ghaemiyeh.com
سرشناسه : بامری، جواد، ۱۳۶۰ -
عنوان و نام پدیدآور : اهل بیت علیهم السلام: بررسی شبهات ابنتیمیه/ مولف جواد بامری ؛ [به سفارش] مجمع جهانی شیعهشناسی.
مشخصات نشر : قم: آشیانه مهر، ۱۳۹۲.
مشخصات ظاهری : ۳۶۷ص.
فروست : مجمع جهانی شیعهشناسی؛ ۱۶۰.
شابک : ۱۱۰۰۰۰ریال978-600-6164-53-3:
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه: ص. [۳۵۳]-۳۶۷؛ همچنین یه صورت زیرنویس.
عنوان دیگر : بررسی شبهات ابن تیمیه.
موضوع : ابنتیمیه، احمدبن عبدالحلیم، ۶۶۱ - ۷۲۸ق. -- نقد و تفسیر
موضوع : ائمه اثناعشر
شناسه افزوده : مجمع جهانی شیعهشناسی
رده بندی کنگره : BP۲۰۱/۶۵ /الف۱۷ب۲ ۱۳۹۲
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۱۶
شماره کتابشناسی ملی : ۳۲۷۸۱۸۱
@@تصویر
روح شهید حمید باکری
مقدمه استاد انصاری بویراحمدی 17
مقدّمه 21
بخش اول: مفاهیم و کلیات / 23
فصل اول: مفاهیم 25
اهلبیت در لغت 25
اهلبیت در اصطلاح 27
الف) معنای اهلبیت در روایات 28
ب) معنای اهلبیت در قرآن 30
نتیجه 37
جمعبندی 37
فصل دوم: کلیات 40
زندگینامه ابنتیمیه 40
آراء و عقاید ابن تیمیه 43
تناقضات آراء ابنتیمیه 44
روش ابنتیمیه در برخورد با مسائل مختلف 46
الف) روش او در جرح و تعدیل 46
ب) عملکرد او در مورد قرآن 47
پ) توسعه در عنوان شرک 48
ت) توسعه در عنوان بدعت 48
ث) اصرار بر تجسیم 49
ج) ادّعای اجماعات وهمی 49
چ) تضعیف مغرضانة روایات 49
ح) انکار حقایق تاریخی 50
خ) افترا به شیعیان 51
ابنتیمیه از دیدگاه اهل تسنن 52
مؤلفین یا مناظرهکنندگان در ردّ ابنتیمیه 53
مخالفت علمای اهل تسنن با ابنتیمیه 56
کتابهای نوشته شده علیه ابنتیمیه 60
نسخههای قدیمی کتابهای نگارش یافته علیه ابن تیمیه 62
ناصبی بودن ابنتیمیه 64
الف) معنای ناصبی از دیدگاه اهل تسنن 65
ب) حکم ناصبی از دیدگاه علمای اهل تسنن 66
جمعبندی 69
بخش دوم: نقد و بررسی آراء ابنتیمیه در مورد اهلبیت علیه السلام / 70
فصل اول: نقد و بررسی دیدگاههای ابنتیمیه در مورد آیات فضائل اهلبیت علیه السلام 72
اشکال اول: 73
اشکال دوم: 74
اشکال سوم: 75
اشکال چهارم: 76
اشکال پنجم: 78
راویان حدیث مباهله 82
اشکال اول: 83
اشکال دوم: 83
تضعیف شأن نزول آیة مودّت 86
انکار حدیث سفینه نوح 95
جمع بندی 97
فصل دوم: نقد و بررسی آرای ابنتیمیه در مورد امیرالمؤمنین علیه السلام 100
نقد و بررسی: 101
نقد و بررسی: 103
نقد و بررسی: 105
اعتراف علمای اهل تسنن به صحّت حدیث «غدیر» 106
الف) علامه شمسالدین الجزری الشافعی (متوفای833 ه-) 106
ب) سبط ابن جوزی (متوفای 654ه-) 106
پ) علامه اسماعیل ابن محمد العجلونی الجراحی (متوفای 1162ه-) 107
ت) محمد بن اسماعیل صنعانی (متوفای1182ه-) 108
ث) محمد بن جعفر الکتانی (متوفای1345ه-) 108
ج) محمد ناصر البانی «معاصر» 109
چ) شعیب الارنؤوط (معاصر) 110
نقل حدیث غدیر در کتب اهل تسنن 111
الف) ترمذی از أبوطفیل 111
ب) ابنماجه قزوینی از سعدبن أبی وقاص 112
پ) ابنماجهْ قزوینی از براءبن عازب 113
ت) ابنحجر عسقلانی از امیرمؤمنان علیه السلام 114
ث) احمد بن حنبل از ریاح بن الحرث 115
ج) احمدبن حنبل از أبیطفیل 117
نقد و بررسی: 119
نقد و بررسی: 121
نقد و بررسی: 124
نقد و بررسی: 126
نقد و بررسی: 128
نقد و بررسی: 132
الف) روایت زید بن ارقم 134
ب) روایت ابنعباس 136
پ) روایت سعد بن أبیوقاص 142
ت) روایت عمر بن الخطاب 144
ث) روایت عبداللهبن عمر 145
اعتراف علمای اهل تسنن بر صحت و تواتر حدیث سد الابواب 146
نقد و بررسی: 148
نقد و بررسی: 151
نقد و بررسی: 156
نقد و بررسی: 159
نقد و بررسی: 164
الف) امیرمؤمنان علیه السلام 164
ب) ام سلمه همسر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم 164
پ) سعدبن ابیوقاص 164
ت) ابوسعیدخدری 165
ث) عایشه 165
ج) کعب بن عجزه 165
اعتراف بزرگان اهل تسنن درباره حدیث 166
نقد و بررسی: 167
نقد و بررسی: 169
اشکال اول: 175
نقد و بررسی: 176
اعتراف علمای اهل تسنن درباره تفسیر این آیه 176
اشکال دوم: 182
نقد و بررسی: 183
«ولی» در لغت 183
کاربرد «ولی» به وسیلهی ابوبکر 187
استعمال کلمه «ولی» توسط عمر 189
بررسی سندی 193
استعمال کلمه ولی توسط دیگران 194
نقد و بررسی: 196
نقد و بررسی: 200
نقد و بررسی: 203
نقد و بررسی: 205
نقد و بررسی: 206
نقد و بررسی: 209
بهرهمندی خلیفة دوم از حضرت علی علیه السلام 211
نقد و بررسی: 213
نقد و بررسی: 215
دیدگاهها 216
نقد و بررسی: 219
نقد و بررسی: 224
نقد و بررسی: 227
بررسی حدیث خواستگاری حضرت علی علیه السلام 229
سن مسور، متناسب با افسانه نیست 229
مسور، لخت و عریان در مقابل پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم 230
اثبات دشمنی مسور بن مخرمهْ با اهلبیت علیه السلام 230
عدم امکان این خواستگاری از منظر تاریخی 231
افسانة خواستگاری از دیدگاه اهلبیت علیه السلام 240
نقد و بررسی: 246
اسلام وایمان علی علیه السلام از منظر روایات فریقین 248
نقد و بررسی 251
انکار شجاعت حضرت علی علیه السلام 252
انکار اینکه حضرت علی علیه السلام اولین نمازگزار با رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم بود 252
نقد و بررسی: 253
نقد و بررسی: 257
جنگ با حضرت علی علیه السلام ، جنگ با خدا و رسول او است 260
نقد و بررسی: 263
سوختن کتابخانه ها 263
خشونت با اهل علم 266
شیوه امامان شیعه در کشورگشایی 268
بخشنامة امیرمؤمنان علی علیه السلام به مالک اشتر 268
جمعبندی 271
فصل سوم: شبهات ابنتیمیه در مورد حضرت زهراسلام الله علیها 272
نقد و بررسی: 273
الف) نقل حدیث توسط علمای متقدّم بر ابن تیمیه 274
ب) نقل حدیث توسط علمای متأخر بر ابن تیمیه 275
حدیث مذکور از دیدگاه محدّثین عامه 276
راویان حدیث 278
تأیید صحّت حدیث توسط ابوبکر و عمر 279
الف) روایت «فاطمهْ بضعهْ منیْ فمن اغضبها اغضبنی» 280
ب) روایت «ان الله یغضب لغضب علی علیه السلام » 282
نقد و بررسی: 285
نقد و بررسی: 286
نقد و بررسی: 289
نقد و بررسی: 291
نقد و بررسی: 293
جمعبندی 294
فصل چهارم: ابن تیمیه و انکار فضائل امام حسن و امام حسین‘ 296
گفتار اول: انکار فضائل مشترک 296
نقد و بررسی: 296
الف) فضائل امام حسن علیه السلام 296
ب) فضائل امام حسین علیه السلام 297
نقد و بررسی: 299
الف) بررسی احادیث سروران جوانان بهشت 299
ب) بررسی احادیث سروران پیران بهشت 302
گفتار دوم: انکار فضائل امام حسین علیه السلام 304
نقد و بررسی 305
نقد و بررسی: 307
نقد و بررسی: 309
نقد و بررسی: 311
نقد و بررسی: 314
جمعبندی 317
فصل پنجم: دیدگاههای ابنتیمیه در مورد حضرت مهدی علیه السلام 319
نقد و بررسی: 320
اعترافات بزرگان اهل تسنن به ولادت حضرت مهدی عج 322
نقد و بررسی: 326
نقد و بررسی: 328
پاسخ شبهه اول: 328
پاسخ شبهه دوم: 328
نقد و بررسی: 333
اشکال اول: 333
اشکال دوم: 336
خدای تعالی بر هر کاری قادر است 338
اشکال سوم: 344
جمع بندی 350
نتیجه گیری 353
کتابنامه 357
حمد و سپاس بیحد و حصر مخصوص ذات اقدس حضرت احدیت است. سلام و درود فراوان خالق و خلایق، نثار پاکیزه گوهران آسمان عصمت، بزرگ هادیان الاهی، پیامبر اعظم صلی الله علیه وآله و اهل بیت اطهرش علیه السّلام باد.
با شروع مبعث رسول مکرم اسلام صلی الله علیه وآله، جهان با ارادی خاص الاهی و ندای ملکوتی {اقرأ باسم ربک الذی خلق}(1)از رخوت و خواب غفلت بیدار شد و با رحمت الهی و گسترش معارف ناب اسلام توسط پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله وسلم و اهل بیت او، بساط غل و زنجیر دنیاپرستی و آداب و رسوم جاهلی در حال برچیده شدن بود. اسلام به عنوان دین کامل {الْیَوْمَ أکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی وَ رَضیتُ لَکُمُ الاِسْلامَ دینًا}(2)بر دو پایهی قرآن و عترت برای آیندگان استوار گردید. پیامبر اعظم صلی الله علیه وآله، پیوسته بر تمسک و تقرب و تقید به این دو اصل مهم اصرار داشتند و پیوسته با تعابیر و الفاظ مختلف میفرمودند: «انی تارک فیکم الثقلین، کتاب الله و عترتی اهل بیتی ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا ابدا».(3)
احمد بن حنبل، مسند احمد ج 3، ص 14-17-26-56و ج 5، ص18-189.
اما با کمال تأسف، دشمنان دین حق و حقیقت و مخالفان اسلام اصیل، پس از رسول خداصلی الله علیه وآله جامعة اسلامی را از این دو ثقل بزرگ، دور نگه داشته و امت اسلام را از رهبری آنان محروم نمودند. صاحب منصبان، زمامداران و دشمنان داخلی و خارجی اسلام، اعم از جاهلان متنسّک، عالمان متهتک وغاصبان متعصب، آیات ولایت در قرآن(1)
ب) آیهی اطاعت: {یا أیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أطیعُوا اللهَ وَأطیعُوا الرَّسُولَ وَاُولِی اْلأَمْرِ مِنْکُمْ} (نساء/59)
ج) آیهی صادقین: {یا أیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَکُونُوا مَعَ الصّادِقینَ} (توبه/119)
د) آیهی اکمال: {الْیَوْمَ أکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَأتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی وَ رَضیتُ لَکُمُ الاِسْلامَ دینًا} (مائده/3)
ه-) آیهی ابلاغ: {یا أیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ إِنَّ اللهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرینَ} (مائده/67)
و) آیهی مباهله: {فَمَنْ حَاجَّکَ فیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أبْناءَنا وَ أبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَنِساءَکُمْ وَ أنْفُسَنا وَ أنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللهِ عَلَی الْکاذِبینَ} (آل عمران/61)
ز) آیهی مودت: {قُلْ لا أسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فی الْقُرْبی وَمَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فیها حُسْنًا إِنَّ اللهَ غَفُورٌ شَکُورٌ} (شوری/23)
ح) آیهی خیر البریهْ: {إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ اُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ} (بینه/7)
ط) آیهی تطهیر: {إِنَّما یُریدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرًا} (احزاب/33)
ی) آیهی انذار: {إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ} (رعد/7)
و احادیث فراوان نبوی، به ویژه حدیث ثقلین و سفارشات پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله نسبت به اهل بیت علیه السّلام عصمت و طهارت(2)را نادیده گرفته و تلاش نمودند که اسلام موافق با مرام و مراد خویش را گسترش دهند. تأسف و مصیبت جانکاه زمانی به اوج خود رسید که همان عالمان متهتک و
وارثان متعصب، با بازگشت به سنتهای جاهلی، شیخوخیت نامشروع و نادیده انگاشتن دو ثقل عظیم قرآن و عترت، خود را در مقابل آیات ولایت و امامت در قرآن و اهل بیت پیامبرصلی الله علیه وآله قرار دادند. به ظاهر قرآن بسنده کرده و ثقل دیگر اسلام - یعنی اهل بیت علیه السّلام و عترت - را به انزوا کشاندند. بسیار روشن است که مسلمانان واقعی کسانی بوده و هستند که با درک و فهم ثقلین - حتی به قیمت آواردگی، شکنجه و شهادت - دست از آنان برنداشته و پیروی از مکتب اهل بیت علیه السّلام را پیوسته افتخار خویش میدانند. اما در مقابل شبهه افکنانی نیز هستند که با وجود حقیقت روشن طهارت و افضلیت اهل بیت علیه السّلام، معرفی و تأیید صریح آنان در آیات قرآن و احادیث صحیح نبوی - حتی درمنابع دست اول اهلتسنن(1)
باز هم خود را به تجاهل و تغافل زده و با ایجاد شبهات و نسبتهای ناروا، سعی در مخدوش نمودن چهرة تابناک و الاهی اهل بیت علیه السّلام دارند.
اگر افرادی همانند ابن تیمیه با ایجاد شبهات، سعی دارد شأن و منزلت والای اهل بیت علیه السّلام را زیر سؤال ببرد، علت آن است که علاوه بر عناد و تعصب، نیز نسبت به خاندان مکرم پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله از معرفت ضعیفی برخوردار بوده و شناخت جامع و کاملی از اعلم بودن، افضل بودن و حقانیت وجودی آنان نداشته است.
پیامبر اعظم صلی الله علیه وآله فرمود:
«من مّن الله علیه بمعرفة اهل بیتی و ولایتهم فقد جمع الله له الخیر کلّه».(2)
کسی که خداوند بر او منت گذاشته، معرفت و ولایت اهل بیت علیه السّلام مرا به به او عنایت کند، تمام خوبیها را برای او جمع نموده است.
بنابراین از امثال ابن تیمیه که به اوج عظمت و عمق ِژرفای وجود اهل بیت علیه السّلام معرفت ندارند، انتظاری بیش از این نمیتوان داشت.
معرفت کامل نسبت به مقام رفیع اهل بیت علیه السّلام و شناساندن و زدودن شبهات از ساحت مقدس آن بزرگ هادیان الاهی، موضوعی بسیار مهم و منشأ آثار و برکات فراوان در جهان، به ویژه جهان اسلام است.
انجام این مهّم، با تحقیقات گسترده و فراگیر همراه با برهان و استدلالهای قویّ منطقی، وظیفهای سترگ بر عهدهی نخبهگان و عالمان دینی است. بر همین اساس پژوهشگر فرهیخته، اندیشمند توانا حضرت حجهْ الاسلام و المسلمین جناب شیخ جواد بامری «کثرالله امثالهم» با تلاش مستمر خویش، اقدام به تألیف کتاب ارزشمند «پاسخ به شبهات ابن تیمیه در مورد اهل بیت علیه السّلام» نموده است.
این اقدام شایسته، گام بلندی است تا همچون سلف صالح از حوزههای علمیه، رنگ و زنگار ظلمت و عناد را منهزم ساخته و مبدل اوهام و شبهات به عقول هدایت گردد.
جزاه الله عن الاسلام اجراء ادام الله ظله، دامت توفیقاته و افاضاته
والسلام علیکم و علی جمیع اخواننا المؤمنین بولایة علی بن ابیطالب فی اقطار العالم و رحمة الله و برکاته
با ادب و احترام
مسئول مجمع جهانی شیعه شناسی
انصاری بویراحمدی
با توجه به سفارشات و تأکیدات زیادی که رسول اکرم صلی الله علیه وآله درباره اهلبیت خودشان فرموده بودند، اهلبیت علیه السّلام، بعد از آن حضرت، از جایگاه ویژهای برخوردار بودند و اگر مسلمانان بنای پیروی و اطاعت از خدا و رسول او را داشتند، باید کاملاً پشت سر اهلبیت رسول خداصلی الله علیه وآله حرکت مینمودند که در نتیجه از هر گونه تفرقه و پراکندگی حفظ میشوند و با راهنمایی و هدایت آنها، اتحاد و برادری کاملی بین مسلمانان بوجود میآمد، ولی متأسفانه در اثر بیتوجهی و عدم تبعیت از خاندان رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرقههای متعددی در اسلام بوجود آمد. از جمله این فرقهها، فرقه ضاله وهابیت است که گرچه خود را مسلمان مینامند و دینشان را اسلام معرفی میکنند، اما با اسلام و دستورات و احکام آن، کاملاًدر تضاد و مخالفتند.
در این عصر وظیفة مسلمانان است که با تمسّک به کلام اهلبیت علیه السّلام، راههای دشوار هدایت را هموار کنند و با آگاهی و شناخت، از اندیشه های افراطی وهابیت که بنیانگذار آن ابن تیمیه است، دوری کنند.
تفکر ابن تیمیه که در قرن هفتم ارائه گردید تا قرن سیزدهم به فراموشی سپرده شد، اما متأسفانه کمتر از یک قرن است که دوباره تفکرات او در بین مسلمانان راه پیدا کرد و نتیجهاش را بشریت امروز نظارهگر است.
پژوهش حاضر در صدد آن است تا دیدگاههای وی نسبت به اهلبیت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله مورد نقد و بررسی قرار دهد. ابنتیمیه دلباخته افکار خوارج است؛ زیرا در طول تاریخ فرقة خوارج بودند که نسبت به اهلبیت علیه السّلام افکار خصمانه داشتند و بیاحترامی و کینهتوزی می کردند.
خوشبختانه عموم اهل تسنن، محبت اهلبیت علیه السّلام را فریضه ای از فرائض الهی می دانند، اما ابنتیمیه سعی نموده تا تمام فضائل اهلبیت علیه السّلامرا انکار کند که ما با کلام عامه، سخنان او را به بوتة نقد کشاندهایم.
شایان ذکر است که مجموعة مباحث این کتاب به دو بخش تقسیم می شود:
بخش اول: کلیات و مفاهیم که عبارت است از زندگینامه ابن تیمیه و شرح عقاید کلی وی و بعضی دیدگاه های وی بیان گردیده که بسیاری از بزرگان اهل تسنن آنها را رد نموده و وی را فردی ناصبی معرفی کردهاند. در بخش دوم: دیدگاه های ابن تیمیه در مورد اهل بیت علیه السّلام بیان شده که وی سعی کرده است، تمام فضایل اهل بیت علیه السّلام را انکار کند و دشمنی بارزش با حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السّلام میباشد که فرقة ناصبی در طول تاریخ این گونه افکار زهرآلودی داشتهاند. از حضرت زهراعلیهاالسّلام نیز انتقاد کرده است که به نقد کلام وی خواهیم پرداخت. همچنین نسبت به فضایل امام حسن و امام حسین علیه السّلام موضع گیری تندی نموده به حدّی که قیام سالار شهیدان را قیامی شرورانه می داند. در پایان این بخش دیدگاه های وی نسبت به حضرت مهدی علیه السّلام مطرح شده که حضرت مهدی و شیعیانش را به تمسخر می گیرد که در حد توان از کتاب های اهل تسنن به نقد خواهیم پرداخت.
لغتشناسان برای کلمات «آل» و «اهل» معانی مختلفی را نقل کردهاند که عمدة آنها به این شرح می باشد: «اهل» بر نوعی رابطه و پیوند میان یک انسان با انسان یا چیز دیگری دلالت میکند، همسر یک مرد اهل وی می باشد، چنانکه نزدیکترین افراد به او نیز اهل او هستند. امت هر پیامبری اهل او به شمار میروند. ساکنان یک خانه یا شهر و آبادی، اهل خانه یا شهر و آبادی اند. پیروان هر دین و آئینی اهل آن دین هستند. فرد یا افرادی که دانش و هنر و حرفهای دارند، اهل آن دانش و هنر و حرفه محسوب میشوند.(1)بنابراین، اهلبیت در لغت به معنای ساکنان یک خانه هستند، ولی در عرف مسلمانان معنای خاصی دارد که بیان خواهد شد.(2)
واژة «آل» نیز در اصل «اهل» بوده است، حرف «هاء» به همزه و سپس به «الف» تبدیل شده است.(1)کاربرد واژة «آل» از واژة «اهل» محدودتر است، زیرا «آل» به زمان و مکان و حرفه و مانند آن اضافه نمیشود و به انسان اختصاص دارد و در مورد انسان نیز تنها به انسانهایی که جایگاه ویژهای اعم از مثبت یا منفی دارند، اضافه میشود، مانند: آل ابراهیم، آل عمران، آل فرعون.(2)
جوهری (متولد 359) در ذیل کلمة «آل الرجل» مینویسد:
آل مرد از جهت لغت، برای اهل و عیال و پیروانش اطلاق می شود و آل یعنی شخص و کسی که انسان در اول روز و آخر روز او را می بیند.(3)
احمد بن فارس (متوفی 395ه-) در «مقاییس اللغهْ» در معنای کلمة «آل الرجل» میگوید:
به شخص و عشیره مرد این کلمه اطلاق می شود و «اهل» از ریشه «همزه، هاء و لام» است.(4)
ابنمنظور (630-711ه-) در ترجمه کلمه «اهل الرجل» بر این عقیده است که:
«اهل الرجل»: اهل شخص، بستگان و خویشاوندان او است. «اهل الرجل»: اخص الناس به: اهل شخص نزدیکترین افراد به شخص میباشد.(5)
فیروزآبادی در «قاموس المحیط» می نویسد:
اهل اَمر یعنی عهدهدار آن کار، اهلبیت یعنی ساکنان خانه، اهل مذهب یعنی معتقدان به آن، اهل مرد یعنی همسر او، اهل پیامبر یعنی همسران، دختران و دامادش علیبن ابیطالب یا همسران او و مردی که از خاندان او است.(1)
فخرالدین طریحی (متوفی 1085 ه-) نیز بر این باور است:
«آل» اصلش «اهل» است که «هاء» به همزه قلب شده است؛ زیرا هر چیز در تصغیرش به اصل و ریشهاش بر می گردد و تصغیر «آل»، «اهل» است.
آل ابراهیم یعنی اسماعیل و اسحاق و اولاد آنها و آل عمران یعنی موسی و هارون، دو پسر عمران. که در حدیث آمده است که؛
لاتحل الصدقة لِمُحَّمد وَآل مُحَمّد.
صدقه بر محمد و آل محمد حلال نیست.(2)
خلاصه اینکه از سخنان اربابان لغت بر می آید که مفهوم اهلبیت در لغت یعنی کسانی که ارتباط محکمی با خانه دارند و اهل مرد،یعنی آنان که پیوند نسبی یا سببی یا غیر آن با او دارند.
اهلبیت در اصطلاح به اهلبیت رسولخداصلی الله علیه وآله اطلاق می شود. روایات و آیات قرآن بر این مطلب دلالت دارند که در زیر به بررسی آنها میپردازیم:
اول: رسول خداصلی الله علیه وآله مفهوم لغوی آل را تغییر داد و آن را در یک اصطلاح جدید اسلامی بهکار گرفت. آن حضرت مفهوم اهلبیت و آلبیت را فقط برای حضرت علی علیه السّلام، حضرت فاطمه علیهاالسّلام، امام حسن، امام حسین علیه السّلام و نُه فرزند از نسل امام حسین علیه السّلام که آخرینشان حضرت مهدی است، قرار داد. بنابراین اهلبیت و آل نبی دو اصطلاح خاص نبوی گردید که فقط شامل افراد خاصی گشته و سایر اشخاص را در بر نمی گیرد. مثل کلمة صلاهْ که معنی لغوی آن گسترده و شامل هر دعایی است، اما رسولخداصلی الله علیه وآله آن را اصطلاحی خاص برای عبادتی مخصوص قرار داد. چنانچه اگر کسی معنی صلاهْ را در آیة شریفه {وَأنْ أقِیمُواالصَّلاةَ وَاتَّقُوهُ وَهُوَ الَّذِی إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ}(1)به دعا تفسیر کرده و بگوید: «هر کس دستانش را بلند کرده و خدا را بخواند یا خدا را با دلش بخواند نماز خوانده»، خواهیم گفت که معنی درست و قابل قبولی نیست، زیرا مقصود از قول خداوند در عبارت «أقیموا الصلاة» همان صلاهْ اصطلاحی است و هرگز به معنی لغوی یعنی دعا نمی تواند باشد. در اینجا هم اگر کسی بگوید آل نبی و اهلبیت نبی، از نظر لغت شامل پسران و زنان او می گردد، خواهیم گفت که: کلام پیامبرت را تحریف نکن؛ چرا که او آل و اهلبیت را اصطلاح خاص برای افرادی معین و مشخص قرار داد. پس منظور از آل و اهلبیت در آیات و احادیث شریف، همان معنی اصطلاحی خاص آن است نه معنی لغوی، مگر آنکه شاهد و دلیل روشنی باشد که بفهماند منظور همان معنی لغوی است.
1) الانعام / 72.
دوم: دلیل بر کاربرد این اصطلاح خاص نبوی، حدیث کساء است. حدیثی صحیح و گویای این نکته که رسول خداصلی الله علیه وآله به امسلمه اجازة ورود به جمع اصحاب کساء را نداد. احمدبن حنبل در کتاب مسندش روایت کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله عبا را از دستان امسلمه کشید. در حقیقت آن حضرت با این عمل خود، امسلمه را از میان اهلبیت به همان معنای اصطلاحی مورد نظر خارج نمود. احمدبن حنبل در «مسند» میگوید:
امسلمه روایت کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله، به فاطمه علیهاالسّلام گفت: همسر و دو پسرت را بیاور. فاطمه علیهاالسّلام آنان را حاضر کرد. رسول خداصلی الله علیه وآله یک عبای فدکی روی آنها انداخت، دستش را بر آن جماعت نهاد و گفت: خداوندا! این گروه، آل محمدند، پس درود و رحمت خود را بر محمد و آل محمد بفرست که تو حمید و مجیدی. امسلمه میگوید: عبا را بلند کردم تا من هم به آنان بپیوندم، اما رسول خداصلی الله علیه وآله آن را از دستم کشید و فرمود: تو بر خیر و خوبی هستی [امااینجا، جای تو نیست].(1)
با توجه به صراحت حدیث کساء، معنی اهلبیت منحصر به افراد خاص و مورد نظر پیامبر است و آن حضرت، همسران خود را در آن مقام بلند جای نداده و آنان را از میان اهلبیت علیه السّلام خارج نمودهاند. بنابراین هر کس معتقد باشد که زنان رسول خداصلی الله علیه وآله نیز جزء اهلبیت او هستند، در حقیقت با این خواست و ارادة رسول خداصلی الله علیه وآله مخالفت کرده و مخالفت با رسول خداصلی الله علیه وآله نیز چیزی جز مخالفت با خداوند نیست. به علاوه این عمل ستمی آشکار در حق اهلبیت
1) احمد، مسند، ج6، ص323؛ ابویعلی، مسند، ج21، ص323 و456؛ طبرانی، معجم کبیر، ج3، ص53 و ج32، ص336.
رسول خداصلی الله علیه وآله است که دیگران را در آنچه خداوند آنها را مخصوص کرده، شریک قرار داده است.
سوم: تصریح پیامبرصلی الله علیه وآله به نام کسانی که آیه دربارة آنها نازل شده است. طبری از ابوسعید خدری روایت کرده است که رسولخداصلی الله علیه وآله فرمود: «انما یریدالله...» دربارة پنج نفرنازل شده است؛ من، علی، فاطمه، حسن وحسین علیه السّلام.(1)
همچنین طبری از امسلمه نقل می کند که پیامبرصلی الله علیه وآله پیش من بود؛ علی، فاطمه، حسن و حسین علیه السّلام هم بودند، غذایی برای ایشان فراهم کردم، خوردند و خوابیدند.
رسول خداصلی الله علیه وآله عبا یا ملحفه ای روی آنان کشید، سپس فرمود:
خداوندا! اینان اهلبیت من هستند، پلیدی را از آنان ببر و کاملاً پاکشان ساز.(2)
چهارم: آیه تطهیر را بر در خانة حضرت علی علیه السّلام تلاوت مینمودند و بدین ترتیب اهلبیت را معین می کردند؛ طبری از انس نقل می کرد:
پیامبر مدت شش ماه هرگاه به نماز بیرون می آمد، از در خانة فاطمه علیهاالسّلام می گذشت و می گفت: نماز! ای اهلبیت! و سپس آیة تطهیر را می خواند.(3)
در قرآن کلمة «اهلالبیت» برای گروه خاصی که به حضرت محمدصلی الله علیه وآله منسوبند، به کار رفته است. برای اهل بیت اوصاف و ویژگی هایی بیان شده که در
قبال آنان، حقوق و مسؤولیت های فراوان و در عین حال مهم و خطیر بر عهدة امت گذاشته شده است.
کلمة «اهلبیت» در قرآن سه بار مطرح شده است:
اول: در داستان موسی علیه السّلام، آنگاه که نوزادی کوچک بود و خانوادة فرعون او را پیدا کردند و آن نوزاد پستان هیچ زنی را به دهان نگرفت و خانوادة فرعون در کارش درمانده شدند. آنگاه خواهر موسی علیه السّلام به آنان گفت:
{هَلْ أدُلُّکُمْ عَلی اهلبیت یَکْفُلُونَهُ لَکُمْ وَهُمْ لَهُ ناصِحُونَ فَرَدَدْناهُ إِلی اُمِّهِ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُها وَلاتَحْزَنَ}.(1)
آیا شما را به خانواده ای که کفالت او را میپذیرند و خیرخواه او هستند راهنمایی کنم؟ بنابراین ما او را به مادرش برگرداندیم تا دیدهاش روشن شود و حزن و اندوهش برطرف گردد.
در آیة مزبور بیان نشده که منظور خواهر موسی علیه السّلام از این تعبیر چه بود؟ آیا تمام کسانی بودند که با آن خانواده قرابت و خویشاوندی داشتند یا بعضی از آنان؟ همچنین آیا منظور قرابت نسبی یا سببی است یا علاوه بر قرابت نسبی و سببی کسانی را که از راه ولاء و یا تربیت هم به خانواده منتسب هستند را شامل میشود؟
از این گذشته، لفظ اهلبیت به صیغة نکره آمده است نه به صیغة معرفه، یعنی اهلالبیت.
دوم: در داستان حضرت ابراهیم علیه السّلام، آنگاه که همسرش از بشارت فرشتگان - که به او مژده دادند اسحاق و پس از او یعقوب را به دنیاخواهد آورد - به
1) قصص/ 13 - 12.
شگفت آمد، ملائکه به او گفتند:
{أتَعْجَبِینَ مِنْ أمْرِ اللهِ رَحْمَتُ اللهِ وَ بَرَکاتُهُ عَلَیْکُمْ أهْلَ الْبَیْتِ إِنَّهُ حَمِیدٌ مَجِیدٌ}.(1)
فرشتگان به او (زن ابراهیم) گفتند: آیا از کار خدا عجب داری؟ رحمت و برکات خدا بر شما اهلبیت باد؛ که خداوند بسیار ستوده و دارای مجد و بزرگی است.
در این آیة مبارکه، همسر ابراهیم علیه السّلام از اهلالبیت شمرده شده است؛ زیرا او در این آیه مورد خطاب قرار گرفته است، اما این نمی تواند دلیل بر این مطلب باشد که همسر هم در تمام مواردی که لفظ اهلالبیت اطلاق شده، حتی در مواردی هم که قرینة مناسب برای تعیین مقصود وجود ندارد، جزء اهلبیت است؛ زیرا توجیه خطاب شده در آیة یاد شده به همسر ابراهیم علیه السّلام، می تواند قرینه ای برای داخل شدن وی در زمرة اهلبیت باشد، اما نمی تواند دلالت کند بر این نماید که کلمة اهلالبیت، همسر را هم در برمیگیرد، به گونه ای که به مجرد شنیدن این کلمه و بی هیچ قرینهای، باید به ذهن شنونده تبادر کند.
سوم: قرآن میفرماید:
{یا نِساءَ النَّبِیِّ لَسْتُنَّ کَأحَدٍ مِنَ النِّساءِ إِنِ اتَّقَیْتُنَّ فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِی فی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً وَ قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِیَّةِ الاُولی وَأقِمْنَ الصَّلاةَ وَآتِینَ الزَّکاةَ وَأطِعْنَ اللهَ وَرَسُولَهُ إِنَّما یُرِیدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً وَاذْکُرْنَ ما
1) هود / 73.
یُتْلی فی بُیُوتِکُنَّ مِنْ آیاتِ اللهِ وَ الْحِکْمَةِ إِنَّ اللهَ کانَ لَطِیفاً خَبِیراً}.(1)
در خانههای خود بمانید، و همچون دوران جاهلیت نخستین ظاهر نشوید، و نماز را برپا دارید، و زکات را بپردازید، و خدا و پیامبرش را اطاعت کنید؛ خداوند فقط میخواهد پلیدی را از شما اهلبیت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد. آنچه را در خانههای شما از آیات خداوند وحکمت و دانش خوانده میشود یادآور شوید؛ خداوند به اسرار دقیق آگاه و داناست.
ملاحظه میشود که فرمایش خداوند متعال: {انّمَا یریدُ الله لِیذهِبَ عَنکُمُ الرَّجسَ اهلَ البَیت وَیطَهرکُم تَطهیراً}، در میان آیاتی قرار گرفته که زنان پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله مخاطبند و بلکه جزء یکی از این آیات است. همین موجب شده که آن شبهة معروف در معنی آیه برای عده ای پیش آید و همانگونه که خواهیم دید گروهی آن را انگیزه ای برای برانگیختن شک هایی پیرامون مفاد حقیقی آیة مبارکه قرار دادهاند. شایان ذکر است که مفسران و محدثان و مورخان اسلامی به اتفاق در تفسیر آیه یاد شده نوشتهاند: مراد از اهلبیت در آیه مزبور تنها افراد خاصی هستند که عبارتند از حضرات معصومین یعنی امام علی، فاطمه، حسن و حسین علیه السّلام.(2)
مفسران و اندیشمندان فریقین درباره کلمة اهلبیت در آیة تطهیر، اقوال متعددی دارند که در زیر آورده میشود:
را برای مباهله فرا میخواند. ادعای وی این بود که منظور از «اهلالبیت» در آیة تطهیر فقط و فقط زنان پیامبرصلی الله علیه وآله است و احدی غیر از آنان را در بر نمی گیرد.(1)
این گفته بنا به روایت عکرمه، به ابنعباس و سعیدبن جبیر هم نسبت داده شده است.(2)همچنین این ادعا را به مقاتل هم نسبت داده اند.(3)عطاء، کلبی، سعیدبن جبیر(4)و عروهْبن زبیر هم که مدعی بودند این آیه در خانة عایشه فرود آمد(5)، این مطلب را گفتهاند.
بعضی همسران پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و اصحاب کساء را، بدون پیامبرصلی الله علیه وآله آورده اند. این عقیدة فخر رازی و خطیب بغدادی است که قسطلانی از بخاری روایت کرده است.(6)
1) طبری، محمد، جامع البیان، ج22، ص7؛ سیوطی، جلالالدین، الدرالمنثور، ج5، ص198؛ شوکانی، محمد، فتح القدیر، ج4، ص279-278؛ طوسی، محمد، التبیان، ج8، ص206، 308؛ المیزان فی تفسیر القرآن، ج16، ص310؛ طبرسی، ابوالفضل، مجمع البیان، ج8، ص56.
2) تفسیر القرآن العظیم، ج3، ص483؛ سیر اعلام النبلاء، ج2، ص208 و 221؛ تهذیب تاریخ دمشق، ج4، ص208؛ قسطلانی، المواهب اللدنیهْ، ج2، ص122؛ اسباب النزول، ص302؛ المازندرانی، محمدمهدی، نور الابصار، ص110؛ هیثمی، احمد، الصواعق المحرقهْ، ص141؛ بغویّ، أبومحمد الحسین، لباب التأویل، ج3، ص466.
3) تهذیب تاریخ دمشق، ج4، ص206؛ المازندرانی، محمدمهدی، نورالابصار، ص110؛ بغویّ، أبومحمد الحسین، لباب التأویل، ج3، ص466؛ ابنصبان، محمد، اسعاف الراغبین، ص108.
4) شوکانی، محمد، فتح القدیر،ج4،ص278؛ قرطبی، أبوعبدالله محمد، الجامع لاحکام القرآن، ج14، ص182.
5) سیوطی، جلالالدین، الدر المنثور، ج5، ص198؛ شوکانی، محمد، فتح القدیر، ج4، ص279؛ المیزان فی تفسیر القرآن، ج16، ص310.
6) نسائی، احمد، السنن الکبری، ج2، ص150؛ تهذیب تاریخ دمشق، ج4، ص209-208؛ شوکانی، محمد، فتح القدیر، ج4، ص280؛ قرطبی، أبوعبدالله محمد، الجامع لاحکام القرآن، ج14، ص183؛ سخن ابن روزبهان در دلائل الصدق، ج2، ص94.
عده ای دیگر بر این باورند که: منظور پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم است و بس.(1)
گروهی دیگر نیز اینگونه گفته اند: منظور بنی هاشم هستند و زنان پیامبر را در برنمیگیرد.(2)
عده ای دیگر معتقدند که: افرادی که در پایینترین جد پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم با او نسبت دارند نیز منظور هستند؛ همچنین گفته شده: هر آن کس که با پیامبرصلی الله علیه وآله پیوند رحمی دارد، و نیز نقل شده: هر آنکه با او پیوند نسبی یا سببی دارد.(3)
ابوحیان در این باره می گوید: از آنجا که اهل بیت شامل زنان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و پدران آنان می شده، لفظ مذکر بر مؤنث غالب آمده است.(4)
گروهی دیگر نیز اینگونه گفتهاند: منظور زنان پیامبر و تمامی بنی هاشم که صدقه بر آنان حرام شد، میباشد.(5)
بیشتر مفسّران و اندیشمندان شیعه و سنی بر این عقیده اند: «اهلالبیت» شامل حضرت علی، فاطمه، حسن و حسین علیه السّلام هستند. بعضی از اقوال و روایات تصریح دارد که پیامبرصلی الله علیه وآله هم جزء آنان است.(6)این گفته به انس بن مالک،
1) هیثمی، احمد، الصواعق المحرقهْ، ص141.
2) شوکانی، محمد، فتح القدیر، ج4، ص280؛ قرطبی، محمد، الجامع الاحکام القرآن، ج4، ص183؛ المیزان فی تفسیر القرآن، ج16، ص310؛ بغویّ، أبومحمد الحسین، لباب التأویل، ج3، ص466.
3) قسطلانی، أحمد، المواهب اللدنیهْ، ج2، ص127.
4) تهذیب تاریخ دمشق، ج4، ص209.
5) ابن صبان، محمد، اسعاف الراغبین، ص108؛ هیثمی، احمد، الصواعق المحرقهْ، ص14.
6) قندوزی، سلیمان، ینابیع المودهْ، ص294؛ تفسیر قمی، ج2، صص 194-193؛ زمخشری، الکشاف، ج3، ص538.
واثلهْبن اسقع(1)، ابوسعید خدری، عایشه و امسلمه(2)نسبت داده شده است. طحاوی، گنجی شافعی، ذهبی و قمی(3)بر آن اصرار داشته و نیز عقیده مجاهد، قتاده، کلبی(4)و بلکه عقیدة جمهور(5)و بیشتر مفسّران(6)همین است. حتی بعضی گفته اند: مفسّران اجماع دارند و جمهور(7)روایت کرده اند که این آیه دربارهی اهل کساء نازل شد و نیز گفته اند: منظور مدعی اجماع مفسّران این است که مفسّران بر این مطلب اجماع دارند که آیهی مبارکه شامل آل البیت است و آنان اصحاب کساء می باشند، اما دربارة اینکه آیا زنان پیامبرصلی الله علیه وآله را هم در برمیگیرد یا نه، اختلافنظر است. یا اینکه منظور، اجماع کسانی است که نظرشان در مورد شأن نزول و مانند آن قابل اعتناست و عکرمه و مقاتل از این افراد نیستند؛ زیرا این مسأله به خبر دادن از پیامبرصلی الله علیه وآله یا کسانی از صحابه برمیگردد که گفتة آنان معتبر است، در حالیکه مقاتل و عکرمه متهم به دروغگویی اند.(8)
بعضی از روایات، امامان دوازدهگانه علیه السّلام را هم اضافه کرده است.(9)بعضی مدعی اند که امامیه اجماع دارند که آیة تطهیر شامل تمام امامان علیه السّلام میشود.(10)
1) طبرسی، ابوالفضل، مجمع البیان، ج8، ص356.
2) تهذیب تاریخ دمشق، ج4، ص908؛ طبرسی، ابوالفضل، مجمع البیان، ج8، ص356.
3) طحاوی، احمد، مشکل الآثار، ج1، صص 339-332؛ کفایهْ الطالب، ص54؛ خلاصهْ عبقات الانوار، ج2، صص 67 و 371؛ تفسیر قمی، ج2، صص194-193.
4) شوکانی، محمد، فتح القدیر، ج4، ص279؛ تهذیب تاریخ دمشق، ج4، ص208.
5) تهذیب تاریخ دمشق، ج4، ص208؛ شوکانی، محمد، فتح القدیر، ج4، ص279.
6) قندوزی، سلیمان، ینابیع المودهْ، ص294.
7) علامه حلی، نهج الحق و کشف الصدق، ص173.
8) احقاق الحق، تعلیقات آیهْ الله مرعشی، ج2، ص502، (پاورقی) و565؛ مظفر، دلائل الصدق، ج2، ص95.
9) آیهْ التطهیر فی احادیث الفریقین، ج1 و 2؛ کتاب سلیمبن قیس، ص150.
10) طبرسی، ابوالفضل، پاورقیهای جوامع الجامع، ص372.
اگر در گفتار مفسّران و اندیشمندان دقت و بررسی کنیم روشن است که مجموع نظرات پیرامون سه مطلب است:
اول؛ دخول زنان در مراد از کلمه «اهل البیت»، یا به طور مستقل و یا با اصحاب کساء و یا با سایر بنی هاشم و یا با افرادی که دایرة شمول گستردهتر یا تنگتری دارند.
دوم؛ دخول خویشاوندان پیامبرصلی الله علیه وآله؛ یعنی: بنی هاشم، غیر از اصحاب کساء؛ منظور، کسانی که صدقه بر آنان حرام است و با پیامبرصلی الله علیه وآلهخویشاوندی نسبی دارند. بعضی زنان پیامبرصلی الله علیه وآله را می افزایند و بعضی هم در نفی آنان اصرار دارند.
سوم؛ اختصاص اهل بیت به اصحاب کساء. گروهی با استناد به روایات چندی که در اینباره تصریح دارد، سایر امامان دوازدهگانه را هم بدان می افزایند.
تمامی دلایل در حقیقت به نفی یا اثبات این عناصر برمیگردد، اگرچه در بیان آنچه که در اثبات آن می کوشند با هم اختلاف جزئی دارند.
لفظ اهلبیت پیامبر شامل اهل کساء یعنی حضرت علی، حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسین علیه السّلام میشود که رسولخداصلی الله علیه وآله، آنها را برای مردم معرفی فرمودند. در این فصل، آیات و روایاتی که پیرامون آنها بود بیان گردید. بنابر آیة تطهیر، اهلبیت علیه السّلام می باشند، اما عده ای تلاش دارند دامنة کلمة اهلبیت علیه السّلام را وسیعتر کنند و زنان پیامبر را داخل نمایند، که اختلافات فراوانی در این موردوجود دارد و شیعه این مسأله را نمی پذیرد، ولی نظرات اهل تسنن در آن متعدد است که ما به صورت فشرده به ذکر آراء آنها پرداختیم.
تقیالدین احمدبن عبدالحلیم معروف به «ابنتیمیه»، کسی است که افکار وهابیان از او سرچشمه گرفته و در حقیقت وی را مؤسس مذهب خود میدانند؛ اگرچه در ظاهر، این مطلب را اظهار نکرده و خود را سلفی مینامند.
او در سال 661 ه-.ق در شهر حرّان و در خانوادهای متولد شد که اعضای آن بیش از یک قرن پرچمدار مذهب حنبلی بودند.(1)شش سال بعد به خاطر حملة تاتارها همراه خانوادهاش به دمشق رفت. در آنجا برای پدرش موقعیت تدریس در مسجد جامع دمشق فراهم شد. ابنتیمیه ابتدا نزد پدر و سپس سایر اساتید مشغول تحصیل شد. آخرین استادش شرفالدین احمدبن نعمه مقدسی بود که به وی اجازة فتوا داد.(2)بعد از وفات پدر، بر کرسی تدریس در مسجد جامع دمشق نشست و به خاطر کجسلیقهگی و انحرافی که داشت؛ به مخالفت با عقاید رایج مسلمین و مذاهب رایج آن زمان برخاست. فتواها و نظرات اعتقادی و
فقهیاش از قبیل تجسیم، حرام بودن زیارت قبور اولیاء، استغاثه به ارواح اولیای خدا، شفاعت، توسّل و... برای او مشکلساز شد.
علمای عصرش به مخالفت با افکار و عقایدش برخاستند و از نشر آن ممانعت کردند.
مجلسی با حضور قضات در قصر حاکم دمشق، برگزار شد و پس از محکومیت، او را به زندان معروف «قلعهْ الجبل» مصر فرستادند.(1)دو سال بعد آزاد شد، در مصرماند ولی دست از افکار خود برنداشت.
سال 707 ه-.ق باز هم به جهت نشر افکارش از او شکایت شد، با حکم قاضی دوباره به زندان رفت، ولی بعد از یک سال آزاد شد. سال 709 ه-.ق به اسکندریه تبعید گردید، هشت ماه بعد با تغییر اوضاع، به قاهره بازگشت.
ابنتیمیه در سال 712ه-.ق راهی شام شد.(2)در سال 718 ه-.ق در شام، کرسی تدریس و افتاء را بر عهده گرفت و دوباره فتاوا و عقاید نادرست خود را مطرح نمود. خبر به علما، قضات و دستگاه حاکم رسید و او را پنج ماه در قلعهای حبس کردند. پس از آزادی تا سال 726 ه-.ق به تدریس ادامه داد، تا اینکه باز هم به خاطر اصرار بر افکار خود و نشر آن، در همان قلعه زندانی و از نوشتن و مطالعه منع شد.(3)
وی در سال 728 ه-.ق در آن قلعه از دنیا رفت، در حالیکه پنج ماه قبل از مرگ، ازدوات و کاغذ محروم شده بود.(4)
یکی از شاگردان مهم ابنتیمیه که به ترویج افکار او پرداخت، ابنقیم جوزیه بود. او در سال 691 ه-.ق متولد شد و در سال 712 ه-.ق. با ابنتیمیه ارتباط پیدا کرد و فقه را نزد او آموخت. وی که در تمام مسائل از ابن تیمیه تقلید کورکورانه مینمود، مذهب استادش را یاری و افکار او را در کتابهایش تأیید کرد. به علاوه آن افکار و آرا را در قالب برهان و استدلال درآورد. در عصر ابنتیمیه از عقاید باطلش توبه داده شد و با او به زندان رفت، ولی بعد از مرگ استادش از زندان آزاد شد.
عصر ظهور ابنتیمیه با جنگهای صلیبی مسیحیان بر ضدّ مسلمانان و هجوم مغولها به سرزمینهای اسلامی همراه بود. در چنین زمان حسّاسی، ابنتیمیه مؤسس اندیشههای وهابیّت، دست به نشر افکار خود زد و شکافی تازه در امت اسلامی ایجاد کرد. با وجود آنکه خداوند متعال در قرآن کریم میفرماید:
همگی به ریسمان خدا چنگ زنید و متفرق و پراکنده نگردید.(1)
و در جای دیگر نیز میفرماید:
همانا مؤمنین برادر یکدیگرند.(2)
و پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله هم بین مسلمانان عقد اخوّت بست؛ اما ابنتیمیه به این سفارشها توجهی نکرد و در آن زمان که مسلمانان نیاز مبرمی به اتحاد و یکپارچگی داشتند، با مریدانی که او پیدا کرده بود، سبب ایجاد اختلاف بین مسلمانان گشت. اگرچه افکار باطل وی در منطقة شامات - که مهد علم و دانش بود - با انتقاد و اعتراض علمای مذاهب مختلف روبه رو و باعث انزوای او گردید و افکار و عقایدش به ورطة فراموشی سپرده شد؛ ولی در قرن 12 ه- ق.
این افکار در منطقة نجد عربستان که عاری از تمدن و فاقد فرهنگ بود؛ دوباره منتشر شد و پس از آن توسط قدرت سعودی و با پشتیبانی قدرتهای استعمارگر گسترش یافت. طرح مجدّد افکارابنتیمیه توسط محمد بن عبدالوهاب در بدترین شرایط تاریخی و زمانی صورت گرفت، زمانی که امت اسلامی از چهار سو مورد هجوم استعمارگران صلیبی یعنی انگلیسیها، فرانسویها، روسهای تزاری و حتی آمریکاییها قرار داشت و بیش از هر زمان نیاز به وحدت کلمه داشتند.
ابنتیمیه آراء و عقاید مختلفی دارد که با مسلّمات اسلام به جنگ برخاسته است. در زیر به مواردی از آنها اشاره می کنیم:
نماز خواندن در کنار قبور مشروع نیست. همچنین رفتن به مشاهد مشرّفه جهت عبادت در کنار آنها، از قبیل: نماز، اعتکاف، استغاثه، ابتهال و قرائت قرآن مشروع نیست، بلکه باطل است.(1)
تمام احادیث مربوط به زیارت قبر پیامبرصلی الله علیه وآله ضعیف بلکه دروغ است.(2)
اگر کسی به شخصی که از دنیا رفته بگوید: مرا دریاب، کمکم کن، شفاعتم کن، مرا بر دشمنم پیروز گردان و امثال این درخواستها که تنها خدا بر آن قدرت دارد؛ از اقسام شرک است. اگر چنین گوید باید توبه کند وگرنه کشتنش واجب است.(3)
اعیاد، شریعتی از شرایع است که در آن باید از دستورها متابعت نمود نه
آنکه بدعتگذاری کرد. این عمل همانند اعمال مسیحیان است که حوادث مربوط به حضرت عیسی علیه السّلام را عید میگیرند.(1)
افکار و عقایدی که از ابنتیمیه نقل شده با یکدیگر تناقض دارند؛ زیرا وی سلیقه ای با مباحث کلامی برخورد کرده است؛ اینک به ذکر مواردی از آنها می پردازیم:
در بخاری اغلاطی وجود دارد.(4)
ترمذی احادیثی در فضایل علی علیه السّلام ذکر کرده که بسیاری از آنها ضعیف است.(5)
گاهی امام احمد و اسحاق و دیگران، احادیثی نقل میکنند که نزد خودشان ضعیف است.(1)
در جایی دیگر میگوید:
هرچه را احمد در مسند و غیر مسند نقل کرده، نزدش حجت نیست.(2)
در نتیجه باید گفت: آنچه موافق با هوای نفس ابنتیمیه است حجت بوده و آنچه مخالف هوای نفس اوست؛ ضعیف یا جعلی است.
شهرستانی خبرویت ندارد.(3)
مجرد نقل یکی از این افراد دلیل بر صحت روایت نمیشود، بلکه این کتب، جمعکنندة چاق و لاغر و جعلی و دروغی است.(4)
وهابیت و دلدادگان شان، ابنتیمیه را «شیخ الاسلام» می نامند تا به دیگران وانمود کنند برای او مثل و مانندی در تاریخ اسلام دیده نشده است، ولی با مراجعه به نوشتههای او در زمینههای تفسیر، حدیث و اقوال متکلّمین، متوجه می شویم که وی متخصص و اهل خبره نبوده، بلکه نسبت به مسائل، نادان بوده و یا دشمنی داشته است. در اینجا نمونههایی از دشمنیها و کینهتوزیهای او را یادآور می شویم:
حدیثی از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده که آن حضرت فرمودهاند: «یَقوُل الله تَعالی من عادی لی وَلِیاً فَقَد بارزنی بِالمُحارِبة؛ خداوند متعال میفرماید: هرکس با دوست من دشمنی کند پس قطعاً که مرا به مبارزه طلبیده است» و آن را به ابوهریره نسبت داده و گفته: این حدیث در صحیح بخاری آمده است،(1)در حالیکه این حدیث با این لفظ را بخاری از ابوهریره نقل نکرده بلکه طبرانی از ابیامامه نقل کرده است.
از ترمذی نقل کرده که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند: «لَو لَم ابعَث لَبعث عمر؛ اگر من مبعوث نمیشدم، حتماً عمر مبعوث میشد»(2)، در حالیکه این حدیث از ترمذی نقل نشده بلکه ابنعدی آن را نقل کرده و سندش را به جهت وجود زکریابن یحیی در طریق آن تضعیف کرده و ابن جوزی آن را در «الموضوعات» که مختص
روایات جعلی است، آورده است.
ابنتیمیه آیاتی که در مورد صفات خدای تعالی بحث نموده است را تفسیر جسمانی کرده و نسبت به آیاتی که ذات خداوند را از جسمانیّت منزّه ساخته، بیاعتنایی کرده است که این روش اهل حدیث و مشبهه و حشویّه است.
ابنتیمیه می گوید: آیات متشابه در قرآن وجود ندارد و ادعا می کند تمام آیات قرآن محکمات است و تشابه امری نسبی است(1)، در حالیکه در قرآن به تصریح آمده: «او کسی است که این کتاب (آسمانی) را بر تو نازل کرد، که قسمتی از آن، آیات محکم (صریح و روشن) است که اساس این کتاب میباشد و قسمتی از آن، متشابه است... .(2)
بخشی از آیات قرآن را با احادیث ضعیفالسند و اسرائیلیات تفسیر میکند، همانند تفسیر آیات 189 تا 190 سورة اعراف با قصّة اسرائیلی و قبیحی که در شأن حضرت آدم و حوا نیست.(3)
اعتماد بر تفاسیر دربردارندة احادیث ضعیفالسند و اسرائیلیات و رها کردن تفاسیر ارزشمندی که با آرای مخالف اعتقاد او در تجسیم و تشبیه را نقل کردهاند چون تفسیر طبری، یا اینکه آراء و اعتقادات شیعة دوازده امامی را ذکر کردهاند مثل تفسیر کشّاف.(4)
در اطلاق عنوان شرک بر مخالفین خود در عقیده و رأی، بسیار بیپروا بوده، از جمله میگوید:
هرگونه نوآوری در دین را بدعت دانسته و آن را به ضلالت نسبت میدهد و میگوید:
گنبد و بارگاهی که بر قبر صالحین و انبیا، از اهلبیت و عامه بنا شده؛ از بدعتهای حرامی است که در دین اسلام وارد شده است.(5)
اعیاد، شریعتی از شرایع است که درآن باید از دستورات متابعت نمود
نه آنکه بدعتگذاری کرد و این عمل همانند اعمال مسیحیان است که حوادث عیسی علیه السّلام را عید میگیرند.(1)
در یکی از فتاوای خود میگوید:
آنچه در قرآن و سنّت ثابت شده و اجماع پیشینیان بر آن است، حق میباشد. حال اگر از این امر لازم آید خداوند به جسمیّت وصف شود اشکالی ندارد؛ زیرا لازمة حق نیز حق است.(2)
وی در این باره میگوید:
من تفاسیری که از صحابه نقل شده و احادیثی که از آنان روایت گشته و بیش از صد تفسیر بزرگ و کوچک را ملاحظه کردم، تا این ساعت نیافتم یکی از صحابه حتی یک آیه از آیات صفات یااحادیث صفات را برخلاف مفهوم معروف آن تأویل نماید.(3)
اما کتابهای تفسیر پر از تأویلات صحابه است. در کتاب «الاسماء و الصفات» تمام تأویلات ذکر شده است.
روایاتی را که مخالف عقاید و آرای اوست، بدون بررسی سند، جعلی
دانسته و میگوید:
حدیث (هو ولیّ کل مؤمن بعدی)؛ او - حضرت علی علیه السّلام - سرپرست هر مؤمنی بعد از من است، یک حدیث دروغ نسبت به رسول خداست، بلکه او در حیات و مماتش ولی هر مؤمنی است و هر مؤمنی نیز ولی او در زمان حیات و ممات است.(1)
در حالیکه بسیاری از علمای عامه چون ترمذی، نسائی، ابنحیان، حاکم نیشابوری، طیالسی، احمدبن حنبل و دیگران، از طریق جعفربن سلیمان این حدیث را نقل کردهاند.(2)
هنگامی که با حقایق تاریخی مخالف عقیده و مذهب خود برخورد میکند، آن را انکار میکند. از جمله، این واقعة تاریخی است که خلیفة عباسی، ابوجعفر منصور، از مالک سؤال میکند: آیا میتواند رو به قبر پیامبر کرده و دعا نماید؟ مالک در جواب میگوید:
چرا روی خود را از پیامبر برمیگردانی در حالیکه او وسیلة تو و وسیلة پدرت آدم نزد خداوند متعال در روز قیامت است. رو به سوی او کن و او را شفیع خود قرار ده تا خداوند شفاعت او را بپذیرد.(3)
ابنتیمیه میگوید:
این قصه را احدی نقل نکرده و به امام مالک دروغ نسبت داده شده است.
با اینکه قاضی عیاض آن را با سند صحیح نقل کرده و گفته آن را از ثقات مشایخش اخذنموده است، وانگهی مذهب مالک و احمدبن حنبل و شافعی، استحباب استقبال قبر پیامبر هنگام سلام دادن و دعا کردن است.
ابنتیمیه نسبتهای دروغی به شیعه میدهد که به مواردی از آنها اشاره میکنیم:
رافضه (شیعیان) نماز جمعه به جای نمیآورند، نه پشت سر اصحابشان و نه غیر اصحابشان و تنها پشت سر معصوم نماز میگذارند. حال آنکه شخص معصوم نزد آنها نیست.(1)
اعتنایی به حفظ قرآن، شناخت معانی و تفسیر آن و نیز حدیث رسول خداصلی الله علیه وآله و شناخت صحیح آن از باطل و بحث از معانی حدیث ندارند.(2)
سایر حماقتهای شیعه این است که کراهت دارند سخن به لفظ ده بگویند یا کاری انجام دهند که به تعداد ده باشد. چون با خوبان صحابه - یعنی همان ده نفری که پیامبربشارت بهشت به آنها داده - دشمن هستند.(3)
شیعیان سگهای خود را به نام ابوبکر و عمر می نامند و پیوسته آنها را لعن می کنند.(4)
شیعیان می گویند: حسن و حسین علیه السّلام، فرزندان علی علیه السّلام نیستند، بلکه فرزندان سلمان فارسی هستند.(5)
این تهمتها احتیاج به پاسخ ندارد، هرکس با شیعیان معاشرت داشته باشد به بیپایه و اساس بودن این مطالب اذعان میکند.
اهل تسنن عقاید ابنتیمیه را قبول ندارندو نظرات بسیار تندی را در مخالفت وی بیان داشتهاند که ما به ذکر چند مورد بسنده می کنیم:
ابنتیمیه ادعا کرده آنچه خدا و رسولش و صحابه گفتهاند [او همان را] میگوید، در حالیکه او مطالبی نقل می کند که هرگز هیچیک از آنها نگفتهاند.(2)
ابنتیمیه میگوید: خدا بر عرش استوار است و سخن میگوید. در دمشق و دیگر مناطق ندا داده شد هر کس بر عقیدة ابنتیمیه باشد، مال و خونش حلال است. او مسائل عجیب و غریبی ادعا کرد که به سبب آن زندانی شد، چون مباین با مذهب اهل تسنن به حساب میآمد.(3)
در سخن این خبیث نظر کردم، در قلب او مرض گمراهی است. او به دنبال متشابهات قرآن و سنّت به جهت ایجاد فتنه است و گروهی از عوام که خدا ارادة هلاکتشان کرده وی را متابعت کردهاند. در او اموری دیدم که قدرت بیان آن را ندارم؛ زیرا در آنها تکذیب پروردگار است.(1)
ابنتیمیه همین که فکر کرد مجتهد است، بر کوچک و بزرگ علمای قدیم و جدید ایراد گرفت.(2)
بسیاری از علمای اهل تسنن از عصر ابنتیمیه تاکنون، در ردّ او کتاب تألیف کرده یا با وی مناظره نمودهاند. از جمله:
قاضی محمدبن ابراهیم بن جماعهْ شافعی.
قاضی محمد بن حریری انصاری حنفی.
قاضی محمدبن ابوبکر مالکی.
قاضی احمدبن عمر مقدسی حنبلی.
حافظ مجتهد تقیالدین سبکی (756 ه-.ق)، در «الاعتبار ببقاء الجنهْ والنار» و در «الدرهْ المضیئهْ» و... .
امام فقیه، محمدبن عمربن مکی، معروف به ابن مرحّل (716 ه-. ق).
امام حافظ، صلاحالدین علایی (761 ه-. ق).
قاضی مفسّر، بدرالدّین ابنجماعه (733 ه-. ق).
امام احمدبن یحیی کلابی حلبی، معروف به ابن جُهبُل (733 ه-. ق).
امام قاضی جلالالدین قزوینی.
قاضی کمالالدین ابن زملکانی (727 ه-. ق).
قاضی صفیالدین هندی (715 ه-. ق).
فقیه محدث، علیبن محمد باجی شافعی (714 ه-. ق).
مورخ، فخربن معلم قرشی (741 ه-.ق)، در «نجم المهتدی و رجم المعتدی».
حافظ ذهبی (748 ه-. ق) در «النصیحهْ الذهبیهْ».
مفسّر معروف، ابوحیان اندلسی (745 ه-.ق) در «النهر الماد».
ابنبطوطه (779 ه-.ق)، در «رحلهْ ابن بطوطهْ».
فقیه، تاجالدین سبکی (771 ه-.ق)، در «طبقات الشافعیهْ الکبری».
مورخ، ابنشاکر کتبی (764 ه-.ق)، در «عیون التاریخ».
عمربن ابی الیمن لخمی فاکهی مالکی (734 ه-.ق)، در «الدّرهْ المختارهْ».
قاضی محمد سعدی مصری اخنانی (750 ه-.ق)، در «المقالهْ المرضیه».
امام زواوی (743 ه-.ق).
جوزجانی حنفی (744 ه-.ق)، در «الابحاث الجلیهْ فی الرّد علی ابنتیمیه».
ابن حجر عسقلانی (852 ه-.ق)، در «الدرر الکامنهْ فی اعیان المائهْ الثامنهْ» و «لسان المیزان» و... .
ولیالدین عراقی (826 ه-.ق)، در«الاجوبهْ المرضیهْ فی الرّد علی الاسئلهْ المکیهْ».
فقیه مورخ، ابنقاضی شبهه شافعی (851 ه-.ق)، در «تاریخ ابنقاضی شبهه».
فقیه، تقیالدین ابوبکر حصنی شافعی (829 ه-.ق)، در «دفع شبهه من شبّه و تمرّد».
ابن عرنه تونسی مالکی (803 ه-.ق).
علاءالدین بخاری حنفی (841 ه-.ق)، بنابر نقل ابنحجر در «الدرر الکامنهْ».
شیخ زروق فاسی مالکی (899 ه-.ق).
حافظ سخاوی (902 ه-.ق)، در «الاعلان بالتوبیخ لمن ذم التاریخ».
احمد بن محمد وتری (980 ه-.ق)، در «روضهْ الناظرین».
ابنحجر هیثمی (974 ه-.ق)، در «الفتاوی الحدیثیهْ» و «الجوهر المنظم».
شیخ ابن عراق دمشقی (933 ه-.ق).
جلالالدین دوانی (928 ه-.ق)، در «شرح العضدیهًْ».
قاضی ابوعبدالله مقری در «نظم اللآلی فی سلوک الامالی».
محدث محمدبن علان صدیقی مکی (1057 ه-.ق)، در «المبرد المبکی فی ردّ الصارم المنکی».
شیخ منافی شافعی (1029 ه-.ق)، در «شرح الشمائل».
قاضی بیاضی حنفی، در «اشارات المرام من عبارات الامام».
شیخ خفاجی مصری حنفی (1069 ه-.ق)، در «شرح الشفا».
مورخ ابوالعباس احمد مقری (1041 ه-.ق)، در «ازهار الریاض».
محمد زرقانی مالکی (1122 ه-.ق)، در «شرح المواهب اللدنیهْ».
شیخ عبدالغنی نابلسی (1143 ه-.ق).
فقیه، محمدبن مهدیبن علی صیادی، مشهور به رواس (1287 ه-. ق).
شیخ محمد ابوالهدی صیادی (1328 ه-.ق)، در «قلادهْ الجوهر».
سلامه عزامی شافعی (1376 ه-.ق)، در «البراهین الساطعهْ».
محمود خطاب سبکی (1352 ه-.ق)، در«الدین الخالص» و... .
محمد زاهد کوثری (1371 ه-.ق)، در «مقالات الکوثری».
مفتی مصطفیبن احمد شطی حنبلی دمشقی (1348 ه-.ق)، در «النقول الشرعیهْ».
شیخ محمد بخیت مطیعی، مفتی مصر (1354 ه-.ق)، در «تطهیرالفؤاد من دنس الاعتقاد».
شیخ ابراهیمبن عثمان سمنودی مصری، در «نصرهْ الامام السبکی بردّ الصارم المنکی».
ابوحامدبن مرزوق، عالم مکه (1390 ه-.ق)، در «برائهْ الاشعریین من عقائد المخالفین».
شیخ منصور محمد عویس، در «ابنتیمیه لیس سلفیّاً».
شیخ ابوالفضل عبداللهبن صدیق غماری، در «اتقان الصنعهْ» و «الصبح السافر».
ابوالاشبال سالم بن جندان اندونزیایی در «الخلاصه الکافیهْ فی الاسانید العالیهْ».
فقیه، عبدالله هروی حبشی، در «المقالات السنیّهْ» و «صریح البیان».
پس از انتشار افکار و اندیشه های ابنتیمیه و کتاب «منهاج السنّهْ»، مخالفت و بدبینی نسبت به او از سوی صاحبنظران اهل تسنن و جماعت پدید آمد. این مخالفت روز به روز شدیدتر می شد و اوج بیشتری می گرفت. مخالفتهای اهل تسنّن با ابنتیمیه در قالب صدور فتوا، نوشتن کتاب و ایراد خطابه و نصیحت ابراز می شد.
این حرکت که از درد دین داشتن سرچشمه می گرفت و بسیاری از علما آن را بر خود و دیگران واجب می دانستند، از زمان حیات ابنتیمیه آغاز شد و تاکنون ادامه دارد.
در اینجا به نام برخی از مخالفان ابنتیمیه اشاره می کنیم:
مورّخان از میان سرشناسترین علمای مخالف عقاید ابنتیمیه در قرن هشتم، شخصیتهای زیر نام برده اند:
قاضی عزّالدین ابنجماعه.
امام ابومحمّد یافعی.
امام کمالالدین زملکانی.
قاضی ابوبکر اخنایی.
امام تقیالدین سبکی.
امام ابوحیان.
شیخ محمّد بن سلیمان کردی.(1)
این مخالفتها به زمان حیات ابنتیمیه و قرن هشتم منحصر نماند و در سدههای بعد یعنی تا اواخر قرن چهاردهم، مخالفت و مبارزههای علمی به صورت عمومی و سراسری بر ضد عقاید و افکار او ادامه یافت. در قرن نهم، سرشناسترین چهره های مخالف افکار ابنتیمیه عبارت بودند از:
امام ابیبکر حصینی دمشقی.
قاضی ابوداود حنفی.
امام ابوشاکر شاطی.
1) صالح، عبدالله العلماء الاسلامی، موقفهم من الوهابیهْ، ص30.
در قرن دهم چهره های زیر بیشتر از همه درمخالفت و مبارزه با عقاید و افکار ابنتیمیه فعالیت داشته اند:
نورالدین سمهودی شافعی.
امام ابنحجر هیثمی.
ملا علی قاری حنفی.
قاضی ابوعمر ربضی.
امام ابوبکر شامی حنفی.
قاضی جلالالدین دوری شافعی.
عینالدین محمّدبن علی حنبلی.(2)
در قرن یازدهم، مشهورترین چهره های پیشگام در مبارزه با افکار و عقاید ابنتیمیه عبارت بودند از:
امام احمد شهابالدین حنفی.
ضیاءالدین علیبن احمد بکری.
عمیدالدین ابوبکر جبل النوری.
قاضی ابوغیاث حمدانی حنفی.
امام ابوعبدالله دهلوی شافعی.
در قرن دوازدهم معروفترین چهره های مخالفت و مبارزه علیه ابنتیمیه عبارت بودند از:
امام زرقانی مالکی.
قاضی ابوسهل سجستانی.
قاضی ابوداود بغدادی حنفی.
ابوسافور اسکندری شافعی.
ابوالحسن علیبن احمد زرکانی.
قاضی جلیلالقدر نیمروزی.
ابنهبه کوفی.(2)
در قرن سیزدهم چهره های نامدار این مبارزه عبارت بودند از:
امام محمّد سبکی شافعی.
عضدالدین حسن بن ریاح بصری.
ابومحمّد علیبن داود باسی.
ابنعمر تفتی حنفی.
علامه سید محمّدحسین قزوینی.
در قرن چهاردهم چهره های مهم پیشگام مبارزه و مخالفت علیه ابنتیمیه و وهابیت عبارت بودند از:
مفتی مکه سید احمدبن زینی دحلان.
شیخ مصطفی شطی حنبلی.
ابوحامد بن مرزوق شامی.
عبدالغنی حماده.
شیخ حسین حلمی استانبولی.
یکی از رایجترین روشهای اعلام مخالفت و تبرئه از عقاید ابنتیمیه، نوشتن کتاب علیه او بود که از زمان زندگی او تاکنون کتابهای فراوانی در مخالفت با او نوشته شده است. از این رو مناسب است به ذکر نام برخی از کتابها در این زمینه از منابع اهل تسنن اشاره شود.
دکتر عبدالله محمّد صالح می نویسد:
علما و صاحبنظران اسلامی در طول تاریخ، بیش از دوهزار جلد کتاب و رساله بر ضد افکار ابنتیمیه نوشته اند. اکنون حدود چهارصد نسخه کتاب و رساله از آن مجموعه در دست داریم که در موزه ها، کتابخانه های
1) فقیهی، علی اصغر، وهابیان، ص129.
ملی و دولتی و کتابخانه ها و کلکسیونهای شخصی و از «کلکته تا لندن» پراکنده هستند و متأسفانه به خاطر مشکلات مالی و غفلت مسلمانان، حتی در قرون اخیر هم که برای چاپ و نشر کتاب، عصر طلایی به شمار می آید به چاپ و نشر آنها اقدام نشده است.(1)
با این حال، دکتر صالح، 420 جلد از آن کتابها را با نام مؤلفان و سال نگارش و زمان چاپ و نشر آنها یاد کرده و می گوید:
بسیاری از آن کتابها را خود به صورت مستقیم مطالعه کرده و تعدادی را هم که خود ندیدهام، در منابع معتبر دیگر
با نام و مشخصات آنها آشنا شدهام.(2)
همچنین میگوید:
علمای دینی و مسلمانان دلسوخته، آن کتابها را به زبانهای مختلف از جمله زبانهای اردو، انگلیسی، ترکی و فارسی به نگارش درآوردهاند؛ ولی بیشتر آنها به زبان عربی نوشته شده است.(3)
دکتر محمّد صالح به محل نگهداری کتابهایی که در ردّ اندیشه ابنتیمیه نگارش یافته و هنوز به چاپ نرسیده اند اشاره می کند و میگوید:
غنیترین منبع در این زمینه، کتابخانه های عمومی کلکته در هند و سپس کتابخانه مرکزی استانبول ترکیه می باشد.(4)
دایرهْالمعارفها و شرححالنگاران، از کتابهای زیادی نام برده اند که بر ضد ابنتیمیه نگارش یافته و اکنون در دسترس مسلمانان قرار دارد.
مولی مصطفی کاتب چلپی (معروف به حاجی خلیفه)، در کتاب معروف خود به نام «کشف الظنون عن اسامی الکتب والفنون» بیش از هفتاد جلد کتاب را به صورت مستقیم و غیر مستقیم در ردّ افکار و عقاید ابنتیمیه به ویژه کتاب «منهاجالسنّهْ» وی نام برده است.(1)
عمر رضا کحاله در «معجم المؤلفین»، خیرالدین زرکلی در «الاعلام»، عمر عبدالسلام در «المخالفهْ الوهابیهْ للقرآن والسنّه»، خالد بن مرزوق در «التوسل بالنبی و بالصالحین» و تنی چند از مؤلفان و مترجمان نیز در آثار و نوشته هایشان، از تعداد زیادی آثار مطبوع و منتشر شده علیه ابنتیمیه خبر می دهند که تعداد آن آثار از صد نسخه تجاوز می کند.
نخستین کتابی که از سوی صاحبنظران اهل تسنن علیه ابنتیمیه پس از نوشتن «منهاجالسنّهْ» او نگارش یافت؛ «المقالات العرضیهًْ فی الرد علی ابنتیمیه» بود که به قلم دانشمند معاصر او به نام محمّد اخنایی به رشتة تحریر درآمد.
محمّد اخنایی، عقاید و اندیشه های ابنتیمیه را که در کتاب «منهاج السنّه» بیان شده به گونه تفصیلی و مستدل نقد کرده و بیشتر ادعاهای او را مردود و مغایر با اسلام شمرده است.
1) حاجی خلیفه، کشف الظنون عن اسامی الکتب و الفنون، ج2، ص1872.
هنگامی که کتاب محمّد اخنایی به دست ابنتیمیه رسید، در جواب او کتابی به نام «الرد علی الاخنایی» نوشت و در آن کتاب، محمّد اخنایی را تکفیر کرده، جهاد علیه او و امثال او را واجب اعلام کرد.(1)
کتاب «المقالات العرضیه» و دهها عنوان کتاب دیگر که عالمان مجاور با ابنتیمیه علیه او نوشتند، تنها از نوشتن کتاب علیه ابنتیمیه در بلاد اسلامی خبر می دهد، حال آنکه این موج، فراتر از سرزمینهای اسلامی را هم درنوردیده است.
به گفتة «مها انور» (یکی از پژوهشگران هندی) قدیمیترین کتاب را علیه ابنتیمیه در این سرزمین، جمعی از صاحبنظران در «دکن» به نگارش درآوردند که اکنون در کتابخانة عمومی کلکته نگهداری می شود.(2)
دومین سند مکتوب چاپ نشده در این زمینه، کتابی است که جمعی از علمای سرزمین هند در سال 964ق خطاب به اکبرشاه، پادشاه تیموری معروف وقت هند نوشتند. که در قسمتی از آن رساله آمده است:
ما را به یقین کامل و براهین قاطع ثابت شده است که اختلافانگیزترین و تفرقهجوترین مسلک، همان است که امروزه در بعضی جاها به نام مسلک ابنتیمیه معروف است. این مسلک اگرچه به معنای صحیح کلمه، مذهب نیست، لیکن چنان ادعاهایی بلندپروازانه دارد که گویی از همه مذاهب شناختهشده اسلامی برتر و عالیتر است و تمام مذاهب بزرگ اسلامی را تخطئه کرده، معتقدان به آنها را به بدعت و ضلالت نسبت می دهد.
این مسلک در برابر پیروان سایر مذاهب، بسیار خشن، بی رحم و
انعطافناپذیر است، بویژه نسبت به شیعیان که گویی هدف اصلی این مسلک، دشمنی و خصومت با آنهاست.
بانی این مسلک که از اهالی شام است، احمدبن عبدالحلیم نام دارد و معروف به ابنتیمیه می باشد. کتاب چند جلدی قطوری به نام «منهاج السنّهْ النبویهْ» نوشته و در آن از بای بسم الله تا تای تمّت، به مذمّت و ملامت شیعیان و به استهزاء گرفتن عقاید آنان پرداخته است. حق و انصاف این است که در بسیاری موارد این کتاب، تهمتهای ناروا به شیعه زده شده و یا عمل دسته ای از عوام آنها، عین اعتقاد اصولیشان به حساب آمده و مؤلف در این کتاب، آنچنان خصومت و عداوت تند و مهارنشدنی نسبت به شیعه اعمال کرده است که در مواردی فضایل مشهورعلی علیه السّلام را انکار کرده و حتی در برخی موارد نسبت به ساحت مقدس ایشان اهانت کرده است و این گونه قضاوت نسبت به نزدیکترین فرد به رسول خداصلی الله علیه وآله نیست، مگر به خاطر بغض و عداوت بی پایان نسبت به شیعیان و البته... .
پس از بحث و جدل های فراوان، صاحب این کتاب که بانی مسلک مورد بحث است، نتیجه گرفته که شیعیان خارج از فرقه ها و نحله های اسلامی می باشند و این سخنی است که هیچ یک از پیشوایان دین و علمای معتبر مسلمین نگفته است.(1)
یکی از روش های بارز ابنتیمیه، مخالفت و دشمنی آشکار با اهلبیت پیامبرصلی الله علیه وآله و به ویژه با امیرالمؤمنین علیه السّلام است. وی در موارد بسیاری به
1) مها انور، العلماء الاسلامی فی الهند، ص134.
امیرالمؤمنین، حضرت زهراعلیهاالسّلام و سایر اهلبیت علیه السّلام جسارت کرده است. در اینجا لازم است معنا و حکم «ناصبی» را از دیدگاه اهل تسنن بیان کنیم تا روشن گردد که ابنتیمیه ناصبی است.
زبیدی در «تاج العروس»، «نصب» را اینگونه معنا می کند:
النواصب، والناصبیه، وأهل النصب: وهم المتدینون ببغضه سیدنا أمیرالمؤمنین ویعسوب المسلمین أبی الحسن علیبن أبیطالب علیه السّلام، لأنهم نصبوا له، ای: عادوه.(1)
نواصب و ناصبیه و اهل نصب: ایشان کسانی هستند که دینشان بر اساس دشمنی سرور ما امیرمؤمنان و پادشاه مسلمانان، ابوالحسن علیبن ابیطالب علیه السّلام است؛ زیرا ایشان نسبت به وی نصب دارند؛ یعنی با او دشمنی دارند.
ابنحجر عسقلانی در معنای نصب مینویسد:
والنصب، بغض علی علیه السّلام وتقدیم غیره علیه.(2)
نصب؛ بغض علی علیه السّلام و مقدم کردن غیر او(معاویه) بر او است.
و حسن بن فرحان مالکی از علمای عربستان در معنای نصب مینویسد:
النصب فهو کل انحراف عن علی واهل البیت سواء بلعنه أو تفسیقه، کما کان یفعل بعض بنی أمیه أو بالتقلیل من فضائله کما یفعل محبّوهم أو تضعیف الأحادیث الصحیحه فی فضله أو عدم تصویبه فی حروبه أو
التشکیک فی شرعیة خلافته وبیعته أو المبالغة فی مدح خصومه، فهذا وأمثاله هو النصب.(1)
نصب عبارت از هرگونه انحرافی از علی علیه السّلام و اهلبیت است؛ و فرقی ندارد که با لعن کردن ایشان باشد یا با فاسق دانستن ایشان - همان کاری که عده ای از بنیامیه انجام می دادند - و یا با کوچک کردن فضائل ایشان - همان کاری که دوستداران ایشان (بنیامیه) انجام می دهند - یا تضعیف کردن روایات صحیح که در مدح آنان وارد شده و یا اعتقاداینکه علی علیه السّلام در جنگ ها (جنگ جمل، صفین و نهروان) اشتباه کرده است یا شک کردن در مشروعیت خلافت امیرمؤمنان علیه السّلام و بیعت با آن حضرت و یا مبالغه کردن در مدح دشمنان ایشان. پس این موارد و مشابه آنها، نصب محسوب می شود.
دربارة حکم ناصبی دیدگاههای فراوانی وجود دارد که عمدة آنها به این شرح می باشد:
ابنحبان از علمای بزرگ اهل تسنن در اینباره می گوید:
أن رَسُول الله صلی الله علیه و آله وسلم قال: وَالَّذی نَفسی بِیده لا یبغضنا أهل البیت رَجل إلا أدخله الله النّار.(2)
رسول خداصلی الله علیه وآله گفت: قسم به کسی که جانم در دست اوست، هیچ کس ما اهلبیت را دشمن نمی دارد، مگر اینکه خداوند او را در آتش وارد می کند.
حاکم نیشابوری بعد از نقل این روایت مینویسد:
هذا حَدیث صَحیح عَلی شَرط مُسلم وَلَم یخِرجاه.(1)
این روایت طبق شرایط مسلم (برای صحت حدیث)، صحیح است ولی ایشان (بخاری و مسلم) آن را (در کتابهای خود) نیاورده اند. و البانی از علمای معاصر وهابی نیز این روایت را در سلسله احادیث صحیحه آورده است.(2)و نیز روایات بسیاری وجود دارد که دلالت میکند، کسی که بغض اهلبیت پیامبرصلی الله علیه وآله را در دل داشته باشد، قطعاً در حلالزاده بودن او باید شک کرد. از جمله حافظ حموینی در کتاب «فرائد السمطین» مینویسد:
عَن زِیدبِن یثیع قالَ سَمِعت أبابَکر الصِّدیق یقُول: قال: رَأیت رَسُولُ الله صلی الله علیه و آله وسلم خیم خَیمة وَهُوَ مُتَکئ عَلی قَوس عَربیه، وفی الخَیمة عَلی وَفاطمهِ وَالحَسن وَالحُسینَ فَقال: «مَعشرَ المُسلِمین أنَا سِلمُ لِمَن سالَم اهل الخِیمة، حَرب لِمنَ حارَبهُم،ولی لِمَن والاهُم، لا یحبّهُمُ إلاّ سَعیدِ الجد طَیبِّ المَولِد، وَلا یبغضُهم إلاّ شَقی الجد ردیء المَولد»، فقال رَجل یا زید أأنتَ سَمِعت مِنه؟ قال: أی وَرَبِّ الکَعبَه.(3)
زیدبن یثیع میگوید: از ابوبکر، شنیدم که میگفت: در یکی از روزها، رسول خداصلی الله علیه وآله خیمهای برپا کرده بود و خود به کمان عربی تکیه زده و علی و فاطمه و حسنین علیه السّلام در زیر خیمه قرار داشتند، رسول خداصلی الله علیه وآله خطاب به مسلمانان فرمود: ای گروه مسلمانان! من سازگاری دارم با کسی
که با این خیمهنشینان سازگاری دارد، و نبرد میکنم با هر کسی که با ایشان نبرد کند، و دوست میدارم هر کسی که آنان را دوست بدارد؛ دوست نمیدارد اینان را مگر آن کسی که نیاکان او از نیکبختی برخوردار و نطفهاش از آلودگی پاک باشد و دشمن نمیدارد اینان را مگر آن کسی که نیاکان او دچار بدبختی گردیده و نطفهاش ناپاک و آلوده به پلیدی است.
پس آن مرد گفت: ای زید آیا تو خودت از ابوبکر شنیدی؟ گفت: بله! به پروردگار کعبه!
همچنین ابنمردویه در این مورد مینویسد:
عَن عَبدالله بن أحمَد بن حَنبَل، عَن أحمَد، قال: سَمِعتُ الشّافعی یقُول: سَمعتُ مالِک بن أنَس یقُولُ: قالَ أنسَ بنِ مالِک: ما کُنّا نَعرِفُ الرَّجَلُ لِغَیر أبِیه إِلّا بِبُغض عَلِیبنِ أبیطالب.(1)
عبداللهبن احمد بن حنبل از پدرش نقل کرده است که گفت: از شافعی شنیدیم که میگفت: از مالکبن أنس شنیدم که میگفت: أنسبن مالک گفت: ما هیچ فردی را به غیر پدرش ملحق نمیکردیم، مگر اینکه بغض علیبن أبیطالب علیه السّلام را در دل داشت.
یعنی معیار و میزان در حلالزاده بودن و یا حرامزاده بودن، حبّ و بغض علیبن أبیطالب علیه السّلاماست. هر کسی علی علیه السّلام را دوست دارد، قطعاً حلالزاده است و کسی که با علی علیه السّلام دشمنی میکند و کینه او را در دل دارد، قطعاً حرامزاده است. روایات در این مورد زیاد است که ما به همین اندازه بسنده می کنیم.
1) ابن مردودیه، احمد، مناقب علی بن أبی طالب علیه السّلام وما نزل من القرآن فی علی، ص۷۶.
ابنتیمیه در سال 661 ه-.ق در «حرّان» به دنیا آمد. وی از خانواده ای است که یک قرن پرچمدار مذهب حنبلی بودند. او از نظریهپردازان معروف وهابیت است که علناً به جنگ عقاید مسلمانان آمده است و تمام مسلمانان را کافر میداند و بر جسمانیت خدا اعتقاد دارد و بنای بر اهل قبور و شفاعت و... را شرک میداند. متأسفانه نسبت به اهلبیت پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله نهایت دشمنی و کینهتوزی را داشته؛ و شاید غیر از خوارج، کسی به اندازة او نسبت به اهلبیت علیه السّلام هتّاکی نکرده است، به همین دلیل مسلمانان کتابهای زیادی علیه وی نوشتند، و حتی او را به عنوان ناصبی معرفی کردند. ناصبی از دیدگاه اسلام کسانی هستند که با اهلبیت پیامبرصلی الله علیه وآله خصوصاً امیرالمؤمنین علیه السّلام، خصومت و دشمنی دارند و ابنتیمیه مصداق بارز این حکم است.
این آیة شریفه، به یک رویداد بسیار عظیم و جاویدان در تاریخ اشاره می کند که به طور شفاف و روشن، علاوه بر اینکه جایگاه و منزلت اهلبیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را در پیشگاه خدای سبحان بیان می کند و عظمت وجودی ایشان و قدرت عظیم و ایمان والایشان را برای همه آشکار می سازد، تک تک افراد اهلبیت علیه السّلام را نیز معرفی می کند و آنها را به همگان می شناساند.
خدای تعالی در این آیه شریفه میفرماید:
{فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أبْنَاءَنَاوَأبْنَاءَکُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَکُمْ وَأنْفُسَنَا وَأنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللهِ عَلَی الْکَاذِبِینَ}.(1)
پس هر کس در آن، پس از دانشی که تو را آمده، با تو محاجه کند، بگو بیایید فرزندانمان را و فرزندانتان را و زنانمان را و زنانتان را و نفوسمان
1) آل عمران / ۶۱.
و نفوستان را فراخوانیم؛ سپس مباهله کنیم و لعنت خداوند را بر دروغگویان قرار دهیم.
ابنتیمیه از جهاتی با نزول آیة مباهله در شأن اهلبیت علیه السّلام مخالفت کرده و بر فرض نزول، آن را فضیلتی برای ایشان نمیداند و اشکالاتی بر آن وارد کرده است، از جمله:
ابنتیمیه انتقاد می کند:
لایساوی رَسُول الله صلی الله علیه و آله وسلم لاعلیاً وَلا غَیره.
هیچکس با رسول خداصلی الله علیه وآله در فضائل مساوی نیست، نه علی علیه السّلام و نه غیر او.(1)
ما تابع نص هستیم. بر اساس آیة مباهله و دلایل قطعی دیگر، امام علی علیه السّلام در تمام کمالات همانند رسول خداصلی الله علیه وآله است. پیامبرصلی الله علیه وآله خطاب به آن حضرت فرمود:
من از خدا چیزی نخواستم جز آنکه مثل آن را برای تو درخواست نمودم و چیزی درخواست ننمودم مگر آنکه خدا به من عطا کرد، جز آنکه به من خبر دادند که بعد از من پیامبری نخواهد بود.(2)
و نیز همچنین رسول خداصلی الله علیه وآله میفرماید:
علی علیه السّلام از من و من از اویم و او ولیّ شما بعد از من است.(3)
ابنتیمیه اشکال دیگری در کلمه «انفس» دارد که می نویسد:
وَهذا اللَّفظ فی لُغَة العَرب لا یَقتَضی المُساواة.
انفُس در لغت عرب بر مساوات دلالت ندارد، بلکه مقصود از آن نزدیکان و خویشان انسان است.(1)
آنگاه برای اثبات حرف خود به آیاتی اشاره میکند که در آنها لفظ انفس به کار رفته ولی دلالت بر مساوات ندارد.
مثل آیة 12 سورة نور:
چرا هنگامی که این (تهمت) را شنیدید، مردان و زنان با ایمان نسبت به خود [و کسی که همچون خود آنها بود] گمان خیر نبردند.(2)
الف) در برخی آیات بین کلمة انفس و اقرباء مقابله افتاده و نمیتوان در همهجا ادعا کرد که انفس به معنای اقرباء است. خداوند میفرماید:
{یا أیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا قُوا أنْفُسَکُمْ وَأهْلیکُمْ نارًا}.
ای کسانی که ایمان آوردهاید خود وخانوادة خویش را از آتش حفظ کنید.(3)
در این آیه، انفس در نفس انسان به معنای حقیقی آن استعمال شده، ولی در آیة مباهله مجازاً در معنای تنزیلی به کار رفته یعنی امام علی علیه السّلام به منزلة
پیامبرصلی الله علیه وآله در جمیع فضائل است، نه اینکه نفس پیامبرصلی الله علیه وآله باشد.
در آیه مباهله قرآن میفرماید: ای محمد! خود را برای مباهله بیاور، پیامبر در آنجا حضرت علی علیه السّلام را آورد معلوم است که حضرت در تمام شئون و فضائل با پیامبر متحد است مگر مواردی که استثنا شده و شهودی بر این ادعا وجود دارد:
پیامبر خطاب به علی علیه السّلام فرمود: «انت منی وانا منک؛ تو از من و من از توام».(1)
رسول خداصلی الله علیه وآله میگوید: علیبن ابیطالب همانند روح من است که در جسدم میباشد.(2)
رسول خداصلی الله علیه وآله در آخرین حج خودش خطاب به امت اسلامی درباره حضرت امیر میگوید: «علی منی وانا من علی لا یودی عنی الا انا او علی؛ علی از من است و من از علی به سرانجام نمیرسد از ناحیه من (کاری را) جزء خودم یا علی».(3)
ابنتیمیه در بیان این اشکال اینگونه می نویسد:
اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم این چهار نفر را همراه خود آورد؛ مقصود اجابت دعا نبود؛ زیرا دعای پیامبر به تنهایی کافی بود.(4)
اگر چنین بود چرا خداوند از پیامبرصلی الله علیه وآله خواست از نصارا بخواهد که این افراد را نیز بیاورند. اگر وجود آنها در مباهله دخیل نبود چه نیازی به این دعوت بود، به خصوص که در آخر آیه آمده:
سپس همگی با هم مباهله کنیم.
سخن ابنتیمیه اجتهاد در مقابل نص است،چون مطابق برخی روایات پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود:
هرگاه من دعا کردم شما آمین بگویید... .(1)
و این خود بر این دلالت دارد که آمین آنها در اجابت دعای پیامبر بیتأثیر نبوده است.
ابنتیمیه نقد دیگری نیز بر آیه می کند و می نویسد:
کلمة انفسنا اختصاص به علی علیه السّلام ندارد چون به صیغة جمع آمده است.(2)
عرب به دلایلی از جمله احترام، لفظ جمع را برای مفرد به کار میبرد. در قرآن نیز چنین کاربردی زیاد مشاهده میشود که به مواردی اشاره میشود:
الف: خداوند میفرماید:
{الَّذینَ قالَ لَهُمُ النّاسُ إِنَّ النّاسَ قَدْجَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إیمانًا
وَقالُوا حَسْبُنَا اللهُ وَنِعْمَ الْوَکیلُ}.
اینها کسانی بودند که مردم به آنها گفتند: همانا مردم (لشکر دشمن) برای شما اجتماع کردهاند، از آنها بترسید اما این سخن بر ایمانشان افزود و گفتند: خدا ما را کافی است و او بهترین حامی ما است.(1)
مفسران معتقدند که گوینده این سخن نعیمبن مسعود اشجعی است که قرآن به جمع تعبیر کرده است تا شان و منزلت کسانی که به حرف او گوش ندادند بالا ببرد.(2)
ب: خداوند میفرماید:
{یا أیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللهِ عَلَیْکُمْ إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أنْ یَبْسُطُوا إِلَیْکُمْ أیْدِیَهُمْ فَکَفَّ أیْدِیَهُمْ عَنْکُمْ}.
ای کسانی که ایمان آوردهاید نعمتی را که خدا به شما بخشید به یاد آورید، آن زمان که جمعی قصد داشتند دست به سوی شما دراز کنند، اما خدا دست آنها را
از شما بازداشت.
بنابر عقیده مفسران، مردی از بنی محارب به نام غوث شمشیر خود را کشید تا رسولخدا را بزند که خداوند مانع آن شد.(3)
در اینجا خداوند به جهت تعظیم نعمت خود در حفظ جان رسول خداصلی الله علیه وآله از مفرد به جمع تعبیر کرده است.
به علاوه تعبیر به جمع در این آیه به جهت بیان این مطلب است که سزاوار
است دو گروه مباهلهکننده خواص اهلبیت خود را بیاورند خواه افراد هر دسته متعدد باشند یا خیر.
ابنتیمیه باز دست به توجیه آیه می زند و بر این باور است که: مقصود از «انفسنا» شخص پیامبر است؛ یعنی هنگام مباهله باید خود و فرزندان و زنان خود را بیاورید.(1)
این توجیه؛ اجتهاد در مقابل نص است؛زیرا مطابق روایات صحیح، پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله برای مباهله حسنین علیه السّلام را که مصداق ابناءنا بودند؛ حضرت زهراعلیهاالسّلام که مصداق نساءنا بود و علی علیه السّلام را که مصداق انفسنا بود آورد. اگر مقصود از انفسنا خود پیامبر بود چرا علی علیه السّلام را همراه آورد؟ با این فرض لازم میشود دعوتکننده و دعوتشده یکی باشند و این باطل است، چون انسان هیچگاه خودش را دعوت نمیکند. در صورت درست بودن این احتمال، لازم میشود کلمة انفسنا وانفسکم در آیه زیادی باشد؛ زیرا شخص پیامبر داخل در جملة (تعالوا نَدعُ) است و اگر کسی بگوید انسان گاهی خود را نیز دعوت میکند مثلًا عرب میگوید:
دعوتُ نَفسی الی کَذا.
من خودم را به فلان چیز دعوت کردم.
در جواب میگوییم: اگرچه دعوت خود نیز صحیح است، ولی نمیتوان کاربرد آن را حقیقی دانست، اضافه بر اینکه برخی تصریح کردهاند انسان هیچگاه
1) ابنتیمیه، احمد، منهاج السنهْ، ج7، صص130 - 122.
خودش را دعوت نمیکند بلکه دیگری را میخواند مگر آنکه مجازاً چنین
باشد.(1)
قضیة مباهله در بسیاری از صحاح و مسانید اهل تسنن به سندهای معتبر نقل شده است؛ از جمله:
الف) زمخشری در این باره مینویسد:
این قصهگویاترین دلیل بر صحت نبوت رسول خداصلی الله علیه وآله است و اگر چنین نبود، مسیحیان نجران از مباهله با آن حضرت رویگردان نمیشدند. همچنین قصة مباهله دلالتی آشکار بر فضیلت و منزلت آل الله و آل الرسول است که هیچ اهل ایمانی در این باره تردید نمیکند و مشهور در نزد محدثان آن است که حضرت رسول این چهار نفر - علی، فاطمه، حسن و حسین علیه السّلام - را مناسب دعوت برای مباهله «باغرانیان» دانستهاند.(2)
ب) آلوسی دربارة قصة مباهله مینویسد:
این قصه روشنترین دلیل بر صحت نبوت رسول خداصلی الله علیه وآله است و اگر چنین نبود مسیحیان نجران از مباهله با وی رویگردان نمیشدند. همچنین قصة مباهله دلالتی آشکار بر فضیلت و منزلت آل الله و آل الرسول دارد که هیچ مؤمنی دربارة آن شک و تردیدی ندارد. چهار نفری را که رسول خدا به همراه خویش برای مباهله دعوت فرمود در نزد محدثان مشهور و خبری مورد اعتماد است.(3)
پ) فخر رازی به صورت گسترده قضیة مباهله را بیان کرده و ما به قسمتی
از متن بسنده میکنیم که میگوید:
... وکان قد احتضن الحسین واخذ بید الحسن، وفاطمه تمشی خلفه، وعلی علیه السّلام خلفها... .
زمانی که رسول خداصلی الله علیه وآله از منزل خارج شد و همراه ایشان، حسین علیه السّلام که کوچک بود و دستش در دست حسن علیه السّلام قرار داشت و فاطمه که پشت سر ایشان حرکت میکرد و علی علیه السّلام که پشت سر فاطمه علیهاالسّلام حرکت مینمود... .
ت) سیوطی روایتی از جابر بن عبدالله انصاری نقل کرده که در فراز پایانی آن آمده که:
قال جابر: انفسنا وانفسکم رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم وعلیبن ابیطالب علیه السّلام وابناءنا الحسن والحسین علیه السّلام و نساءنا فاطمه علیهاالسّلام.(1)
ث) مسلم نیشابوری در صحیح مسلم مینویسد:
وَلَمَّا نَزَلَتْ هَذِهِ الآیهُ: {فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أبْنَاءَنَا وَأبْنَاءَکُمْ} دَعَا رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم عَلِیاً وَفَاطِمَةَ وَحَسَنًا وَحُسَینًا فَقَالَ اللَّهُمَّ هَؤُلَاءِ أهْلِی.(2)
وقتی که این آیه نازل شد: بگو که بیایید فرزندانمان را و فرزندانتان را... فراخوانیم، رسول خداصلی الله علیه وآله، علی، فاطمه، حسن و حسین علیه السّلام را فرا خواندند و فرمودند: خدایا! ایشان اهل من هستند.
1) سیوطی، درالمنثور، ح2، ص231.
2) نیشابوری، مسلم، صحیح مسلم، ج۷، ص۱۲۰، (۵/۲۳؛ ح۳۲)؛ شیبانی، احمد، کتاب فضائل الصحابه، باب فضائل علی و مسند أحمد، ج۱، ص۱۸۵؛ ترمذی، محمد، صحیح الترمذی، ج۵، ص۵۹۶؛ حاکم نیشابوری، ابوعبدالله محمد، المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۵۰؛ عسقلانی، احمد، فتح الباری، ج۷، ص۶۰؛ طبری، محمد، تفسیر الطبری، ج۳، ص۲۱۲؛ سیوطی، جلال الدین، الدر المنثور، ج۲، ص۳۸؛ ابن اثیر، علی، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۹۳.
ج) ابن کثیر دمشقی سلفی مینویسد:
قال جابر «أنفسنا وأنفسکم» «رسول الله صلی الله علیه وآله وعلیبن أبی طالب» وأبناءنا الحسن والحسین» و نساءنا «فاطمه». وهکذا رواه الحاکم فی مستدرکه عن علیبن عیسی عن أحمدبن محمدبن الأزهری عن علیبن حجر عن علیبن مسهر عن داودبن أبی هند به بمعناه. ثم قال: صحیح علی شرط مسلم ولم یخرجاه هکذا.(1)
جابر گفته است: «جانهایمان و جانهایتان» منظور «رسول خداصلی الله علیه وآله و علی علیه السّلام» و پسران ما «حسن و حسین» و زنانمان «فاطمه» است؛ و این چنین حاکم، این روایت را در مستدرکش از علیبن عیسی از احمدبن محمدبن ازهری از علیبن حجر از علیبن مسهر از داودبن ابی هند با همین مضمون نقل کرده است. سپس گفته است: این روایت طبق شروط مسلم (برای صحت حدیث) صحیح است، ولی بخاری و مسلم آن را (در کتاب هایشان) نیاورده اند.
چ) کمال الدین محمدبن طلحه شامی در این زمینه مینویسد:
بسیاری از راویان ثقه و مورد اطمینان، نزول آیه مباهله را درباره علی و فاطمه و حسن و حسین علیه السّلام نقل کردهاند.(2)
عده ای از راویان صاحب نام و معروف این حدیث را نقل کرده اند که جای انکار برای کسی باقی نمی ماند؛
الف) ابوبکر بن ابیشیبه.
ب) سعیدبن منصور.
پ) عبدبن حمید.
ت) مسلم بن حجاج.
ث) ابوعیسی ترمذی.
ج) ابوعبدالله حاکم نیشابوری.
چ) ابن منذر.
ح) محمدبن جریر طبری.
خ) ابوبکر بیهقی.
د) ابونعیم اصفهانی.
ذ) جلالالدین سیوطی.
یکی از آیاتی که فریقین نقل کردهاند که در مورد اهلبیت نازل شده و بر عصمت ائمه دلالت دارد، این آیة شریفه است:
{إِنَّمَا یرِیدُ اللهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا}.(1)
جز این نیست که خداوند اراده کرده است پلیدی را از شما اهلبیت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد.
ابن تیمیه به این آیه نیز اشکال می کند.
1) الأحزاب / 33.
ابنتیمیه می گوید:
پیامبر دعا کرد خداوند رجس و پلیدی را از آنان دور ساخته و پاکشان گرداند که این دلالت بر عصمت ندارد... .(1)
پیامبر مستجابالدعوهْ است، اگر دعا کرده و اجابت شده، فایدة دعا استمرار تطهیر در آینده است.
همچنین مطابق برخی روایات، دعای پیامبر بعد از نزول آیة تطهیر بوده است، روایات مذکور در مسند احمد آمده است.(2)
ابنتیمیه اشکال دیگری را ذکر می کند که عبارت است از:
ارادة خداوند در آیة تطهیر متضمن تحقّق مراد نیست، بلکه گاهی چیزی را اراده میکند که تحقق نمییابد. خداوند میفرماید:
{وَاللهُ یُرِیدُ أنْ یَتُوبَ عَلَیْکُمْ}.(3)
خداوند اراده کرده است که توبه شما را بپذیرد. در حالیکه برخی توبه میکنند و برخی نمیکنند.
خداوند اراده کرده مردم را از شرک پاک کند، اما بعضی میخواهند بر شرک
باقی بمانند.(1)مقصود از رجس در آیة شرک است. خداوند شرک و خباثت را از اهلبیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم دور کرده، ولی این دلالت بر عصمت آنان ندارد.
اراده در آیة فوق تشریعی است نه تکوینی، از همینرو به عموم مردم توجه دارد، برخلاف اراده در مورد آیة تطهیر که تکوینی است نه تشریعی وگرنه شامل افرادی خاص نمیشد. از دیدگاه بیشتر مفسّران و محدّثان، آیة تطهیر که بر پاکی و طهارت اهلبیت علیه السّلام از سوی خدا دلالت دارد، در کنار پیامبر خداصلی الله علیه وآله تنها علی، فاطمه، حسن و حسین علیه السّلام را شامل می شود، نه غیر آنان را.
در میان صاحبنظران اهل تسنن، از کسانی که مقصود آیه را همین پنج نفر می دانند، می توان افراد زیر را نام برد:
الف) حاکم حسکانی در «شواهد التنزیل»، جلد2، صفحات10 تا 192 با ذکر سلسله سند.
ب) جلالالدین سیوطی در «تفسیر الدرّالمنثور»، جلد5، صفحه198 به طریقهای مختلف.
پ) الطحاوی در «مشکل الآثار»، جلد1،صفحات238 تا 332.
ت) حافظ ابن حجر هیثمی در کتاب «مجمع الزوائد»، جلد9، صفحات 121تا 146.
ث) احمدبن حنبل، در کتاب «المسند»، جلد1، صفحه23 و جلد4، صفحه107.
1) ابنتیمیه، احمد، منهاج السنهْ، ج4، ص20.
ج) ابنحجر در کتاب «الصواعق المحرقه»، صفحه 85.
چ) محمّد بن جریر طبری در تفسیر خود، جلد 22، صفحات 5 تا 7.
ح) نسائی در کتاب «خصائص»، جلد 4.
خ) حاکم نیشابوری در «المستدرک علی الصحیحین»، جلد2، صفحه 416.
محدّثان یاد شده، روایتهای زیادی را در این زمینه نقل کرده اند. در اینجا به روایتی از عایشه بسنده می کنیم:
مسلم نیشابوری در «صحیح مسلم» مینویسد:
قَالَتْ عَائِشَهُ خَرَجَ النَّبِی صلی الله علیه و آله وسلم غَدَاةً وَعَلَیهِ مِرْطٌ مُرَحَّلٌ مِنْ شَعْر أسْوَدَ فَجَاءَ الْحَسَنُبْنُ عَلِی فَأدْخَلَهُ ثُمَّ جَاءَ الْحُسَینُ فَدَخَلَ مَعَهُ ثُمَّ جَاءَتْ فَاطِمَهُ فَأدْخَلَهَا ثُمَّ جَاءَ عَلِی فَأدْخَلَهُ ثُمَّ قَالَ: {إِنَّمَا یرِیدُ اللهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکُمْ
تَطْهِیرًا}.(1)
عائشه گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم صبحگاهی از خانه بیرون رفتند و بر دوش ایشان عبایی خطدار از موی سیاه بود؛ پس حسنبن علی به نزد ایشان آمد، پس او را (در عبا) راه دادند؛ سپس حسین آمد پس او را هم راه دادند؛ سپس فاطمه علیهاالسّلام آمد پس او را نیز راه داد؛ سپس علی علیه السّلام آمد؛ پس او را نیز راه داد؛ سپس فرمودند: جز این نیست که خدا می خواهد آلودگی را از شما خاندان (پیامبر) بزداید و شما را کاملاً پاک و پاکیزه بگرداند.
بنابراین با توجه به اینکه منظور از اهلبیت در آیه، حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله و امام علی و حضرت فاطمه و امام حسن و امام حسین علیه السّلام هستند و خداوند ارادهی خودش را در زدودن رجس و پلیدی و تطهیر کامل، مخصوص آنها نموده است،
1) نیشابوری، مسلم، صحیح مسلم، ج۷، ص۱۳۰، ح۶۴۱۴؛ کتاب الفضائل باب فضائل أهل البیت.
نتیجه میگیریم که این عمل در مورد اهلبیت صورت گرفته است و الا این فضیلت و مطلب خاصی نبود که خدای تعالی بخواهد آن را با چنین تأکیدی بیان نماید و همانطور که فرموده بود: و خدا اراده کرده است که توبه شما (مردم) را بپذیرد، همانطور هم میفرمود: خدا اراده کرده است که رجس و پلیدی را از شما (مردم) پاک نماید و آنها از پر رجس و پلیدی پاک شده و کاملاً تطهیر گردیدهاند.
این آیه از آن دسته آیاتی است که شیعه و سنّی طبق آن به وجوب داشتن محبت به اهلبیت علیهم السلام استدلال نموده اند. خدای تعالی در این آیه شریفه میفرماید:
{قُل لاَّ أسْئَلُکُمْ عَلَیهِ أجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فی الْقُرْبَی}.(1)
ابنتیمیه اینگونه اشکال را مطرح می کند:
قوله ایجاب مودة اهل البیت بقوله تعالی: {قُلْ لا أسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فی الْقُرْبی} غلط ومما یدل علی هذا ان الایة مکیة ولم یکن علی بعد قد تزوج بفاطمة ولا ولد لهما اولاده.(2)
و در جایی دیگر مینویسد:
اما قوله وانزل الله فیهم {قُلْ لا أسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فی الْقُرْبی} فهذا کذب، فان هذه الآیة فی سورة الشوری وهی مکیة بلا ریب، نزلت قبل أن یتزوج علی بفاطمة، وقبل ان یولد له الحسن والحسین... وقد ذکر طائفة من المصنفین من اهل السنة والجماعة
والشیعة من اصحاب احمد وغیرهم حدیثا عن النبی صلی الله علیه وآله وسلم «ان هذه الآیة لما نزلت قالوا یا رسول الله من هؤلاء؟ قال: علی وفاطمة وابناهما وهذا کذب بالانفاق اهل المعرفة بالحدیث، ومما یبین ذلک ان هذه الآیة نزلت بمکة باتفاق اهل العلم، فان سورة الشوری جمیعها مکیه بل جمیع آل حمیم کلهن مکیات.(1)
او میگوید:
سخن علاّمه حلّی که میگوید: طبق آیة: {قُل لاَّ أسْئَلُکُمْ عَلَیهِ أجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فی الْقُرْبَی} بگو: من هیچ پاداشی از شما بر رسالتم درخواست نمیکنم، جز دوستداشتن نزدیکانم (اهلبیتم)، دوستی و مودّت اهلبیت واجب است اشتباه است، زیرا این آیه مکّی است و در زمان نزول آن نه علی با فاطمه ازدواج کرده بود و نه فرزندی داشته اند.(2)
همچنین در این باره مینویسد:(3)
سخن او - علاّمه حلّی - که میگوید: این که خدا آیة: {قُل لاَّ أسْئَلُکُمْ عَلَیهِ أجْراً إِلاَّ لْمَوَدَّةَ فی الْقُرْبَی} [بگو: من هیچ پاداشی از شما بر رسالتم درخواست نمیکنم جز دوست داشتن نزدیکانم (اهلبیتم)]، را در شأن آنان نازل کرده، سخنی دروغ است؛ زیرا این آیه در سورة شوری قرار دارد و این سوره بدون شکّ مکّی است و قبل از ازدواج علی علیه السّلام با فاطمه علیهاالسّلام و تولّد حسن و حسین علیه السّلام نازل شده است.
تا اینکه میگوید:
و عدّهای از نویسندگان اهل سنّت و جماعت و شیعه اعمّ از پیروان احمد و دیگران نقل کردهاند: وقتی این آیه نازل شد، از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم پرسیدند: ای پیامبر خدا! اهلبیت چه کسانی هستند؟ فرمود: «علیٌ وفاطمة وابناهما» [علی و فاطمه و دو فرزند آنان]، ولی باید گفت این روایت به اتّفاق حدیثشناسان دروغ است؛ به دلیل اینکه این آیه به اجماع اهل علم در مکّه نازل شده چون تمام آیات سورة شوری مکّی است، بلکه همة سوره های حامیم مکّی هستند.
ابن تیمیه اشکالاتی بر این آیه وارد میکند که آیه مکی است در حالی که آیاتی که درباره توحید یا معارف عقل و انتقاد ازبتپرستی باشد غالباً مکی میباشند و آیاتی که در مورد جهاد و مناظره با یهود و نصاری و... باشد غالباً مدنی است تناسب آیه با مدنی بودن همخوانی دارد.
همچنین مفسران بر این عقیدهاند که این آیه مکی است؛
سوره شورا بنابر قول حسن و عکرمه و جابر، مکی است و ابن عباس و قناده میگوید: چهار آیه در مدینه نازل شد، که یک آیه {قُل لاَّ أسْئَلُکُمْ عَلَیهِ أجْراً...} است.(1)
1) قرطبی، تفسیر قرطبی، ج16، ص1.
آیه آن از {قُل لاَّ أسْئَلُکُمْ عَلَیهِ أجْراً...} تا آخر چهار آیه که در مدینه نازل شده است.(1)
از طرفی اگر آیه مودت مکی هم باشد باز مشکلی نیست که مودت شامل کسانی باشد که بعد از نزول آیه متولد شده باشند آیه شامل همه معصومین علیه السّلام از ائمه میشود و منظور از مودت در اینجا اهلبیت رسول خداست.
دوستی و مودت دربارة خویشاوندان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم سفارش شده و این آیه دلالت بر وجوب مودّت و محبّت به اهلبیت عصمت و طهارت علیه السّلام دارد که بسیاری از علمای اهل تسنن نیز بر این مسأله اعتراف دارند.
شیخ حسنبن علی السقاف در کتاب «صحیح شرح العقیدهْ الطحاویهْ» اینگونه مینویسد:
محبة آل البیت رسول الله صلی الله علیه وآله فریضة عقائدیة من الله تعالی علی کل مسلم ومؤمن، والدلیل علیها من القرآن قوله تعالی: {قُلْ لا أسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فی الْقُرْبی}(2). والدلیل علی تفضیل الله لهم قوله تعالی {إِنَّما یُرِیدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً}.(3)
دوستی اهلبیت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم واجبی عقیدتی از جانب خداوند برای هر مسلمان ومؤمنی است؛ و دلیل بر این مطلب، کلام خداوند است که میفرماید: بگو در مقابل آن (رسالت) پاداشی از شما خواستار نیستم مگر دوستی دربارة خویشاوندان.
و دلیل بر برتری دادن ایشان از جانب خداوند، کلام خداست که میفرماید:
جز این نیست که خدا اراده کرده است آلودگی را از شما خاندان (پیامبر) بزداید و شما را پاک و پاکیزه بگرداند.
در ادامه میگوید:
والمراد بالأخذ بآل البیت والتمسّک بهم هو محبتهم والمحافظه علی حرمتهم والتأدب معهم والاهتداء بهدیهم وسیرتهم والعمل بروایاتهم والاعتماد علی رأیهم ومقالتهم واجتهادهم وتقدیمهم فی ذلک علی غیرهم.(1)
و مقصود از گرفتن اهلبیت و تمسّک به ایشان، محبت ایشان و نگه داشتن احترام ایشان است؛ و نیز راهجویی به هدایت ایشان و سیرة ایشان و عمل به روایاتشان و تکیه نمودن بر نظرشان و کلامشان و اجتهادشان و مقدم داشتن ایشان بر غیر ایشان است.
و برای تعیین مراد از «ذوی القربی» و اهلبیت مینویسد:
وأهل البیت هم سیدنا علی والسیدة فاطمة وسیدنا الحسن وسیدنا الحسین علیه السّلام وذریتهم من بعدهم ومن تناسل منهم للحدیث الصحیح الذی نص النبی صلی الله علیه و آله وسلم فیه علی ذلک، ففی الحدیث الصحیح: نزلت هذه الآیة علی النبی صلی الله علیه و آله وسلم {إِنَّما یُرِیدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً} فی بیت امسلمة، فدعا النبی صلی الله علیه و آله وسلم فاطمة وحسنا وحسینا فجللّهم بکساء وعلی خلف ظهره فجلله بکساء ثم قال: «اللهم هؤلاء أهلبیتی فأذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهیرا». قالت امسلمه: وأنا معهم یا نبیالله؟ قال: «أنت علی مکانک وأنت إلی خیر». هذا لفظ
1) همان، ص۶۵۴.
الترمذی (۵ / ۶۶۳ برقم ۳۷۸۷) من حدیث عمرو بن أبیسلمه، وهو فی صحیح مسلم (۴ / ۱۸۸۳ برقم ۲۴۲۴) من حدیث السیدة عائشة.(1)
اهلبیت؛ ایشان سرور ما علی علیه السّلام است و نیز سیدة ما فاطمه، و سرور ما حسن و سرور ما حسین علیه السّلام؛ و نسل ایشان بعد از ایشان، و هر کس که از نسل ایشان باشد؛ به خاطر حدیث صحیحی که در آن رسول خداصلی الله علیه وآله بر این مطلب تصریح کرده اند؛ پس در روایت صحیحی آمده است که این آیه در خانة امسلمه بر رسول خداصلی الله علیه وآله نازل شد که «جز این نیست که خدا اراده کرده است آلودگی را از شما خاندان (پیامبر) بزداید و شما را پاک و پاکیزه بگرداند». پس رسول خداصلی الله علیه وآله، فاطمه علیهاالسّلام، حسن و حسین علیه السّلام را خواندند؛ و بر روی ایشان عبایی کشیده که علی علیه السّلام در پشت سر ایشان بود؛ پس عبا را بر روی ایشان هم کشیدند؛ سپس فرمودند: خدایا! ایشان اهلبیت من هستند؛ پس، از ایشان پلیدی را دور نما و ایشان را پاک و پاکیزه بگردان؛ امسلمه گفت: ای رسول خدا! آیا من هم با ایشان هستم؟ فرمودند: تو در جایگاه خود هستی و تو در خیر و نیکی هستی (یعنی از اهلبیت نیستی اما گرانقدری). این لفظ روایت ترمذی است از حدیث عمرو بن سلمه و در صحیح مسلم از روایت عائشه آمده است.
فخر رازی، مفسّر بزرگ اهل تسنن، در کلامی نسبتاً طولانی این موضوع را اینگونه مطرح می کند:
از ابنعباس نقل شده که رسول خداصلی الله علیه وآله وقتی به مدینه آمدند، مخارج و حقوق مسلمانان بر ایشان سنگین آمد. پس انصار گفتند: این همان مردی
1) سقاف، حسن، صحیح شرح العقیدهْ الطحاویهْ، ص۶۵۵.
است که خداوند شما را به واسطة ایشان هدایت نمود. او خواهرزادة شماست که به شهر شما فرود آمده، پس باید اموالی را برای او جمعآوری نمایید. پس اموالی را جمع کردند و به خدمت آن حضرت آوردند. رسول خداصلی الله علیه وآله آن اموال را نپذیرفت و پس فرستاد. سپس این آیه نازل شد: {قُلْ لا أسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فی الْقُرْبی}؛ بگو: برای ایمان آوردن شما مزدی نمی خواهم، مگر آنکه نزدیکان و خویشان مرا دوست بدارید.(1)
سپس فخر رازی از کشّاف روایتی از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نقل می کند که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرموده است:
هر کس بر محبت آل محمدصلی الله علیه وآله بمیرد، شهید مرده است، هر کس بر محبت آل محمدصلی الله علیه وآله بمیرد آمرزیده مرده است. هر کس بر محبت آل محمدصلی الله علیه وآله بمیرد با ایمان کامل مرده است، هر کس بر محبت آل محمدصلی الله علیه وآله بمیرد بشارت دهد او را ملکالموت به بهشت و... هر کس بر بغض آل محمدصلی الله علیه وآله بمیرد کافر مرده است.(2)
در ادامه می گوید:
و من می گویم: آل محمدصلی الله علیه وآله آن جماعتی هستند که امورشان به آن حضرت صلی الله علیه وآله راجع باشد. پس هر کس امرش بیشتر به آن حضرت برگردد، باید از آل او باشد. و شک نیست که تعلق و رابطة میان فاطمه علیهاالسّلام،علی علیه السّلام، حسن و حسین صلی الله علیه وآله با رسول خداصلی الله علیه وآله شدیدترین
تعلّقات بود. و این به تواتر معلوم است؛ پس ایشان آل هستند. ایضاً میان مردم دربارة «آل» اختلاف به وجود آمده است. بعضی گفته اند: «آل» نزدیکان و خویشان هستند و بعضی گفته اند: امت آن حضرت «آل» هستند. پس اگر آن را حمل بر نزدیکان کنیم، باز هم ایشان «آل» می باشند و اگر حمل بر «امت» کنیم - امتی که دعوت حضرت را قبول فرموده اند - بازهم ایشان «آل» هستند. پس به هر تقدیر آنان «آل» خواهند بود. اما در اینکه غیر ایشان مندرج در لفظ آل هستند، اختلاف وجود دارد، چون این آیه نازل شد، پرسیده شد: یا رسولالله! نزدیکان شما که حبّ آنان بر ما واجب شده است چه کسانی هستند؟ حضرت فرمودند: «علی، فاطمه و دو پسرشان». پس ثابت می شود که این چهار تن از اقارب پیامبر گرامی صلی الله علیه وآله می باشند.(1)
پس از اثبات این مطلب، می توان گفت: زیارت، تعظیم و تکریم، به آنها اختصاص یافته است. دلایل این سخن عبارت اند از:
اولاً: آیه {قُلْ لاأسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فی الْقُرْبی} و آنچه بیان کردیم.
ثانیاً: هیچ شکی نیست که پیامبرصلی الله علیه وآله، حضرت فاطمه علیهاالسّلام را بسیار دوست میداشت و می فرمود: «فاطمه بضعة منی یؤذینی ما یؤذیها؛ فاطمه پاره تن من است، آنچه او را اذیت کند، مرا اذیت مینماید»(2)و دربارة حضرت علی، امام حسن و امام حسین علیه السّلام به تواتر ثابت است که پیامبرصلی الله علیه وآله آنان را نیز دوست می داشت،(3)
و محبت رسول خدا به آنها لازمهاش محبت امت پیامبر به خاندان آن حضرت است که واجب میباشد.
ثالثاً: تنها دعای واجبی که در نماز وجود دارد و به قصد دعا خوانده میشود، صلواتی است که در تشهد وجود دارد. این موضوع، دلیل اهمیت و تعظیم آل رسول خداصلی الله علیه وآله است که در غیر آل آن حضرت وجود ندارد. همه اینها دلالت دارد بر اینکه حب آل پیامبرصلی الله علیه وآله واجب است.(1)تفاسیر دیگر نیز اعتراف دارند که مراد از «ذوی القربی»، اهلبیت عصمت و طهارت اند.
سیوطی آورده است که ابنعباس می گوید:
وقتی آیة {قُلْ لاأسْئَلُکُمْ...} نازل شد، عرض شد: یا رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم ! خویشانی که موّدت آنان بر ما واجب است چه کسانی هستند؟ فرمودند: «علیٌ وفاطمة وولداهما».(2)از ابنعباس در جای دیگری نقل کرده است که منظور از آیة {ومن یقترف حسنة}، مودّت و حبّ آلمحمدصلی الله علیه وآله است، همچنانکه از ابیسعید روایت نموده که پیامبرصلی الله علیه وآله فرموده اند: سوگند به کسی که جانم دردست اوست؛ هیچ کس به ما اهلبیت بغض ندارد مگر اینکه وارد آتش میگردد.(3)
محی الدین عربی سنی در تفسیر {ومن یقترف حسنه} می گوید:
محبت آل پیامبرصلی الله علیه وآله که علی، فاطمه، حسن و حسین علیه السّلام هستند، حسنه و نیکی است، و آن محبت ایجاد نمی شود مگر بر اساس صفای درون و بقای
پاکی فطرت که این خود سبب توفیق در تابع بودن و پذیرفتن هدایت آنان و رسیدن به مقام شهود است تا آنجا که صاحب محبت اهلبیت علیه السّلام از پیروان ولایت میشود و در روز قیامت با آنان محشور می گردد.(1)
یکی از روایتهای معروفی که در مورد اهلبیت طاهرین علیه السّلام نقل شده و در کتابهای شیعه و سنی موجود است، حدیث سفینه نوح است که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله میفرمایند:
مثل اهلبیتی کمثل سفینة نوح من رکبها نجی ومن تخلف عنها غرق.(2)
مثل اهلبیت من مانند مثل کشتی نوح است هرکس سوار آن شود نجات یابد و هرکس از آن تخلف کند غرق شود.
ابنتیمیه منکر این حدیث شده و میگوید:
وأما قوله مثل اهلبیتی مثل سفینة نوح فهذا لایعرف له إسناد صحیح ولا هو فی شیء من کتب الحدیث التی یعتمد علیها فإن کان قد رواه مثل من یروی أمثاله من حطاب باللیل الذین یروون الموضوعات فهذا ما یزیده وهنا.(3)
و اما کلام رسول خداصلی الله علیه وآله که فرمودند: مثال اهلبیت من مانند کشتی نوح است، من برای این روایت سندی صحیح نمیشناسم و در هیچ یک
1) عربی، محیی الدین، تفسیر ابن عربی، ج2، ص433.
2) الحاکم النیسابوری، ابی عبدالله، المستدرک علی الصحیحین، ج2، ص343 و ج3، ص151؛ الهیثمی، مجمع الزوائد، ج9، ص168؛ ابن حجر، فتح الباری، ج4، ص33؛ طبرانی، المعجم الاوسط، ج4، ص10 و الزرندی الحنفی، نظم درر السمطین، ص235.
3) ابن تیمیه، احمد، منهاج السنّهْ، ج۷، ص۳۹۵.
از کتابهای روایی که بر آن تکیه میشود، نیامده است؛ هر کس که این روایت را نقل کرده؛ همانند دیگران که چنین روایتهایی را نقل کردهاند، از کسانی هستند که نیمههای شب هیزم جمع میکنند - ( کنایه از دروغگویی) - نقل آنها به سستی این روایت میافزاید. (نه اینکه آن روایت را سند دار کند).
ابنتیمیه منکر حدیث مزبور گردیده در حالیکه افراد بسیاری آن را نقل کردهاند که به مواردی از آنها اشاره میکنیم:
۱. أمیرالمؤمنین علیه السّلام؛ ۲. أبوذر؛ ۳. عبداللهبن عباس؛ ۴. أبو سعید خدری؛ ۵. أبو الطفیل؛ ۶. أنس بن مالک؛ ۷. عبدالله بن الزبیر؛ ۸. سلمه بن الأکوع و... .
و بسیاری از علمای اهل تسنن در کتابهای معتبرشان این روایت را نقل کردهاند: از جمله: ۱. أحمد بن حنبل؛ ۲. بزّار؛ ۳. أبو یعلی؛ ۴. ابن جریر طبری؛ ۵.نسائی؛ ۶. طبرانی؛ ۷. دارقطنی؛ ۸. حاکم نیشابوری؛ ۹. ابن مردویه؛ ۱۰. أبو نعیم إصفهانی؛ ۱۱. خطیب بغدادی؛ ۱۲ أبو مظفّر سمعانی؛ ۱۳. ابن اثیر؛ ۱۴. محب الطبری؛ ۱۵. ذهبی؛ ۱۶. ابن حجر عسقلانی؛ ۱۷. سخاوی؛ ۱۸. سیوطی؛ ۱۹. ابن حجر مکّی؛ ۲۰. متقی هندی؛ ۲۱. شیخ علی قاری؛ ۲۲. منّاوی و... .
میرحامد حسین، مؤلف «عبقات الانوار»، آن را از نود دانشمند اسلامی که همگان از مشاهیر اهل تسنن بودهاند، نقل کرده است. مرحوم سید هاشم بحرینی، این حدیث را با یازده سند از دانشمندان سنی و با سی و نه طریق از دانشمندان شیعه نقل نموده است.
روایتی که اهلسنت آن را در کتابهایشان نقل کردند:
احمد بن حنبل در این باره میگوید:
سمعت اباذر وهو آخذ بباب الکعبة: من عرفنی، فانا من قد عرفنی، ومن انکرنی، فأنا ابوذر، سمعت النبی صلی الله علیه و آله وسلم یقول: ثم الا ان مثل اهلبیتی مثل سفینة نوح من رکبها نجا ومن تخلف عنها فهلک.(1)
در حالیکه ابوذر خود را به درب خانه کعبه چسبانده بود شنیدم که میگوید: هرکس مرا میشناسد که میشناسد و آن کس که مرا نمیشناسد بداند که من ابوذر هستم و از رسول خدا شنیدم که میگفت: هان بدانید که مثال اهلبیت من همچون کشتی نوح است که هرکس بر آن سوار گشت نجات یافت و هرکس از آن روی گرداند هلاک گشت.
آیات و روایاتی در مورد فضائل اهلبیت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وجود دارد که شیعه و سنّی بر آن اتفاق نظر دارند و قرآن به عنوان اولین و معتبرترین منبع شناخت اهلبیت علیه السّلام، آنان را به صورت اجمال معرفی می کند: آیة تطهیر با بیان معصوم بودن اهلبیت علیه السّلام از هرگونه پلیدی و آلودگی، جایگاه، ارزش و منزلت آنان را در اسلام مشخص می کند و وظیفه و مسؤولیت الهی آنان را بهتر می شناساند و عالمان شیعه و سنی ماجرای نزول آیه تطهیر را درباره افراد برگزیده و شایسته از خاندان رسالت دانستهاند گروهی درباره زنان رسول خداصلی الله علیه وآله اختلاف وجود دارد. آیة مباهله همراه با رفتار حضرت پیامبرصلی الله علیه وآله، اشخاص عینی و مصادیق تکتک اهلبیت علیه السّلام را به مسلمانان می نمایاند و بر اهلبیت بودن حضرت علی علیه السّلام، حضرت فاطمه علیهاالسّلام، امام حسن و امام حسین علیه السّلام مُهر تأیید می زند. آیة شریفه مودّت
1) احمد بن حنبل، فضائل الصحابهْ، ج2، ص785؛ ذهبی، المستدرک وبذیله، ج2، ص343.
نیز شأن و مقام بسیار والا و عظیمالشأن آنها را نزد خداوند مشخص میکند و وظیفة علمی و عملی مسلمانان را در قبال اهلبیت علیه السّلام روشن می سازد. همچنین حدیث سفینه نوح که بسیاری از بزرگان فریقین به آن اعتراف کردهاند، هدایت و ضلالت مسلمانان را در گرو پیروی و عدم پیروی از اهلبیت میداند.
اما ابنتیمیه برخلاف مسلمانان، منکر این فضائل گردیده و شأن نزول آیة شریفة مباهله که در مورد پیغمبر و امیرالمؤمنین و حضرت زهرا و امام حسن و امام حسین علیه السّلام است را انکار میکند و میگوید: هیچ کس در فضائل با پیامبر برابر نیست، حتی امیرالمومنین علی علیه السّلام؛ همچنین عصمت را در آیة تطهیر و محبت و دوست داشتن اهلبیت را در آیة مودت انکار نموده و منکر همه فضائل اهلبیت علیه السّلام گردیده است. در صورتی که اهل تسنن افتخار می کنند که محبت اهلبیت علیه السّلام را دارند و معتقدند که این آیات در حق اهلبیت علیه السّلام نازل شده، همانطور که حسنبن سقاف بر این باور است که مقدم داشتن و احترام کردن اهلبیت حتی سادات بر دیگران، از این آیات استنباط می شود.(1)
1) سقاف، حسن، صحیح شرح العقیدهْ الطحاویهْ، ص655.
احمد بن حنبل درباره فضائل امیرالمؤمنین، علی علیه السّلام، عباراتی دارد که در ضمن آنها بیان میکند؛ فضائلی که درباره آن حضرت وارد شده، دربارهی هیچ یک از اصحاب صحیح نیست. ولی ابنتیمیه، دربارة کلام احمدبن حنبل که در فضایل بیکران امیرمؤمنان علیه السّلام نقل شده است، اینگونه می نویسد:
أحمدبن حَنبل لَم یقُل: إِنَّه صحّ لِعَلیّ علیه السّلام مِنَ الفَضائِل ما لَم یَصح لِغَیرِه، بَل أحمَد أجلّ مِن أن یَقُول مِثل هَذا الکِذب، بل نُقل عنه أنه قال: رُوِیَ لَهُ ما لَم یُروَ لِغَیرِه.(1)
احمد بن حنبل نگفته که فضائلی برای امیرالمؤمنین علی علیه السّلام وجود دارد که برای غیر او این فضائل صحت ندارد، بلکه احمد بالاتر از آن است که چنین دروغی را بگوید، از احمد اینگونه نقل شده که: فضائلی برای امیرالمؤمنین روایت شده که برای غیر او روایت نشده است.
1) ابنتیمیه، احمد، منهاج السنهْ، ج7، ص374.
و باز در اینباره می گوید:
قول من قال: صُحَّ لِعلَی علیه السّلام مِنَ الفَضائِل ما لَم یَصح لِغَیرِه کذب لایَقَوله أحمَد وَلاغَیرَه مِن أئِمَة الحَدیث،(1)لکن قد یقال: روی له ما لم یرو لغیره.
سخن کسی که گفته است: برای علی علیه السّلام فضائلی هست که برای غیر او صحیح نیست دروغی است که نه احمد و نه دیگران از راویان حدیث نگفتهاند، بلکه گاهی گفته میشود: برای علی علیه السّلام روایاتی آمده که برای غیر او نیامده است.
آنچه ابنتیمیه بر انکار آن اصرار دارد، به طور صریح ابن ابی یعلی - یکی از بزرگان حنابله - آن را در کتابش از محمدبن منصور طوسی نقل می کند و می گوید:
سمعت أحمد بن حنبل یقول: ما روی فی فضائل أحد من أصحاب رسول الله صلی الله علیه وآله بالأسانید الصحاح ما روی فی علی بن أبیطالب.(2)
آنچه در مورد فضائل امیرالمؤمنین علیه السّلام با سندهای صحیح نقل شده است، در مورد فضائل هیچ کدام از صحابه رسول خداصلی الله علیه وآله نقل نشده است.
همچنین ابوالولیدبن شحنه می گوید:
قال أحمدبن حنبل: لم یصح فی فضل أحد من الصحابة ما صح فی فضل علی علیه السّلام.(3)
احمد بن حنبل گفته است: در فضیلت هیچ یک از صحابه صحیح نیست، آنچه در فضیلت علی علیه السّلام، صحیح میباشد.
و ابن حجر نیز در این زمینه می گوید:
قال أحمد وإسماعیل القاضی والنسائی وأبوعلی النیشابوری: لم یرد فی حقّ أحدٍ من الصحابة بالأسانید الجیاد أکثر ممّا جاء فی علی علیه السّلام.(1)
در حق هیچ یک از صحابه با سندهای خوب [و صحیح] وارد نشده است، بیشتر از آنچه دربارة امیرالمؤمنین علی علیه السّلام روایت شده است.
احادیثی در کتب شیعه و اهل تسنن وارد شده که رسول اکرم صلی الله علیه وآله، از هر پیامبری یک صفت بارز ذکر نمودهاند و فرمودهاند که هرکس میخواهد این صفات را ببیند به علیبن ابیطالب علیه السّلام نگاه کند. به عنوان نمونه آن حضرت میفرمایند:
من اراد ان ینظر الی آدم فی علمه والی نوح فی تقواه والی ابراهیم فی حلمه والی موسی فی هیبته والی عیسی فی عبادته فلینظر الی علیبن ابیطالب.(2)
هرکس میخواهد به آدم از جهت علمش و به نوح از جهت تقوایش و به ابراهیم از جهت حلمش و بردباریش و به موسی از جهت هیبتش و به عیسی از جهت عبادتش نگاه کند به علیبن ابیطالب نگاه کند، که این احادیث به حدیث «تشبیه» معروف شدهاند.
ابنتیمیه در مورد حدیث «تشبیه» اینگونه می نویسد:
عن رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم أنه قال من أراد أن ینظر إلی آدم فی علمه وإلی نوح فی تقواه وإلی إبراهیم فی حلمه وإلی موسی فی هیبته وإلی عیسی فی عبادته فلینظر إلی علیبن أبیطالب... هذا الحدیث کذب موضوع علی رسول اللهصلی الله علیه وآله بلاریب عند أهل العلم بالحدیث... .(1)از رسول خدا روایت شده که فرمودند: هرکس میخواهد به آدم از جهت علمش و به نوح از جهت تقوایش و به ابراهیم از جهت حلم و بردباریش و به موسی از جهت هیبتش و به عیسی از جهت عبادتش نگاه کند به علیبن ابیطالب نگاه کند... . این حدیث نزد عالمان احادیث بدون شک دروغ بوده و بر رسولخداصلی الله علیه وآله جعل شده است.
این حدیث را ابن مغازلی در «مناقب» و عاصمی در «زین الفتی» با سندهای متعدد از انس بن مالک، و ابنشاهین با سند در کتاب «السنّهْ» از ابوسعید خدری، ابن بطّه عکبری حنبلی با سند از ابنعباس و حاکم نیشابوری در «تاریخ نیشابور» با سند از ابوالحمراء روایت کردهاند. در این زمینه هم ابنتیمیه در ادعای جعلی بودن این حدیث از ابنجوزی تقلید کرده است. او در کتاب «الموضوعات» می گوید:
هذا حدیث موضوع، و أبوعمر متروک.(2)
این شخص ظاهراً همان عبدالرحمن بن عائذ حمصی است که حدیث او در
سنن چهارگانه اهل تسنن آمده است و نسائی و ابنحجر او را توثیق کرده اند و ابنحبان نیز او را در «الثقات» ذکر کرده است.(1)
ابن ابی الحدید، در «شرح نهج البلاغه»، ج2، ص236 و حافظ ابو عبدالله گنجی شافعی، در «کفایهْ الطالب»، ص45 و محب الدین طبری در «الریاض النضره»، ج2، ص218 و ابن صباع مالکی در «فصول المهمه»، ص12 همچنین محدثین شیعی نیز حدیث مزبور را نقل کردهاند.
این حدیث را راویان فراوانی از اهل تسنن نقل کردهاند که به ذکر مواردی میپردازیم:
الف) ابوبکر، عبدالرزاقبن همامبن نافع حمیری.
ب) احمدبن حنبل.
پ) ابوحاتم، محمد بن ادریس حنظلی رازی.
ت) عبیدالله ابن محمد بن احمد عکبری، معروف به ابن بطه.
ث) ابوبکر، احمد بن موسی مردویه اصفهانی.
ج) ابوعبدالله، محمد بن یوسف گنجی شافعی، صاحب کفایه.
چ) میرزا محمد بن معتمد خان بن رستم حارثی بذخشی.
ح) مولوی ولی الله بن حبیبالله.(2)
یکی از احادیث مشهور و متواتر در کلام فریقین حدیث غدیر است، اما
ابنتیمیه آن را از احادیث ضعیف می داند و می گوید:
وأما قوله من کنت مولاه فعلی مولاه فلیس هو فی الصحاح لکن هو مما رواه العلماء وتنازع الناس فی صحته فنقل عن البخاری وإبراهیم الحربی وطائفة من أهل العلم بالحدیث أنهم طعنوافیه.
حدیث (من کُنت مولاه فَعَلیّ مولاه) در صحاح وجود ندارد، ولی علما آن را نقل کردهاند و مردم در صحّت آن اختلاف دارند. از بخاری، ابراهیم حربی و عدهای از اهل حدیث نقل شده که آنان در این حدیث طعن وارد کرده و آن را تضعیف نمودهاند... .(1)
ترمذی این حدیث را در صحیح خود نقل کرده و آن را صحیح دانسته و خوشبختانه فردی وجود ندارد که در این حدیث اختلاف کرده باشد، و اگر کسی منکر آن بود، ابنتیمیه نام او را ذکر می کرد.
متأسفانه ابنتیمیه در تضعیف این حدیث و احادیث دیگری که در مدح اهلبیت علیه السّلام به خصوص حضرت علیبن ابیطالب علیه السّلام وارد شده، آن قدر تندروی کرده که ناصرالدین البانی که از اتباع او در مسائل اعتقادی امت است، تصریح کرده وی در تضعیف احادیث سرعت داشته است،
بدون آنکه طرق آن را مورد بررسی قرار دهد.(2)در حقیقت ابنتیمیه به خاطر دشمنی با شیعه و اهلبیت علیه السّلام در صدد تضعیف بدون دلیل تمام احادیث فضائل و مقامات اهلبیت علیه السّلام و در رأس آنان امام علی علیه السّلام بر آمده است.
علماء زیادی از اهل تسنن بر صحت حدیث «غدیر» اعتراف کردهاند که به مواردی از آنها اشاره میکنیم:
شمسالدین جزری که کتاب مستقلی دربارة فضائل امیرمؤمنان علیه السّلام نوشته، دربارة حدیث غدیر میگوید:
هذا حدیث حسن من هذا الوجه، صحیح من وجوه کثیرة تواتر عن امیرالمؤمنین علی، وهو متواتر أیضاً عن النبی صلی الله علیه وآله رواه الجم الغفیر عن الجم الغفیر، ولاعبرة بمن حاول تضعیفه من لا اطلاع له فی هذا العلم.
وی پس از نقل حدیث «غدیر» میگوید:
این حدیث از این جهت حسن و از جهات زیادی صحیح و از جهت امیرالمؤمنین علی علیه السّلام و رسول خداصلی الله علیه وآله متواتر است، گروههای زیادی از گروههای زیادی دیگر آن را روایت کرده اند، سخن کسانی که بدون آگاهی از دانش حدیث آن را ضعیف دانسته اند ارزشی ندارد و نباید به آن اعتنا کرد.(1)
سبط ابن جوزی، نوة دختری أبوالفرجبن جوزی، از بزرگان قرن هفتم اهل تسنن در «تذکرهْ الخواص» دربارة حدیث «غدیر» میگوید:
اتّفق علماء السیر علی أنّ قصّة الغدیر کانت بعد رجوع النبی صلی الله علیه وآله من
1) جزری الشافعی، محمد، أسنی المطالب فی مناقب سیدنا علی بن أبیطالب علیه السّلام، ص48.
حجّة الوداع فی الثامن عشر من ذی الحجّة جمع الصحابة وکانوا مائة وعشرون ألفاً وقال: (من کنت مولاه فعلی مولاه) الحدیث، نص صلی الله علیه وآله علی ذلک بصریح العبارة دون التلویح والاشارة.
دانشمندان متخصص در تاریخ اسلام اتفاق دارند که: قصة غدیر بعد از بازگشت رسول خداصلی الله علیه وآله از حجهْ الوداع در هجدهم ذیالحجه اتفاق افتاد، اصحاب و یارانش را که صد و بیست هزار نفر بودند جمع کرد به آنان فرمود: هر کس من او را مولا و رهبرم؛ پس علی مولا و رهبر او است، در این روایت رسول خداصلی الله علیه وآله با صراحت و نه با کنایه و اشاره، علی علیه السّلام را پیشوا قرار داد.(1)
عجلونی نویسنده کتاب «کشف الخفاء» از دانشمندان مشهور سنّی در قرن دوازدهم، درباره حدیث غدیر میگوید:
«من کنت مولاه فعلی مولاه» «رواه الطبرانی وأحمد والضیاء فی المختارة عن زیدبن أرقم و علی وثلاثین من الصحابة بلفظ اللهم وال من والاه وعاد من عاداه فالحدیث متواتر أو مشهور». حدیث: «من کنت مولاه فعلی مولاه» را طبرانی و احمد و ضیاء در کتابش المختارهْ ، از زیدبن ارقم و علی علیه السّلام و سی نفر از صحابه نقل کرده اند، پس حدیث، متواتر و مشهور است.(2)
ت) محمد بن اسماعیل صنعانی(1)(متوفای1182ه-)
صنعانی، نویسندة کتاب معتبر «سبل السلام» درباره حدیث غدیر میگوید:
حدیث من کنت مولاه فهذا علی مولاه أخرجه جماعة من أئمة الحدیث منهم أحمد والحاکم من حدیث ابنعباس وابن أبی شیبة وأحمد من حدیث ابنعباس عن بریدة و أحمد و ابنماجه عن البراء و... و قد عده أئمة من المتواتر.
گروهی از بزرگان و پیشوایان در دانش حدیث؛ مانند:
احمد حنبل و حاکم نیشابوری و ابن ابی شیبه و ابن ماجه، حدیث: من کنت مولاه... را با سند روایت کردهاند.
وی که از مشاهیر قرن چهاردهم است، درباره حدیث غدیر میگوید:
وفی روایة لأحمد أنه سمعه من النبی صلی الله علیه وآله ثلاثون صحابیا وشهدوا به لعلی لما نوزع أیام خلافته وممن صرح بتواتره أیضا المناوی فی التیسیر نقلا عن السیوطی وشارح المواهب اللدنیة وفی الصفوة للمناوی.
در نقل احمد آمده است که سی نفر از اصحاب رسول خداصلی الله علیه وآله برای علی علیه السّلام شهادت دادند که حدیث غدیر را از زبان پیامبر شنیده اند، و از
1) اسماعیل باشا بغدادی (متوفای1339ه-) در هدیهْالعارفین مینویسد: «السید محمد بدرالدین ابن المتوکل علیالله اسماعیل بن صلاح الامیر الکحلانی ثم الصنعانی رئیس العلماء والخطیب بها هو من اصحاب الحدیث والاجتهاد؛ او رئیس علما و خطیب آنها و از اصحاب حدیث و اجتهاد بود».
2) صنعانی، محمد بن إسماعیل الأمیر، توضیح الأفکار لمعانی تنقیح الأنظار، ج1، ص243.
3) القنوجی، صدیق بن حسن، أبجد العلوم الوشی المرقوم فی بیان أحوال العلوم، ج2، ص66.
کسانی که تصریح به تواتر آن دارد، مناوی است که آن را از سیوطی و شارح «المواهب اللدنیهْ» نقل کرده است.(1)
ج) محمد ناصر البانی(2)«معاصر»
محمد ناصر البانی، محدث مشهور و معاصر وهابی که بیش از صد جلد کتاب نوشته، درباره حدیث غدیر میگوید:
وللحدیث طرق أخری کثیرة جمع طائفة کبیرة منها الهیثمی فی المجمع(3)
از بن باز دربارة این سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم که فرمود: در هر صد سال خداوند احیاگری برای دینش میفرستد، سؤال شد، که چه کسی اکنون مجدّد دین است؟ گفت: به گمان من احیاگر سنّت و دین در این زمان البانی است ولی خدا داناتر است.
(9/ 103-108) و قد ذکرت و خرجت ما تیسّر لی منها مما یقطع الواقف علیها بعد تحقیق الکلام علی أسانیدها بصحة الحدیث یقینا، و إلا فهی کثیرة جدا، وقد استوعبها ابن عقدة فی کتاب مفرد، قال الحافظ ابن حجر: منها صحاح ومنها حسان.و جملة القول أن حدیث الترجمة حدیث صحیح بشطریه، بل الأول منه متواتر عنه صلی الله علیه وآله کما ظهر لمن تتبع أسانیده وطرقه، وما ذکرت منها کفایة.
برای حدیث غدیر سندهای بسیاری ذکر شده است که افراد زیادی مانند
1) الکتانی، محمد بن جعفر أبوعبدالله، نظم المتناثر من الحدیث المتواتر، ج1، ص195.
2) بن باز مفتی اسبق وهابیت حجاز میگوید: در عصر حاضر دانشمندی داناتر از شیخ ناصر البانی به علم حدیث در زیر آسمان سراغ ندارم.
3) و نیز مینویسد: وسئل سماحته عن حدیث رسول الله صلی الله علیه وآله: «ان الله یبعث لهذه الأمه علی رأس کل مائة سنة من یجدد لها دینها» فسئل من مجدد هذا القرن، فقال: الشیخ محمد ناصرالدین الألبانی هو مجدد هذا العصر فی ظنی والله أعلم.
هیثمی درکتابش «المجمع الاسناد» آن را ذکر کرده اند، و من آنچه آوردهام اندکی از آن است که هر کسی پس از آشنایی با اسناد آن یقین به صحت پیدا میکند. ابن عقده همة راههای نقل آن را در کتابی مستقل جمع کرده است و ابنحجر بنابر بعضی از اسناد، آن را صحیح و بر بعضی از اسناد، حسن دانسته است.
خلاصة سخن آنکه هر دو قسمت این روایت [من کنت مولاه فعلی مولاه؛ اللهم وال من والاه] صحیح هستند؛ بلکه قسمت اول آن به صورت متواتر از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل شده است.(1)
شعیب الارنؤوط، محقق مشهور و معاصر سنّی که کتابهای بسیاری از جمله «تهذیب الکمال»، «سیر اعلام النبلاء»، «مسند احمد» و... را تحقیق و تصحیح کرده است، در تحقیق کتاب مسند احمد، در ذیل حدیث 3062 نکاتی را یادآور میشود و از جمله میگوید:
قوله «من کنت مولاه فعلی مولاه» لها شواهد کثیرة تبلغ حدّ التواتر.
فرمایش رسول خداصلی الله علیه وآله که فرمودند: «من کنت مولاه فعلی مولاه»، شواهد بسیاری دارد که آن را به مرحله تواتر میرساند.(2))،(3)
بزرگان اهل تسنن در کتب معتبرشان، حدیث غدیر را نقل کرده اند که ما به ذکر عبارات برخی از آنها می پردازیم:
حدثنا محمدبن بَشَّارٍ حدثنا محمدبن جَعْفَرٍ حدثنا شُعْبَةُ عن سَلَمَةَبن کُهَیْلٍ قَال سمعت أبَا الطُّفَیْلِ یحدث عن أبی سَرِیحَةَ أو زَیْدِ بن أرْقَمَ شَکَّ شُعْبَةُ عن النبی صلی الله علیه وآله قال: من کنت مَوْلاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلاهُ قال: أبو عِیسَی هذا حَدِیثٌ حَسَنٌ صحیح وقد رَوَی شُعْبَةُ هذا الحدیث عن مَیْمُون ابن عبداللهِ عن زَیْدِ بن أرْقَمَ عن النبی صلی الله علیه وآله وأبو سَرِیحَةَ هو حُذَیْفَةُ بن أسِیدٍ الْغفَارِیُّ صَاحِبُ النبی.
أبیسریحه و یا زیدبن أرقم (تردید از شعبه است) از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کردهاند که آن حضرت فرمودند: هرکس من مولای او هستم، پس علی مولای او است. ابوعیسی میگوید: این حدیث حسن و صحیح است. شعبه این روایت را از میمونبن عبدالله از زیدبن أرقم از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کرده است. أبوسریحه همان حذیفهْبن أسید غفاری، صحابی رسول خداصلی الله علیه وآله است.(1)
محمد ناصر البانی بعد از نقل این روایت میگوید:
اخرجه الترمذی وقال: حدیث حسن صحیح. قلت: واسناده صحیح علی شرط الشیخین.
ترمذی آن را نقل کرده و گفته است: این روایت حسن و صحیح است.
1) ترمذی، محمد، سنن الترمذی، ج5، ص633، ح3713، بَاب مَنَاقِبِ عَلِیِّ بن أبی طَالِبٍ علیه السّلام.
من میگویم که سند آن با شرایطی که بخاری و مسلم برای صحّت روایت قائل هستند، صحیح است.(1)
حدثنا عَلِیُّ بن مُحَمَّدٍ ثنا أبو مُعَاوِیَةَ ثنا مُوسَی بن مُسْلِمٍ عن بن سَابِطٍ وهو عبدالرحمن عن سَعْدِ بن أبی وَقَّاصٍ قال قَدِمَ مُعَاوِیَةُ فی بَعْضِ حَجَّاتِهِ فَدَخَلَ علیه سَعْدٌ فَذَکَرُوا عَلِیًّا فَنَالَ منه فَغَضِبَ سَعْدٌ وقال تَقُولُ هذا لِرَجُلٍ سمعت رَسُولَ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم یقول من کنت مَوْلاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلاهُ وَسَمِعْتُهُ یقول أنت مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هارُونَ من مُوسَی إلا أنَّهُ لا نَبِیَّ بَعْدِی وَسَمِعْتُهُ یقول لاُعْطِیَنَّ الرَّایَةَ الْیَوْمَ رَجُلاً یُحِبُّ اللهَ وَرَسُولَهُ.
عبدالرحمن، معروف به ابن سابط، از سعد بن ابی وقّاص نقل کرده است که در یکی از سالهای حج که معاویه به مکّه رفته بود، سعدبن ابی وقّاص به ملاقات او رفت. در این هنگام، حاضران برای خوشحال کردن معاویه، از حضرت علی علیه السّلام بدگویی میکردند.
سعد از شنیدن نکوهش آنان خشمناک شد و گفت: چنین سخنان نابهجا و نابخردانه را دربارة بزرگواری میگویید که خود از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم شنیدم که فرمودند: «من کنت مولاه فعلیّ مولاه». و شنیدم خطاب به حضرت علی علیه السّلام، میفرمود:
انت منّی بمنزلة هارون من موسی الّا أنّه لا نبیّ بعدی.
تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسی هستی جز اینکه بعد از من پیامبری نخواهد بود.
1) الألبانی، محمد ناصر، سلسلهْ الأحادیث الصحیحهْ، ج4، صص331 -33.
و شنیدم که میفرمود: همانا پرچم جنگ را امروز به مردی میسپارم که خدا و رسولش او را دوست میدارد.(1)
محمد ناصر البانی نیز بعد از نقل روایت میگوید:
اخرجه ابن ماجه. قلت: و إسناده صحیح.(2)
ابن ماجه آن را نقل نموده و من میگویم: سلسله سندش صحیح است.
حدثنا عَلِیُّبن مُحَمَّدٍ ثنا أبو الْحُسَیْنِ أخبرنی حَمَّادُ بن سَلَمَةَ عن عَلِیِّ بن زَیْدِ بن جُدْعَانَ عن عَدِیِّ بن ثَابِتٍ عن الْبَرَاءِ بن عَازِبٍ قال أقْبَلْنَا مع رسول اللهِ صلی الله علیه وآله فی حَجَّتِهِ التی حَجَّ فَنَزَلَ فی بَعْضِ الطَّرِیقِ فَأمَرَ الصَّلاةَ جَامِعَةً فَأخَذَ بِیَدِ عَلِیٍّ فقال ألَسْتُ أوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ من أنْفُسِهِمْ قالوا بَلَی قال ألَسْتُ أوْلَی بِکُلِّ مُؤْمِنٍ من نَفْسِهِ قالوا بَلَی قال فَهَذَا وَلِیُّ من أنا مَوْلاهُ اللهم وَالِ من وَالاهُ اللهم عَادِ من عَادَاهُ.
عدیبن ثابت از براء بن عازب نقل کرده است که در «حجهْ الوداع» که افتخار همراهی با رسول خداصلی الله علیه وآله را داشتیم، در بازگشت، در یکی از مسیرها دستور داد
برای نماز جمع شویم و در آنجا دست علی علیه السّلام را گرفت و فرمود: «ألست أوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أنْفُسِهِمْ؟؛ آیا من سزاوارتر نیستم به مؤمنان از خود آنها؟» همگی تصدیق کرده و بله گفتند! باز فرمود: «ألست أولی بکلّ مؤمن من نفسه؛ آیا من نسبت به تکتک مؤمنان از خود آنها سزاوارتر نیستم؟» باز هم تصدیق کرده و بله گفتند. سپس اشاره به حضرت علی علیه السّلام کرده و فرمود: «فهذا ولیّ من أنا مولاه»؛
اکنون که مرا تصدیق کردید، بدانید که علی علیه السّلام به هر مؤمنی همان مقام اولویتی را دارد که من نسبت به آن مؤمن دارم.
سپس فرمود: پروردگارا! دوست علی علیه السّلام را دوست بدار، و دشمن او را دشمن بدار.(1)
البانی بعد از نقل این روایت میگوید:
این حدیث صحیح است.(2)
وقال إسحاق: أخبرنا أبو عامر العقدی، عن کثیربن زید، عن محمد بن [عمر] بن علی عن أبیه، عن علی قال: إن النبی صلی الله علیه وآله حضر الشجرة بخم، ثم خرج آخذا بید علی قال: «ألستم تشهدون أنالله تبارک وتعالی ربکم؟» قالوا: بلی. قال صلی الله علیه وآله: «ألستم تشهدون أن الله ورسوله أولی بکم من أنفسکم وأن الله تعالی ورسوله أولیاؤکم؟». فقالوا: بلی. قال: «فمن کان الله ورسوله مولاه فإن هذا مولاه، وقد ترکت فیکم ما إن أخذتم به لن تضلوا کتاب الله تعالی، سببه بیدی، وسببه بأیدیکم، واهلبیتی.
حضرت علی علیه السّلام فرموده است: رسول خداصلی الله علیه وآله در زیر درختی در محل «خم» قرار گرفته بود، طولی نکشید از زیر درخت بیرون آمده و دست مرا گرفت و خطاب به مردم فرمود: ای مردم! مگر نه این است که گواهی میدهید، خدای تعالی پروردگار شماست؟ در پاسخ گفتند: آری! فرمود:
مگر نه این است که گواهی میدهید، خدا و رسول او از جان
شما به شما سزاوارترند و خدا و رسول او مولای شمایند؟ گفتند: آری! فرمود: بنابراین، کسی که خدا و رسول او مولای او هستند، به راستی این شخص علی علیه السلام مولای اوست. اینک، در میان شما دو اثر ارزنده و گرانبها میگذارم که هرگاه به آنها تمسّک کنید، هرگز در منجلاب گمراهی گرفتار نخواهید شد: یکی، کتاب خداست که ریسمان استوار میان شما و خدا میباشد که یک طرف آن متصل به حقتعالی است و طرف دیگرش در اختیار شماست و دیگری، اهلبیت من است.
ابنحجر بعد از نقل این روایت میگوید:
(هذا إسناد صحیح)، وحدیث غدیر خم قد أخرج النسائی من روایة أبی الطفیل عن زیدبن أرقم، وعلی وجماعة من الصحابة، وفی هذا زیادة لیست هناک، وأصل الحدیث أخرجه الترمذی أیضا.
سند این روایت صحیح است. حدیث غدیر خم را نسائی از طریق أبوطفیل از زید بن أرقم و نیز از علی علیه السّلام و گروهی از صحابه نقل کرده است. در این روایت چیزهایی است که در آنها نیست. اصل حدیث را ترمذی نیز نقل کرده است.(1)
حدثنا عبداللهِ حدثنی أبی ثنا یحیی بن آدَمَ ثنا حَنَشُ بن الحرث بن لَقِیطٍ النخعی الأشجعی عن رِیَاحِبن الحرث قال جاء رَهْطٌ إلی عَلِیٍّ بِالرَّحْبَةِ فَقَالُوا السَّلامُ عَلَیْکَ یا مَوْلانَا قال کَیْفَ أکُونُ مَوْلاکُمْ وَأنْتُمْ قَوْمٌ عَرَبٌ قالوا سَمِعْنَا رَسُولَ اللهِ صلی الله علیه وآله یوم غدیرخم یقول من کنت مَوْلاهُ فان هذا
1) عسقلانی، أحمد، المطالب العالیهْ بزوائد المسانید الثمانیهْ، ج16، ص142، ح3943.
مَوْلاهُ قال رِیَاحٌ فلما مَضَوْا تَبِعْتُهُمْ فَسَألْتُ من هَؤُلاءِ قالوا نَفَرٌ مِنَ الأنْصَارِ فِیهِمْ أبو أیُّوبَ الأنصاری.
نخعی از ریاحبن حارث روایت کرده است که گروهی در رحبه، حضور مبارک حضرت علی علیه السّلام شرفیاب شدند، سلام بر آن حضرت کرده گفتند: «السّلام علیک یا مولانا» حضرت علی علیه السّلام از آنان پرسید: چگونه من مولای شما هستم با آنکه شما از گروه عرب میباشید؟ در پاسخ گفتند: به دلیل آنکه در روز غدیر خم از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدیم که میفرمود:
من کنت مولاه فانّ هذا مولاه.
هرکس من مولای اویم پس قطعاً این (علی) مولای اوست.
ریاح گوید: پس از آنکه گروه مورد نظر از حضور مبارک مرخّص شدند، دنبال آنان رفته و از کسانی پرسیدم که اینان از چه تیرهای هستند؟ گفتند: از مردم «انصار» هستند که در میان آنها أبوأیوب انصاری نیز وجود داشت.(1)
البانی بعد از نقل این روایت میگوید:
أخرجه أحمد والطبرانی من طریق حنش بن الحارث بن لقیط النخعی الأشجعی عن ریاحبن الحارث. قلت: وهذا إسناد جید رجاله ثقات. وقال الهیثمی:
رواه أحمد و الطبرانی، ورجال أحمد ثقات.
این روایت را احمد و طبرانی از طریق حنشبن حارثبن لقیط از ریاحبن حارث نقل کردهاند. نظر من این است که سند این روایت نیکو و راویان آن ثقه هستند. و هیثمی گفته است که: احمد و طبرانی آن را نقل کردهاند و راویان مسند احمد ثقه هستند.(2)
حدّثنا عبداللهِ حدّثنی أبیثنا حُسَیْنُبن مُحَمَّدٍ وأبو نُعَیْمٍ الْمَعْنَی قَالا ثنا فِطْرٌ عن أبیالطُّفَیْلِ قال جَمَعَ علی الناس فی الرَّحَبَةِ ثُمَّ قال لهم أنْشُدُاللهَ کُلَّ امْرِئٍ مُسْلِمٍ سمع رَسُولَ اللهِ صلی الله علیه وآله یقول یوم غَدِیرِ خُمٍّ ما سمع لَمَّا قام فَقَامَ ثَلاثُونَ مِنَ الناس وقال أبونُعَیْمٍ فَقَامَ نَاسٌ کَثِیرٌ فَشَهِدُوا حین أخَذَهُ بیده فقال لِلنَّاسِ أتَعْلَمُونَ انی أوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ من أنْفُسِهِمْ قالوا نعم یا رَسُولَ اللهِ صلی الله علیه وآله قال من کنت مَوْلاهُ فَهَذَا مَوْلاهُ اللهم وَالِ من وَالاهُ وَعَادِ من عَادَاهُ قال فَخَرَجْتُ وَکَأنَّ فی نفسی شَیْئاً فَلَقِیتُ زَیْدَ بن أرْقَمَ فقلت له انی سَمِعت عَلِیًّاعلیه السّلام یَقُول کَذَا وَکَذَا قال فَما تُنْکِرُ قَد سَمِعت رَسُولَ اللهِ صلی الله علیه وآله یَقُول ذلِکَ لَه.
فطر بن خلیفه از ابوطفیل نقل کرده است حضرت علی علیه السّلام مردم را در رحبه گرد آورد و فرمود: سوگند میدهم هر مرد مسلمانی که غدیر خم را به خاطر دارد و سخنی را که در آن روز از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیده است، از جای برخیزد. سی تن از مردم برای اقامهی شهادت بر پای خاستند. ابو نعیم، گفته است که گروه بسیاری قیام کردند و اعلام کردند آن هنگام حاضر بودیم که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم دست امیرالمؤمنین علی علیه السّلام را به دست مبارک خود گرفت و خطاب به مردم فرمود: آیا میدانید که من سزاوارتر به مؤمنان از خود آنها میباشم؟ همگی فرمایش رسول خداصلی الله علیه وآله را تصدیق کردند و به همین دلیل بود که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «من کنت مولاه فهذا مولاه» و اضافه کرد: پروردگارا! دوست علی علیه السّلام را دوست بدار، و دشمن علی علیه السّلام را دشمن بدار.
ابوطفیل گفت: از میان جمع در حالی بیرون رفتم که در خودم احساس ناراحتی میکردم و در بازگشت از اجتماع مردم، به دیدار زید بن ارقم
رفتم و به او گفتم: از علی علیه السّلام چنین و چنان شنیدم و ناراحت شدم! زید گفت: آنچه را که شنیدی انکار مکن! زیرا آنچه را که شنیدهای من خود از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدهام!(1)
البانی بعد از نقل این روایت میگوید:
أخرجه أحمد (4 / 370) وابن حبان فی «صحیحه» (2205 - موارد الظمآن) وابن أبیعاصم (1367 و 1368) والطبرانی (4968) والضیاء فی «المختارة» (رقم - 527 بتحقیقی).
قلت: واسناده صحیح علی شرط البخاری. وقال الهیثمی فی «المجمع» (9/ 104): رواه أحمد و رجاله رجال الصحیح غیرفطر بن خلیفة وهو ثقة.
این روایت را احمد در مسند، جلد 4، صفحه 370، ابنحبان در صحیحش، إبن أبیعاصم، طبرانی، و ضیاء در المختاره که خود آن را تحقیق کردهام، نقل نموده اند.
نظر من این است که این روایت، طبق شرایطی که بخاری برای صحت حدیث قائل است، صحیح است. هیثمی در «مجمعالزوائد» گفته است که آن را احمد نقل کرده و راویان حدیث احمد، راویان «صحیح بخاری» هستند؛ غیر از فطربن خلیفه که او نیز ثقه است.(2)
ابنتیمیه ذیل حدیث غدیر را نوعی دروغپردازی می داند و اینگونه مینویسد:
أن هذا اللفظ وهو قوله اللهم وال من والاه وعاد من عاداه وانصر من
نصره واخذل من خذله کذب باتفاق أهل المعروفة بالحدیث.
جمله (اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه وانصر من
نصره واخذل من خذله) از نظر تمام آگاهان حدیث دروغ است.(1)
ابنتیمیه در اینباره ادعایی کرده، در حالیکه بسیاری از بزرگان حدیث از اهل تسنن مثل احمدبن حنبل(2)، نسائی(3)، ابن ابیشیبه (4)، طبرانی(5)، حاکم نیشابوری(6)و ضیاء مقدسی(7)، بزاز(8))، ابن ابیعاصم(9)، ابن ماجه(10)و... آن را نقل کردهاند. آیااینان از محدثین اهل تسنن نیستند که به پیامبر نسبت دروغ دادهاند؟ به علاوه بزرگانی چون ابنحبان، حاکم نیشابوری و ضیاء مقدسی با سند صحیح این ذیل را نقل یا تصریح به صحّت آن نمودهاند.
ناصرالدین البانی هم حدیث غدیر را با ذیلش در کتاب «سلسلة الاحادیث الصحیحهْ» آورده و آن را از طرق مختلف تصحیح نموده و در آخر میگوید:
شیخ الاسلام ابنتیمیه ذیل حدیث غدیر را تضعیف و گمان نموده که
1) ابنتیمیه، احمد، منهاج السنهْ، ج7، ص55.
2) شیبانی، احمد، مسند، ج1، صص 118 و 119 و 152.
3) نسائی، احمد، سنن نسائی، ج5، صص 132 و 134 و 136 و 154.
4) ابنشیبه کوفی، ابوبکر، المصنف، ج6، صص 366 و 368.
5) طبرانی، سلیمان، المعجم الکبیر، ج5، ص166؛ طبرانی، سلیمان، المعجم الصغیر، ج1، ص119.
6) حاکم نیشابوری، ابوعبدالله، مستدرک حاکم، ج3، ص118.
7) ضیاء مقدسی، المختاره، ج2، ص105.
8) مسند بزاز، ج2، ص133و ج3، ص35.
9) ابن ابیعاصم، السنهْ، ج2، ص566.
10) قزوینی، محمد، سنن ابنماجه، ج1، ص45.
دروغ است. این مبالغات او در نتیجة تسریعش در تضعیف احادیث پدید آمده؛ قبل از آنکه طرق آن را جمع کرده و در آنها دقتنظر کند.(1)
ابنحجر نیز در «لسان المیزان» میگوید:
ابنتیمیه در ردّ احادیثی که ابنمطهر نقل کرده؛ بسیار بر آنها حمله میکند. ولی در ردّیة خود بر احادیث، بسیاری از احادیث خوب را که در حال نوشتن کتابش به یاد نداشته رد نموده؛ زیرا به جهت گستردگی محفوظاتش تنها به آنچه در سینه داشته اعتماد کرده و حال آنکه انسان فراموشکار است.(2)
راویان بسیاری نقل کرده اند که در روز مواخات و برادری، پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله علی علیه السّلام را برادر خود قرار داد، اما ابنتیمیه می نویسد:
أمّا حدیث المؤاخاة، فباطل موضوع، فإنّ النبی صلی الله علیه و آله وسلم لم یؤاخ أحداً...(3)حدیث المؤاخاة لعلی ومؤاخاة أبی بکر لعمر من الأکاذیب...(4). النبی صلی الله علیه و آله وسلم لم یؤاخ علیاً ولاغیره، بل کل ما روی فی هذا فهو کذب؛(5)إنّ هذا الحدیث موضوع عند أهل الحدیث لایرتاب أحد من أهل المعرفة بالحدیث أنّه موضوع... .(6)
احادیث مؤاخاهْ و عقد اخوّت بین علی علیه السّلام و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم جعلی است. پیامبر با هیچکس پیوند برادری نبسته و همچنین بین هیچ مهاجری با مهاجر دیگر و بین ابوبکر و عمر و بین هیچ انصاری با انصار دیگر، عقد اخوّت نبسته است.
با مراجعه به کتابهای اهل تسنن به بیاساس بودن ادّعای ابنتیمیه پی میبریم. ترمذی(1)، نسائی(2)، ابنعساکر(3)، احمدبن حنبل(4)، حاکم نیشابوری(5)، و متقی هندی(6)به عقد اخوّت بین پیامبرصلی الله علیه وآله و علی علیه السّلام اشاره کردهاند. ابنتیمیه در تضعیف و نسبت جعل دادن به این احادیث تنها بوده است.
چگونه ممکن است این حدیث را دروغ دانست و بزرگان اهل تسنن را که در کتابهای روایی خود آن را ثبت کردهاند؛ به نقل حدیث دروغ و جعلی متهم نمود، در حالیکه این افراد نزد اهل تسنن از جلالت فوقالعادهای برخوردارند؟! همچنین برخی از بزرگان اهل تسنن در مقابل ابنتیمیه ایستاده و تضعیف و ردّ او را جواب دادهاند.
ابنحجر در «فتح الباری» میگوید:
ابنتیمیه گفته: تشریع مؤاخاهْ برای ارفاق بر یکدیگر و تألیف قلوب مردم
نسبت به هم است و این دربارة پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم معنا ندارد. این توجیه وی در حقیقت ردّ یک نص است به قیاس.(1)
زرقانی مالکی در «شرح المواهب اللّدنیهْ» اینگونه می نویسد:
همانطور که ابنعبدالبر و دیگران معتقدند؛ این عهد برادری دو بار انجام شده است (از جمله یک بار در مکه پیش از آنکه پیامبرصلی الله علیه وآله به مدینه مهاجرت کنند) در آنجا پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم مهاجران را با یکدیگر برادر قرار دادند تا در غم و سرور یکدیگر شریک و در راه حق، استوار باشند. در آن واقعه ابوبکر را برادر عمر قرار داد و همینطور میان هر دو نفر برادری ایجاد کرد تا اینکه علی علیه السّلام باقی ماند و او گفت: ای رسول خداصلی الله علیه وآله! میان تمام اصحابت برادری ایجاد کردی، چه کسی برادر من است؟ پیامبرصلی الله علیه وآله فرمودند: «أنا اخُوک»؛ «من برادر تو هستم!»
احادیث بی شماری دربارة برادری پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم با علی علیه السّلام وارد شده است که ترمذی پس از نقل آن می گوید:
این حدیث، حدیث حسن است. همچنین حاکم نیشابوری این حدیث را نقل کرده و به صحّت آن حکم نموده است.
از پسر خلیفة دوم نقل شده که پیامبرصلی الله علیه وآله به علی علیه السّلام فرمودند:
اما تَرضی ان أکُون اخاک.
آیا خشنود نمی شوی که من برادر تو باشم؟
علی علیه السّلام عرض کرد: چرا؟ پیامبرصلی الله علیه وآله فرمودند:
أنت اخی فی الدُّنیا وَالآخِرَة.
1) عسقلانی، فتح الباری فی شرح صحیح بخاری، ج7، ص217.
تو برادر من در دنیا و آخرت هستی.
زرقانی می افزاید:
ابنتیمیه برادری بین مهاجران را انکار کرده و می گوید که میان پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله و علی علیه السّلام هیچ عهد برادری رخ نداده است. او گمان می کند که این حدیث از احادیث دروغ است، اما حافظ ابنحجر عسقلانی سخن ابنتیمیه را رد کرده و گفته است که به قیاس این حدیث را نپذیرفته است.(1)
طبرانی از أسماء بنت عمیس روایت کرده است که پیامبرصلی الله علیه وآله در حدیثی فرمودند: «أثَمَّ أخی؟؛ برادرم کجاست؟» هیثمی در «مجمع الزوائد» می گوید:
رجاله رجال الصحیح.(2))
رجال آن، رجال صحیحی هستند.
ابن اثیر می گوید:
أخو رسول الله صلی الله علیه وآله وصهره علی ابنته... وآخاه رسول الله صلی الله علیه وآله مرّتین، فإنّ رسول الله صلی الله علیه وآله آخی بین المهاجرین ثم آخی بین المهاجرین والأنصار بعد الهجرة وقال لعلی فی کلّ واحدة منهما: أنت أخی فی الدنیا والآخرة.(3)
علی علیه السّلام برادر رسول خداصلی الله علیه وآله و داماد او است و دوبار رسولخداصلی الله علیه وآله او را به برادری برگزید، چون ایشان یک بار میان مهاجران و بعد از هجرت
بین مهاجرین و انصار ایجاد برادری کرد و در هر یک از این دوبار، به علی علیه السّلام فرمود: تو در دنیا و آخرت برادر من هستی.
ابنحجر عسقلانی نیز می گوید:
لمّا آخی النبی صلی الله علیه وآله بین أصحابه قال له أنت أخی.(1)
زمانی که پیامبرصلی الله علیه وآله بین اصحابش ایجاد برادری کرد، به علی علیه السّلام فرمود: تو برادر من هستی.
به صورت متواتر از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نقل شده که فرمودند:
تقتل عمار الفئة الباغیة.
عمار را گروه ظالم خواهند کشت.
ابنتیمیه در تضعیف این حدیث می نویسد:
فَههُنا لِلنّاس اقوال: مِنهُم من قدح فی حَدیث عَمّار.(2)
در اینجا برای مردم اقوالی است، از جمله آنان کسی است که در حدیث عمار اشکال وارد کرده است.
در جایی دیگر میگوید: «فبعضهم ضعفه؛ برخی از افراد آن را تضعیف نمودند».
چرا ابنتیمیه نام کسانی که این حدیث را تضعیف کردهاند ذکر نکرده است؟ این حدیث که ثابت و متواتر است، 24 نفر از صحابه آن را نقل کردهاند. ابنتیمیه
به تبع تضعیف این حدیث به جنگهای حضرت علی علیه السّلام نیز اعتراض نموده است، در حالی که علمای اهل تسنن برخلاف آن معتقدند؛ از جمله:
الف) ابنحجر در شرح صحیح بخاری مینویسد: در این حدیث نشانهای از نشانههای نبوت و فضیلتی آشکار برای علی علیه السّلام و عمار است، و نیز ردّی بر افراد ناصبی که گمان کردهاند علی علیه السّلام در جنگهایش بر حق نبوده. حدیث «عمار را گروه ظالم میکشد»، بر این دلالت دارد که علی علیه السّلام در آن جنگها بر حق بود؛ زیرا اصحاب معاویه، عمار را به قتل رساندند.(1)
ب) ابنکثیر در «البدایهْ والنهایهْ» میگوید:
این جریان کشته شدن عمار بن یاسر با امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب علیه السّلام است که اهل شام او را کشتند، با کشتن او به خوبی سرّ سخن رسول خداصلی الله علیه وآله روشن و آشکار شد که فرموده بود: گروه سرکش او را خواهند کشت و روشن شد که علی علیه السّلام بر حق و معاویه سرکش و یاغی است.(2)
پ) نَووی در شرح «صحیح مسلم» گوید:
در همة این جنگ ها علی بر حق بود، این مذهب اهل تسنن است.(3)
ت) ذهبی در «سیر اعلام النبلاء» می گوید:
ما تردید نداریم که علی علیه السّلام از کسانی که با آنها جنگید برتر بود و او به حق سزاوارتر بود.(4)
ابنتیمیه در ردّ حدیث ولایت اینگونه می نویسد:
ومثل قوله: «انت ولی کل مؤمن بعدی» فان هذا موضوع بإتفاق اهل المعرفة بالحدیث.
حدیث پیامبرصلی الله علیه وآله خطاب به علی علیه السّلام (تو سرپرست هر مؤمن بعد از من میباشی)، از نظر تمام آگاهان حدیث، جعلی و دروغ است.(1)
همچنین در ضعف حدیث مزبور می گوید:
وکذلک قوله: «هو ولی کل مؤمن بعدی» کذب علی رسول الله.
و همچنین است گفتار پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله (او (علی) سرپرست هر مؤمنی بعد از من است)، این دروغ بستن بر رسول خداصلی الله علیه وآله است.(2)
این حدیث را ترمذی در «سنن»(3)، نسائی در «الخصائص» و احمدبن حنبل در «المسند» و «فضائل الصحابه» نقل کردهاند.(4)ابنحبان آن را در «صحیح» خود نقل و تصحیح نموده است.(5)حاکم نیشابوری بعد از نقل آن میگوید:
این حدیث صحیحی است که مطابق با شرط مسلم است، گرچه بخاری و مسلم آن را نقل نکردهاند.(6)
1) ابنتیمیه، احمد، منهاج السنهْ، ج3، ص9.
2) همان، ج4، ص104.
3) ترمذی، محمد، سنن ترمذی، کتاب المناقب، باب علیبن ابیطالب علیه السّلام.
4) نسائی، خصایص امیرالمؤمنین علیه السّلام، ص78، شیبانی، احمد، مسند احمد، ج4، ص437؛ فضائل الصحابه، ج3، ص605.
5) ابنحبان، الاحسان بترتیب صحیح ابن حبان، ج9، ص42.
6) حاکم نیشابوری، ابوعبدالله، مستدرک حاکم، ج3، ص110.
ابنحجر نیز در «الاصابهْ» بعد از نسبت دادن آن به ترمذی میگوید:
سند آن قوی است.(1)
ناصرالدین البانی این حدیث را در کتاب «سلسلهْ الاحادیث الصحیحهْ» (حدیث شماره 2223) نقل و تصحیح سند نموده است. وی بعد از نقل برخی سندها میگوید:
اینکه شیخالاسلام، ابنتیمیه، جرأت انکار و تکذیب این حدیث را در منهاج السنهْ(2)) داشته، جای تعجب بسیار است. من علتی برای این تکذیب نمیبینم جز آنکه بگویم او در ردّ شیعه سرعت به خرج میداده و مبالغه داشته است، خداوند از گناه ما و او بگذرد.(3)
سیوطی در کتاب «القول الجلی فی مناقب علی»، تصحیح این حدیث را از ابن ابیشیبه نقل کرده است.(4)
یکی از احادیثی که از معجزات رسولخدا صلی الله علیه و آله وسلم است و در منزلت امیرالمؤمنین، علی علیه السّلام، ذکر شده است، حدیث ردّ شمس است.
اما ابنتیمیه آن را تکذیب می کند و می گوید:
وحدیث رد الشمس له قد ذکره طائفة کالطحاوی والقاضی عیاض وغیرهما، وعدوا ذلک من معجزات النبی ولکن المحققون من اهل العلم
والمعرفة بالحدیث یعلمون ان هذا الحدیث کذب موضوع کما ذکره ابن الجوزی فی کتابه الموضوعات.
حدیث ردّ الشمس را عدهای همچون طحاوی، قاضی عیاض و دیگران ذکر کرده و آن را از معجزات پیامبر دانستهاند؛ ولی اهل حدیث میدانند این حدیث دروغ و جعلی است، آنگونه که ابنجوزی در کتاب «الموضوعات» ذکر کرده است.(1)
حدیث مزبور را برخی از افراد که مورد اعتماد اهل تسنن هستند، تصحیح کردهاند.
ابنحجر در شرح صحیح بخاری میگوید:
طحاوی و طبرانی در «المعجم الکبیر» و حاکم و بیهقی در «الدلائل» از اسماء بنت عمیس نقل کردهاند: پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بر زانوی علی علیه السّلام خوابیده بود، نماز عصر علی علیه السّلام فوت شد. حضرت دعا کرد، خورشید برگشت تا اینکه علی علیه السّلام نماز به جای آورد و خورشید دوباره غروب کرد. ابن جوزی به خطا این حدیث را در الموضوعات ذکر کرده است. ابنتیمیه هم خطا کرده که در کتاب رد بر روافض آن را جعلی دانسته و خدا داناتر است.(2)،(3)
١. حافظ أبوالحسن عثمان بن أبیشیبه عبسی کوفی: المتوفّی (٢٣٩)، آن را سنن خودش نقل نموده است.
٢. حافظ أبوجعفر أحمد بن صالح مصری: متوفّی (٢٤٨)، بخاری در صحیحش و در مجموعه نظراتش، او را ثقه دانسته است.
٣. محمّد بن حسین أزدی: متوفّی (٢٧٧)، آن در کتابش که در مناقب علی علیه السّلام است آورده و آن را صحیح دانسته است، همانگونه که ابن ندیم و کورانی و دیگران آمدهاند. (به لسان المیزان، ج5، ص 185، شماره 725 مراجعه شود)
٤. حافظ أبوبشر محمّد بن أحمد دولابی: متوفّی (٣١)، در کتابش به نام الذریهْ الطاهرهْ، ص129، حدیث 156 آن را آورده است.
٥. حافظ أبوجعفر أحمد بن محمّد طحاوی: متوفّی (٣٢١)، در مشکل الآثار ج٢، ص١١؛ آن را با دو عبارت آورده و گفته است: این دو حدیث ثابت شده هستند و روایاتشان ثقه هستند.
٦. حافظ أبوجعفر محمّد بن عمرو عقیلی: متوفّی (٣٢٢) در الضعفاء الکبیر، ج٣، ص٣٢٧ رقم١٣٢٨.
٧. حافظ أبوالقاسم طبرانی: متوفّی (٣٦) در المعجم الکبیر، ج4، ص145، ح382، آن را آورده و گفته است: قطعاً آن حدیث جنس است.
٨. حاکم أبوحفص عمر بن أحمد الشهیر بن شاهین: متوفّی (٣٨٥)، آن حدیث را در مسند کبیرش آورده است.
٩. حاکم أبوعبدالله النیسابوری: متوفّی (504) آن را در تاریخ نیشابور در شرح حال عبداللهبن حامد فقه واعظ آورده است.
١١. أبو إسحاق ثعلبی: متوفّی (٤٢٧، ٤٣٧) آن را در تفسیرش و همچنین در قصص الانبیاء که موسوم به عرائس المجالس است در صفحه 249 آورده است.
١٢. فقیه أبوالحسن علیّبن حبیب بصری بغدادی شافعی شهیر بالماوردی: متوفّی (٤٥).
١٣. حافظ أبوبکر بیهقی: متوفّی (٤٥٨) آن را در الدلائل نقل نموده همانگونه که در فیض القدیر، تألیف مناوی، جلد5، صفحه 44 وجود دارد.
١٤. حافظ خطیب بغدادی: متوفّی (٤٦٣) آن را در تلخیص المتشابه، ج1، ص225، شماره 353 و در کتاب الاربعین آورده است.
١٥. حافظ أبوزکریّا أصبهانی الشهیر ابن مندهْ: متوفّی (٥١٢) آن را در کتابش المعرفهْ آورده است.
١٦. حافظ قاضی عیاض أبوالفضل مالکی أندلسی إمام وقته: متوفّی (٥٤٤)، آن را در کتابش به نام الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج1، ص548، نقل نموده و صحیح دانسته است.
١٧. أخطب الخطباء خوارزمی، (متوفّی ٥٦٨) آن را در مناقب، ص63، ح13 آورده است.
١٨. حافظ أبوالفتح نطنزی، آن را در الخصائص العلویّهْ آورده است.
١٩. أبومظفّر یوسف قزأوغلی حنفی، (متوفّی ٦٥٤) آن را در تذکرهْ الخواص، ص٤٩ نقل نموده است.
٢١. أبوعبدالله شمسالدین محمّدبن أحمد أنصاری أندلسی، (متوفّی ٦٧١) در التذکرهْ بأحوال الموتی وأمور الآخرهًْ، ص١٤ گفته است: خدای تعالی خورشید را برای پیامبرش بعد از غروبش برگرداند تا علی علیه السّلام نماز خواند. طحاوی آن را ذکر کرده و ثقه است: آن حدیث ثابت شدهای است، بنابراین اگر برگشت خورشید، فایدهای نداشته و وقت (نماز) تجدید نشود، هرگز آن را برای پیامبر برنمیگرداند.
٢٢. شیخ الإسلام حمّوئی (متوفی ٧٢٢)، آن را در فرائد السمطین، ج1، ص183، باب 37، ح146 آورده است.
٢٣. حافظ ولیّالدین أبوزرعة عراقی (متوفّی ٨٢٦)، آن را در طرح التثریب، از طریق طبرانی در معجم الکبیر، ج24، ص145، حدیث 382 آورده و گفته است: حسن است.
٢٤. إمام أبوربیع سلیمان سبتی الشهیر بابن سبع: آن را در کتابش، شفاء الصدور آورده و صحیح دانسته است.
٢٥. حافظ ابنحجر ع-سقلانی (متوفّی ٨٥٢)، آن را در فتح الباری، ج6، ص222 آورده و گفته است: طحاوی و طبرانی در الکبیر و حاکم و بیهقی در الدلائل از اسماء بنت عمیس نقل نموده است که: پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم هنگامی که بر زانوی علی علیه السّلام خوابید و نماز عصر علی علیه السّلام، فوت گردید، دعا نمودند، پس خورشید برگشت تا علی علیه السّلام نماز خواند. سپس غروب نمود. و این مطلبی آشکار در معجزه است و به تحقیق ابن جوزی به واسطه ایراد نمودنش بر این حدیث در «الموضوعات» خطا نموده است. همچنین ابن تیمیه در کتاب الرد علی الروافض در گمانی که به جعل این حدیث داشته است، و خدا داناتر است.
٢٦. إمام عینی حنفی (متوفّی ٨٥٥) در عمدهْ القاری، شرح صحیح بخاری، ج15، ص43 گفته است: چنین قضیهای درباره امام علی علیه السّلام اتفاق افتاده است، حاکم آن را از اسماء بنت عمیس نقل نموده و حدیث را آورده و سپس میگوید: طحاوی آن را در مشکل الآثار آورده است. سپس کلام احمد بن صالح مذکور را متذکر میشود و میگوید: این حدیثی است که سلسله سندش متصل و راویانش ثقه هستند و حال آنکه اعلالبن جوزی این حدیث را رد مینماید.
٢٧. حافظ سیوطی (متوفّی ٩١١) آن را در جمع الجوامع نقل نموده است.
٢٨. نورالدین سمهودی شافعی (متوفّی ٩١١).
٢٩. حافظ أبوالعبّاس قسطلانی (متوفّی ٩٢٣) آن را در المواهب اللدنیهْ، ج2، ص528، از طریق طحاوی و قاضی عیاض و ابن منده و ابن شاهین و طبرانی و أبی زرعه از حدیث اسماء بنت عمیس و از طریق ابن مردویه از حدیث ابی هریره آورده است.
٣١. سیّد عبدالرحیم بن عبدالرحمن عبّاسی (متوفّی ٩٦٣).
٣٢. حافظ شهابالدین ابنحجر هیثمی (متوفّی ٩٧٤) آن را در الصواعق المحرقهْ، ص128، کرامت بزرگی برای امیرالمؤمنین علیه السّلام شمرده و میگوید: حدیثی که ابن جوزی آن را رد نموده، طحاوی و قاضی در الشفاء آن را صحیح دانسته و شیخ الاسلام ابو رعه آن را حسن دانسته و دیگران از او تبعیت نمودهاند و جمعی که آن را جعلی دانستهاند رد نمودهاند.
٣٣. ملاّ علیّ قاری (متوفّی 141) در المرقاهْ شرح المشکاهْ، ج4، ص287 میگوید: اما رد الشمس به دستور پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از اسماء روایت شده است.
٣٤. نورالدین حلبی شافعی (متوفّی 441).
٣٥. شهابالدین خفاجیّ حنفی (متوفّی 691) در شرح الشفا، ج3، ص11، میگوید: طبرانی آن را با سندهای متفاوت نقل نموده است. راویان آن اکثر ثقه هستند.
٣٦. ابوالعرفان شیخ برهانالدین إبراهیم بن حسن بن شهابالدین کردی کورانی ثمّ المدنی (متوفّی 211). در کتابش الامم الإیقاظ الهمم، ص63، از الذریهْ الطاهرهْ؛ تألیف حافظ أبی بشر دولابی، ص129، ح156 آورده است.
٣٧. أبوعبدالله زرقانی مالکی، (متوفّی ١١٢٢) آن را در شرح المواهب، ج5، صص113-118، تصحیح نموده و میگوید: ابن جوزی در اینکه آن را از احادیث جعلی شمرده، خطا نموده است. و در ردّ بر ابن تیمیه کوشش زیادی نموده و میگوید: از چیزهای بسیار عجیب، این کلام ابن تیمیه است.
٣٨. شمسالدین حنفی شافعی (متوفّی ١١٨١).
٣٩. میرزا محمّد بدخشی در نزل الابرار، ص79، میگوید: حدیثی است که به صحیح بودن آن عدهای از بزرگان حافظ، مانند طحاوی، قاضی عیاض و دیگران تصریح نمودهاند. و طحاوی میگوید: این حدیث ثابت شده است و راویانش ثقه هستند.
٤١. شیخ محمّدأمین بن عمر الشهیر بابن عابدین دمشقی امام حنفیّهْ فی عصره (متوفّی ١٢٥٢).
٤٢. سیّد أحمد زینی دحلان شافعی (متوفّی 413).
٤٣. سیدّ محمّد مؤمن شبلنجی در نور الابصار، ص63، آن را از معجزات رسول خداصلی الله علیه وآله، شمرده است.
رسول خداصلی الله علیه وآله به همة صحابهای که همسایة مسجد بودند و درب خانهشان به داخل مسجد
قاهره، انتشارات قدسی، بیچا، سال1352.
-------------- ، مجمع الزوائد، بیروت، انتشارات دارالریان التراث و دارالکتاب العربی، بیچا، سال1407.
یعقوبی، احمد، تاریخ یعقوبی، بیروت، انتشارات دارصدر، بیتا.
قاهره، انتشارات قدسی، بیچا، سال1352.
-------------- ، مجمع الزوائد، بیروت، انتشارات دارالریان التراث و دارالکتاب العربی، بیچا، سال1407.
یعقوبی، احمد، تاریخ یعقوبی، بیروت، انتشارات دارصدر، بیتا.
قاهره، انتشارات قدسی، بیچا، سال1352.
-------------- ، مجمع الزوائد، بیروت، انتشارات دارالریان التراث و دارالکتاب العربی، بیچا، سال1407.
یعقوبی، احمد، تاریخ یعقوبی، بیروت، انتشارات دارصدر، بیتا.
رسول خداصلی الله علیه وآله به همة صحابهای که همسایة مسجد بودند و درب خانهشان به داخل مسجدباز میشد، دستور داد که درهای خانه خود را ببندند، و از این میان تنها به امیرمؤمنان علیه السّلام اجازه دادند که در خانهاش همچنان باز باشد. هدف رسول خداصلی الله علیه وآله از این کار، تطهیر مسجد از رجس و پلیدی بود و از آنجایی که خداوند اهل کساء علیه السّلام را طبق آیة تطهیر از هرگونه رجس و پلیدی پاک گردانیده بود، فقط به امیرمؤمنان علیه السّلام اجازه داد که در خانهاش به داخل مسجد باز باشد.
این مطلب یکی از فضائل چشمگیر امیرمؤمنان علیه السّلام محسوب میشود و منزلت آن حضرت را در نزد خدا و رسولش ثابت میکند.
ابنتیمیه حدیث را انکار می کند و می نویسد:
وکذلک قوله وسد الأبواب کلها إلا باب علی فإن هذا مما وضعته الشیعة علی طریق المقابلة... .
گفتار رسول خداصلی الله علیه وآله (تمام درها را ببندید، جز درب خانه علی علیه السّلام) از جمله احادیثی است که شیعه برای مقابله با
عامه وضع کرده است.(1)
ابنحجر در ردّ نظر ابنجوزی «که ابنتیمیه از وی تبعیت کرده» در مورد این حدیث میگوید:
وفی هذا اقدام علی ردّ الاحادیث الصحیحه بمجرد التوّهم.
این کار، اقدامی بر ردّ احادیث صحیح السند به مجرد توّهم است.(2)
او بعد از ذکر طرق این حدیث در ادامه می نویسد:
فهذه الطرق المتظاهره من روایات الثقات تدل ان الحدیث صحیح دلالة قویه... .
پس این طرق آشکار از روایات افراد ثقه، دلالت دارد بر اینکه این حدیث دلالت قوی داشته و صحیح است.(1)
حافظ سیوطی نیز میگوید:
قول ابنالجوزی فی هذا الحدیث انه باطل وانه موضوع، دعوی لم یستدل علیها الا بمخالفة الحدیث الذی فی الصحیحین، ولاینبغی الاقدام علی الحکم بالوضع الا عند عدم امکان الجمع. ولایلزم من تعذر الجمع فی الحال انه لایمکن بعد ذلک لأن فوق کل ذی علم علیم و طریق الورع فی مثل هذا أن لایحکم علی الحدیث بالبطلان، بل یتوقف فیه الی أن یظهر لغیره ما لم یظهر له. وهذا الحدیث من هذا الباب، هو حدیث صحیح مشهور له طرق متعدده کل طریق منها علی انفراد لاتقصر عن رتبة الحسن، ومجموعها مما یقطع بصحته علی طریقة کثیر من اهل الحدیث. واما کونه معارضا لما فی الصحیحین فغیر مسلم لیس بینهما معارضه.
گفتار ابنجوزی دربارة این حدیث که آن را باطل و جعلی دانسته، ادّعایی بدون دلیل است جز اینکه میگوید این حدیث مخالف با حدیثی است که در صحیحین آمده، اما سزاوار نیست انسان حدیثی را جعلی بداند مگر در صورتیکه جمع آن امکانپذیر نباشد و لازم نیست اگر الان بگوییم جمع کردن امکان ندارد بعداً هم ممکن نیست؛ زیرا بالاتر از هر
1) ابن حجر عسقلانی، القول المسدد، ص31.
صاحب علمی عالمی دیگر است و در این موارد نباید حکم به بطلان کرد، بلکه باید توقف نمود تا برای دیگری ظاهر شود آنچه که برای او ظاهر نشده و این حدیث از این قبیل است. حدیثی است مشهور و صحیح و دارای طرق متعدد و هر طریق آن به طور جداگانه کمتر از مرتبة حسن نیست و مجموع طرق آن میتواند انسان را به قطع به صحتش بر طریق بسیاری از اهل حدیث برساند و اما این ادعا را که حدیث مخالف حدیثی است که در صحیحین آمده را قبول نداریم؛ زیرا بین این دو معارضه وجود ندارد.(1)
روایت سدالأبواب از احادیث متواتر درکتاب های اهل تسنن است و روایت متواتر نیازی به بررسی سند ندارد؛ اما در عین حال ما به پنج روایت از مصادر اهل تسنن همراه با تصریح بزرگانشان بر صحت آن اشاره میکنیم:
احمدبن حنبل در «فضائل الصحابه» و «مسند» خود و نسائی در «خصائص علی علیه السّلام» و سنن کبری و حاکم نیشابوری در «المستدرک علی الصحیحین» و... مینویسند:
حدثنا عبدالله حدثنی أبی ثنا محمد بن جَعْفَرٍ ثنا عَوْفٌ عن مَیْمُونٍ أبی عبداللهِ عن زَیْدِ بن أرْقَمَ قال: کان لِنَفَرٍ من أصْحَابِ رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم أبْوَابٌ شَارِعَةٌ فی الْمَسْجِدِ قال: فقال: یَوْماً سُدُّوا هَذِه الأبْوَابَ الا بَابَ عَلِیٍّ قال فَتَکَلَّمَ فی ذلک الناس قال فَقَامَ رسول اللهِ صلی الله علیه وآله فَحَمِدَاللهَ تَعَالَی
1) سیوطی، عبدالرحمن، اللآلی، المصنوعهْ فی الاحادیث الموضوعهْ، ج1، ص347.
وَأثْنَی علیه ثُمَّ قال أمَّا بَعْدُ فإنی أمَرْتُ بِسَدِّ هَذِه الأبْوَابَ الا بَابَ عَلِیٍّ وقال فیه قَائِلُکُمْ وإنی والله ماسَدَدْتُ شَیْئاً وَلا فَتَحْتُهُ ولکنی اُمِرْتُ بشیء فَاتَّبَعْتُهُ.
زید بن ارقم گفته است: برای برخی از یاران رسول خداصلی الله علیه وآله درهایی بود که به داخل مسجد باز میشد. روزی رسول خداصلی الله علیه وآله دستور داد که تمام این درها؛ به جز در خانة علی علیه السّلام بسته شود. برخی از اصحاب اعتراض کردند، رسول خداصلی الله علیه وآله خطبهای خواند و پس از ستایش خدای تعالی فرمود: من دستور دادم که همة این درها به جز در خانة علی علیه السّلام بسته شود، برخی از شما اعتراض کردید، به خدا قسم! من در خانة کسی را نبسته و یا باز نگذاشتهام؛ بلکه به من (از جانب خداوند) چنین دستوری داده شده و اطاعت کردهام.(1)
ابنحجر عسقلانی بعد از نقل این روایت میگوید:
أخرجه أحمد والنسائی والحاکم ورجاله ثقات احمدبن حنبل.
احمد و نسائی و حاکم نیشابوری این روایت را نقل کردهاند و راویان آن رجال ثقه احمدبن حنبل هستند.(2)
همچنین در جای دیگر مینویسد:
وقد أخرج النسائی فی خصائص علی حدیث سعد وأخرج فیه أیضا حدیث زید بن أرقم بإسناد صحیح.
نسائی در کتاب «خصائص علی علیه السّلام» روایت سعد و زیدبن أرقم را با سندهای صحیح نقل کرده است.(1)
حاکم نیشابوری بعد از نقل این روایت میگوید:
هذا حدیث صحیح الاسناد ولم یخرجاه.
این روایت سندش صحیح است؛ ولی بخاری و مسلم آن را نقل نکردهاند.(2)
احمدبن حنبل در «فضائل الصحابه» و مسند خود و طبرانی در «المعجم الکبیر» و... مینویسند:
حدثنا عبداللهِ حدثنی أبی ثنا یحیی بن حَمَّادٍ ثنا أبوعَوَانَةَ ثنا أبوبَلْجٍ ثنا عَمْرُو بن مَیْمُونٍ قال: إنی لَجَالِسٌ إلیٰ بن عَبَّاسٍ إذا أتَاهُ تِسْعَةُ رَهْطٍ فَقَالُوا یا ابن عَبَّاسٍ أما ان تَقُومَ مَعَنَا واما أنْ تخلوبنا من بین هَؤُلاءِ. قال: فقال إبن عَبَّاسٍ: بَلْ انا أقُومُ مَعَکُمْ قال: وهو یَوْمَئِذٍ صَحِیحٌ قبل أنْ یَعْمَی. قال: فابتدؤا فَتَحَدَّثُوا فَلا ندری ما قالوا. قال: فَجَاءَ یَنْفُضُ ثَوْبَهُ وَیَقُولُ اُفْ وَتُفْ وَقَعُوا فی رَجُلٍ له بضع عَشْرٌ فضائل لیست لاحد غیره، وَقَعُوا فی رَجُلٍ قال له النبی صلی الله علیه وآله لأبْعَثَنَّ رَجُلاً لا یُخْزِیهِ الله أبَداً یُحِبُّ اللهَ وَرَسُولَهُ ویحبه الله ورسوله، قال: فَاسْتَشْرَفَ لها مستشرف. فقال: أیْنَ علی؟ فقالوا: هو فی الرحی یَطْحَنُ. قال: وما کان أحدکم لِیَطْحَنَ. قال: فَجَاءَ وهو أرْمَدُ لا یَکَادُ ان یبصر. قال: فَنَفَثَ فی عَیْنَیْهِ ثُمَّ هَزَّ الرَّایَةَ ثَلاثاً فَأعْطَاهَا إِیَّاهُ فَجَاءَ بِصَفِیَّةَ بِنْتِ حیی. قال ابن عباس: ثُمَّ بَعَثَ رسول
الله صلی الله علیه وآله فُلاناً بسورة التَّوْبَةِ فَبَعَثَ عَلِیًّا خَلْفَهُ فَأخَذَهَا منه وقال: لایَذْهَبُ بها الا رَجُلٌ منی وأنا منه. فقال ابن عباس: وقال النبی صلی الله علیه وآله لبنی عَمِّهِ أیُّکُمْ یوالینی فی الدُّنْیَا وَالآخِرَةِ؟ قال: وعلی معه جَالِسٌ فَأبَوْا فقال علی: أنا اُوَالِیکَ فی الدُّنْیَا وَالآخِرَةِ. قال: أنت ولیی فی الدُّنْیَا وَالآخِرَةِ. قال: فَتَرَکَهُ ثُمَّ أقْبَلَ علی رَجُلٍ منهم فقال: أیُّکُمْ یوالینی فی الدُّنْیَا وَالآخِرَةِ فَأبَوْا. قال: فقال علی: أنا أُوَالِیکَ فی الدُّنْیَا وَالآخِرَةِ. فقال أنت ولیی فی الدُّنْیَا وَالآخِرَةِ. قال: وکان أوَّلَ من أسْلَمَ مِنَ الناس بَعْدَ خَدِیجَةَ قال: وَأخَذَ رسول اللهِ صلی الله علیه وآله ثَوْبَهُ فَوَضَعَهُ عَلی عَلِیٍ وَفَاطِمَةَ وَحَسَنٍ وَحُسَیْنٍ فقال إنما یُرِیدُالله لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهْرَکُمْ تَطْهِیراً. قال: وشری عَلِیٌّ نَفْسَهُ لَبِسَ ثَوْبَ النبی صلی الله علیه وآله ثُمَّ نَامَ مَکَانَهُ. قال: وکان الْمُشْرِکُونَ یَرْمُونَ رَسُولَ اللهِ صلی الله علیه وآله فَجَاءَ أبو بَکْرٍ وعلی نَائِمٌ. قال: وأبوبَکْرٍ یَحْسَبُ أنَّهُ نبیاللهِ قال: فقال: یا نبیاللهِ. قال: فقال له علی: ان نبی اللهِ صلی الله علیه وآله قَدِ انْطَلَقَ نحو بِئْرِ مَیْمُونٍ فَأدْرِکْهُ. قال: فَانْطَلَقَ أبوبَکْرٍ فَدَخَلَ معه الْغَارَ. قال: وَجَعَلَ علی یُرمَی بِالْحِجَارَةِ کما کان یُرْمَی نبیاللهِ وهو یَتَضَوَّرُ قد لَفَّ رَأسَهُ فی الثَّوْبِ لا یُخْرِجُهُ حتی أصْبَحَ ثُمَّ کَشَفَ عن رَأْسِهِ فَقَالُوا: انک لَلَئِیمٌ کَان صَاحِبُکَ نرامیه فَلا یَتَضَوَّرُ وَأنْتَ تتَضَوَّرُ وَقَدِ اسْتَنْکَرْنَا ذلک. قال: وَخَرَجَ بِالنَّاسِ فی غَزْوَةِ تَبُوکَ. قال: فقال له علی: أخْرُجُ مَعَکَ. قال: فقال له نبیاللهِ: لا فَبَکَی علی فقال له: أمَا تَرْضَی أنْ تَکُونَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هارُونَ من مُوسَی الا أنَّکَ لَسْتَ بنبی انه لا ینبغی أنْ أذْهَبَ الا وَأنْتَ خلیفتی قال: وقال له رسول اللهِ أنت ولیی فی کل مُؤْمِنٍ بعدی. وقال: سُدُّوا أبْوَابَ الْمَسْجِدِ غیر بَابِ علی فقال فَیَدْخُلُ الْمَسْجِدَ جُنُباً وهو طَرِیقُهُ لیس له طَرِیقٌ غَیْرُهُ قال: وقال: من کنت مَوْلاهُ فإن مَوْلاهُ علی.
عمرو بن میمون میگوید: با عبدالله بن عباس نشسته بودم، افرادی که در نُه گروه بودند نزد او آمدند و گفتند: یا برخیز و با ما بیا و یا شما ما را با ابنعباس تنها بگذارید. این ماجرا زمانی بود که ابنعباس بینا بود و هنوز کور نشده بود. ابنعباس گفت: من با شما میآیم [آنان به گوشهای رفتند و] با ابنعباس مشغول گفتوگو شدند، من دانستم چه میگویند. پس از مدتی عبداللهبن عباس در حالیکه لباسش را تکان میداد تا غبارش فرو ریزد آمد و گفت: اف و تف بر آنان، به مردی دشنام میدهند و از او عیبجویی میکنند که ده ویژگی برای اوست؛
[یک]: رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «مردی را روانة میدان میکنم که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش هم او را دوست دارند، هرگز خدا او را خوار نمیکند». برخی سر کشیدند [و امید داشتند مدّ نظر رسول خداصلی الله علیه وآله باشند] حضرت فرمود: «علی علیه السّلام کجاست؟» به ایشان گفته شد: در آسیاب، گندم آرد میکند، حضرت فرمود: «از شما کسی نیست آرد کند؟» پس علی علیه السّلام را فرا خواند، علی علیه السّلام به چشمدرد مبتلا بود به گونهای که نمیتوانست ببیند، پس حضرت آب دهان در چشمان او مالید و پس از آنکه سه بار پرچم را تکان داد آن را به علی علیه السّلام سپرد. علی علیه السّلام صفیه دختر حّی را به اسارت گرفت.
[دو]: رسول خداصلی الله علیه وآله ابابکر را برای ابلاغ سورة توبه فرستاد، سپس علی علیه السّلام را در پی او روانه کرد تا آن را از ابوبکر بگیرد و ابلاغ کند. پیامبر خداصلی الله علیه وآله در این باره فرمود: «این سوره را جز مردی که از من است و من از اویم نمیبرد و ابلاغ نمیکند».
[سه]: رسول خداصلی الله علیه وآله به بنی هاشم فرمود: «کدام یک از شما دوست و همراه من در دنیا و آخرت خواهید بود؟» در آنجا علی علیه السّلام حاضر بود و گفت: «من
دوست و همراه شما در دنیا و آخرت خواهم بود». رسول خداصلی الله علیه وآله تأیید کرد و فرمود: «تو در دنیا و آخرت دوست و همراه من هستی».
[چهار]: علی علیه السّلام نخستین کسی بود که پس ازخدیجه علیهاالسّلام اسلام آورد.(1)
[پنج]: رسول خداصلی الله علیه وآله، حسن و حسین و علی و فاطمه علیه السّلام را فراخواند و پارچهای بر روی آنان انداخت و فرمود: «خدایا! اینان اهلبیت من هستند. از آنان رجس و پلیدی را ببر و از هر نوع آلودگی پاکشان کن».
[شش]: علی علیه السّلام لباس رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم را بر تن کرد و به جای ایشان خوابید. مشرکان همانگونه که رسول خداصلی الله علیه وآله را ناسزا میگفتند، به ناسزاگویی پرداختند، به گمان اینکه وی پیامبر خداصلی الله علیه وآله است. ابوبکر رسید و گفت: ای پیامبر خدا! علی علیه السّلام به وی گفت: پیامبر به طرف چاه میمون رفتهاند. ابوبکر راه چاه میمون را در پیش گرفت و با حضرت به درون غار رفت، مشرکان نیز همچنان به ناسزاگویی خود ادامه میدادند.
[هفت]: رسول خداصلی الله علیه وآله برای جنگ تبوک بااصحاب خود [از مدینه] بیرون رفتند، علی علیه السّلام به حضرت عرض کرد: «آیا با شما بیایم؟» حضرت فرمود: «نه». علی علیه السّلام گریست، پس حضرت صلی الله علیه وآله فرمود: «آیا تو خشنود نیستی که برای من به منزله هارون برای موسی باشی جز آنکه تو [برخلاف هارون] پیامبر نیستی؟»
[هشت] رسول اکرم صلی الله علیه وآله سپس فرمود: «تو جانشین من - در میان مؤمنان - پس از من خواهی بود».
[نه]: رسول خداصلی الله علیه وآله تمام درهای مسجد جز درب خانه علی علیه السّلام را بست.
1) براساس مدارک معتبر شیعه، حضرت علی علیه السّلام از ابتدا به حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم ایمان داشتند و اولین کسی بودند که ایمانشان را اظهار نمودند.
راهی جز راه مسجد برای علی علیه السّلام نبود، علی علیه السّلام با آنکه جُنُب بود وارد مسجد میشد [و این امر تنها به ایشان و رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم اختصاص داشت].
[ده]: رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «هر کس من، ولیّ و پیشوای اویم، علی نیز ولیّ و پیشوای اوست.(1)
و نسائی در سنن کبری مینویسد:
اخبرنی محمد بن وهب قال حدثنا مسکین قال حدثنا شعبة عن أبیبلج عن عمروبن میمون عن ابن عباس وأبوبلج هو یحیی بن أبیسلیمان قال أمر رسول الله صلی الله علیه وآله بأبواب المسجد فَسُدَّتْ إلا باب علی علیه السّلام.
یحیی بن أبیسلیمان گفت: رسول خداصلی الله علیه وآله فرمان داد که همة درها را ببندید؛ همة درها بسته شد؛ جز در خانة علی علیه السّلام.(2)
ابنحجر عسقلانی بعد از نقل این روایت میگوید:
عن ابن عباس قال أمر رسول الله صلی الله علیه وآله بأبواب المسجد فَسُدَّت الا باب علی وفی روایة وأمر بسد الأبواب غیر باب علی فکان یدخل المسجد وهو جنب لیس له طریق غیره اخرجهما أحمد والنسائی ورجالهما ثقات.
از ابنعباس نقل شده است که رسول خداصلی الله علیه وآله دستور داد که همة درها را ببندید، همة درها بسته شدند؛ جز در خانة علی علیه السّلام، ودر روایت دیگر آمده است که رسول خداصلی الله علیه وآله دستور داد که همة درها را ببندید، جز در خانة علی علیه السّلام را، علی علیه السّلام در حال جنابت وارد مسجد میشد و راه
دیگری (برای خروج از خانه) نداشت. احمد و نسائی این دو روایت را نقل کردهاند، راویان آنها مورد اعتماد هستند.(1)
حاکم نیشابوری بعد از نقل این روایت میگوید:
هذا حدیث صحیح الاسناد ولم یخرجاه بهذه السیاقة.
این روایت سندش صحیح است؛ ولی بخاری و مسلم به این صورت نقل نکردهاند.(2)،(3)
حافظ ابوبکر هیثمی نیز بعد از این روایت میگوید:
رواه أحمد والطبرانی فی الکبیر والأوسط باختصار ورجال أحمد رجال الصحیح غیر أبیبلج الفزاری وهو ثقة.
این روایت را احمد و طبرانی در معجم کبیر و معجم اوسط به صورت خلاصه نقل کردهاند، راویان احمد همگی راویان صحیح بخاری هستند؛ غیر از أبیبلج فزاری که او نیز ثقه است.(4)
احمدبن حنبل در مسند خود مینویسد:
حدثنا عبداللهِ حدثنی أبیثنا حَجَّاجٌ ثنا فِطْرٌ عن عبداللهِبن شَرِیکٍ عن عبداللهِبن الرُّقَیْمِ الکنانی قال خَرَجْنَا إلی الْمَدِینَةِ زَمَنَ الْجَمَلِ فَلَقِیَنَا
سَعْدُبن مَالِکٍ بها فقال أمَرَ رسول اللهِ صلی الله علیه وآله بِسَدِّ الأبْوَابِ الشَّارِعَةِ فی الْمَسْجِدِ وَتَرْکِ بَابِ علی.(1)
از عبدالله بن رقیم نقل شده است که گفت: در زمان جنگ جمل به سوی مدینه راهی شدیم، در راه با سعد بن مالک (سعد بن أبی وقاص) روبهرو شدیم، سعد گفت: رسول خداصلی الله علیه وآله دستور داد همة درهایی که به داخل مسجد باز میشود را ببندند، و فقط در خانة علی علیه السّلام را نبست.
هیثمی بعد از نقل این روایت میگوید:
رواه أحمد وأبویعلی والبزار والطبرانی فی الأوسط وزاد قالوا یا رسولالله صلی الله علیه وآله سددت أبوابنا کلها إلا باب علی قال ما أنا سددت أبوابکم ولکن الله سدها وإسناد أحمد حسن.
احمد، ابویعلی، بزار، طبرانی در «معجم الاوسط» این روایت را نقل کردهاند. طبرانی نیز افزوده است که صحابه به رسول خداصلی الله علیه وآله گفتند: چرا در خانة همة ما را بستی و در خانة علی علیه السّلام را رها کردی؟ آن حضرت فرمود: من در خانة شما را نبستهام؛ بلکه خداوند آنها را بسته است. سند روایت احمدبن حنبل «حسن»است.(2)
جلالالدین سیوطی دربارة این روایت میگوید:
وأخرج أحمد، والنسائی، وأبویعلی، والبزار، والطبرانی فی الأوسط بسند حسن عن سعد بن أبیوقاص قال: أمر رسول الله بسد الأبواب الشارعة فی المسجد وترک باب علی فقالوا: یا رسول الله سددت أبوابنا کلها إلا
باب علی قال: ما أنا سددت أبوابکم ولکن الله سدها.
احمد، نسائی، ابویعلی، بزار و طبرانی در «معجم الأوسط» با سند «حسن» از سعد بن أبیوقاص نقل کردهاند: رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم دستور داد همة درهایی که به داخل مسجد باز میشوند را ببندند، فقط در خانة علی علیه السّلام را نبست. صحابه گفتند: چرا در خانة همة ما را بستی و در خانة علی علیه السّلام را رها کردی؟ آن حضرت فرمود: من درخانة شما را نبستهام؛ بلکه خداوند آنها را بسته است.(1)
ابنحجر عسقلانی میگوید:
حدیث سعد بن أبیوقاص قال أمرنا رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم بسد الأبواب الشارعة فی المسجد وترک باب علی أخرجه أحمد والنسائی وإسناده قوی وفی روایة للطبرانی فی الأوسط رجالها ثقات.
حدیث سعدبن أبیوقاص را که گفت: رسول خداصلی الله علیه وآله به ما دستور داد همه درهای بازشده به مسجد را ببندیم و در خانة علی علیه السّلام را نبست. احمد و نسائی با سند «قوی» نقل کردهاند و راویان روایتی که طبرانی در معجم الأوسط نقل کرده است، ثقه هستند(2).
و مبارکفوری مینویسد:
أخرج أحمد والنسائی بإسناد قوی عن سعد بن أبیوقاص قال أمرنا رسولالله صلی الله علیه وآله بسد الأبواب الشارعة فی المسجد وترک باب علی.
احمد و نسائی با سند قوی از سعد بن أبی وقاص نقل کردهاند که گفت:
رسول خداصلی الله علیه وآله به ما دستور داد که همة درهای بازشده به مسجد را ببندیم، فقط در خانة علی علیه السّلام را نبست.(1)
ابوجعفر طحاوی در شرح مشکل الآثار مینویسد:
کَما قَد حَدَّثنا إبراهیم بِن مَرزُوق قال حَدَّثنا رُوح بِن أسلَم قال حَدَّثنا عَبدُاللهبِن جَعفر(2)
عبدالله بن جعفری که در سند روایت است، اگر عبدالله بن جعفر مخرمی باشد، از کسانی است که در نقل روایت، ستایش شده است؛ ولی اگر عبد الله بن جعفر بن نجیج که همان علی بن مدینی است باشد، هرچند که ارزش حدیث او به اندازة حدیث عبدالله بن جعفر مخرمی نیست؛ ولی روایتش مردود نیست، مردم از از او روایت نقل کردهاند که یکی از آنها پسر اوست که او پیشوای اهل حدیث است.
قالَ حدَثَّنا سُهیِل بنِ أبی صالِح عَن أبیهِ عَن أبی هَریرَة قال عُمَربِن الخَطّابّ لَقَدْ اُعْطِیَ عَلِیٌّ بنُ أبیطَالِبٍ علیه السّلام خِصَالاً لأنْ تَکُونَ فیَّ خَصْلَةٌ مِنْهَا أحَبَّ إِلَیَّ مِنْ أنْ اُعْطَی حُمُرَ النَّعَمِ، قَالُوا: وَمَا هُنَّ یَا أمِیرَالمُؤْمِنِینَ؟ قَالَ: تَزَوَّجَ فَاطِمَةَ إبْنَةَ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه وآله وَسُکْنَاهُ المَسْجِدَ مَعَ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم یَحِلُّ لَهُ مَا فِیهِ یَحِلُّ لَهُ، والرَّایَةُ یَوْمَ خَیْبَر.ابوهریره از عمر بن خطاب نقل کرده است که گفت: علیبن أبیطالب علیه السّلام ویژگیهایی دارد که اگر من یکی از آنها را داشتم برای من بهتر از آن بود که شتران سرخمو داشته باشم. سؤال کردند: آن ویژگیها کدامند؟ عمر گفت: ازدواج با دختر رسول خداصلی الله علیه وآله؛ سکونت با رسول
1) المبارکفوری، محمد عبدالرحمن، تحفهْ الأحوذی بشرح جامع الترمذی، ج10، ص112.
2) قال أبوجعفر: وعبداللهبن جعفر الذی عاد إلیه هذا الحدیث إن یکن هو المخرمی فهو ممن یحمد فی حدیثه وإن یکن هو ابننجیح أبوعلی بن المدینی فإن حدیثه لیس کحدیث عبداللهبن جعفر المخرمی ولکنه لیس بساقط قد حدث الناس عنه وأحد من حدث عنه ابنه وهو إمام أهل الحدیث.
خداصلی الله علیه وآله در مسجد و حلال بودن هر آنچه که برای رسول خداصلی الله علیه وآله حلال است؛ و دادن پرچم به دست علی علیه السّلام در روز خیبر.(1)
حاکم نیشابوری بعد از نقل این روایت میگوید:
هذا حدیث صحیح الاسناد ولم یخرجاه.
این روایت سندش صحیح است؛ ولی بخاری و مسلم آن را نقل نکردهاند.(2)
عبدالرحمن نسائی در «خصائص علی علیه السّلام» و «سننالکبری» و طبرانی در «معجمالکبیر» مینویسند:
أخبرنا أحمد بن سلیمان الرهاوی قال حدثنا عبیدالله قال حدثنا إسرائیل عن أبیإسحاق عن العلاءبن عرار قال سألت ابن عمر وهو فی مسجد رسول الله صلی الله علیه وآله عن علی علیه السّلام وعثمان فقال أما علی فلا تسألنی عنه وانظر إلی منزله من رسول الله صلی الله علیه وآله لیس فی المسجد بیت غیر بیته وأما عثمان
فإنه أذنب ذنبا عظیما یوم التقی الجمعان فعفیالله عنه وغفر له وأذنب فیکم ذنبا دون ذلک فقتلتموه.
علاء بن عرار گفت: از عبدالله بن عمر در مسجد رسول خداصلی الله علیه وآله نظرش را دربارة عثمان و علی علیه السّلام سؤال کردم، گفت: درباره علی علیه السّلام از من نپرس، فقط به این نگاه کن که رسول خداصلی الله علیه وآله او را در مسجد منزل داد؛ در حالیکه خانهای غیر از خانة او در مسجد نبود؛ اما عثمان، او گناه بزرگی در جنگ احد انجام داد که خداوند آن را
بخشید؛ اما در میان شما گناه کوچکتر از آن را انجام داد؛ ولی شما او را نبخشیده و کشتید.(1)
ابنحجر عسقلانی در فتحالباری مینویسد:
ورجاله رجال الصحیح الا العلاء وقد وثقه یحیی بن معین وغیره.
و رجال این روایت، رجال صحیح بخاری هستند به جز علاء که او را هم یحییبن معین و دیگران توثیق نمودهاند.
روایت مزبور نه تنها از نظر سندی صحیح است؛ بلکه طبق تصریح بزرگان اهل تسنن، متواتر است. جلال الدین سیوطی، بعد از نقل طرق متعدد این روایت مینویسد:
فهذه أکثر من عشرین حدیثاً فی الأمر بسد الأبواب وبقیت أحادیث أخر ترکتها کراهة الاطالة فصل: قد ثبت بهذه الأحادیث الصحیحة بل المتواترة أنه صلی الله علیه وآله منع من فتح باب شارع إلی مسجد ولم یأذن فی ذلک لأحد ولا لعمه العباس ولا لأبی بکر إلا لعلی لمکان ابنة رسول الله صلی الله علیه وآله منه.
اینها بیش از بیست روایتی بود که درباره دستور رسول خداصلی الله علیه وآله به بستن درها نقل شد، روایات دیگری نیز وجود دارد که من به خاطر اینکه کلام طولانی نشود، آن را، نقل نکردهام.
با این احادیث صحیح و بلکه متواتر،ثابت میشود که رسول خداصلی الله علیه وآله از باز بودن تمام درهایی که به سوی مسجد باز میشده، نهی کرده است و
1) نسائی، أحمد، خصائص امیرمؤمنان علی بن أبیطالب علیه السّلام، ج1، ص123، ح106، نسائی، أحمد، السنن الکبری، ج5، ص138؛ طبرانی، سلیمان، المعجم الأوسط، ج2، ص38.
به هیچ کس و حتی عموی خود عباس و یا ابوبکر اجازه نداده است که درب خانة آنها به داخل مسجد باز باشد؛ غیر از علی علیه السّلام.(1)
بنابراین، انکار این روایت توسط ابنتیمیه در حقیقت انکار سنّت قطعی و متواتر رسول خداصلی الله علیه وآله است و همانگونه که علمای اهل تسنن تصریح کردهاند؛ اگر کسی روایت متواتری را انکار نماید، در حقیقت رسول خداصلی الله علیه وآله را تکذیب کرده است و تکذیب رسول خداصلی الله علیه وآله کفر است.
عبدالعزیز بخاری در «کشف الأسرار» و طاهربن صالح دمشقی در «توجیه النظر» مینویسند:
وتخطئة العلماء لیست بکفر بل هی بدعة وضلال بخلاف إنکار المتواترفإنه یؤدی إلی تکذیب الرسول صلی الله علیه و آله وسلم إذ المتواتر بمنزلة المسموع منه وتکذیب الرسول کفر.
اشتباه دانستن سخن دانشمندان، کفر نیست؛ بلکه بدعت و گمراهی است، به خلاف انکار حدیث متواتر، چرا که نتیجة انکار آن، تکذیب رسول خداصلی الله علیه وآله است؛ زیرا روایت متواتر به منزلة شنیدن از خود آن حضرت است و تکذیب رسول خداصلی الله علیه وآله کفر است.(2)
ابنتیمیه حدیثی که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله میفرمایند: «انا مدینة العلم وعلی بابها» را
جعلی می داند، و اینگونه می نویسد:
وحدیث (انا مدینة العلم وعلی بابها) اضعف و اوهن، ولهذا انما یعد فی الموضوعات وان رواه الترمذی وذکره ابنالجوزی، وبین ان سائرطرقه موضوعه، والکذب یعرف من نفس المتن.
حدیث (من شهر علم هستم و علی علیه السّلام دروازة آن است) ضعیفتر و سستتر است و در زمرة احادیث جعلی شمرده شده است، گرچه ترمذی آن را روایت کرده، ولی ابنجوزی آن را ذکر و بیان نموده است که تمام طرقش جعلی است و دروغ بودن آن از خود متن نیز شناخته میشود.(1)
تمام دانشمندان اهل تسنن در کتابهایشان آورده اند که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله، حدیث مزبور را در شأن و منزلت امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود که ما به ذکر اسامی آنها اکتفا می کنیم:
عبدالرزاق بن همام صنعانی. 2. یحیی بن معین.
احمدبن حنبل. 4. ترمذی.
ابوبکر بزاز. 6. محمدبن جریر طبری بزاز.
طبرانی. 8. ابوالشیخ.
ابن سقا واسطی. 10. ابن شاهین.
حاکم نیشابوری. 12. ابن مردویه.
ابونعیم اصفهانی. 14. ماوردی.
خطیب بغدادی. 16. ابن عبدالبر.
1) ابنتیمیه، احمد، منهاج السنهْ، ج5، ص313؛ ابنتیمیه، احمد، مجموع فتاوی، ج4، ص410.
سمعانی. 18. ابنعساکر.
ابناثیر جزری. 20. ابن نجار.
جلالالدین سیوطی. 22. قسطلانی.
ابنحجر مکی. 24. متقی هندی.
ملاعلی قاری. 26. مناوی.
زرقانی. 28. شاه ولیالله دهلوی.
همچنین عباراتی را مفسّران و متکلّمان اهل تسنن دربارة حدیث مذکور نقل کرده اند که به اختصار ذکر می کنیم:
الف) حافظ سیوطی دربارة این حدیث میگوید:
قلت: حدیث علیّ علیه السّلام اخرجه الترمذی والحاکم، وحدیث ابن عباس الحاکم والطبرانی، وحدیث جابر اخرجه الحاکم... والحاصل انه ینتهی بطرقه الی درجة الحسن المحتج به، ولایکون ضعیفاً فضلاً عن ان یکون موضوعاً... .
حدیث علی علیه السّلام را ترمذی و حاکم و حدیث ابنعباس را حاکم و طبرانی و حدیث جابر را حاکم نقل نمودهاند... در نتیجه این حدیث به تمام طرقش منتهی به درجة حسن میشود که قابل احتجاج به آن است و لذا ضعیف نیست، چه برسد به این که جعلی باشد... .(1)
ب) ابنحجر نیز دربارة حدیث میگوید:
وهذا الحدیث له طرق کثیرة فی مستدرک الحاکم اقل احوالها ان یکون للحدیث اصل، فلاینبغی ان یطلق القول علیه بالوضع.
برای این حدیث در مستدرک حاکم طرق بسیاری است که کمترین
1) سیوطی، اللآلی المصنوعهْ، ج1، ص334.
احوال آن این است که برای این حدیث اصلی است و لذا سزاوار نیست بر آن اسم وضع و جعل اطلاق شود.(1)
پ) حاکم نیشابوری بعد از نقل حدیث اینگونه می گوید:
هذا حدیث صحیح الاسناد و لم یخرجاه.(2)
این حدیثی است که سلسله سندش صحیح است ولی مسلم و بخاری آن را نیاوردهاند.
حافظ سمرقندی این حدیث را در کتاب «بحر الأسانید فی صحاح المسانید» که مخصوص احادیث صحیح است، ذکر کرده است.
ابنجریر طبری نیز حدیث ترمذی را در کتابش(3)تصحیح کرده و خاتم حفاظ و محدثان، احمد غُماری (م1380ق)، کتابی بس ارزشمند به نام «فتح الملک العلی بصحهْ حدیث باب مدینهْ العلم علی»، در اثبات صحّت این حدیث شریف نوشته است.
گذشته از این، گروه زیادی از علما و محدثین این حدیث را حسن شمرده اند، مانند صلاح الدین علائی، ابنحجر عسقلانی(4)و شاگردش سخاوی.
شیعه و سنی بر این حدیث پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمودند: امیرالمؤمنین علیه السّلام در
قضاوت از تمام مردم برتر است، متفقالقولاند؛ اما ابنتیمیه در سند آن اشکال کرده و می گوید:
واما قوله فهذا الحدیث لم یثبت، ولیس له إسناد تقوم به الحجّة لم یروه أحد فی السنن المشهورة، ولا المسانید المعروفة، لا بإسناد صحیح ولاضعیف، وإنّما یروی من طریق من هو معروف بالکذب.
گفتار حلی که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمودند: علی علیه السّلام در قضاوت از تمام شما برتر است و قضاوت مستلزم علم و دیانت میباشد، سند این حدیث ثابت نمیباشد و دارای سندی نیست که به واسطة آن حجت تمام گردد.(1)
در هیچ یک از سننهای مشهور و مسندهای معروف نیامده است نه با سند صحیح و نه با سند ضعیف و فقط از طریق افرادی که معروف به کذب و دروغگویی هستند نقل
گردیده است.
ابنماجه در «سنن»، در احادیث شماره های 154 و 155 به سند صحیح از انس اینگونه نقل کرده که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمودند:
أرحم أمتی بأمتی... وأقضاهم علیبن أبیطالب.(2)
ابنعبدالبر نیز این حدیث را با سند از طریق ابو محجن ثقفی روایت کرده است که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود:
و أقضاها علی علیه السّلام.
و باز با سند از طریق ابوسعید خدری روایت کرده بلفظ: «وأقضاهم
علی علیه السّلام»،(1)و در «تفسیر صحیح بخاری و الاستیعاب» از عمر روایت شده است: «أقضانا علی»؛ «علی در قضاوت از همه ما برتر است».(2)
ابنحجر نوشته است:
له شاهد صحیح من حدیث ابنمسعود عند الحاکم.(3)
برای آن گواه صحیحی از حدیث ابن مسعود نزد حاکم موجود است.
بنابراین تشکیک در ثبوت این مضمون کاملاً بی دلیل است.
صحابه و در رأس آنها عمربن خطاب به علم و قضاوت حضرت علی علیه السّلام اعتراف کردهاند. بخاری در صحیح خود از ابنعباس نقل کرده که عمر گفت:
اقرؤنا ابی واقضانا علی علیه السّلام.(4)
بهترین قرائت برای ابیّ است و علی علیه السّلام از دیگران در قضاوت برتر است.
حافظ ابنحجر در «شرح صحیح بخاری» می نویسد:
حدیث «اقضانا علی علیه السّلام» درحدیث مرفوع از انس نیز نقل شده که گفت: «اقضی امتی علی بن ابیطالب»، ماهرترین فرد امت من در قضاوت، علی ابن ابیطالب علیه السّلام است. بغوی آن را نقل کرده است... و بزاز از حدیث ابنمسعود نقل کرده که گفت: ما چنین حدیث می کردیم که علی بن ابیطالب علیه السّلام از تمام اهل مدینه در قضاوت مهارت بیشتری دارد.(5)
احمدبن حنبل و طبرانی به سندش از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نقل کردهاند که خطاب به حضرت زهراعلیهاالسّلام فرمود:
اما ترضین انی زوجتک اقدم امتی سلما واکثرهم علما واعظمهم حلما.
آیا راضی نمیشوی تو را به ازدواج کسی در آورم که اولین مسلمان بوده و از همه بیشتر علم دارد و حلمش از دیگران عظیمتر است.(1)
حافظ عراقی بعد از نسبت دادن این حدیث به احمد و طبرانی میگوید: «واسناده صحیح»و سندش صحیح است.(2)
این حدیث به الفاظ (اقضاکم علی علیه السّلام) و (أقضی الأصحاب) و (أقضی الامة) و مانند آن از رسول خداصلی الله علیه وآله، از جانب چند تن از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم روایت شده است و در نزد اهل حدیث معتبر بوده و در «صحاح» و کتب معتبره وارد شده است، از جمله:
صحیح بخاری؛ کتاب التفسیر؛ باب الآیهْ: {مَا نَنسَخْ مِنْ آیةٍ أوْ نُنسِهَا نَأتِ بِخَیرٍ مِّنْهَا أوْ مِثْلِهَا ألَمْ تَعْلَمْ أنَّ اللهَ عَلَیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ}، و «الدر المنثور» عن النسائی و ابنالانباری و «دلائل النبوهْ» للبیهقی و «طبقات» ابنسعد «ترجمهْ علیبن ابیطالب 2، 259» عن ابیهریره عن عمر و فی المسند «مسند احمد»، «مسند الانصار»، حدیث ابیبن کعب، الحدیث 20581 - 6، 131. همچنین رجوع گردد به «ترجمهْ علیبن ابیطالب علیه السّلام» در «سنن ابن ماجه» و «المستدرک علی الصحیحین» که این حدیث را تصحیح نموده اند - و «الاستیعاب» و«اسدالغابهْ» و
«حلیهْ الاولیا» و «الریاض النضره».(1)
ابن أبیالحدید، شرح نهج البلاغهْ، ج1، ص18.
همان، ج7، ص219.
الإیجی، المواقف، ج3، ص627.
همان، ص636.
المناوی، فیض القدیر شرح الجامع الصغیر، ج1، ص285.
العجلونی، کشف الخفاء، ج1، ص162.
الباقلانی، تمهید الأوائل وتلخیص الدلائل، ص543.
ابنالعربی، أحکام القرآن، ج4، ص43.
الغزالی، المستصفی، ص170.
الآمدی، الاحکام، ج4، ص237.
ابنعساکر، تاریخ مدینهْ دمشق، ج51، ص300.
العثمانیهْ، الجاحظ، ص94؛ الصفدی، الوافی بالوفیات، ج21، ص179.
تاریخ ابن خلدون، ابنخلدون، ج1، ص197.
کتاب الفتوح، أحمد بن أعثم الکوفی، ج4، ص243.
نهج الإیمان، ابنجبر، ص661.
جواهر المطالب فی مناقب الإمام علی علیه السّلام، ابنالدمشقی، ج1، ص76.
تاریخ دمشق، لابن عساکر، ج3، ص27، ح154 و155 و156 و157 و158 و159 و16 و161 و162.
حلیهْ الاولیاء، ج1، ص65.
صحیح البخاری، کتاب التفسیر، ج6، ص23.
المستدرک للحاکم، ج3، ص3 5.
أنساب الاشراف، للبلاذری، ج2، ص97، ح21 و 23.
احقاق الحق، ج8، 61.
الاستیعاب، بهامش الاصابهْ، ج3، صص39 و 40.
الطبقات الکبری، لابن سعد، ج2، صص339 و 340.
تذکرهْ الحفاظ، ج3، 38.
أخبار القضاهْ، ج1، ص88.
المناقب، للخوارزمی، ص47.
أسنی المطالب للجزری، ص72.
البدایهْ والنهایهْ، ج7، ص359.
تاریخ الخلفاء، ص115.
الغدیر، ج3، 97.
1) برای اطلاع بیشتر به مصادیر ذیل مراجعه شود:
حدیث یوم الدار که مقام امامت حضرت امیرعلیه السّلام را در زمانی که به ابوطالب گفتند: باید از پسرت فرمانبری کنی، مطرح می کند. ابنتیمیه در ذیل حدیث یومالدار چنین گفته:
هذا الحدیث کذب عند اهل المعرفه بالحدیث، فما من عالم یعرف الحدیث الا و هم یعلم انه کذب موضوع... .(1)
این حدیث نزد آگاهان به حدیث، دروغ است، بنابراین هیچ عالمی نیست که از این حدیث اطلاع داشته باشد مگر اینکه آن را دروغ و جعلی بداند.
در کتب اهل تسنن اینگونه از رسولخداصلی الله علیه وآله نقل شده است که:
...فأیکم یوازرنی علی هذا الامر، علی أن یکون أخی و وصیی وخلیفتی فیکم فأحجم القوم عنها جمیعا، وقلت: أنا - وأنی لأحدثهم سنا وأرمصهم عینا، وأعظمهم بطنا، وأحمشهم ساقا أنا یا رسولالله أکون وزیرک علیه، فأعاد القول، فأمسکوا واعدت ما قلت، فأخذ برقبتی، ثم قال لهم هذا أخی و وصیی و خلیفتی فیکم، فاسمعوا له وأطیعوا. فقام
1) ابنتیمیه، احمد، منهاج السنهْ، ج7، ص302.
القوم یضحکون، ویقولون لأبیطالب قد امرک أن تسمع لابنک وتطیع.
علی(علیه السلام) میفرماید: ... پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمودند: ای فرزندان عبدالمطلب! به خدا سوگند که من جوانی را در میان عرب سراغ ندارم که برای قوم خود آورده باشد، بهتر از آنچه که من برای شما آوردهام. بهراستی که من خیر دنیا و آخرت را برایتان آوردهام و خدایم به من فرمان داده است که شما را دعوت کنم. پس کدام یک از شما مرا در این امر یاری میکند تا اینکه برادر، وصی و خلیفة من در میان شما گردد؟ پس همة آن مردم ساکت ماندند.
حضرت امیرعلیه السلام میگوید: عرض کردم: ... من شما را در آن کار یاری میکنم ای پیامبر خداصلی الله علیه وآله! پس دست به گردن من انداخت و گفت: این، برادر، وصی و خلیفة من در میان شماست، حرف او را بشنوید و از او اطاعت کنید. پس مردم از جا بلند شدند در حالیکه میخندیدند و به ابوطالب میگفتند: به تو امر کرد تا از پسرت حرف شنوی داشته باشی و از او فرمان ببری.(1)
همچنین ابنتیمیه در سند روایت طبری مناقشه کرده و میگوید:
در سند آن ابومریم کوفی است که اجماع بر ترک او است. و احمد او را غیر ثقه و ابنالمدینی او را متّهم به جعل حدیث کرده است.
1) البغوی، تفسیر البغوی، ج3، ص400؛ الحاکم الحسکانی، شواهد التنزیل، ج1، ص486؛ المتقی الهندی، کنز العمال، ج13، ص114؛ ابن أبی الحدید، شرح نهج البلاغهْ، ج13، ص211؛ ابنعساکر، تاریخ مدینهْ دمشق، ج42، ص49؛ احمد، مناقب علیبن أبیطالب علیه السلام وما نزل من القرآن فی علی علیه السلام، ص290؛ الطبری، تاریخ الطبری، ج2، ص63؛ ابن الأثیر، الکامل فی التاریخ، ج2، ص63؛ الموفق الخوارزمی، المناقب، ص8؛ ابنجبر، نهج الایمان، ص235.
و نیز در سند ابن ابیحاتم به جهت وجود «عبدالله بن عبدالقدوس» در آن مناقشه کرده و گفته:
دارقطنی او را تضعیف کرده و نسائی او را غیر ثقه معرفی کرده است.
و ابنمعین میگوید:
او چیزی به حساب نمیآید، او رافضی خبیثی است.(1)
سخن ابنتیمیه باطل است، زیرا:
اولاً: عدهای از علمای اهل تسنن، حدیث «یوم الدار» را توثیق کرده و برخی نیز آن را از مسلّمات تاریخی دانسته اند.
ثانیاً: تضعیف اینگونه روایات به جهت وجود اشخاصی است که متّصف به تشیع اند، با آنکه اهلتسنن تصریح به صداقت آنها دارند، از طرفی تضعیف هایی که جنبة مذهبی دارد بیاعتبار است.
ثالثاً: در مورد ابومریم، برخی از رجالیین اهل تسنن او را مورد مدح قرار داده اند، که از آن جمله ابنعقده است. او مدح ابومریم را از حد گذرانده است(2)و شعبه او را ستایش نموده است.(3)
ذهبی دربارة او میگوید:
او دارای اعتنا به علم رجال بوده است.(4)
و اگر تصریح به سبب تضعیف ابومریم کرده اند، به جهت تشیع او بوده
است، در حالیکه ابنحجر و دیگران تصریح دارند بر اینکه تشیع راوی به وثاقت و صدق او و در نتیجه صحّت روایت او ضرری وارد نمیکند.(1)
شاهد این مطلب این است که صاحبان صحاح، حتی بخاری و مسلم از ده ها نفر از شیعیان روایت نقل کرده اند.
رابعاً: احمدبن حنبل قضیة «یوم الدار» را با سند صحیح نقل کرده که در آن ابومریم وجود ندارد.(2)و بر فرض ضعف برخی از اسناد، از آنجا که حدیث «یوم الدار» مستفیض است، برخی از سندها میتواند برخی دیگر را تقویت کند، و لذا ضعف برخی از رجال حدیث در بعضی از سندها مضرّ به حدیث نیست.
خامساً: در مورد عبداللهبن عبدالقدوس نیز برخی از رجالیین او را توثیق نموده اند که از آن جمله ابنحجر در «تقریب التهذیب» است که او را «صدوق» معرفی کرده است و نیز در «تهذیب التهذیب» از محمّدبن عیسی نقل کرده که او ثقه است. و نیز ابنحبان او را در زمرة ثقات به حساب آورده است و او از رجال ترمذی است، و میدانیم که مدح این دسته مقدم بر جرح دیگران است؛ زیرا جرح دیگران جنبة مذهبی دارد، به جهت اینکه او در ظاهر شیعه بوده است. از این رو ابنعدی میگوید: عموم روایاتش در ذکر فضائل اهلبیت علیه السلام است. آیا میتوان کسی که فضائل اهلبیت را نقل کرده به مجرد این عمل نیکو، او را تضعیف نمود؟
یکی دیگر از احادیث مناقب و فضائل امیرالمؤمنین علیه السلام حدیث طیر است. روزی برای رسول خداصلی الله علیه وآله مرغ بریانی آوردند، آن حضرت به خدا عرضه داشت:
اللهم ائتنی بأحبّ خلقک إلیک وإلیّ یأکل معی من هذا الطائر.
بارالها! آن کسی را که از همه بیشتر دوست میداری بفرست تا با من از این مرغ میل کند.
پس از این دعا امیرمؤمنان علی علیه السلام آمدند و با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم از آن غذا خوردند. ابنتیمیه در اینباره چنین اظهار نظر میکند:
حدیث الطیر لم یروه أحد من أصحاب الصحیح ولاصحّحه أئمّة الحدیث... .
اهل علم و معرفت میدانند که حدیث طیر از احادیث دروغ بوده و جعلی است.(1)
حدیث مزبور در کتب اهل تسنن، از طریق دوازده نفر از اصحاب رسول خداصلی الله علیه وآله نقل شده است؛
الف) امیرالمؤمنین(علیه السلام) (حاکم نیشابوری این حدیث را از آن حضرت نقل کرده است).
ب) عبدالله بن عباس (ابن سعد و جماعتی از او نقل کرده اند).
پ) ابوسعید خُدری (حاکم نیشابوری حدیث او را آورده است).
ت) سفینه (حاکم نیشابوری و احمدبن حنبل حدیث او را نقل کرده اند).
1) ابنتیمیه، احمد، منهاج السنّهْ، ج7، ص371.
ث) ابوطفیل (حاکم نیشابوری از او نقل کرده است).
ج) انسبن مالک (تِرمذی، بزّار، نَسائی، حاکم نیشابوری، بیهقی و ابنحجر حدیث او را آورده اند).
چ) سعدبن ابی وَقّاص (ابونعیم اصفهانی حدیث او را آورده است).
ح) عمروبن عاص حدیث او در نامهای که به معاویه نوشته موجود است. این نامه را خوارزمی در «المناقب» آورده است).
خ) یعلیبن مرّه (عدهای حدیث او را آورده اند؛ از جمله حافظ ابوعبدالله گنجی).
د) جابر بن عبدالله انصاری (ابنعساکر حدیث او را نقل کرده است).
ذ) ابورافع (حدیث او را ابنکثیر نقل کرده است).
ر) حبشی بن جناده (حدیث او را نیز ابنکثیر آورده است).
همچنین افرادی از بزرگان اهل تسنن نیز این حدیث را نقل کرده اند که اسامی آنها به شرح زیر است:
ابوحنیفه پیشوای حنفیها، احمدبن حنبل، ابوحاتِم رازی، تِرمذی، بزّار، نَسائی، ابویعلی موصلی، محمّدبن جریر طبری، طبرانی،دارقُطْنی، ابنبطّه عکبری، حاکم نیشابوری، ابوبکر بن مردویه اصفهانی، بیهقی، ابنعبدالبر، خطیب، ابومظفر سمعانی، بغوی، ابنعساکر، ابناثیر، مزّی، ذهبی، ابنحجر عسقلانی، جلالالدین سیوطی و دیگران.
حدیث مزبور، معروف و مشهور بوده و کثرت طرق آن به طوری است که برخی از بزرگان اهل تسنن برای جمعآوری سندهای آن، کتابی مستقل نوشته اند که به ذکر اسامی آنها اشاره می شود: ابنجریر طبری، ابنعُقده، ابنمردویه، ابونعیم اصفهانی، ابوطاهر بن حمدان، ذهبی.
ذهبی در «تذکرهْ الحفّاظ» و دیگر کتاب هایش تصریح کرده که کتابی مستقل در سندهای «حدیث طیر» تألیف کرده است.
بسیاری از علما تصریح کرده اند که پارهای از سندهای این حدیث صحیح است؛ از جمله آنها ابنکثیر است که در تاریخ خود به این مطلب تصریح کرده است که ذکر تمامی آنها سخن را به درازا میکشاند و از حوصلة کتاب ما خارج است.(1)) ترمذی این حدیث را در «سنن» روایت کرده و حاکم آن را صحیح شمرده است.(2)
شمس الدین ذهبی در «تذکرهْ الحفّاظ» اینگونه می نویسد:
و أما حدیث طیر فله طرق کثیرة جدّاً، قد أفردتها بمصنَّف، ومجموعها وجب أن یکون الحدیث له أصل.
و اما حدیث الطیر از راههای گوناگونی روایت شده که من آنها را در یک کتاب جداگانه جمعآوری کرده ام و مجموع آنها ایجاب می کند که این حدیث دارای اصل باشد.(3)
1) طبرانی، سلیمان، المعجم الکبیر، ج1، ص253، ج7، ص82 و ج10، ص282؛ المستدرک علی الصحیحین، ج3، ص130؛ البدایهْ والنهایه، ج7، ص352؛ هیثمی، علی، مجمع الزوائد، ج9، ص125؛ ترمذی، محمد، سنن ترمذی، ج5، ص300؛ السنن الکبری، ج5، ص107؛ خصائص امیرالمؤمنین علیه السلام، ص51؛ مسند ابی یعلی، ج7، ص105؛ طبرانی، سلیمان، المعجم الأوسط، ج2، ص207، ج6، صص90 و 36، ج7، 267؛ تاریخ مدینهْ دمشق، ج37، ص406، ج42، ص432؛ میزان الاعتدال، ج1، ص102 و ج2، ص14 و 3، ص580، ج4، ص107؛ لسان المیزان، ج1، ص37و ج2، ص354 و ج5، ص199؛ کنز العمّال، ج13، ص166.
2) ذهبی، تذکرهْ الحفاظ، ج3، ص1042.
3) همان، ص1042.
همچنین در «تاریخ الإسلام» می گوید:
له طرق کثیرة عن أنس متکلَّم فیها.(1)
برای حدیث طیر راههای گوناگونی در منابع حدیثی از انس بن مالک عنوان شده است که انس در این مورد سخن گفته است.
و شاگردش تاجالدین عبدالوهاب سُبکی در «طبقات الشافعیهْ» می گوید:
و أما الحکم علی حدیث الطیر بالوضع فغیر جیّد.
حکم کردن به جعلی بودن حدیث طیر، پسندیده نیست.(2)
احمدبن محمد بن صدّیق غُماری می نویسد:
حدیث الطیر الذی فاق حدّ التواتر و لم یوجد حدیث یوازیه فی کثرة رواته إلّا حدیث «من کذب...» الذی اتفقوا علی تواتره، مع أنّ کلّا منهما روی من نحو مائة طریق، ذاک عن أنس و هذابإطلاق... .(3)
حدیث طیر که از حد تواتر تجاوز کرده است وحدیثی یافت نمی شود که در فراوانی راویانش همپای آن باشد، مگر حدیث «من کذب» که علما بر تواترش اتفاق دارند، با اینکه هر دوی آنها از حدود صد طریق روایت شده اند.
علامة محدثِ معاصر، محمود سعید ممدوح، در تصحیح این حدیث کتابی نوشته است به نام «اتحاف الاکابر بتصحیح حدیث الطائر» که میتوان به آن مراجعه کرد.
از جمله احادیثی که دلالت بر امامت و عصمت امام علی علیه السّلام دارد و فریقین در پذیرش آن شبهه ای ندارند، این حدیث است که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله میفرمایند: «علی مع الحق والحق مع علی؛ علی با حق است و حق با علی است». اما ابنتیمیه در اسناد آن شبهه ایجاد می کند ومی گوید:
من أعظم الکلام کذباً وجهلاً، فإنّ هذا الحدیث لم یروه أحد عن النبی صلی الله علیه وآله، لا بإسناد صحیح ولا ضعیف، فکیف یقال: إنّهم جمیعاً رووا هذا الحدیث؟ وهل یکون أکذب ممّن یروی عن الصحابة والعلماء أنّهم رووا حدیثاً، والحدیث لایعرف عن واحد منهم أصلاً، بل هذا من أظهر الکذب.
این سخن از بزرگترین دروغ ها و نادانی هاست؛ زیرا هیچ کس این حدیث را از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نقل نکرده است؛ نه با سند صحیح و نه با سند ضعیف! پس چگونه بعضی می گویند: تمامی محدثان آن را نقل کرده اند؟ آیا دروغتر از کسی که بگوید صحابه و علماء، حدیثی را نقل کرده اند، در حالیکه هیچ کدام از آنان این حدیث را نقل نکرده اند وجود دارد؟ بلکه این آشکارترین دروغ است!(1)
این حدیث را بزرگان اهل تسنن از قول اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله که در زیر آورده میشود نقل کردهاند:
1) ابنتیمیه، احمد، منهاج السنهْ، ج4، ص238.
ترمذی در «سنن» و حاکم نیشابوری در «المستدرک علی الصحیحین» این حدیث را از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل کرده اند.(1)
حدیث مزبور را طبرانی، ابوبشر دولابی، خطیب بغدادی و ابنعساکر نقل کرده اند.(2)
این حدیث را بزاز نقل کرده و هیثمی پس از نقل آن می گوید:
یکی از راویان آن، سعدبن شعیب است، من او را نمی شناسم اما دیگر افراد این سند، مورد اطمینان هستند.(3)
حافظ ابویعلی، حدیث مذکور را از قول ابو سعید خدری نقل کرده است و هیثمی پس از نقل آن در «مجمع الزوائد» می گوید:
این حدیث را ابویعلی نقل کرده و همة راویان آن ثقه و مورد اطمینان هستند.(4)
1) ترمذی، محمد، سنن ترمذی، ج5، ص297؛ حاکم نیشابوری، ابوعبدالله محمد، المستدرک علی الصحیحین، ج3، ص119.
2) هیثمی، علی، مجمع الزوائد، ج7، ص235 و ج9، ص134؛ خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج14، ص322؛ ترجمه امیرالمؤمنین، تاریخ مدینهْ دمشق، ج20، ص261 و ج42، ص419.
3) هیثمی، علی، مجمع الزوائد، ج7، ص235.
4) همان، ص234.
ابنقتیبه دینوری، در «الامامهْ و السیاسهْ» به نقل این حدیث از عایشه پرداخته است.(1)
طبرانی در «المعجم الکبیر» حدیث مزبور را از قول کعب بن عجزه نقل نموده است.
متقی هندی در «کنزالعمال» در این باره می گوید:
هرگاه بین مردم تفرقه و اختلاف شد، علی و یارانش برحق هستند.(2)
علی داناترین افراد به تفسیر قرآن است تا آنجا که ابنعباس می گوید:
آنچه از علم تفسیر در نزد من است از علی علیه السّلام گرفتهام.(3))
روایت مزبور را بسیاری از بزرگان اهل تسنن نقل و تصحیح کردهاند؛ از جمله:
هیثمی در «مجمع الزوائد» پس از نقل حدیث می گوید:
رواه أبویعلی و رجاله ثقات.(4)
ابویعلی آن را نقل نموده و راویانش ثقه هستند.
حاکم نیشابوری در «المستدرک علی الصحیحین»، جلد۳، صفحه۱۲۴ میگوید:
هذا حدیث صحیح علی شرط مسلم ولم یخرجاه.
این حدیث بنا به شرط مسلم (برای صحت حدیث) صحیح است ولی مسلم و بخاری آن را نقل نکردهاند.
ابن عساکر در «تاریخ بغداد»، جلد۱۴، صفحه۳۲۲ و ابنقتیبه دینوری در «الإمامهْ والسیاسهْ»، جلد ۱، صفحه۹۸ و فخررازی در «تفسیر کبیر»، جلد ۱، صفحه۲۰۵ و در «المحصول»، جلد۶، صفحه۱۳۴ و... آن را نقل کردهاند.
تبصره: گاهی رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم ، علی علیه السّلام را در کنار قرآن قرار داده و میفرمایند:
علی مع القرآن والقرآن مع علی لن یفترقا حتی یردا علی الحوض.
علی با قرآن است و قرآن با علی است و از هم جدا نمی شوند تا اینکه در کنار حوض نزد من آیند.
این روایت را حاکم نیشابوری در «المستدرک» نقل کرده و میگوید:
هذا حدیث صحیح الاسناد وأبو سعیدالتیمی هو عقیصاء ثقه مأمون ولم یخرجاه.(1)
این روایت دارای سند صحیحی است و ابوسعید تیمی، نام او عقیصاء است و ثقه و مورد اطمینان؛ اما این روایت را (بخاری و مسلم در صحاشان) نیاورده اند.
ابنتیمیه بعد از نقل چند حدیث از جمله: «مَن احَّبَ عَلِیاً فَقَد احَبَّنی وَمَن ابغَضَ عَلِیاً فَقَد ابغَضَنی»؛ که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله میفرمایند: هر کس علی علیه السلام را دوست بدارد به طور حتم مرا دوست داشته و هر کس علی علیه السلام را دشمن بدارد به طور حتم مرا
1) حاکم نیشابوری، ابوعبدالله محمد، المستدرک، ج۳، ص۱۲۴؛ سیوطی، جلالالدین، الجامع الصغیر، ج۲، ص۱۷۷.
این حدیث حسن است. طبرانی در «المعجم الکبیر» از امسلمه نقل کرده که گفت:
اشهد انی سمعت رسول الله یقول: من احب علیا فقد احبنی ومن احبنی فقد احبالله ومن ابغض علیا فقد ابغضنی ومن ابغضنی فقد ابغضالله.(2)
گواهی میدهم که از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم شنیدم که فرمود: هر کس علی علیه السّلام را دوست بدارد، به طور حتم مرا دوست داشته و هر کس مرا دوست بدارد، به طور حتم خدا را دوست داشته است و هر کس علی علیه السلام را دشمن بدارد به طور حتم مرا دشمن داشته و هر کس مرا دشمن بدارد، به طور قطع خدا را دشمن داشته است.
حافظ هیثمی بعد از نقل این حدیث میگوید:
واسناده حسن.
سند این حدیث حسن است.(3)
حاکم نیشابوری نیز از سلمان نقل کرده که فرمود:
سمعت رسول الله یقول: من احب علیّا فقداحبنی ومن ابغض علیا فقد ابغضنی.
از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدم که فرمودند: هر کس علی علیه السلام را دوست داشته باشد مرا دوست داشته و هر کس علی علیه السلام را دشمن بدارد، مرا دشمن داشته است.(1)
رسولخداصلی الله علیه وآله، امیرالمؤمنین علیه السلام را از حوادثی که در آینده اتفاق افتاده آگاه کرده بود - که از جمله جنگ با ناکثین و... بود - اما ابنتیمیه در پی انکار حدیث برآمده و می گوید:
وهو یروی فی الاربعین احادیث ضعیفة بل موضوعة عن ائمة الحدیث کقوله بقتال الناکثین والقاسطین والمارقین.
و حلی در کتاب «اربعین»، احادیث ضعیف بلکه جعلی از امامان حدیث آورده است؛ همانند گفتار پیامبر در مورد جنگ باناکثین و قاسطین و مارقین.(2)
این حدیث را ابنحجر در شرح صحیح بخاری آورده و در مقدمة آن تأکید کرده که آنچه در شرح حدیثی یا تتمه یا زیادتی برای حدیثی میآورد، صحیح یا حسن است.
وی دربارة تضعیفات ابنتیمیه میگوید:
انه رده کثیرا من الاحادیث الجیاد؛ یعنی الصحیح والحسن.
او بسیاری از احادیث خوب یعنی صحیح و حسن را رد کرده است.(1)
همچنین جنگ با ناکثین، قاسطین و مارقین، به دستور رسول خداصلی الله علیه وآله بود، اما ابنتیمیه در «منهاج السنهْ» میگوید:
وعلی لم یکن قتاله یوم الجمل وصفین بأمر من النبی صلی الله علیه و آله وسلم وإنّما کان رأیاً رآه.(2)
جنگ علی علیه السلام در روز جمل و صفین به دستور
رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نبوده است؛ بلکه با رأی شخصی او بوده است.
در حالیکه روایات بسیاری در کتابهای اهل تسنن وجود دارد که رسول خداصلی الله علیه وآله به امام علی علیه السلام دستور داده بودند با آنها بجنگد. حاکم نیشابوری در اینباره مینویسد:
عن أبی أیوب الأنصاری فی خلافة عمربن الخطاب قال: أمر رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم ، علیبن أبیطالب بقتال الناکثین والقاسطین والمارقین. (3)
ابوایوب انصاری در زمان خلافت عمربن الخطاب گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم به علیبن أبیطالب علیه السلام دستور داد که با ناکثین، قاسطین و مارقین بجنگد.
و نیز ابنکثیر دمشقی در «البدایهْ والنهایهْ » و ابناثیر در «اسدالغابهْ » مینویسند:
عن أبی سعید الخدری، قال: أمرنا رسول الله صلی الله علیه وآله بقتال الناکثین، والقاسطین،والمارقین! فقلنا: یا رسول الله! أمرتنا بقتال هؤلاء! فمع من؟
فقال: مع علیبن أبیطالب، معه یقتل عمار بن یاسر.(1)
از ابوسعید خدری روایت شده که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ، ما را به نبرد با ناکثین و قاسطین و مارقین، فرمان داد. عرض کردیم: یا رسول الله! شما که میفرمایید با این گروه نبرد کنیم، اینان با چه کسی میجنگند؟ فرمود: با علیبن ابیطالب علیه السلام، و عمار هم با حمایتی که از علی علیه السّلام میکند، به شهادت میرسد!
همچنین خطیب بغدادی مینویسد:
عن علقمةبن قیس والأسودبن یزید، قالا: أتینا أبا أیوب الأنصاری عند منصرفه من صفین، فقلنا له: یا أبا أیوب! إن الله أکرمک بنزول محمدصلی الله علیه وآله فی بیتک، وبمجئ ناقته، تفضلا من الله تعالی وإکراما لک،حتی أناخت ببابک دون الناس جمیعا، ثم جئت بسیفک علی عاتقک تضرب به أهل لا إله إلا الله؟ فقال: یا هذا إن الرائد لایکذب أهله، إن رسول الله صلی الله علیه وآله أمرنا بقتال ثلاثة مع علی، بقتال الناکثین والقاسطین والمارقین، فأما الناکثون فقد قاتلناهم، وهم أهل الجمل وطلحه والزبیر وأما القاسطون فهذا منصرفنا من عندهم - یعنی معاویه وعمرو بن العاص -، وأما المارقون فهم أهل الطرفاوات وأهل السعیفات وأهل النخیلات وأهل النهروانات، والله ما أدری أین هم؟ ولکن لابد من قتالهم إنشاءالله تعالی. ثم قال: وسمعت رسول الله صلی الله علیه وآله یقول لعمار: یا عمار! تقتلک الفئه الباغیه، وأنت إذ ذاک مع الحق والحق معک. یا عمار بن یاسر! إن رأیت علیا قد سلک وادیا و سلک الناس کلهم وادیا غیره، فاسلک مع علی فإنه لن یدلیک فی
1) ابن اثیر، علی، أسد الغابهْ، ج۴، ص۳۲؛ ابنکثیر، اسماعیل، البدایهْ والنهایهْ، ج۷، ص۳۳۹؛ خوارزمی، المناقب، ص۱۹۰؛ ابنعساکر، علی، تاریخ دمشق، ج۴۲، ص۴۷۱.
ردی، و لن یخرجک من هدی. یا عمار! من تقلد سیفا و أعان به علیا علیه السلام علی عدوه قلده الله یوم القیامة وشاحین من در، و من تقلدسیفا أعان به عدو علی علیه السلام قلده الله یوم القیامه و شاحین من نار. قلنا: یا هذا، حسبک رحمک الله! حسبک رحمک الله. (1)
علقمه و اسود نقل میکنند، هنگامی که ابوایوب از صفّین باز میگشت، به دیدارش شتافتم و گفتم: ای ابا ایوب! خدای تعالی تو را مورد اکرام خود قرار داد که محمد صلی الله علیه و آله وسلم به خانهات قدم نهاد و ناقهاش کنار خانة تو به زمین نشست و این همه به سبب موقعیت ویژة تو بود و دیگران از این منزلت بینصیب ماندند. از تو توقع نبود که شمشیر روی گردن بگذاری و با آنهایی که خدا را به یکتایی میستایند و (لا اله الّا الله) میگویند، نبرد کنی! ابوایوب، در پاسخ به این ضربالمثل متمسّک شد که: «انّ الرائد(2)لا یکذب اهله»؛ «راهنمای کاروان به اهل آن دروغ نمیگوید». همانا پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم به ما دستور داد با سه دسته از مردم که با علی علیه السلام جنگ میکنند، نبرد کنید: با «ناکثین»، «قاسطین» و «مارقین». با ناکثین که پیروان طلحه و زبیر بودند و آتش جنگ جمل را دامن میزدند، نبرد کردیم؛ و با قاسطان هم که پیروان معاویه و عمرو عاص اند، نبرد کردیم؛ و اکنون از مبارزه با آنان برگشتیم؛ و با مارقان که در راه ها در انتظار ما هستند و در نخلستان ها و در کنار نهرها جای گرفتهاند، نبرد خواهیم کرد. به خدا سوگند! که در حال حاضر نمیدانم آنان در کجا به سر میبرند؛ ولی به یاری خدا با آنها هم مبارزه خواهیم کرد.
ابوایوب گفت: از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدم که خطاب به عمّار، میفرمود: ای عمّار! گروهی از بدکاران و ستمکاران تو را میکشند و تو در آن حال، به راه حق قدم گذاشته و حق هم همراه و حامی توست. ای عمار یاسر! هرگاه مشاهده کنی که علی علیه السلام در راهی گام مینهد و دیگران به راههای دیگر قدم میگذارند، تو با علی علیه السلام همراه باش و همان راهی را بپیمای که او پیموده است؛ چرا که او هرگز به راه خلاف تو را نمیکشاند و از راه هدایت هم تو را بیرون نمیسازد.
ای عمّار! کسی که برای حمایت از علی علیه السلام و کشتن دشمنان او، شمشیر حمایل نماید، خدای تعالی در روز قیامت دو گردنبند از مروارید بر گردن او میآویزد و او را به این زینت الهی میآراید. و کسی که شمشیر حمایل کند تا به دشمنان علی علیه السلام کمک کند و آنان را برای قتل علی علیه السلام اعانت نماید، در روز قیامت، خداوند دو گردنبند از آتش بر گردن او میآویزد. سخن ابوایوب تا اینجا به پایان رسید و ما به منظور تشویق و تأیید او گفتیم: آری! این موقعیت برای تو کافی و بسنده است و آرزو میکنیم که خدا تو را به خاطر چنین مرامی که داری مورد رحمت و لطف خود قرار دهد.
نکته مهمی که اهل تسنن هم آن را از رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم نقل کردهاند این است که جنگ علی علیه السلام،بر اساس تأویل قرآن بود؛ احمدبن حنبل، استاد بخاری و مسلم در مسندش مینویسد:
عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ رَجَاءٍ الزُّبَیدِی عَنْ أبِیهِ قَالَ سَمِعْتُ أبَا سَعِیدٍ الْخُدْرِی یقُولُ کُنَّا جُلُوسًا نَنْتَظِرُ رَسُولَ اللهِ صلی الله علیه وآله فَخَرَجَ عَلَینَا مِنْ بَعْضِ بُیوتِ نِسَائِهِ قَالَ فَقُمْنَا مَعَهُ فَانْقَطَعَتْ نَعْلُهُ فَتَخَلَّفَ عَلَیهَا عَلِی یخْصِفُهَا فَمَضَی رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه وآله وَمَضَینَا مَعَهُ ثُمَّ قَامَ ینْتَظِرُهُ وَقُمْنَا مَعَهُ فَقَالَ إِنَّ مِنْکُمْ مَنْ یقَاتِلُ عَلَی
تَأْوِیلِ هَذَا الْقُرْآنِ کَمَا قَاتَلْتُ عَلی تَنْزِیلِهِ فَاسْتَشْرَفْنَا وَفِینَا أبُوبَکْرٍ وَعُمَرُ فَقَالَ لَا وَلَکِنَّهُ خَاصِفُ النَّعْلِ قَالَ فَجِئْنَا نُبَشِّرُهُ قَالَ وَکَأنَّهُ قَدْ سَمِعَهُ.(1)
اسماعیل، از پدرش از ابوسعید خدری نقل میکند که در انتظار تشریففرمایی رسول اکرم صلی الله علیه وآله نشسته بودیم. طولی نکشید که پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله از خانة یکی از همسرانش بیرون آمد. از جای برخاستیم و به اتفاق آن حضرت به راه افتادیم. اندکی که حرکت کردیم بند کفش پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم )گسیخت. علی علیه السلام کفش را گرفت و به وصلهزدن آن پرداخت. رسول خداصلی الله علیه وآله به حرکت خود ادامه داد و ما همه همراه آن حضرت حرکت کردیم. پس از اندک فاصلهای رسول خداصلی الله علیه وآله ایستاد و ما هم به پیروی از ایشان ایستادیم. پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم منتظر آمدن علی علیه السلام بود. در این هنگام، پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: به راستی یکی از شما برای تأویل قرآن میجنگد، همانطور که من برای تنزیل آن جنگیدم. ابوبکر و عمر گفتند: آیا ما همان مردی هستیم که برای بیان تأویل قرآن میجنگیم؟ پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند: نه! بلکه آن کسی که کفش مرا وصله میزند، با تأویل قرآن با مخالفان نبرد میکند. به ملاقات علی علیه السلام رفتیم تا او را به مأموریتی که در آینده خواهد داشت، مژده دهیم. (حضرت علی علیه السلام به مژدة ما توجهی نکرد) و گویا این موقعیت را از خود رسول اکرم صلی الله علیه وآله شنیده بود.
هیثمی بعد از نقل این حدیث مینویسد:
رواه احمد و إسناده حسن. قلت: و له طریق أطول من هذه فی مناقب علی وکذلک أحادیث فیمن یقاتله.(2)
احمدبن حنبل این روایت را نقل کرده است و سندش حسن است و من میگویم: روایتهای طولانیتری نیز در فضائل امام علی علیه السلام نقل شده است و نیز احادیثی دربارة کسانی که با او میجنگند.
و در جای دیگر نیز مینویسد:
رواه أحمد و رجاله رجال الصحیح غیر فطر بن خلیفه و هو ثقه. (1)
این روایت را احمدبن حنبل نقل کرده است و راویان آن صحیح بخاری است، غیر از فطربن خلیفه که او نیز مورد اعتماد است.
مطلب دیگری که در این رابطه از رسول اکرم صلی الله علیه وآله نقل شده این است که آن حضرت فرمودند: (هرکس علی را یاری نکند، از من نیست).
ابنعساکر به نقل از عمار یاسر مینویسد:
سمعت النبی صلی الله علیه وآله یقول: یا علی! ستقاتلک الفئه الباغیه وأنت علی الحق، فمن لم ینصرک یومئذ فلیس منّی.(2))
از پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله شنیدم که فرمود: یا علی! به زودی گروهی بدسیرت و از خدا بیخبر با تو نبرد میکنند و تو بر حقی؛ کسی که در آن روز به یاری تو قیام نکند، از امت من نیست.
ابن تیمیه آیة: {إِنَّمَا وَلِیکُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ ءَامَنُواْ الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلَوهَ
وَیؤْتُونَ الزَّکَوةَ وَهُمْ رَاکِعُون} (1)را که در شأن امیرالمؤمنین علیه السلام ذکر شده است، دروغ میداند و در این باره مینویسد:
وقد وضع بعض الکذابین حدیثا مفتری أن هذه الآیة نزلت فی علی لما تصدق بخاتمه فی الصلاة وهذا کذب بإجماع
أهل العلم بالنقل وکذبه بین من وجوه کثیرة. (2)
برخی از دروغگویان، حدیثی دروغین جعل کرده و گفته اند: این آیه در مورد علی علیه السلام در آن هنگام که انگشترش را در نماز به فقیر بخشید، نازل شده است. این مطلب به اتفاق دانشمندان حدیث دروغ است و دروغ بودن آن از راههای گوناگونی آشکار است.
حدیثی را که ابنتیمیه انکار کرده، محدثان زیر از ابنعباس نقل کرده اند: عبدالرزاق، عبدبن حمید، ابنجریر طبری، ابوالشیخ، ابنمردویه.
عدة دیگری این حدیث را از مسلمهبن کهیل نقل کرده اند که عبارتند از: ابن ابیحاتم، و ابنعساکر.
از راویان دیگر این حدیث می توان افراد زیر را نام برد: طبرانی، ثعلبی، خطیب بغدادی، ابنجوزی، محب طبری، هیثمی، متقی هندی. از طرفی این حدیث در تفسیرهای: فخر رازی، بغوی، نسفی، قرطبی، بیضاوی، ابوالسعود و شوکانی نیز آمده است.
آلوسی حنفی نیز می گوید:
اکثر محدثان برآنند که این آیه دربارة علی علیه السلام نازل شده است. او می افزاید: حسان در اینباره اشعاری را سروده است و آن شعرها را ذکر می کند.(1)
وأجمع أئمّة التفسیر أنّ المراد علی.
تمام پیشوایان تفسیر اجماع دارند بر اینکه این آیه دربارة امام علی علیه السلام نازل شده است.(2)
نزلت باتفاق المفسّرین فی علیبن أبیطالب حین أعطی السائل خاتمه وهو راکع فی صلاته وکلمة إنما للحصر بشهادة النقل والاستعمال.
این آیه، به اتفاق مفسّران در حق علیبن أبیطالب علیه السلام، زمانی که در حال رکوع نماز، انگشترش را به سائل داد، نازل شده است. (3)
این دو تن از شخصیتهای کمنظیر اهل تسنن، اجماع علمای تفسیر را نقل میکنند، ولی هیچ مطلبی در ردّ آن بیان نمیکنند و این نشانگر این است که مضمون اجماع برای آنان ثابت بوده است.
وغالب الاخباریین علی انها نزلت فی علی کرم الله تعالی وجهه.(1)
اغلب اخباریها بر این عقیده هستند که این آیه درباره علی کرم الله تعالی وجهه، نازل شده است.
و در جای دیگر میگوید:
{إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذینَ آمَنُوا... والآیة}، عند معظم المحدثین نزلت فی علی کرمالله تعالی وجهه.(2)
آیه «انما ولیکم الله ورسوله... والآیة» نزد بیشتر محدثین درباره علی کرم الله تعالی وجهه نازل شده است.
هر چند که همین تصریحات برای اثبات مطلب کفایت میکند؛ اما در عین حال روایاتی که در این زمینه از زبان علمای اهل تسنن نقل شده است را ذکر میکنیم:
روی عن مجاهد والسدی وأبیجعفر وعتبة بن أبیحکیم أنها نزلت فی علیبن أبیطالب علیه السلام حین تصدق بخاتمه وهو راکع. (3)
از مجاهد و سدی و أبی جعفر و عتبهْ بن أبی حکیم نقل شده که این آیه درباره علیبن ابیطالب علیه السلام زمانی که در رکوع، انگشترش را صدقه داد، نازل شده است.
الف) أخبرنا أبوبکر محمدبن علی بن أحمد الجورذانی المقرئ بقراءتی علیه بأصفهان، قال أخبرنا أبومسلم عبدالرحمن بن شهدل المدینی، قال أخبرنا أحمدبن محمد بن سعید الکوفی، قال أخبرنا أحمدبن الحسنبن سعید أبوعبدالله، قال حدثنا أبی، قال حدثنا حصین بن مخارق، عن الحسنبن زید ابن الحسن عن أبیه عن آبائه، عن علی علیهم السلام : أنه تصدق بخاتمه وهو راکع، فنزلت فیه هذه الآیة: {إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذینَ آمَنُوا}.
ب) وبإسناده قال حدثنا حصین بن مخارق عن عبدالصمد عن أبیه عن ابنعباس: {إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذینَ آمَنُوا} نزلت فی علی بن أبیطالب علیه السلام.
پ) وبإسناده قال حدثنا حصینبن مخارق عن عمرو بن خالد عن الامام الشهید أبیالحسین زید بن علی، عن آبائه عن علی علیه السلام مثل ذلک.
ت) وبإسناده عن حصین بن مخارق، عن أبیالجارود، عن محمد وزید ابنی علی عن آبائهما أنها نزلت فی علی علیه السّلام.
ث) وبإسناده قال حدثنا حصین عن هارون بن سعید عن محمد بن عبید الله الرافعی عن أبیه عن جده عن أبیرافع أنها نزلت فی علی علیه السلام.
ج) وبإسناده قال حدثنا حصین بن مخارق عن سعید بن طریف عن الأصبغ عن علی علیه السلام مثله.
چ) وبإسناده قال حدثنا حصین بن مخارق، عن أبیحمزة عن علی بن الحسین، وأبیجعفر مثله.
ح) وبإسناده قال حدثنا حصین، عن عبدالوهاب عن مجاهد، عن أبیه عن ابنعباس مثله.
خ) وبه قال أخبرنا أبوأحمد محمد بن علی بن محمد المکفوف المؤدب بقرائتی علیه بأصفهان، قال أخبرنا أبومحمد عبدالله بن محمد بن جعفر بن حیان، قال حدثنا الحسن بن محمد بن أبیهریرة، قال حدثنا أحمد بن یحیی بن زهیر التستری وعبدالرحمن بن أحمد الزهری، قالا حدثنا أحمد بن منصور، قال حدثنا عبدالرزاق عن عبدالوهاب بن مجاهد عن أبیه عن ابنعباس: «إنما ولیکم الله ورسوله» قال نزلت فی علیابن أبیطالب علیه السلام. (1)
عن أبیصالح عن ابنعباس قال خرج (رسول الله صلی الله علیه وآله) إلیالمسجد والناس یصلون بین راکع وساجد وقائم وقاعد وإذا مسکین یسأل فدخل رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم فقال: أعطاک أحد شیئأً؟ قال: نعم قال: من؟ قال: ذلک الرجل القائم قال: وعلی أی حال أعطاکه؟ قال: وهو راکع. قال: وذلک علی بن أبیطالب قال: فکبر رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم عند ذلک وهو یقول (ومن یتولالله ورسوله والذین آمنوا فإن حزبالله هم الغالبون) وهذا إسناد لا یقدح به.(2)
از ابی صالح، از ابن عباس روایت شده که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم به سوی مسجد خارج شدند در حالی که مردم نماز «نافله» میخواندند و در رکوع و سجود بودند و برخی ایستاده و برخی نشسته بودند. در این هنگام مسکینی کمک خواست. رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم داخل (مسجد) شدند و فرمودند: آیا کسی چیزی به تو عطا کرد؟ عرض کرد: آری. فرمودند: چه کسی؟ عرضه داشت آن مردی که ایستاده است. فرمودند: در چه حالتی
به تو عطا کرده؟ عرضه داشت: در حال رکوع، فرمودند: او علیبن ابیطالب بود پس رسول خدا در این هنگام تکبیر گفتند در حالیکه (این آیه را قرائت) میفرمودند: و هرکس از خدا و رسول خدا و مؤمنان روی گرداند (مغلوب است) پس به درستی که حزب خداوند پیروز و غالب است و به این سلسله سند قدح و خدشهای نمیتوان وارد کرد.
وقال فی روایة أخری: نزلت فی علیبن أبیطالب علیه السلام وقاله مجاهد والسدی وحملهم علی ذلک قوله تعالی: (الذین یقیمون الصلاة ویؤتون الزکاة وهم راکعون) و هی: المسألة الثانیة و ذلک أن سائلاً سأل فی مسجد رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم ، فلم یعطه أحد شیئا وکان علی فی الصلاة فی الرکوع و فی یمینه خاتم فأشار إلی السائل بیده حتی أخذه.(1)
در روایت دیگری نقل شده که این آیه در شأن حضرت علیبن ابیطالب نازل شده است و مجاهد و سدی نیز همین نظر را داشتهاند و بر این آیه شریفه حمل کردهاند. این مسئله دوم میباشد، و داستان شأن نزول هم از این اقرار است در مسجد پیامبر سائلی طلب کمک کرد هیچ کس به او کمک نکرد در این موقع حضرت علی نماز میخواند و در حال رکوع بودن در دست چپ ایشان انگشتری بود به سائل اشاره کرد تا او را گرفت.
قوله تعالی «إنما ولیکم الله» الآیة أخرج الطبرانی فی الأوسط بسند فیه مجاهیل عن عمار بن یاسر قال وقف علی علیبن أبیطالب سائل و هو
1) أنصاری القرطبی، محمد، الجامع لأحکام القرآن، ج6، ص221.
راکع فی تطوع فنزع خاتمه فأعطاه السائل فنزلت «إنما ولیکمالله ورسوله» الآیة و له شاهد قال عبدالرازق حدثنا عبدالوهاب بن مجاهد عن أبیه عن ابنعباس {إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ} الآیة قال نزلت فی علیبن أبیطالب وروی ابنمردویه عن وجه آخر عن ابنعباس مثله وأخرج أیضا عن علی مثله وأخرج ابنجریر عن مجاهد وابن أبیحاتم عن سلمة بن کهیل مثله فهذه شواهد یقوی بعضها بعضا.(1)
طبرانی آیه {إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللهُ} را در کتاب معجم الاوسط با سند از مجاهیل بن عمار بن یاسر نقل کرده که سائلی در کنار حضرت علی قرار گرفت، آن حضرت در رکوع بودند، پس انگشترشان را بیرون آوردند به سائل دادند و آیه {إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللهُ...} نازل شد و شواهدی بر این موضوع وجود داشت که عبد الرزاق گفته است: عبد الوهاب بن مجاهد از پدرش و او از ابن عباس نقل کرده که آیه {إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ...} در مورد حضرت علی علیه السلام نازل شده است.
روایات مزبور در کتب اهل تسنن نقل شده است، اما چگونه ابنتیمیه منکر آنها شده است؟! حتی اگر فرض کنیم که سند همة روایات ضعیف است، اما با مبنای ابنتیمیه، نزول این آیه دربارة امیرالمؤمنین قطعی است، چون ابنتیمیه دربارة روایتی که با چندین سند نقل شده میگوید:
تعدد الطرق وکثرتها یقوی بعضها بعضا حتی قد یحصل العلم بها ولو کان الناقلون فجارا فساقا فکیف إذا کانوا علماء عدولا ولکن کثر فی حدیثهم الغلط.
1) سیوطی، جلالالدین عبدالرحمن، لباب النقول، ج1، ص93.
زیادی و تعدد راههای نقل حدیث، برخی دیگر را تقویت میکند که خود زمینة علم به آن را فراهم میکند؛ اگرچه راویان آن فاسق و فاجر باشند؛ حال چگونه خواهد بود حال حدیثی که تمام راویان آن افراد عادلی باشند ولی خطا و اشتباه هم در نقلشان فراوان باشد.(1)
ابنتیمیه اشکال دیگری بر آیه می کند و در اینباره میگوید:
أن الکلام فی سیاق النهی عن موالاة الکفار والأمر بموالاة المؤمنین کما یدل علیه سیاق الکلام... وإنما هی فی الولایته التی هی ضد العداوة.
آیه دربارة نهی ولایت کفار و امر به ولایت مؤمنان است، همانگونه که سیاق کلام دلالت بر این دارد و جز این نیست که این درباره ولایتی است که ضد عداوت میباشد.(2)
لغتشناسان برای کلمة «ولی» معانی مختلفی از جمله؛ نصرت، دوستی و... نیز نقل کردهاند؛ اما معنای حقیقی آن چیزی جز سرپرستی، سلطنت و اولویت به تصرف نمیتواند باشد. ما ابتدا کلمات لغتشناسان را در اینباره نقل کرده و سپس معنای کلمة «ولی» را از زبان کسانی که در عصر رسولخدا صلی الله علیه و آله وسلم میزیسته اند، بیان میکنیم:
الولاء والتوالی أن یحصل شیئان فصاعداً حصولاً لیس بینهما ما لیس منهما، ویستعار ذلک للقرب من حیث المکان ومن حیث النسبة ومن حیث الدین ومن حیث الصداقة والنصرة والاعتقاد والولایة: النصرة. والولایة: تولی الأمر. و قیل: الولایة و الولایة نحو الدلالة والدلالة. وحقیقته: تولی الامر.
ولاء و توالی این است که دو چیز یا بیشتر به گونهای حاصل یابند که بین آنها چیزی که از آنها نیست، نباشد که برای قرب و نزدیکی از جهت مکان و نسبت و دین و صداقت و یاری و اعتقاد، عاریه به کار رود. ولایت (به فتح واو) به معنای نصرت و ولایت (به کسر واو) به معنای سرپرستی به کار میرود و گفته شده که معنای هر دو یکی است و حقیقت آن، همان سرپرستی است.(1)
ومن أسمائه عزوجل الوالی وهو مالک الأشیاء جمیعها المتصرف فیها وکأن الولایة تشعر بالتدبیر والقدرة والفعل.
و از اسماء خدای عزوجل، والی است که به معنای مالک همه چیز بودن و تصرف در آنها است و گویا ولایت اشاره و دلالت بر تدبیر و قدرت و انجام کاری دارد.(2)
وولی المرأة الذی یلی عقد النکاح علیها ولا یدعها تستبد بعقد النکاح دونه.
سرپرست زن کسی است که عقد نکاح به عهده اوست و زن در این امر رها گذاشته نمیشود، که دیگران با عقد نکاح در حق او استبداد نمایند.(1)
والولی: الوالی، وکل من ولی أمر أحد فهو ولیه. والولی هو الذی له النصرة و المعونة. والولی الذی یدبر الأمر، یقال: فلان ولی المرأة إذا کان یرید نکاحها. وولی الدم: من کان إلیه المطالبة بالقود. والسلطان ولی أمر الرعیة، ومنه قول الکمیت فی حق علی بن أبیطالب، ونعم ولی الأمر بعد ولیه ومنتجع التقوی ونعم المقرّب.
«ولی» به معنای حاکم است و هر کسی که امر فردی دیگر را به عهده دارد او ولی آن کس است. «ولی» کسی است که دیگری را یاری و کمک میکند، ولی به معنای کسی است که تدبیر و ادارة امور میکند؛ مثل اینکه گفته میشود: فلانی ولی زن است زمانی که قصد داشته باشد او را به عقدکسی دربیاورد. «ولی خون» به کسی میگویند که حق مطالبة قصاص را داشته باشد. حاکم، ولی امر رعیت است. از این معناست کلام کمیت در حق علی علیه السلام که گفت: «بهترین ولی امر هستی بعد از ولی و مرکز تقوی و بهترین مقرب هستی».(2)
از مطالب فوق به دست می آید که کلمه «ولی» به معنای سلطنت و ولایت میباشد. همچنین در جواب اشکال ابنتیمیه می گوییم:
برای ولی همانند مولی یک معنی بیشتر نیست و سایر معانی، موارد و متعلقهای این لفظ بهشمار میروند نه معانی آن؛ زیرا معنی ولی همان اولی است و اگر به دوست، ولی میگویند، برای این است که دوست اولی به این است که حقوق دوست را رعایت کند، اگر به «ناصر»، «ولی» میگویند، به خاطر این است که او اولی به این است که پیمان دفاعی خود را رعایت نماید، اگر به آزادکننده (معتق) ولی میگویند به خاطر این است که او اولی به این است که به بندة خود احسان ونیکی کند. همچنین اگر مولی به معنای محب، دوست، ناصر و... بود، باید بتوان کلمة «محب» را به جای کلمة «ولی» نهاد. مثلاً بخوانیم «إِنَّمَا [محبکم] اللّهُ وَرَسُولُهُ»؛ یعنی، «دوست شما تنها خدا، رسول و الذین آمنوا است». در این صورت نباید با آیات دیگر قرآن کریم تعارض پیدا کند؛ در حالیکه با دیگر آیات قرآن متعارض میشود، مثل آیة:
{وَلَتَجِدَنَّ أقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ قَالُوا إِنَّا نَصَارَی ذَلِکَ بِأنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ وَرُهْبَانًا وَأنَّهُمْ لَا یَسْتَکْبِرُونَ}.(1)
و قطعاً کسانی را که گفتند: «ما نصرانی هستیم»، نزدیکترین مردم در دوستی با مؤمنان خواهی یافت؛ زیرا برخی از آنان دانشمندان و رهبانانی هستند که تکبر نمیورزند.
این آیه درباره نجاشی نازل شده است که در این آیه، خداوند نصارا را دوست
1) مائده / 82.
و محبّ مؤمنین معرفی میکند. اگر ولی به معنای دوست باشد، تعارض پیش میآید، زیرا آیة 55 سوره مائده میگوید: دوست شما فقط خدا، رسول و «الذین آمنوا...» هستند و آیة 82 سوره مائده هم میگوید: نصاری دوست شما هستند.
این تعارضی است آشکار و کلام خداوند منزه است از اینکه با یکدیگر تعارض داشته باشد. رفع تعارض به این است که آیة 55 مائده را به معنای «سرپرست و صاحب اختیار» بگیریم و آیة 82 سورة مائده را به معنای محب و دوست، معنا کنیم.
همچنین با مراجعه به تاریخچة این لغت و به کارگیری آن در عصر صحابه میبینیم که صحابه، همواره کلمة «ولی» را به سرپرستی و حکومت معنا کردهاند و در خطبه ها، خود را «ولی امر مسلمین»، «ولی رسول خدا» و... معرفی کردهاند و وقتی برای خود جانشین انتخاب مینمودند و یا شخصی را به حکومت یک منطقهای نصب میکردند، به او عنوان «والی» داده و در حکم او از کلمة «ولی» استفاده
میکردند که به آن اشاره میکنیم:
وی بعد از به خلافت رسیدن، در خطبه هایی که برای صحابه ایراد کرده، با استفاده از کلمة «ولی»، خود را «ولی امر مسلمین» خوانده است.
بلاذری در «انساب الاشراف»، ابنقتیبه دینوری در «عیون الاخبار»، طبری و ابنکثیر در تاریخشان و بسیاری دیگر از بزرگان اهل تسنن، نخستین خطبة ابوبکر را اینگونه نقل کردهاند:
لما ولی أبوبکر، خطب الناس فحمدالله وأثنی علیه ثم قال: أما بعد أیها الناس فقد ولیتکم ولستُ بخیرکم.
و چون ابوبکر به خلافت رسید برای مردم سخنرانی کرد و پس از حمد و ثنای الهی گفت: «ای مردم! من رهبر شما شدهام؛ ولی بهترین شما نیستم».(1)
ابنکثیر دمشقی، بعد از نقل این خطبه مینویسد:
وهذا إسناد صحیح.
سند این حدیث صحیح است.(2)
ابنقتیبه دینوری، یعقوبی و أبوسعد الآبی، نقل میکنند که خلیفة اول خطبهای خواند و گفت:
فحمدالله أبوبکر وأثنی علیه ثم قال إنالله بعث محمداً صلی الله علیه و آله وسلم نبیاً وللمؤمنین ولیا فمنّ الله تعالی بمقامه بین أظهرنا حتی اختار له الله ما عنده فخلی علی الناس أمرهم لیختاروا لأنفسهم فی مصلحتهم متفقین غیر مختلفین فاختارونی علیهم والیاً ولأمورهم راعیاً وما أخاف بعونالله وهناً ولا حیرةً ولا جبناً وما توفیقی إلا بالله العلی العظیم علیه توکلت وإلیه أنیب.
ابوبکر گفت: خداوند محمد صلی الله علیه و آله وسلم را پیامبر و سرپرست و پیشوای مؤمنان قرار داد و به وجود او بر ما منت گذاشت تا آنکه او را نزد خودش خواند، مردم را آزاد گذاشت تا خودشان بر اساس مصلحتها پیشوا برگزینند؛ پس مرا به سرپرستی برگزیدند، به یاری خدا نه از چیزی میترسم و نه احساس سرگردانی میکنم.(3))
1) بلاذری، أحمد، أنساب الأشراف، ج1، ص254؛ دینوری، أبومحمد عبدالله، عیون الأخبار، ج1، ص34؛ طبری، أبیجعفر محمد، تاریخ الطبری، صص238-237.
2) ابنکثیر، إسماعیل، البدایهْ والنهایهْ، ج6، ص301.
3) دینوری، أبومحمد عبدالله بن مسلم ابنقتیبهْ، الإمامهْ والسیاسهْ، ج1، ص18؛ یعقوبی، أحمد، تاریخ یعقوبی، ج2، ص125؛ الآبی، أبوسعد منصور، نثر الدر فی المحاضرات، ج1، ص278.
محمدبن سعد در «طبقات»، سیوطی در «تاریخ الخلفاء» و ابنحجر هیثمی در «الصواعق» و بسیاری دیگر از بزرگان اهل تسنن، خطبة دیگری را از خلیفة دوم نقل کردهاند که پس از به خلافت رسیدن، آن را ایراد کرده است:
لما بویع أبوبکر قام خطیباً فلا والله ما خطب خطبته أحد بعد فحمدالله وأثنی علیه ثم قال أما بعد فإنی ولّیت هذا الأمر وأنا له کاره ووالله لوددت أن بعضکم کفانیه.
وقتی که با ابوبکر بیعت شد، خطبهای خواند که به خدا سوگند بعد از او چنین خطبهای خوانده نشد، پس از حمد و ثنای الهی گفت: من به امر رهبری شما برگزیده شدم؛ ولی از آن خشنود نیستم، دوست داشتم یکی از شما این مسؤولیت را میپذیرفت.
همچنین ابوبکر به فرماندهان سپاه نوشت:
وَلَّیْتُ علیکم عمرَ ولم آلُ نَفْسِی وَلا المُسْلِمین خیرا((1)
عمر را بر شما جانشین قرار دادم و در این کار جز خیرخواهی برای اهلم و مسلمین نخواستم.
یعقوبی این قضیه را این چنین نقل میکند:
وصعد أبوبکر المنبر عند ولایته الأمر فجلس دون مجلس رسولالله بمرقاة ثم حمدالله وأثنی علیه وقال إنی ولیت علیکم ولست بخیرکم فإن استقمت فاتبعونی وإن زغت فقومونی.(2)
ابوبکر موقعی که به عنوان خلیفه انتخاب شده بود روی منبر رسول خدا رفت و پس از حمد خداوند گفت: من به عنوان سرپرست بر شما گمارده شدم در حالی که از شما بهتر نیستم پس اگر درست عمل کردم، از من پیروی کنید و اگر اشتباه نمودم مرا ارشاد کنید!
طبری در تاریخ خود نقل میکند که: عمربن خطاب به مردم گفت: آگاه باشید من به عنوان سرپرست برای شما گمارده شدم «ألا إنی قد ولیت علیکم».(1)
فَلَمَّا تُوُفِّیَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه وآله قَالَ أبُوبَکْرٍ: أنَا وَلِیُّ رَسول صلی الله علیه وآله مَا تَرَکْنَا صَدَقَةٌ. فَرَأیْتُمَاهُ کَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا وَاللهُ یَعْلَمُ إِنَّهُ لَصَادِقٌ الله علیه وسلم. فَجِئْتُمَا تَطْلُبُ مِیرَاثَکَ مِنَ ابْنِ أخِیکَ وَیَطْلُبُ هَذَا مِیرَاث ولِی اللهِ امْرَأتِهِ مِنْ أبِیهَا فَقَالَ أبُوبَکْرٍ: قَالَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه وآله: مَا نُورَثُ بَارٌّ رَاشِدٌ تَابِعٌ لِلْحَقِّ ثُمَّ تُوُفِّیَ أبُوبَکْرٍ وَأنَا وَلِیُّ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم وَوَلِیُّ أبِیبَکْرٍ فَرَأیْتُمَانِی کَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا.
پس از وفات رسول خداصلی الله علیه وآله ابوبکر گفت: من جانشین رسول خداصلی الله علیه وآله هستم، شما دو نفر (عباس و علی) آمدید و تو ای عباس! میراث برادرزادهات را درخواست کردی و تو ای علی! میراث فاطمه دختر پیامبرصلی الله علیه وآله را. ابوبکر گفت: رسول خداصلی الله علیه وآله فرموده است: ما چیزی به ارث نمیگذاریم، آنچه میماند صدقه است و شما او را دروغگو، گناهکار، حیلهگر و خیانتکار معرفی کردید و حال آنکه خدا میداند که
1) طبری، أبیجعفر محمد، تاریخ الطبری، ج2، ص490.
ابوبکر راستگو، دیندار و پیرو حق بود. پس از مرگ ابوبکر، من جانشین پیامبر و ابوبکر شدم و باز شما دو نفر مرا خائن، دروغگو حیلهگر و گناهکارخواندید.(1)
در این روایت، خلیفة دوم تصریح میکند که ابوبکر خود را ولی و خلیفة رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم میدانست؛ ولی شما دو نفر او را تکذیب کرده و وی را خیانتکار و... میدانستید، من نیز خودم را ولی و خلیفة رسول خداصلی الله علیه وآله میدانم و شما دو نفر مرا دروغگو، خیانتکار و... میدانید.
حدثنا هارونبن معروف قال حدثنا ضمرة بن ربیعة عن الشیبانی عن أبی العجفاء قال قیل لعمر یا أمیرالمؤمنین لو عهدت قال لو أدرکت أباعبیدة بن الجراح لولیته.(2)
ابیعجفا روایت میکند که از عمر دربارة جانشین سؤال شد گفت: «اگر عبیده،فرزند جراح را درک میکردم، او را سرپرست قرار میدادم».
همچنین نقل میکند که عمر گفت:
أدرکت معاذ بن جبل ثم ولیته... ولو أدرکت خالد بن الولید ثم ولیته، تمری.
اگر معاذ بن جبل و خالد بن ولید را درک میکردم او را سرپرست قرار میدادم. همین تعبیر را دربارة معاذ بن جبل و خالد بن ولید نموده است.(3)
حدثنا أبوحامد ثابت بن عبدالله الناقد ثنا علی بن إبراهیم بن مطر ثنا
عبدة بن عبدالرحیم ثنا ضمرةبن ربیعة عن یحیی بن أبیعمرو الشیبانی عن أبیالعجفاء أو أبی العجماء الشک من عبدة قال قیل لعمربن الخطاب لو عهدت الینا فقال لو أدرکت معاذ بن جبل ثم ولیته ثم قدمت علی ربی
عزوجل فقال لی من ولیت علی أمة محمدصلی الله علیه وآله قلت سمعت نبیک وعبدک صلی الله علیه وآله یقول معاذ بن جبل بین یدی العلماء طائفة یوم القیامة.
ابونعیم اصفهانی از ابی العجما نقل میکند که از عمر درباره جانشین سؤال شد عمر گفت: اگر معاذبن جبل را درک میکردم او را سرپرست قرار میدادم، آنگاه که در نزد پروردگارم میرفتم، به من میگفت: چه کسی را برای امت محمدصلی الله علیه وآله سرپرست قرار دادی؟ میگفتم: از بنده و نبی تو شنیدم که میگفت: معاذبن جبل روز قیامت جلوی طائفه علماست.(1)
قال عمربن الخطاب کلاماً معناه لو کان سالم مولی أبیحذیفة حیّاً لولّیته الخلافة وأبعد من ذهب إلی أن المعنی خوفاً من الردّ وطمعاً فی الاجابة.(2)
عمر گفت: اگر سالم مولای حذیفه زنده بود، او را سرپرست قرار میدادم.
قال عمر لوکان سالم حیا ما تخالجنی الشک فی تولیته علیکم أو فی تأمیره.(3)
اگر سالم زنده بود شک و تردیدی مرا از سرپرست قرار دادن او بر شما باز نمیداشت.
عبدالرزاق عن معمر عن الزهری عن مالک بن أوس بن الحدثان النصری... فلما قبض رسولالله صلی الله علیه وآله قال أبوبکر أنا ولی رسول الله صلی الله علیه وآله بعده أعمل فیه بما کان یعمل رسول الله صلی الله علیه وآله فیها ثم أقبل علی علی والعباس فقال وأنتما تزعمان أنه
فیها ظالم فاجروالله یعلم أنه فیها صادق بار تابع للحق ثم ولیتها بعد أبیبکر سنتین من إمارتی فعملت فیها بما عمل رسول الله صلی الله علیه وآله وأبوبکر وأنتما تزعمان أنی فیها ظالم فاجر.(1)
عمر گفت: و چون رسول خداصلی الله علیه وآله از دنیا رفت، ابوبکر گفت: من ولی و جانشین پیامبرم، و همانگونه که او رفتار کرد من نیز چنان رفتار خواهم کرد؛ سپس عمر به علی و عباس گفت: شما خیال میکردید که أبوبکر ظالم و فاجر است... سپس من بعد از ابوبکر دو سال جانشینی او را بر عهده گرفتم و بر روش رسول خدا و ابوبکر عمل نمودم و باز شما گمان کردید که من در این موضوع ظالم و فاجرم.
نکتة مهم در این خطبه این است که ابوبکر میگوید: «أنا ولی رسولالله صلی الله علیه وآله بعده» و عمر میگوید: «ثم ولیتها بعد ابی بکر».
کلمة «بعده وبعد ابی بکر» مطلب را روشنتر و ما را بهتر به مقصود میرسانند.
مالک بن أوس بن حدثان نصری از روات صحیح بخاری، مسلم و بقیة صحاح ستة اهل تسنن است و حتی بعضیها اعتقاد داشتند که او رسول خداصلی الله علیه وآله را نیز دیده است.
1) ابن ابیشیبهْ الکوفی، ابوبکر عبدالله، المصنف فی الاحادیث والآثار، ج5، ص469، ح9772.
مزی در «تهذیب الکمال» دربارة او مینویسد:
ذکره محمد بن سعد فی «الصغیر» فی الطبقة الثامنة من الصحابة ممن أدرک النبی صلی الله علیه وآله ورآه ولم یحفظ عنه شیئاً.
محمدبن سعد، وی را در کتابش «الصغیر» در طبقة هشتم از صحابه ذکر میکند و میگوید: او از کسانی است که رسول خداصلی الله علیه وآله را درک کرده، اما سخنی از حضرت نقل ننموده است.(1)
محمدبن مسلم معروف به ابنشهاب زهری، ازروات بخاری، مسلم و بقیة صحاح ستة اهل تسنن است. ابنحجر دربارة او مینویسد:
الفقیه الحافظ متفق علی جلالته وإتقانه وهو من رؤوس الطبقة الرابعة.
فقیه و حافظ بود، بر بزرگی جایگاه و متقن بودن او اتفاقنظر است و از سران طبقة چهارم است.(2)
بنابر آنچه که در تفسیر کلمة «ولی» از نظر لغت و کاربرد بیان شد، به این نتیجه میرسیم که کلمة «ولی» همانگونه که از نظر لغت به معنای سزاوار به تصرف و تدبیر است، در اصطلاح خلفا نیز به معنای ولایت بر تصرف و تدبیر آمده است و ما قبل آیه، معنای جدیدی در ما بعد آن ایجاد نمیکند.
الف) عن عائشة قالت: لما ولی أبوبکر قال قد علم قومی أن حرفتی لم تکن لتعجز عن مؤونة أهلی.
عائشه گفت: وقتی ابوبکر سرپرست شد، گفت: بهدرستی قوم من میداند
که شغل من بهخاطر این نبوده که من از مؤونه اهلم عاجز بودم.(1)
قال الالبانی: وإسناد هذا صحیح علی شرط الشیخین.
البانی گفته است: اسناد این حدیث بنابر شرط شیخین صحیح است.(2)
ب) أن عبدالملکبن مروان خطب یوما فقال: ولیکم عمر بن الخطاب، وکان فظا غلیظا مضیقا علیکم فسمعتم له.
عبدالملک بن مروان روزی خطبه خواند و گفت: سرپرست شما عمر بن خطاب، تندخو و سختدل و در تنگنا قراردهنده بر شما بوده، پس به او گوش میدادید.(3)
پ) کان عمربن عبدالعزیز یقول: إذا رأی القاسم بن محمد بن أبیبکر: لوکان لی من الأمر شیء لولیته الخلافة.(4))
ابن تیمیه برای ادعای خود هیچ استدلال و دلیل قانعکنندهای ندارد و حتّی در منابع دیگر اهل تسنن هم در این مورد دلیلی اقامه نشده است. امّا به علت کینه نسبت به امام علی علیه السلام و همچنین تبرئه عمر چنین ادعایی نموده است.
ابنتیمیه نازل شدن حرمت آیة شراب را به امیرالمؤمنین علی علیه السلام نسبت
1) زهری، محمد، الطبقات الکبری، ج3، ص185.
2) ألبانی، محمد ناصر، إرواء الغلیل، ج8، ص232.
3) ابنسیده المرسی، علی، المحکم والمحیط الأعظم، ج1، ص514. مسعودی، علی، مروج الذهب، ج1، ص40192.
4) ابن خلدون الحضرمی، عبدالرحمن، مقدمة ابنخلدون، ج1، ص206؛ السخاوی، شمسالدین محمد، التحفهْ اللطیفهْ فی تاریخ المدینهْ الشریفهْ، ج2، ص377.
میدهد و اینگونه می نویسد:
وقد انزل الله تعالی فی علی علیه السلام: {یا أیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَأنْتُمْ سُکاری حَتّی تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ} لما صلی فقرأ وخلط.(1)
و خداوند متعال در مورد علی علیه السلام نازل کرده است که: «ای کسانی که ایمان آوردهاید، در حال مستی به نماز نزدیک نشوید، تا زمانی که بدانید چه می گویید»؛ زیرا هنگامی که نماز میخواند، در نماز خود اشتباه کرد!!
به اتفاق شیعه و سنّی این آیه و دیگر آیات شراب، در حق عمربن خطاب نازل شده است که ما فقط به چند روایت از کتاب اهل تسنن بسنده میکنیم؛ زمخشری(2)از علمای بزرگ اهل تسنن در کتاب «ربیع الأبرار» مینویسد:
أنزلالله تعالی فی الخمر ثلاث آیات، أولها یسألونک عن الخمر والمیسر، فکان المسلمون بین شارب وتارک، إلی أن شرب رجل ودخل فی الصلاة فهجر، فنزلت: {یا أیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَأنْتُمْ سُکاری}، فشربها من شرب من المسلمین، حتی شربها عمرفأخذ لحی بعیر فشج رأس عبدالرحمنبن عوف، ثم قعد ینوح علی قتلی بدر بشعر الأسود بن عبد یغوث. وکائن بالقلیب قلیب بدر... فبلغ ذلک رسولالله صلی الله علیه وآله، فخرج مغضباً یجر رداءه، فرفع شیئاً کان فی یده لیضربه، فقال: أعوذ بالله من غضبالله ورسوله. فأنزلالله تعالی: إنما یرید الشیطان، إلی قوله: فهل أنتم منتهون. فقال عمر: انتهینا.(3)
خداوند متعال در مورد شراب سه آیه را نازل کرد:
اول: از تو در مورد شراب و قمار سؤال می پرسند؛ پس عده ای از مسلمانان شراب خورده و عده ای آن را ترک کردند؛ تا زمانی که شخصی از ایشان شراب خورد و به نماز ایستاد و هذیان گفت؛ سپس آیه دیگری نازل شد: «ای کسانیکه ایمان آوردهاید، در حال مستی به نماز نزدیک نشوید»؛ باز عده ای از مسلمانان از آن خوردند؛ تا اینکه عمربن خطاب شراب خورده و سپس استخوان فک شتری را برداشته و با آن استخوان سر عبدالرحمن بن عوف را شکست و نشست برای کشتهگان بدر (از کفار) با شعر اسود بن عبد یغوث مرثیه خواند که: کسانی که در آن چاه بودند؛ چاه بدر...!!! خبر به رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم رسید؛ آن حضرت با عصبانیت در حالیکه ردای خود را بر روی زمین می کشیدند، بیرون آمده و چیزی را از روی زمین برداشته و در دست گرفتند تا (با آن) عمر را بزنند. پس عمر گفت: پناه می برم به خدا از غضب خدا و رسولش؛ پس خداوند آیه نازل فرمود که: «به درستی که شیطان می خواهد...» تا آنجا که فرموده است: «آیا شما دست بر میدارید (از شراب خوردن)؟» پس عمر گفت: دست برداشتیم.
البته عمربن الخطاب، در اینجا گفت: «انتهینا = دست برداشتم»؛ و بعضی از علمای اهل تسنن اعتراف کردهاند که عمر تا بعدها نیز این عادت را که از زمان جاهلی داشته
است، ترک نکرده است. مالک بن أنس، امام مالکیها، در کتاب «الموطأ» که به اعتقاد برخی از علمای اهل تسنن جزء صحاح سته به حساب میآید، مینویسد:
عن عبدالرحمنبن القاسم، أن أسلم مولی عمربن الخطاب أخبره، أنه زار
عبداللهبن عیاش المخزومی فرأی عنده نبیذا وهو بطریق مکه. فقال له أسلم: إن هذا الشراب یحبه عمر بن الخطاب. فحمل عبداللهبن عیاش قدحاً عظیماً. فجاء به إلی عمربن الخطاب فوضعه فی یدیه. فقربه عمر إلی فیه ثم رفع رأسه. فقال عمر: إن هذا لشراب طیب. فشرب منه.
از عبدالرحمنبن قاسم نقل شده است که اسلم غلام عمر به او خبر داد که او عبداللهبن عیاش مخزومی را دید در حالیکه او در راه مکه بود، در نزدش نبیذ دید!!! پس اسلم به او گفت: این نوشیدنی است که عمر آن را دوست می دارد. عبدالله بن عیاش ظرف بزرگی پر کرده و آن را به نزد عمر آورد و درجلوی او گذاشت؛ پس عمر آن را به دهان خود نزدیک کرد؛ سپس سرش را بلند کرد و گفت: این شرابی نیکو است؛ پس از آن نوشید.
نبیذ را اهل لغت، اینگونه معنا کردهاند:
وإنما سمی نبیذا لأن الذی یتخذه یأخذ تمرا أو زبیبا فینبذه فی وعاء أو سقاء علیه الماء ویترکه حتی یفور [ویهدر] فیصیر مسکراً.(1)
به آن نبیذ گفته می شود، زیرا کسی که آن را درست می کند خرما و کشمش را گرفته و آنها را در ظرف یا مَشکی ریخته و سپس بر روی آن آب می ریزد و آن را می گذارد تا (خود به خود) جوشیده و سر برود؛ که در این صورت مستکننده میشود.
محییالدین نووی در کتاب «المجموع» مینویسد:
واما الخمر فهی نجسة لقوله عزّوجل {إنما الخمر والمیسر والأنصاب والأزلام رجس من عمل الشیطان} ولأنه یحرم تناوله من غیر ضرر
1) زبیدی، محمد، تاج العروس، ج۵، ص۵۰۰، مادة نبذ.
فکان نجسا کالدم واما النبیذ فهو نجس لأنه شراب فیه مطربه فکان نجسا کالخمر.(1)
اما شراب نجس است؛ زیرا خداوند عزوجل فرموده است: «شراب و قمار و بت ها و تیرهای قرعه پلیدند و از عمل شیطانند» و نیز به این علت که نوشیدن آن، حرام است؛ پس مانند خون نجس است؛ و اما نبیذ، پس آن نیز نجس است؛ زیرا شرابی است که به طرب می آورد؛ از اینرو، مانند شراب نجس است.
اهل تسنن نقل کردهاند که عمر، حتی در آخرین لحظات عمرش نیز دست از شرابخواری برنمیداشت؛ تا جایی که در هنگام مرگ نیز درخواست کرد که برایش شراب بیاورند.
ابنسعد از علمای بزرگ اهلتسنن در کتاب معتبر «الطبقات الکبری» مینویسد:
عن عبداللهبن عبیدبن عمیر أن عمر بن الخطاب لما طعن قال له الناس یا أمیرالمؤمنین لو شربت شربه فقال أسقونی نبیذا وکان من أحب الشراب إلیه قال فخرج النبیذ من جرحه مع صدید الدم.(2)
دهها مصدر از مصادر معتبر اهل تسنن از عبداللهبن عبیدبن عمیر نقل کردهاند که:
هنگامی که عمر بن خطاب، چاقو خورد، مردم به او گفتند: ای امیرمؤمنان! اگر نوشیدنی بنوشی خوب است؛ پس گفت: به من نبیذ
بدهید!!! و نبیذ از دوستداشتنیترین نوشیدنی ها در نزد وی بود. عبدالله گفت: نبیذ از زخم وی همراه با لخته های خون خارج شد.
داوری مطالب فوق بر عهدة شما خوانندة عزیز است!
ابنتیمیه در مخالفت با شأن نزول آیة انذار میگوید:
کلام (انا المنذر وبک یا علی یهتدی المتهدون) از پیامبرصلی الله علیه وآله نیست، چون ظاهر قول این است که هدایت فقط توسط علی علیه السلام است. نه پیامبر و نه هیچ مسلمانی چنین سخنی نمیگوید. (1)
خدا، محمد صلی الله علیه و آله وسلم را هادی قرار داده و فرموده:
إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ. (2)
چگونه شما کسی را هادی قرار میدهید که در قرآن به چنین صفتی توصیف نشده است؟ (3)
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله هادی همة امت در زمان حیات خود میباشد، ولی علی علیه السلام هادی امت بعد از حیات رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم است. این مطلب در حدیث صحیح السند به صراحت آمده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمودند: «بک یهتدی المهتدون من بعدی؛ به وسیلهی تو (ای علی)، هدایت یافتگان هدایت میشوند». ولی با کمال تأسف، ابنتیمیه کلمة «بعدی» را یا ندیده یا از آن تجاهل کرده است.
ابنتیمیه میگوید:
ظاهر جملة (بک یهتدی المهتدون) این است که هر کس از امت محمدصلی الله علیه وآله هدایت یافت؛ توسط علی علیه السلام بود. این دروغی آشکار است، چون مردم بسیاری به پیامبر ایمان آوردند و هدایت یافتند در حالیکه سخنی از علی علیه السلام نشنیدند. مردم کشورها و شهرها، توسط صحابه غیر از علی علیه السلام ایمان آوردند و هدایت شدند. چگونه جایز است این جملة پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را قبول کنیم. (1)
پاسخ: در حدیث آمده است که امام علی علیه السلام بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم تنها هدایتگر به حق و حقیقت است؛ اولاً: این منافات ندارد که در زمان حیات رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم هر دو مشترکاً و بارهبری رسول خداصلی الله علیه وآله هدایتگر امت باشند. ثانیاً: چه کسی گفته تمام کسانی که در زمان رسول خداصلی الله علیه وآله و بعد از ایشان ایمان آوردهاند؛ از امام علی علیه السلام بهره نبردهاند؟ چه کسی گفته هر کس از غیر راه امام علی علیه السلام بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله هدایت یافته، به هدایت حقیقی رسیده؟ مطابق این حدیث، هدایت واقعی، تنها از راه امام علی علیه السلام است.
حسکانی در این باره روایاتی را نقل میکند:
الف) ابن عباس میگوید: زمانی که آیه {إِنَّما أنْتَ مُنْذِرٌ وَلِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ} بر رسول خدا نازل شد با دست به سینهاش اشاره کرد و فرمود: «انا المنذر؛ من منذر هستم». سپس با دست به علی علیه السلام اشاره کرد و فرمود: «یا علی بک یهتدی المهتدون بعدی ما یحل به؛ به وسیله تو طالبان حقیقت هدایت مییابند». (2)
ب) عمر بن عبدالعزیز از پدر و جدش نقل کرده که رسول خدا زمانی که آیه {إِنَّما أنْتَ مُنْذِرٌ وَلِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ} را قرائت کرد و گفت: «انا المنذر وعلی الهادی من منذر؛ من منذر و انذار دهنده مردم هستم و علی هدایتگر مردم است.(1)
ابنتیمیه در شأن نزول آیه:
{یا أیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَکُونُوا مَعَ الصّادِقینَ}.
ای کسانی که ایمان آوردید از مخالفت فرمان خدا بپرهیزید و با صادقان باشید.
اشکال میکند که:
این آیه اختصاص به حضرت علی علیه السلام ندارد، زیرا ابوبکر و عمر هم از صدیقین بودند. لذا آیه شامل همه میشود و با ادله ثابت شد که صدیق، ابوبکر است. همچنین صادقین صیغه جمع است و علی علیه السلام یک فرد است، بنابراین علی علیه السلام مراد آیه نیست.
و آیه در قصه کعب بن مالک وقتی که ازغزوه تبوک تخلف کرده بود، نازل شد. از آیه عصمت علی علیه السلام و غیر او فهمیده نمیشود، اگر فرض شود که مراد همان معصوم است. اما اجماع بر انتفاء عصمت از غیر علی علیه السلام را نداریم و آیه میگوید مثل صادقین متصف به صدق باشید. (2)
اهل تسنن بر این باورند که آیه در شان حضرت علی علیه السّلام نازل شده است و
امیرالمؤمنین و ائمه را مصداق صاقین ذکر کردهاند که در ادامه به شرح دیدگاهها میپردازیم:
الف) ابن جوزی در این باره مینویسد:
علمای تاریخ گفتهاند: منظور از صادقین، علی بن ابیطالب و اهلبیت او میباشند.
ب) ابن عباس در تفسیر صادقین میگوید:
علی علیه السلام سید صادقین میباشد.(1)
ابن مردویه این روایت را از ابن عباس و ابی جعفر نقل کرده است.(2)
پ) مزی نیز مصداق آیه را رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و امیرالمومنین علی علیه السلام معرفی کرده است، لذا در این زمینه میگوید:
محمدبن صلت از پدرش و او از امام صادق علیه السلام روایت کرده است که مصداق صادقین رسول خدا و امیرالمومنین میباشند.(3))
ت) علامه بحرانی نیز در این مورد مینویسد:
موفقبن احمد به اسناد خود از ابن عباس در ذیل آیه شریفه میگوید: منظور علی بن ابیطالب علیه السلام است. سپس در ادامه میگوید: این مطلب را عبدالرؤوف در کتاب رموزالکنوز ذکر کرده است. (4))
برخی علمای اهل تسنن این مطلب را از ابن عباس و جابر و ابی جعفر نقل
کردهاند که میتوان به مصادر آنها مراجعه نمود، از جمله:
سیوطی در کتاب الدر المنثور، ج3، ص29.
شوکانی در کتاب تفسیر فتح القدیر، ج2، ص502.
ثعلبی در کتاب الکشف والبیان، ج4، ص109.
قندوزی در کتاب ینابیع الموده، ص119.
ابنتیمیه بر این اعتقاد است که صادقین جمع است و امیرالمومنین علیه السلام فرد است، چگونه جمع بر فرد دلالت دارد؟ همچنین آیه در شأن کعب بن مالک نازل شده است.
تناقضهای وی در اینجا نمود پیدا میکند؛ از طرفی میگوید: صیغه جمع بر فرد دلالت نمیکند، از طرفی دیگر معتقد است که بر کعب بن مالک نازل شده است.
ابنتیمیه در شان نزول آیه لیلهْ المبیت که خدای تعالی میفرماید:
{وَمِنَ النّاسِ مَنْ یَشْری نَفْسَهُ ابْتِغاءَمَرْضاتِ اللهِ وَاللهُ رَءُوفٌ بِالْعِبادِ}.(1)
بعضی از مردم، جان خود را به خاطر خشنودی خدا میفروشند وخداوند نسبت به بندگان مهربان است.
اشکال میکند و میگوید:
این حدیث مرسل است و از جنس اسرائیلیات میباشد. دشمن در پی رسولخدا صلی الله علیه و آله وسلم بود نه علی[علیه السلام]، و رسولخداصلی الله علیه وآله، علی[علیه السلام] را در
1) بقره / 207.
بستر خود قرار داد، وقتی مشرکین علی[علیه السلام] را در بستر رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) دیدند، از وی سؤال کردند: پیامبر کجاست، و این ترس ندارد.(1)
علمای اهل تسنن که با گفتار ابنتیمیه مخالفاند، در این زمینه مینویسند:
الف) یعقوبی در تاریخش میگوید: شبی که رسول خداصلی الله علیه وآله از مکه خارج شد و علی علیه السلام در بستر او خوابید، خداوند به جبرئیل و میکائیل وحی کرد: من برای یکی از شماها مرگ رامقدر کردهام؛ کدام یک نسبت به دیگری ایثار نموده و مرگ را انتخاب مینمایید؟ هیچ کدام راضی نشدند و هر دو زنده بودن را انتخاب کردند. سپس خداوند به آنها فرمود: شما هرگز نمیتوانید مثل علیبن ابیطالب علیه السلام باشید، زیرا او امشب مرگ را انتخاب نموده و از جان خود گذشت تا رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم زنده بماند. سپس جبرئیل نازل شد و این مقام و منزلت را به علی علیه السلام تبریک گفت و آیه {مِنَ النّاسِ مَنْ یَشْری...} نازل شد. (2)
این واقعه را دیگران هم نقل کردهاند و میتوان به مصادر زیر مراجعه کرد:
طبری، در کتاب «تاریخ طبری»، جلد2، صفحه99.
ثعلبی، در کتاب «الکشف والبیان»، جلد1، صفحه126.
ابن صباغ مالکی، در کتاب «الفصول المهمهْ »، صفحه47.
فخررازی، در کتاب «تفسیرالکبیر»، جلد5، صفحه234.
ب) حاکم نیشابوری در این باره مینویسد:
بنابر شرط شیخین این حدیث صحیح است، و اگرچه آنها نقل نکردهاند، این حدیث از اصح احادیث است.(1)
ابنتیمیه سعی و تلاش دارد این حدیث را از اسرائلیات قلمداد کند، اما از طرفی میگوید: ابوبکر همراه رسول خداصلی الله علیه وآله بود و علی علیه السلام در بستر وی خوابیده بود. این تناقض در کلام ابنتیمیه وجود دارد. همچنین به این نکته دقت نکرده که مشرکین قصد داشتند رسول خدا(صلی الله علی وآله) را در منزلش به شهادت برسانند و قطعاً رسولخداصلی الله علیه وآله با خطر مواجه شد که شبانه از خانه خارج شد.
ابنتیمیه تلاش می کند که مقام سه خلیفه را از مقام امام علی علیه السلام برتر بداند، از این رو می نویسد:
مردم ابوبکر را مقدم داشتند؛ زیرا او برتر بود. (2)عمر هم افضل بود. زیرا رسولخدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند: «لو لم أبعث فیکم لبعث فیکم عمر»، اگر من در میان شما مبعوث نشده بودم، عمر مبعوث میشد. (3)
اولاً: ابنتیمیه برای اثبات مدّعای خویش، به احادیثی تمسّک جسته که خود اهل تسنن به جعلی یا ضعیف بودن آنها اعتراف کردهاند؛ به عنوان مثال همین حدیثی که ابنتیمیه از حضرت رسول صلی الله علیه و آله وسلم آورده و در افضلیت عمر به آن
استدلال نموده؛ ابنجوزی آن را در کتاب «الموضوعات» که مخصوص احادیث جعلی است، درج کرده است. برای روشن شدن بیشتر مطلب به جلد پنجم «الغدیر» مراجعه شود.
ثانیاً: چگونه سه خلیفه برتر از علی علیه السلام هستند، در حالیکه آن حضرت مشمول آیه ولایت، تطهیر، مودّت، مباهله و آیات مدح دیگر است.
او که برادر پیامبر بود، در کعبه متولد شد، از ابتدا تحت تربیت الهی بود و بر هیچ بتی سجده نکرد و موصوف به «کرّم الله وجهه» شد. علی علیه السلام اولین مسلمان و محبوبترین خلق در نزد خدا بود. نور او و نور رسول خداصلی الله علیه وآله از یک منشأ بود. علی علیه السلام، زاهدترین، شجاعترین و داناترین افراد به شمار میرفت. ابنتیمیه حدیث ساختگی «لو لم اُبعَث فیکم لَبُعِثَ عمر» را نقل میکند، بدون آنکه هیچ گونه اشاره ای به جعلی بودن آن بکند و این حاکی از برخورد دو گانة وی در برابر احادیث و تبعیت از هوا و هوس است.
ابنجوزی، این حدیث را حدیث صحیحی نشمرده و گفته است که در سند آن زکریا بن یحیی وقار آمده که:
کان من کبار الکذابین، و قال ابن عدی: کان یضع الحدیث.(1)
او از بزرگان دروغگویان بود. ابن عدی میگوید: او حدیث جعل مینمود.
همچنین ذهبی در «میزان الاعتدال» نوشته:
کذّبه صالح جزرة.(2))
صالح جزره او را تکذیب نموده است.
و در «المغنی» گفته:
اتّهم بالکذب.(1)
وی به دروغ گفتن متهم است.
شوکانی و دیگر علما نیز که احادیث ساختگی را جمع آوری کرده اند، این حدیث را در زمره احادیث جعلی قرار داده اند.
با این وصف، ابنتیمیه که ادّعای او در دفاع از سنّت نبوی، گوش فلک را کر کرده است، این حدیث را مانند بقیة احادیث سابق نقل می کند؛ به طوری که گویی هیچ اشکالی در آن نیست. معلوم نیست که چگونه ابنتیمیه در اینجا دست از تقلید از ابنجوزی برداشته و اجتهاد خویش را شکوفا ساخته و به آن عمل کرده است؟!
ابنتیمیه، خلیفة دوم را عالمتر از امیرالمؤمنین علی علیه السلام میداند، در حالیکه هیچ کسی چنین ادعایی نکرده است. او میگوید:
أما عمر فقد استفاد علی منه أکثر مما استفاد عمر منه.
استفادة علی علیه السلام از عمر، بیش از استفادة عمر از او بود. (2)
اهل تسنن در جایی نقل نکردهاند که علی علیه السّلام از خلیفة دوم کسب علم کرده است، بلکه به عکس بوده است.
برای روشن شدن مطلب؛ برخی آرا و فتاوای عمر را ذکر میکنیم، خوانندگان، خود به مطالعه بپردازند و قضاوت کنند.
حکم به نماز نخواندن برای کسی که جنب بوده و آب در دسترس او نیست. (1)
عدم آگاهی نسبت به حکم شکیّات نماز.(2)
مسروقبن اجدع میگوید:
روزی عمر بر منبر رسول خداصلی الله علیه وآله قرار گرفت و گفت: ای مردم! چرا مهر زنان را زیاد قرار میدهید، در حالی که رسولخداصلی الله علیه وآله و اصحابش مهر را 400 درهم و کمتر قرار میدادند... زنی گفت: نشنیدهای آنچه را خدا در قرآن نازل کرده است؟! عمر گفت: کدام آیه؟ زن گفت: خدا میفرماید: «و مال فراوانی (به عنوان مهر) به او پرداختهاید». عمر گفت: خدایا! ما را ببخش، تمام مردم از عمر داناترند».(3)
جهل خلیفه به کلمة «ابّ» در آیة {وفاکهة وابّاً}.(4)
جهل خلیفه به تأویل قرآن.(5)
ابیسلمهبن عبدالرحمن میگوید:
عمربن خطاب نماز مغرب را با مردم به جای آورد، ولی قرائت را فراموش
1) نیشابوری مسلم، صحیحمسلم، ج1، ص355، ح112؛ سجستانی ازدی، سلیمان، سننابیداود، ج1، ص88، ح322.
2) شیبانی، احمد، مسند احمد، ج1، ص317، ح1680؛ سنن بیهقی، ج2، ص332.
3) سیرة عمر، ص137؛ سیوطی، درّالمنثور، ج2، ص466؛ بیهقی، السنن الکبری، ج5، ص233.
4) ابن سعد، الطبقات الکبری، ج3، ص327؛ حاکم نیشابوری، مستدرک حاکم، ج2، ص559، ح3897؛ ابن حجر، فتح الباری، ج13، ص270.
5) حاکم نیشابوری، مستدرک حاکم، ج1، ص628، ح1682؛ ملاقاری، عمدهْ القاری، ج9، ص240.
کرد. بعد از نماز به او گفتند: قرائت به جای نیاوردهای. گفت: رکوع و سجود من چگونه بود؟ گفتند: خوب بود. عمر گفت: پس باکی نیست!!(1)
جهل خلیفه به کیفیت طلاق کنیز.(2)
ابنابی ملیکه میگوید:
عمر دربارة بچهای از اهل عراق که دزدی کرده بود، نوشت او را وجب کنید، اگر شش وجب بود، دست او را قطع کنید. بچه را وجب کردند، از شش وجب یک بند انگشت کمتر بود، لذا رهایش کردند.(3)
اهل تسنن در این باره معتقدند که خلیفة دوم از امیرالمؤمنین علی علیه السلام در بسیاری از موارد حتی در جنگ استفاده میکرد بعضی از این موارد در زیر آورده میشود:
الف) روزی زنی را که بچة شش ماههای به دنیا آورده بود، نزد عمر آوردند، دستور داد زن را سنگسار کنند.
خواهر آن زن نزد حضرت علی علیه السلام رفت و عرض کرد که عمر میخواهد
خواهرم را سنگسار کند، شما را به خدا سوگند! اگر برای او عذری وجود دارد به من بگو. حضرت فرمود: آری! برای او عذری است، چون خدا میفرماید: ومادران، فرزندان خود را دو سال تمام شیر میدهند. (1)) همچنین میگوید: و دوران حمل و از شیر باز گرفتن سی ماه است. (2)و نیز میفرماید: و دوران شیرخوارگی او در دو سال پایان مییابد. (3)) در نتیجه حداقل حمل شش ماه است... . (4)
ب) ابنعباس میگوید: زن دیوانهای را که زنا کرده بود؛ نزد عمر آوردند. عمر دستور داد او را سنگسار کنند. حضرت علی علیه السلام که شاهد ماجرا بود، نزد عمر رفت و گفت: آیا نمیدانی که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمودهاند:
مؤاخذه از سه دسته برداشته شده؛ از بچه تا زمانی که بالغ گردد، از خوابیده تا وقتی که بیدار شود و از دیوانه تا زمانی که عاقل گردد. این زن دیوانه است. شاید در حال جنونش دست به چنین کاری زده است، حضرت علی علیه السلام زن را رها کرد و عمر به نشانه تأیید، تکبیر گفت.(5)
پ) زن آبستنی را نزد عمر آوردند که اعتراف به زنا کرده بود. عمر حکم سنگسارش را داد. حضرت علی علیه السلام مانع اجرای حکم شد و خطاب به عمر گفت: تو اگر سلطه بر این زن داری، چه حقی بر آن بچهای داری که در شکم
1) بقره / 233.
2) احقاف / 15.
3) لقمان / 14.
4) صنعانی، عبدالرزاق، المصنّف، ج7، ص350، ح13444؛ السنن الکبری، ج7، ص442.
5) سجستانی، ازدی، سلیمان، سنن ابیداود، ج4، ص140، ح4399 و 4401؛ قزوینی، محمد، سنن ابن ماجه، ج1، ص659، ح2042؛ حاکم نیشابوری، ابوعبدالله محمد، مستدرک حاکم، ج2، ص68، ح2351؛ عسقلانی، فتح الباری، ج12، ص121.
اوست؟... عمر زن را رها کرد و گفت: زنان عاجزند مثل علی علیه السلام بزایند. اگر علی نبود به طور حتم عمر هلاک شده بود. (1)
موارد زیاد دیگری وجود دارد که در اینجا مجال ذکرش نمیباشد.
مواردی که بیان شد، نشاندهندة برتری امام علی علیه السلام بر عمر است. به علاوه در هیچ مدرک معتبری نیامده که حضرت علی علیه السلام درمسألهای فقهی یا حکم قضایی، به عمر مراجعه و از او استفاده کرده باشد.
ابنتیمیه دربارة بغض صحابه نسبت به حضرت علی علیه السلام مینویسد:
علی فان کثیرا من الصحابة والتابعین کانوا یبغضونه ویسبونه ویقاتلونه.
بسیاری از صحابه و تابعین، بغض علی علیه السلام را داشته، و وی را سب کرده و با او جنگیدهاند. (2)
این ادعای ابنتیمیه به خاطر دشمنی او با حضرت علی علیه السلام است، وگرنه چرا او نامی از این افراد نمیبرد؟ آیا جز خوارج - که ابنتیمیه از اسلاف آنان است - کسی از تابعین نسبت به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بغض و عداوت داشته است؟ بر فرضی که همه صحابه بغض حضرت علی علیه السلام را داشته باشند؛ این نقص آنان است نه نقص حضرت علی علیه السلام؛ زیرا پیامبرصلی الله علیه وآله در شأن آن
حضرت فرمودند:
لا یحبّک إلاّ مؤمن ولایبغضک إلاّ منافق.
تو را جز مؤمن دوست ندارد و جز منافق با تو دشمنی نمیکند. (1)
همچنین فرمودند:
من آذی علیاً فقد آذانی.
هر کس علی علیه السلام را اذیت کند مرا اذیت کرده است. (2)
و نیز میفرمایند:
من سبّ علیاً فقد سبّنی.
هر کس، علی را دشنام دهد مرا دشنام داده است. (3)
و بالاخره رسول اکرم صلی الله علیه وآله میفرمایند:
من أحبّ علیاً فقد أحبّنی، ومن أبغض علیاً فقد أبغضنی.
هرکس علی علیه السلام را دوست بدارد به طور حتم مرا دوست داشته و هر کس علی علیه السلام را دشمن بدارد به طور حتم مرا دشمن داشته است.(4)
1) نیشابوری، مسلم، صحیح مسلم، ج1، ص86؛ شیبانی، احمد، مسند احمد، ج1، ص95؛ صحیح ترمذی، ج5، ص643؛ نسائی، احمد، سنن نسائی، ج5، ص137؛ قزوینی، محمد، سنن ابن ماجه، ج1، ص42.
2) شیبانی، احمد، مسند احمد، ج3، ص483؛ حاکم نیشابوری، ابوعبدالله محمد، مستدرک حاکم، ج3، ص131؛ صحیحابنحبان، ج15، ص365.
3) شیبانی، احمد، مسند احمد، ج6، ص323؛ نسائی، احمد، سنن نسائی، ج5، ص133؛ حاکم نیشابوری، ابوعبدالله محمد، مستدرک حاکم، ج3، ص130.
4) حاکم نیشابوری، ابوعبدالله محمد، مستدرک حاکم، ج3، ص141؛ طبرانی، سلیمان، المعجم الکبیر، ج23، ص380؛ هیثمی، علی، مجمع الزوائد، ج9، ص130.
چگونه کسی علی علیه السلام را دشمن بدارد، در حالیکه بخاری به سندش از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم نقل کرده که فرمود:
أنت منّی وأنا منک.
تو از منی و من از تو هستم. (1)
و نیز رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم میفرمایند:
أما ترضی أن تکون منّی بمنزلة هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبی بعدی.
آیا راضی نمیشوی که تو نزد من به منزلة هارون نزد موسی باشی، جز آنکه بعد از من پیامبری نیست.(2)
همچنین فرمودند:
إنّی دافعٌ والرّایة غداً إلی رجل یحبّ الله ورسوله ویحبّه الله ورسوله.
قطعاً فردا پرچم را به دست کسی میدهم که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نیز او را دوست دارند.(3)
ابنتیمیه درباره بیعت نکردن امت با علی علیه السلام اشکال میکند و میگوید:
لم یتمکن أحد منهم من الامامة إلا علی بن أبیطالب مع أن الأمور استصعبت علیه ونصف الأمة أو أقل أو أکثر لم یبایعوه.
احدی از امت به جز علیبن ابیطالب علیه السلام بهرهمند از امامت نشد با
اینکه امور بر او سخت گشت و نصف امت و یا کمتر و یا بیشتر با او بیعت نکردند.(1)
مقام امامت از حکم عقل و نصوص و ظواهر آیات قرآن و سنت نبوی استفاده میشود که منصبی الهی است و هر امامی باید از جانب خدا منصوب و منصوص باشد و خلیفه بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله که از جانب خدا به امامت منصوب شد، امام امیرالمؤمنین، علیبن ابیطالب علیه السلام، است. با وجود نص، خلافت و امامت الهی او تمام شد و در مشروع بودن آن احتیاج به بیعت مردمی نیست. اگرچه بیعت آنان در حقیقت التزام عملی در عمل به دستورات خلیفه به حق است و نفع این عمل به خود مردم باز میگردد که از امام به حق اطاعت کردهاند. آیا عموم مردم از روی رغبت با ابوبکر بیعت کردند یا بسیاری از روی اکراه و تهدید، سلطة او را پذیرفتند. مگر در سقیفه بر سر خلافت و تعیین جانشین پیامبر غوغا و کشمکش بزرگی پدید نیامد؟ مگر گروهی از صحابه از بیعت با ابوبکر سر باز نزدند و به خانة حضرت زهرا سلام الله علیها پناه نبردند؟ (2)همچنین عمربن خطاب برای بیعت گرفتن اجباری با گروهی به خانة حضرت علی علیه السلام هجوم نبرد؟ (3)چه کسی غیر از ابنتیمیه ادّعا کرده که بیشتر مردم با حضرت علی علیه السلام بیعت نکردند؟ این ادّعا تنها از آن اوست.
الف) حسنبن فرهان مالکی در این مورد مینویسد:
امامت علی سلام الله علیها و خلافت او، به نص و واقع و اجماع به اثبات رسید و بزرگان صحابه و مهاجرین و انصار بر بیعت با او اجماع کردند و تمام بلاد اسلام چون حجاز، یمن،
فارس، خراسان، مصر، آفریقا، آذربایجان، هند و... بر خلافت او خاضع شدند و تنها اهل شام از بیعت با او معارضه کردند و آنان نیز نصف امت حتی ربع و بلکه یک دهم امت هم نمیشدند. بلکه در شام برخی از صحابه و تابعین وجود داشتند که بر خلافت علی سلام الله علیها اقرار کردند و از معاویه کنارهگیری نمودند، مثل: شدادبن اوس و عبدالرحمن بن غنم اشعری، بزرگ تابعین اهل شام، و با معاویه تعداد کمی از صحابه - آن هم از مسلمانان فتح مکه، مسلمانان حنین و برخی که در صحابی بودن آنها اختلاف است - بودند... . (1)
لازم به ذکر است 130 نفر از بدریها، (2)) و همچنین تمام اصحاب بیعت رضوان که تا آن زمان زنده بودند، در کنار حضرت علی علیه السلام قرار داشتند.
ب) خلیفهْ بن خیاط (شیخ بخاری) به سندخود از عبدالرحمن ابزی نقل میکند که گفت:
از کسانی که در بیعت رضوان با رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم بیعت نمودیم؛ هشتصد نفر با علی علیه السلام بودیم که شصت و سه نفرمان از جمله عمار یاسر کشته شدند. (3)
پ) ابوحنیفه در این باره میگوید:
هیچ کس با علی علیه السلام جنگ نکرد که او را به حق برگرداند؛ مگر آنکه علی علیه السلام بر حق سزاوارتر از او بود و اگر او نبود کسی نمیدانست در پیکار با مسلمانان چگونه باید رفتار کرد. شکی نیست که طلحه و زبیر بعد از آنکه با علی بیعت کردند و سوگند یاد کردند که پیمانشکنی نکنند، با او جنگیدند. (1)
ت) ابن خزیمه که از بزرگان کمنظیر اهل تسنن است در این زمینه میگوید:
هر کس با علیبن ابیطالب علیه السلام در خلافتش به نزاع و ستیز برخاست، سرکش و یاغی است. این مطلبی است که همة مشایخمان را برآن یافتم و ابن ادریس شافعی نیز همین نظر را دارد.(2)
ث) مناوی در «فیض القدیر» مینویسد:
تمامی فقهای حجاز و عراق از هر ده گروه صاحبان حدیث و رأی، اتفاق نظر دارند که علی علیه السلام در پیکارش با اهل صفین بر حق بوده همانطور که در نبرد با اهل جمل حق با او بود و کسانی که با او جنگیدند، سرکشانی ستمکار بودهاند و به خاطر سرکشی، آنها را تکفیر میکنند. برخی از آنها از این قرارند: مالک، شافعی ابوحنیفه، اوزاعی و جمهور اعظم از متکلمان و مسلمانان.(3)
به علاوه بسیاری از علما و محدثان اهل تسنن، بر بیعت عمومی با حضرت
علی علیه السلام اجماع دارند که به ذکر اسامی آنها بسنده میکنیم:
سلیمانبن طرخان تیمی (143 ه-.ق).(1)
ابن اسحاق (متوفای 151 ه-.ق).(2)
محمدبن ادریس شافعی (204 ه-.ق).((3))
ابنسعد (231 ه-.ق).((4))
ابنقتیبه دینوری (276 ه-.ق).(5)
حافظ ابوبکر اسماعیلی (متوفای 371 ه-.ق).(6)
ابوعبداللهبن بطّه (387 ه-.ق).(7)
ابوعثمان علیبن عبدالرحمن صابونی (متوفای 449 ه-.ق).(8)
ابنعبدالبرّ (متوفای 449 ه-.ق).(9)
آمدی (631 ه-.ق).(10)
ابن عماد حنبلی (1089 ه-.ق).(11)
1) تیمی، انساب الاشراف، ج2، ص208.
2) ابن ادریس، الریاض النضرهْ، ج3، ص202.
3) ) ابن اسحاق رازی، مناقب الشافعی، ص125.
4) ) ابن سود، الطبقات الکبری، ج3، ص31.
5) اسماعیلی، الاختلاف فی اللفظ والرّد علی الجهمیهْ و المشتبه، ص41.
6) ابن بطه، اعتقاد اهل السنهْ، ص46.
7) ابن قدامه، منهاج القاصدین، ص77.
8) صابونی، عقیدهْ السلف و اصحاب الحدیث، ص292.
9) ابن عبدالبر، یوسف، الاستیعاب، ج3، ص26.
10) آمدی، الامامهْ من ابکار الافکار فی اصولالدین، صص 302 - 300.
11) ابنعماد، عبدالحی، شذرات الذهب، ج1، صص 212 و 213.
ابنتیمیه سعی میکند که موقعیت علمی امیرالمؤمنین، علی علیه السلام، را زیر سؤال ببرد و از طرفی موقعیت علمی افرادی همچون ابوبکر و عثمان را بالا ببرد.
او اینگونه مینویسد:
والمعروف أنّ علیاً أخذ العلم عن أبیبکر.(3)
آنچه مشهور است علی[علیه السلام]، علم را از ابوبکر فرا گرفته است.
بزرگان و صاحبنظران اهل تسنن، این ایده و بینش ابنتیمیه را قبول ندارند و در پژوهشهای علمی شان خلاف سخن وی نوشته اند که ما به بعضی از موارد اشاره می کنیم:
الف) ابوبکر بعد از سالها، هنوز معنای «فاکهة آرا وأبّا» را که هر عرب بیابانگردی میدانست، نفهمیده بود.
وأخرج أبوعبید فی فضائله وعبدبن حمید عن إبراهیم التیمی قال سئل أبوبکر الصدیق عن قوله «وأبا» فقال ای سماء تظلنی وأی أرض تقلنی إذا قلت فی کتاب الله مالا أعلم.(4)
از ابوبکر معنی آیة شریفه «وَأبًّا» را پرسیدند (نتوانست پاسخ دهد و از معنی کلمه أبّ بیخبر بود)، گفت: کدام آسمان بر سر من سایه افکند یا کدام زمین مرا بر روی خود جای دهد، اگر آنچه را که از کتاب خدا نمیدانم بگویم.
ب) سیوطی نیز در اینباره می نویسد:
آنچه از ابوبکر در تفسیر قرآن وارد شده، از ده مورد تجاوز نمی کند.(1)
پ) سیوطی در بحث تعداد روایات هم می نویسد:
عدد روایات نقلشده از خلیفة اول، به هشتاد حدیث نمی رسد.(2)
لازم است در اینجا به چند مورد از دلایلی که اعلمیت امیرالمؤمنین علیه السلام را ثابت میکند بپردازیم:
۱. بسیاری از علمای اهل تسنن نقل کردهاند که پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله فرمود:
أنا مدینة العلم وعلی بابها فمن أراد العلم فلیأته من بابه. (3)
من شهر علم هستم و علی درب آن است؛ پس هرکس که علم می خواهد، باید از درب آن وارد شود.
حاکم نیشابوری در کتاب «المستدرک»، جلد۳، صفحات۱۲۷- ۱۲۶، این
1) الاتقان فی علوم القرآن، ج2، ص182.
2) تاریخ الخلفاء، ص41.
3) طبرانی، سلیمان، المعجم الکبیر، ج۱۱، ص۵۵، ابناثیر، علی، أسدالغابهْ ، ج۴، ص۲۲؛ خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۳، ص۱۸۱؛ السیوطی، الجامع الصغیر، ج۱، ص۴۱۵ و ج۳، ص۶۰؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج3، 1102؛ یرویه، دیلمی، فردوس الاخبار، ج1، ص76؛ مناوی، محمدعبدالرؤوف، فیض القدیر، ج3، ص46؛ ذهبی، تذکرهْ الحفاظ، ج4، ص1231؛ هیثمی، علی، مجمع الزوائد، ج9، ص114؛ اتحاف السادهْ المتقین، ج6، ص224.
روایت را با چندین طریق نقل و آن را صحیح معرفی میکند.
همچنین متقی هندی در «کنز العمال»، جلد ۱۳، صفحه۱۴۹، این حدیث را نقل و به صحت آن اعتراف میکند.
سلونی قبل أن تفقدونی.
نه کسی قبل از ایشان این ادعا را کرده و نه بعد از ایشان (غیر از انوار مقدسه معصومین علیه السلام) چنین جرأتی در کسی یافت میشود؛ چنانچه بسیاری از علمای اهل تسنن نوشتهاند:
لم یکن أحد من الصحابه یقول (سلونی) إلاّ علیبن أبیطالب.(1)
هیچ یک از صحابه نمیگفت که (هر چه میخواهید) از من بپرسید مگر علیبن ابیطالب (اشاره به روایت امیرمؤمنان که می فرمودند: از من هرچه می خواهید بپرسید قبل از اینکه من را از دست بدهید).
۳. از ابنعباس نقل شده که دربارة حضرت امیرالمؤمنین، علی علیه السلام، میگفت:
والله لقد أعطی علیبن أبیطالب تسعة أعشار العلم وأیم الله لقد شارککم فی العشر العاشر.(2))
1) حاکم نیشابوری، ابوعبدالله محمد، المستدرک، ج۳، ص۱۲۲؛ ابنعساکر، علی، تاریخ مدینهًْ دمشق، ج۴۲، ص۳۸۷؛ خوارزمی، المناقب، ص۳۲۹؛ أحمدبن حنبل، فضائل الصحابه، ج۲، ص۶۴۶؛ ابن اثیر، علی، أسد الغابهْ، ج۴، ص۲۲؛ النووی، یحیی، تهذیب الأسماء واللغات، ج۱، ص۳۱۷؛ المناقب للخوارزمی، ص۹۰.
2) ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۳، ص۱۱۰۴؛ ابناثیر، علی، أسد الغابهْ، ج۴، ص۲۲؛ الصالحی الشامی، سبل الهدی والرشاد، ج۱۱، ص۲۸۹؛ قندوزی، سلیمان، ینابیع الموده لذوی القربی، ج۱، ص۲۱۳؛ عبدالرحمن، ثعالبی، تفسیر الثعالبی، ج، ص۵۲؛ تهذیب الأسماء واللغات، ج۱، ص۳۱۷.
قسم به خدا! به علیبن ابیطالب علیه السلام نُه دهم علم داده شده و قسم به خداوند که او در یک دهم باقی هم با شما شریک است.
۴. بخاری در «تاریخ کبیر»، بر اعلمیت امام علی علیه السلام اعتراف می کند و اینگونه می نویسد:
سمعت عطاء: قالت عائشه: علیٌ اعلم الناس بالسنة.(1)
از عطاء شنیدم که عایشه گفت: علی داناترین مردم به سنّت است.
فقه و علم به رحلت علیبن ابیطالب علیه السلام رفت. برادرش عتبه گفت: اهل شام این کلام را از تو نمیشنوند [و قبول نمیکنند]. گفت: مرا واگذار.(2)
ابنتیمیه در جایی، به هزار رکعت نماز گزاردن امیرالمؤمنین علیه السلام در هر شب، اشکال وارد کرده است، از جمله:
وأما ما نقله عن علی علیه السلام أنه کان یصلی کل یوم ولیلة ألف رکعة فهذا
1) بخاری، محمد، التاریخ الکبیر، ج۲، ص۲۵۵ و ج۳، ص۲۲۸، علی، ابنعساکر، تاریخ مدینهْ دمشق، ج۴۲، ص۴۰۸؛ طبرسی، احمد، ذخائر العقبی، ص78؛ حنفی، محمد، نظم درر السمطین، ص133؛ ثعالبی، تفسیر ثعالبی، ج1، ص52؛ قندوزی، سلیمان، ینابیع المودهْ، ج2، ص171.
2) قرطبی، الاستیعاب، ج3، ص1108؛ علامه حلی، العدد القویهْ، ص250.
3) قندوزی، ینابیع المودهْ، ج2، ص172؛ بلاذری، انساب الاشراف، ص101؛ ابن کثیر، البدایهْ والنهایهْ، ج7 ص397؛ هندی، کنزالعمال، ج10، ص369؛ حنفی، محمد، دررالسمطین، ص131؛ عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج7، هندی، یوسف، تهذیب الکمال، ص23، ج7، ص296.
یدل علی جهله بالفضیلة وجهله بالواقع کذلک قوله انه کان یصلی فی الیوم واللیلة ألف رکعة من الکذب الذی لامدح فیه فان النبی صلی الله علیه و آله وسلم کان مجموع صلاته فی الیوم واللیلة أربعین رکعة فرضا ونفلا والزمان لایتسع لألف رکعة لمن ولی أمرالمسلمین مع سیاسة الناس وأهله... لم یستحب هذا أحد من المسلمین علمنا انه لیس عبادة بل مکروه.
اینکه انسان شب تا صبح مشغول نماز شود، مکروه است و فضیلت حساب نمی شود، چون حضرت رسول صلی الله علیه و آله وسلم هر شب و روز بیش ازچهل رکعت نماز نمی خواند و تمام شب را بیدار نمی ماند. پس مداومت به شب زندهداری نه تنها مستحب نمی باشد بلکه مکروه است. (1)
علامه امینی از قول ابن تیمیه نقل میکند که ابن تیمیه میگوید:
پیامبر در شب بیش از 13 رکعت نماز نمیخواند و در آخر می گوید: شب زندهداری و تهجد و قرائت کل قرآن در یک رکعت نماز ثابت شده است و عثمان این کار را انجام می داد. پس شب زندهداری و تلاوت قرآن عثمان از دیگران (یعنی امیرالمؤمنین) آشکارتر است.(2)
مرحوم علامه امینی رحمة الله علیه در کتاب «الغدیر»، جلد 5، صفحه 40 پاسخ گویایی به این انتقاد ابنتیمیه داده است و اینگونه مینویسد:
اولاً: «مکروه» دانستن این عمل با سنت نبوی در تناقض است. اینکه ایشان گفته اند رسولخداصلی الله علیه وآله هر شب بیش از ۱۳ رکعت و در روز رکعات معینی نماز نمی خوانده، مخالف احادیث و تاریخ است و ایشان
در محکمة تاریخ روسیاه است. روایاتی در کتب شیعه و سنّی نقل شده که دلالت بر کثرت عبادت حضرت رسول صلی الله علیه و آله وسلم در شبها دارد. از جمله در «صحیح بخاری» و «صحیح مسلم» آورده شده که رسول اکرم صلی الله علیه وآله آنقدر نماز می خواندند که پاهای مبارکشان از ایستادن زیاد، ورم می کرد (... یصلی حتی یتوّرم قدماه).
امام صادق علیه السّلام می فرمایند که:
ایشان این کار را برای عبرت امت در عبادات انجام می دادند.
در باب کثیر العباده بودن پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله مطالب عجیبی نقل شده است، از جمله اینکه حضرت در دهة آخر ماه مبارک رمضان دستور می دادند که رختخوابشان جمع شود.
باید از ابنتیمیه سؤال کرد چگونه کثیر العباده بودن در کتب اهل تسنن، جزو فضائل بزرگان آنان بهشمار آمده است؟ مثلاً در مورد ابوالحسن اشعری می نویسندکه بیست سال نماز صبح را با وضوی نماز عشاء می خوانده است. و در مورد دیگر می نویسند که چهل سال نماز صبح را با وضوی نماز عشاء می خوانده، ولی به امیرالمؤمنین علیه السلام که می رسند، این عمل فضیلت حساب نمی شود و یک عمل مکروه تلقی میگردد.
نکتة دیگری که در پاسخ ابنتیمیه باید یادآور شد این است که: طبق عقیدة اهل تسنن، «سنّت» تنها با فعل شخص رسول اکرم صلی الله علیه وآله «سنّت» نیست، بلکه رفتار هر فردی از مسلمین می تواند سنّت قرار بگیرد، چنانکه عمر بن خطاب «نماز تراویح» را سنّت قرار داد و طبق تصریح علمای سنّی، او نخستین کسی بود که بهجا آوردن نمازهای مستحبی را با جماعت در ماه رمضان بدعت کرد و این سنّت امروزه مورد پیروی اهل تسنّن می باشد. آیا اهل تسنن از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نقل نمی کنند که فرمود: بر شما باد عمل کردن به سنّت من و سنّت خلفای راشدین؟
اگر (به فرض) چنین حدیثی از پیامبرصلی الله علیه وآله رسیده باشد، پس چرا ابنتیمیه آن را به خلفای راشدین منهای علی بن ابیطالب علیه السلام... اختصاص میدهد؟!
اما جواب اینکه این عمل مقدور نمی باشد؛ علامه امینی& در کتاب «الغدیر» می فرمایند:
ما هم اکنون از یارانمان کسانی را می شناسیم که گاهی در شب و گاهی در شبانهروز در کمتر از هفت ساعت، هزار رکعت نماز می خوانند. بنابراین بهجا آوردن هزار رکعت در شبانهروز هیچگاه تمام وقت را اشغال نمی کند و مخالف سنّت پیامبرصلی الله علیه وآله هم نمی باشد.
قابل ذکر است که خود مرحوم علامه مکرر این عمل را انجام داده بود و در یک شب هزار رکعت نماز را در کنار قبر امام رضاعلیه السلام بهجا آورده بود.
همچنین یکی از علمای سنّی بهنام محمد عبدالحی حنفی، برای رفع پندارهای مغرضانة ابنتیمیه کتابی نوشته و نام آن را «اقامة الحجة علی ان الاکثار فی التعبد لیس ببدعة» (اقامة دلیل بر اینکه زیادی عبادت بدعت بهشمار نمی آید) گذاشته است و در آن نام عده ای از صحابه و تابعین را که کوشش فراوان در عبادت خدا داشته اند، ذکر می کند.
این عالم سنّی در فرازی از کتابش در جواب ابنتیمیه می گوید:
اما اینکه گفته چنین کاری مقدور نمی باشد، منشأ آن کسالت روحی او از انجام عبادت زیاد است و کسانی که در تمام عمرشان نشاط انجام چنین عبادتی را نداشته و از رفتار پسندیده و عادت خدایی پارسایان بی بهره اند می پندارند که چنین کاری مقدور نیست، ولی کسانی که شیرینی اطاعت و بندگی خدا را چشیدهاند؛ اینگونه اعمال برای آنها جزو امور عادی است.
نکتة قابل توجه اینکه ابنتیمیه این عمل را برای امیرالمؤمنین علیه السلام غیر
مقدور می داند و خودش برای عثمان نقل می کند که در هر شب یک ختم قرآن می نمود و سایر علمای سنّی برای ابوحنیفه می نویسند که در هر شبانهروز ماه رمضان دو ختم قرآن می نمود و برای برخی در هرشب تا چهار ختم قرآن ذکر می کنند.(1)
ابنتیمیه یک خواستگاری ساختگی را جعل می کند و آن را به مولای ما علیبن ابیطالب علیه السلام نسبت می دهد و اینگونه می نویسد:
لو قدر أن أبابکر اذاها فلم یؤذها لغرض نفسه بل لیطیع الله ورسوله ویوصل الحق إلی مستحقه وعلی کان قصده أن یتزوج علیها فله فی أذاها.
بر فرض که ابوبکر، فاطمه سلام الله علیها را اذیت کرده باشد؛ به جهت غرض شخصی نبوده بلکه به جهت این بوده که خواسته خدا و رسولش را اطاعت کند و حق را به مستحق آن برساند، ولی علی[علیه السلام] قصدش این بود که بر سر فاطمه سلام الله علیها هوو بیاورد و لذا او (علی علیه السلام) در اذیت فاطمه غرض داشته است! (2)
ملک را به زور از فاطمه سلام الله علیها بگیرد و به مردم بدهد؟ چه کسی گفته که ابوبکر حاکم و خلیفة مشروع مسلمین است که حق داشته باشد چنین عملی را انجام دهد؟ بر فرض هم که حاکم اسلامی باشد، مگر میتواند بر خلاف دستور خدا حکم کند؟ مگر خدا در قرآن نفرموده:
و آنها که به احکامی که خدا نازل کرده حکم نمیکنند، کافرند.(1)
مسلم در «صحیح» خود در باب فضائل حضرت علی علیه السّلام گفته که پیامبرصلی الله علیه وآله در حق او فرمودهاند:
ای علی! دوست ندارد تو را مگر مؤمن ودشمن ندارد تو را مگر منافق.(2)
حَدَّثَنَا أبُوالْوَلِیدِ حَدَّثَنَا ابْنُ عُیینَهَ عَنْ عَمْرِو بْنِ دِینَارٍ عَنْ ابْنِ أبِیمُلَیکَهَ عَنْ الْمِسْوَرِ بْنِ مَخْرَمَهَ أنَّ رَسُولَ اللهِ صلی الله قَالَ فَاطِمَةُ بَضْعَهٌ مِنِّی فَمَنْ أغْضَبَهَا أغْضَبَنِی.(3)
پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله فرمود: فاطمه علیهاالسّلام پارة تن من است، هر کس او را به غضب آورد، مرا به غضب آورده است.
از طرف دیگر خود بخاری در صحیحش نوشته است:
فَوَجَدَتْ فَاطِمَهُ سلا م الله علیها عَلَی أبِیبَکْرٍ فی ذَلِکَ فَهَجَرَتْهُ فَلَمْ تُکَلِّمْهُ حَتَّی تُوُفِّیتْ.
فاطمه سلام الله علیها در حال خشم و غضب، ابوبکر را ترک نموده و بر او همچنان غضبناک ماند و با او حرف نزد تا وفات نمود.
ولی ابنتیمیه و طرفدارانش بر این عقیده اند که روایت غضب فاطمه علیهاالسّلام، در حق امیرالمؤمنین علیه السلام نازل شده و او فاطمه سلام الله علیها را غضبناک کرده است.
مسور بن مخرمه، تنها راوی حدیث است و کسی دیگر از صحابه، آن را نقل نکرده است. این در حالی است که وی در سال دوم بعد از هجرت متولد شده است؛ چنانچه ابنحجرمیگوید:
ولد بمکّة بعد الهجرة بسنتین فقدم به المدینة فی عقب ذیالحجة سنة ثمان ومات سنة أربع وستین.(1)
مسور دو سال پس از هجرت در مکه به دنیا آمد و پس از فتح مکه در ماه ذیحجّه سال هشتم وارد مدینه شد [یعنی وقتی وارد مدینه شد شش سال بیشتر نداشت] و در سال ۶۴ نیز از دنیا رفته است.
1) عسقلانی، أحمد، الإصابهْ فی تمییز الصحابهْ، ج6، ص119.
از طرفی برخی از علمای اهل تسنن اعتراف کردهاند که قضیة خواستگاری از دختر ابوجهل در سال دوم هجرت اتفاق افتاده؛ یعنی زمانی که این قضیه اتفاق افتاده، یا مسوربن مخرمه هنوز به دنیا نیامده بود و یا تازه متولد شده بود، و شش سال بعد از آن وارد مدینه شده است.
استاد توفیق ابوعلم از اساتید برجستة مصری و معاون نخست دادگستر مصر، کتابی به نام «فاطمهْ الزهرا» دارد که دکتر صادقی آن را ترجمه کرده است، او در صفحة ۱۴۶ این کتاب، مینویسد:
این قضیه خواستگاری علی علیه السلام از دختر ابوجهل در سال دوم هجرت بوده است.
اگر فرض کنیم که این اتفاق در سال هشتم هجری افتاده و مسوربن مخرمه در همان سال که شش ساله بوده، شاهد ماجرا بوده است، باز هم نمیتوان سخن او را پذیرفت؛ چرا که در متن حدیث میگوید: «و أنا محتلم؛ یعنی من بالغ بودم». یعنی کسی که در یک مرحله از رشد رسیده است که در عالم خواب محتلم میشده است؛ یعنی توانایی ازدواج دارد. آیا به بچة شش ساله محتلم میگویند؟
در کتابهای اهل تسنن شواهدی وجود دارد که بیانگر این موضوع است که مسور در زمانی که در مدینه بوده، از نظر عقل و هوش به سرحدّ کمال نرسیده بوده؛ تا جایی که لخت و عریان جلوی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم و دیگر مردم راه
میرفته است. مسلم نیشابوری در صحیحش به نقل از خود او مینویسد:
من در محضر پیامبر، سنگی را به طرف ساختن مسجد میبردم، یک لنگی را به خودم بسته بودم، این لنگ من باز شد، آنچه که نباید پیدا
بشود، هویدا شد، همینطور این سنگ را میبردم، پیامبر فرمود:
ارْجِعْ إِلَی ثَوْبِکَ فَخُذْهُ، وَلا تَمْشُوا عُرَاة. (1)
برگرد شلوارت را بپوش و لخت و عریان راه نرو.
مسور از طرفداران بنیامیه و از نزدیکان معاویهْ بن ابی سفیان و عضو گروه جعل حدیث وی بوده است.
ذهبی در شرح حال مسور بن مخرمه مینویسد:
قال الزبیربن بکار: کانت [الخوارج] تغشاه وینتحلونه.
خوارج او را تحویل گرفته و از خودشان میدانستند.(2)
همچنین او از طرفداران معاویه بود، به حدی که هر وقت نام معاویه را میشنید، بر او درود میفرستاد.
ذهبی در «سیر اعلام النبلاء» در اینباره مینویسد:
قال عروة: فلم اسمع المسور ذکر معاویة إلا صلی علیه.(3)
از مسور نشنیدم که یادی از معاویه کند و بر او درود نفرستد.
طبق نقل بخاری؛ مسور بن مخرمه، این مطلب را زمانی به امام سجادعلیه السلام یادآوری میکند که آن حضرت به تازگی از شام برگشته و مصیبت از دست دادن
پدر و برادرانش بر دوشش سنگینی میکند!(1)آیا در زمانی که امام زینالعابدین علیه السلام نیاز به تسلیت و دلداری دارند، هیچ عاقلی به خودش اجازه میدهد با گفتن این سخنان، قلب آن حضرت را بشکند؟
با چنین اوصافی آیا میتوان به روایات وی عمل کرد؟
طبق اسناد موجود در کتابهای اهل تسنن، امکان خواستگاری امیرمؤمنان علیه السلام از دختر ابوجهل وجود ندارد؛ در اینجا فقط به چند نکته اکتفا میشود:
الف) دختر ابوجهل تا پیش از فتح مکه، اسلام نیاورده بود.
دختری که ابنتیمیه ادعا میکند امیرمؤمنان علیه السلام از او خواستگاری کرده جویریه نام داشته است که تا فتح مکه اسلام نیاورده است و در فتح مکه به همراه دیگر طلقاء از جمله زن برادرش، مجبور به پذیرش اسلام شد.
محمدبن سعد دربارة زمان اسلام آوردن او مینویسد:
لما کان یوم الفتح أسلمت ام حکیم بنت الحارث بن هشام امرأة عکرمة ابن أبیجهل وأتت رسول الله صلی الله علیه وآله فبایعته،
جویریة بنت أبیجهل... أسلمت وبایعت وتزوجها عتاب بن أسید بن أبیالعیص بن أمیة ثم تزوجها أبان بن سعید بن العاص بن أمیة فلم تلد له شیئا.
روز فتح مکه، امّحکیم دختر حارثبن هشام همسر عکرمهْبن ابوجهل مسلمان شد، خدمت پیامبرصلی الله علیه وآله آمد و بیعت کرد. جویریه دختر ابوجهل نیز اسلام آورد و مسلمان شد. عتاب بن اسید بن ابوالعیص بن امیه با وی
1) بخاری، محمد، صحیح البخاری، ج3، ص1132، ح2443.
ازدواج کرد، سپس ابان بن سعید بن عاص بن امیه با وی ازدواج کرد که از وی فرزندی نیاورد.(1)
ب) بیدرنگ پس از اسلام آوردن، با دیگری ازدواج کرد.
این مطلب از قطعیات تاریخ است که جویریه دختر ابوجهل، همان کسی که ادعا میکند امیرالمؤمنین علیه السلام به خواستگاری او رفته است، در سال هشتم هجری تازه مسلمان شده و در همان زمان با عتاببن اسید ازدواج کرده و حتی تا زمان وفات رسول خداصلی الله علیه وآله اصلاً واردمدینه نشده است؛ چنانچه ابنسعد در «الطبقات الکبری» مینویسد:
لما کان یوم الفتح أسلمت امحکیم بنت الحارث... فبایعته جویریة بنت أبیجهل بن هشام... وتزوجّها عتاب بن أسید بن أبیالعیص بن أمیة ثم تزوجها أبان بن سعید بن العاصبن أمیة فلم تلد له شیئا.(2)
در روز فتح مکه، ام حکیم اسلام آورد...، جویره دختر ابوجهل در همان روز با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بیعت کرد... و عتاب بن اسید با او ازدواج کرد و پس از وی أبان بن سعید او را به همسری خود درآورد و هیچ فرزندی برای ابان به دنیا نیاورد.
بنابراین:
اولاً: احدی از تاریخنویسان نقل نکردهاند که وی در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به مدینه آمده باشد، تا امام علی علیه السلام از او خواستگاری کند.
ثانیاً: بلافاصله بعد از اسلام آوردن، همسرعتاب بن اسید شده است.
پس چگونه می توان قبول کرد که امیرالمؤمنین علیه السلام در سال دوم هجرت و یا حتی در سال هشتم هجرت؛ آن هم در مدینه و نه در مکه از وی خواستگاری کرده باشد و هیچ کس غیر از مسور نیز این روایت را ندیده باشد؟
جویریه پس از آنکه اسلام آورد، با شخصی به نام عتاببن اسید که از سوی پیامبرصلی الله علیه وآله حاکم مکه گماشته شده بود، ازدواج نمود و تا زمانی که رسول خدا(صلی الله علیه وآله) زنده بودند همسر او بود، بنابراین پس از اسلام آوردنش نیز خواستگاری حضرت علی علیه السلام از جویره صورت نگرفته است.
محمد بن سعد مینویسد:
جویریة بنت أبیجهل... أسلمت وبایعت وتزوجها عتاببن أسید بن أبیالعیص بن أمة.
جویریه دختر ابوجهل... اسلام آورد و مسلمان شد و بیعت نمود و عتاب ابن اسید بن ابوالعیصبن امیه با وی ازدواج
کرد.(1)
ابن عبدالبر و مزی دربارة شوهر او و اینکه پس از ازدواج با دختر ابوجهل تا زمانی که پیامبرصلی الله علیه وآله رحلت نکرده بودند، به مدینه مهاجرت نکرده است، مینویسند:
فلم یزل عتاب أمیرا علی مکة حتی قبض رسولالله صلی الله علیه وآله.
عتاب والی مکه بود تا زمانی که رسول خداصلی الله علیه وآله از دنیا رفت.(2)
بنابراین، خواستگاری امیرالمؤمنین علیه السلام از دختر ابوجهل، نه پیش از اسلام آوردن او با واقعیتهای تاریخی، سازگار است و نه پس از اسلام آوردن او.
پ) اسلام در قلب جویریه رسوخ نکرده بود:
امیرمؤمنان علیه السلام دربارة افرادی که در فتح مکه به ظاهر مسلمان شدند میفرماید:
فَوَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّةَ وَبَرَأ النَّسَمَةَ مَا أسْلَمُوا وَلَکِنِ اسْتَسْلَمُوا وَأسَرُّوا الْکُفْرَفَلَمَّا وَجَدُوا أعْوَاناً عَلَیْهِ أظْهَرُوهُ.
به خدایی که دانه را شکافت و پدیدهها را آفرید، آنها اسلام را نپذیرفتند؛ بلکه به ظاهر تسلیم شدند و کفر خود را پنهان داشتند، و آنگاه که یاورانی یافتند آن را آشکار ساختند. (1)
جویریه از افرادی است که در فتح مکه همزمان با دیگر طلقاء و در سایة شمشیر، اسلام را پذیرفت، نه اینکه با آغوش باز پذیرفته و به حقانیّت اسلام ایمان آورده باشد.
گواه قضیه این است که در همان زمان، وقتی صدای اذان بلال را میشنید، جملات زنندهای را بر زبان جاری میکرد که نشان میدهد نور اسلام در قلب او رسوخ نکرده است.
بلاذری و ابوالفداء در اینباره مینویسند:
ولما جاء وقت الظهر أمر رسول الله صلی الله علیه وآله بلالا أن یؤذن علی ظهر الکعبة وقریش فوق الجبال، فمنهم من یطلب الأمان،
ومنهم من قد أمن، فلما أذن وقال: أشهد أن محمداً رسول الله، قالت جویریة بنت أبیجهل: لقد أکرم الله أبیحین لم یشهد نهیق بلال فوق الکعبة.
هنگام ظهر (روز فتح مکه) رسول خداصلی الله علیه وآله دستور دادند تا بلال بر بام کعبه اذان بگوید، قریش بالای کوهها رفته بودند، بعضی از آنان
1) فیض الاسلام، نهج البلاغهْ ، نامه 16.
درخواست امان کرده و بعضی هم ایمان آورده بودند، هنگامی که بلال گفت: «اشهد ان محمداً رسول الله»، جویریه دختر ابوجهل گفت: خدا به پدرم لطف کرد که صدای بلال را از بالای کعبه نشنید. (1)
ت) جویریه، پدرش را پیامبر میدانست:
طبق نقل برخی از بزرگان اهل تسنن، جویره اعتقاد داشت که به پدرش نیز (همانند رسول خداصلی الله علیه وآله) پیشنهاد نبوت شده بود؛ اما به خاطر اینکه بین قومش اختلاف نیندازد، این پیشنهاد را رد کرده است.
ازرقی در «اخبار مکه» و واقدی در «کتاب المغازی» و حلبی در «سیره» خود در اینباره مینویسند:
ولقد جاء إلی أبی الذی کان جاء إلی محمد من النبوة فردها ولم یرد خلاف قومه.(2)
با این حال، چگونه امکان دارد که امیرمؤمنان علیه السلام با داشتن همسری همچون فاطمه زهراسلام الله علیها از زنی همچون جویریه خواستگاری کند؟
ث) جویریه، کینه قاتل پدرش را به دل داشت:
امیرمؤمنان علیه السّلام همان کسی بود که در جنگ بدر، ابوجهل را به درک واصل کرد و طبیعی است که بازماندگان مقتول به ویژه دخترش، کینه قاتل پدر را همواره در دل داشته باشند؛ مگر اینکه به حقیقت اسلام ایمان آورده باشند. جویریه از دستة
1) بلاذری، أحمد، أنساب الأشراف، ج1، ص157؛ ابنالجوزی، أبوالفرج عبدالرحمن، الوفا بأحوال المصطفی، ج1، ص332؛ أبوالفداء عمادالدین، إسماعیل، المختصر فی أخبار البشر، ج1، ص97.
2) أزرقی، أبوالولید محمد، أخبار مکهْ وما جاء فیها من الأثار، ج1، ص275؛ الواقدی، أبوعبدالله محمد، المغازی، ج2، ص273؛ الحلبی، علی، السیرهْ الحلبیهْ فی سیرهْ الأمین المأمون، ج2، ص386.
اول بود و کینه امیرمؤمنان علیه السلام را در دل داشت و آن را فراموش نکرده بود.
قالت: لقد رفع الله ذکر محمد صلی الله علیه و آله وسلم وأما نحن فسنصلی ولکنا لا نحب من قتل الأحبة.
خدا نام محمد صلی الله علیه و آله وسلم را بالا برد و ما نماز خواهیم خواند؛ ولی ما افرادی که افراد مورد علاقة ما را کشتند دوست نداریم. (1)
با توجه به کینه عمیق وی نسبت به قاتل پدرش، آیا قابل تصور است که او بخواهد همسر قاتل پدرش شود و یا امیرمؤمنان علیه السلام بخواهند از چنین شخصی خواستگاری کنند؟!
ج) لازمة صحت این روایت، تنقیص مقام پیامبرصلی الله علیه وآله است:
بخاری داستان را اینگونه نقل میکند که پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله بعد از آنکه شنید علی علیه السلام به خواستگاری دختر ابوجهل رفته است، با ناراحتی به مسجد آمد و فرمود:
وَإِنَّ فَاطِمَهَ بَضْعَةٌ مِنِّی وَإِنِّی أکْرَهُ أنْ یسُوءَهَا وَاللهِ لا تَجْتَمِعُ بِنْتُ رَسُولِ اللهِ وَبِنْتُ عَدُوِّ اللهِ عِنْدَ رَجُلٍ وَاحِدٍ.(2)
فاطمه پارة تن من است، من دوست ندارم کسی او را ناراحت کند، به خدا قسم نباید دختر رسول خدا و دختر دشمن خدا در نزد یک نفر جمع شود.
و در روایت دیگری نوشتهاند که آن حضرت فرمود:
إِلَّا أنْ یرِیدَ ابْنُ أبِیطَالِبٍ أنْ یطَلِّقَ ابْنَتِی وَینْکِحَ ابْنَتَهُمْ فَإِنَّمَا هی بَضْعَةٌ مِنِّی یرِیبُنِی مَا أرَابَهَا وَیؤْذِینِی مَا آذَاهَا.(1)
علی اگر میخواهد دختر ابوجهل را بگیرد، باید دختر من را طلاق بدهد. فاطمه پارة تن من است، آنچه که موجب رنجش فاطمه بشود، مرا میرنجاند... .
از این دو روایت استفاده میشود که ازدواج با دختر پیامبر در زمانی که دختر دشمن رسول خدا نیز در همسری شخصی باشد، حرام است؛ در حالیکه عثمان بن عفان نیز عملاً بین دختران پیامبر و دختران دشمنان خدا، نه یکبار که چندین بار جمع کرده است.
رمله بنت شیبه، یکی از همسران عثمان است که در مکه با او ازدواج کرد و از کسانی بود که همراه عثمان به مدینه مهاجرت کرد. ابن عبدالبر در این زمینه مینویسد:
رمله بنت شیبةبن ربیعة کانت من المهاجر هاجرت مع زوجها عثمانبن عفان.(2)
رمله، دختر شیبه از کسانی بود که همراه همسرش عثمان به مدینه مهاجرت کرد.
1) همان، ج۶، ص۱۵۸، ح۵۲۳۰، کتاب النکاح، باب ۱۰۹ (باب ذَبِّ الرَّجُلِ عَنِ ابْنَتِهِ، فِی الْغَیرَهِ وَالإِنْصَافِ)؛ نیشابوری، مسلم، صحیح مسلم، ج۷، ص۱۴۱، ح۶۲۰۱، کتاب فضائل الصحابه، باب ۱۵ (باب فَضَائِلِ فَاطِمَهَ بِنْتِ النَّبِی عَلَیهَا الصَّلاَهْ وَالسَّلام).
2) ابنعبدالبر، الاستیعاب، ج۴، ص۱۸۴۶، رقم ۳۳۴۵.
شیبه از دشمنان پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله است که در جنگ بدر به هلاکت رسیده است؛ چنانچه ابنحجر مینویسد:
رمله بنت شیبةبن ربیعةبن عبد شمس العبشمیه قتل أبوها یوم بدر کافرا.(1)
رمله، دختر شیبه... پدرش در جنگ بدر کشته شد، در حالیکه کافر بود.
در حالیکه نوشتهاند در همان زمان رقیه دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نیز همسر عثمان بوده است. ابناثیر در «اسد الغابه» مینویسد:
ولما أسلم عثمان زوجّه رسول الله صلی الله علیه وآله بابنته رقیه وهاجرا کلاهما إلی أرض الحبشه الهجرتین ثم عاد إلی مکه وهاجر إلی المدینه.(2)
زمانی که عثمان اسلام آورد، رسول خداصلی الله علیه وآله دخترش رقیه را به همسری او درآورد، هر دوی آنها به سرزمین حبشه مهاجرت کردند، سپس وقتی از آنجا بازگشتند، به مدینه مهاجرت کردند.
علاوه بر این، عثمان با امالبنین بنت عیینه و فاطمه بنت الولید بن عبدشمس نیز ازدواج کرده است؛ در حالیکه پدر هر دوی آنها نیز در آن زمان از دشمنان خدا بودهاند.
به هر حال این افسانه بیش از آنکه تنقیص مقام امیرمؤمنان علیه السلام باشد، تنقیص مقام رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم است؛ زیرا همانطور که گذشت، ازدواج مجدّد برای تمام مردان مسلمان با شرایطی خاص، جایز است و آنها میتوانند همزمان تا چهار همسر دائم داشته باشند؛ اما طبق این افسانه، رسول خداصلی الله علیه وآله با آن خوی و منشی که خداوند آن را «خُلق عظیم» میداند، با خشم و تندی به طوری که ردایش به
زمین کشیده میشود، وارد مسجد شده و چنین میگوید:
اگر علی علیه السلام میخواهد دختر ابوجهل را بگیرد، باید دختر مرا طلاق دهد.
مرحوم سید مرتضی، دانشمند شیعه، در اینباره مینویسد:
فوالله ان الطعن علیالنبی صلی الله علیه و آله وسلم بما تضمنه هذا الخبر الخبیث، أعظم من الطعن علی أمیرالمؤمنین علیه السلام وما صنع هذا الخبر إلا ملحد قاصد للطعن علیهما، أو ناصب معاند لا یبالی ان یشفی غیظه بما یرجع علی أصوله بالقدح والهدم، علی أنه لا خلاف بین أهل النقل أن الله تعالی هو الذی اختار أمیرالمؤمنین علیه السلام لنکاح سیدة النساء(صلوات الله وسلامه علیها) وأن النبی صلی الله علیه و آله وسلم رد عنها جلة أصحابه وقد خطبوها وقال صلی الله علیه و آله وسلم : انی لم أزوج فاطمة علیاعلیه السلام حتی زوجها الله إیاه فی سمائه، ونحن نعلم أنالله سبحانه لا یختار لها من بین الخلائق من غیرها ویؤذیها ویغمها، فإن ذلک من أدل دلیل علی کذب الراوی.
به خدا سوگند! طعن بر پیامبرصلی الله علیه وآله در این خبر خبیث، مشهودتر است از طعن بر علی علیه السلام. این خبر و قصّه را نساخته است مگر فردی بیدین که هدفش تنقیص پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و علی علیه السلام هر دو بوده است و یا ساختة فردی ناصبی و دشمن اهلبیت علیه السلام بوده است که با این بافتهها میخواهد بیماریاش را درمان کند. ناقلان حدیث اختلافی ندارند که در موضوع ازدواج فاطمه سلام الله علیها، رسول خداصلی الله علیه وآله به همة اصحابی که خواستگاری کرده بودند پاسخ رد داده بود؛ چون خداوند متعال، علی علیه السلام را برای فاطمه سلام الله علیها برگزیده بود، از این رو رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: من فاطمه سلام الله علیها را به عقد علی در نیاوردم؛ مگر آنکه خدا در آسمان، او را به همسری علی در آورد و میدانیم که خداوند متعال، از بین مردم کسی که زهراسلام الله علیها را اذیت
و مغموم نماید، انتخاب نمیفرماید؛ بنابراین این خود قویترین دلیل بر دروغگویی راوی است. (1)
شیخ صدوق در کتاب «الأمالی»، روایت مفصلی را در اینباره به نقل از امام صادق علیه السلام نقل میکند کهآن حضرت به افسانه بودن این قضیه تصریح میکنند؛
قَالَ عَلْقَمَةُ فَقُلْتُ لِلصَّادِقِ علیه السلام یَاابْنَ رَسُولِ اللهِ! إِنَّ النَّاسَ یَنْسُبُونَنَا إِلَی عَظَائِمِ الاُمُورِ وَقَدْ ضَاقَتْ بِذَلِکَ صُدُورُنَا فَقَالَ علیه السّلام: یَا عَلْقَمَةُ إِنَّ رِضَا النَّاسِ لا یُمْلَکُ وَألْسِنَتَهُمْ لا تُضْبَطُ وَکَیْفَ تَسْلَمُونَ مِمَّا لَمْ یَسْلَمْ مِنْهُ أنْبِیَاءُاللهِ وَرُسُلُهُ وَحُجَجُاللهِ علیه السّلام ألَمْ یَنْسُبُوا یُوسُفَ علیه السلام إِلَی أنَّهُ هَمَّ بِالزِّنَا ألَمْ یَنْسُبُوا أیُّوبَ علیه السلام إِلَی أنَّهُ ابْتُلِیَ بِذُنُوبِهِ ألَمْ یَنْسُبُوا دَاوُدَ علیه السلام إِلَی أنَّهُ تَبِعَ الطَّیْرَ حَتَّی نَظَرَ إِلَی امْرَأةِ اُورِیَا فَهَوَاهَا وَأنَّهُ قَدَّمَ زَوْجَهَا أمَامَ التَّابُوتِ حَتَّی قُتِلَ ثُمَّ تَزَوَّجَ بِهَا... الم ینسبوه الی انه صلی الله علیه وآله ینطق عن الهوی فی ابن عمه علی علیه السلام، حتی کذبهم الله فقال سبحانه وما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی... وَمَا قَالُوا فی الأوْصِیَاءِ أکْثَرُ مِنْ ذَلِکَ أ َمْ یَنْسُبُوا سَیِّدَ الأوْصِیَاءِعلیه السلام إِلَی أنَّهُ کَانَ یَطْلُبُ الدُّنْیَا وَالْمُلْکَ وَأنَّهُ کَانَ یُؤْثرُ الْفِتْنَةَ عَلَی السُّکُونِ وَأنَّهُ یَسْفِکُ دِمَاءَ الْمُسْلِمِینَ بِغَیْرِ حِلِّهَا وَأنَّهُ لَوْ کَانَ فِیهِ خَیْرٌ مَا اُمِرَ خَالِدُ بْنُ الْوَلِیدِ بِضَرْبِ عُنُقِه ألَمْ یَنْسُبُوهُ إِلَی أنَّهُعلیه السلام أرَادَ أنْ یَتَزَوَّجَ ابْنَةَ أبِیجَهْلٍ عَلَی فَاطِمَةَ سلام الله علیها وَأنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه وآله شَکَاهُ عَلَی الْمِنْبَرِ إِلَی الْمُسْلِمِینَ فَقَالَ إِنَّ عَلِیّاً یُرِیدُ أنْ یَتَزَوَّجَ ابْنَةَ عَدُوِّاللهِ عَلَی ابْنَةِ نَبِیِّ اللهِ ألَا إِنَّ فَاطِمَةَ بَضْعَةٌ مِنِّی فَمَنْ آذَاهَا فَقَدْ آذَانِی وَمَنْ سَرَّهَا
1) مرتضی، علمالهدی، تنزیه الأنبیاء، ص220.
فَقَدْ سَرَّنِی وَمَنْ غَاظَهَا فَقَدْ غَاظَنِی ثُمَّ قَالَ الصَّادِقُ علیه السلام یَا عَلْقَمَةُ مَا أعْجَبَ أقَاوِیلَ النَّاسِ فی عَلِیٍّ علیه السلام کَمْ بَیْنَ مَنْ یَقُولُ إِنَّهُ رَبٌّ مَعْبُودٌ وَبَیْنَ مَنْ یَقُولُ إِنَّهُ عَبْدٌ عَاصٍ لِلْمَعْبُودِ وَلَقَدْ کَانَ قَوْلُ مَنْ یَنْسُبُهُ إِلَی الْعِصْیَانِ أهْوَنَ عَلَیْهِ مِنْ قَوْلِ مَنْ یَنْسُبُهُ إِلَی الرُّبُوبِیَّةِ یَا عَلْقَمَةُ ألَمْ یَقُولُوا فیاللهِ عَزَّوَجَلَّ إِنَّهُ ثَالِثُ ثَلاثَةٍ ألَمْ یُشَبِّهُوهُ بِخَلْقِهِ ألَمْ یَقُولُوا إِنَّهُ الدَّهْرُ ألَمْ یَقُولُوا إِنَّهُ الْفَلَکُ ألَمْ یَقُولُوا إِنَّهُ جِسْمٌ ألَمْ یَقُولُوا إِنَّهُ صُورَةٌ تَعَالَی اللَّهُ عَنْ ذَلِکَ عُلُوّاً کَبِیراً یَا عَلْقَمَةُ إِنَّ الْأَلْسِنَةَ الَّتِی یَتَنَاوَلُ ذَاتَ اللَّهِ تَعَالَی ذِکْرُهُ بِمَا لَا یَلِیقُ بِذَاتِهِ کَیْفَ تُحْبَسُ عَنْ تَنَاوُلِکُمْ بِمَا تَکْرَهُونَهُ فَاسْتَعِینُوا بِاللَّهِ وَ اصْبِرُوا إِنَّ الْأرْضَ لِلَّهِ یُورِثُها مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ فَإِنَّ بَنِی إِسْرَائِیلَ قَالُوا لِمُوسَی اُوذِینا مِنْ قَبْلِ أنْ تَأتِیَنا وَ مِنْ بَعْدِ ما جِئْتَنا فَقَالَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ قُلْ لَهُمْ یَا مُوسَی عَسی رَبُّکُمْ أَنْ یُهْلِکَ عَدُوَّکُمْ وَ یَسْتَخْلِفَکُمْ فی الأرْضِ فَیَنْظُرَ کَیْفَ تَعْمَلُونَ.
علقمه میگوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! مردم به ما کارهای زشتی نسبت میدهند؛ به طوریکه سینة ما تنگ شده و به شدت ناراحت میشویم. فرمود: ای علقمه! انسان نمیتواند خشنودی مردم را جلب نموده و جلوی زبان آنها را بگیرد. چگونه سالم میمانید از چیزی که انبیاء و پیامبران و اوصیاء علیهم السلام از او سالم نماندند. آیا به یوسف نسبت ندادند که او تصمیم گرفت که زنا کند؟ آیا درباره ایوب نگفتند که او از اثر گناهانش به آن مصیبتها دچار گشت؟ آیا در حق داوود پیغمبر نگفتند که او پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به زن اوریا افتاد و دلباختة او شد و به منظور رسیدن به هدف خود، شوهر آن زن را در جلوی جبهة جنگ پیشاپیش
تابوت قرار داد تا اینکه کشته شد، سپس با آن زن ازدواج کرد؟
آیا درباره حضرتش نگفتند که او درباره پسر عمش علی علیه السلام نظر خصوصی دارد و طبق هوای نفس خود سخن میگوید تا اینکه خداوند دروغ آنان را روشن ساخت و این آیه را نازل فرمود: {وَما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْی یُوحی؟}.
و دربارة اوصیاء بیش از اینها گفتند، آیا نسبت ندادند به سید اوصیاء علیه السلام که او طالب دنیا و در پی خلافت و سلطنت بود و اینکه او همیشه در صدد فتنه و آشوب بود و سکون و آرامش اجتماع را دوست نداشت، و اینکه او خون مسلمانان را بدون جهت میریخت و اینکه اگر او مرد خوبی بود، خالد بن ولید را مأمور کشتن او نمیکردند.
آیا نسبت ندادند که او میخواهد با دختر ابوجهل با داشتن فاطمة زهراسلام الله علیها ازدواج کند و اینکه پیامبرصلی الله علیه وآله در حضور مسلمین بالای منبر از او شکایت کرد و فرمود: مردم! علی علیه السلام تصمیم گرفته دختر دشمن خدا را بر سر دختر پیامبر خداصلی الله علیه وآله بیاورد. آگاه باشید! فاطمه سلام الله علیها پارة تن من است، هر که او را آزار دهد مرا آزار داده و هر که او را خوشحال کند مرا خوشحال کرده و هر که او را به خشم آورد مرا بهخشم آورده است.
سپس حضرت صادق علیه السلام فرمودند:
ای علقمه! چه شگفتانگیز است گفتارهای متناقض مردم دربارة علی علیه السلام. چقدر فاصله است میان گفتار کسی که میگوید: علی خدا و معبود است و گفتار کسی که میگوید: او بندة نافرمان است و دستور معبود را تمرّد میکند، و از این دو نسبت ناروا، گفتار کسی که او را نافرمان و متمرّد میداند، در نظر علی علیه السلام آسانتر است از نسبت خدایی دادن به آن حضرت.
ای علقمه! آیا درباره خدا نگفتند که او سوم از خدایان سهگانه است؟ آیا
او را در صفاتش مانند مخلوقات ندانستند؟ آیا نگفتند که خدا همان روزگار یا طبیعت است؟ آیا نگفتند که خدا یعنی فلک (که تدبیر تمام عالم به دست فلک وگردون است، پس او خداست)؟ آیا نگفتند که او جسم است؟ آیا نگفتند که او صورت است (شکل دارد)؟ منزه و بسیار بلندمقام است - ذات باری از این اوهام و خیالات - ؟
ای علقمه! زبانهایی که ذات مقدس خداوندی را به چیزهایی که هیچ شایستگی و تناسبی با خداوند ندارد نسبت میدهد، چگونه ممکن است از نسبتهای ناراحتکننده به شما خودداری نماید؟ پس باید شما از پروردگار یاری بطلبید و صبر و استقامت داشته باشید که زمین ملک خداست، و به هر کس که بخواهد میدهد و البته پایان امر و عاقبت نیک برای پرهیزکاران است.(1)
بنی اسرائیل به موسی گفتند: قبل از اینکه نزد ما بیایی و پس از آنکه آمدی ما مورد آزار و اذیت قرار گرفتیم. خدای عزوجل فرمود: ای موسی! به آنها بگو: امید است پروردگارتان دشمنتان را نابود کند و شما را در زمین جانشین گرداند و نگاه کند که چگونه عمل میکنید؟
همچنین مرحوم اربلی روایتی را از امیرمؤمنان علیه السلام نقل میکند که: آن حضرت تصریح میکنند هیچگاه فاطمه زهراسلام الله علیها را به خشم نیاورده است؛
فَوَاللهِ مَا أغْضَبْتُهَا وَ لا أکْرَهْتُهَا عَلَی أمْرٍ حَتَّی قَبَضَهَا اللهُ عَزَّوَجَلَّ وَلا أغْضَبَتْنِی وَ لا عَصَتْ لِی أمْراً وَلَقَدْ کُنْتُ أنْظُرُ إِلَیْهَا فَتَنْکَشِفُ عَنِّی الْهُمُومُ وَالأحْزَان.(2)
به خداوند سوگند! من هیچگاه فاطمه سلام الله علیها را خشمگین و ناراحت نکردم تا از دنیا رحلت نمود. فاطمه سلام الله علیها هم مرا خشمناک نکرد و از من نافرمانی ننمود. هرگاه من محزون و اندوهناک میشدم، برای رفع غم و اندوه خود، به چهرة فاطمه سلام الله علیها نگاه میکردم.
ابنتیمیه به اسلام و ایمان حضرت علی علیه السلام اشکال میکند و در این باره میگوید:
أن یقال قبل أن یبعث الله محمداصلی الله علیه وآله لم یکن أحد مؤمنا من قریش لا رجل ولا صبی ولا أمرأة ولا الثلاثة ولا علی وإذا قیل عن الرجال إنهم کانوا یعبدون الأصنام فالصبیان کذلک علی وغیره وإن قیل کفر الصبی لیس مثل کفر البالغ قیل ولا إیمان الصبی مثل إیمان البالغ فأولئک یثبت لهم حکم الایمان والکفر وهم بالغون وعلی یثبت له حکم الکفر والایمان وهو دون البلوغ والصبی المولود بین أبوین کافرین یجری علیه حکم الکفر فی الدنیا.
پیش از آنکه خداوند محمدصلی الله علیه وآله را به رسالت مبعوث کند، هیچ کس از قریش مؤمن نبود، نه مردی، نه کودکی، نه زنی، نه سه نفر و نه علی علیه السلام ، هیچ کدام ایمان نداشتند. زمانی که گفته میشود مردان بت میپرستیدند، کودکان نیز همینگونه بودند چه علی[علیه السلام ] و چه دیگران! اگر بگویید: کفر خردسال همانند کفر انسان بالغ نیست، میگوییم: ایمان کودک نیز مانند ایمان فرد بالغ نیست، همان طوری که برای دیگران ایمان و کفر پس از بلوغ ثابت میشود، برای علی[علیه السلام ]، نیز ایمان و کفر قبل از بلوغ ثابت میگردد. از آن گذشته، کودکی که از پدر و مادر کافر متولد شود، بر او حکم کفر در دنیا جاری میگردد.(1)
1) ابن تیمیه، احمد، منهاج السنهْ، ج8، ص285.
ابن تیمیه در جای دیگر مینویسد:
أن الرافضة تعجز عن إثبات إیمان علی وعدالته... فإن احتجوا بما تواتر من إسلامه وهجرته وجهاده فقد تواتر ذلک عن هؤلاء بل تواتر اسلام معاویه ویزید وخلفاء بنی أمیه وبنی العباس وصلاتهم وصیامهم وجهادهم للکفار.
در حقیقت رافضیان نمیتوانند ایمان علی علیه السلام ، و عدالتش را ثابت کنند... اگر بگویند اسلام، هجرت و جهاد او در راه خدا به تواتر نقل شده است، در پاسخ میگوییم: اسلام معاویه، یزید، خلفای بنی امیه و بنیعباس و نماز و روزه و جهادشان نیز به تواتر نقل شده است.(1)
امیرالمؤمنین علی علیه السلام شخصیتی است که خداوند به نص صریح قرآن او را «مؤمن» خطاب کرده و حتی او را «ولی» و سرپرست مردم معرفی کرده است. خداوند میفرماید:
{إِنَّمَا وَلِیکُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ ءَامَنُوا الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلَوهَ وَیؤْتُونَ الزَّکَوة وَهُمْ رَاکِعُون}.(2)
ولیّ شما، تنها خدا و پیامبر او کسانی هستند که ایمان آوردهاند؛ همان کسانی که نماز برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند.
این آیه به اعتراف بسیاری از علمای اهل تسنن در حق حضرت علی علیه السلام
نازل شده است. قاضی عضد الدین ایجی در این باره میگوید:
وأجمع أئمّه التفسیر أنّ المراد علی علیه السلام .(1)
تمامی مفسرین اجماع دارند که این آیه درباره علی علیه السّلام نازل شده است. سعدالدین تفتازانی نیز تصریح میکند:
نزلت باتّفاق المفسّرین فی علی بن أبی طالب علیه السلام حین أعطی خاتمه وهو راکع فی صلاته.(2)
آیه مزبور به اتفاق مفسران درباره علی علیه السلام هنگامی که در حال رکوع انگشترش را به فقیر نیازمند بخشید نازل شده است.
و نیز، قوشجی در این باره میگوید:
إنّها نزلت باتفاق المفسّرین فی حق علی بن أبیطالب علیه السلام حین أعطی السائل خاتمه وهو راکع فی صلاته.(3)
این آیه، به اتفاق مفسران در حق علی بن أبی طالب علیه السلام ، نازل شده است. و آن هنگامی بود که به سائل انگشتریاش را بخشید در حالی که در رکوع نماز بود.
آلوسی نیز میگوید:
غالب الأخباریین علی أنّ هذه الآیة نزلت فی علی.
غالب اخباری ها بر این عقیدهاند که این آیه در حق علی علیه السلام نازل شده است.(4)
با این آیات، ولایت و جانشینی بلافصل حضرت امیرعلیه السلام به اثبات میرسد، همچنین ایمان حضرت به طریق اولی ثابت میشود.
از طرفی امیرالمؤمنین علیه السلام جزء صحابه است؛ ابن تیمیه براین باور است که همه صحابه مؤمناند؛ بلکه همه آنها را بلا استثناء عادل میداند. حال آیا امیرالمؤمنین‘ جزء صحابه نیست، یا هیچ یک از صحابه عادل نبوده و دلیلی بر ایمان و عدالت آنها وجود ندارد؟
اسلام(1)
عبدالرزاق در کتاب مصنف، ج11، ص227.
جوهری در کتاب مسند، ص87.
ابن سعد در کتاب طبقات الکبری، ج3، ص21.
بلاذری در کتاب انساب الاشراف، ص90.
ابی شیبه در کتاب المصنف، ج7، ص502.
احمد در کتاب مسند احمد، ج1، 331.
یعقوبی در کتاب تاریخ یعقوبی، ج2، ص23.
ابی عاصم در کتاب الاحادوالمثانی، ج1، ص148.
عبدالرزاق در کتاب المصنف، ج5، ص325.
اسکافی در کتاب المعیار والموزنهْ، ص67.
بلاذری در کتاب انساب الاشراف، ص90.
) علی علیه السلام از منظر روایات فریقینرسول خداصلی الله علیه وآله در میان جمعی از یاران خود فرمودند:
نخستین کسی که در روز رستاخیز با من در کنار حوض کوثر ملاقات
میکند، پیش قدمترین شما در اسلام، علی بن ابی طالب علیه السلام است.(1)
حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم ، روز دوشنبه به نبوت مبعوث شدند و علی علیه السلام فردای آن روز ایشان او نماز خواندند.(2)
آن روز، اسلام جز به خانه پیامبر و خدیجه راه نیافته بود و من سومین نفر آنها بودم. نور وحی و رسالت را میدیدم
و بوی نبوت را استشمام میکردم.(3)
1) ابنعبدالبر، الاستیعاب فی معرفهْ الاصحاب، ج3، ص28؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغهْ، ج13، ص119؛ حاکم نیشابوری، المستدرک علی صحیحین، ج3، ص17.
2) ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفهْ الاصحاب، ج3، ص32؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج2، ص57؛ حاکم نیشابوری، المستدرک علی صحیحین، ج3، ص112.
3) نهج البلاغهْ، خطبه 192.
من بنده خدا و برادر پیامبرصلی الله علیه وآله و صدیق اکبرم، این سخن را پس از من، جز دروغگوی افتراساز نمیگوید، من هفت سال پیش از مردم با رسول خدا نماز گزاردم.(1)
ابوجعفر اسکافی معتزلی در رساله خود مینویسد که: همه مردم میدانند که علی علیه السلام افتخار پیشگامی در اسلام را داشت. جایی که خود ایشان فرمودند: پیامبر روز دوشنبه مبعوث شدند و من سه شنبه ایمان آوردم(2).
و یا اینکه میفرمودند من هفت سال قبل از دیگران نماز خواندم! و این مسأله از هر مشهوری مشهورتر است و ما کسی را در گذشته نیافتهایم که اسلام علی علیه السلام را سبک بشمارد یا بگوید او اسلام آورد در حالی که کودک خردسال بود. عجب این که افرادی چون «عباس» و «حمزه» برای پذیرش اسلام منتظر عکسالعمل ابوطالب بودند، ولی فرزند ابوطالب هرگز منتظر پدر ننشست و ایمان آورد.(3)
بنابراین اشکال مزبور از نظر فریقین بیاساس است و خلاصه مطلب این است:
الف) پیامبرصلی الله علیه وآله، اسلام علی علیه السلام را پذیرفت و کسی که اسلام او را به خاطر
1) طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج2، ص312؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج2، ص57؛ المستدرک علی صحیحین، ج3، ص112.
2) البته طبق آنچه که در منابع اسلامی واضح و مبرهن است این است که حضرت علی علیه السلام ایمان خود را اظهار کردند نه اینکه ایمان نداشته و بعداً ایمان آورده باشند. (محقق)
3) علامه امینی، عبدالحسین، الغدیر، ج3، ص237.
سن و سال معتبر نداند در واقع ایراد به پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله گرفته است!
ب) در داستان یوم الدار که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم خویشان و اقوام خود را به اسلام دعوت نمود، فرمودند که نخستین کسی که دعوت ایشان را بپذیرد، برادر و وصی و جانشین آن حضرت خواهد بود. هیچ کس دعوت ایشان را نپذیرفت جز علیبن ابیطالب علیه السلام که عرض کردند: من شما را یاری میکنم و با شما بیعت میکنم و پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله هم فرمودند: تو برادر و وصی و جانشین من هستی.
بدون شک سن بلوغ شرط پذیرش اسلام نیست، هر نوجوانی که عقل و تمیز کافی داشته باشد و اسلام را بپذیرد، در زمره مسلمانان قرار میگیرد.
پ) از قرآن مجید استفاده میشود که حتی بلوغ شرط نبوت هم نیست و برخی از پیامبران در دوران طفولیت به این مقام رسیدهاند، چنانکه در حق حضرت یحیی میفرماید: ما فرمان نبوت را در طفولیت به او دادیم.(1)
شجاعت حضرت علی علیه السلام روشنتر از خورشید است که در زیر به چند مورد اشاره میشود:
الف) علی علیه السلام کسی است که در غزوه بدر، سی و شش نفر از دلاوران مشرکین را کشت.(2)
ب) در غزوه احد ندا داده شد که فتوت منحصر به علی علیه السلام ؛ «لافتی الا علی لاسیف الا ذوالفقار».(3)
پ) امیرالمؤمنین علیه السلام شخصیتی است که با ورود ایشان در میدان مبارزه در غزوه خندق، تمام ایمان در مقابل تمام کفر قرار گرفت؛ و در برتری عمل آن حضرت همین بس که از تمام اعمال امت پیغمبرصلی الله علیه وآله تا روز قیامت افضل و برتر است.(1)
ت) اگر در میدان جنگ قدم زد تاریخ دلاوری مانندش ندید که زرهش پشت نداشته باشد.(2)
ث) در یک شب پانصد و سه تکبیر گفت و به هر تکبیری دشمن را به خاک بیفکند.(3)
ابن تیمیه درصدد برآمده است تا شجاعتهای حضرت امیرعلیه السلام را انکار کند، لذا در اینباره مینویسد:
فلاریب ان ابابکر اشجع من عمر و عمر اشجع من عثمان وعلی علیه السلام .(4)
هیچ شکی نیست که ابابکر شجاعتر از عمر و عمر شجاعتر از عثمان و علی[علیه السلام ] بوده است.
اولین کسی که با رسول خداصلی الله علیه وآله نماز خواند، حضرت علی علیه السلام است. ولی متاسفانه ابن تیمیه در این باره مینویسد:
أن قول القائل علی علیه السلام أول من صلی مع النبی صلی الله علیه و آله وسلم ممنوع بل اکثر الناس علی خلاف ذلک وان أبابکر صلی قبله.(1)
سخن کسی که میگوید علی[علیه السلام ] اولین کسی بود که با پیامبرصلی الله علیه وآله نماز خواند باطل است بلکه بیشتر مردم برخلاف آن معتقدند و ابوبکر قبل از حضرت علی علیه السلام نماز خواند.
نخستین کسی که با رسول خداصلی الله علیه وآله نماز خواند، حضرت علی علیه السلام بود که به مدارکی درباره آن اشاره میشود:
الف) حضرت علی علیه السلام میفرمایند:
ما اعرف احدا من هذه الامة عبدالله بعد نبیها غیری عبدت الله قبل ان یعبده احد من هذه الامة بسبع سنین.(2)
از میان امت کسی را بعد از نبی جز خودم نمیشناسم که خدا را عبادت کرده باشد و من خدا را قبل از اینکه کسی عبادت کند، هفت سال عبادت کردهام.
ب) بعضی از بزرگان اهل تسنن در این باره مینویسند: انس وجابر بن
عبدالله و غیر آنها نقل کردهاند که:
بعث النبی یوم الاثنین وصلی علی یوم الثلاثاء.(1)
رسول خدا(صلی الله علیه وآله) روز دوشنبه به رسالت برگزیده شد و امیرالمومنین، علی علیه السلام ، روز سه شنبه با ایشان اقامه نماز کرد.
پ) ابوایوب انصاری ازرسول خداصلی الله علیه وآله نقل کرده است که:
قال رسول الله صلی الله علیه وآله لقد صلت الملائکه علی وعلی علی سبع سنین لأناکنا نصلی لیس معنا احد یصلی غیرنا.(2)
ملائکه بر من و علی درود میفرستادند، زیرا جز من و علی علیه السلام کسی نبود که با ما نماز بخواند [فقط ما بودیم که نماز بجا میآوردیم].(3)
سیره هشام، ج1، ص162.
المصنف، ج1، ص141.
مسنداحمد، ج1، ص141.
الاوائل، ص79.
الاحاد والمثانی، ج1، ص149.
تهذیب التهذیب، ج3، ص347.
تاریخ الامم والملوک، ج2، ص55.
البدایهْ والنهایهْ، ج3، ص35.
کنزالعمال، ج13، ص124.
جواهر المطالب، ج1، ص45.
سبل الهدی، ج2، ص302.
ابنحجر عسقلانی در «الدرر الکامنهْ»(1)از ابنتیمیه نقل می کند که:
إنّ علیاً أخطأ فی سبعة عشر شیئاً، ثم خالف نصّ الکتاب، منها اعتداد المتوفّی عنها زوجها أطول الأجلین، ومن الناس من ینسبه إلی النفاق لقوله: إنّ علیاً کان مخذولاً حیثما توجّه، وإنّه حاول الخلافة مراراً فلم ینلها و إنّما قاتل للرئاسة لا للدیانة، ولقوله: إنّه کان یحبّ الریاسة، وإنّ عثمان کان یحبّ المال، ولقوله: أبوبکر أسلم شیخاً یدری ما یقول، وعلیّ أسلم صبیّاً، والصبیّ لایصحّ إسلامه علی قول.(2)
علی علیه السلام در هفده مورد دچار اشتباه شد و با نصّ قرآن مخالفت کرد که یکی از آنها دربارة عدّة زن شوهرمرده است که باید طولانی ترین زمان از عدّة وفات و وضع حمل را عدّة خود قرار دهد. بعضی به جهت سخنان زشتی که دربارة امیرمؤمنان علیه السلام بیان داشته است، اینتیمیه را منافق دانستهاند؛ چون وی گفته است: علیبن ابیطالب علیه السلام بارها برای به دست آوردن خلافت تلاش کرد، ولی کسی او را یاری نکرد، جنگهای او برای دیانت خواهی نبود، بلکه برای ریاست طلبی بود، و عثمان مال را دوست داشت و اسلامِ ابوبکر از اسلامِ علی علیه السلام که در دوران طفولیت بود باارزشتر است؛ زیرا اسلام آوردن طفل بنابر قولی صحیح نیست.
همچنین مینویسد:
ثم یقال لهؤلاء الرافضة لو قالت لکم النواصب علی قد استحل دماءالمسلمین وقاتلهم بغیر أمرالله ورسوله علی ریاسته وقد قال النبی صلی الله علیه وآله
سباب المسلم فسوق وقتاله کفر وقال ولا ترجعوا بعدی کفارا یضرب بعضکم رقاب بعض فیکون علی کافرا لذلک لم تکن حجتکم أقوی من حجتهم لأن الأحادیث التی احتجوا بها صحیحة.
وأیضا فیقولون قتل النفوس فساد فمن قتل النفوس علی طاعته کان مریدا للعلو فی الأرض والفساد وهذا حال فرعون والله تعالی یقول تلک الدار الاخرة نجعلها للذین لایریدون علوا فی الأرض ولا فسادا والعاقبة للمتقین فمن أراد العلو فی الأرض والفساد لم یکن من أهلالسعادة فی الاخرة ولیس هذا کقتال الصدیق للمرتدین ولمانعی الزکاة فإن الصدیق إنما قاتلهم علی طاعةالله ورسوله لا علی طاعته فإن الزکاة فرض علیهم فقاتلهم علل الاقرار بها وعلی أدائها بخلاف من قاتل لیطاع هو.(1)
سپس به این روافض گفته می شود که اگر ناصبی ها به شما بگویند که علی علیه السلام خون مسلمانان را حلال دانست و با ایشان بدون دستور خدا و رسول او برای ریاست خودش جنگید و حال آنکه رسول خداصلی الله علیه وآله فرموده اند: فحش دادن به مسلمان سبب فسق است و جنگ با او کفر، و فرموده است: که بعد از من دوباره در حالیکه کافر شدهاید باز نگردید، چون عده ای از شما گردن دیگری را میزند، پس علی علیه السلام بدین سبب [نستجیر بالله] کافر است، دلیل شما (رافضه) در جواب دلیل ایشان (نواصب) قویتر نخواهد بود؛ زیرا روایاتی که ایشان بدان استدلال کرده اند، صحیح است. و نیز (ناصبی ها) می گویند: کشتن مردمان فساد است؛ پس هر کس که مردمان را برای تحت اطاعت در آوردن ایشان بکشد، قصد سرکشی در زمین و فساد را دارد؛ و این حالت فرعون است
1) ابنتیمیه، منهاج السنهْ، ج4، ص500 - 499.
و خداوند می گوید: آن خانة آخرت است؛ آن را برای کسانی قرار می دهیم که سرکشی در زمین و فساد را نمی خواهند وعاقبت برای پرهیزکاران است؛ پس هرکس که در زمین سرکشی و فساد کند، از اهل سعادت در آخرت نخواهد بود؛ و این مانند جنگ صدیق (ابوبکر) با مرتدین و کسانی که زکات ندادند نیست (تا بگویید او هم در زمین فساد کرده است)؛ پس به درستیکه صدیق با ایشان تنها به خاطر اطاعت خدا و رسول او جنگید؛ نه به خاطر اطاعت خودش؛ پس به درستیکه زکات بر ایشان واجب بود؛ و با ایشان به خاطر اقرار به وجوب زکات و پرداخت آن جنگید؛ به خلاف کسی که می جنگد تا از او اطاعت کنند.
و باز در جای دیگر مینویسد:
وعلی علیه السلام یقاتل لیطاع ویتصرف فی النفوس والأموال فکیف یجعل هذا قتالا علیالدین وأبوبکر یقاتل من ارتد عن الاسلام ومن ترک ما فرضالله لیطیعالله ورسوله فقط ولا یکون هذا قتالا علیالدین.(1)
و علی علیه السلام جنگید تا از او اطاعت کنند و بتواند در جان و مال مردم تصرف کند؛ پس چگونه این را جنگ برای دین قرار می دهید؟ و ابوبکر با کسانی جنگید که از اسلام مرتد شده بودند و نیز با کسانیکه آنچه را خدا واجب کرده بود ترک کرده بودند؛ تا فقط خدا و رسولش اطاعت شوند؛ و این جنگ (جنگهای امام علی علیه السلام ) برای دین نیست.
پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله با علمی که خداوند به او عطا کرده بود، وقوع تمامی این
1) ابنتیمیه، احمد، منهاج السنهْ، ج8، ص330.
جنگها را پیشبینی و به امیرالمؤمنین علیه السلام دستور داد تا با ناکثین، قاسطین و مارقین جنگ نماید و حتی کسانی همچون عایشه، زبیر و... را از شرکت در این جنگها برحذر داشته است؛ چنانچه بسیاری از علمای اهل تسنن، حدیث «کلاب حوأب» را نقل کردهاند. ابنحجر عسقلانی در کتاب «فتحالباری» مینویسد:
عن عکرمة عن ابنعباس ان رسولالله صلی الله علیه وآله قال لنسائه أیتکن صاحبة الجمل الأدبب - بهمزة مفتوحة ودال ساکنة ثم موحدتین الأولی مفتوحة - تخرج حتی تنبحها کلاب الحوأب یقتل عن یمینها وعن شمالها قتلی کثیرة وتنجو من بعد ما کادت.
عکرمه از ابنعباس نقل کرده که پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله خطاب به همسرانش فرمود: کدامیک از شما بر شتر پر مو مینشیند و خروج میکند و سگان حوأب بر او پارس میکنند و مردم بسیاری از جانب راست و چپ او کشته میشوند و او سرانجام رهایی پیدا میکند؟
و بعد از نقل حدیث میگوید:
وهذا رواه البزار ورجاله ثقات.(1)
بزاز این روایت را نقل کرده و راویان آن ثقه و قابل اعتماد هستند.
و ابنکثیر دمشقی در کتاب «البدایهْ و النهایهْ» مینویسد:
عن قیس بن أبیحازم: أن عائشة لماأتت علی الحوأب فسمعت نباح الکلاب فقالت: ما أظننی إلا راجعة، إن رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم قال لنا: أیتکن ینبح علیها کلاب الحوأب، فقال لها الزبیر: ترجعین؟ عسیالله أن یصلح بک بین الناس.
1) عسقلانی، احمد، فتح الباری، ج13، ص46 - 45.
هنگامی که «عایشه» به حوأب وارد شد و پارس سگان آنجا را شنید، گفت: چارهای نیست جز اینکه از این سفر صرفنظر کنم؛ چرا که رسول خداصلی الله علیه وآله به ما (همسرانش)، فرمود: کدامیک از شماست که سگان حوأب بر او پارس میکنند؟ «زبیر» گفت: چگونه ممکن است از این سفر صرفنظر کنی در حالیکه امید آن میرود که خدای تعالی با حضور تو بین مردم را اصلاح نماید! و بعد از نقل حدیث میگوید: «وهذا إسناد صحیح علی شرط الصحیحین ولم یخرجوه».(1)
سند این روایت، طبق شرطهایی که مسلم و بخاری در صحت روایت قائل بودند، صحیح است،ولی آنها این حدیث را نیاوردهاند.(2)
مسند أحمد، ج6، صص52 و97؛ و حاکم نیشابوری، المستدرک، ج3، ص120؛ ابن أبیشیبة الکوفی، المنصف، ج8، ص708؛ مسند ابن راهویه، ج3، ص892؛ و مسند أبییعلی، ج8، ص282؛ زمخشری، الفایق فی غریب الحدیث، ج1، ص353؛ هیثمی، موارد الظمآن، ص453؛ کنز العمال، ج11، صص197 و 334؛ ذهبی، سیر أعلام النبلاء، ج2، ص177؛ بلاذری، أنساب الاشراف، ص224؛ حموی، معجم البلدان، ج2، ص314؛ تاریخ یعقوبی، ج2، ص181 و تاریخ طبری، ج3، ص475 و..
بنابراین پیامبرصلی الله علیه وآله از این واقعه با خبر بوده و عایشه و طرفدارانش را از چنین جنگی برحذر داشته است و این نشان میدهد که آنها در این جنگ بر باطل و امیرالمؤمنین صلی الله علیه و آله وسلم بر حق بوده است و نیز در روایات بسیاری نقل شده است که پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله زبیر را از این جنگ بر حذر داشته و حتی او را ظالم خطاب کردهاند.
حاکم نیشابوری مینویسد:
عن أبیحرب بن أبیالأسود الدئلی قال شهدت الزبیر خرج یرید علیا فقال له علی أنشدک الله هل سمعت رسول الله صلی الله علیه وآله یقول تقاتله وأنت له
ظالم فقال لم اذکر ثم مضی الزبیر منصرفا.
حرببن ابوالاسود دئلی، گفت: هنگامی که زبیر علیه حضرت علی علیه السلام خروج کرد، حضرت علی علیه السلام خطاب به او فرمود: تو را به خدا سوگند! آیا به خاطر داری که رسول خداصلی الله علیه وآله به تو فرمود: تو هستی که با علی علیه السلام میجنگی و به او ستم میکنی؟ «زبیر» در پاسخ گفت: از آنچه میگویی اطلاعی ندارم - و یا به قولی - فراموش کردهام!! آنگاه زبیر بازگشت.
و بعد از نقل حدیث میگوید:
هذا حدیث صحیح عن أبیحرب بن أبیالأسود.(1)
این حدیث از أبیحرب بن أبیاسود صحیح است.
حاکم نیشابوری بعد از نقل چندین حدیث در اینباره، میگوید:
هذه الأحادیث صحیحة عن أمیرالمؤمنین علی علیه السلام وإن لم یخرجاه بهذه الأسانید.(2)
این احادیث از امیرالمؤمنین علی علیه السلام صحیح
است؛ اگرچه بخاری و مسلم با این سندها نقل نکردهاند.
و نیز میگوید:
وقد روی اقرار الزبیر لعلی علیه السلام بذلک من غیر هذه الوجوه والروایات.
اقراری که زبیر برای حضرت علی علیه السلام نمود، منحصر به این بخش از روایات نیست؛ بلکه وجوه و روایات دیگری هم مؤید اقرار و اعتراف زبیر میباشد.
روایات فراوانی در کتابهای اهل تسنن نقل شده که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم اعلام کرده است که هرکس با علی علیه السلام بجنگد، مثل آن است که با من جنگیده است؛ از جمله ابنماجه در سن خود که یکی از صحاح ستّه أهل تسنن به شمار میآید، مینویسد:
عَنْ زَیدِ بْنِ أرْقَمَ قَالَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه وآله لِعَلِی وَفَاطِمَةَ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَینِ أَنَا سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمْتُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حَارَبْتُمْ.(1)
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم خطاب به امام علی، فاطمه، حسن و حسین علیه السلام فرمود: من با کسی که شما جنگ با او بکنید جنگ می کنم و با کسی که سازگار باشید سازگارم.
جصاص بعد از نقل حدیث میگوید:
فاستحقّ من حاربهم اسم المحارب لله ولرسوله.(2)
بنابراین، سزاوار است کسی که با آنها (اهلبیت) بجنگد، اسم محارب و جنگکننده با خدا و رسول خداصلی الله علی وآله گذاشته شود.
ابن تیمیّه با دید مادی، پیشرفت را تنها در جنگ و خونریزی و کشورگشایی میبیند و برای علم و دانش، مکارم اخلاق و فرهنگ اسلام هیچ ارزشی قائل نمیشود. وی مدّعی است که در میان دوازده امام شیعیان، تنها برای یکی
از آنها
1) قزوینی، محمد، سنن ابنماجه، ج1، ص166، ح142؛ حاکم نیشابوری، ابوعبدالله محمد، المستدرک علی الصحیحین، ج3، ص149، ذهبی نیز این روایت را در تلخیص المستدرک آورده است. و نیز طبرانی، در معجم اوسط، ج5، ص182؛ و معجم کبیر، ج3، ص40؛ ابنأثیر أسد الغابهْ، ج5، ص522؛ ابن کثیر، البدایهْ والنهایهْ، ج8، ص40. نقل کردهاند.
2) أحکام القرآن، ج2، ص508.
سلطنت و قدرت فراهم شد و او نیز هیچ قلمرویی به قلمروی مسلمانان نیفزود. لذا اینگونه می نویسد:
در میان کسانی که امامیه، ادّعای عصمت برای آنها میکنند؛ تنها علی[علیه السلام ] از راه بیعتِ سران به حکومت رسید. در زمان سلطنت او نیز چندان نفع و مصلحتی در این دنیا نصیب مسلمانان نشد؛ آنچنان که در زمان سه خلیفه پیشین شده بود. بنابراین میتوان به طور قطع و یقین نتیجه گرفت، آن لطف و مصلحتی که ادعا میکنند با امامانشان حاصل میشود، باطل است.(1)
ابنتیمیه در نقد حکومت حضرت امیر اینگونه مینویسد:
هر کس گمان میکند آن دوازده نفری که پیامبر وعدة آمدنشان را داده(2)همین دوازده نفری هستند که شیعیان ادّعای امامت آنها را میکنند، او در نهایت جهل و نادانی است؛ زیرا هیچ کدام از آنها دست به شمشیر نبردند مگر علیبن ابیطالب[علیه السلام ]، او هم نتوانست در زمان خلافتش با کفار نبرد کند، حتی یک شهر هم فتح نکرد و یک کافر را هم نکشت، بلکه مسلمانان شروع به کشتن یکدیگر کردند، تا آنجا که کفار، مشرکان و اهل کتاب در شرق ممالک اسلامی و نیز در شام به آنها طمع نمودند؛ به گونهای که گفته شده آنها برخی از شهرهای مسلمانان را تصاحب کردند.
این چه عزتی است که در زمان خلافت او نصیب اسلام شد؟...!
بنابراین، اسلام نزد شیعیان، همان خواری آنهاست و ما در میان هواپرستان ذلیلتر از رافضی ها نداریم.(1)
معیار عزّت و ذلّت و نفع و مصلحت در نزد ابنتیمیّه فقط شمشیر، خونریزی و کشورگشایی است و کسی عزیز خواهد بود که به هر قیمت این کار را انجام دهد، گرچه به قیمت محو الگوهای اسلام، ایجاد تنفّر و وحشت در دل مردم از اسلام و جلوگیری از انتشار فرهنگ آن باشد. آنچه مهم است، افزایش قلمرو حکومتی است.
در این نوع کشورگشایی، پس از قتل و غارت، فرمان صادر میکنند که کسی حق ندارد از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم برای مردم چیزی نقل کند، مبادا مردم بفهمند که روش پیامبرصلی الله علیه وآله غیر از این بوده است. آنگاه بخشنامه صادر میکنند که در تمام قلمرو فتحشده، به الگوهای واقعی اسلام دشنام دهند، دروازة دانش شهر نبوی را لعن نمایند؛ چرا که اگر مردم آنها را به عنوان مرجع دینی و علمی بپذیرند، کار تمام است. باید دست مردم را از علوم خودشان نیز کوتاه نمود، نباید گذاشت آنها از کتاب ها و کتابخانه های خود استفاده کنند.
از اینرو، نخستین فرمانی که در کشورهای تازه فتحشده اجرا میشود، به آتش کشیدن کتاب ها و کتابخانههاست؛ آتشی که با آن میتوان حمام های شهر را گرم کرد تا مردم به وظیفة شرعی استحمام عمل کنند. اکنون به چند مورد اشاره می کنیم:
1) ابنتیمیه، احمد، منهاج السنّهْ، ج8، صص241 - 242.
پس از آنکه عمروعاص به دستور عمر، شهر اسکندریه مصر را فتح کرد، یکی از دانشمندان اسکندریه به نام یحیی غراماطی نزد او آمد. عمروعاص میدانست که او چه کسی است و تا چه اندازه بر علوم مختلف احاطه دارد، از اینرو او را گرامی داشت و مرتب از او مطالب علمی و دانش های مختلف بشری را میآموخت.
روزی یحیی به او گفت: تو تمامی مناطق اسکندریه را در تصرف خود درآوردی و هر چه در آن بود بر آن مهر زدی، هر چیزی که به درد تو میخورد، ارزانی خودت، ما با آن کاری نداریم، اما آنچه که به دردت نمیخوردو نفعی از آن عایدت نمیشود، به ما برگردان که ما به آن سزاوارتریم.
عمرو عاص گفت: چه میخواهی؟
گفت: کتاب های حکمت که در خزانه های پادشاهی نگهداری میشود.
عمرو گفت: من در این موضوع مهم نمیتوانم خودسرانه تصمیم بگیرم و باید از رئیس مسلمانان، عمربن خطاب، کسب اجازه کنم.
آنگاه نامهای به عمر نوشته و سخن آن دانشمند را به اطلاعش رساند. پس از چندی جواب نامه از سوی عمر آمد، بخشنامة عمر از این قرار بود:
«اما آن کتاب هایی که گفتی؛ پس اگر آنچه در آنها نوشته شده در قرآن وجود دارد، ما به آنها نیاز نداریم و اگر آنچه در آنها نوشته شده، مخالف با قرآن است، نبود آنها بهتر است. از اینرو وظیفة تو آن است که آنها را از بین ببری».
پس از این حکمِ حکومتی، عمروعاص آن کتاب ها را میان حمام های اسکندریه تقسیم کرد تا به جای هیزم به وسیلة آنها آب حمام را گرم کنند، تا
اینکه طی شش ماه، سوخت حمام ها از آن کتاب ها تأمین میشد!! و همة آنها از بین رفت!! ماجرا را بشنو و انگشت شگفتی به دندان بگیر.(1)
عمرو عاص به جز این کتاب هایی که در خزانة ملوکیّه از آنها مراقبت میشد، چندین کتابخانة دیگر را نیز در مصر به آتش کشید، از جمله کتابخانهای که اسکندر بعد از ساختن شهرش آن را بنا کرده بود.(2)
در نقلی آمده است:
کتاب هایی که در مدت شش ماه حمام های اسکندریه را گرم کردند، به امر «بطولوماوس فیلادلفیوس»، از پادشاهان اسکندریّه جمعآوری شده بود. او دستور داد در تمامی شهرها و کشورها جستوجو کردند و هر کتابی در هر علمی نوشته شده بود، با چندین برابر قیمت خریداری کرده و در خزانة خود نگهداری میکرد تاتعداد کتاب ها به پنجاه هزار و صد و بیست عنوان کتاب رسیده بود، پس از آن نیز مرتب بر تعداد آنها افزوده میشد و هر پادشاه جدیدی که میآمد، مسؤول مراقبت و حفظ آن کتاب ها بود.(3)
ابنندیم در این زمینه می گوید:
کتاب های سوختة آن کتابخانه، شامل تمامی دانش های آن زمان بوده، از قبیل فلسفه، ریاضیات، طب، حکمت، آداب و هیأت.(4)
البته این رأی خلیفه به کتابخانه اسکندریه مختص نبوده؛ بلکه هر جایی که فتح میشد، همین فرمان را در مورد آن صادر مینمود.(1)سعد بن ابیوقاص به فرمان عمر، همة کتاب های ایرانیان را به دریا ریخت.(2)او دربارة کتاب های مدائن نیز همینگونه رفتار کرد، تا جایی که کتاب های پیامبران پیشین نیز از این قانون مستثنی نبودند.(3)
ما ادعا نمیکنیم که همة مطالب آن کتاب ها صحیح و درست بوده است، اما اینگونه رفتار با کتاب و کتابخانه، نشانگر دشمنی عمر با علم و دانش است. بسیاری از این علوم، حاصل تجربة بشر در زمان های طولانی است.
آیا چنین رفتاری، نابودی تمدّن بشری را در پی نداشته است؟ در این شیوه حکومتی، کسی حق ندارد از قرآن چیزی بپرسد، فقط همین متن عربی آن را هر که بلد است بخواند، و اگر معنای کلمهای از قرآن را نفهمید حق سؤال ندارد، وگرنه تازیانه خلیفه مسلمانان پشتش را مینوازد.
آمده است که: پس از فتح عراق، شخصی از آن سامان به نام «صبیغ عراقی»، مرتب از لشکریان اسلام در مورد قرآن، سؤالاتی را مطرح میکرد و از مطالب آن میپرسید تا اینکه همراه لشکریان به مصر آمد، به محض ورود به مصر، عمروعاص او را با نامهای به سمت عمر بن خطاب فرستاد، وقتی که نامهرسان،
نامة عمروعاص را که در آن شرح حال آن عراقی نوشته شده بود را به عمر داد و او از مضمون نامه آگاه شد، سخت برآشفت و گفت: این مرد کجاست؟
او گفت: در میان کاروان است.
عمر گفت: برو ببین اگر گریخته باشد عقوبت دردناکی در انتظارت خواهد بود.
آن شخص رفت و صبیغ را آورد. عمر به او رو کرد و گفت: تو کسی هستی که چیزهای تازه میپرسی؟!
آنگاه عمر کسی را فرستاد تا شاخه های تازه از نخل آوردند، آنها را به هم بست و شروع کرد به زدن به پشت او! آنقدر زد تا پشتش ترک برداشت، سپس او را رها کرد تا به مرور زمان آن شکاف در کمرش بهبود یافت، دوباره او را خواست و آنقدر زد که شکاف دوباره باز شد، باز او را رها کرد تا خوب شد، برای مرتبة سوم او را خواست تا تنبیه کند!! صبیغ گفت: اگر میخواهی مرا بکشی راحتم کن، اگر میخواهی مرا مداوا کنی به خدا سوگند! خوب شده ام و به مداوای تو نیازی ندارم.
عمر به او اجازه داد به سرزمین خود، عراق، برگردد و نامهای به ابوموسی اشعری نوشت که هیچ کس از مسلمانان حق ندارد با او همسخن شود. کار بر او بسیار تنگ شد تا اینکه ابوموسی به عمر نوشت: این مرد توبه کرده است.
عمر در جواب نامه نوشت: از این پس مانعی ندارد مردم با او همسخن شوند.(1)
1) دارمی، عبدالله، سنن دارمی، ج1، صص 54 و 55؛ ابنعساکر، تاریخ مدینهْ دمشق، ج23، صص 411 و 2846؛ مختصر تاریخ دمشق، ج11، ص46؛ ابن کثیر، تفسیر ابن کثیر، ج4، ص232؛ سیوطی، جلالالدین، الاتقان، ج3، ص7؛ هندی، کنز العمّال، ج2، ص331، 14161. (متقی هندی این مطلب را نیز از دارمی، نصر مَقْدِسی، اصفهانی، ابنانباری، الالکائی و ابنعساکر نقل می کند؛ سیوطی، جلالالدین، الدر المنثور، ج7، ص614؛ عسقلانی، فتحالباری، ج8، ص211، علامه امینی، الغدیر، ج6، ص291)
رفتار خلیفه با مردم سرزمین های فتحشده و علم و دانش آنان اینگونه بود، با این حال آیا عزّتی برای اسلام و مسلمانان میماند؟!
ابنتیمیّه گمان کرده که عزّت یعنی زورگویی و قلدری! به نظر شما آیا عزّت اسلام به این است؟ آیا این همان مکتبی است که فریاد علم و عقل سر داده، مکتبی که مردم را وادار میکند تا بپرسند و بفهمند، حدیث نقل کنند، بنویسند و مذاکره نمایند، مکتبی که شعارش این است:
احتفظوا بکتبکم، فإنّکم سوف تحتاجون إلیها.(1)
کتاب های خود را به خوبی محافظت کنید که به زودی به آنها نیاز پیدا میکنید.
به راستی امروزه راه و روش چه کسانی را میتوان به عنوان الگوهای واقعی اسلام به جهان معرفی کرد:
راه و روش زمامداران کشورگشا؟
راه امامانی که آثار علمی، آنان هر انسان منصفی را تحت تأثیر قرار داده است؟
نگاهی گذرا به عهدنامة امیرالمؤمنین، علی علیه السلام ، به مالک اشتر در مورد ولایت مصر، نمونه ای از مدّعای ماست.
1) اصول کافی، ج1، ص52.
بسمالله الرحمن الرحیم
این فرمان بندة خدا، علی امیرمؤمنان، به مالک اشتر پسر حارث است، در عهدی که با او دارد، هنگامی که او را به فرمانداری مصر برمیگزیند... او را به ترس از خدا فرمان میدهد…
پس ای مالک! بدان من تو را به سوی شهرهایی فرستادم که پیش از تو دولت های عادل یا ستمگری بر آنها حکم راندند و مردم در کارهای تو چنان مینگرند که تو در کارهای حاکمان پیش از خود مینگری... مهربانی با مردم را پوشش دل خود قرار بده و با همه دوست و مهربان باش.
مبادا هرگز چونان حیوان شکاری باشی که خوردن آنها را غنیمت دانی؛ زیرا مردم دو دسته اند:
دستهای برادر دینی تو هستند و دستة دیگر همانند تو در آفرینش میباشند... .
آداب پسندیدهای را که بزرگان این امت به آن عمل کرده اند و ملت اسلام با آن پیوند خورده و رعیّت با آن اصلاح شده بر هم مزن و آدابی را که به سنّت های خوب گذشته زیان وارد میکند، پدید نیاور، که پاداش برای آورندة سنّت و کیفر آن برای تو باشد که آنها را در هم شکستی.
با دانشمندان زیاد گفتوگو کن، با حکیمان فراوان بحث کن؛ در اموری که مایة آبادانی و اصلاح شهرها بوده و چیزهایی که پیش از تو موجب پایداری مردم و برقراری نظم میشده است... .(1)
1) نهجالبلاغهْ، نامة 53.
آری! این امیرمؤمنان، علی علیه السلام ، است و این هم دستورالعمل او به مالک اشتر، اما افسوس و صد افسوس که معاویه نگذاشت پای مالک به مصر برسد و در میانه راه او را به شهادت رساند.
به راستی امروزه مردم جهان، اسلام را با عهدنامة مالک اشتر میشناسند یا با رویّة خلفا؟
ملاک عزّت و ذلّت در نظر ابنتیمیّه مادیّات است، او با معنویّات کاری ندارد و با علم و دانش ارتباطی ندارد، او کلید عزّت را گم کرده است. قرآن کریم در وصف منافقان میفرماید:
{الَّذینَ یَتَّخِذُونَ الْکافِرینَ أوْلِیاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنینَ أیَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلّهِ جَمیعًا}.(1)
کسانی که کافران را به جای مؤمنان دوست و همیار خود برمیگزینند، آیا عزّت و سربلندی را نزد آنان میجویند؟! به راستی که تمامی عزّت ها نزد خداوند است.
قرآن کریم در جای دیگر در مورد آنهاچنین حکایت میکند:
{یقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَی الْمَدینَةِ لَیُخْرِجَنَّ اْلأعَزُّ مِنْهَا اْلأذَلَّ وَلِلّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنینَ وَلکِن الْمُنافِقینَ لا یَعْلَمُونَ}.(2)
آنها (پنهانی) میگویند: اگر به مدینه برگشتیم به یقین عزیزان، ذلیلان را (از شهر) بیرون میکنند، در حالیکه تمامی عزّت مخصوص به خدا، رسول او و مؤمنان است؛ ولی منافقان نمیدانند».
دیدِ منافقان، دیدِ مادّی بود، عزّت را در مال و قدرت و شوکت میدیدند و آنگاه که به ثروت و مکنت یهودیان یا برخی از کفار مینگریستند، میگفتند: اینها عزیز هستند، اما مسلمانان که گاه از شدّت فقر، لباس مناسبی برای پوشیدن ندارند، ذلیل و خوار هستند.
ابنتیمیه با دید مادّی، پیشرفت را تنها در جنگ وخونریزی و کشورگشایی می بیند وبرای علم و فرهنگ و مکارم اخلاق و... هیچ ارزشی قائل نیست، از این رو ادّعا می کند از بین امامان شیعه تنها برای یک امام سلطنت و قدرت فراهم شد که هیچ قلمرویی به قلمروی مسلمانان نیفزود و در نهایتِ دشمنی با مولای ما امیرالمؤمنین علیه السلام مینویسد: «حضرت علی[علیه السلام ] یک کافر را با شمشیر نکشت، بلکه مسلمانان همدیگر را می کشتند»؛ از طرفی کفار و مشرکان، طمع به ممالک اسلامی نمودند و افتخاراتی که امیرالمؤمنین علیه السلام در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله به دست آورد همه را زیر سؤال می برد، با اینکه تمام بزرگان اهل تسنن، امیرالمؤمنین را عادلترین و شجاعترین خلیفة مسلمین می دانند، حتی مقام و منزلت او را از خلفای دیگر برتر می دانند، اما چطور شد که ابن تیمیه در مورد مدالهای افتخارآمیز مولای ما از دست پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله انتقاد می کند و تمام فضائل او را منکر میشود؟ وی احادیث غدیر، تشبیه، ولایت، طیر و... که به ادعای فریقین درباره حضرت علی علیه السلام بیان شده و حتی اهل تسنن به متواتر بودن آنها معتقدند و در معتبرترین کتابهای آنها مانند صحیح بخاری و صحیح مسلم و مسند احمد و... بیان شده است را مخدوش میکند ولی هیچ دلیلی بر رد آنها نمیتواند اقامه کند. خوانندگان محترم! خودتان قضاوت کنید.
ابنتیمیه در بسیاری از موارد، فضائل حضرت زهراعلیهاالسّلام را که مورد اتفاق شیعه و سنّی است، انکار نموده است. وی در «منهاج السنهْ» مینویسد:
و أما قوله و رووا جمیعا أن النبی صلی الله علیه وآله قال: یا فاطمة! إن الله یغضب لغضبک ویرضی لرضاک، فهذا کذب منه، ما رووا هذا عن النبی صلی الله علیه وآله، ولایعرف هذا فی شئ من کتب الحدیث المعروفه، ولا له إسناد معروف عن النبی صلی الله علیه وآله، لا صحیح و لا حسن.(1)
اما اینکه وی (علامه حلی) گفته است: تمامی محدثان نقل کردهاند که پیامبر اسلاصلی الله علیه وآله فرمود: «ای فاطمه! خداوند عزّوجلّ به خاطر غضب تو، غضب میکند و با رضایت تو خشنود میگردد» دروغ است، چنین چیزی از پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله نقل نکردهاند و نمیشناسم کتابی از کتابهای معروف حدیثی که آن را آورده باشد، سند معروفی از پیامبرصلی الله علیه وآله ندارد، نه سند صحیح و نه سند حسن!!
1) ابنتیمیه، احمد، منهاج السنهْ، ج۴، ص۲۴۸.
بسیاری از علمای اهل تسنن، این روایت را با سند صحیح نقل کردهاند؛ از جمله حاکم نیشابوری در مسندش مینویسد:
عن علی علیه السّلام قال: قال رسولالله صلی الله علیه وآله لفاطمه: «إنّ الله یغضب لغضبک، ویرضی لرضاک».
علی علیه السّلام نقل کرده است که پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله خطاب به حضرت زهراعلیهاالسّلام فرمودند: قطعاً خداوند عزّوجلّ به خاطر غضب تو، غضب میکند و با خشنودیات خشنود میگردد.
حاکم نیشابوری بعد از نقل حدیث میگوید:
هذا حدیث صحیح الاسناد ولم یخرجاه.(1)
این حدیث طبق شرایط بخاری و مسلم صحیح است؛ ولی آنها این حدیث را نقل نکردهاند.
هیثمی نیز بعد از نقل حدیث میگوید:
وإسناده حسن.(2)
و سلسله سندش حسن است.
حدیث مزبور، اسناد معروفی نزد حفّاظ و محدثین دارد. برخی اعتراف به صحّت آن کرده و برخی حسن بودن آن را تأیید کرده اند و آن را به پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله رسانده اند. علما و بزرگانی که این روایت را از نبی اکرم صلی الله علیه وآله نقل کردهاند، بیشترشان متقدم بر ابنتیمیه (قبل از سال 728) هستند و بعضی از ناقلین
حدیث، از علمای متأخر بر ابنتیمیه هستند که روایت را نقل کرده و آن را صحیح دانسته اند و ما هر دو گروه را جداگانه معرفی می کنیم تا حقانیت و صحت روایت مشخص گردد:
علمای متقدّم بر ابنتیمیه که حدیث مذکور را با لفظ «انالله یغضب لغضبک» روایت کرده اند به شرح ذیل می باشند:
ابنمثنی بصری، أبوموسی؛ در معجمش همانگونه که در «الغدیر» آمده است.
ابن أبیعاصم، أبوبکر؛ در کتابش به نام «الاحاد والمثانی»، جلد5، صفحه363، شماره حدیث 2959.
أبویعلی موصلی؛ در «المعجم»، جلد1، صفحه233، شماره حدیث 141.
طبرانی، أبوالقاسم؛ در «المعجم الکبیر»، جلد1، صفحه89، شماره 180 و جلد 16، صفحه 255، شماره حدیث 18434.
دولابی، محمدبن احمد؛ در «الذریهْ الطاهرهْ النبویهْ»، صفحه168، شماره 226.
ابنعدی، عبدالله؛ در «الکامل»، جلد2، صفحه351.
حاکم نیشابوری، أبوعبدالله؛ در «المستدرک علی الصحیحین»، جلد6، صفحه 25 (11/38)، شماره 4730 و آن را صحیح دانسته است.
أبوسعید خرگوشی؛ در «شرف المصطفی»، جلد5، صفحه350.
أبونعیم اصفهانی؛ در «فضائل الصحابهْ»، جلد1، صفحه381، شماره 338.
أبونعیم اصفهانی؛ در «فضایل الخلفا»، جلد1، صفحه251، شماره 141.
ابنعساکر، أبوالقاسم؛ در «تاریخ مدینه دمشق»، جلد3، صفحه156، شماره 598.
حافظ أبوالعبّاس محبّالدین طبری؛ در «الذخائر»، ص 39.
ابن اثیر جرزی؛ در «اسدالغابهْ»، جلد5، صفحه523.
رافعی (یافعی) قزوینی، عبدالکریم؛ در «التدوین فی اخبار القزوین»، جلد1، صفحه168، باب ذال.
ابن غطریف؛ در «الجزء»، جلد1، صفحه32، شماره 31.
ابن جوزی، ابوالفرج؛ در «المدهش»، جلد1، صفحه38.
ابن نجار بغدادی؛ در «ذیل تاریخ بغداد»، جلد2، صفحه140.
ابنکرامه، محسن؛ در «تنبیه الغافلین عن فضایل الطالبین»، صفحه40.
حافظ أبومظفّر سبط ابن جوزی؛ در «تذکره الخواص»، صفحه310.
قاضی نعمان مغربی؛ در «شرح الاخبار»، جلد3، صفحه29 (با عبارت: ان الله لیغضب لغضب فاطمه).
خوارزمی، موفق بن احمد؛ در «مقتل الحسین»، جلد1، صفحه52.
گنجی شافعی، محمد؛ در «کفایهْ الطالب»، صفحه219.
ابن مغازلی، محمدبن محمدالواسطی؛ در «المناقب»، صفحه351.
علمای بعد از ابنتیمیه نیز این حدیث را نقل و برخی بر صحّت آن اذعان کرده اند که در زیر به مواردی از آنها اشاره می کنیم:
علما و حدیثشناسانی که برصحّت این روایت تصریح کرده اند:
ابوالعباس محمدبن یعقوب ثناالحسن بن علی بن عفان العامری(واخبرنا) محمدبن علیبن دحیم بالکوفه ثنا احمد بن حاتم بن ابیغرزه قالا ثنا
عبدالله محمدبن سالم ثناحسین بن زیدبن علی عن عمر بن علی عن جعفربن محمد عن ابیه عن علی بن الحسین عن ابیه عن علی علیه السّلام قال رسولالله صلی الله علیه و آله وسلم لفاطمه «ان الله یغضب لغضبک ویرضی لرضاک»، «هذا حدیث صحیح الاسناد ولم یخرجاه».(1)
طبق گفتة حاکم نیشابوری، این روایت بر اساس شروط بخاری و مسلم برای صحّت یک روایت، صحیح میباشد، ولی آن دو درکتب خود نیاورده اند. (این مطلب جای تأمل دارد که چرا این روایت را با اینکه صحیح میدانند، ولی در صحاح خود جای نداده اند).
عن علیبن أبیطالب علیه السّلام عن النبی صلی الله علیه و آله وسلم قال:
یا فاطمة إنالله یغضب لغضبک و یرضی لرضاک، رواه الطبرانی واسناده حسن.(2)
طبرانی آن را نقل نموده و سلسله سندش حسن است.
اهل تسنن غالباً این روایت را با یک سند ذکر کرده اند که بیشتر راویان آن معصومین علیه السّلام میباشند:
قال: حدّثنا محمّدبن عبدالله الحضرمی، حدثنا عبداللهبن محمّد بن سالم القزّاز، حدثنا أبوالعباس محمّد بن یعقوب، ثنا الحسنبن علیّ بن عفّان العامری، (و أخبرنا) محمّد بن علیّ بن دحیم بالکوفة، حدثنا أحمد بن
حاتم بن أبیغرزة، (قالا) حدثنا عبدالله محمّد بن سالم، حدثنا حسین بن زید بن علیّ، عن عمر بن علی، عن جعفر بن محمّد،عن أبیه، عن علیّبن الحسین، عن أبیه، عن علیّ علیه السّلام قال: قال رسول الله صلی الله علیه وآله لفاطمة: إنّ الله یغضب لغضبک ویرضی لرضاک.(1)
قال: حدثنا عبدالله بن سالم المفلوج - وکان من خیار الناس - حدثنا حسینبن زیدبن علی عن عمر بن علی عن جعفربن محمد عن ابیه عن علی بن الحسین عن ابیه عن علی علیه السّلام قال رسولالله صلی الله علیه وآله لفاطمة انالله یغضب لغضبک ویرضی لرضاک.(2))
أخبرنا أبومحمد هبة اللهبن سهلبن عمر الفقیه، أنبأنا أبوعثمان سعید بن محمد العدل، أنبأنا أبو عمرو محمد بن أحمد الحیری. قالا: أنبأنا أبویعلی الموصلی، أنبأنا عبداللهبن محمد بن سالم - زاد الحیری:
المفلوج کوفی - حدثنا حسینبن زید، عن علیبن عمر بن علی، عن جعفر بن محمد، عن أبیه، عن جده، عن الحسین بن علی، عن علی أن النبی صلی الله علیه وآله قال لفاطمة: «یا فاطمة إن الله تبارک و تعالی لیغضب - و قال الحیری: یغضب - لغضبک و یرضی لرضاک».(3)
تمامی راویان حدیث از نظر حدیثشناسان اهل تسنن مورد وثوق میباشند و در مورد هیچکدام جرحی را وارد نکرده اند، مخصوصاً که سند روایت به چند امام معصوم ختم میشود، فقط ذهبی به دفاع از استادش ابنتیمیه بر آمده و این حدیث را با سند حاکم نیشابوری تضعیف کرده و گفته است: «حسین بن زید» منکر الحدیث است و درست نیست که به او احتجاج شود، ولی این جرح و نقد او غریب است چون دلیلی بر جرح خود نیاورده است، و در مقابل او دیگر علما وی را توثیق کرده اند، مانند:
عموم حدیث او از اهلبیت علیه السّلام است و امید است که در او باکی نباشد.(1)
او صدوق است و چه بسا در برخی موارد به خطا رفته است.
از طرفی ذهبی متهم به تشدّد و سختگیری در احادیثی است که در باب فضائل اهلبیت علیه السّلام وارد شده است و گاهی بدین جهت افراد جلیلالقدری را تضعیف کرده است و ابنحجر گفته است: سزاوار است کسانی که از ناحیة ذهبی تضعیف میشوند را خوب بررسی کنیم».(3)
پس راویان روایت نیز مورد وثوقند و حتی با شروط بخاری و مسلم نیز روایت صحیح میباشد.
بعد از جریان سقیفه و هجوم به خانة وحی، عمر به ابوبکر گفت: نزد فاطمه برویم گویا که از ما غضبناک است، هر دو به منزل فاطمه علیهاالسّلام آمدند و حضرت با آن دو محاجّه کردند و فرمودند: آیا از پیامبرصلی الله علیه وآله نشنیدید که خدا با غضب من غضب می کند و با رضای من راضی می شود؟ گفتند: بلی! شنیدیم، فرمود: خدا و ملائکه را شاهد می گیرم که شما مرا غضبناک کردید و من از شما راضی نیستم و نزد پیامبرصلی الله علیه وآله از شما شکایت خواهم کرد.
این واقعه در کتب اهل تسنن نیز نقل شده و نشان میدهد بزرگان منکرین هم بر صحّت این روایت شهادت داده اند:
قالت فاطمة علیهاالسّلام لهما (ابیبکر وعمر): نشدتکما الله ألم تسمعا رسول الله صلی الله علیه وآله یقول: «رضی فاطمة من رضای و سخط فاطمة من سخطی؛ فمن أحب فاطمة ابنتی فقد أحبّنی و من أرضی فاطمة فقد أرضانی، ومن أسخط فاطمة فقد أسخطنی»؟ قالا: نعم سمعناه من رسولالله. قالت: فإنی أشهدالله و ملائکته أنکما أسخطتمانی وما أرضیتمانی ولان لقیت النبی لأشکونّکما إلیه.(1)
وقتی که ابوبکر و عمر به عیادت فاطمه علیهاالسّلام آمده بودند، حضرت فاطمه به آنها فرمود: «شما را به خدا! آیا از پیامبر نشنیدید که فرمود: خشنودی
1) ابنقتیبه دینوری، الامامهْ والسیاسهْ، ص20.
فاطمه از خشنودی من و غضب او از غضب من است، پس هرکس فاطمه، دخترم را دوست بدارد مرا دوست داشته و هرکس او را خشنود کند مرا خشنود کرده و هر کس فاطمه را غضبناک کند مرا غضبناک کرده است؟ گفتند: بله! از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدهایم، فرمود: خدا و ملائکه را شاهد میگیرم که شما مرا غضبناک کردید و مرا خشنود نکردید و اگر پیامبر را ملاقات کنم از شما شکایت میکنم.
و فی خلال الخلاف علی هذه القضیة قال عمر لأبیبکر: انطلق بنا إلی فاطمة فانا قد أغضبناها. فانطلقا فاستأذنا علیها فلم تأذن لهما، فأتیا علیا فکلماه، فأدخلهما. فلما قعدا... فقالت: أرأیتکما ان حدثتکما حدیثا عن رسولالله تعرفانه وتفعلان به؟ قالا: «نعم». فقالت: «نشدتکما الله ألم تسمعا رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم یقول: رضاء فاطمة من رضائی وسخطها من سخطی؟» قالا: «نعم سمعناه من رسولالله صلی الله علیه وآله» قالت: «فانی أشهدالله وملائکته إنکما أسخطتمانی وما أرضیتمانی، و لئن لقیت النبی لأشکونکما الیه».(1)
پس انکار ابنتیمیه در مقابل تأیید رهبرانش (ابوبکر و عمر) هیچ ارزشی ندارد.
روایاتی که صحّت این حدیث را تأیید می کنند:
از احادیثی که مضمون این روایت را اثبات میکند و دلیل بر صحّت آن
1) بخاری محمد، صحیح البخاری، باب مناقب المهاجرین، ج4، ص210و ص219.
میباشد، روایت متواتر «فاطمة بضعة منی فمن أغضبها أغضبنی» میباشد که در آن غضب فاطمه علیهاالسّلام، غضب رسولالله صلی الله علیه وآله معرفی شده است و معلوم است که خدا هم با غضب رسولش غضب میکند و با رضایتش راضی میشود و به این مطلب (غضب کردن خدا با غضب رسولش)، در احادیث اهل تسنن نیز تصریح شده است، از جمله در «صحیح بخاری» و «مسلم» این روایت در مورد زنان پیامبرصلی الله علیه وآله وارد شده که:
أفتأمنین أن یغضبالله لغضب رسوله فتهلکین.(1)
آیا در امانید (در حالی) که خدا با غضب پیامبرش غضب میکند و شما هلاک میشوید؟
و این نشان میدهد که خدا با غضب رسولش غضب میکند.
در اینجا به بعضی از منابع مهم عامه که این روایت را نقل کرده اند، اشاره میکنیم:
حدثنا ابوولید حدثنا ابنعیینه عن عمروبن دینار عنابی ملیکه عن المسوربن مخرمة ان رسول الله صلی الله علیه وآله قال: فاطمة بضعة منّی فمن أغضبها أغضبنی.(2)
عن نصر بن مزاحم، عن زیاد بن المنذر، عن زاذان، عن سلمان، قال: قال رسول الله صلی الله علیه وآله: یا سلمان من أحبّ فاطمة ابنتی فهو فی الجنّة معی...
حتی قال: فمن رضیت عنه ابنتی فاطمة رضیت عنه، ومن رضیت عنه رضی الله عنه، ومن غضب علیه ابنتی فاطمة غضبت علیه، ومن غضبت علیه غضب الله علیه،یا سلمان ویل لمن یظلمها ویظلم بعلها علیّا، و ویل لمن یظلم ذرّیّتها و شیعتها.(1)
ای سلمان هرکس دخترم فاطمه را دوست بدارد پس جایش در بهشت با من است پس کسی که دخترم فاطمه از او راضی باشد من از او راضی هستم و کسی که من از او راضی باشم خدا نیز از او راضی است و کسی که دخترم فاطمه بر او غضب کند من بر او غضب میکنم و کسی که من بر او غضب کنم خدا بر او غضب میکند یا سلمان وای بر کسی که به فاطمه و شوهرش حضرت علی علیه السّلام و فرزندانش و شیعیانش ظلم کند.
روایات دیگری در کتب روایی داریم که مضمون و مفهوم آنها، صحّت روایت مورد بحث را تأیید میکنند؛ از جمله آنها روایتی است که در آن غضب حضرت امیرالمؤمنین، علی علیه السّلام، را موجب غضب خداوند و رضایت آن حضرت را رضایت الهی میداند و دلیل این مطلب این است که هر دو در مقامات معنوی یکسان و مساوی هستند. به نمونه هایی از آن روایات اشاره میکنیم:
1) الجوینی، ابراهیم بن مؤید، فرائد السمطین، ج2، ص67.
راض فارض علیا فان رضاءه رضیالله وغضبه غضب الله. (1)
ابو موسی حمیدی میگوید: من و علی و ابوبکر و عمر و عثمان به همراه رسول خدا بودیم که رسول خدا به سوی ابوبکر رو کرده و به او فرمود: ای ابوبکر این شخص که میبینی یعنی علیبن ابیطالب وزیر من در آسمان است و وزیر من در زمین است پس اگر دوست داری خدا را
ملاقات کنی در حالی که از تو راضی باشد علی را راضی کن چون رضایت علی رضایت خداست و غضب علی غضب خداست.
رسول خداصلی الله علیه وآله به ام هانی فرمود: حضرت علی را ناراحت نکنید که خداوند از غضب او غضبناک میشود.
در محضر پیامبر خداصلی الله علیه وآله به اتفاق جمعی از مهاجرین و انصار حضور داشتیم که در میان جمع مذکور امام علی علیه السّلام در بازگشت یکی از غزوات بود و در حالی که اندوهناک بود به حضور پیامبر رسید. حضرت فرمودند: هرکس حضرت علی را ناراحت کند مرا ناراحت کرده است.
ابنتیمیه در نسبت دادن نفاق به حضرت زهراعلیهاالسّلام اینگونه می نویسد:
اینکه [حضرت] فاطمه[علیهاالسّلام] پیش ابوبکر آمد و فدک را طلب کرد و ابوبکر هم فدک را به او نداد، از مصادیق منافقین است که قرآن دربارة آنها میگوید:
{وَمِنْهُمْ مَنْ یَلْمِزُکَ فی الصَّدَقَاتِ فَإِنْ اُعْطُوا مِنْهَا رَضُوا وَإِنْ لَمْ یُعْطَوْا مِنْهَا إِذَا هُمْ یَسْخَطُونَ}.(1)
و در میان آنها کسانی هستند که در تقسیم غنایم به تو خرده میگیرند اگر سهمی از آن غنایم به آنها داده شود راضی میشوند؛ و اگر چیزی به آنها داده نشود خشمگین شوند.
و میگوید:
فمن مدح فاطمة، بما فیها اشتبه من هولاء.
کسانی که در مدح [حضرت] فاطمه[علیهاالسّلام] تلاش میکنند، در او شباهتی از منافقین است.
او با کمال وقاحت میگوید:
وفیها شعبة من النفاق.
در [حضرت] فاطمه [زهراعلیهاالسّلام] یک شعبهای از نفاق است.(2)
استاد حسن سقّاف از دانشمندان معاصر اردنی در کتاب خود «التنبّیه والردّ
علی معتقد قِدَم العالم والحدّ» مینویسد:
ابنتیمیه یحتجّ کثیر من الناس بکلامه، ویسمّیه بعضهم «شیخ الاسلام»، وهو ناصبی، عدوّ لعلی علیه السّلام واتّهم فاطمه علیهاالسّلام بأنّ فیها شعبة من النفاق.(1)
برخی از مردم به کلام ابنتیمیه استدلال میکنند و به او شیخ الاسلام میگویند؛ با اینکه وی ناصبی و دشمن امیرالمؤمنین علیه السّلام است، و به ساحت حضرت صدّیقة طاهره علیهاالسّلام جسارت کرده و میگوید: «در او - نستجیربالله - شعبهای از نفاق وجود داشت». در حالیکه به اتفاق شیعه و سنّی، پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله، حضرت زهرا را «سیدهْ نساءالعالمین» معرفی کرده است.
بخاری مینویسد که پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله خطاب به حضرت زهراعلیهاالسّلام فرمودند:
أما ترضین ان تکونی سیدة نساء أهل الجنه أو نساء المؤمنین.(2)
آیا این تو را خشنود نمی کند که سرور زنان اهل بهشت یا سرور زنان مؤمنین باشی؟
و در جای دیگر مینویسد که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند:
فاطمة سیدة نساء أهلالجنة.(3)
فاطمه علیهاالسّلام سرور زنان اهل بهشت است.
ابنتیمیه به حزن حضرت زهراعلیهاالسّلام اعتراض کرده، و اینگونه هتّاکی می کند:
ثم إن هؤلاء الشیعة وغیرهم یحکون عن فاطمة من حزنها علیالنبی صلی الله علیه وآله ما لا یوصف وأنها بنت بیت الأحزان ولا یجعلون ذلک ذما لها مع أنه حزن علی أمر فائت لا یعود وأبوبکر إنما حزن علیه فی حیاته خوف أن یقتل وهو حزن یتضمن الاحتراس ولهذا لما مات لم یحزن هذا الحزن لأنه لا فائدة فیه فحزن أبیبکر بلا ریب أکمل من حزن فاطمة فإن کان مذموما علی حزنه ففاطمة أولی بذلک وإلا فأبوبکر أحق بأن لا یذم علی حزنه علیالنبی صلی الله علیه وآله من حزن غیره علیه بعد موته.
شیعه و دیگران میگویند: فاطمه علیهاالسّلام به حدی در سوگ پیامبر حزن داشته که قابل توصیف نیست و اینکه او بیتالاحزان ساخته و این کار را برای او مذمت نمیدانند، با اینکه او بر امری حزن داشته که فوت شده و باز نمیگردد. ولی ابوبکر در زمان حیات پیامبرصلی الله علیه وآله، از ترس اینکه حضرت کشته شود خوف داشته و آن حزنی است که متضمن حراست است. لذا وقتی پیامبر فوت کرد، دیگر ابوبکر
محزون نبود چون بیفایده بود. در نتیجه حزن ابوبکر بدون شک کاملتر از حزن فاطمه است.(1)
حزن ابوبکر ناشی از ضعف ایمان او به نصرت الهی بود. به همین جهت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در غار به او فرمودند: «غم مخور خدا با ماست».(2)و خداوند نیز
میفرماید: «آگاه باشید [دوستان و] اولیای خدا نه ترسی دارند و نه غمگین میشوند».(1)
به علاوه حزن در فراق محبوب و گریه کردن بر او نه تنها امری جایز و راجح است، بلکه خود پیامبر نیز چنین عمل میکردهاند. انسبن مالک از آن حضرت نقل کرده که در مرگ فرزندش فرمود:
همانا چشم میگرید و قلب محزون میشود، ولی غیر از آنچه رضایت پروردگار ماست نمیگوییم و به طور حتم ای ابراهیم! درفراق تو محزونیم.(2)
چرا ابنتیمیه به پیامبر اعتراض نمیکند که به امری که گذشته و فوت شده محزون است؟ بخاری و مسلم نقل کردهاند:
هنگامی که خبر شهادت زیدبن حارثه، جعفربن ابیطالب و عبداللهبن رواحه در غزوة موته به پیامبر رسید، در حالیکه آثار حزن بر ایشان هویدا بود، جلوس نمود.(3)
همینطور هنگامی که قاریان قرآن در کنار بئر معونه به شهادت رسیدند، حضرت یک ماه با مردم سخن نگفت و هرگز دیده نشده بود ایشان به این شدت ناراحت باشند.(4)
حزن و اندوه حضرت زهراعلیهاالسّلام بعد از وفات پیامبرصلی الله علیه وآله، تنها در فراق پدر نبوده، بلکه گریه بر ارتداد امت و به فراموشی سپردن زحمات و سفارشات ایشان و
خانهنشین کردن خلیفة به حق رسول خداصلی الله علیه وآله یعنی حضرت علی علیه السّلام و امور دیگر بوده است. حضرت زهراعلیهاالسّلام به قدری اندوهناک بود که عبدالله حارث میگوید:
فاطمه بعد از پیامبر شش ماه زنده بود و این در حالی بود که بدنش در این مدت آب شد.(1)
چه کسی گفته ابوبکر در سوگ پیامبر محزون نشد و نگریست، بلکه بر پیامبر نوحهسرایی نیز کرد و چگونه انسان در فراق رسول خداصلی الله علیه وآله محزون نگردد که خود آن حضرت فرمود:
هر کس به مصیبتی گرفتار آید، باید مصیبت مرا به یاد آورد، زیرا که مصیبت من از بزرگترین مصیبتهاست.(2)
حزن در فراق و دوری پیامبرصلی الله علیه وآله به حدی تأثیرگذار بود که حتی تنة درخت خرمایی هم که در مسجد رسول خداصلی الله علیه وآله بود متأثر شد.
ابنتیمیه در اعتراض به شکوة حضرت زهراعلیهاالسّلام میگوید:
علامه حلّی ذکر کرده که حضرت زهراعلیهاالسّلام با ابوبکر و عمر سخن نگفت تا به ملاقات پدرش رفت و به او شکایت کرد؛
ما ذکره من حلفها أنها لا تکلمه ولا صاحبه حتی تلقی أباها وتشتکی إلیه أمر لا یلیق أن یذکر عن فاطمة فإن الشکوی إلیه أمر لایلیق أن یذکر عن فاطمة فإن الشکوی إنما تکون إلی الله تعالی.
این مطلبی است که در شأن فاطمه علیهاالسّلام نیست؛ زیرا شکایت نزد رسول خداصلی الله علیه وآله بردن امری لایق او نیست، شکوه را باید نزد خدا برد... .(1)
قهر و غضب حضرت زهراعلیهاالسّلام با ابوبکر، امری ثابت و معروف است. بخاری، مسلم و ابنحبان از عایشه نقل کردهاند که فاطمه علیهاالسّلام در موضوع اختلاف در ارث رسول خداصلی الله علیه وآله، بر ابوبکر غضب کرد و تا هنگام مرگ با او سخن نگفت و چون وفات یافت، شوهرش او را شبانه دفن کرد و هرگز ابوبکر را خبر نکرد و خود بر جنازة حضرت نماز گزارد.(2)
به علاوه شکایت بردن نزد رسول خداصلی الله علیه وآله در حقیقت شکایت بردن پیش خداست. به همین خاطر میبینیم که صحابه در سختیها و ظلمهایی که به آنها روا میشد، به رسول خداصلی الله علیه وآله پناه برده و شکوه و شکایت میکردند که در اینجا به نمونههایی از آنها اشاره میکنیم:
1) ابنتیمیه، احمد، منهاج السنهْ، ج4، صص 243 و 244.
2) بخاری، محمد، صحیح بخاری، ج4، ص1549؛ نیشابوری، مسلم، صحیح مسلم، ج3، ص1380؛ ابن حبان، محمد، صحیح ابنحبان، ج11، ص153.
3) بخاری، محمد، صحیح بخاری، ج3، ص1133؛ نیشابوری، مسلم، صحیح مسلم، ج4، ص2091؛ شیبانی، احمد، مسند احمد، ج1، ص136.
4) محمد، بخاری، صحیح بخاری، ج1، ص345.
5) ابن حبان، محمد، صحیح ابنحبان، ج11، ص340.
ابنتیمیه مینویسد:
قهر فاطمه علیهاالسّلام با صدیق پسندیده نبود و نمیتوان حاکم را مذّمت نمود، بلکه این عمل به جرح و طعن نزدیکتر است تااینکه مدح باشد.(6)از قول ابنمطهر حلّی که تمام محدثین روایت کردهاند پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود:
یا فاطمه! ان الله یغضب لغضبک ویرضی لرضاک.
نسبت دروغ به پیامبر است؛ زیرا از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل نشده و در کتب معروف حدیث شناخته شده نیست و سند معروف، صحیح و حسنی از پیامبر ندارد. هر کس خدا و رسولش از او راضی است، ضرری ندارد اگر یکی از خلق نسبت به او غضبناک شود، هر کس که میخواهد باشد.(7)
1) هیثمی، علی، مجمع الزوائد، ج6، ص212.
2) بخاری، محمد، صحیح بخاری، ج1، صص 130 و 131؛ شیبانی، احمد، مسند احمد، ج4، ص434.
3) همان، ج3، ص1104؛ نیشابوری، مسلم، صحیح مسلم، ج4، ص1925.
4) شیبانی، احمد، مسند احمد، ج5، ص402؛ نسائی، احمد، سنن نسائی، ج6، ص117.
5) ابن حبان، محمد، صحیح ابنحبان، ج15، ص565؛ هیثمی، علی، مجمع الزوائد، ج9، ص349.
6) ابنتیمیه، احمد، منهاج السنهْ، ج4، ص244.
7) ابنتیمیه، احمد، منهاج السنهْ، ج4، صص 248 -249.
چون حضرت زهراعلیهاالسّلام به نصّ قرآن (در آیة تطهیر) و حدیث معتبر نبوی، معصومه است و با غضب او، خدا و رسول خدا به غضب در میآیند و این دلالت بر برتری بر ابوبکر و عمر دارد، زیرا تا کسی کار خلاف و گناهی انجام ندهد، مورد غضب خدا و رسول واقع نمیشود. حدیثی که ابنتیمیه دروغ دانسته، بسیاری از علمای عامه همچون: ابنابیعاصم(1)، حاکم نیشابوری(2)، ابوالقاسم طبرانی(3)، دولابی(4)، ابنعساکر دمشقی(5)، محبالدین طبری(6)و ابنحجر هیثمی(7)در کتب حدیثی خود نقل کردهاند.
حاکم نیشابوری بعد از نقل حدیث، تصریح به صحّت سند آن کرده و حافظ هیثمی نیز تصریح به حسن بودن آن نموده است، از طرف دیگر چه کسی گفته اگر خداوند از کسانی به جهت یک عمل خاص راضی شد، تا ابد از آنان راضی است، اگرچه بعد از آن عمل، کارهای خلاف بسیاری انجام داده باشند؟!
بنابراین اگرچه پیامبرصلی الله علیه وآله به سبب بیعت رضوان از عدهای از صحابه راضی شد، ولی این رضایت در مورد خاص و مربوط به آن عمل است و شامل اعمال خلاف آنان نمیشود و نیز دلیل بر راضی بودن خداوند از آنان تا آخر عمر
1) ابن ابی عاصم، الآحاد والمثانی، ج5، ص363.
2) حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، ج3، ص167.
3) دولابی طبرانی، سلیمان، المعجم الکبیر، ج1، ص108 و ج22، ص401.
4) دولابی، الذریهْ الطاهرهْ، ج1، ص120.
5) ابنعساکر، علی، تاریخ دمشق، ج3، ص156.
6) طبری، احمد، ذخائر العقبی، ج1، ص39.
7) هیثمی، علی، مجمع الزوائد، ج9، ص203.
نیست. میدانیم هر کس شخصی را به غضب درآورد، او را آزار داده و در نتیجه پیامبرصلی الله علیه وآله به جهت غضب دخترش فاطمه علیهاالسّلام اذیت و آزار شده است؛ چنانکه قرآن کریم میفرماید:
آنها که خدا و پیامبرش را آزار میدهند، خداوند آنان را از رحمت خود در دنیا و آخرت دور ساخته و برای آنها عذاب خوارکنندهای آماده کرده است.(1)
ابنتیمیه در این ارتباط می نویسد:
وکذلک ما ذکره من إیصائها أن تدفن لیلا ولا یصلی علیها أحد منهم لا یحکیه عن فاطمة ویحتج به إلا رجل جاهل یطرق علی فاطمة ما لا یلیق بها وهذا لو صح لکان بالذنب المغفور أولی منه بالسعی المشکور فَاصَّلاة المسلم علی غیره زیادة خیر تصل إلیه ولا یضر أفضل الخلق.
همچنین آنچه را که علامه حلی نقل کرده که حضرت فاطمه وصیت کردند ایشان را شبانه دفن کنند و کسی بر ایشان نماز نگذارد، این مطلب را کسی از فاطمه حکایت نمیکند و به جز فرد جاهل بر آن که به حضرت فاطمه مطلبی را نسبت داده که لایق آن نیست احتجاج نمیکند.
این مطلب اگر صحیح باشد به گناه بخشیده شده سزاوارتر است تا سعی مشکور، چون نماز مسلمان بر دیگری خیر زایدی است که به او میرسد.(2)
حضرت زهراعلیهاالسّلام برای مبارزة سیاسی با دستگاه حاکم و آگاه کردن مردم از بیعدالتی آنان چنین وصیتی کرد. او میخواست مردم سؤال کنند که چرا دختر پیامبرصلی الله علیه وآله باید شبانه دفن شود؟ و اگر مردم از سرّ این وصیت آگاه شوند به عدم مشروعیت خلافت و بیعدالتی آنان پی خواهند برد.
حضرت زهراعلیهاالسّلام نخواست تا آنان با حضور خودشان وانمود کنند ما خلیفة به حق مسلمین هستیم و با اهلبیت پیامبر مشکلی نداریم. هر سیاستمداری میفهمد این وصیت چه تأثیر سوئی بر دستگاه خلافت تا روز قیامت داشته است. علاوه بر آن؛ نماز هر کس بر جنازة شخصی منشأ خیر زائد نخواهد بود و حضرت زهراعلیهاالسّلام نیز مطابق آیة تطهیر و برخی احادیث، از هر خطا و اشتباهی مصون است. کسی که اینگونه وصیت کرده، از دستگاه خلافت غضبناک بوده و نتیجهاش این است که آنان مورد غضب پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نیز قرار گرفتهاند؛ زیرا آن حضرت فرمودند:
فاطمه پاره تن من است هر کس او را به غضب در آورد به طور حتم مرا به غضب درآورده است.(1)
این حدیث دلالت بر عصمت حضرت زهراعلیهاالسّلام دارد. اگر حضرت در تمام امورش - از جمله غضب کردن - معصوم نبود، خداوند به طور مطلق درتمام موارد غضب کردن ایشان، غضب نمینمود. نتیجه اینکه حضرت زهراعلیهاالسّلام با این وصیت تا روز قیامت، حجت را برای کسانی که برای حکومت خلیفة اول ارزشی قائلند تمام کرد.
1) بخاری، محمد، صحیح بخاری، ج5، باب مناقب فاطمه.
ابنتیمیه در اصل وصیت و اینکه حضرت زهراعلیهاالسّلام شبانه توسط علی علیه السّلام دفن شد شک دارد و بر فرض ثبوت این قضیه، بر حضرت زهراعلیهاالسّلام ایراد و اشکال میگیرد، در حالیکه مطابق نصوص معتبر نزد فریقین، هم وصیت به دفن شبانه و هم دفن حضرت شب هنگام، از مسلّمات است. بخاری(1)، یعقوبی(2))، ابنابیالحدید(3))، توفیق ابوعلم(4)) و دیگران این قضیه را نقل کردهاند. مسلم در ضمن قضیة غضب حضرت زهراعلیهاالسّلام بر ابوبکر و وفات ایشان میگوید:
... علی علیه السّلام خبر وفات حضرت فاطمه علیهاالسّلام را به ابوبکر نرساند و خودش بر او نمازگزارد.(5)
ابنتیمیه شبهاتی را پیرامون مقام حضرت زهراعلیهاالسّلام بیان می کند که تن هر مسلمانی را به لرزه در می آورد؛ وی معتقد است که آمدن خلیفة دوم بر درب خانة دختر پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله به علت نفاق حضرت فاطمه علیهاالسّلام بود و می خواست ببیند که آیا در خانه علی علیه السّلام اموالی از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به جا مانده است یا نه!!
او اعتراض هایی در مورد حزن و شکوه و قهر حضرت بیان می کند که قلب هر مؤمنی را به درد می آورد! با این که پیامبر فرمود: «ان الله یغضب لغضبک ویرضی لرضاک» و بخاری و حاکم نیشابوری و هیثمی و... این قول را از قول
رسول خداصلی الله علیه وآله درباره حضرت زهراعلیهاالسّلام نقل کردهاند اما ابن تیمیه نمیپذیرد همچنین حزن و شکوه و... حضرت زهرا اعتراض میکند در حالیکه بخاری و مسلم و ابن حیان و... نقل کردهاند که فاطمه علیهاالسّلام تا لحظه آخر عمر، از ابوبکرناراضی بود.
خلاصه او به ساحت مقدس پارة تن رسول اکرم صلی الله علیه وآله نهایت بی احترامی را روا داشته است. امید است که مسلمانان از اینگونه عقاید کفرآلود اعلام برائت جویند و طرفداران تندروی او را، مورد مذّمت قرار بدهند.
ابنتیمیه در اعلم بودن امام حسن و امام حسین علیه السّلام تردید دارد و آن را بدون دلیل می داند و در اینباره می نویسد:
أما کونهما أزهد الناس وأعلمهم فی زمانهم فهذا قول بلا دلیل.
اینکه این دو زاهدترین و عالمترین افراد در زمان خود بودهاند؛ قولی بدون دلیل است.(1)
با مراجعه به کتب اهل تسنن به دروغ بودن کلام ابنتیمیه پی میبریم. اینک به برخی ازفضائل این دو امام اشاره مینماییم:
من سره ان ینظر الی سید شباب اهل الجنه فلینظر الی الحسن بن علی.
1) ابنتیمیه، احمد، منهاج السنهْ، ج4، ص41.
هرکس دوست دارد به آقای جوانان اهل بهشت نظر کند باید به حسنبن علی نظر نماید.(1)
حسن علیه السّلام، آقایی کریم، بردبار، زاهد، دارای وقار و حشمت، اهل جود و مورد مدح و ستایش بود.(2)
کرم و جود غریزهای بود که در آن حضرت کاشته شده بود.(3)
[امام] حسن علیه السّلام هرگاه نماز صبح را در مسجد رسول خداصلی الله علیه وآله به جای میآورد، در مصلای خود مینشست و ذکر خدا میگفت تا خورشید بالا آید.(4)
حسن و حسین علیه السّلام دو فرزندان من هستند. هر کس آن دو را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر کس مرا دوست بدارد خدا او را دوست خواهد داشت و هر کس خدا او را دوست بدارد داخل بهشت خواهد شد و هر کس این دو را دشمن بدارد مرا
دشمن داشته و هر کس مرا دشمن بدارد خدا او را دشمن داشته و هر کس خدا او را دشمن بدارد به جهنم خواهد برد.(1)
بعد از شهادت حسینبن علی علیه السّلام، سر او رانزد ابنزیاد آوردند. او با چوب به دندانهای حضرت زد. در دلم گفتم چه کار زشتی میکنی، جایی را چوب میزنی که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم میبوسید.(2)
تو سیّد و سرور بنیهاشم هستی، او در جواب گفت: حسن و حسین بزرگ بنیهاشماند.(3)
حسینبن علیبن ابیطالب علیه السّلام، هاشمی، ابوعبدالله، مدنی، نوة رسول خدا و دستهگل او از دنیا و یکی از دو آقایان جوانان اهلبهشت است.(4)
هنگامی که امام حسین علیه السّلام به نماز میایستاد، رنگش زرد میشد، به او گفته شد این چه حالتی است که شما هنگام نماز پیدا میکنید؟ فرمود: شما نمیدانید که من میخواهم در مقابل چه کسی بایستم.(5)
ابنتیمیه: در مورد برتری شیخین بر حسنین علیه السّلام اینگونه مینویسد:
وإن کانا سیدا شباب أهل الجنة فأبوبکر وعمر سیداً کهول أهل الجنة وهذا الصنف أکمل من ذلک الصنف.
این دو گرچه دو آقای جوانان اهل بهشتاند، ولی عمر و ابوبکر دو آقای پیران اهل بهشتاند و این صنف کاملتر از آن صنف است.(1)
الحسن والحسین سیدا شباب اهل الجنة، من احبهما فقد احبنی ومن ابغضهما فقد ابغضنی.
حسن و حسین صلی الله علیه وآله دو آقای جوانان اهل بهشتاند. هر کس آن دو را دوست بدارد به طور حتم مرا دوست داشته و هر کس آن دو را دشمن بدارد به طور حتم مرا دشمن داشته است.(2)
الحسن والحسین سیدا شباب اهل الجنة، وابوهما خیر منهما.(3)
حسن وحسین دو آقای اهل بهشت هستند و پدرشان از آن دو بهتر است.
الحسن والحسین علیه السّلام سیدا شباب اهل الجنة، وابوهما خیر منهما.(1)
حسن وحسین علیه السّلام آقای اهل بهشت هستند و پدرشان از آن دو بهتر است.
ألا ترضین أن تکون سیدة نساء أهل الجنه، وابنیک سیدا شباب أهل الجنة.(2)
آیا راضی نمیشوی که تو سرور زنان اهل بهشت باشی و دو فرزندت سرور جوانان اهل بهشت باشند؟
الحسن والحسین سیدا شباب اهل الجنة، وان فاطمة سیدة نساء اهل الجنة.(3)
حسن و حسین دو سرور جوانان اهل بهشت اند و فاطمه سرور زنان اهل بهشت است.
أتانی جبرئیل فقال: ان الحسن والحسین سیدا شباب اهل الجنة.(4)
جبرئیل نزد من آمد و گفت: حسن و حسین دو سرور جوانان اهل بهشت اند.
حسن و حسین، دو سرور جوانان بهشتاند.(1)
این حدیث حسن و ثابت شده است.(2)
ابوالقاسم طبرانی در «المعجم الکبیر» نقل کرده که انضمام برخی از این اسانید به برخی دیگر، دلیل بر صحّت این حدیث است.(3)
حاکم نیشابوری میگوید:
این حدیث با زیادی «وابوهما خیر منهما» صحیح است، ولی شیخین آن را نقل نکرده اند.(4)
این حدیث حسن است.(5)
این حدیث حسن است.(6)
مطلب همان است که او می گوید.
و نیز در حدیث حسن، ترمذی می گوید:
سند آن صحیح و رجال آن ثقه اند به نحو رجال صحیح، غیر از مسیره ابنحبیب که ثقه است.(1)
هیثمی تصریح به صحت حدیث نموده است.(2)
ابنحبان این حدیث را در کتاب صحیح همانگونه که در کتاب «موارد الظمآن» آمده است، آورده است.(3)
این حدیث در کثرت طرق به حدّی است که سیوطی و سمعانی قائل به تواتر آن شده اند.(4)ناگفته نماند که این حدیث را زرکشی در کتاب «التذکرهْ فی الاحایث المشهوره» و جلالالدین سیوطی در کتاب «الدررالمنتثرهْ فی الاحادیث المشتهرهْ» و سخاوی در کتاب «المقاصد الحسنهْ فی الاحادیث المشتهرهْ علی الالسنهْ» نقل کردهاند. همچنین زبیدی در کتاب «لقط اللآلی المتناثرهْ فی الاحادیث المتواترهْ» آن را نقل کرده و ادّعای تواتر می کند.
داوری را بر عهدة خوانندگان می گذاریم.
برخی این حدیث شریف را تحریف کرده و به ابوبکر و عمر نسبت دادهاند و از آنجا که آن دو در زمانی که اسلام آوردند، جوان نبودند، عبارت حدیث را
عوض کرده و به جای شباب (جوانان)، کهول (پیران) را قرار دادهاند و چنین نقل میکنند که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند:
ابوبکر وعمر سیدا کهول اهل الجنة.
ابوبکر و عمر دو سرور پیرمردان اهل بهشت اند.
اشکالات فراوانی بر این حدیث وارد است که مهمترین آنها عبارتند از:
حدیث مذکور را بخاری و مسلم در کتاب هایشان که معتبرترین کتب اهل تسنن است، نقل نکرده اند.
احمدبن حنبل، این حدیث را در کتاب «مسند» خود نیاورده است با اینکه معتقداست آنچه در مسند نیامده حجیت ندارد. وی در وصف کتابش می گوید: من این کتاب را از میان هفتصد و پنجاه هزار حدیث جمعآوری کردم و برگزیدم و اگر مسلمانان در حدیثی اختلاف کردند به آن مراجعه کنند، اگر در این کتاب نبود حجیت ندارد.(1)
حدیث مذکور را ترمذی با 3 سند، ابنماجه با 2 سند، هیثمی، دولابی، عبداللهبن احمدبن حنبل، خطیب بغدادی با 4 سند، ابنحجر، ابننجار، ابنعساکر، ابنابی شیبه، طحاوی با 4 سند، ابنابیحاتم با 3 سند، طبرانی با 2 سند و ابنقتیبه نقل کردهاند. در بررسی اسناد مذکور به افرادی برمیخوریم که از جانب علمای اهل تسنن ضعیف الحدیث، متروک الحدیث، ضعیف، کثیرالخطا، فاسق، منکر الحدیث، مُدّاس، کثیرالاضطراب والخلاف، بیارزش، کذّاب، مجهول، دجال، غیرثقه، ضعیفالامر و ساقط معرفی شدهاند. در نتیجه ثابت میشود هیچ یک از این سندها صحیح نیست.
1) سبکی، عبدالوهاب، طبقات الشافعیهْ الکبری، ج2، ص31.
برخی نیز این مضمون را به طور مرسل که از اقسام حدیث ضعیف است، در کتابهای حدیثی خود آوردهاند.
اشکال اساسی که در متن حدیث وجود دارد این است که ابوبکر و عمر دو سیّد پیران اهل بهشت معرفی شدهاند، در حالیکه بر اساس روایات، در بهشت پیری وجود ندارد، بلکه عموم مردم در سن 30 سالگی هستند. ابوسعید خدری از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نقل کرده که آن حضرت فرمودند:
هر کسی از اهل بهشت بمیرد چه کوچک و چه بزرگ، 30 ساله به بهشت وارد میشود و هرگز بر این سن افزوده نمیشود، اهل دوزخ نیز همین سن را دارند.(1)
ابنتیمیه، دربارة امام حسین علیه السّلام و شهادت آن حضرت و قیام تاریخی عاشورا، نظرات منحصر به فردی دارد که تا به حال کسی جزبنیامیه، اینگونه افکاری نداشته است و قیام امام حسین علیه السّلام را، قیام شرورانه میداند. بعضی نظرات وی در ادامه ذکر میگردد.
ابنتیمیه درباره امام حسین علیه السّلام میگوید:
در حدیث صحیح نقل شده که پیامبر خداصلی الله علیه وآله همواره اسامه بن زید را در کنار امام حسن علیه السّلام قرار داده و در مورد آنان اظهار محبت میکرد و میگفت: خداوندا! من این دو نفر را دوست دارم و تو هم آنان را دوست
1) التاج الجامع للاصول، ج5، ص375.
داشته باش. ولی در مورد حسین علیه السّلام هیچگاه اظهار دوستی نمیکرد. دلیل این مطلب، این است که پیامبر خداصلی الله علیه وآله میدانست که امام حسن و اسامهبن زید، طرفدار صلح و مخالف با جنگ خواهند بود ولی حسین ابن علی علیه السّلام طرفدار جنگ و به هم زننده آشتی و صلح میباشد.(1)
میزان علاقه پیامبر خداصلی الله علیه وآله به دو سیّدجوانان اهل بهشت، بین اهل تسنن نیز معروف است که به ذکر چند روایت از کلام رسول خداصلی الله علیه وآله در مورد امام حسن و امام حسین علیه السّلام بسنده میکنیم:
این دو، فرزند من و فرزندان دخترم میباشند. بار خدایا! من این دو را دوست دارم پس تو آنها را و نیز دوستان آنها را دوست بدار.(2)
کسی که حسن و حسین علیه السّلام را دوست بدارد، مرا دوست داشته و کسی که آنها را دشمن بدارد، مرا دشمن داشته است.(3)
حسن و حسین علیه السّلام دو گل من از بوستان دنیا هستند.(4)
از انس بن مالک نقل شده که گفت: از رسول خداصلی الله علیه وآله پرسیدند: کدام یک از دو فرزندت را بیشتر دوست داری؟ فرمود: حسن و حسین، هر دو را.(5)
1) ابن تیمیه، احمد، منهاج السنهْ، ج4، ص536
2) ابن اثیر، جامع الاصول، ج9، ص6556؛ ابن عساکر، علی، تاریخ تهذیب دمشق، ج1، ص7.
3) قزوینی، ابوعبدالله، سنن ابن ماجه، ج1، ص51، ح143؛ ابن عساکر، علی، تاریخ تهذیب دمشق، ج4، ص205؛ ابن کثیر، اسماعیل، البدایهْ والنهایهْ، ج8، ص25
4) هیثمی، علی، مجمع الزواید، ج9، ص184؛ ابن کثیر، اسماعیل، البدایهْ والنهایهْ، ج8، ص207؛ ابن عساکر، علی، تاریخ تهذیب دمشق، ج4، ص207.
5) قزوینی، ابوعبدالله، سنن ترمذی، ح3785؛ ابن اثیر، جامع الاصول، ج9، ص6554.
او درباره قیام امام حسین علیه السّلام میگوید:
ولم یکن فی الخروج لا مصلحة دین ولا مصلحة دنیا بل تمکن اولئک الظلمة الطغاة من سبط رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم حتی قتلوه مظلوما شهیدا وکان فی خروجه وقتله من الفساد ما لم یکن حصل لو قعد فی بلده فإن ما قصده من تحصیل الخیر ودفع الشر لم یحصل منه شیء بل زاد الشر بخروجه وقتله ونقص الخیر بذلک وصار ذلک سببا لشر عظیم وکان قتل الحسین مما أوجب الفتن کما کان قتل عثمان مما أوجب الفتن وهذا کله مما یبین أن ما أمر به النبی صلی الله علیه و آله وسلم من الصبر علی جور الأئمة وترک قتلاهم والخروج علیهم هو أصلح الأمور للعباد فی المعاش والمعاد وأن من خالف ذلک متعمدا أو مخطئا لم یحصل بفعله صلاح بل فساد.(3))
در قیام (حسین)، نه مصلحت دین بود و نه مصلحت دنیا؛ بلکه این ظالمین سرکش بر ضدّ نوة رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم قدرت پیدا کردند تا اینکه او را مظلوم و شهید کردند؛ و در قیام او و کشته شدن او آن قدر فساد بود
که اگر در شهر خود نشسته بود آن قدر فساد نمی شد!!! پس آن چیزی که او قصد آن را داشت از به دست آوردن نیکی و دفع بدی، اصلاً حاصل نگشت؛ بلکه بدی به سبب قیام او زیاد شد و خیر کم گردید! و این سبب شرّ بزرگی شد! و کشته شدن حسین سبب فتنه های بسیار گشت؛ همانطور که کشته شدن عثمان سبب فتنه های بسیار گشت!
ابن تیمیه که حقیقت قیام امام حسین علیه السّلام را درک نکرده است، از سر کینهتوزی نسبت به اهلبیت علیه السّلام، حقایق را کتمان میکند و میپندارد که در قیام آن حضرت مصلحتی وجود نداشته است!!
امام حسین علیه السّلام در روایات فراوانی این مطلب را جواب دادهاند؛ از جمله وقتی با لشکریان حرّ بن یزید ریاحی برخورد کردند، بعد از حمد و ثنای الهی فرمودند:
یا ایها الناس إن رسول الله قال من رأی سلطانا جائرا، مستحلا لحرم الله، ناکسا لعهدالله، مخالفا لسنة رسول الله، یعمل فی عباد الله بالإثم و العدوان، فلم یغیر علیه بفعل و لا قول، کان حقا علی الله أن یدخله مدخله، ألا و إن
هؤلاء قد لزموا طاعة الشیطان، و ترکوا طاعة الرحمان، أظهروا الفساد و عطلوا الحدود، و أحلوا حرام الله و حرموا حلاله و أنا أحق من غیر.(1)
کسی که سلطان ستمگری را ببیند که حرام خدا را حلال میکند، عهد و پیمان خدا را میشکند، مخالف سنت رسولالله صلی الله علیه وآله است، در میان مردم با گناه و عدوان رفتار مینماید ولی با سخن و یا رفتار خود در برابر او قیام
1) طبری، محمد، تاریخ طبری، ج۴، ص۳۰۴؛ ابناثیر، کامل، ج۴، ص۴۸؛ ابناعثم، محمد، الفتوح ابن اعثم، ج۵، ص۸۱.
نکند، خدا حق دارد که وی را در جایی از جهنم جای دهد که همان ظالم را جای داده است. مگر نه این است که این گروه همواره از شیطان پیروی میکنند و از اطاعت خدای رحمان روگردان شدهاند، فتنه و فساد را ظاهر و حدود و احکام خدا را تعطیل نمودهاند، حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام کردهاند و من به مقام خلافت سزاواتر از دیگران هستم.
همچنین بسیاری از بزرگان اهل تسنن ازجمله ذهبی در «سیر اعلام النبلا» نقل کردهاند که امام حسین علیه السّلام در سرزمین کربلا فرمودند:
ألا ترون الحق لا یعمل به و الباطل لا یتناهی عنه، لیرغب المؤمن فی لقاء الله، فإنی لا أری الموت إلا السعادة و الحیاة مع الظالمین إلا برما.
آیا نمیبینید که به حقّ عمل نمیشود و از باطل دست برنمیدارند؟! به طوری که مؤمن حق دارد (با شهادتش) به دیدار خدا مشتاق باشد. به راستی، من چنین مرگی را جز سعادت، و زندگی در کنار ستمکاران را جز ننگ و ملامت نمیبینم!(1)
ابنتیمیه در مواردی، جرمها و اعمال بدی را که بنیامیه مرتکب شدهاند را با جرمهای بنیاسرائیل مقایسه کرده و گفته است که جرم بنیامیه بیشتر از جرم بنیاسرائیل نبوده است. وی در اینباره میگوید:
ان بنی امیة لیسوا باعظم جرما من بنی اسرائیل: فمعاویة حین أمر بسُمّ
1) ذهبی، محمد، سیر اعلام النبلاء، ج۳، ص۳۱۰؛ ذهبی، محمد، تاریخ اسلام، ج۵، ص۱۲؛ سلیمان، طبرانی، معجم کبیر، ج۳، ص۱۱۵؛ هیثمی، علی، مجمع الزوائد، ج۹، ص۱۹۲؛ ابنعساکر، علی، تاریخ مدینهْ دمشق، ج۱۴، ص۲۱۷.
الحسن علیه السّلام فهو من باب قتال بعضهم.(1)
گناه بنیامیه بیشتر از گناه بنیاسرائیل نیست! پس معاویه هنگامی که دستور مسموم کردن حسن[علیه السّلام] را داد، این مانند جنگ بعضی از آنها با یکدیگر بود.
و باز در جای دیگر در مقام دفاع از یزید و توجیه جنایات او میگوید:
ویزید لیس باعظم جرما من بنی اسرائیل، کان بنو اسرائیل یقتلون الانبیاء، وقتل الحسین لیس باعظم من قتل الانبیاء!!(2)
و گناه یزید بیش از بنیاسرائیل نیست؛ بنیاسرائیل پیغمبران را می کشتند؛ و کشتن حسین[علیه السّلام] بزرگتر از کشتن انبیانیست.
هر چند که عمل یزید و کارهای زشت و ننگین او در طول تاریخ بشر سابقه نداشته است و هیچ عملی زشتتر از کشتن فرزند خاتم الأنبیاء و اسیر کردن ناموس پیامبر نیست؛ اما در عین حال مشکلی نیست، ما نیز میپذیریم که کار یزید بزرگتر از کار بنیاسرائیل نباشد و همسان با آنها عقاب شود. این در حالی است که بنیاسرائیل در بسیاری از آیات قرآن به صراحت لعن شده و وعدة عذاب به آنها داده شده است که در این مورد به ذکر چند آیه اکتفا میکنیم:
کافران بنیاسرائیل، بر زبان داوود وعیسی بن مریم، لعن (و نفرین) شدند! این بهخاطر آن بود که گناه کردند و تجاوز نمودند. آنها از اعمال زشتی که انجام میدادند، یکدیگر را نهی نمیکردند، چه بد کاری را انجام میدادند!
و (مهر) ذلت و نیاز، بر پیشانی آنها زده شد و گرفتار خشم خداوند شدند؛ چرا که آنان نسبت به آیات الهی کفر میورزیدند و پیامبران را به ناحق میکشتند. این به خاطر آن بود که گناهکار و متجاوز بودند.
کسانی که نسبت به آیات خدا کفر میورزند و پیامبران را به ناحق میکشند، و (نیز) مردمی را که امر به عدالت میکنند به قتل میرسانند، پس به کیفر دردناک (الهی) بشارت ده!
ابنتیمیه، دفاع از یزید و اعمال ننگین او را به جایی رسانده است که حتی بدیهیترین وقایع تاریخ را نیز انکار میکند؛ وی برای پاکسازی پروندة قطور اعمال ننگین یزید، تلاش میکند کشته شدن امام حسین علیه السّلام را به گردن دیگران بیندازد.
او در اینباره میگوید:
وأما قتل الحسین فلم یأمر به ولم یرضی به بل ظهر منه التألم لقتله وذم من قتله ولم یحمل الرأس الیه وإنما حمل الی ابنزیاد.(1)
یزید دستور کشتن حسین[علیه السّلام] را نداده است
و راضی به آن نبوده است، بلکه از کشته شدن او اظهار درد نمود و سر حسین به سوی او حمل نگردید، بلکه به سوی ابنزیاد حمل شد.
قضیة دستور یزید به قتل امام حسین علیه السّلام از قطعیات و متواترات تاریخ است و تمامی مسلمانان به این مطلب اذعان دارند. ابنعماد حنبلی در کتاب «شذرات الذهب» مینویسد:
قال التفتازانی فی (شرح العقائد النسفیه): (اتفقوا علی جواز اللعن علی من قتل الحسین، او امر به، او اجازه، او رضی به، والحق ان رضا یزید بقتل الحسین واستبشاره بذلک واهانته اهلبیت رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم مما تواتر معناه وان کان تفصیله آحادا، فنحن لا نتوقف فی شأنه، بل فی کفره وایمانه، لعنه الله علیه وعلی انصاره واعوانه.(2)
تفتازانی در کتاب «شرح عقائد نسفیه» می گوید: بر جواز لعن کسی که حسین علیه السّلام را کشت یا امر به آن کرد یا آن را اجازه داد یا به آن راضی شد، اجماع کرده اند و حق آن است که یزید به قتل حسین علیه السّلام راضی بود و از کشتن او خوشحال شد و به اهلبیت رسول خدا اهانت کرد و این
مطلب متواتر معنوی است، اگرچه تفصیل آن از خبر های واحد است؛ پس ما در مورد (لعن) او سکوت نمی کنیم، بلکه حتی در کفر یا مؤمن بودن او هم شک نمی کنیم. لعنت خدا بر او و بر طرفداران و یاورانش.
شبراوی از علمای اهل تسنن می نویسد:
ولا شک عاقل ان یزیدبن معاویة هو القاتل للحسین لانه هو الذی ندب عبیدالله بن زیاد لقتل الحسین.(1)
انسان خردمند تردیدی ندارد که یزید فرزند معاویه قاتل امام حسین[علیه السّلام] است؛ زیرا اوست عبیدالله بن زیاد را به شهادت حضرت سیدالشهداء علیه السّلام فراخوانده است.
همچنین ذهبی در «تاریخ الإسلام» مینویسد:
قلت: ولما فعل یزید باهل المدینة ما فعل وقتل الحسین وإخوته وآله، شرب یزید الخمر وارتکب أشیاء منکره بغضه الناس، وخرج علیه غیر واحد، ولم یبارک الله فی عمره... .(2)
و چون یزید با مردم مدینه آنچه خواست انجام داد، و حسین[علیه السّلام] و برادران و بستگان او را کشت و شراب خورد و کارهایی ناپسند انجام داد، مردم او را دشمن داشتند؛ و بسیاری بر ضدّ او قیام کردند و خداوند به عمر او برکت نداد.
همچنین ابناثیر در «الکامل» و یعقوبی در تاریخش و ابنقتیبه در «الإمامهْ
والسیاسهْ»، نامه یزید بن معاویه به مروان را آورده که یزید به مروان دستور داد:
أشدد یدک بالحسین، فلا یخرج حتی یبایع، فإن أبیفاضرب عنقه.
بر حسین سخت بگیر تا بیعت کند و اگربیعت نکرد گردنش را بزن!(1)
آیا این چیزی جز دستور قتل و شهادت امام حسین علیه السّلام است؟!
ابنأثیر مینویسد:
برخی از مردم عبیدالله بن زیاد را ملامت میکردند که فرزند پیامبر را به شهادت رساندی؟ وی در جواب گفت:
اما قتلی الحسین، فانه اشار إلی یزید بقتله او قتلی، فاختار قتله.(2)
من که حسین را کشتم، به دستور خود یزید بوده، به من گفت: یا حسین را بکش یا تو را می کشم؛ من هم برای اینکه کشته نشوم، حسین را کشتم.
ابنتیمیه اتفاقاتی که بعد از شهادت امام حسین علیه السّلام به وجود آمده را انکار می کند ومیگوید:
کون السماء أمطرت دما فإن هذا ما وقع قط فی قتل أحد ومثل کون الحمرة ظهرت فی السماء یوم قتل الحسین ولم تظهر قبل ذلک فإن هذا من الترهات فما زالت هذه الحمرة تظهر ولها سبب طبیعی من جهة الشمس فهی بمنزلة الشفق وکذلک قول القائل إنه ما رفع حجر فی الدنیا إلا وجد تحته دم عبیط هو أیضا کذب بین.
اینکه آسمان خون بارید مطلبی است که در کشته شدن احدی اتفاق نیفتاده است و مثل اینکه روز کشته شدن [امام] حسین [علیه السّلام]، آسمان قرمز شد، حرف بیاساسی است که این قرمزی از بین نرفته است که سبب طبیعی دارد که منشأ آن خورشید است و آن به منزله شفق است. همچنین گفتار آن کس که میگوید سنگی برداشته نشد مگر اینکه زیر آن خون قرمز رنگ بود دروغ آشکاری است.(1)
در مورد حوادثی که بعد از شهادت امام حسین علیه السّلام، پدید آمد، روایتی را از مهمترین کتب اهل تسنن به عنوان نمونه نقل مینماییم:
مزی و ذهبی که از ارکان علمای اهل تسنن هستند، از عیسیبن حارث کندی نقل میکنند:
لما قتل الحسین علیه السّلام مکثنا سبعة أیام إذا صلینا فنظرنا إلی الشمس علی أطراف الحیطان کأنها الملاحف المعصفرة، ونظرنا إلی الکواکب یضرب بعضها بعضا.
وقتی حسین[علیه السّلام] را شهید کردند، تا هفت روز، وقتی نماز میخواندیم، به دیوارهایی که آفتاب افتاده بود نگاه میکردیم، میدیدیم که رنگ آفتاب، همانند چادرهای سرخ رنگ، قرمز شده است و میدیدیدم که برخی از ستاره ها به همدیگر برخورد میکردند.(2)
و ذهبی در «سیر اعلام النبلاء» میگوید:
لم تبک السماء علی أحد بعد یحیی علیه السّلام إلا علی الحسین.
آسمان، بعد از حضرت یحیی علیه السّلام، بر کسی جز حسین[علیه السّلام] گریه نکرد.(1)
باز در همانجا نیز نقل میکند:
لما أن قتل الحسین، مطرت السماء ماء، فأصبحت وکل شئ لنا ملآن دما.
در شهادت حسین[علیه السّلام]، از آسمان آب بارید و وقتی صبح کردیم، دیدیم که همه چیز مملو از خون شده است.
ابنحجر عسقلانی نیز در این باره می گوید:
لما قتل الحسین علیه السّلام اسودت السماء وظهرت الکواکب نهارا، حتی رأیت الجوزاء عند العصر.
بعد از شهادت حسین[علیه السّلام]، آسمان سیاه شد و در روز روشن، ستاره ها درخشیدند، حتی ستارة جوزاء را در هنگام عصر دیدم.(2)
موارد متعددی داریم که نقل میکنند:
احمرت آفاق السماء بعد قتل الحسین علیه السّلام بستة أشهر، نری ذلک فی آفاق السماء کأنها الدم.
بعد از شهادت حسین علیه السّلام تا شش ماه، در تمام آفاق آسمان، رنگ قرمزی بهصورت خون دیده میشد و وقتی به آسمان نگاه میکردیم، مانند این بود که به خون نگاه میکنیم.(3)
و در «تهذیب الکمال» از یزید بن ابیزیاد نقل میکند:
من چهارده ساله بودم که حسین علیه السّلام را شهید کردند. تمام گیاهانی که در کربلا بود و لشکر عمر سعد میخواست از آنها استفاده کنند، تلخ شدند. وقتی لشکر عمربن سعد، شتری را از لشکر حسین[علیه السّلام] گرفتند وخواستند از گوشت آن استفاده کنند:
فکانوا یرون فی لحمها النیران.
در گوشت آن شتر، تکه های آتش را میدیدند.(1)
از مروان مولی هند بنت مهلب نقل میکنند که: یکی از دربانهای عبیداللهبن زیاد برای من نقل کرد:
لما جیء براس الحسین علیه السّلام فوضع بین یدیه رأیت حیطان دارالامارة تسایل دما.
وقتی سر بریدة حسین را در برابر عبیدالله بن زیاد قرار دادند، دیدم که از دیوارهای دارالاماره، خون جاری میشود.(2)
همچنین مزی، گرفتگی آفتاب در روز شهادت امام حسین علیه السّلام را نقل کرده است.
زهری که از بزرگان اهل تسنن است، نقل میکند که:
لما قتل الحسینبن علی علیه السّلام لم یرفع حجر ببیت المقدس إلا وجد تحته دم عبیط.
بعد از شهادت حسین بن علی علیه السّلام، هر سنگی را که در بیتالمقدس بر میداشتند، میدیدند که در زیر آن سنگ، خون لختهشده وجود دارد.(1)
عموم اهل تسنن ارادت ویژه ای نسبت به فرزندان حضرت زهراعلیهاالسّلام دارند و این دوستی و محبت به اندازه ای است که آن را یک فریضه می دانند؛ ولی ابنتیمیه نظریهپرداز وهابیت، به مخالفت همه جانبه با امام حسن و امام حسین علیه السّلام برخاسته و فضائل دو سبط پیامبرصلی الله علیه وآله را انکار کرده و اعلم بودن آنها را رد می کند با اینکه رسول خدا بارها محبت و بزرگی و کرم و علم امام حسن و امام حسین را گوشزدکرده بود حتی حاکم نیشابوری و عسقلانی و ابن صباغ در مقابل فضائل امام حسن و امام حسین علیه السّلام سر تعظیم فرود آوردهاند و فضائل آنها را مکرر بیان کردهاند و متأسفانه وی سعی دارد تا شیخین را برتر از حسنین علیه السّلام معرفی کند و آنها را سروران پیران اهل بهشت قلمداد کند، در حالیکه شیعه و سنّی همگی معتقدند که در بهشت پیری وجود ندارد و همه جوان هستند و ابن عساکر و خطیب بغدادی و احمد بن حنبل و حاکم نیشابوری حسن و حسین را دو سید اهل بهشت معرفی کردهاند بنابراین ادعای ابن تیمیه بدون دلیل است.
از همه مهمتر اینکه بر قیام امام حسین علیه السّلام اشکال وارد میکند و نسبتهای ناروایی به ساحت مقدس آن حضرت میدهد که طبق مدارک معتبر اهل تسنن همه آنها مردود میباشد.
1) مزی، تهذیب الکمال، ج6، ص334؛ طبرانی، سلیمان، المعجم الکبیر، ج3، ص113؛ سیر أعلام النبلاء، ج3، ص314؛ عسقلانی، احمد، تهذیب التهذیب، ج2، ص305.
ابنتیمیه منکر وجود حضرت مهدی ارواحنا فداه است و میگوید: آن حضرت، هنوز به دنیا نیامدهاند و از شرایط قیامت این است که ایشان نزدیک قیامت از پدر و مادری که ما آنها را نمیشناسیم، یا از شخصی به نام محمدبن عبدالله متولد خواهد شد.
ابنتیمیه در «منهاج السنهْ» اینگونه وجود امام مهدی علیه السّلام را انکار می کند:
قد ذکر محمدبن جریر الطبری وعبدالباقی بن قانع وغیرهما من أهل العلم بالأنساب والتواریخ ان الحسنبن علی العسکری لم یکن له نسل ولا عقب والامامیة الذین یزعمون أنه کان له ولد یدعون أنه دخل السرداب بسامراء وهو صغیر؛ منهم من قال عمره سنتان ومنهم من قال ثلاث ومنهم من قال خمس سنین.(1)
محمدبن جریر طبری، و عبدالباقیبن قانع و کسان دیگری که عالم به انساب هستند، میگویند: [امام] عسکری[علیه السّلام] هیچ فرزند و نسلی نداشتهاند، ولی شیعه گمان میکند که او فرزندی داشته و در حالی که
1) ابنتیمیه، احمد، منهاج السنهْ، ج4، ص87.
کودک بوده است، داخل سرداب در سامراء شده است. بعضی از شیعیان عمر ایشان را 2 سال و بعضی 3 سال و بعضی هم 5 سال ذکر کردهاند.
ابن تیمیه استناد به کلام طبری می کند و میگوید:
محمدبن جریر طبری گفته که [امام] عسکری[علیه السّلام] فرزندی نداشته و اولادی از خود باقی نگذاشته است، در حالی که این گونه نیست؛ زیرا:
الف) انتساب این مطلب به کتاب «تاریخ طبری»، کذب و افتراء است و چنین مطلبی در هیچ جایی از کتاب «تاریخ طبری» وجود ندارد.
ب) عبارتی که ابن تیمیه آن را نقل میکند، در کتاب «صلهْ التاریخ الطبری» نقل شده است؛ در حالی که کتاب «صلهْ التاریخ الطبری» هیچ ارتباطی به کتاب «تاریخ طبری» ندارد؛ زیرا نویسنده آن «غریببن سعد قرطبی» است. و این قضیه کاملاً به یک شکل دیگری نقل شده که ارتباطی به امام عسکری علیه السّلام ندارد!
ابن تیمیه بدون مبنا سخنی را نقل کرده است و بدون اینکه آدرس و صفحه مطلب مورد نظر را ذکر کند، این مطلب را اظهار نموده است. در کتاب محمد بن جریر طبری عبارتی به عنوان «الحسنبن علی العسکری لم یکن له نسل» وجود ندارد، بلکه این قضیه در تاریخ «صلهْ التاریخ الطبری»، یا «متمم تاریخ طبری» که غریب بن سعد قرطبی نوشته، در جلد8، صفحه34، سال 1939 میلادی و (1358ه-.ق) چاپ شده است.
ناگفته نماند که محقق کتاب «منهاج السنهْ»، محمد رشاد سالم میگوید:
در کتاب «صلهْ التاریخ الطبری» چنین مطلبی آمده است؛ در حالی که وی نیز دروغ میگوید؛ چون سعی کرده این دروغ را به نوعی بپوشاند؛ ولی خود نوعی خیانت علمی دیگری کرده است.
پ) در کتاب «صلهْ التاریخ الطبری»، ماجرا این گونه است که: زمان «مقتدر عباسی»، شخصی نزد مقتدر می آید و میگوید که کار مهمی با مقتدر دارم و اگر من ایشان را نبینم، اتفاقات ناگواری روی خواهد داد، و مطالبی را از گذشته و آینده مطرح می کند. از او سؤال میشود که تو که هستی؟ میگوید: من محمدبن حسن بن علی بن موسی بن جعفر الرضا هستم؛ یعنی من نوۀ امام رضا هستم. بعد جالب این است که مقتدر دستور میدهد که افرادی از ابیطالب بیایند و ببینند این شخصی که میگوید من نوۀ امام رضاعلیه السّلام هستم و اسم پدرم حسن است، راست میگوید یا نه؟ تعدادی از آل ابوطالب میآیند؛ مخصوصاً آقای ابن طومار و میگویند: «لم یعقب الحسن»؛ فرزند امام رضاعلیه السّلام که حسن است، اصلاً فرزندی نداشته است، یعنی امام رضاعلیه السّلام از فرزندش حسن، نوهای نداشته است. پس بحث بر سر حسن بن علی بن موسی الرضا است نه محمدبن الحسن بن علی بن محمد الهادی و ارتباطی به همدیگر ندارند.
و این قضایا طول میکشد و آن شخص ادعاهایی میکند و میگوید: شمشیر من چنین و چنان است، بعد شمشیرسازها را میآورند و او رسوا میشود و معلوم میشود که این شخص نوۀ امام رضا نبوده است؛ بلکه فرزند شخص دیگری به نام «ابن الضبعی» است. پدرش را میآورند و این شخص رسوا میشود و به پای المقتدر میافتد. المقتدر میگوید که او باید شدیدترین مجازات را تحمل کند که چرا چنین دروغی گفته است. او را در روز ترویه، سوار بر شتری کردند، در میان کوچه و بازار گرداندند و کاملاً رسوایش کردند سپس او را حبس نمودند.
بنابراین قضیه ارتباطی با حضرت مهدی عج، فرزند امام حسن عسکری علیه السّلام ندارد.
حتی همین روایتی را که قرطبی آورده است، نیز دارای اشکالهایی است: زیرا قرطبی برای این قضیه هیچ مصدر و سندی ذکر نمیکند.
قرطبی، نویسندة کتاب، فردی مجهول الحال است و در کتابهای تراجم(1)، شرح حالی برای این شخص نوشته نشده است. تنها کتاب تراجمی که از او نام میبرد؛ کتاب «خیرالدین زرکلی» از علمای وهابی است که در کتاب «الأعلام»، جلد4، صفحه227 میگوید: «غریب بن سعد قرطبی»، متوفای 369 ه-.ق، (979 میلادی)، اصالتاً نصرانی بوده و در استانبول ترکیه زندگی میکرد. بعد زبان عربی را یاد گرفت و در زمان مستنصر و... کاتب حکومت عباسی گردید.
خلاصه این که ابن تیمیه میگوید: «ان الحسنبن علی العسکری لم یکن له نسل»؛ کذب و افتراء است، زیرا این شخص حسنبن علی العسکری نیست؛ بلکه حسنبن علیبن موسی الرضا است و آنجا که گفته شده: «لم یعقب الحسن»؛ این عبارت طبری نیست؛ بلکه غریب قرطبی از ابن طومار نقل کرده است.
در مورد عبدالباقیبن قانع هم نه تنها هیچ دلیل و مدرکی ارائه نمیکند، بلکه بعد از ابن تیمیه، حدود سی - چهل نفر از بزرگان وهابیون عبارت ابن تیمیه را نقل کردهاند و آنها هم نتوانستهاند برای عبد الباقی - پسر قانع - مدرکی پیدا کنند.(2)
برخی از علمای اهل تسنن برخلاف نظریه ابن تیمیه به دنیا آمدن فرزند
امام حسن عسکری علیه السّلام را پذیرفتهاند که عبارتند از:
وی در این باره می نویسد:
وفیها (سال 260 ه-. ق) توفی الحسنبن علیبن محمد وهو والد محمد الذی تعتقدونه المنتظر.(1))
در این سال (260 ه-. ق) حسن بن علی[علیه السّلام]، پدر (م ح م د)، که شیعیان وی را منتظر می دانند رحلت کرده است.
او می نویسد:
فی ذکر الحجة المهدی، هو محمد بن الحسن... وهو الخلف الحجة صاحب الزمان، القائم المنتظر والتالی، وهو آخر الائمه... .
درباره مهدی عج که همان (م ح م د) بن حسن ارواحنا فداه است... وی جانشین حجت، صاحب الزمان و قائم منتظر است که بعداً میآید و آخرین امام می باشد...(2))
وی دلیل هایی را در اثبات حیات و زنده بودن امام مهدی عج ذکر کرده است.(3)
او در مورد به دنیا آمدن حضرت مهدی عج می نویسد:
ابومحمد... احد ائمة الشیعه واما ابنه محمد بن الحسن فولد سنة مائتین وثمان وخمسین... .
ابومحمد یکی از امامان شیعه است... فرزندش (م ح م د) بن حسن در سال 258 به دنیا آمده است.(1)
وی در این مورد می نویسد:
ابوالقاسم محمد الحجة، وعمره عند وفاة ابیه خمس سنین، لکن اتاه الله الحکمة ویسمی القائم المنتظر... .
ابوالقاسم (م ح م د) الحجه، هنگام رحلت پدر پنج ساله بوده، ولی خداوند به وی حکمت عطا کرده است؛ و قائم
منتظر نامیده شده است.(2)
او در این باره می نویسد:
...ان ولادة القائم عج کانت لیلة الخامس عشر من شعبان سنة خمس وخمسین و مائتین فی بلدة سامرا... .
ولادت قائم عج شب پانزدهم شعبان سال 255 در شهر سامرا بوده است.(3)
وی در این مورد می گوید:
محمدبن الحسن العسکری... آخر الائمه الاثنی عشر عند الامامیه، وهو المعروف عندهم بالمهدی، وهو صاحب الزمان منه ولد فی سامرا، ومات ابوه ولد من العمر نحو خمس سنین... .
(م ح م د) بن الحسن عسکری... آخرین امام شیعیان و نزد آنان معروف به مهدی و صاحب الزمان است... در شهر سامرا به دنیا آمده و در زمان رحلت پدر، حدود پنج سال داشته است... .(1)
ابن تیمیه، در رابطه با حضرت ولی عصرعج مدّعی است که آن حضرت در سرداب غایب شدهاند و شیعیان دم در سرداب منتظر او هستند!
الف) ومن حماقتهم ایضا انهم یجعلون للمنتظر عدة مشاهد ینتظرونه فیها کالسرداب الذی بسامراء الذی یزعمون أنه غاب فیه، ومشاهد أخر.(2)
یکی از حماقتهای شیعیان این است که برای حضرت مهدی عج تعدادی مشاهد قرار دادهاند؛ در آن انتظار (آن حضرت) را میکشند؛ مانند سرداب سامرا که گمان میکنند در آنجا غایب شده است، و همچنین مشاهد دیگر.
ب) وقد یقیمون هناک دابة - إما بغلة وإما فرسا وإما غیر ذلک -لیرکبها إذا خرج.(3)
شیعیان همواره در سرداب یک قاطر یا اسب را آماده کردهاند تا زمانی که ایشان از سرداب خارج میشود، بر آن سوار شود.
دیدگاه ابن تیمیه و همفکرانش بی اساس است، زیرا در کتب روایی شیعه و سنّی، ظهور حضرت از مکه مطرح شده است. بنابراین:
سرداب برای شیعه قداست دارد و مکان پاکی است؛ زیرا محل زندگی آقا امام هادی، امام عسکری و حضرت ولی عصر و محل عبادت آن بزرگوار بوده است.
چنین مطالبی را خود وهابیها آوردهاند و در هیچیک از کتاب های شیعه ذکر نشده است؛ به طور مثال میتوان به کتاب «معجم احادیث المهدی»، جلد1، صفحه364 مراجعه کرد که بیش از پنجاه نفر از شیعه و سنّی را متذکر میشود که میگویند محل ظهور حضرت مهدی نه
سامرا نه کربلا و نه سرداب است؛ بلکه محل ظهور حضرت در مکه و بین رکن و مقام است.
همچنین احمدبن حنبل در مسندش، جلد6، صفحه316 و ابن داود در سننش، جلد4، صفحه107 و ابن أبی شیبه در المصنف، جلد15، صفحه45 روایاتی آوردهاند مبنی بر این که ظهور و قیام حضرت مهدی در مکه کنار بیت الله الحرام و بین رکن و مقام است.
ابنتیمیه شبهه دیگری را مطرح میکند و مینویسد:
حسن و حسین[علیه السّلام] در بعضی جهات به اسماعیل و اسحاق شباهت داشتند، اگرچه آنها پیغمبر نبودند؛ اسماعیل از نظر سن بزرگتر و صبور و
حلیم بود، حسن[علیه السّلام] هم چنین بود، بدین علت رسولخداصلی الله علیه وآله فرمود:
ان ابنی هذا سید سیصلح الله بین فئتین عظیمتین من المسلمین.
قطعاً این فرزندم آقاست که غالباًانبیاء از نسل و ذریه اسحاق بودند، همچنین اکثر سادات از ذریه حسین[علیه السّلام] بودند و چنانکه رسول خدا از نسل اسماعیل بود، همچنین خلیفه راشد مهدی هم که خلیفه آخر میباشد، از ذریه حسن[علیه السّلام] است و اینکه کسی که دو سال داشته باشد، بر اساس حکم کتاب و سنت استحقاق تصرف در اموال خودش را ندارد، مگر اینکه به سن رشد برسد؛ زیرا خدای تعالی میفرماید:
{وَابْتَلُوا الْیَتامی حَتّی إِذا بَلَغُوا النِّکاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْدًا فَادْفَعُوا إِلَیْهِمْ أمْوالَهُمْ}.(1)
کسی که در امر خودش، شریعت به او چیزی تفویض نمیکند، پس چگونه امر امت را به آن تفویض کرده است؟(2)
و در کتاب «منهاج السنهْ» نیز این گونه میگوید:
فهذا لا یجوز تسلیم ماله إلیه حتی یبلغ النکاح ویؤنس منه الرشد کما ذکر الله تعالی ذلک فی کتابه فکیف یکون من یستحق الحجر علیه فی بدنه وماله إماما لجمیع المسلمین.(3)
[نستجیر بالله] نمیتوان به وی [مهدی عج] اموالش را تحویل داد تا آن هنگام که به سن نکاح برسد و از او رشد دیده شود، همان گونه که
خداوند در کتابش فرموده است. پس کسی که در جان و مالش مهجور است، چگونه میتواند امام مسلمانان باشد!!
در اینجا ابنتیمیه دو شبهه وارد کرده؛ یکی تشبیه حسنین علیه السّلام به اسماعیل و اسحاق که ثمرهاش انکار امامت است و دیگری اعتراض به انتخاب کودک نابالغ به مقام امامت که به صورت مختصر آنها را پاسخ میدهیم.
از شباهت امام حسن وامام حسین علیه السّلام، به اسماعیل و اسحاق نمیتوان نتیجه گرفت که در امت اسلامی امامت وخلافت شباهت به امتهای گذشته دارد و این اشتباه فاحشی است.
چون اگر از شباهت ظاهری بخواهیم حکم مهمی همچون خلافت در امت خاتم را به دست بیاوریم، این استدلال سست و بیهودهای است زیرا مسئله عقیدتی است.
کودک باشند. به همین دلیل آیه شریفه شامل ائمه اهلبیت علیه السّلام نمیشود.(1)
منشأ این گونه اشکالات این است که امام را با دیگران مقایسه کردهاند و برای او امتیاز خاصی قائل نیستند؛ ولی اگر معتقد شدیم که امام - اگرچه کودک باشد - کسی است که با معجزه و نصّ، امامتش ثابت شده و عقلش به عنایت الهی کامل گردیده است، دیگر او را با سایرین مقایسه نکرده و احکام آنان را بر او تطبیق نمیکنیم. از آن جهت کودک از یک سری کارهای اجتماعی ممنوع شده است که عقلش رشد نیافته و هنوز مصالح و مفاسد خود را درک نمیکند، ولی امام از ابتدا مورد توجه خاص خداوند متعال قرار گرفته و صاحب عقل کل است، تا بتواند دیگران را هدایت نموده و به کمال برساند، همانگونه که سراسر زندگانی امام عصر ارواحنا فداه و قضایایی که در دوران حیات ایشان اتفاق افتاده بر این مطلب گواهی میدهد. همچنین قرآن کریم به طور صریح، اشاره به نبوت پیامبرانی دارد که در کودکی به مقام نبوت رسیدهاند و این خود گواه بر این است که افرادی را که خداوند انتخاب کرده و با عنایت خویش عقلشان را کامل نموده، از عموم این آیه خارج هستند.
1) مفید، محمد، الفصول المختارهْ، صص 150 - 149.
الف) قرآن درباره حضرت عیسی میفرماید:
{قال انی عبدالله آتانی الکتاب وجعلنی نبیًا}.(1)
من بنده خدایم که به من کتاب داده و مرا پیامبر قرار داده است.
اینک به بیان دیدگاههای مفسران در باره آیه مزبور میپردازیم:
وظاهر قوله: انی عبدالله آتانی الکتاب وجعلنی نبیا انه تعالی نباه حال طفولیته اکمل الله عقله واستنباه طفلا.(2)
یعنی ظاهر سخن خداوند که میفرماید: «وجعلنی نبیا» این است که وی را در حال طفولیت صاحب خبر کرده و عقلش را کامل نموده و در همان سن به ثبوت رسانده است.
اختلفوا فی انه متی آتاه الحکم ومتی جعله نبیا...والظاهر انه من قبل ان کلمهم آتاه الله وجعله نبیا وامره بالصلاة وان یدعوا الله تعالی... .(3)
در معنای آیه اختلاف است که چه هنگام به او کتاب داده و چه زمانی او را پیامبر قرار داده و ظاهر این است که
پیش از آنکه عیسی با آنان سخن بگوید خدا وی را پیامبر قرار داده و او را به خواندن نماز و دعوت به خدا دستور داده است.
ب) قرآن درباره حضرت یحیی میفرماید:
{یا یحیی خذالکتاب بقوة واتیناه الحکم صبیا}.(1)
ای یحیی کتاب خدا را با قدرت بگیر و به وی در دوران کودکی حکم دادیم.
مفسران اهل تسنن، «حکم» را به معنای نبوت گرفتهاند که میتوان به مصادر ذیل مراجعه کرد؛ سیوطی در «تفسیر جلالین»، صفحه309 و میبدی در «کشف الاسرار»، جلد6، صفحه13و فخر رازی در «مفاتیح الغیب»، جلد21، صفحه535.
بنابراین سؤال ابنتیمیه انتقاد از خداوند است.
ابنتیمیه در کتاب «منهاج السنهْ النبویهْ» میگوید:
إن عمر واحد من المسلمین هذه المدة أمر یعرف کذبه بالعادة المطردة فی أمة محمد فلایعرف أحد ولد فی دین الاسلام وعاش مائة وعشرین سنة فضلاً عن هذا العمر.
و قد ثبت فی الصحیح عن النبی صلی الله علیه و آله وسلم أنه قال فی اخر عمره «أرَأیْتُکُمْ لَیْلَتَکُمْ هذه فإن علی رَأسِ مِائَةِ سَنَةٍ منها لاَیَبْقَی مِمَّنْ هو علی ظَهْرِ الأرْضِ أحَدُهُمْ» فمن کان فی ذلک الوقت له سنة ونحوها لم یعش أکثر من مائة سنة قطعاً وإذا کانت الأعمار فی ذلک العصر لاتتجاوز هذا الحد فما بعده من الأعصار أولی بذلک فی العادة الغالبة العامة فإن أعمار بنی ادم فی الغالب کلما تأخر الزمان قصرت ولم تطل فإن نوحاعلیه السّلام لبث فی قومه ألف سنة إلا خمسین عاما وادم علیه السّلام عاش ألف سنة کما ثبت ذلک
1) مریم / 12.
فی حدیث صحیح رواه الترمذی وصححه فکان العمر فی ذلک الزمان طویلا ثم أعمار هذه الأمة ما بین الستین إلی السبعین وأقلهم من یجوز ذلک کما ثبت ذلک فی الحدیث الصحیح.(1)
عمر کردن یکی از مسلمانان برابر این مدت، طبق عادت عمر افراد در امت پیامبر، یک امری است که دروغ بودن آن آشکار است؛ چه رسد از اینکه بالای هزار سال عمر کند. در روایت صحیح از پیامبر ثابت شده است که در آخر عمرش فرمود: آیا این شب را میبینید وقتی سر صد سال فرا رسد، بر روی زمین از کسانی که امروز در آن زندگی میکند هیچ کسی باقی نخواهد ماند. پس کسیکه در آن زمان یک سال داشت، بیشتر از صدسال قطعاً زندگی نکردند. و زمانیکه عمرها در این عصر از این حد تجاوز نکند، پس در عصرهای بعدی به طریق اولی از آن تجاوز نخواهد کرد؛ چرا که عمرهای فرزندان آدم غالباً هر چه زمان بگذرد، کوتاه میشود و طولانی نخواهد شد. چرا که نوح علیه السلام در میان قومش نهصد و پنجاه سال زندگی کرد.
همانگونه که در روایت صحیح که ترمذی آن را روایت کرده و آن را تصحیح نموده است، آمده است.
پس عمر در آن زمان طولانی بود، سپس عمرهای این امت بین شصت تا هفتاد سال است و کمتر است که از این عدد تجاوز کند؛ چنانچه این مطلب در روایت صحیح ثابت است. ودر مورد عمر حضرت خضر نبی اشکال میکند و مینویسد: «واحتجاجهم بحیاة الخضر احتجاج باطل علی باطل فمن الذی یسلم لهم بقاء الخضر والذی علیه سائر العلماء المحققون
1) ابن تیمیه، أحمد، منهاج السنهْ النبویهْ، ج4، ص91.
أنه مات وبتقدیر بقائه فلیس هو من هذه الأمة»؛(1)استدلال به زنده بودن حضرت خضر برای اثبات این موضوع استدلال باطلی است چه کسی زنده بودن حضرت خضر را پذیرفته است و آنچه را که محققان پذیرفته اند، این است که وی مرده است و بر فرض که زنده باشد از این امت نیست.
سخن ابنتیمیه را میتوان در سه محور خلاصه کرد:
طول عمر تا این اندازه، دروغ و بر خلاف عادت امت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم است.
وقتی أصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم بیش از صد سال عمر نکردهاند، کسانی که بعد از آنها آمدهاند، به طریق اولی نباید بیش از آن عمر نمایند؛ زیرا عمر بشر به مرور زمان کمتر شده است.
عمر طولانی حضرت خضر را قبول ندارد.
ابنتیمیه، برای زیر سؤال بردن عمر طولانی حضرت مهدی علیه السّلام به روایت رسول خداصلی الله علیه وآله استناد کرده که آن حضرت در آخر عمر خود فرموده: «لایبقی ممن هو فی الارض احد» بعد از گذشت صدسال، هیچ کسی از موجودین فعلی در روی زمین، باقی نمیماند.
متن روایت مورد استناد ابنتیمیه را بخاری و مسلم در صحیح خود نقل کردهاند:
حدثنا سَعِیدُ بن عُفَیْرٍ قال حدثنی اللَّیْثُ قال حدثنی عبدالرحمنبن خَالِدِ
1) همان، ص93.
عن ابن شِهَابٍ عن سَالِمٍ وَأبی بَکْرِ بن سُلَیْمَانَ بن أبی حَثْمَةَ أنَّ عَبْدَاللهِبن عُمَرَ قال صلی بِنَا النبی صلی الله علیه و آله وسلم الْعِشَاءَ فی آخِرِ حَیَاتِهِ فلما سَلَّمَ قام فقال أرَأیْتَکُمْ لَیْلَتَکُمْ هذه فإن رَأسَ مِائَةِ سَنَةٍ منها لا یَبْقَی مِمَّنْ هو علی ظَهْرِ الأرض أحَدٌ.(1)
از عبدالله بن عمر نقل شده است که رسول خداصلی الله علیه وآله در آخر عمرشان نماز عشاء را با ما خواندند، وقتی سلام دادند، ایستادند و فرمودند: امشب را به خاطر بسپارید؛ زیرا پس از گذشت صد سال از این تاریخ، احدی از کسانی که روی زمین هستند، باقی نخواهد ماند.
الف) این روایت گرچه از نظر رجال سند اشکالی ندارد؛ اما مسأله عمر طولانی حضرت مهدی عج را زیر سؤال نمیبرد، زیرا روایت میگوید:
فإن رَأسَ مِائَةِ سَنَةٍ منها لا یَبْقَی مِمَّنْ هو علی ظَهْرِ الأرض أحَدٌ.
تعبیر «ممن هو علی ظهر الارض» یا تعبیر دیگری که در جاهای دیگر نقل شده: «ممن هو علیها» شامل کسانی میشود که در همان زمانِ رسول خداصلی الله علیه وآله در روی زمین موجود و زنده بودند. رسول خداصلی الله علیه وآله فرمودند: اینها بعد از صد سال در روی زمین باقی نمیمانند و میمیرند. پس بنابراین، روایت شامل وجود امام زمان عج نمیشود؛ چرا که آن حضرت، دویست و چهل و دو سال بعد از هجرت به دنیا آمده و در زمان رسول خداصلی الله علیه وآله متولد نشده بودند.
1) بخاری، محمد بن إسماعیل، صحیح البخاری، ج1، ص55، ح116؛ نیسابوری، مسلم، صحیح مسلم، ج4، ص1965، ح2537.
ب) ابن قتیبه دینوری در توجیه و تأویل این روایت گفته است:
ونحن نقول: إن هذا حدیث قد أسقط الرواة منه حرفا إما لأنهم نسوه أو لأن رسول الله صلی الله علیه وآله أخفاه فلم یسمعوه ونراه بل لانشک أنه قال لا یبقی علی الأرض منکم یومئذ نفس منفوسة یعنی ممن حضره فی ذلک المجلس أو یعنی
الصحابة فأسقط الراوی منکم.(1)
ما میگوییم: این روایتی است که راویان حرفی را از آن ساقط کردهاند یا آن را فراموش کردهاند یا این که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم آن را آهسته بیان کرده و راوی آن را نشنیده. بلکه ما شک نداریم که رسول خداصلی الله علیه وآله این گونه فرموده: بر روی زمین از میان شما افرادی که امروز اینجا هستید [تا صد سال دیگر] هیچ کسی باقی نمیماند. یعنی؛ از کسانی که در این مجلس حاضر است یا صحابه تنها، پس روای کلمه «منکم» را انداخته است.
همانطوری که در عبارت ابن قتیبه دیده می شود، ایشان مصداق کلمه «منکم» را به حاضران در مجلس بیان رسول خداصلی الله علیه وآله با صحابه میداند.
پ) طحاوی در این باره میگوید:
وَوَجَدْنَا فیه من کَلاَمِ عَلِیٍّ علیه السّلام أنَّ رَسُولَ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم إنَّمَا کان قَصَدَ بِکَلاَمِهِ ذلک لِمَنْ هو یَوْمَئِذٍ علی الأرْضِ من الناس لاَ لِمَنْ سِوَاهُمْ.(2)
ما در سخن علی علیه السّلام یافتیم که مقصود رسول خداصلی الله علیه وآله کسانی بوده که در آن روز بر روی زمین بودهاند؛ نه غیر آنان.
ابنتیمیه اشکال کرده که هرچه زمان بگذرد، عمر انسانها کمتر و کوتاهتر میشود، مثال میزند به عمر حضرت آدم علیه السّلام و میگوید:
در آن زمان عمر طولانی بوده ولی در امت پیامبر عمر کوتاهتر شده است و این سخن خود را مستند به روایت ذیل میکند و میگوید:
فکان العمر فی ذلک الزمان طویلا ثم أعمار هذه الأمة ما بین الستین إلی السبعین وأقلهم من یجوز ذلک کما ثبت ذلک فی الحدیث الصحیح.(1)
پس عمر در آن زمان طولانی بود، سپس عمرهای این امت بین شصت تا هفتاد سال است و کمتر است که از این عدد تجاوز کند؛ چنانچه این مطلب در روایت صحیح ثابت است.
روایت مورد استناد ابنتیمیه را ترمذی در سنن خود نقل کرده است:
حدثنا إِبْرَاهِیمُ بن سَعِیدٍ الْجَوْهَرِیُّ حدثنا محمدبن رَبِیعَةَ عن کَامِلٍ أبی الْعَلاءِ عن أبی صَالِحٍ عن أبی هُرَیْرَةَ قال قال رسول اللهِ صلی الله علیه وآله عُمْرُ اُمَّتِی من سِتِّینَ سَنَةً إلی سَبْعِینَ سَنَةً.(2)
از ابوهریره نقل شده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم گفت: عمر امت من بین شصت تا هفتاد سال است.
این روایت در مقام بیان عمر متوسط امت است نه حصر عمر در این اعداد در زیر به ذکر شواهدی در این باره میپردازیم:
او در کتاب «تحفهْ الأحوذی بشرح جامع الترمذی» میگوید:
فالظاهر أن المراد به أن عمر الأمة من سن المحمود الوسط المعتدل الذی مات فیه غالب الأمة ما بین العددین منهم سید الأنبیاء وأکابر الخلفاء کالصدیق والفاروق والمرتضی وغیرهم من العلماء والأولیاء مما یصعب فیه الاستقصاء انتهی.(1)
ظاهرا مقصود روایت این است که عمر امت از عمرهای پسندیده و حد وسط و معتدل است که غالب امت بین این دو عدد مردهاند. از جمله سید انبیاء، بزرگان خلفاء همانند صدیق و فاروق و مرتضی و غیر آنان از علما و اولیاء که نمونههای آن مشکل است شمارش شود.
طبق سخن فوق، این روایت، عمر متوسط امت اسلامی را بیان میکند نه عمر دقیق تمام مسلمانان را؛ زیرا تعداد زیادی ازمسلمانان را میشناسیم در سن کمتر از شصت و یا بیشتر از آن، از دنیا رفتهاند.
وی در این باره میگوید:
عثمانبن عفان بن أبی العاص بن أمیة بن عبد شمس القرشی الأموی أمیرالمؤمنین أبو عبدالله و أبوعمر و أمه أروی بنت کریزبن ربیعةبن حبیببن عبد شمس أسلمت و أمها البیضاء بنت عبد المطلب عمة رسول الله صلی الله علیه وآله ولد بعد الفیل بست سنین علی الصحیح.(2)
عثمان، بنا بر نقل صحیح، در سال ششم عام الفیل به دنیا آمده است.
طبق این نقل، عثمانبن عفان در زمان مرگ، نزدیک به 82 سال سن داشته است. همچنین عباس عموی رسول خداصلی الله علیه وآله نیز در زمان وفات، 88 سال سن داشته است.
محمد بن سعد در «طبقات الکبری» میگوید:
وتوفی العباس یوم الجمعة لأربع عشرة خلت من رجب سنة اثنتین وثلاثین فی خلافة عثمانبن عفان وهو بن ثمان و ثمانین سنة ودفن بالبقیع.(1)
عباس عموی پیامبرصلی الله علیه وآله روز جمعه و در سال سی و سه، در زمان خلافت عثمان وفات کرد و در زمان وفات هشتاد و هشت ساله بود و در بقیع دفن شد.
با توجه به آیات قرآن، تمام عالم وجود، در حیطه قدرت باری تعالی است، او است که میمیراند و زنده میکند، و نیز عمر طولانی و یا کوتاهی عمر همانند بسیاری از اتفاقات دیگر در اختیار خود انسان نیست و تنها خداوند است که زمان دقیق اجل و مرگ را تعیین میکند.
همان خدایی که انسان را از هیچ خلق کرده، میتواند به او عمر طولانی داده و اورا هزاران سال از نعمتهای خود بهرهمند سازد؛ چنانچه باریتعالی در سوره فاطر آیه 11 در این باره میفرماید:
{وَاللهُ خَلَقَکمُ مِّن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ جَعَلَکمُ أزْوَاجًا وَمَا تَحْمِلُ مِنْ
1) زهری، محمد، الطبقات الکبری، ج4، ص31.
اُنثیَ وَلا تَضَعُ إِلَّا بِعِلْمِهِ وَمَا یُعَمَّرُ مِن مُّعَمَّرٍ وَلَا یُنقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فیِ کِتَابٍ إِنَّ ذَلِکَ عَلیَ اللهِ یَسِیرٌ}.(1)
خداوند، شما را از خاک آفرید آنگاه از نطفه، سپس شما را مرد و زن قرار داد و هیچ زنی باردار نمیشود و وضع حمل نمیکند جز به علم الهی و هیچ کس عمر طولانی نمیکند و یا از عمرش کاسته نمیگردد، مگر آنکه در کتاب [علم خدا] ثبت است، که این کار برای خداوند آسان است.
طبق این آیه، کم و زیاد شدن عمر به دست خداوند است و تنها اوست که از این قضیه با خبر است و این کار برای خداوند آسان است.
وی در تفسیر این آیه مینویسد:
وقوله: {وَما یُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَلا یُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فی کِتابٍ} أی و ما یمد ویزاد فی عمر أحد فیکون معمرا ولا ینقص من عمره أی عمر أحد إلا فی کتاب.(2)
و قول خداوند که فرموده: و هیچ کس عمر طولانی نمیکند و از عمر کسی کم نمیشود مگر آنکه در کتاب ثبت شده است؛ یعنی عمر کسی به درازا نمیکشد و زیاد نمیشود تا معمر شود و از عمر کسی هم کم نمیشود مگر اینکه در کتاب، موجود است.
او نیز به آیه یازدهم سوره فاطر و تعیین طول عمر انسانها در لوح محفوظ
اشاره کرده و میگوید:
ثم قال جل وعز: {وَما یُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ}یعنی من قل عمره أو کثر فهو إلی أجله الذی کتب له، ثم قال جل وعز: {وَلا یُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ} کل یوم حتی ینتهی إلی أجله (إلا فی کتابٍ) اللوح المحفوظ مکتوب قبل إن یخلقه {إن ذلک علی الله یسیرٌ}(1)الأجل حین کتبه الله جل وعز فی اللوح المحفوظ.(2)
خداوند میفرماید: و هیچ کس عمر طولانی نمیکند یعنی کسی که کم عمر کرده یا کسی که عمر طولانی دارد، اینها همان مدتی است که در کتاب برایشان معین شده است، سپس میفرماید: از عمر کسی کم نمیشود حتی یک روز، تا موقعی که منتهی میشود به مرگش، مگر آنکه در کتاب یا لوح محفوظ ثبت شده است قبل از آنکه او خلق شود و این برای خداوند آسان است، مرگ، هنگامی که خداوند آن را در لوح محفوظ ثبت کرد، تعیین شده است.
در کتاب «جامع البیان» محمد بن جریر طبری، به عالم بودن خداوند به مدت عمر و ثبت بودن طول عمر در کتاب، قبل از به وجود آمدن فرد، اشاره دارد:
وقوله {وما یعمر من معمر ولا ینقص من عمره إلا فی کتاب} اختلف أهل التأویل فی تأویل ذلک فقال بعضهم معناه وما یعمر من معمر فیطول عمره ولاینقص من عمر آخر غیره عن عمر هذا الذی عمر عمرا طویلا إلا فی کتاب عنده مکتوب قبل أن تحمل به أمه وقبل أن تضعه قد
أحصی ذلک کله وعلمه قبل أن یخلقه لایزاد فیما کتب له ولا ینقص.(1)
خداوند میفرماید: و هیچ کس عمر طولانی نمیکند و از عمر کسی کم نمیشود مگر آنکه در کتاب ثبت شده است، اهل تأویل در بیان معنای آیه اختلاف کردهاند، عدهای از آنان گفتهاند که معنای آیه چنین میشود:
کسی عمرش طولانی نمیشود و از عمر شخص
دیگری غیر از خودش، کم نمیشود مگر آنکه در کتاب نزد خداوند ثبت است، قبل از آنکه مادرش به او حامله شود و قبل از آنکه او را به دنیا آورد، همه اینها برای او معین است و خداوند به آنها آگاه است قبل از آنکه او خلق شود و در آنچه برای او معین شده نه زیاد میشود و نه کم.
او نیز در بیان معنای این آیه به نفوذ اراده و قدرت خداوند و آسان بودن انجام هر فعلی برای خداوند، اشاره میکند.
ثم بین نفوذ إرادته بقوله: {وَما یُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَلا یُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فی کِتابٍ} فبین أنه هو القادر العالم المرید والأصنام لاقدرة لها ولاعلم ولا إرادة، فکیف یستحق شیء منها العبادة، وقوله: {إِنَّ ذلِکَ عَلَی اللهِ یَسِیرٌ} أی الخلق من التراب ویحتمل أن یکون المراد التعمیر والنقصان علی الله یسیر، ویحتمل أن یکون المراد أن العلم بما تحمله الأنثی یسیروالکل علی الله یسیر.(2)
سپس خداوند نفوذ اراده خود را، با توجه به آیه بیان میکند، «و هیچ کس عمر طولانی نمیکند و از عمر کسی کم نمیشود مگر آنکه در
کتاب ثبت شده است»؛ پس روشن میکند که خداوند، عالم، قادر و صاحب اراده است و بتها نه قدرتی دارند، نه علمی و نه اردهای، پس چگونه آن بتها میتوانند مستحق عبادت باشند؟
و این سخن خداوند که میفرماید: «اینها برای خداوند آسان است»، یعنی خلق کردن انسان از خاک؛ و یا احتمال دارد که بگوییم مراد، اعطای عمر طولانی و یا کم کردن عمر بر خداوند آسان است و احتمال دارد اینکه منظور، علم داشتن خداوند به آنچه زن حمل میکند باشد، که برای خداوند آسان است... .
و نهایتاً میگوید: همه این چیزها برای خداوند آسان است.
وی با اشاره به آیه شصت و یکم سوره نحل، دلالت آیه یازده سوره فاطر بر مسأله طول عمر و معین بودن عمر در کتاب را بیان میکند.
قال کعب: لو دعا الله عُمْرَ لأخَّر فی أجله فقیل له: ألیس قد قال الله {فإذا جاء أجلهم لا یستأخرون ساعة ولا یستقدمون}(1)فقال کعب: وقد قال الله {وما یعمر من معمر ولاینقص من عمره إلا فی کتاب}(2)) قال الزهری: ولیس أحد إلا له عمر مکتوب فرأی أنه ما لم یحضر أجله فإن الله یؤخر ما شاء وینقص {فإذا جاء أجلهم لا یستأخرون ساعة ولا یستقدمون}.(3)
کعب گفت: اگر کسی از خدا عمر بخواهد، در مرگش تأخیر خواهد افتاد؛ به کعب گفته شد: آیا خداوند چنین نفرموده:
«زمانی که أجلشان
برسد لحظهای به عقب یا جلو نمیافتد». کعب گفت: خداوند فرموده: «و هیچ کس عمر طولانی نمیکند و از عمر کسی کم نمیشود مگر آنکه در کتاب ثبت شده است»؛ زهری گفته: کسی نیست مگر اینکه برایش عمر معین شده، پس دیده میشود کسی أجلش نمیرسد و خداوند أجل را به تأخیر میاندازد هر مقدار که بخواهد و یا عمر را کوتاه میکند؛ «زمانی که أجلشان برسد لحظهای به عقب یا جلو نمیافتد».
شوکانی از علمای اهل تسنن در فتح القدیر به احاطه قدرت و علم خداوند بر همه چیز اشاره میکند و منظور از کتاب که در آیه ذکر شده را، لوح محفوظ میداند.
فلا یخرج شیء عن علمه و تدبیره {وَما یُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَلا یُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فی کِتابٍ} أی: ما یطول عمر أحد، ولا ینقص من عمره إلا فی کتاب، أی: فی اللوح المحفوظ.(1)
پس چیزی از علم و تدبیر خداوند خارج نیست و کسی عمر طولانی نمیکند و از عمرش کم نمیشود مگر آنکه در کتاب، معین شده؛ یعنی عمر کسی طولانی نمیشود و از عمر کسی کم نمیشود مگر آنکه در کتاب آمده، منظور از کتاب، لوح محفوظ است.
همانطوری که در سخنان علمایی که ذکر شد مشاهده میشود، همه امت اسلامی، بر امکان طول عمر یک انسان عقیده دارند و این مسأله را ممکن میدانند و از نظر هیچ کسی یک امر محالی نیست؛ چرا که اعطای عمر و تعیین آن، و کم یا زیاد شدن مدت عمر در اختیار خداوند است و هیچ کس دیگری
1) شوکانی، محمد، فتح القدیر الجامع بین فنی الروایهْ والدرایهْ من علم التفسیر، ج4، ص342.
اختیاری در آن ندارد. بر این اساس، خداوند برای هر کسی که مصلحت بداند عمر طولانی را مقدر میفرماید.
ابنتیمیه در مورد عمر حضرت خضر نبی اشکال میکند:
واحتجاجهم بحیاة الخضر احتجاج باطل علی باطل فمن الذی یسلم لهم بقاء الخضر والذی علیه سائر العلماء المحققون أنه مات وبتقدیر بقائه فلیس هو من هذه الأمة.(1)
استدلال به زنده بودن حضرت خضر برای اثبات این موضوع، استدلال کاملاً باطلی است. چه کسی زنده بودن حضرت خضر را پذیرفته است و آنچه را که محققان پذیرفتهاند، این است که وی مرده است و بر فرض که زنده باشد از این امت نیست.
در کتابهای اهل تسنن، بر خلاف دیدگاه ابنتیمیه، بر زنده بودن حضرت خضر استدلال میکنند که به ذکر چند مورد میپردازیم:
وروی عن مکحول عن کعب الأحبار قال أربعة من الأنبیاء أحیاء أمان لأهل الأرض اثنان فی الأرض الخضر و الیاس و اثنین فی السماء إدریس وعیسی.
چهار نفر از أنبیاء زندهاند و امان برای اهل زمین، دو نفرشان در زمین
1) همان، ص93.
هستند، خضر و إلیاس و دو نفر در آسمان، إدریس و عیسی.(1)
در کتاب «الدر المنثور» روایت از این طریق نقل شدهاست:
وأخرج ابن شاهین عن خصیف قال: أربعة من الأنبیاء أحیاء: اثنان فی السماء عیسی وإدریس وإثنان فی الأرض الخضر وإلیاس.(2)
چهار نفر از أنبیاء زندهاند، دو تن درآسمان که إدریس و عیسی باشند و دو نفر در زمین که خضر و إلیاس هستند.
وقال الشیخ المحدث الفقیه أبوعبدالله محمدبن یوسف بن محمد الکنجی الشافعی فی کتابه البیان فی أخبار صاحب الزمان فی آخر الباب الخامس والعشرین، وهو آخر الأبواب: إن المهدی ولد الحسن العسکری، فهو حی موجود باق منذ غیبته إلی الآن، ولا امتناع فی بقائه بدلیل بقاء عیسی والخضر وإلیاس.(3)
محدث فقیه أبوعبدالله محمد بن یوسف الکنجی شافعی در کتاب البیان فی أخبار صاحب الزمان، در آخر باب بیست و پنجم میگوید: همانا مهدی[علیه السّلام] فرزند حسن عسکری[علیه السّلام] است، او زنده است و وجود دارد، غیبتش تاکنون ادامه داشته و بقایش غیر ممکن نیست به خاطر اینکه حضرت عیسی و خضر و إلیاس هنوززندهاند.
1) عسقلانی، أحمد، فتح الباری شرح صحیح البخاری، ج6، ص434؛ ابن عادل، عمر، اللباب فی علوم الکتاب، ج13، ص84؛ سیوطی، عبدالرحمن، الدر المنثور، ج4، ص239؛ بغدادی، علی، تفسیر الخازن المسمی لباب التأویل فی معانی التنزیل، ج4، ص251.
2) سیوطی، عبدالرحمن، الدر المنثور، ج5، ص432
3) قندوزی، سلیمان، ینابیع المودهْ لذوی القربی، ج3، ص348
زمخشری نیز در کتاب «ربیع الأبرار»، اتفاق مسلمین را بر زنده بودن حضرت عیسی علیه السّلام گزارش کرده است:
إنّ المسلمین متفقون علی حیاة أربعة من الأنبیاء، اثنان منهم فی السماء، وهما إدریس، وعیسی، واثنان فی الأرض إلیاس والخضر، وإنّ ولادة الخضر فی زمن إبراهیم أبی الأنبیاء.(1)
قطعاً مسلمانان بر زنده بودن چهار نفر از پیامبران اتفاق دارند که دو نفر از آنها در آسمان هستند یعنی حضرت ادریس و حضرت عیسی و دو نفر در زمین که حضرت الیاس و حضرت خضر میباشند و ولادت حضرت خضر در زمان حضرت ابراهیم، پدر پیامبران بوده است.
نووی از شارحان «صحیح مسلم»، نظر جمهورعلماء را بر زنده بودن آن حضرت تا الآن گزارش کرده است:
باب من فضائل الخضر: جمهور العلماء علی انه حی موجود بین أظهرنا وذلک متفق علیه عند... واهل الصلاح والمعرفة وحکایاتهم فی رؤیته والاجتماع به والأخذ عنه وسؤاله وجوابه ووجوده فی المواضع الشریفة ومواطن الخیر أکثر من أن یحصر وأشهر من أن یستر. وقال الشیخ أبو عمربن الصلاح هو حی عند جماهیر العلماء والصالحین والعامة معهم فی ذلک قال وإنما شذ بإنکاره بعض المحدثین.(2)
باب فضائل حضرت خضرعلیه السّلام: جمهور علماء بر این عقیده هستند که حضرت خضر زنده و در میان ما موجود است. این نظر مورد اتفاق اهل صلاح و معرفت است و حکایات آنان در دیدار و اجتماع با او و گرفتن پاسخ سؤالها و وجود او در جاهای شریف و متبرک و مواطن خیر بسیار و فراتر از شمارش و مشهورتر از این است که پوشیده بماند. شیخ ابوعمربن صلاح میگوید: حضرت خضر نزد جمهور علماء و صلحاء زنده است و عامه مردم هم با آنان هم عقیدهاند، تنها اندکی از برخی محدثان آن را انکار کردهاند.
این سخن نووی را علمای دیگر اهل تسنن نیز نقل کردهاند.(1)
وی در «عمدهْ القاری» نیز میگوید:
السادس: فی حیاته: فالجمهور علی أنه باق إلی یوم القیامة. قیل: لأنه دفن آدم بعد خروجهم من الطوفان فنالته دعوة أبیه آدم بطول الحیاة. وقیل: لأنه شرب من عین الحیاة.(2)
مطلب ششم در باره حیات اوست: جمهور علماء بر این است که او تا روز قیامت باقی است؛ چرا که او آدم را بعد از اینکه در طوفان از قبر بیرون شد، دفن کرد و به درخواست پدرش حضرت آدم که طول حیات او را خواسته بود رسید و گفته شده که او از چشمه حیات نوشیده است.
او در تفسیر «روح المعانی» نیز بعد از اینکه دلائل منکران حیات خضر را نقل کرده مینویسد:
وذهب جمهور العلماءإلی أنه حی موجود بین أظهرنا وذلک متفق علیه عند الصوفیة قدست أسرارهم قاله النووی ونقل عن الثعلبی المفسر أن الخضر نبی معمر علی جمیع الأقوال محجوب عن أبصار أکثر الرجال وقال ابن الصلاح: هو حی الیوم عند جماهیر العلماء والعامة معهم فی ذلک وإنما ذهب إلی إنکار حیاته بعض المحدثین.(1)
جمهور علماء میگویند که حضرت خضر زنده و بین ما حضور دارد و صوفیه بر این مسأله اتفاق نظر دارند. نووی از ثعلبی نقل میکند که حضرت خضر بنابر جمیع اقوال عمر طولانی دارد اما از دیده اکثر مردم پنهان است. ابن صلاح میگوید: از نظر جمهور علماء، حضرت خضر امروز زنده است و عموم مردم با آنها اتفاق نظر دارند ولی بعضی از محدثین حیات او را منکر شدهاند.
ابن سمعون بغدادی در «امالی» و دمیری مصری در «حیاهْ الحیوان» بعد از اینکه سخن نووی و مخالفان را آورده خودشان میگویند:
والصحیح الصواب أنه حی.(2)
صحیح و درست این است که او زنده است.
مناوی در «فیض القدیر» بعد از معرفی حضرت خضر از جهت نسب، مینویسد:
والأصح عند الجمهور أنه نبی معمر محجوب عن الأبصار وهو حی عند عامة العلماء وعامة الصلحاء وقیل لایموت إلا فی آخر الزمان حتی یرتفع القرآن.(1)
قول صحیحتر نزد جمهور این است که او پیامبر دارای عمر طولانی و پنهان از دیدهها است. او نزد عامه علماء و صلحاء زنده است و گفته شده: او در آخر الزمان نمیمیرد تا قرآن برداشته شود (کنایه از اینکه تا قرآن موجود است او زنده است و قرآن هم تا روز قیامت موجود است).
از عمرو بن دینار روایت کرده است که:
وعن عمرو بن دینار قال: إن الخضر وإلیاس لا یزالان حین فی الأرض ما دام القرآن علی الأرض فإذا رفع ماتا.(2)
همانا خضر و الیاس همیشه و تا زمانی که قرآن روی زمین است، آنان نیز در زمیناند و هنگامیکه قرآن برداشته شود، آنها نیز میمیرند.
فراهیدی از علمای اهل تسنن، حضرت خضرعلیه السّلام را پیامبری از بنی إسرائیل، با عمر طولانی و غایب از انظار، و همراه حضرت موسی علیه السّلام بیان میکند.
الخضر نبی معمر محجوب عن الأبصار وهو نبی من بنی إسرائیل وهو صاحب موسی.(1)
خضر، پیامبری با عمر طولانی و پنهان از دیدهها و پیامبری از بنی اسرائیل است و مصاحب موسی بوده است.
وی در «تفسیر اضواء البیان» مینویسد:
اعلم ان العلماء اختلفوا فی الخضر هل هو حی الی الان او هو غیر حی بل ممن مات فیما مضی من الزمان فذهب کثیر من اهل العلم الا انه حی وانه شرب من عین الحیاة وممن نصر القول بحیاته لقرطبی فی التفسیر والنووی فی شرح مسلم وغیره وابن الصلاک والنقاش وغیرهم... .(2)
علماء در زنده بودن خضر دچار اختلاف دیدگاه شدهاند؛ بسیاری از آنان برآنند که وی زنده است و از چشمهای بنام حیات آب نوشیده است و از جمله کسانی که این دیدگاه را تقویت میکند قرطبی در تفسیرش و نووی در شرح مسلم و دیگران و همچنین ابن صلاک و نقاش و دیگران میباشند.
اعتقاد به مهدویّت در میان مذاهب اسلامی مورد اتفاق مسلمانان است و تمامی فرقه های اسلامی بدون استثنا، ظهور شخصی از دودمان پیامبر را در آخرالزمان به نام «حضرت مهدی «عج» که دنیا را پر از عدل و داد میکند،
پذیرفته اند و روایات آن را در کتب خود از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم نقل کرده اند.
کتاب های فراوانی در این زمینه به وسیلة دانشمندان اهل تسنن و علمای شیعه بر اساس روایات قطعی و متواتر نگاشته شده است که ابن قیّم جوزیه در «المنار المنیف فی الصحیح والضعیف»، ابوالحسن محمّدبن حسین بن عاصم سحری در «الحاوی للفتاوی»، علامه مناوی در «فیض القدیر»، حافظ ابن حجر عسقلانی در «فتح الباری»، قاضی شوکانی در «ابراز الوهم المکنون»، ابن حجر هیثمی در «الصواعق المحرقهْ» و تفتازانی در «شرح مقاصد» بر تواتر این روایات تأکید کرده اند.
بزرگان و نویسندگان سنّی مذهب مانند:
مبارکفوری، احمدبن محمّدبن صدیق، سفارینی حنبلی، سید محمّد صدیق حسن، ابوالخطیب محمّد شمس الحق عظیم آبادی، شیخ ابوالحسین آبری، برزنجی، شیخ محمّد خضر حسین، ابوالاعلی مودودی، احمد زینی دحلان، شیخ منصور علی ناصف و قرمانی دمشقی، بر تواتر احادیث مهدوی صحّه گذاشته اند؛ اما نظریه پرداز وهابیت، ابن تیمیه، منکر وجود نازنین امام مهدی گردیده و تمام عقاید شیعه را در مورد آن حضرت با بی احترامی رد می کند و معتقد است که حضرت مهدی(عج)، فرزند امام حسن عسکری علیه السّلام نیست، در حالی که این نظریه توسط مدارک معتبر خود اهل تسنن رد شد.
یکی از کسانی که در طول چندین قرن، مورد توجه خاص وهابیت قرار گرفته و برای او ارزش فراوانی از نظر علمی قائل هستند، «تقی الدین احمدبن عبدالحلیم» معروف به ابن تیمیه است. وی کسی است که افکار وهابیان از او سرچشمه می گیرد. در شهر حرّان در سال 661 ه-.ق متولد شد و در سال 728 ه-.ق در دمشق از دنیا رفت، وی او در خانه ای پرورش یافته بود که اعضای آن بیش از یک قرن پرچمدار مذهب حنبلی بوده اند.
ابن تیمیه نظرات منحصر به فردی دارد و به جنگ تمام عیاری با اهلبیت علیه السّلام اقدام نموده است و فضیلتهایی که شیعه و سنّی درباره اهل بیت علیه السّلام متفق القول هستند را رد میکند و روایاتی را که مخالف عقاید و آرای خودش بود، بدون آن که توجهی به مسلم بودن و بررسی سند آن بکند، نسبت جعل و وضع به آنها می دهد، مخصوصاً اگر این روایت یا واقعة تاریخی مربوط به فضائل اهلبیت علیه السّلام باشد. کمتر کسی است که کتاب های ابن تیمیه را بخواند و پی به نصب و دشمنی او نسبت به اهلبیت علیه السّلام نبرد. وی با هر بهانه ای سعی می کند که فضائل اهلبیت علیه السّلام را انکار کند و جنایات و ظلم های دشمنان ایشان را توجیه کند، و بزرگان اهل تسنن نیز به نصب و عداوت ابن تیمیه نسبت به اهلبیت علیه السّلام و حتی به کفر او تصریح کرده اند.
او در مورد حضرت امیرالمؤمنین، علی علیه السّلام، می نویسد: جنگ امیرالمؤمنین علیه السّلام
را چگونه به حساب دین بگذاریم، با اینکه هزار نفر در آن کشته شد. در حالی که اهل تسنن از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل میکنند که پیامبر از جنگ های امیرالمؤمنین علیهاالسّلام به صحابه اطلاع داده بود، حتی به عائشه هم هشدار داده بود. آیا امیرالمؤمنین جزء صحابة رسول خدا نبود؟ چگونه ایشان در اینجا مقصر است؟! همچنین نسبت به حضرت زهراعلیهاالسّلام نسبتهای ناروایی می دهد، در حالی که بخاری و دیگران می گویند: فاطمه علیهاالسّلام سرور زنان اهل بهشت است.
او همچنین نسبت به فضائل حسنین علیه السّلام خدشه وارد نموده و اعلم بودن آنها را انکار می کند، در حالی که اهل تسنن به اعلم بودن آنها اعتراف می کنند.
از شبهات دیگری که مطرح می کند پیرامون مهدویت است و حضرت مهدی عج را منتسب به فرزندان امام حسن علیه السّلام می کند و به روایت تاریخ طبری استشهاد می کند، در حالی که فریقین اعتقاد دارند که وی از فرزندان امام حسین علیه السّلام است و استشهاد او به این کتاب اشتباه است؛ زیرا در تاریخ طبری چنین مطلبی نیست، بلکه در «صلهْ التاریخ» نقل شده که نویسندة آن قرطبی است و وی فرد مجهول الحالی است.
ابن تیمیه اندیشههای باطل و منحرف خود را در همهجا پراکنده ساخت. اگرچه بسیاری او را نصیحت کردند و دوست و دشمن به او هشدار دادند، ولی از گمراهی خود دست نکشید؛ به ناچار علما و فقهای مذاهب مختلف اسلامی در مقابلش ایستادند و بر او سخت گرفتند تا او را از جامعة اسلامی طرد کردند. سرانجام، این مرد زندانی شد که در همان زندان نیز از دنیا رفت.
«شمس الدین ذهبی»، نویسندة کتاب «میزان الاعتدال»، از دانشمندان معاصر ابن تیمیه، از کسانی بود که وی را نصیحت کرد و در نامهای به او نوشت:
ای مرد! تو را به خدا قسم! دست از سر ما بردار! تو بسیار زبانریز و اهل
مشاجرهای و آرام و قرار نداری! از شبههافکنی در دین بپرهیز! زیرا پیامبرت اینگونه پرسشها را نازیبا میشمرد و آن را عیب میدانست.... پرگویی، هرچند دربارة حلال و حرام باشد، قساوت قلب میآورد؛ چه رسد به این سخنان کفرآلود که قلب را میمیراند... .
کسی که از تو پیروی کند، خیلی بیچاره است؛ زیرا در آستانة انکار خدا و از کف دادن ایمانش قرار میگیرد؛ به ویژه اگر دین و دانشش کم باشد. بیشتر پیروان تو، افرادی هستند دست و پا بسته و کمعقل! یا بیسواد، دروغگو و کودن! یا بیگانهای خموش و پرفریب یا فردی صالح، ولی خشکمغز و نادان... .
ای مسلمان! از خر شیطان پیاده شو! تاکی میخواهی از هوای نفست پیروی کنی و با مردان نیک، دشمنی ورزی؟! تا کی میخواهی به پیروی از هوای نفست، نیکان را خوار شماری؟! تا کی میخواهی، هوای نفست را بزرگ شماری و بندگان خدا را کوچک؟! تا کی میخواهی با هوای نفست، دوستی و همنشینی کنی و با پرهیزکاران دشمنی ورزی؟!
سوگند به خدا! آنگونه که سخنان خود را میستایی، هرگز احادیث صحیحین را نمیستایی! ای کاش احادیث صحیحین از دست تو در امان باشند، بلکه تو، همیشه به آنها یورش میبری و آنها را تضعیف و نابود میکنی، یا تأویل و انکار... .(1)
1) کوثری، تکملهْ السیف الصیقل، ص190؛ وی این عبارت را از نوشته «قاضی برهانالدینبن جماعهْ» برگرفته است. ابن جماعه نیز از نوشتة «حافظ ابوسعید» و او نیز از «ذهبی». «عزامی» نیز بخشی از این عبارت را در الفرقان، ص 129 آورده است؛ علامه امینی، الغدیر، ج5، ص89. باید اضافه کنم که برخی میکوشند انتساب این نامه را به ذهبی مردود اعلام کنند که البته تلاشی بیثمر است.
قرآن کریم.
نهج البلاغه.
آلبانی، محمد ناصر، إرواء الغلیل، محقق إشراف زهیر الشاویش، لبنان، ناشر المکتب الإسلامی، چاپ اول، سال 1405 - 1985 م.
-------------- ، سلسلهْ الاحادیث الصحیحه، ریاض، انتشارات مکتبهْ المعارف، بیتا.
آلوسی، محمود، تفسیر روح المعانی، بیروت، انتشارات دارالاحیاءالتراث العربی، بیتا.
-------------- ، تفسیر روح المعانی، بیروت، انتشارات دارالکتب العلمیه، چاپ اول، سال1415ق.
5.ابطحی، سید علی موحد، آیهْ التطهیر فی احادیث الفریقین، قم، چاپخانه سیدالشهداء، سال1404ه-.ق.
ابن ابیحاتم، عبدالرحمن بن محمد، تفسیر القرآن العظیم، محقق اسعد محمدبن الطبیب، انتشارات المکتبهْ العصریهْ.
ابن ابی شیبه، المصنف، محقق سعید محمد لحام، بیجا، انتشارات دارالفکر، چاپ اول، سال 1409.
ابنتیمیه، احمد، حقوق اهلبیت بین السنهْ والجماعهْ، محقق عبدالقادر احمدعطا، بیروت، انتشارات دارالکتب العلمیه، چاپ دوم، سال1407ه- / 1987م.
-------------- ، دقائق التفسیرالجامع لتفسیر ابنتیمیه، محقق محمد السید الجلیند، دمشق، انتشارات مؤسسه علوم القرآن، چاپ دوم، سال1404ه-.
-------------- ، منهاج السنهْ، محقق محمد رشاد سالم، انتشارات مؤسسه قرطبه، چاپ اول، سال1406ه- .
11.ابن جوزی، عبد الرحمن، الوفا بأحوال المصطفی، محقق مصطفی عبد القادر عطا، بیروت، انتشارات دار الکتب العلمیهْ، چاپ اول، سال 1408ه- / 1988م.
-------------- ، الموضوعات، بیروت، انتشارات دارالفکر، بیچا، سال1403ق.
-------------- ، الوفاء، محقق عبدالقادر عطا، بیروت، انتشارات دارالکتب العلمیه، چاپ اول، سال1408ه- / 1988م.
-------------- ، تذکرهْ الخواص، قم، بیتا.
ابن خلدون، عبدالرحمن، مقدمه ابن خلدون، بیروت، انتشارات دارالقلم، چاپ پنجم، سال1984.
ابن سیده المرسی، أبو الحسن علی بن إسماعیل، المحکم والمحیط الأعظم، محقق عبد الحمید هنداوی.
ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، قم، موسسه انتشارات علامه.
ابن صباغ، الفصول المهمه، بیروت، انتشارات موسسه اعلمی للمطبوعات، سال1408ه-.ق / 1988م.
19.ابن صبان، محمد، اسعاف الراغبین، در پاورقی نورالابصار، مصر، انتشارات مکتبهْ الجمهوریهْ.
ابن عجیبه، احمدبن محمد، البحر المدید فی تفسیر القرآن، قاهره، سال 1419ه-.ق.
ابن عساکر دمشقی شافعی، أبیالقاسم علیبن الحسن بن هبهْ الله بن عبدالله، تاریخ مدینهْ دمشق، محقق محب الدین أبی سعید عمر بن غرامهْ العمری، بیروت، انتشارات دار الفکر، 1995.
ابن فارس، احمد، مقاییس اللغهْ، محقق عبدالسلام محمد هارون، مصر، چاپ دوم، سال 1389ه- / 1969م.
ابن کثیر، اسماعیل، البدایهْ والنهایهْ، بیروت، انتشارات مکتبهْ المعارف.
-------------- ، تفسیر القرآن العظیم، بیروت، انتشارات دارالفکر، سال1401ه- .
ابن ماجه، محمد، سنن ابن ماجه، محقق محمد فؤاد عبدالباقی، بیروت، انتشارات دار الإحیاء التراث العربی، سال 1395ه- / 1975م.
26-------------- ، سنن ابن ماجه، محقق
محمد فؤاد عبدالباقی، بیروت، انتشارات دارالکتب العلمیه، بیتا.
ابن مردویه، ابوبکر احمدبن موسی، ما نزل من القرآن فی علی علیه السّلام، قم، انتشارات دارالحدیث، سال1422ه-.ق / 1380ه-.ش.
ابن مغازلی شافعی، مناقب ابن المغازلی الشافعی، انتشارات دارالأضواء، بیروت، چاپ سوم، سال1424.
ابن منظور، محمد، مختصر تاریخ دمشق، سوریه، چاپ اول، سال1404.
-------------- ، لسان العرب، بیروت، انتشارات دار صادر، چاپ اول.
ابوحیان، محمدبن یوسف اندلسی، البحر المحیط، بیروت، انتشارات دارالفکر، سال1420ه-.ق.
ابونعیم، احمد بن عبدالله، مانزل من القرآن فی علی علیه السّلام، محقق محمد باقر محمودی، ایران، وزارت ارشاد، سال1406ه-.ق.
ابیعاصم، احمدبن عمرو، الاحاد والمثانی، محقق احمد جوابره، انتشارات دارالدرایه، چاپ اول، سال1411.
34.اربلی، ابو الحسن علیبن عیسی، کشف
الغمهْ، بیروت، انتشارات دارالاضواء، سال1405ه- / 1985م.
ازدی البلخی، أبو الحسن مقاتل، تفسیر مقاتلبن سلیمان، محقق أحمد فرید، بیروت، انتشارات دار الکتب العلمیهْ، چاپ اول، سال 1424ه- / 2003م.
أزرقی، محمد، أخبار مکهْ وما جاء فیها من الأثار، محقق رشدی الصالح ملحس، بیروت، انتشارات دار الأندلس للنشر، سال 1996م / 1416ه- .
اصفهانی، احمد، حلیهْ الاولیاء، بیروت، انتشارات دارالکتاب العربی، چاپ چهارم، سال1405.
الأنصاری القرطبی، ابوعبدالله محمد بن أحمد، الجامع لأحکام القرآن، قاهره، انتشارات دار الشعب.
-------------- ، الجامع لأحکام القرآن، تهران، سال1364ه-.ش.
الإیجی، عضد الدین عبد الرحمن، مواقف، لبنان، محقق عبدالرحمن عمیره، انتشارات دارالنشر و دارالجیر، چاپ اول، سال 1417ه- / 1997م.
بحرانی، سید هاشم حسینی، البرهان فی تفسیر القرآن، قم، انتشارات مؤسسهْ البعثهْ، سال1415ه-.ق.
بخاری، علاء الدین عبد العزیز، کشف الأسرار عن أصول فخر الإسلام البزدوی.
بخاری، محمد، صحیح بخاری، محقق دیب البغا، بیروت، انتشارات دار ابن کثیر والیمامه، چاپ سوم، سال 1407ه- / 1987م.
بدیری الحلاق، أحمد بن بدیر، حوادث دمشق الیومیهْ، حوادث سال 1162ه- .
بزار، أبوبکر أحمد، البحر الزخار (مسند البزار)، محقق محفوظ الرحمن زین الله، بیروت، انتشارات مؤسسهْ علوم القرآن، مکتبهْ العلوم والحکم - المدینهْ، چاپ اول، سال 1409 ه- .
بغدادی، اسماعیل، هدیهْ العارفین، بیروت، انتشارات دارالکتب العلمیهْ، سال 1413ه- / 1992م.
بیهقی، أحمدبن الحسینبن علیبن موسی ابوبکر، شعب الإیمان، محقق محمد السعید بسیونی زغلول، بیروت، انتشارات دار الکتب العلمیهْ، چاپ اول، سال 1410ه- .
التجلیل التبریزی، ابوطالب، تنزیه الشیعهْ الإثنی عشریهْ عن الشبهات الواهیهْ، چاپ دوم، سال 1415.
تحریر الشهادین، چاپ اول علیه خیالی گنج لکهو، 1256 ق.
ترمذی، محمد، سنن ترمذی، محقق احمد محمد شاکر وآخرون، بیروت، انتشارات داراحیاءالتراث العربی، بیتا.
تفتازانی، سعدالدین مسعودبن عمر، شرح المقاصد.
ثعلبی، ابواسحاق احمد، الکشف والبیان، بیروت، انتشارات دار احیاء التراث العربی، سال1420ه-.ق.
جزائری الدمشقی، طاهربن صالح بن أحمد، توجیه النظر إلی أصول الأثر.
جزری، ابوالسعادات المبارک، النهایهْ فی غریب الحدیث والأثر، محقق طاهر أحمد الزاوی - محمود محمد الطناحی، بیروت، انتشارات المکتبهْ العلمیهْ 1399ه- / 1979م.
جزری، علی، اسد الغابهْ، انتشارات دارالشعب، بیجا، بیچا، سال1393ق.
جزری، محمد، اسنی المطالب فی مناقب سیدنا علی بن ابیطالب، محقق محمد هادی امینی، اصفهان، انتشارات مکتبهْ امام علی، بیتا.
حاجی خلیفه، مصطفی بن عبدالله، کشف الظنون، بیروت، انتشارات دارالفکر، سال1414.
حاکم حسکانی، ابن احمد، شواهدالتنزیل، بیروت، انتشارات مؤسسه اعلمی للمطبوعات، سال1393ه-.ق / 1974 م.
حسنی الصنعانی، محمد، توضیح الافکار لمعانی تنقیح الانظار، محقق محمد محی الدین عبدالحمید، مدینه، انتشارات مکتبهْ سلفیه.
حلبی، علی، السیرهْ الحلبیهْ فی سیرهْ الأمین المأمون، بیروت، انتشارات دار المعرفهْ، سال 1400.
حلی، حسن، العددالقویهْ، قم، انتشارات مکتبهْ آیهْ الله مرعشی، چاپ اول، سال 1408ه- .
حلی، حسن، نهج الحق و کشف الصدق، ایران، سال1407ه-.ق.
الحمیری المعافری، عبدالملک، السیرهْ النبویهْ، محقق طه عبدالرؤف سعد، بیروت، انتشارات دارالجیل، چاپ اول، سال1411ه- .
خازن، محمد، لباب التأویل، بیروت، انتشارات دارالمعرفهْ، سال1317.
-------------- ، تفسیر الخازن، بیروت، انتشارات دارالفکر، سال1399ه-/ 1979م.
خطیب بغدادی، أحمد، تاریخ بغداد، بیروت، انتشارات دار الکتب العلمیهْ ، بیتا.
خلاصه عبقات الانوار، مشهد، انتشارات قدس رضوی.
دمیری، کمال الدین محمد بن موسی بن عیسی، حیاهْ الحیوان الکبری، محقق أحمد حسن بسج، بیروت، انتشارات دار الکتب العلمیهْ، چاپ دوم، 1424 ه- / 2003م.
دینوری، ابومحمد عبدالله، تأویل مختلف الحدیث، محقق محمد زهری النجار، بیروت، انتشارات دار الجیل، سال 1393ه- / 1972م.
70ذهبی الشافعی، شمس الدین ابوعبدالله محمدبن أحمدبن عثمان، تاریخ الإسلام ووفیات المشاهیر والأعلام، محقق عمر عبدالسلام تدمری، لبنان، انتشارات دارالکتاب العربی، چاپ اول، 1407ه- / 1987م.
-------------- ، تذکرهْ الحفاظ، بیروت، انتشارات داراحیاء التراث العربی، سال 1333ه-.ق / 1374ه-.ش.
-------------- ، تاریخ الاسلام، بیروت، انتشارات درالکتب العربیه، بیچا، سال 1409ق.
-------------- ، سیراعلام النبلاء، محقق شعیب الارناووط و محمد نعیم العرقسوسی، بیروت، انتشارات موسسهْ الرسالهْ، چاپ نهم، سال1413ه-.
رازی الشافعی، فخر الدین محمد، التفسیر الکبیر أو مفاتیح الغیب، بیروت، انتشارات دارالکتب العلمیهْ، چاپ اول، سال1421ه- / 2000م.
-------------- ، التفسیر الکبیر أو مفاتیح الغیب، بیروت، انتشارات داراحیاء التراث العربی، چاپ سوم، سال 1420ق.
زرقانی، محمدبن عبدالباقیبن یوسف، شرح الزرقانی علی موطأ الإمام مالک، بیروت، انتشارات دارالکتب العلمیهْ، چاپ اول، 1411ه-.
زرندی، جمال الدین محمد، نظم دررالسمطین، انتشارات من مخطوطات مکتبهْ امیرالمؤمنین، چاپ اول، سال1377.
زمخشری، جارالله محمود، الکشاف، بیروت، انتشارات دارالکتاب العربی، چاپ سوم، سال1407ق.
زهری، محمدبن سعدبن منیع ابوعبدالله البصری، الطبقات الکبری، بیروت، انتشارات دار صادر.
سبحانی، جعفر، الأئمهْ الإثنی عشر، دراسهْ موجزهْ عن شخصیتهم وحیاتهم.
سبطبن جوزی، یوسف، تذکرهْ الخواص، بیروت، انتشارات مؤسسة امام علی، سال 1401ه- / 1981م.
82.سخاوی، شمس الدین محمدبن عبدالرحمن، التحفهْ اللطیفهْ فی تاریخ المدینهْ الشریفهْ، بیروت، انتشارات دار الکتب العلمیهْ، چاپ اول، 1414ه- / 1993م.
سلیم، کتاب سلیمبن قیس، تهران، انتشارات بنیاد بعثت، سال1407ه-.ق.
سمهودی، علی، جواهر العقدین فی فضل الشرفین، بیروت، انتشارات دارالکتب العلمیه، چاپ، سال1424ق.
سیوطی، جلال الدین أبو الفضل عبد الرحمن، تنویر الحوالک شرح موطأ مالک، مصر، انتشارات المکتبهْ التجاریهْ الکبری، سال 1389ه- / 1969م.
-------------- ، الدر المنثور، بیروت، انتشارات دار الفکر، سال 1993.
-------------- ، الدر المنثور، تهران و عراق، انتشارات المکتبهْ الاسلامیه والمکتبهْ الجعفر، و دارالکتب العراقیهْ، سال1377ه-.ق.
-------------- ، الحاوی للفتاوی فی الفقه وعلوم التفسیر والحدیث والاصول والنحو والاعراب وسائر الفنون.
89.-------------- ، الحاوی للفتاوی فی الفقه و علوم التفسیر والحدیث، محقق عبداللطیف حسن عبدالرحمن، بیروت، انتشارات دارالکتب العلمیهْ، چاپ اول، سال 1421ه- / 2000م.
-------------- ، اللالی المصنوعه فی الاحادیث الموضوعهْ، بیروت، انتشارات دارالکتب العلمیهْ، بیچا، سال1417.
-------------- ، درالمنثور، قم، انتشارات کتابخانه آیهْ الله مرعشی، سال1404ق.
شافعی، شبلنجی، نور الابصار، مصر، انتشارات مکتبهْ جمهوریهْ.
شافعی، گنجی، کفایهْ الطالب، نجف، انتشارات مطبعهْ حیدریهْ، سال 1411ه-.ق.
شرف النبی (ترجمه شرف المصطفی)، مترجم نجم الدین محمود راوندی، تهران، انتشارات بابک، سال 1361 ش.
شعرانی، أبو المواهب عبد الوهاب، الکبری المسماهْ بلواقح الأنوار فی طبقات الأخیار، محقق خلیل المنصور، بیروت، انتشارات دار النشر و دارالکتب العلمیهْ، چاپ اول، 1418ه- / 1997م.
شنقیطی، محمدالامین بن محمد بن المختار، اضواء البیان فی ایضاح القرآن، بیروت، انتشارات دارالفکر، سال 1395ه-.ق.
شوکانی، محمد، فتح القدیر الجامع بین فنی الروایهْ والدرایهْ من علم التفسیر، بیروت، انتشارات دارالکتاب العربی، سال1420ه- / 19999م.
-------------- ، فتح القدیر، بیروت، انتشارات دارالمعرفهْ.
-------------- ، فتح القدیر، بیروت، انتشارات دارالفکر.
شیبانی، احمد، مسند احمدبن حنبل، مصر، انتشارات مؤسسه قرطبهْ، بیتا.
-------------- ، فضائل الصحابهْ، محقق وصی الله محمدعباس، بیروت، انتشارات موسسهْ الرسالهْ، چاپ اول، سال 1403ه- / 1983م.
صدر، السید محمد باقر، البحث حول المهدی، محقق الدکتور عبد الجبار شرارهْ، انتشارات مرکز الغدیر للدراسات الإسلامیهْ، چاپ اول، سال1417ه-- / 1996م.
صدوق، ابوجعفر محمدبن علی بن الحسین، امالی، قم، انتشارات مؤسسه البعثهْ، چاپ اول، سال1417ه-.
104.صفدی، صلاح الدین خلیل، الوافی بالوفیات، محقق أحمد الأرناؤوط و ترکی مصطفی، بیروت، انتشارات دار إحیاء التراث، سال1420ه- / 2000م.
صنعانی، عبدالرزاق، المصنف، بیروت، انتشارات مکتب الاسلامی، سال1403ه-.
طائی الخاتمی، محیی الدین علی، الفتوحات المکیهْ فی معرفهْ الاسرار الملکیهْ، لبنان، انتشارات دارإحیاء التراث العربی، چاپ اول، سال 1418ه- / 1998م.
طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، بیروت، انتشارات منشورات جماعهْ المدرسین فی الحوزهْ العلمیهْ، چاپ پنجم، سال 1417ه- .
طبرسی، ابوالفضل، جوامع الجامع، تبریز، چاپخانه مصباحی، سال 1379ه-.ق.
طبری، محمد، تاریخ طبری، بیروت، انتشارات دارالکتب العلمیه، بیتا.
-------------- ، جامع البیان، بیروت، انتشارات دارالفکر، سال1405ه-.
111.طحاوی، احمد، شرح مشکل الآثار، محقق شعیب الارنووط، بیروت، انتشارات مؤسسهْ الرسالهْ، چاپ اول، سال 1408ه- / 1986م.
-------------- ، مشکل الآثار، هند، سال1333ه-.ق.
طریخی، مجمع البحرین، تهران، انتشارات مکتبهْ المرتضویهْ، بیچاپ، سال 1395ه-.
ظاهری، یوسفبن تغری بردیبن عبدالله، محقق دکتر محمد أمین، انتشارات الهیئهْ المصریهْ العامهْ للکتاب.
عبدالرزاق، ابیبکر، مصنف، محقق حبیبالرحمن اعظمی، بیجا، بیتا.
عجلونی، اسماعیل، کشف الخفاء، محقق احمد الفلاش، بیروت، انتشارات مؤسسه الرسالهْ، چاپ چهارم، سال1405.
عراقی، زین الدین أبوالفضل عبدالرحیمبن الحسینی، طرح التثریب فی شرح التقریب، محقق عبدالقادر محمد علی، بیروت، انتشارات دارالکتب العلمیهْ، چاپ اول، سال2000 م.
118.عسقلانی، احمد، الاصابهْ، محقق علی محمد البجاوی، بیروت، انتشارات دارالجیل، چاپ اول، سال 1412ه- / 1992م.
-------------- ، المطالب العالیهْ، محقق سعدبن ناصربن عبدالعزیز الشتری، انتشارات دار العاصمه و دارالغیب، چاپ اول، سال1419ه-.
-------------- ، تهذیب التهذیب، بیروت، انتشارات دار الاحیاء التراث العربی، بیچا، سال1412ق.
-------------- ، فتح الباری، محقق محبالدین الخطیب، بیروت، انتشارات درالمعرفهْ، بیتا.
-------------- ، فتح الباری، مصر، انتشارات الریان، بیچا، سال 1407ق.
عقاد، عباس محمود، المجموعهْ الکاملهْ العبقریات الاسلامیهْ، بیروت، انتشارات دارالکتاب البنانی.
125.علم الهدی، مرتضی، أبوالقاسم علی، تنزیه الأنبیاء، بیروت، انتشارات . دارالاضواء، سال 1409ه- / 1989م.
عینی الغیتابی الحنفی، بدر الدین ابومحمد محمود بن أحمد، عمدهْ القاری شرح صحیح البخاری، بیروت، انتشارات دارإحیاء التراث العربی.
غزی، نجم الدین محمد، الکواکب السائرهْ بأعیان المئهْ العاشرهْ، انتشارات دار النشر.
فراهیدی، خلیلبن أحمد، العین، محقق مهدی المخزومی - ابراهیم السامرائی، انتشارات دار المکتبهًْ الهلال.
فنوجی، صدیق حسن، ابجد العلوم، محقق عبدالجبار زکار، بیروت، انتشارات دارالکتب العلمیهْ، بیچا، سال1978.
قرطبی، ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفهْ الاصحاب، مصر، انتشارات دارالنهضهْ، قاهره.
قسطلانی، المواهب اللدنیهْ، انتشارات دارالکتب العلمیهْ.
قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر قمی، بیروت، بینا، سال1387ه-.ق.
133.الکتانی، محمد، نظم المتناثر من الحدیث المتواتر، مصر، محقق شرف حجازی، انتشارات دارالکتب السلفیهْ، بیتا.
کنانی، حسن، تنزیه الشریعهْ، المرفوعهْ عن الاحادیث الشنیعهْ، بیروت، انتشارات دارالکتب العلمیهْ، بیچا، بیتا.
کتانی، عبدالحیبن عبدالکبیر، نظام الحکومهْ النبویهْ المسمی التراتیب الإدرایهْ، بیروت، انتشارات دار الکتاب العربی.
کنهوی، محمد عبدالحی، ظفر الامانی بشرح المختصر الجرجانی، حلب، انتشارات مکتبهْ المطبوعات الاسلامیهْ، بیتا.
----------- ، الاجوبهْ الفاضلهْ للاسئلهْ العشرهْ الکاملهْ، محقق، حلب، انتشارات مکتبهْ المطبوعات الاسلامیهْ، بیچا، سال1404ق.
----------- ، الرفع والتکمیل فی جرح والتعدیل، حلب، انتشارات مکتبهْ المطبوعات الاسلامیهْ، بیتا.
مبارکفوری، احمد، تحفهْ الاحوذی بشرح جامع الترمذی، بیروت، انتشارات دارالکتب العلمیهْ، بیتا.
مبیدی، رشیدالدین، کشف الاسرار وعدهْ الابرار، تهران، انتشارات امیرکبیر، سال1371.
مرسی، علی، المحکم والمحیط الاعظم، محقق عبدالحمید هنداوی، بیروت، انتشارات دارالنشر، چاپ اول، سال 2000م.
مرعشی النجفی، السید شهاب الدین، شرح إحقاق الحق، قم، انتشارات منشورات مکتبهْ آیهْ الله العظمی المرعشی النجفی.
مزی، یوسف، تهذیب الکمال، محقق بشار عوادمعروف، بیروت، انتشارات مؤسسه الرسالهْ، چاپ اول، سال 1400ه- / 1980م.
مظفر، محمدحسن، دلائل الصدق، قم، انتشارات بصیرتی، سال 1395ه-.ق.
مفید، الفصول المختاره، بیروت، انتشارات دارالمفید، چاپ اول، سال1414ه-.
مقدسی، مطهر بن طاهر، البدء والتاریخ، انتشارات مکتبهْ الثقافهْ الدینیهْ- بورسعید.
147.ملا علی القاری، نور الدین أبوالحسن علیبن سلطان محمد الهروی،مرقاهْ المفاتیح شرح مشکاهْ المصابیح، محقق جمال عیتانی، لبنان، انتشارات دارالکتب العلمیهْ، چاپ اول، سال 1422ه- / 2001م.
منصوربن الحسین، نثر الدر فی المحاضرات، محقق خالد عبدالغنی محفوظ، بیروت، انتشارات دارالکتب العلمیهْ، چاپ اول، سال 1424ه- / 2004م.
میلانی، سید علی، تفسیر آیه مودت، قم، انتشارات الحقائق، چاپ اول، سال 1427ه- / 1385 ش.
نحو إنقاذ التاریخ الإسلامی، الناشر مؤسسهْ الیمامهْ الصحفیّهْ، الاردن، ط. ۱۴۱۸ هجریهْ.
نسائی، احمد، السنن الکبری، محقق عبدالفار سلیمان البنداری و سید کسروی حسن، بیروت، انتشارات دارالکتب العلمیهْ، چاپ اول، سال 1411 ه- / 1991م.
-------------- ، خصائص امیرمؤمنان علیبن ابیطالب علیه السّلام، محقق احمد میرین البلواشی، بیجا.
نمیری البصری، ابوزید عمر بن شبهْ، تاریخ المدینهْ المنورهْ، محقق علی محمد دندل و یاسین سعدالدین بیان، بیروت، انتشارات دارالکتب العلمیهْ، 1417ه- / 1996م.
نیشابوری، محمد، المستدرک علی الصحیحین، حیدرآباد، سال 1344ق.
-------------- ، المستدرک علی الصحیحین، محقق مصطفی عبدالقار عطا، بیروت، انتشارات دارالکتب العربیهًْ، چاپ اول، سال 1411ه- / 1990م.
-------------- ، صحیح مسلم، محقق محمد علی صبیح، مصر، انتشارات دار الفکر.
-------------- ، صحیح مسلم، محقق محمد فواد عبدالباقی، بیروت، انتشارات دار احیاء التراث العربی، بیتا.
هیثمی، احمد، الصواعق المحرقهْ، قاهرهْ، انتشارات مکتبهْ القاهرهْ، چاپ دوم، سال1404ق.
159.هیثمی، علی، مجمع الزوائد،. قاهره، انتشارات قدسی، بیچا، سال1352.
161.یعقوبی، احمد، تاریخ یعقوبی، بیروت، انتشارات دارصدر، بیتا.