ghaemiyeh.com
سرشناسه : قرشی، باقرشریف، ۱۹۲۶ - م.
Qarashi, Baqir Sharif
عنوان قراردادی : امالمومنین السیده خدیجه (س) .فارسی
عنوان و نام پدیدآور : امالمؤمنین حضرت خدیجه سلاماللهعلیها/مؤلف باقرشریف القرشی ؛ [ تحقیق مهدیباقر القرشی] ؛ مترجم سیدمحمد صالحی ؛ [ برای] مجمع جهانی شیعه شناسی.
مشخصات نشر : قم: دارالتهذیب، ۱۳۹۵.
مشخصات ظاهری : ۱۲۸ص.
شابک : :978-600-94930-9-8
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه.
موضوع : خدیجه (س) بنت خویلد، ۶۸ - ۳ قبل از هجرت.
موضوع : زنان مقدس مسلمان
موضوع : Muslim women saints
شناسه افزوده : قرشی، مهدیباقر
شناسه افزوده : صالحی، سیدمحمد، ۱۳۱۳ -، مترجم
شناسه افزوده : مجمع جهانی شیعهشناسی
شناسه افزوده : The World Center for Shite Studies
رده بندی کنگره : BP۲۶/۲/ق۴الف۸۰۴۱ ۱۳۹۵
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۷۲۲
شماره کتابشناسی ملی : ۴۵۰۰۴۷۷
@@عکس
مقدمه ناشر 10
پیشگفتار 11
روشنگری 15
خانواده حضرت خدیجه 15
پدر 16
مادر 16
برادران و خواهران 16
ولادت 17
نامگذاری 17
کنیه 17
ویژگیهای شخصی 18
ایمان محکم به خدای متعال 18
نیروی اراده 18
شکیبایی 19
عفت 19
بخشندگی 20
علاقه او به تجارت 20
منزلت او در جاهلیت 21
مقام حضرت خدیجه 21
احترام پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به خدیجه 23
افتخار حضرت زهرا سلام الله علیها به مادرش 25
افتخار امام حسن علیه السلام به جدّهاش 25
زندگی زمان جاهلیت 28
پرستش بتها 28
1- امرؤ القیس 30
2- غاوی بن عبدالعزی 30
3- زید بن عمرو بن نفیل 31
4- اعرابی 32
5- خزاعی بن عبد 33
6- عبدالرحمن 33
شکستن بتها توسط پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم 34
زنده به گور کردن دختران 36
زندگی اقتصادی 37
خواری و ذلت 38
بیسوادی 38
حلفالفضول 39
دار الندوه 40
تجارت و ازدواج 41
مضاربه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم با اموال خدیجه 41
شگفتی حضرت خدیجه از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم 42
ازدواج او با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم 43
خطبهی ابوطالب 44
بخشش اموال حضرت خدیجه به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم 46
ازدواجهای پیشین حضرت خدیجه صلی الله علیه و آله وسلم 46
فرزندان 47
ولادت حضرت فاطمه سلام الله علیها 50
القاب حضرت فاطمه سلام الله علیها 50
کنیه آن حضرت سلام الله علیها 52
شباهت حضرت زهرا سلام الله علیها به پدرش صلی الله علیه و آله وسلم 53
احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در فضیلت فاطمه سلام الله علیها 54
حضرت زهرا سلام الله علیها در عصر پدر گرامیاش 55
زندگی حضرت زهرا سلام الله علیها ، بعد از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم 56
به سوی بهشت برین 58
زینب 61
رقیه 63
ام کلثوم 64
علت وفات او 64
حضرت خدیجه سلام الله علیها پیشتاز جهاد در اسلام 66
در غار حرا 67
وحی 69
گفتگو با حضرت خدیجه 69
حضرت خدیجه با ورقه 70
اسلام خدیجه و علی‘ 72
نماز پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در کعبه 72
طواف کعبه توسط پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم 74
دعوت پنهانی به اسلام 75
دعوت آشکار 78
ترس قریش 80
اقدامات سخت 80
1- وادار کردن کودکان به اذیت آن حضرت صلی الله علیه و آله وسلم 81
2- متهم کردن آن حضرت صلی الله علیه و آله وسلم به جنون 81
3- تمسخر آن حضرت صلی الله علیه و آله وسلم 82
4- متهم کردن پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به سحر 84
5- تعرضکننده بر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم 84
سوء قصد بر جان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم 90
1- مردمان مکه 90
2- به سوی ثقیف 92
دعای پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم 92
3- بنی عامر 93
هجرت مسلمانان ناتوان به حبشه 94
فرستادگان قریش برای نجاشی 98
هجرت دوباره مسلمانان به حبشه 101
مصوبات نوشته قریشیان 102
در شعب ابیطالب 103
فسخ پیماننامه 105
سال اندوه 110
حسد عایشه به حضرت خدیجه 111
عوامل حسادت 111
1- دوستی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به حضرت خدیجه 111
2- نداشتن فرزند 113
3- کینه عایشه به حضرت زهرا سلام الله علیها 114
عایشه با امام علی علیه السلام 115
عایشه با امام حسن علیه السلام 117
سال حزن 118
بیماری ابوطالب 119
وصیت ابوطالب 120
به سوی بهشت برین 122
سوگواری پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم 122
به سوی بهشت برین 123
اندوه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم 126
اندوه حضرت فاطمه سلام الله علیها 126
زمان فوت آن حضرت سلام الله علیها 127
مبارزه در امور عقیدتی و سیاسی تنها به مردان ختم نمیشود، بلکه زنان هم بهره و نقش درخشانی دارند. آنان در بیشتر امور زندگی با مردان شریکند و در میدان مبارزه و کوبیدن کاخ ظلم و طغیان حتی در بدترین شرایط و بزرگترین محنتها و بلایا دوش به دوش مردان، فداکاریها و قهرمانیها از خود بروز دادهاند که مردان از اجرای آن فرو ماندهاند.
تاریخ از مواضع برخی بانوانی که در دربار حکومت بودهاند با فخر و مباهات یاد کرده است؛ آنانی که سرکشان را کوبیده و در برابر ستم ایستادگی کردهاند؛ برخی مؤلفان فعالیتهای سیاسی و ارزشهای علمی آنان را تألیف کردهاند؛ مانند بلاغاتالنساء و اعلامالنساء و حورالعین و... . در واقع نادیده گرفتن و عدم تمجید مواضع قهرمانانه و جاودانه زنان و بیاهمیت نشان دادن آن، ظلم به آنان است و با سادهترین ارزشهای اسلامی سازگار نیست.
در تاریخ، نشانههایی از فضیلت و جهاد و فداکاری زن بسیار است از جمله آنان «آسیه بنت مزاحم» همسر طاغوت زمان، فرعون پادشاه مصر، کسی که از روی قدرت و نادانی برای خود ادعای ربوبیت و خدایی میکرد. همان کسی که اگر شخصی به او میگروید و به طغیان و جبروت او اقرار میکرد مصون میماند و کسی که او را انکار مینمود، فرعون او را از بین میبرد.
در چنین وضعی که همه جا را ترس و وحشت فرا گرفته بود، ندای دعوت به حق در فضای آسمان مصر طنینانداز شد و آن کلمه «لا اله الا الله» بود.
همسر فرعون با انکار و کوچک شمردن او میگفت: تو کیستی؟ چه ارزشی داری؟ تو شبحی از حماقت و نادانی هستی. طولی نمیکشد که در تاریکی نادانی شکسته میشوی و به خاک متعفن تبدیل میشوی.
آسیه به مناجات خالق بزرگ به ایمان و اخلاص میپرداخت و با صدای بلند میگفت: «پروردگارا! برای من در بهشت نزد خودت خانهای بنا کن و مرا از فرعون و کار او نجات ده».(1)
این بانو سختترین نوع عذاب و شکنجه را تحمل کرد و به آن اهمیت نداد چون به سرنوشت عظیمش و آنچه خدای متعال از منزلت عالیه که در اعلی علّیین وعده داده بود، مطمئن بود.
برای زنان این افتخار کافی است که انبیاء خدا و پیامبران او و اوُلیالعزم از آنان هستند مانند ابراهیم شیخ انبیاء و عیسی روحالله تعالی و موسی کلیمالله و محمد حبیبالله و سایر پیامبران که کلمهْ الله تعالی را در زمین بلند کردند و با نیروی شرک و سرکشان زمین جنگیدند و از آنان ستمهای زیادی از سختی و تلخی متحمل شدند و اضافه بر آن اوصیاء بزرگ و در رأس آنان امام امیرالمؤمنین علیه السلام وصی رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم و دروازه شهر علمش و امامان هدایتگر بعد از او، آنانی که رحمهای مطهرهشان ظرف آنان بود، در راه خدای متعال بهترین جهاد را کردند و با نیروی متجاوز و گمراه به نبرد پرداختند. جبهه مخالف آنان بودند و فرعونیان و سرکشان بارانی از عذاب را بر آنان باراندند تا آنان را کشته و یا مسموم کردند.
1) . تحریم، آیه 11.
به هر حال، زنان از الطاف خدای متعال و فضل او بسیار بهرهمند شدند و کمترین اهمیت آن اینکه در عرف جاهلی با حقارت به آن مینگریستند و دخترانشان را زنده به گور میکردند و شایع بود: «دفن دختران از کارهای پسندیده است».
اسلام آن را از بین برد و در احکام شرع به زنان توجه زیاد شد و در احکام تکلیفی و وضعی بین زن و مرد تساوی برقرار شد و ما در کتاب «حقوق زن در اسلام» آن را بیان کردهایم.
ام المؤمنین خدیجه از مهمترین اصول دربرپایی اسلام و بناء ساختاری آن در زمان محنت و غربتش بوده است و نه از جهت بذل ثروت کلان او در نشر اسلام و تأمین معاش مسلمانان بیچاره بلکه نقش مثبت او در کمک به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از جمله کوششهای جدی او بود. در زمان تعرض فاحش سرکشان قریش و نادانان بر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، دعای آن بانوی بزرگوار، او را تسکین میداد و در جان او شور زنان و مردان قومش و نشاط برمیانگیخت و حضرت صلی الله علیه و آله وسلم را در ادامه دعوتش و انجام رسالت پروردگارش تشویق میکرد.
در حالی که او را مسخره و استهزاء میکردند و او را برای ازدواج با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و کمک به دعوت و یاری رساندن او سبک میشمردند، اما او توجهی نداشت و چون کوه استوار بود و از تصمیم خود در کمک به اسلام و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم سستی نشان نمیداد.
ام المؤمنین خدیجه به اسلام گروید و به ارزشها و اهداف آن از روی فهم و فکر و آگاهی کامل ایمان آورد و اولین کسی که ندای آسمانی را
پاسخ داد و به دینش بزرگترین اخلاص را داشت، آن بانو بود.
از بزرگترین الطاف خدای متعال و منت او بر امالمؤمنین خدیجه این بود که او را مادر بزرگترین سرور زنان در دنیا و برترین زن در آخرت، فاطمه زهرا سلام الله علیها قرار داد؛ کسی که خدای متعال رضایتش را به رضای او و غضبش را به غضب او قرار داده است، همانگونه که او را جدّه دو نوه رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم حسن و حسین سروران جوانان اهل بهشت و جدّه دیگر ائمه طاهرین قرار داده است که چراغهای اسلام و قرینه قرآن کریم بودهاند، همانطور که جده سادات از نسل ائمه هدی بوده است که خدای متعال شرفشان را زیاد کند.
علت تألیف این کتاب به حضرت حجت الاسلام سید احمد اشکوری حسینی برمیگردد.
وقتی سخن پیرامون دانشنامه اهل بیت علیهم السلام رفت که بیش از چهل مجلد است و به زبان انگلیسی و فارسی ترجمه شده است، حجت الاسلام به من پیشنهاد کرد که زندگینامه حضرت امالمؤمنین خدیجه را تألیف کنم. پیشنهاد بسیار خوبی بود و من نیز اقدام به تألیف آن نمودم. از خدای متعال میخواهم که بر من تفضل نماید و توفیق دهد و مرا با انصار ائمه طاهرین محشور کند و در نهایت از فاضل محترم سید جواد شخص احسانی که در چاپ این کتاب کمک کردند، تقدیر و تشکر کنم و از خدا میخواهم که او را موفق نماید که او بر هر کاری قادر است.
نجف اشرف
باقر شریف قریشی
1429 ه-
آنچه برای من مسلم شد این است که عدهای از بزرگان اقدام به شناساندن شخصیت امالمؤمنین خدیجه قبل از همسری با رسول اعظم و قبل از کمک ایشان به رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در نشر اسلام و اشاعهی آن در بین مردم کردهاند. به طور حتم بحث اصلی شخصیت او طبق تحقیقات جدید به عمل آمده، شناختن تمام امور شخصی و فعالیتهای اجتماعی او است که به شرح زیر آمده است.
سیّده مطهره امالمؤمنین خدیجه منسوب به خانوادهای عربی است که به قبیله بنی زهره شهرت داشتهاند. او فرزند «کلاب بن مّرهْ بن کعب بن لؤی» است. قبیله وی یکی از قبایل عرب است که در مکه سکونت داشته و به مهمان نوازی که از امتیازات عرب است، معروف بود.
بعضی مشاهیر عرب مانند عبدالرحمنبن عوف و سعدبن ابی وقاص و فقیه بزرگ محمدبن مسلم زهری فارغالتحصیل مدرسه امام بزرگوار ابی جعفر باقر علیه السلام از این قبیله هستند.
یعقوبی معتقد است که نسب درخشان حضرت خدیجه با رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در قصیبن کلاب به هم میرسد؛ کسی که جدّ چهارم پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و جدّ سوم
خدیجه است. این نسب شریف به شیخ الانبیاء ابراهیم علیه السلام میرسد.(1)
پدر امالمؤمنین خدیجه، خویلد بن اسد بن عبدالعزّی بن قصی بن کلاب ایرانی و از بزرگان قبیله است.(2)
منابعی که به دست ما رسیده چیزی از شرح حال زندگی او ننوشته جز اینکه او شریف، سرور، بخشنده و مشهور به جود وسخا بوده است.(3)این فخر برای او کافی است که سیّده مطهره حضرت فاطمه زهرا دختر او است.
مادر سیّده خدیجه، زنی فاضله به نام فاطمه دختر زائدهْبن الاصمبن هرمبن رواحهْبن حجربن عبدبن معیصبن عامربن لؤی است.(4)
این سیّده فاضله نمونه پاکی و عفت بود و بزرگترین افتخار از آن اوست که مادر بزرگترین سروران، نه در زمان خودش بلکه در تمام زمانها شد و او پاره تن رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم است.
نوفلبن خویلد، پدر ورقهْ، حزامبن خویلد، پدر حکیم و عوامبن خویلد پدر زبیر، برادران حضرت خدیجه میباشند.
امالمؤمنین خدیجه در بهترین سرزمین از قطعات زمین که مکه مکرمه است، سه سال قبل از عامالفیل به دنیا آمد. در بهترین خانهها رشد کرد و به عفت و کرامت و اخلاق عالیه تربیت شد تا اینکه در میان دختران عرب نمونه شد. او در خانهی بزرگواری و سروری و آقایی متولد شد و به اخلاق پسندیده رشد پیدا کرد و به احتیاط و خرد و عفت مشهور گشت؛ اما سال ولادتش را در بحث سن او در زمان همسریاش با سرور انبیاء صلی الله علیه و آله وسلم متذکر خواهیم شد.
پدرش او را خدیجه که از اسماء بخشنده است، نامید و از کودکی، عواطف پدر و مادر و خانوادهاش را جذب کرده بود.
اعراب فرزندانشان را از زمان کودکی و تولد آنها برای گرامیداشت و عزت آنان کنیه میدادند. حضرت خدیجه را در جاهلیت به علت شدت عفت و پاکیاش به او «طاهره» میگفتند. همانگونه که به او سرور زنان
قریش میگفتند و این به خاطر بهرهمندی از صفات عالیه و گرایشهای شریفه او بود.
هیچ صفت نیک یا گرایش شرافتمندانهای نبود که بدان به قلههای کمال بتوان رسید مگر اینکه همه در وجود امالمؤمنین خدیجه موجود و از صفات بارز او بود.
امالمؤمنین به خدای متعال ایمانی آورد که هیچ شکی در آن نبود و در اطاعت خدای متعال بزرگترین اخلاص را داشت. هنگامی که به خدا ایمان آورد و پرستش بت و بتکده را به دور انداخت و آن را ناچیز شمرده و تمسخر کرد، مورد خشم قریش قرار گرفت. او به خدا روی آورد و اولین کسی بود که به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ایمان آورد و دعوت او را پاسخ داد. به گفته راویان، حرزی را آموخت که با آن خود را حفظ میکرد:
«یا حَیُ یا قیّوم، برحمتک أستغیث فأغثنی ولا تکلنی إلی نفسی طرفة عین أبدا و أصلح لی شأنی کلّه».(1)
و این حاکی از ایمان عمیق او به خدا و انابه به او است.
ویژگی دیگر امالمؤمنین خدیجه این بود که ارادهی نیرومندی داشت که
1) . بحارالانوار، ج94، ص224.
در برابر حوادث بزرگی که او را احاطه میکرد، سر خم نمیکرد. هنگامی که اسلام خود را اعلام کرد و دعوت مبارک را پذیرفت و آن چه از ثروت کلانی که مالک آن بود، برای کمک به اسلام و شالوده پایههای آن تقدیم کرد و توجهی به نیروی مخالف زن و مردی که با تمام توان در برابر او ایستاده بودند، نکرد بلکه شجاعت و فعالیت او برای کمک به همسرش و کوشش و تحمل رنجها افزوده شد و در خود، تصمیم و نیرو و فعالیت را برای ادامه انجام رسالت پروردگارش برانگیخت. او از بانوان جاویدی است که صفاتش او را از بقیه زنان متمایز کرده است. در حدیثی از ابی الحسن اول علیه السلام آمده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: «خدای متعال در بین زنان چهار زن را برگزید: مریم و آسیه و خدیجه و فاطمه».(1)
پس از آن که امالمؤمنین خدیجه رسالت اسلام را پذیرفت، سختیهای فراوانی متحمل شد؛ از مردم فحش و دشنام شنید و زنان از او دوری گزیدند امّا ایشان به صبر وشکیبایی روی آورد و کار خود را به خدای متعال واگذار کرد و آنچه از رنج و درد به او میرسید، برای خشنودی پروردگار تحمل میکرد.
یکی از صفات نیکوی خدیجه امالمؤمنین عفت اوست. به اجماع همه
1) . بحارالانوار، ج16، ص2 و حدیث 5.
راویان، او از عفیفترین و پاکترین زنان قریش بود و در پاکی و سلامت، ضربالمثل جامعه جاهلی شد؛ جامعهای که اکثر زنان آن از هر صفت شایستهای که باید هر زنی از آن بهرهمند باشد، بینصیب بود.
امالمؤمنین خدیجه از بخشندهترین مردم بود. مبالغ زیادی را به مسلمانانی که توسط قریش شکنجه میشدند و از همه حقوقشان محروم شده بودند، میبخشید. ایشان سخاوتمندانه به بیچارگان انفاق میکرد و به رفع نیازهای آنان میپرداخت. زمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و بنی هاشم در شعب
ابیطالب محصور بودند و قریش آنان را مجبور به اقامت در آنجا کرده بودند تا بمیرند، حضرت خدیجه نقش مهمی در انفاق به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و بنیهاشم داشت.
از بزرگواری و کرامت او اینکه به حلیمه سعدیه دایه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، چهل گوسفند و یک شتر با کجاوه بخشید.(1)
حضرت خدیجه میل زیادی به تجارتی که در مکه رایج بود، داشت و فعالیت تجاری او در مکه انجام میشد؛ وی از راه تجارت ثروت زیادی پیدا کرد تا اینکه در رأس تجار مکه قرار گرفت، به طوری که ثروت هیچ زنی در مکه به ثروت او نمیرسید. گروهی از مکیان بودند که با اموال او به
1) . النهایهًْ فی غریب الحدیث، ج5، ص215.
عنوان مضاربه بر طبق شرط در تعیین سود کار میکردند که در بحث آینده به طور مشروح آن را بیان میکنیم.
آنچه ذکر شد برخی از ویژگیهای امالمؤمنین خدیجه بود که او را از سایر زنان قریش و غیرقریش ممتاز کرده بود.
امالمؤمنین خدیجه در جاهلیت مقام ممتازی در بین قریش قبل از اسلام داشت. او را طاهره و بانوی قریش مینامیدند.(1)
امالمؤمنین خدیجه از جایگاه ویِژهای در اسلام برخوردار است، زیرا ایشان از کسانی است که در برپایی و استحکام پایههای اسلام سهیم بوده و نقش ارزندهای در نشر اسلام در شرایط نامساعد ایفا میکرد. قریش برای جنگ با اسلام و خاموش کردن نور آن متحد شده بودند. در این شرایط سخت برای پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم یار و یاوری جز ابیطالب و حضرت خدیجه نبود؛ کسانی که با فداکاریهای آنان اسلام درخشید و استوار به راه خود ادامه داد.
برای حضرت خدیجه سلام الله علیها افتخارات زیادی وجود دارد که برخی از آنها عبارتند از:
مقام او نزد خدای متعال، در تجلیل پروردگار از ستایش ستایشکنندگان
1) . سیر اعلام النبلاء، ج2، ص161؛ الصحیح، ج2، ص191.
و وصف توصیفکنندگان مشخص است. خدای متعال به جبرئیل دستور میدهد که سلام و تحیات او را توسط بنده و رسولش به او برساند. چون پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم آنرا ابلاغ کرد، روح شریفش پر از خوشحالی شد. در پاسخ گفت: خدا خود سلام است و از او سلام و به او سلام و بر جبرئیل سلام.(1)
خدای متعال این مدال شریف را به گردن وی انداخت و او را به تحیات و الطاف خود برای بزرگداشت او به جهت خدمتش به رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و اخلاص او به دینش و بخشش همهی اموالش برای کمک به اسلام، اختصاص داد.
امالمؤمنین به بالاترین درجه و مکان در فردوس اعلی بهرهمند شد. پس پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از جانب خدای متعال به او بشارت داد که برای او خانهای در بهشت است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: «مأمور شدم به خدیجه بشارت خانهای از مروارید در بهشت بدهم که در آنجا نه صدایی هست و نه رنجی».(2)
این خانهی بلند را خدای متعال به خدیجه وعده داد.
شاعر میگوید:
بَیتُ خُوَیلِدِ المُکَرَّمْ
الماجِدِ المُؤَیَّدِ المُعَظَّمْ
لَها مِنَ الجَنَّةِ بَیتٌ مِنْ قَصَبْ
لاَ صَخَبٌ فیهِ وَ لاَ نَصَبْ
وَ هذِهِ صورَةُ لَفظِ الخَبَرِ
عَنِ النَّبِیِّ المُصْطَفی المُطَهَّرِ
دختر خویلد گرامی، بزرگوار و حمایتکننده بزرگ است. برای او در بهشت خانهای از مروارید است که در آن نه صدایی و نه رنجی است.
این ظاهر لفظ خبر از پیامبر برگزیده پاک است.
خدای متعال به امالمؤمنین بالاترین نوع احترام و عظمت را وعده داد. پس برای قدردانی از جهاد او و رنجهایی که از زن و مرد قریش دیده بود، بزرگترین و گرامیترین خانه را در فردوس اعلی برای او بنا کرد؛ همان طور که نام او را در دنیا جاوید و سیرهی عطرآگین او را برای زنان مسلمین در تمام دوران و زمان الگو قرار داد.
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم برای امالمؤمنین خدیجه احترام و ارزش فراوانی قائل بود و در احادیث زیادی مقام و منزلت بزرگ او را ستوده است از جمله:
آن حضرت صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: «بهترین زنان جهان، مریم دختر عمران و آسیه دختر مزاحم و خدیجه دختر خویلد و فاطمه دختر محمد است».(1)
ابن عباس روایت کرده است: رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم بر روی زمین چهار خط کشید و فرمود: آیا میدانید اینها چیست؟ گفتند: خدا و رسولش بهتر میدانند. پس فرمود: برترین زنان بهشت، خدیجه دختر خویلد و فاطمه دختر محمد و مریم دختر عمران و آسیه دختر مزاحم هستند.(2)
این بانوان خود را برای خدای متعال خالص کردند و به سوی او انابه و توبه کردند، پس خدا هم آنان را بر تمام زنان دو عالم برتری داد و مقام بلندی را در بهشت برین به آنان اعطا نمود.
4- عایشه روایت کرده و گفته است: رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم هنگامی که اسم خدیجه مطرح میشد، از تعریف و تمجید او و استغفار برای او خسته نمیشد. روزی نام او برده شد و غیرت من به جوش آمد. به او گفتم خدای متعال عوض آن را در پیری به تو داده است. دیدم سخت غضبناک شد و من از ذهنش ساقط شدم و نزد خود گفتم: خدایا! اگر تو غضب رسولت را از من بردی، دیگر به بدی او را یاد نمیکنم. چون پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم وضع ما را دید، فرمود: چه گفتی؟ به خدا روزی به من ایمان آورد که مردم به من کافر بودند و مرا پناه داد، هنگامیکه مردم مرا طرد کردند و از او خدا به من فرزند داد و تو را از من محروم کرد. گفت: با این گفتار یک ماه با من آمد و شد نکرد.(2)
این بود بعضی اخباری که از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم درباره تمجید از خدیجه و عزت او وبرتری وی بر دیگر زنان نقل شده است.
سرور زنان، فاطمه زهرا سلام الله علیها به مادر گرامیاش خدیجه افتخار میکند و میگوید: «من دختر خدیجه کبری هستم».(1)
شیخ بطحاء دربارهی امالمؤمنین خدیجه سلام الله علیها فرمود: زنی است کامله، مبارک و فاضله که از ننگ میترسد و از کار زشت پرهیز میکند.(2)حضرت ابوطالب در خواستگاری حضرت خدیجه برای پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در خطبهای فرمود: «من دختر شما را که دارای سخا و عفت و از هر جهت معروف به برتری کاملی است، خواستگاری مینمایم».(3)امالمؤمنین خدیجه در بین زنان قریش در عفت و پاکی و احترام شخصی یگانه بود. او نه تنها باعث افتخار زنان قریش بلکه باعث افتخار همهی زنان دنیا بود.
از افتخارکنندگان به خدیجه، نوهاش امام حسن علیه السلام ریحانهی رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم است. هنگامیکه معاویه ستمگر در کوفه خطبه خواند و به وصی رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و دروازه شهر علم او امام امیرالمؤمنین علیه السلام و امام حسن علیه السلام ناسزا گفت، امام حسین علیه السلام برخاست تا پاسخ او را بدهد. امام حسن علیه السلام مانع او شد و به او رو کرد و فرمود: «ای گویندهی نام علی! من حسن و پدرم علی است، تو معاویه و پدرت صخر است، مادر من فاطمه و مادر تو
هند، جدّ من رسول الله و جدّ تو حرب و جدّه من خدیجه و جدّهی تو قتیله است؛ پس خدا لعنت کند هر که را که گمنامتر و از لحاظ حسب ضعیفتر و شر او بیشتر و کفر و نفاق او سابقهدارتر است».(1)
افتخار امام حسن علیه السلام به اصل و نسب خویش به خصوص حضرت خدیجه سلام الله علیها نشان از بزرگی وعظمت ایشان است.(2)
امام حسین علیه السلام به جدّهاش خدیجه پیش روی جنایتکاران خونریز اهل کوفه در صحرای کربلا افتخار میکند و میگوید: «آیا میدانید که جدّهی من خدیجه، اول زن از این امت است که اسلام را پذیرفته است».(3)او باعث فخر و افتخار اهل بیت علیهم السلام و از مجاهدین (جهادکننده) اولیه در برپایی پایههای اسلام بود.
امام زین العابدین و سید السّاجدین علیه السلام به جدّهاش سرور زنان فاطمه زهرا و جدّه دیگرش امالمؤمنین خدیجه سلام الله علیها افتخار میکرد و میگفت: «من فرزند فاطمه زهرا، فرزند خدیجه کبری هستم».(4)
در بعضی از دعاهایش فرموده «خدایا بر محمد مصطفی و علی مرتضی و فاطمه زهرا و خدیجه کبری و حسن مجتبی و حسین شهیدکربلا و علیبن الحسین زین العابدین و محمدبن علی الباقر و جعفربن محمد الصادق و موسیبن جعفر الکاظم و علی بن موسی الرضا و محمد بن علی
التقی و علی بن محمد النقی و الحسن بن علی العسگری و الحجهْ القائم المهدی الامام المنتظر صلوات الله علیهم اجمعین درود بفرست».(1)
همانا امام علیه السلام او را قرینه بزرگانی قرار داده که سروران خلق در روی زمین میباشند.
امام حسن عسگری علیه السلام بر جدّهاش زهرا و بر حضرت خدیجه سلام الله علیها درود فرستاد و فرمود:
اللّهُمَّ وَ کَما جَعَلْتَها اُمَّ أئِمَّةِ الْهُدی وَ حَلیلَةَ صاحِبِ اللِّواءِ، الْکَریمَةَ عِنْدَ الْمَلَأِ الأعْلی، فَصَلِّ عَلَیْها وَ عَلی اُمِّها خَدِیجةَ الْکُبْری صَلاةً تُکْرِمُ بِها وَجْهَ أبیها مُحَمَّدٍ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ تُقِرُّبِها أعْیُنَ ذُرِّیَّتِها؛ وَ أبْلِغْهُمْ عَنّی فی هذِهِ السّاعَةِ أَفْضَلَ التَّحِیَّةِ وَالسَّلاَمِ؛(2)خدایا! همانگونه که او را مادر امامان هدایتکننده قرار دادی و محرم صاحب پرچم کسی که در ملاء اَعلی ارجمند است، پس بر او و مادرش خدیجه کبری درود بفرست. درودی که روی پدرش محمد صلی الله علیه و آله وسلم را بشاش کند و چشمان ذریهاش را روشن نماید و از من در این ساعت بهترین تحیت و سلام را به آنان برسان.
همانگونه که در بیشتر زیارات ائمه آمده است و در زیارت امام حسین علیه السلام است:
«السَّلامُ عَلَیْکَ یابْنَ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ، السَّلامُ عَلَیْکَ یابْنَ خَدیجَةَ الْکُبْری».
امالمؤمنین خدیجه بخشی از زندگیاش را در جامعه جاهلی که غرق در گناه بود، سپری کرد و با عقل نافذ خود گمراهی آن جامعه و نبودن آداب راه و محاسن اخلاق را درک کرد. در آنجا حتی سایهای از تمدن انسانی وجود نداشت و به جای آن روح قبیلهگری که در آن حمله و جهل و ستم حکمفرما بود، وجود داشت.
برخی گناهان جامعه جاهلی و تخلف فکری و مدنی آن به شرح زیر است:
بدترین نوع انحطاط و گمراهی در جامعه جاهلی اعتقاد به بتهایی بود که خود آنها را ساخته و آن را خالق و آفرینندهی این عالم میدانستند یا اینکه آنها را به خدا نزدیک کرده تا در قضای مهم امور انسان وساطت نمایند. مکه قلعهی بتها شده بود و به دیوار کعبه مقدسه سیصد وشصت بت که مربوط به قبایل ساکن در مکه بود، آویزان کرده بودند و با ذلت و خضوع به آنان متوسل میشدند تا ناراحتیها و حوادث را از آنان دفع نماید به طوریکه برای تقرب به آنان قربانی میکردند. بزرگترین بتهایی که مورد تعظیم قریش بودند عبارتند از: هبل، اساف، نائله، عزی، مناهْ و لات.
بت هبل را «عمرو بن هیت» آورد. ابوسفیان پدر معاویه و جدّ یزید هبل
را مقدس میدانست و آنرا بزرگ میشمرد.(1)چون پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم کعبه را طواف کرد و ندای اسلام را سر داد و فرمود:
«لَبَّیْکَ اللّهُمَّ لَبَّیْکَ، لَبَّیْکَ لاَ شَرِیْکَ لَکَ لَبَّیْکَ، إِنَّ الْحَمْدَ وَ النِّعْمَةَ لَکَ وَ الْمُلْکَ، لاَ شَرِیْکَ لَکَ لَبَّیْکَ».
ابوسفیان ناراحت شد و خدای خود را ستود و گفت: إِعْلُ هُبل، پاینده باد هُبَل.
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: خدا برتر و بزرگتراست.
آنانی که کعبه را طواف میکردند از اساف شروع کرده سپس طوافشان را به نائله ختم میکردند.(2)
قرآن کریم به بتهای سهگانه عُزّی، مناهًْ و لات اشاره میکند و میفرماید:
أَفَرَأَیْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّی * وَ مَنَاةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرَی؛(3) پس به من از لات و عزّی [دو بُت خویش] خبر دهید * و منات، سومین [بُت] دیگرتان [که شما آنان را تمثال فرشتگانی به عنوان دختران خدا میپندارید].
قریش در حالت برهنه طواف میکردند و به جای دعا و تسبیح سوت میکشیدند و کف میزدند آن گونه که از ابن عباس در تفسیر گفتار خدای متعال وارد شده است:
وَ مَا کَانَ صَلاَتُهُمْ عِندَ الْبَیْتِ إِلاَّ مُکَاءً وَ تَصْدِیَةً؛(4)نمازشان نزد خانه
خدا چیزی جز سوت زدن و کف زدن نبود و این حاکی از میزان سماجت آنان در جهل است.
برخی از بزرگان و متفکرین عرب که پرستش بتها را رد میکردند عبارتند از:
وی شاعر دورهی جاهلی بود. میگویند برای انتقام خون پدرش از منزل خارج شد و به بت ذوالخلصه که بسیار مورد احترام بود رسید و با ازلام قرعهکشی کرد و تیر به نهی او از جنگ با خونخواهی پدرش خارج شد و آن را سه بار تکرار کرد؛ سپس تیرها را جمع کرد و شکست و به صورت بت زد و او را دشنام داد و گفت: اگر پدرت کشته شده بود، مانع من نمیشدی. سپس برای خونخواهی پدرش برگشت در حالی که میگفت:
لَو کُنتَ یا ذا الخلَصِ المَوْتورا
مِثْلی و کانَ شَیْخُکَ المَقْبُورا
قَتْلِ العُداةِ زُورا لَمْ تَنْهَ
عَنْ(1)
اگر به تو هم ای ذالخلص ستم شده بود و مانند من پدرت کشته شده بود، از کشتن دشمن باطل نهی نمیکردی.
او نیز بر بتی به نام سواع گذشت و دید که دو روباه پیش روی او چیزی میخورند. سپس برآن بت بالا رفتند و بر سر آن بول کردند. پس بت را مسخره کرد و گفت:
1) . اغانی، ج8، ص68؛ اصنام ابن کلبی، ص35.
أَرَبٌّ یَبولُ الثُّعْلُبانُ بِرَأسِهِ
لَقَدْ ذَلَّ مَنْ بالَتْ عَلَیهِ الثَّعالبُ(1)
آیا بتی که روباهان بر سر او بول کنند، پروردگار است؟ همانا کسی که روباهها بر سر او بول کنند، ذلیل است.
زید بن عمرو پرستش بتها را محکوم کرد و آنرا هجو دانست و گفت:
عَزَلْتُ اللاّتَ وَ العُزّی جَمیعا
کَذلِکَ یَفعلُ الجَلْدُ الصَّبُورُ
فَلاَ العُزّی أدینُ وَ لاَ ابْنَتَیْها
وَ لا صَنَمَیْ بَنی عَمروٍ أَزُورُ
وَ لا هُبَلاً أدینُ وَ کانَ رَبّا
لنا فی الدَّهْرِ إِذْ حِلْمی یَسیُر
عَجِبتُ و فی اللّیالی مَعَجَباتٍ
و فی الأَیّامِ یَعْرِفُها البَصیرُ
لات و عزی را همه کنار گذاشتم، اینگونه با ثبات عمل میکند.
پس نه به عزی گرایش دارم و نه به دو فرزندش و نه بتهای بنی عمرو را دیدار میکنم.
همچنین نه به هبل گرایش دارم و نه پروردگار ما در روزگار بوده هنگامی که بردباریام را از دست میدهم.
تعجب کردم و در شبها شگفتیهایی است و در روزها افراد بینا آن را میشناسند.
گویا او وارد آیین یهودیت و نصرانیت نشد و از قومش گوشهگیری کرد و گفت: پروردگار ابراهیم را پرستش میکنم. به خانه کعبه تکیه میکرد و خطاب به قریش میگفت: «ای گروه قریش! به آن کسی که جان زید بن عمرو در دست او است، هیچ کس به جز من به دین ابراهیم نیست».
1) . شواهد المغنی، سیوطی، ص109.
او میگفت: خدایا! اگر من میدانستم کدام راه نزد تو برای پرستش تو محبوبتر است، از آنراه تو را پرستش میکردم ولکن من نمیدانم. این شعر را به او نسبت دادهاند.
أرَبّا واحِدا أمْ ألفَ ربٍّ
أدینُ إِذا تُقِسِّمَتِ الاُمورُ
آیا به یک پروردگار یا هزار پروردگار گرایش پیدا کنم وقتی امور تقسیم میشود؟
از مسخرهکنندگان بتها اعرابی بود که به ساحل جدّه رسید و به بتی به نام سعد روی آورد تا به آن تبرک جوید. چون به نزدیک آن رسید، شترش از او رمید پس سنگی را برداشت به بت زد و به او گفت: خدا تو را مبارک نگرداند که شتر مرا فرار دادی.
پس به دنبال شتر رفت تا او را پیدا کرد و برگشت و گفت:
أتَیْنا إِلی سَعْدٍ لِیَجمَعَ شَمْلَنا
فَشَتَّتَنا سَعدٌ فلا نَحْنُ مِنْ سَعْدِ
وَ ما سَعْدُ إِلاَّ صَخْرةٌ فی تَنوفَةٍ
مِنَ الْأَرضِ لایَدعو لِغَیٍّ وَ لا رُشْدِ(1)
به سوی سعد آمدیم تا پراکندگی ما را جمع کند. سعد ما را متفرق کرد و ما از سعد نیستیم.
سعد جز صَخرهای در بیابان نیست که نه برای گمراهی و نه برای رشد آن رانمیخوانند.
1) . اصنام، ص37.
خزاعی بن عبد مزنی خادم بت «مزینهًْ»، از پرستش آن خودداری کرد و نزد پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم شتافت، اسلام را پذیرفت و گفت:
ذَهَبتُ إِلی نَهْمٍ لأَذبَحَ عِندَهُ
عَقیرةَ نُسکٍ کالَّذی کُنْتُ أَفْعَلُ
فَقُلتُ لِنَفْسی حینَ راجَعتُ عَقلَها
أهذا إِلهٌ أبْکُمٌ لَیسَ یَعقِلُ
أَبَیْتُ فَدینی الیَومَ دینُ مُحَمّدٍ
إِلهُ السَّماءِ الماجِدُ المُتَفَضِّلُ
نزد بت نهم رفتم که قربانی را ذبح کنم همانطوری که این کار را انجام میدادم.
وقتی به عقل خود مراجعه کردم به خود گفتم: آیا بتی که گنگ است و عقل ندارد خدا است؟!
از آن روی گرداندم و دین من امروز، دین محمد و دین خدای بزرگ آسمانها است.(1)
چون خبر ظهور پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به عبدالرحمن بن ابی سبرهًْ رسید، بت فراص را خراب کردو نزد پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم آمد، اسلام آورد و گفت:
تَبِعتُ رَسولَ اللهِ إِذْ جاءَ بالهُدی
وَ خَلَّفْتُ فَرّاصا بدارِ هَوانِ
شَدَدتُ عَلَیهِ شَدَّةً فتَرَکتُهُ
کَأَنْ لَم یَکُنْ و الدَّهرُ ذو حَدَثانِ
و لَمّا رَأَیتُ اللهَ أَظْهَرَ دینَهُ
أَجَبْتُ رَسولِ اللهِ حینَ دَعانی
فَأَصبَحتُ للاسْلامِ ماعِشْتُ ناصرا
وَ أَلقَیْتُ فیهِ کَلْکَلی و جِرانی
1) . اصنام، ص39.
فَما مُبلِغٌ سعدَ العَشیرةِ أَنَّنی
شَریتُ الَّذی یبقی بِآخَرَ فانِ
وقتی رسول خدا با هدایت آمد، از او پیروی کردم و با فراص مخالفت کردم.
سخت تصمیم گرفتم و آن را ترک کردم که گویا نبوده است و روزگار دارای حوادث است.
چون دیدم خدا دینش را آشکار کرده و وقتی رسول خدا مرا خواند، پاسخ دادم.
پس تا زندهام یار اسلام هستم و خود را وارد آن کردم چون کلکلی و جرانی.
چه کسی این خبر را به سعد العشیره میرساند که من آنرا که باقی است، به آن کسی که فانی است، برگزیدم.(1)
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم قبل از اینکه به رسالت برگزیده شود، همانند جدش شیخ الانبیاء ابراهیم علیه السلام - به از بین بردن بتها اقدام کرد. امام امیرالمؤمنین علیه السلام روایت کرده است: من و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم رفتیم تا به خانه کعبه رسیدیم. رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم بر کتف من بالا رفت. چون ضعف مرا دید، پائین آمد و نشست و فرمود: به کتف من بالا برو؛ پس بر کتف او بالا رفتم و سپس با من از جا برخاست من تصور میکردم که اگر میخواستم به افق آسمان دست یابم، میتوانستم. پس بر دیوار خانه بالا رفتم و در آنجا تمثالهایی از روی و مس بود، از چپ و راست و جلو و از پشت آن را حرکت میدادم تا بر آن فائق آمدم. رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم به من فرمود: آن را از جا بکن. آن را کندم و شکستم چون شکستن شیشه؛ سپس پائین آمدم. پس من و رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم از
1) . ربیعالابرار، ج2، ص124.
یکدیگر سبقت میگرفتیم تا در خانهها پنهان شدیم از ترس اینکه کسی از مردم ما را نبیند.(1)
چون خدا بنده و رسولش را پیروز کرد و فتح مبین را نصیب وی نمود و مکه فتح شد، بر کعبه مقدسه سیصد وشصت بت آویزان بود که قبایل عرب آنان را بدون خدا میپرستیدند، از جمله آنان نائله، اساف، مناهْ، ذو الخلصه، ذوالکنی، ذوالشرف والا قیصر، نهم، سمیر و غیر آنان بودند.(2)
سرور بتها هبل بود و آن خدای ابوسفیان و از مس بود و با میخهای آهنین محکم شده بود. امام امیرالمؤمنین بر کتف رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم بالا رفت و آن را حرکت داد و به زمین افکند. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم این گفته خدا را میخواند:
جَاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقا؛(3)حق آمد و باطل نابود شد. یقینا باطل نابودشدنی است. سپس امام بقیه بتها را بیرون انداخت و به این طریق زبالههایی که بیتاللّه الحرام را آلوده کرده بودند، از بین برد.(4)
بتهایی که قریش به عنوان خدا پرستش میکردند عامل ضعف فکری و سماجت در جهل و کودنی آنها بود. اما امالمؤمنین خدیجه که خدای متعال او را به حق هدایت کرد و به او ایمان بخشید، شاهد بود که قریش چگونه در گمراهی و جهل در پرستش بتها هستند پس از آنان روی گرداند و به
خدای متعال ایمان آورد و پیروی آیین ابراهیم را گردن نهاد و به شریعت او تقرب جست.
پدیده دیگری از وحشیگری جامعه جاهلی آن روز زنده به گور کردن دختران بود. وقتی زن زمان زایمانش فرا میرسید، در کنار او حفرهای میکندند و زنی بالای سر او مینشست؛
اگر دختر متولد میشد، آن را در آن حفره میانداختند و اگر فرزند پسر بود او را نگه میداشتند. شاعر در این باره میگوید:
سَمَّیتُها إِذْ وُلِدَتْ تَموتُ
وَ القَبرُ صِهْرٌ ضامِنٌ زَمِیتُ(1)
وقتی متولد شد. گفتم: بمیر و قبر، دامادی است که ضامن آرامش است.
خدای متعال فرموده است:
وَ إِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُمُ بِالْأُنَثی ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدّا وَ هُوَ کَظِیمٌ.(2) هر گاه به یکی از آنان بشارت دهند، دختر نصیب شان شده، صورتش سیاه میشود و به شدت خشمگین میگردد.
خدا فرموده است:
وَ إِذَا الْمَوْءودَةُ سُئِلَتْ * بِأَیِّ ذَنبٍ قُتِلَتْ؛(3) در آن هنگام که از دختران زنده به گور شده سؤال شود به کدامین گناه کشته شدند.
همانطور که برخی از آنان فرزندان خود را از ترس فقر و نداری میکشتند.
خداوند میفرماید:
وَ لاَ تَقْتُلُوا أَوْلاَدَکُمْ خَشْیَةَ إِمْلاَقٍ نَّحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِیَّاکُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ کَانَ خِطْئا کَبِیرا؛(1) فرزندانتان را از ترس فقر نکشید. ما آنان و شما را روزی میدهیم، مسلما کشتن آنان گناه بزرگی است.
زندگی اقتصادی بسیاری از مردم بد بود به طوری که بیشتر ساکنین جزیره را زشتی فقر فرا گرفت، به طوری که به سختی زندگی میکردند. سرور زنان عالم پاره تن رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم در خطبه تاریخی جاوید خود «فدک» زندگی آنان را چنین توصیف کرد؛ فرمود: شما آب آلوده با بول شتران را مینوشیدید و از برگ و پوست درختان تغذیه میکردید.
فقر و بدبختی آنان به گونهای بود که حشراتی را میخوردند که حیوانات نمیخوردند، آب آلوده مینوشیدند، کسانی که قدرت بیشتری داشتند کالاهای ارزنده را از دیگران میربودند.
مورخین شکل تأسفباری از جنگهایی که بین قبایل رایج بود و آثار زشتی که در جان و مال مردم باقی گذاشته را به تصویر کشیدهاند.
معاملات ربوی در مکه شایع بود و سود ربوی به زشتترین نوع آن جریان داشت؛ دینار به دینار و درهم به درهم و مکیان این نوع ربا را از انواع خرید و فروش میدانستند و چون اسلام ربا را حرام کرد، قریش با تمام نیرو به مبارزه با اسلام برخاستند. اولین رباخور ابوسفیان بود که سختترین کس از اهل مکه بود و چون منافع ربوی او در خطر بود، با
1) . اسراء، آیه 31.
اسلام به مقابله برخاست.
جهان عرب در بردگی و خواری به سر میبرد و زیر پای استعمارگران کسری و قیصر له شده بود؛ خواری و ذلت به بیشتر مناطق عربی سایه افکنده بود. سیده زنان عالم حضرت زهرا سلام الله علیها وضع اجتماعی آنان را در خطبهاش اینگونه توصیف میکند ومیفرماید: «شما مردم بر کنار پرتگاهی از آتش بودید، مانند جرعهای آب برای تشنه و مجال و فرصتی در دسترس هر طمعکار و آتشزنهای حقیر به دست فردی شتابناک و لگدکوب روندگان و قدمها بودید. در وصف حال جامعهشان میفرماید: خوار و رانده شده بودید، میترسیدید که مردمان شما را در ربایند تا خدای متعال به دست محمد صلی الله علیه و آله وسلم شما را نجات داد، بعد از آنکه از دست شجاعان و از گرگهای عرب و از سرکشان اهل کتاب بلاها کشید».
این وصف دقیق، اوضاع اجتماعی عصر جاهلی را به روشنی بیان میکند.
بیسوادی در بیشتر شهرها و روستاهای عربی رایج بود و برای تعلیم زمینهای مساعد نبود. چون خدای متعال فتح و پیروزی را در جنگ بدر نصیب رسولش محمد صلی الله علیه و آله وسلم کرد و قریش را خوار و ذلیل و گروهی از آنان را به ذلت اسارت درآورد، رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم برای کسانی که امکان پرداخت فدیه را نداشتند، مقرر فرمود که به جای آن ده نفر از مسلمانان را خواندن بیاموزند و این دلالت بر میزان اهتمام بلیغ پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در نشر تعلیم و اشاعه
آن بین مسلمانان دارد.
این هم نشانه دیگری از عقبافتادگی در جامعه جاهلی بود که امالمؤمنین خدیجه با آگاهی شاهد آن بوده است.
پدیدهای است که عرب و اهالی مکه به آن افتخار میکنند و آن حلفالفضول است که از مهمترین حوادث اجتماعی آن زمان است. اساس این پیمان یا حزب، یاری و کمک به ضعیف و حمایت از حقوق افراد غریب و اقلیت بردگان و بیچارگانی بود که در مکه سکونت داشتند. این پیمان در زمان قبایل «جرهم» که در مکه بودند، برپا شد و در زمان قریش ادامه پیدا کرد.
حلفالفضول در منزل عبدالله بن جدعان از بزرگان قریش برگزار شد و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم هم درآن شرکت کرد و فرمود: «من در منزل عبدالله بن جدعان در حلفالفضول حاضر بودم و اگر در اسلام مرا به آن دعوت کنند، به آن پاسخ میدهم».(1)
قابل ذکر است که مشاجرهای بین سرور آزادگان امام حسین علیه السلام و ولید بن عتبهْ بن ابی سفیان که امیر مدینه از طرف عمویش معاویه بود، رخ داد. این شخص رذل، امام حسین علیه السلام را تحت فشار قرار داد. امام به او فرمود: «به خدا سوگند باید به من انصاف دهی یا اینکه شمشیر خود را برمیدارم و در
1) . بحارالانوار، ج83، ص256.
مسجد رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم میایستم و مردم را به حلف الفضول دعوت میکنم».
ابن زبیر حاضر بود و گفت: به خدا سوگند میخورم اگر حسین دعوت کند، من به او پاسخ مثبت میدهم تا یا به حقش اعتراف کنند یا بمیرم. مسوربن مخرمهًْ بن زهری و عبدالرحمن بن عثمان تمیمی نیز چنین گفتند. چون ولید گفتههای آنان را شنیداعتراف کرد و حق امام حسین علیه السلام را داد.(1)
یکی از نشانههای تمدن در مکه، تأسیس دارالندوه بود که قصی بن کلاب آن را تأسیس کرد. قریش در آن به تبادل نظر و مشورت در امور شهر و بیتالحرام میپرداختند. دارالندوه در مکه اهمیت زیادی داشت و مرکز حل اختلافات و دشمنیها در بین مردم بود. قصی امور این خانه را به فرزندش عبدمناف واگذار کرد و امور آن در اخبار مکه و غیر آن از مصادر تاریخی آمده است.(2)در اینجا بحث ما درباره بعضی از صور زندگی در جاهلیت در زمان صدیقه طاهره امالمؤمنین خدیجه به پایان رسید.
تاریخ درخشان مفاخر سرور زنان، خدیجه، از مضاربه اموالش با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و سود سرشار از تجارتش شروع شد؛ سپس به ازدواجش با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و واگذاری ثروت کلانش به اسلام که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم آنرا در راه تثبیت دعوتش هزینه کرد، ختم شد.
این دوره از زندگی پربار او به فضیلت ایمان، جهاد، فداکاری، طهارت، عفت و علّو شخصیت آمیخته بود.
مورخین و راویان احادیث، شیوههای مختلفی از تجارت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم با اموال امالمؤمنین خدیجه بیان کردهاند. شاید دقیقترین آن، مطلبی است که مجلسی روایت کرده است:
«خدیجه دختر خویلد بانویی دارای شرف و مال و تاجره بود. قریش مردمی تاجر بودند و خدیجه، مردان را در مالش اجیر
میکرد و با آنان قرارداد کار کردن میبست. چون از صدق گفتار و امانت و ایمان و اخلاق نیک پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم مطلع شد، شخصی را به همراه غلامش «میسره»، نزد ایشان فرستاد و از او درخواست کرد که اگر با اموالش به شام تجارت کند، سهم او را دو چندان دهد. پیامبر به او پاسخ مثبت داد. چون رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در سایه درختی نزدیک صومعه راهبی فرود آمد، راهب به میسره گفت: این مردی که زیر این درخت منزل کرده است، کیست؟
گفت: مردی از قریش از اهل حرم.
آن راهب به وحشت افتاد و حیران گفت: در زیر این درخت فقط پیامبر فرود میآید!
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم هر آن چه کالا با خود داشت، فروخت و سود کلانی برد که مانند آن کسی سود نکرده بود و کالایی را که میخواست، خرید و با میسره به سوی مکه برگشت».(1)
چون به مکه رسیدند میسره با شتاب خود را به خدیجه رساند و او را به سود کلانی که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به دست آورده بود، بشارت داد؛ سپس با تعجب آن چه را از عجایب و غرایب که در سفرش از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم دیده بود، از اخبار راهب و سایه انداختن ابر بر او و نگاه کردن آن حضرت با خشوع به آسمان و مناجات او با خدای متعال به ایمان و اخلاص و چیزهایی که اعجاب انسان را برمیانگیزاند، خبر داد.
به خاطر شناخت خوی نیکو و اخلاق عالی پیامبر جان خدیجه پر از تحسین و تکریم پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم شد. او میدانست که پیامبر مانند سایر جوانان قریش نیست؛ کسانی که در بازی و لودگی و هرزگی فرو رفته بودند. او کمال و پاکی ذات و سایر محاسن اخلاقی پیامبر را در یافته بود و یقین داشت که او مقام بزرگ و آیندهی درخشانی خواهد داشت.
1) . بحارالانوار، ج16، ص8.
بزرگان قریش و صاحبان ثروت از جمله عقبهًْ بن ابی معیط، الصلت بن أبی یهاب، ابوجهل و ابوسفیان برای خواستگاری خدیجه اقدام کردند، اما حضرت خدیجه از آنان روی گرداند، آنان را طرد کرد و به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم روی آورد. شک نداشت که او پیامبر فرستاده شده از آسمان به سوی همهی مردم است، همان کسی است که انبیاء به او بشارت دادند و میگفت: «خوشا به حال کسی که همسر محمد صلی الله علیه و آله وسلم باشد».(1)
بوصیری میگوید:
وَرَأَتهُ خَدیَجةٌ وَالتُّقی
وَ الزُّهدُ فیهِ سَجیَّةٌ وَ حَباءُ
وَ أَتاها أَنَّ الغَمامَةَ وَ السَّرحَ
أَضَلَّتهُ مِنهُما أَفیاءُ
فَدَعَتهُ إِلی الزَّواجِ وَ ما
أَحسَنَ ما یَبلُغُ المُنی الأَذْکِیاءُ
حضرت خدیجه ویژگیهایی چون پرهیزگاری و سادهزیستی و بخشش را در آن حضرت دید.
خدیجه، محمد را به ازدواج فراخواند و چه نیکو افراد زیرک به آرزوهایشان میرسند.
پیامبر فورا خدیجه را خواستگاری کرد و مهر را خدیجه از اموال خودش فرستاد؛ بعضی قرشیان تعجب کردند و گفتند: مهر زنان بر مردان است.
ابوطالب با دلیل محکم این گفته ی آنان را رد کرد و گفت: اگر مانند پسر برادر من باشید، مردان را به بالاترین قیمت طلب میکنند و اگر مانند شما
1) . بحارالانوار، ج16، ص23.
باشند با شما فقط با مهر زیاد ازدواج میکنند.(1)
خدیجه بهترین فرد در زمین را اختیار کرد و به این وسیله خوشبخت شد و بر تمام زنان عالم برتری یافت و اگر ایمان کامل او و تقوا و سلامت نفس او نبود به این مقام بزرگ توفیق پیدا نمیکرد.
ابوطالب با گروهی از بنیهاشم و تعدادی از قریش، نزد عموی خدیجه «عمرو بن اسد» رفتند، او با احترام کامل از آنان استقبال و پذیرایی کرد. ابوطالب خطبه رسایی خواند و گفت: «سپاس مخصوص پروردگار این خانه است که ما را از ذریهی ابراهیم و در حرم امن و حاکم بر مردم قرار داد و شهری که ما در آن هستیم را مبارک گردانید. این پسر برادر من یعنی رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم کسی است که مردی از قریش همشأن او نیست و با هر کس مقایسه شود، از او بزرگتر است و بر او برتری دارد. همتراز او در بین مردم نیست؛ اگرچه مال او کم است، امّا به لحاظ صفات پسندیده، انسان ارزشمندی است. او به خدیجه متمایل است و ما آمدیم که او را به رضایت و دستور خودش خواستگاری کنیم. مهر او هر چه درخواست کنید، نقد و مدتدار بر عهدهی من است. به خدای این خانه، او مقامی بزرگ و مسلکی شایع و رأیی کامل دارد».(2)
عموی حضرت خدیجه، خرسندی خود را نسبت به این وصلت ابراز
نمود و از ابوطالب تشکر کرد. سپس مراسم عقد اجرا شد و دعوتشدگان و بقیه افراد قبیله به ابوطالب تبریک گفتند و بنی هاشم از عموی حضرت خدیجه برای پذیرایی و احترام آنان تشکر کردند.
سن پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در موقع ازدواج او با امالمؤمنین خدیجه بیست و پنج بود(1)، ولی راویان در سن امالمؤمنین خدیجه هنگام ازدواجش با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم اختلاف دارند. علامه محقق سید جعفر مرتضی عاملی دامت برکاته گفتار مورخین را اینگونه ذکر کرده است که برخی تاریخ نگاران سن ایشان را هنگام ازدواج25 ساله(2)، عدهای 28 ساله(3)، بعضی30 ساله(4)و عدهای دیگر سن وی را 35 ساله میدانند.(5)بعضی دیگر ازتاریخنگاران، سن حضرت را 40 ساله(6)، 44 ساله(7)، 45 ساله(8)و 46 ساله بیان کردهاند.(9)
نظر سید محقق این است که سن حضرت خدیجه هنگام ازدواج آن گونه که بیهقی و غیر او بیان کردهاند 25 سال بوده است. این را ما در منابع تاریخی که سید جعفر مرتضی دامت برکاته آورده بود، بررسی کردیم.
1) . دلائل النبوهْ، ج2، ص71.
2) . دلائل النبوهْ، ج2، ص71؛ البدایهْ و النهایهْ، ج2، ص294؛ سیره حلبّیه، ج1، ص140.
3) . شذرات الذهب، ج1، ص14؛ تهذیب تاریخ دمشق، ج1، ص303.
4) . سیره حلبّیه، ج1، ص140؛ تاریخ الخمیس، ج1، ص264.
5) . البدایهْ و النهایهْ، ج2، ص95؛ السیرهْ النبویهْ، ابن کثیر ج1، ص265.
6) . انساب الاشراف قسم حیاهْ النبی صلی الله علیه و آله وسلم ، ص98؛ المحبر، ص49؛ مواهب اللدنیهْ، ج1، ص38.
7) . تهذیب تاریخ دمشق، ج1، ص303.
8) . تهذیب الاسماء و اللغات، ج2، ص342؛ مختصر تاریخ دمشق، ج2، ص275؛ سیره حلبیه، ج1، ص140؛ تاریخ الخمیس، ج1، ص301.
9) . انساب الاشراف قسم حیاهْ النبی صلی الله علیه و آله وسلم ، ص98.
امالمؤمنین خدیجه تمام اموال منقول و غیرمنقول خود را به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بخشید و به خادمش میسره دستور داد خبر آن را در بین مردم منتشر کند. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم همهی اموال خدیجه را برای کمک به دعوت اسلام وتحکیم پایههای آن هزینه کرد.
از املاک خدیجه، بازاری در ناحیه مکه بود که عربها از آن خرید میکردند که حکیم بن حزّام آن را برای عمهاش خرید و خدیجه آن را به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بخشید.(1)
طبق تحقیق درست، به دست آمده که امالمؤمنین خدیجه قبل از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم با کسی ازدواج نکرده و آنچه درباره تزویج او به غیر از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم گفته شده، صحت ندارد و اینکه حضرت با دو مرد به نامهای عتیق بن عائذ بن عبدالله مخزومی و ابوهاله تمیمی ازدواج کرد و از آنان صاحب اولاد شد، از دورغهای امویان و عباسیان برای کم کردن اهمیت این بانوی بزرگوار است.
زیرا اولاً: هویت این دو شخص در هالهای از ابهام قرار دارد؛ چرا که آنان از فرزندانشان چیزی نگفتهاند و نمیتوان
فهمید که اگر فرزندی هم بوده، از کدام زوج است.
ثانیاً: خدیجه از زیباترین و ثروتمندترین زنان قریش بود. بزرگان قریش و ثروتمندان این قبیله از او خواستگاری کردند و او رد کرد. پس چگونه با
1) . قاموس الرجال، ج4، ص54.
دو شخص ناشناس که چیزی از وضع اقتصادی و جایگاه اجتماعی آنها معلوم نیست، ازدواج کرده است؟
ثالثاً: اینکه بزرگان و ثروتمندان قریش برای خواستگاری از خدیجه یکدیگر را کنار میزدند، نشان از دوشیزه بودن بانو خدیجه سلام الله علیها داشت؛ آن گونه که عادت عرب قدیم و جدید است.
رابعاً: عدهای از بزرگان روایتکننده و نویسندگان خبر همانند بلاذری، سید مرتضی و ابن شهر آشوب به اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم با حضرت خدیجه ازدواج کرده در حالیکه باکره بود، تصریح کردهاند.
خامساً: اگر حضرت خدیجه هنگام ازدواج با پیامبر در سن چهل سالگی و بیشتربود، چگونه تعداد زیادی از فرزندان به او روزی شد.
نکات ذکر شده ازدواج حضرت خدیجه به غیر از نبی صلی الله علیه و آله وسلم را رد میکند؛ علاوه بر این اگر عمر او در وقت ازدواج 25 سال باشد، چگونه با آن دو شخص ازدواج کرده و از آنان اولاد داشته است؟
امالمؤمنین خدیجه از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم تعدادی فرزند پسر و دختر به دنیا آورد که مورخین در تعداد آنان اختلاف کردهاند، یکی از آنان قاسم بود، کنیه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از او بود. وی در چهار سالگی درگذشت. گفته شده قاسم دو ساله بود و قبل از نزول وحی به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در مکه از دنیا رفت. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم برای او اندوهناک شد و به کوهی از کوههای مکه نظر کرد و فرمود:
«اگر آنچه به من رسید به تو رسیده بود از هم فرو میریختی».
وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم او را برای دفن حمل کرد،خدیجه با او خارج شد تا او را در محل اخیرش دفن نمود و در آن وقت سخت گریه میکرد.(1)
فقدان او جان خدیجه را غرق در اندوه و ماتم نمود و از ته قلب بر او ندبه میکرد. رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم بر او وارد شد در حالی که او غرق در گریه بود، او را تسلیت گفت و به او گفت: ای خدیجه! آیا راضی نیستی وقتی روز قیامت شود، فرزندت قاسم بیاید و درب بهشت بایستد و دست تو را بگیرد و تو را وارد بهشت سازد و به جای بهتر آن فرود بیاورد و آن برای هر مؤمنی است. خدای عزّوجلّ حکیمتر و کریمتر از آن است که میوهی دل مؤمنی را بگیرد و سپس او را همیشه عذاب کند.(2)
یکی دیگر از فرزندان خدیجه سلام الله علیها عبدالله بود که بعد از بعثت نبوی در مکه متولد شد و قبل از اینکه او را از شیر بگیرند، وفات یافت. خدیجه محزون شد و گفت: ای رسول خدا! چه میشد که او را از شیر باز میگرفتم؟
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم او را تسلیت و تعزیت گفت و فرمود: از شیر گرفتن او در بهشت است.(3)
منافقین از مرگ او خوشحال شدند. عاص بنوائل گفت: نسل محمد قطع شد و او ابتر است.
وحی بر رسول خدا به سورهی کوثر نازل شد و آن قول خدای متعال است:
إِنَّا أَعْطَیْنَاکَ الْکَوْثَرَ * فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَانْحَرْ * إِنَّ شَانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ؛ ما به تو
کوثر عطا کردیم. پس برای پروردگارت نماز بخوان و قربانی کن. دشمن تو قطعا بریده نسل و بیعقب است.
طبق آنچه برخی مفسرین ذکر کردهاند، کوثر نسل زیاد طاهر است و آن ناشی از دختر پیغمبر اکرم، سرور زنان عالم فاطمه زهرا سلام الله علیها است.
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم اعلان کرده است که آنان ذریّة او و فرزندان او هستند. حضرت فرمود: هر فرزند پدری منتسب به گروه پدرشان است مگر فرزندان فاطمه که من پدر آنان و من از گروه آنان هستم.(1)
حضرت فرمود: برای هر نبی گروهی است که منتسب به آن هستند و به درستی که فرزندان فاطمه گروه من و منتسب به من هستند.(2)
سادات ستارگان درخشنده در دنیای اسلام هستند؛ کسانی که به مصالح مسلمین کمک نموده، بزرگترین جهاد را برای دفاع از حقوق محرومین و معذبین کردند و از ارزشها و اصول هدفمند برای تحقق عدالت سیاسی و اجتماعی بین مردم دفاع کردند.
فرزند دیگر حضرت خدیجه که در مکه پس از بعثت نبوی متولد شد، طیب بود. برخی منکر شدند که برای پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرزندی به نام طیّب باشد و این لقب عبدالله است.
طاهر فرزند دیگر حضرت است که در مکه در اول دعوت اسلامی متولد شد. همچنین عدهای منکر آن شدهاند که برای پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرزندی به نام طاهر باشد و این نیز لقب عبدالله است.
فاطمهْ الزهرا سلام الله علیها - سرور زنان عالم - کسی که مانند او از دختران حوا در عفت و پاکی و زهد و رد لذت زندگی، خلق نشده، فرزند خدیجه سلام الله علیها و پیامبر است. او پرتوی از نور خدای متعال و بخششی از روح پدرش سرور انبیاء بود. آن کسی که جانش پر از مودت خالص و انواع قداست و عظمت بود، رضای خدای متعال را قرینه رضای او و خشم خدا را به خشم او قرینه ساخت. این بالاترین مقامی است که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم او را به آن مفتخر ساخت.
سرور زنان در مکه و در خانه مادرش خدیجه متولد شد. هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را به ولادت او بشارت دادند، فورا به منزل رفت و مولود مبارک را گرفت و بوسید و مراسم ولادت اسلامی را بر او جاری کرد وبه گوش راستش اذان و به گوش چپش اقامه گفت. جبرئیل بر او نازل شد و از جانب خدای متعال به او و به مولود مبارکه سلام رساند.(1)پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم سرور زنان را فاطمه نامید این نام اسم مادر امام امیرالمؤمنین علیه السلام بود. از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم علت نامگذاری به فاطمه را پرسیدند، فرمود: «خدا او و شیعیانش را از آتش باز میگیرد».(2)
سرور زنان به القاب نیکویی که حاکی از علو مقام و عظمت شأن او است، مزین شده است. یکی از القاب ایشان صدیقه است؛ 1- صدیقه ملقب
به صدیقه شد چون او راستگوترین زنان در دنیای اسلام بود و در ایمان و همه امور زندگیاش راستگو بود.
لقب دیگر حضرت مبارکه بود؛ زیرا او و ذریّهاش باعث برکت و مبلّغ حق و عدالت درزمین هستند.
3- طاهره؛ فاطمه پاکترین دختران حوا است که خدا او را از هر پلیدی و گناه پاک کرد. خداوند فرموده است: إِنَّمَا یُرِیدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرا؛(1)پس طاهره هم از القاب آن حضرت است.
از القاب دیگر ایشان زکیه است؛ زیرا او پاکترین زن در اسلام بود که از هر نقص و پلیدی، پاک و مطهر بود.
حضرت فاطمه بتول نامیده شد چون او متمایز و بی نظیر بود. از احمدبن یحیی درباره سبب نامیدنش به بتول سؤال شد. فرمود: برای جدا شدن از زنان اهل زمانش از لحاظ عفاف و فضل و دین و نسب این لقب را به او اختصاص دادند.
همچنین گفته شده است: برای بریدن از دنیا به سوی خدای عزّوجلّ بوده است.(2)
آن حضرت القاب نیک زیاد دارد که ما در کتاب «زندگی فاطمه زهرا سلام الله علیها » آنها را ذکر کردهایم.
«ام ابیها» و «ام الحسنین» کنیههای حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها هستند.
از زیباترین کنیهها، کنیهی «ام ابیها» برای اوست و آن به خاطر مهربانی و دلسوزی او بر پدرش بود. در همه وقت مراقب او بود و اگر او را غمناک میدید، محزون و غمین میگشت و اگر او را خرسند میدید، خوشحال میشد. مورخین از محبت زیاد پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و او روایت کردهاند که هرگاه از سفر میآمد، اول بر او وارد میشد و اگر پیامبر از غزوهای میآمد، فاطمه سلام الله علیها به استقبال او میرفت و صورت و چشم پدر را میبوسید. یک بار پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم آمد و فاطمه را گریان دید. فرمود: چرا گریه میکنی؟ گفت: دیدم رنگت پریده است؛ پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ترس او را آرامش بخشید و به او فرمود: خدای عزّوجلّ پدرت را به امری مبعوث کرده که هیچ خانه گلی و مویی در روی زمین باقی نمیماند جز اینکه در آن عزت یا ذلت وارد میشود و میرسد به هر کجا که شب میرسد.(1)
معنی حدیث این است که عزت برای آن کسیست که به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ایمان بیاورد و خواری برای کسی است که آنرا انکار کند و به رسالت او کافر شود. پارهی تن رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم شیفتهی حب پدر بود و چون به فردوس اعلی منتقل شد، قلبش به درد آمد و طوفان حزن و اندوه بر او روی آورد.
«ام الحسنین» لقب دیگر حضرت است، به معنای مادر دو نوة رسول الله (حسن و حسین علیهم السلام ) که سرور جوانان اهل بهشت هستند.
1) . مستدرک، ج1، ص489.
سرور زنان، شبیهترین خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در خلقت و عزت نفس و در همه اوصاف به آن حضرت بود. جابربن عبدالله انصاری میگفت: وقتی فاطمه را میدیدم که راه میرود، به یاد رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم میافتادم که یک دفعه به طرف راست و یک دفعه دیگر به طرف چپ میل میکرد.(1)
عایشه گفت: من کسی را از لحاظ راه رفتن و خلق و خوی و گفتار شبیهتر به رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در بلند شدن و نشستن از فاطمه دختر ایشان ندیدم. وقتی بر او وارد میشد، پیش روی او بلند میشد و او را میبوسید و در جای خود مینشاند و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم وقتی بر او وارد میشد از جایش بلند میشد و او را میبوسید و در جای خودش مینشاند.(2)
سرور زنان نه در سیما و صورت بلکه در تمام ابعاد شبیه پدرش بود.
یکی از شعرا گفته است:
هِیَ أحمَدُ الثانِی وَ أحمَدُ عَصِرها
هی عُنصرُ التَّوحِیدِ فِی عَرَصاتِها
هِیَ مِشکاةُ نُورِ اللهِ جَلَّ جَلالُهُ
زَیْتُونَةٌ عَمَّ الوَرَی بَرَکاتُها
او احمد دوم است و احمد زمان خود بود.
او عنصر توحید در زمینه خودش بود.
او چراغدان نور خدای جلّ و جلاله است و زیتونهای که برکتش برای همه است.
احادیث زیادی از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در فضیلت حضرت زهرا سلام الله علیها و علو مقام و بزرگی منزلتش نزد خدای متعال، نقل شده است:
1- امام امیرالمؤمنین علیه السلام روایت کرده که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم به فاطمه سلام الله علیها گفت: خدا به غضب تو غضب میکند و به خشنودی تو خشنود میشود.(1)
هیچ یک از پیامبران به این مقام پسندیده که پارهی تن رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم از آن بهرهمند شد، نرسیدند.
مسور ابن مخرمه روایت کرده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم به فاطمه سلام الله علیها گفت: «فاطمه پارهی تن من است. هر کس او را خشمناک کند، مرا خشمناک کرده است».(2)
عبدالله بن زبیر روایت کرده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم به فاطمه سلام الله علیها فرمود: فاطمه پاره تن من است. هر کس او را آزار دهد، مرا آزار داده و مرا به زحمت انداخته است، کسی که او را به زحمت اندازد.(3)
مسور بن مخرمه روایت کرده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم به سرور زنان - فاطمه سلام الله علیها - فرمود: فاطمه پارهی تن من است، آنچه او را نگران کند مرا نگران میکند و آنچه او را آزار میدهد، مرا آزار میدهد.(4)
این احادیث حاکی از این است که پارهی تن رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم مانند نفس
پدرش بوده و خشنودی او بستگی به خشنودی زهرا و خشم پیامبر بستگی به خشم او دارد.
بسیاری از این نمونه احادیث را پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در فضیلت حضرت فاطمه سلام الله علیها بیان کرده تا برتری او را بر زنان عالم ثابت کند. ما احادیث زیادی در علو مقام و بزرگی منزلت او در کتاب «زندگی سرور زنان، فاطمه زهرا سلام الله علیها » آوردهایم.
سرور زنان عالم سلام الله علیها در کنف حمایت پدرش رشد کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم موهبتها و گرایشات نفسانی خود را به او بخشید. قرآن کریم و احکام دین از عبادات و معاملات را به او آموخت. او خدمت پیامبر را به عهده گرفت، به کمک او قیام کرد، جراحت او را پانسمان میکرد، لباس او را از کثافتی که درندگان قریش بر او میافکندند، میشست. خود را پرتوی از او قرار داده بود و بر مشکلاتی که در راه دعوت او به اسلام ایجاد میکردند، سخت میگریست؛ بنابراین عواطف پدر را کاملاً جلب کرده بود. پدر او را از صمیم جان دوست داشت و او را بر بقیه فرزندانش برتری میداد.
شوقی میگوید:
ما تَمَنّی غَیرَها نَسْلاً وَ مَنْ
یَلِدِ الزَّهْراءَ یَزْهَدْ فی سِواها
کسی که زهرا را داشته باشد، آرزوی فرزند دیگری نمیکند.
از مهمترین دوران زندگی او فتح مکه توسط پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و گرویدن مردم به دین خدای متعال و سروری اسلام به بیشترین مناطق جزیرهالعرب بود. او آرزو داشت که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم مشرق عربی و غیر آنرا نیز مسلمان کند.
بدترین چیزی که حضرت در دوران زندگی خود شاهد آن بود، جنگ قریشیان با پدرش و اهانتهای آنان به ساحت مقدس ایشان بود. لشکر و احزابی را برای مبارزه علیه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به کار گرفتند تا اینکه خدا او را یاری کرد، بیتالحرام را از بتها پاک نمود و صدای الله اکبر در فضای مسجدالحرام بلند شد و در شهری که قلعهی بتان و میدان خرافات جاهلیت و تقلیدشان بود، رهبر احکام اسلام گردید.
موفقیت بزرگ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم در نشر و استحکام پایههای اسلام بعد از غربت و مظلومیت، بهترین دوران زندگانی حضرت صدیقه سلام الله علیها بود.
پس از آن که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم وفات یافت، موجی از مصیبت و اندوه پارهی تن رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم را احاطه کرد و روزهای او را چون شب تاریک ظلمانی نمود. این مصیبت و غم و اندوه را به خوبی میتوان از گفتههای ایشان فهمید:
مَاذَا عَلَی مَنْ شَمَّ تُرْبَةَ أحْمَدٍ
أَنْ لاَ یَشَمَّ مَدَی الزَّمَانِ غَوَالِیَا
صُبَّتْ عَلَیَّ مَصَائِبٌ لَوْ أَنَّهَا
صُبَّتْ عَلَی الْأَیَّامِ صِرْنَ لَیَالِیَا(1)
چه باکی است بر کسی که خاک قبر احمد صلی الله علیه و آله وسلم را بوئیده است اگر در تمام زندگی هیچ عطری را نبوید؟
آنچنان مصیبتها بر من باریدن گرفته است که اگر آنگونه بر روزها میباریدند، روزها شب میشد.
1) . تاریخ خمیس، ج2، ص173.
مصیبتهای پیاپی بر او وارد شد؛ گروه قریش به رهبری ابوبکر و عمر از مقام و منزلت زهرا سلام الله علیها و بزرگی مقام او دوری گزیدند و با او به مقابله برخاستند. به خانهی او هجوم بردند، در حالیکه در دست خود مشعلی از آتش برای سوزاندن آن داشتند. عمر صدایش را بلند کرد: «خانه را با هر کس که در آن است، میسوزانم»؛ او به کسانی که در خانه بودند، توجهی نکرد. آن ستمکاران پست بر پارهی تن رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم حمله کردند و جنین او را سقط کردند و پهلویش را در راه رسیدن به سلطنت و حکومت شکستند. ابوبکر برای آن ظلمی که بر حضرت زهرا سلام الله علیها کرد، پشیمان شد و گفت: دوست داشتم خانه او را باز نمیکردم اگرچه آنرا برای جنگ با من بسته بودند» و فورا برای عذرخواهی و کسب مجوز شرعی برای حکومتش به سوی او رفت. حضرت زهرا سلام الله علیها اجازهی رویارویی به او نداد ولی ابوبکر به امام التماس کرد تا برای او اجازه بگیرد. امام با همسر خویش سخن گفت و برای آنان اجازه ملاقات گرفت. ابوبکر در حالیکه عمر هم با او شریک بود، گفت: مهمترین چیز برای من خشنودی تو و بخشودن آنچه رخ داده است، میباشد. حضرت زهرا سلام الله علیها پاسخ داد: شما را به خدا سوگند میدهم، آیا نشنیدید که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم میفرمود: خشنودی فاطمه، خشنودی من است و خشم فاطمه از خشم من است و هر کس فاطمه دختر مرا دوست بدارد، مرا دوست داشته است و هر کس فاطمه را خشنود کند، مرا خشنود کرده و کسی که فاطمه را خشمناک کند، مرا خشمناک کرده است؟».
جواب دادند: درست است، ما آن را شنیدیم و میدانیم پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم چنین میفرمود.
پس دستانش را به سوی آسمان بلند کرد و با درد و ناراحتی فرمود: من خدا و ملائکهاش را گواه میگیرم که شما مرا خشمناک کردید و مرا خشنود ننمودید و اگر رسول خدا را ملاقات کنم، شکایت شما را به او میبرم» و به ابوبکر رو کرد و گفت: به خدا قسم بعد از هر نمازی خدا را علیه تو میخوانم.
این کلمات برای آنان از ضربات شمشیر سختتر بود و در کسب رضایت سرور زنان عالم تیرشان به هدف نخورد و آن حضرت بااین کلمات، میزان خشم و نفرت و غضب خود را برای آنان روشن کرد.
پارهی تن رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم پس از فقدان پدرش در اثر صدماتی که از ستم دشمنان به او رسید، به بیماری و گریه مبتلا شد، همانند گل که از تشنگی پژمرده میشود نحیف و رنجور گردید و به تدریج در سن جوانی مشرف به پرواز به سوی ملکوت گشت. به همین دلیل اقدام به وصیت جاوید خود به پسرعمویش نمود که از جمله بندهای آن عبارتند از:
اولاً: اینکه جسم مقدسش را در تاریکی شب ظلمانی دفن کند، تا کسانی که حق او را غصب کرده و به او ستم کردهاند، در تشییع جنازهاش حاضر نشوند؛ چون آنان دشمنان او و دشمنان پدرش بودند و حتما به زودی پیش خدای متعال به شکایت از آنان میپردازد.
ثانیاً: قبرش را پنهان کند که رمزی برای غضب بر قومی باشد که به او ستم کردند و در طول قرون و نسلها بدون شک و تأویل باقی بماند. از این جهت شریفِ مکه چنین چنین گفته است:
قُلْ لَنا أیُّها المُجادِلُ فی القَولِ
عَنِ الغَاصِبَیْنِ إِذْ غَصَباها
أهُما ما تَعَمَّدّاها کَما قُلتَ
بِظُلْمٍ کَلاَّ وَ لاَ اهْتَضَماها
فَلِماذا إذ جُهِّزَتْ لِلِقاءِ اللهِ
عِندَ المَماتِ لَمْ یَحْضُراها
شَیَّعَتْ نَعْشَها مَلائِکَةُ الرَّحمنِ
رِفْقا بِها وَ ما شَیَّعاها
کانَ زُهْدا فی أَجْرِها أَمْ عِنادا
لِأَبیها النَّبِیِّ لَمْ یَتْبَعاها
أمْ لِأَنَّ البَتولَ أَوْصَتْ بِأَنْ لاَ
یَشْهَدا دَفْنَها فَما شَهِداها
أَمْ أبُوها أَسَرَّ ذاکَ إِلَیها
فَأطاعَتْ بِنْتُ النَّبِیِّ أَباها
کیفَ ما شِئْتَ قُلْ کَفاکَ فَهذِی
فِرْیَةٌ قَدْ بَلَغْتَ أَقْصَی مَداها
ای کسی که درباره غصب خلافت توسط زن دو نفر غاصب جدال میکنی به ما بگو.
آیا به راستی آن دو غاصب همانگونه که تو گفتی بدون هیچ ستم و غصبی، متعمدانه دست به چنین کاری زدند.
پس از چه رو هنگامیکه حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها برای دیدار با خدا تکفین و آماده شد، آن دو غاصب هنگام مرگش حاضر نشدند.
بلکه فرشتگان خداوند مهربان بودند که بدن آن بانو را تشییع کردند و نیزعدهای او را همراهی میکردند.
آیا آن دو دربارهی حق فاطمه زهرا بخل ورزیدند یا دشمنی کردند؟ چرا که از پدر آن بانو (پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم ) پیروی نکردند.
یا این از آن دو بود که آن بانوی پاکیزه چنین وصیت کند که به هنگام دفنش آن دو حاضر نباشند و از همین رو آن دو نبودند یا اینکه پدر آن حضرت این راز را مخفیانه به او گفت و دختر پیامبر نیز فرمان بردار پدر شد.
هر چه خواهی بگو که این دروغ و اتهامی بیش نیست که تو به بالاترین حد رسوایی و دروغگویی رسیدهای. پارهی تن رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم با وصیتش مذهب اهل بیت را برپا داشت و شرعی بودن حکومت ابیبکر را باطل کرد.
طولی نکشید که پارهی تن رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در حالی که کتاب خدای متعال را تلاوت میکرد، روح پاکش به سوی پروردگارش پرواز کرد که ملائکهی مقرب و انبیاء عظام و در رأس آن پدرش سرور کائنات از او استقبال کردند و
روح عظیمش به جنان جاویدان رهسپار شد. آسمان در گذشته و آینده به مکانی سایه نیانداخته که مانند او در قداست و پاکی و ایمان باشد.
امام امیرالمؤمنین علیه السلام به تجهیز پیکر پاکش پرداخت و بعد از فراغ، او را دفن نمود و کسی را خبر نکرد و در حالیکه قبرش را با اشک چشمش تر کرده بود، در کنار قبر ایستاد و با اندوه و حزن گفت: سلام بر تو ای رسول خدا! از من و از دخترت که بر تو و در جوارت نازل شده و فورا به تو ملحق گردیده است. ای پیامبر خدا! صلی الله علیه و آله وسلم صبر و بردباری من با از دست دادن فاطمه سلام الله علیها کم شده و توان خویشتنداری ندارم اما برای من که سختی جدایی تو را دیده و سنگینی مصیبت تو را کشیدم، شکیبایی ممکن است. این من بودم که با دست خود تو را در میان قبر نهادم و هنگام رحلت جان گرامی تو میان سینه و گردنم پرواز کرد. «پس همه ما از خدائیم و بهسوی خدا بازمیگردیم». پس امانتی که به من سپرده بودی، برگردانده شد و به صاحبش رسید. از این پس اندوه من جاودانه و شبهایم شب زندهداری است تا آن روز که خدا خانهی تو را برای من برگزیند.
به زودی دخترت تو را آگاه خواهد ساخت که امت تو چگونه در ستمکاری بر او اجماع کردند. از فاطمه بپرس و احوال اندوهناک ما را از او خبر گیر که هنوز روزگاری سپری نشده و یاد تو سپری نشده و یاد تو فراموش نگشته است. سلام من به هر دو نفر شما، سلام وداعکنندهای که از
روی خشنودی یا خسته دلی سلام نمیکند. اگر از خدمت تو باز میگردم، از روی خستگی نیست و اگر در کنار قبرت مینشینم از بدگمانی بدانچه خدا صابران را وعده داده نمیباشد.(1)
این کلمات حاکی از سوزش و حزنی است که در جان امام علیه السلام بود برای ودیعه پیامبر از مصیبت و درد و رنجی که زندگی او را به اندوه عمیق و بیماری تلخ تبدیل کرد تا به بهشت برین ملحق شد تا در آنجا کنار پدرش آرامش پیدا کند و از رنج و ستمی که از بعضی صحابه دید، شکایت کند.
در اینجا بحث ما دربارهی بهترین زنان حضرت فاطمه سلام الله علیها دختر امالمؤمنین خدیجه به پایان رسید.
بعضی از محققین از جمله علامه سید جعفر مرتضی عاملی شک کردهاند که برای پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم دختری به نام زینب باشد. او در خانه حضرت خدیجه بوده و تحت تربیت او پرورش یافته است. بعضی از مورخین قدیم بر این عقیدهاند که او از دختران پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بوده و ده سال قبل از بعثت نبوی متولد شده است و چون به سن بلوغ رسید، خالهاش هاله، خواهر خدیجه، او را برای فرزندش ابی العاص بن ربیع خواستگاری کرد تا همسر او باشد. پس در این باره با پیامبر مشورت کرد و پاسخ مثبت داد و همسر پسر او شد.
چون به رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم وحی نازل شد، پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم او را به اسلام دعوت
1) . نهجالبلاغه، خطبه 207 و 208.
کرد و او نپذیرفت امّا زینب در دین اسلام وارد شد و با او ماند در حالیکه او مشرک بود. چون پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به مدینه هجرت کرد و واقعه بدر رخ داد، ابی العاص بن ربیع اسیر شد. اهالی مکه برای اسرای خود فدایی آوردند و زینب نیز برای همسرش گردنبندی که حضرت خدیجه به او داده بود، فرستاد. وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم آنرا دید، دلش به حال او سوخت و به مسلمین فرمود: اگر موافق باشید، اسیرتان را آزاد کنید و فدیه او را برگردانید؛ پس قبول کردند و گردنبند را برگرداندند. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم او را آزاد کرد و از او خواست زنیب را برگرداند. او را با برادرش کنانهْ بن ربیع برگرداند. روز روشن با شترش خارج شد و او در کجاوه بود. چون قریشیان آنرا دیدند، به دنبال او خارج شدند تا در ذی طوی به او رسیدند. هباربن الاسود و نافعبن عبدالقیس فهری پیشی گرفتند و زینب را ترساندند. در آن زمان زینب که حامله بود، بچهاش را ساقط کرد و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم خونش را حلال نمود. زینب نزد پدرش رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم ماند و قبل از فتح مکه ابوالعاص به عنوان تجارت به شام با اموال زیادی از مردم قریش خارج شد و چون به مکه برمیگشت با گروهی از سربازان مسلمان برخورد کرد که اموال او را گرفتند. ابوالعاص به مدینه آمد و بر همسرش زینب وارد شد و طلب پناهندگی کرد. او را پناه داد و در طلب اموالش برآمد. زینب نزد مسلمانان آمد و گفت: من به اباالعاص پناه دادهام.
رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم وقتی این را شنید، به مسلمانان فرمود: آنچه را که زینب گفت، شنیدید. هر کس از مسلمانان میتواند کسی را پناه دهد.
مسلمانان پذیرفتند پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به منزلش برگشت و به زینب گفت: احترام او
را بگیر. او با تو مادامی که مشرک است، حلال نیست و با تو یکی نیست.
ابی العاص با اموال خود به مکه برگشت و به هر کس حق خودش را داد. سپس اسلامش را اعلام کرد و به مدینه به عنوان مهاجر برگشت. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم همسر او را با پیمان نکاح اول به او برگرداند(1)و گفته شده است با عقد جدید چنین کرد.(2)
بعضی مورخین بر این باورند که رقیه قبل از بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به همسری عتبهًْ بن ابی لهب بن عبدالمطلب در آمد و بعد از بعثت، ابولهب از سرسختترین منکران پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و از بدترین دشمنان او بود و او اقدام به تکذیب و آزار پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نمود و چون بر آن حضرت قول خدای متعال «تَبَّتْ یَدَا أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَّ» نازل شد، آن بزهکار پست با غیظ و غضب به نزد فرزندش رفت و دستور طلاق همسرش را برای آزار و شکست پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به او داد. پسرش به نزد پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم رفت و به حضرت سخن ناروا گفت و دخترش را طلاق داد در حالیکه هنوز با او عروسی نکرده بود. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بر او نفرین کرد که خدا سگی را بر او مسلط کند تا او را پاره نماید. عتبه با پدرش به سوی شام خارج شد و با آنان گروهی بودند و در زمین درندهداری منزل کردند. ابولهب از دعای پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به پسرش ترسید و از آن گروه درخواست کرد وقتی میخوابند، او را در وسط خودشان بخوابانند.
پس این کار را انجام دادند و دور او را احاطه نمودند. پس شیری آمد و بر او حمله کرد و او را زد و کشت و در آخرین نفس از زندگیاش شنیده شد که میگفت: «محمد راستگوترین مردم است» و به دعای پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به هلاکت رسید.
بعضی از مؤرخین بر این باورند که حضرت رقیه بعد از عتبه با عثمان بن عفان ازدواج کرد و اینرا بعضی از محققین انکار کرده و آنرا از ساختهها و دروغهای امویان میدانند.
مشهور است که این بانو بوده است که با عتبهًْ بن ابی لهب ازدواج کرد؛ هنگامی که سوره «تَبَّتْ یَدَا أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَّ» بر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نازل شد، ابولهب از فرزندش خواست که او را طلاق دهد. پس از او اطاعت کرد و در حالیکه هنوز با او عروسی نکرده بود، او را طلاق داد و به خانه رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم رفت؛ چون پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از مکه هجرت کرد، بعد از او به مدینه هجرت نمود و بعضی مؤرخین معتقدند که او با عثمانبن عفان اموی ازدواج کرد و این موضوع را که او دختر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم باشد، بعضی از محققین بزرگ انکار کردهاند و معتقدند که او دستپرورده پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بوده است.
راویان علت وفات او را چنین بیان کردهاند که عثمانبن عفّان، معاویهْ بن مغیرهْ بن ابی العاص را که بینی حمزه را بریده بود، در منزل خود پناه داده و او را در جایی پنهان کرده بود و به ام کلثوم دستور داد که این خبر را به
پدرش ندهد. او گفت: من دشمن او را برای پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم پنهان نمیکنم.
عثمان نزد پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم رفت و پیامبر از طریق وحی از کار او خبر داد. پس به علی دستور داد، او را بیاورد. او را پیدا کرد. عثمان آمد و درخواست امان برای او کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: اگر بعد از سه روز او را پیدا کردم، میکشم. عثمان او را گرفت و مجهز کرد و او را خارج نمود و بعد از سه روز پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم علی و عمار و شخص سومی را فرستاد تا او را بکشند. امام او را خارج از مدینه پیدا کرد و کشت. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم علی علیه السلام را به تعقیب ام کلثوم فرستاد تا او را بیاورد و دستور داد اگر عثمان مانع شد، سر او را با شمشیر بشکن. امام رفت و او را از خانه عثمان خارج کرد و به نزد پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم آورد. چون به پیامبر نگریست، صدایش را به گریه بلند کرد و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم با گریهی او گریست و وارد خانهاش کرد. چند روزی نگذشت تا وفات یافت و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم او را دفن نمود.(1)
1) . صحیح من سیرهًْ النبی، ج7، صص325 و 326.
امالمؤمنین خدیجه سلام الله علیها از آغاز دعوت اسلام با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم همراه بود و در حالی که آن حضرت در سختترین شرایط و بزرگترین بلا و محنت قرار داشت و آنچه را پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از رنج و سختیها متحمل شد، او هم مانند آنرا متحمل شد. قریشیان از او دوری گزیدند، زنانشان او را ترک کردند و با گفتار زشت و دشنام به مقابله با او برخاستند اما او بردباری و شکیبایی ورزید و در راه اسلام رنجها و مشکلات فراوانی را تحمل کرد و به دنبال اجر الهی، نجات جامعه از خرافات جاهلی و رهنمون ساختن آنان به دینی بود که ارزشهای پسندیده و اصول نیک فراوان دارد و انسان در سایهی آن به عدالت و حق میرسد.
قبل از اینکه حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم به عنوان رسول برای مرم برگزیده شود، حضرت خدیجه ایمان خالص به خدای متعال آورد و بت وبتکده هایی را که قریش به دست خود ساخته بودند، کوچک شمرد و از شرک و بتپرستی تنفر جست.
تفکر طولانی او در اصلاح مردم و پاکسازی رفتارشان و نشر اخلاق نیک و خوی نیکو در جانشان را میدید. از بازی و تفریح و لودگی و بیبندوباری که در میان جوانان قریش و نوجوانانشان رایج بود، متنفر بود و تمایلی به همراهی به آنان نبود.
امتی را در جان او میدید و اینکه او در ذات و سرشتش یگانه است و بزرگی را در او دید و از صمیم قلب به او اخلاص ورزید و باور کرد که او
مصلح بزرگ بشریت است و اینکه او نبی بزرگی است که انبیاء الهی از قبل به آمدن او بشارت دادهاند. از اینرو حضرت خدیجه ثروت کلان خود را به آن حضرت بخشید و خدمت او را به عهده گرفت و خود را ملزم به اطاعت و نیکی به او نمود.
اینک به بخشی از زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم قبل از بعثت که امالمؤمنین خدیجه با آن حضرت همراه بوده، میپردازیم.
امالمؤمنین خدیجه سلام الله علیها شاهد بود که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم غار حرا را دور از هیاهوی زندگی و دور از معاشرت با مردم و مجالسشان برای خود برگزیده بود و در آنجا به تأمل و بررسی و درنگ در عوالم وجود و نظر به عظمت مخلوقات خدای متعال میپرداخت و به ستارگانی که در فضای عالم منتشر بودند و به دقت و انتظام به سیر خود ادامه میدادند، مینگریست.
لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَهَا أَن تُدْرِکَ الْقَمَر وَ لاَ اللَّیْلُ سَابِقُ النَّهَارِ وَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ؛(1)نه خورشید را شاید که به ماه فرا رسد و نه شب بر روز گیرد و هر یک بر مدار معینی شناورند. به خلقت انسان و امور شگفتی که حاکی از عظمت خالق است، مینگریست. همه این مناظر را نفس شریفش درک کرده و محبت او را نسبت به خدای متعال، ایثار و از
خودگذشتگی را در اطاعت او و اخلاص در دوستی و برگشت به سوی او را افزایش داده بود. جان شریفش از ناراحتی
1) . یس، آیه 40.
و حزن برای جامعهای که نادانی و سستی بر آنان سایه افکنده، بت و بتکده را برای خود خدا گرفته و آن را بدون خدا پرستش میکنند. بر آنان مهربان و خیرخواه بود و میدید که او ناچار به نجات آنان و آزاد کردن عقلشان از خرافاتی است که آنان را به سرزمین ناشناخته این زندگی افکنده است.
غار حرا محل نور و آگاهی در سیارهای است که در آن زندگی میکنیم. از آن، انوار هدایت منشعب شد و روشنایی آن به ملل عالم و مردمان زمین رسید.
شاعر قریشی میگوید:
بهِ خَلوَةُ الهادی البَشیرِ مُحَمَّدٍ
وَ مِنْ فَوقِهِ غارٌ لَهُ کانَ یَرقاهُ
بهِ مَرکزُ النّورِ الالهیّ مُثْبتاً
فَللّهِ ما أَحْلی مَقاما بِأَعْلاهُ
کوه حرا خلوتگاه عبادت آن پیامبر هدایتگر و بشارتدهنده بود و بر فراز آن غاری بود که پیامبر به سوی آن بالا میرفت.
آنجا جایگاه نور خدا بود و بر فراز آن کوه چه جایگاه زیبا و بلندی داشت.
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در غار حرا خدا را پرستش میکرد و او را تنها خدای خود میدانست که جز او خدایی نیست و مطمئن بود که او مصلح بزرگ برای انسانیت است و نجاتدهنده آن از گمراهی جاهلیت است. او تنها کسی است که اعتراف به کلمه توحید دارد و برای شکست جهل و شرک کوشش میکند و خاتم انبیاء و سرور رسولان است. هنگامی که آن حضرت صلی الله علیه و آله وسلم به خانه برمیگشت، احساس خستگی و زحمت میکرد. حضرت خدیجه سلام الله علیها با تبسم فراوان با بشارت از او استقبال میکرد و احوال او را میپرسید. حضرت صلی الله علیه و آله وسلم نیز او را از افکار و رنج و آرزوهای خود با خبر میکرد.
فرستاده آسمان - جبرئیل - بر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به رسالت خدای متعال نازل شد در حالیکه حامل سورهی عالی «اِقرَأ» بود که حاکی از عظمت خلق خدای متعال و ابتکار او از خلقت انسان است که آنرا از علق پدید آورده و از منت و فضل او برای اینکه خواندن را که آغاز بزرگی برای علم و پیش رفت انسان است، به او آموخته است. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم سوره مبارکه را خواند در حالیکه جانش پر از امید و آرزو و ترس و وحشت از ترس خدای متعال بود. او بار مسئولیت بزرگی در نجات انسانها از سنگلاخهای ظلمت که مانع نفوذ نور در آن بود به عهده گرفته بود. جبرئیل به دنبال پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بود و او را تهنیت به مقام بزرگی که خدای متعال به او داده بود، بشارت میداد.
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به سوی خانهاش برگشت. امالمؤمنین خدیجه با تبسم فراوان به پیشواز او رفت و زیباییهای نور را در روی شریفش دید. پس فورا به او گفت: «دَثِّرُونی» «روی مرا بپوشانید».
فورا سرور زنان با اطمینان روی او راپوشاند و گفت: ای ابوالقاسم! تو را به خدا به من بگو چه پیش آمدی برای تو رخ داده است؟
به او گفت که خداوند او را به پیامبری و هدایتکننده و بشارتدهنده برای همه مردم برگزیده است. فورا به او تبریک گفت و او را تشویق نمود و به او اطمینان بخشید و به او گفت: به خدا سوگند خدای متعال تو را هرگز خوار نمیگرداند. تو صله رحم به جا میآوری و به ناتوان یاری
میرسانی و برهنه را میپوشانی و به بیچارگان کمک میکنی.
بشارت بر تو باد ای پسر عمو و ثابت قدم باش، به آن کسی که جان خدیجه در دست او است. من امیدوارم که تو پیامبر این امت باشی».(1)
این کلمات حاکی از آن چیزی است که در نفس خدیجه در عظمت و ایمان به شخصیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم میگذرد و اینکه او کاملاً اطمینان داشت که او نبی مرسل برای اصلاح این امت است. بنابراین او قصد و اراده پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را برای تحمل رسالت الهی برانگیخت.
سرور زنان خدیجه فورا به سوی پسر عمویش «ورقهًْ بن نوفل» که به دین نصرانی و آشنا به انجیل بود، رفت. سپس آنچه را که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم دیده بود و آنچه از رسول آسمان شنیده بود، به او خبر داد. سرش را به زیر انداخت و ترس و حیرت او را گرفت و با صدایی لرزان گفت: قدوس! قدوس! پاک و منزه است خدا. به آن کسی که جان ورقه در دست او است، ای خدیجه! اگر آن چه را که گفتی درست است، ناموس اکبر به نزد او آمده است و آن کسی که به نزد موسی میآمد، او پیغمبر این امت است. به او بگو، ثابت قدم باشد.
جان خدیجه از کلام پسرعمویش پر از سرور و شادی شد. پس به سوی پیامبر برگشت تا به گفتار ورقه او را بشارت دهد. آن حضرت را در خواب دید و پس از آنکه بیدار شد، او را از گفتهی ورقه با خبر کرد که او رسول اعظمی است که انبیاء به او بشارت دادهاند. اوامر آسمان به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به
1) . تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج63، ص13.
ابلاغ رسالت خدای متعال به مردم صادر شد و جبرئیل به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نازل شد در حالیکه او در بستر خود بود. پس این سوره را بر او خواند:
یَا أَیُّهَا الْمُدَّثِّرُ * قُمْ فَأَنذِرْ * وَ رَبَّکَ فَکَبِّرْ * وَ ثِیَابَکَ فَطَهِّرْ * وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ * وَ لاَ تَمْنُن تَسْتَکْثِرُ * وَ لِرَبِّکَ فَاصْبِرْ؛(1)ای جامهی خواب بر خود کشیده برخیز و هشدار ده و پروردگارت را به بزرگی یاد کن و جامهات را از آلودگیها پاک دار و به خاطر پروردگارت بر مشکلات رسالت و سختیهای اطاعت خدا صبر کن. خدای متعال به او دستور اقدام به دعوت بندگان به کلمه توحید را داد که اساس خیر و آرامش در زمین بستگی به آن دارد. همان طور که خدای متعال به او دستور داد، بندگان را از عذاب خدای متعال میترساند، برای کسی که از طریق حق منحرف شده و راه گمراهی و هلاکت را میپیماید. حضرت خدیجه از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم درخواست کرد که به بسترش برگردد. حضرت صلی الله علیه و آله وسلم به او فرمود: ای خدیجه! زمان خواب و استراحت گذشت. جبرئیل به من دستور داد که مردم را از عذاب الهی بترسانم و آنان را به سوی خدای متعال و پرستش او دعوت کنم. پس چه کسی را بخوانم و چه کسی جواب مرا بدهد؟(2)
امالمؤمنین حضرت خدیجه سختیها را برای او آسان جلوه داده و به او وعده پیروزی داد و او را در ادای رسالت خدای متعال تشویق کرد و او را به صبر و استقامت در دعوت الهی مسلح نمود.
در همان شروع دعوت الهی امالمؤمنین خدیجه به اسلام گروید. او نخستین کسی بود که اسلام آورد و فورا با او امام امیرالمؤمنین به اسلام گروید در حالیکه در سن نوجوانی بود.(1)
حضرت خدیجه و حضرت علی علیه السلام ، هر دو با هم از سابقین در اسلام هستند و امام در این باره فرموده است: در هیچ خانهای احدی مسلمان پیدا نمیشد به جز رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و خدیجه و من سومین آنان بودم.(2)
شعری به امام نسبت میدهند که اول کسی بوده است که به اسلام گرویده است از جمله این شعر:
سَبَقْتُکُمُ إِلَی الاْءِسْلاَمِ طُرّا
غُلاَما ما بَلَغْتُ أَوانَ حُلْمِی
پیشی گرفتم به اسلام زمانیکه پسر بچهای بودم و هنوز به سن بلوغ نرسیده بودم.(3)
از ابن عباس روایت شده است که گفت: اول کسی که از مردان به رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ایمان آورد، علی بن ابیطالب علیه السلام و از زنان، خدیجه سلام الله علیها بود.(4)
در روز دوم از نزول وحی بر رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم آن حضرت به کعبه رفت و
نماز را در آنجا ادا کرد.(1)
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نماز را قبل از بعثت آموخته و به جای میآورده و به وصی و دروازه شهر علمش امیرالمؤمنین علیه السلام و به همسرش سرور زنان خدیجه سلام الله علیها آموخته بود.
حضرت خدیجه و امام علی علیهم السلام در نمازشان به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم اقتدا کردند و آن نماز اولین نمازی بود که در کعبه مقدسه برگزار شد. کسانی که در کعبه حضور داشتند، شگفت زده شده و از نمازی که کسی تا آن زمان آن را انجام نداده بود، متعجب شدند به طوری که گفتگوی متداول روز در مکه شده بود.
عفیف کندی روایت کرده است: وارد مکه شدم تا برای خانوادهام عطر بخرم، به عباسبن عبدالمطلب تاجر رو آوردم، من نزد او بودم، خورشید طلوع کرده بود. به
اطراف نگاه میکردم که جوانی آمد، نگاهش را به آسمان افکند و سپس به سوی کعبه نظر کرد. طولی نکشید که پسری آمد و در سمت راست او ایستاد و لحظهای بعد خانمی آمد و پشت سر آنان ایستاد. جوان تکبیر گفت. آنان هم تکبیر گفتند. رکوع کرد آنان هم رکوع کردند. سجده کرد، آنان هم سجده کردند.
گفتم: ای عباس! کار بزرگی است.
عباس گفت: کار بزرگی است، آیا این جوان را میشناسی؟
گفتم: نه.
گفت: او محمدبن عبداللهبن عبدالمطلب، پسر برادر من است. آیا میدانی
1) . بحارالانوار، ج16، ص1.
آن زن کیست؟
گفتم: نه.
گفت: او خدیجه دختر «خویلد» بن اسدبن عبدالعزّی، سرور زنان قریش و همسر پسر برادرم است و آن نوجوان نیز علیبن ابیطالب فرزند دیگر برادرم است. پسر برادر من گمان میکند پروردگار او که پروردگار آسمان و زمین است، او را به این دین دستور داده است و من احدی را در روی زمین بر این دین غیر از این سه نفر نمیشناسم.(1)
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به کعبه مقدسه طواف کرد و حضرت امام امیرالمؤمنین علیه السلام و همسر او سرور زنان خدیجه همراه او بودند و آن نخستین طواف اسلامی بود که در کعبه مشرفه انجام شد. عبداللهبن مسعود روایت میکند: اول چیزی که از کار رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم دانستم، زمانی بود که با عمویم به مکه آمدم. ما را به عباس بن عبدالمطلب راهنمایی کردند. به او رسیدیم. او کنار زمزم نشسته بود. پس نزد او نشستیم. در این هنگام، مردی رو آورد سفید رنگ که سرخی بر آن غلبه کرده با موهای فری که تا بناگوش او رسیده بود، با بینی کشیده، دندانهایی برّاق، با چشمان سیاه و بزرگ و با محاسنی پرپشت و ساقهایی باریک، دارای دو لباس سفید، مانند ماه شب چهارده از درب صفا وارد شد، در طرف راست او پسر زیبارویی که به سن بلوغ نرسیده بود، راه میرفت و پشت سر آنان بانویی بود که محاسن خود را پوشانده
1) . مسند احمد، ابن حنبل، ج1، ص309؛ طبقات کبری، ج8، ص10؛ معجم الکبیر، طبرانی،ج1، ص183.
بود تا اینکه قصد حجر کرد. آن را استلام نمود، سپس آن پسر استلام کرد و بعد آن بانو و سپس هر سه با هم هفت بار خانه را طواف کردند.
گفتیم: ای اباالفضل! این دین را در بین شما نمیشناختیم. آیا پیش آمدی شده است؟
عباس گفت: این پسر برادر من محمد است و آن پسر، علیبن ابیطالب و آن زن، خدیجه است.
ابن مسعود به سخن خود ادامه داد و گفت: به جز این سه نفر در روی زمین کسی را نمیشناسیم که خدا را به این دین عبادت کند.(1)
این بخشی از فضایل امام امیرالمؤمنین علیه السلام و حضرت خدیجه بود. آنان نخستین کسانی بودند که کعبه مقدسه را به طواف اسلام، طواف کردند.
دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به اسلام بیشتر محرمانه و مخفیانه بود؛ زیرا نیرویی که او را حمایت کند یا پشتیبان قوی که به آن پناه ببرد، به جز عمویش ابوطالب نداشت. جامعهای که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در آن زندگی میکرد، غرق در نادانی و پرستش بتها بود. پس دعوت آشکار به پرستش خدای متعال در آن زمان، مقابله با خشونت و سرسختی و زور بود که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم توان رویارویی با آن را نداشت.
به هر حال، پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فقط به دعوت به ترک بتها و ایمان به خدای
1) . مجمع الزوائد، ج9، ص222؛ کنزالعمال، ج7، ص56.
متعال که شریکی ندارد، اکتفا کرد و به آنان گفت:
قُولوا لا إِلهَ إِلّا اللهُ تُفْلِحوا؛ بگوئید خدایی جز خدای یگانه نیست تا رستگار شوید. دعوت به خدای متعال، روح اسلام و گوهر تفکر و آگاهی است و آنچه غیر از آن است، باطل است و باید آن را کنار زد و زمین را از وجود آن پاک کرد.
ایستادگی در برابر قریشیان و بازداشتن آنها از پرسش بتها کار بسیار سختی بود.
ایمان قریشیان به بتها به اندازهای بود که آنها از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم درخواست کردند یک سال او بتها را پرستش کند و سال دیگر آنان خدا را پرستش نمایند که این سوره بر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نازل شد:
قُلْ یَا أَیُّهَا الْکَافِرُونَ * لاَ أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ * وَ لاَ أَنتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ * وَ لاَ أَنَا عَابِدٌ مَا عَبَدتُّمْ * وَ لاَ أَنتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ * لَکُمْ دِینُکُمْ وَلِیَ دِینِ؛ بگو ای کافران قریش! پیشنهاد شما که من بتهایتان را بپرستم تا شما هم خدای مرا بپرستید هرگز قابل قبول نیست. نه من آنچه را میپرستید، خواهم پرستید و نه شما پرستنده کسی هستید که من او را میپرستم و نه من پرستنده چیزی هستم که شما آنرا میپرستید و نه شما پرستنده کسی هستید که من او را میپرستم. دین شما برای خودتان و دین من هم برای خودم. همچنین آنان از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم خواستند که خدا را برایشان توصیف کند که آیا از طلا است یا از مس یا از آهن یا از چوب است! با این عقل پست و جهل زندگی میکردند. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم آنان را به خدای متعال دعوت کرد و امالمؤمنین خدیجه سرور زنان و علی علیه السلام به او کمک کردند و ابوطالب از او
حمایت نمود.
بیچارگان از بردگان و غلامان و زنان و بعضی صاحبان افکار اصیل و افهام ماهر به اسلام گرویدند؛ مانند جعفر طیار و عماربن یاسر و ابیذر و سلمان فارسی و دیگران، لکن نیروی بازدارندهای که آنان را از دشمنی و خشونت قریش حمایت کند، تشکیل ندادند. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم یقین داشت که سرانجام اسلام پیروز میشود و آثار جاهلیت را درهم میپیچد و بت و بت خانه را دفن میکند. آن حضرت فرمود: این امر - یعنی اسلام - میرسد به آنجایی که شب میرسد و خدا خانهای از گل و مو را رهانمیکند مگر اینکه این دین در آن وارد میشود. عدهای به آن عزیز میشوند و عدهای به آن ذلیل میگردند و خدا کفار را با آن ذلیل میکند.(1)
ارزشهای بلند و اصول اصلی که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم اعلان کرد، فردها را آزاد کرد و شکست را به افکار جاهلی وارد نمود و آنرا دگرگون ساخت. شوقی در نهج البرده میگوید:
شَریعةٌ لَکَ فَجَّرْتَ الْعُقولَ بِها
عَنْ زاخِرٍ بصُنوفِ الْعِلْم مُرْتَطِمِ
یَلوحُ سَنا التَّوحیدِ جَوهَرها
کالحُلْی لِلسَّیْفِ أوْ کَالوَشْی لِلْعَلَمِ
شریعت و قانونی آوردی که با آن خردها را به دانشهای مختلف و سرشار شکوفا کردی.
نور یگانهپرستی چون گوهر و زیور شمشیر یا چون نقش و نگار پرچم است.
1) . ربیع الابرار، ج2، ص192.
شوقی در شریعه اسلام میگوید:
نورُ السَّبیلِ یُساس العالَمونَ بِها
تَکفَّلَتْ بِشَبابِ الدَّهْرِ وَ الْهَرَمِ
یَجری الزَّمانُ و أَحکامُ الزَّمانِ عَلی
حُکْمٍ لَها نافُذٍ فی الخَلْقِ مُرْتَسِمِ(1)
جهانیان به واسطه نور راه خدا اداره میشوند چرا که شریعت اسلام پیر و جوان روزگار را سرپرستی مینماید.
روزگار میگذرد و قانون روزگار بر اساس شریعت اسلام برای اجرای آن میان مردم نافذ و روشن است و رسالت اسلام تنها پناه برای اصلاح انسان و حاکمیت نیک در همه جای زمین باقی میماند.
جبرئیل از آسمان بر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرود آمد و دستور داد دعوت به اسلام را ظاهر و از خویشاوندان نزدیک خویش شروع کند. خدای متعال فرمود:
وَ أَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ؛ خویشاوندان نزدیکت را هشدار ده.(2) پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم این پیام را با استقبال گرم پذیرفت و به علی علیه السلام دستور داد بنیهاشم و غیر بنیهاشم را دعوت کند. حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم به خدیجه امالمؤمنین دستور داد که طعامی برای آنان آماده کند. پس برای آنان طعام آماده کرد، دعوتشدگان تعدادشان چهل نفر بود و در بین آنان ابوطالب و حمزه و عباس و ابولهب نیز حضور داشتند. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم طعام را که کم بود، حاضر کرد و گفت: به نام خدا بخورید؛ همه خوردند و سیر شدند. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم خواست با آنان تکلم کند که ابولهب گفت: ما سحری چون سحر
امروز ندیدیم و بلافاصله خارج شد، مردم متفرق شدند در حالی که پیامبر را به استهزاء گرفته بودند و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نتوانست سخنی بگوید.
در روز دوم پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم آنان را برای خوردن طعامی که حضرت خدیجه امالمؤمنین آماده کرده بود، دعوت کرد. طعام را خوردند و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به عنوان خطیب در بین آنان برخاست و گفت: ای فرزندان عبدالمطلب! به خدا سوگند من نمیشناسم جوانی در عرب برای قومش بهتر از آن چیزی که من برای شما آوردهام، آورده باشد. من برای شما
خیر دنیا و آخرت را آوردهام و خدای متعال به من امر کرده که شما را به سوی او دعوت کنم. پس کدامیک از شما در این امر مرا کمک میکند تا اینکه برادر من و وصی من و خلیفهی من در بین شما باشد؟
تمام حضار ساکت شدند و کسی جواب او را نداد؛ اما امام امیرالمؤمنین علیه السلام با شجاعتی تمام گفت: ای رسول خدا! من وزیر تو در این امر هستم.
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم دستش را بر سر کتف او نهاد و گفت: این برادر من و وصی من و خلیفهی من در بین شما است؛ از او بشنوید و اطاعت کنید.
پس صدای آن وحشیان به تمسخر و استهزاء بلند شد و به ابوطالب گفتند: به تو دستور داد از پسرت بشنوی و اطاعت کنی.(1)
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم دعوت به توحید را با دعوت به خلافت و وزارت و وصایت بعد از خود را قرینه یکدیگر قرار داد و امام
امیرالمؤمنین علیه السلام از آن روز خلافت و وصایت بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را به عهده گرفت.
1) . تاریخ طبری، ج2، ص63.
هنگامی که دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از جانب خویشاوندانش و اعلان آن به پیامبری در بین قریشیان پخش شد، سخت وحشت کردند و بر معتقدات و آداب و رسوم خود ترسیدند و تنفر و بیزاری در خانههایشان پیدا شد. شوق به اسلام در عدهای از فرزندان و زنان و بردگان از غلامان و بیچارگان در شهرشان مانند عمار و یاسر و سمیه و افراد دیگر پیدا شد و با پدران و برادرانشان سخت اختلاف پیدا کردند. فرزند مسلمان از پدر مشرکش متنفر بود و زن مسلمان، اطاعت شوهرش را چون مسلمان نشده بود، ترک کرد؛ اما پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم برای بردگان و بیچارگان، فضای تازهای از آزادی و عزت و بزرگواری باز کرد و به آنان بشارت داد که به زودی سرور جباران قریش گردیده و آنان برده شما خواهندشد.
قریش سختترین اقدامات و بیشترین ستمها را بر ضد پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و کسانی که به او گرویده بودند، به کار گرفت؛ امالمؤمنین خدیجه رنج بسیار کشید؛ قریشیان از او بیزاری جستند و زنانشان از او دوری کردند و به او دشنام دادند.
به هر حال، آنها به بدترین شکل به مقابله با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم برخاستند که از آن جمله میتوان به موارد ذیل اشاره کرد:
قریشیان به کودکانشان دستور میدادند پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را اذیت کنند. آنان بر سر او
خاک و سنگ میریختند و امالمؤمنین خدیجه از او استقبال میکرد و جراحات او را مرهم مینهاد و لباسش را میشست و اقدام و ثبات را در او برمیانگیخت.
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از بازی و آزار کودکان بر او رنج میبرد امّا با ایشان مدارا میکرد وهمواره مردم را به سمت دین الهی فرا میخواند.
از اقداماتی که قریش دربارهی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در پیش گرفت، متهم کردن او به جنون بود و آن به خاطر برگرداندن مردم از او و بازداشتن مردم از شنیدن حدیث او که جذب جان میشد و عقل را جلا میداد، بود. او را به جنون متهم میکردند در حالیکه عقل مدبر انسانیت بود و مغز متفکری که تمام امورات انسان را درمان میکرد و برای آن راهحلهای قاطع ارائه میداد و آیهی کریمه دربارهی آن وحشیان نازل شد که قول خدای متعال میفرماید:
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَ یَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ * وَ مَا هُوَ إِلاَّ ذِکْرٌ لِلْعَالَمِینَ؛(1)همانا کسانی که کافر شدند، وقتی که قرآن را شنیدند، نزدیک بود تو را با چشمان خود از جای برکنند و آنان میگویند او دیوانه است و حال آنکه قرآن جز تذکری برای جهانیان نیست. مشرکان ناکام ماندند و دعوت مبارک آن حضرت چون نور، ملل عالم و امتهای زمین را فراگرفت و آن، عقل را شفاف و هدایت میکند.
1) . قلم، آیات 52 و 51.
قریش - همانگونه که رمز کفر و گمراهی بوده - به مسخره کردن پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم روی آورده، به او میگفتند: این پسر «ابی کبشه» است که از آسمان سخن میگوید.
به او اشاره میکردند و با استهزاء میگفتند: این پسر عبدالمطلب از آسمان سخن میگوید.
البته این قبل از آن بود که از خدایان آنان عیب بگیرد و گرایشهای آنان را مسخره کند و چون پرستش بتهای آنان را رد کرد، بر دشمنی او اجتماع کردند.
گروهی از مجرمین، پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را مسخره میکردند و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از آنان به تنگ آمد. خدای متعال او را به مقاومت امر کرد و فرمود: إِنَّا کَفَیْنَاکَ الْمُسْتَهْزِئِین.(1)ما شر مسخرهکنندگان را از تو دور میسازیم.
چون او را مورد تمسخر قرار میدادند با صدای بلند میگفت:
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ؛ به نام خداوند بخشنده مهربان. پس رو برمیگرداندند و میرفتند. در این باره خدا این آیه را نازل کرد:
وَ إِذَا ذَکَرْتَ رَبَّکَ فِی الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلَی أَدْبَارِهِمْ نُفُورا؛(2)هنگامی که در قرآن پروردگار خود را به یگانگی یاد کنی، با نفرت پشت کنند.
کسانی که پیامبر را مورد تمسخر قرار میدادند، عبارتند از:
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم هر نوع اذیت و آزاری را از او تحمل کرد. خداوند از او انتقام گرفت،بدین صورت که سنگی بر او فرو افتاد و به هلاکت رسید.
او سخت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را مسخره میکرد و خدای متعال از او نیز انتقام گرفت. او به مردی از خزاعه برخورد کرد که کمانی داشت و با آن تیراندازی میکرد. تیری از آن به او اصابت کرد و سیاهرگ او را قطع کرد تا به هلاکت رسید در حالی که میگفت: پروردگار محمد مرا کشت.
او از مسخرهکنندگان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بود و به استقبال پسرش خارج شد و در سایه درختی آرمید. جبرئیل سر او را گرفت و به درخت زد. او از غلامش کمک خواست تا او را یاری دهد و مانع آن گردد. غلام به او گفت: من کسی را نمیبینم. با صدای بلند صدا زد: پروردگار محمد مرا کشت و بدین ترتیب به هلاکت رسید.
او پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را زیاد مسخره میکرد پس خدای متعال از او انتقام گرفت. او ماهی خورد و عطش بر او غلبه کرد و دائم آب میخورد و میگفت: پروردگار محمد مرا کشت.
یکی دیگر از افراد گروه مجرمی که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را زیاد مسخره میکردند، حارث بود که خدای متعال از او انتقام گرفت. او از شدت گرما از خانهاش خارج شد در حالیکه صورتش به شکل سیاه و زشتی تبدیل شده بود و خانوادهاش او را نشناختند، پس تصمیم به کشتن او گرفتند.
به همین ترتیب خدای متعال از این گروه مجرم برای گناه بزرگی که مرتکب شده بودند، انتقام گرفت.(1)
قریش پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را به سحر متهم کرد زیرا او آیات بینات خدای متعال را از قرآن کریم که از لحاظ بلاغت و فصاحت در حد اعجاز بود، میخواند. آن آیات در بردارنده قواعد اخلاق و آداب و نظم خلاقانهای بودند که دلها را به خود جذب میکردند. به اضافه اینکه معجزههای روشنی که خدای متعال به پشتیبانی از پیامبرش و تصدیق به دعوت او به آنان نشان میداد، امکان نداشت آن افراد پست بتوانند آن را انکار کنند مگر اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را به سحر متهم کنند لکن آن نیز به شکست منجر شد.
قریشیان از دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم خشمگین شدند و با خشونت زیاد به مقابله برخاستند و به شدت متعرض پیامبر شدند. برخی از آنها عبارتند از:
1) . حیاهًْ المحرّر الاعظم النبی محمد صلی الله علیه و آله وسلم ، ج1، صص137-140.
این خبیث از سرسختترین دشمنان رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم و جانش پر از دشمنی و کینه بر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بود. ابنمسعود دربارهی آنچه از آزار این جاهل به پیامبر رسیده است، چنین میگوید: با رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در مسجد بودیم و ایشان نماز میخواند. در آن هنگام ابوجهل گفت: کسی هست برود شکمبه گوسفند بنی فلان را بیاورد و آنرا بر محمد که بر سجده است، بیندازد؟
عقبهْ بن ابی معیط برخاست و شکمبه را آورد و آن را به روی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم افکند در حالیکه در سجده بود و کسی از مسلمانانی که در مسجد بودند، برای ضعف آنان و عدم قدرت در برابر دشمنان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نتوانستند آن را از روی او بردارند. یکی از آنان نزد فاطمه سلام الله علیها رفت و او را به آن چه بر پدرش رسیده بود، خبر داد. پس فورا در حالیکه گریه میکرد، آمد و آن کثافت را از او دور کرد و بدن پدرش را شست. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم سخت درد کشید و بر مجرمین خونریز نفرین کرد و گفت: «خدایا جان قریش را بگیر». اینرا سه بار تکرار کرد. چون دعای او را شنیدند، ترسیدند. سپس پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به سختترین دشمنانش نفرین کرد و گفت: «خدایا! جان ابیجهل و عتبهْبن ربیعهْ و شیبهْبن ربیعهْ و الولیدبن عقبهْ و امیهْبن خلف و عقبهْ بن ابی محیط را بگیر».
ابن مسعود گفت: به آن خدایی که محمد صلی الله علیه و آله وسلم را به حق به رسالت برگزید، من کسانی را که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نفرین کرد، دیدم که روز بدر کشته شدند. سپس آنان را به سوی چاه کشیدند و جنازهی آنان را به داخل چاه
بدر افکندند.(1)
از کینه این پلید با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم این مورد است که آن حضرت در بازار «ذی المجاز» مردم را به اسلام دعوت میکرد و میگفت:
قُولُوا: لاَإِلهَإِلاَّاللهُ تُفْلِحُوا؛ بگوئید لااِلهالاالله تا رستگار شوید. این خبیث پلید پشت سر او راه میرفت و خاک بر او میپاشید و با صدای بلندمیگفت: مراقب باشید این مرد شما را از دینتان منحرف نکند. او میخواهد شما پرستش لات و عزی را ترک کنید.(2)
این پلید سعی کرد که گردن پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را در بین نماز پایمال کند اما به پیامبر نرسیده، به عقب برگشت. علت را از او پرسیدند، گفت: من بین خودم و او خندق آتشی وحشتناک دیدم و ملائکههایی بالدار مشاهده کردم و این بود که مرا از تجاوز به نبی بازداشت. گفته او را برای پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ذکر کردند، حضرت صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: اگر به من نزدیک میشد، ملائکه عضو عضو او را میربودند.(3)
این خبیث پست هر نوع ستمی که میتوانست به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم روا داشت. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم وقت برگشت به خانه و به سبب آن چه از قریش به او میرسید و تلاشی که در راه هدایت این گمراهان انجام میداد، خسته بود. پس امالمؤمنین خدیجه دردهای او را تخفیف داده و به او وعده پیروزی حتمی میداد.
ابولهب از کینهتوزترین دشمنان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بود. این خبیث چون همسایهی او بود، بر در خانه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم کثافات میریخت و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم آنرا از خانهاش دور میکرد و میفرمود: ای فرزندان عبدمناف! این چه همسایگی است؟
زوجه ابولهب، ام جمیل خواهر ابیسفیان، بغضش نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از زوج و برادرش کمتر نبود؛ او با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به فحش و ناسزا به مقابله برخاست و در راه او خار و خاشاک میریخت. چون آیه: تَبَّتْ یَدَا أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَّ دربارهی او و شوهرش نازل شد، آزارش نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم زیادتر شد، آن گونه که ابولهب بر تجاوز خود به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم افزود و پشت سر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم صدایش را بلند میکرد و میگفت: شما را از دینتان و دین پدرانتان فریب ندهند.(1)
امالمؤمنین خدیجه آنچه آزار و تجاوزی که ابولهب و غیره از وحوش قریش نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم انجام میدادند را آسان جلوه میداد و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از کلام او بهرهمند میشد و احساس راحتی و پایداری مینمود.
از دیگر پلیدانی که به رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ستم کردند، عقبهْ بن ابی معیط بود. او وقتی دید پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در جوف کعبه نماز میخواند، لباس خود را بر
1) . تاریخ اسلام، ذهبی، ص151.
گردن پیامبر انداخت و خواست او را خفه کند که ابوبکر مانع او شد.(1)
یکی از تجاوزکاران به رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم «اسود بن عبدیغوث زهری قرشی» بود که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را مسخره میکرد و به اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم میگفت: آیا امروز با آسمان سخن گفتید، آیا سلاطین زمین را برای شما آوردند؟
از این جهت به آنان تکلم میکرد چون لباسشان ژنده و زندگیشان زاهدانه بود. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به آنان بشارت میداد که آنان به زودی پادشاهان زمین خواهند شد و به زندگی سعادتمندانهای دست خواهند یافت.(2)
از خبیثترین دشمنان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، «حکم بن ابی العاص» پدر مروان و وزیر عثمان عفان رئیس امویان بود. او پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را مسخره میکرد و پشت سرش راه میرفت و بینی و دهان خود را کج میکرد. چون پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم دید این کار را میکند، به او گفت: «اینگونه باش!».
او تشنج گرفت و میلرزید تا زمانیکه مرد. عبدالرحمنبن حسانبن ثابت او را هجو کرده است و خطاب به مروان میگوید:
إِنَّ اللَّعینَ أباکَ فَارْمِ عِظامَهُ
إِنْ تَرْمِ تَرْمِ مُخَلَّجا مَجْنونا
یُمْسی خَمیصَ البَطنِ مِنْ عَملِ التُّقی
وَ یَظَلُّ مِنْ عَمَلِ الْخَبیثِ بَطینا(1)
پس استخوانهای پدر ملعونت را بیافکن (و به او افتخار نکن) که اگر او را رها کنی دلقک دیوانهای را رها کردهای.
روزها پرهیز میکرد و شکمش خالی بود و شکمش را از حرام و زشت پر و سیر میکرد.
حکم نزد عثمان، عزیز بود، با اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم او را به طائف تبعید کرده بود و او را مجبور به اقامت در آنجا نموده بود و در زمان حکومت ابوبکر و عمر در آنجا به تبعید باقی ماند؛ امّا چون عثمان به خلافت رسید، او را از طائف آورد و اموال زیادی از بیتالمال مسلمانان را به او بخشید.
از ستمکاران به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم امیهًْ بن خلف بود و هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را میدید، او را عیبجویی و مسخره میکرد. در این باره خدای متعال میفرماید:
وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَةٍ لُّمَزَةٍ * الَّذِی جَمَعَ مَالاً وَ عَدَّدَهُ؛(2) وای بر هر عیبجوی مسخرهکنندهای * همان کس که مال فراوانی جمعآوری و شماره کرد.
این متجاوز پست در روز بدر کشته شد.(3)
اینها برخی از کسانی بودند که به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم تعرض و توهین روا داشتند و آن حضرت هر آنچه از ستمگران از ظلم و تجاوز و مسخره میکشید، همسرش امالمؤمنین خدیجه را با خبر میکرد و او درد و رنج ایشان صلی الله علیه و آله وسلم را
تخفیف داده، آنچه بر او رسیده بود را بر او آسان جلوه میداد و به او میگفت: خدا با تو است و تو را بر این گروه متجاوز پیروز میگرداند.
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم سختترین بلایا را تحمل کرد که از آن جمله میتوان به موارد ذیل اشاره کرد:
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در آغاز دعوت از کوه مروه بالا رفت و صدایش را بلند کرد و گفت: «ای مردم! من رسول خدا هستم».
مردم با چشمان حیرتزده به او مینگریستند. ابوجهل سنگی به سمت آن حضرت انداخت که میان دو چشمش را شکافت و به دنبال آن، افراد رذل او را سنگ باران کردند. حالش از درد آن سنگها سنگین شد. پیامبر به سنگی تکیه داد، مشرکین خواستند او را بکشند. به امام امیرالمؤمنین علیه السلام خبر دادند که محمد صلی الله علیه و آله وسلم کشته شد. فورا به خدیجه خبر داد و گفت: مشرکین رسول خدا را با سنگ زدهاند. نمیدانم زنده است یا نه. به سرعت با هم به جستجوی حضرت پرداختند. چون به دره جبل رسیدند، علی با صدای بلند گفت: «ای رسول خدا! جانم به فدای تو، در چه مکانی قرار داری؟»
خدیجه صدا زد: چه کسی به من خبر پیامبر مصطفی صلی الله علیه و آله وسلم را میدهد؟
چه کسی به من خبر ربیع مرتضی را میدهد؟
چه کسی به من خبر فانی شده در راه خدا را میدهد؟
چه کسی به من خبر اباالقاسم را میدهد؟
جبرئیل بر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نازل شد. چون پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به او نگریست، گریست و گفت: میبینی که قوم من با من چه کردند؟ مرا تکذیب کردند و مرا راندند و بر من شوریدند.
جبرئیل و سایر ملائکه از او خواستند که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بر قومش نفرین کند. پیامبر آن را رد کرد و فرمود: من برای عذاب برانگیخته نشدهام بلکه من برای رحمت به عالمیان خلق شدهام. مرا با نادانان قومم واگذارید چون آنان نمیدانند.
جبرئیل به خدیجه امالمؤمنین نگریست در حالیکه با امیرالمؤمنین علیه السلام در وادی به جستجوی رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم بودند. به او گفت: ای رسول خدا! این خدیجه است که در گریه غرق شده و ملائکه به گریه او گریستند؛او را صدا بزن تا به نزد تو آید و به او بگو خدا تو را سلام میرساند و بشارت میدهد که برای او در بهشت خانهای از یاقوت از در تاجدار با طلا دارد که نه در آن سر و صدا و نه خستگی است.
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم او را فراخواند و به درود و تبریک خدای متعال به علو مقام و عظمت جاه او را بشارت داد. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم خدیجه و امام امیرالمؤمنین‘ را دید در حالیکه خون بر روی صورت شریفش جاری بود. چون شب فرا رسید، خدیجه با رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و علی علیه السلام به منزل برگشتند در حالی که سنگهای قریش پیاپی میآمد و خدیجه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را با جامه خود میپوشاند و سنگها را با جان خودش حفظ میکرد تا به منزل رسیدند.(1)
1) . بحارالانوار، ج18، ص241-243.
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم برای دعوت به خدای متعال به سوی ثقیف خارج شد و نزد سه برادر رفت که از بزرگان ثقیف بودند و اسلام را به آنان عرضه کرد. هر یک از آنان کلام تلخی را در پاسخ به او گفتند. یکی از آنان گفت: خدا شخص دیگری را به جز تو پیدا نکرد!
دومی گفت: پرده کعبه را پاره کرده باشم اگر خدا تو را فرستاده باشد!
سومی گفت: به خدا با تو تکلم نمیکنم، اگر فرستاده از جانب خدا باشی آنگونه که میگویی، تو بزرگتر از آنی که من با تو تکلم کنم و اگر به خدا دروغ میگویی، نخواسته باش که من با تو سخن بگویم.
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ایستاد. از آن گفتار تلخ تمام وجودش را حزن و درد و رنج فرا گرفته بود. سپس به او گفتند: از شهر ما خارج شو و به هر جا خواستی برو.
آن افراد پست، احمقان و بردگانشان را وادار کردند که به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم تعرض کنند. دو صف تشکیل دادند و او را سنگ باران کردند تا خون از پاهایش جاری شد و به زمین نشست و نتوانست از جای برخیزد. دونفر او را بلند کردند و به سوی مکه برگشت - در حالی که سنگ بر او میزدند و میخندیدند - و سر او صلی الله علیه و آله وسلم شکست و از پاهایش خون جاری بود.(1)
چون پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از شر آنان نجات پیدا کرد، خدا را به این دعا خواند:
اللّهُمَّ إِلَیْکَ أشْکُو ضَعْفَ قُوَّتی وَ قِلَّةَ حیلَتی، وَ هَوانی عَلَی النّاسِ، یا
1) . زینی دحلان، سیره نبوی، ج1، ص141.
أرْحَمَ الرَّاحِمینَ، أنْتَ أرْحَمُ الرّاحِمینَ وَ أنْتَ رَبُّ الْمُسْتَضْعَفینَ إِلی مَنْ تَکِلُنی: إِلی عَدُوٍّ بَعیدٍ یَتَجَهَّمُنی، أمْ إِلی صَدیقٍ قَریبٍ مَلَّکْتَهُ أمْری، إِنْ لَمْ تَکُنْ غَضْبانا عَلیَّ فَلاَ اُبالی، غَیْرَ أنَّ عافِیَتَکَ أَوْسَعُ لی، أَعُوذُ بِنُورِ وَجْهِکَ الَّذی أشْرَقَتْ لَهُ الظُّلُماتُ وَ صَلَحَ عَلَیْهِ أَمْرُ الدُّنْیا وَ الاْخِرَةِ أَنْ یَنْزِلَ بِی غَضَبُکَ أوْ یَحِلَّ عَلَیَّ سَخَطُکَ وَ لَکَ الْعُتَبی حَتّی تَرْضی وَ لاَ حَوْلَ وَ لاَ قُوَّةَ إِلاَّ بِکَ؛ پروردگارا! ازناتوانی و نیروی کم و ناچاری و خواری میان مردم به سوی تو ای مهربانترین مهربانان گلایه میکنم که تو مهربانترین مهربانان و تو پروردگار ناتوانان هستی. مرا به که میسپاری، به دشمن دوری که بر من یورش آورد یا به دوست نزدیکی که کارم را به او سپردهای. اگر بر من خشمگین نباشی، اندوهگین و بیمناک نیستم و البته بخشش تو برای من گستردهتر است. به روشنایی سیمایت که تاریکیها بدان روشن شد، پناه میبرم که کار این جهان و جهان واپسین بدین وسیله سامان مییابد و از اینکه خشم تو بر من فرود آید، به تو پناهنده میگردم و تو میتوانی ببخشی یا سرزنش کنی تا خشنود گردی و هیچ توان و نیرویی جز به یاری تو نیست.
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به خانهاش برگشت. جراحت، تمام بدن شریفش را گرفته بود. سرور زنان خدیجه به استقبال او رفت و جراحاتش را پانسمان کرد و جانش برای پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم پر از رنج و اندوه بود.
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به نزد قبیلهی بنی عامربن صومعه رفت و آنان را به اسلام دعوت کرد. بیحره برخاست و گفت: اگر ما با تو بیعت کردیم و خدا تو را بر مخالفینت پیروز گرداند، آیا امر بعد از تو از آن ما خواهد بود؟
بیحره گمان میکرد که دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم , دعوت پادشاه و سلطان است که او و قومش بعد از او شریک باشند.
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم جواب او را داد و فرمود: اختیار این امر با خدای متعال است. به هر کس که بخواهد، میدهد.
او از این فرمودهی پیامبر ناراحت شد و گفت: آیا ما خنجر خود را مورد هدف اعراب نزد تو قرار دهیم و وقتی خدا تو را پیروز کرد، این امر به دست دیگری باشد. ما نیازی به امر تو نداریم.(1)
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به خانهاش برگشت و جانش پر ازرنج و غم بود.
رئیس قبیلهی بنی عامر آنان را برای عدم پاسخ به دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم مورد ملامت قرار داد و به آنان گفت: سوگند به کسی که جان من در دست او است، اسماعیلی هرگز دروغ نمیگوید و او صاحب حق است. پس آن نظر صائب شما چه شد؟(2)
این گونه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در دعوتش انواع تجاوز و صدمات جسمانی را که قابل توصیف نیست، متحمل میشد و امالمؤمنین خدیجه بود که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را بشارت میداد و هم و غم و رنج را با وعده پیروزی قطعی از وجود او میزدود.
مسلمانان ناتوان با عذاب سخت و خشن از سوی سرکشان قریش مواجه بودند. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به آنان دستور هجرت به سرزمین حبشه و ترک وطنشان
برای خلاصی از انتقام قریش را داد. چون میدانست در حبشه پادشاهی
است که به کسی ظلم نکرده و کسی در مملکتش بر کسی تجاوز نمیکند.
گروهی از مسلمانان به ویژه کسانی که بیش از دیگران مورد ظلم و عذاب قرار گرفته بودند برای حفظ دینشان به سوی حبشه گریختند. تعدادشان آن گونه که مورخین گفتهاند یازده نفر مرد و چهار زن بودند و هزینه سفر آنان از اموال امالمؤمنین خدیجه بود. عدهای به دنبال آنان به حبشه رفتند، یکی از آنان شهید جاوید جعفر طیّار بود.
برخی از آنان با خانواده و برخی تنها هجرت کردند. نجاشی از آنان به گرمی و احترام استقبال کرد و امنیت و حمایت خود را برای آنان فراهم آورد. هیکل معتقد است دستور پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به اصحابش برای هجرت به حبشه فقط برای فرار از ظلم قریشیان نبود بلکه این هجرت جنبة سیاسی داشت و برای تبلیغ دین اسلام بود. این نظر محکمتر است، زیرا این تدبیر پیامبربرای هدف بزرگی بود و به همین دلیل هجرت او به حبشه متفاوت از جاهای دیگر مانند یمن بود که ساکنین آنجا نصرانی بودند و کتاب مقدسشان پر از تبلیغ به ظهور محمد صلی الله علیه و آله وسلم بود و در پاسخ به اسلام از مناطقی که بتپرست و یهود بودند، مناسبتر نشان میدادند.
به هر حال، مسلمانان از حمله و ظلم قریشیان به حبشه پناه بردند. عبداللهبن حارث جور و ظلم قریشیان بر مسلمانان را در این ابیات بیان میکند:
یا راکِبا بَلِّغَنْ عنّی مُغَلغَلةً
مَنْ کانَ یَرجو بَلاغَ اللّهِ و الدّینِ
کلَّ امْرِئٍ مِنْ عبادِ اللّهِ مُضْطَهدٍ
بِبَطنِ مَکَّةَ مَقْهورٍ وَ مَفْتونِ
أَنّا وَجَدْنا بِلاَدَ اللّهِ واسِعَةً
تُنجِی مِنَ الذُّلِّ وَالمَخْزاةِ وَ الهُونِ
فَلا تُقیموا عَلی ذُلِّ الحَیاةِ و خِزْ
فی المَماتِ وَ عَیْبٍ غَیرِ مَأْمونِ
إِنّا تَبِعنا رَسولُ اللهِ وَ اطَّرَحوا
قَولَ النَّبیِّ وَ عالوا فی المَوازینِ
فَاجْعَلْ عذابَکَ بالقَومِ الَّذینَ بَغَوا
و عائِذا بِکَ أَنْ یَعْلوا فَیُطغونی
ای سواره! برگشتی نامهای از من به کسی برسان که به پیام و آیین خداوند امید و باور دارد.
به هر کسی از بندگان ستمدیدهی خدا که در قلب مکه مورد نیرنگ و ستم قرار گرفته پیامم را برسان.
ما سرزمینهای خداوند را گسترده یافتیم که میتواند ما را از خواری و تنهایی برهاند.
زندگی را بر پایه خواری دنیا و مرگ به همراه ننگ و سرزنش بیشمار دیگران برپا نکنید.
ما از فرستاده خدا پیروی کردیم در حالیکه مشرکان گفتار پیامبر را رها کرده و سرکشی و خیانت کردند. پروردگارا! پس تو نیز عذابت را برای آن مردمی قرار بده که ستم کردند و من به تو پناه میبرم که علیه من سرکشی کرده و بر من بشورند.
این ابیات حاکی از محنت و رنجی است که مسلمانان مکه به آن آزمایش شدند. شاعر مردم را به هجرت دعوت میکند تا از ذلت و خواری به امنیت گراید، همانطور که شاعر، آوارگی مسلمانان از وطنشان را به تصویر کشیده است:
أِبتْ کَبِدی لا أَکْذِبَنْکَ قِتالَهُمْ
عَلَیَّ و تَأْباهُ عَلَیَّ أَناملی
و کَیفَ قِتالی مَعشَرا أَدَّبوکُمُ
عَلَی الْحَقِّ أَنْ لاَ تَأْشِبوهُ بِباطلِ
نَفَتْهُمْ عِبادُ الجِنّ مِنْ حُرِّ أَرْضِهِمْ
فأَضْحَوا عَلی أَمْرٍ شَدیدِ البَلابِلِ
دلم دربارهی جنگ آنان با من خوش نداشت که به تو دروغ بگویم و بند بند انگشتانم نیز از نوشتن آن ناخشنود است.
ستیز من با مردمانی که شما را به خاطر حق ادب کردند، چگونه ممکن است پس آنرا با باطل نیامیزید.
بندگان شیطان، آنان را از سرزمین آزادشان دور کردند و مسلمانان گرفتار کاری سخت و پر از اندوه شدند.
این شاعر، قریش را مذمت میکند:
وَ تِلْکَ قُرَیشٌ تَجْحَدُ اللهَ حَقَّهُ
کَما جَحَدَتْ عادٌ وَ مَدْیَنُ وَ الحِجْرُ
فَإِنْ أَنا لَمْ اُبرِقْ فَلاَ یَسَعَنَّنی
مِنَ الْأَرْضِ بَرٌّ ذُو فَضاءٍ وَ لاَ بَحْرُ
بِأَرْضٍ بِها عَبَدَ الإلهَ مُحَمَّدٌ
أُبَیِّنُ ما فی النَّفسِ إِذْ بُلغَ النَّقْرُ
این گروه از قریشیان به راستی همانگونه که قوم عاد و مدین حجر با خدا دشمنی کردند، دشمنی نمودند.
اگر من تهدید نشدهام جایی از زمین و دریا نیست که برایم آرام و گسترده باشد.
دوست دارم در سرزمینی باشم که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در آنجا خدا را بندگی کرد. با آنچه که در جانم دارم به هنگام دلتنگی آشکار کنم.
به هر حال، مسلمانان قبل از هجرتشان به حبشه زحمت زیادی را متحمل شدند. آنان در حبشه آزادی کامل را در اقامه آداب و شعائر اسلامیشان داشتند.
قریش گروهی را به سرکردگی عمروبن العاص و عبداللّهبن ابی ربیعه نزد نجاشی فرستادند تا با او در برگرداندن مهاجرین به قریش مذاکره کنند. یکی از فرستادگان گفت: ای پادشاه؛ عدهای از جوانان نادان ما به مملکت شما آمدهاند، آنان دین قوم خود را رها کرده و به دین شما وارد نشده و دین جدیدی را برای خود پیدا کردند که ما و شما آنرا نمیشناسیم و پدران و عموها و خویشاوندانشان، اشراف قومشان را فرستادهاند که آنان را برگردانید، چون آنان به عیوب ایشان واقفتر و بهتر آنان را میشناسند.
اطرافیان سلطان، گفتار قریشیان را تصدیق کردند، چون گروه قریش به آنان هدایایی به عنوان رشوه داده بودند. نجاشی پاسخ آنان را نداد و گفت: ایشان را تسلیم نمیکنم. چگونه آنان را تسلیم کنم در حالیکه به مملکت من پناهنده شدهاند و مرا برگزیدهاند، تا آنچه را که آنان میگویند از آنان بپرسم. اگر چنان بودند که قریشیان گفتهاند، آنان را به قومشان تحویل میدهم و اگر غیر از آن بودند، مانع آنان میشوم.
نجاشی به دنبال مسلمانان فرستاد. چون نزد او حاضر شدند، به آنان گفت: چیست این دینی که شما را از قومتان جدا کرد و در دین من و نه در دین احدی از این مردم وارد نشدید؟
جعفر طیّار فورا گفت: ای پادشاه! ما قومی از اهل جاهلیت بودیم. بتها را میپرستیدیم. گوشت مرده را میخوردیم. کارهای زشت انجام میدادیم و قطع رحم کرده و همسایگان را فراموش میکردیم وقوی از ما ضعیف را میخورد و بر این حال بودیم تا خدای متعال رسولی را برای ما برگزید که
نسب او را میشناختیم و راستی و امانت و عفت او را میدانستیم. او ما را به خدای یکتا فراخواند که او را بپرستیم و آنچه را ما و پدرانمان بدون او میپرستیدم از سنگ و بت رها کنیم و به ما دستور داد کلام راست بگوییم و امانت را ادا کنیم و صله رحم انجام دهیم و با همسایگان نیکی کنیم و مرتکب کار حرام و خونریزی نشویم و ما را از انجام کارهای زشت نهی کرد و از گفتار دروغ و خوردن مال یتیم و تهمت زدن به زن شوهردار منع فرمود و دستور داد که خدای یگانه را بپرستیم و شریک برای او قرار ندهیم و دستور به نماز و زکات و روزه داد.
خطاب جعفر حاکی از آن چیزی است که اسلام به آن اهمیت میداد، مانند ارزشهای پسندیده و اصول عالیه و آنچه را که افراد جاهلیت بر آن معتقد بودند ازلحاظ تأخر و اعمال زشتی که مرتکب میشدند.
جعفر اضافه کرد و گفت: پس ما او را تصدیق کردیم و به او ایمان آوردیم و از آنچه از جانب خدا آورده بود، پیروی کردیم. فقط خدای تنها را پرستیدیم و کسی را شریک او قرار ندادیم و آنچه را بر ما حرام بود، حرام کردیم و حلال کردیم آنچه را بر ما حلال بود. قوم ما بر ما دشمنی ورزیدند و ما را عذاب دادند و برای دینمان ما را عذاب کردند و از ما خواستند که از پرستش خدا به پرستش بتها برگردیم و حلال بدانیم آن خبائثی را که حلال نمیدانستیم. چون بر ما به دشمنی پرداختند و به ما ستم کردند و بر ما تنگ گرفتند و بین ما و دینمان حائل شدند، به کشور شما آمدیم و شما را برگزیدیم و مایل شدیم که در همسایگی شما قرار گیریم و امیدواریم ای سلطان که نزد تو به ما ظلمی نرسد.
نجاشی از کلام جعفر که حاکی از تعالیم اسلام و احکام خدای متعال که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم آورده بود، حیران شده و به جعفر گفت: آیا چیزی از آنچه خدای متعال گفته است، میدانی؟
گفت: بلی.
گفت: برای من بخوان؟
او سوره مریم را از قول خدای متعال خواند:
فَأَشَارَتْإِلَیْهِ قَالُوا کَیْفَ نُکَلِّمُ مَن کَانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیّا * قَالَ إِنِّی عَبْدُ اللهِ آتَانِیَ الْکِتَابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیّا * وَ جَعَلَنِی مُبَارَکا أَیْنَ مَا کُنتُ وَ أَوْصَانِی بِالصَّلاَةِ وَ الزَّکَاةِ مَادُمْتُ حَیّا * وَ بَرّا بِوَالِدَتِی وَ لَمْ یَجْعَلْنِی جَبَّارا شَقِیّا * وَ السَّلاَمُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدتُّ وَ یَوْمَ أَمُوتُ وَ یَوْمَ أُبْعَثُ حَیّا؛(1)مریم به او اشاره کرد. گفتند: چگونه با کودکی که در گهواره است، سخن بگوییم؟ ناگهان عیسی زبان به سخن گشود و گفت: من بنده خدایم، او کتاب به من داده و مرا پیامبر قرار داده است. مرا هر کجا که باشم وجودی پربرکت قرار داده و تا زمانی که زندهام مرا به نماز و زکات توصیه کرده است و مرا نسبت به مادرم نیکوکار قرار داده و جبار و شقی قرار نداده است. سلام خدا بر من در آن روز که متولد شدم و در آن روز که میمیرم و آن روز که زنده برانگیخته خواهم شد. این آیات مشاعر نجاشی و اسقفها را تملک کرد و اشکشان جاری شد و نجاشی به جعفر گفت: این دینی است که عیسی آورده است و بیشک عیسی و پیامبر شما محمد صلی الله علیه و آله وسلم از سوی یک خدا برای رسالت برگزیده شدهاند. بروید که به خدا شما را به آنان تسلیم نخواهم کرد.
1) . مریم، آیات 29 تا 33.
سپس دستور به رد ابنعاص و رفیقش داد لکن ابن عاص گفت: مسلمانان دربارهی عیسی بن مریم گفتار عظیمی دارند.
نجاشی ترسید و به دنبال جعفر فرستاد و از آنچه دربارهی حضرت مسیح گفته بودند پرسید. جعفر باورهای مسلمانان دربارهی حضرت مسیح را تشریح کرد و گفت: پیامبر ما میگوید او بنده خدا و فرستاده اوست و روحش کلمهای است که آنرا به مریم عذرا بتول القا کرد.
جان نجاشی از خوشحالی پر شد و خطی بر زمین کشید و به جعفر گفت: بین دین شما و بین دین ما بیش از این خط فاصله نیست.
نجاشی ابن عاص را اخراج کرد و به مسلمانان اجازه اقامت در حبشه را داد و آنان را در امنیت و متانت قرار داد و حمایت کامل خود را نسبت به آنان اعلام کرد، همان طوری که در شعائر دینی به آنان آزادی داد. امالمؤمنین ام سلمه آنچه را از مراعات در حبشه دیده است، چنین روایت میکند: وقتی ما به سرزمین حبشه وارد شدیم، همسایهی خوبی برای نجاشی شدیم. او ما را بر دینمان امنیت داد و ما خدا را پرستش میکردیم و کسی ما را اذیت نمیکرد و چیز ناخوشایندی نمیشنیدیم.(1)
حمایت نجاشی به مسلمانانی که وارد مملکتش شده بودند، بین مسلمانانی که مورد آزار و عذاب قریش بودند، شایع شد و ورود ابن عاص با شکست
1) . امتاع الاسماع، ج4، ص104-106.
روبرو شد. پس هشتاد نفر از مسلمانان با زنان و فرزندانشان به حبشه هجرت کردند و امالمؤمنین خدیجه تمام نیازهای آنان را پرداخت کرد. این هجرت انعکاس زیادی در مکه و اطراف آن داشت و سؤال همانند علت هجرت آنان و دلیل روی آوردن گروهی از مردم به اسلام را در بین مردم مکه برانگیخت به علاوه اینکه اسلام در حبشه منتشر شد و این سیاست عالی پیامبر در نقشه آن حضرت در مهاجرت اصحابش به حبشه بود.(1)
قریش جلسهای تشکیل دادند تا راهحلی برای پیشگیری از نابودی و تفرقه جامعه و فروپاشیشان پیدا کنند، چون برخی جوانان، زنان و بردههایشان به اسلام گرویده بودند و در میان آنان جدال سخت برقرار بود. جوان مسلمان، پدر و مادرش را آزار میداد و زن مسلمان از شوهرش دوری میکرد و بردگان ارزشی برای اربابانشان قائل نبودند و آنان را کوچک میشمردند، از این رو مواد زیر را تصویب کردند:
1- به کسی از بنی هاشم و بنی عبدالمطلب زن ندهند.
2- از بنی هاشم زن نگیرند.
3- چیزی به آنان نفروشند.
4- چیزی از آنان خریداری نکنند.
این بندها را در آن پیماننامه نوشتند و آنرا در داخل کعبه برای تأکید و الزام خودشان به انجام آن آویزان کردند و این پیماننامه را منصور بن
1) . حیاهْ المحرر الاعظم محمد صلی الله علیه و آله وسلم ، ج1، ص163.
عکرمه نوشت و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم او را نفرین کرد و بعضی انگشتانش فلج شد.(1)
قریشیان اقامت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و همراهانش را در شعب و تطبیق بندهای پیماننامه بر آنان را اجباری کردند و با اینکه برخلاف میل آنان بود، در شعب ابیطالب سکونت گزیدند و سختترین نوع ظلم و تنگی را کشیدند. امالمؤمنین خدیجه به تمام مایحتاج آنان کمک میکرد تا ثروت کلان او به پایان رسید و کمک او به اسلام بسیار بزرگ و نیکی او به مسلمانان بسیار زیاد بود.
مجاهد بزرگ - ابوطالب - با هاشمیان در محنتشان شریک بود و این ابیات از او بیان شده است:
وَ إِنَّ الَّذی ألصَقْتُمُ مِنْ کِتابِکُمْ
لَکُمْ کائِنٌ نَحْسا کَراغِیَةِ السَّقْبِ
أفیقُوا أفیقوا قَبْلَ أنْ یُحفَرَ الثَّری
وَ یُصبِحَ مَنْ لَمْ یَجْنِ ذَنْبا کَذِی الذَّنْبِ
وَ لاَ تَتْبَعُوا أَمْرَ الوُشاةِ وَ تَقْطَعوا
أَو اصِرَنا بَعْدَ الْمَوَدَّةِ وَ الْقُرْبِ
وَ تَسْتَجْلِبوا حَرْبا عَوانا و رُبَّما
أَمَرَّ علی مَنْ ذاقَهُ جَلَبُ الْحَرْبِ
فَلَسْنا وَ رَبِّ الْبَیْتِ نُسْلِمُ أحْمَدا
لِعزّاءَ مِنْ عَضِّ الزَّمانِ وَ لاَ کَرْبِ
وَ لَمّا تَبِنْ مِنّا وَ مِنْکُم سَوالفٌ
وَ أَیدٍ أُترَّتْ بِالقُساسِیَّةِ الشُّهْبِ
به درستی که آنچه را که از نوشتهتان به دیوار کعبه آویختید، برای شما چون شیر اول ناقه نحس است.
بیدار شوید! بیدار شوید! قبل از اینکه در خاک قرار گیرید و هنوز گناه نکرده گناهکار به حساب آیید.
1) . ابن هشام، سیره نبوی، ج1، ص375.
از سخنچینان پیروی نکنید و پیوندهایمان را پس از دوستی و نزدیکی قطع ننمایید.
شما به دنبال جنگ فراگیری هستید که بر هر کسی که جنگ را چشیده، تلخ است.
به خدای کعبه قسم! ما کسی نیستیم که با هیچ برخورد و گرفتاری احمد را تسلیم کنیم.
هنوز ما و شما رخ به رخ نشدیم و در دستمان شمشیر آهنین قرار نگرفته است.
این ابیات حاکی از بعضی اموری است که قریش بر ضد بنی هاشم اتخاذ کردند و آن عبارت است از:
1- محکوم کردن صحیفه که در آن هرگونه ارتباط به هاشمیان را تحریم نموده ووصلت با آنان را قطع کرده است.
2- اخطار به قریشیان از شنیدن قول سخنچینان که سعی در اشاعه فتنه و دشمنی در بین آنان و قریش دارند.
3- ابوطالب قریشیان را به دوری از شعلهور کردن آتش جنگ بین آنان و هاشمیان فراخواند چون معتقد بود آن به فاجعه و مصیبت میرسد.
4- ابوطالب آنان را آگاه کرد که هر چه مصیبت و سختی به آنان برسد، دست از حمایت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بر نخواهند داشت و مانع هر دشمنی و ناراحتی او خواهند شد و مادامی که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در شعب ابیطالب بود، از دلسوزی ابوطالب به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم چنان میرسید که جای او را در بین فرزندانش قرار میداد تا از حمله قریش به او در امان باشد.
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم با بنی هاشم در شعب ابیطالب بیش از دو یا سه سال ماند و سختترین نوع رنجها را تحمل کرد. آنان در انزوای کامل از جامعه بودند زیرا قریش تمام روزنههای زندگی را بر آنان بسته بودند و ارتباط مردم را با آنان تحریم کرده بود. وقتی خدای متعال خواست آنان را از آن محنت و بلای بزرگ نجات دهد، موریانه را بر آن پیماننامه مسلط کرد تا همه را به جز نام خدای متعال خورد. جبرئیل بر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نازل شد و او را با خبر کرد و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به نزد عمویش ابوطالب آمد و او را از این امر خبر داد و گفت: پروردگار من! موریانه را بر پیماننامه قریش مسلط کرده و فقط اسم خدا را واگذاشته و از آن، ظلم و متارکه و بهتان را نفی کرده است.
ابوطالب پرسید: پروردگارت این را به تو خبر داده است؟
گفت: بلی.
ابوطالب به سوی قریش رفت و به آنان گفت: ای گروه قریش! پسر برادر من به من چنین خبر داده به پیماننامهتان بنگرید و اگر آنگونه است که پسر برادرم گفته
است از متارکه با ما دست بردارید و از آنچه در آن است، صرفنظر کنید و اگر دروغ گفته باشد، من او را به شما وامیگذارم.
همه صدا زدند: راضی شدیم، راضی شدیم.
فورا به سراغ پیماننامه رفتند و آنرا آنگونه که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم خبر داده بود، یافتند. این موضوع تکبر و نفرت آنان را زیاد کرد و باز هم به پیامبر ایمان
نیاوردند و او را تصدیق نکردند.(1)
ابوطالب در شعرش خبر پیماننامهای که موریانه آنرا خورده ذکر کرده و گفته است:
أَلاَ هَل أَتی بَحْرِیَّنا صُنْعُ ربِّنا
عَلی نَأْیهِمْ وَاللّهُ بِالنّاسِ أَرْوَدُ
فیُخبِرَهُم أَنَّ الصَّحیفَة مُزِّقَتْ
وَ أَنْ کُلُّ ما لَمْ یَرْضَهُ اللّهُ مُفْسَدُ
تَراوَحَها إِفْکٌ و سِحْرٌ مُجَمَّعٌ
وَ لَمْ یُلْفَ سِحرٌ آخِرَ الدَّهرِ یَصْعَدُ
تَداعی لَها مَنْ لَیْسَ فیها بِقَرْقَرٍ
فَطائِرُها فی رَأْسِها یَتَرَدَّدُ
وَ کانَتْ کِفاءً وَقْعَةٌ بِأَثیمةٍ
لِیُقطَعَ مِنْها ساعِدٌ وَ مُقلَّدُ
آگاه باشید آیا دست پروردگار به کمک حبشیها که دور از ما هستند، آمده وخداوند با مردم مدارا مینماید.
پس به آنان خبر دهد که عهدنامه پاره شده و هر آنچه خدا از آن خشنود نباشد، تباه شده است.
پی در پی دروغ و سحر در آن جمع شده و هیچ سحری تا پایان روزگار کارساز نیست. مشکلات از هم گسیخت و نیرنگ باطل شد و به خودشان برگشت. در جنگ گناه به همین قدر کافی است که دستها و گردنها قطع شود.
شیخ بطحا در این ابیات به صحیفهای که موریانه آنرا از بین برده و به صورت خاک در آورده، اشاره میکند و تقاضا مینماید که این خبر به مسلمانانی که از ترس به حبشه فرار کردهاند، برسد تا خوشحال شوند. در هر حال، بزرگان بنی هاشم در شعب، تحت عذاب بودند تا خبر به بیشتر
1) . سیره ابن هشام، ج2، صص17-16.
افراد قریش رسید که موریانه صحیفه را خورده است. گروهی از قریشیان که در رأس آنان «زهیر بن ابی امیه» بود با گروهی از برادرانش برای برداشتن این محاصره اقتصادی از هاشمیان متحد شد. پس بلند شد و خطاب به آنان گفت: ای اهل مکه! ما طعام میخوریم، لباس میپوشیم و بنی هاشم هلاک شدند و کسی با آنان معامله نمیکند. به خدا نمینشینم تا این پیمان قطعی ظالم را پاره کنم.
ابوجهل آن را به زور رد کرد و گفت: والله آن پاره نمیشود.
گروهی برخاستند و زهیر را تأیید کردند و گفتار ابوجهل را رد کردند و با او به مخالفت برخاستند. ابوجهل سست شد و گفت: این امری است که قبلاً طرحریزی شده است.
مخالفین پیروز شدند و ابوجهل نتوانست کاری بکند و هاشمیان را از شعب آزاد کردند و ابوطالب برای مخالفین اشعار زیبندهای سرود و از آنان تشکر کرد:
جَزَی اللهُ رَهْطا بالحَجونِ تَبایَعُوا
عَلی مَلَأٍ یَهدِی لِحَزمٍ وَ یُرْشِدُ
قُعودا لَدی خَطْم الحَجون کَأَنَّهُمْ
مَقاوِلةٌ بَلْ هُم أَعَزُّ وَ أَمْجَدُ
أَعانَ عَلَیها کُلُّ صَقْرٍ کَأَنَّهُ
إِذا ما مَشی فی رَفْرَفِ الدِّرْعِ أَحْرَدُ
جَرِیٌّ عَلی جُلّی الْخُطوبِ کَأَنَّهُ
شِهابٌ بِکَفَّیْ قابسٍ یَتَوَقَّدُ
مِنَ الأَکْرَمینَ مِنْ لُؤیِّ بنِ غالِبٍ
إِذا سِیمَ خَسْفا وَجْهُهُ یَتَرَبَّدُ
طَویلُ النَّجادِ خارجٌ نِصفُ ساقِهِ
عَلی وَجْهِهِ یُسْقَی الْغَمامُ وَ یُسْعَدُ
عَظیمُ الرَّمادِ سَیِّدٌ وَ ابْنُ سَیِّدٍ
یَحُضُّ عَلی مَقْرَی الضُّیوفِ وَ یَحْشِدُ
خداوند به گروهی که در حجون در بین مردم بیعت کردند که به احتیاط
و رشد عمل کنند، جزا بدهد.
در کنار خطمالحجون نشسته بودند به طوری که گویا پیمانکار هستند بلکه آنان عزیز و بزرگوارترند.
بر آن پر باز شکاری کمک کرد که گویا وقتیکه حرکت میکند، به آرامی و وقار حرکت میکند.
برای آن امر عظیم به سرعت حرکت میکرد به طوری که گویا پاره آتشی است در دست کسی میخواهد آتش بیافروزد.
بزرگواری از لؤی بن غالب هنگامیکه با خواری برخورد کند، چهرهاش از ناراحتی به سیاهی برمیگردد.
بخشنده و کریم است که ابرها از روی او طلب باران میکنند و سیراب میشوند.
مهماننواز و بزرگوار، فرزند بزرگوار و برای میزبانی افراد را ترغیب و تشویق مینماید.
شیخ بطحا از آنانیکه پیماننامه راشکستند، تمجید مینماید و آنان را به جود و سخا میستاید و از کوشش و سعی آنان در نجات هاشمیان از شعبی که در آن معذب بودند که بدتر از تنگی زندان و عذاب بود، تشکر میکند.
به هر حال، پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به عزم و اراده قوی از شعب خارج شد آن هم با حمایت امالمؤمنین خدیجه و عمویش ابوطالب که قدرت زندهای بودند که او را از سرکشان قریش حفظ میکردند چه اینکه او را بر تبلیغ رسالت پروردگار و اشاعه ارزشهای آن تشویق مینمود و میگفت:
فَاصْدَعْ بِأَمْرِکَ ما عَلَیْکَ غَضاضَةٌ
وَ ابْشِرْ بِذاکَ وَ قُرَّ مِنْکَ عُیونا
وَ اللّهِ لَنْ یَصِلُوا إِلَیْکَ بِجَمْعِهِمْ
حَتّی اُوَسَّدَ فِی التُّرابِ دَفِینا(1)
به آنچه مأموری بر رسالتت اقدام کن و به آن بشارت بده و چشمت به آن روشن شود.
به خدا دست آنان به تو نمیرسد تا من در خاک دفن شوم.
به هر روی، ابوطالب در هر شرایطی حمایت خود را نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم اعلام کرد. همینطور امالمؤمنین خدیجه تمام ثروت کلانش را به پشتیبانی اسلام و کمک به بیچارگان مسلمان به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بخشید و اموال خود را برای نجات آنان از سختی فقر و کمک به زندگی آنان صرف کرد. در واقع کمک او به اسلام بسیار بزرگ بود، کنار پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ایستاد و در روزهای غربت و محنتش او را یاری کرد. قبایل قریش آرزوی حمله به قیام او و خاموش کردن نور او را داشتند و بخشش اموال زیاد او در پشتیبانی از دعوت اسلام بود.
یعقوبی میگوید: خدیجه تمام اموالی را که داشت در شعب ابوطالب انفاق کرد تا آنکه خودش نیز فقیر شد.(2)
امالمؤمنین خدیجه از آغاز دعوت اسلام همراه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بود. هنگامی که سرکشان قریش بر علیه حضرت صلی الله علیه و آله وسلم قیام کردند و با خشونت و سرسختی به مقابله با او برخاستند، به جز سرور زنان خدیجه جایی نبود که او پشت خود را به آن محکم کند و از رنج خود بکاهد.
ابن اسحاق روایت کرده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم هرگاه کلام ناخوشایندی میشنید و محزون می گردید، به خدیجه مراجعه میکرد، خدای متعال به وسیله خدیجه - آن بانوی بزرگوار - سختیها را بر او آسان و او را مطمئن میکرد، رنجش را تخفیف میداد، او را تصدیق مینمود، امر مردم را بر او سبک میشمرد، در حمل بار زندگی به او کمک میکرد و همیشه بر این منوال بود تا به پروردگارش پیوست.(1)
حضرت خدیجه در مراقبت از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و مهربانی و عطوفت به او میکوشید و آنچه از دشمنی و استهزاء از وحشیان قریش و سفیهان آنان میدید؛ پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را دلداری داده و آن را سبک جلوه میداد.
از الطاف خدای متعال بر بنده و رسولش محمد صلی الله علیه و آله وسلم این است که به این فاضله مطهره بر او منت نهاد که به خدای متعال یگانه ایمان آورد و رسولش را در زمانی تصدیق کرد که مکه مملو از کفر و الحاد بود و سایهای در آن جز برای بت و بتپرستی نبود. او در آن هنگام از روی تدبر و آگاهی به
1) . الاصابهْ، ج4، ص281؛ استیعاب، ج4، ص282.
اسلام گروید و تمام امکانات اقتصادی و ثروت کلان خود را برای نشر اسلام و اشاعه آن در بین مردم در اختیار پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم گذاشت. خدای متعال از کوشش او تشکر کرد و برای او توسط رسولش محمد صلی الله علیه و آله وسلم درود و تبریک فرستاد و به وسیله پیامبرش صلی الله علیه و آله وسلم به او بشارت داد که خانهای در بهشت از درّ و یاقوت دارد که در آن نه خستگی و نه سر و صدایی هست.
ما ناچاریم نگاهی به علل و اسبابی که منجر به کینه عایشه و ناخشنودی او از خدیجه و فرزند او شد، داشته باشیم چون گمان میکنم این مطلب از متممات بحث زندگی خدیجه است.
در اعماق جان عایشه بغض شدیدی نسبت به حضرت خدیجه وجود داشت اما اسباب آن در آنچه من گمان میکنم این است:
از اجزاء اصلی زن و از غرایز شخصی او ناخرسندی او از هوو است، حتی اگر قبل از او مرده باشد، چون میخواهد تنها کسی باشد که عواطف شوهرش را جذب کرده و در دوستی او خالص باشد و هوو در واقع رقیب او است و عواطف او را از بین میبرد و عایشه دربارهی این پدیده در ضمن گفتگوی خود چنین بیان میکند:
1- عایشه گفت: به زنی چون خدیجه حسد میورزیدم چون رسول
خدا صلی الله علیه و آله وسلم پس از مرگ اومرا به همسری گرفت.(1)
2- عایشه از عمق دوستی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به خدیجه صحبت میکرد و میگفت: پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از خانه خارج نمیشد مگر اینکه یادی از خدیجه کرده و از او تمجید میکرد. روزی از او یاد کرد و غیرت من به حرکت آمد. گفتم: آیا یک پیرزنی بیش بود؛ خدا بهتر از آنرا به تو داد.
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم خشمگین شد به طوری که موهای جلو پیشانیش از غضب تکان میخورد. سپس فرمود: نه، به خدا، خدا بهتر از آنرا به من نداد. به من ایمان آورد وقتی که همه مردم به من کافر بودند، مرا در مالش کمک کرد، وقتی مردم مرا محروم کردند و خدا از او به من فرزندانی داد، هنگامی که از زنان دیگر از اولاد محروم شدم.(2)
3- هاله خواهر خدیجه از دوستی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به خدیجه، چنین میگوید که وارد خانهاش شدم. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم صدای من را شنید که شبیه صدای خدیجه بود. پس صدا زد و فرمود: خدایا! هاله است.
عایشه نتوانست خودداری کند تا اینکه با غیظ گفت: چقدر یاد پیرزنی از پیرزنهای لب سرخ قریش را میکنی که از دنیا رفته است، خدا بهتر از آن را به تو داد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ناراحت شد و بر عایشه فریاد زد: به خدا سوگند! خدا بهتر از آنرا به من نداد. او به من ایمان آورد زمانیکه همه مردم به من کافر بودند و وقتی مرا تصدیق کرد که مردم مرا تکذیب کردند و با مال خود مرا
کمک کرد زمانیکه مردم مرا محروم کرده بودند و خدا از او فرزندانی غیر از زنان دیگر روزی من کرد.(1)
4- از بزرگترین دوستیها و اخلاص پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به او آن بود که هرگاه گوسفندی را میکشت، میفرمود: از گوشت آن برای دوستان خدیجه بفرستید. در این وقت عایشه خشمگین میشد و صدایش را بلند میکرد و میپرسید: چرا این کار را بکنم؟
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم پاسخ میداد: من دوستان او را دوست دارم.(2)
5- عایشه روایت کرده است: رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم وقتی میخواست از خانه خارج شود یادی از خدیجه میکرد و او را تمجید و تحسین مینمود.(3)
حسد، قلب عایشه را برای تمجید پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از خدیجه و ترحمش بر او خراب کرد و این از علل بغض او به وی و فرزندش بود.
عامل دیگری که اهمیت زیادی در ناخشنودی عایشه نسبت به خدیجه داشت، نداشتن فرزند از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بود در حالیکه خدیجه سلام الله علیها ذریه طاهره را که از آنان سرور
زنان عالم فاطمه سلام الله علیها باقی مانده نبوت است را داشت.
ما تَمَنّی غَیْرَها نَسْلاً وَ مَنْ
یَلِدِ الزَّهْراءَ یَزْهَدْ فی سِواها
غیر از او نسلی را آرزو نمیکند کسی که زهرا را دارد و آن کس از غیر او
بینیاز است.
عایشه بر سرور زنان فاطمه سلام الله علیها کینه داشت، چون او دختر خدیجه بود. با خشونت به او گفت: ای دختر خدیجه! گمان میکنی مادرت خدیجه بر ما فضیلت دارد، به راستی او چه فضیلتی بر ما داشت؟! فاطمه متأثر میشد و میگریست.
روزی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به او فرمود: ای دختر محمد! چرا گریه میکنی؟
گفت عایشه نام مادرم را برد. گریستم چون از او ایراد گرفت.
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم غضب کرد و رو به عایشه فرمود: ساکت شو! خدای متعال برکت در فرزندان عزیزمان قرار داده است. خدیجه که رحمت خدای متعال بر او باد، برای من طاهر راآورد که او عبدالله و پاک بود و برای من قاسم و فاطمه و رقیه و ام کلثوم و زینب را آورد و تو از آنانی هستی که خدای متعال رحم تو را نازا قرار داده و چیزی از تو متولد نمیشود.(1)
از آن مسائلی که بر خشم و کینه عایشه بر زهرا سلام الله علیها میافزود، تمجید پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به بزرگی منزلت او و برتر بودن بر همه زنان عالم و اینکه خدای متعال به خشنودی او خشنود و به غضب او، غضبناک میشود و هیچ کس از اولیاء خدای متعال بهرهمند نشده به مانند آنچه سرور زنان عالم به مثل این بزرگداشت بهرهمند شده است.
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم برای زهرا سلام الله علیها همه نوع احترامی قائل بود. وقتی به او روی
1) . الخصال، ص404.
میآورد، به احترام او از جا برمیخاست و دستهایش را میبوسید و این در پیش روی عایشه بود و رفتار او در خانهاش با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم رفتاری دشمنانه بود و به یقین، تأثیر زیادی در او داشت؛ همانطور که عایشه از زهرا متنفر بود، زهرا نیز از عایشه به سبب رفتار ناپسندش بغض داشت و به اسماء بنت عمیس وصیت کرد، اجازه ورود برای عیادت او در زمانی که مریض است، ندهد و همچنین وصیت کرد بعد از وفاتش به او وارد نشود و شاهد جسم مطهرش نباشد.
آنچه مسلم است اینکه عایشه کینهی امام علی علیه السلام را نیز به دل داشت چون او نزدیکترین کس به رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و همواره همراه آن حضرت بود. امام علی علیه السلام دروازه شهر علم پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و پدر دو نبیره او بود و کسی که نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم منزلت هارون نسبت به موسی را داشت و او عواطف پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را جذب کرده بود، در حالی که ابوبکر و عایشه از چنین الطافی بهرهمند نبودند، به اضافه اینکه امام علیه السلام زوج فاطمه زهرا سلام الله علیها دختر خدیجه و هووی عایشه بود، که کینه او را به دل داشت و از اومتنفر بود.
کراهت عایشه به امام امیرالمؤمنین علیه السلام از مسلمات است چون وقتی آن حضرت عهدهدار خلافت شد، توان خود را از دست داد و اشاره به آسمان کرد و گفت: کاش آسمان به زمین میافتاد، اگر این امر به پسر ابیطالب برسد.
او انتقام خون عثمان را میخواست و کسی است که فتوا به کشتن عثمان
و کفر او داده بود و گفت: بکشید این نعثل را که کافر شده و کشتن او را برگ برندهای قرار داد و مسلمانان را برای سرنگونی حکومت امام علیه السلام تحریک کرد. با عایشه، طلحه و زبیر و والیان عثمان بن عفان و در کل کسانی که اموال بیتالمال مسلمانان را ربوده بودند، همراه شدند و لشکر عایشه را مسلح کردند و مردمان فرومایه و سادهلوحان و صاحبان طمع به آنان پیوستند تا بصره را اشغال کنند و آنرا قاعده برای سقوط حکومت امام علیه السلام که نمونهی عدالت سیاسی و اجتماعی و وفور رفاه زندگی و امنیت برای همه مسلمانان بود، قرار دادند.
بعد از آنکه بصره را اشغال کردند، در آن فساد و خرابی و سرقت بیتالمال شایع شد و گروهی از سربازان و غیره را کشتند. چون امام علیه السلام از آنان مطلع شد، با لشکرش برای خاموش کردن فتنه به سوی آنان رفت. وقتی به آنان رسید، آنان را به صلح و جلوگیری از خونریزی دعوت کرد امّا پاسخ او را ندادند و بر تمرد و نافرمانی خود اصرار ورزیدند و بدین ترتیب آتش جنگ شعلهور شد. پس طلحه و قبل از آن زبیر کشته شدند و فرماندهی لشکر را عایشه به عهده گرفت. او که در دستش کیسهای از مال بود، آن را به لشکریانش نشان میداد و میگفت: این مال کسی است که سر امام امیرالمؤمنین علیه السلام را بیاورد.
خانههای بصره و کوفه را حزن و سوگواری برای کشتههایشان پر کرد، آنگونه که فتنه را در بین مسلمانان شایع کرد وباب جنگ را بینشان گشود، همانطوری که به معاویه بن ابوسفیان فرصت اعلان نافرمانی مسلحانه بر علیه حکومت امام را داد.
امام پس از شکست دادن سپاه عایشه، او را به سوی مدینه فرستاد و امر کرد که در خانهاش بماند. قلب عایشه پر از بغض و کراهت نسبت به امام علیه السلام بود و چون خبر شهادت او را دریافت کرد، خوشحال شد و با خرسندی گفت:
فَأَلقَتْ عَصاها وَ اسْتَقَرَّ بِها النَّوی
کَما قَرَّ عَیْنا بِالاِیابِ المُسافِرُ(1)
سرانجام علی خلافت را رها کرد و زمین با مرگ او آرام گرفت و همچنان که چشم با بازگشت مسافر روشن میشود، من از مرگ او خرسندم.
این گونه موضع عایشه نسبت به امام علیه السلام با بغض و کراهت همراه بود، با آنکه از ارتباط محکم و دوستی صادقانهای که بین پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و امام علیه السلام برقرار بود، آگاهیداشت.
از دیگر مصیبتها، موضع عایشه با امام حسن علیه السلام ، ریحانه رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم بعد از وفاتش بود. جسم مقدس او را آوردند تا در جوار جدش به خاک بسپارند. او با حالتی خشمناک و عصبانی خارج شد و با صدای بلند گفت: کسی را که من دوست ندارم، وارد خانهی من نکنید.(2)
این با قول رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم تعارض دارد که درباره او و برادرش فرمود:
الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ سَیِّدا شَبابِ أهْلِ الْجَنَّةِ؛ حسن و حسین دو سرور جوانان بهشتند.
همچنین دربارهی او به طور خاص فرمود: خدایا! من او را دوست دارم و دوست دارم کسی را که او را دوست داشته باشد.(1)
این عمل به خاطر کینهی زیادی بود که به فرزندان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم داشت. محققین شیعه میگویند که زوجه از زمین ارث نمیبرد واز بنا و درخت ارث میبرد و بهرهای از زمین ندارد، پس چگونه خانه به او تعلق دارد؟!
همانا او ملک زهرا سلام الله علیها بود و به فرزندش بعد از وفات او میرسد. به اضافه اینکه پدرش از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم روایت میکرد: ما گروه انبیاء طلا و نقره و خانه و زمین به جا نمیگذاریم. پس خانه رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم بر حسب روایت ابوبکر برای مسلمانان است، چگونه پدرش و عمر در آن دفن شدند؟!
به هر حال، موضع عایشه و بعضی صحابه در برابر عترت نبوی، باعث فتنه بین مسلمانان و تفرقه آنان به گروهها و احزاب گردید و نگاشتن این امور فقط خدمت به حق و ابراز حقیقت تاریخ اسلامی است.
«عامالحزن» سالی است که در آن رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم دو رکن از دوستانش را از دست داد: عمویش ابوطالب، حامی اسلام در روزهای غربتش و همسر مهربانش خدیجه که از هر نیکی و احسان درباره او کوتاهی نکرد.
قبل از اینکه از وفات خدیجه مطالبی بگوییم، به طور مختصر به مصیبت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم دربارهی وفات عمویش ابیطالب که او را از شر آن سرکشان حمایت میکرد؛ میپردازیم. بین وفات ابیطالب و خدیجه چند روزی
1) . نورالابصار، ص231.
بیشتر فاصله نبود و در آن سختترین روز و بزرگترین مصیبت بر نبی صلی الله علیه و آله وسلم وارد شد به طوری که آن سال را حتی به سال اندوه و حزن نامیدند.
بعد از آنکه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از شعب ابیطالب خارج شد، با شور و نشاط، شروع به دعوت اسلام در بین قبایلی که وارد مکه میشدند، پرداخت و آن به پشتیبانی از عمویش رئیس مکه بود، کسی که تمام امکاناتش را در حمایت از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از کید قریشیان به کار گرفته بود. سن ابوطالب به هشتاد رسیده بود، امراض از هر طرف به او رو آورد و او را خانهنشین کرد. اشراف و بزرگان قریش به عیادت او آمدند و به او گفتند: ای ابوطالب! تو از ما هستی آنگونه که خود آگاه هستی از آنچه که بین ما و بین پسر برادرت وجود دارد. او را فراخوان و از او بخواه تا دست از مخالفت با ما و دین ما بردارد. ما نیز با او مخالفت نخواهیم کرد و در دینش او را آزاد خواهیم گذارد.
ابوطالب به دنبال پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرستاد. چون حاضر شد، فهمید که چه گفتهاند و فرمود: من جز یک کلمه که آنرا بگویند و بر تمام عرب سیادت و آقایی کرده و عجم را نیز زیر فرمان خود گیرند، از آنان نمیخواهم.
ابوجهل گفت: به حق پدرت قسم ما حاضریم ده کلمه بگوییم.
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: بگویید لاالهالاالله و آنچه غیر او میپرستید را رها کنید. بعضیها انکار کردند و حیران شدند و به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم گفتند: ای محمد! آیا میخواهی همه خدایان را در یک خدا قرار دهی؟
مردم از جواب پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به آنان مأیوس شدند. یکی از آنان گفت: این
مرد حاضر به پذیرفتن هیچ گونه قول و پیمانی با ما نیست. مشرکان حیران و ساکت خارج شدند زیرا چیزی به دست نیاورده بودند و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از تمایلاتشان جلوگیری کرد.
قبل از اینکه ابوطالب به لقاءالله بپیوندد، فرزندان و افراد قبیلهاش را به این وصیت که پر از مکارم اخلاق و محاسن است، سفارش کرد، همانطوری که به مراعات با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم سفارش کرد. بعضی از بندهای آن چنین است: شما را به بزرگ داشت این بنا (کعبه مقدسه) سفارش میکنم که رضایت پروردگار در آن است و برای قوام زندگی و ثبات برای زادگاه صله رحم انجام دهید و آنرا قطع نکنید چون صله رحم عمر را زیاد میکند، ظلم را ترک کنید و به سائل بخشش نمایید و بر شما باد به درست گفتن و ادامه امانت، چون در آن برای خواص محبت و برای عوام
احترام است.
این وصیت اقتباس از تعالیم اسلام است که هر فضیلتی را برای رشد انسان روشن میکند.
به گفته شیخ بطحا او در وصیت جاویدش اضافه کرد:
من شما را به محمد صلی الله علیه و آله وسلم وصیت میکنم. او امین در قریش و صدیق در عرب است و جامع همهی آن چیزی است که به شما وصیت کردم. او برای شما آیین رهاییبخشی آورده است و آینده از آن او است. روزی را میبینم که قشرهای محروم و ستم دیده عرب از همه سو به او روی آورند، دعوتش را پاسخ دهند، شعارش را تصدیق کنند، جریان او را بزرگ
شمارند، پیروان او، خود را به گرداب مرگ افکنند، سران قریش دنباله رو آنان شوند و از پایگاه قدرت آنان ویرانهها بر جای ماند و چنان تحول ژرفی پیش آید که ضعیفان به سروری رسند، بزرگان نیازمند شوند و دورترینها بیشترین بهره و توفیق را یابند. عرب دوستی خود را به محمد صلی الله علیه و آله وسلم تقدیم کند، به او دل بسپارد و او را زمامدار خود بپسندد. ای جماعت قریش! فراموش نکنید که او از تبار شما است و در میان شما زندگی میکند، پس یار او باشید و یارانش را حمایت کنید. هر که از شما راه او را پی گیرد، بالندگی و رشد یابد و هر که از پرتو هدایت او بهره برد، سعادتمند شود. کاش فرصت بیشتری داشتم و اجل مرا تأخیری بود تا هر موج مخالفتی را از او میراندم و مدافع او در برابر هر رنج و مصیبتی بودم غیر از این که به گواهی او گواهی میدهم و گفتار او را بزرگ میشمارم.(1)
این وصیت حاکی از ایمان ابیطالب به اسلام است کما اینکه حاکی از سرنوشت اسلام در آینده است: از شکوفایی آن و آنچه دشمنان اسلام از خواری و ذلت با آن مواجه خواهند شد و اینکه به زودی مستضعفین به عزت و کرامت خواهند رسید و این امر در صحنه زندگی به وقوع پیوست و قریش ذلیل و مستضعفین سرور و عزیز شدند.
به هر حال، وصیت ابوطالب پر از ارزشهای بزرگ و نمونههای عالیه و ایمان عمیق به اسلام بود.
1) . الغدیر، ج7، ص366.
طولی نکشید که مرگ ابوطالب بعد از وصیتش فرا رسید و نفس او قطع شد و روحش به سوی خدای متعال پرواز کرد و ملائکههای رحمان و انبیاء و پیامبران او را گرامی داشتند و فورا فرزندش امام امیرالمؤمنین علیه السلام با فرزندان بزرگش، جسم مطهر او را غسل دادند و مراسم شرعی اجرا نمودند. سپس او را به مقر دایمی وی انتقال داده و در آنجا دفن نمودند و شرف و ایمان و کرامت را با او نیز دفن کردند. در واقع زندگی این قهرمان بزرگ که خدا به وسیله او اسلام را عزیز کرد وپیامبرش را کمک نمود، در هم پیچیده شد. سلام خدا بر او که برای اسلام بسیار مفید بود.(1)
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از وفات عمویش سخت غمگین و متأثر شد و در کنار قبرش وحشتزده و محزون، در حالیکه خاک قبر را با اشک چشمش ترمیکرد، با حالت ناراحتی کلماتی را بیان کرد و فرمود: عموجان! من را در کودکی تربیت کردی، در یتیمی کفالت و سرپرستی نمودی و در بزرگی یاری و نصرتم دادی. خدایت از جانب من، تو را پاداش نیکو دهد. از خدا طلب آمرزش و شفاعتی برای تو میکنم که جن و انس از آن تعجب کنند.(2)
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم حامی و یاور و رکن محکم خود را که از دست پلیدان قریش به او پناهنده میشد، از دست داد و قریش او راتنها یافت و بر عذاب او
اجتماع کردند و آن حضرت صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: قریش به چیزی که من آنرا بد بشمارم، دست نیافت تا اینکه ابوطالب از دنیا رفت.(1)
قریش بعد از مرگ ابوطالب بر آزار پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم زیادهروی کردند و خاک بر سر و صورت او ریختند و عدهای در هنگامی که نماز میخواند، شکمبه گوسفند بر سر او میافکندند.(2)
خدای متعال به ابوطالب بزرگترین پاداش را بدهد و خدمات او را مورد لطف خود قرار دهد. در هر حال، ابوطالب حامی و یاور اسلام در ایام محنت بود و این گفتار سفیهانه است که این مجاهد بزرگ کافر از دنیا رفت. این بهتان از ساختههای امویان و از افتراهای عباسیان، دشمنان خاندان علوی و سید آنان امام امیرالمؤمنین علیه السلام است.
به راستی، چگونه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بر مرگ کافر سخت محزون میشود و آن سالی که عمویش مرده است را «سال حزن» مینامد؟! چگونه برای او دلسوزی میکند و انواع احترامها و تکریم را برای او در نظر میگیرد، در حالیکه او کافر است؟! چگونه در خانهاش میخورد و میآشامد در حالیکه حکم اسلام در نجاست کافر تصریح دارد؟!
امراض پیاپی بر جسم امالمؤمنین خدیجه وارد شد. در روزهای آخر عمرش با فقر مواجه بود، چون او تمام ثروت کلانش را در خدمت اسلام به
کار گرفت و فحش و تحقیر و استهزاء را از زن و مرد قریش تحمل کرد و آنچه مصیبت و ناراحتی به او وارد میشد را در راه خدای متعال میپذیرفت.
مهمترین چیزی که خدیجه را در مرحله آخر عمرش رنج میداد، غصه تنها دخترش زهرا سلام الله علیها بود، چون میدانست زنان قریش کینه او را به خاطر همسرش پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به دل
دارند؛ پس به دخترش مینگریست و اشک میریخت. روزی اسماء بنت عمیس که در کنارش ایستاده بود، به او گفت: آیا گریه میکنی در حالیکه تو سرور زنان جهان و همسر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بشارتدهنده بر زبان او به بهشت هستی؟
خدیجه گفت: گریهی من برای آن نیست ولکن زن شب زفافش ناچار نیاز به یک زنی دارد که به او کمک کند و فاطمه نو ظهور است، میترسم کسی نباشد که به او کمک کند.
اسماء ضمانت کرد که در شب زفاف به کمک زهرا سلام الله علیها قیام کند و به او گفت: من خدا را گواه میگیرم، اگر تا آن روز باقی ماندم در این امر به او کمک کنم.
در شب زفاف سرور زنان عالم، پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به امام امیرالمؤمنین علیه السلام دستور خروج زنان از منزل را داد. همه خارج شدند امّا اسماء درنگ کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به او گفت: تو کیستی؟
گفت: اسماء بنت عمیس هستم.
فرمود: آیا دستور خروج زنان را ندادم؟!
گفت: بلی، ای رسول خدا! قصد مخالفت را نداشتم اما پیمانی با خدیجه
بستم که میمانم تا آنرا عملی نمایم.
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم گریست و به او فرمود: موفق باشی و او را دعا کرد.(1)
خدیجه سفارش سرور زنان را به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم کرد با علم به اینکه میدانست پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از عمق جانش به او محبت و مودت دارد.
خدیجه در لحظات آخر زندگی از دخترش فاطمه خواست که به پدرش بگوید: من از قبر میترسم و میخواهم ردایی که هنگام نزول وحی میپوشیدی به من بدهی تا کفنم باشد.
فاطمه به پدرش گفت: فورا آنرا به نزد او آوردند.
طولی نکشید که روح امالمؤمنین خدیجه به سوی خدای متعال پرواز کرد وملائکههای مقرب خدای متعال و انبیاء مرسلش از او استقبال کردند.
در واقع مرگ، این بانوی بزرگ را که یگانه دوران و زمان خود بود به دلیل ایمان به خدای متعال و خدمتی که به اسلام کرده بود، از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم گرفت.
حضرت صلی الله علیه و آله وسلم در حالیکه برای همسرش که او را در تمام مراحل زندگی کمک کرده بود، اشک میریخت، برای تجهیز جسم مطهرش قیام کرد و او را در کفنش پیچید و قبری را در جحون برای او حفر کرد و در آن وارد شد تا نور آنرا بپوشاند. سپس او را در آن قبر با عفت و شرف و فضیلت و وفا دفن نمود.
1) . بحارالانوار، ج43، ص138.
چشمان رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم پر از اشک شد و از شدت اندوه و درد مصیبت غش کرد و خوله دختر حکیم به او گفت: ای رسول خدا فقدان خدیجه تو را زیاد متأثر کرد؟!
حضرت صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: بلی! اجل مادرِ عیال من وصاحب خانه را از من ربود.(1)
سرور زنان، فاطمه سلام الله علیها برای مادرش سخت اندوهگین و غمگین شد. ابوعبدالله صادق علیه السلام فرمود: وقتی خدیجه وفات کرد، فاطمه به رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم پناه برده بود و گِرد حضرتش میگردید و دائما سؤال میکرد: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ! مادرم کجاست؟
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به وی پاسخی نمیداد تا اینکه جبرئیل آمد و عرض کرد: یا رسول الله! صلی الله علیه و آله وسلم پروردگارت امر میکند که شما به فاطمه سلام برسانی و به او بفرمایی مادر تو در قصری از طلا است که پایههای آن از طلا و ستونهای آن از یاقوت است و بین آسیه زن فرعون و مریم دختر عمران و مادر حضرت عیسی مسیح قرار گرفته است.
فاطمه سلام الله علیها فرمود: پروردگار عالم منبع رحمت است و رحمت از او است و همه رحمتها به او بازمیگردد.(2)
سرور زنان، خدیجه در ماه رمضان فوت کرد.(1)
با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بیست و چهار سال زندگی کرد و سه سال قبل از هجرت یا بیشتر و بعد از آنکه ده سال از نبوت حضرت گذشته بود، رحلت کرد.(2)
وفات او سه روز بعد از ابوطالب بوده است.(3)
این شعر را در مرثیه ابوطالب و خدیجه به امام امیرالمؤمنین علیه السلام نسبت میدهند:
أَعَینَیَّ جُودا بارَکَ اللهُ فیکُما
عَلی هالکَینِ ما تَری لَهُما مِثْلا
عَلی سَیِّدِ البَطحاءِ وَ ابْنِ رَئیسِها
وَ سَیِّدَةِ النِّسوانِ أَوَّلِ مَنْ صَلّی
مُصابُهُما أَدْجی لِیَ الجَوَّ وَ الهَوا
فَبِتُّ أُقاسی مِنْهُما الهَمَّ وَ الثَّکْلی
لَقَدْ نَصَرا فی اللهِ دینَ مُحَمَّدٍ
عَلی مَنْ بَغی فی الدِّین قَدرَ عیالا
ای دو چشمانم، بر آن دو مرده که
همانندی ندارند، بسیار گریه کنید که خداوند اشکتان را زیاد کند.
بر سرور مکه و فرزند عبدالمطلب رئیس شهر و نیز بر سرور زنان و آن زنی که اول بار نماز گزارد، گریه کنید.
داغ مرگ آن دو، روزگار را برایم تاریک و سیاه کرده و من به خاطر سوگ آنان با سختی و اندوه دست و پنجه نرم میکنم، زیرا آنان در راه خدا، دین پیامبر را در برابر دشمنان آن همچون خانواده خود یاری کردند.
به هر حال، مرگ خدیجه از مهمترین حوادث دردآوری بود که قلب پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را مجروح کرد و مرتب اندوه و حزن خود را در خانه و در مجالسش نسبت به او اظهار میکرد و سال وفات او و وفات ابوطالب را پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم سال حزن و اندوه نامید.
جان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم مملو از حب و دوستی و مودت خدیجه بود و یک سال پس از درگذشت وی ازدواج کرد.
در این جا بحث ما از زندگی امالمؤمنین خدیجه که تمام زندگی و دارایی خود را درراه خدا بخشید و در راه او بزرگترین جهاد را انجام داد، به پایان میرسد.
خدا به او پاداش بزرگ داده و جزای او از اسلام بهترین جزا باشد؛ آمین.
باقر شریف القرشی