ghaemiyeh.com
سرشناسه : وفا، بنت الزهرا، -۱۳۵۰
عنوان و نام پدیدآور : عوامل سقوط و فروپاشی بنیامیه/ بنتالزهرا وفا .
مشخصات نشر : قم: آشیانه مهر: مجمع جهانی شیعهشناسی، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری : ۲۰۴ ص. ؛ ۲۴×۱۷سم.
فروست : مجمع جهانی شیعهشناسی؛ ۴۹.
شابک : ۶۰۰۰۰ریال978-600-6164-29-8:
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه : ص.[۱۹۷] - ۲۰۴ ؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : امویان --تاریخ --جنبشها و قیامها
موضوع : امویان -- تاریخ
موضوع : کشورهای اسلامی -- سیاست و حکومت -- ۴۱ - ۱۳۲ق.
موضوع : کشورهای اسلامی -- تاریخ -- ۴۱ - ۱۳۲ق.
شناسه افزوده : مجمع جهانی شیعهشناسی
رده بندی کنگره : DS۳۸/۳/و۷ع۹ ۱۳۹۱
رده بندی دیویی : ۹۵۳/۰۲
شماره کتابشناسی ملی : ۲۴۰۴۲۸۳
نام کتاب: عوامل سقوط و فروپاشی بنی امیه
نام مؤلف:بنت الزهرا وفا
ناشر انتشارات آشیانه مهر
محقق: خلیل بخشیزاده
ویراستار علمی:علیرضا ابراهیمی
امور فنی / تنظیم و طرح جلد:علیاکبر رشیدی گلروئیه
صفحه آرا:محمد ابراهیم ناظری
تعداد صفحات: 204
چاپخانه: گلها
چاپ: اول/1391
تیراژ: 3000
قیمت گالینگور:8000 تومان
قیمت شومیز:5500 تومان
شابک: 8–29–6164–600-978
کلیه حقوق برای مجمع جهانی شیعهشناسی محفوظ است
قم-45 متری عمار یاسر-پلاک 90-صپ 644-37158 تلفن: 7713773-7756092 / دورنگار: 7713774
تصویر
مقدمه استاد انصاری بویراحمدی 13
پیشگفتار 17
بخش اوّل: زمینهها / 23
فصل اوّل: حکومت بنی امیّه 25
نگاهی اجمالی به حکومت امویان 27
پیریزی حکومت موروثی 31
عدم مشروعیت رژیم بنیامیه 35
فصل دوّم: اصلاحات عمربن عبدالعزیز و شکست آن 39
خلافت عمر بن عبدالعزیز 41
اصلاحات عمربن عبدالعزیز 42
الف) برخورد با شیعیان 43
ب) برخورد با خوارج 46
ج) برخورد با ظلم و اجحاف به مردم 48
موالی 48
اهل ذمه 49
شکست اصلاحات عمربن عبد العزیز 54
فصل سوّم: فتوحات دوران خلافت اموی 55
فتوحات شرقی 58
فتوحات غربی 60
اهداف فتوحات 62
نتیجهگیری 63
بخش دوّم: عوامل سیاسی و مذهبی / 67
فصل اوّل: شیوه حکومتداری امویان 69
استبداد 71
تجمل پرستی و اسراف در بیت المال 74
عیاشی و خوشگذرانی 77
بیاعتنایی بنیامیه به تعالیم دینی 79
فصل دوّم: شورشهای ضد اموی 83
عوامل ایجاد احزاب مختلف در دوره بنیامیه 86
احزاب در دوره بنی امیه 87
الف) شیعیان 87
قیام حُجربنعدی 88
قیام حسین بن علی(ع) 89
آثار نهضت امام حسین(ع) 92
قیام مردم مدینه 94
قیام توابین 95
قیام مختار 96
قیام زید بنعلی بن الحسین(ع) 98
قیام یحیی بن زیدبن علی بن الحسین(ع) 99
ب) خوارج 100
حضور خوارج در ایران 102
مرحله آغازین قیامهای خوارج «خروج و نفوذ» 102
نشر و گسترش قیام خوارج در ایران «افتراق و انتشار» (79-64 ه-. ق) 105
مرحله رکود در قیامهای خوارج «انزوا و اعتزال»، ( 100 - 80 هجری) 107
اوج قیامهای خوارج در ایران «ائتلاف و اتحاد»، (132 - 100 هجری) 109
ج) مرجئه و نومسلمانان 112
معروفترین قیامهای مرجئه 114
قیام ابوصیدا 114
قیام حارث بن سریج 115
د) موالی 116
تقسیمبندی موالی 116
فصل سوّم: اشرافیت ناراضی عرب 121
الف) ابن اشعث 123
ب) یزید بن مهلب 124
ج) عبدالله بن زبیر 125
درگیریهای خاندانی 125
نتیجهگیری 129
بخش سوّم: عوامل اقتصادی / 133
فصل اوّل: نظام مالیاتی 135
فصل دوّم: اقسام مالیات در سرزمینهای فتح شده 141
الف) اراضی طوع 143
ب) اراضی صلح 143
ج) اراضی عنوه 143
خراج (مالیات بر اراضی) 144
جزیه 145
أمویان و مالیات 145
فصل سوّم: خراسان و نو مسلمانان 149
نتیجهگیری 155
بخش چهارم: عوامل اجتماعی / 157
فصل اوّل: عرب گرایی 159
فصل دوّم: شعوبیه 165
الف) حزب عربی 168
ب) حزب مساوات 168
ج) حزب شعوبی 168
وجه تسمیه 169
الف) نهضت ادبی 170
ب) تدبیر سیاسی 172
تدبیر سیاسی ابومسلم و اختلاف یمانیها و مصری ها 172
فصل سوّم: نزاع قبایلی 175
مهاجرت اعراب به ایران و به ویژه خراسان 177
نزاعهای قبیلهای 179
فرجام خلافت بنیامیه 183
پیامدهای سقوط بنیامیه در تاریخ اسلام 189
نتیجهگیری 189
خلاصه و نتیجهگیری 191
فهرست منابع 197
منابع اصلی 197
منابع پژوهشی 200
بسم الله الرّحمن الرّحیم
قال علی(ع): «یستدلّ علی ادبار الدول بأربع: تضییع الأصول و التمسّک باالفروع وتقدیم الأراذل وتأخیر الأفاضل»(1)«چهار چیز نشانهی سرآمدن دولتهاست: فروگذاشتن اصول، چسبیدن به فروع، مقدم داشتن فرومایگان و عقبزدن مردمان بافضیلت و لایق.»
و میفرماید: «ثباتُ الدول باقامة سنن العدل»(2)«پایداری دولتها به برپا داشتن راه و رسم دادگری است.»
بنیامیه که طبق تصریح قرآن «شجرهی ملعونه»(3)هستند، از اسلام اصیل به دور و پیوسته برای اسلام خطرساز بودهاند. حتی پس از اسلام آوردنشان نیز پیامبر اعظم| از وجود آنان برای جامعه اسلامی بیمناک بوده است.
فخر رازی و ابوحیان اندلسی و دیگر مفسران اهل تسنن در تفاسیر خود ذیل آیه 60 سوره اسراء نوشتهاند: پیامبر عالیقدر اسلام| درعالم رؤیا دیدند که بنیامیه نظیر بوزینههایی بر فراز منبرش بالا میروند؛ این خواب به قدری پیامبر| را نگران کرد که دیگر کسی آن حضرت را خندان ندید.
در صحیح بخاری نقل شده است که: «إنَّ النبیّ قال: هلاک أمّتی علی ید اغلمة سفهاء من قریش وهذه الروایة تدعم تفسیر الرؤیا ببنی أمیة وعلیه یکون المراد بقوله تعالی: {وَالشّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ} هم بنو أمیّة...»(4).
امویان پس از شهادت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب× و تحمیل صلح بر امام حسن(ع)، حکومت رسمی بنیامیه را شروع و با تبدیل آن به سلطنت جاهلی، انحراف
عظیمی در تاریخ اسلام به وجود آوردند. از سال 41 ه- ق تا سال 132 - یعنی سال انقراض آنان - جهان اسلام را با چالشهای فراوانی روبرو نمودند.
بنیامیه عامل اصلی به وجود آوردن بزرگترین مصیبت عالم (واقعهی کربلا)، واقعهی تأسف برانگیز حره، محاصره و آتشزدن کعبه، قتل و غارت مسلمین توسط دیگر مسلمین برای اولین بار، به شهادت رساندن اصحاب به ویژه مخالفت و دشمنی بیحدو حصر با اهلبیت پیامبر اسلام|، رواج بدعتهای فراوان، اشرافیگری، تحریف و وارونه نشان دادن فرامین اسلامی و صدها مورد از جنایات وحشتناک در اسلام بودهاند.
معاویه و کارگزارانش به شکلهای مختلفی علیه شیعه تلاش میکردند. قتل و غارت شیعیان، قطع کردن مواجب آنان از بیتالمال، تبلیغات گسترده و فراگیر علیه امام علی(ع)، جعل احادیث فراوان به نفع خود و بر ضد اهلبیت(ع) به ویژه امیرالمؤمنین(ع)، تنها بخشی از فعالیتهای معاویه بر ضد شیعیان بوده است.
با وجود اطلاع دقیق دستگاه بنیامیه نسبت به اعلمیت و افضلیت امیرالمؤمنین(ع) بر تمامی صحابه و اطلاع از احادیث فضایل او به نقل از پیامبر اسلام| و همچنین عظمت حکومت، عدالت و قضاوتهای تحسین برانگیز و خداپسندانه آن حضرت، باز هم به طور مصمم و جدّی اظهار تنفّر و بیزاری مینمودند، تا آنجا که نسبت به سبّ و لعن علی(ع) دستور داده و بر آن پافشاری میکردند. وقتی از مروان حکم سؤال شد که چرا چنین میکنند؟ در پاسخ گفت: «لا یستقیم لنا الأمر إلاّ بذلک».(1)
اساساً حاکمیت بنیامیه جز باسیاست سبّ علی(ع) پابرجا نمیماند.
بر سبّ و لعن علی(ع) تا آنجا تأکید داشتند که معاویه میگفت: این امر باید آنقدر گسترش یابد تا کودکان با این شعار بزرگ شده و جوانان با آن پیر شوند و هیچ کس هم از او فضیلتی نقل نکند.(2)
معاویه به زیاد دستور داده بود تا هر کس را که بر دین علی(ع) است، از بین ببرد.(1)
او به عمّال خود مینوشت: در میان شما هر که از شیعیان علی[(ع)] و متهم به دوستی او هست از بین ببرید حتی اگر دلیل و بینهای برای اینکار، بنا شد ولو با حدس و گمان از زیر سنگ بیرون بکشید.(2)
به دلیل این همه دشمنیها و به دلیل آنکه معاویه و دستگاه بنیامیه کمترین پایبندی و اعتقادی به اسلام اصیل نداشتند، مورد انزجار و تنفّر شیعیان بودند.
مخالفین اصلی حکومت بنیامیه شیعیان، خوارج و زبیریان بودند. قیام امام حسین(ع)، واقعهی حره، قیام توابین و قیام مختار ضربههای مهلکی بر پیکر دستگاه ظالم بنیامیه وارد آورد.
یکی دیگر از مشکلات دستگاه بنیامیه، برتر دانستن عنصر عرب بر دیگر مسلمانان بود که به دنبال آن موالی و نهضت شعوبیه، تبدیل به یکی از عوامل مؤثر در رشد داعیان عباسی و فروپاشی بنیامیه شدند.
نظام مالیاتی منفی و ناکارآمد امویان نیز مشکلات فراوانی را برای آنان به وجود آورد. جنگ و نزاعهای خانگی، برای ولایتعهدی نیز بر تشنج اوضاع بنیامیه میافزود.
از دیگر عوامل فروپاشی بنیامیه ستمپیشگی و احکام ظالمانه آنان بود.
ستمگری رژیم فاسد بنیامیه به جایی رسیده بود که امیرالمؤمنین(ع) میفرمایند: «وَالله لا یَزالُونَ حَتّی لا یَدْعُو للهِ مَحَرَّماً إلاّ استَخلُّوهُ وَلا عَقْداً إِلاَّ حَلُّوهُ وَحَتّی لا یَبْقَی بیتُ مَدَرٍ وَلا وَبَرٍ إِلاّ دَخَلَهُ ظُلْمُهُمْ»(3))؛ «سوگند به خدا بنیامیه چنان به ستمگری در حکومت ادامه دهند، که حرامی باقی نماند جز آنکه حلال شمارند و پیمانی نمیماند جز آنکه
همه را بشکنند و هیچ خانهای وجود ندارد جز آنکه ستمکاری آنان در آنجا راه یابد.»
از دیگر عوامل سقوط و فروپاشی بنیامیه جهل و نادانی آنان نسبت به اسلام و حقایق اصیل اسلامی بود: «فَعندَ ذَالکَ اَخَذَ الْباطِلُ مآخذهُ وَرَکِبَ الجَهلُ مَراکِبَهُ وَعَظُمَتِ الطّاغِیَةُ وَقلّتِ داعِیَة وَصالَ الدَّهرُ صیالَ السَّبُعِ الْعَقُور وَهَدَرَ فَنیقُ الْباطِلِ بَعْدَ کُظُوم»(1)
«پس در آن هنگام که امویان بر شما تسلّط یابند، باطل بر جای خود استوار شود و جهل و نادانی بر مرکبها سوار و طاغوت زمان عظمت یافته و دعوتکنندگان به حق اندک و بیمشتری خواهند شد. روزگار چونان درنده خطرناکی حملهور شده و باطل پس از مدتها سکوت نعره میکشد.»
با چنین مشکلاتی حتی اصلاحات عمر بن عبد العزیز نیز نتوانست نظام پوسیده و منحط بنیامیه را نجات دهد و بالاخره در سال 132 ه- ق داعیان عباسی با پیروزی در خراسان حکومت اموی را ساقط نمودند.
کتاب وزین «عوامل سقوط و فروپاشی بنیامیه» که توسط محقق ارجمند، سرکار خانم «بنت الزهرا وفا» به رشتهی تحریر در آمده، اثر علمی
ارزشمندی است که با زبانی ساده و شیوا، علل و عوامل سقوط بنیامیه را مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار داده است. مطالعه این کتاب از جهات متعددی دارای ارزش و تأثیرگزار خواهد بود. باشد که چنین تحقیقات ارزشمندی توسط مؤلّف محترم ادامه یابد. انشاءالله کثر الله امثالها، جزاها الله عن الاسلام اجراً، ادام الله ظلها ودامت افاضاتها والسّلام علیکم وعلی جمیع اخواننا المؤمنین بولایة علیّ بن أبیطالب(ع) فی اقطار العالم ورحمة الله وبرکاته
مسئول مجمع جهانی شیعهشناسی
انصاری بویراحمدی
1) نهج البلاغه، خطبه 108.
بنیامیه؛ خاندانی مشهور و از قبایل قریش در سرزمین مکه بودند؛ آنان دشمنیهای سرسختانهای با اسلام داشتند و در زمان خلفای پیشین، مناصب مهمی از جمله حکومت شام را به دست آوردند.
حکومت رسمی امویان در سال 41 ه-.ق، پس از شهادت حضرت علی(ع) و صلح امام حسن(ع)، به دست معاویه ایجاد شد و تا سال 132 ه-.ق ادامه یافت.
حکومتها مانند موجودات زندهای هستند که دورهها و مراحل مختلف تولد، قوت و ضعف، جوانی و پیری و بعضاً سرانجام، نابودی را پشت سر میگذرانند. حکومت امویان نیز از این قاعده مستثنا نبود.
در این پژوهش بر آنیم تا زمینهها وعوامل فروپاشی رژیم اموی را از جنبههای گوناگون بررسی کنیم.
تاریخ گذشته همانند طومارِ بازی است در برابر طومار بسته آینده، که به وسیله این طومارِ باز باید بخش بسته را گشود و خطوط حرکت آینده را ترسیم کرد.
تاریخ منبع شناخت و مخزن تجربههای فراوانی است که با مطالعه آن میتوان به علل حیات یا مرگ جوامع و عوامل ظهور و سقوط دولتها و تمدنها پی برد و سرنوشت آیندگان را به آسانی پیشبینی و راهشان را روشن کرد؛ زیرا شناخت
آینده مستلزم درک گذشته است و اگر از گذشته چیزی ندانیم راه آینده را نیز نمیتوانیم به خوبی بپیماییم. خلافت اموی نیز قسمتی از تاریخ گذشته است، بنابراین، پژوهش جامع و فراگیر در این زمینه دارای اهمیت بسزایی خواهد بود.
از آنجا که خلافت اموی به ظاهر یکی از حکومتهای اسلامی به شمار میرود و تأثیرات عمیقی بر جهان اسلام و خارج از آن بر جای گذاشته است، فروپاشی چنین حکومتی [بارویکرد نظامی و رعب و اختناق] از مسائل مهم تاریخ اسلام به شمار میرود که بررسی عوامل متعدد آن نیز اهمیت فراوانی خواهد داشت.
فواید و آثار مثبت این پژوهش، به دلیل نوع و کیفیت و فراگیر بودن موضوع آن، در قلمرو گستردهتری قابل بررسی است.
از آنجا که جمهوری اسلامی ایران از نظر تاریخی و ماهیت دینی، در امتداد حکومتهای بزرگ اسلامی قرار گرفته است، ضروری است که از آسیبشناسی و تجربیات به دست آمده حکومتهای گذشته بهرهمند شود و آنها را به کار گیرد. از این رو، شناخت پیشینه دولتهای اسلامی امری لازم است.
دولتمردان و دستاندرکاران سیاست جمهوری اسلامی، دانشجویان و محققان رشتههای تاریخ و جامعهشناسی، پژوهشکدهها، مؤسسات و مراکز علمی تحقیقاتی و دستگاههای سیاسی مرتبط با موضعگیریها و سیاستگزاریهای داخلی و خارجی از کسانی هستند که میتوانند از این تحقیق بیشترین بهره را ببرند.
در این پژوهش سعی میشود تا با استفاده از منابع و مأخذ مختلف و معتبر به بررسی و ارائه تصویری کلی و منسجم از عوامل فراز و فرودی که امویان در مقاطع مختلف حکومت خود با آن روبهرو بودهاند، بپردازیم.
این عوامل را میتوان در دستهبندیهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی بررسی کرد.
درباره این موضوع تحقیقات خاصی دست کم به زبان فارسی وجود ندارد؛ یعنی پژوهشی که به طور مستقیم و خاص جنبه فلسفی تاریخ و تحلیل زیربنایی این موضوع را بررسی کرده باشد، بسیار محدود و اندک است.
بیشتر تحقیقاتی که در این زمینه انجام گرفته است، حاشیهای و فرعی به این موضوع پرداخته است. یکی از این پژوهشها کتاب «دولت امویان»(1)
است. این کتاب از به قدرت رسیدن معاویه آغاز شده است و اوضاع خلفای پس از وی را یک به یک بررسی کرده است. در پایان کتاب نیز فهرستوار و خلاصه به علل
سقوط امویان اشاره کرده است. از این رو، پژوهش کاملی در این زمینه به شمار نمیآید.
اثر دیگر، کتاب «ایران در روزگار اموی»(2)
است. این اثر نیز به اوضاع ایران خاصه خطه خراسان، در اواخر خلافت امویان پرداخته است. از این رو، شعاع محدودی از بحث حاضر را در بر میگیرد.
دیگر پژوهشی که میتوان از آن یاد کرد، «تاریخ سیاسی و اجتماعی خراسان در زمان حکومت عباسیان»(3)است. این کتاب نیز به طور جامع منطقه خراسان را مورد بررسی قرار داده است و به برخی از مسائل مهم اقتصادی آن میپردازد.
اما بخش مهمی از کتاب به شورشهای عصر عباسی و حوادث آن دوره پرداخته است. بنابراین، میتوان گفت: اثر کاملی برای عصر اموی نیست.
با مطالعه کامل و دقیق این کتاب اطلاعات مبسوط و پاسخ مشروحی به پرسشهای زیر داده شده است؛ زمینهها و عوامل سقوط و فروپاشی خلافت اموی کداماند؟
مبانی مشروعیت خلافت اموی چه بود و چه نقشی در سقوط آنها ایفا کرد؟
جریانها و گروههای مخالف امویان چه تأثیری بر سقوط این سلسله داشتند؟
عملکرد امویان در زمینههای مختلف سیاسی، مذهبی، اجتماعی و اقتصادی در دوره حکومت آنها چگونه بود؟ و چه نقشی در سقوط حکومت آنها داشت؟
در این تحقیق فرض را بر این گذاشتهایم که عوامل متعددی همچون استبداد، بیتوجهی به امور دینی، نارضایتی گروههای مختلف جامعه، فتوحات به قصد کشورگشایی و جمع غنائم، تحمیل فشارهای سنگین مالیاتی بر مردم فقیر، سیاستهای نژادگرایانه امویان، نزاعهای قبیلهای، نابسامانی داخلی حکومت و تلاشهای زیرکانه و پنهانی عباسیان منجر به ضعف و سقوط حکومت امویان شد. به همین دلیل از ابواب و فصول مختلف کتاب بدین شکل تنظیم گردیده است:
بخش اول؛ با عنوان «زمینهها» شامل سه فصل میباشد:
فصل اوّل؛ نگاهی اجمالی به امویان؛
فصل دوّم؛ توسعه فتوحات و اهداف آن؛
فصل سوّم؛ شکست اصلاحات عمربنعبدالعزیز.
در بخش دوم؛ عوامل سیاسی و مذهبی در 4 فصل بررسی میگردد:
فصل اوّل؛ شورشهای ضد اموی؛
فصل دوّم؛ شیوه حکومت داری؛
فصل سوّم؛ درگیریهای خاندانی؛
فصل چهارم؛ اشرافیت ناراضی عرب؛
در بخش سوم؛ عوامل اقتصادی مطرح میشود و در سه فصل به آن میپردازد؛
فصل اوّل؛ نظام مالیاتی؛
فصل دوّم؛ جزیه، خراج؛
فصل سوّم؛ خراسان و نو مسلمانان.
بخش چهارم نیز عوامل اجتماعی را مطرح میکند. این بخش شامل سه فصل است:
فصل اوّل؛ عربگرایی؛
فصل دوّم؛ شعوبیه؛
فصل سوّم؛ نزاع قبایلی.
عناوین این فصل عبارتند از:
نگاهی اجمالی به حکومت امویان
پی ریزی حکومت موروثی
عدم مشروعیت رژیم بنی امیه
امویان؛ یکی از حاکمان مطرح در تاریخ اسلام هستند که خود را جانشینان رسولخدا| میدانستند.
پیوند این دو مسئله و فهم ابعاد و زوایای آن ما را بر آن میدارد که قبل از هر بحث دیگری ابتدا به طور مختصر به مسئله خلافت و اختلافات بر سر آن، پس از وفات پیامبر گرامی اسلام| بپردازیم.
به رغم روادید عظیم غدیر و تلاشهای پیامبر اکرم| برای تحقق خلافت و جانشینی حضرت علی(ع)، انجمن سقیفه به وقوع پیوست و آنان امر خداوند را عملی نکردند و خاندان پیامبراکرم| خانهنشین شدند. در وقوع این جریان، قریش نقش اساسی داشت؛ زیرا آنها تنها قبیلهای بودند که میخواستند وتوانستند حق عترت پیامبراکرم| را تصاحب کنند.
قریش معتقد بودند:
اگر کسی از بنیهاشم عهدهدار امر خلافت شود، خلافت از این خاندان خارج نمیشود و در آن برای ما نصیبی نیست ولی اگر غیر از بنیهاشم عهدهدار [خلافت] شوند، آن را میان خود میگردانند و به همدیگر حواله میدهند.(1)
1) ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ترجمه و حاشیه محمود مهدوی دامغانی، ج1، ص 93.
با وجود همه شایستگیهایی که در حضرت علی× خلاصه میشد، ابوبکر با تحمیل خود بر مردم به خلافت رسید و حضرت علی(ع) به خاطر مصالح اسلام و مسلمانان از حق خویش گذشت.
پس از ابوبکر، عمر جانشین وی شد. عمر به دستور شخص ابوبکر به خلافت رسید و پس از مدتی به دست «ابولؤلؤ» کشته شد.
پس از وی، شورای شش نفری که توسط عمر انتخاب شده بودند، عثمان را به خلافت برگزیدند. او در هشتاد و دو سالگی درمدینه کشته شد. خلافت وی، یازده سال و یازدهماه و بیست و دو روز طول کشید.(1)
عثمان ارادت خاصی به خاندان اموی داشت. وی که خود شاخهای از این شجره بود، در راه تکریم و بزرگداشت این خاندان، علاوه بر زیر پا گذاشتن کتاب و سنت، از سیره دو خلیفه پیشین نیز گام فراتر نهاد.
مهمترین کارهای او به شرح ذیل است:
الف) تعطیل نمودن حدود الهی؛
ب) تقسیم بیتالمال در میان بنیامیه.
ج) تأسیس حکومت اموی و نصب افراد غیرشایسته به مناصب اسلامی؛
د) آزار و اذیت گروهی از صحابه پیامبر| که از خلیفه و اطرافیان او انتقاد میکردند؛
ه-) تبعید تعدادی از صحابه که خلیفه حضور آنان را مزاحم افکار و آمال و برنامههای خود میدید.(2))
همین عوامل موجب نارضایتی مردم و سرانجام قتل عثمان به دست شورشیان شد. در نخستین روزهای خلافت خلیفه سوّم، اعضای خانواده بنیامیه دور هم گردآمدند و ابوسفیان رو به آنان کرد و گفت:
«اکنون که خلافت پس از قبیلههای «تیم» و «عدی» به دست شما افتاده است، مراقب باشید که از خاندان شما خارج نشود و آن را همچون گوی دست به دست بگردانید، که هدف از خلافت جز حکومت و زمامداری نیست و بهشت و دوزخی وجود ندارد.»(1)
معاویه، که از خویشان و نزدیکان عثمان بود، از جانب وی فرماندار شام شده بود. پس از قتل عثمان، همین که خشم مردم فرو نشست و شورشیان آرام شدند، مردم متوجه مدینه شدند که مسلمانان بدون سرپرست مانده و باید خلیفهای برای مردم تعیین شود.
بنابراین، به خانه امام علی(ع) هجوم بردندو با اصرار، با آن حضرت به عنوان خلیفه بیعت کردند و آن حضرت بیعت را به اجبار پذیرفت.(2)
مهمترین تصمیم سیاسی امام؛ عزل فرمانداران پیشین و در رأس آنان معاویه، بود. افکار شیطانی و دنیاپرستی معاویه به او اجازه پذیرش دعوت امام را نمیداد، از این رو منتظر فرصتی بود.
بزرگترین بهانهای که معاویه داشت، خون عثمان بود. اگر او در همان روزهای نخست از این فرصت استفاده نمیکرد دیگر نمیتوانست این بهانه را به کار ببرد.
معاویه پیراهن خونین خلیفه را همراه با انگشتان نائله - همسر عثمان - که هنگام دفاع از شوهرش قطع شده بود، بر بالای منبر شام آویخته بود تا شامیان را به خونخواهی عثمان، که به ادعای معاویه به تحریک علی(ع) کشته شده بود، وادار کند.(1)بنابراین، پس از نماز، خطبهای برای مردم شام ایراد کرد و احساسات مردم را تحریک کرد و در جایی از سخنانش گفت:
ای مردم! میدانید که من، جانشین امیرالمؤمنین عثمان بنعفان هستم و هرگز فردی را بر کار زشت اکراه نکردهام. من ولیّ عثمانم که مظلوم کشته شد. خدا میگوید: هر کس که به ستم کشته شود، به طلب کننده خون او قدرتی دادهایم. ولی در انتقام از حد نگذرد که او پیروزمند است و من دوست دارم از ضمیر خود درباره قتل عثمان برایم بگویید.
به همین دلیل، همه شامیان برای خونخواهی عثمان با معاویه بیعت کردند و تعهد کردند که جان و مال خود را بر سر این مقصود دربازند.(2)
معاویه نیز برای گرفتن بیعت به نواحی مختلف شام نمایندگانی فرستاد.
شرحبیل که در «حمص» بود، به معاویه نوشت:
اینگونه حوادث و حوادث مشابه که در شرح احوال معاویه ذکر شدهاند، دلایلی برای اثبات عدم مشروعیت معاویه و جانشینان او هستند؛ چرا که حتی کسی که با وی به عنوان خلیفه بیعت میکند، به وی هشدار میدهد که خلافت
شایسته تو نیست، اما برخی مصالح از جانب بیعتکنندگان، آنان را به چنین بیعت شومی مجبور میکند.
با شهادت حضرت علی(ع)، دفتر زمامدار پارسا و با تقوا بسته شد و معاویه زمام حکومت را در دست گرفت و قریش، به خصوص تیره امویان، به آرزوی دیرینه خود رسیدند. حکومت موروثی با زیوری که از امپراطوری روم به عاریت گرفته شده بود، در جامعه مسلمانان شیوع یافت.
معاویه که سالها بود با زیرکی خاص خود وبا بذل و بخششهای بیحساب، تبعید شخصیتهایی که حکومت او را تحمل نمیکردند، و با تبلیغات گسترده و جلب عنایت خلیفه وقت، عثمان، مقدمات یک سلطنت موروثی را پیریزی کرده بود، منتظر مرگ یا قتل عثمان بود تا به آرزوی دیرینه خود جامه عمل بپوشاند.
از این رو، حتی پس از آگاهی از محاصره خانه عثمان توسط انقلابیون، به او کمک نکرد تا هرچه زودتر سایه عثمان از سرش کوتاه شود.
امیرمؤمنان حضرت علی(ع) در یکی از نامههای خود به معاویه مینویسد:
«تو در آن روز عثمان را کمک کردی که کمک کردن به نفع تو بود، و در آن روز او را خوار و ذلیل کردی که کمک کردن تنها به نفع او بود».(1))
ابنعباس در نامهای به معاویه مینویسد:
به خدا سوگند! تو در انتظار مرگ عثمان بودی و نابودی او را
1) نهج البلاغه، نامه 37، ترجمه محمد دشتی، چاپ دوّم، قم: انتشارات لاهیجی، 1379، ص545.
میخواستی و مردم را از یاری او بازداشتی. نامه و استمداد و استغاثه او به تو رسید، ولی به آن اعتنا نکردی، در حالی که میدانستی مردم تا او را نکشند، رهایش نخواهند کرد.
او کشته شد در حالی که تو آن را میخواستی. اگر عثمان مظلوم کشته شد، بزرگترین ستمگر تو بودی.(1)
دلیل اثبات این مدعا پیمان نامه صلح امام حسن(ع) و معاویه است.
امام حسن(ع) در این پیمان نامه از معاویه خواسته بود که وی حق ندارد پس از خود کسی را به عنوان ولیعهد معرفی کند، اما آیا معاویه، که فکر موروثی کردن خلافت را در سر میپروراند، چنین خواستهای را میپذیرد؟!
بنابراین، به راحتی این بند پیمان نامه را زیرپاگذاشت و فرزند نالایق خویش، یزید، را به ولیعهدی برگزید.
پس از او نیز، فرزندان و نوادگان امویان همچنان خلافت را در دست داشتند.
پس از یزیدبن معاویه (یزید اوّل)، معاویهْ بن یزید (معاویه دوّم)، به قدرت رسید، اما خلافت او بیش از دو یا سه ماه طول نکشید.
پس از معاویه دوّم، مروانبنحکم به خلافت رسید. تا زمان معاویه دوّم، شاهد به قدرت رسیدن امویان از شاخه سفیانی هستیم، اما پس از آن تیره مروانی امویان به حکومت رسید. مروان بنحکم با پیروزی در نبرد «مرج راهط» طی درگیری با قیسیها و یمانیها و سرانجام در کنگره «الجابیه» به پیروزی و خلافت رسید.
1) ابن ابیالحدید، پیشین، ج4، ص58.
پس از آن جنگ، دستهبندی قیسی و یمانی در سراسر خلافت امویان ادامه یافت. هر دستهای که قویتر میشد، خلیفهای را روی کار میآورد. مروان پس از آن که سراسر شام را تصرف کرد به مصر پرداخت و سپس به شام بازگشت و خالد پسر یزید را که ولیعهد او بود، برکنار کرد و پسر خود عبدالملک را و پس از او پسر دیگرش، عبدالعزیز، را ولیعهدخواند.(1)
مروان بن حکم در مدت کوتاه خلافتش، مجبور بود برای ریشهکنی مخالفان و کسانی که در شهرها بر ضد او شورش میکردند، به نظامیگری متوسل شود.
وی در مصر پیروز شد و قبل از آنکه سیطره امویها را از نو بر عراق و حجاز بگستراند، درگذشت.(2)
فرزندش عبدالملک، به پیگیری تلاشهای او برخاست و موفق شد تا با نظامیگری، از سرکشی قبایل عرب جلوگیری کند و بر جنبشهای توّابین و ابن زبیر پیروز شود.(3)
وی برای جلب حمایت قبایل به ایفای نقش پرداخت و قومیتگرایی را به خلافت اموی بازگرداند و از نو جهان اسلام را در زیرپرچم خود متحد کرد.(4)
عبدالملک، با وجود مشکلات سیاسی که داشت، مایل بود تا به حکومت، رنگ و لعاب عربی ببخشد تا کارهای نیمهتمام معاویه را در این زمینه تکمیل کند.
عربی کردن نظام اداری، زبان، دیوان و ضرب سکه اقدامات دیگری بود که به حکومت او رنگ عربی و سرودی اسلامی داد که خبر از پیروزی سیاسی او داشت.(1)
حرکتی که اساس استواری را برای دستآوردهای بزرگ دوران پسرش، ولید، برای گسترش سرزمین اسلامی فراهم کرد، چنان که دامنه جغرافیایی دنیای اسلام در زمان وی بیش از هر زمانی توسعه یافت و ثبات سیاسی پدید آمد.
بعد از ولیدبن عبدالملک (ولید اوّل)، برادرش، سلیمان، جانشین او شد. وی دیدگاه سیاسی خاصی در اداره حکومت داشت و سیاستِ قبایلیِ متوازنی را پیشة خود کرد. دوران حکومت عمربن عبدالعزیز، که جانشین سلیمان شد، دوران «انتقال» نامیده میشود؛ زیرا او به اصلاح داخلی پرداخت و خواستار پیوند با علویان شد. وی از سنگینی جزیه تحمیلی بر مسیحیان کاست و با وضع قانونی، کسانی را که به اسلام روی آوردند از پرداخت جزیه معاف میکرد، بین عرب و موالی آشتی برقرار کرد و احساسات مردم سرزمینهای فتح شده را متوجه خود ساخت و کسانی را که مسلمان نشده بودند، به اسلام دعوت کرد.(2)
بعد از عمر، یزید بن عبدالملک به خلافت رسید. وی در اخلاق، عادات و سیاست، با عمربن عبدالعزیز متفاوت بود و به علت سیاست ناموزون قبایلی وی، رقابت برای جذب قبایل رونق گرفت که به ایجاد روحیه متعصبانه میان قبایل عرب منجر شد(3)
و در نتیجه، استخوانهای خلافت اموی را که ضعف و
سستی
بدان رخنه کرده بود، فرسوده کرد. خلافت اموی در زمان خلافت هشامبن عبدالملک، یعنی جانشین یزید دوّم، جان تازهای گرفت ولی این مسئله دیگر سودی به حال این خلافت نداشت؛ چرا که در دوران او خراسان شاهد درگیریهای قبایلی بود که از یک طرف، نفوذ عرب را در آن منطقه تضعیف کرد و از طرف دیگر، باعث نفوذ موالی و در پی آن سلطه عباسیان شد.(1))
نظام موروثی، که معاویهبن ابیسفیان به وجود آورده بود، راه حل مناسبی برای مسئله خلافت نبود.
خاندان اموی پس از هشام بنعبدالملک، ولیدبن یزید، ولید دوّم و سپس یزیدبن ولید، ولید سوّم، به مدت یک سال به خلافت رسیدند.
رقابت در میان خاندان اموی، باعث کاهش نفوذ امویها شده بود و قدرت آنان را در دوران مروان - آخرین خلیفه اموی - در مناطق شرقی از بین برد.
پس از جدایی بین اعراب، قدرت به دست عباسیان و هم پیمانان خراسانی آنها افتاد که سرانجام بر عراق چیره شدند.
جنگ زاب - که به فرماندهی مروانبن محمد - سقوط امویها را در پی داشت و با کشته شدن وی در روستای بوصیر - یکی از روستاهای مصر - در سال 132 ه-.ق تحقق یافت.(2)
بعضی تعیین امام را به حکم خدا و سخن رسول خدا(ص) میدانستند.
بعضی اجماع و توافق اصحاب حل و عقد را کافی میدانستند.
گروهی دیگر مدعی بودند که سلطه و قدرت در واقع حق امت و ناشی از اراده آنها است. بنابراین، منشأ قدرت امام، اجماع مسلمانان است ولی ترتیب انتخاب خلفای اموی، بدین شکل نبود، بلکه حکومت آنان موروثی بوده است. از این رو، مسلمانان واقعی، امویها را غاصب میدانستند و حکومت آنان را به رسمیت نمیشناختند. به خصوص اینکه، این خاندان تا آخرین نفس با اسلام مبارزه کردند و در زمان پیامبر نیز همواره در صف مخالفان اسلام بودند، مدتها از قبول اسلام سرباز زده و سرانجام آن را با جان و دل نپذیرفتند.
این خاندان که در بین مسلمانان سابقه خوبی نداشتند، در قرآن «شجره ملعونه»(1)
نامیده شدهاند و مورد لعن و نفرین پیامبر قرار گرفته بودند.(2))
از این رو، اطاعت از آنان و پذیرفتن خلافت فرزندان و نوادگان ابوسفیان برای عموم مسلمانان دشوار و گران بود.
آری! اعمال فجیع امویان به حدی فاش و بیپرده بود که اکثریت اهل تسنن، با اینکه خلفا را عموماً «مفترض الطاعهْ» میدانستند، ناگزیر شدند خلفا را به دو دسته تقسیم کنند:
1) سیوطی در «درّالمنثور» در تفسیر آیه {وَما جَعلناک الرؤیا الّتی أریناک الّا فتنة للنّاس والشجرة الملعونة فی القرآن} به سندهای معتبر نقل میکند که شبی پیامبر| در خواب دید که بوزینِگان از منبر او بالا و پایین میروند. پیامبر از این موضوع غمگین شد، آیه شریفه نازل شد و جبرئیل(ع) گفت: یا رسول الله! بوزینِگان، بنیامیه هستند و بعد از آن کسی پیامبر| را خندان ندید. عبدالحسین امینی نجفی، الغدیر، ترجمه محمد باقر بهبودی، ج7، صص250-247.
2) همان، ج 8، ص 302.
خلفای راشدین که چهار خلیفه اوّل پس از پیامبر| بودند و خلفای غیر راشدین که از معاویه شروع میشود.(1)
اما با همه این اقوال، نه خلفای راشدین (به غیر از حضرت علی(ع))، نه بنیامیه و نه بنیعباس هیچ یک از آنان جانشینان اصلی رسول الله| نبودند؛ زیرا از احادیث و روایاتی که محدثان شیعه و سنی نقل کردهاند میتوان به خوبی دریافت که پیامبر گرامی اسلام| از دوازده جانشین بعد از خود خبر داده است.
یکی از دانشمندان اهل تسنن دربارة دوازده خلیفهای که پیامبر از آنان یاد کرده است، مینویسد:
«گذشت زمان و آشنایی انسان با جهان روشن کرده است که مقصود پیامبر| از این دوازده خلیفه، همان امامان دوازده گانه اهل بیت اوست؛ زیرا نمیتوان این احادیث را با خلفای راشدین تطبیق داد؛ زیرا آنان از دوازده نفر کمتر هستند، همچنین نمیتوان آنان را به پادشاهان اموی تطبیق کرد؛ زیرا تعداد آنان از دوازده نفر بیشتر بوده است و همگی جز عمربنعبدالعزیز، افرادی ظالم و ستمگر بودهاند. و به نقل دیگری از پیامبر که میفرمایند: این دوازده نفر از هاشمیانند در حالی که خلفای بنیامیه از تیره «امیه» بودهاند.»(2)
عناوین این فصل عبارتند از:
خلافت عمربن عبد العزیز
اصلاحات عمربن عبدالعزیز
شکست اصلاحات عمربن عبدالعزیز
برای تاریخنگارانی که درباره خلفای اموی تحقیق میکنند، شخصیت عمربن عبدالعزیز که از سال 101 - 99 ه-.ق خلافت کرد، بیشتر نمایانگر است؛ زیرا اگر وی را با دیگر خلفای اموی مقایسه کنیم، او از ویژگیهایی برخوردار بوده است.
ابناثیر مینویسد: با مطالعاتی که در روش ملوک دارد، بعد از خلفا کسی نیکو سیرتتر از او نیافته است.(1)
اگر چه ادعای نیکو سیرت بودن همه آنها قابل تأمل است، چرا که انتصاب خلیفه اول برخلاف دعوت پیامبر اکرم| - که در حادثه مهم غدیر خم بیان فرمودند -انجام شد و در مورد خلیفه دوّم نیز تنها به سفارش آن حضرت عمل نشد بلکه اساساً مسلمین هم طرف مشورت قرار نگرفتند و در زمان خلیفه سوّم هم به نوعی همان اتفاق خلیفه دوم تکرار شد و سیاستهای اعمال شده در زمان این خلیفه موجب نارضایتی و شورش مردم شد که در نهایت به قتل او انجامید و تنها در جریان خلافت حضرت علی(ع) بود که بالاخره به فرموده پیامبر اسلام| عمل شد و حضرت علی(ع) به
1) عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ترجمه عباس خلیلی، تصحیح مهیار خلیلی، تهران: مؤسسه مطبوعات علمی، بیتا، ج 7، ص 267.
درخواست و اجتماع و اصرار مردم این مسئولیت الهی را قبول کردند.(1)معمولاً عمربن عبدالعزیز را به عنوان پنجمین خلیفه از خلفای راشدین میدانند.(2)
امام محمد باقر(ع) میفرمایند: «او نجیب بنیامیه است».(3)
رجاء بن حیوه - یکی از علمای وابسته به دربار امویان - تلاش فراوانی برای رساندن وی به خلافت انجام داد.(4)
برای شناخت این خلیفه و سیاستی که او در جامعه اسلامی در پیش گرفت، صرف نظر از اینکه آیا در اعمال خود انگیزه سیاسی داشته است یا انگیزه دینی، میتوان به یک نکته مهم توجه داشت و آن اینکه عمربن عبدالعزیز کوشید تا وضع متعادلی در جامعه ایجاد کند و حکومت خویش را نه بر پایه فشار و استبداد، بلکه بر اساس این تعادل قرار دهد.
دلایل اصلی این تعادل، احیای ارزشهای صحیح در جامعه اسلامی، رعایت احکام و سنن دینی، حفظ حرمت شخصیتهای محبوب، مجبور کردن عمال به اینکه از ظلم و اجحاف به مردم دست بکشند و ارائه یک تصویر مذهبی از
خلافت خود، میباشد.
شاید عمربن عبدالعزیز تصور میکرد که وضع نابسامان آن روزها، امویان را
به سرعت به سوی نابودی و زوال پیش میبرد و تنها یک اصلاح بنیادین میتواند اوضاع را به نفع امویان سروسامان دهد. در زمان وی گروههای مختلفی در جامعه حضور داشتند که برخی از مسائل جامعه را تحتالشعاع خود قرار میدادند. برخورد عمربنعبدالعزیز با آنان به شرح ذیل است:
از اقدامهای عمر دوّم؛ حذف سنت زشتی بود که خلفایِ بعد از معاویه(1)
آن را ترویج میدادند و آن، دشنام دادن به امام علی(ع) بود که در خطبهها به صورت رسمی و عمومی صورت میگرفت.
گفته شده است او نیز در اوان زندگی خویش چنین عملی را انجام میداد، اما پس از چندی متوجه خطای خویش شد و پس از آن همیشه ازامام علی(ع) به نیکی یاد میکرد.(2)
او با به دست گرفتن خلافت نه تنها خود این سنت را ترک کرد بلکه به همه عمال خویش نوشت که چنین کاری را ترک کنند.(3)
به هر حال طبق مصادر تاریخی درباره این مسئله که عمربنعبدالعزیز چنین کاری را انجام داده است، تردیدی وجود ندارد.(4)
از عمربنعبدالعزیز نقل شده است که گفت: «أزهد الناس فی الدنیا علی».(5)
آنچه در برخی اقوال آمده است، نشان میدهد که وی به تدریج شناختش نسبت به امام علی(ع) فزونی یافته است، به خصوص اینکه او در خزائن شام، نامههای امام علی× را پیدا کرده و آنها را برای مردم خوانده است.(1)
عنایت او به فرزندان فاطمه(س) از اخبار دیگری نیز به دست میآید. زمانی به والی خویش در مدینه نوشت تا دههزاردینار را در بین اولاد علیبن ابیطالب(ع) تقسیم کند. والی در پاسخ نوشت که علی(ع) در بین قبایل مختلفی فرزند دارد. خلیفه به او نوشت تا پول را در میان اولاد علی(ع) از فاطمه(س) تقسیم کند.(2)
مورد دیگر؛ مسئله باز گرداندن فدک به فاطمیان بود. فدک از غنایمی بود که بدون جنگ به دست آمد و به صورت خالصه رسول خدا| شد و پیامبر اکرم| آن را به حضرت فاطمه÷ دادند. که بعدها به دلایل واهی از حضرت گرفته شد.(3)
بازگرداندن فدک به علویان، نشانهای بر بطلان رأی خلفای اوّل و دوّم بود. این در حالی است که عمربن عبدالعزیز خود را پایبند فقهی میکرد که بخش عمده آن سیره خلیفه دوّم بود. چنین حرکتی از جانب او توسط بعضی از محققین
این گونه تعبیر شده است: او تابع خلیفه دوّم نبوده است بلکه از خود نیز آرایی داشته است.(4)
عمربنعبدالعزیز توجه خاصی به اولاد ائمه(ع) داشت، زمانی که وی را
1) ابن ابیالحدید، پیشین، ج 6، ص 72.
2) علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ دوّم، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1360، ج 2، ص 187.
3) راجع به فدک رجوع شود به «فدک در تاریخ: آیت الله شهید سید محمدباقر صدر» وکتاب الحجج البالغهْ فی حقانیهْ التشیع، ص352.
4) محمد ولهاوزن، تاریخ الدولهْ العربیهْ، قاهرهْ: بینا، 1958 م، ص 287.
به خاطر این کار بازخواست کردند، گفت: به طور موثق از رسول خدا| شنیده است:
«انّما فاطمة بضعة منّی یسرنی من یسرّها» و سپس گفت: «لیس أحد من بنیهاشم الا و له شفاعة».(1)
وی در برخورد با یکی از شیعیان با کمال تواضع و فروتنی گفت: «أنا والله مولی علی» یعنی: «به خدا قسم! من غلام علی(ع) هستم». و پس از آن به حدیث شریف پیامبر اکرم| استناد کرد که فرمود:
«من کنت مولاه فهذا علی مولاه».(2)
باید این نکته را در مورد اصلاحات عمربنعبدالعزیز یادآور شوم که وی در آن موقعیت حساسِ دورانِ خلافتِ امویان، وجود چنین اصلاحاتی را ضروری و لازم میدید؛ زیرا تنها چیزی که میتوانست حکومت امویان را ضمانت کند، اصلاح عملکرد این خلافت و خلفای آن بود؛ زیرا او میدید که علویان مدعای خلافت از همان ابتدای خلافت امویان، قدم به قدم در تعقیب آنان هستند و از طرف دیگر امویان، خود با عملکرد نادرست خود، زمینه را برای علویان و همراهی دیگر مردم با آنان فراهم کردهاند.
بنابراین، چنین حرکت اصلاحی میتوانست برای تثبیت خلافت آنان کارساز باشد به خصوص که در این شرایط، دعوت عباسیان نیز برای حمایت از علویان آغاز شده بود.
گروه دیگری که خطر عمدهای برای امویان محسوب میشدند، خوارج بودند؛ کسانی که همواره با شورشهای خویش برای حاکمان اموی مشکل ایجاد میکردند و آنان هیچ گاه نتوانستند خوارج را به طور کامل نابود کنند.
خوارج در زمان خلافت ولیدبن عبدالملک و برادرش، سلیمان، شورش نکردند. وقتی عمربن عبدالعزیز به خلافت رسید، یکی از خوارج به نام شوذب قیام کرد و گروهی از موافقان وی دورش را گرفتند، ولی عمر، که مردی صلحجو بود نه تنها با خوارج سرسختی نکرد، بلکه میخواست با آنان با ملایمت رفتار کند و با سیاست مغلوبشان کند.
از این رو، نامهای به شوذب فرستاد و چنین نوشت:
شنیدهام به خاطر خشنودی خدا و پیغمبر، خشم آوردهای و قیام کردهای. تو بدین کار از من سزاوارتر نیستی، بیا تا با تو مناظره کنم. اگر حق به جانب ما بود تو نیز با مردم هم عقیده میشوی و اگر حق به جانب تو بود، ما در کار خود تجدید نظر میکنیم.
شوذب در پاسخ نامه عمر نوشت:
«انصاف دادی؛ دو نفر را به نزد تو فرستادم که با تو بحث و مناظره کنند.»
روش عمر نتیجه خوبی داد، یکی از آن دو خارجی که برای مناظره نزد عمر آمده بودند، اقرار کرد که حق به جانب عمر است.
به گفته مسعودی یکی از آن دو رو به عمر کرد و گفت:
تاکنون دلیلی واضحتر و روشنتر از دلیل تو ندیدهام. شهادت میدهم که حق به جانب تو است و از کسی که از تو بیزار باشد، بیزارم.
عمر به خارجی دیگر گفت: تو چه میگویی؟ گفت:
«آنچه گفتی نیکو و واضح است ولی من در این باب تصمیم نمیگیرم تا گفتههای تو را به مسلمانان عرضه کنم و نظر آنان را بشنوم.»(1)
یکی از آن دو به نزد شوذب و پیروان او رفت تا آنها را از نتیجه مذاکره آگاه کند اما به زودی مرگ عمر در رسید.
طبری معتقد است که به خاطر همین رفتار عمر بود که آل مروان، از ترس وی را مسموم کردند.(2)
عمر پس از دو سال و پنج ماه خلافت در رجب 101 هجری در «دیرِ سمعان» درگذشت.
برخی گفتهاند، امویان از بیم آنکه مبادا عمر خلافت را به آل علی(ع) انتقال دهد، او را کشتند.(3)
از خلافت عمر بن عبد العزیز به بعد، خوارج در عراق و جزیره، خود را حامی مستضعفان و ستمدیدگان و مخالف ستمگران و سرکشان نشان میدادند. مثلاً به بربران آفریقا که میخواستند از زیر نفوذ امویان در آیند، با فرستادن سلاح کمک میکردند تا از جنگ با ولایتداران خویش وا نمانند.(4)
1) ر.ک. علی بن الحسین مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، پیشین، چاپ دوّم، صص 195-193. این مطالب را ابن اثیر و طبری هم با کمی اضافات و در برخی موارد مختصرتر ذکر کردهاند.
2) محمد بن جریر طبری، پیشین، ج 9، ص 3955.
3) ابن عبدربه اندلسی، العقد الفرید، تصحیح محمدسعید العریان، قاهره: مکتبهْ استقامهْ، 1327ق، ج 5، ص 174.
4) حسن ابراهیم حسن، تاریخ سیاسی اسلام، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ نهم، تهران: انتشارات جاویدان، 1376، ج 1، ص 405.
عمر در برابر خوارج، سیاست تسامح و تساهل را در پیش گرفت تا هم با دشمن دیرینه امویان یعنی خوارج صلح کند و از مزاحمتهای بعدی آنان در امان باشد و دیگر اینکه جامعه را تا حدودی در آرامش نگاه دارد و از خونریزی و جنگ پرهیز کرده باشد. همین که وی از راه برهان و امتناع عقلی وارد میشود؛ خود نشانگر این مطلب است که وی علاوه بر اینکه فردی خردمند و عاقل بود، خلیفه درستکاری نیز بوده است؛ زیرا نه تنها راه تطمیع و تهدید را برای راضی کردن مردم در نظر نمیگیرد، بلکه دلیل منطقی و عقلی را بر آن دو ترجیح میدهد.
عجیب نیست اگر بعد از ظهور دولت عباسی که قبر خلیفگان اموی را نبش میکردند، به گور عمربنعبدالعزیز بیحرمتی نشد.
مسعودی (متوفی سال 346 ه-.ق) نقل میکند که در روزگار وی، قبر عمر نزد مردم محترم بود و مردم، بسیار به آنجا میرفتند.(1)
موالی یا نومسلمانان انتظار داشتند مانند دیگر مسلمانان به مساوات اسلامی با آنان رفتار شود و از مزایای مسلمانی به طور کامل بهرهمند باشند و چون از خلفای خود رفتاری بر خلاف انتظار خود میدیدند، آزرده میشدند.
خلفا و حکومتها، در طول نیمقرن، کوشیدند تا راههایی برای حل مشکلات موالی بیابند و چون نمیخواستند از سود خود چشم بپوشند، کوشش آنان بیثمر ماند.
1) علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، پیشین، ج 2، ص 185.
موالی در اکثر جنگهای داخلی و خارجی شرکت داشتند اما از غنایم سهمی نداشتند یاسهم ناچیزی میگرفتند. این عامل باعث بروز درگیریهای فراوان موالیان با امویان در مدت خلافت میشد.
عمربن عبدالعزیز دستور داد تا موالیان را در غنیمتها شریک کنند و خرید و فروش زمینهای فتح شده را ممنوع کرد.(1)
اقدام دیگر عمر، رعایت حال اهل ذمه - یهود و نصارا - بود که در پناه اسلام به سر میبردند. از روزی که فتوحات اسلامی آغاز شد؛ زمامداران عرب، ساکنان سرزمینهای فتح شده را به اختیار خود گذاشتند که یا مسلمان شوند و یا در دین خود باقی بمانند و تنها سالیانه مبلغی به عنوان حق حمایت بپردازند.
از اهل ذمه علاوه بر خراج، مالیات سرانه و جزیه نیز گرفته میشد، اما اگر کسی مسلمان میشد و ایمان میآورد از جزیه معاف میشد و فقط زکات میپرداخت.
در دوره امویان و در حکومت حجّاج، برای اینکه درآمد حکومت کاهش نیابد به اهل ذمه گفتند در صورت مسلمان شدن باز هم باید جزیه بپردازند اما عمربن عبدالعزیز با رفع جزیه از مسلمانان سعی کرد تا مجددا آنان را به اسلام متمایل کند. در حکومت حجّاج، با این سختگیری عملاً رشد اسلام متوقف شده بود. عمر دستور داد که به عرب و موالی و اهل ذمه به یک چشم نگاه شود و در همه حقوق با اعراب و مسلمانان برابر باشند.
خلیفه برای جلب نظر مردم ستمدیده از آل امیه، ابتدا از خاندان خود شروع
1) محمد بن جریر طبری، پیشین، ج 9، ص 3971.
کرد و آنچه را که آنان از دیگران غصب کرده بودند، از آنان باز پس گرفت و به صاحبانش داد.(1)
در عین حال احتیاط را از دست نداد و از املاکی که در دست امویان بود، چیزی نگرفت و حتی بر عطایای شامیان، که پشتوانه اصلی حکومت بنیامیه بودند، افزود. این در حالی بود که بر عطایای عراق چیزی نیفزود.(2)
این نکته را باید در نظر داشت که وی از خاندان بنیامیه بود و هیچ عاملی باعث نمیشود که او خاندان خود را به ورطه نابودی بکشاند و از هستی ساقط کند. وی فقط توانست کمی از فشارهای سنگینی را که بر دوش مردم عراق بود بکاهد. در واقع هرچه میاندیشیم میبینیم که عُمَر، کفههای ترازوی خود را به طور مساوی نگاه داشت. وی در ظاهر هر چه از دیگر مردم غصب شده بود و در خاندان او بود، از آنان پس میگرفت و به مردم عادی داد، امّا چیزی از خاندانش و همچنین از شامیان نگرفت و حتی چیزی هم افزود و آن افزودن عطایای آنان بود اینکه او هنوز مایل بود، بنیامیه را نیز در کنار خود داشته باشد، حاکی از تعصبات خاندانی امویان و حتی عمربن عبدالعزیز بود که به نوعی حمایت از حکومت وی بود.
طبری نامهای را نقل کرده است که عمربنعبدالعزیز درباره اهالی کوفه به والی آن شهر نوشته است:
آنان در معرض بلا و فشار و ستم و در معرض سنت حکام جابر بودهاند، در
حالی که قوام دین به عدل و احسان است. سپس به حاکم کوفه دستور داد تا از مردم بینوا به اندازه طاقتشان خراج بگیرد و حتی از ثروتمندان جز خراج چیزی نگیرد.
از مردم مزد مأموران مالیات را نگیرند، هدایای نوروز و مهرگان و پولهایی را که تحت عنوان «دراهم النکاح» یا «ثمن الصحفا» و یا «اجور البیوت» گرفته میشد، مطالبه نکنند. همچنین از کسانی که مسلمان شدهاند، خراج نگیرند.(1)
نامه فوق نشان از غارتگری بنیامیه تحت عناوین مختلف دارد؛ آنان حتی از آیینهای محلی زرتشتیان - که جشن نوروز و مهرگان بود - سوء استفاده میکردند و از آنان
هدایایی در این روزها طلب میکردند. کاری که منصورعباسی نیز با همین هدف، یعنی گرفتن هدایای نوروزی انجام میداده است و امامکاظم(ع) اهمیت دادن به این روزها را بقای زرتشتی میدانست.(2)
در میان نامهها و خطبههایی که از او نقل شده است، نمونههای فراوانی از توجه به مسائل دینی و زهد او دیده شده است.(3)
اما به نظر میرسد که در این مورد افراط شده باشد تا بدین صورت چهره امویان را کمی محبوبتر جلوه دهد و از آنان دفاع کنند، اما همه آنان را نیز نمیتوان منکر شد.
خالدبن ربعی نقل کرده است: من در تورات خواندهام که آسمانها و زمین
چهل روز در سوگ عمر گریه میکنند.(1)
برخی از امویان و دیگران از این طریق در ساختن فضیلت برای او تلاش کردهاند.
به هر حال او از خاندان اموی بود و برای تثبیت حکومت آن خاندان تلاش میکرد. او مسئله کتابت حدیث را برای اولین بار به عنوان خلیفه مطرح کرد.(2)
لازم است برای روشن شدن و نشان دادن اهمیت این اقدام بطور خلاصه به تاریخچه جلوگیری از انتشار احادیث پیامبر اکرم| بپردازیم.
این جریان به زمان خلیفه اول برمیگردد که بخاطر بعضی از سیاستها به این کار پرداخت. در منابع تاریخی اهل تسنن آمده است:
«ابوبکر آتش طلبید و احادیث پیامبر را که در کتابی جمع آورده بود و تعداد آنها به پانصد حدیث میرسید، در آتش سوزاند».(3)
و بدین ترتیب در زمان خلافت او از نوشتن و حتی نقل شفاهی احادیث پیامبر اسلام| ممانعت شد.
این سیاست در زمان خلافت عمر نیز ادامه یافت؛ به طوری که به گفته یکی از مورخین معروف سنی هرگاه والیانی را به نقاط مختلف اعزام میکرد از سفارشات وی این بود: «جردوا القرآن واقلوا الروایة عن محمد وانا شریککم» قرآن را از تفسیر و توضیح خالی کنید و از محمد| کمتر روایت نقل کنید و من در ثواب چنین امری با شما شریک هستم.(4)
وی به تمام شهرها نوشت که هر کس چیزی از احادیث (پیامبر|) در نزد اوست باید آنها را نابود کنید.(1)
وی از مردم خواست که کتابهای حدیث را نزد او آورند و او همه آنها را در آتش سوزاند.(2)
در زمان عثمان هم این سیاست ادامه داشت؛ به طوری که رسماً اعلام کرد «کسی حق ندارد حدیثی را نقل کند که در دوران ابوبکر و عمر شنیده نشده است».(3)
تنها حضرت علی(ع) روش حکومت خود بر مردم را کتاب و سنت پیامبر اکرم| قرار داد و از سنت شیخین پیروی نکرد و بر طبق این حقیقت از مردم بیعت گرفت. امّا در زمان معاویه مجدداً همان سیاست شیخین پیگیری شد. او در خطبهای به مردم چنین گفت: «ای مردم! از رسول خدا| کم حدیث نقل کنید و به نقل احادیثی اقدام کنید که در دوران عمر نقل شده است».(4)
موارد ذکر شده خلاصهای از اصلاحات انجام شده توسط عمر دوّم بود.
وی با این اصلاحات برخی از نابسامانیهای جامعه را کاهش داد، اما آیا این اصلاحات پس از مرگ وی هم دنبال شد؟
یزیدبن عبدالملک - که از پیروان سیاست ظلم و اجحاف و فشار بود - پس از عمر بن عبدالعزیز به خلافت رسید و همه اقدامات عمر را نادیده گرفت و بدین ترتیب این اصلاحات با شکست مواجه شد.
شکست این اصلاحات بار دیگر آتش زیر خاکستر را روشن کرد و شمارش معکوس سقوط این خلافت را در پی آورد. به نظر میرسد اگر این اصلاحات توسط جانشینان عمربن عبدالعزیز ادامه مییافت، روند سقوط به این شدت و سرعت آغاز نمیشد. در واقع پس از مرگ عمر، باز هم خلافت «عربی اموی» به موضع اوّل بازگشت.
عبدالرحمانبن زید اسلمی میگوید: زمانی که در سال 101ه-. ق یزیدبن عبدالملک به جای عمربن عبدالملک بر سر کار آمد، دستور داد تا همه به روش عمربنعبدالعزیز عمل کنند؛ اما چهل پیرمرد نزد او آمدند و شهادت دادند که برای خلفا، حساب و کتاب و عذابی وجود ندارد.(1)
یزید بن عبدالملک جوان متکبری بود که لهو و لعب را نیز دوست میداشت. مردم را نزد خود راه نمیداد و کار درست را تشخیص نمیداد تا انجام دهد، همانطور که خطا را تشخیص نمیداد تا رهایش کند.(2)
او فشار و سختگیری را که قبل از عمر بود آغاز کرد و بدین ترتیب اوضاع نیز به حالت اولیه بازگشت و باعث شروع مجدد شورشها و نارضایتیها شد.
عناوین این فصل عبارتند از:
فتوحات شرقی
فتوحات غربی
اهداف فتوحات
نتیجهگیری
خلفای پیشین در زمان خلافت خویش دست به فتوحاتی زدند که فتوحات زمان اموی نیز به دنبال آنها آغاز شد. چنانکه در زمان ابوبکر بلاد عراق و بلاد شام فتح شدند، در زمان خلافت عمر با راهنمایی حضرت علی× و فرماندهی امام حسن مجتبی×، امپراطوری ساسانی سقوط کرد و ایران فتح شد. در همین دوره جنگهایی با رومیان برای تصرف و فتح دیگر مناطق شام صورت گرفت و بیتالمقدس به دست مسلمانان افتاد.
در این دوره شاهد فتح دیگر مناطق ایران مانند بلاد جزیره، خورههای اهواز، سوس و مناذر، رامهرمز و تستر، ری، اصفهان، فارس و کرمان هستیم.(1))
در عهد عثمان نیز شاهد ادامه فتوحات در خراسان، سیستان، ارمینیه، قبرس، جزیره رودس و... هستیم.(2)
بنابراین، فتوحات عهد اموی را در دو منطقه بررسی میکنیم؛ یکی در شرق که خود در دو ناحیه ماوراءالنهر و سیستان بود و دیگر در غرب کشور اسلامی، که یک قسمت آن در شمال آفریقا و قسمت دیگر آن در مناطق شمالی عراق و سوریه که به نام «ارمینیه» نامیده شده است، بود.
حمله مسلمانان به ماوراءالنهر در زمان معاویه آغاز شد و زیادبن ابیه، که در اوایل دهه پنجاه هجری حاکم عراق بود، این کار را شروع کرد.
او برای استحکام هر چه بیشتر فتوحات در سال 51 ه-. ق تصمیم گرفت تا پنجاه هزار خانواده از اعراب ساکن در بصره و کوفه راهمراه با خانوادههایشان راهی خراسان کند(1)تا بهتر بتواند به فتوحات بپردازد. آنان با این کار به اختلافات قبیلهای اعراب خراسان دامن میزدند و در این کشاکش، به توسعه فتوحات خود میپرداختند. چنانکه در خراسان، درگیری میان مصریها و ربیعه، اختلافات عمیقی را به وجود آورده بود. عبدالله بن خازم در آنجا نماینده آلزبیر و قیسی بود. پس از کشته شدن آلزبیر و از بین رفتن حکومت آنان، عبدالملک از عبدالله خواست تا نماینده او شود و وی نپذیرفت.
بکیر بن وشاح دعوت عبدالملک را پذیرفت و در جنگی که بین عبدالله و بکیر درگرفت، ابنخازم کشته شد و بدین ترتیب عبدالملک به جای آلزبیر بر آن دیار سلطه یافت.(2)
درگیریهای خراسان پس از ابنخازم منجر به این شد که سرپرستی این منطقه و سیستان به حجّاج داده شد.
او نیز «مهلب بن ابیصفره» را فرمانروای خراسان کرد، و وی نه سال در آنجا فرمانروا بود. پس از آنان قتیبهًْ بنمسلم فرمانروای آنجا شد.(3)
در زمان آلمهلب، بادغیس فتح شد اما فتوحات قتیبه بسیار بیشتر است و قریب ده سال به طول انجامید.
در اینجا لازم به ذکر است که اکثر فتوحات عهد اموی در زمان ولیدبن عبدالملک صورت گرفته است.
در زمان قتیبه تلاشهای زیادی برای تسخیر و تسلط بر سرزمینهای ماوراءالنهر، چه در جنوب جیحون و چه در شمال آن، صورت گرفت.(1)
فتوحات قتیبه در محور شرق تا نزدیکی چین رسید که مهمترین آنها منطقه شاش و فرعانه بود.(2)
ملوک منطقه سجستان، رتبیل یا زنبیل نامیده میشدند. که با استفاده از موقعیت کوهستانی آن منطقه اعراب را به عقب میراندند.(3)
در سال 80 ه-.ق عبدالرحمانبن محمدبن اشعث، بخشی از سجستان را فتح کرد و با کشته شدن عبدالرحمان به دستور حجّاج، بعدها دیگر هیچ سرداری اعم از اشهببن بشر، برادر قتیبه - عمرو - نتوانستند سجستان را فتح کنند و زنبیل با احساس قدرت بیشتر، حتی مبلغ مقرر را نیز دیگر به حجّاج نمیپرداخت.(4)
پس از آن مسلمانان در سال 94ه-. ق موفق شدند به هند بروند و در سال 95 ه-. ق شهر ملتان (مولتان) را به تصرف خویش در آورند.(5)
شهرگشاییهای عقبهًْ بن نافع در آفریقادنبال شد (62- 43 ه-. ق)، و در سال پنجاه هجری معاویه رسماً ولایت آفریقا را به او داد.
عقبه در قیروان مکانی را برای استقرار سربازان خود فراهم کرد و با نیروهای امپراطوری که در آفریقا بودند و نیز با مردم بربر جنگید.
وی در حملات خود تا عمق کشور مغرب فعلی و نزدیکی فاس، نفوذ کرد و پس از آن در بازگشت از بین رفت.(1)
معاویه از آغاز حکومت خود در شام، نیروی دریایی نیرومندی تأسیس کرد که در جزیرههای دریای مدیترانه فعالیت میکرد. چنان که توانست جزیره قبرس را در سال 28ه-.ق فتح کند.(2)
در دوره خلافت او، معاویهبن خدیج، جزیره سیسیل و جنادهبن ابیامیه جزیره رودس را در سال 53 ه-. ق گشودند.(3)
لشکریان وی در سال پنجاه و چهار هجری از راه زمین و دریا به قسطنطنیه (استانبول) حمله بردند و چون این شهر مسلح بودند و تیراندازان رومی نیز به خوبی از آن حمایت میکردند، کاری از پیش نرفت و سرانجام پس از سه سال محاصره و تحمل تلفات فراوان، سپاهیان او مجبور به بازگشت شدند.(4)
فتح مصر نیز شروع فتوحات مسلمانان در آفریقا و پس از آن اسپانیا بود.
فتح مصر در اواخر خلافت عمر در سال 20 و 21 ه-. ق صورت گرفت. دو سال پس از آن نیز طرابلس به دست مسلمانان افتاد، گرچه مسلمانان در آن دوام نیافتند و به برقه بازگشتند.(1)
پس از آن، مدتی وقفه در کار ایجاد شد و مسلمانان سرگرم جنگهای داخلی بودند و چنان که گفته شد، عقبهْ بن نافع بعدها آنها را دنبال کرد.
در سال 76 ه-.ق حسنبن نعمان، فتوحات خویش را با فتح «قرطاجنه» آغاز کرد و پس از آن به سمت مغرب پیش رفت و سپس بربرها تحت ریاست زنی به نام «کاهنه» متحد شدند و علیه بربرها شوریدند و آنان را تا عمق فتوحات اولیه عقب راندند و در سال 83 ه-.ق در منطقه طبرجه، کاهنه و بربرها شکست خوردند.(2)
موسیبننصیر در سال 86 ه-.ق بار دیگر فتوحات را در آفریقا آغاز کرد و مراکش فعلی را فتح کرد. در این زمان بربرها اسلام آوردند و زمینه برای استقرار واقعی اعراب در سواحل شمالی آفریقا فراهم شد.(3)
طارق بن زیاد - که بربر بود - از فرماندهان معروف موسیبن نصیر بود.
طارق از منتهیالیه شمال آفریقا به اندلس (اسپانیا) رسید و برای اولین بار در سال 93 ه-.ق مسلمانان را به آنجا برد.(4)
1) احمد بن یحیی بلاذری، پیشین، صص 304، 325.
2) محمد عبدالله عنان، تاریخ دولت اسلامی در اندلس، ترجمه عبدالمحمد آیتی، تهران: کیهان، 1366، ج 1، صص 19-18.
3) جلوب، پیشین، ص 214.
4) محمد عبدالله عنان، پیشین، ج1، صص 39-37؛ شکیب ارسلان، تاریخ فتوحات مسلمانان در اروپا، ترجمه علی دوانی، چاپ پنجم، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1370، ص81.
در سال 94 ه-. ق شهرهای طلیطله، ماردهْ و... فتح شد. مرگ ولید در این موقعیت و مغضوب شدن موسی بن نصیر توسط سلیمان، وی را از ادامه فتوحات در ایتالیا، فرانسه، یونان و قسطنطنیه، که آرزوی وی بود، باز داشت.(1)
فتح ارمنستان در زمان خلافت عمر صورت گرفته بود. مسلمانان منطقه وسیعی را «ارمینیه» مینامیدند.
بلاذری، ارمینیه را چهار قسمت کرده است که شامل شهرهای شمشاط، قالیقلا، بسفرجان، دبیل، جرزان و سیسجان میشود.
در آن زمان بخش شرقیتر آن دست خزریها و قسمت غربی آن دست امپراطوری بیزنطی بود.(2)
شهر تفلیس و قالیقلا به دست حبیببن مسلمه فهری، در زمان عثمان فتح شد.(3)
در دوره ولید و سلیمان، حملات زیادی در اراضی مرکزی رومیان رخ داد. مسلمانان حتی تا پشت دروازههای قسطنطنیه رفتند ولی موفق به فتح آن نشدند.
در مجموع میتوان گفت از اواخر قرن اوّل، عظمت اولیه مسلمانان در هم شکست.
در زمان خلفای ثلاث، عمدهترین هدف مسلمانان از فتوحات، نبرد با کفار و اسلامی کردن دیگر سرزمینها عنوان میشد و میتوان پذیرفت که اگر همه
غازیان اسلام در آن موقعیت در عقیده خویش خالص نبودند، اما به طور قطع بسیاری از آنان همچون طارقبن زیادها و... با عقیدهای دینی با کفار نبرد میکردند، گرچه در این دوره شاید هدف دیگری مانند هدف مادی هم مد نظر آنان بوده باشد، اما در دوره بنیامیه با تردید میتوان گفت که هدف آنان از فتوحات در دیگر بلاد، نبرد با کفار است؛ چرا که امویان، در پذیرش اسلام از همان ابتدا صادق نبودند و حتی اسلام را نپذیرفته بودند و این مدعا را اعمال و رفتار خشونت بار آنان با حامیان واقعی اسلام ثابت میکند.
پس حال چگونه چنین خلافتی، داعیه نبرد با کفار دیگر بلاد را دارد؟!
بنابراین، میتوان نتیجه گرفت که هدف فتوحات در این دوره زمانی، بیشتر کشورگشایی، ثروت اندوزی و توسعه قلمرو بوده است که از این طریق، مردم زیادی چه مسلمان شوند یا نشوند زیر سلطه آنان میروند و با این بهانه، مالیاتها، جزیهها، خراجها و املاک زیادی به جیب خلفای اموی و سردمداران آنان میرود. همین امویان فاسق برای گرفتن پول بیشتر، اسلام آوردن مردم خراسان را نمیپذیرفتند و تا مدتها با آنکه آنان اسلام آورده بودند آنان را ذمی دانسته و از آنان جزیه میگرفتند، اما وقتی ماهیت این فتوحات برای مسلمانان روشن شد، دیگر حاضر به همکاری نبودند.
قبل از بیان این مطلب یادآوری این نکته ضروری است که در بررسی یک مسئله تاریخی که علل و عوامل متعددی در آن دخیل هستند، برخی علل، نتیجه مستقیمی در آن موضوع تاریخی دارند که از آنها تحت عنوان «عوامل» یاد
میشود، اما علتهای دیگری نیز هستند که نتیجه مستقیمی در آن حادثه تاریخی ندارند و در دراز مدت اثر گذار خواهند بود.
بنابراین، از این علل تحت عنوان «زمینهها» یاد میشود. در این فصل زمینههای سقوط و فروپاشی امویان بررسی شده است.
در امتداد خلافت اسلامی پس از رحلت رسول اکرم|، انحرافهای عمیقی در این مسئله روی داد که سرچشمه آنها را در حادثه سقیفه باید جست.
پس از خلفای پیشین، حضرت علی× به خلافت رسید اما با شهادت او و بیعت مشروط یا صلح تحمیلی امام حسن× با معاویه، خلافت از خاندان بنیهاشم به بنیامیه منتقل شد.
معاویه خلافت را در خاندان خود موروثی کرد و به جای خلافت، پایههای حکومت سلطنتی را پیریزی کرد.
با ادلهای هر چند کوتاه و گذرا در طول بحث، عدم مشروعیت بنیامیه اثبات شد؛ بنیامیه غاصبان خلافت بودند نه مُحِقّان آن.
همین مسئله باعث میشد که مدعیانی برای خلافت پیدا شوند و این امر خود زمینهای برای بروز مشکلات فراوانی بود که میتوانست در طول زمان، این حکومت را درگیر مسائل حاشیهای خلافت کند و سرانجام هم به سقوط آن منجر شود.
در میان حکام اموی هیچ یک حاضر به درک مسائل موجود و حقایق جامعه نشدند و گمان میکردند که زور و خشونت میتواند چارهساز باشد، اما این نیز مشکلی بود در بین دیگر مشکلات، ولی عمربن عبدالعزیز، تنها خلیفهای بود که با درک شرایط موجود آن روز و جلب حمایت گروههای مدعی، معتقد به انجام پارهای اصلاحات در همه زمینهها شد و هرچند ناقص اما آنها را انجام داد و
مورد سعایت و بدبینی عمال اموی واقع شد و به طرز مرموزی کشته شد، اصلاحات وی منجر به شکست شد و هیچ ثمری نبخشید.
بدین ترتیب چنین مسئلهای باز شرایط را به حال اوّل باز گرداند و مردمی که اوضاع مساعد زمان او را حس کرده بودند دیگر حاضر به ادامه همکاری با امویان نبودند و این امر نیز خود زمینهای برای بروز مشکلات و نارضایتیهای بعدی بود که در طول زمان منجر به ضعف این حکومت میشدند.
امویان با تبعیت از خلفای پیشین به ادامه فتوحات پرداختند و قلمرو اموی را در شرق و غرب گسترش دادند اما آنان مانند خلفای پیشین برای گسترش اسلام چنین کاری را نمیکردند؛ چون آنان، اعتقاد قلبیِ عمیقی به اسلام نداشتند چه رسد به اینکه آن را در سایر بلاد نشر دهند؛ آنان در این فتوحات انگیزههای مادی داشتند. در واقع وقتی که سرزمین جدیدی گشوده میشد، مالیاتهای گوناگونی اعم از خراج و جزیه و همچنین غنایم فراوانی را به دنبال داشت که جیب امرای اموی را پر میکرد و وسیله خوبی برای عیاشیها و ولخرجیهای آنان بود. کمکم به این نتیجه رسیدند که برای گشودن سرزمینهای جدید به سربازان بیشتری نیاز دارند که آنان هم مستمری میخواهند.
بنابراین، از مردمان ممالک مفتوحه و به خصوص موالی، بدون اجر و مزد در این امر کمک میگرفتند. خود این توسعه قلمرو هم زمینه ساز سقوط این دولت شد؛ زیرا وسعت اراضی مفتوحه، به خصوص دور بودن از خلافت مرکزی دمشق، مانع نظارت کامل خلیفه بر آن نواحی میشد که گاهی شورشهایی در این مناطق دور افتاده صورت میگرفت و خودسری عاملان این ولایات بر نارضایتی مردم از خلافت میافزود.
عناوین این فصل عبارتند از:
استبداد
تجملپرستی، اشرافیگری و اسراف در بیتالمال
عیاشی و خوش گذرانی
بیاعتنایی به تعالیم دینی
در حکومت امویان هیچ یک از ویژگیهای حکومت اسلامی را نمیتوان یافت؛ زیرا آنان، یک حکومت پادشاهی استبدادی بودند.
به برخی از ویژگیهای اصلی حکومت آنان اشاره میکنیم:
خلافت بنیامیه در حقیقت یک امپراطوری استبدادی محض محسوب میشد که نام حکومت اسلامی بر آن گذارده شده بود و هیچ شباهتی با حکومت الهی و خلافت معنوی اسلام نداشت.
این زمامداران خودسر که به غلط خود را خلیفه مسلمانان میخواندند، مخالفان خود را به وسیله بذل و بخشش و دادن حکومت و ولایت و پستهای دولتی راضی میکردند و یا آنان را به دست عمال شقی خویش مانند بُسربن ارطاهْ، زیاد بنابیه، عبیداللهبن زیاد، حجاج بن یوسف
و دژخیمان دیگر میکوبیدند و از بین میبردند.
امویان به دست دژخیمان خود به قدری شدت عمل به خرج میدادند و با مردم چنان با خشونت و بیرحمی و قساوت رفتار میکردند که مردم از ستمگریهای آنان به جان میآمدند و میگریستند و فریاد وامحمداه! سر میدادند و نمیدانستند چه کنند و به کجا پناه ببرند؟
بارها در اثر بیدادگری و بدرفتاریِ بنیامیه، سادات علوی و قهرمانان دلاور دیگر، بر ضد آنان سر به شورش بر میداشتند و با قیامهای حقطلبانه و مبارزات خونین، سکوت مرگبار را میشکستند و با از دست دادن عزیزان خود و تحمل زجر و شکنجه، خواهان برقراری حکومت عدل الهی و قسط اسلامی شدند، ولی این قیامها یکی پس از دیگری با شکست مواجه میشد و حکومت بیپروای بنیامیه، بر ظلم و فشار و اختناق خود میافزود و در پایمال کردن حق مردم مسلمان و خصوصاً فرزندان پیامبر اکرم| از هیچ کوششی فروگذار نمیکردند.
اختناق و استبداد در این دستگاه، کار را به جایی رساند که مردم در انتخاب و بیان عقاید خود آزاد نبودند و نمیتوانستند با انتخاب خود کسی را یاری کنند؛ به طوری که در جریان کربلا، مردم کوفه بر خلاف میل باطنی خویش و با وجود حمایتهای اولیه از امام حسین×، در برابر استبداد ابنزیاد، طاقت نیاوردند و در برابر امام ایستادند.(1)
یکی از کوفیانی که به امام ملحق شد، میگفت:
«دلهای مردم با توست اما شمشیرها علیه تو، تو دوست داشتنیترین فرد در نزد مردم هستی اما قضا در آسمان است و شمشیرها نیز در کنار بنیامیه.»(2)
دوره حکومت استبدادی و رعبانگیز اموی،که نزدیک به هفتاد سال طول کشید، همراه با ظلم و اختناق بود.
در زندان حجاجبن یوسف، که یکی از جلادان هولناک رژیم منفور اموی بود و چیرگی وی بر مردم به منزله تازیانه عقوبت و شکنجه تعبیر میشد، چند هزار نفر از قاریان و فقیهان و اشراف و بزرگان محبوس بودند، و او دستور داده بود تا به آنان آب آمیخته به نمک و آهک بدهند.(1)
حجّاج بیست سال در عراق حکومت کرد. در این مدت کسانی را که او کشت، جز آنان که در جنگ با او کشته شدند، اگر بتوان قول مورخان را باور کرد، حدود یکصد و بیست هزار نفر بود. مورخان نوشتهاند به هنگام مرگِ حجّاج، 50 هزار مرد و 30 هزار زن در زندان او بودند.(2)
عبداللهبن هشام السلولی درباره مظالم بنیامیه در شعری میگوید:
«به قدری از امویان خشمگینم که اگر خون آنان را بنوشم خشمم فرو نمینشیند. همه مردم از دست رفتند ولی بنیامیه هنوز مشغول شکار خرگوشند.»
یکی از شاعران عرب میگوید:
«مردم از سیاست نادرست شما به تنگ آمدند؛ بیایید پرهیزگاری و دینداری پیشه کنید تا کی و تا چند، با پستترین افراد میسازید؟ اینان شما را نابود میکنند، تا کی با دست خود شکم خویش را میدرید؟ روزی میآید که پشیمانی سودی ندارد».(3)
نه تنها تشریفات، تجملگرایی و اسراف در بیت المال و سوء استفاده از امکانات عمومی، در حکومت امویان دیده میشود، بلکه آنان دوام سلطنت خود را در آن میدیدند.
امویها، به جز عمربن عبدالعزیز، همه تجملگرا و تشریفاتی بودند و دوران پر شکوه و پرزرق و برقشان چشمها را خیره میکرد.
معاویه؛ بنیانگذار رژیم اموی، که خلافت اسلامی را تبدیل به سلطنت موروثی کرد، به تقلید از سلاطین روم شرقی، برای خود تشکیلات تشریفاتی درباری ساخت.(1)
جرجیزیدان مینویسد:
نخستین فرد از بزرگان اسلام که لباس فاخر پوشید، معاویه بود. همین که عمر او را با آن حال دید بر وی اعتراض کرد و گفت: معاویه! مانند کسری (پادشاه ایران) لباس پوشیدهای!.(2)
عملکرد معاویه به حدی تجمل گرایانه بود که مکرر مورد اعتراض عمر، قرار گرفته بود اما هر بار معاویه با سیاست و مکر و حیلهای که داشت با توجیهات واهی وی رافریب میداد و متقاعد میکرد.
ابنابیالحدید مینویسد:
خلیفه گفت: ای پسر هند! بسیار خوشگذران و عیاشی، لباسهای
خوب و نعمت فراوان داری! شنیدهام که حاجتمندان و بیچارگان بر در خانهات گرد آمدهاند و منتظر اجازه تو هستند و دربان و حاجب داری؟
معاویه گفت: یا امیرالمؤمنین! در کنار شهرهای دشمنانِ اسلام هستیم (روم)، دوست داریم که نعمت خدا را در ما ببینند و اینکه مردم را راه نمیدهیم، میترسیم که ملت ما، جری شوند.
عمر گفت: چیزی از تو نپرسیدم، مگر اینکه، مرا در تنگنای سخن انداختی. اگر راست گفته باشی، نظرت عاقلانه است ولی پاسخ ادیبانهای دادی».(1)
معاویه دستور داد تختهایی از آبنوس، صندل، عاج، طلا و نقره ساختند و پردهها را از حریر و خز تهیه کردند.
آنان فرشهای زربفت گستردند. اشعار و تصاویر زیبا بر در و دیوار اتاقها نگاشتند.(2)
معاویه کاخ با عظمتی در شهر دمشق بر افراشت و تخت خلافت را در تالارِ سلام کاخ برای جلوس خود گذاشت و به رسم شهریارانِ بیگانه، دربانان و سرایدارانی در آنجا گماشت. هنگامی که بیرون میرفت گارد مخصوصش وی را اسکورت میکردند.(3)
تشریفات مجالس معاویه در مقایسه با مجالس خلفای پیشین پر رنگتر جلوهگر میشد. این خلفا در مسجد روی حصیر یا پوست گوسفند مینشستند و با سادگی، در حالی که عبا یا ردایی به خود پیچیده بودند، به مسجد میآمدند. و
ضمن برگزاری مراسم مذهبی و عبادی به کار مردم میپرداختند.
خلیفه را با نامی عادی و معمولی خطاب میکردند. مأموران خلفا هم در ممالک تابعه اسلامی به همین طرز رفتار میکردند اما کمکم عاملانی که در ممالک روم و ایران اقامت داشتند، به تجملات بزرگان آن دیار اقتداء میکردند ولی به محض اینکه خلیفه اطلاع مییافت، بساط تجمل او را بر هم میزد. چنان که عمر پس از اطلاع از کاخ و دربان سعدبن ابیوقاص، دستور داد کاخِ سعد را آتش زدند و درب آن را کندند.(1)
اما عاملان معاویه و دیگر خلفای اموی در مصر و عراق و... مانند وی رفتار میکردند و دستگاه تجملی و سلطنتی دایر میکردند. چنان که زیاد بن ابیه، امیر عراق به عادت و رسم ایرانیان قبای حریر میپوشید و چکمههای ساخت بصره به پا میکرد.
ابنخلدون مینویسد:
حجّاج بنیوسف برای با شکوهتر شدن ختنه سوران پسرش، جشنهای پر خرج وپر تجمل ایرانیان را بر پا کرد.(2)
رویه تجملگرایی و اسراف در بیتالمال، که در میان امویان و کارگزاران آنان متداوّل شده بود، باعث شد تا آن ملت پیوسته دستخوش غارت، و دولت نیز همراه آن فرسوده شود و رو به انحطاط رود.
خلفای اموی را عادت بر این بود که به جای خواندن قرآن و رعایت مصالح دولت، همه به شکار و شراب و شعر و موسیقی میپرداختند.
بهترین نمونه این کار، یزید دوّم بود و سپس رسم خواجه داری و طبعاً رسم حرمسرا به دنبال آن بود.
دیگر، خاندانِ حکومت مانند قبل به خود نمیبالید که فرزندانش خون پاکِ عربی دارند. یزید سوّم 127 ه-. ق (744. م.) نخستین خلیفهای بود که از کنیزی زاده شد.(1)
دو خلیفه پس از او نیز از کنیززادگان بودند.(2)
رواج این عقاید در طبقه حاکمان از انحطاط اخلاق عمومی بود، و رذائل خاص تمدن، به خصوص شراب خواری و زنبارگی، به فرزندان صحرا تسلط یافته بود و کار خود را برای محو آن نیروی حیاتی که جامعه نوپای عرب داشت، آغاز کرده بود.(3)
به گفته مسعودی، یزیدبن معاویه به عیاشی و رابخواری شهره بود و حیوانات شکاری فراوانی داشت.(4)
عیاشی و خوشگذرانی یکی از عوامل مهم درانقراض دولت اموی بوده است. یزیدبن عبدالملک مردی عیاش بود و به حبابه عشق میورزید، تا اینکه خواست
1) محمد بن جریر طبری، پیشین، ج 10، ص 4437. (در این قبیل مسائل به وضوح از بین رفتن عصبیت قبیلهای امویان را، که سابقه آن را داشتند و به شدت آن را حفظ میکردند مشاهده میکنیم.)
2) احمد بن ابیواضح یعقوبی، پیشین، ج 2، صص 213-212.
3) فیلیپ حتی، تاریخ عرب، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ دوّم، تهران: انتشارات آگاه، 1366، ص 60.
4) علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب و المعادن الجوهر، پیشین، ج 2، ص 71.
عاقل شود و روش عمربن عبدالعزیز را پیش گیرد، امّا حبابه ترسید یزید را از دست بدهد، از این رو، از یکی از شعرا خواست اشعاری بسراید و یزید را به عیاشی ترغیب کند. شاعر دو شعر سرود و حبابه آن را برای یزید خواند. همین که یزید اشعار را شنید آن را تکرار کرد و عشق بازی حبابه را از سر گرفت.
ولید پسر او نیز به عیاشی و بذله گویی معروف بود، وی شاعر بود و اشعار بسیاری در عتاب و غزل میسرود.(1)
حال با این همه تجملات، عیاشی و خوشگذرانی، آیا فرصتی برای رسیدگی به امور مملکت و کشورداری میماند؟! پاسخ این پرسش را به عهده خواننده فهیم میگذاریم که خود در این موضوع حکم کند. به طور حتم این تجملات، زیاد کردن مالیاتها، افزایش خراج،جزیه و... را در پی داشت که همگی باعث نارضایتی مردم در سطوح گسترده میشود و در ادامه این مبحث به آن اشاراتی خواهیم داشت، اما خلاصه کلام را درباره کشورداری امویان باید از زبان عدالتِ قلم نویسندهای عادل بشنویم که مقایسهای میان عصر پیامبر| با زمان حکومت اموی انجام داده است و تغییراتی را بر میشمرد که فقط در روش حکومت داری اسلامی صورت گرفته است؛
الف) تغییر در قانون تعیین امام و خلیفه؛
به این صورت که سلطنت اموی جانشین خلافت شد. (حتی با توجه به فرمایشات اهل بیت عصمت و طهارت(ع) میتوان گفت: خلافت را به جای ولایت و امامت جایگزین کردند).
1) حسن ابراهیم حسن، پیشین، ج 1، ص 430.
ب) دگرگونی در روش زندگی خلفاء و حاکمان؛
ج) تغییر در کیفیت استفاده از بیت المال؛
د) پایان آزادی بیان عقیده؛
به طوری که دیگر کسی نمیتوانست بااستفاده از اصل امر به معروف و نهی از منکر به حاکمان اندرز دهد؛ زیرا همانند امامحسین(ع) جانش را از دست میداد؛
ه-) پایان آزادی قضاوت؛
نهادهای قضایی طبق میل سلاطین اموی و سپس خلفای عباسی حرکت میکردند و توان محاکمه شخص حاکم و اطرافیان او را نداشتند و راه برای هرگونه تخلف و ظلمی باز بود؛
و) ایجاد حاکمیت استبداد در امور حکومت:
با خردمندان و اهل حل و عقد و نخبگان جامعه اسلامی مشورت نمیشد؛
ز) ظهور و غلبه تعصبهای نژادی و قومی به جای ارزشهای اسلامی؛
ح) نابودی اصل برتری قانون.(1)
هیچ کدام از خلفای بنیامیه، به جز عمربن عبدالعزیز، به امور دینی و مذهبی علاقه نشان نمیدادند و بعضی از آنان حتی به رعایت ظواهر اسلام نیز بیاعتنایی میکردند.
به طور قطع، همین بیتوجهی آنان به عقاید دینی مردم و اعمال ضدِ دینیِ صریح آنان، یکی از عوامل سقوط امویان بود و همین امر باعث میشد تا افرادی
1) ابوالأعلی مودودی، خلافت و ملوکیت، ترجمه خلیل احمد حامدی، تهران: انتشارات بیان، 1405 ق، صص 209-287.
که به دین پایبند بودند، علیه آنان به پاخیزند.
طبری درباره ولیدبن یزید، یکی از پادشاهان اموی، مینویسد:
روایاتی که درباره اهانت ولید به دین، به دست ما رسیده است فراوان است، اما طبری برای اینکه مطالب کتابش طولانی نشود از ذکر آنها خودداری کرده است.(1)
معاویه در آغاز خلافتش دروغهای فراوانی به پیغمبر| نسبت میداد:
من از پیامبر شنیدم که به من فرمود: تو به زودی بعد از من به خلافت میرسی، پس برای دارالخلافه، ارض مقدس (شام) را اختیار کن، بنابراین، من شام را اختیار کردم پس لعنت کنید بر ابوتراب.(2)
معاویه با این سخن ساختگی و دروغ، که تا آن روز کسی آن را نشنیده بود، پایههای لرزان حکومت خود را استحکام بخشید و خلافت را از حجاز به شام منتقل کرد و لعن و نفرین امیرمؤمنان، علی(ع) را در قنوت نمازها و در خطبهها سنت قرار داد. بعد از او بنیامیه و بنیمروان نیز بر این کار تأکید بیشتری کردند. قومی از بنیامیه به معاویه گفتند: یا امیرالمومنین! تو که به آمال و آرزوی خود رسیدی، دیگر دست از علی(ع) بردار. گفت: نه، والله به این کار ادامه میدهم تا کودک بر آن بزرگ شود و بزرگ در آن پیر و کهن شود و کسی برای او فضیلتی ذکر نکند.(3)
در ایام خلافت بنیامیه، بیشتر از هفتاد هزار منبر بود که بر بالای آنهاعلیبنابیطالب(ع) را - طبق سنتی که معاویه گذارده بود - لعن میکردند.(4)
حسن بصری میگفت، معاویه دست به اعمال ننگینی زده است که تا ابد او را گرفتار خشم و غضب الهی خواهد کرد که یکی از آنها این بود که وی زیادبن ابیه را - که از راه نامشروع متولد شده بود - برادر خود معرفی کرد، در حالی که پیامبر فرموده بود:
«الولد للفراش و للعاهر الحجر».
فرزند متعلق به شوهر زن است و زناکار باید سنگسار شود.(1)
جسارت یزید بن معاویه در قتل امام حسین(ع)، که فرزند پیغمبر خدا| بود و اقدام وی در اهانت به حرمهای شریف مکه و مدینه در واقعه حرّه، نزد همه مسلمانان با نفرت تلقی میشود. آنان نه تنها برای خانه خدا، بلکه برای قرآن نیز احترامی قائل نبودند. هنگامی که مژده خلیفه شدن به عبدالملکبن مروان رسید، او در اتاق خویش مشغول خواندن قرآن بود، تاآن خبر را شنید، قرآن را بست و گفت:
«از این پس دیگر با تو کاری ندارم و تا زنده هستم از تو جدا هستم.»(2)
یزیدبن ولید، شبی مست و بیباک، قرآن را برداشت و تفأل زد، این آیه را سر صفحه دید:
«وَاستفتَحوا وخابَ کل جَبارٍ عَنید مِن ورائه جَهنم ویُسقی من ماءٍ صَدید».(3)
و طلب فتح کردند و نومید شد هر ستمگر خودپسند، از پیش رویش دوزخ است و آب داده میشود از آبی که خون جراحت دارد.
یزید وقتی چنین دید، دستور داد قرآنها را آویخته و هدف سازند. سپس، تیر و کمان برداشت و آنها را پاره پاره کرد و اشعاری بدین مضمون آورد:
آیا مرا به عنوان ستمگر خود پسند خوانده و تهدید میکنی؟ آری! من همان ستمگر خودپسندم و هرگاه روز
واپسین، خدای خود را دیدی بگو یزید مرا پاره کرد.(1)
در حکومت بنیامیه کار به جایی رسید که ولید را جانشین پیامبر میشمردند. وی بیمحابا تصمیم گرفت بالای خانه کعبه غرفهای بسازد تا در موسم حج در آنجا به خوشگذرانی بپردازد.(2)
اهانت و بیاحترامی به اسلام و خاندان پیامبر| چنان بود که حتی فردی مانند حسن بصری، آنان را گمراه، بدخواه و بیدین خواند و گفت:
«به خدا سوگند میل دارم که زمین شکافته شود و همه آنان (بنیامیه) را فرو برد».(3)
دیگر حکام اموی، به جز عمربن عبدالعزیز، به قدری از تأثیر تربیت اسلامی دور بودند که میتوان گفت دوره خلافت آنان چیزی جزارتجاع وبازگشت به حیات عرب جاهلیت نبود و حکومت این چهارده نفر - که نزدیک به 70 سال ادامه داشت - روزگار تیره و شومی را برای اسلام و مسلمانان به ارمغان آورد.
عناوین این فصل عبارتند از:
عوامل ایجاد احزاب مختلف در دوره بنی امیه
احزاب در دوره بنی امیه
از محرکهای قوی که در انقراض و فروپاشی حکومتهای اموی نقش مؤثری داشته، شورشهای ضد اموی بوده است و گروههای گوناگونی به منظور دفع زیان یا جلب منفعت خویش، با هم به رقابت پرداخته و یا متحد شدهاند. برخی از این گروهها به قدرت رسیدهاند، گر چه این رقابتهای قوی عاملی اساسی در تکوین حوادث و رخدادهای تاریخ اسلام به شمار میآید، اما نمیتوان انگیزهها و نیتهای خالصی را که با هدف حفظ ارزشها و به دور از تعصبهای گروهی وارد عمل شدهاند و منشأ اثر خیر شدهاند را نادیده گرفت.
بدیهی است شناخت این گروهها و جناحهای سیاسی، در شناساندن واقعیتهای تاریخ به ما کمک میکند. بدین ترتیب بسیاری از رقابتهای کوچک و بزرگ در میان قدرتهای قرون اولیه اسلامی ناشی از اختلافهای دیرین عرب قحطانی و عدنانی است؛ به طوری که رقابتهای گروهی بین مکه و مدینه و بین مهاجر و انصار، قریش و غیر قریش، باعث به قدرت رسیدن ابوبکر، عمر و عثمان، به عنوان جانشینان رسولخدا| شد!
عثمان با روی کار آوردن عمو و پسرعموی خود، حَکَم و مروان، در واقع دست جناح بزرگی از امویان را در داخل حکومت گشود، که سرآغاز تحولها و رقابتها و ضدیتهای عمیقی در جهان اسلام شد.
خلفای بنیامیه که با اسلام و ارزشهای آن مخالف بودند، آن چنان با کینه
و تعصب جاهلی به رقابت با مخالفان برخاستند که واکنشهای شدیدی را به همراه داشت.
علت مخالفت آنان، رقابتهای قبلی در زمان «بنیهاشم» و «بنیعبدشمس» و نیز محتوای درونی خود اسلام بود که ابوسفیان و خلفای بنیامیه، آن را به مذاق خوش نمیداشتند.
زمانی که بنیامیه به قدرت رسیدند، خاندان پیامبر| به دو دلیل زیر با آنان به مخالفت برخاستند:
الف) به خاطر حفظ ارزشها که به دست بنیامیه در حال ویرانی بود؛
ب) طبق دستورات قرآن و ابلاغ پیامبر اکرم|، حکومت را حق خویش میدانستند.
در پایان جنگ صفین، گروهی حکمیت را مطرح کرده و از دایره یاران حضرت علی(ع) خارج شدند، که خوارج بودند. در طول زمان حکومت امویان و به خاطر سیاستهای نادرست آنان و نارضایتیهای عمومی، گروه دیگری تحت عنوان موالی نیز شکل گرفتند.
الف) اختلاف بر سر مسئله خلافت؛
ب) نارضایتی مردم از عملکرد امویان.
میتوان گفت، این دو عامل اساسی در کنار دیگر، عوامل حاشیهای را که در دیگر فصول به آنها پرداخته میشود، شورشهایی از جانب احزاب و گروههای مختلف بوجود آورد که از عوامل سقوط امویان به شمار میروند.
الف) یاران بنیامیه، که بیشتر آنها اهل تسنن بودند؛
ب) یاران علویان که از شیعیان بودند؛
ج) گروه خوارج؛
د) گروه موالی؛
ه-) عباسیان.
گروه اوّل، یعنی بنیامیه را در مبحث جداگانهای مورد بررسی قرار خواهیم داد، اما چهار گروه به اضافه دو گروه دیگر را تحت عنوان؛ مرجئه و اشرافیت ناراضی عرب مطرح میکنیم.
همه کسانی که عقیده دارند خلافت حق خاندان پیغمبر| است و پس از پیامبراکرم|؛ حضرت علی(ع) به حق و بر طبق وصیت پیامبراکرم| جانشین بلافصل وی بود و این حق در خاندان علی(ع) است، شیعه نامیده میشود.(1)
این اعتقاد برگرفته از توجه به حقیقت قرآن و راهنماییهای پیامبراسلام| است که در طی دوران نبوت خود در موارد متعددی به جانشینی بلافصل حضرت علیبن ابیطالب(ع) و فرزندان معصوم آن حضرت که در احادیث مورد اتفاق مسلمانان است، تصریح فرموده است و در واقعه عظیم غدیر خم که در پایان حجهْ الوداع اتفاق افتاد، آن را به مسلمانان اعلام فرمودند و رسماً از جمع کثیری که در آنجا حضور داشتند به عنوان ولایت و خلافت برای
1) حسن ابراهیم حسن، همان، ج 2، ص 19.
آن حضرت بیعت گرفتند و آنها را مأمور ابلاغ به دیگر مسلمانان فرمودند.
البته آنچه مسلم است اینکه علم کامل به حقایق قرآن و عصمت در حفظ و اجرای آن، لازمه عقلی جانشین حقیقی رسول مکرّم اسلام| است.(1)
در طول یک قرن، که از شروع فتح جبال و خراسان میگذشت، خلفا و حکام اموی، خلافت اسلامی را به وضعی در آوردند که جز حکومت عربی اسم دیگری نمیتوان بر آن گذاشت و آن شوق و آرمان دینی که در مسلمانان عهد آغاز فتوح بود، تا حدی در این مدت ضعیف شد. شیعیان ناراضی، اخلاص کاملی به خاندان پیامبر| داشتند.
بنابراین، خطاهای امویان را نسبت به علی(ع) و فرزندان وی و غصب خلافت، نابخشودنی میدانستند که بیشتر مردم عراق اینگونه بودند.(2)
از اینرو، قیامهای متعددی در این دوره برپا شد:
حکام اموی بنا به سفارش معاویه، از لعن و نفرین حضرت علی(ع) کوتاهی نمیکردند. این موضوع، که در بالای منبرها و هنگام ایراد خطبهها عنوان میشد، دل شیعیان را بیش از گذشته شکسته و غیرت و احساسات مذهبی آنان
را برمیانگیخت.
زمانی که «مغیره» و پس از او «زیاد» در کوفه به حکومت رسیدند و اِعْمالِ چنین روشی را معمول و مرسوم کردند، حجر و یارانش در مقابل آنان به پا خواستند و لعن و نفرین را به خودشان باز گرداندند. حاکم کوفه، «حجربن عدی»
و سیزده تن دیگر را دستگیر کرد و نزد معاویه به دمشق فرستاد.
معاویه پس از آگاهی از ماجرا، فردی را نزد حجربن عدی و یارانش فرستاد و پیش از ورود به دمشق، در محلی به نام «مرج عذراء»، هفتتن از آنان از جمله حجر را گردن زدند.(1)
بدین ترتیب شاید بتوان اعتراض و خروج حجر را نخستین حرکت مردمی منظم و متشکل در دفاع از حقانیت حضرت علی(ع) دانست که با خونریزی و قتل قیام کنندگان همراه بود.
چند روز پس از ماجرای حجربن عدی، در سال دهم خلافت معاویه، امام حسن مجتبی(ع) و سعدبن ابیوقاص از دنیا رفتند و بسیاری از مردم معتقد بودند که هر دو را معاویه مسموم کرده است.(2)
تلخی شهادت امام علی(ع) و امام حسن(ع) و به قدرت رسیدن بنیامیه و سختگیری آنان بر شیعیان و مردم عراق، آنان را برای یک حرکت همگانی برضد حکام اموی آماده میکرد.
روی کار آمدن یزید این فرصت را به همه داد تا بتوانند خشم و نفرت خود را آشکار سازند. اقدام یزید برای بیعت گرفتن از امام حسین(ع) و امتناع آن حضرت از بیعت، شروع ماجرا بود.
هنگامی که معاویه در ماه رجب سال 60 ه- هلاک شد، یزید به فرماندار
مدینه، ولیدبن عتبه بن ابوسفیان، نامهای نوشت و به او دستور داد که برای من از همه اهل مدینه به خصوص از حسین(ع) بیعت بگیر.
ولید پس از آن مأموری فرستاد و امام حسین(ع) را به خانه خویش فرا خواند(1)و بر آن شد تا از امام(ع) بیعت بگیرد.
امام فرمود: ای امیر! ما اهل بیت نبوت و معدن رسالت و محل رفت و آمد ملائکه و جایگاه رحمت هستیم. خداوند نبوت را با ما آغاز کرده است و به ما خاتمه داده است.
یزید مردی فاسق و شراب خوار است و قاتل نفوس محترم بوده و کسی است که علناً به فسق میپردازد. شخصی چون من با فردی چون او بیعت نخواهم کرد.(2)
امام وقتی با اصرار مروان که در آنجا حاضر بود مواجه شد، فرمود: «انا لله وانا الیه راجعون»؛ آنگاه که امت اسلام با حاکم و سلطانی مانند یزید بیعت کنند، بایدفاتحه اسلام را خواند(3)
و پس از آن، بیعت را به حضور در جمع مردم موکول کرد. آنگاه امام از فرمانداری بیرون آمد و تصمیم گرفت از مدینه به طرف مکه حرکت کند. امام(ع) همراه برادران و برادر زادگان و اهل بیتش، در شب 28 رجب از مدینه به طرف مکه حرکت کرد و در شب جمعه سوّم شعبان به مکه رسید.
امام حسین(ع) و همراهان وی حدود 95 روز در مکه ماندند. در این مدت نامههای فراوانی از کوفه برای آن حضرت رسید.
امام حسین(ع) در آغاز، حضرت مسلم× را به طرف کوفه روانه کرد.
حضرت مسلم پنجم شوال سال 60 ه-. ق وارد کوفه شد و در روز نهم ذیحجه سال 60 ه-. ق به شهادت رسید.(1)
زمانی این خبر به امام رسید که در راه کوفه بود. عمربن سعد بن ابیوقاص، راه را بر حضرت بست. امام حسین(ع) و یارانش در این مبارزه شهید شدند و اهل بیت محترم ایشان را به اسارت بردند. چنین حادثهای چهره اصلی امویان را آشکار کرد.
با یک نگاه به حوادث تاریخ تشیع در دوران تسلط امویان، در مییابیم که فاجعه کربلا، شیعیان را بیش از پیش متحد کرد و آنان را برای گرفتن انتقام خون امام حسین(ع) ترغیب کرد و تشیع را - که تا آن روزگار مظلوم و محجور نگهداشته شده بود - در دلها نفوذ داد و زمینه را برای بسط و استقرار آن فراهم آورد.
مذهب شیعه بعد از حادثه کربلا به سرعت در ایران و دیگر نقاط جهان گسترش یافت.
قیام امام حسین(ع) زمینه ساز چند تحول بزرگ و قیام اجتماعی شد که اثرهای آن تا امروز نیز بر جای مانده است.
ابنطباطبا مینویسد:
«... در این واقعه چندان شکیبایی و امید به خداوند، شجاعت، پرهیزگاری، بلاغت و کاردانی در فنون جنگ از امام حسین(ع)
1) همان، ص 77.
دیدم و همچنین یاری وجانبازی و ناخوش داشتن زندگی پس از وی و جنگ در مقابل او از روی بینایی از یاران و خویشانش به ظهور پیوست که هرگز کسی مانند آن ندیده است.»(1)
در زوال و سقوط یک دولت، یک سری عوامل نزدیک و دور وجود دارد، که هر دو در جای خود اهمیت دارد.
عوامل دور ممکن است از نظر زمانی با زمان سقوط فاصله داشته باشد اما بیتردید و به دلایل تاریخی، نقش مهمی در زوال یک دولت دارد.
بنیامیه سال 41 ه-.ق به قدرت رسیدند. سال 61 ه-.ق انقلاب عاشورا بود، سال 132 ه-.ق یعنی هفتاد و یک سال بعد، امویان سقوط کردند.
اکنون پرسش این است که عاشورا چه تأثیری بر سقوط امویان داشت؟
این قیام، اسلامی بودن بنیامیه را زیر سؤال برد. در همان ابتدا که مسئله بیعت با امام مطرح شد، امام علیه السلام فرمود: «وعلی الاسلام السلام.» و با استدلال به آیه شریفه تطهیر، لیاقت اهل بیت(علیه السلام) را برای احراز خلافت اظهار کرد.(2)
امام روی سگ بازی و مشروب خواری یزید انگشت میگذارد و او را فاسق معرفی میکند و اسلامی بودن حکومت چنین فردی را زیر سؤال میبرد.
معاویه و جانشینان وی خود را از نوادگان و جانشینان پیامبر اسلام|
میدانستند و تظاهر به اسلام میکردند که امام حسین علیه السلام بر ظاهرنماییهای آنان خط بطلان کشید.
پس از رحلت پیامبر گرامیاسلام|، دو گروه خود را مدعیان جانشینی میدانستند و طی حوادث به وقوع پیوسته، که قبلاً مطرح کردیم، بنیامیه موفق به تصاحب قدرت سیاسی شدند.
در حالیکه جانشینان اصلی رسولخدا|، بنیهاشم بودند.
بنابراین، بنیهاشم تنها رقیب آنان محسوب میشد که شهادت مظلومانه امام علی علیه السلام و امام حسن مجتبی علیه السلام این مسئله را ثابت میکند، اما شهادت امام حسین علیه السلام نشان داد که جریان حقانیت خلافت همچنان در صحنه حاضر است و رهبری جریان مخالف را بر عهده دارد و آماده است تا با ساقط کردن حکومت اموی، یک دولت علوی و هاشمی تأسیس کند. چنان که این مسئله آن قدر اهل بیت علیه السلام را در میان عامه مردم محبوب کرد که در سالهای پایانی خلافت اموی شعار «الرضا من اهل بیت» مطرح بود که این شعار جوهره رهبری را در مبارزه سیاسی، برضد امویان تعریف کرد(1)
اما این مسئله تنها علت سقوط امویان نیست بلکه عوامل دیگری نیز دارد.
هدف امام حسین(ع) از قیام، امر به معروف و نهی از منکر بود ولی در اصل خط بطلانی بر مشروعیت سلطنت بنیامیه بود و ثابت کرد که امامت حق امویان نیست.
1) رسول جعفریان، تأملی در نهضت عاشورا، پیشین، ص247.
این شعار سرلوحه کار دیگر علویان مانند زیدبن علی(ع) و فرزندش، یحیی، و دیگر قیام کنندگان بود.
این قیام تأثیرات دیگری نیز داشت که در این مقال نمیگنجد و در جای دیگری باید از آن سخن گفت.
فاجعه کربلا در اولین سال حکومت یزید رخ داده بود و سال بعد «واقعه حره» اتفاق افتاد.
قیام مردم مدینه و واقعه حرّه، در واقع واکنش آنان در برابر تحقیری بود که یزید و بنیامیه نسبت به آنان و مسلمانان روا میداشتند.
مردم مدینه مروانبن حکم، عامل یزید رااز شهر بیرون و یزید را از خلافت خلع کردند. یزید نیز مسلمبن عقبه، پیرمرد سفاک اموی را به مدینه روانه کرد.
او با مردم جنگید و بعد از شکست مدافعان شهر، مال و ناموس مسلمین را به دستور یزید تا سه روز برای سپاه خود مباح دانست و سپاهیان اموی مردم را میکشتند و اموال آنها را غارت میکردند.(1)
او مردم مدینه را تحت این شرایط به بیعت یزید میخواند. بردگان او باشند و او آنچه به جان و مال و ناموسشان خواست حکم کند! پس هر کس امتناع میکرد، کشته میشد.(2)
غیر از علیبن الحسینبن علیبن ابیالطالب(ع) و علیبن عبداللهبن
عباسبن عبدالمطلب، بیش از 4000 نفر از بنیهاشم و قریش و انصار در این جنگ کشته شدند.(1)
وی پس از این جنایت هولناک برای نبرد با ابنزبیر از مدینه عازم مکه شد که در راه مُرد و کار را به «حُصینبن نمیر» سپرد. او نیز به مکه رفت و خانه کعبه را آتش زد.(2)
بسیاری از محققان، نقش حضرت زینب÷ را در تحریک احساسات و عواطف مردم مدینه و قیام آنان برضد امویان، مؤثر میدانند. گذشته از آن، سخنان آتشین عبداللهبن حنظلهبن ابوعامر انصاری، که رهبری قیام را بر عهده داشت و خود و فرزندش در این راه کشته شدند، در این امر بسیار مؤثر بود.(3)
هر چند این قیام با شکست مردم و بیعت خفت بار آنان همراه بود، اما سند دیگری برای رسوایی بنیامیه شد. این حادثه در حالی رخ داد که هنوز برخی از صحابه رسول خدا| چون ابوسعیدخدری حضور داشتند و از ترس شامیان به کوه پناه برده بودند.(4))
انگیزه اصلی این قیام، که در سال 64 هجری آغاز شد و در سال 65 هجری به اوج رسید، خونخواهی امام حسین(ع) و توبه به درگاه خدا بود. رهبر این قیام «سلیمانبن صُرد خزاعی»، از صحابه پیامبر و یاران امام علی(ع) بود.
تعداد توابین ابتدا زیاد بود، اما گویا بر اثر مخالفت مختار به حدود چهار هزار تن رسید، که بیشتر آنان حتی سلیمان کشته شدند. دو سپاه در منطقه عینالورده با هم روبرو شدند. مروان، عبیدالله بنزیاد را فرستاد و گفت: اگر بر عراق دست یافتی امیر آن باش!(1)
آنان ریختن خون در راه خدا را تنها وسیله بخشایش گناه خویش میدانستند. قیام توابین متأسفانه زمانی رخ داد که شهر کوفه در دست زبیریان بود و آنان با بنیهاشم میانه خوبی نداشتند، ضمن اینکه خطر بنیامیه نیز آنان را تهدید میکرد.
بنابراین، به نظر میرسد مصعببن زبیر با سوق دادن توابین به یک نبرد شتابزده میکوشید با مشغول کردن دشمنان مشترک به یکدیگر، خود را تقویت کند.
از دیگر قیامهای مردمی در زمان اموی، قیام مختار است. مختار که در سال 66 ه-.ق در کوفه قیام کرد به مدت یک سال اوضاع شهر و حوالی آن را در دست داشت.
او با وارد کردن ضربه سخت و مهلک به بنیامیه، از قاتلان امام حسین(ع) و خاندان اهل بیت(ع) انتقام سختی گرفت و عمر سعد را به هلاکت رساند.(2)
بدین ترتیب نه تنها دل امام سجاد× را شاد کرد، بلکه جرقه امید و نشاط را در قلب بسیاری از شیعیان بارور کرد.
پایه اساسی قیام مختار بر مبنای استفاده از افراد ایرانی و موالی ساکن در
عراق بود. هر چند، فرماندهی سپاه او بر عهده ابراهیم بنمالک اشتر بود، اما مختار سعی کرد تا بیشتر از غیر اعراب استفاده کند و شاید همین موضوع نیز باعث رشد سریع نهضت او و همچنین شکست زودرس آن شد.
در منابع تاریخی، نشانههای فراوانی از نارضایتی اشراف کوفه از بیاعتنایی مختار به آنان در دست است. گفته میشود او به نام محمدبن حنفیه قیام کرد و خود را نماینده او میدانست. این در حالی بود که امام سجاد(ع) پیشنهاد او را رد کرده بود، اما اینکه محمدبن حنفیه دستگاهی در مقابل امام چهارم(ع) ایجاد کرده باشد، بسیار جای تردید است. شخصیت محمد بن حنفیّه و اعتراف وی به امامت ائمه(ع) مورد تأیید فراوان است و بیشتر منابع تاریخی شیعی با او به عنوان فردی موجّه و قابل اعتماد برخورد کردهاند و وی را از هرگونه دعوی خلاف مبرا دانستهاند.(1)البته شخصیت خود مختار در هالهای از ابهام و اخبارهای ضد و نقیض گم شده است که در اینجا مجال پرداختن به آن نیست اما اخباری در دست است که امام سجاد(ع) فرموده است:
«خداوند به مختار جزای خیر عطا کند.»
امام باقر(ع) هم فرمود:
«درباره او (مختار) بدگویی نکنید، که او قاتلان ما را کشت و انتقام خون ما را گرفت و...».(2)
قیام مختار در سال 68 ه-.ق یعنی هفت سال پس از قیام امام حسین(ع)
به دست مصعببن زبیر، و با یاری اشراف کوفه شکست خورد و خود او نیز کشته شد.(1)
زید، فرزند بزرگوار امام سجاد(ع) و برادر امام باقر(ع)، در مقابل ستمکاریهای هشام، خلیفه اموی و کارگزارانش به پا خاست و برضد امویان قیام کرد.
زید که برای شکایت از یوسفبن عمرو، حاکم عراق به دمشق نزد هشام رفته بود، مورد تحقیر و سرزنش هشام واقع شد. و پس از بازگشت از دمشق، در کوفه شیعیان اطراف او را گرفتند و او را به قیام برضدِ بنیامیه ترغیب کردند ولی با مجروح شدن وی در جنگ، قیامش به شکست انجامید و خودش نیز به شهادت رسید.
خروج و نبرد زید در شب چهارشنبه بیست و سوّم محرم سال 121 ه-.ق و پیش از موعدی بود که زید تعیین کرده بود.(2)
ابوبکربن عباس و جمعی از اخباریان گفتهاند، که زید پنجاه ماه برهنه بر دار بود. در دوران ولیدبن یزیدبن عبدالملک، که یحیی پسر زید در خراسان ظهور کرد، ولید به حاکم کوفه نوشت که زید را با دارش بسوزاند و او نیز چنین کرد و خاکسترش را بر ساحل فرات به باد داد.(3)
زید در جایی از سخنانش اهداف اصلی قیام خویش را آشکار کرد و به مردم کوفه گفت:
«خدا را شکر که دین مرا کامل کرد، در حالی که من شرم داشتم بر جدم رسول خدا| در کنار حوض کوثر حاضر شوم و برای دین او، امر به معروف و نهی از منکر نکرده باشم.»(1)
بعد از شهادت زید در سال 121 ه-.ق، پسرش یحیی، دنبال کار پدر را گرفت و از راه مدائن به خراسان رفت و مدتی در شهر بلخ به صورت ناشناس زیست. تا اینکه نصربن سیار او را دستگیر کرد و مدتی در زندان بود و بعد از مرگ خلیفه اموی، یحیی از زندان گریخت و مردم زیادی از شیعیان خراسان اطراف او جمع شدند.
او به طرف نیشابور آمد و با حاکم آنجا، عمربن زراره قسری، جنگید و او را شکست دادولی سرانجام در سال 125 ه-.ق در جوزجان، هنگام جنگ با سپاه بنیامیه، تیری به پیشانیش برخورد کرد و در میدان جنگ کشته شد و نیروهایش پراکنده شدند.(2)
سرش را بریدند و پیش ولید فرستادند و پیکرش را در جوزجان به دار آویختند و هم چنان آویخته بود تا ابومسلم، بنیانگذار دولت عباسی، قیام کرد و یحیی را پایین آورد و بر او نماز گزارد و وی را دفن کرد.(3)
سلسله قیامهای علویان که در اواخر حکومت امویان رخ داد، با نهضت
عباسیان در ارتباط بود؛ زیرا بنیهاشم، اعم از علویان و عباسیان، در دوره بنیامیه متحد بودند و اختلافی بین آنها نبود ولی پس از پیروزی عباسیان، تعداد زیادی از علویان به دست عباسیان کشته شدند.
در طول قرن دوّم هجری قیامهای علویان بیشتر بر اساس ایدئولوژی زیدی با هم مرتبط بودند، اگرچه عباسیان بیشترین استفاده را از قیام زید بردند.
خوارج به حکومت موروثی، به عنوان اساس نظام حکومتی، اعتقاد نداشتند و خلافت را منحصر در خاندان مشخصی نمیدانستند، بلکه عقیده داشتند اختیار اساس خلافت، باید بر عهده امت باشد.
آنان ناراحتی و نفرت خود را از حکام شرور و نیتهای خود علنی کردند. از این رو، خوارج با شیوه اموی مخالف بودند و به همین دلیل افراد خارجی در آشوبهایی که در برابر حکومت اموی ایجاد میشد، شرکت داشتند.
هم چنین عده زیادی از آنان در مناطقی که از مرکز خلافت، در دمشق، دور بود پراکنده شدند. این اختلافها، که به درگیریهای خونینی منجر شد، بسیاری از فعالیتهای امویان را به خود مشغول کرد و آنان را از پای در آورد.
آنان بعدها به یکی از عناصر مهم مخالف تبدیل شدند که از نام آنان بهره بردند تا بهانهای دینی برای شعارهایی باشد که داعیان بنیعباس مطرح کردند.(1)
این فرقه در حقیقت طرفداران دمکراسی افراطی بودند و میگفتند هر عرب نژادِ آزاد، خلیفه پیغمبر| خواهد بود.
1) محمد سهیل طقوش، پیشین، ص 209.
بعضی از خارجیان این نظریه را تعدیل کرده و به جای عرب و آزاد بودن، اسلام و عدالت را شرط خلافت میشمردند.
قیام بالسیف، امر به معروف و نهی از منکر و عدم تقیه از اصول فکری خوارج به شمار میرود.(1)
با اعتقاد به چنین اصولی بود که خوارج در طول تاریخ، قیامهای خونینی را به راه انداختهاند که همگی با شکست روبهرو شده است.
خوارج معتقد بودند که ادای تکلیف مهم است نه نتیجه.
این مذهب، که در بدو پیدایش خود از عناصر عربی خالص به وجود آمد، بعدها نزد موالی هم طرفداران جدی یافت و در محدوده نژاد خاصی متوقف نماند. در عین حال و در طول زمان به فرقههای متعددی هم تقسیم شد، اما در طول دوران أموی و قسمتی از عهد عباسی همچنان مخالف سرسخت خلافت و محرک مخالفتهای دایم برضد خلیفه وقت باقی ماند.(2)
شورشهای خوارج یکی از عوامل فروپاشی و سقوط بنیامیه به شمار میرود؛ چرا که این شورشها از ابتدا تا انتهای حکومت بنیامیه، آنان را تهدید میکرد و بخش عظیمی از قوای انسانی و اقتصادی آنان را به تحلیل برد.
خوارج از منطقه عراق برخاسته بودند، از این رو، نخستین خاستگاه آنان در عراق وکوفه بود. به دلیل حضور موالی در ایران، و نزدیکی ایران به سرزمین عراق، رفته رفته خوارج به ایران نیز کشیده شدند.
حضور خوارج در ایران را در 4 مرحله میتوان بررسی کرد:
فاصله زمانی نزدیک به بیست سال یعنی از سال 58 - 38 ه-.ق و از فردای جنگ نهروان و ابتدای قدرت یافتن معاویه تا اواخر حکومت او را دوره آغازین حرکت خوارج مینامیم.
در این دوره شاهد قیامهای متعددی از خوارج در عراق هستیم و با توجه به سابقه تاریخی این منطقه، که بسیاری از عناصر ایرانی را در خود جای داده بود و نیز با توجه به همکاری موالیِ آن مناطق با خوارج، این قسمت نیز قابل بحث است.(1)
در این دوره هنوز شاهد انشعابهای خوارج نیستیم. قیام در کوفه و اطراف آن آغاز شد و سپس به طرف بصره و جنوب ایران گسترش یافت.
ضحاک بن قیس پس از داستان حکمین و قبل از جنگ نهروان، شورش کرد. وی به تحریک معاویه هرکسی را که میدید میکشت و غارت میکرد.
حجربن عدی از طرف امام(ع) مأمور مقابله با او شد ولی ضحاک شبانه گریخت.(2)
خریتبن راشد ناجی نیز از دیگر خوارج بود که در این دوره قیام کرد و تا عمان پیش رفت.(3)
قیامهای دیگری نیز در زمان امام علی× رخ داد که جای بحث ندارد.
دو مورد مذکور نیز به خاطر بیان سیر حضور خوارج در عرصه ذکر شدند.
در دوره معاویه شاهد چندین قیام از خوارج هستیم؛ یکی از آنها، که ظاهراًنخستین قیام در دوره معاویه است، «قیام فروهْ بن نوفلاشجعی» در سال 40 ه-.ق است. او با گروهی از خارجیان در شهر زور بود. وقتی خبر شهادت امامعلی(ع) و پیروزی معاویه را شنید، با لشکرش به نخیله رفت و در نبرد مردم کوفه با لشکریانش کشته شد.(1)
عُمّال معاویه اعم از مغیرهبن شعبه، حجّاجبن یوسف ثقفی، زیاد بنابیه و... به شیوه وحشیانه و خشونت باری قیام خوارج را سرکوب و آنان را به بدترین وجه میکشتند. عبیداللهبن زیاد، که پس از پدرش به حکومت رسید، سیاست پدر را دنبال کرد. وی روشهای ابداعی و وحشیانهای را در کشتار و شکنجه خوارج بنیان نهاد. به طوری که یک بار گروهی از خوارج را به زندان انداخت و به آنان وعده داد که اگر بعضی از یاران خود را بکشند آنان را آزاد خواهد کرد. برخی از آنان چنین کردند ولی بعد پشیمان شدند و در سال 58 ه-.ق به رهبری طوافبن غلاق قیام کردند ولی سرکوب شدند و همگی به قتل رسیدند.(2)
شبیببن بجره اشجعی نیز در زمان خلافت معاویه و زمامداری مغیره، در کوفه قیام کرد و وقتی به شام آمد خود را شریک ابنملجم، در شهادت امامعلی(ع) معرفی کرد.
معاویه وی را تهدید کرد که دیگر او را نبیند. او نیز به کوفه رفت و علیه مغیره قیام کرد و سرانجام کشته شد.(1)
حوثره اسدی نیز در سال چهل و یکم هجری بر علیه معاویه قیام کرد و کشته شد.
قریب بن مره و زحاف طائی نیز از دیگر خوارخی بودند که در زمان معاویه و در امارت زیاد بر بصره قیام کردند و در نهایت کشته شدند.(2)
متور بن علفة تیمی از «تیم الرباب» در سال 43 ه-. ق قیام کرد و کشته شد.
پس از وی ابوالمستور معاذ بن جوین طائی قیام کرد و کشته شد.
قیام ابوعلی کوفی، مولای بنی حارث بن کعب، نخستین قیام خوارج بود که موالی در آن حضور داشتند.(3)
علیرغم شدت عمل عاملان معاویه برضد خوارج، سیر صعودی قیامهای خوارج تا اواخر حکومت معاویه ادامه داشت.
جنوب ایران به ویژه اهواز یکی از پایگاههای خارجی محسوب میشد که از عراق به آنجا عقب نشینی میکردند.
مرداسبن ادیه معروف به ابوبلال با چهل تن از یارانش به اهواز رفت و در آنجا دور از دسترس ابنزیاد میزیست.(4)
ابن زیاد، عباسبن اخضرمازنی را به جنگ او فرستاد و او ویارانش را کشت.(5)
با مرگ ابوبلال یک مرحله از مراحل قیامهای خوارج در ایران پایان یافت.
زیاد و فرزندش عبیدالله برای مدتی کوتاه خوارج را سرکوب کردند ولی نتوانستند برای همیشه آنان را نابود کنند. از سال 64-58 ه-.ق که مرگ یزید رخ داد، خوارج در انزوا به سر میبردند و هیچ گونه فعالیتی به جز همکاری با عبداللهبن زبیر در حجاز نداشتند. خوارج این دوره 6 ساله را دوره فترت مینامیدند.(1)
پس از مرگ یزید در سال 64 هجری قیام خوارج از سرگرفته شد. در این دوران پانزده ساله شاهد درگیری خوارج با اشراف بصره، عمال عبداللهبن زبیر و عبدالملک مروان هستیم. در این دوره خوارج در بیشتر شهرهای ایران مانند اهواز، فارس، کرمان، سیستان، اصفهان، ری، طبرستان و... دیده میشوند.
تعداد افراد خوارج در این دوره بیشتر میشود. همچنین آنان در سرزمینهای تصرف شده، جوامع خودگردان تشکیل دادند و مالیات و خراج گرفته و درآمد خود و سپاه را تأمین میکردند. در این دوره شاهد جدایی و پراکندگی در صف خوارج هستیم. حضور موالی و نو مسلمانان در قیامهای خوارج در این دوره بیشتر میشود.(2)
گروهی از خوارج پس از اینکه از «ابن زبیر» جدا شدند، به بصره آمدند و تحت نظر و رهبری «نافعبن ازرق» در آمدند. وی فرقه «ازارقه» را به وجود آورد.(3)
«مهلببن ابیصفره»، خوارج شورشی - که رئیس آنان نافعبن ازرق بود - را از بصره بیرون راند.(1)
نافعبن ازرق در جنگ «دولاب» کشته شد.(2)
پس از او عبیداللهبن بشیربن ماحوزیبوعلی عهدهدار رهبری)
مهلب در تعقیب سران ازارقه به منطقه «سلی» رسید. در این منطقه نبردی در گرفت و ابنماحوز کشته شد.
بعد از او، ازارقه با «زبیربن ماحوز» بیعت کردند.(3)
زبیربن ماحوز در اصفهان به قتل رسید و آنان با «قطری بن فجادهًْ» بیعت کردند.(4)
قطری نیز مدتی با مهلب جنگید.
حجّاج نامهای به عبدالملک نوشت و کار خوارج و قطری را سخت وانمود کرد.(5)
پس از قطری گروهی از خوارج که با او اختلاف نظر پیدا کردند، با «عبدربه صغیر» بیعت کردند.(6)
عبدالملک در سال 72 ه-.ق توانست با سرکوب مصعببن زبیر و اشراف کوفه، عراق را از دست زبیریان باز پس بگیرد. سال بعد یعنی در سال 73 ه-. ق حجّاج توانست با قتل عبدالله بنزبیر منطقه حجاز راهم به امویان باز گرداند. در همین سال «عبدالله بن خازم» که از حامیان عبداللهبن زبیر بود و از
اطاعت عبدالملک سرپیچی کرده بود، در یک کشمکش قبیلهای به قتل رسید و بدین ترتیب برای نخستین بار بود که حکومت جان تازه گرفت.
او حجّاج را به امارت منطقه شرق خلافت برگزید.(1)حجّاج با سیاست ارعاب، تهدید، قتل و کشتار مردم، حدود بیست سال حاکم شرق شد و در سال 79 هجری، در طبرستان به قتل رسید.(2)
خوارج صفریه طی سالهای 78 - 76 ه-.ق، شمال و مرکز عراق و عاقبت جنوب ایران را به منطقه فعالیتهای خویش تبدیل کردند.
در سال 75 ه-.ق، «صالح بن مسرح»، در موصل قیام کرد و به دست سپاه حجّاج سرکوب شد.(3)
با مرگ او، یارانش با شبیببن یزید شیبانی بیعت کردند. شبیب چندین بار با حجّاج جنگید و در سال هفتاد و هفت، حجّاج به سوی کوفه گریخت. سپاهی از طرف عبدالملک به فرماندهی سفیانبن ابرد کلبی برای جنگ با شبیب فرستاده شد.
در این نبرد مادر و همسر شبیب کشته شدند و وی به اهواز گریخت و آنجا در رودخانه افتاد و مرد.(4)
پس از سرکوب قیامهای «شبیب» و «قطری»، خوارج در حالت رکود فرو رفته و حدود بیست سال از صحنه رقابتهای نظامی - سیاسی کناره گرفتند.
در پیسیاستِ ایجاد حکومت مرکزی از طرف عبدالملک، حجّاج توانست با سرکوب مخالفان،زمینه را برای حکومت «ولیدبن عبدالملک» فراهم کند.
دوره ولید دوره ثبات و آرامش بود. در این دوره خوارج مخفیانه میزیستند. برخی از آنان نیز به سیستان گریختند.
سیستان به دلیل صعب العبور بودن جادههای ارتباطی، بُعد مسافت نسبت به مرکز خلافت و نیز شرایط دشوار زیست، همیشه مأمن مخالفان اموی و عباسی بود. به خصوص که خاندان «رتبیل» در سیستان همیشه با خلفا سر ناسازگاری داشتند.(1)
حجّاج در نبرد با ازارقه اصرار داشت و مهلب عامل او در نبرد با آنان میکوشید و «عطیهْ بن أسود حیفی» از رؤسای خوارج را در سیستان کشت(2)
اما ابناثیر معتقد است که خوارج او را کشتند.(3)
تاریخ سیستان از قیام خارجی دیگری به نام «همام بنعدی سدوسی» در سال 82 ه-.ق خبر میدهد.(4)
اما طبری و ابناثیر، این شخص را «همام بن عدی سدوسی» معرفی میکنند.(5)
آخرین حرکت خارجی در سیستان در این دوره، قیام «ابوخلده خارجی» در سال 86 ه-.ق علیه حجّاج در سیستان است که ابوخلده دستگیر و به نزد حجّاج فرستاده شد.(6)
عمربن عبدالعزیر در سال 99 ه-.ق به خلافت رسید. وی، همان گونه که قبلاً گفتیم، سیاستِ مدارا با خوارج را در پیش گرفت. در نتیجه همین تصمیم وی بود که خوارج بار دیگر در سال 100 ه-.ق قوت یافته و تا سال 132 ه-.ق بر همین وضع بودند. خوارج به این نتیجه رسیده بودند که برای وارد کردن ضربه نهایی بر بنیامیه باید ائتلاف کنند. بنابراین،خوارج حاضر شدند در کنار گروههایی چون اشرافیت ناراضی عرب، علویان، مرجئه، عباسیان و حتی بخشی از بدنه ناراضی حاکمیت اموی قرار گیرند.
این مرحله خود شامل چند مقطع زمانی زیر است:
همانگونه که قبلاً اشاره کردیم، عمر بنعبدالعزیز در روند اصلاحات سیاسی اقتصادی خویش روش مدارا با خوارج را در پیش گرفت و به جای نبرد با آنان راه منطقی و استدلال را در پیش گرفت. چنان که در مباحث پیشین به مناظره وی با شوذب خارجی اشاره کردیم.(1))
در سایه چنین سیاستی بود که خوارج در دوران حکومت وی هم تحرکات خاصی نداشتند، اما در سال 101 هجری که عمربن عبدالعزیز از قدرت بر کنار شد و یزیدبن عبدالملک به خلافت رسید و اصلاحات عمر را کنار گذاشت،تحرکات خوارج نیز از سرگرفته شد و خوارج در کنار یزیدبن مهلب و اشراف عراق و مردم قرار گرفتند و علیه یزیدبن عبدالملک قیام کردند.(2)
پس از یزیدبن عبدالملک، برادرش هشامبنعبدالملک در سال 105 هجری به خلافت رسید. وی با اعمال سیاستهای خشونتآمیز از طرف خالدبن عبدالله قسری عامل هشام در شرق خلافت، چنان جَوی از اختناق ایجاد کرد که عراق و ایران مرکزی تا حدود سال 120 ه-.ق از وجود مخالفان و از جمله خوارج خالی بود.(1)تنها در سال 119 بود که قیامهای محدودی از طرف بهلوبن بشر در موصل، بختری صاحب الشهب در کنار فرات، وزیر سختیانی در اطراف حیره و صحاری بن شبیب در ناحیه جبال صورت گرفت، ولی همه سرکوب شدند.(2)
گروهی از خوارج سیستان، بر یزیدبن غریف همدانی، والی شام در سیستان، شوریدند و او را کشتند. فرستاده خالدبن عبدالله قسری به نام افصحبن عبدالله کلبی نیز که برای سرکوب آنان رفته بود، کشته شد.(3)
هشام، ابتدا در تعقیب خارجیان اصرار میکرد امّا زمانی که با آنان نشست و آنها را مورد موعظه قرار داد، آنان نیز با او بیعت کردند، ولی پس از مرگ او بهلول بن عمیر شیبانی قیام کرد و خالدبن عبدالله قسری را کشت.(4)در خراسان هم مهمترین قیام خوارج، قیام «صبیح» و «خالد» خارجی بود که هر دو سرکوب شدند.(5)
دوران پایانی حکومت اموی دورانی آشفته و پر از شورش و جنگ بود.
نفاق و اختلاف میان امویان راه یافته بود و مرجئه، شیعه و بنی عباس، از هر طرف درکمین آنان بودند.
تعصبات قبیلهای در شهرهای مختلف سر برداشت، دشمنان و مخالفان آنان این پراکندگی و ناتوانی را غنیمت شمرده سر به شورش برداشتند و برای براندازی بنیامیه کوشیدند.
امویان نیز در مقابل آنان ایستادگی کردند و نابود شدند. یکی از این شورشیان خوارج بودند که در اوضاع ایجاد شده باز هم آشکار شدند و سر به طغیان برداشتند.
در سال 127 هجری ضحاک بن قیس حروری، در زمان مروان بنمحمد، بر ناحیه عراق مسلط شد و در جریان درگیریهایی که با مروان داشت، کشته شد و خوارج به فرقههای زیادی تقسیم شدند.
ضحاک موفق شد چندین بار لشکریان مروان را شکست دهد و حتی مروان را از تختش بر کنار کرد و خود بر آن نشست.(1)
پس از ضحاکبن قیس، خوارج با «ابو دلفاءشیبانی» بیعت کردند. او نیز در عمان کشته شد. جانشین دیگر ضحاک، ابو عبیده نیز در عراق کشته شد.
مروان با نعیمبن ثابت جذامی، که از دیار طبریه و اردن از قلمرو شام قیام کرده بود، جنگید تا اینکه در سال 128 هجری او را کشت.
در همین زمان بود که نصربن سیار، حاکم خراسان، نامهای به مروان نوشت
1) احمد بن ابیواضح یعقوبی، پیشین، ج 2، ص 314.
و از امور خراسان و دعوت داعیان عباسی، نسبت به او هشدار داد ولی مروان قضیه را زیاد جدی نگرفت.(1)
در سال 129 هجری، خوارج یمن به سرپرستی ابوحمزه مختاربن عوف ازدی و بلخبن عقبه أزدی وارد مکه و مدینه شدند و افرادی را به سوی عبدالله بن یحیی دعوت میکردند. در سال 130 ه-.ق سپاهی از جانب مروان به فرماندهی عبدالملکبن محمدبن عطیه سعدی فرستاده شدکه در وادیالقری با خوارج روبرو شدند، بلجبن عقبه کشته شد و ابوحمزه با بقیه سپاه به مکه رفت و عبدالملک به یمن رفت.
عبداللهبن یحیی کندی هم از صنعا بیرون آمد و در جنگی که رخ داد کشته شد و بقیه سپاه او به حضرموت گریختند.(2)
مروان در صنعا مشغول فتنه خوارج بود که خبر فتنه جدید خوارج به وی رسید.
میبینیم که خوارج در نابودی قدرت امویان آن قدر تأثیر داشتند که حتی در آخرین لحظات فروپاشی حکومت امویان، باز هم درگیر خوارج بودند و نتوانستند تجدید قوا کرده و به سرکوب داعیان عباسی بپردازند. به خصوص که در اواخر حکومت بنیامیه، خوارج تحرکات بیشتری را از سرگرفته بودند.
مرجئه برخلاف خارجیان، عثمان، علی(ع)، معاویه و یاران آنها را به کفر متهم نمیکنند، بلکه میگویند هر کس که به وحدانیت خدا ایمان دارد، هر گناهی
مرتکب شود و هر عقیدهای اظهار کند، کافرش نتوان گفت. این قضیه مربوط به خداست که روز رستاخیز درباره آن قضاوت خواهد کرد.
کلمه «مرجئه» از ماده «ارجاء» به معنی تأخیر است و اینان قضاوت درباره فرق مختلف اسلامی را تا هنگام رستخیز و قضاوت الهی به تأخیر میاندازند و در این مورد قضاوتی نمیکنند.(1)
یکی از مسائل پیچیده آن عصر، قضیه نو مسلمانان بود و مرجئه در کار توفیق قضایای مورد اختلاف بین عرب و مسلمانان نقش مهمی داشتند؛ زیرا در آن ایام که شدت اختلاف در کار خلافت، به سستی گراییده بود، چگونگی برخورد با نو مسلمانان، از مشکلات بزرگ حکومتی و سیاسی وقت بود.
مرجئه میگفتند: دولت حق ندارد با نومسلمانان مانند کافران رفتار کند؛ زیرا اینان مسلمان شدهاند و از همه حقوق ووظایف مسلمانان بهرهمند هستند.(2)
در شرایطی که امویان، به خاطر کاهش درآمدهای مالیاتی ناشی از فرار روستاییان به شهرها و معاف شدن نومسلمانان از پرداخت جزیه، به بهانههای گوناگون مسلمانی، آنان را تحت فشار قرار داده و از آنان جزیه میگرفتند، برخی از مرجئه، کسانی را که به هر دلیل، و حتی به ظاهر، اسلام میآوردند حمایت و تأیید میکردند و خواهان استفاده آنها از حقوق یک فرد مسلمان از معافیت از جزیه بودند.(3)به همین دلیل و به دلیل آنکه مرجئه طرفدار مساوات در اسلام
بودند و از انحراف امویان عیبجویی میکردند، در اکثر قیامها شرکت میکردند و خودشان نیز قیامها و شورشهایی را علیه امویان به راه انداختند.
مرجئه در قیام «ابناشعث»، که علیه حجّاج
بود، شرکت کردند.(1)
سعیدبن جبیرکوفی، ابو رؤبه، ثابتقطنه أزدی خراسانی و ابو صیدا صالحبن طریف از رهبران مرجئه بودند که برخی از آنان در این راه کشته شدند.(2)
در سال110 هجری اشرسبن عبدالله، حاکم خراسان، با وعدة نگرفتن جزیه، آنها را به اسلام دعوت کرد.
او ابوالصیدا صالحبن طریف را، که از مرجئه بود، مأمور دعوت مردم به اسلام کرد، اما وقتی که تعداد مسلمانان زیاد شد و از میزان درآمد کاسته شد، اشرس به قول خود عمل نکرد و اعلام کرد که مردم باید جزیه بدهند که این امر باعث خشم ابوصیدا ونومسلمانان شد.
ابوصیدا همراه با یارانش - که هفت هزار نفر از نومسلمانان بودند - شورش کردند ولی نتیجهای نگرفتند و سرانجام ابوصیدا دستگیر و زندانی شد.(3)
از دیگر رهبران مرجئه، حارث بنسریج تمیمی بود. او در سال110ه-. ق علیه عاصمبن عبدالله هلالی در خراسان قیام کرد و در نبردهایی که بین او و عمال اموی در گرفت، چیزی نمانده بود که پایتخت خراسان را فتح کند ولی عاصم مانع او شد. حارث مدتی با عاصم برخورد مسالمت داشت ولی بعد از مدتی نبرد را از سرگرفت. عاصم وقتی خبر عزل خویش را از طرف هشامبن عبدالملک شنید و فهمید که اسدبن عبدالله قسمری جانشین او در خراسان شده است، با حارث صلح کرد اما اسد موفق شد حارث را از خراسان بیرون کند.
پس از مدتی حارث به جُدیعبن علی کرمانی،بزرگ یمنیها، پیوست. آن دو علیه نصربن سیار و هواداران مصری او جنگیدند و قلمرو شاه جهان را تصرف کردند ولی کرمانی به حارث خیانت کرد و او را در سال 128 هجری به قتل رساند.
در واقع میتوان گفت که حارث قربانی درگیریهای قبیلهای در خراسان شد.(1)
جهم بنصفوان نیز یکی از رهبران مرجئه بود. وی به قیام حارث پیوست و دبیر و وزیر و قاضی او بود. وی همراه حارث با نصربن سیار، آخرین کارگزار خراسان، آن قدر جنگید تا به اسارت در آمد.(2)
حارث بن سریج، میدان را از شر استثمارگران، به سود طبقات ضعیف و کشاورزان پاک میکرد و راه مسلمان شدن آنان را هموار میکرد. از این رو، اکثر
پیروانِ حارث را کشاورزان فقیر و ضعفا، که از دست اشراف ایرانی قدیم و اشراف عرب، رنج فراوان کشیده بودند، تشکیل میدادند.(1))
مولی، جمع آن موالی و در زبان عرب از اضداد و به معنای ارباب، مخدوم، آزاد کننده برده، آزاد شده و... است(2)
اما پس از فتوحات اعراب، این اصطلاح بیشتر به نومسلمانان غیرعرب اطلاق میشد که با مسلمان شدن، از قید بندگی نجات مییافتند و در عین حال با نام «مولی»، تحت حمایت صاحبان اولیه خود باقی میماندند.
با توجه به اینکه به موجب قوانین اسلام، مسلمان بنده نمیشود، بندگان آزاد شده وضعیتی بین بندگی و آزادی پیدا میکردند و شرایط و مقررات ویژهای برای آنها وضع میشد.(3)
موالی در یک تقسیمبندی کلی به چند دسته زیر تقسیم میشوند:
موالی قرابت؛
موالی حلف؛
موالی جوار؛
موالی عتق.
موالی قرابت؛ نخستین جایگاه اجتماعی و احترام را داشتند و دیگر موالیان در درجه دوّم قرار میگرفتند و نسبت به موالی قرابت از حقوق کمتری برخوردار بودند.(1)
در حقیقت برخی از غیر عرب خود را به سبب یکی از این شیوهها که نام بردیم، موالی حلف را با فاتحان هم پیمان کرده یا از طریق موالی قرابت به یکی از قبایل عرب انتساب مییافتند و بدین گونه از مولی محسوب میشدند و با این کار فقط کمی از بار فشار اعراب را از دوش خود برمیداشتند.
در دوره امویان، چنان که در مباحث پیشین
بدان اشاره شد، فتوحات گسترش یافت و به تبع آن سرزمینهای مفتوحه زیاد شد و در نتیجه موالی نیز افزایش یافتند. عمال اموی و خلفای آنان در معامله با عناصر غیرعرب از مقتضای عدالت و از آنچه مساوات اسلامی خوانده میشد، منحرف میشدند.
اگر دوره خلافت بنی امیه را با حقیقت حکومت اسلامی مقایسه کنیم، حاکمان بنی امیه چیزی جز ارتجاع و واکنش شرک جاهلی در مقابل اسلام نبودند.
به دلیل فسق و فجور، ظلم و بیعدالتی، تعصبات قومی عرب و تحقیر موالی، - مسلمانان غیرعرب - با حکومت اموی آشکارا به مخالفت برخاستند و با احزاب مخالف اموی، به خصوص شیعه و خوارج، هم پیمان شدند. هر چند در مبارزات شیعه، قیام حُجربن عدی 51 ه-.ق، واقعه عاشورا و قیام امام حسین(ع) 61 ه-.ق، کسی از موالی نبود و شاید به این علت بود که در دورههای پیش هنوز تبعیض بر ضد موالی اعمال نمیشده است و همچنین تعداد موالی نیز در این دوره اندک بوده است.
1) جمال جوده، پیشین، ص 64.
با ظهور نهضت مختاربن عبید ثقفی، موالی نیز وارد معرکه مخالفت با امویها شدند، چنان که میگویند در لشکر مختار بیست هزار نفر از موالی کوفه حضور داشتند. تعصب در مورد موالی بین مختار و مخالفانش کار را به جایی کشاند که وقتی مصعببن زبیر، مختار را شکست داد، دست اعراب را بر موالی باز گذاشت و در کشتن موالی و مخالفان چنان افراط کرد که او را قصاب خواندند.
در ماجرای خوارج نیز موالی از همان اوایل با مخالفان دستگاه خلافت به همکاری پرداختند و چون دعوی عدالتجویی و مساواتطلبی آنان را با احساسات خویش موافق میدیدند، بیشتر در صفوف آنان وارد میشدند و در کنار آنان میجنگیدند.
در قیام ابناشعث هم نقش موالی انعکاس نارضایتیهای آنان از حکومت اموی و تبعیض نژادی آنان بود.
هسته اصلی قیام زیدبنعلی(ع) نیز از موالی تشکیل میشد. در قیام حارثبنسریج نیز شاهد حضور تعداد زیادی از موالی هستیم.(1)
هرگاه بعضی از اعراب جنازهای را میدیدند میپرسیدند این مرده که بوده است؟ اگر گفته میشد از قریش، میگفتند: واقوماه! اگر گفته میشد عرب بود، فریاد میزدند: وابلدتاه! اما اگر خبر میرسید که از موالی بوده است، میگفتند: باکی نیست، جزء اموال الهی است، هرچه را میخواهد میبرد و هر چه را میخواهد میگذارد. این موالی در زمان بنیامیه کنیه نداشتند و به نام یا لقب خوانده میشدند و عربها با آنان در یک ردیف راه نمیرفتند و آنان را «علوج» (جمع علج، یعنی خدا نشناس و نادان) میگفتند.
1) عبدالحسین زرینکوب، تاریخ مردم ایران، ج 2، ص 32.
دیگر از تعصبات امویها نسبت به عربها، پست و زبون داشتن دیگر ملتها بود و اینکه هر کجا فتح میشد آن سرزمین و مردم آن و هر چه داشتند روزیِ پاک و پاکیزه فرمانروایان عرب به شمار میرفت.(1)
موالی از هر کار و شغل آبرومندی محروم بودند، آنان حق نداشتند سلاح بسازند و بر اسب بنشینند و حتی دختری از بیابان نشینان بینام و نشان عرب را به زنی بگیرند.
حکومت و قضاوت و امامت نیز همه جا مخصوص عرب بود.
اعراب اموی بر این اعتقاد بودند که برای آقایی و فرمانروایی آفریده شدهاند و دیگر کارها مخصوص موالی و ذمیهاست.((2)
حتی خلافت را بر غیرعرب حرام میدانستند؛ زیرا مایل نبودند کنیززادگان عهدهدار خلافت شوند.(3)
حجّاجبن یوسف ثقفی، عامل بنیامیه، سیاست خشن و تعصب نژادی اموی را برضد موالی در دوره حکومتش با خشونت و قساوت بسیار دنبال میکرد.
بنابراین، در عراق و بینالنهرین عده زیادی از ایرانیان و دیگر مسلمانان غیرعرب را به قتل رسانید و دستهای آنان (موالی) را برای تحقیر، نشان داغ مینهاد؛ به طوری که یکی از شعرای عرب در هجو موالی میگوید:
تو کسی هستی که عجلی دست تو را نقش و نگار کرده است و پیشوای تو از میدان گریخت.(4)
نتیجه این تحقیر و ظلم و ستم این بود که موالی به ستوه آمدند و در هر نهضتی که برضد حکومت استبدادی اموی به وجود آمد، شرکت میکردند.
پیدایش شیعه و خوارج در عراق و اختلاف قبایل عرب با دولت اموی و ظهور شعوبیه در بصره، باعث شد که مشکل موالی در عراق بیشتر از دیگر شهرها آشکار شود.(1)
1) جمال جوده، پیشین، ص 218.
عناوین این فصل عبارتند از:
نارضایتی اشراف
درگیریهای خاندانی
نتیجهگیری
یکی از مشکلات امویان در سراسر دوران حکومت، نارضایتی برخی از رئیسان قبایل یا اشراف عرب بود که در اشکال مختلفی همچون قیامهای عبداللهبن زبیر، ابناشعث و یزیدبن مهلب و... آشکار میشد.
ابناشعث از خویشاوندان حجّاجبن یوسف ثقفی و عامل وی در سیستان بود. حجّاج وی را به سیستان فرستاد اما چون پیشرفت در آن حدود را در آن زمان میسر نمیدید به حجّاج نامه نوشت و اطلاع داد که عزم بازگشت دارد و کار «رتبیل» را به سال بعد موکول میکند.
حجّاج برآشفت و در نامهای تند وی را ملامت کرد. ابناشعث از این برخورد حجاج و خلیفه «عبدالملک» رنجید، ازاینرو، با «رتبیل»صلح کرد و به قصد جنگ با حجّاج عازم عراق شد.
موالی نیز با ابناشعث موافق بودند؛ چون در صورت جنگ با «رتبیل» از غنایم سودی میبردند و هم اینکه از شهر و دیار خود دور میشدند.
در سپاه «ابناشعث» عده زیادی از موالی، خوارج، شیعه و حتی مرجئه حضور داشتند. در این ماجرا شخصی از موالی به نام فیروز، شور و حرارت
زیادی نشان داد تا اینکه به دست حجّاج کشته شد.
ابناشعث نیز به کابل گریخت و در آنجا از ترس اینکه به دست حجّاج نیفتد، خودکشی کرد.(1)
یزیدبن مهلب فرزند مهلب بن ابیصفره از فرماندهان بزرگ زمان حجّاج بود.
در اواخر زمامداری حجّاج، خانوادهاش مورد خشم واقع شدند و از مناصب خویش عزل شدند.
وقتی سلیمان بنعبدالملک خلیفه شد، یزید بنمهلب والی خراسان شد ولی در زمان عمربن عبدالعزیر به زندان افتاد.
در سال 101 ه-.ق وقتی که عمربن عبدالعزیز بیمار بود، از زندان گریخت و به بصره رفت و حاکم آنجا را به بند کرد. آنگاه به مخالفت یزیدبنعبدالملک به کوفه رفت و دو قبیله هم پیمان او و خاندان و بستگانش با وی هم پیمان شدند.
برادر یزید، مسیلمهبن عبدالملک و برادرزادهاش، ولیدبن عبدالملک با سپاهی انبوه به مقابله با او برخاستند و بین آنها جنگ سختی در گرفت و یزیدبن مهلب و برادرانش کشته شدند.
یزیدبن عبدالملک خوشحال شد و یزیدبن هلالبن احوزمازنی را به تعقیب خاندان مهلب فرستاد و او به قدری در این کار افراط کرد که چیزی نمانده بود خاندان مهلب نابود شوند.(2)
عبداللهبن زبیر، که به حکم تقدمِ اسلامِ پدر خویش داعیه خلافت را به سر داشت، بیعت با یزید را نپذیرفت و پس از حادثه کربلا فرصت را برای انجام مقاصد سیاسی خود مناسب شمرد و به بهانه خونخواهی امام حسین× قیام کرد و برای امویان دردسرهای بسیاری فراهم کرد.
عبداللهبن زبیر با بنیهاشم بنای دشمنی گذاشت و دشمنی و کینهتوزی با آنان را آشکار کرد تا آنجا که درود بر حضرت محمد| را در خطبهاش ترک کرد و محمدبن حنفیه و عبداللهبن عباس و بیست و چهار مرد از بنیهاشم را دستگیر و در حُجرة زمزم حبس کرد تا از آنان بیعت بگیرد. محمدبن حنفیه از مختار یاری طلبید. مختار به یاری آنان رفت ولی مصعب به نمایندگی از عبدالله در سال 68 ه-.ق به عراق رفت و مختار را شکست داد و به قتل رسانید.
زبیریان در این دوره بر عراق و حجازمسلط بودند تا اینکه در سال 72ه-.ق، عبدالملک، مصعببن زبیر را در منطقه «دیرجاثلیق» به قتل رسانید.
در سال 73 ه-.ق نیز حجّاج از طرف عبدالملک به مکه رفت و چون عبدالله به کعبه پناه برد با منجنیق خانه کعبه را خراب کرد و عبدالله کشته شد.
یکی از علل بروز اختلاف در خاندان اموی؛ مسأله «ولایت عهدی» بود. خلفای اموی اقدام به ولایت عهدی دو نفره یکی بعد از دیگری کردند. روشن است که آنان این شیوه را برای جلوگیری از جنگهای داخلی بعد از مرگ خلیفه اتخاذ کردند. این شیوه بذر جدایی کاشت و باعث ایجاد رقابت بین خاندان اموی شد و آنان را به بغض و کینه کشاند؛ به گونهای که هنوز خلافت فرد نخستین
تمام نشده، برای برکناری وی تلاش میکردند تا دیگری راجایگزین او کنند.(1)
ناگفته پیداست که این کشاکش به افراد خاندان اموی منحصر نمیماند و طبعا افسران و فرماندهان و همه رجال دولت در آن دخالت داشتند و هر یک به اقتضای هوسها و مقاصد خود از جانبی حمایت میکردند و کار تفرقه و خلاف بالا میگرفت و در صورتی که طبعاً توفیق، یار خلیفه نمیشد، همین که ولیعهد دوّم به خلافت میرسید از مخالفان دیرین انتقام میگرفت و آنها را از کارهای دولتی دور میکرد و آتش تفرقه همیشه مشتعل بود.(2)
نخستین کسی که این سنت را بنا نهاد، مروانبنحکم بود. وی دو پسرش عبدالملک و عبدالعزیز را ولیعهد خود کرد و تصمیمهای کنگره «الجابیه» را بیارزش شمرد. در آن کنگره مقرر شده بود که اوّل، خالدبن یزید و سپس عمروبن سعیدبن عاص ولیعهد شوند. در نتیجه این اقدام، عمروبن سعیدبن عاص بر ضدعبدالملک شورش کرد.(3)
عبدالملک شیوه پدرش را در پیش گرفت. وی برای برکناری برادرش، عبدالعزیز، و جانشینی دو پسرش، ولید و سلیمان، به فکر افتاد، اما مرگ عمربن عبدالعزیز مانع از اجرای تصمیمهای وی شد.
با این حال مانع از ادامه رفتار وی نشد؛ رفتاری که کینه و دشمنی را بین دو برادر به وجود آورد و به فرماندهان و عمال نیز سرایت کرد.(4)
هنگامی که ولیدبن عبدالملک به خلافت رسید، به شیوهای که از پدرش فراگرفته بود، برادرش سلیمان را از ولیعهدی خلع و فرزندش، عبدالعزیز را جانشین او کرد. این مطلب را با نامه به شهرهای بزرگ اطلاع داد.
حجّاجبن یوسف، استاندار عراق و قتیبهبن مسلم، استاندار خراسان و محمدبن قاسم،استاندار سند، به او جواب مثبت دادند، اما عبدالعزیز زود هنگام درگذشت.(1)
بدین ترتیب در نتیجه رقابت بین افراد خاندان اموی، حوادث سیاسی خطرناکی رخ داد که خطر جدی برای حکومت به وجود آورد.
سلیمان مسئول حوادث خطرناکی بود که به سبب ولایتعهدی دو نفر، حکومت اموی دچار آن شد.
در دوران او ابتدا عمربن عبدالعزیز و سپس یزیدبن عبدالملک ولیعهد شدند، امّا این دو توافق و هماهنگی نداشتند. از اینرو، بین آنان عدوات و دشمنی به وجود آمد، اما عمر تلاش نکرد تا یزید را خلع کند؛ زیرا از این شیوه خطرناک دوری میکرد(2)و از آنچه بر سر بنیامیه، در نتیجه آن کار غلط آمده بود، آگاهی کامل داشت.
یزیدبن عبدالملک رفتاری مخصوص به خود داشت. وی بدون اینکه به نابسامانی حکومت اعتنا کند، در دوران خود هشام و بعد از او پسرش، ولید را ولیعهد کرد.
هشام پس از رسیدن به خلافت، ولید را برکنار کرد که بیشتر کارگزاران و فرماندهان او را همراهی کردند.(3)
آن دو از یکدیگر دور شدند و بینشان عدوات به وجود آمد، اما هشام قبل از اینکه خواستهاش را اجرا کند در گذشت.
ولید دوّم پس از به خلافت رسیدن، به فکر انتقام از کسانی افتاد که هشام را برای برکناری همراهی کرده بودند که عموزادهها و بزرگان خاندانش از آنها بودند.(1)
این سیاست از نابسامانی کار بنیامیه حکایت میکرد. خاندان اموی پراکنده و نیروهای پشتیبان آنان تجزیه شدند و فرصت را برای مخالفانشان، که از شرق، با نیرومندی حرکت کرده بودند، فراهم کرد.
رابطه ولید دوّم با پسر عمویش، هشام،خصمانه بود؛ آنان وی را بیرحم و کافر و به زندقه بودن متهم میکردند و حمله خصمانهای را در برابر او ساماندهی کردند. خطاها و لغزشهای او را برجسته کرده و از او بدگویی میکردند تا مردم را وادارند که به او یورش برند.(2)
دگرگونی داخلی، که در دوران حکومت ولید دوّم به وجود آمد، بیانگر تضادهای بسیاری است که در بدنه حکومت اموی ایجاد شد که پیش از دوران ولید موجود بود و بعد از به حکومت رسیدن او ادامه یافت.
او به دست برخی از مردان بنیامیه، گروهی از قضاعه و به ویژه یمنیهای مقیم دمشق کشته شد.(3)
در دوران یزید سوّم، اوضاع خاندان اموی نابسامانتر شد و درگیریهای خونینی برای کسب قدرت بین آنها شدت گرفت.
یزیدبن ولید، یزید سوّم، پس از رسیدن به حکومت، برای برادرش، ابراهیمبن ولید، بیعت گرفت و وی را ولیعهد خود اعلام کرد و به اردن فرستاد، ولی در آنجا مردم وی را نپذیرفتند و با او درگیر شدند و محمدبنعبدالملک را برگزیدند.(1)
ابراهیم بن ولید عبدالملک حدود چهار ماه حکومت کرد و مروان بنمحمد، وی را خلع نمود و پنهانی از اهل جزیره برای خود بیعت گرفت.
در دوران او جنگهای بسیاری برای کسب جانشینی صورت گرفت.(2)
خاندان اموی پوشش عقیدتی نداشتند تا آنان را در برابر خطر از هم پاشیدگی محافظت کند. اگرچه عمربنعبدالعزیر تلاش کرد چنین پوششی را ایجاد کند اما موفق نشد و درگیریها ادامه یافت تا اینکه توان خلفای بنیامیه و حکومت آنان از بین رفت و توان مقاومت در برابر عباسیان را نیز نداشتند،از اینرو، سقوط آنان حتمی شد.
استبداد، تجمل پرستی، عیاشی و خوشگذرانی و بیاعتنایی به تعالیم دین، از ویژگیهای اصلی شیوه حکومتداری امویان است.
دوره اموی را میتوان دوره اختناق و استبداد نامید؛ چرا که هیچ گروهی آزادی عمل نداشت و کوچکترین حرکت مخالف، با سرکوب و ارعاب شدید از طرف امویان مواجه میشد.
به دلیل بحث خلافت و مدعیان خلافت، که قبلاً بدان اشاره کردیم و
همچنین به خاطر شیوه نادرست امویان در امر حکومت داری، میتوان گفت که هیچ گروهی در جامعه اسلامی آن روز یافت نمیشد که حامی امویان باشد، مگر گروههای اندک و انگشت شمار.
عمدهترین این ناراضیان؛ شیعه، خوارج، موالی، مرجئه، نومسلمانان، اشرافیت ناراضی عرب و... بودند.
این گروههای ناهمگون، اما ناراضی ازامویان، در همه دوره حکومت، دست به شورشهایی طولانی و مکرر میزدند و همه آنان با بدترین شکل ممکن از جانب عمال اموی همچون حجّاج بنیوسفثقفی، بُسربن ارطاه، زیادبن ابیه، عبیدالله بن زیاد و... سرکوب میشدند. گرچه این شورشها در آغاز خفه میشد و اجازه عرض اندام نمییافت، اما خود زمینهساز شورشهای بعدی میشد. چنانچه قیام مردم مدینه، قیام مختار و توابین در نتیجه قیام کربلا به وقوع پیوست.
حکومت بدون مردم معنا پیدا نمیکند؛ وقتی حکومتی آن قدر بر مردم سخت میگیرد که دیگر حتی یک قشر راضی در سرزمینهای تحت سلطه آنان یافت نشود، دیگر این حاکمیت فقط شکل ظاهری حکومت را خواهد داشت و از نظر مردم ارزشی ندارد.
امویان نیز دارای چنین حکومتی بودند و هیچ حمایت مردمی نداشتند. این مسأله در دراز مدت، و حتی کوتاه مدت، سقوط حکومت را در پی خواهد داشت. به خصوص زمانی که جنگهای خانگی و رقابت قدرت خود حاکمان را هم بر آن بیفزاییم، خطر سقوط دوچندان خواهد شد.
وقتی که ولایت عهدیهای دونفره از زمان مروانبن حکم در خلافت اموی پدیدار شد، رقابتهای تنگاتنگی بین خاندان اموی به وجود آمد که این حکام به
جای آنکه به مسایل مملکتی و رفع گرفتاریهای مردم بپردازند، به مسائل ولایتعهدی و درگیریهای ناشی از آن وارد شده و مردم را فراموش کردند.
در سایه چنین امری، داعیان عباسی مخفیانه به تبلیغ خویش میپرداختند. در چنین اوضاعی، حکومت فقط شکل و ظاهر دارد و بنیانهای درونی آن از همگسیخته و میان تهی شده است و چنین نظامی به راحتی ضربهپذیر خواهد بود.
درآمد مسلمانان در زمان پیامبراکرم| - به خصوص در ابتدای کار - بسیار ناچیز و از همان زکاتی بود که اسلام به عنوان حق فقرا در اموال ثروتمندان مقرر کرده بود. وقتی که غزوات شروع شد، درآمد جدیدی از طریق غنایم جنگی نصیب مسلمانان شد.(1)
در زمان پیامبراکرم| این اموال با تساوی بین مردم تقسیم میشد.
ابوبکر در رعایت این تساوی اصرار داشت و تبعیض قائل نمیشد. اما عدهای از مسلمانان از جمله عمربنخطاب به این روش معترض بودند.(2)
در روابط با جامعههای غیرمسلمان یهودی ومسیحی و زرتشتی، پیامبر اکرم| در بعضی مواقع، مبلغ معین مقطوعی بر آنان مقرر میکرد و در موارد دیگر به روش دیگری عمل میکرد.
اراضی خیبر و فدک را در برابر تعهد پرداخت نیمی از محصول، به سکنه آن سپرد(3)
و درباره هجر (بحرین) بر زرتشتیانی که اسلام نیاوردند، جزیه مقرر داشته است.(4)
اموالی که از بلاد مفتوحه میرسید اعم از غنایم، باج، جزیه و... بین مسلمانان تقسیم میشد و خزانه در کار نبود.
طبق برخی روایات، عمر با مشورت هرمزان در سال 20 ه-.ق دیوانی را تأسیس کرد.(1)
همه مباحث ذکر شده، گواهی است بر این مطلب که نظام مالیاتی ساده و بسیطی از آغاز کار در شبه جزیره عربستان شناخته شده بود و در واقع میتوان با چنین اسناد و مدارکی پاسخ برخی شبهات را در این زمینه داد، چنان که «دانیل دنت» نظریه «ولهاوزن» را مبنی بر عدم آگاهی اعراب از مفهوم انواع و طرز وصول مالیات مورد نقد و بررسی قرار داده است.
ولهاوزن معتقد بود که در سرزمینهای مفتوحه، مالیات اراضی و مالیات سرانه وصول میشد و چون اعراب تفاوت این دو را نمیدانستند و با نظام مالیاتی آشنایی نداشتند، مداخلهای در جمعآوری مالیات نمیکردند و این امر به دست افراد محلی صورت میگرفت و هر کس به اسلام ایمان میآورد به طور کلی از پرداخت هر نوع مالیات معاف میشد.
وی مدعی بود آنچه مسلمانان از وضع مالیات، جزیه و خراج میدانند بنا به مقتضیات جدید و به تقلید از دیگران بوده است.(2)در حالی که «دنت» ادعای وی را ردکرده و با بررسیهای خود ثابت کرده است که مسلمانان دو نوع مالیات ارضی (خراج) و مالیات سرانه (جزیه) از ملل تابعه اخذ میکردند. وی
تأکید میکند که اسلام آوردن این ملل فقط عاملی برای معاف شدن آنان از مالیات سرانه (جزیه) است و مالیات ارضی(خراج) را در بر نمیگیرد.(1))
پس از وفات پیامبراکرم| و خلفای پیشین، امویان زمام امور خلافت را به دست گرفتند. معاویه پس از ایجاد امنیت و آرامش، که شرط اوّل هرگونه اقدام در دیگر شئون مملکت داری بود، به امر خراج و درآمدهای دیگر پرداخت.
وی به پیروی از روش سلاطین و ملوک، درصدد تقویت بنیه مالی و استحکام موقعیت خود برآمد.
معاویه علاوه بر مالیاتهای رایج مسلمانان، مالیاتهایی را که مورد تصویب مسلمانان نبودند و ایرانیها تحت عنوان هدایای نوروز و مهرگان به سلاطین خودمیدادند، احیا کرد.(2)
به طور کلی میتوان گفت که نظام مالیاتی امویان نیز مانند صدر اسلام شامل جزیه، خراج و دیگر پرداختهای اسلامی همچون خمس و زکات بود اما با تأسیس دیوانهای مختلف، کمی از شکل ساده و ابتدایی خود خارج شد.
امویان به دلخواه خود میزان مالیاتها را افزایش میدادند و در این راستا اقدامات خودسرانهای را انجام میدادند که بدانها میپردازیم.
عناوین این فصل عبارتند از:
انواع سرزمینهای فتح شده به دست مسلمانان
خراج (مالیات بر اراضی)
جزیه
امویان و مالیات
پیش از آنکه به بیان اقسام مالیات بپردازیم، باید بدانیم که مالیات هر سرزمین بنا به مقتضا و چگونگی فتح و اسلام آوردن آن بوده است.
سرزمینهای فتح شده به دست مسلمانان سه دسته بودهاند:(1)
سرزمینهایی بودند که مردم آن به میل خود اسلام آورده بودند.
سرزمینهایی که ساکنان آن طی معاهدهای بادولت اسلامی صلح کرده بودند.
سرزمینهایی که فاتحان مسلمان، با جنگ آنها را تصرف میکردند.
از اینرو، مالیاتهای این مناطق نیز با یکدیگر متفاوت بود، مردم اراضی طوع فقط موظف به پرداخت عشریه یا زکات بودند.
گروه دوّم و سوّم به اراضی خراجی معروف شدند؛ این اراضی زمینهایی را
1) ابوالحسن ماوردی، الاحکام السلطانیه، بیروت: دار الکتاب العلمیهْ، بیتا، ص 187.
شامل میشد که ساکنان آن به حکم شرایط، تسلیم و از حق مالکیت خود صرفنظر کرده، یا دارای حق تصرف و مالکیت در آن بودند.
در زمان بنیامیه در اراضی مفتوح به صلح، شورشهایی رخ داد که خلفا ناچار به جنگ میشدند و این اراضی را با جنگ میگشودند که جزء اراضی مفتوح به عنوه محسوب میشدند و در زمینه مالیات هم، مردم مالیات اراضی عنوه را میپرداختند.(1))
زمین کشاورزی از منابع درآمد دولت اسلامی بود. درآمد زمین، «عُشر» یا «خراج» نامیده میشد.
عُشر را از محصول زمینی میگرفتند که مردمش بدون جنگ تسلیم شده بودند یا به وسیله جنگ گشوده شده بود و خلیفه آن را میان سپاهیان تقسیم کرده بود.(2)
درباره خراج باید گفت: اگرچه نویسندگان اسلامی، اصل آن را یونانی دانستهاند، امّا تحقیقات اخیرِ مستشرقین روشن کرده است که «خراج» کلمهای آرامی است و از زبان پهلوی وارد زبان عربی شده است.(3)
تا پیش از زمان خلیفه دوّم، خراج نیز در معنای جزیه به کار میرفت، اما در زمان خلیفه دوّم و پس از فتح سواد و ایران، اعراب از نظام مالیات جدید یعنی مالیات بر اراضی (خراج) آگاه شدند.(4)
جزیه؛ مبلغ معینی بود که بر ذمیان مقرر میشد. جزیه نیز از این جهت که هر سال یک بار گرفته میشد مانند خراج بود با این تفاوت که جزیه مالیات سرانه بود و اگر مؤدیان آن، مسلمان میشدند برداشته میشد.
اگر جزیه به کسی تعلق میگرفت و پیش از پرداخت آن فوت میکرد، جزیه برداشته میشد.
بنابراین، جزیه مانند دِین نبود که پس از فوت مؤدی، به ترکه او تعلق گیرد.
یونانیان نیز در حدود قرن پنجم پیش از میلاد، از مردم آسیای صغیر جزیه میگرفتند. رومیان نیز از ملل مغلوب جزیه میگرفتند و مبلغ جزیه آنان هفت برابر جزیهای بود که مسلمانان از ذمیان میگرفتند.(1)
جزیه برخلاف خراج منشأ قرآنی دارد.(2)
مأموران بنیامیه برای دریافت مالیات زمین از اهل ذمه، ظالمانه عمل میکردند و آنچه میخواستند از آنان میگرفتند، خواه چیزی برای زمیندار باقی میماند یا نمیماند. در آن روز زمین را میپیمودند (مساحی میکردند) و از آن رو باج میستاندند، خواه در آن زمین کشت انجام شده بود یا نشده بود.
یکی از شرایط باج ستانی آن بود که مبلغی برای زمین داران مساعده میگذاردند که صرف حوائج لازم و اتفاقات غیر مترقبه کنند، عجب آنکه حجّاج
نامهای به عبدالملک نوشت و اجازه خواست همان مختصر مساعده باقیمانده را از زمینداران بستاند، ولی این پیشنهاد به قدری ظالمانه بود که عبدالملک آن را رد کرد و به حجّاج چنین نوشت:
«به آنچه گرفتهای قانع باش و به باقی مانده چشم مدوز، برای این بینوایان گوشت و استخوانی باقی بگذار تا اطراف
آن چربی جمع شود.»(1)
میزان درآمدهای مالیاتی در زمان عمر، بین یکصد تایکصد و بیست میلیون درهم بود، در حالی که پنجاه سال بعد در زمان عبدالملک، تا حدود چهل میلیون کاهش یافت. با اینکه پایین آمدن میزان درآمدهای مالیاتی را میتوان تا حد زیادی به خسارتهای ناشی از جنگ و طغیان محلی نسبت داد، علت اساسی پایین آمدن میزان مالیاتها، پذیرش اسلام توسط تعداد زیادی از مسیحیان بود و در نتیجه چون جمعآوری مالیات سرانه از تازه مسلمانان مجاز نبود، میزان مالیاتهای سرانه کاهش مییافت.(2)
از این قبیل مسایل بسیار بود که مالیاتها به دلیل اسلام آوردن اهل ذمه کاهش مییافت، اما امویان برای مقابله با این مشکل، حتی از نومسلمانان هم جزیه میگرفتند.
بنیامیه فقط از راه جزیه و خراج پول جمع نمیکردند، بلکه برای تحصیل مال، مقدار مالیات را نیز افزودند. آنان از سرزمینهای بایر نیز مالیات میگرفتند.
قدامهْ بن جعفر مینویسد:
«چون فرمانروایی به ولید و پس از آن به هشام بنعبدالملک رسید، از زمین بطایح مالیات بسیاری گرفته شد و تا این زمان نیز از آنها مالیات گرفته میشد و آن زمینها به جواید (بایر) منسوب شده است.»(1)
فشار مالیاتی بر زمینداران و روستاییان، آنان را مجبور به ترک روستاها و مهاجرت به شهرها کرد اما حجّاج دستور داد تا آنان را به روستاها باز گردانند و از آنان خراج بگیرند. آنان نیز با گریه و زاری، فریاد وامحمداه! سر میدادند.
دیگر والیان بیدادگر اموی نیز همچون حجّاج عمل میکردند.
یزیدبن ابیمسلم، والی یزیدبن عبدالملک در افریقیه، جراح در خراسان و دیگران در بلاد ماوراءالنهر نیز چنین میکردند، تا آنجا که مردم سمرقند برای گریز از پرداخت جزیه اسلام آوردند و چون دیدند که اسلام آنان سودی ندارد و باز جزیه میپردازند، به دین خویش باز گشتند.
مسیحیان نیز چنین حال و روزی داشتند؛ چون راهبان از جزیه دادن معاف بودند، مسیحیان عادی هم به لباس راهبانان در میآمدند تا شاید از پرداخت جزیه فارغ شوند. مأموران بنیامیه وقتی این مسئله را فهمیدند، از راهبان نیز جزیه میگرفتند.(2)
امویان به ولایات مفتوحه به عنوان طعمههایی مینگریستند که با آن میتوانستند اشخاص متنفذ را جلب و به جانب خود متمایل کنند. چنان که
معاویه برای جلب رضایتِ سعیدبن عثمان جهت ولیعهدی پسرش یزید، ولایت خراسان را به عنوان صله رحم و طعمه به وی داد.(1)
حکام ولایات نیز کارشان فقط پرکردن جیب خود و کیسه خلیفه اموی بود. شدت و قساوت بیسابقهای در وصول ضرایب و خراج از خود نشان میدادند چنان که یک اعرابی از اهل بادیه که مأمور جمعآوری خراج از طرف حجّاج در اصفهان شده بود، چند نفر از کسانی را که به موقع خراج نداده بودند گردن زد تا دیگران حساب کار خود را بکنند.(2)
خراسان نقطه ضعف امویان بود. تنها یکی از دلایل این امر، دوری آن از مرکز خلافت بود، اما خراسان، صرف نظر از دوری راه، مشکلات عدیدهای داشت. نفاقهای قبیلهای میان اعراب، گرفتاری در ظلم و بیداد امویان و استقلال نسبی منطقه از نظر سیاسی و اقتصادی، آن را به مرکزی مهم در بین مناطق شرقی در آورده بود.(1)
در تاریخ خراسان، بسیاری از صفات بارز در تاریخ فئودالی آشکار است؛ پایداری در برابر حکومت مرکزی، تجزیه قدرت، دلبستگی به منافع محلی؛ قانونی تلقیکردن املاک و حقوق ناشی از آن و پدیداری پیوندهای فرمانبرداری و امتیازات طبقاتی.
التون نتیجه میگیرد که عربهای مهاجر به خراسان، به دلیل تفاوتهای نژادی، زبانی و دینی خویش، هیچگونه پیوندی با فئودالیسم نداشتند و سازمان حقوقی و مالی اسلامی نمودار رمیدگی عرب بادیه از کشاورزی بود.
قوانین اسلامی خراج در خراسان، از ساسانیان اثر پذیرفته بود که سنگینترین بار را بر زمین روستاییها گذاشته بود.
جامعه خراسان به سه طبقه زیر تقسیم میشد:
الف) اشراف ایرانی و سران قبیلهای اعراب؛
1) رسول جعفریان، تاریخ سیاسی اسلام تاریخ خلفا، ج 2، ص 757.
ب) طبقهای از عربهای نظامی و اشراف فرو دست ایرانی؛
ج) انبوهی از روستاییان و فرودستان عرب و ایرانی؛
دو طبقه اوّل، دارای امتیازات فئودالی و ملاکی و سپاهیان ویژه خویش بودند، اما طبقه سوّم تحت ظلم و تعدی دو دسته اوّل بودند و از هرگونه حق و حقوقی محروم بودند.
آشکار است که تناقضات و ناسازگاریهای اساسی جامعه، آغاز فئودالی خراسان را تهدید میکرد.(1)
با چنین روندی در خراسان میتوان به این مسئله پی برد که چرا بیشتر شورشهای ضد اموی و به خصوص قیام عباسیان علیه امویان، در این منطقه پایهریزی میشد.
در خراسان مشکلی که از جهت خراج و اراضی پیش آمد به گونهای دیگر بود؛ حکام و مرزبانان این ولایت - که بعد از سقوط تیسفون و غلبه نهایی اعراب بر ولایات عراق و جبال دیگر، امیدی به تجدید سلطنت ساسانیان نداشتند - تعهد کردند سالیانه مبلغ مقطوع به اعراب بپردازند، بدین گونه شورشهای طبس، قهستان، نیشابور، ابیورد، طوس، هرات و مرو در قبال پرداخت مبلغی ثابت که برای هریک جداگانه معین شده بود، تسلیم مسلمانان شدند.
در خراسان برخلاف دیگر مناطق - که جمعآوری مالیات تحت اداره مستقیم مأموراعراب بود - کار جمعآوری مالیات در دست کدخدایان محلی بود که با همکاری موبدان و کاهنان این کار را انجام میدادند.
1) ر. ک. التون. ل. دنیل، پیشین، صص 19-14.
این جماعت، مالیات هر ناحیه را به قرار سابق و یا به طریقی که خود مایل بودند، جمعآوری میکردند و از همه آنچه جمع میشد، تنها مبلغی را که در عهدنامههای هنگام فتح آمده بود، به مسلمانان میپرداختند.
آنچه اهل هر شهری به اعراب میپرداختند، مبلغی ثابت و تقریبا تخمینی از مجموع این دو نوع مالیات بود.
اسلام آوردن مردم این منطقه باید مانند مردم عراق، آنها را از پرداخت مالیات معاف کند، اما متصدیان مالیات - که نظارتی برکار آنان نبود - این قاعده را اجرا نمیکردند و اگر هم در ظاهر اجرا میکردند بیشتر به بهانههای مختلف معادل همان جزیه کسر شده را به عناوین دیگر از آنان مطالبه میکردند و چون خود اهل ذمه بودند و گرویدن اهلذمه را به اسلام برخلاف منافع خویش میدیدند، از اینرو، نه تنها مالیات و جزیه نومسلمانان را کاهش نمیدادند بلکه به بهانههای مختلف بار اهل ذمه را تخفیف میدادند و به هر بهانهای که ممکن بود، همان را بر ذمّه نومسلمانان تحمیل میکردند. چنان که همزمان با پایان دوره اموی، بهرام سی - که متصدی جمعآوری خراج زرتشتیهای خراسان بود - همین شیوه را در پیش گرفت.
این وضعیت سبب شده بود تا در آن هنگام نزدیک سیهزار نومسلمان، هنوز جزیه میپرداختند در حالی که هشتاد هزار ذمی از مالیات معاف بودند.
نصربن سیار - آخرین والی خراسان از طرف امویها - کوشش کرد تا اصلاحاتی را در این زمینه در خراسان صورت دهد، اما اصلاحات او دیر شروع شد و اختلافات خانوادگی امویان و اعراب، فرصت اجرای آنها را به وی نداد.(1)
همدستی
1) عبدالحسین زرینکوب، تاریخ مردم ایران از پایان ساسانیان تا پایان آل بویه، ج 2، صص55-53.
اشراف و فئودالهای ایرانی با تازیان، وضع را به مراتب بدتر کرد، مثلاً فرق مالیاتها در عراق و مناطق تازینشین خراسان در این بود که در عراق، که از آن به سواد تعبیر میشد، تازیان ساکن بودند و بر اسناد و مدارک اراضی دست یافته بودند و طبق مقررات مالیات میپرداختند ولی در خراسان اسناد و قواعد پرداخت مالیات در دست اشراف و فئودالهای ایرانی بود و آنان هر مقداری که نیاز داشتند از تودهها میگرفتند و به تازیان همان مبلغی را میپرداختند که با آنان قرارداد بسته و به توافق رسیده بودند. بر این اساس شهرهای خراسان مالیات مضاعف میپرداختند.(1)
فئودالیسم نوپای عربی به وسیله کمک فئودالهای ایرانی - که اسلام آورده بودند و تکیهگاه حکومت عربی شدند - بهرهمند بود.
دولت عربی و اشراف عرب از بین همین فئودالها و خانهای ایرانی، جاسوس و کارمند سیاسی استخدام میکردند و با همین جاسوسی وچاکری و اسلام آوری بود که اشرافیت ایرانی و فئودالهای محلی توانستند ثروت و مکنت و قدرت گذشته خویش را حفظ کنند و بر حجم آنها بیفزایند و از نفوذ بیشتری برخوردار شوند.(2)
امرا و بزرگان تازی پس از استقرار در خراسان، دریافتند که زندگی و عیش و نوش بهتر، در تصاحب اراضی است، از اینرو، اشراف و فرماندهان و سران قبایل با همکاری فئودالهای ایرانی برای تصاحب زمینهای کشاورزی با یکدیگر به رقابت پرداختند. این چپاول اراضی بیشتر در ماوراءالنهر - که از زمینهای
سرسبز و حاصل خیز و چشمهسارها، قناتهای بیشمار و آب و هوای مطلوب برخوردار بود - صورت گرفت.(1)
در خراسان، طبقه متوسطی از بازاریان،اعم از صاحبان صنایع دستی، حرفهها و کاسبکاران و بازرگانان خرده پا و...، شکل گرفت که مورد حمایت کشاورزان ساده و مستضعف بود.
این طبقه پس از مدتی نقش مهمی را در خراسان ایفا کردند؛ نقشی که سرانجام در اواخر حیات رژیم اموی به تغییر ریشهای دولت عربی انجامید و سپس قدرت سیاسی را به خاندان عباسیان منتقل کرد.(2)
یکی دیگر از عوامل مؤثر در سقوط بنیامیه عامل اقتصادی است. امویان نیز مانند زمان پیش از خود، نظام مالیاتی سادهای داشتند که به تقلید از ایرانیان بود.
در گردش مالیاتی آنان خراج، جزیه، خمس و زکات و دیگر مالیاتهای اسلامی رواج داشت. همچنین مالیاتهای عصر ساسانیان همچون مالیاتهایی تحت عنوان هدایای نوروز و مهرگان و... را نیز دوباره احیاء کردند.
بنیامیه کسانی را برای وصول مالیاتها مأمور میکردند، این مأموران علاوه بر مقدار مالیات مقرر شده، چیزی اضافه نیز برای خود مطالبه میکردند. از اهل ذمه جزیههای سنگین گرفته میشد، اما مردم اسلام میآوردند تا جزیه ندهند و
چون این عمل باعث کاهش مالیاتهای وصولی میشد، حتی از نومسلمانان هم جزیه گرفته میشد.
این فشار سنگین مالیاتی در مناطقی همچون خراسان به مراتب بدتر و پیچیدهتر بود؛ چرا که در این منطقه نوعی از جامعه فئودالی وجود داشت؛ این فئودالها با برخی از اشراف عربِ حاضر در منطقه هم پیمان شده و دست به چپاول هرچه بیشتر مردم میزدند.
مأمورانِ فئودالها، که برای وصول مالیاتها گماشته میشدند، ارقام بالای مالیاتی را از مردم میگرفتند و مقدار مقرر را به حکومت مرکزی میپرداختند و مقدار باقی مانده را به فئودالها میدادند و مقداری هم برای خود برمیداشتند.
از نومسلمانان این منطقه جزیه گرفته میشد در حالی که از اهل ذمه هیچ مالیاتی مطالبه نمیشد؛ زیرا عامل جمعآوری مالیات، خود از اهل ذمه بود.
حاصل چنین اوضاعی، که مالیاتهای وصول شده نه تنها صرف آبادانی و احیای جامعه نمیشد بلکه صرف حاکمان ستمگر اموی و جنگهای داخلی و خارجی آنان میشد، نارضایتی شدید مردم خراسان و دیگر بلاد بود.
نتیجه این فشار مالیاتی کاهش روحیه کشاورزان و نارضایتی عمیق مردم و خرابیهای روز افزون مملکت بود که نتیجه آن میتوانست روند سقوط امویان را تسریع بخشد.
داعیان عباسی نیز با چنین شرایطی، در خراسان دریافته بودند که در سیل انبوه ناراضیان این منطقه، بستر مساعدی برای تبلیغ خود فراهم کنند و بدین ترتیب دعوت عباسی را از این منطقه آغاز کردند.
پس از ظهور دین مبین اسلام، عرب، به سیادتی که از برکت اسلام نصیب آنها شد، بیاندازه به خود مغرور شد؛ غرور و خودبینی او به جایی رسید که عرب را ذاتا از همه ملل عالم، در فضیلت، ممتاز و منحصر میدانست و جز خود برای هیچ کس اعتباری قایل نبود و با غیرعرب با همه قوا مخالفت و دشمنی میورزید.
سرمستی غرورانهاش به حدی رسید که میگفت: نژاد عرب برای آقایی و فرمانروایی، و نژادهای دیگرِ عالم برای نوکری و خدمتگزاری عرب خلق شدهاند!(1)
در زمان حکومت بنیامیه، برخی از اعراب و از جمله زمامداران اموی و بستگانشان، تعصب عربی خویش را دنبال کردند؛ آنان خود را آقا و سرور حقیقی عالم، و مردم غیرعرب را بندگان و موالی خواندند.
موالی در اجتماع عرب طبقه پایینتر به شمار میرفتند. از رفتار تعصبآمیز و خشونت بار بنیامیه با موالی در فصل دوّم سخن به میان آمد اما در اینجا به حسب موضوع، ذکری مختصر، ضروری به نظر میرسد.
در زمان بنی امیه، موالی را «اَحمر» میگفتند و در فرهنگ عرب، هر عجمی، «أحمر» لقب داشت.(2)
شاعری از عرب، در مقام مذمت موالی به داغ کردن آنان در زمان حجّاج اشاره میکند و میگوید:
«اگر حجاج زنده بود، دست او (مولا) از نشان و داغ حجّاج سالم نمیماند».(1)
بنیامیه موالی را تا جایی که امکان داشت به هیچ کار مهمی نمیگماشتند، در تعیین حاکم، عامل، قاضی و امثال آنها، نخست از نژاد وی تحقیق میکردند تا حکام و عمال آنان از نژاد عرب خالص باشند.
بنیامیه با تمام قوا فکر ضد موالی را در روح عرب تزریق میکردند.
اعراب کسی را که پدرش عرب، ولی مادرش از نژاد غیرعرب بود، «هجین» میخواندند و «هجنه» را بالاترین عیب حسبی و نسبی میدانستند و زنان غیرعرب را «اماء» یعنی کنیزان میگفتند و معتقد بودند که خلیفه اموی باید نژاد خالص عرب داشته باشد و هجنه (هجین) نباشد.
در اوایل حکومت بر چنین سنتی پای میفشردند، اما در اواخر عهد آل مروان بعضی از خلفا و زمامداران اموی مانند یزیدبن ولید، مروانبن محمد و ابراهیمبن ولید، با وجود اینکه هجنه بودند، به ریاست رسیدند.(2)
این امر نشان میدهد که در این دوره ضعف حکومت عربی و اقتدار ایرانیان و موالی آشکار میشده است و این تعصب عربی آن قدر سختگیرانه بوده است که به دلیل ضعف حکومتی، حتی خود خلفا هم بر آن پایبند نبودهاند.
حقیقت این است که حکومت بنیامیه حکومت اسلامی نبود تا برابر موازین
و مقررات شرع، مسلمانان را مساوی، برابر و برادر بدانند؛ هر که نیکی میکرد، اگر مولا بود، پاداش نداشت و هر که بد میکرد، اگر عرب بود، مجازات نمیشد.
حکام و فرماندهان، دادگر و با فضیلت نبودند بلکه بر اثر عصبیت جاهلی و داشتن خوی و خصلت عربی، فقط به عرب خدمت میکردند نه به اسلام.
رفتار زشت و ناپسند بنیامیه در مورد موالی و قساوت و کینهای که نسبت به این طبقه داشتند، به اندازهای شدت یافت که حسن بصری، زبان به اعتراض گشود و بنیامیه را
گمراه، بدخواه و بیدین خواند.(1)
پس میتوان گفت جامعه عصر اموی بر سیادت عرب استوار بود و حتی با موالی کشاورز نیز بدرفتاری میشد و مالیات فراوانی از آنان میگرفتند.(2)این بدرفتاری و تعصب نژادی بنی امیه، موالی را واداشت تا در هر نهضتی که برضد خلافت به وجود میآمد، شرکت کنند.
فلیپ، موالی را مردمی هوشمند و علاقمند به علوم و هنرهای زیبا میداند و مینویسد:
«طبعاً موالی نخستین کسانی بودند که در داخل اجتماع اسلامی به کنجکاوی درباره علوم و هنرهای زیبا پرداختند؛ زیرا نمایندگان فرهنگی قدیمیتر بودند و هرچه در میدان فکر، توفیق بیشتر مییافتند، در کار رهبری سیاسی بیشتر مزاحم اعراب میشدند و هم اینان بودند که با عربان فاتح ازدواج کردند، خون عرب را از
خلوص انداختند و نژاد عرب را در بین این اختلاط عجیب، از نژادهای گوناگون نامشخص کردند».(1)
خواری و خفت موالی در عصر امویان تا آنجا بود که حتی، حجّاج نیز نتوانست سعیدبن جبیر را - که از تابعین برجسته بود - به مسند قضا بگمارد؛ زیرا مردم کوفه بانگ برآوردند که جز عرب کسی برای قضا شایسته نیست.(2)
نتیجه این دیدگاه قوم پرستانه اعراب، پیدایش نهضت «شعوبیه» بود.
عناوین این فصل عبارتند از:
احزاب و گرایشهای دوره امویان
روشهای مبارزاتی شعوبیه
در زمان حکومت بنیامیه تغییرات زیادی در اصول دین مبین اسلام به وجود آمد.
مساوات و برادری، تقوا و پرهیزگاری - که از مقررات این دین است - با عصبیت عربی و خودخواهی بنیامیه، به کلی از بین رفت و جای خود را به تبعیض و فاصله طبقاتی، ظلم و ستم، شکنجه و آزار، تحقیر و توهین و بالاخره هزاران اعمال ناروا و ناپسند نسبت به ملل مسلمان، به خصوص غیرعرب (موالی) داد.
ایرانیان که سیادت و شکوه و عظمت دیرین خود را از دست دادند و پس از آن با برتری نژادی اعراب فاتح مواجه شدند، قیام و نهضت بر ضد عرب را در پیش گرفتند.
از اواخر عهد اموی، نهضتهای ملی، سیاسی و مذهبی، هر روز به رنگی ظاهر میشد.
مقصود اصلی این جنبشها، برانداختن دولت و سیادت عرب بود نه دین اسلام.
قیام ابومسلم، اگر چه به سلطنت بنیامیه پایان داد، اما نتوانست سیادت عرب را از بین ببرد. بزرگترین نهضت ایرانیان که منجر به انقراض دولت و سیادت حکمرانان عرب شد، نهضت شعوبیه بود.
این نهضت از اوایل قرن دوّم هجری و کمی قبل از آن شروع شد و تا قرن ششم هجری ادامه داشت.
پیدایش مسلک شعوبیه، جنبش بزرگی در عالم اسلام و عرب ایجاد کرد و کار به جایی رسید که جمع کثیری، از هر طبقه و ملتی، حتی از جنس عرب، به این فرقه پیوستند.(1)
از زمان خلافت دولت اموی به بعد، درباره محاسن و معایب اقوام و ملل عالم، سه مسلک مهم در بین مسلمانان رواج یافت که میتوان آنان را به احزاب سه گانه تعبیر کرد.
پس از خلافت امویان، سه حزب و گرایش به شرح ذیل، در میان مسلمانان رواج یافت:
حزب طرفدار برتری عرب بر همه ملل و اقوام عالم.
طرفدارن مساوات و برابری همه طوایف و ملل جهان با یکدیگر.
طرفدارن برتری عجم بر عرب و تحقیر جنس تازی.(2)
چون در زمان بنیامیه اعراب، نیرومند و غالب بودند، آن عده از موالی که
شعوبی مسلک بودند، جرأت اظهار عقیده و رأی نداشتند و تنها میگفتند: «ما طالب مساوات هستیم».(1)
پس از مدتی چون جدال و کشمکش بین آنان شدت یافت و ایرانیان در زمان هارونالرشید و مأمون قدرت و اعتبار زیادی یافتند،عقیده سوّم، که تحقیر اعراب نژادپرست بود، کاملاً آشکار شد و نام «شعوبیه»، که مختص اهل مساوات بود، بر هر دو دسته، اهل تسویه و شعوبیه، نهاده شد و دشمنان عرب بیشتر به نام «شعوبیه» معروف شدند.(2)
لفظ شعوبیه مانند «راوندیه»، «خرمیه»، «قدریه»، «جهمیه» و امثال آنها، حکایت از فرقهای خاص دارد، و تأنیث کلمه به مناسبت فرقه و جماعت است و درباره یک نفر، «شعوبی» گفته میشود.
کلمه «شعوبی» منسوب به لفظ «شعوب» است که در قرآن مجید آمده است:
{یا ایّها النّاس انّا خلَقناکُم مِن ذَکَرٍ وَ اُنثی، و جعلناکُم شُعوباً وَ قبائلَ لِتعارَفوا، اِنَّ اَکرَمَکُم عند الله اَتقیکُم...}.(3)
ای مردمان! ما شما را از مرد و زنی آفریدهایم و شما را ملل و قبایلی قرار دادیم، تا یکدیگر را بشناسید، همانا در پیشگاه خداوند، هر که پرهیزگارتر است، گرامیتر است.
ما این وجه تسمیه را ذکر کردیم؛ چرا که دلیل ذکر شده منطقی و قابل قبول است. وجه تسمیه شعوبیه، هر چه باشد، اهمیت چندانی ندارد و آنچه در اینجا حائز اهمیت است، این است که شعوبیه چه نقشی در سقوط بنیامیه داشت؟
الف) نهضت ادبی؛
ب) تدبیر سیاسی.
قیام ایرانیان برضد اعراب، با نهضت ادبی آغاز شد.
شاعران تازیگوی ایرانینژاد، در آثار خود، مفاخرت بر عرب را آغاز، و فخر به انساب را در اشعار خود جای دادند، چنان که حماسیات شعرای شعوبی ایران به زبان تازی، از دلکشترین آثار فکر ایرانی و نماینده حماسیات عالی وطنپرستی (وطنخواهی) ایرانیان آن روزگار است.(1)
خاندان یسار نسائی، از این نظر در عصر بنیامیه شهرت و اهمیت داشتند.
از فرزندان یسار، اسماعیل، محمد و ابراهیم نسبت به ایرانیان، سخت متعصب و نسبت به عرب دشمن، بدخواه و کینهجو بودند.
اسماعیل نسائی متوفی به سال 110 ه-.ق بود. وی عمر طولانی داشته و دوران آخرین خلیفه اموی، مروان بن محمد، مروان حمار، را درک کرده است.(2)
بنیامیه به هر وسیلهای که میشد، ندای حقطلبانه را با قهر و فشار و آزار خاموش میکردند و آنان را در تنگنا قرار میدادند.
روزی اسماعیل، بر هشام بنعبدالملک واردشد و این قصیده را که در مفاخر نسبی خود سروده بود و عبارتی از مجد و عظمت ایران را در برداشت، برای او خواند:
«قسم به نیایت، هنگام دفاع سست و زبون نیستم، کسی قادر نیست جایگاه و منزلم را ویران کند. نژاد من نیکو و عظمت قوم من با مفاخر اقوام دیگر قابل مقایسه نیست و...».(1)
هشام از شنیدن این اشعار به خشم آمد و فرمان داد او را در برکهای انداختند.
وی در حال خفه شدن بود که هشام امر کرد وی را بیرون بیاورند و او را به حجاز تبعید کردند.(2)یکی دیگر از این شاعران بنام «ابن میاده رماح بن یزید» در اواخر خلافت بنیامیه و اوایل خلافت بنیعباس میزیست.
وی نسب خود را، از طرف مادر، فارسی ذکر میکند و میگوید:
انا ابن اَبی سُلمی وجدی ظالم واُمی حصان اخلَصَتها الاعاجم(3)
از آنجایی که نهضت ادبی شعوبیه با عکسالعمل شدید خلفای اموی روبرو شد، پیروان این نهضت با تغییر مشی خود، به تدبیرها و حیلههای سیاسی پرداختند.
حامیان نهضت شعوبیه، سری و پنهانی، مردم را به قیام برضد بنیامیه دعوت میکردند. اقدامات پنهانی ایرانیان به تدریج، به صورت دعوت به سوی عباسیان درآمد و منجر به قیام ابومسلم شد.
یکی از تدابیر بزرگ سیاسی که ایرانیان برای براندازی بنیامیه و انقراض سیادت عرب اندیشیدند، این بود که از بنیهاشم پشتیبانی و حمایت کنند. برای رسیدن به این منظور، طرفداری از بنیهاشم را وجهه همت خود قرار دادند و همواره درپی این بودندکه حکومت بنیامیه را ساقط کنند و دولتی تازه و موافق میل خود تأسیس کنند.(1)
قحطبه طائی، یکی از نقبا و متنفذین بزرگ عرب، با تأثیر از نهضت شعوبیه، با لهجه مؤثر و عجیبی در خراسان خطبه میخواند و عرب را تحقیر میکرد و ایرانیان را بزرگ میشمرد و در جانبداری از ایران، شاید از برخی از خود ایرانیان نیز جدیتر و تندروتر بود.(2)
سرزمین وسیع خراسان، میدان تاخت و تاز قبایل یمانی و مصری بود و پیوسته میان این دو قبیله آتش عدوات و دشمنی شعلهور بود.
هرگاه یکی از آنان روی کار میآمد، افراد قبیله خود را به جاه و مقام میرسانید و آتش بیداد و ظلم را از نو میافروخت. در این بین ایرانیان و به
خصوص منطقه خراسان،تحت فشار و ظلم بیشتری قرار میگرفتند. از همین روی نهضت سیاسی ایرانیان از این نقطه آغاز شد.
هنگامی که ایرانیان تجمّع کرده و در صدد قیام برآمدند، قبایل یمانی و مصری به راهنمایی نصربن سیار، اختلافات داخلی خود را کنار نهادند و در صدد اتحاد با یکدیگر بر آمدند و تصمیم گرفتند تا در مقابل ابومسلم بجنگند(1)ولی ابومسلم و اتباع او با سیاست و تدبیر توانستند آتش فتنه دیرین را در بین آن دو قبیله شعلهور کنند.
در راستای همین سیاست به علیبن کرمانی، یکی از سران یمانی نوشت:
«آیا از آشتی با نصربنسیار ننگ نداری؟ مگر نه این است که چندی پیش، پدرت را کشت و به دار آویخت؟ من گمان نمیکردم که تو بتوانی نصربنسیار را ملاقات کنی، یا اینکه
در یک مسجد با یکدیگر نماز بخوانید!».(2)
تدبیر ابومسلم، قبایل عرب را ترساند و آنان دسته دسته نامه و شفیع میفرستادند تا توجه ابومسلم را به خود جلب کنند.
علیبن کرمانی میخواست به ابومسلم بپیوندد.
وی از یمانیها بود. نصربن سیار نیز وقتی که از جانب مروان اموی و کمک او مأیوس شد، از ابومسلم حمایت کرد، ولی ابومسلم به او روی خوش نشان نمیداد. سرانجام ابومسلم دستور داد دو طرف، افرادی را نزد او بفرستند تا او از
بین آنان انتخاب کند. آنان قبول کردند و نزد او رفتند و به ایراد خطبه پرداختند.
در این ماجرا، ابومسلم طرف علیبن کرمانی یعنی یمانیها را گرفت و با کمک او وارد مرو شد و نصر از آنجا به نیشابور گریخت.(1)
به هر حال، ابومسلم با نیروی تدبیر وقدرت شمشیر، دولت بنیامیه را ساقط و حکومت بنیعباس را برقرار کرد.
ایرانیان نیز تا حدودی بر دستگاه سلطنت تسلط یافتند.
1) همان، ج 10، صص 4540-4538.
عناوین این فصل عبارتند از:
مهاجرت اعراب به ایران و به ویژه خراسان
نزاعهای قبیلهای
فرجام خلافت بنی امیه
پیامدهای سقوط بنی امیه در تاریخ اسلام
نتیجهگیری
مهاجرت قبایل عرب به ایران، پیش از ظهور اسلام آغاز شده بود و برخی از قبایل عرب در مناطقی از ایران همچون سواحل خلیج فارس، مناطق سرحدی جنوب غربی و بیابانهای کرمان مستقر شدند.(1)
پس از ظهور اسلام و آغاز فتوحات مسلمانان، مهاجرت اعراب به ایران به شکلی منسجمتر ادامه یافت. پایگاههای نظامی بصره و کوفه، به عنوان دو کانون اصلی فرماندهی و هدایت فتوحات، محل استقرار و تجدید قوای سپاهیان عرب و در واقع حلقه وصل جبهههای نبرد با مرکز خلافت در حجاز بود؛ زیراعمربن سعدبن ابیوقاص دستور داده بود در محلی که بین او و مسلمانان، دریایی نباشد اردوگاهی برپا دارند.(2)
با تسلط امویان بر حکومت، نیاز به مهاجرت دسته جمعی قبایل عرب به مناطق مفتوحه بیش از هر زمانی احساس میشد؛ چرا که امویان فتوحات را از مهمترین منابع کسب ثروت خود به شمار میآوردند. از اینرو، برای توسعه
فتوحات، نیاز به نیروهای فراوان و تازه نفس احساس میشد.
این مسئله از زاویه دیگری نیز حایز اهمیت است؛ وقتی که راه سرکوب و خشونت مؤثر واقع نشد و حتی ثروت به دست آمده از راه فتوحات، صرف فرونشاندن شورشهای ضد اموی و خرابیهای ناشی از آن شد، بنیامیه احساس کردند که حضور قبایل عرب در شهرهای مهم و کلیدی ایران در کنار مردمی بیگانه و ناراضی، نوعی سد دفاعی و عامل پشتیبانی به حساب میآید.
در واقع این اعراب با گرفتن کارهای مهم و اساسی از امویان، در رأس امور مملکتی قرار میگرفتند. در پی همین سیادت بود که حجّاج عقیده داشت: «قبل از هر اقدامی باید اعراب را در سرزمین خراسان اسکان داد.»(1)
به نظر میرسد که برای استقرار دایمی اعراب در شرق ایران، قبل از معاویه، نقشهای در کار نبوده است، چنانکه گردیزی میگوید:
«عرب به مرو و ضیاع، مستقل و خانمان ساختند و آنجا قرار کردند به فرمان معاویه.»(2)
معاویه همچنین در سال 51 هجری، «زیادبن ابیه» و «ربیعبن زیاد حارثی» را بر خراسان گماشت و همراه وی قریب به 50 هزار تن از اهالی بصره و کوفه را روانه خراسان کرد.(3)اعراب پس از فتح مراکز داخلی ایران، استقرار در «شغور» را به دلیل موقعیت
نظامی و دارالحرب بودن و نیز به دلیل اقتصادی و رونق تجارت ترجیح دادند و شاید هم به همین دلیل، حضور اعراب در خراسان و سیستان و آذربایجان جدیتر از دیگر نقاط بود. حتی در برخی از مناطقی همچون قم، بخارا و مرو، اعراب با تحمیل خود بر مردم این شهرها، بومیان آنجا را از خانه و کاشانه خود بیرون راندند و آنان را وادار کردند تا در حاشیه شهرها سکونت کنند(1)
اما پیامد منفی و بسیار مهم مهاجرت اعراب به ایران، اختلاف قبایلی عرب بود که در ایران، به ویژه در خراسان، نیز ادامه یافت و در سقوط رژیم اموی نیز نقش مهمی را ایفاء کرد.
بسیاری از رقابتهای کوچک و بزرگ بین قدرتهای قرون اولیه اسلامی، ناشی از اختلافهای دیرین عرب قحطانی و عدنانی است؛ اعرابی که میکوشیدند نسب خود را به اسماعیل برسانند و بر اصالت نژادی خود نیز پا فشاری کنند.
اینان همواره در حال نزاع و تفاخر و یا آماده درگیری بودند. این رقابتها در پیش از اسلام، مقارن ظهور اسلام و حتی در عصر پیامبراکرم| وجود داشت که در دوران امویان به اوج خود رسید.
از اعراب قحطانی میتوان از یمانیها، ربیعه و بکر، و از اعراب عدنانی از کنانه، قیس و مصریها نام برد که اختلاف و رقابت بین آنان، گاه به برکناری و قتل خلیفهای و نصب دیگری میانجامید.
1) حسن بن محمد قمی، تاریخ قم، ترجمه: حسن بن علی قمی، تصحیح جلالالدین تهرانی، چاپ دوم، تهران: توس، 1361، ص 253 و ابوبک ترشخی و تاریخ بخارا، ترجمه: احمدبن محمد، تصحیح: مدرس رضوی، چاپ دوم، تهران: توس، 1363، ص 42. ابوسعید عبدالحی گردیزی، ص230.
معاویه که برای سیطره بر خلافت نقشه میکشید، در به کارگیری سلاحهای مختلف نظامی، انسانی، تبلیغاتی و سیاسی برای پیروزی در مبارزه میکوشید. از این رو، این
شیوه برای او لازم بود؛ یعنی دست یازیدن به تعصب قبایلی، که بعد از جنگهای ردّه فروکش کرده بود.(1)
معاویه بنیانگذار دولت اموی، در شام قدرت خود را بردوش یمانیها نهاده بود و پس از او جانشینش یزید، زاده میسون از قبیله بنیکلب بود و زنی از کلبیان گرفت.(2)
بنیکلب در زمان یزید در دولت اموی منزلت و نفوذ خاص یافتند و طبعا طایفه قیس، که با کلبیان از دیرباز رقابت داشتند، به پیشوایی ضحاکبن قیس فهری به عبداللهبن زبیر، دشمن بزرگ امویان پیوستند. وی داعیه خلافت داشت و برای سقوط دولت اموی میکوشید.
برخورد «مرج راهط»، که در سال 65 ه-.ق رخ داد، در حقیقت نشانی از کشاکش قبایل مصری شمالی با قبایل یمنی جنوبی بود و در نتیجه همین برخورد، آتش تعصب بین قبایل شمال و جنوب در همه ولایتهای عربنشین، خاصه خراسان که عربهای مقیم آن بسیار بودند، شعلهور شد، ولی عمربن عبدالعزیز هیچ گونه تعصب قبیلهای نداشت و عمال و والیان خویش را بدون رعایت ملاحظات خویشاوندی، به اقتضای لیاقت و کفایتشان بر میگزید،(3)
و در نتیجه ملایمت و اعتدال وی، آن رقابتهای شمالی و جنوبی دیرین را از بین برد و آن طوفانهای قبیلهای تا حدی آرام شد.
بعد از وفات عمربن عبدالعزیر (105 - 101 هجری) که خلافت به یزیدبن عبدالملک رسید بار دیگر تعصب و اختلاف قبایل جنوبی و شمالی پدیدار شد.
یزید، که خود مانند همه امویان از قبایل شمالی بود، از این تعصب و اختلاف دور نماند و برضد یمنیها، جانب مصریان را گرفت و کار بالا گرفت تا آنجا که یزیدبن مهلببن ابیصفره، که از طوایف یمنی و از خدمتگزاران بزرگ دولت اموی به شمار میرفت و نفوذ وی در دوران اموی چون برمکیان در دولت عباسیان بود، با افراد برجسته خاندان خود به قتل رسید.(1)
قتل وی، آتش تعصب را در جان قبایل یمنی فروزان کرد و بدین ترتیب کینه آنها از امویان بیشتر شد.
از آن پس، یمنیها برای دولت اموی خطری بزرگ محسوب شدند و در سقوط این دولت نقش مؤثری داشتند.
قتل خالد بنعبدالله قسری والی عراق، که در دوران هشام بنعبدالملک و با اشاره وی انجام شد،(2)
در تحریک کینه قبایل یمنی مؤثر بود تا آنجا که مورخان عقیده دارند قتل خالد سقوط دولت اموی را تسریع کرد؛ زیرا یمنیها، که قتل خاندان مهلب را از یاد برده بودند، از قتل خالد، که پیشوای آنان بود، سخت برآشفتند و به رهبری فرزند وی، یزیدبنخالد، در دمشق قیام کردند.(3)
یمنیهای فلسطین نیز همصدا با آنها، برضد امویان شورشی را آغاز کردند و آنگاه به سلیمانبن هشام بنعبدالملک پیوستند و خواستار برکناری مروانبن محمد،
آخرین خلیفه اموی شدند. وضع تعصب قبایل در شام چنین بود که برای شورش و طغیان زمینه مناسب داشتند و بیشتر قبایلِ مقیم شام، یمنیان بودند و شاید به همین دلیل بود که مروان پایتخت خویش را از شام به جزیره منتقل کرد؛ چون بیشتر قبایل مقیم آنجا قیسیانی بودند وپشتیبان دولت وی به شمار میرفتند.(1)
بدین ترتیب، تعصب قبایل و اختلافات ناشی از آن، چنان پررنگ شد که میتوان گفت در اواخر حکومت اموی، «خلیفه به جای آنکه سلطان یک امپراطوری متحد باشد گویی رئیس و رهبر حزبی خاص بود.»(2)
حتی ابومسلم خراسانی برای پیش برداهدافش، دستاویزی مؤثرتر از نزاعهای قبایلی امویان و اعراب نیافت و با استفاده از این نقطه ضعف، حکومت أموی را منقرض کرد.(3)
همیلتن گیب در بررسی خود از اوضاع حکومت اموی مینویسد:
«در سال 40 ه-.ق، پایتخت امپراطوری عرب به دمشق که مقر سلسله جدید خلفای اموی بود، انتقال یافت.
در حالیکه مدینه همچنان مرکز تعلیمات دینی مسلمانان به شمار میرفت، حکومت و حیات اجتماعی امپراطوری، از سنتهای یونانی روم شرقی اثر میگرفت.
مظهر و نماد نخستین مرحله از کنش متقابل با تمدنهای قدیمیتر را میتوان در دو بنای زیبای تاریخی متعلق به عصر بنیامیه مشاهده
کرد: مسجد اعظم دمشق و قبه صخره بیت المقدس. همچنین در کثرت ناگهانی فرقهها و بدعتهای مناطق جدید نیز میتوان مشاهده کرد، اما نتیجه نهایی این امر، شکاف بین نهادهای دینی و غیردینی جامعه مسلمانان بود که پایههای خلافت اموی را رفتهرفته سست کرد و شکایتهای اتباع غیر عرب، که مزید بر علت شده بود، جنگ داخلی را بین قبیلههای عرب برپا کرد و بنیامیه را در سال 132 ه-. ق برانداخت».(1)
جنگهای داخلی قبیلهای را میتوان از عوامل بسیار مهم سقوط رژیم اموی دانست؛ زیرا عدم اتحاد اعراب داخلی ایران با یکدیگر و با خلافت را نشان میدهد.
همه زمینهها و عواملی که تاکنون برشمردیم، حکومت بنیامیه را در حالت احتضار فرو برد و با آغاز دعوت عباسیان به رهبری ابومسلم خراسانی و... ضربه نهایی را بر پیکر آن وارد کرد و مرگ این حکومت فرا رسید.
با اوضاع نابسامان خلافت، سازمان حکومت امویان، گرفتار آتش جنگهای داخلی و تعصبات سخت قبیلهای شد.
مروان بنمحمد، آخرین خلیفه اموی است که برای دفاع از خلافت اموی و روال قانونی آن، ارمنستان را به قصد شام و دمشق ترک کرد و با کنار گذاشتن ابراهیم، خلافت اموی را به دست گرفت.
1) همیلتن گیب، اسلام بررسی تاریخ، ترجمه: منوچهر امیری، چاپ دوّم، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، 1380، ص 25.
او با مشکلات بیشماری روبهرو بود؛ شورش شهر حمص، شورش ضحاک بنقیس و... .
سلیمانبن عبدالملکبن هشام از عراق بر ضد وی شورید.(1)
ثابتبن نعیم جذامی نیز در اردن بر ضد او شورش کرد. مروان توانست این شورشها را سرکوب کرده و عمربن هیبره فرازی را به حکومت عراق گمارد. عمربن هیبره در عراق، عامل ضحاکبن قیس را کشت و بر اوضاع مسلط شد.(2)
خوارجِ یمنی در این زمان چنان قدرتمند شده بودند که در ایام حج آشکارا حضور مییافتند. ابوحمزه، مختاربن عون خارجی، در سال 130 ه-.ق پس از انجام حج، در ماه صفر آن سال به مدینه رفت و بر آنجا تسلط پیدا کرد، امّا با امویان درگیر شد و شکست خورد و به مکه رفت و از آنجا نیز به یمن گریخت.(3)
مروان دوّم، چنان درگیر شورشهای عراق و مناطق شمالی شبه جزیره بود که در پاسخ به نصر، به سخن «احسم الثولول مِن قِبَلک» اکتفا کرد.(4)
در خراسان اوضاع بهشدت رو به نابسامانی بود و کار کرمانی رو به گسترش بود و به تعبیر یعقوبی، ابومسلم غالب بر کار کرمانی بود.
به گزارش وی، ابومسلم میگفت: «خدایا! به آنان (نصر و کرمانی) در برابر یکدیگر صبر عنایت کن، اما هیچ کدام را پیروز مکن».(5)
نصر نتوانست در برابر ابومسلم مقاومت کند و سرانجام در حال فرار، در ساوه درگذشت.(1)
ابومسلم در شوال یا رمضان سال 130 ه-.ق وارد نیشابور شد و از طرف خود حاکمانی را برای نواحی مختلف خراسان فرستاد.
سپاه خراسان به فرماندهی قحطبه و فرزندش حسن، راهی غرب شد و طی نبردهایی، سپاهیان مدافع اموی را شکست داد.
این سپاه در محرم 132 ه-.ق در عراق با ابنهیبره درگیر شد تا آنکه ابنهیبره شکست خورد و به ناحیه واسط گریخت.
شکست بعدی ابنهیبره از سپاهیان قحطبه، در حالی بود که او در فرات غرق شد(2)،و زوال دولت اموی را قطعی کرد.
زمانی که مروانبن محمد شنید که سپاه بیفرمانده خراسان، سپاه عراق را شکست داده است، گفت: به خدا سوگند کار تمام شده است و الا در کجا شنیدهاید که مردهای زنده را به شکست بکشاند.(3)
ابومسلم در هفتم ربیعالثانی سال 130 ه-.ق شهر مرو، مقر حکمرانان خراسان را فتح کرده بود.(4)
1) برتولداشپولر، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، ترجمه: جواد فلاطوری، چاپ سوّم، بی جا، علمی و فرهنگی، 1369، ج 1، ص 71.
2) مجمل التواریخ و القصص، پیشین ص 318.
3) احمد بن ابیواضح یعقوبی، پیشین، ج 2، ص 322.
4) حمزه بن حسن اصفهانی، تاریخ پیامبران و شاهان، ترجمه: جعفر شعار، چاپ دوّم، تهران: امیرکبیر، 1367، ص 199.
وی برای نشان دادن نقش مهم خود در نهضت، دست به تصفیه نیروهای مظنون و سرکش خراسان زد و پیوسته به فرمان ابراهیم امام توسل میجست که فرمان داده بود:
«به عرب اعتماد نکند و هرکس را بدوبدگمان میشود به قتل برساند و احترام سلیمانبن کثیر را نگه دارد».(1)
نخستین قربانی این تصفیه، شیبانبن سلمه خارجی، از یاران ضحاکبن قیس بود.(2)
کار عباسیان در این زمان پیشرفت کرد تا آنکه نامه ابراهیم امام به دست مروانبن محمد رسید. ابراهیم در سال 131 ه-.ق دستگیر و در حران محبوس شد. ابراهیم کار دعوت را به برادرش عبداللهبن محمد سپرد و در سال 132 ه-.ق به قتل رسید.
عبداللهبن محمد و دیگر بزرگان خاندان عباسی در محرم همان سال وارد کوفه شدند. ابوسلمه در خلال ورود، آنها را مخفی نگه داشت.(3)
هنگامی که سپاه ابومسلم به فرماندهی حسنبن قحطبه به دروازه کوفه رسید، هواداران آلعباس به رهبری ابوسلمه پرچم سیاه عباسی را برافراشتند و عامل اموی
کوفه را بیرون راندند و پس از اندکی تردید و تزلزل، ابوالعباس عبدالله بن محمد بن علی بنعبدالله عباس را که بعدها لقب سفاح یافت، به عنوان نخستین خلیفه عباسی برگزیدند.(4)
سفاح، عبدالله بنعلی را با سپاهی عظیم عازم جنگ با مروان کرد.(1)
مروان نیز با لشکریانش - که قشونی از شام و جزیره فراهم کرده بود - از حران قصد عراق کرد. دو سپاه در کنار رود زاب با یکدیگر درگیر شدند.(2)
در این نبردِ سرنوشتساز، مروان به سختی شکست خورد و از طریق فلسطین و اردن به دمشق و مصر گریخت.(3)
آخرین برخورد سیاهجامگان و سپاه اموی در سال 132 ه-.ق در دهکده بوصیر مصر رخ داد و در این نبرد، مروان کشته شد و سرش را برای سفاح فرستادند.(4)
با مرگ مروان - آخرین خلیفه اموی - حکومت بنیامیه سقوط کرد و جای خود را به عباسیان داد.
مسعودی درباره سقوط دولت اموی مینویسد:(5)
«... از آن پس که دولت به بنیعباس انتقال یافت، یکی از بزرگان بنیامیه در پاسخ به کسانی که علت انقراض دولتش را پرسیده بودند گفت: ما به خوشگذرانی مشغول بودیم و از مراقبت کارهای ضروری باز ماندیم، به رعیت خود ستم کردیم، از انصاف ما مأیوس شدند و آرزو کردند و از دست ما آسوده شدند، به خراج گیران ما تعدی شد که از ما کناره گرفتند و املاک ما ویران شد و انبار بیت المال خالی ماند، به وزیران خود اعتماد کردیم، آنان نیز مصالح
خویش را بر منافع ما ترجیح دادند و کارها را بیاطلاع ما فیصله دادند و از ما نهان داشتند، مقرری سپاهان به تأخیر افتاد و آنان از اطاعت ما بیرون رفتند و با دشمنان برای جنگ با ما همدست شدند، دشمنان به طلب ما برآمدند و به سبب کمی یاران، از تسلط بر آنان عاجز ماندیم. نهان ماندن اخبار، مهمترین علت سقوط دولت ما بود.
در عین شهرت ابومسلم، که در تاریخ از او شخصیتی اساطیری ساخته است، نژاد، اصل و نسب، محل تولد و به طور کلی همه اطلاعات مربوط به زندگی وی، پیش از پیوستن به دعوت عباسی در پردهای از ابهام قرار دارد.
بعضی گفتهاند؛ وی از نژاد عرب بود.
بعضی او را غلام آزاد شدهای که از دهکدهای به نام «خرطینه» و از توابع کوفه است، میدانند.(1)
برخی دیگر وی را اهل روستایی از اصفهان میدانند.(2)درباره هدف و نیات و آرزوهای ابومسلم نمیتوان به یقین حکم کرد، اما بیگمان او سیاستمداری زیرک بود که با استفاده از احساسات مذهبی به سقوط امویان دامن زد.
قیام او مردم ایران را به رستاخیزی بزرگ برانگیخت و ثمره آن، این شد که فرهنگ و تمدن ایرانی چنان در حکومت اسلامی نفوذ کرد که ایرانیان نه تنها در محیط سیاسی و اجتماعی اسلام قدرتی بسیار یافتند، بلکه در عمل، این حکومت را تا دیرگاه قبضه کردند و با استقلال، در ایران حکمرانی کردند.(3)
1- دوران عربیسم، از تاریخ اسلام رخت بربست و آن حکومت عربی خالص که از ابتدا در خلافت اسلامی اموی حاکم شده بود به سرعت
راه زوال پیمود؛
2- آغاز حکومت عباسیان با نام «دولت» (دوران نو)؛
3- عراق از قیمومیت شام رها شد؛
4- آزادی موالی از ستم اعراب؛
5- رسیدن ایرانیان به مناصب مهم دولتی.
امویان تعصب عربی ویژهای داشتند؛ به گونهای که عرب را نژاد برتر میدیدند و در بین اعراب، بنیامیه را برترین قوم به حساب میآوردند.
نتیجه عصبیت آنان تحقیر موالی و حتی دیگر اعراب بود.
موالی، برای پاسخ به این نژادگرایی، عنصر عرب را حقیر شمردند و چنین عقیدهای منجر به تشکیل نهضت شعوبیه شد.
این نهضت به دو شکل زیر وارد عرصه شد:
الف) عرصه ادبی و علمی؛
ب) عرصه سیاسی.
در عرصه علمی و ادبی دستاوردهای فکرایرانی به منصه ظهور رسید و عرب را عنصری بیفکر و استفادهکننده از دستاوردهای دیگر ملل قلمداد کرد، اما عرصه سیاسی این نهضت، بسیار مهم و مؤثر واقع شد، چنان چه ابومسلم زاییده تدبیر سیاسی شعوبیه بود. وی که از تحقیر عرب رنج میبرد، برای جایگزین
کردن عنصر ایرانی در حکومت، ابتدا به دعوت عباسی ملحق شد و وی برای پیشبرد دعوت، از اختلافات قبیلهای عرب سود جست.
نزاع قبایلی اعراب یمانی و مصری در اواخر عهد اموی، تأثیر مهمی در سقوط این حکومت داشت، به طوری که این نزاعهای قبیلهای بین خلفا نیز راه یافت و حکومت را فلج کرد و سرانجام قوای به تحلیل رفته اموی نتوانست در برابر حوادث موجود مقاومت کند و در نهایت در سال 132 ه-.ق در مقابل عباسیان شکست خورد.
طی بررسیهای انجام شده، به این نتیجه رسیدیم که علل گوناگونی در انقراض بنیامیه مؤثر واقع شدند. از اینرو برای سهولت کار، این عوامل را در ابعاد و زوایای گوناگون سیاسی و مذهبی، اقتصادی و اجتماعی گنجاندیم که با چنین پژوهشی به نظر میرسد که فرضیه ارایه شده اثبات شده است.
با اثبات این فرضیه میتوان چنین نتیجه گرفت:
با ایجاد حکومت موروثی و نامشروع بنیامیه، هواداران شیعه و خوارج، مدعیان خلافت شدند و این حکومت نوپا را در معرض تهدیدات جدی قرار دادند. قیامهای انجام شده در این اوضاع، شاهد این مدعا هستند.
در پی سیاستهای نادرست نوادگان بنیامیه، گروههای ناراضی دیگری مانند موالی، مرجئه و اشرافیت ناراضی عرب، در جامعه ظهوریافتند.
این گروههای ناراضی، هربار با بدترین شکل سرکوب شدند، اما باز هم به پا میخاستند چنان که تا پایان حکومت اموی شاهد حضور همه آنان هستیم به طوری که آنان حکومت اموی را بدرقه کردند و از رقبای او یعنی عباسیان با رضایت خاطر استقبال کردند.
نظام مالیاتی سنگین و فشارهای ناشی از آن بر دوش مردم ضعیف بود، اما با وجود این، خلفای اموی در توسعه فتوحات، فعالتر از گذشته گام بر میداشتند تا اراضی مفتوحه را وسعت دهند و بر شمار مالیات دهندگان خود بیفزایند.
از اینرو به گسترش قلمرو خود در شرق و غرب پرداختند و با این عمل مشکل دیگری بر مشکلات خود افزودند؛ چرا که این قلمرو وسیع، حاکمانی با تدبیر را میطلبید اما امویان چنین نبودند و با پرداختن به مسائل حاشیهای و بیهوده، نقاط دوردست را به والیان و عمال خود میسپردند و آنان نیز باسیاستهای نادرست خود، بر شمار ناراضیان میافزودند؛ به طوری که از مسایل مالی خراسان غافل شدند و حضور اشراف ایرانی و عرب و همدستی آنان با یکدیگر را نادیده گرفتند.
نزاعهای قبیلهای در این منطقه نیز مزید بر علت شده بود. سران اموی برای تصدی امر خلافت به درگیری با یکدیگر پرداختند و در چنین اوضاعی بود که حتی به عصبیت عربی نیز علاقه نشان میدادند.
نتیجه چنین عرب گرایی و عصبیت قومی چیزی نبود جز نهضت شعوبیه؛ نهضتی که از دل آن تدبیر سیاسی ابومسلم بیرون آمد و وی با استفاده از بیخبری و غفلت حکام اموی و نزاعهای قبیلهای خراسان و اعراب آن منطقه، ضربه کاری و نهایی خویش را وارد کرد و با حمایت همه اقشار تحت ستم اموی اعم از خوارج، شیعه، موالی، و... توانست دعوت عباسی را به پیروزی برساند.
در طول دوران خلافت حکومت اموی، گرچه پیروزی با آنان بود، اما پس از چندی درسال 132 ه-.ق و پس از سقوط بنیامیه آشکار شد که پیروز واقعی، مردم زیردست بودند نه امویان.
آنچه ذکر شد، اوضاع جهان اسلام را در عصر امویان ترسیم کرد.
امیدواریم که در این مقوله موفق بوده باشیم. این مطالب بدون هیچ غرضورزی و موضعگیری، با استناد به حوادث تاریخی مطرح شد و نشان
میدهد که در آن زمان، جهان اسلام در آتش فتنه و بیداد میسوخته است.
امویان با توسل به زور، خشونت، سرکوب و رعب و وحشت، گمان میکردند که این تنها راه حل است، اما در تاریخ، چه در دوره قبل از امویان و چه در دوره بعد از آنان ثابت شده است که ظلم و بیداد و نابخردی، نه تنها راه حل نیست بلکه خود مشکلی بر روی دیگر مشکلات است.
از حکومت اموی نیز اکنون چیزی جز نام آن در تاریخ باقی نمانده است.
قرآن کریم.
نهج البلاغه.
ابناعثم کوفی، محمدبنعلی، الفتوح، ترجمه: محمدبن احمد مستوفی هروی، تصحیح: غلامرضا طباطبایی مجد، تهران: بینا، 1372.
ابن بلخی، فارسنامه، به اهتمام گیلسترنج، چاپ دوّم، تهران: دنیای کتاب، 1363.
ابن خلدون، عبدالرحمان، العبر، ج3، ترجمه: عبدالمحمد آیتی، تهران: مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1364.
ابن خلدون، عبدالرحمان، مقدمه، ج1، ترجمه محمد پروین گنابادی، چاپ چهارم، تهران: علمی و فرهنگی، 1362.
ابن طاووس، علیبن موسی، اللهوف علی قتلی الطفوف، ترجمه عقیقی بخشایشی، چاپ ششم، قم: نوید اسلام، 1377.
ابن طباطبا، محمدبن علی، تاریخ فخری، ترجمه محمد وحید گلپایگانی، چاپ دوّم، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1360.
ابن عبدالبر، یوسفبن عبدالله، الاستیعاب فی معرفهًْ الاصحاب، ج 2، تصحیح: علی محمد بجاوی، بیروت: دارالجیل، 1412 ق.
ابن عبدربه، شهابالدین احمد، العقد الفرید، ج 5، تصحیح: محمدسعید العریان، قاهره: مکتبه استقامه، 1327 ق.
ابوالفرج اصفهانی، علیبن حسین، الاغانی، ج 4 و 9، مصر: المؤسسه المصریه العامه، 1963م.
ابوالفرج اصفهانی، علیبن حسین، مقاتل الطالبیین، ترجمه: هاشم رسولی محلاتی، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1380.
ابویوسف، یعقوب بن ابراهیم، الخراج، بیروت: دارالمعرفه، 1399 ق.
12.ابیاثیر، عزالدین، الکاملفیالتاریخ، ج. 1،3،4،7، ترجمه: عباسخلیلی، تصحیح: مهیارخلیلی، تهران: مؤسسه مطبوعاتعلمی، بیتا.
اصفهانی، حمزهبن حسن، تاریخ سنی ملوک الارض و الانبیاء، ترجمه: جعفر شعار، چاپ دوّم، تهران: امیرکبیر، 1367.
بلاذری، احمدبن یحیی، فتوح البلدان، ترجمه: محمد توکل، تهران: نشر نقره، 1367.
بلعمی، ابوعلی، تاریخ نامه طبری، ج 2، تصحیح: محمد روشن، تهران: نشر نو، 1368.
دینوری، احمدبن داود، اخبارالطول، ترجمه: محمود مهدوی دامغانی، تهران: نشر نی، 1366.
دینوری عبداللهبن مسلم، امامت و سیاست (تاریخ خلفاء)، ترجمه: ناصرطباطبایی، تهران: ققنوس، 1380.
19.طبری، محمدبن جریر، تاریخ الرسل و الملوک (تاریخ طبری)، ج 10-6، ترجمه: ابوالقاسم پاینده، چاپ چهارم، تهران: اساطیر، 1375.
قدامهبن جعفر، الخراج، ترجمه و تحقیق: حسین قرهچانلو، تهران: نشر البرز، 1370.
قمی، حسنبن محمد، تاریخ قم، ترجمه: حسنبن علی قمی، تصحیح: جلالالدین تهرانی، چاپ دوّم، تهران: مطوس، 1361.
گردیزی، ابوسعید عبدالحی، زینالخبار (تاریخ گردیزی)، تصحیح: عبدالحی حبیبی، تهران: دنیای کتاب، 1363.
ماوردی، ابوالحسن، الاحکام السلطانیه، بیروت: دارالکتاب العلمیه، بیتا.
مسعودی، علیبن حسین، التنبیه و الاشراف، ترجمه: ابوالقاسم پاینده، چاپ دوّم، تهران: علمی و فرهنگی، 1365.
مقدسی، مطهربن طاهر، البرء التاریخ (آفرینش و تاریخ)، ج 9، ترجمه: محمدرضا شفیعی کدکنی، تهران: بنیاد فرهنگ ایران، بیتا.
منقری، نصربن مزاحم، وقعه صفین (واقعه صفین در تاریخ)، ترجمه: کریم زمانی، تهران: بینا، 1364.
نخجوانی، هندوشاه، تجارب السلف، به تصحیح عباس اقبال آشتیانی، چاپ سوّم، تهران: طهوری، 1357.
نرشخی، ابوبکر، تاریخ بخارا، ترجمه: ابونصراحمدبنمحمد، تصحیح: مدرس رضوی، چاپ دوّم، تهران: طوس، 1363.
یاقوت حموی، یاقوتبن عبدالله، معجم البلدان، ج 4، ترجمه: علینقی منزوی، تهران: سازمان میراث فرهنگی کشور، 1380.
یعقوبی، احمدبن ابیواضح، تاریخ یعقوبی، ج 2، ترجمه: محمد ابراهیم آیتی، چاپ هفتم، تهران: علمی و فرهنگی، 1374.
تاریخ سیستان، تصحیح: ملک الشعرای بهار، چاپ دوّم، تهران: پدیده، 1366.
مجمل التواریخ و القصص، تصحیح: ملک الشعرای بهار، به همت محمد رمضانی، چاپ دوّم، بیجا: بینا، بیتا.
مسعودی، علیبن حسین، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج 2، ترجمه: ابوالقاسم پاینده، چاپ دوّم، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1360.
آرنولد، توماس، تاریخ گسترش اسلام، ترجمه: ابوالفضل عزتی، تهران: دانشگاه تهران، 1358.
اجتهادی، ابوالقاسم، وضع مالی و مالیه مسلمین از آغاز تا پایان دوران اموی، تهران: سروش، 1363.
ارسلان، شکیب، تاریخ فتوحات مسلمانان در اروپا، ترجمه: علی دوانی، چاپ پنجم، تهران: دفتر نشر و فرهنگ اسلامی، 1370.
اشپولر، برتولد، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، ج 1، ترجمه: جواد فلاطوری، چاپ سوّم، تهران: علمی و فرهنگی، 1369.
الهامی، داود، اسلام و ایران، بیجا: انتشارات مکتب اسلام، 1374.
امین، احمد، پرتو اسلام، ج2، تهران: انتشارات اقبال، 1337.
41.جعفریان، رسول، تاریخ سیاسی اسلام، ج 2، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی،. 1374.
جلوب، امپراطوریه العرب، ترجمه خیری حماد، بیروت: دار الکتاب العربی، 1966 م.
جوده، جمال، اوضاع اجتماعی اقتصادی موالی در صدر اسلام، ترجمه: مصطفی جباری، مسلم زمانی، تهران: نشر نی، 1382.
حتی، فیلیپ، تاریخ عرب، ترجمه: ابوالقاسم پاینده، چاپ دوّم، تهران: آگاه، 1366.
حسن ابراهیم حسن، تاریخ سیاسی اسلام، ج 1، ترجمه: ابوالقاسم پاینده، چاپ نهم، تهران: انتشارات جاویدان، 1376.
خطیب، عبدالله مهدی، حکومت بنیامیه در خراسان، ترجمه: باقر موسوی، تهران: توکا، 1357.
خطیب، عبدالله مهدی، ایران در روزگار اموی، ترجمه: محمودرضا افتخارزاده، تهران: رسالت قلم، 1378.
دنت، دانیل، مالیات سرانه و تاثیر آن در گرایش به اسلام، ترجمه: محمدعلی موحد، چاپ سوّم، تهران: خوارزمی، 1358.
49دنیل، التون، تاریخ سیاسی و اجتماعی خراسان در زمان عباسیان، ترجمه: مسعود رجبنیا، تهران: علمی و فرهنگی، 1357.
ذهبی، شمسالدین محمد، سیر أعلام النبلاء، ج5، بیروت: مؤسسهًْ الرسالهًْ، بیتا.
زرینکوب، عبدالحسین، تاریخ مردم ایران از پایان ساسانیان، تا پایان آل بویه، ج2، چاپ پنجم، تهران: امیرکبیر، 1377.
زرینکوب، عبدالحسین، دو قرن سکوت، چاپ هفتم، تهران: جاویدان، 1356.
زیدان، جرجی، تاریخ تمدن اسلام، ج 5 - 1، ترجمه: علی جواهرکلام، چاپ پنجم، تهران: امیرکبیر، 1356.
صفاء، ذبیحالله، حماسه سرایی در ایران، تهران: بینا، 1324.
طباطبایی، محمدحسین، شیعه در اسلام، بیجا، انتشارات غدیر، 1351.
طقوش، محمد سهیل، دولت امویان، ترجمه: حجتالله جودکی، قم: پژوهشکده حوزه و دانشگاه، 1380.
عطاردی قوچانی، عزیزالله، مسند الامام الکاظم×، ج ، کنگره جهانی امام رضا×، مشهد، بینا، 1410 ق.
عطوان، حسین، فرقههای اسلامی در سرزمین شام در عصر اموی، ترجمه: حمیدرضا شیخی، مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، آستان قدس رضوی، 1371.
عنان، محمد عبدالله، تاریخ دولت اسلامی در اندلس، ج 1، ترجمه: عبدالمحمد آیتی، تهران: کیهان، 1366.
فیاض، علیاکبر، تاریخ اسلام، تهران: دانشگاه تهران، 1372.
قندوزی بلخی، سلیمان، ینابیع المودهْ، بیروت: مؤسسهْ الاعلمی للمطبوعات، 1301ق.
گیب، همیلتن، اسلام بررسی تاریخی، ترجمه: منوچهر امیری، چاپ دوّم، تهران: علمی و فرهنگی، 1380.
لسترنج، گی، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ترجمه: محمود عرفان، چاپ دوّم، تهران: علمی و فرهنگی، 1364.
65.لوبون، گوستاو، تاریخ تمدن اسلام و عرب، ترجمه: هاشم حسینی، چاپ سوّم، تهران:. اسلامیه، 1358.
مادلونگ، ویلفرد، جانشینی حضرت محمد|، ترجمه: جمعی از مترجمان، مشهد: انتشارات آستان قدس رضوی، 1377.
مظفر، محمدحسین، تاریخ شیعه، ترجمه: محمدباقر حجتی، تهران: نشر فرهنگ اسلامی، 1368.
مفتخری، حسین، خوارج در ایران، تهران: مرکز بازشناسی اسلام و ایران، 1379.
مفتخری، حسین، حسین زمان، تاریخ ایران از ورود مسلمانان تا پایان طاهریان، تهران: انتشارات سمت، 1381.
ممتحن، حسینعلی، تاریخ سیاسی اسلام در عصر امویان، تهران: دانشگاه شهید بهشتی، 1381.
ممتحن، حسینعلی، نهضت قرمطیان، تهران: دانشگاه شهید بهشتی، 1371.
ممتحن، حسینعلی، نهضت شعوبیه، چاپ دوّم، تهران: انتشارات باورداران، 1368.
مودودی، أبوالأعلی، خلافت و ملوکیت، ترجمه: خلیل احمد حامدی، تهران: انتشارات، بیان، 1405ق.
ولهاوزن، محمد، تاریخ الدولهًْ العربیهًْ، قاهره: بینا، 1958م.
همایی، جلالالدین، شعوبیه، اصفهان: انتشارات صائب، 1363.
همایی، جلالالدین، تاریخ ادبیات ایران، ج 2، تهران: فروغی، 1366.
یوسفی، غلامحسین، ابومسلم سردار خراسان، چاپ سوّم، تهران: امیرکبیر، 1368.
جعفریان، رسول، تأملی در نهضت عاشوراء، قم: انصاریان، 1381.
حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، چاپ سوّم، قم، انصاریان، 1379.
80.احمد امین، ضحی الاسلام، ج 1، قاهره: بینا، 1956 م.