دورهای که هویدا تازه به قدرت رسیده بود، در مجلس بیست و دوم به عنوان نماینده کرج عضویت داشت. از همسر دوم دو پسر به دنیا آمد: حسن و نورالدین. نام
مادر ارسنجانی هاجر بود که بعد از فوت همسر به همراه فرزندان به منزل برادرش حاج علی آقالقائی رفت و لقائی به مدت بیست سال تمام مخارج فرزندان خواهرش را تأمین کرد، او در سال 1330 از دنیا رفت.
برادر تنی ارسنجانی در دانشکده فنی دانشگاه تهران ادامه تحصیل داد و مشاغلی مثل ریاست کارخانه پارچهبافی تبریز، ریاست چیتسازی تهران، مدیر عاملی شرکت فرش
ایران و عضویت هیئت مدیره کارخانجات سازمان برنامه را بر عهده داشت.(1)حسن ارسنجانی بعد از اینکه تحصیلات مقدماتی را خاتمه داد در مدرسه سنلوئی تحصیلات دبیرستانی خود را پی گرفت و پس از خاتمه تحصیلات در رشته حقوق، در همین رشته ادامه تحصیل داد و بالاخره در نخستین دوره دکتری این دانشگاه ادامه تحصیل داد و فارغالتحصیل شد. فعالیت سیاسی وی از سال 1322 با نگارش مقاله در روزنامه ایران ما متعلق به جهانگیر تفضلی شروع شد که با نام دکتر داریا مقالات خود را امضاء میکرد. سال 1328 روزنامه سیاسی داریا را منتشر ساخت و با وجود توقیفهای فراوان توانست 320 شماره از آن را منتشر کند.(2)در سالهای 1321 تا1322 در حزب آزادی به مدت 18 ماه عضویت داشت. همین سابقه نشان از روحیه جنجالی و جاهطلبی ارسنجانی میداد؛ شواهد نشان میداد که این چیزها نمیتواند جاهطلبی او را ارضا نماید. اعضا مؤسس حزب آزادی افرادی بودند مثل ملکالشعرای بهار، مورخالدوله سپهر، محمود محمود، زینالعابدین فروزش و رضا آذرخشی ؛ ارسنجانی دبیر این حزب بود. خوشنامترین چهره گروه همانا بهار بود و مرموزترین آنان
مورخالدوله سپهر که از هر تشکیلات و رجل جاهطلبی برای رسیدن به اهداف بخصوص خود استفاده میکرد. محمود محمود نویسنده مشهور تاریخ هشت جلدی تاریخ روابط ایران و انگلیس، از یادگاران حزب دمکرات مشروطه بود.
بعد از این ارسنجانی به عضویت حزب دمکرات قوام در آمد، روزنامه ارگان حزب زیر نظر وی اداره میشد. در سال 1329 طرح تقسیم اراضی را با حاجیعلی رزمآرا نخستوزیر وقت مطرح کرد که مورد موافقت وی واقع شد، اما با قتل رزمآرا این تحرک بینتیجه ماند.
ارسنجانی در این ایام با قرارداد الحاقی موسوم به گس - گلشائیان هم به شدت مخالفت میکرد. ارسنجانی با مصدق هم مخالف بود و بعد از سقوط او، نخستین فعالیت سیاسی مهمش را در جمعیت آزادی ایران پی گرفت که هدف آن به نخستوزیری رسانیدن امینی بود. این جمعیت در سالهای 1336 و 1337 فعال بود. شاخصترین چهرههای این جمعیت سرتیپ ولیاللّه قرنی، دکتر شاهکار، شهاب فردوس، دکتر بهار نوری، مهندس کاظم جفرودی، اسماعیل پوروالی، اسفندیار بزرگمهر و خود ارسنجانی بودند. در این بین مشکوکترین چهره
همانا کاظم جفرودی بود، نیز در ارتباط اسفندیار بزرگمهر با سیا تردیدی وجود نداشت. بزرگمهر در دوره مصدق در زمره گردانندگان شبکه بدامن بود که با هدف ترسانیدن مردم و
رهبران مذهبی از شوروی، نشریات و کتابهائی که به سفارش سیا تهیه میشد منتشر میکرد.
اسفندیار بزرگمهر و برادرش جمشید حداقل از سالهای بعد از جنگ دوم جهانی منحصرا برای سیا کار میکردند. ظاهرا هویت آنان برای مأموران مخفی بریتانیا هم ناشناخته
بود، اما برادر بزرگ آنان دکتر منوچهر بزرگمهر که بعدا در مورد فلسفههای تحققی انگلیس در دانشگاه تهران تدریس میکرد، رئیس اداره حقوقی شرکت نفت انگلیس و ایران بود. این شغل منوچهر در قبل از کودتای 28 مرداد بود و بعد از کودتا نیز رئیس اداره حقوقی کنسرسیومی شد که امینی عاقد قرارداد آن بود. ظاهرا سرنوشت این برادران با نفت و سیاست، آن هم از نوع فرآیند مخفی آن گره خورده بود، چرا که دیگر برادر آنان به نام بهمن
در دوره هویدا مدتی رئیس روابط عمومی شرکت نفت ملی ایران بود. از بین این برادران جمشید و اسفندیار در کودتای بیست و هشتم مرداد بسیار فعال بودند و در گزارشهای امریکاییان بسیار مورد توجه هستند و مشخصا کیم روزولت از آنان به نام مستعار برادران بوسکو یاد میکند. شاید منظور اولیه گازیوروسکی از نرن و سیلی به عنوان هدایت کنندگان شبکه بدامن همین دو برادر بوده باشد. روزولت این دو برادر را به ترتیب حقوقدان و روزنامهنگار معرفی میکرد،(1)جمشید برزگمهر حقوقدان و اسفندیار روزنامهنگار بود. اهمیت اسفندیار و خدمات او در سقوط مصدق به اندازهای بود که روز بیست و نهم مرداد سال 1332 معاون نخستوزیر و رئیس اداره کل انتشارات و تبلیغات دولت کودتا شد، شغلی که با پیشینه او هم به عنوان روزنامهنگار و هم به عنوان عضو فعال شبکه بدامن قرابت داشت. در اوائل سال 1336 بود که ارتباطات اسفندیار برزگمهر با سرلشکر ولیاللّه قرنی رئیس رکن دو ستاد ارتش به مرحله حساسی رسید. اسفندیار رابط قرنی و گراتیان یاتسویچ رئیس ایستگاه
سیا در تهران بود، شایع بود که قرنی قصد داشته است با حمایت سیا در ایران کودتا کند و بزرگمهر را به عنوان معاون نخستوزیر و رئیس اداره کل تبلیغات معرفی نماید. بزرگمهر از طرف قرنی مأمور شده بود که راونتری معاون وزارت خارجه امریکا را در آتن ملاقات کند و شرح اقدامات تیم وی را برای مقام امریکایی تشریح نماید. بزرگمهر در یازدهم بهمن سال
1) کرمیت روزولت: کودتا در کودتا، ص 85.
1336 به آتن رفت، با راونتری ملاقات کرد و در بیستم بهمن آن سال به تهران بازگشت و دستگیر شد.(1)راونتری در واقع کارشناس مسائل ایران بود که با برادران دالس یعنی جان فوستر وزیر امور خارجه و آلن رئیس سیا بسیار محشور بود. شاید به همین دلیل قرنی توسط بزرگمهر لو داده شد و سپهبد فضلاللّه زاهدی بعد از این ماجرا از وی حمایتهای زیادی کرد و او را در سوئیس مقیم گردانید و زندگی بسیار مرفهی برایش تدارک دید. بزرگمهر در اواخر دهه شصت هجری شمسی در لندن درگذشت. شاید لازم به توضیح باشد که همسر یکی از چهرههای مرموز همراه و همگام بقائی که در ترکیب رهبری حزب زحمتکشان ملت ایران قرار داشت، یعنی دکتر عیسی سپهبدی خواهر این برادران بود. طبق اسناد موجود سپهبدی هم با پایگاه سیا در تهران به ویژه تیم ملبورن و حتی گوئیران در دوره ملی شدن نفت مرتبط بود.(2)
به هر تقدیر هدف ظاهری فعالیت تیمی که به آن اشاره شد، این بود که امینی به نخستوزیری برسد و ریاست ستاد ارتش به دست قرنی افتد، اما با لو رفتن طرح کودتا و دستگیری ارسنجانی، بزرگمهر و قرنی؛ این طرح معلق ماند. طولانیترین دوره همکاری ارسنجانی با احمد قوام بود که حتی در ماجراهای منتهی به سی تیر پست معاونت نخستوزیر را در دست داشت. او هم چنین از نزدیکترین یاران رزمآرا بود، اما با قتل رزم
آرا، ارسنجانی دوستی دیگر یافت که او هم دکتر علی امینی بود. در زمانی که امینی وزیر
دارائی کابینه زاهدی بود، ارسنجانی مقالاتی علیه مصدق و به نفع کنسرسیوم در جراید و گفتارهای رادیوئی مینوشت. به پاداش این عمل امینی حکمیت بین شرکتهای خصوصی بزرگ و وزارت دارائی را به ارسنجانی سپرد و از این راه به حساب پنجاه سال پیش، بیش از یک میلیون تومان سود برد. مصدق هیچگاه به ارسنجانی اعتماد نداشت، حتی زمانی که با وساطت
فاطمی چند ماهی در سال 1330 محرمانه با دولت همکاری کرد. بالاخره هم مصدق وی را طرد نمود. در سال 1332 با کمک شهاب فردوس، غلامحسین رحیمیان و مهندس زاوش کمیتهای تشکیل داد تا بعد از سقوط مصدق اعضای آن کمیته جانشین او شوند، اما حوادث بیست و هشتم مرداد به فعالیتهای کمیته مزبور خاتمه داد. پیش از این در دوره پانزدهم مجلس، به هنگام طرح اعتبار نامهاش در مجلس ناصر ذوالفقاری نماینده زنجان علیه وی سخن گفت و
همین باعث رد اعتبار نامهاش شد.
یکی از پر درآمدترین وکالتهای ارسنجانی قبول وکالت همسر دوم عباس اسکندری
بود، این زن که از خاندان محتشم صاحبدیوانی شیراز بود با وکالت ارسنجانی موفق شد علاوه بر تصرف اشیا قیمتی و جواهرات گرانبهای اسکندری و نیز بخشی از املاک وی؛ موجودی حساب سری اسکندری را در یکی از بانکهای سوئیس تصاحب کند، در حالی که فقط یک شماره حساب در اختیار صاحب حساب بود که اینک متوفی شده بود. موجودی این حساب را عدهای هفتاد میلیون فرانک و خود ارسنجانی بین 20 تا30 میلیون فرانک سوئیس ارزیابی
میکرد. گفته میشد از این حساب بیش از پنج میلیون تومان به ارسنجانی رسید و پنج میلیون
تومان نیز به همسر اسکندری تعلق گرفت. ظاهرا ماجرا از این قرار بود که یک نفر سوئیسی
که از شماره حساب مذکور مطلع شده بود به تهران میآید و ضمن گفتگو با خانواده اسکندری موضوع را به اطلاع ارسنجانی میرساند. وی نیز با گرفتن پنج میلیون تومان حقالوکاله وجوه مذکور را به دست آورد و به همسر دوم اسکندری داد. بعدها او وکیل خرم، مقاطعه کار مشهور شد و از او هم دو میلیون تومان حقالوکاله گرفت.
به هر حال با همکاری ارسنجانی امینی اقدامات خود را با سر و صدا آغاز کرد، در ابتدا به صورت ناگهانی مجلس شورای ملی و متعاقب آن مجلس سنا را منحل ساخت. این اقدام امینی باعث شد که طیف مخالفین او بیش از پیش جریتر شوند، مجلس سنا مرکز تجمع سیاستمداران قدیمی ایران بود که در بخشهای زیادی از دوایر دولتی، ارتش و نیز نظام اقتصادی و اجتماعی کشور مؤثر بودند. از همه مهمتر در این مجلس سی عضو انتصابی وجود داشتند که مستقیما از طرف شاه وارد مجلس شده بودند و این کار نوعی دهن کجی به شاه هم تلقی گردید. دومین اقدام مهم امینی بازداشت عدهای از امرای ارتش بود که به این ترتیب گروه دیگری نیز بر مخالفین خود افزود. در بین مردم این سؤال وجود داشت که مگر
امینی خود بارها و بارها به وزارت و سفارت نرسیده است و مگر وی جز و هزار فامیل نیست؟ اگر چنین است - که هست - پس وی با چه محملی به این اقدامات دست یازیده است؟ او نوه مظفرالدین شاه و داماد وثوقالدوله بود. امینی خود گفته بود که به دلیل داشتن سرمایه و تمول و موقعیت فامیلی و دلایل عدیده دیگر، به طور قطع و یقین اگر علاقهاش به کشور از
دیگران بیشتر نباشد کمتر نیست. او گفته بود که اگر برای مهار بحران و نارضایتی راهی پیدا
نشود، خطرات بزرگتری در پیش خواهد بود و معتقد بود وضع کشور به جایی رسیده است که باید برای حفظ یک تومان حداقل سه ریال آن را خرج کرد و هفت ریال را پسانداز نمود،
نه اینکه با سوءاستفاده از موقعیت یک تومان را ده تومان کرد. امینی بر این باور بود که باید جلو سوءاستفاده کنندگان را گرفت و در غیر این صورت اینان کشور را به آتش میکشند. سپهبد بازنشسته حاج علی کیا از جمله این دستگیر شدگان فردی بود که بیش از همه جلب توجه میکرد. گفته میشد وی ثروت عظیم و بی حد و حسابی دارد. کیاتا دو ماه پیش از آن
یکی از مقتدرترین رجال سیاسی و نظامی ایران بود و کسی هرگز گمان نمیبرد که کار او به بازداشتگاه بکشد.
از رحیم زهتاب فرد مدیر روزنامه اراده آذربایجان و کاندیدای دوره بیستم مجلس از تبریز نقل میکردند که پیش از این در حضور شاه سخنانی گفته بود که وی را تحت تاثیر قرار
داده بود. شاه در آن جلسه گفته بود که برخلاف تبلیغات، کسانی که در ایران بر سر کار هستند هزار فامیل نیستند. زهتاب فرد پاسخ داده بوده در کشور کار به جایی رسیده است که هیچ
کس نمیتواند شغلی پیدا کند و مقامی بگیرد، مگر اینکه از هزار فامیل و یا سرسپرده آنها
باشد. زهتابفرد در انتخابات تبریز به دلیل قدرت و ثروت کیا از دارودسته او شکست خورده بود، بنابراین میتوان گفت که کیا با اتکاء به پول و ثروت خود توانست انتخابات
تبریز را به هم بزند و او را از میدان به در کند. کیا رئیس پیشین رکن دوم ستاد ارتش بود و در مقام یک فرمانده اطلاعاتی قدرت زیادی داشت. اتهام او سوءاستفاده از قدرت و جمع مال و منال فراوان و سرمایه هنگفت از راههای غیرمشروع و اعمال نفوذ در انتخابات مجلس بیستم بود. کیا متهم بود که در ازای دریافت وجوه کلان در انتخابات تقلب کرده و در آن اعمال نفوذ نموده است. سپهبد علوی مقدم نیز جزو دستگیرشدگان و متهم بود که در این انتخابات مداخله نامشروع کرده است، انتخابات همین مجلسی که به دستور امینی منحل شده بود. او هم برای
ورود عوامل خود به مجلس از آنان رشوه ستانده بود. سرلشکر ضرغام از دیگر دستگیرشدگان به اختلاس و ارتشاء متهم بود. سرتیپنویسی متهم شد به عنوان مدیر عامل شرکت شیلات چهار میلیون تومان در یک معامله برنج اختلاس کرده است، وی از دوستان نزدیک ضرغام بود. از جمله مهمترین دستگیرشدگان باید از ابوالحسن ابتهاج نام برد که زمانی با اقتدار تمام سازمان برنامه را در قبضه قدرت خود داشت و چون در برخی موارد در برابر
دستورالعملهای شاه مقاومت میکرد مورد نفرت او بود. ظاهرا دستگیری ابتهاج خیلی مورد نظر خود امینی هم نبود. گزارشی در دست است که این موضوع را نشان میدهد. طبق این گزارش بین نخستوزیر و وزیر دادگستری در مورد دستگیری ابتهاج اختلاف نظر بروز کرد. الموتی به امینی گفت که بعد از سالها شخص قلدری را که هیچ کس حریف او نمیشد دستگیر کرده است، اما حالا گفته میشود که وی مردی درستکار است، در صورتی که میلیاردها ریال از سرمایه کشور به دست او حیف و میل شده و به همین دلیل باید محاکمه
شود و به اشد مجازات برسد.(1)
این گونه به نظر میرسید که بازداشتها ادامه خواهد یافت. محمد درخشش رئیس جامعه لیسانسیههای تهران ضمن یک سخنرانی در باشگاه مهرگان گفت که تیمسارهای بازداشت شده در کنار ژنرالهای بازنشسته، عدهای چماقدار را تجهیز کرده بودند تا به نام معلمان در خیابان ناصرخسرو سروصدا راه اندازند. در واقع اقدامات دولت امینی واکنشی بود در برابر
نطق کِندی که گفته بود در مورد کشورهایی مثل ایران، سیام و ویتنام ممکن است از طریق
کمکهای اقتصادی آنها را در برابر کمونیسم بیمه کرد، ولی جلب رضایت افکار عمومی داخلی با امریکاییها نیست و این خود حکومتها هستند که باید در این کشورها رضایت مردم را جلب کنند. در این زمینه امینی برای نخستین بار به تقلید از چستر باولز در روزنامه اتحاد ملی
از انقلاب سفید یاد کرد، انقلابی که در داخل کشور جریان داشت و طبق آن سوءاستفادهکنندگان به زندان افتادند و مجلس فرمایشی منحل شد. در امریکا اولین بار باولز
بود که این تعبیر یعنی انقلاب سفید را در برابر انقلاب سرخ یا انقلاب از پایین به کار برد.
امینی خواست به امریکاییها نشان دهد که اصلاحات را آغاز کرده است، اصلاحاتی که خود به ضرورت انجام آنها باور داشت و واقعا گمان میکرد با این اصلاحات کشور در برابر
خطر انقلاب بیمه خواهد شد. امریکا هم بلافاصله چندروز بعد از نخستوزیری امینی نوزده میلیون و پانصد هزار دلار وام در اختیارش قرار داد. این کمک برای آن داده شد تا از تعمیق بحران اقتصادی ایران که به وضع بسیار خطرناکی رسیده بود جلوگیری گردد و به وضعیت ارزی کشور سروسامانی داده شود. وام به این شکل پرداخت شد که دو میلیون دلار
آن به صورت کوتاه مدت برای انجام کارهای ضروری عمرانی اختصاص یافت و نه میلیون دلار
1) خلاصه پیشینه آقای سیدنورالدین الموتی فرزند سیدصدرالدین، مستخرجه از پرونده کلاسه الف / ل - 289 بایگانی اداره کل سوم.
دیگر به شکل یوزانس پرداخت گردید. کمک اخیر مشروط به خرید جنس بود که مقررات پیچیدهای داشت و گمان نمیرفت که به این زودیها عملی شود. پانصد هزار دلار
دیگر هم از محلی دیگر تأمین شد، اما امینی انتظار داشت که ایالات متحده کمکهای بیشتری
در اختیار او قرار دهد. همزمان با این اقدامات و نیز دستگیری برخی از امرای ارتش به اتهام تجاوز به حقوق مردم و فساد و رشوهخواری؛ شایع شد که دولت درصدد است از مقامات مربوطه تقاضا کند که از سرلشگر ولیاللّه قرنی رئیس اسبق رکن دو ستاد ارتش که در دادگاه نظامی سال 1336 به جرم توطئه برای انجام کودتا محکوم گردیده بود، اعاده حیثیت به عمل
آورد. همانطور که پیشتر گفتیم سه سال قبل جراید خارجی امکان کودتا و تغییر ناگهانی
حکومت ایران را مطرح ساخته بودند، در آن ماجرا نام دکتر حسن ارسنجانی وزیر کشاورزی دولت امینی هم برده میشد که در همان ایام دستگیر شده بود. به دنبال لو رفتن این طرح که قرار بود با همکاری سیا در ایران انجام شود، امینی که در آن ایام سفیر کبیر ایران در امریکا بود به تهران احضار شد، در دادگاه نظامی فقط قرنی به سه سال زندان محکوم گردید که پس از
طی محکومیت آزاد شد.(1)اگر چه شایعه کودتا صحت داشت، لیکن در دوره امینی میگفتند این اتهامی بوده است که از طرف برخی امرای ارتش که زندانیان فعلی نیز جزو آنها بودند؛ ابراز شده و در اصل صحت نداشته است. گفته میشد که قرار است برای قرنی شغل مهمی در نظر گرفته شود. از بین کسانی که در پرونده قرنی دست داشتند سرتیپ حسن علویکیا از مسئولین رده بالای ساواک بسیار ذینقش بود. علوی کیا بود که از طریق همکاران قرنی در رکن دو ستاد ارتش به ابعاد توطئه پی برد و با اتکاء به نقش مشکوک اسفندیار بزرگمهر که
گفتیم احیانا خود توطئه را لو داده بود و نیز با همکاری ام.آی. شش که به شدت به قرنی بدبین بود، طرح را خنثی کردند. گازیوروسکی به نقل از اسفندیار بزرگمهر در مصاحبه با او نقل میکند که شاپور ریپورتر به شدت از قرنی نفرت داشت، به همین دلیل شاپور طرح
1) برای مختصری از زندگی وی نگا. ک: ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج 2، صص 479 - 484.
کودتا را به
شاه لو داد؛(1)اما با استناد به گزارشهای به کلی سری ساواک به شاه، به این اقدام هم البته شاید چنان نیازی نبود، زیرا از طریق یکی از محارم قرنی یعنی سیدمحمد باقر حجازی شاه از طرح
آگاهی پیدا کرده بود و چنین شد که به راحتی طرح کودتا را خنثی کردند.
دشمنان امینی منحصر به هزار فامیل و باندهای سیاسی که از آنان یاد کردیم نبود، بلکه در بین آنان نیروهای جبهه ملی هم وجود داشتند، که هنوز از تتمه اعتبار خود در دوره مصدق
بهرهبرداری میکردند و بار دیگر سر از لاک عزلت گزینی بیرون آورده بودند. هنوز چند
روزی از انتصاب امینی به نخستوزیری نگذشته بود که نخستین اجتماع جبهه ملی در طول هشت ساله اخیر، در میدان جلالیه تهران برگزار شد. در این مراسم که در 28 اردیبهشت سال
1340 برگزار گردید، دکتر کریم سنجابی طی سخنانی دولت امینی و برنامههای او را مورد انتقاد قرار داد. او در این سخنرانی ابتدا از محدودیت هایی که برای تشکیلات جبهه ملی به وجود آمده بود سخنانی به میان آورد و پس از شرحی در مورد فشارهایی که به دانشجویان وارد میشد، و با اشاره به تعطیلی دانشگاهها اظهار داشت که اورل هریمن که چندی پیش وارد ایران شده بود در مورد اوضاع ایران به دولتهای غربی اعلام خطر کرده است. او گفت که
اینک دیگر کسی از ایران آباد، آزاد، صنعتی، ثروتمند، مرفه و خرسند سخن نمیگوید، یعنی
همان مطالبی که اقبال در سال گذشته بر زبان میآورد. از قول روزنامه تایمز لندن اظهار شد که ایران کشور طاعون فساد است، او ریشه این نابسامانیها را در سلب حق حاکمیت مردم عنوان کرد و اینکه مردم حکومتگران را تحت الحمایه و دست نشانده خارجی میدانند. سنجابی گفت این تلقی در باور مردم ایران وجود دارد که کسانی که قدرت را در دست دارند، نسل اندر نسل در پناه سیاستهای خارجی معینی بودهاند ؛ گرچه بسیاری از این حکومت گران دارای عقاید و مسلکهای سیاسی مختلف و متفاوتی باشند. به قول سنجابی اینکه دولتمردان ایرانی در دوره معاصر در اصلِ پیروی و اطاعت از سیاست خارجی مشترک هستند در باور عمومی مردم ایران رسوخ کرده است و میگویند که هراز چندگاهی دستهای از این افراد در عرصه سیاست و ملکداری ایران ظاهر میشوند. سنجابی خطر اصلی داخل کشور را مردمی دانست که گرسنهاند و میبینند که همه چیز آنان را از دستشان ربودهاند.
وی در ادامه به دولت امینی انتقاد کرد و گفت که بیگانگان اکنون میخواهند با آزمایش وی برای تشکیل حکومت به اصطلاح مقتدر آن هم بدون وجود مجلس قانونگذاری،
1) ماجرای کودتای قرنی، ص 80.
اقداماتی انجام دهند. گفته شد شکست تجربه امینی - که هیچ پایگاهی در بین مردم ندارد - به زودی آشکار خواهد شد. آن چیزی که به اثبات خواهد رسید این است که مقدرات ملت ایران باید در تهران و به وسیله نمایندگان واقعی مردم تعیین شود و نه در لندن و مسکو و واشنگتن. امینی در فرمان انحلال مجلس آورده بود که چون دولت باید مقتدر و قوی باشد و
در اجرای اصلاحات با دست باز عمل نماید ؛ مجلسین را منحل اعلام میکند. این منطق با
اصول مشروطیت منافات داشت، مهمتر اینکه وی به تاریخ تجدید انتخابات اشارهای نکرده بود. دولت امینی به این دلیل که برخلاف نص صریح قانون اساسی قانونگذاری در کشور را منع کرده است غیر قانونی دانسته شد. مهمترین ایرادی که به دولت امینی گرفته میشد، همین بود که نخست وزیر چگونه نهاد قانونگذاری را در کشور تعطیل کرده است و تاریخی برای تجدید آن اعلام نمیدارد؟ البته امینی گفته بود که با آن شرایط، انتخابات مشکلی از کشور حل نخواهد کرد زیرا در هر حال کسانی که وارد مجلس میشوند، افراد همان هزار فامیلی هستند
که کشور را دچار بحران کردهاند. او استدلال میکرد که قدرت واقعی در دست ملاکین و زمین داران بزرگ است و اینها هستند که عملاً در آینده کشور تصمیم میگیرند، بنابراین
ضروری است در درجه اول اصلاحاتی انجام گیرد و دست این افراد از مهمترین نهاد تصمیمگیری کشور کوتاه شود تا آنگاه انتخابات سالم انجام گیرد. اما این دیدگاهها با
اصلاحات مورد نظر خود وی نیز تعارض داشت. درست است که امکان داشت مجلس در برابر اقدامات اصلاحی واکنش نامطلوب نشان دهد، اما راهحل قضیه انحلال مجلس نبود و
اصلاً این دیدگاه با نظرات دولت امریکا که وی را به قدرت رسانیده بود هم معارض بود و اگر امریکاییها در برابر این اقدام امینی سکوت میکردند - که کردند - نشان میداد که آنها نه در صدد انجام اصلاحات، بلکه به دنبال چیزهای دیگری هستند.
دکتر غلامحسین صدیقی از دیگر سخنرانان میدان جلالیه یادآور شد که دولت باید مقدمات برگزاری انتخابات مجلس را فراهم آورد، او اشاره کرد که از میان دهها مسئله مهم
کشوری جبهه ملی بیش از همه به ضرورت تسریع در امر انتخابات توجه دارد. او ریشه تمامی بحرانهای کشور را ناشی از فقدان پارلمان ارزیابی کرد و استدلال نمود که با همین قوانین مجالس خوبی در تاریخ ایران به وجود آمده است. در ادامه این مراسم دکتر شاپور
بختیار سخنرانی کرد. وی از روابط خارجی دولت ایران انتقاد کرد و خاطرنشان ساخت که
روابط ایران و امریکا تعریفی ندارد. روابط ایران با عراق، افغانستان و شوروی بد است و با مصر نیز روابط خوبی دیده نمیشود. این وضعیت از نظر وی محصول بیعقلی و عدم کفایت مسئولین و ورشکستگی سیاسی و اقتصادی بود.
در همین احوال بود که مجله تایم چاپ امریکا بار دیگر از خطر شوروی برای آینده ایران
سخن به میان آورد. این مجله ضمن تفسیری در مورد اوضاع ایران نوشت که شاه و نخستوزیر جدید ایران به خوبی از اهمیت تهدید خروشچف آگاه هستند. رهبر شوروی گفته بود که بعد از کوبا و لائوس نوبت به ایران رسیده است. تایم نوشت که مشکلات اقتصادی ایران از درجه یکم اهمیت برخوردار است، زیرا درآمدهای نفتی آنان سالی دویستوهشتاد میلیون دلار است در حالی که فقط ارتش دویست هزار نفری ایران سالی دویست میلیون دلار خرج دارد. از آن سوی، مطبوعات لندن ضرورت کمکهای فوری دنیای غرب را به امینی یادآور شدند. والترلیپمن نویسنده معروف امریکایی در روزنامه نیویورک هرالدتریبیون(1)نوشت که در ایران انقلاب به صورت کوششی نومیدانه و درچهارچوب اصلاحات از بالا در آمده است. لیپمن خاطرنشان کرد که شاه از امینی حمایت میکند زیرا «هدف او اصلاح رژیم است قبل از اینکه از پائین سقوط کند.» او پیش بینی کرد که اگر اصلاحات امینی به اندازه کافی عمیق نباشد و از وسعت لازم نیز برخوردار نباشد، به
احتمال زیاد چیزی که وی آن را انقلاب فعلی ایران نامیده بود، در پایان هم ضد امریکایی و هم طرفدار کمونیسم خواهد بود، از نظر لیپمن در ایران دیگر وقت گذشته و دیر شده بود.
امریکا میخواست جلو فروپاشی ساختارهای ایران را بگیرد قبل از اینکه دیر شود و فرصتی برای جبران وجود نداشته باشد، اما خود آنها هم که با اوضاع داخلی ایران آشنا بودند
این امر را بسیار دشوار میدیدند. از نظر امریکا خطر اصلی نه تودههای مردم ایران بلکه
شوروی بود. به همین دلیل در برابر لافها و تهدیدات خروشچف سپر میانداخت و هرگز در این اندیشه نبود که شوروی با کدام امکانات و نیروی وفادار داخلی میتواند کشور را به
اشغال خود در آورد و یا اینکه با امکانات ایران آن روز چگونه ممکن بود در کشور انقلاب
کمونیستی روی دهد؟ بارها گفتهایم که البته امریکاییها از ایران آنقدر هم ناآگاه نبودند که ندانند در ایران شاید تنها تهدید جدی که وجود ندارد خطر سرخ است، آنها در واقع برای این
1) New York Herald Teribun.
که بهانهای برای حضور در ایران داشته باشند به این توهم دامن میزدند. سخنان غیر مسئولانه و لافزنانه خروشچف نیز این بهانه را برای آنها بیشتر مهیا کرد. شوروی فقط به دنبال این بود که گسترش روابط با امریکا و استقرار پایگاههای نظامی و اداری در ایران منافع این کشور را تهدید نکند. شوروی هم البته بیشتر به فکر مسایل داخلی ویژه خود بود تا اندیشه درگیر شدن در مسائل داخلی کشوری مثل ایران که آینده حوادث آن نامعلوم بود و سمت و سوی تحولات آن نامشخص به این ترتیب لاف و گزافهای عصر جنگ سرد بیشترین ضربه را به منافع ملی ایران وارد کرد.
مطالبی که در مطبوعات ایالات متحده و نیز رسانههای آن کشور در ارتباط با ایران منتشر
میشد، بازتابی از سیاستهای دولت کندی در ارتباط با خاورمیانه بود. پیروزی کندی در
انتخابات ریاست جمهوری تأثیرات زیادی بر سیاست خارجی این کشور باقی گذاشت. دمکراتها و مدافعان خطمشی آنها در سایر نقاط دنیا، بعد از اینکه نتیجه انتخابات روشن
شد، نسبت به آینده امیدوارتر شدند. اما در این میان قدرتهای کوچکی که در آسیا و افریقا
وجود داشتند، با نگرانی خطمشی امریکا را دنبال میکردند. اینها منتظر بودند تا سیاستهای
دولت کندی رسما اعلام شود، اینکه حکومتهای جهان سوم از شعارهای کندی نگران بودند معنای خاص خود را داشت؛ آنها میدانستند که به عنوان مقابله با شوروی و نیز انجام
اصلاحات؛ امریکاییها قصد دارند حق حاکمیت ملی آنها را نادیده بگیرند و دخالت بیشتر را در این کشورها سرلوحه اقدامات خود قرار دهند. بلوک شرق نیز منتظر بود تا نتیجه سیاستهای کندی را در مقام عمل مشاهده کند. این گونه به نظر میرسید که شوروی در صورت پیروزی جمهوری خواهان بیشتر خوشنود میشد زیرا اگر نیکسون به پیروزی میرسید آنها میتوانستند سیاستهای گذشته خود به ویژه در زمینه مسابقه تسلیحاتی را ادامه داده و در عرصه جهانی پیروزی بیشتری به دست آورند. دلیل امر واضح بود: جمهوریخواهان از وضعیت موجود عالم راضی بودند و در آن دوره قصد نداشتند در شطرنج سیاست جهانی و ژئوپولیتیک دنیای آن روز تغییری ایجاد نمایند.
جمهوریخواهان کاری به دیکتاتورهای امریکای لاتین و آسیا و آفریقا نداشتند و بالاتر
اینکه این حکومتها از کمکهای امریکا نیز بهرهمند بودند. این وضع به نفع شوروی هم بود؛ زیرا شوروی میتوانست از ناامیدی گروههای ناراضی در کشورهای مزبور در زمینه انجام هرگونه تحول اساسی بهرهبرداری کند و آنها را به سوی خود جلب نماید. در ایران نیز وضع
به همین منوال بود. شاه ترجیح میداد نیکسون که دوست او به حساب میآمد در انتخابات
پیروز شود، زیرا وی کاری به نوع کشورداری شاه نداشت و فقط درصدد حفظ منافع کشورش در ایران بود.
دمکراتها گرچه همین منافع را تعقیب میکردند، لیکن اصول استدلال آنها به گونهای دیگر بود. اینها میگفتند که منافع امریکا در کشوری مثل ایران در صورتی تداوم خواهد
داشت که گروهی از نیروهای تازهنفس قدرت سیاسی را در کشور به دست گیرند و برای همیشه سرنوشت کشور را در ارتباط با منافع متقابل با امریکا تعریف کنند، یعنی اینکه بهترین راه برای جلوگیری از رواج نفوذ شوروی در ایران را، گره زدن سرنوشت کشور با منافع دنیای سرمایهداری میدانستند. بهتر این بود که این اقدام به دست نیروهای بومی
صورت گیرد، چه بدیهی است که در این شرایط از مسئولیتهای نظامی امریکا در این منطقه حساس جهان کاسته میشد. اگر سرنوشت سیاسی ایران با منافع امریکا گره میخورد، دیگر نیازی به نگرانی از تحولات آتی وجود نداشت؛ در آن صورت این خود نخبگان ایرانی بودند
که به دنبال سیاستهای مورد نظر محافل حاکم در امریکا راه میافتادند و اصول مورد نظر
آنها را به بوته اجرا میگذاشتند و دیگر لازم نبود که برای حفاظت از منافع استراتژیک خود در ایران به نیروی نظامی متوسل شوند. برای نیل به این مقصود باید دشمنی وجود داشته باشد که امریکا بتواند ایرانیان را از آن بترساند و دولتمردان این کشور همیشه از بیم او در حال اضطراب باشند. شرط موفقیت امریکا در گرو پیش بردن این پروژه بود، همانطور که انگلستان در طول تاریخ معاصر کشور از این اهرم و ابزار به خوبی بهره گرفته بود. این دشمن هم البته شوروی بود که بالقوه دشمن حکومتهای اصلاحناپذیری مثل ایران به شمار میآمد. در اینکه شوروی هم در ایران به دنبال منافع خود بود و برای تحولات در مسیر منافع
خود سرمایهگذاری میکرد تردیدی نیست، اما خطاست اگر تصور نمائیم شوروی میتوانست در آن مقطع تاریخی حکومتی دستنشانده را در ایران روی کار آورد. این امر نیازمند مؤلفههای فراوانی بود که یکی از آنها داشتن پایگاه در گروههای سیاسی و یا حداقل
ارتش ایران بود. کلیه گروههای سیاسی در صحنه ایران از جبهه ملی گرفته تا همه گروههای دیگر به دلایل ایدئولوژیک غرب را به شوروی ترجیح میدادند و شوروی در هیچ کدام از این نیروها نفوذی نداشت. این تبلیغات و آن وضعیت سیاسی بود که مقدمه به قدرت رسیدن امینی شد. او موفقیت خود را مدیون نفوذ در نیروهای داخلی نبود، زیرا اساسا امینی در زمره رجالی نبود که مردم او را بشناسند و یا گروههای سیاسی به طور مشخص از ایدههای او آگاه
باشند. هر چند امینی از خود ایدهای نداشت و بیشتر ادامهدهنده برنامههای تئوریسینهای
حزب دمکرات یعنی والت ویتمن روستو و چستر باولز در منطقهای حساس مثل ایران بود. اینان از طریق برجسته کردن چیزهایی که در زمره آمال و آرزوهای مردم و روشنفکران ایران بود
در نخبگان جامعه نفوذ میکردند، این امور همان اصلاحات و اعطای آزادیهای مدنی بود؛
امری که به زودی پس از اینکه منافع ایالات متحده تأمین گردید و گروهی از نخبگان را جذب شعارهای خود میکرد به باد فراموشی سپرده میشد.
با اینکه بسیاری از محافل سیاسی بینالمللی در مورد روند حوادث ایران با تردید نگاه میکردند اما یک چیز واقعیت داشت و آن هم تغییر محسوس در رفتار امریکا در ربط با مسائل سیاسی جهانی بود.(1)در زمان آیزنهاور سیاستهای امریکا بین دو حزب دمکرات و جمهوریخواه تقسیم میشد، لیکن اینک که حزب دمکرات قدرت را به دست گرفته بود دوره جدیدی در روابط سیاسی این کشور با دنیای خارج آغاز میشد. قوه مقننه در دوره آیزنهاور
در دست اکثریت دمکراتها متمرکز بود و قوه مجریه نیز در اختیار دولت جمهوریخواه قرار داشت، با به دستگیری ریاست جمهوری توسط کندی اینک دمکراتها بودند که این دو قوه را در اختیار میگرفتند. در دوره گذشته تقسیم قدرت باعث میگردید که دولت در امور
سیاست خارجی ابتکار عمل را در دست نداشته باشد. با این وصف در سیاست خارجی، دولت جمهوریخواه دارای ضعف نسبی بود، ضعفی که این بار جای خود را به سیاستهای
1) یکی از نشانههای این تغییر روش برخوردهای تحقیرآمیز آنان با سپهبد تیمور بختیار رئیس ساواک بود. در این دوره حدود یک ماه بود که کندی به کاخ سفید راه پیدا کرده بود،اما بختیار در ملاقات با بسیاری از مقامات امریکایی تحقیر شد. شرح مفصل این سفر و پیامدهای آن در گزارشی از ساواک که به شماره 39 - 3227 - 4513 - ش در بایگانی مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران نگهداری میشود درج گردیده است، بعد از این سفر بود که تیمور بختیار با اشاره امریکاییها از ریاست ساواک برکنار شد و جای او را سرلشکر پاکروان گرفت که به ملایمت در تصمیمگیری مشهور بود.
دیگری سپرد که در درون و خارج از ایالات متحده مخالفتهای فراوانی را در پیش روی دولت دمکرات قرار داد. دمکراتها از تمرکز بیشتر و قدرت مانور بالاتری در صحنههای سیاسی و اجتماعی و اقتصادی برخوردار بودند، نیکسون میخواست وضع موجود را حفظ کند لیکن در شعارهای خود دائما وعده تغییر و تحول میداد. کندی در شعارهای انتخاباتی و نیز سیاستهای بعدی خود از حکومتهایی مثل ایران به شدت انتقاد میکرد و برنامههای گذشته را در مورد حمایت از این کشورها مورد ارزیابی مجدد قرار میداد.
شکست جمهوریخواهان در انتخابات ریاست جمهوری ناشی از سیاستهای شکست خورده آنها در سالیان اخیر بود. این سیاستها نارضایتیهای فراوانی را در بین محافل
امریکایی و دوستان آنها در کشورهای دیگر در پی آورده بود. بحرانهای بینالمللی بر این
ناکامیها افزوده بود و همین امر باعث میشد که پیروزی کندی سرعت بیشتری پیدا کند. اما
اگر کندی در اجرای شعارهایش دچار شکست میشد، آنچنان ضربهای بر حیثیت حزب دمکرات وارد میآمد که تا سالیان متمادی قابل جبران نبود. عدهای از آگاهان سیاسی برنامههای کندی را نسخه دوم برنامههای روزولت در دوره قبل از جنگ عنوان میکردند و
آنها را تقلیدی از سیاست روش نوین(1)روزولت میدانستند. در آن دوره نیز پیروزیروزولت در انتخابات به دلیل شکستهای امریکا در سیاستهای خارجی بود که باعث شده بود رکود و بیکاری فراوانی در ایالات متحده به وجود آید. رکود تولید همراه با گسترش
بیکاری در آن مقطع به دلیل سیاستهای جمهوریخواهان عنوان میشد و حزب دمکرات با توسل به این حربه به موفقیت نائل آمد. به همین دلیل بود که در سیاست خارجی که میتوانست در امور داخلی کشور نیز تأثیرات فراوان بر جای گذارد، باید تحولی روی میداد
و اگر این تحول با ناکامی مواجه میشد شکست کندی حتمی بود.
عمدهترین شکست جمهوریخواهان در محافل سیاسی ایران ناشی از ضعف ارتباط با شوروی به شمار میآمد.(2)از آن سو بحران کوبا باعث تحولات زیادی در داخل امریکا شد.
1) New Deal.
2) کندی معتقد به بهبود روابط با شورویها بود و حتی در سخنرانی خود در ماه مه 1961 در بوستون اعلام کرد که حاضر است برای دیدار خروشچف به وین برود: «من به عنوان رهبر بزرگترین کشور انقلابی روی زمین به این ملاقات میروم.» ژرژلنچافسکی: رؤسای جمهوری امریکا و خاورمیانه، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی، تهران، نشر البرز، صص 98 - 99.
کشوری که در نزدیکی مرزهای امریکا قرار داشت از نظر سیاسی به بلوک شرق نزدیک بود و این نزدیکی روز به روز افزایش بیشتری پیدا میکرد. این فرایند باعث شد که امریکا و دولت جمهوریخواه در داخل و خارج کشور با موج اعتراض مواجه شود. علت انقلاب کوبا حمایت بیچون و چرای امریکا از رژیم فاسد باتیستا و نیز دفاع نابجا از منافع استعماری دولتهای غربی در این کشور عنوان شد. امری که باعث شد کوبا درست در کنار گوش امریکا از حیطه نفوذ این کشور خارج شده و در دست بلوک شرق قرار گیرد. به این صورت تا اوایل دهه شصت که مصادف با ریاست جمهوری کندی بود، درست در کنار مرزهای امریکا یک حکومت صددرصد ضدامریکایی شکل گرفت که با آن هیچ کاری نمیشد کرد. خروشچف دائما تهدید میکرد که اگر کوبا مورد حمله امریکا قرار گیرد، کشورش با موشکهای قارهپیمای خود امریکا را مورد حمله قرار میدهد. امری که به یک بلوف سیاسی بیشتر شبیه
بود اما مأموران ک.گ.ب که به غرب پناهنده میشدند بر این توهم بیش از پیش میافزودند. وقتی که معلوم شد بسیاری از این تهدیدات توخالی بوده و شوروی امکان دسترسی به آن سوی اقیانوس آرام را نداشته است، سالها از این ماجراها گذشته بود.
در همین احوال نشست سران کشورهای امریکا و شوروی در پاریس برگزار شد و خروشچف عملاً آیزنهاور را تحقیر کرد. مسئولیت امر نیز مستقیما به گردن آیزنهاور افکنده شد. در عین حال واکنش دولت ژاپن در پس گرفتن دعوت خود از آیزنهاور در مورد بازدید از این کشور جالب توجه بود، این حادثه هم متعاقب تظاهراتی انجام گردید که توسط اتحادیههای کارگری و سازمانهای چپگرای ژاپن سازماندهی شد. همین مقوله باعث شد که امریکا از نظر حیثیتی در منظر افکار عمومی داخل امریکا و جهان بیاعتبار شود و این حادثه به حساب نفوذ شوروی در اردوگاه غرب تلقی گردد و اینگونه تبلیغ شود که ژاپن از نظر افکار عمومی و سیاسی به طرف اردوگاه شرق توجه دارد. در همین ارتباط مهمترین مشکلی که سیاست خارجی امریکا را در دورههای بعدی شکل داد، این بود که در آسیا و به طور خاص در خاورمیانه و برخی کشورهای افریقائی خطر نفوذ کمونیسم وجود دارد. کمونیسم بینالملل در جاهایی که در گذشته نفوذی نداشت به موفقیتهائی نائل آمده بود و این مناطق
درست جاهائی بودند که حریم امنیتی غرب به شمار میآمدند. در عراق، غنا، گینه و بسیاری از نقاط دیگر آسیا و افریقا کمونیستها فعالیتهای قابل ملاحظهای را آغاز کرده بودند. نفوذ
شوروی در آسیا برای غرب نگرانیهای زیادی تولید کرده بود. مصر، عراق، مراکش، افغانستان، لائوس، کامبوج، سودان و برخی دیگر از کشورهای آسیائی و افریقائی با شوروی
روابط اقتصادی پیدا کرده بودند. اولتیماتوم خروشچف در جنگهای مصر و اسرائیل (1956)، تهدید این کشور در حوادث کنگو، اعلام دخالت در الجزایر و نیز مسئله کوبا همه و همه باعث افزایش اعتبار شوروی در عرصههای جهانی شده بود. گفته میشد که در دو سال اخیر شوروی توانسته است موقعیت سیاسی بالایی به دست آورد. در واقع هر نوع پیشرفت
شوروی در واقع شکستی برای امریکا به حساب میآمد.
علت اینکه شوروی در این مناطق به موفقیت نائل آمد چه بود؟ حقیقت این است که در این کشورها علت اصلی گرایش به سوی اردوگاه شرق نه مسائل ایدئولوژیک بلکه تحقیری بود که از ناحیه دنیای سرمایهداری بر آنها وارد میآمد. در کلیه این کشورها، شرکتها و نیز دولتهای غربی نفوذی تمام عیار داشتند و کشورهای میزبان را ملک مطلق خویش تلقی میکردند. مردم تحقیر قرار میشدند و از سوی دیگر نظر و رأی آنها در مورد سرنوشت خودشان نادیده گرفته میشد. در بسیاری از این ممالک به ویژه در شمال آفریقا و نیز بسیاری
از کشورهای آسیایی وجه غالب فعالیت سیاسی نه کمونیزم، بلکه ایدئولوژیهایی بود که در تحلیل نهائی نمیتوانستند با این مسلک و مرام همسوئی داشته باشند. آن چیزی که باعث میشد این کشورها به سوی شوروی روی آورند، این بود که در آن زمان شوروی از نظر اقتصادی و سیاسی در مقابل غرب قرار داشت به همین دلیل در کشورهای پیرامونی کسانی که درصدد رهائی از نفوذ غرب بودند، به آن سوی روی میآوردند. مثلاً ناصر اساسا یک ناسیونالیست عرب بود، ناسیونالیسم در ماهیت خود نمیتوانست با کمونیسم که مبتنی بر انترناسیونالیسم بود قرابت داشته باشد، اما همین ناصر ناگزیر بود برای اینکه کشورهای
غربی را که در حمایت بیچون و چرا از اسرائیل اصرار داشتند ؛ از مصر خارج کند به شوروی
روی آورد. در واقع گرایش به شوروی ناشی از تحقیری بود که دولتهای غربی در حق کشورهای عقبمانده روا میداشتند و حق تعیین سرنوشت آنها را نادیده میگرفتند. غرب در کنار تبلیغات گسترده در مورد خطر سرخ هرگز اشارهای به این نمیکرد که به راستی علت
این همه پیشروی در مناطق مورد نظر غرب چیست و چرا کشورهای عقبمانده برای رهایی از سیطره آنها به شوروی روی میآورند؟ یعنی رژیمی که باز هم به منافع خود میاندیشید تا
منافع کشورهایی که دست یاری به سوی او دراز کرده بودند و اولویت آن کشور در سیاست خارجی خود طبعا حفظ منافع و بالا بردن قدرت چانهزنی در برابر غرب به منظور گرفتن امتیازات بیشتر بود.
در دوره جمهوریخواهان شکستهای زیادی بر دیپلماسی امریکا وارد آمد، که غیر از موارد یاد شده باید از قیام دانشجویان در کره جنوبی و نیز کودتای نظامی در ترکیه نام برد که منجر به سقوط حکومت عدنان مندرس شد. این حوادث انتقادات به آیزنهاور را شدت بخشید، مردم میگفتند چرا باید امریکا از حکومتهای فاسد و ضدمردمی حمایت سیاسی و نظامی نماید و آنها را سرپا نگهدارد تا سیل مخالفتها متوجه مردم امریکا شود؟ اشتباهات
سیاست خارجی امریکا به دوره جنگهای مصر و اسرائیل باز میگشت. در آن دوره شوروی برای نخستین بار خود را درگیر در سیاستهای خاورمیانه کرد و به انگلیس، فرانسه و اسرائیل
در مورد عواقب برخورد با ناصر اولتیماتوم داد. عدهای موضع دولت امریکا را- که در این ایام فرانسه و انگلیس را تشویق به عقبنشینی کرده بود - مورد انتقاد قرار میدادند و میگفتند که تهدیدات شوروی توخالی بوده است و غرب سرمایهداری نباید در برابر آن سپر میانداخت.
اما این مقوله که تهدیدات شوروی توخالی بود و یا خیر در سالهای بعد معلوم شد و در آن ایام کسی نمیتوانست سیر اوضاع را پیشبینی کند. اشتباه امریکا نه این مسئله بلکه حمایت بیچون و چرایش از دولت اسرائیل بود؛ با اینکه میدید افکار عمومی در دنیا و به طور
مشخص خاورمیانه علیه تجاوزات این رژیم در جریان است. همین موضوع باعث میشد نفرت از سیاستهای امریکا در منطقه رواج پیدا کند و مردم در برابر فشارهایی که بر آنها وارد میآمد دولتهای ایالات متحده را مقصر بدانند، که البته در این قضاوت خود حق داشتند. درست است که امریکا در حوادث مصر سیاست صریحی در برابر شوروی نتوانست اتخاذ کند، اما در برابر تجهیز رژیم اسرائیل از هیچ تلاشی فروگذار نکرد.
در عین حال حوادث دیگری نیز وجود داشت که نشان دهنده سردرگمی مقامات امریکا در برابر حوادث جهانی بود و نشان میداد که این کشور در نقاطی ابتکار عمل را در دست
میگیرد که ضریب ریسک آن پائین باشد و در حوزه منافع آن کشور قرار گیرد. یکی از این
موارد در مجارستان روی داد؛ مردم در این کشور به شدت علیه حکومت دست نشانده شوروی قیام کردند و آن را واژگون ساختند. مجارها در مقابل شوروی به امریکا روی
آوردند اما امریکا در این ماجرا سیاست درست و مشخصی را در پیش نگرفت و دچار سردرگمی شد، به همین دلیل شوروی از موقعیت به دست آمده بهرهبرداری کرد و نفوذ خود را در آنجا تحکیم نمود. در خاورمیانه نیز این سیاستهای امریکا بود که باعث شد افکار
عمومی به طرف شوروی متمایل شوند. این مجموعه حوادث پیش و بیش از اینکه مولود سیاستی مشخص از طرف شوروی باشد به دلیل سیاستهای غلط امریکا در این مناطق بود و همین امر باعث شد که شوروی در موازنههای بینالمللی دست بالا را دست داشته و از قدرت زیادی در عرصههای دیپلماتیک برخوردار گردد.
در ایران برخلاف لائوس و کامبوج و شمال آفریقا و نیز امریکای لاتین و برخی از کشورهای خاورمیانه گرایش اصلی به طرف غرب بود. در ایران به دلیل سوابق استعماری روسیه تزاری و نیز سوابق شوروی در جنگ دوم جهانی در اشغال بخشی از خاک کشور و حمایت از جدایی طلبان در مرزهای شمال غربی ایران در طول دوران جنگ؛ محافل سیاسی چندان به سیاستهای این کشور خوشبین نبودند. به استثنای حزب توده که در خارج از کشور فعالیت میکرد و به دلیل سابقه حمایت غیرموجه از منافع شوروی در ایران طرفدار چندانی در داخل نداشت؛ گروههای دیگر حاضر در صحنه که منتقد اوضاع بودند بیشتر از نظر ایدئولوژیک لیبرال بودند و در بین این افراد حتی راستترین چهرههای حاضر در صحنه سیاسی ایران دیده میشدند. به همین دلیل بود که این محافل ابراز امیدواری میکردند
که رهبران امریکا مثل وینستون چرچیل در جنگ دوم جهانی بتوانند مانع از نفوذ کمونیسم در کشور شوند و پیشرفت آن را در ایران با شکست قطعی مواجه سازند. محافل ایرانی که طرفدار اصلاحاتی در نظام اداره کشور بودند به وعدههای کندی دلخوش بودند، یکی از مهمترین این وعدهها، آزادی کشورهای شرقی از نفوذ کمونیسم و مسئله دیگر مخالفت با حضور شوروی در آلمان شرقی بود. امّا اینکه این وعدهها چگونه عملی خواهد شد امری بود که چندان در موردش ابراز عقیدهای نمیشد.
آن کس که به وعدههای کندی و حزب دمکرات در ایران بیش از همه با خوش بینی نگاه میکرد شخص دکتر علی امینی بود که از ترس کمونیسم به شعارهای دمکراتها بیش از پیش باور پیدا کرده بود، در حالی که شاه در صداقت وی تردید داشت و این تردید هرگز دامن او را حتی در روزهای دربدری رها نکرد. گر چه موازنه قوا با حمایتی که سیاست خارجی امریکا
از امینی مینمود، تا حدودی به نفع وی بود، اما اینکه آیا امینی میتواند مافیای سیاسی ایران را که دههها بر مقدرات امور کشور چنگ انداخته بود از ریشه برافکند امری بود که نیاز به
موشکافی داشت و بعید به نظر میرسید که وی بتواند این ریشه را برکند. این گروهها تابع
قواعد و مقررات بازی نبودند و از پشت پرده و به صورتی غیرعلنی بر اوضاع تأثیر مینهادند.
در تهران پیروزی کندی با استقبال زیادی مواجه گردید، مردم که از دست به دست شدن قدرت در دستان عدهای معدود خسته شده بودند در انتظار آن بودند تا تحولی را در زندگی
خود تجربه نمایند. بدیهی بود که هرگونه تحولی در امریکا با حیات سیاسی ایرانیان که کشورشان با پیمانهای اقتصادی و نظامی امریکا در پیوند بود نمیتوانست بیارتباط باشد. مقامات رسمی در بدو امر از هرگونه اظهارنظری در مورد عواقب روی کار آمدن کندی در ایران اجتناب میکردند، اما کسانی مثل امینی که در انتظار قدرت بودند در این زمینه بسیار
مانور میدادند و حتی آشکارا ابراز خرسندی نمودند. امینی وعده میداد که برقراری دمکراسی در کشورهای متحد امریکا سرلوحه کار قرار خواهد گرفت و در این زمینه اقدامات لازم انجام خواهد شد. وقتی در ژانویه سال 1960 کندی وارد کاخ سفید شد دکتر احمد متین دفتری نماینده سابق مجلس سنا در مجلس ضیافتی که به مناسبت آغاز زمامداری کندی برگزار شده بود شرکت کرد. او ضمن خوشبینی در مورد روند تحولات آینده در ایالات متحده اظهار عقیده کرد که «نباید در این زمینه در کشوری مثل ایران انتظار تحول
فوری داشت.»(1)
در ایران نیز اینگونه نبود که همه چیز مطابق میل امریکاییها جریان داشته باشد، یکی از
موضوعات که اختلافاتی را در محافل سیاسی ایران به وجود آورد مسئله ملاقات خروشچف و کندی و بحث آنها در مورد ایران بود. روزنامه پیغام امروز که توسط نزدیکان شریف امامی اداره میشد، این حرکت کندی را محکوم کرد و اعلام داشت اگر بین ایران و شوروی اختلافی وجود داشته باشد کندی حق ندارد از جانب دولت ایران در حل و فصل آن بکوشد، زیرا ایرانیها خود این توانایی را دارند که مشکلات خود را با همسایگان حل نمایند.
دستگاه سیاست خارجی امریکا متهم شد که بسیار جوان و بیتجربه است و دلیل آن را همین
میانجیگری بیدلیل دانستند. البته مطبوعات ایران کاملاً محق بودند، هرچند بسیاری از آنها
ص:203
1) خواندنیها، سال 21، سهشنبه 4 بهمن 1339، صص 6- 7.
نیز از سیاست خارجی مشخصی الهام میگرفتند. آن مسئلهای که ایرانیان را محق جلوه میداد، این بود که کندی خود به بهانه خطر کمونیسم امینی را روی کار آورده بود و ظاهر
قضیه این بود که قرار است در کشور اصلاحاتی به منظور مقابله با این موضوع صورت گیرد.
وقتی کندی ابتکار عمل را در مورد حل مشکلات فیمابین ایران و شوروی عهدهدار میشد، در واقع استقلال ایران را در زمینه تصمیمگیری در زمینه سیاست خارجی کشور نقض میکرد و با ایران رفتار یک کشور مستعمره را مینمود. اگر مشکلات ایران و شوروی قابل
حل بود پس نیازی به این همه جار و جنجال کندی نداشت و لازم نبود از سالها پیش برای اینکه نخستوزیر مورد دلخواه را در کشور روی کار آورد تبلیغ و تلاش کُند؛ امریکا باید
اثبات میکرد که شوروی برای ایران تهدیدی است که به این آسانی قابل مهار شدن نیست در
حالی که ماجرا درست برعکس بود و کندی خود نشان داده بود که این مسئله به اندازهای هم
که دربارهاش مانور میدادند، مهم و سرنوشتساز نبوده است.
به هرحال محافل ایرانی روی کار آوردن دولت امینی را نه برای جلوگیری از نفوذ کمونیسم بلکه برای نقض بیطرفی ایران در صحنههای سیاسی بینالمللی میدانستند. این
دیدگاه عمدتا از سوی دار و دسته سید ضیاءالدین طباطبائی تبلیغ میشد که تحت هر شرایطی برقراری توازن بین انگلیس و شوروی را بر جهتگیری یکسویه کشور به سمت ایالات متحده ترجیح میداد و سیاست امینی را مردود و از پیش شکست خورده ارزیابی میکرد. از تجربه لائوس برای این منظور مثال زده میشد، گفته میشد در این کشور پرنس سووانافوما دولت بیطرفی را روی کار آورده بود، لیکن امریکاییها به عنوان دفاع از جناح راست محافل سیاسی لائوس ؛ در مسائل این کشور دخالت کردند و لائوس را به طرف شوروی سوق دادند. این تجربه در ایران البته امکان تحقق نداشت لیکن اعلام میشد سیاستهای دولت کندی در مورد ایران نه تنها باعث جلوگیری از نفوذ کمونیسم نخواهد شد، بلکه با دخالتهای نابجا در مسائل داخلی کشور، سمت و سوی حوادث به طرف شوروی شکل خواهد گرفت. در این مطبوعات گفته میشد که کشور پس از تجربهای هفت ساله رو به سوی لیبرالیسم آورده است، در حالی که فقط کمونیستها و سوسیالیستها میتوانند از این
لیبرالیسم بهرهبرداری نمایند، زیرا این گروهها متشکل هستند و کمونیسم بینالملل و
سوسیالیسم جهانی از آنها حمایت به عمل میآورد. این درست همان تحلیل سرویسهای
امنیتی غرب از لیبرالیسم دوره مصدق بود که آن را در مسیر اردوگاه شرق تلقی میکردند. مفهوم تحلیل یاد شده این بود که لیبرالیسم نوع امینی، بیش از پیش ایران را در معرض آسیبهای ناشی از خطر کمونیسم قرار میدهد و نباید تصور کرد که اصلاحات مورد نظر امریکاییها کشور
را در مقابل این خطر بیمه خواهد نمود. فضای آزادی در ایران مغایر با آن چیزی دانسته میشد که غرب انتظار آن را داشت، زیرا در ایران گروه متشکلی که ایدئولوژی لیبرالیسم را درک کرده باشد و آگاهانه در مسیر تحقق اهداف آن تلاش نماید وجود ندارد و در نهایت آن کشوری که از این فضا استفاده خواهد کرد شوروی است. به هرحال تکلیف نیروهای سیاسی در ایران روشن نبود، اگر در این کشور اصلاحاتی انجام نمیشد به نفع شوروی تلقی میشد و اگر هم انجام میگرفت باز هم گفته میشد که برنده اصلی آن شوروی است، در این شرایط بود که قدرت ابتکار عمل از نیروها گرفته میشد و هر کدام سر از تبعیت از یک سیاست خارجی در میآوردند. در نشریات آن زمان یادآوری میشد آن چیزی که برای کشور خطرناک است، این است که تودههای مردم از تشکیلاتی منسجم برخوردار نیستند و هر روز
به هر طرفی میل مینمایند. این مردم البته نه از کمونیسم و نه از سوسیالیسم چیزی نمیدانستند اما این مطلب مهم نبود، مهم این بود که مردم ایران امکان این را مییافتند که به هر سویی حرکت نمایند و رفتار آنها قابل پیشبینی نبود و اگر فضای باز سیاسی شکل میگرفت
و پردهها بالا میرفت و ناامیدی در مردم ایجاد میشد این امکان وجود داشت که مردم به سوی شوروی روی آورند.
در همین حال بود که بسیاری از مطبوعات شایع کردند که شاهزادههای ایرانی به خارج از
کشور گریختهاند، البته گناه این شایعه به گردن کمونیستها افکنده میشد، :
اکنون دو روز است که کمونیستها مشغول تخریب شدهاند و راه این کار شایعه سازی است و چون در این باره تخصص دارند یعنی آدمهای ورزیدهای را برای شایعه پراکنی تربیت کردهاند در ظرف چند ساعت هرچه بخواهند شایع میکنند. هم دولت را ضعیف میکنند هم ارتش را نگران میسازند و هم مردم را در حال انتظار و مضطرب نگه میدارند و هر سه
انتظار به سود کمونیستهاست و به زیان دولت و ارتش و مردم.؟
معلوم نبود که این شایعات از کجا به وجود میآیند، نیز دانسته نبود که منظور از کمونیستها در این دوره چه کسانی بودند؟ تردیدی نیست که بسیاری از تودهایهای سابق در
اطراف اسداللّه علم جمع آمده بودند و در تشکیلات حزب مردم نفوذی تام و تمام داشتند، اما حقیقت این بود که این افراد دیگر کمونیست به شمار نمیآمدند و در مسیری درست خلاف آن ایدئولوژی راه میپیمودند. غیر از این افراد که حتی از قبل نیز به لحاظ کیفی چندان مهم نبودند؛ نیروهای وفادار به شوروی در خارج از کشور زندگی میکردند و بیشتر نیروهای در
صحنه نیز از نظر مرامی با کمونیسم بینالملل دشمنی داشتند. بله، این را نیز باید گفت که تعدادی از جوانان و دانشجویان چپگرا در سازمان جوانان جبهه ملی فعال بودند اما اینان رابطهای تشکیلاتی با شوروی نداشتند. تازه سالها بعد بود که مشخص شد فردی مثل سرلشگر مقربی در ارتش ایران از سالهای جنگ دوم جهانی تا 1356 برای شوروی جاسوسی میکرده است، اما این که آیا افرادی از این دست چقدر توانائی هدایت کشور در بستر منافع شوروی را داشتند امری قابل سنجش نبود. منظور مطبوعات وابسته به دربار و نیز محافل وابسته به بریتانیا این بود که با این تبلیغات بار دیگر در صحنه سیاسی ایران ظاهر شوند و اثبات نمایند که اگر هدف امینی ضدیت با نفوذ شوروی در ایران است، خود او با اقدامات خویش روند نفوذ شوروی را تسریع مینماید. با اینکه در دوره امینی تنها گروهی که نتوانست سر برآورد حزب توده بود، اما باز هم در این زمینه که این حزب برای آینده ایران بسیار خطرناک است
تبلیغات گستردهای در حال انجام بود. برای اینکه مثل دوره مصدق محافل وابسته به دربار را برای شرکت گسترده در تظاهرات شاهدوستی آماده نمایند اعلام میشد شاه که در سفر اروپا
به سر میبرد، قصد ندارد به کشور مراجعت نماید و نیز همزمان شایع شد که امینی میخواهد
امکان کودتا در ارتش را تقلیل دهد و افسران ارشد را بازنشسته نماید. دکتر ارسنجانی وزیر کشاورزی و سخنگوی دولت این شایعات را تکذیب کرد و گفت که این حرفها از طرف دزدها و ملاکین بزرگ گفته میشود تا دولت را متزلزل نمایند و از تعقیب دزدان و انجام
اصلاحات ارضی جلوگیری نمایند.
در کنار محافل سیاسی شناخته شده در صحنه بار دیگر سخن از ورود بقایی و علم به میان میآمد. بقایی به دلیل اعتراض به انتخابات مجلس بیستم بازداشت شده بود و اینک در زندان به سر میبرد و در کنار او کسانی زندانی بودند که متهم بودند در زمینه اموال عمومی سوء
استفاده کرده و رشوه گرفتهاند. بقائی هر روز با طرفداران خود در زندان دیدار میکرد و سرلشکر گرزن وکیل مدافع وی ضمن نگاشتن نامهای برای امینی اعلام کرد که جرم موکل او
تنها این است که به تقلبات در انتخابات اعتراض کرده است که این امر مورد قبول امینی نیز هست، بنابراین باید موکل او آزاد شود. بقائی که بعد از کودتا به جز دورهای از نخستوزیری
فضلاللّه زاهدی ؛ از بدو نخستوزیری حسین علاء سکوت پیشه کرده بود، اینک بار دیگر به میدان آورده شده بود تا خطرات را از نظام سلطنتی متوجه جاهای دیگر نماید و همان کاری
را که در دورههای پیش از این بارها انجام داده بود تکرار کند. ظاهرا این بار هم او در تبلیغات
سیاسی خود موفق بود، اقبال بسیار بدنام شده بود و واقعا در نزد افکار عمومی او را مقصر
اصلی ناکامیها در سالهای اخیر میشناختند. علم هم که پیش از این گفته بود خود را از گود سیاست کنار میکشد، بار دیگر وارد صحنه شده بود. امینی با رقیبی جدی و خطرناک رو به
رو بود، رقیبی که پیشبینی میشد وزارت کشور و یا وزارت دربار را در اختیار خود خواهد
گرفت.
امینی در برخورد با مشکلات داخلی و تنظیم سیاستهای خود از حمایت آشکار ایالات متحده برخوردار بود، در این زمینه جولیوس هلمز سفیر کبیر امریکا در ایران با وی در مشورت بود. هلمز همزمان با تشکیل دولت امینی به ایران آمد، اداره اطلاعات سفارت امریکا در تهران زندگینامهای از او در اختیار جراید قرار داده و آنها نیز این مطلب را در مطبوعات خود منتشر کردند. سیاستمدار شصت و دو ساله امریکایی بیش از سی و پنج سال از عمر خود را در وزارت خارجه کشورش گذرانیده بود. علاوه بر مشاغل متعدد مهمترین مقام وی سفیری امریکا در لندن بود، بنا بر این با سیاستها و نظرات انگلستان در روابط با ایران به خوبی آشنائی داشت. در عین حال هلمز در کارنامه دیپلماتیک خود مشاورت امور اروپائی هیئت نمایندگی امریکا در سازمان ملل را داشت، آخرین پست وی قبل از ورود به ایران تصدی سرکنسولی امریکا در شهر هنگ کنگ بود، در این پست بود که به عنوان سفیر کشورش در ایران تعیین شد و به زودی به سوی محل مأموریت خود روانه شد. این که وی در هنگکنگ مسئولیت دیپلماتیک داشت فینفسه بسیار مهم بود؛یعنی در این دوره تحولات چین را از نزدیک مورد مطالعه قرار داده بود. اهمیت موضوع در این جا بود که برخی از مقامات امریکایی بین ایران و چین قبل از انقلاب از نظر وضعیت سیاسی و اقتصادی مشابهت میدیدند و بر این باور بودند که تجربه چین برای کشورهایی مثل ایران بسیار مفید
فایده خواهد بود.
درست وقتی امینی قدرت را به دست گرفت سفیر شوروی یعنی پگوف به شوروی بازگشت تا در جلسات کمیته مرکزی حزب کمونیست شرکت کند. انتظار میرفت که گزارش پگوف درباره اوضاع ایران در تعیین خطمشی سیاسی جدید شوروی در ارتباط با ایران مؤثر واقع شود. او پیش از بازگشت به کشورش مذاکرات بیحاصلی را با امینی انجام داده بود، با این
وصف روزنامههای تهران شدیدا سیاستهای امریکا در ارتباط با ایران را مورد نکوهش قرار دادند. این نشریات که پیغام امروز و بامشاد نیز در بین آنها دیده میشدند - نشریاتی که زیر سیطره احمد آرامش قرار داشتند - سخنگویان منافع بریتانیا در ایران به شمار میرفتند و این مطلبی بود که در محافل سیاسی تهران مورد بحث و بررسی قرار میگرفت. این نشریات تحولات دوره امینی را مورد شدیدترین انتقادات قرار میدادند؛ این موضوع نشان میداد که امینی همچنان و با وصف این که قدرت را در دست گرفته بود مورد بیاعتمادی محافل سیاسی بریتانیا و ایران قرار داشت. این محافل البته تغییر و تحولی را که موردنظر امینی بود بر نمیتافتند و تا آنجایی که امکان داشت از ایجاد سد در برابر او خودداری نمیکردند. انواع و اقسام کانونهای توطئه شکل گرفته بودند تا به هر نحوی که شده وی را از اریکه قدرت به
زیر کشند و نیز انواع تدابیر اندیشیده میشد تا این گونه وانمود شود که امینی قابلیت و توانایی
لازم را برای مهار بحرانهای سیاسی و اجتماعی ندارد، سهل است وی خود عامل بسیاری از این بحرانهاست. قدرتمندترین فردی که هم مورد اعتماد شاه بود و هم این که در داخل جناحهای سیاسی ایران دارای نفوذ بود در پشت پرده این عملیات را هدایت میکرد و وی کسی جز اسداللّه علم نبود.
در این مرحله تاریخی نخبگان سیاسی مورد حمایت امریکا از تشکیلات مناسبی برخوردار نبودند، برخلاف گروههای مخالف امینی که در گروهها و سندیکاها و احزاب مختلف دور یکدیگر جمع آمده بودند؛ امینی نه تنها تشکیلاتی نداشت بلکه در بین نیروهایش عمدتا افرادی حضور داشتند که به هر چیزی شهره بودند، الا اصلاحات. در واقع امینی از حمایت دو تن بیش از همه برخوردار بود و اینها هم خود در بین محافل سیاسی آن
روز ایران دارای نفوذی نبودند : دکتر حسن ارسنجانی و دکتر نورالدین الموتی.ارسنجانی وزیر کشاورزی بود و الموتی وزیر دادگستری، این دو تن قرار بود در دو جبهه با کسانی که
مخالف
اصلاحات به شمار میآمدند ستیزه نمایند : گروه زمین داران و ملاکین بزرگ و کسانی که
مشهور به فساد سیاسی و اقتصادی بودند. ارسنجانی برای انجام اصلاحات ارضی در راستای رسیدن به منظور خود تلاش میکرد و الموتی نیز سرگرم رسیدگی به دعاوی بود که علیه بسیاری از رجال صادر کرده بود. یکی از این افراد سپهبد بازنشسته حسین آزموده بود(1). وی را در سالهای بعد از کودتای 28 مرداد به عنوان قصاب دادستانی ارتش میشناختند و محاکمات او شهره آفاق بود. آزموده علیه کابینه امینی اعلام جرم کرد و همین امر باعث شد که دولت واکنش نشان دهد و بلافاصله دستور تعقیب و بازداشت او صادر گردد، مردی که سابقا خود رئیس دادرسی ارتش بود اینک بازداشت شده بود. نیروهای مخالف امینی از هر سو به وی هجوم میآوردند، نورالدین الموتی؛ آزموده را به عنوان تحریک و توطئه برضد دولت و اهانت به مقام سلطنت تحت تعقیب قرار داد. تیترهای روزنامههای تهران خود بیانگر اوضاع
و احوال پایتخت در این روزهای حساس بود: نشریه خوشه مقالهای تحت عنوان آقای دکتر
امینی با این مغزهای پوسیده نمیتوانید اقتصاد کشور را سر و سامان دهید منتشر کرد و به همین سیاق هر نشریهای مطلبی علیه برنامههای امینی و دولت او به رشته تحریر در آورد و سیاست
خارجی دولت امریکا را به باد حمله میگرفت. در همین زمان لژهای ماسونی هم علیه امینی وارد گود شدند و حسین علاء یکی از کسانی بود که ابتکار عمل را دست داشت. به گزارش ساواک؛ یکی از نزدیکان سردار فاخر حکمت اظهار میداشت که مسافرت علا در سال 1341 به فارس که ظاهرا تحت عنوان شرکت در مراسم سالگرد انجمن لاینز صورت گرفته است، به منظور انجام یک مأموریت سیاسی بوده است. به دید ساواک مؤسسه لاینز یکی از شعبات بزرگ فراماسونری انگلستان است که تحت عنوان کارهای عامالمنفعه بزرگترین دستگاه خبری انگلیس در کشورهای دیگر به حساب میآید. علاء یکی از فراماسونهای معروف و از اعضای گراندلژ لندن به شمار میآمد که در عین حال وزارت دربار شاهنشاهی را عهدهدار
بود. علاء طبق این گزارش، ریاست فراماسونهای ایران را بر عهده داشت. مسافرت او به فارس به توصیه مقامات انگلیسی صورت گرفته بود و دستورات محرمانهای به مأمورین انگلستان که عمدتا در بین عشایر دارای نفوذی بودند، صادر شده بود. گفته میشد علت این
است که روابط شاه و امینی به صورتی در آمده است که اینک به شکل رقابت انگلیس و امریکا تصویر میشود. به این ترتیب از نظر ساواک عشایر فارس در این نزاع نقش بسیار اساسی
1) آزموده دائی جمشید آموزگار بود.
میتوانستند ایفا کنند. گفته شد که برخی سران عشایر فارس تابع دستورات گراندلژ انگلستان هستند و دستورات علاء را اجرا خواهند کرد. ساواک مدعی شد که قرار است در این مسافرت
علا مدت شش روز به کازرون و بوشهر و لارستان عزیمت نموده و مقدمات شورش عشایر را علیه دولت امینی فراهم نماید.(1)
اما امینی هم مردی نبود که به این آسانی از میدان خارج شود، زیرا به ضرورت اصلاحات و حمایت امریکا از خودش مطمئن بود. در عین حال وی دوستان و همراهان بسیار نزدیکی داشت که از بین این افراد نورالدین الموتی شخصیتی بود که بیش از دیگران جلب توجه میکرد. وی فرزند سید صدرالدین الموتی بود که از روحانیان مورد احترام مردم قزوین به شمار میرفت. این نورالدین تحصیلات خود را تا درجه اجتهاد در شهر قزوین سپری کرد و در علوم قدیمه دارای درجه اجتهاد بود. وی تا سال 1309 معمم بود، اما بعد از طرح متحدالشکل شدن لباسهای مردان از لباس روحانیت خارج شد، در سالهای 1310 و 1311 دورههائی را در دادگستری سپری کرد و در کلاسهای قضائی نیز شرکت نمود. نخستین پست
اداری وی در شهر تبریز بود که تا سال 1314 علاوه بر سمت مزبور کارهای اجرائی دادگستری آن شهر را نیز عهدهدار بود و تا اوائل سال 1316 در همین سمت باقی ماند.
در تابستان سال 1316 الموتی به اتهام داشتن مرام اشتراکی دستگیر شد و به تهران اعزام گردید، اتهام وی همکاری با گروه پنجاه و سه نفر بود که دور دکتر تقی ارانی جمع میآمدند و کمونیستی میکردند. دلیلی برای همکاری الموتی با این گروه به دست نیامد به همین دلیل
پس از محاکمه در محکمه جنائی تهران به اتفاق دکتر خلیل آذر جزء گروه پنجاه و سه نفر محاکمه نشد. در این دوره الموتی خود را بیتقصیر میدانست و منتظر بود که وی را آزاد
نمایند اما بعد از چندی او را هم همراه با آذر محاکمه کردند و محکوم نمودند. شخص وی اعتقاد داشت که به علت خویشاوندی با ضیاءالدین الموتی شوهر خواهر و پسر عمویش که در زمره گروه پنجاه و سه نفر بود، دستگیر شده است و علت دستگیری او اقاریری بوده است
که به زور از متهمین به دست آورده بودند. با این حال الموتی بعد از شهریور بیست از زندان
آزاد شد و وارد حزب توده گردید. وی تا وقتی که در حزب توده بود با شور و علاقه در پیشبرد امور آن تلاش میکرد اما با حوادث آذربایجان از حزب کناره گرفت بدون این که کسی از او
1) فعالیت مخالفین دولت، شماره 862/312، مورخه 31/2/1341.
چنین چیزی را خواسته باشد، یعنی این اقدام تصمیم شخصی او بود.
از همان بدو آزادی از زندان الموتی در دادگستری تهران به کار مشغول شد. در زمینه قضا وی را مردی معتقد به اصول و بدون غرض میدانستند، تا اینکه عباسقلی گلشائیان که وزیر دادگستری بود طی نامهای کوتاه وی را منتظر خدمت کرد. در اواخر دهه سی رئیس تشکیلات جمعیت آزادی شد. از سال 1331 وکیل وراث وثوقالدوله گردید و این سمت را تا سال 1335 حفظ کرد. او باعث شد که بین ورثه صلح برقرار شود و از بابت حقالوکالهای که
دریافت کرد توانست در خیابان شاهرضا (انقلاب فعلی) خانهای خریداری نماید. نیز زمینی
در اکبرآباد دولاب از همین راه به وی داده شد. از همین طریق بود که بین الموتی و خانواده وثوق و امینی رابطه و صمیمیت برقرار شد. الموتی غیر از همان سابقه عضویت در حزب توده، هیچ نقطه ضعف دیگری از نظر ساواک نداشت. در دوره ریاست تیمور بختیار بر ساواک اعلام شد با این که الموتی قبلاً عضو حزب توده بوده است، اما اینک ارتباطی با آن حزب نداشته و اصولاً از افراد ضد کمونیست میباشد و ارجاع شغل به وی نیز از نظر ساواک
بلامانع است.(1)
درست در چنین ایامی بود که احمد آرامش وزیر مشاور و سرپرست سازمان برنامه در کابینه شریفامامی که در عین حال شوهر خواهر شریفامامی (2)نیز به شمار میآمد وارد کارزار شد. او دو مصاحبه جنجالی برگزار کرد و ضمن آن امریکا را متهم ساخت که در امور
داخلی ایران دخالت مینماید و دولت امینی را نیز ساخته و پرداخته امریکاییها معرفی نمود.
او هم تحت تعقیب قرار گرفت و به اتهام اهانت علیه مقام سلطنت و تحریک بر ضد دولت و تشویش اذهان عمومی بازداشت شد. آرامش در مصاحبههای خود انحلال مجلسین را محصول زمینهسازی خارجیها دانسته بود که البته واضح است منظور او بیش از همه دولت کندی بود. او همچنین سقوط کابینه شریفامامی را به علت تمایل او به رفع اختلاف بین ایران و شوروی و اتخاذ سیاست بیطرفی و تصمیم به افشای مداخلات بیگانگان در حیف و میل درآمدهای نفتی از طریق سازمان برنامه دانست. روزنامه دنیا ضمن گزارشی تحت عنوان
اسراری که منجر به بازداشت احمد آرامش گردید، گوشهای از زندگی او را منتشر کرد. آرامش مردی مهم در عرصههای سیاسی ایران بود که البته مورد حساسیت شدید شاه و دربار و مقامات امنیتی قرار داشت. آرامش گر چه در محافل سیاسی به این مشهور بود که از سیاستهای انگلستان در ایران حمایت میکند و حتی در دورههای بعد و به ویژه در دوره منصور نشان داد که اطلاعات درجه اولی از اوضاع و احوال دارد(1)در زندگی سیاسی خود کامیاب نبود. در دوره احمد قوام وی علاوه بر اینکه پست سیاسی داشت، در عین حال روزنامهای را به نام بهرام منتشر میکرد که بعدهابه دیپلمات تغییر نام داد. آرامش فقط در دوره امینی به بعد نبود که سیاستهای امریکا را در مورد ایران مورد انتقاد قرار داد، وی از سال 1336 مقالاتی تحت عنوان در چهارراه سیاست مینوشت که مضمون کلیه آنها انتقاد از سیاستهای ایالات متحده در کشورهای دیگر و از آن جمله ایران بود.
مخالفت با کابینه امینی منحصر به محافل داخلی نبود بلکه در کشورهای دیگر نیز این حملات به اشکالی وجود داشت. مثلاً در دوره امینی یک هیئت سه نفری امریکایی از اعضای
کنسرسیوم برای حل و فصل مشکلاتی که فیمابین ایران و این تراست نفتی وجود داشت وارد کشور شدند. همزمان با ورود این هیئت به کشور، برخی روزنامههای امریکایی و انگلیسی وابسته به این تراست نفتی از گستردگی فساد در ایران و مهیا بودن مردم برای انقلاب سخن گفتند. حتی روزنامه محافظه کار تایمز نیز به دولت امریکا توصیه کرد کمکهای خود را به ایران قطع نماید. در ایران هم حملات علیه کنسرسیوم شدت پیدا کرد، مطبوعات طرفدار امینی در کشور نوشتند که کلیه عواید کمکهای امریکا به ایران را مؤسسات انگلیسی میبلعند و آنچه از کمکهای امریکا برای ایران میماند چیزی جز بدنامی
نیست. روزنامه صدای ایران نوشت که دولت کندی که زمامداری او موجب شور و شعف همه آزادیخواهان گردید، اگر میخواهد به ایران کمک کند باید در درجه اول با استفاده از نفوذ معنوی خود جلو تعدیات و غارتگری کنسرسیوم و شرکتهای نفتی امریکایی را بگیرد.(2)
1) آرامش در زمره نخستین افرادی بود که همیشه در محافل خصوصی از ارتباط شبکهای از نیروهای هدایت کننده حزب ایران نوین با مقامات سیا سخن به میان میآورد، او دکتر منوچهر گودرزی و خداداد فرمانفرمائیان از مسئولین رده بالای سازمان برنامه را متهم میکرد که عضو سازمان سیا هستند : احمد آرامش : پیکارمن بااهریمن، به کوشش خسرو آرامش، صص 82 و 85.
2) خواندنیها، ش 85، شنبه 24 تیرماه، 1340، ص 15.
سر و صداها برای این بود که بگویند اگر کندی واقعا خواستار اصلاحات در ایران است باید بداند که مهمترین مانع اصلاحات که پول ایرانیان را میبلعد کنسرسیوم است، این تراست
نفتی بیشتر با حمایت امریکاییها شکل گرفته بود؛ اما در ایران میگفتند کندی در صورت
صداقت باید این تراست را منحل کند تا نفت ایران به مصرف اصلاحاتی برسد که وی دائما از
آن سخن به میان میآورد. واقع امر این است که کنسرسیوم بهانهای بود تا به دولت امینی حمله شود. این امینی بود که در ماههای بعد از کودتا به عنوان وزیر دارائی کابینه زاهدی تسلیم
خواست قدرتهای جهانی و در رأس همه امریکا شد و به این قرارداد تن در داد و امضای او
بود که پای این قرارداد دیده میشد. مطبوعات میخواستند نشان دهند که امینی در شعارهای
خود صادق نیست و قصد وی نه اصلاحات بلکه چیزهائی است که دولت دمکرات امریکا از او مطالبه کرده است.
در اوایل مردادماه سال 1340 یکصد و پنجاه دیپلمات امریکایی در بیست و یک کشور آسیائی و آفریقایی در نیکوزیا پایتخت قبرس جمع آمدند؛ محور این جلسه سیاست خارجی امریکا در برابر کشورهایی بود که دیپلماتهای امریکایی در آنها مأموریت سیاسی داشتند. در این جلسه میبایست سیاستهای دولت کندی در این کشورها مورد ارزیابی قرار گیرد و راه عملی برای اجرای سیاستهای کندی یافته شود. ریاست این کُنفرانس با چستر باولز معاون وزارت امور خارجه امریکا و از تئوریسینهای حزب دمکرات در دوره کندی بود که بنا داشت سفری هم به ایران انجام دهد. با ولز در این جلسه گفت که شعار اصلی سیاست جهانی امریکا تقویت حکومتهای محلی و پشتیبانی از ملل توسعه نیافته است. باولز خاطرنشان کرد که امریکا از کشورهای توسعه نیافته برای روی کار آوردن حکومت دلخواهشان حمایت میکند و ضمن تأیید اصل حکومت مردم بر مردم، حاضر است با دولتهایی که سیاستی غیر از سیاستهای ایالات متحده تعقیب مینمایند همکاری نماید. در
کنفرانس قبرس شیوههای جدید سیاسی در مبارزه با کمونیسم و مناسبات امریکا با کشورهای بیطرف و نیز تحولات کشورهای خاورمیانه و از جمله ایران مورد بحث و بررسی قرار گرفت. هلمز سفیر کبیر امریکا در ایران گزارش جامعی از وضعیت ایران ارائه
داد و دستورات لازمه را از باولز دریافت کرد. پیشبینیها حکایت داشت که بعد از این
کنفرانس ایران و کشورهای عضو سنتو با تحولاتی غیرمنتظره رو به رو خواهند شد.(1)اینکه با ولز اعلام کرد در کشورهای آسیائی و افریقائی دولت ایالات متحده حاضر است با کشورهائی که سیاستی غیر از امریکا تعقیب مینمایند همکاری نماید، قدمی به عقب به حساب میآمد. به عبارت دیگر اینک روشن شده بود که بسیاری از کشورهای آسیایی و آفریقایی معیارهایی غیر از امریکا را در سیاستهای خود مورد توجه قرار میدهند ولیکن در عین حال در مدار سرمایهداری غرب میگردند. وزارت امور خارجه امریکا به این نتیجه رسیده بود که اصرار در گسترش و یا اجرای معیارهای امریکایی در این کشورها نتیجهای جز
این نخواهد داشت که این کشورها از امریکا فاصله گیرند و احتمالاً به سوی اردوگاه شرق گرایش نشان دهند. در کشوری مثل ایران معلوم شده بود که امینی قادر نخواهد بود تحولی را که مورد انتظار امریکائیها بود اجرا نماید؛ بافت نیروهای سیاسی ایران شکل گرفته و ریشه در تاریخ این کشور داشت و ایجاد تحول با نیروهائی که امینی در اختیار داشت غیر ممکن به حساب میآمد. با مقوله اصلاحات اقتصادی شاه نیز موافق بود؛ وی در این راستا از مدتها
پیش اصلاحات ارضی را در دستور کار خود قرار داده و این روند از دوره اقبال البته با ضعف در حال انجام شدن بود. با این وصف هر گونه تغییری در اوضاع سیاسی ایران غیرممکن به نظر میرسید، شاه و اطرافیانش و نیز طرفداران مشهور نظام سلطنت به انحاء گوناگون باید
راهی دیگر در پیش میگرفتند. باید ابتدا گروهی از نخبگان کشور به صورت متشکل و با یک
ایدئولوژی واحد و معین و با شعارهائی متفاوت از دیگر محافل سیاسی گام به میدان مینهادند و این اصلاحات را در حد ملزومات ایران به بوته اجرا میگذاشتند. درست در زمانی که امینی به کار خود مشغول بود، گراتیان یاتسویچ رئیس ایستگاه سیا در تهران این مهم را به دور از انظار عمومی عملی میکرد. او همانطور که در صفحات آتی خواهیم دید عدهای را تحت عنوان کانون مترقی به دور خود گرد آورده بود، مشخصه عمده این گروه این بود که همگی جوان بودند و در صحنه سیاسی ایران تا آن روز حضوری نداشتند. طبق تحلیلهای
امریکاییها این دسته بودند که میتوانستند اعتماد عمومی را جلب کنند و با طرح شعارهای
شبه انقلابی و در چارچوب یک تشکیلات سیاسی مستحکم و نیرومند طرحهای مورد نظر امریکاییها را به پیش ببرند. مقارن با آغاز اصلاحات ارضی در جلسات لژهای ماسونی
1) خواندنیها، ش 91، شنبه 14 مردادماه 1340، ص 2.
انگلیسی و فرانسوی چند سخنرانی شدیداللحن علیه این اصلاحات به عمل آمد و حتی پیشنهاد شد که کمیتهای به ریاست عیسی بهزادی تشکیل شود و قریشی نماینده سابق خراسان نیز رابط مالکین و ماسونها باشد. نیز به برخی مأموریت داده شد، حتی حمایت جبهه ملی و
سایر دستههای سیاسی را به دست آورند و با دیکتاتوری شاه مبارزه نمایند. به دکتر حسن علوی رئیس لژ ابنسینا که در آن به زبان انگلیسی مکالمه میشد، مأموریت داده شد و ظاهرا این تنها مأموریت محوله از سوی لژهای ماسونی در این رابطه بود. دکتر علوی در جلسه سالیانه لاینز در حضور شاه گفت که « بهتر است آنهائی که چشم درونشان کور است به درمانگاههای چشمپزشکی مراجعه کنند تا شفا یابند.» او در این جملات ظاهرا امینی را مورد
انتقاد داد و از سخنان افرادی مثل ارسنجانی که به فراماسونها حمله میبرد ابراز شکوه کرد.
ارسنجانی به صورتی پیگیر به رجال دوره مشروطه حمله میبرد و آنان را به وابستگی به لژهای ماسونی متهم میکرد. تقیزاده و یارانش تلاش میکردند در برابر دولت امینی سیاست
بیطرفی در پیش گیرند، اما اظهارات ارسنجانی باعث شد که آنان نیز وارد مخالفت علنی علیه
امینی شوند. تقیزاده به دوستانش گفته بود که سخنانی بر زبان جای میشود که حتی در دوره
محمد علیشاه نیز گفته نمیشد. او خاطرنشان کرد که شاه زمام امور کشور را در اختیار چند
دیوانه و مصروع گذاشته است و از بیم اینکه حملهای متوجه دربار نشود این افراد در هر
چیزی آزادی عمل پیدا کردهاند «در حالی که دیر یا زود سگهای هاری که به جان دیگران انداختهاند نیشهایشان را به معظمله نیز خواهند نمود.»(1)
امینی مورد اعتماد عمومی نبود و خود در زمره هزار فامیل به شمار میآمد، تشکیلات منظمی در اختیار نداشت و ناچار بود در بسیاری از مناصب همان کسانی را بگمارد که قرار
بود اصلاحات از آنها آغاز شود. به علاوه وی راهی غیرمتعارف برای اقدامات خود در پیش
گرفت بود، برخلاف قانون مجلسین را منحل کرد و علیرغم وعده و وعید، انتخابات مجدد را
به بوته تعویق میافکند. این مسئله بسیار مهمی بود که امینی چگونه میتوانست در فقدان
مجلس اقدامات خود را قانونی سازد و یا اینکه چگونه میتوانست اعلام دارد که دولتی
1) گزارش اطلاعات داخلی، مخالفین دولت رجال بیطرف، شماره 5767/312- 12/12/1340.
پاسخگوست در حالی که نمایندگان مردم هر چند به شکل صوری بر او نظارتی نداشتند؟ با پایان یافتن مهلتی که طبق قانون اساسی باید انتخابات مجدد برگزار میشد، موج اعتراضات
بالا گرفت. مطبوعات امریکا که بیش از مطبوعات ایران در جریان اوضاع و احوال کشور بودند نوشتند که امینی اصلاً در اندیشه تجدید انتخابات و تشکیل مجلس نیست. دیری نپائید
که دستههای گوناگون سیاسی که تا آن زمان رویهای ملایم در برابر دولت اتخاذ کرده بودند،
وارد گود شدند. آیتاللّه سید محمد بهبهانی و سید محمد صادق طباطبائی و سردار فاخر حکمت تلگرافی برای شاه ارسال کردند و از او خواستند که برای صیانت از قانون اساسی و حفظ اساس مشروطیت دستور شروع انتخابات را صادر کند. سید جعفر بهبهانی، اللهیار صالح، ابوالقاسم نجم (نجمالملک) و حسین مکی هم ضمن انجام مصاحبههایی درخواست اجرای قانون اساسی را کردند. سید جعفر بهبهانی که در جریان انتخابات مجلس بیستم در کنار امینی
قرار داشت مصمم شد، مبارزه شدیدی را با دولت وی به راه اندازد. بهانه مبارزه در درجه
اول، آغاز انتخابات و در غیر این صورت برکناری دولت امینی بود.(1)بهبهانی کتابی تحت عنوان برنامه کارمن چاپ کرد، در این کتاب بهبهانی تلویحا برنامه دولت خود را برای مردم تشریح کرد؛ یعنی این که این بار وی به عنوان مدعی امینی در امر نخست وزیری وارد گود
شد. بهبهانی هر روز جلساتی را در منزل خود برگزار میکرد، تعداد زیادی از طرفداران وی
برای شنیدن نظراتش در خانه او جمله میآمدند و به این شکل محلی دیگر برای ابراز مخالف
با امینی شکل گرفت. بهبهانی کاری کرد که هیچ یک از کسانی که پیشتر از او و از مدتها قبل با امینی مخالفت کردند انجام نداده بودند. در کنار بهبهانی فتحاللّه فرود دیده میشد که در دوره نخستوزیری اقبال در کنار امینی قرار داشت. این انشعاب و ائتلاف دوستان دیروزی با نیروهای رقیب، کار امینی را بسیار بیش از آن چیزی که به نظر میرسید دشوار کرد. امینی
ناچار بود در جبهههای گوناگون به مخالفین پاسخ گوید، مخالفینی که تا همین چندی پیش از برنامههای او حمایت میکردند و البته با شناختی که از آنان وجود داشت، انشعابشان از گروه غیرمتشکل امینی قابل پیشبینی بود و دور از انتظار به نظر نمیرسید.
از آن طرف روزنامه اکونومیست که از مخالفان پایدار امینی بود و در برابر او از رجال قدیمی سیاسی حمایت میکرد؛ شایع نمود که قرار بود سپهبد تیمور بختیار نخستوزیر ایران
1) خواندنیها، ش 93، شنبه 21 مرداد، 134، سال 21، ص 2.
شود، لیکن عدم ثبات اقتصادی، بحرانهای سیاسی و حمایتهای آشکار امریکا از امینی؛ باعث گردید که ژنرال نتواند قدرت را به دست گیرد. نخستوزیری امینی به نفوذ امریکا در
ایران مربوط شد که البته امری واضح بود. روزنامه دیپلمات که به آرامش تعلق داشت، ضمن درج این مقاله اکونومیست مخالفت آشکار و بیپرده خود را با ادامه دولت امینی اعلام کرد.
ملاکین، تجار و محافظهکاران از مخالفین اصلی دولت امینی به شمار آمدند، اعلام گردید که با وجود اینکه شاه با اجبار امریکاییها امینی را انتخاب کرده است لیکن او از حمایت شخص
شاه برخوردار نیست. اکونومیست نوشت آن جناحی که توانست جلوی تظاهرات سالگرد سی تیر را در سال 1340 بگیرد، ارتش بود و نه امینی. وی متهم شد که قصد دارد قدرت و نفوذ
ارتش را از بین ببرد حال آن که ارتش نسبت به شاه وفادار بوده و پشتیبان بیچون و چرای
اوست. امینی در برابر این اعتراضات بالاخره سپر انداخت، او ناچار شد که به طرف مقابل
امتیازاتی بدهد. در درجه اول جبهه ملی دوم را منحل اعلام کرد، دیگر اینکه از محاکمه امرای ارتش که متهم به دخالت ناروا در انتخابات بودند، موقتا خودداری نمود و سوم این که به دکتر اقبال اجازه خروج از کشور داد و در نهایت سپهبد آزموده قصاب دادستانی ارتش را از زندان
رها کرد.
جبهه ملی ساکت شد، این نه فقط به دلیل اقدامات امینی علیه آنان، بلکه بیشتر به دلیل مخالفتهای درونی نیروهای غیرمتجانس جبهه با یکدیگر بود. جبهه ملی مشروعیت خود را وامدار مصدق بود، اما این بار تحولات نشان میداد که دوره تاریخی این تشکیلات به
سرانجام محتوم خود رسیده است. با این وصف فشار بر دولت امینی از درون نیروهای وفادار به شاه ادامه داشت. افرادی مثل بهبهانی و سید محمدصادق طباطبائی بار دیگر فعال
شدند. امینی گفته بود که استقرار دمکراسی کامل در ایران موکول به بهبود وضعیت اقتصادی
مردم است و این امر نیز به زمان نیاز دارد. همه میدانستند که شاه سرگرم مذاکره با امریکاییهاست تا او را از شّر امینی خلاصی دهند : مطبوعات مینوشتند که شیشه عمر امینی
به دست شاه است و هرگاه که شاه بخواهد او را برکنار خواهد کرد. جنگ تبلیغاتی وسیعی علیه امینی به راه افتاد بود، افکار عمومی تحریک شده بود و این گونه به نظر میرسید که گویا امریکاییها نیز از امینی ناامید شدهاند. این جنگ روانی امینی را مستأصل کرد، واقع امر این بود که در آن شرایط امریکاییها امینی را آخرین شانس ایران میدانستند و منتظر بودند تا نتیجه
کار او را از نزدیک شاهد باشند. این به امینی قوت قلب میداد و تلاش میکرد حداقل بخشی از برنامههای خود را عملی سازد تا شانس ادامه نخستوزیری خود را بالا ببرد. مجله اکونومیست چاپ لندن در این زمینه تحلیلها و گزارشهایی منتشر میکرد که منبعی برای نشریات داخلی بود. این نشریه معتبر که از محافظهکاران بریتانیا و نیز شرکتها و سرمایهداران بزرگ این کشور ریشه میگرفت، خبر داد که امریکا پیش از اینکه اصلاحات امینی به نتیجه برسد قصد دارد مبلغ پنجاه میلیون دلار وام در اختیار دولت او قرار دهد، وامی که در دولتهای پیش وعده داده شده بود ولیکن تا آن زمان هنوز پرداخت نگردیده بود. کمک
یاد شده بنا به توصیه هلمز سفیر کبیر ایالات متحده در ایران قرار بود در اختیار امینی قرار گیرد. اگر امینی در اجرای برنامههای خود موفق میشد - که البته بسیار بعید بود - کمکهای
بیشتری از طرف کندی در اختیار دولت وی قرار میگرفت.
نشریهای که این مطالب در آن به چاپ رسیده بود، غیر از اکونومیستی بود که به طور مرتب چاپ میشد و در اختیار مردم قرار میگرفت. به عبارت دیگر اکونومیست دو نوع نشریه منتشر میکرد: یکی همان مجله عادی که همه مردم هم آن را میشناختند و دیگری اکونومیست محرمانه که در تیراژی محدود چاپ میشد و برای مشترکین مشخصی در سراسر جهان ارسال میگردید. این عده مشترکین خاصی بودند که در اطراف و اکناف دنیا پراکنده بودند؛ یکی از این مشترکین مورد اعتماد احمد آرامش بود که گفتیم شوهر خواهر شریفامامی و دارنده امتیاز روزنامه دیپلمات بود. اکونومیست نوشته بود که تنها نقطه اتکای امینی حمایت امریکاست و همین معنا باعث شده است افسران ارتش از انجام کودتا علیه وی
خودداری ورزند، زیرا میدانند دولت نظامی مورد تأیید امریکاییها نیست و از آن پشتیبانی به عمل نخواهند آورد. برای نخستین بار آن هم توسط نشریهای انگلیسی فاش شد که امینی تحت تأثیر فشارهائی که بر او وارد میآید، یک بار استعفا داده است. این استعفا البته دو رویه داشت : در درجه نخست وی میخواست حمایت بیشتر امریکاییها را به طرف خود جلب نماید و به عبارت دیگر میخواست معلوم سازد که آیا دولت کندی با ادامه کار وی موافق
هست و یا خیر و در درجه دوم با تقلیدی ناهنگام از استعفای مصدق در 25 تیر 1331، امینی
میخواست شاه را بترساند و او را در برابر کار انجام شده قرار دهد. وقتی شاه با این استعفا مخالفت کرد، امینی شرط بقای خود را محدود ساختن مخالفین، آزادی عمل وزارت
دادگستری و وزارت کشاورزی در انجام اقدامات و برنامههای خود و نیز محاکمه امرای دستگیر شده ارتش قرار داد. این شرایط البته پذیرفته نشد، اما امینی هم استعفا نکرد و به کار خود ادامه داد. تهدید به استعفا حربهای بود که هنوز در دستان امینی قرار داشت، اما این حربه کسی را نمیترسانید، امینی حمایت مردمی نداشت که استعفایش در جامعه شوری بر انگیزد.(1)شاه از این موضوع آگاهی داشت، به همین دلیل با اینکه با اقدامات نخستوزیر مخالف بود اجازه داد به کار خود ادامه دهد.او نگذاشت امینی به صورت یک قهرمان صحنه را ترک کند، بلکه میخواست تتمه اعتبار او را بستاند و نشان دهد که این خود امینی است که علیرغم اعتماد امریکا و شاه نتوانسته کاری از پیش ببرد.
شایعات در مورد تغییر کابینه امینی به اوج شدت خود رسید، نخستوزیر اینک برخلاف روزهای اولیهای که قدرت را به دست گرفته بود در لحن سخنرانیهایش تغییرات محسوسی داد. این نطقها حکایت از عصبانیت وی از اوضاع و احوال داشت. با این اوصاف امینی همچنان امیدوار بود با حمایت امریکا بار دیگر بتواند بر اوضاع مسلط شود و مخالفین
را سر جای خود بنشاند. اما امینی هر که بود امریکاییها نمیتوانستند شاه را با او یکی بدانند، برای آنها مهم این بود که شاه را در اختیار خود داشته باشند و البته این امر هم محقق شده بود. امینی در درجه اول سیاست خارجی را مورد توجه ویژه قرار میداد، وی نزد محافل سیاسی داخلی و یا تودههای مردم پایگاهی نداشت بنابراین بهترین راه برای ادامه حکومت خود را
حمایت بیگانه میدید. این مسئله برای امینی واجد اهمیت بود، کنگره امریکا با توجه به
گزارش نامساعدی که چسترباولز با عنایت به گزارشهای هلمز ارائه داده بود، اعطای وام به ایران و نیز کمک برای رفع مشکلات اقتصادی دولت را به آیندهای نامعلوم تعلیق کرد و از این نظر امینی در بنبست غریبی گیر افتاد. امینی برای اینکه مشکلات خود را رفع و رجوع نماید،
1) خواندنیها، ش 102، سهشنبه 21 شهریور 1340، ص 4.
از یک سو با محافل امریکایی وارد گفتگو شد و از طرف دیگر عبداللّه انتظام مدیر عامل شرکت ملی نفت را که از دوستان نزدیک وی به شمار میآمد، برای مذاکره با کنسرسیوم و دریافت
مبلغی به عنوان قرض از کمپانیهای نفتی به لندن فرستاد. امینی میخواست نفتی را که قرار
بود کنسرسیوم در آینده از ایران خریداری نماید، پیشفروش کند تا بلکه بتواند مشکلاتی را که هر لحظه افزایش پیدا میکرد به نحو مقتضی رفع و رجوع نماید.
از سوی دیگر حسین قدس نخعی وزیر امور خارجه نیز به نیویورک رفت و در راه سفر خود چند روزی را در لندن توقف نمود و با مقامات بریتانیایی ملاقات و گفتگو کرد. قرار بود قدس نخعی در جریان شانزدهمین مجمع عمومی سازمان ملل متحد، با دین راسک وزیر امور خارجه امریکا و سایر مقامات این کشور درباب روابط دو جانبه مذاکره نماید. در همین حال
دکتر علیقلیاردلان سفیر پیشین ایران در واشنگتن که به سمت سفیر کبیر ایران در شوروی تعیین شده بود، نسبت به بهبود روابط ایران و شوروی ابراز امیدواری کرد. اگر مذاکرات با مقامات شوروی به نتیجه نمیرسید ممکن بود دولت ایران مسئله تهدید و مداخله شوروی در امور داخلی خود را در مجمع عمومی سازمان ملل متحد مطرح نماید. این موضوع میتوانست حربهای در دست امینی باشد تا با اتکاء به تهدیدات شوروی حمایت بیشتر امریکا را در اجرای برنامههای خود جلب نماید. در محافل داخل ایران، نسبت به مسافرت
قدس نخعی و انتظام مباحثی مطرح شد و این حقیقت را مطرح ساختند که این دو تن برای «مذاکره با خداوندان نفت» رنج سفر را بر خود هموار کردهاند. در لندن بود که این مذاکرات
انجام شد و با اولیاء کنسرسیوم نیز جلساتی تشکیل داده شد؛ اما اینکه آیا این مسافرت موفق خواهد بود و یا نه؛ مسئلهای بود که باید در آینده روشن میشد.
درست در چنین ایامی بود که محاکمات جنجالی دوره امینی در حال انجام بود و از بین دستگیرشدگان سرتیپ نویسی در زمره افرادی بود که محاکمه میگردید. این محاکمات در ایران به «محاکمات بزرگ» شهره شد و علت را این میدانستند که امینی قصد دارد اذهان عمومی را از مذاکرات پس پرده خود با کنسرسیوم منحرف سازد. در محافل سیاسی تهران این گونه عنوان میشد که بحرانهای داخلی ایران ناشی از مسئله نفت است و به خاطر نفت
است که ایران هر از چند گاهی دچار تلاطم میشود. در این زمان امینی نطقهایی میکرد که گاهی چند ساعت به طول میانجامید، این نطقها را برای آن میدانستند تا مردم از مذاکرات
نفت بیاطلاع بمانند. روزنامه صدای مردم عنوان میکرد که احتمال دارد در لندن آش جدیدی برای ایران پخته باشند، این احتمال وجود داشت که در ایام تعطیل مجلس که از ارکان مشروطه بود، در لندن توافقهایی به عمل آید که با منافع ملی ایران در تعارض باشد.
این روزنامه از امینی خواست که تضمین دهد در غیاب مجلس هیچ گونه توافقی با
کنسرسیوم به عمل نخواهد آمد.(1)بار دیگر عوامفریبی بر تحلیل سیاسی پیشی میگرفت و هواداران انگلیس، ژست ضدانگلیسی به خود میگرفتند.
روزنامه صبح امروز خاطر نشان کرد، در تهران گفته میشود مذاکرات لندن بر اساس تمایل ایران به ارتقای درآمد خود تا صد و پنجاه میلیون لیره در سال استوار است و قرار است به طور کلی ایران هفتاد و پنج درصد عواید کنسرسیوم را به خود اختصاص دهد. ظاهرا قرار
بود در این جلسات برای مسئله نفت راهحلی پیدا شود که برای همیشه اختلافات را از میان
بردارد، به همین دلیل بود که مذاکرات لندن بسیار با اهمیت تلقی میشد. برخی تصور میکردند که علی رغم مخالفتهایی که با امینی در دوره نه ماهه نخستوزیریاش شده وضعیت دولت او تا حدود زیادی تحکیم گردیده است، لیکن مخالفین وی خلاف این نظر را داشتند. البته با اینکه امینی از نظر داخلی بسیار ضعیف بود، اما سیاست خارجی امریکا
همچنان از او حمایت میکرد. امینی توانسته بود در بدو نخستوزیری خود کمکی از امریکا
دریافت نماید و از طرفی قول داده شده بود که این کمکها ادامه خواهد داشت. در واقع امینی
بیش از کابینههای دیگر در این زمینه موفق بود، او توانسته بود اندکی پس از اینکه پست
نخستوزیری را در دست گرفت وامی را از دولت امریکا دریافت دارد که قرار بود مدتها پیش از این در اختیار ایران قرار داده شود؛ این کمکها توأم با حمایت آشکار امریکا از دولت راه را برای ادامه نخستوزیری امینی فراهم کرده بود. برخی از کمکها بلاعوض بود و قرار
بود از منابع مختلف در آینده نیز پرداخت شود. این کمکها قرار بود نه تنها از طرف امریکا،
بلکه از طرف متحدین اروپائی این کشور مثل آلمان غربی هم در اختیار دولت امینی قرار داده
شود، همین نشان میداد که امریکاییها هنوز از امینی ناامید نشدهاند و حمایت از او را
سرلوحه سیاست خارجی خود در ارتباط با ایران قرار دادهاند.
درست در زمانی که توطئهها علیه کابینه امینی در جریان بود، سای مینگتون یکی از ده سناتور برجسته امریکایی که نظریاتش در سیاست خارجی و مسائل دفاعی امریکا همواره
مورد توجه جدی قرار میگرفت، با عنوان بررسی مسائل خاورمیانه راهی منطقه شد. وی قرار بود ضمن این سفر چند روزی را در تهران اقامت کند و با مقامات ایرانی در مورد طرحهای امریکا گفتگو نماید و میزان موفقیت امینی را از نزدیک مورد ارزیابی قرار دهد. این
1) خواندنیها، ش 103، شنبه 25 شهریور 1340، ص 6.
سناتور یکی از مشاوران مهم کندی بود که حتی در تعیین اعضای کابینه نیز با وی مشورتهای زیادی انجام میگرفت. گفته میشد مخالفین دولت در انتظار روشن شدن روش جدید امریکا نسبت به دولت امینی نخواهند نشست و فعالیتهای آنان که اندک اندک در یک یا دو
جبهه متمرکز شده بود، با حرارت بیشتری ادامه پیدا خواهد کرد. در این بین بنا بود شاه
مسافرتی به اروپا انجام دهد، بنابراین تا آن روز و حصول نتیجه مناسب، نباید در مورد
تحولات در کابینه امینی انتظارات زیادی وجود میداشت. در نهمین ماه از دولت امینی بود که مطبوعات ایرانی در مورد آینده کابینه مطالبی را با وضوح بیشتر به اطلاع خوانندگان خود
میرسانیدند. محافل سیاسی تهران ابراز عقیدههایی میکردند که محور آن سقوط قریبالوقوع کابینه امینی و روی کار آمدن دولت مورد اعتماد شاه بود. روزنامه دیپلمات از قول بعضی رجال سیاسی نوشت که کار امینی دیگر تقریبا ساخته شده است و دیگر وی نباید
امیدی به بقای خود داشته باشد. حتی پیشبینی میشد که قبل از نوروز سال 1341 امینی از
اریکه قدرت به زیر کشیده خواهد شد. روزنامه دنیا مسلم میدانست که دولت امینی تا پایان اسفندماه بر سر کار نخواهد بود؛ با این وصف هیچ امیدی به بقای او وجود نداشت. حقیقت
این است که این شایعات در ادامه جنگی روانی علیه امینی بود که قصد داشت دولت را به هر
نحو ممکن وادار به عقبنشینی کند، این محافل از سیاست مزبور به خوبی بهرهبرداری میکردند، سیاستی که در طول سالهای اخیر به ویژه در سالهای حساس ملی شدن صنعت نفت به خوبی آزموده شد و نتایجی غیرقابل انتظار از آن به دست آمده بود. در این جنگ روانی مطبوعاتی امینی تنها بود، مطبوعات افکار عمومی را در اختیار گرفته بودند و آن را هدایت میکردند بدون این که از نخستوزیر کاری برآید. واقعیت این بود که امینی در اجرای برنامههای خود بسیار ناکام بود، طبق عادت مألوف مردم در نخستین روزهای روی کار آمدن دولتی جدید، انتظارات خود را برآورده شده میدیدند و امریکاییها نیز به این
دلخوش بودند که امینی با اتکا به شعارهای جدیدی که ساز کرده است میتواند افکار عمومی
را در دست گیرد ؛ لیکن روند اوضاع نشان میداد که این امر ناممکن است و امینی مردی نیست که بتواند ریشه هزار فامیل را برافکند و اصلاحات مورد نظر امریکاییها را به بوته اجرا گذارد. این در حالی بود که از شهریور بیست به بعد هیچ دولتی به اندازه دولت امینی از
حمایتهای ایالات متحده برخوردار نشده نبود.
مجله بامشاد ضمن تفسیری درباره وضعیت دولت نوشت که امینی برای جلب افکار عمومی در هفتههای آینده به اقدامات مهم و پر سروصدائی دست خواهد زد. یکی از این اقدامات محاکمه افسران دستگیر شده به جرم اختلاس و فساد اقتصادی بود، امینی میخواست جنگ روانی حریف را با ابراز مشابه به پاسخ دهد، همه میدانستند که در این نزاع
وی از پیش بازنده است. روزنامه آسیا خبر داد که برای گرم شدن تنور مباحث سیاسی، بقایی که اینک در دوره امینی از زندان آزاد شده بود به همراه حسین مکی فعالیتهای خود را از سر خواهد گرفت. امینی باید برای جلوگیری از موج فزاینده مخالفتها کاری انجام میداد، مهمترین اقدام وی در این زمینه تصویب لایحه اصلاحات ارضی در دیماه سال 1340 بود. این لایحه که در دوره تعطیلی مجلس تصویب شده بود، برخلاف قانون برای تصویب شاه به نزد وی فرستاده شد. جالب این که در همین رابطه نیز بین اعضای هیئت دولت اتفاق نظر وجود نداشت، بهنیا وزیر دارائی کابینه امینی در اعتراض به این لایحه از سمت خود استعفاء داد. این استعفاء به دنبال اختلاف نظر و برخورد شدید وی با ارسنجانی وزیر کشاورزی روی
داد و به دنبال آن وزیر دارائی استعفای خود را تقدیم کرد. برای تکمیل جنگ روانی، ارسنجانی هم وارد گود شد. از دید ارسنجانی برخی از اعضای لژهای فراماسونی که در زمره
زمینداران بزرگ بودند در عداد دشمنان اصلاحات به شمار میآمدند و در همین زمینه او سخنرانیهایی انجام داد، ذیلاً به یکی از این سخنرانیها اشاره میکنیم :
انقلاب مشروطیت ایران یک انقلاب سیاسی توأم با افکار اجتماعی بود که از طرف طبقه متوسطی از مردم برپا شد. من خواهم گفت که چگونه تا قدرت فئودالیته برقرار است در ایران یک انتخابات آزاد و یک مجلس ملی نمیتواند انجام شود و انقلاب مشروطه کامل نمیشود. به طور کلی تنها راه تحقق یک انتخابات ملی و استقرار حاکمیت ملی محو نفوذ فئودالیته است... کسانی که تاریخ مشروطیت ایران را میدانند و کسانی که روزنامههای آن روز را که به زبان فارسی در خارج از ایران چاپ میشد خواندهاند، میدانند که نفوذ افکار
آزادیخواهانه در ایران ناشی از تبلیغات فراماسونری بوده است که در ایران به فراموشخانه
معروف است. شاید برای جوانان که از فراماسونها و فراماسونری خاطرات تلخی دارند تعجبآور باشد که چطور فراماسونری توانسته است به مشروطیت ایران کمک کند؟ ولی برای آنکه جوانان شریف ما و همه مردم از چگونگی امر آگاه شوند باید بدانند که انقلاب
فرانسه مانند دکتر ژاک روسو(1)و متفکرینی چون دیدرو و دالامبر و مونتسکیو و ناطق معروف روبسپیر و سایرین اعضای لژ فراماسونری بودهاند. فراماسونری در دوره خود یک نهضت
مترقی بود و قیامی بود در آن زمان علیه قدرت فئودالیته که حکومت بورژوازی [را ]به وجود آورد.. اما فراماسونری که دوره خود را از لحاظ اقتصادی در اروپا تمام کرده بود،
کمکم شکل دیگری پیدا کرد همان شکلی که بسیاری از آن خاطرات تلخی دارند، چه دیگر شکل استعماری یافته بود.. علت شکست [مشروطه] واقعا آن بود که مشروطه خواهان آنروز از اصول اقتصادی دور بودند و نمیدانستند ملت ایران تقصیر ندارد و علت واقعی عقیم ماندن آثار حکومت مشروطه ابقای استقرار فئودالیسم در دوره مشروطیت بوده است.. خطاب من در اینجا به دانشجویان است، آنها باید توجه داشته باشند تا وقتی امکان شرکت
مردم در تشکیل حکومت ملی نباشد مجلس ملی به وجود نخواهد آمد. دولت اگر هم در انتخابات دخالت نکند، مالک و پولدار در انتخابات ده و شهر دخالت میکنند، رأی میگیرند و رأی میخرند پس جای تعجب است که شاگردان مدارس عالیه به این مسائل توجه ندارند. خیلیها استناد به انتخابات دوره آقای دکتر مصدق میکنند همان انتخاباتی
که دکتر مصدق ناچار شد اعلام کند 60 درصد نمایندگان آن با تقلب و خدعه وکیل شدهاند.
چرا در آن روز نتوانستند یک انتخابات واقعی انجام دهند؟ زیرا خارج از دولت قدرتهای بزرگی وجود دارد که مالکین میباشند و میلیونها مردم ایران اسیر آنها هستند. پس اگر
بخواهیم انتخابات آزاد داشته باشیم راهی جز این [نیست] که قانون اصلاحات ارضی را برای آزاد کردن دهقانان اجرا کنیم و قدرتهای نامشروع را از بین ببریم و به 15 میلیون
دهقان استقلال اقتصادی و آزادی بدهیم. مگر پس از 54 سال که از عمر مشروطه ایران میگذرد هیچ دولت خوبی نیامده است؟ چرا آمده ولی نتوانسته در مقابل مالکین کاری بکند. من میتوانم اسامی خانواده هائی را که در کرمان، گیلان، آذربایجان، سیستان و بلوچستان، انتخابات ایران را در دست دارند بشمارم. اگر نخواهند قانون اساسی ایران گذشته داشته باشد اشکالی ندارد ولی اسم آنرا مجلس ملی نگذارند، ولی اگر میخواهند قانون اساسی ایران را رعایت کنند، این را باید بدانند تا وقتی مالکیت بزرگی باقی است
1) خواندنیها، ش 103، شنبه 25 شهریور 1340، ص 6.
نمیتوانیم مجلس ملی داشته باشیم.(1)
بحث اصلاحات ارضی تازگی نداشت و به دوره اقبال و حتی اواخر دهه بیست شمسی و بعد از جنگ دوم جهانی باز میگشت. در آن دوران شاه بسیاری از املاک خود را که البته رضا شاه به زور از دست مردم گرفته بود تقسیم کرد، به عبارت بهتر وی این اراضی را به برخی از صاحبان اصلی آن باز پس داد و این اقدام او در آن روزها مورد تعریف و تمجید امریکاییها
واقع شد. در دوره اقبال اقداماتی در راستای اصلاحات مورد نظر امریکاییها و برای جلب
نظر آنها انجام گرفت، در فصل دوم همین اثر دیدیم که علم نیز از این سیاست پشتیبانی میکرد و در سخنرانیهای خود از کاهش نفوذ ملاکین داد سخن میداد که البته در این مواضع
او تردیدهای جدی وجود داشت.
در دوره امینی این اصلاحات محور سیاستهای دولت بود، امینی از نظر سیاسی نمیتوانست در هرم قدرت تحولی ایجاد نماید، بنابراین نوک تیز کارهای خود را متوجه اصلاحات ارضی کرد. پس از اینکه شاه این اصلاحات را مورد تأئید قرار داد، برنامه اصلاحات ارضی با تبلیغات فراوان انجام شد. روزنامه صبح امروز به درستی این سیاست را
در ارتباط با بحرانهای خارجی دولت و به عبارتی در ادامه سیاست خارجی دولت امریکا دانست. در واقع بعد از اعلام اصلاحات ارضی بود که امریکا اعلام داشت از امینی با تمام قوا حمایت خواهد کرد. با این وصف در اصالت اصلاحات ارضی نیز تردیدهائی وجود داشت و برخی محافل آن اصلاحات را به این دلیل میدانستند تا امینی بیشتر بتواند حمایت کندی را به طرف خود جلب نماید. مجله تهران اکونومیست هم از کمکهای امریکا به طرح اصلاحات ارضی یاد کرد و اعلام نمود که ادامه اصلاحات ارضی به انتخابات مجلس بیست و یکم بستگی دارد که هنوز انجام آن در هالهای از ابهام قرار داشت. ارسنجانی آشکارا گفته بود
مجلسی که این لایحه را تصویب نکند به درد کشور نمیخورد، به عبارتی واضحتر وی فلسفه وجودی مجلس آتی را تصویب برنامه اصلاحات ارضی عنوان کرده بود. مجله سپید و
سیاه نیز یکی از عوامل حمایت مؤثر امریکا از امینی را همین برنامه اصلاحات ارضی دانست، امینی امریکاییها را قانع کرده بود که تا تقسیم اراضی انجام نشود و نفوذ و قدرت
1) اطلاعات، ش 732، 1، چهارشنبه بهمن 1340، «درباره تأثیرات سیاسی و اجتماعی اجرای قانون اصلاحات ارضی.»
ملاکین در روستاها از بین نرود، تشکیل یک مجلس مترقی در ایران ناممکن است. با چنین استدلالی بود که وی انتخابات پارلمانی را به بعد از اجرای قانون اصلاحات ارضی موکول
کرد که به صورتی واضح عدول از قانون اساسی به شمار میآمد. این لایحه تا وقتی که توسط
مجلس تصویب نمیشد قانونی نبود، اما امینی میگفت که در صورت انجام انتخابات قبل از
اصلاحات ارضی نمایندگان ملاکین وارد پارلمان خواهند شد؛ این نمایندگان که طبق عرف از
پیش تعیین شده هستند اجازه نخواهند داد اصلاحات در کشور انجام شود و به هر ترتیبی که
شده تلاش مینمایند موقعیت گذشته خود را تحکیم و تسجیل نمایند. در این بین جهانگیر تفضلی در حمایت از برنامههای امینی مقالهای در نشریه خوشه نوشت و آن را با نام مستعار مازیار منتشر کرد، در این مقاله وی خاطرنشان ساخت که امینی ناچار است برای جلوگیری از در غلتیدن کشور به دامان کمونیسم برنامه اصلاحات ارضی را اجرا نماید.
اندیشه اصلاحات ارضی که مورد حمایت دولت کندی بود برای جلوگیری از سیطره کمونیسم و زایش طبقه متوسط اقتصادی در ایران، سرلوحه کار قرار گرفته بود؛ اما در کشوری مثل ایران این امر دو مشکل اساسی را در پی میآورد که مورد مطالعه دقیق واقع نشده بود: نخست این که زارعین ایرانی پولی در بساط نداشتند تا زمین خریداری نمایند،
بنابراین راهی جز دریافت وام نداشتند. در آن زمان دولت با بحرانهای شدید مالی و اقتصادی
روبرو بود، پس ناگزیر بود از محل وامهای خارجی پول به دست آورد. این امر نه تنها ایران را تابع سیاستهای بانکی صندوق بینالمللی پول و بانکداران خارجی میکرد و کشور را با مشکلات ناشی از پرداخت وام در سر رسید و موعد مقرر مواجه میساخت - که یکی از آنها مسئله بهره این وامها بود - بلکه دهقان ایرانی را نیز با مشکلاتی روبرو میکرد. دولت برای این که وام خارجی را در موعد مقرر پرداخت کند تا از عواقب ناشی از تأخیر در باز پرداخت
اصل و سود وام جلوگیری کند، ناچار بود وام اعطا شده به دهقانان را در موعد مقرر دریافت
دارد. نظر به این که دهقان ایرانی وابسته به نزولات جوی بود، اگر نمیتوانست زمین خود را به بهرهوری برساند ناچار میشد برای باز پرداخت وام، زمین خود را بفروشد و روانه شهر
شود. متعاقب این ماجرا دهقانان راهی نداشتند جز اینکه به دستفروشی و سایر مشاغل کاذب
مشغول شوند و یا اینکه به عنوان کارگر در کارخانهها و کارگاههائی که به زمینداران سابق تعلق داشت مشغول کار گردند. در هر دو حال نتیجه یکی بود : افزایش فقر و شکاف طبقاتی و
زایش پدیده حاشیهنشینی که خطرات زیادی برای ثبات و امنیت جامعه داشت. اصلاحاتی که به توصیه امریکا و توسط امینی و بعد علم انجام میگرفت، به چیزی کمتر از افلاس و ورشکستگی کشاورزی ایران منجر نمیشد کما اینکه ایران در سالهای بعد از این ماجرا به
یکی از بزرگترین واردکنندگان گندم و برنج امریکا تبدیل گردید.
از سوی دیگر ملاکینی که اراضی آنها تقسیم میشد، بالطبع قیمت زمین خود را دریافت میکردند، این ملاکین نیز به شهرهای بزرگ روی میآوردند و در بورس بازیها و معاملات
اقتصادی غیر مولد مشغول میشدند و سرمایه خود را در این راه به کار میگرفتند. تنها بخش اندکی از این گروه به سرمایهگذاری صنعتی رو میآوردند و سرمایه خود را در آن بخش هزینه میکردند و اکثریت در دلالیهای سودآور مشارکت میجستند. ایران در این دوره از
نظر صنعتی هیچ استعداد و توانائی نداشت. پس بسیاری از این سرمایهها طفیلی سرمایهگذاریهای کلانی میشد که سرمایه دار ایرانی قادر به رقابت با آن نبود. این فرایند
باعث میگردید که ایران نه تنها از نظر کشاورزی، بلکه از نظر صنعتی نیز وابسته و طفیلی
کشورهای بزرگ سرمایهداری شود. با این اوصاف در کنار ورشکستگی کشاورزی کشور، وارد کننده محصولات دنیای صنعتی میشد، امری که برای گروه دلالان نوظهور سود هنگفتی به ارمغان آورد. کشاورزان سابق به مشاغل غیرمولد روی میآوردند و ملاکین گذشته به دلالان کالاهای خارجی تبدیل میشدند و تنها چیزی که باقی میماند، درآمدهای
نفتی بود که باید به مصرف خرید کالاهای عمدتا مصرفی و تجملی کارخانههای دنیای سرمایهداری میرسید. با این وصف امینی برای اجرای برنامههای خود مشکلات فراوانی داشت، جنگ طبقاتی نخبگان سیاسی در قالبهای خاصی متجلی میشد که البته یکی از مهمترین آنها رقابتهای درونی در صحنه سیاسی کشور بود، رقابتهائی که نه در راستای منافع
ملی بلکه در مسیر اهداف فردی و قدرتهای غربی راه میپیمود.
روز یکشنبه اول بهمن ماه سال 1340 تظاهرات و زد و خورد شدید و خونینی در دانشگاه تهران روی داد. در این زد و خورد عده زیادی از دانشجویانی که از ماهیت امر آگاهی نداشتند، و نیز مأمورین انتظامی که برای مهار بحران به دانشگاه هجوم آورده بودند مجروح
شدند و دانشگاه تعطیل گردید. هدف اصلی تظاهرات این روز ابراز همدردی دانشجویان دانشگاه تهران با دانشجویان دانشسرای عالی بود که کمک هزینه تحصیلی آنها قطع شده بود.
از سوی دیگر دانشجویان دانشگاه تهران میخواستند با دانشآموزان دبیرستان دارالفنون که برخی از آنها اخراج شده بودند، ابراز همدردی نمایند. در این روز عدهای از دانشجویان پس از خودداری از حضور در کلاسهای درس، به حالت اجتماع قصد خروج از محوطه دانشگاه داشتند که با مقاومت نیروهای انتظامی مواجه شدند. دانشجویان با پرتاب سنگ و آجر پلیس
را وادار به عقبنشینی کردند، اما در همین لحظه کماندوهای چترباز وارد محوطه دانشگاه و ساختمان دانشکدهها شدند. دولت امینی این حادثه غمانگیز را به گردن مخالفان اصلاحات
انداخت و خاطرنشان کرد با قدرت جلو اینگونه حوادث را خواهند گرفت. در این ماجرای خونین شاه عملاً نقش درجه اول را بر عهده داشت، وی میخواست به هر نحوی که شده است از شّر امینی راحت شود و نیز به دانشجویان مخالف درس سختی بدهد. او برای وادار کردن امینی به استعفا از تشنجات و اعتصابات دانشگاه تهران به خوبی بهرهبرداری کرد. طرفه آنکه رهبری جبهه ملی که ظاهرا از اوضاع و احوال آگاهی و تحلیل درستی نداشت به دام شاه
و دربار افتاد. یورشی که در اول بهمن سال 1340 روی داد از قبل تدارکات دیده شده بود،
طبق گزارشی از محمدعلی (همایون) کاتوزیان عدهای از رهبران جبهه ملی در آن روز از تصمیم شاه به اعمال خشونت در برابر تظاهرات آگاه بودند، اما با این وصف به دلایلی که
معلوم نیست از انجام تظاهرات دفاع میکردند.(1)
اگر چه در گزارشهای رسمی این حادثه ناشی از تحریکات جبهه ملی میدانستند، لیکن درست بیست و چهار ساعت بعد از وقوع حادثه ابعاد آن بیشتر معلوم شد. همزمان با واقعه
دانشگاه در برخی دیگر از نقاط تهران نیز تشنجاتی صورت گرفت و نشان داد که ابعاد ماجرا
فراتر از آن چیزی است که گمان میرفته است. روز بعد دولت دستور بازداشت عدهای از چهرههای مشهور سیاسی را در ارتباط با این ماجرا صادر کرد. این افراد ده تن بودند که در بین آنها نام فتحاللّه فرود و اسداللّه رشیدیان نیز دیده میشد. علاوه بر اینها سید جعفر بهبهانی نیز دستگیر شد و در کنار اینها از رهبران جبهه ملی دکتر مهدی آذر، دکتر غلامحسین صدیقی، دکتر
1) محمدعلی همایون کاتوزیان : اقتصاد سیاسی ایران از مشروطیت تا پایان سلسله پهلوی، ترجمه محمدرضا نفیسی و کامبیز عزیزی، نشر مرکز، تهران، 1377، ص 117.
کریم سنجابی، مهندس کاظم حسیبی، مهندس احمد زیرکزاده، و دکتر شمسالدین امیر علائی نیز دستگیر گردید. نفر دهم از دستگیر شدگان صادق بهداد مدیر روزنامه جهان بود که
روزنامهاش چندی پیش توقیف شده بود. هفته نامه بامشاد خبر داد که قرار بوده است پس از حوادث دانشگاه تهران در مراکز استانهائی که دانشگاه وجود دارد، اعتصاب و تظاهرات انجام گیرد. گزارش شد که همان روز یکشنبه دانشجویان دانشگاه تبریز به مناسبت شایعه کشته شدن هشت دانشجو در حوادث دانشگاه تهران یک دقیقه سکوت اعلام کردهاند، این امر نشان میداد که انتظار بر این بوده است که هشت دانشجو در تهران به قتل برسند تا آن را وسیله سر و صدای بیشتری قرار دهند. تعداد دانشجویان زخمی در این جریان بالغ بر صدها
تن میشد، لکن کسی کشته نشده بود. روز سهشنبه 3 بهمن تظاهراتی در برابر دبیرستان علمیه انجام شد که در این جریان هم یکی از دانشآموزان به ضرب گلوله به قتل رسید. شهربانی کل کشور در همان روز ضمن تأئید قتل یک دانشآموز اعلام داشت که مأمورین پلیس در این سوء قصد دخالتی نداشتهاند بلکه تظاهرکنندگان برای دامن زدن به جو آشوب و تشنج مرتکب قتل شدهاند. عدهای میگفتند که این حادثه برای برکنار کردن دولت امینی
انجام شده است، روزنامه ستاره تهران علت بروز حادثه را تحریکات علیه اصلاحات ارضی ارزیابی کرد و مدعی شد که دانشجویان از این نیت و انگیزه بیاطلاع بودهاند.(1)
بعد از وقوع این ماجرای خونین و به دنبال گذشت چند روز از حادثه فاش شد که دستهای پشت پرده میخواستهاند دامنه تظاهرات را به خیابانها بکشانند. نیز معلوم شد که بنابراین بوده است که اغتشاش را به مناطق جنوبی تهران بکشانند و در محلات این مناطق
معرکهگیری و آتش افروزی نمایند تا کار به خونریزی بکشد و دولت سقوط نماید. دانشجویان از این بند و بستهای پشت پرده بیاطلاع بودند، اما قبل از شروع تظاهرات عدهای ناشناس در خارج از دانشگاه و به تدریج در داخل محوطه دانشگاه دیده شده بودند که با اینکه دانشجو نبودند شعار میدادند و دانشجویان را تحریک میکردند. هنگامی که کار به زد و خورد کشیده شده بود، به ناگاه این افراد ناپدید شده بودند. امینی در نخستین نطقی که بعد از این ماجرا داشت اظهار کرد که این عده میخواستند دولت او را سرنگون سازند و خود
دولتی تشکیل دهند. او مدعی شد که حتی اعضای این دولت مشخص شده بودند و وی
1) خواندنیها، ش 37، سال 22، 7 بهمن 1340،صص 2 و 45- 48.
لیست آنها را در اختیار دارد. شایع شد که در بین اسناد و مدارک به دست آمده فهرست نام رجال و اشخاصی که قرار بود به دنبال سقوط امینی بازداشت شوند و نابود گردند به دست آمده است : نامهای امینی، ارسنجانی،نورالدین الموتی وزیر دادگستری، بنی فضل دادستان دیوان کیفر، خلیل ملکی، داریوش فروهر، دکتر احمد فرهاد رئیس دانشگاه تهران، دکتر مجتهدی و صدر حاج سید جوادی دادستان تهران در بین این نامها دیده میشد. متعاقب حادثه اول بهمن، سپهبد تیمور بختیار روز جمعه ششم بهمن 1340 تهران را به قصد رم ترک کرد،(1)بختیار پیش از این ریاست سازمان اطلاعات و امنیت کشور را بر عهده داشت که اینک از پست خود معزول شده و جایش را سرلشکر حسن پاکروان گرفته بود.درست در چنین ماه پرآشوبی بود که چستر باولز مشاور رئیس جمهوری امریکا وارد ایران شد. بنابر این شبههای
به ذهن خطور میکند و آن این که شاید گروههای مخفی سیاسی که از جائی در خارج کشور الهام میگرفتند و از این سفر اطلاع داشتند آشوب بر پا کرده بودند تا مثل دوره زاهدی نیات خود را جامه عمل بپوشانند و نشان دهند که صرف حمایت امریکا برای دوام و استمرار هیچ
دولت و بقای هیچ فردی مؤثر نیست.
باولز در سفر خود ضمن این که امینی را مورد حمایت مجدد قرار داد و به طور خاص برنامههای اصلاحات ارضی او را تمجید کرد، خاطرنشان نمود که در روزهای آینده احتمالاً
وام جدیدی به دولت او پرداخت خواهد شد. باولز قرار بود به ورامین برود تا از نزدیک وضع
کشاورزان ایران را بازدید کند و نیز قرار بود ضمن سفری به بندرعباس موقعیت آن را برای
تبدیل شدن به بندر آزاد تجاری مورد ارزیابی قرار دهد. باولز در ملاقاتهائی که با شاه و سایر مقامات ایرانی انجام داد روی اولویت اصلاحات اقتصادی بسیار تأکید کرد، در یکی از این
ملاقاتها که بیشتر جلسهای خصوصی بود و غیر از شاه و باولز؛ وزیر امور خارجه ایران و سفیر امریکا در تهران حضور داشتند بار دیگر این موضوع مورد تأکید قرار گرفت(2). این کهنخستوزیر در این جلسه خصوصی شرکت نداشت، فینفسه واجد اهمیت بود. بعد از این
سفر امینی مسافرت پانزده روزهای را به کشورهای اروپائی انجام داد، در این سفر وی از
کشورهای آلمان غربی، انگلیس و فرانسه بازدید کرد. محافل سیاسی سفر امینی را به
انگلستان بسیار با اهمیت تلقی کردند. در آلمان امینی نطق شدیداللحنی را علیه سیاستهای شوروی ایراد کرد و این گونه به نظر آمد که موقعیت وی برای ادامه کار بسیار مناسبتر از روزهای پیشین شده است.
سفر باولز به ایران و متعاقب آن مسافرت اروپائی امینی به این دلیل صورت گرفت تا حمایتهای همه جانبه غرب از سیاستهای او مورد تأکید قرار داده شود. در تعطیلی مجلس با
اینکه به نظر میرسید شبکههای مخالف امینی از قدرت زیادی برخوردار نیستند، اما حادثه
اول بهمن نشان داد که قواعد و مقررات بازی متعارف سیاسی در ایران موجود نیست و آن کسانی که بر گود سیاست تأثیر مینهند چندان تابع قواعد بازی نیستند و از اینهاست که امینی ضربه نهائی را دریافت خواهد کرد. در این شرایط شاه دائما چارهاندیشی میکرد که چگونه
میتوان از شر امینی آسوده شد، بدون این که امریکاییها را رنجاند. برای تضعیف موقعیت
امینی همزمان دو سیاست اعمال میشد، نخست سیاست ناامن کردن کشور به منظور بیکفایت نشان دادن دولت و دیگر سیاست جلب نظر مقامات امریکایی و اروپائی برای این که به سقوط امینی رضایت داده و به دیکتاتوری همه جانبه شاه رأی مساعد دهند. به محافل
خارجی این گونه القاء میشد که ایران به دلیل شرایط ویژه خود باید تحت یک حکومت متمرکز قرار گیرد که در رأس آن خود شاه باشد، در غیر این صورت است که غول کمونیسم ایران را خواهد بلعید و کشور از حوزه نفوذ غرب بیرون خواهد رفت. شاه حاضر بود اصلاحات مورد نظر امریکاییها را خود انجام دهد تا هم قهرمان اصلاحات باشد و هم این که
نیرویی مزاحم را از سر راه بر دارد ؛ این مهم با مسافرت وی به امریکا به نتیجه رسید.
روز بیست و یکم فروردین ماه سال 1341 شاه مسافرت خود را به امریکا آغاز کرد، این مسافرت از نظر بسیاری از مقامات سیاسی داخلی و خارجی بسیار مهم ارزیابی میشد و انتظار میرفت که در آیندهای نزدیک تحولات عدیدهای در ایران روی دهد. این سفر به دنبال
مسافرت چستر باولز به ایران صورت گرفت؛ علیالقاعده باولز میبایست تصویری روشن از موازنه نیروهای سیاسی ایران طی این سفر به دست آورده و بالاخره به این نتیجه رسیده
باشد که در شرایط آن روز ایران سیاستهای ایالات متحده در ارتباط با حمایت از امینی
کارساز نبوده است. اینک دمکراتها مشغول ارزیابی سیاستهای خود از زمان روی کار آمدن کندی بودند و ناکار آمدی بسیاری از این سیاستها در برابر کشورهایی مثل ایران را به درستی و از نزدیک لمس کرده بودند. امریکاییها البته از منویات خود در ایران چشمپوشی
نکرده بودند، ایران با موقعیت استراتژیک خاص خود در نزدیکی شوروی و نیز با مرزهای گستردهاش در خلیجفارس همچنین به دلیل همسایگی با کشورهایی مثل عراق و افغانستان که مورد طمع روسها بودند و البته در معرض نفوذ آنها هم قرار داشتند؛ کشوری نبود که به این آسانیها بتوان از آن چشمپوشی کرد. از منظری دیگر ایران دارای یکی از عظیمترین
منابع نفت و گاز جهان بود، انرژی سرشار ایران مستلزم روی کار آمدن دولت هایی بود که در برابر تهدیدات روزافزون جمال عبدالناصر و نیز برخی دیگر از کشورهای عربی که البته نفتخیز نیز بودند؛ بتواند نقش امنیتی ویژهای برای کشورهای سرمایهداری غرب و متحد
طبیعی آنها اسرائیل ایفا نماید. ایران در وضعیتی قرار داشت که به طور دوفاکتو از سالهای پیش از ملی شدن نفت و نیز در بدو تشکیل دولت اسرائیل آن را به رسمیت شناخته بود و از
این نظر جایگاه خاصی در استراتژیهای خاورمیانهای دولتهای امریکاداشت. برای امریکاتفاوتی نمیکرد که امینی نخستوزیر باشد یا فردی دیگر؛ مهم این بود که این کشور
در مسیر امنیت خاورمیانه نقش مؤثری را بر عهده گیرد و نیز این اطمینان حاصل شود که ایران در معرض نفوذ اردوگاه شرق قرار نخواهد گرفت. شاه باید این تضمینها را به دولت
کندی میداد و برای همیشه خود را از جانب امینی که اصلاً مورد اعتماد او نبود و حتی پیشتر در زمان کودتای قرنی شایع بود که قصد داشته است ریاست جمهوری ایران را بر عهده گیرد
با این وصف شاه قبل از سفر خود به مماشات با امینی پرداخت، او قبل از این مسافرت خطاب به هیئت دولت، اقدامات امینی و شخص ارسنجانی را مورد تأیید قرار داد. شاه میخواست این گونه بنمایاند که با نفس اصلاحات ارضی موافق است تا از این راه اعتماد
بیشتر امریکا را جلب نماید. با اعلام سفر شاه از طرف وزارت دربار، مطبوعات امریکا مقالات مفصلی در تمجید از وی منتشر کردند که در قیاس با انتقادات همین چند هفته پیش
1) امینی در خاطرات خود همکاری با قرنی را انکار کرد : خاطرات علی امینی، ویراستار حبیب
لاجوردی، مرکز مطالعات خاورمیانه دانشگاه هارودارد، 1997، ص 97.
شگفتانگیز بود. روزنامه نیویورک تایمز در مقالهای نوشت که شاه ایران در حالی به امریکا
مسافرت میکند که پیش از این مبارزه با کمونیسم را آغاز کرده است. مجله تایم نیز در گزارشی از اقدامات وی در زمینه اصلاحات ارضی تعریف کرد، چنین به نظر میرسید که شاه از حمایت مطبوعات امریکا در این سفر بهرهمند است. واقعیت این بود که اردشیر زاهدی قبل از این مسافرت برای ساکت نگهداشتن مطبوعات ایالات متحده و جلوگیری از اعتراض آنها به سیاستهای سرکوبگرانه شاه؛ و نیز در راستای این طرح که سیاستهای در
حال انجام را در زمره اقدامات شخص شاه قلمداد نماید،پولهای زیادی را بین روزنامهنگاران امریکایی توزیع کرده بود، سیاستی که تا واپسین روزهای حکومت نه تنها در برابر مطبوعات امریکا، بلکه در قبال کلیه جراید غرب اعمال میشد تا به این وسیله مانع از انتقاد آنها به وضع موجود شوند. کلیه مقالات تمجیدآمیزی که در این زمینهها منتشر میگردید، از طریق سفارت ایران در واشنگتن سفارش داده میشد، هر گاه در این پرداختها
فتوری رخ میداد بار دیگر انتقادات از سر گرفته میشد. در فرودگاه واشنگتن شاه از طرف
کندی و سایر مقامات بلند پایه امریکایی مورد استقبال قرار گرفت. در این مسافرت شاه نطقهای زیادی را در حضور کندی و نیز برخی دیگر از مقامات امریکایی ایراد کرد، مضمون
سخنرانیهای وی این بود که ایران برای دفاع از خود نیازمند اسلحههای جدید است، یعنی
چیزی که از بدو روی کار آمدن کندی صدورش به ایران با مشکلات زیاد صورت میگرفت. شاه از اهمیت ایران و موقعیت استراتژیک آن سخن به میان آورد و اینکه وضع به گونهای
است که از دست رفتن ایران به هیچ وجه قابل جبران نیست. شاه سیاستهای امریکا در برابر
ایران را خطرناک میدانست و معتقد بود که این سیاستها به سقوط ایران منجر خواهد شد،
این سقوط نه تنها برای ایران بلکه برای جغرافیای سیاسی خاورمیانه بسیار سهمگین ارزیابی
شد که در صورت وقوع منجر به تغییر وضع جغرافیایی خاورمیانه خواهد شد. او میگفت اگر ایران سقوط کند تمامی خاورمیانه با بحران رو به رو خواهد شد، شاه ادامه حیات صنایع
اروپا را با ذخایر نفتی ایران مرتبط دانست و خاطرنشان کرد که اگر امریکا و اروپا به عواقب وخیم اقدامات خود در مورد ایران نیندیشند؛ چرخ صنایع آنها از کار خواهد افتاد. شاه پیش
بینیهای رایج محافل سیاسی غرب در مورد آینده ایران و توصیف اینکه وضع این کشور در موقعیتی انفجارآمیز قرار دارد را در زمره غیب گوئیهای غربیها تلقی کرد و آن را به باد
تمسخر گرفت. خاطرنشان شد که ایران در بین کشورهای منطقه دارای بیشترین ثبات سیاسی است و البته نقش وی در تأمین این ثبات غیرقابل انکار است. شاه وعده داد که ثبات را حفظ خواهد کرد، مشروط به این که غرب نیز از او حمایت بی چون و چرا نماید و دست او را
در قبض و بسط مهام امور کشوری و لشکری باز گذارد. شاه در این سفر با جان اف. کندی رئیس جمهور، دین راسک وزیر امور خارجه، رابرت مکنامارا وزیر دفاع، ژنرال لمنیتزر
رئیس ستاد مشترک ارتش امریکا و اورل هریمن مشاور مخصوص کندی، ملاقاتهای زیادی انجام داد و گفتگوهای فراوانی کرد، نتیجه این ملاقاتها بسیار ثمربخش عنوان شد.
سناتور همفری عضو کمیته روابط خارجی سنای امریکا در جلسه کنگره از نقش شاه در ثبات خاورمیانه تمجید کرد و برنامههای اصلاحی را که اینک امریکائیها به نام وی قلمداد
میکردند، برای حاضرین توضیح داد. مسافرت شاه به امریکا از یکصد و پنجاه فرستنده تلویزیونی در سراسر امریکا پخش گردید، شبکه رادیو تلویزیون سی بی اس مصاحبه ویژهای با شاه انجام داد و گزارش آن از صد و پنجاه ایستگاه رادیوئی در این کشور مخابره
گردید. یکی از مجلات امریکایی نوشت که در خاورمیانه جز شاه کسی دیگر قادر نیست اصلاحات را انجام دهد، کندی نیز در همان فرودگاه واشنگتن اقدامات شاه را مورد ستایش
قرار داد. شاه نیز در پاسخ به کندی با لحنی تمجیدآمیز کلمه امریکا را حتی در دور افتادهترین
مناطق عالم مساوی با آزادی، پیشرفت، نوعدوستی، جوانمردی و دفاع از حق و عدالت دانست. کندی در نطقی که در ضیافت شام در کاخ سفید برای شاه برگزار کرد خاطرنشان نمود:
ما از شاه ایران به عنوان یک دوست مبارز و سلحشور استقبال میکنیم. ایرانیان در طول تاریخ پیوسته استقلال خود را در برابر روسها، عثمانیها و سایر دشمنان ما در شمال و
جنوب کشور حفظ کردهاند و امروز شاه ایران تنها قدرت و نیروی اصلی برای استقلال و آزادی ایران به شمار میرود.
او در این سخنرانی به انگلیسیها اشارهای نکرد و البته معلوم نشد که مراد وی از دشمنان
امریکا در جنوب ایران کیستند؟ شاه نیز در جلسه مشترک مجلسین سنا و نمایندگان اعلام کرد:
«ایران با برنامههای ضدامپریالیستی [!] خود از لحاظ بینالمللی راه اتحاد با غرب را در پیش
گرفته است.»
البته کسی این شعارهای به اصطلاح ضدامپریالیستی شاه را جدی تلقی نکرد، زیرا باید فیلسوفی سیاسی ظهور میکرد تا نظرات او را در این باب که وی سیاستی ضدامپریالیستی در
پیش روی خود قرار داده است؛ لیکن در مسیر غرب قدم مینهد مورد تجربه و تحلیل قرار میداد.
اما در این نکته کمتر کسی تردید کرد که «ایران کلید خاورمیانه است.» این جمله را شاه بر زبان آورد تا ضمن این که موقعیت استراتژیک کشور را بیان میداشت اعلام دارد که وی تنها
کسی است که میتواند این موقعیت را حفظ و حراست نماید، به ویژه این که وی تأکید کرد ایران پل پیروزی در این منطقه حساس از جهان آن روز است. در این مسافرت شاه از مرکز فضایی کیپ کاناورال (1)و واحدهای نیرو بر ارتش در فورت براک دیدن نمود و خلاصه این کهاوضاع و احوال نشان میداد که شاه در این مسافرت توانسته است حمایت کندی و دولت
دمکرات را که مستحکمترین مدافع امینی تلقی میشد، به دست آورد. شاه در این سفر اقدامات امینی را نه تنها باعث ثبات و امنیت در ایران ندید بلکه توضیح داد که با این اقدامات ایران در معرض نفوذ شوروی قرار میگیرد، بنابراین اگر امریکاییها قصد دارند ایران را به عنوان کلید تسلط بر خاورمیانه حفظ نمایند، باید از او حمایت کنند و اجازه دهند که اصلاحات موردنظر آنها را خود او انجام دهد. شاه بار دیگر امریکاییها را از خطر کمونیسم در شمال کشور ترسانید و به آنها اطمینان داد که اصلاحات را در کشور ادامه خواهد داد و پایههای حکومت خود را بر اساس دمکراسی بنیاد خواهد گذاشت.(2)این طرح مورد موافقتامریکاییها واقع شد و شاه در واقع با یک برگ برنده به اروپا و از آنجا به ایران برگشت و مقدمات سرنگونی امینی را فراهم دید.
این سفر بیست روز طول کشید و در طول آن شاه ضمن مذاکره با مقامات ارشد نظامی و سیاسی امریکا از عملیات پرتاب موشکهای هدایت شونده در کارولینای شمالی بازدید کرد. در عین حال امریکاییها قول دادند که برای برنامه سوم عمرانی کمکهای خود را در
اختیار ایران قرار دهند. بعد از سفر امریکا شاه عازم اروپا شد. مهمترین برنامه وی در سفر
اروپاییاش، ملاقات با مقامات سیاسی انگلستان بود. در آن هنگام جلسه شورای وزیران عضو پیمان سنتو در لندن برگزار میشد، هنگام مسافرت شاه به لندن نخستوزیر این کشور
حضور نداشت، این امر البته در عرف دیپلماتیک توهینی به شاه ایران محسوب میشد، لیکن
او در این سفر با وزیر امور خارجه انگلستان در مورد روابط دو جانبه و مسائل ایران گفتگو
کرد.
به دنبال بازگشت شاه از مسافرت طولانی خود به امریکا و اروپا ماجرائی رخ داد که نشان میداد امینی واقعا رفتنی است. ماجرا از این قرار بود که امینی، مهندس محسن فروغی پسر محمدعلی فروغی را به اتهام اختلاس دهها میلیون تومانی در جریان احداث ساختمان مجلس سنا بازداشت کرده بود. فروغی هشت ماه در بازداشت بود، به همین دلیل دکتر سعید مالک بعد از سفر شاه به غرب با وی ملاقات کرد و با تندی نسبت به دستگیری طولانی مدت فروغی اعتراض نمود. شاه اعتراف کرد که امریکاییها وی را از دخالت در امور منع کردهاند، لیکن
وعده داد با تدابیری که انجام شده است حکومت امینی دوامی نخواهد داشت. همزمان با بازگشت شاه حوادثی دیگر نیز در شرف تکوین بود: اسداللّه علم اینک با آشکاری هر چه تمامتر نقش هدایت مخالفین نخستوزیر را بر عهده گرفته بود. از سوی دیگر گراتیان یاتسویچ رئیس ایستگاه سیا در تهران لیستی از عناصر تودهای جبهه ملی تهیه کرد و این گونه وانمود نمود که جبهه ملی دوم ساخته و پرداخته تودهای هاست. او این لیست را به سازمان
متبوع خود داد و حتی نشان لیاقت نیز دریافت کرد.(1)واقعیت این است که برخی دانشجویان چپگرا در سازمان دانشجوئی جبهه ملی دوم به شدت فعال بودند. یاتسویچ به خوبی میدانست که از امینی در جهت ایجاد قشری از نخبگان سیاسی ایران که در راستای سیاستهای ایالات متحده گام بر دارند کاری ساخته نیست، وی آزمون تاریخی خود را داده
بود. طرح وی این بود که باید با حمایت محافل وابسته به انگلستان نطفههای طرح جدیدی را ریخت تا از بروز بحرانهای سیاسی در بین اقشار مختلفی که در دفاع آنها از نظام سلطنت
تردیدی وجود نداشت، جلوگیری به عمل آید و در عین حال طرحهای موردنظر امریکا نیز به بوته اجرا گذاشته شود. یاتسویچ در این زمان در کار سازماندهی کانون مترقی بود که مقدر بود در آیندهای نه چندان دور با حمایتهای آشکار امریکا قدرت را در دست گیرند و به
1) ظهور و سقوط سلطنت پهلوی ؛ ج 1، ص 339.
شکل سازماندهی شدهای کشور را در بستر منافع کشورهای غرب هدایت نمایند. تا آن زمان باید دولتی انتقالی تشکیل میشد که ضمن اینکه مورد اعتماد شاه باشد، از برنامه اصلاحات
ارضی نیز دفاع نماید و زمینههای مساعد را برای صعود نخبگان جدید بر اریکه سیاسی کشور مهیا کند؛ بهترین فرد برای این منظور اسداللّه علم بود. برای این زمینهچینیها حمایت دولت کندی شرط اساسی بود.
یاتسویچ که ناامید از امینی به شکلی هماهنگ با گروههای مخالف او ابتکار عمل را در دست گرفته بود، گزارشهائی برای سیا ارسال میکرد که حاکی از این بود که تنها برنده اقدامات امینی شوروی است و این که نیروهای دانشجوئی جبهه ملی از عوامل این کشور تلقی هستند. کندی از گزارشهای یاتسویچ به شدت هراسید، او تنها راه مقابله با نفوذ سرخ در ایران را دفاع از سلطنت مطلقه شاه دید، در واقع این دیدگاه بود که در سخنرانیهایش در سفر اخیر شاه به امریکا برجسته میشد و به عبارت دیگر کندی در سخنرانیهای خود میخواست نشان دهد که از شاه در راستای تشکیل یک دولت مطلقه حمایت مینماید مشروط به این که اقدامات موردنظر آنها را در راستای اجرای برنامههای موردنظر به بوته
اجرا گذارد.(1)امریکا در حمایت از علی امینی اقداماتی انجام داده بود اما این، آن چیزی نبود که مورد انتظار امینی بود. تنها کار مهمی که دولت کندی در برابر دولت امینی انجام داد این بود که مبلغ 67 میلیون دلار به دولت وی کمک کرد، این مبلغ بیش از کمک به سایر کابینههای ایران تا آن دوره بود.(2)اما ظاهرا برای رفتن امینی بهانهای لازم بود؛ این بهانه به سادگی به دست شاه افتاد: شاه از امینی خواست که کابینه خود را ترمیم کند، امینی پاسخ داد که کابینه را ترمیم نخواهد کرد یا همه اعضای دولت میروند و یا اینکه همه میمانند. شاه گفت که باید اسداللّه
علم وارد کابینه شود، امینی پاسخ داد که این کار نه برای شاه، نه برای نخستوزیر و نه برای شخص علم خوب است. او به شاه گفت که علم «نشان داراست و مال شماست» از طرفی
1) کندی در یکی از سخنرانیهایش گفت: «ما امریکاییان به خوبی آگاهیم که اگر رهبری عالی شاهنشاه نبود، منطقه حساس و حیاتی ایران سالها پیش سقوط کرده بود. این شاهنشاه ایران هستند که ملت خویش را از یک دوره حساس تاریخی گذرانده و به عصر امروز رهنمون شدهاند.» قدرتاللّه اورنگ: شخصیت جهانی شاهنشاه آریامهر از نظر سران کشورهای گیتی، تهران، 1346، ص 14.
2) عبدالرضا هوشنگ مهدوی: سیاست خارجی ایران در دوره پهلوی 1300- 1357، تهران، نشر البرز، 1370، ص 362.
توضیح داد که درست است که علم با وی دوستی و رفاقت دارد، اما این باعث نخواهد شد که علم را در کابینه خود راه دهد.(1)به این ترتیب امینی ناچار شد بدون این که این بار امریکا از وی حمایتی نماید، استعفاء دهد و راه را برای روی کار آمدن دولت مورد اعتماد شاه که در
عین حال در راستای سیاستهای امریکا و انگلستان باید برنامههائی را به مورد اجرا میگذاشت ؛ هموار سازد.
1) مصطفی الموتی: بازیگران سیاسی از مشروطیت تا سال 1357، ج 3، نشر پکا، لندن، ص 372.
روز چهارشنبه 27 تیرماه سال 1341 دکتر علی امینی بعد از چهارده ماه و ده روز نخستوزیری، استعفای خود را به شاه تقدیم کرد و به این ترتیب عمر یکی از جنجالیترین
دولتهای بعد از مشروطه که آشکارا مورد حمایت خارجی قرار داشت به اتمام رسید. میگفتند امینی همان طور که با جنجال روی کار آمد به احتمال زیاد با جنجال نیز خواهد
رفت، اما کار به این جا نکشید. امینی احساس کرد که در سالروز مشروطیت یعنی چهاردهم مرداد که در راه بود خطراتی جان وی را تهدید خواهد کرد. این تهدید قرار بود از سوی شبکه
رشیدیان انجام شود و این بار نیز امریکاییها ثابت کردند که منافع خود را بر هر چیز دیگری ترجیح میدهند، آنها از امینی حمایتی نکردند زیرا وی دیگر برای آنها سودی نداشت. امینی پیش از فرا رسیدن ماه مرداد از کار کنارهگیری کرد، در آخرین جلسه هیئت دولت چند تن از وزیران بر سر بودجه با یکدیگر گلاویز شدند؛ امینی دانست که این ماجراها همه برنامهای
نمایشی است تا او را از پای درآورند، پس ادامه کار با چنین دولتی را مأیوسکننده دید. او تازه بعد از استعفا بود که اعتراف کرد از کمکهای امریکا نیز ناامید شده بود. بنا به نظر جیمز بیل دولت کندی به دو دلیل از امینی پشتیبانی نکرد :
یکی آن که امینی هم مانند سایر پیشینیان بلافصل خود نتوانسته بود پشتیبانی و پایه مردمی مهمی را به دست آورد. دوم آن که برنامههای اصلاحی او غیرقابل پیشبینی بود. افزون بر این
تصمیمگیرندگان امریکایی به این نتیجه رسیدند که ناآرامیهای فزاینده در ایران شاید نیاز به واکنشی سرکوب کننده و ظالمانهتری داشته با شد که علم میتواند بهتر از امینی آن را درک کرده و به اجرا درآورد. در این برهه از زمان دولت کندی به روش دوم سیاست خارجی که در
مورد کشورهای جهان سوم در نظر گرفته بود روی آورد: نخست اصلاحات و اگر کارگر نشد استفاده از تمام ابزارهای سرکوبی.(1)
این بود نتیجه اصلاحاتی که باید به دست امینی صورت میگرفت. امریکا نشان داد که درصدد اصلاحات نیست و کلیه شعارهایی که در این زمینه داده میشد صرفا برای تحکیم پایههای نفوذ خود در ایران بود و بس؛ توهماتی هم که به آن دامن زده میشد ناشی از فضای
جنگ سرد بود. تحولات ایران بیانگر این بود که چگونه ابرقدرتها منازعات خود را به این
گوشه از جهان کشیدهاند و چگونه منافع ملی ایران تحتالشعاع این رقابتها قرار گرفته است. عمدهترین دلیل فروپاشی کابینه امینی در محافل سیاسی داخلی نه موافقتهای بینالمللی
بلکه اقدامات محمد درخشش وزیر فرهنگ کابینه اعلام میشد، به همین دلیل به نظر میرسید که ارسنجانی برای ادامه برنامههای خود بر سر کار خواهد ماند لیکن درخشش قطعا تغییر خواهد کرد. نخستین اقدام شاه بعد از استعفای امینی این بود که شریفامامی را احضار کرد و به مدت سه ساعت با وی گفتگو نمود و سپس اسداللّه علم به عنوان نخستوزیر
معرفی شد. در هیئت دولت امینی دو تن از وزرای کابینه امینی حضور داشتند: دکتر حسن
ارسنجانی وزیر کشاورزی و حسین قدسی نخعی وزیر امور خارجه. علم قول داد که برنامههای اصلاحات ارضی را که در کابینه امینی تصویب شده و به توشیح شاه رسیده بود
اجرا نماید. او برای اینکه افکار عمومی و گروههای سیاسی را نیز با خود همراه سازد اعلام
کرد که در اسرع وقت مقدمات انتخابات مجلسین را مهیا خواهد کرد. روی کار آمدن علم در
واقع آن روی دیگر سکه تحولات نظری در سیاست خارجی امریکا بود. در این دوره شاه امریکاییها را قانع کرده بود که امکان ندارد در ایران اصلاحی صورت گیرد، مگر اینکه وی شخصا از آن حمایت کند و شاه هم در صورتی به این کار مبادرت خواهد ورزید که کابینه مورد اعتماد او روی کار آید. این ظاهر قضیه بود، در حقیقت در این زمان دولت کندی و مشاوران او از موفقیت امینی ناامید شده بودند، به همین دلیل به فردی از مشاوران وزارت
1) جیمزا. بیل : شیروعقاب، ترجمه فروزنده برلیان، تهران، نشر فاخته، 1371، ص 207
امور خارجه مأموریت دادند در مورد ایران دستورالعملی تهیه کند که قابل اجرا باشد. این فرد جان باولینگ(1)نام داشت. وی گزارشی تهیه و آن را به وزارت امور خارجه تقدیم کرد کهطبق آن شاه ایران باید مخالفتهایی را که در جامعه وجود داشت متوجه وزیران نماید. این رویکرد در شرایطی صورت میگرفت که خود امریکاییها بهتر از هر کس دیگری میدانستند که وزیران دستنشاندگان شاه هستند و اگر مسئولیتی وجود داشته باشد متوجه
شاه است؛ اما آنان باز هم منافع خود را در گرو حمایت از شاه دیدند و به این نتیجه رسیدند که وی تنها فردی است که میتواند ثبات را در مسیر سرمایهگذاریهای کلان کشورهای سرمایهداری تأمین کند. در همین راستا شاه باید طبقات سنتی را به باد حمله میگرفت و از برنامه اصلاحات ارضی حمایت میکرد. به قول جیمز بیل در عین حال لازم بود که وی «به صورت نمایشی حرکاتی را علیه کنسرسیوم نفت آغاز کند» و تعدادی از مقامات را قربانی نماید و آنان را به عنوان فاسد مورد حمله قرار دهد.(2)این سیاست در دوره امینی تا حدودی آزموده شده بود اما همانطور که دیدیم شاه با این کابینه میانهای نداشت و مترصد فرصتی بود تا دوست و مشاور نزدیک او یعنی علم قدرت را به دست گیرد تا برای ابراز وفاداری خود در
برابر دستورالعملهای امریکاییها هم که شده، این برنامه را عملی نماید. شاه این برنامه را کاملاً به مورد اجرا گذاشت، اصلاحات ارضی را به صورت اصلی مهم از اصول انقلاب سفید سرلوحه کار خود قرار داد و به طبقات سنتی حاکم در ایران حمله برد و مهمتر از همه اینکه به شکل بیسابقهای روحانیان را به باد انتقاد گرفت و در مورد آنها تعابیری به کار برد که در نوع خود بینظیر بود. اقدامات علم در دوره نخستوزیریاش وجه اجرایی دیدگاههای برخی از
سیاستمداران امریکایی بود، بنابراین پیش از اینکه در مورد اقدامات علم در راستای سیاستهای جدید امریکا بحث نمائیم، لازم است مبانی نظری استراتژی خارجی این کشور را مورد توجه قرار دهیم.
گفتیم که یکی از برجستهترین نظریهپردازان امریکا در زمینه سیاستهای خارجی این کشور در دوره کندی، چستر باولز بود که بعد از حادثه اول بهمن مسافرتی هم به ایران کرد، و به گمان ما در همان سفر توافقات با شاه را برای سرنگونی امینی انجام داد، غیر از وی دین راسک وزیر امور خارجه نیز در این زمینه خود صاحب نظر به شمار میآمد. باولز مشاور امور خارجی کاخ سفید بود، دین راسک وزیر امور خارجه پرشور در برابر خروشچف که از جنگهای چریکی آسیا، افریقا و امریکای لاتین دفاع میکرد و همزیستی مسالمتآمیز را به
عنوان نوعی مبارزه گسترده اقتصادی و سیاسی و ایدئولوژیک بین پرولتاریا و نیروهای امپریالیستی تلقی مینمود طرز برخورد شوروی با مسائل جهانی را به این شکل بیان کرد:
در پشت دیدگاه جنگهای آزادیبخش این اندیشه وجود دارد که بهترین راه گسترش نفوذ کمونیسم در دنیای معاصر بهرهبرداری کردن از بحرانهایی است که جنبشهای انقلابی ایجاد میکنند. از نظر کمونیستها نهایت این راه این است که نیروی هستهای امریکا و نیروهای ارتش کلاسیکی که توسط متفقین ایجاد شده است از کار بیفتند و نهادهایی را که
تحت نظر شورویها نیست نابود نمایند.(1)
برجستهترین چهره دولت کندی روستو بود، وی اقتصاددان و اندیشهپرداز نظریه جالب مانیفست غیرکمونیست(2)بود و در برابر نظریات کلاسیک مارکسیستی لنینیستی از نظریه رشدمرحله به مرحله که خود آن را ارائه داده بود دفاع میکرد. او سمت مشاور مخصوص کاخ سفید و بعدا ریاست برنامهریزی وزارت امور خارجه امریکا را به عهده داشت. اولویت مهم
روستو مقابله با جنبشهای چریکی در نقاط مختلف عالم بود که در دهه شصت به بعد به صورت الگویی برای مبارزه علیه امریکا درآمده بود و از طرف اردوگاه شرق و نیز چین حمایت میشد. از دید او مسئله مهمی که ذهن دولتمردان امریکایی اعم از نظامی و غیرنظامی
را به خود مشغول داشته ؛ این مسئله بود.
روستو در یکی دو ماه اخیر از پشت صحنه سیاست خارجی امریکا نمودار شده بود؛ گفتیم که روستو رئیس اداره طرحها و برنامههای وزارت امور خارجه بود. وی چهل و پنج
سال داشت و یکی از درخشانترین چهرههای سیاست خارجی امریکا به شمار میآمد. او با طرح برنامهای مدون برای سیاست خارجی این کشور اساس تحول بزرگی را در روابط بینالمللی طرحریزی کرد. طرح روستو بیش از آن چیزی که انتظار میرفت در ایالات متحده
غوغایی برپا کرد. نکاتی از طرح روستو جسته و گریخته در مطبوعات امریکا و اروپا انتشار
یافته بود و در بین بسیاری از متحدان امریکا نگرانیهای زیادی را برانگیخته بود. جزئیات
طرح روستو در جریان جلسه محرمانه کمیسیون امور خارجی سنای امریکا که برای بررسی همین طرح تشکیل شده بود، حلاجی شد، لیکن هنوز بسیاری از ابعاد آن در محافل سیاسی مطرح نشده بود و هنوز محرمانه تلقی میگردید. آن چه از مندرجات مطبوعات امریکا و اظهارات خود روستو که در سخنرانیها و مقالاتش اظهار میشد مستفاد میگردید، این بود که امریکا و شوروی باید به یکدیگر نزدیک شوند و مسائل عمده مورد اختلاف خود را حل و
فصل نمایند. مباحث خلع سلاح و مذاکره برای محدود ساختن تولید سلاحهای استراتژیک از طرفین و نیز برچیدن پایگاههای نظامی امریکا در نقاط مختلف جهان، از عمدهترین نکات
مورد نظر روستو بود که باید در دستور کار قرار میگرفت. روستو معتقد بود که ایالات متحده نباید برای جلوگیری از نفوذ شوروی در مناطق تحت تسلط امریکا صرفا از راههای نظامی سود جوید، بلکه برای این منظور باید سیاست مذاکره را سرلوحه کار خود قرار دهد.
او اعتقاد داشت که مسابقه تولید سلاحهای دوربرد در کوتاه مدت میتواند بخشی از مشکلات امریکا در مناطق تحت نفوذ خود را حل و فصل نماید، لیکن در درازمدت امریکا ناچار است در برابر کشورهای مورد حمایت خود مسئولیتهای جدیدی را بپذیرد که جز تحمیل بودجه بر دولتهای این کشورها نتیجهای نخواهد داشت. مضافا اینکه معلوم نیست با حمایتهای نظامی بتوان کشورهای عقبمانده را برای مدتی طولانی حفظ و حراست کرد. این طرح باید پس از تصویب کندی اساس سیاست خارجی امریکا در دورههای آتی را تشکیل میداد و البته استراتژی تدوین شده در این زمینه با اصول سیاستهای جمهوری خواهان تفاوت و تمایز فراوانی داشت. طرح روستو در واقع راهحلی عملی برای همزیستی مسالمتآمیز بین دو بلوک سرمایهداری و کمونیسم به حساب میآمد و اگر مورد توجه شوروی واقع میشد، بسیاری از مناسبات بینالمللی را تحتالشعاع خود قرار میداد. با تمام
این اوصاف روستو بر این باور بود که دنیای کمونیست وارد مرحلهای بحرانی در حیات
تاریخی خود شده است و مشکلاتی در درون اردوگاه سوسیالیسم ایجاد گردیده است که رهبران شوروی را از تعقیب اندیشه تسلط بر جهان که هدف نهایی کمونیسم بینالملل بود منصرف ساخته است. او شرایط جهانی را در دهه شصت به طورکلی با شرایط پیش از آن متمایز و متفاوت میدید و به ویژه با تعقیب سیاست همزیستی مسالمتآمیز که باعث شده بود بین چین و شوروی اختلاف عمیقی ایجاد گردد و برای نخستین بار اردوگاه سوسیالیسم دچار انشعاب شود؛ راهحلی را پیشنهاد میکرد که بتواند منافع بلندمدت امریکا را بیش از پیش تضمین نماید. در واقع اختلافات از روزی بروز کرد که خروشچف در کنگره بیستم حزب کمونیست شوروی که احزابی از سایر کشورهای دیگر نیز در آن حضور داشتند، سیاستهای استالین را به باد حمله گرفت و باعث شد هیئت چینی این جلسه را نیمه تمام رها
نماید. آن انتقاد سرفصل جدیدی در مناسبت شوروی با دنیای خارج بود، به عبارتی شوروی تصمیم گرفته بود که حداقل برای رفع مشکلات داخلی خود با غرب سیاست همزیستی مسالمتآمیز در پیش گیرد؛ امری که از طرف کمونیستهای برخی از کشورهای دیگر مورد انتقاد جدی قرار گرفته بود زیرا امکان این همزیستی در صورتی میسر دانسته میشد که از اصول راهنمای ایدئولوژی مارکسیسم لنینیسم عدول شود.
روستو میگفت ظهور تمایلات آزادیخواهانه و ملی در بین دولتهای کمونیست و
افزایش بحرانهای اقتصادی به ویژه در زمینه کشاورزی، باعث خواهد شد که کشورهای کمونیستی به معیارهای زندگی در جوامع سرمایهداری نزدیک شوند. منظور او از ظهور تمایلات ملی در اردوگاه شرق، بیش از هر چیزی اوضاع و احوال یوگسلاوی را به ذهن متبادر میکرد که شخصی مثل مارشال تیتو در سیاستهای داخلی و خارجی خود، روش جدیدی را در برابر شوروی در پیش گرفته بود. از سویی نیکلای چائوشسکو رئیس جمهوری رومانی باب فصل جدیدی را در مناسبات بسیار حسنه با غرب برقرار کرده بود. همزمان در آلبانی تحت رهبری انور خوجه تحولاتی روی میداد که ناشی از نزدیکی بیشتر این کشور به چین بود، این روابط در دوره حیات مائو تا حدودی حسنه بود، لیکن بعد از وی همانطور که انتظار میرفت فاصله این دو کشور هم از یکدیگر بیشتر شد و شاهدی دیگر بر تائید داوریهای روستو در دهه شصت به شمار میآمد. این جدایی به طور نهایی بعد از مرگ مائو
در سال 1976 عملی گردید، اما از همان دهه شصت قابل پیشبینی بود. به عقیده روستو اکنون
شرایط نزدیکی و همزیستی مسالمتآمیز بین دو بلوک بیش از هر زمان دیگری مهیا بود و دولت شوروی برای رهایی از بار کمرشکن هزینههای نظامی در آیندهای نزدیک با اجرای
یک طرح عملی برای کاهش هزینههای نظامی و خلع سلاح موافقت خواهد کرد. روستو درست برخلاف جان فوستر دالس وزیر امور خارجه دولت آیزنهاور، کشورهای بیطرف را عامل مؤثری در مبارزه با کمونیسم میدانست و معتقد بود که تقویت بنیه اقتصادی این کشورها و حمایت از حکومتهای ملی و مستقل خیلی بیشتر از حفظ و تقویت حکومتهای منفور طرفدار غرب، راه پیشرفت کمونیسم را مسدود خواهد کرد. بخشی از تغییر سیاست خارجی امریکا طبق طرح روستو به طور آزمایشی به موقع اجرا گذاشته شد و با ملاقات کندی و دوبرینین سفیر کبیر شوروی در واشنگتن و مذاکرات وزرای خارجه امریکا و شوروی در ژنو، پیشبینی میشد دنیا در آستانه تحول بزرگی قرار گرفته است.(1)
در واقع روستو دیدگاههای خود را برای نخستین بار در قالب یک سخنرانی به افکار عمومی جهان عرضه کرد. بسیاری از واکنشهای امریکا در برابر متحدین خود به ویژه در ایران، ریشهای پابرجا در طرحهای روستو داشت. اینکه امریکا تصمیم گرفت حمایت از امینی را به کناری نهد و در مقابل از شاه بخواهد که اصلاحات مورد نظر آنها را به بوته اجرا گذارد، بازتابی از مقبولیت طرح روستو در ایران به شمار میرفت. به یاد آوریم که امینی در سفر خود به اروپا، شوروی را شدیدا مورد حمله قرار داده بود و از مسئله نفوذ این کشور در ایران سخن به میان آورده بود. روستو معتقد بود این سخنان تنها سهم اندکی از واقعیت را در بر دارد و جز اینکه مسئولیت امریکا را در برابر کشورهایی مثل ایران بیشتر کند و هزینههای
زیادی را بر بودجه ایالات متحده تحمیل نماید نتیجهای دیگر در بر نخواهد داشت. او میدانست که شوروی حداقل در کشوری مثل ایران تهدیدی علیه امریکا به حساب نمیآید و بهتر است که در این زمینه امریکا مسائل خود را با شوروی و متحدین اروپایی خود، به ویژه انگلیس، به نحو مسالمتآمیزی خاتمه دهد. روستو و باولز در واقع دوروی یک سکه را مورد ارزیابی قرار داده بودند و به این نتیجه رسیده بودند که امریکا در کشورهای پیرامونی از جمله ایران، راهی ندارد جز اینکه به جای سیاستهای مقطعی، دوستان و متحدان جدی برای خود دست و پا کند تا این افراد دفاع از حضور امریکا در ایران را در حقیقت به مثابه دفاع
1) خواندنیها، سال 22، شنبه 30 تیرماه 1341، صص 5 6
از منافع خود ارزیابی کنند تا حمایت از یک کشور خارجی؛ منظور این است که از نظر ایدئولوژیک و انگیزههای سیاسی و اقتصادی باید روند اوضاع به طرفی میرفت که نخبگانی
از ایران در حمایت از منافع خود با امریکا به همسوئی برسند.
به سخنرانی روستو درباره طرح جدیدی در باب سیاست خارجی امریکا باز میگردیم. در آن سخنرانی روستو ریشههای بحرانهای جهانی را تشریح کرد. او این بحرانها را به سه دسته تقسیم نمود : نخست بحرانهایی که از جنبشهای داخلی کشورهای پیرامونی به منظور به
دست آوردن قدرت سرچشمه میگیرند. این بحرانها به شکل اجتنابناپذیری ناشی از اوضاع و احوال سیاسی و اجتماعی کشورهای توسعه نیافته است. دومین بحران از دید وی اختلافات و تصادمات استعماری بین کشورهای اروپایی و ممالک مستعمره است. اما سومین بحران ناشی از کوششهای منظم و برنامهریزی شده کمونیستهاست که برای استفاده از فرصت از هر دو نوع بحران یاد شده استفاده میکنند. از نظر روستو پیشروی کمونیسم طی ده سال اخیر و بعد از مرگ استالین، از دخالت خارجی ناشی شده و شکل منظمی پیدا کرده است به نحوی که از مشکلات ناشی از مدرنیزاسیون کشورهای عقبمانده و به وجود آمدن اختلافات شمال و جنوب، اردوگاه شرق به نحو مطلوبی بهرهبرداری کرده است. فعالیت کمونیستها از دید روستو صرفا معطوف به مسابقههای تسلیحاتی نیست، بلکه ابعادی جهانی را در بر میگیرد. در کلیه کشورهای آسیایی و افریقایی و امریکای لاتین به ویژه در منطقه حساس خاورمیانه، کمونیستها منابع عمده و قابل ملاحظهای را برای سرنگون کردن دولتهای موجود و طرفدار غرب به کار گرفتهاند و نیروها از سازماندهی مشخص و سطح بالایی برخوردار هستند. حمایت شوروی از جنبشهای پارتیزانی یکی دیگر از این تهدیدات به شمار میرفت، روستو خاطرنشان کرد که برای توسعه کشورهای عقبمانده و مدرنیزه کردن آنها نه تنها تغییرات اقتصادی ضروری است، بلکه سامان اجتماعی و زندگی سیاسی آنها هم باید دچار دگرگونی شود و درست به همین دلیل دنیای کمونیست از این فرصتها بهرهبرداری میکند.
علت اینک دنیای کمونیست از این فرصتها میتوانست بهرهبرداری نماید این بود که این حکومتها عمدتا در راستای دفاع از منافع غرب گام برمیداشتند و اگر سرپا بودند، دلیلی جز این وجود نداشت که غرب آنها را نه به خاطر منافع ملی کشورهای عقبمانده، بلکه
به دلیل این نگه داشته بود و از آنها حمایت تسلیحاتی و اقتصادی میکرد که این نوع از حکومتها در راستای منافع اردوگاه غرب گام برمیداشتند و مردم این کشورها درست به همین دلیل به کشورهای غربی اعتمادی نداشتند. به دید روستو مردم غرب را در انجام اصلاحات صادق نمیدیدند و در پشت شعارهای اصلاحات توطئهای را مشاهده میکردند. به درستی این نکته مورد توجه قرار میگرفت که اگر هدف امریکا انجام اصلاحات در این کشورها بود باید از مدتها پیش این مسئله را سرلوحه کار خود قرار میداد. این کشورها آن چنان در وضعیت شکنندهای قرار گرفته بودند که اگر سوپاپهای اطمینان گشوده میشد بناگاه همه چیز منفجر میگردید؛ همین امر بود که ظرفیت اصلاحات را در این کشورها بسیار پایین آورده بودو هرگونه حرکتی ناخودآگاه به نفع شوروی تمام میشد. علت این بود که به هر حال حمله به یک کشور وابسته در حکم حمله علیه غرب و در رأس همه امریکا به شمار میآمد که آنها را سرپا نگهداشته بود. به همین دلیل بود که روستو پیشبینی میکرد که در ده سال آینده باید منتظر وقوع مجدد اغتشاشات در این سرزمینها شد، بنابراین باید با آمادگی و مهارتهای لازم - که البته اکتسابی است - موجبات ترقی کشورهای عقبماندهای که در مدار
نفوذ امریکا هستند فراهم شود. عمدهترین تلاش ایالات متحده از نظر روستو باید براساس
استراتژی مثبت قرار میگرفت، این استراتژی باعث میشد که نیروها در مسیر اهداف، منافع
و سلایق امریکا به حرکت درآیند. بر ای این منظور توصیه میکرد که جلوی مسابقه تسلیحاتی گرفته شود، نیز باید با انقلابهایی که با حمایت شوروی در مناطق مختلف جهان
شکل میگیرد به شکل اساسی مقابله کرد. در این زمینه لازم بود که از اروپای غربی و نیز ژاپن که در آسیای جنوب شرقی از منافع امریکا به شکلی غیرقابل تردید دفاع میکردند، حمایتهای اکید به عمل آید. با این حساب روابط نیروها و کشورهای متحد امریکا باید به
شکلی سامان پیدا کند که بدون این که اعمال قدرت نظامی لازم باشد روابط ملل با یکدیگر
براساس حسن تفاهم و ترقی و تعالی باشد. به عبارت دیگر ایالات متحده باید تدابیری اتخاذ
کند که ضمن جلوگیری از مسابقه تسلیحاتی که نه تنها شوروی، بلکه کلیه عالم را در کانون
بحران فرو خواهد برد رژیمهای مورد حمایت خود را نگهداری کند و نیز شوروی را از پیشروی بیشتر باز دارد. با در نظر گرفتن این مسائل استراتژی آینده امریکا در ربط با سیاست خارجی دارای چهار مرحله شناخته شد : نخست، باید رشتههای دوستی با کشورهای
صنعتی شامل اروپای غربی، کانادا و ژاپن تحکیم شود. ژاپن برای تحکیم نفوذ امریکا در آسیای جنوب غربی میتوانست در برابر چین نقش بسیار تعیینکننده ای داشته باشد و اروپای غربی نیز در این راستا در کشورهای این قاره نقش فعال خود را ایفا میکرد. توصیه
روستو این بود که باید از اختلافات مقطعی با این کشورها برحذر بود، زیرا مشخصا «در ارتباط با ایران نقش انگلستان بسیار تعیینکننده بود»، دلیل امر این بود که تردیدی وجود
نداشت این کشور به دلیل سابقه طولانی حضور در ایران با محافل سیاسی این کشور در ارتباط بسیار نزدیکی قرار داشت : «اگر بین انگلستان و امریکا در مورد ایران همسوئی به وجود میآمد، از بار مشکلات امریکا در راستای حل بحرانهای سیاسی این کشور کاسته میشد و در نهایت امریکا قادر میشد استفادههای لازم را در این زمینه به دست آورد.»
جهت دوم استراتژی امریکا از دید روستو مربوط به وضع امریکا در برابر تحولات تجددخواهی و مدرنیزاسیون در کشورهای عقب مانده بود. این تحولات در امریکای لاتین، خاورمیانه و برخی دیگر از کشورهای آسیایی به علاوه افریقا در حال وقوع بود و یا اینکه به تحقق پیوسته بود. او اعلام داشت که ایالات متحده خود را مسئول توسعه این کشورها میشناسد، لذا ابراز امیدواری کرد که در این کشورها حالتی شکل گیرد که براساس سنن و
آرمانهای خود، جوامعی را به وجود آورند که با الزامات زندگی دنیای صنعتی در جوامع سرمایهداری همسویی و وحدت نظر پیدا کنند. اینکه روستو ابراز امیدواری کرده بود که در
این مناطق سنن و باورهای بومی به گونهای باز تعریف شوند که با معیارهای مورد نظر امریکا در جوامع صنعتی سنخیت پیدا نمایند سخنی تازه بود و نشان میداد که امریکاییها از شکلگیری این جوامع براساس تعاریف خودشان از مسائل جهانی و حقوق انسانی، ناامید شدهاند و در عوض امیدوارند که این معیارها با توجه به تعریف مجددی از این حقوق براساس عقل مدرن که البته قرابتی نیز با سنن بومی داشته با شد محقق شوند. ناگفته پیداست
که با معیارهای امریکایی این مقوله یک گام به عقب به حساب میآمد. اصل و ضابطه سوم در
سیاستهای آتی امریکا در قبال مسائل جهانی از نقطه نظر روستو، ایجاد رابطه دوستی بین
کشورهای شمال و جنوب و یا کشورهای پیشرفته صنعتی و جهان پیرامون بود. این امر از طریق انعقاد پیمانهای سیاسی و اقتصادی با کمک صندوق بینالمللی پول ممکن بود و بالاتر
اینکه مردم جهان اندک اندک پی ببرند هر قدر خاطرات گذشته استعمار تلخ و دردناک بوده
است؛ اما اکنون اهداف مشترکی برای استقلال و آزادی بشر در دستور کار قرار گرفته است. یعنی اینکه روستو به دروغ بین منافع کشورهای شمال و جنوب در امر استقلال همسویی و وحدت نظر میدید. به عبارت دیگر روستو از کشورهای عقبمانده - که البته عقبماندگیشان را ناشی از دستاندازیهای استعماری غرب میدانستند - میخواست در راستای سیاستهای مشترک جهانی این میراث را به باد فراموشی سپارند و به نظم جدیدی که همراهی کلیه ملل عالم را در برابر شوروی سرلوحه کار قرار میداد با یکدیگر جمع آیند.
او این حقیقت را مورد تأکید قرار میداد که همین میراث استعماری بارزترین مانع اتحاد
کشورهای عقب نگه داشته شده با غرب سرمایهداری است و مطمئن بود که همین امر باعث بیاعتمادی مردم این جوامع به غرب و اسباب عمده روی آوردن آنها به بلوک شرق است. اما
در این زمینه برای جلوگیری از تعمیق بحران در روابط شمال و جنوب، اصلاحات اقتصادی را سرلوحه کار قرار میداد تا با این تمهید مانع از بروز انقلاب در این کشورها شود؛ انقلابی که به هر حال منافع غرب را در این سرزمینها مورد تهدید جدی قرار میداد.
چهارمین استراتژی پیشنهادی روستو در مورد سیاست خارجی امریکا استفاده از نیروی نظامی بود. او میگفت که برای حفظ توازن بین دنیای سرمایهداری و کمونیست و نیز برای
حفظ دنیای سرمایهداری باید توان نظامی اردوگاه سرمایهداری را حفظ کرد و در غیر این
صورت امکان بروز ضایعات جبرانناپذیر برای غرب محتمل است. روستو به درستی سیاست خروشچف را اجتناب از رویاروئی مستقیم با امریکا و دنیای سرمایهداری میدانست و در برابر بر این باور بود که اردوگاه شرق درصدد یافتن شکاف در مناطق بحرانی
جهان است، البته جهانی که در زیر سیطره دنیای سرمایهداری قرار داشت. از نظر روستو برخلاف گمان روسها، این مناطق بحرانی منحصر به دنیای سرمایهداری نبودند بلکه در خود شوروی نیز این کانونهای بحرانی وجود داشتند که «یکی از مهمترین آنها در قفقاز و در بین گروههایی است که از دوره تزارها برای این کشور ناامنی تولید میکردند.» شمال
آذربایجان، یونان، برلن، هند و چین و کرهجنوبی همه و همه نقاط بحرانی به شمار میآمدند
که اردوگاههای شرق و غرب میتوانستند با اتخاذ استراتژیهای مختلف از آن برای بیرون
راندن حریف از صحنه استفاده نمایند. وظیفه امریکا جلوگیری از رویارویی مستقیم شوروی با این کشور به هر نحو ممکن بود. تا این دوره امریکاییها از توان نظامی شوروی
اطلاع دقیقی نداشتند و این گونه تصور میکردند که در مسابقههای تسلیحاتی برگ برنده در دست حریف است، این توهمی بود که پناهندگان شوروی به ویژه مأموران سرویسهای امنیتی این کشور به غرب روی آن مانور میدادند و سالها باعث فریب خوردن غرب شدند. روستو پیشنهاد میکرد که نقاط ضعف دنیای سرمایهداری را در مناطق بحرانزا باید از بین
برد تا در نتیجه آن امکان مداخله شوروی در این مناطق به حداقل ممکن خود برسد. او شوروی را تهدید کرد که اگر به دنیای تحت نفوذ اردوگاه غرب حمله نماید، با اقدام متقابل
امریکا روبرو خواهد شد و تأکید کرد که امریکا محتاج نوعی از نیروی نظامی است که آن کشور را قادر سازد ضمن توقف حملات مقطعی کمونیستها، جلوی احتیاج به انتخاب بین جنگ اتمی و یا تسلیم را بگیرد.(1)منظور او این بود که باید راهحلی اندیشیده شود تا از درگیری امریکا در یک جنگ بلندمدت در صورت وقوع تهدیدی از جانب شوروی جلوگیری به عمل آید و از سوی دیگر باید این راهحل به گونهای باشد که تسلیم امریکا در برابر تهدیدات شوروی در افکار عمومی جهان به دلیل برتری نظامی این کشور در برابر ایالات متحده قلمداد نشود. روستو در مورد کشورهای زیر سلطه شوروی یا به اصطلاح بلوک کمونیست نیز راهحلی داشت که چون این راهحل با مورد ایران نسبتی نداشت از توضیح و تفسیر آن خودداری میشود.(2)
W. W. Rostow: The stages of Economic Crowth: A Non - Communist Manifesto , Camdridge, 1969.
W.W.Rostow:View From the Seventh Floor, New York, Harper & Row,1969نیز،ر. ک:
استراتژی روستو در شرایطی که اسداللّه علم نخستوزیری ایران را بر عهده داشت باید به مورد اجرا گذاشته میشد، تا روزی که متحدین امریکا در این کشور به صورت سازمان یافتهای قدرت را به دست میگرفتند. اما همین سیاست نشان میداد که امریکا تا حدودی از مواضع سابق خود در ارتباط با کشورهایی مثل ایران فاصله گرفته است و با واقعیت کشورهای متحد خود و از آن جمله ایران تا حد زیادی آگاه شده است. ویژگی دولت علم این
بود که طبق دکترین روستو نوعی همگرایی بین امریکا و انگلیس در امور مربوط به ایران را به
ذهن متبادر میکرد زیرا تردیدی نبود که محافل ایرانی علم را بیشتر سیاستمداری متمایل به
انگلیس میدانستند تا امریکا و همین امر اهمیت تحولات ایران را در این دوره و دورههای بعدی نشان میدهد. اینگونه به نظر میرسد که دولت علم محصول وجه عینی شده
سیاستهای کاخ سفید براساس دکترین روستو و در راستای همگرایی امریکا و انگلیس در مورد مسائل ایران بود، و این نکتهای بود که روستو صریحا در تزهای خود روی آن تأکید کرده بود. بلافاصله بعد از برکناری امینی مقالاتی در جراید تهران منتشر شد که نشان دهنده
استراتژی آتی دولت علم در ارتباط با حوادث جهانی بود. در این مقالات از «شستشوی فرهنگی و لزوم تفکیک سیاست و مذهب از فرهنگ،» بحث به میان میآمد. در این گونه مقالات ابراز امیدواری میشد که دکتر پرویز خانلری وزیر فرهنگ راستگرای کابینه علم در پست خود باقی بماند؛ زیرا فقط در این صورت است که میتوان به ترقی و پیشرفت فرهنگ کشور امیدوار بود. در این دوره سخن از این بود که تعالی ایران در گرو شرایطی است که
نخستین آن همان شستشوی فرهنگی است. گفته میشد تا جایی که امکانات اجازه میدهد باید کوشید فرهنگ را از سیاست و مذهب به دور نگاه داشت، زیرا هر نوع نفوذ سیاسی و مذهبی در امر فرهنگ به زیان کشور تمام میشود. کسانی که رضاشاه را از سلطنت خلع کرده
بودند عامل عقبماندگی فرهنگی ایران به شمار آمدند زیرا اقدامات رضاشاه در جدا ساختن
فرهنگ از مذهب گامی به پیش شمرده میشد : «اکنون سیاست و مذهب در فرهنگ ریشه دوانیده و تا ایادی این دو قدرت از فشار در این کارخانه آدمسازی کوتاه نگردد، امید هیچگونه اصلاحی نمیرود.» از دکتر خانلری خواسته شده بود که مقداری از وقت و نیروی خود را صرف این مهم کند و مشکلاتی را که در این زمینه پیش میآید، به سرپنجه تدبیر از سر راه
بردارد و تا حدی که در قدرت و توانایی اوست در این زمینه از خود مقاومت و سرسختی نشان دهد.(1)
این مقدمه اجرای طرح جان باولینگ در مورد حمله به ساختارهای سنتی جوامعی مثل ایران بود. به راستی این هشدارها برای چه بود؟ شواهد نشان میداد که در وزارت فرهنگ
گروهی از نخبگان جدید سیاسی در پیرامون راهحلهای جدیدی که باید ارائه میشد بحث و بررسی میکنند؛ این گروه در بین برخی از اقشار فرهنگی نفوذی پیدا کرده بودند و از اصلاحات در زمینههای گوناگون سیاسی، اقتصادی و اجتماعی داد سخن میدادند. بین
1) خواندنیها، ش 95، شنبه 27 مرداد 1341، ص 50.
شعارهای این عده و برخی از وعدههای کابینه امینی نوعی سنخیت دیده میشد و مهمتر اینکه این عده عمدتا نسل جوانی بودند که تحصیلات خود را در امریکا و اروپا سپری کرده
بودند و معلوم بود که مقدمات خیزی تاریخی را برای تصدی قدرت سیاسی برداشتهاند. محافل مطلع از این امر آگاه بودند که در پشت سر اینان مقامات امریکایی و در رأس همه
یاتسویچ قرار دارد؛ در آن دوره تاریخی بسیاری از تحولاتی که در پشت پرده اتفاق میافتاد به راحتی در محافل سیاسی نقل میگردید و این امر نشان میداد که گروههای سیاسی تا چه میزان نسبت به فعالیت رقیب از خود حساسیت نشان میدهند. در این دوره کانون فعالیت این افراد بین کارمندان دولت و نیز قشر فرهنگیان بود، زیرا این جریان از همان آغاز صبغهای روشنفکری به خود گرفته بود و اینگونه به نظر میرسید که این افراد هرگونه تحولی را در ایران با اتکاء به قشر متوسط جامعه ممکن و میسر میدانند. این مطلب که افرادی که رضاشاه را از سلطنت برداشتند نقش اساسی در جلوگیری از اقدامات او داشتند به یک چهره مشخص باز میگشت، و این چهره رجبعلی منصور بود که در زمان نخست وزیری او رضاشاه از سلطنت
کنارهگیری کرد و متفقین کشور را به اشغال خود در آوردند. از همان دهه بیست به بعد اینگونه نقل میشد که منصور در ورود قوای متفقین به ایران و برکناری رضاشاه نقش مؤثر
داشته و در واقع این حادثه با برنامهریزی وی اتفاق افتاده است. اما چرا در این مقطع بار دیگر این مسئله در مطبوعات برجسته میشد؟ دلیل اصلی این بود که در این دوره فرزند منصور یعنی حسنعلی منصور در رأس یک دسته از روشنفکران ایرانی قرار گرفته بود که میخواستند قدرت سیاسی را در کشور قبضه نمایند و از این راه اصلاحات مورد نظر امریکاییها را در کشور به پیش ببرند. دکتر پرویز ناتل خانلری مردی بود که در بین اهل فرهنگ دارای وجاهت بود به همین دلیل احتمال داشت که وی بهتر از هر فرد دیگری در زمینههای فرهنگی موفق
شود و قادر گردد گروه نخبگان جدید سیاسی را از وزارت فرهنگ طرد نماید؛ اما موضوع این بود که بحث نخبگان طرفدار سیاستهای امریکا مقولهای صرفا داخلی به شمار نمیرفت،
بلکه برعکس این فرایند محصول استراتژیهای امریکا در برابر ایران بود. به همین دلیل
کسی به این آسانی نمیتوانست از این فرایند جلوگیری به عمل آورد.
امریکاییها برای اینکه نشان دهند با دولت علم مشکلی ندارند انواع و اقسام تمهیدات را اندیشیدند که یکی از آنها مسافرت لیندون جانسون معاون رئیس جمهوری امریکا به ایران در
اوایل دوره نخستوزیری علم بود. مذاکرات متعاقب آن مسافرت در آینده روابط تهران - واشتگتن تأثیر زیادی بر جای نهاد. این مسافرت از آن روی اهمیت داشت که درست بعد از برکناری امینی از نخستوزیری انجام میشد. در این دوره ظاهرا کمکهای نظامی امریکا به
ایران به بوته تعویق افتاده بود، به همین دلیل مسافرت جانسون به ایران نقطه عطفی در روابط دو کشور به حساب میآمد. مطبوعات ایران مسافرت معاون ریاست جمهوری امریکا به ایران را «بعد از آزمایش بمبهای جدیدی از نوع امینی - آموزگار» دانستند که در فضای
سیاست و اقتصاد ایران قابل تأمل ارزیابی میشد. منظور این بود که امریکاییها نیروهای
مورد اعتماد خود را که همانا افرادی مثل امینی و آموزگار بودند به گونهای آزمودند، افرادی که جز هیاهو و جنجال چیزی به ارمغان نیاوردند و اینک نوبت به آزمودن افراد کار کشته
سیاسی رسیده بود.
آینده نشان داد که این افراد به چه میزانی موفق شدند. مهم این بود که هیچ علت رسمی و علنی در مورد سفر جانسون به ایران بیان نشده بود، به عبارت دیگر برخلاف عرف معمول دیپلماتیک هدف از این سفر معلوم نبود. به راستی همانگونه که محافل سیاسی ایران نوشته
بودند، کدام یک از معماهای لاینحل ایران توانسته بود شخصیتی مثل جانسون را با تمام گرفتاریهایش به سوی خود جلب نماید؟ از طرفی پرسیده میشد به چه دلیلی کشور بزرگی مثل امریکا که تنها مخالف نبودنش برای بسیاری از کشورها سعادت است، علی رغم کمکهای مادی و معنوی و فکری و سیاسی به ایران نتیجه مطلوبی از مناسبات خود نگرفته است؟(1)جانسون حتی پیش از انتخاب کندی به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری امریکا از طرف حزب دمکرات ؛ جدیترین رقیب وی در این حزب به شمار میرفت و حتی در اوایل امر گمان بر این بود که حزب دمکرات جانسون را به عنوان کاندیدای خود معرفی خواهد کرد. اگر چه اهداف واقعی جانسون از این سفر در مطبوعات ایران بازتاب نیافت، ولی وی ملاقاتهایی با شاه و علم انجام داد و قول داد که کمکهای نظامی و اقتصادی امریکا به ایران همچنان ادامه یابد. این مسافرت برای شاه یک موهبت بود، شاه با این مرد تگزاسی که نمیتوانست با مافیای نفت و اسلحه بیارتباط باشد، رفاقتی نزدیک به هم زد. جانسون از
مشاوران نزدیک کندی نبود و به همین دلیل تیم جوان کندی همیشه برای اینکه از
1) خواندنیها، ش 97، شنبه 2 شهریور 1341، صص 3 - 4.
اظهارنظرهای او آسوده باشند وی را به مسافرتهای دور و دراز میفرستادند. جانسون در یکی از سخنرانیهایش گفته بود که وضع موجود بین کشورهای شمال - جنوب قابل دوام نیست و از کندی نقل کرده بود که اگر جامعهای نتواند به کمک بینوایان خود بشتابد، در
صیانت از منافع مشتی ثروتمند معدود نیز ناکام خواهد بود.(1)باری، شاه از نتیجه این مسافرتراضی به نظر میرسید زیرا توانست برای خود در کاخ سفید متحدی پیدا کند. دوستی شاه با جانسون در آیندهای نه چندان دور به ثمر رسید. وی بعد از قتل کندی به ریاست جمهوری دست یافت و با توجه به سابقه آشنایی خود باشاه، از وی حمایتهای همه جانبه کرد و در
تحکیم قدرت نظامی شاه کوشش نمود.
یکی از عمدهترین مشکلات ایران در این دوره مشکل نفت بود که کشورهای تولیدکننده به جز ذخایر نفتی خود پشتوانهای برای اصلاحات نداشتند و این کشورها تا آن زمان هیچگونه تشکیلاتی که با اتکاء به آن بتوانند از منافع کشور خود دفاع نمایند در اختیار
نداشتند. تصمیم کشورهای صادرکننده نفت این شد که برای یکنواخت کردن تقاضاها و نیز جلوگیری از اختلاف بهای نفت تدابیری بیندیشند، شکلگیری اوپک در همین راستا قابل ارزیابی است. با وجود گذشت هشت سال از امضای قرارداد واگذاری امتیاز امور اکتشافی و
استخراج نفت جنوب ایران به کنسرسیوم بینالمللی نفت، اختلافات بر سر قیمتگذاری این
محصول ادامه داشت و حتی به اوج خود رسیده بود. کمپانیهای بزرگ نفتی به شکلی ناگهانی بهای نفت خام را تنزل داده بودند و با این اقدام نه تنها ایران بلکه کلیه کشورهای تولیدکننده را متضرر میساختند. کاهش خودسرانه بهای نفت باعث شد که کشورهای صادرکننده برای احقاق حقوق خود دور یکدیگر جمع شوند، در پایان این مذاکرات بود که سازمان کشورهای صادرکننده نفت (اوپک) شکل گرفت، این ماجرا از مهمترین رویدادهای وقایع تاریخ نفت به شمار میآمد. اوپک ابتدا جلسات مشورتی داشت و فقط از کشورهای ایران، عراق، عربستان سعودی، کویت و ونزوئلا تشکیل میشد. با گذشت زمان این تشکیلات یک سازمان مؤثر اجرایی شد و دیگر کشورهای صادرتکننده نفت هم به آن پیوستند. این سازمان در خردادماه سال 1341 ضمن تشکیل چند جلسه مشورتی، قطعنامهای صادر کرد که طی آن تصمیم کشورهای عضو سازمان به اقدام مشترک برای افزایش بهای نفت خام و اخذ
1) Echo of iran, Tehran,1964,p.173.
بهره مالکانه و حذف هزینه فروش از پرداختیهای ممالک صادرکننده به نتیجه رسید. این قطعنامه کشورهای عضو سازمان را موظف میساخت که مشترکا و یا منفردا برای احقاق حقوق خود و اجرای مواردی که در قطعنامه عنوان شده بود با کمپانیهای نفتی وارد مذاکره
شوند و نتایج را به کنفرانس آینده اوپک که قرار بود در اواخر آبان ماه در ریاض برگزار شود گزارش دهند. دولت ایران براساس همین قطعنامه با کنسرسیوم وارد مذاکره شد و امکان تجدیدنظر در قرارداد ایران و این تراست نفتی را در تهران مورد بررسی قرار داد. بهنیا وزیر دارائی ایران که دست او در توطئه علیه امینی مشهود بود و هوارد پیچ عاقد قرارداد کنسرسیوم در تهران و پاریس مذاکراتی را انجام دادند و قرار شد مذاکرات نهایی باز هم در تهران انجام شود و آبان ماه برای انجام این دیدار تعیین شد. کنسرسیوم در مورد افزایش بهای نفت و باز گردانیدن آن به میزان قبل از سال 1960 سرسختی زیاد نشان داد، مجله اکونومیست
چاپ لندن صریحا نوشت که کمپانیهای بزرگ نفتی برای افزایش بهای نفت تحت هیچ شرایطی تسلیم اوپک نخواهند شد. پیج نیز اعلام کرد که کنسرسیوم اصلاً سازمانی به نام
اوپک را به رسمیت نمیشناسد و حاضر نخواهد شد برای مسائل مورد اختلاف با این سازمان وارد مذاکره شود، این سؤال مطرح بود که با این سرسختی مواضع ایران و سایر کشورهای صادرکننده نفت چه خواهد شد.(1)
در اوایل آذر ماه سال 1341 ژنرال لمنیتزر رئیس ستاد مشترک ارتش امریکا که به مقام فرماندهی کل ناتو منصوب شده بود، برای دیداری دو روزه از ایران وارد تهران شد و با شاه
ملاقات و گفتگو کرد. وی که در آن زمان بالاترین مقام نظامی در امریکا را برعهده داشت، با مقامات نظامی ایران و از جمله ارتشبد حجازی رئیس ستاد بزرگ ارتشتاران دیدار و گفتگو کرد، در محافل سیاسی ایران شایع بود که این سفر بیشتر جنبه تحقیقی دارد. با این وصف این سفر در ایران با اهمیت تلقی شد. قرار بود که ژنرال امریکایی از کشورهای دوست در شمال
افریقا و خاورمیانه بازدید کند. سفر تهران از آن روی با اهمیت تلقی میشد که با وجود عدم تعلق ایران به پیمان ناتو ایالات متحده حساسیت خاصی به امنیت این کشور نشان میداد. در
1) خواندنیها، سال 23، ش 10، سهشنبه 1 آبان ماه 1341، ص 2.
این سفر بود که مسئله تجدید سازمان ارتش ایران و مدرنیزه کردن آن در دستور مذاکرات مقامات امریکایی و طرف ایرانی واقع شد. گویی این تیم کندی نبود که با آن همه هیاهو از
ضرورت قطع کمکهای نظامی و در دستور کار قرار دادن کمکهای اقتصادی به کشوری مثل ایران سخن به میان میآورد و مانند انقلابیون از ملزم ساختن دیکتاتورهایی مثل شاه به در پیش گرفتن اصلاحات سیاسی و اقتصادی بحث میکرد و البته بیش از همه کشوری مثل ایران را دچار آشوب و بحران میساخت.
مسافرت عالیترین مقام نظامی امریکا به کشوری که از دوره امینی به طور مشخص موجودیت خود را در ارتباط با منافع امریکا در خاورمیانه گره زده بود، نمیتوانست صرفا
دلایلی از آن نوع که در مطبوعات منعکس میشد داشته باشد. این مسافرت اهداف دیگری هم داشت که حدود دو سال بعد در جریان نخستوزیری حسنعلی منصور علنی شد، در حقیقت مقامات امریکایی برای تجهیز و آموزش ارتش یکی از بزرگترین متحدان خود در خاورمیانه میبایست مستشاران نظامی بیشتری اعزام میکردند، تقاضای مقامات امریکایی این بود که هیئتهای نظامی امریکایی و بستگان آنها از مصونیتهای حقوقی و سیاسی برخوردار شوند. شرط اعطای کمکهای بیشتر به ایران همین امر بود. اهمیت این دیدگاه در
آن است که برخلاف شعارهای پیشتر گفته شده؛ محور کمک به کشورهایی مثل ایران فقط مالی نبود بلکه این کمکها اینک بیشتر اقلام نظامی را در برمیگرفت تا ایران به مثابه یکی از مهمترین متحد اردوگاه غرب در شرایط جنگ سرد برای همیشه در کانون منافع ایالات متحده قرار گیرد. کمکهای نظامی که تا پیش از این، از دید امریکاییها به منزله تثبیت حکومتهای
خودکامه در ایران و کشورهایی مثل آن تلقی میشد، اینک با آشکاری تمام مورد حمایت این مقامات واقع شد بالاتر اینکه این بار برای کمکها شروطی را قید میکردند که گویی با یک کشور مستعمره طرف گفتگو هستند، این بود نتیجه تزهای روستو در مورد همسویی کشورهای شمال و جنوب در امر استقلال سیاسی کشورهای پیرامونی. امریکاییها عزم خود را جزم کرده بودند که استقلال سیاسی که سهل است ؛ استقلال قضائی ایران را نیز زیر پا
گذارند و در این زمینه به تحقیرآمیزترین برخوردها روی آوردند و مقامات عالی ایران را
صرفا برای تضمین قدرتشان در برابر شوروی عامل اجرائی خود کنند. این دیدگاهها فقط مفهوم عدول امریکا از شعارهای پیش گفته را نداشت، بلکه معنای آن این بود که اساسا
امریکاییها در صدد استقرار چیزی که از آن به دمکراسی و آزادیهای مدنی یاد میکردند نبودند؛ به عبارتی آن چیزی که از نظر دولت کندی اهمیت داشت حفظ منافع امریکا در ایران
و این تضمین بود که ایران پشت دروازههای آهنین نخواهد رفت. به این ترتیب تضمینهایی که در این جریان از طرف شاه به امریکا داده شد نگرانی مقامات امریکایی را از این حیث برطرف کرد. معلوم میشد که امریکا بیش از اینکه درصدد تحکیم معیارهای دمکراسی در ایران باشد در اندیشه حفظ منافع خود در ایران و سایر کشورهای خاورمیانه است و به محض اینکه این مهم را مسجل دید دیگر حتی ضرورتی به اصرار در ماندن امینی بر سر کار نیز احساس نکرد و از اقتدار روزافزون شاه حمایت به عمل آورد. این فرایند از همان ابتدای
دوره کِندی اما با کُندی تمام در حال انجام بود و در دوره جانشین او لیندون جانسون و نیز در دوره جمهوری خواهان با شدت تمام ادامه پیدا کرد.
اینک امریکاییها به این نتیجه رسیده بودند که بهترین راه برای جلوگیری از انقلاب اجتماعی در ایران حمایت از حکومت مطلقه شاه است. امری که تا واپسین روزهای عمر رژیم سابق با قوت ادامه داشت. طرفه آن که سهمگینترین ضربات در همین دوره به رژیم شاه وارد آمد و بارها اثبات شد که این راهحل قرین هیچ موفقیتی نخواهد بود. اما امریکاییها
بارها آموختهها را آموختند و از گذشت روزگار عبرت نگرفتند. سفرهای مشابهی قبل از این
در دوره امینی هم اتفاق افتاده بود که مهمترین آنها مسافرت ژنرال تایلور رئیس وقت ستاد مشترک ارتش امریکا بود، نیز در اردیبهشت آن سال دین راسک وزیر امورخارجه به تهران آمده بود تا پس از توقفی یک روزه در تهران؛ ایران را برای شرکت در کنفرانس وزیران خارجه کشورهای عضو سنتو که در آنکارا تشکیل میشد ترک کند. حتی بعد از اجلاس کشورهای عضو سنتو بلافاصله لردهیوم نخستوزیر بریتانیا به تهران آمد و با شاه گفتگوهایی انجام داد، لیکن مسافرتهای دوره علم باز هم بسیار مهم ارزیابی میشدند. در
همین ایام بود که شایعاتی در مورد انتخابات آتی مجلس شورای ملی ایران در صفحات جراید نقش میبست و یا اینکه در محافل سیاسی مورد بحث و بررسی قرار میگرفت. در این دوره از احزاب و جمعیتهای سیاسی که نقش انتقادی در حوادث داشته باشند خبری نبود، به عبارت دیگر فعالیتهای پشت پرده که طبیعت اوضاع سیاسی ایران بود همچنان ادامه
داشت. تا سه سال پیش عمده فعالیتها از طرف احزاب جدیدالتأسیس انجام میگردید که
مهمترین آنها احزاب ملیون و مردم بودند. اما از روزی که امینی به نخستوزیری رسید از دامنه فعالیت این احزاب نوظهور کاسته شد؛ حتی در دوره علم با اینکه چند تن از اعضای
احزاب ملیون و مردم در کابینه او عضویت داشتند، ولی باز هم شور چندانی در بین این تشکیلات وجود نداشت. این دو حزب در سال 1339 که انتخابات مجلس بیستم ملغی اعلام شده بود صدمات فراوانی دیدند و به آسانی نتوانستند، از زیر بار این ضربات خارج شوند.
شخص علم مشاور نزدیک شاه تلقی میشد و شعارهای اصلاحطلبی او را کسی به جد نمیگرفت. از سوی دیگر وی کسی نبود که بتواند در این لحظات خطیر نقش مخالف را ایفا کند، زیرا غیر از اینکه علم در این زمان نخستوزیری را در دست داشت، حزبش در تمام محافل سیاسی، حزبی طرفدار سیاستهای بریتانیا به شمار میآمد. از سوی دیگر اقبال چنان
ضربهای خورده بود که دیگر نمیتوانست سربلند کند، تمام کاسه کوزههای شکستها و ناکامیهای کشور در مقطع سالهای 1336 تا 1339 به پای او گذاشته شده بود، اقبال دیگر
مهرهای سوخته به شمار میآمد.
دلیل اصلی رکود فعالیت سیاسی در آن روزها ناشی از سیاستهای بینالمللی بود که مقدر بود کشور را در مسیری خلاف آن چیزی که تا آن زمان پیموده بود هدایت کند. یعنی این که
احزاب ملیون و مردم دست نشاندگان شاه به شمار میآمدند و این امر چیزی نبود که قابل
کتمان باشد. باید تشکیلاتی جدید سروسامان میگرفت تا با طرح شعارهای شبه انقلابی افکار عمومی را به سوی خود جلب نماید و برای مدتی اندیشهها را به خود مشغول دارد. این
تشکیلات جدید از فروردین ماه سال 1340 شکل گرفت، یعنی دورهای که درست تب و تاب سیاسی به شکلی بیسابقه در سالهای اخیر ایران را در کام خود فرو برده بود. این تشکیلات همان کانون مترقی بود که گفته میشد «از طرف رجبعلی منصور سفیر وقت ایران در بلژیک هدایت میشود» و فرزندش در این رابطه نقش غیرقابل انکاری دارد. اما این تشکیلات در دوره مورد بحث فعالیتی علنی نداشت و حتی این امر را که تشکیلاتی سیاسی است، به شدت مورد انکار قرار میداد و اهداف خود را بیشتر فعالیتهای تحقیقاتی و ارائه برنامه به دوایر اداری میدانست. با این وصف گروههای سیاسی در صحنه نیز کم نبودند، اما نام اینها در بین تودههای مردم شناخته شده نبود. مضافا اینکه جریانات سیاسی ترجیح میدادند از پشت صحنه، امور را هدایت نمایند. مثلاً حزب عامیون مثل دوره آغاز فعالیت خود به شکلی بسیار
محدود فعالیت میکرد و کوچکترین وسعتی از نظر تشکیلات و یا قبول اعضای جدید پیدا نکرده بود. در این حزب افرادی مثل سیدحسن تقیزاده، ابوالقاسم نجم، دکتر سعید مالک (لقمان الملک)، محمد سروری، مختارالملک صبا و نیز حسین تقوی عضویت داشتند. دو تن از برجستگان این گروه یعنی نصرالملک هدایت و ابراهیم حکیمی مدتی پیش از دنیا رفته بودند. افراد باقی مانده دائما با یکدیگر تشکیل جلسه میدادند و اعضای آن چنان اتحادی با یکدیگر
داشتند که حتی یک روز از حال یکدیگر بیخبر نبودند. اخبار محرمانه کشور بین آنها ردوبدل میشد، این اخبار به محض این که به یکی میرسید بلافاصله به دیگران اطلاع داده
میشد. تا زمانی که نصرالملک و حکیمی زنده بودند بسیاری از این افراد در رأس امور قرار
داشتند. یکی از مهمترین پایگاههای آنها مجلس سنا بود. گروه دیگری نیز در اطراف سید محمدصادق طباطبائی، حاج عزالممالک اردلان و بیست تن از نمایندگان با نفوذ مجلس چهاردهم گرد میآمدند ؛ یعنی گروهی که باعث شده بودند در مقطعی سهامالسلطان بیات به
نخست وزیری برسد، اما اینک آنان عملاً از کار بازمانده بودند. حزب عدالت علی دشتی نیز دیگر عملاً فعالیتی نداشت و از جمال امامی و ابراهیم خواجه نوری که در سالهای 1321 تا 1322 بسیار فعال بودند چندان خبری نبود .امامی و چهره های مشابه که در سالهای دوره ملی
شدن نفت بسیار ساعی و پرتلاش بودند تا مصدق را براندازند دیگر فقط از پشت صحنه امور
را هدایت میکردند. اعضای حزب عدالت از طریق دشتی همه به پست سفارت در کشورهای دیگر رسیده بودند و تشکیلات آنها نیز کاری نمیکرد، ولی نام این حزب با نام علی دشتی درهم آمیخته بود. کانون مترقی در چنین فضای سیاسی و در اوج سردرگمی نیروهای سیاسی و تلاش احزاب با نام و نشان در صحنه سیاسی ایران وارد شد؛ اما باز هم باید خاطرنشان کرد که اینها هنوز خیز نهایی برای تصدی قدرت را بسیار زود میدانستند و منتظر
انتخابات مجلس بودند. کانون مترقی هم از منطق شناخته شده فعالیتهای پس پرده پیروی میکرد و منتظر موقعیتی بود تا از پرده بیرون آید.
به موازات فعالیتهای کانون مترقی و در آستانه انسجام تشکیلاتی آن، علم چند اقدام انجام داد که مقدر بود در سرنوشت آتی کشور تأثیرات فراوانی داشته باشد. علم مشهور به
این بود که بدون توجه به افکار عمومی و از راههای خشونتآمیز، طرحهای مورد نیاز خود را به پیش میبرد این امر البته در این مقطع و با آزمودن امینی و اثبات ناکارآمدی وی، مورد موافقت صریح دولت کندی بود. امینی نتوانسته بود بحرانها را مهار زند، این توهم در امریکاییها به وجود آمده بود که این فضای بحرانی بستری مناسب برای رشد فعالیتهایی است که مغایر منافع این دولت در ایران است و طبق گزارشهای یاتسویچ بالاخره آب به آسیاب شوروی خواهد ریخت. یاتسویچ در این سالهای بحرانی بزرگترین استراتژیست امریکایی مقیم ایران بود که با در دست داشتن اطلاعات محرمانهای که حاصل شغل او به عنوان رئیس ایستگاه سیا در تهران بود، برنامههای آتی امریکا را در ایران عملی میکرد. این اطلاعات همان طور که در صفحات آتی خواهیم دید از طریق اعضای مهم رهبری کانون مترقی در اختیار او قرار میگرفت. با این وصف لازم بود از راهی غیرمتعارف که آن هم دست
یازیدن به خشونت برای انجام طرحهای مورد نظر کاخ سفید بود، ایدههای دولت کندی در
کشور اجرا شود. اقدامات علم در ابتدای به دست گرفتن قدرت باید صرف کارهایی میشد تا
در آینده از بار مشکلات نخبگان طرفدار سیاستهای بلند مدت ایالات متحده در کشور بکاهد. در این راستا مبرمترین اقدام ایجاد بسترهای مناسب برای تحولات آتی بود. نخستین
طرح از این مجموعه طرحها، لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی بود. طبق این لایحه به زنان آزادی رأی داده میشد و دیگر اینکه برای انتخابشوندگان قید سوگند به قرآن کریم وجود
نداشت. دومین اقدام، انجام اصلاحات موردنظر نخبگان اطراف کندی بود که در رأس همه آنها خلع ید از ملاکین بزرگ قرار داشت، زمینهایی که در دورههای پیش از این از دست مردم گرفته شده بود باید به قطعات کوچک تقسیم میشد و بین زارعین تقسیم میگردید. این حرکت در راستای ایجاد طبقه متوسطی بود که البته میبایست پایگاه قدرتمند اصلاحات مورد نظر امریکاییها در ایران میشد. سومین اقدام مهم تصویب لایحه مصونیت مستشاران نظامی امریکا در کشور و بهرهمندی آنها از حقوق کنسولی بود که به اتباع کشورهای دیگر نه داده شده بود و نه بعدا داده شد. در برابر حرکت نخست امام خمینی با استناد به قوانین رایج در کشور آن را مغایر مصالح ملی دانستند و این اقدام دولت علم را باعث سست شدن موازینی شمردند که ضامن ملیت و استقلال کشور است :
... اگر گمان کردید با تصویبنامه غلط و مخالف قانون اساسی میشود پایههای قانون اساسی
را که ضامن ملیت و استقلال مملکت است، سست کرد و راه را برای دشمنان خائن به اسلام و ایران باز کرد، بسیار در خطا هستید. این جانب مجددا به شما نصیحت میکنم که به اطاعت
خداوند متعال و قانون اساسی گردن نهید و از عواقب و خیمه تخلف از قرآن و احکام علمای
ملت و زعمای مسلمین و تخلف از قانون اساسی بترسید و بدون موجب، مملکت را به خطر نیاندازید و الّا علمای اسلام درباره شما از اظهار عقیده خودداری نخواهند کرد.(1)
بالاخره هم این لایحه ملغی شد، اما در این دوره عدهای از زنانی که عمدتا حول محور کانون مترقی گرد آمده بودند، به لغو این لایحه اعتراض کردند. گروهی از این زنان ضمن
نامهای از علم خواستند که لایحه انجمنهای ایالاتی و ولایتی را اجرا نماید. نامهای به امضای بدرالملوک بامداد رئیس سازمان زنان طرفدار اعلامیه جهانی حقوق بشر، صفیه فیروز رئیس شورای زنان ایران و هاجر تربیت رئیس انجمن معاونت زنان به تاریخ 19/9/1341 خطاب به نخستوزیر ارسال شد، که گوشهای از آن چنین است:
به مناسبت روز اعلامیه جهانی حقوق بشر، جمعیت زنان از اینکه جنابعالی انتخابات انجمنهای ایالتی و ولایتی را تنها به خاطر محروم داشتن زنان از حقوق خود به تعویق انداختید اظهار تأسف میکنند. از رئیس دولتی که خود رهبر حزبی بوده که تساوی زن و مرد
در سرلوحه مرام آن است چنین انتظاری نداشتند و اعلام میکنند تا رسیدن به خواستههای
قانونی خود پایداری خواهند کرد.(2)
فرخرو پارسای که خود در دورههای بعدی دو بار به عنوان وزیر آموزش و پرورش کابینه هویدا تعیین شد، در خاطراتش نوشت: «برای دومین بار روز پنجم بهمن سال 1341 به نخستوزیری رفتیم و خواستار حق رأی زنان شدیم. نخستوزیر با طرح چنین مطلبی موافقت داشتند ولی مقررات طوری بود که نمیتوانستند چنین اجازهای را رأسا به ما بدهند.»(3)
با این وصف نخستین حرکت علم در همان روزهای نخست ناکام از آب درآمد، اما عقبنشینی مقطعی وی به این دلیل بود که برنامه مهمتری را سرلوحه کارهای خود قرار داده
بود؛ برنامهای که در آن همین لایحه به شکلی دیگر و البته با صورتی قانونی تجدید شده بود.
در اواخر دی ماه و اوایل بهمن ماه 1341 بحث رفراندوم موسوم به انقلاب شاه و ملت، آن هم در شرایط تعطیلی مجلسین در جراید مورد بحث قرار گرفت. به این جریان عنوان انقلاب سفید داده بودند. پیشتر یادآوری کردیم که ظاهرا نخستین فردی که از اصلاحات از بالا برای جلوگیری از انقلاب یاد کرده بود چستر باولز بود که در سفر خود به ایران این تعبیر را در برابر انقلاب سرخ و یا انقلاب کمونیستی طرح کرد. در آستانه تصویب این طرح بسیاری از مخالفین تحت فشار بودند، به گونهای که امام خمینی در پیامی نوشتند : «با ما معامله بردگان قرون وسطی میکنند. به خدای متعال من این زندگی را نمیخواهم. انی لا اری الموت الاالسعاده و الحیوة مع الظالمین الا بر ما، کاش مأمورین بیایند و مرا بگیرند تا تکلیف نداشته باشم. فقط جرم علماء اسلام و سایر مسلمین آن است که دفاع از قرآن و ناموس اسلام و استقلال مملکت مینمایند و با استعمار مخالفت دارند. این است حال ما تا آقای علم و ارسنجانی چه بگویند.»(1)به ناچار برای سرکوب ناآرامیها سپاه لومپنها را وارد میدان کردند، در حالی که ریاست مطلقه آنان با قشر دیوانسالاری بود که دم از اشرافیت میزد.
اقشار حاشیهای آلت زور و ابزاری در دست اشرافیت دیوانسالاری بود که به هیچگونه ضابطهای جز دیکتاتوری باور نداشت و بارها از این گروهها در راستای منافع خود بهرهبرداری کرده بود. طرفه اینکه به کارگیری زور آن هم توسط منحطترین اقشار اجتماعی
تحت عنوان اصلاحات انجام میشد. در این احوال اراذل و اوباش به آزار و اذیت و توهین به مخالفین رفراندوم پرداختند، عدهای از آنها در قم به مردم حملهور شدند، تعدادی کتک
خوردند و تعدادی دیگر روانه زندان شدند. به مدرسه فیضیه حمله شد و دکانها غارت گردید و دروپنجره مغازهها شکسته شد: «این است حال ما در این ساعت که ظهر است و عاقبت امر
معلوم نیست چه خواهد شد. این است معنای طرفداری دولت از دیانت و این است معنای آزادی رأی و رأیدهندگان. ما این وضع را در شهر مذهبی قم و در جوار حرم مطهر و در حوزه علمیه قم به قضاوت افکار عمومی میگذاریم و از خداوند تعالی اسلام و استقلال مملکت را خواهانیم.»(2)
روز بعد از این ماجراها شاه به قم مسافرت کرد، در راستای طرح باولینگ او بایست نیروهای سنتی را به باد حمله میگرفت و در نوک این حمله، البته روحانیان قرار داشتند. شاه به شدیدترین و بیسابقهترین وجهی سخنانی را بر زبان آورد که تبعاتی بسیار منفی برای وی در پی داشت. او مدعی شد که بیش از هر کسی به خداوند و ائمه اطهار نزدیک است، اصلاحات ارضی را امری خداپسند دانست و اعلام کرد: «افراد قشری و نفهمی» وجود دارند که «هیچ وقت مغز آنان تکان نخورده و نمیتواند تکان بخورد، برای اینکه متأسفانه قابل تکان خوردن نیستند.» او در ادامه گفت «ما در بین سایر ملل دنیا زندگی میکنیم و نمیتوانیم یک دیوار بلند دور خودمان بکشیم و بگوییم که ما با دنیا کاری نداریم و فقط با خودمان زندگی
میکنیم و در کثافتهای خودمان غوطهور خواهیم بود. این دیگر قابل دوام نیست.»(1)شاه در حرفهای خود به مردم ایران توهین روا داشت و برای این که رضایت امریکا را به دست آورد نارضایتی مردم را به جان خرید. شاه در ششم خرداد ماه سال 1342 در کرمان درباره
اصلاحات خود سخن گفت و بار دیگر اهانت کردن را از حد گذرانید:
... و اما آن مرتجع سیاه؛ او هم دنیایش فرو ریخته، برای اینکه دنیای او موقعی بود که از جهل و نادانی مردم استفاده میکرد. دنیای او دنیایی بود که در آن یک دهقان سادهای بدون اینکه از حقوقش برخوردار باشد یا اطلاع داشته باشد سرش را پایین بیندازد و زحمت بکشد و فایده
را او ببرد، یعنی غیرمستقیم یا مستقیم فایده را ببرد. دنیای او تمام شد، برای اینکه آن سواریهای بیارادهای که از اکثریت مردم به آن طریق میشد گرفت موقوف شد. آن مرکب سواری دیگر وجود ندارد. دنیای او البته خراب شده است، برای اینکه امروز فقط حرف و استدلال در جامعه ما قبول خواهد شد[!]، حرف صحیح و منطقی. این است که او هم دیوانهوار درصدد دروغبافی و ایجاد محیط به اصطلاح خودش متشنج برای ماهی گرفتن از آب گلآلود است.(2)
بخشی از این سخنان منطقی لابد همین اظهارات بود که یکسر تهدید بود و توهین و روی دیگر آن هجوم اوباش و اراذل به مردمی که اقدامات دولت علم را مغایر مصالح ملی کشور میدانستند. در سیزدهم خرداد آن سال امام خمینی نطق بسیار مهمی در پاسخ به اظهارات شاه
بیان کردند. شاه که گمان میبرد با به کار بردن واژههای تحقیرآمیز میتواند مسیر دشوار مورد
نظر امریکا را پشت سر گذارد، یکباره غافلگیر شد. در این روز ایشان فرمودند:
شما آقایان قم ملاحظه فرمودید آن روزی که آن رفراندوم غلط انجام گرفت، آن رفراندوم مبتذل انجام گرفت، آن رفراندومی که چند هزار نفر بیشتر همراه نداشت،؛ آن رفراندومی که
برخلاف ملت ایران انجام گرفت، در کوچههای این قم، در مرکز روحانیت، در جوار فاطمه معصومه راه انداختند اشخاص را، چند نفر از بچهها و اراذل را راه انداختند، در اتومبیلها
نشاندند و در کوچهها گرداندند گفتند مفتخوری تمام شد، پلوخوری تمام شد. آقایان ملاحظه بفرمائید، این وضع مدرسه فیضیه را ملاحظه کنید، این حجرات را ملاحظه کنید، این اشخاصی که لباب عمرشان را در این حجرات میگذرانند، آن اشخاصی که مواقع نشاطشان را در این حجرات میگذرانند، آن اشخاصی که بیش از سی، چهل الی صد تومان در ماه ندارند، اینها مفتخورند؟ آن اشخاصی که هزار میلیونشان (یک قلم است) هزار میلیونشان در جاهای دیگر است، اینها مفتخور، زیاد نیستند؟! ما مفتخوریم؟! مائی که مرحوم آقای شیخ عبدالکریم مان وقتی که فوت میشوند، آقازادههای آن همان شب چیز نداشتند، همان شب شام نداشتند (گریه شدید حضار) ما مفتخوریم؟! مائی که مرحوم آقای بروجردی مان وقتی که از دنیا میروند ششصد هزار تومان قرض میگذارند، ایشان مفتخورند؟! اما آنها که بانکهای دنیا را پر کردهاند، کاخهای عظیم را روی هم ساختهاند و باز، رها نمیکنند این ملت را و باز دنبال این هستند که سایر منافع این ملت را به جیب
خودشان و یا اسرائیل برسانند، اینها مفتخور نیستند؟! باید دنیا قضاوت کند، باید ملت
قضاوت کند که مفتخوری چیست؟»(1)
بعد از این سخنرانی بود که موج حملات علیه ایشان شدت گرفت، اوباش در خیابانهای تهران و سایر نقاط کشور به راه افتادند و مردم را مورد ضرب و جرح قرار دادند، متعاقب این وضعیت در تهران و سایر شهرستانها حالت فوقالعاده روی داد. مردم به خیابانها ریختند و علیه وضعیت موجود به اعتراض برخاستند. شب پانزدهم خرداد ماه بود که امام خمینی دستگیر و به تهران اعزام شد. حوادث بعدی این ماجرا در کتابهای مربوطه تشریح شده
1) صحیفه نور، ج 1، صص 54 - 55، سخنرانی 13/3/1342.
است،(1)لیکن تا جایی که به بحث ما مربوط است این تحرکات همه و همه از سوی شخص شاه صورت گرفت و در راستای اجرای برنامههایی بود که از طرف کاخ سفید به عنوان دستورالعمل به وی ابلاغ شده بود. متعاقب این حادثه شاه بار دیگر در همدان سخنرانی شدیداللحنی ایراد کرد باز هم اتهامات گذشته خود را از سر گرفت،(2)به دنبال ماجراهای پانزده خرداد(3)لایحه مصونیت مستشاران نظامی امریکایی بار دیگر در کابینه علم مطرح شد، در ماههای بعد تهران شاهد برگزاری کنگره آزادمردان و آزادزنان بود، بعد از این کنگره بود که نمایندگان دوره بیست و یکم مجلس تعیین شدند. از ترکیب این نمایندگان و مواضع آنها در
صفحات آتی سخن خواهیم گفت و نشان خواهیم داد که این همه خشونت برای چه بود و چگونه گروهی روشنفکر، سپاه بیکارهها، باجگیران، لاتها، چاقوکشان و اراذل و اوباش را
وسیله دستیابی به قدرت قرار دادند و خود در رأس این لومپنها قرار گرفتند و این همه را برای رضایت مقامات امریکا انجام دادند. اینان منافع ملی کشور را قربانی منافع نامشروع قدرتی بیگانه کردند که هدفش فقط و فقط مات کردن حریف در میدان نبرد جنگ سرد و چنگ انداختن به منابع مادی و انسانی این مرز و بوم بود.
1) ر. ک : بررسی و تحلیلی از نهضت امام خمینی، ج 1، و : محمد دهنوی : قیام خونین پانزده خرداد 42 به روایت اسناد، تهران، مؤسسه خدمات فرهنگی رسا، 1360.
2) نگا، ک : مجموعه تألیفات، نطقها... ج 4، صص 3232 - 3234.
3) مجموعه اسناد مربوط به حوادث قبل و بعد از پانزده خرداد در : قیام پانزده خرداد به روایت اسناد ساواک، 4 جلد، مرکز بررسی اسناد تاریخی، تهران، 1378، منتشر شده است.
کندی و گروه نخبگان جوان اطراف وی، در مورد مبارزه با جریانهای انقلابی که آن روزها در قالب جنبشهای مسلحانه نمودار میشد، راهحلهای خاص خود را ارائه میکردند. کندی مردی لیبرال و روشنفکری امریکایی بود که میخواست با اتکاء به دیدگاههای نظریه پردازان حزب دمکرات در این دوره، ریشه این جنبشها را در فقر و جهل اهالی بومی وانمود
نماید. او میگفت بسیاری از این جنبشها اصیل هستند و چیزی بیشتر از استقلال و تمامیت
ارضی خود را نمیطلبند و در حقیقت درصدد آن هستند تا از زیر یوغ استعمار کشورهای اروپایی نجات پیدا کنند. اما در عین حال یک واقعیت وجود داشت و آن این که شوروی تلاش میکرد این شورشهای طبیعی را به نفع خود منحرف نماید؛ امری که باید دنیای سرمایهداری در برابر آن هوشیاری نشان میداد. گمان او این بود که تنها راه جلوگیری از مسئله یاد شده این است که کمکهای اقتصادی برای پیشرفت در اختیار کشورهایی که در آنها جنبشهای آزادیبخش جریان دارد قرار داده شود؛ یعنی جنبشهایی که راه مبارزه با دیکتاتوری حکومتهای وقت در کشورهای جهان سوم را در پیش گرفته بودند. با این طرز تلقی بود که کندی از برنامه جدید کمکهای متقابل برای پیشرفت اقتصادی و اجتماعی کشورها و قارههای دیگر دفاع کرد.(1)اما اگر این راهحل چاره ساز نبود باید در برابر شرایط
1) در مورد گزارشی مستند از مواضع امریکا در این دوران و نیز واکنشهای کشورهای اروپائی و شوروی در برابر آن ر. ک: آندره فونتن ؛ تاریخ جنگ سرد، ج 2، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی، نشر نو، تهران، 1367، ص 434 به بعد.
انقلابی جهان سوم تدبیری دیگر اندیشیده میشد و امریکا برای مقابله با شوروی در راستای بهرهبرداری از این جنبشها حرکت میکرد و در این راستا به آزمونهای دیگری روی میآورد. گروه کندی و مشاورانش جوان و به همین دلیل بسیار جاهطلب بودند. در راستای کمک به اجرای برنامههای آنها سیا بیشتر از هر تشکیلات اداری دیگر در ایالات متحده مفید تشخیص داده شد. این آزمون در ایران نیز به کار گرفته شد، امریکا در برابر انقلاب چین
کوچکترین عکسالعملی نتوانسته بود انجام دهد و درست در جلوی دیدگان ناظران امریکایی این کشور به دامان کمونیسم غلتیده بود، و این در حالی بود که امریکا حجم عظیمی کمک در اختیار چیانگ کای چک قرار داده بود. برای جلوگیری از تکرار موارد مشابه در سایر نقاط دنیا، امریکا به هر تدبیری دست زده بود و دولتهای دمکرات و جمهوریخواه هر کدام
سناریویی برای مقابله با بحرانها اتخاذ کرده بودند. این بار تکیهگاه امریکا در کشورهائی مثل ایران نخبگان جدید سیاسی بودند که از اتهامات مرسوم در جوامعی مثل ایران تا حد زیادی
مبرا بودند. دیگر اینکه جوان و جاهطلب بودند و آخر اینکه در وفاداری آنها به امریکا
تردیدی وجود نداشت؛ زیرا این افراد از راههای مطمئنی مثل مأموران سیا سازماندهی شده
بودند و این افراد در مقاطع گوناگون وفاداری خود را به الگوهای امریکایی نشان داده بودند.
کانون مترقی در ایران این دوره شاید کپی ناشیانهای از گروه نخبگان حاکم در امریکای دوره کندی بود. جوان بودن و بهرهمند بودن از مشاوران سیاسی در سیا، برجستهترین وجه اشتراک
این دو گروه از نخبگان به شمار میآمد.
نخستین گزارش در مورد تأسیس یک گروه جدید(1)، حکایت از آن داشت که در تهران جمعیتی شکل گرفته که اگر چه فعالیت حزبی ندارد، لیکن به یک حزب بسیار شبیه است. بنیادگذاران این تشکیلات در گفتهها و نوشتههای خود از نام حزب برای تجمع خود استفاده
نمیکردند، نام آنها را در مقطع مزبور «گروه پیشرو» نهاده بودند و این احتمال وجود داشت که در آینده مرام و مسلک آنها در مسیر فعالیت حزبی تغییر کند. نام بنیادگذاران این تشکیلات به
1) بخشی از اسناد کانون مترقی در جلد دوم ظهور و سقوط سلطنت پهلوی نقل شدهاند، برای اطلاع بیشتر از این اسناد به صفحات 359 تا 362 کتاب مزبور رجوع شود.
شرح زیر عنوان شده بود: 1. حسنعلی منصور 2. ایرج منصور(1)3. محمدعلی مولوی 4. دکتر فریدون معتمدوزیری 5. عباس هویدا(2). تا آن زمان تعداد 30 تن عضویت این تشکیلات را پذیرفته بودند. در بین اعضای اولیه این حزب نام افرادی مثل نصیر عصار، دکتر فرهنگ مهر، دکتر بوذرجمهرمهر، دکتر جواد سعید و دکتر ناصر یگانه هم دیده میشد؛ اینها از همدورهایهای منصور به شمار میآمدند.
از بین این عده مشخصا منصور با سرهنگ گراتیان یاتسویچ رئیس ایستگاه سیا در تهران محشور بود و این امر نکتهای نبود که از چشم مأموران امنیتی ساواک مخفی بماند. در حقیقت
یاتسویچ مستأجر منصور بود و از همان بدو ورود به ایران، بین او و منصور رابطهای دوستانه
وجود داشت. مؤسسین واقعی تشکیلات جدید عبارت بودند از: حسنعلی منصور دبیر کل شورای اقتصاد، محسن خواجه نوری کارمند وزارت کار، عباس هویدا عضو هیئت مدیره شرکت ملی نفت ایران، دکتر منوچهر شاه قلی پزشک و فتحاللّه ستوده مدیر عامل شرکت سهامی کارخانجات ونک. از بین این پنج تن خواجه نوری، هویدا و منصور در دروس میزیستند؛ شاهقلی در خیابان پهلوی شمالی و ستوده در ونک اقامت داشت. منصور لیسانسیه حقوق و علوم سیاسی بود و بر طبق اظهارات خودش با زبانهای فرانسه، انگلیسی
و آلمانی آشنایی داشت. او متولد اردیبهشت سال 1302 شمسی بود. هویدا هم اظهار کرده بود که غیر از زبان فارسی به زبانهای انگلیسی و فرانسه آشنایی دارد و لیسانسیه علوم
سیاسی و اجتماعی است، او متولد سال 1298 بود. خواجهنوری از نظر سنی از همه بزرگتر
بود. او در سال 1295 در تهران به دنیا آمد، تحصیلاتش لیسانسیه حقوق و علوم عالی تجارت
بود، آخرین شغلش قبل از تشکیل کانون مترقی نمایندگی دولت در سازمان بیمههای اجتماعی کارگران بود و با زبانهای فرانسه و انگلیسی هم آشنایی داشت. شاهقلی همسن منصور بود که در جراحی پلاستیک و ترمیمی تخصص داشت و گفته بود با انگلیسی و کمی
هم فرانسه آشنایی دارد. فتحاللّه ستوده متولد سال 1299، اظهار داشته بود که مهندس برق
ماشین و فوق لیسانس در رشته مهندسی صنعتی از امریکاست. او شش سال سابقه کار در کارخانههای امریکا داشت و مهندس مشاور هیئت جرج فرای استاد دانشکده فنی دانشگاه
تهران بود که در گزارش ساواک به غلط پست او استادی دانشگاه صنعتی ذکر شده است. همه این افراد متولد تهران بودند و متوسط سنی آنها چهل سال بود. کلیه اعضای هیئت مؤسس مذهب خود را اسلام عنوان کرده بودند؛ حتی امیرعباس هویدا که گفته میشد بهایی است و البته همه میدانستند که پدرش از عناصر تأثیرگذار محفل ملی بهائیان تهران بوده است. عناصر اصلی
تصمیم گیرنده در کانون مترقی عبارت بودند از دکتر فریدون معتمد وزیری، دکتر محمدعلی مولوی، یوسف اتحادیه، دکتر شادمان، دکتر کشفیان معاون سابق وزارت کار و دکتر نیکنژاد.(1)
این عده که هیئت مؤسس کانون را تشکیل میدادند اعلام کردند که هدف آنها از تشکیل گروه، مطالعات و تحقیقات علمی درباره مسائل فنی، اقتصادی، مالی، کشوری، حقوقی، فرهنگی، بهداشتی و به ویژه مسائل اجتماعی کشور است. آنها اعلام داشتند که نتایج این
مطالعات و تحقیقات در اختیار مقامات ذیصلاح قرار خواهد گرفت تا در جهت رفع مشکلات و نواقص امور کشور و نیز تنظیم برنامههای اقتصادی و اجتماعی به آنها کمک نماید.(2)از دیگر اهداف تشکیل این کانون تبادل اطلاعات و کوشش و مجاهدت در زمینه آشنایی و ایجاد روح همکاری و هماهنگی بین کارشناسان اقتصادی و مالی و حقوقی و فرهنگی و اجتماعی عنوان شده بود. فعالیتهای خیریه و اقدامات نوع دوستانه و تأسیس کتابخانه و تألیف و انتشار کتاب و مجلات و نیز تشکیل سمینارها و کنفرانسهای علمی؛ همراه با تأسیس کمیتههای مخصوص برای مطالعات در زمینههای حقوقی و اجتماعی و اقتصادی از دیگر برنامههای این عده بود. آنها در اساسنامه خود یادآوری کرده بودند که در صورت
امکان مدارس و آموزشگاهها و دانشگاههای ملی را طبق موازین و مقررات کشور به وجود خواهند آورد. مقر مرکزی کانون در تهران بود که میتوانست شعبی را در سایر نقاط کشور
تأسیس کند. یکی از ارکان این تشکیلات مجمع عمومی بود؛ از جمله وظایف این مجمع تغییر موادی از اساسنامه بود. در ماده 31 قید شده بود که « کانون مترقی غیرانتفاعی بوده و در امور سیاسی دخالتی نخواهد داشت» و در ماده 33 که آخرین ماده کانون بود، تاریخ تصویب
اساسنامه جلسه 27 فروردین سال 1340 عنوان شده بود. در این اساسنامه کلمهای از اهداف
سیاسی تشکیلات سخنی به میان نیامده بود؛ برعکس تلاش شده بود ماهیت سیاسی این گروه
مکتوم نگه داشته شود. اما در عین حال از احتمال تغییر موادی از اساسنامه خبر داده شده بود.
هویدا، منصور، شاهقلی و ستوده، سوابق سیاسی در جهت مخالفت با سیاستهای حکومت پهلوی نداشتند، ولی در مورد محسن خواجهنوری وضع از این قرار بود که سابقا در حزب ایران فعالیت داشت که یکی از مهمترین احزاب تشکیل دهنده جبهه ملی ایران بود. خواجهنوری در زمره افرادی بود که توسط اسداللّه علم شناسائی شد و به عضویت حزب مردم در آمد، یعنی حزبی که ریاست آن بر عهده خود اسداللّه علم بود. منوچهر شاهقلی فرزند
امامقلی در سال 1302 در تهران به دنیا آمد، تحصیلات وی در رشته پزشکی بود و بعدها به وزارت نیز نائل آمد. وی از نزدیکان امیرعباس هویدا بود و با بسیاری از کسانی که در امریکا
تحصیل کرده بودند معاشرت داشت و در بین پزشکان فردی معرفی میشد که طرفدار سیاستهای امریکاست. وی در زمینه کاری خود مردی بیتجربه به شمار میآمد و ظاهرا انتقادات زیادی از نحوه مدیریت او انجام میشد. مناصب او در دورهای که حزب ایران نوین
قدرت را در دست داشت وزیر علوم و آموزش عالی و نیز وزیر بهداری بود. این مناصب بیش از همه در دوره نخستوزیری هویدا به وی داده شد.
به زودی مجوز شروع فعالیت کانون مترقی صادر گردید. این کانون بدون اینکه جلب توجهی بنماید شروع به کادرسازی کرد و تعدادی اعضای جدید را به صف اعضای مؤسس وارد نمود. منصور در هر مرحله از فعالیت کانون هدف خود را متوجه مقولهای خاص میکرد، مثلاً پس از اینکه مجوز فعالیت کانون را دریافت نمود ابتدا به کادرسازی همت گماشت و در مرحله بعد در اواخر سال 1340 با ارباب جراید وارد مذاکره شد تا آنها را به
عضویت کانون در آورد. فعالیتهای کانون مترقی از دید سیاستمداران قدیمی چندان خطرناک نمینمود، به عبارتی آنها این محفل را چندان جدی نمیگرفتند. با این وصف شایع
بود که امریکاییها از دکتر علی امینی خواستهاند که برای پستهای مهم و حساس دولتی از وجود اعضای کانون استفاده به عمل آورد. تا ابتدای سال 1341 اعضای اولیه این تشکیلات
حدود بیست تن از تحصیلات کردگان امریکا بودند و منصور توانسته بود پس از اصرار و تمنا و خواهش، در حدود دویست تن را به پر کردن آنکت حزبی وادار نماید. از نظر محافل سیاسی با تأسیس کانون مترقی، اختیار اداره کشور به دست مشتی جوان جاهطلب و جویای مقام اما بدون تجربه واگذار میگردید، به همین دلیل این گونه شایع شده بود که علی منصور
پدر حسنعلی منصور کار گردان اصلی ماجراست (1)و در پشت پرده آن را رهبری و هدایت میکند. علی منصور مردی نبود که مورد بیاعتمادی رجال دوره پهلوی و یا شخص شاه باشد، اما وی یک میان پرده سیاسی منفی هم داشت و آن این که ورود متفقین به ایران در سال 1320 و عزل رضاشاه از سلطنت، در دوره نخستوزیری منصور انجام شده بود و حتی گفته میشد که منصور نیروهای خارجی را به اشغال ایران تشویق کرده است.
تا این زمان بیش از یکی دوبار در مطبوعات نامی از کانون مترقی به میان نیامده بود و در واقع کانون تشکیلاتی کاملاً ناشناخته به حساب میآمد. منصور خود اصرار داشت تشکیلاتش فعلاً ناشناخته بماند و جلب توجهی نکند تا موعد مقرر و لازم برای اعلام موجودیت علنی آن فراهم آید. منصور خود شاید جوانی بیتجربه در مسائل حزبی و سیاسی بود، لیکن بدون تردید کسانی وی را با سرشت و ماهیت تحولات ایران آشنا کرده و اهمیت مکتوم داشتن تشکیلات و نهان روشی را به وی آموزش داده بودند؛ در غیر این صورت چه لزومی داشت تشکیلاتی که هدف خود را صرفا مطالعات اجتماعی و اقتصادی عنوان کرده بود به این اندازه در لاک مخفی کاری فرو رود؟ این همه مخفی کاری فقط در بین فراماسونها و گروههای سیاسی مخالف رژیم دیده شده بود، ضمن اینکه فعالیتهای محفلی به شکلی گریزناپذیر از منطق نهان روشی پیروی میکرد اما کانون مترقی چرا باید تشکیلاتی مخفی
باشد در حالی که به قول تشکیل دهندگانش صرف مطالعات اجتماعی را در دستور کار خود قرار داده بود؟
دیری نپایید که به مناسبت نخستین سالگرد تشکیل کانون، مهمانی شامی از طرف منصور برگزار شد و ارباب جراید را هم به این مراسم دعوت کردند؛ در این مراسم برای نخستین بار
منصور سخنرانی ایراد کرد. محور سخنان منصور در این جلسه حول مباحث اجتماعی و اقتصادی و ضرورت برنامهریزی در زمینه توسعه اقتصادی و اجتماعی ایران دور میزد. او
صریحا اعلام کرد که تشکیلاتش یک سازمان غیرسیاسی است، زیرا وی شرط فعالیت سیاسی را نیروی عمدهای از طرفداران و اعضاء میداند و این در حالی است که تعداد اعضای
کانون بیش از دویست نفر نیست و این تعداد برای آغاز فعالیتهای سیاسی کافی نبود.
منصور در سخنرانی خود خاطرنشان کردکه هیچ گروه و یا حزبی نمیتواند توفیق حاصل
1) گزارش ساواک در مورد کانون مترقی، مورخه 22/1/1341، ش 183/312.
کند مگر اینکه پایهگذاری آن بر روی اصول و عقاید صحیح باشد و تا یک حزب سیاسی نداند چه میخواهد؛ چه اعتقاداتی دارد و چه برنامهای را به ملت عرضه میکند؛ چطور میتواند به عاقبت و موفقیت خود امیدوار باشد. بدین جهت او تأکید میکرد «هر گونه تعبیری که درباره
کانون مترقی از نقطهنظر سیاسی انجام گیرد خلاف حقیقت است» و آنها تا زمانی که چنین
مقتضیاتی به وجود نیاید و افراد کانون لزوم توسعه دامنه فعالیت خود را به امور سیاسی
ضروری ندانند، از حدود اساسنامه خود تجاوز نخواهند کرد. خلاصه اینکه منصور به کرات توضیح داد که هدف کانون اصلاً سیاسی نیست و عمده وظایف آن را مطالعات اجتماعی برای توسعه ایران تشکیل میدهد، علت این همه کتمان و مخفی کاری چه بود؟ به نظر ما دلیل اصلی اینکه منصور اعلام میداشت کانون فعالیت سیاسی نمیکند، نه تعداد اعضا بود و نه آن گونه که وی اعلام میکرد فقدان روحیه جاهطلبی و مقامجویی در بین آنان، بلکه دلیل اصلی
واهمهای بود که وی از افکار عمومی و قضاوت سیاستمداران قدیمی در مورد حزبی بیریشه و بیهویت داشت. منصور نگران این بود که قبل از موعد پردهها بالا برود و محافل
کنجکاو سیاسی و ارباب جراید از نقش یاتسویچ در این موضوع آگاهی پیدا نمایند. او میگفت متأسفانه تاکنون در ایران اجتماعی که بتواند در پرتو یک مکتب و برنامه مترقی و عملی، راه و روش نوینی را که با نیازمندیهای واقعی و با سنن و رسوم ملی تطبیق نماید
پیریزی کند تأسیس نشده است، از طرفی به گفته او رسم براین جاری است که هرگونه اجتماعی را به سیاست خاصی نسبت میدهند و اسم ایران و ایرانی کمتر در این موارد مورد
توجه است.(1)منصور از این واهمه داشت که اگر هدف تشکیل کانون را سیاسی عنوان کند، زودتر از موعد لازم سیاست پیشگان حرفهای ماهیت آن و دستهای هدایت کننده پشت پردهاش را شناسایی نمایند و قبل از اینکه این تشکل نوپا که اعضایش جملگی جوان بودند و طبعا جاهطلب؛ آمادگی لازم را به دست آورده باشد از صحنه تحولات محو گردد. اشاره او در مورد توهم مردم در باب نقش قدرتهای خارجی در تشکیل جناحهای سیاسی فرار به جلو و پیشقدمی ناشیانهای بود که بیش از اینکه اعتمادی را جلب نماید ؛ کنجکاویها را بیشتر
تحریک میکرد.
1) خلاصه بیانات رئیس هیئت مدیره به مناسبت اولین سال بنیانگذاری کانون مترقی، اردیبهشت ماه 1341.
بارها مقامات مسئول توضیح دادند که این تشکیلات فعالیت جدی و اصلاً منبع مالی در اختیار ندارد تا فعالیت خود را گسترش دهد. حتی شایع کرده بودند اعضای این کانون که عمدتا از اعضای شورای عالی اقتصاد بودند، در جلسات شرکت نمیکنند. در نیمه دوم سال 1341 منصور به سمت مدیر کل بیمه ایران منصوب شد، کانون مترقی که عمده اعضای آن را پزشکان، مهندسین و لیسانسیهها تشکیل میدادند عمدتا مصدر کارهای مهم و غیر سیاسی بودند و در محلی در خیابان ایرانشهر روزهای سه شنبه از ساعت 19 در جلسات سخنرانی شرکت میکردند. به دلیل جوانی و نیز این موضوع که رجال ایرانی در آن دوره به جوانان
بهایی نمیدادند، هیچ کدام از اعضای این تشکل شناخته شده نبودند و غیر از شخص منصور
که احتمالاً او را هم به واسطه پدرش میشناختند، از دیگران شناخت درست و دقیقی وجود
نداشت. ظاهرا ورود اتباع خارجی به محل برگزاری این سخنرانیها ممنوع بود، این امر به مثابه قانون نانوشتهای بود که هر عضو کانون از آن اطلاع داشت و البته این مطلب بر ابهامات
میافزود. معلوم است که در یک تشکیلات سیاسی که بانیان آن ایرانی باشند و بخواهند قدرت سیاسی را به دست گیرند، نباید خارجی حضور داشته باشد، اما اینکه بر این مطلب تأکیدی غیرقابل توجیه انجام میشد خود نشان میداد که احتمالاً منصور از افشا شدن رازی
مهم قبل از موقع مقتضی نگران است. با این وصف شایعات دیگر حاکی از آن بود که این جلسات روزهای سه شنبه ساعت 18 تا 21 در خیابان ایرانشهر تشکیل میشود و در آن مسائل مختلف سیاسی و اداری و مباحث روز طرح و بررسی میشود. اما اطلاع از اینکه چه نوع مسائل سیاسی در این جلسات مورد بحث و بررسی قرار میگیرد مقدور نبود، این البته
نکتهای شگفتانگیز بود که ساواک از مضامین سخنرانیهای این جلسات ابراز بیاطلاعی میکرد. کلیه کسانی که در موضع رهبری کانون قرار داشتند هر کدام به نحوی از انحا با ساواک مرتبط بودند و بالاتر اینکه مجوز فعالیت آنها را شهربانی پس از استعلام سوابق آنان از
ساواک صادر کرده بود. آیا ساواک هم برای اینکه قضیه زودتر از موعد لو نرود از گزارش در این زمینه خودداری میکرد و یا اینکه اساسا کانون مترقی را جدی نمیگرفت؟
در حقیقت این جلسات به شکل نامرتب و هر یکی دو ماه یک بار تشکیل میشد و در آن بیشتر از مسائل بازرگانی و اقتصادی بحث و بررسی به میان میآمد و کمتر در مسائل سیاسی
اظهارنظر میشد و از اعضای کانون هم کمتر کسی در آن شرکت میکرد. دلیل این که اعضاء
هم این تشکیلات را جدی نمیگرفتند واضح بود. در جبین کانون مترقی برای آنها که ظاهر حوادث را تعقیب میکردند، آیندهای دیده نمیشد به همین دلیل عدهای از کسانی که داوطلب
عضویت هم بودند ترجیح میدادند وقت خود را در جایی صرف کنند که بتوانند از قِبَل آن
پستی و مقامی را برای خود دست و پا نمایند. این افراد از اهمیت و موقعیت منصور بیاطلاع
بودند و تصور میکردند، مثل ادوار گذشته سیاست در قبضه سیاستمداران حرفهای است، شاید این افراد که به طور سنتی در مورد نفوذ انگلستان در ایران فراوان دیده و شنیده و خوانده بودند امریکا را هنوز به آن شکلی که باید و شاید جدی نمیگرفتند. اما ماجرا غیر از این بود. باز هم یادآوری میکنیم که منصور با گراتیان یاتسویچ دوست بسیار نزدیک بود و از طرفی با شاپور ریپورتر هم ارتباط دوستانه داشت و اصلاً منصور او را استاد و راهنمای خود مینامید. بین این عده و افرادی مثل اسداللّه علم از طرفی و نیز فردوست از طرف دیگر روابط دوستانه عمیقی برقرار بود، ریاست ساواک هم بر عهده پاکروان بود. بنابراین منصور نه یک
فرد، بلکه یک جریان بود، به همین دلیل فقط کسانی وزن و اهمیت او را میدانستند که از
جریانهای پشت پرده سیاسی آگاه بودند.
دوره نخست فعالیت کانون مترقی همزمان با دولت امینی بود، اما هر چه امینی به سقوط محتوم خود نزدیک میشد بر دامنه فعالیتهای کانون مترقی افزوده میگردید. حدود یک سال پس از آغاز شکلگیری کانون تکاپوهای سیاسی آن علنیتر شد. در اصولی که تحت عنوان «اصول عقاید و نظرات کانون مترقی» منتشر شد اعلام گردید که هر فرد ایرانی حق دارد که از بدو تولد از تعلیم و تربیت مناسب برخوردار شود، از دید کانون این وظیفه در درجه اول بر عهده خانواده است. تأکید بر نهاد خانواده و نقش آن در تعلیم و تربیت کودکان نخستین بند از اصول عقاید این عده را در مقطع جدید تشکیل میداد و میگفتند اگر خانواده ناتوان باشد و یا امکانات لازم را برای تربیت اطفال نداشته باشد، این وظیفه بر عهده جامعه خواهد بود. خانواده رکن اساسی و طبیعی اجتماعِ دانسته میشد، طبق اصل سوم مرامنامه کلیه افراد کشور از نظر حقوق فردی و اجتماعی مساوی بودند و گفته میشد که مردم حق دارند از آزادیهای فردی و فعالیتهای اجتماعی در حدود مصالح ملی و نظام اجتماعی برخوردار شوند. طبق اصل چهارم شناسایی اهمیت آزادی قلم و بیان و ایجاد محیط سالم اجتماعی به نحوی که در
آن مطبوعات بتوانند به حداکثر رشد خود برسند مورد تأکید قرار گرفته بود. احقاق حق
عادلانه و دسترسی به مراجع قضایی و نیز دادرسی عادلانه از دیگر اصول مورد قبول این عده در دوره جدید فعالیت شان بود. تعلیم و تربیت رایگان و امکان بهرهمندی جوانان مستعد از تعلیمات فنی و حرفهای از دیگر موارد مورد علاقه اعضای کانون در این دوره به شمار میآمد.
تعمیم و توسعه بیمههای اجتماعی برای دسترسی آحاد مردم به بهداشت لازم و مناسب از دیگر وجوه فعالیتهای این عده را در بر میگرفت و بر دسترسی مردم تهیدست به بهداشت رایگان تأکید میشد. بیمههای بیکاری و از کار افتادگی بند بعدی فعالیتهای این گروه بود، اما «شناسایی و تأیید حق مالکیت و لزوم تعدیل ثروت بر طبق مقتضیات اقتصادی
و اجتماعی» از مهمترین بندهای مورد تقاضای این کانون بود. رشد و توسعه اقتصادی از طریق هدایت فعالیتهای تولیدی در بخشهای خصوصی و دولتی محور برنامههای کانون بود. ضمن اینکه از فعالیتهای بخش خصوصی حمایت اکید به عمل میآمد، اما دخالت و مباشرت مستقیم دولت در امور اقتصادی در ارتباط با منافع عمومی که از حدود مقدورات فعالیتهای خصوصی خارج بوده و یا مصالح اجتماعی اعمال آن را از طرف دولت ایجاب میکرد؛ از مهمترین بندهای مورد پذیرش آنها به شمار میآمد. از نظر کانون دهستان نخستین واحد اقتصادی کشور به شمار میآمد و در زمینه لزوم پایهگذاری توسعه اقتصادی و اجتماعی در ده تأکید میشد. طبق اصل سیزدهم مرامنامه لزوم اجرای اصلاحات ارضی مطرح میشد و هدف از آن بهرهبرداری حداکثر از زمین و افزایش تولیدات کشاورزی و بهبود وضعیت زندگی روستاییان و تثبیت روابط زارع و مالک طبق اصول اقتصادی و اجتماعی خاص کشور عنوان میگردید.
برای اینکه امور در پایتخت متمرکز نشود و کار شهرستانها در همانجا به سروسامان برسد لزوم ایجاد شرایط اجرای این اصل براساس برنامههای جامع اقتصادی و اجتماعی کشور محرز و مسلم تلقی گردید. تجهیز و توسعه نیروهای انسانی کشور و نیز تأکید بر مقوله
نقش و اهمیت مدیریت در ایجاد سازمان صحیح اداری و بهبود روشها برای اداره کشور، از عمدهترین موارد مورد تأکید کانون در مقطعی بود که خیزهای اساسی برای تصدی قدرت بر میداشت. و بالاخره طبق اصل هفدهم مرامنامه روابط مسالمتآمیز با کلیه کشورهای جهان طبق منشور سازمان ملل متحد از دیگر اهداف کانون به شمار میآمد. مواد هفدهگانه در
جلسه مورخ 9 مهر 1340 یعنی در دوره نخستوزیری امینی به تصویب اعضا رسید و وعده داده شد موارد دیگری را که با حیات اقتصادی - اجتماعی و سیاسی ملت ایران ارتباط دارد در جلسات آینده مورد بررسی قرار داده و نتیجه را به اطلاع عموم مردم برسانند. نکته این است که این مواد ماهها پیش به عنوان دستورالعمل کانون مطرح شده بود اما اعلام عمومی آن بعدها انجام شد؛ همین مقوله خود بر ابهام قضیه میافزود. به واقع کانون مترقی اصول خود را وقتی اعلام کرد که امینی سرنگون شده و علم نیز با بحرانهای فراگیر متعددی رو به رو بود، در این هنگام فاز نیمه علنی فعالیت سیاسی کانون آغاز گردید. میتوان تصور کرد که با حمایت تیم
شاپور و یاتسویچ از گروه موسوم به کانون مترقی به مثابه رقیب امینی برای گام نهادن در
مسیر اصلاحات مورد نظر بود که این تشکیلات کندی پا به عرصه وجود گذاشته بود. این گروه نهایتا باید به عنوان بهترین آلترناتیو امینی قدرت را قبضه میکردند. گروهی که هم ساواک به آنان اعتماد داشت و هم شخص شاه.
در اوایل خردادماه سال 1342 درست در بحبوحه بحرانهای فراگیر سیاسی و اقتصادی و در دوره نخستوزیری علم، اعضای مؤسس کانون با شاه در کاخ مرمر دیدار و گفتگو کردند.
در این ملاقات این عده برنامههای خود را توضیح دادند و علاقهمندی خود را برای اجرای
صحیح اصول موسوم به انقلاب شاه و ملت بیان داشتند. شاه رویه این کانون را مورد توجه
قرار داد و طرز کار آنها را ستود و مقرر کرد که این کانون به عنوان دفتر مطالعات اقتصادی و اجتماعی شخص او معرفی شود. شاه در عین حال توضیح داد که آرزوی دیرینش این بوده است که روشنفکران و افراد تحصیل کرده جامعه دور هم گردآیند و نیروی واقعی این روشنفکران با تحولات اقتصادی و اجتماعی جامعه و برنامههایی که در دست اجراست هماهنگ شود و با منافع طبقات کارگر و دهقان همگونی پیدا کند!! در پایان این جلسه شاه
فرمان زیر را خطاب به منصور صادر کرد:
هیئتی که به نام کانون مترقی از اشخاص تحصیل کرده و متخصص و روشنفکر و علاقهمند برای مطالعات عمیق و دقیق در امور اقتصادی و اجتماعی برای رفاه و آسایش و تعالی و ترقی ملت و کشور ایران تشکیل گردیده موجب مسرت و رضایت خاطر ما گردید و به منظور ابراز علاقه و توجه خاص به این موضوع به موجب این دستخط مقرر میداریم که کانون مزبور به نام دفتر مطالعات اقتصادی ما تعیین گشته و اعضای آن به عنایات و توجهات
مخصوصه مستظهر باشند. کاخ مرمر هشتم خردادماه 1342.(1)
این که شاه چرا به یکباره این عده از جوانان را به عنوان مشاوران خود برگزیده بود، از نظر
محافل سیاسی آن روز ایران و جهان بدون معنی نبود. علم علی رغم این که مورد حمایت اکید
شاه قرار داشت، در انظار عمومی و محافل سیاسی فردی شناخته میشد که سیاستهای بریتانیا را در کشور عملی مینماید. علم با وجود بصیرت فوقالعادهاش، از مهار بحرانهای
سیاسی و اجتماعی عاجز مانده بود. این که علم به شاه بسیار نزدیک بود امری نبود که بر کسی پوشیده باشد. این مهم البته خطری را در پی داشت و آن اینکه احتمالاً بار دیگر همان حوادث دوره اقبال تکرار شود و مردم آنها را از منویات خود شاه بدانند تا سیاستهای غلط دولت علم. از سوی دیگر امینی به این دلیل مورد نفرت شاه قرار داشت که از خانواده قاجارها بود و از طرفی به او مطلقا نه شاه اعتماد داشت و نه یاتسویچ. اما منصور با اینکه مورد حمایت امریکاییها بود، نمیتوانست برای شاه خطری بالفعل به شمار آید. شاه میدانست که منصور نیرویی است که انگلیسیها هم با وی میانه خوبی دارند و از این حیث قادر است توازن بین این دو
قدرت بینالمللی را در صحنه و سیاست ایران حفظ نماید. از سوی دیگر امریکاییها آن هم شخص کندی انتظار داشتند که آهنگ تحولات به گونهای باشد که بتواند هرگونه شائبه نفوذ
کمونیسم و یا حتی احتمال آن را منتفی سازد، منصور در این شرایط تنها فردی بود که میتوانست در موارد لازم به عنوان بهترین جایگزین علم به کار گماشته شود. به دنبال وقایع
15 خرداد 1342 شایع شد عدهای از عناصر تحصیل کرده و چپگرا خود را به کانون مترقی نزدیک کردهاند و هدفشان احراز موفقیت در انتخابات مجلس شورای ملی است. منصور هم بدون تحقیق درباره سوابق سیاسی ایشان و صرفا به دلیل تحصیلات بالا آنها را در کانون
پذیرفته است.(2)اینها شایعات بیاساسی بود که هیچ واقعیتی نداشت، کانون مترقی کلیه کارهای خود را به ساواک گزارش میداد و تشکیلاتی نبود که شائبه گرایش به بلوک شرق در
آن وجود داشته باشد.
منصور اگر چه توانست با حمایتهای آشکار شخص شاه گامهای اساسی برای رسیدن به قدرت بر دارد، لیکن واقع امر این بود که وی حتی در بین طبقات تحصیل کرده جامعه یعنی
طبقاتی که میخواست نمایندگی آنها را داشته باشد؛ چندان پایگاهی نداشت. عدهای حتی معتقد بودند که هدف منصور صرفا رسیدن به پست وکالت مجلس شورای ملی است، در حالی که بین طبقات تحصیل کرده به بیسوادی و بیاطلاعی مشهور است.(1)مثلاً گفته میشد که او در دوره اقبال برای مدت چهار سال دبیر کل شورای عالی اقتصاد بود و در همین دوره
کشور به سوی افلاس رفت. اکنون هم که بیش از یک سال در رأس شرکت بیمه قرار داشت نتوانسته بود کوچکترین قدمی در راه بهبود وضع بیمه بر دارد، در حالی که یکی از موارد
اشتمال این بیمه کارکنان دولت بودند. میگفتند که منصور با عنوان وابسته بودن به مقام سلطنت میخواهد رهبری افراد تحصیل کرده در کشور را عهدهدار شود در حالی که هیچ احترامی بین این طبقه ندارد.
کانون مترقی برخلاف گروههای شناخته شده دیگر آن روز ایران کوچکترین پایگاهی در مراکز سنتی قدرت نداشت. این مراکز عبارت بودند از ارتش، اعضای پارلمانهای گذشته، مطبوعات سیاسی، بازار، اقشار زمیندار و کانونهای پنهان قدرت سیاسی که در مواقع مختلف در عرصه تحولات اجتماعی نقشهای بسیار مهمی ایفا میکردند. کلیه آنها جوان بودند و از نظر وضع مالی هم در موقعیتی استثنایی قرار نداشتند. تنها امید آنها پیروزی در انتخابات پارلمانی مجلس بیست و یکم بود که در واقع تبلیغات زود هنگامی را در این مورد آغاز کرده بودند و تنها فعالیت آشکار آنها برگزاری جلساتی در زمینه مسائل اقتصادی و اجتماعی ایران بود؛ در این زمینه هم برنامههای آنها از سخنرانی تجاوز نمیکرد که این سخنرانیها در جامعه بازتابی نداشت. در گزارشهای رسمی همیشه قید میشد که این گروه «ظاهرا» حامی خارجی ندارد، در زمینه سیاست خارجی این گروه هیچ برنامهای نداشت و به
عبارتی این برنامهها را مکتوم نگه میداشت.(2)
مهمترین معضل این گروه همانا نداشتن پایگاه اجتماعی در ایران بود. گروههایی مثل جبهه ملی و حتی گروههای مخفی سیاسی که در جامعه حضور داشتند از این نظر وضعیت کاملاً مشخصی داشتند. حتی حزب توده از این حیث تعاریف مشخصی از پایگاه اجتماعی و طبقاتی خود در جامعه ارائه میکرد. ظاهرا اعضای کانون محور کار خود را روی طبقه
متوسط جامعه قرار داده بودند، این طبقه قاعدتا استادان دانشگاهها، دانشجویان، کارمندان، و
ارباب جراید بودند؛ لیکن کانون در بین این اقشار هم شناخته شده نبود. آن چیزی که بیش از همه در جراید آن روز کشور بازتاب داشت، این بود که «کانون از سیاستهای دولت اسداللّه
علم در مورد مسائل مختلف داخلی و خارجی حمایت میکند» و هدف اصلی آن اندیشیدن راهحلهایی برای اجرای اصول ششگانه شاه و ملت است که مورد توجه شاه قرار داشت.
از دید مأمورین امنیتی این تشکیلات در دانشگاه تهران، سازمانهای فرهنگی، دانشگاههای شهرستانها، دانشجویان مقیم خارج کشور، کارگران صنعتی و کشاورزی و سایر طبقات اجتماع هیچ گونه پایگاهی نداشت. در رادیو و تلویزیون، مطبوعات و انتشارات
وضع به همین قرار بود. از طرف دیگر تبلیغاتی در مورد فعالیت کانون انجام نمیگرفت و در زمینههای مورد نظر آنها هم تبلیغات صرف نتوانسته بود موفقیتی در خور توجه به دست آورد. کانون با گروهها، احزاب و دستههای مختلف سیاسی بیارتباط بود، در دولت هم پایگاهی نداشت و خلاصه اینکه تشکیلاتی کاملاً ناشناخته در عرصه تحولات داخلی ایران بود. با این وصف این گروه از بدو تأسیس به شکلی پنهانی در حال پیشرفت بود، تنها علت
موفقیت آنها هم تبلیغات پارلمانی به شمار میآمد لیکن ترقی آنها دلیل دیگری هم داشت و آن اینکه «برخی از رجال سیاسی ایران مثل علی منصور نخستوزیر اسبق از این گروه در خفا حمایت میکردند» و در زمینه رسیدن آنها به قدرت تلاش مینمودند. با این وصف گفته
میشد که این کانون، پشتیبانی از سیاستهای داخلی و خارجی دولت علم را ادامه خواهد داد.
مهمترین موضوعی که در تبلیغات انتخابات مجلس بیست و یکم دیده میشد و بی سابقه بود، مشارکت گسترده زنان در این انتخابات بود. این زنان از نیمههای دهه سی فعالیت خود
را آغاز کرده بودند و در طیف جدید نخبگان سیاسی میگنجدیدند. اینها از آن دوره تشکیلاتی را برای بانوان ایرانی راهاندازی کرده بودند و برخی زنان را در راه به دست آوردن حقوق مدنی رایج در غرب متشکل میکردند؛ در آن دوره مهمترین تقاضای این گروه نه سیاسی بلکه خواستههای مدنی، نظیر حق طلاق برای زنان بود. در این مسیر البته تلاشهایی
صورت دادند و در کنار آن سایر فعالیتهای اجتماعی در دستور کار آنها قرار داشت؛ لیکن از دوره شروع فعالیتهای کانون مترقی بود که این زنان جایگاهی بیشتر در اجتماع آن روز ایران
به دست آوردند و عملاً وارد در فعالیتهای گسترده سیاسی شدند، امری که تا پیش از این سابقه نداشت. دکتر مهرانگیز منوچهریان، بدرالملک بامداد، دکتر شمسالملوک مصاحب، دکتر فرخرو پارسای و سپهر خادم در زمره این زنان بودند. هدف تلاشهای این عده شرکت زنان در انتخابات بود. از بین اینها مهرانگیز منوچهریان رئیس اتحادیه زنان حقوقدان ایران بود و در عین حال نایب رئیس انجمن بینالمللی زنان حقوقدان به شمار میآمد. بامداد در سال 1335 سازمان زنان طرفدار اعلامیه جهانی حقوق بشر را تأسیس کرد، خادم مؤسس جمعیت بیداری زنان بود، پارسای دبیر انجمن بانوان فرهنگی بود، اما مصاحب در هیچ یک از جمعیتهای زنان عضویت نداشت. وی در همین سال 1342 نخستین زن سناتور در ایران شد. از بین اینان
حداقل دکتر پارسای به بهایی بودن مشهور بود، به عبارت بهتر مثل دوره مشروطه کانونهای فعالیت به نام آزادی زنان بیش از همه در بین رهبران این فرقه دیده میشد.
همزمان با این تلاشها به مناسبت پنجاه و ششمین سالگرد مشروطه شاه سخنانی ایراد کرد و اعلام داشت که امروز راه بیش از هر زمان دیگر برای استقرار حکومت اکثریت باز شده
است. او گفت وضعیت با گذشته تفاوت کرده و مفهوم نهایی هر نظام دمکراسی یعنی مشارکت مردم در ایران فراهم گردیده است. شاه از زنان و مردان خواست که نمایندگان خود را به مجلس فرستند تا زمینههای لازم را برای اجرای اصول ششگانه انقلاب سفید مهیا نمایند. سخنان شاه صریحا این مفهوم را در بر داشت که انتخابات کشور تا آن زمان دمکراتیک
نبوده است و دولتهایی که در ایران روی کار میآمدهاند، نمایندگان افکار عمومی نبودهاند.
البته شاه در فرازهای مختلف سلطنت خود این گونه اظهارات را بارها بیان کرده بود لذا
نیروهای مستقل به وی اعتمادی نداشتند. آنان هم که به حکومت مطلقه وی باور داشتند میدانستند که این بار هم شاه برای برطرف ساختن مشکلی خارجی و نه فیالواقع اعطای دمکراسی این گونه اظهارات را بر زبان جاری میکند و همه میدانستند که درست به هنگام
اقتضای موقعیت، شاه بار دیگر به مطلقیت خود رجعت خواهد کرد.
در پنجم شهریور ماه سال 1342 و در آستانه انتخابات مجلس بیست و یکم در تهران
کنگرهای تحت عنوان آزاد زنان و آزاد مردان برگزار شد. این کنگره انتخاباتی متشکل از نمایندگان کشاورزان، کارگران و سایر طبقات مختلف اجتماعی در سراسر کشور بود. قرار بود در آن کنگره کانون مترقی لیست نمایندگان موردنظر خود را برای شرکت در انتخابات معرفی نماید. طبق اعلام کانون، نمایندگان این دوره مجلس باید از بین طبقات کشاورز، کارگر و فرهنگی انتخاب میشدند. انتظار میرفت در این دوره کسانی به مجلس راه یابند که پیشتر در رقابتهای انتخاباتی شرکت نکرده بودند و به عبارتی ترکیب نمایندگان تغییر میکرد.
این کُنگره تا روز نهم شهریورماه آن سال ادامه یافت و در پایان آن، لیست نمایندگانی که مورد تأیید مقامات امنیتی بودند در سراسر کشور منتشر شد. ترکیب کاندیداهای معرفی شده به گونهای بود که بتوانند راه را بر هرگونه اعمال سلیقهای باز گذارند و در مصوبات آتی مجلس نقش اساسی را بر عهده گیرند. بدیهی بود نمایندگانی که با معرفی کانون به مجلس راه پیدا
میکردند تحت هر شرایطی به پیشنهادات این تشکیلات تمکین میکردند، این افراد هیچ گونه تجربه سیاسی نداشتند و در موارد عدیدهای میتوانستند دنبالهرو خواستههای طیف جدید
نخبگان سیاسی واقع شوند.
با انتشار فهرست کاندیداها در سراسر کشور آتش انتخابات سرد شد؛ بسیاری از ناظرین از ترکیب کاندیداها ابراز تعجب میکردند، چهرههای گمنام در این لیست بسیار زیاد بودند و معلوم بود که در پس شعار میدان دادن به نخبگان سیاسیِ جدید، اهداف مهمی نهفته است. طیف گستردهای از رجال سیاسی کشور که میدانستند کانون مورد حمایت سیاستهای رسمی امریکاست و از طرفی این طیف حداقل به صورت باری به هر جهت از حمایت شاه برخوردارند، از شانس پیروزی در رقابتهای انتخاباتی مأیوس شدند. چهرههای معروف و متنفذ در بین معرفی شدگان نادر بود و حتی بسیاری از نزدیکان کاندیداها از این معرفیها
ابراز تعجب کردند، آنها حداقل بستگان خود را نزدیک میشناختند و میدانستند که بسیاری
از آنها واجد هیچ ویژگی برجستهای نیستند که بتوان آنها را در ردیف نخبگان سیاسی به شمار آورد. این افراد تا پیش از برگزاری کنگره کوچکترین فعالیت سیاسی نکرده بودند، حتی مردی مثل علم که زیر و بم سیاستمداران ایرانی را به خوبی میشناخت، اعلام کرد از کاندیداهای تهران بسیاری را نمیشناسد. برخی از روزنامهنگاران این امر را به فال نیک
گرفتند و از آن به عنوان تحولی عمده در سیاستهای ایران یاد کردند، آنان عنوان مینمودند
کسانی که تا دیروز به حساب نمیآمدند امروز در عرصه سیاسی فعال شدهاند. با اینکه از نمایندگان کارگران و دهقانان سخن رفته بود، اما واقعیت این بود که از اکثریت 193 نفری کاندیداها که توسط کنگره معرفی شده بودند، بیشتر آنها از مهندسین یا کارمندان اداره
اصلاحات ارضی بودند. 47 تن از کاندیداها کارمند دولت، ده تن از کاندیداها استادان دانشگاه
بودند، به علاوه شش زن، ده روزنامهنگار، ده پزشک، هشت قاضی و شش بازرگان در بین این فهرست به چشم میخوردند. بدیهی است که این عده نمیتوانستند نمایندگان کارگران و یا
کشاورزان باشند؛ این کاندیداها به گونهای انتخاب شده بودند که این ذهنیت را به جامعه القاء میکرد که از بین طبقات متوسط جامعه برگزیده شدهاند. پدیدهای که برای نخستین بار روی میداد این بود که بین فهرست کاندیداها دو تن ورزشکار به نامهای امام علی حبیبی و دکتر رهنوردی و یک هنرپیشه سینما به نام مجید محسنی دیده میشدند. از بین این عده فقط 23 تن سابقه نمایندگی داشتند و از کاندیداهای سابق احزاب ملیون و مردم نیز تعداد کمی دیده میشدند. تنها سازمان متشکلی که تعداد قابل توجهی از اعضای خود را در لیست گنجانیده بود کانون مترقی بود، این تشکیلات فقط در تهران فعالیت داشت، اما از بین معرفی شدگان
برای کاندیداتوری مجلس در سراسر ایران، 39 تن از اعضای این کانون بودند. حسنعلی
منصور رهبر جمعیت هم طبعا در بین این افراد بود. این نمایش بزرگ سیاسی برای این منظور بود که نشان داده شود به قول قوام، کشتیبان را سیاستی دیگر آمده است و این موضوع را به ذهنها القاء نمایند که ایران کشوری است که در پرتو نظام سلطنتی، گردش آزاد نخبگان در آن جریان دارد تا مانع از رکود و مآلاً گندیدگی سیاسی کشور شوند. اما چطور ممکن بود نخبگانی علمدار اصلاحات شوند که اولاً با مجوز شخص شاه وارد میدان شده بودند، دوم اینکه سازمان امنیت درباره وفاداری عمیق و فقدان سابقه سیاسی آنها از قبل اظهارنظر کرده بود؟ ابدا امیدی وجود نداشت که چهرهای غیر وابسته به مافیای قدرت به نمایندگی مجلس برسد.
از اعضای دولت علم که تا آن موقع قدرت را به دست داشت، فقط رسول پرویزی معاون نخستوزیر کاندیدا شده بود. سن متوسط کاندیداها پائینتر از نمایندگان ادوار گذشته بود،
پیشبینی میشد که به هر ترتیب شده این گروه جوان مجلس آتی را در دست خواهد گرفت.(1)
1) خواندنیها، سال 23، ش 100، سهشنبه 12 شهریورماه 1342، صص 2- 3.
یکی از معترضان به این روند دکتر علی امینی بود، او نامهای را به امضای خود و سه تن از یارانش به نامهای دکتر غلامعلی فریور، محمد درخشش و نورالدین الموتی صادر کرد. در آن اعلامیه احترام به قانون اساسی، دفاع از آزادی، تأمین دمکراسی و ایجاد محیطی سالم برای
رقابتهای انتخاباتی مورد تأکید قرار گرفته بود. برخی از محافل سیاسی تهران اعلامیه امینی را امریکا پسند نامیدند، اما این بار مطبوعات سیاسی نعل وارونه میزدند؛ معلوم بود که امریکا از کانون مترقی حمایت میکند. از سوی دیگر مردم به امینی هم اعتمادی نداشتند، وی خود نیز
با حمایت امریکا وارد میدان شده بود و وقتی از میدان خارج شد که سیاست خارجی امریکا
از موفقیت وی ناامید شده بود. مهمتر اینکه تیم امینی هم نشان داده بود که به دمکراسی و الزامات آن چندان پایبند نیست. اما یک تفاوت بسیار مهم بین امینی و تیم منصور وجود داشت، امینی از سوی دیپلماسی آشکار امریکا که از طریق وزارت امورخارجه این کشور اعمال میشد
حمایت میگردید، اما تیم منصور مستظهر به حمایت رویه پنهان دیپلماسی امریکا بود که از سوی سیا اعمال میگردید.
به هر حال انتخابات مجلس به شکل «برقآسا» انجام شد و 193 نماینده مجلس شورای ملی و مجلس سنا معرفی شدند. نتیجه انتخابات ایران که در ادوار گذشته از سه هفته تا سه ماه طول میکشید، برای نخستین بار در عرض یک روز اعلام شد و نتایج آن نیز اعلام گردید. اخذ
آراء از ساعت پنج بامداد آغاز شد و سه بعدازظهر خاتمه پیدا کرد. برای نخستین بار زنان در انتخابات به مجلس راه یافتند. هر شش تن از بانوانی که توسط کنگره آزادمردان و آزادزنان معرفی شده بودند به پارلمان رفتند. همسر شهردار تهران که نزهت نفیسی نام داشت و شوهرش کاندیدای پست مهمی در دولت آینده بود زودتر از همه اطلاع یافت که انتخاب شده است، وی نماینده بافق کرمان در مجلس بود. 181 تن از مجموع نمایندگان از لیست کانون مترقی انتخاب شده بودند یعنی فقط دوازده تن توانستند خارج از لیست وارد مجلس شوند. این دوازده تن هم درست همانهایی بودند که در جریان لایحه مصونیت مستشاران نظامی امریکایی در ایران تا آنجا که توانستند در برابر منصور صفآرایی کردند. امریکاییها
به این دلیل کانون مترقی را زیر بال و پر گرفتند و تحت عنوان استقرار نخبگان جدید و جوان از فرآیند دگردیسی سیاسی در کشور حمایت کردند، تا به دست این گروه یک دست لوایح
آتی را که در راستای منافع امریکا بود بدون چون و چرا تصویب نمایند. این امر که تا آن
هنگام در نزد افکار عمومی روشن نشده بود، فقط وقتی از پرده بیرون افتاد که این لوایح مطرح شد و بحرانهای فراوانی را در پیآورد که در تاریخ معاصر ایران کمتر نظیری برای آن میتوان یافت.
وقتی که نتیجه انتخابات معلوم شد، مردم دیدند بسیاری از افرادی که تحت عنوان نماینده
به مجلس رفتهاند گمنام هستند. معلوم بود که با برنامهریزی از پیش تعیین شده اکثریت
نمایندگان را از بین کانون مترقی و کارمندان اصلاحات ارضی دستچین کردهاند، حتی برای
ریاست مجلس از افرادی مثل منصور، دکتر عباس ریاضی و دکتر مصطفی مصباحزاده مدیر روزنامه کیهان نام برده میشد. پیشبینی میشد که برای نخستین بار در طول تاریخ ایران
شاید یک یا دو تن از بانوان به عنوان هیئت رئیسه مجلس انتخاب شوند. پس از اعلام رسمیت مجلسین معلوم شد از زنان افراد زیر وارد مجلس شدهاند : نیره ابتهاج سمیعی، هاجر تربیت، دکتر فرخرو پارسای، نزهت نفیسی، شوکت ملک خانم جهانبانی و دکتر مهرانگیز دولتشاهی. دکتر مهرانگیز منوچهریان و دکتر شمسالملوک مصاحب نیز به عنوان سناتور
انتصابی به مجلس سنا رفتند. منوچهریان سابقه وکالت داشت به همین دلیل انتصاب وی را به
سناتوری فاقد ایراد میدانستند، اما مصاحب بیشتر نویسندگی میکرد. برای احراز شرایط
جهت راه یافتن به مجلس سنا و برای اینکه نمایندگی وی اشکال قانونی نداشته باشد، درست
یک روز قبل از اینکه به عنوان سناتور انتصابی معرفی شود؛ «حکم معاونت وزارت فرهنگ را دریافت کرد.» بر خلاف مجلس شورا ترکیب مجلس سنا چندان تغییری نکرده بود، مهندس شریفامامی به عنوان رئیس این مجلس و دکتر ریاضی به عنوان رئیس مجلس شورا انتخاب شدند و به همه شایعات پایان داده شد. عباس مسعودی و دکتر محمد سجادی هم به عنوان نایب رئیس مجلس سنا انتخاب شدند، بنابراین برخلاف مجلس شورا که ترکیب اصلی آن با نخبگان جدیدالظهور بود، در مجلس سنا ترکیب سنتی سابق حفظ شده بود، گویی از قبل در این زمینه تصمیم گرفته شده بود که تقسیم وظایفی صورت گیرد و امور طبق آن حل و فصل شود.
انتخابات مجلسین و ترکیب کاندیداها برای هیچ کس تردیدی باقی نگذاشت که برای آتیه نقشههایی کشیده شده است. آگاهان در فرمایشی بودن این انتخابات نیز تردیدی به خود
راه ندادند، واضح شد از قبل معلوم بوده است که چه افرادی باید به عنوان نماینده مردم وارد
تشکیلات قانونگذاری شوند. اما دنیا آبستن تحولاتی بود که به هر حال در آینده سیاسی ایران نیز میتوانست نقش بسیار مؤثری داشته باشد. مهمترین این حوادث عبارت بودند از
مسافرت برژنف و همسرش به ایران و قتل جان اف. کندی رئیس جمهور امریکا در دالاس تکزاس.
در 25 آبان ماه سال 1342 برژنف رهبر شوروی از ایران بازدید کرد، این مسافرت تا روز دوم آذرماه آن سال طول کشید. این مسافرت یخهای موجود در روابط بین دو کشور را آب کرد و بار دیگر مناسبات اقتصادی و سیاسی در حدی بیشتر از گذشته از سر گرفته شد. مسافرت مزبور بسیاری از تبلیغات رسانههای جمعی غرب را در مورد تلاش شوروی برای فروپاشی نظم در ایران و روی کار آوردن یک دولت دست نشانده نقش بر آب کرد؛ دیگر کمتر کسی بود که این توهمات را جدی بگیرد، در واقع مهمترین حربه غرب در مورد آینده حوادث ایران از دست آنها گرفته شده بود. معلوم شد که شوروی نه تنها در ایران پایگاهی
ندارد بلکه درصدد تعمیق روابط خود با تهران است، با این حساب آینده تبلیغات رسانههای
جمعی امریکا به کجا میانجامید؟ شاه در این زمینه ظاهرا تلاش کرده بود ابتکاری به خرج
دهد و نظریه ژنرال ایوب خان را در مورد نحوه رفتار با امریکاییان به بوته آزمون گذارد،اما یک تفاوت بین ایوب خان و شاه وجود داشت و آن اینکه ایوب خان به ماهیت دیکتاتوری
حکومت خود واقف بود و در این زمینه هم تعارفی نداشت پس به دستور امریکاییها حاضر به تغییر رویه نبود؛ اما شاه به شدت تحت تأثیر تبلیغات امریکا و سایر کشورهای غربی قرار
داشت و هر انتقادی را حاکی از عزم ممالک صنعتی در خلع خود از سلطنت ارزیابی میکرد. شاه مثل دوره جوانی خود روحیهاش را در برابر کوچکترین حادثه غیرمترقبهای از دست میداد و برای جلب رضایت غرب که وی موجودیت خود را در گرو حمایتهای آنان میدید، به آسانی مرعوب میشد.
درست روز بازگشت برژنف از ایران، کندی رئیس جمهوری امریکا به دست جوانی به نام اسوالد به قتل رسید. از ماهیت این قتل و انگیزههای اسوالد کوچکترین خبری در اختیار رسانهها قرار نگرفت و حتی به درستی معلوم نشد که آیا ضارب کندی این جوان بوده است یا
خیر. درست چهل و هشت ساعت بعد از قتل کندی این جوان دستگیر شده در زندان ترور شد. قتل اسرارآمیز اسوالد و نیز اهمال پلیس ایالتی امریکا در حفظ جان رئیسجمهور و بالاخره عدم مراقبت از تنها متهم قتل کندی، این پرونده را به صورت معمایی پیچیده در
آورده بود. شواهد و قرائن نشان میداد که توطئهای عمیق و دامنه دار برای قتل رئیسجمهور
ترتیب داده شده است. جانسون معاون رئیسجمهور امریکا که خود مردی تکزاسی بود و اینک طبق قوانین دولت فدرال به جانشینی کندی نائل آمده بود، در همان هواپیمایی که جنازه
کندی را به واشنگتن حمل میکرد سوگند ریاست جمهوری یاد کرد و اظهار داشت که
سیاستهای صلح جویانه کندی را دنبال خواهد کرد. در شوروی و بلوک سوسیالیسم از کندی بسیار تمجید شد، در سراسر تاریخ این بلوک سابقه نداشت که از رهبر یکی از کشورهای سرمایهداری به این شکل تجلیل شود. خبرگزاری رسمی شوروی تاس، گزارش داد «دیروز
میلیونها مردم شوروی گوئی وارد واشنگتن شدهاند. آنها جان اف. کندی رجل برجسته خود را در آخرین مسافرتش تشییع کردند.»(1)
P:418 Pierr.
محافل سیاسی تهران نسبت به این همه احترامات ابراز شگفتی کردند و مطبوعات طرفدار غرب ابراز امیدواری کردند که جانشین کندی هر نوع شک و شبههای را در مورد این سخنان و موارد مشابه دیگر برطرف نمایند.(2)اینکه قتل کندی به دست اسوالد انجام شد و یا جک روبی - کانگستری که از اسرار قتل آگاهی داشت - موضوعی ثانوی است و به اثر حاضر ربطی ندارد، مهم این است که بعد از این قتل، شاه آشکار ابراز خوشحالی کرد و نتوانست بر شعف طفلانه خود غالب آید. اما در عین حال به دنبال قتل کندی اسداللّه علم ضمن بیاناتی از سیاستهای امریکا در برابر تحولات ایرانقدردانی کرد، در این سخنرانی وی به اختصار گوشهای از تاریخ روابط ایران و امریکا را نیز تشریح نمود و اظهار داشت:
آشنایی ملت ایران با مردم امریکا اگر چه کهن نیست اما در همه وقت با دوستی و اتحاد توأم بوده و هرگز تیره و تار نبوده است. در اقتصاد و فرهنگ ملی ما خاصه از ابتدای قرن بیستم
خاطره مردان شریفی از قبیل آقای شوستر در خاطره تمام مردم ایران جاویدان مانده است:
این مردان و بعد فرزانگان دیگر امریکا کم و بیش همه وقت یاور و مددکار ملت ایران بودهاند... امروز در سرتاسر ایران کارشناسان امریکایی با برادران ایرانی خود متفقا گره از مشکلات مملکت ما را باز میکنند و همچنین در تمام شئون مختلف مملکتی ما امروز ایرانیانی که در امریکا تحصیل کردهاند و به متد و سبک کار امریکاییان آشنایند تلاش
میکنند که مملکت خود را ترقی و پیشرفت دهند.(1)
با این وصف کمتر کسی بود که تردیدی در روابط سرد کندی با شاه داشته باشد. کندی شاه را مردی ستمکار، حقیر و فاسد میدانست و به قول قاضی ویلیام داگلاس،« بیاعتمادی وی به شاه به اندازهای رسیده بود که درصدد برآمده بود او را وادار به استعفا نماید و برای پسرش تا رسیدن به سن قانونی یک نایبالسلطنه بگمارد.»(2)این نکته پرده از علت شعف شاه از قتلکندی برمیدارد.
تحلیل اینکه چه کسانی نتوانستند ادامه دولت کندی را در امریکا تحمل نمایند خود فرصتی جداگانه میطلبد، لیکن در ارتباط با کتاب حاضر توجه به نکاتی ناگزیر است. تا این
زمان کندی 34 ماه از دوره ریاست جمهوری خود را سپری کرده بود و تنها 14 ماه برای ادامه حیات دولت او کافی بود تا دوره ریاست جمهوری خود را تمام نماید. بدون تردید بزرگترین دشمن کندی در داخل ایالات متحده صاحبان صنایع نظامی این کشور و دارندگان کارخانههای عظیم اسلحه سازی و تولید فولاد بودند. نزدیکی به شوروی و تخفیف بحرانهای بینالمللی از میزان سفارشات دولتی به کارخانههای اسلحهسازی کاسته بود، اگر
کندی راهی را که در پیش گرفته بود ادامه میداد صاحبان صنایع سنگین این کشور با خطر
ضرر و زیان و ورشکستگی رو به رو میشدند. تراستهای نفتی که مرکز عمده آنها در همان دالاسی بود که کندی به قتل رسید؛ از آغاز تشکیل دولت دمکرات با وی اختلاف شدیدی داشتند و دیدگاههای کندی را در مورد لزوم توجه به خواستههای مشروع کشورهای تولیدکننده نفت بر نمیتابیدند. این اختلافات به ویژه در ماههای اخیر به اوج خود رسیده
بود. فرماندهان نظامی و افراطیون دست راستی به طور کلی با سیاستها و برنامههای وزیر
دفاع کندی یعنی رابرت مک نامارا موافق نبودند، به عقیده آنها کندی در برابر شوروی راه
درستی را در پیش نگرفته بود و فریب خروشچف را میخورد. آنها سیاست کندی را در مورد کوبا، قطع آزمایشهای اتمی، توافق با شوروی در آسیا و آفریقا و توسعه مناسبات امریکا و شوروی را در زمینه فروش گندم امریکا به شوروی محکوم میکردند و ادامه این سیاست را برای ایالات متحده زیانبار میدیدند.
علاوه بر حزب جمهوریخواه، در درون حزب دمکرات نیز اختلافات با رئیس جمهور اوج گرفته بود و از اینکه وی بدون مشورت با مقامات حزبی در امور تعیین کننده برای مصالح آتی امریکا تصمیم میگرفت، آزردهخاطر بودند. مهمترین وجه مخالفت عدهای از نمایندگان کنگره که از اعضای خود حزب دمکرات بودند، مربوط به لایحه آئین مدنی و لوایح مربوط به تجدیدنظر در سیستم مالیاتی و کمکهاتی خارجی امریکا بود که از تصویب آنها جلوگیری میکردند. طرفداران تبعیض نژادی که در ایالات جنوبی امریکا قدرت زیادی داشتند، در زمره سرسختترین مخالفین سیاستهای کندی بودند، زیرا لایحه قانون مدنی، تبعیض نژادی را برای همیشه ریشهکن میساخت. اگر کندی شخصا اجرای این قانون را بر عهده میگرفت دیگر برای افراطیون ایالات جنوبی طرفدار تبعیض نژادی فرصتی برای ادامه حیات باقی نمیماند. برخلاف کندی جانشین وی جانسون از اجرای برنامههای وسیع نظامی و تقویت نیروهای دفاعی امریکا و نیز کمک نظامی به متحدین امریکا در برابر بلوک شرق دفاع میکرد و همین میتوانست منشأ تحولات زیادی در سیاستهای رسمی ایالات متحده در برابر کشورهای دیگر باشد. کندی و جانسون در کنوانسیون سال 1960 حزب دمکرات امریکا که طی آن کاندیدای ریاست جمهوری تعیین شد، در مقابل یکدیگر قرار داشتند و به
عبارتی رقیب یکدیگر بودند. در حقیقت وقتی کندی توانست برگ برنده را در دستان خود گیرد که برای حفظ وحدت حزب و استفاده از همه امکانات برای پیروزی در برابر حزب جمهوریخواه، جانسون را به همکاری دعوت کرد و به وی وعده معاونت ریاست جمهوری داد. در آن مقطع زمانی جانسون ناچار بود هر چند به صورت ظاهری و موقتی سیاستهای کندی را مورد تأیید قرار دهد زیرا در غیر این صورت در انتخابات آتی ریاست جمهوری حزب وی شکست میخورد. قتل کندی راه را برای تبلیغات هر چه گستردهتر حزب جمهوریخواه فراهم آورد، زیرا این حادثه درست مصادف با مرحله مقدماتی انتخابات ریاست
جمهوری بود. کاندیدای احتمالی این حزب برای رویاروئی با حزب دمکرات باری گلدواتر(1)بود.
به دنبال قتل کندی نام گلدواتر که عضویت مجلس سنا را داشت بر سر زبانها افتاد، در این
ایام او به عنوان «خطرناکترین مرد امریکا در دنیا» شناخته میشد. او میتوانست در مدتی
کوتاه افکار صاحبان صنایع بزرگ و طرفداران تبعیض نژادی را به طرف خود جلب نماید. گلدواتر در سال 1952 از ایالت آریزونا به سنای امریکا راه یافته بود و به دنبال سخنرانیهای مهیج نام خود را به عنوان نامزدی مقام ریاست جمهوری بر سر زبانها انداخت. عناصر افراطی دست راستی از وی در برابر نلسون راکفلر فرماندار ایالت نیویورک و نیرومندترین کاندیدای جمهوریخواهان برای مقام ریاست جمهوری دفاع میکردند. موقعیت گلدواتر در برابر راکفلر مستحکمتر بود، با تزلزل موقعیت راکفلر، گلدواتر به عنوان نیرومندترین
کاندیدای حزب جمهوریخواه برای رقابت دوره آتی ریاست جمهوری معرفی میشد. او گفته بود در صورت انتخاب شدن به مقام ریاست جمهوری قانون منع آزمایش سلاحهای اتمی را لغو و در صورت لزوم با شوروی هم قطع ارتباط خواهد کرد. او سازمان ملل متحد را
نیز مورد حمله قرار میداد و میگفت اگر چین کمونیست به عضویت این سازمان درآید، امریکا از سازمان ملل خارج خواهد شد. گلدواتر در زمره افرادی بود که صریحا از ضرورت حمله به کوبا و ساقط کردن دولت کاسترو دفاع میکرد.
بالاخره در کنوانسیون حزب جمهوریخواه گلدواتر به عنوان ریاست حزب دست یافت تا در مبارزه انتخاباتی که سال آینده بین او و جانسون روی میداد شرکت نماید. گفتیم که وی به جناح راست افراطی حزب تعلق داشت و معتقد بود که در صورت انتخاب شدن در مواقع بحرانی از سلاحهای اتمی علیه شوروی بهره خواهد گرفت. ژنرال دوگل از انتخاب گلدواتر به منصبی که به آن دست یافته بود، ابراز نگرانی کرد و روزنامه پراودا ارگان حزب کمونیست شوروی پیروزی او را در زمینه تصدی رهبری حزب جمهوریخواه مثل پیروزی هیتلر ارزیابی کرد. روزنامه نیویورک تایمز گزارش داد که طبعا هر امریکایی میخواهد در برابر
کمونیسم موضعی شدید اتخاذ کند، اما شرط اصلی این است که امنیت جهانی حفظ شود و در
این مسیر به کسی آسیبی نرسد؛ حال آن که با شعارهای گلدواتر جهان در معرض آسیبهای
1) Barry Goldwater .
جدی قرار میگرفت. برعکس این دیدگاهها گلدواتر بر این باور بود که نظام کمونیسم را باید منهدم ساخت و در غیر این صورت ایالات متحده واژگون خواهد شد. نیویورک تایمز هم وضعیت مصالحه با شوروی و جنگ سرد و ترک مخاصمه با بلوک شرق را زشت و شرمآور میدانست، لیکن در عین حال یادآوری میکرد تانیل به وضعیتی که امریکا در برابر شوروی
موضعی مستحکم پیدا کند باید وضع موجود را حفظ کرد و از دست زدن به ریسکی که منافع امریکا را مورد تهدید قرار میدهد و آینده آن نامعلوم است پرهیز نمود. گلدواتر معتقد بود که شرط تحقق شعارهای او دست یازیدن به جنگ نیست و کافی است امریکا در برابر تحولات جهانی قیافه خشنتری به خود گیرد، زیرا در چنین صورتی امریکا میتواند بدون کوچکترین خسارتی امتیازات بیشتری را در عرصههای بینالمللی به دست آورد. با این وصف نیویورک تایمز حتی این رویه را مناسب ارزیابی نمیکرد. مفسران سیاسی این روزنامه تحلیل میکردند که مقدار زیادی از ناراحتیهای امریکا در سیاست خارجی، ناشی از دخالتهای فوری و بیش از حد در اموری بوده است که بعدا امکان عقبنشینی از آنها در
موارد ضروری وجود داشته است بدون اینکه هزینه زیادی را برای منافع این کشور در بر داشته باشد. دیپلماسی امریکا متهم به این بود که نمیتواند ابتکار عمل را در دست گیرد و قادر نیست برگهای برنده را در برابر شوروی حفظ کند. از نظر تحلیل گر این روزنامه وضعیت فوق در ویتنام رخ داده بود، وضعیتی که باعث شده بود امریکا در باتلاقی گیر کند که کسی نمیدانست چگونه باید از آن منجلاب خارج شد بدون اینکه احساس حقارت ملی را برای امریکاییان در پی داشته باشد.(1)
تهدیدات گلدواتر باعث شد که شوروی نیز مواضعی سرسختانه اتخاذ کند، خروشچف اعلام کرد که در برابر گلدواتر اسلحه خود را تیزتر خواهد کرد و از تهدیدات وی بیمی به
خود راه نمیدهد. گومولکا رهبر حزب کمونیست لهستان نیز شدیدا گلدواتر را مورد حمله قرار داد. بحرانهای بینالمللی در اثر تبلیغات گلدواتر کار را به جایی رسانید که دو تن از برجستهترین سناتورهای حزب جمهوریخواه، یعنی سناتور جاکوب جاویتس و سناتور کیتینگ اعلام کردند که در شرایط فعلی حاضر نیستند از نامزدی وی در انتخابات ریاست
1) اطلاعات، ش، 11440، دوشنبه 29 تیرماه سال 1343، ص 5.
جمهوری حمایت نمایند.(1)
این دوره رقابتهای انتخاباتی در امریکا مصادف بود با دوره تبلیغات پر سر و صدای حسنعلی منصور در ایران. در این دوره اگر حزب جمهوریخواه میتوانست قدرت را در دست گیرد، شاه نفسی به آسودگی میکشید و برای همیشه خود را از شر تبلیغات امریکاییهایی که در درون حزب دمکرات بر ادامه برنامههای کندی در ارتباط با ایران پافشاری میکردند آسوده سازد. شاه در بین سناتورهای حزب جمهوریخواه و نیز در بین کاندیداهای این حزب دوستان و متحدان زیادی داشت که از برنامه توسعه تسلیحاتی او دفاع
میکردند و از استقرار دیکتاتوری وی در کشور جانبداری مینمودند. یکی از این سناتورها
جاکوب جاویتس بود که تا واپسین روزها از شاه حمایت میکرد و دیگری هم راکفلر بود که با شاه پیوندهای عاطفی عمیقی داشت؛ اینان با اردشیر زاهدی سفیر کبیر ایران در واشنگتن نیز رفاقت داشتند. زاهدی غیر از این که سفیر ایران در امریکا به شمار میآمد داماد شاه نیز بود و همین امر میزان توجه به وی را مضاعف میساخت. از سوی دیگر شاه با ریچارد نیکسون
بسیار نزدیک بود، سفیر وی در امریکا یعنی زاهدی برای انتخابات آتی امریکا از پول مردم ایران بودجه هایی را در اختیار ستاد انتخاباتی جمهوریخواهان قرار داده بود. برنامههای
جمهوریخواهان بیش از همه مورد رضایت شاه بود، پس باید منتظر میشد تا حوادث آتی موقعیت وی را در شطرنج سیاسی کشور مشخص سازد.
چند هفتهای قبل از ترور کندی، لایحه الحاق ایران به کنوانسیون وین و نیز لایحه مصونیت مستشاران نظامی امریکایی مورد تصویب کابینه علم قرار گرفته بود، اما مجلسین تعطیل بودند و باید صبر میکردند تا مجلس بیست و یکم شروع شود و این لوایح برای تصویب نهائی تقدیم مجلسین گردد. ماجرا از این قرار بود که سفارت امریکا در اسفندماه
سال 1340 از دولت ایران به نخستوزیری امینی خواسته بود که مستشاران نظامی امریکا را در ایران از مصونیتهای پیشبینی شده در قرار داد وین برخوردار سازد. امینی به لطایفالحیل از این امر طفره رفت و به همین دلیل مذاکرات و مکاتبات با سفارت امریکا در این زمینه مدتها
1) اطلاعات، ش 11442، چهارشنبه 31 تیرماه 1343، ص 3.
طول کشید تا سرانجام هیئت دولت علم در تاریخ 13 مهرماه سال 1342 آن را مورد تصویب قرار داد.(1)شاید یکی از مهمترین دلایل برکناری امینی و سکوت امریکا در برابر سقوط وی، تعلل در تصویب لایحه مصونیت مستشاران نظامی امریکا در ایران بود. گفتیم در دوره نخستوزیری
علم بود که کانون مترقی تلاشهای گستردهای را برای تصدی قدرت سیاسی در کشور شروع کرده بود، اینک مردم و بسیاری از محافل و رجال سیاسی با برنامههای این تشکیلات آشنا
شده بودند و در آستانه انتخابات مجلس این گروه آماده میشدند تا برنامههای خود را به بوته اجرا در آورند.
قبل از اینکه این مباحث در ادامه این سلسله حوادث مورد ارزیابی واقع شود، لازم است که مواردی از نحوه دادرسی قضات ایرانی را در ربط با امریکاییان، که نشان از استقلال
قضائی کشور داشت، مورد توجه قرار دهیم، این موارد صرفا به این منظور نقل میشوند تا
نشان داده شود که تصویب لایحه مصونیت مستشاران نظامی امریکایی چگونه میتوانست واپسین علائم استقلال ایران را محو و نابود سازد. در اوایل مردادماه سال 1343 شعبه 29
دادگاه جنحه تهران پرونده یک گروهبان امریکایی را که در نیمه شب یکی از شبهای اسفندماه
1343 ضمن توهین به یک پاسبان ایرانی به صورت او سیلی زده بود؛ بررسی کرد و نظامی مزبور را به زندان محکوم ساخت. جری تانکر سیلی فرزند لوئیز که در اداره مستشاری نظامی امریکا خدمت میکرد و بیش از 25 سال سن نداشت با حضور یک مترجم از طرف دادستانی مستشاری ارتش امریکا به دادگاه آمده بود. به موجب کیفر خواست صادره در نیمههای شب بیستم اسفندماه سال گذشته این گروهبان امریکایی به همراه دو تن از دوستان خود که مشروبات الکلی نوشیده بودند با سرپاسبان طاعتیزاده که سرگرم کنترل و بازدید مغازههای خیابان شیراز بود، گلاویز شده و او را کتک زده بودند. همان شب جری توسط پاسبان دیگری
دستگیر و به کلانتری اعزام شد. در جریان محاکمه جری تانکر سیلی مدعی شد که نمیدانسته است طرف وی پلیس است(2)و از کرده خود نادم و پشیمان میباشد. بالاخره پس از استماع سخنان طرفین دعوی، جری به دو ماه حبس قابل تبدیل به جزای نقدی محکوم شد، این جزای نقدی از قرار روزی یکصد ریال معین شد. در پایان محاکمه، امریکایی مزبور
پس از آگاهی از رأی صادره ابراز تشکر کرد و اعلام نمود که قاضی با حقانیت به این پرونده رسیدگی کرده است.
در همان زمان رابرت برایدن تبعه امریکا که متهم بود همسر خود به نام ویتاکامپین را کشته است، توسط بازپرس دادسرای تهران محاکمه شد و ممنوعالملاقات گردید. این شواهد نشان میداد که امریکاییهای مقیم کشور نیز مثل ایرانیها طبق قوانین جزایی ایران محاکمه
میشوند و از حقوقی مثل ایرانیها برخوردار هستند. محاکمات یاد شده نشان داد که در ایران
با محکومین خارجی با نهایت مسالمت برخورد میشود و در این زمینه هیچ گونه تبعیضی بین آنها و اتباع ایران وجود ندارد. نفس این محاکمات نشان دهنده استقلال قضایی ایران بود و این که خود متهمین نیز به جرائم خود اقرار داشتند و از احکام صادره راضی بودند نشان
میداد که در ایران نیز قوانین مورد قبول اتباع امریکا جاری و ساری است. ایرانیها نشان داده بودند که در این موضوعات ضمن حفظ استقلال خود از موضعی برابر با اتباع کشوری قدرتمند مثل امریکا برخورد مینمایند و در این راستا منافع ملی و نیز حیثیت و شئون کشور
مورد توجه قرار میگیرد بدون اینکه در حق متهمین اجحافی روی دهد. اینکه دستگاه قضایی ایران یک تبعه امریکا را به جرم قتل همسر امریکایی خود محاکمه میکرد، نشان میداد که در کشور حقوق اتباع دیگر کشورها نیز مثل حقوق ایرانیها مورد توجه قضات قرار دارد، این یکی از موضوعات قابل دفاع در ایران آن روز بود. لیکن بعدها با طرح لایحه
مصونیت مستشاران نظامی امریکا و خدمه آنها این استقلال قضایی نادیده گرفته شد و همانطور که خواهیم دید ایران در زمره کشورهای وحشی دنیا تلقی گردید؛ امری که حتی
نخستوزیر وقت ایران حسنعلی منصور نیز بر آن صحه نهاد و با این کار خود همان تتمه استقلال کشور را بر باد داد و این همه را با عنوان تمدن و تجدد به سامان رسانید.(1)
به انتخابات مجلس باز میگردیم، گفتیم کانون مترقی با اینکه ناشناخته بود لیکن در انتخابات پارلمانی مجلس بیست و یکم توانست اکثریت آراء را به خود اختصاص و فراکسیون نیرومندی را در مجلس تشکیل دهد که مقدمه اصلی تشکیل کابینه در آیندهای نه چندان دور
بود. در نیمههای دوم سال 1342 شایع شد که سران کانون قصد دارند با توجه و تکیه به هسته
1) روایت دکتر حسین خطیبی از جلسه بیست و یکم مهرماه سال 1343 مجلس بیست و یکم در مصاحبهای با فصلنامه تاریخ معاصر ایران شرح داده شده است ؛ ر. ک: تاریخ معاصر ایران، سال دوم، شماره هفتم، پائیز 1377، ص 242 به بعد.
اولیه تشکیلات خود حزبی را سازمان دهند. (1)قرار بود نام این حزب چیزی غیر از کانون مترقی باشد و اعضای آن عمدتا کارگران و کارمندان دولت باشند. دیری نگذشت که از قول منصور نقل شد در محافل وابسته به خارجیها گفته میشود امریکاییها از تحولات داخلی
ایران رضایت ندارند و احتمالاً کودتایی را سازماندهی خواهند کرد. گفته میشد احتمالاً
افرادی مثل ارتشبد عبداللّه هدایت در رأس کودتا قرار خواهند گرفت. منشأ این شایعات
بیاساس هر چه بود، نشان از این داشت که رجال ایرانی به آهنگ دولتهای ایالات متحده به رقص درمیآیند، آخر چگونه ممکن بود مردی مثل عبداللّه هدایت که در وفاداری وی به شاه
و نیز در پیوندهای او با محافل سری بریتانیا تردیدی وجود نداشت در رأس کودتایی علیه
شاه آنهم به توصیه امریکا قرار گیرد و آخر به چه دلیل باید چنین کاری را انجام میداد؟
در آبان ماه سال 1342 آرایش نیروها به نحو بیسابقهای در ایران به هم خورد. از دستههایی که به عنوان حزب در عرصههایی سیاسی فعالیت میکردند هیچ کدام نه دارای پایگاه اجتماعی درخور توجهی بودند و نه اینکه تشکیلات عظیمی داشتند که با اتکای به تودههای هوادار خود در این مرحله سرنوشتساز منشأ اثری باشند. غیر از کانون مترقی که
در این زمان اکثریت پارلمانی را در اختیار خود داشت، گروههای کوچک دیگری هم در صحنه سیاسی ایران دیده میشدند که عبارت بودند از: الف) جمعیت اتفاق و ترقی به رهبری دکتر احمد متین دفتری که حتی تشکیل جلسه هم نمیداد و عملاً فعالیت خود را تعطیل کرده بود. ب) جمیعت نیروی ملی به رهبری سرلشکر بازنشسته علیاکبر ضرغام که در بدو تأسیس جلساتی تشکیل میداد، لیکن بعد از انتخابات پارلمانی عملاً فعالیت خود را متوقف کرده
بود. ج) انجمن دوستان به رهبری سیدجعفر بهبهانی نماینده پیشین مجلس که او هم در آن ایام فعالیت مؤثری از خود نشان نمیداد، بهبهانی در ماجرای شورشهای اوایل سال 1342 در مخالفت با پارهای از مصوبات مجلس و اصول ششگانه موسوم به انقلاب سفید(2)در
هماهنگی با پدرش آیتاللّه سیدمحمد بهبهانی تحرکاتی را آغاز و شروع به انتقاد از برخی سیاستهای دولت علم کرد. انجمن دوستان در قالب مجالس وعظ و خطابه و عزاداری تجمعاتی را شکل میداد و مراتب مخالفت خود را با برخی سیاستهای دولت از این طریق و
به وسیله وعظ دینی به گوش همگان میرسانید. ساواک به غلط تصور میکرد که در آن مقطع زمانی فعالیتهای این انجمن نمیتوانست چندان مؤثر و در اوضاع سیاسی کشور تأثیر داشته باشد و به نظر آنها در صورتی که عوامل خلقالساعهای موجبات تقویت رهبران این انجمن را فراهم نمیساختند، بعید به نظر میرسید که در آینده نزدیک فعالیت انجمن دوستان
اثری در اوضاع مملکت داشته باشد. این تحلیل کوتهبینانه نشان میداد که تشکیلات امنیت
داخلی شاه از موازنه نیروها و آرایش سیاسی آنها در آستانه خیز منصور به قدرت تا چه میزان
بیاطلاع بود. برخلاف تحلیل ساواک، بهبهانی مردی قدرتمند بود و قدرت او به عِده و عُده ربطی نداشت.
د) گروه دیگر جبهه استقلال و آزادی بود که تحت رهبری عبدالقدیر آزاد قرار داشت. او هم پیشتر نماینده مجلس بود و در آن سالها گروه خود را صرفا برای جلسات هفتگی و بحث و بررسی در مورد اخبار روز تشکیل میداد. این جلسات بیشتر محافل دوستانه بودند، زیرا از
عنوان جبهه تنها نام بیمسمایی وجود داشت و تشکیلات و سازماندهی مشخصی در آن دیده نمیشد. به عبارتی در این ایام دیگر از بازار داغ سیاست از آن نوعی که در دوره جنگ دوم جهانی و یا دوره ملی شدن نفت و حتی دوره امینی دیده میشد؛ خبری نبود. حتی مظفر
بقایی نیز ترجیح میداد که منتظر حوادث بنشیند. ظاهرا قواعد بازی به هم خورد و قرار بود در تاریخ ایران فصل جدیدی رقم بخورد که نویسندگان آن جوانانی باشند که اهداف و برنامههای آنان در حکم سراب بود. سیاستمداران کهن دیگر فرتوت شده بودند و از نیروهای در صحنه نیز کسی از اوضاع و احوال شناخت درستی نداشت و مسیر تحولات را نمیتوانست پیشبینی کند، مگر کسانی که از پشت صحنه تحولات آگاه بودند. آینده در هالهای از ابهام قرار داشت، سلطنتطلبان حرفهای اساسا هرگونه تحولی را با عینک بدبینی مینگریستند و از هر شعاری که به تضعیف قدرت مطلقه شاه میانجامید برآشفته میشدند.
رجالی که از آنها نام برده شد به علاوه گروهی دیگر از سیاستمداران مترصد فرصتی بودند تا از آشیانههای خود خارج شوند و بار دیگر نقش خویش را در مواردی از این دست به نمایش گذارند. از سوی دیگر آنها هنوز مطمئن نبودند که شاه به فشار امریکاییها منصور را نخستوزیر خواهد کرد، این افراد نسبت به این موضوع چندان خوشبین نبودند.
با تمام این اوصاف در آبان ماه این سال بازار شایعات در مورد نخستوزیری منصور
بیشتر داغ شد. در این تبلیغات شخص منصور بسیار مؤثر بود. قرار بود که وی حزبی را تشکیل دهد که نام آن در این مرحله حزب مترقی خوانده میشد و قرار بود اعضای فراکسیون مترقی در مجلس و نیز برخی دیگر از اعضای کانون مترقی را به عنوان هیئت مؤسس معرفی نمایند. شایع بود که تا سه ماه دیگر علم به عنوان سفیر ایران به انگلستان خواهد رفت و منصور کابینه را تشکیل خواهد داد.(1)گفته میشد منصور حتی اعضای کابینه خود را هم در نظر گرفته و آنها را به شاه هم معرفی کرده است. شایعات دیگر حاکی از این بود که عباس آرام و یا عباسقلی گلشائیان به جای علم نخستوزیر خواهند شد. از طرف دیگر گفته میشد که در آیندهای نزدیک حزبی به نام حزب ششم بهمن به وجود خواهد آمد که بنیادگذار آن منصور خواهد بود. این حزب قرار بود با عضویت نمایندگان فراکسیون مترقی، کشاورزان و کارگران شکل گیرد و هر کدام از نمایندگان در حوزه انتخابیه خود تشکیلات شهرستانها را راهاندازی نمایند.(2)قضاوت مردم در مورد این حزب جالب توجه بود. به گزارش ساواک یکی از نمایندگان موثر فراکسیون مترقی اظهار داشته بود:
عقیده اکثر نمایندگان فراکسیون مترقی بر این است همانطوری که دو حزب ملیون (به رهبری اقبال) و مردم (به رهبری علم) از طبقات بالای اجتماع تشکیل و رهبری برای هر یک
از طرف مقامات عالیه کشور تعیین گردید و شعب آنها نیز در شهرستانها تأسیس شد ولی پس
از گذشت زمان و عدم استقبال مردم به خودی خود متلاشی و بیاثر گردید؛ در حال حاضر نیز حزب مورد نظر حسنعلی منصور که به نام روز انقلاب ششم بهمن نامگذاری شده به طور قطع و یقین سرنوشتی بهتر از احزاب دوگانه قبل نخواهد داشت، بالاخص اینکه مجلس فعلی را عموم مردم مبعوث شاهنشاه میدانند و از طرفی شاه مملکت را پایهگذار انقلاب
مقدس ششم بهمن میشناسند در صورت شکست این حزب علاوه بر اینکه لطمه بزرگی به حیثیت سیاسی و اجتماعی کشور در دنیای خارج خواهد زد، از نظر داخلی و افکار عمومی اهانتی بزرگ و جبرانناپذیر به مقام شامخ سلطنت محسوب خواهد شد و محبوبیتی را هم که شاهنشاه با انقلاب بزرگ خود در بین مردم کسب کرده انداز دست خواهند داد.(3)
فراکسیون ششم بهمن به دستور منصور در مجلس بیست و یکم از همان اعضای کانون
مترقی تشکیل شده و در حقیقت تغییر نام داده بود. در جلسه مورخه 27/8/1342 با اعلام رسمی منصور، حزب ایران نوین از دل این فراکسیون بیرون آمد و حزبی جدید در ایران زاده شد. منصور ضمن اعلام موجودیت حزب گفت که «این اقدام بنا به تجویز و نظر شاه بوده است.» شب آن روزی که منصور در مجلس موجودیت حزب را اعلام کرد در جلسهای با حضور عدهای در حدود 40 تن از نمایندگان مجلس در محل کانون خطاب به حضار گفت: «اگر چه ما در فراکسیون نهضت موضوع تأسیس حزب را حسب تجویز شاهنشاه وانمود ساختیم ولیکن از این به بعد نباید در این قبیل امور نامی از معظمله ببریم.» منظور منصور این بود که لازم نیست بیش از این و بدون دلیل فرمایشی بودن حزب را به مردم اعلام نمایند.
مؤسسین این حزب 140 تن از اعضای فراکسیون ششم بهمن به علاوه 300 تن از اعضاء کانون مترقی بودند که قرار بود روز شنبه 1/9/1342 چند نفر را برای تهیه و تنظیم اساسنامه و آئیننامه حزب انتخاب نمایند. صبح روز چهارشنبه 29/8/1342 منصور به اتفاق هیئتی مرکب از نمایندگان هر طبقه از فراکسیون ائتلافی نهضت ششم بهمن، به منظور اطلاع شاه از
تشکیل حزب ایران نوین به نزد وی رفت. در همین زمان اعضاء فراکسیون مستقل، متشکل از نمایندگان منفرد به منظور نشان دادن واکنش خود در برابر حزب منصور در مجلس شورای ملی تشکیل جلسه دادند،(1)اینک به دید اقلیت خطر جدی شده بود و منصور به ضرس قاطع پست نخستوزیری را در دست میگرفت. اما یک نکته وجود داشت و آن این که منفردین مجلس - که البته چندان هم منفرد نبودند و بیشتر به حزب مردم تعلق داشتند - میدانستند که شاه تحت فشار امریکاییها به این اقدام دست خواهد زد، به همین دلیل خود
را آماده میکردند که جبههگیری در برابر منصور را به حد اعلای خود برسانند.
در بین اعضای کمیته مرکزی حزب ایران نوین غیر از منصور نامهای دکتر مهرانگیز
دولتشاهی، دکتر ضیاءالدین شادمان، دکتر باقر عاملی، دکتر هادی هدایتی و دکتر ناصر یگانه دیده میشد. در بین اعضای این تشکیلات نامهای فلیکس آقایان، ویلیام ابراهیمی، دکتر جواد سعید، دکتر فرخرو پارسای، دکتر سیفاللّه وحیدنیاو کثیری دیگر از نمایندگان مجلس وجود داشت. تعداد اعضای زن این تشکیلات نسبت به دیگر احزاب رایج در آن زمان زیاد بود. غیر از دولتشاهی نامهای نیره ابتهاج سمیعی، هاجر تربیت، شوکتالملک جهانبانی و دکتر فرخرو
1) تشکیل حزب نهضت ششم بهمن ایران نو [کذا]، مورخه 30/8/1342، ش 571/200 / ن
پارسای در زمره اعضای اصلی حزب گنجانیده شده بود.
در بین گروه منفردین مجلس نامهای افرادی مثل دکتر بقایی یزدی - که با ساواک بسیار مرتبط بود و ریاست بهداری این سازمان را بر عهده داشت و گواهیهای پزشکی ظالمانه وی
زبانزد عام و خاص بود - به علاوه هولاگو رامبد زمیندار بزرگ در شمال کشور، سردار نارویی از خانهای سیستان و بلوچستان که قاعدتا باید مورد توجه فراوان علم میبود، دکتر مصطفی مصباحزاده مدیر مسئول روزنامه کیهان، هیراد که بعدا به مقام ریاست تشریفات دربار هم رسید، سرتیپپور، نزهت نفیسی که به خانواده محتشمی به همین نام در کرمان وابسته بود، صادق احمدی، رحیم زهتاب فرد یار غار سید ضیاءالدین طباطبائی که ارادت وی به سید ضیاء
به مرحله مرید و مرادی هم رسیده بود و با تشکیلات ساواک به گونهای مربوط بود که منبع این سازمان در حزب زحمتکشان دکتر بقایی شده بود؛ در کنار عدهای دیگر به چشم میخورد. این فراکسیون ضمن اعلام پایبندی خود به شاه و سلطنت و نیز قانون اساسی اعلام داشت که هفتهای یک بار در صبح روزهای سهشنبه ساعت هشت در مجلس شورای ملی تشکیل جلسه میدهد. از نمایندگان هر استان یک تن به عنوان شورای مرکزی فراکسیون
تعیین میشد تا در کلیه امور مشورتی که در هر جلسه عنوان گردید انجام وظیفه نماید و مطالب لازم را در جهت امور مشورتی در جلسه عمومی به بحث و بررسی گذارد.
با وصف اینکه اعضای تشکیل دهنده حزب ایران نوین با شاه ملاقات کرده و حمایتهای او را در پشت سر خود داشتند، لیکن بار دیگر در مجلس سخن از این به میان میآمد که تشکیل چنین حزبی به نفع مردم و آینده کشور و نظام سلطنتی نیست. این محافل کماکان معتقد بودند تشکیل هر نوع حزبی که از ردههای بالای اجتماع تشکیل گردد و مؤسسین برای
جلب توجه مردم و طبقات کشاورز و کارگر و غیره تبلیغ نمایند، با شکست مواجه خواهد شد و مردم از آن استقبالی نخواهند کرد. آنها میگفتند تشکیل حزب ایران نوین با خاطرات
تلخی که در افکار عمومی از دو حزب ملیون و مردم وجود دارد جز لطمه به حیثیت و محبوبیت مقامات عالی کشور نتیجه دیگری در بر ندارد و اگر هم ظاهرا عدهای کشاورز و کارگر در آن گرد آمدهاند نشانه علاقه باطنی و قلبی عموم کارگران و کشاورزان به آن نیست. بنابراین با کوچکترین وزش باد مخالفتی در صحنه سیاست داخلی کشور، همین حزب
وسیله تبلیغ علیه مقامات عالیه کشور و شخص شاه خواهد گردید.(1)ظاهرا حتی از طرف اعضای سابق کانون مترقی استقبال چندانی از تشکیل این حزب به عمل نمیآمد، با این وصف با پشیبانی شاه و تطمیع افراد به واگذاری مشاغل حساس به آنها، گامهای مقدماتی در
زمینه تشکیل حزب برداشته شد و افرادی را به سوی آن جلب کرد.(2)
شاه در ملاقات منصور به او گفته بود که از تشکیل حزب ایران نوین پشتیبانی میکند و دستور میدهد همه گونه مساعدت و تسهیلات در اختیار آنها قرار گیرد. او برای راهاندازی و
اجرای برنامههای حزب یک سال فرصت داده بود که اگر حزب توانست در برنامههای خود موفق شود بسیار خوب است و در غیر این صورت این عده دیگر کارهای خود را دنبال نکنند. شاه اعتقاد داشت که هر کس میخواهد در آینده در دستگاههای دولتی و قوه مجریه دارای شغل و مقامی شود باید متکی به یک حزب نیرومند سیاسی باشد و براساس مرام حزبی اقدامات خود را تنظیم نماید. این طرز تفکر نقطه آغاز سالوس و ریاکاری در بین رجال جوان ایرانی بود. زیرا وقتی شاه راه رسیدن به مقام و منصب را بدون داشتن ایمان به طریقی خاص،
خود توصیه میکرد بدیهی است که جوانان نیز برای رسیدن به مقصود همان طریق را در پیش
گیرند، بدون اینکه به راه خود ایمانی داشته باشند. منصور همین دیدگاه شاه را مورد استفاده
قرار داد و کانون مترقی و بعد حزب ایران نوین را تشکیل داد تا با تثبیت این دیدگاه خود را به موضع قدرت نزدیک نماید؛ بالاتر اینکه مردم اصولاً با سوابقی که از دو حزب مردم و ملیون داشتند نسبت به تشکیل حزب جدید خوشبین نبودند، بالاخص این که منصور شخصی جوان و بیتجربه شناخته میشد و سوابق پدرش که معروف به انتساب به انگلیسیها بود باعث بدبینی بیشتر اطرافیان میشد. از دید ساواک بعید نبود که گردانندگن حزب نوظهور بخواهند از تجربیات و کمک امینی و جمال امامی در پس پرده استفاده نمایند.(3)این تحلیل نیز مبین خامی و ناآگاهی مأمورین امنیتی از سرشت تحولات در این دوره بود؛ تصور میشد که
همان الگوی سیاسی سنتی در ایران آن روز حکومت میکند و این گروه غافل بودند که در پشت سر منصور قدرت مهمتری مثل یاتسویچ ایستاده است، فردی که امثال جمال امامی را هم هدایت میکند. ساواک فکر میکرد هنوز هم مردانی مثل جمال امامیاند که در سرشت
تحولات تأثیر نهائی میگذارند.
از جمله کسانی که در مورد تشکیل حزب ایران نوین واکنش نشان داد دکتر مظفر بقائی
کرمانی بود. او به محض اطلاع از اینکه چنین حزبی در شرف تأسیس است به یکی از اعضای حزب زحمتکشان به نام محمدعلی ماشینی مأموریت داد، فورا با مؤسسین این حزب تماس گیرد و اساسنامه و مرامنامه آنها را به دست آورد و وضع آن را برای او روشن نماید. دکتر
بقایی اضافه کرده بود که «این حزب برای ایران خطرناک میباشد.»(1)به هر حال به زودی تعدادی از مسئولین اداری در دوائر مختلف از حزب جدید طرفداری کردند، حمایت دو تن از منصور بسیار تعیینکننده بود: عطاءاللّه خسروانی وزیر کار و مهندس روحانی رئیس وقت
سازمان آب تهران و وزیر بعدی کشاورزی. خسروانی که وزیر کار دولت علم بود به نفع حزب جدید دست به تبلیغات زد، با ورود وی به این تشکیلات فعالیت به نفع حزب ایران نوین در وزارت کار آغاز گردید، در شهرستانها و مراکز استانها هم از طرف ادارات کار تبلیغاتی در این مورد انجام شد. به زودی در سازمان بیمههای اجتماعی هم به نفع حزب فعالیتهایی شکل گرفت. روحانی باشگاه سازمان آب را در اختیار منصور قرار داد و فعالیتهای حزبی در این محل متمرکز شد. برادر مهندس روحانی که نصرت روحانی نام داشت و ریاست کارخانجات آب تهران واقع در کن را بر عهده داشت، عده زیادی از کارگرانی را که در این محل کار میکردند در راستای دفاع از حزب ایران نوین تشویق کرد؛
خلاصه اینکه این دو برادر میخواستند نیروهای کارگری را که در اختیار داشتند به نفع فعالیت در جهت علایق حزب جدید وارد نمایند.(2)
در جریان تأسیس حزب ایران نوین بین حسنعلی منصور و احمد نفیسی شهردار تهران هم نوعی همکاری شکل گرفت. این روابط تا اندازهای ناشی از روابط و مناسبات فامیلی بود،
توضیح این که منصورالملک پدر حسنعلی منصور باجناق لقمان نفیسی مشهور به محاسبالدوله بود و این شخص هم پدر همسر احمد نفیسی بود. گفته میشد احمد نفیسی کارگردان پشت پرده حزب است و علاوه بر این نفیسی خود را تئوریسین حزب جدید میدانست و ظاهرا در بسیاری جهات ابتکار عمل در دست وی بود. برخلاف این عده
افرادی مثل دکتر سعید حکمت که سابقا از اعضای حزب ملیون اقبال بود، اعتقاد داشت که
منصور در فعالیت حزبی خود شکست خواهد خورد، زیرا علاوه بر اینکه اعضای سابقه دارو با تجربه احزاب ملیون و مردم حاضر به همکاری با او نیستند؛ سرنوشتی بهتر از احزاب دیگر
در انتظار حزب منصور نخواهد بود. پافشاری منصور در جلب اعضای این دو حزب به تشکیلات خود بینتیجه دانسته شد، اگر هم این افراد به اجبار وارد حزب جدید میشدند، عملاً فعالیتی نمیکردند و در نتیجه شکست این حزب قطعی تلقی میگردید.(1)
در این بین احمد نفیسی که قرار بود حتی به عنوان معاون دبیرکل حزب معرفی شود، تحت تعقیب قضایی قرار گرفت. منصور به دنبال شنیدن خبر بازداشت او توسط دادگستری،
از تصمیم خود منصرف شد و انتخاب وی را دیگر به صلاح حزب تشخیص نداد.(2)در تمامی این دوره سخنی از نقش تعیینکننده هویدا در میان نبود، به عبارتی طبق منابع موجود در
مورد او هیچ تبلیغاتی که دال بر موقعیت استوارش در کانون مترقی و یا حزب ایران نوین باشد به عمل نمیآمد. آینده حزب با حمایتهایی که شاه انجام میداد بسیار نویدبخش دیده
میشد، به همین دلیل برخی از اعضای سابق احزاب ملیون و مردم برای در دست گرفتن پستهای آتی وارد صحنه شدند و به این حزب جوان که به قول ساواک «نه رهبرش چندان
شناخته شده بود و نه پایگاهی در بین مردم و رجال داشت» ملحق گردیدند. حزب در بین مدیران کارخانهها و کارگاههای پایتخت مثل چیتسازی، سیلو، دخانیات و راهآهن هم نفوذی پیدا کرده بود و در راستای اجرای اصول ششگانه موسوم به انقلاب شاه و ملت آماده
میشد.
در بیانیهای که تحت عنوان اعلامیه تشکیل حزب ایران نوین منتشر شد، عبارات و مضامین شداد و غلاظی به کار گرفته شده بود تا قلوب رمیده و ناامید از هر گونه تحولی در صحنه
سیاسی و اجتماعی ایران را به خود جلب نمایند. مؤسسین حزب و در حقیقت امریکاییانی که
شاه را برای اصلاحات تحت فشار قرار داده بودند و میگفتند اگر این اصلاحات صورت تحقق پیدا نکند شبح سرخ به ایران هم راه خواهد یافت، تلاش داشتند این گونه وانمود کنند که اگر در ایران پیشرفتی دیده نشده است، علت آن نه در وجود رژیم سلطنتی که با هر اصلاحی
سر ناسازگاری داشت ؛ بلکه دولتهایی بودهاند که نتوانستهاند نیروهای لازم را در این جهت بسیج نمایند. علت ناکامی مشروطه که در آن تاریخ 58 سال از عمرش میگذشت، به عقبماندگی اقتصادی و اجتماعی ایران و دور بودن کشور از کاروان «تمدن ممالک غربی» شناخته شد. از دید نویسندگان بیانیه به همین دلیل مشروطه نتوانست در ایران جایی پیدا کند. تشکیلدهندگان حزب ایران نوین بر این گمان بودند که مشروطه برای هدایت ایران در بستر
دمکراسی شکل گرفت، اما در هر مقطع تاریخی حادثهای این امر را به عهده تعویق افکند.
معنای آزادی و دمکراسی در مقطعی هرجومرج بود و زمانی زمام امور کشور به دست حکومتهای ناتوان افتاد و رژیم استبدادی جانشین دمکراسی و آزادی گردید. فقدان رشد
اقتصادی و سیاسی مردم باعث شد که مشروطیت و رژیم دمکراسی نتواند به معنای واقعی خود استقرار پیدا کند و ارکان کشور بر اساس و شالوده تشکیلات صحیح اجتماعات آزاد دنیای متمدن استوار شود. ایمان و اعتقاد راسخ بنیادگذاران حزب ارائه خدمات به ایران در دوران بعد از مشروطه اعلام گردید، اما اذعان کردند که دیر زمانی است صاحبنظران معتقد شدهاند روزی میبایست بندها و رشتههایی که مانع از پیدایش دمکراسی واقعی و حکومت اکثریت است گسیخته شود و اساس اجتماع ناقص ایران دگرگون گشته و به جای آن زیربنای ایرانی نوین پیریزی گردد و مردم به تدریج روی اصول منطقی در حفظ حقوق خود سهیم و شریک گردند.
در ادامه این اعلامیه اوضاع ایران از مشروطه تا کودتای 1299 نگرانکننده دانسته شد، در آن شرایط هر لحظه بیم این وجود داشت که حوادث و خطراتی استقلال و حاکمیت ملی ایران را متزلزل ساخته و به تمامیت ارضی کشور لطمه وارد آورد. نویسندگان بیانیه که در صدر
اعلامیه خود این همه از دمکراسی و آزادی سخن به میان آورده بودند، بلافاصله ماهیت حکومتی خود را نشان دادند و آشکار کردند که دغدغه اصلی آنها در حقیقت نه دمکراسی بلکه نجات رژیم از ورطهای است که لحظه به لحظه آن را در کام خود فرو میکشید. آنها
بلافاصله دم خروس را نشان دادند:
کودتای 1299 ایران را از خطر حتمی سقوط و تجزیه نجات داد. اراده مرد توانا و سرباز رشید و نیرومند ایران رضاشاه کبیر سرسلسله دودمان پهلوی در مدت کمتر از بیست سال حکومت ملوکالطوایفی و هرج و مرج را از کشور ریشهکن کرد و اساس و نظم نوینی
پایهگذاری کرد.(1)
نویسندگان این بیانیه هرگز عنوان نکردند که اگر قضاوت آنها در مورد رضاشاه این است، پس چه کسی را متهم به استبداد در دوران بعد از مشروطه میکنند؟ در این اعلامیه از پیشرفتهای ایران در دوره رضاشاه با شور و شعف فراوان یادی به عمل آمده بود، مهمتر اینکه
گروهی که خود به حق قضاوت کنسولی اتباع بیگانه در ایران که به کاپیتولاسیون مشهور است اعتقاد داشتند و همانطور که خواهیم دید در این زمینه گامهای بلندی برداشتند؛ رضاشاه را به دلیل اینکه این حق را ملغی نموده بود مورد تعریف و تمجید فراوان قرار دادند.
از حکومت مقتدر مرکزی رضاشاه تجلیل شد و تلاشهای او در جهت حفظ امنیت و سرکوبی ملوکالطوایفی و ریشهکن کردن نفوذهای محلی ستوده شد، با این وصف ادعا گردید که در آن مدت کوتاه به وجود آوردن محیط اجتماعی مساعد برای پایهریزی حکومت دمکراسی مقدور نبود و این امر به مرحله دوم تحولات بزرگ، یعنی دوران بعد از شهریور 1320 موکول شد. نویسندگان بیانیه این گونه القا میکردند که گویا اقدامات رضاشاه مقدمهای برای ایجاد دمکراسی در ایران بوده است، به همین دلیل او موانع دمکراسی را که نظام ملوکالطوایفی یکی از آنها بود، از ریشه برکند تا فضا را برای این امر مهیا و مساعد نماید و پس از ایجاد امنیت این مهم را داوطلبانه به فرزند خود واگذار کند! اگر پشت صحنه کانون مترقی و حزب ایران نوین بعدی پدر حسنعلی منصور نبود شاید این استدلالها میتوانست عدهای را بفریبد، لیکن در آن مقطع بسیاری از رجال کشور میدانستند این منصور بود که در دوره نخستوزیری خود پای متفقین را به کشور باز کرد و در حقیقت نقش بزرگ خود را در برافکندن رضاخان از تاج و تخت ایفا نمود. منصور پدر به خودی خود میدانست که رضاشاه برای شوخی هایی مثل دمکراسی و امثال آن به قدرت نرسیده بود؛ رسالت وی آرام کردن محیط ایران برای سرمایهگذاریهای خارجی با بودجه خود مردم ایران بود. غرب و در
رأس همه بریتانیا برای امن کردن ایران جهت سرمایهگذاریهای بلند مدت نیازمند هزینههای فراوانی بودند(2)لیکن رضاشاه با پول مردم ایران این مهم را فراهم آورد. اصولاً
1) بیانیه اعلام موجودیت حزب ایران نوین، آرشیو مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
2) در این زمینه رقابت فشردهای بین برخی از جناحهای سیاسی بریتانیا و نیز حکومت هند انگلیس وجود داشت، در یک طرف لرد کرزن وزیر امور خارجه و در سوی دیگر لردادوین مونتاگ وزیر امور هند به علاوه وزارت دریارداری و سر وینستون چرچیل وزیر جنگ قرار داشتند؛ جناحی که از نظریات کرزن متأثر بودند بالاخره به قرارداد 1919 با وثوقالدوله رضایت دادند، اما جناح دیگر با استقرار یک دولت مقتدر مرکزی با بودجه ایرانیان اما در راستای منافع انگلستان باور داشتند، این گروه دوم بودند که قاطعانه از کودتای سوم اسفند 1299 حمایت کردند. در این مورد ر. ک: محمدعلی همایون کاتوزیان؛ دولت و جامعه در ایران، ترجمه حسن افشار، تهران، انتشارات مرکز، 1379، ص 128 به بعد.
مردی مثل رضاشاه با مضامینی مثل آزادی و دمکراسی بیگانه بود. او حتی از داشتن سواد متعارف محروم بود، اصلاً چیزی از غرب نمیدانست تا بخواهد مبانی آن را در ایران اجرا
کند؛ پشتیبانان فرهنگی و فلسفی او مردانی بودند که انصافا با زمانه خود آشنا بودند و نیز اهداف و برنامههای مشخص اجتماعی و سیاسی داشتند. این گروه از فرهیختگان در خدمت فردی مثل رضاشاه قرار گرفتند و مقدر بود که وی آنها را هم یکی بعد از دیگری از صحنه خارج نماید، زیرا طبع او چنین بود که به هیچ کس اعتمادی نداشت. به راستی مگر نه این بود که بریتانیاییها از او که مردی قزاق بیش نبود شاهنشاه ساختند و کسی را که طبق گواهی
ملکالشعراء بهار حتی از نوشتن یک نامه معمولی و بدون اغلاط املایی و انشائی محروم بود،(1)
متن حاوی جواب رضاخان به یکی از فرماندهانش در هنگامی که خود فرمانده فوج تیرانداز همدان بود میباشد که به این شرح است:
«آقای ح... یاور - قزاقهاای که معمور قزوین هستند هم اسم آنها را ممکنست پیدا کرد و مهر آنها را به زنید به ناخوانا والا یک مهر ممکن نیست... بعد از مهر کردن و رد کردن پول به آقای تقیخان قبض دریافت دارید.» رضای سرتیپ.
به مدت حدود دو دهه بر مقدرات ایران حاکم کردند؟ اگر چنین است که هست آیا بریتانیا نمیتوانست معاملهای را که با قاجارها کرده بود با او نیز انجام دهد؟ چنین مردی را که قدرت خود را مدیون دستهای پشت پرده سیاست بریتانیا در خاورمیانه و هندوستان بود و ابدا شناختی از دوران خود نداشت را بانی و باعث و معتقد به دمکراسی دانستن به یک طنز تاریخی بیشتر شباهت داشت تا واقعیت، امری که هیچکس آن را جدی نمیگرفت. حقیقت این است که رضاخان را باید قزاقی متعارف در رأس اجتماعی از کسانی دانست که مقدر بودبه دست او محیط مناسبی برای سرمایهگذاریهای محافل مشخصی در غرب را فراهم سازند.
این دسته از افراد به خوبی میدانستند به چه کاری مشغولاند، اما مسئله این است که مردی چون رضاخان رفتاری در حد پایگاه طبقاتی خود داشت و سلوک او بیشتر به لومپنها شبیه بود تا به سیاستمداری معمولی تا چه رسد به کسی که عنوان پادشاهی کشوری کهنسال
1) نگا. ک: تاریخ احزاب سیاسی ایران، ج 1، تهران، انتشارات امیرکبیر، 1357، صص 74 - 73
مثل ایران را به عهده گیرد. حتی سرریدربولارد نیز، از اینکه وی در شرایط تهدید کشور در جنگ دوم جهانی وزرای خود را مثل طفلی خردسال کتک میزند شکوه و شکایت داشت،(1)
Reader Bullard: Letters From Tehran, Edited by E.C.
Hodgkin, I. B. Tauris & Ltd Publishers London. New York, 1991.
مردی این چنین چگونه میتوانست داعیهدار دمکراسی و مشروطه و تمدن و تجدد باشد؟نویسندگان بیانیه حزب ایران نوین اوضاع ایران را در دوره جنگ دوم جهانی موقعیتی در دست سیاستبافان و کهنهپرستان دانستند که مشروطه ایران را ملعبه دست خود قرار دادند و در لباس مشروطهطلبی و دمکراسی هرجومرج را جانشین آرامش ساختند.(2)
مشروطه با دولت مسئول است و نه با شاه.
این کهنهپرستانچه کسانی بودند؟ به نظر ما این افراد کسانی مثل احمد قوام بودند، او بود که از مشروطه دم میزد و از تفکیک قوا و سلطنت شاه و نه حکومت او سخن به میان میآورد. اگر هم هرج و
مرجی وجود داشت، بانی و باعث آن نه قوام بلکه همان کهنهپرستان معتقد به برتری، سیادت و سروری بریتانیا بر امور ایران بودند و آنها بودند که در سالهای 1321 و 1324 مقدمات سرنگونی او را پس از هرج و مرج آفرینیهای فراوان فراهم کردند.
نویسندگان بیانیه حزب در کمال شاهپرستی و البته از روی بغض و غرض، بانی رهایی مناطق غربی ایران از اشغال شوروی را «وجود سلطنت مشروطه و شخص شاهنشاه جوان» اعلام کردند که به گمان آنها رهبری ایران را در دست داشت: «در این هنگام وظیفه میهنپرستی و مردمدوستی شاه موجب شد که شخصا ابتکار عمل را در دست گیرند و با سیاست و تدبیر توأم با نیروی ارتش و متکی به حمایت ملت خطه آذربایجان را دوباره در سرحدات ایران جای دهند.» این روایت کذب محض بود، این قوام بود که با سیاستبازی زیرکانه خود همگام با سیاست منطقهای امریکا، باعث خروج نیروهای شوروی از ایران شد،
همان قوامی که شاه را مورد تحقیر قرار میداد و اجازه نمیداد که وی در امور مهم کشور
دخالت نماید و به همین دلیل مورد کینه و عداوت شاه قرار داشت.(3)
1) در این زمینه بنگرید به:
2) منظور از این افراد مشخصا کسانی مثل احمد قوام بودند که به الزامات مشروطه باور داشت، یکی از این الزامات نقش تشریفاتی شاه در قدرت بود و میگفت که باید شاه سلطنت کند و نه حکومت؛ یعنی این که مسئولیت اصلی در نظام
3) در این زمینه نگا. ک: گذشته چراغ راه آینده است، ویرایش بیژن نیکبین، انتشارات ققنوس، تهران، 1368.
ادامه مطلب که اشارهای گذراست بر ماجرای ملی شدن صنعت نفت بیشتر جالب و در عین حال حاوی تحلیلی به غایت مضحک است:
ملی شدن صنعت نفت که یکی از بارزترین جنبشهای ملی ایران بود با پشتیبانی شاهنشاه و حفظ امنیت داخلی به مرحله عمل درآمد ولی باز رشته امور به جای انجام یک سلسله اصلاحات اساسی و دامنهدار به سیاستبافی و اتلاف و عوامفریبی گذشت و کشور به سراشیبی اضمحلال رسید تا سرانجام قیام ملی 28 مرداد رخ داد. بار دیگر ملت بیدار ایران
به دفاع از استقلال و تمامیت ارضی و سیاسی خود برخاست و وفاداری کامل خود را به رژیم سلطنتی ثابت نمود و آمادگی عموم را برای یک زندگی بهتر و شرافتمندانه اعلام داشت.
شاه را رهبر ملی شدن نفت نامیدن هم از آن طنزهای تاریخی است، حداقل امروز حقایق آن جنبش عظیم در معرض افکار عمومی گذاشته شده است و نیازی به توضیح مجدد ندارد. نویسندگان این بیانیه ابتکار تقسیم اراضی و الغای رژیم ارباب و رعیتی را هم به شاه منصوب
کردند تا افتخارات او را تکمیل نمایند، امری که اصلاً واقعیت نداشت و دیدیم که طراح اصلی آن امریکاییها بودند و اقدامات آنها هم علی رغم میل شاه انجام میگرفت، این اقدامات از همان دوره بعد از جنگ دوم جهانی سرلوحه کار قرار گرفته بود اما تحلیل حزب فرمایشی چیز دیگری بود:
.. شاهنشاه ایران با مطالعه دقیق و توجه خاص و علاقه وافر به پیدایش یک روش مترقی در دولت و تأمین حکومت اکثریت و رفع هر گونه بیعدالتی و حفظ حقوق ملت و خاصه طبقه زحمتکش کارگر و کشاورز، روز ششم بهمن ماه 1341 انقلاب عظیم و عمیقی را پیریزی کردند. لوایح ششگانه و اصول انقلابی که به تصویب اکثریت قریب به اتفاق ملت ایران رسید
اساس سیاسی، اجتماعی و اقتصادی ما را دگرگون ساخت.(1)
این بود گوشه هایی از اعلامیه حزبی که قرار بود در ایران اصلاحات را انجام دهد و ایران را از وضعیت حکومت فردی خارج نماید. امریکاییها گفته بودند که با کشورهایی مثل ایران به این دلیل مشکل دارند که آنها از حمایتهای امریکا در جهت تحکیم حکومت فردی خود استفاده مینمایند، در همین راستا از روی کار آمدن دولتی که تابع نظرات آنها باشد حمایت
1) کلیه این مطالب به نقل از بیانیه تفضیلی حزب ایران نوین ذکر شدهاند.
میکردند اما این گروه نخبگان که همان رهبران حزب ایران نوین بودند، نشان دادند که به شعارهای دمکراسی چندان پایبند نیستند و هدف آنها چیزی جز رسیدن به قدرت برای حفظ حکومت مطلقه شاه نخواهد بود.
همچنین در این بیانیه آمده بود که مکمل اصلاحاتی که در ششم بهمن وعده آنها داده شده
بود، اصل مشارکت زنان در امور اجتماعی بود که در هشتم اسفند ماه سال 1341، «انقلاب سفید دیگری» را به وجود آورد و آن هم منشور آزادی زنان و قرار گرفتن آنان در ردیف مردان بود. تصویب لوایح ششگانه و دخالت زنان در امور سیاسی میبایست با تمام ارکان
مملکت تطبیق حاصل مینمود و هماهنگی کاملی در کلیه شئون کشور به وجود میآورد. نخستین اقدام از نظر بنیادگذاران کانون مترقی اولیه و حزب ایران نوین بعدی برای حفظ و حراست از دستاوردهای مشروطه، انتخابات مجلس بیست و یکم بود. «تشکیل قوه مقننه مملکت در پرتو این انقلاب بهترین نمونه و مظهر تحولات اجتماعی و سیاسی ششم بهمن و نهضت آزادمردان و آزادزنان» به شمار آمد.
میدانیم که نهضت آزادمردان و آزادزنان چیزی جز نمایش کانون مترقی با حمایت شاه نبود، بعدا در مجلس بیستویکم بود که کاندیداهای کانون مترقی به عنوان نمایندگان تودههای مردم اعم از شهری و روستایی، کارگر و کشاورز و طبقات متوسط به مردم معرفی و در نهایت همین افراد بودند که با حمایت مستقیم شاه وارد مجلس شدند و اکثریت پارلمانی
را تشکیل دادند که مقدمهای بر تصدی قدرت بالفعل توسط گروه منصور بود.
به همین دلیل بود که در بیانیه تفضیلی حزب ایران نوین در مورد این حرکت مبحثی ویژه انجام شد. ادعا شد که با انگیزه تأمین عدالت اجتماعی و اعاده حقوق سیاسی مردم، پانزده
میلیون دهقان ایرانی و طبقه میلیونی کارگر در سرنوشت خود دخالت کردند.(1)در همین رابطه از حقوق بانوان بحثی به میان آمد که نوید اصلاحات اساسی را برای طبقه تحصیل کرده
و روشنفکر ایرانی به ارمغان میآورد: «با این تحول روح فئودالیته و نظریات و منافع شخصی
و رویه کهنه و فرسوده قرون وسطایی دیگر حکومت نمیکند، بلکه یک آرزو و امیدی سایه افکنده است که مشروطیت ایران حفظ و کشور با اصول دمکراسی به اسرع وقت در راه رفاه
1) جمعیت ایران در خوشبینانهترین حالتها در این سال حدود بیست میلیون تن بود، نیمی از این جمعیت را زنان و بخش اعظم را کودکان خردسال تشکیل میدادند؛ حال چگونه از این جمعیت پانزده میلیون تن دهقان و میلیونها تن دیگر کارگر بودند امری است که باید از آمارگیران حزب ایران نوین پرسید.
اکثریت طبقات محروم و بالا بردن سطح زندگی آنها و تأمین عدالت اجتماعی قدم بر دارد و استفاده از کلیه منافع مالی و معنوی موجب گردد که رشد اقتصادی و اجتماعی با مقدورات
مملکت به بهترین وجه ممکن تأمین شود.» در ادامه آمده بود که برای اجرای اصول انقلاب
شاه و ملت راهی جز این وجود ندارد که تشکیلات سیاسی و اجتماعی کشور برای تحقق این منظور بسیج شوند و دستگاههای اداری طبق ملزومات این دوره به کار مشغول باشند؛ و دیگر اینکه «تا زمانی که دولتها نتوانند در قلوب مردم رسوخ نمایند و هدفهای برنامههای
مترقی را تفهیم کنند و اراده ملت را در اجرای امور مملکتی و قبول افکار و عقاید نوین آماده و تجهیز نمایند، بدون تردید قسمت اعظم صرف وقت و هزینه به هدر خواهد رفت» و «مقاومت منفی جانشین استقبال در قبول نظریات دولتها میگردد.»
توضیح داده شده بود که مردم باید برای پذیرش دمکراسی آماده شوند، اگر در اغلب کشورها دمکراسی مورد قبول واقع شده است ؛ به این دلیل است که احزاب توانستهاند در قلوب و افکار مردم نفوذ کنند و برنامههای مملکتی را از راه تشکیلات حزبی و دولتهای
وابسته به آن در اقصی نقاط کشور به اجرا در آورند: «متأسفانه عدم وجود احزاب سیاسی نیرومند و توانا با افکار مترقی و قبول هدفهای انقلابی که در ساختن ایران نوین باید مورد عمل قرار گیرد موجب شده است که حکومت مشروطه ما دارای نقص بزرگی باشد که باید هر چه زودتر بر طرف گردد.» تشکیل حزبی متکی به آراء مردم و نیز تشکیلاتی سیاسی که بتواند با اصول صحیح پارلمانی و دمکراسی «رویه ناقص کنونی» را اصلاح نماید، از جمله
اقدامات اساسی دانسته شد که باید هر چه زودتر در راه حصول نتیجه از تحولات اجتماعی ایران که به رهبری شاه پایهگذاری شده بود؛ انجام گیرد. در این بیانیه توضیح داده نشده بود که مگر احزاب ملیون و مردم در اواخر دهه سی برای حصول همین منظور تشکیل نشده بودند پس علت ناکامی آنها چه بود؟
همچنین از وظایف این حزب تأسیس کلوپهای حزبی در نقاط عمده ایران شناخته شد تا نیروها را در مسیر به اصطلاح انقلاب ششم بهمن هدایت نمایند. از نو سازی ایران با اتکاء به علوم نوین سخن به میان آمد و اعلام گردید که حتی رشد فرهنگ مردم در پرتو رشد و توسعه اقتصادی و اجتماعی و سیاسی میسر است. همچنین خاطرنشان شد که اگر ایرانیان درصدد حفظ مواریث فرهنگی خود هستند، راهی جز در پیش گرفتن این مقوله وجود
ندارد:« ایران در بین کشورهای در حال رشد و توسعه وضع خاصی دارد. تاریخ و موقعیت جغرافیائی ایران و ثبات و آرامش وضع سیاسی ما در پرتو وجود رهبری توانا به ما اجازه
میدهد که طبق اصول صحیح و تشکیلات منظم مملکتی و انقلاب عمیق در طرز اداره مملکت به ترمیم غفلتهای چند نسل گذشته بپردازیم.» گفته میشد که با اوهام و تخیلات نمیتوان به سر منزل مقصود نائل آمد، باید گروهی متفکر با برنامه و مطالعات لازمه و منطبق بر خواستههای مردم در راه انجام آمال و آرزوهای ملی تجهیز و بسیج شوند و با اتکای «نیروی زحمتکشان اساس و شالوده استواری را پایهگذاری نمایند.» اعتقاد بر این بود که با تشکیل حزب ایران نوین زنان و مردان ایرانی موفق خواهند شد که شکاف و فاصله بین دولت و ملت را از بین برده(1)و از کلیه مقدورات مملکت در بهبود وضع افراد کشور حداکثر استفاده را بنمایند و با ایجاد علاقه و اعتماد در مردم هدفهای بزرگ انقلاب شاه و مردم را به مرحله اجرا در آورند.
از برنامههای حزب این بود که ریشه بیکاری از کشور زدوده و کاری شود که ایران از نظر
پیشرفتهای علمی و فنی به پای کشورهای بزرگ صنعتی برسد، باید از تمام امکانات مالی و
انسانی و قدرت فرهنگی در جهت اداره امور استفاده شود؛ و بالاخره این که:
برنامههای ما بر اساس خوشبینی به آینده پایهگذاری شده است. این امید متکی به آینده کشور و ایمان به استعداد ایرانیان است. آرزومندیم که هر ایرانی با ایمان و عقیده به آینده درخشان خود در راه ترقی و پیشرفت و عظمت کشور از هر گونه فداکاری و جانبازی دریغ ننماید. ما میخواهیم مأمن و پایگاهی برای آزادمردان و آزادزنان به وجود آوریم که اجرای
برنامههای وسیع مملکتی را تنها هدف اساسی خود در بر طرف کردن نیازمندیهای عمومی بدانند. ... با توجه به اوضاع بینالمللی و موقعیت خاص ایران در منطقه خاورمیانه و قیاس با کشورهای مشابه باید اذعان کرد که وجود رهبری خردمند و پادشاهی توانا به ما فرصت میدهد که از این ثبات سیاسی و آرامش داخلی حداکثر استفاده را برای خدمت به مردم و ملت اصیل و شریف ایران نموده و در ساختن ایران نوین از بذل مجاهدت و فداکاری
1) این شکاف هرگز از بین نرفت امری که حتی در دوره مشروطه نیز بحرانهای زیادی آفرید، در مورد نظریهای در باب جدائی دولت و ملت. ر. ک: محمدعلی همایون کاتوزیان: تضاد دولت و جامعه، ترجمه علیرضا طیب، نشرنی، تهران، 1379.
دریغ نکنیم.(1)
منصور علیرغم این بیانیه مطنطن در مرحله عمل مثل دیگر رجال سیاسی وارد گود شد. او از طریق تطمیع عدهای و از طریق وعده و وعید به گروهی دیگر تلاش کرد پایگاه خود را
در بین اقشار مختلف مردم تحکیم نماید. بدیهی است اگر روش را جزئی لاینفک از یک بینش و پروژه سیاسی ارزیابی کنیم، در مورد منصور به این حقیقت دست مییابیم که روش وی نشان دهنده بینش و نوع تمایلات سیاسی اوست و از این راه میشد به منویات او بیشتر پی برد. او از طریق هوادارانش در نقاط گوناگون به ویژه در ادارات این گونه تبلیغ میکرد که به زودی قدرت را به دست خواهد گرفت، بنابراین میگفت: «اگر کسی میخواهد در آینده منصبی داشته باشد باید از هم اکنون وارد این تشکیلات شود.»(2)این نوع تبلیغات خود نشان دهنده روش و سلوک سیاسی منصور و دوستانش بود. معیار او این بود که فقط کسانی که با حزب او بیعت میکنند باید در مناصب کلیدی قرار گیرند؛ شعارهای مربوط به استقرار شایستگان و نخبگان متخصص در مناصب اجرائی، از همان ابتدا در حال رنگ باختن بود و در برابر آفتاب حقیقت اهداف این گروه بیشتر وضوح پیدا میکرد. این عده نام افرادی را که قرار بود با نخستوزیری منصور به عنوان وزیر مشغول کار شوند معرفی میکردند و میگفتند که وزیران کابینه او مشغول تهیه برنامه و انتخاب افراد برای اجرای برنامههای منصور هستند تا به محض این که شاه فرمان نخستوزیری منصور را صادر کرد وارد ادارات و وزارتخانههای خود شوند. در وزارت فرهنگ این تبلیغات بیشتر انجام میگرفت و تلاش میشد افرادی را برای ورود به این حزب تشویق نمایند؛ این امر دلیل و محمل منطقی داشت، اگر حزب منصور آن گونه که ادعا میکرد حزب روشنفکران ایرانی بود علیالقاعده باید بیشترین پایگاه را در بین نسل تحصیل کرده داشته باشد و اگر قرار بود که برنامههای وی به
بوته اجرا گذاشته شوند، قاعدتا باید این برنامهها توسط روشنفکران انجام میشد؛ یعنی جایی که از قضا حزب منصور در آن هیچ پایگاهی نداشت. روشنفکران مستقل، منصور و
برنامههای او را جدی نگرفتند و با او بسیار سرد برخورد کردند؛ همان کاری را که با کابینههای دیگر کرده بودند.
واقعیت دیگری هم وجود داشت و آن این که در وزارت فرهنگ تعدادی از مستشاران امریکایی فعالیت میکردند که در زمینه جذب نیروهای جدید به حزب ایران نوین بسیار فعال بودند. این افراد از سالها پیش در وزارت فرهنگ مشغول کار بودند و به طور جدی روی برخی از نخبگان جامعه کار کرده بودند و به طور مشخص با دکتر محمد سام نماینده مجلس
بیست و یکم که با فرهنگیان دم خور بود ارتباط نزدیکی داشتند. یکی از این اشخاص زنی بود
به نام خانم شارپ (1). این افراد با دبیر اول سفارت امریکا که در عین حال ریاست اداره اطلاعات سفارت امریکا را بر عهده داشت مرتبط بودند. در دوره دکتر علی امینی یک بار وزیر فرهنگ وقت محمد درخشش در مذاکراتی که با دبیر اول سفارت داشت گفته بود که به این همه مستشار فرهنگی امریکائی در وزارت فرهنگ نیازی نیست، درخشش با این اظهارنظر نشان داد که نمیتواند مورد اعتماد بیش از اندازه امریکاییها باشد و بسیاری از امریکاییهای مقیم ایران نیز به نوبه خود مورد اعتماد وی نیستند. از طرف دیگر او با این اظهارنظرها استقلال
نسبی خود را هم به نمایش میگذاشت. شاید ایراداتی از این دست و نیز برخورد باری به هر
جهت امینی با لایحه مصونیت مستشاران نظامی امریکا بود که در قطع حمایتهای امریکاییها از امینی مؤثر بود. مستشاران فرهنگی امریکا از نیمههای سالهای دهه سی وارد ایران شده بودند و به هر دلیلی که بود بسیاری از فرهنگیان از حضور آنها در این وزارتخانه
کلیدی و مهم ناراضی بودند.(2)
مرکز تجمع این مستشاران که البته برخی از نخبگان ایرانی نیز در جلسات آن شرکت
میکردند، انتشارات فرانکلین بود که در همان زمان گفته میشد این سازمان فرهنگی در واقع شعبهای از سیا در تهران است؛ موضوعی که کمتر کسی در آن تردید داشت. رئیس انتشارات
فرانکلین همایون صنعتی کرمانی بود که رابط سیا با نخبگان فرهنگی ایران به شمار میآمد.(3)برخی
1) پیش از این نیز رالفنارمن شارپ که در حوزه تاریخ باستان ایران تحقق میکرد در کشور با محافل سیاسی سر و سری داشت، این فرد که متهم به جاسوسی بود در دوره مصدق از کشور اخراج شد.
2) گزارش ساواک گزارش اطلاعات داخلی در مورد مستشاران امریکایی در فرهنگ، ش 3891/312، مورخه 6/9/1340.
3) در این زمینه بنگرید به: خاطرات دکتر مظفر بقائی کرمانی، نشر علم، تهران، 1382، صص 509 - 507.
از کسانی که در وزارت فرهنگ کار میکردند و نسبت به جریانهای مخالف امینی و نخبگان مورد حمایت امریکا ابراز علاقهای نمیکردند، در موارد زیادی این گروه مستشاری را مورد
تمسخر قرار میدادند و حضور آنها را در وزارت فرهنگ توهینی به خود میدانستند، به ویژه
وقتی که این امریکاییها میخواستند آداب نگارش به کارمندان فرهنگ بیاموزند؛ با نارضایتی و خشم آنها مواجه میشدند و میگفتند که امریکاییها چیز جدیدی برای ارائه به فرهنگ ایرانی ندارند. این رویه از آن روی نکوهیده بود که در آن روزها بسیاری از فرهنگیان
ایرانی که خود صاحب تألیفاتی بودند در این وزارتخانه کار میکردند.(1)
بالاخره روز بیست و چهارم آذرماه سال 1342 مراسمی در تالار وزارت فرهنگ برگزار گردید و رسمیت فعالیت حزب ایران نوین اعلام شد. در همین جلسه منصور رسما به عنوان دبیر کل حزب برگزیده شد. وی شصت تن را به عنوان اعضاء اصلی هیئت مؤسسین و کمیته مرکزی حزب اعلام کرد؛ در بین این افراد نامهای زیر به چشم میخورد: امیرعباس هویدا،
دکتر باقر عاملی نایب رئیس مجلس، عطاءاللّه خسروانی وزیر کار و امور اجتماعی دولت علم، نصرتاللّه معینیان وزیر مشاور، مهندس پرویز بهبودی، دکتر منوچهر گنجی، دکتر حسین خطیبی، مهندس حیدرعلی ارفع، دکتر بهنام و فلیکس ملکیان(2)از اقلیتهای مذهبی. در کنار این افراد نامهای عدهای دیگر که مقیم تهران بودند ذکر شد، نامها 57 تن بود و چون بنا به اعلام منصور سه تن دیگر در تهران نبودند نام آنها هم قرائت نشد، این سه تن به احتمال زیاد دکتر منوچهر
کلالی، دکتر محمدعلی رشتی و دکتر منوچهر گودرزی بودند که منصور تعمدا نام آنان را ذکر نکرد. این سه تن هسته مخفی حزب را سازمان دادند و به گزارش منابع موثق از عوامل سیا در تهران و از محشورین بسیار نزدیک گراتیان یاتسویچ بودند، به این مقوله بار دیگر در
صفحات آتی باز خواهیم گشت.
از نخستین افرادی که اعتقاد داشتند اوضاع و احوال ثابت کنونی قابل دوام نیست و
1) گزارش ساواک اطلاعات داخلی، درباره مستشاران امریکایی فرهنگ، ش 196/312، مورخه 23/1/1341، لازم به یادآوری است که بسیاری از این واکنشها در واقع در برابر دولت امینی و برنامههای او صورت میگرفت و در پس آن انگیزههای سیاسی بیشتر دیده میشد تا فرهنگی. برخی از افرادی که با امریکاییها برخورد میکردند، همان کسانی بودند که در زمره طرفداران علم به شمار میآمدند و بعدها در دوره نخستوزیری منصور نیز با او از در ناسازگاری در آمدند؛ نمونه بارز این افراد کیهان یغمایی بود که با گروه دکتر خانلری ارتباط داشت.
2) احتمالاً همان فلیکس آقایان است که به اشتباه توسط منبع ساواک این گونه گزارش شده است.
منصور هم نخواهد توانست ثبات را به ایران به ارمغان آورد، احمد آرامش بود. او معتقد بود که این حزب دارای ریشه انگلیسی است و به زودی مخالفت امریکاییها با آن شروع خواهد گردید و سپس مثل احزاب ملیون و مردم فدای سیاست خارجی میشود و متلاشی میگردد. آرامش میگفت که بعد از ترور کندی دیگر شاه از اصلاحات ارضی مثل سابق سخن به میان نمیآورد.(1)در محافل سیاسی خارجی نیز مسائلی مطرح میشد که جالب توجه بود، به طور مثال، «یکی از اعضای قدیمی سفارت انگلستان در تهران» اظهار داشته بود مقامات انگلیسی
مقیم تهران «زمینه سازیهایی را که جهت ایجاد رژیم یک حزبی در ایران میشود به عنوان
تقلید ناقصی از رویه جمال عبدالناصر در مصر تنقید مینمایند و آن را به عنوان یک دیکتاتوری به اصطلاح قانونی تلقی میکنند و علنا ضمن انتقاد از چنین رژیمی مدعی هستند
که رژیم مذکور امتحان خوبی در اداره کشورهای خاورمیانه نداده و در غرب هم جز در کشورهای وابسته به رژیمهای انفرادی (محور سابق) سابقه ندارد.»(2)این عضو قدیمی
سفارت بریتانیا که بود؟
در همین احوال شایع شد که مهندس جعفر شریفامامی رئیس مجلس سنا میخواهد در برابر حزب ایران نوین که از جوانان تشکیل شده است، حزبی را به وجود آورد که اعضای آن
را نیروهای سیاسی سالخورده تشکیل میدهند. گفته میشد موقعیت اجتماعی شریفامامی بین مردم نسبت به منصور بهتر است به همین دلیل اگر وی حزب تشکیل دهد بدون تردید موفق خواهد شد و بیشتر مورد استقبال قرار خواهد گرفت.(3)در واقع این دیدگاه آرزوی افرادی بود که این گزارشها را تهیه میکردند وگرنه معلوم بود که شریفامامی نیز در بین مردم ایران و نیز بسیاری از گروههای سیاسی کشور دارای پایگاهی نیست، مردم شریفامامی را حداقل از منصور بهتر میشناختند و به عمق وابستگی وی بیشتر وقوف داشتند.
حزب منصور گر چه مورد حمایت شخص شاه قرار داشت، لیکن موقعیت آن در بین رجال و محافل سیاسی تهران مبهم بود. معمرین سیاست ایران در دهههای اخیر با این تشکیلات میانهای نداشتند و هر از چند گاه مخالفتهای خود را با آن ابراز میکردند. آن
چیزی که باعث میشد منصور نسبت به آینده امیدوار باشد، استظهار او به حمایت امریکاییها و در درجه دوم حمایت شاه از برنامههای حزب وی بود. با این اوصاف کم نبودند افرادی که اعتقاد داشتند این حزب علی رغم شعارهای خود در مسیری خلاف مصالح عمومی کشور گام بر میدارد. منصور همیشه میگفت که حزب وی برای این تشکیل شده است تا از اصول مصوبه در ششم بهمن 1341 پشتیبانی نماید. در حقیقت اساس تشکیل این حزب که از درون کانون مترقی و سپس فراکسیون ششم بهمن به دنیا آمد، این بود که از اصول
ششگانه مزبور پشتیبانی و زمینههای اجرایی آن را مهیا کند. این گونه القا میشد که اگر عدهای با شخص منصور مخالفت میکنند این مخالفین، که البته بسا اختلاف سلیقهای بیشتر
نداشتند، با رفورمهای پیشنهادی توسط شاه مخالف هستند. منصور با سخنان خود اندیشه استقرار دیکتاتوری تمام عیار را در شاه تقویت میکرد و ملاک قضاوت او درباره افراد این
بود که چه کسی با منویات شاه مخالف است. بنابراین حتی کوچکترین اظهارنظری در این باب تحمل نمیشد و او برای اینکه گروههای رقیب را از صحنه خارج سازد، وانمود میکرد
که آراء او چیزی جز اجرای دستورات شاه نیست و اگر کسی با او مخالف باشد در واقع با شاه
مخالفت کرده است. این مسئله در جلسات مجلس شورای ملی به ویژه جلسه سهشنبه چهاردهم آبان ماه 1342 از طرف کیهان یغمایی که از مخالفین پارلمانی منصور بود تذکر داده شد، یغمائی به منصور تذکر داد دیدگاههای سیاسی خود را به شاه منتسب نکند، زیرا این امر نه تنها
حمایت از فرامین شاه به حساب نمیآید بلکه برعکس وهن او محسوب میشود. لیکن متعاقب
این تذکرات بود که حزب ایران نوین با حمایت آشکار شاه تشکیل گردید و در 24 آذرماه
رسمیت آن اعلام شد.
پایگاه عمده حزب در بین نمایندگان مجلس بود و علیرغم شعارهای فراوانی که در مورد آزاد زنان و آزاد مردان و دمکراسی میداد در بین اقشار تحصیل کرده و تودههای مردم
چندان طرفداری نداشت. حقیقت آن است که نمایندگانی هم که از این حزب طرفداری میکردند، دلیل اصلی حمایتشان این بود که از طریق آن وارد پارلمان کشور شده بودند وگرنه بسیاری از خود همین نمایندگان انگیزه دیگری برای طرفداری از منصور نداشتند. بسیاری از این افراد صرفا به این دلیل از منصور حمایت میکردند که شاه از او و برنامههای
حزبش طرفداری میکرد. در مجلس حدود سه چهارم نمایندگان از این حزب پیروی
میکردند و یا در آن عضویت داشتند. این افراد همگی تازه وارد، جوان و در حقیقت جزو نخبگانی بودند که برای نخستین بار به صفوف سیاسی ایران پیوسته و تجربه سیاسی خود را
با منصور آغاز کرده بودند. در بین این افراد کمتر کسی وجود داشت که قبلاً در احزابی مثل ملیون و یا مردم و یا تشکیلات سیاسی دیگر عضویت داشته باشد. تحلیلهای گوناگون حکایت از آن داشت که چون اکثر این افراد تازه وارد هستند، از مسائل سیاسی چیزی نمیدانند و از همه مهمتر «نمیتوان به ثبات عقیده آنها اطمینان داشت.» چندین بار گزارش
شده بود که در مجلس بین دستههای مختلف این گروه اختلاف نظرهایی وجود داشته است، بنا به نظر مأمورین امنیتی علت این که این افراد در حال حاضر اختلافات خود را علنی نمیسازند این است که از سرنوشت مجلس بیستم وحشت دارند. این گونه به نظر میآمد که بسیاری از اعضاء منتظرند که ثبات و آرامش باز گردد، تا آن هنگام چه بسا در بین گردانندگان این حزب افرادی به هم میرسیدند که علیه بنیانگذاران وارد گود شوند و علیه حزب اقدام نمایند. حتی در برخی از لوایحی که داده میشد و مخالف برنامههای حزب ایران نوین بود،
نام تعدادی از اعضای این حزب که دارای سمت نمایندگی هم بودند به چشم میخورد، این نشانه بیایمانی به راه حزب بود. پیشبینیها حکایت از آن داشت که منصور و حزبش کامیاب نخواهند بود و این گونه به نظر میرسید که سرنوشت این حزب مثل سایر احزاب دولتی خواهد بود، اما چون نام این حزب و انگیزه آن اجرای لوایح مصوب در ششم بهمن دانسته میشد لذا شکست این حزب از نظر برخی محافل سیاسی میتوانست به این معنی قلمداد شود که برنامهها و رفورمهای پیشنهادی شاه مورد قبول مردم قرار نگرفته است. البته مردم
نسبت به رهبر حزب و گردانندگان آن نظر مساعدی نداشتند؛ پس اگر نظر بر این بود که حکومت یک حزبی تشکیل گردد ضروری به نظر میرسید حزب ملیون که عملاً فعالیتی نداشت و حزب مردم منحل و سران آن به حزب جدید بگروند تا این توهم از بین برود. فراکسیون مستقل مجلس فعالیتهای نمایندگان عضو حزب ایران نوین را زیر نظر داشت و با دقت مراقب این جریان بود. اظهار میشد که این تشکیلات به زودی از هم گسیخته خواهد
شد و در جلساتی که به همین منظور در مجلس تشکیل میگردید نمایندگان اقلیت، خود را برای مقابله احتمالی در برابر اقدامات حزب ایران نوین آماده میکنند.
به هر حال در آینده سیاسی حزب تردیدهای جدی وجود داشت. برخی از اعضای این
تشکیلات از اعضای حزب مردم بودند که گرچه تکلیف عضویت خود را در آن حزب مشخص نکرده بودند در حزب ایران نوین هم عضویت داشتند. به دلایل نامعلومی پروفسور عدل کمتر به باشگاه حزب مردم میآمد، او حتی به مناسبت عید مبعث پیشنهاد کرده بود که حزب مردم برای شاه پیام تبریک نفرستد زیرا قرار است در کشور نظام تک حزبی ایجاد شود
و این حزب هم حزب ایران نوین است. بنابراین به گفته او ارسال تلگراف از طرف حزب مردم معنی ندارد. دیگر اعضای کمیته مرکزی حزب با این پیشنهاد مخالفت کردند و در نتیجه
تلگرافی به عنوان حزب مردم برای شاه مخابره شد و از طرف دفتر شاه هم پاسخ داده شد که
خطاب آن به حزب بود و نه فردی خاص.
با وجود مخالفتهای فراوانی که علیه منصور و حزب او انجام میگرفت، وی با بسیاری از چهرههای تعیین کننده در شطرنج سیاست آن روز ایران رفاقتی ناگسستنی داشت و همین امر شانس او را برای ادامه مسیر بالا میبرد. از رفاقت شاپور ریپورتر با منصور و برخی از دیگر اعضا و بنیادگذاران حزب ایران نوین آگاهی داریم(1)، این مناسبات منحصر به این گروه نبود بلکه بهرام شاهرخ نیز که جزو دوستان شاپور بود و در آن ایام به عنوان نماینده خبرگزاری آلمان غربی در ایران به فعالیت اشتغال داشت، رفاقت و حمایت خود را از منصور مخفی نمیکرد. بهرام شاهرخ در ارتباط با حزب ایران نوین مطلبی جانبدارانه مخابره کرد و در
ضمن یک کپی از این گزارش را در تهران برای دوستان و آشنایان خود و از جمله منصور ارسال نمود. این گزارش که به شکل پلی کپی منتشر شد، به فعالیتهای حسنعلی منصور رنگ سیاسی خاصی داد و از قول ساواک گفته میشد «این قبیل گزارشها با اشاره و توصیه مقامات
انگلیسی در ایران انتشار پیدا میکند.» گزارش بهرام شاهرخ به این شکل بود:
تهران - 19 دسامبر (1963) - خبرگزاری آلمان، از بهرام شاهرخ: زندگی نوین پارلمانی ایران که در ماه اکتبر امسال آغاز گشت به نظر میرسد که فصل نوینی را در نحوه حکومت ایران
1) به روایت عباس میلانی حتی وقتی که منصور ترور شده بود، شاپور به عنوان سنگ صبور همسر وی عمل میکرد: «مرگ منصور حالت روحی فریده [امامی] را منقلب کرد. چند وقتی به سلک هواداران چه گوارا پیوست. مدتی همدم دائمیاش شاپور ریپورتر بود که به قول سفارت امریکا در ایران، یکی از «کارچاق کنهای طراز اول تهران» بود. ریپورتر نه تنها یکی از عمال مهم انگلیس در ایران بود - این کار را از پدرش به ارث برده بود که به خاطر خدماتی که در این زمینه انجام داد از ملکه لقب «سر» گرفت - بلکه در دوره دبیرستان همکلاس منصور بود. همین نکته محبوبیتش نزد فریده را کفایت میکرد»؛ معمای هویدا، چاپ پنجم، نشر آتیه و نشر اختران، تهران، 1381، ص 233.
میگشاید. در مدتی که پذیرائیهای رسمی از دو گل (1)و لوبکه(2)و برژنف گذشت عناصر مترقی مجلس به رهبری حسنعلی منصور توفیق یافتند حزب جدیدی به نام (ایران نوین) به وجود آورند که امروز قریب 129 نفر از 200 نفر نمایندگان مجلس عضویت آن را پذیرفتهاند.
پیشبینی میشود که حزب جدید به سرعت با جلب تودههای وسیع روشنفکران و کارگران و دهقانان نقش کلی و اساسی در تحقق و تعمیم و تکامل دمکراسی منضبط در ایران ایفاء خواهد کرد.
حسنعلی منصور 40 سال دارد و از کارشناسان اقتصادی ایران است. پدر او در سال 1940 نخستوزیر ایران بود و پس از ورود قوای متفقین به ایران مجبور به کنارهگیری شد و به
اجرای سیاست موازنه معروف است.(3)در ایام اقامت برژنف در ایران و قبل از قتل پرزیدنت کندی احتمال تغییر دولت داده میشد ولی مسئله جانشین اسداللّه علم روشن نبود. حال محافل سیاسی تهران معتقدند که با پیشرفت و توسعه سریع حزب ایران نوین موضوع تغییر دولت و جانشین آن حل شده به نظر میرسد. همین محافل پیشبینی میکنند که دولت بعد از علم را حسنعلی منصور تشکیل خواهد داد. در دولت وی با سیاست روشن خارجی که وجود دارد و شخص شاهنشاه [آن را] هدایت میکنند کار سازندگی و توسعه امور عمرانی و ادامه اصلاحات کلی مورد توجه خواهد بود. یک رشته تصمیمات عاجل جهت رفاه مردم و به موازات توسعه اقتصادی و مالی با همسایه شمالی در درجه اول اهمیت قرار خواهد گرفت. سازمان برنامه برای اجرای دقیق طرحهای عمرانی نقش حساستری به عهده خواهد داشت.
در تشکیل و ترکیب دولت آینده مسلما از افراد ورزیدهتر استفاده خواهد شد. به احتمال قوی عباس آرام وزیر خارجه و معینیان وزیر مشاور و خسروانی وزیر دولت فعلی(4)همچنان
سمتهای خود را حفظ خواهند کرد. تشکیل حزب ایران نوین و قوام این حزب احتمالاً
برای ادامه حیات مجلس فعلی ایران خالی از اشکال نخواهد بود و آینده نزدیک از این راز
پرده بر میدارد.(1)حزب مردم که نمایندگانی در مجلس دارد موجودیت خود را به صورت حزب دوم و یا اقلیت حفظ خواهد کرد.
به هر حال در محیط اجتماعی ایران احساس شدید میشود که تا زمانهای دراز نظارت قاطع و جدی اساسی شاهنشاه ضرورت فوقالعاده دارد و برنامههای وسیع به منظور ارتقای دائمی و همه جانبه ملت ایران هرگز بار سنگین مسئولیت را از دوش شاهنشاه ایران کم نمیکند. اگر حسنعلی منصور مأمور تشکیل دولت گردد بدون شک برخلاف گذشته نه تنها دارای وضع نامساعدی نخواهد بود بلکه میراث حکومت اسداللّه علم به صورت سرمایه برای ادامه کارها و رفورمهای اساسی قطعا مورد استفاده حسنعلی منصور قرار خواهد گرفت.(2)
در همین ایام حزب ایران نوین تلاش کرد که عدهای از اعضای سابق جبهه ملی را برای رونق کار خود وارد این تشکیلات نماید. مهندس روحانی مدیر عامل سازمان آب تهران در یکی از ملاقاتهایش با شاه از او خواسته بود که تعدادی از اعضای سابق جبهه ملی را که در حال حاضر به نفع آن جبهه فعالیتی ندارند وارد حزب ایران نوین نمایند زیرا این امر در
توسعه فعالیتهای این حزب مؤثر خواهد بود. شاه در جواب گفته بود که این امر مانعی ندارد.(3)در همین ایام اطلاع داده شد که منصور وساطت کرده است و محمدعلی کشاورز صدر عضو شورای مرکزی جبهه ملی به مقامات عالیه کشور نزدیک شده و حتی با شاه هم ملاقات کرده است. در پارهای از محافل سیاسی تهران این اقدام برای نزدیک ساختن جبهه ملی به زمامداران وقت تلقی شد، منظور از این کار مقابله با دکتر علی امینی اعلام گردید که از نظر برخی مطبوعات دوره گذشته با سیاستهای خارجی ارتباط زیادی پیدا کرده بودند. علت امر
ظاهرا این بود که در زمانی که علی منصور نخستوزیر ایران بود کشاورز صدر معاون نخستوزیر به شمار میرفت و منصور موقعی که عازم محل مأموریت خود در دفتر
اروپایی سازمان ملل متحد میشد کشاورز صدر را به فرزندش توصیه کرده بود.(1)با این وصف ظاهرا مسئله چیز دیگری بود: جبهه ملی به اعضای خود دستور داده بود که در حزب ایران نوین نامنویسی کنند و پس از عضویت در این حزب و رخنه در جلسات، به عناوین مختلف نظم جلسات را بر هم زنند و هر روز تشنجی و سر و صدایی به وجود آورند. در عین حال گفته میشد وقتی که این حزب اعلام موجودیت کرد جبهه ملی و نهضت آزادی و سایر تشکیلات مخالف طی اظهارنظرهایی این حزب و گردانندگانش را مانند حزب ملیون و مردم میدانستند «بلکه کثیفتر از آنها» تلقی میکردند و میگفتند که ماهیت آن دو حزب قبلاً برای مردم روشن شده است و اینک نوبت حزب ایران نوین است تا آزمون خود را باز پس دهد. به همین دلیل تصمیم بر این بود که مرامنامه و اساسنامه حزب را در مقایسه با عدم موفقیت
دولت علم در برنامههای خود، به بحث و نقد گذارند و یکی از مسائلی که میگفتند میتواند
باعث جنجالهای فراوانی شود همین نکته بود.(2)
در زمینه استراتژی حزب در سیاست خارجی اتفاق نظر وجود نداشت، عدهای در دستگاه رهبری حزب از سیاستهای امریکا و به طور مشخص از برنامههای سیا در مورد ایران جانبداری میکردند و عدهای دیگر متهم به جانبداری از دیپلماسی بریتانیا در برابر
ایران بودند. ظاهرا جناحی که امریکایی خوانده میشدند در رهبری حزب اکثریت را بر عهده داشتند. گفته میشد دکتر محمدعلی رشتی نماینده مجلس از حوزه انتخابیه یزد کارگردانی جناح امریکایی است و منصور دبیر کل حزب، در حالی که سعی میکرد خود را بیطرف نشان دهد باطنا جناح انگلیسی را اداره مینماید، منصور در این راه به قدری رل
خود را ماهرانه ایفا مینمود که توانسته بود از حمایت جناح امریکایی نیز برخوردار گردد.(3)
1) گزارش ساواک، مورخه 3/10/1342، ش 815/ن - 300، درباره محمدعلی کشاورز صدر.
2) گزارش مورخه 4/10/1342، ش 39594/321، جبهه ملی و حزب ایران نوین.
3) گزارش برای دفتر ویژه اطلاعات حسین فردوست، مورخه 3/10/1342، ش 571/321، اداره دوم عملیات به نقل از یکی از اعضاء مؤثر حزب ایران نوین. بزرگترین گمراهی در گزارشهایی از این دست تقسیمبندی اعضای حزب ایران نوین به امریکایی و انگلیسی بود، به همین دلیل تحلیل مشخصی از وضعیت این حزب در دست نیروهای امنیتی قرار نداشت. مثل دورههای گذشته خط کشی در دست میگرفتند و نیروهای سیاسی را که آبشخور آنهامشخص بود به این و یا آن دولت خارجی منتسب میکردند. تحلیلهای گمراه کننده فوق نمیتوانست این نکته را هضم نماید که بدون دخالت انگلیس هم میتوان در ایران نیروی سیاسی قابل اعتنا داشت! اندیشهها عمدتا میراث دار دوران استعمار کهن بودند.
حزب ایران نوین که این همه از دمکراسی و حقوق مدنی افراد سخن به میان میآورد، در مقام عمل پستهای حساس کابینه را در اختیار یاران و دوستان نزدیک منصور قرار داد و برخلاف شعارهایی که داده میشد از نیروهای با انگیزه کمترین استفادهای نکرد. این مطلب
فقط مربوط به نیروهای جوان نبود، بلکه حزب در نخستین روزهای به دست گرفتن قدرت، حریف را از مناصب خود عزل کرد و کلیه امور مهمه را یکسره در دستان خود متمرکز ساخت. درست در چنین ایامی بود که رحیم زهتاب فرد مدیر روزنامه اراده آذربایجان و نماینده تبریز در مجلس شورای ملی، از اینکه کلیه اعضای حزب از کارمندان دولت هستند انتقاد کرد، در همین حال مقالهای شدیداللحن در روزنامهاش در مورد حزب ایران نوین نوشت و از سوی دیگر در نطق پیش از دستور خود در مجلس از سکوت حزب در برابر تحریکات جمال عبدالناصر در مورد ایران انتقاد نمود. بعد از این ماجراها نصرتاللّه معینیان
وزیر مشاور و سرپرست انتشارات و تبلیغات زهتابفرد را به اداره خود احضار و اعلام کرد که در این شرایط صلاح نیست که علیه حزب ایران نوین انتقادی به عمل آید و به همین دلیل
دستور داد که از انتشار روزنامه اراده آذربایجان جلوگیری شود. معینیان به طور خصوصی
گفته بود که خودش هم در مورد حزب نظر خوبی ندارد، «لیکن حسبالامر اعلیحضرت همایون شاهنشاه عضویت آن را قبول کرده است.»(1)
زهتاب فرد در مجلس.
اخبار دیگری حاکی بود که در محافل سیاسی تهران شایع است که منصور میخواهد نقش پدر خود را در دوران رضاشاه ایفا کند، به این ترتیب که با تشکیل یک حزب به دستور
باطنی انگلیسیها و به عنوان ظاهری نوکری شاه نفوذ استعماری انگلیسیها را در ایران
جانشین سیاست امریکا کرده و حکومت را در دست گیرد!(2)
به دنبال تأسیس حزب ایران نوین، عدهای از رجال قدیمی از جمله جمال امامی، سردار فاخر حکمت و ابوالحسن ابتهاج در صدد بر آمدند تا در برابر این حزب دست به تشکیل گروهی دیگر بزنند و جمعیت متشکلی را به وجود آورند. در این ارتباط آنها اغلب در بولینگ کلاب که متعلق به آذر صنیعی (ابتهاج) همسر دوم ابتهاج بود، گرد هم میآمدند و تبادل نظر
میکردند. گفته میشد که این عده به زودی دست به فعالیت علنی خواهند زد.(1)به نقل از احمد
آرامش، علیاصغر حکمت و امثالهم گفته میشد که تأسیس حزب ایران نوین و تشکیل دولت از طرف آن نقشهای بود که از طرف دیپلماسی امریکا جانبداری میشد امّا با مرگ کندی این
برنامه به هم خورده است و گمان نمیرود که این حزب قوام و دوامی داشته باشد و حکومت
را به دست گیرد.(2)این قضاوت نیز نشان دهنده عمق غفلت سیاستمداران ایرانی مخالف منصور، از واقعیاتی بود که در اطرافشان میگذشت. تقسیمبندی نیروها به امریکایی و انگلیسی حتی مردی زیرک مثل آرامش را نیز به بیراهه میبرد. درست چند روز بعد از این
قضاوت بود که منصور نخستوزیری را به دست گرفت. کلیه رجال سیاسی کهنسال ایران که مخالف دخالت دیپلماسی امریکا در امور سیاسی ایران بودند با حزب ایران نوین نظر مخالف
داشتند و در مورد سیاستهای امریکا در ایران و تضعیف این حزب وحدت کامل نشان میدادند.
حزب ایران نوین از همان ابتدای فعالیت خود با حمایت کامل دولت وارد کار شد، اکثر اعضای این حزب از کارمندانی بودند که در رأس ادارات آنها برخی از رهبران این حزب قرار
داشتند. حزب از بدو فعالیت خود دفاتری را در شهرستانها افتتاح کرد و به علت عضویت مقامات محلی در این تشکیلات و نیز با رواج این طرز تلقی که گویا قرار است در آیندهای نه چندان دور سیستم حکومتی مبتنی بر قانون اساسی جایگزین حکومت فردی شود و مردم ایران را در تعیین سرنوشت خود دخالت دهد؛ طرفدارانی در بین طبقات متوسط جامعه پیدا کرد. اعضای این حزب بیشتر در مواقع تظاهرات حزبی و یا تشریفاتی از این دست دور هم گرد میآمدند و هیچ انگیزهای در بین تودههای حزبی برای مشارکت در مراسم رسمی دیده
نمیشد. اعضای معمولی حزب از بین سازمانهای کارگری، اعضای شرکتهای تعاونی و سازمانهای صنعتی بودند که به تبع مدیران ارشد خود به این حزب گرویده بودند؛ به عبارتی
این افراد از مرام و مسلک و اهداف حزب چیزی نمیدانستند و با بیرغبتی وارد این تشکیلات شده بودند.(3)
به زودی شایع شد که کابینه علم جای خود را به منصور خواهد داد، در این بین فلسفه
تشکیل حزب توسط برخی از اعضای حزب به شکلی واقعی مورد بحث قرار میگرفت. ظاهرا قرار بود منصور بعد از اینکه قدرت را به دست گرفت نیروهای زاید را از ادارات اخراج نماید، کاری که توسط علم انجام نشده بود. پیش بینی می شد اگر چنین امری اتفاق
افتد، نیروهای کارمندی دست به تظاهرات و اغتشاش در جلوی مجلس خواهند زد، در این جا بود که باید از نیروهای کارگری استفاده میشد. توضیح اینکه رژیم به این نتیجه رسیده
بود که برخلاف گذشته از این به بعد اگر شورشی اتفاق افتاد بهتر است که از خود مردم برای
منکوب کردن اعتراضات استفاده شود و به عبارت بهتر، مردم رویاروی یکدیگر قرار گیرند.
تجربه دخالت نیروهای انتظامی برای سرکوب نتایجی معکوس به بار آورده و بر دامنه تنشها افزوده بود؛ به همین دلیل گفته میشد که نیروی سندیکایی حزب ایران نوین برای
این تأسیس شده است که در چنین مواردی به کمک حزب بشتابد. تشکیلات کارگری حزب موظف بود کلیه سندیکاهای کارگری را با یکدیگر متحد کند تا در روز مبادا از آنها برای از میدان به در کردن مخالفین استفادههای لازم به عمل آورد.(1)باید خاطرنشان کرد مطبوعات آن دوره گزارش میدادند که مقامات انگلستان در کنار ملاقاتهای خود با مقامات ایرانی با
گردانندگان حزب ایران نوین هم ملاقات میکنند، مفهوم ملاقاتهای فوق این بود که از نظر
این مقامات تصدی نخستوزیری منصور غیر قابل تردید است. از جمله این افراد باید از پاتریک گوردون داگر سخنگوی حزب کارگر بریتانیا یاد کرد که در سفری به ایران، در کنار ملاقاتهای متعارف خود با گردانندگان حزب ایران نوین ملاقات کرد. در محافل سیاسی تهران این ملاقات بسیار مهم ارزیابی میشد به ویژه اینکه احتمال داده میشد که در اکتبر سال 1963 حزب کارگر بریتانیابه قدرت برسد و به احتمال قریب به یقین گوردون داگر وزارت امور خارجه دولت کارگری را به دست گیرد.(2)
دیگر بحث نخستوزیری منصور از حد شایعه هم فراتر رفته و بسیار جدی شده بود. انواع و اقسام جلسات معارفه با منصور در جاهای مختلف برگزار میشد، ارباب جراید در این میهمانیها شرکت میکردند و خبرها و گزارشهای گوناگونی را منتشر میساختند. در عین حال وضعیت مجلس به کلی تغییر کرده بود، نمایندگان میدیدند که اعضای فراکسیون
ایران نوین در جنب و جوشی ناتمام هستند، حتی وزیر مشاور کابینه علم میگفت که چون قرار است در آیندهای نه چندان دور اختیار کابینه در دست منصور واقع شود لازم است که
ارباب جراید از هم اینک با دیدگاههای او آشنا گردند. منصور در وضعیتی دو گانه قرار داشت
و هر کس از موضعی او را مورد داوری قرار میداد. در حالی که عمده محافل سیاسی تهران از این بحث میکردند که منصور در واقع مثل پدرش مردی انگلوفیل است، عدهای دیگر بر این
باور بودند که او از سیاستهای رسمی امریکا دفاع و حمایت به عمل میآورد. این بخشی از
حقیقت بود؛ حقیقت اصلی این بود که منصور و تیم همراه او از طرف گروهی خاص در سرویسهای امنیتی بریتانیا و ایالات متحده حمایت و همراهی میشدند. در برخی محافل سیاسی این گونه عنوان میشد که شاه از منصور میترسد، زیرا این احتمال وجود دارد که وی همان سیاستهای دولت امینی را در محدود ساختن قدرت شاه اعمال نماید. گفته میشد مقامات سیاسی امریکا از فسادی که در سازمانهای اداری ایران وجود دارد و بسیاری از افراد
فاسد به خاندان سلطنتی متکی هستند، ناراحت میباشند و مایلند در ایران حکومتی تشکیل شود که دست وابستگان دربار را از امور مالی کوتاه کند. گفته میشد منصور به رغم علاقه
شدیدی که به شخص شاه دارد چون با دیگر افراد خانواده سلطنتی بیارتباط است، خود این
سیاست امریکا را عملی خواهد ساخت.(1)
با این وصف، منصور با عناصری که حداقل از دوره مشروطه به عنوان مهرههای نشاندار بریتانیا شناخته میشدند مشورت میکرد. از جمله این افراد مورخالدوله سپهر بود،(2)مورخالدوله را از دوره جنگ جهانی اول بسیاری از سیاستمداران ایران میشناختند و مواضع او چیزی نبود که آگاهان سیاسی از آن بیاطلاع باشند. درست چند روز قبل از اینکه
نخستوزیری منصور اعلام گردد، او در منزل مورخالدوله حضور پیدا کرد و «به مدت یک ساعت در مورد مسائل جاری با وی گفتگو نمود.» در این جلسه منصور اعلام کرد که بعضی
1) اظهارات مهندس ظهیری معاون اداره آب تهران، مورخه 5/11/1342،ش 1133/ن - 300.
2) مورخالدوله احمدعلی سپهر یکی از مهمترین چهرههای سیاسی پشت پرده تحولات سیاسی ایران از دوره مشروطه به بعد بود که کاری جدی در مورد زندگی وی انجام نشده است. وی در دوره بعد از مشروطه تا سالهای بعد از جنگ جهانی دوم از بازیگران عمده سیاسی ایران بود که در دوره اولیه سلطنت شاه از مشاورین وی به شمار میآمد. خاطرات وی از جنگ اول جهانی تحت عنوان ایران در جنگ بزرگ منتشر شده است.
از وزرای کابینه علم علیه وی و حزب ایران نوین دست به تحریکاتی زدهاند و شایعات بیاساسی منتشر ساختهاند که طبق آن از بین فراکسیون اکثریت مجلس کسانی را وادار به
عکسالعمل علیه او نمایند و بعد چنین وانمود سازند که حزب ایران نوین در دوره غیبت شاه
دست به اقدامات خلاف مصلحت زده است. منصور در حضور سپهر نکاتی از فعالیت خود برای تشکیل کابینه را توضیح داد، روشن ساخت که از بین افراد صالح و مطمئن حداقل دو و
یا سه نفر کاندیدا معرفی خواهد کرد که هر کدام را که شاه تشخیص داد به وزارت گمارند. در عین حال یادآور شد که این افراد عمدتا از حزب ایران نوین هستند زیرا بهتر است اعضای
کابینه بیشتر یکدست باشد و در برنامهریزیهای خود وحدت رویه داشته باشد.(1)این ملاقات
یکی از مهمترین ملاقاتهای منصور در دوره فعالیتهای سیاسیاش باید به حساب آید، از
طرفی طبق اسناد موجود رحیم زهتاب فرد که با سید ضیاءالدین طباطبائی بسیار محشور بود
و سید ضیاء نیز از چهرههای مهم و تأثیرگذار در پشت صحنههای سیاسی ایران به شمار میرفت، از مخالفین پا بر جای منصور بود. حتی بعد از قتل منصور، سید ضیاء دائما از خطراتی که رژیم را در دوره منصور تهدید میکرد یاد مینمود و خاطرنشان میکرد که برای
جلوگیری از این امر باید همه آماده فداکاری باشند. با این حساب ملاقات منصور و سپهر
اهمیت زایدالوصفیداشت.
منصور در تلاشهای خود برای تصدی پست نخستوزیری با نیروهای بازدارندهای مواجه بود که واقعیت و حضور جدی آنها در تحولات غیرقابل انکار بود. او انواع و اقسام
مخالفین را در برابر خود داشت: از نیروهای وابسته به تشکیلاتی به نام فراکسیون مستقل
نمایندگان که در بین آنها چهره هولاگورامبد از یاران نزدیک اسداللّه علم دیده میشد، تا محمد درخشش رئیس باشگاه مهرگان. باشگاه مهرگان با سید حسن تقیزاده رجل مشهور سیاسی و از معدود بازماندگان دوره مشروطه مرتبط بود. او با یک برنامه مشخص پیش میرفت، درخشش از چهرههای قدیمی سیاسی ایران به غیر از سید حسن تقیزاده، با ابوالقاسم نجم(نجمالملک) و محمد سروری مرتبط بود و این روابط هم البته بسیار صمیمانه بود و درخشش هر پانزده روز یک بار شام را با این افراد صرف میکرد. درخشش تنها کسی بود که علنا ضمن مخالفت آشکار با دولت علم مبارزه با حزب ایران نوین و کارگردانان آن را
1) گزارش برای دفتر ویژه اطلاعات، مورخه 5/12/1342، درباره ملاقات منصور و مورخالدوله سپهر.
سرلوحه برنامه خود قرار داده بود و آنها را به شدت مورد حمله قرار میداد. این گونه نقل میشد که اگر منصور قدمی علیه منویات شاه بر دارد نخستین کسی که علیه وی موضعگیری خواهد کرد، شخص درخشش خواهد بود. باشگاه مهرگان و شبکه وابسته به آن در سراسر ایران فعال شده بود و اعلامیههای این باشگاه در روزی مشخص در سراسر کشور توزیع گردید. از قول دکتر علیاصغر حاج سید جوادی گفته میشد که درخشش خود شعور سیاسی چندانی ندارد و در پشت سر او مغز متفکری است که او و دوستانش را اداره میکند.(1)
با اینکه تقریبا مسجل شده بود منصور به زودی پست نخستوزیری را در آیندهای نه چندان دور در دست خواهد گرفت و حتی شاه در مصاحبهای در ایتالیا گفته بود که در ایران به زودی دولتی که متکی به حزب باشد روی کار خواهد آمد - و این موضوع نشان میداد که منصور در آتیهای قابل پیشبینی نخستوزیری را از آن خود خواهد کرد - کمیتهای متشکل
از دکتر مهدی پیراسته وزیر کشور، دکتر محمد معتضد باهری وزیر دادگستری، سپهبد نصیری رئیس شهربانی کل کشور، رسول پرویزی نماینده مجلس شورا و امیر متقی مدیر عامل فروشگاه فردوسی جلساتی منظم تشکیل میدادند که محور آن ضدیت با منصور بود. این جلسات در منازل افراد یاد شده تشکیل میشد و به منظور تضعیف موقعیت منصور برای احراز پست نخستوزیری فعالیت هایی انجام میدادند و شایعاتی را میپراکندند. از تصمیمات این عده یکی این بود که توسط دستگاه انتظامی مطالبی علیه منصور تهیه شود و به
مقامات عالیه تقدیم گردد.(2)هر چه زمان به انتخاب منصور به نخستوزیری نزدیک میشد
بازار شایعات هم گرمتر میشد، از جمله کسانی که مشهور به طرفداری از سیاست انگلیس در ایران بودند، میگفتند حسنعلی منصور که باطنا انگلیسی و از خانواده پرورش یافته به
دست انگلیسیهاست، به زودی با ماسک امریکایی مصدر کار میشود. عدهای از دوستان منصور گفته بودند مشارالیه در سخنانش بیشتر به این نکته تکیه دارد که مردم از حکومت
ناراضی هستند و بین مردم و دولت که بر گماشته شاه است اختلاف و عدم رضایت موجود است و باید این اختلاف از بین برده شده و مردم راضی شوند. به خصوص اینکه بعضا شنیده
میشد منصور در نظر دارد در صورت امکان از وجود بعضی از مخالفین دربار از جمله مجید
رهنما و امثالهم در کابینه خود استفاده نماید.(1)
نیمه اول اسفند سال 1342 بود که زندگینامه منصور در جراید منتشر شد و در هیجدهم اسفند آن سال او از طرف شاه مأمور تشکیل کابینه گردید. کابینهای که قرار بود حسنعلی منصور به وجود آورد غیر از آن چیزی بود که تشکیل شد، منصور توانست فقط چند نفر از نوکران سفارت امریکا را به نام وزیر مشاور و یا معاون نخستوزیر وارد کابینه نماید.
اکثریت وزرای کابینه مورد اعتماد شاه بودند. دکتر جواد صدر فرزند صدرالاشراف مشهور وزیر کشور، دکتر باقر عاملی وزیر دادگستری، هویدا وزیر دارایی، خسروانی وزیر کار،
نصرتاللّه معینیان وزیر اطلاعات، سپهبد ریاحی وزیر کشاورزی، سپهبد صنیعی وزیر جنگ و عباس آرام وزیر امور خارجه، محال بود بدون مصلحت شاه قدمی بر دارند.
گفتیم یکی از مخالفین همیشگی منصور در دوره نخستوزیری اش رحیم زهتابفرد
بود، مردی جسور و نترس که از رو یا رو شدن با منصور هراسی به خود راه نمیداد. وی از همان روزی که منصور برنامههای خود را به مجلس ارائه نمود با وی مخالفت کرد و برخلاف عرف معمول سخنانی بر زبان آورد که نشان دهنده اطلاعات وسیع او از پشت صحنههای روی کار آمدن منصور بود. مسئله شگفتانگیز این بود که زهتابفرد در آن شرایط چگونه جرأت میکرد پرده از اسراری بر دارد که حتی بسیاری از اعضای حزب ایران نوین و سیاستمداران ایرانی آن روزگار اطلاعی از آن اسرار نداشتند؟ زهتابفرد در مجلس و در حضور نخستوزیر گفت:
من وقتی خبر نخستوزیری منصور را شنیدم پشتم لرزید، به یاد سوم شهریور افتادم و دولت منصورالملک، پدر ایشان. حالا فرزند خلف ایشان نخستوزیر شدهاند. من نگرانم به
خصوص که میبینم چه عاملی در روی کار آوردن ایشان دخالت داشته است. بعضیها ایراد میگیرند که نخستوزیر خیلی جوان هستند، خوب جوانی که عیب نیست. اگر من هم [که] جوان هستم مستأجر و همسایهای مانند یاتسویچ رئیس سیا در ایران داشتم و هم دبیر کانون مترقی بودم بعد نخستوزیر میشدم.
1) گزارش در مورد شایعات نخستوزیری منصور، مورخه 13/12/1342،ش 1466/ن- 300.
او پرده از رازی برداشته بود که کمتر کسی از آن اطلاع داشت و حتی کمتر کسی به فرض آگاهی جرأت بر زبان آوردن آن را داشت. مجلس متشنج شد، فراکسیون پارلمانی حزب ایران نوین هیاهو راه انداخت و منصور نیز به شدت از این سخنان عصبانی شد. او انکار کرد
که یاتسویچ در روی کار آوردن وی نقش داشته است و آن را تهمت و خیانت دانست ؛ زیرا به
قول وی شاه پست نخستوزیری را به او محول کرده است. زهتابفرد با خونسردی زایدالوصفی ادامه داد که:
بله، اعلیحضرت همایون شاهنشاه پهلوی شاهنشاه ایران سرور همه هستند، مظهر مملکت و مورد علاقه ملت ایران میباشند، چیزی که هست گاهی جریانات سیاست خارجی مهرههایی را به ایشان تحمیل میکنند.
تودههای مردم در آن روزها از مطالبی که در مجلس رد و بدل شده بود آگاهی نداشتند و حتی بسیاری از سیاستمداران نیز از این موضوع بیاطلاع بودند. هیچ یک از این مطالب نه در جراید و نه در هیچ نشریهای درج نشد، به ویژه آن بخشی که مربوط به نقش یاتسویچ در روی
کار آوردن منصور بود. در مورد اظهارات زهتاب فرد گفته میشد به دلیل این که کابینه مورد
اعتماد انگلیسیها جای خود را به کابینهای امریکایی داده است این افشاگری در راستای
موافقت مقامات بریتانیا بوده است و برای شاهد مدعا «هواداری زهتابفرد از سید ضیاءالدین طباطبائی» را مورد توجه قرار میدادند. عدهای دیگر بر این باور بودند که این افشاگری با موافقت شاه صورت گرفته است زیرا امریکاییها برای نخستوزیری منصور، او را تحت فشار گذاشته بودند و وی مایل به کنار گذاشتن دوستش علم از نخستوزیری نبوده است. میدانیم که زهتابفرد با تشکیلات امنیتی آن زمان روابط نیکویی داشت به همین
دلیل گفته میشد که ممکن نبود وی بدون اجازه شاه این سخنان را بر زبان آورده باشد.(1)
از طرفی احمد آرامش (2)
صحنه کار را به آنجا رسانید که وی مدت هفت سال از زندگی خود را پشت میلههای زندان گذرانید و بعد از آزادی نیز در سال 1352 در پارک لاله هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد، دکتر بقایی یزدی که جواز دفن وی را صادر کرد، علت مرگ او را پارگی قلب اعلام کرد. برای آشنائی با زندگی وی ر.ک: احمد آرامش: خاطرات سیاسی احمد آرامش، به کوشش غلامحسین میرزا صالح، تهران، نشرنی، 1369، چاپ دیگری از خاطرات او با این مشخصات منتشر شده است: پیکار من با اهریمن، یادداشتهای زندان، به کوشش خسرو آرامش، تهران، نشر فردوس و مجید، 1371.
که از اسرار پشت پرده اطلاعات مهمی داشت گفته بود:دولت امریکا از زمان نخستوزیری دکتر اقبال موقعی که سرلشکر ضرغام تصدی وزارت دارائی را عهدهدار بود کمک مالی خود را به ایران موکول به این نمود که مانند دوره دکتر
میلسپو امور مالی و اقتصادی ایران در سازمان واحدی متمرکز شود و ریاست این سازمان با
اختیارات تام به یک نفر مستشار مالی دولت امریکا واگذار گردد و این شخص بتواند مقررات و سازمانهای مالی کشور را به هر صورت که مایل است تغییر دهد. ولی در آن زمان
سرلشگر ضرغام زیر بار این توصیه مقامات امریکا نرفت و در نتیجه نقشه مقامات سیاسی امریکا برای قبضه کردن امور مالی و اقتصادی کشور به جایی نرسید. موقعی که به دستور شاهنشاه و باز هم در اثر فشار دیپلماسی امریکا که گفته بودند در ایران باید حکومت حزبی
روی کار آید دو حزب ملیون و مردم تشکیل شدند امریکاییها چند نفر از دوستان مورد اعتماد خود را نظیر مهندس انصاری، دکتر معتمد وزیری و دکتر رضایی را وادار کرده بودند
که وارد حزب ملیون شده با تشکیل فراکسیونی از دوستان امریکایی برنامههای حزب مذکور را به صورتی تنظیم کنند که قدرت حکومت و پارلمان به تدریج در اختیار طرفداران
سیاست امریکا قرار گیرد ولی چون اکثریت اعضاء کمیته مرکزی حزب ملیون و شخص دکتر اقبال دارای تمایلاتی به نفع سیاست انگلستان بودند اجازه نداد جناح امریکایی حزب
در اجرای نقشههای خود توفیقی حاصل کنند و همین امر موجب بروز کشمکش در داخل حزب ملیون گردید و جناح انگلیسی حزب با جناح معروف به آمازونیها که همان طرفداران امریکاییها باشند وارد مبارزه شدند و تشکیلات حزبی را از داخل ضعیف کردند.
دکتر امینی که او هم آن زمان طرفداری از سیاست امریکا را پیش گرفته بود به نام مبارزات
انتخاباتی انواع و اقسام اتهام و دشنام را به حزب ملیون وارد ساخت و بالاخره دیپلماسی
امریکا توانست به کمک طرفداران خود در داخل حزب و خارج از آن زمینه متلاشی شدن حزب ملیون را فراهم سازد و با روی کار آمدن حکومت دکتر امینی دیپلماسی امریکا به یکی از هدفهای خود رسید. ولی دوستداران دو سیاست شوروی و انگلستان با هم متحد شده مبارزه مشترکی علیه حکومت امینی و سیاست امریکا شروع کردند که مظهر این مبارزه اجتماع روزهای جمعه طرفداران این دو سیاست در منزل فتحاللّه فرود بود که علنا سخنرانان این اجتماعات سیاست امریکا را مورد حمله قرار میدادند و برای سرنگون
ساختن حکومت دکتر امینی تیمسار بختیار را کاندید نخستوزیری کرده بودند. تصادم بین دو سیاست امریکا از یک طرف و شوروی و انگلستان از طرف دیگر موجب بروز اغتشاشاتی در دانشگاه شد(1)و چون مبارزه علیه دکتر امینی به مرحله خطرناکی رسیده بود ناچار از ریاست دولت استعفا داد و خود را از خطری که امکان داشت موجب نابودی او شود نجات
بخشید. بعد از استعفا امینی به جای این که تیمسار بختیار کاندید سیاسی انگلستان عهدهدار
مقام نخستوزیری شود اسداللّه علم مظهر سازش دو سیاست شوروی و انگلستان در رأس حکومت قرار گرفت و به تدریج زمینه را برای بازگشت ایران به سوی دوستی با شورویها و انگلیسیها فراهم ساخت و دیپلماسی امریکا این بار تصمیم گرفت با تشکیل حزبی در ایران که کارگردانان آن را دوستان ایرانی آنها عهدهدار هستند از طریق حکومت پارلمانی
اختیار حکومت را به دست گیرد و حزب ایران نوین و حکومت منصور مظهر این سیاست جدید امریکا در ایران به شمار میرود.
آرامش همچنین گفته بود:
از روزیکه حزب ایران نوین تشکیل گردید و در انتخابات هیئت رئیسه آن جناح امریکایی حزب پیروزی به دست آورد کلیه رجال سیاسی ایران متوجه شدند دیپلماسی امریکا را که نتوانسته بود در وزارت دارائی سرلشگر ضرغام به دست آورد و یا از راه نفوذ در حزب ملیون
نقشههای خود را عملی سازد اکنون از راه تشکیل حکومت حزبی به نام ایران نوین به آرزوی
خود خواهد رسید و دیپلماسی انگلستان برای اینکه یکباره قدرت حکومت و پارلمان در اختیار نیروهای طرفدار امریکا قرار نگیرد کوشش نمود چند نفر از افراد غیر امریکایی نظیر
دکتر باقر عاملی و دکتر صدر را به نام وزیر دادگستری و وزیر کشور وارد کابینه نماید و نگذارد افرادی نظیر دکتر رضائی، گودرزی و دکتر یگانه که سر سپردگی آنها به سیاست امریکا روشن
است وزارتخانه مستقلی را در اختیار خود در آورند. .... مقام سلطنت نه تنها ترکیب وزارء
کابینه را تغییر داد بلکه با اشاره او بلافاصله بعد از تشکیل حکومت منصور فراکسیون حزب
مردم در مجلس تشکیل گردید و قرار شد با همکاری فراکسیون مستقل و منفردین جبهه واحدی تشکیل داده و در درجه اول از تند رویهای این دولت که جناح چپ سیاست امریکا از آن حمایت میکند جلوگیری کند و در صورت لزوم از طریق مبارزات پارلمانی از اجرای
بعضی برنامهها و نقشههای دولت جلوگیری نمایند. ... همان برنامهای که میخواستند با منصوب نمودن یک نفر مستشار امریکایی با اختیاراتی نظیر آنچه دکتر میلسپو داشت اجرا
1) اشاره به ماجرای اول بهمن سال 1340 میباشد.
کنند اکنون به صورت جدیدی به دست این دولت عملی خواهد شد و میخواهد کلیه امور مالی مملکت را در سازمان برنامه متمرکز کرده ادارات بودجه و تمرکز حسابها را نیز از
وزارت دارائی منتزع و ضمیمه سازمان برنامه کنند و یکی از عناصر مورد اعتماد سیاست امریکا نظیر مهندس انصاری را در رأس آن قرار دهند و این سازمان جدید مالی همان برنامه
هایی را که موردنظر دیپلماسی امریکا خواهد بود اجرا نماید.
احمد آرامش در پایان اظهار داشت:
به طور قطع دیپلماسی شوروی و انگلستان اجازه نخواهند داد در ایران سیاست یک طرفه به نفع رقیب سیاسی آنها دوام پیدا کند و اکنون طرفداران دو سیاست مذکور منتظرند چند ماهی از عمر حکومت فعلی بگذرد و خوشبینیهایی که معمولاً در اوائل روی کار آمدن هر
دولتی در بین مردم پیدا میشود از بین برود و مظاهر سیاست یک جانبه دولت هم روشنتر
گردد آن وقت مبارزه از طرف طرفداران دو سیاست شوروی و انگلستان با حکومت منصور شروع خواهد شد.(1)
از آن طرف کیهان یغمایی نماینده مجلس و رئیس فراکسیون مستقل ضمن گفتگو درباره برنامههای دولت منصور اعلام کرد که حکومت امینی را سیاهترین دوره حکومتها میداند
و اگر جانش هم از بین برود نخواهد گذاشت مظهر چنین حکومتی دوباره در ایران جان گیرد
و تجدید گردد. او خاطرنشان کرد تردیدی وجود ندارد که «دولت منصور یک دولت تحمیلی از طرف ایالات متحده است،» اما چون شاه مصالح عالی کشور را در نظر میگیرد و با بصیرت
کامل جوانب امر را میسنجد ما هم فعلاً سکوت کردهایم و روزی که از طرف شاه اشاره شود
وظیفه خود را انجام خواهیم داد. او در ادامه یادآوری کرد که:
چون حزب ایران نوین به سیاستهای امریکا متکی است امکان ندارد فردی را که سابقه تودهای داشته باشد به عنوان وزیر بپذیرد، حتی اگر چنین فردی امروز دشمن کمونیسم باشد. دلیل امر این است که نیروهای حزب مثل امریکاییها عمل میکنند، آنها به فردی که
سابقه کمونیستی داشته است اعتماد ندارند زیرا میگویند از کمونیستها باید ترسید گر چه
1) گزارش وضع سیاسی کشور، مورخه 27/12/1342، ش 1576/ن - 300.
در صف مقابل شورویها قرار گرفته باشند.
او هدف اصلاحات منصور را این دانست که در درجه اول کسانی را که به سیاست امریکا نظر مساعدی ندارند از مصادر امور بیرون کند و تحصیل کردههای امریکا را به جای آنها قرار دهد و راه را برای پیشرفت کار آنها هموار کند و «سپس برنامههای موردنظر مستشاران امریکایی را اجرا نماید.» یغمائی در خاتمه گفته بود دوستان سیاسی و پارلمانی او تا آنجا که برنامههای مالی و اقتصادی و اداری دولت فعلی در طریق مصلحت کشور باشد آنرا تأیید و
حمایت میکنند و اگر قرار شد در خلال این کارها برای توسعه نفوذ امریکا در امور مالی و اقتصادی اقدام شود، مقاومت نشان خواهند داد و روش خود را نسبت به دولت تغییر میدهند.(1)
بعضی از مطلعین به امور سیاسی اظهار میداشتند چون حسنعلی منصور بر اثر فشار دیپلماسی امریکا به نخستوزیری منصوب گردید و شاه نسبت به او خوش بین نیست لذا بر اثر توصیه وی احزاب مردم و ملیون فعالیتهای سیاسی خود را تجدید نمودهاند تا در مقابل
دولت و حزب ایران نوین بتوانند اقداماتی نموده و در صورت لزوم کارشکنی هایی بنمایند.
در بیست و سوم اردیبهشت ماه سال 1343 نخستین میتینگ حزب ایران نوین در یکی از میادین ورزشی تهران برگزار شد. طبق گزارشها، میزان استقبال از این میتینگ در قیاس با
موارد مشابهی که از طرف سایر احزاب دولتی مثل ملیون و مردم در سالهای قبل برگزار میشد غیرقابل مقایسه تلقی گردید، یعنی استقبال از آن بسیار زیاد بود. علت امر در وعده و وعید منصور و از طرفی نارضایتی مردم از دولت علم نشأت میگرفت که نتوانسته بود به وعدههایی که به مردم میداد جامه عمل بپوشاند. کارمندان دولت به این دلیل که یک پایه
ترفیع گرفته بودند از دولت راضی به نظر میرسیدند و با اینکه در بعضی از اقلام مصرفی
مردم، مثل گوشت و تره بار گرانی وجود داشت، باز هم به نظر میرسید که اقشاری از مردم
نسبت به انجام یک سلسله اصلاحات در درون کشور ناامید نیستند. مُعلمان هم راضی به نظر
میرسیدند. در بازار تهران اصولاً افکار عمومی به مراتب آرامتر از سال گذشته بود و مردم کمتر تحت تأثیر تحریکات مخالفین قرار میگرفتند و بدون اینکه توجهی به مطالب بیان شده
در تظاهرات معموله داشته باشند با برگزاری میتینگ نه مخالف بودند و نه موافق و خود را
1) گزارش ساواک، مورخه 17/12/1342، ش 1577/ن - 300، اظهارات کیهان یغمائی.
بیطرف نشان میدادند. اما ساواک که این گزارش را داده بود خود بهتر میدانست که این حالت آرامش پیش از طوفان است ؛ طوفانی که در راه بود و مُقدر بود که حتی طومار حیات
منصور را در هم پیچاند.
از سوئی گزارشهای رسیده از سفارت امریکا در تهران حکایت داشت که مقامات سازمان اطلاعاتی امریکا در تهران، مشغول جمعآوری یک سلسله مدارک در مورد حزب ایران نوین هستند. گفته میشد که بعد از تجربه احزاب ملیون و مردم و مشاهده ناکامی آنها
مقامات امریکایی دیگر نسبت به هر گونه فعالیت سیاسی حزبی در ایران بدبین هستند. اما
اینک بعد از تشکیل دولت منصور شواهد و اطلاعات حاکی از این بود که عوامل اطلاعاتی امریکا در تهران مشغول تهیه گزارشهایی در مورد حزب و تشکیل دهندگان آن هستند.(1)از بدو تشکیل دولت منصور شعب حزب ایران نوین به تدریج در نقاط مختلف کشورگشایش پیدا کرد و قرار شد که روزنامهای تحت عنوان ایران نوین به مدیریت دکتر رشتی راهاندازی
شود. نصرتاللّه معینیان که به عنوان وزیر اطلاعات معرفی شده بود برای این منظور تلاشهای فراوانی میکرد. از آن طرف برای نخستین بار در تاریخ احزاب دولتی تعداد زیادی از زنان وارد این حزب شدند، این امر در راستای تحقق اصل آزادی زنان بود که در
زمره اصول انقلاب به اصطلاح شاه و ملت تلقی میگردید.
در اواخر تیرماه سال 1343 با اینکه کلیه مدیران ارشد دولتی و بسیاری از کارمندان به حزب ایران نوین گرویده بودند، به گزارش ارتشبد حسین فردوست رئیس دفتر ویژه اطلاعات ؛ حزب در تهران تنها در حدود 1000 تن طرفدار داشت. در این گزارش آمده بود که
عدهای مثل جمال امامی و سناتور سید جلالالدین تهرانی اظهار داشتهاند که «سر موفقیت حزب ایران نوین این است که دولت ایالات متحده از آن حمایت به عمل میآورد.» در عین حال نفوذ حزب بیشتر در بین کارمندان و مدیران دولتی دانسته شد و اینکه این تشکیلات در
بین تودههای مردم طرفدار چندانی ندارد، همچنین آمده بود که در بین محافل سیاسی تهران
این عقیده وجود دارد که حزب ایران نوین نخواهد توانست مشکلات داخلی و خارجی ایران را بر طرف نماید و این حزب سرنوشتی بهتر از احزاب ملیون و مردم نخواهد داشت. حزب از بدو تصدی قدرت تا آن روز نتوانسته بود گامهای اساسی برای بهبود اوضاع بر دارد،
1) گزارش از تحریکات سفارت امریکا در تهران، مورخه 26/2/1343، ش 269/326.
این امر باعث دلسردی فراوان در بین کسانی شده بود که انتظار داشتند با آمدن دولت منصور بسیاری از مشکلات آنها حل خواهد گردید. از طرف دیگر دو دستگی بین اعضای حزب به ویژه کسانی که در وزارت فرهنگ شاغل بودند باعث شده بود که روند اجرایی بسیاری از امور کند گردد و اختلافات داخلی برخی را به این نتیجه برساند که این تشکیلات آیندهای نا موفق در پیش رو خواهد داشت.(1)در همین حال روزنامه حزب تحت عنوان «ندای ایران نوین» از روز هفتم تیرماه آن سال شروع به انتشار کرد، سردبیری این روزنامه با نجفقلی پسیان
بود. پسیان پیش از این سردبیری روزنامه صبح امروز متعلق به دکتر مصطفی الموتی را بر عهده داشت، الموتی مشهور به این بود که دوست صمیمی و یکرنگ دکتر اقبال است.
دولت منصور در برخورد با بسیاری از مشکلات اجتماعی و سیاسی ایران ناکام بود، حتی گفته میشد که فراکسیون حزب در مجلس دچار مشکلات عدیدهای شده است و اختلافات درونی آنها احتمالاً منجر به آن خواهد شد که این فراکسیون به دو بخش تقسیم شود و مسئولیت یکی از آنها به دکتر عالیخانی وزیر اقتصاد - که پیشتر از گردانندگان تراز اول
حزب مردم بود - واگذار گردد. از طرف دیگر حملات فراکسیونهای مستقل و مردم علیه منصور شدت گرفته بود؛ پیشبینی میشد که اگر وضع به همین منوال ادامه پیدا کند دولت منصور سقوط خواهد کرد. شایع شده بود که کارکنان و مسئولین کارگزینی ادارات و وزارتخانهها تحت فشار قرار گرفتهاند تا کارکنان خود را از اعضای حزب ایران نوین انتخاب نمایند(2)و همین امر باعث میشد که نفرت و انزجار از این حزب بیشتر شود و البته نوک تیز حملات متوجه شخص منصور بود. از این مهمتر یکی از دلایل نفرت تودههای مردم از حزب ایران نوین و منصور این بود که برخی از گردانندگان این حزب مردم محروم را
اغفال میکردند و با وعدههای دروغین میخواستند این گونه القا نمایند که حزب در بین
اقشار زحمتکش جامعه دارای طرفدارانی است. مثلاً در کرج برای جمعآوری حق عضویت از بین کشاورزان این گونه تبلیغ میکردند که اگر کسی مبلغ ده ریال به حزب ایران نوین
پرداخت کند، در مقابل بانک کشاورزی ده هزار ریال به او وام خواهد داد و معیار پرداخت
وام همین است. عدهای از کشاورزان در روستاهای اطراف کرج به امید دست یافتن به وام، تا
یکصد و پنجاه ریال جمعآوری کردند و به حساب حزب ایران نوین واریز نمودند. از این راه مبلغ هفتاد تا هشتاد و پنج هزار ریال از جیب محرومترین اقشار جامعه به حزب ایران نوین
کمک شد. بعد از مدتی معلوم گردید که خبری از پرداخت وام نیست. به همین دلیل عدهای از
کشاورزان علنا میگفتند که بانک کشاورزی آنها را اغفال کرده است. این موضوع دستاویز
بسیار مناسبی برای مخالفین دولت بود تا انتقادات خود را هر چه بیشتر متوجه دولت و حزب
حاکم نمایند.(1)منصور در سخنرانیهای خود از نقل این مطلب ابائی نداشت که مأمورین عالی رتبه دولت و حتی بخشداران باید مجری سیاستهای حزب و مرامنامه آن باشند، این مطلب باعث شد که ارباب جراید در مطالب خود علنا نخستوزیر را به باد حمله گیرند و یادآوری نمایند که استانداران و فرمانداران و سایر مدیران ارشد دولت باید رویهای فوق
رویه احزاب و دستههای سیاسی داشته باشند. همین موضوع باعث شد که ابراز نگرانیها از
عملکرد منصور حالتی جدیتر به خود گیرد و بسیاری از رجال سیاسی کشور نسبت به آینده نامعلوم تصمیم گیریهای منصور ابراز نا خرسندی نمایند. حتی در سفارت امریکا هم ابراز
تعجب از رویههای منصور دیده میشد، یکی از اعضای اداره اطلاعات سفارت امریکا موسوم به خانم فیلیسین گفته بود که بعضی از مقامات امریکایی مقیم تهران از اظهارات اخیر منصور در مورد پایهگذاری یک حکومت حزبی در ایران ابراز حیرت میکنند و اعتقاد دارند
که چنین رژیمی شبیه به حکومتهای فردی است و با روح دمکراسی در غرب منافات دارد.(2)
هر چه زمان پیشتر میرفت مخالفتها با منصور شدت میگرفت، دکتر حسن ارسنجانی یکی از محورهای این مخالفتها بود. وی که زمانی خود از طراحان و معماران اصلاحات ارضی به شمار میآمد(3)
D.R.Denman:Land Reforms of Shah and People و Hoover Institution Press, Staford, California,In: , George Lenczowski,) Ed (,Iran Under the Pahlavis, 1976,Pp.253-303.
در این مقاله طولانی کوچکترین نامی از ارسنجانی به عنوان معمار اصلاحات به میان نیامده است و نویسنده حتی به یک مورد از منابع خود اشارهای نکرده است.
ظاهرا برای رقابت با منصور در صدد تشکیل حزبی جدید بود.منصور گفته بود که برای یک نسل، یک انقلاب کافی است و منظور او این بود که انقلاب موسوم به شاه و ملت با نخستوزیری او به کمال خود رسیده و تکمیل گردیده است به همین
دلیل دیگر نباید در مورد نحوه اجرای اصول این انقلاب وارد مباحث زائد شد. ارسنجانی بر
عکس، اخبار سوء استفاده از اصلاحات ارضی را منتشر میکرد تا نشان دهد که منصور نماینده واقعی اصلاحات در ایران نیست و با وجود او اصل اصلاحات موردنظر دچار بحران خواهد شد. دوستان و هواداران ارسنجانی بار دیگر در اطرافش جمع شده بودند و خود را برای دور جدیدی از تصدی مسئولیتها آماده میکردند. آنچه باعث تشویق افراد به تجمع در اطراف دکتر ارسنجانی میشد، رکودی بود که در امر اصلاحات ارضی حاصل شده بود؛ آنها آماده میشدند که در برابر منصور حزب جدیدی تشکیل دهند.(1)
حزب ایران نوین همانگونه که پیشبینی میشد با اقبال مردم مواجه نشد. این امر فقط منحصر به تهران نبود بلکه در شهرستانها نیز این وضعیت وجود داشت. گفته میشد که جز مأمورین دولت کسی به این بازیها اعتنایی ندارد، زیرا معلوم است که فقط مأمورین دولت
برای حفظ موقعیت خود به این احزاب روی خوش نشان میدهند و طبقات گوناگون مردم آمادگی شرکت در چنین احزابی را ندارند. مردم شهرستانها بر این باور بودند که مأمورین
دولتی برای منافع خود مردم را به هر جایی که میخواهند میکشانند؛ پیشتر این کار توسط
حزب مردم و ملیون و این بار توسط حزب ایران نوین انجام میگیرد. به همین دلیل بود که
اعلام میشد اعتبارها و پولهایی که تا کنون برای احزاب صرف شده است در جلب نظر مردم
تأثیری نداشته است.
در شهریور سال 1343 خبر رسید که علی منصور پدر نخستوزیر طی نامهای که از ژنو برای فرزندش ارسال کرده، متذکر شده که پسرش از حزب بازی برحذر باشد و اضافه نموده که به عاقبت این فعالیتها فکر کند و توجه داشته باشد که سابقا آن چه به سر دکتر اقبال و دیگران آمد چه بود و بداند که نتیجهای جز زحمت عاید آنها نشد. منصور پدر در نامه به
فرزند خود همچنین توصیه کرده بود با رفقا و دوستانش در تهران بیشتر تماس گرفته و از
تجربیات و نصایح آنان استفاده کند.(2)مخالفتها از هر طرف علیه منصور علنی میشد، دکتر
مظفر بقایی و یارانش دقیقا مرزبندی خود را با دولت منصور حفظ میکردند و در عین حال افرادی مثل سید ابوالحسن حائریزاده رسما دولت منصور را دست نشانده اجنبی میدانستند
و میگفتند که در دولت وی «مشتی دزد» بر مناصب تکیه زدهاند. او معتقد بود که وکلای
مجلس همه فرمایشی هستند و علت برپایی انقلاب موسوم به شاه و ملت را این میدانست که
چون قرار بود انقلابی در ایران رخ دهد، شاه بالوایح انقلاب سفید در واقع از این انقلاب
جلوگیری کرد.(1)همزمان جنگ تبلیغاتی گستردهای در مورد تغییر احتمالی منصور و نخستوزیر جانشین او منتشر شد. به این صورت کم کم از دکتر ارسنجانی، دکتر امینی و دکتر اقبال به عنوان جانشینان احتمالی منصور یاد میگردید. ارسنجانی قرار بود حزبی را به عنوان سوسیال دمکرات تشکیل دهد و ضمن اعلام مواضع خود فعالیتهای خویش را در سطح جامعه گسترش دهد. همه چیز حکایت از آن داشت که دولت منصور به زودی به هر طریقی که شده جای خود را به دولتی دیگر خواهد داد. با برکناری ارسنجانی از سفارت کبرای ایران در ایتالیا به بخشی از این شایعات پایان داده شد؛ گفته میشد این تغییر به دستور شخص شاه انجام شده است زیرا ارسنجانی فعالیتهای پشت پرده سیاسی داشت و این تلاشها مخالف مصالح کشور تشخیص داده شده بود. این تغییر را عدهای برای تسلای خاطر برخی روحانیون و ملاکین میدانستند و اعتقاد بر این بود که عناصر تودهای و برخی از افراد وابسته به جبهه ملی از این تغییر ابراز نارضایتی میکردند، تحلیل آنها این بود که عزل ارسنجانی برای جلوگیری از تشکیل حزب سوسیال دمکرات بوده است(2)! حال چه ربطی بین حزب سوسیال دمکرات ارسنجانی با حزب توده و جبهه ملی وجود داشت امری بود که گزارشگر ساواک باید به آن پاسخ میداد. احمد آرامش نیز از امید نخستوزیر شدن ناکام
ماند. اطرافیان وی که امید داشتند سرانجام آرامش به قدرت سیاسی دست پیدا کند، اینک ابراز امیدواری میکردند که روزی سیاستهای جهانی به گونهای رقم بخورد که زمینه برای
تصدی منصب نخستوزیری از طرف آرامش فراهم شود، اینها سازش و نزدیکی دو سیاست روس و انگلیس را به عنوان زمینه اساسی نخستوزیری آرامش مطرح میکردند.(3)
در ماههای اولیه سال 1343 سه تحول عمده در جهان روی داد که هر کدام از آنها تأثیری زایدالوصف در ایران برجای گذاشت: نخستین مسئله این بود که خروشچف از رهبری شوروی کنار گذاشته شد و جای خود را به لئونیدبرژنف داد، با این تحول به نظر میآمد که سیاست کوتاه آمدن شوروی در برابر غرب به پایان خود نزدیک شده است. دومین حادثه تعیین کننده، انتخاب هارولدویلسون به عنوان نخستوزیر انگلستان بود، وی در آن زمان رهبری حزب کارگر را در دست داشت و مهمترین برنامهاش تشنج زدائی از منطقه خاورمیانه و تقلیل واردات انگلیس از راه وضع تعرفههای سنگین گمرکی بود. ویلسون به شدت مورد نفرت جناحهایی از حزب محافظه کار قرار داشت و حتی متهم بود که با شورویها همکاری میکند.(1)سومین حادثه مهم روی کار آمدن لیندون جانسون به عنوان رئیس جمهوری امریکا بود، با این حادثه برنامههای کندی البته با هیاهوی کمتری به مورد
اجرا گذاشته میشد ؛ حزب جمهوریخواه ناچار بود برای مدت چهار سال دیگر برای رسیدن به قدرت سیاست صبر و مدارا پیشه سازد.
به هر حال با تحولاتی که در امریکا و انگلستان روی داد به نظر میرسید که بین سیاستهای طرفین نوعی همگرائی پیدا شده است و اینک دمکراتها و حزب کارگر بیشتر از هر زمانی میتوانند در صحنه سیاست ایران با یکدیگر تشریک مساعی نمایند. سردنیس رایت سفیر کبیر انگلستان در تهران در نخستین نطق مهم سیاسی خود در اوایل تیر ماه سال 1342 گفته بود که «هدفهای انگلستان و امریکا هیچگاه به اندازه آن روز در ایران و خاورمیانه نزدیک نبوده است.» او این شایعه را که گویا بین امریکا و انگلیس در امور داخلی
ایران اختلاف خود دارد تکذیب کرد و گفت کسانی که این شایعه را مطرح میسازند دیوانگانی خطرناک و یا عوامل دشمن یعنی شوروی هستند. سفیر انگلیس خاطرنشان کرده بود که در جریان پیشرفت ایران و اصلاحات اقتصادی و اجتماعی این کشور شایستگی هایی به منصه ظهور رسیده است و انگلستان از آنچه در حیز امکان دارد برای رسیدن ایران به اهداف خود حمایت خواهد کرد. رایت گفته بود که مایل است ایران با ثبات، آزاد و نیرومند
1) برای گزارشی در این زمینه که حتی به بازجوئی محترمانه نخستوزیر دولت کارگری منجر شد بنگرید به: پیتررایت ؛ شناسائی و شکار جاسوس، ترجمه محسن اشرفی، انتشارات اطلاعات، تهران، 1374، ص 561 به بعد.
باشد اما در عین حال یادآوری کرد که کشور او در ایران دارای منافع حیاتی است و این منافع
سیاسی به جز ایران در مناطق نفت خیز خاورمیانه هم قرار دارد اما از نظر سفیر کبیر بریتانیا
ایران در این زمینه در بین کشورهای تولید کننده نفت حائز بیشترین اهمیت است.(1)
روزنامه پیغام امروز این سخنان را که دال بر این بود بین امریکا و انگلستان در ایران و منطقه اختلاف منافع وجود ندارد منعکس کرد. خاطرنشان شد که نفس استدلال سفیر خود بیانگر اختلاف بین دو قدرت بزرگ سرمایهداری است. به درستی یادآوری شده بود که این اختلاف از فردای پایان جنگ جهانی دوم آغاز شد، در عین حال یادآوری شده بود که وزیر امور خارجه انگلستان در دوره گذشته از ضربه شدید امریکا به نفوذ انگلیس در خاورمیانه
یاد کرده بود. نویسنده پیغام امروز از شعار دمکراتها در مورد پایان دادن به دوره استعمار سخن به میان آورد و یادآور شد که به طور طبیعی منظور امریکا از این شعارها نمیتواند دولتی جز دولت انگلستان باشد. بر همه کس معلوم بود که در منطقه حساس خاورمیانه این دولت بریتانیا بود که کشورهای دیگر را تحت استعمار در آورده بود و این روند تا سالهای بعد از جنگ دوم جهانی و استقلال هندوستان ادامه پیدا کرد. پیغام امروز ابراز امیدواری کرد که
هیچ گاه بین امریکا و انگلیس در مورد ایران اتحادی صورت نگیرد، زیرا مفهوم این اتحاد
چیزی جز تقسیم منافع دو قدرت بزرگ جهانی در ایران نیست. بنابراین همان طور که تحلیلگر روزنامه یادآوری کرده بود اتحاد دو قدرت به زیان کشورهای خاورمیانه تمام میشد، زیرا اگر بین دو قدرت اختلافی وجود داشت دولتهای منطقه میتوانستند از آن در
راستای منافع ملی خویش بهرهبرداری نمایند اما اگر بین قدرتهای سرمایهداری در خاورمیانه و از آن جمله ایران وحدت نظر بروز میکرد - که البته این امر غیر ممکن به نظر نمیرسید - کشورهای کوچک منطقه نمیتوانستند استقلال سیاسی خود را حفظ نمایند. بدیهی بود که این وحدت رویه اگر هم سردنیس رایت راست میگفت ؛ مقطعی بود و در موقع مقتضی اختلافات بار دیگر بروز میکرد و این دو قدرت حداقل برای حفظ منافع خود از رقابتهای پشت پرده خودداری نمیکردند. رایت گفته بود که اختلاف بین امریکا و انگلیس
در ایران محصول تبلیغات رسانههای جمعی ایران است و گر نه بین این دو کشور به لحاظ اصولی اختلاف دیدگاهی در مورد نحوه برخورد با ایران و مسائل آن وجود ندارد، اما محافل
1) خواندنیها، سال 23، ش 81، شنبه 8 تیرماه 1342، صص 1- 2.
داخلی بر این باور بودند که این دو کشور برای تسلط بر شریانهای اقتصادی و سیاسی ایران در این مواقع به چشم رقیب به یکدیگر نگاه میکنند.
با وجود اینکه انگلیسیها وقوع اختلاف بین منافع امریکا و انگلستان در مورد ایران و
خاورمیانه را کتمان میکردند، اما از آغاز سال 1964 که درست مصادف با دولت منصور بود
به مانورهای گستردهای در خاورمیانه دست زدند. امریکائیها برای اینکه ابتکار عمل را در منطقه در دست گیرند اظهار میکردند که انگلیس از حوادثی که در خاورمیانه میگذرد برای
بیاعتبار ساختن اقدامات آنان بهرهبرداری مینماید و از اینکه ایالات متحده در این منطقه ناکام باشد ابراز خرسندی میکند. اسنادی منتشر شد که نشان میداد انگلستان صرفا میخواهد امریکا در منطقه سپری در برابر کمونیسم باشد ولی ناکامیهای سیاسی غرب در مورد سیاستگذاری در این حوزه به گردن امریکاییها افکنده میشود. امریکاییها با انگلیسیها در رابطه با ایران اختلاف منافعی حداقل بیست و یک ساله داشتند؛ اختلافاتی که از سالهای جنگ دوم جهانی و بحث نفت آغاز شده بود. در آن دوران این انگلستان بود که نقش برتر را در معادلات سیاسی ایران و خاورمیانه داشت، امریکاییها از یاد نبرده بودند که انگلستان برای جلوگیری از سرمایهگذاریهای نفتی بخش خصوصی این کشور در ایران با چه ترفندهایی آنها را از میدان به در کرده بود. امریکائیها تلاش داشتند اینک ابتکار عمل را در دست گیرند و نقش فعالتری در منطقه داشته باشند. این سناریو در ایران با روی کار
آوردن نخبگان طرفدار سیاستهای ایالات متحده در حال انجام گرفتن بود و در واقع تا رسیدن به مقصود فقط یک گام فاصله وجود داشت.
مهمترین اقدام منطقهای امریکا تحکیم روابط دوستی کشورهای عضو پیمان سنتو بود تا در راستای منافع این کشور سیاستهای خود را تعقیب نمایند. ایران، ترکیه و پاکستان سه
کشوری بودند که در این زمینه میتوانستند نقش بسیار مؤثری را بر عهده گیرند. در روابط
گسترده پاکستان و ترکیه با امریکا تردیدی وجود نداشت، اما ایران در حلقه سیاستهای منطقهای امریکا از اهمیت بیشتری برخوردار بود و تسلط بر این کشور در واقع تسلط بر منطقه خاورمیانه به شمار میآمد. روز دوشنبه 29 تیرماه سال 1343 شاه برای شرکت در کنفرانس عالی سران سه کشور آسیائی عضو سنتو به استانبول رفت، مارشال ایوبخان رئیس جمهور پاکستان، ژنرال گورسل رئیس جمهور ترکیه و شاه ضمن انجام مذاکراتی
اقتصادی، فرهنگی، سیاسی و نظامی امضا کردند. به دنبال آن مبارزه کشورهای غربی برای دست یافتن به منابع غنی خاورمیانه شروع شد. عمدهترین فعالیتهای امریکاییها متوجه
برنامههای عمرانی بود که خود به خود باعث میشد بین این کشور و کشور طرف قرارداد همکاریهای بلند مدتی صورت گیرد. در برنامههای عمرانی قبلی خاورمیانه، بانک جهانی و
بانکهای امریکا نقش بسیار مهمی داشتند اما بعد از تحول در سیاستهای امریکا به دنبال
روی کار آمدن دمکراتها ؛ که هدف آن ترمیم موازنه ارزی و حفظ ارزش دلار در بازارهای
جهانی بود؛ و نیز با توجه به گرفتاریهای انگلستان در مستعمرات سابق ؛ امریکا توانست
ابتکار عمل را در ایران به دست گیرد. در این ایام پای سرمایههای غربی از کشورهای آلمان
غربی، فرانسه و ایتالیا هم به ایران باز شد و برای نخستین بار انگلستان ناچار شد رقبای
بالفعل و بالقوه زیادی را در عرصههای اقتصادی ایران تحمل کند. به زودی دانمارک، هلند،
سویس، نروژ و سوئد نیز به بازار ایران راه پیدا کردند. اگر چه این فرآیند به نسبت زیادی به خصلت جهانی سرمایه مرتبط بود و این واقعیت را به ذهن متبادر میکرد که سرمایه داری جهانی کشور خاصی را نمیشناسد و پدیدهای فراملیتی است؛ لیکن حقیقت این است که در پشت بسیاری از این تحریکات پای رقابتهای سیاسی بین کشورهای سرمایهداری هم دیده میشد. در همین زمان بود که با مشارکت بلوک شرق در اقتصاد ایران نقش مسلط بریتانیا در
اقتصاد کشور با دشواری زیادتری نیز مواجه شد. بلوک کمونیست به میزان ناچیزی در حد نود میلیون دلار در ایران سرمایه گذاری کرده بود، پیشبینی میشد حجم این سرمایهگذاریها به بیش از 250 میلیون دلار در سالهای آتی برسد. با تمام این اوصاف رهبری سیاستهای غرب در ایران به عهده امریکا بود، این امر نه تنها ناشی از این واقعیت
بود که امریکا رهبری دنیای سرمایهداری را بر عهده دارد؛ بلکه این واقعیت نیز نادیده گرفتنی بود که ایالات متحده در صدد تحکیم نفوذ خود در کشور برای تضمین سرمایهگذاریهای بلند
مدت است. اینک هم در برنامهریزی، هم در تجارت و هم در سرمایهگذاری در ایران نقش درجه اول را ایالات متحده عهدهدار بود.
در شرایطی که پای کشورهای اروپایی و امریکا و نیز کشورهای بلوک شرق در خاورمیانه عربی و ایران باز شده بود و دهها گروه مهندسی و مقاطعه کاری سر گرم کار بودند،
کمپانیهای بزرگ فراملیتی که در انگلستان به فعالیت مشغول بودند وارد کارزاری نابرابر با
این کمپانیها شدند. همان طور که در فصل نخست همین کتاب دیدیم، دلالی این کمپانیها با شاپور ریپورتر بود، وی با اتکا به شناخت بینظیر خود از بازار ایران و نیز با استفاده از دوستیهایش با اسداللّه علم و علینقی عالیخانی وزیر اقتصاد و نیز با توسل به رفاقتهایش با امرای ارتش به ویژه افرادی مثل طوفانیان و با وقوف به شبکههای پشت پرده سیاسی و اقتصادی ایران نقش مهمی در گسترش پیوند اقتصادی و سیاسی ایران با کمپانیهای بزرگ فرا ملیتی ایفا کرد و روابط ایران و بریتانیا را به بهترین حالت خود در دوره جنگ سرد رسانید. به همین دلیل و همچنین به دلیل خدمات گذشتهاش بود که در سال 1971 لقب «سر» گرفت و به مقام شوالیهگری امپراتوری بریتانیا نایل آمد. این پیوندهای اقتصادی شامل اقلام نظامی و خدماتی و بازرگانی فراوانی میشد که تا واپسین دوره حکومت پهلوی به درازا انجامید.
در این واقعیت تردیدی نیست که در کشورهایی مثل ایران؛ انگلستان هیچگاه سرمایهگذاری بلند مدت نکرده بود و در صنایع استراتژیک که در نهایت به اشتغال زایی و نیز تولید صنعتی و کشاورزی منجر شود؛ این قدرت بزرگ صنعتی گام مهمی در ایران بر نداشته بود، اما در مقابل در کارهای دلالی و نیز صدور نفت ایران بسیار فعال بود، یعنی درست در زمینههایی که بازگشت سرمایه به کشور سرمایهگذار صد در صد تضمین شده بود. در این ایام
هیئتی از انگلستان وارد ایران شد تا در مورد موقعیتهای اقتصادی کشور جهت سرمایهگذاری مطالعاتی انجام دهد، سرپرستی این گروه را فردی به نام چپمن بر عهده داشت
و به همین دلیل این هیئت، به هیئت چپمن شهرت یافت. این گروه بعد از بازگشت به انگلستان از دولت متبوع خود خواست که در سیاستهای اقتصادی خویش در ارتباط با ایران تجدیدنظر نماید و توصیه کرد این رویه را در کشورهای دیگر خاورمیانه نیز اعمال کند. یادآوری شده بود که فقط در ایران یک برنامه عمرانی طراحی شده است که در فاصله سالهای 1964 تا 1968 باید مبلغ 952 میلیون پوند انگلیس در آن سرمایهگذاری شود و البته
این رقم بسیار قابل توجه بود. گروه چپمن توصیه کرد که برای رقابت با بلوک شرق، دولت
انگلیس تلاش نماید صادرات کشورهای منطقه را بیشتر خریداری نماید و در تجارت خاورمیانه نقش فعالتری را بر عهده گیرد.(1)
بعد از این گزارش بود که قرار شد دولت انگلستان وامی با اقساط طویلالمدت بیست
1) خواندنیها، سال 24، ش 91، سهشنبه 13 مردادماه 1343، ص 7.
ساله در اختیار ایران قرار دهد تا کارهای مربوط به برنامه عمرانی سوم خود را به سرانجام رساند؛ امری که در تاریخ روابط دو کشور کم سابقه بود. البته قرار بود که مذاکرات در
آیندهای نزدیک در تهران صورت گیرد و یک هیئت مستشاری انگلیسی به عنوان یکی از شروط پرداخت وام، در مورد نحوه هزینه کردن آن نظارت کند. در این دوره یکی از نکات بسیار جالب توجه این بود که فردی به نام علی مشیری نامههایی از لندن به تهران ارسال میکرد و اسنادی را در ارتباط با روابط ایران و انگلستان در مطبوعات ایران به چاپ میرسانید که مضمون آنها دخالت آشکار انگلیسیها در تحولات تاریخ معاصر ایران بود.
به عبارتی با این اسناد که اسناد وزارت امور خارجه انگلستان بود، میخواستند نشان دهند در هر تحولی که در کشور صورت گرفته است دست انگلیسیها دیده میشود، امری که بسیار مشکوک و البته با معنا بود.
در داخل ایران رقابت فشردهای بین احزاب مردم و حزب ایران نوین در شرف تکوین بود، فراکسیونهای مستقل و مردم در صدد آن بودند تا به هر نحوی شده منصور را اریکه قدرت به زیر کشند. در مهرماه آن سال خبر رسید که فراکسیونهای مردم و مستقل در مجلس قصد دارند دولت منصور را استیضاح نمایند. دکتر مهذب نماینده مجلس اعلام کرد که موظف شده است با عناصر مؤثر این فراکسیون وارد گفتگو شود تا مانع استیضاح گردد.(1)اگر چه نیروهای طرفدار حزب مردم و نیز فراکسیون مستقل از استیضاح منصور در جلسه آن روز باز ماندند لیکن دیری نپائید که منصور خود زمینه را برای گسترش نارضایتیها فراهم
آورد، این جرقه ابتدا در مجلس زده شد و دلیل آن نیز طرح لایحه مصونیت مستشاران نظامی
امریکا بود. پیشتر گفتیم که این لایحه در دوره نخست وزیری اسداللّه علم تصویب شده بود و بعدا در تاریخ 28 آبان ماه 1342 به مجلس سنا فرستاده شد، این آخرین و مهمترین اقدام
دولت اسداللّه علم عینا به شکل لایحه زیر به مجلس سنا ابلاغ گردید:
تاریخ 28/8/1342- شماره 8296
ساحت مقدس مجلس سنا
1) اظهارات دکتر مهذب نماینده مجلس شورای ملی، مورخه 14/7/1343، ش 1905/326.
به طوری که خاطر نمایندگان محترم مستحضر است طبق قوانینی که در سال 1322 گذشت به دولت اجازه داده شد هیأت هائی از وزارت دفاع ایالات متحده امریکا به عنوان مستشار برای وزارت جنگ و اداره کل ژاندارمری ایران استخدام نمایند. چون در قوانین فوقالذکر
و نیز در موافقت نامههای مربوط به این هیئتها وضع کارمندان آنها کاملاً روشن نبود اخیرا که موضوع تمدید مدت خدمت آنان طبق معمول و به موجب همان قوانین مطرح گشت با توجه به مشکلات و مسائل ناشی از این امر به موجب تصویب نامه شماره 4/2562 مورخ 13/7/42 هیئت وزیران موافقت شد که یادداشت هائی بین وزارت امورخارجه شاهنشاهی و سفارت کبری دولت ایالات متحده در تهران مبادله شود و اجرای مفاد آن موکول به زمانی
گردد که ابتدا قرار داد وین درباره روابط سیاسی؛ منعقد در 29 فروردین 1340 و متعاقب آن مفاد یادداشتهای مورد بحث از تصویب قوه مقننه بگذرد. علیهذا متن یادداشت وزارت امور خارجه و ترجمه فارسی یادداشت سفارت کبری ایالات متحده امریکا در این زمینه تقدیم (1)
تاریخ: 19 مارس 1962- 28 اسفند 1340
یادداشت شماره 423
سفارت ایالات متحده امریکا ضمن ابراز تعارفات خود به وزارت امورخارجه شاهنشاهی، مفتخر است که اعلام کند که یادداشت شماره 6266 مورخ 7 فوریه 196218/11/1340 وزارت خارجه ایران را که در آن دولت شاهنشاهی ایران تمایل خود را برای تمدید خدمات هیئت مستشاری نظامی ایالات متحده به مدت یک سال دیگر (تا 21 مارس 1963 همان طور که ابتدا در قراردادهای مورخ 27 نوامبر 1943 و 16 اکتبر 1947 پیشبینی شده ؛ ابراز کرده را دریافت نموده است.
این سفارت خوشوقت است که اعلام کند دولت ایالات متحده با تمدید خدمات هیئت مستشاری مزبور مطابق با شرایط قراردادهای فوقالذکر، اصلاح شده در تهران با تبادل یادداشتهای مورخ 9 دسامیر 1948، 5 ژانویه 1949، 28 نوامبر 1949، و 10 ژانویه 1950 در رابطه با هیئتهای نظامی ایالات متحده در ژاندارمری شاهنشاهی ایران ؛ و نیز یادداشت دولت ایالات متحده به شماره 596 مورخه 10 آوریل 1961 و یادداشتهای دولت شاهنشاهی ایران به شمارههای 1344 مورخه 14 ژوئن 1961 و 4202 مورخ 14 نوامبر 1961؛ موافق است.
در عین حال این سفارت مایل است مذاکرات بسیاری را که اخیرا بین نمایندگان دو دولت در رابطه با مشکلاتی [که] با اهمیت روزافزون ؛ انجام شده است متذکر گردد. این مشکلات از این حقیقت ناشی میشوند که موافقت نامههای موجود به قدر کافی مسئله وضعیت اعضای هیئتهای مستشاری نظامی ایالات متحده در ایران را در بر نمیگیرد.
در همین رابطه دولت ایالات متحده معتقد است نیل به یک تفاهم کلی در این زمینه برای زدودن هر نوع مشکلی و در نتیجه سهولت در عملکرد مؤثر اعضای مستشاری ؛ به نفع هر دو دولت خواهد بود. برای نیل به این هدف سفارت مفتخر است که فقط پیشنهاد نماید که این پرسنل از امتیازات و مصونیتهای مخصوص «کارمندان اداری و فنی» مشروحه در قرارداد منضم به قرارنهائی کنفرانس سازمان ملل متحد در مورد روابط و مصونیتهای دیپلماتیک که در تاریخ 18 آوریل 1961 در وین امضا شده، برخوردار گردند.البته معلوم است که پرسنل برجسته مورد توافق دو دولت امکان بهرهبرداری از امتیازات و مصونیتهای «مأمورین سیاسی» را خواهند داشت.
سفارت همچنین پیشنهاد مینماید به منظور هماهنگی و تسهیل در امور اداری، اصل سابقالذکر در مورد هر فردی از پرسنل نظامی و یا پرسنل غیر نظامی، و یا کارمندان غیر نظامی وزارت دفاع ایالات متحده و بستگانشان که اهل آن خانه میباشند و حضور آنها در ایران به وسیله دولت شاهنشاهی ایران مجاز شناخته شده، به کار گرفته شود.
سفارت پیشنهاد میکند که در صورت توافق دولت شاهنشاهی ایران این تفاهم از تاریخ دریافت پاسخ آن وزارتخانه قابل اجراء و نافذ خواهد شد.
سفارت فرصت را برای تجدید احترامات فائقه خود نسبت به آن وزارتخانه شاهنشاهی مغتنم میشمرد.
سفارت کبرای ایالات متحده امریکا
تهران - 19 مارس 1962
نامه وزارت خارجه نیز به این شرح است:
اداره: عهود و امور حقوقی
شماره: 8296
تاریخ: 26/8/1342
وزارت امور خارجه
یادداشت
وزارت امور خارجه شاهنشاهی تعارفات خود را به سفارت کبرای دولت ایالات متحده امریکا اظهار و در مورد معافیت و مصونیت هیئتهای مستشاران نظامی دولت ایالات متحده امریکا در ایران احتراما به استحضار میرساند که با توجه به درخواستی که در یادداشت شماره 423 مورخ 19 مارس 1962 به عمل آورده و مرقوم داشته بودند که کارمندان هیئتهای مستشاری از امتیازات و مصونیتهای مربوط به کارمندان ملل متحد منعقد در وین در خصوص روابط و مصونیتهای سیاسی مصوب 18 آوریل 1961 برخوردار باشند و به بعضی از اعضای عالی رتبه این هیئتها به موجب قرارداد بین دو دولت وضع مأمور سیاسی داده شود تا از مصونیتها و امتیازاتی که قرارداد مزبور برای این طبقه در نظر گرفته منتفع گردند و به خاطر حفظ مصالح اداری و حفظ اتحاد شکل در مورد هر یک از مستخدین نظامی و یا کشوری وزارت دفاع ایالات متحده و اعضای خانواده همراه او به شرطی که حضور آنان در ایران با موافقت دولت شاهنشاهی باشد اصل فوقالذکر قابل اجرا باشد؛ مطالعات لازم به عمل آمد و در نتیجه این مطالعات به استحضار آن سفارت کبری رسید که قرارداد بینالمللی وین پس از تصویب از طرف قوه مقننه ایران شامل اعضای هیئتهای مستشاری نظامی دولت ایالات متحده در ایران که در استخدام وزارت جنگ ایران میباشند نخواهد گشت و برای این کار مجوز جداگانه لازم است و علیهذا قرار شد هنگام تقدیم موافقتنامه بینالمللی وین به مجلسین شرح لازم نیز ضمیمه شود که رئیس و اعضای هیئتهای مستشاری نظامی در ایران از مزایا و مصونیت و معافیتهائی که برای «کارمندان اداری و فنی» موضوع بند Fماده اول موافقتنامه مورد بحث پیشبینی شده برخوردار باشند و البته شمول این مزایا و معافیتها بسته به تصویب مجلسین خواهد بود.
وزارت امور خارجه شاهنشاهی خوشوقت است اکنون به استحضار آن سفارت کبری برساند که هیئت محترم وزیران به موجب تصویبنامه مورخ 13/7/1342 با این پیشنهاد موافقت فرمودهاند و قرار است که هنگام تقدیم موافقتنامه وین منعقد در 18 آوریل 1961 به مجلسین این یادداشت و یادداشتی که آن سفارت کبری در پاسخ مرقوم خواهند داشت نیز برای تصویب ضمیمه شود.
وزارت امور خارجه شاهنشاهی موقع را برای تجدید احترامات مغتنم میشمارد.
[گیرنده] سفارت کبرای دولت ایالات متحده امریکا - تهران
و تقاضا دارد بعد از تصویب قرارداد وین ماده واحده زیر را مطرح و مورد تأئید قرار1) ترجمه نامه سفارت امریکا به شرحی که در بایگانی اسناد وزارت امور خارجه نگهداری میشود عینا به شرح زیر است:
دهند.
ماده واحده - مجلس سنا در جلسه خود متن یادداشت شماره 8296 مورخ 26/8/42 وزارت خارجه شاهنشاهی و یادداشت شماره 299 مورخ 18 دسامبر 1963 سفارت کبری ایالات متحده امریکا در تهران را تصویب و به دولت اجازه اجرای مفاد و تعهدات ناشی از
آن را میدهد.
نخستوزیر اسداللّه علم - وزیر امور خارجه عباس آرام - کفیل وزارت جنگ اسداللّه صنیعی.
بعد از تصویب این لایحه بود که اسداللّه علم از نخستوزیری استعفا داد و اینک نوبت به کابینه منصور رسیده بود تا تکلیف نهایی را در مورد آن انجام دهد. نکته مهم این بود که دولت منصور و اکثریت پارلمانی حزب ایران نوین برای تصویب این لایحه - به طوری که در سطور
زیر میآید - تلاش و تکاپوی زیادی به خرج دادند و مهمتر اینکه دوستان علم از فراکسیون
مردم برای مقابله با تصویب این لایحه از تهدید نخست وزیر نیز خودداری نکردند، در حالیکه این مصوبه مربوط به دولت علم بود و منصور وارث بحرانی بود که علم بر جای نهاده
بود.
پیشتر در دوره نخست وزیری علی امینی در اسفند سال 1340 سفارت امریکا در تهران با دولت تماس گرفت و درخواست کرد که مصونیت و امتیازات ویژه اعضای اداری و گروه تکنیکی که در تبصرهای از قانون نهایی 18 آوریل سال 1961 در وین طی کنفرانس سازمان
ملل در مورد روابط دیپلماتیک و مصونیتهای آن به تصویب رسیده است؛ شامل مستشاران نظامی امریکا در تهران نیز بشود. در ادامه خواسته شد این قانون شامل سایر کارمندان نظامی
و یا غیرنظامی که در خدمت وزارت دفاع امریکا هستند، خانواده آنها و کلیه کسانی که با این خانوادهها مرتبط هستند و در ایران اقامت مینمایند بشود.(1)
وزارت امورخارجه
اداره: عهود و امور حقوقی
شماره: 18/998
تاریخ: 30/3/1343
پیوست: گزارش درباره مصونیتها و مزایای مستشاران نظامی امریکا در ایران.
در سال 1340 موقعی که مفاد تصویبنامه شماره 4/9733 مورخ 24/10/1340 دایر بر تمدید خدمت افسران و درجهداران ارتش کشورهای متحده امریکا به عنوان مستشار برای وزارت جنگ و اداره کل ژاندارمری طبق معمول هر ساله به سفارت کبرای امریکا ابلاغ شد، سفارت کبرای مزبور ضمن موافقت با تمدید تقاضا نمود از نظر مزایا و مصونیتها وضع این مستشاران مشخص گردد و این عده مشمول بند 4 از ماده اول قرارداد وین راجع به روابط سیاسی مورخ 18 آوریل 1961 گردند یعنی در شمار مأمورین اداری و فنی هیئت سیاسی امریکا در ایران محسوب شوند.
پس از مطالعاتی که در این باره در وزارت امور خارجه به عمل آمد یادداشتهایی بین وزارت امور خارجه و سفارت کبرای امریکا مبادله گردید. در این یادداشتها قید شده است که با اعطای مزایا و مصونیتهایی مورد درخواست فقط پس از تصویب قرارداد وین و تصویب مفاد یادداشتهای متبادله از طرف قوه مقننه خواهد بود.
علیهذا پس از گشایش مجلسین یادداشتهای متبادله به صورت لایحهای طی شماره 2291 مورخ 25/10/1342 به مجلس سنا تقدیم شد.
ماده واحده پیشنهادی بدین قرار است:
مجلس سنا در جلسه [در متن اصلی جا افتادگی دارد] متن یادداشت شماره 8396 مورخ 26/8/42 وزارت امور خارجه شاهنشاهی و یادداشت شماره 199 18 دسامبر 1963 سفارت کبرای ایالات متحده امریکا را تصویب و به دولت اجازه اجرای مفاد و تعهدات ناشی از آن را میدهد.
ماده واحده پیشنهادی در کمیسیون امور خارجه مجلس سنا به صورت زیر تغییر یافت :
با توجه به لایحه شماره 18/2291/21574 دولت و ضمائم آن که در تاریخ 25/10/1342 به مجلس سنا تقدیم شده به دولت اجازه داده میشود که رئیس و اعضای هیئت مستشاری نظامی ایالت متحده امریکا را در ایران که به موجب موافقتنامههای مربوط در استخدام دولت شاهنشاهی میباشند از مصونیتها و معافیتهایی که شامل کارمندان اداری و فنی موصوف در بند Fماده اول قرارداد وین مصوب میباشد برخوردار نمایند.
لایحه اصلاح شده در کمیسیون امور خارجه مجلس سنا به تصویب رسیده و در حال حاضر به کمیسیون جنگ آن مجلس ارجاع شده است. با توجه به اینکه طبق دستورات جناب آقای رئیس محترم مجلس سنا کمیسیونها کار خود را طی تعطیل سالیانه مجلس سنا ادامه خواهند داد امید میرودکمیسیون جنگ نیز این لایحه را به زودی مورد تصویب قرار دهد. بدیهی است تصویب نهایی لایحه از طرف مجلس سنا موکول به خاتمه تعطیلات تابستانی و تشکیل مجدد جلسات مجلس سناست مگر آنکه طبق تقاضای دولت طی تعطیلات تابستانی جلسه فوقالعاده پارلمانی تشکیل گردد.
نامه دولت منصور به مجلس سنا به این شرح بود :
اداره عهود و امور حقوقی
شماره
تاریخ
پیوست
وزارت امورخارجه
ساحت مقدس مجلس سنا
به طوری که خاطر نمایندگان محترم مستحضر است طبق قوانینی که در سال 1322 گذشت به دولت اجازه داده شده هیئتهایی از وزارت دفاع ایالات متحده امریکا به عنوان مستشار برای وزارت جنگ و اداره کل ژاندارمری ایران استخدام نمایند.
اخیرا که موضوع تمدید مدت خدمت آنان طبق معمول و به موجب همان قوانین مطرح گشت به موجب تصویب نامه شماره 4/2562 مورخ 17/3/1343 هیئت وزیران موافقت شد که یادداشتهایی بین وزارت امور خارجه شاهنشاهی و سفارت کبرای ایالات متحده امریکا در تهران مبادله شود و اجرای مفاد آن موکول به زمانی گردد که ابتدا قرارداد وین درباره روابط سیاسی منعقد در 29 فروردین 1340 و متعاقب آن مفاد یادداشتهای مورد بحث از تصویب قوه مقننه بگذرد.
علیهذا با تقدیم یادداشت وزارت امورخارجه و ترجمه فارسی یادداشت جوابیه سفارت کبرای ایالات متحده امریکا در تهران در این زمینه تقاضای تصویب ماده واحده زیر را دارد:
ماده واحده: به دولت اجازه داده میشود که رئیس و اعضای هیئت مستشاری ایالات متحده امریکا در ایران را که به موجب موافقت نامههای مربوطه در استخدام دولت شاهنشاهی ایران میباشند مشمول مصونیتها و معافیتهای موضوع بند «و» از ماده اول قراداد وین درباره روابط سیاسی مورخ 18 آوریل 1961 نموده و مفاد یادداشت هایی را که در این زمینه طی شماره 8296 در 26/8/1342 و طی شماره 299 در 21 نوامبر 1963 27/9/1342 بین وزارت امور خارجه و سفارت کبرای ایالات متحده امریکا در تهران مبادله شده و متن آن ضممیه است به مورد اجرا بگذارد.
لایحه شماره 18/2291/9574 مورخ 25/10/1342 بدینوسیله مسترد میگردد.
نخستوزیر حسنعلی منصور
وزیر جنگ اسداللّه صنیعی
عباس آرام وزیر امور خارجه
امینی این درخواست را1) متن نامه وزارت امورخارجه در دوره منصور به این شرح است
مسکوت گذاشت و حتی در دوره اسداللّه علم نیز چون این لایحه را بحرانزا تلقی میکردند از طرح آن خودداری کردند. در 26 آبان ماه سال 1342 دولت علم ضمن ارسال یادداشتی برای سفارت امریکا توضیح داد که این لایحه نیازمند تصویب مجلس ایران است و مجلس باید بررسی نماید که آیا مستشاران مورد بحث از مصادیق کارمندان اداری و فنی شناخته میشوند و یا خیر؟ اظهارنظر در این مورد بر عهده مجلس دانسته شد. یک ماه پس از این
نامهنگاریها سفارت امریکا رضایت خود را از روند تقاضا اعلام داشت اما این بار خاطرنشان شد که نظامیان مأمور در ایران شامل این افراد هستند:
تمام کارمندان نظامی و غیرنظامی که در استخدام وزارت دفاع امریکا هستند و خانوادههایشان و همه اعضای آن خانوادهها که در ایران زندگی میکنند و کلیه کسانی که در چارچوب قراردادی قرار میگیرند که بین دو کشور در مورد کمکهای نظامی بسته شده است.(1)
دولت علم تلاش کرد بار دیگر از تصویب این قرارداد طفره برود، اما این تلاشها به نتیجهای نرسید؛ امریکاییها به شکل تحقیرآمیزی از ایران میخواستند به خواستهای نامشروع که ربطی به روابط سیاسی نداشت و مشمول مقررات دیپلماتیک نمیشد تن در دهد. قرارداد ویژه تعیین وضعیت نیروهای امریکایی در کشورهای ناتو در دهه 1950 تنظیم
شده بود و مخصوص نظامیان امریکایی مستقر در کشورهای عضو ناتو بود. طبق قانونی که تصویب شده بود محاکم قضایی امریکا و کشور میزبان به شکل همزمان به جرم متهم رسیدگی میکردند، اما در این مورد خاص مقرر شده بود که در تمام موارد و در مورد کلیه
کارمندان حتی کارمندان غیرنظامی، طبق مقررات و موازین قضایی ایالات متحده عمل شود، «حتی اگر قضات امریکایی نخواهند به دعاوی مربوطه رسیدگی نمایند.» به جز مواردی در آلمان غربی، این قرارداد در هیچ یک از کشورهای طرف قرارداد امریکا انجام نمیشد. هشدارهای برخی از امریکاییان هم در این مورد به مقامات کشورشان نتیجه مطلوبی به بار
نیاورد، مقامات سفارت امریکا و نیز وزارت امور خارجه این کشور مصر بودند که به هر نحوی شده این لایحه را به تصویب مجلس ایران برسانند، به ویژه اینکه در این دوره دولت
مورد حمایت آنان یعنی منصور بر سر کار بود و در این دوره اکثریت قریب به اتفاق مجلس
ایران در اختیار گروه طرفداران سیاست امریکا قرار داشت و این لایحه تحقیرآمیز باید به
دست این نمایندگان مورد تصویب قرار میگرفت. به این ترتیب طرف ایرانی حق هر گونه نظارت قانونی بر امریکاییان مقیم ایران را از دست میداد، در حالی که این افراد دائما رو به افزایش بودند.(2)
ainigiV fo ytisrevinU ,ellivsettolrahC,3791-1491 yciloP ngieroF snarI :inazamaR .K halluohuoR.363-163.pp.5791,sserPنیز برای آگاهی از نظرات برخی از مسئولین امریکایی در این زمینه و هشدارهای آنان ر. ک : شیرو عقاب، صص 220 - 221.
در جلسهای که قرار بود لایحه مصونیت مستشاران نظامی امریکایی تصویب شود، جو مجلس بسیار عصبی شده بود، اعضای فراکسیون مردم متحدا تصمیم گرفته بودند مانع تصویب این لایحه شوند. وقتی منصور میخواست به اعتراضات نمایندگان پاسخ دهد با نگاه مخصوص دکتر خطیبی نایب رئیس مجلس از این تصمیم منصرف شد.(1)صادق احمدی
و هولاگو رامبد بیش از دیگر نمایندگان در تکاپو بودند تا مانع تصویب این لایحه شوند، اما عدهای از نمایندگان میگفتند اعتراض فایده ای ندارد زیرا به هر حال این لایحه تصویب
خواهد شد. از طرف دیگر اطلاع داده شد که در صف تماشاچیان جلسه مجلس در آن روز عدهای از مأمورین سفارت امریکا حضور داشتهاند ، یکی از آنها فردی به نام مستر بلستر Bolesterبود که از ساعت نه تا یازده صبح در مجلس حضور داشت؛ غیر از وی فردی دیگر هم از سفارت امریکا آمده بود که با دکتر خطیبی کار داشت. پس از تصویب این لایحه عده ای از اعضای کابینه منصور گفتند که «این ننگ بر دامن دولت و حزب ایران نوین تا ابد باقی
خواهد ماند»، لذا اعلام کردند که بلافاصله بعد از مراجعت شاه از سفر شیراز از کابینه استعفا خواهند داد. از قول سناتور سیدجلالالدین تهرانی این افراد عبارت بودند از دکتر جمشید آموزگار، عطاءاللّه خسروانی و دکتر علینقی عالیخانی.
جلسهای که در آن لایحه مصونیت مستشاران نظامی امریکا مورد بحث و بررسی قرار گرفت و نیز حوادث متعاقب این جلسه یکی از مهمترین موضوعات مطرح شده در مجلس ایران در دوران بعد از مشروطه بود. این جلسه در تاریخ سه شنبه 21 مهرماه سال 1343 تشکیل شد و در آن اکثریت قریب به اتفاق نمایندگان حضور داشتند. این جلسه هشت ساعت طول کشید و تشکیل سپاه ترویج و آبادانی، اصلاح قانون بازرگانی و اجازه اجرای لایحه استخدام کشوری در آن مورد بحث قرار گرفت و نوبت به لایحه الحاق ایران به قرارداد وین و مقاوله نامههای ضمیمه آن درباره مصونیت مستشاران نظامی امریکا در ایران رسید و سروصدای زیادی را در درون مجلس به وجود آورد. همان طور که گفتیم این لایحه در دوره اسداللّه علم و در زمان تعطیل مجلسین در هیئت دولت تصویب شده بود، لیکن برای اجرا
1) جلسه مجلس شورای ملی، مورخه 21/7/1343، ش 15888/20 الف.
باید مجلس نیز آن را مورد تصویب قرار میداد. کمیسیون امور خارجه مجلس که این لایحه را تقدیم کرده بود اصرار داشت که این لایحه بسیار مهم به صورتی فرمایشی مورد تصویب قرار گیرد، لیکن مخالفین در ایستادند که به دلیل اهمیت موضوع این لایحه باید به صورت
جدی مورد بحث و بررسی کارشناسی قرار گیرد. نایب رئیس مجلس دکتر حسین خطیبی در غیاب معنیدار دکتر عباس ریاضی کرمانی رئیس مجلس این لایحه را مطرح کرد و گفت که دولت معتقد است این لایحه باید مقدم بر لوایح دیگر در مجلس مورد بررسی واقع گردد. متن لایحه الحاق ایران به قرارداد وین به این صورت قرائت شد:
گزارش شور دوم از کمیسیون امور خارجه به مجلس شورای ملی - کمیسیون امور خارجه در جلسه 2 مهرماه 1343 با حضور آقای میرفندرسکی معاون وزارت امور خارجه به لایحه شماره 2529 - 1/4/1343 ارسالی از مجلس سنا راجع به قرارداد وین درباره روابط سیاسی که گزارش شور اول آن به شماره 1001 چاپ شده است برای شور دوم مورد رسیدگی قرار داد و
ماده واحده مربوط به قرارداد را عینا تصویب نمود. اینک گزارش آن را به مجلس شورای ملی تقدیم میدارد.
ماده واحده - قرارداد وین درباره روابط سیاسی که در تاریخ 18 آوریل 1961 مطابق با 29 فروردین 1340 در شهر وین به امضای نماینده مختار دولت شاهنشاهی رسیده و مشتمل بر 53 ماده و دو پروتکل میباشد تصویب و به دولت اجازه داده میشود اسناد آن را مبادله
نماید. از طرف مخبر کمیسیون امور خارجه، دکتر زیبائی.
در خارج مجلس قدرتمندترین گروهی که انگیزههایی خاص داشتند و با این لایحه مخالفت میکردند فراماسونها بودند؛ روز 2 مهر سال 1343 برخی لژهای فراماسونری تهران که از لژهای تابعه گراند لژ اسکاتلند بودند ضمن دستوری به کلیه اعضا خود از آنان
خواستند که علیه لایحه مصونیت سیاسی امریکاییان اقدام کنند: «طبق این اظهارنظر نطق مهندس بهبودی نیز به دستور مهندس حسین شقاقی بوده است.» اظهارات سلیمان بهبودی رئیس تشریفات وزارت دربار که او هم عضو لژ روشنائی ایران بود ناشی از همین سیاست فراماسونها دانسته شد. به ناصر بهبودی فرزند وی دستور داده شده بود که سعی کند با تأخیر
طرح لایحه در مجلس، تصویب آن را به تعویق اندازد. شاه نیز تقاضای تأخیر طرح لایحه را
کرده بود و لژهای فراماسونری به ریاست دکتر سعید مالک و دکتر محمود هومن نیز چنین
اقدامی کرده بودند. منشأ این خبر یک کارمند سفارت امریکا دانسته شد.(1)
و اما در داخل مجلس بلافاصله بعد از قرائت این لایحه موج اعتراض از طرف مخالفین بلند شد. یکی از نمایندگان به این لایحه اخطار آییننامهای وارد کرد و گفت که به تقاضای
دولت دو لایحه در دستور کار قرار گرفته است و طبق اجازه ای که ماده 72 آئیننامه داخلی
مجلس میدهد، دولت میتواند تقاضایی بکند که طبق آن لایحهای که در دستور کار نبوده و فوریت نداشته است در دستور قرار گیرد. او خاطرنشان کرد که این لوایح در دستور کار مجلس نبوده است و در صورت جلسه قبل نیز چنین چیزی نیست و خود دکتر خطیبی نیز اشاره کرده است که رئیس دولت چنین تقاضایی را مطرح کرده است؛ بنابراین باید برای این
تقاضا رأیگیری شود. او توضیح داد که البته مجلس با این پیشنهاد موافق است و به آن رأی
خواهد داد اما بر طبق قانون برای طرح هر لایحهای در جلسه علنی باید ابتدا آن لایحه در دستور کار قرار گیرد.
دکتر خطیبی اصرار کرد که این لایحه از ابتدا در دستور بوده اما در جلسه قبل مطرح نشده است، او گفت که دولت امروز تقاضا کرده که این لایحه مقدم بر لوایح دیگر مورد بررسی واقع شود و محتاج به رأیگیری نیست. به تقاضای هلاگو رامبد رئیس فراکسیون مردم در مجلس بیست و یکم بار دیگر این لایحه قرائت شد، رامبد در واقع خود را آماده کرده بود تا علیه این لایحه موضعگیری نماید و علت اینکه تقاضا کرد بار دیگر لایحه قرائت شود این
بود که میخواست به شکلی کاملاً مستدل به این تقاضای دولت پاسخ گوید. وی نخستین کسی بود که در این مورد نطق کرد. او خاطرنشان نمود که مصالح کشور را نباید به دست منفیبافی سپرد و نباید هر چیزی را «سرسری گرفت» و با یک نشستن و برخاستن و رفتن وظایف نمایندگی را فراموش کرد. دکتر فرخرو پارسای از زنان وابسته به حزب ایران نوین در اعتراض به سخنان رامبد گفت که هر کس وظیفه نمایندگی خود را میداند و نیازی به توصیههای او نیست. رامبد بیاعتنا به اعتراض پارسای، سخنان خود را ادامه داد و نکاتی از طرح غلط لوایح را مطرح کرد و در ادامه گفت که در لایحهای یک بار به جای لغت مشروع؛
مشروح قید شده بود و نمایندگان هم بیتوجه به تفاوت فاحش این دو لغت و تبعات ناشی از
آن، میخواستند آن لایحه را تصویب نمایند. وی تذکر داد قراردادهای بینالمللی و از آن
1) گزارش ساواک، سری، ش 716، مورخه 17/8/1343.
جمله قرارداد وین با سایر قراردادها از این حیث تفاوت دارند که این نوع قراردادها باید به
مصالح دو کشور طرف قرارداد ربط داشته باشد و به اصطلاح با «مصالح عمومی کشور» در تضاد و تناقض نباشد و اگر این قراردادها مورد توافق طرفین واقع نشود، اصلاً مورد تصویب
قرار نمیگیرد. او گفت مشکل این لایحه این است که اقلیت اعتراضات خود را مطرح میکند
و در زمینه آن بحث کارشناسی مینماید، اما اگر اکثریت با این لایحه موافق باشد و به نوع استدلال طرف مخالف گوش فرا داده نشود، لایحه مزبور تصویب میشود بدون اینکه ملاحظات عمومی در نظر آورده شود.
رامبد پرسید منظور از مصونیت مستشاران نظامی و خانواده آنها چیست؟ اگر خواهر یکی از مأمورین همین فردا به نزد برادرش برود؛ با او در یک جا زندگی نماید و واقعهای
بروز کند که بخواهد از این مصونیت استفاده کند، آیا این فرد نیز در زمره خانواده مستشار
مزبور تلقی میشود یا خیر؟ آیا این فرد میتواند از امتیازات مصونیت بهرهمند گردد؟ رامبد توضیح داد که منظورش از این سخنان ایراد به لایحه نیست، بلکه منظور این است که نمایندگان خودشان باید بدانند چه چیزی را مورد تصویب قرار میدهند. او گفت تعداد مأمورین خارجی مقیم ایران بسیار بیشتر از کارمندان ایرانی مقیم خارج از کشور است، حال
اینک باید دید در کشورهای بزرگی مثل شوروی، امریکا و یا انگلیس چند تن از اتباع ایران
میتوانند از این مزایا بهرهمند شوند؟ منظورش این بود که به هر حال کشورهائی مثل امریکا
کادر دیپلماتیک و مأمورین نظامی بیشتری در ایران دارند، بنابراین باید معلوم شود که این افراد تا چه حدی باید از مصونیتهای پیشبینی شده بهرهمند باشند و به عبارت صحیحتر چه تعداد از مأمورین امریکایی در ایران از این امتیاز بهرهمند خواهند شد؟ پرسیده شد: «در این لایحه چه مصلحتی وجود دارد و ملت ایران چه نفعی در تصویب آن دارد؟» رامبد توضیح داد
که با این لایحه یک مکانیک خارجی هم مثل سفیر ایران در کشور خارجی از مصونیت برخوردار خواهد شد. محسن خواجهنوری از رهبران اکثریت پارلمانی گفت که چنین چیزی صحت ندارد، اما رامبد جواب داد که بدبختانه این طور است و از خواجهنوری خواست که «مصالح کشور را جدی بگیرد و با آن به شوخی و مسامحه برخورد ننماید.»
منصور به جای اینکه با این ایرادات از طریق استدلالی برخورد نماید، در پاسخ گفت که در شأن مجلس نیست در آن هر سخنی را با احساسات مطرح نمایند. او گفت به دلیل گسترش
روابط ایران با کشورهای خارجی، اتباع ایران نیز در کشورهائی مثل افغانستان، هندوستان،
لیبی و حبشه از آن امتیازات برخوردار خواهند شد! به این ترتیب منصور یعنی نخستوزیر قانونی کشور، اتباع ایران را در ردیف کشورهای عقبمانده آن روز جهان مثل حبشه قرار داد
و به طور ضمنی پذیرفت که ایران چون از نظر فرهنگی، سیاسی و البته حقوقی نسبت به ایالات متحده در سطح نازلتری قرار دارد؛ پس باید به مقررات مورد نظر امریکا تمکین نماید. منصور آشکارا ملت ایران را وحشی و عقبمانده تلقی کرده بود. او پس از این اظهارنظر غیرقابل دفاع، به جای اینکه بگوید ایرانیها نیز در امریکا از حقوق مشابه برخوردار خواهند شد، آشکارا خاطرنشان کرد که این مقررات در کشورهائی مثل افغانستان شامل حال ایرانیان خواهد شد، یعنی کشوری که هنوز در سطح قبیلهای میزیست و در این کشور از حقوق رایج در سایر نقاط دنیا خبری دیده نمیشد. منصور به عنوان نخستوزیر ایران با نادیده گرفتن سوابق فرهنگی و تمدنی ایران و آن هم در مقام نخستوزیر و نماینده
قانونی ملت ایران در برابر کشورهای خارجی به جای اینکه مصالح کشور را در اولویت برنامههای خود قرار دهد، آشکارا مردم ایران را با قبایل وحشی حبشه مقایسه کرد؛ یعنی
اینکه صریحا مردم ایران را مشتی بیفرهنگ دانست که مسئولین امریکایی باید در این کشور
از آنها در وحشت و هراس باشند. او منافع مستشاران نظامی امریکا در ایران را بر هر چیز
دیگری مقدم شمرد و در مقام پاسخ به رامبد، مثل یک تبعه امریکا برخورد نمود. این پاسخها
واقعا از کسی که با شعار استقرار نظمی جدید در کشور روی کار آمده بود شگفتانگیز بود.
برخلاف بیانیه حزب ایران نوین که دولتهای گذشته را در انحطاط کشور مؤثر دانسته بود
منصور این بار صریحا مردم را مقصر نشان داد. منصور گفت که تشنج ایجاد کردن در افکار عمومی در شأن افکار سالم نیست و مسائل را باید در نهایت دقت بررسی کرد و گفت که از قِبَل این لایحه هیچ زیان سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ایران را تهدید نمیکند، و بالاخره این که :
بنده به عنوان رئیس دولت و دبیر حزب ایران نوین در اینجا با افتخار اعلام میکنم که این مسائل در وضع سیاسی و در مقطع اقتصادی ایران، در وضع اجتماعی ایران با داشتن رهبری مثل شاهنشاه و دولت خدمتگزاری مثل بنده و با داشتن مجلسین شورای ملی و سنا این مسائل صدق نمیکند و روشن است[!!]
در ادامه این جلسه احمد میرفندرسکی معاون وزیر امور خارجه سخنرانی کرد. وی گفت که قرارداد وین قراردادی است که اصول آن از سال 1815 به بعد مورد احترام کشورها بوده و در کنفرانس 1930 لاهه هم اصلاحات زیادی در آن اعمال نشده و عین همین قرارداد در 1961 در وین به تصویب رسیده است. میرفندرسکی این لایحه را از ملزومات روابط بینالملل عنوان کرد، اما توضیح نداد که با این وجود چرا طرف ایرانی نباید از امکاناتی نظیر این قرارداد بهرهمند باشد؟(1)اما رامبد خاطرنشان کرد تا هنگامی که ذهن او روشن نشده است و جوانب موضوع بر وی آشکار نشده باشد، نمیتواند به این لایحه رأی دهد. در جواب نخستوزیر که وی را متهم به عدم شهامت کرده بود گفت: «ای کاش موردی پیش نیابد که جنابعالی شهامت بنده را بیازمایید، آن وقت میترسم برای شما خوب نباشد». این کلمات در
واقع تهدیدآمیز بود، آن هم در برابر نخستوزیری که نه تنها حمایت شاه بلکه حمایت آشکار و علنی دولت ایالات متحده و سیا را در پشتسر داشت. رامبد البته به پایگاه خاص
خود دلگرم بود و میدانست که مردانی مثل علم در چنین مواردی از حمایت او فروگذار نخواهند کرد؛ اما با تمام این اوصاف کلمات تهدیدآمیز او در مجلس آن هم در حضور نخستوزیر بسیار مهم بود. رامبد در پاسخ به میرفندرسکی هم توضیح داد که احتیاجات فنی ایران به خارج ربطی به اعطای مصونیت به مستشاران بیگانه ندارد و ایران هر قدر هم به مستشاران نظامی خارجی احتیاج داشته باشد؛ به اعطای مصونیت نیازمند نیست. او گفت معاون وزیر امور خارجه باید توضیح دهد که در ممالک دیگر چه مقدار از این امتیازات به
امریکاییها داده شده است و چند برابر نمایندگانی که ایران در خارج دارد، دولت باید به
بیگانه در ایران امتیاز دهد.
سخنان رامبد به هر دلیلی اقامه شده باشد، در آن دوره تاریخی بسیار بااهمیت بود. به انگیزه وی در این اظهارنظرها کاری نداریم، اما از این مسئله گریزی نیست که در سخنان وی تا حدود زیادی مصالح کشور هم مورد تأکید قرار میگرفت. رامبد البته درباره این لایحه
1) در سال 1376 میرفندرسکی در گوشهای از خاطرات خود نوشت: «دفاع من مهملترین دفاعی بود که ممکن است یک نفر از یک لایحهای بکند، برای این که اصلاً عقیده به آن نداشتم. مثل این که حس ششم من به من گفت این کار، کار مهملی است؛ کار خطرناکی است، لزومی هم ندارد.» در این مورد ر. ک : احمد میرفندرسکی، در همسایگی خرس، دیپلماسی و سیاست خارجی ایران از سوم شهریور 1320 تا 22 بهمن 1357، گفتگو با احمد احرار، لندن، 1997، ص 58.
شبهه داشت و قصد اولیهاش این بود که این شبهات برطرف شوند، ولی وقتی منصور از در تهدید وارد شد و او را به عدم شهامت متهم کرد، رامبد نیز در برابر وی گارد بیشتری گرفت و معلوم کرد که وی در راس اقلیت مخالف این مخالفت را تا نهایت خود ادامه خواهد داد تا
ببیند از منصور در این زمینه چه کاری ساخته است.
در برابر استدلالات رامبد که به هر دلیلی عنوان شده باشند، به هر حال نوعی مصالح در
آنها دیده میشد، حاذقی از نمایندگان وابسته به فراکسیون اکثریت مجلس در دفاع از این
لایحه عنوان کرد: «این حداقل امتیازاتی است که میتوان داد و الان خیلی بیشتر از این حداقل در ملل دیگر هست و رعایت میشود و ما هم در حال حاضر داریم به همین عمل میکنیم.» وی در ادامه ضمن اشاره به اینکه این لایحه در پارلمانهای امریکا، فرانسه و شوروی تصویب شده است گفت : «من خواستم عرض کنم که بعضی تبلیغات و تحریکاتی که افراد ندانسته میخواهند بلندگوی سیاستهای خارجی باشند؛ نباشد.» معلوم بود که منظور نماینده مزبور از جملات فوق این بود که هشدار دهد یک سیاست خارجی مشخص از اعطای مصونیت به مستشاران نظامی امریکا ممانعت میکند که بنا به تجربه و با توجه به
مواضع سابق رامبد در حزب مردم این سیاست نمیتوانست جایی جز انگلستان باشد. شاید این استدلال نیز درست بود، اما جواب پرسشهای رامبد به حساب نمیآمد. بدیهی است که سیاستهای خارجی در ایران برای به دست آوردن موقعیت بیشتر با یکدیگر به رقابت میپرداختند، اما در این میان باید دیده میشد که چگونه میتوان منافع و مصالح ملی ایران را با توجه به این رقابتها محفوظ نگاه داشت. باید در این زمان دیپلماسی پیچیده ای ارائه
میگردید که در پرتو آن حقوق مردم ایران حراست میگردید و از این رهگذر منافعی عاید
کشور میشد. اما نمایندگان عضو فراکسیون حزب ایران نوین گوئی خود و مردم ایران را بدهکار مقامات سیاسی امریکا میدانند، اینطور به نظر میرسد که گوئی آنان خود را نماینده
مردم ایران به شمار نمیآورند، بلکه خود را نمایندگان ایالات متحده در خاک ایران تلقی
میکنند.
ابوالقاسم پاینده از نمایندگان اقلیت در همین ارتباط در اعتراض به لایحه تقدیمی خاطرنشان کرد از آنجایی که در این لایحه از واژه مصونیت و دیگر واژههای مربوط به مباحث جزائی استفاده شده است علیالقاعده لایحه مزبور باید به جای ارجاع به کمیسیون
خارجه به کمیسیون دادگستری ارجاع میشد. رامبد هم پیشنهاد کرد که وزارت امور خارجه باید مکلف شود تعداد کارمندان کشورهای خارجی در ایران را به اندازه کارمندان ایرانی
مقیم این کشورها تعیین کند. این پیشنهاد از طرف نمایندگان فراکسیون اکثریت رد شد و سرانجام هم لایحه الحاق ایران به پیمان وین به تصویب رسید. تا این جای کار مشکل خاصی
در پیش روی منصور نبود و مخالفین نیز منحصر به همین افرادی بودند که از آنها یاد شد؛ در واقع مخالفین در این مرحله یک گام عقبنشینی کردند تا در موقع طرح لایحه بعدی فشارها
و حملات خود را از سر گیرند. در این مرحله گزارش کمیسیون امور خارجه راجع به اجازه استفاده مستشاران نظامی امریکا در ایران از مصونیتها و معافیتهای قرارداد وین در دستور کار مجلس قرار گرفت، در حقیقت لایحه نخست تصویب شده بود تا این لایحه مورد بررسی قرار گیرد و اگر فقط مباحث در حد الحاق ایران به قرارداد وین بود، شاید مسئلهای
روی نمیداد. متن لایحه دوم به این شرح بود:
گزارش شور اول از کمیسیون امور خارجه به مجلس شورای ملی
در جلسه 12 مهرماه 1343 با حضور آقای میرفندرسکی معاون وزارت امور خارجه و تیمسار سپهبد شکیبی معاون وزارت جنگ لایحه شماره 3422 - 5/5/43 ارسالی از مجلس سنا راجع به اجازه استفاده مستشاران نظامی امریکا در ایران از مصونیتها و معافیتهای قرارداد وین را مورد رسیدگی قرار داد و عینا تصویب نمود. اینک گزارش آن را به مجلس شورای ملی تقدیم میدارد.
ماده واحده - با توجه به لایحه شماره 18/2291/2157 - 25/11/1342 دولت و ضمائم آن که در تاریخ 21/11/1342 به مجلس سنا تقدیم شده به دولت اجازه داده میشود که رئیس و اعضای
هیئت مستشاری نظامی ایالات متحده را در ایران که به موجب موافقت نامههای مربوطه در
استخدام دولت شاهنشاهی میباشند، از مصونیتها و معافیتهایی که شامل کارمندان فنی موصوف در بند (و) ماده اول قرارداد وین که در تاریخ هجدهم آوریل 1961 مطابق بیست و نهم فروردین ماه 1340 به امضا رسیده است میباشد برخوردار نماید. مخبر کمیسیون امور
خارجه فتحاللّه مافی.»
یک فوریت این لایحه در جلسه چهارم مرداد مجلس شورای ملی تصویب شده بود و قرار بود در این جلسه به تصویب نهائی برسد. از قرائن و شواهد این گونه برمیآمد که این
لایحه را به مجلس فرستادهاند تا بدون چون و چرا مورد تصویب قرار گیرد و البته پس از مذاکراتی که در مورد لایحه الحاق ایران به قرارداد وین مطرح شده بود، کسی را از نمایندگان
اکثریت گمان آن نمیرفت که در این زمینه با مشکلاتی روبهرو شوند. نکته این است که لایحه الحاق ایران به قرارداد وین را برای همین منظور تصویب کرده بودند و این امر از دید کمتر کسی پوشیده بود. به عبارت بهتر لایحه اول برای این تصویب شده بود که لایحه دوم
بدون کوچکترین دردسری مورد تصویب نمایندگان که البته اکثریت آن را نخبگان طرفدار امریکا تشکیل میدادند واقع شود. اما بلافاصله بعد از قرائت این لایحه نخست سرتیپپور از نمایندگان اقلیت که بسیار برآشفته بود این لایحه را با اصول 71 و 57 قانون اساسی مغایر
اعلام کرد و تذکر داد که این لایحه با اصل یازدهم از متمم قانون اساسی نیز منافات دارد. طبق اصل 71 مرجع تظلمات اهالی ایران دیوان عالی کشور بود، طبق اصل یازدهم متمم قانون اساسی هیچ کس را نمیشد از محکمهای که باید در مورد او حکم صادر نماید، منصرف کرد و طبق اصل 57 قانون اساسی فرماندهی کل قشون بری و بحری با شاه بود. سرتیپپور خاطرنشان کرد که اگر بنا باشد احیانا یکی از مستشاران نظامی امریکایی با یکی از ایرانیان
برخوردی داشته باشد، مرجع تظلم دیوان عالی کشور است و اگر این لایحه تصویب شود این نکته پذیرفته شده است که در ایران مرجعی برای تظلمات وجود ندارد. از دید این نماینده
چون لایحه فوق مغایر قانون بود مطرود و مردود شمرده شد. او خاطرنشان کرد که طبق قانون؛ فرماندهی نیروهای مسلح ایران تفکیکناپذیر است و نمیتوان عده ای از نظامیان را تابع قوانین ایران کرد و عده ای دیگر را از این مقوله مستثنی دانست.
توضیح داد که نباید در این زمینهها سهلانگاری صورت گیرد: «زیرا بسیاری از مواد و اصول قانون اساسی که با حق حاکمیت ایران در ارتباط است متزلزل خواهد شد.» قلمرو قضایی ایران محدوده ای شمرده شد که در مرزهای این کشور ساری و جاری و محترم است، هم چنانکه قلمرو قضایی کشورهای دیگر در داخل محدوده خودشان معتبر و نافذ است. به همین دلیل است که اگر یک ایرانی در کشوری دیگر مرتکب جنحه و یا جنایتی شود او را در
ایران محاکمه نمینمایند، زیرا اگر در جائی که متهم نظام حقوقی را بر هم زده است محاکمه
نشود در حقیقت جواز قتل گرفته است. سرتیپپور گفت اگر هر کسی جزیی از اقتدارات ایران را که طبق قانون اساسی به ملت داده شده است نفی کند، لاجرم این فکر به وجود میآید
که اگر موقعیت آن افراد تحکیم شد، از کجا معلوم که سایر اقتدارات را نیز در اختیار خود نگیرند و ملت ایران ناچار نباشد با هر دولتی که اندیشه تسلط داشته باشد همیشه در حالت
دفاعی قرار گیرد. او خاطرنشان کرد همانطور که مقدسات آسمانی وجود دارند، در زمین نیز
چیزهایی مقدس شمرده میشوند. به دید او اینها اموری هستند که انسانها با آنها زندگی
میکنند و به آنها خو گرفتهاند و زندگی مینمایند. او یکی از این مقدسات را قانون اساسی و نظام مشروطه دانست و تذکر داد که صیانت از حقوق و منافع ایران نیز در زمره این مقدسات
است. سرتیپپور لایحه مصونیت مستشاران نظامی امریکا را مقدمه فساد دانست، وی از منصور خواست که با امریکاییها مذاکره نماید و از آنها بخواهد که برای حفظ مراتب دوستی،
مصلحت تصویب و یا عدم تصویب لایحه مزبور را برای نمایندگان مجلس ایران محفوظ نگه بدارند. او گفت یکی از شرایط دوستی این است که احساسات ایرانیها را به مقدساتی که باور دارند محترم شمرند. در نهایت وی این لایحه را به این دلیل که با قانون اساسی مخالف
است قابل طرح در مجلس ندانست. نکته مهمی که در اظهارات سرتیپپور وجود داشت این بود که منصور از امریکاییها بخواهد نمایندگان برای حفظ شئونات کشور خود در تصویب و یا عدم تصویب این لایحه مخیر باشند. این اظهارات دو چیز را نشان میداد: نخست این که
منصور صریحا فردی دانسته میشد که از نزدیک با امریکاییها در مورد لوایح مطرح در مجلس ایران مشغول رایزنی است و به عبارتی در زمینه مسائلی که به امور داخلی ایران مربوط است با امریکائیها رایزنی و مشورت مینماید. دیگر اینکه از سخنان سرتیپ پور اینگونه مستفاد میشد که نخستوزیر یک کشور مستقل بدون در نظر گرفتن پیش پا افتادهترین ملاحظات دیپلماتیک، مسائل داخلی کشور را با خارجیها طرح میکرد، این نکته
فی نفسه واجد اهمیت فراوانی بود و نشان میداد که دولت منصور در واقع مجری سیاستهای
امریکا در ایران است. نکته مهم دیگر این بود که این امریکاییها بودند که در مورد تصویب و یا عدم تصویب لایحهای در مجلس ایران تصمیم میگرفتند و به عبارتی با نمایندگان مردم
مثل نوکران خود رفتار میکردند و با ایران رفتار یک کشور مستعمره را داشتند؛ امری که تا آن زمان سابقه نداشت و حتی کشورهایی مثل انگلیس و روسیه و شوروی بعدی نیز این رفتار را
با مردم ایران نکرده بودند. تصمیمگیری در مورد تصویب و یا عدم تصویب لایحهای که به
منافع و مصالح ملی ایران ارتباط داشت به عهده یک دولت خارجی بود و نمایندگان مردم در
حالتی از استیصال و آن هم با خواهش از بیگانه میخواستند از تصمیم خود در این زمینه منصرف شود. این امر عمق فاجعه را نشان میداد، فاجعهای که منصور با شعارهای عوام فریبانه و در پوشش الفاظ اصلاحگرایانه مقدماتش را فراهم آورده بود. به واقع منظور او از اصلاحات چیزی جز اجرای رهنمودهای امریکاییها در ایران نبود.
صادق احمدی از دیگر نمایندگان اقلیت هم در زمره کسانی بود که با این لایحه به مخالفت برخاست. وی پیش از هر چیزی گفت که این لایحه باید به کمیسیون دادگستری و نیز کمیسیون نظام میرفت که به امور نظامی اختصاص داشت، اما به قول او :
یک دفعه امروز آمدم دیدم این لایحه در دستور امروز قرار گرفته، نمیدانم این کاری که مصونیت ایجاد میکند برای عده ای از تعقیب جزائی [و] مصون میشوند نباید به کمیسیون دادگستری برود؟ این لایحه مربوط به مستشارانی است که در خدمت وزارت جنگ هستند نباید به کمیسیون نظام برود؟
احمدی در نهایت اعلام کرد که نمیتواند نظر مثبت و یا منفی در مورد لایحه بدهد زیرا مطالعاتش ناقص است و همچنین نمیدانسته است که این لایحه در دستور آن روز مجلس قرار دارد. یکی دیگر از نمایندگان به نام فخر طباطبائی گفت که این لایحه جنبه بینالمللی
ندارد، او مستشاران خارجی را مستخدم دولت ایران خواند و دادن مصونیت به آنها را به مصلحت کشور ندانست. فخر طباطبائی به این نکته اشاره کرد که استخدام مستشاران خارجی جنبه داخلی دارد و آن کمیسیونی که صلاحیت دارد به آن رسیدگی نماید کمیسیون دادگستری است و نه امور خارجه. به نظر او در درجه بعد تصویب این لایحه به کمیسیون نظام مربوط است. اقلیت این بار با تمام قوا تصمیم گرفته بودند از تصویب این لایحه جلوگیری به عمل آورند و این در حالی بود که نخستوزیر هم در جلسه حضور داشت.
در این جا بود که منصور بار دیگر خود را از پاسخگویی به نمایندگان اقلیت ناگزیر دید،
وی توضیح داد که اگر استدلالاتش قانعکننده بود نمایندگان به این لایحه رأی موافق دهند و در غیر این صورت دولت تابع نظرات مجلس است. او مدعی شد که در چارچوب قانون اساسی این لایحه به مجلس تقدیم شده است لکن به جز یک سخنرانی پرشور، نشان نداد که با کدامین اصل از قانون اساسی این لایحه توجیهپذیر است. بخشی از سخنان منصور در این
ارتباط به شرح زیر بود:
در مورد این لایحه که امروز مطرح است، اصولاً فقط اعطای مصونیت سیاسی است نسبت به قسمتی از مقررات قرارداد وین که همین الان تصویب شد و لازمالاجرا است به عده معدود و محدود از کسانی که برای امور فنی در خدمت دولت به آن عده نیازمند هستیم و اجباری ندارند اگر این امتیازات به آنها داده نشود، قبول کنند و خدمت دولت را بپذیرند. این امتیاز به آنها داده میشود. این امتیاز نظایر بیشماری دارد که به تصویب مجلس شورای ملی ایران هم رسیده است.
در این جا یکی از نمایندگان پرسید که نظایر این امتیازات چیست؟ در پاسخ به این نماینده
که صفیپور نام داشت منصور جواب داد: «کلیه مؤسسات بینالمللی و وابستگان سازمان ملل و همچنین کارشناسان فائو از این امتیازات استفاده میکنند و قانون آن هم از مجلس گذشته
است و هیچ مباینتی با قانون اساسی ایران ندارد.» در ادامه این بحث منصور برای اینکه خاطر نمایندگان را آسوده دارد و نشان دهد که امریکا با این قبیل لوایح درصدد بسط تسلط بر ایران نیست، توضیح داد که «کمکهای دولت دوست ما امریکا» بعد از جنگ دوم جهانی هیچگونه توهمی ایجاد نمیکند. او ضمن تایید این مسئله که مستشاران نظامی امریکایی مأمور دولت
ایران هستند، خاطرنشان ساخت که به همین دلیل باید این گروه مشمول امتیازاتی شوند که
مورد تقاضایشان میباشد. استدلال منصور این بود که چون لایحه الحاق ایران به پیمان وین
تصویب شده است باید لایحه مصونیت مستشاران نظامی امریکایی هم تصویب بشود. منصور یادآوری کرد که این لایحه در دوره نخستوزیری اسداللّه علم که مجلسین در حال
تعطیلی بودند، مطرح گردیده است و خاطرنشان ساخت که علم نیز با این طرح موافق بوده است: «پس این دولت روی احترام به تصمیم دولت گذشته و روی وقوف کامل به لزوم انجام این کار امروز مدافع آن است.» وی باز هم تأکید کرد که این لایحه مورد تایید علم است، این تاکید صرفا به این دلیل صورت میگرفت که از تعمیق مخالفتهائی که از سوی طرفداران حزب مردم در مجلس ابراز میشد، جلوگیری به عمل آید. منصور در مقام نخستوزیر ایران باید این سؤال را مطرح میکرد که چه بسا در دولت فعلی لوایحی وجود داشته با شد که در
دولتهای سابق تصویب شده است، اما این لوایح با مصالح ملی ایران در تعارض بوده باشد، در این صورت آیا باید باز هم این لوایح مورد تایید وی قرار میگرفت؟ بدیهی است منصور همان طور که پیش از این نیز گفته شد در اندیشه حفظ مصالح ملی ایران نبود و آن کاری را
وجهه همت خود قرار داده بود که مورد تقاضای امریکاییان بود و این نکتهای بود که در همین
مجلس از طرف وی نیز مورد تاکید واقع شد.
پس از این سخنان بود که بار دیگر در بین نمایندگان اقلیت ائتلافی شکل گرفت. در این لحظه بود که تقاضای دکتر ناصر بهبودی، رمضانی، موسوی، ملک شاه ظفر، محمدعلی آموزگار، فخر طباطبائی، رحیم زهتابفرد، نیری، مصطفوی، رامبد، دکتر بقائی یزدی، موقر و بالاخانلو قرائت شد. طبق تقاضای این عده باید این لایحه برای مباحث بیشتر به کمیسیون نظام و دادگستری فرستاده میشد. یکی از نمایندگان اکثریت به نام عدل طباطبائی گفت که اگر مخالفین نظری داشتند از حقشان استفاده کردند و آن را ابراز نمودند و به گفته او البته با وصف مخالفتها رای مجلس قاطع خواهد بود. منظورش این بود که با وجود این مخالفتها اکثریت
رای خود را در دفاع از این لایحه خواهد داد، به عبارتی اکثریت پارلمانی مخالف بحث بیشتر
درباره این لایحه بود و میخواست در اسرع وقت آن را مورد تصویب قرار دهد. در پاسخ به
دکتر عدل طباطبائی که ارجاع لایحه از طرف مجلس سنا به کمیسیون خارجه را صحیح ارزیابی کرد؛ دکتر بهبودی توضیح داد این مسئله مربوط به مسائل خارجی نیست که به کمیسیون خارجه رفته است بلکه یک مسئله صددرصد داخلی است و مجلس میخواهد نسبت به مستخدمین خودش تصمیم بگیرد. بهبودی اعلام کرد لایحهای که در حین سخنرانی نخستوزیر توسط او تهیه شده است، به امضای فراکسیون مردم و منفردین و چند تن از فراکسیون ایران نیز رسیده است و سپس تهدید کرد : «موافقت بفرمائید حلاجی این لایحه در محیط ساکت و ساده کمیسیون بشود. نگذارید پردهها بیشتر از این در مجلس بالا
برود.» فضای مجلس متشنج شد، عده ای همهمه کردند و عدهای دیگر به صدای بلند از هیئت
رئیسه میخواستند که رأیگیری را آغاز و ختم مذاکرات را اعلام نماید. فریاد رأی، رأی از هر طرف شنیده میشد.
دکتر خطیبی نایب رئیس اعلام کرد که یک موافق و یک مخالف سخن گفتهاند پس لایحه قرائت میشود تا رأیگیری به عمل آید. در این زمان بود که لایحه مورد نظر دکتر بهبودی
قرائت شد و در این زمینه رأیگیری به عمل آمد؛ تعداد کسانی که قیام کردند اندک بودند به همین دلیل پیشنهاد ارجاع لایحه به کمیسیون دادگستری و نظام رد شد. این مطلب قابل پیشبینی بود، زیرا اکثریت قریب به اتفاق نمایندگان را طرفداران منصور و اعضای حزب
ایران نوین تشکیل میدادند، به همین دلیل معلوم بود که این عده به چیزی که مخالف نظر حزب متبوعشان باشد رأی نخواهند داد. این بار مخالفین جریتر شدند، رحیم زهتاب فرد با
جسارتی وصفناپذیر اعلام داشت که :
هیچ سابقه ناگواری در این مدت پنجاه ساله نسبت به هیچ یک از کارشناسان خارجی پیش نیامد که دلیل وحشیگری ملت ایران یا سوء رفتار سکنه این مملکت با خارجیان باشد که جناب آقای منصور امروز اجازه بدهند امریکاییها چنین تقاضائی را از ما بنمایند که در عین این که موجب سرافکندگی ملت و مملکت ایران میباشد این یک سابقه بسیار غلط و ناگواری خواهد بود که مملکت ایران را در دوره زمامداری جنابعالی در عداد مستعمرات [و] ممالک تحتالحمایه قرار دهد.
بار دیگر نمایندگان همهمه کردند، نخستوزیر با صدای بلند گفت که ایران تحتالحمایه نیست. یک تن از نمایندگان به زهتابفرد اعتراض کرد که این مطالب را در پشت تریبون مجلس نگوید. زهتابفرد یادآور شد که پیش از این هم در سال 1330 لایحهای
مشابه در مورد مصونیت مأمورین اصل چهار ترومن به مجلس ارائه شده بود که رد شد. وی یادآور گردید که «این لایحه صرفا برای دریافت 23 میلیون دلار وام از امریکاست.» او گفت
اگر به جای این مبلغ صدها میلیون دلار نیز بدهند، نباید کشور را به این درجه تنزل داد که برای دریافت کمکی که عنوان صدقه دارد زیر بار چنین شرایط بیسابقه و ننگآوری برویم.
زهتابفرد گفت اگر امریکاییان در ایران مصونیت داشته باشند، در آینده هر هیئتی که به ایران بیاید چنین تقاضایی خواهد داشت و هیچ دلیلی برای مخالفت با آن وجود نخواهد داشت. در
این جا وی ضربت اصلی را بر پیکر منصور وارد کرد و پردهها را اندکی بالا برد به این امید که نمایندگان به خود آیند و از اسرار پشت پرده این لایحه آگاه شوند؛ او شوک سخت خود را در حضور نخستوزیر وارد کرد و فاش ساخت که: «گراتیان یاتسویچ رئیس ایستگاه سیا در تهران در همه موضوعات کشور دخالت میکند» به عبارت دیگر وی هشدار داد که لوایحی از این دست به اختیار یاتسویچ و به دست منصور در حال تصویب شدن است. این مطلبی بسیار مهم بود و برای دومین بار علنی میشد و هر دو بار نیز در یک جلسه و توسط زهتابفرد مطرح میگردید.
در پاسخ به این انتقاد محسن خواجهنوری که از بنیادگذاران کانون مترقی بود و بیش از
سایر اعضای معمولی با مسئول سیا در ایران تماس داشت، مدعی گردید که این فرد یعنی یاتسویچ را نمیشناسد! این عذری بدتر از گناه بود، چطور هیئت حاکمه کشور مردی مثل یاتسویچ را که سایهاش در همه جا مشهود بود نمیشناختند؟ این تجاهل کار منصور را خرابتر کرد و پردهها را بالاتر برد، در اینجا بود که زهتابفرد تیر دیگری از ترکش اختلافات
سیاسی رها کرد. وی که گوئی منتظر پاسخ خواجه نوری بود از فرصت استفاده کرد و فاش ساخت که یاتسویچ مستأجر منصور بوده است و خواجهنوری نیز در زمره کسانی است که یار غار منصور است پس چگونه ممکن است که یاتسویچ را نشناسد؟ زهتاب فرد در این زمینه بسیار طولانی سخن گفت و پرده از توطئهای برداشت که در حال تکوین بود و هدفش این بود که به دست طرفداران سیاستهای ایالات متحده و با هدایت سیا، کشور را در اختیار
امریکاییها قرار دهند. او افشا کرد که نخستوزیر با هماهنگی یاتسویچ است که به اقداماتی
از این دست مبادرت میورزد. خاطرنشان شد که افسران عالیرتبه ارتش ایران تا آن زمان هیچ
مخالفتی با حضور مستشاران نظامی امریکایی نداشتهاند، حتی در بسیاری موارد از حقوق خود هم به نفع آنها انصراف دادهاند، با این وصف از دیدگاه او ضرورتی به اعطای امتیازات
دیگر به امریکاییها وجود نداشت.
سخن زهتابفرد صحیح بود؛ از دوره جنگ دوم جهانی مستشاران نظامی امریکا در ایران زندگی میکردند و در بسیاری از امور ارتش و کشور دخالت میکردند و از حقوق زیادی نیز
برخوردار بودند. این افراد چه در دوره حضور خود در ایران و چه بعد از آن با هیچگونه
مشکلی مواجه نبودند. در واقع افسران امریکایی بودند که شئون ایران را نادیده میگرفتند
ولیکن هیچگاه با آنها برخوردی نیز صورت نمیگرفت، با این وصف لایحه اعطای مصونیت به مستشاران نظامی در ایران باید در سطح و مقیاسی دیگر مورد ارزیابی واقع میشد که نشان
میداد تقاضاهای آنها بسیار فراتر از آن چیزی است که در بادی امر به نظر میرسید.
بار دیگر منصور پشت تریبون قرار گرفت و مطالبی را در پاسخ زهتابفرد مطرح کرد که به هیچ وجه از دید هیچ ناظری قانع کننده نبود. او گفت قرارداد منعقده بین ایران و امریکا
میبایست سالی یک بار تجدید شود و چون نحوه کمکهای خارجی تغییر کرده است و امور ارتش و احتیاجات آن را نمیتوان متوقف کرد، پس باید دولت با شروط امریکاییها موافقت
نماید. او گفت که این جریان مربوط به یک سال قبل است و در حقیقت وی مجری طرحی
است که توسط دولت علم تصویب شده است. منصور برای اجرای لوایحی از این دست قدرت و شهامت را ضروری دانست و بار دیگر به جای پاسخ گفتن به ایرادات قانونی از مسیری دیگر وارد شد. منصور معتقد بود بدون داشتن قدرت و شهامت «هیچ کار مثبتی در مملکت قابل اجرا و انجامپذیر نیست. [و] اگر به افکار عمومی بها داده شود امکان انجام هیچ کاری وجود ندارد.» او این لغات را صریحا به کار برد. منصور به این پرسش اساسی جواب نداد که اگر منظور امریکاییها انجام اصلاحات در ایران است، آیا این اصلاحات برای مردم
است و یا خیر؟ اگر آری طبیعتا باید در این زمینه افکار عمومی و نظر احزاب سیاسی را در
مسائل اجرائی کشور لحاظ میکردند. از سوی دیگر مگر منصور از دمکراسی و ضرورت وجود آزادی در کشور سخن به میان نمیآورد و آیا یکی از مصادیق دمکراسی دخالت نمایندگان در مصالح عمومی کشور نبود؟ وقتی نمایندگان در ابراز نظر خود آزاد نبودند چگونه میشد این دمکراسی را برای تودهها به ارمغان آورد؟ منصور آشکارا «از بیاعتنایی
خود به افکار عمومی» یاد کرد، طرفه این که این بیاعتنائی نه در راستای مصالح ایران، بلکه در مسیر منافع امریکا قرار داشت. به عبارت بهتر وی بیاعتنائی به افکار عمومی را برای این مطرح میکرد که میدانست افکار تودهها و بخش وسیعی از جامعه در مسیری خلاف آن چه منافع امریکا و نظرات منصور بود جریان داشت. اگر این مطالب در کابینههای پیشین مطرح
میشد چندان شگفتی نداشت، اما منصور به منزله برکشیده امریکاییها و به عنوان فردی که
آمده بود در ایران اصلاحات انجام دهد قاعدتا نبایستی این سخنان را بر زبان جاری میکرد.
اما این نیز شگفتی نداشت، معلوم بود که هدف امریکاییها در ایران انجام اصلاحات نیست،
بلکه آنها در صدد هستند در کشور جای پائی برای خود پیدا نمایند؛ جای پائی که منجر به
روی کار آمدن دولتی باشد که برای همیشه در مدار منافع این کشور حرکت نماید و برای سرمایهگذاریهای آن در ایران تضمینهای لازم را ارائه کند. سخنان منصور و لایحهای که
وی به مجلس تقدیم کرده بود، برای همیشه پرده از اهداف امریکا در ایران برداشت و برای
همیشه نشان داد که امریکا بیشتر از آن که در اندیشه اصلاحات در ایران باشد به دنبال تعقیب منافع خود در این سرزمین استراتژیک است. نکته این است که امریکا پیش از این پرداخت کمکهای نظامی و تسلیحاتی به کشورهایی مثل ایران را منع کرده بود و در ازای آن پیشنهاد
اعطای کمکهای اقتصادی و فنی برای رشد و توسعه کشور داده بود، اما اینک نه تنها دیگر از
این سخنان خبری نبود بلکه با ایران معامله یک کشور مستعمره میکردند. اینک معلوم شده بود که هدف دولت دمکرات امریکا نه رشد و توسعه اقتصادی و اجتماعی ایران، بلکه یافتن
جای پای مستحکم در کشور است و این مطلب نیز از راه استقرار یک دولت دست نشانده و مطیع سیاستهای آنها ممکن و میسر بود، که البته دولت منصور آشکارا چنین بود. دیگر از
آن شعارهائی که از دوره اقبال مطرح میگردید خبری نبود؛ شعارهای اصلاحات در آن زمان
جای خود را به تلاش برای استقرار دولت دست نشانده داده بود، دولتی که برای فریب افکار
عمومی از واژههای شبه انقلابی استفاده میکرد.
منصور ضمن اینکه از لایحه مصونیت مستشاران نظامی امریکا دفاع کرد، تذکر داد که سخنانی از آن نوع که زهتاب فرد بر زبان جاری ساخت نباید از تریبون مجلس اعلام گردد.
وی ماجرای روابط خود با یاتسویچ را در زمره این موارد دانست و به دروغ گفت که مستأجری ندارد، با این دروغ بزرگ او راه را برای پاسخ گفتن به ایرادات آتی باز گذاشت.
معلوم بود که منصور دروغ میگوید، شاید در آن زمان یاتسویچ از منزل وی رفته بود اما در این امر تردیدی وجود نداشت که وی نه تنها با منصور رفاقت داشت، بلکه دوستی آنها از حد
متعارف نیز فراتر میرفت، چطور ممکن بود زهتاب فرد این نکته بدیهی را با وجود ارتباط
نزدیکش با ساواک نفهمیده باشد؟ در واقع منزل منصور دفتر کار یاتسویچ بود و وی بسیاری
از یاران خود را در این منزل به حضور میپذیرفت و رابطه آنها را با یاتسویچ برقرار میکرد.
منصور که نشان داده بود بسیار از ایرادات زهتابفرد دستپاچه شده و سخنی برای گفتن ندارد
و نمیتواند از راه سیاسی مسئله را رفع و رجوع کند گفت: «شاید یاتسویچ مستأجر کسی است که با او نیز قرابتی دارد.» منصور اعلام مستأجری یاتسوویچ در خانه خود را مسئلهای
غیرقابل اغماض دانست، به ویژه اینکه زهتابفرد تأکید کرده بود وی در امور داخلی ایران
دخالت میکند. او میدانست که نفس ارتباطش با رئیس پایگاه سیا در تهران خطرناک است،
پس از این ارتباط تحاشی میکرد. منصور که بسیار مستأصل شده بود نشان میداد که مردی
سیاسی نیست که بتواند در این لحظات از مهلکه جان سالم به در ببرد، اینکه وی آشنائی خود
را با یاتسوویچ حاشا میکرد ناشیانهترین کاری بود که میتوانست انجام دهد. معلوم بود که اگر کسی میخواست در این زمینه اتهامی به منصور بزند؛ آن چنان اتهام کوبندهای را وارد
نمیکرد که نتواند آن را اثبات نماید، مضافا اینکه تحاشی منصور نشان میداد که یاتسوویچ را
میشناسد و میداند ارتباط سازمان یافته او با مرد قدرتمند سیا در تهران امری نیست که بتوان از کنارش به سادگی گذشت. به هر حال منصور بیش از این توضیحی نداد و مدعی شد «همین دو کلمهای» که گفته است جوابگوی تمام ایرادات زهتابفرد است، اما به قول او :
ما باید گوش بکنیم که کاملاً با اتحاد و اتفاق و هماهنگی و همفکری نگذاریم کسانی اصولاً فکر این مسائل را به کلهشان خطور بدهند که در چنین دورهای و چنین دولتی احتمال داده
شود که به حیثیت مملکت یا به استقلال مملکت خدشهای وارد شود.[!]
منصور در ادامه افرادی مثل زهتابفرد را عوام فریب و منفی باف خطاب کرد و سخنان خود را پاسخ به افرادی دانست که «روی افکار واهی» سیر میکنند. در اینجا بود که نمایندگان
اقلیت بسیار برآشفته شدند و با تعابیری که شاید در دوره مشروطه درباره هیچ نخستوزیر
مقتدری به کار نرفته بود، با وی برخورد کردند و نشان دادند که اگر قدرت آنها از منصور
بیشتر نباشد، قطعا کمتر نیست. رامبد و جاوید از توهینهای منصور بسیار برآشفته شدند و خاطرنشان کردند که نخستوزیر باید «با ادب» سخن گوید. منصور بدون اینکه واکنشی نشان دهد از احمد میرفندرسکی خواست موارد مشابه این لایحه، که بین دولت ایران و امریکا در سال گذشته در شرایطی که مجلسین تعطیل بود تبادل شدهاند، قرائت شود. میرفندرسکی ابتدا سیری تاریخی از موضوع را بیان کرد و توضیحاتی برای نمایندگان ارائه
داد.
میرفندرسکی گفت که در 19 مارس سال 1962 مطابق با اسفندماه 1340 یعنی در دوره نخستوزیری علی امینی سفارت امریکا در تهران موافقت خود را با تمدید خدمت هیئتهای مستشاری نظامی امریکا در ایران به مدت یک سال اعلام کرد ولی تقاضا نمود که
آنها از مصونیتهای مربوط به کارمندان اداری و فنی پیشبینی شده در قرارداد وین مربوط به روابط سیاسی که در سال 1961 تصویب شده است برخوردار شوند. او خاطرنشان کرد که در جلسه 13 مهرماه 1342، هیئت وزیران تصویب نمود که پس از تصویب قرارداد فوق از طرف مجلسین، مستشاران نظامی امریکایی از مصونیتهای پیشبینی شده در قرارداد وین بهرهمند شوند. لایحه مربوطه در 25 دی ماه 1342 یعنی در دوره نخستوزیری علم به مجلس سنا تقدیم شد و سوم مردادماه سال 1343 به تصویب این مجلس رسید و سپس به مجلس شورای ملی فرستاده شد. در این زمان مجلس در تعطیلات تابستانی بود و به همین
دلیل تا گشایش مجدد مجلس طرح این لایحه به تأخیر افتاد. وقتی این لایحه به مجلس رسید که علم جای خود را به منصور داده بود، نکته مهمی که میرفندرسکی از کنار آن گذشت این
بود که امینی با وصف اینکه از منافع ایالات متحده در ایران دفاع میکرد، حاضر نشد زیر بار این شرط و شروط سفارت و وزارت خارجه امریکا برود(1)و همانطور که پیشتر گفتیم شاید یکی از دلایل سرنگونی امینی همین امر بود. از سوی دیگر این مسئله نشان داد که امریکاییها
از همان زمانی که شعار توسعه سیاسی و اقتصادی و اجتماعی ایران را مطرح میکردند و در
بحبوحه تبلیغات روستو و با ولز در باب ضرورت استقرار دمکراسی؛ در مورد ایران دست به
عوامفریبی زده بودند. یعنی در زمانی که از قطع کمکهای نظامی به کشورهائی مثل ایران
سخن میگفتند در صدد به دست آوردن امتیازات غیرمتعارف نظامی در ایران بودند؛ امتیازاتی که در دوره قاجار روسها از آن بهرهمند بودند و حتی انگلیس با وجود رقابتهای
استعماری با روسیه، آن امتیازات را به شکل قانونی و رسمی تقاضا نکرده بود.
میرفندرسکی رندانه گفت که نظیر این پیمان به شکل دو جانبه بین امریکا و یونان در سال 1946 و نیز امریکا و پاکستان در سال 1959 منعقد شده است. تاریخی که میرفندرسکی از آن
سخن به میان میآورد، مربوط به زمانی میشد که یونان در اشغال امریکاییها بود و دکتر هنری گریدی سفیر این کشور در یونان عملاً مثل ژنرال مک آرتور در ژاپن عمل میکرد و حتی عزل و نصب مقامات دولتی را به نیابت از دولت متبوع خود انجام میداد. اینکه او ایران را به کشورهای اشغال شده توسط امریکا قیاس کرد چیزی عجیب بود.این سخن نشان میداد که قرارداد مزبور بهانهای است برای اینکه تسلط ایالات متحده در این گوشه حساس دنیا به
فعلیت برسد. تعجب برانگیز اینکه میرفندرسکی لایحه مزبور را مثل پیمانهای ناتو و سیتو
خواند، یعنی پیمانهای نظامی که اعضای آنها حداقل در ظاهر از حقوقی برابر با یکدیگر
برخوردار بودند؛ در حالی که هیچ وجه تشابهی بین این پیمانها و لایحه مصونیت مستشاران
نظامی امریکا، در ایران وجود نداشت. مباحث بعدی نشان داد که موافقین لایحه قافیه را به کلی از دست دادهاند و میخواهند که این مسئولیت را به هر نحوی شده به پای شاه بنویسند تا خیال خود را آسوده نگه دارند و از حملات بیشتر مخالفین جلوگیری به عمل آورند.
1) این نکته در گفتگوی کوتاه نگارنده با آقای دکتر بوذرجمهرمهر، در مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران مورد تأکید ایشان نیز قرار داشت. در ملاقاتی دیگر آقای ایرج امینی فرزند دکتر علی امینی هم همین دیدگاه را مورد تأکید قرار دادند.
قراچورلو از نمایندگان اکثریت به طرفداری از لایحه گفت که زیر آن را وزیر جنگ امضا کرده است، یعنی فردی که مستقیما تحت نظر شاه عمل میکند. منظور نماینده مزبور این بود که
لایحه مصونیت مستشاران نظامی امریکا، مورد قبول شاه هم قرار گرفته است! باز هم عذر بدتر از گناه، به فرض که شاه این لایحه را قبول کرده بود آیا باید نمایندگان مردم از مسئولیت خود میگریختند؟ دفاعیاتی از نوع بیانات قراچورلو نشان میداد که این دسته از افراد خود را نماینده شاه میدانند و نه نماینده ملت ایران. به هر حال توضیحات میرفندرسکی مشکلی از
مشکلات منصور را حل نکرد؛ منصور امیدوار بود که معاون وزارت خارجه این معضل را به گونهای حل کند اما هر چه بیشتر توضیح میدادند مشکلات بیشتر میشد. حزب ایران نوین
در صدد نبود که تحت رهبری منصور در زمینه مصالح و منافع ملی ایران وارد بحث و گفتگو
شود، منظور اصلی این بود که لایحه مورد علاقه امریکائیها به هر نحو ممکن تصویب شود؛
گویی سندی نانبشته بین منصور و ایالات متحده وجود داشت که ادامه نخستوزیری او را منوط به تصویب این لایحه میکرد. اعضای فراکسیون حزب ایران نوین میخواستند به هر نحوی که شده لایحه را در همان جلسه به تصویب رسانند و خیال خود را از این حیث آسوده
سازند؛ در واقع بقای منصور در گرو تصویب این لایحه بود.
ساعتها از ظهر گذشته بود لیکن مباحث در مورد این لایحه ادامه داشت. مخالفین پیشنهاد کردند که چون جلسه به طول انجامیده است باقی مذاکرات در روز پنج شنبه صورت گیرد. طرفداران لایحه با این پیشنهاد مخالفت کردند. یکی از نمایندگان گفت حداقل اجازه
داده شود تا آنها برای صرف ناهار ساعتی را استراحت نمایند و بعد مذاکرات ادامه پیدا کند، با کمال تعجب محسن خواجهنوری با این پیشنهاد نیز مخالفت کرد. ابوالقاسم پاینده در کمال
شگفتی پرسید که چرا اجازه داده نمیشود جلسه دیگری در مورد این لایحه برگزار شود و سپس با لحنی گزنده گفت :
بنابراین بنده استدعا میکنم موافقت بفرمایند که بنده که استطاعت خوردن گرسنگی بیشتر از این ندارم چون در اول عمر به حد کافی گرسنگی خوردهام، ماندن یکی دو ساعت در سرنوشت این لایحه در مجلسی که همه نسبت به دولت انقلاب لبریز و مالامال از خلوص هستند هیچ تأثیری نخواهد داشت.
با این پیشنهاد هم مخالفت شد و خواجهنوری گفت که چون به اندازه کافی درباره لایحه
بحث شده است کفایت مذاکرات اعلام شود. سرتیپ پور به عنوان مخالف و خواجهنوری به عنوان موافق این پیشنهاد سخن گفتند و بالاخره با قیام اکثریت نمایندگان کفایت مذاکرات
اعلام شد، سپس به دنبال یک قیام و قعود لایحه مزبور تصویب گردید. با این وصف مخالفین
بار دیگر واپسین اعتراضات خود را به صدای بلند اعلام کردند. پاینده گفت با این حال گرسنگی نباید نمایندگان را وادار به تصمیمگیری کرد، اما اعلام داشت که حاضر است تا
ساعت پنج نیز گرسنگی را تحمل کند اما مباحث بیشتری در مورد لایحه انجام گیرد. او خاطرنشان کرد شاید یک مستشار امریکایی مثلاً بیست یا چهل همسر صیغهای[!] از امریکا با
خود بیاورد، طبق این لایحه همه آنها از مصونیت برخوردار میشوند و این به صلاح کشور
نیست. بار دیگر منصور برای قانع کردن مخالفین خاطرنشان کرد که این لایحه مربوط به دولت قبل است. گویی مصوبات دولت قبل وحی منزل بود که باید مورد تأیید دولت جدید نیز قرار میگرفت. در این لحظه صادق احمدی پرسید اگر یک گروهبان امریکایی مرتکب جرمی شد تکلیف چیست؟ منصور نتوانست به این سئوال پاسخی بدهد. رامبد پیشنهاد کرد که حداقل خود مستشاران نظامی و منسوبین درجه یک آنها از امتیازات مربوطه استفاده کنند
اما با این پیشنهاد نیز مخالفت شد. حتی نخستوزیر از رامبد خواست که پیشنهادش را پس
بگیرد و او هم همین کار را کرد و گفت: «وقتی دولت خودش نمیخواهد مجبورش که نمیتوانیم بکنیم.» پیشنهاد شد که حداقل گروهبانهای امریکایی از شمول معافیتهای مربوط به مستشاران نظامی مستثنی شوند، با این پیشنهاد نیز از طرف نخستوزیر و فراکسیون حزب ایران نوین مخالفت شد. رامبد پیشنهاد کرد در انتهای لایحه آورده شود: «مادامی که اجرای این قانون تأثیر سوئی در روابط ایران و سایر دول متحابه پیش نیاورد»؛ با کمال تعجب با این پیشنهاد منطقی نیز مخالفت شد! به هر حال هر پیشنهادی در مورد اصلاح
لایحه مطرح شد مردود اعلام گردید و با آن مخالفت شد، در همین جا بود که رامبد خطاب به
منصور گفت :
مکن کاری که بر پا سنگت آید
جهان با این فراخی تنگت آید
چو فردا نامه خوانان نامه خوانند
تو نام خود ببینی ننگت آید
این واپسین تهدید نیز مؤثر واقع نشد، در ساعت پنج بعد از ظهر روز 21 مهرماه سال 1343 لایحه مصونیت مستشاران نظامی امریکا با 74 رأی موافق در برابر 61 رأی مخالف به
تصویب رسید.(1)موضوع حدود فعالیت و دخالتهای مستشاران نظامی امریکا در ایران از سالها پیش در محافل و مجامع سیاسی تهران مورد بحث و گفتگو بود. مثلاً یک بار در تیرماه
سال 1341 بین افسران ارتش ایران و مستشاران نظامی امریکا بگو مگوئی رخ داده بود که این
حادثه مربوط به اواخر دوره نخستوزیری امینی بود، یعنی زمانی که همه میدانستند وی رفتنی است. ماجرا از این قرار بود که در اردوگاه اقدسیه یکی از مستشاران نظامی امریکا
برای افسران ایرانی سخنرانی کرد و ضمن آن ارتش ایران را تحقیر و از ارتش ترکیه تمجید
کرد. او ارتش ایران را وبال گردن امریکا در پیمان سنتو دانست، در این هنگام یکی از افسران
ایرانی به افسر امریکائی پرخاش کرد و گفت که حق ندارد به ارتش ایران و افسران آن توهین
نماید و اگر افسران ایرانی با امریکاییها کار میکنند این همکاری فینفسه برای ایرانیها
افتخاری به شمار نمیآید. افسر معترض ایرانی روز بعد به کرمان منتقل شد. افسرانی که ناظر جریان بودند بعد از این ماجرا به اداره دوم ستاد بزرگ ارتشتاران رفتند و گفتند که در این اردو سیصد افسر شرکت داشتهاند که همگی به امریکایی مزبور توهین کردهاند، پس آنها را همگی
یک جا به کرمان بفرستند. در اثر این اعتراض افسر مزبور بار دیگر به پادگان خود در تهران
مراجعت کرد و ابلاغ او برای رفتن به کرمان لغو شد. در این دوره تعداد زیادی از افسران
ایرانی مخالف حضور نیروهای امریکایی در ارتش ایران بودند و میگفتند همان طور که با
نفوذ شوروی و کمونیستها در ارتش مقابله میشود باید با نفوذ آمریکاییها هم مقابله گردد.(2)اینک اعتراضاتی در همین سطح نیز غیرممکن شده بود، استقلال ارتش و قوه قضاییه ایران به
دست نمایندگان عضو حزب ایران نوین و به دست دولتی که با ادعای اصلاحات به میدان آمده بود نقض و پایمال گردیده بود، بدون این که مخالفین قانونی بتوانند کاری انجام دهند.
اگر این دسته از نمایندگان نتوانستند به مراد خود برسند و اگر در زمینه مخالفتهای خود پافشاری لازم نکردند به این دلیل بود که آنها هم به هر حال به جایی دیگر وابسته بودند و
1) مذاکرات مجلس شورای ملی، جلسه 104، مورخه 21 مهرماه 1343، صص 64-66، مذاکرات این روز مجلس در حقیقت یک سند ارزشمند تاریخی است. تأمل در این سند آرایش نیروهای سیاسی را در ایران آن روز به خوبی به نمایش میگذارد؛ مهم این نیست که این آرایش به چه گونهای بود، مهم این است اعضای حزبی که اینک قدرت سیاسی را به دست گرفته بودند مصالح عالی ملی ایران را فدای مصالح زودگذر خود میکردند و در این مسیر از برنامههای ایالات متحده در ایران به گونهای دفاع میکردند که گویی اعضای حزب ایران نوین اتباع امریکا هستند و نه ایران.
2) گزارش ساواک، ش 2108/312، مورخه 24/5/1341.
سیاستهای خود را با کانونی دیگر هماهنگ مینمودند که مصالح ملی ایران برایش ارزشی نداشت و ایران فقط برای آن مناسب بود که نفتش را بربایند و دولت ایران برای آن مناسب بود
که امنیت لازم را به دست نیروهای بومی و با سرمایه ایران برای سرمایهگذاری خارجی تأمین
نماید. اینان نمیتوانستند برای حفظ مصالح ملی؛ مردم را به صحنه آورند زیرا نه به این کار باور داشتند و نه آن مهم از عهده آنان ساخته بود.
بدون تردید محکمترین و استوارترین موضعگیری در ارتباط با حفظ منافع ملی ایران در آن دوره تاریخی از طرف امام خمینی اتخاذ شد. ایشان بدون توجه به رقابتهای جناحی احزاب دولتی در آن دوره، موضعی اتخاذ کردند که دقیقا منطبق با مصلحت ملی ایران بود.
جناحهای سیاسی در این مقطع برای گرفتن حربه از دست مخالف خود در مجلس رویاروی یکدیگر ایستادند، در حالی که امام برای حفظ شأن و جایگاه تاریخی ایران و به منظور جلوگیری از تسلط ایالات متحده و هر کشور خارجی دیگر بر مقدرات امور ایران سخنرانی تاریخی خود را ابراز کردند :
... قانونی در مجلس بردهاند، در آن قانون ما را ملحق کردند به پیمان وین... که تمام مستشاران نظامی امریکا با خانوادههایشان، با کارمندهای فنیشان، با کارمندان اداریشان،
با خدمهشان، با هر کس که بستگی به آنها دارد، اینها از هر جنایتی که در ایران بکنند مصون هستند، اگر یک خادم امریکایی، اگر یک آشپز امریکایی مرجع تقلید شما را در وسط بازار
ترور کند، زیر پا منکوب کند، پلیس ایران حق ندارد او را بگیرد! دادگاههای ایران حق ندارند
محاکمه کنند! بازپرسی کنند! باید برود امریکا! آنجا در امریکا اربابها تکلیف را معین کنند! دولت سابق این لایحه را تصویب کرده بود و به کسی نگفت، دولت حاضر این تصویب نامه را در چند روز پیش از این برد به مجلس و در چند وقت پیش از این به سنا بردند و با یک قیام و قعود مطلب را تمام کردند و باز نفسشان در نیامد، در این چند روز این تصویب نامه را
بردند به مجلس شورا و در آنجا صحبتهایی کردند، مخالفتهایی شد، بعضی از وکلا هم مخالفتهایی کردند، صحبتهایی کردند لیکن مطلب را گذراندند، با کمال وقاحت گذراندند، دولت با کمال وقاحت از این امر ننگین طرفداری کرد. ملت ایران را از سگهای امریکایی پستتر کردند، اگر چنانچه کسی سگ امریکایی را زیر بگیرد بازخواست از او میکنند، اگر
شاه ایران یک سگ امریکایی را زیر بگیرد بازخواست میکنند و اگر چنانچه یک آشپز
امریکایی شاه ایران را زیر بگیرد، مرجع ایران را زیر بگیرد، بزرگترین مقام را زیر بگیرد هیچ کس حق تعرض ندارد... ایران خودش را فروخت برای این دلارها(1)... ما را جزء دول مستعمره حساب کرد، ملت مسلم ایران را پستتر از وحشیها در دنیا معرفی کرد، در ازای وام دویست میلیون [دلاری] که سیصد میلیون پس بدهند، ما با این مصیبت چه بکنیم؟ روحانیون با این مطلب چه بکنند؟ به کجا پناه ببرند؟ عرض خودشان را به چه مملکتی برسانند؟(2)
در همان روز امام پیغامی کتبی خطاب به ملت ایران صادر کردند که در صدر آن آیه لن یجعل اللّه للکافرین علی المؤمنین سبیلا آمده بود. در این پیام آمده بود که مجلس و دولت در حقیقت وحشی بودن مردم ایران را به مقامات امریکا اعلان کردهاند. ایشان خاطرنشان کردند
که ملت ایران را در زمره عقبافتادهترین کشورهای دنیا قلمداد نمودهاند. مهمتر اینکه ملت ایران از عقب ماندهترین ملتهای دنیا پستتر شده است. از نظر ایشان لایحه کاپیتولاسیون
توهینی به ارتش و دادگاههای ایران بود:
اکنون من اعلام میکنم که این رأی ننگین مجلسین، مخالف قرآن و اسلام است و قانونیت ندارد، مخالف رأی ملت مسلمان ایران است وکلای مجلسین وکیل ملت نیستند، وکلای سرنیزه هستند، رأی آنها در برابر ملت و اسلام و قرآن هیچ ارزشی ندارد و اگر اجنبیها
بخواهند از این رأی کثیف سوءاستفاده کنند تکلیف ملت تعیین خواهد شد.
در ادامه این پیام سیاستهای انگلیس در ایران به شدت مورد حمله قرار گرفت، در کنار این کشور به امریکا و اسرائیل با همان شدت حمله شد. امام از ملت و ارتش و علماء خواستند که زیر بار ننگ چنین تصویب نامهای نروند، ایشان از همه مردم خواستند که علیه
مصونیت مستشاران نظامی امریکا قیام کنند و همه نیروها در این زمینه با یکدیگر توافق
نمایند.(3)بعد از این ماجراها بود که امام خمینی به ترکیه و سپس عراق تبعید شدند.
از طرفی در درون صفوف خود حزب ایران نوین نیز اختلافات عدیدهای بروز کرد. محور اختلافات این بود که در یک دولت حزبی علیالقاعده ابتدا لوایحی که از طرف حزب به عنوان خط مشی آن در نظر گرفته شده است، باید به اطلاع اعضا رسانیده شود و پس از شور
و مشورت حالت قانونی پیدا نماید، حال آن که منصور با مشورت عدهای اندک از یارانش کارهایی را انجام میداد که بسیاری از اعضای حزب از آن ناراضی بودند. این افراد منصور را متهم میکردند که مثل رهبران احزاب مردم و ملیون کشور را اداره میکند، یعنی این که
نظرات تودههای حزبی در نظر وی اهمیتی ندارد و فقط دیدگاههای مشاورانش را به مورد اجرا میگذارد. گفته میشد مخالفین دولت منصور در درجه اول اعضای معمولی حزب ایران نوین هستند که او سیاستی مغایر دیدگاههای آنها اعمال میکند. یکی از این موارد لایحه
افزایش بهای نفت و بنزین بود که اعتراضاتی را برانگیخت و باعث شد تا شاه دستور لغو آن را صادر کند. دیگر مسئله حقوق معلمان بود، شایع شده بود دولت با افزایش حقوق آنها مخالف است به همین دلیل باشگاه مهرگان و شخص محمد درخشش برای جلب حمایت
معلمان علیه منصور اقدامات زیادی انجام داد. معلمان بارها با اعزام نمایندگان خود نزد
مقامات مسئول نگرانیهای خود را از وضعیت حقوقی خویش مطرح کردند لیکن در این زمینه گوش شنوائی وجود نداشت(1)مهمترین عامل بدبینی به عاقبت دولت منصور همان مسئله مصونیت قضایی مستشاران امریکایی بود.
حدود دو هفته پس از مذاکرات پرتشنج مجلس، احمد میرفندرسکی معاون وزارت امور خارجه در محل کار خود جلسهای را با حضور استوارت دبلیو راکول(2)کاردار سفارت امریکادر تهران تشکیل داد. در این جلسه گفتگوی مفصلی در مورد کنوانسیون وین برگزار شد. راکول از میرفندرسکی پرسید که آیا دولت بنا دارد علیه معترضین بیانیهای صادر کند و یا اینکه اقدامی دیگر انجام دهد تا افکار عمومی را که علیه امریکا به شدت تحریک شده است
تسکین دهد یا خیر؟ میرفندرسکی پاسخ داد که تصمیم گرفته شده در این باره بیانیهای منتشر
نشود، وی اعتقاد داشت که این کار مسئلهای را که در حال آرامش یافتن است دوباره مطرح
خواهد ساخت و مخالفین لایحه و دولت بهانههای جدیدی برای مخالفتهای خود پیدا خواهند کرد. او معتقد بود که حملات نمایندگان مخالف، نه به دلیل مواد قرارداد بلکه به این دلیل بوده است که آنها این لایحه را بهانهای برای حمله علیه امریکا و دولت قرار داده بودند! با این وصف این دسته از مخالفین با صدور صرف یک بیانیه آسوده نخواهند نشست. او مردم ایران را متهم کرد که در این زمینه با مغزشان فکر نمیکنند، بلکه تابع احساسات هستند و با قلب خود میاندیشند، اما با تمام این اوصاف از دید وی مردم همه چیز را فراموش خواهند
کرد. میرفندرسکی این سخنان را برای آرامش خاطر کاردار عنوان کرد. طرف امریکایی گفت که میخواهد برای روشن شدن جزئیات لایحه مذاکراتی را با مقامات ایرانی آغاز نماید، اما
میرفندرسکی سریعا پاسخ داد که «ایران به هیچ وجه حرکت دیگری را در این زمینه شروع نمیکند تا اینکه آتشها خاموش شوند.» وی توضیح داد که مخالفین دولت و کسانی که ضدامریکایی هستند، مایلند به این روابط آسیب برسانند و در همه جا جاسوسانی دارند، پس
اگر در این مورد بار دیگر مذاکرات شروع شود این افراد به سرعت از آن مطلع خواهند شد.
راکول معتقد بود که جاسوسان موردنظر میرفندرسکی در وزارت امور خارجه هستند. معاون وزیر امور خارجه ایران یادآوری کرد که بستگان مستشاران نظامی امریکا از مصونیت
برخوردار نیستند و تبصرهای که در این زمینه وجود داشت در مجلس رد شد و وی مصلحت ندیده بود که در آن شرایط در مورد این تبصره اصراری نماید، اما در عین حال گفت که «موافقتی بی سر و صدا میتواند وجود داشته باشد که مصونیت بستگان را نیز در بر گیرد؛ به این شکل که اگر فردی از بستگان دچار وضعیتی شود که به اتهامی جنایی ختم گردد، وزارت
امور خارجه وارد عمل میشود و مانع از تحت تعقیب گرفتن آن فرد میشود.»(1)این بود دفاع وزارت خارجه از منافع و مصالح ملی ایران! به این ترتیب آخرین میخ نیز بر تابوت استقلال
قضائی ایران کوبیده شد و کشوری که مستقل بود از تحت تعقیب قراردادن کارمندانی که تبعه
امریکا بودند و در ایران جرمی مرتکب میشدند محروم شد. این امر به گونهای یادآور حقوق
مشابهی بود که در دوره قاجار بر طبق عهدنامه ترکمانچای روسها از آن برخوردار بودند،
یک مورد مشهور از موارد بهرهمندی روسها از این حقوق در دوره مشروطه روی داد. دو
1) در این موارد ر. ک : اسناد لانه جاسوسی امریکا، ش 71، مستشاری نظامی امریکا در ایران 2، دانشجویان پیرو خط امام، تهران، 1369، البته این اظهارنظر میرفندرسکی واقعیت نداشت و دیدیم که نمایندگان بدون شرط و شروطی مفاد آن را لایحه تصویب کردند.
تروریست مسلح مرتضی قلی خان صنیعالدوله را به قتل رسانیدند و چون قاتلان ظاهرا تبعه گرجستان بودند به روسها تحویل داده شدند تا طبق قوانین روسیه محاکمه شوند. این در حالی بود که صنیعالدوله در زمره مردان قدرتمند عصر مشروطه به شمار میآمد و حتی در
دورهای ریاست مجلس را نیز عهدهدار بود. وقتی صنیعالدوله ترور شد منصب وزارت داشت. ظاهرا تاریخ در حال تکرار شدن بود، اگر یک تبعه امریکا در کشوری مستقل مثل ایران بار دیگر به عملی مجرمانه دست میزد، او را به سفارت امریکا تحویل میدادند تا به ایالات متحده فرستاده شود و طبق مقررات قضایی امریکا - و البته در صورتی که قضات امریکایی صلاح میدیدند - محاکمه شود. به این صورت حقوق و استقلال سیاسی و قضایی ایران به کلی نادیده گرفته شد، بحرانهای عظیمی در راه بود.
از سوئی دکتر حسن ارسنجانی که اینک از رم عازم ایران بود و مأموریتش در آنجا خاتمه یافته بود ؛ قبل از بازگشت به کشور با سفیرکبیر امریکا در ایتالیا ملاقات کرد و ضمن انتقاد شدید از تصویب لایحه مصونیت اتباع امریکایی در ایران گفت که با این عمل بیست میلیون
ایرانی به مخالفین امریکا تبدیل شدهاند. وی توضیح داد که امریکاییان هیچگونه نیازی به این لایحه نداشتند، زیرا در موارد ضروری هیئت حاکمه ایران میتوانست برای فرد متخلف مصونیت لازم را ایجاد کند. وی یادآور شد که این قبیل اقدامات حکومت را در نزد افکار
عمومی بیاعتبار میکند و در شرایط حاد و اضطراری و پیشبینی نشده، هیئت حاکمه ایران
نمیتواند مدافع امریکاییان باشد!(1)اینهم از استدلال روشنفکر اصلاح طلب در مورد بیهوده بودن تصویب لایحه مصونیت مستشاران نظامی امریکا!
1) اطلاعیه ساواک در مورد اظهارات ارسنجانی در رم، شماره 5986 مورخه 22/9/1343.
شایعه تغییر و یا استعفای کابینه منصور از همان روزی آغاز شد که وی حکم نخستوزیری خود را از شاه دریافت کرد. شایعات در مورد تغییر کابینه منصور به حدی بود
که خسروانی وزیر کار خود را رسما آماده میکرد تا پست نخستوزیری را بر عهده گیرد. گروه خسروانی در حزب ایران نوین که با برخی از تصمیمات منصور مخالف بودند متشکلترین گروه به شمار میرفتند.(1)گروه دیگر که طرفداران منصور را شامل میشدند، میگفتند اگر قرار باشد دولت تغییر کند امیرعباس هویدا وزیر دارائی باید دولت آینده را تشکیل دهد. با اینکه این بار به طور جدی نامی از هویدا آورده میشد، لیکن در حقیقت درست بعد از ترور منصور بود که نام هویدا به عنوان کاندیدای نخستوزیری بر سر زبانها
افتاد. تا پیش از این ماجرا، از وی کوچکترین سخنی به میان نمیآمد. کسی هویدا را جدی
نمیگرفت، به همین دلیل چندان هم جلب توجهی نکرد و از پیش مخالفی نداشت. برای صلاحیت هویدا جهت احراز نخستوزیری تنها دو دلیل اقامه گردید: نخست اینکه در جریان گران شدن بهای نفت و بنزین ظاهرا این هویدا بود که توانسته بود از این اقدام جلوگیری کند و رضایت شاه را جلب نماید و دیگر اینکه طرفداران او میگفتند از «حمایت
1) گزارش در مورد فعالیتهای عطاءاللّه خسروانی، مورخه 1/9/1343، ش 4070/326
دول بزرگ عضو کنسرسیوم برخوردار است»(1)پس شانس نخستوزیر شدن او بیش از دیگران است.(2)ارتباط بین نخست وزیران ایران و تراستهای نفتی امری مربوط به دیروز و امروز نبود و در واقع تمام تاریخ معاصر ایران از کشف نفت تا آن روز را پوشش میداد.
شواهد نشان میداد که این بار نیز منویات و خواستههای این تراستها در مسائل داخلی کشور
بسیار تأثیر گذار خواهد بود.
لایحه کاپیتولاسیون در واقع تیرخلاصی بود که به دولت منصور اصابت کرد، در این ایام حتی جناحهایی که به رژیم سلطتنی و قانون اساسی مشروطه باور داشتند در صدد سرنگونی منصور برآمدند، اینان در عرصههای سیاسی ایران حضوری چشمگیر داشتند. از دید ساواک جناحهای مختلفی که با دولت منصور مخالف بودند و خواهان تغییر دولت به شمار میرفتند
عبارت بودند از:
1- تیم دکتر امینی، درخشش و نورالدین الموتی که مایل بودند از راه ایجاد اعتصاب در بین فرهنگیان و گسترش آن بین دیگر طبقات موجبات سقوط دولت را فراهم سازند. این گروه هنگام اعتصاب رانندگان تا کسی در ایجاد جنگ روانی علیه دولت نقش مهمی داشتند.
2- گروه وابسته به احمد آرامش و به تعبیر ساواک جناح انگلیسی وابسته به آن که مایل بودند از راه اعتصاب و جنگ روانی و شاید ترور موجبات تغییر دولت را فراهم سازند. مخالفت این گروه با دولت به علت اختلاف شدیدی بود که این عده با سیاست امریکا و توسعه نفوذ آن کشور در ایران داشتند. نکته مهم این است که تشکیلات امنیتی کشور، ظاهرا
غیر از امینی و آرامش برای منصور رقیب دیگری نمیدید و تا آخرین لحظات در نوعی سر در گمی به سر برد و در نهایت عاجز از تحلیل مشخص در مورد حوادث واقعه بود. مثلاً یکی
از تحلیلهای ساواک این بود:
ضمنا جسته گریخته از مخالفین منصور و طرفداران سیاست انگلیس شنیده میشد که شاه از روز اول با زمامداری منصور که مورد حمایت شدید دیپلماسی امریکاست نظر موافق نداشت. ولی پافشاری سفیر امریکا در مورد ارجاع مشاغل حساس به اعضای گروه مترقی و
1) حزب ایران نوین، مورخه 4/11/1343، ش 8094/326.
2) افزایش بهای فرآوردههای نفتی بلافاصله بعد از لایحه مصونیت مستشاران نظامی امریکا در دستور کار دولت منصور قرار گرفت و نارضایتیهای گستردهای را به وجودآورد و حتی رهبران حزب نیز از تصمیم ناگهانی نخستوزیر ناراحت شده بودند: حزب ایران نوین، مورخه 9/9/1343، ش 25/302.
تحصیل کردههای امریکا شاه را بر آن داشت که منصور را مأمور تشکیل کابینه و تأسیس
حزب ایران نوین نماید و عملاً به مقامات امریکایی ثابت کند که از دست منصور و دارودسته وی نیز کاری ساخته نیست و جز ایجاد نارضایتی در مردم و برانگیختن احساسات عمومی علیه امریکاییها نتیجه دیگری از دولت او عاید نمیگردد و اگر توانسته
است برنامه هائی از نظر اقتصادی و نفتی در مملکت اجراء کند با تکیه به مقام و شخصیت
بینالمللی خود شاه بوده است. همین افراد بعد از ترور منصور اضافه میکردند اگرچه شاه
قبلاً از جریان ترور او اطلاعی نداشته و حتی اوامر لازم را جهت معالجه و درمان منصور و تعقیب و بازپرسی دقیق ضارب صادر کرده بود لکن قلبا از این واقعه متألم و متأثر نیست،
زیرا منصور فردی خطرناک و مجری سیاستهای بیگانه در ایران معرفی شده است.(1)
دیگر از مخالفین دولت منصور آمده است: «گروه روحانیون و مالکان وابسته به آنها. این عده چون در واقعه پانزدهم خرداد سال 1342 دچار شکست شده و تشکیلات آنها متلاشی شده بود در صدد ایجاد عکسالعمل جدیدی بودند، چون با تبعید آیتاللّه خمینی و جلوگیری از تعطیل بازار امکان هرگونه فعالیتی از این طبقه سلب شده بود به آخرین وسیله که حربه ترور است متوسل شدهاند. این عده در زمان دولت علم نیز آماده اجرای برنامه ترور بودند و موقعی که از آیتاللّه خمینی درخواست صدور فتوای قتل شده بود نامبرده از صدور [حکم] قتل خودداری کرده بود ولی چون دولت فعلی را یک دولت صد در صد امریکایی و طرفدار اسرائیل و بهاییان میدانند [بدون در دست داشتن حکم] مانعی برای اجرای برنامه ترور ندیدهاند.»
منصور روز دوم بهمن 1343 ترور شد، ترور نخستوزیر درست در زمانی انجام شد که با حمایت شاه قیمت اقلام مورد نیاز مردم مثل نان، برنج و نفت را بالا برده بود،(2)
Marvin zonis :The Polital Elites Of Iran, New Jersy , princeton university press, 1971, p.98.
با این وجود باید گفت که کتاب زونیس در مورد تحلیل وضعیت نخبگان ایرانی در آن دوره اثری درخور توجه میباشد. از زونیس کتاب دیگری در ربط با انقلاب اسلامی و علل وقوع آن در دسترس است: شکست شاهانه، ترجمه عباس مخبر، انتشارات طرح نو، تهران، 1369.
اما به دلیل گسترش نارضایتی از این موضوع بلافاصله آن را کان لم یکن اعلام کردند. خبر ترور تخستوزیر به زودی در شهر پیچید، شایع شد که منصور به قتل رسیده است. در اعلامیه دولت که
در ساعت یک بعد از ظهر دوم بهمن منتشر شد، آمده بود که منصور از خطر جسته است و
ضارب - محمد بخارائی - دستگیر شده است. در اطلاعیههای پزشکی آن روز و روز جمعه آمده بود که گردن و شکم منصور مورد اصابت قرار گرفته و پس از عمل جراحی، حال عمومی او رضایت بخش است.
بعد از اینکه به منصور سوء قصد شد، اخبار آن بین مردم منتشر گردید. در این ایام شاه در آبعلی به سر میبرد، وی را از مراتب امر آگاه کردند. شاه بلافاصله با هلیکوپتر به تهران آمد و مستقیما به بیمارستان پارس به عیادت منصور شتافت. بعد از این ملاقات شاه هویدا وزیر
دارائی کابینه را مأمور کرد که تا بهبودی منصور کابینه را اداره کند. طبعا این انتصاب باید اعجاب بسیاری از رجال سیاسی آن دوره را بر انگیخته باشد، زیرا همانطور که پیشتر گفته
شد هویدا تا قبل از این ایام در صدر اخبار هیچ گروه سیاسی قرار نداشت. هویدا تا این زمان ویژگی خاص و یا نبوغ خارقالعادهای از خود نشان نداده بود، در بین اعضای حزب ایران
نوین و نیز در بین گردانندگان آن بیشتر نام خسروانی برده میشد تا هویدا. سفارت انگلیس از تهران به وزارت امور خارجه این کشور گزارش داد که ؛
گرچه نخستوزیر جدید یک بهایی نیست، ولی پدرش حتما یک بهایی بوده است. این موضوع وسیلهای است در دست مخالفان. اسداللّه علم هم امروز به من گفت این انتخاب بسیار بدی بود. او میترسد در ماههای آینده ناراحتی هائی پیدا شود که برای شاه بد خواهد
شد.(1)
به هر حال بعد از ترور منصور در دوم بهمن ماه 1343، به دستور شاه هویدا کفالت نخستوزیری را بر عهده گرفت. منصور نتوانست از تیری که به او اصابت کرده بود جان سالم به در برد. نکته این که چند ماه بعد از قتل وی شایع شد که منصور برای لایحه مصونیت
مستشاران نظامی امریکا نه میلیون دلار از امریکاییها رشوه گرفته است.(2)ما از صحت و سقم این مطلب آگاهی نداریم، اما میدانیم که علت اصلی قتل منصور همین تصویب لایحه مصونیت مستشاران امریکائی بود. بعد از در گذشت منصور، به دستور شاه هویدا مأمور تشکیل کابینه شد. درست یک روز بعد از مرگ منصور؛ هویدا کابینهاش را به شاه معرفی کرد.
در این کابینه به جز اینکه هویدا ضمن تصدی پست وزارت دارائی سمت نخستوزیری را
هم بر عهده گرفته بود، چند تغییر دیگر هم به چشم میخورد: سرلشکر پاکروان که روش
خاص خود را در ساواک اعمال میکرد و مردی اهل نرمش و مدارا شناخته میشد جای خود را به نعمتاللّه نصیری داد که جز داغ و درفش راه دیگری برای حل مسائل امنیتی در مخیلهاش خطور نمیکرد و او خود به جای نصرتاللّه معینیان سمت وزارت اطلاعات و جهانگردی را در دست گرفت.
از طرفی جواد منصور برادر حسنعلی منصور که در کابینه گذشته سمت معاون نخستوزیر را داشت، به سمت وزیر مشاور در کابینه جدید رسید. از سناتورها سیدجلالالدین تهرانی که به کابینه منصور رأی منفی داده بود همین رویه را در برابر دولت هویدا هم در پیش گرفت. میگفتند که تهرانی اعتقاد دارد نخستوزیران نباید جوان باشند و باید آنها را از بین معمرین قوم انتخاب کرد. هویدا و منصور در بین رجال سیاسی آن روز
ایران مشهور به این بودند که دوستان بسیار صمیمی یکدیگر میباشند، این دو تن از سال
1323 در زمان سفارت زینالعابدین رهنما در پاریس با یکدیگر آشنا شدند. در آن دوره این دو تن در سفارت ایران در پاریس به کار اشتغال داشتند و بعد از آن در سر کنسولگری ایران در اشتوتگارت تحت ریاست عبداللّه انتظام کار کردند. این دو مدت پنج سال در خارج کشور با یکدیگر همکار بودند، در بازگشت به تهران هر دو در محله دروس شمیران ساکن شدند و همسایه یکدیگر بودند. در عین حال این دو دوست به گونهای با یکدیگر با جناق شدند و دو
خواهر امامی را به عقد ازدواج خود در آوردند. فریده امامی همسر منصور بود که از او دو فرزند، یکی دختر و یکی پسر به جای گذاشت و لیلا امامی همسر هویدا بود، البته ازدواج هویدا مدتها بعد از ترور منصور انجام گرفت. به هر حال وی با نخستوزیر متوفی به نوعی
فامیل هم شده بود.
روزی که هویدا کابینهاش را به مجلس معرفی کرد توضیحاتی در مورد ضاربان منصور به نمایندگان ارائه داد. این توضیحات نشان میداد که حتی با گذشت چند روز از ترور منصور
آگاهی دقیقی در مورد ضاربان وی وجود نداشت.(1)هویدا توضیح داد که ضاربان منصور از اعضای فعال جمعیت فدائیان اسلام هستند، حال آن که این افراد به جمعیتهای مؤتلفه اسلامی
1) جیمزبیل نیز به غلط ضاربان منصور را منتسب به حزب ملل اسلامی دانسته است: شیر و عقاب، صص 225 - 226.
تعلق داشتند. این دو گروه با یکدیگر تفاوت داشتند، گر چه بسیاری از اعضای مؤتلفه پیشتر با فدائیان اسلام همکاری میکردند. هویدا، محمد بخارائی را ضارب اصلی و مرتضی نیکنژاد
و رضا صفار هرندی را به عنوان همدستان بخارائی معرفی کرد. این افراد اسلحهها را از صادق امانی همدانی گرفته بودند که طبق گزارشها، شغل وی فروش حبوبات بود. از دستگیری امانی هم اطلاعاتی داده شد و اعلام گردید که شبکه ترور همگی دستگیر شدهاند.
از سویی هویدا بلافاصله پس از اینکه پست نخستوزیری را بر عهده گرفت منصب دبیر کلی حزب را از نخستوزیری تفکیک کرد و به دستور شاه عطاءاللّه خسروانی را به عنوان کاندیدای دبیر کلی حزب معرفی نمود. حتی تا یک ماه بعد از ترور منصور و تصدی پست نخستوزیری توسط هویدا، کسی باور نمیکرد که او در این مقام به مدت طولانی دوام آورد. همه خیال میکردند شاه بعد از بازگشت از سفر اروپائی خود او را بر کنار خواهد کرد. شخص هویدا هم گمان نمیبرد که در این مقام دوامی آورد و از بیان نظر خود در این زمینه هم ابائی نداشت.
هویدا درست نقطه مقابل منصور به شمار میرفت. برخلاف منصور که ظاهری آراسته و سری پر شور داشت، هویدا نمیتوانست از نظر ظاهری با وی برابری کند. هویدا همیشه از سر حزم و احتیاط سعی میکرد که دیگران را با خود دوست نماید و در این راه هزینه هایش را هم میپرداخت. او توانست با روحیات محافظه کارانه خود بسیاری از دشمنان سیاسی منصور را با خود همدست کند و یا اینکه لااقل آنها را با سیاست نرمش و مدارا وادار به
سکوت نماید. در وصف او میگفتند؛ نخستوزیری است نه پیر و نه جوان ؛ یعنی نه از رجال
سیاسی قدیمی است که در فنون مربوط به سیاست در ایران اشرافی داشتند و نه در زمره جوانان آرمانخواه است که در صدد تحقق ایدهای ویژه و نا محقق باشد، «هویدا مردی بدون
آرمان بود.» اینکه هویدا در برابر حریفان سیاسی حزم و احتیاط را از دست نمیداد، خود
دلیلی بر این بود که تجربیاتی دارد و میداند که نبایست با نسل قدیم به گونهای برخورد نماید که مخالفتهای آنها را تحریک کند. در آن ایام کم نبودند کسانی که هویدا را بهایی میدانستند، در جهت خنثی کردن این باور بود که تبلیغ میشد هویدا به مطالعات تاریخ اسلام
و به پیامبر اسلام (ص) علاقهمند است. البته در فرمهای مخصوص برای ثبت حزب ایران نوین هم هویدا مذهب خود را اسلام عنوان کرده بود.
میگویند کتاب محمد پیامبری که از نو باید شناخت(1)را در وحله اول هویدا معرفی کرد، شاید به همین مناسبت است که عدهای معتقد بودند حکومت هویدا اگر با اعراب و مسلمانها
سر سازش نداشته باشد سر ستیز هم نخواهد داشت: «هویدا چه میخورد و چه میپوشد و در زندگی خصوصی حال یا گذشتهاش چهها کرده و چه کارها نمیکند به ما و شما مربوط نیست، این کار روزنامچه نویسهای ظاهربین و مجلات ناشر تابلو و تصویر است، آنچه به ما مربوط است کارها و اعمالی است که در وضع مملکت و سرنوشت مردم اثر میگذارد.» (2)
هویدا از همان بدو تصدی قدرت در ایران به عنوان فردی که «منافع کمپانیهای نفتی را در سرلوحه کار خود قرار میدهد» شناخته میشد، امیرانی در سلسله مقالاتی در خواندنیها
گر چه باالفاظی مثل «میگویند» و در «بازار شایعات» سخنان مهم خود را به نگارش در میآورد، لیکن در واقع اعماق سیاستهای جاری را در کشور به معرض تماشای عموم میگذاشت. از جمله نوشت: «هویدا بعد از لوایح نفت که اگر 99% هم به جای 75% برای مملکت ایجاد درآمد و حقوق کند باز هم میگویند نفتی است و نفتی معلوم است به چه معنی».(3)منظور این است که وی بر کشیده تراستهای نفتی و حافظ منافع آنهاست. او نوشت که در اولویتهای هویدا دو برنامه دیگر هم وجود دارد، یکی لایحه مالیات بر درآمد و دیگری مسئله بودجه. لایحه مالیات بر درآمد میتوانست از بروز گسترش نارضایتی جلوگیری کند، اما نمیتوانست به محبوبیت دولت هویدا بیافزاید. در مورد لایحه بودجه نیز
هر چقدر صرفه جویی میشد، باز هم مفهومش این بود که حداقل مردم را از نظر اقتصادی جریمه نمیکنند و البته جریمه نکردن با پاداش دادن تفاوت دارد. به هر حال مهمترین مشکل
کابینه هویدا مشکل تأمین بودجه برای مخارج ضروری سال بود و اگر در این زمینه موفقیتی
به دست نمیآمد سقوط او هم حتمی بود.
در اوایل اسفند سال 1343 بودجه کل کشور برای سال مالی 1344 تقدیم مجلس شد در حالیکه 139 میلیون تومان کسری داشت. درآمدهای کشور در این سال 000/631/301/58 ریال و هزینههای این سال 000/681/695/59 ریال پیشبینی شده بود. مخارج وزارت
جنگ از وزارت آموزش و پرورش به مراتب بیشتر بود. هزینههای سایر وزارتخانهها به جز وزارتخانههای راه و دارائی و دادگستری و پست و تلگراف کمتر از یک میلیارد ریال بود.(1)خلاصه اینکه وضع به گونهای پیشبینی میشد که به نظر میآمد دولت هویدا بیشتر از کابینهای محلل نخواهد بود و بعد از تعطیلات عید او جای خود را به دیگری خواهد داد. این جنگ روانی علیه هویدا از دو طرف هدایت میشد: از طرف افرادی مثل جمشید آموزگار و عطاءاللّه خسروانی که در زمره اعضای کابینه بودند و خود را برای تصدی پست نخستوزیری لایقتر میدیدند، و از سوی گروههایی مثل حزب مردم و یا افرادی نظیر دوستان احمد آرامش و دیگران.احمد آرامش در این زمان زندانی شده بود.
هویدا از روش خود برای مقابله با این جنگ روانی استفاده میبرد. او تلاش کرد که روحیه محافظه کارانه قبلی خود را کماکان حفظ نماید؛ از طرف دیگر او از ابراز مطالبی که میتوانست تنش در بین او و مخالفینش را شدت دهد پرهیز نمود. هویدا برخلاف منصور اصرار نداشت کلیه اعضای دولت و یا کارمندان عالیرتبه از اعضای حزب ایران نوین باشند.
این روحیه او با باطن بسیاری از ارباب جراید و یا رجال سیاسی منطبق بود. از طرف دیگر
هویدا سعی میکرد با اصحاب مطبوعات جلسات هفتگی داشته باشد و نظرات آنها را بشنود. در این هنگام تنشی بین احزاب و جریانهای سیاسی دیده نمیشد و اگر هم مخالفتی
وجود داشت، هویدا سعی میکرد با نرمش و ملایمت و نه لجاجت و سر سختی آن را بر طرف نماید.
عباس میلانی در کتاب خود تحت عنوان معمای هویدا بارها این مسئله را مورد تأکید قرار داده است که هویدا به مذهب و مسلک خاصی تعصب نداشت و در این امر هم تظاهری نمیکرد. این حقیقت، در باورهای سیاسی او هم وجود داشت. هویدا از نظر سیاسی در مورد
هیچ چیز تعصب خاصی نداشت. او به مرام ویژهای که مبین و معرف اعتقادات خاص سیاسی او باشد پایبند نبود، گرچه در زمره بنیاد گذاران حزب ایران نوین و پیشتر کانون مترقی بود. به درستی نمیشد تشخیص داد او در سودای چه چیزی است، زیرا در صدد تغییر و تحولی بنیادین در کشور نبود و در این باره ادعایی هم نداشت. به همین دلیل به نظر میرسید دولت
هویدا به این زودیها تغییر نخواهد کرد و ماندگار خواهد بود. در جراید آن روز ایران بارها
1) خواندنیها، ش 48، سهشنبه 11 اسفند 1343.
و بارها این مطلب مورد تأکید قرار میگرفت که هویدا «مجری برنامههای شاهنشاه» است. مثلاً بعد از ملاقاتی که با شاه در خرداد ماه سال 1344 داشت بهای برق و بنزین و قند و شکر را تقلیل داد؛ گفته میشد این اقدام هویدا به دلیل دستور شاه بوده است.
از طرف دیگر برای جبران کسری بودجه، مقرر گردید کسانی که مایل به انجام خدمت سربازی نیستند میتوانند با پرداخت مبلغی از خدمت معاف شوند. مشمولین عادی با پرداخت دو هزار ریال، دیپلمهها ده هزار ریال و لیسانسیه به بالا با پرداخت بیست هزار ریال از خدمت سربازی معاف میشدند. بحرانها ظاهرا یکی بعد از دیگری مهار شد و در نتیجه در سال 1344 کمتر کسی دیگر از عزل هویدا سخن میگفت، بر عکس میگفتند کابینههای دیگر از موضع قدرت وارد کار میشدند و بعد از مدتی دچار ضعف میگردیدند ولیکن دولت هویدا با ضعف آغاز کرد و توانست در مدتی کوتاه خود را تثبیت نماید. او هیچ کاری
را بدون اجازه شاه انجام نمیداد. حتی گفته میشد که سفرهای وی به هدایت شاه انجام میشود و یا اینکه «او به بهترین وجه نیات شاهانه را درک میکند». دیگر اینکه «پیشبینی
میشود هویدا مناسبترین مرد سیاسی باشد که بتواند در جمع و جور کردن یک تیم تازه از
مردان منتخب و کار آمد دوران تازه اجرای برنامههای شاهانه و مملکتی را با هدایت شاه
انجام دهد. تیمی که در آن چهره چند نخستوزیر سابق و وزنه سنگین سیاسی را بتوان یافت.»(1)
وزرای کابینه هویدا همانهائی بودند که در دوره منصور مسئولیت داشتند، به جز یکی دو مورد هویدا هیچ گونه تغییری در آنها نداد. جالبترین وزیر این کابینه، خسروانی وزیر
کار و امور اجتماعی بود. او در حالی که مرئوس هویدا به شمار میرفت دبیر کل حزب بود و از این نظر رئیس نخستوزیر به شمار میآمد به همین جهت هویدا او را به چشم یک رقیب نگاه میکرد و گر چه تظاهر مینمود که علاقهای به پست خود ندارد، لیکن برای حفظ منصب
خود این رقیب را همیشه زیر نظر داشت. مهمترین وزرای هویدا عبارت بودند از عباس آرام
وزیر امور خارجه، جمشید آموزگار وزیر دارائی و سپهبد اسداللّه صنیعی وزیر جنگ. شهرت داشت که آرام و صنیعی بهایی هستند. وزارت دارایی در ابتدای امر در دست خود هویدا بود
اما بعدا این پست بسیار مهم را به آموزگار داد. اهمیت این وزارتخانه از این جهت بود که در
1) خواندنیها، سال 26، سهشنبه 12 بهمن 1344، صص 8 و 44.
آن ایام شرکت نفت هم زیر مجموعه آن وزارتخانه به شمار میرفت، ضمنا این وزارتخانه تا زمانی که وزارت بازرگانی تشکیل شد امور مربوط به صادرات و واردات را نیز در اختیار داشت. هویدا در آموزگار هم به عنوان یک رقیب نگاه میکرد، زیرا آموزگار نه تنها در کار
خود بسیار جدی بود و تخصص لازم را داشت ؛ بلکه به اقتضای کار و وظایف خود با کمپانیهای بزرگ نفتی که دست آنها در هر دسیسهای دیده میشد مرتبط بود. ساواک، انتصاب آموزگار به سمت وزارت دارائی را با بدبینی تعقیب میکرد و بر اساس شایعات گزارش داد که او نیز مثل دکتر گودرزی «عضو سازمان سیاست» و از سوی مقامات اطلاعاتی امریکایی تقویت میشود و دیگر اینکه «اصولاً ایشان دکتر نمیباشند و مدرک تحصیلی جعلی در امریکا به نامبرده دادهاند.»(1)البته چنین امری صحت نداشت و آموزگار واقعا دارای درجه دکتری بود و اتفاقا در زمره بهترین کارشناسان ایرانی آن زمان به شمار میآمد، اتهام
عضویت در سیا هم بدون دلیل و مدرک وارد شده بود.
دکتر جمشید آموزگار در سال 1302 به دنیا آمد، پدرش حبیباللّه آموزگار از رجال مشهور شیراز بود و بعدها در تهران به مقام سناتوری رسید. وی بعد از اخذ دیپلم خود عازم
امریکا شد، در رشته مهندسی راه و ساختمان از دانشگاه کرنل فارغالتحصیل شد و در عین حال دانشنامه مهندسی بهداشت خود را از دانشگاه جرج واشنگتن دریافت کرد. در سال 1328 از دانشگاه کرنل فوق لیسانس گرفت و در همان دانشگاه به تدریس مشغول شد و در همین ایام در مقطع دکتری به تحصیل ادامه داد. در همین سال 1328 سازمان ملل متحد او را به
عنوان کارشناس در امور لولهکشی آب استخدام کرد و بعد از پایان مأموریت، در اواخر همان
سال به استخدام اداره کمکهای فنی امریکا مشهور به اصل چهار در آمد. از سال 1332 به سمت معاون سازمان بهداشت و رئیس اداره مهندسی بهداشت وزارت بهداری منصوب شد و در سه کنفرانس بینالمللی شرکت کرد. وی معاون فنی و بهداشتی وزارت بهداری بود و بعدها به معاونت پارلمانی این وزارتخانه نائل آمد. در عین حال سمت سرپرستی طرحهای عمرانی و بهداشتی را که از محل اعتبارات سازمان برنامه تأمین میشد به عهده داشت. از سال 1331 تا 1332 معاونت اداره مهندسی هیئت عملیات اقتصادی امریکا در ایران را بر عهده داشت و طی سالهای بعد از سال 1333 تا 1334 معاونت سازمان بهداشت جهانی را بر عهده
1) دکتر آموزگار وزیر دارائی، شماره 306/322، مورخه 18/2/1344.
گرفت، سپس به پستهای وزارت بهداری و در دوره هویدا وزارت دارائی نائل آمد. آموزگار عضویت هیئت نمایندگی ایران در مجمع عمومی سازمان بهداشت جهانی و عضویت هیئت نمایندگی ایران در منطقه مدیترانه شرقی این سازمان را نیز دارا بود. در کمیته کارشناسان
اقتصادی پیمان بغداد نیز فعال بود و در عین حال عضو هیئت سه نفری کارشناسان سازمان ملل برای بررسی آبهای زیرزمینی ایران بود.(1)
آموزگار همراه با تعدادی دیگر از سران رژیم پهلوی از راه این مناصب میلیونها دلار اندوخته ارزی در بانکهای سوئیس به هم زد. در یک مورد فردی به نام روبرت اردیتی معاون بانک ویسکوت اوورسیز واقع در ژنو به یکی از مراجعین بانک، که در واقع منبع اداره کل ضد جاسوسی ساواک بود، اظهار داشت که دولت ایران مبلغ بیست میلیون دلار از امریکا وام دریافت کرده است، در حالیکه چند تن از اتباع ایرانی فقط در ماه ژوئیه سال 1970 مبالغی
بیش از وام دریافتی ایران در بانکهای ژنو سپرده دارند. از این افراد آموزگار با مبلغ 17 میلیون دلار در صدر قرار داشت. بعد از وی نیک پی، دکتر شاهقلی و وهابزاده با مبالغی به ترتیب
پنج، چهار و سه میلیون دلار در مراتب بعدی قرار داشتند. این موضوع از سوی رجالی مثل
علی امینی نیز تأئید شده بود.(2)گفته میشد که آموزگار خواهر وزیر امور خارجه سابق امریکا جان فوستر دالس را به همسری برگزیده و به همین دلیل در قراردادهای نفتی بیشتر به طرف
امریکاییها متمایل است. این خبر مورد تأئید مقامات عالیرتبه ساواک قرار داشت.(3)
به هر حال انتصاب هویدا به سمت نخستوزیری این دیدگاه را در محافل سیاسی در پی آورد که شاه در ادامه اصلاحات موردنظر امریکاییها مصمم است، اما میخواهد آنها را به نام خود تمام نماید. از دید ساواک و برخی ناظران سیاسی شاه به مخالفان اصلاحات ارضی و طرفداران سیاست انگلیس فهمانید که این روند با مرگ افراد متوقف نخواهد شد و کماکان ادامه خواهد داشت! بعد از مرگ منصور در ابتدای امر کسانی که عرفا آنها را طرفداران سیاست انگلیس مینامیدند، تبلیغات گستردهای علیه حزب ایران نوین انجام دادند. میگفتند
1) وزارت دارائی، خلاصه پرونده جناب آقای دکتر جمشید آموزگار وزیر محترم دارائی، ش 61536/ک، اداره محرمانه کارگزینی.
2) اداره کل هشتم به اداره سوم ساواک، پسانداز بعضی از مقامات ایرانی در بانکهای سوئیس، ش 21064/815، مورخه 6/8/1349.
3) شایعه نسبت داشتن وزیر دارائی با جان فاستر دالس، شماره 31641/20 هه 5، مورخه 29/11/1349.
حزب ایران نوین مجری سیاستهای ایالات متحده در ایران است، حتی دامنه تبلیغات به اندازهای بود که بسیاری از اعضای حزب در محافل خصوصی این گونه اظهارنظر میکردند که در دوره منصور حزب به صورت دیکتاتوری اداره میشد و اعضای حزب و نیز برخی از دست اندرکاران در تصمیم گیریها دخالتی نداشتهاند ؛ لیکن همین که معلوم شد شاه قصد دارد در حمایت از هویدا راه خود را ادامه دهد این مخالفتها تا اندازه زیادی فروکش کرد. به زودی خبر رسید که قرار است دکتر عالیخانی وزیر اقتصاد به دستور شاه حزب جدیدی تشکیل دهد تا در برابر حزب ایران نوین به صورت اقلیت فعالیت نماید.(1)
حزب عالیخانی هرگز تشکیل نشد و این امر در حد همان شایعات باقی ماند. در این دوره فعالین حزب ایران نوین به دو دسته متمایز از یکدیگر تقسیم میشدند و هدایت آنها را هویدا
بر عهده داشت. یک گروه بیشتر در بین طبقات کارگر نفوذی داشتند و این نفوذ را مدیون تصدی پست وزارت کار توسط خسروانی بودند. به همین دلیل بین این دو دسته کشاکش وجود داشت و البته این گونه به نظر میرسید که طرفداران هویدا در این حزب بیشتر هستند.(2)
(3) اندکی پس از ترور منصور و انتصاب هویدا به نخستوزیری، شاه مسافرت خود را به لندن آغاز کرد بین اعضای حزب، این مسافرت در زمره مهمترین مسافرتهای شاه ارزیابی
1) صادق بهداد مشاور حقوقی وزارت اطلاعات، شماره 10079/326، مورخه 29/11/1343.
2) گزارش اطلاعات داخلی، حزب ایران نوین ؛ ش 9088/326، مورخه 15/11/1343.
3) مطالبی که در ارتباط با روابط فراکسیونها و رهبران حزب ایران نوین با مقامات امریکایی و از آن جمله سازمان سیاست همه برگرفته از اسناد و گزارشهای سازمان اطلاعات و امنیت کشور است. این گزارشها به چند طریق تهیه میشدند: نخست از طریق معمول گزارشهای روزانه، دیگر از راه تحلیل اطلاعات و نیز کسب خبر از گروههای رقیب، سوم این که مقامات، احزاب و رقبای سیاسی منصور و حزب ایران نوین دراین زمینه تحلیل هائی داشتند که آن نیز از طریق منابع گوناگون در اختیار ساواک قرار میگرفت. از همه مهمتر رقابتهای داخلی اعضای حزب ایران نوین است که باعث میشد در مورد یکدیگر اظهارنظرهائی نمایند که این اظهارنظرها بسیار ارزشمند بود و فارغ از انگیزههای فردی در تحلیل بسیاری از اوضاع و احوال میتوانست مفید باشد. بدیهی است که این مجموعه در کنار یکدیگر گذاشته شده و اخباری را که متواتر بودهاند در این دفتر آوردهایم و گر نه حجم تحلیلهائی که بوی رقابتهای فردی میدهد بسیار بیشتر از این مقدار است.
شد و حتی دکتر کلالی مسئول تشکیلات حزب ایران نوین اعلام کرد که «سرنوشت حزب در گرو این مسافرت و دستاوردهای آن است.»(1)گفته میشد که هر توافقی بین دستگاه دیپلماسی بریتانیا و شاه صورت گیرد، به هر حال در سرنوشت این حزب و آینده آن بسیار مؤثر خواهد بود. دلیل این نگرانی در سطور آتی معلوم خواهد شد. از طرفی شایع بود که چون شاه در نطق ششم بهمن خود حملاتی به انگلستان نموده و ترور منصور را از ناحیه آنها
دانسته است،(2)این سفر را انجام داده تا خطرهای احتمالی را از خود دور نماید. در بین محافل مطبوعاتی این تحلیل وجود داشت که ملی شدن نفت مقارن با روی کار آمدن حزب کارگر در بریتانیا بود. در این ایام بار دیگر حزب مزبور در انگلستان قدرت را به دست گرفته بود. به همین جهت گفته میشد که این حزب احتمالاً در سرنوشت آتی ایران بسیاری مؤثر خواهد بود و مسافرت شاه به انگلستان در این راستا قابل تحلیل است. حتی گفته میشد که بین فرانسه و انگلیس در مورد نفوذ ایالات متحده در اروپا نوعی اتفاق نظر وجود دارد، یعنی
اینکه این دو قدرت از این نفوذ ناراضی هستند. البته پیوند سیاسی احزاب و حتی شخص شاه
1) مسافرت شاهنشاه، شماره 10085/326، مورخه 28/11/1343.
2) این پارانویاتا آخرین روزهای سلطنت شاه وی را رها نکرد، وی بارها و بارها باسولیوان و پارسونز آخرین سفرای امریکا و بریتانیا در دوره خود ملاقات کرد و دلیل مخالفتهای آنان را با خود جویا شد و در بسیاری موارد با حالتی ملتمسانه از آنها خواست که دست از حمایت او بر ندارند. هر چه این مأمورین تلاش میکردند تا مگر وی را با واقعیت آن چیزی که در ایران میگذشت آشنا نمایند سودی نداشت، شاه که خود بهتر از هر کسی به ماهیت وابسته حکومتش وقوف داشت تصور میکرد که این بار هم نقشهای برایش کشیدهاند و از غرب میخواست وی را نجات دهند. این تصور قدر قدرتی برای محافل سیاسی غرب و غفلت از تحلیل موازنه نیروهای داخلی او را دچار نوعی بیماری کرده بود و حتی در واپسین خاطرات او تحت عنوان «پاسخ به تاریخ» جا به جا تکرار شده است. این دیدگاه در بسیاری از گروههای سیاسی نیز رسوب کرده بود که به طور مثال در این کتاب نقل شده است: دزموندهارنی ؛ روحانی و شاه، ترجمه کاوه باسمنجی و کاووس باسمنجی، انتشارات کتاب سرا، تهران، 1377، این بیماری به گونهای رسوب کرده بود که فرزند شاه هم در ملاقاتی با منصور رفیع زاده گفته بود که پدرش را سازمان سیا به قتل رسانیده است! نگا. ک: مصطفی الموتی؛ ایران در عصر پهلوی، ج 7، صص 436-437. رفیعزاده رئیس ایستگاه ساواک در امریکا و نیز بنا به قول خودش از مرتبطین فعال سازمان سیا بود؛ بنگرید به: منصور رفیعزاده: خاطرات منصور رفیعزاده، آخرین رئیس شعبه ساواک در امریکا، ترجمه علیاصغر گرشاسبی، تهران، اهل قلم، 1376، اصل کتاب رفیع زاده تحت عنوان Witnessدر امریکا چاپ شده است، نام کتاب بر گرفته از روزنامه شاهد ارگان حزب زحمتکشان ملت ایران بود که رفیعزاده از اعضای آن به شمار میرفت، در مورد برخی از تلاشهای او در امریکا ر. ک: زندگینامه سیاسی دکتر مظفر بقائی، صص 223- 260.
با تصمیمهای محافل ذی نفوذ جهانی امری نبود که مورد کتمان کسی باشد، هم شاه و هم حزب ایران نوین در توهم اینکه مبادا مقامات بریتانیا از اقدامات و یا سخنان آنان رنجیده
شده باشند رو به سوی داونینگ استریت میآوردند. اینان اگر فقط به دور و بر خود مینگریستند و اندکی به مردم بهای لازم میدادند و در سلوک خود تجدیدنظر میکردند، نیازی به این تخیلات و توهمات نداشتند و به فرض اینکه نیروی قدر قدرتی به نام انگلستان
در پس هر تحولی هم قرار داشت به اتکای تودههای مردم تصمیمات آن را خنثی میکردند. اما تنها چیزی که در شطرنج سیاست ایران بهایی نداشت مردم بودند و دستهای پشت پرده برای رسیدن به قدرت انواع توطئهها را میآراستند و به مصالح ملی ایران ضربه میزدند.
طرفه این که اینان بیشتر از تودههای مردمی که چندان توقعی از شاه نداشتند مورد توجه او قرار داشتند.
همزمان بار دیگر فعالیت احزاب ملیون و مردم شدت پیدا کرد و این فعالیت در بین محافل سیاسی دلیلی بر آن تلقی گردید که احتمالاً اروپا تلاش خواهد کرد در مسائل خاورمیانه نقش مؤثرتری را بر عهده گیرد و بعید نیست که نفوذ کم رنگ شده انگلیس در این
منطقه بار دیگر احیا شود. باز هم همان مالیخولیای تاریخی به سراغ محافل سیاسی ایران
آمده بود، به جای این که حوادث به درستی تحلیل و ارزیابی شوند و سهم هر مؤلفهای را سر جای خودش قرار دهند؛ امید به دست خارجی داشتند تا آنان را مورد مرحمت و حمایت قرار دهد. به راستی چه فاجعهای بالاتر از این که رجال کشور از شخص شاه گرفته تا مأموران
عادیِ حکومتی، دوام و استمرار قدرت خود را وقتی مُیسر میدیدند که رضایت انگلستان را
جلب کرده باشند، امری که خود انگلیسیها هم از آن شگفتزده شده بودند؟ حتی انتصاب خسروانی به دبیر کلی حزب این دیدگاه را در پی آورد که وی از مشاهیر طرفداران سیاست بریتانیا در ایران است و با تصدی او به دبیر کلی حزب، بار دیگر دیپلماسی بریتانیا در ایران قدرت برتر را در دست خواهد گرفت و به مرور ایام امریکا حمایت خود را از این حزب متوقف خواهد کرد.(1)روشنفکران حزب معتقد بودند که دبیر کلی خسروانی موقعیت حزب را به مخاطره خواهد افکند به طوری که پایگاه خود را از دست خواهد داد، زیرا این انتصاب
1) این در حالی بود که خسروانی آشکارا به دفاع از سیاستهای آمریکا تظاهر میکرد، به عبارتی مقامات امنیتی حوادث را به آن شکل که راحتتر بود و به ذهن آنان بیشتر مأنوس بود تحلیل میکردند و کاری به واقعیات امر نداشتند.
بدان مفهوم است که بار دیگر در دیپلماسی بریتانیا نسبت به ایران دگرگونی اتفاق افتاده است
و محافظه کاران سنتی و نیز سیاستمداران حرفهای پیشین قدرت را قبضه خواهند کرد.
تحلیل سیاستمداران کشور را بنگرید! اینان به جای تحلیل مشخص از شرایط تاریخی کشور و به جای نقد برنامههای خود که نارضایتیهای فراوان در پی آورده بود، تحولات کشور را به رقابت امریکا و انگلیس تحویل میکردند و از این نکته غافل بودند که این کشورها در شرایط جنگ سرد به اندازهای با هم رقابت میکردند که به نفع اردوگاه شرق تمام
نشود و مهمتر اینکه در آن شرایط منافع خود را در گرو همسویی و اتفاقنظر در مورد کشوری مثل ایران میدیدند. اگر دولت برخاسته از حزب ایران نوین ادامه دهنده برنامههای
علم بود دیگر چرا بین قدرتهای سرمایهداری در زمینه استمرار آن برنامهها اختلافی وجود
داشته باشد؟ هر چند مقداری اختلاف طبیعی است زیرا به هر حال هر کشوری به منافع ملی خود میاندیشد و آن را بر هر چیزی ترجیح میدهد. بنا بر این چرا رجال سیاسی کشور از این رقابتها این قدر میهراسیدند و آن را با سرنوشت خود ربط میدادند؟ اگر واقعا چنین رقابتی
وجود داشت - که در حد طبیعی و متعارف وجود داشت - چرا رجال کشور از آن در راستای منافع کشور و حتی سرنوشت خودشان بهرهبرداری نمیکردند و چرا به جای اتخاذ سیاست هوشمندانه در این برهههای تاریخی دست نیاز به سوی محفلی خاص در خارج از کشور دراز میکردند و دوام موجودیت خود را از آنان مطالبه مینمودند؟ به ادامه داستان بنگرید که چگونه رجال کشور برای دست یابی به قدرت روی خود را از مردم گردانیده و به سوی انگلیس و امریکا دست نیاز دراز میکردند.
در این اثنا دکتر کلالی به امریکا مسافرت کرد؛ این مسافرت شاید یکی از مسافرتهای معمولی دیپلماتیک بود، لیکن در بین گروه روشنفکر حزب به این معنی ارزیابی شد که کلالی
به این سفر رفته است تا حمایتهای ایالات متحده را جلب نماید. تصور میشد با انتصاب
خسروانی موضع طرفداران ایالات متحده در ایران تضعیف شده است و کلالی به منظور یافتن جایگاه و پایگاه مطمئنی بین محافل سیاسی امریکا به این مسافرت مبادرت کرده است.(1)در بین اعضای حزب اختلاف نظرات زیادی به وجود آمده بود، بسیاری از کادرهای حزبی و نیز رهبران تشکیلات حزب ایران نوین انتصاب خسروانی را بر نمیتافتند به همین
1) انشعاب در حزب ایران نوین، شماره 397/322، مورخه 16/2/1344.
دلیل به تکاپو بر آمدند تا فردی را که از ادامه دهندگان راه منصور باشد به عنوان قائم مقام
حزب انتخاب کنند تا مگر تا اندازهای آب رفته به جوی باز گردد و قدرت خسروانی در حزب
کمتر شود. در مقابل این شایعه بار دیگر به گوش میرسید که:
به دکتر منوچهر کلالی عضو فراکسیون پارلمانی حزب ایران نوین از طرف حزب مأموریت داده شده که در ضمن مسافرت به امریکا و ملاقات با سران کشور مزبور موقعیت حزب و خسروانی را مستحکم ساخته و زمینه نخستوزیری خسروانی را فراهم و نظر مقامات امریکایی را نسبت به این مسئله جلب نماید.(1)
این تلقی یکسره غلط از آب در آمد، هویدا همچنان مطمئنترین و در عین حال بی آزارترین فردی بود که شاه میتوانست به وی اعتماد نماید و در این راه البته از تقویت او فرو گذار نمیکرد. منافع کنسرسیوم نفتی و محافل اقتصادی بینالمللی نیز در گرو دوام نخستوزیری هویدا بود؛ مردی زیرک که در کسوت سادگی کار خود را میکرد و مشکلات کشور را به گردن شاه میانداخت و خود را صرفا مجری اوامر ملوکانه قلمداد مینمود و با
حقارتی که در شأن او بود خود را رئیس دفتر شاه میخواند. شاید او میخواست ادای نخستوزیر انگلیس را در آورد که پست رسمی او رئیس دفتر ملکه عنوان میشد، اما وقتی علم دوست شاه و وزیر دربارش نخستوزیر را به گونهای مشمئز کننده تحقیر میکرد معلوم
میشد که هویدا به چه میزان در قعر مذلت فرو غلتیده است و حد واقعی او چیست ؛ شاه چه
کسی بهتر از این مرد را میتوانست بیابد که مطیع و دستآموز و در عین حال حیله گر و مکار باشد؟
شاه نمیتوانست بهتر از هویدا کسی را در تشکیلات اداری و رجال سیاسی اطراف خود پیدا کند، هویدا اهل مشاجره نبود و تلاش میکرد به هر نحوی که شده دل همه را به دست
آورد و در این زمینه البته دیدگاههای شاه را بر هر چیز دیگری ترجیح میداد. هویدا مطیع
اوامر شاه بود، برخلاف دیگران تلاش نمیکرد برای اینکه موقعیت خود را تحکیم نماید مستقیما به افراد حقیقی و یا حقوقی دول دیگر مراجعه نماید و یا اینکه حداقل این کار را به گونهای انجام نمیداد که موجب جلب توجه شود. هویدا زرنگتر از آن بود که همه تصور میکردند. او خود را مجری منویات شاه میدانست. وقتی که در ابتدای سال 1344 کابینه خود
1) انشعاب در حزب ایران نوین، شماره 397/322، مورخه 16/2/1344.
را ترمیم کرد به همه شایعات پایان داد، معلوم شد که مقامات امریکایی و انگلیسی هم بهتر از هویدا کسی را برای تصدی منصب نخستوزیری ایران نیافتهاند. البته ترمیم کابینه به این
مفهوم تلقی شد که بالاخره در رقابتی پایدار بین امریکا و انگلیس این امریکاییها بودند که برگ برنده را در دست خود گرفتند، ولی واقعیت امر این بود که کابینه هویدا چیزی جز ائتلاف نظرات امریکا و انگلیس درباره امور ایران نبود و با این دولت اختلاف بین قدرتهای
سرمایه داری اگر هم جدی بود حداقل در مورد ایران فروکش کرد.
در حقیقت ترکیب اعضای حزب ایران نوین به این شکل بود که دو گروه کاملاً مشخص در این تشکیلات دیده میشدند: عدهای که از دوره فعالیت کانون مترقی کار خود را با منصور
آغاز کرده بودند و به امریکایی بودن شهرت داشتند و گروه دیگری که بعد از تشکیل حزب ایران نوین به این گروه پیوسته بودند و بین آنها از جاه طلبان سیاسی گرفته تا وابستگان
سیاستهای بریتانیا دیده میشدند. گروهی که با منصور کار خود را شروع کرده بودند هنوز
جلسات خود را تشکیل میدادند و در حقیقت آنها بودند که حزب ایران نوین را به مثابه ابزاری برای پیش بردن اهداف خود تلقی میکردند و از بیرون آنرا هدایت مینمودند و تصدی مقامات حساس را به دوستان خود میسپردند. این عده از طرف بعضی از اعضای حزب ایران نوین به عنوان افرادی مشهور بودند که «صد در صد امریکایی» هستند.(1)
ابتدای سال 1344 به طور کلی دو جناح اصلی در حزب کماکان در برابر یکدیگر صف آرایی میکردند، البته در این میان کسانی مثل دکتر حسن زاهدی رئیس بانک کشاورزی هم وجود داشتند که به واسطه اینکه به دبیر کلی حزب منصوب نشده بودند در زمره ناراضیان حزب به شمار میرفتند. نیز افرادی مثل دکتر منوچهر شاهقلی وزیر جدید بهداری، مهندس ستوده وزیر پست و تلگراف و تلفن و دکتر رشتی نماینده مجلس هم بودند که علیه زاهدی و خسروانی صفآرائی میکردند، ولی مراد اصلی آنها نه دفاع از هویدا بلکه تلاش برای آماده
سازی موقعیت خودشان برای روزهای آتی بود. رهبران جناحهای اصلی حزب که البته به شکلی کاملاً خاموش با یکدیگر درگیر بودند عبارت بودند از خسروانی و هویدا. در اطراف
هویدا کسان زیادی به چشم میخوردند که از رقبای او به شمار نمیرفتند، بلکه بر عکس در
زیر حکومت او میخواستند به موقعیتهایی دست یابند. گروه مترقی یا همان دوستان
1) حزب ایران نوین، بدون شماره، مورخه 28/2/1344.
قدیمی منصور البته همچنان در هدایت این گروه مؤثر بود، این گروه آشکارا با سیا و محافل پس پرده ایالات متحده در ارتباطی منظم و منسجم قرار داشت. جناح قدرتمند دیگری هم وجود داشت که رهبری آن با دکتر جمشید آموزگار تکنو کرات برجسته تحصیل کرده امریکا بود. وی در واقع قدرتمندترین مخالف هویدا به شمار میآمد که پست بسیار مهم وزارت دارائی را بر عهده داشت.(1)خسروانی ضعیفترین حلقه این رقابتها بود و گر چه از طریق برادرش سپهبد پرویز خسروانی(2)توانسته بود در ارتش هم طرفدارانی پیدا کند لیکن بعید به نظر میرسید که توانائی برابری با هویدا را داشته باشد به ویژه اینکه هویدا آشکارا از طرف شاه حمایت میشد و سیاستهای امریکا و انگلیس هم در جهت حمایت از وی بود.(3)
بسیاری از اعضای حزب مردم به رهبری پشت پرده علم از ذکر این نکته ابائی نداشتند که حزب ایران نوین مورد مخالفت انگلیس و یا جناحهایی از محافل سیاسی این کشور است: «زیرا این حزب بدون اطلاع آنها تشکیل شده بود،»(4)اظهار میشد که انگلیسیها وجود حزب ایران نوین را که در آن طرفداران دیپلماسی امریکا و مخالفان انگلستان جمع شدهاند برای
پیشرفت سیاست آینده خود در ایران خطرناک میدانند و کوشش انگلیسیها بر این است که اساس حزب را که بدون نقشه آنها تأسیس شده به هم بزنند. بنابراین مخالفت شدیدی که در
حزب مردم علیه حزب ایران نوین میشد برای جلب رضایت انگلیسیها تلقی میگردید.(5)
1) وضع دولت، شماره 510/300، مورخه 29/8/1344.
2) در مورد وی نگا. ک: ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج 2، صص 452- 456.
3) گزارش اطلاعات شهربانی در مورد حزب ایران نوین، ش 13683/321، مورخه 17/3/1343.
4) تحلیل نخبگان سیاسی ایران را بنگرید که انتظار داشتند حتی انگلستان باید از تشکیل یک حزب ایرانی از قبل اطلاع داشته باشد، میدانیم که البته همینطور هم بود اما مسئولین برای این که در بررسی اوضاع خیال خود را راحت نمایند از این دست سخنان بر زبان جاری میساختند. رفاقتهای شاپور ریپورتر با منصور و رایزنیهای این دو با یکدیگر نمیتوانست در تأسیس کانون مترقی و سر انجام حزب ایران نوین بیتأثیر باشد.
5) اسداللّه علم هشت سال بعد از روی کار آمدن حزب ایران نوین و در دورهای که هویدا نخستوزیری را عهدهدار بود، درست در سال 1350 که آغاز شکلگیری استبداد مطلقه و بدون چون و چرای شاه بود؛ در یادداشتهایش چنین نوشت:«[امریکاییها ]حسنعلی منصور را به عنوانن لیدر روشنفکران تراشیدند و به شاهنشاه قبولاندند که این شخص و این روشنفکران ایران را گلستان خواهند کرد. شاهنشاه قبول فرمودند و به من امر کردند استعفا کنم. فوری رسما و طاعتا اطاعت کردم. من به هر حال امر شاهنشاه ایران را که از جان و دل دوست دارم اطاعت کردم و گر نه دوباره پدر خارجی و خارجی پرست را در آورده بودم[!]. مطلب به قدری شور بود که در انتخابات نسبتا آزادی که من انجام دادم منصور که کاندید وکالت تهران بود میخواست وکیل درجه یک تهران باشد وکیل دوازدهم شد. بعد از قرائت آراء [راکول] Rockwellپدر سوخته، وزیر مختار امریکا، سراسیمه پیش من دوید که دستم به دامنت، بگو منصور را بالا بیاورند. یاللعجب! او را فحش کاری کرده از منزل بیرون کردم [!] و شب گزارش را به شاهنشاه دادم. باری وکیل درجه اول نشد ولی دو ماه بعد نخستوزیر ایران شد و حالا هم هنوز همان حزب بر سر کار است و آقای هویدا نفر دوم منصور و مغز متفکر او بعد از کشته شدن منصور نخستوزیر هست که هست، حالا هشت سال میگذرد.» یادداشتهای علم، ج 3، ص 104.
باید توضیح داد که اولاً این گونه نبود که انگلیسیها از تشکیل حزب ایران نوین بیاطلاع باشند، آنان حداقل از طریق شاپور ریپورتر دوست بسیار نزدیک منصور و یا حداقل از طریق
بهرام شاهرخ از این قضیه آگاهی داشتند و اگر غیر از این را تصور نمائیم پیچیدگی و ظرافت
دستگاه آم. آی. شش را نادیده گرفتهایم، چطور ممکن بود چنین حادثه مهمی روی داده باشد
اما انگلستان که متحدان صمیمیاش مثل حسین فردوست و یا سرلشکر علوی مقدم در حساسترین مسئولیتهای امنیتی قرار داشتند از آن بیاطلاع مانده باشند؟ دیگر اینکه منظور از انگلیس چیست؟ چه کسانی در حزب ایران نوین مخالف انگلیس بودند؟ بدون تردید صرف ارتباط با سیا را نمیتوان شاهدی بر این مدعا قرار داد زیرا بین سرویسهای
امنیتی غرب در بسیاری زمینهها وحدت منافع و رویه وجود داشت. مضافا اینکه دوران طلائی غارت ایران به دست کمپانیهای انگلیسی چه نفتی و چه تسلیحاتی و خدماتی همین دوره هویدا و صعود دار و دسته حزب ایران نوین به قدرت بود. بنابراین بر اساس کدام شاهد
تاریخی حزب ایران نوین مخالف دیپلماسی بریتانیا به شمار میآمد؟ این تحلیلهای کوتهبینانه و جاهلانه بود که راه را بر هر تحلیل درستی از وضعیت آرایش نیروها مسدود
میکرد و سیاست گذاران را در بن بستی محتوم قرار میداد.
سیا تحولات داخلی حزب ایران نوین را از طرق مختلف زیرنظر داشت، گردانندگان این سازمان میدانستند که روند اوضاع در ایران قابل پیشبینی نیست، از جمله همین حزب ایران
نوین معلوم نبود منتظر چه سرنوشتی است. امریکاییها در صدد بر آمدند تا در کادر رهبری
حزب تغییراتی دهند تا از سقوط و تلاشی آن جلوگیری به عمل آورند. بعضی از سران حزب به امریکاییها اطمینان دادند که قادرند از طریق هیئت مؤسس حزب که عدهای بالغ بر سیصد
تن بودند، این تغییرات را به گونهای مطلوب انجام دهند. خسروانی که مقام دبیر کلی حزب را در اختیار گرفته بود از این مهم چیزی نمیدانست، یعنی اینکه قادر نبود تشکیلات را در
مسیری هدایت کند که موردنظر سیا بود. این امر به افراد مجربی نیاز داشت که سابقه کار تشکیلاتی هم داشته باشند پس باید چنین فردی یافته میشد. به همین دلیل خسروانی از فردی به نام سرهنگ فضلاللهی که به عنوان کارمند اداره کل مشاغل و کاریابی وزارت کار و امور اجتماعی به کار اشتغال داشت در زمینه تشکیلات حزبی مشورت میگرفت و حتی گاهی اوقات ناهار خود را هم با وی صرف میکرد. برخی از مطلعین تأکید میکردند خسروانی از حزب و تشکیلات چیزی نمیداند ولی در عین حال این گونه وانمود میکند که در این زمینه متخصص است ولی واضح است که کارهای او را همان سرهنگ فضلاللهی انجام میدهد.(1)
در عین حال خسروانی با همکاری دکتر فرخرو پارسای و نیز دکتر منوچهر کلالی تشکلی به نام دفتر سیاسی حزب ایران نوین تشکیل داد تا آن را جایگزین هیئت اجرائیه حزب نماید و به این ترتیب مرجع قدرت حزبی را بیش از پیش در دستان خود متمرکز کند.(2)این که حزب
ایران نوین در برنامههای خود از نسخه امریکاییها پیروی میکند و حتی این که از «سیا دستور می گیرد» بیتالغزل بسیاری از محافل سیاسی آن روز ایران بود. بسیاری از رجال سیاسی هم
معتقد بودند که دکتر کلالی از وقتی که به امریکا رفته است «مصالح ملی را فدای منافع امریکا» میکند و همیشه منافع ایالات متحده را در تصمیمات خود ملحوظ میدارد. از قول مهندس عبداللّه والا مدیر تهران مصور و نماینده مجلس گفته میشد، جسته و گریخته در بین نمایندگان شهرت پیدا کرده همان طوری که کمونیستها از مرکز بینالمللی خود الهام میگیرند و کورکورانه دستورها را اطاعت میکنند فراکسیون حزب ایران نوین هم توسط عدهای از سیا الهام میگیرد و دلیل امر این است که در کارهای خود به هیچ وجه «مصلحت
عمومی» را مورد توجه قرار نمیدهند.(3)
در آبان ماه سال 1344 خبر رسید که پروفسور آرتورپوپ استاد دانشگاه ماساچوست امریکا که عضو سیا هم بود و در تحلیل مسائل اجتماعی ایران تخصص داشت به ایران خواهد آمد. در این ایام جرج آلن وزیر امور خارجه امریکا در دوره ریاست جمهوری جانسون هم در تهران اقامت داشت، بنابراین مسافرت پوپ میتوانست اهمیت زایدالوصفی داشته باشد.
پوپ پیش از این در ششماهه دوم سال 1339 به ایران آمده بود؛ در آن ایام وی حدود شش الی هشت ماه در ایران ماند و «مأموریتش این بود که در اطراف پیشنهاد سفیر وقت امریکا [راکول ] در مورد منصور مطالعاتی انجام دهد.» در اثر خدماتی که منصور به امریکاییها کرده بود سفیر وقت امریکا پیشنهاد نمود که در ایران حزبی تأسیس شود و منصور در رأس آن قرار گیرد تا در فرصت مقتضی به عنوان نخستوزیر ایران روی کار آید. وزارت خارجه در آن موقع به پوپ مأموریت داد که به تهران برود و در اطراف این موضوع مطالعه کند:
مسترپوپ در مدت اقامت خود از کارگر ساده گرفته تا با رجال مهم ایران مستقیما تماس گرفت و حتی در این مدت شش بار با احمد آرامش ملاقات نمود و نظرات او را که وارد به امور سیاسی ایران بود خواست، خلاصه به امریکا مراجعت نمود و پس از تقدیم گزارش خود، سفیر وقت امریکا به عنوان مرخصی به مدت دو هفته به امریکا رفت ولی این سفر 70 روز طول کشید و سفیر امریکا با دستورالعمل تازهای وارد شد و به حضور شاهنشاه
شرفیاب گردید و بلافاصله گروه مترقی منصور تشکیل گردید که همه از جوانان و پیروان طرفدار امریکا بودند و بلافاصله این دفتر و این گروه وابسته به دفتر اختصاصی شاهنشاه
اعلام شد. خلاصه انتخاباتی صورت گرفت و حزب ایران نوین به وجود آمد. حال این پروفسور پوپ به زودی به ایران خواهد آمد و سفر او را نمیتوان بیاهمیت دانست.(1)
پروفسور آرتورپوپ همان فردی است که بعدها در مورد جشنهای دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی درباره کمیته امریکایی جشنهای مزبور پیشنهاداتی به وزیر دربار وقت حسین علاء داده بود و مورد توجه مقامات ایران قرار گرفته بود.(2)در این بین سناتور رضا جعفری به طور خصوصی مطالبی را اظهار داشته بود که اهمیت تاریخی زایدالوصفی داشت. او در درجه اول گفته بود که مهندس جعفر شریف امامی به زودی به نخستوزیری خواهد رسید، اما نکته مهم این بود:
1) مسافرت پروفسور پوپ به ایران، شماره 516/300، مورخه 29/8/1344. این سند دلیل گویائی است بر اینکه مسئولین ایرانی مرتبط با سازمان سیا در درون کاخ شاه نیز موقعیت والائی داشتند و شاه خود با علم به این موضوع به آنها مأموریت تشکیل دفتر مطالعاتی موردنظرش را داده بود. شاه بهتر از هر کسی با ماهیت حکومت وابسته خود آشنا بود و به همین دلیل بود که کلیه اقدامات خود را با دولتهای بیگانه هماهنگ میکرد و در کمتر موردی بود که از خود ابتکار عمل به خرج دهد.
2) ر. ک. جشنهای دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی به روایت اسناد ساواک و دربار، ج 1، مرکز بررسی اسناد تاریخی، تهران، 1377، صص 211 -212.
علت اینکه تا کنون دولت آقای هویدا بر سر کار مانده آن است که کنسرسیوم بینالمللی نفت که کارتلهای بزرگ نفتی جهان را تشکیل میدهند از هویدا پشتیبانی میکنند و با تغییر دولت هویدا طبعا ایران یک قدم دیگر در راه دور شدن از غرب بر خواهد داشت و ممکن است این موضوع ایجاد عکسالعمل هم بنماید؛ روی این اصل باید مقدمات امر برای سقوط دولت قبلاً فراهم شود تا بهانهای برای تحریک علیه ایران به دست کنسرسیوم داده نشود. سناتور
جعفری گفته است اختلافاتی که در داخل حزب ایران نوین به وجود آمده مقدمه سقوط دولت است و این اختلافات آن قدر توسعه خواهد یافت که اگر دولت هویدا سقوط کرد مسائل سیاسی آن را به حساب اختلافات شدید داخل حزب تلقی کنند و از آن بهرهبرداری سیاسی نشود.(1)
در واقع نیازی به سرنگون کردن حزب ایران نوین وجود نداشت، اساسا حزبی وجود نداشت که در صدد ناکام ساختن آن بر آیند. رسالت حزب همان چیزی بود که منصور انجام داد و اینک فلسفه وجودی آن دور هم آمدن افرادی بود که به یکدیگر اعتماد داشته باشند و مناصب را با هم تقسیم نمایند. حزب ایران نوین قبل از این که به سقوط محتوم سیاسی خود
برسد از نظر اخلاق سیاسی از هم فرو پاشیده بود؛ در بین رهبران حتی دو تن را نمیشد پیدا
کرد که علیه یکدیگر دست به تحریک نزنند و خویش را برای نخستوزیری و یا وزارت و وکالت برتر از آن دیگری ندانند. حزبی که به باشگاه صعود به مناصب تبدیل شده بود نیازی
1) اظهارات سناتور جعفری درباره وضع دولت، شماره 20/300، مورخه 24/1/1345. جعفری از طرفداران شریفامامی بود و این استدلالات را در واقع از روی آرزوی قلبی خود بر زبان آورده بود. میدانیم که این گونه نشد و هویدا تا سال 1356 نخستوزیر ماند و وقتی هم که او را برداشتند جایش را دکتر جمشید آموزگار گرفت و نه شریفامامی، هر چند که وی یک سال بعد به جای آموزگار نخستوزیر شد. جعفری پیش از این هم گفته بود: «... آقای منصور خیلی مایل بوده عده [ای] از سناتورها را نیز وادار نماید با قبول عضویت حزب ایران نوین پایگاهی در مجلس سنا به نفع خود تشکیل دهد ولی مهندس شریفامامی از حضور ملوکانه استدعا کرده است اجازه فرمایند مجلس سنا در جریانات سیاسی کشور بیطرف بماند و سناتورها استقلال [! ]خود را در جریانات پارلمانی حفظ کنند. سناتور جعفری میگفت بیطرف ماندن سناتورها در فعالیتهای حزبی موجب شده که افکار عمومی مردم از هر طبقهای با نظر احترام فوقالعادهای به ما مینگرند[!] و مجلس سنا که مورد مخالفت افکار عمومی بود امروز از حمایت همه دستجات برخوردار است. سناتور جعفری علاوه کرده اکثریت سناتورها با دولت فعلی نظر موافق دارند و تنها ایرادی که بر این دولت میگیرند این است که در بعضی از مقامات حساس وزارتخانهها افراد کم ظرفیت و بیتجربهای را قرار دادهاند که قادر به حل مشکلات کار مردم نیستند.» اظهارات سناتور رضا جعفری ؛ مورخه 10/6/1343، ش 1606/326.
به سرنگون کردن نداشت. همانطور که رضائی هم گفته بود کنسرسیوم بینالمللی نفت هم از این دولت رضایت داشت و منافع آنان را تضمین میکرد، پس چه نیازی به جبههگیری علیه آن دیده میشد؟ رضائی و امثال او متعلق به نسلی از رجال ایرانی بودند که آرزوهای قلبی
خود را در قالب تحلیل ارائه میکردند و تصور میکردند هنوز اختلافات امریکا و انگلیس در مورد ایران جدی است به همین دلیل آرزومند بودند دولت مورد رضایت آنان که شریفامامی مظهرش بود به قدرت دست یابد.
از آن سو برخی دیگر از تحلیل گران سیاسی بر این اعتقاد بودند که مقامات سیاسی امریکا
مایلند که دکتر جمشید آموزگار به جای هویدا قدرت سیاسی را در ایران قبضه کند. دوستان
نزدیک دکتر اقبال میگفتند که «امریکاییها میل دارند از طریق وی قدرت مالی ایران را در اختیار خود گیرند.» در این ایام آموزگار وزیر دارائی کابینه هویدا و یکی از جدیترین رقبای نخستوزیر به شمار میآمد. اظهار میشد که در برابر این سیاستها بریتانیا از نخستوزیری مهندس شریفامامی که با امریکاییها میانهای ندارد و فرد بیطرفی است[!] حمایت به عمل میآورد.(1)اضافه میشد در هر حال کابینه هویدا رفتنی است و علت این که وی هنوز بر سر کار مانده این است که شاه تصمیم قطعی در مورد جانشین او اتخاذ نکرده است. گفته میشد در هر حال حزب ایران نوین در آستانه تلاشی قرار دارد و «حکومت حزب ایران نوین چون عامل تصویب قرار داد مربوط به مصونیت مستشاران نظامی امریکا بوده است و مورد مخالفت شدید مردم و جامعه روحانیت به شمار میرود باید تغییر کند تا ناراحتیهای افکار عمومی از این لحاظ تسکین یابد.»
در این ایام آموزگار تعدادی از فارغالتحصیلان امریکا را دور خود جمع کرده بود، آموزگار مشغول دستهبندی بود تا مقدمات نخستوزیری خود را فراهم آورد و حدود 80 تن از تحصیل کردههای امریکا را که در زمره نیروهای کانون مترقی و حزب ایران نوین نبودند سازماندهی میکرد.(2)ساواک از قول عمیدی نوری نقل میکرد که آموزگار با اینکه صاحب دهها میلیون تومان پول است اما حتی در ایران خانهای برای خود نمیسازد، منظورش این بود که آموزگار تا بن دندان امریکایی است و کوچکترین تعلق خاطری به
ایران ندارد. بدیهی است این سخنان فقط برای گرم کردن محافلی از نوع محفل عمیدی نوری کاربرد داشت و نفی و اثبات آن کاری بس دشوار بود. عمیدی نوری برخی لوایح آموزگار مثل لایحه مالیات را طبق دستور امریکاییها میدانست و میگفت که شاه نیز توان مخالفت با آن را ندارد. وی گفته بود که همسر آموزگار خارجی است و از دو گذرنامه ایرانی و خارجی
برای مسافرتهای خود استفاده میکند.(1)این اظهارات نشان میداد که امریکاییها سرگرم تدارک تشکیلات موازی جدیدی در کنار حزب ایران نوین هستند؛ شاید اینک معلوم شده بود که از این حزب هیچ اقدام مهمی بر نخواهد آمد. از نیمههای سال 1345 دکتر هوشنگ نهاوندی وزیر آبادانی و مسکن، دکتر علینقی عالیخانی وزیر بازرگانی و دکتر جمشید آموزگار
وزیر دارائی روابط صمیمانهای به هم زدند. گفته میشد هدف آنها فراهم آوردن زمینه برای نخستوزیری آموزگار است.برنامه آنان کنار نهادن هویدا به هر شکل نبود، زیرا چنین امری
غیر ممکن به شمار میآمد به ویژه این که شاه از هویدا حمایتهای اکید به عمل میآورد.
برنامه این بود که اگر روزی هویدا خواست از قدرت کنارهگیری کند و یا اینکه وی را بر کنار کردند آموزگار بهترین جانشین وی معرفی شود؛(2)این ماجرا با تأخیر بسیار در سال 1356 روی داد.
معلوم بود که از جوش و خروش اولیه حزب ایران نوین کاسته شده است ؛ بسیاری از اعضای حزب وقتی ملاحظه کردند که این تشکیلات در حقیقت ابزاری برای دست یابی عدهای به قدرت سیاسی بوده و از شعارهای آن چیزی بر جای نمانده است در جلسات حزبی شرکت نمیکردند و عملاً خود را از این حزب کنار میکشیدند و رسما اعلام مینمود که حاضر نیستند آلت فعل رهبران قدرت طلب حزب قرار گیرند. از طرف دیگر اخبار نشان میداد که حتی تودههای حزبی و بالاتر از آن رهبران نیز به صداقت این حزب و گردانندگان
آن اعتمادی ندارند؛ محور اخبار این بود که دیگر کمترین اعتمادی به قول و قرارهای گردانندگان حزب وجود ندارد. در همین ایام اطلاع داده میشد که تیراژ روزنامه ایران نوین
به رغم حمایتهای همه جانبه دولت در سطحی نازل قرار دارد. در دوره منصور که حزب ایران نوین در اوج محبوبیت خود بود، تیراژ ارگان حزب به حدود پنج هزار نسخه میرسید،
این آمار در دوره هویدا به چهار هزار تنزل کرد. دو هزار نسخه از این روزنامه به شهرستانها
فرستاده میشد و دو هزار تای آن در تهران و عمدتا بین مسئولین اداری توزیع میگردید. آن مقدار روزنامههایی که در روزنامه فروشیها برگشت میخورد مقداری را برای مسئولین حزبی در شهرستانها حواله میکردند. غیر از این روزنامه مجلهای به نام جوانان به صورت هفتگی چاپ میشد. این غیر از نشریه جوانانی بود که در روزنامه اطلاعات چاپ میشد؛ تیراژ این مجله نیز 2500 نسخه بود و بیشتر برای سازمان جوانان حزب و ادارات وابسته به
این تشکیلات ارسال میگردید و عمدتا جنبه تبلیغاتی داشت. مسئولین انتشارات روزنامه ندای ایران نوین هیچ وقت آمار صحیح تیراژ روزنامه خود را به کسی نمیگفتند، مثلاً اگر از مسئولان روزنامه ندای ایران نوین میپرسیدند روزنامهشان چه مقدار تیراژ دارد جواب میدادند ده هزار یا 15 هزار، حتی زیادتر از این هم گفته میشد، ولی تیراژ صحیح روزنامه
ندای ایران نوین 4 هزار نسخه بود که دو هزار نسخه آن بین ادارات دولتی و شخصیتهای مختلف تقسیم میشد، فروش آن هم در روز بیش از 400 یا 500 ریال نبود.(1)
حزب ایران نوین در کلیه مسائل کشوری دخالت میکرد و این امر با مخالفت احزاب رقیب مواجه میشد. یکی از این دسته اختلافات در مورد انتخابات اعضای انجمن شهر تهران اتفاق افتاد. طبق اساسنامه اعضای انجمن شهر حق دخالت در مسائل سیاسی نداشتند و
فقط مجاز بودند که در امور شهری اظهارنظر نمایند. با این وصف حزب ایران نوین برای احراز موفقیت کاندیداهای خود و برای این که انجمن شهر را به صورت شعبهای از حزب در
آورد، دست به تبلیغات گستردهای زد. به رؤسا و نمایندگان انجمنهای محلی تذکر داده شد
چنانچه بخواهند در انتخابات آینده موفق شوند میباید وابستگی خود را به این تشکیلات
اعلام نمایند. روزنامه ندای ایران نوین ارگان حزب در شمارههای متعدد خود با ارسال نامههایی از طرف محسن ویژه رئیس شورای عالی انجمنهای محلی تهران از کلیه انجمنهای سراسر تهران دعوت کرد که به منظور تبادل نظر و بحث در مسائل اجتماعی و مشکلات شهر در جلسهای که در سالن اجتماعات حزب برگزار میشود حضور پیدا کنند و
1) از ساواک تهران به مدیریت کل سوم و ریاست ساواک، شماره 2452/20 هه، مورخه 7/12/1345.
به سخنان خسروانی دبیر کل حزب و نیز شهردار تهران گوش فرا دهد.(1)
در واکنش به این موضوع روزنامه مهر ایران ارگان حزب مردم دعوت حزب ایران نوین از رؤسا و نمایندگان انجمنهای محلی تهران را با بیاعتنایی این افراد مواجه دانست و اعلام
کرد عموم آنها نسبت به این امر که عدهای از افراد به غلط خود را نمایندگان انجمنهای محلی معرفی میکنند اعتراض کردهاند و در حال حاضر این مقوله باعث تنازع و اختلاف بین احزاب مردم و ایران نوین شده است. از طرف دیگر بین انجمنهای محلی و این احزاب نیز اختلاف نظر بروز کرد. از آنجائی که انجمنهای محلی نباید در امور سیاسی دخالت میکردند و وظایف آنها منحصر به امور عمرانی، بهداشتی، فرهنگی و رفع نیازمندیهای مردم بود، باید قانونی تصویب میشد تا طبق آن از طریق مراجع قانونی اقدامات لازم برای
عدم وابستگی انجمنها به احزاب سیاسی انجام گیرد. اما این امر انجام نشد، بسیاری از
اعضای شورای شهر تهران به حزب ایران نوین وابستگی داشتند و این قانون میتوانست برای این افراد بسیاری مضر باشد و آنان را از بسیاری از امکانات محروم سازد.(2)
حزب ایران نوین در کلیه فعالیتهای خود با بیاعتنایی تودههای مردم و بسیاری از رجال سیاسی مواجه بود و این امر منحصر به انجمنهای شهر نبود. یکی از این موارد که باعث گردید مسئولین امر بیش از پیش نسبت به تحرکات حزب واقف شوند مربوط به سمینار اجتماعی حزب در اوایل سال 1345 بود. این سمینار به مدت سه روز تشکیل شد و کاملاً جنبه تبلیغاتی داشت. مسئولین حزب میخواستند با این عنوان برای حزب اعتباری کسب نمایند؛ اما در کمیسیونهای مختلف این سمینار بیش از ده تا پانزده نفر شرکت نکرده
بودند و فقط در کمیسیون آموزش که ریاست آن با دکتر هادی هدایتی وزیر آموزش و پرورش بود هشتاد تن شرکت کرده بودند و این تعداد مساوی با کلیه افرادی بود که در کمیسیونهای ده گانه حزب در بخشهای دیگر سمینار شرکت کرده بودند.
دکتر هدایتی با دستگاه رهبری حزب اختلاف نظر داشت(3)و این اختلاف نشان میداد که حزب در درون تشکیلات خود آنقدر ضعیف است که حتی نمیتواند نیروهایش را در چنین جلساتی دور هم جمع آورد تا چه رسد به اینکه در بین تودههای مردم نفوذ و یا اعتباری داشته
باشد. یکی از موضوعات مطروح در این جلسات احداث سدی در خوزستان روی رودخانه کرخه بود. گفته میشد این طرح از نظر اقتصادی به نفع کشور نیست زیرا هنوز راه حلی برای
اینکه چگونه میتوان از آب ذخیره شده در پشت سد برای امور کشاورزی استفاده کرد تدوین نشده و زمینهای زراعی هنوز آماده بهرهبرداری نگردیدهاند. یکی از کارشناسان سد سازی فردی بود به نام مهندس تشید که میگفت «در ساختن سدهای مختلف در ایران هدف عمده راضی کردن کمپانیهای خارجی بوده که در امر سدسازی مشارکت داشتهاند و اصولاً تشکیل سازمان برنامه به همین منظور بوده که درآمدهای ارزی مملکت به نسبت معینی بین کمپانیهای خارجی تقسیم گردد.»(1)
مهمترین چیزی که بین رجال سیاسی کشور بازتاب نامطلوب داشت و باعث تعجب فراوان میشد این بود که چگونه ممکن است نخستوزیر که از نظر قانونی بر وزیران خود ریاست فائقه دارد، عضو حزبی باشد که وزیر کار کابینه - که نه دارای شخصیت اجتماعی و نه داری اعتبار و نفوذ علمی و سیاسی است - دبیر کل آن به شمار میرود. سیاستمداران اظهار
میکردند که حتی در کشورهای دمکرات نیز چنین است که رهبر حزب در عین حال ریاست دولت را هم بر عهده دارد. از جمله این منتقدین کاظم مسعودی بود که مدیریت روزنامه آژنگ را بر عهده داشت. وی میگفت اصحاب جراید از دولت هویدا جانبداری میکنند، لیکن رجال سیاسی کشور نمیتوانند مشکل کابینه را که عبارت از اطاعت نخستوزیر از وزیر کابینه در مسائل حزبی است حل نمایند. او میگفت بر خلاف قانون اساسی، در ایران نخستوزیر باید از وزیر کابینهاش که زیر دست اوست تبعیت کند، زیرا او دبیر کل حزب است. این مسائل از نظر مسعودی نه تنها در داخل کشور بلکه در محافل بینالمللی نیز بازتاب نامطلوب داشت؛ از نظر داخلی مردم ناراضی بودند و از نظر بینالمللی هم کشورهای
دیگر نمیتوانستند این نظام من درآوردی سیاسی را هضم نمایند. مسعودی میگفت حتی در شوروی نیز این گونه نیست که برژنف از کاسیگین که نخستوزیر اوست تبعیت کند، زیرا برژنف در عین اینکه دبیر کل حزب کمونیست است رهبری شوروی هم بر عهده اوست. این مطالب نه تنها از طرف افرادی مثل مسعودی، بلکه از سوی رجال سیاسی کشور و نیز کسانی که با امور اقتصادی سر و کار داشتند عنوان میشد، امّا از روی غفلت و یا از روی ناآگاهی بر
1) سمینار حزب ایران نوین، شماره 300 -191/الف، مورخه 2/3/1345.
این مسئله سرپوش گذاشته میشد که این دمکراسی من در آوردی کار شاه است و نخستوزیر حتی اختیار ندارد که دبیر کل حزب خود را با حمایت تودههای حزبی انتخاب نماید.(1)
بر خلاف این گروه، شاه نظر دیگری داشت، او در ملاقاتی با گردانندگان حزب ضمن تفقد از آنان عنوان کرد که باید نمایندگان مجلس عضو حزب تلاش نمایند که تشکیلاتشان حزبی جدی باشد و در تمام مردم ایران نفوذ پیدا کند! او گفته بود باید تشکیلات حزب به
گونهای باشد که اگر روزی شاه هم نباشد بتواند کشور را اداره کند! تجربه نشان داد که شاه آن قدر شخصیت و اعتماد به نفس رجال سیاسی و حتی امرای ارتش خود را در هم کوبیده بود که وقتی برای چندمین بار متوالی در دوره سلطنتش از کشور گریخت، همه چیز به یک باره از
هم فرو پاشید. شاه این مطالب را در ملاقات با کمیسیون سیاسی حزب متشکل از محسن خواجه نوری، دکتر کامبیز یزدان پناه، دکتر منوچهر کلالی، مهندس حیدرعلی ارفع، خسروانی و هویدا ابراز کرده بود. اینها تیم مورد اعتماد شاه بودند که برخی از آنها مثل کلالی رسما با سیا ارتباط داشتند.(2)
منوچهر کلالی فرزند حبیباللّه در سال 1304 در مشهد به دنیا آمد و تحصیلات خود را تا اخذ درجه دکتری در رشته حقوق ادامه داد. وی مشاغل متعددی مثل ریاست اداره کار و امور
اجتماعی استان خراسان، دبیرکل سازمان فارغالتحصیلان، معاون اداری وزارت کار و امور
اجتماعی، نمایندگی مجلس شورای ملی و دبیرکلی حزب ایران نوین را در دست داشت. کلالی با بسیاری از مقامات امریکایی و نیز مسئولین سفارت این کشور در تهران ارتباط داشت و البته این ارتباط کاری و قانونی نبود، کلالی بدون اینکه به کار وی ربطی داشته باشد در کلیه میهمانیهای سفارت امریکا شرکت میکرد. در سال 1346 برای ساواک نیز معلوم شده بود که کلالی از جمله کارگردانان کمیتهای است که به شکل محرمانه فعالیت میکند، این کمیته از طرف سیا شکل گرفته بود و در حزب ایران نوین به عنوان یک فراکسیون قدرتمند عمل میکرد. ژانین کلالی همسر منوچهر که تبعه فرانسه بود مدتها در اداره اطلاعات سفارت امریکا کار میکرد، وی به محض این که همسرش در حزب ایران نوین دارای قدرتی شد از
کار خود استعفا داد. از دیگر افرادی که باید در زمره این تیم به شمار آیند، میتوان از جواد منصور نام برد. وی متولد 1304 و دارای لیسانس اقتصاد بود، او به قول مدیر مجله فردوسی در زمره افرادی بود که با سیا ارتباط وسیعی داشت و از درج مطالب ضد امریکایی در جراید
هنگامی که وزارت اطلاعات را در دست داشت جلوگیری میکرد. تردیدی وجود نداشت که جواد منصور از سیاستهای ایالات متحده به هر نحو ممکن در ایران جانبداری میکند و این
امری نبود که مورد کتمان گروههای سیاسی و حتی خود منصور واقع شود.
کامبیز یزدان پناه تحصیلات دانشگاهیش را در دانشگاه جرج واشنگتن انجام داد. او در زمره نخستین افرادی بود که با یاتسویچ و نیز منصور آشنائی پیدا کرد، بعدها در دوره سیطره
تمام عیار گروه نخبگان طرفدار امریکا وی به سمتهای مختلفی چون رایزنی فرهنگی ایران
در امریکا، کارمندی وزارت امور خارجه و دبیر دومی هیئت نمایندگی سیاسی ایران در سنتو
دست پیدا کرد. او خود میگفته است که با پلیس فدرال امریکا (اف. بی. آی) در ارتباط بوده
است و امیر اصلان افشار سفیر وقت ایران را در واشنگتن استراق سمع میکرده است. همسرش گلنار بختیار دختر سپهبد تیمور بختیار بود، یزدان پناه ابائی نداشت که خود را رسما با سیا مرتبط بداند و حتی میگفت که اتومبیل لیموزین و مسافرتهای وی به هاوائی از راه
کمکهای این سازمان انجام میشود. منشی یزدان پناه در سفارت ایران در واشنگتن به مدت
دو سال کارمند رسمی سیا بود. روابط دوستانه یزدان پناه با یاتسویچ حتی بعدها نیز ادامه پیدا کرد و این در دورهای بود که یزدان پناه در سفارت ایران در واشنگتن به کار اشتغال داشت. در سال 1348 ساواک ارتباط بین یزدان پناه و سیا را به خوبی میدانست اما معتقد بود که وی در رابطه با سیا سوءنیتی ندارد، لیکن سیا از وی بسیار بهرهبرداری اطلاعاتی میکند!(1)حال این که سوءنیت چیست تشکیلات اطلاعاتی شاه باید آن را روشن میساخت.
اما در بین رجال سیاسی هم تلقی عمومی این بود که حزب ایران نوین از مقامات امریکایی دستور میگیرد و بالاتر اینکه بسیاری از مسئولین حزب از رابطین سازمان جاسوسی امریکا سیا هستند. پرویز گرجی سردبیر تهران مصور میگفت چون حزب ایران نوین با سوءاستفاده از قدرت دولت میخواهد در انتخابات انجمن شهر تهران و شهرستانهای
1) البته منظور ساواک از سوءنیت معلوم نیست که چیست، اما وقتی از وی اطلاعات کسب میکردهاند و او خود نیز از این نکته آگاه بوده است، این پدیده را به چه چیزی میتوان حمل کرد؟
مختلف دخالت کرده و از راه اعمال نفوذ پایههای وکالت طرفداران خود را مستحکم سازد؛ حزب مردم تصمیم گرفته است مبارزه خود را علیه این حزب که از دیپلماسی امریکا الهام میگیرد شروع نماید. گرجی میگفت برای ما مسلم است مطالبی که در بعضی از جرائد امریکا علیه سیاست امروز ایران انتشار مییابد از بعضی افراد حزب ایران نوین که به قول او «عضو سیا» میباشند الهام گرفته میشود و کسانی که بدون شرکت در فعالیتهای سیاسی و اجتماعی بیست ساله اخیر ایران به نام حزب ایران نوین، آن هم تحت حمایت دیپلماسی امریکا مصدر مقامات حساسی در ایران شدهاند، «قبل از اینکه به ایران و مردم ایران علاقهمند
باشند به سیاستی علاقه نشان میدهند که از آنها پشتیبانی میکند». به دید او وجود این قبیل افراد همان خطری را برای ایران دارد که وجود کمونیستها داشته است و مقامات عالی کشور
نیز اجازه دادهاند مطالب مذکور بیپرده از طرف اعضای حزب مردم عنوان شود.
حزب ایران نوین گرچه از حمایتهای بیدریغ شاه و دولت برخوردار بود و بالاتر اینکه دولت در اختیار این حزب قرار داشت، لیکن در بین اقشار اجتماعی و جناحهای سیاسی چندان جدی گرفته نمیشد. شاه در همان ملاقاتی که پیشتر از آن نامی به میان آمد از کمیسیون
سیاسی حزب پرسیده بود که علی رغم حمایتهای وی چرا حزب فعالیتهای خود را به روستاها گسترش نمیدهد و چندان کاری انجام نمیدهد. در این ملاقات دکتر کلالی علت عدم موفقیت حزب را عدم همکاری برخی از دوایر دولتی اعلام کرده و گفته بود که در این
راستا لازم است در درون دولت تصفیههایی انجام گیرد. مثلاً از دکتر هدایتی وزیر آموزش و پرورش نام برده شد که در مراسم رژه روز ششم بهمن کارکنان و معلمان وزارت آموزش و پرورش را نه به عنوان حزب بلکه به عنوان وزارتخانه متبوع خود به مراسم آورده بود. کلالی
پیشنهاد کرد که در درجه اول باید این تصفیهها از شخص دکتر هدایتی آغاز گردد تا حزب
رونق گیرد. شاه از این اظهارنظر جسورانه بسیار برآشفت و با عصبانیت به کلالی گفت: «شما
به دکتر هدایتی چه کار دارید، زیرا او کار خود را بسیار خوب انجام میدهد و تعویض او در آینده حزب هیچ تأثیری ندارد.»
در این جلسه خسروانی هم حضور داشت، اما اظهارنظری نکرد. اگر چه خسروانی دبیرکل حزب بود، اما گفته میشد که چون موضعگیری شاه در برابر حزب و به ویژه دکتر هدایتی را حدس میزد در این جلسه ترجیح داد که سکوت کند. شاه نه تنها از اظهارنظر دکتر
کلالی در مورد هدایتی عصبانی شد، بلکه وقتی او خاطرنشان کرد که شاه از مخالفین حزب بخواهد این تشکیلات را تقویت نمایند و اینکه مقامات دولتی همه حزبی باشند؛ شاه دیگر به سخنان او توجهی نکرد. در واقع کلالی بسیار نیندیشیده سخن گفته بود. شاه باید ظواهر را
حفظ میکرد بنا بر این نمیتوانست مثل یک فرد عادی، حزبی خاص را مورد حمایت قرار دهد، نه تنها به این دلیل که شاید دوست بسیار نزدیکش علم رنجیده خاطر میشد بلکه شاید
این توهم پیش میآمد که وی در این خصوص طرفداری ویژهای از حزب به عمل میآورد. این امر نمیتوانست در بلند مدت مفید باشد زیرا این احتمال وجود داشت که در اثر شرایط و اوضاع و احوال حزب ایران نوین از قدرت سقوط کند، بدیهی است که حوادث نباید به گونهای اتفاق میافتاد که این مسئله را پیش روی قرار دهد که در واقع برنامههای شاه بوده است که با سقوط فلان کابینه شکست خورده است. شاه حتی در برابر این پیشنهاد که اجازه
داده شود برای تقویت حزب گزارش ملاقات سران حزب با وی در جراید منتشر شود؛ گفت که ابتدا این گزارش تهیه شود تا در مورد آن تصمیم بگیرد. خسروانی، محسن خواجهنوری و
فروتن رئیس انتشارات حزب یک شب را صرف این کار کردند و نتیجه را به شاه دادند؛ شاه نه
تنها نسبت به این گزارش روی خوشی نشان نداد بلکه دستور داد به هیچ وجه در مورد این ملاقات چیزی در جراید منتشر نشود. حال که وقت موضعگیری رسیده بود وی آشکارا به نفع دوستش اسداللّه علم موضعگیری کرد و گردانندگان حزب فرمایشی را تحقیر نمود.
این ماجرا نارضایتی بسیار زیاد سران حزب را فراهم آورد؛ آنها دانستند که شاه هم دیگر چندان به برنامههای آنها اعتمادی ندارد. این اختلافات باعث شد که بالاخره دکتر هدایتی در انتخابات هیئت اجرائیه حزب از این هیئت کنار گذاشته شد، این را بدان دلیل میدانستند که هدایتی اعتقاد داشت باید محیط وزارت آموزش و پرورش از فعالیتهای سیاسی برکنار باشد و نباید بین امور فرهنگی و سیاسی اختلاطی انجام گیرد. او را فردی میشناختند که فقط به اوامر شخص شاه وفادار است و البته بسیاری از اقدامات او در زمینه جدائی فرهنگ از سیاست مورد تأیید فرهنگیان قرار داشت.(1)بعید به نظر میرسید که کلالی و امثال وی جرأت کنند مهرهای را که مورد اعتماد و حمایت شخص شاه است برکنار سازند؛ بدون تردید در
1) شرفیابی اعضاء کمیسیون سیاسی حزب ایران نوین، از بخش 300/1 الف به بخش 321، مورخه 21/3/1345.
پشت این ماجرا مطالبی وجود داشت که در گزارشهای ساواک به درستی منعکس نشده است، اگر چه خود هدایتی یکی از آنها را به همان شکلی که ساواک منعکس کرد بازگو کرده
است.
ماجرا از این قرار بود که مهندس امیرقاسم معینی نماینده شاهرود در مجلس شورای ملی از حوزه انتخابیه خود بازدید کرده بود، در این بین مدیران مدارس کلاسهای درس را تعطیل
کرده و دانشآموزان را تا چند کیلومتر در خارج شهر به استقبال او فرستاده بودند. وقتی این خبر به دکتر هدایتی رسید، به رئیس آموزش و پرورش شاهرود اعتراض کرد که چرا در این هوای سرد دانشآموزان را از کلاس درس محروم کرده و آنها را به استقبال اشخاص به خارج
شهر فرستاده است. این امر باعث شد که معینی هم به صف مخالفین هدایتی ملحق شود. دکتر
کلالی برای اینکه بیشتر دکتر هدایتی را تحقیر کند به عنوان رئیس تشکیلات حزب، مهندس
معینی را به جای وی در هیئت اجرائیه منصوب کرد. هدایتی که از رفتارهای خسروانی و کلالی به شدت رنجیده خاطر بود گفت که قصد دارد بخشنامهای صادر کند و طبق آن تعطیلی
کلاسهای درس فقط برای استقبال از شاه و نخستوزیر باید انجام گیرد و در موارد دیگر
چنین حقی وجود ندارد. او میگفت خسروانی و کلالی به این دلیل با تصمیماتش مخالف هستند که وی نمیگذارد فرهنگیان کار و درس خود را رها نمایند و به دنبال مسائل سیاسی
بروند به همین دلیل وی را از تشکیلات سیاسی حزب کنار گذاشتهاند. در حقیقت مشکل استقبال از رجال سیاسی کشور در دوره هویدا به معضلی تبدیل شده بود، سران حزب انتظار
داشتند در سفرهایی که به شهرستانها انجام میدهند مراسم ویژهای برای این منظور انجام
گیرد؛ به همین دلیل بود که وزرا در تصمیمات و بخشنامههایی نحوه تشریفات و پذیرایی از
رجال سیاسی را تدوین کرده و به دوائر مربوطه ارسال نمودند. پیش از دکتر هدایتی وزارت
کشور این کار را انجام داده بود. فرهنگیان هم البته نسبت به تلاشهای حزب چندان خوشبین نبودند کما اینکه وقتی تصمیم گرفته شد در مراسم ششم بهمن سال 1345 آنان را در قالب طرفداران حزب به اجرای مراسم وادارند و دستور داده شد که این قشر جداگانه فعالیتی ننمایند نظر مقامات این بود که از این مراسم چندان استقبالی نخواهد شد زیرا دولت در راستای رفاه فرهنگیان قدمی بر نداشته است.(1)
1) اختلاف بین دکتر هدایتی وزیر آموزش و پرورش و حزب ایران نوین، ش 25651/20/7/م، مورخه24/10/1345.
در اثر این حوادث تعداد زیادی از معلمان و فرهنگیان که به خاطر هدایتی عضویت حزب ایران نوین را پذیرفته بودند دیگر به این تشکیلات اقبالی نشان نمیدادند و در جلسات
حزبی شرکت نمیکردند. از طرف دیگر، ارگانهای حزب مردم دائما تبلیغ میکردند کسانی که
از حزب ایران نوین استعفا کردهاند به این حزب پیوستهاند. در همسویی سیاسی هدایتی و
علم تردیدی وجود نداشت. بنا بر این بدیهی بود بعد از این ماجرا بار دیگر به اصل خود
رجوع نماید. از سوی دیگر کثیری از اعضای فرهنگی حزب در انتظار حوادثی که در راه بود
در این تشکیلات حضور پیدا نمیکردند، تبلیغ میشد که به زودی حزب ایران نوین جای خود را به حزب مردم خواهد داد، به همین دلیل تعداد زیادی از اعضای حزب ایران نوین منتظر بودند تا ببینند چه زمانی حزب مردم قدرت را به دست خواهد گرفت. اعضای مستعفی حزب ایران نوین که بار دیگر ستاره علم را در حال طلوع میدیدند به این حزب گرایش پیدا کردند. اقبال به حزب مردم بیهوده نبود، زیرا بسیاری از رجال و حتی افراد عادی کشور از نفوذ علم در شاه به خوبی اطلاع داشتند و تصدی پست بسیار حساس وزارت دربار توسط علم این تلقی را پیش آورده بود که گویا شاه تصمیم گرفته است بار دیگر قدرت دولت
را در دستان اعضای این حزب قرار دهد. به ویژه اینکه دولت هویدا در تصمیم گیریهای خود
و پیشبرد سیاستهای مورد قبول حزب خویش ناکام مانده بود و روز به روز بر تعداد ناراضیان
افزوده میشد.
اگر چه هویدا و علم از نظر شاه در یک رتبه قرار نداشتند و همه میدانستند که شاه تحت هر شرائطی علم را بر هویدا ترجیح میدهد، لیکن بر کنار کردن هویدا هم لزومی نداشت. شاه
برای نخستین بار دولتی را روی کار آورده بود که از هر جهت مجری اوامر شخص او به شمار
میآمد؛ همان طور که میلانی هم در موارد متعددی در کتاب خود اشاره کرده است، او نخستوزیری بیاراده بود و خود را رئیس دفتر شاه میدید و نه چیزی بالاتر از این.(1)شاه
چرا باید جای او را به افرادی میداد که از نظر وی بسیار مشکوک بودند و نمیشد به آنان
اعتماد کرد؟ شاه که همه چیز را زیرنظر داشت میدید افرادی مثل خسروانی برای در دست
گرفتن قدرت از همسویی آشکار با مقامات اطلاعاتی و وزارت امورخارجه امریکا ابایی
1) با این وصف معلوم نیست در زندگی وی چه معمائی وجود داشته است؟
ندارند. او که به شدت مبتلا به پارانویا بود، نمیتوانست به افرادی اعتماد نماید که منشأ قدرت خود را به شکلی ناهماهنگ با فرامین وی، مستقیما از قدرتهای خارجی به دست میآورند. او ترجیح میداد که حتی اگر فردی قصد دارد در پرتو حمایتهای خارجی قدرت را
قبضه نماید، این کار هم از طریق خود وی انجام گیرد. شاه در صدد استقرار نوعی دیکتاتوری
در ایران بود تا ثبات و امنیت را برای سرمایههای خارجی فراهم نماید. او عامدانه در صدد این بود که ایران را تبدیل به ژاندارم خلیج فارس کند تا منافع قدرتهای غرب در این منطقه
حساس جهان تأمین باشد. شاه خود این مهم را به کرات در پاسخ به تاریخ و قبل از این در سخنرانیها و مصاحبههایش آورده است. بنابراین دلیلی برای جابجایی هویدا وجود نداشت،
او بهترین فردی بود که همسو با سیاستهای شاه میتوانست به استقرار دیکتاتوری به منظور
تضمین منافع غرب در ایران مفید فایده باشد و این نکتهای نبود که از دید محافل سیاسی و اقتصادی دنیای سرمایهداری دور باشد. به ویژه اینکه در سراسر این دوره مردی قدرتمند
مثل شاپور ریپورتر ضمن حفظ دوستی قدیمی خود با علم، با دولت هویدا و اعضای کابینه او
بسیار محشور بود و اطلاعات درجه اولی از امور پشت پرده داشت که میتوانست در تصمیمگیریهای آتی غرب در مورد ایران مفید باشد.(1)
Iranian Affairs:Caught Reporter,Private Eye ,19 March 1976.
نام این مقاله در کتاب سیروس غنی با این مشخصات ذکر شده است :
Syrus Ghani:Iran and the west. London. 1987,p877.
این مقاله شاید مهمترین گزارش رسمی در مورد شاپور باشد که در مطبوعات خود انگلیس و در دوره دولت کارگری جیمز کالاهان منتشر شد. گزارشی نیز در سال 1351 در روزنامه دیلی اکسپرس در مورد شاپور منتشر شد: برای ترجمه آن بنگرید به ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج 2، صص 195-196. در اوایل انقلاب نشریه ساندی تلگراف در 25 مارس 1979 مطابق با 5 فروردین 1358 گزارش افشاگرانهای در مورد وی منتشر ساخت، بنگرید به همان کتاب، ص 197 - 200.
عَلَم تا واپسین روزهای عمر، مقتدرانه وزارت دربار را بر عهده داشت و هویدا هم به کار نخستوزیری خود مشغول بود؛ همین امرنشان میداد که دیگر آن رقابت دیرینه و سنتی که در نظامهای سرمایهداری امریکا و بریتانیا
1) در دوره هویدا بود که نقش شاپور در دلالی برای کمپانیهای بزرگ نفتی و تسلیحاتی بیش از پیش شدت پیدا کرد، برای گزارشی در این زمینه ر. ک :
در رابطه با ایران مطرح بود، جای خود را به تقسیم منافعی داده است که هر دو قدرت بزرگ جهانی در ایران برای خود قائل بودند. هر چند وزن سیاسی علم با هویدا غیرقابل قیاس بود و علم آن گونه که در یادداشتهایش آورده است نخست وزیر را بارها تحقیر میکرد و از این امر بسیار مشعوف بود. در واقع دوره هویدا دورهای بود که امریکا و انگلستان منافعی مکمل
یکدیگر در ایران داشتند و سیاستهای آنها در مورد ایران با یکدیگر چندان تفاوتی نداشت،
برخلاف دیدگاه کسانی که هنوز از منظر اختلاف قدرتهای بزرگ سرمایهداری در ایران مسائل سیاسی را مورد تجزیه و تحلیل قرار میدادند، دیگر دوران این رقابتها گذشته بود و امریکا و انگلیس با یکدیگر در مورد ایران با یکدیگر کنار آمده بودند. مهم این بود که قدرت در دستان شاه متمرکز بود و او هم در راستای منافع دنیای غرب حرکت میکرد؛ امری که شاه
بارها و بارها در کتابهای خود به آن اشاره کرده است.
حزب ایران نوین مشهور به این بود که از سیاستهای امریکا در مورد ایران جانبداری میکند. البته این امر از سطح روابط و موضعگیریهای معمولی، ناگزیر و عادی بسیار فراتر
میرفت و اطلاعات کشور از طریق مقامات حزب در اختیار سیا قرار میگرفت.(1)این امر نه تنها از طریق مخالفین حزب که عمدتا به طور سنتی طرفدار سیاستهای بریتانیا بودند مورد
تأکید قرار میگرفت، بلکه بسیاری از اعضای حزب در سطح رهبری نیز این نکته را مورد توجه قرار میدادند. به طور نمونه دکتر وفائی بازرس آموزش و پرورش که عضو کمیته شهرستانهای حزب هم بود، در جلسهای خاطرنشان کرد که حزب ایران نوین در واقع امر دکانی است تا عدهای از راه آن به پست وزارت و وکالت برسند و «برای عدهای دیگر این
حزب تشکیلاتی برای کسب خبر به شما میرود.» او میگفت در وزارتخانههای مختلف عدهای از طرف دستگاه رهبری حزب به کار گماشته شدهاند تا اخبار سیاسی و اقتصادی
1) مسئله پیوندهای حزب ایران نوین و دستاندرکاران کشور با مقامات سیا امری بود که بارها از طرف علم به شاه گوشزد میشد : «صریحا عرض کردم شاهنشاه از اشخاصی که هم بهائی، هم فراماسون و هم مسلک انترناسیونالیسم و هم عضو یا وابسته به سیا و هم بسته شرکتهای بزرگ هستند آسوده نباشید. اگر بخواهید به دلایلی از آنها استفاده کنید حرف دیگری است. گرچه شاهنشاه جواب عریضه مرا ندادند ولی اطلاع حاصل کردم که در زمینه این خبر سخت دولت را مؤاخذه کردهاند.» یادداشتهای علم: ج 2، ص 262.
کشور را جمعآوری کنند و آنها را در اختیار دوستان خود در رهبری حزب قرار دهند و این گروه نیز این گزارشها را در اختیار امریکاییها میگذارند. در کانون این فعالیتها شخص
دبیرکل حزب یعنی خسروانی قرار داشت. وی از طریق برادرش که سفیر کبیر ایران در ایالات متحده بود، تکاپوهای بسیار ماهرانهای را آغاز کرده و در پشت پرده با مقامات
آمریکایی وارد مذاکره شده بود. او به هواداران خود وعده میداد اگر به نخستوزیری برسد
در مسائل مربوط به نفت، جلوگیری از تمایل ایران به شرق و ترویج دیپلماسی آمریکا در ایران تلاش خواهد داد. قرار بود او در اجلاس وزرای کار در اروپا شرکت کند، پیشبینی
میشد قبل از اینکه حزب ایران نوین متلاشی گردد، خسروانی در این جلسه با مقامات امریکایی وارد گفتگو خواهد شد و ضمن ارائه تضمینهای لازم از آنها خواهد خواست برای رسیدن وی به نخستوزیری کارهای لازم را انجام دهند.(1)
خسروانی شخصا با مقامات امریکایی مقیم ایران و به وسیله برادرش که سفیر ایران در امریکا بود با مقامات وزارت امور خارجه امریکا و سناتورهای مؤثر، دست به فعالیتی پیگیر
برای رسیدن به نخستوزیری زد. در ایران دکتر خواجه نوری، کلالی، عبدالرضا انصاری، دکتر مهذب، مهندس ریاضی و سایر دوستان او که در ضمن طرفدار جدی نفوذ امریکا بودند در این راه او را یاری میکردند. مهندس کاظم جفرودی نیز در همکاری با خسروانی صادقانه تلاش میکرد، شایع بود که در مورد نخستوزیری منصور هم جفرودی مؤثر بوده است. خسروانی برای موفقیت خود؛ راه مبارزه با مخالفین سیاستهای امریکا، کسب قدرت در حزب و کوشش برای خنثی کردن همکاریهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی با کشورهای اروپایی - به خصوص کشورهای بلوک شرق - را انتخاب کرد و در این راه همواره در تلاش بود.(2)
در داخل کشور مقاماتی که برای او فعالیت میکردند عبارت بودند از : محسن خواجهنوری رئیس فراکسیون پارلمانی حزب، دکتر جواد مهذب و مهندس ریاضی که بیشتر از همه او را لایق و کاردان دانسته و پیرو مقاصدی بودند که وضوحی نداشت. در خارج از کشور خسروانی به وسیله برادرش با مقامات وزارت امور خارجه و سفارت امریکا در تهران
مرتبط بود. موضوع تلاشهای برادر خسروانی فینفسه اهمیت زایدالوصفی داشت و باید در زمینه آن تحقیقات بیشتری انجام میگرفت. تحقیقات جدید موجب مباحث و حرف و حدیثهای فراوانی گردید. عدهای از مقامات ساواک این بحثها را شایعات میدانستند، به
همین دلیل میگفتند که اگر کلیه اخبار و اطلاعات منابع امنیتی به این شکل باشد باید فکری اساسی به عمل آورد. مقامات امنیتی ردههای پایین اعتقاد داشتند که این حرفها از حد شایعات فراتر میرود و در مورد صحت گزارشهای مأموران خود تعصب به خرج میدادند. گزارش زیر که با طبقهبندی سری ارسال شده بود یکی از این موارد به شمار میآمد:
محترما به استحضار میرساند در تاریخ 7/4/45 اطلاعیهای مبنی بر فعالیتها و اقدامات پنهانی آقای عطاءاللّه خسروانی وزیر کار و امور اجتماعی و دبیرکل حزب ایران نوین و
ارتباط با مقامات و سناتورهای امریکایی به منظور تصدی کابینه واصل، که از مفاد آن چنین
استنباط میگردید که نامبرده به طرق مختلف در صدد است به مقامات ذی نفوذ و صاحب نظر امریکایی چنین وانمود و تفهیم نماید [که] در صورت احراز پست نخستوزیری نظریات آنان را در مسائل مربوط به نفت و جلوگیری از گرایش ایران به جانب بلوک شرق تأمین خواهد کرد. مفاد اطلاعیه فوق با قید موارد ذیل جهت تحقیق به مقامات امنیتی تهران
منعکس گردید :
1- عطاءاللّه خسروانی دبیرکل حزب ایران نوین چه فعالیتهای پشت پرده را آغاز نموده است.
2- مشارالیه از چه طریقی در صدد اخذ تماس با مسئولین امریکایی میباشد.
3- کدامیک از مقامات داخلی در این زمینه با نامبرده همکاری دارند.
پاسخ موارد فوق چنین بود :
1- عطاءاللّه خسروانی خود شخصا در ایران با مقامات امریکایی هماهنگی داشته و در خارج از کشور نیز توسط برادرش سفیرکبیر ایران در امریکا با مقامات وزارت امور خارجه و سناتورهای مؤثر امریکایی دست به فعالیتهایی برای نخستوزیری زده است.
2- نامبرده موفقیت خود را در مبارزه با عناصر مخالف سیاست امریکا و کسب قدرت حزب و خنثی کردن هر نوع فعالیتهای اقتصادی و اجتماعی و سیاسی با سایر کشورهای اروپائی بالاخص کشورهای بلوک شرق دانسته و در این راه در تلاش مداوم میباشد.
3- در خارج از ایران توسط برادرش که سفیر کبیر ایران در امریکا میباشد با مقامات وزارت امور خارجه و سناتورهای مؤثر امریکایی فعالیت هماهنگ داشته و در داخل با مسئولین سفارت امریکا در تهران و شخصیتهایی نظیر دکتر خواجه نوری، لیدر فراکسیون پارلمانی حزب ایران نوین و دکتر منوچهر کلالی - عبدالرضا انصاری - دکتر مهذب - مهندس ریاضی رئیس مجلس شورای ملی بدین منظور همکاری داشته و ضمنا مهندس کاظم جفرودی که در نخستوزیری مرحوم منصور مؤثر بوده در این مورد صمیمانه تلاش مینمایند.
طبق اطلاعات واصله برادر خسروانی (سفیرکبیر ایران در امریکا) بیش از سایر سفرای کشورهای خاورمیانه و آسیا با سفیر امریکا در تهران نزدیک بود و توسط سفیر امریکا در
تهران و با استفاده از دوستی چند نفر از سناتورهای متنفذ و رئیس امور سیاسی و اطلاعاتی
ایران در وزارت امور خارجه امریکا میخواستند مقدمات نخستوزیری وی را فراهم نمایند. نیز خسروانی از تماس با مقامات امریکایی غفلت نکرده و چنین وانمود میکرد که
در اثر اقدامات فوق وعده داده شده که تا پایان سال 45 هویدا به عنوان سفیر ایران به لندن و یا فرانسه عزیمت و وی مأمور تشکیل کابینه گردد.
خسروانی از اقدامات خود و برادرش و فعالیتهای امریکاییهای مسئول در امور ایران در وزارت امور خارجه امریکا مطمئن بود، لذا هیچ گونه عکسالعملی برای سرکوبی مخالفین نشان نمیداد و چنان عمل نمیکرد که اقدامات وی آشکار و موجبات شکست را فراهم نماید. به هر حال اقدامات خود را در خنثی نمودن فعالیتهای بلوک شرق و دولتهای اروپائی و توسعه روابط ایران و امریکا منوط به تصاحب پست نخستوزیری میدانست و به امریکاییها قول داده در صورت نخستوزیر شدن راه را برای گسترش بیشتر نفوذ ایالات
متحده در ایران بر خواهد داشت.(1)
با این وصف افقهای آینده تیره بود و معلوم نبود که مسیر تحولات به چه سمت و سویی است. رقابت بین امریکا و بریتانیا در ابتدای دوره نخست وزیری هویدا جدی نبود. با این
وصف محافل ایرانی ابائی نداشتند از اینکه آشکارا خود را جانبدار سیاستهای یکی از قدرتهای بزرگ نشان دهند، در این مسیر هر چه خسروانی به امریکاییها روی خوش نشان
1) فعالیتهای پنهانی آقای عطاءاللّه خسروانی، سری، از اداره کل سوم به رئیس ساواک، مورخه 3/8/1345.
میداد و امیدوار بود با حمایت آنها قدرت را در ایران به دست گیرد در طرف مقابل عدهای دیگر ابائی نداشتند از اینکه خود را طرفدار سیاستهای انگلستان وانمود سازند. مردی به
نام امیر اشرفی بدر که از طرف تشکیلات امنیتی رژیم یکی از مهرههای حساس وابسته به جناح انگلیسی دستگاه حاکمه ایران معرفی میشد، ضمن یک مذاکره خصوصی گفته بود، موقعیت فعلی دولت ایران و حزب ایران نوین به شکلی متزلزل ادامه پیدا خواهد کرد و در
جریان انتخابات دوره آینده مجلس برنامهای از طرف «دوستان سیاسی او در انگلستان» اجرا
خواهد شد که حزب ایران نوین شکست مفتضحانهای خورده از صحنه سیاست خارج گردد. بدر گفته بود در دوره نخستوزیری منصور «عمال امریکا» فعالیتهای زیادی از خود نشان
دادند. در این فعالیتها به گفته او به نام پیر و جوان بزرگترین ضربه بر پیکر رجال سالخورده
کشور وارد آمد.(1)
بدر این رجال را در زمره سرمایههای با ارزش کشور میدانست که در نتیجه فعالیتهای منصور دچار صدمات بسیار زیادی شدند، امری که در واقع ادامه سیاستهای ایالات متحده امریکا در ایران بود. او وعده داد که در جریان انتخابات آینده این روند معکوس خواهد بود و قدرت در اختیار افرادی قرار خواهد گرفت که مخالف حضور جدی امریکا در ایران هستند. در این بین شایعاتی منتشر میشد مبنی بر اینکه عدهای از اعضای هیئت دولت و بسیاری از
کارمندان دولت هویدا در زمره «اعضای سیا»(2)هستند، و به دنبال آن از افرادی مثل هوشنگ انصاری وزیر اطلاعات، عبدالرضا انصاری وزیر کشور، دکتر حسین کاظمزاده معاون سازمان برنامه و وزیر بعدی علوم، حشمت یوسفی دبیر کل سازمان زنان، دکتر مهذب نماینده مجلس، دکتر کیانپور معاون سابق گمرکات، دکتر عبدالحسین سمیعی مدیر کل بانک مرکزی، کریم پاشا
بهادری معاون نخستوزیر، هوشنگ پیرنظر رئیس شورای عالی اداری، دکتر فریدون معتمد وزیری معاون وزارت اطلاعات، دکتر محمدعلی رشتی نماینده مجلس، دکتر خداداد
فرمانفرمائیان مدیر کل بانک اعتبارات صنعتی و دکتر معاضد به عنوان نمایندگان سیا و اعضای آن در ایران نام برده میشد.
در مورد دکتر رشتی؛ دکتر بقایی یزدی اظهارنظر کرده بود که وی و همسرش جولیا کازا که
امریکاییالاصل بود با سیا در ارتباط هستند. این اظهارنظر در دفتر کار دکتر بقائی یزدی
صورت گرفته بود. در همین جلسه علی حافظی مدیر روزنامه «دنیای جدید» گفت مدرکی دارد که همسر دکتر رشتی از بستگان سفیرکبیر امریکا در ایران، جاسوس سیا و در عین حال
رابط دکتر رشتی با مقامات اطلاعاتی سفارت امریکا در ایران است. گفته میشد که حافظی
جزئیات وسیعی از فعالیتهای اطلاعاتی این زوج در اختیار دارد و اگر از وی تحقیقات به
عمل آید در این زمینه موضوعاتی روشن خواهد شد. از سوی مسئولین ساواک پرسیده شد که آیا امکان مصاحبه با حافظی وجود دارد و آیا در این صورت منبع شناخته نخواهد شد؟ پاسخ در مورد سؤال اول مثبت و در مورد دوم منفی بود. اما گفته شد بهتر است این امر به
صورتی انجام شود که حافظی به شخصی خاص مظنون نشود.(1)
در اواخر سال 1346 دکتر محمدعلی رشتی از طریق رابط ساواک آمادگی خود را برای همکاری با این تشکیلات اعلام داشت و گفت که ساواک را برای حفظ مصالح عالی حکومت و شاه از دولت و وزارت امور خارجه صالحتر میبیند. ساواک اعلام داشت با شناختی که از روحیات دکتر رشتی وجود دارد؛ وی را فردی میهن دوست و دارای تحصیلات عالی در حقوق سیاسی میداند و او را به مسائل جهانی آشنا تشخیص میدهد. دکتر رشتی سالها در سازمان ملل متحد عضویت داشت و همسرش نیز امریکایی بود، به همین دلیل با برخی از اعضای سفارت امریکا در تهران ارتباطات نزدیکی داشت. وی با این افراد رابطه خانوادگی
پیدا کرده بود و در مجالس آنها نظرات خود را به میان میآورد. دستگاه اطلاعاتی شاه از رشتی پرسید که آیا حاضر است با ساواک همکاری نماید و یا خیر؟ دکتر رشتی برای همکاری اعلام
آمادگی کرد و حتی تقاضای ملاقات با فردوست نمود. ساواک در بدو امر با رشتی با احتیاط
برخورد کرد. دلیل برخورد محتاطانه ساواک آن بود که از وی سوابق سیاسی روشنی نداشت و از طرف دیگر در وابستگی او به سیا شبهاتی موجود بود. با این وصف مراتب به دستور مقامات عالیرتبه ساواک به تیمسار فردوست اطلاع داده شد، در این زمان فردوست معاونت
ساواک و ریاست دفتر ویژه اطلاعات را که در حکم چشم و گوش شاه بود بر عهده داشت.(2)
دکتر محمد علی رشتی دارنده امتیاز روزنامه ندای ایران نوین اصلاً اهل یزد بود. وی در سال 1297 شمسی در یزد متولد شد و تحصیلات مقدماتی را در زادگاه به پایان رسانید و سپس به تهران آمد. او فوقلیسانس خود را در رشته علوم سیاسی از دانشگاه تهران گرفت و
دکترای خود را در رشته حقوق بینالملل از دانشگاه کلمبیا دریافت نمود. زمانی که در زادگاه
خود اقامت داشت محلی را در اختیار کنسولگری سفارت انگلستان در یزد قرار داده بود. دکتر رشتی پس از خاتمه تحصیلات در ایران به امریکا رفت و بعد از اتمام تحصیلات در آنجا به عنوان گوینده فارسی در رادیوی صدای امریکا مشغول کار شد. در مسافرت مصدق به امریکا رشتی به وی بسیار نزدیک گردید به طوری که مصدق از وی دعوت کرد به ایران آمده و در اداره کل تبلیغات رادیو ایران فعالیت نماید. دکتر رشتی مردی جاهطلب بود. او از مصدق خواست که به وی پستی در کابینه بدهد، اما مصدق از این امر استنکاف ورزید. رشتی
که موفقیت خود را در ایران قرین موفقیتی نمیدانست همین را بهانه کرد و گفت چون با رادیو صدای امریکا قرارداد دارد و این رادیو با استعفای او موافقت نکرده است؛ به امریکا باز میگردد.(1)
از قول «باند امریکاییهای سازمان برنامه» گفته میشد که دکتر رشتی عضو رسمی سیاست، وی در دوره دکتر مصدق یکی از حساسترین مأموران ایرانی این سازمان به حساب میآمد و مأموریت داشت با مصدق و طرفداران وی ارتباط بسیار نزدیک برقرار نماید. این
روابط از روزهایی آغاز میشد که اللهیار صالح سفارت کبرای ایران را در امریکا بر عهده داشت؛ رشتی با صالح طرح دوستی ریخت و از طریق وی میخواست در صفوف نهضت ملی نفوذ کند. بعد از کودتای بیست و هشتم مرداد او به فعالیتهای خود در سازمان ملل ادامه داد و در دورانی که منصور کانون مترقی را تشکیل داد، از طرف امریکاییها به وی معرفی
شد. حتی در دورهای که حزب ایران نوین تشکیل نشده بود دکتر رشتی از طرف منصور مأموریت یافت تا در زمینه تأسیس یک روزنامه وارد کار شود، دکتر رشتی این کار را به خوبی انجام داد.(2)
1) از اداره کل سوم به ریاست ساواک تهران، مورخه 13/8/1347، شماره 81426/312، خیلی فوری.
2) در گزارشی دیگر آمده است که وی در امریکا گوینده رادیو امریکا بوده است، اداره کل هشتم یا همانضدجاسوسی ساواک در بحثی تکمیلی چنین اظهارنظر کرد : «یکی از دیپلماتهای اطلاعاتی شوروی چند سال قبل به علت نزدیکی نامبرده با مقامات امریکایی در ایران مرتبا با وی ملاقات هایی نموده و به منظور خریداری او چند سال است کوشش مینماید و مشارالیه موضوع را پس از استنباط به اطلاع نخستوزیر وقت مرحوم حسنعلی منصور میرساند و اظهار میدارد که اگر لازم است مراتب را به مقامات امنیتی اطلاع دهد. لیکن مرحوم منصور به وی دستور میدهد فعلاً این کار لازم نیست و اگر موضوع جالب باشد به آنها اطلاع خواهیم داد.» درباره دکتر محمدعلی رشتی نماینده مجلس شورای ملی و عضو حزب ایران نوین، سری، مورخه 18/9/1346.
در دوره وزارت بازرگانی جهانگیر آموزگار، رشتی در حالی که در اداره اطلاعات سازمان ملل در تهران مشغول کار بود، با حفظ سمت به عنوان عضو هیئت مدیره شرکت سهامی ملل در تهران و عضو هیئت مدیره شرکت سهامی معاملات خارجی در وزارت بازرگانی به کار مشغول شد. در زمانی که صفی اصفیاء ریاست سازمان برنامه را بر عهده داشت طبق توصیه آموزگار به این تشکیلات منتقل و به عنوان معاون دوم مدیر امور اداری سازمان برنامه به کار مشغول گردید. در این زمینه دکتر منوچهر گودرزی نقش بسیار مهمی داشت و در واقع وی بود که مقدمات استخدام دوست و هم مسلک خود را در سازمان برنامه فراهم کرد. گودرزی نیز در زمره افرادی به شمار میآمد که از طرف ساواک متهم و یا حداقل مشکوک به رابطه با سیا بود. همسر گودرزی کاترین لوئیز نام داشت که در سال 1306 از پدر و مادری امریکایی در واشنگتن به دنیا آمده بود. مراحل رشد و ترقی دکتر رشتی با حمایتهای آشکار منصور جدیتر شد، وی با حمایتهای منصور به ریاست روابط عمومی سازمان برنامه منصوب شد.
در سال 1347 «کلیه فعالیتهای دکتر رشتی مشکوک» و تلاشهای او به نام دبیر کمیته
دبیرخانه بینالمجالس؛ مضر تشخیص داده شد. این گزارش از اداره کل هشتم ساواک یا همان ضدجاسوسی تهیه شده بود که به آن مثل بسیاری دیگر از گزارشها توجهی نشد و بایگانی گردید. در مجلس کم نبودند نمایندگانی که وی را به عنوان نماینده خارجیها در مجلس میشناختند و البته رشتی برای پیش بردن اهداف خود از حمایتهای دکتر بقایی یزدی که ریاست بهداری سازمان امنیت را عهدهدار بود به نحو احسن استفاده میکرد.(1)رشتی با معقول الرحمن کنسول هندیالاصل انگلیس در یزد روابط دوستانهای داشت. در دوره متوسطه در اصفهان تحصیل کرده بود و در این دوره برای یادگیری زبان انگلیسی نزد فردی به نام تامسون از بستگان میس لمبتون جاسوسه مشهور اینتلیجنس سرویس در ایران در دهه بیست شمسی،
1) گزارش ساواک، مورخه 28/8/1347، شماره 26285/20/5/8، سری.
شاگردی میکرد. همسرش کارمند دانشگاه کلمبیا بود اما در آن زمان در یکی از مؤسسات فرهنگی امریکا در ایران مشغول تدریس بود. همسر دکتر رشتی طبیعتا به سفارت امریکا تردد زیادی داشت و میتوانست اطلاعات زیادی در اختیار دکتر رشتی قرار دهد و بر عکس اطلاعات او را به سفارت گزارش نماید. در عین حال همسر دکتر رشتی رابط عباس آرام با سفارت امریکا بود و در زمانی که آرام وزارت امور خارجه را در دست داشت، هفتهای یک بار مرتبا ضمن صرف ناهار با وی جلسات مشترکی تشکیل میداد، در این جلسات گاهی دکتر بقایی یزدی نیز شرکت میکرد.(1)
جدید.
مقوله ارتباط رشتی با سیا در بسیاری از محافل سیاسی تهران بر سر زبانها بود. از جمله در جلساتی که در دفتر کار دکتر بقائی یزدی تشکیل میشد این موضوع مورد گفتگو قرار میگرفت. بقایی یزدی از دکتر رشتی به شدت طرفداری میکرد و میگفت اگر همسر وی امریکایی نبود، تاکنون به وزارت رسیده بود. خود دکتر رشتی معتقد بود این شاه است که
نمیگذارد وی به مقام وزارت نائل آید. حافظی مدیر دنیای جدید او را جاسوس امریکا میدانست و بقائی این واقعیت را کتمان نمیکرد و میگفت: «اگر جرئت دارید بنویسید رشتی
جاسوس امریکاست، زیرا همه میدانند مانند گودرزی که شخص جاسوس و متقلبی است در مجلس زیاد داریم تنها اختصاص به دکتر رشتی ندارد.»
در این محافل مشاجرات لفظی زیادی صورت میگرفت و عدهای بر این باور بودند مجلسی که اکثریت اعضای آن را نیروهای حزب ایران نوین تشکیل دادهاند، به واقع «مجلس
را با سر نیزه امریکاییها اشغال کردهاند.» نکته این بود که حافظی با قاطعیت، رشتی و دوستانش را متهم به جاسوسی میکرد و دکتر بقایی یزدی نیز اصراری نداشت که این مهم را
مورد انکار قرار دهد.(2)
19/7/1346، شماره 20695/20 ه 4، خیلی محرمانه.
جولیا کازا همسر امریکایی الاصل دکتر رشتی ارتباطات لازم را با سیا مهیا میکرد، حافظی مدعی بود که مدارکی در اختیار دارد که نشان میدهد همسر رشتی از بستگان سفیر امریکا در تهران است و شوهرش با سیا رابطه دارد. ساواک با حافظی وارد گفتگو شد و
اطلاعاتی از وی در مورد مدعیاتش به دست آورد. در مقام عمل حافظی اظهار داشت که از فعالیتهای وی اطلاع دقیقی ندارد، اما در این زمینه دکتر بقائی یزدی دارای اطلاعاتی است.(1)اداره ضد جاسوسی ساواک وارد کار شد، نتیجه این بود که همسر دکتر رشتی با سفیر امریکا
نسبتی ندارد، ولی با مقامات سفارت امریکا دارای تماسهایی است.(2)ارتباط با مقامات
سفارت امریکا منحصر به رشتی نبود بلکه در موارد عدیده رشتی به همراه بسیاری از اعضای
حزب ایران نوین در مراسم سفارت مزبور شرکت میکرد. مثلاً در مراسم ضیافت کوکتل که به افتخار لاری سیماکیس از اعضای سیا مقیم در سفارت امریکا در تهران برگزار شده بود، علاوه بر دکتر رشتی و همسرش؛ دکتر سبزواری رئیس دبیرخانه حزب ایران نوین، رضوی نماینده مجلس همراه با همسرش، دکتر شهمیرزادی معاون وزارت کشور و دکتر جهانگیر قائم مقامی استاد دانشگاه شرکت داشتند. طبق گزارش ساواک در این جلسه بحث سیاسی به میان نیامد، اما احتمال داده میشد که شاید این محافل بار دیگر تشکیل شده و از سران حزب ایران نوین نیز دعوت به عمل آید و مسائل سیاسی نیز مورد بحث و بررسی قرار گیرد.(3)شاید این گونه به نظر برسد که شرکت در این مجالس بسیار عادی و بدیهی است و عرف دیپلماتیک نیز بر این قرار دارد که عدهای با دعوت قبلی در ضیافتهایی از این دست شرکت
کنند، اما همان طور که در سطور آتی خواهیم دید این مناسبات عادی نبودند و واقعیات از
چشم تیزبین اداره ضد جاسوسی ساواک پوشیده نبود اما به هر دلیلی مراتب امر را مقامات
مسئول پیگیری نمیکردند.
در این بین، خبرگزاری اسوشیتدپرس خبری را مخابره کرد که طبق آن یازده سازمان دانشجویی در امریکا که دانشجویانی از ایران و سایر کشورهای آسیائی در آنها فعالیت داشتند، از سیا حقوق دریافت میکنند. بخشی از این گزارش در روزنامه کیهان انگلیسی چاپ شد،(4)لیکن اداره اطلاعات سفارت امریکا به این گزارش اعتراض کرد و در نتیجه این
1) ارتباط محمدعلی رشتی نماینده مجلس شورای ملی و عضو شورای عالی حزب ایران نوین، گزارش ویژه، مورخه 16/11/1346، سری.
2) گزارش اداره کل هشتم درباره دکتر محمدعلی رشتی، مورخه 27/10/1346، شماره 11362/825، سری.
3) گزارش ساواک، مورخه 24/11/1346، شماره 29270/ه4، پرونده دکتر رشتی.
4) شماره 7063، شنبه مورخه 18 فوریه 1967.
نوع گزارشها دیگر ادامه نیافت. طبق این گزارش عدهای از ایرانیان با مقامات اطلاعاتی امریکا و گراتیان یاتسویچ نماینده سابق ایستگاه سیا در تهران آمد و رفت داشتند؛ این گزارش مورد تأیید ساواک قرار گرفت. از مدیران روزنامههای ناهید و دنیای جدید نقل میشد که افرادی از ایرانیانی که اینک در طبقه حاکمه و در زمره اعضا و گردانندگان حزب ایران نوین
هستند، شخصا شاهد ارتباط این افراد با مقامات اطلاعاتی سفارت امریکا بودهاند. دوستان
احمد آرامش که فعالیتهای امریکاییان مقیم ایران را به دقت زیر نظر داشتند و در جریان
مسائل قرار میگرفتند، از طرق گوناگون و به ویژه در جلسات خصوصی مراتب را تا پیش از
زندانی شدن آرامش به اطلاعش میرسانیدند. گفته میشد علت اینکه یاتسویچ از ایران فرا
خوانده شده و فرد دیگری به نام کانوی به جای وی اعزام شده، این است که یاتسویچ دیگر در ایران شناخته شده بود و به همین دلیل دیگر نمیتوانست مثل گذشته فعالیتهای اطلاعاتی
خود را که مهمترین لازمهاش مخفی کاری بود، ادامه دهد.(1)از طرف دیگر روابط او با منصور فاش شده بود و دیگر جای کتمان نداشت که منصور با هدایت یاتسویچ کانون مترقی را راهاندازی کرده بود. مقدسزاده مدیر روزنامه ناهید در این زمینه اطلاعات فراوانی داشت و مشخصا در مورد ارتباط خانم حشمت یوسفی دبیر کل سازمان زنان و خانم دبیری از همکاران
یاتسویچ آگاهیهای فراوانی داشت. به این موضوع در سطور آتی خواهیم پرداخت.
از بین مسئولین حزب ایران نوین که با یاتسویچ مرتبط بودند افرادی مثل دکتر منوچهر گودرزی، دکتر محمدعلی رشتی، دکتر قاسم رضائی، عبدالرضا انصاری، دکتر کلالی، هوشنگ پیرنظر، دکتر مهذب، دکتر کاظمزاده، خسروانی سفیر ایران در امریکا و برادرانش عطاءاللّه و هوشنگ انصاری را باید نام برد. این عده پس از آنکه مأمور مزبور از ایران رفت، باز هم روابط خود را با سفارت امریکا به ویژه کاردار و نیز لاری سیماکیس دبیر دوم سفارت امریکا در تهران حفظ کردند و همراه با همسران خود در مهمانیهای متعددی که از طرف این
1) کانوی تا سال 1350 رئیس ایستگاه سیا در تهران بود و بعدا جای او را ویلیام برومل گرفت که نام اصلیاش نیکولاناتزیوس بود. بعد از فرد یاد شده ریچارد هلمز به مسئولیت ریاست ایستگاه سیا در تهران نائل شد، و در این دوره نقش بسیار تعیین کنندهای در پارهای از حوادث نیمههای دهه پنجاه ایران به عهده گرفت. دوره برومل و هلمز که مقارن دهه هفتاد میلادی بود، تهران بعد از بیروت به بهشت جاسوسان شهره بود، این دوره اوج سالهای رقابتهای تسلیحاتی شرق و غرب و منتهای ایام جنگ سرد بود و جنگ جاسوسان مهمترین وجه این نبرد دوران ساز به شمار میرفت.
سفارتخانه دائر میشد شرکت میکردند.(1)هویدا که در دوره منصور در زمینه ارتباط با امریکاییها با وی هماهنگ بود، پس از اینکه به نخستوزیری رسید ظاهرا از ترس شاه که نسبت به همه چیز شک داشت و هم چنین از بیم از دست دادن موقعیت خود این روابط را قطع کرد و اصولاً تمایل نداشت که به شکل علنی در محافلی شرکت کند که گردانندگان آن خارجی بودند.
بالاتر آوریم که یکی از مظنونین به همکاری با سیا پیرنظر بود. هوشنگ پیرنظر در سال 1303 در تهران به دنیا آمد، تحصیلات ابتدائی را در دبستان هدایت از سال 1310 تا 1316
سپری کرد و سپس از سال 1316 تا 1322 در کالج امریکایی ادامه تحصیل داد.لیسانس خود را
از دانشگاه تهران در رشته زبان انگلیسی اخذ کرد، این دوره از تحصیلات وی از سال 1323 تا سال 1326 طول کشید. پیرنظر سالهای 1329 تا 1330 در دانشگاه میسوری تحصیل میکرد و فوق لیسانس خویش را از دانشگاه کلمبیا دریافت نمود. این دوره از تحصیلات وی سالهای 1330 تا 1333 را در بر میگرفت. از مشاغل وی باید از معاونت انجمن دوستداران
امریکایی خاورمیانه نام برد که به قول گازیوروسکی شعبهای از تشکیلات سیا بود که در بین نخبگان ایرانی دهه سی و دهه چهل شمسی بسیار نفوذ داشت. او در سال 1333 به استخدام این تشکیلات در آمد. قبل از اعزام به امریکا در دانشکده نفت آبادان در سمت معلم انگلیسی و ریاضیات به کار مشغول بود. این دوره از مهر سال 1327 تا مهر 1329 را در بر میگرفت.
ظاهرا برای ادامه تحصیلات در آمریکا از معلمی کناره گرفت. همسر او ثمینه باغچهبان دختر جبار باغچهبان مشهور بود و مادرش صفیه نام داشت. همسرش در تبریز به سال 1306 به دنیا آمد و در سال 1328 با پیرنظر ازدواج کرد. او دارای دو فرزند بود یکی سهراب که در سال
1333 و دیگری مریم که در سال 1335 در تهران به دنیا آمدند. یکی از برادرانش هم به نام
جمشید در امریکا به تحصیل مشغول بود. در تاریخ 2/11/1335 وی نامهای به این شرح خطاب به رئیس وقت ساواک، تیمسار بختیار نوشت:«تیمسار ریاست سازمان امنیت کشور، اینجانب هوشنگ پیرنظر دارای شناسنامه شماره 40958 از تهران بخش 4 که فارغالتحصیل در رشته علوم سیاسی از دانشگاه کلمبیا با درجه M.A (2)میباشم برای استخدام در این
سازمان حاضر [هستم]؛ مقرر فرمائید در این باره طبق مقررات اقدام نمایند. با تقدیم احترام هوشنگ پیرنظر 2/11/1335.»
مهندس فتحاللّه ستوده و محسن خواجهنوری که سابقا کمتر از دیگران در جلسات مشترک با مقامات اطلاعاتی امریکا دیده میشدند، اکنون علاقه زایدالوصفی برای شرکت در این جلسات از خود نشان میدادند.(1)آنها اینک از نفوذ روز افزون ایالات متحده در ایران دفاع میکردند، به نحوی که مهندس ستوده مشخصا با مقامات اطلاعاتی سفارت امریکا تماسهای دوستانه داشت و از بین وزراء با دکتر گودرزی و دکتر رضائی در جلسات سفارت امریکا دیده میشد. برخی تحصیل کردگان در امریکا، به علاوه برخی از سیاستمداران و رجال ایرانی میگفتند که گودرزی عضو سیا است و وظیفه دارد جوانان تحصیل کرده در امریکا را به گسترش نفوذ آن کشور در ایران تشویق کند. برخی از همکلاسیهای او در امریکا افشا کردند که وی دارای درجه دکتری نیست،(2)حتی وزارت علوم ایران هم وی را دارای درجه دکتری نمیشناخت، ولی به توصیه وزارت خارجه امریکا یکی از مؤسسات ملی آن کشور دانشنامه دکتری در رشته امور اداری به وی داده بود. گودرزی به دلیل فعالیتهای مستمر و مخفی سیا در ایران ظرف مدت هفت سال سابقه فعالیت دولتی به ناگاه
از معاونت یک بخش کوچک در سازمان برنامه به سمت معاون سازمان مزبور و سپس وزیر مشاور ارتقاء پیدا کرد. او امیدوار بود که در سالهای آینده نخستوزیر خواهد شد. گفته
1) بنا به اسناد ساواک این افراد در عین حال در لژهای فراماسونی که وابسته به گراندلژ امریکا بودند عضویت داشتند و در واقع این لژها- به استناد اسناد ساواک - محل تجمع افرادی بودند که از آن راه با سیا ارتباط برقرار میکردند. افرادی که از آنها نام برده شد در زمره این گروه بودند. به عبارت بهتر رهبران حزب ایران نوین لژهای فراماسونی وابسته به امریکا را هدایت میکردند؛ کلیه رهبران اصلی حزب ایران نوین عضویت این لژها را داشتند و بنا بر اسناد سری که از درون لژها در اختیار ساواک قرار میگرفت، عدهای از آنان با سیا در ارتباط مستمر و مداوم بودند. برای اطلاع بیشتر از جمله ر. ک: اسناد فراماسونری در ایران، ج 2، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی: تهران، 1380، صص 411،391،389،331 - 450 و ص 458. در این صفحات بر اساس گزارشهای سری ؛ اعضائی از حزب ایران نوین وابسته به سیا معرفی شدهاند. البته شاه نیز از این موضوع مطلع بود و یکی از آنها یعنی نصرتاللّه معینیان را - که از بانیان حزب ایران نوین و با یاتسویچ مرتبط بود و به سفارش او مطالبی علیه شوروی مینوشت، همان ص 331- به ریاست دفترمخصوص خود معین کرده بود.
2) ظاهرا این امر واقعیت نداشت، گودرزی از دانشگاه پرینستون درجه دکتری گرفته بود که یکی از دانشگاههای معتبر امریکاست و در عین حال مدتی در آن دانشگاه تدریس کرده بود: اطلاعات، مورخه 12/10/1349، ش 13385.
میشد که وی با نظر سیا مأمور تشکیلات جدید اداری در ایران شده است تا به طور غیر محسوس و ریشهای در کلیه ادارات افراد تحصیل کرده امریکا را که تربیت و طرز تفکر امریکایی دارند، جایگزین سایرین سازد.(1)
این اخبار همزمان بود با گزارش آسوشیتدپرس در مورد اینکه یازده سازمان دانشجوئی در امریکا از سیا کمکهای مالی دریافت میکردهاند. تعداد این دانشجویان را 8500 تن ذکر
کرده بودند. با افشای این مطلب که بین رجال ایرانی که پستهای کلیدی را در اختیار دارند
تعدادی هستند که با سیا مرتبطاند، بار دیگر بحث نفوذ امریکا در ایران شدت پیدا کرد. اینک گودرزی، ستوده، دکتر رشتی، هوشنگ پیرنظر و عدهای دیگر از همکاران سیا به عنوان رابطین منصور با مقامات اطلاعاتی امریکایی معرفی شدند.
از بین اعضای تیم سیا در حزب ایران نوین، خانم یوسفی و خانم دبیری در منزل یاتسویچ اقامت داشتند. ظاهرا اینها جمع میشدند تا خلاصهای از اساسنامه حزب ایران نوین را
برای یاتسویچ ترجمه نمایند. یاتسویچ برای تکمیل اطلاعات خود و نیز غنی ساختن آرشیو اداره اطلاعات و مطبوعات سفارت امریکا از منصور خواسته بود ترجمه اساسنامه حزب را در اختیار او قرار دهد و این دو خانم وظیفه مزبور را بر عهده داشتند. نکته مهم از دیدگاه
بعضی مقامات امنیتی این بود که برخی از اعضای عالیرتبه حزب ایران نوین که دارای مسئولیتهای بالای دولتی بودند همسر خارجی داشتند؛ همسر دکتر کلالی به نام ژانین، فرانسوی بود و در اداره اطلاعات سفارت امریکا کار میکرد و ماهی پنج هزار تومان حقوق
دریافت مینمود. از روزی که کلالی مسئولیت سیاسی حزب ایران نوین را بر عهده گرفت، همسر او نیز از کار خود استعفا داد. همسرش در توجیه استعفای خود میگفت که به پول ناشی از کارمندی احتیاجی ندارد به همین دلیل از شغل خود استعفا داده است. همسر دکتر
کلالی و نیز همسر عطاءاللّه خسروانی - که او هم خارجی بود - با برخی از زنان خارجی که دوستان آنها به شمار میرفتند و از کارمندان اداره اطلاعات سفارت امریکا بودند، ارتباط
1) سالها بعد که این دسته از نخبگان طرفدار سیاستهای برخی از محافل امریکا به طور کامل بر مقدرات ایران حکومت میکردند علم نوشت:«در یادداشتهای سابق هم نوشتهام، وقتی در رأس دولت و مقامات مهم، دست پروردگان یک یا چند سیاست خارجی باشند،... تعجب من در این است که چطور شاهنشاه با آن همه فراست و عقل این مطلب را درک نفرمودهاند، هنگام سختی به جای آن که کار بر دشمن سخت شود بر ما سخت میشود.» یادداشتهای علم، ج 1،ص 147.
داشتند و در مجالس یکدیگر شرکت میکردند. عدهای از مطلعین اظهار عقیده میکردند که چون گرداننده اصلی حزب ایران نوین دکتر کلالی است، به همین دلیل ترجیح داده است همسرش از کار در اداره اطلاعات سفارت امریکا استعفا دهد تا در مظان اتهامی که برای آینده
سیاسی او مضر است قرار نگیرد. اما در واقع، موضوع چیز دیگری بود. ژانین کلالی طبق اطلاعات تأیید نشده به مدت دو سال منشی دبیر اول سفارت امریکا در تهران بود، این فرد ظاهرا خود را یکی از اعضای اداره سیاسی سفارت امریکا معرفی میکرد، اما در واقع یکی از گردانندگان شعبه سیا در تهران و از نظر سازمانی در زمره گروه سرهنگ گراتیان یاتسویچ به شمار میآمد که بارها گفتهایم رئیس ایستگاه سیا در تهران بود.
دبیر اول سفارت امریکا مدت هشت سال در ایران مأموریت داشت و از مشوقان منصور و اطرافیان وی برای تأسیس کانون مترقی و سپس حزب ایران نوین بود. ژانین کلالی رابط بین این فرد و گردانندگان کانون مترقی و حزب ایران نوین به شمار میآمد.(1)مردی که کلالی با وی مرتبط بود جرج. دبلیو. کیو(2)نام داشت و از مأمورین اطلاعاتی سفارت امریکا در تهران به شمار میآمد. کیو به مدت هشت سال دبیر اول سفارت امریکا در تهران بود و ظاهرا خود را
عضو اداره سیاسی سفارت امریکا معرفی میکرد و در «حقیقت یکی از رؤسای سیا و جزو افراد باند کلنل یایستویچ رئیس سیا در ایران محسوب میشد.»(3)این جرج کیو زبان فارسی را بسیار روان تلفظ میکرد و بر آن مسلط بود؛ تقدیر چنین بود که وی در آیندهای بسیار دورتر
از زمانی که در مورد آن سخن میگوییم، در ارتباط با موضوعاتی دیگر باز هم در مسائل ایران
درگیر شود، این همه با اتکاء به تسلط وی بر زبان فارسی و آگاهیاش از تحولات کشور میسر
و ممکن گردید.
بین مسئولین ایرانی کسانی که همسر خارجی داشتند کم نبودند، غیر از کلالی، دکتر محمود کشفیان وزیر مشاور و از دیگر افراد ذی نفوذ حزب ایران نوین و نیز مهندس حسن
1) اظهارات اسفندیاری مسئول اطلاعات حزب ایران نوین درباره خانم دکتر کلالی، ش 5538/321؛مورخه 23/6/1346.
2) George. W.Kave.
3) درباره دکتر منوچهر کلالی نماینده دوره بیست و یکم مجلس شورای ملی و قائم مقام دبیر کل حزب ایران نوین و کاندیدای نمایندگی دوره 22 مجلس شورای ملی از مشهد، مورخه 7/5/1346. جاسوس امریکایی موردنظر همان کلنل یاتسویچ است که با این املا در سند آمده است.
کشتکار که در بخش ژئوفیزیک دانشگاه تهران کار میکرد و فارغالتحصیل آلمان بود، همسر خارجی داشتند. همسر دکتر کشفیان تبعه امریکا بود. این افراد با یکدیگر دورههای ماهانهای
برگزار میکردند و از چهار سال قبل با یکدیگر در ارتباط بودند. مهم این نیست که این افراد همسر خارجی داشتند، بلکه مهم این بود که این همسران همه و همه مردان خود را در مسیری خاص هدایت میکردند. تصادفی نبود که همه اعضا این دورهها سرنوشت مشابهی پیدا کردند، همه آنان با سیا مرتبط بودند، در حالی که مقامهای بالای دولتی را در دست داشتند. خلاصه اینکه در همین دورهها بود که این افراد با منصور آشنا شدند و پایههای
همکاریشان با یکدیگر مستحکم گردید. کشتکار در دوره حیات منصور بر این باور بود که وی مجری سیاستهای ایالات متحده در ایران است و از طرف سیاست خارجی امریکا مورد حمایت قرار میگیرد. در جریان انتخابات مجلس بیست و دوم وی فاش کرد که خسروانی میخواست با حزب مردم همکاری بیشتری صورت گیرد ولی جناح طرفدار سیاستهای امریکا در ایران شدیدا مخالف این نظر بودند و حتی حاضر نشدند طبق توافقات قبلی سی کرسی مورد انتظار حزب مردم را هم در اختیار آنها قرار دهند.
حال جای آن دارد که اندکی از زندگی سایر رابطین سیا سخن گوئیم: محمود کشفیان فرزند ابوالقاسم در سال 1309 در تهران به دنیا آمد و تحصیلات خود را تانیل به درجه دکتری
حقوق در فرانسه ادامه داد. مناصب وی عضویت شورایعالی اقتصاد، ریاست هیئت مدیره بیمه ایران، وزیر کار و وزیر مشاور بود و در عین حال به مشاغل دیگری نیز دست پیدا کرد.
وی از دوستان بسیار نزدیک حسنعلی منصور بود. در زمان تحصیل در فرانسه با وی آشنا شد
و با حمایتهای منصور به موقعیتهای زیادی در عرصه سیاسی دست پیدا کرد. او طبق گزارشهای بیوگرافیک ساواک برای سیا کار میکرد و در زمره اعضای کمیته سری بود که روابط حزب ایران نوین را با سیا هماهنگ مینمود.
حشمتالملوک یوسفی در سال 1295 در تهران به دنیا آمد و از تاریخ 1/7/1333 به استخدام آموزش و پرورش در آمد. او که تا پنجم متوسطه تحصیل کرده بود، از دانشگاه تهران گواهی صلاحیت تدریس زبان انگلیسی را به دست آورد. یوسفی دیپلم زبان انگلیسی خود را از لندن اخذ کرد و دارای دیپلم خیاطی و خانه داری از آلمان بود، در نیمههای
سالهای دهه چهل شمسی عضویت شورای عالی اداری داشت. ابتدا در دبیرستانهای
اصفهان به طور پیمانی استخدام شد و در سالهای بعدی سرپرستی قسمت خانهداری هیئت عملیات اقتصادی امریکا در ایران مشهور به اصل چهار ترومن شعبه اصفهان را بر عهده گرفت. از 7/6/1335 به مدت پنج ماه مأموریت یافت جهت مطالعه در امور خانهداری به امریکا عزیمت نماید و بعد از آن در دبیرستانهای تهران به کار مشغول شد. سه سال بعد با پایه دو آموزگار رسمی شد و سرپرست تعلیمات در اداره امور خانه داری و حرفهای دختران و بانوان گردید که شعبهای در اداره کل تعلیمات فنی و حرفهای کشور به شمار میآمد. یوسفی
در سال 1343 با حفظ سمت آموزگاری مأمور در سازمان آب و برق خوزستان گردید. در 20/7/1345 با دستور اشرف پهلوی به سمت دبیر کل سازمان زنان ایران منصوب شد و در پانزدهم دی ماه همان سال عضو شورایعالی اداری گردید.(1)از نظر ساواک سازمان زنان که ریاست عالیه آن را اشرف بر عهده داشت برخلاف تصورات رایج مورد اعتماد افکار عمومی و زنان ایرانی نبود. از قول زنانی مثل هاجر تربیت و شوکتالملک جهانبانی نقل میشد که مردم با بدبینی به تلاشهای این سازمان مینگرند و به کارگردانان آن اعتمادی ندارند. گفته میشد «عدهای از جوانان هوسباز مثل دیبا و میرفخرائی که اشخاصی جلف و غیرقابل اعتماد از نظر
افکار عمومی هستند به اتفاق یوسفی که در نزد بانوان ایرانی شخصی بدنام است،» کارگردانی
این جمعیت را بر عهده دارند و «معلوم است اجتماعی که در آن به جای بانوان فاضل و دانشگاهی افراد بیشخصیت کارگردانی آن را عهدهدار باشند نمیتوانند از حمایت افکار
عمومی برخوردار باشند.» بانوان فرهنگی معتقد بودند که فعالیت سازمان زنان ایران کاملاً
جنبههای کودکانه گرفته است و دارای اساس و پایه محکمی نیست و بین این افراد حس خودخواهی و مقام پرستی حتی بیش از مردان وجود دارد. در چنین محیطی اگر در انتخاب افراد برای کادر رهبری جامعه زنان دقت نشود و عدهای ناشناخته و گمنام در مناصب بالای
این سازمان قرار گیرند، مورد بدگویی و مخالفت دیگران قرار خواهند گرفت.(2)
حشمت یوسفی زنی بود که ویژگیهایش از نظر ساواک به این شرح بود:
نامبرده بالا از نظر صحت جمعی و دوستی خوب و مدیریت و شایستگی متوسط، حسن شهرت ندارد. مشارالیها گویا به توصیه والاحضرت اشرف به سازمان زنان معرفی و به علت
سوء شهرت و اعتراضاتی که نسبت به وی در این باره از طرف بانوان عضو سازمان زنان به عمل آمده از ریاست سازمان زنان طرد و برکنار میگردد. اصولاً بین اعضاء سازمان زنان به بدنامی و بیعفتی و بددهنی معروف بوده و فردیست که منطقی و اصولی فکر نمیکند و رفتارش طوری نیست که جلب اعتماد و احترام نماید و در افواه شایع است که مشارالیها در
گذشته با آقای انصاری وزیر کشور خیلی رابطه نامشروع داشته و در حال حاضر نیز واسطه معرفی زنان جوان به آقای وزیر کشور و شهمیرزادی معاون ایشان میباشد و باز شایع است که نامبرده از طرف وزیر کشور به آقای گلسرخی وزیر منابع طبیعی تحمیل گردیده است.(1)
در سال 1343 بود که مهندس عبدالرضا انصاری استاندار خوزستان یوسفی را به عنوان معاون خود برگزید. علت این بود که انصاری در دوره تجرد مستأجر یوسفی بود و با وی روابط نامشروع داشت، مضافا این که وی تعدادی از دبیران دختر و زن را به انصاری معرفی
میکرد تا با آنها روابط نامشروع برقرار نماید. به پاس این خدمات! در دورهای که انصاری
استاندار خوزستان بود وی را به معاونت خود انتخاب کرد تا هر گاه که خواست خواهشهای نفسانیاش را بر آورده نماید.(2)از سوی ساواک اهواز هم یوسفی با مشخصات «زن بیبند و بار، زن روز و دارای آزادی مطلق» مورد تأکید قرار گرفت. نیز نوشته شد که وی با افراد فاقد نفوذ اداری اما متمول، ارتباطاتی دارد و حقوق کلانی را به صورت حق مأموریتهای مکرر
به تهران دریافت میدارد.(3)از جمله فعالیتهای یوسفی در خوزستان تشکیل مجالس عیاشی بود که در آنها اتباع امریکایی نیز شرکت میکردند.
یوسفی با عبدالرضا انصاری استاندار وقت خوزستان روابط نامشروع داشت و عبدالرضا انصاری به نوبه خود با امریکاییها بسیار محشور بود. انصاری حتی طبق اظهارات خودش عضویت سازمان سیا را داشت و امریکاییها را به عنوان پشتوانه محکم خود در ایران نام
میبرد. انصاری اخبار محرمانه کشور را در اختیار سفارت امریکا در تهران قرار میداد،
ساواک از این روابط تحت عنوان «یک سلسله مسائل داخلی که جهت یک سفارتخانه در کشور خودی فاش شده است» یاد میکرد. روابط انصاری با امریکاییها از زمانی آغاز شد که
در زمان تأسیس اصل چهار ترومن به عنوان منشی وارن رئیس اصل چهار معرفی شد و از
این زمان بسیار مورد توجه وارن قرار گرفت. وی واسطه دختران و زنان با وارن بود و ترقیاتش هم بیشتر به وسیله اردشیر زاهدی صورت گرفت. زاهدی معاون ایرانی اداره اصل چهار بود و به وسیله انصاری با دختران و زنان زیادی مربوط میشد. دوستی این دو تن از
اینجا شروع گردید و در واقع بعد از کودتای 28 مرداد و نخستوزیری فضلاللّه زاهدی ترقیات انصاری بیش از پیش شد. انصاری از بنیادگذاران حزب ملیون و از اعضای هیئت مؤسس آن بود و بسیار مورد توجه اقبال قرار داشت.
انصاری همراه با دکتر معتمد وزیری، دکتر شهمیرزادی، دکتر جمشید آموزگار و هوشنگ عامری به علاوه تنی چند از دیگر اعضای حزب ملیون که عموما از تحصیل کردههای امریکا بودند، در این حزب برای خود تشکیلات ویژهای به وجود آورده بودند و «راسا با مقامات
امریکایی دیدار و گفتگو میکردند.» حتی دکتر نصرتاللّه کاسمی دبیر کل حزب از این وضع بسیار ناراضی بود. این عده برای این که قدرت را با حمایت امریکا در ایران تصاحب نمایند،
فراکسیون خاصی در حزب ملیون به وجود آورده بودند و اخبار حزب و کشور را در اختیار امریکاییها قرار میدادند و حتی در پارهای موارد اقدامات خود را با نظر و مشورت مقامات
امریکایی اعمال میکردند.(1)دوستی انصاری با وارن حتی تا سالهای بعد از خاتمه مأموریت وارن در ایران ادامه داشت. در اواخر سالهای دهه چهل، وارن بار دیگر به ایران آمد و از انصاری خواست که با یکدیگر مسافرتی به رامسر انجام دهند. در این زمان شاه در سفر اروپا
بود به همین دلیل انصاری موضوع را با زاهدی در میان گذاشت و گفت که از سویی وارن انتظار دارد که وی را در این سفر همراهی کند و از سویی دیگر شاه در ایران نیست تا انصاری
از او کسب اجازه نماید. زاهدی به وی گفت که مسافرت خود را انجام دهد و او شخصا شاه را
در جریان قرار خواهد داد. سفر انجام شد اما زاهدی یا فراموش کرد موضوع را به شاه بگوید
و یا اینکه تعمدا از این کار سر باز زد. شاه با توجه به این که وارن دارای مسئولیت حساسی در امریکا بود و به این دلیل که انصاری کاری را سر خود انجام داده بود دستور داد، هویدا وی را از پست وزارت کشور عزل نماید، این امر در فروردین سال 1346 روی داد.(2)اصل ماجرا از این قرار بود که انصاری، وارن را به عنوان یکی از مشاوران سازمان آب و برق خوزستان
استخدام کرده بود و از سوی دیگر از ابتدای سال 1346 به موازات پخش اعلامیه علیه انصاری که وی را «دزد و جاسوس و ... امریکاییها» مینامیدند، شایع شد که وارن به ایران
مسافرت کرده است تا مقدمات نخستوزیری او را مهیا نماید.(1)به نظر میآمد شاید این امر باعث خشم شاه علیه وی و بر کناریش از وزارت کشور شده باشد. یکی از کسانی که متهم بود
علیه وزیر کشور اعلامیه تهیه میکرده است دکتر منوچهرکلالی بود، به همین دلیل تلفن وی
به مدت دو ماه از تاریخ 5/11/1345 تا 5/1/1346 شنود میشد، در پایان این عملیات معلوم
شد کلالی در این ماجرا نقشی ندارد.
انصاری که میدانست قطعا رفتنی است، مثل بسیاری دیگر از رجال زمان شاه دست به تدبیری عجیب زد. وی مشهور به حمایت از سیاستهای امریکا در ایران بود و به همین دلیل
تصور میکرد که انگلیسیها در توطئه علیه وی دارای نقشی غیرقابل انکار هستند. به گزارش
ساواک، انصاری برای این که موقعیت خود را حفظ نماید و نیز برای اینکه از میزان ضربات بر خود بکاهد دست به کاری حیرتانگیز زد. او در منزل مردی از متمولین خوزستان به نام اسداللّه موسوی که چندین دوره از اهواز و دشت میشان به عنوان نماینده مجلس وارد پارلمان شده بود، با سردنیس رایت سفیر کبیر انگلیس در ایران ملاقات کرد تا از حمایت دولت انگلستان برای بقای خود تضمینهای لازم را به دست آورد.(2)معلوم نیست که در این ملاقات چه گذشت و چه سخنانی رد و بدل شد، اما هر چه بود در نتیجه امر تغییری داده نشد و انصاری پست خود را از دست داد. غیر از عبدالرضا انصاری، هوشنگ انصاری وزیر اطلاعات، دکتر منوچهر گودرزی معاون نخستوزیر، دکتر کاظمزاده معاون سازمان برنامه،
حشمت یوسفی دبیر کل سازمان زنان، دکتر مهذب نماینده مجلس، دکتر کیانپور معاون سابق گمرکات، دکتر سمیعی مدیر کل بانک مرکزی، کریم پاشا بهادری معاون نخستوزیر، هوشنگ پیرنظر رئیس شورای عالی اداری، دکتر معتمد وزیری معاون وزارت اطلاعات، دکتر محمدعلی رشتی نماینده مجلس، دکتر خداداد فرمانفرمائیان مدیر کل بانک اعتبارات صنعتی و دکتر معاضد نماینده مجلس، از «اعضای سازمان سیا» به حساب میآمدند.(3)
از جمله اقدامات گودرزی این بود که وول راف مستشار امریکایی در شورای عالی اداری
را که در زمان ریاست ابوالحسن ابتهاج بر سازمان برنامه از ایران خارج شده بود، به کشور باز گردانید. راف در سال 1345 در منزل گودرزی اقامت داشت و فعالیتهای خود را از آنجا شروع کرده بود. نمایندگان سیاسی سفارت امریکا با این فرد در تماس بودند و به این ترتیب
ساواک معتقد بود که مستشار مزبور از مقامات سازمان سیاست.(1)همسر گودرزی به گزارش ساواک کتی نام داشت و منشی سفیر امریکا در تهران بود، وی دختر یکی از سناتورهای امریکایی بود و خود و پدرش از اعضای سازمان سیا بودند.(2)از جمله افرادی که با گودرزی کار میکردند، فردی بود به نام ایرن نیکلادزه که منشی مخصوص وی به شمار میآمد، ایرن با حسین علاء هم بسیار محشور بود. این زن همراه منوچهر قراگوزلو از بستگان علاء اخباری از وزارت دربار به دست میآورد و آن را در اختیار گودرزی قرار میداد؛ در این زمان علاء
وزارت دربار را عهدهدار بود. ایرن دختر سرهنگ گریگور نیکلادزه بود که از اتباع گرجستان به شمار میآمد. وی با فردی به نام فدریکو پاریانی از اتباع ایتالیا هم مرتبط بود، این مرد در شرکت وسپا کار میکرد و کلیه مخارج ایرن را پرداخت مینمود. با کمک گودرزی ایرن موفق شد وامی از بانک اعتبارات صنعتی برای پاریانی به دست آورد. از طرفی این زن با بولستر Bolesterدبیر سوم سفارت امریکا در تهران و از حامیان جدی منصور، مرتبط بود و برایش خبر تهیه میکرد و دکتر گودرزی در این زمینه به او کمک مینمود. این بولستر همان کسی
است که روز تصویب لایحه مصونیت مستشاران نظامی امریکا در مجلس حضور داشت. ایرن در شورای عالی نخستوزیری به کار اشتغال داشت. فدریکو پاریانی در تاریخ 19/5/1330 از طریق فرودگاه مهرآباد وارد تهران شد و تحت عنوان مطالعات اجناس صنعتی ایران از شهربانی کل کشور پروانه اقامت دریافت کرد و در شرکت سهامی کرم اوریان و شرکت خلیج (فارس) مشغول کار شد. آخرین شغل وی از تاریخ 5/2/1345 کارمندی در شرکت ایتال سقف بود(3)مراتب امر به دلیل ارسال گزارش از دربار به خارج و نیز به دلیل ارتباط ایرن با دربار به شاه گزارش شد.
ایرن با دربار ارتباط بسیار زیادی داشت و در مواردی گودرزی را با خود به دربار میبرد
و بین او با فریده دیبا مادر فرح دیبا همسر شاه و نیز اشرف پهلوی ملاقات برقرار میکرد. او اطلاعات وسیعی از وضعیت دربار در اختیار گودرزی قرار میداد.(1)گودرزی مورد حمایت بدون چون و چرای منصور قرار داشت، به طوری که وقتی وی به عنوان یکی از اعضای کابینه
به مجلس معرفی شد منصور در تعریفش گفت که گودرزی مورد علاقه شاه و مملکت است و البته چون از این جملات سوء استفاده از ارتباط با دربار به ذهن متبادر میشد و نیز برای این که پای شاه را به میان نکشند، این بخش از سخنان منصور در موقع پخش از رادیو حذف گردید.(2)
این افراد به علاوه خسروانی، کلالی و خواجهنوری با مقامات امریکایی عضو سیا که مقیم تهران بودند ارتباطات بسیار نزدیکی داشتند و این شایعه در محافل مطبوعاتی و سیاسی تهران شنیده میشد که این عده از کارگردانان حزب ایران نوین با واسطه منصور، با گراتیان
یاتسویچ رئیس اداره سیاسی خارجی و اطلاعات امریکا در تهران، ارتباط سیاسی داشتهاند.
مقدسی مدیر روزنامه ناهید این موضوع را به تفضیل نقل میکرد و میگفت که خود شاهد رفت و آمد یاتسویچ به منازل این افراد بوده است: «این روابط به اندازهای بود که وزیر امور خارجه وقت ایران، عباس آرام از وزارت خارجه امریکا تقاضا کرد که یاتسویچ را احضار نمایند.» حشمت یوسفی به مدت بیست روز در منزل یاتسویچ اساسنامه حزب ایران نوین را ترجمه میکرد. وی «تنها زن مورد اعتماد مقامات اطلاعاتی سفارت امریکا در تهران بود.»
بعدها یوسفی به خواهش عبدالرضا انصاری از نخستوزیر یعنی هویدا و نیز حمایتهای دبیر کل حزب یعنی خسروانی و سایر مقامات حزبی، به دبیر کلی سازمان زنان انتخاب شد و
در عوض تنها انتظار از یوسفی این بود که اعضای سازمان زنان را به تدریج به عضویت حزب ایران نوین در آورد.(3)
بنا بر مشهورات، دکتر منوچهر کلالی رهبری جناح امریکایی حزب را بر عهده داشت و خسروانی را به هر طرف که میخواست میکشانید. کوشش جناح امریکایی حزب ایران نوین آن بود که سیستم یک حزبی در کشور مستقر شود تا احزاب دیگر نتوانند روزی قدرت
و حکومت را از دستشان خارج سازند. طبق اظهارنظر ساواک دستگاه دیپلماسی امریکا ابتدا امیدوار بود به دست دکتر علی امینی و دوستانش برنامه سیاسی و اقتصادی خود را در ایران
مورد اجرا قرار دهد و چون دکتر امینی در اثر مخالفت گروه مخالف، از ترس جان خود عقب
نشینی نمود و از حکومت کنارهگیری کرد؛ دیپلماسی امریکا متوجه جناح دیگری شد تا به دست آنها نظر خود را عملی سازد و این جناح را دوستان حسنعلی منصور تشکیل دادند. با این وصف این نکته مورد تأکید قرار میگرفت که اگر کارگردانان حزب ایران نوین نمیتوانستند گروههای سیاسی مخالف خود را که در احزاب و دستجات دیگری جمع شدهاند از صحنه سیاست ایران خارج سازند و خود یکه تاز میدان سیاست ایران شوند، مخاطراتی از ناحیه امریکا همیشه متوجه رژیم و حکومت ایران میشد. بنابر نظر ساواک آنچه تا کنون موجب بقاء رژیم و حکومت ایران گردیده تضادهای مختلف سیاسی است که در جناحهای سیاسی ایران وجود داشته و هر دسته از این سیاستها فعالیت گروه رقیب را خنثی کرده و در نتیجه موجودیت ایران در کشمکشهای سیاسی جهانی حفظ گردیده است. پس اگر نظام تک حزبی در کشور حاکم شود، رژیم سلطنتی از هم فرو خواهد پاشید.
گفتیم در حزب ایران نوین کمیته محرمانهای وجود داشت که از طرف مقامات سیا تقویت میشد و قدرت داخلی حزب در اختیار این گروه قرار داشت. هر تصمیمی که این کمیته میگرفت، کورکورانه از طرف مقامات عالی حزب مورد اجرا واقع میگردید. کارگردانان این کمیته بر اساس گزارشی دیگر، سه تن بودند: دکتر منوچهر کلالی، دکتر ناصر یگانه وزیر مشاور و دکتر محمدعلی رشتی. این کمیته سه نفری گروه دیگری را در اختیار داشت که در سطحی وسیع نظرات آنها را به بوته اجرا میگذاشت، اعضای این گروه نیز عبارت بودند از: مهندس قاسم معینی زند نماینده شاهرود در مجلس شورای ملی، مهندس ستوده وزیر پست و تلگراف، دکتر هوشنگ نهاوندی وزیر آبادانی و مسکن، رضا مجد نماینده محلات در مجلس، دکتر کشفیان وزیر مشاور و دکتر حسین معتمدی نماینده اصفهان در دوره بیست و یکم مجلس و معاون وزیر اطلاعات. وجود این کمیته سیاسی که مورد حمایت مقامات اطلاعاتی ایالات متحده بود از طرف برخی دیگر از مطلعین نیز مورد تأیید قرار گرفت. گفته میشد این افراد درصدد قبضه کردن مجلس هستند تا پس از پیروزی، وزرای دولت آینده را از کسانی انتخاب نمایند که کاملاً در اختیار آنها و به عبارتی فقط مجری اوامر
این گروه باشند. از دیگر برنامههای آنها این بود که رؤسای سازمان امنیت و نیز ژاندارمری را تغییر دهند و در این مقامات افرادی را بگمارند که صد در صد مورد تأیید آنها باشند. طبق نظر ساواک دولت منصور از طرف امریکا به شاه تحمیل شده بود و دوستان وی نیز از این مقوله
کاملاً آگاهی داشتند و این بار هم در صدد بودند که سیاستهای امریکا را در ایران با شدت بیشتری حمایت نمایند و حکومت ایران را از نفوذ درباری که تحت تأثیر جریانهای سنتی سیاسی وابسته به بریتانیا بود خارج سازند. اقبال و علم دو تن از افراد مهمی بودند که مورد دشمنی شدید این افراد و یا به عبارت بهتر این کمیته قرار داشتند. کاظم مسعودی مدیر روزنامه آژنگ که نمایندگی مجلس را بر عهده داشت، افشا کرد که از مدتها قبل از وجود چنین کمیتهای در حزب ایران نوین آگاهی داشته «به همین دلیل وی خود را به این گروه نزدیک کرده و به کمک همین افراد به نمایندگی مجلس انتخاب شده است.»(1)
«.... نصراللّه سبزواری رئیس دبیرخانه حزب ایران نوین و نماینده مجلس شورای ملی نیز اظهار داشته هدف کمیته سه نفری فوق آن است که پس از توفیق کامل در امر انتخابات، وزاری دولت آینده را از بین کسانی انتخاب نمایند که صد در صد در اختیار بوده و خود را منتخب آنان دانسته و خواستههای نامبردگان را بدون چون و چرا اجرا نمایند.
سبزواری افزوده که برنامه کار آنان این است که موجباتی فراهم سازند تا رؤسای سازمان اطلاعات و امنیت کشور و ژاندارمری کل کشور را تعویض و به جای مقامات مذکور اشخاصی را تعیین [کنند] که با آنان نظر موافق داشته باشند و اکنون هم نظر دیپلماسی امریکا بر آن است که حکومت ایران را صد در صد از نفوذ درباریان خارج سازند.
اقدامات انجام شده: سوابق مهندس کشتکار بررسی فاقد پیشینه مضره سیاسی میباشد و ضمن بهرهبرداری از ساواک تهران خواسته شد که نسبت به شناسائی کامل نامبرده اقدام و در مورد مفاد و قسمتهای مختلف اطلاعیه از طریق منابع مختلف اقدام و نتیجه را اعلام دارد. اینک پاسخ واصله به طور ناقص پاسخ داده شده است حاکیست:
«کمیته سری که در حزب ایران نوین برنامه سیاسی حزب را طراحی مینماید از سه نفر نامبردگان (دکتر کلالی - دکتر یگانه - دکتر رشتی) تشکیل و رابطهای کمیته با مقامات امریکایی ابتدا به وسیله همسر دکتر کلالی (فرانسوی الاصل) که طبق اطلاعیه تأیید نشده مدت دو سال منشی مسترکیو که ظاهرا خود را عضو اداره سیاسی سفارت امریکا معرفی ولی در واقع یکی از رؤسای سازمان سیا در ایران محسوب میگردیده بوده است، انجام شده ولی بعدا بنا بر مصالح سیاسی از این سمت استعفا و در طول خدمت همسر خود را با مقامات امریکایی آشنا ساخته است.
ضمنا نراقیپور که با دکتر کلالی در ارتباط بوده و یکی از اعضای کمیته طرفدار دیپلماسی امریکا میباشد اضافه نموده که:
به دفعات از دکتر کلالی شنیده است که برای تغییر رؤسای انتظامی اظهار علاقه نموده و گفته است که به دست آقای هویدا نخست نظامیها را از استانداریهای مملکت کنار زدیم و کم کم باید نظامیهای بیطرف را در رأس سازمانهای انتظامی قرار دهیم که تابع دستورات حزبی باشند. در کمیته امریکایی حزب اگر چه از شاهنشاه آریامهر و علیاحضرت شهبانو طرفداری میشود ولی با دربار و افرادی مانند آقایان علم - دکتر اقبال که وابستگی به دربار شاهنشاهی دارند نظر موافق اعلام نمیشود.» به نقل از گزارش ویژه اداره امینت داخلی در مورخه 13/7/1346 که به امضای دوایر عملیات و بررسی و بخشهای مربوطه نیز رسیده است.
1) اظهارات مهندس کشتکار، ش 18174/20 هه 5، مورخه 23/6/1346.نیز نگا ک: اظهارات مهندس حسن کشتکار، ش 17916/20 هه 5؛ مورخه 11/6/1346. ساواک در این زمینه روی اظهارات کشتکار بررسیهای لازم را انجام داد و ضمن نقل مطالب وی دیدگاههای فردی دیگر به نام نصراللّه سبزواری را گزارش داد و در نهایت از آن نتیجه گرفت:
گزارشهای دیگری نیز این روایت را تأیید میکرد و حتی نشان میداد شاه هم از وجود چنین کمیتهای آگاهی دارد(1)و با همین آگاهی است که امتیازات فراوانی را در اختیار آنها قرار داده است. مثلاً پرویز گرجی مدیر داخلی مجله تهران مصور از قول مهندس والا مدیر این مجله نقل کرد که شاه به این جهت انتخابات دوره بیستم و دوم مجلس شورای ملی را در اختیار کارگردانان حزب ایران نوین قرار داده است تا با راضی ساختن جناح سیاسی جدیدی که در حزب ایران نوین پدید آمده و از طرف سیا حمایت میشود؛ زمینه را برای جلب نظر امریکاییان در مسافرت آتی خود به این کشور فراهم سازد. گفته میشد اگر شاه در این سفر
موفق شود نظر مقامات امریکایی را در تأیید برنامههای سیاسی و اقتصادی خود جلب نماید- و البته در این امر صد در صد موفق خواهد بود- در بازگشت به ایران به جبران نارضایتیهایی خواهد پرداخت که در اثر این انتخابات برای عدهای وسیع پیش آمده بود. والا گفته بود که در این دوره کاندیدای نمایندگی نبوده است، لیکن کنار گذاشتن افرادی را که از سیاستهای شاه حمایت به عمل میآورند به صلاح کشور نمیداند، زیرا این افراد در عین
اینکه مجری صد در صد اوامر شاه هستند در بین مردم هم از طرفداران مؤثری برخوردارند و بروز نارضایتی در این افراد باعث میشود که مخالفین از آن نارضایتی برای تحریک مردم
علیه مصالح کشور بهرهبرداری نمایند.(2)
با اینکه در این شبکه نام خسروانی و کلالی هر دو دیده میشد، اما بین آنها هم رقابتی
1) سالها بعد علم نوشت: «سال گذشته از روزا به سنت موریتس عریضه عجیبی عرض کردم و تا آنجا که اطلاع داشتم پته آقایان را بنابر وظیفه چاکری خودم نسبت به شاهنشاه بر باد دادم. عرض کردم مگر ممکن است اشخاص فراماسون باشند، انترناسیونال باشند، عضو سیا باشند، بهائی باشند و باز هم علاقهمند به کشور؟» یادداشتهای علم، ج 3، ص 143.
2) حزب ایران نوین و انتخابات انجمن شهر، ش 277/300/ الف، مورخه 21/3/1345.
پنهانی وجود داشت. خسروانی که میدید کلالی روز به روز بر موقعیت خود میافزاید و از طرفی به حمایتهای ایالات متحده مستظهر است، تلاش کرد در برابر وی جبههای جدید بگشاید. در این راستا وی به دکتر هدایتی که روز به روز بیشتر مغضوب کلالی واقع میشد
نزدیکتر گردید و از آن طرف کلالی در صدد بر آمد مقدمات سرنگونی هدایتی را از وزارت آموزش و پرورش مهیا کند. کاندیداهای وی برای وزارت آموزش و پرورش دو تن بودند: دکتر فرخ روپارسای در درجه اول و در درجه بعدی دکتر ناصر یگانه. دیگر از روزی که سخن از سازش خسروانی با هدایتی پیش آمده بود، هوشنگ نهاوندی نیز همراه با کلالی در تضعیف وی میکوشیدند، و از سویی محیط آموزش و پرورش از دست طرفداران هدایتی خارج شده بود. برنده این ماجرا منوچهر کلالی بود، وی در نهایت امر موفق شد در سال 1348 خسروانی را از منصب دبیر کلی حزب به زیر کشد و خودش جای او را بگیرد.این تحول نشانهای از این واقعیت بود که کمیته سیاسی مورد حمایت سیا اینک کلیه ابتکار عملهای لازم را در اختیار گرفته است و حتی خسروانی را که در وفاداری او تردیدی وجود نداشت، قربانی
نفوذ روزافزون خود در ایران کرده است تا متحدین مورد اعتمادتر جای او را بگیرند. خسروانی که زمانی در صدد به دست آوردن پست نخستوزیری بود، در نهایت وزرات کار را هم از دست داد و هویدا بار دیگر از جانب وی آسوده خیال شد. موقعیت حزب بسیار ضعیف شده بود و خسروانی تا قبل از اینکه گروه کلالی بتواند نفوذ خود را در حزب تحکیم
کند، هر روز آماده بود که قبل از فروپاشی تشکیلات حزب، راه را برای صعود خود به نخستوزیری با حمایتهای امریکا هموار کند(1)، آرزوئی که هرگز به آن دست نیافت.
حزب ایران نوین از همان ابتدای کار تشکیلاتی بیمار و قادر به هیچ کاری نبود. دکتر
محمدعلی (همایون) کاتوزیان به نقل از مارتین هرتس گزارشی را نقل کرده است که در نوع خود بسیار گویاست. این تحلیل در اوائل سال 1343 نوشته شده است، این گزارش نمائی از تهران: حکومت شاه از دیدگاه یک دیپلمات در ژوئن 1964 نام دارد که تازه در سال 1357 توسط مؤسسه مطالعات دیپلماتیک دانشگاه جرج تاون واشنگتن منتشر شد.(2)هرتس این گزارش را درزمانی نوشت که رایزن سیاسی سفارت امریکا در تهران بود و در همان زمان آن را برای
مقامات وزارت امور خارجه کشور متبوع خود ارسال کرد. عنوان این گزارش چند عامل ملموس در سیاستهای ایران بود. در این گزارش آمده بود با اینکه شاه توانسته است از پس گروههای مذهبی وجبهه ملی و افرادی مثل امینی بر آید، لیکن دارای پایگاه اجتماعی نیست و حتی کسانی که به دفاع از او تظاهر میکنند چندان در قید دفاع از سلطنت او نیستند. در این گزارش ساواک، درآمدهای نفتی و بالاتر از همه حمایت امریکا دلیل ماندگاری رژیم دانسته
شده است. در این گزارش آمده است که مردم مسئولیت حکومت ایران را بر عهده ایالات متحده امریکا میدانند و البته همین دیدگاه به زیان امریکاست. فقراتی از گزارش فوق به این شرح است:
از آنجا که اپوزیسیون ناتوان و پراکنده و دلسرد است، حکومت قاعدتا باید احساس مسرت و امنیت کند، به خصوص که از امتیازات سیاسی بزرگی هم برخوردار است. ولی یک عامل چشمگیر در اوضاع کنونی ایران این است که حکومت طرفداران پر و پا قرص زیادی ندارد. قرائن را در همه جا میبینیم: سران «حزب ایران نوین» آشکار و پنهان میگویند حزبشان
پوشالی است و تا وقتی که همه تصمیمها را شاه میگیرد از هیچ حزب سیاسی در ایران کاری بر نمیآید؛ وکلای دستچین شده مجلس از حمایت امریکا از حکومتی که میگویند مضحکه دمکراسی است اظهار تأسف میکنند؛ پیشکاران شاه که در عین حال از سر سپردهترین هواداران او هستند، معتقدند که تا وقتی آزادی بیان، نمایندگی صاحب اختیار،
و انتخاب بر اساس شایستگی در ایران وجود ندارد، نخواهد توانست مشکلاتش را حل کند؛ قضات عالیرتبهای که بدون پروا میگویند تا موقعی که عده خاصی از تعقیب قضائی
مصون باشند مبارزه با فساد راه به جائی نخواهند برد، افسرانی که تمهیدات پراکندن تظاهرات جبهه ملی را به آنان خبر میدهند؛ مقامات وزارت خارجه که در خفا خواهان اجرا نشدن اقدامات بر ضد مخالفان رژیم ایران در امریکا میشوند که در ظاهر به طور رسمی از دولت امریکا انتظار آن را دارند. اینها مخالفان حکومت نیستند بلکه خود از ایادی حکومتاند که با همه احساس وفاداریشان به شاه دچار دلشورهای عجیب، بی اعتقادی به کاری که انجام میدهند، و تردید در مورد اینکه آیا حکومتشان سزاوار بر جای
ماندن است، میباشند.
مشکل واقعی حکومت فعلی ایران این است، نه فعالیتهای مخالفان، چون حتی یک
اقلیت مصممی که در رأس یک حکومت قرار داشته باشد میتواند در میان مردم احترام بر انگیزد... حتی اگر خصلت سرکش و نافرمان طبقه متوسط ایرانی را کاملاً در نظر بگیریم، این حقیقت به قوت خود باقی است که حکومت شاه را نه تنها مخالفانش بلکه، مهمتر از آن، حتی حامیانش دیکتاتوری بسیار نامحبوبی میدانند.... (1)
آنان افراد با اطلاع ایرانی میخواهند بگویند که حکومت شاه را امریکاییها نگه داشتهاند و تلویحا(حتی به صراحت) میگویند که بدون حمایت ما [امریکا] شاه و حکومتش به آنی از صفحه روزگار محو خواهند شد. هر چند قضیه به این سادگیها نیست، این عامل در معادلات سیاسی امروز در ایران کاملاً محسوس است. بماند که این اتهام را دایم از مخالفان
هم - که توقع دارند امریکا جورشان را بکشد و کار آنان را به جای خودشان انجام دهد- میشنویم. باور کردنش دشوار نیست که حتی خود شاه هم گاه این قضیه باورش میشود، چنان که از نگرانیهای شدید او در ابتدای سر کار آمدن دولت کندی گزارشهای موثقی داشتهایم و یک بار دیگر به خصوص موقعی که «نگودین دیم» Nego Din Diem [در ویتنام ]از قدرت بر کنار شد... بسیاری گمان میکنند که نخستوزیرهای ایران را امریکا انتخاب میکند و حتی ایرانیانی که از جهات دیگر آدمهای با اطلاعی هستند - مثل وزیر دارائی فعلی [جمشید آموزگار(2)] پیش از احراز این مقام - تصور کاملاً اغراقآمیزی از میزان کمکهای امریکا به حکومت شاه دارند....
نمایندگانی که به تازگی با اجازه شاه برای مجلس انتخاب شده بودند، از مقامات سفارت امریکا میپرسیدند آیا مصلحت میبینید که در نطقی از حکومت به دلیلی انتقاد کنند. نامزدها- یا نامزدهای آتی - مقام نخستوزیری پیش اعضای سفارت امریکا از محبوبیت و کمالات خود تعریف میکنند. دعوت کردن و یا نکردن سفیر امریکا یا زیردستان ارشدش از
کسی - انگار که همین نشان دهنده آینده سیاسی او باشد- برای او امری مهم است.... آنان
چون فکر میکنند ما قدرت این را داریم که اوضاع را تغییر بدهیم - در حالی که این طور
نیست - گناه نارسایی هایی هم که پیشگیری یا درمان آنها از عهده ما خارج است به گردن ما میافتد. این یک عامل ملموس مهم دیگر در اوضاع کنونی است.(3)
گویی تاریخ در حال تکرار شدن بود، به یاد آوریم که در دوره مشروطه نیز برخی رجال ایرانی همین دیدگاه را در مورد انگلستان داشتند. از سوی دیگر این تحلیل به نوعی مؤید
مطالبی است که در این کتاب از آنها سخن به میان آمد؛ هر چند هرتس حقایقی را کتمان کرده
و این گونه وانمود کرده بود که آن چه در ایران میگذرد به میزان زیادی ربطی به سیاستهای
امریکا ندارد - که مستندا نشان دادیم واقعیات از مسئولیت غیر قابل کتمان امریکا در حوادث
این دوران حکایت میکنند - اما حقیقت این است که از سال 1343 امریکا در استقرار دیکتاتوری محمدرضا شاه در کشور سهم غیر قابل انکاری بر عهده داشت. امریکا این همه را
با استقرار نخبگان طرفدار خود در مناصب حساس و اجرائی ایران عملی کرد و بالاتر اینکه
این اقدامات را به عنوان رشد و توسعه اقتصادی و تلاش برای استقرار دمکراسی در ایران به بوته اجرا گذاشت. به همین دلیل است که حوادثی که از نیمههای دهه 1340 تا پایان عمر
رژیم سابق در ایران روی داد بیسابقه بود و به همین دلیل است که در صدر این کتاب توضیح
دادیم حوادث این سالها به مراتب از دخالتهای سابق امریکا در امور داخلی ایران مخربتر
بود و پرداختن به آنها نشان دهنده این است که مسئولیت امریکا در ایران فقط در ارتباط با کودتای بیست و هشتم مردادماه سال سی و دو نیست. این مسئولیت بسیار فراتر از موضوع کودتاست. همه تلاشهای امریکا طی این سالها در یک علت نهفته بود: تلاش سازمان یافته
برای استقرار دولتی دستنشانده با عنوان نمودن شعارهایی که از آنها بوی عوام فریبی به
مشام میرسید.
استقرار نخبگان طرفدار سیاستهای امریکا در دوره هویدا به اوج خود رسید. در سراسر دوره نخستوزیری هویدا، تا مقطع تشکیل حزب رستاخیز در اسفند 1353، افراد و اعضای حزب ایران نوین بیشتر در مواقع تظاهرات حزبی و یا تشریفاتی از این دست دور هم گرد میآمدند ولی هیچ انگیزهای در اعضا برای مشارکت در مراسم رسمی دیده نمیشد. اعضای معمولی حزب از بین سازمانهای کارگری، اعضای شرکتهای تعاونی و سازمانهای صنعتی انتخاب میشدند که به تبع مدیران ارشد خود به این حزب گرویده بودند؛ به عبارتی این افراد
از مرام و مسلک و یا اهداف این حزب چیزی نمیدانستند و به اطاعت یا کراهت وارد این تشکیلات شده بودند. حتی بعدها اعضای حزب در دوره هویدا تشویقهایی دریافت کردند و مشاغل متعددی برای بسیاری از اعضا تدارک دیده شد که هدف از آنها صرفا مشغول به کار
کردن منسوبین بود وگرنه هیچ کار مفیدی از این افراد دیده نمیشد.
حزب ایران نوین در دوره هویدا از درآمدهای کلانی برخوردار بود، این درآمدها از منابع زیر تأمین میگردید: از طریق وزیران حزبی، وکلا مجلس، سناتورها، استانداران، مقامات
مؤثر کشوری و اشخاصی که در حزب دارای موقعیت حساسی بودند.بسیاری از اعضا و مسئولین حزبی از بودجه عمومی دولت حقوق دریافت میکردند، تمکن مالی اعضای حزب آنقدر بالا بود که فقط حق عضویت آنها بین 000/5 تا 000/15 ریال میشد که در آن شرایط
اقتصادی که حقوق ماهیانه معلمان و کارمندان دولت پانصد تومان هم نمیشد، رقم قابل توجهی را تشکیل میداد. دولت از طریق کمکهای مالی از بودجه سری نخستوزیری هر سال مبلغ کلانی را برای مخارج حزب هزینه میکرد، این بودجه رقم قابل ملاحظهای را تشکیل میداد. تعداد زیادی از اعضا و کادرهای حزبی در سازمانها و ادارات دولتی مشغول
به کار بودند و به فراخور موقعیت خود حقوقهای گزافی دریافت میکردند اما به ندرت در
محل کار خود حاضر میشدند و تمام وقت خود را در اختیار حزب قرار میدادند. مثلاً رئیس
خدمات حزب ایران نوین، کارمند وزارت کار و دبیر کمیته استان کرمانشاه کارمند وزارت بهداری بود و به عنوان بازرس مقرری دریافت میکرد ولی این فرد در محل کار خود حاضر نمیشد و تمام وقت را در حزب ایران نوین میگذرانید. حزب ایران نوین حقیقتا یک حزب دولتی و فرمایشی به مفهوم دقیق کلمه بود، پارهای از وزارتخانهها و سازمانهای دولتی از بودجه جاری خود کمک هایی را در اختیار حزب قرار میدادند؛ کما اینکه سازمان اوقاف یک قطعه زمین برای احداث دانشکده حزب در اختیار آن قرار داد. در هنگام انتخابات مجلسین حزب از هر یک از کاندیداهای خود مبالغی به عنوان مخارج تبلیغاتی اخذ میکرد و
این وجوه، فوق وجوهی بود که در ایام انتخابات از کاندیداهای مجلس سنا و شورا دریافت
میکردند و مبلغ آن معمولاً برای هر داوطلب بین یکصد هزار تا ده میلیون ریال میشد، به واقع کاندیداها کرسیهای مجلس را میخریدند. بدیهی است که این مبالغ از طرف کاندیداها
به حزب ایران نوین پرداخت میشد و در عوض عدهای به نام نماینده مردم وارد مجلس میشدند و البته هزینه هایی را که متحمل شده بودند یک جا جبران میکردند.
حزب ایران نوین مثل یک اداره به کارکنان خود از بودجه جاری دولت حقوق میداد. حدود سیصد تن از این کارمندان در تهران بودند و بیش از دویست تن دیگر در شهرستانها اقامت داشتند و حقوق ماهیانه آنها بعلاوه اضافه حقوق و اقلام دیگری که در عرف اداری
معمول است، رقم قابل توجهی را تشکیل میداد. به بسیاری از کارمندان دولتی فوقالعاده
حقوق پرداخت میشد به این عنوان که این افراد در خدمت دستگاههای اداری هستند، لیکن این افراد عملاً در حزب ایران نوین به کار مشغول بودند و کار دولتی به مفهوم مصطلح کلمه
نداشتند. به دبیران کمیتههای حزبی و معاونین حزب هم مقرری پرداخت میشد و سایر مقامات حزبی نیز از این خوان یغما منتفع میشدند. حقوق ماهانه این افراد بین 000/60 الی
000/200 ریال میشد، در حالی که بسیاری از کارمندان دولت و بسیاری از مدیران کشور باید سی سال انتظار میکشیدند تا مگر روزی دارای آپارتمانی یا اتومبیلی شوند. در همان
زمان قشر فرهیختهای که بانیان کانون مترقی و حزب ایران نوین از برتری شان دم میزدند، با مبالغی ناچیز زندگی خود را میگذرانیدند. اجاره بهای مکانهای حزب در تهران مشتمل بر
تبلیغات و انتشارات، کمیته تحقیق، خانه کارگر، سازمان جوانان، کمیته تدارکات و سایر تشکیلات حزبی هزینههای سرسام آوری داشت که همه و همه از بودجه جاری کشور تأمین میشد. این ارقام را باید به کمیته شهرستانها نیز افزود و در کنار همه اینها هزینههای تعمیر و نگهداری و خرید لوازم ضروری و وسائل تزیینی را باید اضافه کرد. در طول سال مراسم و جشن هایی برگزار میشد که هزینه آن باز هم از طریق بودجه دولت تأمین میگردید. پاداشهای کلانی پرداخت میشد و خلاصه اینکه غیر از این مبالغ وجوه زیاد دیگری حیف و
میل میشد و مبالغی هم به عنوان پاداش به برخی از نزدیکان مقامات حزبی پرداخت میگردید.
این در حالی بود که حزب در بین مردم هیچ گونه پایگاهی نداشت. حتی در جراید این دوره این مطلب به کرات مور تأکید قرار گرفته است که حزب در بین دانشگاهیان فاقد نفوذ
کافی است و صرف نظر از عضویت تعداد قلیلی که از طریق حزب به مشاغلی دست یافتهاند، اکثریت دانشگاهیان و بالاخص استادان در حزب عضویت ندارند و اصلاً به فعالیت آن بدبین
هستند. جامعه دانشجویی هم تعداد قلیلی را به حزب تقدیم داشته بود، تازه این افراد هم به منظور رسیدن به امیال و یا احراز شغلی و گرفتن مقرری به حزب روی آورده بودند و در ساختمان سازمان دانشجویان حزب گرد هم میآمدند و البته هیچ کاری هم انجام نمیدادند و گر نه اکثریت مطلق دانشجویان نسبت به حزب مذکور فاقد علاقه و بلکه مخالف
آن بودند. حزب ایران نوین در ابتدای دهه پنجاه مؤسسهای تحت عنوان مؤسسه عالی علوم سیاسی و امور حزبی تشکیل داد؛ تعدادی از اعضاء حزب با ضوابطی که از طرف خود مسئولین تهیه میشد و بدون اینکه کنکوری در کار باشد در این مؤسسه مشغول به تحصیل میشدند و همین امر به خودی خود باعث ایجاد نفرت و انزجار در بین دانشجویان میگردید. وضعیت جامعه روشنفکری هم بر همین منوال بود؛ شعرا، نویسندگان، هنرمندان و گروه کثیر دیگری
از این دستهها با فعالیت سیاسی در چارچوبی که حزب ایران نوین توصیه میکرد مخالف
بودند. اما در بین این افراد هم بودند کسانی که از قِبَل فعالیت به نفع حزب به مناصب و مشاغلی رسیده بودند لیکن تعداد این افراد هم معدود بود و در عرف جامعه روشنفکری ایران، این افراد را در زمره روشنفکران محسوب نمیکردند.
در بین دانشآموزان نیز این حزب فاقد پشتوانه بود، اما در بین کارگران وضع تا اندازهای
فرق میکرد. کارگران به سازمانهای صنعتی وابسته بودند و این سازمانها به طور کلی بنا به علل و شرایطی به حزب وابستگی داشتند. عضویت وزیر کار یعنی خسروانی در حزب ظاهرا باعث شده بود که کارگران به طور مصلحتی هم که شده خود را با سیاستهای آن هماهنگ نشان دهند؛ ولی چنانچه نیات واقعی آنان مورد توجه واقع میشد معلوم میگردید
که علاقه باطنی به این تشکیلات نداشتند. حزب با داشتن امکانات وسیع به ندرت توانسته
بود در جهت منافع این طبقه آگاهانه گام بر دارد. کارگران بیپشتوانهترین طبقه در بین طبقات اجتماعی دوران پهلوی بودند، این تودههای زحمتکش اگر مورد بغض و یا کینه و عداوت قرار میگرفتند کسی نبود که از آنها حمایت کند. قانون کار فقط در روی کاغذ بود، میشد
خیلی آسان فردی را در محیطهای کارگری که جز تقاضای صنفی چیزی را نمیطلبید، به کمونیسم و یا هرج و مرجطلبی متهم کرد. در چنین صورتی کارگران هستی خود را از دست میدادند و احدی را یارای آن نبود که از این طبقه ستم کشیده پشتیبانی نماید. در بین کشاورزان هم وضع به همین منوال بود. ظاهرا این طبقه نیز به سازمانهای روستایی وابسته به حزب تعلق داشتند ولی عملاً حزب در میان این طبقه هم نفوذ اجتماعی نداشت.
به دلیل عضویت وزیر آموزش و پرورش دکتر فرخرو پارسای در این حزب، بسیاری از مسئولین این وزارتخانه در حزب عضویت داشتند. تعداد نسبتا قابل ملاحظهای از فرهنگیان
از روی اجبار در حزب قبول عضویت کرده بودند، اما در جلساتی که تشکیل میشد بعضا انتقادات شدیدی از نحوه اداره وزارتخانه و طرح مشکلات معیشتی کارمندان و معلمان پیش
میآمد. واضح است که این جلسات در عوض اینکه در جهت حمایت از کابینه و برنامههای دولت هویدا باشد در جهتی دقیقا خلاف آن راه میپیمود. در سایر وزارتخانهها هم وضع به
همین منوال بود، برخی از مسئولان وزارتخانهها به دلیل اینکه وزیر و یا معاونین و سایر
مسئولین در حزب عضویت داشتند به آنها ملحق شده بودند تا از این طریق برای آینده خود
فکری کرده باشند، اما بنا به همان گزارشها این افراد نیز در قیاس با سایر کارمندان قشر بسیار
کوچکی را تشکیل میدادند.
بین دارندگان مشاغل آزاد هم وضع به همین منوال بود؛ این افراد به دولت وابستگی مالی
نداشتند و به همین دلیل غیر از افرادی که برای رسیدن به امیال و آرزوهای خود به حزب
پیوسته بودند دیگران حداقل بیطرف بودند و سلبا و ایجابا در مسائل روزمره دخالتی نمیکردند. طبق گزارشهای ساواک این حزب در بین فرق مذهبی نفوذی نداشت، یهودیان، ارامنه، آسوریان و زرتشتیان سرگرم فعالیتهای مذهبی خود بودند. حتی بهاییان هم طبق این گزارشها، بر مبنای اعتقادات خود در سطوح پایین از فعالیتهای سیاسی منع بودند، به
عبارتی فعالیت سیاسی در سطوح عالی آنها مجاز بود. خلاصه اینکه این حزب در بین اقلیتهای مذهبی نیز نفوذی نداشت. اکثریت بازاریان و بازرگانان رغبت کافی برای فعالیت
در حزب ایران نوین نداشتند و صرفا رؤسای اصناف آن هم در مسیر منافع خود از این تشکیلات تا حدودی حمایت میکردند. با تمام تلاشی که حزب برای یافتن پایگاهی در بین وکلای دادگستری و حقوق دانان انجام داده بود و با اینکه بارها تلاش کرده بود در انتخابات
هیئت مدیره کانون وکلای دادگستری نفوذ کند، لیکن اقدامات طرفداران حزب در این زمینه
هم به شکست انجامیده بود و علت اساسی این عدم موفقیت آن بود که وکلا استقلال رأی داشتند و مسئولان نمیتوانستند علیه آنها موفقیتی داشته باشند، زیرا این افراد با حقوق
اساسی و مبانی آن آشنا بودند و دولت نمیتوانست از طریق ایراد حقوقی آنها را منکوب خود
سازد.
سالها از تأسیس حزب ایران نوین میگذشت، اما گردانندگان حزب کماکان از دوستان و همدورهایهای منصور بودند. این گروه عمدتا حول و حوش این افراد دور میزد: امیرعباس هویدا، دکتر منوچهر کلالی، مهندس قاسم معینی، دکتر جواد سعید، دکتر نصیر عصار، دکتر
ضیاءالدین شادمان و عدهای دیگر. در طرف مقابل این گروه عطاءاللّه خسروانی قرار داشت که علی رغم همه تلاشهایش برای اینکه موفقیتی در جهت احراز منصب نخستوزیری به دست آورد ناکام بود. طرفداران او عمدتا از کارمندان وزارت کار بودند، این گروه هرگز
نتوانستند در تصدی مناصب اجرایی سطح بالا در حزب کامیاب شوند. در حقیقت خسروانی رقیب هویدا برای تصدی پست نخستوزیری به شمار میرفت، اما با همه این اوصاف گروه خسروانی هیچ گاه نتوانست بر حریف پیشی گیرد و کلیه مناصب حزبی کماکان در دست
منسوبین و یا وابستگان گروه فوق باقی ماند.
حزب ایران نوین امکانات فراوانی برای بهسازی امور جامعه و جذب طبقات مختلف اجتماعی در اختیار داشت لیکن به دو دلیل این امر ممکن نشد: نخست اینکه اعضای حزب به
ضرورت چنین چیزی بیاعتقاد بودند. از نظر بسیاری از آنها حزب جایی بود که باید از آن
برای بر کشیدن خود به قدرت و ثروت استفاده کرد و دیگر اینکه در آن شرایط شاه به احدی
اجازه ابراز وجود نمیداد. حزب گر چه امکانات زیادی در اختیار داشت، اما شخص نخستوزیر در امور عمده و تصمیم گیریهای اساسی دخالت داده نمیشد. این گونه به نظر میآمد که شاه، هویدا را نگه داشته است که ثابت کند در ایران تفکیک قوا و قوه مجریهای هم وجود دارد وگرنه او هم در بسیاری از امور مهم کشور نه تنها هویدا را مشارکت نمیداد بلکه او را تحقیر هم میکرد، این تحقیر به صورت بسیار زنندهای از طرف اسداللّه علم وزیر دربار
مقتدر شاه اعمال میشد.
امکانات فرا روی حزب بسیار زیاد بود: شاه حداقل در مقام شعار و حرف از این حزب تعریف و تمجید میکرد و به عبارتی حزب از حمایت معنوی وی برخوردار بود. دیگر اینکه کابینه و اکثر پستهای حساس کشور را در اختیار داشت، در این راستا حزب همان طور که پیشتر گفتیم از امکانات دولتی برای پیشرفت کار خود استفاده فراوان به عمل میآورد. تعداد
قابل ملاحظهای از سناتورها در این حزب عضو بودند و از این طریق امکانات فراوانی نصیب آنان میشد. اکثریت نمایندگان مجلس شورای ملی هم از اعضا و طرفداران این حزب بودند. به علاوه استانداران و مقامات مهم کشوری در اطراف و اکناف کشور به این حزب تعلق داشتند. انجمنهای شهر، شهرستان و استان و شوراهای منطقهای آموزش و پرورش، رؤسای اصناف، مسئولان سندیکاهای کارگری و اعضای مهم شرکتهای تعاون روستایی که نزدیک به چند هزار شغل را تشکیل میداد همه و همه در اختیار این حزب بود. از طرفی از
بودجه محرمانه نخستوزیری تا آنجا که ممکن بود استفاده میشد و امکانات پارهای از سازمانها در اختیار حزب قرار داشت. از دستگاههای تبلیغاتی کشور نهایت استفاده به عمل
میآمد و از موقعیت جهانی ایران هم میشد استفادههای لازم را به عمل آورد؛ مثلاً احزاب و مراجع بزرگ بینالمللی از مقامات ایران بارها و بارها در مراسم خود دعوت میکردند، مدعوین هم طبیعتا از اعضا و یا وابستگان حزب ایران نوین بودند. با این همه سران حزب
هیچ گاه نتوانستند از این موقعیتها برای تحکیم حزب در مجامع جهانی و توجیه حضور آن در صحنه سیاسی ایران استفاده ببرند. علت این بود که باوری به فعالیت حزبی وجود نداشت
و دیگر اینکه مشاغل در حزب انحصاری بود و به قشر جوان اجاره دخالت در امور داده نمیشد. در تصدی مشاغل حزبی معیار و ضابطهای وجود نداشت و به آسانی میشد از طریق سالوس و تزویر به مقامات بالا رسید بدون اینکه صلاحیت لازم وجود داشته باشد. حزب در
اداره امور خود ارادهای نداشت ؛ آن کس که در درجه اول این اراده را در هم میشکست شخص شاه بود و بعد از او مقامات عالیه کشوری و لشکری قرار داشتند که هر کدام خارج از
معیارها و ضوابط قانونی چیزی را میطلبیدند و دولت هویدا هم که تجلی حزب ایران نوین
بود باید به این تقاضاها، اعم از مشروع و نا مشروع پاسخ میداد و در واقع تقاضاها را اجابت میکرد.
یکی از دلایل ناکامی حزب در جذب مردم عدم بهرهبرداری از چهرههای موجه و نیز استفاده از افراد ناموجه و منفور بود. از طرف دیگر برای اینکه کسانی را در زمینهای مشغول کار نمایند ناچار بودند در حزب سازمانها و تشکیلات جدیدی به وجود آورند، این امر باعث میشد که بدنه متورم و غیر ضروری اداری در حزب شکل گیرد که عملاً گرهی بر دست و پای حزب بود. اگر از یک فرد حزبی پستی گرفته و به دیگری داده میشد این فرد در سلک ناراضیان در میآمد و دیگر انگیزه فعالیتهای حزبی را از دست میداد. به عبارتی حزب تا زمانی معنا و مفهوم داشت که میتوانست نردبان ترقی افراد باشد و در غیر این صورت کسی فعالیت در جهت مصالح آن را جدی تلقی نمیکرد. در بین اعضای حزب نوعی بیاعتقادی شگفتانگیز دیده میشد که آفت مهم کارهایی از این دست بود. توضیح اینکه اعضا خود هم نمیدانستند
چرا در حزب ایران نوین کار میکنند، تنها انگیزه آنها از ورود به این حزب دستیابی به
موقعیتی اجتماعی و یا سیاسی بود که از طریق عادی به دست نمیآمد. از طرف دیگر با اینکه
معمولاً عرف در احزاب سیاسی این است که امور با مشورت اکثریت اعضای حزب جامه عمل بپوشد این روال در حزب ایران نوین اجرا نمیشد.
فراکسیون پارلمانی حزب در یکی از جلسات تصمیم گرفته بود مانع افزایش جرایم رانندگی شود؛ لیکن به علت موافقت تنها هشت تن از 170 عضو فراکسیون پارلمانی حزب با این موضوع، این امر مورد تصویب قرار گرفت، بدیهی است که این مسئله نه تنها باعث ایجاد
نفرت در بین تودههای مردم میشد بلکه نخبگان قوم را هم از فعالیتهای حزبی میرماند. مقولاتی از این قبیل نشان میداد که فعالیت حزبی در ایران افسانهای بیش نیست.
با این قرائن و شواهد پیشبینی میشد که حزب در برابر مشکلات آتی و نوسانهای سیاسی آسیبپذیر بوده و چنانچه مقدورات و امکاناتی که فعلاً در اختیار داشت از آنها گرفته شود سرنوشتی بهتر از حزب ملیون پیدا نمیکرد. در واقع این دولت بود که حزب را سر پا نگه داشته بود و نه حزب دولت را. اگر روزی کمکهای دولتی قطع میشد، حداقل این بود که تعداد زیادی کارمند بیکار بر جای میماند، که خود به خود مشکلی اساسی در سلسله مراتب اداری
به شمار میرفت.
حزب ایران نوین و تشکیلات آن با حمایت ایالات متحده امریکا و در راستای تحکیم نفوذ این کشور بر ایران ایجاد شد و در بین تودههای مردم پایگاهی نداشت و مقامات عالی
رتبه حکومتی هم درگیر جنگ قدرت برای تحکیم موقعیت خود بودند و از حزبی که برای اصلاحات درست شده بود به عنوان سکویی برای به دست گرفتن مناصب اجرائی استفاده میکردند و در این راه به منظور جلب حمایت سیا با آن از در همکاری گسترده در آمدند و
حتی موقعیت سابق خود را به طور کلی از دست دادند. شرح یک ماجرا شاید بهتر به این موضوع و درک عمق آن کمک نماید: شاه وقتی از یکی از سفرهای خارجی خود باز میگشت با استقبال برخی از هواداران حزب ایران نوین مواجه شد. در مراسم استقبال عدهای از کارگران همراه با زنان گودهای جنوب شهر شرکت داشتند و این افراد با لباسهای ژنده در
مراسم استقبال شرکت کرده بودند. این افراد اجیر شده را در برابر دریافت اندکی پول به این مراسم آورده بودند. مهندس عبداللّه ریاضی که از شاهدان ماجرا بود، خانم شوکتالملک جهانبانی نماینده مجلس و از سران حزب ایران نوین را به دفتر کار خود خواند و به این امر اعتراض کرد. او گفت این اقدام آنقدر زننده بوده است که مقامات ایرانی در انظار خارجیها
شرمنده شدهاند و ادامه داد حزبی که ادعا میکند حکومت را در دست دارد اگر نتواند دویست
یا سیصد نفر بانوان تحصیل کرده و روشنفکر را در این قبیل مواقع جمع کند، پس چگونه میتواند ادعا کند که از حمایت افکار عمومی برخوردار است؟ (1)با وجود بسیج نیرویی که حزب ایران نوین انجام داده بود باز هم تعداد استقبال کنندگان از شاه رقمی قابل توجه را
1) حزب ایران نوین، ش 433 -300/الف، مورخه 30/4/1345.
تشکیل نمیداد. این حقیقت را عباس شاهنده مدیر روزنامه فرمان در مذاکرهای خصوصی افشا کرد. او گفت به دلیل این که هویدا مساعدت زیادی در انتشار روزنامه فرمان انجام
میدهد، طبق توصیهای که از طرف نخستوزیر شده بود تعداد استقبال کنندگان حزب ایران
نوین از شاه را صد هزار تن گزارش کرده، در حالی که حتی تعداد کل حاضرین یک دهم این رقم هم نبوده است تا چه رسد به شرکتکنندگان حزب. او گفت حزب حتی نتوانست از بین کارگران کارخانهها تعداد قابل توجهی افراد را برای استقبال از شاه فراهم کند. شاهنده
میگفت در برابر محبتهای هویدا او هم ناچار است به گونهای این محبتها را جبران کند و فعلاً به جز آنچه از طرف حزب به او دیکته میشود تا در روزنامه چاپ کند، کار دیگری از دست
او ساخته نیست.(1)در مراسم استقبالی هم که انجام گرفت از رهبران حزب رفتاری سر زد که باعث ناراحتی بسیاری افراد، حتی طرفداران این تشکیلات شد. توضیح اینکه در این مراسم
رهبران حزب بر روی صندلیهایی که بر فرشهای گران قیمت قرار داده شد جلوس کرده بودند و در حالی که صندلی خالی هم وجود داشت نمایندگان کارگران روی زمین در کنار خیابان نشسته و منتظر ورود شاه بودند. این منظره به گمان ناظران نموداری از روحیات اشرافی کارگزاران حزب بود که علی رغم شعارهای داده شده از تعمیق شکاف طبقاتی زایدالوصفی در بین سران حزب و تودههای حزبی حکایت داشت. این منظره مورد انتقاد شدید اعضای حزب واقع شد و انزجار زیادی در بین بینندگان تولید کرد. زیرا از چهار صد
صندلی موجود دویست و پنجاه تای آن خالی بود و کارگران را اجازه نداده بودند روی این
صندلیها بنشینند. تحلیلها نشان میداد که اختلاف طبقاتی در درون حزب ضربه بسیار بزرگی به موقعیت آن در بین تودههای مردم وارد ساخته است.(2)
مورد دیگر انتخابات مجلس بیست و دوم بود. حزب ایران نوین که در بین تودههای مردم نفوذی نداشت تلاش میکرد از هر راه ممکن موقعیت خود را در بین محافل سیاسی تحکیم کند. این اقدام از دو راه صورت میگرفت: در درجه نخست افراد را تطمیع میکردند که اگر به عضویت حزب در آیند و برای آن فعالیت نمایند در آینده از مواهب و موقعیتهای زیادی برخوردار خواهند شد. همزمان کسانی را که در حزب مردم عضویت داشتند به انحا گوناگون
از مشاغل اداری بر کنار میکردند امری که در مجلس بارها مورد انتقاد هولاگورامبد قرار گرفت. راه دوم این بود که دولت در صدد بر آمد تا ارباب جراید را از طریق کمکهای مالی به طرف حزب ایران نوین سوق دهد. خسروانی با گردانندگان جراید مهم تهران تماس گرفت و از آنها خواست در صورتی که در انتخابات آینده مجلس در راستای پیروزی حزب قلم بزنند،
از کمکهای مالی برخوردار خواهند شد. او لیستی تهیه کرد و آن را برای این منظور در اختیار هویدا قرار داد، کمکهای موردنظر یا نقدی بود و یا اینکه از طریق واگذاری امتیاز
چاپ گزارشهای وزارتخانهها در اختیار این جراید انجام میشد. برای این منظور نجفقلی
پسیان را در نظر گرفتند که در روزنامه ندای ایران نوین فعالیت میکرد و با صاحبان جراید
ارتباطات گستردهای داشت.(1)
این پیشنهاد با مقدسزاده مدیر روزنامه ناهید، حافظی از روزنامه دنیای جدید، دکتر عسگری از روزنامه خوشه، عباس شاهنده مدیر روزنامه فرمان، سپهر مدیر روزنامه دیپلمات، و کاظم مسعودی مدیر روزنامه آژنگ در میان گذاشته شد. نیز به راسخی مدیر روزنامه ماه نو توصیه شد که به این گروه ملحق شود، روزنامههای ناهید و دنیای جدید پیش از این از مواضع حزب مردم طرفداری میکردند به همین علت این اقدام میتوانست گامی اساسی برای تبلیغ در جهت اهداف حزب ایران نوین به شمار آید و این گونه وانمود کند که ارباب
جراید از مواضع حزب حاکم در انتخابات آتی دفاع خواهند کرد. مجلات سپید و سیاه، امید ایران و اکونومیست هم در زمره جرایدی بودند که با آنها برای تبلیغ به نفع کاندیداهای حزب ایران نوین مذاکراتی انجام شده بود. این تلاشها برخی از تکاپوهای حزب برای تسلط بر
اهل قلم به شمار میرفت و در زمره نخستین گامهای اساسی بود که در آیندهای نه چندان دور به ابتکار شخص هویدا پیگیری شد. هویدا هم اینک در امور حزبی بیشتر علاقه نشان میداد
امری که در دوره نخستوزیری او بیسابقه بود. هویدا علنا میگفت که حزب او باید در انتخابات آتی نیز اکثریت پارلمانی را در اختیار خود داشته باشد. تکاپوهای هویدا از دو
جهت قابل توجه بود: نخست این که برخلاف آن چیزی که در مذاکرات خصوصی میگفت و طبق آنها نسبت به ادامه نخستوزیری خود بیعلاقگی نشان میداد؛ این تحرکات اثبات
1) جلب نظر گردانندگان مطبوعات و نویسندگان توسط حزب ایران نوین، ش 28066/هه 4، مورخه 11/11/1345.
میکرد که به پست خود بسیار وابسته است. در حقیقت هویدا نسبت به این مطلب بسیار حساس شده بود. دیگر اینکه اگر حزب رقیب یا همان حزب مردم اکثریت پارلمانی را به دست میآورد در بین تودههای مردم و رجال سیاسی این نکته به ذهن متبادر میشد که چون
برنامههای دولت ناکام مانده است و به عبارتی به دلیل اینکه هویدا در دولت خود موفق نبوده است، مردم به سیاستهای او رأی منفی دادهاند. اگر این امر اتفاق میافتاد احتمال سقوط
دولت او بعید نبود؛ پس وی در تلاشی بینظیر و غیرمترقبه فعالیت برای پیروزی انتخاباتی را تشدید کرده بود. امّا مخالف او اینک پست وزارت دربار را عهدهدار بود و هر شکستی برای
حزب ایران نوین به منزله پیروزی رقیب او در وزارت دربار یعنی اسداللّه عَلَم به شمار
میآمد.
بالاخره موقع انتخابات مجلس بیست و دوم فرا رسید، تودههای مردم همراه با بسیاری از
اعضای حزب ایران نوین که این انتخابات را بسیار تصنعی میدیدند معتقد بودند، باید شاه
مثل انتخابات دوره بیستم دستور ابطال آن را صادر نماید. در این زمینه انبوه اسناد و منابع حکایت از آن دارد که فرمانداران همراه با سایر گردانندگان دوایر دولتی در امر انتخابات به تقلبات گستردهای دست زدند و بالاخره کسانی سر از صندوقهای رأی در آورند که هیچ حسنی جز مجیزگوئی از دارندگان قدرت در حزب ایران نوین نداشتند و بسیاری از آنها حتی
از پیش پا افتادهترین مسائل سیاسی سر در نمیآوردند. در برخی موارد کارگران و کشاورزان
کارتهای رأیگیری را که از قبل بر روی آنها اسامی کاندیداها نوشته شده بود بین مردم توزیع میکردند، تاکسیرانان و کارگران و کشاورزان به کسانی رأی دادند که نمیدانستند کیستند،
زیرا بسیاری از این افراد حتی از داشتن سواد معمولی محروم بودند. از سوی دیگر عدهای از اراذل و اوباش برای جمعآوری رأی در خیابانها راه افتاده بودند و با تهدید و ارعاب از مردم میخواستند در این انتخابات شرکت نمایند. برای مثال فردی به نام جمشید قصاب که از
اوباش محله سیروس و کلیمی بود در خیابان سیروس و محله کلیمیها با ارعاب و تهدید مبادرت به جمعآوری کارتهای الکترال میکرد. او کارتهای مزبور را از قرار هر صد عدد به مبلغ یکصد و پنجاه ریال خریداری میکرد، فعالیتهای وی به نفع لطفاللّه حی، کاندیدای
اقلیت کلیمیان در مجلس شورای ملی بود.(1)
1) جمعآوری کارتهای الکترال، ش 14742/20 هه 4، مورخه 15/5/1346.
در رژیمی که با عنوان اصلاحات ارضی و رفع استثمار از کشاورزان به قدرت رسیده بود، افرادی مثل همین حی با اتکاء به قدرت رسمی کشور حقوق این موجودات بخت برگشته را لگد مال میکرد. در موردی زمینهایی که مشمول اصلاحات ارضی شده و پول آن نیز از کشاورزان گرفته شده بود، مورد تطاول لطفاللّه حی و برادرش نوراللّه قرار گرفت. وی با اتکاء به مشتی اراذل و اوباش مدعی مالکیت املاک این کشاورزان شد و با فحاشی و کتک زدن دهقانان محصول آنها را ریشه کن کرد و اصرار داشت که روستاییان بیچاره، دهی را که
نامش شهر آباد بود و در کیلومتر 36 جاده آبعلی قرار داشت، تخلیه نمایند. این تعدی و ستم از زمان دولت منصور شروع شد و تا سالهای منتهی به انقلاب به طول انجامید. در بخشی از شکوائیهای که روستاییان علیه حی فراهم کردند آمده بود: «مدت ده سال است که ما به ادارات
و مقامات دولت عریضه میدهیم و آقای حی با حیله و دسیسه و به زور پول و پارتی و اعمال
خرابکارانه و غیر انسانی به شکنجه و آزار و اذیت و اقدامات غیر منطقی [حق ] ما کشاورزان[و] تمام [حاصل ]فعالیت ما را از بین میبرد و اداره اصلاحات ارضی و ثبت دماوند به هیچ وجه حاضر نمیشود به وضع آشفته ما رسیدگی نمایند. .... عاجزانه خواستاریم هر چه زودتر فکری به حال ما بیچارگان نمایند که بیش از این در اسارت و بردگی
و زیر شکنجه و آزار و اذیت و زور آقایان حی و مشایخی(1)از بین نرویم...»(2)
به انتخابات دوره بیست و دوم مجلس باز میگردیم، در این دوره گزارشهای زیادی وجود داشت که طبق آنها عدهای شناسنامههای مردم را میگیرند و بر اساس آنها کارت الکترال دریافت میکنند و اسامی موردنظر خود را مینویسند و به صندوقهای رأیگیری میاندازند. در مواردی فردی دهها شناسنامه را یک جا برای رأی دادن تحویل میداد، بسیاری
از افراد برای این کار خود فقط یک وعده چلوکباب دریافت کرده بودند. امر تقلبات انتخاباتی
فقط مربوط به حزب ایران نوین نبود بلکه در این ماجرا حزب مردم هم مشارکت داشت. محمدعلی مسعودی چندین هزار جلد شناسنامه بدون صاحب از سال 1329 در اختیار داشت؛ از همان سالها وی از این شناسنامهها برای رأی دادن و برگزیدن نمایندگان موردنظر
استفاده میکرد. در دوره بیست و دوم مجلس او این شناسنامهها را در اختیار حزب مردم قرار
داد تا بر اساس آنها کارت الکترال صادر شود، بر این اساس بیش از پنج هزار کارت صادر شد. در برخی موارد دیده میشد که عدهای دسته دسته کارتها را به صندوقهای رأیگیری میاندازد، در مواردی دیگر امضاهای کارتها جعلی بود و فردی دهها امضا به جای دیگران
کرده بود. این تازه گوشهای از حوادث این دوران بود.
نکته این است که حزب ایران نوین برای این به وجود آمده بود تا در بسط فضای دمکراسی و جلوگیری از فساد گسترده در کشور گامهای ضروری را بر دارد؛ گامهایی که شرط ضروری مقابله با نفوذ کمونیسم به شمار میآمد. به بهانه مبارزه با کمونیسم، دولتی
دست نشانده در کشور روی کار آوردند که ضربات اساسی بر پیکر بافتهای سیاسی و اقتصادی کشور وارد کرد و همان تتمه استقلال ایران را هم بر باد داد. رجالی مقدرات امور
کشور را به دست گرفتند که در هر امری - همانطور که در گزارش هرتس دیدیم - نظر دولت امریکا را جویا میشدند و حتی برای نطقهای پیش از دستور خود از سفارت امریکا کسب تکلیف می کردند. اشمئزاز امر به اندازهای بود که نفرت برخی از خود امریکاییان را نیز از این همه سالوس و ریاکاری و بیشخصیتی برانگیخته بود. در سراسر این دوران امریکاییها که
اینک به مقصود خود رسیده بودند و در ایران پایگاههای گسترده نظامی و سیاسی و اقتصادی
به وجود آورده بودند، دیگر از حقوق بشر و آزادیهای مدنی و مشروع سخنی در میان نمیآوردند و با اینکه این بار از نزدیک شاهد فساد گسترده و بیسابقه همراه با شکنجههای
غیر انسانی زندانیان سیاسی کشور بودند کوچکترین اعتراضی نکردند.
در دوره نفوذ امریکاییها یکی از استبدادیترین حکومتهای تاریخ معاصر ایران در کشور مستقر شد، به ویژه در سالهای دهه پنجاه فشارهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی از حد متعارف خود نیز گذشت. در این دوره قدرت یکسره در دست کسانی بود که در عرف سیاسی کشور نخبگان امریکایی خوانده میشدند. این افراد که زمانی برای شعارهایی مثل دمکراسی و توسعه اقتصادی یقه میدرانیدند و دور هم گرد میآمدند و در نهایت قدرت سیاسی را هم قبضه کردند؛ خود به صورت آلت فعل یکی از دیکتاتورترین حکومتهای جهان در آمدند و نشان دادند که وعدهها و آرمانهایی که پیشتر از آن سخن به میان میآوردند،
فقط برای تصدی قدرت بوده است و نه غیر از آن.(1)ایران در این دوره به قعر انحطاط
1) در مورد تقلبهای انتخاباتی اسناد فراوانی وجود دارد. از آن جمله اسناد مربوط به دخالت مأموران دولت در انتخابات مجلسین که با همین عنوان گزارش و بایگانی شدهاند به چشم میخوردند. مثلاً سند زیر بسیار گویاست: «در ساعت 1800 روز 7/5/46 آقای یاسریان رئیس اداره ثبت احوال گرمسار در مورد انتخابات صحبت میکند و انتقاد نموده میگوید: زیاد فعالیت نکنید هیچ چیز این مملکت روی حساب درستی نیست وکلای ما را باید انگلیسیها و یا امریکاییها معین کنند و بعضی را هم شاه معین میکند. من موی سرم را سفید کردهام همین دوره گذشته مگر دکتر سام کی بود. یک فرهنگی ساده چون با امریکاییها برنامه دانس و پوکر داشت وکیل شد و حالا استاندار است. همین جمشید آموزگار وزیر دارائی فکر میکنید روی چه قدرتی در رأس کار است. این شخص انگلیسی است من خودم توی تمام فرقهها بودم، یک موقع روزنامه منتشر میکردم. زمان قوامالسلطنه جزء جمعیت رفقا بودم، تودهای بودم. حزب دمکراتی بودم. همه اینها بیخود است توی این مملکت کسی ترقی میکند که دستش به جائی بند باشد.» فعالیت انتخاباتی، ش 13606/20 هه 5، مورخه 13/5/1346.
خود در دوران معاصر رسیده بود. در پس این وضع دهشتناک و غیرقابل تحمل که هم تحقیر حقوق و شخصیت اجتماعی مردم و هم بحرانهای اقتصادی و سیاسی را در پی داشت؛ سهم امریکا غیر قابل انکار و دست ستم و استیلا طلب امپریالیزم آشکار بود.
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
آ- الف
آبراهام یسلسون / 17
آتابای، کامبیز / 108
آدمیت، تهمورث / 105، 106
آدمیرال هاوس / 62
آذرخشی، رضا / 184
آذر، مهدی / 227
آرامش، احمد / 108، 210، 211، 217، 314، 322، 328، 384
آرامش، خسرو / 211
آرام، عباس / 58، 161، 297، 318، 327، 346، 347، 385، 419، 432
آرام، غلامعباس / 161
آرتور پوپ / 397
آرتور میلسپو (دکتر) / 18، 19
آرین رنجی شری / 29
آزاد، عبدالقدیر / 296
آزموده، حسین (سپهبد) / 208، 216
آقامیر / 183
آقایان، فلیکس / 166، 313
آگاه کرمانی، محمد / 122
آلن چارلزترات / 104، 164، 186
آموزگار، جمشید / 89، 176، 208، 253، 350، 362، 384، 385، 386، 387، 394، 398، 399، 400، 418، 427، 429، 438، 453
آموزگار، جهانگیر / 176
آموزگار، محمدعلی / 362
آنتونی پارسونز / 150
آندره فونتن / 267
آیت، سیدحسن / 89
آیرونساید / 61
آیزنهاور / 146، 153، 154، 155، 156، 157، 166، 196، 198، 200
ابتهاج، ابوالحسن / 84، 188، 189، 321
ابتهاج سمیعی، نیره / 285، 299
ابراهیمی / 124
ابن سینا / 131
ابوترابیان، حسین / 138
اتحادیه، یوسف / 270
احمدی، اشرف / 126
احمدی، صادق / 299، 360
اخوی، حسن / 174
ارانی، تقی / 209
ارباب جلیل خانلو / 89
اردلان، حاج عزالممالک / 259
اردلان، علیقلی (دکتر) / 158، 219
ارسنجانی / 90، 184، 186، 229، 240، 376
ارسنجانی، حسن / 183، 190، 207، 335، 337
ارسنجانی، سید محمدحسین / 183
ارفعالسلطنه (دکتر) / 127
ارفع، حیدرعلی (مهندس) / 313، 404
ارفع، (سرلشکر) / 112
ارنست پرون / 126
اسپنسر / 55، 59
استراکر / 129
استوارت دبلیو راکول / 374
استوکس / 16، 57
استیل / 65
اسفندیاری / 124، 425
اسفندیاری، ثریا / 47
اسکندری، عباس / 105، 187
اسکورپیون / 63
اسوالد / 286
اشراقی (مهندس) / 126
اشرفی بدر، امیر / 415
اشرفی، محسن / 338
اعلم، جمشید (پروفسور) / 76، 80، 84
اف. پی. نجرادسون / 64
افشار، امیر اصلان / 405
افشار، ایرج / 16
افشار، حسن (دکتر) / 80، 304
اقبال، منوچهر (دکتر) / اکثر صفحات
الفت، میرزاجلال / 4،42
اللهیار، صالح / 215، 417
الموتی، سید صدرالدین / 189، 209
الموتی، ضیاءالدین / 209
الموتی، مصطفی (دکتر) / 102، 189، 237، 293، 328، 334، 380، 389
الموتی، نورالدین / 189، 207، 209، 210، 229، 284
الهی، محمد / 80
امام شوشتری، محمدعلی / 174
امامی / 101، 113
امامی، جمال / 90، 105، 114، 174، 259، 300، 321، 333
امامی، سیدحسن (دکتر) / 100، 116، 174
امامی، فریده / 317، 381
امامی، لیلا / 381
امانی همدانی / 382
امیرانی، علیاصغر / 177
امیر علائی، شمسالدین (دکتر) / 228
امیر مظفرالدین خان فرخ / 128
امینالملک / 15
امینی، ایرج / 368
امینی، علی / اکثر صفحات
انتظام، عبداللّه / 147، 218، 381
انصاری / 106، 429، 430
انصاری، احمدعلی مسعود / 91، 92
انصاری، عبدالرضا /147، 412، 414، 415، 421، 428، 430، 432
انصاری، هوشنگ / 106، 415، 421، 430
اورل هریمن / 176، 191، 233
اورنگ، قدرتاللّه / 236
اویسی، غلامعلی / 42
ایادی، عبدالکریم (دکتر) / 88
ایرنانیکلا / 431
ایرن نیکلادزه / 431، 432
ایوب خان / 168، 178، 286، 340
ب
باتیستا / 198
بارنز / 34
باری گلدواتر / 290
باسمنجی، کاووس / 389
باسمنجی، کاوه / 42، 389
باغچهبان، ثمینه / 422
باغچهبان، جبار / 422
بالاخانلو / 362
باولز / 189، 229، 230
باهری (دکتر) / 73، 74، 76، 84، 88، 89
بخارائی، محمد / 380، 382
بختیار، تیمور (تیمسار) / 50، 69، 71، 196، 215، 229، 330، 405، 422
بختیار، شاپور / 192
بختیار، گلنار / 405
بدامن / 39
بدرالملک بامداد / 261، 281
برژنف / 403
برلیان، فروزنده / 240
برومل / 421
بزرگمهر / 185، 186
بزرگمهر، اسفندیار / 69، 184، 185، 190
بزرگمهر، منوچهر / 185
بقایی کرمانی، مظفر (دکتر) / 43، 44، 75، 77، 78، 79، 80، 85، 110، 111، 120، 121، 122، 123، 124، 125، 127، 130، 132، 133، 134، 135، 163، 165، 170، 186، 205، 222، 299، 301، 328، 337، 362، 389، 416، 418، 419، 420
بلستر / 350
بنکدار، علیمحمد (دکتر) / 42
بنی فضل / 229
بوالضیاء (دکتر) / 72
بولستر / 431
بهادری، کریم پاشا / 415، 430
بهار، ملکالشعرای / 184، 305
بهار نوری / 184
بهبودی، پرویز / 313
بهبودی، ناصر / 362
بهبهانی، سید جعفر / 90، 165، 173، 174، 215،
227، 295
بهبهانی، سیدمحمد (آیتاللّه) / 90، 215، 295
بهداد، صادق / 228، 388
بهزادی، عیسی / 214
بهنام (دکتر) / 313
بهنیا / 222، 255
بیات، سهامالسلطان / 259
بیات، کاوه / 115
بیانی، خانبابا / 72
بیرجندی، امیر (دکتر) / 80
بیل کلینتون / 12، 103
بینا، علیاکبر (دکتر) / 80، 76، 125
پاتریک گوردون داگر / 323
پ
پارسای، فرخرو / 261، 281، 285، 298، 299، 352، 396، 436، 444
پارسونز / 150، 389
پارکر / 130
پازارگاد، بهاءالدین / 73
پاکروان، حسن / 196، 229، 381
پاینده، ابوالقاسم / 356
پرنس سووانافوما / 203
پروفسور آرتورپوپ / 396، 397
پرویزی، رسول / 72، 73، 76، 77، 78، 80، 84، 283، 326
پسیان، نجفقلی / 334، 450
پگوف / 106، 207
پورزند / 432
پوروالی، اسماعیل / 133، 184
پورهمایون (دکتر) / 72
پهلوی، اشرف / 174، 432، 427
پهلوی، محمدرضا / 28، 88، 117، 138، 295، 439
پیتر رایت / 31
پیراسته، سید مهدی / 174، 326
پیرنظر، هوشنگ / 415، 421، 422، 424، 430
پیرنیا (دکتر) / 72
ت
تامسون / 418
تایلور (ژنرال) / 257
تجدد، مصطفی / 126
تربیت، هاجر / 261، 285، 299، 427
تسلیمی / 429
تشید (مهندس) / 403
تفضلی، جهانگیر / 78، 80، 163، 184، 225
تفضلی، محمود / 78
تقوی، حسین / 259
تقیزاده، سیدحسن / 112، 113، 174، 259، 325
توماس جفرسون / 169
تهرانی، سید جلالالدین / 112، 333، 381
ص481
ج
جاستین پرکینز / 14
جاکوب جاویتس / 291، 292
جاگوار / 60
جان.اف کندی / 138، 233
جان باولینگ / 241، 251
جان راسل / 17
جانسون / 253
جان فوستر دالس / 166، 169، 186، 245، 387
جان فیتز جرالد کندی / 13
جرج آلن / 396
جرج. دبلیو. کیو / 425
جرج فرای / 269
جرج واشنگتن / 386، 405
جری تانکر سیلی / 293
جعفری، رضا (سناتور) / 398
جفرسون / 60
جفرودی، کاظم / 92، 95، 184، 185، 412، 414
جک روبی / 287
جلال غفار (عبدالغفار خان جلال علاء) / 18
جلالی (دکتر) / 126
جمالی / 74
جمشید، رستم / 41
جمشیدیان، ارباب جمشید / 16
جم، فریدون / 124
جواد سعید (دکتر) / 269
جواهری، محمدخلیل / 127
جودی (مهندس) / 380
جولیا کازا / 416
جولیوس هلمز / 206
جهانبانی، شوکتالملک / 285، 299، 427، 448
جی. آر. جفرسون / 59
جیمز انگلتون / 119
جیمز بیل / ، 115، 239، 240، 381
چ
چائوشسکو / 244
چارلز بارنز / 34
چارلز. د. نیکولسون / 53
چپمن / 342
چستر باولز / 168، 189، 196، 212، 218، 229، 230، 262
چهگوارا / 317
چیانگ کای چک / 19
ح
حائریزاده، ابوالحسن / 337
حاج سید جوادی، علیاصغر / 326
حافظی، علی / 416، 419
حبیبی، امام علی / 283
حجازی، سیدمحمد باقر /190، 255
حسابی، محمود / 127
حسیبی، کاظم / 228
حکمت، سعید / 302
حکمت، علیاصغر / 128، 322
حکیمی (حکیمالملک)، ابراهیم / 113، 259
حی، لطفاللّه / 451، 452
خ
خاناکبر / 133
خانعلی، حسین / 180
خانلری (دکتر) / 76، 251، 313
خرم، احمدعلی / 130، 187
خروشچف / 145، 155، 167، 168، 193، 194، 197، 198، 199، 202، 287
خسروانی، پرویز / 89، 301، 313، 318، 327، 350، 377، 380، 382، 384، 385، 388، 390، 391، 392، 393، 394، 395، 396، 402، 404، 406، 407، 408، 409، 412، 413، 414، 421، 424، 426، 432، 435، 436، 444، 445، 450
382، 384
خشایار / 84
خطیبی، احسان / 9
خطیبی، حسین / 122، 294، 313، 351
خلعتبری (دکتر) / 126
خلیل آذر / 209
خواجه نوری / 259، 269، 364، 404، 412، 414
خواجهنوری، ابراهیم / 259
خواجهنوری، محسن / 271، 353، 363، 369، 404، 407، 412، 423
د
دارابجی، فیروز / 127
داونینگ استریت / 390
دبیری / 334، 421، 424
درخشش، محمد / 113، 179، 189، 240، 284، 312، 325، 374
ظلی (دریادار) / 126
دزموند هارنی / 42، 389
دشتی، سپید / 88
دشتی، علی / 105، 259
دفتری (دکتر) / 84
د. کینگ / 39
دوبرینین / 245
دوگل، (ژنرال) / 149، 290
دولتشاهی / 299
دولتشاهی، مهرانگیز / 285، 298
دولو، حسین / 133
دونالد مک لین / 31
دونالد ویلبر / 12، 142
دهنوی، محمد / 265
دیبا، فرح / 432
دیبا، فریده / 432
دیک وایت / 41
دین راسک / 177، 219، 233، 257
دیوید استیل / 61، 62، 65، 66
ذ
ذوالفقاری، ناصر / 186
ر
رابرت برایدن / 294
رابرت فیتزجرالد کندی / 150
رابرت مک نامارا / 288، 233
رابرت هایزر / 140
رابین زینر / 35، 39
راجاگوپالاچاری / 35
راد (دکتر) / 72
راستین، منوچهر / 150
راسخی / 450
راسک / 242
راسل / 16
رالفنارمن شارپ / 312
رام / 48
راما / 90
رامبد / 95، 362
راونتری / 185
رحیمیان، غلامحسین / 186
رزمآرا، حاجیعلی / 184، 186
رشتی، محمدعلی (دکتر) / 313، 320، 333، 393، 415، 416، 417، 418، 419، 420، 421، 424، 430، 433، 434
رشیدی / 140
رشیدیان، اسداللّه / 110، 111، 115، 116، 117، 118، 174، 227، 239
رضائی / 330، 399، 421، 423
رضائی، قاسم / 421
رضاخان / 18، 19، 28، 61، 104، 164
رضوی / 420
رفیعزاده، منصور / 133، 389
رکنزاده آدمیت، محمدحسین / 54
رمضانی / 362
روبرت اردیتی / 387
روبسپیر / 223
روچیلد / 58
روحانی (مهندس) / 301
روحانی، نصرت / 301
روزولت / 19
روستو / 247
روی ملبورن / 32
رهنما / 327
رهنما، زینالعابدین / 183، 381
رهنوردی (دکتر) / 283
ریاحی، (سپهبد) / 327
ریاضی، عبداللّه (مهندس) / 412، 414، 448
ریاضی کرمانی، عباس / 109، 285، 351
ریپورتر، شاپور (اردشیر جی) / 23، 24، 28، 29، 31، 32، 33، 34، 35، 36، 37، 38، 39، 41، 42، 43، 44، 47، 48، 49، 51، 52، 53، 55، 57، 58، 59، 60، 61، 62، 63، 64، 65، 66، 80، 317، 394
ریچارد کاتم / 96
ریچارد نیکسون / 122، 166، 292
ز
زاوش (مهندس) / 186
زاهدی، اردشیر / 29، 43، 69، 121، 137، 158، 159، 176، 186، 212، 229، 232، 292، 429
زاهدی، حسن (دکتر) / 393
زاهدی، فضلاللّه / 206، 429
زنگنه، جمشید / 115
زهتابفرد، رحیم / 102، 108، 110، 111، 188، 299، 321، 327، 362
زهری، علی / 121
زیرکزاده، احمد / 228
زینر / 40
ژ
ژاکلین کندی / 138
س
ساعد مراغهای، محمد / 77، 126
سافیلد / 63
سالور، عباس / 169
سام، محمد / 312، 453
سایکس / 128
سای مینگتون / 220
سبزواری / 420، 434
سبزواری، نصراللّه / 434
سپهبدی، عیسی / 186
سپهر خادم / 281
سپهر، مورخالدوله / 110
ستوده تهرانی، حسین (دکتر) / 72، 80
ستوده (مهندس) / 393، 423، 433
سجادی، سیدمحمد (دکتر) / 127
سجادی، محمد / 285
سرآنتونی بلونت / 31
سرتیپپور / 299، 358
سردار فاخر حکمت / 72
سرداری (دکتر) / 72
سردنیس رایت / 338، 430
سردونالد استوکس / 56
سردیک گلداسمیدوایت / 41، 57
سر راجر هالیس / 31
سرریدربولارد / 40، 164، 306
سرکیس / 127
سرلک، فرشته / 96
سروری، محمد / 259، 325
سر وینستون چرچیل / 304
سعید، جواد / 445
سعید مالک (لقمان الملک) / 259
سمیعی / 430
سمیعی، عبدالحسین / 415
سنجابی، کریم / 191، 228
سنندجی، سالار سعید / 105، 106، 126
سواک سالینیان / 166
سولیوان / 150، 389
سهیلی، علی / 164
سیف، مارکوس / 55، 57، 58
ش
شادمان / 270
شادمان، ضیاءالدین / 298، 445
شاهپور / 47
شاهدی، مظفر / 78
شاهرخ، بهرام / 317
شاه سلطان حسین / 74
شاهقلی، منوچهر / 393
شاهکار (دکتر) / 184
شاهنده، عباس / 102 143، 163، 449، 450
شرفی بدر، امیر / 415
شرمینی، نادر / 83
شریفامامی، جعفر / 6، 90، 131، 133، 138، 170، 172، 175، 176، 181، 202، 210، 217، 240، 314، 398، 399
شعاعالسلطنه / 16، 17
شعبانی / 103
شفیع، امین (دکتر) / 102
شقاقی، حسین (مهندس) / 129، 130، 132، 162
شلتوت، محمود / 160
لردویکتور روچیلد / 57
شمس تبریزی / 110
شمسزاده / 132
مورگان شوستر / 16، 17
شهمیرزادی / 420، 428، 429
شیبانی، مهدی (مهندس) / 80
شیخ خزعل / 131
شیرازی، فتحالملک / 127
ص
صائبی، حیدر / 323
صاحب دیوانی، مصطفی / 80
صارمی / 72
صالح، جهانشاه / 180
صالح، علیپاشا / 42
صبا، مختارالملک / 174، 259
صدرالاشراف / 327
صدر، جواد / 327
صدر حاج سید جوادی، احمد / 229
صدر، فضلاللّه / 97
صدیقی، غلامحسین 2/ 19، 227
صفار هرندی، رضا / 382
صفا، فضلاللّه / 337
صفی اصفیاء / 418
صفیپور / 361
صنیعالدوله، مرتضی قلی خان / 376
صنیعی (ابتهاج)، آذر / 321
صنیعی، اسداللّه (سپهبد) / 327، 347، 385
صورتگر (دکتر) / 72
ض
ضرغام / 188
ضرغام، علیاکبر / 295
ضیاء / 102
ط
طاعتیزاده / 293
طباطبائی / 104
طباطبائی، سید ضیاءالدین / 101، 102، 103، 104، 105، 106، 107، 109، 110، 111، 112، 203
طباطبائی، سید محمد صادق / 215، 216، 259
طوفانیان / 42، 60، 63
طیب، علیرضا / 310
ظ
ظفر، قباد (دکتر) / 80
ظهیری / 324
ع
عالیخانی علینقی (دکتر) / 56، 57، 59، 73، 77، 350، 400
عامری / 95، 96، 97
عامری، ناصر / 77، 95
عامری، هوشنگ / 429
عاملی، باقر / 131، 298، 313، 327
عبدالکریم قاسم / 138، 146، 156
عبدالناصر، جمال / 159، 231، 321
عبده، جلال / 94، 96، 162
عدل / 317
عدل طباطبائی، یحیی / 76، 77، 362
عدنان / 200
عرب شیبانی / 72
عزیزی، کامبیز / 227
عسکری (دکتر) / 72
عسگری / 450
عصار، نصیر / 445
عظیمی، جواد / 163
علاء، حسین / 17، 18، 78، 129، 139، 159، 161، 174، 206، 208، 431
علم، اسداللّه / اکثر صفحات
علوی، حسن / 214
علوی، علی / 150
علویکیا، حسن / 190
علوی مقدم / 188، 102
علیرضا (شاهپور) / 132
عمید، موسی (دکتر) / 80
عمیدی نوری / 399، 400
غ
غفار، جلال / 18
غفاری، میرزا فرخ خان / 15
ف
فاتح، مصطفی خان / 74
فاخر حکمت / 144، 208، 215، 321
فخر طباطبائی / 362
فدریکو پاریانی / 431
فرانکلین / 312
فرانکلین پیوس / 15
فرانکلین روزولت / 19
فرانکو (ژنرال) / 314
فرخی، اصغر / 82
فردوست، حسین / 320، 334، 416
فردوس، شهاب / 184، 186
فرزانگان، عباس / 174
فرمانفرمائیان، خداداد / 211، 415، 430
فرود، فتحاللّه / 105، 163، 165، 215، 227
فروزش، زینالعابدین / 184
فروغی، محسن / 235
فروغی، محمدعلی (ذکاءالملک) / 164، 235
فروغی (مهندس) / 72
فروهر، داریوش / 229
فرهاد، احمد (دکتر) / 80، 229
فرهاد (دکتر) / 72
فریور، غلامعلی / 284
فضائلی، محمد، 77، 96، 97
فضلاللهی (سرهنگ) / 396
فلیچر / 105
ملکیان، فلیکس / 313
ملکی، خلیل / 229
فیروز، صفیه / 261
فیلیسین / 335
ق
قائممقامی، جهانگیر / 420
قاضی، ابوالقاسم / 46
قدس نخعی، حسین / 177، 219، 240
قراچورلو / 369
قراگوزلو، منوچهر / 431
قرنی، محمدولی (سرلشکر) / 184، 185، 186، 190، 231
قریشی / 214
قصاب، جمشید / 451
قوامالسلطنه / 14، 17، 77، 104، 453
ک
کاترین لوئیز / 418
کاتوزیان، محمدعلی (همایون) / 227، 304، 310، 436
کارول اسپنسر / 15
کاسمی، نصرتاللّه (دکتر) / 70، 72، 102، 132
کاسیگین / 403
کاظمزاده / 415، 421، 430
کانوی / 421
کتی / 431
کرمیت روزولت / 116
کرن کراس / 31
کریستوفر آیزاک فری / 130
کریستوفر مونتاگ وودهاوس / 40
کرینگتون / 62
کسائیپور، احمد / 31
کشاورز صدر، محمدعلی / 319، 320
کشتکار، حسن (مهندس) / 425، 434
کشتکار (مهندس) / 279، 434
کشفیان / 433
کشفیان (دکتر) / 270
کشفیان، محمود / 425، 426
کشیش پرکینز / 14
کلالی / 313، 389، 391، 392، 396، 404، 406، 407، 408، 412، 414، 421، 424، 425، 430، 432، 434، 435، 436
کلالی، ژانین / 404، 424، 425
کلانتر ضرابی، میرزا عبدالرحیم / 16
کلیولند / 15
کندی / 6، 7، 81، 138، 145، 168، 172، 173، 176، 189، 196، 197، 198، 203، 212، 232، 236، 239، 240، 253، 287
کنستانتین ویرژیل گیورگیو / 383
کنی، علینقی / 77، 94، 97
کوثری، علیاکبر / 133
کیا، علی / 188
کیانپور / 415، 430
کیان (دکتر) / 126
کیانوری، نورالدین / 150
کیتینگ (سناتور) / 291
کیم روزولت / 23، 117، 185
کیم فیلبی / 31
کیهان (دکتر) / 72
گ
گای بورگس / 31
گراتیان یاتسویچ (سرهنگ) / 50، 75، 92، 185، 213، 235، 260، 269، 275، 277،278، 300، 313، 327، 328، 363، 364، 366، 405، 421، 423، 424، 425، 432
گرجی، پرویز / 405، 435
گرزن (سرلشکر) / 205
گرشاسبی، علیاصغر / 389
گریگور نیکلادزه / 431
گرین وود / 60
گس / 131
گلدنبرگ / 55
گلشائیان، عباسقلی / 131
گنجی، منوچهر / 313
گوئیران / 33، 36
گودرزی، منوچهر (دکتر) / 211، 313، 330، 386، 418، 421، 423، 424، 430، 431، 432
گوردون / 39
گورسل (ژنرال) / 340
گوشهگیر، موسی (دکتر) / 125
گومولکا / 291
ل
لئونیدبرژنف / 338
لاجوردی، حاجیعلی / 231
لاری سیماکیس / 420، 421، 422
لرد آیرونساید / 61
لرد آیرونساید دوم / 61
لردادوین مونتاگ / 304
لرد الورثی / 65
لرد روچیلد / 57، 58، 60
لرد کرینگتون / 60، 61، 62
لرد ویکتور روچیلد / 28، 31، 41
لرد هیوم / 257
لقائی، علیآقا / 183
لقمانالملک / 126، 174
لمنیتزر (ژنرال) / 233، 255
لوئیز / 293
لوئی هندرسون / 32، 36
لیندون جانسون / 252، 338
م
مائوتسه دون / 179، 244
مادلین آلبرایت / 12
مارتین هرتس / 436
مارکس / 55، 58، 59
مارک، گازیوروسکی / 12، 37، 39، 69، 185، 422
ماروین زونیس / 379
ماریتروس سرکیس / 128
مازندی، یوسف / 130
ماژوراستوکس / 16
ماژوررابرت ایمبری / 18
ماشینی، محمدعلی / 301
مالک (لقمان الملک)، سعید / 131، 235، 351
مانکجی لیمجی هاتریا / 16
مانوکیان، آسیه / 41، 42متقی، امیر / 84
متقی، امیر / 84، 326
متین دفتری، احمد / 202، 295
مجتهدی (دکتر) / 229
مجد، رضا / 433
محاسبالدوله / 301
محتشم، مارشال / 187
محمد شاه قاجار / 14
محمدظاهر شاه / 144
محمدعلی شاه / 103، 214
محمود، محمود / 184
مستر کنت / 161
مسعودی، عباس / 285
مسعودی، کاظم / 133، 403، 404، 434، 450
مسعودی، محمدعلی / 452
مشایخی / 452
مشکوتی، نصرتاللّه / 132
مشیری، علی / 343
مصاحب، شمسالملوک / 281، 285
مصباحزاده، مصطفی / 285، 299
مصدق، محمد (دکتر) / 28، 32، 33، 36، 47، 78، 104، 110، 115، 116، 118، 126، 127، 164، 176، 186، 223، 259، 312، 417
مصطفوی / 362
مظاهر، محسن / 80
مظفرالدین شاه / 187
مظفر، فیروز / 104
معارفی، علی / 80
معاضد / 415، 430
معتضد الشریعه / 73
معتضد باهری، علی / 73
معتضد باهری، محمد (دکتر) / 73، 77، 80، 84، 326
معتمدالوزاره / 15
معتمدوزیری، فریدون / 269، 270، 329، 415، 429، 430
معتمدی، حسین / 433
معظمی، عبداللّه / 210
معینی، امیرقاسم (مهندس) / 408
معینیان، نصرتاللّه / 313، 321، 327، 381، 423، 429
معینی زند، قاسم / 433، 445
مقدسزاده / 421، 450
مک آرتور (ژنرال) / 368
مک کارتی (سناتور) / 20، 32
مکی، حسین / 215، 222
ملبورن / 36، 37، 38، 39
ملک شاه ظفر / 362
منصورالملک / 174
منصور، ایرج / 269
منصور، جواد / 381، 405
منصور، حسنعلی / اکثر صفحات
منصور، ذکاءالملک / 252
منصور (سرلشگر) / 112
منصوری، ذبیحاللّه / 383
منوچهریان، مهرانگیز / 281، 285
موحد، محمدعلی / 105
مورخالدوله (احمدعلی) سپهر / 184، 324، 325
مورگان شوستر / 16
موسوی / 362
موسوی، اسداللّه / 430
موقر / 362
مولوی، محمدعلی / 269، 270
مهذب (دکتر) / 343، 412، 414، 415، 421، 430
میراشرافی، سیدمهدی / 174
میرزا صالح، غلامحسین / 328
میرزا، علینقی / 128
میرفخرائی / 427
میرفندرسکی، احمد / 355، 375
میس لمبتون / 40، 418
میلانی، عباس (دکتر) / 52، 317، 384
ن
ناصرالدین شاه قاجار / 14، 22
نامجو، حسین / 129
نبیلالدوله، علیقلی خان / 16
نجم (نجمالملک)، ابوالقاسم / 113، 215، 259، 325
نراقی، منصوری / 133
نصیری، نعمتاللّه / 381
نظامالسلطنه مافی / 131
نظری، حسن / 48
نفیسی، احمد / 301
نفیسی، لقمان / 301
نفیسی، محمدرضا / 227
نفیسی، نزهت / 284، 285، 299
نلسون راکفلر / 290
نمازی، حاجی حسین / 47، 103
نمازی، حسن / 103
نواب، حسینقلی خان / 16
نوراللّه / 452
نورمن شوارتسکف / 19
نوریالسعید / 169
نویسی (سرتیپ) / 188
نهاوندی، هوشنگ / 73، 77، 400، 433
نیری / 362
نیکبین، بیژن / 306
نیکنژاد، مرتضی / 270، 382
نیکولاناتزیوس / 421
نیکولسون / 54
و
وارن / 429
والا، عبداللّه / 396، 435
والترلیپمن / 167، 193
والت ویتمن روستو / 6، 169، 196
وثوقالدوله / 104، 187، 210
وحیدنیا، سیفاللّه / 298
وحیدی (دکتر) / 319
وول راف / 430، 431
ویتاکامپین / 294
ویژه، محسن / 401
ویلیام برومل / 421
ویلیام بنجامین / 15
ویلیام داگلاس / 288
ویلیام سولیوان / 150
وینستون چرچیل / 201
ه
هارولد مک میلان / 147
هارولد ویلسون / 338
هاری ترومن / 169
هاشمی / 336
هاشمینژاد، محسن (سپهبد) / 117
هایزر / 140
هدایت، عبداللّه / 36، 295
هدایت، نصرالملک / 259
هدایتی / 72، 162، 298، 406، 408، 409، 436
هرتس / 436
هرندی / 123
هریمن / 176
هلمز / 206، 217، 421
همت (سرلشکر) / 129
همفری / 233
هندرسون / 36
هنری گریدی / 368
هوارد باسکرویل / 16
هوشنگ مهدوی، عبدالرضا / 95، 115، 197، 236، 267
هولاکو رامبد / 92، 93، 95، 96، 299، 325، 450
هومن، احمد (دکتر) / 131
هومن، محمود (دکتر) / 126، 351
هویدا، امیرعباس / اکثر صفحات
هیتلر، آدولف / 19
هیل بوکس / 156
ی
یاسائی، محمدعلی / 123، 124
یحیی، عدل (پروفسور) / 76، 80
یزدانبخش، سیداحمد / 133
یزدان پناه، کامبیز / 404، 405
یزدی، سیدعلی / 102
یزدی، صرافزاده / 105
یغمایی، کیهان / 313، 315، 331، 331
یگانه / 434
یگانه، ناصر / 269، 298، 433، 436
یواس ریپورت / 33
یوری مودین / 31
یوسفی / 415، 421، 424، 426، 427، 428، 432
یوسفی، حشمتالملوک / 415، 421، 426، 427، 430، 432