ghaemiyeh.com
سرشناسه : موسوی، سیدمحمدعلی، ۱۳۴۹-
عنوان و نام پدیدآور : خلقت نوری و ظهور صلبی اهل بیت علیهمالسلام/سیدمحمدعلی موسوی؛ [به سفارش] مجمع جهانی شیعهشناسی.
مشخصات نشر : قم: آشیانه مهر، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهری : ۶۳۲ ص.
شابک : 978-600-6164-33-5
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
موضوع : خاندان نبوت --آفرینش
موضوع : خاندان نبوت -- فضایل
موضوع : خاندان نبوت
شناسه افزوده : مجمع جهانی شیعهشناسی
شناسه افزوده : The World Center for Shite Studies
رده بندی کنگره : BP۲۵/م۸خ۸ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۳۱
شماره کتابشناسی ملی : ۲۶۸۰۷۸۶
نام کتاب:خلقت نوری و ظهور صلبی اهلبیت علیهم السلام
نام مؤلف سید محمد علی موسوی
ناشر: انتشارات آشیانه مهر
ویراست علمی و تحقیق:خلیل بخشی زاده
صفحه آرا: علیاکبر احسانی تیرگر
ویراستار: سید علی محمد محمودیان
چاپخانه: . گلها
چاپ: اول / 1391
تیراژ: . 3000
قیمت گالینگور:
قیمت شومیز:
? شابک: 5 – 33 – 6164 – 600 - 978
قم: 45 متری عمار یاسر – پلاک 92 – مجمع جهانی شیعه شناسی.
حق چاپ محفوظ است.
مقدمه استاد انصاری بویراحمدی 29
مقدمه مؤلف 33
بخش اول
خلقت نوری اهلبیت علیهم السلام
فصل اول: کلیات و مفاهیم
معانی کلید واژگان 39
1- خلق: 39
2- ماهیت آفرینش: 40
3- نور: 40
4- انواع نور: 41
5- ویژگیهای نور وجودی ائمه علیهم السلام 42
6- نور اهل البیت علیهم السلام در قرآن 44
فصل دوم : یافتههای انسانی ازآغاز آفرینش
واکنش و بی تفاوتی: 49
الف- تفسیرهای نارسا و خام 50
1- نگاه احتمالی به آغاز خلقت 50
1-1- نقد پندار گرایان 52
2- تفسیر مادی گرایان 53
1-2- نقد نگاه مادی گرایان 54
3- تصویر افسانه سرایان 57
1-3- نقد نگاه افسانه سرایان 59
ب- تحلیل خردمندان از آغاز خلقت 62
1- حکمت مشّاء 62
بررسی «عقل اول» ارسطو 65
معلول اول از منظر بوعلی 66
بررسی «معلول اول» بوعلی 67
2- حکمت اشراق: 70
صحت «عقل» یا «نور» 72
بررسی حکمت اشراق: 74
3- حکمت متعالیه 75
ج- فیض نخست در عرفان 78
حقیقت محمدیه | : 82
نقد فلسفه و عرفان 83
فصل سوم: دادههای وحیانی از آغاز خلقت نوری
مقدمه: 89
1- خلقت نوری در عهدین : 89
2- قرائن واژگان بر موضوع: 91
3- اصل زیر بنای موضوع: 95
4- خلقت نوری در احادیث شیعه و سنی 97
5- دشواری فهم خلقت نوریه 102
جهت بررسی سندی خلقت نوریه 103
1- تنوع اسنادی 103
2- جبران ضعف سند با قوت متن: 106
3- شهرت خلقت نوریه: 107
4- نقد نگاه ذاتی و موضوعی به اسناد : 108
انواع دلالت روایات 109
مدلول قطعی: 111
تعدد اسما و وحدت مسما: 112
اصول باز یافتی 115
نفی دروغ پردازیها 120
فصل چهارم : نخستین نور پردازی در چینش نظام آفرینش
مقدمه: 129
1 - توحید، اصل زیر بنای خلقت نوریه 129
2- نفی غیر خدا، اصل دیگر 132
نفی نظریة صدور: 136
الف- دلیل قطعی عقلی136
ب- دلیل نقلی قطعی 137
3- هدفمندی اهل البیت علیهم السلام اصل آفرینش 138
4 – چگونگی آفرینش نخستین نور 143
سمت و سوی خلقت برای مجود: 145
5- امتداد نور 146
دلایل خلقت نور علی علیه السلام پس از نور پیامبر | 149
6- آفرینش انوار چهارده گانه : 151
تحلیل: 152
7- گستره آفرینش نور 154
8 - ژرفنای نور 161
حقایق عالم نوری 162
نقد یک نگاه: 164
نقد و بررسی: 166
فصل پنجم: نور افشانی حقیقت محمدیه | در عالم جبروت
1- ریزش نور از نور 171
2- نور ائمه حلقة فیض رسانی 173
3- خلقت عرش از نور محمد| 175
1-3- نمونة صریح خلقت عرش از نور پیامبر | 176
2-3- نمونة وجود ائمه علیهم السلام در عرش...... 177
4- چیستی عرش 180
1-4- مفسران شیعه 180
2- 4- نقد نگاه مفسران شیعه 183
3-4- مفسران اهل سنت و عرش 185
4-4- نقد تفسیر اهل سنت 187
5-4- حقیقت عرش در خلقت نوری 188
5- کرسی پدید آمده از نور محمد | 191
1-5- چیستی کرسی از نظر مفسران شیعه 193
2-5- نقد کرسی با علم 195
3-5- کرسی از دیدگاه اهل سنت 196
4-5- نقد نگاه مفسران اهل سنت از کرسی 199
5-5- چیستی کرسی در خلقت نوریه 201
6- آفرینش لوح از نور محمد | 202
1-6- ماهیت لوح میان مفسران 204
7- آفرینش قلم از نور محمد | 206
1-7- چیستی قلم میان مفسران 208
2-7- ماهیت لوح و قلم در پرتو روایات 210
فصل ششم: نور افشانی ولایت علویه در عالم ملکوت
1- شبنم نور بر گونة فرشتگان 217
2- فروچکیدن نور: 219
3- ناتوانی انسان از معرفت فرشتگان: 223
4- فرشته از منظر وجودی: 226
5- چیستی و ماهیت ملائکه: 228
6- وظایف و کردار فرشتگان: 232
7- آموزش علی علیه السلام به فرشتگان: 234
8- ولایت مداری فرشتگان: 237
9- فلسفه نگهبانی بشر: 239
10- نوع تکلیف فرشتگان: 240
1- آفرینش طینت اهل البیت علیهم السلام : 241
2- نور وجودی شیعه از ائمه علیهم السلام : 245
3- تناسب نوری شیعه و... ائمه علیهم السلام : 249
4- خلقت سرشت شیعه از نور اهلبیت علیهم السلام : 251
5- آفرینش بهشت از نور امام حسین علیه السلام : 252
فصل هفتم: پرتو افکنی نور فاطمیّه در عالم ناسوت
1- تابیدن آسمان و زمین از نور فاطمه ÷. 259
2- هفت آسمان از نور زهرا ÷: 262
3- ویژگیهای پرتو نوری فاطمه ÷: 263
4- ادله نقلی بر تابش نور فاطمه ÷: 265
5- وجودیابی ماه و خورشید از نور امام حسن علیه السلام : 267
6- ولایت مداری عالم ماده: 269
7- آموزش ائمه به زمینیان: 270
عالم ذر تجلیگاه ولایت اهل البیت علیهم السلام :271
1- هستی عالم ذر: 272
2- چیستی و چگونگی وقوع عالم ذر: 273
1-2- عالم ذر ملکوتی: 273
2-2- نقد تفسیر ملکوتی ذر: 274
1- انطباق کبیر بر صغیر: 274
3- مادی بودن عالم ذر: 275
1-3- نقد مادی نگری ذر: 277
4- وجود آغازین، عالم ذر:280
دلایل اثبات «عالم ذر» 280
دلایل وجود پیشین عالم ذر: 281
الف- تفسیر واقع بینانة مفسران:281
1- وجود عوالم گوناگون بشری:281
2- گونههای آفرینش: 282
3- تقدم ذر بر ماده: 285
ب- متن روایات بر تقدم عالم ذر: 286
ج- اهل البیت اولین بندگان عالم ذر: 287
سیر اهل البیت علیهم السلام در هستی: 290
الف- سیر نزولی وجودی ائمه علیهم السلام در عالم هستی: 290
ب- سیر صعودی پیامبر | در جهان ماده: 291
ج- فرمانروایی اهل البیت علیهم السلام در هستی: 294
فصل هشتم: دستامدهای علمی وعملی
مقدمه: 299
الف- دستامدهای فلسفی 300
ب- دستامد کلامی 304
ج- دستامدها عرفانی، اخلاقی 306
د- دستامد اجتماعی 309
ه-- دستامد روایی و خبری 312
و- دستامدهای تفسیری 315
ز- دستامدهای تاریخی 317
ح- دستامدهای فقهی 321
بخش دوم
ظهور صلبی اهلبیت علیهم السلام
فصل اول: اصل هستی نور صلبی
الف) معنای کتاب. 330
اول: متننگری شیعیان 330
ژرفنگری متن 330
جزء تابع کل است 331
احتمال برتر 332
عدم انحصار کلمه بر مفاهیم 333
جواز چند وجهی 334
روایات مستفیضه 335
یافتههای ناب عقل 337
اشتراک لفظی 337
معرفت شهودی. 338
اتفاق اصحاب 339
دوم: ظاهرگرایی اهل تسنن 339
فراموشی یا کینهتوزی 339
نص کتاب: حقیقت محمد| 340
تقدم وجود پیامبر|341
وجود اهلبیت علیهم السلام 342
شفاعت محمد| 343
مقامات نبوی| 344
6.هالهای پر نور 345
ب) مصداق سنت 346
اول: عناصر ظهوری 346
حقیقت محمدیه| 346
وجود نوری علویه علیه السلام 348
اتحاد نبوت و امامت 350
پنج تن کسا 352
اشباح نوری ائمه علیهم السلام 355
دوم: عناصر مشترک مفهومی 356
حقیقت خارجی نور اهلبیت علیهم السلام 356
پیشینهی نور بر آدم ابوالبشر علیه السلام .. 357
نورپذیری آدم 358
همراهی نور با آدم 359
نوع لغزش آدم. 359
فصل دوم: چیستی نور
چیستی نور. 363
1 -. اطلاق «کلمه» بر واژگان 365
الف) اشکال کلی 366
اثرگذاری اندک 366
سطحی نگری 367
مخالف روایات متضافر 367
ب) اشکال جزئی 368
۲ - 3. بیگانگی با جایگاه آدم 368
۳ - 4. ترجیح بدون مرجح 369
۴ - 5. سازگاری اسم با حقایق خارجی. 370
الف) اشکال ویژه 373
دو: اطلاق کلمه بر کردار 374
الف) اشکال کرداری شمردن کلمه 376
سه. اطلاق کلمه بر شیء خارجی 377
تصریح آیات 377
روایت متواتر 380
اطلاق کلمه بر پیامبر اعظم| 381
1-1. مسما بعد از اسم: 382
2-1. همزمانی اسم و مسما: 382
3-1. مسما پیش از اسم: 382
4-1. همیشگی بودن اسم و مسما: 382
خمسه طیبه 383
اهلبیت علیهم السلام 384
۴. همگونی و ناهمگونی دو آیه 385
اول: دلائل همسانی 386
ذوق عرفانی 386
نقل متضافر 388
1-2. عینیت کلمات آدم و ابراهیم 388
2-2. توبهپذیری آن دو. 389
مصادیق آیه 391
امام عصر () 391
پیشوایان معصوم علیهم السلام 393
اتحاد مطلقه امام و امامت 394
دوم: دلیل ناهمگونی 395
روایت 395
مصادیق 396
1-2. اوامر و نواهی 396
1-1. نقد مصداق اوامر و نواهی 397
1-3. رد و مؤید 398
فصل سوم: نورپذیری
نورپذیری 403
الف) تقدم کلمات 404
قرائن سیاقی 404
مقایسه آدم و کلمات 404
روایات 405
ب) نفوذ کلمات 408
ج) منبع کلمات 409
د) گیرندهی نخستین 410
ه-) چگونگی دریافت 412
دریافت جسمانی 412
دریافت روحانی 414
و) زمان دریافت 415
ز) مکان دریافت 419
بهشت برین. 419
گهوارهی زمین 420
ح) مراحل دریافت 424
ط) ظهور نص بر همراهی 426
اشکال 430
ناسازگاری هبوط با منزلت ائمه علیهم السلام .. 430
خالی شدن بهشت 431
مخالفت با مشهور 432
فصل چهارم: انتقال نور
انتقال نور 435
امتداد ذاتی 435
۱. دلائل انتقال 436
الف. تصریح لغویان 436
1-1. تقلب در شیء: 436
2-1. تقلب در امور: 436
4-1. تقلب در قرآن: 437
1-2. عنصر تغییر: 437
2-2. تصرف: 438
2-3. ایجاد: 438
ب. برداشت مفسران 439
1-2. مفسران سنی 439
2-2. مفسران شیعی 441
ج. تواتر معنوی روایی 442
1-3. مأخذ سنیان 443
2-3. مأخذ شیعیان 444
د. متون کهن تاریخی 446
۲. گستره انتقال 448
نور پیامبر| 449
نور اهلبیت علیهم السلام 450
1-2. اتفاق اصحاب 451
2-2. تواتر معنوی روایات 451
ج. عوامل انتقال 453
الف) عوامل قهری 454
اراده الهی454
مرگ 455
رسالت 457
الهام 458
ب) علل غیر قهری 460
اسلام 460
ایمان462
خداپرستی 465
نجابت 466
د. لوازم انتقال 467
نفی ازدواج غیر شرعی 468
ازدواج شرعی 469
1-2. خواستگاری 471
2-2. رضایت دختر 473
خرسندی خانواده 474
عقد 475
مهر 476
ولیمه 477
آراستن عروس 477
تزئینات 478
تشریفات. 480
سفارش به واگذاری 482
پیمانگیری 483
ارث الهی 484
امانت 486
اشکال بر انتقال نوری 487
ادعا 488
پاسخ 489
فصل پنجم: ویژگیهای نور
ویژگیهای نور 495
الف. معرفت نوریه 495
ابزار معرفتی. 495
چیستی نور منتقل شده 499
ب. انتقال 507
تجرد. 507
تعلق 509
حرکت در صلبها 510
انتقال به عوالم 512
تمام زمانها 513
برترین قرن 517
از نقطه به نقطهای 518
ج. فرمانبرداری 519
ستایش 519
بندگی 521
ایمان 522
معیار بندگی دیگران523
جامع نبوت و امامت 525
فراخوان بندگی 526
د. حالات نوریه 528
وحدت نوریه 528
کثرت نوریه 531
تابش همیشگی 532
نورپردازی فیزیکی 534
حلقهی فیض 534
تجلی نور 535
پنهانی نور 536
باور نخبگان به نور 538
توسل به نور 540
فصل ششم: تأثیر نور بر نیاکان
تأثیر نور بر نیاکان 543
الف) تقرب به خدا 544
هستی بخشی 544
وصل پس از فصل. 547
اتصال برین 548
حاجتروایی 548
معرفتدهی 549
اعجاز برین 552
خلیفهی زمین 554
ب) تحول ژرفنا 555
آمرزش 555
آبروداری 557
شهود درونی 558
تعمیق فضیلت 559
امتداد رسالت 560
اصالت نیاکان 562
مسجودیت فرشتگان 563
ج) برتری بر انسانها 564
شفاعت 564
ارجمندی 566
وضع قانون 568
برگزیدگی 570
بنیانهای اصیل 572
گرهگشایی 574
واقعبینی 576
بندگی واقعی 577
۹. دینگستری 578
فصل هفتم: فلسفه نورپردازی
فلسفه نورپردازی. 583
الف) رهنمونی دینداران 584
1-1. تسلیم محض 584
2-1. حکمتسنجی 584
1-2. نادانی فردی 586
2-2. آلودگی اجتماعی 587
3-2. همانندگری 587
ب) دستگیری ناآشنا 589
1-1. مرتبه لاهوتیه 589
2-2. مرتبه عرشیه 591
3-1. مرتبه ملکوتیه 592
4-1. مرتبه ناسوتیه. 594
5-1. مرتبه صلبیه 595
نتیجه: 595
ج) گونههای هدایتگری 596
راهنمایی پیامبران 596
بیتناسبی فرشتگان 597
تنگی ظرفیت انسان 598
د) علل ریزش نور صلبی 599
1-1. معرفت ربوبی 599
2-1. پاکیزگی بدنی600
3-1. جلابخشی درونی 601
4-1. بازگشت دایمی 602
1-2. منزلت خانوادگی 603
2-2. ایمان خانوادگی 605
3-2. ارزشمداری گروهی 606
4-2. نمونهسازی اجتماعی 608
ه-) رهآورد 610
1-1. زدودن اندوه 610
2-1. برطرف کردن سختی 611
1-2. برونرفت از خواری 612
2-2. گشایش در تنگنا 614
کتابنامه 617
بسم الله الرّحمن الرّحیم
قال علی علیه السلام : «المؤمن یتقلب فی خمسة من النور، مدخله نور ومخرجه نور و علمه نور و کلامه نور و منظره یوم القیامة إلی نور»((1)) مؤمن همواره در میان پنج نور قرار دارد، ورود او نور است، خروج او نور است، دانش او نور است، کلام او نور است و چهره او نیز در روز قیامت نور است. نور، حقیقتی است که در ذات و ماهیت خود نمایان است و نمایانگر غیر خود نیز هست. به همین دلیل نور یکی از صفات خداوند و از اسماء او به شمار میرود.((2))
«ظاهراً لنفسه مظهراً لغیره» نور بر روشنایی دلالت میکند((3)). روشنایی که شعاع و پرتوهایش بتابد((4))؛ و ضد تاریکی است. یکی از فضایل خاص اهل بیت علیهم السلام خلقت نوری آنان است که هم اصل وجودشان و هم امامت آنان موجب وجود نورانیت در جهان هستی است. به همین دلیل آنان شایسته مظهر اسماء حسنای الاهی بوده و خلیفة الله فی الارض و حجت خدا بر روی زمین هستند.
ائمه معصوم علیهم السلام ، از انواع مختلف نور اعم از نور عقلی((5))، حسی((6))، معنوی((7))، عملی و کرداری((8))، گفتاری((9)) و به ویژه نور وجودی برخوردار هستند. کما اینکه پیامبر اسلام|
1) خصال، صدوق، ج 1، ص 277.
2) مصباح المنیر، ج 2، ص 341.
3) معجم مقاییس اللغه، ج 2، ص 530.
4) لسان العرب، ج 14، ص 320.
5) مانند نور علم و نور کشف و مکاشفه.
6) نور محسوس مانند نور خورشید، نور آتش.
7) نور فهم و درک بالا؛ جهت اطلاع بیشتر به کتاب فتوحات مکیه، ج4، ص314، باب معرفت اسماء حسنی مراجعه گردد.
8) فعل نورانی و فعالیتهای شایسته فرد نیک به نور تشبیه میشود.
9) کلامکم نور... که در زیارت جامعه کبیره آمده است.
فرمودند: «اوّل ما خلق الله نوری»((1)) تا آنجا که ابی خالد کابلی میگوید: از ابا جعفر علیه السلام دربارۀ {فَآمِنُوا بِاللّهِ وَرَسُولِهِ وَالنّورِ الّذِی أَنزَلْنَا}((2)) پرسیدم، امام علیه السلام فرمود: ای ابا خالد! سوگند به خداوند «النور» در آیه، نور پیشوایان از خاندان محمد| هستند تا روز قیامت. به خدا قسم! آنها نور خدایی هستند که پروردگار فرود آورده است. به خدا سوگند وجود آنها نور خداوند در آسمان و زمیناند.((3))
موضوع خلقت نوری اهلبیت علیهم السلام ، با عنوان «خلقت نوریه» شهرت به سزایی داشته و اصل آن نزدتمامی دانشمندان و بزرگان مکتب تشیع پذیرفته شده است.((4))
بیشتر علمای اهل تسنّن نیز خلقت نوری اهلبیت علیهم السلام را پذیرفته و در کتب و منابع معتبر خویش آوردهاند.
بررسی حقیقت خلقت نوری اهلبیت علیهم السلام در «منابع اهل تسنّن»((5)) از چنان کثرت و تواتری برخوردار است که اگر با تمامی اسناد و سلسله حدیث، نقل و تبیین گردد، خود اثر مستقل و مفصلی را میطلبد. در این مجال مختصر تنها به ذکر یک حدیث در خلقت نوری و یک حدیث در ظهور صلبی بسنده مینماییم.
عن سلمان الفارسی رضی الله عنه قال: سمعت رسول الله| یقول: «خلقت أنا وعلی بن ابی طالب من نور الله عن یمین العرش، نسبح الله ونقدسه من قبل ان یخلق الله عزّوجلّ آدم بأربعة عشر ألف سنة... واشتق الله تعالی لنا من أسمائه اسماً، فالله عزّوجلّ محموداً وأنا محمّد’ والله الأعلی وأخی علی والله الفاطر وابنتی فاطمة والله محسن وابنای الحسن
1) عوالی اللئالی، ج 4، ص 99.
2) تغابن: 8.
3) کافی، ج1، ص 250.
4) برخی در چگونگی و ماهیت آن خدشه کردهاند.
5) فرائد السمطین، ج1، ص41؛ فردوس الاخبار، ج2، ص178؛ فضائل الصحابه، ج2، ص663؛ مناقب مغازلی، ص120؛ کفایة الطالب، ص316؛ تذکرة الخواص، ص51؛ ریاض النضرة، ج3، ص103؛ مقتل الحسین، خوارزمی، ج1، ص84 و... .
والحسین‘ وکان اسمی فی الرسالة ونبوة وکان اسمه فی الخلافة والشجاعة وأنا رسول الله وعلی ولی الله»((1)) من و علی از نور خداوند و از جانب راست عرش آفریده شدهایم، خداوند را چهارده هزار سال پیش از آنکه آدم را خلق نماید، تسبیح و تقدیس میکردیم. سپس از اسمای حسنای خود برای ما نامهایی برگزید. خداوند محمود است و من محمّد، خداوند اعلی است و برادرم علی، خداوند فاطر است و دخترم فاطمه و خداوند محسن است و دو فرزندم نام حسن و حسین نهاد. نام من در رسالت و نبوت و نام علی علیه السلام در خلافت و شجاعت ثبت گردید. من رسول الله هستم و علی ولیّ الله.
و نمونه حدیث در ظهور صلبی اهلبیت علیهم السلام در منابع اهل سنت؛ قال رسول الله|: «کنت أنا وعلی نوراً بین یدی الله عزّوجلّ یسبح الله ذالک النور ویقدسه قبل أن یخلق الله آدم بألف عام. فلمّا خلق الله آدم، رکب ذالک النور فی صلبه فلم یزل فی شیء واحد حتی افترقا فی صلب عبدالمطلب: ففی النبوة وفی علی الخلافة»((2)).
من و علی به صورت نوری واحد نزد خدا بودیم. آن نور خدا را هزار سال پیش از خلقت آدم تسبیح و تقدیس مینمود. پس از خلق آدم، آن نور را در صلب او جای داد. آن نور همواره در یک صلب منتقل میشد تا به عبد المطلب رسید که به دو قسمت تقسیم شد، در من نبوت قرار داده شد و در علی خلافت.
احادیث خلقت نوری اهلبیت علیهم السلام در «منابع و کتب معتبر»((3)) مکتب تشیع، بسیار گسترده و فراوان است، امّا با همۀ این شهرت و گستردگی که جای هیچ تردیدی را باقی نمیگذارد، فهم و درک دقیق و هضم معانی بلند این احادیث به ویژه تاریخ خلقت نوری اهلبیت علیهم السلام برای عقول ناس و خردهای مردم عادی دشوار و سنگین است. لذا این مهم
1) فرائد السمطین، ج1، ص 41.
2) فردوس الأخبار، ج2، ص178، المناقب ابن مغازلی، ص120.
3) اصول کافی، ج1، ص441؛ طوسی، امالی، حدیث ص 183؛ صدوق، امالی، م 18، ح 2؛ مفید، امالی، ص 132، ح6 ؛ مرأة العقول، ج5، ص 188، زیارت جامعه کبیره، شرح اصول کافی، ج5، ص7؛ معجم رجال الحدیث، ج 7، ص 14، وج 18، ص 90؛ ارشاد القلوب، ج2، ص 297؛ تأویل الآیات، ج2، ص502 و... .
یعنی تبیین و شرح موضوع خلقت نوری و ظهور صلبی اهلبیت علیهم السلام وظیفهای سترگ بر عهده عالمان و بزرگان مکتب تشیع است.
در این راستا محقق توانمند، استاد برجسته، حضرت حجت الاسلام والمسلمین دکتر سید محمد علی موسوی «زید عزه الشریف» آستین همّت بالا زده و با پژوهشی عمیق و دقیق، با تلاش گسترده و فراگیربه تبیین ابعاد و زوایای مختلف خلقت نوری و ظهور صلبی اهلبیت علیهم السلام پرداخته است.
ایشان که خود استادی مسلّم و اسلامشناسی قوی هستند، با تکیه بر ازدحام دلایل حاصل از آیات قرآن و سیره و سنت پیامبر| و اهلبیتش علیهم السلام ، اثری علمی و در خور توجه تألیف نموده است.
مؤلف ارجمندی که با معرفت کامل و جامع الاطراف نسبت به معارف الاهی اسلام و همچنین با تأمل و تدبر در آیات قرآن و تجزیه و تحلیل احادیث و روایات منقول از ائمه معصوم علیهم السلام به ارزش والای خلقت نوری و ظهور صلبی اهل بیت علیهم السلام پی برده و توانسته است به زیبایی از عهده تبیین و تألیف آن برآید. ایشان که خود از اعضای برجسته هیئت علمی مجمع جهانی شیعه شناسی هستند، با مراعات فنون و اخلاق نویسندگی، با لطافت طبع و دیده بصیرت امّا به سبکی ساده و روان، اثری علمی و قابل اعتناء را با مجاهدتهای علمی فراوان به رشته تحریر درآورده است، که مطالعه آن برای مجامع علمی حوزه و دانشگاه و همه صاحبان بینش و معرفت بسیار مفید و تأثیرگذار خواهد بود. ان شاء الله
کثر الله امثالهم، جزاه الله عن الإسلام اجراً، ادام الله ظله ودامت افاضاته والسّلام علیکم وعلی جمیع اخواننا المؤمنین بولایة علیّ بن أبیطالب علیه السلام فی
اقطار العالم ورحمة الله وبرکاته
مسئول مجمع جهانی شیعهشناسی
انصاری بویراحمدی
پژوههی حاضر، تصویری است بر اساس دادههای کتاب و سنت از چگونگی نورپردازی اهل بیت علیهم السلام در صلب نیاکان و تبیین فضیلتی است وانهاده از بیشمار فضائل امامان؛ حقیقتی که اگر همین دو چشمهسار وحیانی جاری، آب زلال و گوارایش را از بالا نمیریخت؛ همواره عقل تیز و پختهی افلاطون و بوعلیها از پایین در پیدایش آن سرگردان میماند.
آنچه در این تصویرگری میبینید، پرتوهای گوناگونی است از حقیقت متصل، واحد و دارای مراتب نوریهی اهلبیت علیهم السلام که منفصل و متعدد در وجود نیاکانشان تجلی کرد؛ تجلی بیمانندی بسان دیگر فضایل آمیخته با غیب اهل بیت علیهم السلام .
این پژوهه، در دو بخش تنظیم شد: که بخش اول خلقت نوری اهل بیت علیهم السلام در هشت فصل تحلیل میکند و بخش دوم ظهور صلبی اهل بیت علیهم السلام در هفت فصل تبیین مینماید. نخست نورپردازی آنان در نظام خلقت پس از خداوند و پیش از دیگر موجودات نقل و تبیین شده است و سپس نورپردازی پاک پیشوایان در صلب نیاکان با ریز موضوعات متناسب هریک تحلیل شده است:
به کاستی و ناپختگی ترسیم ژرفنا، گستره و گونههای نورپردازی امامان در صلب نیاکان، به خوبی آگاهم و از فرصت کوتاه گلهمند. ریزبینی فرهیختگان دلسوز و راهنمایی نور خود امامان مهرورز را در پختگی و عمقبخشی مطالب در چینش و نگارش بعدی آرزومندم.
گسسته و گزینشی خواندن این کتاب نه تنها به پرسشی پاسخ نمیگوید و پرده از روی هیچ شبههای بر نمیگیرد که صورت مسأله را در هالهای ابهام فرو میبرد و بر گونهای سپید آن پردهی تاریک میکشد. از این رو، مطالعه ژرف و پیوستة نخبه گان را از آغاز تا پایان به جد میطلبد وگرنه پایاب شکیبایی در پله نخست میشکند.
آرزومندم آخرین حلقه نور افشان و نگین دار سلیمان، این ران ملخ را از بندهی ناتوان خدا و سرباز کوچک خود بپذیرد و بانفس گرم و مسیحاییاش روح مرده ما را زنده کند.
همو که اگر به باغ جانم شبنمی ریزد؛ گلهای پژمرده به هزار شور و مستی نفس دوباره گیرد.
همان که اگر چشمش به حال من، گر نیم نظر خندد
خارم به چمن نازد، عیبم به هنر خندد.
«اصل خلق به معنی اندازهگیری بکار رفته است. چنانچه میگویند: پوست دباغی شده برای آب دادن قرار داده شده هنگامی که با آن پوست به دیگران آب دهی».((1))
واژه شناسان معانی دیگری نیز برای خلق آوردهاند:
«آفریدن، ایجاد کردن، ابداع نمودن، نرم گردانیدن، ساختن سخن برباختن دروغ. پیش از بریدن اندازهگیری کردن، برابر نمودن چوب و...»((2))
افزون برمعانی مفرد خلق، ترکیبات آن نیز به تناسب صفت یا پیوند واژه بهمین معنی بکار رفته است:
«آفریدن آسمان، آفرینش نو، موجودشدن، پیدا شدن و برون آمدن».((3))
در خلقت نوریه به معنی «تقدیر» و «آفرینش» میتوان واژه خلقت را باهم بکاربرد؛ زیرا پروردگار این انوار را برای حلقه واسطه فیض رسانی در مراتب هستی و نزدیک بخود پدید آورد و نور آنها وسیلهای مناسب برای صدور فیض به موجودات به تناسب وجودشان آفرید و قرار داده شده است. بنابراین تقدیر و
آفرینش آمیخته با یکدیگر به معنی خلقت در این مقاله به کار برده میشود.
نوع خلقت نوری ائمه علیهم السلام برای ما کاملاً روشن نیست. در واقع به دلیل فرودستی هستی و فقر شدید وجودی و محدودیت بُرد عقلانی از یکسو، سعة وجودی ارجمندی و بلندی مقام آنان از سوی دیگر از دست یابی و احاطه به تمام هویت و کیفیت این تقدیر نوریه بیخبریم. تنها روایات منقول و فهم صحیح آن میتواندما را به این اسرار رهنمون گردد.
«نور، همان حقیقتی است که اشیا را روشن میسازد، به گونهای که اندام بینایی حقیقت آن را میبیند»((1))، «نور مرکب از «النون» و «الواو» و «الراء» در اصل صحیح است و برای روشنایی دلالت میکند».((2))
«نور، همان آشکاری است که با او همه چیز آشکارمیشود؛ حقیقتی که در ذات و ماهیت خود نمایان است و نمایانگر غیر خود است. به همین دلیل نور یکی از صفات خداوند و از اسماء او به شمار میرود؛ نور را ضد تاریکی نیز معنی کردهاند.((3)) و روشنایی که شعاع و پرتوهایش بتابند».((4))
واژه شناسان جمع نور را انوار دانستهاند. معنی برگزیده نور، درآفرینش نوری ائمه درپی میآید.
در واقع نورها اگر چه در روشنایی بخشیدن
و پردازش کردن مشترکاند اما هریک از درجاتی برخوردارند که متناسب با وجود آنهاست:
1- نور محسوس در خارج اینگونهاند؛ نور خورشید با نور ماه، ستاره، چراغ، آتش و برق تفاوتهایی دارند، یا اشیا منور شده محسوس نیز این گونهاند.
2- نور عقلی مانند نور علم و نور کشف که از درجات ویژه برخوردارند.
3- نورهای معنوی نیز دارای طبقاتی هستند که برخی از برخی برتری دارند. بهمین دلیل میگوییم دانا و داناتر، فهمیده و فهمیدهتر».((1))
پس از تبیین نور حسی- عقلی- معنوی به انواع دیگر نور، برای فضا سازی بیشتر خلقت نوریه وچیستی نور اهلالبیت علیهم السلام پرداخته میشود.
4- فعل نورانی، گاهی کردار و فعالیتهای فرد شایسته و فرهیخته را ما به نور تشبیه میکنیم؛ زیرا حوزه کرداری او
1) فتوحات مکیه/ 4/ 313/ باب معرفت اسما حسنی.
روشنایی بخش و راهنمای دیگران به حساب میآید.
5- گفتار نورانی، همانگونه که در سخنان ائمه علیهم السلام اطلاق میشود: «کلامکم نوراً و امرکم رشد...»((1)) معانی بلند، پر نفوذ و قدرتمند کلمات آنها خود بخود فضای ذهن و اندیشه را نورانی میکند.
6- وجود نوری، این همان حقیقتی است که در نخستین فضیلت اهل البیت علیهم السلام ، بکار میبریم و به آنها انوار وجودی پس از خداوند و پیش از مخلوقات دیگر عقیده داریم. همانگونه که علی علیه السلام فرمود:
«المومن یتقلب فی خمسة من النور؛ مدخله نور، و مخرجه نور، و علمه نور، و کلامه نور، و منظره یوم القیامة الی النور».((2))
از میان تعریفهای نور، ظاهراً لنفسه و مظهر لغیره را ناگزیر میتوان برای خلقت نوری ائمه علیهم السلام برگزید. اگرچه نارسایی این تعریف کمتر از دیگر تعریفهاست اما هرگز بیانگر حقیقت نور وجودی آنها نیست.
تنها به کمک محتوا و معانی بلند روایات میتوان به ویژگیهای نور امامان دست یافت:
1- نخستین نور، نسبت به دیگر مراتب وجود، نور آنها در اول خلقت قرار دارد. «اول ما خلق الله نوری».((1))
2- تجرد کامل، بریدن از هر نوع ماده تخیل و غیره که بینیازی آنها را در اصل وجودی بیان میکند.
3-بساطت، ترکیب حداقل پس از بساطت خداوند در نور آنها وجود دارد. زیرا فیض + امکان = نور اول.
4- واسطه در فیض– آنها از یکسو نور پروردگار را جذب میکنند و از دیگر سو این نور را به مراتب فرودست خود انتقال میدهد.
5- رهنمونی و برای دلالتی از همین ویژگی آن برمیآید و همین طور شفافیت محض نوری.
6- جاعل و حاکم، این نور بر تمامی انوار حکومت دارد؛ زیرا تنها به دست خداوند قرار داده شده نه مجعول دیگر. چنانچه از روایات بر میآید این نور بیهیچ ابهام بصورت روشن، نور وجودی اهل البیت علیهم السلام است.
7- همه جانبه، وجود این نور در تمام مراتب هستی ناگزیر و قطعی است، بگونهای که هیچ جا از آن خالی و تهی نیست.
1) عوالی اللئالی/ 4/ 99.
همانگونه که بسیاری از معارف بلند را از بطن قرآن مفسران بیرون میکشند، نور ائمه علیهم السلام نیز از ظاهر این کتاب اگر قابل استفاده هم باشد، مناقشه بردار و سمبولیک میشود. پس با تأویل پیشوایان نور، میتوان به این مهم دست یافت:
1- ابی خالد کابلی میگوید:
از ابا جعفر علیه السلام دربارة خدای فراتر از توصیف پرسیدم: {فآمنوا بالله و رسوله و النور الذی انزلناه} (تغابن/8). امام فرمود: ای ابا خالد! سوگند به خداوند «النور» در آیه، نور پیشوایان از خاندان محمد | هستند تا روز واپسین. به خدا قسم! آنها نور خدایی هستند که پروردگارفرود آورده است. به خدا سوگند! وجود آنها نور خداوند در آسمان و زمیناند».((1))
2- علی بن ابراهیم به سند خودش از ابی عبدالله علیه السلام نقل میکند که امام علیه السلام در تفسیر این آیه فرمود:
{و اتبعوا النور الذی انزل معه اولئک هم المفلحون} (اعراف/ 156). واژه «النور» در این آیه و جایگاه همان حقیقت (نوریة) امیرالمؤمنین علیه السلام و دیگر پیشوایان هستند».((2))
3- {قد جاءکم من الله نور} (مائده/ 16).
«واژه نور در این آیه همان حقیقت محمدی | است. بهمین جهت در وصف پیامبر | نور مجرد وارد شده است».
4- {نور علی نور یهدی الله للنور من یشاء} (نور /35).
«فالنور نور علی صلوات الله علیه یهدی لولا یتنا من احب. و حق علی الله ان یبعث ولینا مشرقاً وجه منیراً برهانه».((1)) آری با نور ائمه علیهم السلام خداوند هرکه را بخواهد راهنمایی میکند و با اخلاص در نور ولایت آنها داخل مینماید».
نور وجودی ائمه علیه السلام در قرآن به صورت کنایه گنجانده شده و تنها مخاطبین واقعی این حقایق را در مییابند و بازگو میکنند. چیزی که هرگز با خرد کوتاه و دانشهای پرگناه نمیتوان به آن دست یافت.
1) تفسیر نور الثقلین/ 5/ 160 و مجمع البیان/ 7/ 224.
آغاز خلقت، ظهور وجود و شکل گیری مراتب نظام هستی موضوع اسرار آمیز، فرامادی و سرنوشت ساز با معانی بلند قرنهاست که دقت نظر و تکاپوی اندیشه نخبهگان، تیزهوشان، رندان و نوابغ را بسوی خود کشانده است.
هر یک به اندازه توانایی علمی و استعداد درونی به خرد ورزی برای یافتن پاسخ درست و حلّ این معما تلاش کردهاند. بی تردید بُرد اندیشه و نور افشانی درونی آمیخته با عقلانیت بزرگان را در این مسیر نمیتوان نادیده یا یکسان ارزیابی کرد. حد و حجم و میزان کارآیی و پرده برداری آنها از اسرار نخستین موجود در ترازوی انصاف، مقدار وزن خود را آشکار میسازد.
هر یک به مراتب و درجات خاصی در شعاع ویژهای از معرفت نایل شدهاند. یکی با برهان صرف عقلی بدان دست یازیدهاند؛ دیگری با عرفان باطنی از نور حقیقت نخستین وجود پخته شده است؛ برخی هم احتمال وجود چنین جهان پیش از تاریخ را دادهاند و هرگز اصل بودن آن را نفی نکردهاند اگرچه از دسترسی به تصویر کامل و حقیقی آن خود را ناتوان شمردهاند؛ برخی نسبت به این مهم بی مهری ورزیده و پرداختن به چنین مواردی را بی فایده و یا ناممکن شمرده است و بحث از موجود اول را عقاید ماقبل تاریخ و اسطوره معنی کردهاند؛ عدهای دیگر با افسانه سرایی خواستهاند گره از این معما بگشایند و راز خلقت و چهار چوب نظام مهندسی جهان را با خیال پردازی به تصویر بکشاند.
همانگونه که برخی با خردهای ناتوان، کوتاه، نارس، تاریک و فرو رفته در شهوات وجود نخستین عالم فرامادی را بر نتابیدند و تمام حقایق آن را نفی کردهاند و حقیقت وجود را منحصر به جهان مادی دانستهاند.
در این میان تنها دادههای وحیانی با ارائه تصویر کامل، همه جانبه، ریز و دقیق فراتر از برهان و عرفان و احتمال و افسانه سرایی، از کیفیت آغاز آفرینش و اسرار آن برای ما پرده برمیدارد.
با یک مقایسة کلی و بیطرفانه میان نگاههای متنوع میتوان برتری، بلندنگری، کلی نگری، جامع و همه جانبه نگری و آینده نگری تفسیر دینی را در پرتو دادههای وحیانی در آغاز خلقت و نخستین موجود با تمام جزئیات از دیگر بینشها دریافت.
بدین سان، بیشتر واکنشهای علمی و فکری، اندک بی تفاوتیهای نادانی را در این میان پوشش میدهد و بر آیند کلی همان عطف نظر به راز گشایی آغاز آفرینش بعنوان یک مؤلفة اساسی تلقی میشود. نخست دیدگاههای خام و نارس، سپس تأملات نیم پخته یافتههای انسانی جداگانه توصیف و نقد میگردد.
برخی با ابزارهای معرفتی موجود، خواستهاند حقایق رویدادهای پیش از تاریخ نگاشتة موجود را بررسی و به حقیقت دست یابند با اینکه طبیعت موضوع قابلیت گسترش و تشریح، با پژوهش ابزارهای حسّی و خیالی سازگاری و همخوانی ندارد. ناگزیر بر پایه فطرت درونی و خِرد سالم جریانهای فرامادی را پذیرفتهاند و هرگز حقایق مجرد کامل از ماده را نتوانستهاند با این ابزارها نفی کنند.
این گروه دست یافتن به زاویههای پیدا و پنهان نورانی جهان دیگر بویژه نخستین عالم مجرد تفصیلی و گسترده حتی در حد بخشی از آنها را ناممکن دانستهاند اما هرگز اصل وجود رخدادهای تاریخ فرامادی را پوچ و افسانه تلقی نکردهاند و احتمال دسترسی به آنها را با این ابزار موجود غیر ممکن شمردهاند. در کتاب آغاز و انجام تاریخ آمده است:
«اسناد نوشتهای که تا کنون به دست ما رسیده است، در هیچ جا قدیمیتر از 3000 سال پیش از میلاد نیست. عمر تاریخ در حدود500 سال است. پیش از تاریخ بیگمان جریانهایی از دگرگونیها و تحولات بوده است... گذشتهای است که البته عملاً وجود دارد ولی چیزی درباره آن معلوم نیست».((1))
این گروه با طرح پرسشی احتمالی به پاسخ احتمالی دست مییابد آنجا که میگویند: «پیش از تاریخ چه چیز ممکن بود؟ چه پیش آمدهای اساسی در آن زمان روی داده است که در نتیجه آنها آدمی چنان شدهای است که توانسته تاریخ داشته باشد؟ چه ژرفناهای فراموش شده وجود داشته است. چه «وحی»ها و چه «روشنائیهای» از دیده ما نهان (مانده)اند؟ پاسخ این سوالها را نه در تصورات خیالی رمانتیک میتوان یافت که همه تاریخ را سیر قهقرایی میانگارد، نه در سخنان کسانی که پیش از تاریخ را سلسلهای از وقایع سطحی میانگارند و با آن چنان برخورد میکنند که گویی با نوعی تاریخ طبیعی روبرو است... که در
1) آغاز و انجام تاریخ/ 49.
اعماق بیپایان زمین فرورفته است. برای ما بدان علت که چیزی از آن دوران نمیدانیم، جنبه سکوت و
آرامش و دوری دارد و معنایی که از دست یافتن به ژرفنایش ناتوانیم».((1))
یافتههای باستان شناسان، کشف کیهان شناسان و دستامد انسان شناسان با تعبیر گوناگون به همین نقطه اصلی بر میگردد که ممکن است جهانی و رخدادی پیش از این تاریخ وجود داشته باشد که ما بدان دسترسی نداریم.
خلقت نوریه اهل البیت علیهم السلام با طبیعت خاص خود که فراتر از ملک و ملکوت و جبروت قرار دارد هیچ گاه در چهار چوب چنین احتمالاتی نمیگنجد. با این دیدگاه، جا دارد نگاه پندار گرایان به آغاز خلقت و واکنش آنها نسبت به این ساحت بررسی شود:
1- اصل حقایق نوریه، وجود و ظهور موجودات و جریانهای فرامادی را بدیده احتمال نگریستهاند و مورد نفی یا انکار قرار ندادهاند باید این نوع تلقی و دریافت آن سوی جهان ماده را بیغرضانه و در جستجوی حقیقت دانست. چنانچه غیر از این با ابزارهای معرفتی موجود، تفسیر دیگری از هستی ارائه میدادند باید در صداقت و اهداف حقیقت جویی آنها تردید میشد و خردمندی شان به چالش جدی کشیده و وانهاده میشد.
2- از طریق گرد آوری مستندات تاریخی خواستهاند به راز خلقت بویژه آغاز آفرینش پی برند. بی تردید ابزارهای معرفتی را و جایگاه کاربرد هر یک را به خوبی نشناخته و اشتباه گرفتهاند. مگر میتوان با ایران پیما، نه هواپیما به جای
1) همان/ 35.
فضاپیما کرات دیگر کهکشان راه شیری را شناخت؟! در واقع آن سوی کهکشان و عالم ماده جهان پیمای نوری و عقلانی میطلبد نه فضا پیمای محدود به فیزیک موجود!
3- این گروه چنانچه اسناد و نوشتههای موجود و مکتوب شیعه را در مورد تاریخ خلقت با دید اجمالی مینگریست واندک صفحات آن را ورق میزد، شاید به گونهای دیگر قضاوت و اظهار نظر میکرد. از شیعه که بگذریم به منابع و آثار بزرگان اهل سنت هم نگاهی میانداخت، بی تردید این گونه داوری نمیکرد.
4- اگر اصل پرسش با پندار و احتمال طرح شود، پاسخ آن نیز با احتمال داده میشود؟ چنانچه پرسش در محدوده قوانین حاکم برعلوم مادی طرح میشد یا پاسخ مثبت دریافت میکرد یا منفی اما در علوم الهی این مسأله صحت ندارد.
5- نقد افسانه سرایان و سطحی نگران برخلاف دیگران «که این قسمت را برای اساطیر وا میگذارند و کار داستان پردازان قلمداد میکنند»((1)) نقطه قوت این نوع نگاه به شمار میرود.
مادی گرایان نیز دو صنفاند: برخی جهان و آغاز خلقت را از کیهان موجود تعریف میکنند و جریانهای پیش از آن را نفی مینمایند؛ برخی دیگر با مطالعات و اکتشافات جدید، وجود جهانهای دیگر را محتمل میشمارند.
نخست دیدگاه نفی کنندگان و سپس احتمان دهندگان را یادآوری میکنیم.
این گروه که شعاع اندیشه و افق فکریشان از دایره تنگ و تاریک جهان ماده فراتر نمیرود و قلمرو بُرد عقلی شان تنها فیزیک موجود را در برمیگیرد،
1) تاریخ تمدن/1
با تنگ نظری و دُگم اندیشی همراه با خردهای فرورفته در شهوت قدرت و کیش شخصیتی یا آغاز هستی را ماده میدانند و فراتر از آن، حقایق مجرد عقلی و نور وجودی را از عینک خود بینی رد میکنند.
برخی دیگر از آنان هستی را کهنه کتابی میدانند که آغاز و انجام مشخصی ندارد. مقدمه و پایان آن پاره پاره شده و به مرور زمان فرو ریخته و هیچ چیزی از آن در دست نیست. از این رو، تنها متن معنا دار که قابلیت بازخوانی، نقد، تفسیر و تحلیل را داراست، همین جهان، ماده است که با ابزارهای حسی و لابراتوارهای تکنولوژیک مدرن میتوان به هستی و راز آن دست یافت و پردههایی از اسرار آن برداشت و در زندگی روزمره از آنها استفاده بهینه کرد.
این گروهها با تنوع دیدگاههایی که دارند جهان معنا و آن سوی افلاک را نوعی افسانه،تخیل و پندار و ترس معرفی میکنند که بشر برای ارضاء غریزة حقیقت خواهی و جهل خود در ناتوانی از تفسیر علمی اشیا و تبیین رابطه عِلّی و معلولی میان آنها به رنگ و لعاب دادن پناه برده و موجوات تخیلی ساختهاند.
1- دانشهای معنوی موجود در جهان و رویکرد دانشگاههای پر اعتبار دنیا به ادیان، روح و ملائکه شناسی و...که همگی حقایق مجرد آن سوی عالم است، بهترین گواه بر کاستی، نارسایی و سستی این نظریه است. آنان در پی تحقیقات فراوان امروزی وجود خداوند، روح، وحی و دیگر حقایق نوری و صددرصد معنوی را قطعی میدانند.
2- بر فرض عدم اعتبار دستآمدهای فکری بشر مگر با تهمت و افتراء میتوان دروغ بودن یک قضیه را نفی یا اثبات کرد؟ با دروغ نمیتوان دروغ را بیرونراند. چنانچه حقایق مجرد بویژه خلقت نوری را کسی دروغ و جعلی
پندارد، نباید با کذب و افترا و تهمت بدتر از آن نادرستی آن را توضیح دهد تا افترا خود گواه بر خیر مطلق و مطابق بودن با واقع ثابت شود و نظر دیگران مورد نفی قرار گیرد.
3- کارآیی دانشهای تجربی در محدوده خود، مورد نزاع هیچ یک از دانشمندان نبوده و نیست و نخواهد بود اما نفی آنچه در حیطه ابزار معرفتی آنها قرار ندارد، بدترین تهمت، دروغ و ناشیانهترین فعالیت عملی به شمار میآید.
4- تنها ندانستن هرگز دلیل بر نبودن نیست و این حقیقت را تمامی خردمندان بعنوان اصل مسلم در هر فعالیت علمی قبول دارند. چنانچه کسی ابتداییترین الفبای علمی و معیارهای دانش را نداند قابلیت گفتگو با او را در جرگهها و حلقههای دانش نمیبیند.
5- تفسیر همة اشیا برپایه منافع شخصی یا گروهی و یا ملی مانع رسیدن آدمی به کمال مطلوب علمی به شمار میآید. از این رو جا دارد اندکی پیش از هر گونه نفی و ردّ نظر مفسران دین، به سخنان فیلسوفان، عارفان،
محدثان و... ژرف بنگریم. چنانچه نتوانیم معانی بلند سخنان آنها را بفهمیم نخستین قدم انصاف و روش علمی اینست که بی دلیل هرگز انکار ننمایم.
6- آزمایش و خطا در علوم تجربی بعنوان ابزار معرفتی رسیدن به واقع مورد توجه تمامی دانشمندان این رشته است که در عالم معنا راه ندارد. کاوشهای علمی بویژه کیهان شناسی روز به روز به کشفیات جدید دست مییابند و بر گستره و ژرفنای جهان آفرینش پی میبرند.
افزون بر این با کشف یافتههای نو، بر فرمولهای حاکم فضاشناسی پیش از خود خط بطلان میکشند و یافتههای دانشمندان دیگر و تئوریهای آنان را ردّ میکنند.
«کاشف ایرانی دورترین کهکشان جهان... روز گذشته با تشریح کشف اخیر خود تاکید کرد: با این کشف تئوریهای مربوط به پیدایش جهان بهم خورد و باید به دنبال تئوری جدید بود ... فرضیههای رایج درخصوص ایجاد جهان بر این نظریه استوار بود که کهکشانهایی کوچک در طول زمان به هم رسیده و کهکشانهایی بزرگ ایجاد کردهاند ولی این کشف خط بطلانی بر این نظریه است... در مدت کمی 600 میلیون سال پیش پس از تولد، جهان شاهد ایجاد کهکشان حجیم بودهایم که تئوری پیوستن کهکشانهایی کوچک را ردّ میکند... ممکن است پیش از این جهان، جهان دیگری وجود داشته باشد که انفجار آن باعث ایجاد گیتی فعلی شده است یا اینکه جهانهای دیگری نیز در حال حاضر وجود داشته باشد که ما به آنها دسترسی نداریم».((1))
7- این مهم از یکسو باز گوکننده ناتوانی و محدودیت ابزارهای معرفتی بشر نسبت به حقایق نوری است و از دیگر سو، هرگزنمیتواند وجود جهانهای آن سوی عالم ماده را کشف یا نفی کند. از دانشمندانی که با پیشرفتهترین ابزار معرفتی جهان خاکی و مادی نتوانستهاند تمام زوایای خلقت را کشف و تحلیل و تبیین کنند، از پرده برگیری یا بطلان آن سوی کهکشان چه میتوان انتظار داشت؟!
1) روزنامه قدس/ 23/ 4 / 1384.
8- اگرچه نور فیزیک به گونههای مختلف تجزیه شده و امروز از اشعههای نامرئی آن در معالجة بیماران مدد میگیرند اما با نور صددرصد معنوی تفاوت جوهری دارد. خلقت نوریه هرگز با نور موجود فیزیک قابلیت کشف و بطلان را ندارد.
این گروه با چینش واژگان زیبا و عبارت پردازیهای نو، از قوه تخیل بهره گرفتهاند و با این نیرو آغاز و پیدایش تاریخ و خلقت را تفسیر کردهاند.
رب النوع، خدایان افسانه آنان به شمار میآیند که ویژگیهای خاص خود را داشتند واز قدیم پیش از همه در جهان زیست میکردند:
«یونان قدیم به ارباب انواع و چند خدایان معتقد بودند. هریک از آثار طبیعت را مانند آفتاب و باران، رعد و برق، آتش، باد، رود بارها و دریاها را مولود خدایان بسیار توانا که برتری بر آدمی زادگان داشته باشند، میدانستند. فکر توحید هنوز در میان شان پیدا نشده بود و هر یک از آثار مختلف و خصال انسان را از دیگری مجزا و ناشی از نیروی دیگر و خدایان دیگر میدانستند. حتی برخی از این خدایان را رقیب و معارض دیگری میپنداشتند و گاه گاهی کشمکش و زد و خوردی میانشان قایل بودند... در ایشان مانند آدمی زادگان میل و شهوت و هوی و هوس و خشم و مهر و غم و شادی و رشک و حسد قایل بودند... برای آنها خاندان و درمیانشان خویشاوندی قایل بودند. الهگان را
همسران خدایان میپنداشتند و پهلوانان خود را پسر رب النوعی یا الهه میدانستند... ناچار برخی از خدایان برادران و خواهران در میان خدایان و الههگان داشتند... برخی از خدایان یونان عبارتند از: زئوس یا ژوپیتر، رب النوع آسمان و باران و تندرهرایاژونون، همسر زئوس الهه آسمان وماه و زناشویی و پاسبان زنان شوهر دار. آرس یا مارس، پسر زئوس و هرا، خدای توفانهای شمال... و....((1))
افسانه سرایان پس از اساطیر و خدایان به عنوان نخستین موجودات که دیگر موجودات از آنها برآمدهاند، بر غولان خارق العاده عقیده داشتند که پیش از انسانها در زمین میزیسته و موجودات دیگر چگونه از آنها پدید آمده و با چه ترکیبی، جای بحث دارد.
«یونانیان قدیم به موجودات خارق العاده هم معتقد بودند که میگفتند: پیش از آدمی زادگان روی زمین بودهاند. آنها را غولان یا دیوان میدانستهاند که از زمین زاده شدند... قامتی بلند داشتند... و برخی از آنها صد دست داشتهاند.»((2))
ساختار آفرینش و نخستین موجود به صورت مشخص همان ارباب انواعاند اما غولان چگونه از آنها پدید آمده معین نیست؟!
اهریمنان گروه دیگریاند که افسانه سرایان در برابر اساطیر الهی
طرح کردهاند:
«یونانیان در برابر خدایان که آنها را زیبا و سازگار میدانستند... به یک موجودات زشت که آنها را مانند زشتترین جانوران میدانستند نیز معتقدبودند. فوریکس و زنش کتو بودند که میگفتند در ته دریا جای دارند و توفان را فراهم میکنند، دخترشان اکیدنا بالا تنة زن زیبایی را دارد که دارای چهره دلپذیر و نگاه آرام است و پایین تنه او مار بزرگ است که فلس دارد و در غار ژرفی جای گرفته است... = اکیدنا= سربر» را زاده است که هم سگ و هم مار است. «شمیر» که تنه او چون تنه شیر و بز و مار است و شراره از دهانش بیرون میآید. «هیدر» مار هفت سر که نفس آن کشنده است. «لفنکس» اهریمنی که سر آن چون سر زنان و پیکرش چون پیکر شیر است. گرهها را سه زن میدانستند که تنها یک دندان و یک چشم دارند».((1))
آیا به راستی میتوان آغاز خلقت و نخستین
موجود را با این بر بافتن دروغها اثبات کرد و از آن به دیگران تصویر رمانتیک ارائه داد؟!
برخی از نویسندگان مغرب زمین به باور اسطورهگرایی خود انتقاد کردهاند و چنین خیال پردازیهایی را دور از حقیقت میدانند:
1) همان.
«با نقل کردن اسطورهها و ساختن تصاویری درباره آن، گمان بردهاند که میدانند در آن دوره چه گذشته است. زندگی خویش را با گمان ربط میدهند، در آن بهشتی گمشده و... طلایی مییابند و بحرانهای بزرگ و حوادث دهشتبار مانند بهم آمیختن زبانها در بابل و وقایع طبیعی و ماوراء طبیعی را بهم میآمیزند، خدایان را در حال گشت و گذار در روی زمین میبینند و از زبان ذوات آسمانی الهامها و پندهامیشنوند.((1))
2- با ردیف کردن واژگان بیزبان نمیتوان پرده از لایههای پیچیده اسرار آمیز هستی برداشت. آنان که سالها بلکه تمام عمر تلاش پیوسته علمی کردهاند و با ابزار متناسب به این موضوع کوشیدهاند نتوانستهاند به تمام زاویههای پیدا و پنهان هستی دست یابند. تنها به یک تصویر کلی رسیدهاند چه رسد که ما با تخیل به واقعیت برسیم:
«ما از راه این اسطورهها نه دانش قابل اعتمادی درباره گذشتههای دور میتوانیم به دست آوریم و نه خبری که جنبه واقعی داشته باشد ولی همه آنها تصویری از این ضرورت به ما مینمایانند که آدمی به هر حال با پایهای که در ژرفنای زمان پیش از تاریخ دارد، ارتباط میجوید.((2))
3- تخیّل در شعر، رمان، داستان و... کاربردهای نو و بیشماری دارد اما حقایق معنوی با سعهای وجودی را نمیتوان نقاشی کرد اگر مجرد محض هم باشد که نقاشی کردنش صددرصد محال میشود.
4- بی هویتی و بی تاریخی نباید انسان را به تاریخ سازی، افسانه پردازی و اساطیر باوری وا دارد. ملتی که از آغاز ریشههای تاریخی و همگون با طبیعت و همساز با ساختار بدنی آدمی ندارد چگونه میتواند با بافتن افسانه برای خود تاریخ بسازد و اساطیر در ذهن و اندیشه مردم خویش جای دهد؟
5- افسانه خواندن چنانچه با ظرافت هنری و محتوای عاطفی به دیگران منتقل شود، ممکن است نظر و رأی عدهای را در مدت زمان کوتاه تسخیر کند اما آنچه در این مجموعه گرد آمده با صراحت عقل و یافتههای علمی در تضاد کامل قرار دارد. از این رو نمیتوان به بار افسانه آن هم اعتنایی ورزید.
6- برخی از کارشناسان تاریخ و غرب شناسان بر این باور هستند که «ایلیاد» و«ادیسه» نه داستان مستقل تاریخ غرب که برگرفته از محتوای تورات و انجیل واژگون شده است.((1))
تا کنون هیچ تصویر نیمه روشن از آغاز آفرینش و کیفیت پیدایش موجودات بر پایه دیدگاههای یاد شده به دست نیامد؛ زیرا با کاستی و محدودیت نفس دانش تفسیرگر و نمایان کننده حقیقت از یکسو و ابزار کشف کننده از دیگر سو با این گروهها به کژ راهه رفتند و انسانهای بی شماری را به سرگردانی و تردید نسبت به آغاز خلقت وا نهادند و بر گرفتاریهای روحی - روانی آنان افزودند.
از این پس به دنبال یافتههای انسانی میرویم که بیگمان به درجات و
1) . درسهایی از غرب شناسی دکتر عباسی جزوه نویسنده.
مراتب والایی از شناخت نایل شدند. مسیری را که آنها انتخاب و طی کردند و ابزار مناسبی که از آن مدد گرفتند، به طور کامل با مقصدهماهنگی و همخوانی داشته است. اگرچه این گروهها نیز به دلیل محدودیت دانش و ابزار بکار رفته در آن نتوانستند تمامی حقایق را باز گو کنند اما به نمایی کلی و ویژگیهای اسرار آفرینش بویژه صادر اول دست یازیدهاند.
خرد بشر با راهنماییهای انبیاء و در پرتو تعالیم آسمانی آنان روز به روز رشد کرده و به بالندگی نسبی رسیده است. با آنکه افراد عادی به گنجینه دانش الهی مانند پیامبران و ائمه علیهم السلام متصل نیستند تا حرف نهایی را بزنند، باز هم به نوبه خود تلاش علمی طاقت فرسایی کردهاند که نشانگر قدرت عقلانی بشر از یک سو و سپاس گزاری از نعمتهای الهی از دیگرسوست. اینک به بررسی کوتاه نظرهای این گروه در موضوع آغاز خلقت نوریه اهل البیت علیهم السلام میپردازیم.
فلسفه مشّاء با عقلانیت محض و به تفسیر، تحلیل و تدوین هستی بویژه نخستین صادرپرداختهاند؛ آنان از گوهر درونی بنام عقل استفاده بهینه کردهاند و تواناییهای بالقوه این نیرو را در راستای کشف اولین موجود به فعلیت رساندهاند و نتایج بیشماری برای جامعة بشریت اهدا کردند. چنانچه کوشش علمی و ناب این حکیمان نمیبود، شاید بیشتر جامعه امروزی از ماوراء هستی چیزی در دست نمیداشتند.
در اینکه حکماء خداوند را یکتا و بی همتا و علت العلل بودن تمامی موجودات را با برهان عقلی و قانع کننده اثبات کردهاند، کار کمی نیست و این که
موجودات است از منشأ واحد، واجب، یکتا و پروردگار بی همتا معلول واحد ممکن و مخلوق یکتا پدید آمده است باز هم از نظر تفسیرهای برخی واژگان مفاهیم با چهارچوب کلی روایات همخوانی دارند اگرچه در کیفیت و باریکبینیها ناگزیر تفاوتهایی میان حکمت و روایات وجود دارد.
اینک جا دارد متن یافتههای عقلانی حکماء را یادآوری کنیم تا برای فهم خقلت نوریه بیشتر فضا سازی صورت گیرد:
«واحد، تنها علت تمامی اشیا است و خود مانند هیچ شیء از اشیا نیست بلکه ایجادگر و آفریننده اشیا به شمار میآید. او خود عین اشیا نیست اگرچه اشیا همگی در او هست اما او در هیچ یک از آنها نیست. بهمین دلیل گفته میشود که تمامی اشیا از او ریزش و فوران کرده و با وجود او ثبات دارد همانگونه که دوام شان با اوست بازگشت اشیا نیز بسوی او است.
چنانچه پرسشگری بپرسد: اشیا کثیر از یکتای بسیط که در او هیچ گونه هویت و دوئیتی، زاویه کثرتی به هیچ جهتی از جهات نیست؛ چگونه پدید آمده است؟
به این دلیل که او یکتا و بسیط محض است و در ذات او هیچ چیز از چیزها وجودی ندارد. از آن رو که او یکتای حقیقی است و تمامی اشیا از او جوشیده است. در واقع چون او خود هیچ شی از این اشیا نبود، همه اشیا را تو از او برون آمده میبینی. چه آنکه اشیا همگی از او فوران کرده است اما او خود غیر اشیاست. در واقع هویت نخستین که مرادم از آن هویت عقل اول است، همین هویت بدون واسطه و بصورت مستقیم به عنوان اولین موجود از آن سرچشمه جوشیده و برون آمده
است. پس از آن تمامی هویت اشیا که در عالم بالا و پایین وجود دارند، به واسطه و سبب هویت عقل و عالم عقلی بوجود آمدهاند.((1))
1) اثولوجیا/ 134.
تمامی اجزاء استدلال ارسطو بر پایه عقلانیت استوار است. یعنی با حصر عقلی موجود یا واحد است یا کثیر؛ واحد یا بسیط است یا مرکب. مرکب چون نیاز به اجزا ترکیب شده دارد، نمیتواند آفریننده و علت اشیا باشد. پس تنها واحد صرف و بسیط از همه جهات به علت بینیازی مطلق میتواند خالق دیگری موجودات باشد. اگر عین اشیا باشد، نیازمند به شمار میرود و هرگز فوران موجودات را نباید از او انتظار داشت. تمامی فقرات کلمات این حکیم اگر چه کاستیهایی نیز دارد اما بر پایه برهان استوار است.
وی پس از این پرده برداری از اسرار خلقت و مشخص کردن معلول اول به نام عقل، ضرورت وجود و حلقه واسطه بودن آن را میان عالم غیب و شهود و مُلک و ملکوت یادآور میشود:
«واحد محض فوق «تمام و کمال» است
و عالم حسی «ناقص»، چون بوجود آمده است ولی عقل شی تمام و کامل به شمار میرود، از آنجا که میان فوق تمام و ناقص ناتمام مناسبتی نیست. از سوی دیگر مناسبت تام و همه جانبه بین علت و معلول ممکن نیست، زیرا عقل از واحد محض حقیقی که فوق تمام است، بوجود آمده است، شی تمام محال است مانند خود موجود تام دیگر بیافریند؛ زیرا خود در اصل خلقت کاستی داشت و هر ابداعی مستلزم نقصان مبدع از مبدیع است. از اینرو، لازم است میان آن دو موجودی که میتوان آن را «تام» نامید، واسطه قرار گیرد و آن موجود همان عقل اول است».((1))
1) همان/ 135.
گزیده استدلال ارسطو این است که عالم جبروت و معنا و نور با عالم ماده و ناسوت تناسبی ذاتی ندارند؛ زیرا یکی تمام محض ودیگری ناقص محض هستند. اگر بخواهیم میان آن دو ارتباط و پیوند بیابیم، ناگزیر حلقه واسطهای به نام عقل ضرورت پیدا میکند که از یک طرف کمال دارد و از یک طرف نقصان. با این ترتیب میان خاک و افلاک پیوند ایجاد میشود.
1- وی از یک سو عقیده دارد که «او خودش مانند هیچ شی از اشیا نیست». ولی «اشیا همگی در او هست» چگونه میتوان این نه آنی را میان ظرف و مظروف و علت و معلول تصور کرد. مگر لازمه ابتدایی تصور صدور معلول از علت، وجود سنخیت متناسب میان آنها نیست؟ چنانچه خداوند به هیچ شی از اشیا تناسب، همانندی و شباهتی ندارد، چگونه میتوان اشیا را در او تصور کرد؟
حضور اشیا در وجود او با علم او به اشیا دو مقوله متفاوتاند. آنچه یکپارچگی واجب الوجود را با مادیات ثابت میکند، عبارت بعدی اوست: «اشیا از او بیرون آمده و فوران کرده است.» یعنی اشیا پیش از این در
وجود او مطوی و بهینه بودند که بیرون آمدند. چگونه او غیر اشیاست یا ایجادگر آنان که همیشه و در ازل موجودات با خداوند بودهاند؟
2- جوشش از چشمه سار وحدت محض چگونه صورت گرفت؟ آری! با یک تصویر کلی مبهم و برفک دار میتوان فهمید که چیزی پدید آمد، اما چگونه پدید آمد نمیدانیم! چنانچه بُرد خرد را شما همین اندازه بدانید، برای خودتان چه بسا قانع کننده باشد اما برای آنان که خِرد خود را به این کلی گوییها نمیتواند اقناع کند و یا جایگزین برتر و ابزار بالاتر در دست دارد، چه راهکاری دارید؟
3- ترتیب مراتب هستی در نگاه ارسطو بسیار گنگ ارائه شده است. اصل
حلقه پیوند میان خداوند و گیتی به نام عقل شمرده میشود اما چگونه همین سه مرتبه پدید آمده و با هم پیوند دارند؟ پاسخی از این بخش برنمیآید. با کلیگویی نمیتوان خردها را قانع کرد و به کیفیت اتصال مراتب هستی پی بُرد.
پس از ارسطو از نظریه پردازان اصلی حکمت مشّاء به شمار میرود و در نخستین موجود آفریده شده پس از خداوند همان دیدگاه ارسطو را بسط و توسعه میدهد. افلاک دهگانه را او و دیگر حکماء مشّاء بر پایه دانش فضا شناسی بطلمیوسی تفسیر و تحلیل کردهاند و به میزان آنها عقول دهگانه را از آغاز تا پایان برمیشمارند که ما به یادآوری تمام آنها نیازی نداریم.
«بل المعول الاوّل عقل محض؛ لانه صورة لامادة و هو اول العقول المفارقه التی عددناها... فبین انه لا یجوز ان یکون المعلول الاول صورة مادیة اصلاً و لا ان یکون مادة اظهر. فوجب ان یکون المعلول الاول صورة غیر مادة اصلاً بل عقلاً و انت تعلم إن هٰهنا عقولاً و نفوسا مفارقة
کثیرة...»((1))
نخستین موجود در نظام آفریش عقل است، آن هم صورت و محدودة محض معنا دارد و هیچ گونه عناصر نخستین تشکیل دهنده بنام ماده در وجود او راه ندارد؛ زیرا این سلسله با وجود ماده و صورت تداوم مییافت و محال عقلی لازم
1) شفا /2 / 404.
میآمد. پس معلول اول مرکب از ماده و صورت نیست یک اصل و صورت تنها هم که دارد، مادی نیست که مجرد صرف است. پس از این موجود صرف هستی؛ دیگر موجودات از بالا تا پایین دارای عقول دهگانه و افلاک دهگانهاند که از فلک اولی آغاز و به فلک عنصری پایان میپذیرد.
1- ترتیب عقول و افلاکهایی که آنان تصویر کرده بودند؛ امروز با پیشرفت نسبی دانش فضاشناسی همگی باطل شدهاند. نه تنها هیئتهای قدیم که هیئتهای جدید نیز روز به روز باطل میشوند. چنانچه میان ترتیب افلاکها و عقول پیوند و تناسب ذاتی وجود داشته باشد، با بطلان یکی بطلان دیگری قطعی است. اگر میان آنها هیچ نوع تناسب و سنخیت کاملی وجود ندارد، چگونه عقول منحصر به ده تا میشود و مراتب بیشتر یا کمتر ندارد؟ همانگونه که برخی از آنها در مراتب هستی عقول بیشتری ثابت کردهاند. میان خود آنها در مراتب هستی اختلاف وجود دارد پس چینش هستی بر اساس حکمت مشّاء نمیتواند صحت داشته باشد.
2- حکماء اشراق بر پایه یافتههای عقلانی خود بر دیدگاه صدور فیض مشائیان نقد زدهاند و خط بطلان کشیدهاند:
«فصل: فی کیفیة صدور الکثرة عن الواحد الاحد و ترتیبها و بیان انّ ما ذهب الیه المشاؤون فی ذلک لیس
بمستقیم. فقدم الثانی علی الاول. و قال: النور الاقرب ای العقل الاول؛ لما حصل منه برزخ هو الفلک الاعلی و نور
مجرد، هو العقل الثانی... و من هذا النور المجرد، نور مجرد آخر هو العقل الثالث و برزخ هو فلک الثوابت فاذا اخذ هکذا ای علی هذا الترتیب علی ما یقوله المشّاؤون و هو: ان یحصل من کل عقل عقل آخر و فلک الی ان یحصل تسعة افلاک و العالم العنصری».((1))
حکماء اشراق دیگر پس از تبیین صادر نخست، نظریه افلاک و عقول عشره یافته و دستآمد فکری حکمت مشّاء را باطل و غیر متقن میشمارند: «...و هذا و ان کان مشهورا فهو(نقد) غیر متیقن».((2))
ناپختگی، کژ راه و یافتههای ناقص این حکمت در ترتیب و چینش نظام هستی برای ماآشکار میشود. چنانچه اشراق برمشا را بر پایه مبنای آن دو برگردانیم تالی فاسدش بدتر از این خواهد بود.
3- چنانچه برون آمدن معلول نخست را از علت العلل واقعی و موجود عینی ندانیم و آن را به علم پروردگار تعبیر نماییم، در آن صورت فعل او با علم او یکسان خواهد بود، حقیقتی که هیچ خردمندی آن را نمیپذیرد.
آری! ذات بعلاوه صفات و به اضافه فعل در احدیت یکسان است اما نه در مرتبه تحلیل عقلانی و ایجاد آفرینش. اینکه خداوند به نخستین موجود پیش از آفریده شدنش علم داشت تردیدی نیست اما اینکه چگونه او را آفرید؟ مقوله دیگری غیر از علم است.
بدینسان نظر برخی در پرده ابهام قرار میگیرد آنجا که میگوید:
«راه ایجاد و افاضه خداوند آن نیست که چیزی از ذات مفیض و علت ایجادی شی جدا شود، یا به ذات معلول فایض ملحق گردد بلکه راه آن این است که هنگامی که علم جاعل فیاض به این که چه چیزی از ممکنات، منتظر وجودند وصلاحیت دریافت فیض در نظام خیر و احسن را دارند، بر حسب این علم و اراده ناشی از آن، در متن واقع، ذات آن منبعث و محقق میگردد و از فیاضیت و فعالیت او موجود و امری هم سخن با هویت و ماهیت او صادر میشود».((1))
وانگهی، پیش از آفرینش چگونه «چیزی از ممکنات منتظر وجود هستند و صلاحیت دریافت فیض در نظام خیرو احسن را دارند؟» در حالی که قبل از علت العلل چیزی وجود ندارد. اگر قایل شدیم چیزی هست با خدا یا متصل به او پس واجب الوجود و واحد محض بودن چه تفسیری
بر میتابد؟ بنابراین هیچ گریز گاهی در توجیه صدور فیض برای ما نیست. یا قایل باشیم که موجودات در درون خدا گرد آمده و با او یا بیرون از او بوده و پراکنده شدهاند، آنگاه که فیض صادر شده است. یا آنکه قایل باشیم که یکی بوده و هیچ چیزی با او نبوده پس از آن و با اراده و اهداف ویژة او موجودات را آفریده است. این که ازلیت منحصر به پروردگار نباشد و تمامی موجودات ازلی باشد یا برخی از آنها، ازلیت محض
1) نبراس الضیاء/68.
واحد و صرف، خود به خود باطل میشود و نیازی به ترتیب هستی نیست چنین نقدی پیش از آنکه بر بوعلی و افراد نظیر میرداماد وارد باشد، بر ارسطو وارد است.
اگر در حکمت اشراق، چنانچه قایل به اختلاف تعبیر با حکمت مشّاء نباشیم و مفاهیم موجود را که در یکی عقل و در دیگری نور مجرد واحد تعریف شده است ژرف بنگریم، تفاوت میان نگرش آنها در نخستین صادر برای ما آشکار خواهد شد. چنانچه اشراق نیز عقل اول را نخستین موجود بداند با مشّاء و صادر نخست که آنها گفتهاند تفاوتی مسلکی چشمگیری ندارند. یعنی در اصل معول اول به نام عقل، هردو متفقاند. تنها در کسب و یافتههای حکمت تفاوتهایی دارند.
مشّاء بر اساس عقل محض برای کشف واقع پای میفشرد و اشراق برای نیل به حقایق فیض و انداختن نور از جانب خداوند برای راهیابی به واقعیت در قلب واقعیت گرا اصل میشمردند. آنها قایل به تفاوت در ابزار میشود. آیا تفاوت وسیله، تفاوت هدف را در پی خواهد داشت یا نه؟ به تعبیر دیگر آنچه با عقل تنها به دست میآید عین همان چیزی است که با نور هدایت و افاضه شده الهی به دست میآید یا مغایرت دارند؟ یا آنچه با نور قلب و آمیخته با عقلانیت به دست میآید با آن دو تفاوت ندارد؟ بهمین دلیل مقصد و دستآمد های هر سه هرگز یکسان نیست؛ زیرا شعاع و قلمرو کار آیی این ابزار با یکدیگر تفاوت جوهری و آشکارا دارد. دوربین عکاسی با دوربین فیلمبرداری با تلسکوپ هابل با عکس برداریهای فضا و هوا و زمین هرگزیکسان نیستند؛ در اصل نمایاندن، همگی واحداند اما در میزان و وسعت نمایاندن تفاوتهای جوهری دارند.
روشنایی ریزبینی و شفافیت عکسها با یکدیگر اصلا قابل مقایسه نیست. از این رو باید پذیرفت که اختلاف در ابزار معرفتی، دستآمد و حد و حجم معرفت را تعیین میکند و میزان کیفی و کمی آن را برای ما آشکار میسازد.
همین که مشّاء با عقل صرف حرکت کردهاند، از علمای تجربیون افسانه سرایان بسیار به هدف نزدیکتر شدند اما تمامی ابعاد و زوایای هدف را بازگو نکردهاند؛ زیرا وسیله معرفتی آنها بیش از این جواب نمیداد اما حکمت اشراق چه با نور تنها یا آمیخته با عقل به مرتبهای جلوتر از مشّاء رسیدند و حقایق بیشتری برای ما آشکار کردند و آن کشف وجود نخستین با قید نور بود:
«فاول ما یحصل منه نور مجرد واحد، هو المسمی عند بعض الاوائل بالعنصر الاول... و عند المشائین بعقل
الکل...»((1))
در این بخش و بخشهای دیگر اشراقیان با صراحت کامل و تمام به اینکه موجود اول نور مجرد واحد است اشاره میکنند و تمایز نور را با نورهای برآمده از آن بر میشمارد و همین گونه نور اول را با نور پرداز نخست مقایسه میکند:
«در واقع شعاعی که از نورالانوار بر نور اول افاضه شده کاملترین فیض است از فیض که اولی به دومی افاضه میکند و میدهد؛ زیرا فیض دهنده و فیض گیرنده در نخستین موجود شدیدترین فعلیت و تمام ترین قابلیت را نسبت به دومی داراست. بدین سان، ثابت شد که نخستین
1) حکمة الاشراق/ 318.
نور که از نور الانوار تابیده، درخشیده و برون آمده یکی بیش نیست و آن نور نزدیکترین وبرزگترین نور شمرده میشود».((1))
بنابراین ماهیت، چیستی و کیفیت نور با عقل بسیار متفاوت است. نور افاضهای و نور پرداز، کانون نور و منور لازم دارد آن هم در اختیار فرد نیست که هر زمان بخواهد از آن مدد گیرد. بر خلاف عقل که در نهاد انسان همیشه وجود دارد و میتواند همواره از آن مدد گیرد.
آری! چنانچه نور مَلَکه درونی گردد در آن صورت خود فرد معنی نخواهد داشت و جز نور پرداز و شعاع نور انسان هر گز خود را در پرتو افشانی نوری نمیبیند و نمیتواند بنگرد؛ زیرا شعاع نور به حد و اندازهای شدید است که تمام اشیا را در کام خود فرو میبرد و هر چه غیر او باشد، میبلعد. اشعه ایکس و گاما و... را امروز بعنوان نور مادی شاهدیم و قدرت غیر قابل تصور آن را میدانیم. نور مجرد که به مراتب بالاتر، شدیدتر، روشنتر و تابناکتر از انوار مادی
هستند. بنابراین هرگز میان خرد و نور این همانی صددرصد وجود ندارد؛ جایی که نور عملاً وارد میشود و نفوذ میکند، خرد بدان راه ندارد.
در برخی از موارد در حکمت اشراق از نخستین موجود به نام «عقل» یاد شده است:
«فأول صادر منه تعالی جوهر عقلی سمّاه بعض الحکما
1) همان.
عقل الکل و العنصر الاول. و هو اعظم مایمکن و اشرفه...».((1))
در جای دیگر از همین مجموعه با صراحت کامل اولین معلول را نه نور که عقل مینامند:
«فیجب ان یکون الذی یحصل منه بغیر واسطة جوهراً و مجرداً عن المادة من جمیع الوجوه و هو العقل. ثم
العقل هو المعلول الاول لایجوز ان یحصل منه جسم».((2))
چنانچه حکماء مشّاء نیز دستاورد عقل و نور را یکسان ارزیابی کنند پس ایراد آنها به مشائیان معنی ندارد همانگونه که پیشتر از این یادآوری شد. اگر عقل نخستین صادر باشد چه با نور و چه با عقل اختلافی در میان نیست. در حالی که چنین چیزی امکان ندارد.
راه جمع آن این گونه است: نخست شیخ اشراق به پیروی از مشّاء حرکت کرده و به تبع آنها چنین سخنی را بر زبان رانده است اما پس از دریافت فیض و درخشیدن نور علم در قلب یک مرتبه ترقّی علمی کرده و به مراتب بالاتر دست یافته است. بنابراین باید تاریخ تألیف مجموعه مصنفات را به ویژه این قسمت را پیشتر از تدوین حکمة الاشراق دانست که در پی آن این نحله بوجود آمده و به نام حکمت اشراق معروف شده است.
با این وجود میتوان گفت: نظریات بدوی آنها تقلیدی بوده و باطل اما نظریات آخری پختهتر و دقیقتر و ریزبینتر. از این رو عدهای که نظر مشّاء و اشراق را در صادر نخست یکسان میدانند خالی از کاستی نیست:
«بر مبنای فلسفی مشّاء، اشراق و حکمت متعالیه صادر نخست بهرگونه وصف شود موجود حقیقی است ولی بر مبنای وحدت شخصی وجود، فیض منبسط تنها مظهر و مجلای نخست خداوند است و اطلاق وجود و موجود بر آن جز به مجاز نیست. در حکمت مشّاء و اشراق صادر نخست، عقل اول است که مغایر با دیگر عقول و سایر موجودات تام است و غیر از مستکفیات و نواقص است».((1))
1- اگر معتقد باشیم حکمت روز به روز از سطح به عمق، از وسیله به هدف، از کلی گویی به جزئیات، از ابهام به ریز بینی و شفاف گویی حرکت کرده است، اشراق بر مشّاء برتری و تفوق فهم فلسفی دارد؛ زیرا افزون بر فعالیت عقلانی از شهود باطنی برای رسیدن به حقیقت مدد گرفته است. با این وجود هرگز به ظرافت و ریزبینی عرفان نرسیده است، چه رسد به دادههای ناب وحیانی.
2- اگر عقل اول را محور و دستآمد این نحله در شناخت موجود اول بپذیریم، آنگاه تفاوتی میان حکمت مشّاء و اشراق نیست نه در تمامی موارد بلکه
1) رحیق مختوم، شرح حکمت متعالیه/ 10/ 73.
در این موضوع نخستین موجود. برخی با طرح اصالت وجود و تشخیص مراتب قائلاند میتوان میان تمامی نظر حکماء جمع کرد و اختلاف جزئی آنها را نادیده انگاشت:
«بر مبنای تشکیک در مراتب وجود مجموع فیض دارای یک وحدت حقیقی است و آن شی واحد همان فروغ رخ ساقی است که در جامهای متکثر، حیات ظاهر میشود... آن فروغ واحد نظیر رشته تسبیح است که در همة مراتب تسبیح حضور دارد و چون آن فیض امر واحد وبسیط است، در مراتب مختلف، تجزی و انقسام نمیپذیرد و با همه مراتب بدون آنکه به حدود رنگ مرتبهای متصف گردد، همراهی میکند و همراهی او با مراتب به شکل مخالطت نیست چه اینکه مغایرت و امتیاز او از مراتب نیز به شکل عزلت و مباینت نیست».((1))
3- آیا براستی رها کردن دادههای گنجینه دانش غیبی و شهودی و دست یازیدن به یافتههای هر چند خوب دیگران پیش از فهم و تدوین گزارههای دینی با خرد انسانی سازگاری دارد؟ مگر خرد و فطرت ابزار معرفتی ما را به برترین جایگاه و پیشرفتهترین ابزارهای کشف حقیقت رهنمون نیست؟ پس چه کسی برتر و داناتر و... از متن دادههای وحیانی در خلقت نوری است؟ مرز میان عصمت و گناه، دانش ذاتی و کَسبی، همیشگی و آنی و... تا کجاست؟
از حکمت متعالیه که پس از استواری حکمت مشّاء و شکلگیری اشراق، تدوین، بسط وتعمیق یافته در صادر نخست توقع میرود نوآوریهای بیشتری داشته باشد و این مطالب پیچیده و مهم را از حالت
1) همان/74.
خامی بیرون کشیده به شکل پختهتر، دقیقتر، برای حقیقت جویان عرضه کند. همانگونه که اشراقیان یک پله بالاتر از مشّائیان به آن سوی افلاک قد کشیده و تا نیمههای قله معرفت را فتح کردند. حکمت صدرایی از دستآمدهای بیشمار و نکته سنجیهای هر دو نحله برای دستیابی به کشف حقیقت نخستین باید مدد گرفته باشد همانگونه که نحلههای پیشین میراث بر دیگر افکار و اندیشهها فلسفی بود و در فرهنگ سازی، فرهنگ بانی و فرهنگ گذاری حکمت، تأثیر ژرف و گسترده داشتند.
باور و برداشت بسیاری از شارحان، مترجمان و پیروان یافتههای ملا صدرا بر این پایه استوار است که وی نخستین فرهیختهای بود که یافتههای عقلانی، شهود قلبی و دادههای وحیانی را بهم آمیخت و از برهان و عرفان و قرآن برای دستیابی به حقیقت مدد جست. بدین سان، انتظار واقع بینانه و علمی میرود که در مورد نخستین معلول وی نباید پیرو پیشینیان باشد که خود دیدگاه نو، پخته، فراگیر و عمیق در این موضوع داشته باشد.
وی مینویسد:
«... اول ما نشأ من الوجود الواجبی الذی لا وصف له و لا نعت له ...هو الوجود المطلق ... هو الموجود المنبسط الذی یقال له العما و مرتبة الجمع و حقیقة الحقائق و حضرة احدیة الجمع و قد یسمی بحضرة الواحدیه».((1))
وی با توجه به مبادی خود در باب تشکیک مراتب وجودی در مباحث تعلیمی و رسمی از عقل بعنوان صادر اول یاد کرده امّا در
1) الحکمة المتعالیة/ 2/ 331.
نهایت وجود منبسط را به عنوان اولین صادر از حق تعالی معرفی کرده است.((1))
برای تبیین بیشتر نظر صدرایی، تقسیمات کلی وجود بر مبنای شهود عرفانی ضرورت دوسویه دارد: هم در حکمت متعالیه هم در عرفان. با شناخت جایگاه صادر نخست در این تقسیم به ماهیت آن میتوان بیشتر پی برد و میزان نوآوری یا سخن تکراری صدرا الدین شیرازی را سنجش نمود.
عرفا سه تقسیم برای «وجود» طرح کردهاند:
1- مقام احدیت: ذات واجب به این اعتبار بدون نسبتها، اضافات، تعیین، مفهومها، کثرتها و... در نظر گرفته میشود. اعتباری که به کنه ذات، پنهانیترین وجود پنهان و منزه از تمامی حیثیتها و تقیدهای اوصاف و ... تعلق میگیرد. وجود صرف که نه متعلق به غیر است و نه مقید، همان هویت غیبیه یا غیب الغیوب و وجه ربیّ محض.
2- مقام واحدیت: اعتبار ذات به سمت و جهت ظهور ذات نه کنه ذات به سوی انبساط و گستره ذات نه خفا و گنجینه ذات. که مرحله تجلی ذات به صفات و افعال یا مرتبه اسم اعظم و جامع «الله» که در برگیرنده تمامی اسماء و صفات و اعیان است، نوعی سریان خاص از بالا تا پایین. البته سریان مجهول الکُنه یا وجه خَلقی یا وجه فعلی.
3- مقام فیاضیت: وجود متعلق به غیر خودش تجلی و مقید به قید خاص از قیودهای، ماهوی و مقرون به ماهیتهای مخصوص مانند عقول، نفوس، اجسام.((2))
با این توضیح میتوان گفت:
«صادر نخست همان وجود مطلق منبسط است و آن وجود مطلق در هر مرتبه با هستی قرین میشود و اولین ماهیتی که از آن انتزاع میشود همان ماهیت عقلانی است که از آن به عقل اول یاد میشود و در تنزلات بعدی ماهیات دیگر از آن دریافت میشود و از هر ماهیت نقص وامکان مختص به آن فهمیده میشود».((1))
آری! در حکمت متعالیه و عرفان نظری صادر نخست که فیض منبسط نامیده میشود، همه مراتب آفرینش را شامل میشود و در هر مرتبه با تعیین خاصی که ماهیت نامیده میشود، همراهی میکند».((2))
از مجموع آنچه یاد شد، نظر حکمت متعالیه در واقع همان دیدگاه عرفاست نه چیز جدید. با این تفاوت که عرفا به حقیقت محمد | نیز اشاره دارند اما ملاصدرا تنها به همان وجود منبسط بسنده نموده است.
عرفا بالاتر از حکام از کثرت گذر کرده و به وحدت رسیدهاند. آنها با کشف درونی و اشراق معنوی سیمای نخستین حقیقت آشکار شدة حق تعالی را برای ما به تصویر کشیدهاند. پویندگان راه دل، با همت بلند، اندیشه سبز و خرد پولادین از مرز انحصار عقلانیت عبور کرده و به ابزار معرفتی جدید و متناسب با موضوع
برای کشف نور تلاش کردهاند و به حقیقت نور تاریکیهای روح را روشنایی بخشیدهاند.
بی تردید قلب با نور پرداز بیش از خرد سخنیت دارد. ظرافتها و باریک بینیهای زیبا شناختی در شهود درونی بیشتر از یافتههای عقلانی به چشم میخورد. از این رو، موجود نخستین که عرفا پرده از سیمایش بر میدارد با آنچه عقل معرفی میکند، تفاوتهای اساسی دارند. عرفا همگی از ابهام و کلی گویی بیرون آمده حقیقت محمدیه | را نخستین موجود پس از پروردگار میدانند. ابن عربی معتقد است:
«انما کانت حکمته فردیة لاَنه اکمل موجود فی هذا النوع الانسانی و لهذا بدی به الامر و ختم به. فکان نبیاً و آدم بین الماء و الطین. ثم کان بنشأته العنصریة خاتم النبیین».((1))
خوارزمی مینویسد:
«سبب اختصاص کلمه محمدیه به حکمت فردیه آنست که رسول ما متعین به اول تعینات است که ذات احدیت بدان تعین متعین گشته است پیش از هر تعینی که بدان متعین شده است، از تعینات غیر متناهیه ... پس جناب او | شامل جمیع تعینات است. لاجرم او واحد فرد است در وجود که او را نظیر نیست. چه چیزی تعینی در مرتبه مساوی تعین او
1) فصوص الحکم/1 / 214.
نیست و بالاتر از مرتبه او نیست... پس فردیت مطلق او راست و از برای شمول او هر یقین (یقین نامیده میشود.) او | مظهر «اسم الله» و الله اسم اعظم است که جامع همه اسما و صفات است...»((1))
با صراحت کامل عرفا نور وجودی حضرت خاتم را نخستین موجود میدانند؛ حقیقتی که هرگز حکمت بدان اشاره نکرده است:
در ادامه شارح فصوص مینویسد:
«اول آنچه فردیت بدان حاصل میشود غیر عین ثابة او نیست. چه اول آنچه فائض شد به «فیض اقدس» از اعیان عین ثابة اوست. و اول آنچه وجود یافت به «فیض مقدس» در خارج از اکوان روح مقدس اوست. کما قال |: «اول ما خلق الله تعالی نوری».((2))
برخی از عرفای دیگر نیز در نخستین آفریده شده به همین شهود دست یازیدهاند:
«ثم ان الذات با اعتبار اتصافها بالوحدة الحقیقیة، تقتضی تعیناً یسمی باصطلاح القوم باالتعین الاول تارة و بالحقیقة المحمدیه | اخری».
همین یقین است که اقتضا تجلی ذات را میطلبد. بنابراین تعین این جا همان توجه ذات از کنه غیب است که هویت همان ذات به شمار میرود و اینکه محدودیت برای حضرت احاطه و تناهی وجود ندارد. همین ظهور و تجلی اول است که از آن به نسبت علمیه تعریف شده است».((1))
عرفاء با ریزبینی و تیزنگری به حقایقی دست یازیدهاند که پیش از آنان کسی هرگز از آن حقایق آگاهی نداشتند.
از آنجا که تمام توجه و تمرکز اندیشه خود را به توحید را به توحید متمرکز کرده بودند از کثرت بیخبرند:
«عرفاء بلند مرتبه چون نظرشان به وحدت و عدم شهود کثرت بودهاند، هیچ گاه به تعینات جهان چه عالم مُلک یا ملکوت، ناسوت یا جبروت نگاهی نمیانداختند. آنها تعینات را وجود مطلق میدیدند و عوالم هر عالمی میخواهد باشد، اعتبار یا خیال تصور کردهاند همانگونه که خود گفته بودند: جهان نزدآزادگان خیال اندر خیال است».((2))
برخلاف اندیشه، رویکرد و فرضیة حکماء که به کثرت و حفظ مراتب وجود از عالم غیب و شهود و ترتیب اسباب و مسببات و عوالم بالا و پایین نظر داشتند، ناگزیر حق به جانب، به حساب میآیند که قایل به صدور عقل مجرد و سپس نفس و دیگر مراتب کثرات باشند؛ زیرا مقام مشیّت مطلقه کثرت بردار نیست. کثرت در
مراتب پایینتر از آن تحقق میپذیرد که همان مقام تعینات باشد. پس مشیت الهی به لحاظ ذوب بودنش در ذات احدیت و فنا آن در کبریای سرمدی، کثرتی و حکمی ندارد تا در شأن او گفته شود که آیا او صادر شده است یا نشده است.((1))
به چند نمونه دیگر از یافتههای عرفا در کیفیت تجلی نور اوّل توجه کنید:
«حق سبحان از آن جهت که وجودش یکتا است، بیش از یکی از او صادر نشده است؛ زیرا محال است که یکتا از آن جهت که یکتا شمرده میشود بیش از یکی را آشکار سازد و ایجاد کند. آن یکی که ایجاد شده نزد ما، همان وجود عامی است که به اعیان موجودات و کنه وجود آنها افاضه شده است. چه آنهایی که جامه وجود پوشیدهاند و چه آنهایی که هنوز لباس هستی نپوشیدهاند ولی علم پیشین خداوند به آنها تعلق گرفته است».((2))
اگر چه عدهای در برخی از موارد با صراحت به وجود نخستین نور محمد| اشاره نکردهاند اما همگی به این مهم عقیده دارند:
«فالولایة الاحمدیة الاحدیة الجمیعة مظهر الاسم الاحدی الجمعی و سائر الاولیا مظاهر ولایته و محالّ تجلیاته کما
ان النّبوات کلها مظاهر نبوته و کل دعوته دعوة الیه بل
دعوته. فکما ان لا تجلی ازلاً و ابداً الا التجلی با الاسم الاعظم و هو المحیط المطلق الازلی و الابدی کذالک لا نبوة و لا ولایة و لا امامة الا نبوته و ولایته و امامته و سائر الاسما رشحات الاسم الاعظم و تجلیاته الجلالیه. و سائر الاعیان رشحات العین الاحمدی و تجلیات نوره الجمالی و الجلالی و اللطفی و القهری. فالله تعالی هو هو المطلق و هو صلی الله علیه و آله الولی المطلق».((1))
برخی دیگر از عرفا نور مطلق اهل البیت علیهم السلام را بصورت نمادین یادآوری کردهاند توجه کنید:
«تجلی شهودی همان آشکار شدن و نمایاندن وجود است که «النور» مینامند و آن ظهور حق است بصورت اسما خودش در اکوان که مظاهر آن اسما هستند. این ظهور همان نفس الرحمان است که بواسطه آن تمامی موجودات و هستی وجود یافتهاند».((2))
بنابراین تمامی عارفان بر این عقیدهاند که حقیقت محمدیه | نخستین موجود آفریده شده پس از وجود ذاتی خداوند به شمار میآید.
1- فردی که پی کشف حقیقت میدود میاندیشد و درنگ میکند، هرگز به
دانشهای خود و معلومات به دست آمده و موجود خویش بسنده نمیکند. ناگزیر در هر زمینهای که میخواهد به عمق، زوایا و گسترة مطلب برسد، آراء دیگران را هم به عنوان شاهد، دلیل، مؤید و
مخالف و... مینگرد، نقد میکند یا میپذیرد.
در موضوع پیچیده و اسرار آمیز نخستین خلقت، خرد، وجدان و عاطفه انسانی فرمان میدهد که تمامی یافتهها، گفتهها و نوشتههای دیگران را گرد آورد، مطالعه کرد و آنگاه با یافتههای خود میانشان داوری نمود. از همین جاست که تفاوت یک دانشمند با یک فرهیخته معین میشود.
اولی تنها به رشته خود متکی، دلخوش و مغرور است و خرسند. گمان میکند تنها ابزار کشف حقیقت در دست اوست و دیگران همگی باید نان خور او باشند. در کشف حقایق نه تنها مسیرهای دیگری را نمیپذیرد، نمیداند و قبول ندارد که غیر از رشته خاص خود گپی گفتنی برای دیگران قایل نیست.
دومی افزون بر دانش خود از بینش یافتههای دیگران مدد میگیرد، وزن و مقدار سنگینی و سبکی و ارزش هر دانش را میداند وهرگز به دانش ویژه خود متکی نیست. چنین فردی با یافتههای خرد تمامی انسانها شریک است و محصول هر یک را بخوبی میشناسد. آیا حکما و عرفا نه تمامی شان برخی از آنها نمیتوانستند نیم نگاهی به روایات اهل البیت علیهم السلام در این موضوع پیچیده بیندازند؟! یا با سبک و مبنای آنها سازگاری نداشت؟ سبک هدف است یا وسیله کشف حقیقت؟!
2- مگر میتوان با کلی گویی و ارائه نمودار مبهم و خشک تمامی خردها را قانع کرد؟ و به یک نور تنها بسنده نمود؟ و حقایق پیچیدة آغاز آفرینش را پایان یافته و فهمیده شده تلقی کرد؟
3- آیا سخنان اهلبیت علیهم السلام در این موضوع از سخن عارفان و حکیمان گنگتر و بیمعناتر است؟! یا اینکه هر سخنی که روان، گویا، شیوا و معانی بلند داشت وانهاده میشود؟! باید عبارتهای گنگ، پیچیده و معانی فرودست
صادر اولی فلسفه و حکمت باشد؟
4- آیا عمق، گستره و ابعاد معانی خلقت نوری اهل بیت علیهم السلام به اندازة معانی صادر نخست فلسفه و عرفان نیست؟!
مراد از دادههای وحیانی مجموعه احادیث و روایاتی است که از ائمه معصومین علیهم السلام برای ما نقل شده است. نه آیات قرآن که با تأویل پیشوایان بر این موضوع دلالت دارند. با این تفاوت که در آیات لفظ و معنا هر دو از جانب پروردگار به قلب پیامبر | افکنده شده است ولی در احادیث معنا و مفهومی از جانب خداوند به اهل البیت علیهم السلام داده شده نه لفظ و ساختار جملات که خود آنها برای انتقال معنی برگزیدهاند. در هر صورت معنا و محتوای تمامی روایات در این موضوع همان اشعههای تابناک و زلال وحیانی است که از آن سوی افلاک بر قلب پاک پیشوایان نازل شده است تا پرده از اسرار عالم غیب بر دارد و کیفیت و چگونگی نخستین آفرینش را برای ما باز گو کند و از مراحل و مراتب این موضوع وچگونگی شکلگیری تمام هستی تصویر روشن و کاملی ارائه دهد. حقیقتی که ادراک و قوای درونی بشر از کشف تمامی زوایای پیدا و پنهانش نا توان است. چنانچه در یافتههای انسانی بدان اشاره رفت. به نمونههایی از تورات و انجیل که بوی خلقت نوری از آنها به مشام میرسید، در آغاز اشاره میشود و سپس به اصل منابع تکیه میشود.
تشخیص میزان حد و حجم تحریفات عهدین مطلبی است که بعهده
کارشناس و متخصص آن گذارده شده و تنها او از عهدهاش بر میآید که در چه موارد و کجاها این دو کتاب تحریف شده و میزان تحریف تا چه اندازه بوده و کجاهای تورات و انجیل در واقع همان متن اصلی است که دست نا خورده مانده است.
در موضوع آغاز خلقت نوری اهلبیت علیهم السلام از تورات تنها کلمه «روشنایی» را میتوان قرینهای برای یادآوری این امر پذیرفت نه دیگر مباحث آن را. یکی هم واژه «گفتن را»
که هر دو در احادیث ما بصورت گسترده نقل شده است:
«در ابتدا خدا آسمانها و زمین را آفرید و زمین تهی و بائر بود و تاریکی بر روی لجّه و روح خدا سطح آبها را فرو گرفت و خدا گفت روشنایی بشود و روشنایی شد و خدا روشنایی را دید که نیکوست و خدا روشنایی را از تاریکی جدا ساخت و خدا روشنایی را «روز» نامید و تاریکی را «شب» نامید و شام بود صبح بود روز اول».((1))
در انجیل قرائن بی شماری وجود دارد که خلقت نوریه اهل البیت علیهم السلام در آن گنجانده شده بود و چه بسا با صراحت نام ائمه علیهم السلام هم نقل شده باشد. اما آنچه میتواند برای ما برترین گواه به حساب آید، متن زیر است:
«در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود. همان درابتدا نزد خدا بود. همه چیز بواسطه او آفریده شد و بغیر از او چیزی از موجودات وجود نیافت. در او حیات
1) تورات/ سفر پیدایش/ باب اول/ ص 1.
بود و حیات نور انسان بود و نور در تاریکی میدرخشید و تاریکی آن را در نیافت. شخصی از جانب خدا فرستاده شد که اسمش یحیی بود. او برای شهادت آمد تا بر نور شهادت دهد تا همه بوسیله او ایمان آورند. او آن نور نبود بلکه آمد تا بر نور شهادت دهد. آن نور حقیقتی بود که هر انسان را منور میگرداند و در جهان آمدنی بود. او در جهان بود و جهان بواسطه او آفریده شد و جهان او را نشناخت ... و کلمه جسم گردید و میان ما ساکن شد. پر از فیض و راستی...»((1))
پیش از یاد آوری قرائن خلقت نوریّه درعهدین، ضروری بودن متن اصلی وحدیثی که ما بر پایه آن اعتقاد به این موضوع داریم و فرضیه اصلی پژوهش ما به شمار میرود یاد آوری شود تا گمان تبدیل به یقین گردد نه آنکه با گمان به یقین برسیم:
«عن ابی حمزة الثمالی عن ابی جعفر الباقر علیه السلام قال :قال امیر المومنین علیه السلام : ان الله تبارک و تعالی احد واحد تفرّد فی وحدانیته. ثم تکلّم بکلمة فصارت نوراً. ثم خلق من ذلک النور محمداً | و خلقنی و ذریتی منه. ثم تکلّم بکلمة فصارت روحاً. فاسکنه الله فی ذلک النور. و اسکنه فی ابداننا. فنحن روح الله و کلماته. و بنا احتجب عن
1) انجیل یوحنا/ باب اول/ 148.
خلقه. فما زلنا فی ظلة خضراً، حیث لا شمس و لا قمر و لا لیل و لانهار و لا عین تطرف. نعبده و نقدّسه ونسبحه قبل ان یخلق الخلق».((1))
1- چنانچه فقره «سپس خداوند به کلمهای سخن راند و آن سخن راندن نور گردید». را کنار «در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود». قرار دهیم با اندک تفاوت ریشه خلقت نوریه اهل البیت علیهم السلام را میتوانیم به دست آوریم.
2- فقرههای بعدی انجیل کاملاً این همانی و یک سویی معنایی را تأیید میکند: «همان در ابتدا نزد خدا بود.» با تکة بعدی روایت «پس از آن نور، نور وجودی محمد | را آفرید.» تناسب معنوی کامل دارد. هر دو فقره گویای این حقیقتاند که نخستین موجود آفریده شده نزدیکترین موجود به پروردگار به شمار میآید ولی در مصداق اندکی مغایرت دارد که با اصل فعل الهی در روایت آن هم حل شدنی است؛ زیرا کلمه گفتن را چنانچه فعل خداوند معنی کنیم در واقع همان میشود که در انجیل آمده است: «هر چیز بواسطه او آفریده شد.» با روایت دیگری سازوار است: «هنگامیکه خداوند بلند مرتبه اراده کرد که مخلوقاتش را بیافریند؛ در آغاز مرا شکاف و از آن عرش را آفرید...»
3- پس از اثبات تقدم وجودی نور اهل البیت علیهم السلام و میزان نزدیکی آنها به پروردگار،واسطه بودن آنها در فیض رسانی به دیگر موجودات از این فقرهها استفاده میشود. نخست نور ائمه علیهم السلام فیض و پرتو نور عظمت الهی را دریافت
1) بحار الانوار/ 15/ 10 و غایة المرام/ 4/ 124.
کردند، هضم نمودند و چشیدند سپس کانال و مجرای فیض رسانی خداوند به دیگر مراتب وجود قرار گرفتند.
4- «در او حیات بود و حیات نور انسان بود. و نور در تاریکی میدرخشد.» این فقره از انجیل یوحنّا با اصل این روایت سازگاری دارد: «نه خورشیدی بود و نه ماهی و نه شبی بود و نه روزی بود...» همگی گویای اصل وجود نورانی پیشوایان معصوم هستند آنگاه که جز آنها هیچ موجودی وجود نداشت و همه جا تاریکی بود. روشنایی آنها موجد و علت پدید آمدن سایر مراتب هستی گردید.
5- «او آن نور نبود بلکه آمد تا بر نور شهادت دهد.»
پس از آنکه آمدن یحیی پیامبر را از جانب خداوند عنوان میکند آمدن خود او را تنها برای گواهی نور وجودی اهل البیت علیهم السلام عنوان میکند. یعنی آمدن پیامبران پیش از حضرت محمد | همگی مقصد و هدف اصلی خلقت
نبود؛ زیرا تمامی آنها برای گواهی دادن و تأیید رسالت پس از خود فرستاده شدند. به تعبیر دیگر آمدن تمامی انبیا طریقیت داشت ولی آمدن پیامبر خاتم| موضوعیت. چنانچه موضوعی نباشد مسیر بدان بیمعنا خواهد بود.
6- روایات دیگری وجود دارد که این حقیقت را به خوبی آشکار میسازد:
«قال الصادق علیه السلام سئل النبی | این کنت و آدم فی الجنته؟ قال: کنت فی صلبه و هبط بی الی الارض فی صلبه.
و رکبت السفینة فی صلب أبی نوح و قذف بی فی النار صلب أبی ابراهیم. لم یلتقط لی ابوان علی سفاح...»((1))
این پرسش بیانگر شیوع خلقت نوری ائمه علیهم السلام میان پیروان آنهاست. چنانچه اصل تقدم وجودی ائمه مطرح نبود و فضای ذهن و اندیشه پیروان آنها بدان آشنایی نداشت، چنین پرسشی از ذهنشان نمیتراوید. خود پرسش و نوع و ماهیت آن از حقیقت مسلّم و تأیید شدة پیش از دیگر مسایل برای ما خبر میدهد. چنانچه این مهم مطرح نبود، تقدم عنصری آدم در بهشت بر پیامبر خدا| امری روشن و حقیقت پذیرفتهای به شمار میرفت. کسی مدعی نیست جسم عنصری پیامبر | پیش از آدم علیه السلام آفریده شده است. پس ورای این خلقت فیزیکی و مطلب آشکار، خلقت نوری و موضوع پنهانی وجود داشته تا آنها اینگونه از آن پرسش کردهاند و پاسخ کاملی دریافتهاند.
بنابراین وجود نوری پیامبر | و تقدم آن بر تمامی انسانها بویژه پیامبران| حقیقت پذیرفتهای در این روایت به شمار میآید.
7- چیزی که انجیل نیز بدان اشاره دارد و آمدن یحیی را نه برای خودش که برای معرفی و گواهی فرد پیش از خود میداند. او برای ارشاد آمد تا بر نور شهادت دهد. تا همه بوسیله او ایمان آورند». بسیار با صراحت و رسا بیانگر خلقت نوریه ائمه علیهم السلام است و جای ابهام جز در تطبیق مصداق برای ما باقی نمیگذارد.
بافزونی روایاتی که در دست داریم. مصداق آن چه در انجیل آمده است بیتردید حقیقت محمدیه | و علویه علیه السلام اند نه افراد دیگر. چنانچه نور پیامبر| نبود آدم توانایی فرود در زمین را نداشت و نوح توان ساختن و پیمودن بر کشتی را و ابراهیم
1) روضة الواعظین/ 1/ 67.
شکیبایی و تحمل شعلههای آتش را. تمامی آنها با درونمایه و جوهره محمدیه | آمد تا بر نور وجود او گواهی دهند. «فکان نبیاً و آدم بین الماء و الطّین».((1))
چنانچه حادثهای پیش از تاریخ عرفی رخ داده باشد، به هر اندازه که بیشتر تصور شود باز هم آغاز آن به ذهن نیاید و این مهم باید یک ایجاد شونده داشته باشد و یک ایجاد کننده و یک ایجاد. طی این عمل نخستین وجود نوری با نور پردازی نورالانوار پدید آید یا عین همان نور افاضه شده باشد که از نور الانوار به او رسیده است. در این صورت هیچ ناظر، تماشاگر و بیننده دیگری نباشد، چه کسی میتواند از این رویداد خبر دهد؟
چنانچه جز آفریدگار آفریدن و آفریده شده موجود دیگری در میان باشد اصل فرضیه ما در این پژوهش باطل و بیمعنی خواهد شد. آنگاه باید نخستینها را از میان آنها برگزید و تا به نخستین نرسیم عقلانیت، سرگردان و وجدان ما نا آرام خواهد ماند. آیا جز حادثه آفرین یا آفریده شدگان چه کسی و منبعی میتواند خوب، صحیح، همه جانبه و کامل از ریز و درشت و خرد و کلان حادثه با تمام جزئیاتش خبر دهد؟ و اصلا چنین امری شدنی است؟
اگر دو طرف جریان یا یکی از آنها نخواهد از این راز پشت پرده کسی با خبر شود و اخبار آن به بیرون و دیگران، بنابر مصالحی سرایت نکند، آیا با گذشت قرنهای بیشمار
میتوان از این رویداد چیزی فهمید، درک کرد و معرفت
1) فصوص الحکم/ 1 / 214.
به دست آورد؟ برای فهم و درک دیگران از آن رویداد سخن گفت و انتقال داد؟ صدور نخستین نور در واقع مصداق عینی و بارز همین اصل مسلم به شمار میرود. تسری اخبار خلقت نوری ائمه علیهم السلام یا از کانال وحی مستقیم با پیامبران علیهم السلام صورت گرفته باشد یا از طریق اهل البیت علیهم السلام ، نور پرداز یا نورپذیر، خالق یا مخلوق، فیاض یا مستفیض، واجب یا ممکن ذات یا اسما...
نگاههای صرف انسانی در فصل پیش یادآوری شد و میزان گمراهی و بیراهه رفتن و سرگردانی خرد انسانی برای افراد منصف جای تردید باقی نگذاشت. برخی به افسانه سرایی روی آوردند و آن گونه که خود میخواستند جامه زیبا بر اندام خلقت پوشاندند. حکیمان و عارفان به افاضه پروردگار یا راهنماییهای پیامبران علیهم السلام گمنام به چاره جویی نخستین موجود پرداختند. چنانچه دستآمد مهم دارند باید از این راستا ارزیابی و تحلیل شوند. اصل اقتباس دانش بشری از یکدیگر و رویش جوانههای آن در گلستان انبیا و اولیا حقیقت انکار ناپذیر تاریخی به شمار میرود. فربهی دانش و گسترش آن در واقع معلول همین علت است.
این مهم بدان معنی نیست که بشر چشمه سار اندیشه و عقلانیت خود را بخشکاند و چیزی برای تحلیل عقلانی برای او در دین جایی نگذارده باشد. هرگز! زیرا دین تبیین و تحلیل و انسجام و دریافت ریزه کاریها و نوآوری و ابتکار تمام جزئیات را به خرد بشری واگذار نموده است؛ خردی که خود یکی از دادههای الهی و حجت و پیامبر| درونی به شمار میآید. از این رو، خبر دادن از نخستین خلقت، کیفیت، مراحل و احکام آن ناگزیر به دادههای وحیانی مرتبط میشود نه یافتههای عقلانی که همگی به بیراهه رفتهاند.
جایگاه و منزلت موضوع بگونهای است که بُرد خرد در آنجا امکان ندارد همانگونه که در بهشت و جهنم و... امکان داوری عقلی وجود ندارد. خرد و یافتههایش اندازه، چهار
چوب و دایره مشخصی دارد که هرگز خارج از آن حدود نمیتواند حکم صادر کند حتی در محدوده قلمرو خود نیز احکامی که صادر مینماید چه بسا با ابهام و کلی گویی همراه میشود که قانع کننده وجدان نیست. همانگونه که در فصل قبل یادآوری شد، به اندازه وجود، خداوند و فراخنای خلقت دادههای وحیانی گسترده و ژرفنا دارد و همزمان با خلقت چنین دادههای همراه و همسو بودهاند. از این رو، تنها تکیه گاه در این موضوع دادههایی وحیانی است.
1- برخی از موضوعات و مطالب در احادیث و روایات طرح شدهاند که در احادیث اهل البیت علیهم السلام گاهی ویژه مذهب شیعه پنداشته میشود و برادران اهل سنت مطالب آن را در احادیث خود منعکس نکردهاند اما برخی از موضوعات و مسایل ویژه و اختصاصی شیعه را اگر چه آنها قبول ندارند و بدان پایبندی عملی نشان نمیدهند اما در منابع خود احادیث مربوط به آن حقیقت را نقل کردهاند.
خلقت نوریه پیشوایان شیعه حقیقتی است که افزون بر اجماع شیعه، برادران اهل سنت نیز احادیث آن را در منابع اولیه، معتبر و گوناگون یادآوری و ثبت کردهاند.
پیش از ورود به دیگر زاویههای موضوع نمونههایی از احادیث در منابع اهل سنت را نقل میکنیم نه با تمامی اسناد و سلسله حدیث که بیرون از چهارچوب مقاله است بلکه تنها به ذکر متن حدیث بسنده میشود.
حدیث اول:
«عن سلمان قال: سمعت حبیبی رسول لله| یقول: کنت انا و علی نوراً بین یدی الله عزّوجلّ قبل ان یخلق الله آدم بأربعة عشر الف عام...».((1))
حدیث دوم:
«...قال رسول الله |: خلقت انا و علی بن ابی طالب من نورواحد».((2))
حدیث سوم:
«... عن سلمان قال: سمعت رسول الله | یقول: کنت انا و علی نوراً بین یدی الله مطیعا، یسبح ذالک النور و یقد سه قبل ان یخلق آدم بأربعة عشر الف عام...».((3))
حدیث چهارم:
«... عن سلمان قال: سمعت حبیبی محمداً | یقول: کنت انا و علی نوراً بین یدی الله عزّوجلّ یسبح الله ذلک النور و
یقدسه قبل ان یخلق الله آدم بالف عام. فلما خلق الله آدم، رکب ذلک النور فی صلبه فلم یزل فی شی واحد حتی افترقنا فی صلب عبد المطلب: ففی النبوة و فی علی الخلافة».((1))
حدیث پنجم:
«... عن ابن عباس قال: سمعت رسول الله صلی الله علیه و سلم یقول: لعلی صلواة الله علیه: خلقت انا و انت من نور الله».((2))
حدیث ششم:
«... عن سلمان الفارسی رضی الله عنه قال: سمعت رسول الله صلی علیه و آله و سلم یقول: خلقت انا و علی بن ابی طالب من نور الله عن یمین العرش، نسبح الله و نقدسه من قبل ان یخلق الله عزّوجلّ آدم بأربعة عشر ألف سنة... واشتق الله تعالی لنا من اسمائه اسماً:
فالله عزّوجلّ محموداً و انا محمد | و الله الاعلی و اخی علی و الله الفاطر وابنتی فاطمة و الله محسن و ابنای الحسن و الحسین و کان اسمی فی الرسالة و نبوة و کان اسمه فی الخلافة و الشجاعة. و انا رسول الله و علی ولی الله».((3))
حدیث هفتم:
«... قال رسول الله | کنت انا و علی نوراً بین یدی الله تعالی من قبل ان یخلق آدم بأربعه عشر ألف عام. فلما خلق الله آدم سلک ذلک النور فی صلبه»((1))
ما برای نمونه برخی از احادیث برادران اهل سنت را از منابع خوشان در موضوع خلقت نوریه اهل البیت علیهم السلام ارائه نمودیم. برخی دیگر بیشتر از این اعداد را در کتابهای خود گرد آوردهاند و فضائل اهل البیت علیهم السلام را بیشمار دانستهاند با این وجود کماکان به مسیر خود ادامه میدهند!
2- احادیثی که شیعه در منابع معتبر، قدیمی و دسته اول خود گرد آورده بسیار فراوان و گستردهتر و جامعتر از روایات برادران اهل سنت در موضوع خلقت نوریه اهل البیت علیهم السلام است. برای نمونه چند حدیث یادآوری میشود و بحث گسترده به فصلهای بعدی موکول میگردد.
(11) ح 1
«عن ابی عبدالله علیه السلام قال: ان لله کان اذ لا کان، فخلق الکان و المکان و خلق نور الانوار الذی نورت منه الانوار و اجری فیه من نوره الذی نورت منه الانوار و هو النور الذی خلق منه محمداً و علیاً فلم یزالا نورین اولین، اذ لا شی کوّن قلبهما، فلم یزالا یجریان طاهرین
1) مقتل الحسین، خوارزمی/ 1/ 84.
مطهرین فی الاصلاب الطاهرة، حتی افترقنا فی اطهر الطاهرین فی عبدالله و أبی طالب ‘».((1))
(12) ح2«قال رسول الله |: کنت أنا و علی عن یمین العرش نسبح الله قبل ان یخلق آدم بألفی عام».((2)) (13) ح3 «قال رسول الله |: مکتوب علی باب الجنة؛ لا اله الا الله محمد رسول الله علی اخو رسول الله، قبل ان یخلق الله السموات و الارض بألف عام».((3))
(14)ح4 «قال رسول الله |: ان الله عزّوجلّ؛ خلق الارواح قبل الاجساد بألفی عام و علقها بالعرش و امرها بالتسلیم علیّ و الطاعة لی. و کان اول من سلم علیّ و اطاعنی من الرجال، روح علی بن ابی طالب علیه السلام ».((4))
بر پایه منابع نزدیک به نقل رویدادهای تاریخی، فقهی، کلامی و... از زبان اهل البیت علیهم السلام خلقت نوریه با انبوه روایات جای هیچ تردیدی را برای انسان پژوهشگر نمیگذارد. با این وجود، همان گونه که بسیاری از بزرگان تصریح کردهاند، فهم، دریافت و هضم معانی بلند موضوع تاریخ خلقت
نوریه ائمه علیهم السلام برخردها سنگین و دشوار است.
«و الاخبار فی ذلک مستفیضة اوردت اکثرها فی الکتاب الکبیر. لکن فهما صعب علی العقول. و الاولی الایمان بها مجملاً و رد علمهم علیه السلام ».((1))
بجز مجلسی & دیگران هم نزدیک بهمین مضمون در این موضوع اشاراتی دارند که برای اختصار از یادآوری آنها پرهیز میشود. بهمین دلیل آنها وارد شدن از بحث در این موضوع را برای خردهای ناتوان، کوتاه، تاریک و بائر منع کردهاند.
مناسبترین راهکار که این فرهیخته گان در رویا رویی با این گونه موضوعات بویژه خلقت نوری ائمه علیهم السلام ارائه میکنند، ایمان آوردن و پذیرش قلبی آنهاست، بصورت اجمالی و واگذاری فهم آن به اهل البیت علیهم السلام و دانش بی شمار و ژرفنای آنان. همین امر برای برخی از افراد بهترین و مناسبترین دستور معنوی و سلوک اخلاقی به شمار میرود.
بی تردید اشکال در این گونه موضوعات و باز داشتن بزرگان از وارد شدن
1) مرآة العقول/ 5/ 188.
در این حوزهها به دلیل «مَن قال» و «ما قال» نیست بلکه از ناحیه«منقول الیه» و «ان قلت» و «قلت» بی مورد و مادی گرا است. چه آنکه گفتهاند:
کار پاکان قیاس از خود مگیر گرچه باشد در نوشتن شیر شیر انبیاء را مثل خود پنداشتند زین جهت آنها همه گمراه شدند در هر صورت منع برای افرادی که بدون پیش فرض و با تعبد و تأمل برای فهم این کلمات نورانی وارد متن میگردد، هرگز صادر نشده است.
بدین سان، با محور قرار دادن اصل کلمات و واژگان نور، تفسیر خلقت نوریه امروز سزاوار است که واجب شمرده میشود.
از آنجا که فرضیههای پژوهش ما بر پایه احادیث ائمه علیهم السلام استوار است؛ ضرورت جدی واساسی دارد که در اصل روایات و زاویههای گوناگون آن بیشتر درنگ ورزیم و تا رسیدن به متن خلقت نوریه شکیبایی کنیم چه آنکه گفتهاند: مهلتی باید تا خون شیر شد. نخست به بحث سندی آنگاه دلالتی حدیث نوریه میتوان پرداخت و اسناد آن را به انواع زیر برشمرد:
1- احادیث معتبر خلقت نوریه: احادیثی که در فقرههایی از زیارت جامعه کبیره نقل شده است. اسناد و رجال این زیارت در نهایت به حجیت و اعتبار میرسد و گرفتن مضمون روایات و اصل آن برای استفاده در تمامی موضوعات بی هیچ تردیدی صحت دارد.
(14) در فقره از آن زیارت میخوانیم: «خلقکم الله انوارا فجعلکم بعرشه محدقین حتی مَنَّ علینا بکم.» یا در فقره دیگر آن میخوانیم «بکم فتح الله و بکم یختم...».((1))
1) فقرهای از زیارت جامعه.
(15)2- احادیث صحیح- برخی از اسناد و رجال این احادیث به صحیح باز میگردد مانند
این حدیث:
«محمد بن یحیی، عن احمد بن محمد، عن الحجال، عن العماد، عن ابی عبد الله علیه السلام و ذکر رسول الله | فقال: قال: امیر المومنین علیه السلام : ما برالله نسمة خیراً من نسمة محمد |».((1))
اگرچه متن آن بصورت کنایی به خلقت نوریه اشاره دارد اما اسناد آن صحیح است. «نسمة» به هر دارنده روحی میگوید اما به پیامبر | گفته شده برای آنکه او اشرف از غیر خودش قرار دارد. او از تمامی مخلوقات اشرف است (و تقدم وجودی دارد) حتی از ملائکهها، بهمین جهت گفتهاند:
«والاشرف من الاشرف من الشئ اشرف من ذلک الشیء ایضا».((2))
بنابراین معنای حدیث به تقدم وجودی حضرت محمد | بصورت کنایی اشاره دارد نه صریح.
(16)-3- حدیث ضعیف:
«احمد بن ادریس: عن الحسین بن عبدالله، عن محمد بن عیسی (چه سعد باشد یا عبید) و محمد بن عبدالله، عن علی
بن حدید، عن مرازم، عن ابی عبدالله علیه السلام قال: قال الله تبارک و تعالی: یا محمد انی خلقتک و علیا نوراً یعنی روحاً بلا بدن قبل ان اخلق سماواتی وارضی وعرشی و بحری...».((1))
در مورد احمد بن ادریس قمی بحثی نیست که او فرد راستگو، پیرو اهل البیت علیهم السلام و شیعه دوازده امامی بوده است. وی از فقیهانی است که روایات بیشمار نقل کرده و روایاتش همگی صحیح است. تنها علی بن حدید را گفتهاندفطحی مذهب و فرد ضعیف بوده است.((2))
(17)4- روایت مجهول:
«احمد، عن الحسین، عن محمد بن عبدالله، عن محمد بن الفضیل، عن أبی حمزة قال: سمعت ابا جعفر علیه السلام یقول: اوحی الله تعالی الی محمد| انی خلقتک و لم تک شیئاً و نفخت فیک من روحی کرامة منی اکرمتک...».((3))
(18)5- حدیث مرفوع:
«قال رسول الله | اول ما خلق الله تعالی نوری».((4))
بر همین اساس تمامی روایات سلسله اسناد یکسان ندارند؛ برخی در حلقه زنجیرة سندشان فردی ضعیف و قوی، شیعه و سنی کنار هم قرارگرفته است؛ برخی دیگر تمامی افراد از اتقان و راستگویی و عدالت بهرهورند. برخی ضعیف مشهوراند و بیشتر افراد سند از قوت نقل و کردار میانه برخوردار نیستند. همانگونه که برخی دیگر به مستفیض بودن اخبار خلقت نوریه عقیده دارند.((1)) بنابراین جا دارد بحث دیگری در این قسمت عنوان شود و آن این است که جبران کاستی سند چگونه با قوت متن صورت میگیرد؟
چنانچه بزودی اشاره میرود، سند تنها جنبه طریقیت نسبت به متن را دار است نه موضوعیت. با این وجود اگرچه برخی از احادیث خلقت نوریه اهلالبیت علیهم السلام با ضعف اسناد فراوان روبروست اما معانی بلند متن که جهت دیگر فهم حدیث و میزان کشف، به صدور از معصوم علیه السلام است، میتواند به آسانی این کاستی و خلاء را پر کند. چنانچه علمای ما و فقیهان بزرگ همواره در استنباط حکم شرعی خود ازروایات ضعیف السند به علو متن آن استدلال کردهاند.
یکی از بزرگان در شرح حدیثی با محتوای بلند خلقت نوریه اهل البیت علیهم السلام مینگارد:
«اگرچه این حدیث ضعف سندی دارد برای اینکه افراد ضعیفی مانند سهل بن زیاد و مفضل بن صالح و غیر آنها در طریق نقل روایت آمده است اما این سستی اسناد هرگز به
1) مرآة العقول/5/ 188.
صحت متن و مضمون آن ضرر نمیزند؛ زیرا با برهان عقلی معانی آن پخته شده، قوام گرفته، تکمیل شده و قوت گرفته است. همین گونه است بسیاری دیگر از احادیث وارد شده در اصول معارف دینی (بویژه خلقت نوریه) و مسایل توحید و مانند آن».((1))
همانگونه که یادآوری شد، میان بیشترعلمای شیعه و سنی خلقت نوریه اهل البیت علیهم السلام شهرت بسزایی دارد. کسی از شیعه چنانچه سخنی داشته باشد در اصل موضوع نیست در کیفیت و چگونگی موضوع است و ماهیت این شهرت به گونهای است که ما را از اثبات آن با دلیل و بیان سندش بینیاز ساخته است. بی هیچ معارض وانکار این زیارت نزد تمام شیعیان پذیرفته تلقی میشود و همه قبول دارند. کسی هرگز آن را رد نکرده است. با این متن این زیارت معانی بلند غریب و فرامادّی دارد و اسرار دشوار و شگفت آوری را در برگرفته است. حقایقی که در بیرون از این زیارت شریف چه بسا دیگران آنها را منکر شوند.حتی دو نفر در این زیارت اختلاف نکردهاند و همگی صحت و اعتبار آن را پذیرفتهاند.((2))
این زیارت را صدوق در «الفقیه»((3)) و شیخ در «التهذیب»((4)) نقل کردهاند».
برخی از فرازهای زیارت جامعه به خلقت نوریه اشاره دارد که کل حدیث شامل جز آن قطعاً میشود.
یکی از مقدمات رایج برای استنباط احکام شرعی فقهی، بحث سندی روایات منقول از معصومان علیهم السلام است. بر این اساس روایات را... دسته بندی میکنند و برای هر یک از این دستهها جایگاه خاص و کاربرد ویژه قایل هستند... روشن است که اصل این بحث، موضوعیت و ارزش ذاتی ندارد بلکه طریقیت دارد و ارزش آن به این است که راهی برای اطمینان به صدور حدیث از معصوم علیه السلام است. از این رو گفتهاند: از هر راهی که این اطمینان حاصل شود کفایت میکند. خواه به عدالت راوی باشد یا به وثاقت وی، به علو متن روایات باشد یا به عملی کردن فقها به متن و اسناد با آن در مقام استدلال یا هر راه دیگر. به همین دلیل تصریح کردهاند که اگر متن روایت بگونهای بود که صدور آن از
غیر معصوم ممکن نبود... میتوان به صدور آن از حجت بالغة الهی مطمئن شد».((1))
چنانچه تکنولوژی امروزی آواهای پخش شده در فضا را از هزار و چند سال پیش گرد آورد و صدای افراد چه گمنام یا مشهور شناسایی شود، آیا باز هم ما نیازی به راوی و جرح و تعدیل آن داریم؟ یا اگر نوشتهای از هزار سال پیش به دست رسد که دست نویس شدة یکی از امامان معصوم علیهم السلام باشد، باز هم دنبال راوی میرویم یا به آن متن عمل میکنیم؟ تمامی این مطالب باز گو کننده یک حقیقت است و آن اینکه
1) ادب فنای مقربان/87.
سند روایت ابزار طریقی به متن و معنای سخنان برآمده از چشمه سار وحیانیت معصومین علیهم السلام است نه آنکه خود موضوعیت برای بررسی ذاتی را دارا باشد. بر فرض تمامی اسناد روایات خلقت نوریه ائمه علیهم السلام ضعیف، مجهول و ضعیف مشهور میبود، باز هم مانع از مطالعه، باز نگری و معنی یابی این موضوع نیست چنانچه راهی دیگری به وصول قطعی این احادیث از معصومین علیهم السلام در دست داریم و آن علوّ متن است.
1- صریح: بیش از نود و پنج درصد از اخبار مربوط به این موضوع صریح الدلالة هستند. و از آغاز حدیث تا حلقههای میانی و سپس پایانش همگی یک معنای روشن و آشکار دارند و جز یک معنی و مراد از آن به دست نمیآید. هر اندازه در فقرههای آن و صدر و ذیل آن ژرف نگری بیشتر صورت میگیرد به همان میزان مدلول، صراحت و قوت بیشتر میگیرد و دیگر معانی احتمالی آن کاهش مییابد:
«قال ابن عباس: انا کنا عند رسول الله | فأقبل علی بن ابی طالب علیه السلام فلما رآه النبی | تبسم فی وجهه و قال: مرحباً بمن خلقه الله قبل آدم بأربعین ألف عام. فقلت: یا رسول الله أکان الابن قبل الاب؟ قال: نعم. ان الله تعالی خلقنی و خلق علیاً قبل ان یخلق آدم بهذه المدة. خلق نوراً فقسمه نصفین فخلقنی من نصفه و خلق علیاً من النصف الاخر. قبل الاشیا کلها. ثم خلق الاشیا فکانت مظلمة فنورها من نوری و نور علی...».((1))
1) تأویل الآیات/2/ 502 ؛ ارشاد القلوب/2 /297.
اگر نگویم همگی، بیشترین نوع احادیث خلقت نوریه را همین احادیث با صراحت معنی تشکیل میدهد و دیگر احادیث آمار بسیار اندک و ناچیزی در برابر این گروه از اخبار دارد. این طیف کم، بیشتر از جانب برادران اهل سنت نقل شده و میان علمای شیعه تعداد آنها کمتر از احادیثی هستند که دیگران آوردهاند.
2- ظهور: تعداد کمی از اخبار خلقت نوریه ظهور در آفرینش نور وجودی اهل البیت علیهم السلام پیش از عالم هستی دارند. به این حدیث توجه کنید:
«عن ابن عباس قال: سمعت رسول الله | یقول: لیلة الاسری بی الی السماء دخلت الجنة فرأیت نوراً ضرب و جهی. فقلت لجبرئیل: ما هذا النور الذی رأیته. قال: یا محمد لیس هذا نور الشمس و لا نور القمر و لکن جاریة من جواری علی بن ابی طالب علیه السلام اطلعت من قصورها فنظر الیک و ضحکت. فهذا النور خرج من فیها و هی تدور فی الجنه الی ان یدخلها علی امیر المومنین».((1))
دو احتمال در معنی خلقت نوریه از آن وجود دارد: یکی اینکه نور علمی امیر المومنین علیه السلام باشد و پیش از او در بهشت ذخیره و انباشته برای واپسین روز آن حضرت باشد که خودش با کردار شایسته پیش فرستاده است. دیگری اینست که نور حضرت پیش از آفرینش در بهشت بوده و بالاتر از آن بهشت با نور فرزندش پدید آمده و آفریده شده است.
1) مناقب خوارزمی/228.
بنابراین نمیتوان با صراحت کامل یک معنی را برگزید و همان را برای روایت پسندید اگرچه در مقام استدلال ناگزیریم تنها یک معنی که قوت بیشتر دارد، بپذیریم و آن رساندن معنی خلقت نوریه است؛ زیرا در مقام تعارض میان ظاهرالدلالة و اظهرالدلالة فقیهان دومی را بر اولی مقدم میدارند.
3- کنایی: مانند حدیث پانزدهم که یادآوری شد، اشرفترین مخلوقات کنایه از تقدم وجودی و رتبی نور پیامبر | بر دیگر موجودات است؛ زیرا شریفترین، شریفها از خود شریف برتر و جلوتر شمرده میشود. به همین دلیل صراحت به خلقت نوریه اهل البیت علیهم السلام ندارد.
بازیافت تنوع مدلولی روایات خلقت نوریه ما را به این حقیقت رهنمون ساخت که دلالت درونی حدیث اعم از واژگان و عبارات همگی با صراحت کامل تنها معنی از معانی محتمل ارائه میکند نه معانی دیگر را و آن معنی اینست که نور وجودی اهل البیت علیهم السلام پس از خداوند و پیش از تمامی موجودات آفریده شده است.
برخی از بزرگان معتقدند:
«در واقع احادیثی که از اصحاب وحی و تنزیل در آغاز آفرینش اهل البیت علیهم السلام وسرشت و ارواح آنها وارد شده است؛ دلالت دارد که اولین مخلوق روح رسول خدا و علی صلوات الله علیهما و ارواح آنهاست. روایات به یقین روحاینت (و نور وجودی) آنها که همان مشیت مطلقه و رحمت واسعه به تعین عقلی است، دلالت دارند. بنابراین اولین ظهور ارواح ائمه علیهم السلام است».((1))
1) مصباح الهدایة/ 61.
در بحث بعدی از تعدد اسما و وحدت مسمّی ناگزیر سخن به میان میآید اما پیش از آن جا دارد ظهور قطعی و صراحت کامل احادیثی که عقل را مخلوق اول میداند، اشاره شود که منظور از عقل اول همان نور وجودی نبوی است نه چیز دیگر:
«ان الله خلق العقل ای ابدعه من غیر واسطة فهو المبتدع بالحقیقة دون غیره من المکنات. لانها بتوسطه لقوله «و هو اول خلق من الروحانیین» و هم جواهر النورانیة التی وجودها غیر متعلق بالاجسام. فان کان فعلها و تصرّفها متعلقاً بالاجسام فهی نفسانیة الوجود فهی عقلیة. و الانوار العقلیة کلها حقیقة واحدة. لا تفاوت بینها فی الماهیته و عوارضها بل بالشدة والضعف و الکمال و النقص فی اصل النوریة و الوجود».((1))
بنابراین در معنای روایات هیچ تردیدی نیست که همگی بر تقدم وجودی و نخستین خلقت نوری اهل البیت علیهم السلام صراحت کامل و همه جانبه دارند.
پس از این به تنوع نخستین نور برمیخوریم که همگی در آخر به یک معنی میانجامند اگرچه در آغاز ممکن است تضاد میان آنها به چشم آید.
مدلول و تکثر اسما را میتوان به این ترتیب بر شمرد:
1- نخستین نور «نور وجودی پیامبر خداست.»
1) شرح کافی صدار/ 1/ 400.
2- نخستین نور «نور محمد و علی با هماند.»
3- نخستین نور «نور اهل البیت علیهم السلام است. که مراد همان 14 معصوم هستند.»
4- نخستین نور نور پنج تن آل عبایند».
5- نخستین نور «نور دوازده امام است».
6- نخستین نور «عقل آفریده شده است».
7- نخستین نور «قلم اولین موجود است».
9- نخستین نور «نور اولین موجود باشد».
10- نخستین نور «آب اوّلین مخلوق باشد».
تمامی فرضهای نُه گانه و بیشتر از آن همگی بر پایهای از انبوه روایات بویژه گزینه اول استوار است و هیچ یک ابداعی وفرضی نیست در واقع مستند همة آنها خود روایات ائمه اطهار علیهم السلام هستند.
1- دلیل قطعی عقلی: در جای خود ثابت شده است که از شئ واحد جز حقیقت واحد بیرون نمیآید. با این قاعده فرض دوئیت نور محمد و علی 8 یا دیگر اعداد در خلقت نوریه ختم مرتبت از میان میرود. وجود دو نور یا بیشتر را باید پس از خلقت تمام انوار پیش از آفرینش دیگر موجودات تصور کرده نه در عرض نور نخست. بنابراین تمام انوار دیگر بر آمده از نور نخست خواهد بود و در امتداد طول نور است نه در عرض آن.
2- دلیل قطعی نقلی: از میان روایات که در موضوع خلقت نوریه وارد شده است، انبوه روایات بر تعین نخستین نور حضرت محمد | دلالت دارند.
روایات دیگر را باید در مراحل بعدی خلقت نسبت به موجودات دیگر تعبیر به اولویت کرد.
همانگونه که آیات قرآن اجمال و تفصیل دارند، روایت نیز این گونهاند. اجمال روایات نسبت به اولویت نسبی میان قلم و عقل و... نظر دارد نه آنکه تمام آنها اول موجودی باشد که خداوند نخستین بار ایجاد کرد. بعد از اجمال و تفصیل میتوان از راه مفهوم و مصداق میان روایات جمع کرد. چنانچه میان اصل نور به عنوان موجود اول و به عنوان مفهوم جامع و حقیقت محمدیه | و به عنوان مصداق میتوان جمع کرد.
تمامی موجودات نامبرده شده همگی مصداق عینی دارند نه آنکه مفهوم صفت برای موصوف باشند.
برخی معتقدند:
«در واقع عقل نخستین صادر و آفریده شدگان است و نزدیکترین، بزرگترین و کاملترین اشرف ممکنات و دوست داشتنیترین چیزها به خداوند و مجعولات به حق اول قرار دارد. دوّمین موجودات عقل در موجودیت به شمار میآید هر چند خداوند در واقع حقیقت دوّمی ندارد؛ زیرا وحدت او از جنس وحدتهای عددی نیست. این تعبیرها مفاد روایاتی است که از پیامبر | در مورد اولیت «اول ما خلق الله العقل» یا در روایت دیگر «اول ما خلق الله نوری» و در جای دیگر «اول ما خلق الله روحی» و در حدیثی دیگر «اول ما خلق الله القلم» و دیگر حدیث به «اول ما خلق الله کروبی» اشاره دارند. تمام این اوصاف (عقل- نور- روح-
قلم- کروبی) همگی ویژگیهای شئ واحد است به اعتبارهای گوناگون. به حسب هر صفتی به اسم دیگری نام برده میشود. اگرچه اسما بیشمارند یا زیاد، اما مسمّی در ذات و وجود یکتاست».((1))
1- تواتر معنوی روایات: همانگونه که پیش از این یادآوری شد، مستند انحصاری و قابل اعتماد تاریخ آفرینش نوری اهل البیت علیهم السلام انبوه روایات است که برای ما نقل کردهاند. از آنچه تا کنون دربارة سند روایات گفته شد، بدون اغراق، با نگاه ژرف و همه جانبه احادیث این موضوع با قطع و یقین بیهیچ تردیدی از صنف «اخبار تواتر معنوی» به شمار میرود چه رسد به مستضیف که مجلسی بدان اشاره داشت. هر چند نتوان «تواتر لفظی» را در تمامی روایات تسری داد. برخی از روایات خلقت نوریه علاوه بر تواتر لفظی از تواتر معنوی نیز برخوردارند.
اگر چه علمای حدیث شناس در اثبات و راههای رسیدن به تواتر شیوههای گوناگون دارند اما همگی در این اصل که از تمامی اخبار یقین به صدور از معصوم حاصل شود و توافق بر کذب نفی گردد با هم متفقاند. این روایات چنین خصوصیتی را بوضوح داراست. البته نه برخی از آنها بلکه با چشم انداز کلی به اجزاء تمام روایات خلقت نوریه.
برخی از محدثان معتقدند:
«اینکه خداوند بلند مرتبه اهل البیت علیهم السلام را نورهایی از نور
1) همان/ 216.
خودش، پیش از خلقت هرگونه آفریدهاش آفرید، آشکار است (و نیازی به دلیل نیست) و احادیث بهمین مضمون (پیرامون نخستین موجودات آفریده شده) به «تواتر معنوی» وجود دارد».((1))
برآیند مجموع احادیث نوریه از صحیح السند، ضعیف السند، معتبر السند، مجهول السند و مرفوع السند و ... همان تواتر معنوی را افاده میکند که با قطع نظر از علو متن و معانی بدیع و بی بدیل که جز از زبان اهل البیت علیهم السلام هرگز از زبان افراد دیگر نمیتواند بیرون آمده باشد.
2- علو متن: دومین اصول بازیافتی احادیث تاریخ نخستین ائمه علیهم السلام یا تاریخ نوری آنها، معانی بلند و دقیق است که با قطع نظر از زنجیرة سند به تنهایی گویای صدور از معصومین علیهم السلام است و همین امر برای استفاده در
تمامی مباحث کفایت میکند اگر چه همه اسناد آن از ضعیف و مجهول تشکیل میشد.
یادآوری و نقل این گونه معانی برومند و بکر و بی بدیل از نوع نور برای آنانکه تجربه نور پذیری معنوی دارند، بسیار شیرین و فهم آن آسان است. اما برای آنکه حتی یک جرقه نوری در امتداد زندگی خود ندارند، فهم، درک و پذیرش خلقت نوریه تا حدودی دشوار و سخت است.
اهل البیت علیهم السلام در این متن، با قطع نظر از تنوع سندی آن، از جریانی برای ما خبر میدهند که جز آنان هیچ موجودی نبوده و نمیتوانست باشد. تنها از خداوند و متصل با خدا سخن میگویند، از نخستین فعل او و اولین موجودش با
1) شرح الزیارت الجامعة الکبیرة/ 2/ 252.
تمام کیفیت و کمیت گزارش میدهد، همان جا که خود حاضر و ناظر بودند.
در معارف بلند شیعه گمان نمیرود از این موضوع بلندتر و اساسیتر و زیر بناییتر وجود داشته باشد. بحث فروتر از خداوند و فراتر از تمام موجودات. نور پردازی حق، نور پذیری نور حق، آفرینش نور از آفریدگارنور و...
بنابراین مجموع متن چنانچه کنار یکدیگر چیده شوند خود به خود برای حصول یقین ما از صدور از معصوم کفایت میکند و نیازی به بررسی هیچ سندی از اسناد هیچ یک از احادیث خلقت نوریه نیست. سخن صدور نخستین موجود و شکل گیری نظام هستی از آغاز تا پایان همراه با تمام این ریزه کاریها و بیان همه جزئیات، موضوع ساده نیست که بتوان آن را در یک لحظه برای افراد مخاطب بازگو کرد. چنانچه در احادیث خلقت نوریه همین امر را شاهدیم. برخی تمام عمر را در این مسیر سپری کرده و از تجربیات فکری فلسفی همه نوابغ و نخبهگان بهره بردهاند اما باز هم گنگ و مبهم مطالبی در این موضوع نگاشتهاند.
3- همگونی با مرجع نهایی: مطالعه، بازبینی، تحلیل و ژرف نگری و همه جانبه نگری در کل نظام و ساختمان احادیث خلقت نوریه ما را به این حقیقت رهنمون میسازد
که هیچ یک از آنها به تنهایی و یا در کل سیستم، یا تک تک روایات و یا مجموع آنها با معارف بلند ظاهر و باطنی و خطوط کلی قرآن کریم در موضوع آفرینش نه تنها ریزترین ناهمگونی و ناسازگاری ندارد که با سطح و عمق آیات خلقت همسو و کاملاً هماهنگ است و دارای معانی واحد و مشترکی هستند.
آفرینش و خلقت در قرآن منحصر به پروردگار است و هرگز شریک و
همتایی در خالقیت او در هیچ موردی از آیات وجود ندارد. همین حقیقت در تاروپود تمامی احادیث تاریخ نوری اهل البیت علیهم السلام درهم تنیده شده است و از آغاز تا پایان آفرینش همگی به خداوند مرتبط و نسبت داده میشود. کوچکترین نوع و فرودستترین مراحل خلقت از ائمه علیهم السلام نفی شده است و هرگز به هیچ یک خلقتی را نسبت ندادهاند.
آنها در کل احادیث خلقت تنها یک جایگاه دارند و آن «حلقه واسطه در فیض» بودن آنهاست که خود بصورت مستقیم نور را از خداوند دریافت میکنند سپس با دستورپروردگار آن را به دیگر مراحل هستی منتشر میسازند. بدین سان، هیچ فقره، صدری، ذیلی، میانهای، واژهای و آوایی از احادیث که بوی خالقیت ائمه علیهم السلام از آن به مشام آید یا با آیات و واژگان وحی تضاد وناسازگاری داشته باشد، وجود ندارد.
قرآن در بررسی اسناد و متن روایات مرجع نهایی و داور اصلی به شمار میآید. چنانچه حدیثی از نظر سند صحیح و از نظر متن با قرآن ناسازگار باشد (برفرض محال) قطعاً به چنین روایتی نباید اعتنا کرد. همین گونه است ضعیف السند و... که اگر با چهار چوب معارف قرآن ناسازگار و یا متضاد و ناهمگون بود باید به دیوار زد؛ «فاضربه الی الجدار»! در واقع قرآن و سنت مکمل یکدیگر است و این مهم در خلقت نوریه بوضوح استفاده میشود.
4- مقایسه آیات خلقت و روایات: برای مقایسه میان آیات خلقت و خلقت نوریه ناگزیریم یکی از احادیث را کامل بنگاریم:
«عن انس عن النبی | قال: ان الله خلقنی و خلق علیاً و فاطمة و الحسن و الحسین قبل ان یخلق آدم علیه السلام حین لاسما مبنیة و لاأرض مدحیة و لا ظلمة و لا نور و لا
شمس و لا قمر و لا جنة و لا نار. فقال العباس: فکیف کان بدأ خلقکم یا رسول الله؟ فقال: یا عَم! لما اراد الله ان یخلقنا تکلّم بکلمةٍ خلق منها نوراً، ثم تکلّم بکلمة اُخری فخلق منها روحاً. ثم مزح النور بالروح، فخلقنی و خلق علیاً و فاطمة و الحسن و الحسین، فکنا نسبحه حین لا تسبیح و نقدسّه حین لا تقدیس. فلما اراد الله تعالی ان ینشئ خلقه؛ فتق نوری، فخلق منه العرش فالعرش من نوری، و نوری من نور الله و نوری افضل من العرش ثم فتق نور أخی علی، فخلق منه الملائکة فالملائکة من نور علی، و نور علی من نور الله و علی أفضل من الملائکة. ثم فتق نور إبنتی (فاطمة) فخلق منه السماوات و الارض، فالسماوات والارض من نور ابنتی فاطمة ونوراً و بنتی فاطمة من نور الله وابنتی فاطمه افضل من السماوات و الارض. ثم فتق نور ولدی الحسن و خلق منه الشمس و القمر، فالشمس و القمر من نور ولدی الحسن و نور الحسن من نورالله، و الحسن افضل من الشمس و القمر. ثم فتق نور ولدی الحسین فخلق منه الجنة و الحور العین. فالجنة و الحور العین من نور ولدی الحسین و نور ولدی الحسین من نور الله و ولدی الحسین افضل من الجنة و الحور العین».((1))
1) تأویل الآیات/1/ 138 ؛ بحارالانوار/15/ 10.
فاعل خلق در تمامی مراحل - چه فعل رامعلوم بخوانیم یا فعل را مجهول- خود خداوند است و در تمام مراتب هستی هرگز بویی از شریک ائمه علیهم السلام در خالقیت به مشام نمیرسد. آنگاه با عمومات {الله خالق کل شی}((1)) و دیگر آیات مقایسه کنید جز هماهنگی معنوی چه چیز به دست میآید؟! از هزارها واژه یکی بوی غلو والوهیت نسبت به ائمه علیهم السلام نمیآید و نور خداوند در نهایت از همه میتابد.
فرض محال که محال نیست! چنانچه برخی بر این پندار و باوراند که احادیث خلقت نوری اهل البیت علیهم السلام را دوستداران یا دشمنان آنها جعل کردهاند، باید اندکی درنگ کرد و جاعل را شناسایی نمود. بر فرض جعل، جاعل با هر انگیزه که باشد یا دوستان ائمه علیهم السلام هستند یا دشمنان آنها صورت مسأله بخش سومی را بر نمیتابد مگر آنکه بجای حل، صورت مسأله را پاک کنیم. دروغ پردازان از هر دو صنف یا عالمان و دانایان هستند یا جاهلان. باز صورت سومی برایشان متصور نیست.
1- چنانچه شایعه سازان از دشمنان دانا و عالمان مخالف اهل البیت علیهم السلام باشند باید گفت: هرگز در تاریخ چنین حقایقی دیده نشده است. دانشمندان دنیا طلب توان دیدن و تحمل فضائل آشکار ائمه را نداشتند چه رسد به ویژگیهای ممتاز و پنهان و بلند آنان. آن هم از این گونه فضائل اسرارآمیز که ریشهای تاریخی و... خود را بسوزانند. نفرین ائمه علیهم السلام سالها از بالای منابر و بلند گوهای مساجد در زمان خلفای اموی و مراسم درونی در دوران بنی عباس؛ برای آنکه
1) زمر/62
اندک آشنایی ابتدایی با تاریخ ائمه علیهم السلام دارند، پوشیده نیست. همین طور ساخت حدیث حتی برای دیگران خلقت نوری در برابر اهل البیت علیهم السلام قایل شدن عمل تحریف شدة دیگر دشمنان آگاه پیشوایان پاک بود که حافظه تاریخ آن را هرگز فراموش نخواهد کرد.
2- تراوش و آفرینش چنین معانی بلند و راز گشایی از اسرار نخستین خلقت، از توان علمی و فکری نخبهگان نوابغ و تیز هوشانی که تمام عمر در این ره کوشیدهاند، بر
نیامده و مانند این مفاهیم از آنان در دست نیست؛ چگونه سیاستمداران حرفهای و دشمنان دانا در صدد کینة اهل البیت علیهم السلام بر آمدهاند و این معانی بزرگ تر از ذهن و مفاهیم برتر از فضای تنگ، تاریک و خشک ذهن و اندیشههای بیمار خود را جعل کردهاند؟!
3- بر فرض محال بودن عقلی و رسیدن به این حقایق، چرا آنان این مهم را به نام خود ثبت نکردهاند همانگونه که دیگر مخترعین و مکتشفین با کشف یک مسئاله علمی، هزاران نوع بوق و کرنا راه میاندازند، به نام خود اختصاص داده و به ثبت میرسانند و برای خود افتخار، جاودانگی و مدال کسب میکردند. بنابراین تراوشات، جرقهها و اکتشافات علمی خود را هیچ دانشمندی چه دوست یا دشمن حاضر نیست برای دیگری ثبت کند و نسبت دهد.
4- آیا دشمن جز سیاکاری برای رقیب کار دیگری انجام میدهند؟ پاسخ مثبت را تنها بیخبران از جهان سیاست حرفهای و مادی و عرفی امروز، تدارک میبینند نه مؤمنان روشن شده با نور پروردگار. جَعل در جایگاههای
خاص، برای اهداف خاص سیاسی و بهرهوری کیش شخصیت صورت میگیرد نه همه جا و در هر مورد.
5- بر فرض محال نبودن جعل، چه سودی دشمن از آن میبرند؟ مگر انسان جز کشاندن سود و بر طرف نمودن آسیب از خویشتن هدفی دیگری هم دارد؟!
آیا تمام سود و ثمرة این جعلیات مهم به جیب ائمه علیهم السلام میرود و هیچ کس دیگری از آن طرفی میبندد؟!
6- از دشمنان بیخرد و جاهل هرگز توقع و انتظار جعل چنین احادیثی میرود؟ کدام منصف - چه دوست چه دشمن - میتواند ادعا کند که افراد نادان این سخنان را جعل و به ائمه علیهم السلام نسبت دادهاند؟
7- چنانچه جاعلی دوست دانای ائمه علیهم السلام و از فرهیختهگان به شمار آید، با نشان و منزلت آنها جعل کاری سازگاری ندارد. آنها همیشه با بدعت مبارزه کردهاند نه آنکه خود بدعت بیافرینند. ذوب شدگان ائمه علیهم السلام تنها در زنجیره روایی ائمه علیهم السلام نقش ایفا کردهاند یا بیرون از آن در تفسیر سخنان وحیانی آنها تلاش کردهاند. آنها با تقیه اشعههای طلایی
کلمات ائمه علیهم السلام را از جان خویش عبور دادند و خانههای تاریک جان را روشن ساختند.
8- اصل ادعا و باز گویی جعل، تهمت و شایعه سازی بدتر از خود جعل، بر فرض محال، با انگیزههای نامرئی مطرح میشود. آیا با تهمت زدن میتوان دروغ بودن یک مطلب را ثابت کرد؟! چه ادعایی، دلیلی، شواهدی و قرائنی در دست دارید که احادیث خلقت نوریه را جعل میشمارید. آیا پشت این تهمت و افترا انگیزههای فراوان خائنانه و صورت دشمنان کینهتوز و قسم خورده اهل البیت علیهم السلام و مقدسات دینی پنهان نشده است؟ با جعلی خواندن و ضعیف شمردن روایات میخواهند فضائل بی شمار اهل البیت علیهم السلام را حذف یا نفی و حداقل کم رنگ کنند. تنها معیار برای صداقت مخالف، هنگامی ثابت میشود که بتواند یک حقیقت فرامادی را جز آنچه را اهل که البیت علیهم السلام بیان کردهاند. با عقل یا نقل یا قلب برای ما کشف و بازگو کند آنگاه صدق مطابقت با واقع او و ساختگی بودن احادیث ما آشکار خواهد شد!!!
9- اگر برخی الوهیت و تقدس و ماورایی بودن ائمه علیهم السلام را از این احادیث نتیجه میگیرند و گرفتهاند، باید گفت: با صراحتِ تمام احادیث خلقت نوریه، چنین ادعایی کذب محض به حساب میآید؛ زیرا آنها با اینکه نزدیکترین موجودات به پروردگار و واسطه فیض هستند، هیچ نقشی در خالقیت ندارد. اما تمامی این صفات عین افاضه اشراقیه و نور پردازی الهیاند نه چیزی خارج از آن همانگونه که خود فرمودهاند:
«أنا خلق مخلوقون و انه منزه عن صفاتنا ... فانطقها بتوحیده و تمجیده... لان اول ما خلق الله عزّوجلّ ارواحنا...».((1))
صریحتر از این میتوان سخنی برای نفی الوهیت و اثبات عبودیت ائمه علیهم السلام ارائه داد؟! افزون بر اصل خلقت خود به دست خداوند، به امکان و نیاز صددرصدی خویش به پروردگاراشاره میکنند و حتی گویایی و سخن گفتن خود را به قدرت الهی نسبت میدهند. در بقا و استمرار حیات با کلمه «انا خلق و مخلوقون» نیز خود را نیازمند حق میدانند و با ذکر «منزه عن صفاتنا» تفاوت میان خویش و حق ارائه میکنند.
10- نفی نور با تجربه نوری: فوران، ریزش وجوشش نور همراه با نور پردازی و نور پذیری، نور افشانی، انعکاس نور، پرتو نور و امتداد نور را تنها
1) عیون اخبار الرضا/ 1/ 540/ باب 26.
کسی درک میکند که حداقل یکبار در زندگی شخصی و سیر معنوی خویشتن آن حقیقت را تجربه کرده و شیرینی آن را چشیده باشد اما افرادی که در طول عمرشان کوچکترین جرقه نوری از ژرفنای روحشان بر نتابیده و راهروهای جان را عطر آگین نساختهاند، چگونه میتواند نور را تعریف، مراحل آن را تبین و تفسیر، معانی بلند آن را دریابد و مراحل آن را بفهمد؟
یا فراتر از این حقیقت، با گستاخی و بیادبی و ناشیانه سخن گفتن چنین حقایق جاری و وجود معنوی را انکار کند، نفی نماید یا سست جلوه دهد؟
بهتر است این بیماردلان و کوتاه خردان و تاریک ضمیران به یک سفر معنوی نه درونی بلکه بیرونی برای کسب تجربه و درک بهتر نور به دیار نور یکی از آستان نورانی ائمه علیهم السلام سفر نوری کنند. نه از ساحت آنها که شایستگی نورگیری او را باید از پروردگار عاجزانه خواست که از نور پذیران او، نقد بدون نسیه، رو در رو نه با تماس تلفنی یا اینترنتی داستان نور را بپرسند. پس از آن یا دگرگون شده به عناد و لجبازی شان بیشتر افزوده میشود که البته آنها گدایان آستان خود را محال است رو گردان کنند و نا امید برگردانند و کریمانه و با گذشت خویش با ما بیادبان بیماردل و بیخرد برخورد نکنند و با دیده مهر ننگرند! یا آنکه همان لحظه
جرقههای نور قلب ما را روشن میکند و برکرانه روح ما خورشید معنویت نور میافشاند. این احتمال نزدیکترین گمانهزنی به ساحت قدسی و نور وجود اهل البیت علیهم السلام به شمار میرود. پس:
هی مگو ما را بدان شه بار نیست
باکریمان کارها دشوار نیست.
شایسته بود تجربه نور پرداز و نور پذیری جانباز حجت الاسلام صادقی را فراروی چشمان دُریاب و تیزبین شما خوانندگان میریختیم اما افسوس که با وضعیت پژوهش، سازگاری ندارد.
چگونگی پیدایش، قلمرو آفرینش و گسترة جوشش نور، از نور پرداز همراه با جزئیات دیگر در این فصل تبیین، تفسیر و بررسی میشود. خلقت نور نخستین خود بخود گویای وجود پیشتر از خویش است که او را پدید آورده باشد. بهمین دلیل اصول و زیر بناهایی دارد که پیش از آن باید آشکار گردد. نخست اصول اعتقادی گرد آمده و تقطیع شده از کل روایات خلقت نوری بعنوان«هستها» یاد آوری وسپس به تحلیل «چگونگیها» آن پرداخته میشود.
«خدا بود: -هان، خداوند منزه و بلند مرتبه یکتا بود و در یکتاییاش یگانه و بی همتا((1)) خداوند بود در حالی که بودی نبود((2)) و غیر از او هیچ نبود((3)) هرگز کسی و چیزی نبود تا مقام یکتایی او را بر طرف سازد.((4)) همیشه و پیش از همه
بود، چنانکه با او و همراهش چیزی نبود((1))، او آغازگر بود همانگونه که پایان دهنده خواهد ماند و آشکار است، چنانکه نهان است.((2)) هر جا روکنی چهره دلربای او را میبینی((3)) او اوّل پیش از هر اوّلیت و آخر پس از هر آخریت شمرده میشود((4)) موجودیت او پیوسته پیش از هر موجود بود، همانگونه که بوجود آورنده موجودیت هر موجود است. چنانکه پس از
نابودی تمام موجودات موجودیتش استوار میماند((5)).»
در خلقت نوریه اهل البیت علیهم السلام ازلیت، همیشگی و قدمت وجود خداوند، بعنوان اصل مسلم، قطعی، زیر بنایی و فرض واقعی و انکار ناپذیر پیش از تمام موجودات به شمار میآید. از این رو، هیچ چیزی دیگری پیش از خداوند فرض تصور وجودی ندارد. همانگونه که در کنار او چیزی وجود ندارد. با این مهم از یکسو وحدت، یکتایی و یک تویی، وحدت حقه حقیقیه برای خداوند اثبات میشود و از دیگر سو، نفی شریک و قدمت و الوهیت اهل البیت علیهم السلام و هر شریک و همتای دیگر از پروردگار صورت میگیرد. افزون بر این علت العللی و واجب الوجود و مقام غیب الغیوبی تنها برای او میزیبد. چنانچه آغازگری نباشد آغازی نیست و هرگز طول و عرض هستی و فرجام آن نیز نخواهد بود و هر چیزی پوچ و بی معنا تلقی میگردد. بنابراین، صفت ازلی بودن، قدیمی بودن،
علت العلل واقع شدن و آغازگر نقطه
هستی تنها زیبنده پروردگار است و بس.
«عن ابی الحسن الرضا علیه السلام اُنّه قال: إعلم علّمک الله الخیر. أنّ الله تبارک و تعالی قدیم و القدم صفة دلّت العاقل علی أنّه لا شئ قبله و لا شئ معه فی دیمومیته. فقد بان لنا باقرار العّامة معجزة الصفة أنّه لا شی و لا شی مع الله فی بقائه، لم یجز أن یکون خالقاً له، لیبیّنه لم یزل معه فکیف یکون خالقاً لمن لم یزل معه؟ و لو کان قبل شئ کان اوّل ذلک الشی لا هذا و کان الاوّل أولی بأن یکون خالقاً للثانی».((1))
تعین و اوّلیت و یا قدمت و جاودانگی پروردگار در کلام امام رضا علیه السلام :
1 - خداوند منزه و بلند مرتبه همیشه و پیش از همه چیز بوده و هیچ چیز دیگر پیش از او و همراه او متصور نیست؛
2 - پیش از خداوند موجود دیگری بوده است البته پیش از آن دیگر نمیتوان موجودی را تصور یا فرض کرد؛ زیرا به تسلسل میانجامد که بطلان آن در مقام هستی و فیض رساندن آشکار است و نیازی به استدلال ندارد؛
3 - همراه خداوند موجود دیگری بوده است و خداوند نیز در کنار او قرار داشته و تنها یکی خدا و دیگری همراه خدا چه پیرو یا شریک.
1) توحید، صدوق/125.
نخست امام به گزینهی اوّل استدلال میکند و آن اینکه تنها قدیمی دانستن یک حقیقت خود به خود همة فرض وجودهای دیگر پیش از قدیم را نفی میکند؛ زیرا قدیم یعنی آنکه پیش از او چیزی نباشد، حالا اگر چیزی پیش از آن تصور شود همیشگی فرضش باطل میشود. بنابراین فرض قدمت دایر مدار دو حقیقت بیش نیست یا قدیمی هست یا نیست. اگر باشد همین ویژگی هر خردمندی را به یکتایی و جاودانگی در ماهیت و طبیعت خود به یکتایی راهنمایی میکند و نیازی به قرینهی برونی ندارد.
گزینهی دوّم روشن است؛ زیرا هراندازه با خرد پیش رویم ناگزیر در جای و رو به روی موجودی قدیمی باید بایستیم وگرنه زنجیرة تسلسل ادامه مییابد و هستی بوجود نمیآید و این بر خلاف وجدان، عقل و حقایق بیرونی است. چنانچه به موجود پیش از خداوند برسیم همان آفریننده و خداست نه اینکه ما نام او را خدا مینهیم حقیقتی که پس از او قرار دارد مخلوق میشود.
گزینهی دوّم، بطلان شرک است و آن این که اگر موجودی کنار خدا و مستقل باشد مستقل، پس خدا او را نیافریده یا باید از اوّل موجود ذاتی خود بخود موجود باشد که دو تا خدا میشود و آن محال و ترکیب را میرساند نه بساطت را یا این که آن دو را کسی دیگری آفریده است که به گزینه اول بر میگردد. در هر دو صورت نقش خدایی واحد نفی میگردد چیزی که، در پی اثبات آن هستیم به عکس آن میرسیم.
«دیگر هیچ نبود:- نه عرشی آفریده شده بود نه کرسی نه لوحی ونه قلمی نه
بهشتی و نه جهنمی.((1)) همانگونه که نه ملائک بود و نه فرشتة مقربی نه دارنده روحی بود و نه غیر آنها((2)) نه معلومی بود و نه مجهولی بود،((3)) پیش از آنکه دنیایی خلق شود و آشکار گردد((4)) و یا آخرتی معنی یابد (و استوار گردد)((5)) هنوز آسمانی بنا نشده بود و زمین نگسترده بود. نه تاریکی وجود داشت و نه روشنایی بود و نه خورشیدی (نورمیافشاند)((6)) و نه، ماهی میتابید. نه ستاره درخشانی بود و نه ستاره حرکت کننده و نه باد برانگیزاننده((7)) نه مکانی بود و نه جایی نه شبی بود نه روزی و نه هوایی((8)) نه آبی و نه دریایی((9)) نه ابری نه بارانی و نه نسیمی((10)) پیش از آفرینش آدم و حواء((11)) پیش از نوح، ابراهیم، اسماعیل، اسحاِق، یعقوب، موسی، عیسی، داود، سلیمان و تمامی انبیاء((12)) بدون آنکه هر
آدمی پدید آید((1)) و یا هر مخلوقی دیگری آفریده شود((2)) یا گوینده در آن عالم سخن راند، پس او بود درحالی که بودی نبود((3)) نه محکمی بود نه متشابهی نه یادآوری شدهای ونه فراموش گشتهای و نه چیزی که بتوان نام شی را بر آن از اشیأ نهاد. نه وقتی وجود داشت و نه هنگامهای وجود مییافت، نه چیزی ایستاده بود و نه تکیه گاهی که بدان تکیه کرد و نه پایهای که برای اشیاء بر پاداشت».((4))
بیترید نگاههای چشمان نافذ، دریاب و تیزبین خواننده ارجمند به ادعایی که از آغاز پژوهش نگاشته و طرح شد، همین جا آویخته شد و کمی دلیل قانع کننده به دست آورد. نگفتم که فلسفه نمای کور و تاریک از آغاز خلقت ارائه میکند و... امّا دادههای وحیانی بسیار شفاف، دقیق، ریز و باریکتر از مو حقایق آغاز آفرینش را میشکافد و فراروی چشمان قرار میدهد.
پس از اثبات اصل وجود یکتا و بیهمتای پروردگار، پذیرش و یکتایی وجود او هر چیز دیگری مقارن یا مقدم بر ذات یگانه و صرف وجود نابش را رد و نفی میکند؛ حتی نور نخستین اهل البیت علیهم السلام را. در واقع تمامی این نفیهای بیشمار از تمام مراتب هستی چه عالم جبروت، ملکوت و ناسوت و چه ابعاد جهان مادی، ما را برای اثبات قطعی و تردید ناپذیر یک حقیقت واحد و بسیط راهنمایی میکند و آن توحید و یگانه دانستن آفریدگار است. پیامد این موضوع در نگاههای دیگر فلسفی و عرفانی یا کلامی کاملتر آشکار میشود.
«...عن أبی اسحق اللثیّ قال: لی أبو جعفر علیه السلام : یا ابراهیم إن الله تبارک و تعالی لم یزل عالماً قدیماً، خلق الاشیاء لا من شیء، و من زعم أن الله عزوجلّ خلق الاشیأ من شیء فقد کفر، لأنه لو کان ذلک الشیء الذی خلق منه الاشیأ قدیما معه فی ازلّیته و هوّیته، کان ذلک أزلیاً بل خلق الله عزوجلّ الاشیا کلّها لا من شیء. فکان ممّا خلق الله عزوجلّ أرضاً طّیّبةً ثم فجّر منها ماء عذباً زلالا، فعرض علیه و لایتنا اهل البیت علیهم السلام فقبلها فأجری ذلک المأ علیها سبعة أیام حتی طبقها و عمّها نضب ذلک المأ عنها فأخذ من صفوة ذلک الطین طیناً فجعله طین الائمة علیهم السلام ثم أخذ ثفل ذلک الطین فخلق منه شیعتنا».((1))
1 - اشیا پیش از آنکه بوجود آیند و آفریده شوند بوده و وجودی مطوی داشتهاند امّا کیفیت وجودی آنها به صورت پنهان و خفا و متراکم بوده است. خداوند تنها همین موجودات با وجود پیشین را بسط داده و چه بسا در برخی مراحل خلقت آنها را ترکیب کرده و با یک صورت و شکل دیگر ارائه نموده و مراحل هستی را چیده است.
2 - فرض دیگر بر این حقیقت استوار است که خداوند موجودات را از
1) علل الشرایع/ 2/ 295.
هیچ آفریده است. اشیا نبودند، بود شدند. آفرینش غیر از نو ایجاد کردن چیزی که نبوده، هیچ معنی دیگری را برنمیتابد.
فرض نخست ما را به شرک و ازلی بودن اشیاء دیگر نه بیرون از خدا که در درون خدا منتهی میکند و این همان چیزیست که خدا را ناتوان جلوه میدهد، قدرت او را محدود میسازد و وجود او را مرکز تراکم کیفی همة موجودات، میپندارند که ابتدا در مراحل خلقت اشیا پنهانی و ازلی بودند سپس آنها از او جوشیده فوران کرده و بیرون آمده است.
فرض دوّم صحیحترین نظریه در خلقت به شمار میآید و آن اینست که پروردگار، با توانایی نامحدود و قدرت مطلق، همة موجودات را پدیدآورد، آفرید و خلق کرد، موجودات که نبودند و هیچ سابقهی هستی پیش از آن نداشتند.
امام علیه السلام در پایان نمونه ای بسیار دقیق میآورد، آفرینش زمین پاک و بیرون آوردن آب از آن را که فرآیند آفرینش به حساب میآید.
بر اساس فرضیهی نخست، باید قایل شد که اشیا در درون حق پنهان بوده و همیشه بودهاند از جمله زمین که جسم و ماده است و باید از وجود همیشگی او جوشیده باشد. در آن صورت سنخیت میان خداوند و زمین را باید با چه حلقه و اسطهای در نظر گرفت؟! امّا در آفرینش با حفظ حلقههای واسطه همگی آفریده شده به شمار میآیند و قدرت حق نامحدود نمیشود. چنانکه لازمة قطعی قول صدور محدود شدن قدرت خداوند است و قرار دادن فعل الهی را با تحلیل در چهارچوبة عقلی در یک تنگنای وجودی خاص که خداوند فراتر از آن مجرا
نمیتواند در مجرای دیگری کاری انجام دهد. این یقین مجرای خاص برای فعل الهی وانکار کردن دیگر مجراها با قدرت مطلقة الهی سازی ندارد؛ زیرا فرض تصور مطلق قدرت جاری شدن فعل را از هر مجرای قطعی و امر مسلم میشمارد.
بنابراین زمینه و بستر جدای از قدرت پروردگار برای موجودات و شکل گیری و پیدایش آنها فراهم دیدن همان ازلی پنداشتن میشود. قدرت الهی چیزی است که در او ماده و مادیات وجود ندارد.
آری! میتواند ماده را بیافریند امّا در خود قدرت ماده نهفته و نهادینه شده نیست تا بگوییم موجودات از آن ماده خلق شدند. آفرینش همین کلمات خود بهترین قول بر نبود همیشگی و پیشین آنها در فضای ذهن و اندیشهی ماست که آفریدهایم. افزون بر آنچه یادآروی شد، نظریة آفرینش را نقل منصوص از ائمه علیهم السلام تأیید میکند و نظریة صدور را رد و نفی مینماید.
«زندیقی (که کفرش را پنهان و ایمانش را آشکار میکرد) از امام صادق علیه السلام پرسید: خداوند اشیاء را از چه چیزی آفرید؟ امام پاسخ داد: از هیچ چیز! چگونه از هیچ چیز، چیز پدید آمد؟
هان! اشیا در واقع دو صورت آفرینش بر میتابند: یا از شیء آفریده شده است یا از غیر شیء. اگر اشیا از شیء برون آمده و فوران کرده باشد، ناگزیر با آن شیء همواره بودهاند و آن موجود قدیم به شمار میرود در حالی که موجود قدیم هرگز بوجود آمدنی، نابود شدنی و دگرگون شدنی نیست. آن شیء قدیم جوهر
واحد و رنگ واحدی داشته باشد (نه گوناگون). از این رو، رنگهای متفاوت و جواهر متعدد در عالم هستی از کجا این گونه ساخته شدند؟ اگر آن جوهر واحد زنده باشد، چگونه مرگ از آن زاییده میشود؟ و اگر مرده باشد چگونه زندگی از آن جوانه میزند؟ در حالی که سزاوار و منطقی نیست شیء پا برجاو زنده، مرده برون دهد. چون از موجود زنده هرگز مرده برون نمیآید؛ زیرا او پیوسته زندگی همیشگی دارد. همین گونه از مردة همیشگی که هرگز زنده نمیشود (زنده نمیروید) چون مرگ او را در خود فروبرده است و مرده را توان و تداوم نیست.
از کجا گفتند: اشیا همگی ازلی هستند؟
این عقیدة جماعتی است که مدیریت ذاتی الهی را نپذیرفتند و فرستادگان و اندیشههای آنان، پیام آوران و إخبارشان را تکذیب کردند و کتابهای ا ینان را افسانه شمردند و برای خود بر پایه آراء و یافتههای عقلانی، دین ساختند...»((1))
هدفمندی خلقت: ... خداوند فرمود: من برای خودم گنج پنهانی بودم، دوست داشتم شناخته شوم، بدین سان آفریدگان را خلق کردم تا مرا بشناسند.((2)) خداوند منزه و بلند مرتبه دوست داشت موجودات را بیافریند تا آنان بزرگی او را بزرگترین، و پادشاهی وی را برترین و شکوه او را پرشکوهترین صفات حق بر شمارند((3)) خداوند با آشکار ساختن قدرت و نیرومندی خود آنان را آفرید تا
فرمانبرداری برایشان وظیفه باشد و بدان سبب خوشنودی او را به دست آورند. آنها را آفرید تا از خداوند سود برند و به سرای جاودان آرمند.((1))
آفرینش آنان برای نمایاندن و آشکار ساختن حکمت خداوند و نفوذ علم او و پذیرش مدیریت او بود.((2)) چنانچه پیامبر| نبود هرگز افلاک (و دیگر موجودات) را نمیآفرید.((3)) همانگونه که اگر علی علیه السلام نبود هیچ گاه خداوند دیگر موجودات را پدید
نمیآورد».((4))
با یادآوری این اصل زیر بنایی در خلقت نوریه، بطلان، پوچی، اتفاق و تصادفی بودن آفرینش آشکار میگردد. چنانکه خود فرمود: {أفحسبتم أنها خلقناکم عبثاً و أنکم الینا لا ترجعون}. (مؤمنون(115).
بنابراین اهل البیت علیهم السلام پیش از آفرینش نور وجودی شان یکی از مهمترین اهداف خلقت به شمار میآیند. تا پدیده خلقت نه تنها بیهوده، بازیچه و پوچ جلوه نکند که معنیدار، هدفمند و نظاممند سراپای هستی درک شود و آغاز، بسط و تعمیق و پایان موجودات، فرمولهای حاکم و جاری بر آنها برای بندگان مشخص گردد. شناخت فرمانبرداری و معرفت والای خود پروردگار، عشق و محبت به بندگان برای نور رسانی به آنها و بهرهوری آنها از خط وجود و هستی از اهداف دیگر نظام خلقت است. امّا اساسیترین انگیزه خلقت همان وجود اهل البیت علیهم السلام است که اگر آنها نبودند، هرگز موجودات پدید نمیآمدند.
اخباری بیشماری در این موضوع نقل شده است که برای اختصار یکی دو نمونه یادآوری میشود:
«... فقال |: یا علی! إنّ الله تبارک و تعالی فضَّل أنبیأئهُ المرسلینَ علی ملائکة المُقّربین. و فضّلنی علی جمیع النبیین و المُرسلین. و الفضل بعدی لک یا علّی والائمة من بعدک و إنّ الملائکة لخُدّامنا و خدّام مُحّبینا. یا علّی الّذین یعملون العرش و من حوله یسبحون بحمد ربّهم و یستغفرون للّذین آمنوا لولایتنا. یا علّی... لو لانحنُ ما خلق الله آدم علیه السلام و لاَالحوّاءُ و لاَالجنّةُ و لاالنّار و لاَالسماءَ ولا أرض. فکیف لا تکون أفضل من الملائکة؟! و قد سبقناهم الی معرفة ربّنا و تسبیحه و تهلیله و تقدیسه. لانّ اوّل ما
خلق الله عزّوجلّ أرواحنا. فانطقها بتوحیده و تمجیده ثم خلق الملائکة. فلماّ شاهدوا أرواحنا نوراً واحداً; إستعظمت أمرنا فسبّحنا لتعلم الملائکة. أنا خلق و مخلوقون و أنّه منزهٌ عن صفاتِنا، فسبّحت الملائکةُ بتسبیحنا و نزهتهُ عن صفاتنا...»((1))
برای تأیید اخبار فراوان شیعه، حدیثی از میان احادیث برادران اهل سنت نقل و سپس به توضیح آن میپردازیم:
«عن ابن عباس، قال: أوحی الله عزّوجلّ الی عیسی: یا عیسی! آمن بمحمّد. و مر من أدرکه من أمتک أن یؤمنوا
1) عیون اخبار الرضا/باب 26/ ص 540.
به. فلولا محمّد | ما خلقت آدم. و لولا محمّد ما خلقت الجنة والنّار...».((1))
حقایق، فضائل و ارزشهای اهل البیت علیهم السلام چه در عالم معنا، افلاک یا در جهان ماده بیشمارند که احاطه به آنها و تدوین و ارائه تمامی اگر اگر محال نباشد، اکنون ناممکن است. آنچه در این احادیث آمده است و ائمه علیهم السلام غرض و اهداف و نهایت آفرینش دانسته شدهاند میتوان با احتمالات زیر آن را تبیین کرد:
1 – ائمه علیهم السلام هدف نهایی و فرض اصلی در نظام خلقت به شمار میآیند. هر آنچه موجودات دیگر دارند همگی به تبع و طفیل وجود آنها دارند؛ زیرا همگی مقدمه و زمینه برای نهایت نهایی بوجود آمدهاند که آن پیشوایان پاک باشند. چنانچه این هدف برای پروردگار وجود نمیداشت هرگز موجودات دیگر را نمیآفرید؛ زیرا کار بیهوده و پوچ و خالی از آرمان از حکیم مطلق محال و ناممکن است. بنابراین ائمه علیه السلام علت غایی هستی به شمار میروند و تقدم آن علت بر علت مادی، صوری و فاعلی در علم فاعل ضروری است. اگرچه وجود تقدم عینی و خارجی آن ضرورتی ندارد.
2 – ائمه علیهم السلام به تناسب جایگاه و منزلت و حلقة واسطه که در نظام عِلّی و معلولی خلقت دارند، چنانچه پیش از دیگر موجودات آفریده نمیشدند و ترتیب و چینش وجودی آنها نظاممند نمیشد هرگز فیض به دیگر موجودات نمیرسید و معلول بی واسطه که سنخیتی میان آنها و پروردگار وجود نداشت، هرگز آفریده
1) مقتل الحسین خوارزمی/1/ 33.
نمیشدند. آنها با خلقت نوری خود جایگاه برین و نزدیکترین موجودات را نسبت به پروردگار به دست آوردند سپس از کانال و مجرای آنها فیض به دیگر موجودات سرازیر شد. این فرض با غایت وجود فیزیکی ائمه علیهم السلام در پایان خلقت نیز کاملاً سازگار است و تضادی ندارد.
3 - هدف دیگر خلقت از آغاز، وسط، طول وعرض و پایان همگی اهل البیت علیهم السلام هستند و مقدمات و زمینهها نقش پیرو را بازی کنند. با این نوع تحلیل هدف از خلقت ائمه علیهم السلام وجود حقیقی قایل شدن برای غیر اهل البیت علیهم السلام نفی میشود اگرچه وجود سایه و اعتباری برای آنها میتوان قایل شد که در نهایت سایه بدون شاخص بیمعنا جلوه میکند و نسبت اهل البیت علیهم السلام با خداوند اتحاد نور خورشید با خورشید در نظر گرفته میشود که آن نور برآمده از خورشید، متصل و همراه خورشید است. درونمایه و پوسته درونی وجود حقیقی آنهایند و دیگران سایه و اعتبار محض. ازاینرو، هدف اصلی خلقت ائمه علیهم السلام میشود و دیگران هدف فرعی. اصل در تمامی مراحل وجودی و علمی اولی و آخری بر فرع مقدم است. حق همین گزینهای سوم است اگرچه فهم آن نیاز به تیزبینی و ریاضت نفسانی دارد. اگر ائمه علیهم السلام بعنوان درونمایه و هسته و پوسته در تمام مراحل هستی وجود نداشته باشند، نظام هستی فرو میریزد و لحظهای این مراتب پایدار نمیماند. چه در اصل عالم نوری، جبروت، ملکوت و یا ناسوت چه در اقمار وجودی و نظم آنها و چه در گستره و ژرفنای آنها.
«نور نخست؛ خداوند بیهیچ پیشینهای((1)) و بدون نیاز به اندیشهای یا استفاده از تجربهای، بی آنکه حرکتی ایجاد نماید و یا تصمیم نگران کننده در او راه داشته باشد((2)) همین که خواست نخستین موجود را بیافریند به کلمهای سخن گفت که از آن کلمه نوری پدید آمد.((3)) سپس به کلمهی دیگری سخن راند و از آن کلمه روح را آفرید. آنگاه نور را با روح در آمیخت.((4)) پس از آن نخستین موجودی را که بیهیچ الگویی((5)) از نور خودش تازه پدید آورد و از پوشش بزرگواریاش بیرون کشید((6)) و چینش پایهای خلقت را با آن آغاز کرد، آفرینش نور حبیب خود((7)) محمد | بود((8)) که در چهار صد و بیست و چهار هزار سال (ما فوق سالهای نوری موجود) پیش از خلقت دیگر موجودات و هستی، خلق گردید.((9))
این متن وحیانی افزون بر تأکید ازلیت، قدرت مطلقه و بی نیازی خداوند پیش از آفرینش نور امامان علیهم السلام بر ابداعی و اوّلی بودن نظام آفرینش و کار خلقت که چهارچوبه آن برای نخستین بار پیریزی شد، صراحت. خداوند بدون تجربه گرایی، اندیشه ورزی و الگوگیری که جزء لاینفک تمامی فعالیتهای بشری است با یک گفتن؛ هست شو! نخستین موجود نوری را «هستی بخشید»؛ {إذا اراد الله ان یقول له کن فیکون}.
سنگ زیرین بنای زیبا، دلربا و بیمانند هستی با نور نخستین اهل البیت علیهم السلام در آغاز مراحل خلقت با دستان مهربان خود پروردگار گزارده شد. این تنهاترین آفرینش مستقیم و بی واسطه علّی و معلولی بود که چسبیده با نور حق، حقایق نوری ائمه علیهم السلام آفریده شد.
چنین حادثهای نه پیش از آن رخ داده بود و نه پس از آن رخ میدهد. نزدیکترین موجودی که بی هیچ واسطهای در حلقههای نظاممند هستی خود با خدا پیوند برقرار کرد، تنهای تنها حقیقت نوریه محمد | بود. افتخار، امتیاز و برتری بیمانندی که هیچ موجودی در عالم هستی بدان نایل نشده است و این تاریخ نوری و هویت الهی، غیبی و فرامادی و غایی و آرمانی تنهای تنها از آن ائمه معصومین علیهم السلام به شمار میرود.
آری! پس از خداوند و پیش از هر موجود دیگر، پایینتر از حق و بالاتر از هر خلق نور وجودی ائمه علیهم السلام را خود خداوند گسترانید و تمام موجودات فرو دست آن را با همین نور پوشش داد.
اگر چه ترکیب نور وجودی ائمه علیهم السلام امکان و نیازمندی صددرصد آنان را به خداوند اثبات میکند امّا ترکیب نوری آنها با دیگر مراتب و انواع ترکیبها تفاوتهای جوهری دارند. کمترین نیاز در این نوع ترکیب نهادینه شده و آن اصل افاضة نوری پروردگار و آمیختن فرایند دو فعل نور + روح = نور ائمه علیهم السلام است که در دیگر مراتب آفرینش و وجهة خلقی وجود ندارد. تنهای تنها در وجهة ربّی قرار دارد. چنانچه در پی خواهد آمد.
1- سمت و سوی آن موجود به خداوند که از وی پدید میآیند و فعل الهی با یک رکن در یک آن تمام کمالات بالفعل را به آن موجودمیدهد؛ زیرا دلیل فعل الهی کمال مطلق و اعطاء کامل تمامی خوبیها و سعهای نهایی وجود به شمار میرود. ]ائمه به همین دلیل نخستین موجودات آفریده شدة نوری به حساب میآیند؛ زیرا از یکسو تمامی کمال فعل الهی را یکجا و در آن واحد دریافت کردهاند و هیچ کمال وجودی بالقوه در وجود نوری آنها راه ندارد. از دیگر سو، اصل مخلوق بودن آنها قرار داده شده است تا حلقهای میانی باشند برای فیض رسانی به دیگر موجودات و اصل خدایی از آنان برداشته شود[. به این گونة خلقت وجهه ربّی یا حقیقت نوری گفته میشود. همانگونه که در روایت خداوند به محمد | فرمود: «و أنتم وجهی».
2- سمت و سوی خلقی که هر موجودی از نظر جایگاه و چینش مراتب وجودی خود در نظام خلقت کسب میکند نه یکجا، دفعی و بالفعل که به تدریج بالقوه و همیشه؛ زیرا خاصیت مراتب و جایگاه خلقت آن موجود همین تنگنا را
میطلبد و فراتر از آن نمیتواند رشد آنی کند. به این گونه از خلقت موجود آفریده شده، وجهه خلقی یا حقیقت مادی اطلاق میگردد.
چنانچه این نور از فرایند آن دو فعل حاصل نمیشد، هرگز ائمه علیهم السلام وجود نوری و... نداشتند. با این ویژگی آنها به موجودات پایینتر از خود دیگر هرگز نیازی ندارد تنها تکیه گاه واقعی و علت وجودی آنها خداوند است.
بر خلاف دیگر موجودات که در سلسلة علت و معلول به علل واسطه نیز تکیه دارند که در آخر تکیهگاهشان به خداوند پایان مییابد. بدین سان بیشترین، بالاترین نزدیکی وسعة وجودی را آنها با خداوند دارند نه موجودات دیگر.
اشتراک آنها با خداوند در همان نوری است که به آنها تابیده و در واقع جز همان تابش نوری ائمه علیهم السلام چیز دیگری و حقیقتی ورای همان تابیدن و درخشیدن نور ندارند. خداوند نورپرداز و آنها نور پذیر شونده، خداوند کانون نور و اصل نور امّا آنها شعاع و پرتوهای نور به شمار میآیند. مانند قرص خورشید و شعاع آن.
همانگونه که در حدیث یاد شد: «لمّا اراد اللّه أن یخلقنا تکلّم بکلمة خلق منها نوراً ثم تکلّم بکلمة أخری فخلق منها روحاً. ثم مزج النور بالروح، فخلقنی و...»((1))
«طول نور: پیامبر خدا | فرمود: ای سلمان! آنگاه که خداوند مرا از گزیده
1) تأویل الآیات/1/ 138.
نورش آفریده بود، فراخواند و من نیز اجابت کردم. از نور من، نور علی علیه السلام را خلق کرد و او را نیز دعوت کرد و علی نیز اطاعتش نمود.((1))
محمد و علی بن ابی طالب علیه السلام که از نور واحد آفریده شده بودند ((2)) در برابر خداوندبخشاینده و فراتر از توصیف چهارده هزار سال (مافوق نوری) پیش از آفرینش آدم و عرش الهی((3)) قرار داشتند.((4)) آن دو تسبیح خدا، تقدیس و تهلیل پروردگار میکردند.((5)) خداوند منزه و بلند مرتبه فرمود: ای محمد! بدرستی که من، تو و علی را نور و روح واحد بدون بدن آفریدم. پیش از آنکه آسمانم، زمینم، عرشم و دریاهایم را بیافرینم. از این رو، همواره تهلیل کننده و تمجید کننده من باشید. سپس روح شما دو تا را یکجا گرد آوردم و آن را یکی ساختم، تا دیگر بار، تمجیدکننده، تقدیس کننده و تهلیل کننده من باشید.((6)) این دو نور همواره در برابر حق میزیستند، میبالیدند و هیچ گاه خاموشی نداشتند و هرگز رو به کاستی نمیرفتند؛ زیرا هیچ چیز دیگری پیش ازآن دو وجودنداشت.((7))خداوند به نور محمد | فرمود: به شکوه و بزرگیم و برترین جایگاهم سوگند! اگر تو، علی وعترت راهنما، هدایت شده و رشد یافته شما
نمیبودند هرگز بهشت و جهنم را نمیآفریدم. سوگند به صفاتم که نه مکانی بود و نه زمینی نه آسمانی و نه ملائکهای و خلقی که مرا پرستش کند. ای محمد| توهم سخن منی، دوست منی، برگزیده منی و بهترین مخلوقات منی. تو دوست داشتنیترین موجودی به من و اولین کسی هستی که با آن آفریدن، آفریدگان از تو جوشیدن گرفتند. پس از تو، دوست من علی امیرمؤمنان جانشین توست. با او تو را تأیید میکنم و با او تو را یاری میرسانم. او را ریسمان محکم، نور اولیائم و منار راهنماییهایم قراردادم».((1))
پس از آفرینش نور نخستین محمدی | نور پردازی الهی نه تنها متوقف نشد که زمینه برای پردازش انوار الهی به دیگر مراتب عالم نوری و فرودست آن فراهم شده بود و نورهای بی شماری از آن دو پدید میآمدند. نور علی علیه السلام از نور محمد | به قدرت مطلقه و بیمانند پروردگار آفریده شد. قبل از دیگر انوار الهی. از این رو، نور پیامبر| بر دیگر انوار تقدم رتبی دارد؛ زیرا همة انوار و حجج الهی از فروزش نور او فروزان شدهاند. این که حقیقت و ماهیت نور آنها مشترک، یکسان و همگون آفریده شده تردیدی نیست. چنانکه اگر این همانی، تناسب وسنخیت این انوار نبود، هرگز یکی از دیگری برون نمیآمد.
آری! همه از نور پرورگار، ممکن و عین ارتباط محض به واجب الوجودند از این رهگذر تفاوتی میان آنها نیست، «کلهم نور واحد» امّا بهر حال یکی از دیگری ساطع و آشکار گردیده و بیرون آمده است؛ زیرا از شیء واحد جز حقیقت واحد پدید نمیآید.
1) بحارالانوار/25/ 19.
1- خلقت و مراتب نظاممند وجود و تاریخ فیزیکی آنها در عالم ماده و خاک دلیل همین گزینه است؛ زیرا میان آفرینش نوری آنها در عالم نوری و کیفیت چینش وجودی آنها با جهان مادی هماهنگی و مطابقت وجود دارد. این معرفت مهم با شناخت کامل از تمام مراحل تاریخ اهل البیت علیهم السلام بوجود میآید و فهمیده میشود. با این تفاوت که سعة وجودی آنها در خلقت نوری گستردهتر ژرفتر بوده ولی در خلقت فزیکی سعهای مادی آنها بیشتر و سعة وجودشان محدودتر از عالم نوری منعکس و نمایان شده است.
2- صراحت أخبار بیشمار از متن احادیث خلقت نوری مبنی بر تقدم رتبی نور وجودی حضرت با پیامبر خدا | پیش از تمامی انوار الهی و مراحل دیگر آفرینش رسانندة همین معناست. اگر چه برخی از روایات به تقدم نور تمام ائمه میامین علیهم السلام پیش از هستی اشاره و ظهور دارد که نسبت به نور امیرالمؤمنین علیه السلام قابل تفسیر نیست که برای مراحل آفرینش دیگر موجودات میتوان تقدم آنها را ثابت کرد نه در مراتب نوری خود آنها.
3- تواتر اخبار فریقین در تقدم خلقت نورآن دو پیش از تمام انوار خداوند و چه بسا در برخی از موارد آن دو را نور واحد بر آمده از نور حق دانستهاند که باز برگشت به همان چه گفته شده دارد. برخی از احادیث فریقین که دلالت صریح بر تقدم خلقت نوری علی بن أبی طالب بر دیگر ائمه معصومین دارد، یادآوری میشود:
«...عن عبداللّه بن عمر، قال: سمعت رسول اللّه | وسئل بأی لغة خاطبتکُ رّبک؟! قال:خاطبتنی بلغة علی بن أبی طالب فالهمت ان قلت: یا ربّ! خاطبتنیّ، اَم علی ؟! فقال عزوجل: یا احمد! أنا شی لا کالاشیأ، لا اُقاس
بالنّاس و لا اُوصف بالشبهات; خلقتک من نوری و خلقت علیاً من نورک. فاطلعت علی سرائر قلبک فلم أجد فی قلبک احّب الیک من علی بن أبی طالب علیه السلام . فخاطبتک بلسانه کیما یطمئن قلبک».((1))
در این حدیث آفریده شدن پیامبر | بصورت مستقیم از نور خداوند و آفریده شدن نور علی علیه السلام از نور پیامبر | مستقیم و با یک واسطه از نور خداوند تصریح شده است. چیزی که نظیر آن میان دیگر اخبار فراوان به چشم میخورد. این مهم با دلیل عقلی صریح نیز کاملاً همسویی دارد که از شی واحد حقیقت واحد برون میآید نه متکثر.
«...فقال: یا سلمان! خلقنی اللّه من صفوة نوره دعانی فأطعته و خلق من نوری علیّا و دعاه فاطاعه...».((2))
قال رسول الله |: خلقت انا و علّی من نور واحد.».((3))
عن أبی ذر «رحمة الله علیه» قال: سمعت
رسول اللّه| و هو یقول: خلقت أنا و علی بن أبی طالب من نور واحد نسبح اللّه یمنه العرش قبل أن خلق آدم بألفی عام فلمّا أن خلق الله آدم علیه السلام جعل ذلک النور فی صلبه و لقد سکن الجنة و نحن فی صلبه و لقد همّ بالخطیة و نحن فی
صلبه...و شق لنا اسمین من أسمائه فذو العرش محمود أنا محمّد | و اللّه الاعلی و هذا علیّ».((1)) در منابع دو گروه احادیث بدین مضمون و با عبارات اندک متغیری فراوان بچشم میخورد که حکایتگر تقدم نور وجودی علی علیه السلام بر دیگر ائمه علیهم السلام است و بیان کنندة تقدم نور پیامبر | بر نور علی علیه السلام است.
«چهارده نور: ... سپس خداوند از نور من
و نور علی علیه السلام ، نور فاطمه را آفرید و او را نیز فراخواند او هم اجابتش کرد. پس از آن از نور من و نور علی و فاطمه نور حسن و حسین علیهم السلام را خلق کرد. آن دو را نیز بسوی خود دعوت کرد و آن دو اطاعت خدا کردند. بدینسان خداوند ما را از اسماء پنج گانهاش نامگذاری کرد: خداوند محمود است و من محمد. خداوند اعلی است و این علی. خداوند فاطر است و این فاطمه. پروردگار ذو الاحسان است و این حسن و خداوند محسن است و این حسین. سپس از نورما، و از نور حسین علیه السلام پیشوایان (معصوم) نُهگانه را آفرید. خداوند آنها را بسوی خود فراخواند و آنان نیز دعوت حق را اجابت کردند.((2)) از این رو، در واقع خداوند بلند مرتبه و فراتر از توصیف، محمد و علی و ائمه راشدین یازده گانه علیهم السلام یا چهارده نور مقدس، را از نور عظمتش، پیش از آفرینش دیگر موجودات آفرید.((3)) آنها ارواحی در پرتو
نور پروردگار بودند و پیش از خلقت موجودات او را پرستش میکردند.((1)) آنگاه خداوند بلند مرتبه و فراتر از توصیف، به نور ما دستور تسبیح داد و تسبیح کردیم.((2)) سپس به نور محمد | فرمود: تنها بخاطر شما، آفریدن آفریدگانم را آغاز کردم. شما برگزیده آفریدگان من هستید میان من و میان خلقم. شما را از نور عظمتم آفریدم و خودم را به وسیله شما از دیگر موجوداتم، جز شما پوشاندم. شما را وسیلة آشکار شدن دیگر موجودات قرار دادم و بوسیلة شما از دیگران میپرسم. بدین سان، همه چیز جز وجهه ربی من، نابود شدنی است و شما وجهه ربی من هستید.((3)) شبح نور اهلبیت علیهم السلام را خداوند از نور خودش در نور از بلندی و ارجمندیاش و از فروزش پادشاهی و داراییاش از نور وجهه بخشندگی و کرامتاش آفرید.((4)) نور برگرفته شده از جلالت و عظمت خداوند((5)) نوری برگزیده، انتخاب شده و آفریده شده»((6))
پس از تابیدن نور محمد | بود که قانون نورپردازی و نور پذیری مسیرهای طولانی و نظاممند و ژرف خود را یکی پس از دیگری میپیمودند و هرگز تشعشعات اتمی، جریان خودکار و غیر قابل مهار شدن متوقف نمیشد و
در وجود پرتوهای نوری خداوند که همان خاندان وحی باشد، پایان نمییافت. نور نور میآفرید و نور دیگر باز هم نور می آفرید... از پرتوها و اشعههای بیمانندش طول نور امتداد مییافت و کم کم به مرحله و عرصه انتشار میرسید. تا هر نقطهای که ممکن بود و محال عقلی لازم نمیآمد، نور آنجا تسری و سریان مییافت و سیلان میکرد. جوشش نور تا انتهای عالم نوری فوران بیشتر میکرد و میرفت که جهان دیگری را پدیدآورند. پدید آورنده یکی بیش نبود و آن خداوند بود امّا این انوار به هم چسبیده به او بود، نظیر شعاع شمس به شمس:
«... قال ابو جعفر محمد بن علی الباقر علیه السلام : یا جابر! کان اللّه و لاشیء غیره و لا معلوم و لا مجهول. فاوّل ما ابتدأ من خلق خلقه أن خلق محمدا ً| و خلقنا اهل البیت علیهم السلام معه من نوره و عظمته. فاُوقفنا أظلة خضراء بین یدیه. حیث لاسماء و لاأرض و لامکان و لالیل و لانهار و لاشمس و لاقمر، یفصل نورنا من نور ربنّا کشعاع الشمس من الشمس نسبح اللّه تعالی و نقدّسه و نحمده و نعبده حق...»((1))
پیش از آفرینش دیگر موجودات ذات نور امتداد و تداوم را میطلبید تا جریان آفرینش تداوم یابد و هستی به نقطه پایان خود برسد. چنانچه نور زمینه ساز و آغازین خلقت همین مسیر لازم و کافی را نمیپیمود و از فضای درونی مناسب برای انتشار و گسترش برخوردار نمیبود، بیگمان جریان خلقت متوقف
1) همان /25/ 17.
میشد. با حفظ قانون سنخیت علت و معلول در عالم نوری که «الواحد لایصدر عنه الا الواحد»؛ نور علی علیه السلام آفریده شد و پس از آن نور واحد به ترتیب نور ائمه دیگر ایجاد شدند. چنین پیوندی و حلقة واسطه در سلسلة نظام عِلّی و معلولی خلقت ناگزیر بود؛ زیرا نور اقتضای نورگیری از برترین نور را دارا بود که موجودات دیگر بهمین ترتیب از شدّت وسعة وجودی انوار کاسته شد تا رسید به مراتب ما دون خود.
«هنگامیکه خداوند بلند مرتبه نور پیامبر، محمد| را آفرید، این نور، هزار سال (ما فوق سال نوری) در برابر خداوند در
مقام قرب((1)) ایستاد. در حالی که او را تسبیح میکرد و ستایش مینمود. حضرت حق تبارک و تعالی پیوسته بدو مینگریست و میگفت: «ای بنده من! تویی مراد ومرید من. تو بهترین خلق منی. به شکوه و جلالم سوگند! اگر تو نبودی هرگز افلاک را نمیآفریدم. هر که تو را دوست بدارد، من نیز او را دوست میدارم و هر آنکه تو را دشمن بدارد، دشمن میدارم پس از شنیدن این گفتگوی خداوند فراتر از توصیف، شبح نوری محمد| به وجود آمد و بدرخشید و جوشش کرد و فوران نمود. انفجار نوری او بالا آمد؛ بگونهای که خداوند از آن شعاع پر فروغ او، دوازده پرده نورانی دیگری را خلق کرد.
اوّلین پرده، پرده قدرت بود.((2)) این حجاب خود، دارای
هفت پرده درونی دیگری بود که اندازه هر کدام پانصد سال (مافوق سال نوری) راه و فاصله میان هرلایه با لایه دیگر نیز پانصد سال راه بود.((1)) آنگاه خداوند بلند مرتبه به نور رسول خدا | دستور داد وارد حجاب قدرت شود. نور وی بدون درنگ میان این پرده تاخت و خداوند دوازده هزار سال نور محمد | را میان پرده قدرت نگهداشت. وی در همانجا و همانحال همواره این ذکر را میگفت: «سبحان ربی الاعلی»((2)) سپس حضرت خداوند به نور فرمان داد تا به دوّمین پرده، پردة عظمت وارد شود. نور او بی درنگ وارد این حجاب شد و یازده هزار سال در آن اقامت گزید و به یاد میآورد: «سبحان عالم السر و أخفی.» آنگاه دستور داد خداوند به سوّمین پرده عزت وارد شود. نور او بی معطلی وارد این پرده شد و در آن
جا یازده هزار سال ماند. او همواره میگفت: «سبحان الملک المنان». آنگاه وارد حجاب هیبت شد در حالی که ذکر «سبحان من هو غنی لایفتقر» میگفت. نود هزار سال در آن پرده ماندگار شد. پس از این مدّت وارد پرده جبروت گردید و همواره میگفت: «سبحان الکریم الاکرم» تا اینکه هشت هزار سال همانجا ماند. بعد از آن وارد پرده رحمت شد در حالی که میسرود: «سبحان
رب العرش الاعلی.» و هفت هزار سال آنجا اقامت گزید. آنگاه به فرمان خداوند داخل حجاب نبوت گردید و در آنجا شش هزار سال ماندگار شد که همواره ذکر «سبحان ربّک رب العزة عما یصفون» میگفت. بعد از آن نور محمد وارد پرده کبریایی شد در حالی که میگفت: «سبحان العظیم الاعظم» پنج هزار سال آنجا اقامت گزید. بعداز آن نور محمد | وارد حجاب مزلت گردید و ذکر «سبحان العلیم الکریم.» را میگفت، تا چهار هزار سال که آنجا بود. آنگاه نور حضرت وارد حجاب رفعت شد و همواره میگفت: «سبحان ذی الملک الملکوت» این نور تا سه هزار سال آنجا اقامت داشت. پس از این مدت پیامبر| داخل پرده سعادت گردید و دو هزار سال آنجا ماندگار شد و پیوسته ذکر «سبحان من یزیل الاشیاء ولایزول» را میگفت. در آخر نور محمد | درون پرده شفاعت آمد در حالی که میگفت: «سبحان اللّه و بحمده سبحان العظیم.» هزار سال نور حضرت در آنجا ماند».((1))
در اینکه مراد و مقصود از این دوازده حجاب چیست؟ میتوان احتمالات زیر را ارائه کرد:
1- مراد از این دوازده پرده نوری مراحل و ترتیب عالم نوری باشد که پیش از دیگر عوامل ایجاد شده و گسترش یافت. عالم پس از غیب مطلق و پیش از
1) معانی الاخبار/306.
دیگر مراحل هستی. با این احتمال دیگر نمیتوان پردههای نوری را به تمام مراحل هستی گسترانید تا همة مراتب و مراحل نظام وجود را پوشش دهد. پردهها تنها ویژه و انحصار در عالم نوری دارد چه در جهت طول یا عرض آن یامنهای آن دو جهت در هر صورت سعة وجودی عالم محض نوری را بیان میکنند و به هر دلیل شامل مراحل دیگر هستی نمیشود.
2- مقصود از این پردههای نوری ائمه دوازده گانه باشد که به ترتیب از نور حضرت علی علیه السلام آغاز میشود و به نور حضرت قائم (عج) خاتمه مییابد. تفاوت این احتمال با پیشین در آن است که اوّلی گسترة عالم نوری ورای ائمه علیهم السلام را برای ما نمایان میساخت امّا خود ائمه را موجودات نوری مفروغ عنه میدانست.
به تعبیری آنها را موجودات نوری مستقل و این پردهها را عالم نوری پدیده آمده از وجود آنها میدانست در حالی که در تفسیر دوم، این پردهها را کنایه از وجود خود ائمه علیهم السلام میدانیم و میان آنها و ائمه علیهم السلام این همانی قایل هستیم نه این نه آنی. تنها عقیده داریم که به نشانههای اهل بیت علیهم السلام اشاره دارد. چنانکه قدرت به توانایی نظام و...علی علیه السلام و رحمت به یکی دیگر از ائمه علیهم السلام تفسیر و تأویل میشود.
3- مراد از پردههای نوری تمام مراحل و نظام خلقت است که از نور محمد| شروع میشود، گسترش و تعمیق مییابد و به نور آخری پایان میپذیرد. عالم نوری، عالم جبروت، عالم ملکوت و جهان ناسوت را این پردهها در بر میگیرد. به تناسب مراحل جهان پرده پدیده آمده گسترده شده تا نظام خلقت بر مدار معین بچرخند و از قانون خود بیرون نشود.
4- مراد از این دوازده پرده نوری همان عالم اسماء و صفات و افعال الهی است که پیامبر | مظهر تمامی آن اسماء و صفات به حساب میآید. این عالم اسماء وصفات پیش از خلقت نوری دیگر اهل البیت علیهم السلام یا پس از آنها است که به دستور پروردگار جانشین او باید این مراحل نوری را در جهان اسماء و صفات طی میکرد و از همة آنها نور میپذیرفت و سپس حلقة واسطه در فیض رسانی میشد. با این گمانه زنی میتوان گفت اشتقاق اسماء پنج گانه از نامهای الهی نیز معنی مییابد و احتمال بالا را قوت میدهد.
به نظر میرسد قرینههای زیر همین احتمال را قوت بیشتر دهد:
1- عالم نزدیک به پروردگار جهان اسما و صفات است که اگر چه عین ذات اوست امّا برآمده از ذات اوست.
2- گستره و ژرفنای بر جهان نور بیش از عوالم دیگر است و این مهم در این جا قوت دارد.
ولی از متن روایت همان گزینة نخست استفاده میشود؛ زیرا دوازده پرده نوری ازقرینه نور پیامبر | پدید آمده نه مستقیم از نور خود خداوند. چنانکه اسماء و صفات این گونهاند. گستره و ژرفنای حقیقت محمدی | بیش از عالم نوری است؛ زیرا بدون واسطه و مستقیم از نور حق آفریده شده است. شامل ائمه علیهم السلام نمیشود؛ زیرا نام آنها با صراحت در طول عالم نوری قرار گرفته است تکرار در شأن ائمه نیست. شامل عالم جبروت و ملکوت هم نمیشود؛ زیرا آنها عوالم مشخصی دارند که در پی بدان اشاره میشود. پس تنها احتمال صحیح همان گزینهای اوّل است.
برای فهم بیشتر گسترة عالم نوری متن حدیث نقل میشود و سپس به نکات
برگزیده احتمال اوّل اشاره میگردد:
«...عن أمیرالمؤمنین علیه السلام أنّه قال: کان اللّه و لا شیء معه فاوّل ما خلق، نور حبیبه محمد | قبل خلق الماء، و العرش و الکرسی و السموات و الارض و اللوح و القلم والجنة والنار والملائکة وآدم و حواء باربعة و عشرین و اربعمائة الف عام. فلمّا خلق اللّه تعالی نور نبینا محمد | بقی ألف عام بین یدی اللّه عزوجل واقفاً یسبحّه و یحمده. والحق تبارک و تعالی ینظر الیه و یقول: «یا عبدی! أنت المراد و المرید و أنت خیرتی من خلقی. و عزتی و جلالی; لولاک ما خلقت الافلاک. من احّبک أحببته و من أبغضک أبغضته. فتلألأ نوره و ارتفع شعاعه. و خلق اللّه منه اثنی عشرحجاباً: اوّلها حجاب العظمة، ثم حجاب القدرة، ثم حجاب الهیبته، ثم حجاب الجبروت، ثم حجاب الرحمة، ثم حجاب النبوّة، ثم حجاب الکبریا، ثم حجاب المنزلة، ثم حجاب الرفعته، ثم حجاب السعادة، ثم حجاب الشفاعة و الکرامة. ثم انّ اللّه تعالی امرنور رسول اللّه | أن یدخل فی حجاب القدرة و هو یقول: «سبحان العلی الاعلی» و بقی علی ذلک اثنی عشر الف عام ثم امر أن یدخل فی حجاب العظمة فدخل و هو یقول: «سبحان عالم السرّوأخفی» احد عشر ألف عام.
ثم دخل فی حجاب القدرة و هو یقول: «سبحان الملک
المنان» عشرة آلاف عام. ثم دخل فی حجاب الهیبته و هو یقول: «سبحان من هو غنی لا یفتقر» تسعة آلاف عام. ثم دخل فی حجاب الجبروت و هو یقول: «سبحان الکریم أکرم». ثمانیة آلاف عام.
ثم دخل فی حجاب الرحمة و هو یقول: «سبحان رب العرش العظیم» سبعة الاف عام.
ثم دخل فی حجاب النبوة و هو یقول: «سبحان ربک ربّ العزة عمایصفون» ستة آلاف عام. ثم دخل فی حجاب الکبریا و هو یقول: «سبحان العظیم الاعظم» خمسة آلاف عام.
ثم دخل فی حجاب المنزلة و هو یقول: «سبحان العلیم الکریم» اربعة آلاف عام. ثم دخل فی حجاب الرفعة و هو یقول: «سبحان ذی الملک و الملکوت» ثلاث آلاف عام.
ثم دخل فی حجاب السعادة و هو یقول: «سبحان من یزیل الاشیأ و لا یزول.» ألفی عام. ثم دخل فی حجاب الشفاعة و هو یقول: «سبحان الله العظیم و بحمده...» الف عام.
ثم أظهر عزوجلّ اسمه علی اللّوح و کان اللّوح منوّراً أربعة آلاف سنة. ثم اظهره علی العرش فکان علی ساق العرش مثبتاً سبعة آلاف سنة الی الله عزّوجلّ فی صُلب آدم علیه السلام ثم نقله من صلب آدم علیه السلام الی صُلب نوح علیه السلام ثم من صلب الی
صلب حتی اخرجه الله عزوجلّ من صلب عبدالله بن عبدالمطلب...»((1))
1) خصال/2/ 482.
کلمات «معه» و «حجاب» واژةگانی هستند که در ماهیت گسترش عالم نوری میتوان از آنها بهره برد، آفرینش ائمه علیهم السلام و دیگر موارد یاد شده را با آن پاسخ داد؛ زیرا در مورد آفرینش علی وائمه صریح حدیث داشت که آنها از نور من آفریده شدند. واژه پرده نیز رساننده همین معنی است؛ زیرا حایل میان اشیا قرار میگیرد در حالی که اتصال نوری میان تمام ائمه قطعی است. واژه «دخول» نیز همین معنا را افاده میکند که منظور گسترش عالم نوری باشد و استقلال مدخول و مدخول بها را میرساند. «سبحان...» گفتن حضرت نشان از گسترش و بزرگی عالم نوری میدهد که حضرت را به ذکر وا میدارد نه میان خود ائمه که غیریتی میان شان نیست.
آنگاه خداوند بلند مرتبه از نور محمد | بیست دریای نور دیگر آفرید؛ در هر دریایی دانشهای بی شمار و بیپایانی بود که جز خداوند بلند مرتبه هرگز کسی حقیقت آن را نمیدانست. آنگاه خداوند به نور محمد | گفت: به «دریای عزت فرود آی» نور محمد | بیدرنگ میان این دریای عزت فرود آمد. سپس به دریای شکیبایی نازل شد. آنگاه میان دریای خشوع پایین آمد. پس از آن به دریای تواضع و فروتنی فرود آمد. پس از آن به دریای رضاء نازل شد آنگاه به دریای وفاء سپس به دریای حلم و بعد به دریای پرهیزگاری نازل گردید. آنگاه به دریای خشیت و در پی به دریای انابه و پس از آن به دریای عمل وارد شد. پس از آن
به دریای مزید، آنگاه بحر هُدی و سپس به دریای صیانت و بعد به دریای حیا فرود آمد. تا آنکه بیست
دریای نوری را پشت سر گذاشت. آنگاه که از آخرین دریای نور بیرون شد، خداوند بلند مرتبه گفت: «یا حبیبی و یا سید رسلی و یا اوّل مخلوقاتی و یا آخر رُسلی انت شفیع یوم المحشر...»((1))
ماهیت و حقیقت این دریاهای نور برای ما روشن نیست که آنها چه گونهاند و با چه کیفیتی سیلان و جریان دارند. تنها به قرینههای نوری میتوان گفت: جریان پاک و بیآلایش تنها نور در این ژرفنای عالم نوری تداوم داشته و مانند اقیانوسهای بیکران از ژرفنای بسیار فراتر از این برخوردار بودهاند. امواج نور، طول نور و عمق نور حقایقی هستند که همگی در عالم نوری جریان داشته و هیچ گاه قطع نشده است. کلمه عدد بیست در اینجا کنایه از محدودیت آفریدگان و تنگناههای سعهای در وجودشان نسبت به پروردگار است؛ زیرا وجود نامحدود و بیآغاز و بی پایان تنها حقیقت خداوند است غیر از آن هر چه هست در تمامی عوالم همگی محدود و متناهیاند. حضور حضرت رسول| در آن عوالم برای کسب کمالات بیشتر و حاکی از سعة وجودی او نسبت به دیگر عوالم نوری است.
از حقایق دیگر عالم نوری وجود گفتگوی نوری میان نورپرداز و نورپذیر است که در مراتب گوناگون از آن حقایق سخن به میان آمده است. چیستی و آنالیز کیفیت نوع گفتگو باز هم برای ما جز همین مقدار که روایات بازگو میکند
1) بحارالانوار/ 15/ح4.
مشخص نیست امّا اصل این که سخنی نوری میان دو موجود رد و بدل شده است قابل انکار نیست. متناسب با سعة وجودی جهان نوری ناگزیر واژگان، اشارات، عبارات و اصواتی بوده یا حقایق دیگر نوری که تعلیم و تعلم صورت گرفته است. چنانچه برخی از عرفا نیز به این نوع گفتگو یا آموزش نوری اشاره دارند.
«نخستین استاد از عالم وجود عقل اول و نخستین دانش آموزی که دانش را فرا گرفت، همان لوح محفوظ است. نام لوح نزد عقلاء همان نفس کلیة الهی است و او نخستین موجود انبعاثی و تأثیر پذیر از عقل به حساب میآید. لوح به منزله حواء برای آدم است که از آن آفریده شده و با آن درآمیخته است... معلم در حقیقت خداوند بلند مرتبه است... و نخستین معلم پیش از علم به تعلم نه بالذّات، عقل اول است. او از خداوند خردورزی را آموخت. خداوند او را یاد داد و دستور داد که بنویسد آنچه میداند همه را در لوح محفوظی که از نور خود او آفریده شده بود.((1))
از دیگر حقایق عالم نوری، اطاعت و فرمان برداری نور نخست از آفریدگار است که درمسیر نوری خود بدان جامه عمل پوشاند. آنگاه که خداوند به او دستور داد وارد حجابها گردد، بی درنگ فرمان حضرت حق را اجرا کرد و هیچ پرسشی از فلسفه و چرایی آن به میان نیاورد. این مهم تعبد محض و بی چون و
1) بحارالانوار/15/ 48.
چرایی نور اوّل را نسبت به نور پرداز برای ما آشکار میسازد که میتوان از جلوههای آن در مراحل بعدی خلقت ائمه علیهم السلام نیز مطالبی را فهمید و درک کرد. از دیگر حقایق نوری گفتن ذکرها است که ائمه علیهم السلام و شخص پیامبر | در آنجا داشتند. این ذکرها اگر چه به دستور خداوند نبود ولی برای او و تکریم و پاس داشت عظمت او خود جوش صورت گرفته بود که برای ما ارزش فراوانی دارد.
برخی از بزرگان تقدم وجود نوری اهل البیت علیهم السلام را بر دیگر موجودات نفی کردهاند و گرویدن به چنین عقیدهای را افراطیگری و غلوّ آمیز دانستهاند:
«و اما القول بأن اشباحهم علیهم السلام قدیمة فهو منکر لایطلق. و القدیم الحقیقة هو الله تعالی الواحد الذی لم یزل. وکلّ ما سواه محدث مصنوع مبتداٌ له اول و القول بأنهم لم یزالوا طاهرین قدیمی الاشباح قبل آدم علیه السلام کالاول فی الخطأ و لا یقال لبشرٍ إنه لم یزل قدیماً».((1))
در قدیم بودن و ازلی بودن خداوند تردیدی وجود ندارد که پیش از وجود ذات یکتایی او هیچ موجودی نبوده و همراه او نیز موجود دیگری وجود نداشته است. احدیت پروردگار همیشه سرجای خود بوده و این ویژگی را هیچ چیزی
1) فتوحات مکیة/ 3/ 387.
نتوانسته از جایش بردارد؛ زیرا ورای او چیزی نبوده تا یکتایی را از جای خود دگرگون سازد. در اصول زیربنایی خلقت نوریه - بویژه در اصل اول - همین موضوع به اثبات رسید.
در اینکه موجودات دیگر غیر از خدا همگی پدید آمده و ایجاد شده و آفریده شده هستند، بازهم تردیدی وجود ندارد. اشیا همگی نبودند پس به اراده و قدرت پروردگار خلق شدند. در اصل دوم این مهم تبیین گردید.
اما در اثبات اعیان ثابت و اشباح نوری ائمه علیهم السلام چگونه قدیمی بودن پروردگار از بین میرود و یا قدیمی بودن وجود نوری آنها ثابت میشود جای درنگ و تأمل دارد. برای نقد بیشتر این پندار، جا دارد، تمامی سخنانی گوینده نقل و سپس نقد شود:
«و إن قیل، إن أشباح آل محمد علیهم السلام لسبق وجودها وجود آدم؛ فالمراد بذلک أنّ أمثلتهم فی الصّور کانت فی العرش فرأها آدم و سأل عنهافأخبره الله أنها أمثال صور من ذریته لشرفهم بذلک و عظّمهم به. فأما أن یکون ذواتهم علیهم السلام کانت قبل آدم موجودة، فذلک باطل، بعید من الحق، لایعتقده محصّل و لایدین به عالم. و إنما قال به طوائف من الغلاة الجهال، والحشویة من الشیعة الذین لابصر لهم بمعانی الاشیاء و لاحقیقة الکلام.
و قد قیل: إن الله تعالی کان قد کتب أسمائهم فی العرش فرأها آدم علیهم السلام و عرّفهم بذلک و علم أن شأنهم عندالله
العظیم، عظیم. و اما القول بأن ذواتهم کانت موجودة قبل آدم علیه السلام ؛ فالقول فی بطلانه علی ماقدمنّاه».((1))
1- قدیم مطلق، ذاتی و ازلی صفتی است واقعی و در حقیقت تنهای تنها زیبندة خداوند است نه دیگران؛ زیرا جز او هیچ قدیمی واقعی و حقیقی محض در مراتب هستی وجود ندارد. خلقت نوریه اهل البیت علیهم السلام با این موضوع هیچ گونه مغایرت و تضادی ندارد؛ زیرا صفت آفریده شده پسوند تمام آنها به شمار میرود.
2- وجود نوری اهل البیت علیهم السلام آفریده شده از فعل و عظمت الهی است. اگرچه این موجودات نوری نسبت به دیگر مراتب خلقت تقدم رتبی دارند اما هرگز قدیم ذاتی، مانند پروردگار نیست و با خدا همراهی نداشتهاند تا قدیم مطلق باشند.
3- همان گونه که دیگر موجودات آفریدة پروردگار یکتا هستند، نور ائمه علیهم السلام نیز مخلوق خداوند به شمار میرود. با این تفاوت که درچینش مراتب هستی خلقت نوری آنها بر دیگر موجودات تقدم دارد و آنها واسطة فیض رسانی پروردگار شمرده می شود نه خالق یا آفریننده موجودات فرودست خود.
4- تقدم ائمه علیهم السلام نسبت به وجود آدم تقدم فیزیکی و عنصری نیست که تقدم نوری و سعة وجودی است. اگرچه وجود فیزیکی آنها پس از آدم و دیگر پیامآوران الهی قرار دارند ولی تمام وجود ائمه علیهم السلام همین بعد فیزیکی آنها نیست.
1) المسائل العکبریة/28.
5- در جای خود به اثبات رسید که وجود دارای مراتب تشکیکی و حقیقت واحدی است. ائمه علیهم السلام نیز سعة وجودی گستردهای به همان ترتیب وجودی دارد که دارای مراتب وجود نوری- وجود ژنیتکی- وجود جنینی و وجود فیزیکی است. هریک به تناسب زمان و مکان و مرتبة وجودی خود شکل گرفته و ظهور یافتهاند که با دیگر مراتب آفرینش آنها تمایز دارد.
6- هیچ کدام از این مراتب به دیگری از یک جهت که همان اصل نوری بودن آنها باشد،سبقت نمیگیرد و هریک مکمل دیگری به شمار میرود. اگر چه مراتب بالا نسبت به مادون نیازی ندارد ولی در سیر صعودی بی نیاز هم نیست.
7- مراد از مثال یا تصویر اهل البیت علیهم السلام در عرش دو گونه است:
الف) تنها نام و تصویر آنها بدون حقیقت خارجی در عالم عرشی آشکار شده باشد، بدون تأثیر گذاری یا تأثیر پذیری و تنها ثبت نام و عکس آنان بدون وجود خارجی که اگر این فرض باشد جای آن در عالم ملکوت و مجرد نیست آنجا هرچه هست وجود هست نه عالم مثال.
ب) افزون بر نمایان شدن نام آنها وجود خارجیشان نیز در عرش وجود داشته و به تسبیح و تقدیس پروردگار مشغول بودهاند که در واقع اسمهای گوناگون برای یک مسمّا به شمار میرود نه چیز دیگر.
ج) در واقع میان نام و تصویر یا حقیقت نوری ائمه علیهم السلام این همانی وجود دارد و نام آنها در عالم ملکوت همان حقیقت خارجی آنهاست، پس دوگانگی میان اسماء و ذات نوری
آنها وجود ندارد.
آنچه از مجموع روایات خلقت نوریه بر میآید همان تفسیر سومی است نه گزینههای دیگر؛ زیرا حقایق و سعة وجودی عالم نوری ائمه علیهم السلام نسبت به ما نامحدود و بیشمار است، اگرچه نسبت به پروردگار محدود و ناچیز به حساب
میآید. مرتبة عالم نوری و فروتر از آن جایی نیست که تنها عالم مثال باشد و وجود حقیقی نتوان برای آنها اثبات کرد.
«... هنگامی که نور محمد | از آخرین دریای نور بیرون آمد، خداوند بلند مرتبه خطاب به او فرمود: ای دوست من! ای سالار فرستادگانم! ای نخستین آفریدگانم! ای آخرین فرستادگانم! تویی شفاعت کنندة روز واپسین».
نور محمد خود به خود به سجده افتاد. پس از سالیان دراز سر از سجده برداشت و ایستاد. قطرههای عرق نور از وجود نوری وی سرازیر شد و آنگاه یکصد و بیست و چهار هزار قطره از نور محمد | فرو چکید. بدین سان خداوند بلند مرتبه از قطرههای نوری پیامبر | شبح نوری دیگر پیامبران را خلق کرد. هنگامی که آن انوار طلایی
کامل شدند گرداگرد محمد چرخیدند؛ همانگونه حاجیان اطراف خانة خدا طواف میکنند. آنها تسبیح خدا میکردند و سپاسگذاری او مینمودند و میگفتند:
«سبحان من هو عالم لایجهل، سبحان من هو حلیم لایعجل، سبحان من هو غنی لایفتقر» پس از این ذکر، خداوند بلند مرتبه به آنها ندا داد: آیا مرا میشناسید؟ من کیستم؟ نور محمد | پیشتر از دیگر از انوار عرض کرد:
«انت الله الذی لا إله الا أنت وحدک لاشریک لک ربّ الارباب و ملک الملکوت».
در این هنگام از جانب پروردگار ندایی بلند شد: «انت صفیّی و انت حبیبی و خیر خلقی، أمتک خیر أمة
أخرجَتْ للناس»((1))
در فصل پیش به اصل خلقت نوری خود ائمه علیهم السلام از نور پروردگار سخن گفتیم، اینک به واسطه بودن اهل البیت علیهم السلام در مراحل بعدی آفرینش اشاره میشود. افزون بر پردههای نوری آفریده شده در عالم نوری، از نور پیامبر | دریاها نوری نیز آفریده شد. پس از آنکه فیض رسانی آنها در عالم نوری کامل گردید و هر آنچه پرتو افشانی ضرورت داشت گرفت و خلاء و کاستی یا تاریکی و عدمی باقی نماند، نور ائمه به دیگر مراحل هستی سرازیر شد.
به تناسب عالم نوری آنجا که از نور لبریز شده بود و جای خالی به تناسب عالم نوری وجود نداشت، ناگزیر فیض متوقف نشدنی بود و لازمة نور، نور پردازی روشنایی و پرتو افکنی به شمار میآمد. بنابراین وجود نوری ائمه علیهم السلام نیز ایستایی بردار نبود چه اینکه کاستی بردار نبود. آفرینش نوری پیامبران به این دلیل در عالم جبروت گنجانده نشد که آنها حقایق عینی و آفریده شده از نور محمد| است و به این فصل بیشتر تناسب دارد تا فصل قبل؛ زیرا برآیند احادیث خلقت نوریه این بود که پیش از نور ائمه علیهم السلام یا همراه آن نور، دیگر موجودی نوری وجود نداشت و صریح این روایت نیز به همین معنی تکیه دارد:
1) بحارالانوار/ 15/ 48.
«ثم قال ابوجعفر علیه السلام فنحن اول خلقٍ خلق الله و اول خلق عبد الله و سجد و نحن سبب خلق الخلق و سبب تسبیحهم وعبادتهم من الملائکة و الإدمیین، فبنا عرف الله و بنا وحد الله و بنا عبدالله و بنا اکرم الله من أکرم من جمیع خلقه، و بنا أثاب الله و بنا عاقب من عاقب. ثم تلا قوله تعالی: {و إنا لنحن الصافون و إنا لنحن المسبحون} (صافات/ 166) و قوله تعالی {قل ان کان للرحمن ولد فأنا اول العابدین} (زخرف/82) رسول الله | اول من عبد الله تعالی، و اول من أنکر له ولداً شریک، ثم نحن بعد رسول الله. ثم أودعنا بذلک النور صلب آدم علیه السلام ...».((1))
همان گونه که در واژگان حدیث و «نحن سبب خلق الخلق» آمده است میتوان از آن دنیای واسطه و علت و معلول فراوان نور ائمه علیهم السلام را در سلسله وجود تصور کرد. ازاینرو سبب، علت، واسطه، کانال فیض و وجود نوری که به وسیلة آنها آفرینش آغاز شد و آفریدن شکل گرفت! خود ائمه علیهم السلام بودند نه مستقیم نورپردازی الهی و نه موجودات دیگر. اینکه موجودات دیگری نبود تا اکنون روشن شد و اینکه نور مستقیم الهی سبب آفرینش دیگر موجودات نشده و به واسطة اهل البیت علیهم السلام موجودات آفریده شده است، حدیث دیگری است که نور محمد | و نور علی را بر آمده ازنور خدا میداند و بس.
1) بحارالانوار/ 25/ 20.
«... قال رسول الله | اول ما خلق الله نوری ابتدعه من نوره و اشتقه من جلال عظمته، فأقبل یطوف بالقدرة، حتی وصل إلی جلال العظمة فی ثمانین الف سنة. ثم سجد الله تعظیماً؛ ففتق منه نور علی علیه السلام فکان نوری محیطاً بالعظمة و نور علی علیه السلام محیطاً بالقدرة. ثم خلق العرش و اللوح و الشمس و القمر و ضوء النهار و نور الابصار و العقل و المعرفة و أبصار العباد و أسمائهم و قلوبهم من نوری و نوری مشتق من نوره».
فنحن الاولون و نحن الإخرون و نحن السابقون و نحن المسبحون و نحن الشافعون و نحن کلمة الله، و نحن خاصة الله و نحن احبّاء الله ونحن وجه الله ونحن جنب الله و نحن یمین الله و نحن أمناء الله و نحن خزنة وحی الله و سدنة غیب الله و نحن معدن التنزیل و معنی التأویل...»((1))
بنابراین، نزدیک تر از ائمه علیهم السلام موجودی نزد خداوند وجود ندارد. پس اشرف موجودات پس از خداوند آنها هستند و دیگران به سبب آنها و پس از آنها و به تبع آنها به دنیا آمدهاند. واژگان «وجه الله»، «جنب الله» و «یمین الله» همگی بیانگر همین حقیقت به شمار میآید.
1) بحارالانوار/ 25/ 22.
«رسول خدا | فرمود: هنگامی که خداوند بلند مرتبه خواست (دیگر مراتب) خلقت را بیافریند، نور مرا شکافت و از آن میان، عرش را آفرید. پس عرش از نور من است و نور من از نور خداوند. بنابراین نور من از نور عرش افضل است.((1)) سپس خداوند بر سرادقات عرش نوشت: «لا إله الا الله، محمد رسول الله، علی امیرالمؤمنین و وصیه به أیدته و به نصرته».((2))
آنگاه که نام محمد | را بر عرش نمایان ساخت وجود نوری او بر ساق عرش هفتاد هزار سال (مافوق نوری) در آنجا ماندگار شد تا آنگاه که خداوند او را در صلب آدم قرار داد».((3))
بدین سان، آفرینش مسیر و طبیعت خود را طی میکرد و از مجاری حقیقت نوریه حضرت محمد | دیگر مراتب هستی میگرفتند. این حقیقت با تفسیرهایی که برخی برای عرش برگزیدهاند، سازگاری ندارد چنانچه در پی
میآید. بنابراین صریح روایات خلقت نوریه این معنا را میرساند که عرش را
خداوند نه بصورت مستقیم از نور خود و با دست خود که به واسطة نور وجودی حضرت محمد | آفرید و بدان هستی داد.
هستی بخشی و شکل دهی جز از این مسیر در زنجیرة علت و معلول ممکن و میسر نبود. چنانکه بارها گفته شد، باید از شئ واحد حقیقت واحد برون آید نه متکثر و این بدان معنی دلالت دارد که جز یک نور واحد و حقیقت بسیط را خداوند مستقیم از نور خود نیافرید و آن وجود ختمی مرتبت بود.
نور امام نخست با آنکه در رتبة آغازین نورها قرار دارد اما هرگز مستقیم از نور خداوند آفریده نشده است بلکه از نور پیامبر آفریده شده، اگرچه پیش از موجودات دیگر فرودست قرار دارد.
برای نمونه برخی از احادیثی که واسطه بودن نور محمد | را در آفرینش عرش با صراحت کامل بیان میکند، نقل میشود و سپس به روایاتی که تمام وجود و نام آنها را در این جایگاه تأکید میکنند، اشاره میشود.
«و من ذلک ما رواه جابر بن عبدالله قال: قلت لرسولالله|: اول شیء خلق الله تعالی ما هو؟ فقال: نور نبیک یا جابر! خلقه الله؛ ثم خلق منه کل خیر. ثم اقامه بین یدیه فی مقام القرب ما شاءالله. ثم جعله اقساماً: فخلق العرش من قسم، و الکرسی من قسم، و حملة العرش و الکرسی من قسم، وأقام القسم الرابع فی مقام الحبّ ما شاء الله، ثم جعله اقساماً فخلق القلم من قسم و اللوح من قسم و الجنة من قسم.
و أقام القسم الرابع فی مقام الخوف ما شاء الله. ثم جعله اجزاء. فخلق الملائکة من جزء و الشمس من جزء و القمر و الکواکب من جزء. و أقام القسم فی مقام الرجاء ما شاء الله، ثم جعله أجزاء، فخلق العقل من جزء والعلم و الحلم من جزء والعصمة و التوفیق من جزء... ».((1))
بنابراین آفرینش عرش از نور پیامبر | حقیقت مسلم، پذیرفته شده و انکار ناپذیر در خلقت نوریه تلقی میشود. واژه «خلقه الله» همان نور و وجود نخستین است که پیش از این بدان اشاره شد. اما «ثم خلق منه» برای تراخی پس از آن بیان شده است که گویای حلقة واسطه بودن فیض رسانی حضرت رسولاکرم| است.
اگر بپذیریم که هرموجودی خیر است و عرش وجود است پس عرش وجودش خیر میشود، تمامی وجودهای دیگر و موجودات فرودست همگی برآمده از نور حضرت، خیر پذیر تلقی میشودو نور حضرت خیر کامل.
اکنون به وجود نوری آنها و دوران ماندگاریشان در سایه بان عرش الهی اشاره میکنیم:
«... عبدالله بن مسعود قال: قال رسول الله | لما خلق آدم و نفخ فیه من روحه، عطس آدم فقال: الحمدلله فأوحی الله إلیه: حمدنی عبدی! و عزتی وجلالی لولا
1) بحارالانوار/ 25/ 12.
عبدان؛ ارید أن اخلقتهما فی الدار الدنیا ما خلقتک. قال: الهی فیکونان منّی؟ قال: نعم، یا آدم! ارفع رأسک و أنظر. فرفع رأسه. فإذا هو مکتوب علی العرش: لاإله الا الله، محمد رسول الله، نبیّ الرحمة، علیّ مقیم الحجة، و من عرف حقه زکا و طاب و من أنکر حقه، لعن و خاب. أقسمت بعزتی أن
أدخل الجنة من أطاعه و إن عصانی و أقسمت بعزتی أن أدخل النار من عصاه و إن اطاعنی».((1))
آیا پیرو واقعی علی علیه السلام نافرمانی خدا میکند تا جهنم رود آیا سرپیچی کنندگان از دستور علی علیه السلام اطاعت خدا میکنند؟! مگر پیروی بیچون و چرا از علی علیه السلام یکی از دستورات خداوند نیست. مگر میتوان نؤمن ببعض و نکفر ببعض بود؟ هرگز. هرگز.
«... قال علی علیه السلام فی بعض خطبه: إنّا آل محمد | کنّا انواراً حول العرش، فأمرنا الله بالتسبیح، فسبّحنا فسبّحت الملائکة بتسبیحنا...»((2))
«... عن ابی ذر قال: سمعت رسول الله | یقول: کنت أنا و علیٌ نوراً عن یمین العرش،یسبح ذلک النور و یقدسه قبل أن یخلق آدم بأربعة عشر آلاف عام...».((3))
«... عن انس بن مالک، عن معاذ بن جبل، أن رسولالله| قال: إنّ الله عزّوجلّ؛ خلقنی و علیاً و فاطمة و الحسن و الحسین؛ قبل أن یخلق الدنیا بسبعة آلاف عام. قلت: فأین کنتم یا رسول الله |؟ قال: قدّام العرش، نسبح الله تعالی و نحمده و نقدسه و نمجده. قلت: علی أیّ مثال؟ قال: أشباح نور. حتی إذا اراد الله عزّوجلّ أن یخلق صورنا...».((1))
عالم فروتر از جهان نوری، همین وجود عوالم عرش و کرسی و لوح و قلم است. حقیقت محمدیه | و علویه علیه السلام و اهل البیت علیهم السلام اگر چه جایگاه اسمی و رسمی و اساسیشان در عالم نوری تعیین شده و مشخص گردیده است اما افزون بر آن جایگاه اصلی که دیگران هرگز بدان مقام و عوالم دسترسی ندارند آنان در عوالم فرودست نیز جایگاه ویژهای دارند. چنان که پروردگار نیز جایگاهش این گونه تعریف میشود؛ زیرا علت مُحدثه علت مُبقیه نیز هست. عرش که از نور پیامبر | به دنیا آمد و جامة هستی پوشید مگر میتواند فراتر از وجود حضرت قرار گیرد و چگونه در تصرف آن بزرگوار جهت فیض رسانی قرار نگیرد؟! از این رو، ائمه علیهم السلام درونمایة تمامی عوالم جبروت، ملکوت و ناسوت شمرده میشوند همان گونه که پوستة حقیقی و بدنة واقعی تمام مراتب خلقت نیز به شمار میآیند. غیر از حقیقت وجود نوری آنها دیگر مراتب هستی همگی سایه، ربط محض و فقر کامل به نور آنهاست چنانکه نور آنها سایه، فقر و عین ربط به نور پروردگار به حساب میآید.
1) علل الشرایع/1/ 264.
اهل البیت علیهم السلام در هر عالمی از عوالم خلقت وجود داشته باشند فلسفة وجودی شان تعبد بندگی تنها نسبت به پروردگار است. آنهابرای ظهور همین حقیقت بندگی و عبودیت آفریده شدهاند. در گسترة عرش، خدا را تسبیح میکنند، میپرستند و تقدیس میکنند همان گونه در تنگنای فرش آوای ملکوتی شان آن سوی افلاک را میشکافد.
پس از اینکه ثابت شد که عرش از نور محمد | آفریده شده است ائمه علیهم السلام در آنجا قامت بندگی دارند؛ باید ماهیت عرش تبیین گردد.
مفسران شیعه و سنی در حقیقت، چیستی و ماهیت عرش از آیات مربوطه به این موجود، تفسیرهای گوناگونی را ارائه دادهاند که برای اختصار برخی از آنها نقل و سپس نقد و بررسی میشود:
علامه سید محمد حسین طباطبائی «ره» مینویسد:
«گزیدة سخن خدای بلند مرتبه {ثم استوی علی العرش} در عین اینکه تمثیل است (از حقایق مجرد به مادی) بیان کنندة حقیقت گسترة بی بدیل تدبیر خداوند در مملکتاش نیز میباشد و بر این مهم نیز دلالت دارد که در این میان یک مرحله از حقیقت دیگری هم در کار هست و آن مقام زمامداری و فرمانروایی پروردگار است که در آنجا تمامی
امور فراوان و بیشمار، پراکنده و گوناگون به تنهایی گرد آمده است. آیات دیگری نیز بر آن دلالت دارد که عرش را به تنهایی ذکر میکند و آن حقیقت را به خداوند بلند مرتبه نسبت میدهد. مانند سخن قادر متعال: {و هو رب العرش العظیم} (توبه/129) یا گفتار او: {الذین یحملون العرش و من حوله} (مؤمنون/86) و نیز کلام او: {یحمل عرش ربک فوقهم یومئذ ثمانیة} (الحاقه/ 17) و قول او: {و تری الملائکة حافین من حول العرش یسبحون بحمد ربهم و
قضی بینهم بالحق...} (زمر/75).
بنابر این همان گونه که دیده شد ظواهر این آیات، دلالت دارند بر این که عرش، حقیقتی است از حقایق عینی و امری است از امور خارجی و بیرونی. به همین جهت میگوییم: بیتردید برای عرش در آیة: {ثم استوی علی العرش} مصداق خارجی وجود دارد.
قرار دادن این واژگان در کلام برای رساندن معنی با مثال تنها نیست همان گونه که ما در قرآن این مثلها را بسیار بکار بردیم. مثلاً در آیه نور نگفتیم که در عالم وجود آیینه الهی یا درخت زیتون الهی وجود دارند یا زیت الهی در خارج هست و حقیقت بیرونی دارد ولی اینجا میگوییم: در عالم وجود عرش الهی مصداق خارجی دارد و لوح و قلم الهی عینیت
خارجی دارند. کتاب و مکتوب همگی دارای
حقایق بیرونی هستند. این (تمایز مهم میان مثال برای رساندن معنی تنها را با رساندن معنی و مصداق) درک کن و بفهم».((1))
طبرسی مینویسد:
{ثم استوی علی العرش}... به باور حَسَن منظور این است که قدرت و فرمان روایی او پس از آفرینش آسمانها و زمین بر این جهان استقرار یافت و بر فرشتگان آشکار شد. این جمله هماهنگ با فرهنگ رایج عرب آمده است؛ چرا که آنان هنگامی که فرمانروایی پر اقتدار بر کران تا کران کشورش تسلط یافت و همة امور و شئون را تدبیر و تنظیم نمود، میگویند: «استوی الملک علی عرشه» پادشاه و یا فرمانروا با حکمت و اقتدار امور کشورش را نظم و سامان بخشید و بر همه اقتداردارد. آنگاه هرج و مرج، آشوب و بلوا جای نظم و تدبیر را گرفت و قدرت از دست رفت. میگویند: «ثَل عرشه» قدرت و تاج وتخت فرمانروایی فرو ریخت، چه بسا که نه تاجی بر سرداشته باشد و نه تختی ... با این بیان، جملة مورد بحث کنایه از اقتدار کامل پروردگار بر تدبیر امور هستی پس از پدید آوردن آسمانها و زمین است.((2))
وی در جای دیگر مینویسد:
«... واژة عرش در این آیه، آسمانها و زمین است؛ چرا که آنها بنای اوست و واژة عرش نیز در فرهنگ واژه شناسان به مفهوم بنا آمده است. اما آن عرش پُر شکوه و بزرگی که فرشتگان به گردش، بر گرد آن فرمان یافته و به تکریم آن
موظف شدهاند، چیزی جز واژة عرش در آیة مورد بحث است».((1))
«... روز رستاخیز به فرمان خدای عزّوجلّ عرش شکوه بار الهی برپا میگردد و فرشتگان بر گردن آن حلقه زده و به ستایش خدا میپردازند...».((2))
آیا پیش از روز واپسین عرش وجود خارجی ندارد؟! اکنون در جهانی که بسر میبریم و پیش از این آن هنگامی که هستی لباس وجود پوشید، فراتر از این جهان آیا عرش بوده و هست یا آنکه در آینده بوجود میآید؟ چنانکه وجود خارجی عرش را اکنون و پیش از این نپذیریم، چگونه میتوانیم فردا آن را بپذیریم؟!.
1- عرش را تنهای تنها به معنی تدبیر، زمامداری و فرمانروایی پروردگار دانستن باصریح آیات قرآن سازگاری و همخوانی ندارد. آیه کریمة {و هو رب العرش العظیم} و {الذین یحملون العرش و من حوله} هر کدام گویای حقایق خارجی و مصداق بیرونی این موجود مجرد و آفریدة الهی است. پرورانیدن،
درست تربیت کردن و مدیریت نمودن شیء مجرد بزرگ که از سعة وجودی گستردهای برخوردار است، چگونه میتواند به معانی دیگر بکار رود. آنان که عرش را به دوش میگیرند کجا به معنی تدبیر استفاده میکنند؟!.
2- چنانچه ما موجودات را منحصر به این جهان مادی ندانیم و فراتر از ملائکه، موجودات دیگر عوالم را نفی نکنیم، به طور قطع به وجود این موجودات مجردتر، بزرگتر و با سعة وجودی بیشتر از ملائکه دست مییازیم. اگر نتوانیم وجود آنها را با برهان عقلی ثابت کنیم، چگونه میتوانیم مفاهیمی که در دادههای وحیانی مصداق آنها مشخصاند برای مفهوم تنها استفاده کنیم یا آنها را بیمصداق بدانیم یا برای شان از پیش خودمصداق بسازیم؟ در حالی که با برهان عقلی نیز طبق قاعدة اشرف موجودات میتوان تا ذات پروردگار به وجود عرش و کرسی قایل شد، اگر چه در تطبیق مصداق مقدم و مؤخر صورت گیرد.
3- هرگز منکر کاربردهای واژه «عرش» به معنای گوناگون به تناسب سیاق آیات نیستیم اما صراحت و ظهور آیات را هم نباید با روشن فکری حرفهای تأویل برد. بدون دلیل از مفسران واقعی اهل البیت علیهم السلام افزون بر آن مصداق خارجی عرش چیزی نیست که بتوان آن را انکار کرد تا جسمانیت از خداوند نفی گردد.
عرش، جسم مادی نیست تا اشکال بوجود آید که وجود خداوند با جسمانیت سازگاری ندارد. عرش تنها موجود مجرد است که با مادیت هیچ گونه سازگاری و تناسب ندارد. آفریدة خداست و نه حامل خداوند. مانند عرشهای مادی.
1- به نقل از مالک بن انس آوردهاند:
مفهوم این جمله بر ما پوشیده نیست اما چگونگی آن نامعلوم است و پرسش از آن بدعت است. ابوحنیفه نیز توصیه میکرد که از تفسیر آن، یعنی عرش، نپرسید.((1))
2- ابن کثیر مینگارد:
عرش بزرگترین آفریدگان و سقف آنها شمرده میشود... که خداوند آن را از نور خود آفریده است.((2))
3- ابی حیان میگوید:
«هیچ کساندازة عرش (و میزان حد و حجم آن) را نمیداند...»((3))
4- فخر رازی معتقد است:
«هنگامی که قدرت و عظمت خداوند شرح داده شود برای نمایاندن این اهداف عرش یادآوری میشود».((4))
5- فخررازی مینویسد:
«چنانچه گفته شود عرش، حقیقت نامحسوس است که وجودش پس از ثبوت شریعت برای ما آشکار و شناخته میشود. پس چگونه برای شرح عظمت خدای بلند مرتبه و نمایاندن این مهم آن را (دلیلی برای خودش) یادآوری میکنید؟! در پاسخ میگوییم: وجود خارجی عرش امری است مشهور که کفار نیز این حقیقت را از یهود و نصاری شنیدهاند. بعید نیست که آنان نیز از پیشینیان خود شنیده باشند».((1))
6- آلوسی مینگارد:
عرش مشهور است که جسم محیط بر تمامی اجسام دیگر است او را فلک افلاک باید شمرد. یا به دلیل بلندیاش یا به دلیل تشبیه او به تخت پادشاهی؛ زیرا تدبیر امور ازآنجا صورت میگیرد.((2))
جسم مادی دانستن عرش با مجموع روایات خلقت نوری هیچ گونه سازگاری ندارد؛ زیرا برآیند مجموعه آنها این بود که عرش و کرسی از نور محمد | آفریده شدهاند و آنها موجودات مجرد در عالم فراتر از عالم ملکوت قرار دارند و نه آنکه خود جسم مادی باشند و فروتر از جهان ملکوت.
1- اینکه گفتهاند: «مفهوم این جمله بر ما پوشیده نیست» با آنچه در پی آوردهاند که «اما چگونگی آن پوشیده و نا معلوم است» این دو جمله باهم تنها کامل کنندة یکدیگر و مفسر یکدیگر نیستند که ضد هم و رو در روی هم قرار دارند. چنانچه مفهوم و معنای جمله بر کسی مشخص باشد چگونه میتواند بگوید، کیفیت آن معلوم نیست؟
این جمله مصداق واحد دارد نه آن که مصادیق متعدد تا ما در تعیین اندازه و کیفیت تطبیق آن دچار سردرگمی باشیم. به همین دلیل باید گفت: اصل معنی داری عرش بر آنها مشخص نبوده که این گونه در تعیین کیفیت آن درماندهاند و به مفسران و پدید آورندگان واقعی عرش رجوع نکردهاند تا چیستی عرش برای شان آشکار گردد.
2- در پایان همان جمله نگاشتهاند: «و پرسش از آن بدعت است».
پذیرش این گزاره به معنی روح پرسشگری در حقایق مجردات و دیگر عوالم وجود در نهاد بشر است. باز باید پرسید: مگر دین برای نابود کردن و میراندن و پژمرده کردن شکوفههای اندیشه، خرد و دیگر نیروی گلستان روح بشری نازل شده یا برعکس برای شکوفایی نیروهای درونی و ارتقاء سطح علمی آدمی؟!.
3- وانگهی پرسش از ذات پروردگار که کنه وجودی آن از نظر سعة نامحدود وجودی برای بشر و ادراک او غیر قابل یافتن است نهی شده؛ زیرا میان مُدرِک و مُدرَک باید نوعی تناسب وجود داشته باشد، نه آنکه پرسش از
مخلوقات خداوند هم نهی شده باشد. در ذات خدا اندیشه نکنید که بُرد خرد و اندیشه شما کوتاه است. اما در نشانههای الهی و موجودات آفریدة او با تمام توان تعقل کنید.
4- مگر با توصیه میشود روح کنجکاو آدمی را وانهاد و نهاد بیقرار او را آرام نگهداشت؛ آنجا که میگویند: «از تفسیر آن نپرسید» مگر میتوان خردها را تعطیل کرد و آنها را به تعبد محض واداشت در حالی که گنجینههای برهان در فضای ذهن و اندیشه دست ناخورده باشند و اقیانوس پرسشها از درون موج زند؟
عرش بر پایه روایات بیشمار اهل البیت علیهم السلام موجود حقیقی و دارای عینیت بیرونی است. نه مفاهیم تنها برای نمایاندن مقام علمی خداوند یا مصداق جسمانی پنداشتن برای نیاز
خداوند.
«سلمان فارسی از آمدن مرد نصرانی همراه یکصد نفر از آن گروه پس از پر گشودن رسول خدا | از خاک به افلاک خبر میدهد. آنان نزد ابابکر جانشین پیامبر | آمدند و پرسشهایی را مطرح کردند که هیچ گونه پاسخی بدانها داده نشد.
نصارانیان بسوی امیرالمؤمنین علیه السلام راهنمایی شدند و به تمامی پرسشهای خود پاسخ گرفتند. از پرسشهای آنان یکی این بود:.. از پروردگارت برایم خبر ده که آیا او را بر دوش میگیرند یا او دیگران را بر دوش دارد؟
امام علی علیه السلام فرمود: هان! در واقع پروردگار ما فراتر از توصیف بر دوش گرفتن و بر دوش ماندن است.
نصرانیای گفت: چگونه این مهم، شدنی است؟! در حالی که ما در متن انجیل داریم که «و یحمل عرش ربک فوقهم ثمانیة» .
امام علی علیه السلام فرمود:
«إن الملائکة تحمل العرش و لیس العرش کما تظن کهیئة
السریر و لکنه شیء محدود؛ مخلوق، مدبّر. و ربک عزوجلّ مالکه لا أنه علیه لکون الشیء علی الشیء و امر الملائکة بحمله. فهم یحملون العرش بما أقدرهم علیه. قال النصرانی: صدقت رحمک الله...»((1))
امام در پاسخ به وجود مجرد و فوق مادی عرش با صراحت میپردازد و افزون بر آن وجهة مادیت و ذهنیت مادی گونه و تصویر جسمانی از عرش را از فضای ذهن و اندیشة آنان میزداید.
سپس به ویژگی های آن میپردازد؛ البته عرش شئ خارجی است که اندازه محدود و مشخصی دارد. عرش آفریده شده و بوجود آمده از قدرت پروردگار است. عرش، عالمی از عوالم خلقت است که با اراده و فرمان الهی اداره میشود. خداوند همان گونه که مالک دیگر مراتب وجود است، مالک عرش و جهان عرش نیزمیباشد، ملائکههای الهی فرمانبردارانی هستند که گارگزاران عالم عرش شمرده میشوند.
برای اثبات وجود مجرد و برتری و تقدم عوالم عرشی بر دیگر مراتب جهان آفرینش این حدیث نیز یادآوری میشود و درنگ بر معانی آن به اندیشهای
1) توحید، صدوق/ 309.
خواننده واگذار میگردد.
«... فقال: إن الله تبارک و تعالی خلق العرش و الماء و ملائکة، قبل خلق السموات و الارض و کانت الملائکة تستدلُّ بأنفسها و بالعرش و الماء علی الله عزّوجلّ. ثم جعل عرشه علی الماء لیظهر بذلک قدرته للملائکة، فیعملوا أنه علی کل شئ قدیر. ثم رفع العرش بقدرته و نقله، فجعله فوق السموات السبع و خلق السموات و الارض فی ستة ایّام، و هو مستولٍ علی عرشه و کان قادراً علی أن یخلقهافی طرفة عین... و لم یخلُق الله العرش لحاجة به الیه لانه غنی عن العرش و عن جمیع ما خلق. لایوصف بالکون علی العرش، لانه لیس بجسم تعالی الله عن صفة خلقه علواً کبیراً...».((1))
ابن کثیر مینویسد:
«فراخنای آسمان هفتگانه و زمین هفتگانه، در برابر کرسی مانند نگین است نسبت به حلقه و برتری عرش بر کرسی مانند برتری یک قارة فلات است نسبت به همان حلقه».((2))
جلال الدین سیوطی مینویسد:
آری! تمامی آسمان و زمین داخل در ظرف کرسی قرار دارد و کرسی پیش روی عرش یا زیر آن. خورشید یک
جزء از اجزاء هفتادگانه نور کرسی است و کرسی یک جزء از اجزاء هفتاد گانة نور عرش به شمار میرود.((1))
این مقایسهها میان مراتب و گسترة عوالم خلقت ما را به بزرگی و فراخنای جهان آفرینش راهنمایی میکند. حقیقتی که تنها از این راه میتوان بزرگی و عظمت آفریدگار هستی بخش را شناخت.
«سپس خداوند کرسی را از دیگر بخش (نور محمد ص) پدید آورد و گردانندگان عرش و گنجینه داران کرسی را از بخش دیگر نور او آفرید.((2))
پس از آنکه عرش الهی استوار گردید (و کرسی آفریده شد) خداوند میان عرش و کرسی هیجده پردة نوری ایجاد
کرد. چنانچه این پردهها نبودند، هستة وجودی کوههای جهان ذوب میشد و تمامی جنّ و انس از نور خداوند پودر شده ناپدید میگردید.((3)) پس از آفرینش این حجابها، خداوند ظرف عالم
وجودی مخلوقات را در برابر((1)) و چسپیده به عرش به نام کرسی متصل کرده آفرید.((2)) حد و حجم این ظرف وجود هستی((3)) یک هفتادم عرش خداوندی (از نظر سعة وجودی) است.((4))
کرسی همان باب ظاهر غیب الهی است که زیربنای ابداع و آفریدنها میشود و قرار میگیرد.((5)) و دارای وجود عظیم و وصف ناشدنی است.((6)) وسعتی که تمامی ملائکه را در خود جای داده و افزون بر آن تمامی آسمانهای هفتگانه و زمینهای هفتگانه نیز در آن قرار دارند.((7)) چنانچه آسمان هفتگانه و زمین هفتگانه را بگسترانند سپس یکی را بر دیگری پیوند زنند، هرگز به گسترة کرسی نرسند! (تمامی اینها بیانگر وسعت) نگین است که در حلقة انگشتری باشد».((8))
آفریدن و پدید آمدن موجود مجرد و با سعة برتر وجود نظیر کرسی، ما را به گستره و ابعاد وجودی بیشتر اهل البیت علیهم السلام در عالم فراتر از عرش و
کرسی راهنمایی میکند. اگر پدید آمدن از نور پیامبر | که تا این اندازه و میزان فراخنای فرافضا، وجود داشته باشد و پهنای هستی و موجودیت آن
این گونه عالم مادی را پوشش دهد، منبع و مبدأ آن دارای چه وسعت و عظمتی خواهد بود؟!
1- «در معنی کرسی علما اختلاف نظر دارند؛ یکی آن را وسعت و گسترة علم الهی نسبت به آسمان و زمین میداند... برخی آن را ملک و سلطنت و قدرت میشمارند و بعضی آن را غیر عرش دانستهاند».((1))
2- «کرسی... موجود وسیعتر از تمام آسمانها و زمین شمرده میشود که از هر سو آنها را احاطه کرده است... در حدیثی از امیرمؤمنان علی علیه السلام این تفسیر نقل شده است که میفرماید: «الکرسیُّ محیط بالسموات و الارض و مابینهما و ما تحت الثری»، کرسی بر زمین و آسمانها و آنچه، بین آنهاو آنچه در زیر اعماق زمین قرار گرفته احاطه دارد».((2))
3- «مراد از کرسی همان گسترة احاطه مقام سلطنت الهیه است. همین معنا از میان معانی احتمالی برای آن صحت دارد؛ زیرا همین مقام ربوبیت است که آسمان و زمین بدان
قوام دارد؛ زیرا آنها مملوک و مدبر معلوم الهی است. پس کرسی از مراتب علم خداوند به شمار میآید... زیرا در عالم وجود مرتبهای از علم وجود دارد که غیر محدود است و بیانتها. یعنی فراتر از این عالم که ما جزء آن هستیم، عالم دیگری قرار دارد که موجودات آن اموری نامحدود دارند. یعنی حقیقت وجودی شان حدود و تنگناهای جسمانی این جهانی را ندارند و آن تعینات و چهارچوبههایی که برای ما هست برای آنها نیست اما این
موجودات در عین اینکه برای ما و نسبت به ما نا محدود اند برای خداوند پاک معلوم و محدودند. وجود آنها عین علم است همان گونه که موجودات محدود این جهانی که در عالم وجود دارند، در مرتبة وجودیشان نزد حق معلوماند. یعنی وجودشان همان علم خدا به آنهاست و حضورشان نزد پروردگار علم پروردگار به آنها است و این علم فعلی «حق» نامیده میشود».((1))
4- «کرسی یعنی علم فراتر یا سریر بدون سایه بان که مقام پادشاهی را میگویند».((2))
مفسران شیعه اگرچه با صراحت کامل وجود خارجی و مجرد کامل کرسی را تبیین نکردهاند اما میتوان از لابلای کلام آنها این حقیقت رابدست آورد.
به موارد زیر توجه کنید:
1- «معنی سوم (همان وجود خارجی) چیزی است که هنوز علم و دانش بشر نتوانسته است از آن پرده بردارد؛ زیرا وجود چنان عالمی که آسمانها و زمین را در بر گرفته باشد و به مراتب وسیعتر از جهان ما باشد، از طرق متداول علمی اثبات نشده است در عین حال هیچ گونه دلیلی بر نفی آن نیست.
با پیشرفت وسائل و ابزار مطالعات نجومی روز به روز اثبات وجود آن بیشتر میشود و هیچ کس نمیتواند ادعا کند که وسعت عالم هستی به همین اندازهای است که علم امروز موفق به کشف آن شده است بلکه به احتمال قوی عوالم بیشمار دیگری وجود دارد که از قلمرو دید وسائل
امروز ما بیرون است».((1))
2- پرسش اساسی از مفسران شیعه این است که آیا قرآن جدای از اهل بیت علیهم السلام قابلیت تفسیر مطابق با واقع را دارد یانه؟ چنانچه داشته باشد نیازی به آنها نداریم. چنانچه آنها
1) تفسیر نمونه/2/ 274.
را مفسران قطعی بدانیم در این گونه موارد باید دست به دامن اهل البیت علیهم السلام بزنیم تا آنها برای ما کرسی و عرش و لوح و قلم را معنی کنند. نه قایل به جسمانیت گردیم و نه تنها به معنی بدون مصداق آنها بسنده کنیم.
3- اگرچه برخی از روایات کرسی را علم دانستهاند اما بیشتر روایات، وجود خارجی آن را قطعی و مسلم میشمارد. از این رو، جا دارد که تمام روایات را تبیین و گفتمان اصلی کرسی را از آن میان بیرون کشیم.
«زراره از ابی عبدالله علیه السلام از سخن خدای بلند مرتبه {وسع کرسیّه السموات و الارض} میپرسد، کدام یک بزرگتر و گستردهاند، کرسی یا آسمان و زمین؟ امام میفرماید: نه، کرسی از آسمان و زمین وسیعتر است هرآنچه را خدا آفریده در داخل کرسی قرار داده است».((1))
آیا بازهم تردیدی در اصل وجود مجرد و معنوی کرسی در عالم فراتر از جهان مُلک و ملکوت میتوان بخود راه داد؟ یا آن را به علم خداوند تفسیر کرد؟
مفسران اهل سنت بر جسم بودن کرسی اتفاق نظر دارند جز اندک مفسران آنها که سکوت را برگزیدهاند.
1- «کرسی به معنی گستره و سعة وجود آمده است. اما صحیح این است
1) تفسیر قمی/1/ 93.
که بگوییم:او مخلوق بزرگ فراروی عرش، برتر از آسمان هفتگانه و فروتر از عرش قرار دارد. گفته میشود آسمانها و زمین در کنار کرسی مانند حلقهای است در فلات».((1))
2- «از این آیه بزرگی آفرینندگان خداوند بلند مرتبه برداشت میشود و از آن بزرگی، خود به خود قدرت پروردگار به دست میآید».((2))
3- «کرسی همان جایگاه دو پاست و محلی که صدای شکستن محملها و پالانهایی که سوارکاران بر آن مینشینند و سنگینی میکنند به گوش میرسد».((3))
4- «کرسی همان عرش و خود عرش است؛ زیرا تخت را گاهی عرش میگویند و گاهی کرسی بر آن اطلاق میکنند».((4))
5- «کرسی، تصویری از عظمت الهی است ولی حقیقت خارجی و بیرونی ندارد. حق همان قولی است که کرسی جسم است که آثار خاص خود را دارد. جماعتی از معتزله آن را نفی کردهاند و در این نفی خطای آشکار و غلط فاحشی را مرتکب شدند وجهی برای عدول از این قول نداریم؛ زیرا معنی حقیقی همین است».((5))
6- «کرسی که در اخبار صحیحه وارد شده است همان جسم عظیم زیر
عرش و بالای آسمان هفتم است و دلیلی برای بازگشت از این قول نداریم. بنابراین پیروی از آن واجب است... زیرا ترک ظاهر آیه بدون دلیل جایز نیست».((1))
7- «میان هر آسمان راهی پانصد ساله است و میان آسمان هفتم و کرسی نیز پانصد سال راه به حساب میآید. میان عرش و کرسی نیز فاصلهای پانصد ساله راه است. عرش بالای آب و خداوند برتر از عرش قرار دارد».((2))
8- «کرسی همان مُلک و سلطنت و قدرت و دانایی حق است».((3))
9- «سیاق آیه دلالت دارد بر اینکه مراد از کرسی همان علم الهی است به همین دلیل اهل لغت و برخی از مفسران گفتهاند کرسی الرجل کفرح، یعنی دانش او زیاد و در قلبش متراکم گردید. بنابراین علم خداوند بلند مرتبه به آنچه دانسته شده و به آنچه نادانسته مینماید، احاطه دارد. از دیگر سو، آیه دلالت دارد که کرسی چیزی وجودی است که آسمان و زمین را در خود جای میدهد. اما این که او علم خدا باشد یا ملک یا جسم کثیف و کدر یا جسم لطیف و نوری همگی از امور عالم غیب به شمار میآید. چنانچه علم الهی باشد که نیازی به بحث ندارد و حقیقت علم برما روشن است اما اگر مخلوق دیگری باشد ما بدان ایمان داریم و هرگز از حقیقت و ماهیت او بحث نمیکنیم و با رأی خود در مورد آن سخن نمیگوییم».((4))
10- «برخی کرسی را به معنی قلب و دل عارف دانسته و آن را معدن علوم الهیه و دانش لدنّی تلقی کردهاند که پایان و تنگنایی برای آن وجود ندارد. در همین مورد ابو یزید بسطامی میگوید:
«اگر هستی و میزان حد و حجم آن هزار هزار بار در گوشة دل عارف قرار گیرد، عارف هرگز توجهی به آن نخواهد کرد. گفته شده است کرسی عالم ملکوت و محل بازگشت ارواح عارفان به مقام جلال و جبروت است».((1))
1- «اگر بگوییم کرسی جسم است، خداوند بدور از جسمانیت شناخته میشود که ملائکه او را بر دوش گیرند. کرسی آفریده نشده تاخداوند روی آن بنشیند همان گونه که مجسمه میگویند؛ زیرا خداوند فراتر از جسمانیت، خالق جسم است. چنانچه به نشستن نیازی داشته باشد، بیگمان ماهیت جسمی بخود میگیرد و هر جسمی مُحَدِث است (پس خداوند محدث میشود)».((2))
2- قرآن برای فهم و تدبر ما نازل شده است نه تعبد تنها و بسنده کردن به ظواهر آیات. چنانچه بحث از ماهیت و چیستی آیات صورت نگیرد، غرض خداوند که همان تعقُّل و تدبّر در آیات باشد برآورده نشده است و این با اهداف نزول سازگاری ندارد.
3- در این که کرسی موجودیت و حقیقت خارجی دارد ما با برادران اهل
سنت خود هم عقیده هستیم و هیچ تردیدی نیست که کرسی در عالم بیرون از ما و سلسلهای نظام خلقت، جایگاه و مرتبه و وجود عینی دارد نه آنکه صرف علم الهی باشد تا ما از بحث پیرامونش بینیاز گردیم اما در این که کرسی وجودجسمی دارد یا مجرد محض است اختلاف جوهری میان ما و برادارن اهل سنت وجود دارد.
به عقیده شیعه کرسی وجود خارجی دارد اما جسمی مادی نیست بلکه فراتر از جسم مادی در عالم مجرد و متناسب بخود قرار دارد و از نور پیامبر خدا| آفریده شده است که نسبت به جهان مادی از سعة وجودی قابل توجهی برخوردار است.
4- تفسیر به رأی را، افزون بر آنها، تمامی شیعیان با ظرافت و دقت و دغدغة بیشتری بدعت میشمارند و هرگز مفسر شیعه برداشت خود را از آیات قرآن قطعی و صددرصد مطابق رأی ظنیاش نمیداند. مفسران شیعه با قرائن و دلایل، احتمال معانی را از میان دیگر معانی برگزیند و این برای همه حجیت دارد.
5- هیچ کسی کرسی را به معنی قلب عارف تأویل نکرده و هیچ قرینه و شاهدی بر این مدعا وجود ندارد. ما در احادیث گوناگون وجود قرائن و چسپیده به عرش جدای از قلب عارف برای کرسی قائلیم و آن را اثبات میکنیم. بنابراین، قلب عارف چیزی است وکرسی چیز دیگر، اگر تفسیر به رأی باشد این یکی بیشتر مصداق آن شمرده میشود تا دیگر معانی برای کرسی.
6- این که برخی آن را جایگاه نشستن معنی کردهاند، هرگز به اوصاف و صفات الهی توجهی نداشتهاند؛ زیرا پروردگار منزه از تمامی شئون مادیات و عالم مجردات و ... است. او آفرینندة تمام موجودات است نه شبیه هیچ یک.
7- برخی کرسی را برای تفسیر عظمت قدرت حق دانسته بود که باید گفت: آیات الهی همگی رسانندة این حقیقت است نه تنها کرسی.
8- برخی آن را عرش دانسته بود که با صریح آیات و روایات همخوانی و تناسب ندارد. آنها دو حقیقتاند نه یکی.
در این که کرسی همانند عرش موجودی است از موجودات تمام مجرد و خارجی و عینی، تردیدی در آن نیست. چنانچه کرسی را برخی اخبار دانای خداوند معنی کردهاند باید قرینه و زمینة خاص آن را دید که چگونه استعمال شده است.
اخبار فراوانی وجود عینی کرسی را در سلسله نظام آفرینش تأیید میکند.
«... عن زرارة قال: سألت أباعبدالله علیه السلام عن قول الله عزّوجلّ: {وسع کرسیه السموات و الارض} السموات والارض وسعن الکرسیّ، ام الکرسیّ وسع السموات و الارض؟ فقال: بل الکرسیّ وسع السموات و الارض و العرش کل شیء فی الکرسیّ».((1))
«... أباعبدالله علیه السلام ... ثم العرش فی الوصل متفرّد من الکرسی؛ لانهما بابان من اکبر أبواب الغیوب و هما جمیعاً غیبان و هما فی الغیب مقرونان لان الکرسیّ هو الباب الظاهر من الغیب الذی من مطلع البدع و منه الاشیاء
1) توحید، صدوق/219.
کلها... فهما فی العلم بابان مقرونان لان ملک العرش سوی الملک الکرسیّ...».((1))
در احادیث پرسشهایی که از ائمه علیهم السلام دربارة کرسی طرح شده است، بیانگر ماهیت کرسی و نسبت مرتبة وجودی آن را به دیگر موجودات است. در هر صورت اصل وجود داشتن و وجود خارجی بخود گرفتن کرسی پیش فرض مسلم و پذیرفته شده تلقی میشود.
چنانچه کرسی حقیقت بیرونی و وجود عینی نمیداشت، هرگز مقایسه میان پهنای آن با دیگر مراتب آسمان و زمین صورت نمیگرفت. مقایسه میان دو شیء هم سنخ است نه دو شیء متغایرالوجود و باید پرسش بر هستی و ماهیت آن معطوف میشد نه ویژگیهای خارجی آن.
افزون بر نسبت سنجی میان کرسی عالم مادی ائمه علیهم السلام سعة وجودی کرسی را بر تمام جهان مادی قطعی میشمارد. یعنی تنها وجود کرسی به عنوان یک موجود مجرد در عوالم دیگروجود، بدون در نظر داشت دیگر موجودات جهان برین نظیر عرش، لوح، قلم و... از تمام عوالم مادی بزرگتر و وسیعتر است بنابراین در زبان پیشوایان پاک، کرسی دارای وجود خارجی و حقیقت بیرونی است.
«گونة چهارم نور محمد | در مقام حب نزد پروردگار مدت زمانی طولانی ایستاد. آنگاه خداوند همین گونه را نیز
1) همان/315.
بخش پذیر نمود؛ قلم را از بخشی آفرید و لوح را از گونة دیگر آن.((1)) آنگاه خداوند بر اطراف لوح نوشت: «لا إله الا الله محمد رسول الله علیّ وصیه».((2)) پس از آفرینش آن پردههای نوری، خداوند نام محمد | را بر روی لوح
آشکار کرد و لوح نورانی گردید.((3)) نور محمد| چهار هزار سال (مافوق نوری) در آنجا اقامت گزید.((4)) این لوح مجرد((5)) و نورانی الوجود((6)) را خداوند بصورت زُمرّد سبز رنگ جلوهگر ساخت که در میان سوراخ آنها لؤلؤ گونهای قرار داشت.((7)) این موجود را پروردگار بگونهای قرار داد که از سمت راست به عرش الهی متصل باشد و از طرف دیگر پس از آفرینش اسرافیل ملائکه، بر پیشانی او نمایان شود تا هنگامی که خداوند میخواهد سخن بگوید اشارهای از سمت لوح بر پیشانی اسرافیل صورت گیرد و او بر لوح نظر
افکند و هر آنچه را که در لوح وجود دارد به میکائیل((1))و میکائیل آن را به جبرئیل برای خبر رسانی به پیامبران الهی برساند.((2)) خداوند بلند مرتبه این لوح را به گونة درّ سفید آفریده بود که زیر عرش الهی خود آن را قرار داده است و در آن نوشته است: «إنی أنا الله لا إله الا أنا. خلقت ثلاث مائة و بضعة عشر خلقاً. من جاء بخلق منها مع شهادة أن لا إله الا الله دخل الجنة».((3))
به دلیل اتصال وجودی نور ائمه علیهم السلام با پروردگار و احاطة آنها بر تمامی موجودات از یک سو و نفوذ درونی شان همراه با فیض رسانی از سوی دیگر؛ قلم و لوح از دیگر موجوداتی هستند که با واسطة نور وجودی ائمه علیهم السلام آفریده شدند. نه مستقیم از نور پروردگار همان گونه که در آفرینش عرش و کرسی بدان اشاره شد. از این رو، حلقهای واسطه بودن نور محمد| در سلسله مراتب خلقت تا حدودی برای ما آشکار میگردد اگر چه تمام ماهیت آن بر ما پوشیده است.
چیستی لوح بیش از مفسران شیعه، میان برادران اهل سنت مورد گفتگو و
بحث و دقت نظر قرار گرفته است. جا دارد نخست برداشت آنها از لوح پیگیری شود و سپس از علمای خود ما:
1- «فضای و جوّی که بالای آسمان هفتم قرار دارد، لوح را در خود جای داده است».((1))
2- «لوح محفوظ در آسمان بالا قرار دارد
که از کم و زیاد شدن قرآن و تحریف و جایگزینی در ایمنی کامل قرار دارد».((2))
3- «خداوند قرآن را در لوحی نهاده است که دارای نور برتر و شرافت وجودی میباشد. همین لوح محفوظ درست جانب راست عرش قرار گرفته و در مقابل پیشانی اسرافیلی نور میدهد».((3))
4- «روایت شده است که: خداوند بلند مرتبه لوح محفوظ را از در سفید میان دو جلد یاقوت سرخ آفریده است. قلم آن از جنس نور و خطهای آن نیز نوری است. درازنای لوح ما بین آسمان و زمین و پهنای آن میان خاور و باختر قرار دارد. عنوان آغازین لوح این عبارتست: «لاإله إلا الله، دینه الاسلام و محمد عبده و رسوله، فمن آمن بالله عزوجلّ و صدق بوعده و اتبع رسوله أدخله الله الجنة».((4))
5- «لوح محفوظ بالای آسمان هفتم قراردارد».((5))
صاحب المیزان مینگارد:
«أقول: والروایات فی صفة اللوح کثیرة مختلفة و هی علی نوع من التمثیل».((1))
در تفسر نمونه لوح این گونه تفسیر شده است: «منظور صفحهای است که قرآن مجید بر آن ثبت و ضبط شده است ولی نه صفحهای همچون الواح متداول در میان ما... به نظر میرسد که لوح محفوظ همان صفحهای علم خداوند است که شرق و غرب عالم را فراگرفته و از هرگونه دگرگونی و تحریف مصئون و محفوظ است».((2))
صاحب مجمع البیان نیز چیزی غیر از این، سخنی ارائه نداده است بنگرید بر سورة معارج.
«پس از آنکه خداوند قلم را از نور محمد | آفرید.((3)) بر آن دستور داد: یگانگی مرا بنویس! از این سخن خدای بلند مرتبه، قلم هزار سال خاموش ماند. آنگاه به هوش آمد دیگر بار، خداوند فرمان داد: بنویس! قلم عرض کرد: پروردگارم چه بنگارم؟! خداوند دستور داد بنویس: «لا إله الا الله محمد رسول الله» هنگامی که قلم نام محمد | را شنید به سجده افتاد و
عرض کرد: «سبحان الواحد القهار- سبحان العظیم الاعظم» آنگاه سرش را از سجده برداشت و نوشت: «لا إله الا الله محمد رسول الله» سپس عرض کرد: ای پروردگارم! محمد کیست؟ که نام او را با نام خودت قرین کرده ای؟! خداوند بلند مرتبه به قلم گفت: ای قلم! چنانچه او نمیبودی، تو رانمیآفریدم، و هرگز آفریدهای از آفریدگانم را خلق نمیکردم مگر برای او و بخاطر او. او بشیر و نذیر، سراج منیر و شفیع و حبیب من است. همین جا بود که قلم از شیرینی ویژگیهای «محمد» شکافت سپس عرض کرد: «السلام علیک یا رسول الله» خداوند بلند مرتبه در پاسخ گفت: «و علیک السلام منی و رحمة الله و برکاته» از این جهت سلام دادن سنت گردید و پاسخ آن واجب.
آنگاه خداوند بلند مرتبه به قلم دستور داد: قضا و قدرم را بنویس و این که تنها من تا روز قیامت آفریدگار خواهم بود.((1)) سپس قلم بر صفحة سفید رنگ و نقرهای و درخشان تر از یاقوت، هرآنچه از
کردار، آثار روزیها و اجل بود((2)) و آنچه علم خداوند به آفریدگان تعلق گرفته بود،((3)) همه را روی لوح نگاشت.((4))
آنگه این نوشتار درهم پیچیده شد و در رکن عرش گذارده شد. سپس بر دهان قلم مهر خاموشی نهاند تا روز قیامت((1)) تا از هر آنچه نگاشته هرگز چیزی را بازگو نسازد».((2))
بنابراین، وجود عینی و خارجی قلم در کنار عرش و کرسی و لوح در جهان فروتر ازنورستان ائمه علیهم السلام و فراتر از گورستان بقیه غیر قابل انکار و امر مسلم تلقی میشود.
وجود قلم برتر است از این ابزار نوشتاری امروزی که با آن دانش و تمدن و فرهنگ را نگاشته به دیگران منتقل میکنیم و این قلم نیز مورد توجه بیشتر مفسران اهل سنت قرار گرفته است.
1- «احتمال میرود مراد از اینکه به قلم سوگند خورده شده همان قلم معهود و پذیرفته شدهای باشد که در خبر آمده است: «خداوند بلند مرتبه قلم را آفرید و بدان نگاهی انداخت، قلم از این نگاه دو نیم گردید. سپس خداوند به او گفت: بنویس هرآنچه تا روز قیامت جاری میشود. قلم بیدرنگ هرآنچه تا روز قیامت رخ میداد همه را بر لوح محفوظ نگاشت. از مردنها، کردارها و روزیها. سپس قلم دم فروبست و هرگز تا روز قیامت سخن نخواهد گفت. این
قلم همان جنس نوری است که درازنایش به اندازة آسمان وزمین است».((1))
2- «در ماهیت و چیستی قلم دو قول وجود دارد؛ نخست این که سوگند به قلم همان جنس کلی باشد که نامی است برای تمامی قلمها که با آن، هرآنچه در آسمان و زمین است مینگارند. بهرهوری آن به این است که گویا افراد پنهان و گذشته را آشکار و حاضر مینماید. دستاورد قلم شناساندن رخدادهای دور است همان گونه که زبان، شناساندن حوادث نزدیک و دور بصورت شفاهی است. دوم این که شیء سوگند خورده شده همان قلم شناخته شدهای باشد که در اخبار از آن سخن به میان آمده است؛ قلمی که از جنس نور خلق گردیده و اندازهاش میان آسمان و زمین است((2))
برخی دیگر از علمای اهل سنت نیز به همین نظر اعتقاد دارند با یک تفاوت اندکی در تعابیر و مفاهیم.
از علمای ما علامه سید محمد حسین طباطبایی«ره» در المیزان تنها معنای نخست فخر رازی را بر میگزیند و سایر احتمالات را بیاساس میشمارد.
در تفسیر نمونه آمده است:
«برخی از مفسران «قلم» را در این جا به قلم تفسیر کردهاند
که فرشتگان بزرگ خدا وحی آسمانی را با آن مینویسند و یا نامة اعمال آدمیان را با آن رقم میزنند، ولی مسلماً آیه مفهوم گستردهای دارد که این تفسیر بیان یکی از مصداقهای آن است».((1))
تمامی روایات وجود نوری و مجرد قلم را در جهان دیگر کنار لوح و کرسی و عرش به عنوان موجود مستقل، خارجی و عینی تأکید میکند. بنابراین حقیقت خارجی آن در عالم فراتر از ماده و فروتر از نور قابل انکار نیست.
«... قال رسول الله |: إن لله لوحاً احد وجهه یاقوتة، و الوجه الثانی زبرجد خضراء، قلمه نور. فیه یخلق و فیه یرزق و فیه یحیی و فیه یمیت و فیه یعزّ و فیه یفعل ما یشاء فی کل یوم ولیلة».((2))
«... فی المعانی عن سفیان عن الصادق علیه السلام قال: و امّا «ن» فهو نهر فی الجنة. قال الله عزوجلّ: أجمد فجمد، فصار مداداً. ثم قال عزوجلّ للقلم: اکتب، فسطر القلم فی اللوح المحفوظ ما کان و ما هو کائن الی یوم القیامة.
فالمداد مداد من نور و القلم قلم من نور واللوح من نور. قال سفیان: فقلت له: یابن رسول الله | بیّن لی امر
اللوح و القلم و المداد، فضل بیان وعلمنّی مما علمک الله. فقال: یابن سعد! لولا أنت اهل للجواب ما اجبتک «فنون» ملک یؤدی الی القلم و هو ملک. و القلم یؤدیّ الی اللوح و هو ملک و اللوح یؤدی الی اسرافیل و اسرافیل یؤدی الی میکائیل، میکائیل یؤدی إلی جبرئیل و جبرئیل یؤدی الی الانبیا و الرسل صلوات الله علیهم. قال: ثم قال لی: قم یا سفیان فلا أمن علیک».((1))
«عن امیرالمؤمنین علیه السلام : {ن والقلم و ما یسطرون} القلم قلم من نور و کتاب من نور فی لوح محفوظ، لیشهدا المقربون و کفی بالله شهیداً».((2))
افزون بر اثبات وجود مجرد قلم که یکی از موجودات و آفریدگان الهی به شمار میآید؛ ائمه علیهم السلام نسبت میان قلم و وحی را نیز ایجاد و تبیین میکنند. حقیقتی که فراتر از درک خرد ناتوان ما انسانها است.
افزون بر روایات برخی مینگارند:
«قلم هرگز همان نی بریده شده یا تکه آهن و یا هر جسم دیگری نیست (تا مادی شمرده شود) همین گونه است لوح که نه چوب است و نه کاغذ. قلم را از آن جهت قلم نامیدهاند که خداوند به او فرمود: هر آنچه تا روز قیامت
(رخدادهای) جاری میشود همه رابنویس. قلم در واقع همان وجود محض (مجرد) از تاریکی و مادیت است. دوری از جسمانیت و در پرده فرو رفتن به تاریکیها و کاستیها و نیستیهاست. قلم «نور» نامیده میشود که در حقیقت همان وجود است و تاریکی همان نیستی به شمار میرود. قلم در ذات خود آشکار است و آشکار کنندة غیر خود به حساب میآید((1))
بنابراین ما نه تنها دلیل عقلی و نقلی بر نفی و رد وجود نوری و ملکوتی قلم در عالم مجردات عرش و کرسی و لوح نداریم که برهان عقلی و دلیل نقلی بیشماری برای اثبات وجود خارجی آن را ارائه کردیم. این که بُرد عقل ما و نیروی فهم ما کشش و توانایی درک حقایقی چون لوح و قلم را ندارد، یا به گمان خود و به اندازة بُردخرد خود آنچه از قلمرو معرفت ما برون میماند نفی و رد میکنیم، دلیل بر نفی وجود مجرد قلم و لوح نیست. در حالی که توانایی شمردن نعمتهای ظاهری و آشکار محسوس خداوند را مان نداریم و هرگز جهان مادی را آن چنان که باید شناخته باشیم نشناختیم و در تمام اعماق زمین و دریا و فضا و کهکشان و... نفوذ نکردهایم، چگونه به خود جرأت میدهیم به آسانی و با تکیه بر گمان و حدس با دروغ حقایق راستین را رد میکنیم. نظریههای علوم امروز در گسترش فضا و کیفیت پیدایش آن لحظه به لحظه تغییر
1) شرح اصول کافی، صدرا/1/ 217.
میکند و هر یک از یافتههای دیگری را باطل میشمارند اما به آنچه وحی داده و غیب بدان سخن گفته بیمهری میورزیم. گوناگونی اخبار و تنوع دلالت آنها هرگز سبب نمیشود که ما تمامی آنها را دور بریزیم یا از تفسیر آنها چشم بپوشیم. در حالی که اخبار خلقت نوریه یکی مفسر دیگری و تبیین کنندة مفاهیم والای این اسرار آفرینش هستند. بنابراین، جهانی از مراتب نظاممند خلقت به نام جبروت یا عرشی پدید آمده از نور حقیقت محمد | است و حقیقت عینی و خارجی در جایگاه خود دارند.
«پس از آن خداوند نور برادرم علی را شکافت و از آن ملائکه را آفرید. بدین سان ملائکه از نور علی است و نور علی از نور خداوند. از این رو، علی علیه السلام از ملائکه افضل است.((1)) پس از آفرینش ملائکه و گذرادنشان در آسمانها پروردگار (در عالم ملکوت) نوشت:
«لا إله الا الا الله محمد رسول الله علی امیرالمؤمنین و وصیه».((2)) ملائکه آفریده شده از نور علی علیه السلام به اندازهای هستند که هیچ جای آسمانها و فضای گیتی وجود نداردمگر آنکه مَلَکی در آن جای داشته و به تسبیح و تقدیس خداوند مشغول است. هیچ درخت و ریگی یافت نمیشود جز اینکه مَلکی برآن گمارده شده است. هریک از ملائکه به واسطة ولایت ائمه علیهم السلام برای دوستان آنها آمرزش میطلبند و بر دشمنان آنها با نفرین کردن خداوند تقرب
میجویند.((1))به فاصلة چهار حجاب دو مَلَک مقرّب اسرافیل و جبرئیل قرار دارد.((2)) و به فاصلة هفتاد حجاب، از عرش سایر ملائک آفریده شده قرار گرفتهاند.((3))
خداوند از نور علی علیه السلام ملکی را مأمور دمیدن صور- اسرافیل- قرار داد و ملکی را مأمور ابلاغ وحی-
جبرائیل- وملکی را صاحب خطفه.((4)) و ملکی را صاحب جهنم- مالک-((5)) و ملکی را صاحب بهشت- رضوان- و سرانجام تمام موجودات زندة هستی را در بقای ملکی قرار داد که با توجه به لوح نورانی مقابلش با حالت غمگینانه به قبض ارواح میپردازد».((6))
تأثیر گذاری و تأثیر پذیری، در زنجیرة هستی و مراتب خلقت کردار و عملی است که هرگز از عهدة افراد عادی بر نمیآید. از میان انسانها تنها وجود مقدس و نورانی اهل البیت علیهم السلام این نقش را در حلقة جهان آفرینش به عهده
دارند که هم تأثیر گذارند و هم تأثیر پذیر. تأثیر پذیری آنها تنها از
پروردگار است نه دیگر موجودات، ولی تأثیر گذاری ائمه علیهم السلام از بالاترین موجودات آفریده شده تا پایینترین مراتب جریان پیوسته و دائمی دارد. البته هریک به تناسب وجودی و سعة نوری خود نقش ایفا میکنند.
علی علیه السلام در حلقة فیض رسانی از جایگاه برتر و زیربنایی تری نسبت به دیگر ائمه علیهم السلام برخوردار است آن حضرت پس از دریافت نور از وجود پیامبر| به دیگر ائمه علیهم السلام نور افشانی کرده و همة پیشوایان از نور او پدید آمدند. آن حضرت در رتبة تأثیر گذاری پس از وجود رسول خدا | نخستین مقام و جایگاه را میان دیگر پیشوایان دارا است. پدید آمدن ملائکه در سلسله مراتب نظام آفرینش از نور ویژة آن امام، برترین دلیل بر این منزلت به حساب میآید. تمام عالم ملکوت پُر از فرشتگان گوناگون الهی با وظایف و کارکردهای مختلف است اما همگی از شعاع، کانال و زنجیرة نور واسطة فیضی امام علی علیه السلام لباس هستی پوشیدهاند. درک و معرفت موجودات پدید آمده از نور امام علی علیه السلام برای ما مقدور نیست چه رسد به کشف و یافت حقیقت نوری خود آن حضرت که هرگز به صورت کامل میسّر نیست. آری! میتوان به برخی مراتب معرفتی وی نایل شد.
همان گونه که پیش از این آشکار گردید، ائمه علیهم السلام خود از نمو حق آفریده شدند و سپس تمامی موجودات از نور آنها پدید آمده است. برای اثبات بیشتر
آفرینش ملائکه از نور علی علیه السلام به ذکر برخی از احادیث از طریق شیعه و سنی بسنده میشود. در مضمون برخی از این احادیث آفرینش دیگر موجودات چه انسان و چه غیر آن به صورت کلی نسبت به ائمه نقل شده است و در متن برخی دیگر موجودات ویژة خلقتشان به نور علی علیه السلام نسبت داده شده است.
«... عن رسول الله | قال: کنت و علیٌّ نوراً بین یدی الرحمن، قبل ان یخلق عرشه بأربعة عشر ألف عام. فلم یزل یتمحض فی النور... ثم خلق الله الخلایق من نورنا. فنحن صنائع الله و الخلق کلهم صنائع لنا».((1))
همین خبر به تنهایی گویای آفرینش تمامی موجودات از نور ائمه علیهم السلام است چه عالم جبروت، یا ملکوت و جهان ناسوت یا ابعاد دیگر آنها.
بنابراین موجودات بصورت کلی بر دو گونه آفریده شدهاند:
1- آفریده شده مستقیم از نور خداوند که همان وجود نوری اهلالبیت علیهم السلام باشد.
2- آفریده شدة غیر مستقیم خداوند و با واسطه و ابزار علّی و معلولی که از کانال وجودی نور ائمه علیهم السلام باشند. چنانچه رسول خدا | فرمود: «الخلق کلهم صنائع لنا». یعنی تمامی موجودات و همة مراتب خلقت آفریده
شده و پدید آمده از نور ما خاندان رسالت، نبوت، امامت و عصمت است.
روایات دیگری که برخی از آنها پیشتر از این نقل شد، صراحت دارند که ملائکه از نور علی علیه السلام پدید آمدهاند نه مستقیم از نور خداوند. چنانچه ائمه علیهم السلام
1) مناقب علی بن ابی طالب/ 286 ؛ احقاق الحق/5/ 246 ؛ مناقب امیر المؤمنین (ع)/99.
را نور متصل خداوند بدانیم و جدایی میان حقیقت نوریة آنها با نور پروردگار قایل نباشیم در آن صورت میتوان گفت ملائکه از نور خداوند آفریده شده است. در هر دو صورت چه با دقت عقلی و ریزبینانه و ظریف به آفرینش و مراحل و اجزاء آن نگاه کنیم و چه با کلی نگری و یک چشم انداز عمومی مراحل خلقت را منهای اجزاء تبیین سازیم، ائمه علیهم السلام در زنجیرة هستی جایگاه زیربنایی دارند که موجودات دیگر روی آن بنا شده و استوار گردیدهاند. ملائکهها یکی از موجوداتی هستند که به واسطة نور وجودی حضرت امیرمؤمنان علیه السلام پدید آمدهاند و ریشة هستی شان در عالم نوری امامان دوانده شده است:
«... عن انس بن مالک قال: قال رسول الله |: خلق الله من نور وجه علی بن ابی طالب علیه السلام سبعین ألف ملک. یستغفرون له و لشیعته و لمحبیّه إلی یوم القیامة».((1))
«... قال رسول الله |: إن الله خلق من نور وجه علی بن ابی طالب علیه السلام ملائکة، یسبّحون و یقدسون و یکتبون ثواب ذلک لمحبّیه و محبّی ولده علیهم السلام ».((2))
افزون بر فرشتگان موجودات دیگری نیز در عالم پر پهنا و فراخنای ملکوت از نور علی علیه السلام آفریده شدهاند که میزان و جایگاه آنها را تنها پروردگار میداند و بس.
«... قال رسول الله |: دنوت من ربّی، فکنت منه کقاب قوسین أو أدنی، و کلّمنی بین جبلی العقیق. ثم قال: یا احمد، إنّی خلقتک و علیاً من نوری، و خلقت هذین الجبلین من نور وجه علی بن ابی طالب علیه السلام ».((1))
افزون بر این دو کوه که وجود بیرونی و حقیقت عینی دارند و از نور علی علیه السلام آفریده شدهاند آباء و اجداد پیامبر و تمامی نیاکان دور و نزدیک او نیز از نور علی امیر المؤمنین علیه السلام پدید آمدهاند. در همین موضوع حدیث با سلسله سند طولانی را شیخ طوسی و کراجکی نقل میکنند که ما گزیدة آن را مینگاریم:
«... حدثنا مفضل بن عمر، عن جعفر بن محمد، عن أبیه، عن علی بن الحسین، عن أبیه، عن أبیه عن أمیرالمؤمنین علیه السلام علیه السلام: أنه کان جالساً فی الرحیّة، و الناس حوله، فقام إلیه رجل؛ فقال له: یا امیرالمؤمنین علیه السلام إنک بالمکان الذی انزلک الله و أبوک معذّب فی النار! فقال علیه السلام له: مه! فض الله فاک؛ و الذی بعث محمداً بالحق نبیاً؛ لو شفع أبی فی کل مُذنبٍ علی وجه الارض، لشفعه الله!
أأبی معذب فی النار؟ و إبنه قسیم الجنة و النار. و الذی بعث محمداً بالحق؛ إنّ نور ابی طالب یوم القیامة لیطفئ أنوار الخلائق إلا خمسة أنوار؛ نور محمد، و نور فاطمة، و
1) همان/ 147.
نور الحسن و الحسین و نور ولده من الائمة ألا إن نوره من نورنا خلق الله من قبل خلق آدم بألفی عام».((1))
در ضمیر «نوره» من نورنا دو احتمال وجوددارد:
1- ضمیر به ابی طالب علیه السلام پدر امام علی علیه السلام برگردد که او و دیگر نیاکانش همگی از نور اهل البیت علیهم السلام آفریده شدهاند.
2- مرجع ضمیر، وجود نوری امام دوازدهم باشد.
از آنجا که خلقت نوری آنها، از نور امام حسین علیه السلام با صراحت نقل شد؛ احتمال اول قویتر به نظر میرسد و احادیث دیگر آفرینش شیعه از نور ائمه علیهم السلام نیز همین نکته را تقویت میکند. البته بنابر صحت احتمال دوم نیز در آفریدن نیاکان ائمه علیهم السلام از نور پیشوایان معصوم تردیدی بوجود نمیآید. همان گونه که در حدیث قبل آفرینش تمامی موجودات را به واسطة نور اهل البیت علیهم السلام ثابت کردیم.
امام علی علیه السلام هنگامی که با عموم مردم سخن میگوید، کیفیت آفرینش فرشتگان از نور خود را تفسیر و تبیین نمیکند. به نارسایی، کوتاهی و کاستی ابزارهای معرفتی موجودمیپردازد تا از سویی آدمی را به محدودیت بُرد اندیشه و خردورزی توجه دهد و از سوی دیگر مراتب و صرف وجود مجرد آنان را که بالاتر از جهان مادی است، بیان کند:
«آیا هنگامی که فرشتة مرگ به خانهای در آمد، آمدنش را احساس میکنی و از آن آگاه میشوی!؟ یا زمانی که فردی
1) امالی، طوسی/ 305 ؛ احتجاج/1/ 341.
را قبض روح میکند، او را میبینی!؟ بچههای نوزاد را چگونه در شکم مادر میمیراند؟ آیا از راهاندامهای مادر وارد میشود؟ یا روح به اجازة خداوند فرمانش میبرد و بسوی او میآید؟ یا او همراه نوزاد در شکم مادر و در میانة رحم با او بسر میبرد؟
آن کس که آفریدهای چون خود را نتواند وصف کند و (ماهیتش را بیان کند) چگونه میتواند خدای خویش را توصیف کند؟».((1))
امام علی علیه السلام میان وجود خالق و مخلوق مقاسیة معرفتی انجام میدهد و ذهن و اندیشة آدمی را به وجود معنوی و فراتر از جهان مادی رهنمون میگردد. از آن جایی که یکی خدا و دیگری آفریده است، تفاوتهای اساسی دارند اما وجود معنوی و حقیقت خارجی ملکوتی را وجه مشترک میان آفریده و آفریدگار دانست. مهمتر از آن دو، مرگ و وجود حقیقی میراندن است که اگر چه با ابزار رایج یعنی حس- خیال- عقل و قلب قابل شناختن نیست اما واقعیت بیرونی آن را هم نمیتوان انکار کرد.
در جای دیگر واسطة فیض الهی از فرشتگان، افزون بر وجود معنوی و مجرد بودن را از ویژگیهای عالم ماده و نادانی و بیخبری آنها از بسیاری از این اسرار الهی یاد میکند و از عملکرد اندک آنان نسبت به ساحت قدسی پروردگار پرده بر میدارد:
1) نهج البلاغه/ خطبه 112.
«شگفت آور است آفرینش فرشتگان تو که گروهی از آنها را در آسمانها جای دادی و از زمین بالا بردهای.
آنها از تمامی آفریدگان نسبت به تو آگاهترند و بیشتر از همه از تو بیمناک و به تو نزدیک ترند؛ فرشتگانی که در پشت پدران قرار نگرفتهاند و در رحم مادران پرورش نیافتهاند و از آبی پست خلق نشدهاند و ناراحتی و مشکلات زندگی آنان را پراکنده نساختهاند، آنها با مرتبهای که دارند و از ارزشی که نزدت برخوردارند و آن گونه که تو را دوست دارند، پیوسته تو را اطاعت میکنند و اندک غفلتی در فرمان برداری تو ندارند.
اگر چنانچه از حقیقت تو که بر آنان پوشیده است، بدانند همة کردار بندگی خود را ناچیز میشمارند و بر بندگی خویش ایراد میگیرند و به خوبی میدانند آنگونه که حق توست و باید، تو را عبادت نکردهاند و آن چنان که سزاوار توست، فرمانبردارشایستهای نبودند».((1))
از شرط و اجزائی که امام علیه السلام در خطبهاش گنجانده به خوبی میتوان میزان معرفت ملائکه را نسبت به پروردگار و عمل بندگی آنان را ناچیز شمرد؛ زیرا خدا شناسی فرشتگان در حد خود آنها است نه در محدودة وجود نوری حضرت امیر علیه السلام .
نا گفته پیداست که میزان معرفت و کیفیت بندگی وی به مراتب از ملائکهها
1) نهج البلاغه/ خطبه 109.
برتر و بالاتر بوده است. کسی که فرشتگان از نور او پدید آمدهاند باید نسبت به موجودات فرودست خود از سعة وجودی برتر و ممتاز برخوردار باشد.
وجود خارجی و حقیقت بیرونی ملائکه را افزون بر قرآن کریم احادیث فراوان اثبات میکند. امام علی علیه السلام در نهج البلاغه پس ازآفرینش کلی هستی به خلقت ملائکه به عنوان جزئی از اجزاء هستی میپردازد:
«... ثم فتق ما بین السموات العلی، فملاهنّ أطواراً من الملائکة: منهم سجود لایرکعون، و رکوع لاینتصبون،و صافّون لایتزایلون، و مسبّحون لایسأمون، لایغشاهم نوم العیون، و لاسهو العقول و لافترة الابدان و لاغفلة النسیان و منهم اُمناء علی وحیه، و ألسنة إلی رسله، و مختلفون بقضائه و أمره، و منهم الحفظة لعباده، و السّدنة لابواب جنانه.
و منهم الثابتة فی الارضین السفلی أقدامهم، و المارقة من السماء العلیا أعناقهم،و الخارجة من الاقطار ارکانهم، و المناسبة لقوائم العرش اکتافهم. ناکسةٌ دونه
ابصارهم، متلفّعون تحته بأجنحتهم، مضروبة بینهم و بین من دونهم حجب العزة و استار القدرة.
لایتوهّمون ربّهم بالتصویر، لایُجرون علیه صفات المصنوعین، و لایحدّون بأماکن، و لایشیرون إلیه بالنظائر».((1))
1) شرح نهج البلاغه/1/ 93.
تمامی اوصاف و ویژگیهایی که امام علیه السلام برای فرشتگان اثبات میکند فرع ثبوت و اثبات اصل وجود خارجی و حقیقت بیرونی آنهاست. از این رو، وجود عینی ملائک برای حضرت حقیقت مسلم و انکار ناپذیر تلقی میشده تا به تشریح اقسام ویژگیها و امتیازات آن پرداخته است. اگر چه «برای ما کنه فرشتگان معلوم نیست».((1))
اصل وجود خارجی فرشتگان مورد پذیرش تمامی فرق اسلامی است و هیچ مذهبی از مذاهب اسلامی در فعلیت و عینیت بیرونی این آفریدة پروردگار اختلافی ندارند. چنانچه دیدگاههای اختلافی وجود داشته باشد در چیستی فرشتگان است نه هستی آنها. علاوه بر مسلمین اهل کتاب نیز وجود خارجی ملائکه را قبول دارند و «همگی بر رؤسا و اعیان ملائکه در چهار فرد اتفاق نظر دارند: یکی جبرائیل که فرمانده سربازان آسمان و زمین است؛ دیگری میکائیل است که فرمانده باران و گیاهان است؛ اسرافیل که صاحب دمیدن صور در قیامت و عزرائیل که فرشتة مرگ به شمار میرود».((2))
به همین دلیل حضرت امیر علیه السلام بدون اثبات وجود ملائکه به اقسام آن میپردازد و تمام آنها را به چهار گونه کلی تقسیم میکند:
قسم اول: ارباب عبادات: برخی از آنهاهمواره در حال سجدهاند و هرگز از
سجده بر نمیخیزند تا رکوع کنند. برخی همیشه در حال رکوعاند و نمیایستند. برخی در برابر حق ایستادهاند و نمینشینند. برخی تسبیح کنندگانی هستند که تسبیح و تحمید پروردگار آنها را سست نمیکند.
قسم دوم: سفیران: میان خداوند بلند مرتبه و بندگان مکلّف شدة بشریاند که وحی الهی را بر دوش می گیرند و به پیامبران میرسانند و به قضاء پروردگار جامة عمل میپوشانند و دستورش را به اهل زمین میرسانند.
قسم سوم: بر دو گونه هستند: یکی نگهبان بندگان مانند کرام الکاتبین یا فرشتگانی که بشر را از بلاها و پرتگاهها، میرهانند که اگر آنها نباشند بسیاری از مردم سلامتیشان به خطر میافتد. دوم؛ خدمت گذاران افراد بهشتیاند.
قسم چهارم: فرشتگانی هستند که عرش الهی
را بدوش دارند».((1))
شناخت فرشتگان و ارائه یک تصویر کامل و همه جانبه یا روشن و شفاف از ماهیت این موجودات پدید آمده از نور امام نور، تنها با دادههای وحیانی میسّر است نه یافتههای عقلانی. از این رو، برای تبیین چیستی و واکاری جنس فرشتگان متن روایات تقطیع شده را به دقت باز میخوانیم و با درنگ به ماهیت آنها تا جایی که خرد راهنمایی میکند، میرسیم.
نخست به ویژگیهای شخصی ملائکه و سپس به انواع آن اشاره میشود:
«آنان نمیخورند و نمیآشامند، ازدواج ندارند و با نسیم
1) همان.
رحمت و زندگی بخش عرش خداوندی حیات دارند.((1)) این موجودات وجود لطیفی دارند و قادر به صورتهای گوناگون درآیند. به فاصله چهار حجاب دو مَلک مقرّب اسرافیل و جبرائیل قرار دارد.((2)) و به فاصله هفتاد حجاب از عرش سایر ملائک قرار گرفتهاند.((3)) آنان غفلت ندارند، خستگی را نمیشناسند، نافرمانی نمیکنند. آشناترین مخلوقات به خداوند و ترسناکترین موجودات حق و نزدیکترین به آستان خداوند هستند. اعمال آنها به اطاعت محض استوار است و بدون فراموشی وظایف خویش را انجام میدهند و هرگز در اصلاب و ارحام قرار نمیگیرند.((4)) آنان با حواس ظاهری انسان دیده نمیشود. جسماند ولی جِرمشان قابلیت دیدن با چشم جسمی را ندارند. اگر انسان آنان را بیابدپندارش بر انسان بودن آنها استوار میشود.((5)) آنان به کمال علم رسیدهاند و به هرکار سختی توانایند.((6)) آنان از خوف و خشوع پروردگار با
یکدیگر سخن نمیگویند و سرهای شان فرو افتاده است.((1)) و بدنهای شان به تسبیح حق مشغول است. بدن برخی از آنها حداقل دارای سه جزء است: جزئی دوپر برای پرواز، جزئی دوم سه پر، جزء سوم چهار پر برای پرواز دارند.((2)) بدن برخی از آنها بگونهای است که اگر بر زمین فرود آیند زمین وجود آن را بر نمیتابد و چنانچه تمام انسانها و پریها بر وصف یک ملک همت گمارند نتوانند آنها را از نظر بزرگی و ترکیب بندی وجودی وصف کنند.((3))»
فرشتگان به تناسب عالم ملکوت متعدد آفریده شدهاند؛ تمام آنها اگر چه از یک جنس ملکوتیاند اما گونههای بی شماری دارند که هریک برای وظایف و کارکرد ویژهای آفریده شدهاند. فعالیتهای ملائک نیز متنوع و در برگیرندة تمامی کارهای موجود آن جهانی است.
«خدا فرشتگان را به صورتهای گوناگون و اندازههای متنوع آفرید، و بال و پرهایی برای آنان قرار داد، آنها که همواره در تسبیح مداوم و عزّت پروردگار بسر میبرند و چیزی از شگفتیهای آفرینش را به خود نسبت نمیدهند و در آنچه از آفرینش پدیدهها که ویژة خداست ادعایی
ندارند: «بلکه بندگان بزرگوارند، که در سخن گفتن از او پیشی نمیگیرند و به فرمان الهی عمل میکنند» (انبیاء/26) خدا فرشتگان را امانت دار وحی خود قرار داد و برای رساندن پیمان امر و نهی خود به پیامبران از آنها استفاده کرد و آنها را روانة زمین نمود. آنها را از تردید شبهات مصونیّت بخشید، که هیچ کدام از فرشتگان از راه رضای حق منحرف نمیگردند.
آنها را از یاری خویش بهرهمند ساخت و دلهای آنها را در پوششی از فروتنی و آرامش قرار داد. درهای آسمان را برویشان گشود تا خدا را به بزرگی بستایند و برای آنها نشانههای روشن قرار داد تا به آستان یکتا پرستی او بال گشایند.
سنگینی گناهان هرگز آنها رادر انجام وظیفه دل سرد نساخت، و گذشت شب و روز آنها را بسوی مرگ نراند. تیرهای شک در ایمان آنهاخلل ایجاد نکرد و تردید و گمان در پایگاه یقین آنها راه نیافت. آتش کینه درون آنها را شعله ور نکرد و سرگردانی آنان را از ایمانی که دارند و آنچه از شکوه خداوندی در دل نهاد، جدا نکرد. وسوسهها در آنها راه نیافت تا تردید بر آنها تسلط یابد».((1))
1) نهج البلاغه/خ 91.
این موجودات مجرد به تناسب توانایی وجودی و سعهای هستی که در جهان ملکوت دارند وظایف گوناگونی بعهده دارند که از یک سو بیانگر تلاش، کار و فعالیت در عالم ملکوت است و از دیگر سو، بیانگر تنوع نیرومندی آنان به شمار میآید. همان گونه که ائمه علیهم السلام در عالم نوری فرمان بردار محض پروردگار بودند و جز اطاعت تشخص دیگری برنمیتابیدند وجود ملائکه پدید آمده از نورائمه علیهم السلام نیز گویای همین حقیقت بندگی است:
برخی از آنان تا قیامت در حال رکوع خداوند هستند. برخی تا دمیده شدن صور اسرافیل در حال سجدة پروردگار هستی قرار دارند. هفتاد هزار مَلک روزانه به بیت المعمور میروند و به طواف میایستند. پس از آن به آسمان فرود آمده گرداگرد کعبه طواف میکنند. پس به زیارت محمد | و امیرمؤمنان وصی او علی بن ابی طالب علیه السلام میروند و بر آنان سلام و درود میفرستند. سپس به زیارت امام حسین علیه السلام مشرف میشوند و پس از سلام دادن و درنگ کنار بارگاهش، در آغاز بامدادان بسوی معراج پر میگشایند((1)) و تا روز واپسین بر
نمیگردند.((2)) خداوند
بزرگ برخی از آنها را وکیل کردار و رفتار انسان قرار داد((1))؛ برخی را نگهبان بشر از خطرها((2)) و بلاها((3))؛ برخی را راهنمای انسان((4))؛ برخی را دعا کننده برای رشد مقامات معنوی آدمیان((5))؛ برخی را تسکین دهندة قلبهای داغدیده از فراغ عزیزان((6))؛ برخی را ابلاغ کننده ثوابها((7))؛ برخی را پذیرایی کنندة انسانهای پرستشگر و وظیفه شناس((8))؛ برخی را بالا برندة مقامات فروتنان و پایین آورندة متکبران قرار داد((9))؛ برخی را استغفار کنندة گناهان شیعیان علی علیه السلام ((10))؛ برخی را یاری دهندة رزمندگان جنگها و دفاعها
وجهادها((1))؛ برخی را ابلاغ کنندة وحی خداوندی قرار داد((2)) آنان با اجزای گوناگون و نغمههای شیوا و متعدد((3)) سر را بر زمین گذارده به تسبیح خداوند مشغولاند.((4)) در بیت المعمور روزانه هفتاد هزار ملک نماز میگذراند.((5)) و جبرئیل علیه السلام از میان آنها دشمن یهودیان است».((6))
ما هر اندازه موجودات الهی و آفریدگان حق را مطالعه کنیم و سراپای هستی را به دقت بررسی نماییم، بیشتر و بیشتر به حقایق، فضائل و برتریهای اهل البیت علیهم السلام دست مییابیم. همان گونه که هر اندازه خداوند را بشناسیم به پیروی اهل البیت علیهم السلام همت میگماریم.
از ریزش نور وجودی ائمه علیهم السلام ملائکهها آفریده شد و پس از آن از نور علمی آنها نور دانش گرفتند. ازاینرو، فرشتگان هم از نور علی علیه السلام هستی گرفتند و هم از نور آن حضرت علم آموختند:
«هنگامی که خداوند پاک ملائکه را آفرید به آنها دستور داد:
«سبحوا» تسبیح کنید. ملائکه عرض کردند: ما نمیدانیم چگونه تسبیح تو گوییم! آنگاه خداوند به ما دستور داد: تسبیح مرا به جای آرید. بی درنگ ما تسبیح او گفتیم. از این رو، ملائکه به پیروی از ما پروردگار را تسبیح کردند.
آگاه باشید که ما آفریده شدة نور خداییم.((1))پس، ملائکه به وجود نوری اهل البیت علیهم السلام عرض کردند: شما پیش روی عرش الهی قرار داشتید؛ تکبیر و تقدیس او میکردید. ما در همان حال به شما وارد شدیم که تسبیح میکردید، سپاس میگفتید، تهلیل مینمودید، تکبیر سر میدادید، تمجید و تقدیس حق مینمودید. ما نیز به پیروی از شما از تسبیح، تقدیس، تمجید، تکبیر و تهلیل به تسبیح، تکبیر، تقدیس و تحمید پرداختیم. هر آنچه خداوند فرو فرستاد در شما قرار دارد و آنچه نزد خداوند پذیرفته میشود و بالا میرود هم نزد شما است پس چگونه شما را نشناسیم؟!»((2))
فرشتگان به دو دلیل وامدار علی علیه السلام هستند:
1- اصل وجود و هستی خود را از کانال او گرفتند و از عدم به هستی راه یافتند. چنانچه آن حضرت نور افشانی نمیکرد و در سلسلة فیض رسانی قرار
نمیداشت هرگز ملائکه وجود برونی نداشت و در مرز نیستی و عدم به شمار میرفت.
2- افزون بر هستی یابی فرشتگان از نور وجودی حضرت علی علیه السلام و هستی بخشی خداوند به آنان از این طریق، دانش و علم را از علی علیه السلام یاد گرفتند. هر آنچه فرشتگان میدانند و دانش در سطوح گوناگون دارند، همه را از چشمه سار دانش بی پایان علی علیه السلام آموختهاند.
این وامداری بهره و سودش کمتر از اوّلی نیست. طیف دانش ملائکه را چنانچه بشکافیم و انواع آن را برشمریم بهتر به سعة دانش علی علیه السلام در جهان نوری پی میبریم.
فرشتگان پیش از یادگیری، موجودات نادان و بی دانشی بودند که در عالم ملکوت تنها وجود خارجی داشتند. هنگامی که پروردگار به آنها گفت: مرا تسبیح کنید. عرض کردند: تسبیح و نه چگونگی تسبیح کردن را نمیدانیم. اما سبقت علمی ائمه علیهم السلام در جهان ملکوت خود به خود گویای تقدم وجودی آنها نیز به شمار میآیند. هنگامی که پروردگار به آنها دستور داد سپاس حق را بجای آرید. همگی تسبیح خدای یگانه کردند. آنگاه فرشتگان اصل علم خداشناسی را از ائمه علیهم السلام فرا گرفتند و شیوة بکارگیری آن را نیز از اهل البیت علیهم السلام آموختند.
بنابراین فرشتگان با تمام مقام و منزلتی که دارند همگی شاگردان و دانش آموختگان مکتب نوری اهل البیت علیهم السلام به حساب میآیند. از این جا میتوان به حقایق فراوان دیگر ائمه علیهم السلام پی برد و آن دانش بندگی محض آنهاست که
به تمامی موجودات یاد میدهند. به نظر میرسد این یاد دادن اصل و درونمایة تمامی دانشها و علوم فرشتگان به شمار میآید. ائمه علیهم السلام به آنها اصل خداشناسی و چگونه پرستیدن را یاد داد؛ مقامی که آنها غیر از این به کار دیگری نمیپردازند. پس ملائکه اصل وجود و دانش خود را از نور علی علیه السلام گرفتهاند.
پذیرش ولایت اهل البیت علیهم السلام میان فرشتگان یکی دیگر از رخدادهای شگفت انگیز عالم ملکوت به شمار میرود. متناسب با نیاز وجودی و فقر نوری آنها ولایت ائمه علیهم السلام را به رسمیت شناختند و با جان و دل حقیقت آن را پذیرفتند. ولایت ائمه علیهم السلام منحصر به جهان مادی نیست بلکه سراسر وجود بدان نیاز دارد و هیچ مرحلة هستی بدون این درونمایه قوام، دوام و پایداری ندارند. از این رو، فرشتگان نیز شیعیان ائمه علیهم السلام هستند:
«در شب معراج فرشتگان به پیامبر | عرض کردند: «خداوند در مقام ملکوت و سطلنت خود جایگاه ویژهای برای شما اختصاص داد و ولایت شما را بر ما عرضه کرد. همان جا ولایت (ملکوتی) شما در قلب ما نفوذ نمود و محبت به تو در جان ما ریشه دواند. از دوری وجودت با خدا گلایه کردیم.خداوند نیز به ما وعده داد که تو را در آسمانها نزدیک پروردگار زیارت کنیم. اکنون میدانیم که خداوند به وعدهاش نسبت به ما صادق بوده است.((1))
هنگامی که فرشتگان نور اهل البیت علیهم السلام را دیدند که منبع اصیلی دارند و از آن شعاع درخشندة پرتو افشانی میکند، بر میافروزد؛ به خداوند عرض کردند:
خدای ما! سرور ما! این نور چیست؟ خداوند فراتر از توصیف به آنان وحی کرد؛ این نور از نور من است که بنیان
1) تفسیر فرات/134.
و چشمه سارش نبوت و شاخسارش امامت است. اما نبوت برای بنده و فرستادهام محمد | است و امامت برای ولی و حجت من علی علیه السلام است. چنانچه آن دو نبودند هیچ گاه موجودات را نمیآفریدم.((1)) از آن رو، فرشتگان با فرستادن درود بر پیامبر | و آل پیامبر| به طلب آمرزش برای امت او تا روز واپسین مشغول شدند.((2))
اولین ملکی که به ربوبیت خداوند (ج)، نبوت محمد | و ولایت علی علیه السلام اقرار کرد، فرشتة حجر الاسود بود. او از ملائک بزرگ وبلند پایة خداوند به شمار میرود که عاشق تر از وی به پیامبر و خاندانش فرشتهای وجود ندارد. به همین دلیل خداوند او را از میان دیگر فرشتگان بر گزید و پیمان را در وجود او نهاد. او روز واپسین به صحرای محشر
وارد میشود که زبان گویا و چشمان بینا دارد. این فرشته به تمامی افرادی که نبوت محمد | و ولایت ائمه علیهم السلام را به رسمیت شناخته باشند و بدان گواهی داده باشند، شهادت میدهد، او که نگهبان پیمانهاست.((3)) خداوند پس از اقرار فرشتگان به آنان خطاب کرد: «به ربوبیت پروردگارتان، نبوت محمد | و ولایت علی علیه السلام اقرار کنید».((4))
فلسفه آفرینش ملائکه یکی از موضوعات جانبی خلقت نوریه به شمار میرود که به یک اشاره گذرا نیازمند است. اگر چه تمامی موجودات با مقصد و اهداف ویژهای آفریده شدهاند و هیچ موجودی، پوچ و بیهوده در چینش مراتب هستی قرار نگرفته است.
«از امام صادق علیه السلام پرسیده شد: چرا خداوند فرشتگان را بر بندگانش نگهبان قرار داد در حالی که خودش
همة اسرار و امور پنهانی را میداند؟
امام فرمود: با این کار از آنها درخواست بندگی کرد؛ آنها را گواه بر آفریدگانش قرار داد تا بندگان به همراه آنان بر نهایت پیروی خداوند مواظبت کنند و از نافرمانی او بصورت کامل خودداری نمایند. چه بسا بندهای تمایل به معصیت کند اما با یادآوری حضور فرشتگان گماشته بر خود حال آنان را رعایت و خود را نگهدارد. چنانچه بندهای بگوید: پروردگارم مرا میبیند و نگهبانان من نیز بدان گواهی میدهند. به همین دلیل خداوند به مهرورزی ولطف خود فرشتگان را پاسبان بندگانش قرار داده است تا آنها شیطان را از آدمی دور سازد. او که مرکز چیستیها به شمار میرود و آسیب رسان جدی از جایی که دیده نمیشود».((1))
1) بهج الصباغة/1/ 541.
بدین سان، تمامی فرشتگان بر پایة وظایف و چهارچوبه اختیارات خود در هرکاری که گمارده شدهاند اهداف واحدی را پی میگیرند و همگی دستورات پروردگار را اجراء میکنند. البته مقصد هر نوع فرشته را باید از نوع وظایف و فعالیت او در مراتب هستی شناخت و ارائه داد.
بنابراین تمامی آفریدگان بویژه فرشتگان دو نوع اهداف را پی میگیرند:
1- اهداف کلی و چشم انداز سیستم نظام آفرینش که تمامی موجودات در تحقق آن شریک هستند؛
2- اهداف ویژة هر آفریده که با اهداف دیگر موجودات به صورت فردی یا نوعی تفاوت دارند اما همگی در تحقق بخشیدن هدف کلی خلقت مشارکت دارند.
یکی از موضوعات دیگر، تکلیف آوری یابیتکلیفی ملائکه است که در خلقت آنها از نور علی علیه السلام باید بدان پرداخته شود. باورها و برداشتهایی که دیگران از چیستی این موجودات ارائه دادهاند، به دو گونه زیر تقسیم میشود:
1- فرشتگان مانند دیگر موجودات الهی دارای علم، شعور و تکلیف هستند. اما نوع تکلیف آنان با موجودات دیگر تفاوت دارد چنانکه مراتب وجودی آنها تفاوت دارد: «گروهی از امامیه فرشتگان را مکلف میدانند و پندارشان بر اعمال ناگزیر و فرمانبرداری آنها ا ستوار است. عدهای از پیروان و اصحاب حدیث نیز با عقیدة آنان موافقاند».((1))
2- برخی دیگر فرشتگان را موجودات معصوم میشمارند که هرگز مخالفتی
1) اوائل المقالات/43.
با پروردگار ندارند: «فرشتگان همگی معصوماند و گرفتار آتش جهنم نمیشوند. این نظر و عقیدة جمهور امامیه، معتزله و اکثریت مرجئه و جماعتی
از اصحاب حدیث به شمار میرود».((1))
همة آفریدگان وظایف، تکلیف و قلمروهای فعالیت ویژة خود را در چینش نظام هستی دارایند. هیچ موجودی از موجودات بیهوده، پوچ و سرگردان آفریده نشده است. هر یک در جای خود متناسب با منزلت خویش به فرمان برداری پروردگار ناگزیرند. آتش جهنم و اعطاء پاداش نیز به تناسب هر جهان و مرتبة خلقت تفاوت مییابد. به همین دلیل نمیتوان تمامی تکلیفها را یکسان دانست و تفاوت و مرزی میان آنها از نظر سعة وجودی و توانایی موجودات قایل نشد. چنانکه در پاداش دهی نیز حقیقت این گونه است.
حقایق، فضایل و منزلت اهل البیت علیهم السلام تمام مراتب هستی را پُر کرده است وجای خالی از کرامات و ویژگیها و امتیازهای بیشمار آنان وجود ندارد. مدلول روایات مراتب ظهور و فعلیت حقایق وجود ائمه علیهم السلام را پیش از آفرینش
ژنتیکی و جنینی و فیزیکی به سه مرتبة مشخص زیر تقسیم بندی میکند:
1- خلقت نوری و برون آمدن نور ائمه علیهم السلام به عنوان نخستین موجود آفرینش.
2- خلقت روحی و فطری اهل البیت علیهم السلام پس از کامل شدن آفرینش نوری محض.
1) بهج الصباغة/1/ 553.
3- ترکیب نور وجودی پیشین با فطرت آفریده شدة واپسین در یک مرتبه و مرحلة خاص از خلقت.
آنچه در پی از مجموع روایات ترکیب شده به دست میآید بیانگر همین حقیقت است:
امام صادق علیه السلام فرمود:
خداوند ما را از نور عظمتش آفرید. آنگاه صورت ما را از سرشت گنجینة پنهانش از زیر عرش آفرید و آن نور را در این طینت جا داد. بنابراین، ما مخلوق و بشر نورانی آفریده شدیم. هیچ کس در آفرینش از خلقت مانند خلقت ما بهرهای ندارد.((1))
آری! خداوند نورها را با یکدیگر ترکیب کرد و از آب زیر عرش طینت محمد | را آفرید.((2)) این سرشت مانند چشمه سار میجوشید تا خداوند از آن سرشت علی علیه السلام را خلق کرد و آن طینت نیز به جوشش آمد و ریزش کرد تا از آن خداوند طینت ائمه علیهم السلام دیگر را خلق کرد.((3)) پس از سالیان دراز و خلق شدن طینتها خداوند آن را میان (موجودی بگونة) لؤلؤ سبز رنگ پنهانی قرار داد که کسی را
بر آن آگاهی نبود.((1)) از آن پس پروردگار با گذشت هزاران سال بر خلقت، خلقت خاکی و«آفرینش ژنیتکی» محمد| را اراده کرد. بدین سان، تصمیم گرفت آدم را بیافریند تا محمد | در زمان مناسب خویش به عنوان خاتم الانبیاء به راهنمایی مردم بپردازد».((2))
همان گونه که خلقت نوری امامان ویژگی خاص خود را داشت، خلقت فطری آنان نیز ویژگیها و امتیازات ویژة خود را دارد که به برخی از آنها اشاره میشود:
1- همان گونه که آفرینش نوری اهل البیت علیهم السلام منحصر به آفریدگار توانا و مطلق است؛ خلقت فطری آنان نیز با فعل الهی ایجاد شده و هرگز موجود دیگری در ایجاد آن نقشی نداشته است. این حقیقت شرک، تناسخ و تصادف را از ساحت خالقیت پروردگار نفی و ردّ مینماید.
2- خود ائمه علیهم السلام همان گونه که در اصل آفرینش وجود نوری خود هیچ نقشی نداشتند و عین ربط و فقر محض و ممکن به واجب به شمار میروند در این خلقت نیز همان ویژگی همچنان محفوظ است. در واقع نور آنها عین همان افاضه و نور پردازی الهی به شمار میرود و فطرت و سرشت آنها نیز چیزی جز فعلیت و ظهور در خداوند حقیقتی دیگری نمیتواند باشد.
3- حقیقت محمدیه | چنانکه در آن مرحله تقدم رتبی و نوری داشت، در این مرحله نیز سرشت او بر تمامی سرشت ائمه تقدم وجودی و رتبی دارد.
فطرت او مستقیم با فعل الهی پدید آمده است وفطرتهای دیگر ائمه علیهم السلام از سرشت او جوشیدهاند. بستر جدایی از فعل الهی برای دو خلقت آنها نیست.
4- ترکیب و نیازمندی در نور وجودی آنها زیربنای آفریدن به شمار میرفت؛ در این خلقت نیز همان ترکیب بصورت پایینتر قرار دارد و زمینه ساز کمال فطری خلقت آنان به شمار میرود.
5- در خلقت نوری فرمول وجود نوری پیامبر | این بود: خداوند Ñ تکلمÑ کلمهÑ نورÑ کلمهÑ روح. ترکیب نور با روح و در نتیجه آفریده شدن شبح نوری محمد | در این جا شبح نوری Ñ سرشت پدید آمده و ترکیباند و در نتیجه پدید آمدن طینت اهل البیت علیهم السلام است.
6- حفظ قانون ترکیب و پرهیز از بسیط دانستن و بسیط شمردن خلقت نوری در خلقت فطری نیز سریان دارد. فرمولی که آنجا خداوند برای آفرینش ائمه علیهم السلام بکار بُرد، در حقیقت عین همان فرمول را در این جا نیز استفاده کرد. نتیجة بودن فرمول همان گونه که در آفرینش نوری قطعی و صددرصدی بود، در این جا نیز عقیم نبودن و باروری آن یقینی است.
7- فاصله نور وجودی و فعلیت آن در مرحلة نخست تردید ناپذیر بود، در این جا نیز همان فاصلهها به عینیت رسیده است. نور محمد | پس از خلقت سالیان دراز مافوق نوری در برابر پروردگار فروتنی میکرد و ایستاده بود. در خلقت فطری نیز پس از گذشت زمان زیاد ما فوق نوری سرشت اهلالبیت علیهم السلام در جریان فعلیت قرار گرفتند و در جایگاه خود به بندگی پرداختند.
8- خاصیت واسطه بودن هم در نور آنها وجود داشت و هم در فطرتشان وجود دارد. با این تفاوت که از نور نور فوران میکرد و از سرشت، سرشت.
9- همان گونه که نور ائمه علیهم السلام میان پردههای نورانی و دریاهای نورانی فرو رفتند و تمام مراحل نوری را طی کردند، سرشت آنان نیز میان پردههای لؤلؤ در جهان متناسب خود پنهان شدند و سپس برون آمدند. ماهیت حجاب نوری از دانشهای غیبی به شمار میرفت و این جا نیز پوشش سبز لؤلؤ و کیفیت آن از دانشهای غیبی به حساب میآید.
10- تقدم بر پرتو افشانی خلقت نوری با نور ائمه علیهم السلام بود و سپس عالم جبروت و ملکوت، در خلقت فطری نیز تقدم ریزش از آن سرشت ائمه علیهم السلام یکی پس از دیگری است و آنگاه موجودات دیگر الهی مانند خلقت سرشت شیعه در هر دو خلقت حلقة فیض بودن در نظر گرفته شده است.
ریزش فیض از کانال نورانی اهل البیت علیهم السلام به دو صورت زیر انجام گرفته است:
1- فوران نور از نورهای ویژه و مشخص و معین مانند آفرینش ملائکه از نور علی علیه السلام و خلقت عرش... از نور پیامبر | که در متن روایات نص جداگانهای برای هر یک ارائه شد.
2- جوشش و ریزش نور از کلیت نور ائمه علیهم السلام بدون تشخص به یکی از آن چهارده نور مقدس. مانند آفریده شدن نور شیعه از نور ائمه علیهم السلام که هر یک نکتهها، ظرافتها و دقتهای ویژة به خود را دارند:
«امام صادق علیه السلام از پدرانش و آنها از امام حسن بن
علی علیه السلام نقل کردند که فرمود: از جدم رسول خدا | شنیدم که میفرمود: من از نور خداوند فراتر از توصیف آفریده شدم و اهل بیت من از نور من آفریده شدند و دوستداران آنها،
از نور آنها آفریده شدند.((1)) آنگاه از نور ائمه علیهم السلام شیعیان آنها آفریده شدند، از نور شیعیان ائمه علیهم السلام روشنایی اندام و بینایی تمام انسانها و غیر انسانها آفریده شد ((2)) زیرا ما همگی از نور خداوند پدید آمدیم. از این رو، شیعیان ما از شعاع نور ما آفریده شدند. به همین دلیل آنان برگزیدگان، نیکوکاران، پاکیزهگان و زیبا رویانی هستند که نور آنها بر موجودات دیگر و انسانهای دیگر میدرخشد مانند مهتاب در شب تاریک.((3)) از همین جهت شیعیان خلق شده را «شیعه» مینامند؛ زیرا آنها همگی از پرتو نور، آفریده شدهاند.((4))
ای مفضل! میدانی – شیعیان را چرا شیعه نامیدهاند؟! مفضل! شیعیان ما از ما هستند و ما از شیعیان خود هستیم. تو بر آمدن این خورشید را دیدهای و مینگری؟ عرض کردم: از باختر! امام علیه السلام فرمود: شیعیان،همین گونهاند،
نسبت به ما، با ما آشکار میشوند و برون میآیند و با ما بر میگردند و بسوی ما بازگشت دارند.((1))»
برآمدن شیعه از نور ائمه علیهم السلام را افزون بر نقل، عقل و ذوق و عُرف نیز قطعی میشمارند. که هر یک باید در جای خود بررسی و اثبات شود.
1- نقل:
«عن الصادق علیه السلام عن آبائه علیهم السلام عن الحسن بن علی علیه السلام قال: سمعت جدی رسول الله | یقول: خُلِقتُ من نورالله عزوجلّ،و خَلَق اهل بیتی من نوری، و خلق محبیهم من نورهم، و سایر الخلق الناس فی النار».((2))
این دلیل نیازی به توضیح و تثبیت ندارد؛ زیرا تمامی واژگان و همة جمله صراحت، گویایی و رسایی خاص در حد کافی دارد. معانی بلند با عبارت روشن و قابل فهم با نقل شیعه و سنّی.
2- عقل: خرد به ما قانون کلی پدید آمدن موجودات را بیان میکند و آن صدور شیء از شیء با حفظ تناسب و سنخیت است، همراه با ترجیح مرجّح از میان دیگر موجودات و مرجّحات پایینتر.
الف: شیء صادر کننده در این فرض، نور وجودی اهل البیت علیهم السلام است که نور فیض را از خود عبور میدهند و در آن سوی هستی میرسانند که در واقع صادر اصلی خداوند به شمار میآید.
ب: شئ صادر شده نور وجودی شیعه است. این
نور به واسطة وجود نوری ائمه علیهم السلام به دستور حق آفریده شده و جامة هستی بخود گرفته است نه خود بخود، یا مستقیم از نور خداوند یا به واسطة دیگر موجودات.
ج: ناگزیر فیض باید صادر میشد؛ زیرا خاصیت لاینفک فیض صدور و پخش و گسترش آن است. هنگامی که فیض صادر میشود، مسیرهای عقلی ویژهای را میپیماید که یکی از آنها گزینش مستفیض از میان گزینههای فرضی است. نه تمامی گزینهها؛ زیرا با سنخیت همسویی و سازواری ندارد.
د: انتخاب یک گزینه و حذف دگر گزینهها همراه با ترجیح و برتری خاص صورت میگیرد. چنانچه این امتیاز و برتری نبود، هرگز این مستفیض از میان دیگران برگزیده نمیشد اما این که آن ویژگی چیست میتوان به شفافیت و قابلیت وجودی نور شیعه از میان دیگر انوار بدان استدلال کرد. چنانچه موانع وجود نداشته باشد و مقتضی هم موجود گردد، این گونه نور ظهور میکند.
ح: ناگزیر باید یک مستفیض از میان فیض گیرندگان بیشمار انتخاب میشدند نه تمامی آنها؛ زیرا علت واحد، معلول واحد برون میدهد نه معلولهای متعدد و بر عکس.
در نتیجه با حفظ سنخیت و هماهنگی، فیض باید به فیض گیرندة واحد و مشخصی برسد و نمایان گردد.
3- ذوق: با قطع نظر از نقل و عقل؛ ذوق و دل به ما میفهماند که عشق و عاشق و معشوق نمیتوانند جدای از هم باشند. آنچه را عاشق دارد ناخودآگاه و
خودکار به معشوق میرساند همان گونه که معشوق هرچه را برای خود میخواهد به عاشق خود در قدم نخست تقدیم میدارد. قاعدة فیض دهی و فیض گیری در واقع تبیین کنندة همین قمار عاشقانه و مستی دلبرانه است نه چیز دیگر. چنانچه نور از کانون خود به بال پروانه نزند و پرواز او را نگیرد و او را دیوانه خود نسازد، چه موجود دیگری را شیفته و فریفتة خودمیسازد؟ طبیعت نور رسانی و نور گیری همین حقیقت را برای ما آشکار میسازد. سرشت نور خود به خود این مسیر کوتاه را میپیماید نه راه دور و دراز دیگری را.
4- عرف: دستگیری و خدمت رسانی در قدم نخست بر پایة عرف به نزدیکان فرمانبردار تعلق میگیرد نه سرکشان دور دست یا دشمنان فرودست و فرادست. نور به نزدیکترین نقطه اطراف خود مینشیند و آن را نورانی میکند. پیش از آنکه کنارههای دور دست را روشن سازد، شیعه و ماهیت وجودی او همین پیروی را میطلبد، بسط میدهد و عمق میبخشد.
اهل البیت علیهم السلام نخست به چگونگی آفرینش خود اشاره میکنند و منشأ و مبدء پیدایش خود را برای ما آشکار میسازد تا بیشتر به اهمیت خلقت و زیربنایی بودن وجود آنها پی بریم سپس به آفرینش پیروان خویش از نور خود سخن میگویند و آن گاه به پدید آمدن دیگر اشیاء
از نور شیعیان میپردازند:
«خلق من نورهم شیعتهم وخلق من نور شیعتهم؛ ضوء الابصار».((1))
1) همان.
در واقع یک پیوند و اتصال وجودی، حقیقی و خارجی میان تمامی مراحل انوار الهی بر قرار میکنند که خود بخود هرگونه خلأ، تصادف و عدم در مجموع مراتب خلقت نوریه ردّ و باطل میشود. بنابراین سراپای مراتب نور، نور است. تاریکی در اطراف و میانة این حلقههای نوری و زنجیرههای نور پردازی و نور پذیری وجود ندارد اما هریک به تناسب وجود نوری خود، در جایگاه و مرتبة طول نوری که قرار دارند، نور میپذیرند و نور میافشانند. از آنجا که نور ائمه علیهم السلام با دیگر انوار فرودست تناسب وجودی ندارند باید حلقة نوری دیگری میان آنها و موجودات به نام «شیعه» قرار گیرد تا از یک سو هستی نور کامل گردد و از دیگر سو، با تناسب هرمرحله، نور ویژة آن بتابد. با ریزش نور شیعه از نور ائمه علیهم السلام تناسب حلقههای نوری در فرمانبرداری و فرماندهی به منصة ظهور رسیده، تمامی ابعاد آن به خوبی احراز شده است. تا این احراز صورت نمیگرفت و ارتباط هماهنگ و هم سو نمیشد، هرگز نور امتداد نمییافت و انتشار پیدا نمیکرد.
«یامفضل! أتدری لِمَ سمیّت الشیعة، شیعة؟! یا مفضل شیعتنا منّا و نحن من شیعتنا. اما تری هذه الشمس أین تبدوا؟ قلت: من الشرق. و قال: الی أین تَعُود؟ قلت: إلی مغرب. قال: هکذا شیعتنا بدؤوا منّا و الینا یَعُودون».((1))
1) همان/ 13.
افزون بر ریزش نور شیعه از منبع نورائمه علیهم السلام سرشت آنها نیز از سرشت ائمه علیهم السلام فوران کرده است. به تعبیری روح و جسم و جان و تن شیعه از روح و جسم یا تن و جان ائمه علیهم السلام خلق شده و هستی گرفتهاند. نه روح تنها و نه جسم تنها یا نه هیچ کدام آن دو.
بنابراین خداوند حلقة نوری متناسب میان حقایق ائمه علیهم السلام و شیعیان آنها در مراتب نور پردازی قرار داد و آن را کامل کرد:
«خداوند ارواح شیعیان ما را از سرشت ما آفرید و بدنهای آنان را از طینت گنجینة پنهانی پایینتر از آن طینت خلق کرد. خداوند برای هیچ کس جز انبیاء و مرسلین بهرهای از آفرینش مانند ما و شیعیان قرار نداده است.((1)) خداوند ما را از عالم برترین قرار داد وارواح شیعیان ما را فروتر از آن قرار داد. از این رو، ارواح آنان به سوی ما تمایل دارند و بدنهای آنان را خداوند پایینتر از آن
خلق کرد.((2)) هان! پروردگار طینت ما و شیعیان ما را به هم عجین کرده است. بنابراین ما با سرشت آنها آمیخته ایم و آنها با سرشت ما آمیختهاند. بدین سان، هرکس در خلقتاش چیزی از طینت ما باشد، بسوی ما تمایل پیدا میکند. به خدا سوگند! شما از
ما هستید.((1)) در واقع خداوند ما و شیعیان ما را از طینت واحدی آفرید و دشمنان ما از سرشت بد و گِل بدبو و چسپیده آفریده است.((2)) دلهای شیعیان ما به ما روی محبت دارند و دلهای ما رُخ محبت به سوی آنان مانند نگاههای آویخته و توجه پدر و مادر به فرزند. ما برای آنها خیر و بهترین هستیم و آنها برای ما بهتریناند و پیامبر | برای ما بهترین و ما برای پیامبر | بهترین هستیم.((3))»
افزون بر هستی بخشی نور وجودی خداوند به شیعیان از طریق پیشوایان پاک، فطرت آنان را نیز از نور ائمه علیهم السلام آفرید یا از نور فطرت آنان. شیعه در اصل وجود و فرع آن وامدار ائمه علیهم السلام است.
«سپس خداوند نور فرزندم حسین را شکافت و از (درون یا برون یا پرتو آن) بهشت و حور العین را آفرید. پس بهشت و حور العین از نور فرزندم حسین است و نور فرزندم حسین از نور خداوند. به همین دلیل فرزندم حسین از بهشت و حور العین برتر است.((4)) پس از آفرینش بهشت خداوند روی آن نوشت: «لاإله الا الله محمد رسول الله، علی امیرالمؤمنین و
وصیه به ایّدته و به نصرته»((1)) ستایش خدای تو را سزاست که ... خانة آخرت را آفریدی و سفرة رنگارنگ نعمتها را در آن گسترانیدی. و در آن نوشیدنی، خوردنی، همسران، مهمانداران، قصرها، نهرهای روان، میوهها و کشتزاران قرار دادی؛ خانهای که مسکن گزیدگانش هیچ گاه کوچ نکنند و حالات زندگی آنان تغییر نپذیرد؛ در آنجا دچار ترس و وحشت نشوند و بیماریها در جانشان نفوذ نکند، خطراتی دامنگیر آنها نشود؛ سفری در پیشی ندارند تا از منزلی به منزل دیگر کوچ کنند.((2)) درختان بهشتی همواره شاخههایشان بهم می خورند و ریشههای آن در تودههای مشک پنهان است و در ساحل جویباران بهشت قرار گرفته آبیاری میگردند و خوشههایی از لؤلؤ آبدار به شاخههای کوچک و بزرگ درختان آویخته و میوههای گوناگون که از درون غلافها و پوستهها سر برون کردهاند... شاخههای پر میوة بهشت بدون زحمتی خم شده و در دسترس قرار میگیرند؛ تا چینندة آن هرگاه خواهد برچیند؛ مهمانداران بهشت گرد ساکنان و اطراف کاخهایشان در گردش هستند و آنان را با عسلهای پاکیزه و شرابهای گوارا پذیرایی میکنند.((3)) در بهشت درجاتی برتر و جایگاههای گوناگون وجود دارد که نعمتهایش پایان ندارد».((4))
در این که بهشت با تمام ویژگیها و امتیازات برتر خود از نور وجودی امام حسین علیه السلام پدید آمده است، تردیدی وجود ندارد؛ زیرا آنها واسطة فیض الهی در تمام گیتی و جهان ماده ومعنا هستند. اما بهشت در سلسله مراتب نظام آفرینش پیش از جهان ماده قرار گرفته و بالاتر از آن کاخهایش برافراشته شده است. نص نبوی در این موضوع را شیعه وسنی نقل کردهاند:
«... قال رسول الله | مکتوب علی باب الجنة، لا إله الا الله محمد رسول الله | علی اخو رسول الله علیه السلام ؛ قبل أن یخلق الله السموات و الارض، بألفی عام».((1))
«... عن جابر بن عبدالله قال: سمعت رسول الله | یقول: مکتوب علی باب الجنة، قبل ان یخلق الله السموات و الارض بألفی عام: لا إله الا الله محمد رسول الله و علی اخو رسول الله أیدته بعلیّ...».((2))
بنابراین حلقه وجودی بهشت فراتر از عالم ماده وفروتر از عالم ملکوت قرار میگیرد.
اگرچه ما از چینش ریز آن آگاهی کامل نداریم. اما در اصل تقدم وجودی این جهان به جهان ماده باور قطعی داریم همان گونه که از چگونگی بازگشت، وضعیت ماندگاری و حد و حجم وجودی نعمتهای آن و شیوه بهره بروری و نحوة لذت بردن وتفاوت آن با لذتهای این جهانی به صورت جزئی و
محسوس بیخبریم اما در اصل بازگشت، ماندن، لذت بردن و وجود نعمتهای فراوان و همانند این جهان باور کامل داریم.
از آنچه یاد شد در مییابیم که حقیقت بهشت از نور حسین علیه السلام پدید آمده است و سیمای آن را باید وحی برای ما تفسیر کند؛ زیرا عقلانیت ما تا به آنجا بُرد ندارد. در این بخش بهشت و بهشتیان را در منابع قوم میشناسیم نه گسترده چکیده و کوتاه!
«خدای فراتر از توصیف فرمود: برای بندگان نیک کردارم (در بهشت نعمتهایی) را آماده کردهام که هیچ چشمی تا کنون ندیده و هیچ گوشی نشنیده و در هیچ اندیشهای
خطور نکرده است.((1)) خداوند به بهشتیان میگوید: ای بهشتیان! و آنان پاسخ میدهند: پروردگار ما! «لبیک و سعدیک و الخیر فی یدیک». پروردگار میگوید: آیا از (این گونه زیستن) خرسندید؟ همه میگویند:ای پروردگار ما! چگونه خرسند نباشیم در حالی که بهتر از این نعمتها وجود ندارد. خداوند میفرماید: برتر از این برای تان اعطا کنم؟ آنها عرض میکنند: ای پروردگار! چه چیزی از این - نعمتهای موجود - با فضلیتتر است؟ خداوند میگوید: برای شما رضوانم را آماده بهرهوری کردم که از این پس تا ابد بر شما خشم نمیگیرم.((2)) در بهشت نهری است که دو طرف آن
طلاست و زیر آن یاقوت و دُر و خاکش از مشک وعطرآگینتر است و آبش از عسل شیرینتر و از برف سفیدتر. در بهشت درختی است که سواره در سایهاش صدسال راه میرود و آن درخت سایهاش بریده نمیشود.((1)) (روز واپسین) گروهی از مردمی که از آتش جهنم به شفاعت محمد | رهایی مییابند، نیز وارد بهشت میشوند که به آنها جهنمیان گفته میشود. (آری) بهشتیان آنجا میخورند و میآشامند.((2))»
تصویری که خواننده ژرفنگر از بهشت در ذهن دارد با تصویری که از نور زیربنای آن برای خود ترسیم کرده است، جا دارد مقایسهای صورت دهد و تفاوت شکر را با شکر ساز بخوبی بدست آورد.
«آنگاه خداوند نور دخترم «فاطمه» را گشود و از آن آسمان و زمین را آفرید، پس آسمان و زمین از نور دخترم «فاطمه» است و نور «فاطمه» از نور خداست. بنابراین، دخترم «فاطمه» از آسمان و زمین افضل است.((1)) پس از آفرینش آسمان و زمین، پروردگار، بر اطراف آن نوشت: «لاإله الا الله محمد رسول الله، علیّ امیرالمؤمنین و وصیه به أیّدته و به نصرته».((2))
مراتب آفرینش با خلقت عالم ماده کامل شد و چینش آن یکی پس از دیگری به تدریج پایان یافت. آغاز خلقت با اهل البیت علیهم السلام و عالم نوری آنها نمایان شد و پس با فیض رسانی وجود نوری آنان عالم جبروت و ملکوت هستی گرفتند و در آخر با پرتو افشانی ائمه علیهم السلام بویژه حضرت فاطمه زهرا ÷ جهان مادی پدید آمد و هست شد. آفریننده در تمامی این مراتب تنها خداوند است و ائمه علیهم السلام تنها نقش واسطه و حلقة میانی را دارایند و این نقش را هم خداوند به آنان داده است.
در تقدم وجود نوری حضرت فاطمه ÷ بر تمامی موجودات و مراتب عالم
هستی تردیدی وجود ندارد که وی پس از نور پدر و همسر سوّمین وجود نوری، در عالم نوری به شمار میرود و دیگر انوار مقدسه همگی در رتبة وجودی پس از آن بانوی یگانه قرار دارند. برای تبیین و تثبیت بیشتر این موضوع دو نمونه از منابع شیعه و چند نمونه از مآخذ اهل سنّت نقل میشود:
«... عن أبی سعید الخدری قال: کنّا جلوساً مع رسول الله |، إذ أقبل إلیه رجل فقال: یارسول الله | أخبرنی عن قول الله عزّوجلّ لابلیس: {أستکبرت أم کنت من العالین}. فمَن هم یا رسول الله الّذین هم أعلی من الملائکة؟ فقال رسول الله | أنا و علیّ و فاطمة والحسن و الحسین. کنّا فی سرادق العرش، نسبح الله و تسبّح الملائکة بتسبیحنا قبل أن یخلق الله عزّوجلّ آدم بألفی عام. فلمّا خلق الله عزّوجلّ آدم امر الملائکة أن یسجدوا له و لم یأمرنا بالسجود، فسجدت الملائکة کلّهم إلا ابلیس فإنه أبی أن یسجد، فقال الله تبارک و تعالی: {أستکبرت أم کنت من العالین} أی مِن هؤلاء الخمس المکتوب أسمائهم فی سرادق العرش.
فنحن باب الله الّذی یؤتی منه،بنا یهتدی المهتدون. فمن أحبّنا أحبّه الله و أسکنه جنته و من أبغضنا أبغضه الله و اسکنه ناره و لایحبّنا إلّا من طاب مولده».((1))
1) بحارالانوار/25/ 2 ؛ فضائل الشیعه صدوق، 50.
حدیث زیر تقدم رتبی وجود نوری فاطمه ÷ را بر دیگر انوار ائمه علیهم السلام قطعی میشمارد:
«... قال الصادق علیه السلام : إنّ الله تبارک و تعالی خلق أربعة عشر نوراً قبل خلق الخلق بأربعة ألف عام، فهی أرواحنا، فقیل له یابن رسول الله و مَن الاربعة عشر؟ فقال: محمد و علیّ و فاطمة و الحسن و الحسین والائمة من وُلد الحسین، آخرهم القائم الّذی یقوم بعد غیبته فتقتل الدجّال و یطهّرهم الارض من کلّ جور و ظلم».((1)) روایات بیشماری از پیشوایان پاک در کتابهای شیعه نقل شده است که همگی بر تقدم وجود فراخنا و پهناور دختر رسول خدا | بر دیگر موجودات دلالت دارند و نوع مدلول آنها نه ظهور که نص صریح و شفاف و نه کنایه و استعاره یا مجاز که به دلالت مطابقی قابل فهم و برداشت همگان است.
از منابع برادران اهل سنت روایتی که نقل شده به صراحت روایتهای بالا نمیرسد اگرچه مدلول آنها نیز به ظهور یا قرینه بر تقدم خلقت نوری فاطمه ÷ بر دیگر مراتب وجود اشاره دارند:
«... عن عمر بن خطّاب، عنه علیه الصلاة و السلام: «أنّ فاطمة و علیّاً و الحسن و الحسین علیه السلام فی حضیرة القدس، فی قبّة بیضاء، سقفها عرش الرحمن».((2))
«... قال رسول الله |: لیلة عرج بی إلی السماء، رأیت علی باب الجنة مکتوباً: لا إله الا الله، محمد رسول الله، علی حبیب الله و الحسن و الحسین صفوة الله و فاطمة خیرة الله، علی باغضهم لعنة الله».((1))
مراتب وجودی بهشت مقدم بر عالم ناسوت به شمار میرود از این رو، نور فاطمه ÷ در آنجا سکونت داشته است و مقدم بر دیگر انوار وجودی اهل البیت علیهم السلام به شمار میرود.
آسمانهای پدید آمده از نور فاطمه ÷ به همین کهکشان فعلی ما منحصر نگشت و فراتر از این به فراخنای ظرفیت عالم ماده خداوندآسمانهای دیگری را نیز از این نور آفرید:
«در این هنگام نور فاطمه ÷ فروزش کرد و از فوران نورانیت نور فاطمه÷ آسمان و زمین خلق گردید؛ بدین گونه که از فروزش نور فاطمه بخار آبی پدید آمد و از بخار آب آسمان واحدی آفریده شد. به همین دلیل نام آن را آسمان نهادند؛ چرا که معدن آب است. آنگاه این آسمانها شکافته شد و هفت آسمان پدید آمد.
آسمان اوّل که همان آسمان دنیاست، از امواجی ناپدید و
1) ترجمة الحسن من تاریخ دمشق/130 ؛ تاریخ بغداد/1/ 259.
غیر سیلاندار پدید آمده است. نام این آسمان «رفیع» بوده و از جنس آب و دود است.
پس از آن آسمان دوّم را به رنگ «مس» آفرید و آن را «قیدوم» نام گذارد.
بعد آسمان سوّم را به رنگ شکوفة سرخ رنگ آفرید و نام آن را«ماروم» نهاد. سپس آسمان چهارم را به رنگ «نقره» آفرید و آن را «ارفلون» نامید. آسمان پنجم را به رنگ «طلا» خلق کرد و این موجود را «هیعون» اسم گذاری کرد. سپس آسمان ششم را از یاقوت سبز آفرید و اسم آن «عروس» گذارد. و بالأخره آسمان هفتم را از درّ سفید رنگ خلقت کرد و نام آن را «عجماء» گذاشت. با آفرینش آسمان هفتم پایان آن را «سدرة المنتهی» نامید. و آن جایگاه را نیز «علیّون» اسم گذاشت. دلیل این نامگذاری به «سدرة المنتهی» این بود این که اعمال آدمیان را ملائک به آسمانها و به آن جایگاه میبرند و فرشتگان کاتب را مینویسند».((1))
میان آسمانها حقایق پنهان و بیشماری وجود دارد که بشر از کشف و شناسایی آن با ابزار معرفتی موجود ناتوان است.
1) حزب الله اندیشه/ سال سوم/ شماره 6 و 7/ سال 81.
دادههای وحیانی همان گونه که وجود هفت آسمان را قطعی میشمارد، از حقایق درونی هریک نیز پرده بر میدارد و اسرار آنها را بازگو مینماید:
آری: خداوند «در آسمانها، دریاهای بزرگی به عمق پانصد سال (نوری) راه آفرید.
در آسمان هفتم دریاهایی از نور درخشان قرار دارد؛. نورهایی که چشمها را کور میکنند؛ دریاهایی از ظلمت و یخهای در حال حرکت آفریده است.
در آسمان چهارم خانهای از لؤلؤ یک دست، بر چهار پایة زبرجدی و پوششی از یاقوت قرمز، در برابر عرش خویش
خلق کرد و آن را «بیت المعمور» یا «صُراخ» نامید. هر روزه هفتاد هزار فرشته به طواف و نماز گذاردن، در آن میپردازند. در سمت راست «بیت المعمور» فرشتگان نویسندة اعمال بهشتیان قرار دارند و در سمت چپ آن، نویسندگان اعمال جهنمیان با قلمهای سیاه نشستهاند. هنگامة عشاء که فرشتگان گماردة کردار بشری به آسمانها پر میگشایند، بسوی آن جایگاه میروند و کردار هر فردی را ارائه میکنند.((1))
وجود بیت المعمور و سدرة المنتهی با دیگر حقایق خارجی در ظرف آسمانها مدلول اخبار فراوانی است که از طریق شیعه و سنّی نقل شده است.
1) همان.
بازگویی چنین اخباری بر شکوه و عظمت پروردگار و آفریدگانش میافزاید و ذهن و اندیشة بشری را به سوی موجودات معنوی رهنمون میگردد. برخی از رویدادهای آسمانها را پیامبر | و ائمه علیهم السلام پیش از معراج بازگو کردهاند و برخی دیگر را پس از معراج بیان کردهاند که هردو برای گسترش فضیلت اهل البیت علیهم السلام تبلیغ شده است.
پس از آنکه اصل تقدم وجودی فاطمه ÷ بر دیگر مراتب آفرینش آشکار گردید، پدید آمدن عالم ماده از نور آن حضرت و ریزش آسمان و زمین از چشمه سار نوری وی باید روشن گردد. بهمان ترتیب پیشین، نخست روایات نقل و سپس تحلیل و بررسی میشوند.
«... روی فی تسمیتها الزهرا ÷، عن أبی جعفر علیه السلام أنّه سئل: لِمَ سمیت الزهراء؟ قال: لان الله تعالی خلقها من نور عظمته. فلمّا اشرقت أضاءت السماوات و الارض بنورها و غشیت أبصار الملائکة و خرّت الملائکة لله ساجدین و قالوا: إلهنا و سیدنا ما هذا النور؟ فأوحی الله الیهم: هذالنور من نوری أسکنه فی سمائی و خلقته من عظمتی، أخرجه من صلب نبی من انبیائی، أفضله علی جمیع الانبیاء. و أخرج من ذلک النّور ائمة یقومون بأمری و یهدون إلی حقی و أجعلهم خلفائی فی أرضی بعد انقطاع وحیی».((1))
1) کشف الغمة/2/ 92.
برخی از بزرگان قوم، پدید آمدن و درخشیدن وجود زمین را از نور وجودی حضرت محمد | میدانند که از یک جهت موافق عمومات روایتهای خلقت نوریه است و از دیگر جهت مخالف آن. همانگونه که تبیین شد؛ از نور تمام ائمه علیهم السلام بصورت کلی گاهی موجودات آفریده شدهاند چنانکه در آفرینش نور وجودی شیعه گذشت؛ «خلقت من نور الله عزّوجلّ و خلق اهل بیتی من نوری و خلق محبیهم من نورهم».((1))و «... خلق شیعتنا منا او منها».((2))
گاهی برخی از موجودات بصورت مشخص از نور وجودی برخی پیشوایان فوران کرده است نظیر درخشیدن آسمان و زمین از نور حضرت فاطمه ÷ که روایات در این موضوع با صراحت و شفافیت نقل شد.
جهت موافق روایتهای خلقت نوریه با احادیث اهل سنّت در اصل نور واحد بودن آنهاست و این که تمامی موجودات از نور آنها پدید آمدهاند؛
«والخلق کلهم صنائع لنا».((3)) و «نحن سبب خلق الخلق».((4))
بنابراین چه زمین از نور فاطمه÷ بوجودآمده باشد یا از نور پیامبر | تفاوت جوهری ندارند. تمامی انوار ائمه علیهم السلام در عالم نوری یکی برآمده از دیگری
است و اتصال وجودی دارند. با حفظ تقدم رتبی که میان آنها وجود دارد. نور پیامبر|، نور ائمه علیهم السلام و نور ائمه علیهم السلام نور پیامبر| به شمار میرود.
جهت مخالف روایتهای خلقت نوریه با روایتهای اهل سنت در خصوص خلقت مشخص موجودات از انوار ویژة آنان است. چه بسا برخی از آنان تقدم وجودی ائمه علیهم السلام نسبت به دیگر مراتب هستی قایل باشند اما با صراحت واسطه بودن تمامی آنها را در نظام آفرینش بازگو نکردهاند. آفرینش آسمان و زمین از نور فاطمه÷ میان شیعه در خلقت نوری اهل البیت علیهم السلام اتفاقی به میشمار میرود اما اهل سنت هستی بخشی را به نور پیامبر | نسبت میدهد و هستیگیری را به زمین یا آسمان.
چنانکه گفتهاند:
«قال رسول الله |: أنا سیّد وُلدآدم و لافخر. و أنا اول من تنشق الارض عنه یوم القیامة و لافخر. و أنا اول شافع و اول مشفع و لافخر. و لواء الحمد بیدی یوم القیامة و لافخر».((1))
«پس از آن خداوند نور فرزندم حسن را شکافت و از آن نور، ماه و خورشید را آفرید. ازاینرو، خورشید و ماه از نور
1) سنن ابن ماجه/629.
فرزندم حسن هستند و نور حسن از نور خداوند فراتر از توصیف. بدین سان، نور حسن از خورشید و ماه افضل است».((1))
ائمه علیهم السلام به تناسب جایگاه و مراتب وجودی خود در نظام خلقت نقشهای بیشماری ایفاء میکنند و هریک برای تحقق و عملی شدن جریان بندگی- چه در عالم جبروت یا ملکوت چه در عالم ناسوت و جهان مادی - تلاش میورزند در واقع فلسفة وجودی ائمه علیهم السلام در یک کلام نشان دادن بندگی واقعی وحقیقی آنها نسبت به خداوند است.
در این که چگونه و با چه کیفیتی شمس و قمر از نور آن حضرت پدید آمده است و چه مراحلی را پشت سرگذارنیده، جز با بررسی روایات، دلیل دیگری در دست نداریم. بنابراین کشف چگونگی و شیوههای خلقت ماده از معنا نیازمند واکاوی تمام دادههای وحیانی در این موضوع است و بس.
با تحلیل عقلی میتوان به این مهم دست یافت که میان نور وجودی امام حسن علیه السلام تا پدید آمدن خورشید و ماه تغییرات و دگرگونیهای شگرف رخ داده است تا سنخیت میان آنها بوجود آمده و معلول از علت صادر شده است. ولی تمامی حلقههای واسطه را پروردگار ایجاد کرده و
چیده است و اگرچه نام و مشخصات آنها با ریز و درشت موضوع در اختیار ما قرار ندارد ولی اصل ریزش ماده از معنا با حفظ تناسب و ایجاد سنخیت کامل میان آنها نه تنها ناممکن که شدنی و حقیقی تلقی میشود.
1) تأویل الآیات/1/ 138.
وانگهی مدلول روایات ریزش نور از نور است که میتوان حد مشترک میان ماده و معنا را همان اصل نور یا وجود به شمار آورد و حد اختصاصی آن دو را نور پردازی و نور پذیری به حساب آورد.
پس از آنکه خداوند آسمان و زمین را از نور فاطمه÷ پدید آورد و بدانها از این مسیر هستی بخشید؛ آنها را بر پیروی از اهل البیت علیهم السلام فراخواند. آسمان و زمین نیز دستور پروردگار را فرمان بردند و زیر سایة نبوت محمدی| و ولایت علوی علیه السلام به حیات پرداختند:
«عن جابر قال: قال رسول الله|:
إن الله لمّا خلق السموات والارض دعاهنّ، فأجبته وعرض علیهنّ نبوتی و ولایة علی بن ابیطالب علیه السلام فقبلتاهما. ثم خلق الخلق و فوّض إلینا أمر الدین. فالسعید من سعد بنا والشقی من شقی بنا. نحن المحللون لحلاله و المحرمون لحرامه».((1))
ولایت مداری آسمان و زمین فضیلتی دیگر بر فضیلتهای بیشمار اهل البیت علیهم السلام میافزاید و مرتبة وجودی و جایگاه تکوینی و تشریعی آنان را بخوبی آشکار میسازند؛ جایگاهی که جز آنان در فضیلت احدی بدان راهی ندارد. چرخش تمامی کرات زمین و دیگر کرات کهکشان فعلی ما با ارادة پروردگار و پذیرش نبوت و ولایت صورت میگیرد. از آنجا که ائمه علیهم السلام نزدیکترین
1) مقتل الحسین خوارزمی/1/ 80.
موجودات از نظر تقدم رتبی به خداوند قرار دارند و اشیاء همگی برون آمده از نور وجودی آنهاست، ناگزیر همین نزدیکترین موجودات باید علت واسطهی تدبیراشیاء و موجودات دیگر از جمله زمین و آسمان به شمار رود.
فرمانبرداری هر شیء به حسب خودش تعریف و تعیین میشود نه نسبت به دیگر موجودات که در پذیرش ولایت و چگونگی به رسمیت شناختن سیاستمداری ذاتی ائمه علیهم السلام گوناگون و حالات ویژهای دارند. چنانکه تسبیح آسمان و زمین و هرآنچه میان آنها قرار دارند نیز با تسبیح بندگان در چگونگی و شکل و مراتب تفاوت دارد هرچند در اصل پاک شمردن خداوند همگی شریک هستیم و این مخرج مشترک ما به حساب میآید.
اهل البیت علیهم السلام همه کارة خداوند و یکی از مهمترین حلقة واسطة فیض رسانی خداوند به شمار میروند. اهل زمین اگر چیزی از خدا شناسی وعبودیت سرمایهای دارند همگی از برکت وجودی آنهاست نه تمام ذاتی بشر. ازاینرو، انسانهای روی زمین در عبادت پیرو ائمه علیهم السلام به شمار میروند:
«ما گرداگرد عرش تسبیح میگفتیم و از تسبیح ما اهل آسمانها به تسبیحگویی پرداختند. هنگامی که به زمین فرود آمدیم بازهم تسبیح خدا کردیم و ساکنان روی زمین به پیروی از ما تهلیل خدا میکردند و چنانچه ما تکبیر میگفتیم به پیروی از آن، تکبیر سر میدادند. بدین سان، هرکسی که خدا را تسبیح میکند و او را بزرگ میشمارد همگی آنها از
برکت یاد دادن و تعلیم علی علیه السلام است.((1))خداوند در آسمان چهارم یکصد هزار فرشته آفرید و در آسمان پنجم سیصد هزار فرشته و در آسمان هفتم ملکی را خلق کرد که فراز گردنش زیر عرش و فرود پاهایش زیر اعماق زمین است. فرشتگان که بیش از حد شمارش و یقین هستند؛ نمیخورند و نمیآشامند جز نمازگذاردن ودرخواست آمرزش برای پیروان گنهکار علی بن ابی طالب و دوستان وفرمانبردارانش وظیفهای ندارند.((2)) (آری) پس خداوند ما را به زمین فرو فرستاد و دستور داد تسبیح گوییم. ما تسبیح کردیم واهل زمین با پیروی از تسبیح ما تسبیح کردند».((3))
تسبیح گویی ائمه علیهم السلام هرگز مستقل و خود بخود نبوده تا خدای ناکرده آنان را در برابر دانایی ذاتی و مطلق خداوند قرار دهیم. بلکه معتقدیم اصل تسبیح کردن را نیز خداوند به آنان یاد داده است و دیگران به پیروی از آنها به تسبیح گویی پرداختهاند. بنابراین ائمه علیهم السلام حلقة بندگی و علمی میان ما و خداوند نیز به شمار میروند.
یکی از بحثهای مرتبط با خلقت نوریة اهل
البیت علیهم السلام موضوع بود یا نبود «عالم ذر» است. در این عالم از یک سو گونهای تقدم وجودی برخی از مراحل
انسانی اثبات می شود و از دیگر سو ولایت تکوینی و تشریعی ائمه علیهم السلام در آنجا مشخص میگردد. بنابراین میان این دو موضوع پیوند ژرف و گستردهای وجود دارد.
پیش از چگونگی ارتباط و تعامل «جهان ذر» با «عالم ماده» و «خلقت نوریه» جا دارد بحث مورد نیاز به صورت مستقل در هستی و چیستی عالم ذر ارائه و تبیین گردد.
در اصل بودن و وجود داشتن «عالم ذر» تمامی مفسران متفق القول هستند که جهانی، مرحلهای و مرتبهای در مراتب و سلسلهای عالم وجود انسانی بنام ذر وجود عینی و خارجی دارد. کسی اصل چنین مدعایی را تکذیب نکرده است و به بودن این مرتبه از مراتب خلقت بشری اذعان دارند. برخی مرتبة آن را مقدم بر جهان ماده، برخی مساوی با آن و برخی فراتر از آن میدانند.
اختلاف مفسران در اصل تبیین چگونگی رخداد این مرتبه است نه حقیقت وجودی آن. همگی پشت سرگذارنیدن «عالم ذر» را برای انسانها امر قطعی میدانند اما در چگونگی گذار انسان از این مرحله و چگونگی انتقال دچار برداشت و نظر گوناگون هستند.
آنچه در خلقت نوریه از آن استفاده میشود و با قطع نظر از تفسیرهای متفاوتی که از آن ارائه شده است. میتوان بدان تکیه کرد اصل وجود عالم ذر است اثبات ولایت مداری بشر و اعلام بندگی آنها با هرگونه تفسیر و برداشت عالم ذر کاملاً سازگاری و تناسب دارد و هیچ یک از تفسیرها در اصل پذیرش ولایت ائمه علیهم السلام در عالم ذر آسیب نمیرسانند.
تمام آراء ابراز شده در چیستی عالم ذر را میتوان به سه نظریة عمده و اساسی برگرداند، که هریک آثار و پیامدها و لوازم خود را دارند. اگرچه در اصل وجود بیرونی
جهان «ذر» آسیب نمیرساند.
نخست تفسیرهای موجود ارائه میشود و سپس به نقد آنها پرداخته میشود:
«خداوند بلند مرتبه نسلهای آدم را از پشت وی به شکل ذرههای ریز بیرون آورده و در وجودشان اندیشه را نهادینه کرد؛ بگونهای که آنان خرد ورز شدند و سخنان خطابی پروردگار را میشنیدند و (محتوای) آن را بخوبی درک میکردند.
خداوند تمام آنها را به حضرت آدم نشان داد و فرمود: بیتردید از نسل تو پیمان میگیرم که تنها مرا بپرستند و موجود دیگری را همتای من قرار ندهند روزی رساندن آنها بعهدة من است.
آنگاه خداوند از نسلهای آدم پرسید: آیا من پروردگار شما نیستم؟ همگی پاسخ دادند: آری هستی. گواهی میهیم که تو پروردگار ما هستی. سپس خداوند به فرشتگان فرمود: بر این (پیمان) گواه باشید و آنان عرض کردند: گواهیم. پس از پیمان گرفتن خداوند تمامی آنان را - بهمان شیوهای که بیرون آورده بود - به پشت
حضرت آدم برگرداند و تمامی نسلهای بشری از آغاز تا پایان در صلب آدم گرد آمده بودند تا آنگاه که هریک به تدریج در زمان خاص خود در عالم ماده با دستور خداوند برون آیند. هر آنکه در (نشأ مادی) بر اساس دین اسلام زندگی میکند، در واقع بر پیمان نخستین خویش استوار مانده است و هرآنکه از این دین، برگردد از همان پیمان اولی برگشته و آن را انکار نموده است».((1))
این تفسیر را برخی از مفسران با اشکالات و پرسشهایی نقد کردهاند و فساد آن را قطعی شمردهاند که به چند نمونه از شبهات آنان اشاره میشود:
«در واقع تمامی آفریدگان گرد آورده خداوند از فرزندان بنی آدم شمارگان بزرگ و بسیار زیادی را تشکیل میدهد که همة آنان چنانچه از آن ذرات گرد آیند حد و حجم و مقدار و اندازة زیادی را در بر میگیرد که با ظرفیت صُلب آدم با آن مقدار کوچکیاش گنجایش و ظرفیت مجموع آن را ندارد، سازگارنیست».((2))
«اصحاب ذر در آن هنگام از دو حالت بیرون نیستند: 1- یا کامل العقول و کامل القدر هستند. 2- یا نیستند؟ اگر باشد ناگزیر مکلف هستند و مکلف باقی میمانند تا هنگامی که خدا را با برهان میشناسند. چنانچه این گونه باشند چه امتیازی میان حالات زندگی آن عالم با این جهان مادی وجود دارد.؟ اگر تکلیف دنیایی به تکلیف «ذر» نیازمند باشد، باید تکلیف «ذر» هم بر تکلیف دیگر نیازمند گردد و زنجیرة نیاز ادامه یابد که تسلسل بوجود میآید و باطل است.
اگر در آن هنگام کامل العقل و اندازه کامل نبودند رو آوردن و خطاب و اعطاء تکلیف بر آنان محال تلقی میشود».((1))
(فلینظرالانسان مم خلق خلق من ماء دافق)(طارق/6)
اگرآن ذرات خردمندان واندیشمندان کامل پیش ازاین آب پرشتاب موجودباشندمعنی برای آن نیست جزهمان ماده حقیقت وجودنخواهدداشت .دراین صورت انسان آفریده شده ازآب پرشتاب نخواهدبود.این خلاف نص صریح قرآنی است .((2))
بر خلاف قول نخستین عدهای از آیه برداشت کردهاند که عالم ذر در واقع مرحلة انتقال نطفه از پشت پدر در رحم مادر است و این مرتبه آفرینش را خلقت «ذر» مینامند:
«خداوند پاک بنی آدم را از صلب پدران شان میگیرد و در رحم مادران آنها وارد میکند. آنگاه به تدریج آنها را بالا میبرد و از خون بسته به گوشت ریز شده میرساند. پس هریک را بشر کامل الخلقه قرار میدهد. بعد از آن او را زنده و مکلف میسازد و نشانههای آفریدگان خود
را به او نشان میدهد. برای آنها در نهاد شان جایگاهی از معرفت و استدلال فراهم میآورد؛ به گونهای که خود انسانها را به وجود خود آنها گواه میگیرد و میگوید: آیا من پروردگار شما نیستم؟
همگی گفتند: آری. این معنی گواه گرفتن آنان به خود بهترین راهنمای آفرینش آنان بر یکتایی خداوند است. همین گواه گرفتن آنها برای بندگی خودشان، ناشی از قرار دادن استعداد نیروی استدلال در عقل آنان بر یکتایی خداوند به شمار میآید که خداوند در وجود آنان، از شگفتی های آفرینش خود و دور از دسترس پدید آمدگانش، آمیخته است. گویا خداوند پاک به منزلة مشهد آنان برخودشان و آنها در مشاهدة آن بسر میبرند. نمایان شدن خداوند بر آنها به گونهای است که پروردگار اراده کرده است و سرپیچی شان را از این راه به منزله اعتراف کننده و اقرار کننده نا ممکن شمرده است.
ندارد. گفتار خداوند این جا تکوینی است نه گفتار وحیانی وتلقینی به بندگان... پاسخ آنان نیز به زبان و استعداد و لسان حال است نه لسان مقال؛ زیرا آنچه در غریزه و نهاد آنها به ودیعت گذارده شده است، همان استعداد عقلی آنها است».((1))
این تفسیر و برداشت طبیعی نیز با اشکالات جدی روبرو است که به برخی از آنها اشاره میشود:
«سیاق آیه با این برداشت سازگاری ندارد؛ زیرا خداوند بلند مرتبه آیه یاد شده را اینگونه آغاز میکند: {و إذ أخذ ربّک} بنابراین تعریف از ظرف تحقق این رخداد با واژة «إذ» که همان دلالت قطعی آیه بر زمان گذشته است یا بر هر ظرف نزدیک به انجام یافتن و واقع شدن خود به خود، دلالت بر آیندههای دور را نفی میکند».((2))
«... چه خطاب متوجه شنوندگان باشد یا خطاب دنیوی برای مردم که به دنیا میآیند باید با ظرف تکیه داده شدة آنها که همان حیات دنیایی را شامل میشود سازگاری داشته باشد
یا حیات نوع انسانی را در بر میگیرد. باید داستانی که آیه یادآوری میکند ظرف تحقق آن همانند ظرف وجود نوعی انسان باشد در همین دنیا (مانند یاأیّها الناس) نه تعبیر از ظرف به لفظ «إذ» که دلالت بر تقدم ظرف داستان از ظرف خطاب دارد.
هیچ گونه عنایت دیگری جدای از این امر نیز در اینجا وجود ندارد تا این گونه تعبیر را تصحیح کند از قبیل تحقق زود هنگام وقوع یا مانند آن».((1))
فاعل فعل أخذ با صراحت آیه خود پروردگار است نه افراد بشری و شریک دیگر در کارهای خداوند. در آمیزش جنسی فاعل اصلی و اوّلی خود انسان است نه خداوند و این دو باهم سازگاری ندارند. از ظرف بنام رحم مادر نیز در آیه سخنی به میان نیامده است و همین گونه از آمیزش جنسی اصلاً مفهومی کنایی هم استفاده نمیشود.
بنابراین، در نقل و انتقال نطفه از پشت پدر به رحم مادر فاعل مستقیم و مباشر خود مرد است نه خداوند تا گفته شود نطفه را خداوند گرفت و در رحم مادر قرار داد. از این آمیزش جنسی بصورت کنایی هم در آیه بویی و مفهومی به
1) همان.
مشام نمیرسد تا در صورت معنی حقیقی آن بر خداوند حمل شود و این برداشت تأویلی است که نیازمند روایت میشود و روایتی مؤید این مضمون وجود ندارد.
اگر ظاهر آیه را با قطع نظر از این برداشت تفسیر کنیم، فاعل فعل اخذ بدون هیچ قرینهای خداوند است و اگر فاعل مستقیم و بیواسطه خداوند شد، عالم ذر ماهیت دنیایی و این جهانی بخود نمیگیرد و با تفسیر آفرینش جنس مخالف است.
4- اگر زبان گفتگو در «عالم ذر» میان خداوند و نطفة انسانی به زبان تکوین صورت گرفته به دلیل زبان تکوین آسمان و زمین هیچ محذوری در گفتگوی تکوین عالم ذر پیش از این جهان وجود ندارد. زبان تکوین در هر جا مناسب با نظام خلقت ویژه باز است و قابلیت گفتگو با پروردگار را دارد. با این وجود، عالم ذر پیش از این جهان نیز اثبات میشود. اگر با زبان تشریع باشد که بر خلاف عقل صریح زبان تشریع در نطفه وجود ندارد.
5- یافتههای عقلانی به هر میزان که بالا روند و پختهتر و کاملتر شوند، هرگز به دادههای وحیانی احاطه نمییابند و نمیتوانند این اخبار غیبی را مادون مرتبة خود قرار دهند. هنگامیکه عقل نتواند گره از مفهوم ناشناختة وحیانی بگشاید و آن را مطابق اصول و معیارهای ضابطه مند وحی تفسیر کند، حق ندارد وجود ظاهری آن مفهوم را با تکیه بر رویکرد حسی نفی کند و از ظاهر آیات دست بردارد. بدین سان نمیتوان وجود «عالم ذر» را نفی کرد یا آن را این
جهانی
تفسیر نمود. باید برای فهم بیشتر آن به دادههای وحیانی درنگ ورزید و از آنها ماهیت وی را به دست آورد.
قول برگزیده و مطابق با سیاق آیه و روایتهایعالم ذر، وجود پیشین عالم ذر از این مرحلة خلقت است. اگرچه در کیفیت و تبیین چیستی آن خیلی اطلاعات کافی به دست نمیآید اما اصل وجود عالم ذر را نمیتوان رد کرد و با تحلیلهای روشن فکرانه و تفسیر به رأی از ظاهر آیات عدول کرد.
با توجه به وجود عوالم فراتر از ماده و پوشیده بر قلمرو معرفتی ما بر پایة داده وحی نمیتوان وجود چنین عالمی را نفی کرد.
آری! انسان جامع مراتب کمالات و مُلک و ملکوت است و آفرینش وی دارای مراتب ویژة خود است. ازاینرو، نخستین مرتبة آفرینش انسان را قرآن «عالم ذر» نام گذارد.
1- ظهور آیات: واژههای أخَذَ و إذ و ربّک به ترتیب فعل گذشته را با فاعلیت خداوند در ظرف تحقق رخداد پیش از این جهان یادآوری میکند. واژگان «ظهورهم» را چه به معنی پشت و صلب آدم معنی کنیم یا آشکار شدن آغاز آفرینش انسان بدانیم به گذشته دلالت دارند نه بر آینده.
2- متن روایات: روایات عالم ذر فراتر از مستفیض اخبار متواتر معنوی هستند و همگی بر وجود پیشین این عالم از عالم ماده دلالت دارند که نمیتوان آنها را تأویل برد یا از آنها دست برداشت.
3- فقدان وجود دلیل عقلی بر نفی: اگر بر وجود عالم ذر دلیل قطعی عقلی در دست نداریم در نفی آن هم دلیل قطعی نمیتوان ارائه کرد. همان گونه که یادآوری شد، عقل چیزی را و موجودی را میتواند نفی یا اثبات کند که در قلمرو معرفتی آن بگنجد نه فراتر از آن.
4- برداشت مفسران: بسیاری از مفسران وجود پیشین عالم ذر را قبول دارند که به برخی اشاره میشود.
نخست جا دارد اصل مراتب وجودی بشر و منزلت آن در جایگاههای گوناگون ثابت شود که وجود آدمی منحصر به همین زندگی دنیایی نیست و فراتر از این زندگی میانه حیات آغازین و زندگی واپسینی هم دارد که هریک از آنها احکام ویژة خود را دارند و قابل تسری به دیگر مراتب نیست:
«وجود انسان و غیر انسان در طول پیمودن راهشان به سوی خداوند و بازگشت آدمی به حق در قالب نظاممند و دارای احکام ویژة عوالم گوناگون صورت میگیرد. این امر نه تنها محال نیست بلکه از حقایقی است که قرآن کریم آن را علیرغم نپذیرفتن کافران اثبات کرده است. کفاری که تنها زیستن همین دنیا را با مرگ و حیات میپذیرند و قایل به نابودی شان به سبب همین دنیا هستند. با این وجود خداوند
زندگی دیگری را برای بشر و غیر آدمی، روز واپسین اثبات کرده است که در آن نشأ همین انسان، با تمام مشخصات زندگی میکند و آن نظام را پروردگار با احکامی که دارد بگونه ای توصیف میکند که غیر از این زندگی دنیایی نظام و قوانین خود را دارد: {و إن من شیء إلا عندنا خزائنه و ما ننزله إلا بقدر معلوم} (حجر/21).
با این گفتار این حقیقت را تثبیت کرده است، که در واقع برای هر موجودی نزد پروردگار وجود پر گسترهای در گنجینة او وجود دارد اما هنگامی که اشیاء به عالم دنیا فرود آمدند اندازههای مشخصی بخود میگیرند. مانند عوالم وجود انسانی که جهان گسترده و فراخنای پیشین وجودش نزد خدای بلند مرتبه در گنجینة هستی او وجود قبلی دارد تا آنگاه که به سرای ناسوت فرود میآید».((1))
همان گونه که برخی حیات واپسین را انکار کردهاند، عدهای نیز حیات آغازین را نفی کردهاند در حالی که منزلت انسانی خود به خود اقتضای وجود عوالم گوناگون را داراست و دلیلی بر نفی آن در دست نیست. انکار به منزله رد دروغ با تهمت است که فساد آن بر کسی پوشیده نیست.
فهم گونههای آفرینش و کیفیت ایجاد آن به تناسب مراتب هستی و مراحل
1) همان.
خود، وجود خارجی اشیاء در تبیین عالم ذر نقش اساسی دارد. آنانکه وجود این گونه جهان فراخنا و فراتر از زندگی میانه را نفی میکنند در واقع قادر به درک حیات آغازین و پسین نیستند تاواقع بینانه برداشت کنند. ازاینرو، باید به چگونگی آن عالم پرداخت:
«خداوند با این آیه: {إنّما امره إذا اراد شیئاً أن یقول له کن فیکون* فسبحان الّذی بیده ملکوت کلّ شئ} (یس/83). و آیه {و ما أمرنا إلا واحدة کلمح البصر} (قمر/5) و دیگر آیات گونههای حیات را اثبات کرده و تحقق یافته میداند. ازاینرو، وجود تدریجی که برای پیدایش اشیاء و از جمله با یک کلمه «کُن» دریافت میکند. افاضة آنی و دفعی یا افگندن و هستی بخشیدن غیر تدریجی است.
بنابراین اشیاء و موجودات آفریده شده دو صورت آفرینشی بخود میگیرند:
1- قانون صورت دنیایی آن موجود این است که از قوه به فعل گام به گام بدان دست مییابد و از نیستی به تدریج بسوی هستی حرکت میکند. نخست با کاستی آشکار میشود، آنگاه پیوسته رو به کمال و فزونی میرود و همواره بر این حالت وجودش تداوم مییابد تا آنگاه که رو به فنا میشود و به سوی پروردگارش بر میگردد.
2- صورت خدایی آن موجود است که بر پایة این وجهه تمامی موجودات آنی و تدریجی آفریده میشوند، هرچه کمال، استعداد و ویژگی نهادینه شده دارند در همان وجود آغازین و وجهة ربّی خود آنها را یکجا میگیرند بدون آنکه نیروی بالقوة را بر دوش کشند تا آنها را به فعلیت برساند.
در واقع این صورت آفرینش غیر از صورت پیشین است. اگرچه دو گونه خلقت برای یک شیء به حساب میآید ولی هرکدام قانون خاص خود را دارایند. گرچه تصور کامل این دو گونه آفرینه نیازمند ژرف نگری و نازک بینی است».((1))
پس از تبیین گونههای آفرینش، وی دلالت آیات را بر وجود عالم آغازین انسانی به نام «ذر» قطعی و مسلم میشمارد که انسان افزون بر عالم میانه آن حقیقت وجودی را هم داراست:
«مدلول آیات این را میطلبند که برای عالم انسانی با تمام سعة وجودی که نزد خدای سبحان دارد و آن همان وجهه ربی موجودات است که بر میتابند و خداوند بر افراد بشر آن را افاضه میکند؛ بگونهای که در این افاضه برخی از برخی پنهان نیست و همه از فیض گیری دور و پنهان نیستند. همانگونه که فیض دهنده از آنها پنهان نیست. یک فعل چگونه میتواند از فاعل خود پنهان بماند یا آفریده شده از آفریدگارش دور باشد و این همان گونهای از آفرینش است که خداوند آن را «جهان ملکوت» نامیده است و میگوید:
{وکذلک نری إبراهیم ملکوت السماوات والارض و لیکون من الموقنین} (انعام/75).
1) همان/ ص 35.
اما این گونة آفرینش دنیایی که ما آن را مشاهده میکنیم و خود جزئی از عالم انسانی هستیم، ویژگی آن جدایی بین افراد، پراکندگی حالات و کردار و قرار گرفتن آنها در بستر زمانی خاص خود است که با گذشت شبانه روز سنجیده میشود. همین رویکرد دنیایی، بهره وری مادی زمینی و لذتبری جسمانی میان انسان و پروردگارش پردهای میافکند که مانع نزدیکی و مشاهدة انسان وخداوند میگردد».((1))
افزون بر اصل وجود «عالم ذر» و تفاوت احکام و قانون آن با عالم ماده بر چگونگی این تقدم در آن زندگی بر این حیات نیز باید مرز و حدودی را قایل شد. در واقع «عالم ذر» در رتبة آفرینش بر دیگر مراتب خلقت تقدم دارد و تقدم آن نه تنها زمانی که فرازمانی و فرامکانی به شمار میرود و جهان ماده سپس حیات برزخی و بهشتی یا جهنمی در مراتب بعدی قرار میگیرند:
«البته این گونه حیات - به تناسب جهان ملکوت نه عالم ناسوت - فرع بر زندگی پیشین آدمی است و در رتبة خلقت متأخر و فروتر از آن قرار دارد. البته جایگاه و سنجش نشاء ملکوتی با نشأ ناسوتی در پسین قرار گرفتن یکی از دیگر رتبة «کُن» و «فیکون» را در گفتار خداوند بلند مرتبه داراست: {ان نقول له کن فیکون} (یس/82).
1) همان.
با این توضیحات آشکار شد که این زندگی انسانی، دنیایی برآمده و جوشیده از دیگر زندگی انسانی است و میان آن دو غیریت وجود ندارد این همان زندگی است جز آنکه خدای بلند مرتبه و ربوبیت او را در آنجا خود به خود مشاهده میکردند نه از راه استدلال، چرا که آنها از او جدا نبودند و نزد او گُم نمیشدند و همگی به ربوبیت او هر حق دیگری که از جانب او بود (نظیر رسالت و ولایت) بدان اعتراف کردند اما پردههای شرک و لعاب و رنگ گناه همگی از قانون این زندگی دنیایی است نه آن حیات ملکوتی که جز فعل پروردگار آنجا چیزی نبود و همگی بدان پابرجا بودند.
این دو گونه حیات را همراه با ویژگیها و مراتب و احکام خاص آنها به خوبی درک کن».((1))
اخبار عالم ذر متواتر معنوی و معنای تمامی آنها بیانگر وجود متقدم و پیشین یک مرحله از خلقت بشر نسبت به مرحله دنیایی است. زبان گفتگو میان بندگان و خداوند نیز زبان تکوین نبوده که زبان مقال و تشریع بوده اگرچه شیوه و کیفیت ابراز آن برای ما گنگ باشد ولی از ظاهر روایات و آیات نمیتوان بدون دلیل قطعی دست برداشت و آنها را بدون دلیل تأویل بُرد:
«... عن زارة قال:سألت أباجعفر علیه السلام عن قول الله: {و إذ أخذ ربک من بنی آدم} الی «انفسهم» قال: أخرج الله من ظهور آدم ذرّیته الی یوم القیامة، فخرجوا ]و هم[ کالذّر.
1) همان/ ص336.
فعرفهم نفسه و أراهم نفسه، و لولا ذلک ما عرف احد ربه و ذلک قوله: {و لئن سألتهم من خلق السماوات و الارض لیقولنّ الله}».((1))
«عن زرارة عن أبی جعفر علیه السلام قال: قلت له: {و إذ أخذ ربک من بنی آدم} الی «شهدنا» قال: ثم قال: ثبتت المعرفة و نسوا المواقف و ]سیذکرونه[ و لولا ذلک لم یدر أحد من خالقه و لا من رازقه».((2))
«عن زرارة قال: سألت أباعبدالله علیه السلام عن قول الله: {وإذ اخذ ربک من بنی آدم من ظهورهم} الی«قالوا بلی» قال: کان و محمد علیه و آله السلام اول من قال: بلی، قلت: کان رؤیته معاینة؟ قال: نعم فأثبت المعرفة فی قلوبهم و نسوا المیثاق و سیذکرونه بعده و لولا ذلک لم یدر أحد من خالقه و لا من رازقه».
اخبار بدین مضمون فراوان نقل شده و همگی بر تقدم جهان آفرینش و آغاز خلقت بشری پیش از این عالم ماده دلالت جدی و قطعی دارند و دستامد آن را هم بیان کردهاند.
در عالم ذر نیز ائمه علیهم السلام نخستین بندگان الهی بودند که به ربوبیت خداوند و
بندگی خود زبان گشودند پیش از آنکه دیگران به ربوبیت اعتراف کنند. ائمه علیهم السلام نطق ربوبی را بر زبان جاری کردند. بنابراین نخستین بندگان دنیایی نیز اهلالبیت علیهم السلام به شمار میآیند همانگونه که نخستین بندگان ملکوتی، هستند:
«... ثم إنّ الله تعالی اهبط إلی الارض فی ظلل من الغمام و الملائکة، و اهبط أنوارنا اهل البیت علیهم السلام معه و اوقفنا نوراً صفوفاُ بین یدیه نسبّحه فی أرضه کما سبّحناه فی سماواته و نقدّسه فی أرضه کما قدّسناه فی سمائه. و نعبده فی ارضه کما عبدناه فی سمائه. فلمّا اراد الله إخراج ذرّیّة آدم علیه السلام لاخذ المیثاق سلک ذلک النور فیه، ثم اخرج ذرّیته من صلبه، یلبّون فسبّحناه فسبّحوا بتسبیحنا، و لولا ذلک لادروا کیف یسبّحون الله عزّوجلّ. ثم تراءی لهم بأخذ المیثاق منهم بالربوبیة و کنّا اوّل من قال: بلی، عند قوله: {ألست بربّکم}، ثم اُخذ المیثاق منهم بالنبوة لمحمد| و لعلی علیه السلام بالولایة. فأقرّ من أقرّ و جحد من جحد. ثم قال أبوجعفر علیه السلام : فنحن خلق الله و اوّل خلق عبد الله و نسبّحه و نحن سبب الخلق الخلق و سبب تسبیحهم و عبادتهم من الملائکة و الإدمیین...».((1))
پیشینة یک موضوع خود به خود یک موجود را به همان پیشینه میکشاند و
1) تفسیر عیاشی/2/39.
بدان پیوند که دارد اتصال خود را بازگو میسازد. اتصال پیشوایان به خداوند محدودیت ندارد و تنها به یک عالم از عوالم منحصر نمیشود به همین دلیل پیش از اقرار دیگران، ائمه علیهم السلام به فرمان خداوند گردن مینهند.
احادیث بیشماری بندگی ائمه علیهم السلام را در عالم
ذر اثبات میکند؛ بندگی نخست و پیش از دیگران همان گونه که در تقدم وجودی از همة موجودات ائمه علیهم السلام پیشتر هستی گرفتهاند در مقام پرستش نیز زودتر از همه گردن نهادند:
«... ابن عباس قال: سمعت رسول الله | و هو یخاطب علیاً علیه السلام و یقول: یا علی إن الله تبارک و تعالی کان و لاشیء معه فخلقنی و خلقک روحین من نور جلاله، فکنّا أمامَ عرش ربّ العالمین نسبح الله و نقدسه و نحمده و نهلله، و ذلک قبل أن یخلق السماوات و الارضین. فلمّا أراد الله أن یخلق آدم خلقنی و إیاک من طینة واحدة من طینة علّیّین و عجنا بذلک النور و غمسنا فی جمیع الانوار و أنهار الجنة، ثم خلق آدم و استودع صلبه تلک الطینة و النور.
فلمّا خلقه استخرج ذریته من ظهره فاستنطقهم و قرّرهم
بالربوبیة، فأول خلق إقراراً بالرّبوبیة أنا و أنت و النبیّون علی قدر منازلهم و قربهم من الله عزّوجلّ. فقال الله تبارک و تعالی: صدقتما و أقررتما یامحمد و یاعلی و سبقتما خلقی إلی طاعتی، و کذلک کنتما فی سابق علمی فیکما، فأنتما صفوتی من خلقی، و الائمة من ذریّتکما و شیعتکما و کذلک خلقتم...».((1))
1) بحارالانوار/25/ 20.
«امام صادق علیه السلام فرمود:
برخی از قریش به رسول خدا عرض کردند: شما به چه امتیازی از دیگر پیامبران سبقت دارید در حالی که پس از تمامی آنان برانگیخته شدید؟ و خاتم آنها به شمار میآیند؟ حضرت فرمود: «إنی کنتُ اوّل مَن أقرّ بربّی و أوّل مَن أجاب حیث أخذ الله میثاق النبیین و أشهدهم علی أنفسهم ألست بربّکم؟ قال: بلی. فکنتُ أوّل مَن قال بلی. فسبقتهم الی الاقرار بالله».((1))
حقیقت محمدیه در خلقت نوری یک سیر و حرکت نزولی وجودی دارد و یک سیر وجودی صعودی. گاهی ائمه علیهم السلام از افلاک به عالم خاک فرود میآیند تا سیر خلقت و مراحل آفرینش تکمیل گردد. دیگر بار، از جهان ناسوت به عالم جبروت پر میگشایند تا سیر وجودی نوری آنها کاملتر شود. در هر صورت توقف و ایستایی در گسترش و تعمیق وجود نوری آنها دیده میشود، آنچه اهل البیت علیهم السلام دارند همگی، کمال و بالا رفتن لحظه به لحظهای سعة وجودی آنهاست.
هنگامیکه نور اهل البیت علیهم السلام به کمال رسیدند، نور محمد| زیر عرش هفتاد و سه هزار سال باقی ماند. پس
1) همان
نور او به بهشت منتقل و هفتاد هزار سال آنجا ماند. آنگاه نور محمد | به سدرة المنتهی فرود آمد و هفتاد هزار سال نیز آنجا سکونت گزید. بعد از آمدن، نور پیامبر | به آسمان هفتم منتقل شد پس از آن به ترتیب در آسمان ششم، سپس پنجم و آنگاه چهارم و سپس سوم آنگاه به آسمان دوم در آخر به آسمان دنیا فرود آمد. نور وجود آن حضرت در آسمان دنیا ماندگار شد تا آنگاه که خداوند ارادة آفرینش آدم علیه السلام نمود».((1))
مراتب هستی با وجود اهل البیت علیهم السلام چیده شد و از نور آنها نظم و سازماندهی بخود گرفت. نور اهل البیت علیهم السلام در هیچ مرتبهای از مراتب نه تنها خاموش نگشت بلکه در پردة تاریکی نیز پنهان نماند. هرجا وجود و ظهوری هست
از نور آنهاست و درنگ نوری آنها بیانگر نیازمندی مراتب خلقت به آنها است از یک سو و فرمانبرداری خداوندی از دیگر سو به شمار میرود.
معراج جسمانی یا روحانی پیامبر | یا هردوی آنها بخش دیگری از حقایق ماوراء طبیعت را برای بشر بازگو کرد و بر دانش و معرفت وحیانی وی افزود؛ حقایقی که تنها با ایمان ودادههای وحی قابل فهم و درک است. در این سیر، وجود حضرت برخی از مراتب را مقدم بر برخی دیگر طی کرد و با ترتیب منطقی در سیر نزولی همان مسیر را در سیر صعودی پیمود:
1) تفسیر عیاشی/2 / 39.
«قال النبیّ |... فلمّا جئت إلی السماء الدّنیا قال جبرئیل لِخازن السماء: إفتح. قال: مَن هذا؟ قیل: جبرئیل، قیل: و من معک؟ قیل: محمد، قیل: و قد اُرسل إلیه؟ قال: نعم، قیل: مرحباً به و لنعم المجئی جاء، فأتیت علی آدم فسلّمت علیه، فقال: مرحباً بک من إبنی و نبیّی، فأتینا السماءالثانیة، قیل: مَن هذا؟ قال: جبرئیل، قیل: من معک؟ قال: محمّد | قیل: اُرسل إلیه؟ قال: نعم، قیل مرحباً به و لنعم المجیئ جاء فأتیت علی عیسی و یحیی فقالا: مرحباً بک من أخ و نبیّی. فأتینا السماء الثالثة، قیل: مَن هذا؟ قیل: جبرئیل، قیل: من معک؟ قال: و محمد، قال: و قد اُرسل إلیه؟ قال: نعم، قیل: مرحباً به و لنعم المجیئ جاء فأتیت علی یوسف فسلّمت، فقال: مرحباً بک من أخٍ و نبیّی. فأتینا السماء الرابعة، قیل: مَن هذا؟ قال: قال: جبرئیل، قیل: من معک؟ قیل محمد | قیل: و قد اُرسل
إلیه؟ قال: نعم، قیل: مرحباً به، و نعم المجیئ جاء، فأتیت علی إدریس فسلّمت علیه فقال: مرحباً من أخ و نبیّی. فأتینا السماء الخامسة، قیل: من هذا؟ قیل: جبرئیل، قیل: و من معک؟ قیل و محمد | قیل: و قد اُرسل إلیه؟ قال: نعم، قیل: مرحباً بک من أخ و نبیّی فأتینا علی السماء السادسة قیل: مَن هذا؟ قیل جبرئیل، قیل: من معک؟ قیل: محمد، قیل: و قد اُرسل إلیه؟ مرحباً به، نعم المجیئ جاء، فأتیت علی موسی فسلّمت علیه فقال: مرحباً بک من أخ و نبیّی، فلمّا جاوزتُ بکی، فقیل: ما أبکاک؟ قال: یاربّ، هذا الغلام الذی بُعث بعدی یدخل الجنة من امته أفضل ممّا یدخل من امّتی، فأتینا السماء السابعة، قیل: مَن هذا؟ قیل: جبرئیل، قیل: من معک؟ قیل: محمد، قیل: و قد اُرسل إلیه؟ مرحباً به و لنعم المجیئ جاء فأتیت علی ابراهیم فسلّمت علیه فقال مرحباً
بک من ابنی و نبیّی.
فرفعت لی البیت المعمور فسألت جبرئیل: فقال: هذا البیت المعمور یصلّی فیه کل یوم سبعون ألف هلک اذا خرجوا لم یعودوا إلیه آخر ما علیهم».((1))
آسمان و زمین و دیگر موجودات همگی در تسخیر و زیر فرمان تکوینی ائمه علیهم السلام قرار دارند و ائمه علیهم السلام به اذن و دستور خداوند میتوانند در تمام مراتب هستی که پدید آمده از نور وجودی آنهایند، تصرف کنند.
در احادیث دیگر معراج رفتن پیامبر | را تا نزدیکترین مرحلة وجودی خداوند بیان میکنند که میان خدا و پیامبرش به اندازة دایرة کمان فاصله وجود داشت نه بیشتر و این مقامی است که هیچ موجودی از آفریدگان بدان راه نمی یابد و تا کنون راه نیافته است. بنابراین، تمام حقایق و همة فضائل اهل البیت علیهم السلام را خداوند میداند و بس، حتی خود ائمه علیهم السلام تمام حقایق خود را نمیدانند و این بیانگر منزلت بلند آنان است.
1) بحار الانوار/15/ 31.
پس از آنکه مراحل خلقت و آفرینش اشیاء و موجودات پایان یافت و هستی شکل کنونی را به خود گرفت، خداوند تمام مراحل آفرینش را فرمانبردار اهلبیت علیهم السلام قرار داد. البته فرمانبرداری گونهها واجزاء خلقت از ائمه علیهم السلام در واقع همان فرمانبرداری خداوند به شمار میآید نه چیز دیگر؛ زیرا فرمانروایی پیشوایان پاک در طول فرمانروایی خداوند و متصل به آن جریان دارد نه در عرض آن یا منفصل از آن.
همانگونه که فرمانبرادری تکوینی و تشریعی اهل البیت علیهم السلام را خداوند در حاق وجود و درونمایة مراتب هستی قرار داد، تمامی امور آنها را نیز به ائمه علیهم السلام واگذارد. هم امور تکوینی و هم تشریعی.
این مهم بیانگر سلسله مراتب اداری جهان آفرینش را به توانایی پروردگار بیان میکند؛ زیرا خداوند مستقیم نه اشیاء را خلق کرد و نه آنها را اداره میکند؛ چون سنخیت میان وجود او و مراتب خلقت وجود ندارد. با بر قراری سنخیت از طریق حلقههای واسطه بویژه اهل البیت علیهم السلام خداوند به هستی وجود بخشید و هم با علت میانی ائمه علیهم السلام ، اشیاء را تدبیر و هدایت میکند. هدایت تشریعی قوامش به ارادة بندگان است و بدون اراده آنها مدیریت
اهل البیت علیهم السلام تحقق خارجی نمییابند وجای آن را مدیریت غیر ائمه علیهم السلام میگیرد. در هدایت تکوینی ولایت ائمه علیهم السلام از
بالاترین مرتبه وجود تا پایینترین آن جاری است:
«... ثم خلق جمیع الاشیاء فأشهدهم خلقها و أجری طاعتهم علیها و فرّض أمورها إلیهم. فهم یحلّون ما یشاؤون و یحرّمون ما یشاؤون و لن یشاؤوا إلا أن یشاء الله تبارک و تعالی. ثم قال: یا محمد! هذه الدیانة التی، من تقدمها مرق، و من تخلف عنها محق، و من لزمها لحق، خذها الیک یا محمد».((1))
1) صحیح، بخاری، کتاب بدء الخلق.
تدوین خلقت اهل البیت علیهم السلام آثار، نتایج و پیامدهای ژرف و اساسی علمی وعملی در ساحههای گوناگون به دست میدهد که پر فایده بودن و اولویت طرح این موضوع را آشکار میسازد.
افزون بر آگاهی بخشی عمومی و آشنا کردن ذهن و اندیشة مردم با فضائل بیشمار اهل البیت علیهم السلام برای خرد ورزان و فرهیختهگان نیز میتواند منشأ تکاپوی اندیشه گردد و چشمهی دانش آنان را به جوشش آورد .
اگرچه طرح خام و نارسای آن با شعار گونهاش در محافل ومجالس عمومی در برخی موارد به چشم میخورد که دستاورد مهمی ندارد امّا تدوین محققانه و همه جانبهاش نگریستن به این موضوع مهم همرا با ریزبینی و دستامدها تا اندازهای در این پژوهش درنظر گرفته شده است. امید است در مراحل بعدی کاملتر و دقیق تر إرائه شود. دستامدهای تاریخ آفرینش نوریة اهلالبیت علیهم السلام هرگز به این چند فهرست ارائه شده محدود و خلاصه نمیشود بلکه با دقت میتوان آثار و پیامدهای بیشمار را برای آن طرح کرد و ارائه نمود.
طرح این فصل پاسخی است به یک پرسش که برخی آن طرح کردهاند:
بحث خلقت نوریه با فرض صحت و اعتبار علمی چه سودی دارد و ضرورت طرح آن در چه درجهای از اولویت پژوهشی قرار دارد؟
با تبیین خلقت نوری، قطعیترین و گویاترین منظومة فلسفی از متن دین بیرون میآید، نضج میگیرد و شکوفا میشود و به وارداتی بودن حکمت اسلامی از یونان و هند و چین و... خط بطلان میکشد. ریشههای این حکمت در متن دادههای وحیانی تنیده و با یافتههای ناب عقلانی قابل تدوین و ترسیم و ارائه به انظار عموم اندیشمندان است.
این نظام برومند فلسفی ویژگیهای زیر را داراست که هیچ یک از نظامهای فلسفی موجود، آنها را ندارد:
1- ارائه یک چشمانداز کلان و کلی نسبت به سراپای هستی که از خداوند آغاز میشود و به ترتیب از بالا به پایین تمامی موجودات را تبیین میکند. بنابراین، با وجود هستی و حضور قطعی آن در نظام جهان روبرو هستیم و هرگز پوچی، تاریکی و حضور نیستی را در سلسله موجودات نمیپذیریم.
2- افزون بر گشودن چشمانداز فراروی دریچهای از نگاههای ژرف عقلی، اجزای آن نیز به صراحت و روشنی در خلقت نوریه تبیین شده است؛ بگونهای که هیچ خلاء و کاستی در سیستم جهان وجود ندارد. نخستین اجزاء پس از خداوند و ذات و صفات و افعال او؛ اجزای نوری جهان، سپس عالم جبروت و پس از آن نظام ملکوت و در پایان عالم ناسوت قرار دارد با ترتیبی که در متن پژوهش گنجانده شد.
3- نخستین موجود آفریده شده در این چشمانداز با تمام جزئیات خود کاملاً تبیین شده است و هرگز ابهامی در نحوة پیدایش و چگونگی رویش آن
وجود ندارد. اولین موجود آفریده شده حقیقت نوری محمد | و پس از آن سایر ائمه علیهم السلام تا آخرین پیشوایان پاک است. بر خلاف فلسفه و عرفان که به کلی گویی بسنده کرده بودند، در این جایگاه ریزترین مسایل نیز طرح شده و هستی بخشیدن و هستی گرفتن بصورت شفاف تبیین شده است. ابهام و ارائه مفهوم در نخستین نور نه تنها نیست که مصداق آن با حالات و کردار نوری همگی گرد آمدهاند.
4- کیفیت برون آمدن اولین نور بر نظریة آفرینش استوار است نه دیدگاههای صدور با پیشینة وجودی موجودات یا سایه پنداشتن موجودات دیگر خلقت واژهای است که از نخستین موجود آفریده شده تا پایان هستی در سلسله نظام آفرینش بکار برده شده است و هرگز دیدگاههای دیگری را نمیتوان جایگزین آن کرد. بر نظریه فیض صدور یا تجلی میتوان نقدهای زیادی نوشت اما بر نظریه آفرینش نمیتوان خرده گرفت و آن را محال دانست؛ زیرا برآمده از متن دادههای ناب وحیانی است نه یافتههای خام عقلانی.
5- اهل البیت علیهم السلام در نظام خلقت نه یکی از اهداف مهم آفرینش به شمار میرود که با وجود آنان بیهدفی و تصادفی بودن یا دیگر مسائل سست از خلقت و پدید آمدن موجودات نفی میشود. بنابراین هستی بر پایهای هدف و غرض و مقصد ویژهای لباس هستی پوشیده و پدید آمده است نه از روی اجبار یا بازیچه یا پوچی و... این اهداف همراه با آگاهی و اراده صورت گرفت نه با جبر و...
6- فراگیری نور پردازی و عدم اختصاص آن به یک مرتبه یا چند مرتبه در
نظام خلقت، دستامد دیگر فلسفی این موضوع به شمار میرود که در آن گسترة نور اهل البیت علیهم السلام همه جا را فراگرفتهاند. جای نیست که نور در آن نفوذ نکرده باشد و حضور اهل البیت در آنجاآن مشاهده نشود. عمومیت و شمول نور افشانی تنها با خلقت نوریه قابل فهم و هضم است.
7- اهل البیت علیهم السلام در سراسر مراحل آفرینش و نورپردازی الهی تنها حلقة واسطة فیض رسانی به شمار میروند نه خالق یا پروردگار یا شریک خداوند. بنابراین خالقیت و ربوبیت در تمام نظام هستی از بالا تا پایین همگی ویژة خداوند است و هیچ فردی در آن مشارکت ندارد.
8- چگونگی آغاز و پردازش نور با عشق همراه بود و با عشق ادامه یافت و هستی را نور با عشق در بر گرفت و پوشش داد. از آغاز نور پیامبر | به سجده افتاد و سپس با عشق انفجار نوری او عالم نوری را پر از فیض نور کرد. دیگر مراتب هستی نیز با فرمانبرداری تمام عاشقی را به اثبات رساندند و عشق تمام هستی را پُر کرد.
9- میان حلقههای زنجیرة نوری دو گونه اتصال بر قرار است:
یکی از سوی خداوند به نور مستقیم اوحقیقت محمدیه | و دیگری با وجود نوری او به اشیاء و موجودات فرودست که موجودات مراتب فروتر نیز هریک گرد خود و در منظومه جهانی خویش اتصالات و هماهنگیهای وجودی هم با کل هستی دارند و هم با جهان و اقمار خود با محوریت اهل البیت علیهم السلام . تمام این معارف فلسفی از متن خلقت نوری برمیآید.
10 – درونمایه و جوهرة تمام موجودات پس از خداوند، نور وجودی
اهلالبیت علیهم السلام است و موجودات دیگر همگی پدید آمده از نور آنهاست؛ گاهی تمامی چهارده نور مقدس مغز و هسته به شمار میروند و دیگران پوسته؛ گاهی برخی از آنان هسته و دیگر اشیاء پوسته به شمار میآیند. چنانکه در آفرینش نور وجودی شیعه و آسمان و زمین روشن گردید.
11- تدریجی بودن و گام به گام منتشر شدن موجودات نسبت به ساختار جهانی خود و عالمی که در آن قرار دارند از یکسو، دفعی بودن فعل الهی و فیض دهی یکجا و آنی و کامل به همة مراتب آفرینش از دیگر سو، سیر خلقت را
از وجه ربّی با وجه خلقی متمایز میسازد و کیفیت آن دو را مشخص مینماید.
12- افزون بر جاری بودن عناصر، قواعد، قوانین و معیارهای سازماندهی شده در کل چشمانداز خلقت و تمامی زنجیرههای آن، جهان ویژة یک مرتبة در گرد خود نیز قوانین خاص خود را داراست چنانکه سعة عالم جبروت با عالم ملکوت سازگاری ندارد و تحت یک فرمول نمیگنجد اگرچه در اصل نور پذیری ائمه علیهم السلام و فرودستی از عالم غیبی و نوری مشترک هستند.
13- نامحدود بودن خداوند و محدود بودن موجودات آفریده شده اعم از عالم نوری یا دیگر عوالم از دستامد مهم دیگر خلقت نوریه است که با آن بسیاری از پرسشها پاسخ میگیرد و حقایق آشکار میگردد و فرق واجب و ممکن روشن میشود که در تمام هستی تنها یک نامحدود و بیانتها وجود دارد و دیگران همگی محدود وپایان پذیر هستند.
14- اهل البیت علیهم السلام بهترین، نزدیکترین و اولیترین موجود به خداوند هستند که ازطریق آنها میتوان حق را شناخت. خلقت نوریه مجرای معرفتی
پروردگار را برای همیشه برای بشر از کانال اهل البیت علیهم السلام فراهم میکند و این دستامد کمی نیست.
1- با تبیین خلقت نوریه یکی از حلقههای مفقودة فعل الهی و نخستین موجود آفریده شده در جای خود قرار میگیرد و زنجیرة بحث فعل الهی کامل میشود. بحثی که امروز در حوزههای کلامی جای آن کاملاً خالی است.
2- حادث و قدیم بخوبی تبیین میگردد و اصل ذاتی بودن، مطلق بودن و منحصر بودن قدیم به خداوند بخوبی آشکار میگردد و از سوی دیگر قدیم نسبی که نور وجودی ائمه علیهم السلام نسبت دیگر موجودات باشد، نیز معنی پیدا میکند.
3- ولایت تکوینی اهل البیت علیهم السلام با ترسیم خلقت نوری آشکار میگردد و پیشینة آن به قبل از آفرینش جهان ماده بر میگردد؛ جایی که جز اهل البیت علیهم السلام موجود دیگری حضور نداشت. تصرف در جهان ماده بخشی از آن ولایت
است نه کل آن.
4- عصمت ائمه علیهم السلام در پرتو نورانیت وجودی آنها تبیین میگردد و پاکی آنها به پیش از خلقت استناد میشود جاییکه ائمه علیهم السلام نور محض بودند و جز پاکی و طهارت چیزی با وجود آنها آمیخته نشده است و در اصل بعدی نیز پاک و جاری شدند.
5- یکسان بودن حضور و غیاب ائمه علیهم السلام در خلقت نوری مشخص میگردد و هرگز مرگ و فقدان وجود فیزیکی آنها مانع سعة وجود آنها به شمار نمیرود. بنابراین، نذر و شفاگیری و دیگر مسایل مورد نیاز با تبیین این گونه موضوع بخوبی حل میشود که ما امروز در مزار پر راز آن پیشوایان شاهدیم.
6- تثبیت ولایت ائمه علیهم السلام در کل مراتب هستی و نظام آفرینش حقیقت دیگری است که از خلقت نوریه به دست میآید. چنانکه در ولایت مداری فرشتگان و آفرینش حیات آغازین بشری بنام «ذر» بدان اشاره شد. در آنجا هریک به تناسب وجودی خود و میزان تکلیف خود ولایت ائمه علیهم السلام را پذیرفتند.
7- علوم بیپایان اهل البیت علیهم السلام با خلقت نوری اثبات میشود و دریاهای نوری که پیامبر | بدانجا غواصی کرد قبل از تمام مراحل خلقت این مهم را بخوبی برای ما بازگو میکند و پرده از اسرار آن بر میدارد.
8- فضایل وجودی، اخلاقی، عبادی و... ائمه علیهم السلام همگی ریشه در خلقت نوریة آنها دارد که با تبیین این مهم میتوان به گونههایی از آن حقایق دست یافت. اصل عبادت و پرستش ائمه علیهم السلام در عالم نوری و سپس حضور آنها در دیگر مراتب وجود حقایقی هستند که خلقت نوریه آنها را برای ما بازگو میکند.
9- آموزش دادن به ملائکه، زمینیان و افراد جن و... همگی از برکت علوم اهل البیت علیهم السلام است که از طریق شناخت عالم نوری آنها میتوان به آنها دست یابید و دانش بیپایان و پهناور ائمه علیهم السلام را ثابت کرد.
10- تقدم مقامی و منزلت اهل البیت علیهم السلام میان تمامی فرشتگان نیز حقیقت دیگری است
که از خلقت نوریه بر میآید و فرشتگان را فرمانبردار ائمه علیهم السلام معرفی میکند. چنانکه دیگر موجودات نیز این حالت را دارند.
11- برتری و فضیلت ائمه علیهم السلام بر دیگر پیام آوران الهی و پدید آمدن انبیاء از نور وجودی آنها نیز از این بحث به خوبی استفاده میشود که در مقام داوری و ارج نهادن کدام را مقدم باید کرد؟ مقام رسالت یا ولایت.
12- ایجاد پیوند وجودی میان شیعه و نور ائمه و دیگر انسانها همگی در پرتو خلقت نوریه آشکار میگردد. پدید آمدن شیعه از نور ائمه و پدیدار شدن انسانهای دیگر از این نور در جای خود بسیار حایز اهمیت کلامی است.
13- سلسله مراتب ولایت اهل البیت علیهم السلام همانگونه که در عالم ماده تجلّی کرد و بروز نمود، در عالم معنا و نوری نیز به همان شیوه آشکار شد. بنابراین یکی تفسیر کننده و کامل کننده مرحلة بعدی به شمار میرود.
14- غیبت و دیگر رخدادهای کلان ائمه علیهم السلام در خلقت نوری بخوبی تبیین شده است که نمیتوان رخدادهای این جهانی را بدون ریشه در آن رخدادها تحلیل و تفسیر کرد. چه رسد به غیبت صغرا و کبرای امام عصر (عج).
15- معراج پیامبر | با این بحث جایگاه واقعی خود را باز مییابد و بسیاری از حقایق آن بخوبی روشن میشود؛ زیرا سیر صعودی و نزولی وجودی آن حضرت در این بحث گنجانده شده است.
1- انسان کامل بی هیچ کاستی، کژی و سستی در خلقت نوریه پیامبر خدا| و پس از وی ائمه معصومین علیهم السلام هستند. اینها تمامی مراتب و کمالات وجودی هر موجود را به صورت تمام و همه جانبه دارایند. جامع غیب و شهود و مُلک و ملکوت اهل البیت علیهم السلام به شمار میروند.
2- زمینه و بستر کامل شدن در نهاد تمامی انسانها در عالم ذر قرار داده شد و هر کس میتواند با پیروی از دستورات ائمه علیهم السلام به درجات و برخی از مراتب کمالی آنها نایل شوند. چنانچه خود آنها فرمودهاند. با این تفاوت که معصومان جامع جمیع کمالات وجودی و مطلق فضایل را دارا هستند اما دیگران به تناسب
درجات کمالی خود از پارهای از فضایل آنها میتوانند بهره برند و بصورت نسبی جامع فضائل گردند.
3- شیعیان بیش از دیگر انسانهای روی زمین، استعداد و زمینة دست یابی به کمالات معنوی و قرب ربوبی را به دلیل نزدیکی به ائمه علیهم السلام و پدید آمدن از نور وجودی آنها دارا هستند. این حقیقت بخشی ذاتی و بخشی اکتسابی به شمار میرود و هر دو قابلیت افزایش و کاهش را دارایند.
4- وجود نوری داشتن و تاریخ نوری برای خود بیادگار گذاشتن زیربنای تمامی فضیلتهای اهل البیت علیهم السلام به شمار میرود؛ بگونهای که هر فضیلتی دیگر همگی از این چشمه سار جوشیده است. به تعبیر دیگر، زیر بنای دیگر مراحل وجودی و کمالات، ویژگیها و صفات برجستة انسانی ائمه علیهم السلام خلقت نوری آنهاه حساب میآید. اگرچه این مهم یک فضیلت به شمار میآید امّا یک فضیلتی که تمام فضیلتها از آن بوجود میآید و با تمامی آنها برابری میکند، یا این که وجود نوری آنها بر تمام مراتب دیگر ائمه علیهم السلام محیط، مقدم و زیربناییتر است و در هر جهانی که باشند تمام ویژگیهای علمی، عملی و... آنان را این نور پوشش میدهد.
5- همین که پیروان ائمه علیهم السلام وجود خود را اولاً و بالذات آفریدة خداوند بزرگ و ثانیاً و بالعرض به تبع و پیرو وجود نوری اهل البیت علیهم السلام بدانند، چیز کمی نیست. آنگاه کسی برای خود وجود مستقل نمیبیند بلکه هستی خود را مدیون پروردگار و فیض رسانی ائمه علیهم السلام میشمارد. فهم این حقیقت در نفی خودخواهی و خودمحوری و دور ریختن غرور و رذایل اخلاقی نقش تأثیر
گذاری دارد. بنابراین، فقیر دانستن و ناچیز شمردن و وابسته دیدن ذات خود را به ذات و طفیل دیگری مهمترین راهکار خودسازی به حساب میآید که در این بحث میتوان از آن مدد جست.
6- همانگونه که ائمه علیهم السلام اعطا کنندة وجود با نیروی خالقیت پروردگار به موجودات هستند، جاعل و اعطا کننده دانش به موجودات نیز هستند. آنچه جامعة بشری امروزی از دانش در دست دارد یا ریشه در دادههای وحیانی دارد یا کشف و یافتههای عقلانی تلقی میشود که همگی به کمک و آموزش ائمه علیهم السلام صورت گرفته است؛ ائمه علیهم السلام در آغاز آفرینش به زمینیان دانش آموختند همانگونه که به ملکوتیان دانش آموختند.
7- برای تربیت شدن و الگوگیری تربیتی باید دست به دامان اهل البیت علیهم السلام زد و از آنها در این مسیر راهنمایی و هدایتگری را درخواست نمود؛ زیرا ائمه علیهم السلام همانگونه که مربیان فرشتگان در عالم ملکوت به شمار میروند، مربیان زمینیان نیز هستند. آموزش و پرورش آنان مانند سعة وجودی آنها تمامی هستی را در برمیگیرد و هیچ جای و شیء خارج از تربیت آنان نیست. اگرچه ما کیفیت و ظهور آن را به خوبی و روشنی احساس نمیکنیم.
8- آشناترین افراد به روح و نیرویهای معنوی درونی پیشوایان پاک هستند. ازاینرو، در تمام مسایل فرا مادی و روحانی و مراتب و ابعاد این موجود باید به ائمه علیهم السلام رجوع کرد نه دیگران. اخلاق و عرفان هردو ارتباط مستقیم با روح و پرورش نیروی معنوی دارند و تخلیه کردن بدیها و رذایل اخلاقی از روح را ائمه علیهم السلام میتوانند بخوبی انجام دهند و انسانها را به فضایل آراسته و از رذایل پیراسته سازند. آراستگی و پیراستگی همه جانبه و مطابق با خواستة کل غرایز انسانی نه تک بعدی و یکسو نگری.
1- شیعه با اثبات و تبیین خلقت نوری ریشة هویتی خود را فرو رفته در اعماق ما قبل تاریخ عرفی میداند نه تنها پدیدهای سطحی و این جهانی. از اینرو، میتوان به درازنا و فراخنای هویت فراگیر تشیع پیبُرد و حقانیت مذهب دیر پای ازلیت و ابدیت آن را برای دیگران آشکار کرد. موقعیت ارزشی، سیاسی، اجتماعی و مذهبی شیعه با تبیین این مهم ارتقا مییابد و رهبران شاخص آن رامیتوان از منظر اصل پدید آمدن وجود بررسی کرد؛ مذهبی که نخستین بار، با دادههای وحیانی پیریزی گردید، لباس هستی پوشیده و پردة نیستی را درید. این ویژگی انحصاری مذهب تشیع به شمار میرود که هرگز دیگران بدان دست نمییابند.
2- عدم تفکیک حقیقی میان شیعه و افراد بیشمار آن، دستامد دیگر خلقت نوریه است که جریان این همانی را نه میان کلی با جزئی بلکه میان کل با اجزاء به تصویر میکشد. این همانی جریان فکری، اعتقادی و علمی را به عنوان نظام و مذهب در اشخاص بیشمار و متعدد متجلّی و آشکار میداند. بنابراین نمیتوان جمعی را شیعه دانست در حالیکه از آیین، عادات و رسمهای واقعی اجراء شده شیعه در سیر تاریخی وجودی خود بریده یا برهنه و یا نیم بند باشند. از همین جا شیعة واقعی و اعتباری یا رسمی به عنوان تمایز اصلی میان مفهوم و مصداق بروز میکند.
3- با تبیین خلقت نوری، هرگز نمیتوان جریان شیعه را در اول قرن هجری محدود کردو آن را پدید آمده یا برآمده از نزاع خلافت و تهمت و... دانست. چه رسد به آنکه این مذهب واقعی و نوری را ابداعی بیگانه یا خودیها شمرد. چنانکه یادآوری شد، شیعیان همانند پیشوایان پاک خویش پیش از خلقت عالم
ماده از نور اهل البیت علیهم السلام پدید آمدند و نور آنها به پیروی کامل از اهل البیت علیهم السلام حرکت میکردند. خود مذهب شیعه نیز مجموعة دستوراتی بود که خداوند به نور ائمه علیهم السلام دستور اجرای آنها را داد و آنها بدان عمل میکردند.
4- افزون بر گسترش و تعمیق مذهب شیعه میان خود آنان با تمامی هستی دیگر موجودات نیز پیروان مذهب شیعه شمرده میشود. فرشتگان نیز شیعیان امیرالمؤمنین علیه السلام هستند و تمامی ذکر و اوراد خود را از مذهب شیعه آموختند و بدان پایبند عملی دارند. بدین سان نمیتوان جریان شیعه را به انسانها محصور کرد و به فرشتگان پایان داد بلکه آسمان و زمین در حرکت تکوینی و طبیعی خود فرمانبردار امامان شیعه هستند. همانگونه که کل هستی به إذن خدا فرمانبردار اهل البیت علیهم السلام به شمار میروند.
5- مهمترین دستامد جامعه شناختی دیگر خلقت نوری این است که شیعیان پیش از آنکه خود را به خاک، خون، زبان و دیگر عوارض فیزیکی و فرهنگی و بشری محدود کنند چون به نور وجودی اهل البیت علیهم السلام اتصال دارند خود را متعلق به آنها میدانند نه جای دیگر؛ زیرا ذات و درونمایة شیعه برون آمده از نور وجودی آنهاست و به آنها تعلق دارد. تقدم و پیش کشیدن این اتصال ذاتی، وجودی و نوری بر دیگر تمایزهای ساختگی و اعتباری برترین رمز موفقیت و حلقة اتحاد شیعه در سراسر جهان به شمار میرود و آنان را در برابر تهاجم دشمن بیمه میکند و برای حل اختلاف و مشکلات داخلی نیرومند میسازد.
6- بزرگترین افتخار و بیمانندترین هویت تاریخی، مذهبی و اجتماعی در جریان ماقبل تاریخ با تبیین خلقت نوری از آن شیعه میشود و این امتیاز را جز شیعه هیچ پیرو ادیان و فِرق و مذاهب ندارند. درخشیدن این افتخار همة تاریکیها را از میان میبرد و در تاریخ آسمان تشیع نور افشانی میکند.
7- تمامی ادیان و فِرق پیرو و برآمده از ریشه و تنة درخت تنومند شیعه به شمار میرود. همانگونه که گفته شد، یکصد و بیست و چهار هزار پیامبر| از عرق نوری پیامبر | فروچکیدند و به گواهی تورات و انجیل همه برای معرفی نور احمد | آمده بودند و خود غرض اصلی بعثت نبودند.
8- با تبیین خلقت نوریه، شیعه زمینة رشد معنوی و تکامل وجودی را بیش از دیگران در نهاد خود میبینند که با بهرهگیری از آن میتواند به برترین قلههای انسانیت راه یابند و بندة الهی به شمار آید.
9- شیعه با طرح موضوع خلقت نوریه به آزمونهای سخت و تمرینهای کمالی طاقت فرسای پیشوایان خود برای تصدی مقام رسالت و امامت در تمامی عوالم وجودی دست مییابد که در جای خود میتواند با الگو قرار دادن آن ملاکها و معیارهای نوری محض و فرمانبرداری الهی به مقامات و کمالات بالای انسانی دست یابند و از سختیها و ناشکیبائیها نهراسند و با بردباری بسوی هدف حرکت کنند.
10- نفی و انکار و پیدایش دشمنان و ضدیت آنها با پیشوایان در مقام عمل از «عالم ذر» سرچشمه میگیرد و دیده تیزبین و نگاههای ژرف شیعه را برای همیشه در تشخیص مدعیان دروغین بندگی و پیروی باز میگذارد تا در مقام داوری میان افراد در واگذاری مسؤولیتها، دچار تردید یا سرشکستگی نشوند و با نور ایمان افراد پر نور را در جای خود و مناصب مهم بگمارد.
11- هستی و مراتب خلقت پدید آمده از نور وجودی پیشوایان شیعه است. ازاینرو، سزاوارترین افراد به اداره، بهره وری و ارائه خدمات به دیگر انسانها از کل طبیعت این موجودات به شمار میرود.
12- هستی بخشیدن، کانال فیض قرار گرفتن و حلقة واسطه شدن در
دستگیری بیبینوایان و ستم دیدگان و گشادگی نظر همراه با وسعت بینش و یکسان نگری در فیض دهی برای تمامی انسانها حقیقت دیگری است که از خلقت نوریه به دست میآید و ما را از تنگ نظری و محدود بینی میرهاند.
13- پیرو بودن تنها در یک کانال و حقیقت برای شیعه تعریف شده و آن هم پیشوایان پاک است نه دیگران. ازاینرو شیعه باید پیشرو تمامی میدانهای علمی و عملی، در ساحههای گوناگون قرار گیرد و هرگز پیرو دیگران نباشد. چنانچه ائمه علیهم السلام همیشه فیض دهنده بودند نه گیرنده آنان نیز باید این گونه باشند.
14- وجود دهی و تأثیر گذاری بخش جدایی ناپذیر شیعه به شمار میرود چنانکه ائمه علیهم السلام این گونه بودند. بنابراین شیعة بیخاصیت و تأثیر پذیر از دیگران در واقع شیعه نیست و این خاصیت با خلقت نوری پیشوایان آنها سازگاری ندارد.
1- دوستی و دشمنی اهل البیت علیهم السلام تنها ریشه در خلقت نوری بلکه در حیات فیزیکی و این جهانی آنها دارد. بنابراین در نخستین گفتگوی نوری پروردگار با حقیقت نوریة محمدیه | در عالم نوری، از این اسرار پرده برداشته میشود و حقایق ائمه علیهم السلام بازگو میگردد تا زمینة وجودی و سعة بردباری حضرت در عوالم دیگر بیشتر توسعه یابد و هرگز درتنگنا قرار نگیرد.
2- بسیاری از فقرههای دیگر زیارتنامهها، دعاها و مناجاتهای ائمه علیهم السلام را خلقت نوریه تفسیر و تأکید میکند که ناظر بر حقایق عالم مادی است. «اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد».
در ظرف علمی خداوند و گفتگوی نوری، آیندهها و شیوة دشمنی با اهل البیت علیهم السلام و دشمنان نهادینه شدة آنها بازگو گردیده است تا دشمن پدیدهای ناآشنا جلوه نکند.
3- پدید آمدن وجود نوری ائمه علیهم السلام با عشق آغاز شد، با عشق گسترش یافت و با عشق موجودات دیگر از نور آنها پدیدار گردید. بر همین پایه نافرمانی دیگران از دستورات انوار مقدسه نفی و طرد شده و بیزاری جستن از آنها برای پیروان ائمه علیهم السلام در عالم ماده و نوری حقیقت تلقی شد؛ «برئت الی الله و إلی رسوله...» هریک ابعاد دیگر این رخداد را برای ما بازگو میکند. بیزاری در قلب، اندیشه، خرد و اعضاء بدن از دشمنان ائمه علیهم السلام باید در وجود شیعه نهادینه شود.
4- اگرچه شفاعت اولاً و بالذات ویژة قلمرو و فعل و اوصاف الهی تعریف شده است اما ثانیاً و بالعرض ائمه علیهم السلام با دستور الهی میتواند دیگران را شفاعت کنند و در مسایل گوناگون میان خدا و بندگان واسطه شوند. در خلقت نوری پیامبر| آخرین پردة نوری که بیرون آمد، «شفاعت» بود. ازاینرو، اصل مقوله و مؤلفة پادرمیانی با سرشت نوری ائمه علیهم السلام آمیخته شده است و این مهم ویژگی استقلال آنها به شمار نمیرود و اعطاء شدة خداوند نامیده میشود.
5- بسیاری از فقرههای دعا، زیارتنامهها، مناجات و دیگر احادیث نقل شده از ائمه علیهم السلام را امروز بزرگان ما تفسیر مادی این جهانی میکنند و برای آن مضمونهای بلند و نورانی، مصداقهای مادی میتراشند در حالی که اینها برخی از مصادیق و مراتب مفاهیم این ادعیه مأثوره است نه تمام حقایق معنی آنها. «بکم فتح الله و بکم یختم». یا فقره {و اشرقت الارض بنورکم}. همه دال بر حقایق مجرد و فرامادی معنای بلند این متنها به شمار میآید.
آری! گشودن نه تنها به معنی فتح سرزمینها و نه به معنی تسخیر قلبها است که به معنی گشودن هستی و مراتب موجودات است، موجوداتی که خلقت آنها با ائمه علیهم السلام آغاز شده و با ائمه علیهم السلام پایان مییابد و همة هستی با تمامی درجات از نور آنها پدید آمدهاند.
6- میان حقایق نوری اهل البیت علیهم السلام با خداوند تنها انفصال و انفکاک نیست بلکه بین وجود آنها و حق نهایت اتصال برقرار است. پیوند نیازمند با بینیاز و فقیر محض با غنی کامل. اهل البیت علیهم السلام عین ربط به ذات حق و دیگر موجودات عین ربط به آنها هستند. «ارواحکم فی الارواح و اجسادکم فی الاجساد و قبورکم فی القبور» در سایة این حقایق نوری معنی واقعی خود را باز مییابند و تفسیر دقیق آنها به دست میآیند.
7- واسطه بودن ائمه علیهم السلام تنها در سیر نزولی وجودی آنها برای فیض رسانی منحصر نمیشود بلکه واسطه بودن در سیر صعودی و بالا کشیدن و ارتقا دادن موجودات نیز صدق میکند.
اعمالی را که فرشتگان بالا میبرند، باید با تأیید ائمه علیهم السلام صورت گیرد و این مقام را نیز پروردگار به آنان اعطا نموده است.
8- در برخی از ادعیه و مناجات افزون بر تبیین ارتباط ژرف انسان و خدا چگونگی شکل گیری و مراتب عالم خلقت نیز گنجانده شده است همانگونه که در برخی از دیگر مسایل علمی فراوان بکار رفته است. در برخی از ادعیه فاطمیه÷ هستی پس از عالم غیب و جهان نوری به عالم جبروت - (عرش و کرسی)- و جهان ملکوت - (روحانیین) - سپس به عالم جنّ و انس و آنگاه به جهان ماده تقسیم شده است که در جای خود قابلیت تدوین یک رساله مستقل
علمی را داراست. همانگونه که در دیگر بخشهای علمی اینگونهاند و این در خلقت نوری تبیین شده است.
1- قرآن حقیقت جدایی از اهل البیت علیهم السلام نه تنها تعریف و تفسیر و تدوین نشده است بلکه با وجود آنها نازل و تدوین و تفسیر گردیده است. چنانچه پیامبر| نبودی، قرآن هم نبود و اگر ائمه علیهم السلام وجود نداشت، مفسران واقعی شناخته نمیشدند. بنابراین تفسیر مستقل دادههای وحی بدون توضیح و تفسیر ائمه علیهم السلام اعتبار و حجیت ندارد. اگرچه بتوان برخی از صراحتهای آنها فهمید امّا «نؤمن ببعض و نکفر به بعض» میشود.
2- بسیاری از واژگان، جملهها و سورهها را تنها ائمه علیهم السلام میدانند که چیست و چگونه باید آن را تعریف کرد؟ آیا آنها فقط مفاهیم هستند یا مصادیق خارجی دارند؟ همانگونه که در خلقت نوریه تبیین شد، واژگان عرش، کرسی، لوح و قلم و... موجودات مجرد با سعة وجودی در عوالم بالاتر قرار دارند و تنها مفاهیم نیستند چنانکه برخی از مفسران آن را تفسیر کردهاند و این مهم تنها به مدد روایتها میسور است نه خود آیات بصورت مستقل که قابلیت تفسیر به گونههای مختلف را دارا هستند.
3- با خلقت نوری، به حقیقت وجودی نوری کتاب مبین در لوح محفوظ نیز پی میبریم و این کتاب را مرتبة نازلة آن میشماریم؛
زیرا خداوند برای هر موجودی وجود ویژهای قرار داده است و برای کتاب نیز مرتبه نوریه را پیش از این مراتب قرار داده بود که آنجا نزد حق ماندگار شد و وجود نازلهاش این جا فروچکید.
4- کیفیت اتصال حقیقت محمدیه | با عالم ملکوت هنگام دریافت وحی با وجود نوری بسیار راهگشای مباحث دریافت وحی در علوم قرآن و تفسیر به شمار میرود و تمام گمانهزنیها را در این مورد همراه با اشکالاتی که وارد شده است، برطرف میکند. یعنی پیامبر | پیش از این وحی، پیامبر بود و قرآن در وجودش نهادینه شده بود. در عالم ماده چه با فرود جبرئیل یا اتصال مستقیم این حقیقت تجلّی کرد و ظاهر شد و بیرون آمد.
5- پیامبر | همانگونه که ظرف نوری پذیرش قرآن را داشت، فهم نوری تفسیری آن را نیز داشت. به همین دلیل در تلقی و یافت، نگهداری و پاسبانی، تبلیغ و تطبیق و اجرا از عصمت کامل و صد در صدی برخوردار بود که در تمام مراحل دادههای وحیانی آن بکارمیگرفت. پس از او انوار مقدسه این حالت را دارا بودند. بنابراین اعطای فهم بطن، ژرفنا و تأویل آیات برای آنان آسان بود.
6- تأویل آیات دستامد مهم دیگر خلقت نوریه است که در طول بحث بدان تکیه شد. چنانچه این تأویلها را ائمه علیهم السلام نمیکردند و پیوند خود را با قرآن بازگو نمینمودند، هرگز کس دیگری توانایی این عمل را نداشت و نمیتوانست مصادیق خارجی آیات را برای ما معرفی کند. این علم در واقع منحصر و ویژة اهل البیت علیهم السلام است و افراد دیگر هرگز توان تطبیق آیه را با مصداق خارجی آن ندارد.
7- تفسیر دیگران چنانچه با آیات قرآن و روایات ائمه علیهم السلام سازگاری داشته باشند، حجیت دارد و گرنه هیچ تفسیری منهای اهل البیت علیهم السلام برای ما حجیت آور نیست. میتوان آنها را آراء انسانی برای فضا سازی فهم بیشتر قرآن به شمار آورد و در این مسیر از آنها مدد گرفت نه حجیت داشتن.
بنابراین تفسیر اصلی تنها از آنِ ائمه علیهم السلام است و پیروان واقعی آنها به کمک
دادههای وحیانی دیگر نظیر احادیث قطعی ائمه میتوانند به تفسیر بپردازند و معرفت بشری را به محتوای قرآن افزایش دهند.
8- تطبیق احکام قرآنی یا فقه قرآنی نیز تنها به روش اهل البیت علیهم السلام استوار است و اجرای آن موارد مشخص بدون تأیید یا نص آنها حجیت ذاتی ندارد اگرچه حجیت ثانوی پیدا میکند. بنابراین مجریان واقعی محتوای قرآن پیشوایان پاک و پیروان واقعی و نائبان خاص آنهاست نه افرادی که معانی آیات را نمیدانند و با حقیقت قرآن بیگانهاند چه آنکه میان فهم یک نظریه و تطبیق آن هماهنگی و تلازم وجودی و حکمی برقرار است.
1- امروز یهود و مسیحیت همراه با دیگر ادیان غیر توحیدی قدمت تاریخی و پیشینة وجودی خود را بیشتر از دیگر ادیان و ملل میدانند و پیروان آیین خویش را برخوردار از هویت تاریخی و اصالت دینی میشمارند. مسلمانها بویژه شیعه در بینش آنان جمعیت تازه تأسیسی هستند که عمر کوتاه و پیشینة نزدیک دارند. دین آنها نیز از این قاعده مستثنی نیست و جدید و نو به شمار میرود نه ریشه دار و دائمی.
با خلقت نوریه تنها ادعای ادیان نسبت به قدمت بر دیگر ادیان بویژه مسلمین از همة ادیان از میان میرود که امت اسلامی دارای پیشینة فراتر از زمان و مکان تعریف میشود. بنابراین تاریخ اسلام در دایرة زمانی و مکانی خاص نمیگنجد و مساوی با هستی تاریخ آن آغاز میشود. تمامی ادیان و ملل در دامن اسلام و تاریخ فرامادی دین اسلام نضج میگیرند و میرویند. اگرچه یک مرحله از مراحل تاریخ اسلام در پایان قرار میگیرد اما مراحل وجود آن در آغاز قرار دارد و همانند وجود مقدمه بر ذیالمقدمه است.
2- با تبیین خلقت نوریه تاریخ دین پیامبر پیش از بعثت بخوبی آشکار میشود و ظرف تحقق نوری آن حضرت با مظروف یکسان تلقی میشود. بنابراین پیامبر| پیش از این عالم خاکی با وجود نوری به دین مشخص عمل میکرد که همان اسلام امروزی، با درونمایه اهل البیت | است. تنها دو گونه ظهور دردین اسلام وجود دارد که باید تبیین شود؛ یکی ظهور تفصیلی و وجودی در عالم نوری با عملکرد اهل البیت علیهم السلام نسبت به بندگی پروردگار در مقام فرمانبرداری کامل مطابق و هم سنخ عالم نوری. اعم از خدا شناسی، کردار بقصد آموزش دادن و دیگر مسائل. دیگری ظهور اجمالی وجودی در عالم خاکی با پیام رسانی وحی و فرا خوانی مردم به این آیین مقدس که با تضییق و تنگناهای وجودی روبرو است. اگر چه درونمایه و جوهرة هردو بندگی پروردگار به شمار میآید و جز فرمانبرداری حقیقت دیگری از آن به دست نمیآید اما ویژگیهای خاص خود را دارا هستند.
3- ارزیابی روابط هر واقعة تاریخی زندگی ائمه علیهم السلام با سایر وقایع پیدا و پنهان در تمام ادوار حیات آنها بویژه بررسی رخدادهای زمینی ناپیوسته با عالم نوری که از قلمرو ابزار معرفتی تاریخ موجود بیرون است.
4- اثبات بسیاری از کرامات و معجزات تاریخی ائمه علیهم السلام در حیات نوری و پیوند آن با حیات مادی در خلقت نوریه تبیین میشود.
وقتی ائمه علیهم السلام نخستین موجود در عالم هستی به شمار میآید و واسطه فیض رسانی محسوب میشود، پدید آمدن آسمان و زمین و دیگر موجودات از نور دشوارتر است یا بروز و ظهور زنده کردن مرده یا شفا دادن مریضی بی درمان عادی!؟
مقایسه میان فضایل نوری با کرامات مادی حقیقت آنها را بیشتر آشکار میسازد.
5- نامحدود بودن ائمه نسبت به دیگر موجودات و رخدادهای محدود که از تاریخ خلقت نوری به دست میآید؛ زیرا همانگونه که خود آنها نسبت به موجودات فرودست نامحدود هستند، تاریخ و رخدادهای کرداری و گفتاری آنها نیز نسبت به دیگر تاریخها نامحدود و کمالات آنها نیز این گونهاند.
6- تاریخ شیعه با نور پردازی خداوند در آغاز هستی با حقیقت محمدیه| آغاز میشود و با پدید آمدن دیگر انوار مقدسه گسترش مییابد و با نور پاشی از کانال آنها به دیگر مراتب هستی فراتر میرود و با کامل شدن خلقت همان ظهور منجی موعود حضرت مهدی (عج) باشد، پایان میپذیرد. پس تاریخ شیعه محور دیگر تاریخهای حاشیه و به تبع است.
همانگونه که کلام، فلسفه، عرفان، اخلاق، فقه، حقوق و... با نخستین موجود آفریده شده آغاز میشود و در هر مرحلهای از خلقت توسعه مییابد، تاریخ شیعه نیز با نخستین موجود آفریده شده آغاز می شود و در هر مرحلهای از خلقت توسعه مییابد و تاریخ شیعه نیز در هر مرحله ویژگیهای خاص خود را دارد و نسبت به فراخنا و تگنای آن مراتب تبیین و تفسیر می گردد.
7- سیکل تاریخ و تصویر کامل آن با خلقت نوری ترسیم میشود سپس با مراحل بعدی و سیر صعودی ائمه به اوج میرسد. بنابراین تاریخ وجهه ربّی و وجهه خلقی هر دو در این موضوع نهفته است و یکی کامل کنندة اجزای دیگری است.
8- بازیابی آمیختهگی تاریخ اهل البیت علیهم السلام با علوم فلسفه، کلام، فقه،
اخلاق و ... از دستامد دیگر خلقت نوریه است. این مهم پیوستگی و ارتباط تمام علوم ائمه را به یکدیگر و میزان پیوستگی آنها را بازگو میکند. اگرچه درونمایة واحدی بر تمامی آنها همواره در حرکت است ولی با شکلهای گوناگون ظهور مییابد.
9- بازگو کردن تاریخ آفرینش نوری ائمه علیهم السلام از جانب خود آنها بیانگر اهمیت و میزان توجه به تقدم این گونه تاریخها نسبت به دیگر رخدادهای مادی و طبیعی است، از یک سو فهم و تبیین این مرحله از تاریخ ائمه در حیطة ادراک دیگران قرار نمیگرفت و هرگز بشر تا پایان عمر از آن چیزی نمیدانست و نمیتوانست با ابزارهای موجود پرده برداری کند.
از دیگر سو شناخت جایگاه و مرتبة آنان بسیار در این تاریخ اهمیت داشت که برای ما آنها را بیان کردند تا به حقایق وجودی ائمه علیهم السلام بیشتر پیبریم و فضایل زیربنایی آنها را بدانیم.
10- ارزش هر تاریخ به درونمایه و محتوای آن بستگی دارد نه پوسته و بیرونی و حجم اطلاعات آن. ائمه علیهم السلام مقداری اندک از تاریخ نوریة خود را برای ما باز کردهاند که فوق العاده اهمیت علمی و معرفتی دارد. چنانچه به دستامدهای دیگر آن اشاره شده است هیچ تاریخ ائمه به پای این مرتبه از تاریخ که تاریخی بیبدیل و یگانه است، نمیرسد.
11- مراحل و تداوم یک تاریخ در گونهها و فراز و فرودها بخشی دیگر از اسرار آن تاریخ به شمار میرود که با تبیین خلقت نوریه میتوان آن را به دست آورد و مرحلة نوری تاریخ ائمه پیش از هستی بخشی به دیگر مراتب خلقت. مرحلة تاریخ ژنیتکی آن از آغاز آفرینش آدم تا خلقت و تاریخ جنینی آنان و
سپس تاریخ حیات فیزیکی آنها هریک ادوار ویژهای هستند که در جهان خاص خود برای ما پیامها و درسهای ویژة میدهد.
12- در تمام این مراحل اهل البیت علیهم السلام به یک چیز میاندیشند و دیگران را به تفکر به آن دعوت میکردند و آن بندگی راستین خداوند بود و بس. کردار آنان، پندار آنان و
گفتارشان همگی راهنمای این حقیقت است و بس.
1- عبادت و دستورات فقهی بر مکلفین تنها محدود به تکالیف این جهانی نیست بلکه وظایف و تکالیف فقهی ریشة نوری در وجود نوری دارد. به تعبیر دیگر، تکلیف و دستورات الهی همراه با وجود نوری ائمه یکجا و همراه و متصل به یکدیگر پدید آمد و هرگز از هم جدا نشدند.
2- دستورات فقهی تنها اعتبارات و قراردادهای شارع منهای حقایق خارجی نیست بلکه مابإزاء عینی و حقایق خارجی افزون بر اعتبارات در عالم نوری نیز وجود برتر و عینیتر دارند، آنان که فقه را تنها قراردادی و اعتباری میپندارند از ریشة نوری و وجود مستقل آن در عالم نوری بیخبراند؛ آنان که فقه را ساختة علمای دینی میدانند نه دادههای وحیانی بیخبرترین انسانها به شمار میروند.
3- افزون بر ثبوت اصل حقایق عبادی در عالم نوری گونههای آن نیز قابل اثبات هستند. بنابر این تنها واجبات در عبادت نوری نیست بلکه مناجات و دیگر اذکار و اوراد نیز حقیقت دارند و هریک به تناسب مکلف تعیین و انتخاب شده است. چنانکه در این جهان به تناسب آن «فقه» تعریف میشود.
4- عبادت و دستورات فقهی و اعمال عبادی را موجودات مجرد دیگر نیز
انجام میدهند و تنها به وظایف انسانها نمیتوان فقه را محدود کرد. فرشتگان یکی از انواع موجودات مجرد هستند که به عبادت تناسب با عالم وجودی خود مشغول هستند و همگی رکوع و سجود و تسبیح دارند.
5- فقه نوری، فقه ملکوتی با فقه انسانی در اصل ارکان و اجزاء و اهداف متحدند اگرچه در شکل اجراء و کیفیت وجودی و تأثیرگذاری مختلف هستند. نماز، سجده، رکوع، ذکر و... در هر عالمی وجود دارد اماتناسب با مکلفین آن عوالم متناسب با طبیعت و موجودات آن مرتبه از مراتب خلقت تعریف شده و اجراء میگردد.
6- دستورات فقهی تنها از یک مسیر و کانال تعریف، قاعده بندی و ضابطهمند آموزش داده میشود و به دیگران منتقل میگردد. نخست از جانب خداوند و گنجینة دانش بیپایان او بر موجودات نوری سپس با تعالیم موجودات نوری به دیگر موجودات فرودست. مانند فرشتگان و زمینیان.
بنابراین اصل دستورات فقهی یکسان و فقه واحدی بر کل هستی در اصل تکوین و تشریع حاکمیت دارد نه فقه چندگانه با تعریفهای گوناگون و آراء با کلمه نسبت به مآخذ اصلی آن که رأی و قیاس باشد. تعدد فقه بر اساس تعدد آراء انحرافی از مکتب اهل البیت علیهم السلام صورت گرفته و جدا شده است که بر پایه خلقت نوریه آنچه موافق فقه جعفری باشند صحیح وهر آنچه مخالف آن باشند باطل، فاسد و نادرست است.
7- میزان تقرب به خداوند بر اساس عمل و کردار به فقه سنجیده میشود.
در عالم نوری نیز همین حقیقت جریان داشت و ائمه علیهم السلام دستورات فقه الهی را بیچون و چرا عمل میکردند تا بدین مقام رسیدند. در عالم فرشتگان نیز این حقیقت عملی شد و میزان تقرب آنها با عبادت فقهی سنجیده شد نه ملاکهای دیگر.
8- میزان کفر و بیدینی هر موجود را نیز با پذیرش و نپذیرفتن فقه باید تعریف کرد و سنجید. همانگونه که در مورد شیطان این مهم به اثبات رسید؛ زیرا فقه با تعبد محض به دستورات الهی و پایبندی عملی به همة مقررات دینی است چه فلسفة آنرا بدانیم یا ندانیم. ابلیس با سرپیچی در یکی از رکنهای عبادت به نام «سجده» تا ابد خود را ازدایرة عبودیت بیرون کرده و کافر فقهی شد اگرچه فلسفة آن را نمیدانست.
9- ولایت پذیری بخش مهم دیگر فقه به شمار میرود که منکران آن را در این جهان و جهان پیشین نمیتوان مسلمان واقعی به شمار آورد؛ زیرا تمام هستی و موجودات آن این ولایت را پذیرفتهاند و از آن سرپیچی نکردهاند. در عالم ذر نیز همه بدان حقیقت نبوی و علوی به عنوان دستور فقهی گردن نهادند و پذیرفتند.
در فصل نخست، اثبات موجودیت نور اهلبیت علیهم السلام در وجود نیاکان، بر پایهی دادههای وحیانی قرآن و روایات، نه یافتههای عقلانی خام و بیثبات، تبیین و تحلیل میشود. شیوه اثباتی این دو مأخذ به مدد استقراء تام منطقی قدیم و جدید صورت گرفت که یقینآور و قطعی بودن نتایج آن تردیدبردار نیست. هر چند استقراء ناقص نیز با حساب احتمالات و دیگر شیوههای آماری و نمونهبرداری قابلیت تسری در علوم انسانی را دارد اما در این پژوهش هرگز بدان شیوه های ناقص تکیه نشده است.
مفسران شیعه به تناسب ذوق، دانش و فضای اجتماعی و به نقطههای جداگانهای در اثبات کلمات {فتلقی آدم من ربه کلمات فتاب علیه} به حقیقت اهلبیت علیهم السلام تمرکز کردهاند که مفسر دیگری ازآن بیبهره یا کمبهره بودهاند.
آری: «همه چیز را همه کس داند و همگان هنوز از مادر زاده نشدهاند.«
بیشتر مفسران برادران اهل تسنن با قدر مشترک شیوه تفسیری ظاهرگرایی که همیشه دارند، مصداق کلمات را با قرائت و قرائن ظاهر آیه، حقیقت محمدیه، علویه و اهلبیت علیهم السلام میدانند.
افزون بر معنای متن که دو گروه از فریقین برای ما از آن پرده برگرفتند؛
روایات بیشماری، کلمات را به انوار مقدس اهلبیت علیهم السلام تفسیر کردهاند چه با عناصر ظهوری که ویژه مدلول آنهاست و چه با عناصر مفهومی که قدر مشترک میان مدلول بازبینی شدهی آنان وجود دارد.
مفسران شیعه پیشینیان و پسینیان، مصداق
«کلمات« را حقایق عینی و وجود نوری اهلبیت علیهم السلام دانستهاند و بر این برداشت استوار و متقن، پای فشردهاند. ژرفنگری درآیه و رسیدن به کنه معنا و مدلولش با گذشتن از سطحینگری را از دلایل خود شمردهاند. آنان نظر برخی از مفسرانی که در حل معنی آیه بر ظاهر بسنده کرده و یا یکسویه بدان نگریسته و از ساختار کلان درونی آیات چشم پوشیدهاند، ناکارآمد و دور از انصاف میدانند.
ژرفنگری در کشف معنی واقعی و برداشت حقیقی از مفاهیم قرآن با تکیه بر آموزههای تفسیری خود آیات مانند تدبر، تعقل و تفکر صورت میگیرد؛ بگونهای که هر چه ژرفتر به آیات نگریسته شود، معانی نابتر و دقیقتری به دست میآید. همانگونه که سطحینگری، معنای قشری و ابتدایی را بیرون میدهد. این معنی که مراد از «کلمات«، در آیه، اهلبیت علیهم السلام باشند، در آغاز نگاه از ظاهر آیات دور به نظر میرسد اما نگاه ژرف، پیوسته و همه جانبه در آیه چه بسا که این معنی را به ذهن نزدیک میسازد؛ {فتَلَقَّی آدَمُ مِن رَّبِّهِ کَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَیْهِ} زیراسخن خدای بلند مرتبه معنی دریافت کردن را با پیشواز رفتن یک جا در برمیگیرد. معنی برگرفتن آدم چنین کلماتی را از پروردگارش (ما را به نور
اهلبیت علیهم السلام ) رهنمون میسازد. بدینسان، از معنی آیه این نکته به دست میآید که آدم، علم پیشین بر بازگشت یافته بود؛ زیرا او تمامی نامها را یکجا از پروردگارش آموخته بود... در برخی از اخبار، این معنی به روشنی گنجانده شده که آدم هنگام یادگیری اسماء «شبحهای اهلبیت علیهم السلام و انوار آنها را دید. اخبار متواتر معنوی دیگری دلالت دارند که «شبح نور وجودی اهلبیت علیهم السلام « را هنگامی که خداوند ذریهاش را از وی بیرون کشید، مشاهده نمود.»((1))
برخی از مفسرین با تکیه بر آیه {وَعَلَّمَ الآدَمَ الأَسْمَاء کُلَّهَا} کلمات دریافت شده را جزئی از همان کل اسماء و بخشی از سیستم دانشدهی خداوند به آدم عنوان میکند.
«بدینسان، از آیه این نکته به دست میآید که آدم علم پیشین بر توبه داشت و تمامی نامها را یکجا از پروردگارش آموخته بود... این کلمات برخی از نامهایی بود که آدم دریافت... و آنها موجودات بلند مرتبه و پنهان شده در آسمان و زمین بودند؛ آنان واسطه فیض رسانی پروردگار برای جهانیان فرودستند. از اینرو، هر کاملی که دارای کمال است به برکت آنها کامل شده است.»((2))
برخی دیگر این کلمات را تفصیل همان علم اجمالی {عَلَّمَ الأَسْمَاء کُلَّهَا}
میدانند. در هر دو صورت، مراد از کلمات در آیههای یاد شده حقایق نوری اهلبیت علیهم السلام است نه مفاهیم ذهنی یا واژگان اعتباری که دیگران روی آن انگشت نهادهاند.
«ظاهراً کلمات تلقی شده جزء، یاتفصیل همان اسمایی است که به نحو اجمال و عموم {وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء کُلَّهَا} به آدم تعلیم شد، مقصود از آن تنها الفاظ و مفاهیم ذهنی نیست بلکه مراد حقایق خارجی است و چون کلمات به معنای حقایق عینی در عالم اعتبار، ظهور خاص خود را دارد، همهی آنچه از الفاظ و مفاهیم، در روایات وارد شده، از آن جهت که مرحلة نازله همان حقایق عینی است، صحیح و درست است.»((1))
عدهای از علما، با مقایسة عالمانه، میان گونه های احتمالی، مصادیق کلمات را فاقد پشتوانة علمی ندانستهاند و برای هر یک از احتمالات مدارک قابل توجهی ارائه کردهاند اما برترین گزینه را برای تفسیر کلمات، وجود نورانی اهلبیت علیهم السلام برشمردهاند:
«برترین احتمال در آیه گفتار خود حضرت آدم است آنجا که عرض کرد: بار خدایا به مقام محمد و خاندان پاکیزهاش به جایگاه برین محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام و
1) تسنیم/ 3/ 423 .
پاکیزگان از خاندان آنها که بر من منت نهی و با پذیرش بازگشت و پوشش لغزشام و بازگرداندن من به بهشت به کرامت خود، خرسند گردی.»((1))
برخی از مفسران، افزون بر آنکه مصداق کلمات را نور وجود اهلبیت علیهم السلام تابیده در جان آدم میدانند، دلیل استواری نیز بر عدم انحصار معنای کلمات به واژگان اعتباری ارائه کردهاند.
«عمده آن است که نه کلمه، اختصاص به الفاظ دارای مفاهیم حصولی دارد ونه استماع آن مختص به گوش
محسوس است بلکه برخی از کلمات، بدون لفظ و نطق است و برخی از استماعها بدون گوش محسوس. حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام درباره سخن برزخیان وکلام ارواح منتقل شده به جهان دیگر چنین فرمود:
«لئن عمیت آثارهم وانقطعت أخبارهم لقد رجعت فیهم أبصار العبد و سمعت عنهم آذان العقول و تکلموا عن غیر جهات النطق.»((2))
و مهمتر از آن دربارهی سخن خدای سبحان و نجوای الهی با بندگان خاص خود چنین فرموده است:
«و ما برح الله عزت آلائه فی البرهة بعد البرهة و فی أزمان الفترات عباد ناجاهم فی فکرهم و کلهم فی ذات
عقولهم»((1))
کلامی که خدای سبحان در سویدای قلب صاحبدلان ملکوتی القا و تکلم میکند، نیازی به گوش محسوس ندارد چنانکه گفتن آن نیز محتاج حنجره و فضای دهان نیست؛ زیرا جوهر چنین گفتاری از سنخ لفظ و حروف نیست.»((2))
وقتی کلمات را با واژگان اعتباری مساوی ندانستیم و آن را بر دیگر حقایق علمی، شهودی و خارجی حمل کردیم، ظهورش به انوار اهلبیت علیهم السلام قطعی و پذیرش این مدلول آسان میشود.
مفسر دیگر، مصداق کلمات را هم واژگان اعتباری و هم اشیاء بیرونی میشمارد و ترجیحی برای هیچ یک از صورتهای احتمالی ارائه نمیدهد. پشتوانهی این نظریه را میتوان جهات ادبی آیه دانست نه قرائن اقناعی موجود در سیاق؛ زیرا کلمات جمع کلمه است و مراد از آن میتواند چند چیز باشد نه یک چیز، به همین دلیل گفته است:
«تمامی وجوه یاد شده در مصداق کلمات جایز است؛ زیرا از اخبار ما شیعیان برمیآید که مراد از کلمات توسل آدم به پیامبر خدا| و خاندان پاک او بوده است.»((3))
بیشتر مفسران، بر پایه روایات مستفیضه و متواتر معنوی که اهلبیت علیهم السلام در تفسیر کلمات بیان کردهاند، با گذار از الفاظ و مفاهیم به حقیقت خارجی آن استدلال کردهاند. آنها نه با تکیه بر ظواهر آیات و معنای متن، به صورت طبیعی، عرفی و یا تفسیر قرآن با قرآن که با مدد روایات آیه کریمه شریفه را به انوار مقدس چهارده معصوم تفسیر کرده و پرده از چیستی کلمات برداشتهاند:
ابن عباس میگوید: از پیامبر|، دربارة کلماتی که آدم به خداوندرساند و با آن به پروردگار بازگشت، پرسیدم؟ فرمود: او خدا را به حق محمد| و علی علیه السلام و فاطمه÷ و حسن و حسین علیهم السلام سوگند داد که توبهاش را بپذیرد. از اینرو، خداوند توبهاش را پذیرفت».((1))
«در روایت اهلبیت علیهم السلام وارد شده است که آدم بر عرش نامهای بزرگ و پرشکوهی را دید. از ماهیت آنها پرسید: به وی گفته شد: این نامها برترین آفریده شدگان نزد خداوند هستند که جایگاه برین دارند. آنها عبارتند از: محمد، علی، فاطمه، حسن، و حسین علیهم السلام از اینرو، آدم برای پذیرش توبه و رفع نگرانی خود باآن نامها به خداوند توسل جست.((2))
«قول دیگر این است که روایتی داریم مختص
اهلبیت علیهم السلام که آدم برعرش نامهای بزرگ و ارجمندی را دید و از ماهیت آنها از خداوند پرسید: به آدم گفته شد، این نامها برترین انسانهای آفریده شده است که جایگاه بلند نزد خداوند دارد. آن نامها عبارتند از: محمد، علی، فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام . از اینرو، آدم به وسیلهی آن نامها برای پذیرش توبهاش به خداوند توسل جست. به همین جهت منزلت او بالا رفت».((1))
مقصود از کلمات تعلیم اسماء بهترین مخلوق خدا یعنی محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام بوده است. آدم با توسل به این کلمات از درگاه خداوند تقاضای بخشش
نمود و خدا او را بخشید«.((2))
پشتوانهی علمی این گروه در تفسیر کلمات بر پایه روایات جدایی ناپذیری معنا و مصداق: مبنای قرآن و عترت از یکدیگر است؛ زیرا هیچ یک بدون دیگری وجود حقیقی پیدا نمیکنند. قرآن به ائمه علیهم السلام در تفسیر مشکلترین آیاتش نیاز دارد و اهلبیت علیهم السلام برای اوجگیری معنوی و تطبیق قانون الهی در جامعه و ساماندهی نظم عمومی به قرآن نیاز دارند.
اندکی از مفسران، با یافتههای ناب عقلانی و شهود باطنی مزه کلمات را در این آیه چشیده و از راز درونی آن بهتر از دیگران پرده برگرفتهاند. این شیوه تکاپوی خرد را به عوارض بیرونی کلمات نیاویختند که به درون آیات پیش تاختند تا جواهر برین و بیبدیل را از اقیانوس پرتلاطم و ژرف باطنی نشانههای الهی به دست آوردند.
بنابراین، آن کلمات در واقع همان کلمات پروردگاریست که هرگز آغاز عرفی و نیستی واقعی در ذات آنها راه ندارد؛ این کلمات جواهر برین به وجود آمده به دستور خداوند است بلکه آنها خود نفس دستورات خداوندی به شمار میروند؛ آنان تصویر حقیقی علم الهی به شمار میروند. با شناخت واقعی و اتصال وجودی با آن جواهر برین و با چنگ زدن به ریسمانی که آنان آویختهاند، هرگز جدایی آنها از پروردگار امکانپذیر نیست و نفس آدمی را تنها از شکنجة اخروی آنان میرهانند و بس».((1))
گروهی، مجموع واژگان اعتباری، افعال و دیگر احتمالات را افزون بر حقایق عینی، مصادیق کلمات شمردهاند. بر مبنای این گروه دلالت لفظ بر بیشتر از یک معنا ایرادی ندارد و میتوان از لفظ واحد معانی متعدد اراده کرد. این مبنا چه صحیح باشد یا نادرست، خارجی بودن مصداق کلمات را میتوان از آن برداشت کرد و یکی از مستندهای
تفسیری بر شمرد:
1) تفسیر قرآن کریم/ 3/ 129.
این تفسیرهای سه گانه هیچگونه منافاتی با هم ندارند؛ چرا که ممکن است مجموع این کلمات به آدم، تعلیم شده باشد تا با توجه به حقیقت و عمق باطن آنها انقلاب روحی تمام عیار، برای او حاصل گردیده و خدا او را مشمول لطف و هدایتش قرار داده باشد«.((1))
تحلیل ما بر مستنداتی تکیه دارند که اصل مبنا، استعمال یک لفظ بر یک معنا باشد نه بیشتر. چنانچه این ادعا پذیرفته شود که یک واژه بر چند معنا به کار میرود و هیچ ایرادی به وجود نمیآید، در آن صورت برداشت شیء خارجی از کلمات بدیهی و بینیاز از استدلال خواهد بود. اما این مبنا در مجامع علمی به خوبی پخته شده و پذیرفته شده نیست.
اندکی از مفسران، با معرفت کامل به اهلبیت علیهم السلام و جایگاه برین آنان، مصداق کلمات را چهارده نور مقدس میدانند. این عدهی انگشتشمار یا با کشف درونی به اعیان مقدسة نوری ائمه متصل شدهاند یا با کسب علم حصولی مقام آنها را تبیین کردهاند:
آنچه در تفسیر آیه از اهلبیت علیهم السلام وارد شد، اشاره به مقامات آن برگزیدگان دارد؛ زیرا این ذاتهای مکرمه و نفسهای پاکیزه در عالم عرش الهی قرار داشتند، پیش از آنکه این منظومهی مادی دنیایی آفریده شود و پس از بازگشت آنها از
1) تفسیر نمونه/ 1/ 199.
این سرای نیستی نیز به همان (عالم قدسی نوری) برمیگردد. پیوستگی اهلبیت علیهم السلام به این کلمات به گونهای است که هرگز آغاز و پایان یا فنا برایشان متصور نیست«.((1))
به نظر میرسد، آراء مشهور و اتفاق مفسران شیعه را بر تعیین نور خمسه طیبه یا اهلبیت علیهم السلام در مصداق آیه میتوان دلیل گرفت و بدان تکیه نمود. این برداشت نیز به واکاوی متن نپرداخت تا معنای واقعی آن را از خود آیه بدون مدد خارجی به دست آورد و تفسیر جدید مطابق با ژرفنای آیه بیرون دهد. از دیگر سو، اخبار را نیز برداشت خود قرار نداد تا با گروه اخباری یکجا به حساب آید.
با دید نخست این ادعا شاید دور از واقعیت به نظر محقق برسد اما با مطالعه همه جانبه و درنگ در «أی« مفسران به آسانی میتوان اتفاق نظر علمای امامیه را بر خارجی بودن مصداق کلمات آن هم نور وجودی اهلبیت علیهم السلام ؛ دریافت؛ به گونهای که هیچ تردیدی بر اصل ادعا نمیتوان ارائه کرد.
برخی از مفسران غیر شیعی در ذیل آیه تنها به گفتگوی آدم با پروردگارش بسنده نموده و نوع کلمات را گفتاری یا شنیداری شمردهاند. در اثر فراموشی، کمتوجهی یا کماندیشی مذهبی به احتمال حقایق خارجی بودن کلمات نپرداخته
1) تفسیر قرآن کریم/ 3/ 131.
است. آنان نتیجه همین گفتگو یا خواندن «ربنا« را سبب بازگشت و پذیرش خداوند از آدم میدانند نه نورپردازی اهلبیت علیهم السلام در عالم انسانی و ژرفنای جان آدمی.
سعید بن جبیر از ابن عباس نقل کرد که فرمود:
آدم علیه السلام عرض کرد: ای پروردگار! آیا مرا با دستان خودت بدون واسطه نیافریدی؟! خداوند فرمود: آری.
آیا از روح خودت در وجود من ندمیدی؟! – دمیدم.
آیا مرا در بهشت خود جای ندادی؟! – جای دادم.
آیا مهربانی تو بر خشمت جلوتر نیست؟!- آری.
ای پروردگار! اگر توبه کنم و کار شایسته انجام دهم تو مرا به بهشت بازمیگردانی؟ - آری«.((1))
مفسران، در کنار دیگر احتمالات، مظهر کلمات را به حقایق خارجی به ویژه حقیقت محمدی| تفسیر کردهاند. آنان موجود عینی بودن پیامبر| را به تنهایی منهای اهلبیت علیهم السلام ، همان کلماتی میدانند که آدم بر زبان جاری کرد. تمام این گروه، به تحلیل و تفسیر کلمات نپرداخته و تنها به یادآوری روایت و نقل قول بسنده کردهاند:
«طائفهای از مسلمانان میگویند: هنگامی که حضرت آدم
1) تفسیر کبیر/ 1/ 19؛ کشاف/ 1/ 129.
دید در ساق عرش نوشته محمد رسول الله، بیدرنگ به وجود او نزد خداوند شفاعت طلبید. و همان حقیقت محمدی|، مظهر کلمات آدم است«.((1))
بزرگی از آنان افزون بر نقل یکی از احتمالات که مظهر کلمه حقیقت محمدیه| باشد؛ از پرسش نهفته در نوع کلمات که بیشتر بر واژگان گفتاری حمل میشود نه موجود عینی پاسخ میدهد. وی از خود قرآن دلیل محکم نص ارائه میکند که کلمات همواره بر واژگان و مفاهیم ذهنی صدق نمیکند و تنها یک معنی ندارد. چه بسا مراد از کلمه حقیقت خارجی اشیا باشد،
«زمانی که بر عیسی علیه السلام کلمه اطلاق شود به طریق اولی بر روح [رسول] اعظم| کلمه صدق میکند؛ زیرا تمام انبیاء اشعهای از خورشید حقیقت محمدیه | است«.((2))
دیگر مفسران وجود پیامبر| را قبل از آفرینش آدم و حوا میدانند و بر پایهی روایت مصداق کلمات را شخص پیامبر اعظم|میدانند. این عده نزدیکی حقیقت نوریهی محمد| را با خداوند از دیگر موجودات سبب این تقدم بر آدم شمرده و آن را موجب شفاعت وی قلمداد میکند.
از پیامآور خدا| نقل شده است که آدم گفت: به حق
محمد| این که مرا بیامرزی. خداوند گفت: محمد| را از کجا شناختی؟
خداوند فرمود: درست گفتی. آنگاه او را آمرزید و شفاعت محمد| را در آدم نافذ کرد«.((1))
تعداد کمی از نخبگان اهل سنت در تفسیر آیه یاد شده مصداق کلمات را حقایق وجودی نوری اهلبیت علیهم السلام دانستهاند و در کنار آن، از دیگر احتمالات واژگانی و کرداری غفلت نکردهاند. این گروه تنها حقیقت محمدیه| را مصداق و مظهر کلمات نمیدانند بلکه همانند مفسران شیعی تمام چهارده نور مقدس را کلمات دریافت شده آدم میدانند که با آن انوار از ترک اولی رهایی یافت و دیگر بار به مقام نخستین بازگشت. چنانچه این انوار مقدس میان آدم و خدا پا در میانی نمیکرد، ابوالبشر هرگز به منزلت نخستینش باز نمیگشت. در واقع راه بازگرد وی به عرش از فرش، کانال اهلبیت علیهم السلام بود:
«...خداوند به آدم گفت: این اندوه و گریستن برای چیست؟
1) روح البیان/ 1/ 113؛ تفسیر السمرقندی/ 1/ 45.
آدم عرض کرد: چگونه اندوهگین نباشم در حالی که مرا از بهشت راندی و نمیدانم دیگر بار به آنجا برمیگردم یا نه؟ خداوند فرمود:
بر توست که این کلمات را دریابی! زیرا خداوند بازگشت تو را میپذیرد و گناهانت را میآمرزد. بدین سان بگو:
اللهم إنی اسألک بحق محمد و آل محمد. سبحانک لا اله الا أنت عملتُ سوءاً و ظلمت نفسی، فاغفرلی إنک انت الغفور الرحیم. اللهم إنی اسألک بحق محمد و آل محمد سبحانک لا اله الا أنت عملت سوءاً و ظلمت نفسی فتب علی إنک أنت التواب الرحیم. فهولاء الکلمات التی تلقی آدم«.((1))
برخی از مفسران، افزون بر آنکه حقیقت محمدیه| را مظهر کلمات شمردهاند؛ شفاعت آن حضرت را نیز قطعی شمردهاند. این گروه بر اساس سنت استدلال میکنند که پیامبر| وسیلهای است برای بازگشت بندگان به سوی
پروردگار. بنابراین، وسیله باید قبل از بازگشت کننده آماده بهرهوری و راهنمایی باشد:
گفتند: آدم بر ساق عرش نبشته دید: «لا اله الله محمد رسول الله|» چون در ذلت افتاد مصطفی را شفیع گرفت و گفت: خداوندا بحق محمد که مرا بیامرزی.
1) درالمنثور/ 1/ 147و 150.
رب العالمین گفت: از چه شناختی او را و به من شفیع آوردی؟
گفت: بر ساق عرش نام وی قرین نام تو دیدم، دانستم که بندهایست بر تو عزیز. الله گفت: روکت((1)) آمرزیدم. از اینجا گفت مصطفی صلعم((2)):«کنت نبیاً و آدم مجبول فی طینته و لقد کنت وسیلة الی ربی«.((3))
برخی به مدد روایات، تقدم نور وجود حضرت را بر دیگر موجودات تبیین میکنند. به عقیده آنان حقیقت پیامبر | مقامات و درجات گوناگونی در جهان دارد که یکی از آن مراتب تقدم وجود نوری او در عرش نزدیکترین جا به خداوند پیش از آفرینش موجودات است.
«بن منذر از محمد بن علی بن حسین بن علی بن أبی طالب نقل کرد که وی فرمود:
هنگامی که سرپیچی به آدم رویداد، اندوه او زیاد شد و پشیمانی بیشمار. سپس جبرئیل نزد وی آمد و گفت: ای آدم: آیا سمت و سوی بازگشت را به جایگاهت راهنمایی کنم؟ که خداوند آن بازگشت را از تو بپذیرد؟ آدم گفت:
آری! جبرئیل. جبرئیل گفت: از جایت برخیز... و بگو «اللهم إنی اسألک بجاه محمد عبدک و کرامته علیک ان تغفرلی خطئیتی». راوی گفت: آدم همین تعلیم جبرئیل را انجام داد. بیدرنگ خداوند به او فرمود: ای آدم! دانش تو از کجا به او (محمد|) رهنمون گشت؟ آدم عرض کرد: ای پروردگارم، آنگاه که از روح خودت در من دمیدی و من بشری سالم و بینقص شدم. اکنون میشنوم، میبینم، خرد میورزم و نگاه میافکنم. بر ساق عرش تو نوشتهای دیدم که این بود: «بسم الله الرحمن الرحیم. لا اله الا الله وحده لا شریک له. محمد رسول الله.« چون نام فرشتة مقربی و پیامبر مرسلی را در کنار نامت ندیدم جز نام محمد|؛ از اینرو دانستم گرامیترین آفریدگانت نزد توست. خداوند وحی کرد: راست گفتی: بیگمان توبهای نیک کردی. من هم تو را آمرزیدم. راوی گفت: آدم پروردگارش را شکرگذارد و ستایش نمود. با خوشحالی وصفنشدنی بازگشت به گونهای که هیچ بندهای آنگونه ازنزد خداوندش شادمان باز نگشته بود«.((1))
نخبهای دیگر، با تخلیه درون، نور وجودی کلمات را لمس کرده و چشیده است. از اینرو، معنای کلمات را تنها انوار مجرد و مراتب موجودات ملکوتی
1) الدر المنشور/ 1/ 146.
میداند. بر پایهی شهود عارف نوع چینش کلمات در این آیه نمیتواند مصداقی جز وجود اهلبیت علیهم السلام و نور خارجی داشته باشد. همانگونه که از شخص حضرت عیسی در قرآن به کلمه یاد میشود؛ از محمد مصطفی| و خاندان پاکش که انوار ملکوتیه هستند و متصف به کمالات قدسیه، به طریق اولی میتوان کلمه یاد کرد.
«س واژه «فتلقی»... یعنی رو آوردن به سوی پروردگار با نورهای متصل به خدا و مراحل و درجات نوریه؛ مراتب ملکوت، جبروت و ارواح... مجرده؛ زیرا هر مجردی کلمهای است که آن از عالم امر به شمار میرود. همانگونه که عیسی علیه السلام کلمه نامیده شد «...
فتاب علیه...» او بازگشت به سوی پروردگار، با تجرد از تنگناهای مادی و لباسهای طبیعی در جامهای از نورهای ملکوتی و متصف به کمالات قدسی«.((1))
این دسته از روایات مظهر کلمات را وجود پیامبر اعظم| میشمارد. دلالت روایات برای رساندن این حقیقت صریح و بدون ابهام است. پس دلالت مطابقی روایات بر این مهم ما را رهنمون میسازد. چنانچه در دستهای دیگر از اخبار خواهد آمد. این ثبوت هرگز به معنی نفی دیگر حقایق وجودی اهلبیت علیهم السلام نیست تا ما از آن به نتیجهای برسیم که برخی برادران رسیدهاند. البته کثرت اخبار
1) تفسیر ابن عربی/ 1/ 24 و 25.
در ظهور حقیقت محمدیه| مساوی یا بیشتر از ظهور کلمات در وجود دیگر ائمه علیهم السلام است.
«... ابن عباس گفت: فرستادهی الهی فرمود: خداوند مرا نور زیر عرش، دوازده هزار سال پیش از خلقت آدم آفرید. هنگامی که خداوند آدم علیه السلام را آفرید همان نور را در تیرهی پشت او قرار داد. پس وقتی آدم علیه السلام از حیات فیزیکی رو گرداند، آن نور از تیره پشتی به تیره پشتی دیگر منتقل میشد. تا در صلب عبدالله بن عبدالمطلب و ابوطالب جدا شدند. بنابراین وجود جسمانی و فیزیکی مرا خداوند از آن نور آفرید اما هرگز پیامبری بعد از من وجود ندارد«.((1))
روایت دیگری را که شیعه و سنی با اندک افزایش و کاهش در صدر و ذیل و طریق نقل سندی، ثبت و یادآوری کردهاند نیز بر ظهور حقیقت محمدیه دلالت دارد:
«حضرت آدم هنگامی که در ساق عرش نوشته دید: «حمد رسول الله«
بیدرنگ او را نزد خداوند شفیع خود قرار داد و از وجود او کمک طبید. توبهاش بدین سبب پذیرفته شد. مظهر کلمات آدم، همان حقیقت محمدیه| است«.((2))
از طرق شیعه روایات زیادی در توسل آدم به وجود نوری پیامبر اعظم| ذیل آیه یا جاهای دیگر به صورت مستقل نقل شده است:
«امام صادق علیه السلام از پدرش و او از جدش از علی بن ابی طالب علیه السلام نقل کرد که وی فرمود: هان! خداوند بلند مرتبه و پربرکت نور محمد| را پیش از آفرینش آسمان و زمین، عرش و کرسی، و لوح و قلم و بهشت و جهنم آفرید ... آنگاه از تیره پشت عبدالله فرزند عبدالمطلب او رابیرون آورد. سپس او را با شش ویژگی بلند ارجمندی داد: پیراهن خرسندی بر او پوشاند؛ ردای شکوه بر وی انداخت؛ عمامه و دستارش را سربلندی و راهنمایی قرار داد؛ بر او لباس پرمعرفت برید و پوشاند؛ صدای او را مهرورزی نهاد؛ کفش او را ترس و عصایش را منزلت قرار داد. آنگاه خداوند فراتر از توصیف به وی دستور داد: ای محمد!| به سوی مردم برو و برایشان بگو: لا اله الا الله محمد رسول الله«.((1))
دستهی دوم روایات مظهر کلمات را شخص امیرالمومنین علیه السلام میداند البته در کنار پیامبر| و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام ، روایات دیگری داریم که تنها وجود آن حضرت را پیش از آدم میداند. به همین دسته میشود تمسک کرد که مصداق کلمات افزون بر شخص پیامبر| نور وجودی امیرالمؤمنین علیه السلام هم
1) نورالثقلین/ 1/ 89؛ خصال/ 2/ 84؛ باب 12 گانه.
میتواند قرار گیرد نه به دلالت مطابقی بلکه به فحوای اولویت یا دلیل التزامی.
«ابن عباس میگوید: علی بن أبی طالب روزی ناگهان نزد پیامبر خدا| آمد. به رسول الله گفته شد: امیرالمؤمنین آمد. پیامبر| فرمود: هان! علی به امیرالمؤمنین پیش از من نامگذاری شده بود. گفته شد: یا رسول الله پیش از وجود شما؟! پیامبر| فرمود: و پیش از موسی و عیسی. گفتند: یا رسول الله پیش از موسی و عیسی؟! پیامبر| دیگر بار فرمود: و پیش از سلیمان و داوود. همینگونه پیش از تمامی پیامبران علیهم السلام ، پیش بودن نام او را شمرد تا رسید به آدم علیه السلام . سپس فرمود: هنگامی که خداوند آدم را از خاک آفرید، میان پیشانیاش سکهای نورانی قرار داد که خدا را
ستایش و تمجید میکرد. از اینرو، خداوند فراتر از توصیف گفت: در وجود تو مردی را قرار میدهم که او را امیر تمام مردم قرار میدهم. هنگامی که خداوند بلند مرتبه وجود فیزیکی علی بن ابی طالب را آفرید، آن سکه را در وجود او نهاد. از اینرو، پیش از خلقت آدم او را امیرالمؤمنین نام نهاده بود.((1))
1) الفضائل/ 283/ حلیة الابرار/ 2/ 12؛ اثبات الهداة/ 2/ 42؛ بحارالانوار/ 37/ 337؛ مدینة المعاجز/ 1/ 71 .
دیگر روایات، آفرینش پیامبر| و علی علیه السلام را پیش از خلقت آدم عنوان میکند که هم به دلیل مدلول مطابقی در ذیل روایت و هم به محتوای اولویت معنی آیه نخستین مصادیق کلمات که آدم دریافت، باید پیامبر و علی علیه السلام باشند؛ زیرا آن دو در مراتب هستی، از شدت وجودی بیشتری نسبت به دیگر ائمه علیهم السلام برخوردارند. بنابراین زودتر از نور دیگر پیشوایان پاک وجود آدم را پرفروغ ساخت، تاریکی فضای لغزش او را روشن کرد و ستون نوری که خاموش بود، میان او و خدا دیگر بار این دو برافراشت:
«... ابن مسعود میگوید: رسول خدا| فرمود: هنگامی که آدم آفریده شد، از پروردگارش درخواست کرد تا نسل او را از پیامبران و جانشینان آنها که به خداوند فراتر از توصیف نزدیک است، نشان دهد. از اینرو، خداوند صحیفهای را برای او فرستاد. آدم همانگونه که خداوند بلند مرتبه او را یاد داده بود، صحیفه را خواند تا رسید به محمد پیامبر| عربی (که بر او برترین درود و سلامها باد.) در آنجا کنار نام او نام علی بن ابی طالب را یافت. بدین سان، آدم
عرض کرد: این پیامبر بعد از محمد است؟ ندا کنندهی ندا داد؛ که آوایش را شنید ولی خودش را ندید، که میگفت: این وارث علم او، شوهر دخترش، جانشین او و پدر نسل اوست. هنگامی که آدم لغزید آنان
را پیشواز توسل به خداوند بلند مرتبه قرار داد. از اینرو، توبهاش پذیرفته شد«.((1))
روایتهای دیگری نیز بر این حقیقت ما را رهنمون میسازد که آن دو مصادیق کلمات داده شده به آدم هستند. این روایت در انتقال نور پیامبر و علی علیه السلام به صلب آدم و نسل او دلالت صریح مطابقی دارد.
«انس میگوید: به فرستادهی خدا عرض کردم آیا علی برادر شماست؟ حضرت فرمود: آری! علی برادر من است. دیگر بار عرض کردم: ای فرستادهی خدا برایم توصیف کن
چگونه علی برادر شماست؟ حضرت فرمود: هان! خدای فراتر از توصیف آب زیر عرش را پیش از آنکه آدم را بیافریند، سه هزار سال پیش آفرید. سپس آن را در لولؤ سبز جا داد و در اندرون علم خود گذاشت تا آنگاه که آدم را آفرید. آن وقت که آدم علیه السلام آفریده شد، آب نگهداشتة لولؤ را در سرشت و نهاد آدم ریخت. سپس همان آب را در تیره پشت وی به جریان انداخت تا آنگاه که روحش را باز ستاند. بعد آن آب را بر تیره پشت شیث فرزند آدم منتقل کرد. هیچگاه آن آب از بین نرفت و همواره از پشتی به پشت دیگر جابجا میشد تا در تیره پشت عبدالمطلب قرار گرفت. سپس خداوند فراتر از توصیف آن نور را دو تقسیم
1) الفضائل/ 522.
کرد: نیمی از آن آب منم و علی نیمة دیگر آن. از اینرو، علی در دنیا و آخرت برادر من است. سپس حضرت این آیه را خواند:
«و هوالذی خلق من الماء بشرا فجعله نسباً و صهرا و کان ربک قدیرا«.((1))
این دسته از روایات را شیعه و سنی نقل کرده و با مدلول مطابقی و صریح آن، خمسه طیبه را مصداق کلمات شمردهاند. پس از شخص پیامبر| این مفهوم روشنترین مفاهیم برای آیه و مصادیق کلماتی که آدم آن را دریافت، به شمار میرود. در مدلول این گروه نمیتوان هیچ خدشهای وارد کرد اگر چه بتوان در سند آن خرده گرفت که با انبوه روایات هیچگونه مشکل سندی هم به وجود نخواهد آمد.
«... به خدای بلند مرتبه سوگند! میدانید که من برترین پیامبران و وصی من برترین اوصیاء است. هنگامی که پدرم آدم نام مرا و نام برادرم را و نام فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام را نوشته بر ساق عرش باوجود نوریشان دید؛ به خدا عرض کرد: خدای من! آیا آفریدهی را پیش از من آفریدهای که او نزد تو از من گرامیتر باشد؟ پس خدای بلند مرتبه گفت: ای آدم! اگر این نامها نبودند هیچگاه
1) امالی طوسی/ م 11/ح 84 .
آسمان را برنمیافراشتم و زمین را نمیگستراندم و نه فرشتة مقربی بود و نه پیامبر مرسلی. چنانچه آنها نبودند تو را هرگز نمیآفریدم. پس آدم علیه السلام عرض کرد: «خدای من! سالار من! با آن حق که اینها بر تو دارند از گناهان من درگذری و مرا بیامرزی.« به خدا قسم! ما همان کلماتی هستیم که آدم آنها را از پروردگارش باز ستاند«.((1))
از روایت پیشین قویتر از نظر دلالی در مصداق کلمات نداریم. از اینرو، پنج تن آل عبا یکی از عناصر مصداقی روایت در تفسیرکلمات به شمار میرود.
بن مسعود میگوید:
روزی بر فرستاده خدا| وارد شدم و برایش عرض کردم: ای فرستادهی خدا، حق را به من چنان بنمایان که گویا به آن رسیدهام. پیامبر| به من دستور داد: ای عبدالله، وارد این منزل بزرگ شو. من وارد منزل بزرگی شدم که علی بن ابی طالب نماز میگذارد و در رکوع و سجودش میفرمود: «بار خدایا! بحق محمد بندهات و فرستادهات، گناهکاران شیعهی مرا بیامرز.« از داخل منزل بیرون آمدم تا به فرستاده خدا آنچه دیدهام خبر دهم. دیدم او هم نماز میگذارد و میگوید: «بار خدایا! بحق علی فرزند ابوطالب علیه السلام بندهات، گناهکاران امت مرا بیامرزد.«
1) الفضائل/ 359 .
از این رخداد یکسان، در من دغدغه و انقلاب درونی بزرگی به وجودآمد. پیامبر| نمازش را کوتاه کرد و گفت: ابن مسعود! آیا کفر پس از ایمان میآید؟ عرض کردم نه هرگز یا رسول الله، ولی من دیدم که علی به وسیلهی تو از خدای بلند مرتبه درخواست میکرد و تو با علی از خدا درخواست میکردی؛ پس من نمیدانم کدام یک از شما نزد خدا برترید؟ سپس پیامبر| فرمود: ابن مسعود! بنشین من پیش پیامبر خدا| نشستم. او به من گفت: بدان که به درستی خداوند بلند مرتبه مرا و علی را از نور عظمت خود آفرید، پیش از آنکه دیگر مخلوقات را بیافریند. هزار سال پیش که نه ستایشی بود و نه تسبیحکنندهای. پس نور مرا شکافت و از آن آسمان و زمین را آفرید، به خدا من برتر از آسمان و زمین هستم. آنگاه نور علی بن ابی طالب علیه السلام را شکافت و از آن عرش و کرسی را آفرید. به خدا علی فرزند ابوطالب از عرش و کرسی برتر است. پس نور حسن را شکافت و از آن لوح و قلم را خلق کرد. بخدا حسن، از لوح و قلم برتر است.
بعد نور حسین را شکافت و از آن بهشت و حورالعین را آفرید. بخدا قسم حسین از بهشت و حورالعین برتر است. پس از آنکه باختر و خاور را تاریکی فرا گرفته بود، فرشتگان به خدای بلند مرتبه شکایت کردند تا این تاریکی را از آنها برطرف نماید. پس خدای فراتر از
توصیف به کلمهای سخن راند که از آن روح را آفرید. سپس به کلمهای دیگر سخن راند و از آن نور دیگر آفرید. پس نور را بر آن روح آمیخت و آن را پیش عرش استوار کرد. از اینرو، خاور و باختر روشن گردید و آن روشنایی دهنده فاطمه÷ زهرا بود. به همین دلیل او را زهرا نامیداند؛ زیرا نور او آسمان رادرخشان کرد. ابن مسعود! هنگامی که قیامت میشود خداوند بلند مرتبه به علی فرزند ابوطالب میگوید: ولی من! هر که را خواستی وارد بهشت کن و هر که را خواستی وارد جهنم ساز. این است معنی سخن خداوند بلند مرتبه که فرمود: {أَلْقِیَا فِی جَهَنَّمَ کُلَّ کَفَّارٍ عَنِیدٍ} سوره ق/24«.((1))
دسته پنجم عناصر ویژهی مصداقی روایت در تفسیر کلمات را میتوان چهارده نور مقدس دانست. این عنصر را هم شیعه و هم سنی نقل کردهاند و یکی از احتمالات تفسیری برای «کلمه» برشمردهاند.
«خداوند به آدم دستور داد بگو: بار خدایا! من از تو بحق محمد و خاندان محمد درخواست می کنم. تو منزهی خدایی جز تو نیست. کاری بدی کردم و به خودم ستم نمودم. پس
1) الفضائل/ 361 .
مرا بیامرز؛ زیرا تو آمرزنده و مهربان هستی. بار خدایا! به محمد و خاندان محمد از تو میطلبم که... »((1))
میان ما شیعیان وحدت وجودی اهلبیت علیهم السلام هیچ منافاتی با توسل او به شخص پیامبر| ندارد.
صفوان جَمّال میگوید:
«ما در مکه بودیم. سخن از چیستی قول خدای منزه و بلند مرتبه به میان آمد: «واذ ابتلی إبراهیم ربه بکلمات فأتمهن.» امام معصوم فرمود: آن آزمون را با کلمات دیگر خداوند تمام کرد: اتمهن به محمد و علی و ائمه دیگر از فرزندان علی که صلوات خداوند بر آنان باد. درگفتار خداوند هست که «ذریة بعضها عن بعض والله سمیع علیهم.» پس ابراهیم فرمود: ای پروردگارم برای محمد و علی هر آنچه به آن دو وعده دادی شتاب بخش و پیروزیشان را نزدیک کن.«((2))
نخستین عنصر مشترک مفهومی روایات، خارجی بودن کلمات است. چه مصداق شخص رسول خدا| باشد یا پنج تن پاک یا خاندان محمد| و یا
قائم آل محمد(عج) و یا نور وجود اهلبیت علیهم السلام همه را مفهوم روایات به روشنی در برمیگیرد.
این مفهوم از متن برخی از روایات که در ذیل آیه کلمات آمده یا مستقلاً در جای دیگر گنجانده شده برمیآید که مصادیق و مظهر کلمات دریافت شدهی آدم را از خداوند همین نور و حقیقت اهلبیت علیهم السلام میدانند.
روایاتی که مظهر کلمات را واژگان اعتباری یا اعمال و کردار میدانست همگی درجای خود نقد و طرد میشود. و در برابر روایات متواتر معنوی در تعارض مصداقی ساقط میگردد. بنابراین با مدلول مطابقی نه التزامی و تضمنی، اصل حقیقت خارجی بودن کلمات همراه با اصل نورانیت وجودی اهلبیت علیهم السلام ثابت گردید.
عنصر مشترک مدلولی دیگری که در ساختار روایات تفسیری دو آیهی در برگیرنده کلمات در سورهی بقره وجود دارد، تقدم نور وجودی اهلبیت علیهم السلام بر وجود حضرت آدم است. این کلمات نه پس از وجود آدم به وجود آمده و به او داده شد نه همزمان با پیدایش او پدیدار شد و به او داده شد بلکه این کلمات با نمادهای اشباح نوری ائمه علیهم السلام قبل از آفرینش آدم وجود خارجی داشتهاند. قطع نظر از اخبار آفرینش نوری معصومین علیهم السلام به عنوان نخستین موجودات آفریده شده در ساختار نظام خلقت، از صراحت و گویایی خود همین روایات میتوان تقدم انوار مقدس را بر آدم به خوبی دریافت.
آدم در آغاز خلقت نور مقدس ائمه علیهم السلام را درعالم عرش مینگرد همانگونه که در جای جای بهشت آن نور را مشاهده میکند و یا در فرود آمدن به زمین. بدینسان، وجود آدم با مراحلی که دارد پس از وجود نوری
اهلبیت علیهم السلام در سلسله نظام خلقت چیده شده است نه پیش از آن انوار مقدس و نه همزمان با آنها.
عنصر دیگری که در صدر، متن یا ذیل روایات تفسیری کلمات گنجانده شده بود، نورپذیری آدم از نورپردازی انوار مقدس اشباح اهلبیت علیهم السلام است. چه «تلقی» را به یکی از معانی لغوی آن حمل کنیم که «فراگیری، برداشتن، بارداری، دریافت و شهود« ((1)) را معنی میدهد یا آن را «از دیگری گرفتن و چسبیدن به آن«((2)) یا «پذیرش از کسی و گرفتن گیرنده و دادن دهنده« ((3)) یا دیگر معانی تفسیری برشماریم. در هر صورت نفوذ حقیقت نوریة اهلبیت علیهم السلام را در جان آدم میرساند.
در واقع جان آدم را نورافشانی ائمه علیهم السلام روشن کرد و شاکلهی هستی او را دگر بار تغییر داد. چنانکه این نورپردازی و نورپذیری وجود نمیداشت، بازگشت و انقلاب روحی برای آدم هرگز پیش نمیآمد. زیرا تغییر خود به خود، محال بود. بیرون از سنخ وجودی آدم نیز دگرگونی با قانون علیت سازگاری نداشت و به سراشیبی سقوط قرار گرفتن و نابود شدن با حکمت الهی سازگار نبود، بنابراین شفیعان نزدیک به خدا و متناسب با روح آدم این دگرگونی را انجام داد.
عنصر دیگر مشترک مفهومی روایات مفسر آیه، همیشگی بودن نور وجودی اهلبیت علیهم السلام در صلب حضرت آدم علیه السلام است. آدم چه در آغاز خلقت، یا در بهشت، یا در دنیا همواره وجودش از نورپردازی ائمه علیهم السلام روشن بوده و هیچگاه در تاریکی مطلق فرو نرفته است. آنگاه که آدم لغزید، همین نور در وجودش بود و بدان توجه نکرد و با اختیار خود از این پشتوانة قوی
معنوی بهره نبرد. این نور با او همراه بوده است.
عنصر دیگر مشترک روایات تفسیری کلمات، اصل لغزش و گناه آدم است. بیتردید مقام پیامبری آمیختة با عصمت و علم است و هرگز «گناه مطلق کبیره و صغیره« که در دایره «نهی مولوی« قرار گیرد برای حضرت آدم متصور نیست؛ زیرا او جانشین خداوند در زمین بود و اگر به این نوع گناه آلوده میشد، نور ائمه علیهم السلام برای همیشه در وجودش خاموش می گشت و این فلسفه آمیختن نور را بر سرشت آدم در آغاز خلقت زیر سئوال میبرد.
برخی نهی پروردگار از درخت ممنوعه را «ارشادی» میدانند. که بر آن حسن و قُبح اخروی بار نیست. این مهم چه بسا در آدم صدق نکند؛ زیرا اندک لغزش او نور ائمه علیهم السلام را در وجودش کمفروغ ساخته بود.
چنانچه این نوع گناه را آدم مرتکب شده بود، نیازی به بازگشت نداشت. از اینرو، یک احتمال باقی میماند و آن «ترک اولی« یا گناه نسبی آدم نسبت به جایگاهش نزد پروردگار است. آدم بهترین کار و شایسته شخصیت خود را انجام
نداد و کار بهتر را عملی کرد که با شخصیت او سازگار نبود همین کار مقام او را پایین آورد. در حقیقت سرزدن این گناه برای آدم گناه بود با آن منصب و نوری که در درون داشت نه برای نوع انسانها.
برخی «نهی را آزمایشی« میدانند؛ زیرا بهشت را جایگاهی برای تکلیف نمیدانند. گزینة «ترک اولی» برای آدم مناسبتر از تمامی احتمالات و نزدیک به آیه و مفهوم و مصداق خارجی آن است.
برداشت و گسترهی فهم مفسران از واژه «الکلمات« چیستی و چگونگی آن متفاوت بوده؛ به گونهای که هر یک با تکیه بر شواهد، قرائن و دلایل خاص خود مصداقی برای آن پیدا کردهاند.
بیگمان تأثیرگذاری فضای فرهنگی، پیش فرضها و دانشهای مفسر را در نحوهی برداشت نمیتوان نادیده گرفت ولی فهم همگانی آنها بر پایه اصول، قواعد و قوانین کلی مشترک تفسیری عمومی فریقین استوار است.
هر چند نمیتوان گفت مفسری در تحمیل معنای خاص بر آیه پای نفشرده است ولی بیشتر آنان در مصداق «کلمات» هماندیشی کلی دارند. اندکی نیز با آراء عمومی در یک مصداق می ستیزند یا با سهلانگاری و عنادورزی از پذیرش حقیقت خارجی «کلمات»
میگریزند. بدینسان، مصداق کلمات در آیه سی و هفت سوره بقره با وجود اختلاف برداشت مفسران بیش از دو یا چهار گونه صورت وجه تفسیری دیگری برنمیتابد بر عکس آیه یکصدو بیست و چهارم سوره بقره که مصادیق گوناگونی را برای «کلمات» مفسران یادآوری کردهاند. بنابراین در آیه نخست اجماع تفسیری بیشتر داریم تا آیه دوم که با اختلاف تفسیری روبرو هستیم.
برخی بیدرنگ از چیستی کلمات عبور کردهاند و تنها به هستی آن بسنده نمودهاند. از منظر این گروه، اصل بازگشت آدم از لغزش خود اهمیت دارد نه وسیلهی آن.
«کلماتی که آدم آنها را از خدای پاک و بلند مرتبه دریافت، چه بسا «ربنا ظلمنا» باشد و چه بسا «اللّهم« باشد یا ... مهم اینست که خدای پاک و بلند مرتبه بیدرنگ به آدم کلماتی را وحی کرد تا بدانها ابو البشر به خدا
نزدیک شود. اما این که آن کلمات، این آیه باشد یا کلمات دیگر تفاوتی ندارد.«((1))
اگر نوع وصنف کلمات اهمیت نداشت چرا مفسران در واکاوی ماهیت آن ژرف نگریستهاند و برداشتهای گوناگون از فضای ذهن و اندیشهی آنان تراویده است؟ همین توجه، اختلاف نظر وپای فشردن آنها برای اثبات ادعای خویش را میتوان دلیل بر اهمیت نوع کلمات دانست نه کم اهمیتی. گذار و چشمپوشی برخی از بزرگان اهل سنت از تفسیر این آیه را باید فراموشی، کینهتوزی، تعصبورزی و یا تسلیم شدن وی به آراء مفسران شیعه دانست نه سهلانگاری یا بی اهمیتی. از قدیم گفتهاند، سکوت موجب رضاست.
1) تفسیر شعراوی/1/280.
چنانچه بازگشت آدم را رخداد عقلی برشماریم، وسیلهی بازگشت باید متناسب با اصل تشریع عقلانی لحاظ و مقدمه قرار گیرد؛ زیرا نمیتوان گفت میان مقدمه و ذی المقدمه هیچگونه سنخیتی وجود ندارد. چنانچه توبه را دستور شرعی بدانیم در آن صورت وسیله ی بازگشت آن را نیز باید از متن شرع دریافت. اگر شارع وسیله ی مشخصی را برای بازگشت معین نسازد یا چند وسیله را ارائه دهد، به حکم عقل در استفاده از آنها جز در مواردی که ترجیح داشته باشند. مخیریم اما چنانچه مقدمه را تعیین خود شارع بنماید نه عقل میتواند جایگزینی برای آن بسازد و نه نقل معارض ضعیف و موهن. با استقراء تام گفتمان مفسران بزرگ، نوع کلمات در آیه مشخصاً بیان شده است چنانچه در پی میآید.
واژگان اعتباری محصول رأی بیشتر مفسران اهل سنت و برخی از شیعیان است که از تفسیر آیه، به ویژه چیستی کلمات، ارائه داده اند. پیشینیان و پسینیان این نظریه تأکید ورزیده اند که مراد از کلمات در آیه ی شریفه که آدم آن را ازپروردگارش بازگرفت، الفاظ و ترکیبات اعتباری دارای مفاهیم ذهنی خاص بود.
مشتری همیشگی و تغییر ناپذیر این دستامد فکری و تفسیر ظاهری، بیشتربرادران عزیز اهل سنت هستند. میان ما شیعیان نیز این نظریه طرفداران اندکی
دارد اما نه آن چنان استوار و دلگرم که پی چنین اندیشه ای سر از پا نشناسند وتغییری در معناداری فهم آن ایجاد نکنند و برای دلبستگی بدان تفسیرهای موجودو پذیرفته شده را هم نادیده بگیرند و از آن با هر وسیل های دفاع کنند.
پشتوانهی این برداشت که مراد از «کلمات» الفاظ و مفاهیم ذهنی است نه کردار خاص یا اشیای خارجی نص صریح آیات است که هر کدام به دلیل، شواهد و قرائن خاصی نیازمند هستند اما اطلاق «کلمه» بر واژگان چیزی نیست که دلیل مستقل بطلبد؛ زیرا هر کلمه
را عُرف در همان ادراک نخست به واژگان ذهنی حمل میکنند نه مصداق خارجی.
مجاهد و قتاده در یکی از روایتهایی که از آن دو نقل شده گفتهاند، مراد از کلمات سخن خدای بلند مرتبه است که فرمود {قالا رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرینَ} (اعراف /23)((1))
برخی این کلمات را مشهور دانستهاند و برخی به عنوان یک قول یادآوری کردهاند و عدهای هم آن را اتفاقی برشمردهاند.
به قرینه مقابله صدر و ذیل آیه، تنها گفتار نمیتواند خاصیت این چنینی در بازگشت آدمی داشته باشد و تأثیر آنی بر جای گذارد. از ذیل آیه {فتلقی آدم من ربه کلمات فتاب علیه} بازگشت فوری آدم و پذیرش توبهی او به
آستان پر بخشش پروردگار فهمیده میشود. این حلقهی واسطه با تکرار الفاظ نمیتواند
1) تفسیر خطیب شربینی / 1/ 60؛ زاد المسیر / 1/ 60؛ تفسیر طبری / 1/ ۱۹9؛ ایسرالتفاسیر / ۱/ ۱۴۵؛ جامع البیان فی تفسیر القرآن/۴۱/۱؛ تفسیر المراغی/ ۸۳/۱؛ تفسیر الکبیر/۹۹/۱.
خاکیان را به افلاکیان برساند و ماده را به معنا پیوند زند. «فتاب علیه» تنها گفتن منهای عمل، ارزش قطعی ندارد تا آن را دلیل ما پذیرش بازگشت آدم بدانیم. زیرا «فا» یا به معنی عطف است یا به معنی رابطه جواب جمله بر جمله. در هر دو صورت پیوستگی جمله پسین را به جمله پیشین میرساند.
از خود آیه و آیات پس از آن نوع «کلمات» با ویژگیهای معین که گفتار تنها باشد هرگز به روشنی و خود به خود به دست نمیآید تا ما بدان چنگ زنیم. تنها فهم عُرفی و مدلول اولیه بیتأمل از ظاهر آیه را میتوان همین احتمال برشمرد و بس. دلیل دیگر فراچنگ مفسر در تعبیر «کلمات» به واژگان گفتاری وجود ندارد. این ظهور نیز با انبوه آیاتی که ما را به تدبّر، تعقّل و تفکّر در ژرفنای آیات فرا میخواند و از سطحی نگری دور میدارد، تعارض دارد.
با وجود روایات متضافر در ذیل آیه و تعیین چیستی کلمات، این ظهور اولیه خود به خود لغو میگردد و نص قوی روایات جای آن را میگیرد. نصوصی که هر یک پرده از چیستی کلمات برداشتهاند و حقیقت آن را برای ما بازگو نمودهاند. این روایات تکیهگاه تفسیری بیشتر مفسران به شمار میآید.تضافر روایات، مشکل سندی را بخوبی برطرف میکند هر چند که تمام آنها ضعیف، مجمول و مرسل هم نیستند؛ برخی صحیحه، موثقه و معتبرالسند هم میان آنها وجود دارد. بخشی از این روایات در فصل نخست گنجانده شد، برخی دیگر به ترتیب یادآوری و تحلیل میشود.
ایراد این برداشت این است که نوع کلمات یاد شده پس از این آیه یا پیش از آن در فضای ساختاری کل این داستان نیامده است. بیرون از فضای قصهی بازگشت در جای دیگر باعنوان دیگر و مناسبت دیگر چیده شده است. متن نوشتاری داستان، صدر و ذیل و دیگر فضای کلی آن با اصول دین و متن فروع دینی و یا دیگر علوم قرآن تفاوت دارد. چه بسا غیر از قصه، احکام، اخلاق و عقاید میتواند تکه تکه در جاهای پراکنده بیاید اما در داستان قرآن یکدستی به خوبی در نظر گرفته شده است. اندک پرداختن به حواشی و گریز از مرکز به ساختار و زبان کلی قصه هم آسیب نمیرساند اما نه به اندازهای که از فضای آن به کلی بیرون برود.
چنانچه نوع کلمات را خداوند مشخص میکرد و مصداق ریز ریز آن را خود باز میگفت باید متصل با همین آیه یا منفصل در چند آیات بعد در آغاز متن یا پایان قصهی بازگشت زمینی آدم آنها را میگنجاند، در صورتی که بوی چنین تعیینی در تشخیص ویژه کلمات را نمیتوان احساس کرد.
این ادعا، با مراحل آفرینش آدم و حوا سازگاری ندارد. آنچه مفسران از سورهی اعراف نوع «کلمات» را برداشت کردهاند، با فضای این آیه نسبت به مراحل خلقت و استقرار یافتن آدم تناسب ندارد.
«قرار گرفتن این کلمات: ربنا ظلمنا انفسنا، پیش از سخن خداوند است که در سورهی اعراف فرمود: {قلنا
اهبطو...} ولی چیده شدن {فتلقی آدم من ربه کلمات} پس از {قلنا اهبطوا} در سورهی بقره با چینش سورهی اعراف و برداشت یاد شده سازگاری ندارد«.((1)) بدین سان «بازگشت آدم به سوی خداوند چنانکه آیات سوره بقره بدان راهنمایی میکند، پس از فرود آمدن در زمین بوده است. ولی کلماتی را که آدم و همسرش بدان پشیمانی خود را آشکار کرد و بر زبان راند، در بهشت و پیش از فرود آمدن در زمین بوده است«.((2))
اگر همین کلمات را برخی جز از کل ساختار {و علم الآدم الاسماء کلها} بدانند و ریز موضوع برآمد از موضوع کلی، باز هم پایة قوی تر و ملاک برتر گزینش نسبت به ریز موضوعات دیگر را ندارند؛ زیرا همانگونه که آدم هنگام یادگیری نامها، این واژگان اختصاصی را یاد گرفت و به عنوان جزء از کل، از آنها با خبر شد، از تمامی اسماء اهلبیت علیهم السلام نیز در آن هنگام آگاهی یافت. اگر فراگیری ترتیبی هم مراد باشد، باید نخست نامهای ائمه علیهم السلام را آدم فرا گرفته باشد؛ زیرا نامهای آنان در صدر و آغاز تمامی نامها قرار دارد؛ «و اسمائکم فی الاسماء و اجسادکم فی الاجساد».
چگونه میتوان گفت منظور قطعی آیه «کلمات گفتاری» است نه واژگان خارجی؟ أولی تعیّن دارد نه دومی؟
افزون بر این، تعلیم مفهوم اسماء در لسان عُرف و ظهور آیات بیشتر با حقایق خارجی سازگاری دارد تا مفاهیم و الفاظ اعتباری. بنابراین اسماء بر نامهای حقایق عینی بیشتر دلالت صریح دارد تا مفاهیم ذهنی یا واژگان اعتباری که ظهور آن را در برمیگیرد. تردیدی نیست که صریح همواره بر ظهور تقدم دارد چه رسد به تخییر یا تعارض که در اینگونه موارد جایگاهی ندارند.
دیگر واژگان اعتباری که مفسران در تعیین مصداق آیه بدان تکیه کردهاند همه بر پایه روایات استوار است نه برآمده از فهم عرفی متن. این واژگان در قالبهای متنوع با معنای واحد بازگشت و پشیمانی آدم نزد خداوند در زمین، از طریق شیعه و سنی با سندهای گوناگون نقل شده است.
«سبحانک اللهم و بحمدک انّی عملت سوءاً و ظلمت نفسی فاغفرلی إنّک أنت الغفو الرحیم. اللّهم إنه لا اله الا
أنت سبحانک و بحمدک رب انی عملت سوءاً و ظلمت نفسی فاغفرلی إنّک خیرالفاخرین اللّهم إنه لا اله الا أنت سبحانک و بحمدک إنی عملت سوءاً و ظلمت نفسی فاغفرلی إنک أنت الغفور الرحیم«.((1))
1) تفسیر عیاشی/ 1/ 129؛ تفسیر تبیان/ 1/ 169؛ زادالمسیر/ 1/ 60؛ تفسیر الخازن/ 1/ 39؛ تفسیر الخطیب الشربینی/ 1/ 60؛ تفسیر کبیر/ 3/ 19؛ روح المعانی/ 1/ 238 .
با اندک افزایش و کاهش و پیش و پس کردن همین کلمات را مفسران یکی دیگر از احتمالات آیه برشمردهاند و آنها را دلیل بازگشت آدم از خاک به افلاک دانستهاند.
«حسن فرزند راشد میگوید: هرگاه از خواب برخواستی، کلماتی را که آدم از پروردگارش دریافت بازگو و آن کلمات این بود:
«سبوح قدوس رب الملائکة والروح، سبقت رحمتک غضبک، لا اله الا أنت سبحانک إنی ظلمت نفسی فاغفرلی و ارحمنی إنک أنت التواب الرحیم الغفور«.((1))
سطر نخست این مناجات در روایتهای پیش گنجانده نشده بود از اینرو، به صورت جداگانه یادآوری شد. هر چند که ذیل این روایت با روایتهای پیشین هماهنگی لفظی و معنوی دارند.
روایت دیگری از طریق شیعه و سنی با تغییرات اندکی نقل شده است که افزون بر اصل مناجات آدم با پروردگار گره کار او را با خداوند باز مینماید. عیاشی از طریق جابر از امام صادق علیه السلام آن را نقل میکند و تفسیر کبیر از طریق ابن عباس از پیامبر|، ما هر دو را با آمیختن دو طریق و با تکیه
به اصل رویداد یادآوری میکنیم:
«هنگامی که خداوند آدم را از بهشت به زمین انداخت، به او
1) تفسیر عیاشی/ 1/ 130؛ بحارالانوار/ 11/ 186؛ و 76/ 195.
دستور داد با دست خود زمین را کشت کند و از حاصلش بخورد. پس از آنکه از بهشت و نعمتهایش محروم شده بود. آدم دویست سال از دوری بهشت میگریست و با خدا تضرع و زاری میکرد. پس از آن خداوند را سجده کرد سجدهای دراز بگونهای که سرش را سه روز و سه شب از سجده برنداشت. آنگاه که سر از سجده برداشت به خدا عرض کرد: ای پروردگارم! آیا مرا با دستانت بدون واسطه نیافریدی؟ خداوند فرمود: آری آفریدم.
آیا از روح خودت در من ندمیدی؟
دمیدم.
آیا مرا در بهشت خود جای ندادی؟
این کار را کردم.
آیا مهرورزیات بر خشمگیریات
پیشی نمیگیرد؟
چرا پیشی میگیرد. آیا تو شکیبایی و سپاسگزاری کردی؟
ای پروردگارم اگر توبه کنم و کار نیک انجام دهم مرا به بهشت بازمیگردانی؟
آری بازمیگردانم.
آنگاه آدم عرض کرد: «لا اله إلا أنت سبحانک إنی ظلمت نفسی فاغفرلی إنک أنت الغفور الرحیم.« از اینرو، خداوند با این مناجاتی که وی انجام داد به او مهر ورزید و از او درگذشت. چون آدم توبه کرد خداوند نیز توبهپذیر مهربان است«.((1))
1) تفسیر عیاشی/ 1/ 129؛ تفسیر کبیر/ 3/ 19؛ بحارالانوار/ 11/ 212.
اگر «ربنا ظلمنا» را کلمات هدیه شده به آدم ندانیم، دیگر کلماتی که ابوالبشر آنها را دریافت از آغاز تا پایان با تنوعی که دارند بر پایهی روایات استوار است نه آیات قرآن. در این صورت ترجیحی میان روایاتی که کلمات گفتاری را بر شیء خارجی به آدم نسبت میدهد، وجود ندارد مگر با مرجحات منصوصه سندی و دلالی یا غیر منصوصهای که در این روایات به چشم نمیخورد و تعارضی میان آیه و روایت پیش نمیآید. در هر صورت «ربنا ظلمنا» چون نص کتاب است بر دیگر واژگان روایی و مفاهیم ذهنی - هم از نظر نص کتاب و هم با تأئید انبوه سنت - تقدم مییابد.
آنگاه که تعارض از نص قرآن و سنت بیرون رفت و میان روایات برگشت، در این صورت روایاتی که سخنان آدم را واژگان اعتباری میدانند توان برابری با روایاتی که کلمات را حقایق خارجی میشمارند ندارند نه از نظر کمیت و نه از نظر کیفیت؛ زیرا روایات دسته دوم بالاتر از تضافر، تواتر معنوی دارند و با دلائل عقلی و شهودی سازگارند.
بیرون آمدن واژگان از لبهای آدم، باز هم منافات و تضادی با شهود اعیان وجودی نور اهلبیت علیهم السلام با روح ابوالبشر پیش نمیآید، زیرا هنگام بازگشت از عالم خاک به سوی افلاک به تناسب نشأ وجودی این جهان نام ائمه علیهم السلام را بر زبان جاری کرد و پیش از آن در منظومة دیگر جهان خلقت بهشت برین، حقایق نورانیه چهارده نور مقدس را زیارت کرد و نور آنان اعماق جان او را روشن ساخت.
«پس اگر در روایات اهلبیت علیهم السلام آمده است که مراد از این کلمات، اسماء اصحاب کسا است، باید توجه شود که مقصود، این است که آدم علیه السلام انوار اهلبیت علیهم السلام و اشباح آنان را زیارت کرد و کلمات تلقی شده، همان آیات وجودی اهلبیت علیهم السلام بود؛ گرچه هنگام توبه و تکلم با خداوند به عنوان استغفار، اسمهای مبارک آنان را بر زبان جاری کرده باشد«.((1))
برخی از مفسران «کلمات» را کردار معنادار آدم برداشت کردهاند و تفسیر صریح آیه را به همین معنای «فعلیت« حمل کرده و در کنار این احتمال، معنای واژگانی را پررنگتر ترسیم نموده است.
گونة برداشت کرداری از کلمات و انجام اعمال ویژه نیز بر پایهی روایات بنا شده است.
1) تفسیر تسنیم/ 3/ 431.
«نخعی میگوید:
پیش ابن عباس آمدم و به او گفتم کلماتی را که آدم از پروردگارش گرفت چه بود؟ گفت: خداوند دانش مناسک حج را به آدم و حواء آموخت و آن دو با آن حج گزاردند و آن
همان کلماتی است که در موسم گفته میشود. هنگامی که آن دو مراسم را به پایان بردند، خداوند بلند مرتبه به آنها وحی کرد که من توبه شما را پذیرفتم...
عایشه میگوید: هنگامی که خداوند بلند مرتبه اراده کرد که بر آدم ببخشد او هفت مرتبه خانه را طواف کرده بود. کعبه آن روز تپهای بلند سرخگونه بود. هنگامی که دو رکعت نماز خواند، رو به بیت عرض نمود: خدایا تو نهان و آشکارم را میدانی پوزشم را بپذیر. نیازمندیام را میدانی هر چه خوبی است به من بده آنچه در نفس من میگذرد میدانی پس مرا بیامرز. بار خدایا! ایمانی فرو رفته در قلبم و یقین راست را از تو میطلبم تا بدانم هر آنچه به من میرسد چیزی است که بر من نوشتهای و آنچه به من دادی خرسندم. از اینرو، خداوند بلند مرتبه به آدم وحی کرد: ای آدم! در واقع گناهت را بخشیدم. هیچ یک از نسل تو به سوی من نمیآید و مرا با این دعا که تو خواندی نمیخواند جز اینکه گناهش را میآمرزم و گرفتاری و اندوهش را برطرف میسازم. فقر را از میان نگاههایش برمیدارم و دنیا به او رو میآورد ولی او دنیا را نمیخواهد«.((1))
1) تفسیر کبیر/ 3/ 19.
از خود آیه کردار مطلق یا عمل خاص نظیر حج و غیر آن به دست نمیآید. قرائن و شواهدی از صدر تا ذیل بر این مدعا نمیتوان بیرون کشید. واژه «فتاب» در واقع نتیجه نوع کلمات دریافت شده است که پس از آن آدم را به خدا متصل میسازد. پس کردار میتواند نتیجه کلمات باشد نه خود کلمات. چه «فا» را به معنی ترتیب بگیریم یا تعقیب یا سببیت. هر سه عطف بعدی بر قبلی میشود. یا آن را رابط بدانیم که جواب جمله اسمیه باشد یا فعلیه و فعل چه ماضی خبری یا انشایی.
این روایت همانند دیگر روایتها که ملاک تفسیر آیه قرار گرفته از نظر شهرت به روایات قبلی نمیرسد. بنابراین احتمال عمل خاص بودن کلمات، نسبت به احتمالات دیگر فرودستی دارد نه فرا دستی. چنانچه تعارضی میان این دسته از روایات و دستهای که کلمات را شیء خارجی میداند پیش آید، شهرت بر غیر شهرت مقدم میشود.
عمل ویژه یا عمومی با ظاهر آیه و فهم عرفی مفسران سازگاری ندارد. برداشت عرف از «کلمات» همان واژگان است که الفاظ و مفاهیم باشد نه انجام مناسک حج که انصراف از ظهور آیه به شمار میآید. حقیقتی که دوستان، به شدت از آن گریزان هستند و هیچگاه از ظهور سطحی آیه هم دست برنمیدارند
چه رسد به معنی عمقی آیات. چگونه اینجا از آن مشی همیشگی به کژ راهه رفتهاند و راه دیگری پیمودهاند؟! حمل کلمات بر شیء خارجی نه تنها با ظهور عرفی ناسازگار نیست که نص قرآنی و تواتر بر روایی تفسیر آن وجود دارد.
گاهی کلمات در آیات قرآن بر موجودات بیرونی - چه جاندار و زنده یا غیر نامی و جامد - اطلاق میشود. نه گفتار یا کردار خاص همانگونه که خداوند یکی از پیامبرانش را «کلمه» میخواند و او را مصداق یا عین کلمه به دیگران معرفی میکند. وقتی کلمه بر حضرت عیسی علیه السلام اطلاق شود به فحوای اولویت به پیامبر اعظم|، صد در صد اطلاق میشود.
کتاب آسمانی با صراحتی که هیچ احتمال خلاف در آن راه ندارد، کلمه را بر موجودخارجی بکار میبرد و از واژگان اعتباری فراتر میرود. چنانکه در سورهی نساء آیه یکصد و هفتاد و یکم حضرت مسیح علیه السلام را کلمه خدا مینامد، {انما المسیح عیسی بن مریم رسول الله و کلمة القاها إلی مریم}
اگر هیچ دلیلی دیگر بر موجود خارجی بودن کلمات نداشتیم، همین نص صریح قرآنی برای ما بس بود. «کلمه، آیه و حروف هرگاه بر موجودات خارجی صدق نمیکرد، خداوند بلند مرتبه هیچگاه انسان را با حروف نامگذاری نمیکرد. همانگونه که «یس و طه« و مانند آن بر شخص پیامبر| ما اطلاق میشود.
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «من نقطة زیر باء بسم الله هستم یکی دیگر از اطلاق کلمه بر موجود خارجی است«.((1))
به دلالت مطابقی آیه نمیتوان گفت، مراد از کلمات حقیقت وجودی پیامبر اعظم| است؛
زیرا «کلمات» بر شخص او حمل نشده همانگونه که در سوره نساء بر شخص حضرت عیسی علیه السلام کلمه اطلاق شده بود.
وقتی «کلمه» بر پیامبری چون حضرت عیسی علیه السلام اطلاق میشود به طریق اولی بر پیامبر| ما نیز اطلاق میشود. عیسی، موسی و تمام موجوداتی که اشعهای از پرتو خورشید حقیقت محمدیه| هستند چگونه میتوانند بر خود او برتری داشته باشند؟ بنابراین با مدلول فحوای آیه میتوان مراد از «کلمات» را نور وجودی اهلبیت علیهم السلام برشمرد.
«... و إذأ اطلقت الکلمة علی عیسی علیه السلام، فلتطلق الکلمات علی الروح الاعظم والحبیب الأکرم صلی الله تعالی علیه و سلم؛ فما عیسی، بل و ما موسی، بل «وما، وما...« إلا بعض من ظهور أنواره و زهرة من ریاض
أنواره«.((2))
وقتی «کلمه» بر موجود ضعیفتر به کار برود بیتردید به کار بردنش بر
موجود قوی اگر قبحی نداشته باشد هرگز منعی نخواهد داشت. سعة وجودی محمد| که نخستین آفریده پروردگار و مجرای فیض الهی بر تمام موجودات است، هیچگاه با وجود عیسی علیه السلام قابل مقایسه نیست. مثل آن دو خورشید و اشعههای خورشید را میمانند. پیامبر| علت است و عیسی علیه السلام معلول. او فیض است و این بر آمده از فیض، او اول و آخر و ظاهر و باطن است و این تنها بخش کوچکی از ظهور آن حقیقت.
افزون بر اطلاق «کلمه» بر شیء بیرونی و شخص حضرت عیسی آن کلمات که قابل شمارش هم نیستند و تنها بر موجودات خارجی صدق میکند واژگان اعتباری کتاب نیست؛ زیرا تمامی کلمات قرآن قابلیت شمارش را دارند.
آنچه دست علم هنوز هم بدان نرسیده کلمات آفاقی است که بشر از بر شمردن اعداد زمینی و محصورش ناتوان است چه رسد به رقم نجومی آسمانی نامتناهیاش که هرگز بدان دست نمییابد: {قُل لَّوْ کَانَ الْبَحْرُ مِدَاداً لِّکَلِمَاتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ کَلِمَاتُ رَبِّی وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَداً ً} (کهف/ 109)
«هر فردی چنانچه کمترین درنگی در معنی آیه بنماید به خوبی میفهمد که این اشاره به واژگان قرآنی ندارد و عبارتهای تورات و انجیل و زبور و صحف و دیگر کتابهای آسمانی را هرگز در برنمیگیرد؛ زیرا تمامی واژگان این کتابها و مانند آن قابل شمارش و دست یافتنی است. از اینرو، جز کلمات آفاقیه که نام موجودات خارجی
و ممکنات است، احتمال دیگری باقی نمیماند. موجودات خارجی
قابل شمارش و پایان یافتنی نیست. این ظهور برداشت بسیار روشن بدیهی وغیر پنهان شدن است«.((1))
پس از نص کتاب که بر حقیقت خارجی کلمه دلالت صریح و آشکاری داشت. روایات بیشمار و متواتر بود که از یکسو، بر عینیت خارجی کلمات دلالت دارند و از سوی دیگر، بر شخص پیامبر| نیز دلالت مطابقی دارند همانگونه که مفاهیم آنها ما را بر دیگر اعیان مقدسه رهنمون میشود.
این روایات اصناف گوناگونی دارند که میتوان آنها را به چند دسته مستقل مدلولی زیر تقسیم کرد:
الف) روایات متضافر و متواتر معنوی که شخص پیامآور خدا را مصداق بیرونی کلمات میدانند و بر این مفهوم خارجی انحصاری، دلالت مطابقی دارند نه تضمنی یا التزامی.
ب) روایات متضافر که افزون بر نور وجودی پیامبر اعظم| اعیان مقدسه خمسه طیبه را نیز مصداقی دیگر برای کلمات به دلالت مطابقی برشمردهاند.
ج) روایات متضافر دیگر که چهارده نور مقدس و
1) تفسیر المحیط الاعظم/ 1/ 225 .
اهلبیت علیهم السلام را مصادیق کلمات بازگرفته آدم از پروردگارش دانستهاند.
مدلول این دسته از روایات این است که تنها حقیقت محمد| آن شیء عینی بود که آدم دریافت و این نور تا ژرفنای جان او نفوذ نمود. چنین طیف روایات را شیعه و سنی به طرق گوناگون در ذیل آیه و جاهای دیگر نقل کردهاند:
«و قیل: رأی مکتوباً علی ساق العرش، محمد رسول الله فتشفع به«.((1))
«عن محمد بن عیسی بن عبدالله العلوی، عن أبیه، عن جده، عن علی علیه السلام، قال: الکلمات التی تلقاها آدم من ربه؛ قال: یا رب أسألک بحق محمد لما تبت علی. قال: و ما علمک بمحمد؟ قال: رأیته فی سرادقک الأعظم مکتوباً و أنا فی الجنة« ((2))
یادآوری این دو نص نورانی تنها از باب نمونه است نه انحصار در ملاک و مستند که نوع این دسته از روایات بیشمارند.
در این دسته از مدلول روایات چند احتمال زیر وجود دارد:
روایات بسنده کنیم و مراد روایات را نام پیامبر| به بهشت بدانیم سه احتمال دیگر مسمای این اسمهای مکتوب در عرش یا بهشت، فراروی اندیشة محقق قرار میگیرد.
وجود فیزیکی او متأخر از اسم است که رسول خدا| در نشأ ناسوت در آن قالب تجلی کرد و ظهور یافت. اگر چه اسمش را مقدم از وجودش در بهشت نگاشتهاند. به هر حال نام او قبل از وجودش نیز راهگشای مشکل آدم گردیده است.
هم نام محمد| در عرش و بهشت نوشته شده باشد و هم وجودش در آن دو نشأ تجلی یافته باشد. گویا اسم بدون مسما و مسمای بدون اسم در آن منظومههای وجودی نبوده است. چه در نشأهای نوری و مادی وجودش باشد یا نباشد اما در این نشأ اسم و مسما با یکدیگر باشند.
در این احتمال وجود نوری او را قبل از نام مکتوبش در عرش و بهشت قایل باشیم ولی وجود وی در این دو منظومه باشد. یا نباشدزیاد اهمیتی ندارد. اصل تقدم حقیقت خارجیاش بر سهم است.
صحیحترین احتمال این است که وجود او نخستین آفریده و نام او همزمان با وجودش گزارده شده است. همانگونه که وجودش آخرین وجود و نامش آخرین نام است. یعنی در تمام مراحل هستی نور او و نام او جریان دارد. جایی
نیست که پیامبر| و نامش در آن منظومه نباشد هر جا وجود صدق کند حقیقت او آشکارتر صدق میکند.
این احتمال با ظهور نخستین آیه سازگاری ندارد ولی با مدلول کلی و جزئی روایات متواتر خلقت نوریهی محمد| کاملاً هماهنگی دارد. برداشت دیگر فهم پایین مخاطب است؛ زیرا ائمه علیهم السلام بنا به فهم عادی و عرفی سائل که در روایت دوم آمده پاسخ گفته نه بر حقیقت وجودی شخص پیامبر|. چون شنونده استعداد پذیرش وجود نوری پیامبر| را
نداشته تنها نام او را بر زبان رانده که در واقع این اسم حکایتگر مسمای حقیقی پیامبر| است. منتهی مراد متکلم چیزی بوده و فهم مخاطب چیزی دیگر. گوینده از راه نشانه یک حقیقت که نام او باشد به اصل وجودی او مخاطب را به درنگ واداشته است.
الله من حسده و أقر بالولایته و دعا بحق الخمسته: محمد و علی و فاطمة والحسن والحسین صلوات الله علیهم؛ غفرالله له. و ذلک قوله: {فَتَلَقَّی آدَمُ مِن رَّبِّهِ کَلِمَاتٍ}بقره/ 37.((1))
روایت نخست دلالت صریح بر وجود خارجی و تأثیرگذار خمسه پاک دارد و تنها به نگاشته بودن نام پیامبر بسنده نکرده است. ازاینرو به دلالت مطابقی و ظهور آشکار روایت میتوان استدلال کرد که آدم مستقیم و رو در رو با نور وجودی پیامبر| برخود کرده است نه با نام او در بهشت. روایت دوم به دلالت التزامی یا تضمنی بر تابش نور اهلبیت علیهم السلام بر وجود آدم، دلالت دارد.
«یلمی در مسند فردوس از علی علیه السلام نقل کرد که فرمود:
از پیامبر خدا| معنی این سخن خدا را پرسیدم: {فتلقی آدم من ربه کلمات فتاب علیه} سپس او فرمود: خداوند آدم را فرود آورد... او یکصد سال بر گناهش گریست تا آنگاه که جبرئیل را به سوی او برانگیخت و به او فرمود: ای آدم! آیا من تو را با دستان خود نیافریدم؟ و در وجود تو از روح خود ندمیدم؟ آیا فرشتگان من بر تو سجده نکردند؟ آیا از بندگانم حواء را به همسریت برنگزیدم؟
آدم عرض کرد: آری! خداوند فرمود: پس این اندوه و گریه برای چیست؟ آدم عرض کرد: چگونه اندوهگین نباشم در حالی که مرا از بهشت راندی و نمیدانم دیگر بار به آن
برمیگردم یا نه؟ هان! در واقع مرا از نزد مهر گسترت بیرون راندی. این مهم مرا از گریستن باز نمیدارد. خداوند فرمود: بر توست که این کلمات را دریابی؛ زیرا خداوند بازگشت تو را میپذیرد و گناهانت را میآمرزت. بدینسان بگو: «الهم أنی اسألک بحق محمد و آل محمد. سبحانک لا اله الا أنت عملتُ سوءاً و ظلمت نفسی فاغفرلی إنک أنت الغفور الرحیم«.((1))
یکی دیگر از پشتوانههای علمی- تفسیری حقیقت نوریة اهلبیت علیهم السلام در وجود نیاکان از آدم تا عبدالمطلب آیهی یکصد و بیست و چهارم سوره بقره است: {وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِمامًا قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمینَ}
در ماهیت کلمات این آیه میان مفسران توافق کمتری نسبت به آیه سی و هفت همین سوره وجود دارد. با یک نگاه کلان در آغازدو گونه دیدگاه مرزبندی شده را میتوان از آیه برداشت کرد و سپس هر یک را به منظرگاههای درونی کوچکتر عنوان داد.
برخی از مفسران بر این باورند که مراد از کلمات ریخته شده از خداوند به حضرت ابراهیم پیامبر علیه السلام در واقع عین همان کلماتی است که به پیامبر دیگر خدا
1) الدرالمنشور/ 1/ 147.
حضرت آدم علیه السلام داده شد. هرگز میان آن دو تغایر، دوگانگی و یا چندگانگی وجود ندارد.
غالب مفسران اهل سنت و اندکی از مفسران شیعه مدلول این دو آیه را از یکدیگر بیگانه میدانند نه یگدانه. از این منظر کلماتی که آدم علیه السلام را از تنگنا و تاریکی زندگی به روشنایی بیرون کشید، غیر از جنس کلماتی بود که ابراهیم علیه السلام بدان آزموده شد و او را از شر طاغوت زمان رهاند.
بر پایهی بند «الف« نیاز دوباره به اثبات نوع کلماتی که از بالا به پایین برای ابراهیم علیه السلام ریخت وجود ندارد؛ زیرا این کلمات خود همان کلماتی است که آدم را از خاک
دوباره به افلاک رساند. بر اساس بند «ب« چنانچه نوع کلمات و مصادیق دو آیه را با یکدیگر یکسان ندانیم و رابطه این نه آنی میان آنها برقرار سازیم، در آن صورت نیز نوع کلمات هر چه باشند آسیبی نه از جنبه اثباتی و نه از جنبه ثبوتی؛ به باور پیشین ما نسبت به چیستی کلمات نمیزند. زیرا وقتی هر یک از مصادیق آیه شخصیت حقیقی مستقل و نشأ وجودی جداگانهای دارند نه آدم و ابراهیم یکسان و نه کلمات آنها همسان و هم سنخ هستند.
بنابراین اثبات چیزی برای یکی هرگز ثبوت همان چیز یا چیز دیگر را برای آن یکی به ارمغان نمیآورد. همانگونه که نفی یک ویژگی از یکی هرگز دیگری را نفی نمیکند؛ اثبات شیء نفی ما عدا نمیکند.
این حقیقت از ژرفنای جان میتراود که چندگانگی و کثرت سزاوار عالم
قدسی و منظومه ی نوری نیست. همانگونه که این همانی و یگانگی لایق عالم مادی نیست. این مهم چه از جایگاه مبدأ نورافشان در نظر گرفته شود یا از میدان نورپذیر در هر صورت بیشتر سنخیت با وحدت دارند تا چندگانگی. همانگونه که اصل نور برآمده نیز وحدت را از مبدأ صدور تا مقصد ورود حفظ کرده و در تمام مراتب نورانیت موجود است.
یگانه نورافشان همیشگی تنها نور واحد میافشاند؛ زیرا اقتضا و ماهیت ذات این کانون نوری همان یکتایی و بیهمتایی اوست به گونهای که همواره از منبع نورانیت یکتایی جز نور واحد برنمیتابد. چنانچه نور دیگری غیر از یک نور از این منبع بتابد خلاف فرض وحدت منبع نورافشان واحد میشود و این با نوریت محض نورپرداز سازگاری ندارد.
حضرت آدم، نوح، ابراهیم و دیگر پیامبران الهی این نور را نه با چشم دید که با جان چشید نه با دید سر نگریست که از ژرفنای جان بدان دست یازید. بنابراین چندگانگی جایگاه گیرنده تصور ناپذیر است همانگونه که تعدد فرستنده ممکن نبود.
از دیگر سو، مقام رسالت و منصب خلافت نیز حقیقت واحد و تفکیک ناپذیرند چه در وجود ابراهیم باشد یا موسی یا عیسی. بیتردید تعدد ابزارها و مجاری نورپذیری را نمیتوان در کنار مرکز نورپذیر همسان دید و از آن گونههای پراکنده و رنگارنگ نوری را نمایاند؛ زیرا آنها مقدمات و کانالهای عبوری نوری هستند نه حقیقت نوری واحد.
آنچه از کانون بیمانند و یکتای نورگستر بیرون آمده جز نور واحد، حقیقت یگانه و چند گانهی دیگری نیست. این حقیقت یگانه، همان وحدت نوری وجودی اهلبیت علیهم السلام است که در زبان روایات به «کلهم نور واحد» تعبیر شده است. هر چند این وحدت حقیقیهی نوری مراحل آغازین و انتهایی دارند و پایان شدید و ضعیف اما هر گز چندگانگی بیرون از آنها را نمیتوان تصور کرد. چیزی که در زیارت جامعه «طابت و طهرت بعضها من بعض» آمده است که اشاره به مراحل وجودی و کیفیت ظهوری و نشأ وجودی ائمه علیهم السلام میپردازد.
برداشت این همانی نوع کلمات دو آیه افزون با سازگاری عقل و شهود عرفانی دلیل متقن نقلی نیز در پشت سر خود دارد. در این مستند جعفربن محمد علیه السلام با صراحت میان کلمات دو آیه رابطه یگانگی را بیان میکند و این تفسیر واحد را برای مصادیق واحد آن دو به ارث میگزارد:
شیخ ابو جعفر بن بابویه «ره« در کتاب «النبوة« به سند مرفوع خود از مفضل بن عمر نقل کرد که وی گفت:
از امام صادق علیه السلام معنی گفتار خدای فراتر از توصیف را پرسیدم: {و اذ ابتلی ابراهیم ربه بکلمات ...} که (مراد و مصداق) این کلمات چیست؟ امام علیه السلام فرمود: این کلمات، همان کلماتی است که آدم علیه السلام آنها را از پرودگارش دریافت سپس با آن به سوی او بازگشت و آن کلمات این است که آدم عرض کرد: «یا
رب اسألک بحق محمد و علی و فاطمة و الحسن و الحسین الا تبت علی« سپس خداوند نیز توبه او را پذیرفت؛ زیرااو بسیار توبهپذیر و مهربان است.«((1))
روایت دیگری که کلمات را در هر دو آیه یاد شده وجود خارجی اشباح مقدسهی اهلبیت علیهم السلام میداند.
از عبدالله فرزند ابی اوفی است که او از رسول خدا| نقل میکند که آن حضرت فرمود:
«هنگامی که خداوند ابراهیم خلیل را آفرید پرده از بینایی درونیاش برگرفت. رو به سمت و سوی عرش نگریست و در آن جا نوری را دید و عرض کرد:
خدای من! سالار من! این نور چیست؟
خداوند فرمود: ابراهیم! این محمد برگزیده من است.
دیگر بار ابراهیم عرض کرد: خدای من! سالار من! هان به سمت دیگر عرش نوری دیگری را میبینم؟!
ای ابراهیم! این علی یاور دین من است.
خدای من! سرور من! بیتردید من به گوشههای آن دو نور، نور سومی پس از آن دو میبینم؟!
ابراهیم! این فاطمه است که پس از پدر و شوهر میدرخشد و دوستانش بریده از آتش هستند.
1) مجمع البیان / 1/ 378؛ تفسیر الصافی / 1/ 169؛ البرهان/ 1 / 318؛ الخصال / 1 / 305.
خدای من! سالار من! دو نور دیگر در امتداد آن سه نور نیز مشاهد میکنم!
ابراهیم! آن دو حسن و حسین هستند که پس از نور پدر و مادر و جد خود نور میافشاند.
خدای من! سرور من! در واقع من نورهای نهگانه ی دیگری را گرد این انوار پنجگانه میبینم!
ابراهیم! آنها پیشوایان معصوم از فرزندان خمسه طیبه هستند.
خدایم! سرورم! با چه نامهایی
آنان شناخته میشوند؟!
ای ابراهیم! نخستین آنان علی بن الحسین است و پس او آن محمد فرزند علی و جعفر فرزند محمد و موسی فرزند جعفر و علی فرزند موسی و محمد فرزند علی و علی فرزند محمد و حسن فرزند علی و محمد فرزند حسن القائم المهدی هستند.
خدای خوبم! سالارم! گرداگرد آنان حلقهای از نور میبینم که شمارگان آن را جز تو کسی نمیداند؟
یا ابراهیم! آنها شیعیان و پیروان آنها هستند.
خدایم! سرورم! با چه ویژگیهایی شیعیان آنها و دوستان اهلبیت علیهم السلام شناخته میشوند؟
ابراهیم! به گزاردن نمازهای پنجا و یک رکعتی، آشکار خواندن بسم الله الرحمن الرحیم، قنوت گزاردن پیش از رکوع رفتن، دو سجده شکر کردن و انگشتر به دست راست نمودن.
خدای من! مرا از شیعیان و دوستداران اهلبیت علیهم السلام قرار بده.
بیتردید تو را از شیعیان ائمه علیهم السلام قرار دادم. بنابراین خداوند این آیه را در شأن ابراهیم فرود آورد: {وَ إِنَّ مِنْ شیعَتِهِ لإِبْراهیمَ * إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ}. (صافات/83) راست گفت خدای بلند مرتبه و فرستادهاش.
مفضل بن عمر میگوید:
در واقع هنگامیکه ابراهیم نزدیک مردنش شد و مرگ را نزدیک به خود دید این خبر را گفت و به سجده افتاد و در همان جا، روح بدنش از خاک به افلاک پر گشود.«((1))
یکی از مصادیق کلماتی که ابراهیم را خداوند بدان آزمود؛ پیشوایان پاک شیعه را به ویژه آخرین نورپرداز نورگستر مهدی موعود(عج) است. این مدلول از
1) الفضائل / 459؛ البرهان / 4 /20؛ تأویل الآیات / 485؛ مستدرک وسائل /4 /187؛ العوالم/3 /75 .
نص روایات اهلبیت علیهم السلام و از معنی دقیق و ژرف آیه نیز بیشتر حاصل میشود نه با نگاه سطحی و ظهور اولیه چنانکه ادامه روایت و ذیل آن به همین حقیقت اشاره دارد.
راوی میگوید: آنگاه به حضرت عرض کردم: یا بن رسول الله! پس معنی ذیل آیه گفتار خداوند چیست؟ امام علیه السلام فرمود: {فَأَتَمَّهُنَّ} یعنی آن پنج تا را با قائم(عج) و دوازده امام که نُه تای آن از فرزندان حسین علیه السلام است؛ تمام کرد.« ((1))
برخی روایتهای دیگر با اندکی افزایش و کاهش صدر و ذیل، مضمون همین خبر را بیشتر تأیید میکند که مراد از مصادیق کلمات اهلبیت علیهم السلام به ویژه امام عصر(عج) باشند:
«عن مفضل بن عمر عن الصادق جعفر بن محمد علیه السلام قال: سألته عن قول الله تعالی: {وَإِذِ ابْتَلَی إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ} ما هذه الکلمات؟
قال هی الکلمات التی تلقاها آدم من ربه فتاب علیه و هو أنه قال: «یا رب أسألک بحق محمد| و علی علیه السلام و فاطمه÷ والحسن والحسن‘ الا تبت علی فتاب علیه إنه هو التواب الرحیم. و... أتمهن بمحمد و علی والأتمة من ولد علی علیهم السلام . قال و قال ابراهیم: یا رب فعجل بمحمد و علی ما وعدتنی فیهما و عجل بنصرک لهما«.((2))
به دیگر احتمال مصداق کلمات افزون برنور وجودی پیشین، تجلی فیزیکی و تحقق منصب امامت پیشوایان شیعه در روی زمین است. ابراهیم، حقیقت نوری وجودی اهلبیت علیهم السلام را در نشأ وجودی خود دریافت اما هنوز به امامت آنان در عالم ماده باور نداشت و شاید تصور میکرد وجود ائمه علیهم السلام منحصر در عالم ملکوت است و در جهان ناسوت تجلی ندارند.
بدین سان، خداوند به ابراهیم مژده میدهد که افزون بر امامت معنوی ائمه علیهم السلام در عالم معنا آنان در عالم ماده نیز امامت خواهند کرد و این مراتب و مراحل به کمال و تمام خواهد رسید. نور وجودی اهلبیت علیهم السلام تا رسیدن به آن مرحله در منصب امامت از نسل وی پشت به پشت منتقل خواهد شد تا در عالم ماده تجلی کنند.
«صفوان جمال گفت: ما در مکه بودیم. گفتگو در چیستی سخن خداوند منزه و بلند مرتبه به میان آمد: {وَإِذِ ابْتَلَی إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ} امام معصوم فرمود: خداوند آنها را با محمد و علی و پیشوایان از فرزندان علی، که درود خداوند برآنان باد، تمام و کامل کرد. همانگونه که در دیگر سخن خداوند هست که «دودمان و تیرهی برخی را از برخی برمیگزیند و خداوند شنوا و داناست. بقره/ 124« آنگاه معصوم فرمود: {إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِن ذُرِّیَّتِی قَالَ لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ} بقره/ 124. ابراهیم عرض کرد: ای پروردگار! آیا از نسل من هم ستمگر پدید میآید؟ خداوند فرمود: آری! فلان و فلان و فلان و هر کس
که آنها را پیروی کند. آنگاه ابراهیم عرض کرد: ای پروردگار! پس آن امامت را برای محمد و علی که به من آنها را مژدگانی دادهای، قرار بده و پیروزیات را برای آن دو شتاب بخش«.((1))
با این احتمال برداشت دوگانه میان مدلول دو آیه جای خود را به یک مدلول واحد میدهدو سازگار با دیگر روایات میشود؛ زیرا امامت آنان با پیشوایی خودشان مطلق معنی میدهد نه مقید به عالم ماده و تجلی فیزیکی تنهای ائمه علیهم السلام . آنگاه هم امامت اهلبیت علیهم السلام لا بشرط تفسیر خواهد شد و هم وجود خود آنها لابشرط تفسیر میگردد. نه بشرط شیء یا بشرط لا.
از دیگر سو، میان منصب امامت و ذات خارجی و اعیان مقدسة آنان این همانی خواهد بود نه این نه آنی. تنها با این برداشت وجهة تفسیری برخی از علمای شیعه از آیه را میتوان توجیه کرد و در غیر آن صورت رابطه این نه آنی میان دو آیه خود به خود برقرار خواهد شد:
«روایت بر این پایه استوار است که مراد از «کلمه» امامت باشد همانگونه که در سخن خدای بلند مرتبه آمده است: {فَإِنَّهُ سَیَهْدِینِ وَجَعَلَهَا کَلِمَةً بَاقِیَةً فِی عَقِبِهِ} در این صورت معنی آیهی {وَإِذِ ابْتَلَی إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ} امامت خودش و امامت اسحاق و نسل او را بیان میکند.
1) تفسیر عیاشی/ 1/ 153.
واژهی «اتمهن« امامت محمد| و پیشوایان پاک از خاندان او را که همگی زادهی اسماعیلاند؛ میرساند«.((1))
افزون بر نص صریح آیات که کلمات را واژگان اعتباری یا اوامر و نواهی شرعی میدانند، روایتهایی نیز وجود دارد که مراد از کلمات را واژگان اعتباری برمیشمارند. همانگونه که ذیل آیهی پیشین برخی از آنها یادآوری شد و برخی به دلیل روش پژوهش، کوتاه نقل نشد. این روایتها دلالت صریح دارند که مراد از «کلمات» تنها مفاهیم ذهنی است نه حقایق خارجی.
«اگر مقصود از کلمات، الفاظ و مفاهیم ذهنی آنها نیست و روایت فوق به انوار و اشباح وجود خارجی توجیه میشود پس روایتی که...
کلمات را به «لا اله أنت...« تطبیق داده است، چگونه توجیه میشود؟ آیا این روایت قرینهای نمیشود که مراد از کلمات، همان الفاظ و مفاهیم ذهنی آنهاست؟
پاسخ:
اولاً: باید احراز شود که نشأای که کلمات یاد شده در آیهی محل بحث به آدم القأ شد، منطقه دنیا و زمین بود تا از آنها الفاظ و مفاهیم ذهنی اراده شود یا منطقه بهشت بود که برتر از قلمرو اعتبار عبری و عربی و فارسی است؟ و تا احراز
1) المیزان/ 1/ 282.
نشده است که منطقهی محاوره، همان قلمرو زمین و نشأ اعتبار الفاظ و مفاهیم ذهنی بوده است نمیتوان کلمات، ماخوذ در آیه را بر این معنا حمل کرد.
ثانیاً:. منظور از کلماتی که حضرت ابراهیم علیه السلام به آنها آزموده شده است، همان کلماتی است که حضرت آدم علیه السلام آنها
را تلقی کرد... روشن است که کلمات مورد آزمون حضرت ابراهیم از سنخ حقایق خارجی بوده نه از سنخ الفاظ و مفاهیم ذهنی.
ثالثاً: چون «کلمات» به معنای حقایق عینی در عالم اعتبار ظهور خاص خود را دارد همهی آنچه دربارهی الفاظ و مفاهیم ذهنی آنها وارد شده است به ابن دلیل که مرحلهی نازل همان حقایق عینی است، درست است«.((1))
گاهی «کلمات» به اوامر و نواهی شرعی اطلاق میشود که مراد از آن آموزههای همیشگی دینی بایدها و نبایدهایی است که باید فرد مکلف بدان پایبندی عملی نشان دهد و در زندگی روزمره آنها را به کار برد.
«از کلمه گاهی شریعت میتوان فهمید مانند سخن خداوند بلند مرتبه که فرمود: «و تمت کلمة ربک صدقاً و عدله» یعنی کلمات شرعیه که مراد از آن یا خبر دادن صادق است و
1) تسنیم/ 3/ 432.
یا درخواست دادگری چه در قالب اوامر و نواهی الزامی باشد...((1)) تکالیفی که آنها را ابراهیم انجام داد و تمام کرد«.((2))
افزون بر اینکه «مراد از مضمون کلمات اوامر و نواهی باشند؛ مناسک حج، خصال ایمان، ستارگان خورشید و ماه است که حضرت ابراهیم بدانها استدلال کرد. تفسیر کلمات به خصلتهای فطری از ابن عباس ترجمان قرآن نیز روایت شده است«.((3))
چنانچه «کلمات» در این آیه به موجودات خارجی ماه و ستاره و خورشید اطلاق شود همانگونه که صاحب المنار بدان اشاره کرد به طریق اولی به محمد بن عبدالله علیه السلام به دلیل فحوای کلمات اطلاق میشود.
پیش از این یادآوری شده و پس از این روشن میشود که آن حضرت نخستین آفریده پروردگار و دیگر موجودات برآمده از نور اوست. اگر مراد از «کلمات» اوامر و نواهی باشد، نه دلیل اثباتی موضوع میشود و نه دلیل نفی آن؛ زیرا این احتمالات ذیل آیهی {فتلقی آدم من ربه کلمات} داده نشده تا برای هر یک از اثبات و نفی نقدی ارائه شود. بنابراین احتمالات یاد شده بیگانه از بحث،
طرح شده است که پذیرش و نفی آن به اصل حقیقت نوریهی پیامبر| در این مرتبه آسیبی نمیرساند.
یکی از مصادیق «کلمات» سخنان تکوینی و معجزنمای الهی است که ادای آن را فهم عرفی و عقل سطحی در ظاهر محال میداند و چه بسا تا خود اینگونه معجزهها را به گوش دل نشنود و با چشم جان نبیند از دیگران نمیپذیرد. مانند سخن گفتن حضرت عیسی بن مریم در نوزادی یا گویشهای فراوان ائمه علیهم السلام در کودکی و قرآن خواندن سر بریده سید الشهدا امام حسین علیه السلام در کوفه و شام.
آری! «گاهی از کلمات نمایاندن قدرت الهی فهمیده میشود مانند سخن خداوند بلند مرتبه در مورد (نوزاد) مریم÷ که فرمود:
{وَصَدَّقَتْ بِکَلِمَاتِ رَبِّهَا وَکُتُبِهِ وَکَانَتْ مِنَ الْقَانِتِینَ}((1))
تعبیر مفسران از کلمات به معجزه و یا حقایق تکوینی از یک سو نقدی است بر افرادی که تنها «کلمات» را به واژگان
اعتباری منحصر میکنند و از دیگر سو، مؤیدی است بر خارجی بودن کلمات که برداشت عدهای دیگر از مفسران بود. از اینرو، کلمه در گفتار و نوشتار، تنها، محدود و منحصر
1) تفسیر ابن کثیر/ 1/ 288.
نمیشود. پس جایز است مراد از کلمات امور تکوینی و روحی باشد. چه بسا گفتار خداوند بلندمرتبه {وَإِذِ ابْتَلَی إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ} با در نظر گرفتن این پیوند و مناسبت همان مسائل روحیه تکوینیه باشد نه گفتار و نوشتار. این معنی خود به خود میطلبد که «کلمات» دریافت شده چیز دیگری نباشد. البته این معانی بیرونی از آن جهت به الفاظ تفسیر میشود که حکایتگر آنهاست.« ((1)) نه خود آنها.
فرقی است میان مَظهَر به معنی مفعول و مُظهِر به معنی فاعل.
برخی دیگر «کلمات» را به منصب امامت ورسالت دانستهاند. نه حقایق خارجی یا واژگان اعتباری. گفتهاند؛ ظاهر لفظ بر آن «کلمات» دلالت دارد و آنها کلماتی که خداوند بلند مرتبه آنها را یادآوری کرد و آن کلمات عبارتند از: امامت، پاکیزگی بیت، رفع قواعد و دعا برای برانگیختن محمد|.
این امور حقایق دشواری هستند، نظیر امامت که در این جا به معنی نبوت به کار رفته است. این تکلیف در برگیرنده مشقت زیادی به شمار میرود. زیرا پیامبر خدا| تمامی رنجها، سختیها و دشواریهای که لازمهی انجام تبلیغ رسالت بود، بر دوش کشید و در اداء هیچ چیزی از آن خیانت نکرد. اگر چه پیامدش کشته شدن بود آن را هم به جان خرید.
1) تفسیر خمینی/4 / 447 .
تردیدی نیست که این حقایق از بزرگترین سختیها و اعظم المشاق است.« ((1))
این برداشت نیز همانند تفسیر پیشین به همان دلیل مردود است؛ زیرا اثبات و نفی این منصب هرگز به اثبات و نفی حقیقت نوری اهلبیت علیهم السلام نمیانجامد تا ما به نقد علل آن بپردازیم.
1) تفسیر کبیر /4 / 34.
این فصل چگونگی دریافت کلمات و حد و مرز جریان نورپذیری ابوالبشر از طریق علم حضوری را میکاود. همان حقیقتی که وی را به کانون نور متصل کرد.
چینش آیه {فَتَلَقَّی آدَمُ مِن رَّبِّهِ کَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَیْهِ} با روایات و برداشت مفسران، وجود «کلمات» را بر موجودیت آدم مقدم میداند؛ به گونهای که نه همراه یا پس از ابوالاجساد، میتوان گفت «کلمات» ایجاد شده و به او رسیده است.
جد ما انسانها پس از اصل دریافت که با مشاهدهی عینی صورت گرفت، حقیقت خود را نیز در برابر نورپردازی اهلبیت علیهم السلام دگرگون شده دید و از آن پس این نور همواره با او بود، چه بهشت او را آسمانی بدانیم یا زمینی. در فرود و نزول یا در جا به جایی مکانی هیچگاه نور ائمه علیهم السلام پدرشان را تنها نگذاشت. در واقع این اتصال، ساختار وجودی او را پس از آن لغزش تغییر داد و معادلة زندگی و تعامل و تعادل نیروهای درونی او را دوباره فعال کرد؛ نیروهایی که با اندک لغزش برخی سیستمهایش مختل شده بود و نظام یکپارچهاش به هم ریخته بود.
چه مصادیق «کلمات» را حقایق خارجی برشماریم یا تنها واژگان اعتباری در هر صورت وجود «کلمات» بر هستی آدم تقدم دارد. قرائنی که از خود آیه بر این مهم دلالت دارد، واژه «مِن ربه« است که پس از دریافت «آدم« در آیه چیده شده است. بنگرید: {فَتَلَقَّی آدَمُ مِن رَّبِّهِ کَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَیْهِ} ؛ زیرا از هر آنچه به پروردگار نزدیکتر باشد، جهت علو دارد و تقدم رتبی مییابد. از اینرو، آدم در مرتبهی وجودی پسین از نظر سنخیت عالم مادی و کلمات از نظر سنخیت منظومههای معنوی در سعهی وجودی پیشین در سلسله ظهور و تجلی مراتب هستی قرار دارند. در هر صورت بر اساس برهان و شهود وجههی ربی در هر ساحه، مرتبه و منظومهای بر وجههی خلقی تقدم حقیقی و واقعی دارد.
بنابراین «کلمات» نه همزمان با آدم آفریده شد تا از نظر مرتبهای خلقت، یکسان شمرده شود و نه پس از آفرینش آدم تا در مرتبهی پسین واقع شود بلکه پیش از او وجود داشت.
افزون بر قرینه چینش واژه «من ربه« در ساختار آیه، برخی از مفسران با صراحت در نسبتسنجی کلمات و حضرت آدم، وجود کلمات را بر وی مقدم دانستهاند.
«عبید فرزند عمیر میگوید: آدم به خداوند عرض کرد: پروردگار من! آنچه به من دادی، خودم بدان ژرف نگریستم. آیا این حقیقت نخستین بار از یافتههای درونی من تراویده بود یا حقیقتی بود که پیش از آفرینش من آن را به من دادی؟
خداوند بلند مرتبه فرمود: کلمات را نفس تو خود بخود در نیافت بلکه من آن را به تو دادم پیش از آنکه جسم تو را بیافرینم. آدم عرض کرد: ای پروردگارم! همانگونه که کلمات را پیش از آفرینش من آفریدی مرا نیز ببخشایی«((1))
متن زیر صراحت بیشتری نسبت به متن پیش در تقدم کلمات بر ابوالبشر علیه السلام دارد:
«آدم عرض کرد: پروردگارم! آیا این کلمات موجودات بود که پیش از هنگامهی آفرینش من، قدرت آفرینش تو بدان تعلق گرفت؟ و در کتاب (لوح محفوظ) خودت به من پیشی داشت؟ آیا من تنها بر دوش گیرندهی آن هستم، چنانکه مهرورزی تو پیش از وجود من بود؟ خداوند فرمود: آری! ای آدم«.((2))
دلیل دیگری که تقدم کلمات رابرگیرنده اش قطعی میسازد، انبوه روایاتی است که از این راز پرده برداشتهاند. نوع این روایات را میتوان تواتر معنوی شمرد، هر چند نتوان نام تواتر لفظی را بر آنها گذاشت. بیتردید این دلیل بر مبنای شیء خارجی بودن کلمات به ویژه حقیقت محمدی| و علوی استوار است نه واژگان اعتباری یا کرداری.
«انس فرزند مالک میگوید:
از فرستادهی خدا| شنیدم که فرمود: من و علی علیه السلام در
سمت راست عرش خدا را میستودیم پیش از آنکه آدم آفریده شود، هزار سال پیش از خلقت آدم«.((1))
روایت زیر تقدم «کلمات» را بر وجود آدم به دلالت التزامی ثابت میکند:
«فخرالدین طبری از جابر بن عبدالله انصاری نقل میکند که وی گفت:
وقتی ما نزد رسول خدا| در مسجدش به مدینه رفته بودیم برخی از صحابه بهشت را نام بردند و بیاد آوردند. آنگاه رسول خدا| فرمود: در واقع خداوند پرچمی دارد از نور که دستهاش زبرجد است و آن را خدای بلند مرتبه هزار سال پیش از خلقت آسمان آفریده است. روی آن پرچم نوشته شده است: «لا اله الاّ الله، محمد رسول الله، و آل محمد خیر البریة و أنت یا علی اکرم القوم.»
در این هنگام علی علیه السلام فرمود: سپاس خدای را که ما را با اینگونه کرامت به تو رهنمون ساخت و به سبب تو ما را برتری داد. سپس رسول خدا| فرمود: ای علی! تو خوب میدانی! کسی که ما را دوست بدارد و دوستی ما را برگزیند خداوند بلند مرتبه آنان را یکجا در بهشت قرار میدهد. پس این آیه را پیامبر| خواند: {فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُّقْتَدِر} قمر/ 55، «در جایگاه راستی نزد پروردگار توانا زندگی میکنند«.((2))
مراد از نام محمد و خاندانش روی آن پرچم در منظومهای دیگر حقیقت وجودی آنها است نه اسم بدون مسما که با خلقت نوریة آنها سازگاری ندارد. همانگونه که پرسش صدر روایت نیز ما را به معرفت ویژگیهای منظومه بهشت رهنمون میسازد نه اسامی بدون مسمای ائمه علیهم السلام .
حدیث دیگری که بر وجود پیشینهی کلمات بر آدم دلالت دارد، سخنی است از صحابهی نامدار رسول خدا| :
...جابربن عبدالله انصاری میگوید: از فرستاده خدا چگونگی میلاد علی بن ابی طالب علیه السلام را پرسیدم. آن حضرت فرمودند: آه! آه! پرسشی شگفتی طرح کردی جابر! از بهترین زادگان پس از من بر شیوهی مولود مسیح
سخن گفتی! هان! خداوند بلند مرتبه نور او را از نور من آفرید، و نور مرا از نور خودش خلق کرد. در واقع هر دوی ما نور یگانهای هستیم. خداوند ما را پیش از برافراشتن آسمان وگستراندن زمین آفرید. نه بودی بود نه طولی و نه عرضی. نه تاریکی آفریده شده بود نه روشنایی نه دریایی نه هوایی؛ ما پنج هزار سال پیش از موجودات آفریده شدیم«.((1))
این روایات همگی به دلالت مطابقی یا التزامی بر تقدم کلمات بر آدم علیه السلام تصریح دارند.
1) الفضائل/ 1331؛ کفایة لطالب/ 405/ روضة الواعظین/ 88؛ کشف الغمة/ 1/ 60؛ ینابیع المودة/ 1/ 47؛ احقاق الحق/ 7/ 488.
واژه «فتلقی« گویای این حقیقت است که پدر بشر کلمات را از پروردگارش دریافت وآن را با تمام نیروی معنوی در وجودش نهادینه کرد. تنها به شنیدن و دیدن بسنده نکرد بلکه اشعههای تابناک نور کلمات تا ژرفنای جان آدم پیش رفت و لایههای بیشمار وجود او را در نور دید و تاریکیهای روحش را روشن نمود. «فتاب» این معنی را بخوبی میرساند که دگرگونی عملی در وی ایجاد شد.
به کارگیری این واژگان برین در سختیهای زندگی و هنگام تنگدستی که او را به عیش و مستی فرا میخواند، بهترین گواه ملکه بودن و ملکه شدن این دریافت به شمار میرود. آدم از آغاز تا پایان زندگی از کلمات مدد جست و هیچگاه از یاری آنها بینیاز نبود. در آغاز خلقت با آب و گل آدم این عطر نوری در آمیخت و جزء ذات قرار گرفت. هنگامی که در بهشت جا گرفت این نور در وجودش پرتوافشانی میکرد و آنگاه که لغزید هم این نور را لرزاند و کمفروغ نمود:
«...عن ابی ذر رحمة الله علیه قال: سمعت رسول الله| و هو یقول: خلقت أنا و علی بن أبی طالب من نور واحد. نسبح الله یمین العرش قبل أن خلق آدم بألفی عام. فلما أن خلق الله آدم جعل ذلک النور فی صلبه و لقد هم بالخطیة و نحن فی صلبه... «((1))
1) بحارالانوار/ 15/ 11.
واژهی جعل و صلب هر دو نهادینه شدن و نفوذپذیری را به روشنی میرساند و از سطحینگری یا موقتی بودن نورانیت ما را میرهاند. پس «کلمات» صرف لقلقهی زبان نبود بلکه در اعماق جان آدم فرو رفت و برای همیشه آنجا ماندگار شد.
منبع «کلمات» را آیهای نامبرده که تنها پروردگار میداند نه موجودات دیگر.
«من ربه» به معنی پردازش نور تنهای تنها با آفرینندهی نور است. این ترکیب هم اثبات انحصاری صدور حقیقت نوریه را میرساند و هم نفی نورپردازی را از دیگران؛ زیرا نه خود آدم چنین واژههایی را از خود تراشید و بدان سخن راند و نه از چشمهی دیگری این «کلمات» در وجود او جاری شد.
تک مأخذ بودن واژگان دریافت شده از یکسو، اهمیت منحصر به فرد آن را چند برابر میسازد و از دیگر سو، ناتوانی ذهن و اندیشة آدمی را از ساختن و تراشیدن چنین «کلماتی» با این ویژگیها بازگو مینماید که یکی از دستامدهای آن فقدان بازگشت آدم به سوی خداوند منهای «کلمات» است. در واقع دادههای وحیانی به آدم سرگردان، امید بخشید نه یافتههای عقلانی خام و محاسبهگر.
«فرستادهی خدا فرمود: هنگامی که خداوند آدم را آفرید، آن نور را خودش در وجود او قرار داد. این نور هرگز خاموش و بیفروغ نشد و همواره خداوند آن را از تیرهی پشتی به تیره پشتی دیگر منتقل کرد تا آن را در صُلب عبدالمطلب آرام جا داد. پس از تیره پشت عبدالمطلب آن نور را بیرون آوردو به دو تکه تقسیم کرد. تکهای نور را در وجود عبدالله نهاد و تکهای دیگر نور را در تیره پشت ابوطالب. از اینرو، علی از من است و من از علی، گوشت او گوشت من و
خون او خون من است؛ هر که او را دوست بدارد با دوستی من او را دوست داشته و هر آنکه او را دشمن بدارد با دشمنی به من، او را دشمن داشته است«.((1))
همانگونه که تنها فرستندهی «کلمات» خداوند بود؛ گیرنده نخستین این نور نیز تنها آدم بود. همان که کلمات را دریافت و نگه داشت و به نفوذ آن عمق داد. گیرندهی دیگری در این آیه جز ابوالاجساد کسی دیگری به چشم نمیخورد. گویا بار امانت بر شانههای آسمان سنگینی میکرد و توان برداشتن آن را چرخ نیلگون از دست داده بود. از اینرو، قرعه را تنها به نام آدم زدند و او این صندوقچه اسرار الهی را خود نگهداشت. فرشتگان نیز توانایی به دوش کشیدن این بار سنگین را نداشتند به همین خاطر خداوند از آغاز خلقت هرگز ظرف وجودی آنها را شایستهی پر کردن این مظروف نوری ندید.
همانگونه که خود آدم از هستی و چیستی آن «کلمات» در آغاز بیخبر بود فرشتگان نیز آگاهی بدان «کلمات» نداشتند. آنگاه که خداوند از فرشتگان پرسید همگان بی پاسخ و سرگردان در برابر حق قرار گرفتند.
به دستور پروردگار آدم نامهای موجودات را به دهان آنها گذاشت و بر زبانشان جاری ساخت:
امام علی بن الحسین علیه السلام گفت: پدرم حدیثی به من نقل کرد از پدرش و او از فرستادهی خدا که فرمود:
ای بندگان خدا! هنگامی که آدم نوری را دید که از تیرهی
1) احقاق الحق/ 5/ 1؛ مناقب حافظ؛ فرائد السمطین/ 1/ مقدمه.
پشت او پرتو افشانی میکند؛ وقتی بود که خدا شبح نوری ما را از بلندای عرش به پشت او منتقل کرد. آدم آن
نور را دید و ماهیتش برای وی مشخص شد درنگ کرد تا آن را بشناسد. عرض کرد: پرورگارم این انوار چیست؟ خداوند فراتر از توصیف فرمود: انوار، شبحهایی است که از بلندای جایگاههای رفیع عرشم آن را به پشت تو به ودیعت گزاردهام. به همین دلیل فرشتگان را دستور دادم برای تو سجده کنند؛ زیرا تو ظرف این اشباح نورانی هستی! آدم عرض کرد: ای پروردگارم! چنانچه ممکن باشد آنها را برایم توضیح دهید؟ خداوند فراتر از توصیف فرمود: ای آدم! به بلندای عرش بنگر. پس آدم نگریست نور شبحهای ما از پشت آدم تا پیشانی عرش بالا میرفت و صور نوری ما در آنجا تجلی میکرد؛ همان شبحهایی که در پشت آدم بود، همانگونه میتابید که صورت انسان در آیینهی پاک میافتد. آنگاه آدم عرض کرد: ای پروردگار! این اشباح
چیست؟ خداوند بلند مرتبه فرمود: آی آدم! این اشباح برترین آفریدگان و برگزیدگانم هستند؛ این شبح نوری محمد است و پسندیده شده، پسندیده در افعالم. از نام خودم بر او نام گزاردم...« ((1))
1) تفسیر امام حسن عسکری/ 220؛ تأویل الآیات/ 1/ 19944.
نخستین احتمال این است که پدر بشر نور «کلمات» را با همین بدن، دریافت و با اندام چشم آن را دید و به مرکز ادراک ذخیره کرد تا درونمایهی سلولی مغزی او را دگرگون سازد و روشنایی بخشد.
روایاتی که واژهی «رأی« دارد، میتواند بر مفهوم ظاهری خود، دیدن جسمانی این معنا را تأیید کند.حمل لفظ بر این معنی نه تنها برخلاف ظاهر عرفی مخاطب که با کاربرد متکلم به جا و درست استعمال شده است. اما این
مؤید به دلایل زیر با مدلول دیگر آیهی مخالف سازگاری ندارد:
اول: با معنای متن که صریح و با زبان عرف گفته شده مخالفت دارد، نظیر آیهی {وَکَذَالِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ} که مراد از آن دیدن آسمان و زمین با اندامهای حسی بیرونی نیست بلکه جذب نور ملکوت در منظومهی وجودی دیگر و موجودات مجرد، در مراتب هستی است.
دوم: این مدلول با مفاهیم تردید ناپذیر روایات خلقت نوریه، خلقت فیضیه و خلقت صلبیهی اهلبیت علیهم السلام تضاد آشکار دارد. واژه «رأی« در تمام مراحل آفرینش پیشوایان پاک دیدن با چشم سر نیست بلکه شهود و بینایی با سیرت است که از سنخ معنا و روح است نه از ماهیت ماده و جسم.
متن زیر هم به دریافت جسمانی دلالت مطابقی دارد و صریح که آدم سرش را بلند کرد و اشباح ائمه علیهم السلام را دید. بیتردید سر، همین سر جسمانی است و دید هم اندامهای معرفتی حسی شناخته شده است. منتهی عرش با چشم ظاهری قابل دیدن نیست و بر چشم دل قابل مشاهده است:
«ابن مسعود میگوید: رسول خدا| فرمود: هنگامی که خداوند بلند مرتبه آدم را آفرید، از روح خود در او دمید، آدم عطسه کرد و گفت: الحمدلله. از اینرو، خداوند بلند مرتبه به او وحی کرد: بندهی من! مرا نیک سپاس گفتی! به شکوه و ارجمندیام سوگند! اگر نبودند بندگانی که ارادهی آفرینش آنها را از پشت تو کرده بودم هرگز تو را نمیآفریدم. ای آدم! سرت را بلند کن و نگاهی بینداز، بیدرنگ آدم سرش را بالا آورد و دید در عرش نوشته شده است: «لا اله الا الله محمد رسول الله نبی الرحمة و علی امیرالمؤمنین مقیم الجنة. فمن عرف حقه زکی و طاب و من أنکر حقه کفر و خاب» به جان خودم سوگند! به شکوهم و ارجمندیام سوگند! هر آنکه او را پیروی کند وارد بهشت میکنم اگرچه مرا نافرمانی کند! بر ذات خودم سوگند هر آنکه او را نافرمانی کند در جهنم میاندازم! اگر چه مرا فرمانبرداری کند«.((1))
بنابراین، دید باطنی مراد است که با عرش سنخیت دارد نه دید ظاهری که با فرش رابطه تنگاتنگ دارد. بر فرض که دید جسمانی مراد باشد، بر زبان جاری ساختن نامهای ائمه علیهم السلام در زمین هیچ تضادی با دریافت شهودی حقایق نوری
1) الفضائل/ 439؛ التفضیل کراجکی/ 23؛ بشارة المصطفی/ 68؛ مأة منقبة/ 109؛ ینابیع المودة/ 1/ 48؛ احقاق الحق/ 4/ 144و 221؛ مناقب خوارزمی/ 318ح 320.
آنها در عالم معنا ندارد. پس میتوان میان ظاهر و باطن روایت جمع میکرد و هر یک را در جای خود صحیح و متقن دانست.
شیوه دریافت کلمات را گرچه نمیتوان مستقیم از ظاهر آیه به دست آورد اما با تفسیر روایی که از پاکترین انسانهای روی زمین در دست داریم، میتوان به مجرای خاص دریافت، تعبیر کرد و به قرائن ویژه آن دست یابید و حقیقت آن را شناخت. چیزی که وجود دارد عدم انحصار دریافت اینگونه کلمات با حواس ظاهری و ابزارهای پنجگانه ادراک حسی ماست.
همانگونه که ثابت شد، کلمات مساوی است با عینیت اهلبیت علیهم السلام ؛ آنگاه تنها راه دریافت را هم میتوان قلب و روح آدم شمرد نه چشم و گوش وی.
آری! کلمات را اگر واژگان و مفاهیم ذهنی بدانیم در آن صورت مجرای نخستین ادراک معانیاش اندامهای حسی میشود هر چند که در پایان این راه هم به معنا ختم میشود نه به ماده یا ذهن و زبان؛ زیرا علم از سنخ ماده نیست و از ماهیت ابعاد و مکان و زمان فراتر قرار دارد.
افزون بر آن، اتصال بشر به خداوند چه از مرتبهی ناسوتی یا ملکوتی یا نوری، تنها از درون و ژرفنای روح امکانپذیر است نه بامجاری ادراکی عرفی مادی. همان پیوند رایج قلبی پیامبران| برای دریافت وحی و صیقل دادن اولیاءالله دل را برای دریافت الهام وحیانی. این شیوه بر اساس یافتههای ناب عقلانی و دادههای وحیانی از دیگر سو، استوار است.
خرد، سنخیت میان علت و معلول فیض دهنده و فیض گیرنده را، پدیده
بدیهی و جزء مفاهیم اولیهی عقل میداند که بدون برقراری این رابطه هرگز معلولی از علتی پدید نمیآید و فیضی از فیاض مطلق به موجودات پایین از بالا سرازیر نمیشود.
وحی چه دریافت پیام، چه شهود نور، هر دو از سنخ معنا و مجرد از مادهاند. لازم است هر دو از منبع مجرد صادر شود و به گیرندهی مجرد سرازیر گردد تا آن قانون عقلی نقض نگردد و خلاف قاعده، عمل تصادفی پیش نیاید.
نقل نیز ریزش باران وحیانی را تنها از راه روح برای آدمی میسر میداند نه جسم. چنانکه قرآن فرمود: {وَإِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَّدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ} نمل/6
این دریافت کتاب الفاظ و مفاهیم با دریافت کتاب عینی و خارجی اهلبیت علیهم السلام که همان تلقی کلمات باشند، بیگمان از یک سنخ تلقی به حساب میآیند نه سنخهای جداگانه و متعدد یا بیگانه. بنابراین دریافت «کلمات» با ظرف جان آدم بود نه با کاسه سر که سرانجام به خاکاندازی تبدیل میشود.
کلمات یاد شده را آدم کجا و در چه مرحلة وجودی، از پروردگارش باز گرفت؟ آیا در نخستین روزهای خلقت «کلمات» هم آمیختهای با او ظاهر شد یا هنگام قرار گرفتن در بهشت همراه دیگر نعمتهای بیشمار الهی این حقایق او را در برگرفت؟ یا نه هنگام بیرون آمدن و لغزیدن در جهان مادی چنین کلماتی به یاری وی شتافت؟ آیا میتوان گفت این کلمات همیشه در وجود پدر بشر سرشته بوده و تا واپسین روزهای زندگی او را تنها نگذاشت؟
آنکه عقیده دارد کلمات از آغاز با وجود آدم در آمیخت این حقیقت را ذاتی اومیشمارد به گونهای که نمیتوان میان بابای آدمی و کلمات تفکیک کرد. کسی
که بهشت را محل دریافت «کلمات» میداند، نباید به مادی بودن واژگان باور داشته باشد؛ زیرا سر از تناقض در میآورد چنانچه بهشت جسمانی نباشد.
همانگونه که لازمهی دریافت در زمین، مادی بودن کلمات را نمیرساند و همیشگی بودن «کلمات» نیز لزوماً به معنی قلبی بودن است، چه بسا آدم در زمین با روح به نور اهلبیت علیهم السلام متصل شد و به ریسمان آنان چنگ زد و از چاه ظلمانی بیرون آمد ولی واژگان را با زبان مادی آشکار کرد.
هنگامی که خداوند نخستین بار گل آدم را سرشت و به پیمانهی هستی ریخت تا شکل انسانی به خود گیرد؛ زمانی که ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت به زاده شدن آدم باده مستانه زدند؛ همانجا کلمات نیز در وجودش بیامیخت.
چنانکه روح به او دمیده شد، عقل در نهادش ذخیره شد و عاطفه را در دلش گنجاندو خشم و شهوت را در سرشت او نهادینه کرد. آدم همانجا چشمانش را فراسوی هستی گشود وبا چشم دل «کلمات» را در ملکوت برین مشاهده کرد همانگونه که خرد و دیگر نیروهای درونیاش به تدریج نیرومند گردید و توان تجزیه پیدا کرد، کلمات داده شده به او نیز کم کم وجود خود را در نهاد او آشکار کرد و در بیرون تجلی یافت. در عرصههای بیشمار زندگی این نور آدم را از سرگردانی رهاند چنانکه راهنما گمراهی را در بیابان و دانا نادانی را در مدرسه و پیر مریدی را در خرابات وفقیه مقلدی را در اعمال.
این گزینه دو پشتوانهی علمی اساسی دارد که هر یک به تنهایی میتواند مطلب یاد شده را اثبات کند.
دلیل نخستین را میتوان آیهی تعلیم اسماء دانست؛ آنجا که پروردگار به
بندهاش سبق ابجد آموخت: {وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء کُلَّهَا} در این آموزش تمامی نامها و حقایق علمی و خارجی را به وی یاد داد. یکی از اسمهای با مسمای یاد
گرفته همین نور اهلبیت علیهم السلام بود. از اطلاق آیه به کمک الف ولام جنس میتوان این حقیقت را ثابت کرد.
چنانچه «الف و لام» در آیه را جنس بدانیم نه عهد ذکری و نه ذهنی و حضوری و نه «الف و لام» زینت، در آن صورت مفهوم آیه «کلمات» را نیز در بر میگیرد و آغاز آفرینش آدم با تلقی کلمات همراه میشود. همانگونه که خداوند آدم را آفرید، همزمان کلمات را نیز که جزئی از کل اسماء به شمار میرود، به وی یاد داد. پس آدم علیه السلام نه در بهشتبرین یا گهواره زمین که در آغاز خلقت چنین کلماتی را فرا گرفت.
آغاز خلقت را چنانچه روحانی و عالم ذر برشماریم پیشینهی درازی به بلندای عمر هستی پیدا میکند نه آشکار شدن زمین که مدتی از عمر آن میگذرد. بنابراین، تعلیم اسماء بار نخست در عالم ذر صورت گرفت هر چند در عالم غیر ذر هم تکرار شده باشد. این یادآوردی پسین با آن آموزش پیشین هیچگونه تضادی با هم ندارند بلکه نسبتشان با یکدیگر اجمال و تفصیل و کامل کننده هم به شمار میروند.
این گزینه دلالت مطابقی و صراحت کامل دارد که در اول خلقت این نور در وجود ابوالبشر گزارده شد. این صراحت هیچ تردید و ابهامی را نمیپذیرد و از آن جز همین معنی نمیتوان احتمال دیگری را هم در آیه داد. بنگرید:
«...هنگامیکه خداوند بلند مرتبه آدم را خلق کرد، آن نور را در صلب او آمیخت«.((1)) همزمان با خلقت و برابر و همگام
1) بحارالانوار/ 15/ 21.
آفرینش نور ائمه علیهم السلام نیز در وجود او نهادینه شد:
«سلمان میگوید: از برترین دوستم محمد - که درود و آرامش خدا بر او باد- شنیدم که میفرمود: من و علی نوری بودیم پیش روی خداوند فراتر از توصیف. همین نور ما، خدا را میستود و پاکیزه میشمرد،پیش از اینکه خداوند آدم را بیافریند، هزار سال قبل. هنگامیکه خدای بلند مرتبه آدم را خلق کرد آن نور را درصلب او آمیخت و هرگز خداوند بلند مرتبه آن نور را بیفروغ نساخت. آن نور را از تیره پشتی به تیره پشتی حرکت داد تا در صلب عبد المطلب آرامش گرفت.((1)) تا آن زمان هیچگاه وحدت نوری آن دو از بین نرفته بود.((2)) پس این نور واحد را به دو گونه تقسیم کرد: گونهای را در تیره پشت عبد الله قرار داد و گونهای دیگر را درصلب ابو طالب. پس علی از من است و من از علی. گوشت او گوشت من و خون او خون من
است. هر کس او را دوست بدارد با دوستی من او را دوست داشته و هر که او را دشمن بدارد با دشمنی به من او را دشمن
افزون بر آغاز خلقت از مفهوم متن، کتاب و سنت، «گزینهی تلقی کلمات» در بهشت را نیز میتوان برگرفت. آنجا که از فضای تنگ و تاریک ماده خبری نبود. در فراخنای فضای عطرآگین، ابو البشر نه غمگین که شادمان، کلمات را از پروردگارش فراچنگ آورد و امتیازی نوین بر دیگر امتیازات و
برتریهایش افزود. هنگامیکه آدم فرورفته در لذات بهشتی بود، نگاههایش به گوشهی جنت آویخت و از دیدن نامها به حقایق عینی اهلبیت علیهم السلام رهنمون گشت.
ابو محمد مکی و ابو لیث سمرقندی و غیر آنها میگویند:
آدم علیه السلام هنگام لغزیدنش عرض کرد: «اللهم بحق محمد اغفرلی خطیئتی« خداوند بلند مرتبه از او پرسید: از کجا محمد را شناختی؟ آدم عرض کرد: هر جایی بهشت نوشته دیدم که «لا اله الا الله محمد رسول الله.« از اینرو دانستم که او گرامیترین فرد نزد توست. به همین شفاعتخواهی آدم، خداوند او را بخشید و گناهش را آمرزید. این شفاعت
و نورپذیری آدم بر مبنای گویندهاش تأویل سخن خدای بلند مرتبه است که فرمود: {فَتَلَقَّی آدَمُ مِن رَّبِّهِ کَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَیْهِ} ((1))
افزون بر این دیدار عینی شهودی روایات دیگری از مأخذ شیعه و سنی نقل شده است که به دلالت التزامی بر نورپذیری آدم از انوار اهلبیت علیهم السلام در بهشت میتوان بهره برد.
«ابن مردویه از جابر بن عبدالله از پیامآور خدا| نقل کرد که فرمود: به دروازههای بهشت نگاشتهاند: محمد رسول الله| ، علی بن ابی طالب أخو رسول الله، پیش از اینکه آسمان و زمین آفریده شوند هزار سال پیش از آن«.((2))
بیتردید آدمی که در بهشت بندگی میکرد، نخستین بندگان او را هم باید زیارت کرده باشد. نمیتوان گفت پدر ما در جای ویژهای بوده که حقیقت نوری محمدیه و علویه بدان دسترسی نداشته یا وجود پدر جسمانی خود را
پر نور نساختهاند!
فضای پیشین و پسین آیهی یاد شده در تلقی کلمات بیشتر به فرود آمدن
ابوالاجساد روی زمین تناسب دارد. انتهای افتادن از آسمان به زمین و از بالا به پایین همین دنیاست. آنگاه که پدر و مادر ما را خداوند به ارتکاب ترک اولی از آستانهی خودش راند، هالهای از ناامیدی وجود او را در برگرفته بود و دلش برای آشیان دلکش گل و لاله پر میکشید.
او که از نیستان خود تازه بریده شده بود از شاخسار باغ ملکوت به عالم ناسوت شکسته بال، زمینگیر شده بود، نوری از بلندای آسمان بر وجودش تابید و پیوند این آواره و سرگردان را دیگر بار با وطن پیشین برقرار کرد. نور این کلمات با عبور از عالم نوری جبروتی و ملکوتی به آخرین مرتبهی ناسوتی تابید و آخرین لایهها و اشیاء دورتر را روشن کرد.
معانی پیوستة آیات، دریافت کلمات را روی زمین تقویت و تأیید میکند. آنجا که خداوند به حوا و شوهرش دستور فرود آمدن به زمین میدهد؛ زمینی که میدان درگیری و ستیز آدمی است. آن دو به فکر چاره برمیآیند و نزد آستانه پروردگار به زاری و درخواست میافتند تا آنکه «کلمات» را به مثابه چراغ راهنمای بازگشت از خداوند در همان حالت سرگردانی، ناامیدی و آوارگی درمییابند.
تبعیدیان که دیگر بار حکم بازگشتشان را قاضی دادگری امضاء کرده و چنین نوشته بود:
«دستور دادیم ای آدم! تو و همسرت در بهشت زندگی کنید و از نعمتهای گوارای آن هر آنچه دوست دارید، بخورید ولی هرگز نزدیک این درخت نشوید که از ستمگران خواهید شد(35) پس شیطان آنها را در بهشت لغزاند و هر دو را از آن مکان بیرون کرد. در این هنگام به آنها گفتیم و
دستور دادیم همگی از بهشت فرود آیید و برخی برای دیگری دشمن خواهید شد و برای شماتا زمان معینی در زمین قرارگاه و وسیلة بهرهوری است.(36) پس آدم از پروردگارش کلماتی را دریافت و با آنها بیدرنگ بازگشت؛ زیرا او بسیار توبهپذیر و مهربان است.(37)« ((1))
جز این دو جایگاه میتوان احتمال دیگری را نیز در معناسازی آیه یاد شده تصویر کرد و از ژرفنای متن این گوهر معنی را دریافت و آن وجود همیشگی کلمات آمیخته با وجود آدم است اما به صورت اجمال و تفصیل یا گسترده و ضیق. حقیقت این است که حضرت ابوالبشر همواره ظرف این مظروف بوده چه در آغاز خلقت که یکی از برترین احتمالات بود و چه در مراحل پس از آن.
گویا در هر جهان و مرتبة وجودی به تناسب همان منظومهی هستی نور کلمات بر جان او تابید و تاریکیهای بدنش را روشن میکرد. در بهشت بگونهای و در جهان ماده بگونهای دیگر. در آغاز خلقت این نور با سرشت او در آمیخت و جزء ذات آدم به شمار رفت همانند دیگر نیروهای درونیاش. در جنت به شکل گسترده، ژرف و همه جانبه نور کلمات بر آدم میتابید و تمام وجود او را میپوشاند. در عالم ماده محدودتر و سطحیتر هالهای از نور او را در برمیگرفت و همراهی اش میکرد به صورت دژی وی را در برابر دشمنان و رخدادهای طبیعی حمایت مینمود.
از اینرو، سرشت و طبیعت آدمی هیچگاه در تاریکی مطلق فرو نرفته بود و
1) بقره/ 37- 35.
همواره نور حقیقی ائمه از درون او پرتوافشانی می کرد. گاهی بسیار گرم و تند و گاهی سرد و تیز اما هرگز این نور از ابوالبشر کاملاً بریده نشد و خاموش نگشت. آنچه این همراهی نور را به وضوح در نهاد آدم آشکار میسازد، روایات بیشماری هستند که با مدلول مطابقی ما را به این معنا رهنمون میسازد.
«عن أبی ذر رحمة الله علیه قال: سمعت رسول الله| و هو یقول: خلقت أنا و علی بن أبی طالب من نور واحد نسبح
الله یمنة العرش قبل أن خلق آدم بألفی عام. فلما أن خلق الله آدم علیه السلام جعل ذلک النور فی صلبه. و لقد سکن الجنة و نحن فی صلبه. و لقد هم بالخطئه و نحن فی صلبه. و لقد رکب النوح علیه السلام السفینة و نحن فی صلبه. و لقد قذف ابراهیم علیه السلام فی النار و نحن فی صلبه. فلم یزل ینقلنا الله عزوجل من أصلاب طاهرة إلی أرحام طاهرة، حتی انتها بنا إلی عبدالمطلب، فقسمنا بنصفین: فجعلنی فی صلب عبدالله و جعل علیاً فی صلب أبی طالب و جعل فی النبوة و البرکة و جعل فی علی الفصاحة والفروسیة.« ((1))
اگر از اطلاق آیه نتوان بودن همیشگی نوررا با وجود ابوالاجساد به دست آورد و قرائن، شواهد و مویداتی بر آن اقامه کرد، روایات خود به خود و بدون قرائن، مفهومسازی، تعارض و... با صراحت کامل تابش دائمی نور را بر آسمان انسانیت میرساند. مفاد روایت این است که نور ائمه علیهم السلام با آدم از آسمان به زمین فرو چکیدند نه نور تنها تابید و نه آدم بدون آن نور در کویرستان ناسوت به
1) بحارالانوار/ 15/ 11. الصحیح من سیرة النبی الاعظم/ ۲/ ۷۷.
تنهایی هبوط کرد؛ هر دو رنگ و بوی تازهای به این جهان و روند حرکت انسان بخشید. بنابراین نور اهلبیت علیهم السلام در گهوارهی زمین نیز آدم را تنها نگذاشت:
امام صادق علیه السلام فرمود از پیامبر خدا| پرسیده شد: هنگامیکه آدم در بهشت به سر میبرد شما کجا بودید؟ حضرت فرمود: کنت فی صلبه و هبط بی الی الارض فی صلبه. من کشتی نوح پدرم را سوار شدم آنگاه که در تیره پشت او بودم. پدرم ابراهیم علیه السلام را با من و به خاطر من در آتش افکند و من در صلب او بودم. هرگز برنسل پدرانم بیمبالاتی نبود و آنان همواره پاکیزه ماندند ...»((1))
آدم نور اهلبیت علیهم السلام را از مسیر کلمات و در قالب نور در مراحل گوناگون خلقت دریافت. به تناسب ویژگیها و ظرفیتهای منظومههای وجودی هستی که این نور در آن تابید، وجود آدم را روشنایی بخشید. اصل تابش و نورپردازی پیشوایان شیعه در تمام مراتب خلقت ابو الاجساد یک حقیقت مسلم عینی و مطابق معنای صریح تمامی روایات است و چگونگی تابش آن در هر مرتبهای از مراتب وجود پدر ما به تناسب همان جایگاه و درجهی حقیقی که او داشت، حقیقتی دیگر.
بیتردید ما به الامتیازها در واقع به همان ما به الاشتراکها باز میگردد و حقیقت جداگانة و رای همان یک اصل نورپردازی از آغاز تا پایان هستی و
1) روضة الواعظین/1 /67.
مراتب آدمی وجود ندارد. بنابراین، نه آدم توان و ظرفیت پذیرش یکباره نور را داشت و نه اقتضاءنورپردازی یکجا و یک آن بود. همانگونه که خود نور اهلبیت علیهم السلام یک مرتبة خاص ندارد تابش آن هم منحصر در یک مرتبه نیست. نور ائمه علیهم السلام مراتب گوناگون شدید و ضعیف دارند و تابش آن هم مراتب.
«چنان که کلمات مورد تلقی، مراتب و اقسامی دارد، به تبع آن، تلقی کلمات نیز دارای درجاتی است؛ گاهی مقصود از کلمه، جمله ادبی است و تلقی آن همان استماع با سامعه و ادراک مفهوم ذهنی با فاهمه است؛ گاهی مراد از کلمه عین خارجی است و تلقی آن همان دریافت عینی کلمه در مثال منفصل یا در طبیعت و ماده است. باید دید آن موجود عینی در کدام مرحله، تجلی یافته است. گاهی مقصود از کلمه، قضای الهی و حکم بتی اوست و تلقی آن همان مساس شهودی نسبت به لوح محفوظ و تغییرناپذیر الهی است که بالاتر از قدرت است.
آنچه به عنوان تلقی کلمات دربارهی آدم علیه السلام وارد شده ممکن است جامع بین معقول و محسوس باشد. همانطور که درجات تلقی به مراتب کلمات مرتبط است، به مدارج و معارج مخاطبان تلقی کننده نیز وابسته خواهد بود.« ((1))
آدم در عالم ذر نخستین بار از اهلبیت علیهم السلام فیض گرفت و پس از آن در بهشت با نور ائمه علیهم السلام زندگی کرد و بعد از آن در عالم ماده با نور آنان پا به هستی گزارده و با نور آنها بازگشت و به دیار اصلی سکونت گزید.
1) تسنیم/ 3/ 424.
واژهی «اهبطوا» افزون بر آدم و حواء علیه السلام مصداق خارجی دیگری را نیز میطلبد تا مصداق جمع کامل گردد و مفهوم جمع بر سه عدد یا بیشتر صدق کند تا لغو خطاب یا مهمل بودن آن لازم نیاید. چنانچه دلالت جمع را بر حداقل دو تا صحیح بدانیم((1)) بیشتر از آن را کمال نه نقص در این صورت دلالت آیه بدون
هیچ ایراد و ابهامی بر آن دو صحیح است اما اگر أقل جمع را کمتر از سه ندانیم در آن صورت جز حوا و آدم باید مصداق دیگری برای آیه بیابیم.
مفسران شیعه و سنی بر آن دو اتحاد نظر دارند ولی بر فرد سوم احتمالاتی دادهاند که به ترتیب یادآوری و نقد میشود.
واژههای «اهبط« و «اخرج« در آیهی سیزدهم اعراف {فَاهْبِطْ مِنْهَا فَمَا یَکُونُ لَکَ أَن تَتَکَبَّرَ فِیهَا} و آیهی سی و چهارم حجر {فَاخْرُجْ مِنْهَا فَإِنَّکَ رَجِیمٌ} به صراحت بیرون رفتن تنهای ابلیس را میرساند. مگر اینکه مفاد و مدلول این اوامر را شوخی، لغو و... بدانیم که با حکمت بیان مراد متکلم سازگاری ندارد.
پاسخ:
«اخباری داریم که بیرون آمدن شیطان و حواء و آدم را جداگانه بیان کرده و مانعی از همراهی آنان در خروج از
1) تفسیر کبیر/ 3/ 17.
بهشت هم نبود.« ((1)) افزون بر این «هنگامی که آدم و حواء از بهشت با جمله «اهبطا» بیرون آمدند، ابلیس نه در بهشت بلکه بیرون از بهشت با آنان یکجا گرد آمد؛ آنگاه خداوند دستور داد همگی فرود آیند.« ((2))
نقد دیگر:
چنگ زدن به آیه کریمه {قَالَ اهْبِطَا مِنْهَا جَمِیعاً} طه/123 برای خروج تنهای آدم و حواء برای بازگویی داستان، با دستور اهبطوا سازگاری مدلولی ندارند؛ زیرا در سورهی «طه« توبهپذیری آدم را پیش از بیرون رفتن بهشت عنوان میکند در حالیکه سوره بقره نخست رانده شدن را بازگو میسازد و آن توبهی آدم را با کلمات یاد شده. بنابراین، خطابی که در سورهی «طه» با واژه «قال أهبط« آمده با خطاب صریح دستوری «اهبطوا« که در بقره آمده هر کدام فضای خاص معنوی خود را بازگو میکند. یکی در مقام بیان داستان است و دیگری در مقام دستور. لحن دو خطاب هرگز کامل کنندهی یک مفهوم برای ساختن جمع دلالی بیشتر از سه نیستند. همانگونه که احتمال در جمع بین دو خطاب صورت گیرد تا آنچه قضایش رانده میشود، حکایت کند مانند عداوت ابلیس و آن دو و ذریهشان« ((3)) نیز با خطاب غایب و حاضر با یکدیگر سازگاری ندارد.
نقد:
هنگامی که افراد قابل خطاب موجود باشند، چرا به غیر موجود حمل کنیم و از ظاهر آیه دست برداریم. چنانکه خواهد آمد یک مرحله از نور اهلبیت علیهم السلام که در صلب آدم آمیخته شده بود با وی از بهشت بیرون آمد. با وجود این فرد سوم، دلیلی برای حمل لفظ بر افراد غایب نداریم. هر چند برخی بگونهای دیگر بر این گفتار نقد زدهاند:
«این قول ضعیف است؛ زیرا تمامی نسل بشر در آن زمان هرگز موجود نبودند، چگونه خطاب آن زمان موجود، نیامدههای موجود را در برگیرد.« ((2))
واژه «اهبطوا» در این احتمال افزون بر آدم و حواء بر نور اهلبیت علیهم السلام نیز صدق میکند نه شیطان و نه ذریة مفقود آدم.
این سه آدم، حوا و نور اهلبیت علیهم السلام در صدق آیه به مصداق موجودند و هیچ یک غایب نیستند تا دچار انصراف از ظهور آیه گردیم یا آن را با آیات دیگر تفسیر نماییم. بدون کمک از جایی با صراحت از خود آیه این مفهوم قابل برداشت است. این احتمال افزون بر ظهور و دلالت مطابقی آیه که هم خطاب واحد و موجود و هم مخاطب واحد و موجود هستند، پشتوانة علمی و روایی هم دارد. تنها یک متن یادآوری و بدان بسنده میشود.
«قال الصادق علیه السلام : سئل عن النبی| أین کنت و آدم فی الجنة؟ قال: کنت فی صلبه و هبط بی الی الأرض فی صلبه. و رکبت السفینة فی صلب أبی نوح. قذف
بی فی النار فی صلب أبی ابراهیم. لم یلتقط لی ابوان علی سفاح قط....«((1))
جملهی من در تیره پشت او بودم و با من به زمین فرود آمد، بسیار روشن این مفهوم را میرساند که آدم بدون اهلبیت علیهم السلام اصلاً قادر نبود از روشنایی بهشت برین در تاریکی زمین سفر کند. واژهی «هبوط« روایت با «اهبطوا» قرآن کاملاً از یک سنخ و یک معنا و کامل کنندهی مفهوم یکدیگر هستند، واژه «بی الی الارض» چه «با» را سبب واسطه یا معیت بشماریم یا معانی دیگر، بیانگر منزلت ائمه علیهم السلام و نگهبانی این نور را از آدم در فرود به زمین است.
از سوی دیگر هدف و رسالت نوردهی آن انوار مقدس را به زمین بازگو
1) روضة الواعظین/ 1/ 67.
مینماید. منتها در قالب آدم نه به صورت مجرد زیرا سنخیت میان نورگیری و نورپردازی به وجود نمیآمد. دلیل دیگری که بر «هبوط» نوروجودی ائمه علیهم السلام همراه آدم میتوان بدان استدلال کرد، روایتی است که وجود آنان را در تمام مراتب هستی و منظومههای وجودی قطعی و مسلم میداند؛ زیرا آنان حجت الهی بر تمامی مراتب خلقت و همراه موجودات هر مرتبه از عالم خلقت است.
یکی از عوالمی که اهلبیت علیهم السلام باید آنجا نور میافشاند، عالم مادی همراه آدم بود و حجت خداوند بر آدم در نهادش. هر چند به دلالت مطابقی نتوان از این روایت مدد جست ولی به دلالت التزامی میتوان گفت مصداق سوم برای جمع «اهبطوا» افزون بر آدم و حواء وجود نوری اهلبیت علیهم السلام است. لازمهی همراهی با آدم بیرون شده از بهشت، و وارد شدن در یک مرحلهی دیگر زندگی است.
«حدثنا أبی(رضی) قال حدثنا سعد بن عبدالله قال حدثنا الحسین بن عبدالصمد عن الحسن بن علی بن أبی عثمان. قال حدثنا العبادی بن عبدالخالق عمن حدثه عن أبیعبدالله علیه السلام قال:
إن الله عزوجل اثنی عشر الف عالم. کل عالم منهم اکبر من سبع سموات و سبع أرضین، ما یری عالم منهم ان لله عزوجل عالما غیرهم و انا حجة علیهم.«((1))
در دلالت آیه بر خروج آدم و حواء نمیتوان تردید کرد و این بیرون شدن را موجب
1) خصال/ 2/ باب 12هزار به بعد ج 13.
پایین آمدن منزلت آنان شمرد اما در فرود آمدن نور اهلبیت علیهم السلام که ذاتشان با علو در آمیخته است، هرگز با انحطاط سازگاری ندارد، چیزی که مفهوم آیه بر آن صدق میکند.
پاسخ:
در مورد اهلبیت علیهم السلام نیز همان گونه است.
معنای هبوط تنها به خواری قرار گرفتن و پشیمان شدن نیست. بلکه جابجا شدن و پایین آمدن نیز از دیگر معانی آن به شمار میآید و ما برای آدم، حواء و نور اهلبیت علیهم السلام ، معنی فرود را بر میگزینیم نه معانی دیگر را.
همهی فرود آمدنها انحطاط نیست بلکه کمال وجودی است؛ آدم با همان معنویت و عبودیت به دنیا آمد تا ماده و معنا را با هم آشتی دهد و ناسازگاری میان آن دو را از بین برد. البته با همان نیت و انگیزهای که در بهشت و پس از توبه کردن داشت؛ نور اهلبیت علیهم السلام برای راهنمایی انسانها و نورافشانی در عالم انسانی فرودآمد.
نور ائمه علیهم السلام تکیهگاه، نگهبان آدم بود. برای مأموریت و انجام رسالت در این سفر بود، انسان حاضر است به سختترین وظایف تن دهد تا مأموریت کامل شود هر چند خودش در سختی قرار گیرد. اهلبیت علیهم السلام آچار خداوند است، هر جا پروردگار بخواهد پیچی را بگشاید با آنان میگشاید و هر جا بخواهد مهرهی ناامیدی را ببندد، با آنان میبندد.
با فرود آمدن نور ائمه علیهم السلام همراه آدم و حواء از بهشت همانگونه که بهشت از وجود آن دو خالی شد، از نور ائمه هم خالی شد؛ زیرا این نور یا بیرون آمد
با آدم یا نیامد؟. اگر بیرون آمد که در بهشت نیست و اگر نیامده پس شامل خطاب آیه نمیشود.
نقد:
چنانکه بارها گفته شد، نور ائمه علیهم السلام مراتب و درجات بیشماری دارد و آدم علیه السلام تنها یک مرتبه وجودی را داشت. وقتی آدم و حواء بیرون آمدند دیگر مراتب بهشتی و نوری از خود بر جای نگذاشتند اما اهلبیت علیهم السلام یک مرتبه از نورشان با آدم بیرون آمد و دیگر مراتب آن که مناسب فضای بهشت بود، همانجا از اول بود و به وجود آدم تعلق نگرفته بود تا بیرون بیاید. آن مرحلهای که در وجود آدم آمیخته بود، باید در زمین میآمد تا هستی از نور وجود آنها پر میشد و تمام مراتب هستی را نور ائمه علیهم السلام در برمیگرفت تا نظام هستی و خلقت کامل میشد.
برداشت نور اهلبیت علیهم السلام همراه آدم و حواء به جمع «اهبطوا» ادعای مخالفت با نظریههای مشهور مفسران در آیه است. چه مفسران اهل سنت و چه شیعه جز آدم و حواء سومی را یا شیطان گفتهاند یا ذریهی آدم یا موارد دیگر و این نظریه خلاف مشهور و قول مفسران میشود.
نقد:
با ظهور آیه که جمع بر بیشتر از سه باید دلالت کند این قول با نظر مشهور منافات ندارد. بر فرض ما تمام نظریههای مشهور را بپذیریم باز هم بر خلاف سیاق و ظهور آیه سخنی برداشت نشده است. تنها ایرادی که میتوان گرفت این است که آیا دلیل مشهور بر خلاف آن و نفی این مدلول از آیه دارند یا نه؟
نخستین بار، نور اهلبیت علیهم السلام را ابوالبشر از عالم معنا در عالم ماده آورد، به مدد و راهنمایی آن نور، آدم توانست پا از عرش به فرش گذارد. تا آدم زنده بود همواره از آن مدد جست و در عرصههای مختلف زندگی از فروغ آن بینصیب نماند.
آدم پس از خود، نور وجودی ائمه علیهم السلام را به دیگر فرزندان شایسته، کارآمد و با درایت خویش به دستور پروردگار به امانت گزارد. نه آدم علیه السلام همانند خضر علیه السلام عمر جاودانی یافت تا نور امامان با او همراه باشد و نه نور پیشوایان پاک تنها در وجود او محدود ماند بلکه به نخبهگان بیشماری تسری یافت.
انتقال هم از نظر ساختار طبیعی بدن آدم ضروری بود از نظر سریان نور ناگزیر به همین دلیل ثبات و یک جایی نه در اصل نور متصور بود و نه در ظرفی که آن را در برگرفته بود. ریشههای انتقال چه به حکمت الهی باز گردد یا به عملکرد قانون طبیعی، تفاوت جوهری در اصل حرکت نور از میدان نوری به میدان دیگر و از شخصی به شخص دیگر به وجود نمیآورد و ما را از دائره میدان مغناطیسی و ذات سیلان نوری دور نمیدارد. به این مهم، آیهی شعراء و روایات متواتر معنوی همراه با مستندات تاریخی دلالت روشن و صریحی دارد.
واژهشناسان کلمه «تقلب« را به معانی زیر تفسیر کردهاند و برای هر یک شواهدی از نثر و نظم عرب به صورت برگزیده نقل کردهاند. برای فهم بیشتر واژههای کلیدی آیه، یادآوری برخی را احتمالات ضروری است:
در اشیاء خارجی این کلمه را به معنی «روگرداندن از پیش رو به پشت سر و غلطیدن در بستر و از این پهلو به آن پهلو شدن،((1)) بکار بردهاند. برخی به معنی «چرخاندن درون به بیرون،((2)) و عدهای «دگرگون کردن، واژگون نمودن بالا به پایین،((3)) به کار بردهاند.
گاهی این کلمه را برای فعالیت و به سر رساندن کارها استفاده کردهاند:
«ایجاد تغییرات به نحو دلخواه؛ زیرا وقتی گفته میشود من در نعمت و دادههای او تصرف میکنم به معنی این است که هر گونه میخواهم از آنها بهره میبرم.« ((4))
«تصرف در کارها و کشورداری به معنی ایجاد تغییرات دلخواه است.»((1))
«والتقلب: التصرف قال تعالی «و تقلبک فی الساجدین، شعراء/ 219« ((2))
در تمامی این کاربردها میتوان عناصر مشترک انتقال را به دست آورد که در تمامی استعمالات با زاویههای دید متفاوت وجود دارد.
یکی از عناصر مشترک کاربردهای واژه تقلب «اصل تغییر« است که هرگز حالت ثبات و یکنواختی پیشین در آن دیده نمیشود. آنگاه که در اشیاء خارجی این کلمه را به کار میبریم، حرکت واضحتر و بدیهیتر است و زودتر به چشم میآید. زمانی که تغییر را در غیر اشیاء خارج استفاده کنیم دگرگونی تدریجی و نیمه روشن است نه به روشنی حقایق خارجی. آنگاه که تقلب در حکومت استعمال میشود از تغییر در امور، روشنتر و سرعت بیشتری دارد. همانند عزل و نصبها و یا تغییر یافتن قوانین و...
بدین سان، اصل چرخش و جابجایی در تمامی مصادیق تقلب وجود دارد. نور اهلبیت علیهم السلام هنگامی که از عالمی به عالمی منتقل شد و در جان آدم نشست بر پایهی همین اصل دگرگونی بود. چنانچه واژه «تقلب» را به معنی «تغییر« و
«حرکت« یا «انتقال« در آیه بکار بریم؛ مفادش این است که نور اهلبیت علیهم السلام پس از آدم در تمامی فرزندان او «منتقل« شد و از جایی به جای «حرکت« کرد. بستر حرکت را میتوان ژرفنای جان پیامبران و نفس پاکیزه مادران برشمرد. «شما محرک را« اصل نور و «حرکت دهنده« را پروردگار، مبدأ آن را «مخلوق اول« و مقصد آن را «ختم نبوت« یا تجلی فیزیکی حقیقت محمدیه| بدانید.
عنصر دوم که از تمامی چهارگونه مصداق «تقلب« میتوان بیرون آورد، «اصل تصرف« است که نور ائمه علیهم السلام در گستره اندیشه، حوره گفتار، قلمرو دیدار، محدودهی شنیدار و دامنهی کردار نیاکان خود تأثیرگزارد. بیتردید هرگونه عملی که در بیرون از آنها به منصهی ظهور میرسید با درونمایهی نور اهلبیت علیهم السلام تجلی می کرد. آنان قالب بود و این نور معنا، آنها پوسته به شمار میرفت و این نور هسته، اصل در تصرف؛ نور ائمه علیهم السلام بود و فرع نیاکان.
عنصر سومی که در حرکت شیء خارجی پدید میآید و هم در امور غیر محسوس و نیز در کشورداری و تصرف «اصل ایجاد« است. در واقع اینگونه تغییرات پیش از آن نبود و پس از استقرار نور پدید میآمد. مایز میان تصرف و ایجاد، بود و نبود است. در تصرف، شیء وجود دارد و متصرف تنها حالت آن را تغییر میدهد اما در ایجاد چیزی پیش از متصرف نیست بلکه او حقایق تازهای میآفریند. نور ائمه علیهم السلام در جایگاه فیضرسانی تمامی موجودات پایینتر از خود را ایجاد کرد و همه را به «اذن الله» آفرید. در واقع خداوند نظام و مراتب خلقت را از مجرای فیض اهلبیت علیهم السلام چید و موجودات راپدید آورد. این معنی از همه کاربردها، برتر و دقیقتر و به معنی واژه «تقلب« نزدیکتر است.
مفسران بر مبنای تفسیری خود، اصل انتقال نور وجودی پیامبر اعظم| را از این آیه به روشنی و صراحت برداشت کردهاند و هیچ یک به ثبات و یکجا ماندن این نور سخنی از خود بر جای نگذاشتند. تمرکز فکری آنان بر این مهم از یکسو، پراهمیتی انتقال را نشان میدهد و از دیگر سو، شهرت این موضوع را در آن زمان که نزدیک به منبع وحی بود، میان تفسیرگران کتاب آشکار میسازد.
بیشتر مفسران واژه «تقلب« را جابجایی و تغییر دائمی معنا کردهاند هر چند معانی دیگری را نیز از یاد نبردهاند. مفسران شیعه به گونهای و اهل سنت بگونهی دیگر بر همین معنیمحوری پای فشرده و اصل انتقال نور پیامبر| را از تیره پشتی به تیره پشت دیگر با صراحت بازگو نمودهاند.
نخست برداشت اهل سنت از این آیه، بدون کمک از روایات و چه به مدد روایات بازگو میشود، سپس تفسیر شیعه به کمک قرائن خود آیه یا روایات متقن، چیستی تقلب را برای ما آشکار میسازد.
1-2. «قال ابن عباس: أی: فی أصلاب الآباء: آدم و نوح و ابراهیم حتی أخرجه نبیا.»((1))
مفسر دیگر اهل سنت به روایت ابن عباس در ذیل همین آیه تفسیر واژه «تقلب» را اینگونه توضیح میدهد:
«ابن عباس فرمود: رسول گرامی| معنی آیه را اینگونه
1) الجامع لأحکام القرآن/ 13/ 144. الفتوحات الاهمیة/ ۵/ ۴۱۳
فرمود: در این آیه واژه «تقلب» به معنی این است که پیامبری| را از تیره پشتی پیامبری به تیره پشت دیگر پیامبر منتقل کرد تا آنگاه که در عالم ماده او را پیامبر| به صورت
فیزیکی بیرون آورد.»((1))
عدهای دیگری از مفسران افزون بر طهارت صلب اجداد و نیاکان پدری، مادران آن حضرت را نیز پاکیزهگان همانند مریم دانستهاند که هیچگونه آلودگی و ناپاکی برای آنها متصور نیست:
«تقلبک؛ یعنی گردش تو است در پشت پدران و رحم مادران. از آدم به نوح و از او به ابراهیم و از او به دیگر نیاکان تو. که درود خداوند بر آنان باد؛ زیرا پروردگار فراتر از توصیف به نیاکان تو و کردارشان شنوا و داناست.» ((2))
چنانچه واژه «یراک« را نسبت به پروردگار به معنی حقیقی آن بکار بریم، باید حضوروجودی پیامبر| را در محضر خداوند بزرگ همیشگی ازلی و ابدی بر شماریم. از آن هنگامی که خداوند او را در صلب آدم قرار داد و پس از آن پیامآوران یکی پس از دیگری از این خورشید بیهمتا نور پذیرفتند؛ خداوند بدون اندک بیخبری، همیشه نور او را در تیره پشت نیاکانش میدید. این نگاهها با حقیقت نوری محمدیه| درآمیخت و اتصال همیشگی میان وی و فعل الهی وجود داشت.
در حقیقت پروردگار بر این محبوب برینش همواره چشم دوخته بود و هیچگاه از نور محبوبش دیده فرو نمیبست. این اتصال نوری میان دو حقیقت فعل الهی و نور محمدی| از آغاز خلقت تا پایان تجلی جسمانی آن حضرت وجود داشت. پس از آن که روح بلند بزرگترین سفیر الهی از خاک به افلاک پر گشود، دوباره همان اتصال حقیقی برقرار شد.
مفسران شیعه نیز بر پایه روایات معصومین واژه «تقلب« را همان «انتقال« از صلب پیامبری به صلب پیامبر دیگر معنی کرده اند.
در آغاز تفسیر حداقل دو گونه برداشت از نحوهی انتقال وجود دارد:
یکی انتقال قبل از وجود فیزیکی پیامبر اعظم| که نور اهلبیت علیهم السلام در وجود نیاکان آنها حرکت داشت و دیگری انتقال بعد از وجود فیزیکی رسول خدا| که در وجود فرزندان او قرار داشت.
در روایت دیگری از ابن عباس نقل شده که در معنی آیه اینگونه فرموده است: مراد از تقلب همان بیرون آوردن توست از پیامبر تا پیامبر دیگر بگونهای که در عالم مادی پیامبریات رسید.« ((1))
این روایت همانند برداشت برادران ما گونهای تفسیری نورپردازی پیامبر| در وجود نیاکان بود پیش از آنکه خود تجلی فیزیکی یابد.
1) منتخب من تفسیر القرآن/ 2/ 164.
از آقا ابو جعفر علیه السلام در تفسیر سحن خدای فراتر از توصیف «و تقلبک فی الساجدین» نقل شده که وی فرمود:
انتقال در وجود علی، فاطمه و حسن و حسین و اهلبیت پیامبر| که درود بر تمامی آنان باد، صورت گرفت.« ((1))
این حدیث انتقال بعد از تجلی فیزیکی پیامبر| را بازگو میکند که نور اهلبیت علیهم السلام تابش دائمی را طی میکرد.
افزون بر دلالت صریح و مطابقی آیه بر انتقال نور در وجود نیاکان اهلبیت علیهم السلام ، روایات بیشماری نیز بر جابجایی نور ائمه علیهم السلام در صلب بزرگان اجدادی پیامآور خدا دلالت صریحتر دارند.
همانگونه که بارها گفته شد، مدلول این روایات را میتوان متواتر معنوی شمرد و این ملاک را میان فریقین اجماعی دانست.
معنای این احادیث نظیر مدلول آیه به تکاپوی فکری و «ان قلت» و «قلت» مفسران نیازی ندارد؛ زیرا ابهامی در مفهوم و تعیین مصداق نیست تا در پرده برداشتن از آنها دچار بگو و مگوها و ایراد و پاسخ گردیم. درنگ کوتاه در مدلول مطابقی و منطوق این احادیث ما را به حرکت نور اهلبیت علیهم السلام رهنمون میگردد و نیازی به مفهومسازی آنچه از راه جمله شرطیه یا غائیه به دست میآید نداریم. آری! این دسته از روایات خود بخود بدون تفسیر، گویای کافی در مراد خود دارند تا مخاطب دچار برداشت و قرائتهای گوناگون از مدلول این متون نشوند.
1) البرهان/ 5 / 516؛ تأویل الآیات الظاهرة/ 1/ 396 / ج 23.
نخست نمونه روایات از منابع اهل سنت و سپس از مآخذ خود شیعه نقل میشود:
عن سلمان قال: سمعت حبیبی محمداً| یقول: کنت أنا و علی نوراً بین یدی الله- عزوجل- یسبح الله ذلک النور و یقدسه، قبل أن یخلق الله آدم بألف عام. فلما خلق الله تعالی آدم رکب (سلک)ذلک النور فی صلبه. فلم یزل الله تعالی ینقله من صلب الی صلب. حتی أقره فی صلب عبدالمطلب فقسمه قسمین: قسماً فی صلب عبدالله و قسماً فی صلب أبی طالب. فعلی منی و انا منه، لحمه لحمی و دمه دمی. فمن أحبه فبحبی أحبه و من ابغضه فببغضی أبغضه.«((1))
به همین مضمون روایات مستفیضه و متواتره معنوی دیگری وجود دارد که با اندک اختلاف تعابیر یا افزایش و کاهش از منابع معتبر و دسته اول اهل سنت میتوان بیرون کشید و معنی آن را فهمید. در واژههای متن، انتقال نور به صراحت سخن میگوید و از همه روشنتر خود واژهی «انتقال« است که در روایات و ساختار مهندسی جمله گنجانده شده است تا کسی بر مراد واقعی متکلم انگشت ابهام درازنکند. واژههای «صلب« و «تقسیم« با نام اجداد پیامبر| همه از متن روایات دلالت مطابقی بر اصل وجود نور از یکسو، و انتقال آن از دیگر سو، دارند.
1) مناقب خوارزمی/ 145/ 170؛ مقتل الحسین/ 50؛ تاریخ دمشق/ 1/ 1۶۷ح 186. نزهة المجالس/۲ / ۴۳۷. مناقب امام علی بن ابی طالب علیه السلام / ۶۷
متون شیعه از فضائل اهلبیت علیهم السلام به ویژه فضائل فرامادی و معنوی آنها لبریز است. برای نمونه ترجمه یک متن که در اصل وجود نور و انتقال آن و دیگر ابعاد نور اهلبیت علیهم السلام دلالت دارد؛ یادآوری میشود:
جابر فرزند عبدالله انصاری میگوید: از فرستادهی خدا چگونگی میلاد علی بن ابی طالب علیه السلام را پرسیدم. حضرت فرمودند: آه! آه! پرسش شگفتی طرح کردی جابر! از بهترین زادگان پس از من بر شیوهی مولود مسیح سخن گفتی!
هان! خداوند بلند مرتبه نور او را از نور من آفرید و نور مرا از نور خودش آفرید. در واقع هر دوی ما نور یگانهای هستیم. خداوند مارا پیش از برافراشتن آسمان و گستراندن زمین آفرید. نه بودی بود و نه طولی و نه عرضی نه تاریکی آفریده شده بود نه روشنایی نه دریایی نه هوایی. ما پنج هزار سال پیش از موجودات آفریده شدیم. سپس خداوند فراتر از توصیف خودش خودش را ستود؛ آنگاه ما او را ستودیم او خود، ذاتش را منزه دانست و ما به پیروی از او ذاتش را منزه دانستیم. خداوند بزرگیاش را ارج نهاد و ما نیز او را ارج نهادیم. خداوند بلند مرتبه به پاس این عمل بندگی از ما قدردانی کرد. پس از تسبیح ما آسمان را آفرید و آن را برافراشت، زمین را خلق کرد و آن را گسترانید. اقیانوسها را پدید آورد و آنها را عمق بخشید. خداوند از تسبیح علی علیه السلام فرشتگان مقرب را آفرید تا آنگاه که آسمان
هفتم را برافراشت. از اینرو، تمام تسبیحات فرشتگان برای علی وشیعیانش واقع میشود.
ای جابر! در واقع خداوند بلند مرتبه و فراتر از توصیف ما را از این مرحلهی وجودی انتقال داد و در صلب حضرت آدم علیه السلام افکند. پس نور من در سمت راست آدم جا گرفت و نور علی در جانب چپ آدم علیه السلام جایگزین شد.
هان! سپس خداوند فراتر از توصیف ما را از صلب آدم در صلبهای پاکیزهگان جا به جا کرد. پس من در هیچ صلبی جا به جا نشدم جز آنکه علی با من در آن صلب منتقل شد. ما همچنان در تیره پشت نیاکان پا بر جا بودیم تا آنگاه که خداوند بلند مرتبه ما را از تیره پشت پاکیزهای که همان صلب عبدالمطلب باشد، آشکار کرد و بیرون آورد.
پس از آن مرا در صلب پاکیزهای به نام عبدالله منتقل کرد و در بهترین رحم پاکیزه قرار داد که همان آمنه بود. هنگامی که این نورآشکار گردید و فرشتگان با درخواست و زاری عرض کردند: خدای ما! سالار ما! نور ولی تو علی علیه السلام چه شد؟ او را با این نور درخشنده-محمد|- نمیبینیم؟ خداوند فراتر از توصیف فرمود: بیتردید من به ولیام از شما داناتر و مهربانتر هستم! از اینرو، خداوند عزوجل علی علیه السلام را از پشت پاکیزه بنی هاشم بیرون آورد.« ((1))
1) الفضائل/131؛ اثبات الهداة/ 2 /483؛ ح 295؛ جامع الأخبار/ 15؛ احقاق الحق/ 7 /488.
افزون بر دلالت مطابقی آیه بر پایه برداشت مفسران و صریح معنای روایات، متون تاریخی اسلام نیز بر انتقال نور وجودی ائمه علیهم السلام از آدم به نسلهایش دلالت روشنی دارد. مورخان بر پایه ذوق، سلیقه و چینش مطالب کتابهای تاریخی خود داستان انتقال را در آغاز تاریخ ولادت پیامبر| یا آغاز کتاب و یا جاهای دیگر گنجانده اند.
بیشتر این متون تاریخی روایی و نقلی است که اعتبار و اتقان آنها از یکسو، به همان ارزش، وثاقت و صحت همان روایت مستند بر میگردد و از دیگر سو، به نزدیکی این متون با نقل این رخداد که افراد خاص آن را بر زبان راندهاند.
«آدم در سوگ فرزندش- هابیل- آوایی را شنید ولی گویندهاش را ندید و آن آوا این بود:
«أبا هابیل قد قتل جمیعاً وصار الحی کالمیت الذبیح
و جاء بشرة قدکان منها علی خوف فجا بها یصح« ((1))
پدر هابیل، در واقع کشته شدن هابیل؛ کشته شدن همهی انسانها بود. و زندگان مانند گوسفندان زیر تیغ شد. هنگامی که ابوالبشر این آوا را شنید فغان و اندوه او بیشتر شد برگذشته و آینده. او دانست که کشنده، در واقع کشته شدهای را میماند. در این هنگام خداوند به او وحی کرد: بیتردیدمن خداوند از وجود تو نوری را بیرون میکنم و آشکار میسازم. همان نوری را که من اراده کردهام که در تیره پشت پاکیزهگان و رحم دوشیزگان شریفه حرکت دهم و بدان نور به دیگر انوار فخر کنم. آن نور را خاتم پیامبران| قرار دهم و خاندانش را
1) البدایة والنهایة/ 1/ 106.
برگزیدگان و پیشوایان و جانشین. طومار زمان را با ماندگاری آنان در هم میپیچم و زمین را با فراخوانی آنان محدود ساختهایم و با شیعیانش روشن. از اینرو بسم الله بگو، خود را پاکیزه کن، خدا را بستای و پاکیزه بشمار. سپس حواء را نیز بر این پاکیزگی سفارش کن و آنگاه با وی با همین طهارت در آمیز؛ زیرا این نور امانت من است که به شما منتقل میشود و سپس از آن به فرزندی که از شما به دنیا میآید.
آنگاه آدم با حواء درآمیخت و پس از چند روزی در زمان مناسب به تدریج حواء باردار شد. پیشانی حواء میدرخشید و نور اهلبیت علیهم السلام پرتوافشانی میکرد. در اندامهای بدنیاش و نیروی درونی و خیالش تا آنگاه که زایمان کرد و شیث را به دنیا آورد. «شیث« را خداوند برتری داد وقار او را تمام کرد. صورتشان را بیاراست، شکوهشان را کامل، خلقتشان را همگون برابر با نور و شکوه او را زینت داد و با ابهت و برتری جایگاهش را بلند داشت.
بدینسان، آن نور از حواء به او منتقل شد بگونهای که از دو طرف پیشانیاش میدرخشید و در سینة پیشانی چون ماه پرتوافشانی میکرد. پس از آن آدم علیه السلام این فرزند را «شیث» نامید و به آن «هبة الله» نیز گفته میشود.« ((1))
«پیامآور خدا| فرمود: خداوند آدم را خودش بدون واسطه آفرید و از روح خود در وی دمید. سپس به فرشتگان دستور داد به او سجده کنند. آدم از جای برخواست و نشست عطسه کرد. عرض کرد: «الحمدلله« پروردگارش به او فرمود: «یرحمک ربک« بیا. آنها جمعی از فرشتگان من هستند تو هم به آنان بگو
1) مروج الذهب/ 1/ 40.
«السلام علیکم« آدم نزد آنها آمد و فرمود: «السلام علیکم« فرشتگان به آدم جواب دادند: «و علیک السلام و رحمة الله» سپس جانب پروردگارش برگشتند.
خداوند به آدم فرمود: این احوالپرسی تو و شیوه احوالپرسی فرزندان توست میانشان... در این میان نوری میان آدم و فرزندانش خداوند گزارد. سپس آدم عرض کرد ای پروردگار! آنها چه کسانیاند که نور پرفروغ دارند. خداوند فرمود آنها پیامبران و فرستادگانم هستند که جانب بندگانم میروند. در این میان مردی را دید که نورانیترین آنان بود...« ((1))
در اصل انتقال نور از عالم بالا به پایین با ارائه چهار دلیل عمده، تردیدی نماند اما اینکه غیر از حقیقت محمدیه| وجود نوری علویه هم با او بود یا نبود میتوان پرسشی را طرح کرد. پیش از این از منابع معتبرشیعه انتقال دو نور و در واقع چهارده نور ثابت گردید که نیازمند تکرار نیست. اما اصل ادعای برادران ما که حرکت و انتقال را ویژهی نور محمدی| میدانند و از سریان نور علوی بیشترشان مهر بر لب میزنند، جا دارد مطالبی یادآوری شود.
از اینرو نخست بر نقطه مشترک انتقال نور محمدیه| با برادران پای میفشاریم و هرگز مخالف باور آنان نیستیم اما بیشتر از آن، انتقال دیگر انوار الهی را نیز در امتداد حقیقت نبوی باور داریم؛ زیرا نور نبوی و علوی یا فاطمی و حسنی را با حسینی و باقری یک حقیقت واحد میشماریم.
1) تاریخ طبری/ 1/ 105.
بیشتر مفسران اهل سنت عقیده دارند، آن نور که از وجود آدم به فرزندانش منتقل شد، تنها حقیقت نوریهی محمد| بود نه تمامی اهلبیت علیهم السلام . اگر دیگر اهلبیت علیهم السلام هم نورش با پیامبر| آمیخته باشد آنان در نگارش وانهادهاند. مفسران شیعه بر پایهی روایات متواتر معنوی نور انتقال شده را حقیقت یکپارچه میشمارند که مرتبهی نخستین آن پیامبر اعظم| است و مرتبهی آخرینش حضرت ولی عصر(عج). بعضی سلف گفتهاند که مراد از «ساجدین« اجداد آن حضرت است.
یعنی نور آن بزرگوار از صلب یک نبی به صلب نبی دیگر منتقل شد و بالاخره این پیامبر| تشریف آورد. افزون بر آن برخی از مفسرین از این واژه بر ایمان والدین آن حضرت نیز استدلال کردهاند.» ((1))
آری نور! پیامبر اعظم «در تیره پشت خداپرستان روشنی میداد وهرگز آن نور وجودی محمد|، از صلب پیامبران ذایل نشد تا مادرش آمنه او را به دنیا آورد.« ((2))
برخی با یک نگرش عرفانی ذات نوریهای او را گم شده در افعال الهی تقریر کردهاند:
«و تقلبک أنقلابک و انتقالک فی أطوار الفانیین فی افعاله تعالی و صفاته و ذاته بالنفس والقلب والروح فی زمرتهم
و قبل النشأة الاولی فی اصلاب آبائک الأنبیاء الفانیین فی الله عنها.« ((1))
آری! «ما دیدهور دوستان خویشیم بر دوام (و همیشگی بودن) ایشان. تا یک طرف از ما محجوب نباشند و اگر هیچ محجوب شوند، زنده نمانند.« ((2))
در بینش این عارف در واقع وحدت کلی که در سراسر هستی، حاکمیت دارد، این مرتبه از نظام خلقت را نیز در برمیگیرد. جهان یکپارچه خداست و ما سوی خدا موجودی- موجودیت ندارد. نور اهلبیت علیهم السلام فانی شده در وحدت کلان موجودات است و خود جدای از دیگر نمادها و ظهورات هستی طبل جداگانهای نمینوازد.
نوری که در صلب نیای پیامبر| سریان داشت تنها حقیقت محمدیه| را در برنمیگرفت بلکه وجود نوری علویه و فاطمیه و... را نیز پوشش میداد. حقیقت واحد که دارای مراتب و آغاز و پایان بیشماری بود. اتصال نوری ائمه علیهم السلام در عالم مافوق ماده بر پایهی یافتههای عقلانی، کشف درونی و دادههای وحیانی استوار است. اگر چه در عالم ماده از نظر ضیق مکانی و تنگناهای وجودی در قالب انوار چهاردهگانه مقدس تجلی کردند و ظهور یافتند اما در جهان پیش از عالم ناسوت و ظهور جسمی حقیقت یک پارچه و وحدت کامل و همه جانبهای داشتند.
بیتردید در آن نشأ و منظومهی وجودی همین حقیقت واحد مراتب شدید و ضعیف داشت اما اصل وجود واحد آن همواره حفظ بود و در تیره پشت نیاکان حرکت میکرد. افزون بر جهان معنا، در عالم ماده نیز وحدت اندیشه، وحدت رفتار، وحدت گفتار، وحدت کردار وحدت
شنیدار وحدت... در تمام بخش های زندگی آنان وجود داشت. میان آغاز و انجام آنها جز مقتضیات زمان و مکان تفاوتی چشمگیر دیده نمیشد.
برخی از علمای شیعه بر این عقیده پای فشردهاند که مصداق حرکت واژه «تقلب« نور اهلبیت علیهم السلام است که در وجود سجدهکنندگان پرودگار بر، یکی پس از دیگری منتقل شدند. تنها حقیقت محمدیه| نیست بله حقیقت وی آغاز و نزدیکتر از دیگر مراتب به خداوند است.
اما همهی عالمان شیعه عقیده دارند که ائمه علیهم السلام نور واحدند نه متعدد هر چند در عالم ماده به قالبهای چهاردهگانه ظهور یافتند.
آری! این حقیقت مجرد و محیط بر قالبهای خود یک مرتبه نداشته تا ما آن را به شخص پیامبر| منحصر سازیم بلکه مراتب گوناگون داشته که از عالم نوری و فیضی فرود آمد و به عالم انسانی در صلب نیاکان به نورپردازی ادامه داد.
برخی دیگر از مفسران شیعه پشتوانهی علمی برداشت خود را از آیهی یاد شده در نور وجودی ائمه علیهم السلام ، روایات قرار دادهاند و از هرگونه واکاوی پردازش و سنجش سیاق آیه دست برداشتهاند.
این گروه به همان میزان که نص قرآن را برترین ملاک کشف حقایق و راهگشایی مسائل میدانند، روایات را نیز پس از آن گویا و رسا در راهنمایی به حقایق مادی و فرامادی برترین دلیل شمردهاند.
در ذیل آیه روایات بیشماری مراد از «تقلبک فی الساجدین» را نور یکپارچة اهلبیت علیهم السلام میداند نه نور شخص پیامآور الهی را که در این عالم به تنهایی نورپردازی کرد:
«عن أبی ذر رحمة الله علیه قال: سمعت رسول الله| و هو یقول: خلقت أنا و علی بن أبی طالب من نور واحد. نسبح الله یمنة العرش قبل أن خلق آدم بألفی عام. فلما أن خلق الله آدم علیه السلام جعل ذلک النور فی صلبه. و لقد سکن الجنة و نحن فی صلبه. و لقد هم بالخطیئته و نحن فی صلبه. و لقد رکب النوح علیه السلام السفینة و نحن فی صلبه. و لقد قذف ابراهیم علیه السلام فی النار و نحن فی صلبه. فلم یزل ینقلنا الله عزوجل من أصلاب طاهرة، إلی ارحام طاهرة حتی انتها بنا إلی عبدالمطلب. فقسمنا بنصفین: فجعلنی فی صلب عبدالله و جعل علیا فی صلب أبی طالب. و جعل فی النبوة و البرکة و جعل فی علی الفصاحة والفروسة.« ((1))
برادران اهل سنت نیز انتقال نور را تنها به حقیقت محمدیه| محدود نساختند بلکه آن را به علی علیه السلام نیز تسری دادند که خود بخود دیگرائمه علیهم السلام را در برمیگیرد:
1) بحارالانوار/ 15/ 11.
«عن علی، أن النبی| قال: «کنت أنا و علی نوراً بین یدی الله تعالی قبل أن یخلق آدم بأربعة عشر ألف عام. فلما خلق الله آدم، قسم ذلک النور جزئین: فجزء أنا و جزء علی.« ((1))
افزون بر اصل انتقال که بر پایهی کتاب، سنت و تاریخ اثبات گردید، باید پرسید علل انتقال و فلسفهی حرکت نور اهلبیت علیهم السلام از شخصی به شخصی چه بوده و چرا این سریان صورت گرفت؟
نخست علل انتقال را میتوان به دو دسته کلی برشمرد و سپس برای هر یک ریزموضوعات دیگری بنیان نهاد. برخی از علل «هبوط» نوراز آسمان به زمین، الزامی، تکوینی و بدون اراده و اختیار انسان صورت گرفت.
عدهای دیگر از بدون الزام با اراده و اختیار که، در خود میبینیم نور اهلبیت علیهم السلام را از قرنی به قرنی و از جایی به جای دیگر انتقال داد.
اراده الهی، مرگ، رسالت و الهام را جزء عوامل تکوینی میتوان برشمرد که تنها در قلمرو فعل الهی قرار داد. باور، اسلام، دادگری، خداپرستی و نفوذ اجتماعی را علل تشریعی در دسترس ما آدمیان میتوان تحلیل کرد.
1) مناقب علی علیه السلام حنبل/ 21؛ مناقب مردویه/ 285. مناقب امام علی بن ابی طالب/۶۷. طبری؛ نزهة المجالس/۲/ ۴۳۷.
جا به جایی نور اهلبیت علیهم السلام تنها به ارادهی پروردگار صورت میگرفت نه با درخواست، نیایش و زاری نیاکانشان. تنها دستان بیمانند و قدرتمند خداوند بود که این نور را از ظرفی برمیداشت و به ظرف دیگر میریخت. اعمال ارادهی دیگران در تغییر این مظروف هیچ تأثیری نداشت همانگونه که منعشان در اصل بود و نبود این نور تأثیرگذار نبود.
حرکت نور در خطوط گوناگون از منظر تعبدنگری پرسشهای چرایی، چیستی و چگونگی برنمیدارد، زیرا رشتهای در گردنم افکنده دوست میکشد، هر جا که خاطر خواه اوست. هر چه آن خسرو کند، شیرین بود.
اما از منظر عقل پرسشگر و غیر متعبد میتوان حکمت مطلقه، سراسری و همه جانبهی الهی را در تمامی افعال به ویژه این فعل خاص «فلسفه»، چیستی و چراییاش شمرد و از عبث و لغویت یا انحصارگرایی دوری جست.
بگذریم از این که اراده و فعل الهی پرسشبردار نیست و بدون دادههای وحیانی با یافتههای عقلانی نمیتوان به حکمت هر کار او پی برد و از راز هدفداری اشیاء پرده برگرفت. آری! این نور با ارادهی الهی از عالمی به عالمی و از پشتی به پشتی منتقل شد.
«و قال قوم من اصحابنا: أنه اراد تقلبه من آدم الی أبیه
عبدالله فی ظهور الموحدین لم یکن فیهم من سجد لغیرالله.«((1))
1) منتخب من تفسیر القرآن/ 2/ 164.
افزون بر این متن، نصوص تاریخی دیگر، بر ارادهی الهی دلالت مطابقی آشکار دارد.
آنگاه که آدم بر مرگ فرزندش گریست... خداوند به او وحی کرد: بیتردید من خداوند از وجود تو نوری را بیرون میکشم و آن را آشکار میسازم. نوری که من «اراده« کردم از صلب پدر پاکیزگان در رحم مادران شریف و پاکیزه حرکت دهم و بدان نور بر دیگر انوار فخر کنم. آن نور را خاتم پیامبران قرار میدهم و خاندانش را برگزیدگان و پیشوایان و جانشین خود.«((1))
یکی از علت هایی که نور اهلبیت علیهم السلام از جایی
برمیخیزد و در جای دیگر مینشیند، کوتاهی عمر حامل آن است. این مهم خود بخود میطلبید که آنان دارای حیات معین، پیشبینی شده و قید شدهای در طبیعت باشند؛ زیرا تمامی افراد بشر از نظر ساختار وجودی نظام آفرینش و ذات انسانیت محکوم به قوانین تکوینی هستند که باید در چهارچوب همان معیارهای انسانی در عالم متغیر ماده حرکت و زیست کنند. اجداد اهلبیت علیهم السلام هیچ یک از قانون کلی مرگ مستثنی نبودند و باید جام شوکران مرگ را تا آخر مینوشیدند. کوتاهی عمر مظروف به دلیل محکومیت در قوانین طبیعی جهان ماده از یکسو، بلندی عمر مظروف به دلیل پیروی از قوانین منظومهی جهان معنا که هرگز مرگ و نیستی در آن راه
1) مروج الذهب/ 1/ 40 .
ندارد از سوی دیگر، انتقال این نور را از فردی به فرد دیگر و از روزگاری به روزگاری قطعی وناگزیر میساخت.
بدینسان هر یک از نظر سنخیت با منظومههای وجودی و آنچه سرنوشت برایشان رقم زده بود، بدان راضی میشوند. امکان نداشت نور ابدی در جسم بیثبات به
نورپردازی ادامه دهند و متغیر را یکباره ثابت کند. چیزی که به آن انقلاب فلسفی اطلاق میشود و محال بودنش را عقل با اندکی درنگ و کارورزی بخوبی درک میکند.
پس از مرگ آدم، نور اهلبیت علیهم السلام در نهاد «شیث« قرار گرفت.
تا آنگاه که او جوان خوش قد و بالایی شد و میان هرمونها و صداهایش با دیگر اندامها، هماهنگی کامل به وجود آمد و بینا شد. زمانی که آدم او را شایستة آن مقام نورپذیری دانست به وی وصیت کرد و به حاملیت هر آنچه در برمیگرفت به خوبی او را آگاه کرد و شناساند که پس از آدم او حجت خدا و جانشین پروردگار در زمین است و رسانندهی حق خداوند به دیگر وصیانش.((1))
در واقع «شیث« دومین محل انتقال نسل پاکیزه و ریشه و بن نور درخشنده بود. در این هنگام آدم به او وصیت کرد و «شیث« را به نگهداری و پاسداشت آن سفارش نمود. پس از آدم شیث میان مردم حکمرانی مینمود و بر پایه کتاب پدرش و هر آنچه سفارش کرده بود از اسفار و شرایع و ویژگیها شریعت را جاری میکرد.« ((2))
خداوند جایگاه این نور را تنها در وجود پیامبران الهی در نظر گرفته بود و غیر پیامبران دیگر کسی شایستگی نورپذیری و بر دوش گیرندگی نور اهلبیت علیهم السلام را نداشت.
فردی، گروهی و جامعهای نمیتوانست با اراده و خواست خود این مرکزیت را به مرز دیگری منتقل کنند و نگذارند در یک جا بماند. تنها چگونگی انجام رسالت به اراده پروردگار بود که سرنوشت نورپردازی و نورپذیری را رقم میزد نه خواست و ارادهی جمعی.
پایگاه رسالت فراتر از فلسفههای عقلی و دستاوردهای عرفانی هر چه که داشت، نزد خداوند بسیار پراهمیت بود و جایگاه مهمی داشت که موجب شد این نور را برای همیشه تا آخرین مراحل ظهورش در خود جای دهد. ماهیت رسالت و امامت یک حقیقت با گونههای به هم آمیخته و ابعاد مختلف هستند. سکة واحد که یک روی آن نقش پیامبران حک شده و روی دیگرش نام وصایای معصوم و جانشینان الهی. هر دو از یک چشمهسار وحیانی میجوشند و در کویرستان انسانیت جاری میشوند. نبی و امام علیه السلام هر دو یک وظیفه را انجام میدهند و تمامی دلها را به سوی آسمان رهنمون هستند.
«آنگاه که «شیث« با همسر خود در آمیخت، همسر او به «أنوش« باردار شد و آن نور به همسر وی منتقل گردید. هنگامی که خانمش وضع حمل کرد، نور فرزندش میدرخشید. آنگاه که جانشینی او فرا رسید، پدرش «شیث« او را گرامی داشت و جایگاه یک وصی را در او پذیرفت و
او را برتر و گرامیتر دانست تا او نیز فرزندانش را که برای وصایت رسالت برگزیده میشوند، گرامی دارد.
بر حقیقت این بزرگواری و برتری این جایگاه «شیث«، فرزندانش را هم آگاهی بخشید تا آنان نیز اینگونه رفتار نمایند. شیث، انوش را از میان فرزندانش برای رسالت، جانشین قرار داد تا زمانی که نسل او پیوسته باشد رسالت هم در اوست و وصیت میان آنها جاری. از قرنی به قرنی منتقل گردد تا آنگاه که خداوند این نور را در وجود عبدالمطلب بنهد و پس از آن به فرزندش عبدالله.
«انوش« دارای فرزندی شد که او را «قینان« نامیدند و نور ائمه علیهم السلام پیشانی او را روشن کرده بود. «انوش« از فرزندانش پیمان گرفت تا زمین را آباد سازند. این نور با او بود تا بدرود حیات مادی گفت... خداوند برای او نیز فرزندی آورد و آن نور را دروجود «مهلائیل« به ارث گذارد. پیمان الهی همینگونه از یکی به دیگری میرسید و رسالت میگسترد اما حقیقت آن نور همیشه استوار و ثابت در وجود همهشان میدرخشید.« ((1))
گاهی حامل نور با الهام مقدس، پیش از پیش میدانست که به زودی نور نهفته در وجودش تجلی میکند و او باید نه تنها آن نور را کم فروغ و خاموش نسازد که با تمام نیرو در سطوح گوناگون زندگی از آن مدد جوید و این آفتاب
1) مروج الذهب/ 1/ 42.
را چون پلکان از بام به حیاط آورد تا به دیگر اعضای اصلی خانواده گرما و طراوت بخشد. گستره این الهام حتی لوازم انتقال نور مثل ازدواج و تشریفات را هم دربرمیگرفت.
شخصیت حاملان نور به گونهای پخته شده و شکل گرفته بود که به راحتی با پروردگار از طریق قلب ارتباط برقرار مینمود و مسائل فرامادی و دور از دسترس حواس را به شعاع نور جان درمییافتند. این امتیاز آنان را خود به خود از دیگران جدا میکرد و برایشان جایگاه ویژهای میداد. «نور رسول خدا| در پیشانی هاشم میدرخشید و هیچگاه کم فروغ و خاموش نگردید. به همین دلیل او را بزرگ میداشتند و مقام او را ارج مینهادند.
در برخی از شبها که وی اطراف خانه طواف میکرد از خداوند میخواست فرزندی به او بدهد که نور رسول خدا| را بر دوش گیرد. شبی او را خواب در کنار خانه فراگرفت و همانجا بیتوته کرد. در خواب کسی نزد او آمد و گفت: «سلما« دختر «عَمر« را بگیر؛ زیرا او پاکیزه و هوشمند است. او را بستان و برایش مهر خوبی بپرداز. مانند او از بانوان نمیتوانی کسی را پیدا کنی. تنها از اوست که خداوند برای تو فرزندی میدهد که پیامبر| را به دنیا میآورد. اورا بگیر تا رهنمون گردی. بشتاب برای ازدواج با این دختر با کرامت.
هاشم وقتی از این خواب بیدار شد، فریاد بلندی کشید به
گونهای که پسر عموهایش غافلگیر شدند. هاشم آنها و برادرش مطلب را نیز فراخواند. آنان را از خواب خود خبر داد و چیزیکه هاتف غیبی به او گفته بود نقل کرد. از اینرو، برادرش مطلب به او گفت: فرزند مادرم! هان! این دختر میان قوم خود بسیار معروف و پسندیده است. بزرگواری در سرشت او آمیخته، عفت و پاکدامنی جزء ذات او و خردمندیاش در حد اعلا قرار دارد.
او «سلمی« دختر عمرو بن لبید بن حداث بن زید بن عامر بن غنم بن مازن بن النجار است. آنها همگی اهل مهمانداری و پاکدامنی هستند. البته تو شریفتر از آنهایی در حَسَب و گرامیتر از آنها در نسب ... اگر خواستی ما او را برای تو خواستگاری میکنیم.«((1))
علت دیگری که نور امامان شیعه را در خود جذب کرد و اشعههای تابناک آن را از شیشهی وجود خود عبور داد اسلام بود. همین مسلمان بودن امروزی با قوانین حلال و حرام، کراهت و استحباب و مباحات که مسلمین در دایره این چهارچوبها وظایف خود را انجام میدهند. بیتردید نیاکان ائمه علیهم السلام در گستره اندیشه، حوزههای گفتاری، قلمرو فعالیت و دامنهی دیدار و امتداد شنیدار،
1) بحارالانوار/15 / 40.
موبهمو دستورات اسلامی را که در رسالت آدم ودیگر پیامبران وجود داشت، اجرا میکردند و به تمامی گزارههای آن پایبندی عملی داشتند.
در واقع دین حنیف ابراهیم علیه السلام اصل همان دین محمد| خاتم پیامبران است که هر دو با درونمایهی واحد در ظرف زمانی متعدد باپیامبرسانهای مختلف برای نسلهای متفاوت و فضای خاص آشکار شدند. هر آنکه به این دین پایبند نبود، شایستگی پذیرش نور اهلبیت علیهم السلام را در نسل پیامبران الهی نداشت. از اینرو، تنها به فرزندان مسلم آنان این نور منتقل شد. کسانی که آیین غیر از اسلام گزیدند و بدان گرویدند هیچگاه تابش نور آفتاب بیبدیل امامان معصوم علیهم السلام خانه تاریک و سردشان را روشن نکرد. همانگونه، آنان که به نام اسلام بسنده کردند نیز از این نورگیری محروم شدند و در تاریکی ماندند.
بازبینی مدلول آیه ... با اطلاق، صراحت برداشت مفسران، روایات و دلیل عقلی بر مسلمان بودن نیاکان ائمه علیهم السلام که حامل نور آنها بودند، ما را به این حقیقت رهنمون میگردد.
به قرینه الف و لام استغراق جنس از واژه «الساجدین« میتوان مسلمانی نیاکان ائمه علیهم السلام را برداشت کرد و این مسلمان بودن را به جنس انسانیت عمومیت داد تا پدران و مادرانشان را دربر گیرد. قرینهی انحصاری که تنها اجداد پدریاش را پوشش دهد و نیاکان مادریاش را دربر نگیرد از واژه «الساجدین« نمیتوان به دست آورد. مقیدات متصل و منفصل که این اطلاق را محدود سازد نداریم. ازاینرو، در مقام معنییابی متن بدان چنگ میزنیم و پدران و مادران ائمه علیهم السلام را مسلمان میشماریم.
برخی از مفسران با صراحت خداپرستی نیاکان پیامبر| را مطلق معنی کردهاند و مراد از آن را نیاکان پدری و مادری برشمردهاند. همانگونه که نور اهلبیت علیهم السلام در تیره پشت پدران خداپرست قرار داشت و از یکی به دیگری منتقل میشد، همانگونه مادران که نورشان را بر دوش میکشیدند همگی مسلمان و پیرو دین حنیف بودند.
هیچ یک از آنان در برابر غیر خدا سر به زمین فرود نیاوردند:
مراد از آیه گردش تو در تیره پشت پدران است که همگی مسلمان بودهاند و آنان خدا را میشناختندو تنها برای او سر به زمین میساییدند و هرگز برای غیر خدا که علمی بدانها نداشتند، سجده نکردند.« ((1)) آری «حرکت نور محمد| در پشت پدران و رحم مادران از آدم به نوح و از او به ابراهیم و... دیگر نیاکان« ((2)) بر پایهی مسلمان بودن نیاکان صورت گرفت نه چیز دیگر.
نیای اهلبیت علیهم السلام به اصل نور، شعاع نوری و اشعههای آن که از این کانون میتابید باور داشتند. ایمان به یک نیروی درونی نهفته در ژرفنای جان که هرگز به چشم تن نمیآمد و با اندامهای حسی لمس نمیشد.
ایمان به غیب نه غیب بیرون و گسسته از وجودشان مانند بهشت و فرشتگان که غیب نهفته در درون و پیوسته با موجودیتشان.
ایمان به نوری که هیچ یک از آنان را در فراز و فرود زندگی چه با آگاهی و دانش و چه بدون آگاهی و پیش زمینههای علمی، تنها نگذاشتند و از آنان روی برنتافتند.
چه بسا مردم که اینگونه ترکیب انسان با نور را نمیپذیرفتند و از آن روی برمیتافتند اما اجداد امامان شیعه نادیده و دیده بدان ایمان و پایبندی عملی داشتند. همین باور سبب شد تا پروردگار از میان افراد بیشمار دانشمند و هوشمند این شایستهگان را برگزیند و نور ائمه معصومین علیهم السلام را در نهادشان به امانت گزارد.
گفته شده خداوند تو را در تیره پشت مردان خداپرست نهاد. در وجود پیامبری پس از دیگر پیامبر|؛ از آدم و حواء تا وجود عبدالله و آمنه. تا آنگاه که میان این امت به دنیا آمدی. از اینرو، تمامی نیاکان پدری و مادری (پیامبر خدا|) زن و مردهمگی مؤمن بودهاند.« ((1))
دلیل دیگری که بر مسلمانی و ایمان پدران و مادران فرستادهی خدا| میتوان ارائه کرد، روایات است که از شیعه و سنی نقل کردهاند. بیشتر مفسران برای شبههزدایی پیش از شبهه افکنی یا پرسشگری برای افزایش معرفت پیروان؛ پاسخ اقناعی دادهاند.
1) فتح البیان فی مقاصد القرآن/ 9/ 425 ؛ الصحیح من سیرة النبی الاعظم|/۲ / ۷۴ و ۷۷.
آنان نور اهلبیت علیهم السلام را هرگز در وجود غیر معصوم قایل نیستند و تنها ظرف این نور را سلسله پیامبران میشمارند.
عطا از ابن عباس نقل کرد:
خداوند اراده کرد چرخش تو را در صلب پیامبران. پیامآوری پس از پیامآور. تا در میان این امت مسلم تجلی کردی. واژه ساجدان در واقع اشاره به پیامبران الهی دارد.«((1))
در منابع شیعه نیز روایتهایی بدین مضمون، ذیل آیه نگاشتهاند:
در روایت دیگر از ابن عباس نقل شده است: در واقع معنی آیه این است که: خداوند تو را از تیره پشتی پیامبری| پس از پیامبری بیرون آورد تا آنگاه که تو را در قالب محمد| تجسم بخشید. قومی از اصحاب ما گفتهاند: خداوند اراده کرده انتقال تو را از صلبی به صلبی دیگر از آدم تا پدرش عبدالله. او همواره در تیره پشتی خداپرستان قرار داشت که هیچ یک از آنان برای غیر خدا سجده نکرده و سر فرود نیاوردهاند.«((2))
چه بسا مسلمانانی که در آغاز مشرک،بتپرست و یا گرویدهی آیین دیگری بودهاند و پس از برگزیدن اسلام از اندیشة غلط و عقیده خرافی دست برداشتند. برخی نیمی از عمر را به کژراهه رفتند و نیمی دیگر را به راه راست. برخی دیگر از آغاز مسلمان زاده شده و در تمام دوران حیات خود گامی به کژراهه نرفته و همواره مسیر درست را پیمودند.
اینگونه افراد جز در برابر پروردگار که سر در آستان کبریایی او ساییدند، نزد هیچ شیء و شخص دیگری سر فرود نیاوردند. همین امتیاز خود بخود زمینه را برای ریزش نور اهلبیت علیهم السلام در وجود آنان فراهم کرد و جایگاهشان را بلندتر برد. افرادی که این ویژگی را نداشتند، نمیتوانستند ظرفی برای ریزش این نور قرار گیرند؛ زیرا سنخیتی میان نور و ظلمت وجود و عدم و سنگ و شیشه وجود نداشت.
لازمه این فقدان وجدان رابطه این همانی را میان دو شیء هم سنخ میطلبید و آن خداپرستی بود.
گفته شده خداوند تو را در صلب خداپرستان میدید. از پیامبری به پیامبری تا آنگاه که میان این امت مسلمان آمدی. ((1))
برخی از اهل علم اینگونه آیه را معنی کردهاند: چرخش تو را در تیره پشت خداپرستان پروردگار اراده کرد. همان مؤمنان به خدا نظیر آدم و نوح و ابراهیم و اسماعیل.«((2))
خانواده در جامعه افزون بر قدر مشترک ویژگیهای این نهاد، ویژگیهای مختص بخود را نیز دارند. نجابت یکی از آنها به شمار میرود که در اصالت و قداستبخشی و منزلتدهی هر خانواده در جامعه نقش اساسی دارد.
مطلع زیارت جامعه کبیره با تعریف خانوادهی اصیل، نجیب و برتر آغاز میشود:
درود بر شما ای خاندان نبوت و جایگاه رسالت و رفت آمد فرشتگان و فرود آمدن وحی و گنجینهی مهرورزی و کان دانش و پایاب بردباری و بنیان کرامت و پیشوایان ملتها...
نور پیشوایان بزرگ شیعه از افلاک در چنین خانوادههایی روی خاک تابید و تا اعماق وجودشان نفوذ کرد. حقیقتی که دیگر خانوادهها از پذیرش آن بیبهره بودند و توان جذب این هدیهی آسمانی را نداشتند.
نفوذ اجتماعی، منزلت و برتری خانوادگی بگونهای بود که بر آمدن این نور را مردم به صورت طبیعی از آن کانون انتظار داشتند.
«آغاز بامدادان هاشم خود را برای رفتن به مجلس خواستگاری آماده کرد و لباسهای زینتی که داشتند همگی خود را با آنها آراستند. خانوادهی «سلمی« نیز به پیشواز آنان رفتند و در داخل خیمهی آنان راهنمایی شد. هنگامی که نشستند دیگران که فامیلان عروس بودند، برای بزرگداشت آنان از جای برخواستند.
هاشم و برادرش و پسر عموهایش در صدر مجلس جای
گرفتند و مردم هاشم را پذیرایی میکردند. مطلب، برادرش، به سخن گفتن آغاز کرد و گفت: ای اهل شرف و بزرگی! جود و بخشندگی! ما پاسبانان خانهی خداییم! ما خاندان بزرگ و شناخته شدهای هستیم. درب ما بروی همگان باز است. شما خود شرافت و بزرگواری ما را میدانید. همانگونه که خداوند نور درخشنده و تابناکی را در وجود ما نهاده ویژه ماست، بخوبی مینگرید. ما فرزندان لوی بن غالب هستیم. در واقع این نور از پیشینیان ما به عبد مناف منتقل شده است و از وی به برادر ما هاشم. آن نور با ما خاندان درآمیخته و از آدم همواره نورپردازی کرده تا رسیده به هاشم. خداوند با آن نور وجود شما را روشن میسازد و آن نور اکنون در نزدیکی شما قرار دارد، برای
دختر پرکرامت شما خواستگار آمدهایم و علاقهمندیم با شما بیامیزیم.«((1))
افزون بر نجابت خانوادگی هاشم، خانواده سلمی که نور ائمه علیهم السلام را در خود جای میداد نیز نجیب و شریف بود، چنانکه از متن تاریخی گفتار مطلب، این مطلب آشکار میگردد.
فراگیری و امتدادیابی نور اهلبیت علیهم السلام در عالم ماده علل معدهی این جهانی را
1) بحارالانوار/ 15/ 46.
لازم داشت. در واقع بدون فراهم شدن این بستر، نور مجرد در قالب ماده نمیگنجید و از عرش پا به فرش نمیگذاشت.
درونمایه این علل مُعده را میتوان چهارچوب حلیت و حرمت دانست که در متن شریعت گنجانده شده و امروز مسلمانان بدان بایدها و نبایدهای فقهی میگویند. نخستین علت مُعدهی انتقال نور ازدواج شرعی نیاکان
اهلبیت علیهم السلام است که از آغاز تا پایان همگی بدان پایبندی عملی داشتند.
خواستگاری، خرسندی دختر، رضایت خانواده، عقد، مهریه، ولیمه، آراستن و تزئینات عروس و حجله شادی آراستن زیر مجموعه این علل مُعّده قرار میگیرد. دومین لوازم انتقال تشریفات رایج آن روز بود که در برگیرنده سفارش به واگزاری، پیمانگیری ارث الهی و امانت شمردن نور است.
مفسران شیعه طهارت همیشگی نیاکان پیامبر| را نگاشته و انتقال نوری را چه در تیره پشت پدران یا رحم مادران بر اساس عقد اسلامی اثبات کردهاند. اینها هم از نظر اثباتی ازدواج قانونی و شرعی اجداد نبی را تبیین مینمایند و هم از نظر غیر قانونی بودن ازدواج نیای اهلبیت علیهم السلام را نفی میکنند.
بدینسان هرگز در سلسله عقد پدران و مادران پیامبر| حلقههای اندک زنگ زده به بیباکی، بیمبالاتی و عادات جاهلی و هر چیز ناپسند دیگر قرار نداشته است. تمام
حلقههای زنجیرهای ازدواج آنها را خداوند یکی پس از دیگری با پاکی و بندگی چیده و از آغاز تا پایان همه را خود به دست گرفته و حرکت داده است.
شیخ قمی از امام باقر علیه السلام نقل کرد که فرمود:
آن کسی که هنگام نبوت و برانگیختن تو را دید و چرخش تو را در پشت نمازگزاران یعنی تیره پشت پیامآوران الهی نگریست ... در صلب پیامبران پیامبری پس از پیامبر. تا آنگاه که از تیره پشت پدرت تو را بیرون آورد. بر اساس نکاح بود نه غیر از ازدواج شرعی. از آدم تا خاتم.« ((1))
«قال حدثنی محمد بن ولید عن محمد بن الفرات عن أبی جعفر علیه السلام قال: «الذی یراک حین تقوم فی النبوة «و تقلبک فی الساجدین« قال: فی اصلاب النبیین صلوات
الله علیهم.«((2))
لازمهی قطعی گسترش نور ائمه علیهم السلام در وجود نیاکان بستن پیمان زناشویی بود. ماهیت این نور سریان را خود به خود میطلبید که در آفاق بگسترد و در تمامی زمانها امتداد یابد تا در یک برهة تاریخی محدود و محصور نماند؛ زیرا ذات و خاصیت این نور و عالمتابی و روشناییبخشی تمام هستی و مراتب آن بود. بدون ازدواج منتشر شدن نور امکان نداشت و محدود شدنش قطعی بود. به همین دلیل هنگامی که بدن یکی از حاملان نور سیر تکاملی خود را به پایان میرساند، رو به انحطاط میشد و یا مشکل دیگری پدید میآمد، شتاب برای پیوند زناشویی فرزندانشان بیشتر میشد تا این نور در مرکز تعیین شدهی خود
آرام گیرد. وجودی که امنیت بیشتر یا قداست والاتری داشت. بدینسان، نور اهلبیت علیهم السلام ازدواج را برای حاملان خود ناگزیر میطلبید.
امام صادق علیه السلام فرمود: هنگامی که آدم حوا را بالای سرش دید گفت: تو کیستی؟ حواء فرمود: من حواء هستم که خداوند مرا برای تو آفریده است.
هیچ کس از تو زیباتر آفریده نشده است. خداوند به همین دلیل به آدم وحی کرد: این کنیز من حواست و تو بندهی من آدم. شما را برای خانهای که نام آن بهشت من است آفریدهام. تا تسبیح گوینده و ستایشگر من باشید.
آدم! حواء را از جانب من برای خود با خطبهی عقدی به زناشویی درآور و مهرش را به خود من بازگردان.
آدم عرض کرد: پروردگارا مهر او چیست؟
خداوند فرمود: بر حبیب من محمد| ده بار صلوات بفرست.
آدم عرض کرد: پروردگارا! تازندهام پاداشت بر من شکر و سپاس خواهد بود. به همین شیوه آن دو ازدواج کردند.
قاضی و دادگر خداوند بود، عقد کننده حضرت جبرئیل، زوجة حواء (مادر بشر زوج آدم پدر بشر مهریه ده بار صلوات بر محمد|) گواهان فرشتگان تا آنگاه که هر دو به یکدیگر رسیدند.«((1))
1) بحارالانوار/ 15/ 33.
بر پایه آداب و رسوم آن روز جامعه، بستگان و بزرگان پسر به خواستگاری دختر میرفتند. این شیوه میان اجداد پیامبر| از آغاز تا پایان پیوسته ادامه داشت. بدون خواستگاری رسمی و با تشریفات عرفی زمینهی ازدواج آنان فراهم نمیشد و پیمان زناشوییشان منعقد نمیگردید.
برای انتقال نور اهلبیت علیهم السلام همانگونه که اصل ازدواج لازم بود، لوازم ازدواج نیز لازم بود. ریش سپیدان همراه دیگر بزرگان فامیل به خواستگاری دختری که مادر ائمه علیهم السلام میشد، میرفتند و در جلسة رسمی درخواست پیمان زناشویی و وصلت دو خانواده را مطرح میکردند.
«بزرگان و بازرگانان گرد آمدند. تصمیم گرفتند برای تجارت به شام بروند تا از این طریق به آن دختر برسند. دوستان هاشم به وی گفتند: ما با شادمانی تو شادمان میگردیم و با خوشحالی تو خوشحال میشویم...
هاشم برای رفتن سفر به شام خود را آماده کرد. با او از دوستان و نزدیکانش همراه صلاح بیرون آمدند و خدمتگزاران کنارشان همراه با اسبان سواری و دیگر الاغهای باربر.
مسافرت او برای ازدواج به مکیان خبر داده شد، بزرگان و نخبهگان مکه همراهی او آمدند همانگونه که خدمتگزاران و بانوان برای تودیع او بیرون آمدند. هاشم دستور
بازگشت آنها را داد و خودش با فرزندان عمو و برادرش مطلب به سوی یثرب، جهت وصلت با خاندان بنی نجار، حرکت کردند.
هنگامی که آنان به شهر یثرت رسیدند؛ آن سرزمین، به نور رسول خدا| که از پیشانی هاشم میتابید روشن گردید. شعاع نورافزون بر سطح شهر به درون خانههایشان نیز روشنایی بخشید، هنگامی که مردم یثرب آنها را دیدند؛ با شتاب به پیشوازشان رفتند و گفتند ای مردم! شما کیستید؟ ما تاکنون از شما زیباروتر ندیدیم به ویژه آن نورپرداز نوجوان که روشناییاش همه جا را گرفته است.
مطلب گفت: ما اهلبیت خدا و سکاندار حرم خداییم و از خاندان لوی فرزند غالب. این برادر ما هاشم فرزند عبد مناف است که بسوی شما جهت خواستگاری و وصلت خانوادگی آمده است. شما میدانیدکه خواهان این برادر ما شاهان، بزرگان و نخبهگان است ولی او خود جز به شما به دیگران رغبتی ندارد. ما دوست داریم که بسوی منزل «سلمی« رهنمون گردیم.
پدر سلما گفتار آنان را میشنید (آنگاه که سخنشان تمام شد) به آنها گفت: آفرین بر شما! شما ارباب شرف، مفاخر عزت و مردانگی هستید. سالار بزرگان و دهندهی طعام و پایان بخشش و اکرام هستید. هر آنچه در پیاش آمدهاید، داریم جز آن دختری را که برای وی راه پیمودهاید و خواهانش هستید! او دختر من، نور چشم من! و مالک نفس خودش است. با این وجود، دیروز همراه دیگر از پاکیزگان و بانوان قوم خود به بازاری از بازارهای ما رفتهاند که به آن بازار بنی قینقاع میگویند. اگر نزد ما بیایید در آسایش و راحتی بسر میبرید و
اگر بخواهید سمت آن بازار روید باز هم در عافیت قرار دارید.
حالا چه کسی از شما خواستگار آن دختر و دوستدار وی است؟ گفتند: صاحب این نور درخشنده و روشنایی پرفروغ، چراغ خانه خدا، نورافکن تاریکیها که زبانزد بخشندگی و بزرگواری است، هاشم فرزند عبد مناف.« ((1))
مادران ائمه علیهم السلام همگی با رضایت و خرسندی شوهران خود را برگزیدهاند نه با تزویر، زور یا زر که با عشق و الهام. گاهی این خرسندی از سکوت و قرائن حالیهی او به دست میآمد و پدر و مادر پسر به ظاهر حال او بسنده میکردند و مقدمات عروسی را فراهم مینمودند.
گاهی مادران آیندهی اهلبیت علیهم السلام رو در رو خود با پدران آینده ائمه علیهم السلام دیدار میکردند و خرسندیشان را در پیمان بستن زناشویی آشکارمینمودند. در هر دو صورت ازدواج آنان با رضایت کامل و آزادی عقلانی که گاهی گفتار مظهر آن بود و گاهی کردار، دیگر بار شنیدار و چه بسا دیدار بوجود میآمد.
«سلمی برای انجام کاری روزمره بیرون آمده بود، دوست داشت خودش (با چشمان نافذ) هاشم را بنگرد. تا آنگاه که خداوند میان او و هاشم در یک مسیر زمینهی دیداری فراهم آورد. همان جا در دل سلمی محبت هاشم شعله کشید... آن نور که در پیشانی او میتابید سلمی بخوبی وجودش را
1) بحارالانوار/ 15/ 42.
شناخت. هاشم نیز سلمی را به حقیقت دریافت و شناخت. سلمی به هاشم رو کرد و گفت: هاشم! من تو را زیاد دوست دارم! میخواهمت! فردا هنگامهی بامدادان به خواستگاری من از پدرم بشتاب اگر پدرم مرا به تو نداد خودم همکاری میکنم تا او
خرسند شود و من از تو!« ((1))
ازدواج نیاکان اهلبیت علیهم السلام افزون بر خرسندی دختر و پسر رضایت خانواده را هم به صورت کامل در پی داشت. در واقع پیوندهای اجتماعی را این وصلت محکمتر و ژرفتر میساخت:
«پدر دختر گفت: آفرین! آفرین! در واقع به ما برتری بخشیدید و ما را با این خواستگاری مفتخر نمودید. آی شماهایی که اینجا هستید! بدانید من دخترم را به این مرد میدهم به او تمایل دارم بیش از آنچه او به ما تمایل داشته باشد. البته کار و نظر من غیر از کار و نظر او نیست. بنابراین من نیز با شما به سوی دخترم میروم. از اینرو، شما برترین مهمانان من هستید فرود آیید شما فخر بنی
نزارید. هاشم فرود آمد و برادران و همراهان نیز با وی بار و اثاث خود را پایین کردند.
عمر، پدر دختر پیش فامیلهای خود رفت و شتری برای آنها نحر کرد و گوسفندانی نیز، تا غذایی برایشان تدارک ببیند. اقوام
1) بحار/ 15/ 46.
دختر به اندازهی کم غذا خوردند. کسی از مردم یثرب نماند جز آنکه از خانههایشان بیرون آمدند و به هاشم و نور صورت او نگریستند. قبیلهی اوس و خزرج و دیگران نیز بیرون آمدند و از نور هاشم شگفت زده شدند. طایفهی یهود نیز بیرون آمدند به وی نگریستند و با همان صفاتی که در تورات او را میشناختند دیدند با آن نشانههایی که داشتند وی را گرامی و ارج نهادند.«((1))
نکاح امروزی با اندک افزایش و کاهش در آن روزگار، میان نیاکان امامان معصوم علیهم السلام پذیرفته شده و حقیقت مسلم بود. در ازدواج نیای پیشوایان پاک، این عقد نخست با خطبهی سپاس و ثنای الهی آغاز میشد و سپس با الفاظ زوجت و انکحت از سوی مجیب و قبلت و نعم از جانب مجاب صورت میگرفت. عقدی نبود که این بندها را در بر نگیرد یا به صورت معاطاتی اجراء شود!؟
البته عقدی با وکالت در جلسهی رسمی با حضور پدر و مادر یا دیگر وابستگان دختر و پسر جاری میشد نه مستقیم میان خود زوجین.
واقدی مینگارد:
نخستین کلماتی که عقیل فرزند ابی وقاص هنگام خطبهی عقد آمنه برای عبدالله فرزند عبد المطلب آغاز کرد و بر زبان راند این بود: بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله الذی جعلنا من نسل ابراهیم و من شجرة اسماعیل من غصن نزار و من ثمرة عبد مناف. سپس بر خدای بلندمرتبه ثنایی گویا بر زبان
1) بحار الانوار/15 / 42 و 43.
راند و صفات حق را با زیباییهایش برشمرد. آنگاه عقد نکاح را جاری کرد و به سوی وهب پدر آمنه نگاهی کرد و گفت:
یا ابو الوداخ! زوجت کریمتک آمنة من ابن سیدنا عبد المطلب علی صداق اربعة آلاف درهم بیض هجریة جیاد و خمسمأة مثقال ذهب احمر. قال: نعم. ثم قال: یا عبدالله قبلت بهذا الصداق؟ یا ایها السید الخاطب! قال: نعم. ثم دعا لهما با الخیر و الکرامة.« ((1))
همان عقدی که امروز میان مسلمین رایج است با اندک افزایش و کاهش اما با اسکلت حمد و ثنا، اصل عقد و پایانبری با ثنای الهی و دعای خیر برای زوجین.
تمام دخترانی که حامل نور ائمه علیهم السلام میشدندبدون مهر نبودند. مهر معین داشتند که در متن عقدنامه با حضور دیگران گنجانده میشد یا به صورت دیگری که آن روز میانشان رایج بود.
هیچگاه مهر کنایی ضمنی و مبهم و غیر معین یا به صورت کلی در ذمه در عقدنامه نمیگنجاندند. بلکه اندازه مهر را ریز و دقیق مشخص مینمودند. چنانکه مهر حضرت حواء از اول معین بود که صلوات فرستادن بود نه اشیاء خارجی، دوم اینکه ده بار صلوات بود نه کم و نه زیاد. تا مهر مبهم نباشد یا کلی در ذمه، یا همانگونه که مهر آمنه پنج صد مثقال طلای سرخ بود و چهارهزار درهم طلای سفید رایج. در هیچ یک از آنها تردید و ابهام راه نداشت.
1) الفضائل/31.
دیگر از مختصات پیمان زناشویی نیاکان اهلبیت علیهم السلام ، مراسم ولیمه دادن بود که در آغاز این پیوند مقدس برگزار میگردید. دوستان، خویشان و نزدیکان را در این مراسم پر شکوه دعوت میکردند و غذای مناسب و رایج آن
روزگار میپختند و سفرهی عقد و ولیمه را میگسترانیدند. ازدواج نیاکان ائمه علیهم السلام بدون مراسم، پنهانی و بدون ولیمه دادن برگزار نمیشد.
آنگاه وهب دستور داد سفرهی عقدکنان را بیاورند. سفره سبز رنگ آوردند و بگستراندند. سپس غذاهای گرم و سرد، ترش و شیرین روی آن چیدند تا همگی از آن بخورند و بیاشامند. عبدالمطلب برای پسرش به قیمت هزار درهم عطر و عنبر و کافور خوشبو خرید و بر سرش پاشید. وهب نیز به ارزش هزار درهم عنبر خوشبو پاشید. مردم در این جشن عقدکنان بسیار شادمان بودند.« ((1))
لباسهای فاخر و زیبای آن روزگار بر مادران آینده معصومین علیهم السلام میپوشاندند و ازحالت پیشین وی را بیرون میکشیدند. لباس باکرهگان با لباس عروسان تفاوت آشکاری داشت. به معنی واقعی کلمه عروس میشدند و جامه سپید یا ارغوانی و رنگاهای دیگر روز را بر تن میکردند.
«هنگامی که خانواده عروس و داماد مراسم عقد را تمام
1) الفضائل/ 34.
کردند، عبدالمطلب به وهب نگاهی کرد و فرمود: به پروردگار آسمان سوگند که از زیر این سقف بیرون نمیروم مگر آنکه دست همسر پسرم را به دستش دهی؟! وهب گفت: به این شتاب و زودی عروسی کردن امکان ندارد. عبدالمطلب گفت: چارهای نیست باید این کار صوت گیرد. ناگزیر وهب از جا برخواست و با خوشرفتاری نزد همسرش آمد و عرض کرد: میدانی! به راستی عبدالمطلب به پروردگار آسمان سوگند یاد کرد تا فرزندش عبدالله به آمنه همسرش نرسد، از زیر این سقف جدا نشود.
مادر آمنه بیدرنگ از جایش برخواست و ده تا زن آرایشگر عروس را فرا خواند و از آنان آراستن آمنه را درخواست نمود. آرایشگران گرد آمنه نشستند و به آراستن او پرداختند. یکی از آنان به آراستن و نقشبندی دستانش، دیگری به رنگ کردن پاهایش و برخی به آرایشگری صورت و دیگری به آراستن لباس او مشغول شدند. تا شامگاهان عروس را آراستند و آرایش او را تمام کردند.« ((1))
افزون بر آراستن همسران نیای پیامبر| کلبهای را برای عروس و داماد جداگانه میآراستند و حجله شادی آن دو را با زیباترین وسایل آن روز و سلیقه
1) الفضائل/ 35.
میآراستند. تخت عروس و داماد برتر از دیگران در جای بالا به خوبی آشکار بود تا همهی نزدیکان آنها را بنگرند و برایشان تبریک گویند.
مادران آیندهی اهلبیت علیهم السلام را بدون تزئین و آراستگی به صورت عادی به حجله شادی نمیفرستادند.
«آنگاه تخت خیزران تهیه کردند و روی آن پارچههای زیبا و گلگون گسترانیدند، سپس عروس را بر آن نشاندند. بر سر او تاج گذاشتند و بر پیشانیاش جواهرات آویختند و بر گردنش گردنبند دُرّ و جواهر. انگشترهای گوناگون به دستانش گزاردند. آنگاه وهب نزد عبدالمطلب آمد و گفت: سرورم! بلند شو و عروست را ببر. عبدالمطلب از جایش برخواست و نزد عروسش رفت. عروس که در زیبایی جدا شدهای بود از تکة ماه چهارده. عبدالمطلب نزدیک تخت او آمد و عروس دست پدر شوهر را بوسید او نیز چشمان عروس را.
آنگاه عبدالمطلب به فرزندش عبدالله گفت: پسرم! کنار همسرت بنشین در تخت او و از دیدارش شادمانی کن. آنگاه عبدالله گام برداشت و روی تخت کنار عروس نشست هنگامی که پدرش را خوشحالی فرا گرفته بود. عبدالله با همسرش زندگی را به تنهایی جدای از دیگران میگذراند تا آنگاه که به سید المرسلین و خاتم النبیین باردار شد.
روزی عبدالله از نزد همسرش برخواست و پیش پدر رفت. عبدالمطلب به او نگاهی کرد؛ دید همان نور از میان دو
چشمانش جدا شده و جای آن مانند یک سکه درهم صحیح و کامل باقی مانده است.
نور که بر وجود آمنه منتقل شده بود. بیدرنگ عبدالمطلب از جا برخواست و نزد آمنه شتافت و به صورت او نگاهی انداخت. آن نور آنگونه که در وجود عبدالله بود این بار همانسان نمایان نشده بود بلکه روشنتر و تابناکتر آشکار
گردیده بود. از اینرو، عبدالمطلب نزد راهبی آمد و از این دگرگونی نور اهلبیت علیهم السلام از وی پرسید؟ راهب که حبیب نام داشت عرض کرد: آگاه باش این نور در واقع صاحب اصلیاش هست. همان نور که در شکم مادرش قرار دارد.«((1))
پس از ازدواج یکی دیگر از لوازم انتقال نور اهلبیت علیهم السلام را میتوان تشریفات نامید. آنگاه که نور امامان شیعه به صورت طبیعی و با انتخاب پروردگار از یکی به دیگری منتقل میشد، نقش حاملان تنها انتخاب ظرف، مکان و جای مناسب برای آن بود نه چیز دیگر.
اما هنگامی که آن نور در بلور زرین زمان خود مینشست، انتقال دهنده طی یک مراسم رسمی و با تشریفات ویژه واگذاری آن حقیقت را به نزدیکان اعلام میداشت. این مراسم در جمع خاص و با حضور گواهان پایدار برپا میشد.
انتقال دهنده نور، نخست خود و سپس حامل جدید نور را معرفی میکرد و آنگاه به او توصیههای اساسی مینمود و پیمان میگرفت تا این نور را در مسیر
1) الفضائل/ 35.
طبیعی قرار دهد و به گونهای شایسته آن را به دیگران منتقل سازد. در تمام مراحل و بخش های گوناگون از آن پاسداری کند و هرگز در فروغ بیشتر و نورپردازی آن بیتوجهی نکند.
امام صادق علیه السلام فرمود: ... هنگامی که آدم رسیدن فرزندش را به مردانگی دانست به وی گفت: فرزندم! به همین زودیها من از تو جدا میشوم، نزدیک من آی تا از تو اقرار و پیمانی بگیرم، همانگونه که خداوند بلند مرتبه بر اقرار پیش از تو پیمان گرفت. سپس آدم سرش را به آسمان بالا برد و خداوند دانست او چه میخواهد! از اینرو به فرشتگان دستور داد از تسبیحگویی باز ایستند و بالهای خود را گرد آورند... منادی ندا داد ای آدم هر چه میخواهی بگوی!
آدم عرض کرد: بار خدایا! تو پروردگار همیشگی پیش از نفس و هستی! روشن کنندهی ماه و خورشیدی آنگونه که خواستی مرا آفریدی به راستی این نور شناخته شده را که بزرگ و پرشرافت میشماری در وجود من به امانت گزاردی اکنون که برای فرزندم «شیث» قرار میدهی من میخواهم بر او اقرار بندم و پیمان برگیرم همانگونه که تو از من پیمان گرفتی. خدایا! خدایا تو گواه بر این کار باش.
در این هنگام ندا از جانب پروردگار بلند مرتبه رسید: ای آدم! از فرزندت «شیث» پیمان گیر و بر آن (تشریفات) جبرئیل، میکائیل و تمامی فرشتگانم را گواه میگیرم... سپس
خداوند بلند مرتبه به جبرئیل دستور داد به زمین فرود آید با همهی هفتاد هزار فرشته که پرچمهای سپاس و حریرهی سپید و قلم تکوین دردستشان بود به خواست پروردگار جهانیان.
از اینرو، جبرئیل بر آدم رو آورد و گفت: ای آدم! پروردگارت سلام میرساند و به تو میگوید: برای فرزندت شیث پیمان نامهای بنگار و بر آن جبرئیل و میکائیل و تمامی فرشتگان را گواه گیر. سپس آدم پیماننامه را نوشت و بر او گواه گرفت. آنگاه جبرئیل آن را با مهری که داشت پایان برد سپس به شیث داد.« ((1))
افرادی که نور پیامبر اعظم| را بر دوش میکشیدند نسبت به آن همواره احساس مسئولیت میکردند و در چگونگی وانهادن چنین نوری سهل انگاری و سستی به خود راه نمیدادند. آنگاه که عمر طبیعی حاملان نور رو به پایان میرفت، به افراد پس از خود در چگونگی انتخاب و گزینش ظرف نوری وصیت میکردند.
آنان اصرار داشتند، این خورشید باید همیشه در جایگاه بلند خود بنشیند و از آسمان عفاف بر زمین نور پاشد. هیچ یک از حاملان، ظرف نوریه را تصادفی بدون بررسی برنگزیدند. همین که مسئولیت خود را به شایستگی انجام دادند و نور به دیگری منتقل میشد، بسنده نمیکردند بلکه در واگذاری آن به دیگران نیز
1) بحارالانوار/ 15/ 35.
سفارش به جا و لازم مینمودند.
«امام صادق علیه السلام فرمود:... هنگامی که وفات عبد مناف نزدیک شد، از هاشم پیمان گرفت تا اینکه نور رسول خدا| را در رحم زنان پاکیزه و گرامیترین مردم قرار دهد. هاشم این پیمان را پذیرفت و پایبندی عملی خود را بدان نشان داد. بزرگان و شاهان به هاشم پیشنهاد ازدواج با دخترشان را میداد، و مالهای فراوانی هم به او میبخشید ولی او از آنها سرباز میزد وآنها را وا میگذاشت.((1))
حاملان نور، نیاکان پیامبر| را پس از خود در جلسه رسمی میطلبید و از آنها پیمان میگرفت تا در شیوهی بهرهوری و اصل حفاظت آن نور کوتاهی نورزند. این پیمان در حضور دیگران و با جدیت کامل انجام میشد. هرگز پنهانی یا به سفارش در خلوت بسنده نکردند. نفس پیمان بستن آنهم از فرزندان خود در حضور دیگران بیانگر عظمت و اهمیت انتقال نور اهلبیت علیهم السلام بود.
افزون بر زبان گفتاری در مراسم رسمی با زبان نوشتاری نیز مواد پیمان نوری را بند بند میگنجاندند و به صورت مکتوب تأکید بیشتر بر اهمیت انتقال نور مینمودند. نیاکان ائمه علیهم السلام دستور داشتند تا این سختگیری را اعمال و قانونگرایی را میان حاملان نور شدت بخشند تا فضای ذهن و اندیشه آنان را بیشتر بر اهمیت نور، حفظ نور و انتقال نور آماده سازند.
«... امام صادق علیه السلام فرمود: شیث بدان پیماننامه رو آورد و
1) بحارالانوار/ 15/ 38.
همواره پایبندی عملیاش را بدان نشان داد. هیچگاه نور اهلبیت علیهم السلام از میان چشمانش برطرف نشد تا آنگاه که ازدواج کرد... هنگامی که با همسرش درآمیخت، همسر او به «انوش» باردار شد. خانم او هنگام حاملگی آوایی را میشنید که میگفت: گوارایت باد ای سپیدرو. در واقع خداوند نور سیدالمرسلین، سالار آغازین و پایانی را در وجود تو به امانت گزارده است. هنگامی که «انوش« به دنیا آمد، «شیث« از او پیمان گرفت همانگونه که از خودش پیمان گرفته شده بود. سپس نور از وی به «قینان« منتقل شد.« ((1))
حاملان نور همواره اصرار داشتند که این میراث مانند دیگر میراثهای بجا مانده معمولی نیست تا میان تمام فرزندان مساوی تقسیم گردد. بلکه میراث ویژه و الهی است و میراث بر آن را تنها پروردگار معین میسازد نه عقلانیت پدرانه یا عواطف مادرانه و یا عادات جامعه. بنابراین در واگذاری و انتقال به دیگران جز خواست و ارادهی پروردگار دیگر عوامل نقش تعیین کننده نداشت، گاهی این نور به فرزند بزرگ گاهی به کوچک و چه بسا به فرزند میانه بدون مسائل عرفی منتقل میشد.
«هنگامی که هاشم فرزند عبد مناف با سلمی دختر عمر و بن نجاریه پیمان زناشویی بست، پس از مدتی سلمی به عبدالمطلب که جد رسول خدا| بود، باردار شد. آن نور
1) بحارالانوار/ 15/ 37.
که در وجود هاشم بود به همسرش سلمی منتقل شد. پس از آن خوبیها، زیباییها، شادمانیها و کمالات سلمی افزایش یافت بگونهای که خوبیهایش در آفاق گسترد. سنگ، درخت و دیوار با سپاس و بزرگداشت
سلمی را درود میگفتند. وی سخن گویندهای را از سمت راست خود میشنید که میگفت: «السلام علیک یا خیر البشر». او هرگز از آنچه میدید به دیگران چیزی نمیگفت؛ زیرا هاشم به پنهان داشتن اسرار او را توصیه کرده بود. بدین دلیل از قوم خود این منتقل شدن نور را پنهان میکرد تا آنگاه که شبی خود شنید که گویندهای میگوید:
لک البشر إذ اوتیت أکرم من مشی و خیر الناس من حضر و بادی
هنگامی که سلمی آن سخن را شنید، هاشم را نزد خود نخواست. هاشم مدتی در مدینه ماندگار شد تا آنگاه که بارداری سلمی میان مردم پیچید. آنگاه هاشم به وی گفت: سلمی! در واقع من امانتی را به تو میسپارم که خداوند بلند مرتبه آن را به «آدم علیه السلام « سپرد و «آدم« آن را به فرزندش «شیث« داد. هرگزاین نور امامت خاموش نشد و از یکی به دیگری به ارث رسید تا آنگاه که به ما رسید. خداوند با این نور ما را شرافت داد.« ((1))
1) بحارالانوار/ 15/ 51.
«در واقع من آن را در وجود تو به امانت گزاردم. و خودم از تو پیمان میگیرم پیمان ناگسستنی به اینکه آن نور را پاسداری. آری من آن را به تو دادم و خودم از نزدت میروم. پس این نور باید نزد تو همانند دو تخم چشمانت باشد و روحی میان پیشانیات. اگر میتوانی چشمها آن را نبینند این کار را بکن، زیرا برای آن نور دشمنان و کینهتوزانی وجود دارد که دشمنترین آنان یهود است.
روز خواستگاریات حادثهای که میان ما و یهود رخ داد دیدی! چنانچه من از سفری که دارم برنگشتم یا شنیدی که از بین رفتهام باید فرزندم نزد تو محفوظ و گرامی باشد تا به جوانی برسد. آنگاه او را به مکه نزد عموهایش در خانه عزت و کرامتش برسان. سپس به سلمی گفت: خوب بشنو و بیاد داشته باش آنچه به تو گفتم. سلما گفت: همه را شنیدم و بیتردید فرمانبر دارم. مرا با سخنانت به گریه انداختی. من از خدای بزرگ میطلبم که تو را برایم سالم برگرداند.« ((1)) افسوس! که هاشم از این سفر برنگشت و دور از سلمی نزد رفیق اعلی برگشت.
1) بحارالانوار/ 15/ 52.
برخی از مفسران اهل سنت احتمالات دیگر آیه را قطعی میشمارند و انتقال نور محمدیه| را سست و بیدلیل میپندارند و مراداز «ساجدین را نمازگزاران برشمردهاند.« ((1)) عدهای هم «نمازگزاردن پیامبر| را میان نمازگزاران جماعت به شکل امام« ((2)) و برخی هم «نمازگزاردن شبانگاه او را پیش کشیده است.« ((3))
فخر رازی مینگارد:
«واعلم أن الرافضة ذهبوا إلی أن آباء النبی| کانوا مؤمنین. و تمسکوا فی ذلک بهذه الآیة و بالخبر اما هذه الآیة فقالوا قوله تعالی «وتقلبک فی الساجدین« یحتمل الوجوه التی ذکرتم. و یحتمل أن یکون المراد أن الله تعالی نقل روحه من ساجد الی ساجد کما نقوله نحن واذ احتمل کل هذه الوجوه حمل الآیة علی الکل، ضرورة انه لا منافاة ولا رحجان. و اما الخبر فقوله علیه السلام «لم أزل أنقل من أصلاب الطاهرین إلی أرحام الطاهرات« و کل من کان کافراً فهو نحبس لقوله تعالی {إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ} توبه/ 28 ((4))
آنگاه وی اشکالی از جانب مخالفان شیعه را طرح میکند و خود بدان پاسخ اقناعی میدهد. اشکال نخست که وی بر اندیشهی تشیع وارد میکند این است: «اگر شما بگویید که بر فساد این مذهب به سخن خدای بلند مرتبه چنگ زنیم که فرمود: {وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ لأَبِیهِ آزَرَ} انعام/ 74 ((1)) در حالی که پدر ابراهیم مشرک بود؟ پس تمام نیاکان وی خداپرست نبودند؟!
پاسخ:
واژهی «أب« گاهی بر عمو نیز اطلاق میشود همانگونه که فرزندان یعقوب به وی عرض کردند: {نَعْبُدُ إِلَهَکَ وَإِلَهَ آبَائِکَ إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ وَإِسْحَاقَ} بقره/33.
آنان اسماعیل را پدر یعقوب برشمردند در حالی که عموی یعقوب است و همینطور سخن پیامبر| که فرمود:
«ردوا علی أبی» یعنی به عباس بگویید.« ((2)) در حالی که وی عمویش بود نه پدر واقعی. پس از آن، دو اشکال عمده، به نظر خودش، بر این برداشت تفسیری شیعه وارد میکند که پاسخ آن بسیار روشن و آسان است. آنانکه این مباحث را از آغاز تا پایان به دقت نگریسته باشند میدانند که نیاز به جواب نیست. اما برای آنان که پراکنده بخوانند نخست اشکال طرح میشود و سپس پاسخ.
اشکال وی این است:
«آنچه من به سخن خدای بلند مرتبه چنگ زدم «لأبیه آذر« و شیعیان پاسخ دادند برگرداندن لفظ از معنی ظاهری آن است. اما حمل گفتار پروردگار:
«تقلبک فی الساجدین» بر تمامی صورتهایی که یادآوری شد هرگزجایز نیست؛ زیرا ما در جای خود تبیین کردیم که حمل لفظ مشترک بر تمامی معانی آن جایز نیست اما حدیث، این دیگر خبر واحد است که هرگز نمیتواند با نص قرآن معارضه کند.»((1))
برخی حمل لفظ بر معنای گوناگون را جایز میشمارند. در نظر این گروه میتوان به معنی یاد شده انتقال نور محمدی| تکیه کرد. این مبنا هر چند با مبنای اشکالکننده سازگاری ندارد ولی میتواند پاسخ مبنایی باشد بر رد آنانکه حمل لفظ را بر بیشتر از یک معنا صحیح نمیدانند.
از آغاز تا کنون به دست آمد که حقیقت واحد نور اهلبیت علیهم السلام مراتب گوناگون دارند. بنابراین با حفظ قایل نبودن به اشتراک لفظی، میتوان این معنی تقلب را مشترک معنوی برشمرد. یعنی در هر مرتبه پیامبر| تصرف ویژهای داشت. آنگاه که در عالم انسانی بود بگونهای و در عالم جسمانی بگونهای دیگر. «تقلب» نمیتوان را در حرکت جسمانی تنها بکار برد ولی در حرکت روحانی که مستشکل خود عقیده دارد، اطلاق نکرد.
تنها شیعه دوازده امامی نیست که بر ایمان و خداپرستی پیامبر| پای
1) تفسیر کبیر/ 24/ 160.
میفشارد بلکه بسیاری از نخبگان اهل سنت هم بدان نتیجهای که ما رسیدهایم، رسیدهاند. آری! این فضیلت ائمه علیهم السلام از فضائلی نیست که ویژه شیعه باشد بلکه مشترک فریقین به شمار میرود و اختصاص به مذهب امامیه ندارد.
سید محمود آلوسی بغدادی مینگارد:
«از ابن عباس که خداوند از او خشنود باد، «تقلب« به معنی «تنقل« در پشت پدران پیامبر| تفسیر شده است تا آنگاه که مادرش پیامآور الهی را به دنیا آورد. وی محل «تقلب» را به معنی «تنقل»در صلب نیای پیام آور خدا نیز جایز دانستهاند. که مراد از ساجدان مؤمنان باشد. با این آیه بر وجود ایمان پدران پیامبر خدا| استدلال شده است و بسیاری از اجله اهل سنت بر این عقیده استوارند.
«وأنا أخشی الکفر علی من یقول فیهما رضی الله تعالی عنهما، علی رغم أنف علی القاری واضرابه بضد ذلک إلا انی لا أقول بحجة الآیة علی هذاالمطلب.« ((1))
پیش از این وی چهار احتمال را در معنی «تقلب» یادآوری میکند و انتقال نور وجودی ائمه علیهم السلام را یک احتمال برمیشمارد، چگونه برگزیدهترین احتمال او دلیل متقن ندارد در حالی که برای هیچ یک از آن
1) روح المعانی/ 1/ 135.
احتمالات به اندازهی این حرکت نوری دلیل قوی و شاهد معتبر نمیتوان ارائه کرد.
خود وی مشرک بودن نیای محمد| بنام پدر ابراهیم را نفی میکند در حالیکه اطلاق لفظ «أب» بر «عمو» در قرآن چندین موارد بکار رفته آیا با کاربرد لفظ أب بر عمو باز هم جایی برای برگرداندن لفظ از ظاهر آن باقی میماند؟
ما گرد بتپرستی از دامن پدر واقعی ابراهیم با دست کشیدن از ظاهر واژه أب نزدودیم بلکه خود قرآن با دلالت صریح و مطابقی، واژهی أب را برای عمو اطلاق میکند. آیا جایی برای تأویل و تفسیر پس از صراحت باقی میماند؟
مشرکان به صریح آیه نجس عینی هستند هر ظرف نجس بیتردید مظروف خود را نجس میسازد. تسری نجاست از ظرف به مظروف با شرایط ویژهاش تردید برنمیدارد.
مشرکان هیچگاه شایستگی حمل نور وجودی اهلبیت علیهم السلام را پیدا نکردند و نمیتوانستند. باپیشرفتهای علوم تأثیرگذاری خوی و دیگر ژنهای کافر بر فرزندش امروز قابل انکار نیست.
نورپردازی ائمه علیهم السلام خود به خود در صُلب نیاکان و رحم مادران آنها را از کارهایی که با شأن آنها سازگار نبود باز میداشت؛ زیرا این نور خاصیت و
تأثیرگذاری فوق العادهای بر مظروف خود بر جای مینهاد. این نور توانایی آن را داشت که شیشة پر نور خود را برای همیشه پاک و روشن نگهدارد تا خود نیالاید و کمفروغ نگردد. چنانچه این ظرف آلوده میشد و تیره و تار میگشت، بیتردید به مظروف خود نیز آسیب میرساند و آن را کم فروغ یا خاموش مینمود.
از اینرو، نمیتوان رابطة متقابل و تأثیرگذار همیشگی ظرف و مظروف را نادیده گرفت یا اندک شمرد و بدان تکیه نکرد.
روایاتی که در ذیل آیه این مفسر بدان آویخته اگر به مثابه شأن نزول بکار رود بر انتقال نوری آن حضرت در صلب نیاکان دلالت آشکار دارد. و اگر بیرون از آن نقل شده باشد به دلالت مطابقی بر انتقال نور دلالت دارد. در هر دو صورت اگر نتوان احادیث این مضمون را متواتر لفظی شمرد قطعاً میتوان متواتر معنوی یاد کرد چه رسد به اخبار مستفیض که منابع شیعه و سنی لبریز از اینگونه خبرهاست. هر چند در مذهب شیعه خبر واحد ثقه هم حجیت دارد چه رسد به اخبار مستفیض یا متواتر که حجیتشان با خودشان است و نیازی به استدلال بیرونی ندارند.
این فصل گونههای انتقال، حالات یکتایی و چندگانگی نور آفریننده نور و نیایی نوردار را میکاود.
نخست کاستی ابزار معرفتی نظیر یافتههای عقلانی، تنگنای سعهی وجودی و شهود باطنی و احتمال نطفه بودن، روح یا دیگر گزینههای احتمالی نفی نوری امامان و اثبات اصل نورانیت بازگو می شود. پس از آن، انتقال طبیعی حقیقت نوریه محمدیه و علویه علیهم السلام در منظومههای وجودی، زمانها و مکانها و ژرفنای جان نیاکان تحلیل میگردد. آنگاه فرمانبرداری نور از نورپرداز مطلق همراه با ستایش، باور و فراخوان بندگان با ایمان به پروردگار بازگو میشود. در پایان حالات ویژهی نور نبویه علیهم السلام در نهان و آشکار، وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت با تابش دائمی و توسل مردم به این نور بررسی میشود.
نخستین دلیل بر کوتاهی و نارسایی معرفت کامل و همه جانبه از حقیقت نوریة علویه علیهم السلام حضور ما در عالم ماده است. بشر در مرتبة پایین و فرو دست
نظام خلقت جای دارد نه منزلت فرشتگان را میداند و نه منظومههای وجودی برتر و نزدیکتر به آنها را.
نور پاک پیشوایان علیهم السلام در تمامی منظومههای خلقت از آغاز تا پایان سریان دارد. جایی نیست که حقیقت هستیبخش پیشوایان پاک آنجا نباشند. بنابراین آنان در نهایت سعهی وجودی قرار دارند و ما در نهایت ضیق وجودی. کجا دیدهاید که محدود بر نامحدود احاطه یابد و مقید مطلق را درک کند. درک واقعی نور اهلبیت علیهم السلام از ما انسانها، انتظار
توصیف نابینا از بیرون و خبر دادن لال از درون و شنیدن آواز کر از پیرامون را ماند.
افزون بر ضیق وجودی ما، ابزار درونی خرد که پروردگار روز نخست در سرشت ما آمیخت، نیز برای درک ویژگیهای نور پیشوایان پاک کوتاه و نارسا است. هیچ خردمندی ادعای فهم و درک عوالم دور از دسترس عقل را ندارد. اصل نور ائمه علیهم السلام را هر چند بتوان با یافتههای خام عقلانی اثبات کرد اما ویژگیهای ذاتی و عرضی آن را هرگز نمیتوان با این ابزار بیرون آورد.
محدودهی وجودی حقیقت نور آنان فراتر از یافتههای عقل و برتر از قلمرو ادراکهاست. عقل حسابگر، وقتی نتواند رخدادهای این جهانی را پیشبینی، تجزیه و تحلیل کند، چگونه میتواند ریزترین ویژگیهای موجود نوری فرامادی را بنمایاند؟
معقولترین راه رهایی از تاریکی، ایمان به ویژگیهای فرامادی و بالاتر از ادراک عقلانی اهلبیت علیهم السلام است که در زیارت جامعه میخوانیم:
«ما به اسرار پنهانی شما و حقایق آشکارتان باور داریم.
همانگونه که به گواهان شما و غائبانتان و نخستین شما و پایانیتان ایمان داریم.» ((1))
از اینرو با یافتههای عقل نه میتوان ویژگیهای نور ائمه علیهم السلام را بازگو کرد و برشمرد و نه میتوان آنها را نفی کرد و نادیده گرفت.
نزدیکترین راه معرفتی به این نور تخلیه رذایل درون و چشم بستن از ناهنجاریهای برون است که برای بنده و همانندهایم این نزدیک، به دورترین راه شناخت نور ائمه علیهم السلام تبدیل میشود. آری! نزدیک برای نخبهگان، رندان و پارسایان اما برای ما بیخردان گناهگار و دنیاطلب دورترین مسیر به شمار میرود.
بیهیچ فروتنی و کرنش به راستی و حقیقت باید نالید که از این طریق معرفتیابی اهلبیت علیهم السلام برای ما بسیار دشوار و چه بسا امروز محال شده است. ما که نمیتوانیم وجود فیزیکی آخرین حلقه نور وجودی را درک کنیم و با او دریچه گفتگو را بگشاییم، چگونه میتوانیم حلقهی نوری محض و مطلق را مشاهده کنیم؟
بدینسان، باید بر ناشناخته ماندن هزاران فضائل، حقایق و ویژگیهای معنوی و مادی فردی و اجتماعی اهلبیت علیهم السلام اشک ریزیم و برنادانی خود به مناقب آنان اعتراف کنیم. شاید در بستهای با دعای آنان بر روی ما بازگردد.
با درنگ در آیات، ابلاغ، اکمال، تطهیر، تلقی، تقلب، کلمات و... که در شأن
1) فقرهای از زیارت جامعه؛ من لا یحضره الفقیه/۲/ ۳۸۷ به بعد و مفاتیح الجنان
والای اهلبیت علیهم السلام فرود آمدهاند، میتوان برخی از حقایق ویژگیهای نوریهشان را به دست آورد و به اندازهی ظرفیت و توانایی عقل ناقص و فهم نارسای خود این حقایق را از معانی متن دریافت.
تصریح مفسران به این مهم میتواند برمعرفت ما نسبت به نور محمدیه| بیفزاید و پرده از چیستی آن بردارد. با راهنمایی کتاب و فهم قانونمند مفسران، میتوان از برخی ویژگیهای نور وجودی ائمه علیهم السلام آگاهی یافت. تفسیر کتاب عینی و تکوینی تنها از عهده کتاب تشریعی برمیآید، همانگونه که تفسیر کتاب تشریعی از کتاب تکوین امکانپذیر است. به دلیل پیوستگی ذاتی و اعتباری که دو کتاب در لوح محفوظ و عالم ماده دارند، هر دو یک رشتهاند که پروردگار یکتا، جنباندنش را در دست دارد و بس.
عمدهترین و اصلیترین راه شناخت ما از ویژگیهای نور اهلبیت علیهم السلام انبوه روایات متواتر معنوی است که پیشوایان پاک برای ما نقل کردهاند. خود آنان از چگونگی نور، مراتب انوار، انتقال نور، فرمانبرداری انوار و حالات آن پرده برگرفتهاند.
چنانچه این صنف اخبار امروز در دست مانبود کسی توانایی نداشت بلندترین و دشوارترین معارف نوری ائمه علیهم السلام را دریابد و پیچیدهترین و ظریفترین نکات را فراروی پژوهشگران قرار دهد.
از اینرو، تنهاترین مأخذ برای شناخت اصل نور ویژگیهای انوار مقدسه،
درنگ و تدبر همراه با ژرفکاوی بر سخنان نورانی خود آنهاست تا حقایقشان برای ما آشکار گردد.
پس از روشن شدن نارسایی ابزار معرفتی بشری برای یافت و فهم نور ائمه علیهم السلام از یکسو، برگزیدن مسیر درست و نزدیک و مطمئن برای رسیدن به حقایق این نور از طریق کتاب و سنت از دیگر سو، اکنون نوبت آن رسید که ماهیت این نور آشکار و نوع آن معین گردد.
نخستین احتمال این است که ما این حقایق را نطفه معمولی بشماریم. آنچه همگان دارند و از نسلی به نسلی از مردی به زنی منتقل میشود و اثرات آن بر چندین نسل بر جای میماند. ژن یا کروموزومهای مرد که حامل وراثت، خوی و دیگر صفات زن و مرد است به فرزند.
این گزینه با انبوه روایاتی که در تعریف و شناساندن نور انتقال شده آمده هیچگونه سازگاری ندارد. لسان آنها نور معنوی است نه نطفه مادی. وانگهی نطفه این تأثیرگزاری بیشمار که یادآوری شد و در فصل بعد جداگانه تحلیل میشود هرگز ندارد. چنانچه این نطفه رایج موردنظر بود هرگز این همه روایات در تبیین آن نقل نمیشد. تعبیر روایات از آن نطفه به آب و از این حقیقت به نور محض و مجرد است.
روح هر آدمی جدا از انسان دیگر است. چنانچه این موجود به روح تعبیر شود آنگاه انسانی داریم با دو روح: یکی مال خودش و دیگری روح در حرکت از ائمه علیهم السلام . دو موجود مجرد در قالب یک بدن مادی! این احتمال با دلایل صریح
عقلی سازگاری ندارد که بر بطلان تناسخ و جای گرفتن دو موجود مجرد کامل و مستقل در یک بدن، عقلا اتفاق دارند.
آری! چنانچه اشکالات تناسخ ارواح را کسی با پشتوانهی علمی رد کند شاید بتوان مدعی شد که دو روح در یک بدن جای میگیرد!؟
از اینرو، سخن برخی از بزرگان که «روح پیامبر| در تیره پشت نیاکان از یکی به دیگری منتقل شد.« ((1)) اگر به معنی نور نباشد بیتردید واضح البطلان است و نیاز به دلیل رد ندارد. بطلان انتقال روح، افزون با دلایل عقلی و شهودی، با لسان و ظهور روایات هیچگونه سازگاری ندارد، حتی یک مورد برای انتقال روح ائمه علیهم السلام در صلب نیاکان روایت ضعف واحدی هم اشاره نمیکند.
آنچه در وجود آدم و دیگر برگزیدهگان الهی به امانت گذارده شد، نه نطفههای رایج مادی بود و نه روح دومی غیر از روح اصلی ویژه هر انسان بلکه نور محض و محیط بر تمام هستی و نیروهای درونی و بیرونی انسانی بود که خداوند در وجود پیامبران خود تاباند.
نطفههای معمولی تأثیرگذاری بیشماری که برای نور برشمردیم ندارد، بلکه خود از عوامل بیرونی مادی و معنوی تأثیر میپذیرد اما نور جز تأثیرگزاری بر جان، اندیشه و روان حاملانش هرگز تأثیرپذیری ندارد.
روایتی که معمولی بودن نطفة این نور را به روشنی و دلالت صریح مطابقی نفی میکند:
«جابربن یزید جعفی، از امام موسی بن جعفر الکاظم علیه السلام است که آن
1) تفسیر کبیر/ 2۱۹/ ذیل آیه شعرا.
حضرت فرمود:
هان! خداوند پربرکت و بلندمرتبه نور محمد| را از نور عظمت و شکوه خود آفرید و شعلهور ساخت. آن نور لاهوتیهای بود که خداوند آفرینش را با آن آغاز کرد و برای موسی فرزند عمران در کوه سینا بدان نور تجلی نمود.
آنگاه که نور اهلبیت علیهم السلام برای موسی فروزش کرد، هرگز موسی تاب دیدن آن را نیاورد و نور برای او پایدار نشد. از اینرو، بیهوش افتاد و غش کرد همان نور که در کوه طور تابید، نور محمد| بود.
هنگامی که خداوند خواست محمد| رابیافریند همان نور را دو تکه جداگانه نمود، از پارهی نخست محمد| را آفرید و از پارهی دیگر علی علیه السلام فرزند ابوطالب را. از آن نور جز این دو هیچ موجود دیگری را نیافرید. آن دو را خود به دستش بیواسطه آفرید و در جان آن دو خود از ذاتش دمید و گونة هر دو را بگونة خود آراست. آن دو را امینان خویش و گواهان خود و جانشین به بندگان و دیدهبان خود بر بشر و زبان گویا برای آنان نهاد.
خداوند در آن دو، علمش را به امانت گذارد و گویایی را بر ایشان آموخت و از راز خود آن دو را آگاه ساخت. یکی از آن دو را به منزله جانش و دیگری را به مثابه روحش قرار داد بگونهای که هر یک بدون دیگری، قوام و دوام وجود ندارند.
آری! نمای بیرون آن دو، بشری است و ذات و جلای درونیشان لاهوتی. آنها برای هدایت مردم با اندامهای دنیایی آشکار شدند تا بشر توان دیدن آنها را داشته باشند. این فضائل معنی سخن خدای بلند مرتبه است که فرمود: «ما برای آن دو نمایی بشری پوشاندیم همانگونه که دیگران پوشیدهاند.«((1))
بنابراین آن دو مقامهای پروردگار جهانیان و پردههای آفریدگار همهی آفریدهشدگان است. با آنها خداوند آفرینش موجودات را آغاز کرد و با آن دو ملک و اندازهگیری نظام تکوین و تشریع را پایان خواهد داد.
خداوند پس از نور محمد|، نور وجودی فاطمه÷ را برگرفت همانگونه که نور وجود علی علیه السلام را از نور محمد| برگرفته بود. آنگاه از نور فاطمه÷ و علی علیه السلام نور حسن و حسین علیهم السلام را برگرفت مانند برگرفتن نوری از چراغ برای روشنایی چراغ دیگر. آنها همگی از نور آفریده شدند. آنگاه از پشتی به پشتی و از تیرهای به تیرهای و از رحمی به رحمی منتقل شدند. نور آنان همواره در جایگاه بلند قرار داشتند بدون اینکه ناپاکیزهگان بدانها برسند.
انتقال آنها نوری بود از فردی به فردی نه از «آب سست و پست« و نه از «نطفه که از تخمدان بیرون میآید و برنمیگردد« مانند دیگر انسانها بلکه انتقال آنها «نوری« بود که از تیره پشت پاکان به رحم پاکیزهگان جا میگرفت؛ زیرا آنها برگزیده برگزیدهگان بودند که خداوند آنها را برای ادارهی آفریدگانش به جای خود، جایگزین ساخت؛ زیرا خود او هرگز نه دیده میشود و نه در ظرف ادراک
1) {وَلَلَبَسْنَا عَلَیْهِم مَّا یَلْبِسُونَ}/ انعام/ 9.
جای میگیرد. هیچگاه چگونگی او را نمیتوان دریافت و إنّیت محض او را باز شناخت.
پس آن گروه، سخنگویان و پیرویکنندگان خدایند همانهایی که دستورات، اوامر و نواهی آنها را اجراء میکنند. با آنها قدرت خداوند آشکار میشود و از وجود آنان نشانهها و معجزات الهی به چشم میآید. به سبب آنها و با حقیقت آنان خداوند خود را به بندگانش میشناساند و با آنها دستوراتش را عملی میسازد.
چنانچه اهلبیت علیهم السلام نبودند هرگز پروردگار شناخته نمیشد و هیچکس نمیدانست چگونه خدای بخشنده را بپرستند. بدینسان، خداوند خود بهتر میداند چگونه دستوراتش به تدریج اجراء و عملی گردد و از چه کانالی به مردم برساند و مجریانش چه کسانی باشند؟
آری! هرگز آنچه او میکند پرسیده نمیشود بلکه این مردمان هستند که مورد پرسش قرار میگیرند.«((1)) ((2))
در میان انبوه روایاتی که بر نور منتقل شده در عالم انسانی دلالت مطابقی صریح داشت تنها یک روایت وجود دارد که بر نطفه بودن نور ائمه علیهم السلام در صلب نیاکان ظهور دارد. از مدلول اولیه و ظاهری این روایت میتوان برداشت کرد که حقیقت یاد شده نطفه رایج و معمول همهی انسانها است که از مردان به بانوان منتقل میشود نه حقیقت نوریة محض که از لسان دیگر روایات به دست میآمد.
با درنگ بیشتر نه تنها تعارضی میان این روایت و دیگر روایتها به چشم نمیآید که هر یک «مبین» یکدیگر هستند.
گزیده این برداشت را میتوان به چند صورت زیر تصور کرد:
مدلول روایات متواتر معنوی به دلالت مطابقی و صریح معنا، نور اهلبیت علیهم السلام بود که از آغاز تا پایان انتقال در وجود نیاکان پیامبر| تابید. مراد از مفهوم این روایت نیز همان نور است منتهی در قالب واژة نطفه سپید که اشاره به درخشندگی و وجود عینی آن دارد نه نطفه رایج. چه بسا مراد از نطفه نقطهای سپید باشد که با نور ائمه علیهم السلام بیشتر سازگاری دارد ولی از قلم راوی یا ضبط کننده افتاده باشد. در واقع هر دو به یک حقیقت اشاره دارند هر چند قالب اداء متفاوت است.
روایات متواتر معنوی که تفسیر کننده این خبر واحد به شمار میروند، لفظ نطفه سپید را پر اجمال و ابهام میداند ولی روایات دیگر همگی بر واژه نور تأکید دارند و هرگز از واژه دیگر استفاده نکردهاند. پس اجمال و ابهام خبر واحد را این روایات متواتر معنوی برطرف میسازد.
بر فرض تعارض، خبر واحد توانایی رویارویی با روایات متواتر معنوی را ندارند و خود به خود از اعتبار میافتند و روایات متواتر در دلالت خود استوار میمانند.
شاید خبر واحد واژهی نطفه را برای فهم بیشتر مخاطب برگزیده و مراد از آن همان نور باشد نه نطفه رایج مادی.
احتمال نطفه ویژهی بدون روح و نفس، از لسان روایت بسیار دور است و فراچنگ آوردن این معنا دشوار؛ زیرا هیچ یک از روایات متواتر معنوی بر نطفة ویژه که مرکب از ماده و معنا و یا چیز دیگر باشد، دلالت ندارند. تنها یک احتمال «نور« بودن آن حقیقت باقی میماند که با لسان روایات صد در صد مطابقت دارد. نه روح نه نطفه ویژه نه نطفه معمولی و نه چیز دیگر.
خبری که تعبیر نطفه سپید را بکار برده،از زید بن علی نقل شده است که وی فرمود:
«من از ابو عبدالله جعفر بن محمد الصادق علیه السلام از سن جد خودمان علی بن الحسین علیه السلام پرسیدم. سپس آقا فرمود: برای من پدرم از پدرش علی فرزند حسین علیه السلام خبر داد که وی فرمود: من پیاپی امام حسن علیه السلام و پدرم امام حسین علیه السلام راه میرفتم. در آن روزگار من پسر بچهای بودم که نمیتوانستم نافرمانی آنان کنم و یا فرمانشان را نبرم. ناگهان جابر با آن دو برخورد و خود را روی دست و پایشان انداخت و آنان را بوسید. امام سجاد علیه السلام فرمود: مردی از قریش که ثناگو و تعریف کننده مروان بود گفت: ابو عبدالله این چه کاریست که شما میکنید! تو در انتهای بزرگسالی قرار داری، جایگاه بلندی نظیر صحابهی رسول خدا| در میان مردم داری.
جابر به انس بن مالک رو کرد وفرمود: ای ابا حمزه! دستور رسول خدا| را در خصوص آنان چگونه میپنداری؟ پس مرا آگاه کن از آنچه در خصوص یک بشر میاندیشی که پیامبر| فرموده باشد.
انس گفت: ابوعبدالله به چه چیز از فضائل آن دو تو را خبر دهم؟
علی فرزند حسین علیه السلام فرمود: امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام رفتند ولی من ماندم تا گفتگوی آنها را در بیان
فضائل عمو و پدرم بشنوم. نخست جابر حدیثی را بیان کرد و گفت: روزی پیامآور خدا| در مسجد نشسته بود و مردم او را چون نگینی در بر گرفته بودند، در این هنگام پیامآور خدا| به من دستور داد: ای جابر! حسن و حسین را نزدم بیاور؛ زیرا پیامبر| به آن دو بسیار علاقه داشت.
من رفتم از آن دو خواستم که بامن بیایند و آن دو پذیرفتند. برگشتم گاهی یکی را بر دوش میگرفتم و گاهی دیگری را تا نزد رسول خدا| آنها را رساندم. من شادمانی را در چهره پیامبر| میدیدم آنگاه که محبت مرا بدانها و بزرگداشت مرا نسبت به آنها میدید. از اینرو، به من فرمود: ای جابر! آنها را دوست داری؟
عرض کردم هیچ چیزی مرا از دوست داشتن آنها باز نمیدارد؛ پدرم و مادرم قربانت گردد یا رسول الله|. آنگاه پیامبر اعظم| فرمود: هان، خدای بلند مرتبه چون دوست داشت مرا بیافریند «نطفهی سپید و پاکیزهی« مرا آفرید. آنگاه همان را در وجود پدرم آدم علیه السلام نهاد. هرگز آن حقیقت از بین نرفت و همواره در تیره پشت پدران پاک و رحم مادران پاکیزه قرار گرفت. به حضرت نوح و ابراهیم علیه السلام رسید. پس حرکت کرد تا به عبدالمطلب رسید.
هرگز چیزی از آلودگیهای جاهلیت به من نرسیده است. آنگاه خداوند همان نطفه را دو نیم کرد: نیمی به عبدالله داد
و نیمی به ابوطالب. مرا پدرم به دنیا آورد و نبوت با من پایان یافت. علی به دنیا آمد او پایاب وصایت گردید.
دیگر بار خداوند نطفه من و علی را گرد آورد و از آن فرزندانم جهر و جهیر نیکویان را پدید آورد و با آن دو نوهگری فرزندان نبوت را پایان داد و نسل مرا در وجود آنان گزارد. سپس مرا به بازگشایی مدینه یا شهرهای دیگر کفار دستور داد. از نسل من یکی این است- اشاره به حسین علیه السلام کرد- که مردی از آن در پایان تاریخ بیرون میآید و زمین را پر از دادگری میسازد؛ چنانکه از بیدادی و ستمگری لبریز شده باشد. بنابراین آن دو پاکیزهی پاکیزهشدگان است و سالار جوانان بهشت. خوش به حال آنان که آن دو، پدرشان و مادرشان را دوست بدارند. وای بر آنانکه با آنها بستیزند و دشمنی ورزند.« ((1))
نور ائمه علیهم السلام پیش از تابیدن در ژرفنای جان ابوالبشر، در منظومههای وجودی دیگری سریان داشت و مراحل تجرد نوری خود را یکی پس از دیگری میگذراند:
1) امالی، طوسی، م 2/ ح18/ ص 114.
با ارادهی مستقیم پروردگار به عنوان مخلوق اول آفریده شدکه به آن مرحله ظهور «نوری محمدیه|» اطلاق میشود.
تمامی موجودات از مجرای نوری آنها فیض وجود گرفتند و هر یک به ترتیبی که دارند در نظام خلقت چیده شدند به این مرحله ظهور «فیضی محمدیه|» گفته میشود.
در وجود آدم به دستور پروردگار تابید و جان او را روشن کرد به این مرتبه ظهور«صلبی محمدیه|» اطلاق میشود.
انس فرزند مالک میگوید:
از فرستادهی خدا| شنیدم که فرمود: من و علی در سمت راست عرش، خدا را میستودیم پیش از آنکه آدم آفریده شود؛ دو هزار سال پیش. آنگاه که آدم را آفرید ما را در صلب او نهاد. پس از آن، از تیره پشتی به تیره پشت دیگر: صلب مردان پاکیزه و رحم زنان پاک منتقل شدیم تا به صلب عبدالمطلب رسیدیم. خداوند آنجا ما را دو مرتبه و دو تکه ساخت: نیمی را در نهاد عبدالله گذارد و نیمی دیگر را در سرشت ابوطالب بیامیخت. رسالت و نبوت را در من داد و دادگری و وصایت را در علی.« ((1))
1) امالی طوسی/ م 7/ 99.
آنگاه که خداوند آدم را از خاک و خاک رااز نور وجودی فاطمه÷ آفرید از روح خود در او دمید و نور وجودی اهلبیت علیهم السلام را نیز در نهادش به امانت گذارد. روح را برای بازگشت بخود و نور را برای انتقال به دیگر فرزندان آدم. در واقع مرتبة دیگر بر مراتب وجودی ائمه علیهم السلام افزوده شد. امامان شیعه مراتب نورگیری مجرد را پیش از این دارا بودند و با حفظ همان مرتبه به دیگر موجودات فیض میرساندند.
در این مرتبه افزون بر حفظ مراتب پیشین راهنمایی عملی انسانها را در کالبد پیامآوران الهی به عهده گرفتند؛ {وَهُوَ الَّذِی خَلَقَ مِنَ الْمَاء بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَصِهْراً وَکَانَ رَبُّکَ قَدِیراً} فرقان/ 54
این آیه در شأن پنج تن آل عبا فرود آمده است. و مراد از آب در این آیه نور پیامبر| است که پیش از آفرینش آفریدگان وجود داشت. آنگاه خداوند چنین نوری را در تیره پشت آدم نهاد. سپس او را از پشتی به پشتی منتقل کرد تا این نور به عبدالمطلب رسید. آنگاه دوجزئی گردید: جزء به عبدالله داده شد و جزء دیگر به ابوطالب. پیامبر از آن به دنیا آمد و علی از این زاده شد. سپس خداوند با ازدواج علی و فاطمه÷ و از آن حسن علیه السلام و حسین علیه السلام به دنیا آمدند.((1))
1) ینابیع المودة/ 118 / تک جلدی.
پس از آنکه نور اهلبیت علیهم السلام در وجود آدم تابید، مدتی با او همراه بود و پس از وی در وجود فرزندش «شیث» قرار گرفت و پس از آن در وجود دیگر پیامآوران الهی. همواره این نور در سریان و انتقال بود. از نسلی به نسلی و از تیره پشتی به تیره پشتی».((1)) افزون بر متنهای تاریخی، روایاتی که شیعه و سنی نقل کردهاند، حرکت نور را در صلب نیاکان اهلبیت علیهم السلام به روشنی اثبات میکند.
نیای فرستاده خدا با اندک افزایش و کاهشی که دارند، از آدم تا عبدالمطلب همگی این نور را در ژرفنای وجودشان نگه داشتندو یکی پس از دیگری به دستور پروردگار به امینان خود سپردند:
«عن جابر بن عبدالله رضی الله عنهما عن النبی| إن الله خلقنی و خلق علیاً نور بین یدی العرش. نسبح الله و نقدسه قبل أن یخلق آدم بألفی عام. فلما خلق الله آدم، أسکننا فی صلبه. ثم نقلنا من صلب طیب و بطن طاهر.حتی أسکننا فی صلب ابراهیم علیه السلام . ثم نقلنا صلب ابراهیم الی صلب طیب و بطن طاهر حتی أسکننا فی صلب عبدالمطلب. ثم افترق النور فی عبدالمطلب، فصار ثلثاه فی عبدالله وثلثه فی أبی طالب. ثم اجتمع النور منی و من علی علیه السلام فی فاطمه÷؛ فالحسن والحسین علیه السلام نوران من نور رب العالمین.«
1) مروج الذهب/ 1/ 35.
«پیامآور خدا| فرمود: هان!
خداوند من و علی را نوری نزدیک عرش آفرید. ما خدا را میستودیم و پاک میشمردیم، پیش از آنکه آدم آفریده شود، هزار سال پیش. هنگامی که خداوند آدم را آفرید، ما را در تیره پشت او گذارد. آنگاه از تیره پشتی پاکیزه به جسم پاکیزهگان ما را جابه جا کرد تا در صلب ابراهیم علیه السلام قرار داد. پس از تیره پشت ابراهیم علیه السلام ما را به تیرهی پشت پاک و شکم پاکیزهی دیگر انتقال داد تا در صلب عبدالمطلب ما را نهاد.
پس این نور، در تیره پشت عبدالمطلب جدا شد؛ دو سوم در وجود عبدالله نهاده شد و یک سوم در وجود ابوطالب.
پس از آن، همان نور، از من و علی علیه السلام در وجود فاطمه یکجا شد. پس حسن و حسین (برآمده از نور فاطمه) نورهای پروردگار جهانیان است.« ((1))
«هنگامی که «انوش« به دنیا آمد، «شیث« از او پیمان گرفت، همانگونه که از خودش پیمان گرفته شده بود. آن نور، سپس به فرزند او «قینان« منتقل شد و از وی به «مهلائیل« از ایشان به «ادد« و از وی به «أخنوخ« که همان «ادریس« باشد سریان یافت. پس از آن، نور ائمه علیهم السلام از «ادریس« به فرزندش «متوشلخ« به امانت گذارده شد و از وی پیمان گرفت. سپس به «ملک« و بعد از آن به حضرت «نوح« و از نوح به «سام« و از سام به فرزندش «ارفخشد« یا «عابر« منتقل گردید. پس از
1) مناقب مرتضویه/ 72/ بمبئی؛ 2. مناقب شافعی/ 89/ خطی؛ 3. تجهیزالجیش/ 107خطی؛ 4. نزهة المجالس/ 2/ 330/ قاهره؛ 5. احقاق الحق/ 5/ 248.
او به فرزندش «هود« و از آن به «قالع« آنگاه به «أرغو« و از أرغو به «شاروغ« و از وی به «تاخور« و آنگاه به «تارخ« جریان گرفت.
از وی به حضرت «ابراهیم« سپس به «اسماعیل« آنگاه به «قیذار« و از وی به «همیسع« دیگر بار از وی به «نبت« گذارده شد. از وی به «یشحب« و از او به «اود« و از ایشان به «عدنان« و به «معد« و از او به «نزار« آنگاه به «مضر« و از مضر به «الیاس« و از الیاس به «مدرکة« و از وی به «خزیمة« آنگاه به «کنانة« و از کنانه به «قصی« منتقل شد. از قصی به «کلاب« و «لوی« و به «غالب« و از او به «فهر« و از فهر به «عبد مناف« و از عبد مناف به «هاشم« نور اهلبیت علیهم السلام منتقل گردید.
نور فرستادهی خدا در صورت هاشم میتابید. هنگامی که او به کعبه میآمد خانه از نور او روشن میشد و از نور او رنگ نوری میپذیرفت. نور صورت هاشم بر آسمانها نیز زبانه میکشید.« ((1))
هیچ نقطه از عالم خلقت و مراتب نظام آفرینش از نور اهلبیت علیهم السلام خالی نیستند. این حضور هم به دلیل هدایتگری کلی موجودات، ضروری بود تا به کژ راهه نروند و هم به
دلیل علت مباشر، میان موجودات سریان و جریانش قطعی بود؛ زیرا علت موجده علت مبقیه نیز به شمار میرود. این قانون عقلی تخصیص برنمیدارد.
«عن أبی عبدالله علیه السلام قال: إن الله عزوجل اثنی عشر ألف عالم کل عالم منهم أکبر من سبع سماوات و سبع أرضین.
1) بحارالانوار/ 15/ 36؛ اثبات الوصیة/ ۸۷.
ما تری عالم منهم أن الله عزوجل عالماً غیر هم. و أنا الحجة علیهم.» ((1))
حجیت، چه به معنی فقهی به کار رود و چه به معنی فلسفی حضور ائمه علیهم السلام را در تمامی مراتب نظام و منظومههای خلقت قطعی میسازد. انتقالی که از آغاز تا پایان مبدأ وجود دارد.
افزون بر حضور نور محمدی| در طبقات و منظومههای خرد و کلان هستی چه در طول یاعرض در زمانها و قرنهای دیگر، همگام با چرخش ماه، خورشید و زمین این نور چرخید.
در هر زمانی یکی از نیایش این نور را بر دوش گرفت و پرتو آن اطراف او را روشن کرد. از هنگامهی آفرینش آدم تا روزگار ما هیچ زمانی، قرنی و روزگاری خالی از نورپردازی اهلبیت علیهم السلام نبوده است. چه آشکار یا پنهان چه دور یا نزدیک.
امروز، آخرین حلقة آن از پس پرده غیبت نور میپاشد و میان «ما« و «او« ابرهای سترون بیشماری پرده انداخته است. بزرگترین پرده خود ما هستیم. بدین سان، قرنی، زمانی تکهای از تاریخ و لحظهای از ساعت هرگز از وجود نوری ائمه علیهم السلام خالی نبوده است. تا زمان باشد نور آنها نیز جاری است.
روایت زیر کیفیت سریان نوریة ائمه علیهم السلام را در مراتب گوناگون هستی و زمان متفاوت بازگو میکند و از چیستی و چگونگی برخی از ویژگیهای آن
1) خصال/ 3/ 639؛ باب ما بعد الألف.
برای ما پرده برمیدارد:
«علی علیه السلام که خداوند صورتش را کرامت بخشید، فرمود: فرستاده خدا| گفت:
هان! خداوند موجودات را در عالم پنهانیاش آفرید. پس بر آنان از نور آشکار خود افشاند. به هر کس شعاع نور رسید رهنمون گشت و به هر کس نرسید گمراه شد.
آنگاه علی علیه السلام که خداوند آبرویش را کرامت داد، سخن پیامبر| را اینگونه تفسیر کرد: هان! خداوند فراتر از توصیف، هنگامی که اندازهگیری آفریدگان، پراکنی بیابان و نوآوری تازه آفریدگان را خواست، شکل خلقت را پرشتاب رقم زد چنان که گرد و غبار برمیخیزد. پیش از وجود آسمان و زمین خدایی پاکیزه که در بیهمتایی ملکوتش و یکتایی جبروتش بود.
آنگاه نوری از نورهایش را گسترد؛ نوری که برق زد، درخشید، قد برافراشت و نمایان شد. پس همان نور را میان شکلی پنهان گرد آورد؛ به گونهای که با شکل
پیامآور ما محمد| همگون شد. بی درنگ خداوند به او فرمود:
تو برگزیده و اختیار شدهی منی؛نورم در وجود تو همواره میتابد و تو گنجینهی راهنمایی منی.
آنگاه راز چگونگی آفرینش را در عالم غیباش پنهان کرد و در نایاب جای علمش راز نگهداشت. پس از آن جهان را اندازه گرفت، زمان را گسترد، آب را جاری، ریگ را پراکند
و باد را برانگیخت. عرش خود را بر بلندای آب گذارد و زمین را پشت آبها هموار کرد.
سپس فرشتگان آفریده شده از نورها و برآمده از انوار را در جایگاهشان نهاد. به توحید خود، نبوت محمد| را آشکارا نزدیک کرد. ازاینرو، محمد| پدر ارواح و مهتر روحهاست همانگونه که آدم علیه السلام پدر بدنها و سبب جسمهاست.
پس از آن، همان نو را در تمام هستی، عالمی پس از عالمی، مرتبهای پس از مرتبهای، قرنی پس از قرنی، انتقال داد تا نور در وجود محمد| شکل گرفت و نمایان شد و معنیاش در آخر الزمان آشکار میگردد.
این سخن، با گفتار عمویم عباس فرزند عبد المطلب که خدا او را از من خوشنود گرداند، هماهنگ است: که فرمود: ای فرستاده خدا! میخواهم تو را بستایم! حضرت فرمود: بستای؛ خداوند دهان پر میوهات را فرو نریزد. گفت: کسی که به جاهلیت رو آورد سمت گمراهی میرود و در جایی قرار میگیرد که باید با برگ خود را بپوشاند.
آنگاه علی علیه السلام فرمود: هان! پیامبر| ما با «سر روحانیت« از فیض اقدس برین مدد جست و تمام مراتب هستی را گسترد. به پرستش نخستین او، خدای فراتر از توصیف با گفتارش اشاره میکند: «بگو اگر خداوندفرزندی میداشت من نخستین پرستندهی آن میبودم«.
بنابراین نخستین حقیقت، راهنما، فراگیر، و والایی که آشکار شد، نور محمد| بود. دیگر پیامآوران هدایت کننده، جایگاهشان پیش خدای پاک به اندازه جامعیت، گستره و دایرهی کمالشان، در هدایتگری است؛ به گونهای که پیامبری هزار پیرو دارد و پیامآور دیگر بیشتر و پیامبر دیگر، کمتر.
چنانچه این برنامهریزی و تأثیرگذاری، از علم ازلی حق نمیتراوید، هرگز در عالم، وجود تجسم نمییافت و هیچ چیزی ذاتی به وجود نمیآمد؛ چیزی که اصل و ذاتش نباشد، هرگز فرعش نخواهد بود.« ((1)
ثم اخفی الخلیقة فی غیبه و سرها فی مکنون علمه. ثم وسط العالم و سبط الزمان و موج الماء و آثار الزبد و أهاج الریح، فطفی عرشه علی الماء، فسطح الأرض علی ظهر الماء. ثم أنشا الملائکة من أنوار ابتدعها و أنوار اخترعها، و قرن بتوحیده بنبوة محمد| ظاهراً، فهو| ابوالارواح و یعسوبها، کما أن آدم علیه السلام أبوالجساد و سببها.
ثم انتقل النور فی جمیع العوالم عالماً بعد عالمٍ، و طبقاً بعد طبقٍ و قرناً بعد قرنٍ، إلی أن ظهر محمد| بالصورة والمعنی فی آخر الزمان. و یطابق هذاالکلام قول عمی العباس بن عبدالمطلب رضی الله عنی قال: یا رسول الله أرید أن أمدحک. قال: قل، لا یغضض الله فاک. قال: من قبلها طبت فی الضلال و فی مستودع حیث یخصف الورق.
ثم قال علی علیه السلام : إن نبینا بسر روحانیة یستمد من الفیض الأقدس الأعلی و یمد العالم أجمع، و الی عبادته الأولی اشارالله عزوجل بقوله: «قل إن کان للرحمن و لدفأنا اول العابدین.» فاول حقیقة ظهرت هادیة، جامعة، محیطة؛ نور محمد|، و باقی الأنبیا هدایة و منزلتهم عندالله سبحانه بحسب جامعیتهم وسعه دائرة کمالهم فی الهدایة، حتی کان لنبی مثلاً الف تابع و نبیی أکثر و نبیی أقل.
فلولا ما وقع هذا التسخیر فی علم الحق ازلاً لما وقع فی الوجود، و أی شیء لا یکون فی الأصل، و لایکون فی الفرع.»
)1) ینابیع المودة/ 1/ 56. «عن علی (کرم الله وجهه) قال: قال رسول الله|: إن الله خلق خلقه فی ظلمته، ثم رش علیهم من نوره؛ فمن أصابه من النور شئ اهتدی و من اخطاه ضل. ثم فسره علی کرم الله وجهه فقال: إن الله (عزوجل) حین شاء تقدیر الخلیقة، و ذر البریته، و ابداع المبدعات؛ ضرب الخلق فی صور کالهبأ، قبل وجود الأرض و السماء و هو سبحانه فی انفراده ملکوته، و توحد جبروته، فأشاع نوراً من نوره، فلمع؛ وقباً من ضیائه فسطع؛ ثم اجتمع ذلک النور فی وسط تلک الصور الخفیة، فوافق صور بنینا محمد| و قال الله له: أنت المختار المنتخب و عندک ثابت نوری و أنت کنوز هدایتی؛
آنچه این فصل بدان اختصاص یافته کیفیت انتقال نور محمدیه| و علویه علیه السلام است که از صدر تا ذیل روایت بدان میپردازد و انتقال آن را در تمامی منظومهها و زمانهای قطعی میشمارد. میان انوار نیز مراتبی وجود دارد که حضرت در ذیل روایت آنها را تبیین میسازد. هر چند اصل نورانیت نبویه| با دیگر ائمه علیهم السلام اتحاد وجودی دارند ولی نور دیگر اهلبیت علیهم السلام تأخر رتبی از نور پیامبر اعظم| دارد همانگونه که نور پیامبران دیگرآنچه این فصل بدان اختصاص یافته کیفیت انتقال نور محمدیه| و علویه علیه السلام است که از صدر تا ذیل روایت بدان میپردازد و انتقال آن را در تمامی منظومهها و زمانهای قطعی میشمارد. میان انوار نیز مراتبی وجود دارد که حضرت در ذیل روایت آنها را تبیین میسازد. هر چند اصل نورانیت نبویه| با دیگر ائمه علیهم السلام اتحاد وجودی دارند ولی نور دیگر اهلبیت علیهم السلام تأخر رتبی از نور پیامبر اعظم| دارد همانگونه که نور پیامبران دیگراز وی کمترند.
برخی پس از تبیین مراحل انتقال نوری پیامبران| در صلب نیاکان، برون آمدن او را در روزگاران جاهلیت برترین زمان مناسب نورافشانی در قلب تاریکیها کژیها و کاستیها میداند. همیشه نور وی در پشت پدرانش پرتو افکند و گیتی را روشن نمود اما در عصر جاهلیت، نورپردازی از وجود نیاکان به تنهایی نمیتوانست مردم را رهنمون گردد.
از اینرو، خداوند شایسته دید که باید این هسته پوسته را بشکافد و برون آید و با تمام نیرو در هالهای از تاریکیها بتابد و تردیدها را برطرف سازد تا مردم از جهالت کشنده و فسادانگیز، اندک اندک برون آیند و به روشنایی بنگرند و بتپرستی جای یکتاپرستی برای همیشه نماند.
روزگار که وی بیرون آمد، بدترین عصر سقوط انسانیت و فرو رفتن آدمی در کام نادانی مطلق بود. بدینسان، همانگونه که پنهان شدن نور اهلبیت علیهم السلام حکمت ویژهای داشت، ظهورش در زمان مناسب نیز فلسفهای خاص خودش را دارد. هیچ یک از خفا و عَلَن در جای دیگری بکار نرفت.
«ابو هریره از پیامبر| به سند مرفوع نقل کرد که وی فرمود: من در بهترین عصر فرزندان آدم برانگیخته شدم. پیش از آنکه از قرنی به قرنی منتقل شدم تا روزگاری که در آن به سر میبرم از پوسته برون آمدم.«((1))
همانگونه که نور اهلبیت علیهم السلام از عالمی به عالمی و از قرنی به قرنی از مردی به زنی و از پدری به پسری منتقل میشد، گاهی در وجود یک شخص نیز جا به جا میشد. سرّ جابجاییاش را تنها پروردگار میداند و بس.
همانگونه که آدم علیه السلام دید فرشتگان از پشت سرش به او تکریم مینماید و بر وی درود میفرستد، از خداوند درخواست کرد آن نور را در پیشانیاش گذارد تا وی به صفهای فرشتگان الهی نظر کند.
1) صحیح بخاری/ 4/ 166؛ المناقب / 23؛ ینابیع المودة/ 1/ 62؛ تفسیر المظهری/۷ / ۹۳.
«امام صادق علیه السلام فرمود: فرشتگان همواره پشت سر آدم علیه السلام صف میکشیدند. از اینرو آدم علیه السلام به پروردگارش عرض کرد: پروردگار! چرا فرشتگان پشت سرم صف میکشند؟
خداوند فرمود: تا نور فرزندت محمد| را تماشا کنند. آدم عرض کرد: پروردگارم! آیا آن نور را جلو صورتم قرار میدهی تا فرشتگان از پیش رویم آن را تماشا کنند؟
خداوند آن نور را در پیشانی آدم گذارد. از اینرو فرشتگان پیش پای آدم صف میکشیدند. آنگاه آدم از پروردگارش خواست آن نور را در جایی قرار دهد که خود آدم نیز آن را بنگرد و تماشا کند! بدینسان، خداوند آن نور را در انگشت
سبابهاش نهاد که نور محمد| از آن میرخشید و نور علی علیه السلام از انگشت وسطیاش میتابید و نور فاطمه÷ کنار نور علی علیه السلام در انگشت دیگرش نور میافکند. نور امام حسن علیه السلام در کلک آدم پرتو افکند و نور امام حسین علیه السلام در شصت وی تابید. انوار آنان مانند قرص خورشید در سینهی آسمان میدرخشیدند؛ نظیر ماه در شب چهارده.« ((1))
نور اهلبیت علیهم السلام در مراحل وجودیاش، هیچگاه خدا را فراموش نکرد و
1) بحارالانوار/ 15/ 34.
همواره به تناسب جایگاه و منزلت وجودی خود، پروردگار را ستودند. آنگاه که در وجود آدم قرار گرفت، هم خودش خدا را ستود و هم خویشان را به ستایش پرودگار وا داشت.
اتصال شدید وجودی که میان نور ائمه علیهم السلام بانور الهی است، میزان ستایش و پرستش آنان را برای ما بازگو مینماید. هر چند حقیقت و کنه آن برای ما روشن نمیگردد. این حقیقت تردید ناپذیر شهودی و اصل عرفانی قطعی است که نزدیکترین عاشق به معشوق برترین ثناگویی را بر لب دارد. چنانچه ستایش نباشد رابطه حبیب و محبوب پاره میشود و جای خود را به دوری، طرد و چه بسا نفرت میدهد. آنکه به معشوق نزدیکتر ثناگوییاش شدیدتر و آنکه از محبوب دورتر ستایش وی کمتر. نفس ارتباط خود بخود ثناخوانی را بر لبان عاشق مینشاند و تبسم را بر لبان معشوق و طربناکی را در هر دو.
ابن عباس گفت: روزی علی علیه السلام نزد پیامبر آمده. اطرافیان به حضرت عرض کردند! فرستادهی خدا! امیرالمؤمنین علیه السلام آمد. بیدرنگ حضرت فرمود: هان! علی به امیر المؤمنین، پیش از من نامگذاری شده است. پرسیده شد: فرستادهی خدا! پیش از شما؟
حضرت فرمود: پیش از موسی و عیسی!
گفتند: فرستادهی خدا! پیش از موسی و عیسی؟!
حضرت فرمود: پیش از سلیمان و داود. همینگونه نامگذاری پیشین او را از تمام انبیاء برشمرد تا رسید به آدم علیه السلام .
آنگاه فرمود: هنگامیکه خداوند آدم را از خاک آفرید، میان چشمانش نوری مانند دانه مرواریدی قرار داد که خدا را میستود و منزه میداشت.
سپس خداوند فراتر از توصیف گفت: بیتردید در وجودت مردی را قرار میدهم و او را فرمانروای تمام مردم برمیگزینم.
هنگامه که خدای بلند مرتبه علی فرزند ابوطالب علیه السلام را آفرید، آن نور را که مانند دانه مروارید، در او نهاد. ازاینرو، علی امیر المؤمنین علیه السلام نامیده شده بود، پیش از آفرینش آدم«((1)
فقال: إن علیاً سمی بأمیرالمؤمنین قبلی.
فقیل: قبلک، یا رسول الله|؟!
فقال|: و قبل موسی و عیسی!
قالوا: و قبل موسی و عیسی، یا رسول الله؟!
قال|: و قبل سلیمان و داود، و لم یزل یعد حتی عد الأنبیا کلهم إلی آدم علیه السلام .
ثم قال|: إنه لما خلق الله آدم طیناً خلق بین عینیه درّاة. «زرة» تسبح الله و تقد سه.
فقال عزوجل: لأسکننک رجلاً أجعله أمیر الخلق اجمعین، فلما خلق الله تعالی علی بن أبی طالب علیه السلام أسکن الدرة فیه. فسمی امیرالمؤمنین قبل خلق آدم.»
)پیش از آنکه آدم علیه السلام خدا را بستاید و رسم بندگی را پیشه سازد، انوار
1) الفضائل/ 283؛ اثبات الهداة/ 2/ 42؛ حلیة الابرار/ 2/ 12؛ مدینة المعاجز/ 1/ 71 . «و عنه رضی الله عنه- ابن عباس: قال: وقد أقبل علی بن أبی طالب علیه السلام الی النبی| فقالوا له: یا رسول الله! اجاء امیرالمؤمنین علیه السلام .
ائمه علیهم السلام در عالم نوری بنده خالص الهی بودند و پروردگار رامیستودند چنانکه فرشتگان خدا را میستایند. زمانی که ستودنی نبود و ستایشگری جز آنها وجود نداشت. بدینسان، نه تنها آدم بنده نخستین نیست که راه و رسم بندگی را نیز از اهلبیت علیهم السلام آموخت. جایی نبود که نور ائمه علیهم السلام بتابد و بندگی نباشد.
از اینرو، پیش از دیگر موجودات نور پیامبر اعظم|، خدا را ستود و بندگیاش را آشکار نمود.
«امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: هان! آگاه باشید! من بندهی خدایم و برادر فرستادهاش. نخستین کسی که او را تصدیق کرد من بودم. آنگاه که آدم میان روح و جسم آویزان بود، من وی را تصدیق کردم. سپس در عالم مادی میان امتش نیز نخستین تصدیق کنندهی وی من بودم. بنابراین ما نخستینان هستیم و ماییم پایابها و ماییم ویژگان خداوند و
برگزیدگانش.« ((1))
نور پیامبر| و دیگر پیشوایان پاک، قبل از باورهای آدم و حواء و نوح و... خود گنجینة پایانناپذیر باور و کوه استوار ایمان بودند. هیچگاه این انوار مقدس، با تیرهگیها و سیاهی نیامیخت و جوهرهی طلایی خود را تغییر نداد. چگونه میتوان نور بود ولی روشنایی نداشت؟ آیا حقیقت روشنگرانة نور با چیز دیگری تعریف میپذیرد؟ حد و رسم آن جز نورپردازی ظاهراً بنفسه ومظهراً لغیره چیزی دیگر هست؟ حقیقت ایمان نیز مرتبة بزرگ نورانیت هر موجود را
1) امالی، مفید، م 1/ ح3/ ص 6.
میطلبد و هر چه موجود پرنورتر باشد، ایمان در وی شدیدتر و بر عکس.
«عبدالله فرزند عباس میگوید: روزی گرداگرد پیامبر| مردان زیادی نشسته بودند. من از پیامآور خدا| پرسیدم: ای فرستادهی خدا! دل شمارا با چه شستشو دادهاند؟ و از چه چیز پاکیزه کردهاند؟ فرمود: دل مرا از تردید با یقین شستشو داد نه از کفر و شرک؛ زیرا هیچگاه من در مراحل وجودی خود مشرک و کافر نبودم و همواره به خدا باور داشتم. پیشینهی ایمان من قبل از قرار گرفتن در صُلب آدم علیه السلام بود. عمر بن خطاب به پیامبر| عرض کرد: ای رسول خدا| چه زمانی شما به پیامبری| برگزیده شدید؟ حضرت فرمود: ای أبا حفص: من پیامبر بودم که آدم میان تن و جان بود.« ((1))
ویژگی مهم دیگر این نور، معیار بودن بندگی آنان برای دیگر انسانها است. فضیلتی برین و جداکنندهی حق از باطل که خدای بلندمرتبه برای آنان داده است. چنانچه موجودات دیگر بخواهند میزان بندگی خود را بیازمایند و به پروردگار اثبات نمایند، نخست باید از کانال تعیین شدهی اهلبیت علیهم السلام حرکت کنند تا به کانون نور برسند.
1) المنتظم ابن جوزی/ 2/ 269؛ تاریخ دمشق/ 1/ 73/ س 10 و ج2/ 40؛ سنن دارمی / 1/ 8؛ طبقات/ 1/ 112؛ دلائل النبوة / 1/ 219ح 166.
آری! پروردگار، هرگونه بندگی را که بر پایهی هوی و هوس دیگران یا خودبینی سرگردان استوار باشد، نمیپذیرد تنها با ملاک پذیرش اهلبیت علیهم السلام بندگی معنا پیدا میکند و حقیقت عینی می یابد. همانگونه که شیطان خدا را سالها پرستید ولی با گزینش اهلبیت علیهم السلام دچار تردید و خودفریبی شد؛ این بندگی دروغین را پروردگار از وی نپذیرفت و سرپیچی او نیز از همین جا آشکار گردید.
«امام حسن عسکری علیه السلام فرمود:
هان! آنگاه که خداوند بلند مرتبه آدم را آفرید، اندامها و جسم و جانش را سازوار نمود و نامهای تمام اشیا را به وی آموخت؛ او را بر فرشتگان ارائه داد. خداوند محمد| و علی علیه السلام و فاطمه÷ و حسن علیه السلام و حسین علیه السلام را شبحهای پنجگانه نوری،پشت آدم نشاند.
انوار آنان را همواره در سراسر هستی پاشید، آسمان و پردههای بالاتر بهشت، کرسی و عرش را روشن کرده بود. از اینرو، خداوند بلند مرتبه به فرشتگان دستور سجده به آدم داد تا بزرگداشت او باشد؛ زیرا خداوند وی را شکوهی داده بود. بدینسان که وجودش را ظرف همان شبحهای نوری ساخته بود که نورشان همهی هستی را پوشانده بود. از اینرو، فرشتگان بر آدم علیه السلام سر فرود آوردند. جز شیطان که از فروتنی به شکوه و بلندمرتبگی خداوند سرباز زد و نیز برای شکوه انوار اهلبیت علیهم السلام سر فرود نیاورد. در حالی که همهی فرشتگان برای عظمت خدا و انوار اهلبیت علیهم السلام سجده
کردند. آری! شیطان برتری جست و تکبر ورزید. این گردنکشی بر نتابیدن همین دو حقیقت بود که او
را از گروه کافران قرار داد.« ((1))
بیتردید انوار مقدس ائمه علیهم السلام از کانال پرستش و عبودیت به ارادهی پروردگار به جایگاه بلند رسالت و امامت بار یافتند و فضیلتی بر فضائلشان افزودند؛ چیزی که هرگز دیگران بدان دسترسی ندارند.
همان نحوهی ظهور، گسترش و تعمیق نور، کمال برین را به تدریج برای آنان به ارمغان میآورد و از دیگر موجودات امتیاز بیشتری کسب میکردند. هر چند درونمایهی رسالت و امامت واحدند ولی پوستة جداگانه و متعددی دارند که اصل نور قدر جامع آن دو میتواند قرار گیرد.
«جابر فرزند عبدالله از پیامبر خدا| نقل کرد که فرمود: هان! خداوند فراتر از توصیف پارهای از نور، فرود آورد و آن را در صلب آدم علیه السلام نهاد. سپس آن نور را پرورش داد و بالنده کرد تا آنگاه که دوگونه تقسیم کرد: گونة را در تیره پشت عبدالله نهاد و گونهای دیگر را در وجود ابوطالب؛ به من خداوند(ج) پیامبری داد و به علی وصایت را.« ((2))
نور ائمه علیهم السلام با اتصال همیشگی پروردگار، در صلب نیاکان بگونهای او را میستودند که بیشتر پاکدامنان و نخبگان آوای تسبیحشان را میشنید و چه بسا با این پرستش عملی زمینه راهنمایی قطعی آنان و دیگران مقدور میگشت.
افرادی که نور ائمه علیهم السلام را با چشم میدید و با گوش جان آوای ملکوتیشان را میشنیدند؛ میزان بندگیشان روز به روز افزایش مییافت.
«سلمان و دیگران نقل کردهاند که ما نزد پیامبر| رفتیم و پیش روی حضرت نشستیم، در حالی که اندوه
در صورتمان آشکار بود. سپس گفتیم: ثروتمان، فرزندانمان، جانهای ما، پدران و مادران ما، فدایت باد ای رسول خدا|! از برادرت علی بن أبی طالب علیه السلام چیزهایی شنیدیم که ما را غمگین میکند. آیا به ما اجازه میدهید سخنانشان را بر خود آنان برگردانیم؟
پیامبر فرمود: از علی برادرم چه میگوید؟ عرض کردند: ای فرستادهی خدا! میگویند: علی فرزند ابوطالب چه برتری دارد: جز پیشگامی در اسلام آن هم زمانی که کودک به شمار میرفت. و از اینگونه سخنان! همین شایعات ما را اندوهگین کرده است. بیدرنگ پیامبر| خدا فرمود: از این سخنان شما، آزرده و اندوهبارید؟ فرمودند: آری یا رسول الله|. آنگاه حضرت لب به سخن گشود... در واقع همهی شما میدانید که من برترین پیامبر الهی هستم. بیتردید من و علی ازنور واحدی آفریده شدیم. هان، نور
ما همواره وجود داشت و تسبیح آن از صلبهای پدران ما، و شکم مادران ما در تمامی عصرها و زمانها تا زمان عبدالمطلب شنیده میشد. بدینسان، فروزش نور ما در صورت پدران ما آشکار میگردید.
هنگامی که به عبدالمطلب رسید، همین نور دو تکه شد: تکهای در وجود عبدالله آرام گرفت و تکهای در وجود عمویم ابوطالب نشست. هرگاه آن دو میان مردم در جلسات مینشستند نور ما از صورتشان بر روی دیگران میدرخشید و نور میافشاند؛ بگونهای که درندگان و دیوانگان بخاطر نور ما بر آنها سلام میکردند. همینگونه نور ما منتقل میشد تا به سرای ناسوت بیرون آمدیم.
به خدای بلند مرتبه سوگند! میدانید که من برترین پیامآور و پیامبران و وصی من برترین وصیهااست. در واقع، هنگامی که پدرم آدم علیه السلام نام مرا و نام برادرم را و نامهای فاطمه و حسن و حسین علیه السلام را در پایهی عرش نوشته با نور دید عرض کرد: خدای من آیا پیش از من آفریدهای را آفریدی؟ که از من نزد تو گرامیتر باشد؟
خداوند بلند مرتبه فرمود:
آی آدم! اگر این نامها نبودند هرگز آسمان را نمیافراشتم و زمین را نمیگستراندم. نه ملک مقربی بود و نه پیامبر فرستادهی؛ هر گاه آنها نبودند هرگز تو را هم نمیآفریدم. سپس آدم عرض کرد: خدای من! سالار من! به حرمت و
جایگاهی که آنان بر تو دارند! گناه مرا ببخش!
سوگند به خدا که ما همان کلماتی هستیم که آدم آنها را از پروردگارش باز ستاند. سپس خداوند به آدم گفت: مژده باد آدم! بیتردید این نامها همگی ازفرزندان توست و از نسل تو. در این هنگام آدم خدای بلند مرتبه را سپاس گفت و بر فرشتگان افتخار کرد. پس این فضیلت ماست نزد خدای بلند مرتبه و فرشتگان.
هر فضیلتی که پیامبری دارد، خداوند آنها را برای ما داده است ولی فضائل ما را هیچ یک از آنها ندارند. بدینسان، سلمان و ابوذر و همراهان از جای برخواستند در حالیکه میگفتند: ما رستگارانیم. سپس پیامبر| فرمود: شما رستگارانید بهشت برای شما آفریده شده است و جهنم برای دشمنانتان.« ((1))
یکی از ویژگیهای اساسی نور اهلبیت علیهم السلام ؛ این همانی ذاتی و طبیعی آنها است که خداوند میان انوار مقدسه ایجاد کرده است؛ حقیقت این نور، ذات یکپارچه متحد الاجزاء و متفق الشکل دارد که هرگز ترکیب، دوئیت و چندگانگی را در نهاد خود برنمیتابد.
1) الفضائل/ 359و 354؛ روضة الواعظین/ 93؛ بحرالمناقب/ خطی؛ احقاق الحق/ 5/ 11؛ البرهان/ 1/ 535؛ حلیة الابرار/ 2/ 55؛ مدینة المعاجز/ 1/ 51.
نص صریح فرستادهی خدا از زبان امیرالمؤمنین علیه السلام این است:
«یا علی خلقنی الله و خلقک من نوره فلما خلق آدم علیه السلام أودع ذلک النور فی صلبه فلم نزل أنا و أنت شیئاً واحداً«((1))
از جانب پروردگار یکتای بیهمتا و حقیقت صرف که وحدت حقیقی حقه است، جز شیء واحد بیرون نمیآید. کثرت در ذات و افعال پروردگار راه ندارد همانگونه که ترکیب؛ زیرا هر دو مستلزم نقص و نیازمندی هستند.
نسبت به ذات نوریة آن دو نیز یگانگی میانشان حکومت دارد، زیرا آن دو یک چیز بر آمده از یک علت واحد است و نمیتواند چند چیز باشند.
بنابراین معنی «فلم نزل أنا و أنت شیئاً واحداً« این است که هیچگاه من و تو از آغاز خلقت چه در مرتبة نورانیت اول محضه، چه در مرتبه نورانیت فیضه، چه در مرتبه تعلق به آدم و چه در مراحل انتقال از صلبب به صلبی، دو چیز جداگانه و متمایز از یکدیگر نبودیم بلکه شی واحد و حقیقت یگانهای به شمار میرفتیم.
افزون بر احادیث بیشمار و متواتر معنوی که تاکنون گنجانده شد، حدیث شجر با تواتر لفظی نیز بر این همانی و اتحاد حقیقت نبویه و علویه دلالت مطابقی و صریحی دارد.
این حدیث را شیعه و سنی از طرق مختلف نقل کردهاند:
«ابو امامة باهلی گفت: فرستادهی خدا فرمود: هان! خداوند
1) احقاق الحق/ 5/ 253.
پیامآوران را از درختهای گوناگون آفرید و من و علی را از یک درخت خلق کرد. پس من ریشهی آنم، علی تنه و شاخهاش، فاطمه برگ آن و حسن و حسین میوهاش. هر که به شاخه ای از شاخههای آن آویزد رهایی مییابد و هر آنکه از آویختن به این شاخهها روگرداند رانده میشود. هر گاه بندهای از بندگان خدا میان صفا و مروه هزار سال سپس هزار سال دیگر خدا را بندگی کند اما پس از آن حقیقت ما را درنیابد، خداوند او را با رو در آتش میافکند.
سپس فرستادهی خدا این آیه را خواند: {قُل لَّا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی} ((1)) ابو سعید خدری از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل کرد که از رسول خدا| شنیدم که فرمود: «خلق الناس من اشجار شتی و خلقت أنا و علی من شجرة واحدة« ((2)) از جابر بن عبدالله انصاری نیز نقل شده است که فرمود:
«فرستادهی خدا به علی گفت: ای علی! مردم از درختهای متفاوت روییدهاند و من و تو از یک درخت.«((3))
قال رسول الله: «کان الناس من شجر شتی و کنت أنا و علی من شجرة واحدة« ((4))
مراد از این شجر به قرنیة صدر و ذیل روایات، نه وحدت نژادی و خونی است چنانکه در برخی از روایات حضرت بدان تصریح میکند، نه وحدت سیاسی و اعتباری که جامعه آن را بسازد که با ذات نبوت و امامت سازگاری ندارد. تنها رابطهی این همانی میان محمد| و علی علیه السلام حقیقت نوریهای است که اهلبیت علیهم السلام همواره بدان تأکید کردهاند.
چنانچه حضرت به جعفر فرمود: «اما أنت یا جعفر فاشبهت خلقی و خلقی و اما أنت یا علی فمنی و أنا منک« ((1)) در واقع شباهت فیزیکی میان آن دو مراد نبوده همانگونه که همانندی اخلاقی منظور حضرت نبود.
ویژگی مهم دیگر نور اهلبیت علیهم السلام کثرت و مراتب گوناگونی است که در هر مرتبه به تناسب منظومههای وجودی تجلی یافتهاند. همانگونه که ذات آنها حقیقت واحد و یکپارچهای را تشکیل میدهد، در عالم وجود به تناسب تجلی و ظهور خود مراتب ویژهای یافتهاند.
نخستین مرتبهی آنان که به پروردگار از همه نزدیکتر است، حقیقت نوریة محمد| است که اشرف و اکمل و اوسع نورانیت را داراست و هیچ یک از ائمه به سعهی وجودی و مرتبة نوری و تقدم وجودی او نمیرسند. چنانکه خود فرمود: «اول ما خلق الله نوری« ((2))
مرتبهی دوم، حقیقت علویه علیه السلام است که پس از وی هیچ امام معصومی
شدت نوریهی او را ندارد و امیرالمؤمنین علیه السلام با سعهی وجودی، اشرفیت و اکملیتی که نسبت به دیگر ائمه دارد، هرگز به تقدم و سعهی وجودی پیامبر| نمیرسد.
از اینرو، در روایات داریم که «... ثم افترقنا فی صلب عبدالمطلب؛ ففیّ النبوة والرسالة و فیک الوصیة والامامة...« ((1)) یعنی حرکت نوریهی ما تا این وجود پاک و پوستهی مطهر، حقیقت واحد بودیم از اینجا دو مرتبة جداگانه پیدا کردیم مرتبهای نبوت و مرتبه امامت همانگونه که در زیارت جامعه میخوانیم: «طابت و طهرت بعضها من بعض«
نور ائمه چه در عالم معنا و چه در عالم ماده بدون فروزش نبوده و هیچگاه کمفروغ و بینور نشده است. یافتههای عقلانی، اصل وجود را همیشگی و عدم را بدون خصوصیت و ذات همیشگی و مانایی میشناسد. عقلا برای یکی
آثار دائمی متناسب با مظروف خودش برمیشمارند و برای دیگری آثار معدومیت ولاوجودی را پیش میکشند.
ابن مردویه از ابن عباس نقل کرد که وی گفت:
از فرستادهی خدا پرسیدم: پدرم و مادرم فدایت باد! هنگامی که آدم در بهشت بود شما کجا بودید؟ پیامآور خدا بگونهای لبخند زد که دندانهای نواجذش نمایان شد و لب به سخن گشود: من در آن هنگام در صلب آدم علیه السلام بودم. پس از آنکه او به زمین هبوط کرد من همچنان در صلب او قرار داشتم.
1) احقاق الحق/ 5/ 253.
من کشتی را سوار شدم آنگاه که در صلب پدرم نوح علیه السلام بودم. من در آتش افکنده شدم هنگامی که در تیره پشت پدرم ابراهیم علیه السلام بودم.
هرگز آلودگی و بیبند و باری در هیچ یک از پدران من سرایت نکرد. خداوند مرا هیچگاه نه تنها از صلب پدران برنداشت که همواره ازتیره پشتی پاکیزهای به رحم پاکی جا به جا کرد، درخشنده، بیآلایش و خالص.
هرگاه از نیاکانم دو تیره به دنیا میآمدند، من در بهترین تیره آنها جای داشتم (و از آن صلب منتقل میشدم.) در واقع خداوند با مقام نبوت پیمان ویژه با من بست و با اسلام رهنمونم ساخت و در کتابهای انجیل و تورات یاد مرا تبیین کرد.
خداوند هر یک از ویژگیهای مرا میان خاور و باختر زمین، گسترد و کتاب خودش را یادم داد و مرا به آسمانش برد و از نامهایش مرا نامگذاری کرد. بدینسان، دارندهی عرش محمود است و من محمد| و مرا خداوند وعده داد تا دوستم بدارد و حوض را همراه با کوثر به من دهد. من نخستین شفاعتکننده و آغازین شفاعتشدگانم.
آنگاه خداوند مرا در بهترین روزگاران و قرن مناسب امتم بیرون آورد. امت من ستایشکنندگان به کارهای نیک و دستوردهندهگان به خوبیها و بازدارندگان از کارهای بد هستند.« ((1))
1) الدرالمنثور/ 5/ 184؛ البرهان/ 5/ 515؛ معانی الاخبار/ 55 ح 2.
شیخ صدوق در آخر مینگارد این حدیث از طریق زیادی نقل و ضبط شده است.
افزون بر نورافکنی در صلب نیاکان، هنگام آفرینش فیزیکی نیز اهلبیت علیهم السلام نور میافشاند و تمامی محیط پیرامون را روشن مینمود. دور دستترین مکانها با تجلی نور واحد در جسم واحد و کالبد اصلیاش روشن میشد و تاریکی در هیچ چیز به چشم نمیخورد.
همانگونه که نور پیامبر| در آغاز تولد جسمانی از سرزمین مکه فراتر رفت و کاخهای تیره شام را نیز روشن کرد:
«... عن النبی|: إنی عندالله لخاتم النبیین، و إن آدم
لمنجدل فی طینة، و سأنبکم بتأویل ذلکم؛ دعوة أبی إبراهیم، و بشری عیسی، و رویا أمی التی رأت حین وضعتنی و قد خرج منها نور أضاءت منه لها قصور الشام و کذالک أمهات النبیین برین.« ((1))
نور پیامبر اعظم| بنده را با خدا، ممکن را به واجب و نیازمند را به بینیاز پیوند میزند و ارتباط ناگسستنی میان خاک و افلاک ایجاد میکند. دیگران از کانال آنها فیض میگیرد و به حیات خویش ادامه میدهند. چنانچه لحظهای
1) مسند احمد/ 4/ 127؛ کنز العمال/ 11/ 450ح 32114؛ مجمع الزوائد/ 8/ 323؛ کتاب علامات النبوة؛ قدوم نبوته؛ جمع الفوائد/ 2/ 21؛ کرامة اصل النبی 1؛ ینابیع المودة/ 1/ 46. تاریخ دمشق/ ۱/ ۱۶۷.
این حلقهی واسطه میان انسان و خدا بریده شود تمام چهارچوبهی هستی فرو میریزد و رود پایانی جهان به ناکجاآباد میرسد.
آری! اگر این حلقهی نورپذیر نورافشان، در چینش نظام خلقت نبود، هیچگاه خلق با فعل خالق گره نمیخورد و فیض از بالا به پایین سرازیر نمیشد. شدت نور الهی از یک طرف و کاستی و فقر ممکنات از سوی دیگر، سبب میشوند که سنخیت میان علت و معلول ایجاد نشود و پایههای آفرینش استوار نگردد. بدینسان، واسطه و میانگین نور شدید و ضعیف حقیقت اهلبیت علیهم السلام است که در نظام خلقت، پروردگار چید تا سنخیت میان خالق و مخلوق برقرار گردد.
گاهی نور ائمه علیهم السلام از صلب نیاکان بیشتر تجلی میکرد؛ بگونهای که دیگران هالهای از نور را گرد نیای اهلبیت علیهم السلام میدیدند تأثیرگذاری حقیقت نوریه علوی را دروجودشان لمس میکردند و از آن لذت میبردند.
آشکار شدن نور از درون و روشن کردن بیرون و اندامهای بدنی نیاکان را راوی اینگونه مینگارد:
«... هاشم از کنار هر سنگ و چوبی که میگذشت، بشارت و مژدهی موجودات را میشنید: ای هاشم! در واقع از نسل تو گرامیترین انسانها نزد خدای بلند مرتبه و شریفترین جهانیان، محمد| خاتم پیامبران میروید. هنگامی که هاشم میان تاریکیها راه میرفت، سیاهی شب با هالهای از نور وی، روشن میشد
بگونهای که مردم اطراف او را میدیدند همانگونه که گرد چراغ، در شب دیده میشود.«((1))
«مردم یثرب به هاشم و همراهانش مینگریستند و دست از کار کشیده بودند همگی به او روی آورده بودند و از زیبایی و نورانیت او شگفتزده شده بودند. هاشم میان همراهانش چون ماه تابان میان ستارگان میدرخشید. او آرامش و شخصیت بینظیری داشت. بازاریان را زیبایی او به تماشا کشانده بود. آنان به نوری که میان چشمهای هاشم بود ژرف مینگریستند.« ((2))
گاهی نور پیامبر اعظم| را نیاکانش، میپوشاندند و تلاش میکردند کسی پرتوافکنی آن را نبیند؛ دشمنی یهود را یکی از علتهای پنهان داشتن یادآوری کردهاند.
بنابراین، حالتهای این نور به تناسب زمان، مکان و شرایط متفاوت بود؛ گاهی آشکار شدنش ضروری بود و گاهی پنهان ماندنش؛ گاهی نورپذیری مردم آرمان بود و دیگر بار نگهداری ذات نوریه اهلبیت علیهم السلام :
«... هنگامی که وضع حمل سلما نزدیک شد، درد زایمان وجودش را گرفت. آرام آرام درد را دیگر احساس نکرد.
تنها هاتف غیبی را شنید که ندا میداد:
یا زینة النساء من بنی النجار بالله اسدلی علیه بالأستار
وأحجبیه عن أعین الن-ظار کی تسعدی فی جملة الأقطار
این زینت بانوان بنی نجار، خدا را شیریست که باید پنهان سازی و او را از نگاه بینندگان در پرده نهی، تا فروغ خوشبختیاش را میان سربلندان بینی.
وی هنگامی که شعر هاتف را شنید درها را بست، پردهها را کشید و زایمان خود را از همگان پنهان کرد. خودش بود و خودش. آنگاه به پردههای خانه نگریست که نوری از آنجا به آسمان میرود. آن هنگام پروردگار شیطان رانده شده را از رفتن بدان خانه زندان کرده بود.
آنگاه «شیبة الحمد» به دنیا آمد... هنگامی که او را به دنیا آورد اشعههای نور از او بیرون میتابید و آن نور، نور رسول خدا| بود. نوزاد خندید و تبسم کرد و مادرش از کار او شگفتزده شد. سپس نگاهی به وی انداخت دید موهای سپیدی در سر دارد. سلما گفت: آری تو خودت شیبه هستی همانگونه که تو را شیبه نامیدهاند.
سپس سلما او را در قنداقهای پشمی پیچید و بر شکوه و هیبت او روز به روز افزوده شد. هیچ یک از اقوام سلما از این کار باخبر نشد تا آنکه روزگارانی بر او گذشت. مادر با او بازی میکرد و او
را به شوخی وامی داشت تا یکماهه شد... یهود هرگاه به او مینگریست کینهشان بیشتر میشد. چون میدانستند از او چه نوری میدرخشد و با تاریکیهای وجودشان چه میکند.« ((1))
پروردگار تمام حالات نور را زیر نظر داشت و خود از آن پاسداری میکرد اگر اینگونه نبود، این چراغ در آغاز شب خاموش میشد و جامعه را در کام شبپرستان وا مینهاد. با پاسداری ویژهی پروردگار بود که اینک آخرین حلقهی نورافشان، جهان مادی را برپا داشته و بشر را رهنمون میگردد.
برخی از مردم و نخبگان الهی، از نور اهلبیت علیهم السلام نور پذیرفتند و تاریکیهای وجود خود را روشن کردند. پرتوافشانی نور اهلبیت علیهم السلام بگونهای نبود که آشکار نگردد و دیگران آن حقیقت را برنتابند:
«پیش از آنکه نور علی علیه السلام در رحم مادر قرار گیرد، مرد وارسته و عبادت پیشهای در آن روزگار بسرمیبرد بنام مبرم... او هر درخواستی از خداوند کرده بود برآورده شده بود. خداوند فراتر از توصیف در قلب او حکمت را نهاده بود و پیروی نیک پروردگار را به وی الهام.
از اینرو، از خداوند بلند مرتبه دیدار ولی اش را آرزو کرده
1) بحارالانوار/ 15/ 56.
بود. به همین دلیل خدای بلند مرتبه ابوطالب را نزد وی فرستاد. هنگامی که مبرم چشمش به او افتاد از جا برخواست و سرش را بوسید و خود نزد وی نشست. سپس به او عرض کرد: خداوند به تو مهر ورزد، کیستی؟
ابوطالب گفت: مردی از تهامة!. مبرم پرسید: از کدام تهامة؟ ابوطالب گفت: از عبد مناف و از بنی هاشم. عابد دیگر بار خود رابه او آویخت و سرش را بوسید و عرض کرد: سپاس خدای را که مرا نمیراند تا آنکه ولیاش را دیدم. سپس گفت: سرورم مژده باد به این! زیرا بلند مرتبهترین موجود به من الهام کرده که باید به تو مژدهاش دهم.
ابوطالب گفت: آن مژدگانی چیست؟ عرض کرد: فرزندی از پشت تو به دنیا میآید او ولی خداست. پیشوای پرهیزکاران و وصی فرستادهی پروردگار جهانیان است. چنانچه آن فرزند را دیدی سلام مرا به او برسان و برایش بگو که مبرم تو را سلام فرستاد و گفت: اشهد أن لا إله إلا الله، و أن محمداً رسول الله|، به تتم النبوة و بعلی تتم الوصیة. راوی گفت: پس از آن ابوطالب گریست و گفت: نام فرزندم چه بود؟ مبرم عرض کرد:
نام او علی علیه السلام است.« ((1))
1) الفضائل/ 132؛ کفایةالطالب/ 405؛ کشف الغمة/ 1/ 60؛ روضة الواعظین/ 88 .
تابناکی، گرهگشایی و راهنمایی نور اهلبیت علیهم السلام بگونهای بود که مردم در تنگناههای زندگی بدان توسل میجستند و از نیروی پایانناپذیر این چشمهسار مدد میگرفتند. پیشوایان پاک در صلب نیاکان دست بینوایان را میگرفت و گره از کار فرو بستهیشان وا میکرد:
«هنگامی که شیبه با مطلب عمویش به خانه خدا رسید، میان چشمان او نور رسول خدا| میدرخشید. قریش با آن نور تبرک میجستند. هرگاه به آنان مصیبتی میرسید یا درد و رنجی فرود میآمد یا قحطی، مکیان را محاصره اقتصادی میکرد، به نور وجودی رسول خدا| متوسل میشدند. از اینرو، خداوند، هر آنچه برایشان از ناگواریها فرود آمده بود؛ همه را برمیداشت.« ((1))
بیتردید مردم به حقیقتی که تأثیرگذار نباشد هرگز دست توسل دراز نمیکند و در صدد چارهجویی برنمیآید. تأثیرگذاری بیشمار نور ائمه را آنان در زندگی روزمرهشان میدیدند که دیگر بار بدان حقیقت چنگ میزدند.
1) بحارالانوار/ 15/ 65.
در این فصل تأثیرگذاری نور اهلبیت علیهم السلام در نیاکان، به صورت عینی تحلیل میشود؛ بخشی که به کاربردی بودن پژوهش حاضر، ذهن و اندیشهی خواننده را رهنمون میگردد و پاسخ اقناعی است برای چرایی و اولویت پژوهیدن.
نخست تأثیرگذاری این نور در ارتباط نیاکان با پروردگار تبیین میشود که نتایج زیر به دست میآید:
حقیقت نوریهی ائمه علیهم السلام به دستور پروردگار و فیضگیری از آن ذات مقدس و یکتا، به نیاکان خود حیات و موجودیت بخشید؛
آنان را پس از فصل دوباره به معدن بلندی و ربوبیت وصل کرد؛
وصلی که بدیل و جایگزینی برای آن درمیان دیگر انسانها نتوان یافت؛
افزون بر این گزینهها آنان را نزد پروردگار مستجاب الدعوة نمود؛
معرفت برین نسبت به حقایق بیشمار هستی به آنان هدیه کرد؛
اعجاز برین که دیگر پیام آوران نداشتند تنها ویژه نیاکانشان بود به آنان دادند؛
جانشینی خداوند آخرین هدیهای بود که حقیقت نبویه و علویه بر نیاکان خود برگزیدند و آنان را سالار زمینیان ساختند.
نور نبوی افزون بر نزدیک ساختن وجود نیاکان به خداوند، دگرگونی
چشمگیری در شخصیت آنان نیز پدید آورد که در واقع برگرفته از چگونگی تقرب آنان با خداست:
شخصیت نیاکان پس از لغزش اندکی با نورپردازی بازسازی میشد؛
پس از آن، همان آبرو و منزلت نخستین را به دست میآوردند؛
خود به خود بسیاری از حقایق را باچشم دل میدیدند؛
فضیلت خود را گسترش و عمق میبخشیدند.
رسالت آنان تنها با این نور میگسترد.
همانگونه که اصالت خانوادگیشان.
فرشتگان به پاسداشت نور درونی پیش آنان سر فرود میآوردند و به شکوهشان میافزودند.
نور ائمه علیهم السلام نیایشان را برتری میداد و شفاعتگری و ارجمندی همراه با تدوین قانون و بنیان جامعه معقول را می گذارد. گرهگشایی در بدترین شرایط، از دیگر ویژگیهای تأثیرگذاری نور اهلبیت علیهم السلام بود که نیاکانش همواره از آن مدد میگرفتند. واقعبینی بندگی در عصر جاهلیت از ویژگیهای ممتاز آنان به شمار میرفت که نور اهلبیت علیهم السلام برایشان داده بود.
بنیانیترین اثرگذاری نور اهلبیت علیهم السلام برنیاکان را میتوان وجوددهی آنان به موجودات دیگر برشمرد؛ کاری نظیر خالقیت و آفرینندگی نه مستقیم و مستقل
که با واسطه و به اذن الله. وجود مادی آدم علیه السلام و دیگر نیاکان، بیواسطه از خاک آفریده شد و خاک از نور فاطمه÷ پدید آمد، در واقع آدم علیه السلام از نور فاطمه÷ خلق شد. همانگونه که پیامآور خدا| این حلقهی فیضدهی را توضیح میدهد:
«...ثم فتق نور ابنتی، فخلق منه السماوات و الأرض، فالسماوات و الأرض من نور ابنتی فاطمة، و نور ابنتی فاطمة من نورالله و ابنتی فاطمة أفضل من السماوات والارض.« ((1))
صراحت و دلالت مطابقی این روایت بر مطلوب ما را از توضیح واژگانی و تفسیر عباراتی بینیاز میکند و مفهوم واسطه بودن علیت نور فاطمه÷ را برای ایجاد دیگر مراتب خلقت به روشنی بیان میکند. علیت میانی که قوام هستی و دوام موجودات به وجود آن بستگی دارد و بدون این حلقهی نوری سرازیر شدن نور پروردگار به پایینترین مرتبه نظام خلقت محال و ممتنع بود.
ریزش نخستین نورپذیر نورافشان را بر پایه داده های روایات متواتر معنوی به دیگر مراتب نظام خلقت میتوان اینگونه ترسیم کرد و مفهوم فلسفی آن را نشان داد:
1) بحار الانوار/ 15/ ص ۱۰.
نمودار فلسفی نمودار روایی نمودار روایی
علت العلل خدا تنها نورپردازمعلول اول نوراهلبیت علیهم السلام نورپذیر نورافشان معلول مادی عالم ماده نورپذیر میانی معلول مرکب حضرت آدم علیه السلام نورپذیر پایانی همه میدانند که فاطمه از پدری به نام محمد| و مادری به نام خدیجه چشم به جهان گشود؛ چگونه حضرت آدم که پدر... پدر پدرش بود از فاطمه پدید آمده باشد؟ آیا وجود پسین، معلول و وجود پیشین، علت را به وجود میآورد؟ در حالیکه اگر وجود پیشین: آدم علیه السلام نبود، وجود پسین فاطمه پدید نمیآمد.
از اینرو، دخت گرانمایه پیامبر| هم علت خود و هم معلول خود میشود. علّتی که آدم را زاد، معلولی است که خود از آدم زاده شد.
همان حقیقتی که امیر بیان فرمود:
«فهو، |، ابوالأرواح و یعسوبها، کما أن آدم، علیه السلام ، ابوالأجساد و سبیها«((1))
همانگونه که وجود بخشی ائمه علیهم السلام بر نیاکان، بنیادیترین فضیلت آنان به شمار میرود، پیوند زدن دوبارهی جدایی نیاکان با پروردگار را باید از دیگر امتیازات ویژه اهلبیت علیهم السلام به حساب آورد.
حلقه واسطه شدن در ذاتدهی و بندگیسازی، دو گونه فیضرسانی پیشوایان شیعه را در عالم انسانی برای ما به نمایش میگذارد. چنانچه پیوند معنوی برین میان خدا و
پیامبرش با تیغ ترک اولی بریده شده بود، دوباره متصل نمیشد آنان از منزلت پیامآوری به بندگی عادی سقوط میکردند و جایگاه نخستین را از دست میدادند.
نور اهلبیت علیهم السلام نیای واژگون شده را خود دیگر بار به جایگاه اصلی آنها نشاند. خداوند نیز با شفاعتگری، پا درمیانی و آبروداری نور محمدی| ترک اولی نیاکانش را بخشید و آنان را به مقام نخستین برگرداند. آیا این عزتدهی و کرامتبخشی کمتر از حیاتدهی و هستیبخشی است؟
آدم هنگامی که لغزید با آبروداری چهارده نور مقدس نزد خداوند بازگشت و آفرینندهی موجودات توبهی او را تنها با شفاعتگری اهلبیت علیهم السلام پذیرفت.
1) ینابیع المودة/ ۱/ ۵۶
نور بلند مرتبه اهلبیت علیهم السلام بگونهای میتابید که همواره نیاکانش را به پروردگار نزدیکتر میساخت. ذات و فلسفه آفرینش آنان فیضدهی از کانون نور، به دیگر مراتب خلقت و کشاندن موجودات فرودست به جایگاه بلند بندگی بود. به دلیل اتصال نوریه میان نیاکان با پروردگار از کانال اهلبیت علیهم السلام بیشترین اتصال را با هستیبخش جهان، اجداد پیامبر| داشتند. درونمایهای که لحظه به لحظه آنان را به چشمهسار نور رهنمون میشد، همانگونه که اتصال وجود فیزیکی اهلبیت علیهم السلام با پروردگار، اطرافیان را به خدا و نگاهها را از خاک به افلاک میگشود.
همهی آنان به مقام قُرب به تبع اهلبیت علیهم السلام رسیدند. چنانکه نور ائمه علیهم السلام نبود همانند دیگر انسانها به میزان تلاش، پلههای معنویت را یکی پس از دیگری طی میکردند و به تناسب تلاش خود به مقامات معنوی دست مییازیدند. با تکیه بر این پیوند بود که نیای ائمه علیهم السلام بدون طی طریق و مراحل سلوک عُرفی میان آتش رفتند ولی از یکتاپرستی برنگشتند.
مقام دیگری که نور پیامبر| به اجداد خودبه ارمغان آورد، منزلت «مستجاب الدعوة« شدن آنان بود. نیاکان علوی علیه السلام به کمک نیروی درونی که از چشمهسار نور میجوشید، میتوانستند خود و دیگران را از کام دره هلاکت به قله رهایی بکشانند.
درخواستهای بیشمار نیای محمد| از خداوند یکی پس از دیگری پذیرفته میشد و دعاهای آنان هرگز رد نمیگردید. دعاهایی که گره کور تمامی مشکلات را میگشود. پیامآوران برتر خداوند و دیگر بندگان که نیاکان ائمه علیهم السلام هم نبودند، هرگاه به نورانیت آنان متوسل میشدند و حقیقت محضهی آنها را میان خود و خدا آبرودار میساختند؛ دعاهایشان مستجاب میگردید و هرگز دست خالی از آسمان به زمین برنمیگشتند.
«إن آدم و غیره من أولی العزم علیه السلام سألواالله بحق محمد| و آل محمد علیهم السلام فاستجاب لهم الدعاءو نجاهم من البلاء.« ((1))
نور معصومین علیهم السلام به نیاکان و دیگران همواره معرفت برتر، یقینیتر و ماندگارتر میپاشید تا از آغاز خلقت به پایان زندگی رهنمون گردند. نور آنان میزان شناخت خداوند و چگونگی دستیابی بشر را به صفات و افعال او از درون برای پیامبران بازگو و تاریکیهای فراروی زندگی را روشن میکرد.
هنگامی که موسی علیه السلام درخواست دیدار ذات پرروردگار را نمود، خداوند با نور اهلبیت علیهم السلام بر او تابید و در کوه طور از چگونگی اتصال ممکن به واجب و بنده با خدا، وی را آگاه کرد. با تابش نور ائمه علیهم السلام محال بودن دیدار خود را بر
ص: 546
1) کنز الدقایق/ 1/ 379؛ تأویل الآیات/ 1/ 48.
وی آشکار نمود تا موسی علیه السلام بفهمد که هرگز ممکن به واجب، احاطهی ادراکی ندارد و فقیر به بینیاز دسترسی!
همانگونه که آدم موجودات فرامادی وملکوتی دیگر، غیر از پروردگار و فرشتگان را نمیدانست و با نورانیت اهلبیت علیهم السلام از حقایق منظومههای وجودی دیگر عالم نوری آگاه شد و راههای بستة معرفتی به رویش باز. افزون بر بیناسازی و بصیرتدهی نیاکان از عوالم دیگر حقیقت محمدیه| و علویه علیهم السلام نیایشان را با پیمان الهی نیز آشنا ساخت و به او چگونگی پیمان بستن و وفادار ماندن را یاد داد:
«ابو عبدالله علیه السلام فرمود:... هنگامی که خداوند بلند مرتبه آدم که سلام و درود خداوند بر او باد، را آفرید، از جانب راست عرش به آنها نگریست. سپس آدم عرض کرد: ای پروردگارم آنان چه کسانیاند؟ خداوند فرمود: آدم! آنان برگزیدگان و ویژگان من هستند. من آنان را از نور شکوه خود آفریدم و از نامهای خودم برایشان اسم گذاردم. آدم عرض کرد: ای
پروردگار! به جان خودت و بر آنها سوگند که نامهایشان را یادم دهی. خداوند فرمود: ای آدم! آنان نزد تو امانت و رازی از رازهای من است که جز تو هیچ کس دیگر نباید بر آن آگاهی یابد مگر با دستور من!
آدم عرض کرد: پروردگارم پذیرفتم. خداوند فرمود: بر این رازداری به من پیمان بندی. پس خداوند از وی پیمان
گرفت. سپس نامهای آنان را بر وی آموخت، آنگاه خداوند آن نامها را بر فرشتگانش ارائه نمود در حالی که به هیچ یک از ایشان این نامها را نیاموخته بود. از اینرو خداوند از آنان خواست مرا از نامهای آنان خبر دهید اگر راست میگویید؟
فرشتگان عرض کردند: تو پاک و منزهی! ما علم دیگری جز آنچه بماآموختی نداریم. در واقع تو خود دانا و بینایی.
آنگاه خداوند فرمود: ای آدم! فرشتگان را از نامهای آنان خبر ده.
هنگامی که ملائکه را با نامهای اهلبیت علیهم السلام آشنا کرد، فرشتگان دانستند که بر ایشان این نامها داده شده و با دانش به آنها برتری یافته. بدینسان، خداوند فرشتگان را به سجدهی آدم دستور داد، زیرا سجدهی آنها بر نور علم آدم واقع شد برای بزرگداشت او و پرستش خداوند؛ زیرا به وسیله همان نامها مسجود فرشتگان گردید. سپس شیطان فاسق از دستور پروردگارش سرپیچید. خداوند از او پرسید: چرا به آنچه تو را دستور دادم سجده نکردی؟ مانع چه بود؟
شیطان عرض کرد: من بهتر از آدم هستم. اعراف/ 12. در حقیقت من خداوند آدم را بر تو برتری دادم، هنگامی که تو بر او برتری فروختی و بر پنج نور مقدس که هرگز تو را بر
آنان امتیاز و تسلط ندادهام و بر شیعیان خمسه طیبه نیز تو را تسلط و برتری نبخشیدم.« ((1))
چنانچه این نور در وجود آدم گذارده نمیشد او نه تنها بر فرشتگان برتری نداشت که فرودست آنان به شمار میرفت. با این نور بود که وی مسجود فرشتگان و محل راهنمایان قرار گرفت. به همین دلیل شیطان بر او رشک برد و از دایرهی عبودیت به کژراهه پرید؛ زیرا نورافشانی محمدیه| را در قلب آدم برنتابید و آتش حسدش تمام پرستشهای پیشین او را سوزاند و خاکسترش را بر باد سپرد.
هرگاه نور اهلبیت علیهم السلام در جان پیامبری میفروزید، ساختار درونی او را زیر و رو میکرد و فنداسیون بدنیشان را محکمتر و نیرومندتر و میزان کارآمدیاش را در برابر فشارهای زندگی بیشتر.
نیای پیامبر| با تکیه بر حقیقت محمدیه| نیروی فوق العادهای به دست میآوردند و بر طبیعت، انسانها و دیگر موجودات تصرفات ویژهای مینمودند. هنگامی که ابراهیم علیه السلام ، - نیای امامان شیعه - را نمرود در آتش دوگانهپرستی افکند، فروزش نور برین اهلبیت علیهم السلام از درون به آتش بیرونی غلبه کرد و در کمترین زمان اثر سوء زندگی را از آن زدود و بدن نیای خود را در هالهای از نور خویش پاسداشت.
از اینرو، همگان پیروزی ابراهیم علیه السلام و شکست نمرود را به تماشا نشستند.
1) تفسیر فرات الکوفی/ 56.
«حدثنا محمد بن موسی بن المتوکل(ره) قال: حدثنا محمد بن جعفر الأسدی، قال: حدثنا محمد بن اسماعیل البرمکی قال: حدثنا عبدالله بن احمد اشامی. قال: حدثنا الاسماعیل بن الفضل الهاشمی؛ قال: سألت أبا عبدالله الصادق علیه السلام عن موسی بن عمران علیه السلام :
هنگامی که ریسمانهای جادوگران و چوبدستیهایشان را دید، چگونه در خود احساس ترس کرد؟ اما ابراهیم علیه السلام هنگامی که میان منجیق گذارده شد و با آن او را آتش افکندند چگونه نترسید؟
امام صادق علیه السلام پاسخ داد: هان، حضرت ابراهیم علیه السلام را هنگامی که در منجیق گذاشتند تکیهگاهش به درونمایهی صلب خودش بود، نوری از انوار حجتهای خداوند فراتر از توصیف، اما حضرت موسی علیه السلام اینگونه نبود او چنین تکیهگاهی نداشت بدین دلیل، در نفس خویش بیمناک گردید و هرگز
ابراهیم علیه السلام را ترس برنداشت.« ((1))
هر دو پیامبر خدا بودند و دارای کتاب و مقام رسالت، با این وجود ابراهیم بر وی برتری داشت به سبب جوهرهای که از ژرفنای جانش نور میافکند؛ زیرا در صُلب حضرت موسی علیه السلام این نور منتقل نشده بود. خداوند به خاطر این
1) امالی، صدوق/ م94/ ح 2.
حقیقت، ابراهیم علیه السلام را برتر شمرد و در مقام آزمایش به او درجه خلیل اللهی داد نه کلیم اللهی و روح الهی. هیچ رابطهای در عالم میان دو فرد برتر از رابطهی دوستی و عشقورزی نیست. همان که در پرتو شعاع نور ائمه علیهم السلام ، ابراهیم علیه السلام با پروردگارش به دست آورد.
دامنهی نورپردازی اهلبیت علیهم السلام در صلب نیاکان جایگاه آنان را از به، برینتر و از بنده به بندهتر تغییر داد و تا مرز جانشینی خداوند پیش برد. نیای ائمه افزون بر دیگرفضائلی که از نور گرفته بودند، مقام خلافت الهی را نیز به دست آوردند؛ جایگاه برین، ممتاز و بیبدیلی که با نیایش و کرنش به دست نمیآید و تنها با ارادهی پروردگار از بالا به پایین میریزد.
نیابت اجداد النبی| از خداوند بر روی زمین، آنان را حاکم بیهمتای طبیعت، مردم و حیوانات قرار میداد و تصرف ویژه برای آنان در چهار سوی گیتی را میسر میساخت.
منزلت جانشینی خداوند و حکمرانی بر دیگر انسانهای روی زمین نه بر آمده از خودکامکی و استبداد بود، نه میراثبری خاندانی و شاهانه، نه فریبکاری دیپلوماسانه بلکه هدیهای فرود آمده از خداوند به بنده از عرش به فرش برای گسترانیدن سفره دادگری میان انسانها و راهنمایی آنان به جانب پروردگار. این مهم از درون آنها جوشید نه از بیرون، از نور علویه علیهم السلام نه سایة هوی و هوس.
«...امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام فرمود: پیامآور خدا به من فرمود: ای علی! خداوند بلند مرتبه، من و تو را از نور
خویش آفرید هنگامی که آدم را خلق کرد آن نور را در تیره پشت او گزارد. آن نور واحد تا عبدالمطلب (به تدریج) منتقل شد. پس ما دو تا در نهاد عبدالمطلب دو مرتبهی جداگانه شدیم: من در نهاد عبدالله رفتم و تو در وجود ابوطالب. نبوت جز برای من شایستگی ندارد و وصایت و جانشینی پیامبر| جز برای تو. پس کسی که وصی بودنت را نپذیرد در واقع مرا انکار کرده و هر آنکه نبوتم را نپذیرد خداوند او را با رو در آتش میافکند.« ((1))
تأثیرات نور اهلبیت علیهم السلام بر نیاکان، تنها در ارتباط آنان با پروردگار محدود نمیشود بلکه نسبت به خود نیاکان نیز آثار ژرف، بیبدیل و گسترده بر جای مینهد.
شأنی که پروردگار برای نور محمد| قرار داده بود، آشتی دادن میان فرزندان گریزپا با پدر و مادر صاحب خانه بود. خداوند با شفاعتگری ائمه علیهم السلام آدم را بخشید و از تمام گناهان اندک وی که در شأن یک پیامبر نبود، درگذشت. صفحة روان ابوالبشر از زنگ ترک اولی پاک گردید و آیینة روح او دیگر بار عکس روی یار را به تماشا نشست.
1) امالی، طوسی/ م11/ 24.
آمرزش یکباره و بیرون آمده از بحران غبارآلودگی در اثر نورپردازی علوی علیه السلام در قلب نیای خودش صورت گرفت. چنانچه آدم گوهر درونی دل را صیقل نمیداد، هرگز گوش جانش دفتر کلام وحیانی نخستین نمیشد و شمعهای نیمسوختهی دیگر جز سرگشتگی بیشتر به وی
نمیافزود.
«...ابن عباس- که خداوند از وی خرسند باد- گفت: پیامبر خدا| فرمود: هنگامی که آدم لغزید و از بهشت بیرون آمد، جبرئیل علیه السلام نزدش رسید و گفت: ای آدم پروردگارت را بخوان. آدم علیه السلام عرض کرد: دوست من جبرئیل چگونه خدایم را بخوانم؟ جبرئیل فرمود: بگو: «رب أسألک بحق الخمسة الذین تخرجهم من صلبی آخرالزمان إلا تبت علی و رحمتنی.« آنگاه آدم به جبرئیل گفت: ای جبرئیل آنان را برایم نام ببر. گفت: بگو: «رب أسألک بحق محمد نبیک، و بحق علی وصی نبیک و بحق فاطمة بنت نبیک و بحق الحسن والحسین سبطی نبیک. الا تبت علی و رحمتنی.«
بدینسان آدم علیه السلام ، با این نامها پروردگار را خواند. بیدرنگ خداوند توبة او را پذیرفت و این معنی سخن خدای بلند مرتبه است که فرمود: {فَتَلَقَّی آدَمُ مِن رَّبِّهِ کَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَیْهِ} هیچ بندهای گرفتار اندوهی نیست جز دین که خود را
پاک نماید و با این وجود خمسه نوریه خدا را نخواند مگر اینکه خداوند دعایش را مستجاب میکند.«((1))
هرگاه پیامبری ترک اولی میکرد، احساس سنگینی روحی و تیرگی قلبی مینمود. برای سبکبال شدن و پرواز دادن دوبارهی روح نبوت به جایگاه برین، از نیروی درونی نور اهلبیت علیهم السلام مدد میجستند. گاهی اینگونه لغزشها در زندگی آنان پیش میآمد و برای بازیابی شخصیت اصلی خود دوباره از مجرای نوری ائمه علیهم السلام حرکت میکردند. همین نیروگیری و توسل دائمی، منزلت آنان را پاس میداشت و شخصیت شکل گرفتهی پیامبران را بازسازی مینمود.
«امام حسن عسکری علیه السلام فرمود:
هنگامی که آن لغزش از آدم سرزد، عذر به پروردگار فراتر از توصیف آورد و گفت: پروردگارم! بر من ببخش و عذرخواهیام را قبول کن و مرا به جایگاه نخستینم برگردان و منزلتم را نزد خودت بالا بر! هنگامی که کوتاهی و لغزش من نزد تو آشکار گردید و پیامدش در اندامهای بدنی و دیگر تن و جانم بر جای ماند.
خداوند بلند مرتبه به آدم فرمود: آیا دستور مرا یادآور نمیشوی که به تو گفتم: مرا به محمد و خاندان پاکش، هنگام تنگدستی و گرفتاریات که به تو رو میآورد، بخوانی؟!
1) تفسیر فرات الکوفی/ 58.
آدم عرض کرد: آری ای پروردگار.
خدای فراتر از توصیف به او گفت: بدینسان، به محمد و علی و حسن و حسین متوسل شو؛ آنگاه مرا بخوان تا حاجتت را برآورم و بیشتر از آنچه میطلبی برایت بفرستم.
پس آدم عرض کرد: ای پروردگار! ای سالارم! در واقع منزلت آنان نه تنها در نزد تو نزدیک است که با توسل به آنان توبهام نزد تو پذیرفته میشود و لغزشام آمرزیده. من همانم: که برای وی فرشتگانت سجده کردند و بهشت را تو برایش قرار دادی و حواء را همسرش برگزیدی و فرشتگان گران قدرت را خدمت گزارش نمودی.« ((1))
نور اهلبیت علیهم السلام روح نیاکان را روشن میکرد و پرده از تاریکیهای روانی آنان برمیگرفت ولحظه به لحظه آنان را بالاتر و بلندتر میبرد. مراتب ایمانی و علمی که برتر از آن برای آدمیزاد قابل تصور و دستیابی نبود. همانگونه که ابراهیم علیه السلام با برترین یافتههای شهودی خود را در آتش افکند و هرگز به ادراک حواس توجهی نکرد. چنانچه به این باور برین و دانش بیبدیل نمیرسید با سلامتی اندامهای معرفتی هرگز حاضر نمیشد خود را در میان آتش افکند.
برتری ملکوت برنا سوت و شهود قلبی بر درک حسی و عقلی، مهمترین
1) تفسیر عسکری/ 226؛ البرهان/ 1/ 197؛ تأویل الآیات/ 1/ 46ح 21.
ملاک علمی نوری بود که حقیقت نبوی به نیاکان خود هدیه کرد. بیمانندترین سرمایهای که از راه تجارتهای عادی بنده با پروردگار و خود و جامعه به دست نمیآمد.
نور اهلبیت علیهم السلام خوی آدم را نیز تغییر میداد همانگونه که نیروهای درونیاش را. آنگاه که وی به خودپسندی نسبی افتاد، این نور باپرتوافکنیاش پردههای عجب نیایش را درید. از سوی دیگر، انبساط روحی و شادی نیاکان را در طول زندگی و هنگامهی ناامیدی به وجود میآورد. شاد کردن بندگان و بزرگان کار آسان و سادهای نیست تا بتوان به آسانی از عهدهاش بیرون آمد.
ابن عباس از پیامبر خدا| نقل کرد که پیامبر فرمود: هنگامی که خداوند بلند مرتبه آدم را آفرید و از روح خود در او دمید، آدم عطسه کرد. بیدرنگ خداوند بر وی الهام کرد تا لب گشاید: «الحمدلله رب العالمین« گوید. آنگاه خداوند فرمود: پروردگارت به تو مهر ورزد! هنگامی که فرشتگان نزد وی فرود آمدند، خودبینی (نسبی) به وی رخ داد. از اینرو، عرض کرد: ای پروردگار! آیا موجودی آفریدهای که او از من پیش تو دوستداشتنیتر باشد؟ خداوند پاسخش نداد. بار دوم همان پرسش را برزبان راند باز هم پاسخی نیافت. بار سوم همان پرسش و همان بیجوابی. پس از درنگی، خداوند پاک و منزه فرمود:
«آری« ای آدم! من موجوداتی آفریدم که اگر آفرینش آنها نبود، تو را هم نمیآفریدم! آدم پرشتاب عرض کرد: ای پروردگارم آنان را به من بنمای!
خداوند به فرشتگان حجابدار، دستور داد پردهها را بردارند. هنگامی که پردهها کنار رفت در آن هنگام بلافاصله آدم پنج شبح نوری را پیش عرش دید. بیصبرانه پرسید: ای پروردگار آنها چه کسانی هستند؟ خداوند فرمود: ای آدم! این شبح محمد پیامآور من است و این علی پسر عمو و وصیاش. این یکی فاطمه دختر پیامبر من و این دو تا حسن و حسین فرزندانشان و پسران پیامبرم.
پس از آن خداوند فرمود: ای آدم!
آنها فرزندان (جسمانی) تو هستند. اینجا بود که آدم از فرزندی آنان خوشحال گردید. هنگامی که لغزش بر وی رویداد گفت: ای پروردگار! «أسألک بمحمد و علی و فاطمة والحسن والحسین إلا ما غفرت لی فغفرله و هو قوله تعالی:
{فَتَلَقَّی آدَمُ مِن رَّبِّهِ کَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَیْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ} ((1))
در هر پیامبری که این نور فروزیده بود، فروزش دوباره و دائمی در فرزندان
1) تأویل الآیات/ 1/ 48؛ رجال شیخ طوسی/ ؛ تفسیر مقاتل سلیمان/ 1/ 99.
و نسلهای آیندهی آن پیامبر را هم نوید میداد. نورافکنی آنان در وجود نیاکان بگونهای نبود که بریده شود و یا در یک فرد منحصر بماند و در افراد دیگر آن خاندان سریان نکند.
اگر چه شایستگی فرزندان نیای اهلبیت علیهم السلام ،شرط اساسی بر دوش گرفتن این بار امانت به شمار میرود اما علت همه جانبهی آن نمیتواند قرار گیرد؛ زیرا خداوند بدون در نظر گرفتن آن شایستگی نور ائمه علیهم السلام را تنها به دلیل فرزند بودن به نیاکانشان امانت نمیگذاشت.
«ابن عباس عن النبی|: لما اشتملت آدم الخطیئة نظر إلی اشباح تضئی حول العرش. فقال: یارب إنی اری الأنوار أشباح تشبه خلقی فما هی؟ قال: هذه الأنوار اشباح؛ اثنین من ولدک اسم احدهما محمد، أبد النبوة بک و اختمهابه. والاخر أخوه و إبن أخی أبیه، إسمه علی أؤید محمداً به و أنصره علی یده. والانوار التی حولهما، أنوار ذریة هذاالنبی من أخیه هذا، یزوجه ابنته تکون له زوجة یتصل بها اول الخلق، إیماناًبه و تصدیقا له. أجعلها سیدة النسوان وافطمها و ذریتها من النیران، فتقطع الأسباب و الأنساب یوم القیامة إلا سببه و نسبه. فسجد آدم شکراً لله أن جعل ذلک ذریته فعوضه الله عن ذلک السجود أن اسجدله ملائکته.« ((1))
1) غایة المرام/ 393؛ البرهان/ 1/ 200.
نور اهلبیت علیهم السلام که خود هویت مستقل نوری و معین بندگی در چینش نظام هستی داشت، به نیاکان خود نیز هویت ویژه میبخشید و آنها را از سردرگمی نسبی و سببی بیرون میآورد. از اینرو، هیچ یک از آنان بدون هویت شخصیتی، مجهول النسب بدنی نیستند. از آدم تا خاتم نام و نسب سلسله نیای پیامبر اعظم| با اندک افزایش و کاهش در کتابهای نسبشناسی ثبت گردیده است. تمامی آنان شناسنامه معین دارند. مادر، پدر و اجداد و
اعمام و... را در تاریخ، علمای نسبشناسی گنجاندهاند.
هویتبخشی و ایجاد اصالت خانوادگی از طریق زناشویی شرعی و قانونی ماندگار، غیر قابل فراموشی است. این یکی از هزاران حقایق و فضیلتبخشی ائمه نسبت به نیاکانشان به شمار میرود.
«...و روی عن علی (کرم الله وجهه) عند رسول الله|: فی قوله تعالی: {لَقَدْ جَاءکُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِکُمْ..} (توبه/ 128). قال: نسباً و صهراً و حسباً، لیس فی آبائی من لدن آدم علیه السلام (غیر) سفاح کلنا بنکاح«((1))
در حدیث دیگر حضرت فرمود:
«من با نکاح از مادرم زاده شدم و هرگز بدون ازدواج از پشت آدم تاکنون نیایم زاده نشدند. مادر و پدرم میان امتم معین است.«((2))
در جای دیگر میفرماید:
«من هرگز به شیوه جاهلیت به دنیا نیامدم و چیزی از (رنگ و بوی و خصلت جاهلیت) در من نیست. هیچگاه من بدون نکاح زاده نشدم نکاحی همانند نکاح امروزی مسلمانها.«((1))
حاملان نور محمدیه| جایگاه برینی که از آن حقیقت به دست میآوردند به یکی دو تا منحصر نمیشد و قرن به قرن و لحظه به لحظه میگسترد. برترین، والاترین و ارجمندترین مقام نیای ائمه علیهم السلام این بود که فرشتگان به پای آنان سر فرود میآوردند و بخاطر درونمایهی نور علویه علیهم السلام برایشان حرمت ویژه قایل بودند. موجودات برتری که تمام عقلند و هرگز شهوت و غضب در وجودشان حاکمیت ندارد.
بیتردید، اصل سجده برای پروردگار واقع میشود و بر غیر او شرک به حساب میآید اما سجدهی فرشتگان به آدم نه برای خود وی که اولاً و با لذات برای پروردگار و ثانیاً و با عرض برای نور پروردگار واقع شد:
«...خداوند بلند مرتبه فرمود: آدم! همانا من به فرشتگان دستور دادم برای پاسداشت تو برایت سجده کنند؛ زیرا تو ظرف این انوار مقدسی. اگر تو پیش از لغزشات مرا به وسیلهی آنها میخواندی بیتردید تو را از لغزش باز میداشتم و بر انگیزهی دشمنت ابلیس آگاه مینمودم تا از آن پرهیز میکردی. اما در پیشینهی علم من همان بود که مو به مو بر
1) معجم کبیر طبرانی/ 10/ 329 حدیث 10812؛ ینابیع المودة/ 1/ 62.
اساس آن حرکت تو انجام شد. پس اکنون به سبب آنان مرا بخوان تا پاسخت گویم. در این هنگام آدم عرض کرد:
«اللّهم بجاه محمد و آله الطبیین، بجاه محمد و علی و فاطمه و الحسن والحسین، والطیبین من آلهم، لما تفضلت علی بقبول توبتی و غفران زَلتی و إعادتی من کرامتک إلی مرتبتی.«
بیدرنگ خداوند فراتر از توصیف فرمود: در واقع بازگشت تو را پذیرفتم، و خرسندیام را بر تو پسندیدم، نشانهها و نعمتهایم را بر تو برگرداندم و تو را دوباره به جایگاهت از کرامتم رساندم و بهرهی تو را از مهربانیهایم زیاد کردم. این معنی سخن خدای فراتر از توصیف است که فرمود: {فَتَلَقَّی آدَمُ مِن رَّبِّهِ کَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَیْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ} ((1))
فروزش نور اهلبیت علیهم السلام افزون بر آثار فردی و الهی، آثار اجتماعی ژرف وگستردهای را نیز بر نیایشان بر جای گذارد. آنان با نورپذیری تمام و کامل از یکسو، تاریکیهای روح نیای خود را روشن کردند و حقیقت گرانمایه و بینظیر گوهر جان خود راپاکیزه. از دیگر سو، شفافیت و پاکی دل را آینهای برای نور رسانی به دیگر موجودات قرار دادند تا شفاعتگری و پا درمیانی بین انسان و خدا را به عهده گیرند. ذات نورپذیر نور افشان ائمه علیهم السلام با قطع نظر از دلایل نقلی و تعبدی به دلیل جایگاهش در سلسله نظام هستی خود به خود میطلبید که شفاعتگری برای آنان تشریع شده است.
1) تفسیر عسکری/ 226؛ البرهان/ 1/ 197؛ تأویل الآیات/ 1/ 46ح 21.
نیای پیامبر اعظم| با تکیه بر نور حقیقی درونی نیز میتوانستند دیگران را نزد پروردگار شفاعت کنند و بچههای گریزپای را به مدرسه عبودیت بکشانند. بیتردید شفاعت اجداد النبی| با شفاعت خود آنان تفاوتهای بنیادین داشت همانگونه که شفاعت اهلبیت علیهم السلام با پروردگار تفاوت دارد.
نخستین مرتبهی شفاعت از آن خداست و بنده میتواند خود او را نزد خودش شفیع قرار دهد یا اسماء، صفات و افعال و دیگر بندگان نیک او را نزدش شفیع آورد. که باالذات برای خدا ثابت است.
دومین مرتبه برای نور اهلبیت علیهم السلام تحقق دارد که خود آنها نه مستقل که وابسته به پروردگار بندگانش را شفاعت میکنند. این شفاعت در طول شفاعتگری پروردگار است نه در عرض یا جدای از آن.
سومین مرتبه شفاعت برای نیاکان ائمه علیهم السلام ثابت است و آن بعد از حقیقت نوریهی اهلبیت علیهم السلام و با اذن خداوند به مددگیری و دستور خداوند از کانال نور محمدی| برای آنان عارض میشود.
«امام صادق از پدرانش از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل کرد که او فرمود: روزی حضرت در یک گوشهای نشسته و مردم گردش را گرفته بود. مردی در این میان برخواست و گفت: ای امیرالمؤمنین علیه السلام ! تو در جایگاهی قرار گرفتهای که خداوند تو را به آن مقام رسانده در حالیکه پدرت در آتش عذاب میبیند؟ بیدرنگ حضرت به او پاسخ داد: ساکت باش خدا دهنت را ببندد! سوگند به آنکه محمد| را به حق پیامبر برانگیخت اگر پدرم تمام گناهکاران روی زمین را شفاعت کند خداوند بلند مرتبه این پادرمیانی او را برای بندگان میپذیرد؛
پدر من در آتش بسوزد و فرزندش تقسیم کنندهی آتش باشد!؟
آنگاه حضرت فرمود: سوگند به آنکه محمد| را در حقیقت به پیامبری برانگیخت که نور افشانی پدرم ابوطالب روز قیامت تمام انوار مردم را خاموش میسازد؛ جز انوار پنجگانه: نور محمد| نور خودم، نور فاطمه÷ نور حسن و نور حسین و انواری که از فرزندان حسین علیه السلام پیشوایان پاک هستند. در واقع نور وی از نور ماست؛ نوری که خداوند فراتر از توصیف، هزار سال پیش از خلقت آدم علیه السلام آن را تاباند.« ((1))
گویایی، روانی و صراحت روایت نیاز به هیچ توضیحی ندارد و بر شفاعتگری نیای اهلبیت علیهم السلام دلالت مطابقیاش تمام است.
فروزش نور محمد| آسمان نیای خویش را روشنتر و تابناکتر مینمود، در برابر پرتو افگنی این خورشیدیان قرار میدادند و از آنان به هزار لایهی تاریک روح و جان سرد خود را نور میگرفتند.
نیاکان ائمه علیهم السلام نه با زور خود را بر مردم تحمیل میکردند و نه با زر جایگاهی میان آنان باز، بلکه تنها با نورپردازی دیگران را به ستایش به فرمان آسمانی خود به خود وا میداشتند.
آری! زیبایی خود سخن میگوید و گلواژههای ستایش را بر غنچههای لب دیگران مینشاند. دیگران از بیرون با ترس، خفقان و تزویر بر مردم حکومت
1) امالی، طوسی /1 /11 /م 54 / 312 ؛ منیة الراغب فی ایمان ابی طالب/ 30.
میکنند و نیای امامان شیعه علیهم السلام از درون، دلها را به طپش میانداخت و جانها را به پرواز در میآورد و بر آنان مهتری و دلبری مینمود؛ دلبری که دلربا داشت و طپشی که هیچگاه نمیایستاد و هر بار شتاب بیشتری میگرفت.
«هاشم روزانه به کعبه میآمد و هفت بار گرد آن طواف میکرد و خودرا به پردههای آن میآویخت. اگر کسی به هاشم نیازی داشت نیازش را به نیکوترین شیوه تأمین میکرد و او را گرامی میداشت. او برهنگان را میپوشاند، گرسنگان را سیر میکرد و درماندگان را راهگشایی. بدهکاریهای قرضداران را میپرداخت و چنانچه کسی گرفتار میشد آن را رفع میکرد.
درِ او هیچگاه به روی رفت و آمد کنندگان بسته نبود. هنگامیکه مهمانی و یا ولیمهای ترتیب میداد وقتی چیزی از آن اضافه میآمد او دستور میداد آن را پیش حیوانات وحش و پرندگان بیندازد. مردم همواره از بخشش او با یکدیگر سخن میگفتند، بخشندگی او در آفاق پیچید و مردم مکه دسته جمعی او را سالار و سر پرست خود برگزیدند. سپس او را بزرگ داشتند و ارجمندیاش را پاس.
جامعه آن روز، کلید کعبه را به او دادند. آب دادن حجاج و پذیرایی مهمانان خارج را نیز به عهده وی سپردند؛ حل اختلافات و دادگری میان مردم و مسائل اجتماعی را به وی واگذار کردند؛ مردم پرچم نزار جدش را به وی دادند و
همین گونه، قوسِ اسماعیل، قمیصِ ابراهیم، نعلِ شیث و خاتمِ نوح را به وی اهداء کردند.
هنگامی که او بر تمام این افتخارات و ارجمندی دست یافت، شوکت و شکوه سیاسی حقیقی او بیشتر آشکار شد. او خود حجاج را پذیرایی میکرد و آنان را گرامی میداشت. به کارهایشان رسیدگی توأم با اکرام مینمود، هر که از مکه بر میگشت خرسند و سپاسگزار او بود. ((1))
نیاکان اهلبیت علیهم السلام هر چه به قدرت و شکوه بیشتری دست مییافتند،فروتنی، مهرورزی و دادگریشان بیشتر میشد. بر عکس عدهای که به قدرت میرسیدند با قرآن و دین خداحافظی می کردند. چنانکه کبوتر مسجد از بنی امیه همینگونه بود.
در واقع، تمام این ویژگیها را نور اهلبیت علیهم السلام به او داده بود که خود منهای آن حقیقت، از کسب چنین فضایل ناتوان بود.
آنان که نور حقیقت علویه علیه السلام و فاطمیه÷ را بر دوش میکشیدند، به تناسب زمان و مکان از منبع نورانی آن حقیقت برای اجرای عدالت، تأمین امنیت و ایجاد نظم در جامعه، وضع قانون الهی را الهام میگرفتند. همان گونه که شاعران و نویسندگان را طبیعت بهار، کوهسار و چشمهسار الهام میبخشند و حقوقدانان را عرف و سیاستمداران را دگرگونیهای جامعه و تاریخ و ...
1) بحار الانوار/ 15 /38.
از برکت وجود نورانی ائمه علیهم السلام همواره چشمهسار وحیانیت از آسمان بر زمین نیای شان و از درون به بیرون بر کویر خشک و تفتیدهی بشریت جاری میشد، سنتهایی که آنان در جامعه بنیان نهادند بیتردید از همین منبع میتراوید نه از جای دیگر. چنانکه ابوطالب سالار بطحا، پنج سنت را میان مردم بنیان نهاد، به گونهای که پس از وی همواره پیروانش بدان پایبندی عملی داشتند. تا آنگاه که اسلام صحت، سلامتی و واقعنمایی این سنتها را تأیید و امضا کرد:
... علی فرزند ابوطالب علیه السلام از پیامبر خدا| نقل کرد که وی در وصیتی به علی علیه السلام فرمود: ای علی! در واقع عبد المطلب میان مردم در روزگار جاهلیت پنج سنت نیکو را بر جای گذاشت؛ نهادینه و اجراء کرد به گونهای که خداوند نیز آن سنتها را در دین اسلام گنجاند تا واپسین روز تطبیق شود:
او همسر پدران را بر پسران حرام شمرد. ازاینرو، خداوند فراتر از توصیف در تأیید و ماندگاری و استمرار همین سنت: این آیه را فرو فرستاد: { وَلاَتَنکِحُواْ مَا نَکَحَ آبَاؤُکُم مِنَ النِّسَاء} (نساء /22)
وی چنانچه گنجی مییافت، یک پنجم آن را بیرون میکشید و آن را صدقه میداد. بدین جهت خداوند فراتر از توصیف آیه ی: {وَاعْلَمُواْ أَنَّمَا غَنِمْتُم مِّن شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ} (انفال/41) را (در پاسداری و پایداری این سنت) نازل کرد.
هنگامی که او آب از چاه زمزم بیرون کشید آن را برای آشامیدن مخصوص حاجیان قرار داد. ازاینرو، خداوند
آیهی {أَجَعَلْتُمْ سِقَایَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ کَمَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ} را فرو فرستاد.
عبدالمطلب، دیه کشتن انسان را یکصد نفر شتر سنت گذاشت و همین شیوه را خداوند فراتر از توصیف در اسلام به عنوان دیه الزام کرد.
میان قریش در طواف خانه، شمارگان معینی وجود نداشت، به همین خاطر عبدالمطلب هفت بار شوط
زدن را میان آنها سنت نهاد و خود همین چرخیدن هفت بار گرد خانه را خداوند در اسلام حکم وجوب طواف گزارد.« ((1))
خداوند از میان فرزندان آدم برخی را برای همیشه ظرف نور برمیگزید نه همگان را و نه ادواری تا همه را خرسند نگهدارد. فلسفهاش این بود که هر انسانی شایستگی بر دوشگیری این امانت را نداشت و قرعه به نام کسی میخورد که دیندار، سرآمد روزگار و امانتدار بود.
برای نیای ائمه علیهم السلام این فضیلت کافی بود تا آنان با تکیه بر نور درونی خود هم از دیگران بیشتر خدمت کنند و هم شاکر نعمتهای پیدا و پنهان الهی باشند که از کانال پیشوایان پاک به آنها رسیده بود. برومندی آنان نه بر پایهی تعصب جاهلی آن روزگار استوار بود و نه بر اساس ثروت که بر پایهی نورپردازی امامان استوار بود و بس.
1) خصال/ 1 /313 /ح 90؛ وسائل الشیعه/۶ / ۳۴۶
«فرستادهی خدا فرمود: هان! خداوند مرا از فرزند اسماعیل ابراهیم علیه السلام برگزید و از فرزند کنانة، اسماعیل نیایم را اختیار کرد و از فرزندان قریش «کنانه» را برگزید. آنگاه از فرزندان بنی هاشم قریش را برگرفت و در پایان از میان بنی هاشم مرا برگزید.«( ((1))
برگزیدگی اجتماعی را امیر بیان برای ارجمندی جایگاه نیای خود بخوبی تبیین میکند. آن حضرت در پاسخ یکی از نامههای معاویه مینگارد:
«اما سخن تو که گفتی ما از عبد مناف هستیم آری چنین است ما هم فرزندان عبد منافیم اما امیه مانند هاشم نیست و حرب همانندعبدالمطلب، و نه ابوسفیان مانند پدرم ابوطالب. هیچگاه مهاجر مانند اسیران آزاد شده نیست و حلالزاده نظیر حرامزاده. همانگونه که اهل حق مانند اهل باطل نیستند و مؤمن مثل مفسد.« ((2))
دومین پیشوای پاک شیعه، شناسنامة خاندان خود را نه از نظر فیزیکی و جسمی یا قومی و نژادی میستاید که بر پایهی ایمان، جوانمردی، پاکیزگی، دادگری، حقانیت و ایمان و دیگر فضائل اخلاقی توصیف و برتری این خوهای پسندیده را بر رذائل اخلاقی اثبات میکند.
معاویه و علی سرانجام به یک نژاد واحد میرسند همانگونه که تمام انسانهای روی زمین به یک پدر و مادر اما این وحدت قبیلهای هویت معنوی برای کسی نمیدهد. همانگونه که نور اهلبیت علیهم السلام به هاشم هویت ایمانی داد نه به امیه فرزند عبد شمس هر چند دو برادر یک پدر بودند.
بدینسان، قداستبخشی نور اهلبیت علیهم السلام برای نژاد خاصی یا گروه ویژهای نبود بلکه برای خاندان پرمعنویت و مؤمن آل محمد| بود که هر یک در اوج بندگی و قلة بردباری و دیگر فضائل اخلاقی رسیده بودند. چیزی که «نه اسیر آزاد شده و دو روی جنگ همانند معاویه.«((1)) هفت آسمان فروتر از آن افتاده است.
این نورپردازی از شخصیت نیای ائمه علیهم السلام نخبگان و فرهیختهگان ساخته بود که هیچگاه نان به نرخ روز نخوردند و همرنگ جماعت نشدند با همه آمیختند اما ز دیگران رنگ نپذیرفتند چنانکه به دیگران رنگ انسانیت، عقلانیت و... دادند اما أنگ بیخردی، تعصبورزی و بیدینی نخوردند؛ زیرا بنیان شخصیت آنان با صداقت، طهارت و خداباوری گزارده شده بود. همانگونه که «دیوار کج بالا نمیرود.« دیوار راست کج نمیشود، راست بالا میرود:
«پیامآوران را در بهترین جایگاه به امانت گذارد و در بهترین مکانها استقرارشان داد. از تیره پشت کریمانه پدران به رحم
1) شرح نهج البلاغه/ 15/ 119.
پاک مادران جا به جا کرد؛ هرگاه یکی از آنان درگذشت دیگری برای پیش برد دین خدا پا خاست.
تا اینکه کرامتِ فرستادن نبوت از طرف خدای پاک و بلند مرتبه به محمد| رسید. سرشت او را از بهترین معادن استخراج کرد و نهال وجودش را در اصیلترین و عزیزترین سرزمینها کاشت و آبیاری کرد. او را از همان درختی که دیگر پیامبران را برگزید. عترت او بهترین عترتها و خاندانش بهترین خاندان و درخت وجودش از بهترین درختهاست؛ درختی که در حرم خدا رویید و در خانوادهی کریمی بزرگ شد. شاخههای آن سر به آسمان کشیده که دست کسی به میوهی آن نمیرسید.« ((1))
ابن ابی الحدیه در شرح این خطبه حدیثی از پیامبر| نقل میکند که آن حضرت فرمود:
«هان خدای بلند مرتبه هرگز به زنا و بدون نکاح در رحم
1) نهج البلاغه/ خ/ 94. «فاستودعهم فی أفضل مستودعٍ. واقرهم فی خیر مستقرتنا سختهم(تناقل) کرائم الأصلاب إلی مطهرات الأرحام؛ کلما مضی منهم سلف قام منهم بدین الله خلف. حتی أفضت (وصل) کرامة الله سبحانه و تعالی إلی محمد |. فأخرجه من أفضل المعادن منبتاً و أعز الأرومات مغرساً؛ من الشجرة التی صدع (ای خلق) منها أنبیاءه و انتجب منها أمناه. عترته خیر العتر و اسرته خیرالأسر، و شجرته خیر الشجر؛ نبتت فی حرمً؛ و سبقت فی کرمٍ؛ لها فروع طوال و ثمر لاینال.»
مادرانم مرا قرار نداد از زمان اسماعیل فرزند ابراهیم تا عبدالله فرزند عبدالمطلب... و ما اهلبیت علیهم السلام همگی از تیره پشت پاکیزگان به رحم مادران پاکیزه منتقل شدیم.« ((1))
فروزش نور اهلبیت علیهم السلام در ژرفنای جان نیاکان، بسیاری از گره کارهای بستة آنان را میگشود و در سختیها و تلخیها شهد در کامشان میریخت. هنگامی که تمامی راهها به روی پیامبران بسته میشد، اشعههای پر فروغ علویه علیهم السلام از درون، روزنههای تازهای به روی آنان میگشود و دیگر بار مشت شب سیاه را باز میکرد. شبی که بیشتر مردم با فضایش عادت کرده بودند و رفتار و کردار خود را با ساعتهای آن تنظیم میکردند.
افزون بر نیاکان، هنگام تنگدستی، عیش و مستی، دیگر پیامآوران الهی را که با یاد حق و از جام دوست سرکشیده بودند، به آنان باز میگرداند. رویارویی آنان با طاغوتهای زمان و دلیری و بیباکی پیامآوران الهی، در برابرشان، رابطة ژرف و گستردهای بود که نور ائمه علیهم السلام ایجاد کرده بود.
...معمر بن راشد میگوید:
از ابوعبدالله علیه السلام شنیدم که میگفت: مردی یهودی نزد پیامبر| آمد و جلو حضرت ایستاد، نگاههایش را به صورت وی آویخت. بیدرنگ حضرت فرمود: ای یهودی چه درخواست و پرسشی داری؟
1) شرح نهج البلاغه/ 7/ 63.
آن مرد عرض کرد آیا تو برتری یا حضرت موسی فرزند عمران؟ همان پیامبری که خداوند با او سخن گفت و کتاب تورات بر وی فرستاد. و چوبدستی به ایشان داد که معجزهنما بود و نیز دریا را بر وی شکافت و او را در پوشش ابر و مه از چشم دشمنان پنهان کرد.
پیامبر| در جواب به او فرمود: هان! برای هیچ بندهای خوشایند نیست که خودش را پاکیزه بداند و پیراسته. با این وجود آنچه حقیقت است برای تو بازگو خواهم کرد. در واقع، حضرت آدم هنگامی که به آن لغزش افتاد راه بازگشت او این بود: «اللّهم إنی اسألک بحق محمد و آل محمد لما غفرت لی.«
خداوند بدین سبب او را آمرزید.
هنگامی که نوح علیه السلام به آن کشتی نشست و ترس غرق شدن او را گرفت عرض کرد: «اللّهم إنی أسألک بحق محمد و آل محمد|؛ نجیتنی من الغرق.« بیدرنگ خداوند او را از فرو رفتن به زیر دریاها رهاند.
به راستی هنگامی که ابراهیم علیه السلام را در آتش افکندند عرض کرد: «اللّهم إنی أسألک بحق محمد و آل محمد لما نجیتنی من النار.« بیدرنگ خداوند او را از آتش رهاند و آن شعلهها را بر وی سرد و سلامت ساخت.
هنگامی که موسی علیه السلام عصایش را پیش فرعون انداخت و در دلش ترسید، عرض کرد: «اللّهم إنی أسألک بحق محمد
و آل محمد لما نجیتنی« از اینرو خداوند به او فرمود: «هرگز نترس بیتردید تو براو برتری مییابی» (طه/ 68)
ای یهودی! چنانچه موسی مرا میدید، به من و به نبوتم ایمان نمیآورد؛ باور خودش هیچگونه سودی به او نمیرساند همانگونه که نبوتش فایدهای به حال او نداشت. ای یهودی! مهدی موعود(عج) از نسل من است آنگاه که از پرده غیبت برون میآید؛ عیسی فرزند مریم برای یاریاش و پیشواز او از آسمان فرود میآید و پشت سر وی نماز میخواند.« ((1))
ویژگی جداناپذیر نور، روشنگری شیء نورپذیر و اطراف اوست. هر آنکه با پای دل به گنجینهی تابش نور اهلبیت علیهم السلام قدم گذارد به بینایی و آگاهی برتر دست مییابد. لایههای تاریکی و تردید از فراروی چشمانش میافتد و حقیقت اشیاء و درونمایهی آن عریان با تمام ویژگیها برای وی نمایان میشود. واقعنمایی آن چنان که هست نه آن چنان که ما میپنداریم بیش از همه برای حاملان نور ائمه علیهم السلام یافتنی و فهمیدنی بود.
آنان مرز میان حق و باطل، بد و خوب و ارزش و ضد ارزش را بخوبی میشناختند و در تمام ادوار زندگی خود از آن مدد میگرفتند. حق و باطل، واقعیت و وهمیت برای آنان آمیخته نشد و شبهه جای پرسش را نگرفت. همانگونه که آراستگی بیرونی افراد هرگز آشفتگی درونی آنان را در چشمان
1) تأویل الآیات/ 1/ 49؛ احتجاج/ 1/ 54.
اجداد ائمه علیهم السلام نمیپوشاند و آرامش رفتار اندام، طوفان روان انسانها را خاموش نمیکرد. پیامبر| به امیر بیان فرمود:
«ای علی! در واقع عبدالمطلب هرگز به راه جاهلیت نرفت و هیچگاه بت نپرستید و گوشت حرام هرگز به دهن نگذاشت. وی همواره میفرمود: «أنا علی دین أبی ابراهیم علیه السلام .«((1))
روزگاری که نور اهلبیت علیهم السلام از ژرفنای نیاکان میتابید همه جا تاریک بود و جز این نور روشنایی دیگری از هیچ گوشهای دیده نمیشد. در این عصر تأثیرگذاری این حقیقت نوریه دو سویه بود: از سویی، مظروف و محمل خود را روشن میکرد و نمیگذاشت آنان مانند دیگران به تاریکی شرک فرو روند و به رذائل جاهلیت آلوده شوند. از دیگر سو، محیط را روشنایی میبخشید و از قلب تاریکی میتابید تا اندک اندک فضا برای خداپرستی آماده شود و قلمرو طاغوت تنگتر.
بدینسان، نیای ائمه علیهم السلام نه مردمان عادی بودند و نه از سران جاهلیت و نه جزء بتپرستان بلکه همگی پیامبران الهی یا خداپرستان واقعی یا مؤمنان برین. به گزینهی نخست نبوت اجداد پیامبر| روایات زیر اشاره دارد:
«ابی جارود گفت: از ابو جعفر علیه السلام ، معنی سخن خدای فراتر از توصیف را پرسیدم: «و نری تقلبک فی الساجدین« حضرت فرمود: خداوند انتقال حقیقت نوریهی او را در تیره پشت پیامآوران، نبی پس از نبی میدید تا آنگاه که او را از
1) خصال/ 1/ 313 /ح 90.
تیره پشت پدرش با نکاح بدون زنازادگی از زمان آدم تاکنون بیرون آورد.« ((1))
روایت دوم که در تفسیر فرات کوفی آمده نیز به همین مضمون دلالت مطابقی صریح دارد.
برخی روایتها، نیای پیامبر اعظم| را مؤمنان واقعی میشمارند:
«قولی دیگر آن است که عکرمه گفت: از عبدالله بن عباس که معنی آن است که خدا بیند گردانیدن تو از پشت پیغامبری به پشت پیغامبری دیگر تا آنکه به پشت عبدالله رسید و اصحاب، به این آیه تمسک کردند در آنکه پدران رسول علیه السلام مؤمن بودند که خدای تعالی گفت: من میبینم
گردیدن تو را در پشت ساجدان.« ((2))
نیای اهلبیت علیهم السلام افزون بر دیگر فضائل، آموزههای پروردگار را میان مردم تطبیق میکردند.
امام صادق علیه السلام فرمود: دین پیشین عرب، به علت برخی از سنتهای ابراهیم علیه السلام نظیر ختنه، کفن و دفن میت، ازدواج نکردن با محارم، حج گذاردن و دیگر سنتها با مقایسه دین مجوس، برتر از آن بوده است.« ((3))
مورخان بر این باورند که اعراب پیرو دین ابراهیم بودند:
«پیش از آنکه عمر و بن سحی ظهور کند، عرب عدنانی و قحطانی همه تابع دین ابراهیم علیه السلام بودند و دین خود را از اسماعیل گرفته بودند.«((1))
چنانکه «کعب بن لوی فرزند غالب بر مذهب حنیف بود. او قریش را روزهای جمعه گرد میآورد و آنان را ارشاد میکرد و به تفکر در آفرینش آسمان و زمین فرا میخواند. وی کردار گذشتگان را برای عبرت نقل میکرد. او صلهی رحم، حفظ پیمان، مراعات حقوق خویشاوندی، صدقه دادن به فقرا و ایتام را تذکر میداد.« ((2))
آموزههای دینی نیاکان اهلبیت علیهم السلام که الهام گرفته از حقیقت نوریه خودشان بود، درونمایه و چهارچوب کلی و جزیی حلال و حرام دین اسلام نه تنها تفاوتی نداشت که عین همان آموزهها به شمار میرفت. افزون بر گفتار، پندار و دیدار.
«کردار قصی میان عرب، مانند دین تلقی شده بود. بگونهای که کسی خلاف آن عمل نمیکرد»((3))؛ زیرا مردم رفتار او را همان تجسم آموزههای دین ابراهیم میدیدند و هیچگونه مغایرتی میان گفتار و رفتار او نمیدیدند؛ «کتابی از عبد
مناف فرزند قصی روی سنگی یافت شد که نوشته بود: من مغیره فرزند هستم قریش را به تقوای الهی و صله رحم توصیه میکنم.« ((1))
چنانچه درونمایهی باورهای دینی آنان یک حقیقت بر آمده از نور اهلبیت علیهم السلام نبود، بیتردید گفتار و کردارشان نخست همخوانی نداشت و سپس از آن گفتارشان با یکدیگر متفاوت بیرون میآمد.
«عبدالمطلب اعمالی انجام داده که قرآن نیز بعدها بدان امر کرده است: وفا به نذر، باز داشتن ازدواج با محارم، بریدن دست دزد، نهی از زنده بگور کردن، خمر و زنا و نهی طواف زنان برهنه برگرد خانه خدا.« ((2))
چرا خداوند برای انتقال نور اهلبیت علیهم السلام طرح نو در انداخت و گل وجود آنان را از این باغ برافشاند؟ چگونه میتوان نور مجرد، زنده، تأثیرگذار را کنار روح، عقل و اندیشهی مستقل آدمی تصور کرد؟
آیا برای پیامآوران الهی، افزون بر یافتههای ناب عقلانی و شهود درونی، دادههای زلال وحیانی بیرونی بر هدایتگری کافی نبود؟
آیا بدون نهادینه کردن نور در دل نیای ائمه علیهم السلام و تابش آن در اندامهای بیرونیشان، انسان هدایت نمیشد و بدون شیوه نورپردازی شعاع هدایت نمیگسترد؟
این چراها، چگونهها و اگرها، فراروی نگاههای دُریاب و ژرفنگر خوانندهی پرسشگر، خود به خود قرار میگیرد. تا از یکسو اولویت پژوهیدن را به دست آورند و از دیگر
سو، کارآیی و سوددهی مقالة پیش رو برایشان جدی و قطعی شود.
نخست نگاه تعبدی و سپس دیدگاه پرسشگرایانه بازبینی و تحلیل میشود تا پاسخ قانع کنندهای باشد برای پرسشهای فرضی این پژوهش و اثبات اولویت و سوددهی آن.
آنان که پایبندی عملی به دین و همهی آموزههای دینی دارند، بر این باورند که: ذات و ماهیت افعال الهی پرسشبردار نیست؛ زیرا خداوند دستورش را هرگونه که بخواهد در هر چیزی اجراء میکند و هرگز آنچه او میکند پرسیده نمیشود. این مردمان هستند که در برابر (پندار، گفتار، دیدار، شنیدار و کردار) خود نسبت به خداوند باید پاسخ دهند.« ((1))
بنده جز ایمان و عمل نیک به دستورات پروردگار وظیفهی دیگری ندارد. کسانی که بر پایهی تعبد محض چهارچوبهی زندگی را استوار مینماید، بخود اجازه نمیدهند در هیچ بخشی از زندگی از فعل سالارش با طرح پرسشگری اظهار لحیه کند و نادانیاش را به رخ ارباب دانش بکشد!
بنابراین، پرسمان در میدان تشریع و یا تکوین خداوند جز هدر رفتن وقت، اتلاف عمر و سرمایه، پیامد برینی برای بندگان ندارد. نیکوترین، آسانترین و نزدیکترین راه خانه دوست عملگرایی است. بندگی کن تا بفهمی دین چیست، نور اهلبیت علیهم السلام چیست و چرا انتقال یافت؟
گروه دیگر متعبدیان با پیشینیان اندکی تفاوت اندیشه و ایمان دینی به دستورات پروردگار دارند هر چند در اصل تعبد همسو و همگرا هستند. طائفه
1) البرهان/ 5/ 517 ؛ تأویل الآیات/ 1/ 397 /ح 27.
نخست بر اعتقاد و برداشت خود جز عمل بیچرایی و کردار بیچگونگی مستند دیگری نداشتند اما طائفه دوم باور خود را در تعبدگری بر پایهی مصالح و مفاسد ملزمهی دستورات الهی تنیده شده استوار میسازند. تاروپود باور آنان بر این اساس شکل گرفته که ریزترین افعال تکوینی و دستورات تشریعی الهی همان فلسفه را دارد که درشتترین افعال و گفتارش. از اینرو، گونههای «حلیت« با پشتوانه و مصالح ملزمه عمومی در جامعه رخ مینماید همانگونه که «حرمت« با مفاسد ملزمه در جامعه گره خورده و هیچ گسستی را میان آن دو نمیتوان تصور کرد.
خلقت نور اهلبیت علیهم السلام در صلب آدمیان از ابوالبشر تا ابوطالب همین حکمت و مصلحت را دارد. دانش و جهل ما هرگز در مصالح ملزمة این فعل الهی تأثیرگذار نیست. هر چه آن خسرو کند، شیرین بود. لطف کند، لطف شویم، قهر کند، قهر شویم. مبانی و ملاک این لطف و آشتی و قهر را بدانیم چه بهتر، ندانیم به. انتقال نور ائمه علیهم السلام فعل بوده که واقع شده چرایی و چیستیاش بیتردید از متن دین با درنگ بیشتر برمیآید و نادانیها، به معنی نفی و نیستی این حکمت در حرکت نور از صلبی به صلبی نیست.
آنگاه که اساس گفتمان با دیگران را خردورزی و پرسشگری بنیان نهادیم نه تسلیم و تعبد، پاسخهای اقناعی را عقل ما از صفحات تاریخ، علوم و تجربهی بشری به دست میآورد، همانگونه که برای پرسشگران مقابل ما بر مبنای مطالعات، بینش و نگرش و باورهایشان این چرایی و چیستی شکل گرفته است. سخن در اینگونه پاسخها با دینداران تنها نیست، با مخالفان دیندار و بیدینان دوستنما نیز هست یا هر آنکه روحیهی تعبد ندارد.
گسترش و تعمیق مرزهای دانش به همان اندازه که معرفت را در یک موضوع افزایش میدهد خود بخود آگاهی را از موضوعات علمی دیگر میکاهد. نخبهگان امروزی، عالمان دیروزی به کوسههای ریش پهن مدعی تخصص در تمامی رشتههای علوم میخندند و حتی آگاهی
عمومی از تمام آنها را برای یک فرد محال میداند.
آگاهی ما از فضائل این نور، درست به مثابه همین مدعاست. بدون مطالعه، پژوهش و پیروی از آنان، لب به سخن گشایان پستهای بیمغز را ماند که با وا کردن دهن، خود را پیش مشتریان رسوا میسازد و بیبها. پرسشگری برای دریافت پاسخ؛ سنت عقلایی، دینی و عرفی به شمار میرود نه پرسشگری برای پرسش و فرو ماندن در گرداب و نرسیدن به ساحل جواب.
وانگهی پرسشی بجا و شایسته مینماید که در سعهی علمی و ظرفیت وجودی پرسشگر بگنجد نه آنکه کاسهای ذهن او لبریز شود و دیگر نیروهای مغزی و فکریاش را آلوده نماید. شناخت حقیقت نور اهلبیت علیهم السلام و مراتب و انتقال آن را، عقل پختهای افلاطون و بوعلی سینا در نمییابد چه رسد به خردهای خام...
آری به مدد روایت اهلبیت علیهم السلام میتوان به حقایق نوریه و دیگر فضائل آنان دست یابید.
همانگونه که ما بسیاری از حقایق محسوس گرداگرد خود را نمیدانیم، حقایق معقول فراتر از حس و ادراک عقلی را چگونه دریابیم؟
اگر سخنان حکمتآمیز و نورانی پیامبر اکرم قلب تاریک اعراب جاهلی را روشن نمیکرد، در آن روزگار هم بدون نورپردازی ائمه علیهم السلام نیایشان به تنهایی توان هدایت مردم را نداشتند.
گونههای پنداری، گفتاری، دیداری و کرداری نیاکان فاطمی÷ گره از کار فرو بستهی آنان نمیگشود و منهای این هسته چه بسا خود پوسته هم پودر میشد. برگرداندن مردم از کژراهه به راه راست و رهنمونیشان به ساحل نجات، پیامبران الهی را میآزرد چه رسد به نیای خداپرست و غیر نبی.
در واقع عصر نیاکان علوی علیه السلام که روزگار جادو، سحر و خرافهپرستی بود اینگونه هدایت را میطلبید و با گروه خونی آن مردم چنین شیوهای بیشتر سازگاری داشت. به این دلیل نورپردازی به تناسب ظرفیت وجودی مردم آن روزگار، حقیقت نور نبوی را از درونمایهی نیایش تاباند تا به سراسر روحهای تاریک نور بپاشد و خانههای دور افتاده و متروک را روشن سازد و شبپرستان را اندک اندک به بیرون آمدن خورشید نوید دهد.
طوفانهای جاهلیت در آن روزگار چراغهای ناتوان را خاموش میکرد چه رسد به شمعهای نیم سوخته و زمین خورده. تنها تابش مهتاب محمدیه| روشنایی را به زمینان میریخت تا آنان مسیر نجات را از چاه تشخیص دهند و در گودال نیفتند. مهتابی که با فوت دهنهای مور و ملخ خاموش و کمفروغ نمیشد.
این نخستین روشی نیست که ملائک در میخانه را زدهاند و تنها گل آدم را به پیمانه ریختند و نور اهلبیت علیهم السلام را با آن درآمیختند و سرشتند. پیش از این
خداوند هنر، با کلک خیالانگیز شاهکارهای نقاشی خود را به کشیدن عمر درازنای «نوح« و نجاری عصای «موسی« و صنایع زرهی «ابراهیم« به نگارستان هنری زمین نصب کرده بود.
نورافشانی آخرین حلقهی نوری از پس پرده، در روزگار ما نگارگری بیبدیل دیگر اوست که مشابه آن را نظام خلقت نسبت به پیامبران پیشین در حلقهی خود نگهداشته است.
(اما) هر کو نکند فهمی زین کلک خیالانگیز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد.
آری! انتقال صُلبی پیشوایان پاک یکی از بزرگترین کارهای شگفتآور پروردگار است که در کنار دیگر افعال شگفتزا باید افزود نه تمام افعال شگفتآور او. بنابراین، تجلی نور امامان شیعه در نهاد نیاکان تنهاترین حقیقت خارق العاده، بیمانند و شگفتآوری نیست که خداوند نظیرش را در منظومههای هستی نگارگری نکرده باشد. روزگاری بود که چند پیامبر روی یک زمین راه میرفتند و هر یک وظیفه و قلمرو حکومتی ویژة تکوینی و تشریعی داشتند اما امروز آخرین وصی پیامبران تنها فرمانروای زمینیان و آسمانیان است.
درنگ نخبگان بر پنهان بودن فرشتگان، شکل و پهنای بهشت، فلسفههای حلیت و حرمت قوانین تعبدی محض، امامت کودک پنج ساله، قرآن خواندن سر بریده، سخن گفتن عیسی، معجزات فعلی پیامآوران و هزاران خارق العادهی پروردگار، فهم و پذیرش نورپردازی اهلبیت علیهم السلام را در وجود نیاکان، آسان میکند و تردید را برطرف.
چنانچه از کنار هر حادثة تاریخی، یافتههای علمی و شهود درونی معارف پیشوایان پاک به آسانی نگذریم و از دیدن گستره، عمق و گونههای آن چشم نپوشیم، از مراتب ذاتی حقیقت اهلبیت علیهم السلام هرگز نمیتوانیم نگاهها را برداریم. نگاههای موشکافانه و ژرفکاوانه. خوشبختانه پاسخ اقناعی تمام پرسشها از دل نورپردازی و سریان حقیقت محمدیه و علویه خود بخود بیرون میآید و به جوابهای برون مرزی نیازی ندارد. هر چند گاهی به پاسخ نقضی و حَلّی بیرونی ناگزیر دست مییازیم.
درنگ بیشتر به مراتب انوار یکپارچه چهاردهگانهی قدسی ذهن و اندیشهی خواننده را به اصل سریان و ریزش نور از عالم بالا به پایین، منظومههای وجودی معین و چیده شده در زنجیرهی نظام خلقت رهنمون میگردد. فهم این مراتب نورپرداز، بازگویی مراحل ریزش و چینش نور محمدیه| را از متن دادههای وحیانی میطلبد:
نخستین مرتبهای که سنگ زیرین هستی را خداوند با حقیقت نور اهلبیت علیهم السلام چید و پس از آن عمارت هستی با رنگ و بوی و نگارگری این نورستان بالا رفت، آفرینش نوری آنان بود که فقها زیارت جامعه «خلقکم الله انوار...« ((1)) اشاره به همین مرتبة لاهوتیة نوری ائمه علیهم السلام دارد که جز پروردگار
1) . زیارت جامعه. مفاتیح الجنان؛ من لایحضره الفقیه/۲/ ۳۷۶ به بعد
حقیقت آن را کسی نمیداند. تجلی نخستین که خلقت را معنی داد و نظام هستی را فیض و خدا را فیضدهی و موجودات را نورگیری.
همانگونه که یزید جعفی از امام دانشمند موسی بن جعفر نقل کرد که فرمود:
إن الله تبارک و تعالی خلق نور محمد| من نور اخترعه من نور عظمته و جلاله و هو نور «لاهوتیة« الذی بدأمنه...« ((1))
روایت دیگری به دلالت مطابقی صریح، آغاز آفرینش را که تنها نورپردازی اهلبیت علیهم السلام میداند:
«...انس از پیامبر خدا| نقل کرد که آن حضرت فرمود: هان، خداوند مرا آفرید و علی را آفرید. فاطمه، حسن و حسین را آفرید. پیش از خلقت آدم علیه السلام . هنگامی که آسمان برافراشته نبود و زمین گسترده. نه روشنایی بود و نه تاریکی نه ماهی بود و نه خورشیدی نه بهشتی و نه جهنمی.
بی درنگ عباس عرض کرد: ای فرستادهی خدا! آغاز آفرینشتان چگونه بود؟ حضرت فرمود: ای عمو! هنگامی که خداوند خواست ما را بیافریند، به کلمهای سخن گفت که از آن کلمه نور بیرون جهید. سپس با کلمهای دیگر سخن گفت که از آن روحی تراوید. آنگاه این نور را با آن
1) البرهان/ 5/ 17؛ تأویل الآیات/ 1/ 397/ ح 27.
روح درآمیخت و من و علی و فاطمه و حسن و حسین را از آن آفرید. بدینسان، ما او را تسبیح میگفتیم که تسبیحکنندهای نبود و او را پاس میداشتیم و منزه که تنزیه کنندهای نبود...« ((1))
صراحت و روشنی قالب سخن برای اداء معنای بلند، ژرف و بیمانند بگونهای برگزیده شده است که هرگونه توضیح نه تنها به روشنی آن نمیافزاید که دید ذات معنا را از پیش چشم دورتر میبرد و جامة ناسزاوار دیگر بر قامت آن میپوشاند پس بگذار آهوی مازندران به کوی مازندران مستی کند.
نور محمدی| و علوی علیه السلام پس از مرحلهی «لاهوتیه« به مرحله «عرشیه« روشنی تاباندند و حقیقت خارجی دیگر، به نام عرش و کرسی و لوح قلم را آفریدند. هالة نوری معصومین ما در واقع همان نورگستر الهی بود که شعاع آن را در منظومهی دیگر هستی کشاند. «فجعلکم بعرشیه محدقین.« ((2))
حلقة نور، عرش را در برگرفت و نگین آن را نمایانتر و درخشندهتر ساخت. همانگونه که نگین بیحلقه زیب ندارد، حلقهی بدون نگین هم زینتی به شمار نمیآید.
با این نورپردازی، هستی شکل و نمای دیگری بخود گرفت و مرتبهای به مراتب آن افزوده شد. متنی که از انس نقل شد، ادامهاش خلقت عرشیه
اهلبیت علیهم السلام را بازگو میسازد:
«...هنگامی که خداوند بلند مرتبه خواست موجودات خود را بیافریند، نور مرا شکافت و از درون آن عرش را خلق کرد. پس عرش از نور من است و نور من از نور خداوند پس نور من از عرش برتر است...« ((1))
گرهخوردگی حلقههای نوری ائمه علیهم السلام یک حقیقتاند، که با یکدیگر متصل و سازوار چیده شده؛ بگونهای که یک شیء بیشتر نمیتواند باشد، گسترش و ریزش آن حقیقت دیگر که در یک منظومه نمیگنجد و باید منظومههای وجودی دیگر را نیز پرنور کند.
آری! امواج نوریهی پیشوایان پاک لحظه به لحظه از مرکز به مرز هستی نزدیکتر میرفت و چینش خلقت کاملتر و متقنتر میشد.
آنگاه که عرش و کرسی را نور اهلبیت علیهم السلام در نگارستان خلقت، در جای خود به زیبایی چیدند و هستی را آراستند، پروردگار را هنرنماییشان دلبرد، دوباره ناز کرد. دیگر بار نور اهلبیت علیهم السلام را تاباند و از ژرفنای آن فرشتگان بیشمار در دیگر گذرگاهها و درهای منظومههای هستی نشاند. فرشتگانی که تا چشم گشودند روشنایی حقیقت علویه علیه السلام را دیدند و از پروردگار زیبایی و صورتگری آن را پرسیدند.
1) بحارالانوار/ 15/ 10؛ ینابیع المودة/ 1/ 30.
پیامآور خدا در ادامه به عمویش عباس فرمود:
«...ثم فتق نور إخی علی، فخلق منه الملائکة، فالملائکة من نور علی و نور علی من نور الله و علی افضل من الملائکة...« ((1))
حدیث دیگری که پرسش فرشتگان و پیشآهنگی خلقت معصومان را برای ما باز میگوید، این است:
«امام صادق علیه السلام : هان! محمد و علی صلوات الله علیهما دو نوری بودند پیش خود خداوند فراتر از توصیف، پیش از آنکه خلقت شکل گیرد، دو هزار سال قبل. در واقع هنگامی که
فرشتگان آن حقیقت نوریه را دیدند که چشمهای دارد و از آن روشنایی و انوار تابندهی دیگری برمیفروزد. آنان عرض کردند: خدای ما، سالار ما، این نور چیست؟ بیدرنگ خداوند فراتر از توصیف برایشان وحی فرستاد که این نور نور من است: ریشهی آن نبوت و تنهاش امامت است اما منصب نبوت برای محمد بنده و فرستادهی من است ولی مقام امامت از آن علی حجت من و دوست من. چنانچه آن دو نبودند هیچ موجودی را نمیآفریدم.« ((2))
هر چند گونهی منظومههای عرشی با ملکوتی تفاوتهایی داشتند و هر دو به فرمان پروردگار و با دستان هنرمند و کلک خیالانگیز ائمه علیهم السلام در جایگاه خود چیده شده بودند اما فرشتگان موجودات مجرد، نور صرف وخرد خشک بودند. نظام هستی بینمک بود و حلقهای کم داشت تا قد و قامتش همگون و سازوار جلوه کند. این بار، نور فاطمیه÷ فروزید و عالم ماده را با یک تابش ایجاد کرد. نوری که عالم معنا را با عالم ماده آمیخت و عرش را با فرش پیوند زد و ملک را به ملکوت آویخت.
پیامآور خدا| به عمویش عباس کیفیت چینش نظام خلقت و آغاز پیدایش هستی را مرتبه به مرتبه توضیح میداد. به زبان رسا، گویا و روشن با معانی بلند، ژرف و ریز و ظریف. آنگاه که سه مرتبه یا بیشتر از پیشینه چینش هستی را برایش تبیین کرد به مرحلهی چهارم رسید. با ظرافت ویژهای و خطاب خاص فرزندم، چگونگی خلقت عالم ماده را بازگفت:
«...آنگاه خداوند نور دخترم فاطمه را شکافت و از آن به تدریج آسمان و زمین را آفرید. پس آسمان و زمین از نور دخترم فاطمه است و نور دخترم فاطمه از نور خداوند و بنابراین، خود فاطمه دختر من برتراز آسمان و زمین است...«((1))
از مواد همین زمین، گهواره آدم پدید آمد و با دستان اهلبیت علیهم السلام تکان خورد. آدم علیه السلام را میان این گهواره حقیقت نوریهی ائمه علیهم السلام با لا اله الا الله خواباند تا آنگاه که بزرگ و بزرگتر تربیت شد.
1) بحارالانوار/ 15/ 10.
پس از آنکه مراتب خلقت با نورپردازی ائمه علیهم السلام یکی پس از دیگری نور گرفتند و چهارچوبه هستی با درونمایه حقیقت نبوی و علوی شکل گرفت، خداوند آخرین موجودش را روی عالم مادی نشاند تا برای خود حیات معقول را پیشه سازد و برای خدا بندگی را و برای دیگران دادگری و مهرورزی را.
اما آدم علیه السلام تنهایی از زیر بار این وظایف بلند نشد و تیر و تبر دشمن به پشت و پهلویش فرود آمد. ناگزیر پروردگار؛ نور اهلبیت علیهم السلام را در نهادش گذارد تا از یکسو، آرمانهای بلند انسانی میان مردم عینیت یابد و از دیگر سو، نور امامان آخرین سریان و مرتبهی نوریشان را از تیره پشت نیاکان در روح پژمردهی بشر بتاباند. سرگشتهگانی که جز نورپردازی از قالب نیکان، آنان را از کژ راهه برنمیگرداند و خانهی تاریکشان را چیز دیگری روشنایی نمیپاشید. فقدان این حلقهی نوری، گسست دیگر حلقههای پیشین را در پی داشت همانگونه که نبود مرتبهی فیزیکی ائمه علیهم السلام نبود این زنجیره را.
روایات بیشمار ضبط شده از آغاز تا کنون ما را از یادآوری در تبیین، هستی و چیستی و مراحل انتقال نور صلبیه بینیاز میکند و یادآوری روایات نو، بر حجم مطلب میافزاید که از چهارچوبه رساله بیرون میرود.
بنابراین گستره و ژرفنای ذات نور اهلبیت علیهم السلام نمیتوانست در یک مرتبه محدود بماند و به دیگر مراتب تسری نکند. در سرشت این نور، خداوند روشنایی بینهایت و درخشش تمام و همه جانبه را از روز نخست گذارده بود. حیات واقعی این نور، در تابش و تسری آن به تمام مراتب خلقت بود و نیستیاش محدود در یک مرتبه.
چگونه نور خورشید از خورشید جدا نیست و به تمام اشیا از بالا به پایین از راست به چپ از شب به روز و از کوه و دریا و دشت و... میگذرد و همه موجودات را نور میدهد.
حقیقت نور اهلبیت علیهم السلام همین کشش، گسترش و درازنای تابش را از آغاز تا پایان خلقت با خود داشت. آیا ذات این چنینی با این مراتب میتواند در یک منظومه بگنجد؟ عقلای جهان همگی بر این قانون اتفاق دارند که از ذات و ذاتیات یک شیء نمیتوان پرسید و علت آن را کاوید. هرگز دست ما به چرخ گردون نمیرسد تا از آن پرسیم که این چون است و آن چون.
راز انتقال نور اهلبیت علیهم السلام را در صلب نیاکان خدا پرست، تنها مطالعه ژرف خود همین مطلب آشکار میسازد و هیچ پشتوانهی علمی بیرونی قادر نیست ذرهای از گوشههای پردهی نوری صلبیه ائمه علیهم السلام را بالا زند و حقیقت این نور را فراروی چشمان محققان بگشایند.
به دلیل سنخیت نور با نور و سازگاری درونی و بیرونی آن دو با یکدیگر، پروردگار با ریختن قدرت نوری خود در هالهای از نور اهلبیت علیهم السلام شکوه خود را به نمایش گذاشت و پیامبرانش را به تماشا فراخواند. فلسفهی آمیختن نوریه برای این بود که نمایاندن کنه ذات را پیامبری محال بداند و هرگز بر دیدنش اصرار نورزد. اصرار فراتر از ظرفیت که پرودگار را بر آن داشت تا شعلهای اندک از هالة نور اهلبیت علیهم السلام را در کوه طور بریزد و حقیقت دست نیافتنی ذات خود را با این شیوه بر وی بنمایاند.
نمایشی که بازیگری آن از عهدهی فرشتگان و زمینیان برنمیآمد و هیچ موجودی جز ظرف نوریهی اهلبیت علیهم السلام توانایی و آشکار نمودن آن را نداشت، چه بسا، در تجلی خداوند بر موسی علیه السلام در کوه طور نقش علت اصلی را میبینیم ولی رد پای علت میانی را در این میان گم میکنیم. به همین خاطر گمان میبریم خدابیواسطه در کوه طور تجلی کرد!؟
«... و تجلی لموسی بن عمران علیه السلام فی طور سینا. فما استقر له و لا أطاق موسی لروئیته و لا ثبت له حتی خرَّ صعقا مغشیا علیه و کان ذالک النور، نور محمد|...«((1))
فلسفهی دیگری که خداوند نور اهلبیت علیهم السلام را در وجود نیایش منتقل کرد، محدودیت ذاتی، فهم و درک بشری بود. توانایی بشر نسبت به فرشتگان اندک، محدود و آسیبپذیر است. نور امامان شیعه مستقیم و مستقل به دستور پروردگار فرشتگان را هدایت و آموزش داد. اما هدایت بشر با نور بیواسطهی فردی از جنس غیر خودشان هزگز امکان نداشت. هم به دلیل سنخیت و هم به دلیل توانایی هدایتگری.
ملکوتی تنها با مادیت محض در ذاتشان با یکدیگر قابل جمع نبود همانگونه که قابل رفع هم نبود؛ زیرا هر یک ذات و ماهیت جداگانه و هم سنخ با منظومهی وجودی خود را داشتند. بدین سان، موجودی برای هدایتگری شایسته و ضروری بود که آمیختهای از مُلک و ملکوت باشند.
1) البرهان/5 /517؛ تأویل الآیات /1 /397/ ح 27.
هم نورانیت را از بالا به پایین منتقل کند همانگونه که نردبان آفتاب را آرام آرام از پشت بام به درون خانه میآورد تا فرودستان نگونبخت گنجایش دیدن این حقیقت را در قالب نیاکان داشته باشند و هم ذات خود را پردهای روی عظمت نوری پروردگار بکشد و نور او را جذب و کنترل شده به دیگر مراتب خلقت تسری دهد و ظرفیت هدایتگری با آن حقیقت را به دست آورند.
«...ظاهر هما بشریة و باطنهما لاهوتیة، ظهر للخلق علی هیاکل الناسوتیة حتی یطیقوا رؤئتهما و هو قوله تعالی {وَلَلَبَسْنَا عَلَیْهِم مَّا یَلْبِسُونَ} انعام/9، فهما مقاما رب
العالمین و حجابا خالق الخلائق أجمعین. بهما فتح الله بد الخلق و بهما یختم الملک والمقادیر...« ((1))
وقتی فرشتگان نتوانند با انسانها مستقیم روبرو شوند و آنان را رهنمون، چگونه بشر میتواند نور مطلق، بیپایان، ازلی و ذاتی پروردگار را بنگرد؟ هنگامی که موجودی توانایی کسب فیض مخلوق بالاتر از خود را ندارد، چگونه فیض را بیواسطه از خالق میگیرد؟
وقتی شمع، بال پروانه را میسوزاند، آتش چراغ با او چه میکند؟ و نور خورشید؟ آیا چنین اتصالی جز پودر شدن، به هوا رفتن و گم شدن، عیش و طرب دیگری را هم برمیانگیزد؟ بنابراین نه ذات پروردگار برای بشر قابل
1) البرهان/ 5/ 517؛ تأویل الآیات/ 1/ 397/ ح 27.
تماشاست و نه چشمی توانایی دیدن زرهی نور آن را دارد. تنها حقیقت نوراهلبیت علیهم السلام از صلب نیاکان میتوانست با این بشر آمیخته از روح و جسم ارتباط برقرار کند و بر جان آنان نور ریزد.
«...انتقلو من أصلاب الطاهرین إلی ارحام المطهرات. لإنهم صفوة الصفوة اصطفاهم لنفسه و جعلهم خزان علمه و بکفأ عنه إلی خلقه. اقامهم مقام نفسه لأنه لایری و لا یدرک و لا تعرف کیفیة و لا إنیته. فهو لاء الناطقون المبلغون عنه، المتصرفون فی امره و نهیه. فبهم یظهر قدرته و منهم تری آیاته و معجزاته...« ((1))
چنانچه نور ائمه علیهم السلام را خداوند از ژرفنای جان آدمیان نمیافروخت نه خود از پس این نور شناخته میشد و نه تماشاچیان میدانستند پی آن شعلههای نوری کیست؟ و چگونه میتوان به او رسید؟ به سبب اهلبیت علیهم السلام خداوند چیستی خود را به اندازه توانایی و طاقت بشری بر بندگانش آشکار نمود و از هالة نورشان گوشهای از نور خود را برافروخت.
جز انتقال نور ائمه علیهم السلام در صلب نیاکان نه موجودات برین و نه آدمیان روی
1) البرهان/ 5/ 517؛ تأویل الآیات/ 1/ 397/ ح 27.
زمین هرگز نمیتوانستند از آن نور گرما گیرند و خانههای سرد و تاریکشان را روشن کنند.
آری! بدون نورپردازی پیشوایان پاک در صلب نیای پاکیزه هم بساط خداشناسی و عبودیت برچیده میشد و جای خود را به بندگی زر، زور و تزویر میداد و هم قانون سنخیت لغو و بیهوده میگشت. چیزی که محال بودنش را خرد بدون راهنمای شرع میفهمد واختلال نظام تکوین را به خوبی پیشبینی میکند.
«...و بهم و منهم عرف عباده نفسه و بهم یطاع أمره و لولاهم ما عرف الله و لا یدری کیف یعبد الرحمن...« ((1))
حرکت دهندهی تن آدمی و اندامهای بدنی او میدانست که تنها سرشت پاکیزه میتواند آیینهای برای بازتاب نور بر دیگر سمت و سوی جهان باشد نه دلهای تاریک که نور با آن آشتی ندارد. آفرینش صلبی ائمه علیهم السلام برای پاکیزهسازی تبار شیعی و اسلامی پیش از بر آمدن آنان در قرنهای آینده، بستر مناسب رشد هماهنگ و معقول آنها را میگسترد.
این نور قاب آیینهای نورگیر تن را صیقل میداد تا زنگهای آن پاک گردد و عکس روی یار در آیینه اش بیپرده افتد. تغذیه حلال و پرهیز از حرامخواری سوهانی بود که میشد
زنگها را با آن زدود و ذات درون را پاک نگهداشت.
این نورپردازی فضای ذهن ما را روشن کرد و چهارچوبة مجاری ادراک را
1) . البرهان/ 5/ 517؛ تأویل الآیات/ 397/ ح 27.
عطرآگین. هزار لایهی مغز ما را شستشو داد تا بگونهای دیگر ادراک کنیم. خمیرمایهی جسمی ما را اهلبیت علیهم السلام بگونهای سرشت تا مژگان را روی حقایق به آسانی بگشاییم و اشیا را آنگونه که هست بنگریم، بدون آنکه به ما رسانهای تصویر نشان دهند. دفتر گوش را به آسانی بازکنیم و کلام ژرف و راستی را بیپرده بشنویم بیآنکه ما را با رسانهها بشنوانند. دست خودکار به فعالیت معقول باز شود و در کارهای ناپسند مشت، بسته بیآنکه زنجیر آن را ببندد. گامهای استوار و پیوسته مسیر زندگی معقول و پاکیزه را آرام آرام طی کند بدون آنکه او را حرکت دهند. دماغ بوی عطر دلنواز یار را ببوید و شاداب بامداد را به شامگاه بندگی پیوند زند.
پیشانی در آغاز سپیده دم به شکرانة نعمتهای کلان و سپاس نعمتهای خرد در آستان پروردگار ساییده شود... و آنگاه حقیقت «فجعل فی بیوت اذن الله أن ترفع و یذکر فیها أسمه طیباً لخلقنا...«((1)) به خوبی و آسانی درک و هضم گردد و به تبع فلسفهی ظهور صلبی محمدیه|.
نور اهلبیت علیهم السلام از صلب نیاکان برافروخت تا شاکلهی نفس آدمیان را انسانی بسازد و از ساخت و ساز حیوانیت جلوگیری کند. به تعبیر خود امام هادی علیه السلام آفرینش نور صلبیهی ائمه علیهم السلام برای پاکیزگی نفسما بود: «طهارة لأنفسنا«((2)) و زدودن زنگارهای انباشته که نفس را میپوشاند.
همان دیو دیرینه که پیامآور خدا| به دشمنترین دشمنان بشر از وی نام برد و از شر آن به خدا پناه و کتاب آسمانی نفس را خدای بدل، بجای خدای حقیقی یاد کرد که بشر برای خود برگزیده است.
همان که عرفا آن را مادر بتها، اژدهها، درنده وحشی، مار افعی، سگ هار، گرگ بیابان و... میشمارد. خداوند، پاکیزهگری نفس آدمیزاد را فلسفهی نورپردازی اهلبیت علیهم السلام در صلب نیاکان برمیشمارد تا از یکسو، اهمیت پاکی و ناپاکی این خطرناکترین دشمن درونی را برای ما آشکار سازد و از سوی دیگر، هدفمندی خلقت صُلبیهی محمدی| را به نمایش گذارد.
آری! دود نفسهای ناپاک، چشمها را کور میکند همانگونه که سپیدی، گرمی و پاکی نفس دیدگان را روشن. شگفتا! که امروز شعلههای آتش نفس سیاه، انگشتهای کودکان، پاهای برهنه یتیمان و موهای ژولیده بینوایان را میسوزاند و مردم تنها برآمدن دودش را تماشا میکنند! اما دور نیست روزی که آخرین حلقهی نورپرداز از پرده بیرون آید و این زخمها را مداوا کند و دردهای درونی انسانیت را التیام بخشد! «ألیس الصبح بقریب؟«
نورپرداز همیشگی تنها به صورتبندی و آراستگی تن و جان بشر بسنده نکرد و دستپرورده و آفریده خود را در تداوم حیات معقول و پاکیزه تنها نگذارد. هالهای از نور خود را پایاپای آنان فرستاد تا وحشت و هراس بر دل بندگانش ننشیند و در راهیابی سردرگم نگردند.
چه بسا از آغاز بشر با قانون حیات معقول پیش رود اما در ادامه به کژراهه،
یا به بنبست رسد. این دو پای پرشتاب و ناشکیبا روزانه چندین بار با فراموشی و سهلانگاری تن را میآزارد و اندامهای بدنی را نگران و خسته میکند. همانگونه که نفس پاکیزهی خدادادی را با پردههای گناه میپوشاند و آن خورشید را زیر ابر پنهان میسازد. و هرگز بر زبان نمیآورد:
ای دریغا! ای دریغا! ای دریغ! کین چنین ماهی نهان شد زیر میغ((1))
بدینسان نخستین نورپرداز حقیقت نوریهی آل محمد| را برای پاکسازی آلودگیهای نفسانی قرار داد تا لحظه به لحظه دل را در چشمهسار زلال وحیانیت شستشو نماید و چرکهای دل را با آب حیات توبه بزداید.
«تزکیة لنا و کفارة لذنوبنا« ((2)) فلسفهی دیگر نورپردازی در صلب نیاکان علوی بود که ادامه حیات پاکیزه را برای پیروانشان مژده میداد؛ مژدهای که گناهکاران را به آغاز پاکی برمیگرداند و درس «روز از نو و روزی از نو.« را در مدرسهی زندگی برایشان میآموخت.
گذاردن نور اهلبیت علیهم السلام در صلب نیاکان و انتقالش از یکی به دیگری، تشخص، بلندی و آبرومندی را در همان خانواده به ارمغان میآورد. نهاد مقدس خانواده به مثابه سنگ زیرین جامعه به شمار میرود که دیگر سازمانها، نهادها، گروهها، احزاب وافراد از درون این بیبدیل نهاد،
بیرون میآید و در تار و پود جامعه میتند. به صورت طبیعی تمام ویژگیهای یک خانواده چه خوب چه بد، به تدریج و پنهانی در پیکر اجتماع تزریق میشود.
آفریننده نور، بیش از دیگران، اهمیت و منزلت بیمانند خانواده را نسبت به کل جامعه زیر ذرهبین دارد و برای قداست و ارزشگذاری طرح نو میاندازد. گذاردن نور محمدیه| در صلب نیاکان را باید تعمیق در راستای همین آرمان الهی و ساماندهی برشمرد. «فجعل فی بیوت اذن الله أن ترفع...« ((1))
افزون بر تسری ارزشها و هنجارهای خانواده به جامعه، الگو بودن خانوادههای برتر را فلسفهی مهم دیگر نورپردازی ائمه علیهم السلام در تیره پشت نیاکان باید توصیف کرد.
همانگونه که افراد با یکدیگر مشابهت و مغایرت دارند، خانوادهها نیز با یکدیگر، برتری، فزونی و فرودستی دارند. دو خانواده را نمیتوان در یک جامعه باز یا بسته پیدا کرد که صد در صد همانند باشند و هیچگونه برتری و کاستی نسبی یکی بر دیگری نداشته باشد. نورپرداز نخستین، در واقع اینگونه میخواست که جایگاه ظرف نوریهی محمد|، همانند دیگر فضائل آنان بر جایگاههای دیگر برتر و بلند مرتبهتر باشد.
اقتضاء ذات نوریهی محمدیه| این برتری را برای خانواده به جد میطلبید و بدون آن رفعت نوری نمیتابید. چگونه میتوان تصور کرد پرفروغترین نور در صلب پاکتر و رحم پاکیزهتر بتابد اما خانواده ای هم شأن آن دو در جامعه نمایان نباشد.
1) زیارت جامعه. همان.
عباس فرزند عبدالمطلب میگوید:
به فرستادهی خدا عرض کردم: به راستی قریش در جلسهای نسبهایشان را میان خود یادآوری کردند و نسب شما را مانند شاخهای ریخته در پرتگاه زمین برشمردند.
بیدرنگ پیامبر| فرمود: هان! خداوند مردم را آفرید و مرا بهترین نسلشان گزارد و از میان دو نسل در برترین. سپس در بهترین تیرهها و آنگاه مرا در برترین قبیلهها نهاد. پس از آن در بهترین خانهها و خاندان قرارم داد. پس من از قریشیان هم از نظر فردی برترم و هم از نظر خانوادگی برینتر.«((1))
هستند خانوادههایی که اعضاء آن هر چند در ظاهر یکپارچه به نظر میرسد اما در واقع هر یک به سازی میرقصند و به راهی روانند. برای خود جدای از کل نظام خانواده افکار و عقایدی دارند و چه بسا پراکندگی را کمال و آزادی برمیشمارند نه خفت و خواری.
خالق نور، حقیقت محمدیه| را هرگز در چنین خانوادههایی قرار نداد که نزدیکانش را نیز از اینگونه نهادها بر حذر داشت. نخستین خانواده او تا آخرین خانوادهاش زن،
مرد، پسر و دختر همگی خداپرست بودند.
گاهی به ندرت یکی از پسرها به ساز دیگران میرقصید و نان از اهلبیت علیهم السلام میخورد و کار با دشمنان میکرد. مانند برخی از ما ولی نور امامان اینگونه اعضا
1) سنن الترمذی/ 5/ 243 مناقب 20؛ جمع الفوائد/ 2/ 20؛ کنزالعمال/ 11/ 424 ح 87319؛ مجمع الزوائد/ 8/ 214؛ ینابیع المودة/ 1./ 52.
فلج، فرسوده و بیمار را از بدن خانواده میبرید و دور میانداخت. نظیر شاخهای بیبار و بریده از درخت پرمیوه. از خانهای که نور علوی برمیافروخت ارکانش را با یاد الهی پیوند میزد و شامگاهان را تا برآمدن سپیده با راز و نیاز و نماز سپری میکرد.
«فجعل فی بیوت اذن الله أن ترفع، و یذکر فیها أسمه.«((1)) نبود، خانوادهای در آن روزگار تاریک از نیای فاطمه÷ که نور بندگی هر لحظه از آن به آسمان نرود چه رسد به گرمای معرفت ربوبی که فضای خانه را میآکند و عطرش همه جا مشام را مینواخت. نمونة یک خانوادهی خدا یاد، برای پروردگار یکی ازدلایل خلقت صُلبیة اهلبیت علیهم السلام به شمار میرود تا با آن بر دیگر خانوادههای آن روزگار احتجاج کند و نمونه بندگی بیاورد.
افزون بر شرافت قبیلهای، تیرهای و خانوادگی، نیاکان اهلبیت علیهم السلام برترین و بلندترین صنف و گروههای اجتماعی را تشکیل میدادند. هیچ یک از نیاکان علوی در گروه مجرمان جای نگرفت همانگونه که در سازمانهای شوم مدنی عضویت نداشتند. این دوری از نهادها و سازمانهای غیر قانونی و کژراهه، برای حفظ درونمایه و پاسداشت پوستهی آن نور بود.
از سویی، نام نیاکان نبوی در است گوشهگیران تاریخ نیامده تا ما آنها را صنف اجتماعی خنثی و بیخاصیت در جامعه برشماریم و در تاریخسازی یا
1) زیارت جامعه. من لا یحضره الفقیه/۲/ ۳۷۷
جامعهسازی نوین سهمی برای آنها قایل نباشیم. همانگونه که گروههای پیرو و سازمانهای کوچک وابسته به دیگر گروههای بزرگ هم نبودند تا جهتدهیشان به عهده دیگران باشد.
نیای پیامبر اعظم | از آغاز تا پایان در جرگهی جوانمردان و سازمان دلیران و نیکزادگان فعالیت داشتند و رهبری این سازمانها را به عهده میگرفتند. گروههایی که اجداد نبی ریاست آن را بر دوش میگرفتند، مبارک و فرخنده نامیده میشدند همانگونه که گروههای رو در رویشان شوم. این یکی دیگر از جلوههای خداوند از کانال نور اهلبیت علیهم السلام میان گروهها و اصناف جامعه است.
«... ابن عباس میگوید:
فرستادهی خدا فرمود: هان! خدایی که مردم را به وجود آورد مرا در برترین آنان نهاد و سهم داد. به همین دلیل خداوند بلند مرتبه فرمود: «أصحاب الیمین« و «أصحاب الشمال«. پس من از همراهان فرخندهگان و نیکوهایم و من برترین مبارکبادان فرخندهام. سپس همین گروه فرخنده را سه گونه کرد و مرا در بهترین آن سه گونه نهاد. سخن خدای بلند مرتبه به همین گونهها اشاره دارد: «أصحاب المیمنة« و «أصحاب المشئمة«.
{وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُوْلَئِکَ الْمُقَرَّبُونَ} بنابراین من از برترین پیشکسوتان هستم.
آنگاه که خداوند گروههای سه گانه را به قبیلهها تبدیل کرد، مرا در بهترین قبیلهها گذارد. دلیلش همان سخن خدای بلند
مرتبه است که فرمود:
{وَجَعَلْنَاکُمْ شُعُوباً وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ} پس من با تقواترین فرزند آدم و گرامیترینش نزد خدایم البته این فخر نیست. آنگاه خداوند قبیله را ریزتر کرد و به خانوادهها تبدیل نمود. پس مرا در بهترین خانواده نهاد. این دلیلش سخن خدای بلند مرتبه است که فرمود:
{إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ
تَطْهِیراً} بدینسان، تنها من و خاندانم از هر گناهی پاکیزه هستیم.« ((1))
همواره خوبیها به آفریننده زیباییها نسبت داده میشود همانگونه که خردمندان بدیها و زشتیها را برآمده از او نمیدانند که تراویده از پندار بد، کردار بد و گفتار و دیدار بد خود ما میدانند.
پیامبر اعظم| آغاز گزاردن نورش در صلب ابوالبشر تا برون آمدنش از تیره پشت ابوطالب را در برترین «فرقههای« انسانی، والاترین «قبیلههای« آن روزی و برترین «خانوادههای« آن جامعه در انتقال و جابجای میداند.
آنگاه که نور نبویه از نسلی به نسلی منتقل میشد، حاملان نور نبوی برترین مدل انسانی و اجتماعی آن روزگار به شمار میآمدند. خداوند برای هر چیز یک
1) معجم الکبیر طبرانی/ 3/ 56 ح 2674؛ سنن ترمذی/ 5/ 244/ ح 3686؛ شفا/ 1/ 165؛ مجمع الزوائد/ 8/ 214. کتاب علامات النبوه باب 1؛ ینابیع المودة/ 1/ 59.
نمونه برتر دارد تا با آن بر دیگر همنوع خود آنها به سرپیچی از دستورات الهی احتجاج کند. برای فرقهها نمونه فرقة برتر و برای قبیلهها، قبیله خوبتر و برای خانوادهها خانوادة پاکتر را پیش میکشد تا ابزار و بهانة کجروی را از آنان بستاند.
این ذخیره را چه برای پاسداری انوار حجتهای الهی برشماریم یا برای الگوگیری دیگر همروزگاران، در اصل نمونهپردازی و نمونهداری تفاوتی به وجود نمیآورد.
مطلب بن أبی وداعه میگوید:
عباس نزد فرستادهی خدا| آمد. گویا چیزی شنیده بود. پیامبر| بالای منبر رفت و فرمود: من کیستم؟ مردم عرض کردند: تو فرستادهی خدایی که درود بر تو باد. حضرت فرمود: من محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب هستم. هان! خداوندی که مردم را آفرید، مرا در بهترین «مردمان« قرار داد. آنگاه که مردم را دو پاره کرد، خداوند مرا در بهترین فرقهها نهاد. پس از آن که «فرقهها«را به «قبایل« تقسیم نمود، مرا در بهترین قبیلهها گذارد. آنگاه قبیلهها را به «خانوادهها« تقلیل داد، مرا در بهترین خانوادهها به دنیا آورد. از میان خانوادهها برترین فرد مرا برگزید.« ((1))
1) سنن ترمذی. 5/ ح 3686 ص 244/ کتاب مناقب باب 20/ ینابیع المودة/ 1/ 53.
«بکم ینفس الهم و یکشف انصر.« ((1))
واژهی «بکم« هر چند ضمیر مخاطب جمع است و تمام مراتب حقایق اهلبیت علیهم السلام را در برمیگیرد ولی میتوان با این واژه یکی از مراتب را قصد کرد همانگونه که میتوان تمام مراتب را مصداق خطاب «بکم« دانست. با در نظر گرفتن حقیقت وحدت نوری ائمه علیهم السلام حضور و غیاب، فرد و جمع، اول و آخر، ظاهر و باطنشان یکسان است. «با« در «بکم« به معنی سببیت، بیشتر از دیگرمعانی سازگاری دارد.
گاهی فشارهای درونی گذشته انسان را پریشان میسازد و گاهی سنگین اندوه نیامده و بیشتر زمان حال. در هر سه صورت چه منشأ اندوه برای ما آشکار باشد یا پنهان در اصل غمگینی و سنگینی روح تفاوت ندارد. همان کوههای غم که گاهی کمر آدم را خم میکند و اعصاب را بمباران و اندامهای بدنی را ویران.
در روزگار انفجار اطلاعات و در جامعههای باز، آنان که با دست خود ریسمان به گردن میاندازند و با پای خود زیر چوبة دار میایستند، کم نیستند. همان افراد روانی، عقدهایها و به پوچی رسیدگانی که نتوانستند گرههای کور روح خود را با معنویت بگشایند، نسیم عطرآگین حقیقت محمدیه| در سپیدهی بامداد گره بند قبای غنچههای درون را وا میکند و گلهای شادی در بوستان دل یکی پس از دیگری میشکفد.
1) زیارت جامعه.
«...و یکشف الضر...« ((1))
این جمله عطف به جمله پیشین و بیانگر سختیهایی است که بیشتر ناظر به بیچارگیهای بیرونی میشود چنانکه جمله پیش به پریشانی درونی ناظر بود. همان تنگدستیهایی که در طول روز برای افراد در برخورد با نهادها، سازمانها و همنوعان ناشایست پیش میآید. قطرههای مشکلاتی که اندک اندک گرد آمده تبدیل به یک دریایی از سختی میشود و روح انسان را غرق میسازد.
کشتی رهایی اهلبیت علیهم السلام همواره در اقیانوسهای طوفانی سوار بر امواج میرود و به آسانی دست اینگونه افراد را میگیرد و آنان را از فرو رفتن در کام طوفان میرهاند. در واقع گرههایی که هر روز به زندگی میافتد، آدمی را گرفتارتر و سرگشتهتر میسازد؛ بگونهای که از ادامه حیات او را با سایهافکنی شیطان و تبارش باز میدارد.
تنها نور پیشوایان پاک است که در این لحظات ناامیدی میتابد و افقهای نو فراروی چشمان میگشاید. این دو گذاره بیشتر انبساط درونی و برطرف کردن پریشانی از افراد را مدنظر دارند؛ همان که دارویی است برای دردهای فردی و نسخهای است برای بهبود بیماری شخصی. بنابراین دلالت مطابقی و صریح آن دو برگشادگی پریشانی درونی افراد و برطرف کردن تنگدستی بیرونی آنها است. هر چند میتوان اندوهباری درونی اجتماعی یا تنگدستی بیرونی آن را هم از مصادیق این جملهها دانست.
البته انبساط روحی و شادابی افراد بر خرمی جامعه تقدم رتبی دارد
1) زیارت جامعه. من لایحضره الفقیه/۲/ ۳۷۷.
همانگونه که برطرف کردن نگونبختی جامعه چه بسا بر افراد مقدم شود. در هر دو صورت صدق این گذارهها بر فرد و جامعه مانعه الجمع نیستند تا در مقام دلالت نتوانیم از آنها مدد جوییم. همانگونه که مشترک لفظی به شمار نمیروند تا از صحت، بطلان استفاده شود.
«و بکم اخرجنا الله من الذل.« ((1))
صراحت این جمله بینیاز از توضیح واژگانی و واکاوی عبارتپردازی بر دلالت مطابقی است که از امام هادی علیه السلام نقل شده است. این جمله بر برون رفت جامعة شیعی از خواری، دلالت مطابقی آشکار دارد. ذلتی که دشمنان با طرحهای هزار ساله بر جامعه تشیع تحمیل و تطبیق میکنند؛ زیرا درونمایه و جوهرهی جامعة شیعی را بخوبی میدانند که هرگز با فرهنگ فسادانگیز، ویرانگر و خوارکنندهی آنان نه تنها سازگاری ندارد که صد در صد تضاد فلسفی، اجتماعی، سیاسی و... دارد. آری! با تکیه بر حقیقت نوریة چهارده معصوم علیهم السلام میتوان جامة خواری را از تن بیرون انداخت و لباس تقوا پوشید همان که بر قامت پیروان پیامبر| میزیبد.
با هیچ وسیلة دیگر نمیتوان از چنگال خونآلود زبونی و ذلت رها شد و برای خود یاجامعة خود زیست و معنای زندگی شرافتمند را دریافت. بیتردید هر ابزاری به جز نور اهلبیت علیهم السلام ساختهی دشمن است و سرانجام ما را به
1) زیارت جامعه. همان
تاریکی میرساند؛ همان چیزی که دشمنان میخواهند. ذلتزدایی و پاره کردن زنجیر زبونی درسنامههای همیشگی امامان است که از رفتن به درون آتش نمرود تا پشت و پهلو را آماده تیر و تبر یزید ساختن برای ما تکرار میکند.
گاهی افراد در سراشیبی سقوط میافتند گاهی جامعه به کژراهه میرود. فرجام اولی نابود شدن یک شخص است و پایان سرنوشت دومی هلاک شدن افراد بیشمار. آثار مصیبت یک شخص در یک خانواده، قبیله و چه بسا یک طایفه ظاهر میشود اما سوگواری یک ملت در سطح جامعه و دولتها آشکار و از دایره خانواده و قبیله و طائفه فراتر میرود.
خود به خود رهایی بخشی گروه دوم بر گروه نخست اهمیت و اولویت طبیعی و عقلایی دارد. از اینرو، مدلول حدیث، نجاتبخشی فرد خاصی را در واپسین لحظات سقوط یاد نکرد در حالی که رهایی جامعه را در آخرین لحظات قرارگرفتن به سراشیبی سقوط یکی از آثار نورپردازی اهلبیت علیهم السلام برشمرد. بدینسان، رهاییبخشی جامعة در حال نابودی را از هیچ کس نمیتوان انتظار داشت جز حقیقت نوریهی محمدیه|.
این مهم از یک طرف، هشدار جمعی است که اگر گروهی در مسیر تکاملی معقول و تاریخیاش قرار نگیرد فرجامش قرار گرفتن در پرتگاه نابودی است. از دیگر طرف، همان جامعهای در حال احتضار هم اگر از کژراهه برگردد و به مسیر ارزشها و هنجارهای الهی واقعاً قرار گیرد، نور پیشوایان پاک آنان را از پرتگاه نابودی میرهاند و حیات دوباره میدهد؛ هدیهای بیبدیل که هرگز افکار عمومی تصورش را هم نمیتواند بکند. «و بکم اخرجنا الله من الذل«. ((1)) سنتی که در
1) زیارت جامعه. مفاتیح الجنان
تاریخ از نورپردازی ائمه علیهم السلام میان تاریکیهای جامعه به یاد مانده همانند دیگر سنتهای ویژه و منحصر به فرد آنان است.
چه این جامعه را عوامل بیرونی به نابودی کشانده باشد یا آسیبهای درونی قالبش را پوشانده باشد؛ فقره زیارت جامعه اطلاق دارد و تمامی خواریهای به وجود آمده را در برمیگیرد. بنابراین در اصل نجاتدهی حقیقت نوریة محمدیه| تفاوت ندارد.
همانگونه که نور ائمه علیهم السلام عامل انسجام امت اسلامی در برابر علل بیرونی و رهایی جامعه از دامهای گسترده و گزارده شدهی خارجی است، همانگونه که علت رهاییبخشی یک جامعه از آسیبهای درونی نیز به شمار میرود.
سقوط هم چه در بخش مادیات یک کشور و ملت پیش آید همانگونه که جملههای بعدی بدان اشاره دارد و چه در بخش معنویات که واژههای قبلی دیگر بدان ظهور دارد، تنها راه رهایی آن نورگیری از خورشید اهلبیت علیهم السلام است و بس.
«و فرج عنا غمرات الکروب و انقذنا من شفا جروف الهلکات و من النار.«((1))
همانگونه که افراد در دایرهی فعالیتهای فردی و کیش شخصیتی خود، دچار اندوه میشوند، جامعه نیز به دلیل خاصیت جمعی و گروهی در اثر عوامل پیدا و پنهان از درون و برون غمگسار میگردد. گاهی غمگساری آن آشکار است و برای همگان قابل فهم و گاهی بیماری یک جامعه از ژرفنای جان برمیخیزد و تا زیر پوست میرسد ولی به دلایلی همان جا متوقف میشود و به تدریج بیرون
1) زیارت جامعه. همان
میزند و از سطح بیرونی به دیگران تسری مییابد. در این صورت تنها نگاه تیزبینانهی جامعهشناسان این درد پنهانی را میدانند ولی سطحی نگران هنوز به وجودش پی نبردهاند.
گستره، ژرفنا و میزان غمگساری اجتماعی به مراتب از اندوهگینی افراد بیشتر و شدیدتر است. به همین خاطر امام معصوم علیه السلام دشواریهای روحی و معنوی جامعه را به موجهای گرفتاری و فراگیری آب تلخ در سطح جامعه تعبیر میکند و به ما این حقیقت را میفهماند که آبهای شوربختی طوفانی شده تمام سطوح زندگی اجتماعی را پوشانده، جای خشکی و ساحل نجاتی به چشم نمیآید؛ طوفانی که در بحران معنویت و اندوه فردی نظیرش را
نمیتوان دید.
در همین حال، حقیقت نوریة اهلبیت علیهم السلام پردهی گسترده و پهن شده شب را میدرد و افقهای سپیدهی بامدادی را فراروی جامعهی گرفتار میگشاید؛ گشایشی پس از طوفان، آرامشی پس از سیلاب و روشنایی پس از تاریکی بدون هیچ آسیب یا ویرانگری.
قرآن کریم.
نهج البلاغة با ترجمه دشتی.
مفاتیح الجنان.
صحیفه سجادیه.
آلوسی بغدادی/ سید محمود: «روح المعانی»/ 3 و 5/ دار الفکر/ بیروت/ 1417.
آلوسی/ سید محمود بغدادی/ روح المعانی/ 1 و 10/ دار الکتب العلمیة/ بیروت/ 1426 / چ 2.
آملی/ سید حیدر/ المحیط الاعظم و البحر الخضم/ 1/ نور علی نور/ قم/ 1423 / چ 1.
ابراهیم قندوزی: «ینابیع المودة»/ 1/ دارالتعارف/ بیروت.
ابن ابی الحدید/ شرح نهج البلاغة/ 7 و 15/ دار الاحیاء/ بیروت/ 1380/ چ2.
ابن اثیر/ الکامل فی التاریخ/ 1/ تراث العربی/ بیروت/ 1408 / چ1.
ابن ادریس حلی/ محمد بن احمد/ المنتخب من تفسیر القرآن/ 2/ مکتبه مرعشی/ قم/ 1409 / چ1.
ابن الجوزی: «تذکرة الخواص» شریف رضی/ قم/ 1418/ چ 1.
ابن جوزی/ عبدالرحمان بن علی/ المنتظم/ 2/ دار الکتب العلمیة/ بیروت/ 1412 / چ 1.
ابن جوزی/ عبدالرحمان بن علی/ زاد المسیر/ 1 و 6/ دار الکتب العلمیة/ بیروت/ 1414.
ابن خراز/ علی بن محمد: «کفایة الاثر...» بیدار/ قم/ 1401/ اول.
ابن سعد/ منیع هاشمی/ طبقات الکبری/ 1/ علمیه/ بیروت/ 1410 / چ 1.
ابن سیده/ علی بن اسماعیل/ المحکم و المحیط الاعظم/ 13/ دار الکتب العربی/
بیروت/ 1421.
ابن شاذان/ ابی الفضل/ الفضائل/ ولی عصر/قم/ 1422 / چ 1.
ابن شاذان/ محمد بن احمد بن علی/ مأة منقبة/ انصاریان/ قم/ 1413 / چ 2.
ابن طاووس/ علی بن طاووس: «الاقبال الاعمال»/ 2/ نشر اسلامی/ قم/ 1419/ چ 2.
ابن عادل/ دمشقی حنبلی عمر بن علی/ اللباب فی علوم الکتاب/ 1 و 15/ دار الکتب العلمیة/ بیروت/ 1419 / چ 1.
ابن عجیبه/ احمد بن محمد: «البحر المدید»/ 1/ دارالکتب/ بیروت/ 1423/ چ 1.
ابن عربی/ محی الدین: «فتوحات مکیه»/ 4/ دارالاحیاء/ بیروت/ بیتا/ چ 1.
ابن عربی/ محی الدین: «فصوص الحکم»/1/ دارالکتاب عربی/ بیروت/ بیتا/ چ1.
ابن عربی/ محیی الدین/ تفسیر ابن عربی/ 2/ دار الصادر/ بیروت/ بیتا.
22)ابن عساکر/ علی بن الحسن/ تاریخ دمشق/
ابن عساکر: «ترجمة الحسن من تاریخ دمشق»/ 130/ وزارت ارشاد/ تهران/ بیتا.
ابن عطیه/ ابی محمد عبدالحق بن غاب: «المحرر الوجیز»/ 1/ دارالکتب/ بیروت/1413/ اول.
ابن عطیه/ عبد الحق/ المحرر الوجیز/ 1/ دار الکتب العلمیه/ بیروت/ 1422.
ابن فارس/ احمد: «معجم مقاییس اللغة» /2/ 531/ دارالکتب العلمیه/ بیروت/ 1420/ اول.
ابن کثیر/ اسماعیل/ البدایة و النهایة/ 1/ تراث العربی/ بیروت/ 1413.
ابن کثیر/ اسماعیل/ تفسیر ابن کثیر/ 1/ دار المعرفة/ بیروت/ 1407/ چ 2.
ابن مردویه/ احمد بن موسی/ مناقب امام علی بن ابیطالب/ دار الحدیث/ قم / 1422 / چ 1.
ابن مغازلی: «مناقب الامام علی بن ابی
طالب علیه السلام »/ دارالاضواء/ بیروت/ 1412/ چ 2
ابن منظور/ جمال الدین: «لسان العرب»/2 / 14/ 320/ دارالاحیاء/ بیروت/ چ 2.
ابی الحسن علی بن الحسین بن مسعودی/ اثبات الوصیة/ منشورات رضی/ قم/ بیتا.
ابی بکر جزائری/ جابر/ ایسر التفاسیر/ 1/ اضواء المنار/ مدینه/ 1419/ چ2.
ابی حیان/ محمد بن یوسف/ البحر المحیط/ 1 و 8/ دار الفکر/ بیروت/ 1412.
ابی عیسی محمد بن عیسی/ سنن ترمذی/ 5/ دار الفکر/ بیروت/ 1414.
ابی منصور/ محمدبناحمد ازهری: «تهذیب اللغة»/15/ 170 دار الاحیاء/ بیروت/ 1421/ چ 1.
احسائی ابی جمهور/ محمد: «عوالی اللئالی»/4/ 99/ سیدالشهدا/ قم/ 1405/ چ 1.
احمد بن حنبل/ مسند احمد/ 1 و 4و 5/ دار الصادر/ بیروت/ بیتا.
احمد بن حنبل/ مناقب علی علیه السلام و فضائل الصحابة/ دار الکتب/ بیروت/ بیتا.
احمد بن حنبل: «فضائل الصحابة»/2/ دارالاحباء/ جده/ 1403/ چ 1.
احمد بن حنبل: «مرویات الامام احمد بن حنبل فی التفسیر»/ 1/ المؤید/ مدنیه/ 1414/ چ 1.
اربلی/ علی بن عیسی/ کشف الغمة/ 1/ دار الاضواء/ بیروت/ 1405 / چ 1.
اصفهانی/ ابو نعیم/ دلائل النبوة/ 1/ دار الکتب العلمیة/ بیروت/ بیتا.
اصفهانی/ ابونعیم: «حلیة الاولیاء»/ 7/ دار الکتب علمیه/ بیروت/ بیتا.
امام حافظ/ محمد بن زید: «سنن ابن ماجه» دار السلام/ ریاض/ 1420/ چ 1.
امام خمینی: «تعلیقة علی شرح فصوص الحکم»/ پاسدار اسلام/ قم/ 1410/ چ 2.
امام خمینی: «شرح دعای سحر»/ 100/ عروج/. تهران/ 1381/ چ 2.
ایجی شافعی/ محمد بن عبد الرحمان/ جامع البیان فی تفسیر القرآن/ 1/ دار الکتب العلمیه/ بیروت/ 1424 / چ 1.
بحرانی/ سید هاشم/ البرهان/ 1 و 5/ موسسه اعلمی/ بیروت/ 1419.
بحرانی/ سید هاشم/ حلیة الابرار/ 2/ اسلامیه/ قم/ 1413 / چ 1.
بحرانی/ سید هاشم/ غایة المرام/ 1/ تاریخ العربی/ بیروت/ 1422 / چ 1.
بحرانی/ سید هاشم/ مدینة المعاجز/ 1/ معارف اسلامی/ قم/ 1423 / چ 2.
بحرانی/ شیخ عبدالله/ العوالم/ 3/ مدرسه امام ممهدی/ قم/ 1407.
بخاری/ محمد بن اسماعیل/ صحیح بخاری/ 3 و 4/ دار الاسلام/ ریاض/ 1421 / چ 3.
برسوی/ اسماعیل حقی/ تفسیر روح البیان/ 1/ دار الاحیاء/ بیروت/ بیتا.
56)بغدادی/ علی بن محمد بن ابراهیم/ تفسیر الخازن/ 1 و 3/ دار الکتب العلمیة/ بیروت/ 1415 / چ 1.
بغوی شافعی/ حسین بن مسعود/ تفسیر بغوی/ 1/ دار المعرفة/ بیروت / 1415/ چ4.
بیضاوی/ ناصر الدین ابی سعید... : «تفسیر بیضاوی»/ 4، 5/ دار الفکر/ بیروت/ 1416.
ترمذی/ محمد بن عیسی/ سنن ترمذی/ کتاب مناقب/ دار ابن حزم/ بیروت/ 1422 / چ 1.
تستری/ نورالله حسینی/ احقاق الحق/ 4 و 5 و 7/ کتابخانه مرعشی/ قم/ بیتا.
تفتازانی/ سعدالدین: «شرح المقاصد»/ 1/ اسلامیه تهران/ بیتا.
تفتازانی/ سعدالدین: «مهج الدعوات»
ثعالبی/ عبد الرحمان بن محمد/ تفسیر ثعالبی/ 1/ دار الاحیاء/ بیروت/ 1418.
ثعلبی/ ابواسحاق احمد: «الکشف و البیان»/ 10/ دارالاحیاء/ بیروت/ 1422/ چ1.
65)جکینی میشنقیطی/ محمد امین/ اضواء
الجمل/ سلیمان بن عمر العجیلی/ الفتوحات الالهیة/ 5/ دار الکتب/ بیروت/ 1416 / چ 1.
جوادی آملی/ عبد الله/ تفسیر تسنیم/ 3/ اسراء/ قم/ 1380ش / چ 1.
جوادی آملی/ عبدالله: «ادب فنای مقربان» اسراء/ قم/ 1381/ چ 1.
جوادی آملی/ عبدالله: «رحیق مختوم، شرح حکمت متعالیه»/ 1/ اسراء/ قم/ 1382/ چ 2.
جوهری/ طنطاوی: «الجواهر فی تفسیر القرآن الکریم»/ 1/ دارالاحیاء/ بیروت/ 1412/ چ 4.
جوینی/ ابراهیم بن محمد/ فرائد السمطین/ 1/ المحمودی/ بیروت/ 1398/ چ 1.
حر عاملی/ حسن/ اثبات الهدی/ 2/ اسلامیه/ تهران/ 1366ش / چ 3.
73)حسکانی/ عبید الله بن احمد/ شواهد
التنزیل/ 2/ وزارت فرهنگ/ تهران/ 1411.
حسین مسلم بن الحجاج: «صحیح مسلم»/ باب 39/ 1381/ دارالفکر/ بیروت/ 1421/ چ 1.
خطیب بغدادی/ احمد بن علی: «تاریخ بغداد»/ 1/ 259/ خانجی/ قاهره/ 1349.
خطیب بغدادی/ احمد بن علی: «فضائل الفاطمة الزهرا»
خمینی/ سید مصطفی/ تفسیر القرآن الکریم/ 1/ مؤسسه عروج/ تهران/ 1418 / چ1.
خوارزمی/ احمد حنفی/ المناقب/ نینوا/ تهران/ بیتا.
خوارزمی/ احمد حنفی/ مقتل الحسین/ 1/ انوار الهدی/ قم/ 1418 / چ 1.
خوارزمی/ تاج الدین حسین: «شرح فصوص الحکم خوارزمی» بوستان کتاب/ قم/ 1372/ چ 2.
خوارزمی/ تاج الدین حسین: «شرح فصوص الحکم»/ دفتر تبلیغات/ قم/ 1379/ چ 2.
خویی/ ابوالقاسم: «معجم الرجال الحدیث»/ 7/ 14 و 18/ بیجا/ بیتا/ بینا.
دارمی/ عبدالله بن بهرام/ سنن ابی الدارمی/ مطبعه اعتدال/ دمشق/ 1421.
دهخدا/ علی اکبر: «لغت نامه»/ 19/ دانشگاه تهران/ 1380.
دیلمی/ شرویه: «فردوس الاخبار»/ 2/ دارالفکر/ بیروت/ 1418/ چ 1.
دیلمی/ محمد حسن: «ارشاد القلوب»/ 2/ اسوه/ تهران/ 1417/ چ 1.
دیوبندی/ شیخ الهند محمود حسن/ تفسیر کابلی/ 4/ احسان/ تهران/ 1375ش / چ 6.
ذهبی/ محمد/ میزان الاعتدال/ 1 و 9/ دار الفکر/ بیروت/ بیتا.
رازی/ شیخ ابو الفتوح/ تفسیر ابوالفتوح/ 4/ اسلامیه/ تهران/ 1352ش.
رازی/ فخرالدین: «تفسیر الفخررازی»/ 7/ دارالفکر/ بیروت/ 1415.
91)راغب اصفهانی/ حسین بن محمد/ مفردات
فی الفاظ القرآن/ مرتضوی/ تهران/ 1369ش.
ربانی گلپایگانی/ علی: «درآمدی بر علم کلام»/ دارالفکر/قم/ 1382/ چ 2.
رحیمیان/ سعید: «فیض و فاعلیت وجودی»/ بوستان کتاب/ قم/ 1381/ چ 1.
رشید رضا/ محمد/ تفسیر المنار/ 1/ دار المعرفهًْ/ بیروت/ بیتا / چ 2.
روزنامه قدس»/ 23/ 4/ 1384
زحیلی/ وهبه/ التفسیر الوسیط/ 1/ دار الفکر/ دمشق/ 1421 / چ 1.
زمخشری/ جار الله محمود بن عمر/ تفسیر کشاف/ 1/ دار الکتب العربیهْ/ بیروت/ بیتا.
سخاوی: «مقاصد الحسنه»/ 153/ هند/ بیتا/ بینا.
سلیمان بن اشعث: «سنن ابی داود» دارالفکر/ بیروت/ 1421/ چ 1.
100)سمرقندی/ نصر بن محمد بن احمد/ تفسیر سمرقندی/ 1 و 2/ دار الفکر/ بیروت/ 14161) / چ 1.
سمعانی/ ابی المظفر منصور بن محمد/ تفسیر القرآن/ 4/ دار الوطن/ ریاض/ 141 / چ 1.
سهروردی/ شهاب الدین یحیی: «حکمة الاشراق»/ ایران/ بیتا/ بینا.
سهروردی/ شهاب الدین یحیی: «مجموعه مصنفات»/ 3/ علوم انسانی/ تهران/ 1380/ چ 2.
سید قطب/ فی ظلال القرآن/ 1/ دار الشرق/ قاهره/ 1412.
سیوطی/ جلال الدین/ الدر المنثور/ 1، 2، 5، 6/ دار الکتب/ بیروت/ 1421 / چ 1.
شافعی/ محمد بن احمد/ مناقب علی بن ابیطالب علیه السلام / فرهنگ اسلامی/ قم/ 1415.
الشرطونی/ سعید نوری/ اقرب الموارد/ 2/ مکتبه مرعشی/ قم/ 1403.
شعراوی/ محمد متولی/ تفسیر شعراوی/ 1/ الازهر/ قاهره/ 1411.
شوکانی/ محمد بن علی/ فتح القدیر/ 1 ، 4/ دار الکتب/ بیروت/ 1420 / چ 1.
شیخ صدوق/ محمد بن علی/ الخصال/ 2/ اسلامی/ قم/ 1403.
شیخ صدوق/ محمد بن علی/ امالی/ بینا/ تهران/ 1417 / چ 1.
شیخ صدوق/ محمد بن علی/ معانی الاخبار/ اسلامیه/ تهران/ بیتا.
شیخ صدوق/ محمد بن علی/ من لا یحضره الفقیه/ 2/ مؤسسه اعلمی/ بیروت/ 1406 / چ 1.
شیخ صدوق: «التوحید»/ نشر اسلامی/ قم/ 1423/ چ 8.
شیخ صدوق: «الخصال»/ 2/ اعلمی/ بیروت/ 1410/ چ 1.
شیخ صدوق: «علل الشرایع»/ 1 و 2/ مؤسسه اعلمی/ بیروت/ 1408/ چ 1.
شیخ صدوق: «عیون اخبار الرضا»/ اسلامیه/ تهران/ 1380 / چ 1.
شیخ صدوق: «فضائل الشیعه صدوق»
شیخ صدوق: «کمال الدین و تمام النعمة»/ 1/ 351/ نشر اسلامی/ قم/ 1422/ چ 4.
شیخ صدوق: «معانی الاخبار»/ جامعه مدرسین/ قم/ 1361 Ú ش.
شیخ صدوق: «من لایحضره الفقیه»/ دارالتعارف/ بیروت/1413.
شیخ صدوق، «الامالی»
شیخ طوسی/ ابی جعفر محمد بن حسن/ الامالی/ بعثت/ قم/ 1414 / چ1.
شیخ طوسی/ ابی جعفر محمد بن حسن/ التبیان/ 1 و 5 و 8/ دار الاحیاء/ بیروت/ بیتا.
شیخ طوسی/ ابی جعفر محمد بن حسن/ رجال/ بینا/ بیجا/ بیتا.
شیخ مفید/ محمد بن نعمان/ امالی/ پژوهشهای اسلامی/ مشهد/ 1364ش.
127)شیخ مفید: «الاختصاص»/ جامعه مدرسین/
قم/ بیتا.
شیخ مفید: «المسائل العکبریه»/ دارالنعمان/ بیروت/ بیتا.
شیخ مفید: «اوائل المقالات»/ حقیقت/ تبریز/ 1358/ چ 2.
شیرازی/ صدرالمتألهین محمد...: «الحکمة المتعالیة»/ 2/ .../ دارالاحیاء/ بیروت/ 1423/ چ 1.
شیرازی/ ملاصدرا: «شرح اصول کافی»/ 1/ آموزش عالی/ تهران/ 1366/ چ1.
صفوری شافعی/ عبدالرحمان بن عبد السلام/ نزهة المجالس/ 2/ دار الجیل/ بیروت/ 1408/ چ 1.
طباطبائی/ محمد حسین: «المیزان»/ 1، 3، 8، 20/ اسلامیه/ تهران/ 1372 / ش/ چ 5.
طبرانی/ سلیمان بن احمد/ معجم الکبیر الطبرانی/ 3 و 10/ مکتبه ابن تیمیه/ قاهره/ بیتا / چ 2.
طبرسی/ ابی علی فضل بن حسن: «مجمع البیان»/ 2و 3 و 7 و... دار المعرفت/ بیروت/ 1408 / چ 2.
طبرسی/ ابی علی/ الاحتجاج/ 1/ اعلمی/ بیروت/ 1421 / چ 3.
طبرسی/ ابی علی/ مجمع البیان/ 1 و 8/ دار المعرفة/ بیروت/ 1408/ چ 5.
طبرسی/ علی کرمی: «ترجمه مجمع البیان» وزارت فرهنگ/ تهران/ 1380/ چ1.
طبرسی: «الاحتجاج»/ 1/ 2/ دار النعمان/ بیجا/ بیتا.
طبری/ ابی جعفر محمد بن جریر/ تاریخ الامم و الملوک/ 1/ دار الهجرهْ/ بیروت/ 1422 / چ 1.
طبری/ ابی جعفر محمد بن جریر/ تفسیر طبری/ دار القلم/ دمشق/ 1418 / چ1.
طبری/ ابی جعفر محمد بن جریر: تفسیر الطبری/ 4/ دارالهجرهْ/ 1422/ چ1.
143)طبری/ احمد/ الریاض النضرة/ 3/ دار
المعرفهْ/ بیروت/ 1418 / چ1.
طبری/ محب الدین احمد بن محمد/ مناقب امام علی بن ابیطالب علیه السلام / بوستان کتاب/ قم/ 1425/ چ 1.
طبری/ محمد بن جریر رستم: «دلائل الامامة»/ بعثت/ قم/ 1413/ چ 1.
طبری/ محمد/ بشارة المصطفی/ نشر اسلامی/ قم/ 1420 / چ 1.
طبسی نجفی/ محمد رضا: «منیة الراغب فی ایمان ابی طالب»/ علمیه/ قم/ 1395/ چ 2.
طبسی/ محمد رضا/ منیة الراغب فی ایمان ابوطالب/ علمیه/ قم/ 1395 / چ1.
عجزی/ علی بن محمد/ مفتاح السعادة/ 5/ مؤسسه زید بن علی/ یمن/ 1424/ چ 1.
عروسی/ الحویزی عبد علی بن جمعه/ تفسیر نور الثقلین/ 1 و 4/ اسماعیلیان/ قم/ 1415 / چ4.
151)علامه حلی/ حسن بن یوسف مطهر/ کشف الیقین فی فضائل امیرالمؤمنین علیه السلام / بینا/
بیجا/ 1411.
علامه عبدالرحمن: «مقدمه ابن خلدون»/ اعلمی/ بیروت/ بیتا.
عیاشی/ محمد بن مسعود/ تفسیر عیاشی/ 1/ مؤسسه بعثت/ قم/ 1421 / چ1.
فتال نیشابوری/ ابی علی محمد/ روضة الواعظین/ شریف رضی/ قم/ 1368ش / چ1.
فخر رازی/ محمد بن عمر/ تفسیر الکبیر/ 1 و 24/ دار الکتب العلمیه/ بیروت/ 1425 / چ2.
فرانتس روزنتال/ اسدالله آزاد: «تاریخ، تاریخ نگاری در اسلام»/ 1/ 21 و 28/ مشهد / رضوی/ بیتا.
فلوطین/ «اثولوجیا»/ بیدار/ قم/ 1413 / چ 1.
فیومی/ احمد: «المصباح المنیر»/ 2 و 1/ الازهر/ مصر/ بیتا.
159)قرجوی/ محمد بن مصلح الدین/ حاشیه محیی الدین شیخزاده/ / دار الکتب/1) بیروت/ 1419 / چ1.
قرطبی/ محمد بن احمد: «الجامع لاحکام القرآن»/ 3/ دارالحدیث/ قاهره/ 1416/ چ 2.
قشیری/ عبد الکریم بن هوازن/ تفسیر القشیری/ 5/ دار الکتب العلمیه/ بیروت/ 1420 / چ1.
قمی/ علی بن ابراهیم: «تفسیر قمی» /1/ 2/ اعلمی بیروت/ 1412/ چ 1.
قندوزی/ سلیمان بن ابراهیم/ ینابیع المودة/ شریف رضی/ قم/ 1413 / چ1.
قنوجی بخاری/ صدیق بن حسن/ فتح البیان فی مقاصد القرآن/ 9/ دار الکتب العلمیة/ بیروت/ 1420.
قونوی/ صدرالدین: «رسالة النصوص» نشر دانشگاهی/ تهران/ 1362.
166)کارل پاسپرس/ حسن لطفی: «آغاز و انجام تاریخ»/ 53 و 54/ خوارزمی/ تهران/1) 1373.
کاشانی/ عبدالرزاق: «الاصطلاحات الصوفیة»/ دار الاتحاد العزلی/ قاهره/ بیتا.
کاشانی/ فتح الله بن شکر الله/ زبدة التفاسیر/ 1/ معارف اسلامیه/ قم/ 1423/ چ 1.
کاشانی/ فیض/ تفسیر الصافی/ 1 و 4/ دار العلمیة/ بیروت/ بیتا.
کتاب مقدس: «تورات و انجیل» بیتا/ بیجا/ بینا.
کراجکی/ محمد بن علی: «کنزالفوائد»/ 1/ دارالاضواء/ بیروت/ 1405.
کوفی/ فرات بن ابراهیم: «تفسیر فرات کوفی»/ 56/ ارشاد/تهران/ 1410/چ1.
174)مازندرانی/ ملاصالح: «شرح اصول کافی»/
7/ اسلامیه/ تهران/ بیتا.
مایکل استنفورد/ احمد گل محمدی: «فلسفه تاریخ» نشر نی/ تهران/ 1382/ ص 239 / چ1.
متقی هندی/ علی بن حسام الدین/ کنز العمال/ 10/ رسالت/ بیروت/ 1401.
مجلسی/ علامه محمد باقر/ بحار الانوار/ 15 و 37/ موسسه الوفاء/ بیروت/ 1403/ چ2.
مجلسی/ محمد باقر: «بحارالانوار»/ 3/ 5/ 15/ 35/ 54/ 36/ 73/ 101.
مجلسی/ محمد باقر: «مرآة العقول»/ 5/ اسلامیه/ تهران/ 1379/ چ4.
مجله حزب الله اندیشه/ سال سوم/ شماره 6 و 7 سال 1381.
محمد بن اسماعیل: «صحیح بخاری» دار السلام/ ریاض/ 1421/ چ 3.
محمد بن جعفر/ شیخ طوسی: «الامالی»/ بعثت/ قم/ 1413/ چ1.
محمد بن جعفر/ شیخ طوسی: «التهذیب»/ دارالتعارف/ بیروت/ 1413.
محمد رشید رضا: «تفسیر المنار»/ دار المعرفت/ بیروت/ بیتا/ چ2.
مراغی/ احمد مصطفی/ تفسیر المراغی/ 1/ دار الکتب العلمیه/ بیروت/ 1318/ چ1.
مرتضی عاملی/ سید جعفر/ الصحیح من سیرة النبی الاعظم|/ 2/ دار الحدیث/ قم/ 1426/ چ1.
مستنبط/ سید احمد: «القطره»/ 2/ نینوا/ تهران/ بیتا/ دوم.
مسعودی/ ابی الحسن/ مروج الذهب/ 1/ دار المعرفة/ بیروت/ 1453.
مشهدی/ میرزا محمد/ کنز الدقائق/ 1/ جامعه مدرسین/ قم/ 1407.
مغربی/ محمد بن سلیمان/ جمع الفوائد/ 2/ کتاب السیر/ ابن کثیر/ بیروت/ 1418/ چ 1.
191)مقاتل بن سلیمان/ تفسیر مقاتل سلیمان/
1/ دار الاحیاء/ بیروت/ بیتا.
ملا صدرای شیرازی/ تفسیر قرآن کریم/ 3/ بیدار/ قم/ بیتا.
منسوب الی الامام حسن/ تفسیر العسکری/ مدرسه امام مهدی/ قم/ 1409/ چ 1.
منقری/ نصر بن مزاحم/ وقعة الصفین/ کتابخانه مرعشی/ قم/ 1404.
مولوی/ سید هاشم: «غایة المرام»/ 4/ تاریخ عربی/ بیروت/ 1422/ چ1.
میبدی/ ابو الفضل رشید الدین/ کشف الاسرار/ 1 و 7/ امیر کبیر/ تهران/ 1361ش / چ 5.
میر سید شریف: «التعریفات» ناصر خسرو/ تهران/ بیتا.
نجفی/ علی حسینی/ تأویل الآیات الظاهرة/ 1و 2/ امام مهدی/ قم/ 1307 / چ1.
نجفی/ علی حسینی: «تأویل الآیات الظاهرة»/ 2/ امام مهدی/ قم/ 1407/ چ1.
نسائی/ عبد الرحمان احمد بن شعیب/ خصائص امیرالمؤمنین علیه السلام / مکتبه نینوا/ تهران/ بیتا.
نضر بن محمد بن مسعود: «تفسیر عیاشی»/ 2/ اسلامیه/ تهران/ بیتا.
نقشبندی/ محمد ثناء الله حنفی/ تفسیر المظهری/ 7/ دار الاحیاء/ بیروت/ 1425 / چ1.
نوری/ میرزا حسین/ مستدرک الوسائل/ 4/ آل البیت/ قم/ 1408.
نیشابوری/ ابی الحسین مسلم بن حجاج/ صحیح مسلم/ 4/ کتاب فضائل/ دار الفکر/ بیروت/ 1419 / چ1.
نیشابوری/ فتال ابی علی محمد: «روضة الواعظین»/ 1/ شریف رضی/ قم/ 1368/ چ1.
ویل دورانت/ «قصة الحضارة- تاریخ تمدن»/ 1/ 153/ دارالفکر/ بیروت/ 1408 (عربی).
هومر/ سعید نفیسی/«ایلیادو ادوسیه»/
هیثمی/ ابی بکر: «مجمع الزوائد و منبع الفوائد»/ 9و 8/ دار الفکر/ بیروت/ 1414.
209)یعقوبی/ ابن واضح/ تاریخ یعقوبی/ 1/ اعلمی/ بیروت/ 1413 / چ1.