ghaemiyeh.com
سرشناسه:جوادی آملی، عبدالله،1312
عنوان و نام پدیدآور:آرشیو دروس خارج تفسیر آیت الله العظمی عبدالله جوادی آملی93-92 عبدالله جوادی آملی.
به همراه صوت دروس
منبع الکترونیکی : سایت مدرسه فقاهت
مشخصات نشر دیجیتالی:اصفهان:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، ۱۳96.
مشخصات ظاهری:نرم افزار تلفن همراه و رایانه
موضوع: خارج تفسیر
موضوع: تفسیر آیه 18 تا 21 سوره سبأ
وَجَعَلْنَا بَیْنَهُمْ وَبَیْنَ الْقُرَی الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا قُری ظَاهِرَةً وَقَدَّرْنَا فِیهَا السَّیْرَ سِیرُوا فِیهَا لَیَالِیَ وَأَیَّاماً آمِنِینَ (18 فَقَالُوا رَبَّنَا بَاعِدْ بَیْنَ أَسْفَارِنَا وَظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ فَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ وَمَزَّقْنَاهُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ (19) وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَیْهِمْ إِبْلِیسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلَّا فَرِیقاً مِنَ الْمُؤْمِنینَ (20) وَمَا کَانَ لَهُ عَلَیْهِم مِن سُلْطَانٍ إِلَّا لِنَعْلَمَ مَن یُؤْمِنُ بِالْآخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْهَا فِی شَکٍّ وَربُّکَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ حَفِیظٌ (21)) مکّی بودن سوره سبأ و عناصر محوری آن
در سال گذشته سوره مبارکه «سبأ» که مطرح شد تا آیه هفده بحث شد امسال به لطف الهی از آیه هجده شروع میشود سوره مبارکه «سبأ» که 54 آیه دارد در مکه نازل شد مستحضرید سوَری که در مکه نازل شده عناصر محوری آن, اصول دین است و خطوط کلی اخلاق و فقه است مسائل جزئی فقه, مسئله حج, مسئله جهاد, مسئله صوم و سایر مسائل مربوط به فروع جزئی فقه در مدینه نازل شد لذا در سوَر مکّی از اصول دین و از قصص انبیا و از خطوط کلی فقه و حقوق سخن به میان می آید در این سوره مبارکه هم که اوّلش با حمد الهی شروع شد تا آیه هفده بحث شد بخشی از اصول دین مطرح بود و جریان حضرت داوود و سلیمان(سلام الله علیهما) مطرح بود و جریان سبأ که برای یمن است.
سنّت الهی در عطابخشی نعمت ها
در جریان سبأ یمن فرمود منطقهای بود ما از هر نظر اینها را مرفّه کردیم نعمتهای فراوان دادیم سنّت الهی هم بر این است که نعمتی را که به یک قوم داد هرگز از آنها نمیگیرد مگر اینکه آنها مسیر دریافت نعمت را تغییر بدهند إِنَّ اللَّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ (1)هست, ذلِکَ بِأَنَّ اللّهَ لَمْ یَکُ مُغَیِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلَی قَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ (2)هست این دو آیه آن سنّت عمومی خدا را نشان میدهد که لطف خدا ابتدایی است ولی قهر خدا ابتدایی نیست از این جهت مِهر او بیش از قهر اوست و پیش از قهر اوست روشن میشود هرگز خدا ابتدائاً کسی را گرفتار نمیکند تمام نعمتها را طبق بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفه که فرمود منتهای تو ابتدایی است (3)بدون استحقاق اشخاص عطا میکند و هرگز نعمتی را که به ملّتی داد از آنها نمیگیرد مگر اینکه آنها کفران نعمت کنند و نعمت را پس بزنند.
انواع نعمت های عطا شده به قوم سبأ
فرمود ما به منطقه سبأ یمن نعمتهای فراوانی دادیم این نعمتهای آن منطقه دو بخش شد یک منطقه درونمرزی, یک منطقه برونمرزی; منطقه درونمرزی را شرح داد فرمود: فِی مَسْکَنِهِمْ آیَةٌ جَنَّتَانِ عَن یَمِینٍ وَشِمالٍ (4)وارد منطقه سبأ میشدید دست راستتان, دست چپتان, طرف شمال و طرف یمین سرسبز بود باغهای خرم داشت باغهای پرمیوه داشت هم کشاورزیشان هم باغداریشان تأمین بود این برای برکتهای درونمرزی بعد فرمود: فَأَعْرَضُوا فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ سَیْلَ الْعَرِمِ (5)که بحثش در سال گذشته بازگو شد اما در آیه هجده درباره نعمتهای برونمرزی است فرمود این منطقه سبأ که در یمن واقع شد یمن چه یمن شمالی و یمن جنوبی این قسمت در جنوب منطقه شامات است از یمن که به طرف شمال حرکت میکنید به منطقه شامات میرسید فرمود فاصله سبأ که در یمن بود تا منطقه شامات این دو طرفش یا یک طرفش منطقههای سرسبز و آباد، متّصل و نزدیک هم فراوان بود اینها میخواستند به طرف شامات حرکت کنند هیچ مشکلی نداشتند بین سبأ یمن تا محدوده شامات قُری ظَاهِرَةً قریههایی بود ظاهر هم برای عابر، ظاهر بود; یعنی کسی که از مسیر رسمی عبور میکرد این قریهها در دسترس بود نزدیک بود و میدیدند و ممکن بود به آسانی وارد آن قریه بشوند هم خود این قُراء برای یکدیگر ظاهر بودند فاصلهشان زیاد نبود کسی میخواست از قریهای به قریه دیگر سفر کند نیازی به زاد و راحله نداشت به آسانی حرکت میکرد. دو نعمت مهم را که ذات اقدس الهی به مردم مکه داده بود به اینها هم عطا کرد درباره مردم مکه فرمود ما به برکت کعبه، این دو نعمت را به مردم مکه دادیم که أَطْعَمَهُم مِن جُوعٍ وَآمَنَهُم مِنْ خَوْفٍ (6)با اینکه خودش نه جای کشاورزی است نه جای دامداری است اما تمام نعمت در طول سال در سرزمین مکه فراوان و فراهم است هم امنیت هست هم رزق فراوان. بعضی از شهرها و منطقهها هستند که در اثر داشتن هوای مناسب, آب فراوان, سرزمین حاصلخیز نعمتهای خودکفا دارند اما آنجا یک سرزمین غَیْرِ ذِی زَرْعٍ است با اینکه غَیْرِ ذِی زَرْعٍ است که بدتر از «لم یزرع» و بدتر از موات است چون زمین اگر دایر نبود بایر است بدتر از بایر, موات است بدتر از موات, «لم یزرع» است بدتر از «لم یزرع», «غیر ذی ذرع» است که هیچ وقت قابل کِشت نیست مکه سنگلاخی بیش نبود بیان نورانی حضرت ابراهیم خلیل این بود که رَبَّنَا إِنِّی أَسْکَنتُ مِن ذُرِّیَّتی بِوَادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ, (7)غَیْرِ ذِی زَرْعٍ غیر از «لم یزرع» است و غیر از موات است و غیر از بایر است یعنی اصلاً قابل کشت و زرع نیست. مردم چنین سرزمینی را ذات اقدس الهی أَطْعَمَهُم مِن جُوعٍ وَآمَنَهُم مِنْ خَوْفٍ هم امنیتشان را تأمین کرد که خیلیها در اثر بیکاری ممکن بود دست به غارتگری بزنند ولی مکه امن بود خیلیها ممکن بود در اثر بیکاری و نداری دست به سرقت بزنند ولی مکه امن بود هم نعمتهای الهی در آن سرزمین فراوان بود هم امنیت که أَطْعَمَهُم مِن جُوعٍ وَآمَنَهُم مِنْ خَوْفٍ در اینجا هم فرمود ما هم همین کار را کردیم سرزمینی به شما دادیم که نعمتهای فراوانی دارد کُلُوا مِن رِّزْقِ رَبِّکُمْ وَاشْکُرُوا لَهُ بَلْدَةٌ طَیِّبَةٌ وَرَبٌّ غَفُورٌ (8)بخواهید مسافرت کنید فاصله یمن تا شام که فاصله کمی هم نیست تمام این منطقه, قریههایی است آباد (یک) نزدیک هم (دو) نزدیک به جاده (سه) شما هم میتوانید این فاصلهها را به آسانی با امنیت طی کنید (چهار) احتیاجی به زاد و راحله هم ندارید (پنج) اینها را ما به شما دادیم.
چگونگی تأمین نیازهای امنیتی و اقتصادی قوم سبأ
وَجَعَلْنَا بین همین اهل سبأ, سبأ که نام شخصی بود و مردم منطقه به نام نیایشان مردم سبأ نامیده میشدند فرمود بین مردم منطقه سبأ که نامگذاری این سبأ به مناسبت نیای این جمعیت بود وَبَیْنَ الْقُرَی الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا که منظور سرزمین شامات است بین یمن و شام قُری ظَاهِرَةً این شام را ذات اقدس الهی در جریان اسراء و معراج هم فرمود: سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَی بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی الَّذِی بَارَکْنَا حَوْلَهُ (1)آن بَارَکْنَا حَوْلَهُ مربوط به سرزمین شامات و فلسطین است. فرمود: وَبَیْنَ الْقُرَی الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا قُری ظَاهِرَةً هم برای عابر و مسافر ظاهر است خیلی دور نیست هم خود این قریهها برای یکدیگر ظاهرند و نیازی به زاد و راحله نیست وَقَدَّرْنَا فِیهَا السَّیْرَ فاصله بین این قریه ها را هم منظم کردیم نظیر آنچه به وجود مبارک داوود دستور داد فرمود: قَدِّرْ فِی السَّرْدِ (2)این زِرهی که میبافی این روزنههایش این سوراخهایش منظم باشد یکی بزرگ یکی کوچک نباشد تقدیر سَرد عبارت از همین است اینجا هم تقدیر قُرا عبارت از همینهاست این چنین نیست که فاصله یکی کم باشد یکی زیاد باشد, فاصلهها کم بود همهاش یکسان بود یک مسافر به آسانی از قریهای به قریه دیگر حرکت میکرد بدون اینکه به زاد و راحله احتیاج داشته باشد وَقَدَّرْنَا فِیهَا السَّیْرَ. در ذیل این آیه, روایتی هست که بر رسل(علیهم السلام) تطبیق شده است که رابط بین ذات اقدس الهی و جامعه بشریاند و بر علما که رابط بین اهل بیت(علیهم السلام) و توده مردم، علما هستند (3)که اینها قریههایی هستند که بین آن منبع اصلی و توده مردماند البته این تطبیق آیه است و نه تفسیر مفهومی. وَجَعَلْنَا بَیْنَهُمْ وَبَیْنَ الْقُرَی الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا یعنی سرزمین شامات قُری ظَاهِرَةً وَقَدَّرْنَا فِیهَا السَّیْرَ یعنی حرکت و سیر بین این قُراء تقدیرشده است هر کدام به قدر معیّن هندسیشده است نظیر آن تقدیر روزنهها و سوراخهای زره که هر کدامشان منظم است وَقَدَّرْنَا فِیهَا السَّیْرَ بعد به اینها گفتیم سِیرُوا فِیهَا لَیَالِیَ (یک) وَأَیَّاماً (دو) بخواهید شب مسافرت کنید در امنیت هستید بخواهید روز مسافرت کنید در امنیت هستید بخواهید سفر درازمدت داشته باشید که بعضی از شبها و بعضی از روزها را در راه باشید در امنیت هستید بخواهید از یمن تا قریههای مجاور بروید که سیر یک روزه است در امنیت هستید, بخواهید این فاصله را شبانه طی کنید در امنیت هستید بخواهید از یمن تا شام که فاصله زیاد است چند شبانهروز در راه باشید در امنیت هستید سِیرُوا فِیهَا لَیَالِیَ (یک) وَأَیَّاماً (دو) لَیَالِیَ وَأَیَّاماً (سه) در هر سه مقطع آمِنِینَ هستید شما در کمال امنیت هستید بنابراین هم نعمت اقتصادیتان تأمین است برای اینکه کُلُوا مِن رِّزْقِ رَبِّکُمْ وَاشْکُرُوا که مربوط به درونمرزی است هم اینجا قریههایی است که ظاهر است و امنیت است این هم برونمرزی است هم امنیت هم اقتصاد.
چگونگی کفران نعمت های الهی توسط قوم سبأ
آنگاه اینها عملاً این نعمت را کفران کردند همانطوری که درباره قوم بنیاسرائیل فرمود ما به اینها مَنّ و سلوا دادیم اینها از ما پیاز و سیر خواستند که خدای سبحان فرمود: أَتَسْتَبْدِلُونَ الَّذِی هُوَ أَدْنَی بِالَّذِی هُوَ خَیْرٌ اهْبِطُوا (1)موسای کلیم به اینها فرمود شما آن منّ و سلوا را به سیر و پیاز تبدیل کردید خیلیها هم هستند که همینطور است آن نعمتهای معنوی و نعمتهای الهی را به نعمتهای مادی تبدیل میکنند که در حقیقت کفران نعمت است. فرمود ما نعمتها را به این منطقه سبأ و اهل سبأ دادیم اینها گفتند که بین ما با آن منطقه ای که میخواهیم برویم فاصله زیاد باشد که سوار راحله بشویم حالا این را قولاً گفتند یا کاری کردند که استحقاق این را داشته باشند خب اگر این قریههای مجاور ویران بشود به فاصلههای طولانی قریهای پیدا بشود اینها ناچارند با زاد و راحله بروند اینکه گفتند: رَبَّنَا بَاعِدْ بَیْنَ أَسْفَارِنَا یعنی عملاً حرفی زدند که این قریهها ویران شده وقتی ویران شده فاصله بین اینها تا شامات طولانی میشود اینها با زاد و راحله باید حرکت کنند این منطقهها ویران شده الآن هم شما میبینید به صورت یک کویر خشک در آمده یعنی از یمن چه یمن شمالی چه یمن جنوبی که اینها همهشان در جنوب شامات هستند در یک خط نیستند مقداری یمن در جنوب شرقی فاصله زیاد دارد در جنوب شرقی شامات قرار دارد در یک خط نیست بخشی وسیعی از آن در یک خط است اینها باید بیایند مکه بعد بیایند مدینه بعد بیایند شامات برسند.
1) (12) بقره/سوره2، آیه61
نتیجه کفران نعمت ها در قوم سبأ
فرمود اینها عملاً از ما خواستند این فاصلهها زیاد باشد وَظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ درست است که معصیت کردند نعمتهای الهی را کفران کردند آن نعمت توحید و وحی و نبوّت را کنار گذاشتند اما اینها در حقیقت به خودشان ستم کردند مستحضرید که اگر کسی به مقصد نرسد به خودش ستم کرده است نه به ذات اقدس الهی خدای سبحان که غنیّ محض است و قدیر صِرف هرگز به چیزی نیازمند نیست (یک) و کسی توان آن را ندارد که به ذات اقدس الهی آسیب برساند (دو) اگر به دین الهی آسیب رساند در حقیقت به خودش آسیب رساند چون «أعدیٰ عدوّک نفسک الّتی بین جنبیک» (1)به خودش آسیب رسانده فرمود: وَظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ به خودشان ستم کردند چون اینچنین شد فَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ ما کلّ اینها را برداشتیم از بین بردیم اینها را گذاشتیم در تاریخ، الآن فقط اسمشان را شما در کتابهای تاریخ میبینید میگویید روزی در این مملکت ساسانیان بودند, سامانیان بودند, سلجوقیان بودند, همین! تا کسی به کتاب تاریخ مراجعه نکند لابهلای کتاب تاریخ را نبیند دیگر نمیفهمد سبأای بود و مردمی در آن منطقه بودند و امکاناتی داشتند و بعد ویران شدند فرمود ما اینها را حدیث قرار دادیم روزی این مملکت, روزی فاصله بین یمن و شامات آباد بوده است این یک حدیث است یک تاریخ است هیچ خبری در خارج از اینها نیست فَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ اُحدوثه قرار دادیم همین, هیچ اثری از اینها در خارج نیست. در بخشهای دیگر فرمود اینها با اینکه ریشهدار بودند ما طرزی ریشه اینها را کَندیم که کَأَن لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ (2)این لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ که بحثش قبلاً گذشت این است که یک وقت است که یک چنار کهنی را انسان ریشهکن میکند خب مدتها جایش خالی است شاید چند سال طول بکشد تا این جا پر بشود همین یک چنار کهنسالی را از جایی بِکَنند معلوم میشود اینجا درختی بود کَنده شد اما اگر شما یک علف یک سانتی را که در کنار یک جوی روئیده میشود این را بکنید این اصلاً معلوم نیست فرمود ما طوری ریشه ساسانی و سامانی و سلجوقی و اینها را کَندیم که گویا اصلاً دیروز اینجا کسی نبود کَأَن لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ غَنِیَ بالمکان, یَغنی بالمکان یعنی اینجا غنوده بود خب حالا شما یک علف یک سانتی را بِکَنید فردا عابری بخواهد رد بشود خب جایش معلوم نیست چون ریشهای نداشت اینها که ریشهدار کهنسال بودند طرزی ما اینها را ریشهکن کردیم که گویا اصلاً دیروز اینجا نبودند کَأَن لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ خب این کَأَن لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ یعنی اینها اثر خارجی ندارند فقط اسمشان در کتابهای تاریخ مانده فَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ پس اثر خارجی ندارند چون ما اینها را ریشهکن کردیم آنطوری که یک علف یک سانتی را ریشهکن میکنند نه آنطوری که یک چنار را ریشهکن میکنند چون در خارج اثری نیست اگر کسی بخواهد از اینها باخبر بشود باید به کتاب تاریخ مراجعه کند فَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ خب اینها کجا رفتند؟ این مَثلی است معروف در کتابهای ادبی ما که میگوییم «تفرّقوا أیادی سبأ» (3)همین است فرمود مردم یمن این منطقه سبأ که ویران شدند بخشی به تهامه آمدند که تهامه همان اطراف مکه است بعضیها به یثرت آمدند یعنی مدینه, بعضی به شام رفتند بعضی به عمّان رفتند این جمعیت پرنشاط متمکّن آنچنان متفرّق شدند که اثری از اینها نیست «تفرقوا ایادی سبا» که مَثل شده است یک مَثل تاریخی است فرمود ما به همه اینها نعمت دادیم نعمتهای درونمرزی دادیم نعمتهای برونمرزی دادیم همانطوری که بنیاسرائیل مَنّ و سلوا را به پیاز و سیر تبدیل کردند اینها هم نزدیکها را به دور تبدیل کردند, نعمتهای الهی را کفران کردند ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ فَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ وَمَزَّقْنَاهُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ تَمزیق یعنی تفریق; اینها را جدا کردیم طوری که اثری از اینها دیگر در منطقه سبا نیست.
حفظ نعمت های الهی با صبر در امتحانات و شکر در نعمت ها
فرمود این کار را ما کردیم إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ هر کسی در برابر امتحانهای الهی صابر باشد (یک) در پیشگاه نعمتهای خدا شاکر باشد (دو) گرفتار مسئله منطقه سبأ نخواهد شد (سه) هم نعمتهای درونمرزیاش محفوظ است هم نعمتهای برونمرزیاش محفوظ است. فرمود: إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ.
قانون کلّی در کفران نعمت ها و نقش شیطان در آن
حالا این قضیة فی واقعة داستانی است مربوط به یمن یا نه, یک اصل کلی است فرمود یک اصل کلی است اختصاصی به یمن و غیر یمن ندارد آن اصل کلی این است که شیطان در این جهان نقشی دارد و آن دعوت کردن و وسوسه کردن است کار حرامی است که او دارد میکند ولی اختیار را از هیچ کسی سلب نمیکند اینکه شیطان وسوسه میکند معصیت است خلاف شرع است مثل اینکه کسی مرکز فساد دایر میکند خب کسی که مرکز فساد دایر میکند هیچ جوانی را مجبور نمیکند ولی زمینه گناه را فراهم میکند این وسوسه کردن, تبلیغ گناه کردن, ترویج گناه کردن این معصیت است شیطان هم همین کار را میکند اما کسی را مجبور نمیکند کارش در همین حد است فرمود آنچه دامنگیر مردم سبأ شد همان است که دامنگیر مردم منطقه دیگر هم میشود اصل کلی این است که شیطان عدهای را تبلیغ میکند به طرف گناه, برخیها میپذیرند برخیها نمیپذیرند. شیطان گفت من اینها را اغوا میکنم اینکه میگویند دشمن قسمخورده منظورش شیطان است شیطان سوگند یاد کرد گفت: فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ (1)این دشمنی است که سوگند یاد کرده است عرض کرد خدایا! به عزّت تو قسم من اینها را گمراه میکنم گمراهیاش هم در حدّ وسوسه است وسوسه کردن، او را به جهنم میبرد چون معصیت کرده تشویق کرد و وسیله گناه را فراهم کرد اما بار تبهکاران را کم نمیکند لذا در سوره مبارکه «ابراهیم»(سلام الله علیه) که قبلاً گذشت فرمود وقتی در صحنه قیامت که یوم الاحتجاج است طرفین، حجّت اقامه میکنند شیطان میگوید من دعوتنامه نوشتم خب میخواستید نیایید عقل و فطرت از درون، شما را به حق دعوت کرده است انبیا و اولیا(علیهم السلام) از بیرون شما را به حق دعوت کردند, آنها که بزرگ و مقدستر و محترمتر بودند آنها که معصوم بودند آنها که بیشتر بودند خب میخواستی حرف آنها را گوش بدهی چرا حرف مرا گوش دادی میخواستی نیایی همین حرفی که در سوره مبارکه «ابراهیم» آیه 22 مطرح است همان حرف در سوره مبارکه «سبأ» هم طرح میشود در آیه 22 سوره مبارکه «ابراهیم» این است که وَقَالَ الشَّیْطَانُ لَمَّا قُضِیَ الْأَمْرُ به تبهکاران میگوید إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ (یک) وَوَعَدتُّکُمْ (دو) من وعده دادم خدا هم وعده داد من خُلف وعده کردم من به شما وعده دادم که اگر اینجا بیایید تمدّن هست, مدنیّت هست, آزادی هست, دروغ گفتم, ذات اقدس الهی به شما وعده داد و درست گفت, خدا وعده داد إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَوَعَدتُّکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ من وعده دروغی دادم خدا وعده راست داد خب میخواستید آنجا بروید وَمَا کَانَ لِیَ عَلَیْکُم مِن سُلْطَانٍ من که مسلّط نبودم من یک مرکز فساد باز کردم همین! خودم گناه کردم گناه هست باید جهنم بروم خب درست است اما من شما را مجبور نکردم, همین! وَمَا کَانَ لِیَ عَلَیْکُم مِن سُلْطَانٍ من هیچ سلطنتی نداشتم این به استثنای منقطع شبیهتر است همین استثنای منقطع یا شبیه استثنای منقطع در محلّ بحث سوره مبارکه «سبأ» هم هست سلطنت من فقط به این بود که برای شما دعوتنامه نوشتم همین! خب من یک دعوتنامه نوشتم شما سه, چهارتا دعوتنامه دریافت کردید از عقل دریافت کردید, از فطرت دریافت کردید, از پیغمبر دریافت کردید, از اهل بیت دریافت کردید, وَمَا کَانَ لِیَ عَلَیْکُم مِن سُلْطَانٍ إِلَّا أَن دَعَوْتُکُمْ همین! فَاسْتَجَبْتُمْ لِی شما دعوت مرا اجابت کردید خب میخواستید نکنید فَلاَ تَلُومُونِی مرا ملامت نکنید وَلُومُوا أَنفُسَکُم خودتان را ملامت کنید - لاَ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ (2)همین است - مَّا أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ من امروز مشکل شما را حل نمیکنم مُصرِخ یعنی کسی که نالهٴ دیگری را شنید به صَریخ و ناله دیگری پاسخ مثبت بدهد میگویم از من برنمیآید که مشکل شما را حل کنم وَمَا أَنتمُ بِمُصْرِخِیَّ من هم صریخ و ناله و فریاد دارم شما هم مشکل مرا حل نمیکنید مَّا أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَمَا أَنتمُ بِمُصْرِخِیَّ إِنِّی کَفَرْتُ بِمَا أَشْرَکْتُمُونِ مِن قَبْلُ إِنَّ الظَّالِمِینَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ این آیه مبسوطاً در سوره مبارکه «ابراهیم» گذشت. همان مضمون اینجا مطرح است.
عدم اختصاص وسوسه شیطان به قوم سبأ و ابتلای اکثر مردم به آن
فرمود در آیه بیست همین سوره «سبأ» وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَیْهِمْ إِبْلِیسُ ظَنَّهُ ابلیس گمانش را نسبت به اینها صادق قرار داد «جعله صادقا» گفت: فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ گمانش این بود که اکثری مردم به بیراهه بروند هم مبتلا به خطای فکری بشوند هم دچار خطیئه عملی; این گمانش را عملی کرد صَدَّقَ عَلَیْهِمْ إِبْلِیسُ ظَنَّهُ گمانش این بود که مردم یا گرفتار خطای فکریاند یا خطیئه عملی; این گمان را با وسوسه به مرحله صِدق رسانده صَدَّقَ عَلَیْهِمْ إِبْلِیسُ ظَنَّهُ گمان کرد که اینها بیراهه میروند (یک) این گمان را به مرحله صدق رسانده با وسوسه (دو) این کار را کرد فَاتَّبَعُوهُ إِلَّا فَرِیقاً مِنَ الْمُؤْمِنینَ در هر عصر و مصری اینطور است این اختصاصی به سبأ و یمن و مردم سبأ ندارد در هر عصری همینطور است که آنها که پیروان اهل بیتاند کم هستند پیروان شیطاناند زیاد هستند.
عدم ارتباط بین تابعیت شیطان با جهنمی شدن انسان
البته این معنایش این نیست که اکثری مردم اهل جهنماند چون یک وقت انسان دنیا را حساب میکند دنیا یک مقطع خاص و کوچک و کوتاهی است نسبت به کلّ عالَم, کلّ عالم را که حساب میکنیم اکثری اهل رحمتاند بالأخره اکثری اینها که گرفتار هستند اکثری اینها که مشرک و ملحد نیستند اکثری گنهکارند اینها یا عندالاحتضار یا در برزخ و قبر یا عند ساهرة القیامه یا در طلیعه جهنم بالأخره با یک مقدار سوخت و سوز پاک میشوند منتها حالا سوخت و سوز طوری نیست که ما بگوییم با یک مقدار سوخت و سوز پاک میشوند تحملپذیر باشند یک لحظهاش قابل تحمل نیست آن بیان نورانی امیر مؤمنان(سلام الله علیه) این است که شما یک مقدار آتش را در کف دست بگذار هر اندازه که توانستی نگه بداری معصیت بکن (1)خب ما آتش را در کف دست یک لحظه هم نمیتوانیم تحمل کنیم فرمود به همان اندازه که میتوانی آتش را در کف دست بگیری به همان اندازه گناه کن یعنی هیچ دیگر, خب اینها که معصیتکارند به دنبال کار حرام میروند اینها - معاذ الله - ملحد که نیستند مشرک و بتپرست که نیستند مسلمانِ معصیتکارند این مسلمان معصیتکار یا عندالاحتضار گرفتاری میبیند یا در قبر و برزخ گرفتاری میبیند یا در ساهره قیامت گرفتاری میبیند یا - معاذ الله - وارد جهنم میشود و گرفتاری میبیند; ولی وقتی شما نسبت به ابد که فکر میکنید خب اکثری اهل نجاتاند اینطور نیست که یک مسلمان معصیتکار، خالد در جهنم باشد نسبت به کلّ عالَم که حساب بکنید «من رحمة بدا و إلی رحمة یؤل» (2)
گر وعده دوزخ است و یا خُلد غم مخور ٭٭٭ بیرون نمیبرند تو را از دیار دوست (1)
بالأخره سرانجام بهشت است اما آن یک لحظهاش هم قابل تحمل نیست.
پرسش: در آیه قرآن هست که برخیهاخَالِدِینَ فِیهَا. (2)
پاسخ: خب بله خَالِدِینَ فِیهَا نسبت به ملحدین نسبت به مشرکین این درست است اما نسبت به مسلمان فاسق که خالدین نداریم.
پرسش: وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ. (3)
پاسخ: آنجا دیگر آدم خلود ندارد خیلیها در جهنم میروند و برمیگردند اینکه در روایات دارد در شبهای ماه مبارک رمضان هنگام افطار فلان تعداد از آتش دوزخ آزاد میشوند (4)همین است منتها تحملش یک لحظهاش سخت است نسبت به کلّ جهان, نسبت به ابد که انسان حساب میکند میبیند مخلّدین خیلی کم هستند مشرکین چرا, ملحدین چرا, آنها حسابشان چیز دیگر است اما مسلمانی که معصیت کرده بالأخره آن اعتقادی که دارد به قرآن معتقد است به وحی معتقد است به نبوّت معتقد است به معاد معتقد است این نمیگذارد او مخلّد باشد.
فرمود: وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَیْهِمْ إِبْلِیسُ ظَنَّهُ ابلیس گمان کرد که اکثری شاکر نیستند وَلاَ تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شَاکِرِینَ (5)این گمان ابلیس بود (یک) با وسوسه و تبلیغ سوء این گمان را به مرحله صدق رسانده که این گمان واقع شد صادق بود (دو) وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَیْهِمْ إِبْلِیسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلَّا فَرِیقاً مِنَ الْمُؤْمِنینَ که گروهی از او اطاعت نکردند.
نفی سلطه و سیطره شیطان نسبت به تبهکاران
بعد میفرماید: وَمَا کَانَ لَهُ عَلَیْهِم مِن سُلْطَانٍ اینچنین نیست که کسی بگوید شیطان مقصّر بود ما مجبور بودیم, جبری در کار نیست چون اگر یک وقت کسی در اثر اضطرار, الجاء, اجبار, خطا, سهو, نسیان دست به خلافی زد که اینها مطابق حدیث رفع (1)اصلاً معصیت نیست اگر کسی سهواً کاری کرد, نسیاناً کاری کرد, غفلتاً کاری کرد, الجائاً کاری کرد, اجباراً کاری کرد, اضطراراً کاری کرد اینها که معصیت نیست حالا حکم وضعیاش سر جایش محفوظ است اگر کسی عالماً عامداً خلاف کرد بله این معصیت است خب این عالماً عامداً معنایش این است که اختیار محفوظ است فرمود: وَمَا کَانَ لَهُ عَلَیْهِم مِن سُلْطَانٍ هیچ سلطنتی, سیطرهای شیطان نسبت به تبهکاران نداشت و ندارد.
امتحان بودن وسوسه های شیطان و نفی آن با اعتقاد به معاد
همین حد بود که فقط دعوت کرد ما هم میخواستیم افراد را امتحان بکنیم, اگر امتحان نباشد که مشخص نمیشود درون افراد هم ظاهر نخواهد شد استعدادها هم شکوفا نمیشود امتحان از بهترین برکات الهی است إِلَّا لِنَعْلَمَ مَن یُؤْمِنُ بِالْآخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْهَا فِی شَکٍّ شکّ در آخرت مثل یقین به عدم آخرت - معاذ الله - منشأ فساد است درست است که اعتقاد به توحید برکات فراوانی دارد اما سهم محوری اخلاق و حقوق را اعتقاد به قیامت تأمین میکند اثر علمیِ اعتقاد به مبدأ فراوان است اما اثر عملیِ اعتقاد به معاد فراوان است به حیثی که «لا یقاس به شیء» انسان اگر معتقد به قیامت باشد اعمالش صالح است اگر - معاذ الله - معتقد نباشد یا شک داشته باشد خب هر کاری را انجام میدهد تنها چیزی که جلوی انسان را میگیرد مسئله مسئولیت است اگر خدای ناکرده این مسئله مسئولیت و یوم المعاد به صورت مقطوعالعدم یا مشکوک الوجود باشد انسان دست به هر کاری میزند. فرمود لازم نیست که اینها یقین داشته باشند که قیامتی نیست اگر - معاذ الله - شکّ در قیامت داشته باشند دست به هر کاری میزنند لِنَعْلَمَ مَن یُؤْمِنُ بِالْآخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْهَا فِی شَکٍّ وَربُّکَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ حَفِیظٌ در سوره مبارکه «ص» ملاحظه بفرمایید آیه 26 محور اصلی را فراموشی قیامت میداند برای تبهکاران فرمود: یَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُم بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلاَ تَتَّبِعِ الْهَوَی فَیُضِلَّکَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ اینها قضایایی است که به خود حضرت داوود فرمود.
1) (25) التوحید(شیخ صدوق)، ص 353.
انکار معاد مشکل جوامع انسانی
آنوقت یک اصل کلی به عنوان کبرای کلی به این صورت میفرماید: إِنَّ الَّذِینَ یَضِلُّونَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ چرا؟ بِمَا نَسُوا یَوْمَ الْحِسَابِ نه «بما کفروا بالله» مشرکین همهشان معتقد بودند که خدا هست, مشکل مشرکین حجاز این نبود که اینها خدا را قبول نداشتند میگفتند غیر از خدا, بتها هم هست و اساس خطرشان بعد از آن شرک, انکار معاد بود میگفتند: ذلِکَ رَجْعٌ بَعِیدٌ (1)تمام مشکل مردم حجاز این بود الآن هم مشکل غرب با اینکه مسیح(سلام الله علیه) را قبول دارند خدا را قبول دارند مشکل جدّیشان مسئله معاد است فرمود چون قیامت فراموششان شده خب اگر کسی قیامت - معاذ الله - یادش برود خودش را رها میبیند استدلال این آیه این است که إِنَّ الَّذِینَ یَضِلُّونَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ چرا؟ بِمَا نَسُوا یَوْمَ الْحِسَابِ. «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا»
موضوع: تفسیر آیه 18 تا 23 سوره سبأ
وَجَعَلْنَا بَیْنَهُمْ وَبَیْنَ الْقُرَی الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا قُری ظَاهِرَةً وَقَدَّرْنَا فِیهَا السَّیْرَ سِیرُوا فِیهَا لَیَالِیَ وَأَیَّاماً آمِنِینَ (18 فَقَالُوا رَبَّنَا بَاعِدْ بَیْنَ أَسْفَارِنَا وَظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ فَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ وَمَزَّقْنَاهُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ (19) وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَیْهِمْ إِبْلِیسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلَّا فَرِیقاً مِنَ الْمُؤْمِنینَ (20) وَمَا کَانَ لَهُ عَلَیْهِم مِن سُلْطَانٍ إِلَّا لِنَعْلَمَ مَن یُؤْمِنُ بِالْآخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْهَا فِی شَکٍّ وَربُّکَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ حَفِیظٌ (21) قُلِ ادْعُوا الَّذِینَ زَعَمْتُم مِن دُونِ اللَّهِ لاَ یَمْلِکُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ فِی السَّماوَاتِ وَلاَ فِی الْأَرْضِ وَمَا لَهُمْ فِیهِمَا مِن شِرْکٍ وَمَا لَهُ مِنْهُم مِن ظَهِیرٍ (22) وَلاَ تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ عِندَهُ إِلَّا لِمَنْ أذِنَ لَهُ حَتَّی إِذَا فُزِّعَ عَن قُلُوبِهِمْ قَالُوا مَاذَا قَالَ رَبُّکُمْ قَالُوا الْحَقَّ وَهُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ (23))
1) (26) ق/سوره50، آیه3
سرّ طرح قصص انبیا در سورههای مکّی
سوره مبارکه «سبأ» که در مکه نازل شد همانطوری که ملاحظه فرمودید عناصر محوری این سوَر مکّی، اصول اعتقادی است از یک طرف و خطوط کلی فقه و حقوق است از طرف دیگر. برای اینکه مطلب, برهانیِ محض نشود از علوم تجریدی به تجربی هم تنزّل بکند قصص انبیا و اُمم را در خلال آیات این سوره و مانند آن مطرح میکنند.
قصه قوم سبأ و نعمتهای درونمرزی و برونمرزی آن
در این سوره «سبأ» قصه قوم سبأ را ذکر کرده است. سبأ نام یکی از نیاکان و اجداد این قوم بود که در یمن به سر میبردند خدای سبحان به اینها نعمتهای ظاهریِ فراوان داد هم درونمرزی هم برونمرزی; هم مربوط به شهر و دیاری که در آن به سر میبردند, هم مربوط به منطقههایی که حوزه سفر و قلمرو مسافرت اینها بود هم داخلهٴ شهر را از هر نظر تأمین کرد هم خارج شهر را برای مسافرتهای ییلاقی و قشلاقی؛ اینها اگر میخواستند مسافرت کنند برای اینها سخت نبود شهرها و قریههایی که در آن منطقه بود یعنی از یمن تا شام این همه فاصله همه سرسبز بود فاصله شهرها بسیار کم بود فاصله روستاها بسیار کم بود اینها نیازمند نبودند که زاد و راحله زیادی تهیه کنند در زمان کمی از شهرشان به شهر دیگر یا از روستایشان به روستای دیگر میرسیدند هم شب میتوانستند در آبادی به سر ببرند هم روز گرفتار کمبود آذوقه و زاد و راحله نبودند این نعمتها را خداوند چه درونمرزی چه برونمرزی به اینها عطا کرد درباره نعمت درونمرزی آیه پانزده همین سوره بود که فرمود: لَقَدْ کَانَ لِسَبَإٍ فِی مَسْکَنِهِمْ آیَةٌ جَنَّتَانِ عَن یَمِینٍ وَشِمالٍ شما وقتی وارد شهرشان میشوید دو طرفش باغها و بوستانهای سرسبز و خرم و پرمیوه بود این برای خصوص درونمرزی, درباره برونمرزی هم در آیه هجده فرمود: وَجَعَلْنَا بَیْنَهُمْ وَبَیْنَ الْقُرَی الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا قُری ظَاهِرَةً بین یمن تا شام، کلّ این منطقه سبز بود قریهها ظاهر بودند; یعنی وقتی وارد یک محلّه میشدی محلّه دیگر را میدیدی اینچنین نبود که شما باید از یک بیابان کویری عبور کنید مثل وضع فعلی تمام این منطقهها سبز بود یکدیگر را میدیدند و باخبر بودند.
مخالف سنّت الهی بودن استناد سلب نعمتها به خدا
مطلب دیگر سنّت الهی را بیان میکند در دو آیه که خدا نعمتی را که به قومی مرحمت کرد هرگز از آنها نمیگیرد إِنَّ اللَّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ, (1)ذلِکَ بِأَنَّ اللّهَ لَمْ یَکُ مُغَیِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلَی قَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ (2)این دو آیه است در دو بخش قرآن که خدا نعمتی را که به یک خانواده یا به یک روستا یا به شهری داد هرگز از اینها نمیگیرد مگر اینکه اینها خودشان نعمت را بگیرند.
نقش انسان در تغییر یا سلب نعمتهای الهی
این نعمتها گاهی به این است که بیراهه بروند با دست خودشان این بساطشان را به هم بزنند گاهی کاری میکنند که به دست خودشان و با دست دیگران کار را انجام میدهند انسان میتواند دو کار بکند یکی اینکه با دست خودش و با دست مؤمنان بساط زندگیاش را گرم و بافروغ بکند گاهی هم به عکس میتواند بیراهه برود که زندگی خود را به دست خود و به دست دیگران ویران کند اینکه در سوره «حشر» فرمود: یُخْرِبُونَ بُیُوتَهُم بِأَیْدِیهِمْ وَأَیْدِی الْمُؤْمِنِینَ (3)همینطور بود؛ یهودیهای مدینه کاری کردند که مجبور شدند هنگام کوچک کردن و حرکت از مدینه به بیرون مدینه، بخشی از خانهها را خودشان خراب بکنند بخشی از آن خانهها را هم مؤمنین خراب میکردند خب گاهی انسان کاری میکند که با دست خودش بساط خودش را به هم میزند دیگران هم در به هم زدن خانه او, او را کمک میکنند گاهی هم کاری میکند که با دست خودش بِنای خوبی, اثاث خوبی, زندگی خوبی تهیه میکند دیگران هم او را کمک میکنند این برای هر دو گروه ممکن است مردان الهی هستند که کمککار مؤمنان باشند همان مردان الهی هستند که علیه تبهکاران قیام بکنند پس هم یُخْرِبُونَ بُیُوتَهُم بِأَیْدِیهِمْ وَأَیْدِی الْمُؤْمِنِینَ درست است هم «یَبنون و یؤسّسون بیوتهم بأیدیهم و أیدی المؤمنین» درست است حالا گاهی مؤمنیناند گاهی فرشتگاناند و مانند آن, بالأخره مأموران الهیاند خواه در تخریب خواه در تأسیس.
تبیین نقش شیطان به مقدار وسوسه در سلب نعمتهای الهی
فرمود ما همه نعمتها را به اینها دادیم اینها دشمنی داشتند خونآشام و قسمخورده این دشمن قسمخورده همان شیطان است که سوگند یاد کرد به خدای سبحان عرض کرد: فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ (1)اینکه میگویند دشمن قسمخورده یعنی همین ابلیس, این به عزّت خدا قسم یاد کرد که انسانها را گمراه بکند ولی خدای سبحان فرمود تو هیچ سلطهای بر آنها نداری به اینها عقل و فطرت دادم که چراغهای الهیاند در درون, وحی و نبوّت فرستادم چراغهای الهیآند در بیرون; تو هیچ سلطهای بر آنها نداری مگر اینکه آنها خودشان تو را بر خود مسلّط کنند وگرنه تو وسوسه داری در قبال وسوسه تو, الهام فرشتههای ما هم هست فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا (2)هست, دعوت انبیا و مرسلین و ائمه(علیهم السلام) هم هست اینطور نیست که تو بتوانی بر آنها مسلّط بشوی مگر اینکه اینها خودشان بیایند تحت سلطه تو, تو را بر خود مسلّط کنند در سوره مبارکه «ابراهیم» همینطور است در سوره مبارکه «حجر» همینطور است در سوره مبارکه «سبأ» که محلّ بحث است همینطور است. در بحث سوره مبارکه «ابراهیم» که در بحث دیروز اشاره شد آن را خب قبلاً خواندیم در سوره «حجر» فرمود: هَذا صِرَاطٌ عَلَیَّ مُسْتَقِیمٌ ٭ إِنَّ عِبَادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطَانٌ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغَاوِینَ (3)خب اگر گمراهی عمداً بیاید زیر پرچم تو, تو را به متبوع بودن و مطاع بودن بپذیرد این تقصیر کسی نیست تو بر اینها مسلّط نبودی اینها آمدند تحت سلطه تو, بنابراین نه جبری در کار است نه اضطراری در کار است نه الجایی در کار است نه اجباری در کار است هیچ چیزی در کار نیست. همین مطلب را خود ابلیس در قیامت اعتراف میکند که در سوره مبارکه «ابراهیم» بود که در بحث دیروز اشاره شد آیه سوره مبارکه «حجر» که فرمود: لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطَانٌ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغَاوِینَ همین مضمون که در سوره مبارکه «حجر» بود در همین سوره مبارکه «سبأ» محل بحث است فرمود تو هیچ سلطهای بر آنها نداری مگر اینکه آنها تحت سلطه تو بیایند و تو را بر خود مسلّط کنند آیه 21 سوره «سبأ» این است وَمَا کَانَ لَهُ عَلَیْهِم مِن سُلْطَانٍ إِلَّا لِنَعْلَمَ مَن یُؤْمِنُ بِالْآخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْهَا فِی شَکٍّ.
عدم امکان تغییر و تبدیل سنتهای الهی با وسوسههای شیطان
برای اینکه مسئله از قصه به در بیاید و از جزئی به کلی منتقل بشود قرآن همین کار را میکند میفرماید اینکه درباره قوم سبأ گفتیم این مطابق با سنّت ما بود سنّت ما هم ترکشدنی و تغییرپذیر نیست نه تبدیل میشود نه تحویل, نه میشود این سنّت را رأساً گرفت نه میشود چیز دیگر را جای سنّت ما گذاشت برای اینکه کسی قدرت ندارد در نظام کلی اثر بگذارد سنّت الهی را بگیرد جایش خالی باشد و همچنین قدرت ندارد سنّت الهی را بگیرد چیز دیگر جای سنّت الهی بگذارد نه تحویلپذیر است نه تبدیلپذیر; نه میشود آن را گرفت و جایش خالی باشد نه میشود آن را گرفت بدل برای آن گذاشت فَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِیلاً وَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِیلاً (1)برای اینکه مسئله از قصه به در بیاید از جزئی به کلی منتقل بشود روشن بشود که اختصاصی به یمن و سبأ و شام و فاصله بین یمن و شام و قوم سبأ ندارد اصل کلی را ذکر میکند که در هر عصر و مصری شیطان اگر بخواهد بر کسی مسلّط بشود تنها راهش وسوسه است و وسوسه درست است معصیت است و او تشریعاً حقّ این کار را ندارد لکن هیچ اجبار و اضطرار و الجایی را هم به همراه ندارد [خداوند میفرماید] او وسوسه میکند ما هم افراد را امتحان میکنیم چراغهای درون و بیرون هم روشن است و وسوسه ظلمانی ابلیس هم از یک طرف به گناه دعوت میکند.
1) (7) . سوره فاطر, آیه 43.
پذیرش وسوسههای شیطان علت صادق شدن گمان او
بعد از اینکه جریان قوم سبأ را ذکر کرد بعد از جزئی به کلی منتقل میشوند میفرمایند: وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَیْهِمْ إِبْلِیسُ ظَنَّهُ ابلیس گمانش این بود گفت: وَلاَ تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شَاکِرِینَ (1)من آنها را گمراه میکنم اکثری راه شکر و سپاسگزاری را طی نمیکنند. این را با گمان خود حرف زد برهانی نداشت برای اینکه این گمان خودش را صادق کند ثابت کند شروع به وسوسه کرد و فعالیت کرد و او و قوم او, مردم را به پیروی از خودشان دعوت کردند با وسوسه, با اضلال, با تَمنیه, با وَلَأُضِلَّنَّهُمْ وَلَأُمَنِّیَنَّهُمْ وَلَأَمُرَنَّهُمْ, (2)با لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ (3)با این مجاری ادراکی و تحریکی آن گمانِ خود را که ظاهراً کاذب بود صادق قرار داد.
کلام فخررازی در چگونگی تصدیق گمان ابلیس و ناتمامی آن
برخیها مثل فخررازی و دیگران یک احتمال جدیدی هم مطرح کردند گفتند این وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَیْهِمْ إِبْلِیسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ ناظر به آن مطلب دیگری است که ابلیس گفته, ابلیس گفته: أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ (4)گمانش این بود که او از انسان بهتر است این گمان را با وسوسه تبلیغ کرد و تصدیق کرد و آنها را به پیروی خودش کشاند خب هر متبوعی بهتر از تابع است (5)این سخن که جناب فخررازی نقل کردند نمیتواند تام باشد برای اینکه آن أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ با این صَدَّقَ عَلَیْهِمْ إِبْلِیسُ ظَنَّهُ فرق دارد در غالب مواردی که سخن از پیروی ابلیس است استثنایی دارد إِلَّا عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ و مانند آن در جریان أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ هیچ استثنایی نیست او با اینکه با مخلَصین روبهرو بود و آن وجود مبارک آدم(سلام الله علیه) بود که از علوم اسمای الهی برخوردار بود عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ (6)بود این درباره آدم گفت أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ او که کسی را استثنا نکرده برهان مسئله هم این است که خَلَقْتَنِی مِن نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِینٍ (7)این دیگر مخلَص و غیر مخلَص را استثنا نمیکند, پس اینکه ابلیس گفت: أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ این استثناپذیر نیست و این صَدَّقَ عَلَیْهِمْ إِبْلِیسُ ظَنَّهُ نمیتواند ناظر به این مطلب باشد چون آن بدون استثناست این تصدیق مظنّه با استثناست صَدَّقَ عَلَیْهِمْ إِبْلِیسُ ظَنَّهُ الاّ مخلَصین, الاّ عباد الصالحین, الاّ مردان الهی و مانند آن, اگر آن أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ معیار بود أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ هیچ استثنا نداشت این لأُغْوِیَنَّهُمْ است که استثنا دارد وَلأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ ٭ إِلَّا عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ (8)در اینگونه از موارد هم خدای سبحان میفرماید ابلیس بر کسی مسلّط نیست مگر اینکه عدهای او را بر خودشان سلطان قرار بدهند یا استثنای از مثبت به منفی یا استثنای از منفی به مثبت بالأخره استثناپذیر است اما جریان أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ اصلاً این با خود حضرت آدم درگیر بود دیگر اینچنین نیست که نسبت به بعضیها بهترند نسبت به بعضیها بهتر نیستم این خود را نسبت به انسان برتر میداند دلیلش هم این است که خَلَقْتَنِی مِن نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِینٍ پس این احتمال دوم جناب فخررازی نمیتواند تام باشد.
سرّ عدم دسترسی شیطان به بندگان مخلَص الهی
این وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَیْهِمْ إِبْلِیسُ ظَنَّهُ این راه انتقال از قصّه سبأ که به عنوان یک مَثل ذکر شده است به یک ممثّل کلی است و آن جریان هدایت و ضلالت جامعه بشری است که فرمود این اختصاصی به یمن و قوم سبأ و امثال ذلک ندارد شیطان همه را وسوسه میکند نسبت به عدهای اصلاً دسترسی ندارد سرّ اینکه نسبت به مخلَصین دسترسی ندارد نه این است که نسبت به آنها احترام میکند برای اینکه حوزه کاربردی آنها را نمیداند آنها به چیزی دل بستند که ابلیس نه خود آنها را دارد نه بدلی آنها را, ابزار حیله ابلیس هم چیزهایی است که اینها رویش پا گذاشتند خب اگر کلّ خاورمیانه در زمان حکومت حضرت امیر در اختیار حکومت مرکزی حضرت امیر(سلام الله علیه) بود وقتی حضرت این حکومت وسیع را میگوید عفطه عنز است (1)آنوقت شیطان با چه وسیلهای میخواهد او را فریب بدهد آنکه وجود مبارک حضرت امیر و سایر بندگان مخلَص میطلبند آن را شیطان اصلاً درک نمیکند تا بدلیِ آن را بسازد آنکه بدلیاش در اختیار شیطان است اینها به اصلش اعتنا ندارند چه رسد به بدلی, اینکه گفت: إِلَّا عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ معنایش این نیست که من نسبت به آنها احترام میکنم من مقدورم نیست که به حریم آنها راه پیدا بکنم آنها را فریب بدهم آنها همیشه روشنانی هستند که اگر ببینند حرامیای, احرام بسته بخواهد وارد حوزه قلبشان بشود فوراً از همان بیرون اینها رمی میکنند این إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّیْطَانِ تَذَکَّرُوا فَإِذَا هُم مُبْصِرُونَ (2)آنها در رأس این هستند اگر طائفی, حرامیای احرام ببندد بخواهد دور کعبهٴ دل اینها طواف بکند ببیند چه وقت درِ کعبه باز میشود که وارد آن کعبه بشود اینها همیشه از دور مواظباند بنابراین ابلیس نسبت به آنها راه ندارد.
فتحصّل اینکه گفت: إِلَّا مَنِ اتَّبَعَکَ استثنا دارد این حتماً ناظر به اضلال است نه ناظر به أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ در أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ این بدون استثنا گفته این اصلاً درگیری روبهرویش با حضرت آدم بود که از انبیای الهی است اینچنین نیست که او عدهای را استثنا کرده باشد دلیل او هم این است که من از آتشم او از خاک است خب این دلیل عام است مدلولش هم عام است و مانند آن, آنجا هم خود ابلیس هم یک عده را استثنا کرده گفته یک عده مقدور من نیست که به سراغ آنها بروم وَلأََُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ ٭ إِلَّا عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ اینجا هم ذات اقدس الهی میفرماید هیچ سلطهای بر هیچ کسی نداری مگر اینکه کسی عمداً تو را بر خودش مسلّط کند.
عدم اختصاص وسوسههای شیطان بر قوم سبأ
بنابراین نه جبری در کار است نه الجایی در کار است و انسان کاملاً مختارانه به طرف عصیان حرکت میکند و انتقال این قصه از جزئی به کلی, از قوم سبأ به جامعه بشری به وسیله همین آیه بیست است که فرمود این جریان که برای قوم سبأ اتفاق افتاده است جریانی است کلی که همواره ابلیس در کمین است تا با کمندش اینها را گرفتار کند و خیلیها به کمند او میافتند مگر بندگان مخلَص, آنها که عمداً به کمند او افتادند تحت سلطه او هستند وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَیْهِمْ إِبْلِیسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلَّا فَرِیقاً مِنَ الْمُؤْمِنینَ که اینها در کمند او نیفتادند.
نقش مراقبت و ذکر الهی در رهایی از وسوسههای شیطان
اینکه میگویند مراقبت بکنید برای همین جهت است اینکه میگویند هر کاری میکنید «بسم الله الرحمن الرحیم» بگویید این ادب بسیار خوبی است راهنمایی بسیار خوبی است این «بسم الله» گفتن البته یک ثواب لفظی هم دارد ثواب عبادی هم دارد ذکر است و ثواب دارد اما جنبه تربیتیاش این است که این «بسم الله» یک قرنطینه است اینکه به ما میگویند هر حرفی میزنید, هر کاری میکنید, هر نوشتهای دارید, هر سخنی میگویید, هر جایی میخواهید بروید, هر جایی میخواهید بنشینید اول بگویید «بسم الله الرحمن الرحیم» خب گفتن این ثواب دارد انسان همیشه به یاد ذات اقدس الهی باشد اما این یک قرنطینه است به ما میگویند هر کاری میخواهید بکنید اول بگویید «بسم الله» خب یعنی آدم باید این کار را رویش بشود بگوید خدایا به نام تو, این کار بالأخره یا واجب است یا مستحب, کارهای مشکوک, تهمت, خیانت, دروغ، اینها را که نمیشود گفت خدایا به نام تو, جای مشکوک, خوردن غذای مشکوک آنجا که نمیشود گفت خدایا به نام تو, این «بسم الله» که به ما گفتند این یک قرنطینه است این راه ورودی به بهشت است هر کاری که ما میکنیم باید بتوانیم بگوییم خدایا به نام تو, این یک مراقبت بسیار خوبی است. فرمود آنها که مؤمن هستند این کار را میکنند این اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً (1)برای همین است آن عبادات و امثال ذلک مرز خاصّی دارد ولی نام خدا و یاد خدا که مرز خاص ندارد خب گاهی انسان غافل است اگر سهو و غفلت و نسیان گاهی تاری شد خدای سبحان میبخشد إِن تَجْتَنِبُوا کَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنکُمْ سَیِّئَاتِکُم (2)آن لغزشهای ریز را ذات اقدس الهی میبخشد اما به ما گفتند شما مراقب باشید هر حرفی میزنید هر کاری که میکنید بگویید خدایا به نام تو، این زمینه اخلاص را فراهم میکند.
امتحان انسان, علت وجود وسوسههای شیطان
بعد فرمود: وَمَا کَانَ لَهُ عَلَیْهِم مِن سُلْطَانٍ إِلَّا لِنَعْلَمَ مَن یُؤْمِنُ بِالْآخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْهَا فِی شَکٍّ باید بیازماییم معلوم میشود چه کسی به قیامت معتقد است چه کسی درباره قیامت شک دارد.
دیدگاه فخررازی در علم حاصل از امتحان و ردّ آن
مسئله علم را هم جناب فخررازی به زحمت افتاده. اینها خیال میکنند که خدای سبحان یک علم دارد و این هم علم ازلی است آنوقت مشکلشان در این است که خب اگر خدای سبحان در ازل میداند که فلان شخص چه کاره است دیگر امتحان یعنی چه. برای اینکه این مشکل را حل کنند آمدند گفتند علم خدا در ازل هست, تعلّقش به معلوم, حادث است چون معلوم, وجود نداشت تعلّق علم هم به آن معلوم وجود نداشت پس علم, ازلی است تعلّق علم به معلوم حادث است (1)اینها خیال کردند با این راه غیر عقلی مشکل حل میشود اینها خیال کردند که علم مثل قدرت است. قدرت, یک حقیقت ذات اضافه به این معنا نیست ولی علم یک حقیقت ذات اضافه است قدرت بدون متعلّق وجود دارد علم بدون متعلَّق و معلوم وجود ندارد الآن کسی قادر است اگر چیزی پیدا شد سنگی پیدا شد آن را بلند کند این قدرت هست اما نمیشود گفت الآن عالِم هست خب به چه چیزی عالِم است علم, کشف است اظهار است ظهور است نور است, علم چه چیزی را روشن کرد میشود گفت خدا در ازل علم داشت و معلومی در کار نبود و بعد وقتی معلوم پیدا شد علم به آن تعلّق گرفت بله, قدرت اینطور است اما علم, حقیقتش ذات اضافه است معلوم میخواهد علم ذاتیِ ذات اقدس الهی در ازل محفوظ است بله; اما علمِ فعلی در مقام فعل است (یک) فعل خدا زاید بر ذات اوست (دو) حادث است ممکن است, نبود, پیدا شد, فعل خدا مثل خلقت, خدا قبلاً خالق نبود بعد است, قبلاً رازق نبود بعد است, قبلاً باسط نبود بعد است, قبلاً شافی نبود بعد است, اینها افعال خداست افعال خدا روزانه در تغییر است اما قدرت بر شفا ازلی است, قدرت بر خلق و رزق ازلی است, علم ازلی هم سر جایش محفوظ است این یک مشکل جبر دارد که بارها آن مشکلش گفته شد و حل شد که جناب فخررازی نمیتواند حل کند یک مشکل هم در موارد امتحان دارد در موارد امتحانی فرمود ما این را میآزماییم تا خدا بداند این در مقام فعل است علمِ فعلی خدا زاید بر ذات اقدس الهی است مثل خلقت او, مثل رزق او, مثل شفای او, مثل ابراز او, مثل اغنای او, مثل اقنای او أَغْنَی وَأَقْنَی (2)اینها همه فعل خداست فعل خدا بیرون از ذات خداست بیرون از ذات خدا بود میشود ممکن, گاهی هست گاهی نیست. آیه سه سوره مبارکه «عنکبوت» را ملاحظه بفرمایید فرمود: وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَلَیَعْلَمَنَّ الْکَاذِبِینَ ما امتحان کردیم تا معلوم بشود. در ازل خدا میداند که در لایزال فلان شخص امتحان میشود و امتحان خوب هم خواهد داد و فلان شخصِ دیگر امتحان میشود و امتحان بد میدهد این علم ازلی سر جایش محفوظ است او «عالمٌ إذ لا معلوم» (3)این علم ازلی است اما این علمِ فعلی که امتحان بکند بگوید این کار را بکنیم تا اینکه معلوم بشود در مقام فعل, در مقام عمل, در مقام کار چه کسی مؤمن است چه کسی غیر مؤمن وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَلَیَعْلَمَنَّ الْکَاذِبِینَ خدا غریق رحمت کند مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) را! مرحوم کلینی مستحضرید در کتاب شریف کافی کمتر حرف میزند فقط حدیث نقل میکند ولی در همان جلد اول کافی در بحث صفات ذات و صفات فعل ضابطه خوبی ذکر میکند میفرماید اگر صفتی دو طرفش به خدا اسناد داده میشود و خدا هم به هر دو طرف متّصف میشود این صفت, صفت فعل است مثل «یَخلق, لا یَخلق, یرزق لا یرزق, یَشفی لا یشفی, یَبسط لا یبسط» اما اگر صفتی دو طرف نداشت یک طرف بود آن طرف دیگر نقص بود و خدا اصلاً به آن متّصف نبود این میشود صفت ذات مثل حیات, مثل علم, مثل قدرت، نمیشود گفت خدا گاهی قادر است گاهی - معاذ الله - قادر نیست, گاهی عالم است گاهی جاهل, گاهی حیّ است گاهی میّت, آن صفاتی که یکطرفه است و خدای سبحان به آن طرف دیگر اصلاً متّصف نیست این صفات ذات است اما صفاتی که دو طرف دارد و خدای سبحان به هر دو طرف متّصف میشود این صفات فعل است (4)صفات فعل خارج از ذات است مثل اینکه صفت ذات, قدرت است صفت فعل, رزق است قدرت غیر از رزق است رزق «قد یرزق قد لا یرزق» احیا و اماته اینطور است «قد یحیی قد لا یحیی, قد یشفی قد لا یشفی, قد یبسط قد لا یبسط» اما قدرت، دیگر مقابل ندارد که بگویید «قد یقدر قد لا یقدر» اینجا هم فرمود که ما این کار را کردیم فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَلَیَعْلَمَنَّ الْکَاذِبِینَ بنابراین این اوامر امتحانیه است با علم فعلی خدا هم کار دارد و علم فعلی خدا دو طرفه است.
فراموشی قیامت سبب رهایی انسان و غلتیدن در دام شیطان
آنگاه فرمود کسی که درباره قیامت شک دارد مشکل جدّی دارد قسمت مهمّ مشکلات ما مربوط به مسئله قیامت است که همان آیه سوره مبارکه «ص» نشان داد که بِمَا نَسُوا یَوْمَ الْحِسَابِ (1)ممکن است کسی خیلی توحیدش تام باشد ادب مع الله داشته باشد با یاد خدا به سر ببرد و خلاف نکند اما اکثری مردم که خلاف نمیکنند برای پرهیز از مسئولیت یوم القیامه است اگر مسئله یوم القیامه مشکوک بشود یا مسهو بشود یا منسی بشود خطر، دامنگیر است در جاهلیت مهمترین مشکلشان همان انکار قیامت بود اگر کسی روز حساب و کتاب را فراموش کند خود را رها میبیند وقتی خود را رها دید به هر کاری تن در میدهد لذا فرمود: مِمَّنْ هُوَ مِنْهَا فِی شَکٍّ وَربُّکَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ حَفِیظٌ.
موضوع: تفسیر آیه 20 تا 24 سوره سبأ
وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَیْهِمْ إِبْلِیسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلَّا فَرِیقاً مِنَ الْمُؤْمِنینَ (20 وَمَا کَانَ لَهُ عَلَیْهِم مِن سُلْطَانٍ إِلَّا لِنَعْلَمَ مَن یُؤْمِنُ بِالْآخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْهَا فِی شَکٍّ وَربُّکَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ حَفِیظٌ (21) قُلِ ادْعُوا الَّذِینَ زَعَمْتُم مِن دُونِ اللَّهِ لاَ یَمْلِکُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ فِی السَّماوَاتِ وَلاَ فِی الْأَرْضِ وَمَا لَهُمْ فِیهِمَا مِن شِرْکٍ وَمَا لَهُ مِنْهُم مِن ظَهِیرٍ (22) وَلاَ تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ عِندَهُ إِلَّا لِمَنْ أذِنَ لَهُ حَتَّی إِذَا فُزِّعَ عَن قُلُوبِهِمْ قَالُوا مَاذَا قَالَ رَبُّکُمْ قَالُوا الْحَقَّ وَهُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ (23) قُلْ مَن یَرْزُقُکُم مِنَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ قُلِ اللَّهُ وَإِنَّا أَوْ إِیَّاکُمْ لَعَلَی هُدیً أَوْ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ (24))
1) (24) . سوره ص, آیه 26.
تبیین دو راه مهمّ نفوذ شیطان در انسان
بعد از اینکه فرمود مشکل اساسی مشرکین مکه و مانند آن, آن است که تحت اغوای شیطان هستند دو مطلب اساسی را مثل آیات دیگر اینجا ذکر میکند: یکی اینکه مهمترین راه نفوذ شیطان, مجاری ادراکی انسان است یعنی شیطان در مجرای اندیشه اثر میگذارد وقتی در مجرای اندیشه اثر گذاشت او باور میکند وقتی باور کرد مطابق باورش کار میکند این برای یک گروه. گروه دیگر کسانیاند که شیطان در مجاری انگیزه آنها و نه اندیشه, اثر میکند وقتی اینها به چیزی انگیزهمند شدند همان راه را ادامه میدهند این دو گروه. گروه سوم کسانیاند که شیطان هم در بخش اندیشه آنها اثر میگذارد هم در بخش انگیزه آنها. برای کسانی که مشکل علمی ندارند شیطان در انگیزه آنها وسوسه میکند شهوت آنها را تحریک میکند, غضب آنها را تحریک میکند که اینها میشوند عالِم بیعمل. آنها که مشکل علمی دارند این معارف را فرا نگرفتند با خرافات و امثال خرافات در بخش اندیشه آنها اثر میگذارد آنها را به امور باطلی باورمند میکند گروهی که از هر دو فضیلت محروماند شیطان هم در بخش اندیشه آنها, آنها را خرافاتزده میکند هم در بخش انگیزه آنها, آنها را با شهوت و غضب انگیزهمند میکند. اینکه خدای سبحان میفرماید: أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَلَّن نَجْمَعَ عِظَامَهُ ٭ بَلَی قَادِرِینَ عَلَی أَن نُّسَوِّیَ بَنَانَهُ (1)انسان اول خیال میکند که ما استخوانهای او را نمیتوانیم جمع بکنیم میگوید: مَن یُحْیِی الْعِظَامَ وَهِیَ رَمِیمٌ (2)غافل از اینکه ما نه تنها استخوانهای او را که اعضای درشت بدن او هستند خطوط ریز سرانگشتان او را به حالت اوّلی برمیگردانیم بعد میفرماید آنها مشکل علمی ندارند شبهه علمی ندارند شهوت عملی دارند بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ این مشکل علمی ندارد این میخواهد جلویش باز باشد این گروه, شبهه علمی برای آنها مطرح نیست مشکل علمی ندارند اما شهوت عملی دارند میخواهند جلویشان باز باشد. عدهای گرفتار جهل علمیاند شیطان از راه شبهات علمیه که إِنَّ الشَّیَاطِینَ لَیُوحُونَ إِلَی أَوْلِیَائِهِمْ لِیُجَادِلُوکُمْ (3)این مغالطات را در قلب اینها القا میکند اینها به جای اینکه برهانی فکر کنند مغالطی فکر میکنند این مغالطاتی که به وسیله إِنَّ الشَّیَاطِینَ لَیُوحُونَ إِلَی أَوْلِیَائِهِمْ در قلب اینها القا شد اینها باور میکنند به خرافاتی دل میسپارند. آنها که مشکل علمی ندارند شهوت و غضبِ اینها را بر عقل عملی اینها پیروز میکند, چیره میکند اینها یا به سمت شهوت حرکت میکنند یا به سمت غضب.
موفقیت جامع گمان شیطان با تصرف در اندیشه و انگیزه انسان
گروهی که گرفتار هر دو نقصاند شیطان گاهی در بخش اندیشه و علم, گاهی در بخش انگیزه و عمل، اینها را به دام میاندازد. اینجا از مواردی است که شیطان به نحو جامع, ظنّ خود را بر اینها پیروز کرد در این آیه خدا نفرمود شیطان در ظنون آنها تصرّف میکند تا بشود بخش انگیزه, شیطان ظنّ خودش را, گمان خودش را بر اینها مسلّط کرد گمانش این بود لَأُغْوِیَنَّهُمْ (1)گمانش این بود که وَلاَ تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شَاکِرِینَ (2)گمانش این بود که من اکثری اینها را گرفتار میکنم حالا گرفتاری به سه نحو است بعضیها را از راه جهل علمی, بعضیها را از راه جهالت عملی, بعضیها را از هر دو راه. این مظنّه خود را بر آنها چیره کردن معنایش این نیست که در ظنون و گمان و علم و اندیشه آنها اثر گذاشت معنایش آن است که گمان خود را بر آنها مسلّط کرد گمان او این بود که وَلاَ تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شَاکِرِینَ راه اغوا هم سه نحو است که بیان شده.
عدم تسلّط شیطان جن و انس بر انسان
ولی انسان به وسیله شیطان وسوسه بشود چه به وسیله شیطان جن, چه به وسیله شیطان انس, هرگز مجبور به گناه نیست اگر کسی مرکز فساد درست کرد, راههای فراوانی برای اغوای جوانها درست کرد هرگز هیچ کسی مجبور نمیشود اگر در شرایطی کسی در اثر سهو, نسیان, خطا, الجا, اجبار, اضطرار و مانند آن تن به گناه داد مطابق حدیث رفع (3)اصلاً این معصیت نیست و اگر کسی به حدّ الجا و اضطرار و سهو و نسیان و امثال ذلک نرسید عالماً عامداً معصیت کرده است این معذور نیست معاقَب است هر چه بگوید فلان گروه, فلان ماهواره, فلان نقش, فلان عکس, فلان وسوسه ما را فریب داد این چه در «شیاطینُ الجن» چه در «شیاطینُ الانس» صریح قرآن کریم این است که هیچ کسی بر انسان مسلّط نیست انسان تا آخر عمر آزاد است اگر یک وقت حادثهای پیش آمد انسان تحت قهر قرار گرفت مطابق حدیث رفع اصلاً معصیت نیست. این جریان اینکه شیطان مسلّط نیست در چند آیه بود در سوره «حجر» بود (4)در سوره «ابراهیم» بود (5)که هر دو را خواندیم.
نفی تسلّط مستکبران بر مستضعفان در قرآن
اما آنچه مربوط به انسانهای عادی است یعنی مستکبرانی که مستضعفان را به دام کشیدند آن را در سوره مبارکه «صافات» میفرماید اینها هم در قیامت میگویند ما بر شما مسلّط نبودیم ما مرکز فساد دایر کردیم بله, ما ماهواره داشتیم بله, اما شما میخواستید نیایید این همه صدای قرآن و عترت و دعای کمیل و دعای توسل و امثال ذلک هست شما چرا اینجا آمدید؟! در سوره «صافات» آیه سی این است وقتی مستکبران و مستضعفان اینها در قیامت با یکدیگر گفتگو میکنند حرف مستکبران این است که وَمَا کَانَ لَنَا عَلَیْکُم مِن سُلْطَانٍ ما مسلّط نبودیم ما مرکز فساد دایر کردیم بله, خودمان هم داریم میسوزیم اما نمیشود گفت چون شما مرکز فساد درست کردید تبلیغ سوء درست کردید ما مجبور شدیم, هیچ کسی بر انسان مسلط نیست نه شیطان بر انسان مسلط است نه انسانی که جزء شیاطین الانس است وَمَا کَانَ لَنَا عَلَیْکُم مِن سُلْطَانٍ بَلْ کُنتُمْ قَوْماً طَاغِینَ.
اصل کلّی بودن عدم تسلّط شیطان انس و جن بر انسان
پس این بیان نورانی آیه سوره «سبأ» که فرمود هیچ سلطنتی ندارند یک اصل کلی است آیه 21 سوره «سبأ» فرمود: وَمَا کَانَ لَهُ عَلَیْهِم مِن سُلْطَانٍ نه شیطان جنّی نه شیطان انسی نه هر دو با هماهنگی یکدیگر هرگز بر انسان مسلط نیستند البته راه فساد را درست کردند مرکز فساد درست کردند خودشان هم به عذاب الیم گرفتار میشوند اینها هست اما اینطور نیست که حالا کسی ماهواره درست کرده مرکز فساد درست کرده انسان به جهنم برود برای اینکه آنها آدم را در وسوسه انداختند.
تبیین معنای خارج از ذات بودن علم حاصل از امتحان
فرمود: وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَیْهِمْ إِبْلِیسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلَّا فَرِیقاً مِنَ الْمُؤْمِنینَ ٭ وَمَا کَانَ لَهُ عَلَیْهِم مِن سُلْطَانٍ إِلَّا لِنَعْلَمَ مَن یُؤْمِنُ بِالْآخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْهَا فِی شَکٍّ که این علم, علم فعلی است. اینکه در بحث دیروز گفته شد که علم فعلی خارج از ذات است نه یعنی خارج از احاطه ذات است یعنی عینِ ذات واجب نیست صفات را مستحضرید در علوم عقلی در کلام در حدیث به دو قسم تقسیم کردند صفتی است که عین ذات است که زوالپذیر نیست مثل حیات خدا, علم خدا, قدرت خدا اینها صفاتی است عین ذات, صفاتی است که خارج از ذات است و نفی و اثباتپذیر است مثل شفا, مثل رزق, مثل قبض, مثل بسط و مانند آن که گاهی این هست گاهی این نیست؛ خارج از ذات است نه یعنی خارج از احاطه ذات است یعنی صفت ذات نیست قائم به ذات است قیام صدوری دارد.
اقامه برهان عقلی در نقد اعتقاد به خدا و شفاعت مشرکان
بعد در اینجا با برهان عقلی, مشرکان حجاز را متوجه میکند میفرماید شما که به قیامت معتقد نیستید تا مسئله شفاعت قیامت مطرح بشود شما اصلاً برای چه به خدا معتقد هستید انسانهای عادی که به خدا معتقدند این یا برای جذب منفعت است یا دفع مفسده; یک وقت است در بحثهای عقلی سخن از اثبات واجب است آن راه دیگری دارد که اگر چیزی هستیِ آن عین ذات آن نبود این محتاج به مبدأ است این بیان نورانی حضرت امیر در نهجالبلاغه هست این بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیهما) در توحید صدوق هست که فرمودند: «کلّ قائمٍ فی سواه معلولٌ» (1)یعنی هر چیزی که هستیِ آن عین ذات آن نیست چون تصادف و بخت و شانس در عالَم باطل است اگر چیزی هستیِ آن عین ذات آن نبود بعد موجود شد معلوم میشود آفریدگاری دارد و جهان اینطور است هیچ موجودی از موجودات جهان, هستیِ آنها عین ذات آنها نیست لذا محتاج به ذات اقدس الهی هستند این از قواعد مسلّم عقلی است که وجود مبارک حضرت امیر فرمود در نهجالبلاغه هست وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیهما) فرمود که در توحید صدوق هست «کلّ قائمٍ فی سواه معلولٌ» هر چیزی که هستیِ آن عین ذات آن نیست این معلول است و علت دارد خب این یک برهان عقلی است اما توده مردم که بر اساس آن برهان عقلی خدا را عبادت نمیکنند همان بیان نورانی که از ائمه(علیهم السلام) نقل شد که مردم گاهی «خوفاً مِن العقاب» گاهی «شوقاً الی الثواب» عبادت میکنند گروهی هستند که جزء احرارند و ما جزء آن گروهیم که «حُبّاً» عبادت میکنند «فتلک عبادة الأحرار» (2)توده مردم خدا را برای این میخواهند که مشکلشان را حل کنند اگر نیازمند به چیزی هستند آن چیز را خدا به آنها بدهد اگر از چیزی هراس دارند خدا آنها را از آن امر مخوف حفظ بکند یا «خوفاً من النار» است یا «شوقاً الی الجنّة» این «خوفاً من النار» یا «شوقاً الی الجنّة» به عنوان مصداق تمثیلی است نه تعیینی; مشرکین که خدا را عبادت میکردند منتها از راه بتها این یا «خوفاً من الفقر و الهلاکة» بود یا «شوقاً الی الغنی و الثروة» بود برای اینها سخن از بهشت و جهنم نبود مشرکان وقتی بتها را عبادت میکردند برای یکی از این دو عامل بود.
نقد عبادت مشرکان در برابر بتها با نفی مطلق مالکیت از آنها
ذات اقدس الهی با اینها در میان میگذارد میفرماید شما چرا این بتها را عبادت میکنید برای اینکه اینها یا مشکل جذب را حل کنند یا مشکل دفع را یعنی چیزی که شما احتیاج دارید به شما بدهند یا چیزی که از آن هراس دارید شما را از آن نجات بدهند یا برای این است یا برای آن.
از این بتها بر اساس صور چهارگانهای که ترسیم میشود هیچ کاری ساخته نیست اینها یا باید بالذّات ذرّهای از ذرّات عالم را مستقلاً مالک باشند یا بالشرکه ذرّهای از ذرّات عالم را مالک باشند نه بالاستقلال, یا بالمظاهره و دستیاری و معین بودن و معاون بودنِ پروردگار، ذرّهای را مالک باشند یا اگر مستقلاً مالک نیستند بالشرکه مالک نیستند بالمظاهره مالک نیستند حقّ شفاعت داشته باشند؛ در دستگاه الهی مقرّب باشند خدا به اینها حقّ شفاعت بدهد بیش از این چهار قسم که نیست اگر اینها سِمتی داشته باشند یا برای آن است که اینها بالذّات و بالاستقلال ذرّهای را مالکاند یا بالذّات ذرّهای را شریکاند یا بالذّات در ذرّهای معین و معاوناند یا حقّ شفاعت دارند «و التالی بأسره مستحیل فالمقدم مِثله» اینها نه بالذّات در عالَم چیزی را مالکاند نه بالشرکه مالکاند نه بالمظاهره مالکاند نه حقّ شفاعت دارند خب چرا اینها را عبادت میکنید؟! قُلِ ادْعُوا الَّذِینَ زَعَمْتُم حالا شما بخوانید این یک تحدّی علمی است شما این بتها و اصنام و اوثانی که میپرستید میگویید: مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی (1)و میپندارید که هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ (2)از اینها بخواهید, مشکلی دارید از اینها بخواهید ثابت کنید که اینها میتوانند کاری برای شما انجام بدهند قُلِ ادْعُوا الَّذِینَ زَعَمْتُم مِن دُونِ اللَّهِ اینها هیچ کدام از این صوَر چهارگانه را ندارند اگر هیچ کارهاند چرا اینها را میپرستید؟! یک: لاَ یَمْلِکُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ فِی السَّماوَاتِ وَلاَ فِی الْأَرْضِ ذرّهای را اینها بالاستقلال مالک باشند نیست; چون اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ (3)قبل از اینکه شما این سنگها و چوبها را بتراشید خدا اینها را آفرید, پس اینها ذرّهای را بالاستقلال مالک نیستند این یک تالی فاسد; دوم: وَمَا لَهُمْ فِیهِمَا مِن شِرْکٍ نه تنها ذرّهای را بالاستقلال مالک نیستند در ذرّهای هم شریک الباری نیستند که قدری برای اینها قدری برای خدا, قدری خدا خلق کرده باشد قدری اینها خلق کرده باشند خدا و اینها خالق باشند, خدا و اینها پروردگار باشند اینها نه آفریدگارند نه پروردگار در هیچ ذرّهای در آسمان و زمین وَمَا لَهُمْ فِیهِمَا مِن شِرْکٍ این دو; سوم: وَمَا لَهُ مِنْهُم مِن ظَهِیرٍ ذات اقدس الهی از اینها ظَهیر نگرفته ظهیر یعنی پشتیبان, ظَهْر یعنی پشت, اینکه میگویند تظاهرات یعنی ظَهر هم میدهند مظاهر هم هستند ظهیر هم هستند وَلَوْ کَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً یعنی این, پشت به پشت هم دادن را میگویند ظهیر بودن, مظاهر بودن, تظاهرات کردن, نه ظاهر شدن, ظهیر شدن. فرمود: لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لاَ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ کَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً (4)ظهیر یعنی پشتوانه و پشتیبان. فرمود اینها پشتیبان خدا باشند نیست, پشتوانه الهی باشند نیست, کمک و دستیار و معین و معاون الهی باشند نیست, در ذرّهای ذات اقدس الهی از اینها کمک گرفته باشد اینها بشوند ظهیر الهی این هم نیست پس این سه قسم تالی، مستحیل است یعنی آنها بالذّات مالک ذرّهای نیستند, بالذّات شریک نیستند, بالذّات ظهیر نیستند اینها اصلاً محال است نه تنها اینها نیستند غیر اینها هم کسی نیست.
نقد اعتقاد به شفاعت بتها با نفی دو عنصر محوری آن
میماند یک مسئله آن تالی فاسد چهارم آن مسئله شفاعت است, شفاعت حق است اما دو عنصر محوری دارد: شافع باید مأذون باشد; مشفوعله باید مأذونله باشد چه کسی شفاعت بکند از چه کسی شفاعت بکند هر دو عنصر اذن میخواهد و ذات اقدس الهی به اینها اذن نداد که از شماها شفاعت کنند نه اینها مأذوناند نه شما مأذونله, پس چرا اینها را عبادت میکنید؟! شفاعت حق است لذا در آیهای جدا مطرح کرد این سه قسمش مستحیل است یعنی هیچ کس در عالَم اینطور نیست حالا نه تنها اصنام و اوثان, انبیا و اولیا هم اینطور نیستند مَّا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ (1)که در سوره مبارکه «کهف» گذشت هیچ کسی را خدای سبحان شاهد آفرینش قرار نداد خدا بود و بود و بود و هست و هست و هست نه کسی با او بود نه کسی با او هست نه کسی با او خواهد بود کسی با او نیست او با همه اشیا هست با همه اشخاص هست اما کسی با او نبود کسی با او نیست کسی با او نخواهد بود این اصل کلی است در این جهت فرقی بین انبیا و اولیا و ملائکه و دیگران نیست.
تبیین دو عنصر محوری در شفاعت
اما میماند مسئله شفاعت, شفاعت حق است لا ریب فیها و دو شرط دارد که آن شفیع باید مأذون باشد لاَ یَتَکَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَقَالَ صَوَاباً آن مشفوعله هم باید مرتضیالمذهب باشد لاَ یَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَی (2)اگر کسی مرتضیالمذهب نباشد که کسی حق ندارد درباره او شفاعت کند مرتضیالمذهب کسی است که دینِ خداپسند داشته باشد دین خداپسند در سوره «مبارکه» مائده مشخص است که دین ولایت است بعد از اینکه فرمود: الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی فرمود: وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاَمَ دِیناً (3)من این اسلام را پسندیدم اسلامِ خداپسند همین است, پس اسلام خداپسند, اسلامِ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ است اگر کسی این اسلام را داشت میشود مرتضیالمذهب اگر مرتضیالمذهب شد میتواند مشفوعله باشد که لاَ یَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَی پس کسی بخواهد شفیع باشد باید مأذون باشد بخواهد مشفوعله باشد باید مرتضیالمذهب باشد نه این بتهای شما مأذوناند نه شما مرتضیالمذهب هستید پس اگر دعوای شما حق باشد که این بتها را میپرستید اگر اینها سِمتی داشته باشند معبود باشند این مقدم, حتماً یا برای آن است که مالک ذرّهای هستند بالاستقلال یا بالشرکه یا بالمظاهره یا حقّ شفاعت دارند «والتالی بأسره مستحیل فالمقدم مثله» پس چرا اینها را میپرستید.
تفاوت شفاعت مصطلح نزد موحدین و مشرکین
مطلب مهم این است که مسئله شفاعتی که ذات اقدس الهی درباره اینها مطرح میکند و اینها هم به استناد شفاعت, این بتها را میپرستند که هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ این شفاعت مصطلح ما نیست شفاعت مصطلح ما اعم از دنیا و آخرت است و قسمت مهم, آخرت است اما شفاعت اینها همین شفاعت دنیاست برای اینکه به آخرت معتقد نیستند اینهایی که میگویند: هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ نه معنایش این است که در قیامت اینها از ما شفاعت میکنند, اینها میگویند: إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَنَحْیَا, (1)ذلِکَ رَجْعٌ بَعِیدٌ, (2)وَمَا نَحْنُ بِمُسْتَیْقِنِینَ (3)از این آیات فراوان است که از الحاد آنها درباره معاد سخن گفتند اینها میگویند انسان میمیرد میپوسد تمام میشود میرود! این دین است که میگوید مرگ از پوست به در آمدن است نه پوسیدن; این دین است که میگوید انسان مرگ را میمیراند نه به عکس; این دین است که در زیر این آسمان حرف تازه آورده شما مشرق بروید مغرب بروید شمال بروید جنوب بروید این حرف, حرف تازهای است که انبیا آوردند که انسان, مرگ را میمیراند این حرف همیشه تازه بود همیشه تازه است همیشه تازه خواهد بود هیچ وقت مرگ, انسان را از پا در نمیآورد ما یک دشمن داریم به نام مرگ در آن مصاف و درگیری، ما او را میمیرانیم و از پا در میآوریم و وارد صحنه برزخ میشویم دیگر مرگ همراه ما نیست ما هستیم و مرگ نیست در برزخ, ما هستیم و مرگ نیست در ساهره قیامت, ما هستیم و مرگ نیست در بهشت, این حرف تازه انبیاست حرفی است که برای همیشه تازه است خب خیلیها که بیراهه میروند خیال میکنند انسان با مردن میپوسد میگوید حالا که آخر کار همین است پوچی است ما چرا از این قدرت سوء استفاده نکنیم.
غرض این است که آنها معتقد بودند انسان با مردن میپوسد, انبیا آمدند گفتند با مردن از پوست به در میآیید; اینها خیال میکردند مرگ, انسان را از پا در میآورد انبیا آمدند گفتند شما مرگ را میمیرانید کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ (1)نه «کل نفس یذوقها الموت» مرگ, ذائق نیست مرگ, مذوق است. اینها که به شفاعتِ قیامت معتقد نبودند اینها به شفاعت دنیایی معتقد بودند میگفتند: هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ یعنی اگر ما مشکلی داشته باشیم درباره باران, درباره تأمین رزق, درباره مسائل مالی و درمان و مانند آن, این بتها را اگر بپرستیم اینها شفیع ما هستند عند الله و با شفاعت اینها مشکل ما حل میشود.
اذن و قابلیت «مشفوعله» دو شرط شفاعت در دنیا و آخرت
شفاعت چه در دنیا باشد چه در آخرت این دو عنصر محوری را دارد آن شفیع باید مأذون باشد (یک) مشفوعله باید مرتضیالمذهب باشد (دو) گاهی شفاعت اینها به اذن خدای سبحان است همانطوری که خود خدای سبحان کافر را, مشرک را تأمین میکند مشکل آنها را حل میکند روزیِ آنها را تأمین میکند آن دیگر شفاعت مصطلح نیست آن را ذات اقدس الهی در سوره «هود» فرمود هر موجودی که در جهان هست عائله من است تمام مار و عقرب عائله من هستند و من مُعیلم اینها نزد من پرونده دارند و من مسئولم وَمَا مِن دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا این خب خداست دیگر, چه در دل کوه, چه در دل غار, چه در زیر دریا, چه در آسمانها هیچ مار و عقربی نیست, هیچ پرنده و جنبندهای نیست مگر اینکه پرونده غذایی مشخص دارد وَمَا مِن دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا وَیَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَمُسْتَوْدَعَهَا (2)اگر یک وقت ذات اقدس الهی صلاح دید به برکت الهی ولیّای از اولیای خود را از بالا او را واسطه قرار بدهد که برای ملحدی, برای کافری, برای مشرکی, برای ماری, برای عقربی وساطت کند آن راه باز است اما این راهی که از پایین بخواهد شروع بشود که انسان استحقاق داشته باشد و شایسته دریافت شفاعت باشد این با دو عنصر محوری است: یکی اینکه شفیع باید مأذون باشد, یکی اینکه مشفوعله باید مرتضیالمذهب باشد و کلاهما از ملحدان, منتفیان است, بنابراین این به صورت یک قیاس استثنایی تنظیم شده و بطلان شرک و بطلان وثنیّت و صنمیّت را با این بیان کرده قُلِ ادْعُوا الَّذِینَ زَعَمْتُم مِن دُونِ اللَّهِ لاَ یَمْلِکُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ فِی السَّماوَاتِ وَلاَ فِی الْأَرْضِ بالاستقلال (یک) وَمَا لَهُمْ فِیهِمَا مِن شِرْکٍ (دو) وَمَا لَهُ مِنْهُم مِن ظَهِیرٍ (سه) اینها چون ذاتاً محال بود و برای همه یکسان است در آیه جداگانه ذکر کرد میماند مسئله شفاعت.
بررسی ادبی «لام» در لِمَن أذِنَ لَه
فرمود شفاعت حق است شافعین فراوانی ما داریم حق است اما وَلاَ تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ عِندَهُ یعنی نزد خدا إِلَّا لِمَنْ أذِنَ لَهُ جناب زمخشری و دیگران هم أذِنَ لَهُ را احتمال دادند که مِلکی باشد هم أذِنَ لَهُ را احتمال دادند که برای تعلیل باشد اگر نسبت به شفیع است مأذونله شفیع است یعنی شفاعت را خدا مِلک او قرار میدهد یعنی به او تملیک میکند یعنی به او اجازه میدهد و اگر منظور از آن «مَن» مشفوعله باشد «لام» لِمَنْ أذِنَ لَهُ یعنی برای او شما بخواهید شفاعت کنید که اینها تعلیل باشد و غایت باشد به هر تقدیر هم شفیع هم مشفوعله هر دو باید مأذون باشند و اذن مشفوعله به این است که مرتضیالمذهب باشد.
تبیین قرآنی صاحبان حقّ شفاعت در قیامت
پس چه کسی شفاعت میکند؟ آنها که مأذوناند برای مرتضیالمذهب شفاعت میکنند در سوره مبارکه «نبأ» آیه 38 به بعد مشخص کرد فرمود: یَوْمَ یَقُومُ الرُّوحُ وَالْمَلاَئِکَةُ صَفّاً لاَ یَتَکَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَقَالَ صَوَاباً ٭ ذلِکَ الْیَوْمُ الْحَقُّ در صحنه قیامت که شفاعت حق است و اینها به قیامت معتقد نیستند همه اینها وارد صحنه قیامت میشوند تنها یک گروه حقّ شفاعت دارند آن انبیا و اولیا و ملائکه هستند که خدای سبحان به اینها اذن میدهد اینها هم در آن روز بدون اذن حرف نمیزنند در سوره مبارکه «اعراف» بود که هیچ کس آن روز حقّ حرف ندارد مگر اهل بیت, چه مقامی است, خیلی است آخر آن روز هیچ کس حقّ حرف ندارد وَعَلَی الْأَعْرَافِ رِجَالٌ (1)همینها هستند بر اهل بیت تطبیق شده است (2)آن روز احدی حقّ حرف ندارد نه اینکه تشریعاً, زبان بند آمده فقط اینها مجازند حرف بزنند ملائکه هم حقّ حرف ندارند رَبِّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَیْنَهُمَا الرَّحْمنِ لاَ یَمْلِکُونَ مِنْهُ خِطَاباً (3)آنگاه هیچ کس حرف نمیزند یَوْمَ یَقُومُ الرُّوحُ وَالْمَلاَئِکَةُ صَفّاً لاَ یَتَکَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ و آن روز هم جز حق چیز دیگری نمیشود گفت وَقَالَ صَوَاباً آنها حالا میخواهند شفاعت کنند بله آنها مأذوناند میخواهند شفاعت کنند آنها وقتی که این حریم گرفته شد تازه به حال میآیند میگویند چه حادثهای بود چطور شد که زبانها بند آمد قدرتها از ما گرفته شد این آیه محلّ بحث که دارد اگر فزع برطرف بشود بعضیها از بعضی سؤال میکنند که جریان چه بود ناظر به همین مطلب است آیه 23 سوره «سبأ» که محلّ بحث است فرمود: وَلاَ تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ عِندَهُ إِلَّا لِمَنْ إِذِنَ لَهُ حَتَّی إِذَا فُزِّعَ عَن قُلُوبِهِمْ این فزع, این جزع, این هراس, این دلهره از دلهای اینها که کَنده شد اینها آرام شدند میگویند چه خبر بود چه شد چطور زبانها بند آمد چه حادثهای پیش آمد چه کسی حرف زد البته اینها درجاتشان یکی نیست بعضیها مطیعاند بعضیها مطاعاند از آنها که در درجه برترند سؤال میکنند که چه بود چه شد چه حادثهای اتفاق افتاد آنها پاسخ میدهند و آنکه علیّ کبیر است که ذات اقدس الهی است فوق اینهاست وَلاَ تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ عِندَهُ یعنی عند الله إِلَّا لِمَنْ إِذِنَ لَهُ اگر شفیع مشخص شد چه کسانی هستند, مشفوعله که مرتضیالمذهب هستند مشخص شد چه کسانی هستند در آن روز که مسئله شفاعت حق است قبل از اینکه شفاعت بکنند حَتَّی إِذَا فُزِّعَ عَن قُلُوبِهِمْ این فزع گرفته شد آن اضطرار و دلهره که لاَ یَتَکَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَقَالَ صَوَاباً گرفته شد آنگاه به حرف میآیند قَالُوا مَاذَا قَالَ رَبُّکُمْ خدا چه فرمود. آنها که برترند و در همان صعقه اول که نفخه اول بود فَصَعِقَ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ إِلَّا مَن شَاءَ اللَّهُ (4)که یک عدّه را خدا استثنا میکند حتی در نفخه صور یک عده را استثنا میکند که همه در صحنه هستند مگر یک عده, آنها شاید مجاز باشند بگویند: قَالُوا الْحَقَّ یعنی خدا حق گفت, پروردگار حق گفت, مطلب حق بود قَالُوا مَاذَا قَالَ رَبُّکُمْ قَالُوا الْحَقَّ وَهُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ علوّ او آن روز ظهور میکند, کبریایی او آن روز ظهور میکند. غرض آن است که این بخش پایانی، ارتباط مستقیمی با ابطال سخنان مشرکان ندارد میفرماید شما بالأخره خدا را میپرستید برای چه خدا را میپرستید و برای چه بتها را شریک قرار میدهید میگویید: هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ یا میگویید: مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا برای اینکه مشکل شما را حل بکند مشکل شما یا جذب منفعت است یا دفع مضرّه، شما که جزء اوحدی اهل ایمان نیستید که بگویید «حُبّاً» عبادت میکنم, عبادت احرار را داشته باشید اینها را میخواهید از غیر خدا اینها ساخته نیست.
مرتضای مذهب بودن, شرط شفاعت شفیعان
پرسش: اگر قرار باشد که شریک با خدا حق باشد ... پس چگونه با این همه روایاتی که از ائمه اطهار(علیهم السلام) و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلّم) آمده که ما شفاعت نمی کنیم سازگار است؟
پاسخ: بله دیگر خدا به اینها اذن میدهد اینها به قُرب نوافل رسیدند که این روایت را شیعهها نقل کردند هم سنّیها نقل کردند که بنده صالح و سالک الهی وقتی مقرّب شد محبوب الهی شد خدای سبحان «کنت سمعه... بصره... لسانه» (1)مجاری ادراکی و تحریکی او میشود خب اگر ذات اقدس الهی لسان کسی شد آن گوینده با لسان الله دارد شفاعت میکند خب یقیناً مأذون است اگر در دنیا آن رامی به دستِ بیدستی خدا رمی کرده در جریان جنگ بدر, خدا میفرماید: وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلکِنَّ اللّهَ رَمَی (2)اینها هم با لسان بیلسانی الهی دارند حرف میزنند خب یقیناً مأذوناند «کنت... لسانه الذی ینطق به» (3)خب اگر این است یقیناً مأذوناند لذا فرمودند ما مأذونیم و درست هم فرمودند اما فرمودند شما کاری بکنید که به صورت انسانی در بیایید که یعنی مرتضیالمذهب باشید که ما بتوانیم از شما شفاعت کنیم.
بنابراین خودِ قیاس استثنایی به این صورت تام است برهان تام است یعنی اگر شما این اصنام و اوثان را میپرستید برای فایدهای باید باشد یا جلب فایده یا دفع مضرّه; جلب فایده یا دفع مضرّه به احد انحای اربعه است و تمام این اقسام چهارگانه مستحیل است پس از اینها کاری ساخته نیست این برهان مسئله است وَلاَ تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ عِندَهُ إِلَّا لِمَنْ إِذِنَ لَهُ آن وقت کسانی که مأذوناند در قیامت همین فرشتگان و اولیای الهی هستند حَتَّی إِذَا فُزِّعَ عَن قُلُوبِهِمْ .
بررسی یکسان نبودن مواقف و خطرات آن در قیامت
میبینید قیامت که پنجاه موقف دارد همه اینها یکسان نیست در بعضی از موقفها از بس جای خطر است آنجا جای سؤال و جواب نیست فَیَوْمَئِذٍ لاَ یُسْأَلُ عَن ذَنبِهِ إِنسٌ وَلاَ جَانٌّ (1)این یک موقف است از بس آن موقف, موقف خطیری است یک موقف هم مثل ایست بازرسی است که فرمود: وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُولُونَ (2)اینها را نگه بدارید ما از اینها سؤال بکنیم خب این وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُولُونَ برای یک موقف است لاَ یُسْأَلُ عَن ذَنبِهِ إِنسٌ وَلاَ جَانٌّ برای موقف دیگر است آنجا چرا سؤال و جواب نمیشود برای اینکه آن موقف به قدری خطیر است که اسرار باطنی ظهور کرده چرا لاَ یُسْأَلُ عَن ذَنبِهِ إِنسٌ وَلاَ جَانٌّ برای اینکه یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِیَماهُمْ (3)خب کسی به صورت حیوان در آمده آن وقت شما میخواهی سؤال بکنی؟! برای چه سؤال بکنی؟ سؤال برای اینکه روشن بشود در درون او چیست, حالا که در درونش مشخص شد یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِیَماهُمْ این برهان مسئله است که «فإن قیل» چرا لاَ یُسْأَلُ عَن ذَنبِهِ إِنسٌ وَلاَ جَانٌّ برای اینکه سؤال برای این است که باطن معلوم بشود حالا معلوم شد دیگر, اگر بر پیشانی کسی نوشته شده که فلان کاره است شما برای چه میخواهید سؤال بکنید, با دستی که خلاف کرده روی آن دست نوشته است, روی پایی که جای بد رفته نوشته است خب شما از چه چیزی میخواهید سؤال بکنید لاَ یُسْأَلُ عَن ذَنبِهِ إِنسٌ وَلاَ جَانٌّ چرا؟ چون یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِیَماهُمْ اینجا جای سؤال نیست حالا جایی که سیما نیست, وَسمه نیست, موسوم نیست, علامت نیست, سِمه نیست بله جا, جای سؤال است که «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».
موضوع: تفسیر آیات 22 تا 27 سوره سبأ
قُلِ ادْعُوا الَّذِینَ زَعَمْتُم مِن دُونِ اللَّهِ لاَ یَمْلِکُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ فِی السَّماوَاتِ وَلاَ فِی الْأَرْضِ وَمَا لَهُمْ فِیهِمَا مِن شِرْکٍ وَمَا لَهُ مِنْهُم مِن ظَهِیرٍ (22 وَلاَ تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ عِندَهُ إِلَّا لِمَنْ إِذِنَ لَهُ حَتَّی إِذَا فُزِّعَ عَن قُلُوبِهِمْ قَالُوا مَاذَا قَالَ رَبُّکُمْ قَالُوا الْحَقَّ وَهُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ (23) قُلْ مَن یَرْزُقُکُم مِنَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ قُلِ اللَّهُ وَإِنَّا أَوْ إِیَّاکُمْ لَعَلَی هُدیً أَوْ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ (24) قُل لَا تُسْأَلُونَ عَمَّا أَجْرَمْنَا وَلاَ نُسْأَلُ عَمَّا تَعْمَلُونَ (25) قُلْ یَجْمَعُ بَیْنَنَا رَبُّنَا ثُمَّ یَفْتَحُ بَیْنَنَا بِالْحَقِّ وَهُوَ الْفَتَّاحُ الْعَلِیمُ (26) قُلْ أَرُونِیَ الَّذِینَ الْحَقْتُم بِهِ شُرَکَاءَ کَلاَّ بَلْ هُوَ اللَّهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (27)) نقل داستان سبأ جهت هماهنگی حکمت با موعظه
چون سوره مبارکه «سبأ» در مکه نازل شد و مهمترین مطالب محوری سوَر مکّی اصول دین و خطوط کلی اخلاق و حقوق است و در بین همه اینها توحید از همه مهمتر است لذا قرآن کریم در این سوره مبارکه «سبأ» اول آن خطوط کلی را بیان فرمود بعد برای اینکه حکمت را با موعظه هماهنگ کند قصه سبأ را ذکر کرد که اینها متنبّه بشوند بعد دوباره به برهان پرداخت. نقل داستان سبأ در اثنای براهین برای تلفیق بین حکمت و موعظه است. توده انسانها آنها که در مدرسهها به سر میبرند در حوزهها و دانشگاهها مثلاً, اینها تفکّر برهانی دارند در اثنای برهان لازم نیست قصه و موعظه مطرح بشود ولی در سطح جامعه, برهان باید با موعظه همراه باشد برای اینکه توده مردم اهل برهان محض نیستند چه اینکه سرگرم کردن همه آنها به اخلاق و موعظه هم مصلحت نیست باید یک پایگاه برهانی باشد (اولاً) بعد موعظه و اخلاق باشد (ثانیاً) این کار را ذات اقدس الهی تاکنون در سوره مبارکه «سبأ» انجام داد که بخشی برهان, بخشی موعظه, بخشی اخلاق, دوباره بخشی برهان; بعد از جریان داستان سبأ باز برهان اقامه فرمود, بعد از این براهینی که حالا ذکر میکنند در بخش پایانی همین سوره مبارکه «سبأ» داستان افرادی را ذکر میکند بعد به رسول خود(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میفرماید: وَکَذَّبَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَمَا بَلَغُوا مِعْشَارَ مَا آتَیْنَاهُمْ فَکَذَّبُوا رُسُلِی فَکَیْفَ کَانَ نَکِیرِ ٭ قُلْ إِنَّمَا أَعِظُکُم بِوَاحِدَةٍ (1)فرمود به این صنادید و سرمایهداران قریش بگو کسانی قبل از شما بودند که شما یک دهمِ ثروت آنها را نداشتید ما همه آنها را خاک کردیم شما آخر به چه چیزی میخواهید بنازید وَمَا بَلَغُوا مِعْشَارَ مَا آتَیْنَاهُمْ معشار یعنی یک دهم, شما تمام تلاش و کوششتان را هم بکنید به اندازه یک دهم ثروت گذشتگان ندارید ما آنها را از بین بردیم اینکه قدری برهان قدری قصه, قدری برهان قدری اخلاق, قدری برهان قدری موعظه برای تلفیق اندیشه و انگیزه است که هم در بخش اندیشه، اینها را روشن کند برهانی کند, در بخش انگیزه هم اینها را به باور نزدیک کند.
1) (1) سوره سبأ, آیات 45 و 46.
اقامه برهان بر نفی مالکیت بتها در نقد عبادت مشرکان
بعد از جریان داستان سبأ این برهان را ذکر فرمود, فرمود شما که به اینها معتقدید کاری باید از اینها بخواهید برای شما انجام بدهند اوحدی از انسانها خدا را برای «خوفاً من النار» یا «شوقاً الی الجنّة» برای جذب منفعت یا دفع مضرّت عبادت نمیکنند خدا را چون محبوب است عبادت میکنند وَهُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ که در بخش پایانی همین احتجاج آمده است. اوحدی از انسانها خدا را چون ذاتاً علیّ است ذاتاً کبیر است میپرستند نه برای اینکه رازق است نه برای اینکه شافی است و مانند آن اما اوساط از اهل ایمان که دسترسی به آن مسئله علوّ و کبریایی الهی ندارند اینها یا «خوفاً من النار» است یا «شوقاً الی الجنّة» است یا حلّ مشکلات دنیا و آخرت است یا تأمین رفاه دنیا و آخرت است و مانند آن. با اوساط از اینها فرمود شما که خدا را میپرستید بالأخره کاری دارید میخواهید مشکل شما را حل کند کسی مشکل را حل میکند که توانمند باشد کسی توانمند است که مالک و خالق و قادر و منشأ فیض باشد از اینها که هیچ کدام از این کارهای چهارگانه ساخته نیست و تقریرش در بحث دیروز گذشت به صورت قیاس استثنایی که اگر اینها سِمتی داشته باشند و کاری از اینها ساخته باشد یا برای آن است که بالاستقلال ذرّهای را مالکاند یا شرکت در ذرّهای دارند یا ظهیر و پشتیبان خدا هستند در یک ذرّه یا حقّ شفاعت دارند اگر کسی یکی از این کارها از او بربیاید جای این است که شما به او پناهنده بشوید اگر این اصنام و اوثان سِمتی داشته باشند این مقدم, سِمت آنها به یکی از امور اربعه است این تالی, «و التالی بأسره باطل فالمقدم مثله» قُلِ ادْعُوا الَّذِینَ زَعَمْتُم مِن دُونِ اللَّهِ لاَ یَمْلِکُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ فِی السَّماوَاتِ وَلاَ فِی الْأَرْضِ (یک) وَمَا لَهُمْ فِیهِمَا مِن شِرْکٍ (دو) وَمَا لَهُ مِنْهُم مِن ظَهِیرٍ (سه) اینها نه بالذّات ذرّهای را مالکاند نه بالشرکه ذرّهای را مالکاند نه ظهیر و پشتیبان و پشتوانه خدای سبحان هستند در یک ذرّه این سه قسم روشن است و شما هم چنین ادّعایی ندارید یعنی مشرکان چنین ادّعایی نداشتند
نقد اعتقاد به شفاعت بتها بوسیله نفی دو عنصر محوری آن
ادّعای مشرکان فقط در حوزه شفاعت بود که میگفتند: مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی (1)یا هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ (2)این قسم چهارم را در آیه بعد فرمود, فرمود شفاعت حق است اما شفیع باید مأذون باشد اینها نیستند, مشفوعله باید مرتضیالمذهب باشد شما نیستید وَلاَ تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ عِندَهُ إِلَّا لِمَنْ أذِنَ لَهُ آن شفیع باید مأذون باشد لاَ یَمْلِکُونَ الشَّفَاعَةَ إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِندَ الرَّحْمنِ عَهْداً, (3)وَلاَ یَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَی (4)این دو آیه، محدوده شفیع و مشفوعله را مشخص میکند انبیا و اولیا و اهل بیت(علیهم السلام) شفیع هستند چون خدا به آنها اذن داد و مؤمنین, مشفوعله هستند برای اینکه مرتضیالمذهب هستند, مرتضیالمذهب کسی است که دینی و مذهبی را قبول بکند که خدا راضی است یعنی دینِ خداپسند, دین خداپسند هم در اوایل سوره «مائده» مشخص شد که فرمود: الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاَمَ دِیناً (5)پس اسلام, میشود دینِ خداپسند, یک مسلمان موحد, مرتضیالمذهب است این میتواند مشفوعله باشد اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام) هم که مأذوناند در شفاعت و نیز اولیای الهی و انبیای الهی(علیهم السلام) این سِمت را دارند, اما اصنام و اوثان، هیچ کدام از این سِمتها را ندارند وَلاَ تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ عِندَهُ إِلَّا لِمَنْ أذِنَ لَهُ.
محدود به دنیا بودن شفاعت مورد اعتقاد مشرکان
منظور آنها از شفاعت همین تقرّب دنیا و حلّ مشکلات دنیاست وگرنه اینها به آخرت معتقد نیستند شفاعت به این معنا که خود را گناهکار بدانند در یوم القیامه عند الله مورد شفاعت قرار بگیرند که مورد باور مشرکان نبود اینها به قیامت معتقد نبودند اینها مسئله شفاعت را درباره مسائل دنیایی مطرح میکردند
همراه بودن وقت شفاعت با ظهور تجلّی تام کلام الهی
حالا وقتی فرمود شفاعتی هست که شفیع باید مأذون باشد مشفوعله باید مرتضیالمذهب باشد آن لحظه و آن روزی که شفاعت میآید با وحی الهی میآید با کلام الهی میآید. کلام الهی هم وقتی تجلّی کرد گاهی با یک تجلّی تام ظهور میکند گاهی با یک تجلّی غیر تام, آن وقتی که کلام الهی با تجلّی تام ظهور کرد جریان عالَملرزه مطرح است نه زمینلرزه یا آسمانلرزه إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ (1)سخن این نیست که حالا زمین میلرزد یا فلان کوکب میلرزد, کلّ جهان میلرزد و عوض میشود إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ این برای آن زلزله و تجلّی تام.
قابل تحمّل نبودن تجلّی کلام الهی برای همه
در موارد دیگر که وحی الهی نازل میشود این وحی درست است که امر مجرّد است ولی مسیر را که طی میکند آن مسیر, جلوهگاه این وحی الهی است از فرشتههایی که در آسمانها مستقر هستند این وحی تنزّل پیدا میکند نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنذِرِینَ (2)این وحی وقتی میخواهد از مسیر فرشتهها عبور کند همه اینها میلرزند و خود آسمانها نزدیک است منفجر بشود شما سوره مبارکه «شوری» آیه سه به بعد را ملاحظه بفرمایید کَذلِکَ یُوحِی إِلَیْکَ وَإِلَی الَّذِینَ مِن قَبْلِکَ اللَّهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ٭ لَهُ مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ ٭ تَکَادُ السَّمَاوَاتُ یَتَفَطَّرْنَ مِن فَوْقِهِنَّ وَالْمَلاَئِکَةُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَیَسْتَغْفِرُونَ لِمَن فِی الْأَرْضِ أَلاَ إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ این حوامیم هفتگانه درباره وحی است این هفت سورهای که مصدّر به «حم» است آیه سوم هم با وحی شروع میشود کَذلِکَ یُوحِی إِلَیْکَ وَإِلَی الَّذِینَ آنگاه این وحی الهی که دارد تنزّل میکند نزدیک است این آسمانها را تکه تکه کند این یک تشبیه معقول به محسوس است.
تبیین تأثیر تجلّی کلام الهی بر موسای کلیم(علیه السلام) و پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
گوشهای از تجلّی الهی برای موسی(سلام الله علیه) در طور ظهور کرد فَلَمّا تَجَلّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکّاً وَخَرَّ مُوسی صَعِقاً (1)فرمود تحمل وحی برای همه مقدور نیست گویا آسمانها میخواهد تکه تکه بشود اگر آن قدرت بخواهد ظهور بکند کسی نمیتواند تحمل کند این إنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً (2)از همان قبیل است, اینکه آن حالت خاص برای پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) پیش میآمد از همین قبیل است.
همزمانی اذن به شفاعت و برپای قیامت و ظهور حق اعظم
وقتی این وحی در صحنه قیامت درباره اذن به شفاعت صادر شد خیلیها هراسناک بودند فرشتهها با قلب متفزّع روبهرو بودند وقتی وحی برداشته شد و دورهاش تمام شد اینها به حالت عادی میآیند وقتی به حالت عادی آمدند از آن کُمَّلین و اوحدی از فرشتهها سؤال میکنند این وحی که آمد چه چیزی آورد چه دستور تازهای آورد؟ حَتَّی إِذَا فُزِّعَ عَن قُلُوبِهِمْ قَالُوا مَاذَا قَالَ رَبُّکُمْ وقتی این حادثه سخت پیش آمد که بسیاری مدهوش شدند و نه بیهوش, وقتی این فزع از دلها برطرف شد دلها آرام شد از بزرگترها سؤال میکنند که چه دستوری رسید حَتَّی إِذَا فُزِّعَ عَن قُلُوبِهِمْ قَالُوا این اوساط از فرشتهها یا اولیا به آن برترها و اوحدی و بزرگترها میگویند: مَاذَا قَالَ رَبُّکُمْ خدا چه گفت قَالُوا الْحَقَّ میگویند حق ظهور کرده است آن روزی که حق ظهور بکند به هیچ وجه جا برای باطل نیست
یقینی بودن قیامت و ضروری بودن تحقق آن
لذا فرمود: لِیَوْمٍ لاَ رَیْبَ فِیهِ (1)این لِیَوْمٍ لاَ رَیْبَ فِیهِ هم به این معناست که شکّی در این نیست که قیامت واقع میشود هم به این معناست که آن روز, ظرف شک نیست در دنیا ممکن است انسان درباره بعضی از امور شک کند نسبت به بعضی از امور یقین داشته باشد ولی در معاد چون روز ظهور حق است هیچ کسی درباره هیچ مطلبی شک ندارد هر چه حق است روشن است شک در آن روز نیست روزی است که لاَ رَیْبَ فِیهِ در آن روز شک نیست هم به این معنا که «لا ریب فی وقوعه و تحقّقه بالضروره» یعنی هیچ شکّی نیست که آن روز واقع است این معنای روشن آیه; اما معنای دیگرش این است که قیامت روزی است که شکبردار نیست مثل اینکه انسان بگوید در فضای روشن که آفتاب هست شک نیست بالأخره انسان میبیند در کجاست, دیوار کجاست, درخت کجاست, انسان کجاست, در فضای شفاف و روشن, تیرگی نیست تا انسان شک داشته باشد قیامت شکبردار نیست اگر آن حادثه رخت بربست آن تجلّی تام, اوساط از اولیا یا اوساط از فرشتهها از برترها و اوحدی سؤال میکنند مَاذَا قَالَ رَبُّکُمْ خدا چه فرمود, قَالُوا الْحَقَّ حق فرمود یعنی دستور حق رسید وَهُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ. پرسش: حضرت استاد چرا رَبُّکُمْ گفته, چرا نگفته «ربّ» ما؟
پاسخ: برای اینکه با آنها سخن گفته نه به اینهایی که قلوبشان در فزع بود اینها مستمع نبودند از آنهایی که مستمع بودند سؤال میکند.
1) (11) سوره آلعمران, آیات 9 و 25.
سِرّ تقدیم مغفرت بر رحمت در قرآن و عکس آن در سوره «سبأ»
در قرآن کریم کلمه «غفور» بر «رحیم» مقدم است برای اینکه اول لکّهگیری است بعد رحمت و برکت هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ (1)اگر کسی را خدا بخواهد مورد عنایت قرار بدهد اول مغفرت است لکّهگیری است میآمرزد بعد او را وارد بهشت میکند و مانند آن; اما در آیه دوم همین سوره مبارکه «سبأ» که «رحیم» بر «غفور» مقدم شد ظاهراً نکتهاش آن است که اسمای حسنایی که در ذیل هر آیه ذکر میشوند اینها ضامنِ مضمون خود آن آیه هستند, دلیل مدّعای همان آیه هستند, اگر در یک آیه مدّعایی باشد, دلیلش همان اسمای حسنایی است که در ذیل آیه است اگر در یک آیه, مطلبی باشد ضامنِ آن مطلب, آن اسمای حسنایی است که در آخر آیه است اگر سخن از انتقام و اجرای حدود الهی است در ذیل آیه دارد إنَّ اللّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ (2)اگر سخن از بخشش و لطف و عنایت الهی است در ذیل آیه دارد إنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (3)و مانند آن. اسمای حسنا چه یک اسم چه بیش از یک اسم که در پایان هر آیه ذکر میشود حدّ وسط است که اگر این را باز کنند دلیل محتوای آن آیه روشن میشود.
سرّ تقدیم مغفرت بر رحمت هم روشن است برای اینکه اول باید لکّهگیری بشود گناهها زدوده بشود بعد جامه رحمت را بر تن او بکنند اگر لباسی را بخواهند رنگ کنند, اتاقی را بخواهند رنگ کنند اول لکهگیری میکنند بعد آن را رنگآمیزی میکنند اما در این آیه دو مطلب ذکر شده که اقتضای نظم طبیعی آن دو مطلب آن است که «رحیم» بر «غفور» مقدم باشد دو مطلبی که ذکر شده این است که فرمود: یَعْلَمُ مَا یَلِجُ فِی الْأَرْضِ وَمَا یَخْرُجُ مِنْهَا وَمَا یَنزِلُ مِنَ السَّماءِ وَمَا یَعْرُجُ فِیهَا (4)آنچه از طرف خدا میآید خدا میداند, آنچه به طرف خدا میرود خدا میداند, خب آنچه از طرف خدا میآید رحمت الهی است آنچه به طرف خدا میرود که ارواح انسانهاست آنها نیازمند به مغفرتاند آن دو مطلبی که ذکر شد اوّلی با رحمت الهی همراه بود دومی منتظر مغفرت الهی است آن فیوضاتی که از طرف خدا میآید رحمت الهی است ارواحی که إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ (5)یا إِنَّا لِلّهِ وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ (6)ما به طرف خدا میرویم نیازمند به مغفرتیم, غفران را ذات اقدس الهی برای ارواح صاعده به سوی خود ذکر کرده است این میتواند تناسبی باشد که «رحیم» را بر «غفور» مقدم بدارد
نقد عبادت مشرکان در برابر بتها در سوره «احقاف»
گاهی میفرماید این حرفی که ما میگوییم و شما جوابی نگفتید نمیتوانید جواب بدهید نه دلیل عقلی دارید نه دلیل نقلی, همین مضمونی که در سوره مبارکه «سبأ» هست در اوایل سوره مبارکه «احقاف» هم هست در سوره «احقاف» آیه سه به بعد این است مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ وَأَجَلٍ مُسَمّی وَالَّذِینَ کَفَرُوا عَمَّا أُنذِرُوا مُعْرِضُونَ بعد میفرماید با این مشرکان و کفار احتجاج کن قُلْ أَرَأَیْتُم این أَرَأَیْتُم یعنی«أخبرونی» به من گزارش بدهید أَرَأَیْتُم مَّا تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَرُونِی مَاذَا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ به من گزارش بدهید این بتها چه کار کردند چیزی آفریدند, شرکتی در آفرینش دارند شرکتی در پرورش دارند اینها چه کارهاند أَرُونِی مَاذَا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ بالاستقلال چیزی را خلق کردند که نیست أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماوَاتِ یا نه, بالاستقلال خلق نکردند شریکالخالقاند فیالخِلقه, شریکالربّاند فیالربوبیه, یکی از اینها باید باشد خب اگر شما ادّعای خالقیّت آنها را دارید یا ادعای شرکت آنها را در خالقیّت و ربوبیّت دارید این حرف را یا باید با دلیل عقلی یا با دلیل نقلی ثابت کنید شما نه دلیل عقلی دارید نه دلیل نقلی أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماوَاتِ ائْتُونِی بِکِتَابٍ مِن قَبْلِ هذَا أَوْ أَثَارَةٍ مِنْ عِلْمٍ اگر شما در دعوا صادق هستید یا برهان عقلی بیاورید که این أَثَارَةٍ مِنْ عِلْمٍ است یا برهان نقلی بیاورید و بگویید خدا در فلان کتاب آسمانی این مطلب را نوشته اگر در هیچ کتاب آسمانی این مطلب نیست اگر هیچ دلیل عقلی ندارید خب دستتان از برهان خالی است ائْتُونِی بِکِتَابٍ مِن قَبْلِ هذَا میشود دلیل نقلی, أَوْ أَثَارَةٍ مِنْ عِلْمٍ میشود دلیل عقلی, اگر نه دلیل عقلی دارید که اینها سِمتی در عالَم دارند نه دلیل نقلی دارید خب چرا اینها را عبادت میکنید.
بیان دیگر در نقد عبادت مشرکان برابر بتها در سوره «کهف»
در سوره مبارکه «کهف» هم مشابه این مطلب با معیار دیگر گذشت خدای سبحان فرمود این بتها هیچ سِمتی نداشته و ندارند ما اینها را در کارگاه خلقت اصلاً دخالت ندادیم آیه 51 سوره مبارکه «کهف» این بود مَا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ اینها نه تنها هیچکارهاند آن وقتی هم که ما آسمان و زمین را خلق میکردیم اینها را شاهد قرار ندادیم اینها حضور نداشتند شما اینها که معبودتان قرار دادید آخر اینها باید سِمتی داشته باشند یا در هنگام خلقت و ربوبیت ما حضوری داشته باشند مَا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلاَ خَلْقَ أَنفُسِهِمْ ما اینها را هم میخواستیم خلق بکنیم اینها از خودشان بیخبر بودند فیض الهی اینها را آفرید, فیض الهی آسمان و زمین را آفرید, اینها از آفرینش خودشان خبری نداشتند چه رسد به اینکه از آفرینش دیگران خبر داشته باشند وَمَا کُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُداً این اصنام و اوثان و امثال اینها هرگز ما اینها را به عنوان کمک نگرفتیم. مستحضرید که غالب این اسامی که مربوط به مسائل اجتماعی و اخلاقی و اینهاست از همین مسائل طبیعی گرفته شده فاصله بین آرنج و دوش را این قسمت را میگویند عضد, فاصله بین آرنج و مچ را میگویند ساعد, کارهایی که افراد با یکدیگر انجام میدهند اگر با قسمتهای ساعد باشد یعنی فاصله آرنج و مچ باشد میگویند مساعدت کردند, اگر از فاصله آرنج تا دوش باشد میگویند معاضدت کردند حالا کم کم کلمه مساعدت و کلمه معاضدت و اینها برای مطلق کمکرسانی به کار میرود. فرمود ما اینها را عَضُد و کمک قرار ندادیم که اینها کمککار ما باشند یعنی ظهیر ما باشند پس نه بالاستقلال اینها سهمی دارند نه بالاشتراک سهمی دارند نه بالمظاهره و معاضده سهمی دارند خب چرا اینها را میپرستید این برهان مسئله است اگر شما قبول ندارید, دلیلی بیاورید از کتاب آسمانی یا أَثَارَةٍ مِنْ عِلْمٍ این میشود انصاف, بعد از این مراحل فراوان انصافگویی و انصافرویی فرمود اینها چون هیچ سِمتی ندارند بین ما و شما, خدا در قیامت داوری میکند این هم نرمش در دعوت است
نفی رازقیت غیر خدا دلیل دیگر در نقد عبادت مشرکان
قُلْ مَن یَرْزُقُکُم مِنَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ قُلِ اللَّهُ وَإِنَّا أَوْ إِیَّاکُمْ لَعَلَی هُدیً أَوْ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ شما خدا را برای رزق میپرستید اکثری مردم اینطور هستند در بحثهای عقلی فلسفه و کلام صحبت از این نیست که بیماری ما را, مشکل ما را, نیازهای ما را چه کسی رفع میکند صحبت این است که موجودی که هستیِ او عین ذات او نیست مبدأ میخواهد اما قرآن که فقط کتاب علمی نیست این نور است یعنی علم را با عمل و موعظه هماهنگ میکند اگر یک کتاب علمی بود نظیر کتابهای عقلی فقط برهان محض اقامه میکرد اما این میخواهد مردم را هدایت کند بپروراند لذا هم حکمت در آن هست, هم موعظه در آن هست, هم اخلاقیات در آن هست, هم قصه در آن هست. فرمود شما برای چه خدا را میپرستید برای اینکه رازق باشد, خب از غیر خدا که اینها ساخته نیست چرا اینها را میپرستید قُلْ مَن یَرْزُقُکُم اینها را به فطرتشان ارجاع میدهد قُلْ مَن یَرْزُقُکُم مِنَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ خود سماوات و ارض, روزی ما هستند از آسمان و زمین هر برکتی در بیاید رازق, خدای سبحان است آنها چون جوابی برای گفتن ندارند خود پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مأمور شد جواب بدهد قُل اللَّهُ رازق اوست. نقد انحصار رازقیت خدا با «خیر الرازقین» بودن او و جواب آن
اگر یک وقت در قرآن یا در دعاها گفته میشود او خَیْرُ الرَّازِقِین (1)است که نشان میدهد ما رازقی داریم ولی خدا بهترین رازق است در موارد دیگر هم مشابه این آمده او خَیْرُ الْحَاکِمِینَ (2)است, خَیْرُ الْفَاصِلِینَ (3)است, خَیْرُ الْفَاتِحِینَ (4)است و امثال ذلک, اینها اعمّ از حقیقت و مجاز است اعم از بالذّات و بالعرض است, اعم از بالاصل و بالتبع است, اعم از این سه بخش است بعد قرآن جمعبندی میکند در هر جایی که فعلِ کمالی را ذات اقدس الهی به غیر خودش اسناد بدهد مثل اینکه فرمود: وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِینَ (5)یا فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ (6)یا او خَیْرُ الْفَاتِحِینَ یا او خَیْرُ الْحَاکِمِینَ یا او خَیْرُ الرَّازِقِینَ است فوراً در آیهٴ دیگری کلاً این مطلب را حصر میکند میگوید تنها کسی که این سِمت را دارد خداست, فرمود: إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِینُ (7)این هُوَ که ضمیر فصل است با معرفه بودن خبر، اینها مفید حصرند یعنی اگر ما گفتیم دیگران رازقاند, رزق ما را به شما میرسانند اِسناد رزق به دیگران چون مظهر رازقیّت ما هستند صحیح است وگرنه غلط است در جریان عزّت درست است ما گفتیم وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِینَ اما حواستان جمع باشد الْعِزَّةَ لِلّهِ جَمِیعاً یعنی آنها یا بالعرضاند یا بالتّبعاند یا بالمجاز تا چه اندازه دید توحیدی ما تام باشد در هیچ موردی نیست که خدای سبحان یک وصف کمالی را به غیر خود اسناد بدهد مگر اینکه فوراً در جای دیگر کلّ آن اصل و وصف را منحصر در خود بداند تا دیگران مظهر کار او باشند فرمود: فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ معلوم میشود ما خالقینی داریم منتها خدا احسن است بعد در آیه دیگر فرمود: اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ (8)هر چه مصداق شیء است مخلوق اوست حتی خود آنها که خالقاند, اگر مسیح(سلام الله علیه) به اذن خدا میگوید: أَنِّی أَخْلُقُ لَکُم مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَأَنْفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِ اللّهِ (9)خود طیر, خود نَفخ, خود مسیحِ نافخ همه شیء هستند و مخلوق الله, اگر گفته شد وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِینَ بعد میفرماید: فإنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِیعاً (10)اگر فرمود: وَأَعِدُّوا لَهُم مَا استَطَعْتُم مِن قُوَّةٍ (11)یا به یحیی فرمود: یَا یَحْیَی خُذِ الْکِتَابَ بِقُوَّةٍ (12)یا به بنیاسرائیل فرمود: خُذُوا مَا آتَیْنَاکُمْ بِقُوَّةٍ (13)در سوره «بقره» فرمود: أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّهِ جَمِیعاً (14)تا مبادا کسی خیال کند وصفی از اوصاف کمالی را غیر خدا بالاصاله یا بالذّات یا بالحقیقه دارد اینجا هم همینطور است فرمود تنها رازق, ذات اقدس الهی است
1) (18) سوره مائده, آیه 114; مصباح المتهجد, ص191.
2) (19) سوره اعراف, آیه 87.
3) (20) سوره انعام, آیه 57.
4) (21) سوره اعراف, آیه 89.
5) (22) سوره منافقون, آیه 8.
6) (23) سوره مؤمنون, آیه 14.
7) (24) سوره ذاریات, آیه 58.
8) (25) سوره رعد, آیه 16; سوره زمر, آیه 62.
9) (26) سوره آلعمران, آیه 49.
10) (27) سوره نساء, آیه 139.
11) (28) سوره انفال, آیه 60.
12) (29) سوره مریم, آیه 12.
13) (30) سوره بقره, آیات 63 و 93; سوره اعراف, آیه 171.
14) (31) سوره بقره, آیه 165.
کریمه إِنَّا أَوْ إِیَّاکُمْ لَعَلَی هُدیً ... دال بر انصاف در محاوره و نکات ادبی آن
بعد برای انصاف در محاوره نه تحمیل, فرمود: إِنَّا أَوْ إِیَّاکُمْ لَعَلَی هُدیً أَوْ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ بالأخره یا حق با ماست یا حق با شما; منتها آن ادب فنّی را رعایت کرده، میبینید این لف و نشرش مرتب است ضمن اینکه آن ادب فنی و انصاف را رعایت کرده آن حق بودنِ خودشان را هم گوشزد کردند فرمودند: وَإِنَّا أَوْ إِیَّاکُمْ این إِنَّا مقدم است إِیَّاکُمْ مؤخّر لَعَلَی هُدیً که به إِنَّا میخورد أَوْ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ است که به إِیَّاکُمْ میخورد این, طوری حرف زد که هم لفّ و نشر باشد, هم لفّ و نشر, مرتب باشد, هم انصاف باشد ظاهراً و هم حساسیّتبرانگیز نباشد وَإِنَّا أَوْ إِیَّاکُمْ لَعَلَی هُدیً أَوْ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ.
موضوع: تفسیر آیه 23 تا 27 سوره سبأ
وَلاَ تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ عِندَهُ إِلَّا لِمَنْ أذِنَ لَهُ حَتَّی إِذَا فُزِّعَ عَن قُلُوبِهِمْ قَالُوا مَاذَا قَالَ رَبُّکُمْ قَالُوا الْحَقَّ وَهُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ (23 قُلْ مَن یَرْزُقُکُم مِنَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ قُلِ اللَّهُ وَإِنَّا أَوْ إِیَّاکُمْ لَعَلَی هُدیً أَوْ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ (24) قُل لَا تُسْأَلُونَ عَمَّا أَجْرَمْنَا وَلاَ نُسْأَلُ عَمَّا تَعْمَلُونَ (25) قُلْ یَجْمَعُ بَیْنَنَا رَبُّنَا ثُمَّ یَفْتَحُ بَیْنَنَا بِالْحَقِّ وَهُوَ الْفَتَّاحُ الْعَلِیمُ (26) قُلْ أَرُونِیَ الَّذِینَ الْحَقْتُم بِهِ شُرَکَاءَ کَلاَّ بَلْ هُوَ اللَّهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (27)) عدم اختصاص مباحث اعتقادی سوره «سبأ» به مشرکان
چون سوره مبارکه «سبأ» در مکه نازل شد و همانطوری که ملاحظه فرمودید عناصر محوری سوَر مکّی, اصول دین, خطوط کلی اخلاق و حقوق است طرزی معارف قرآن در این سوَر بیان شده که اختصاصی به مشرکین ندارد معمولاً در حجاز, در مکه و مانند آن مشرک وجود داشت ولی ملحد کم بود معتقد بودند خدایی هست, شریکی ندارد,خالق سماوات و ارض است منتها تدبیر موجودات و انسانها به ارباب متفرّقه سپرده شده لذا اگر از اینها سؤال بکنی که خالق آسمان و زمین چه کسی است میگویند خدا لَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ (1)شرک به این معنا که دو واجب در عالَم باشد در حجاز نبود الحاد هم به این معنا که هیچ مبدیی در عالَم نیست در حجاز بسیار کم بود ولی آیات قرآن طوری است که هم شرک را باطل میکند هم الحاد را.
1) (1) سوره لقمان, آیه 25; سوره زمر, آیه 38.
ابطال الحاد ملحدین با اطلاق مالکیت خدا در آیه مورد بحث
حالا اگر کسی ملحد بود و - معاذ الله - اصلاً به هیچ مبدیی معتقد نبود این آیه 22 سوره «سبأ» و مانند آن برای ابطال حرف او کافی است برای اینکه این شخص نیازمند است و در اصل حیاتش در کمالات وجودیاش در لوازم زندگیاش محتاج است هیچ کس در هیچ مرحلهای مالک بالاستقلال ذرّهای از ذرّات عالَم نیست این شخص به چه کسی مراجعه میکند نه خود میتواند مشکل خودش را حل کند نه موجود دیگری در عالَم هست که ما بالاستقلال مالک باشیم این قُلِ ادْعُوا الَّذِینَ زَعَمْتُم مِن دُونِ اللَّهِ لاَ یَمْلِکُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ این شامل ملحد هم میشود, شامل مشرک هم میشود بالأخره انسان به چه کسی مراجعه میکند انسانی که محفوف به عدمین است سابقه عدم دارد لاحقه عدم دارد الآن هم که با انباری از جهالات همراه است مشکل او را چه کسی حل میکند هیچ موجودی غیر خدا بالاستقلال مالک ذرّهای از آسمان و زمین نیست بنابراین اگر کسی ملحد باشد هم این آیه برای ابطال الحاد او کافی است و اگر مشرک باشد این آیه برای ابطال شرک او کافی است.
تفاوت شفاعت مورد اعتقاد مشرکان با موحدان
مطلب دیگر اینکه آنها گرچه قائل به شفاعت بودند ولی از دو نظر با شفاعتی که ما معتقدیم فرق دارد: یکی اینکه آنها آلهه خود را در شفیع بودن, مستقل میدانستند لذا صبغه ربوبیّت به آنها میدادند اینکه میگفتند هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ (1)یا میگفتند: مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی (2)این تقریب را, این شفاعت را برای آلهه خودشان بالاستقلال قائل بودند لذا اینها را رب میدانستند ما اگر برای قدّیسین از بشر نظیر انبیا و اولیا یا برای ملائکه شفاعت قائلیم که قائلیم به اذن الله است بنابراین یک فرق جوهری بین موحد و مشرک در اصل شفاعت هست آنها شفاعت را برای معبودهایشان قائل بودند میگفتند اینها حقّ تقریب دارند, حقّ شفاعت دارند بالاستقلال; لذا از اینها به عنوان رب یاد میکردند ما از اینها به عنوان عبد یاد میکنیم میگوییم اگر اینها شفیع هستند باید اذن داشته باشند. دوم این است که مشفوعله باید مرتضیالمذهب باشد آنها که به چنین چیزی معتقد نبودند. آن امر سوم هم این است که ما شفاعت را مربوط به خصوص دنیا نمیدانیم هم برای دنیاست هم برای آخرت, آنها اصلاً به آخرت معتقد نبودند این سه جهت رسمی ما به التفاوت بین موحد و مشرک است در مسئله شفاعت و چون فرشتگان گرچه حقّ شفاعت دارند ولی باید به اذن باشد لذا آیه 22 و 23 کاملاً مسیرشان عوض شد در آیه 22 با فعل بیان شده قُلِ ادْعُوا الَّذِینَ زَعَمْتُم مِن دُونِ اللَّهِ لاَ یَمْلِکُونَ این معبودهای شما مِثْقالَ ذَرَّةٍ که به صورت فعل آمده بعد در آیه 23 دیگر سخن از لاَ یَشْفَعُونَ یا لاَّ یَمْلِکُونَ الشَّفَاعَةَ نیست سخن از اصل شفاعت است لاَ تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ در قیامت، شفاعت نافع نیست مگر برای شفیعی که مأذون باشد و برای مشفوعلهای که مرتضیالمذهب باشد لذا گرچه آنها برای ملائکه شفاعت قائلاند اما شفاعت را بالاستقلال قائلاند ما برای ملائکه یا اولیای الهی که شفاعت قائلیم به اذن قائلیم وَلاَ تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ عِندَهُ إِلَّا لِمَنْ أذِنَ لَهُ لذا شامل همه اینها خواهد بود. بنابراین هم مشرک را شامل میشود هم ملحد را و شفاعت هم چه برای شفیع چه برای مشفوع باید به اذن خدای سبحان باشد.
تبیین زمان شفاعت و ویژگی شفیع و مشفوعله
مطلب دیگر این است که جریان شفاعت در لحظهای است که انسان مشکل جدّی دارد حالا آن لحظه حساسی که انسان مشکل جدّی دارد که از احدی کاری ساخته نیست همه بشر آن روز جمعاً زندگی میکنند ولی اجتماعی نیستند إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ (1)اما در آن روز کُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَرْداً (2)همهشان جمعاند ولی زندگیشان اجتماعی نیست که کسی مشکل کسی را حل کند اینطور نیست روزی است که یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ ٭ وَأُمِّهِ وَأَبِیهِ (3)اگر زندگی, اجتماعی نیست گرچه جمعی است و هیچ کس به فکر کسی نیست پس همه منتظرند که شفیعی بیاید مشکلشان را حل بکند روز, روز فزع اکبر است در روز فزع اکبر وقتی دستور میرسد که چه کسی شفاعت کند و از چه گروهی شفاعت بکنند تا امر به پایان نرسد عدهای در فزع هستند وقتی دستور رسید و مشخص شد فزع برطرف میشود. باب تفعیل مثل باب افعال گاهی برای ازاله است «أغدّ البعیر» یعنی این غدّهها را زائل کرده است فزَّع یعنی أزال الفزع, فزع را زائل کرده است فُزِّعَ عَن قُلُوبِهِمْ یعنی از دلهای اینها فزع ربوده شده به حال عادی برگشتند در حال اضطراب و حال انتظار و حال فزع همه منتظرند که لطف الهی شامل حالشان بشود اما چه کسی حقّ شفاعت دارد قلمرو شفاعتش تا کجاست روشن نیست وقتی وحی الهی آمده معلوم شد چه کسی باید شفاعت بکند برای چه کسی باید شفاعت بکند قلمرو شفاعت کجاست این فزع برداشته میشود وقتی فزع برداشته شد اینها میپرسند که چه دستوری رسیده حَتَّی إِذَا فُزِّعَ عَن قُلُوبِهِمْ آنگاه سؤال میکنند دستور چه رسیده؟ قَالُوا الْحَقَّ میگویند حق رسیده, حق همان است که اینها دارند عمل میکنند غیر از حق در آن روز چیزی ظهور و بروز نکرده یا لاَ تَنفَعُ تا آن حَتَّی إِذَا فُزِّعَ وقتی که فزع برطرف شد آن وقت شفیعی که مأذون است و مأذونلههایی که مشفوعله هستند آنها از شفاعت طرْفی میبندند پس وَلاَ تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ عِندَهُ إِلَّا برای شفیعی که مأذونله است و برای مشفوعلهای که مرتضیالمذهب است و در حالی که همه منتظرند با فزع به سر میبرند در فزع، کسی قدرت سخن ندارد حَتَّی إِذَا فُزِّعَ عَن قُلُوبِهِمْ «أی اُزیل عن قلوبهم الفزع» به حالت عادی آمدند میگویند نتیجه چه شد؟ قَالُوا الْحَقَّ وَهُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ.
ضروری بودن اذن خدا در شفاعت شفیعان
پرسش: شفاعت برای شفیع چه فایدهای دارد؟
پاسخ: شفاعت برای شفیع یعنی حقّ شفاعت به او دادن, کسی که حقّ شفاعت دارد به او میگویند شفیع تا اذن داده نشود این شفیع نیست چه کسی شفیع است چه فرشتهای شفیع است باید به اذن خدای سبحان باشد فرشتهها هم درجاتی دارند انسانها هم درجاتی دارند عالمان دین هم درجاتی دارند بالأخره برای یک عده میگویند: «قِفْ تَشْفَع» (1)عالمان دین که در دنیا مشکل عدهای را حل کردند عدهای را از عذاب به بهشت آوردند از ضلالت به هدایت آوردند, میگویند همانطوری که در دنیا دست اینها را گرفتی از ضلالت به هدایت آوردی اینجا هم دست اینها را بگیر از جهنم به بهشت منتقل بکن.
پرسش: جناب استاد! در درس گذشته فرمودید که آنها به قیامت معتقد نیستند؟
پاسخ: بله, آنها به قیامت معتقد نیستند اما ذات اقدس الهی که دارد ترسیم میکند مسئله دنیا و قیامت را با هم طرح میکند میفرماید روزی است که هیچ شفاعتی اثر ندارد مگر با دو عنصر که هم شفیع مأذون باشد هم مشفوعله مرتضیالمذهب باشد.
پرسش: استاد! شفاعت چه فایده ای برای شفیع دارد؟
پاسخ: شفیع بودن, مقامی است چه کسی میتواند شفاعت کند باید به اذن خدای سبحان باشد این مقامی است برای او.
حَتَّی إِذَا فُزِّعَ عَن قُلُوبِهِمْ قَالُوا مَاذَا قَالَ رَبُّکُمْ آنهایی که خطاب الهی را دریافت کردند قَالُوا الْحَقَّ گاهی هم ممکن است در دنیا چنین حادثهای پیش بیاید وَهُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ.
1) (7) علل الشرائع, ج2, ص394.
وجه تسمیه روز «دحو الأرض»
امروز چون «دحوالأرض» است انشاءالله یا در جمع ما روزهدارانی هست یا کسانی که به زیارت وجود مبارک امام رضا عن بُعدٍ موفق شدند که انشاءالله مقبول باشد روزی است که میگویند این زمین که پر از آب بود اوّلین بخش از زمین که از آب آزاد شد همان زیر کعبه است.
لزوم بررسی حدود کعبه برای حکم طواف در سازههای جدید
الآن یکی از مسائل رسمی که محلّ ابتلای حاجیان و معتمران است همین سازههای دو طبقهای است که در اطراف بیت درست کردند که خیلی سؤال میکنند آیا جایز است روی این سازهها طواف کردن یا جایز نیست, در اسلام بعضی از امور حدّش مشخص است مثل کُر, فرمودند حجمش اینقدر و وزنش هم آنقدر, سه وجب و نیم در سه وجه و نیم در سه وجب و نیم، این از نظر مساحت مشخص است یا در مسافت گفتند اگر به هشت فرسخ رسید نماز شکسته است این مسافتی است معیّن و مشخص اما گفتند دور کعبه طواف کنید کعبه چند متر است حدّی برای کعبه مشخص شده؟ در زمان خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) کعبه چقدر بود سیدناالاستاد در بحثی که مربوط به قبله و کعبه و امثال ذلک است آنجا آنطور که در خاطرم هست به این مطلب اشاره کردند که در زمان وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) کعبه به اندازه قدّ دو نفر بود مثلاً چهار متر بود که وجود مبارک حضرت امیر روی دوش مبارک پیغمبر(علیهما آلاف التحیّة و الثناء) پای مبارکشان را گذاشتند و این بتها را از کعبه ریختند بیرون حالا آن مقام دیگری است که فرمود من اگر میخواستم دستم به آسمان برسد میرسید (1)آن یک حساب دیگر است ولی به حسب ظاهر به اندازه چهار متر بود.
1) (8) المناقب, ج2, ص135.
ذاتی نبودن احترام کعبه و محترم بودن آن به احترام امام عصر(عجّل الله تعالی فرجه الشریف)
آن وقتی که ابنزبیر با امام زمانش بیعت نکرد این حرف از لطایف حرفهای بلندی است که مرحوم ابنبابویه قمی در من لا یحضره الفقیه دارد خب این ابنزبیر به کعبه پناهنده شد متحصّن شد آنها هم - کسانی که قبل از انقلاب، مکه مشرّف بودند کوه ابوقبیس را دیدند کوه ابوقبیس بر بیت مشرف بود - روی کوه ابوقبیس منجنیق کار گذاشتند و سنگباران کردند و کعبه را ویران کردند و ابنزبیر را گرفتند و اعدام کردند و بعد دوباره کعبه را ساختند. فرمایش شیخ صدوق در من لا یحضره الفقیه که از بیانات نورانی ائمه(علیهم السلام) استفاده کرد این است که کعبه برای همه ما محترم است قبله ماست, مطاف ماست اما ما کعبه را به احترام ولیّ عصرمان و امام زمانمان احترام میکنیم خب اگر کسی به امام زمانش معتقد نباشد به درون کعبه هم برود خدا او را امان نمیدهد اینطور نیست که کعبه ذاتاً محترم و مستقل باشد کعبه را هم با یک سنگ و گِل میشود بسازند فرمایش ایشان در من لا یحضره الفقیه این است که اینکه به امام زمانش معتقد نبود جواب سیدالشهداء(سلام الله علیه) را با نفی داد نه با اثبات, در برابر امام زمانش مقاومت کرد این اگر به درون کعبه هم برود خدا به او مهلت نمیدهد (1)این کعبه را ویران کردند دوباره ساختند آن وقت چند متر بود, بعد که ساختند چند متر است, چند بار سیل, زلزله, حوادث دیگر کعبه را ویران کرد و ساختند, ابرهه یک وقت میخواست بساط کعبه را به هم بزند آن طیر ابابیل آمد و بساطش را دگرگون کرد و اما حوادث روزگار بالأخره کعبه را ویران میکند دوباره میسازند شما این تلاش و کوشش را بفرمایید زحمت بکشید که کعبه در اسلام حدّش چقدر است تا اگر یک وقت دوتا سازه شد, سهتا سازه شد, دو طبقه شد, سه طبقه شد, بگوییم آنجا اشکال دارد اینجا اشکال ندارد.
1) (9) ر.ک: من لا یحضره الفقیه, ج2, ص249.
مشخص نبودن حدود کعبه دالّ بر جواز طواف دور سازههای جدید
اگر مرزی برای کعبه مشخص باشد بله این سازهها اگر بالا رفت اشکال دارد اما کعبه حدّی دارد که چند متر باید باشد الآن ده, دوازده متر است یا قدری بیشتر آن وقت سه, چهار متر بود اگر مرزی, حدّی, مساحتی در اسلام برای کعبه مشخص بشود بله مافوق آن اگر سازهای ساختند طواف کردن خلاف است و احتیاط است و مگر در حال ضرورت و امثال ضرورت اما کعبه حدّش, مساحتش مشخص نیست البته آن جایش که چقدر است مشخص است آن بُعد, قبله است نه این چهار دیواری، به تعبیر سیدناالاستاد مرحوم محقق داماد(رضوان الله علیه) فرمود خب چند بار کعبه خراب شد چند بار هم ساختند آن دفعه ای که کعبه خراب شده بود داشتند میساختند مسلمین بیقبله بودند, آن دیوارها که قبله نیست آن بُعد قبله است آن وقتی که کعبه خراب شده بود داشتند میساختند یعنی مسلمانها بیقبله بودند یا آن بُعد, قبله است حالا این کعبه که مطاف است مساحتش مشخص است اما ارتفاعش مشخص است که چقدر باید باشد اگر ارتفاع آن نظیر مسافت سفر مشخص باشد نظیر کُر مشخص باشد بله این سازههایی که بلند شد و ارتفاع دارد اشکال دارد اما اگر ارتفاعش مشخص نیست چه اینکه این ارتفاعی که الآن هست یقیناً در زمان پیامبر و ائمه(علیهم السلام) اینطور نبود اگر این روشن بشود که طول و عرض این مکعب مشخص است ولی ارتفاعش در اسلام تعیین نشده بنابراین این سازههایی که ساختند طواف کردن روی آنها مشکل نیست.
طبیعت دعوت عمومی حج, دال بر توسعه در احکام آن
مطلب دیگر اینکه میبینید بعضی از امور است که طبع اوّلیاش آسان است طبع ثانوی چون در حال ضرورت است میگویند اگر ضرورتی پیدا شد شما آن کار ثانوی را انجام بدهید مثل وضو گرفتن خب وضو گرفتن با آب طبع اوّلیاش آسان است اینکه عُسری ندارد با آب وضو بگیرید, گاهی ممکن است دست کسی زخم باشد یا خیلی هوا سرد باشد میگویند اگر ضرورت شد تیمّم بکنید در اینجا جا دارد که بگویند در حال ضرورت تیمّم بکنید و در حال عادی وضو بگیرید اما طبع قضیه این است. در جریان مکه شما ملاحظه کنید از همان روز اول بر همه مستطیعان که آن روز استطاعت خیلی سهل بود مخصوصاً برای مردم حجاز, فرمودند اگر مستطیعی مکه نرود «فَلْیَمُتْ یهودیاً أو نصرانیاً» (1)از واجباتی است که خیلی تلخ و سخت درباره آن تحذیر شده در آیه حج هم سخن از کفر آمده کفر عملی است لِلّهِ عَلَی النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً وَمَن کَفَرَ که خیلی تعبیر تند و تیز هم است اگر مستطیعی مکه نرفت از آن به کفر یاد شده است که این کفر, کفر فعلی و عملی است نه کفر اعتقادی. پس آن تعبیر تند که «فَلْیَمُت یهودیاً أو نصرانیاً» این تعبیر وَمَن کَفَرَ هم هست غالب ادعیه ماه مبارک رمضان هم طلب حج است و امثال ذلک کسانی که خودشان مستطیعاند یا کسانی که مستطیع بودند و نتوانستند مکه بروند نایب دارند و کسانی که میخواهند حجّ استحبابی انجام بدهند اینها هم در صدر اسلام در زمان پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) چندین هزار نفر بودند هم الآن چند میلیون هستند. پس طبع قضیه این است که خدای سبحان ضیوفالرحمان را, حاجیان و معتمران را دعوت کرده است به یک سلسله مناسکی با آن بیان غلیظ و شدید، میلیونها نفر بر آنها واجب است بروند الآن حداقل کفِ آنها خیلی خیلی مسامحه بشود حداقل ده میلیون میتوانند بروند خب به شریعت میگویند که این ده میلیون که شما بر اینها واجب کردید اینها آمدند ولی شریعت از اول تا آخر میگوید جا نیست میقات جا نیست, مسعا جا نیست, مرما جا نیست, مطاف جا نیست, مذبح جا نیست! خب این چه دعوتی است؟! شما که یک جای بسته را گفتید باید طواف کنند, جای بسته را گفتید باید سعی کنند, جای بستهای را گفتید باید قربانی کنند آیا همین مدار بستهٴ منا جای ذبح است بعد ده میلیون را دعوت میکنید؟! همین جای مشخص دوازده متر بین بیت و بین مقام اینجا جای طواف است و ده میلیون را دعوت کردید, همان یک تکه بین صفا و مروه آن یک تکّه مسعاست و ده میلیون را دعوت کردید همه جا را که شما میگویید جا نیست خب چه دعوتی است؟! این طبع قضیه نشان میدهد که این مواردی که بیان شده افضل مراتب است نه تعیین، الاّ ولابد. یک وقت است که به شما میگویند باید وضو بگیرید, باید با آب وضو بگیرید اگر نشد, تیمّم; خب غالباً مردم میتوانند وضو بگیرند در حال ضرورت, تیمّم; حالا ما بگوییم در حال ضرورت پشت مقام جایز است این همهاش ضرورت است. آن وقت یک مقدار مسعا را توسعه دادند ما اشکال داشته باشیم, یک مقدار سازههای دیواری درست کردند ما اشکال داشته باشیم, یک مقدار طبقات درست کردند ما اشکال داشته باشیم, مذبح را توسعه دادند ما اشکال داشته باشیم, شما طبع قضیه را ملاحظه بفرمایید که طبع قضیه, دعوت چند میلیون است پاسخش در همه جا از اول تا آخر, از آخر تا اول این است که جا نیست, جا نیست, جا نیست. بنابراین این دو کار را انشاءالله انجام بدهید اما آن کاری که فعلاً محلّ ابتلاست این است که مشخص بشود کعبه طول و عرضش مشخص است اما ارتفاعش آیا در اسلام مشخص است که مقدار ارتفاعش چقدر باشد که اگر سازهها مقداری بالا رفت ما بگوییم این حول کعبه نیست اطراف کعبه نیست این به مناسبت دحوالأرض که امروز روز ظهور زمین زیر کعبه از آب است بیان شد.
1) (10) الکافی, ج4, ص268 و 269.
تفاوت نماز با طواف در مکانهای مرتفع بالاتر از کعبه
پرسش: استاد ببخشید! آنهایی که در کوه حرا نماز می خوانند با آنهایی که در مسجدالحرام نماز می خوانند حتماً از نظر قبله ... .
پاسخ: نه, قبله مشکلی ندارند در قبله مشکلی ندارند در مطاف مشکل دارند قبله خب همه اینهایی که در هتلهایی هستند که خیلی بالاتر از کعبه است و کعبه زیر اینها قرار گرفته آن را مشکلی ندارند آنها که در قلل جبال هستند آنها که در مکانهای مرتفع هستند اینها یقیناً چندین برابر کعبه ارتفاع دارند در مسئله قبله هیچ کسی مشکل ندارد در مسئله طواف است که مشکل دارند.
پرسش: به جای اینکه این مطلب را حمل بر اکثر بفرمایید آیا جا ندارد که بحث تا ٴثیر استطاعت از طرف مالی که واقعاً شرع مقدس با آن مال، استطاعت مقیّد شده نه هر مالی که از راه حلال و حرام به دست آمده؟
پاسخ: نه, مردمی که مال حلال دارند کم نیستند, خود مردم مکه اولاً به آنها هر پنج سال, یک بار اجازه میدهند, کسانی که مال حلال دارند در این زوایای عالَم کم نیستند حالا ممکن است جایی مال حرام باشد. به هر حال اگر کسی مال حرام تهیه کرده راه تحلیلش هست آن مقدار هست که بتواند مکه برود.
پرسش: حاج آقا! اشکال بر سر مقدار کعبه نیست اشکال بر سر این است که نواحی بالادست خیلی است.
پاسخ: بله, اگر کعبه یک حدّ مشخص داشته باشد چند متر باشد بله, اما اگر نه, بالاترش هم باشد این مقداری که هست مگر این مقدار قبلاً بود, مگر هر اندازه ساختند مطاف است که حالا اگر پنج, شش متر بالاتر بیاید مطاف اضافه شده این مقداری که ساختند که قبلاً نبود این مقدار بعداً اضافه شده پس معلوم میشود آن فضا مطاف است نه دیوار.
پرسش: یعنی اگر هواپیما هم از بالای کعبه طواف کند ... باید این اشکال باشد.
پاسخ: نه, مسئله طواف با مسئله استقبال خیلی فرق میکند آنجایی که خیلی احتیاط میکنند میگویند اگر کسی بالای کعبه هم برود و آلوده باشد چون اجتیاز برای جُنب جایز نیست آنها هم میگویند احتیاط میکنند نباید عبور بکند مگر آنقدر دور باشد ارتفاع داشته باشد که عبور فوق الکعبه صدق نکند اما در جایی که صدق بکند مسئله قبله با مسئله طواف خیلی فرق میکند ما باید حول البیت طواف بکنیم بیت, طول و عرضش مشخص است اما ارتفاعش آیا در اسلام مشخص است چند متر باشد که ما بگوییم الآن این بالاتر از دیوار کعبه است مگر این مرز, مرز اسلامی است اگر این مرز, مرز اسلامی باشد یعنی کعبه باید دوازده متر باشد, سیزده متر باشد بله اگر کمی بالاتر شد مشکل است اما مرزی برای ارتفاع کعبه مشخص نشد برای طول و عرضش مشخص شد برای اینکه در زمان خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به اندازه چهار متر بود که اشیا را بالای کعبه میبردند, مرمّت میکردند و مانند آن, قبلاً که بالابر نداشتند که سیزده, چهارده متر کسی را ببرند بالا, اگر در اسلام، ارتفاع کعبه مشخص شده باشد بله باید احتیاط کرد, عندالضروره باید باشد و مانند آن.
لزوم حمل بر افضل نمودن محدودههای تعیین شده در طواف و نماز
پرسش: استاد! این اشکال در مشعر و منا هم هست.
پاسخ: بله دیگر, آنجا هم باید توسعه پیدا کند معلوم میشود آنجا افضل است اینچنین نیست که شارع مقدس هر سال ده میلیون را دعوت کرده باشد بعد بگوید در همین باریکه شما باید قربانی کنید در مسعا اینطور است, مطاف اینطور است, میقات اینطور است خدا غریق رحمت کند مرحوم آقای خویی(رضوان الله علیه) را! یک احتمال خوبی داد آن مسجدالشجره اگر کسی قبلاً سال پنجاه مثلاً, قبل از پیروزی انقلاب اگر کسی آنجا میرفت مسجدالشجره نظیر همین مسجدهای محلّی قم و امثال قم بود اتاقکی بود خب مگر ده میلیون را آدم دعوت میکند برای اینکه در یک اتاقک اِحرام ببندد ایشان احتمال میدادند که مسجدالشجره مثل مسجد سلیمان آن منطقه وسیع باشد (1)غرض این است که طبع قضیه را که شما ملاحظه کنید میبینید که طبع قضیه یک جای وسیع میخواهد بر ده میلیون حداقل واجب است بیایند مکه حج انجام بدهند ولی از اول تا آخر شما میگویید جا نیست, این معلوم میشود جا وسیع است.
1) (11) موسوعة الامام الخوئی, ج27, ص262.
پرسش: جناب استاد! سبیل و راه را که نمی شود اضافه کرد؟
پاسخ: چرا دیگر، میشود این کوهها را تراشید, تسطیح کرد, میدان وسیع بشود آنوقت میشود مذبح.
تبیین پاسخ توحیدی مشرکان در سؤال از منجی آنها در مشکلات
قُلْ مَن یَرْزُقُکُم مِنَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ در مشکلات اگر از آنها سؤال بکنید حالا که در دریا دارید غرق میشوید چه کسی شما را نجات میدهد میگویند الله فَإِذَا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ (1)وقتی مشکلشان حل شد بگویید چه کسی مشکلتان را حل کرد چه کسی شما را روزی میدهد یا میگویند خودمان, حرف قارون را میزنند میگویند: إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی (2)یا میگویند بتها. در جریان خطر چه کسی شما را از خطر نجات داد آنجا دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ نعمتها را چه کسی به شما میدهد یا حرف قارونی میزنند میگویند: إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی یا میگویند بتها; لذا ذات اقدس الهی به رسولش(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میفرماید به اینها بگو همانطوری که در حال خطر الله مُنجی است در حال رفاه هم الله رازق است قُلْ مَن یَرْزُقُکُم مِنَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ آنها جواب نمیدهند, قُلِ اللَّهُ در جریان سوره مبارکه «روم» آنجا گذشت آیه 33 سوره «روم» این بود وَإِذَا مَسَّ النَّاسَ ضُرٌّ دَعَوْا رَبَّهُم مُّنِیبِینَ إِلَیْهِ بله, جای دیگر هم دارد که دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ در دریا که دارند غرق میشوند میگویند «بک یا الله» در خشکی وقتی به نعمت رسیدند میگویند: إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی لذا در اینجا ذات اقدس الهی فرمود از آنها بپرس مَن یَرْزُقُکُم مِنَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ آنها جواب نمیدهند, قُلِ اللَّهُ همانطوری که در خطر, الله است در رفاه هم الله است.
بررسی نکات ادبی در پایان بردن مناظره با مشرکان
بعد مؤدّبانه این مناظره را ادامه بده ولی ضمناً با رعایت نکات ادبی, حق بودن خودتان فراموشتان نشود بگو وَإِنَّا أَوْ إِیَّاکُمْ إِنَّا مقدم است إِیَّاکُمْ مؤخّر (دو) لَعَلَی هُدیً أَوْ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ (چهار) ما یا شما, این لفّ و نشرش مرتب است ما یا شما لَعَلَی هُدیً برای ما, فِی ضَلاَلٍ برای شما, اگر کسی مهتدی است مسلّط بر راه است با «علی» ذکر شده, کسی که گمراه است مقهور ضلالت است فرورفته در گودال ضلالت است با فِی یاد شده لَعَلَی هُدیً (یک) أَوْ فِی ضَلاَلٍ (دو) بعد فرمود این ضلالش, ضلال مشکوک نیست این بیّنالغی است ضلال مبین است خب اگر ضلال مبین است شما نگران چه چیزی هستید پس وَإِنَّا أَوْ إِیَّاکُمْ لَعَلَی هُدیً أَوْ فِی ضَلاَلٍ که این ضلال بیّنالغی است.
موضوع: تفسیر آیات 23 تا 30 سوره سبأ
وَلاَ تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ عِندَهُ إِلَّا لِمَنْ أذِنَ لَهُ حَتَّی إِذَا فُزِّعَ عَن قُلُوبِهِمْ قَالُوا مَاذَا قَالَ رَبُّکُمْ قَالُوا الْحَقَّ وَهُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ (23 قُلْ مَن یَرْزُقُکُم مِنَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ قُلِ اللَّهُ وَإِنَّا أَوْ إِیَّاکُمْ لَعَلَی هُدیً أَوْ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ (24) قُل لَا تُسْأَلُونَ عَمَّا أَجْرَمْنَا وَلاَ نُسْأَلُ عَمَّا تَعْمَلُونَ (25) قُلْ یَجْمَعُ بَیْنَنَا رَبُّنَا ثُمَّ یَفْتَحُ بَیْنَنَا بِالْحَقِّ وَهُوَ الْفَتَّاحُ الْعَلِیمُ (26) قُلْ أَرُونِیَ الَّذِینَ الْحَقْتُم بِهِ شُرَکَاءَ کَلاَّ بَلْ هُوَ اللَّهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (27) وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا کَافَّةً لِّلنَّاسِ بَشِیراً وَنَذِیراً وَلکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ یَعْلَمُونَ (28) وَیَقُولُونَ مَتَی هذَا الْوَعْدُ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ (29) قُل لَکُم میعَادُ یَوْمٍ لَا تَسْتَأْخِرُونَ عَنْهُ سَاعَةً وَلاَ تَسْتَقْدِمُونَ(30))
تقابل منشأ پرستش مشرکین در برابر بت ها با عدم مالکیت آنها
فرمود شما اگر غیر خدا را میخواهید بپرستید منشأ این پرستشِ شما, نیازی است که به آنها دارید آنها هیچگونه قدرتی ندارند که نیاز شما را رفع کنند برای اینکه مالک هیچ چیزی نیستند لا بالاستقلال, لا بالشرکه, چه اینکه ظهیر مالک هم نیستند پس «و لا استقلال و لا شرکة و لا مظاهرة».
حقیقی بودن شفاعت عندالله و بی بهره گی بت ها از آن
میماند مسئله شفاعت که بحثش گذشت. شفاعت یک مقام حقیقی است در دنیا با امور اعتباری, شفاعت حاصل میشود نظیر مَن یَشْفَعْ شَفَاعَةً حَسَنَةً (1)حکمش چیست, مَن یَشْفَعْ شَفَاعَةً سَیِّئَةً (2)حکمش چیست که در سوره مبارکه «نساء» بحثش گذشت اینها که میانجی هستند برای انجام کاری, فرمود اگر شفاعت، حسنه باشد که پاداش به همراه دارد و اگر شفاعت سیّئه باشد کسی واسطه کاری باشد که آن کار نامشروع است مشکل دارد این شفاعت در دنیاست با امور اعتباری اما شفاعت عند الله یک امر حقیقی است مقام حقیقی است نصیب هر کس نمیشود و شفاعت هم برای اولیای الهی است برای ملائکه است و مانند آن, پس امر اعتباری نیست بر خلاف شفاعت مطرح شده در سوره «نساء» که امر اعتباری است.
تفاوت اذن الهی در امور تکوینی و تشریعی
اذنهایی که خدای سبحان به فرشتهها میدهد یک اذن تکوینی است در اذنهای تشریعی بین آن اذندهنده و آن فعل, اراده مأذون فاصله است مثل أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا (3)خدای سبحان اذنِ جهاد به مسلمانها در مدینه داد اذن الهی از یک طرف, فعل خارجیِ مجاهدان از طرف دیگر, ارادهٴ مجاهدان بین اذن خدا و فعل خودشان فاصله است از طرف سوم. اذنها همینطور است اما در اذن تکوینی, اذن الهی همان امر الهی است اینچنین نیست که خدا اذن بدهد یعنی دستور بدهد بعد این موجود مأذون مختار باشد و با واسطه کار انجام بدهد مثل اینکه ما بخواهیم ببینیم به چشممان اذن دیدن میدهیم این همان امر است اینطور نیست که در نظام تکوین اگر کسی اذن داد بین اذنِ آن اذندهنده و فعلِ خارجی, اراده مأذون, متخلِّل باشد لذا تعبیر فرمود: إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ (4)از دو طرف این واسطه را نفی کرد یکی اینکه فرمود امر خدا بلا حالة مترقّبة امتثال میشود از طرفی هم درباره فرشتهها فرمود: یَخَافُونَ رَبَّهُم مِّن فَوْقِهِمْ وَیَفْعَلُونَ مَا یُؤْمَرُونَ (5)این طور نیست که بعد حالا فکر بکنند تصمیم بگیرند بعد اراده انجام بدهند که گاهی بکنند گاهی نکنند, اراده اینها فانی در اراده ذات اقدس الهی است آنجا که نظام, نظام تشریع نیست نظام تکوین است لذا یَفْعَلُونَ مَا یُؤْمَرُونَ پس از دو طرف، این واسطه منفی است منتها اینها محتاج به اذناند اذن خدای سبحان در حقیقت امر است نسبت به اینها اذن حساب میشود نسبت به خدای سبحان امر حساب میشود.
ارتباط با «علیّ کبیر» سبب خوف و فزع فرشتگان و انسان های کامل
اینها چون با علیّ کبیر در ارتباطاند در فزعاند یک وقت است که انسان با غفور رحیم در ارتباط است این را فرمود: أَلاَ بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ (1)با رئوف, با رحیم, با غفور انسان در ارتباط است این قلب آرام میشود اما تا بخواهد با غفور و رئوف و رحیم ارتباط پیدا کند تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ اینکه در سوره «زمر» فرمود اینها را قشعریره و لرزه میگیرد برای اینکه تا به محلّ امن برسند طول میکشد بعد ثُمَّ تَلِینُ جُلُودُهُمْ وَقُلُوبُهُمْ إِلَی ذِکْرِ اللَّهِ (2)اول تَقْشَعِرُّ مِنْهُ میلرزند, وجود مبارک امام مجتبی(سلام الله علیه) هنگامی که برای نماز برمیخاست «ترتعدّ فرائصه» (3)این دو طرف پهلویشان میلرزید اینها با علیّ کبیر کار دارند نه با غفور رحیم, بعدها که با غفور رحیم کار دارند آرام میشوند خب چرا صدای وجود مبارک امام صادق در هنگام تلبیه میگرفت آنطور ناله میکرد میگفت من میترسم بگویم «لبیک» به من بگویند «لا لبیک» (4)او با علیّ کبیر کار دارد در ذیل آیه هم سخن از علیّ کبیر است نه غفور رحیم, اگر فرشتگان با علیّ کبیر رابطه دارند خب میلرزند در فزعاند اینکه جبرئیل(سلام الله علیه) گفت: «لو دَنوتُ انملة لاحترقت» (5)همین است آنجا مگر جای هر کسی هست.
عقلی بودن خوف محصولی از ارتباط با «علی کبیر»
این خوف, خوف عقلی است نه خوف نفسی, انسان وقتی وارد حرم شد چطور حریم میگیرد احساس ادب میکند قدری خودش را کنار میکشد آنجا که ترس نفسی که نیست, ترس از مار و عقرب که نیست; احترام میکند یعنی چه, یعنی حریم میگیرند ما به فلان شخص احترام میکنیم یعنی چه؟ یعنی خیلی نزدیکش نمیشویم حریم میگیریم, حرم رفتیم احترام میکنیم یعنی چه؟ یعنی حریم میگیریم, اگر کسی حرمت عقلی را بخواهد رعایت کند حریم عقلی میگیرد نه حریم نفسی, اگر کسی با علیّ کبیر کار دارد و علیّ کبیر را میشناسد میلرزد لذا در فزع است.
ازاله خوف با نگاه محبت آمیز الهی
وقتی اذن صادر شد فُزِّعَ عَن قُلُوبِهِمْ که در بحث دیروز گذشت همان کاری که از باب اِفعال برمیآید که الف آن برای ازاله است از از تفعیل هم برمیآید که این تشدیدش برای ازاله است اگر «أغدّ البعیر» (1)یعنی اَزال غدد آن را, فُزِّعَ یعنی «زالَ فزعهم» وقتی ذات اقدس الهی با لطف و مِهر و جمال به اینها مینگرد فزع اینها برطرف میشود آنگاه اینها چون درجاتی دارند آن افراد ابتدایی یا میانی از آن افراد عالی سؤال میکنند مَاذَا قَالَ رَبُّکُمْ چون آنجا هم بعضی مطیعاند بعضی مطاع, آنها هم قَالُوا الْحَقَّ. پس شفاعت یک امر حقیقی است نه امر اعتباری و اذن هم اذن تکوینی است نه اعتباری; اذن تکوینی همان امر تکوینی الهی است در امر تکوینی بین امر آمر و تحقّق مأموربه فاصلهای نیست.
1) (11) التفسیر الکبیر، ج 5، ص 302.
تبیین احتیاج همه انسانها به شفاعت اولیای الهی
میماند مسئله شفاعت, همگان محتاج به شفاعت اولیای الهی هستند بعضیها برای اینکه دوزخ نروند, بعضیها برای اینکه دوزخ رفتهاند تخفیف عذاب در دوزخ حاصل بشود, گروه سوم نیازمند به شفاعتاند تا از دوزخ نجات پیدا کنند وارد اعراف بشوند, گروه چهارم محتاجاند که از اعراف وارد بهشت بشوند, گروه پنجم بهشتیاناند که محتاج به شفاعتاند برای ترفیع درجه, همه انسانها چه مؤمن چه غیر مؤمن، محتاج شفاعت اولیای الهی هستند.
اختصاص آخرین مرتبه شفاعت برای خدا
در مراحل نهایی که کسی قدرت شفاعت ندارد یا حوصله شفاعت ندارد ظرفیت شفاعت ندارد آنجا در آن روایات هست که «وَ آخر مَن یشفع هو أرحم الراحمین» (1)آخرین شفیع خود خدای سبحان است او شفاعت میکند; یعنی اسمی از اسمای الهی نزد اسم دیگری از اسمای الهی شفاعت میکند در این دعاهای نورانی امام سجاد در صحیفه سجادیه هست که خدایا! از عِقاب تو نمیشود پناهنده شد مگر به رحمت تو, یکی از اسمای حسنای خدای سبحان مُجیر بودن است این دعای «مُجیر» از دعاهای نورانی ماست یعنی او ما را پناه میدهد در این دعا مکرّر میگوییم «یا مجیر» (2)در آن دعای صحیفه هست که «لا یُجیر مِن عِقابک الاّ رحمتک» (3)در بخشی از دعاها عرض میکند خدایا! نماز شب خیلی مهم است اما ما حتی نمیتوانیم به نماز شبمان هم پناهنده بشویم که نماز شب مشکل ما را حل کند «لا أستجیر بتهجّدی لیلاً» (4)من بخواهم به نماز شبم پناهنده بشوم که به وسیله نماز شب مشکل مرا حل کنی این نیست «لا أستجیر بتهجّدی لیلاً» خب «آخر من یشفع هو ارحم الراحمین» اگر کسی با علیّ کبیر کار دارد با فزع است مگر نشناسند اینکه تَقْشَعِرُّ مِنْهُ برای همین است اگر اسمای الهی مثل لطیف, رئوف, بخشنده, غفّار و امثال ذلک ظهور کرد خب انسان آرام میشود.
بیان سزاوار پرستش بودن خدا با رازقیت او
بعد فرمود شما غیر خدا را میپرستید هیچ کاری از آنها ساخته نیست قُلْ مَن یَرْزُقُکُم مِنَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ آنها پاسخی برای گفتن ندارند تو در جواب بگو خدا قُلِ اللَّهُ خب اگر الله, رازق است رازق را باید پرستید پس الله را باید پرستید کسی که کاری از او ساخته نیست نباید معبود باشد پس اینها معبود نیستند دو قیاس است یکی اثباتی, یکی نفیای, حدّ وسطش رازق بودن و رازق نبودن است.
اثبات هدایت و گمراهی همراه با ادب در مناظره
بعد ادب مناظره هم این است که بفرماید یا ما یا شما; منتها حق را در لابه لای این لف و نشر مرتب بیان فرمود: إِنَّا مقدم, أَوْ إِیَّاکُمْ دومی, لَعَلَی هُدیً که لفّ و نشرش مرتب است ما بر هدایتیم أَوْ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ یعنی شما, منتها این را طرزی بیان میکند که عصبیّت را نمیشوراند چه اینکه در تعبیر دیگر هم فرمود: قُل لَا تُسْأَلُونَ عَمَّا أَجْرَمْنَا یک طرفش بالأخره جُرم است چرا؟ برای اینکه یک طرف حق است ما میگوییم توحید, شما نفی میکنید شما میگویید شرک ما نفی میکنیم بین شرک و لا شرک, بین توحید و لا توحید چون نقیض هم هستند نه جمع ممکن است نه رفع ممکن است; لذا هر دو حق باشد نیست, هر دو باطل باشد نیست, یکی یقیناً حق است یکی یقیناً باطل این راهِ منطقی آیه است حالا اگر شرک و لا شرک هر دو نمیتواند حق باشد توحید و لا توحید هر دو نمیتواند حق باشد یکی حق است یکی باطل, یکی جُرم است یکی جرم نیست حالا یا ما مجرمیم یا شما ولی درباره شما نفرمود که «لا تسألون عمّا أجرمنا و لا نسأل عمّا تُجرمون» این هم ادب رسول خداست فرمود: وَلاَ نُسْأَلُ عَمَّا تَعْمَلُونَ خب اگر دیگری بود میگفت «لا تسئلون عمّا أجرمنا و لا نسئل عمّا تُجرمون» اما این برای اینکه خُلق حَسن داشته باشد و بتواند جامعه را به این لطافت جذب کند هم در تعبیر آیه 24 آن ادب مناظره را رعایت کرد فرمود: وَإِنَّا أَوْ إِیَّاکُمْ لَعَلَی هُدیً أَوْ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ هم آیه 25 فرمود: قُل لَا تُسْأَلُونَ عَمَّا أَجْرَمْنَا (یک) وَلاَ نُسْأَلُ عَمَّا تَعْمَلُونَ نه «عمّا تجرمون» (دو) چرا, برای اینکه عمل زنده است.
اقامه برهان بر عدم امکان رهایی انسان از اعمال خویش
هیچ کسی نمیتواند بگوید این عمل رخت بربست باد این را برد, هیچ ممکن نیست موجودی که در عالَم محقّق شد این از جای خودش کَنده بشود بله, شیئی که در جای خودش هست در جای دیگر وجود ندارد ولی در جای خودش هست لذا هیچ عملی معدومِ محض نمیشود هر چیزی که یافته شد در جای خودش ثبت است لذا فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ (1)حالا که هر عملی در موطن خود ثبت است ما عُطله و بیکار در عالَم هستی نداریم که موجودی رها باشد به جایی مرتبط نباشد این اصل دوم, مگر میشود چیزی موجود باشد نه لوازمی داشته باشد نه ملزوماتی داشته باشد, نه ملازماتی داشته باشد, نه مقارناتی داشته باشد اینطور که نیست هر چیزی موجود است حتماً با امری دست به گریبان است برای اینکه نظام. نظام علّی است اگر معلولِ علتی است به علت وابسته است, اگر علتِ معلولی است معلول را به دنبال خود دارد مگر میشود موجودی در عالَم محقق باشد و به هیچ جا مرتبط نباشد اصل دوم, اصل سوم این است که تنها جایی که عمل به آن مرتبط است و آن را رها نمیکند عامل اوست که لَیْسَ لِلاِْنسَانِ إِلَّا مَا سَعَی (2)این حصر است هیچ ممکن نیست عملی که ما بیست سال قبل, ده سال قبل انجام دادیم ما را رها بکند ممکن است ما یادمان برود ولی آن عمل ما را رها نمیکند برای اینکه نه نظام, نظام رهاست نه این عمل, عاملش را رها میکند لذا انسان درگیر عمل خودش است کُلُّ امْرِئٍ بِمَا کَسَبَ رَهِینٌ, (3)کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ (4)و مانند آن.
پرسش: توبه...؟
امکان تبدیل سیئات اعمال به حسنات به وسیله توبه
پاسخ: توبه, عمل را تبدیل میکند شما میبینید در نظام احسن ذات اقدس الهی این کودِ بدبو را به صورت یاس در میآورد ما تا زندهایم جا برای تغییر و تبدیل و تحوّل هست این عمل زشت را ذات اقدس الهی یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ هر روز این کودها را خدای سبحان دارد به صورت عطر یاس در میآورد این کارِ توبه ما هم همینطور است این قاذورات هم همینطور است این سیّئات بدبو هم همینطور است توبه, تحوّلی در تائب ایجاد میکند یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ (1)اول یُکَفِّرُ (2)است; یعنی پوشاندن است مستور کردن است که آبروی آدم نرود مثل اینکه کود را اول زیر خاک میکنند بعد کم کم تبدیل میشود به گُل یاس اینچنین نیست که این میوههای طیّب و طاهر از جای دیگر در بیاید. همین تبدیل, همین تغییر, همین تحول که در نظام خارج هست در نظام اعمال و اخلاق و عقاید ما هم هست این کارِ توبه است توبه از بین نمیبرد آن را تبدیل میکند آن وقت انسان میشود طیّب و طاهر.
محو شدن آثار گناه بعد از توبه با لطف الهی
آنقدر خدا مهربان و لطیف است کاری میکند که از غیر او ابدا ساخته نیست الآن اگر کسی نسبت به ما جفا بکند حداکثر کاری که ما میتوانیم بکنیم چیست, این است که به رخ او نکشیم (یک) برای کسی هم نگوییم (دو) هر وقت او را دیدیم نسبت به او احسان بکنیم (سه) دیگر بیش از این مقدور ما نیست اما او هر وقت یادش است که نسبت به ما بد کرد شرمنده است ما بخواهیم آن شرم درونی او را برطرف بکنیم مقدور ما نیست چه کار بکنیم, اما خدا این کار را میکند اصلاً حُرّ(سلام الله علیه) در بهشت یادش نیست که با پسر پیغمبر چه کرد, اگر باشد که همیشه در عذاب است اصلاً انسان تائب یادش نیست بد کرده تا خجل بشود اگر آن رنج و درد و خجالت در بهشت باشد که جای عذاب است چه عذابی بدتر از عذاب درونی, تمام این تائبان, تمام این مشرکانی که عمری را به شرک گذراندند [و بعد اسلام آوردند] اینها اصلاً یادشان نیست مشرک بودند خب سلمانها, اباذرها اینها عمری را قبل از اسلام به دین دیگر گذراندند اینها بعد آمدند موحد شدند و پذیرفتند «الإسلام یَجبّ ما قَبله» (3)حالا اگر یادشان باشد که سالیان متمادی در برابر بت سجده میکردند برای آنها شرمی بود, اصلاً تائب در ذهنش نیست که بد کرده این فقط از خدا برمیآید اگر انسانِ تبهکار که توبه کرده در بهشت یادش بیاید که بد کرده است خجل میشود این رسوایی را چه کند این کاری که از خدا ساخته است فقط خدایی است.
پس با علیّ کبیر کسی کار داشته باشد باید بلرزد با غفور رحیم با لطیف با أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ (1)کار داشته باشد بله آن وقت تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم (2).
استفاده متقن ترین دلیل معاد از مناظره با مشرکان
بعد فرمود این جُرم است امر هم از دو طرف نقیض خالی نیست یا توحید حق است یا عدم توحید, یا شرک باطل است یا عدم شرک, هر دو حق باشد نمیشود هر دو باطل باشد نمیشود یا حق با ماست یا حق با شما, عمل زنده است روزی بالأخره باید باشد آنها سؤال میکنند آن روز چه وقت است. این برهانی که قرآن کریم بیان میکند از متقنترین براهین مسئله معاد است برای مسئله معاد هم قبلاً گذشت که چندین برهان اقامه میکنند ولی آنها متوقّف بر ابطال تناسخ است میگویند در عالَم ظلمی هست, هرج و مرجی هست, بیعدالتی هست (یک) جایی باید باشد که به ظلم و بیعدالتی پاسخ داده بشود (دو) اینها هر دو حق است و خدا حکیم است عالِم است پس روزی باید باشد که به کیفر تبهکاران رسیدگی بشود این هم حق است اما هیچ کدام از اینها به تنهایی تا مسئله تناسخ ابطال نشود معاد را ثابت نمیکند آنها که تناسخی هستند این را قبول دارند میگویند خدا هست, حکیم است, عدل است, در عالَم ظلم و جفا و تعدّی هست باید یک وقت تبهکار به کیفر تبهکاریاش برسد, مظلوم، به پاداش مظلومیّتش برسد حق است اما بعد الموت این ارواح تعلّق میگیرند به ابدان دیگر یا مرفّه یا معذّب, یا کیفر است یا پاداش این حل میشود. تا مسئله تناسخ استحالهاش ثابت نشود معاد با این براهین ثابت نمیشود اما این برهانی که در این بخش از آیات قرآن کریم است این بدون توقف بر مسئله استحاله تناسخ حل میشود و آن این است که عالَم که هرج و مرج نیست این همه عقاید و مکاتبی که هست بعضی از مکاتب یقیناً حق است بعضی از مکاتب یقیناً باطل برای اینکه نقیض هم هستند توحید و شرک هر دو حق باشد که ممکن نیست, هر دو باطل باشد که ممکن نیست. جهان, جایی میخواهد که حق و باطل را مشخص کند خب دوباره اگر ارواح بعد از مرگ برگردند به دنیا, دنیا که وضعش همین است دنیا همیشه حق و باطلش مخلوط است پس صحنهای باید باشد که یوم, یوم حق است که هیچ تردیدی, هیچ شکّی, هیچ خلطی, هیچ التقاطی در آنجا نیست.
معاد روز جدا شدن حق از باطل
هو المعاد ما بالأخره روزی میخواهیم که معلوم بشود این جنگ 72 ملت حق با کیست, این همه ملل و نِحلی که پیدا شد حق با کیست, بالأخره میخواهیم بفهمیم این را تناسخی حرفی برای گفتن ندارد برای اینکه بر فرض ارواح که مُردند دوباره برگردند به دنیا, دنیا وضعش همین است هر وقت نبیّای پیدا شد قولش در جامعه مسموع شد چهارتا متنبّی هم در کنارش پیدا شدند, هر وقتی عالِمی پیدا شد محقَّق بود و محقِّق بود چهارتا عالِمنما هم در کنارش هستند هر جا مؤمن پیدا شد چهارتا مؤمننمای منافق هم در کنارش هستند هیچ جا نیست که بدلی نباشد از ربوبیّت گرفته تا مؤمن بودن, از مؤمن بودن گرفته تا ربوبیّت مراحل پنجگانه که این مراحل پنجگانه قبلاً مبسوطاً گذشت که همه جا بدلی دارد اگر خدا میگوید من ربّالعالمین هستم فرعون هم میگوید: أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَی (1)بالأخره جایی باید باشد که ربّ حقیقی از ربّ باطل و بدلی جدا بشود درباره ربوبیت اینطور است درباره نبوّت اینطور است تا غدیر به پا شده سقیفه هم در کنارش به پا شده بالأخره یک جا باید بشود حل باشد روحانیت همینطور است ایمان هم همینطور است هر جا حقّی پیدا شد چهارتا بدلی هم در کنارش هست و عالَم یا - معاذ الله - باید بگوییم هرج و مرج است هر که هر چه گفت, گفت یا حساب و کتابی دارد اگر حساب و کتابی دارد کما هو الحق آن میشود مسئله معاد.
1) (25) نازعات/سوره79، آیه24
ظهور جدایی حق از باطل در قیامت به دست فتّاح مطلق
لذا فرمود اینکه یا ما حقّیم یا شما اینکه ما باید مسئول باشیم یا شما قُلْ یَجْمَعُ بَیْنَنَا ما باید کنار هم جمع بشویم معلوم بشود بالأخره که چه کسی حق دارد خدا هم جامع است رَبَّنَا إِنَّکَ جَامِعُ النَّاسِ لِیَوْمٍ لاَ رَیْبَ فِیهِ, (1)یَجْمَعُ بَیْنَنَا رَبُّنَا بعد این گِره را باز میکند فتح یعنی گشودن, چون لفظ برای روح معنا یا معانی عامه وضع شده فتح یعنی گشودن, تنها کلید نیست که مفتاح در است، بالأخره هر بستهای بخواهد گشوده بشود به آن میگویند فتح و خدای سبحان فتّاح مطلق است بین این مکتبها که گره خورده است خدا فتّاح است بین این آرا و عقاید که معلوم نیست کدام حق است خدا فتاح است بین اخلاق و آداب و رسوم و سنن که معلوم نیست کدام حق است خدا فتّاح است قُلْ یَجْمَعُ بَیْنَنَا رَبُّنَا ثُمَّ یَفْتَحُ بَیْنَنَا بِالْحَقِّ با کلید حق این مسائل را حل میکند ما به جایی میرسیم که جا برای سؤال نیست، دیگر آنجا علم حصولی نیست خود واقع, روشن میشود وَهُوَ الْفَتَّاحُ الْعَلِیمُ او گشاینده است. او در دنیا بستهها را باز میکند در سوره مبارکه «انبیا» گذشت که أَوَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ کَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا (2)اینها بسته بودند ما کم کم باز کردیم راه شیری, ستاره و ماه و سیّارات و سماوات را باز کردیم اینها در آغاز آفرینش رَتْق بودند, بسته بودند أَوَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ کَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا اینها بسته بودند ما باز کردیم اینکه میگویند تولید ستاره از همین راههاست. خیلی از چیزهاست که بستهاند ما باز میکنیم لذا او فتّاح است, او خَیْرُ الْفَاصِلِینَ (3)است و یومالقیامه هم یَوْمُ الْفَصْلِ (4)است و مانند آن. فرمود: وَهُوَ الْفَتَّاحُ الْعَلِیمُ.
اثبات توحید با فرهنگ محاوره مشرکان و نقد معبودهای آنان
بعد دوباره مسئله توحید را مطرح میکند فرمود آخر شما به دنبال این بتها راه افتادید اینها چه کار کردند برای شما چه کار میکنند؟! سخن از این نیست که اینها ممکنالوجودند یا نه, سخن از این نیست که امکان فقری دارند یا امکان ماهوی دارند به زبان قوم سخن گفتن یک مرحله است, به زبان عقلی و فلسفی حرف زدن یک مرحله دیگر است آن را در لابهلای این مطالب بیان میکنند اما با توده مردم باید به زبان مردم حرف زد. فرمود: قُلْ أَرُونِیَ یعنی «أخبرونی» الَّذِینَ الْحَقْتُم بِهِ یعنی آنهایی را که شما به الله ملحق کردید به عنوان اینکه شرکای الله هستند «ألحقتم بالله» به عنوان اینکه شرکای الهیاند آنها را به ما نشان بدهید آنها کجا هستند قُلْ أَرُونِیَ «أخبرونی» الَّذِینَ کسانی را که الْحَقْتُم آنها را ملحق کردید به الله به عنوان شرکای الهی الْحَقْتُم بِهِ شُرَکَاءَ آنها حرفی برای گفتن ندارند شما خودتان بگو کَلاَّ کسی شریک الباری نیست کَلاَّ بَلْ هُوَ اللَّهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ که مفید حصر است.
جهان شمولی رسالت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلّم)
بعد فرمود: وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا کَافَّةً لِّلنَّاسِ تو برای همه مردمی, رسالت تو جهانشمول است هر عصر, هر مصر, هر نسل; همگانی و همیشگی. از نظر کلیّت, همگانی است از نظر دوام, همیشگی است اگر رسالتی کلّ افراد انسانی را شامل بشود میشود عام, تمام زمانها را در بربگیرد میشود دائم, کلیّت و دوام دو عنصری است که با رسالت حضرت(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) همراه است لذا میگویند: کَافَّةً لِّلنَّاسِ.
دستور ملّی و منطقه ای و بین المللی قرآن در ارتباط با دیگران
حالا کَافَّةً لِّلنَّاسِ سه منطقه را قرآن در نظر گرفته فرمود همه مسلمان نیستند, همه موحد نیستند ولی ما برای همه برنامه داریم در سه بخش از آیات قرآن کریم هم ملّی و محلّی, هم منطقهای, هم بینالمللی, قرآن دستور دارد که ما با مسلمانها چطور باشیم إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ (1)با موحدان چگونه باشیم تَعَالَوْا إِلَی کَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَیْنَنَا وَبَیْنَکُمْ (2)اینها مسلمان نیستند ولی موحّدند, با انسانها ولو ملحد چگونه باشیم آن آیه هشت سوره مبارکه «ممتحنه» است که لَا یَنْهَاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقَاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَلَمْ یُخْرِجُوکُم مِن دِیَارِکُمْ أَن تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ این مضمون آیه هفت و هشت سوره مبارکه «ممتحنه» است که همین آیه در قانون اساسی ما هم آمده که کفاری که کاری با شما ندارند نه راه شما را میبندند نه مزاحم شما هستند نه تحریم میکنند نه مشکلی ایجاد میکنند شما میتوانید روابط حسنه با آنها داشته باشیم در صورتی که هیچ مزاحمتی برای شما ایجاد نکنند خب این بخش سوم است انسان با جهان دارد زندگی میکند اینچنین نیست که قرآن فقط برای حوزه ملّی و محلّی باشد برای حوزه ملّی و محلّی برنامه دارد برای منطقهای که موحّداناند برنامه دارد برای بینالمللی که انسانها هستند ولو مسلمان هم نیستند و کافرند برنامه دارد لذا میشود کَافَّةً لِّلنَّاسِ گاهی میفرماید: نَذِیراً لِلْبَشَرِ, (3)گاهی میفرماید: ذِکْرَی لِلْبَشَرِ (4)با بشریّت کار دارد, با انسانیّت کار دارد, با همه اینها کار دارد آن بیان نورانی حضرت سیدالشهداء(سلام الله علیه) همان بیان اسلام است فرمود بالأخره قرآن یک پیامش این است که حالا بر فرض مسلمان نیستید کافر هستید باید آزاد باشید «إن لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد فکونوا أحراراً فی دنیاکم» (5)این دستور اسلام است اسلام برنامهاش نسبت به کافران این است که بالأخره آزادمنش باشید یک ادب اجتماعی داشته باشید «إن لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد فکونوا أحراراً فی دنیاکم» این هم همین است فرمود: وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا کَافَّةً لِّلنَّاسِ بَشِیراً وَنَذِیراً ما بشارت میدهیم درباره فضایل و انذار میکنیم درباره رذایل; لکن اکثر مردم نمیدانند که کجا باید بروند.
اما یکی از سؤالاتی که مربوط به بحث دیروز بود درباره جریان کعبه درست است کعبه را کعبه گفتند چون مکعب شکل است. مستحضرید مکعب, شش سطح دارد حالا این سطوح ششگانهاش گاهی به عمق است گاهی به ارتفاع, گاهی انسان حوضی حفر میکند یا استخری حفر میکند یک وقت اتاقی میسازد این یا مکعّب مربعی است یا مکعّب مستطیل لازم نیست طول و عرضش یکسان باشد ارتفاع یا عمق هم بشرح ایضاً همانطوری که ممکن است طولش بیش از عرض باشد, ارتفاع یا عمقش هم ممکن است بیش از طول و عرض باشد; منتها حالا باید بررسی کنید الآن مشکل این مردم مکه این است که آنها میگویند عرفاً این سازههایی که ما درست کردیم این طواف دور کعبه است آیا شرعاً منعی دارد یا نه؟ آنها مشکل عرفی ندارند میگویند عرف بر این است که کسی روی این سازهها حرکت میکند این طواف است که در بحث دیروز اشاره شد.
موضوع: تفسیر آیات27 تا 33 سوره سبأ
قُلْ أَرُونِیَ الَّذِینَ الْحَقْتُم بِهِ شُرَکَاءَ کَلاَّ بَلْ هُوَ اللَّهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (27 وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا کَافَّةً لِّلنَّاسِ بَشِیراً وَنَذِیراً وَلکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ یَعْلَمُونَ (28) وَیَقُولُونَ مَتَی هذَا الْوَعْدُ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ (29) قُل لَکُم میعَادُ یَوْمٍ لَا تَسْتَأْخِرُونَ عَنْهُ سَاعَةً وَلاَ تَسْتَقْدِمُونَ (30) وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَن نُؤْمِنَ بِهذا الْقُرْآنِ وَلاَ بِالَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ وَلَوْ تَرَی إِذِ الظَّالِمُونَ مَوْقُوفُونَ عِندَ رَبِّهِمْ یَرْجِعُ بَعْضُهُمْ إِلَی بَعْضٍ الْقَوْلَ یَقُولُ الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا لَوْلاَ أَنتُمْ لَکُنَّا مُؤْمِنِینَ (31) قَالَ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا لِلَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا أَنَحْنُ صَدَدْنَاکُمْ عَنِ الْهُدَی بَعْدَ إِذْ جَاءَکُم بَلْ کُنتُم مُّجْرِمِینَ (32) وَقَالَ الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِینَ اسْتَکْبَروُا بَلْ مَکْرُ الَّیْلِ وَالنَّهَارِ إِذْ تَأْمُرُونَنَا أَن نَّکْفُرَ بِاللَّهِ وَنَجْعَلَ لَهُ أَندَاداً وَأَسَرُّوا النَّدَامَةَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذَابَ وَجَعَلْنَا الْأَغْلاَلَ فِی أَعْنَاقِ الَّذِینَ کَفَرُوا هَلْ یُجْزَوْنَ إِلَّا مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ (33))
اصول دین, مشکل اصلی مردم مکه
سوره مبارکه «سبأ» همانطوری که ملاحظه فرمودید عناصر محوریاش اصول دین است یعنی توحید و وحی و نبوّت است و معاد; زیرا مشکل اصلی مردم مکه همین اصول سهگانه بود وقتی این اصول, تبیین شد آنوقت در مدینه آیاتی که مربوط به مسائل فروع دین است بیان شد.
شرک, مشکل مردم مکه در مباحث توحیدی
در قرآن کریم درباره اصلِ ذات اقدس الهی کمتر بحث شده است یا برای آن است که او بدیهی است و نیازی به استدلال ندارد اصلِ هویّت الهی یا برای اینکه در حجاز محلّ ابتلا نبود آنها اصلِ وجود واجب را میپذیرفتند, توحید واجب را هم قبول داشتند میگفتند ما دو واجب نداریم, توحید خالق کل را هم قبول داشتند دو خالق کل در عالَم نیست, توحید ربوبیت مطلقه را هم قبول داشتند که دو مدبّر کل و مدیر کل در عالم نیست. مشکل اصلی مردم مکه همان ارباب متفرّقه و ربوبیّتهای جزئی بود وگرنه لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ (1)و یا در سوره مبارکه «یونس» دارد اگر از آنها سؤال میکردید که مدبّر آسمان و زمین کیست میگفتند الله, ربوبیّت مطلق, خالقیّت مطلق, مدیریت مطلق, اینها را میگفتند که برای خداست اما ارباب متفرّقه آنکه مشکل انسان را, مشکل دریا را, مشکل صحرا را, مشکل جمادات را, مشکل حیوانات را, اینها را بخواهد حل بکند فرشتگان مخصوص هستند یا مثلاً موجودات دیگر; لذا قرآن کریم درباره اثبات اصل واجب و توحید واجب کمتر آیات نازل کرده است درباره ربوبیت جزئی این اصنام و اوثان سخنی دارد.
1) (1) لقمان/سوره31، آیه25
نفی ربوبیت بتها با درخواست نشان دادن تأثیر آنان
فرمود به من نشان بدهید که از اینها چه کاری ساخته است این نشانهٴ حسّی منظور نیست برای اینکه اینها بتها را میپرستیدند, عابدها محسوس, عبادتها محسوس, معبودها هم محسوس, بتهایی را داشتند, میپرستیدند هم عابدان محسوس بودند, هم عبادتها, هم معبودها. اینکه فرمود: أَرُونِیَ به من نشان بدهید یعنی آن ربوبیت اینها را به ما نشان بدهید که از اینها چه کاری ساخته است قُلْ أَرُونِیَ الَّذِینَ الْحَقْتُم آنها را به الله به عنوان شرکا نشان بدهید که اینها چه کارهاند.
شرک, مشکل بشر درعصر حاضر
مشکل اصلی بشر کنونی هم همین است اینها ممکن است به اصلِ ذات اقدس الهی معتقد باشند اما مشکلشان در ربوبیت است خیال میکنند کار به دست این و آن است «اتباع کلّ ناعق یَمیلون مع کلّ ریح» (1)این مشکل اصلی بشر کنونی هم است قُلْ أَرُونِیَ الَّذِینَ الْحَقْتُم آنها را به الله به عنوان شرکا.
سرّ تکرار کلمه قُل در سوره «سبأ» و «انعام»
مستحضرید در مواردی که ذات اقدس الهی برهان اقامه میکند معمولاً در آن سورهها کلمه قُل زیاد تکرار میشود دهها بار کلمه قُل در سوره مبارکه «انعام» که به تعبیر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) فرمودند این سوره را به جای اینکه ما سوره «انعام» بنامیم میتوانیم آن را سوره «احتجاج» نامگذاری کرد (2)چون این نامها, نامهای بالغلبه است وگرنه همانطوری که قبلاً ملاحظه فرمودید تفسیرهایی که قبل از هزار سال نوشته شده و الآن موجود است در آنها اینچنین است «السورة التی یُذکر فیها الأنعام», (3)بعد برای تخفیف گفتند سوره «انعام» و مانند آن, غالب اینها عَلَم بالغلبه است برای تخفیف ذکر میشود. اسمای حسنای فراوانی در سوره مبارکه «انعام» هست در آنجا قُلْ خیلی تکرار شده است هر کدامش یک حجّت است یعنی اینچنین احتجاج بکن, اینچنین استدلال بکن. در سوره مبارکه «سبأ» هم چندین حجت است در قبال سرفصل هر حجّتی میفرماید اینچنین استدلال بکن; در توحید اینطور بگو, در رسالت اینطور بگو, در معاد اینطور بگو. سرّ تکرار قُل برای تکرار ادلّه و حجج است.
حصر ربوبیت در الله و برهانی نمودن آن با عَزیزٌ حَکیمٌ
قُلْ أَرُونِیَ «أخبرونی» الَّذِینَ الْحَقْتُم آنها را به الله به عنوان شرکا به من نشان بده ربوبیّتشان کجاست بعد جواب میدهد کَلاَّ شما راهی برای ربوبیّت ندارید این بَلْ هُوَ اللَّهُ مفید حصر است الله رب است و لا غیر. برهان مسئله هم عزیز و حکیم بودن اوست مستحضرید اسمای حسنایی که در پایان آیه ذکر میشود برهان مسئله است همانطوری که الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ در پایان آیه 23 دلیل بود, الْفَتَّاحُ الْعَلِیمُ در پایان آیه 26 دلیل بود, الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ هم در پایان آیه 27 دلیل است. خدا عزیز است عزیز به معنای غالب نیست عزیز یعنی آن حقیقت نفوذناپذیر که تفسیر این عزّت هم در آیات قبل گذشت آن سرزمین سخت و محکمی که نفوذناپذیر است میگویند «أرضٌ عزاز» زمینی که کلنگ در آن اثر نمیکند هیچ چیزی اثر نمیکند این نفوذناپذیری را میگویند عزّت, چون انسان نفوذناپذیر در صحنههای نبرد پیروز است لازمهٴ عزّت, ظفر و غلبه است لذا عزیز را به غالب و پیروز تفسیر کردند. اگر خدا عزیز است یعنی در حریم ربوبیّت او کسی راه پیدا نمیکند پس او واحد است و لا غیر, شما دیگران را میخواهید در این حریم راه بدهید بگویید اینها ربّاند نه, خدا عزیز است اینجا جای بیگانه نیست و اینکه راه نمیدهد هم حکیمانه است چون نفوذناپذیریِ او مطابق با حکمت اوست جا برای غیر نیست این الْعَزِیزٌ الْحَکِیمٌ سند توحید ربوبی اوست چه اینکه الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ سند فزع فرشتگان است اگر او علی است او دارای کبریایی است خب فرشتگان در پیشگاه او حریم میگیرند هراساناند چه اینکه مشکلات و داوریها را او حل میکند میشود فَتَّاحٌ عَلِیم, الْفَتَّاحُ الْعَلِیمُ سند مضمون آن آیه است, الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ سند مضمون آیه خودش است الْعَزِیزٌ الْحَکِیمٌ سند مضمون همین آیه 27 است او عزیز است و حکیم. این برای توحید بود.
پذیرش نبوت و معاد, مشکل دیگر مشرکان حجاز و علت آن
مشکل مردم حجاز گذشته از توحید, مسئله نبوت و معاد هم بود آنهایی که بالأخره به پاداشی معتقدند ولو در حدّ تناسخ ممکن است این احساس مسئولیت, آنها را کنترل کند ولی کسی که مرگ را پوسیدن میداند و بعد از مرگ هیچ خبری از مسئولیت نیست نه در امتداد دنیا به نام برزخ و قیامت, نه در بازگشت مجدد به دنیا به عنوان تناسخ; نه آن را قائل است نه این را, خودش را رها میبیند اینکه خودش را رها میکند بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ (1)که در سوره «قیامت» است یعنی اینها هیچ مسئولیتی را قائل نیستند نه در امتداد که به صورت برزخ و معاد است, نه در بازگشت به دنیا که به صورت تناسخ باشد; لذا میخواهند جلویشان باز باشد بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ اگر جلوی او بسته باشد مانعی داشته باشد که نمیتواند هر کاری بکند اگر جلوی او باز باشد هر کاری که دلش میخواست میکند کسی مانع او نیست فرمود اینها بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ میخواهند جلویشان باز باشد آنها که به احد النحوین معتقدند مقداری کنترل میکنند اگر معتقد به برزخ و معاد باشند که خب خیلی کنترل میکنند, اگر معتقد به تناسخ باشند گرچه آن هم بیّنالغی است ولی بالأخره اینها میگویند ما یک پاداش یا کیفری میبینیم لذا رها نیستند اما اینها که نه به آن طرف نه به این طرف به هیچ وجه معتقد نیستند دلشان میخواهد جلویشان باز باشد.
1) (5) قیامه/سوره75، آیه5
دو تفسیر در معنای کافَّةً و تقویت معنای دوم توسط علامه طباطبایی
فرمود: وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا کَافَّةً لِّلنَّاسِ این کَافَّةً را به دو معنا تفسیر کردند یکی اینکه این کَافَّةً صفت است برای «ارسالتاً» که مصدر «أرسلنا» است که زمخشری و امثال زمخشری این معنا را پذیرفتند «و ما أرسلناک الاّ ارسالتاً کافّة للناس» (1)آن وقت این کَافَّةً یعنی عامّه, کافّه مردم یعنی عامّه مردم. ما یک رسالت عمومی داریم همگانی و همیشگی, هم از نظر مردم, افراد و مصداق, کلی است هم از نظر زمان, دائم است کلیّت و دوام باعث همگانی و همیشگی بودن این وحی و رسالت است. تفسیر دوم این است که این کَافَّةً از کَفّ است کَفّ یعنی منع «ما أرسلناک الاّ مانعاً للناس عن العصیان و الطغیان» (2)و شاهدش هم همان بَشِیراً وَنَذِیراً است اگر «کافّ» از «کَفّ» یعنی «مَنَع» است تاء آن برای مبالغه است نظیر تاء علامه, تاء نصّابه, تاء راویة و مانند آن; یعنی تو جلوی بدیِ همه مردم را میگیری. به هر تقدیر یا کَافَّةً یعنی عامّه که وصف ارسال و رسالت است که «رسالة عامّة, ارسالتاً عامّة» یا نه, وصف رسول است که تو کافّی, مانعی, جلوی رذایل را میگیری منتها همانطوری که به کسی که خیلی عالِم است میگویند علاّمه, به کسی که در جلوگیری از رذایل خیلی تلاش و کوشش میکند میگویند «کافّه» وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا کَافَّةً لِّلنَّاسِ که این دومی را سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) تقویت میکند و بَشِیراً وَنَذِیراً را هم شاهد میآورد (3)بَشِیراً وَنَذِیراً در برابر فضایل, بشارت میدهی در برابر رذایل, انذار و بیم میدهی.
عدم علم اکثر مردم بر رسالت پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و مأموریت او
وَلکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ یَعْلَمُونَ نمیدانند که رسالتی هست. بسیاری از مردم، حیوانِ بالفعلاند و انسان بالقوّه, تمام و تلاش و کوشش خود را در همین مرز حیوانیّت خلاصه میکنند چیزی هم در دستشان نمیماند. فرمود اکثری مردم اینطورند و تو جلوی فساد را هم میگیری. پرسش: اگر کافّه را به معنای مانع گرفتیم در مقابلش معنای جاذبه باید باشد.
پاسخ: نه, کَفّ یک معنا دارد اگر تاء کافّةً تاء تأنیث باشد نه تاء مبالغه و صفت باشد برای «رسالةً» یا «ارسالتاً» همان معنای «جامعةً» را دارد «ما أرسلناک إلاّ رسالةً جامعة أو إرسالةً جامعة» که دیگر تاء آن تاء تأنیث است چون صفت است برای رسالة یا ارسالة و معنی جامعیّت را میرساند تعبیر اینکه میگویند کَافَّةً لِّلنَّاسِ هم با همین هماهنگتر است.
بررسی دو معنای ارائه شده و تناسب آیه با آن
پرسش: وجه استشهاد به بَشِیراً وَنَذِیراً چیست؟
پاسخ: چون ما برای همه فرستادیم این بَشِیراً وَنَذِیراً برای رسالت است فرستادیم که چه کار بکنید. اگر کافّة آنطوری که سیدناالاستاد میفرمایند به معنی مانع باشد, مانع از رذایل است چطوری منع میکنی برای اینکه تشویق میکنی به بهشت، ترغیب میکنی به بهشت, ترهیب میکنی از جهنم, از این جهت جلوی رذایل را میگیری; کفّ از رذایل، به تبشیر و انذار است اما آنکه زمخشری و امثال زمخشری میگویند, میگویند معنا این است که ما تو را با این دو صفت برای جوامع بشری فرستادیم یکی اینکه نسبت به فضایل بشارت بدهی یکی اینکه نسبت به رذایل انذار بکنی با هر دو تناسب دارد وَلکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ یَعْلَمُونَ.
حالا این رسول میآید بشارت میدهد به بهشت و انذار میکند از دوزخ.
پرسش مشرکان از زمان برپایی معاد
از اینجا مسئله معاد مطرح میشود آنها سؤال میکنند که چه وقت, چون خود دنیا که جای برای تبشیر و انذار نیست خیلی از افرادند که تبهکارانه به سر میبرند کسی کیفر نمیدهد, خیلی از محروماناند که رنجورانه به سر میبرند به پاداششان نمیرسند این زمان پاداش و کیفر چه وقت است یعنی معاد چه وقت است وَیَقُولُونَ مَتَی هذَا الْوَعْدُ این وَعد در برابر وعید نیست این وعد, جامع است هم وعد را شامل میشود هم وعید را; این وعده تبشیری, وعید انذاری نسبت به مؤمن و فاسق چه وقت انجام میشود مَتَی هذَا الْوَعْدُ اگر راست میگویید که معادی هست چه وقت است تاریخش چه وقت است.
احتجاج الهی در پاسخ مشرکان به بیزمان و مکان بودن معاد
پاسخش این است که قُلْ احتجاج الهی است قُل لَکُم میعَادُ یَوْمٍ روزی فرا میرسد که تاریخ در آن روز رخت برمیبندد اینچنین نیست که تاریخ هجری شمسی یا قمری یا تاریخ میلادی ادامه پیدا کند به مقطعی برسد به نام معاد, «چه وقت» و «کجا» سؤال از زمان و مکان است اگر زمان برچیده شد, مکان برچیده شد سؤال از «چه وقت» و «کجا» جا ندارد «چه وقت» رخت برمیبندد برای اینکه یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ (1)الآن که زمین به دور شمس میگردد ما چه وقت داریم یعنی زمان داریم, الآن که زمینی هست و آسمانی هست «کجا» داریم اما وقتی وَالْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ (2)شد, اگر وَالسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ (3)شد, آسمانها طومارشان برچیده شد, زمین بساطش برچیده شد نه جا برای چه وقت هست نه جا برای کجا, سؤال راه ندارد فرمود بالأخره مقطعی هست که شما آن مقطع را ادراک خواهید کرد.
اِخبار قرآن به حتمی بودن معاد و نفی تقدیم و تأخیر و مهلت آن
اگر در آن مقطع استمهال بکنید, مهلت بخواهید جا برای مهلت نیست الآن که استعجال میکنید که میگویید زود بیاید ما ببینیم جا برای عجله نیست یک مقطع خاصّی است که تقدّمش محال, تأخّرش محال, شما میعادی دارید که آن لَا تَسْتَأْخِرُونَ عَنْهُ سَاعَةً یعنی یک لحظه که اگر بگویید «أخّرنا» فرصت بدهید ما توبه کنیم جا برای تأخیر و فرصت نیست جا برای اِمهال نیست چه اینکه جا برای اِعجال هم نیست لَا تَسْتَأْخِرُونَ عَنْهُ سَاعَةً وَلاَ تَسْتَقْدِمُونَ.
تشابه مرگ با معاد در نفی تقدیم و تأخیر و مهلت
در جریان اَجل هم همینطور است فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لاَ یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ یَستَقْدِمُونَ (1)تأخیر نمیشود روشن است, تقدیم نمیشود یعنی چه؟ خب چیزی که وقتش نرسید یقیناً جا برای آمدن آن نیست اینکه میفرماید تقدیم نمیشود یعنی چه؟ میفرماید همانطوری که تقدیم محال است همانطوری که در ذهن شماست آن ذهن سائل که میگوید چیزی که وقتش نرسیده جا برای آمدن آن نیست این سؤال, سؤال حقّی است پاسخ این است که همانطوری که در ذهنتان است که چیزی که وقتش نرسیده یعنی قبل از وقت بخواهد حاصل بشود محال است تأخیرش هم مثل تقدیم محال است برای استحاله تأخیر محال بودن تقدیم را ذکر کردند این در مسئله مرگ هست, در مسئله معاد هست, در مسئله مرگ, تقدیم محال است یعنی چیزی که وقتش نرسیده چطور حاصل بشود میفرماید همانطوری که میدانید تقدیم محال است بدانید تأخیرش هم محال است که وِزان تأخیر مثل وِزان تقدیم, استحاله است در جریان معاد هم همینطور است فرمود: لَا تَسْتَأْخِرُونَ عَنْهُ سَاعَةً وَلاَ تَسْتَقْدِمُونَ آنگاه شما با کلّ هویّتتان در آن روز حضور پیدا خواهید کرد.
1) (12) اعراف/سوره7، آیه34
توحید و نبوت و معاد, سه اصل مورد ابتلای مردم مکه
این پس مسئله معاد شد آیه قبل مربوط به مسئله وحی و نبوت بود آیه اسبق هم مربوط به مسئله توحید بود توحید و وحی و نبوّت و معاد این اصول سهگانه دین محلّ ابتلای مردم مکه بود این آیات درباره این سه اصل سخن میگوید و اگر ذات اقدس الهی مسئله توحید را برای آنها تبیین میکند آن وقت ربوبیّت, آن دو مسئله را هم به همراه دارد.
اثبات نبوت و معاد با ربوبیت الهی
اگر خدا رب است باید بپروراند, پرورش انسان به قانون است انسان را با چه چیزی بپروراند, جز قانون, جز احکام, جز آداب, جز سنن چیز دیگری عامل پرورش انسان نیست. دام را یک نحو میپرورانند, طیور را نحو دیگر میپرورانند, درختان را یک نحو دیگر میپرورانند, انسان را از راه قانون میپرورانند قانون الهی همان دین است و وحی و نبوّت است اگر او رب است که است, اگر او باید بپروراند که میپروراند, تدبیر انسان و پرورش انسان فقط از راه دین است آن وقت وحی و نبوّت میشود حق, وحی و نبوّت که حق شد یک پاداش و کیفری هم دارد دنیا جای پاداش و کیفر نیست دنیا جای آزمون است و امتحان الهی.
مشرکان حجاز نافی نبوّت عامه بر خلاف یهود و نصارا
دوباره حرف آنها را نقل میکند در بین مردم حجاز این امر روشن شد که ذات اقدس الهی در کُتب آسمانی انبیای پیشین مسئله وحی و نبوّت حضرت رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را بشارت داد مشرکان حجاز این حرف را میزدند وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَن نُؤْمِنَ بِهذا الْقُرْآنِ وَلاَ بِالَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ اینها با اصل وحی و نبوّت مخالف بودند هم اصل نبوّت و وحی را قبول نداشتند میگفتند مگر میشود انسان از طرف خدا رسالت داشته باشد اگر رسالتی هست باید فرشته باشد و هم مشکل دیگر داشتند که وحی و نبوّتِ تورات و انجیل را هم قبول نداشتند چون در آن کتابهای آسمانی جریان بشارت حضرت ختمی نبوّت(علیه و علی آله آلاف التحیّة والثناء) هم آمده است لذا میگفتند ما نه به قرآن ایمان داریم, نه به کتابهایی که قبل از آن است اینها مشکلشان نبوّت خاصه نبود مسیحیها که اسلام را نمیپذیرفتند, یهودیها که نمیپذیرفتند و نمیپذیرند مشکلشان نبوّت خاصّه است وگرنه اصل نبوّت عامه را قبول دارند, اصل وحی و نبوّت را قبول دارند, نبوّت حضرت عیسی را مسیحیها قبول دارند, نبوّت حضرت موسی را کلیمیها قبول دارند اما اینها با اصل نبوّت مشکل جدّی دارند میگویند اگر رسالتی هست باید فرشته باشد مگر بشر میتواند به مقامی برسد که از خدای سبحان پیام بگیرد این همان مادیاندیشی مشرکان حجاز بود وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَن نُؤْمِنَ بِهذا الْقُرْآنِ وَلاَ بِالَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ.
اخبار قرآن به توقف مشرکان در قیامت و سؤال از مسئولیّتها
بعد ذات اقدس الهی به رسولش میفرماید اینها که امروز اینطور مانعتراشی میکنند صحنهای فرا میرسد که ای کاش تو آن را میدیدی و شاید الآن هم باطن آنها را ببینی که اینها همهشان مضطرب و نادماند (یک) همه اینها عُذرها را به گردن دیگری میاندازند میگویند تو باعث شدی (دو) وَلَوْ تَرَی إِذِ الظَّالِمُونَ مَوْقُوفُونَ عِندَ رَبِّهِمْ اینها راه برای رفتن ندارند درباره اینها میفرماید: وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُولُونَ (1)اینها را بازداشت کنید موقوفاً یعنی بازداشت شدن.
مشاهده اسمای جلالی توسط مشرکان و کوری آنان از اسمای جمالی
وَلَوْ تَرَی إِذِ الظَّالِمُونَ مَوْقُوفُونَ عِندَ رَبِّهِمْ البته اسمای جلاله الهی را میبینند, جهنم را میبینند, رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا (2)میگویند اما بهشت را, انبیا را, اولیا را, فرشتگان رحمت را نمیبینند اینکه فرمود: نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَعْمَی (3)یعنی اینها اعمای از مشاهده جمال الهی, فرشتهها, انبیا و مانند آن هستند وگرنه رذایل را که در دنیا میدیدند, کیفر رذایل را که جهنم است کاملاً میبینند. تبیین نزاع مستضعف با مستکبر در صحنه قیامت و جهنم
إِذِ الظَّالِمُونَ مَوْقُوفُونَ عِندَ رَبِّهِمْ یَرْجِعُ بَعْضُهُمْ إِلَی بَعْضٍ الْقَوْلَ با یکدیگر به نزاع برمیخیزند این میگوید تو باعث شدی, آن میگوید من تقصیری ندارم تو خودت میخواستی این کار را نکنی. این نزاع بین مستضعف و مستکبر است بین عالی و دانی است که چند بار در سایر سوَر این قسمت مطرح شد یَقُولُ الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا لَوْلاَ أَنتُمْ لَکُنَّا مُؤْمِنِینَ اینها وقتی وارد جهنم میشوند کُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهَا (4)قبل از صحنه قیامت هر کدام, دیگری را متهم میکنند که شما باعث شدی در خود جهنم هم یکدیگر را متهم میکنند که شما باعث شدی, مستضعفین به مستکبرین میگویند شما باعث شدید که ما به این روز سیاه مبتلا بشویم یَقُولُ الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا لَوْلاَ أَنتُمْ لَکُنَّا مُؤْمِنِینَ.
تشابه پاسخ شیاطینالانس با ابلیس به تبهکاران مستضعف
مستکبرین در جواب میگویند که ما هیچ علّیتی برای تبهکاری شما نداریم راه باز بود اینها جزء شیاطینالانس هستند حرفهای این شیاطینالانس با آن ابلیس اصلی یکی در میآید ابلیس اصلی میگوید من دعوت کردم شما خواستید نیایید من غیر از دعوت یعنی وسوسه, کار دیگری نکردم عقل و فطرت از درون، شما را دعوت کردند, انبیا و اولیای معصومین(علیهم السلام) از بیرون شما را دعوت کردند خب شما میخواستید به آن دعوتها پاسخ بدهید. همان حرف را مستکبران ابلیسصفت به مستضعفان میگویند: قَالَ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا لِلَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا أَنَحْنُ صَدَدْنَاکُمْ عَنِ الْهُدَی بَعْدَ إِذْ جَاءَکُم در دنیا که هدایتی را معتقد نبودند در آخرت که برایشان روشن شد که میگویند: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا میفهمند وحی و نبوّت, هدایت بود. در قیامت به مستضعفان میگویند این هدایت الهی در دنیا به شما رسیده است ما که جلوی شما را نگرفتیم ما دعوت کردیم ما لانه فساد و مرکز فساد درست کردیم شما میخواستید نیایید أَنَحْنُ صَدَدْنَاکُمْ عَنِ الْهُدَی بَعْدَ إِذْ جَاءَکُم بَلْ کُنتُم مُّجْرِمِینَ خود شما تبهکار بودید اهل جُرم بودید به دنبال ما راه افتادید.
متّهم ساختن مستکبرین توسط تبهکاران به مکر شبانهروزی
مستضعفین در قبال این حرف مستکبرین میگویند تنها این نبود که شما مرکز فساد درست کردید آن توطئههای شبانهروزی شما سهم تعیینکنندهای در انحراف ما داشت وَقَالَ الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِینَ اسْتَکْبَروُا بَلْ مَکْرُ الَّیْلِ وَالنَّهَارِ شما تنها مرکز فساد باز نکردید, نقشههای شبانهروزی شما پس چه بود, انحرافاتی که از راههای گوناگون دامنگیر ما کردید پس چه بود شما روز نقشه کشیدید, شب مکر کردید, شب نقشه کشیدید روز مکر کردید که ما را به دام بیندازید بَلْ مَکْرُ الَّیْلِ وَالنَّهَارِ إِذْ تَأْمُرُونَنَا أَن نَّکْفُرَ بِاللَّهِ وَنَجْعَلَ لَهُ أَندَاداً وَأَسَرُّوا النَّدَامَةَ.
دلیل پذیرفته نشدن توجیه تبهکاری مستضعفین در برابر مستکبرین
اگر مَکْرُ الَّیْلِ وَالنَّهَارِ از طرف ابلیسِ اِنسی و جنّی هست, هدایت لیل و نهار هم از روحانیت است, مبلّغان الهی است, شهدا و صلحا و صدّیقین است اینها هم لیل و نهار شما را هدایت کردند چرا به آن طرف رفتید. در بحثهای قبل همان آیه که دارد وقتی دوزخیان وارد جهنم شدند کُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهَا در آن صحنه مستضعفان به خدا عرض میکنند پروردگارا! فَآتِهِمْ عَذَابَاً ضِعْفاً مِنَ النَّارِ عذاب مستکبران را دو برابر بکن برای اینکه آنها گمراه شدند (یک) ما را گمراه کردند (دو) دو گناه کردند باید دو کیفر ببینند ما فقط گمراه شدیم, جواب قرآن نسبت به مستضعفان دوزخی این است که لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَلکِن لاَ تَعْلَمُونَ (1)شما هم دو گناه کردید عذاب شما هم دوتاست منتها بررسی نکردید آنها دو گناه کردند یکی ضلالت بود یکی اضلال, خودشان بیراهه رفتند تبلیغ سوء هم کردند شما را هم به بیراهه دعوت کردند شما هم دو گناه کردید یکی اینکه اصلِ معصیت را مرتکب شدید, یکی اینکه درِ خانه اهل بیت را بستید شما رهبران الهی را رها کردید به دنبال دیگری رفتید شما هم یک کار نکردید شما هم دو گناه کردید لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَلکِن لاَ تَعْلَمُونَ شما حسابگر نبودید اگر حساب میکردید میفهمیدید شما هم دو معصیت کردید. لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَلکِن لاَ تَعْلَمُونَ در آن بحثها گذشت لذا در اینجا خودشان گفتند: بَلْ مَکْرُ الَّیْلِ وَالنَّهَارِ اما وَأَسَرُّوا النَّدَامَةَ در درونشان آن ندامت و پشیمانی هست تنها نوح(سلام الله علیه) نبود که گفت من اینها را خواندم دَعَوْتُ قَوْمِی لَیْلاً وَنَهَاراً (2)عرض کرد خدایا من نُه قرن و نیم اینها را لیل و نهار خواندم فرمایش نوح همین است انبیای دیگر هم همین کار را کردند لیل و نهار خواندند اگر بیگانهها و دیگران نقشه شبانهروزی داشتند, رهبران الهی هم رنج و تلاش و کوشش شبانهروزی داشتند اینها هم هدایت لیل و نهار داشتند لذا در نتیجه, این مستضعفان مثل مستکبران آن پشیمانی را در درونشان رازگونه حفظ کردند فهمیدند اشتباه کردند هم حق برایشان روشن میشود و هم راهی برای بهانهجویی ندارند.
علت مضاعف بودن عذاب مستضعفین و تشابه آن با مستکبرین
پرسش: عذاب برای مستضعفین...
پاسخ: آنجا در آن آیه که فرمود: لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَلکِن لاَ تَعْلَمُونَ بحثش گذشت در آنجا مبسوطاً بیان شد که ذات اقدس الهی توضیح میدهد که شما هم دو گناه کردید آنها هم دو گناه کردند, آنها دو گناهشان یکی ضلالت بود یکی اضلال; شما دو گناهتان یکی ضلالت بود یکی اینکه رهبران کفر را به رهبران الهی ترجیح دادید شما هم دو کار کردید خب این همه انبیا و اولیا و اهل بیت(علیهم السلام) آمدند برای شما بیّنالرشد شد که اینها هدایتگر الهیاند اینها حجّت الهیاند شما عمداً درِ خانه آنها را بستید اینطور نیست که اگر مستضعفی به دنبال مستکبر برود فقط یک گناه کرده باشد فرمود: لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَلکِن لاَ تَعْلَمُونَ شما حساب نکردید. اینجا فرمود: وَأَسَرُّوا النَّدَامَةَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذَابَ متنِ عمل را میبینند که به صورت شعله در آمده.
پیچیدگی اسرار قیامت سبب دشواری تصوّر و تصدیق آن
حالا اسرار قیامت آنقدر پیچیده است که برخی از اینها تصوّرش دشوار است چه رسد به تصدیق اما آن مقداری که صریحاً قرآن بیان کرده روشن است در سوره مبارکه «جن» فرمود در جهنم سوخت و سوز هست, هیزم هست اما هیزم جهنم عین وجود همین ظالمان است که وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً (1)قاسِط از قَسط است قَسط به معنی ظلم است در قبال قِسط که نزدیک عدل است. فرمود: وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً یعنی همین آدم ظالم, هیزم جهنم است گُر میگیرد حالا از جنگل هیزم میآورند یا نه آن را لست أدری اما این را که قرآن بالصراحه بیان میکند فرمود حصب جهنم, سنگریزه جهنم تبهکاراناند, مشرکیناند و بتهای آنها إِنَّکُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ (2)اگر فرمود: وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ (3)اینها را مشخص کرده است.
مشاهده باطن اعمال در قیامت سبب شرمساری تبهکاران
بنابراین وقتی انسان میبیند که خودش دارد گُر میگیرد و همان عملِ او به این صورت در آمده است خب وَأَسَرُّوا النَّدَامَةَ میشود وَأَسَرُّوا النَّدَامَةَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذَابَ وَجَعَلْنَا الْأَغْلاَلَ فِی أَعْنَاقِ الَّذِینَ کَفَرُوا بعد به این صورت ذکر کرد فرمود این عذابی که اینها میبینند این غُلی که در گردن آنها هست چیزی جز عمل اینها نیست هَلْ یُجْزَوْنَ إِلَّا مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ نه «بما کانوا», «بما کانوا» نیست عین عمل است که به صورت غُل در میآید, هَلْ یُجْزَوْنَ إِلَّا مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».
موضوع: تفسیر آیات 31 تا 37 سوره سبأ
وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَن نُؤْمِنَ بِهذا الْقُرْآنِ وَلاَ بِالَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ وَلَوْ تَرَی إِذِ الظَّالِمُونَ مَوْقُوفُونَ عِندَ رَبِّهِمْ یَرْجِعُ بَعْضُهُمْ إِلَی بَعْضٍ الْقَوْلَ یَقُولُ الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا لَوْلاَ أَنتُمْ لَکُنَّا مُؤْمِنِینَ (31 قَالَ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا لِلَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا أَنَحْنُ صَدَدْنَاکُمْ عَنِ الْهُدَی بَعْدَ إِذْ جَاءَکُم بَلْ کُنتُم مُّجْرِمِینَ (32) وَقَالَ الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِینَ اسْتَکْبَروُا بَلْ مَکْرُ الَّیْلِ وَالنَّهَارِ إِذْ تَأْمُرُونَنَا أَن نَّکْفُرَ بِاللَّهِ وَنَجْعَلَ لَهُ أَندَاداً وَأَسَرُّوا النَّدَامَةَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذَابَ وَجَعَلْنَا الْأَغْلاَلَ فِی أَعْنَاقِ الَّذِینَ کَفَرُوا هَلْ یُجْزَوْنَ إِلَّا مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ (33) وَمَا أَرْسَلْنَا فِی قَرْیَةٍ مِن نَذِیرٍ إِلَّا قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُم بِهِ کَافِرُونَ (34) وَقَالُوا نَحْنُ أَکْثَرُ أَمْوَالاً وَأَوْلاَداً وَمَا نَحْنُ بِمُعَذَّبِینَ (35) قُلْ إِنَّ رَبِّی یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ وَیَقْدِرُ وَلکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ یَعْلَمُونَ (36) وَمَا أَمْوَالُکُمْ وَلاَ أَوْلاَدُکُم بِالَّتِی تُقَرِّبُکُمْ عِندَنَا زُلْفَی إِلَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً فَأُولئِک لَهُمْ جَزَاءُ الضِّعْفِ بِمَا عَمِلُوا وَهُمْ فِی الْغُرُفَاتِ آمِنُونَ (37))
رازقیت, لازمه توحید و تقسیم آن به روحی و بدنی
در سوره مبارکه «سبأ» که در مکه نازل شد سه مسئله، عنصر محوری این سوره را تشکیل میدهد: یکی توحید, یکی وحی و نبوت یکی معاد; گرچه خطوط کلی اخلاق و حقوق هم مطرح است در جریان توحید فرمود لازمهٴ توحید, تأمین رزق مردم است رزق اعم از رزق بدنی است که خوراکی و پوشاکی و مانند آن است و رزق روحی که وحی و نبوّت و علوم آسمانی است; لذا جریان ارسال انبیا جزء رزق مردم است و ذات اقدس الهی از آن جهت که رازق است برای مردم پیامبر میفرستد.
لازمه ربوبیت, فرستادن رزق روحی در پرورش بشر
لازمهٴ ربوبیّت, ارسال رسول است همان بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که برای فرزندش نامه نوشتند که اگر خدا - معاذ الله - شریک میداشت, آن شریک هم پیامبری میفرستاد (1)از همین باب است; زیرا لازمه ربوبیت, پروراندن بشر است بشر تنها با رزق بدنی پرورانده نمیشود با رزق روحی که وحی و نبوّت است پرورش مییابد, اگر خدا رازق است باید رزق ارواح بشر را هم بدهد تنها رزقِ روحی بشر, وحی الهی است, دستور الهی است; لذا مسئله نبوت را در کنار ربوبیت ذکر میکند.
الحاد حقیقت شرک مشرکان
بعد از بازگو کردن این سه مطلب یعنی توحید, وحی و نبوت و معاد میفرمایند اینها در دنیا حرفی برای گفتن ندارند مشرکان به حسب ظاهر مشرکاند ولی در واقع ملحدند زیرا برای خدا شریکی قائلاند که این شریک, صنم و وثن و مانند آن است و در معاد هم میگویند إِذْ نُسَوِّیکُم بِرَبِّ الْعَالَمِینَ (2)به اصنام و اوثانشان خطاب میکنند که ما شما را مساوی با ربّالعالمین دانستیم خب این مساوات اگر به این معناست که این اصنام و اوثان یا آن قدّیسین بشر نظیر عیسی(سلام الله علیه) یا فرشتهها - معاذ الله - شبیه الله هستند, خب اینها که شبیه الله نیستند, الله را شبیه اینها میدانند بازگشتش به انکار ربوبیت است برای اینکه آنکه شبیه صنم و وثن است یا شبیه انسان و فرشته است که دیگر خدا نیست گرچه ظاهراً مشرکان خیال میکنند که به خدا معتقدند ولی در واقع منکر پروردگارند برای اینکه آنکه آنها معتقدند خدا نیست آنها خدایی معتقدند که شبیه فرشته است یا فرشته, شبیه اوست إِذْ نُسَوِّیکُم بِرَبِّ الْعَالَمِینَ به معبودهایشان خطاب میکنند که ما شما را مساوی با ربّالعالمین دانستیم خب اینها که مساوی ربّالعالمین نیستند ربّالعالمینی که مساوی اینها بشود, میشود موجود امکانی، دیگر ربّالعالمین نیست پس در حقیقت مشرکان, ملحدند منتها نمیفهمند.
خلط بین تکوین و تشریع, علت شرک رهبران شرک
راز شرک اینها هم مشکل علم حصولی و علم حضوری و اینها نیست مشرکان دو گروه بودند: گروهی مقلِّد بودند, گروهی رهبران شرک بودند آنها که مقّلد بودند قبول و نکول آنها به رأی اثبات و نفی نیاکانشان است چیزی را قبول میکنند که نیاکانشان بپذیرند میگویند: إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ, (1)چیزی را نفی میکنند که نیاکانشان نپذیرفته باشند مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ (2)اگر به این مقلّدان بگویید چرا این مطلب را میپذیرید, میگویند: إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ اگر سؤال کنید چرا فلان مطلب را نفی میکنید, میگویند: مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ پس معیار قبول و نکول و تصدیق و تکذیب مقلّدان, کارِ رهبران آنهاست رهبران آنها هم در اثر خلط بین تکوین و تشریع گرفتار شدند.
استدلال رهبران شرک در حق جلوه دادن آن
آنها استدلالشان این است که لَوْ شَاءَ اللّهُ مَا أَشْرَکْنَا وَلاَآبَاؤُنَا (3)به حسب ظاهر معتقد بودند که خدایی هست و قادر مطلق است میگویند خدا هست و قادر مطلق است و کارِ ما را و وضع ما را میبیند اگر این کار ما بد باشد خب جلویش را میگیرد لَوْ شَاءَ اللّهُ مَا أَشْرَکْنَا وَلاَآبَاؤُنَا به صورت قیاس استثنایی هم مغالطهای را تنظیم کردند چون خدا قادر است و عالِم است و میتواند جلوی بدی را بگیرد و جلوی کار ما را نگرفت و نمیگیرد معلوم میشود کار ما حق است این خلط بین تشریع و تکوین است.
آزادی انسان در نظام تکوین و راهنمایی او در نظام تشریع
فرمود ما در نظام تکوین، اینها را آزاد گذاشتیم در نظام تشریع گفتیم چه چیزی بد است, چه چیزی خوب است, چه چیزی باید, چه چیزی نباید, چه چیزی جهنم دارد, چه چیزی بهشت دارد, ما اگر جلوی اینها را بگیریم که میشود جبر, در نظام تکوین لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ, (1)قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ, (2)وَهَدَیْنَاهُ النَّجْدَیْنِ (3)و آیات دیگر, یعنی انسان آزاد است اما در نظام تشریع, بنده است محرّماتی دارد, واجباتی دارد, چه چیزی بر او واجب است چه چیزی بر او حرام است, پس آن خلط تکوین و تشریع, رهبران شرک را وادار کرده آن حرف نابجا را بزنند این تقلید کورکورانه, مقلّدان را وادار کرده که تصدیق و تکذیبشان را با آن بیان بازگو کنند.
نزاع تبهکاران در جهنم و مقصّر دانستن ابلیس و یکدیگر
فرمود اینها وقتی به جهنم رفتند حرفها را به هم برمیگردانند این یکی میگوید تو مقصّر بودی, آن یکی میگوید من مقصّر نبودم تو خودت مقصّر بودی. در دوزخ این منازعه هست مبسوطش در سوره مبارکه «اعراف» گذشت که کُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهَا تبهکاران از چند راه به دنبال بهانه هستند.
الف: تبیین مقصّر دانستن ابلیس و پاسخ او در سوره «ابراهیم»
گاهی ابلیس را بهانه قرار میدهند گفتگویشان با ابلیس در سوره مبارکه «ابراهیم» مطرح شد (4)ابلیس میگوید من کاری نکردم این همه انبیا و اولیا, صحف آسمانی آوردند این صحیفه آسمانی هر صفحهاش دعوتنامه است خب دعوت الهی بود, فرشتهها بودند, انبیا بودند, اولیا بودند, ائمه بودند, معصومین بودند میخواستید بروید من هم یک دعوتنامه نوشتند, دعوتنامه من به صورت وسوسه و اینهاست, دعوتنامه آنها به صورت الهام است به صورت فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا (5)است به صورت کتاب آسمانی است خب میخواستید نیایید, پس در سوره مبارکه «ابراهیم» روشن شد که اینها حرفی برای گفتن ندارند.
ب: بیان مناظره پیروان با رهبران و پاسخ آنان در سوره «اعراف»
گفتگو و منازعه و مناظره اینها با رهبران شرک در سوره مبارکه «اعراف» هست در همین سوره «سبأ» هست که اینها میگویند مستکبران باعث شدند ما به ضلالت افتادیم آنها هم ضال بودند هم مُضلّ, ما در اثر اضلال آنها, تبلیغ سوء آنها به دام افتادیم, مستکبران میگویند نه خیر, شما کاملاً مختار بودید اینطور نبود که حرفِ ما, شما را مجبور کرده باشد انبیا آمدند, اولیا آمدند قَد تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ (1)محقَّق شده است برای شما روشن شده است حق چیست اما به دنبال ما راه افتادید اینچنین نیست که شما بر ما فضلیت داشته باشید, ما گناهمان بیشتر بوده و جُرم ما بیشتر باشد نه خیر ما هم دو گناه داشتیم یکی ضلالت خود, یکی اضلال شما; شما هم دو گناه دارید یکی ضلالت خودتان, یکی تقدیم ما بر رهبران الهی; شما هم دو گناه کردید منتها حالا نمیدانید.
ج: اتّهام و تبرّی دوستان از یکدیگر
بخشی از مناظره اینها با دوستان آنهاست چون اینها دوستان یکدیگر بودند و با هم معصیت میکردند هیچ کدام دیگری را نمیتواند متهم کند که تو باعث شدی ولی از یکدیگر تبرّی میجویند الْأَخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِینَ (2)سومین بخش ناظر به آنهاست آنها هیچ کدام یکدیگر را متهم نمیکنند که تو باعث شدی ولی میگویند تو دوست بدی بودی دشمن یکدیگر میشوند همینها که با هم در مجلس گناه شرکت میکنند اینها خلیل مجلس گناهاند عدوّ یوم القیامه هستند بنابراین در سه بخش از آیات قرآن کریم تبرّی و بیزاری تبهکاران مطرح است یکی اینکه از ابلیس تبرّی میجویند میگویند تو باعث شدی ابلیس میگوید من باعث نشدم, یکی اینکه تبرّیشان از رهبران کفر است که آنها در حقیقت شیاطینالانس هستند آنها هم میگویند ما باعث نشدیم, بخش سوم آن خُلّت بیجاست که با هم معصیت میکردند تبرّی دارند; منتها آنجا یکدیگر را متّهم نمیکنند که شما باعث شدی; ولی دشمن یکدیگر میشوند الْأَخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِینَ در این بخش فرمود اینها در قیامت حرفها را به یکدیگر برمیگردانند.
تبیین آزادی انسان در نظام تکوین و اجبار او در نظام تشریع
پرسش: این لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ که در... .
پاسخ: این تکوین است, انسان آزاد است.
پرسش: بشر تکویناً آزاد نیست تشریعاً آزاد است.
پاسخ: تشریعاً - معاذ الله - آزاد باشد که میشود اباحهگری; یعنی تکویناً, ولی خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ این بگیر و ببند برای چیست پس.
پرسش: از فرمایش حضرتعالی استفاده میشود که بشر به دو منادی مخاطب است.
پاسخ: انسان در نظام تکوین آزاد است هر راهی را میخواهد انتخاب کند مجبور نیست کمال در این است که آزاد باشد اما در نظام تشریع الاّ ولابد باید واجبات را انجام بدهد محرّمات را ترک کند خب اگر - معاذ الله - در نظام تشریع لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ باشد این خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ (1)پس برای چیست, این بگیر و ببندها پس برای چیست.
پرسش: به شرط اینکه آن فرد قادر باشد این راه را انتخاب کند یا انتخاب نکند.
پاسخ: آن میشود تکوین یعنی دو راه برایش مشخص است هر دو راه را میتواند انتخاب کند منتها انبیا گفتند راه خوب را انتخاب کن, عقل گفت راه خوب را انتخاب بکن, اهل بیت گفتند راه خوب را انتخاب بکن از طرف خدا, در نظام تکوین, انسان موجودی است دو بُعدی، هر راهی را خواست میتواند طی کند هیچ جبری در کار نیست این نشانه کمال است که انسان آزادانه راهی را انتخاب کند ولی در نظام تشریع الاّ ولابد باید راه حق را انتخاب کند. این خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ معلوم میشود در نظام تشریع الاّ ولابد باید طرف انبیا را برود.
1) (13) سوره حاقه, آیات 30 و 31
تصویر قرآنی سرنوشت تبهکاران در قیامت
در آیه 31 به صورت فعل مضارع فرمود: وَلَوْ تَرَی به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) خطاب میکند که تو میبینی وَلَوْ تَرَی إِذِ الظَّالِمُونَ مَوْقُوفُونَ عِندَ رَبِّهِمْ همهاش در این آیه به صورت فعل ماضی است یَرْجِعُ بَعْضُهُمْ إِلَی بَعْضٍ الْقَوْلَ یَقُولُ الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا لَوْلاَ أَنتُمْ لَکُنَّا مُؤْمِنِینَ بعد در آیه 32 همه اینها به صورت فعل ماضی است تعبیر از آن به فعل ماضی برای اینکه مستقبل محقّقالوقوع در حکم ماضی است آن وقت به جای اینکه بفرماید: «یقول الذین» میفرماید: قَالَ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا لِلَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا أَنَحْنُ صَدَدْنَاکُمْ عَنِ الْهُدَی بَعْدَ إِذْ جَاءَکُم این صحیفههای الهی, دعوتنامه است آن فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا دعوتنامه است برای شما حق آمده است قَد تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ شده است خب میخواستید حرف ما را گوش ندهید بَعْدَ إِذْ جَاءَکُم یک وقت است کسی در اثر جهل به موضوع, جهل به حکم, خطا, سهو, نسیان, اضطرار, الجا, اجبار به گناه تن در داد که بر اساس حدیث رفع گناه نیست «رفع عن امّتی تسع» (1)اینها که گناه نیست اما اگر کسی عالماً عامداً به طرف گناه رفته است کیفر میبیند مستکبران به مستضعفان میگویند حق به طرف شما آمد, نصاب بلوغ را گذراند بنابراین بَلْ کُنتُم مُّجْرِمِینَ.
سخن بهشتیان و جهنمیان هنگام ورود به آن
در سوره مبارکه «اعراف» که این گفتگو مبسوطاً گذشت این بود که وقتی دستور رسید قَالَ ادْخُلُوا فِی أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِکُم مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ فِی النَّارِ کُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهَا بهشتیها وقتی وارد بهشت میشوند دَعْوَاهُمْ فِیهَا سُبْحَانَکَ اللَّهُمَّ وَتَحِیَّتُهُمْ فِیهَا سَلاَمٌ به یکدیگر سلام میکنند, دوزخیان وقتی وارد جهنم شدند به یکدیگر لعن میکنند کُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهَا اُخت یعنی مِثل نه یعنی خواهر, اینکه در کتابهای ادبی میگویند «باب کان و اخواتها» یعنی أمثالها, اُخت یعنی مِثل.
1) (14) تحفالعقول, ص50
تقاضای عذاب مضاعف تابعان برای متبوعان خود و پاسخ الهی
حَتَّی إِذَا ادَّارَکُوا فِیهَا جَمِیعاً قَالَتْ أُخْرَاهُمْ لِأُولاَهُمْ یعنی این تابعان درباره متبوعان میگویند: رَبَّنَا هَؤُلاَءِ أَضَلُّونَا فَآتِهِمْ عَذَابَاً ضِعْفاً مِنَ النَّارِ میگویند خدایا! این مستکبران، ما را به گمراهی کشاندند عذاب اینها را دو برابر بکن, ذات اقدس الهی میفرماید: لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَلکِن لاَ تَعْلَمُونَ شما دو گناه کردید آنها هم دو گناه کردند ولی شما حساب نمیکنید آنها دو گناه کردند یکی ضلال خود, یکی اضلال شما; شما هم دو گناه کردید یکی ضلال خود, یکی تقدیم رهبران کفر, ائمه کفر بر ائمه هدا; شما هم دو کار کردید وَقَالَتْ أُولاَهُمْ لِأُخْرَاهُمْ فَمَا کَانَ لَکُمْ عَلَیْنَا مِن فَضْلٍ (1)آن مستکبران به مستضعفان میگویند شما برتری ندارید ما هم دو گناه کردیم شما هم دو گناه کردید. پرسش: مستکبران سه گناه کردند تقدیم خودشان بر ائمه هدایت هم خودش گناه است.
پاسخ: نه, آن ضلالت است نسبت به خودشان این ضلالت است نسبت به دیگران اضلال است اینها هم همین کار را کردند اینها معصیت انجام دادند (یک) و به دنبال ائمه کفر رفتند به دنبال ائمه هدا نرفتند (دو).
امکان مضاعف شدن عذاب رهبران شرک به خاطر اعمال دیگر
حالا ممکن است کسی که جزء ائمه کفر باشد نظیر فرعون و اینها عذابش بیشتر باشد بر اساس سیّئات دیگری که انجام داد لذا در قرآن کریم فرمود: فَاتَّقُوْا النَّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ (2)بعضیها هیزم جهنماند وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً (3)بعضیها وقودالنار هستند وقود «ما توقد به النار» است حالا یا آتشزنه است نظیر ماده انفجاری یا آتشگیره است قبلاً که در روستاها و شهرها از هیزم استفاده میکردند آن هیزم بزرگ و درشت دیرسوز را در آشپزخانهها کنار اجاق نگه میداشتند, هیزمهای زودسوز و نازک و اینها را با آن میگیراندند آن همیشه در کنار اجاق بود یعنی آن چوب گردو یا چوبی که بالأخره ریشه درخت است محکمتر است قویتر است بزرگتر است این همیشه با یک سوخت و سوز متوسطی در آشپزخانه زیر خاکستر بود این همیشه بود این را میگویند وقود, وقود یعنی «ما توقد به النار» حالا یا نظیر کبریت بود یا نظیر همان کُندهها. فرمود: کَدَأْبِ آلَ فِرْعَوْنَ (4)فرعون و امثال فرعون، اینها وقودالنارند دیگران هیزماند, بالأخره این هیزمها را با آن وقود میگیرانند این البته هست, اما اگر فرعون و امثال فرعون نباشند اینها متعادلاند، دیگر وَقُودُ النَّارِ نیست. در سوره مبارکه «اعراف» فرمود: لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَلکِن لاَ تَعْلَمُونَ سرّ گناه مضاعفشان مشخص و کیفر مضاعفشان هم مشخص. اما در اینجا فرمود: بَلْ کُنتُم مُّجْرِمِینَ آن وقت مستضعفان میگویند بالأخره درست است ما مجرمیم اما شما هم سهم تعیینکنندهای در گمراهی ما داشتید وَقَالَ الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِینَ اسْتَکْبَروُا بَلْ مَکْرُ الَّیْلِ وَالنَّهَارِ إِذْ تَأْمُرُونَنَا أَن نَّکْفُرَ بِاللَّهِ شما شب و روز مگر نقشه نمیکشیدید, مکر شبانهتان, مکر روزانهتان, توطئهتان که ما را چگونه فریب بدهید این کار را کردید یا نکردید, البته ممکن است بخشی از اینها جزء کسانی باشند که وَقُودُ النَّار باشند ولی بالأخره این حرف, این درگیری همیشه هست اما آن بیان نورانی ذات اقدس الهی در سوره «اعراف» که فرمود: لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَلکِن لاَ تَعْلَمُونَ یعنی شما حساب نکردید شما نمیدانستید وقتی دنبال اینها راه افتادید در خانه اهل بیت بسته میشود بَلْ مَکْرُ الَّیْلِ وَالنَّهَارِ إِذْ تَأْمُرُونَنَا أَن نَّکْفُرَ بِاللَّهِ وَنَجْعَلَ لَهُ أَندَاداً.
استفاده بازگشت شرک مشرکان از جمله َنَجْعَلَ لَهُ أَندَاداً
از اینکه نَجْعَلَ لَهُ أَندَاداً معلوم میشود روحِ شرک به الحاد برمیگردد برای اینکه اگر نِدّ یعنی مِثل, اگر نُسَوِّیکُم بِرَبِّ الْعَالَمِینَ یعنی - معاذ الله - ربّالعالمین مساوی اینهاست اینها مساوی ربّالعالمین هستند این انکار ربوبیت است برای اینکه موجودی که مساوی این صنم و وثن باشد یا مساوی حضرت عیسی باشد یا مساوی فرشتهها باشد این دیگر رب نیست بازگشت شرک، عندالتحلیل به انکار ربوبیت است.
احتمال فخررازی در معنای أَسَرُّوا النَّدَامَةَ به اظهار ندامت
وَأَسَرُّوا النَّدَامَةَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذَابَ در این گفتگوها اثر ندارد و عذاب را میبینند عذاب را که دیدند آن ندامت را میخواهند کتمان کنند احتمالی جناب فخررازی از بعضیها نقل میکند که اِسرار جزء کلماتی باشد که جزء لغت اضداد است که دو معنا دارد یکی پوشاندن, یکی اظهار کردن; (1)اِسرار هم به معنای پوشاندن و رازداری است, هم به معنی اظهار است وَأَسَرُّوا النَّدَامَةَ یعنی «أظهروا الندامة» ندامت را ظاهر کردند برای اینکه آن روز, روزی است که تُبْلَی السَّرَائِرُ (2)درون, بیرون میآید اگر درون, بیرون میآید جا برای کتمان نیست لاَ یَکْتُمُونَ اللّهَ حَدِیثاً (3)مگر امروز زبان حرف میزند امروز تمام اعضا و جوارح حرف میزنند هر چه دارند میگویند, اینچنین نیست که فقط اعضا و جوارح حرف بزند و دل حرف نزند اگر و اعضا و جوارح اینها شهادت میدهند معنایش این نیست که فقط اعضا و جوارح حرف میزنند دل حرف نمیزند باطن حرف نمیزند اگر تُبْلَی السَّرَائِرُ شد جا برای کتمان نیست.
بررسی دو مبنا در شهادت اعضا و جوارح انسان در قیامت
در مسئله اینکه اعضا و جوارح شهادت میدهند دو مبنا بود که گذشت: یکی اینکه اعضا و جوارح شهادت میدهند, حرف میزنند وَقَالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدتُمْ عَلَیْنَا قَالُوا أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ (1)یک لحظه هم هست که شَاهِدِینَ عَلَی أَنْفُسِهِم بِالْکُفْرِ (2)است «تشهد انفسهم» است شاهد با مُقرّ خیلی فرق میکند اگر خود متّهم حرف بزند میگویند اقرار کرده, اگر دیگری علیه متهم حرف بزند میگویند شهادت داده آنکه متهم است اگر حرف بزند که نمیگویند شهادت داد شهادت برای دیگری است معلوم میشود دست و پا گناه نمیکند انسان است که گناه میکند منتها برای اینکه انسان را بسوزانند دست و پا را میسوزانند غرض این است که اِسناد شهادت به جلود و دست و پا برای این است که آنها بیگناهاند انسان است که گناه میکند. حالا در بخشهای دیگر فرمود اینها شَاهِدِینَ عَلَی أَنْفُسِهِم بِالْکُفْرِ هستند شهادت میدهند, اینکه شهادت میدهند چطوری شهادت میدهند با اینکه اینها مقرّند اگر متّهم اقرار بکند که نمیگویند شهادت داد اینجا احتمال دادند مطابق ذیل آیه فَتَأْتُونَ أَفْوَاجاً (3)که فریقین از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل کردند فَتَأْتُونَ أَفْوَاجاً عدهای به صورت حیوان در میآیند (4)اگر انسان تبهکاری به صورت حیوان در آمد این دارد شهادت میدهد اگر کسی به صورت گرگ در آمده این تمام هویّت او دارد شهادت میدهد که من درندهام لازم نیست حرف بزند اِسناد شهادت به یک موجود که متهم است باید با توجیه همراه باشد متهم اگر اقرار کرده باید بگوییم فَاعْتَرَفُوا بِذَنبِهِمْ (5)خب آن درست است اما بگوییم شهادت داد یعنی چه, اعضا و جوارح را میفهمیم برای اینکه اعضا و جوارح گناه نمیکنند این انسان است که گناه میکند آنها ابزار کارند دست که گناه نمیکند این را میفهمیم اما آنجا که دارد خود اینها شهادت میدهند یعنی چه, یا ناچاریم بگوییم شهادت به معنی اقرار است نظیر فَاعْتَرَفُوا بِذَنبِهِمْ یا مطابق ذیل آیه فَتَأْتُونَ أَفْوَاجاً که حضرت فرمود عدهای به صورت حیوانات در میآیند اگر انسانی به صورت حیوان در آمده تمام هویّت او دارد شهادت میدهد که درنده است این دیگر راحت است توجیه نمیخواهد.
دیدگاه علامه طباطبایی در تفسیر أَسَرُّوا به مخفی نمودن ندامت
به هر تقدیر درون, بیرون میآید وقتی که درون, بیرون آمده یا أَسِرُّوا را باید به معنی «أظهروا» بگیریم که قولی است که فخررازی نقل میکند یا راهی که دیگران منهم سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) طی کردند که اینها تلاش و کوشش میکنند که ندامتشان را مثل دنیا بپوشانند همانطوری که در دنیا دروغ میگفتند, در قیامت هم سعی میکنند دروغ بگویند که از باب ظهور ملکات است (1)که در سوره «انعام» گذشت که میگفتند: مَا کُنَّا مُشْرِکِینَ (2)این مَا کُنَّا مُشْرِکِینَ با اینکه شرکشان علنی شد اعمالشان ظهور کرد شرکشان علنی شد همه شهادت دادند اینها مشرکاند متن شرکشان ظاهر شد مَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ (3)شرک ظهور کرده شرک را دارند میبینند اما معذلک میگویند مَا کُنَّا مُشْرِکِینَ این است که خدا میفرماید: انظُرْ کَیْفَ کَذَبُوا عَلَی أَنْفُسِهِمْ (4)آنجا کذب ممکن نیست چون جِدّ متمشّی نمیشود الآن در این شبستان کسی بخواهد خبر دروغی بگوید که مثلاً داربستی اینجا نصب کردند این جدّش متمشّی نمیشود چون در حضور یکدیگر که نمیشود دروغ گفت در قیامت کلّ صحنه حاضر است آن وقت دروغ یعنی چه, دروغ الاّ ولابد خبری است برای کسی که از صحنه غایب است وگرنه جِدّ انسان که متمشّی نمیشود مگر اینکه این طنز بگوید در قیامت اصلاً دروغ ممکن نیست نه بد است چون همه چیز حاضر است وقتی همه چیز حاضر است جِدّ متمشّی نمیشود تا آدم دروغ بگوید این نظیر دنیاست که گاهی مَلکات, ظهور میکند دیدید یک آدم بددهن در خواب هم که حرف میزند فحش میدهد در خواب هم که بخواهد حرف بزند حرفهای پرت و پلا دارد این ظهور ملکات اوست اینکه در خواب, حرف اختیاری ندارد یک آدم فحّاش در عالم خواب هم که دارد حرف میزند حرفهای بد میزند این ظهور ملکات درونی اوست آن روز اینها تلاش و کوشش میکنند که ندامتشان را بپوشانند ولی قابل پوشاندن نیست خجلاند, پشیماناند, پشیمانی اینها در چهرههای اینها ظهور کرده راه برای پوشاندن ندامت نیست به این صورت فرمود: وَأَسَرُّوا النَّدَامَةَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذَابَ.
آشکار شدن گناه تبهکاران با آویزان شدن غلها بر گردن آنها
بعد فرمود خب حالا ما چه کار بکنیم ما دو کار میکنیم: یکی اینکه این غلها را میآوریم به گردن اینها آویزان میکنیم, یکی اینکه خود غلها و این صحنهای که ما اِغلال داریم و یکی گردن آنها و یکی خود آنها همه و همه میفهمند که این غُل چیزی نیست مگر گناه اینها، ما از جای دیگر آهنگری درست نکردیم.
تبیین غلهای اعمال انسان در دعای ختم قرآن امام سجاد(علیه السلام)
این بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) را نگاه کنید این دعای نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در باب ختم قرآن که وقتی انسان قرآن خواند بعد این دعای نورانی را بخواند از آن دعاهای بسیار پربرکت است در دعای ختم القرآن به این صورت است که پروردگارا! هنگام مرگ که فرا میرسد «تَجَلَّی مَلَکُ الْمَوْتِ لِقَبْضِهَا مِنْ حُجُبِ الْغُیُوبِ» فرشته مرگ, عزرائیل(سلام الله علیه) از پردههای غیب تجلّی میکند «وَ رَمَاهَا عَنْ قَوْسِ الْمَنَایَا» بعضی از بزرگان از حکمای متأخّر اینها عادتشان این بود روزی دو رکعت نماز یا مقداری قرآن یا ذکر و اینها را داشتند تقدیم به پیشگاه حضرت عزرائیل(سلام الله علیه) میکردند که بالأخره رابطهای باشد که وقتی حضرت آمد با آدم با وضع خوبی رفتار بکند این هم مثل جبرئیل است این فرشته عصمت است فرشته کمال است همانطوری که در ادعیه هست که نسبت به جبرئیل(سلام الله علیه) سلام میکنیم, به میکائیل(سلام الله علیه) سلام میکنیم (1)نسبت به عزرائیل(سلام الله علیه) هم باید سلام کنیم این بزرگواران این کار را میکردند روزی مقداری عبادت حالا یا نماز بود یا قرآن بود یا ذکر بود تقدیم به پیشگاه حضرت عزرائیل(سلام الله علیه) میکردند که بالأخره یک رابطه باشد. «تَجَلَّی مَلَکُ الْمَوْتِ لِقَبْضِهَا مِنْ حُجُبِ الْغُیُوبِ وَ رَمَاهَا عَنْ قَوْسِ الْمَنَایَا بِأَسْهُمِ وَحْشَةِ الْفِرَاقِ وَ دَافَ لَهَا مِنْ ذُعَافِ الْمَوْتِ کَأْساً مَسْمُومَةَ الْمَذَاقِ وَ دَنَا مِنَّا إِلَی الْآخِرَةِ رَحِیلٌ وَ انْطِلَاقٌ وَ صَارَتِ الْأَعْمَالُ قَلَائِدَ فِی الْأَعْنَاقِ» این عمل است که غُل گردن میشود آهنگری جایی باشد و غُلی درست بکنند آنها را ما خبر نداریم ممکن است آن هم باشد اما آنکه بیّنالرشد و قطعی است همین است اعمال به صورت غُل در میآید «وَ صَارَتِ الْأَعْمَالُ قَلَائِدَ فِی الْأَعْنَاقِ وَ کَانَتِ الْقُبُورُ هِیَ الْمَأْوَی إِلَی مِیقَاتِ یَوْمِ التَّلَاقِ» (2)بعد دعا و صلوات دیگر است. اینکه فرمود: وَجَعَلْنَا الْأَغْلاَلَ فِی أَعْنَاقِ الَّذِینَ کَفَرُوا هزارها سرّ در جریان قیامت است که برای ما روشن نیست اما این مقدارش روشن است که عمل, غُل گردن است آن آیهای که در مسئله بخل فرمود کسانی که بخل میورزند سَیُطَوَّقُونَ مَا بَخِلُوا بِهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ آنجا هم همین بحث گذشت این بُخل, طوق لعنت میشود یک جهنم منقول است که وَجِیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ این جهنم منقول چه کسی است یا چیست یا کجاست آن را «لست أدری» ولی روایاتی هست که فرشتهها این جهنم منقول را کشان کشان میآورند (3)جهنم غیر منقولی هم هست.
پررمز و راز بودن اسرار قیامت و اطلاع کم از آن
غرض این است که مسئله قیامت, اسرار قیامت, هزارها پیچ و خم دارد که ما بخشی از آنها را میفهمیم چون نه در حوزهها این علوم بحث شده و بحث میشود نه ما آن تلاش و کوشش را کردیم که آن را نظیر حارثةبنمالک ببینیم بنابراین فتوا دادن و منحصر کردن و حکم جزمی صادر کردن که این است و لا غیر این برای خود ائمه(علیهم السلام) است آن مقداری که الآن برای ما روشن است این است که عمل, غل گردن میشود اما چیزهای دیگر هم هست یا نه, آن بحث خاصّ خودش را دارد وَجَعَلْنَا الْأَغْلاَلَ فِی أَعْنَاقِ الَّذِینَ کَفَرُوابعد میفرماید: هَلْ یُجْزَوْنَ إِلَّا مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ ما کیفر نمیدهیم مگر متن عمل را, متن عمل میشود کیفر.
موضوع: تفسیر آیات 34 تا 39 سوره سبأ
وَمَا أَرْسَلْنَا فِی قَرْیَةٍ مِن نَذِیرٍ إِلَّا قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُم بِهِ کَافِرُونَ (34 وَقَالُوا نَحْنُ أَکْثَرُ أَمْوَالاً وَأَوْلاَداً وَمَا نَحْنُ بِمُعَذَّبِینَ (35) قُلْ إِنَّ رَبِّی یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ وَیَقْدِرُ وَلکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ یَعْلَمُونَ (36) وَمَا أَمْوَالُکُمْ وَلاَ أَوْلاَدُکُم بِالَّتِی تُقَرِّبُکُمْ عِندَنَا زُلْفَی إِلَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً فَأُولئِک لَهُمْ جَزَاءُ الضِّعْفِ بِمَا عَمِلُوا وَهُمْ فِی الْغُرُفَاتِ آمِنُونَ (37) وَالَّذِینَ یَسْعَوْنَ فِی آیَاتِنَا مُعَاجِزِینَ أُولئِکَ فِی الْعَذَابِ مُحْضَرُونَ (38) قُلْ إِنَّ رَبِّی یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَیَقْدِرُ لَهُ وَمَا أَنفَقْتُم مِن شَیْءٍ فَهُوَ یُخْلِفُهُ وَهُوَ خَیْرُ الرَّازِقِینَ (39)) تقسیم شبهات مشرکان در امور دین به دو قسم
سوره مبارکه «سبأ» که در مکه نازل شد و مطالب محوری سوَر مکّی هم اصول دین است مشکلاتی که برخیها درباره دین مخصوصاً درباره اصول دین داشتند گاهی به تصریح قرآن به دو قسم تقسیم میشود گاهی به تلویح قرآن به دو قسم تقسیم میشود آنجا که قرآن تصریح میکند.
بررسی شبهه علمی و عملی منکران معارف توحیدی
در سوره مبارکه «قیامت» که میفرماید اینها خیال کردند ما استخوان بدن انسان را بعد از مرگ و نَرم شدن جمع نمیکنیم أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَلَّن نَجْمَعَ عِظَامَهُ (1)بعد میفرماید: بَلَی قَادِرِینَ عَلَی أَن نُّسَوِّیَ بَنَانَهُ (2)آنکه مقداری از استخوان پوسیده مُردهای را از کنار گورش گرفته گفت مَن یُحْیِی الْعِظَامَ وَهِیَ رَمِیمٌ (3)این گروه فکر کردند که ما انسان را بعد از مرگ نمیتوانیم دوباره احیا کنیم أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَلَّن نَجْمَعَ عِظَامَهُ ٭ بَلَی قَادِرِینَ عَلَی أَن نُّسَوِّیَ بَنَانَهُ قدرت الهی مطلق است همان خدایی که هَلْ أَتَی عَلَی الْإِنسَانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُن شَیْئاً مَذْکُوراً (4)او را به صورت احسن در آورد همان خدا میتواند ذرّاتش را جمع بکند دوباره انسان را که روحش موجود است و بدنش متفرّق شده است احیا کند این شبهه علمیِ منکران. بعد فرمود اینها یک مشکل عملی دارند شبهه علمی ندارند شهوت عملی دارند آیه سوره «قیامت» این است بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ (5)او مشکل علمی ندارد برای اینکه وقتی ثابت شد خدای سبحان انسان را آفرید انسانی که لَمْ یَکُن شَیْئاً مَذْکُوراً را خلق کرد چیزی که هیچ سابقه نداشت را خلق کرد خب یقیناً میتواند دوباره پراکندهها را جمع کند پس او شبهه علمی ندارد بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ یعنی شهوت عملی دارد این میخواهد جلویش باز باشد وگرنه مشکل علمی ندارد این تصریح قرآن است به اینکه منکران معارف یا لشبهة علمیه این کار را میکنند یا لشهوة عملیه.
تبیین شبهه عملی منکران معارف توحیدی در سوره «سبأ»
در محور بحث در سوره مبارکه «سبأ» هم بعد از نقل آن شبهات علمی, آن مشکل عملی و شهوت عملی را ذکر کرد فرمود مخالفان مسئله یک عدّه سرمایهداران مُسرِف مُترفاند اینها فکر میکنند که اگر دین داشته باشند جلوی اسراف و اتراف اینها گرفته میشود اینها نظام ارزشی را ثروت و جاهطلبی تلقی میکنند همین ثروتپرستی و اتراف در ثروت و اسراف در زندگی باعث شد که اینها منکراً با دین برخورد کنند فرمود: وَمَا أَرْسَلْنَا فِی قَرْیَةٍ مِن نَذِیرٍ إِلَّا قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُم بِهِ کَافِرُونَ.
معیار تصدیق و تکذیب در شبهات علمی رهبران شرک و مقلدان آنها
فتحصّل از نظر شبهه علمی, مقلِّدان یک حرف دارند, محقّقانشان به اصطلاح متبوعان و رهبران شرک هم یک حرف, مقلّدانشان تصدیق و تکذیبشان وابسته به نفی و اثبات نیاکانشان است اگر چیزی را بر اساس إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ (1)دیدند میپذیرند و اگر چیزی را از سیره و سنّت نیاکان نیافتند میگویند: مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ (2)تکذیب میکنند, پس معیار تصدیق و تکذیب مقلّدان مشخص است, معیار تصدیق و تکذیب آن رهبران شرک و متبوعان هم خلط بین تکوین و تشریع است میگویند خدا بتپرستی ما را میداند (یک) قادر هم است (دو) یقیناً به این کار - معاذ الله - راضی است (سه) زیرا اگر ناراضی باشد میتواند جلوی ما را بگیرد (چهار) و چون جلوی ما را نگرفته معلوم میشود راضی است (پنج) لَوْ شَاءَ اللّهُ مَا أَشْرَکْنَا وَلاَآبَاؤُنَا وَلاَحَرَّمْنَا مِن شَیْءٍ (3)این عصاره استدلال متبوعان شرک است آن هم خلاصه دلیل تابعان شرک. اینها شبهههای علمی بود که در موارد مختلف در سوَر گوناگون قرآن کریم نقل کرد و رد کرد.
استدلال مترفان و مسرفان مکه در توجیه شهوتهای عملی
اما شهوتهای عملی برای سرمایهدارها و مسرفان و مترفان است آنها میگویند معیار ارزش, ثروت است و - معاذ الله - خبری هم بعد از مرگ نیست اگر بعد از مرگ خبری باشد مثل قبل از مرگ ما مُسرفیم و مترفیم و متنعّم. این در آیات فراوانی آمده چه در سوره مبارکه «کهف» چه در سایر سور. در اینجا به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میفرماید شما نگران نباش اگر مسرِفین قریش, مترفین صنادید مکه خیلی به حرف شما بها نمیدهند این درباره خیلی از اُمم سابقه دارد وَمَا أَرْسَلْنَا فِی قَرْیَةٍ مِن نَذِیرٍ إِلَّا قَالَ مُترف آنها, مُسرِف آنها, سرمایهداران مصرفگرای آنها حرفشان این است إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُم بِهِ کَافِرُونَ چون نظام ارزشیشان چیز دیگر است. بعد میگفتند که نَحْنُ أَکْثَرُ أَمْوَالاً وَأَوْلاَداً و خبری هم از عذاب الهی نیست اگر هم بعد از مرگ خبری باشد مانند قبل از مرگ ما از این نظام ارزشی برخورداریم. در سوره مبارکه «کهف» مشابه این آمده است آیه 36 سوره مبارکه «کهف» این بود آن کسی که وارد باغش شد و متنعّمانه زندگی میکرد گفت: مَا أَظُنُ السَّاعَةَ قَائِمَةً - معاذ الله - قیامت نیست بر فرض هم باشد در آن عالَم هم مثل این عالَم ما نزد خدا عزیزیم به دلیل اینکه ما را متنعّم کرد وَلَئِن رُّدِدتُّ إِلَی رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْهَا مُنقَلَباً خب این تفکّر باطلِ آن مترفین و مسرفین است که همان شهوتگرایی آنها زمینه برخی از شبهات علمی را هم فراهم کرده است اینها کسانیاند که در سوره مبارکه «مریم» از نظام ارزشی اینها خبر داد آیه 73 و 74 سوره مبارکه «مریم» این است وَإِذَا تُتْلَی عَلَیْهِمْ آیَاتُنَا بَیِّنَاتٍ قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا أَیُّ الْفَرِیقَیْنِ خَیْرٌ مَقَاماً وَأَحْسَنُ نَدِیّاً وقتی آیات الهی ذکر بشود اینها میگویند ما برتریم یا فقرای مرکز دینی شما, نادِی, نَدی آن انجمن و محفل است ما وضعمان بهتر است مجلس ما آرایش بیشتری دارد و مزیّنتر است یا محفل شما أَیُّ الْفَرِیقَیْنِ خَیْرٌ مَقَاماً وَأَحْسَنُ نَدِیّاً.
پاسخ قرآنی توجیه شهوتگرایی مسرفان و مترفان
قرآن پاسخشان را به این صورت میدهد میفرماید: وَکَمْ أَهْلَکْنَا قَبْلَهُم مِن قَرْنٍ هُمْ أَحْسَنُ أَثَاثاً وَرِءْیاً خیلیها را ما خاک کردیم که از نظر اثاث, اثاث همان لوازم بیت است در قبال اساس که به معنی پایه است أَحْسَنُ أَثَاثاً وَرِءْیاً یعنی چشمنواز و چشمگیر, محفل عدهای که مزیّن باشد میگویند «أحسن رءیا» یعنی در رؤیت و چشمگیری و چشمنوازی و منظر, زیباتر از محفل دیگر است هم لوازم بیتشان احسن است هم چشمنوازی و به چشم افتادن و اینها, این را میگویند «أحسن اثاثاً و أحسن رءیاً» نظیر أحْسَنُ نَدِیّاً فرمود وقتی که معارف به اینها القا میشود اینها نظام ارزشی را همان مسائل مادی و رفاه و امثال ذلک میدانند آنگاه قرآن کریم میفرماید این در حقیقت شبههای است که منشأ آن شهوت عملی است.
هشدار قرآن به امتحان بودن رزق و قبض و بسط آن
اگر به این معیار بخواهند اینها بسنده کنند باید بدانند که قُلْ إِنَّ رَبِّی یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ وَیَقْدِرُ اولاً رزق به دست رازق است و لا غیر, کمی و زیادی رزق, آزمون الهی است مطلب دیگر, خدای سبحان برای همه رزقی مشخص کرده است ممکن است حالا ظلمی در جهان اتفاق بیفتد کسی رزق دیگری را به غارت ببرد ولی هیچ موجودی نیست مگر اینکه در دستگاه الهی پرونده غذایی دارد مَا مِن دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاَ عَلَی اللَّهِ با تعبیر عَلَی یاد کرده است بارها این آیه بحث شد که تمام مار و عقربِ عالَم در دستگاه خدا روزی دارند هیچ کدام بدون روزی نیستند همه پرونده دارند چه موجود زمینی چه موجود دریایی چه موجود صحرایی مَا مِن دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا وَیَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَمُسْتَوْدَعَهَا (1)هیچ ممکن نیست خدای سبحان برای ماری, برای عقربی سهمیه معین نکرده باشد حالا گاهی در خود حیوانات تکالبی هست, در انسانها تکالبی هست, غارتهایی هست در عالَم طبیعت این آزمونها هست ولی برای همه خدای سبحان روزی مشخص کرده است اما کمی و زیادی مربوط به آزمون است إِنَّ رَبِّی یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ وَیَقْدِرُ وَلکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ یَعْلَمُونَ گاهی آزمون است, گاهی مصلحتسنجی است واقعاً برای برخیها فقر خیلی دردآور است اگر گرفتار فقر بشوند مشکلات فراوانی پیش میآید لذا یک زندگی متوسطی خدا به آنها عطا میکند برای برخیها غنا خطر دارد لذا یک زندگی متوسطی برای آنها فراهم میکند فرمود این گشایش یا تنگروزی کردن به مصلحتاندیشی خداست وَلکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ یَعْلَمُونَ. پس اصلِ مطلب به دست خداست زیادیِ این هم نشان فخر نیست اگر هم به کسی داد آزمون الهی است در سوره مبارکه «مؤمنون» فرمود اینها خیال نکنند ما اگر فرزندان زیاد, مال زیاد به اینها دادیم نُسَارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیْرَاتِ (2)اینطور نیست اگر ما به یک عده مال زیاد داریم, فرزند زیاد دادیم اینها امتحان الهی است مباد اینها خیال کنند نُسَارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیْرَاتِ اینطور نیست.
نفی تقرّب الهی به وسیله اموال و اولاد
اینجا هم فرمود: وَمَا أَمْوَالُکُمْ وَلاَ أَوْلاَدُکُم بِالَّتِی تُقَرِّبُکُمْ عِندَنَا زُلْفَی مال، آن صفتی نیست که انسان را به خدا نزدیک کند, فرزند آن صفت و خصلتی نیست که انسان را به خدا نزدیک کند, برخی از مفسّران مثل زمخشری در کشاف از پیشینیان و سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) این «التی» را به «الجماعه» معنا کردند (1)یعنی وَمَا أَمْوَالُکُمْ وَلاَ أَوْلاَدُکُم این جمعیتها, جمعیتی نیست که شما را به خدا نزدیک کند ولی اگر «التی» را برای صفت, برای خصلت بگیریم یعنی «بالصفة التی أو الخصلة التی تقرّبکم عندنا زلفی» شاید اُولیٰ باشد.
حُسن فاعلی و فعلی سبب تقرّب الهی و ورود به بهشت
تنها عاملی که انسان را به خدا نزدیک میکند دو عنصر محوری است: یکی حُسن فاعلی یعنی عقیده خوب داشتن, یکی هم حُسن فعلی یعنی عمل صالح داشتن; کسی که عقیده خوب ندارد مؤمن نیست یا مؤمن است ولی عمل صالحی ندارد به خدا نزدیک نخواهد شد إِلَّا مَنْ آمَنَ (یک) که حُسن فاعلی است یعنی مؤمن باشد وَعَمِلَ صَالِحاً حُسن فعلی است یعنی کار خوب بکند. معمولاً ملاحظه فرمودید برای ورود در جهنم یک شیء کافی است و آن گناه است چه شخص مسلمان باشد چه نباشد ولی برای ورود در بهشت دو چیز لازم است یکی معتقد و موحد و مسلمان و مؤمن بودن, دوم عمل صالح داشتن; لذا برای ابتلا و گرفتاری به جهنم فقط گناه معیار است برای ورود به بهشت, اعتقاد سالم از یک نظر, عمل صالح از نظر دیگر لازم است إِلَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً فَأُولئِک لَهُمْ جَزَاءُ الضِّعْفِ.
1) (11) المیزان, ج16, ص384; الکشاف, ج3, ص586
تبیین فرق میان «جزاء الضعف» با «جزاء المثل» و مقصود از آن در آیه
این جَزَاءُ الضِّعْفِ را گفتند اشاره به حَسنه است (1)برای اینکه سیّئه جَزَاءُ الضِّعْفِ ندارد سیّئه جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا (2)اما این حَسنه است که مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا (3)یک بخش, مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا (4)بخش دیگر, اگر کسی حسنه انجام بدهد هفتصد برابر یا هزار و چهارصد برابر, مطابق آیه سوره مبارکه «بقره» (5)پس جَزَاءُ الضِّعْفِ در فرهنگ قرآن برای حَسنه است, سیّئه جزاءالضّعف ندارد جزاءالمثل دارد. این یک بیان, بیان دیگر آن است که چون بحث در اموال و اولاد داشتن است جَزَاءُ الضِّعْفِ را در همین زمینه بیان فرمود, فرمود: وَمَا أَمْوَالُکُمْ وَلاَ أَوْلاَدُکُم بِالَّتِی تُقَرِّبُکُمْ عِندَنَا زُلْفَی إِلَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً که درباره همین گروهی که از مال و فرزند برخوردارند اینها اگر مؤمن باشند و عمل صالح داشته باشند جَزَاءُ الضِّعْفِ دارند این ناظر به آن سرمایهای است که آن سرمایهدار تلاش و کوشش کرد از راه حلال تولید کرد (یک) در راه حلال صرف کرد (دو) خب این دو ثواب دارد اگر جَزَاءُ الضِّعْفِ دارد نه برای آن است که مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا این برای اینکه دو کار کرد دو ثواب دارد منتها هر کدامش دهتا, این ناظر به آن نیست که چون هر یک عمل خیری چند برابر ثواب دارد جَزَاءُ الضِّعْفِ به آن معنا تفسیر بشود چون درباره افراد متمکّنی است که به حُسن فعلی و فاعلی رسیدند خب اگر متمکّنانی دارای حُسن فعلی و فاعلی باشند اینها چون مؤمناند در راه حلال تلاش و کوشش میکنند این یک حسنه, در راه حلال صرف میکنند, حَسنهٴ دیگر; چون دو حسنه دارند جزایشان هم مضاعف است فَأُولئِک لَهُمْ جَزَاءُ الضِّعْفِ بِمَا عَمِلُوا در بعضی از روایات اهل بیت(علیهم السلام) است که کسی خواست طعنی بزند به افراد متمکّن, امام(سلام الله علیه) میفرماید نه این کار را نکنید اگر کسی زحمت کشید از راه حلال مال فراهم کرد و در راه حلال هم آن را صرف کرد این دو حسنه دارد جزای او هم مضاعف است (6)فَأُولئِک لَهُمْ جَزَاءُ الضِّعْفِ بِمَا عَمِلُوا و تنها اینچنین نیست که دو بار به اینها جزاء بدهند یا دو برابر جزاء بدهند برای اینکه جزای اینها مستمر و غیر منقطع است برای اینکه وَهُمْ فِی الْغُرُفَاتِ آمِنُونَ که به صورت صفت مشبهه است نه اسم فاعل, گرچه به وزن اسم فاعل است ولی صفت مشبهه است اینها در غرفههای الهی در نهایت امن, ثابتاند نه به نحو اسم فاعل که معنای حدوثی داشته باشد.
پرسش .؟پاسخ: خب برای اینکه آن شخص همین را خیال کرده نظام ارزشی است اگر کسی مؤمن باشد و عمل صالح داشته باشد مطابق همین آیهای که در پیش داریم وَمَا أَنفَقْتُم مِن شَیْءٍ فَهُوَ یُخْلِفُهُ وَهُوَ خَیْرُ الرَّازِقِینَ در راه تولید صرف میکند اصلاً نمیگذارد انباشته بشود این مثل یک نهر روان است.
بیان امام سجاد(علیه السلام) و منشأ قرآنی آن در صرف خیریه اموال و جایگزینی آن
یک بیان نورانی امام(سلام الله علیه) دارد از همین آیه گرفته شده فرمود: «مَن أیقن بالخلف جاد بالعطیّة» (1)فرمود انسانِ سرمایهدار مثل کسی است که یک نهر روانی دارد این باید بداند که اگر مقداری از مالش را در راه خدا صرف بکند این نظیر آن نیست که سنگی که در جایی مستقر است این سنگ را اگر از اینجا بِکَنی جایش خالی است مدتها باید صبر بشود بارانی بیاید تا آنجا پر بشود این اینطور نیست اگر کسی سنگی را, کلوخی را در بیابان از یک زمین بِکَند که جایش خالی میشود مدتها طول میکشد تا آن جا پر بشود ولی اگر یک سطل آب از نهر روان بگیرد اینطور نیست که مدتها صبر بکند تا جایش پر بشود همان لحظه جایش پر میشود میفرماید: «مَن أیقن بالخلف جاد بالعطیّة» اگر کسی باور کرد که صدقه دادن یا انجام وظیفه در راه خدا کار خیر انجام دادن همان لحظه خدا جایش را پر میکند این دستش در جود و بخشش باز است برای اینکه کم نمیآورد اگر از یک نهر آبی یک سطل آب بگیرند همان لحظه جایش پر بشود دیگر جای نگرانی نیست منتها ممکن است انسان بعدها بفهمد. این تعبیر لطیف قرآنی که فرمود: إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً نه «إنّ بعد العسر یسرا» که قبلاً هم اشاره شد همین است آنکه در سوره «طلاق» دارد که سَیَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْراً (2)آن ناظر به مقام کشف است یعنی بعدها روشن میشود ولی در حقیقت در درون هر سختی, آسانی نهفته است نه «إنّ بعد العُسر یسرا», فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً ٭ إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً. (3)این هم قبلاً گذشت که این الْعُسر با الف و لام است و تکرار شده «یُسر» بی الف و لام است و تکرار شده, این «یُسر»ها نکره است دوّمی غیر از اوّلی است آن «عُسر»ها معرفه است دومی عین اوّلی است یعنی یک عُسر, دو یُسر در درونش است (4)منتها ما حالا یا باور نکردیم یا سختمان است این را تحمل کنیم.
نوع نگرش به اموال, سبب فخر یا اهانت به انسان بودن آن
فرمود: «مَن أیقن بالخلف جاد بالعطیّة» خب چنین چیزی اگر باشد که این فخر است اینکه عیب نیست این نعمت الهی است وَمَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ (1)اما آنکه حرفش این است که نَحْنُ أَکْثَرُ أَمْوَالاً وَأَوْلاَداً یا هُمْ أَحْسَنُ أَثَاثاً وَرِءْیاً این همان بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) است در نهجالبلاغه که فرمود اگر کسی اینطور فکر میکند باید بداند که ذات اقدس الهی او را تحقیر کرده. (2)
داوود و سلیمان(سلام الله علیهما) دو نمونه برخوردار از امکانات مادی
حضرت داوود و سلیمان(سلام الله علیهما) برای یکی از آنها أَلَنَّا لَهُ الْحَدِیدَ (3)است و برای یکی وَأَسَلنَا لَهُ عَیْنَ الْقِطْرِ (4)است. فرمود ما برای داوود یک کارخانه ذوب آهن دادیم آن هم سرانگشت و پنجههای او, این لازم نبود که کوره درست بکند آهن را ذوب کند وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِیدَ نه «علّمناه» این علم نیست که آدم برود درس بخواند که چگونه میشود آهن را با دست نرم بکند آن جریان زرهبافی خب علم است آدم میرود درس میخواند میفهمد چطوری زره ببافد مثل بلوز و ژاکتبافی است; لذا در آنجا به تعلیم یاد کرد وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَکُمْ لِتُحْصِنَکُم مِن بَأْسِکُمْ (5)اما اینکه چطور آدم آهن را نرم بکند این با درس حاصل نمیشود این به قداست روح وابسته است که یا معجزه پیامبر است یا کرامت ولیّ است وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِیدَ در جریان ذوب کردن و آب کردن مِس هم همینطور است یک وقت آدم میرود درس میخواند مِس را آب میکند خب این علم است یک وقت با سرانگشتش یا با ارادهاش این مس جامد سرسخت را مثل آب, روان میکند همین که اراده کرد این راه میافتد فرمود: وَأَسَلنَا لَهُ عَیْنَ الْقِطْرِ این چشمه مس را ما مثل چشمه آب برای او روان کردیم این دیگر با درس و بحث حاصل نمیشود. این همه نعمت را اینها داشتند حضرت داوود با همان زنبیلبافی داشتند ارتزاق میکردند پس داشتن نعمت و صرف نعمت در راه صحیح و حلّ مشکلات مردم این تحقیر الهی نیست بیانات حضرت امیر راجع به این نیست اگر کسی همین را داشته باشد بگوید: نَحْنُ أَکْثَرُ أَمْوَالاً وَأَوْلاَداً این همان است که «حقّره الله».
اخبار قرآن به عجز انسان در مقابله با دین و جلوگیری از پیشرفت آن
در این قسمت فرمود: وَالَّذِینَ یَسْعَوْنَ فِی آیَاتِنَا مُعَاجِزِینَ أُولئِکَ فِی الْعَذَابِ مُحْضَرُونَ برخیها میکوشند که جلوی پیشرفت دین را بگیرند, جلوی پیشرفت آیات الهی را بگیرند, جلوی پیشرفت وحی و نبوت را بگیرند این مضمون در آیات قبلی هم گذشت چه تعبیر باب افعال چه تعبیر باب مفاعله هم مُعْجِزینَ (1)آمده است هم مُعاجِزین آمده است اینها چون قبلاً بحثش مبسوطاً گذشت دیگر اینجا بحث تفصیلی ندارد شما ببینید زمخشری اصلاً در زمینه این آیه هیچ سخنی نمیگوید چون قبلاً این آیه را در جای دیگر معنا کردند در سوره مبارکه «حج» مشابه این آمده است در سوره مبارکه «نحل» مشابه این آمده است در سوره «نحل» آیه 46 این است أَوْ یَأْخُذَهُمْ فِی تَقَلُّبِهِمْ فَمَا هُم بِمُعْجِزِینَ اینها نمیتوانند ما را عاجز کنند یعنی کاری بکنند که قدرت ما عقب بماند و قدرت اینها جلو، این تعبیر وَمَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ (2)همین است در سوره مبارکه «واقعه» [و سوره مبارکه «معارج»] فرمود ما هرگز عقب نمیافتیم که کسی جلو بزند ما بشویم مسبوق آنها بشوند سابق اینطور نیست در جریان مرگ, در جریان مرض, در جریانهای دیگر مَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ ما همیشه سابقیم در سوره «نحل» فرمود: هُم بِمُعْجِزِینَ, ما همیشه قادریم هیچ کسی نمیتواند جلوی دین را بگیرد معجِز ما باشد یعنی ما را عاجز کند, معاجِز ما باشد با ما درگیر بشود ما را عاجز کند در سوره مبارکه «حج» هم مشابه این آمده است که اینها نمیتوانند مِعجِز ما باشند که ما عاجز بمانیم و آنها جلو بزنند آیه 51 سوره مبارکه «حج» این است وَالَّذِینَ سَعَوْا فِی آیَاتِنَا مُعَاجِزِینَ یعنی در حالی که میخواهند ما را به عجز در بیاورند أُولئِکَ أَصْحَابُ الْجَحِیمِ.
اخبار قرآن به جایگزینی فوری اموال صرف شده در خیرات
مطلب دیگر بخش پایانی این بحث امروز است که فرمود اگر فیضی که ما به آنها دادیم در راه خیر صرف کنند خدای سبحان جبران میکند در آیه محلّ بحث فرمود آنچه ما به اینها دادیم اگر در راه خیر صرف بکنند پاداش مضاعف دارند قُلْ إِنَّ رَبِّی یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَیَقْدِرُ لَهُ از بتها کاری ساخته نیست از شما هم کاری ساخته نیست سِعه و ضیق رزق به دست دیگری است وَمَا أَنفَقْتُم مِن شَیْءٍ فَهُوَ یُخْلِفُهُ اگر چیزی را در راه خدا انفاق کردید خدای سبحان فوراً جایش را پر میکند.
«خیرالرازقین» بودن خدا دلیل سزاوار معبود بودن او
او خَیْرُ الرَّازِقِینَ است برای اینکه میداند به چه کسی چه چیزی بدهد چقدر بدهد, چه وقت بدهد, چطور بدهد و با چه حالتی بدهد همه کمالات را چون داراست میشود خیرالرازقین دیگری یا ندارد یا اگر دارد بخیل است یا اگر بخیل نباشد نمیداند چقدر بدهد, چه وقت بدهد, چگونه بدهد اما او خَیْرُ الرَّازِقِینَ است بالقول المطلق, چون خَیْرُ الرَّازِقِینَ است بالقول المطلق باید او معبود باشد از دیگران کاری ساخته نیست. در بحثهای قبلی برای اثبات توحید آنجا روشن شد که برخی از کمالات را ذات اقدس الهی هم به خود اسناد میدهد هم به دیگری مثل أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ, (1)خَیْرُ الرَّازِقِینَ, خَیْرُ الْفَاصِلِینَ, (2)خَیْرُ الْحَاکِمِینَ, (3)أَحْکَمُ الْحَاکِمِینَ (4)و مانند آن, بعد برای اثبات توحید همه اینها را یکجا به خدا اسناد میدهد و از غیر خدا نفی میکند درباره عزّت اینطور است یکجا میفرماید: وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِینَ (5)بعد میفرماید: فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلّهِ جَمِیعاً (6)این برای آن است که اگر عزّت را به پیامبر و مؤمنین اسناد دادند این یا بالعرض است یا بالتّبع است یا بالمجاز بر اساس دیدهای سهگانه توحیدی، بالأخره بالحقیقة و الذات برای خداست در جریان قوّه هم اگر فرمود: وَأَعِدُّوا لَهُم مَا استَطَعْتُم مِن قُوَّةٍ, (7)یَا یَحْیَی خُذِ الْکِتَابَ بِقُوَّةٍ, (8)خُذُوا مَا آتَیْنَاکُمْ بِقُوَّةٍ (9)اما در سوره «بقره» فرمود أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّهِ جَمِیعاً (10)پس هیچ کمالی در قرآن کریم به غیر خدا اسناد داده نشد مگر اینکه در یک آیه دیگر آن کمال بالقول المطلق و بالانحصار به خدا اسناد داده شد.
رازق مطلق بودن خدا و مجاری رزق بودن دیگران
این تفسیر آیه به آیه نشان میدهد که اگر دیگران سهمی از رزق دارند کسی که رازق فرزند است, سیّدی که رازق عبد است, مالکی که به حسب ظاهر رازق کارگران و کارمندان است اینها مجاری رزق الهیاند وگرنه مطابق سوره مبارکه «ذاریات» که با الف و لام آوردن روی خبر و ضمیر فصل آوردن، جمله را منحصراً بیان میکند تنها رازق خداست که إنَّ الله هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِینُ (1)این هُوَ با الف و لام روی خبر, مفید حصر است که إنّ الله هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِینُ پس اگر خَیْرُ الرَّازِقِینَ گفته شد, مطلب دیگر است.
تبیین دلیل قابل توسعه بودن مواقف و مشاعر در حج
اما درباره جریان مواقف حج و مشعر و منا بعضی آقایان زحمت کشیدند سعیشان مشکور باشد ولی این بحث را باید ادامه داد و آن این است که در شریعت، بعضی از امور حدّ خاص دارد کم و زیادبردار نیست نظیر کُر که حدّ مخصوص دارد کم و زیادبردار نیست, نظیر حدّ مسافت که هشت فرسخ است کم و زیادبردار نیست, نظیر دماء ثلاث که حکمش مشخص است کم و زیادبردار نیست حدّی برای آن مشخص شده است. اما بعضی از امور تابع قراردادهای عُرف و سِعه و ضیق عرفاند اگر در حائر حسینی(سلام الله علیه) مسافر مخیّر بین قصر و اتمام نماز شد و حائر توسعه پیدا کرد این تخییر همچنان هست اگر در مسجد کوفه مسافر مخیّر بین قصر و اتمام است آن مسجد توسعه پیدا کرد تخییر هم همچنان هست, اگر مسجدالنبی تخییر است, اگر مسجدالحرام تخییر است اگر اینگونه از مساجد توسعه پیدا کردند تخییر هست در جریان بلدین یعنی مکه و مدینه که مسافر مخیّر بین قصر و اتمام است برخیها نظرشان این است که خصوص مسجدین است ولی حق این است که در بلدین مسافر مخیّر است بین قصد و اتمام, برخی از بزرگان ممکن است نظرشان این باشد که همان مکه اصلی و مدینه اصلی ولی عند التحقیق, مدینه فعلی, مکه فعلی که توسعه پیدا کرده است مکلّف, مخیّر بین قصر و اتمام است در موارد دیگر هم اینچنین است. بعضی از موارد است که وقتی توسعه پیدا کرد حکم هم توسعه پیدا میکند. بعضی از موارد است که الاّ ولابد توسعهپذیر نیست خب جریان کُر که نمیشود کم و زیاد کرد, جریان مسافت سفر را نمیشود کم و زیاد کرد آن حدّش مشخص شده است اما در جریان مسجدالنبی, مسجدالحرام, مسجد کوفه, حائر حسینی(سلام الله علیه) این با قراردادهای عرفی عوض میشود. در این آیه معروف از زمان حضرت ابراهیم تاکنون دو اعلان عمومی شد وَأَذِّن در درجه اول برای حضرت ابراهیم است بعد برای وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود تو اعلام بکن تا همه مردم بیایند آن استطاعتی که دارد لِلّهِ عَلَی النَّاسِ (2)هم برای وجوب است هم استطاعت خاص را دارد فرمود اصلاً مکه برای مردم پابرهنه است برای سرمایهدار نیست وَأَذِّن فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجَالاً رجال یعنی پیادهها بیایند وَعَلَی کُلِّ ضَامِرٍ آن کسی که یک حمار لاغر دارد, شتر لاغر دارد, اسب لاغر دارد, استر لاغر دارد یَأْتِینَ مِن کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ (3)از فجّ عمیق بیاید اصلاً مکه چنین جایی است صدا هم از مکه برمیخیزد وجود مبارک حضرت وقتی مکه را فتح کرد صدا از آنجا برخاست و عالَمی شد وجود مبارک حضرت حجّت(سلام الله علیه) وقتی ظهور میکند به همین دیوار کعبه تکیه میدهد میفرماید: «انا بقیة الله» (4)صدا از آنجا باید برخیزد فرمود اصلِ مکه برای فقراست حالا چهارتا غنی هم میروند حسابش دیگر است یَأْتُوکَ رِجَالاً این پابرهنهها بیایند وَعَلَی کُلِّ ضَامِرٍ خب آنکه اتومبیل خوب دارد یا اسب خوب دارد یا شتر خوب دارد او هم به تبع اینها میآید بر او واجب است بیاید ولی حج را اینها اداره میکنند آن وقت شما از میقات تا آخر, از آخر تا میقات بگو جا نیست! حدّاقل الآن ده میلیون این ندا را باید جواب بدهند و میدهند, میقات که آنطور بسته است جا نیست, مسعا جا نیست, مرما جا نیست, مذبح جا نیست, جا نیست, اینکه نظیر کُر؛ وجب نزدند که اینطور باشد مسجدالحرام توسعه پیدا کرده هر کسی مخیّر بین قصر و اتمام است با این وسعت, مسجدالنبی اینطور است, حائر حسینی اینطور است, اگر چیزی وجببندی شد در مشعر یا ما چنین دلیلی داشتیم که الاّ ولابد باید اینطور باشد خب آن را ممکن است نوبت باشد یا بگوید عندالاضطرار حکم خاصّ خودش را دارد ولی اساس حج بر این است که مردم بیایند, مردمی باشد, در همه رشتهها همینطور است نه مربوط به فقه, بگوید من هستم و این روایت الاّ ولابد این نیست, آیات قرآن «یفسّر بعضه بعضا», (5)روایات «یفسّر بعضه بعضا», اصل یفسّر الفرع, فرع یبیّن الأصل. فرمود اصلِ مکه برای مردم پابرهنه است اصل مکه برای فقراست حالا چهارتا غنی هم به دنبالشان راه میافتند میروند شما مکه را اداره کن که اگر یک وقت نتوانستند بروند یا نخواستند بروند بر حاکم اسلامی واجب است همین فقرا را راهاندازی کند نه اغنیا را راهاندازی کند جریان کربلا هم همینطور است حالا بعضیها که فتوا به وجوب دادند حالا اگر کسی نتوانست کربلا برود یا نخواست کربلا برود بر حکومت اسلامی واجب است یک عده را کربلایی کند اینها شرف ما هستند, اینها عزّت ما هستند, اینها عنصر اصلی دین ما هستند فرمود حالا نمیگوییم سرمایهداران نروند ولی حج برای اینها نیست حج برای مردم پابرهنه است یَأْتُوکَ رِجَالاً وَعَلَی کُلِّ ضَامِرٍ یَأْتِینَ مِن کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ اینها هستند که بالأخره وقتی قیام کردند انشاءالله آلسعود را هدایت میکنند بنابراین فکر بیشتری بفرمایید سعی شما مشکور باشد.
موضوع: تفسیر آیات 40 تا 44 سوره سبأ
وَیَوْمَ یَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً ثُمَّ یَقُولُ لِلْمَلاَئِکَةِ أَهؤُلاَءِ إِیَّاکُمْ کَانُوا یَعْبُدُونَ (40 قَالُوا سُبْحَانَکَ أَنتَ وَلِیُّنَا مِن دُونِهِم بَلْ کَانُوا یَعْبُدُونَ الْجِنَّ أَکْثَرُهُم بِهِم مُّؤْمِنُونَ (41) فَالْیَوْمَ لاَ یَمْلِکُ بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ نَّفْعاً وَلاَ ضَرَّاً وَنَقُولُ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا ذُوقُوا عَذَابَ النَّارِ الَّتِی کُنتُم بِهَا تُکَذِّبُونَ (42) وَإِذَا تُتْلَی عَلَیْهِمْ آیَاتُنَا بَیِّنَاتٍ قَالُوا مَا هذَا إِلَّا رَجُلٌ یُرِیدُ أَن یَصُدَّکُمْ عَمَّا کَانَ یَعْبُدُ آبَاؤُکُمْ وَقَالُوا مَا هذَا إِلَّا إِفْکٌ مُفْتَری وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمَّا جَاءَهُمْ إِنْ هذَا إِلَّا سِحْرٌ مُّبِینٌ (43) وَمَا آتَیْنَاهُم مِن کُتُبٍ یَدْرُسُونَهَا وَمَا أَرْسَلْنَا إِلَیْهِمْ قَبْلَکَ مِن نَّذِیرٍ (44)) اِخبار قرآن از اجتماع مشرکان و معبودهای آنان در قیامت
بعد از اینکه در این سوره مبارکه «سبأ» که در مکه نازل شد اصول دین را تبیین فرمود و مشکل اصلی مشرکان را هم درباره اصول دین بیان کرد, فرمود در قیامت عابد و معبود, همه را ما جمع میکنیم چه آنها که فرشتهها را عبادت میکردند چه آنها که قدّیسین بشر را عبادت میکردند, چه آنها که بتها را عبادت میکردند همه را جمع میکنیم.
سؤال از فرشتگان و پاسخ مؤدبانه آنان در پذیرش عبادت مشرکان
بعد وقتی محکمه تشکیل شد از فرشتهها سؤال میکنیم که اینها شما را عبادت میکردند یا نه, فرشتهها در کمال ادب اولاً تسبیح و تنزیه دارند میگویند: سُبْحَانَکَ بعد اصلاً عبادت آنها نسبت به خود را مطرح نمیکنند که آنها نسبت به ما عابد بودند و ما معبود آنها بودیم اصلاً ذکر نمیکنند فقط میگویند اینها جن را عبادت میکردند اکثریشان به جن مؤمن بودند و هرگز ما به این کار راضی نبودیم; لکن تصریح نمیکنند که آنها ما را عبادت کردند و ما راضی نبودیم این توحید در ولایت نشان میدهد که بین اینها و غیر خدا هیچ رابطهای نبود. در آیه چهل فرمود: وَیَوْمَ یَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً یعنی مشرکانی که عابدند و معبودهای آنها هر که هست همه اینها را در قیامت خدا جمع میکند ثُمَّ یَقُولُ این قولش سؤال است ثُمَّ یَقُولُ خدای سبحان که حاشر همه است به ملائکه میفرماید آیا این بتپرستها شما را عبادت میکردند أَهؤُلاَءِ إِیَّاکُمْ کَانُوا یَعْبُدُونَ خب عدهای ملائکه را عبادت میکردند.
توبیخی بودن نوع سؤال از فرشتگان
این سؤال, سؤال استعطایی نیست سؤال استفهامی نیست, سؤال توبیخی و استیضاحی است اینکه میگویند فلان شخص زیر سؤال رفت یعنی سؤال استعتابی, تعییر, توبیخ و مانند آن. سؤال استعطایی مثل وَسْأَلُوا اللّهَ مِن فَضْلِهِ (1)یک سؤال محمود و ممدوحی است که انسان از خدا عطا طلب بکند وَسْأَلُوا اللّهَ مِن فَضْلِهِ سؤال استفهامی هم چیز خوبی است و مأمور است فرمود: فَسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِن کُنتُم لاَ تَعْلَمُونَ (2)که انسان از عالِمی مطلبی را سؤال کند پس سؤال استعطا خوب است از خدای سبحان چیزی را خواستن خوب است از عالمان دین چیزی را برای یاد گرفتن, سؤال کردن خوب است از متخصّصان و عالمان هر رشتهای انسان چیزی را یاد بگیرد خوب است این دو قسم سؤال از بحث بیرون است. قسم سوم سؤال, سؤال توبیخی است اینکه فرمود: وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُولُونَ (3)اینها را بازداشت کنید اینها زیر سؤالاند یعنی سؤال توبیخی فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذِینَ أُرْسِلَ إِلَیْهِمْ وَلَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِینَ (4)یعنی سؤال توبیخی یا ثُمَّ لَتُسْأَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ (5)یعنی سؤال توبیخی نه سؤال استعطایی یا سؤال استفهامی. در آن روز از فرشتهها سؤال میکنند منتها این سؤال توبیخی و تعییری گرچه به حسب ظاهر متوجه فرشتهها(علیهم السلام) است لکن به تعبیر افرادی مثل زمخشری در کشاف و دیگران میگویند از باب «ایاک أعنی واسمعی یا جاره» است. (6)
بتپرستان, مخاطب اصلی سرزنش نهفته در سؤال
در بیانات المیزان هم مشابه این آمده که در حقیقت سرزنش بتپرستهاست نه اعتراض به ملائکه; (1)وقتی به ملائکه میگویند آیا اینها شما را عبادت میکردند یعنی چرا شما را عبادت میکردند. ثُمَّ یَقُولُ لِلْمَلاَئِکَةِ أَهؤُلاَءِ إِیَّاکُمْ کَانُوا یَعْبُدُونَ آیا شما راضی بودید که شما را عبادت کنند یعنی شما راضی نبودید ولی این بتپرستها چرا شما را عبادت کردند پس سؤال استعطایی نیست (یک) سؤال استفهامی نیست (دو) سؤال توبیخی است (سه) لکن بالکنایه است از باب «ایاک أعنی واسمعی یا جاره» (چهار) این اعتراض در حقیقت به بتپرستهاست.
تبیین و نقد مشکل بتپرستان در دو بخش اندیشه و انگیزه
قبلاً هم ملاحظه فرمودید بتپرستها دو کار داشتند یکی مربوط به اندیشهشان بود یکی مربوط به انگیزه; اندیشهٴ مقلّدان که تحقیق و برهان و استدلال در آن نبود آنها معیار تصدیق و تکذیبشان کار نیاکانشان بود کاری را که نیاکانشان میپذیرفتند اینها قبول داشتند میگفتند: إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ (2)کاری را که نیاکانشان نمیپذیرفتند میگفتند: مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ (3)پس معیار تصدیق و تکذیب اینها, قبول و نکول اجداد اینها بود. متبوعان اینها به اصطلاح، اهل نظر بتپرستها وقتی خواستند بتپرستیشان را توجیه کنند میگفتند این کارِ ما مرضیّ خداست لَوْ شَاءَ اللّهُ مَا أَشْرَکْنَا وَلاَآبَاؤُنَا وَلاَحَرَّمْنَا مِن شَیْءٍ (4)این کار را خدا میداند چون بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (5)است این کار مرضیّ خداست, چرا؟ برای اینکه او میداند (یک) قادر مطلق است (دو) اگر بد بود جلوی ما را میگرفت (سه) چون جلوی ما را نگرفت معلوم میشود مرضی است (چهار) این خلط تکوین و تشریع است پس متبوعهای آنها خلط تکوین و تشریع داشتند, تابعان آنها خلط تحقیق و تقلید داشتند که خیال میکردند تقلید, تحقیق است. در قرآن کریم نیامده که اینها استدلال کنند که خدا این کار را به فرشتهها تفویض کرده است به تفویض معتقد بودند ولی تعلیلشان به همان خلط تکوین و تشریع است بین این دو مطلب فرق عمیق است ممکن است به تفویض معتقد بودند اما تعلیلشان به آن خلط بین تکوین و تشریع است. در بخش انگیزه گاهی میگفتند: مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی (6)گاهی میگفتند: هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ (7)این هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ به همان مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی برمیگردد برای اینکه شفاعت, وسیله تقرّب است ما اینها را عبادت میکنیم به این انگیزه که ما را به خدا نزدیک کنند یکی از راههای نزدیک کردن هم همین راه شفاعت است این حرفهای باطل مشرکان و بتپرستان تابع و متبوع بود.
شباهت سؤال از فرشتگان با سؤال از مسیح(سلام الله علیه) در تثلیث
در آن روز ذات اقدس الهی اینها را مستقیماً در این بخش خطاب نمیکند در این بخش به ملائکه که معبود اینها هستند خطاب میکند و سؤال هم سؤال استعتابی و توبیخ و تعییر است منتها به حسب ظاهر, سؤال متوجه ملائکه است ولی در حقیقت اعتراض به عابدان است. مشابه همان مطلبی که در سوره مبارکه «مائده» گذشت و سیدناالاستاد هم به آن اشاره فرمودند. (1)در سوره مبارکه «مائده» فرمود: وَإِذْ قَالَ اللّهُ یَا عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ ءَأَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِی وَأُمِّیَ إِلهَیْنِ مِن دُونِ اللّهِ خب یقیناً عیسای مسیح چنین حرفی نزد لکن عدهای که عیسای مسیح(سلام الله علیه) را عبادت کردند مبتلا به تثلیث شدند که قرآن از این به کفر یاد میکند نه شرک لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قَالُوا إِنَّ اللّهَ ثَالِثُ ثَلاَثَةٍ حضرت مسیح را ثالث ثلاثه تلقّی میکردند که از نظر قرآن کافرند و نه مشرک, گرچه شرک به معنای عام درباره اینها صادق است در قیامت ذات اقدس الهی در حضور همه به حضرت مسیح خطاب میکند ءَأَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِی وَأُمِّیَ إِلهَیْنِ مِن دُونِ اللّهِ پاسخی که مسیح(سلام الله علیه) به ذات اقدس الهی در برابر این سؤال اعتراضآمیز میدهد شبیه همان پاسخی است که فرشتهها در برابر سؤال اعتراضآمیز خدا میدهند. فرشتهها در آیه محلّ بحث سوره مبارکه «سبأ» وقتی که خدای سبحان فرمود آنها شما را عبادت میکردند عرض کردند سُبْحَانَکَ تو منزّه از آن هستی که شریک داشته باشی, تو مبرّا از آن هستی که کسی غیر تو را بخواهد مثل تو معبود بداند اینجا هم وجود مبارک مسیح(سلام الله علیه) عرض کرد سُبْحَانَکَ تو منزّه از آن هستی که شریک داشته باشی معبود دیگری در کنار شما معبود باشد سُبْحَانَکَ مَا یَکُونُ لِی أَنْ أَقُولَ مَا لَیْسَ لِی بِحَقٍّ من چنین حقّی نداشتم که مردم را به خودم دعوت کنم إِن کُنتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ اگر من چنین سخنی گفته بودم شما قطعاً آگاه بودید برای اینکه تَعْلَمُ مَا فِی نَفْسِی وَلاَ أَعْلَمُ مَا فِی نَفْسِکَ إِنَّکَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُیُوبِ ٭ مَا قُلْتُ لَهُمْ إِلَّا مَا أَمَرْتَنِی بِهِ آنکه مأموریت یافتم به مردم ابلاغ کردم این است که گفتم: أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ که الله هم ربّ من است هم ربّ شما, من هم الله را عبادت میکنم شما هم الله را عبادت کنید ما هرگز مردم را به خودمان دعوت نکردیم مردم را به معبودی دعوت کردیم که خودمان هم عبد او هستیم أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ رَبِّی وَرَبَّکُمْ وَکُنتُ عَلَیْهِمْ شَهِیداً مَا دُمْتُ فِیهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّیْتَنِی کُنتَ أَنْتَ الرَّقِیبَ عَلَیْهِمْ وَأَنْتَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهیدٌ منتها لسان آن سؤال و جواب طوری است که وجود مبارک مسیح(سلام الله علیه) در قیامت برای اینها طلب مغفرت میکند عرض میکند پروردگارا إِن تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبَادُکَ وَإِن تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّکَ أَنتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ. (2)
نبردن نام گناه هنگام پاسخ, دالّ بر کرامت و ادب فرشتگان
اما در آیات محلّ بحث سوره مبارکه «سبأ» بعد از اینکه خدای سبحان فرمود: أَهؤُلاَءِ إِیَّاکُمْ کَانُوا یَعْبُدُونَ فرشتهها عرض کردند سُبْحَانَکَ تو منزّه از آن هستی که شریک داشته باشی, اصلاً نام این مطلب را نمیبرند که ما به اینها نگفتیم, ما به کار اینها راضی نبودیم اصلاً این نام را نمیبرند نام عبادت را نمیبرند.
اشاره قرآن به کرامت حضرت یوسف(سلام الله علیه) در مجلس معارفه با پدر و برادران
در بحث سوره مبارکه «یوسف» هم گذشت که کسانی که مظهر تامّ کرامت و بزرگواری خدا سبحاناند اگر کسی نسبت به آنها بد کرد اصلاً نام آن بدی را نمیبرند در جریان حضرت یوسف(سلام الله علیه) خب یوسف(سلام الله علیه) مشکلات فراوانی داشت مهمترین مشکلش همان به چاه انداختن او بود وقتی او را به چاه انداختند بعد عدهای به عنوان غلام او را خرید و فروش کردند بعد رفت خدمتگزار گروهی شد و امثال ذلک بعد به زندان افتاد, تمام مشکلاتشان بر اثر همان انداختن به چاه بود اما وقتی وجود مبارک یعقوب و فرزندان او همه آمدند در مصر و معارفه حاصل شد, وجود مبارک یوسف میگوید خدایی که به من احسان کرد که مرا از زندان آزاد کرد (1)اصلاً اسم چاه را نمیبرد خب این معنی بزرگی است خب شما که زندان افتادنتان نتیجه تلخ آن چاه افتادنتان است بالأخره باید از آن اصل شروع کنید این برای اینکه برادران خجالت نکشند اصلاً نام چاه را نمیبرد این معنی بزرگی است, اگر کسی مظهر کرامت الهی شد هنگام عفو, کریمانه برخورد میکند اصلاً نام گناه را نمیبرد.
1) (16) یوسف/سوره12، آیه100
پرسش: تلویحاً به برادرانش فرمود که شما مرا در چاه انداختید.
پاسخ: تلویحاً هم نفرمود, تصریحاً هم نفرمود آنها فهمیدند, گفتند: أَءِنَّکَ لَأَنتَ یُوسُفُ قَالَ أَنَا یُوسُفُ وَهذا أَخِی (1)دیگر مطلب روشن شد, گفتند تو یوسفی فرمود بله من یوسفم این هم برادر من است اما دیگر در حضور یعقوب بگوید خدا مرا از چاه آزاد کرد نیست خب همه میدانند که اینها به چاه انداختند.
پرسش: قبل از أَءِنَّکَ لَأَنتَ یُوسُفُ، هَلْ عَلِمْتُم مَّا فَعَلْتُم بِیُوسُفَ (2)را داشت.
پاسخ: چون آنها گفتند این دزد است مثل برادرش, (3)در اینجا لازم بود دفاعی بکند دیگر اسم چاه را نبرد نگفت من یوسفم; گفتند این برادری دارد و این برادرش هم سارق بود این هم مثل همان است این دیگر نگفت من باخبرم, دیگر نگفت من یوسفم, اینجا هم باز صحبت چاه نیست برای اینکه اینها نمیدانند که این یوسف است تا بفهمند این جریان چاه را میداند آنجا هم نه تصریح نه تلویح از چاه سخنی به میان نیامده این نشانه کرامت الهی است که در مظاهر او هم ظهور کرده اینجا هم فرشتگان ادب را رعایت میکنند اصلاً نمیگویند یک عده ما را عبادت کردند ما به اینها گفتیم نکنید, ما به کار اینها راضی نبودیم اصلاً اینها مطرح نیست این نهایت ادب است.
تشابه اهل بیت(علیهم السلام) با فرشتگان در کرامت
اگر میبینید در سوره «انبیاء» از اینها به عنوان کرام یاد میکند همین است فرمود: بَلْ عِبَادٌ مُّکْرَمُونَ ٭ لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ (4)همین وصفی که در سوره «انبیاء» برای ملائکه(علیهم السلام) ذکر شد در زیارت «جامعه» برای اهل بیت(علیهم السلام) هم ذکر شده در زیارت «جامعه» در وصف اهل بیت(علیهم السلام) آمده است که «عِبَاده المُکرمین الَّذین لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ» (5)همینطور است این معنای کرامت است فرمود وقتی خدای سبحان چنین سؤالی کرد آنها عرض میکنند: سُبْحَانَکَ در جریان أتَجْعَلُ فِیهَا مَنْ یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِکُ الدِّمَاءَ (6)آنجا هم وقتی خدای سبحان با اینها مطلب را درمیان میگذارد عرض می کند: سُبْحَانَکَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا (7)اینها مظهر ادب الهیاند.
پاسخ فرشتگان به عدم ارتباط با مشرکان و عبادت آنها در برابر اَجنّه
قَالُوا سُبْحَانَکَ أَنتَ وَلِیُّنَا مِن دُونِهِم تنها کسی که ولایت ما را به عهده دارد ما سرسپرده او هستیم تویی یعنی کلاً رابطه ما با غیر تو قطع است أَنتَ وَلِیُّنَا مِن دُونِهِم اینها هیچ ارتباطی با ما نداشتند اینها با جن رابطه دارند حالا چون جن را مبدأ شرور میدانند و برای پرهیز از شرور او به جن ایمان دارند و به دستور جن عمل میکنند مطلب دیگر است. تبیین وجوه سهگانه زمخشری در ایمان مشرکان به اَجنّه و ناتمامی آن
البته جن مسلمان دارد کافر دارد مؤمنینشان هرگز کاری به کار کسی ندارند بَلْ کَانُوا یَعْبُدُونَ الْجِنَّ أَکْثَرُهُم بِهِم مُّؤْمِنُونَ اکثر این مشرکین به آنها ایمان دارند حالا این ایمان به معنای اطاعت است که گروهی مثل زمخشری و امثال زمخشری گفتند (1)یا نه, ایمانِ فوق اطاعت است یعنی معتقدند که اینها منشأ اثرند که سیدناالاستاد به این معنای دوم مایل هستند. (2)فرمود اکثرشان این هستند حالا یا خواستند ادّعای کل نکنند که ادب اقتضا میکند که نگویند ما به همهشان احاطه علمی داریم یا نه, واقعاً برخی از مشرکان به جن ایمان نداشتند چند راه نقل شده است که آن راهها را المیزان نقل کرد و رد کرد (3)اصلِ مطلب در کشّاف زمخشری است (4)و بسیاری از مفسّران بعدی هم از آنجا گرفتند. أَکْثَرُهُم بِهِم مُّؤْمِنُونَ اکثر مشرکان به جن ایمان دارند. گفتند جن چون مبدأ شرّ است به اینها ایمان دارند مطابق راهنمایی جن عمل میکنند تا از شرور محفوظ باشند یا نه, شیاطین متمثّل شدند گفتند اینها ملائکهاند اینها را عبادت کنید در حقیقت به صورت فرشته متمثّل میشدند یا نه, اینها در درون بتها حلول میکردند وقتی بتها معبود بودند اینها هم معبود میشدند برای اینکه در جوف اصنام و اوثان حلول کردند. برخی از اقوال به خرافه شبیهتر است قولی نیست که انسان بتواند درباره آنها برهانی بر ابطال اقامه کند ولی این وسوسههایی که در دلها پیدا میشود از آنهاست کسی که تابع این وسوسههاست در حقیقت مطیع این وسوسههاست و یک عبادت یا ایمان عملی دارد أَکْثَرُهُم بِهِم مُّؤْمِنُونَ.
امتحان بودن قدرت اَجنه در آزاررسانی و انحصار آن در دنیا
آنگاه ذات اقدس الهی میفرماید: فَالْیَوْمَ لاَ یَمْلِکُ بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ نَّفْعاً وَلاَ ضَرَّاً ما در دنیا یک آزادی دادیم که تبهکاران بتوانند کار خودشان را انجام بدهند تکویناً آزادند برخیها بتوانند به برخی آسیب برسانند که یُفَرِّقُونَ بِهِ بَیْنَ الْمَرْءِ وَزَوْجِهِ اما وَمَا هُمْ بِضَارِّینَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ (1)اینطور نیست که در نظام تکوین، اینها مستقل باشند به اینها به عنوان آزمون, امتحاناً قدرتی دادیم ببینیم که چه میکنند.
قیامت ظرف ظهور قدرت الهی
اما در قیامت فقط مالکیت الهی ظهور میکند هیچ کس مالک نیست هیچ کس کاری انجام نمیدهد مگر اینکه خدای سبحان اذن خاص عطا کند فَالْیَوْمَ یعنی امروز که روز قیامت و معاد است لاَ یَمْلِکُ بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ نَّفْعاً وَلاَ ضَرَّاً امروز اگر کسی بخواهد از جهنم بِرَهد به دست کسی نیست, به بهشت برسد به دست کسی نیست.
عذاب الهی و مراحل آن, ثمره ظلم ظالمان در قیامت
وَنَقُولُ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا ذُوقُوا عَذَابَ النَّارِ الَّتِی کُنتُم بِهَا تُکَذِّبُونَ به تبهکاران و کفار و ظالمان میگوییم عذاب آتش را که شما باور نداشتید بچشید خب اینجا ذائق, مذوق را باید هضم بکند منتها با تلخی و سختی ذُوقُوا عَذَابَ النَّارِ حالا این طلیعه امر است که چشیدن است بعد نوشیدن هم هست که آب حمیم را باید بنوشند, خوردن هم هست که ذریع را باید بخورند سوخت و سوز هم هست که در سوره «نساء» به آن اشاره شد فرمود: کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا لِیَذُوقُوا الْعَذَابَ (2)آنها مراحل بعدی است اما این ذُق و چشیدن, مرحله ابتدایی است.
پرسش: حضرت استاد از مجموعه بحث شما راجع به آیات مربوط به مشرکین و کفار این نکته به دست میآید مشرکین از آنجایی که بشر در دنیا با ملموسات سر و کار دارند اینها می گفتند ما معتقدیم به خالقیت خدا و رزاقیت خدا همچنان که بعضیهایشان معتقد به معاد هم بودند اینها میگفتند ما که دسترسی به آن خدای حقیقی و واقعی نداریم به ملائکه و جن متوسّل میشویم, صنم و وثن را میپرستیدند تا...
پاسخ: اولاً درباره معاد هیچ کدام از آنها معتقد به معاد نبودند.
پرسش: پس چطور حضرت علامه میفرمایند؟
پاسخ: ایشان نمیفرمایند که مشرک, معتقد به معاد است.
پرسش: وصیت میکردند شتر را کنار قبرشان دفن کنند.
پاسخ: آن درباره برخیها بود که اگر ما دوباره زنده بشویم به دنیا برگردیم این است اینها که جواهر و اینها را کنارشان دفع میکردند برای این بود که اگر دوباره به دنیا برگردند وضعشان روبهراه باشد نه معاد به این معنا که کلّ نظام تبدیل میشود به نظام دیگر اگر به آن معنا بود که تبدیل میشد به نظام دیگر که باید به احکام نظام دیگر عمل میکردند اینجا که اسب و استر نمیخواهد, شمشیر و طلا و نقره نمیخواهد اینها گفتند اگر هم حیاتی باشد ما دوباره اینجا برگردیم دستمان خالی نباشد.
پرسش: ... تاریخ همین را میگوید.
پاسخ: تاریخ میگوید اینها احتمال میدادند اگر برگردند دستشان خالی نباشد نه اینکه اینها میروند معاد, اگر حیات دوبارهای باشد شبیه تناسخیها - تناسخیها هم این را نمیگویند - اگر کسی بخواهد از قبر برگردد دستش خالی نباشد که این نه مسئله تناسخ است نه مسئله معاد اما انبیا آمدند گفتند که خدا به شما از هر موجودی نزدیکتر است چرا شما خدا را نمیتوانید بشناسید عبادت کنید او «أقرب إلیکم من حبل الورید» (1)است وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ (2)است و مانند آن, اگر میگویید ما به او دسترسی نداریم مگر میخواهید کُنه او را بشناسید, تمام حقیقتش را بشناسید هر کسی خدا را به اندازه خودش میشناسد به همان اندازه هم عبادت میکند فرمود چطور شما در حال خطر میگویید یا الله همان خدا که فَإِذَا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ (3)همان خدا را در حال عادی هم عبادت کنید.
فرمود: فَالْیَوْمَ لاَ یَمْلِکُ بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ نَّفْعاً وَلاَ ضَرَّاً اکثری مردم عبادت آنها یا برای جلب نفع است یا برای دفع ضرر, آن اوحدی از انسانها هستند که «حبّاً» و «شکراً» عبادت میکنند. (1)
تبیین اتهام ناروای مشرکان بر پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و قرآن
فرمود: وَنَقُولُ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا میگوییم: ذُوقُوا عَذَابَ النَّارِ که شما تکذیب میکردید تکذیب آنها هم این بود که یک تعبیر بد و ناروایی درباره پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) داشتند, تعبیری درباره قرآن کریم وَإِذَا تُتْلَی عَلَیْهِمْ آیَاتُنَا بَیِّنَاتٍ هیچ ابهامی در کار نبود اگر خود آیه نیازی به تبیین داشت وجود مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که مبیِّن بود بیان میکرد فرمود: وَأَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ (2)باید شفاف و روشن برای مردم بیان بکنی پس این آیات، بیّن بودند یا نیازی به توضیح نداشتند یا اگر محتاج به توضیح بود, پیامبر تبیین میکرد. فرمود: وَإِذَا تُتْلَی عَلَیْهِمْ آیَاتُنَا بَیِّنَاتٍ اینها یک حرف درباره پیامبر داشتند یک حرف درباره قرآن, درباره پیامبر میگفتند: مَا هذَا إِلَّا رَجُلٌ یُرِیدُ أَن یَصُدَّکُمْ عَمَّا کَانَ یَعْبُدُ آبَاؤُکُمْ چون بساط اینها در حق و باطل در قبول و نکول, کار نیاکان بود میگفتند آنچه نیاکان ما انجام دادند حق بود آنچه انجام ندادند باطل بود این دارد کاری میکند که ما از میراث فرهنگیمان عقب بمانیم میگفتند: مَا هذَا إِلَّا رَجُلٌ یُرِیدُ أَن یَصُدَّکُمْ یعنی «یصرفکم» عَمَّا کَانَ یَعْبُدُ آبَاؤُکُمْ این درباره پیامبر. درباره قرآن کریم هم میگفتند: مَا هذَا إِلَّا إِفْکٌ مُفْتَری این وحی نیست این ساختگی و بافتگی است که - معاذ الله - خود حضرت ساخت و بافت (یک) بعد به خدا اِسناد داد افترا بست (دو) اِفکِ مُفتراست یعنی خودش بافت, خودش ساخت بعد به خدا اسناد داد مَا هذَا إِلَّا إِفْکٌ (یک) مُفْتَری (دو).
ساحر و سِحر پنداشتن پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و پیام او علت اتهام ناروای مشرکان
بعد از اهانتی که نسبت به شخص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) داشتند بعد از اهانتی که نسبت به قرآن کریم داشتند یک بیادبی مشترکی هم بود که علت این دو کار بود آن بیادبی مشترک و علت مشترک این دو کار را جداگانه ذکر میکند که عنصر محوری این آیه, سه اصل است یکی درباره پیامبر, یکی درباره کتاب, یکی هم علت مشترک; آن علت مشترک این است وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمَّا جَاءَهُمْ إِنْ هذَا إِلَّا سِحْرٌ مُّبِینٌ حالا اگر اِفک است بافتگی و ساختگی است شما هم ببافید و بسازید میگویند نه, این سِحر است ساحران باید جوابش را بگویند خب اگر این ساخت با اینکه درس نخوانده است شما که درسخوانده دارید, شما هم ببافید و بسازید میگویند نه این سِحر است و کارشناسان سحر باید به او جواب بدهند. هم او را به ساحر بودن متّهم کردند, هم کارش را به سِحر متّهم کردند پس اِفک بودن, فریه بودن دو وصف ناپسندی است به کتاب اِسناد دادند و قصد سوء را هم به خود آن حضرت اِسناد دادند منشأ اینکه او قصد دارد «یصدّ عما کان یعبد آباء» بشود و منشأ اینکه این افک مفترا در جامعه جا افتاد این است که هم او ساحر است هم کارش سِحر است وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمَّا جَاءَهُمْ این حق آمده است بیّنالرشد است گفتند: إِنْ هذَا إِلَّا سِحْرٌ مُّبِینٌ منتها یک سحر شفاف و آشکاری است که ساحرها باید کارشناسی کنند.
فاقد برهان عقلی و نقلی بودن اتهام مشرکان
آنگاه ذات اقدس الهی در غالب این موارد میفرماید حرفی که شما میزنید یا برهان عقلی باید داشته باشید یا برهان نقلی; در سوره مبارکه «احقاف» که قبلاً هم به آن اشاره شد فرمود یا اثارهای از علم بیاورید برهان عقلی بیاورید یا بگویید در فلان کتاب آسمانی این مطلب نوشته شده, (1)اگر شما نه دلیل عقلی دارید نه دلیل نقلی دارید خب چرا این را متّهم میکنید در اینجا میفرماید شما که دلیل عقلی و دلیل نقلی ندارید وَمَا آتَیْنَاهُم مِن کُتُبٍ یَدْرُسُونَهَا وَمَا أَرْسَلْنَا إِلَیْهِمْ قَبْلَکَ مِن نَّذِیرٍ اگر یک کتاب علمی داشته باشند که به استناد آن مطالب علمی این حرف را بزنند خب قابل گوش دادن است اگر پیامبری آمده باشد این پیامبر این مطلب را به آنها گفته باشد خب قابل گوش دادن است تا پاسخ بدهیم اما وقتی نه دلیل عقلی دارند نه دلیل نقلی دارند خودشان گرفتار افک مفترا هستند نه اینکه وجود مبارک پیامبر افّاک مُفتری باشد یا قرآن کریم اِفک مفترا باشد.
اِخبار قرآن به اشتراک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) با انبیای دیگر در این اتهام
بعد فرمود رسول من! اینها با همین قدرتی که دارند تنها تو نیستی که تو را ساحر میدانند تنها قرآن نیست که آن را سِحر میدانند درباره انجیل و تورات هم همین حرف را زدند درباره موسی و عیسی(علیهما السلام) هم همین حرف را زدند درباره انبیای دیگر و صحف آسمانی هم همین دو مطلب را داشتند.
1) (35) احقاف/سوره46، آیه4
امر به اِخبار مترفین و مسرفین مکه از سرنوشت تکذیبکنندگان انبیا
ولی اینها که وضع مالیشان یک مقدار روبهراه است و مغرور قدرت مالی و تکاثرشان هستند به اینها اعلام بکن وَکَذَّبَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ قبل از این صنادید قریش کسانی بودند که انبیای الهی را تکذیب کردند آنها را به سحر و شعبده متهم کردند کُتب آسمانی آنها را به اِفک مفترا متّهم کردند این کارها را کردند; ولی طولی نکشید که ما همه اینها را خاک کردیم وَکَذَّبَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ آنهایی که قبل از اینها بودند و درباره انبیای گذشته بدرفتاری میکردند قدرت آنها چند برابر قدرت متمکّنان عصر تو بود وَمَا بَلَغُوا مِعْشَارَ مَا آتَیْنَاهُمْ یعنی این صنادید قریش این مترفین این مسرفین این سرمایهداران حجاز, یک دهم قدرت قبلیها را نداشتند ما همه آنها را از بین بردیم اینها به چه چیزی میخواهند بنازند وَمَا بَلَغُوا کفار و مشرکین مکه مِعْشَارَ یعنی یک عُشر قدرت گذشته را نداشتند در جریان قارون هم گذشت قارون با اینکه مَا إِنَّ مَفَاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ (1)در همان بخش قارون گذشت که ما کسانی را هلاک کردیم که أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَأَکْثَرُ جَمْعاً (2)اینطور نبود که قارون از همه سرمایهدارتر و مقتدرتر اقتصادی باشد ما کسانی را قبل از او خاک کردیم که از او متمکّنتر و مقتدرتر بودند پس قارون نه اول بود نه آخر, اینها هم نه اول هستند نه اخر, اینها وَمَا بَلَغُوا مِعْشَارَ مَا آتَیْنَاهُمْ آن گروه که صنادید قریش یک دهم قدرت آنها را نداشتند فَکَذَّبُوا رُسُلِی ما آنها را گرفتیم فَکَیْفَ کَانَ نَکِیرِ.
موضوع: تفسیر آیات 43 تا 46 سوره سبأ
وَإِذَا تُتْلَی عَلَیْهِمْ آیَاتُنَا بَیِّنَاتٍ قَالُوا مَا هذَا إِلَّا رَجُلٌ یُرِیدُ أَن یَصُدَّکُمْ عَمَّا کَانَ یَعْبُدُ آبَاؤُکُمْ وَقَالُوا مَا هذَا إِلَّا إِفْکٌ مُفْتَری وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمَّا جَاءَهُمْ إِنْ هذَا إِلَّا سِحْرٌ مُّبِینٌ (43 وَمَا آتَیْنَاهُم مِن کُتُبٍ یَدْرُسُونَهَا وَمَا أَرْسَلْنَا إِلَیْهِمْ قَبْلَکَ مِن نَّذِیرٍ (44) وَکَذَّبَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَمَا بَلَغُوا مِعْشَارَ مَا آتَیْنَاهُمْ فَکَذَّبُوا رُسُلِی فَکَیْفَ کَانَ نَکِیرِ (45) قُلْ إِنَّمَا أَعِظُکُم بِوَاحِدَةٍ أَن تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَی وَفُرَادَی ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا مَا بِصَاحِبِکُم مِن جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلَّا نَذِیرٌ لَّکُم بَیْنَ یَدَیْ عَذَابٍ شَدِیدٍ (46)) تصویری از معبودهای مشرکان در قیامت و سؤال از آنها
چون این سوره مبارکه «سبأ» در مکه نازل شد و همانطوری که ملاحظه فرمودید عناصر محوری سوَر مکّی, اصول دین است در این سوره هم توحید و وحی و نبوّت و خطوط کلی اخلاق و حقوق هم بیان شد آنگاه به صحنهای از جریان معاد عنایت فرمود. اینها که مشرک بودند بعضیها فرشته را میپرستیدند, بعضیها هم قدّیسین بشر را, بعضیها هم جن را, بعضیها هم ستاره و امثال ستاره را و برای آنها تماثیلی درست میکردند که به عنوان اوثان و صنم بود. در صحنه قیامت از محترمترین معبود اینها که فرشته و قدّیسین بشر است سؤال میکنند هم از فرشتهها سؤال میکنند هم از افرادی نظیر مسیح(سلام الله علیه) که آیا آنها شما را عبادت میکردند یا نه, خب یقیناً آنها فرشتهها را عبادت میکردند و بزرگان از بشر مثل مسیح(سلام الله علیه) را عبادت میکردند آنها که لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قَالُوا إِنَّ اللّهَ ثَالِثُ ثَلاَثَةٍ (1)یا لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قَالُوا إِنَّ اللّهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ (2)و مانند آن, اینها عبادت میکردند هم وجود مبارک مسیح را هم فرشتهها را.
توبیخی بودن نوع سؤال از فرشتگان
این سؤال که خدای سبحان از ملائکه سؤال میکند که آیا آنها شما را عبادت میکردند این یعنی چه؟ یقیناً عبادت میکردند. سؤال استفهامی معنا ندارد سؤال استعطایی هم که معنا ندارد سؤالی که در قیامت مطرح است سؤال توبیخی و اعتراضی است. فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذِینَ أُرْسِلَ إِلَیْهِمْ وَلَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِینَ (1)همین است, وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُولُونَ (2)همین است, سؤالی که خدا در قیامت از افراد میکند از سنخ فَسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ (3)نیست, از سنخ وَسْأَلُوا اللّهَ مِن فَضْلِهِ (4)نیست از سنخ وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُولُونَ یعنی سؤال اعتراضآمیز است, میگویند فلان شخص زیر سؤال رفت یعنی سؤال توبیخی, پس سؤال هست و سؤال توبیخی هم است.
مسئول در آیه فرشتگان و مسیح (علیه السلام) به عنوان معبود و پاسخ آنها
مسئول در این آیه و در بخش پایانی سوره «مائده» وجود مبارک مسیح است و فرشتهها, خدا که در آیه چهل همین سوره «سبأ» از فرشتهها سؤال میکند ثُمَّ یَقُولُ لِلْمَلاَئِکَةِ أَهؤُلاَءِ إِیَّاکُمْ کَانُوا یَعْبُدُونَ این باید از سنخ «ایّاک أعنی و اسمعی یا جاره» باشد (5)آیا اینها شما را عبادت میکردند؟ خب بله یقیناً عبادت میکردند, آنها هم میگویند: سُبْحَانَکَ أَنتَ وَلِیُّنَا مِن دُونِهِم (6)منکر عبادت نبودند ولی میگفتند ما معبود نیستیم نه اینکه آنها ما را عبادت نمیکردند آنها عبادت میکردند شرک هم داشتند کار بدی هم میکردند.
تبیین بازگشت توبیخ در سؤال به عابدان
بنابراین این سؤال از سنخ «ایاک أعنی و اسمعی یا جاره» است (یک) و اعتراض است در حقیقت به عابد نه معبود (دو) سؤال این است که آیا شما این را میپذیرفتید این کار را امضا میکردید با اینکه معلوم است نمیکردید (سه) در حقیقت اعتراض است به عابدان (چهار).
قرآن و پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) محور اتهام های گروه های متعدد مشرکان
بعد از اینکه مسئله توحید و وحی و نبوّت برای آنها زیر سؤال رفت آنها گروههای متعددی بودند همه این اهانتها برای یک گروه یا یک شخص نبود اینها از سه منظر اهانت میکردند هم نسبت به خود قرآن کریم, هم نسبت به شخص پیامبر از نظر اوصاف روحی, هم نسبت به شخص پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از نظر انگیزههای سیاسی; از نظر قرآن کریم میگفتند - معاذ الله - این سِحر است, کهانت است, شعر است اینها را گروههای متعدد درباره قرآن کریم میگفتند که این سِحر است یا شعر است یا کهانت است و مانند آن.
در بخش دیگر نسبت به شخص پیامبر - معاذ الله - اگر این سِحر است او میشود ساحر, اگر قرآن، کهانت است او میشود کاهن, اگر شعر است او میشود شاعر, بعد - معاذ الله - تعبیر به جنون هم داشتند که او مجنون است و این حرفها را میزدند. مسئله جنون, مسئله افک و افترا اینها اوصاف زشتی بود که این تبهکاران به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اسناد میدادند میگفتند این بافتگی است اِفک یعنی چیزی را خودت درست کردی به خدا اِسناد دادی, افترا یعنی چیزی که برای خدا نیست به خدا اِسناد دادی پس اِفک و افترا, دسیسهای است که تو انجام دادی و منشأ این کارها هم - معاذ الله - جنون است پس مسئله سِحر و کهانت و شعر بودن برای قرآن, مسئله جنون و اِفک و افترا برای پیامبر اما انگیزههای سیاسی, این انگیزههای سیاسی از دیرزمان مطرح بود از زمان فرعون مطرح بود فرعون به مردم مصر میگفت وجود مبارک موسی و هارون(سلام الله علیهما) غرض سیاسی دارند اینها غرضشان یُرِیدَانِ أَن یُخْرِجَاکُم مِنْ أَرْضِکُمْ (1)است, وَیَذْهَبَا بِطَرِیقَتِکُمُ الْمُثْلَی (2)است این تمدّن کهن مصر را میخواهند از بین ببرند شما را میخواهند از این سرزمین بیرون کنند این اغراض سیاسی است. بخشی از اینها هم در حجاز بود که میگفتند این میخواهد با میراث فرهنگی شما, با افتخارات ملی شما, با قومیّت شما درگیر بشود یُرِیدُ أَن یَصُدَّکُمْ عَمَّا کَانَ یَعْبُدُ آبَاؤُکُمْ این به انگیزه سیاسی او برمیگردد این میخواهد تاریخ شما را, ملیّت شما را, غرور ملی شما را, آثار نیاکان شما را به هم بزند.
دعوت قرآن از مشرکان به آوردن دلیل عقلی یا نقلی بر اتّهام خود
پس این سه بخش که گاهی به قرآن کریم برمیگردد گاهی به اوصاف پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) برمیگردد, گاهی به انگیزههای پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) برمیگردد قرآن کریم یکی پس از دیگری ذکر میکند و رد میکند. میفرماید این حرفهای شما یا برهان عقلی میخواهد یا برهان نقلی; برهان نقلی هم دو قسم است یا در وحی آسمانی است یا در سنّت معصوم است بالأخره خود قرآن برای گیرنده, وحی است وحی آن نحوه تکلّم است کلام را نمیگویند وحی, این موحیٰبه است این کلام گاهی به صورتهای ظاهری گفته میشود همین مخاطبات است گاهی از راه درون گفته میشود این میشود وحی, اگر از سنخ نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنذِرِینَ (1)شد این میشود وحی, اگر وسوسههای درونیِ شیطان بود این میشود وحی که إِنَّ الشَّیَاطِینَ لَیُوحُونَ إِلَی أَوْلِیَائِهِمْ لِیُجَادِلُوکُمْ (2)وحی, کلام نیست نحوهٴ تکلّم است قرآن که ما در خدمت آن هستیم این عین وحی است دیگر هیچ تردیدی نیست اما برای ما وحی نشده برای وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) وحی شده این وحی را آن حضرت برای ما نقل میکند با اینکه همین کلمات, کلام الله است و نسبت به پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) وحی است برای ما نقل است نقلالوحی است نه خود وحی; پیامبر وحی گرفت بله, در این جهت هیچ فرقی نیست آن حضرت از راه وحی دریافت کرد ما از راه نقل وحی, ولی تمام حروف و کلمات و الفاظ, عین کلماتی است که ذات اقدس الهی نازل کرده.
فرمود یا باید به صورت وحی آسمانی باشد یا آن پیامبری که معصوم است بالأخره حرفی بزند شما حرفهایتان که موافق با عقل نیست در سوره «احقاف» آن آیه آمده که أَوْ أَثَارَةٍ مِنْ عِلْمٍ شما یک برهان عقلی بیاورید نشد یا دلیلی بیاورید که در کتاب آسمانی باشد یا سخنی بیاورید که از زبان معصوم باشد.
فاقد برهان عقلی و نقلی بودن اتّهام مشرکان
در سرزمین شما نه کتابی بود نه معصومی, این حرف را پس از کجا میگویید. سه برهان است یا برهان عقلی است یا نقلیِ وحیی است مثل قرآن یا نقلیِ الهامی است مثل حدیث; این حدیث, کلام الله است منتها از راه الهام, آن قرآن کلام الله است از راه وحی, برهان عقلی هم همچنین در سوره «احقاف» فرمود: ائْتُونِی بِکِتَابٍ مِن قَبْلِ هذَا أَوْ أَثَارَةٍ مِنْ عِلْمٍ (1)یا بالأخره دلیل عقلی بیاورید یا دلیل نقلی. در این قسمت میفرماید این حرفهایی که اینها میزدند در این سه بخش چه آن بخشهایی که به قرآن برمیگردد, چه آن بخشهایی که به اوصاف پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) برمیگردد, چه آن بخشهایی که به انگیزههای سیاسی آن حضرت برمیگردد میفرماید: وَمَا آتَیْنَاهُم مِن کُتُبٍ یَدْرُسُونَهَا در حجاز چنین کتابی که شما درس و بحث داشته باشید ما که ندادیم این حرفها را از کجا میگویی. یک انسان معصومی به نام پیامبر هم که در بین شما نبود که از او نقل بکنید، بالأخره الآن حرفهای نقلیِ ما یا از قرآن است یا از سنّت معصوم, فرمود قبلاً که کتاب آسمانی نبود, پیامبری هم که ما نفرستادیم که از آن پیامبر نقل کنید این حرفهای باطل را از کجا میبافید. وَمَا آتَیْنَاهُم مِن کُتُبٍ یَدْرُسُونَهَا (یک) وَمَا أَرْسَلْنَا إِلَیْهِمْ قَبْلَکَ مِن نَّذِیرٍ (دو) برهان عقلی هم که در سوره «احقاف» نفی شده (سه) این حرفها را شما از کجا میگویید؟! حرفهای سه ضلعی که بخشی به کتاب برمیگردد, بخشی به اوصاف آورنده برمیگردد, بخشی به انگیزههای او برمیگردد اینها را از کجا میگویید.
1) (13) احقاف/سوره46، آیه4
غرور علت اصلی اتّهام مشرکان به پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و قرآن
فرمود ما که این کارها را نکردیم بعد معلوم میشود که هیچ کدام از این کارها نیست این به عقل تکیه ندارد, به وحی تکیه ندارد, به الهام تکیه ندارد فقط به غرور تکیه دارد آنهایی که مستکبران بودند یک نحو بیادبی میکردند آنها که مستضعفان بودند پیروانشان بودند یک نحو کجدهنی میکردند.
مشترک بودن پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) با انبیای گذشته در اتّهام های ناروای مشرکان
آنگاه فرمود: وَکَذَّبَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وجود مبارک پیامبر درست است که آخرین پیامبر بود اما اولین پیامبر که نبود قبل از او, انبیای فراوانی آمدند درست است که قرآن, آخرین کتاب است اما اوّلین کتاب که نبود قبل از قرآن هم کتابهای آسمانی آمده. فرمود قبل از پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عدهای انبیای خودشان را تکذیب کردند وَکَذَّبَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ یعنی قبل از معاصرین پیامبر.
تصویری از سرنوشت تکذیب کنندگان انبیا و از بین رفتن آثار آنان
وَمَا بَلَغُوا یعنی این معاصرین و صنادید قریش که در مکه به سر میبردند وَمَا بَلَغُوا مِعْشَارَ مَا آتَیْنَاهُمْ مِعشار یعنی یک عُشر, مِرباع یعنی یک رُبع, اینها یک عُشر قدرت مالی و غیر مالی گذشتهها را نداشتند این صنادید قریش که الآن کجدهنی میکنند آیات الهی را تکذیب میکنند باید بدانند که قبل از اینها کسانی وحی انبیا را تکذیب کردند که این سرمایهداران حجاز یک دهم قدرت آنها را نداشتند وَمَا بَلَغُوا مِعْشَارَ مَا آتَیْنَاهُمْ یعنی یک دهم چیزی که ما به پیشینیان دادیم فَکَذَّبُوا آن پیشینیان متمکّن رُسُلِی و ما آنچنان اینها را گرفتیم و خاک کردیم که فقط اینچنین میشود تعبیر کرد: فَکَیْفَ کَانَ نَکِیرِ یعنی چگونه انکار ما و اِعقاب ما دامنگیر آنها شد که قبلاً هم گذشت که اصلاً طرزی اینها را از بین بردیم که جَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ (1)اینها فقط اسمشان در لابهلای تاریخ است یک پژوهشگر تاریخی باید نبش قبر بکند و کتابهای تاریخ را ورق بزند تا بفهمد در این سرزمین چه کسانی بودند فقط در کتابهای تاریخ اسمشان مانده یا دارد کَأَن لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ (2)یعنی طرزی ما اینها را ریشهکن کردیم با همه سوابق چند قرنی که اینها داشتند گویا اصلاً دیروز در این سرزمین نبودند که مثالش قبلاً ذکر شد که اگر یک درخت چنار کهنسالی را کسی بِکَند مدتها جایش خالی است اما یک عَلف یک سانتی که کنار نهر روئیده آدم بِکَند, جایی را اشغال نکرده که حالا جایش خالی باشد فرمود این چنارهای کهنسال چند قرنه را ما طرزی ریشهکن کردیم که گویا اصلاً دیروز در این سرزمین نبودند کَأَن لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ غَنِی بالمکان یعنی دیروز در این مکان بود, گویا اصلاً دیروز در این مکان نبود خب این علف یک سانتی وقتی از کنار جوی کَنده بشود خب جایی ندارد که نشان بدهد قبلاً وجود داشته.
فروپاشی شوروی دال بر افسانه نبودن تکذیب کنندگان انبیا
پرسش: استاد ببخشید! این آیه برای همه زمان ها جاری است یا در زمان ما که علم پیشرفت کرده؟
پاسخ: برای همه هم هست منتها ما حالا اینها را افسانه میدانیم گاهی میبینیم فلانجا زلزله آمده اینها را خیال میکنیم یک حوادث عادی است چیزی در عالَم حادث عادی نیست شما این قسمت شمال را وقتی حساب میکردید این نقشه جهان را میدیدید, میدیدید بخش وسیعی از شمال را همین شوروی گرفته هم آسیا, هم اروپا «اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی» این دفعتاً مثل یک آدمبرفی آب شد نه کودتایی شده, نه جنگی شده, نه قیام مردمی شده همینطور آب شد وقتی ما رفتیم کرملین اصلاً فکر نمیکردیم اینقدر آنجا آرام است از بس آدم کُشتند دفعتاً آب شد مگر کسی فکر میکرد کاخ کرملین اینطور به صورت رسوایی در بیاید خب اینها قدرت الهی است. قبل از انقلاب همان وقتی که امام(رضوان الله علیه) قیام کرد همان خوروشچوف که رئیس جمهور وقت شوروی بود گفت و روزنامهها هم نوشتند که - معاذ الله - خدایی نیست وگرنه ما هم میدیدیم این چون معرفتشناسی را منحصر کرده در حس و تجربه, بر اساس أَرِنَا اللّهَ جَهْرَةً (1)یا لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً (2)آنکه معرفتشناسی او در کَفِ دانش است فقط با حس و تجربه حسّی چیزی را باور میکند میگوید تا نبینیم باور نمیکنیم این صریح حرف خوروشچوف رئیس جمهور وقت شوروی بود که روزنامههای ما هم نوشتند خب این مثل یک آدمبرفی آب شد کسی با آنها جنگی نکرده, انقلاب و کودتایی هم نشد.
ظهور قدرت گذشتگان در آثار آنان و قابل مقایسه نبودن آن با قدرت الهی
پرسش: استاد! قدرت الهی را قبول داریم ولی چگونه می شود این علم زمان ما معشار آنها باشد؟
پاسخ: نه, منظور آن است که الآن در زمان ما نسبت به ما ممکن است قدری قویتر باشد و اما آن روز شما میبینید به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میفرماید آنچه مردم مکه الآن دارند, معشار آن نیست الآن شما اهرام مصر را هم که میبینید, میبینید انسان متحیّر است با قدرتهای کنونی هم نمیشود الآن این اهرام را ساخت, در بخشهایی که مربوط به قوم عاد بود فرمود: الَّتِی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهَا فِی الْبِلاَدِ (1)این عالَم نه ده میلیارد سال است نه میلیارد میلیارد سال است بله این تاریخی که ماها که از نسل حضرت آدم هستیم داریم ما نوجوانی بیش نیستیم نسبت به کلّ عالم، آن روایتی که مرحوم محدّث قمی(رضوان الله علیه) این در خصال نقل میکند دارد «ألف ألف عالَم و ألف ألف آدم» (2)دیگر حالا به حساب در نمیآید هزارها هزارها آدم و عالم آمدند ما آن آخر صف هستیم ما چه میدانیم قدرت چه خبر است. فرمود: مَا بَلَغُوا مِعْشَارَ مَا آتَیْنَاهُمْ ممکن است یک قدرت علمی امروز خیلی بیشتر از قدرت علمی دیروز باشد اما نسبت به قدرت ذات اقدس الهی قابل قیاس نیست.
تکذیب رسل الهی علت نابودی قدرتمندان تاریخ
فرمود: فَکَذَّبُوا رُسُلِی فَکَیْفَ کَانَ نَکِیرِ در غالب این بخشها مسئله تکذیب رسل را تکرار میکند تا از باب تعلیق حکم بر وصف که مشعر به علیّت است معلوم بشود که منشأ همه خطرها همان تکذیب رسل است و کجدهنی نسبت به دستورات ذات اقدس الهی. همین آیه 45 اوّلش تکذیب, آخرش تکذیب وَکَذَّبَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَمَا بَلَغُوا مِعْشَارَ مَا آتَیْنَاهُمْ فَکَذَّبُوا رُسُلِی فَکَیْفَ کَانَ نَکِیرِ این تکذیب را دو بار در یک آیه یک خطّی ذکر فرمود.
دعوت به اصول سه گانه دین با زبان موعظه
بعد فرمود حالا ما شما را به این اصول سهگانه دعوت میکنیم اصول سهگانه یکی توحید است, یکی وحی و نبوّت است یکی هم مسئله معاد. در جریان توحید فرمود: قُلْ إِنَّمَا أَعِظُکُم بِوَاحِدَةٍ به این مردم بگو من شما را به یک کلمه موعظه میکنم آن بحثهای ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ (1)تاکنون آن حکمت و برهان را گذراندند حالا دارد موعظه میکند.
تبیین معنای موعظه و فرق آن با سخنرانی
وعظ هم اصطلاحاً «جذب الخَلق الی الحق» است سخنخوانی, کسی مقالهای بنویسد بخواند این را نمیگویند موعظه, سخنرانی منبر برود سخنرانی بکند نمیگویند موعظه, اگر عُرضه داشت مخاطب خود را جذب الی الحق کرد این میشود وَعظ «الوعظ جذب الخلق الی الحق» نه سخنرانی کردن, اگر آدم بتواند جاذبه ایجاد کند بله موعظه است خدا واعظ است یَعِظُکُمُ اللَّهُ به وجود مبارک پیامبر فرمود: قُلْ إِنَّمَا أَعِظُکُم اینکه میبینید کم اثر دارد برای اینکه ما چیزی را حفظ کردیم داریم میخوانیم و برای مردم میگوییم, این نیست!
1) (20) نحل/سوره16، آیه125
ظهور آثار موعظه در انقلاب درونی بسیاری از مشرکان
قُلْ إِنَّمَا أَعِظُکُم بِوَاحِدَةٍ همینها را جذب کرد این همه خواص و حارثةبنمالک پیدا شد, ابوذر پیدا شد, مقداد پیدا شد, عمار پیدا شد, اینها سابقه شرک و بتپرستی داشتند این همه افراد و شهدایی که در بدر و حنین و خیبر جاننثاری و جانفشانی کردند سابقه بتپرستی داشتند اینها را جذب کرد. دعوت به توحید اولین موعظه الهی
فرمود: إِنَّمَا أَعِظُکُم من شما را به طرف خدا جذب میکنم بِوَاحِدَةٍ به یک کلمه, به اصل واحد, به کلمه واحد, به خلصت واحد, آن رعایت اصول سهگانه است اول أَن تَقُومُوا لِلَّهِ بالأخره خدایی هست فکر کنید ببینید از شما چه چیزی خواست با او چگونه باید رابطه داشته باشید ما که علف خودرو و هرز نیستیم که روئیده بشویم بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه است که فرمود شما خیال میکنید این انسان مثل علف هرز است (1)یا یک کِشت خوبی است که بالأخره یک باغبان خوبی دارد وَاللَّهُ أَنبَتَکُم مِنَ الْأَرْضِ نَبَاتاً (2)آیا شما زَرعی هستید بدون زارع, بِنایی هستید بدون بنّا اینکه نیست اگر علف هرز نیستیم پس یک وَاللَّهُ أَنبَتَکُم مِنَ الْأَرْضِ نَبَاتاً هست.
ضرورت ایستادگی در انجام وظایف با تفکر در آن
آنکه ما را رویانید با ما چه کار کرد, برای او قیام بکنیم. منظور از قیام هم ایستادگی است نه ایستادنِ فیزیکی, آنکه دارد عمر را به بطالت میگذارند یک جا ایستاده است او در حقیقت نشسته است او که «جهانی است بنشسته در گوشهای» (3)او در حقیقت ایستاده است. فرمود: أَن تَقُومُوا لِلَّهِ پس اصلِ توحید محفوظ است انسان برای اینکه ببیند خدا از او چه خواست و وظیفهاش در برابر ذات اقدس الهی چیست حالا میخواهد فکر بکند أَن تَقُومُوا لِلَّهِ حالا یا دو نفر دو نفر با هم بحث کنید یا یک نفر, پراکنده باشد چند نفر باشد آنها خیلی به جایی نمیرسد مَثْنَی وَفُرَادَی دو به دو بحث کنید یا یک به یک بنشینید فکر کنید روز ممکن است با دوستانتان بحث کنید, شب ممکن است تنها شدید تنها فکر بکنید اینطور نیست که اگر کسی بحث مثنا داشت بحث فرادا نداشته باشد یا بالعکس نه, روز ممکن است مَثنا بحث کنید شب که تنها شدید فرادا بنشینید فکر کنید.
تفکر و اندیشیدن سیره علمای بزرگ
بسیاری از بزرگان ما اینها قبل از اینکه مطالعه کنند فکر میکردند بعضی از اساتید ما که نگاه میکردیم چند جلد کتاب بیشتر نداشتند کتابخانه امام(رضوان الله علیه) اینطور بود, کتابخانه مرحوم علامه طباطبایی اینطور بود اینها چند جلد کتاب بیشتر نداشتند اینها بیش از آن مقداری که به کتاب مراجعه کنند و مطالعه کنند, فکر میکردند که چه میخواهیم بگوییم, موضوع چیست, محمول چیست, نسبت چیست, بعد شروع میکردند به مطالعه کردن, اینطور نیست که انسان همین که وارد منزل شد کتاب پهن کند کتاب ببیند آنوقت این کتابی در میآید. میبینید یک وقت کسی عوام است و درس خوانده این مثل گُلهای مصنوعی است که این را معطّر کنند, یک وقت است نه, یک محقّق درسخوانده است, محقّق درسخوانده تعاملی با کتاب دارد یعنی یک مقدار فکر میکند با فکر خود و عَرضه خود به سراغ کتاب میرود با مؤلف گفتگو میکند در نتیجه چیز خوبی به دست میآید میشود عالِم نه یک عوام درسخوانده فرمود شما قیام بکنید, مقاومت کنید ببینید که چه چیزی به دست میآورید. پیامبری است و راهی هم دارید در جلو دارید میروید آخر انسان که نمیپوسد انسان که از بین نمیرود.
پرسش: ببخشید! منظورتان این است که عوام نمی توانند قیام کنند یا نه، منظورتان این نبود؟
پاسخ: منظور ما این است که اگر کسی عوام بود و درس خواند این عالِم نمیشود عالِم کسی است که فکر بکند با صاحب کتاب تعامل داشته باشد تدبّر داشته باشد این محقّق بار بیاید اگر محقّق بار آمد خودش هم میتواند کتاب بنویسد, میشود استاد بشود, نوآوری داشته باشد, حرف جدید داشته باشد این میشود چشمه اما اگر همهاش استخر بود آب را از بیرون گرفت خب یک وقت باران نیامد یک وقت آب نیامد یا لوله آب بسته بود این خشک میشود اگر از خودش چشمهوار بجوشد همیشه تر و تازه است.
شناخت توحید ثمره قیام برای خدا و تفکر در آن
فرمود این کار را بکنید أَن تَقُومُوا لِلَّهِ خب اگر این کار را کردید یا دو به دو یا تنهایی, یقیناً هم از درون هم از بیرون, علوم الهی میجوشد «فَجَّر الله ینابیع الحکمة من قلبه علی لسانه». (1)قُلْ إِنَّمَا أَعِظُکُم بِوَاحِدَةٍ أَن تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَی وَفُرَادَی گاهی مَثنا, گاهی فرادا, بعضیها مثنا بعضیها فرادا پس این توحید تأمین است.
دعوت به تفکر درباره وحی و نبوت و هدف داری عالم
ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا وقتی مسئله توحید تأمین شد درباره وحی و نبوّت فکر کنید چطور آدم این همه معارف عقلی و قوی و دقیق آورد که همه بشر را به مبارزه دعوت کرد همه تسلیم شدند و تسلیمیاند ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا مَا بِصَاحِبِکُم مِن جِنَّةٍ پس این حرفهایی که زدید که - معاذ الله - این سِحر است, شعر است, کهانت است یا او ساحر است, کاهن است و شاعر است یا مجنون است اینها نیست بعد هم متوجه میشوید که عالَم, هدفدار است اینطور نیست که مرگ, آخر خط باشد اینطور نیست که انسان با مُردن بپوسد بلکه از پوست به در میآید حالا اگر از پوست به در آمده و بعد از مرگ خبری هست برای آنجا چه چیزی باید ببرید این میشود مسئله معاد. شما درباره توحید که مشکل جدّی دارید فرشتهها و امثال فرشتهها را شریک خدا قرار دادید (یک) درباره وحی و نبوّت هم که - معاذ الله - این تهمتهای سه ضلعی را زدید وحی را قبول نکردید, درباره معاد هم که استنکار دارید میگویید انسان که میمیرد, میپوسد; یعنی عالَم هیچ, این میشود بیهدفی و پوچی. فرمود اینچنین نیست هرگز سخنان نورانی آن حضرت با این تهمتهای شما سازگار نیست و هرگز مرگ, پایان راه نیست نیمهٴ اول راه است بخش وسیع راه بعد از مرگ است.
1) (24) عدّةالداعی, ص232
طرح داستان قارون و امثال او جهت شکستن غرور مترفین حجاز
برای اینکه جلوی غرور اینها را بگیرد فرمود شما قصه قارون را که شنیدید, قارون نه اوّلین سرمایهدار بود نه آخرین سرمایهدار؛ آیه 78 سوره مبارکه «قصص» این است قَالَ إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی أَوَ لَمْ یَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهْلَکَ مِن قَبْلِهِ مِنَ الْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً قارون چه خیالی کرد خیال کرد همین مقدار سرمایهای که دارد او را از خطر میرهاند ما کسانی را قبل از قارون از بین بردیم که از او سرمایهدارتر بود با اینکه وضعش این بود مَا إِنَّ مَفَاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ (1)فرمود: قَدْ أَهْلَکَ مِن قَبْلِهِ مِنَ الْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَأَکْثَرُ جَمْعاً وَلاَ یُسْأَلُ عَن ذُنُوبِهِمُ الْمُجْرِمُونَ بنابراین قارون نه اوّلین سرمایهدار به خاک افتاده بود نه آخرین, شما هم که وَمَا بَلَغُوا مِعْشَارَ مَا آتَیْنَاهُمْ در سوره مبارکه «روم» آیه نُه فرمود: أَوَ لَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ کَانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَأَثَارُوا الْأَرْضَ وَعَمَرُوهَا أَکْثَرَ مِمَّا عَمَرُوهَا فرمود قبل از شما مردانی بودند که شما الآن میروید دامنه کوه ویلا میسازید آنها کسانی بودند که از کوه ویلا میساختند وَتَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبَالِ بُیُوتاً فَارِهِینَ (2)فرمود شما الآن حداکثر سرمایهتان این است که در دامنه کوه ویلا میسازید اما آنها به قدری مقتدر بودند که این کوه با این عظمت, این سنگها با این عظمت و ستبری را میتراشیدند به صورت اتاقهای متعدد و از همینها خانه میساختند ما آنها را خاک کردیم وَتَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبَالِ بُیُوتاً فَارِهِینَ بنابراین جریان قارون و امثال قارون اینها نه جزء اولین کسانیاند که به عذاب الیم گرفتار شدند نه آخرین. در آیه 35 سوره مبارکه «روم» فرمود - این حرف در خیلی از سوَر هست که حرف شما یا باید عقلی باشد یا نقلی; ما که برهانی برای شما نازل نکردیم شما حرفهایتان به کجا مستنِد است - أَمْ أَنزَلْنَا عَلَیْهِمْ سُلْطَاناً فَهُوَ یَتَکَلَّمُ بِمَا کَانُوا بِهِ یُشْرِکُونَ در جریان معبود بودن فرشتهها اینها - معاذالله - فرشتهها را بنات الله میدانستند و عبادت میکردند به امید شفاعت فرشتهها هم به سر میبردند در سوره مبارکه «نجم» آیه 26 این است فرمود: وَکَم مِن مَلَکٍ فِی السَّماوَاتِ لاَ تُغْنِی شَفَاعَتُهُمْ شَیْئاً شما این فرشتهها را میپرستید به امید اینکه هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ (3)خب آنها بندگان خدا هستند بدون اذن خدا کار نمیکنند تا خدا اذن ندهد که آنها شفاعت نمیکنند وَکَم مِن مَلَکٍ فِی السَّماوَاتِ لاَ تُغْنِی شَفَاعَتُهُمْ شَیْئاً إِلَّا مِن بَعْدِ أَن یَأْذَنَ اللَّهُ (یک) مشفوعله هم باید مرتضیالمذهب باشد لِمَن یَشَاءُ وَیَرْضَی (دو) نه این فرشتهها مأذون هستند که برای شما شفاعت کنند نه شما مرتضیالمذهب هستید اینها مربوط به مسائل قبلی و اما این إِنَّمَا أَعِظُکُم بِوَاحِدَةٍ أَن تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَی وَفُرَادَی مربوط به رعایت مسائل سهگانه است اول توحید, بعد بررس مسئله وحی و نبوّت, بعد یقینی بودنِ مسئله معاد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
موضوع: تفسیر آیات 44 تا 47 سوره سبأ
وَمَا آتَیْنَاهُم مِن کُتُبٍ یَدْرُسُونَهَا وَمَا أَرْسَلْنَا إِلَیْهِمْ قَبْلَکَ مِن نَّذِیرٍ (44 وَکَذَّبَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَمَا بَلَغُوا مِعْشَارَ مَا آتَیْنَاهُمْ فَکَذَّبُوا رُسُلِی فَکَیْفَ کَانَ نَکِیرِ (45) قُلْ إِنَّمَا أَعِظُکُم بِوَاحِدَةٍ أَن تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَی وَفُرَادَی ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا مَا بِصَاحِبِکُم مِن جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلَّا نَذِیرٌ لَّکُم بَیْنَ یَدَیْ عَذَابٍ شَدِیدٍ (46) قُلْ مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ إِنْ أَجْرِیَ إِلَّا عَلَی اللَّهِ وَهُوَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ (47)) نبود دلیل عقلی و نقلی در پرستش مشرکین از غیر خدا
بعد از اینکه بخشی از عناصر محوری سوَر مکّی یعنی توحید و وحی و نبوّت از یک سو و خطوط کلی اخلاق و حقوق از سوی دیگر بیان شد, فرمود اینها که مشرکاناند و غیر خدا را میپرستند به بهانه اینکه غیر خدا حقّ شفاعت دارند یا مقرِّب اینها هستند الی الله, این سخن اینها نه برهان عقلی دارد نه دلیل نقلی, در سوره مبارکه «احقاف» فرمود: ائْتُونِی بِکِتَابٍ مِن قَبْلِ هذَا أَوْ أَثَارَةٍ مِنْ عِلْمٍ (1)در آیه 44 همین سوره مبارکه «سبأ» فرمود نه قبلاً برای اینها پیامبری بود که چنین حرفی را به اینها بگوید, نه در کتاب آسمانی این مسئله را ما نوشتیم, شرک یک امر بیّنالغی است برهان عقلی و نقلی بر خلاف آن است اینها نه دلیل عقلی دارند نه دلیل نقلی; وَمَا آتَیْناهُم مِن کُتُبٍ یَدْرُسُونَهَا (یک) وَمَا أَرْسَلْنَا إِلَیْهِمْ قَبْلَکَ مِن نَّذِیرٍ چون حرف گاهی در کتاب آسمانی است مثل قرآن, گاهی در سنّت آن پیامبر است که هر دو حجّت است فرمود اینها نه کتاب آسمانی داشتند که این حرفها در آن باشد نه پیامبری برای اینها آمد که این حرفها را به اینها اعلام بکند بنابراین اینها حرفی برای گفتن ندارند. پس میماند غرور و تکیه کردن به مسائل مادی و قدرتهای مادی, اگر این باشد که تاریخ نشان داد که افرادی قبل از اینها بودند مقتدرتر بودند به عذاب الهی گرفتار شدند.
1) (1) احقاف/سوره46، آیه4
مشکل بودن اثبات تکامل تاریخی انسان از آیه مورد بحث
مطلبی که اینجا هست این است که آیا میشود تکامل تاریخی را از این آیه استفاده کرد یا نه مستحضرید آن مقداری که ما شواهد داریم میشود تکامل تاریخی را از آنها استفاده کرد اما این بشری که متأسفانه درندهخویی دارد بسیاری از مفاخر علمی را از بین برده است در جریان جنگها و قتلها و غارتها بسیاری از آثار تاریخی, آثار باستانی, آثار علمی, نُسَخ خطّی همه اینها از بین میرود اگر این قتل و غارتهایی که شده الآن هم میشود بعدها اگر کسی مثلاً بیاید یک مطلب علمی را ثابت کند میگوید: «لم یسبقنی الیه أحد» در حالی که چند قرن قبل کتاب نوشته شده نسخ خطّیاش هم بود و قتل و غارتهای عمومی باعث ویرانی اینها شده این زلزلههای عمومی, این سونامیهای عمومی, این غارتگریهای بشری اینها بسیاری از مفاخر علمی را از بین میبرد بنابراین انسان یک نکته قطعی و یک راه قطعی داشته باشد که مثلاً فلان مطلب قبلاً نبوده است این اثباتش آسان نیست آن بیان نورانی که مرحوم صدوق در خصال نقل کرده است که چندین آدم آمدند و رفتند ما آخرینیم یا چندین عالَم آمد و منقرض شد ما آخرینیم (1)اینها نشان میدهد که انسان نمیتواند بگوید این حرف قبلاً نبود یا این نکته علمی قبلاً نبود یا این صنعت قبلاً نبود قدرتهایی بودند مهندسی و ساختمانی بود که اینها هرگز به این اکتفا نمیکردند که در دامنههای کوه, ویلا بسازند این کوههای عظیم را این سنگها را میتراشیدند اتاق درست میکردند اینها کوه را خانه میساختند نه در کوه ویلا بسازند فرمود: وَتَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبَالِ بُیُوتاً فَارِهِینَ (2)که الآن گوشههایی از آثار تاریخی هست. اینکه فرمود: لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهَا فِی الْبِلاَدِ (3)معلوم میشود که قبلاً سابقه نداشت از آن به بعد بود ما اگر بخواهیم بگوییم فلان مطلب سابقه نداشت با این خویی که بشر داشت و دارد این کار آسانی نیست البته آن مقداری که شواهد نشان میدهد در حدّ یک اظهار نظر ظنّی است.
نهادینه بودن ثبوت خدا در وجود انسان
مطلب بعدی آن است که قرآن کریم جریان توحید را بیّنالرشد میداند نمیفرماید شما دو نفر دو نفر یا یک نفر یک نفر درباره توحید فکر کنید میفرماید توحید, اصلی است که شما چه بخواهید چه نخواهید در نهاد شما نهادینه شده است برای رضای خدا قیام کنید درباره مسئله نبوت و معاد نه اینکه فکر کنید آیا خدایی در عالَم هست یا نه, اصلاً خدا قابل انکار نیست این بیان نورانی را مرحوم کلینی در همان جلد اول کافی نقل میکند که وجود مبارک حضرت فرمود: «معروفٌ عند کل جاهل» خدا اصلاً قابل انکار نیست هر خدانشناسی خداشناس است, هر ملحدی خداشناس است او که نمیتواند حقیقت را منکر بشود این حقیقت, فعل خداست صُنع خداست قابل انکار نیست این دو اصل را در جلد اول اصول کافی از امام نقل کرده «عارفٌ بالمجهول معروفٌ عند کلّ جاهل» (1)هر چیز ناشناختهای نزد خدا شناخته است و هر انسان خدانشناسی خداشناس است خدا قابل انکار نیست او حقیقت است مگر کسی دیوانه باشد یا سوفیست باشد.
«مفروغ عنه» بودن وجود خدا در قرآن و امر به تفکر در ثبوت و معاد
پرسش: کسی که خداشناس باشد مواظب اعمالش است؟
پاسخ: او در حقیقت علمِ به علم ندارد فرمود: «معروف عند کلّ جاهل» این از غرر روایات ماست که مرحوم کلینی در جلد اول کافی نقل کرده است. در نتیجه قرآن کریم این بخش را مفروغعنه گرفته فرمود نه اینکه شما فکر کنید خدایی هست, برای رضای خدا فکر کنید, برای تقرّب به خدا فکر کنید که نبوت چیست و معاد چیست إِنَّمَا أَعِظُکُم بِوَاحِدَةٍ أَن تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَی وَفُرَادَی ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا مَا بِصَاحِبِکُم مِن جِنَّةٍ فکر کنید تا برای شما روشن بشود این شخص، پیامبر است و از قیامت خبر میدهد مسئله نبوت و معاد را با فکر بررسی کنید نه مسئله توحید را إِنَّمَا أَعِظُکُم بِوَاحِدَةٍ أَن تَقُومُوا لِلَّهِ خدا قابل انکار نیست و شما این آلهه را میپرستید برای اینکه شما را به خدا نزدیک کند. درباره مشرکان که خب اینها اصلِ خدا را قبول داشتند راه روشن است درباره ملحدان هم میشود چنین حرفی زد.
1) (5) الکافی, ج1, ص91
چگونگی تفکر درباره مسائل اعتقادی و اجتماعی
فرمود شما که خدا را قبول دارید برای رضای خدا یا دو به دو بحث کنید یا تنهایی بحث کنید یک وقت مسائل اجتماعی و عملی و سیاسی و اینهاست آنجا هر چه بیشتر بهتر, یک وقت مسئله فکر و اندیشه و اینهاست آنجا هر چه کمتر بهتر, آدم وقتی میخواهد فکر کند یا باید تنها باشد یا با مثل خودش بحث کند وگرنه در غوغا و جمعیت که فکری حاصل نمیشود وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وَلاَ تَفَرَّقُوا (1)برای کارهای عملی است که همه باید انجام بدهند که امروز همه در صحنه عرفات وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً را دارند یک وقت کسی میخواهد مطلبی را بفهمد این با هفت, هشت, ده نفر حاصل نمیشود این یا با یک نفر حاصل میشود یا حداکثر با دو نفر, بنابراین مسئله وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً برای کارهای عملی است, مسئله فکر و علم یا یک نفر یا دو نفر بنشینید فکر کنید و بررسی کنید البته یک انسان متفکّر باید دستمایه علمی داشته باشد.
اندیشه در نبوّت و کارهای پیامبر رساننده انسان به ساحر و مجنون نبودن او
فرمود یا دو نفر یا یک نفر بنشینید فکر کنید درباره نبوّت و درباره معاد, درباره نبوّت فکر کنید این بزرگوار کارهای خارقالعاده آورده که از دیگران ساخته نیست (یک) این کار را یا جن میکند یا پیامبر (دو) جن در کار نیست او دیوانه نیست دیوزده نیست جنزده نیست تا بشود مجنون تعبیر به ساحر حدّ وسط استدلال است.نظیر اینکه خود پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: فَقَدْ لَبِثْتُ فِیکُمْ عُمُراً (2)من چهل سال در بین شما زندگی کردم خب من را میشناسید این حرفها را که نمیزدم, درسی هم که نبود, این فکرها هم نبود, این نوآوری را شما باید از جای دیگر بدانید اینکه خود حضرت استدلال کرد فرمود: فَقَدْ لَبِثْتُ فِیکُمْ عُمُراً و اینکه ذات اقدس الهی میفرماید مَا بِصَاحِبِکُم این حدّ وسط برهان است خب این کسی که چهل سال با شما بود شما همه کارهایش را از نزدیک دیدید غیر از خردمداری و عقل و امانت و هوش و هوشیاری چیز دیگری ندیدید این چگونه دیوانه است پس این کارهایی که انجام میدهد برای خودش که نیست برای اینکه بشر از آن جهت که بشر است بتواند این کارها را بکند اینطور حرف بزند خب دیگران هم باید بتوانند بکنند. دیوانه یعنی کسی که منسوب به دیو است منسوب به جن است مجنون را ذیجنّه میگویند, ما در فارسی دیوانه میگوییم و مانند آن که به دیو مربوط است فرمود او که نمیتواند مجنون باشد پس الاّ ولابد وحی الهی است مَا بِصَاحِبِکُم مِن جِنَّةٍ این حرفها و این کارها هست و خود وجود مبارک پیغمبر هم بعد میفرماید خدا شاهد است که این حرفها, حرفهای الهی است وَهُوَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ که در آیه 47 همین سوره است.
تفاوت امر به قیام برای تفکر و «لله»
پرسش: این مَثْنَی وَفُرَادَی نمیتواند ناظر این باشد که حتی اگر کم هستید باز هم قیام کنید لله؟
پاسخ: نه, آن ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا نشان میدهد که مدار قیام برای فکر است یک وقت است که قیام بکنید لله آن کارهای عملی است جهاد است و امثال ذلک, یک وقت است که کارهای فکری است در مسئله قیام عملی خب اگر کسی رهبر الهی باشد ولو هیچ کس نباشد [موظف به قیام است].
مأمور بودن پیامبر به قیام «لله» و نبود تقیه برای او
ذات اقدس الهی به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: لاَ تُکَلَّفُ إِلَّا نَفْسَکَ (1)تقیّه برای امام است ولی برای پیغمبر نیست فرمود اگر در تمام روی زمین احدی تو را یاری نکند تو وظیفه داری قیام بکنی و همین کار را هم کرد آن سفر حضرت به طائف و پای حضرت خونی شدن و سنگ خوردن و آن شعب ابیطالب و اینها هم هست تقیّه برای امام(علیه السلام) است نه برای پیغمبر, فرمود: لاَ تُکَلَّفُ إِلَّا نَفْسَکَ احدی تو را یاری نکند تو موظّفی قیام بکنی او هم همین کار را کرد این مسئله رهبران الهی است. درباره دیگران خب حساب خاصّ خودش را دارد زمان تقیّه طور دیگر است.
پرسش: چرا پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نمی تواند تقیه کند؟
پاسخ: برای اینکه اصلِ دین آن وقت محفوظ نمیماند آنها تقیّه میکردند برای اینکه دین محفوظ بماند این پیامبر, اصلِ دین را دارد میآورد اگر اصلِ دین با تقیّه هم کنار برود پس دینی نمیماند.
1) (8) نساء/سوره4، آیه84
سرّ امر به «مثنی و فرادی» در تفکر و «جمیعاً» در امور عملی
در مسئله فکر با غوغا و ده رأی و ده پیشنهاد که فراغتی برای فکر حاصل نمیشود موقع عمل, وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وَلاَ تَفَرَّقُوا به سبب اهمیّت مسئله هم امر به اعتصام شده هم نهی از تفرّق شده گرچه این دو حکم مستقل نیست که چیزی هم واجب بالذّات باشد هم ترکش حرام بالذّات که اگر این کار نشده دو عِقاب داشته باشید دو عقاب که معقول نیست اگر فرمودند: وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وَلاَ تَفَرَّقُوا یکیاش مقدمه دیگری است اعتصام واجب است برای تأکید بر اینکه اعتصام واجب است تفرّق را نهی کرده نه اینکه تفرّق هم حرام است اعتصام هم واجب است که اگر کسی اعتصام نکرد دو گناه کرده باشد دو عِقاب داشته باشد اینطور نیست آنجا برای اهمیت مطلب هم به فعل امر شده هم از ترکش نهی شده چون کار عمومی است کار عمومی را باید به دست همه مردم انجام داد اما برای فکر و اندیشه و علم هر چه جمعیت کمتر بهتر. فرمود: أَن تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَی وَفُرَادَی
نقد دیدگاه فخررازی در ارائه معنای کنایه ای برای «مثنی و فرادی»
اینکه جناب فخررازی گفتند مثنا میتواند به معنای مجتمعین باشد فرادا به معنای متفرّقین باشد (1)از آن سنخ نیست; مثنا یعنی دو نفر در قبال فُراداست گاهی میگوییم مثنا کنایه از اجتماع است و فُرادا کنایه از عدم اجتماع است این برای کارهای عملی است ولی کارهای علمی بالأخره یک نفر یا دو نفر همبحث باشید فکر کنید.
1) (9) التفسیر الکبیر, ج25, ص214
نقد بت پرستی مشرکان به عدم وجود ازلی و احتیاج معبودها
درباره خدا فکر نکنید که او بیّنالرشد است شما هم خدا را قبول دارید آن شرکتان هم به جایی نمیرسد نه دلیل عقلی دارید نه دلیل نقلی, نه عقل عملی نه عقل نظری; هیچ کدام از این امور چهارگانه مشکل شما را حل نمیکند ما برهان عقلی از شما خواستیم أَوْ أَثَارَةٍ مِنْ عِلْمٍ نداشتید, برهان نقلی خواستیم نه در کتاب آسمانی بود نه هیچ پیامبری این حرف را زد که نداشتید, شما هم قبول دارید که این بتها مقرِّب الی الله هستند, شما هم قبول دارید این بتها شفعای الی الله هستند خب موجودی که در اصلِ هویّت خودش مخلوق است و محتاج است او چگونه میتواند کاری را بالاستقلال انجام بدهد او نه اله است نه مقِرّب است نه شفیع است هیچ کاره است اگر سِمتی دارد خالقِ او باید به او عطا کند و خالقِ او سِمتهایی که عطا میکند مضبوط است یا باید دلیل عقلی داشته باشیم که خدا به اینها سِمت داد یا دلیل نقلی; نه دلیل عقلی داریم نه دلیل نقلی و خود اینها هم که ذاتاً وابستهاند شما خودتان میدانید أَتَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ (1)خود اینها و شما قبلاً نبودید بعد پیدا شدید, آن فرشتهها قبلاً نبودند بعد پیدا شدند, آن عیسای مسیح(سلام الله علیه) قبلاً نبود و بعد پیدا شد.
تبیین برهان و جدال احسن قرآن در برابر مشرکان
پس همه اینها مسبوق به عدم هستند در اصلِ هویّت محتاج الی الله هستند در صفت هم همچنین. اگر کسی این مبادی را قبول نداشته باشد آن آیاتی که قبلاً خوانده شد آیات 22 و 23 میشود برهان برای او, مشرکینی که قبول دارند که اینها را خدا آفرید این آیات 22 و 23 برای اینها میشود جدال احسن, خدای سبحان به رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ (2)فرمود: وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ (3)اینها به خالقیّت خدا, به ربوبیّت مطلق خدا نه ربوبیّت جزئی, مدیر کل بودن خدا, باور دارند قبول میکنند. نسبت به اینها میشود جدال احسن, نسبت به ملحدان میشود برهان, اگر اینها اصلِ مطلب را قبول ندارند خدا برهان اقامه میکند اگر اصل مطلب را قبول دارند نسبت به خالقیّت و مدیر کل بودنِ خدا, ذات اقدس الهی جدال احسن دارد.
تفاوت گفتار عوام و خواص مشرکان در شرک به خدا
حرف آنها را قبلاً هم قرآن نقل کرده فرمود عوام آنها یک نحو حرف میزنند, محقّقان آنها به اصطلاح حرف دیگر میزنند عوام آنها در تصدیق و در تکذیب، مقلّد گذشتگان هستند اگر چیزی را گذشتگانشان گفته باشند میگویند: إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ (1)میپذیرند و تصدیق میکنند, اگر نگفته باشند میگویند: مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ (2)قرآن چه در بخش قبول چه در بخش نکول میفرماید: أَوَلَوْ کَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ یَعْلمُونَ شَیْئاً وَلاَ یَهْتَدُونَ (3)یا أَوَلَوْ کَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ شَیْئاً وَلاَ یَهْتَدُونَ (4)خب پدرانتان که اینطور هستند چرا شما تصدیق و تکذیبتان را به نفی و اثبات آنها گِره زدید آن محقّقانشان که امروز هم در هند و امثال هند هستند کسانی که میگویند ما دسترسی به خدا نداریم غافل از اینکه شما به خدا دسترسی ندارید ولی خدا به شما از هر موجودی نزدیکتر است اگر او به انسان از هر موجودی نزدیکتر است انسان چرا نمیتواند او را عبادت کند فرمود او «أقرب إلیکم من حبل الورید» است (5)یک اضافه متخالفةالأطراف است خودت را دور کردی وگرنه او نزدیک است خب اگر کسی کور باشد دوستش در کنارش باشد خب نمیبیند اینچنین نیست که اگر کسی آدم را دید حتماً آدم هم بتواند او را ببیند اگر لاَ تَعْمَی الْأَبْصَارُ وَلَکِن تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُور (6)شد خب نسبت کور و اعما چیست یکی قریب است دیگری بعید اینکه مثل دوتا دیوار نیست این ستون با آن ستون اگر فاصلهشان پنج متر است آن هم پنج متر است این هم پنج متر است دیگر فرض ندارد که این ستون به آن ستون نزدیک باشد آن از این دور باشد در مادیّات این گونه از اضافات قُرب و بُعد و معیّت متوافقةالأطراف هستند یعنی طرفین یک اضافه دارند ولی در معنویات همین قُرب و بُعد, اضافه متخالفةالأطراف است یعنی ممکن است الف به باء نزدیک باشد باء از الف دور; خدایی که به هر چیزی نزدیک است و «مع کلّ شیء» (7)است یک عده هم یُنَادَوْنَ مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ (8)کافر و ملحد و منافق از خدا دور است با اینکه خدا به همهشان نزدیک است قُرب و بُعد و معیّت اگر مادی باشد جزء اضافههای متوافقةالأطراف است و اگر معنوی باشد ممکن است متوافقةالأطراف باشد مثل اینکه خدا به مؤمن نزدیک است مؤمن هم به خدا نزدیک است ممکن است متخالفةالأطراف باشد خدا به کافر نزدیک است کافر یُنَادَوْنَ مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ اگر شما چنین حرفی دارید پذیرفتید خدایی هست اینها میشود جدال احسن, نپذیرفتید اینها میشود برهان, مقلّدینشان همین حرفهای پدرانشان را نقل میکردند محقّقینشان به اصطلاح، خلط تکوین و تشریع داشتند که قبلاً قرآن نقل کرد و ابطال کرد.
خلط بین تکوین و تشریع توسط محققان مشرک در شرک به خدا
خلط تکوین و تشریع اینها این بود که آنها میگفتند خدا قادر است علیمِ مطلق است میداند ما بتها را میپرستیم, میتواند جلوی ما را بگیرد و جلوی ما را نگرفته معلوم میشود [کارها] حق است لَوْ شَاءَ اللّهُ مَا أَشْرَکْنَا وَلاَآبَاؤُنَا وَلاَحَرَّمْنَا مِن شَیْءٍ (1)قرآن میفرماید شما بین تشریع و تکوین خلط کردید بله خدا عالِم است (یک) عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (2)است (دو) اما بشر را در گناه آزاد گذاشته امتحان کرده از نظر تشریع راه را بسته از نظر تکوین فرمود: قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ (3)بنابراین آنها حرفی برای گفتن ندارند هر حرفی داشتند قرآن کریم نقل کرد و ابطال کرد بعد فرمود اینها که باطل است غیر از این اگر حرفی دارید بیاورید اگر حرف نقلی هم دارید بیاورید این بود که از چند جهت قرآن کریم این حرفها را مطرح کرد و ابطال کرد.
پرسش: پس نتیجه فرمایشات حضرتعالی این است که انسان بیشتر در عالم تشریع آزاد است.
آزادی انسان در مقام تشریع دال بر کمال او
پاسخ: نه, در عالَم تشریع آزاد نیست در تکوین آزاد است.
پرسش:... پاسخ: یعنی تکویناً.
پرسش: استاد! شما تکوین را چگونه معنا می کنید؟
پاسخ: یعنی انسان را ذات اقدس الهی آزاد آفرید که هم میتواند گناه کند هم میتواند نکند.
پرسش: این در تشریع باید این گونه باشد.
پاسخ: در تشریع فرمود راهتان این است تکامل این است که انسان بتواند خلاف بکند و خلاف نکند, اگر انسان مجبور باشد یک طرفه برود که تکامل نیست.
پرسش: استاد! درسته که تشریع از جانب خداست اما بشر بالأخره در انتخاب راه آزاد است یا خیر؟
پاسخ: تشریعاً نه, تکویناً آزاد است, اگر اختیار است بله بشر اختیار دارد اگر مجبور بود که کمال نبود.
پرسش: شما فرمودید شیطان در مقام تکوین عبد محض است پس چرا گناه کرد؟
پاسخ: در مقام تشریع معصیت کرد. در مقام تشریع وظیفه دارد به امر و نهی عمل کند در مقام تکوین خدا راهش را باز گذاشته میگوید من مجبور نکردم اگر جبر باشد که کمال نیست اولیای الهی که به مقامات رسیدند که اگر مجبور بودند که کمال نبود و اگر فسّاق و ملحدان به درکات گرفتار شدند اگر مجبور بودند که نقص نیست تمام کمال در این است که انسان آزاد است فرمود: لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ, (1)قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ, إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِراً وَإِمَّا کَفُوراً (2)این راه باز است.
عقل و نقل دو چراغ راهنمای انسان در مقام تشریع
آن وقت اندیشه و عقل و فطرت در درون, وحی و نبوت و رسالت و برکات ولایت اهل بیت(علیهم السلام) از بیرون، اینها چراغهایی هستند که راهنمای انسان هستند صراط را خدا ترسیم کرده مهندسی برای اوست, عقل مهندس نیست که راه درست کند عقل, چراغ است کاری که از سراج برمیآید فقط راهنمایی است خدای سبحان هم مهندسی کرد راه را ساخت (یک) هم به وسیله نقل, راه را نشان داد (دو) هم به وسیله عقل, راه را نشان داد (سه) فرمود این صراط مستقیم است که من ترسیم کردم از هیچ کس ساخته نیست مهندسی فقط کار خداست راه یعنی دین, دین صراط است صراط از غیر خدا ساخته نیست عقل, چراغ است چراغ, کار صراط را نمیکند سراج, راه را نشان میدهد چه اینکه دلیل نقلی راه را نشان میدهد فرمود مختارید این هم جهنم این هم بهشت, اگر خواستید بروید بهشت آزادید در تکوین, اگر بخواهید بروید جهنم آزادید در تکوین ولی مبادا بروی, رفتی شلاق است خُذُوهُ فَغُلُّوهُ (3)به دنبال توست این انذار الهی است این تنبیه الهی است این هشدار الهی است.
بیان منذر بودن پیامبر بعد از دعوت به توحید
فرمود: إِنَّمَا أَعِظُکُم بِوَاحِدَةٍ أَن تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَی وَفُرَادَی ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا نه «تتفکّروا فی التوحید» توحید یا مقبول است یا اگر در درونتان سری بزنید فطریِ شماست و این کسی که عمری به شما امتحان داده در همه موارد هم از همه شما هوشمندتر بود امانتش, علمش, رشدش, قدرتش که چهل سال به شما امتحان داد خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: فَقَدْ لَبِثْتُ فِیکُمْ عُمُراً شما عمری مرا آزمودید از این حرفها من نمیزدم این حرفها را نمیدانستم پس معلوم میشود این حرفها برای من نیست.
مَا بِصَاحِبِکُم مِن جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلَّا نَذِیرٌ لَّکُم گرچه هم بشیر است هم نذیر, اما اینجا جای انذار است بعد نه تنها انذار, فرمود خیلی وضع روشن نیست که حالا چه وقت به حیاتتان خاتمه میدهد بَیْنَ یَدَیْ عَذَابٍ شَدِیدٍ خیلی روشن نیست که چه وقت میمیرید آینده دور را شما مطرح نکنید روشن نیست آینده دور است یا نزدیک ممکن است نقد باشد بَیْنَ یَدَیْ عَذَابٍ شَدِیدٍ اینها راجع به اصول سهگانه. امر به پیامبر در ابلاغ نخواستن اجر رسالت از مردم و استثنای آن
بعد به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود به اینها بگو من چیزی از شما نخواستم مگر اینکه شما این راه را ادامه بدهید حرفهای همه انبیا این بود که لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً (1)حرف همه انبیا این بود وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اجری از مردم خواست که با انبیای دیگر فرق دارد که فرمود: لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی.
1) (27) هود/سوره11، آیه51
دو نکته مهم در استثنای اهل بیت از اجر رسالت
دو توضیح در این استثنا آمده؛ آیه 23 سوره مبارکه «شوری» این است که قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی که به اهل بیت و عترت طاهرین(علیهم السلام) باید علاقه داشته باشید مودّت داشته باشید رابطه داشته باشید بعد فرمود این کار, حَسنه است وَمَن یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْناً قدر متیقّن در مقام تخاطب نسبت به حَسنه همان ولایت اهل بیت است البته موارد دیگر را هم شامل میشود اما قدر متیقّنش این است فرمود: قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی وَمَن یَقْتَرِفْ یعنی «یکتسب» حَسَنَةً معلوم میشود مودّت اهل بیت, حسنه است خب مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا (1)است, فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا (2)است نَزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْناً است و مانند آن. در آیه محل بحث سوره مبارکه «سبأ» فرمود این مودّت اهل بیت همان طیّ راه است تکامل خود شماست چیزی به ما برنمیگردد قُلْ مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ ما چیزی از شما نخواستیم گفتیم راهنمایانتان را حفظ کنید به دنبال همینها بروید سعادت دنیا و آخرتتان همین است پس من هم همان حرف را میزنم که انبیای دیگر گفتند نه اینکه من حالا چیزی را بخواهم که آنها نخواستند مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ انبیای دیگر گفتند: لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً من هم میگویم مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ ما چیزی از شما نخواستیم إِنْ أَجْرِیَ إِلَّا عَلَی اللَّهِ.
بیان امام سجاد (علیه السلام) در مورد جایگاه اهل بیت(علیهم السلام) در انتقال معارف دین
پرسش: استاد! مودّت اهل بیت هم موضوعیت دارد هم طریقیت؟
پاسخ: نه, اصل دین است امام سجاد(سلام الله علیه) فرمود این سه مرحله را خدا آموخت فرمود قرآن را به منزله قانون اساسی نازل کرد, تبیین قرآن را به عنوان سنّت نبوی به حضرت آموخت, تفصیل آن را از راه سنّت نبوی به ما الهام کرد (1)هر سه بخش را چه خطوط کلی قرآن که به صورت قانون اساسی است چه شرح و تبیین آن که سنّت نبوی است, چه گسترش و تحریر آن که به وسیله اهل بیت(علیهم السلام) است فرمود به ماها آموخت تا ما به شما منتقل کنیم در حقیقت دین است این دین به وسیله قرآن و سنّت این چهارده معصوم(علیهم السلام) بیان شده.
حجیت گفتار و رفتار فاطمه (سلام الله علیها) به علت معصوم بودن او
مستحضرید که بیان و قول و گفتار و رفتار صدیقه طاهره(سلام الله علیها) هم مثل گفتار امام, حجّت است یعنی اگر ما روایتی از حضرت صدیقه طاهره(سلام الله علیها) داشته باشیم مطابق آن فتوا میدهیم برای اینکه حجیّت به نبوّت برنمیگردد, حجیّت به امامت برنمیگردد حجیّت به عصمت برمیگردد, چرا حرف پیامبر حجت است؟ برای اینکه معصوم است نه چون پیامبر است, چرا حرف امام حجّت است برای اینکه معصوم است معصوم که دیگر اشتباه نمیکند خب همین عصمت برای صدیقه طاهره(سلام الله علیها) هم هست; لذا گاهی خود حضرت امیر به فرمایش صدیقه طاهره استدلال میکند, معیار حجیّت, عصمت است خب این کسی که معصوم است از طرف خدای سبحان سخن میگوید.
1) (30) رک: الصحیفة السجادیة, دعای 42; «اللَّهُمَّ إِنَّکَ أَنْزَلْتَهُ عَلَی نَبِیِّکَ مُحَمَّدٍ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ مُجْمَلًا وَ أَلْهَمْتَهُ عِلْمَ عَجَائِبِهِ مُکَمَّلًا وَ وَرَّثْتَنَا عِلْمَهُ مُفَسَّراً»
احتجاج پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) به شاهد بودن خدا بر رسالت او
بعد فرمود این حرفی که ما میزنیم اگر شما شک دارید که این کتاب برای من است خب مثل این بیاورید من هم که سالیان متمادی در بین شما بودم هم فَقَدْ لَبِثْتُ فِیکُمْ عُمُراً هم خدا فرمود: مَا بِصَاحِبِکُم مِن جِنّة بعد میفرماید این کلام, کلام خداست خدا شاهد است من پیامبرم از کجا شهادت داد؟ برای اینکه کتابش است نامهاش به دست من است اینکه فرمود خدا شاهد است وَهُوَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ نه یعنی خدا میداند این خدا میداند که متارکه دعواست اینکه ادامه دعوا نیست اما وجود مبارک پیغمبر دعوا را ادامه میدهد, ادّعا را ادامه میدهد شاهد میآورد میگوید خدا شاهد است که من پیامبرم نه خدا میداند, آنکه دستش خالی است برای ترک مخاصمه و ترک احتجاج میگوید خدا میداند آن طرف هم میگوید نه اینطور نیست خب این ترک مخاصمه است اینکه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود خدا شاهد است یعنی گواهی داد نه خدا میداند, از کجا گواهی داد که من پیامبرم؟ برای اینکه کتابش را به دست من داد نامه او, امضای او, نوشته اوست, گفته اوست خب اگر خدا گفتهاش, نوشتهاش, نامهاش را به دست من داد پس شهادت میدهد. در سوره مبارکه «رعد» این آیه مبسوطاً گذشت که وَیَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً آیه پایانی سوره «رعد» وَیَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفَی بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ (1)خدا گواه است مَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ را هم گفتند منطبق بر حضرت امیر(سلام الله علیه) است (2)خب حالا خدا گواه است نه اینکه خدا میداند من پیامبرم که این ترک مخاصمه باشد میبینید دو نفر که در امری نزاع دارند برای ترک مخاصمه یکی میگوید خدا میداند آن یکی میگوید نه اینطور نیست این دیگر ادامه دعوا نیست اما برای ادامه ادّعا و اثبات ادّعا کسی میگوید نه, خدا گواهی داد نه خدا میداند, خدا گواهی داد من پیامبرم چرا؟ برای اینکه کتابش دست من است میگویید نه, شما مثل این بیاورید یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفَی بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ نه خدا میداند, اگر خدا میداند باشد که بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ نیست آنکه میتواند فصل خصومت کند خصومت بین من و شما را منقطع کند همان خداست که گواهی داد و نامهاش به دست من است, امضایش به دست من است, کتابش به دست من است این هم همینطور است خدای سبحان که عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ است اینجا شهادت داد و گواهی داد که من پیامبرم, پس از این جهت سخن از ترک مخاصمه نیست سخن از اتمام حجّت است.
تحقق معنای «قیاماً للناس» در حج با برائت حجاج غیر مرفّه
مطلب دیگر اینکه در جریان اعتصام مستحضرید الآن روزی است که این عزیزان ما در مکه که انشاءالله خدا اینها را با حجّ مقبول, عمره مقبول, زیارت مقبول, ادعیه مستجاب به بلادشان برگرداند مشغول برائت از مشرکین و خواندن پیام رهبری و دعای عمومیاند این را خوب دقت کنید که مکه آن آخرش برای کسی است که با هواپیما میرود و در هتل مسکن دارد آن آخرش است و از اینها هم خیلی معلوم نیست کاری ساخته باشد آنهایی که کاری از آنها ساخته است آن پیادهها و پابرهنهها و آنها هستند به ابراهیم فرمود بگو اینها بیایند وَأَذِّن فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجَالاً (1)یعنی پیادهها بیایند اینها هستند که میتوانند عرفات را پر کنند آن سالی که چندتا شهید بود همینها بودند اینها هستند که میتوانند در برابر استکبار و صهیونیسم بایستند فرمود مکه برای اینهاست درباره آن سرمایهداران و اغنیا با یک لسان تندی تعبیر کرد فرمود: لِلّهِ عَلَی النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً وَمَن کَفَرَ (2)با این بیان تعبیر کرد هم درباره پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم درباره حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) بنیانگذار کعبه فرمود فریاد بزنید تا پیادهها بیایند عَلَی کُلِّ ضَامِرٍ بیایند آنکه دارای شتر فربه است و اینها آمد, آمد نیامد, نیامد, بر او واجب است بیاید اما کار برای اینهاست خب کُلِّ ضَامِرٍ بیایند یعنی سوار شتر لاغر, حمار لاغر, اسب لاغر, استر لاغر, اتوبوس و مینیبوس و پیاده و پابرهنه اینها بیایند تا بشود قِیَاماً لِلنَّاسِ فرمود: جَعَلَ اللّهُ الْکَعْبَةَ الْبَیْتَ الْحَرَامَ مفعول دوم «جعل» این است: قِیَاماً لِلنَّاسِ; (3)قِیَاماً لِلنَّاسِ برای هتلنشین نیست الاّ خرج بالدلیل, قِیَاماً لِلنَّاسِ برای همین وانتسوارها و پیادههاست اگر برائت از مشرکین است, برائت از استکبار است, برائت از صهیونیسم است, برائت از سلفیهاست, برائت از وهابیهای تکفیری است برای اینهاست, همه باید این پیام را درک کنند که امروز در عرفات تنها سخن از مشرکین نیست از شرک و نفاق و استکبار و صهیونیسم و سلفی و تکفیری از همه اینها باید برائت جست اینها الآن برای مسلمانها خطر دارند اینها برای مؤمنین خطر دارند اینها بهانه دست این و آن هستند در صدر اسلام هم همینها مزاحم بودند.
سخنرانی سالار شهیدان در نقد حج بدون قیام و برائت
وجود مبارک سیدالشهداء(سلام الله علیه) سخنرانی کرد فرمود من را میشناسید در شرق و غرب عالَم پسرِ دختر پیغمبر غیر از من کس دیگری نیست (1)شما مثل یک مُشت ملخ جمع شدید اینجا دارید مرا میکشید آخر شما را چه کسی آورد اینجا (2)الآن شما سوریه بروید اینطور است جای دیگر میروید اینطور است این تکفیری مرتب دارند شیعهها و مسلمانها را میکُشند اینها چه کسانیاند, چه کسانی اینها را شورانده, تا صدا از کنار کعبه برنخیزد به جایی نمیرسد خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از کنار کعبه برخاست, وجود مبارک حضرت هم از کنار کعبه برمیخیزد مکه را باید دریافت این رِجَالاً را باید دریافت, این عَلَی کُلِّ ضَامِرٍ یَأْتِینَ مِن کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ (3)را باید دریافت, آن محدودههای میقات تا مسعا و مرما و مذبح همه را باید توسعه داد تا عَلَی کُلِّ ضَامِرٍ بیایند, رِجَالاً بیایند, مردم بیایند تا انشاءالله قِیَاماً لِلنَّاسِ بشود.
موضوع: تفسیر آیات 46 تا 50 سوره سبأ
قُلْ إِنَّمَا أَعِظُکُم بِوَاحِدَةٍ أَن تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَی وَفُرَادَی ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا مَا بِصَاحِبِکُم مِن جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلَّا نَذِیرٌ لَّکُم بَیْنَ یَدَیْ عَذَابٍ شَدِیدٍ (46 قُلْ مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ إِنْ أَجْرِیَ إِلَّا عَلَی اللَّهِ وَهُوَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ (47) قُلْ إِنَّ رَبِّی یَقْذِفُ بِالْحَقِ عَلَّامُ الْغُیُوبِ (48) قُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَمَا یُبْدِئُ الْبَاطِلُ وَمَا یُعِیدُ (49) قُلْ إِن ضَلَلْتُ فَإِنَّمَا أَضِلُّ عَلَی نَفْسِی وَإِنِ اهْتَدَیْتُ فَبِمَا یُوحِی إِلَیَّ رَبِّی إِنَّهُ سَمِیعٌ قَرِیبٌ (50))
موعظه جهانی خداوند به تفکر در آیات قرآن
در بخش پایانی سوره مبارکه «سبأ» یک موعظه جهانی دارد فرمود هر کس در علم و خرد و حقانیّت محتوای این کتاب شک دارد قربة الی الله فکر کند اگر در محتوای این کتاب غیر از برهان و غیر از عقل و عدل چیز دیگر ندید بپذیرد, نه این کتاب, افسون و فسانه در آن هست نه آورندهٴ این کتاب, ساحر و شاعر و کاهن و امثال اینهاست, نه اهداف باطلی اینها را تعقیب میکند الآن هر کدام شما بخواهید درباره حقانیّت این کتاب فکر کنید این مورد ترغیب الهی است خدا دعوت کرده است قُلْ إِنَّمَا أَعِظُکُم بِوَاحِدَةٍ این یک اصل است.
سرّ دعوت الهی به تفکر انفرادی در مسائل علمی
در مسائل اجتماعی سخن از وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً (1)است که کار است ولی در مسائل علمی یک نفر حداکثر دو نفر چون آن جمعیت و آن بلوا و آن آرای فراوان، یک بیان نورانی حضرت امیر دارد که آنها را امضا نمیکند فرمود: «إِذَا ازْدَحَمَ الْجَوَابُ خَفِیَ الصَّوَابُ» (2)این از بیانات نورانی حضرت است در نهجالبلاغه. فرمود وقتی یک مطلب مورد سؤال باشد آرای گوناگونی ارائه شود جوابهای متعدّدی گفته شود آنچه صواب است مخفی میماند; لذا انسان برای اینکه متفکّرانه و خوب نتیجه بگیرد اگر متفکّر باشد, یا تنها خودش فکر بکند یا با کسی که صاحبنظر است دوتایی فکر کنند در مسائل اجتماعی چه نماز جمعه, چه نماز جماعت, چه حج و مانند آن سخن از وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً است اما در مسائل علمی, پژوهشی, تحقیق, انسان اوّل تنها یا با همفکرش بحث بکند آنوقت نتیجه این بحث را ممکن است در همایشی ارائه کند قُلْ إِنَّمَا أَعِظُکُم بِوَاحِدَةٍ آن یک کلمه و اصل این است که أَن تَقُومُوا لِلَّهِ یا مَثْنَی دو به دو, یا فُرَادَی یک به یک.
محوریت عقل و عدل در قرآن دال بر عاقل و عادل بودن آورنده آن
ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا مَا بِصَاحِبِکُم مِن جِنَّةٍ این کتاب, حیّ است الی یوم القیامه, شما درباره قرآن فکر کنید بعد معلوم میشود که این قرآن که محور عقل و عدل است آورندهٴ او هم عاقل و عادل خواهد بود إِنْ هُوَ إِلَّا نَذِیرٌ لَّکُم بَیْنَ یَدَیْ عَذَابٍ شَدِیدٍ البته اگر کسی موحّدانه بخواهد قیام کند یعنی برای رضای خدا نه اینکه پیشداوری و پیشفرض داشته باشد آن پیشداوری را بخواهد بر قرآن تحمیل کند اینطور نیست اگر کسی به دنبال تحقیق است در برابر حق خاضع باشد بر اساس این نیّت و عنوان درباره معارف قرآن فکر کند آن مسئله نبوت و معاد را هم نتیجه میگیرد. تبیین جامعیت قرآن
پرسش ؟پاسخ: بله خب وقتی که دین باشد دین آثار حیات را دارد اگر قرآن ما را دعوت میکند به حقانیّت, به عدل, به پرهیز از ظلم, لاَ تَظْلِمُونَ وَلاَ تُظْلَمُونَ (1)دعوت میکند به جهاد اصغر و اوسط و اکبر این میشود سیاست, دعوت میکند به تقوا میشود مسئله اخلاق, دعوت میکند به حقوق میشود مسائل حقوقی چون همه چیز در قرآن کریم هست.
جایگاه روایی تفکر در معارف الهی
پرسش: این ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا جزء آن موعظه است یعنی آن أَن تَقُومُوا لِلَّهِ.
پاسخ: بله من موعظه میکنم که قیام کنید برنامه شما این باشد. یک بیان نورانی از امام رضا(سلام الله علیه) است از ائمه دیگر(علیهم السلام) هم نقل شده است «لیست العبادة کثرة الصیام و الصلاة و إنّما العبادة کثرة التفکّر فی أمر الله» (2)درباره اباذر(رضوان الله علیه) که از عبادت او سخن به میان میآمد در روایات هست که «کان أکثر عبادة أبیذر رحمة الله علیه خصلتین التفکّر و الاعتبار» (3)اگر تفکّر درباره خدا و معارف الهی به نصاب برسد حقانیّت دین و حقانیّت علوم وحیانی و معاد ثابت خواهد شد.
عدم تنافی بین آیات متفاوت دال بر اجر رسالت
بعد میفرماید در جریان اجر اینجا چند مطلب است یک انسان عاقل - چون خدای سبحان حضرتش را از هر گونه تهمتهای بیعقلی منزّه دانست - بر اساس عقل حرکت میکند البته عقلی الهی که فوق عقول ماست این انسان این همه تلاش و کوششی که میکند لابد هدفی دارد بیاجر نخواهد بود در بخشهای ابتدایی میفرماید اجر من مودّت اهل بیت من است در بخشهای دیگر میفرماید من اجری از شما نمیخواهم این آیات هرگز منافی هم نیستند اینکه میفرماید من اجری از شما نمیخواهم معنایش این نیست که من اجر ندارم که تا با آیه إِنْ أَجْرِیَ إِلَّا عَلَی اللَّهِ مباین باشد. آیهای که میگوید: مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ یعنی از شما چیزی نمیخواهم نه اینکه من اجری ندارم, پس آیهای که میگوید: إِنْ أَجْرِیَ إِلَّا عَلَی اللَّهِ با آیهای که میگوید: مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ یا لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً منافات ندارم یعنی از شما چیزی نمیخواهم از خدا میخواهم. آنچه در سوره «شوری» آمده است که لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی (1)با مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ که در سوره «سبأ» آمده اینها منافی هم نیستند تا یکی ناسخ دیگری باشد در آنجا فرمود من از شما هیچ چیزی نمیخواهم مگر مودّت اهل بیت من, سرّش این است که پیام الهی از صدر تا ساقه باید دوام داشته باشد این از بیانات نورانی خدای سبحان است که فرمود: وَلَقَدْ وَصَّلْنَا.
1) (6) سوره شوری, آیه 23
استمرار پیام و پیام آوران الهی سرّ تقاضای پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بر مودّت اهل بیت (علیهم السلام)
وَصَّلْنَا یعنی حرف ما تمام نشد, حرف ما تمام نمیشود حرف ما ادامه دارد وَلَقَدْ وَصَّلْنَا لَهُمُ الْقَوْلَ (1)برای جوامع بشری از آغاز تا انجام ما گفتههای متّصل و مستمر داریم این یک اصل, خب گفتههای خدا و قول خدا که مستمر و متّصل است سخنگوی متّصل و مستمر هم میخواهد حالا آن سخنگو یا نبی است یا وصیّ نبی است حرف خدا را چه کسی باید به مردم برساند شما حالا قول متّصل دارید اما قائل مستمر ندارید؟! اینکه نمیشود. فرمود: ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا (2)این اصل دوم است تَتْرَا همان متواتر است مثل تقوا, تقوا این تاء جزء کلمه نیست اصلش «وَقَیَ» است این اصلش «وقوا» بود آن هم «وترا» بود وتر وتر که جمع بشود میشود متواتر, خبرهای واحد, تک تک وقتی جمع شد میشود متواتر. فرمود سخنگویان ما هم متواترند برای اینکه حرف من قطع نمیشود خب اگر حرف خدا قطع نمیشود سخنگویان خدا هم نباید قطع شوند این دو اصل جزء اصول جاودانه وحی الهی است که وَلَقَدْ وَصَّلْنَا لَهُمُ الْقَوْلَ یک اصل, ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا این هم اصل دیگر, حالا رسید به ختمی نبوّت(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) آیا این قول, قطع شد؟ نه, سخنگو قطع شد؟ نه, این قرآن قطع نشد. دعای امام سجاد (علیه السلام) در تبیین جایگاه امامت در استمرار پیام قرآن
شما در این دعای ختم قرآن که در صحیفه سجادیه هست ملاحظه بفرمایید ببینید که شأن امام نسبت به قرآن چیست وجود مبارک امام سجاد در آنجا عرض میکند خدایا ما میخواهیم کاری بکنیم که از کوهها ساخته نیست یک وقت است کسی قرآن را همینطور عادی معنا میکند, تفسیر میکند, ترجمه میکند خب این کار آسانی است عرض کرد خدایا ما میخواهیم کاری بکنیم که از کوهها ساخته نیست شما فرمودید: لَوْ أَنزَلْنَا هذَا الْقُرْآنَ عَلَی جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللَّهِ (1)کوه نمیتواند ولی ما میخواهیم بکنیم پس معلوم میشود قرآن یک چیز دیگر است, تفسیر قرآن یک چیز دیگر است, علم قرآن یک چیز دیگر است این دعای رسمی وجود مبارک امام سجاد است عرض کرد قرآن کتابی است که خودت فرمودی کوه از عهدهاش برنمیآید ولی ما میخواهیم این کار را بکنیم ما بالاتر از کوهیم در تبیین این مطلب, سه اصل را ذکر میکند: اصل اول آن است که قرآن را به صورت قانون اساسی, جوامعالکلم بر قلب مطهر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نازل کرد (یک) تبیین قرآن را هم از علوم وحیانی نصیب پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) کردی برای اینکه فرمودی: أنْزَلْنَا إلَیْکَ الذِّکرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ (2)تو باید برای مردم بیان کنی (دو) سوم اینکه آن تفسیر و تفصیلش را هم از راه وحی و نبوّت پیغمبر و به برکت آن حضرت به ما الهام کردی, ما از آن راه سومی که تفسیر قرآن را به ما الهام کردی میتوانیم باری را ببریم که کوه نمیتواند ببرد (3)حالا ترشّحاتش, فیوضات نازلهاش بهره عالمان دین میشود یک مطلب دیگر است, قطراتی به حوزهها میرسد مطلبی دیگر است, بنابراین نه سخن خدا قطع میشود نه سخنگویان الهی قطع میشوند.
واقعه غدیر، استمراربخش پیام آوران الهی
الآن که ما در آستانه غدیر هستیم باید این معنا برای ما روشن بشود که وجود مبارک حضرت امیر و اهل بیت(علیهم السلام) سخنگویان الهی هستند لذا وجود مبارک پیغمبر فرمود: لا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی درست است بعداً کتابی نمیآید, درست است بعد پیغمبری نمیآید اما علوم قرآن الی یوم القیامه الهامی است, سخنگویان الهی هم الی یوم القیامه هستند تا برسد به وجود مبارک حضرت حجّت(سلام الله علیه) که بعد از او دیگر جهان منقرض میشود. بنابراین مسئله امامت و مودّت در قربا برای آن است که آن دو اصل قرآنی را خوب تبیین کند لَقَدْ وَصَّلْنَا لَهُمُ الْقَوْلَ از یک سو, أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا از سوی دیگر. فرمود نه سخن ما قطع میشود نه سخنگویان ما پایانپذیر هستند هم سخنگو داریم الی یوم القیامه هم سخن تازه, سخن ما تازه است; وَصَّلْنَا لَهُمُ الْقَوْلَ نه یعنی حرفهای قبلی را تکرار میکنیم, بلکه یعنی همیشه حرف تازه داریم همیشه سخنگوی تازه داریم این معنای مودّت فی القربی است آن وقت معنای غدیر و عظمت غدیر و جشن غدیر با آن جلال و شکوه خودش بهتر روشن میشود, بنابراین فرمود: لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی.
تبیین سودآور بودن اجر رسالت برای فرد و جامعه اسلامی
در بخشهای دیگر فرمود این مودّت در قربا در حقیقت بیان خداست به ما برنمیگردد مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ فرمود آنچه ما از شما خواستیم به سود شماست. در بخشهای نهایی فرمود هم کار شما اجر دارد هم کار من اجر دارد, هم من اجرم را از خدا میگیرم هم شما اجرتان را از خدا میگیرید اینطور نیست که شما کارتان بیاجر باشد خب خدای سبحان اجر شما را خواهد داد اجر من را هم خواهد داد.
ترغیب و تشویق بودن تعبیر اجر، بیع و شراء در قرآن
در بخش دیگر فرمود این بحثها, بحثهای تشویقی است تعبیر بیع و شراء, ترغیبی است, تعبیر اجر, تشویقی است بیع و شراء این است که انسان کالایی را به دیگری بفروشد درباره ما که عوض و معوّض هر دو برای اوست چه چیزی را داریم بفروشیم اگر «لا أملک لنفسی ضرّاً و لا نفعاً و لا موتاً و لا حیٰوةً و لا نشوراً» (1)چه چیزی داریم به او بفروشیم؟! برای خود کار بکنیم و از او مُزد بگیریم؟! آخر یا آدم اجیر میشود یا اجاره میدهد یا عین را کرایه میدهد؟! بالأخره برای مستأجر کار میکند اگر ما هیچ کاری برای خدا نکردیم چگونه از او اجر بگیریم تعبیر اجاره و اجر, تعبیر بیع و شراء إِنَّ اللّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ, (2)فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُم بِهِ (3)همه ترغیبی و تشویقی است.
همراهی با سخنگویان الهی مزد رسالت پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
بنابراین فتحصّل آنچه در سوره مبارکه «شوریٰ» آمده با آنچه در سوره مبارکه «سبأ» هست منافاتی ندارند تا کسی بگوید یکی مکّی است دیگری مدنی, یکی ناسخ دیگری است در آنجا فرمود مودّت فی القربیٰ را شما باید حفظ بکنید برای اینکه اینها سخنگویان الهیاند از وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) نقل شده است که هر چه ما به شما گفتیم از ما سؤال کنید که کجای قرآن ثبت است (4)منتها سؤالکننده کم بود و هر وقت سؤال میکردند که شما این مطلبی را که فرمودید کجای قرآن است بیان میکردند که از فلان آیه ما این مطلب را استفاده میکنیم. پس قول خدا مستمر است الی یوم القیامه, سخنگویان الهی مستمرّند الی یوم القیامه.
بشارت بودن مودّت قربا به استمرار سخنگویان الهی
لذا فرمود شما باید با سخنگویان الهی باشید این مُزد من است همانطوری که وجود مبارک مسیح بشارت داد که پیامبری خواهد آمد من هم بشارت میدهم که علی و اولاد علی خواهند آمد اینها مودّت در قرباست معلوم میشود قربایی هست که مودّت آن, اجر رسالت است این یک تبشیر است که اینها قطع نمیشود این سلسله منقرض نخواهد شد الی یوم القیامه کلام الهی هست, سخنگویان الهی هم هستند.
کلام علی(علیه السلام) به مشروط بودن بهره وری از قرآن به وجود سخنگوی آنها
وجود مبارک حضرت امیر در نهجالبلاغه دارد که این قرآن «فاستنطقوه» با آن حرف بزنید «و لن ینطقَ» آن با شما حرف نمیزند «ولکنّ اُخبرکُم عنه» (1)من سخنگوی قرآنم. این حرفهای تفسیری رایج را به برکت این خاندان انسان یاد میگیرد فرمود این قرآن, کلام خداست (یک) «فاستنطقوه» آن را به حرف در بیاورید (دو) «و لا ینطق» با شما حرف نمیزند (سه) «و لکنّ اُخبرکم عنه» (چهار) من سخنگوی قرآنم. سخنگوی قرآن باید باشد.
تبیین علت مشروط بودن بهره وری قرآن به سخنگویان معصوم
قول الهی در این قرآن هست اینکه درباره قرآن گفته شد «اقرأ و ارقَ» (2)و بارها عنایت کردید که خدای سبحان که فرمود من این کتاب را نازل کردم نه یعنی انداختم بلکه نازل کردم یعنی آویختم همین است خب اگر قرآن آویخته است یک طرفش به دست خداست یک طرفش به دست ما, بین دست ما با دست بیدستیِ ازلی, لا یتناهی علوم هست این که قرآن را نینداخت به زمین آنطوری که باران را نازل کرد قرآن را آویخت به زمین آنطوری که حبل متین را میآویزانند خب حبل متین را بگیریم و بالا برویم ما چقدر میتوانیم با این طناب بالا برویم ما به اندازه همان قد کوتاه خودمان میتوانیم بالا برویم بقیه را از کجا میفهمیم خب کسی باید باشد که لدی اللّهی باشد, دستش تا آن بالا برسد مثل درخت خرمایی که از دست ما تا لدی الله میوه دارد خب کسی باید باشد که دستش تا آنجا برسد بچیند به ما بدهد, اگر قرآن - معاذ الله - مثل باران نازل شده بود یعنی به زمین انداخته شده بود همین بود که دست ماست اما حبل متین است و آویخته است در همان جریان اینکه «إنّی تارک فیکم الثقلین» فرمود این قرآن «طرفه بید الله و طرف بأیدیکم» (3)فرمود این طناب, ناگسستنی است یک طرفش به دست خداست یک طرفش به دست شما خب ما بخواهیم تا به دستِ بیدستی الهی برسیم این کار ما نیست بنابراین کسی باید باشد که دستش برسد به ما بگوید یا نه, در هر عصر و مصری نیاز ما چیست, از قرآن چه چیزی میفهمیم کسی باید باشد که دستش برسد «دست ما کوتاه و خرما بر نَخیل» (4)آن هم نخیلی که تا لدی الله است لذا وجود مبارک حضرت فرمود من هیچ اجری از شما نمیخواهم مگر اینکه با کسانی باشید که دستشان میرسد به این شاخه میوهاش را میچینند به شما میدهند.
چگونگی برخورداری پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و مؤمنین از پاداش الهی
بعد فرمود آن اجری که من از شما خواستم مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ خود من هم که گفتم: لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً بعد میگویم: إِنْ أَجْرِیَ إِلَّا عَلَی اللَّهِ هم من اجر دارم هم شما اجر دارید من از شما چیزی نمیخواهم شما از ما فیض میبرید ولی ما از شما چیزی نمیخواهیم اباحنیفه در کنار امام صادق(سلام الله علیه) غذایی تناول کردند بعد از غذا حضرت به خدا عرض کرد: «الحمد لله ربّ العالمین اللهمّ هذا منک و من رسولک» اباحنیفه گفت چرا پیغمبر را شریک خدا قرار دادی, فرمود مگر خدا در قرآن نفرمود: أَنْ أَغْنَاهُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ (1)اینها مجرای فیض هستند این اِغنا را خدا به خودش و پیغمبرش نسبت داد فرمود خدا مردم را بینیاز کرد پیغمبر خدا مردم را بینیاز کرد پیغمبر خدا که - معاذ الله - در برابر خدا نیست این غنا را از ذات اقدس الهی میگیرد به مردم میدهد أَنْ أَغْنَاهُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ در قرآن دارد أَغْنَی وَأَقْنَی (2)قُنیه یعنی سرمایه, غِنا یعنی بینیازی, هر دو را خدا به خودش اِسناد داد که خدا هم مُغنی است یعنی غنا و بینیازی میدهد هم مُقنی است قُنیه میدهد قُنیه یعنی سرمایه, اینها - معاذ الله - بیرون از این حبل متین نیستند از این حبل متین میگیرند چون تا دستِ بیدستی خدا هست بعد به ما میدهند بنابراین فرمود من اجر میخواهم منتها از خدا میخواهم شما هم اجرتان محفوظ است منتها شما باید عنایت کنید که برای خودتان کار میکنید از خدا اجر میگیرید.
اخبار الهی به حفظ دین توسط دیگران در صورت ناسپاسی
بعد هم فرمود خدا بینیاز است دینش را حفظ میکند شما نشد دیگری وَإِن تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ ثُمَّ لاَ یَکُونُوا أَمْثَالَکُم (1)شما هم حواستان جمع باشد نگویید ما حافظان دین هستیم او دست از دینش برنمیدارد شما سعی کنید که این فیض نصیب شما بشود وَإِن تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ ثُمَّ لاَ یَکُونُوا أَمْثَالَکُم بنابراین انسان باید شاکر باشد که در حوزهها شرکت کرده جزء سربازان وجود مبارک ولیّ عصر است و دارد این معارف را متوجه میشود و به جامعه منتقل میکند.
تصریح به همراهی با سخنگویان قرآن از ابتدای رسالت
پرسش: اینکه سوره «شوری» آن آیهاش مدنی است و اینجا مکی است نمی تواند ...
پاسخ: منافاتی ندارد در اینجا فرمود: مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ قبلاً هم ممکن است گفته باشد یا خود حضرت در سخنانش گفته باشد چون خیلی از چیزهاست که قبلاً بیان میشد بعد تفصیلاً به صورت قانون اساسی ذکر میشد. فرمود این کار را انجام بدهید در همان جریان یوم انذار که وَأَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ (2)از همان آغاز, جریان ولایت و خلافت حضرت امیر مطرح بود که اینها خلیفهٴ من هستند, وصیّ من هستند, جانشین من هستند باید با آنها رابطه داشته باشید از همان اول وحی, سخن از ولایت علی و اولاد علی بود حالا به صورت تصریح در سوره مبارکه «شوری» آمده است. فرمود: مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ إِنْ أَجْرِیَ إِلَّا عَلَی اللَّهِ نه اینکه بیاجر باشم از شما چیزی نمیخواهم ولی اجرم بر خداست چه اینکه خدا به شما هم اجر خواهد داد وَهُوَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ هم گذشت که او شهادت میدهد به رسالت من.
تبیین معنای «قذف» در آیات مختلف به نعمت و نقمت
بعد چون مسئله احتجاج است کلمه قُل در این سوره مبارکه «سبأ» مثل سوره مبارکه «انعام» مکرّر ذکر شد قُلْ إِنَّ رَبِّی یَقْذِفُ بِالْحَقِ عَلَّامُ الْغُیُوبِ قَذْف یعنی رَمْی کردن, گاهی در نعمت است مثل «العلم نورٌ یقذفه الله فی قلب مَن یشاء» (1)یا «الایمان نورٌ یقذفه الله فی قلب مَن یشاء» گاهی به صورت عذاب است مثل قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الْرُّعْبَ در سوره مبارکه «احزاب» گذشت که وَأَنزَلَ الَّذِینَ ظَاهَرُوهُم مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ مِن صَیَاصِیهِمْ آنها را از آن کاخهایشان به پایین انداخت وَقَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الْرُّعْبَ (2)قذف کردن یعنی در دل انداختن, گاهی طمأنینه و نورانیّت است گاهی هراس و ظلمت و امثال ذلک است گاهی نعمت است گاهی نقمت, گاهی در قلب یک مؤمن نورانیّت ایمان را قذف میکند, گاهی در قلب کافر هراس را قذف میکند, گاهی در جنگ حق و باطل, حق را قذف میکند به صورت تیر به مغز باطل میرساند باطل را سرشکسته میکند در مناظرات علمی گاهی حق را در قلب کسی القا میکند او با گفتن یا نوشتن, باطل را مغزکوب میکند که در سوره «انبیاء» فرمود: نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْبَاطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ (3)فرمود ما باطل را مغزکوب میکنیم یعنی حق را مثل تیر قذف میکنیم به مغز باطل میرسد دِماغ و مغز باطل را میکوبد و باطل از بین میرود وقتی از بین رفت و مُرد حرفی برای گفتن ندارد.
از بین رفتن باطل های کهنه و نو با استقرار نظام الهی
لذا در آیه بعد میفرماید: قُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَمَا یُبْدِئُ الْبَاطِلُ وَمَا یُعِیدُ نظام الهی که مستقر شد نه جا برای باطلهای کهنه است نه جا برای باطلهای تازه. وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) وقتی وارد مکه شدند و مکه را فتح کردند در آنجا همین آیه را خواندند و بتها را ریختند دور (1)جَاءَ الْحَقُّ وقتی حق آمد نه مجالی و جایی برای باطلهای قبلی است نه جایی برای باطلهای جدید بَدأ یعنی ابتدا وَمَا یُبْدِئُ الْبَاطِلُ وَمَا یُعِیدُ یعنی نه باطل ابتدایی نه باطل عودی, نه آن عادات و سنن باطل گذشته باید برگردد نه باطلهای جدیدی باید خودش را نشان بدهد اگر حق, باطل را مغزکوب کرد و آن را از بین برد جا برای باطل نیست چون مُرد و اگر - خدای ناکرده - باطلی چه باطل کهنه چه باطل جدید در نظامی راه پیدا کرد معلوم میشود حق کاملاً نیامده و چون او عَلَّامُ الْغُیُوبِ است میداند که حق را چگونه الغا بکند.
موضوع: تفسیر آیات 47 تا 51 سوره سبأ
قُلْ مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ إِنْ أَجْرِیَ إِلَّا عَلَی اللَّهِ وَهُوَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ (47 قُلْ إِنَّ رَبِّی یَقْذِفُ بِالْحَقِ عَلَّامُ الْغُیُوبِ (48) قُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَمَا یُبْدِئُ الْبَاطِلُ وَمَا یُعِیدُ (49) قُلْ إِن ضَلَلْتُ فَإِنَّمَا أَضِلُّ عَلَی نَفْسِی وَإِنِ اهْتَدَیْتُ فَبِمَا یُوحِی إِلَیَّ رَبِّی إِنَّهُ سَمِیعٌ قَرِیبٌ (50) وَلَوْ تَرَی إِذْ فَزِعُوا فَلاَ فَوْتَ وَأُخِذُوا مِن مَکَانٍ قَرِیبٍ (51))
1) (27) الامالی (شیخ طوسی), ص336 و 337
نیازمندی موجود ممکن به أجر الهی
در جریان مسئلت اجر دو مبحث است یک مبحث, اجر الهی است که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) یقیناً اجر میخواهد و میطلبد چون موجود ممکن, فقیر است و فقیر بالذّات نیازمند به اجر است برخیها اجرشان نجات از نار است برخی اجرشان ورود به بهشت است برخی هم اجرشان لقاءالله است بالأخره ممکن, اجر میطلبد. وجود نورانی حضرت امیر و سایر ائمه(علیهم السلام) که عبادت را سه قسم کردند هیچ عابدی را مستثنا نکردند هر عابدی بالأخره مقصدی دارد اوساط از اهل ایمان یا «خوفاً من النار» عبادت میکنند یا «شوقاً الی الجنّة» اوحدی از اهل ایمان هم عبادتشان «حبّاً لله» و برای لقاء الله است (1)آن هم درجاتی دارد پس آن مبحث که اجر وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نسبت به ذات اقدس الهی است مفروغعنه است و خارج از بحث است تعبیر به عَلَی هم تعبیر قرآنی است قرآن کریم یاد داد و آموخت که فرمود: وَمَا مِن دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا (2)در حقیقت خود خدای سبحان این تعبیر را امضا کرده است وگرنه بنده چیزی بر خدا تحمیل نمیکند این راجع به مبحث اول.
بررسی طوایف سهگانه آیات پیرامون اجر رسالت
درباره مبحث دوم که اجرخواهی آن حضرت از امت باشد آیات وارد شده در این زمینه سه طایفه است: طایفه اُولیٰ آیاتی است که خود آن حضرت به دستور خدا دارد یا مستقیماً خود ذات اقدس الهی میفرماید تو از مردم اجر نمیخواهی که در سوره مبارکه «یوسف» آمده است در سوره «یوسف» آیه 104 این است وَمَا تَسْأَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ تو از مردم چیزی نمیخواهی إِنْ هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِلْعَالَمِین این یادآوری جهانی است تو که از مردم چیزی طلب نمیکنی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم همین تعبیر را دارد که ما از شما چیزی نمیخواهیم این طایفه اولیٰ. طایفه ثانیه آیاتی است که دلالت میکند که آن حضرت از مردم چیزی طلب میکند و آن مودّت در قُرباست یا مَن شَاءَ أَن یَتَّخِذَ إِلَی رَبِّهِ سَبِیلاً است آیه 23 سوره مبارکه «شوری» این است ذلِکَ الَّذِی یُبَشِّرُ اللَّهُ عِبَادَهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی این هم به دستور خود خدای سبحان است همان خدایی که در آیه 104 سوره «یوسف» میفرماید: وَمَا تَسْأَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ همان خدا به حضرتش میفرماید به مردم بگو: لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی یا در سوره مبارکه «فرقان» قریب به همین مضمون آمده است که من اجری از شما نمیخواهم مگر کسی که بخواهد به طرف ذات اقدس الهی راهی را طی کند آیه 57 سوره مبارکه «فرقان» این است قُلْ مَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلَّا مَن شَاءَ أَن یَتَّخِذَ إِلَی رَبِّهِ سَبِیلاً مگر کسی بخواهد به طرف ذات اقدس الهی سفری کند اهل سیر و سلوک باشد سیر الهی داشته باشد. پس طایفه اُولیٰ خود خدا به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میفرماید تو از مردم چیزی نمیخواهی, طایفه ثانیه خود خدا به آن حضرت میفرماید به مردم بگو من از شما چیزی نمیخواهم مگر مودّت در قربا یا مَن شَاءَ أَن یَتَّخِذَ إِلَی رَبِّهِ سَبِیلاً. طایفه ثالث, مفسّر این دو طایفه است شارح این دو طایفه است که نسخی در کار نیست تنافی در کار نیست تا کسی بگوید آن آیات سوره «شوری» مدنی است این آیه سوره «سبأ» مکّی است خود سوره «شوری» مستحضرید که مکّی است چهار آیه در کنار هم راجع به همین مودّت و سه آیه در غیر این مورد در سوره مبارکه «شوری» است که استثنا شده که اینها مدنی است که در سوره مکّی واقع شده. (3)
آیهٴ مورد بحث مبیّن بازگشت اجرخواهی رسول خدا به امت
این طایفه ثالثه که در سوره مبارکه «سبأ» محلّ بحث است به منزله تفصیل و تبیین و شرح این دو طایفه است یعنی آن طایفه اُولیٰ که فرمود از مردم چیزی نمیخواهی خب از مردم چیزی طلب نمیکنی این طایفه ثانیه که میفرماید مودّت در قُرباست یا إِلَّا مَن شَاءَ أَن یَتَّخِذَ إِلَی رَبِّهِ سَبِیلاً این را در همین آیه محلّ بحث سوره مبارکه «سبأ» تشریح میکند که به مردم بگو قُلْ مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ این برای شماست, اینجا هم باز به دستور خداست مودّت اهل قربا مثل این است که طبیب به بیمار بگوید من این نسخه که نوشتم معاینهای که کردم هیچ چیزی از شما طلب نمیکنم فقط شما این آقا که نسخه را برای شما شرح میدهد حرف او را گوش بده خب اینکه اجر نیست این میشود طبّ رایگان, اگر طبیبی به بیمار بعد از همه تلاش و کوشش بگوید من برای شما نسخه نوشتم این نسخهای است که دومی ندارد بعضی از نسخهها خب موادّش خیلی شفاف و روشن است اما قسمت مهمّش ترجمهکننده میخواهد تنها اجر من این است که حرف این ترجمهکننده را گوش بدهی که این نسخه چه میگوید به آن عمل کنی خب این اجر طبیب نیست فرمود مودّت در قُربا به من برنمیگردد اینها شارحاند, مفسّرند, مبیّناند, راهنمایند خودشان عمل میکنند شما را هم به دنبال خودشان میبرند این چیزی به من برنمیگردد این هم به دستور خود خدای سبحان است فرمود به مردم بگومَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ ما که از شما چیزی نخواستیم.
دعای ختم قرآن امام سجاد(علیه السلام) بیان کننده جایگاه امامت در تفسیر قرآن
حالا میبینید آن بحثهایی که در دیروز اشاره شده که وجود مبارک امام سجاد در صحیفه سجادیه اهل بیت را مشخص میکند این است. صحیفه سجادیه مستحضرید زبور اهل بیت است انجیل اهل بیت است در دعای ختم قرآن صحیفه سجادیه که غالب شما بالأخره قرآن ختم میکنید سعی کنید انشاءالله بعد از ختم قرآن این دعای صحیفه سجادیه را که حضرت هنگام ختم قرآن قرائت میفرمودند, قرائت بفرمایید. در دعای ختم قرآن وجود مبارک امام سجاد عرض میکند که «اللَّهُمَّ إِنَّکَ أَنْزَلْتَهُ عَلَی نَبِیِّکَ» این سه بخشی که در دیروز عرض شد که قرآن سه مرحله دارد بخشی را پیغمبر, بخشی را اهل بیت(علیهم السلام) به عهده دارند این است «اللَّهُمَّ إِنَّکَ أَنْزَلْتَهُ عَلَی نَبِیِّکَ مُحَمَّدٍ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ مُجْمَلًا» قرآن, قانون اساسی است قانون اساسی اصول کلی است کلیات است «اعطیت جوامع الکلم» (1)جوامعالکلم, کلیات را باید بیان کند جزئیات که به عهده جوامعالکلم نیست این اصل اول, مُجمَل یعنی کلی; دوم: «وَ أَلْهَمْتَهُ عِلْمَ عَجَائِبِهِ مُکَمَّلًا» از راه وحی، این کلمات جامع و قانون اساسی را به حضرت دادی که نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ و از راه الهام, عجایب قرآن را, معارف قرآن را به آن حضرت آموختی که بعد به حضرت فرمودی: أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ تو باید بیان کنی که این قانون اساسی شرحش چیست, تحریرش چیست. سوم: حالا آن حضرت رحلت کرده است و بعد از آن حضرت پیامبری نمیآید پس سخنگویی نیست و کتابی نمیآید پس کلامی نیست چه کسی باید لَقَدْ وَصَّلْنَا لَهُمُ الْقَوْلَ را از یک سو, ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا را از سوی دیگر تبیین کند فرمود آن سومی به عهده ماست.
1) (4) من لا یحضره الفقیه، ج 1، ص 241
وراثتی بودن علم ائمه(علیهم السلام) در تفسیر از دیدگاه امام سجاد(علیه السلام)
«وَ وَرَّثْتَنَا عِلْمَهُ مُفَسَّراً» تفسیر قرآن را ما از راه علمالوراثه میدانیم نه علمالدراسه همه ما اینطوریم که هیچ کدام ما مکتب نرفتیم همه ما جزء نگاران مکتب نرفتهایم (1)ما علمالوراثه داریم نه علمالدراسه از تو ارث بردیم تو توریث کردی از راه نبیّات, از راه قرآنت, از راه وحیات به برکت پیغمبر، اینها را به ما ارث دادی «وَ وَرَّثْتَنَا عِلْمَهُ مُفَسَّراً وَ فَضَّلْتَنَا عَلَی مَنْ جَهِلَ عِلْمَهُ وَ قَوَّیْتَنَا عَلَیْهِ لِتَرْفَعَنَا فَوْقَ مَنْ لَمْ یُطِقْ حَمْلَهُ».
ناتوانی کوه از حمل آیات الهی و حمل آن توسط اهلبیت(علیهم السلام)
بعد در صفحه بعد میفرماید خدایا تو فرمودی این قرآن را اگر بر کوه نازل میکردیم کوه تحمّلش را نداشت اما ما میخواهیم کاری بکنیم که از کوه برنمیآید خب این حرف, حرف آدم عادی که نیست عرض میکند «وَ لِمَا طَوَتِ الْغَفْلَةُ عَنَّا مِنْ تَصَفُّحِ الِاعْتِبَارِ نَاشِراً حَتَّی تُوصِلَ إِلَی قُلُوبِنَا فَهْمَ عَجَائِبِهِ وَ زَوَاجِرَ أَمْثَالِهِ الَّتِی ضَعُفَتِ الْجِبَالُ الرَّوَاسِی عَلَی صَلَابَتِهَا عَنِ احْتِمَالِهِ» (2)آن توفیق را به ما بده که کوه با آن صلابتش نمیتواند بفهمد ما بفهمیم یعنی آنکه در سوره «حشر» فرمودی: لَوْ أَنزَلْنَا هذَا الْقُرْآنَ عَلَی جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللَّهِ (3)کوه نمیتواند حقایق قرآن را درک کند ما کاری بکنیم که بالاتر از کوه باشیم این حرف حضرت است, پس معلوم میشود تا آنجا راه دارد ما هم باید در دامنه این قلّه باشیم بالأخره اگر کسی بخواهد تشنه نباشد و نمیرد باید به دامنه این کوه سری بزند از چشمههای آن استفاده بکند فرمود کاری که ما میکنیم از کوه برنمیآید این ادّعای حضرت است و درست هم فرمود, اینها همهشان مَا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوَی (4)هستند معصوماند, حرف آنها, رفتار آنها, سنّت آنها, سیرت آنها میشود حجّت, فرمود ما کاری میکنیم که از کوه برنمیآید و درست هم است.
غدیر، روز شناسایی جایگاه امامت در دین
بنابراین غدیری که ما در پیش داریم چنین روزی است آن تاریخ را بیش از هزار بار گفتند و نوشتند چون بیش از هزار سال گذشت عمده آن است که الامام مَن هو؟ الامامة ما هی؟ اینها چقدر سخنگوی خدا هستند, چقدر قرآن را میفهمند, چطور قرآن را میفهمند, چطور قرآن را منتشر میکنند, کوه ذخیره میکند در دلش معدن میپروراند در دلش چشمه میپروراند بعضیها برای استخراج معدن میروند, بعضی برای استخراج آبها و چشمهها میروند, بعضی هم این خاکهای روی کوه را برای خانهسازی میگیرند بالأخره هر کسی از راهی استفاده میکند اینها بیانات نورانی آن حضرت است.
تبیین وراثت علمی ائمه(علیهم السلام) از طریق پیوند با رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
پرسش: در مورد علم الدراسة این چیزهایی که فرمودید درست اما این علم الوراثة چگونه به آنها رسیده؟
پاسخ: خب وراثت, پیوند است الآن شما میتوانید از یک عالِم اقتصاددان از یک تاجر سؤال بکنی چطور کسب کردی, این راه اقتصاد را راه میگیرد هر کسی هوشمند است درس میگیرد اما از پسری سؤال بکنی شما چه کار کردی که این مال فراوان را به دست آوردی میگوید من کاری نکردم من پیوند دارم [و ارث بردم].
پرسش: حرف من این است که نسبت به تمام علوم آنها این گونه است؟
پاسخ: غرض این است که آن پیوند است آن «چگونه» و «چطور» نیست علمالدراسه راه فکری دارد چون راه فکری دارد از یک عالِم اقتصاد میشود سؤال کرد که شما چگونه این ثروت را پیدا کردی او هم درس میدهد و شاگردانی تربیت میکند و اینها میروند مطابق هوش خود عالِم اقتصاد میشوند و وارد تجارت میشوند و تاجر میشوند و سوداگر اما اگر ارث کلانی به یک پسر برسد ما بگوییم آقا تو چه کار کردی که این ارث به تو رسید آخر او کاری نکرده بود این فقط پیوند دارد; در علمالوراثه, پیوند است ما به همه چیز مرتبطیم به خدا هم مرتبطیم! اگر کسی واقعاً دورهای از عمر را گذرانده باشد این آیه را لمس کند, الآن ما این آیه را لمس میکنیم وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ (1)این برای ما خیلی ملموس است هر روز میبینید کسی به دنبال کاری است تا کسی به قدرتی رسیده به دنبال او راه میافتد این الآن برای ما یک امر بیّنالرشدی شد در سایه این تجربههای چند سال; خدا را هم قبول دارد یکی از چیزهایی که قبول دارد خداست تا کسی به قدرتی رسیده به دنبال او راه میافتد دیگر به فکر حلال و حرام نیست وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ اکثر مؤمنین, مشرکاند آن وقت میبینید آنکه خدای سبحان فرمود: وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ (2)آن برای اصل مبدأ است «معروفٌ عند کلّ جاهل» (3)برای اصل مبدأ است آن توحید برای خواص است آن توحیدِ اخص برای اوحدیّ از اهل ایمان است آنها اصلاً [برای ماها] مطرح نیست اصلِ اینکه خدایی هست مورد قبول خیلیهاست مورد قبول مشرکین هم است.
تشبیه ضرورت ارتباط ما با امام(علیه السلام) به انسان تشنه با چشمه
به هر تقدیر ارتباط ما به این خاندان ارتباط یک آدم تشنه است به کسی که تمام چشمهها در اختیار اوست بالأخره لَقَدْ وَصَّلْنَا لَهُمُ الْقَوْلَ (1)که منقطعالآخر نیست ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا (2)که منقطعالآخر نیست پیامبر نشد, امامی که جانشین آن پیغمبر است و به منزله أَنْفُسَنَا است غدیر یعنی چنین چیزی, تنها شخص وجود مبارک حضرت معیار نیست آن امامت است آن ولایت است آن مقام عصمت است آن حجیّت الهی است.
ناتمامی شبهه طرح خلافت علی(علیه السلام) در اواخر رسالت پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
پرسش: استاد! حرف این بود که آیا آیه مکی می تواند مفسّر مدنی باشد؟
پاسخ: فرق نمیکند گاهی بیان, قبل میآید اولاً در بحث دیروز اشاره شد که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در همان روزهای آغازین رسالت مسئله خلافت اینها را مطرح کرد در ماجرای وَأَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ که حضرت همه اینها را جمع کرده فرمود اول کسی که به من ایمان بیاورد خلیفه من است, وصیّ من است (3)همه را از همان روز فرموده, بارها هم میفرمود, بنابراین گاهی یک اصل قبل میآید گاهی یک اصل بعد میآید آن هم سوره «شوری» سوره مکّی است آن چند آیه را گفتند مدنی است شاید آن چند آیه هم در بخشهایی از اوایل [حضور در] مدینه نازل شده باشد که قابل جمع باشد بالأخره گاهی بیان, قبل میآید گاهی بیان, بعد میآید یک اصل کلی است این را مشخص نکرده که شما ولایت را یا مودّت را میخواهی تا کسی بگوید این در مکه نازل شد این یک اصل کلی است چه اینکه در سوره «فرقان» هم فرمود: إِلَّا مَن شَاءَ أَن یَتَّخِذَ إِلَی رَبِّهِ سَبِیلاً.
ردّ کلام زمخشری در تفسیر آیه: وَمَا سَالتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ
اصل کلی را در سوره مبارکه «سبأ» فرمود اگر چیزی از مردم بخواهی به سود آنهاست این یک اصل کلی, بعد هم مطابق این اصل کلی فرمود ما مودّت را میخواهیم یعنی آن مودّت به سود شماست. زمخشری و امثال زمخشری دو احتمال میدهند میگویند این مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ این کنایه از آن است که ما چیزی از شما نمیخواهیم مثل اینکه در عرف کسی رایگان به دیگری خدمت کرده بعد بگوید «إن أعطیتنی شیئاً فخذه» (1)اگر چیزی به من دادی برای خودت یعنی چیزی به من ندادی این خوب است اما این در حدّی نیست که انسان آیه را بر آن تطبیق بکند.
تبیین تفاوت بین بیت المال و خمس و اجر رسالت
پرسش: ببخشید! پس جایگاه خمس کجاست؟
پاسخ: آن هم همینطور است اینها دیگر مصرفکننده هستند آنجا هم اعتراض کردند در سوره مبارکه «حشر» هم غیر از ذویالقربی, ابناءالسبیل و اینها هم آمده است (2)به خود پیغمبر هم که قُلِ الْأَنْفَالُ لِلّهِ وَالرَّسُولِ (3)آنجا هم اعتراض مختصری کردند بعد دیدند که نه, این مصرفکننده است در توزیع غنایم بیتالمال برخیها اعتراض کردند وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) تشریف بردند کنار شتر بعد با دو انگشتشان مقداری از این پشم و کرک شتر را کَندند فرمودند: «ما لی مِن فیئکم هذه الوبرة إلاّ الخمس» (4)این یک تار مویی, یک تکپشمی که میبینید لای دو انگشت من است این یک پنجمش برای من است اگر سهم من را میخواهی به تو میدهم اما سهم دیگران را به تو نمیدهم «ما لی مِن فیئکم هذه الوبرة» وَبره مثل وَبْر, مثل تمره و تمر یعنی این تکپشم «الاّ الخمس». گروهی آمدند خدمت وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عرض کردند که فلان سربازت شهید شد فرمود: «إنّ الشَملة التی أخذ یوم خیبر مِن الْمُغانم لم تصبْها المقاسم لتشتعل علیه ناراً» (5)آن پارچهای که بدون اجازه حکومت اسلامی از غنایم خیبر گرفته الآن در گورش شعلهور است ولو شهید شد این میشود بیتالمال, بیتالمال یعنی این.
رفتار نبوی در مواجهه با بیت المال سبب پذیرش آیات خمس و انفال
مردم دیدند پیغمبر اینطور است زندگیاش را دیدند, حشر و نشرش را دیدند, سابقه تجاریاش را دیدند, آنها که مال خود او بود در راه خدا صرف کرده; لذا اول ممکن بود یک عده بهانه بگیرند اما نه درباره خمس دهنشان باز بود نه درباره سوره «شوری» دهنشان باز بود قُلِ الْأَنْفَالُ لِلّهِ وَالرَّسُولِ انفال, دریاها, قلل جبال, بطون اودیه, معادن بزرگ, اینها برای پیغمبر است و برای امام, اینها دیگر خمس تعلّق نمیگیرد اینها دیگر مِلک شخصی نیست که خمس به آن تعلّق بگیرد اینها جزء انفال است لذا در معدن گاز, در معدن نفت با اینکه معدن هستند خمس تعلّق نمیگیرد جزء انفال است آن معادن خصوصی که در مِلکهای اشخاص است به آن خمس تعلّق میگیرد خب مردم این را دیدند دیگر نتوانستند اعتراض کنند.
رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) مفسر وَمَا سَالتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ نه مُبدع آن
اما این را که اوایل بود مَا أسْألُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ را خود خدای سبحان فرمود اینطور بگو این دارد تفسیر میکند که آنکه من خواستم مودّت اهل قُربا این به سود من نیست مثل همان جریان نسخهای که گفتیم, اگر کسی بگوید ما هیچ چیزی از شما نمیخواهیم مگر اینکه حرف کسی که این نسخه را برای شما ترجمه میکند به این عمل بکنی این بازگشتش به این است که من از شما چیزی نمیخواهم. بنابراین اینکه فرمود: مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ ناظر به این است.
اشتباه مشرکین در خلط بین تکوین و تشریع
آن خلط تکوین و تشریع که بحثش گذشت آن مشرکین خلطی کردند گفتند خدای سبحان که عالِم به کار ماست که ما بتپرست هستیم قادر مطلق هم است که میتواند جلوی ما را بگیرد چون جلوی ما را نگرفته پس حق است لَوْ شَاءَ اللّهُ مَا أَشْرَکْنَا وَلاَآبَاؤُنَا وَلاَحَرَّمْنَا مِن شَیْءٍ (1)که این روشن شد خلط بین تکوین و تشریع است که اینها اشتباه کردند و اگر این حق باشد که اباحهگری است خب این همه معاصی که در عالَم واقع میشود راهزنیها و قتل و غارتها خدا هم عالِم است هم قادر, چون جلویشان را نگرفته پس معلوم میشود حق است؟! این اباحهگری مشئوم و مذمومی است این راه باطل است.
تبیین وابستگی امور اعتباری به امور حقیقی
اما آن مطلبی که بین تکوین و اعتبار باید فاصله باشد, هر امر اعتباری باید به امر حقیقی برگردد امر اعتباری چون این اعتباریات که فلان چیز حلال است فلان چیز حرام است این باید و نبایدها اعتباری است انسان یک موجود حقیقی است (یک) کمال موجود حقیقی, حقیقی است (دو) راه بین متکامل و کمال, حقیقت است (سه) یعنی همه این اصول به بود و نبود برمیگردد نه به باید و نباید این باید و نباید اعتباری مثل حلیّت, مثل حرمت, مثل ریاست, مثل مالکیت, مثل مملوکیت اینها عناوین اعتباری است که از یک حقیقت گرفته شده آن حقیقت در اختیار خداست که به اهل بیت و انبیا فرمود, آن حقیقت است که با حقایق ما رابطه دارد هرگز امور اعتباری باعث تکامل موجود حقیقی نمیشود این باید و نبایدهای اعتباری باید به یک بود و نبودِ حقیقی تکیه کنند (یک) آن بود و نبود حقیقی به حقیقت انسان وابسته باشد (دو) تا انسان را متکامل کند (سه) اگر باید و نباید اعتباری بود و قرارداد بشری بود هیچ کمالی برای بشر نمیآورد اما اگر اینها یک پشتوانه حقیقت داشت که از آن حقیقت گرفته شده به این صورت در آمده کما هو الحق که انبیا و اولیا به اذن الهی باخبرند این امور اعتباری یعنی حلیّت و حرمت, باید و نباید اعتباری چون به یک حقیقت تکیه میکند و آن حقیقت با حقیقت ما رابطه دارد باعث کمال ماست اینکه فرمود باطن گناه, زباله است یعنی زباله است اینکه میبینید در عالَم رؤیا برای برخی کشف میشود همین است اگر به کسی بگویند آقا به این زباله دست نزن درست است این به حسب ظاهر نهی است و امر اعتباری است اما از یک واقعیت گرفته شده حضرت فرمود استغفار کنید وگرنه بوی بد گناه رسوایتان میکند (2)یعنی این اموری که ما تحریم کردیم از حقیقتی گرفته شده صِرف قرارداد و اعتبار نیست.
قذف حق به صورت نعمت و نقمت
فرمود: قُلْ إِنَّ رَبِّی یَقْذِفُ بِالْحَقِ عَلَّامُ الْغُیُوبِ این وقتی که بخواهد حق را قذف کند یا به صورت نعمت مثل «العلم نورٌ یقذفه الله فی قلب من یشاء» (1)یا «الایمان نورٌ یقذفه الله فی قلب من یشاء» یا به صورت نقمت قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الْرُّعْبَ این عالِم غیب است میداند به چه کسی بدهد, چقدر بدهد, چقدر قذف کند و کجا قذف کند و چطور قذف کند عَلَّامُ الْغُیُوبِ است.
ناسازگاری حق با باطل نو و کهنه
قُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَمَا یُبْدِئُ الْبَاطِلُ وَمَا یُعِیدُ فرمود وقتی حق آمده حق اینطور نیست که التقاطی باشد, حق اینطور نیست که اختلاطی باشد, حق اینطور نیست تلفیقی باشد. حق, سازشکار نیست که یک روز با باطل اینقدر بسازد یا اینطور بسازد اصلاً با باطل سازگار نیست لذا جا برای باطل در نظام حق نیست نه باطلِ کهنه و فرسوده, نه باطل نو و تازه در آمده قُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَمَا یُبْدِئُ الْبَاطِلُ ابداء باطل یعنی باطل نو وَمَا یُعِیدُ اعاده باطل یعنی عود باطل گذشته. در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در عهدنامه مالک این است که بدترین وزرا, وزرای رژیم سابقاند «إِنَّ شَرَّ وُزَرَائِکَ مَنْ کَانَ لِلْأَشْرَارِ قَبْلَکَ وَزِیراً» مبادا آنها را که در دستگاههای دیگران کار میکردند بیاوری خب این اعاده باطل است وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) وقتی وارد مکه شدند و سیصد و اندی بت کنار کعبه بود «ثلاثمائه و ستّین» سیصد و شصت بت بود همه را با دست خودشان اشاره میکردند برمیداشتند میفرمودند: جَاءَ الْحَقُّ وَمَا یُبْدِئُ الْبَاطِلُ وَمَا یُعِید یا جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ (2)وقتی باطل مُرد نه جا برای نوآوری آن است نه جا برای بازگشت مطالب کهن آن است.
تبیین کلام پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در ابطال جبر بعد از تبیین حق
در ابطال جبر هم فرمود: قُلْ إِن ضَلَلْتُ فَإِنَّمَا أَضِلُّ عَلَی نَفْسِی بگو اگر من - معاذ الله - گمراه شدم به ضرر خود من است مبادا بگویی که من در گمراهی مجبور بودم جبر را با این راه ابطال کرده است اگر کسی گمراه شد بعد از تبیّن حق از باطل, تبیّن رشد و غیّ این گرفتار میشود قُلْ إِن ضَلَلْتُ فَإِنَّمَا أَضِلُّ عَلَی نَفْسِی دو مطلب است: یکی اینکه من خودم گمراه میشوم نه کسی مرا گمراه کند این است که به زیان خود من است من اگر گمراه شدم اسناد ضلالت به من حق است کسی مرا مجبور نکرده (یک) به زیان خود من هم است (دو) اما اگر هدایت شدم من هدایت شدم من مبدأ قابلی هستم ولی راهنما دارم برای اینکه در این حوادث من نمیدانم از کجا آمدم به کجا دارم میروم با این اسرار جهان آشنا نیستم چگونه با اینها معامله کنم چگونه با مردم معامله کنم من هستم و انباری از جهالات کدام حیوان حلال است, کدام حیوان حرام است, کدام شیء پاک است, کدام شیء نجس است اینها را من چه میدانم, اگر هدایت شدم درست است من هدایت شدم, جبر نیست اما بالأخره کسی ما را راهنمایی کرده وَإِنِ اهْتَدَیْتُ فَبِمَا یُوحِی إِلَیَّ رَبِّی چون مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ (1)اگر راهنما نباشد و راه را نشان ندهد خب ما چراغ دستمان است بسیار خوب, عقل و فطرت چراغی است دست ما, عقل سراج است و نه صراط; عقل که دین نیست عقل که راهساز نیست مهندس نیست عقل چراغ است راه را نشان میدهد پس مهندسی هست, راهی هست, راهنمایی هست.
1) (24) نحل/سوره16، آیه53
انحصار مهندسی راه رسیدن به خدا در پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
وجود مبارک حضرت در جمع اصحاب خطّ مستقیمی کشید خطوط فرعی هم دو طرفش رسم کرد, فرمود راهی که من آوردم این خطّ مستقیم وسط است اینکه دیگران آوردند در سَمت چپ و راست از دیگران است (1)بالأخره ما یک مهندس میخواهیم ما باید بدانیم «الصراط ما هو؟», «السراج ما هو؟» چراغ دست ماست بله خب چراغ دست ماست خب چراغ دست ماست که راه را ببینیم ما که خودمان اصلاً گُمشده هستیم اصلاً نمیدانیم از کجا آمدیم به کجا میرویم ما همینجا باید تکان نخوریم انسان اگر انسان است هیچ تکان نمیخورد برای اینکه نمیداند از کجا آمده کجا میخواهد برود به کدام طرف میخواهد برود اگر عاقل است هیچ تکان نمیخورد میگوید: «قِف عند الشبهة» (2)ولی وقتی مهندس آمد و راه نشان داد و به وسیله عقل و نقل این راه را به ما ارائه کردند بله خب اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ (3)شد این راه را میرویم.
انبیا و اولیای الهی مهندسین هدایت بشر
پرسش؟پاسخ: برای اینکه عمل کردند, صلات مجسّماند, عدل مجسّماند, تقوای مجسّماند اینها به ما فرمودند سنّت اینها حجّت است مهندساند دیگر, مهندس که محتاج به راه نیست خودش میرود میشود راه. این مهندس هم مستحضرید که عربی نیست این نظیر «دحرجَ یدحرج» نیست که رباعی مجرّد باشد این «هندسَ یُهندس» معرّب است «هندسه» معرّب «اندزه» است, «اندزه» مخفّف «اندازه» است این فارسی است که تعریب شده وگرنه ما عربی به نام هندس و یهندس و مهندس نداریم این مهندس که به صورت رباعی مجرّد ترسیم شده است این معرّب است در بعضی از نصوص بر ذات اقدس الهی اطلاق شده است که او مهندس است (4)خب مهندس باید راه نشان بدهد راه که خود ذات اقدس الهی که نیست انبیا و اولیا را بر اساس همان علمالوراثه مهندسِ خود قرار میدهد اینها این راهی را که میروند برای ما میشود صراط مستقیم فرمود: «خذوا عنّی مناسککم» (5)(یک) «صلّوا کما رأیتمونی اُصلّی» (6)(دو) ببینید من چه کار میکنم خب ما اگر - معاذ الله - راهی از قبل داشته باشیم این پیغمبر باید در این راه برود خب آن راه که دین است پس معلوم میشود او راه را نیاورد او راهیِ راه است راه یعنی دین را او آورده, او آورده با چه چیزی آورده؟ با گفتارش, گفتار, عمل خارجی نیست فقط بهره علم حصولی دارد این مهندس است این راه درست میکند خطّ مشی اینها برای ما راه است فرمود ببینید من چطور نماز میخوانم شما همینطور نماز بخوانید اینها تمثیل است و نه تعیین «خذوا عنّی مناسککم» هست, سایر مسائل هم هست «خذوا عنّی جهادکم, خذوا عنّی صومکم, خذوا عنّی فطرکم», «صلوا کما رأیتمونی اُصلّی», «صوموا کما رأیتمونی صُمت» همه کارها همینطور است.
موضوع: تفسیر آیات 46 تا 50 سوره سبأ
قُلْ إِنَّمَا أَعِظُکُم بِوَاحِدَةٍ أَن تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَی وَفُرَادَی ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا مَا بِصَاحِبِکُم مِن جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلَّا نَذِیرٌ لَّکُم بَیْنَ یَدَیْ عَذَابٍ شَدِیدٍ (46 قُلْ مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ إِنْ أَجْرِیَ إِلَّا عَلَی اللَّهِ وَهُوَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ (47) قُلْ إِنَّ رَبِّی یَقْذِفُ بِالْحَقِ عَلَّامُ الْغُیُوبِ (48) قُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَمَا یُبْدِئُ الْبَاطِلُ وَمَا یُعِیدُ (49) قُلْ إِن ضَلَلْتُ فَإِنَّمَا أَضِلُّ عَلَی نَفْسِی وَإِنِ اهْتَدَیْتُ فَبِمَا یُوحِی إِلَیَّ رَبِّی إِنَّهُ سَمِیعٌ قَرِیبٌ (50)) دعوت به قیام علمی و فکری برای روشن شدن عقلانیت دین
در بخش پایانی سوره مبارکه «سبأ» بعد از اقامه برهان بر عناصر محوری اصول دین یعنی توحید و وحی و نبوّت, فرمود به مردم بگو شما یک نهضت الهی بکنید - این قیام یعنی نهضت - این نهضتتان باید مشخص باشد منظور ایستادن فیزیکی که نیست یک نهضت علمی بکنید بیش از یک نهضت هم لازم نیست قُلْ إِنَّمَا أَعِظُکُم بِوَاحِدَةٍ بصفة واحدة, بحقیقة واحدة, بخصلة واحدة و مانند آن. یک قیام بکنید وحدت این قیام به لحاظ وحدت عنصر محوری آن است به لحاظ هدف آن است, پس منظور نهضت است نه قیام فیزیکی و مانند آن. إِنَّمَا أَعِظُکُم بِوَاحِدَةٍ آن نهضت واحده چیست؟ این است که أَن تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَی وَفُرَادَی ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا دو امر نیست یک حقیقت است چون به یک حقیقت دعوت کرده است نه اینکه قیام لله مَثنا و فُرادا یک امر باشد, تفکّر مطلب دیگر باشد که دو امر مستقل است مثل اینکه میگویند ما شما را به یک نهضت و قیام دعوت کردیم و آن این است که همهتان جمع بشوید بروید پای سخنان امام راحل ببینید او چه میگوید خب این تعبیر که جمع بشوید بعد بروید مسجد که امام سخنرانی میکند این تعبیر «ثمّ» و اینها علامت این نیست که این دو مطلب است آن قیام یعنی نهضت, همه مقدمه است برای اینکه شما ببینید مثلاً امام چه میگوید اینچنین نیست که دو مطلب مستقل باشد, پس مجموعاً یک حقیقت است برای اینکه روشن بشود که دین امری است عقلانی و علمی و خردمحور، مخالف با عقل نیست.
نفی جنون و سحر, ثمره تفکر در گفتار پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
مَا بِصَاحِبِکُم مِن جِنَّةٍ شما محذورتان این است که - معاذ الله - وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) حرف غیر عاقلانه میزند نهضت فکری کنید روشن بشود که این حرف بر خلاف عقل و علم نیست قُلْ إِنَّمَا أَعِظُکُم بِوَاحِدَةٍ این أَن تَقُومُوا عطف بیان است برای آن «واحدة» أَن تَقُومُوا یعنی نهضت همان کلمه واحده است أَن تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَی وَفُرَادَی ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا. تبیین تقدّم تفکّر انفرادی بر بحثهای لجنهای و تضارب آرا
مسئله فکر کردن غیر از مسئله تضارب آرا و بحث کردن است در درجه اول انسان به تنهایی مینشیند شب در کتابخانهاش فکر میکند بعد روز به مباحثه مینشیند اینکه به بحثهای لَجنهای یعنی گروهی سفارش کردند اینکه گفتند تضارب آرا در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) هست که فرمود: «اضربوا بعض الرأی ببعض یتولّد منه الصواب» (1)این از بیانات حضرت است که در غرر و درر آمدی آمده است این تضارب آرا محصول آن رأیهایی است که انسان شبانه فکر کرده است شب, تنهایی إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْأً وَأَقْوَمُ قِیلاً (2)جا برای مطالعه است, جا برای عبادت است چه برای عبادت، ناشئهٴ شب و نشئه شب خیلی بهتر از روز است چه برای فکر چه برای مطالعه و امور علمی إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْأً وَأَقْوَمُ قِیلاً محصول فکر شبانه و تنهایی را آنگاه برای تکمیل در لَجنهها به صورت تضارب آرا مطرح کنید حالا دو نفر شد بیش از دو نفر شد اینجاست که «إضربوا بعض الرأی ببعض یتولّد منه الصواب» یعنی رأیِ تحصیلکرده را نه برای تحصیل رأی دور هم جمع بشوید خودتان رأی تحصیل کنید در شب, آن را برای تکمیل در بحثهای روزانه حالا یا دو نفر یا لجنهای بحث کنید آن را تکمیل کنید این «إضربوا بعض الرأی ببعض» برای مباحثه است نه برای مطالعه, این ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا برای مطالعه است. در مطالعه و فکر کردن قسمت مهم, تنهایی اثر دارد حداکثر ممکن است دو نفر باشد اما اگر بخواهید بحث کنید باید فکرِ حاصلشده را در مبحث, در مباحثه عرضه کنید تا تکمیل بشود. پس یک موعظه است نه دو موعظه و منظور, نهضت است و نهضت علمی است آن نهضت علمی، اول نَاشِئَةَ اللَّیْلِ بهتر است فُرادا بهتر است حداکثر مَثنا, بعد معلوم بشود که مَا بِصَاحِبِکُم مِن جِنَّةٍ.
اثبات ثبوت و معاد با نهضت واحده فکری
اینکه شما میگویید - معاذ الله - این حرف مطابق با عقل و علم نیست، نه, مطابق با عقل و علم است. شما که الله را قبول دارید مشرکان الله را قبول داشتند فرمود نهضتتان الهی باشد حالا که شما الله را قبول دارید برای قُرب الی الله نهضت کردید و به این نتیجه رسیدید که او عاقل است ببینید او چه میگوید او دو حرف دارد یکی اینکه من نذیرم از طرف خدای سبحان انذار میکنم, یکی اینکه شما را انذار میکنم شما با مُردن نمیپوسید در برابر تمام کارهایتان مسئول هستید و عذاب الهی هم نقد است و شدید هم است من شما را به وحی و نبوّت خودم از یک سو, به معاد الهی از سوی دیگر دعوت میکنم. این اصول سهگانه دین, اصلش توحید بود اینها مبدأ را قبول داشتند خدا میفرماید شما که الله را قبول دارید پس برای رضای الله نهضت علمی بکنید این نهضت علمی ثابت میکند که او عاقلانه سخن میگوید این تهمتهایی که میزنید [که قرآن] سِحر است و شعبده است و کهانت است و یا او را به جنون متّهم بکنید نیست خوب که بحث بکنید این دو مطلب برای شما ثابت میشود: یکی اینکه او بشیر است, نذیر است, از طرف خدا خبر میدهد; دوم اینکه انذارش هم مربوط به مسئله معاد است که هیچ راهی برای فرار نیست. قُلْ إِنَّمَا أَعِظُکُم بِوَاحِدَةٍ این أَن تَقُومُوا عطف بیان است (یک) دو مطلب نیست یکی قیام مثنا و فرادا, یکی تفکّر; آن مقدمه است برای این, اگر دو مطلب بود که «انّما أعظکم باثنین» بود نه بِوَاحِدَةٍ (دو). مطلب سوم هم این است که تفکّر غیر از آن بحثهای لجنهای است آن بحثها برای تکمیل رأی حاصلشده است نه برای تحصیل اصلِ رأی ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا مَا بِصَاحِبِکُم مِن جِنَّةٍ حالا که روشن شد او عاقلانه سخن میگوید خوب که بررسی کنید این دو مطلب که یکی نبوّت است و دیگری معاد روشن میشود إِنْ هُوَ إِلَّا نَذِیرٌ لَّکُم میشود پیامبر, بَیْنَ یَدَیْ عَذَابٍ شَدِیدٍ میشود معاد.
بررسی حقیقت واحد بودن قیام و تفکّر
پرسش: پس چرا با ثُمَّ بیان کرد؟
پاسخ: همین دیگر, ما در تعبیرات و محاورات عرفی هم میگوییم, میگوییم اول جمع بشوید بعد ببینیم امام چه میگوید, آن مقدمه است وگرنه قیام لله یعنی چه؟ قیام لله که نمیتواند موعظه باشد من شما را دعوت میکنم که برای خدا قیام کنید خب چه کار بکنیم؟ معلوم میشود این ثُمَّ فقط برای ترتیب ذکری است نه ترتیب خارجی که مثلاً دو حقیقت باشد, دو چیز باشد, آن کلمه بِوَاحِدَةٍ سایهافکن است که همه اینها روشن میکند این أَن تَقُومُوا به تعبیر زمخشری و امثال زمخشری چون عطف بیان است برای آن «واحدة» (1)دیگر نمیگذارد انسان احتمال دو مطلب بدهد. عطف بیان «واحدة» این است که نهضت کنید و بفهمید که او عقلمدار است و علممحور إِنَّمَا أَعِظُکُم بِوَاحِدَةٍ آن حقیقت واحده, خصلت واحده, امر واحد چیست؟ أَن تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَی وَفُرَادَی ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا مَا بِصَاحِبِکُم مِن جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلَّا نَذِیرٌ لَّکُم بَیْنَ یَدَیْ عَذَابٍ شَدِیدٍ.
پرسش: آیا این ادعای بر قصد قربت در عبادات نیست؟
پاسخ: برای اینکه الله را که قبول دارید, الله را که قبول دارید شما میگویید از طرف خدا کسی نیامده خب شما وقتی بررسی کنید سوابق او را بررسی کنید, لاحق او را بررسی کنید, رهاورد او را بررسی کنید معلوم میشود جز عقلانیّت چیز دیگری نیست.
شکوفایی فطرت توحیدی انسان با تفکّر
پرسش ؟پاسخ: وقتی که اینها به فطرتشان [مراجعه کنند درک میکنند], چون همه اینها دارای سرمایه اوّلی هستند منتها این را الآن غبار رِیْن و غفلت گرفته است وقتی وجود مبارک حضرت ابراهیم استدلال کرد نُکِسُوا عَلَی رُؤُوسِهِمْ (2)سرافکنده میشوند, اگر انسان یک ظرف خالی باشد در درونش هیچ چیزی نباشد فکر کردن, ابزار کار میخواهد او موادّ اولیه ندارد اما وقتی ذات اقدس الهی در درون هر کسی آن موادّ اولیه را به ودیعت نهاده, اگر فکر بکند شکوفا میشود اینطور نیست که خدا لوح نانوشتهای به ما داده باشد ما را به آن اسرار اوّلیه در حدّ ضرورت آگاه کرده که هیچ ممکن نیست گرفته بشود نه ما میتوانیم عوض بکنیم نه بیگانه عوض میکند نه خدا عوض میکند.
عدم امکان تعویض فطرت توحیدی توسط انسان و دیگران
این لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ (1)که این لاَ, لای نفی جنس است برای همین است ما نمیتوانیم فطرتمان را عوض بکنیم چون مقدورمان نیست, دیگری توان آن را ندارد چون قدرت آن را ندارد, خدا عوض نمیکند برای اینکه به احسن وجه خلق کرد لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ (2)خب چرا عوض بکند, لذا به صورت لای نفس جنس فرمود: لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ هیچ ممکن نیست این فطرت عوض بشود خب اگر فطرت, لوح نانوشته نیست فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا (3)در آن هست, بسیاری از معارف در آن نهادینه شده است خب انسان فکر بکند شکوفا میشود لازم نیست درس بخواند.
امکان مبیِّن بودن آیهای بر آیه دیگر در صورت تأخّر در نزول
فرمود: إِنْ هُوَ إِلَّا نَذِیرٌ لَّکُم بَیْنَ یَدَیْ عَذَابٍ شَدِیدٍ ٭ قُلْ مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ إِنْ أَجْرِیَ إِلَّا عَلَی اللَّهِ وَهُوَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ در جریان تفسیر قرآن به قرآن مستحضرید که بعضی آیات ناظر به بعضی آیات دیگر هستند گرچه هیچ آیهای نیست که با آیه دیگر مخالف باشد که لَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاَفاً کَثِیراً (4)هیچ آیهای مخالف با آیه دیگر نیست به نحو سالبه کلیه اما بعضی آیات به بعض دیگر مرتبطاند به نحو موجبه جزئیه, بعضی آیات با بعضی دیگر کاری ندارند منافاتی هم با هم ندارند آن هدف اصلی و هدف عامّشان مشترکاند همه برای توحید و دعوت به حق و امثال ذلک است به آن معنا همه آیات به یکدیگر مرتبطاند اما حالا آیه وضو با آیه تجارت ارتباطی با هم ندارند منافاتی هم با هم ندارند اما آن آیاتی که با هم مناسباند یا مطلق و مقیّدند یا عام و خاصّاند یا مُجمل و مبیّناند یا ناسخ و منسوخاند یا قرینه و ذیالقرینهاند و مانند آن, به استثنای ناسخ و منسوخ هر کدام از آنها میتوانند جلوتر باشند (یک) با آن باشند (دو) مؤخّر باشند (سه) مطلق و مقیّد لازم نیست که خدا اول مطلق را نازل کند بعد مقیّد را, اگر قبلاً مقیّد را نازل کرد بعد مطلق را خب ما میفهمیم که آن مقیَّد, مقیِّد این است عام و خاص اینطور است, مجمل و مبیَّن اینطور است, قرینه و ذیالقرینه اینطور است, شاهد و ذیالشاهد اینطور است, تنها در ناسخ و منسوخ است که الاّ ولابد ناسخ باید بعد از منسوخ باشد نه قبل از منسوخ و نه با منسوخ وگرنه آن مجمل و مبیّن و عام و خاص و مطلق و مقیّد و قرینه و ذیالقرینه همه اینها میتوانند با هم یا مقدّم یا مؤخّر باشند.
آیه سوره «شوری» مبیِّن آیه سوره «سبأ» با فرض تأخّر نزول
بنابراین بر فرض ثابت شده باشد آیه سوره «شوری» بعد از این آمده است یعنی بعد از آیه سوره «سبأ» آمده باشد کاملاً آیه سوره «سبأ» میتواند مبیّن و مفسّر آیه سوره «شوری» باشد اول در سوره «سبأ» بفرماید که من اگر اجری بخواهم به سود شماست بعد هم بفرماید من اجری که میطلبم مودّت فی القربیٰ است ما آن مودّت فی القربیٰ را که اجر آن حضرت محسوب شده است در سوره «شوری», (1)به قرینه همین آیه سوره مبارکه «سبأ» تفسیر میکنیم برای ما روشن میشود که مودّت فی القربیٰ به سود خود ماست.
عدم مالکیت مردم بر انفال و اموال متعلّق خمس
مطلب بعدی آن است که در جریان امور مالی انفال را که ذات اقدس الهی به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) داد به غیر پیغمبر هم داد برای مردم نبود که پیغمبر از مردم گرفته باشد انفال برای مردم نبود إِنَّ الْأَرْضَ لِلّهِ یُورِثُهَا مَنْ یَشَاءُ (2)قُلل جبال, بطون اودیه, دریاها, صحراها, جنگلها اینها که برای مردم نبود تا ما بگوییم انفال را پیغمبر از مردم درخواست کرد. میماند مسئله خمس و زکات و امثال ذلک, در جریان خمس هم این چنین است این یک پنجم برای مردم نیست منتها او که خمس نمیدهد خیال میکند مال خودش است این همانطور که مال سرقت را, مال غصبی را, مال ربا را مال خود میداند خیال میکند این خمس هم مال اوست دارد میدهد به صاحب شریعت. فرمود: وَاعْلَمُوا أَنَّمَا که متأسفانه این أَنَّمَا متّصل نوشته شده وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُم مِن شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِی الْقُرْبَی (3)این یک پنجمش برای اوست نه برای شما.
بازگشت تطهیر در خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ به دهندگان زکات و خمس
چرا در سوره مبارکه «توبه» فرمود آنها که زکات نمیدهند پاک نیستند اینکه برخیها میگویند ما رفتیم مالمان را پاک کردیم این عنایتی است به ایشان شده باید بگویند ما رفتیم خودمان را تطهیر کردیم نه مال را پاک کردیم. در سوره مبارکه «توبه» فرمود: خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ (1)نه «صدقة تطهّرْهُم» این تُطَهِّرُهُمْ جواب امر نیست وگرنه مجزوم میشد این تُطَهِّرُهُمْ جمله در محلّ نصب است تا صفت باشد برای صدقه «خُذ من أموالهم صدقة مطهِّرةً لهم»; تُطَهِّرُهُمْ نه, تو آنها را پاک میکنی این صدقه آنها را پاک میکند.
پرسش:؟پاسخ: آن وَتُزَکِّیهِم بِهَا (2)جمله دیگر است که عطف جمله بر جمله است. خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ این تمام شد وَتُزَکِّیهِم بِهَا این عطف جمله بر جمله است نه جواب امر باشد اگر جواب امر بود که مجزوم بود نه اینکه بگیر تا تو پاک بکنی, صدقهای که آنها را پاک میکند بگیر. قبل از خمس دادن خب نجساند, رجساند, این تعارف ندارد آیه البته مربوط به زکات است خب خمس و اینها البته بالاتر از زکات است خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ که این تُطَهِّرُهُمْ این جمله در محلّ نصب است تا صفت باشد برای صدقه, صدقه اینها را پاک میکند اینها میگویند ما رفتیم مالمان را پاک کردیم نخیر, خودت را پاک کردی, مثل غُساله, اگر پارچهای را با آب قلیل بشویند میگویند تا آن غساله خارج نشده این پارچه آلوده است این باید خارج بشود تا او پاک بشود گرچه بین مثال و ممثّل خیلی فرق است.
عدم جواز تصرف در مال غیر مخمّس, دال بر عدم مالکیت
بنابراین مالِ آنها نیست در جریان خمس حالا یا به صورت کلی فی المعیّن است یا به صورت کسر مشاع, اگر به صورت کسر مشاع بود که فتوای برخیهاست وقتی سال مالی شد کسی حقّ تصرّف در هیچ جزئی از اجزای مالش ندارد مگر بعد از تخمیس یا بعد از مصالحه با فقیه جامعالشرایط, اگر کلی فی المعیّن بود میتواند تصرّف کند تا مقداری که خمس است همان مقدار مانده را بدهد. خیلیها از کلمه «خُمس» که کسر مشاع است همان کسر مشاع را استفاده کردند نه کلی فی المعیّن را, بنابراین مال آنها نیست که به صاحب شریعت داده باشند.
دلیل قرآنی بر مال الله بودن خمس و زکات و عدم مالکیت غیر بر آن
قرآن در عین حال که اصل مالکیّت را امضا کرده است فرمود: لِلرِّجَالِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا وَلِلنِّسَاءِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ (1)مالکیّت را محترم شمرده امضا کرده فرمود بشر هر چه کسب کرد برای خودش است چه کسی فرموده؟ خدا, بشرها نسبت به هم مالکاند بله درست است هر کسی هر چه کسب حلال کرد برای اوست اما نسبت به خدا چطور, مالکاند که بگویند این مال ماست نمیدهیم به دستور تو عمل نمیکنیم یا نه, وَآتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِی آتَاکُمْ (2)درست است اصلِ مالکیّت امضا شده است اما نسبت به جامعه بشری نه نسبت به الله تا کسی بگوید من خودم مالکم خمس نمیدهم, من خودم مالکم زکات نمیدهم فرمود این مال الله است که به شما داده شد جَعَلَکُم مُسْتَخْلَفِینَ (3)شما خلیفه خدایید در صرف مال, هم مستخلَف نسلهای گذشتهاید هم مستخلف الله, بنابراین وجوه شرعیهای که به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) برمیگردد آن بخش انفال که مال کسی نبود تا به عنوان اجر، حضرت از مردم بگیرد آن مسئله خمس و امثال خمس وقتی که اینها وارد فضای شریعت بشوند معلوم میشود که اصلاً مال آنها نیست.
تبیین چگونگی ارتباط مشارکت شیطان در اولاد با مال غیر مخمّس
ذیل آیه وَشَارِکْهُمْ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ (1)این بحث گذشت در آنجا سخن از مشارکت شیطان است در مال و فرزند خب وَشَارِکْهُمْ مخاطب شیطان است وَشَارِکْهُمْ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ شیطان شریک مال بشود خب معلوم است کسی یا رشوه میگیرد یا ربا میگیرد شریک او میشود در معصیت, شریک در فرزند بشود یعنی چه؟ یک وقت است کسی با نگاهِ نامحرمانه به نامحرم در بازار و کوی و برزن, شب در بستر همسرش قرار میگیرد این یک خطر, یک وقت است نه, با مهریه غیر مخمَّس که عین باشد نه دِیْن, یک وقت مهریه را در ذمّه میگیرد نه, آن از بحث خارج است یک وقت مهریه را در دست گرفته مالی است غیر مخمّس, عینی را مهریه قرار داد این عین اگر غیر مخمّس باشد گفتند مصداق «وشارکهم فی الأولاد» است آن بچه دو پدر دارد خب اینها چون چیزهایی نیست که انسان بتواند به آسانی بفهمد یا باور کند برایش سخت است که شیطان شریک فرزند میشود یعنی چه خب این هست این حقایق هست.
عدم تناقض امر به خمس و زکات با نخواستن اجر از مردم
پس ذات اقدس الهی اگر به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود که تو چیزی از مردم نمیخواهی برای همین است ما بسیاری از ماها همانطور که بارها شنیدهاید اسلامی حرف میزنیم و قارونی فکر میکنیم میگوییم مالی که کسب کردیم برای خودمان است بله مالی که کسب کردیم نسبت به یکدیگر مال ماست لِلرِّجَالِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا وَلِلنِّسَاءِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ اما نسبت به خدای سبحان هم بگوییم ما مالکیم حق نداری دخالت بکنی حرف قارون را بزنیم که بگوییم إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی؟! (2)اینکه نیست, بنابراین چیزی را وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از مردم نخواست.
سرّ برابری عدم ابلاغ ولایت علی(علیه السلام) با عدم ابلاغ رسالت
میماند مسئله ولایت و ارتباط با اهل بیت و دعای پیغمبر برای متولّیان ولای علی و اولاد علی و نفرین پیغمبر نسبت به اِعراضکنندهها که فرمود: «و عاد مَن عاداهم» (1)اینها برای آن است که این اجر رسالت است این مُزد رسالت است خدای سبحان هم فرمود اگر جریان غدیر را نگویی کاری نکردی فرمود: یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِن رَبِّکَ وَإِن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ (2)یعنی اگر این جریان غدیر را, ولایت حضرت امیر را بیان نکنی کاری نکردی برای ما, معنای آیه این نیست که «إن لم تفعل فما بلّغت رسالته فی أمر علی» اینکه مقدم و تالی میشود یکی, اینکه شرط و جزا میشود یکی, فرمود: وَإِن لَمْ تَفْعَلْ اگر خلافت و ولایت حضرت امیر را ابلاغ نکنی اصلاً کاری برای ما نکردی خب برای اینکه تو رحلت میکنی چه کسی دین را باید حفظ بکند مگر از سقیفه حفظ دین ساخته است درست است اهل بیت ساکت بودند ولی دیگران به برکت اینها دین را حفظ کردند هر جا مشکلاتی داشتند حضرت امیر میآمد آنها میگفتند «لولا علیّ لهلک فلان» این حفظ شد, بنابراین اینکه فرمود: وَإِن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ یعنی رسولِ منقطعالآخر, رسول ابتر - معاذ الله - که نمیتواند دین مردم را الی یوم القیامه حفظ بکند آنکه حفظ میکند اهل بیت و ولایت است پس اگر نگویی, هیچ کاری برای ما نکردی ما که شما را برای این چند سال نخواستیم ما برای ابد خواستیم آنکه تا ابد ادامه میدهد اهل بیتاند وَإِن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ اصلِ رسالت را, نه اینکه «فإن لم تفعل فما بلّغت رسالتک فی أمر علی» که این مقدم و تالی بشود یکی, شرط و جزا بشود یکی.
بشارت الهی به رفع خوف پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به حفظ او در برابر منافقین
پرسش: فخر رازی گفته که وَاللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ دلالت می کند که این آیه مربوط به کفار و مخالفین است. پاسخ: نه, کفار و مخالفین که در جریان فتح مکه همه دست به تسلیم شدند این آیه بعد از فتح مکه است بعد از اینکه حضرت فاتحاً وارد مکه شد و یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجاً (1)همه تسلیم شدند حتی دودمان ننگین ابوسفیان هیچ احدی در جزیرةالعرب نبود که بتواند در برابر حضرت قیام بکند چون سران اینها که تسلیم شدند همه اسلحهها را هم انداختند گرچه حضرت امیر(سلام الله علیه) فرمود این دوده ننگین سفیانیها اینها «ما أسلموا و لکن استسلموا» (2)گرچه اینها قبل از فتح مکه کافر بودند و بعد از فتح مکه منافق شدند و اصلاً ایمان نیاوردند ولی بالأخره به حسب ظاهر تسلیم شدند حضرت از چه کسی بترسد مشکل حضرت منافقین بود که اینها کارشکنی بکنند لذا فرمود: وَاللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ (3)نه مشکل نظامی داشته باشی.
ردّ شبهه فخررازی از آیه اکمال دین
پرسش: ... این آیه که ماقبل و مابعدش مفهوم نیست.
پاسخ: کدام آیه؟
پرسش: همان آیه الیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ. (4)
پاسخ: آن در جای خودش قرار داده شده چون گاهی مسئله خیلی مهم است به صورت یک جمله معترضه ذکر میشود که بحث مبسوطش در سوره مبارکه «احزاب» گذشت, در سوره «احزاب» همه ضمیرها جمع مؤنث سالم است بعد یک دانه ضمیر جمع مذکر, معلوم میشود با آن مرتبط نیست این گاهی یک امر مهمّی در اثنای محاوره به عنوان جمله معترضه دفعتاً واقع میشود حضرت میفرمود این را اینجا بگذارید این آیه الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ شما دهها بار نگاه کنید میبینید با صدرش مناسب نیست, با ذیلش مناسب نیست این وسطی است که دارد درخشندگی میکند قبلش مربوط به حرمت میته است پایانش هم مربوط به حالت اضطرار است این آیات هم قبلاً نازل شده که میته حرام است مضطر میتواند بخورد اما حالا الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ, الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا (5)چه چیزی «یئس الکفار»؟ امروز کفار ناامید شدند از چه چیزی از اینکه میته حرام است؟! امروز کفار ناامید شدند از اینکه مضطر میتواند میته بخورد؟! اینکه حکم فقهی است (یک) قبلاً هم نازل شده (دو) این الْیَوْمَ الْیَوْمَ برای چیست؟ این بیّنالرشد میکند که این جداگانه نازل شده حالا وجود مبارک حضرت دستور داد که این آیه سوم سوره مبارکه «مائده» این وسطش این دو جمله باشد در جریان آیه تطهیر همینطور است بنابراین هیچ راهی برای شبهه فخررازی و امثال او نمیماند.
زوال جاهلیت اعتقادی کهنه و نو در پرتو وحی
قُلْ مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ إِنْ أَجْرِیَ إِلَّا عَلَی اللَّهِ وَهُوَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ میماند مسئله حق و باطل. میفرماید جاهلیّتی بود وحیای آمده, وحیای آمده دیگر چیزی نمیآید این چند مطلب را در سوره مبارکه «اسراء» و سوره «انبیاء» و آیه محلّ بحث و سوره «فصلت» بیان فرمود, فرمود جاهلیّت موجود باطل بود آن تیرانداز اساسی که عَلَّامُ الْغُیُوبِ است مغز این جاهلیّت را با تیر وحی کوبید که بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْبَاطِلِ فَیَدْمَغُهُ (1)ما دِماغ یعنی مغز باطل را میکوبیم و کوبید, جاهلیت را کوبید فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ این است که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) وقتی وارد مکه شدند وارد مسجدالحرام شدند این بتها را یکی پس از دیگری میانداختند میفرمودند: جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً (2)باطلِ قبلی را با مغزکوب کردن از بین برد فرمود: نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْبَاطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ آنگاه جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً در اینجا هم همان مطلب را بیان میکند که إِنَّ رَبِّی یَقْذِفُ بِالْحَقِ خب تیراندازی میکند چه چیزی را تیراندازی میکند همانطوری که در آیه هجده سوره مبارکه «انبیاء» فرمود: بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْبَاطِلِ فَیَدْمَغُهُ دِماغ و مغزش را میکوبد فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ این برای این; لذا جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ هم در سوره مبارکه «اسراء» آمده. در این آیه محلّ بحث سوره «سبأ» هم مشابه آیه هجده سوره مبارکه «انبیاء» میفرماید: إِنَّ رَبِّی یَقْذِفُ بِالْحَقِ عَلَّامُ الْغُیُوبِ خب مغز چه چیزی را میخواهد بکوبد؟ معلوم است که مغز چه چیزی را میخواهد بکوبد, محفوف به قرینه است و آن این است که قُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَمَا یُبْدِئُ الْبَاطِلُ وَمَا یُعِیدُ باطلِ مغزکوب شده نه قدرت ظهور دارد نه قدرت برگشت; اما آنچه در سوره مبارکه «فصلت» آمده این است که این حق که آمده چیزی آن را از بین نمیبرد پس سه مطلب است: یکی باطلِ قبلی, یکی حقّ فعلی, یکی باطل بعدی; باطل قبلی جاهلیّت بود که امر اول بود, وحی و الهیّت و اسلام آمد که حق است مغز آن را کوبید آن را مغزکوب کرد از بین رفت, دیگر امر سومی در کار نیست به نام باطل که بیاید این حق را از بین ببرد آن را در سوره مبارکه «فصلت» آیه 42 فرمود: لاَ یَأْتِیهِ الْبَاطِلُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَلاَ مِنْ خَلْفِهِ شبههای, نقدی, چیزی بیاید که - معاذ الله - این قرآن را باطل کند اینطور نیست باطل به سراغ حق بیاید در حریم قرآن راه پیدا کند این نیست, پس باطلی در کار نیست که بیاید حق را از بین ببرد یعنی - معاذ الله - قرآن را به وسیله نقد, شبهه, نسخ و مانند آن از بین ببرد اما خود قرآن آن جاهلیّت را مغزکوب کرد این مسئله علم و اعتقاد.
راهکار قرآن برای زوال جاهلیت عملی
اما در مقام عمل در مقام خارج فرمود: فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لاَأَیْمَانَ لَهُمْ (1)(یک) قَاتِلُوهُمْ حَتَّی لاَ تَکُونَ فِتْنَةٌ (2)(دو) یَکُونَ الدِّینُ کُلُّهُ لِلّهِ (3)(سه) یَکُونَ الدِّینُ لِلّهِ (4)(چهار) گاهی دارد که همه دین برای خدا باشد, گاهی دارد اصلِ دین برای خدا باشد, گاهی دارد فتنهای در کار نباشد, گاهی دارد ائمه کفر را بکُشید این برای عمل خارجی است, عمل خارجی کاری به جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ ندارد وگرنه در همان زمان هم منافقین و امثال ذلک بودند بسیاری از موارد بودند که به شرک و امثال ذلک از نظر عقیده مبتلا بودند وگرنه در حیطه حجاز این حق آمده و باطل را مغزکوب کرده و همه اینها این را ریختند دور.
نمود مقابله عملی با جاهلیت در استحباب ورود به مسجدالحرام از باب بنیشِیبه
اینکه میگویند مستحب است حاجی وقتی وارد مسجدالحرام میشود از باب بنیشِیْبه وارد بشود (5)برای همین است وجود مبارک حضرت این چوبها که به صورت بت در آورده بودند اینها را ریز ریز کردند انداختند دور, در همان مدخل باب بنیشیبه اینها را دفن کردند گفتند مستحب است حاجیان که وارد مسجدالحرام میشوند از باب بنیشیبه بیایند که روی این بتها پا بگذارند سرّ استحباب ورود حجّاج از باب بنیشیبه این است که روی این بتها پا بگذارند این میشود جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً اینجا هم فرمود: إِنَّ رَبِّی یَقْذِفُ به قرینه یَقْذِفُ معلوم میشود مغزکوب کردن باطل مراد است إِنَّ رَبِّی یَقْذِفُ بِالْحَقِ و پروردگار عَلَّامُ الْغُیُوبِ است.
موضوع: تفسیر آیات 51 تا 54 سوره سبأ
وَلَوْ تَرَی إِذْ فَزِعُوا فَلاَ فَوْتَ وَأُخِذُوا مِن مَکَانٍ قَرِیبٍ (51 وَقَالُوا آمَنَّا بِهِ وَأَنَّی لَهُمُ التَّنَاوُشُ مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ (52) وَقَدْ کَفَرُوا بِهِ مِن قَبْلُ وَیَقْذِفُونَ بِالْغَیْبِ مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ (53) وَحِیلَ بَیْنَهُمْ وَبَیْنَ مَا یَشْتَهُونَ کَمَا فُعِلَ بِأَشْیَاعِهِم مِن قَبْلُ إِنَّهُمْ کَانُوا فِی شَکٍّ مُّرِیبٍ (54)) تأمین اصول و فروع دین با قیام برای خدا
بخش پایانی سوره مبارکه سبأ درباره این است که شما برای خدا قیام بکنید اگر نهضتی برای خدا بود همه مطالب اصلی و فرعی تأمین است اگر از امام(رضوان الله علیه) نقل شده است که این إِنَّمَا أَعِظُکُم بِوَاحِدَةٍ (1)برای تأمین سعادت دنیا و آخرت است حق است برای اینکه وقتی قیام, لله بود هم اصول دین تأمین است هم فروع دین.
تبیین نفی در مَا بِصَاحِبِکُم مِن جِنَّةٍ به تعیینی و تمثیلی
مطلب بعدی آن است که فرمود: ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا مَا بِصَاحِبِکُم مِن جِنَّةٍ (2)نفی جنون, اثبات وحی نمیکند آنها چندین تهمت را روا داشتند مسئله جنون بود, مسئله سِحر بود, مسئله شعبده و کهانت بود, مسئله جادوگری و امثال ذلک بود اینها را اِسناد دادند. در موارد دیگر آنها نفی شد اینجا اثبات اینکه مَا بِصَاحِبِکُم مِن جِنَّةٍ نفی جِنّه یعنی نفی همه آن تهمتها اینچنین نیست که از نظر علمی اگر جِنّة و جنون نفی شد وحی ثابت بشود آنها چندین تهمت را روا داشتند مسئله شعر را, مسئله سِحر را, مسئله کهانت را روا داشتند یا اینکه تلفیقی از گفتههای دیگران را به ما ارائه کردی را هم روا داشتند چون آنها در موارد دیگر نفی شد فقط تهمت جِنّة ماند از نفی جنّة در این آیه و نفی سایر تهمتها در آیات دیگر, وحی بودن و حقانیّت ثابت میشود این یک بیان. بیان دیگر اینکه ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا مَا بِصَاحِبِکُم مِن جِنَّةٍ این تمثیل باشد نه تعیین; یعنی شما وقتی خردمندانه فکر کنید میفهمید که نه خودِ او مجنون است نه گفتارش شعر است نه گفتارش سحر است نه گفتارش کهانت است نه گفتارش تلفیقی از رهاورد دیگران است زیرا اگر هر کدام از اینها بود در تحدّی, شکست میخورد چون هیچ کس نمیتواند مثل این بیاورد معلوم میشود از سنخ شعر نیست, سحر نیست, کهانت نیست, تلفیق گفتههای دیگران هم نیست.
اعطایی بودن کمالات مربوط به نبوّت و امامت به خلاف کمالات در ولایت
مطلب بعدی آن است که کمالات انسانی آنچه به ولایت برمیگردد تحصیلی است با تهذیب نفس و مانند آن حاصل میشود اما آن کمالاتی که جزء منصبهای الهی است پُستهای کلیدی است مثل نبوّت, رسالت, امامت, کسبی و تحصیلی نیست که انسان سالیان متمادی درس بخواند یا ریاضت بکشد امام بشود این بر اساس اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ (1)تأمین میشود.
دو قسم اجرخواهی پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و بازگشت سود یکی از آن به مردم
مطلب دیگر این است که اجر وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دو قسم بود یک اجر بود از مردم خواست, یک اجر الهی است آن اجری که از مردم خواست مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ (2)به سود مردم است اما آن اجر الهی که إِنْ أَجْرِیَ إِلَّا عَلَی اللَّهِ همچنان محفوظ است آن اجر را به مردم نداد آن اجر الهی برای خود آن حضرت است چرا تعبیر به مودتِ فِی الْقُرْبیٰ شد و تعبیر به مودّت قربا نشد اینها جزئیاتی است که انشاءالله در آیات سوره مبارکه شوری مشخص میشود.
قرآن, بیانکننده براهین اثبات معاد برای عوام و خواص
اما بحث امروز: فرمود اینها بالأخره روزی را در پیش دارند که هیچ چارهای برای آنها نیست وَلَوْ تَرَی دیگر حالا مطلب خصوصی شد به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) خطاب میکند میفرماید آن روز را فقط تو میبینی چون اینها منکر معادند. در جریان معاد هم مستحضرید که قرآن کریم در همین سوره و در آیات دیگر برهان اقامه کرد که عالَم باطل نیست یاوه نیست که هر کسی هر کاری را خواست بکند, بکند. یک سلسله بحثهای معاد است که تجرّد عقلی دارد روح از بین نمیرود انسان, مرگ را میمیراند نه اینکه انسان بمیرد این در دسترس همگان نیست لذا برای خواص این براهین اقامه میشود اما آنچه برای توده مردم اقامه میشود و قرآن کریم در بسیاری از آیات آنها را مطرح کرده و در همین سوره مبارکه سبأ هم به آنها اشاره کرده که اینچنین نیست که هر کسی هر کاری را انجام بدهد آزاد باشد وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لاَ تَأْتِینَا السَّاعَةُ قُلْ بَلَی وَرَبِّی لَتَأْتِیَنَّکُمْ عَالِمِ الْغَیْبِ لاَ یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ فِی السَّماوَاتِ وَلاَ فِی الْأَرْضِ وَلاَ أَصْغَرُ مِن ذلِکَ وَلاَ أَکْبَرُ إِلَّا فِی کِتَابٍ مُّبِینٍ ٭ لِیَجْزِیَ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولئِکَ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ ٭ وَالَّذِینَ سَعَوْ فِی آیَاتِنَا مُعَاجِزِینَ أُولئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ مِن رِّجْزٍ أَلِیمٌ (3)کذا یعنی عالَم یاوه نیست که هر کسی هر کاری را بکند این دلیل, سادهترین برهان است برای ضرورت معاد اما آن معانی عقلی و براهین عقلی مقدور خواص است نه عوام. بعد از اینکه در اوایل همین سوره سبأ دلیل معاد را, دلیل مردمفهم را اقامه کرد که عالَم یاوه و باطل نیست که هر کسی هر کاری کرد, کرد هیچ حساب و کتابی نباشد این معنا را همه میفهمند, بعد در پایان نتیجهگیری میکند که حالا ما که برهان اقامه کردیم, برهان مردمی اقامه کردیم در بخشهای دیگر یک مقدار دقیقتر فرمود که عالَم حق است یعنی هدفمند است باطل نیست یعنی بیهدف نیست مَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاً, (4)مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ, (5)گاهی به صورت موجبه, گاهی به صورت سالبه, گاهی اثبات حقانیّت عالَم, گاهی نفی بطلان عالَم که عالم یاوه نیست که هر موجودی بالأخره هر کاری خواست بکند به جایی هم نرسد; بلکه به دارالقرار میرسد تا آنجا صالح و طالح, کیفر و پاداش خودشان را ببینند. آن براهین که یک مقدار متوسط است در جای دیگر اقامه شده براهین دقیقتر برای اوحدی از اهل ایمان در جای دیگر ذکر شده.
اجتماع براهین عمومی و اختصاصی معاد در اول و آخر سوره سبأ
اما این برهانی که در اوایل همین سوره مبارکه سبأ اقامه شده قابل فهم برای همه مردم است که بالأخره عالَم بیهوده نیست که هر کسی هر کاری کرد, کرد; مؤمن هر کاری کرد, کافر هر کاری کرد, ظالم هر کاری کرد, حساب و کتابی نباشد این ادله را در اوایل سوره نقل کردند بعد در بخش پایانی سوره فرمود: وَلَوْ تَرَی خطاب به شخص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است که تو در آن روز میبینی, چه چیزی را میبینی؟ اینها مستقبل محقّقالوقوع است که به صورت فعل ماضی ذکر شده إِذْ فَزِعُوا اینها به فزع میافتند حالا یا عندالموت است یا عندالبرزخ است یا عندالبأث است بالأخره به فزع میافتند.
تبیین پایداری حقیقت انسان با معنای فوت و وفات
وَلَوْ تَرَی إِذْ فَزِعُوا فَلاَ فَوْتَ ما در عالَم فوت نداریم هر چه داریم وفات داریم نه فوت در «فوت» تاء جزء کلمه است یعنی از بین رفتن, در «وفات» تاء زاید است جزء کلمه نیست اصلش وفیٰ است اگر اخذ تام باشد چیزی از بین نرود میگویند توفّی کرده, استیفا کرده فلان شخص حقّ خودش را استیفا کرده یا در فلان سخن, مستوفا بیان کرده یا در فلان مقاله مستوفا بیان کرده وفیٰ, توفّی, استیفا, همه اخذ تام را نشان میدهد که هیچ چیزی را فرو نمیگذارد و چیزی از بین نمیرود انسان وفات میکند نه فوت, این تاء در وفات جزء کلمه نیست اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا (1)شما متوفّا میشوید خدا متوفّی میشود چیزی از شما گُم نمیشود تمامحقیقت شما را خدا توفّی میکند استیفا میکند فوتی در کار نیست.
1) (8) زمر/سوره39، آیه42
نزدیکی خدا به انسان در اخذ روح و بیان مراتب چهارگانه آن در المیزان
وَأُخِذُوا مِن مَکَانٍ قَرِیبٍ این یکی از لطایف المیزان همین بخش است این سه, چهار سطر المیزان خیلی قوی است که ایشان شماره کرده آیاتی را که مربوط به نزدیک بودن خدای سبحان است فرمود از جای نزدیکی گرفته میشوید خب گیرنده خداست روحتان را بخواهد قبض بکند او قبض میکند مراتب چهارگانه قُرب را بیان کرده فرمود خدا در بعضی از آیات خودش را قریب معرفی کرده وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ (1)که قریب است, نزدیک است. درباره محتضر در سوره مبارکه واقعه فرمود وقتی محتضر حالش به آن آخرین بخش رسید شما نگاه میکنید ولی نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنکُمْ وَلکِن لاَ تُبْصِرُونَ (2)شما که کنار بستر او هستید به او نزدیک هستید ما به این محتضر از شما نزدیکتریم ولی شما نمیبینید این دو مرحله, آن نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ مرحله سوم است که ما نه تنها از شما به شخص نزدیکتریم بلکه از رگِ حیات او, به او نزدیکتریم این سه مرتبه, مرتبه چهارم آن است که ما از خود شخص به خود شخص نزدیکتریم که وَاعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ (3)این آیه سوره انفال که قبلاً گذشت این آیهای نیست که قابل فهم باشد برای اوساط از اهل ایمان چه برسد به ضعاف آنها, خدا بین ما و خود ما فاصله است این حیلوله صفتِ فعل اوست نه صفت ذات او.
صعوبت فهم معنای حیلولت خدا بین انسان و قلب او
وَاعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ قلب ما همان حقیقت ماست, هویّت ماست, ما چیزی جدای از قلب نداریم منظور از قلب این قسمتی که در چپ بدن قرار دارد و پالایش خون به عهده اوست این نیست این در حیوان هم هست, مؤمن هم هست, کافر هم هست, درباره کفار که گفته میشود: فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ (1)این قلب را نمیگویند اینها نوار قلب میگیرند عکس میگیرند میبینند قلب, قلب سالم است اما آن مرض چیز دیگر است آن قلب چیز دیگر است فرمود بین انسان و قلب او; یعنی بین انسان و حقیقتِ او خدا فاصله است این در ذهن نمیآید. پرسش: چه اشکال دارد بگوییم حقیقت انسان همان قلب اوست.
پاسخ: بسیار خوب, اما بین انسان و همان حقیقت, فیض و قدرت خدا حائل است وَاعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ.
روشن شدن نهایت قرب الهی در هنگام کمین با معنای چهارم قرب
اگر این است, پس چیزی از خدا به ما نزدیکتر نیست حتی خود ما; لذا او قریب و نزدیک است بالقول المطلق و آنچه در سوره مبارکه فجر آمده است إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ (2)مرصاد یعنی کمین, خدا در کمین است و شیطان هم در کمین لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَکَ الْمُسْتَقِیمَ (3)من سرِ راه کمین میزنم, شیطان کمین میزند که بگیرد و ذات اقدس الهی در کمین است که دستگیری کند إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ اما برای عده دیگر هم ممکن است فوراً آنها را زمینگیر کند فرمود اگر پروردگار رصد میکند در کمین است با این مراحل چهارگانه قُرب مخصوصاً با مرتبه چهارم معلوم میشود که در رصد بودن او و در کمین بودن او در نهایت قُرب است.
تبیین اطلاق قرب خدا به انسان در کلام علوی کمیل
آنچه در دعای نورانی «کمیل» هست نشان میدهد که خدای سبحان آنچنان به ما نزدیک است که از فرشتههایی که مأمورند و آمدند کارهای ما را تنظیم کنند و بنویسند به ما نزدیکتر است در این دعای «کمیل» میخوانیم خدایا! برخی از کارها را شما اجازه نمیدهید ملائکه بنویسند وَإِنَّ عَلَیْکُمْ لَحَافِظِینَ ٭ کِرَاماً کَاتِبِینَ ٭ یَعْلَمُونَ مَا تَفْعَلُونَ (1)ملائکه را فرستادی که کارهای ما را رصد کنند بنویسند به شما گزارش بدهند بعضی از کارها را اصلاً اجازه نمیدهد که آنها بفهمند «و الشاهد لِما خَفِیَ عنهم و بِرَحمتک أخْفَیته» (2)خدایا ملائکه را برای این کار فرستادی که اعمال و خاطرات ما را ثبت کنند و به شما گزارش بدهند در بعضی از موارد حاضر نیستی که آبروی ما نزد ملائکه ریخته بشود که آنها بفهمند ما چه کار کردیم, نمیگذاری, خودت حفظ میکنی و خودت مخفی نگه میداری «و الشاهد لِما خَفِیَ عنهم و بِرَحمتک أخْفَیتُه» آنها حافظاند, کرام الکاتبیناند اما آبروی ما را نزد آنها هم حفظ کردی چنین خدایی است, پس از ما به ما نزدیکتر است, از دیگران به ما نزدیکتر است, از ملائکه به ما نزدیکتر است لذا قریبِ بالقول المطلق است و این خدا بخواهد انسان را بگیرد دیگر هیچ مانعی در کار نیست هیچ حجابی در کار نیست. فرمود: وَأُخِذُوا مِن مَکَانٍ قَرِیبٍ.
پرسش: بالأخره لفظ مکان دارد... هر جا بگیرد مکان است و نزدیک است.
جمع بین مکان قریب و بعید در آیه دال بر اطلاق قرب خدا
پاسخ: بله, اما در همان نزدیکی میگیرد چون ما متمکّن هستیم مکان داریم همانجا میگیرد دیگر فاصلهای نیست در هر مکانی که ما باشیم فیض و قدرت نامحدود الهی آنجا حضور و ظهور دارد همانجا میگیرد حالا اینکه فرمود: وَلَوْ تَرَی إِذْ فَزِعُوا فَلاَ فَوْتَ وَأُخِذُوا مِن مَکَانٍ قَرِیبٍ ٭ وَقَالُوا آمَنَّا بِهِ وَأَنَّی لَهُمُ التَّنَاوُشُ مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ جمع کرده بین مکان قریب و مکان بعید.
امکان بازگشت ضمیر در آمَنَّا بِه به قرآن یا پیامبر و علت آن
این آمَنَّا بِهِ اگر به مرجع نزدیک مراجعه کنیم که جَاءَ الْحَقُّ منظور قرآن کریم است که سیدناالاستاد به آن اشاره کردند که آمَنَّا بِهِ یعنی بالقرآن (1)و اگر درباره آن محور اصلی بحث که وجود مبارک پیغمبر است که فرمود: مَا بِصَاحِبِکُم مِن جِنَّةٍ, آمَنَّا بِهِ یعنی آمنّا بصاحب یعنی پیامبر آن هم صحیح است چون ایمان به قرآن ایمان به پیغمبر است, ایمان به پیغمبر ایمان به قرآن است بالأخره من به قرآن و وحی ایمان آوردم وَقَالُوا آمَنَّا بِهِ.
ثمربخش نبودن ایمان آوردن هنگام مرگ و علت آن
اینکه میگویند آمَنَّا بِهِ این مثل اینکه انسان در خواب دارد یک حرف دروغ میزند یک انسان حیلهگر وقتی در خواب هم حرف میزند مکّارانه حرف میزند اینها فعل اختیاری ندارند چون انسان مادامی که زنده است بین او و ایمان و کفر, اراده فاصله است میخواهد ایمان بیاورد میخواهد کفر بورزد بین او و کارهای اختیاری, ایمان فاصله است اما وقتی که حال احتضار پیش آمد این اراده رخت برمیبندد از انسان به هیچ وجه کارِ ارادی ساخته نیست تکامل عملی ممکن نیست, ممکن نیست او کاری بکند که گناه باشد ممکن نیست کاری انجام بدهد که ثواب بشود این اراده و عزم و نیّت از او گرفته میشود. در بخشهای اندیشه و علم راهش باز است خیلی از چیزها را که انسان در دنیا نمیفهمید هنگام مرگ میفهمد در برزخ میفهمد, تکامل علمی فراوان است اما تکامل عملی یعنی کاری بکند که ثواب ببرد یا کاری بکند که عِقاب داشته باشد این دیگر از او گرفته شده مسئله اراده, تصمیم, عزم, نیّت که اینها کار عقل عملی است کلاً با مرگ از کار میافتد انسان است با همان اعمال قبلی خودش (یک) دروغی که میگوید ظهور ملکات کذب است نه اینکه گناهی کرده باشد اینکه در سوره مبارکه انعام گذشت آن مشرکان میگفتند: مَا کُنَّا مُشْرِکِینَ (2)ما شرک نورزیدیم خدای سبحان فرمود: انظُرْ کَیْفَ کَذَبُوا عَلَی أَنْفُسِهِمْ (3)این ظهور همان ملکات دنیاست مثل آدم دروغگو که در خواب هم وقتی حرف میزند دروغ میگوید, انسان مکّار وقتی در خواب هم حرف میزند دارد نقشه میکشد این نقشه کشیدن یا دروغ گفتن نائم در خواب, معصیت نیست ظهور ملکات اوست وگرنه در آنجا کذب ممکن نیست, کفر ممکن نیست, ایمان ممکن نیست, اگر ایمان ممکن باشد یعنی در آنجا ممکن باشد کسی ایمان بیاورد آنجا احتیاج به شریعت دارد آن هم تشریع است وجوب و حرمت دارد معصیت و اطاعت دارد لازم است آنجا وحی و نبوّتی هم باشد آنجا دیگر میشود دنیا دیگر آخرت نیست; لذا اینکه میگویند: آمَنَّا ظهور ملکاتشان است در دنیا وقتی گرفتار میشدند با دروغ میگفتند ما قبول داریم الآن همان دروغ دارد ظهور میکند وگرنه ایمان آوردن ممکن نیست وَقَالُوا آمَنَّا بِهِ پس این ضمیر بِهِ یا به الْحَقّ برمیگردد که قرآن است یا به «صاحب» برمیگردد که محور بحث است.
تبیین بُعد فاصله بین مشرکان و ایمان
بعد میفرماید: وَأَنَّی لَهُمُ التَّنَاوُشُ مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ فاصله بین اینها و قرآن, فاصله بین اینها و بین پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) زیاد است چگونه اینها میتوانند تناوش داشته باشند تناوش شبیه تناول است منتها این است که انسان چیز آسانی را از نزدیک بردارد این را میگویند تناوش, تناول از این اعم است فرمود اینها به ایمان دسترسی ندارند تا ایمان بیاورند ایمان در یک قلّه بالاست اینها در حضیضاند در درک اسفل من النار هستند دسترسی به ایمان ندارند اینها چگونه میخواهند ایمان بیاورند آن روز که میخواستند ایمان بیاورند که نیاوردند امروز که بین اینها و ایمان فاصله است میخواهند ایمان بیاورند این شدنی نیست وَأَنَّی لَهُمُ التَّنَاوُشُ چرا؟ مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ اگر فاصله زیاد است تناوش ممکن نیست الآن کسی اینجاست چیزی هم روی قلّه دماوند است خب در دسترس او نیست تا او تناوش کند او تناول کند چه چیزی را میخواهد بگیرد أَنَّی لَهُمُ التَّنَاوُشُ مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ در حالی که آن وقت که قریب بود نزدیک بود کفر ورزیدند وَقَدْ کَفَرُوا بِهِ مِن قَبْلُ.
رجم به غیب بودن ایمانآوری مشرکان هنگام مرگ و آخرت
اینها دو رَجم به غیب دارند, قذف به غیب, رجم به غیب در دنیا داشتند اینجا هم دارند, در دنیا رجم به غیب داشتند میگفتند - معاذ الله - این رهاورد اوست سِحر است یا شعر است یا کهانت است خودش - معاذ الله - یا مجنون است یا ساحر است یا شاعر است یا کاهن است و مانند آن, این رجم به غیب بود یعنی در تاریکی تیر پرتاپ کردن به غیب ارجاع دادن و از غیب سخن گفتن این میشود رجم به غیب, در آخرت هم رجم به غیب دارند برای اینکه ایمان رفته آن بالا در دسترس اینها نیست مقدور اینها نیست حالا میگویند: آمَنَّا پس هم در دنیا قذف به غیب داشتند رجماً بالغیب سخن میگفتند هم در آخرت رجماً بالغیب و قذفاً بالغیب سخن میگویند وَقَدْ کَفَرُوا بِهِ مِن قَبْلُ وَیَقْذِفُونَ اینجا دیگر فعل مضارع است کارشان رجم به غیب است در دنیا یک نحو رجم به غیب داشتند در آخرت یک نحو رجم به غیب دارند و غیب بودنش هم برای این است که مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ است.
نفی مکان فیزیکی و بُعد آن در آیه
آنچه را اینها درباره آن سخن میگویند خیلی دور است البته مکانت بعید است اینجا منظور مکان جسمی و فیزیکی نیست مکانت بعید است اینها از ایمان بخواهند خبر بدهند که در دسترس اینها نیست در دنیا از وحی و نبوّت حضرت میخواستند خبر بدهند در دسترس آنها نبود.
تبیین ایجاد فاصله بین اشتهای مشرکان و متعلّق آن در قیامت
وَیَقْذِفُونَ بِالْغَیْبِ مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ بنابراین اینها دو مُشتَها دارند یک مُشتَها در قیامت دارند که ایمان بیاورند و از عذاب الهی بِرَهند, یک مشتَها به لحاظ لذایذ دنیایی داشتند که در رفاه بودند در اسراف و اتراف بودند الآن به جایی رسیدند که وَحِیلَ بَیْنَهُمْ وَبَیْنَ مَا یَشْتَهُونَ آنچه اینها اشتها دارند که در قیامت ایمان بیاورند و از عذاب بِرَهند مقدورشان نیست, آنچه در دنیا با آن عادت کرده بودند به لذایذ و مشتهیات مقدورشان نیست وَحِیلَ حیلوله شده است, فاصله شده است بین این کفار و آنچه اینها اشتها داشته و دارند که فعل مضارع است و مفید استمرار, در آخرت اشتهای آنها این است که بگویند: آمَنَّا بِهِ و نجات پیدا کنند که این شدنی نیست. پرسش:...این آیات را بر اعمّ از عذاب دنیا و برزخ و قیامت معنا بکنیم.
پاسخ: بالأخره وقتی که وَحِیلَ بَیْنَهُمْ وَبَیْنَ مَا یَشْتَهُونَ شد شامل دنیا و آخرت میشود یعنی لذایذی که مشتهای آنها بود الآن در دسترس نیست اشتهایی که الآن داشتند که به وسیله ایمان از لذایذ بهشت برخوردار بشوند, از خطرات جهنم حفظ بشوند مقدورشان نیست.
شباهت مشرکان با پیروان خود در محرومیت رسیدن به اشتهای خود
وَحِیلَ بَیْنَهُمْ وَبَیْنَ مَا یَشْتَهُونَ کَمَا فُعِلَ بِأَشْیَاعِهِم خیلیها تابع و پیرو اینها بودند همانطوری که آنها گرفتار شهوت بودند و در قیامت هم آرزوی خام داشتند هم در قیامت به آرزو نمیرسیدند هم آنچه مأنوسشان بود در دنیا آن را از دست دادند اینها هم گرفتار هر دو محرومیّت هستند کَمَا فُعِلَ بِأَشْیَاعِهِم مِن قَبْل. تردید, علت مشترک بین مشرکان و پیروان آنها
سرّش آن درد مشترک و بیماری مشترک است چون همه اینها در شکّی بودند که اینها را میلرزاند یک وقت است انسان شاکّ متفحّص است یقین دارد که مطلبی هست ولی درصدد تحقیق است این شکّ او باعث رِیب نیست ما یک عقل نظری داریم که مسئول اندیشه است یک عقل عملی داریم که مسئول کار و اراده و نیّت است آنچه عقل نظری به آن مبتلا میشود در برابر قطع و یقین و ظن, شک است شک در هست و نیست و بود و نبود است آنچه عقل عملی به آن مبتلا میشود در برابر طمأنینه, تردید است تردید این است که آدم را میلرزاند, طمأنینه آدم را آرام نگه میدارد تردید برای عقل عملی است شک برای عقل نظری است, رِیب برای عقل عملی است شک برای عقل نظری, گاهی ممکن است اینها هر کدام در جای دیگر به کار برود ولی وقتی در مقابل هم قرار گرفتند هر کدام معنای خاصّ خودشان را دارند گاهی انسان شک دارند که فلان چیز هست یا نیست اما باعث لرزش او نیست چون مورد عمل نیست بعد تحقیق میکند به یک نتیجه علمی میرسد گاهی شکّی است که باعث اضطراب اوست این شکّ اضطرابآور را میگویند شکّ مُریب لذا در قرآن درباره تردید فرمود: فَهُمْ فِی رَیْبِهِمْ یَتَرَدَّدُونَ (1)انسانی که مردّد است میخواهد کاری انجام بدهد مثل انسان نابینای راه گُمکرده است نابینایی در اتاقی باشد بخواهد خارج بشود درِ خروجی را نبیند گاهی به طرف دیوار شمال حرکت میکند گاهی به طرف دیوار جنوب حرکت میکند این ردّ مکرّر را میگویند تردید که باب تفعیل است و برای کثرت و مبالغه است فَهُمْ فِی رَیْبِهِمْ یَتَرَدَّدُونَ تردّد همین است, تردید همین است تردید و تردّد یکی تفعّل, یکی تفعیل آن ردّ مکرّر است یک نابینا گاهی به این طرف میآید, گاهی به آن طرف میرود این وسط سرگردان است منافقین کارشان این است دیگران هم که طمأنینه ندارند کارشان این است که «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».
1) (20) توبه/سوره9، آیه45
موضوع: تفسیر آیات 49 تا 54 سوره سبأ.
قُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَمَا یُبْدِئُ الْبَاطِلُ وَمَا یُعِیدُ (49 قُلْ إِن ضَلَلْتُ فَإِنَّمَا أَضِلُّ عَلَی نَفْسِی وَإِنِ اهْتَدَیْتُ فَبِمَا یُوحِی إِلَیَّ رَبِّی إِنَّهُ سَمِیعٌ قَرِیبٌ (50) وَلَوْ تَرَی إِذْ فَزِعُوا فَلاَ فَوْتَ وَأُخِذُوا مِن مَکَانٍ قَرِیبٍ (51) وَقَالُوا آمَنَّا بِهِ وَأَنَّی لَهُمُ التَّنَاوُشُ مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ (52) وَقَدْ کَفَرُوا بِهِ مِن قَبْلُ وَیَقْذِفُونَ بِالْغَیْبِ مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ (53) وَحِیلَ بَیْنَهُمْ وَبَیْنَ مَا یَشْتَهُونَ کَمَا فُعِلَ بِأَشْیَاعِهِم مِن قَبْلُ إِنَّهُمْ کَانُوا فِی شَکٍّ مُّرِیبٍ (54)) تسامحی بودن تعبیر مغزکوب شدن باطل به وسیله حق
بعد از اینکه براهین را اقامه فرمود و شبهات آنها را طرد کرد فرمود کلام الهی که وحی است حق است که آمد, نبوّت حضرتش که حق است ثابت شد, پیشاپیش اینها توحید الهی که حق است ثابت شد, جریان معاد که حق است ثابت شد, حق آمد جا برای باطل نیست اینکه فرمود جا برای باطل نیست یعنی باطل امر موجودی است که حق آن را سرکوب و مغزکوب میکند نظیر آیه سوره مبارکه «انبیاء» که فرمود: بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْبَاطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ (1)آیا اینچنین است که باطل مغزی دارد حق آن را مغزکوب میکند و از بین میبرد یا این تسامحی در تعبیر است یک تشبیه است اگر کسی باطل را مثل کف میداند چه اینکه در آیه سوره مبارکه «رعد» خدای سبحان مَثلی ذکر کرد فرمود مثل سیلی است که خدای سبحان نازل کرد, روی سیل کفی ایجاد بشود آیا این کفِ روی آب, مغزی دارد که آب و سیل، مغزِ این کف را میکوبد و آن را از بین میبرد یا بیمغزیاش روشن میشود. اینکه در سوره مبارکه «انبیاء» فرمود: نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْبَاطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ این اوایل راه است انسان خیال میکند که باطل چیزی است و حق, مغز آن را میکوبد اما در سوره مبارکه «اسراء» فرمود اصلاً باطل, بیمغز است مثل همان کفِ روی آب است که کف روی آب مغزی ندارد که مغزکوب بشود فَیَذْهَبُ جُفَاءً در سوره مبارکه «اسراء» فرمود: إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً (2)این رفتنی است نیازی به مغزکوب ندارد کف, ماندنی نیست نه اینکه مغزی دارد و حق آن را مغزکوب میکند حرف نهایی فَیَدْمَغُهُ نیست حرف نهایی إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً است حرف نهایی همان است که فرمود: فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفَاءً (3)جُفاء یعنی آببُرد، این مشتق نیست یعنی در همین رفتن سیل, خودبهخود از بین میرود کسی کاری به کف ندارد حالا بیاید کف را مغزکوب کند مغزش را بکوبد این مغزی ندارد این تعبیر سوره «اسراء» ناظر به همه بخشهای دیگر است که فرمود اصلاً باطل رفتنی است نه اینکه باطل را باید بُرد و از بین برد إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً.
تبیین دو گونه تعبیر متوسط و نهایی در بطلان باطل
فتحصّل أنّ هاهنا امران: یکی اینکه حق در مقابل باطل پیروز است و باطل در مقابل حق شکست میخورد شکست خوردنش به این است که حق, باطل را مغزکوب میکند این تعبیر متعارف و متوسطی است. امر ثانی این است که حق که آمد بطلان باطل را روشن میکند نه اینکه باطل را مغزکوب کند مثل اینکه انسان در تاریکی در شب تاریک اوهامی دارد خیالاتی دارد خیال میکند اینجا تپّه است فلانجا درخت است فلانجا در است همین که آفتاب طلوع کرد معلوم میشود درّهای نبود, چالهای نبود, کوهی نبود, درختی نبود. آفتاب اینطور نیست که کوه را یا درّه را یا درخت را یا چاله را از بین برده باشد آفتاب که طلوع کرد معلوم میشود چیزی نبود آفتاب که طالع میشود اینطور نیست که درخت یا آن کوه موهوم را از بین ببرد روشن میکند که چیزی نبود. انسان در شب, مسافر در شب در تاریکی خیلی چیزها را خیال میکند, خیال میکند روبهروی او کوهی است, درّهای است, درختی است و مانند آن. باطل, رفتنی است چون مغزی ندارد نیازی نیست که کسی آن را مغزکوب کند.
آیه مورد بحث جامع دو تعبیر بطلان باطل
وقتی این دو امر روشن شد معلوم شد که آنچه در سوره «انبیاء» آمده بیان متوسط است آنچه در سوره «اسراء» آمده بیان نهایی است این جمعبندی را در همین آیه سوره «سبأ» مشخص کرد فرمود: قُلْ جَاءَ الْحَقُّ حالا که حق آمد باطل حرفی برای گفتن نداشت و ندارد و نخواهد داشت مَا یُبْدِئُ الْبَاطِلُ وَمَا یُعِیدُ باطل بما أنّه باطل نه در بدأ ظهوری دارد و نه در ختم; نه قبلاً حرفی برای گفتن داشت نه الآن و نه بعداً, نه ابداء از آن ساخته است نه اعاده, از کفِ روی آب کاری ساخته نیست باطل امر موجودی نیست ما خیال میکنیم هست وقتی ما خیال میکنیم هست و آن در خارج واقعاً موجود نیست خب اگر چیزی واقعاً موجود نیست نه إبداء از آن ساخته است نه اعاده, چون باطل رفتنی است حالا فرض کنید کسی ادّعا کرده که فلان صنم یا فلان وثن رب است تعبیر قرآن کریم این است که شما که میگویید رب، این لفظ را میگویید, مفهوم را در ذهن میپرورانید ولی زیر این مفهوم خالی است إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُکُم مَا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ (1)الآن آدم به درختی که در خارج وجود دارد میگوید این شجر است لفظ شجر را تلفّظ میکند مفهوم شجر را در ذهن ترسیم میکند این مفهوم بر آن مصداق منطبق است آن مصداق تحت این مفهوم مندرج است این مفهوم زیرش خالی نیست حالا اگر کسی آمد چوبی را گفت این رب است یا آنچه را تراشید گفت این رب است این کلمه «رب» را لفظاً جاری میکند (یک) مفهومش را در ذهن ترسیم میکند (دو) ولی زیرش خالی است نه بر چیزی منطبق است و نه چیزی تحت این مندرج است تعبیر قرآن کریم این است که إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا یک اسم بیمسمّاست خب اگر باطل یعنی باء و الف و طاء و لام، این لفظ, مفهومی دارد این مفهوم زیرش خالی است که مثلاً ما چیزی را نشان بدهیم بگوییم این فرش یا این سنگ یا این در یا این دیوار «هذا باطلٌ» این مصداق ندارد اگر کسی حقّی را ادعا بکند که حق با او نیست این لفظ را میگوید, مفهوم را در ذهن ترسیم میکند اما زیر آن مفهوم خالی است چیزی زیر آن مفهوم مندرج نیست خب اگر این معنا از آیه سوره «اسراء» برمیآید این دقیقتر از معنایی است که از سوره «انبیا» برمیآید سوره «انبیاء» این است که بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْبَاطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ مثل اینکه کسی بگوید ما سنگ گرفتیم, مغز این حباب را زدیم آن را مغزکوب کردیم این حرف ابتدایی است یا متوسط, حرف نهایی این است که این کف و این حباب، بیمغز است مغز ندارد این حرف نهایی است, حرف نهایی در سوره «اسراء» است که جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ نه اینکه ما باطل را از بین بردیم إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً این رفتنی است لازم نیست کسی آن را ببرد. مجموع آنچه در سوره «انبیاء» و در سوره «اسراء» است در آیه محلّ بحث سوره «سبأ» آمده فرمود: قُلْ جَاءَ الْحَقُّ چون حق آمد باطل نه قبلاً حرفی برای گفتن داشت نه الآن حرفی برای گفتن دارد نه آینده وَمَا یُبْدِئُ الْبَاطِلُ وَمَا یُعِیدُ نه ابداء از آن ساخته است نه اعاده از آن ساخته است چون آن لاشیء است حالا چه این مَا, «ما»ی نافیه باشد کما هو الظاهر یا استفهام انکاری باشد بالأخره اگر کسی بگوید کف حرفی برای گفتن نداشت نه در گذشته و نه در آینده این حرف نهایی را میزند برای اینکه چیزی نیست تا در گذشته کاری کرده باشد یا در آینده کاری کرده باشد.
1) (4) نجم/سوره53، آیه23
بررسی حقیقی بودن وجود شیطان و باطل بودن وعده های او
پرسش: آیا شیطان و وسوسههای شیطان مصداق باطل هستند؟
پاسخ: نه, اینها موجود حقیقی هستند آن کاری که میکنند آن وعدهای که میدهند آن فریبی که میدهند بله آن مصداق باطل است فریبشان این است که الشَّیْطَانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ میگوید اگر شما در راه خدا انفاق کردید فقیر میشوید این کف است این حرف، دروغ است بله این باطل است اما خود شیطان موجودی است مکلّف است باید عبادت کند و چون خلاف میکند معصیت کرده است چون معصیت کرده است گرفتار جهنم میشود خداوند فرمود: لأَمْلأَنَّ جَهَنَّمَ مِنکَ وَمِمَّن تَبِعَکَ مِنْهُمْ أَجْمَعِینَ (1)خودش موجودی است اما این تهدیدی که میکند وعدهای که میدهد بر اینها فریب و نیرنگ است قُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَمَا یُبْدِئُ الْبَاطِلُ وَمَا یُعِیدُ.
استفاده محقق طوسی از آیه إِن ضَلَلْتُ فَإِنَّمَا... بر بطلان جبر
قُلْ إِن ضَلَلْتُ فَإِنَّمَا أَضِلُّ عَلَی نَفْسِی مرحوم شیخ طوسی در تبیان این إِن ضَلَلْتُ را میگوید این دلیل است بر نفی جبر (2)حضرت از طرف انسان دارد سخن میگوید وگرنه خودش بالصراحه میگوید: إِنِّی عَلَی بَیِّنَةٍ مِن رَبِّی (3)و خدای سبحان هم بالصراحه فرمود: إِنَّکَ عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ (4)هم خدا فرمود تو در متن صراط مستقیم هستی هم خودش فرمود: إِنِّی عَلَی بَیِّنَةٍ مِن رَبِّی هیچ تردیدی نیست ولی به عنوان یک انسان من از آن نظر که انسانم و صرفنظر از اینکه سوابقی دارم اگر - معاذ الله - گمراه شدند با سوء اختیار خود من است فَإِنَّمَا أَضِلُّ عَلَی نَفْسِی.
بازگشت سود و زیان کارها به سوی انسان، قول دیگر در آیه
جناب قرطبی از بعضیها نقل میکند میگوید «و قیل» حرف خود قرطبی نیست «و قیل» که إِن ضَلَلْتُ اگر من گمراه شدم خب به ضرر خود من است (و باعث بطلان حجت من نیست) و اگر هدایت شدم که به فیض الهی است (1)(ایشان اینچنین معنا کرده است). این میتواند ناظر باشد به آیه سوره مبارکه «فصلت» آن طوری که زمخشری اشاره کرده (2), میتواند اشاره باشد به آیه سوره مبارکه «نساء» آن طوری که ظاهر آیه این است در قرآن کریم گاهی میفرماید اگر انسان, توفیقی نصیبش شد کار خوبی کرد برای خودش کرد مَنْ عَمِلَ صَالِحاً فَلِنَفْسِهِ و اگر بیراهه رفت یا راه کسی را بست وَمَن ضَلَّ فَإِنَّمَا یَضِلُّ عَلَیْهَا (3), مَنْ عَمِیَ فَعَلَیْهِا (4)یعنی اگر کسی کار خیر کرد به سود خود کرد و اگر کار بد کرد به زیان خود کرد در سوره مبارکه «فصلت» آیه 46 به این صورت آمده مَنْ عَمِلَ صَالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَمَنْ أَسَاءَ فَعَلَیْهَا این یک تعبیر.
ناتمامی معنای ارائه شده و تفسیر آن با آیه79 «نساء»
آیه محلّ بحث از سنخ آیه سوره «فصلت» نیست آیه سوره محلّ بحث این نیست که «إن ضللت إنّما أضلّ علی نفسی و إن اهتدیتُ فإنّما اهتدیت لنفسی» این نیست, شبیه سوره مبارکه «نساء» است که در سوره «نساء» آیه 79 به این صورت است مَا أَصَابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ وَمَا أَصَابَکَ مِن سَیِّئَةٍ فَمِن نَفْسِکَ اگر کار بدی کردید از خودت است و اگر کار خیری نصیب تو شد بدان فضل الهی است اینجا هم حضرت میفرماید اگر - معاذ الله - ضلالت است خودم گمراه شدم, اگر هدایت است کما هو الحق در سایه وحی الهی است که آیه محلّ بحث با آیه 79 سوره مبارکه «نساء» هماهنگتر است خود زمخشری هم توجه دارد که با آیه سوره «فصلت» هماهنگ نیست (5).
تعارض تفسیر منقول از محقق قرطبی با حجیت قول و فعل پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
پرسش: آیه اصلاً برای اسکات خصم است؟
پاسخ: بسیار خوب, به خصم میفرماید اگر من گمراه شدم نه اینکه حرفهای من حق است و شما کاری به فعل من نداشته باشید کاری به حرف من داشته باشید حرفی که قرطبی از بعضیها نقل میکند به عنوان «وجه النظم» این است که اگر من گمراه شدم این دلیل بطلان حجّت من نیست شما آن حجّت را نگاه کنید خب این حرفی است یک عالِم عادی ممکن است بگوید, شما بگویید شما حرف من را نگاه کنید فعل مرا نگاه نکنید اما کسی که فعلش و قولش حجّت خداست اگر حرف او حجّت الهی است حجّت الهی را آورده چگونه بر خلاف آن عمل میکند چگونه یک پیامبر میتواند بگوید من اگر بیراهه رفتم دلیل بطلان حرف من نیست, خب اگر شما بیراهه رفتید معلوم میشود پیامبر نیستید پس این «قیل» که در تفسیر قرطبی به عنوان وجه النظم آمده این هماهنگ نیست برای اینکه یک عالِم عادی میتواند بگوید که شما حرف ما را بگیرید و کاری نداشته باشید مثل شمعی که میگویند خودش میسوزد ولی دیگران را نور میدهد شما کاری نداشته باشید که ما عمل نکردیم حرف ما را بگیرید این را یک آدم عادی ممکن است بزند اما یک پیامبر که حجّت خداست چگونه میتواند بگوید من اگر عمل نکردم و گمراه شدم این باعث بطلان حجّت من نیست حرفِ من حجّت است خب اگر حرف تو حجّت است تو حجّةالله هستی چگونه ممکن است گمراه بشوی؟! بنابراین راهی که شیخ طوسی در تبیان طی کرد یا راه دیگر آنها اقرب به ذهن است إِن ضَلَلْتُ فَإِنَّمَا أَضِلُّ عَلَی نَفْسِی وَإِنِ اهْتَدَیْتُ فَبِمَا یُوحِی إِلَیَّ رَبِّی که هماهنگ با آیه 79 سوره مبارکه «نساء» است.
تبیین معنای سَمِیعُ الدُّعَاءِ بودن خداوند
او سمیع است و نزدیک هم است شنواست این سمیع است قبلاً هم ملاحظه فرمودید به این معنا نیست که خدا میشنود خب البته خدا هم غیبت را میشنود هم تهمت را میشنود هم فحش را میشنود هم سبّ و لعن را میشنود هم دعا را. سمیع دو قسم است: یک سمع عادی است که میگوییم میشنود خب ما حرفهای دیگران را هم میشنویم, یک سمع است که ترتیب اثر میدهد مثلاً ما میگوییم فلان کس حرف ما را نمیشنود یعنی ترتیب اثر نمیدهد ما میگوییم پروردگارا إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعَاءِ (1)هستی تو دعا را گوش میدهی یعنی چه؟ یعنی دعا را میشنوی خب غیبت را هم میشنود فحش را هم میشنود این سَمِیعُ الدُّعَاءِ به آن معنا نیست که میشنوی این سَمِیعُ الدُّعَاءِ یعنی حرف ما را قبول میکنی اگر ما میگوییم فلان شخص حرف ما را گوش میدهد یعنی میپذیرد و مطابق حرف ما عمل میکند, فلان کس حرف ما را نمیشنود یعنی حرف ما را عمل نمیکند اینکه میگوییم إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعَاءِ, یعنی عمل میکنی نه میشنوی, میشنوی خب همه چیز را میشنود در اینگونه از موارد که فرمود: إِنَّهُ سَمِیعٌ قَرِیبٌ یعنی وقتی با او مناجات میکنیم گوش میدهد نزدیک هم است زود هم گوش میدهد نه اینکه او سَمِیعٌ قَرِیبٌ میشنود او همه حرفها را میشنود او غیبت و تهمت را هم میشنود.
اطلاق معنای «فزع» و حمل آن بر «خسف» عده ای در زمان ظهور
1) (14) آل عمران/سوره3، آیه38
وَلَوْ تَرَی إِذْ فَزِعُوا فَلاَ فَوْتَ حین فزع هم بر زمان موت اطلاق شده است هم بر زمان بأس اطلاق شده است هم در جریان جنگ بدر اطلاق شده است (1)هم طبق روایات ما مربوط به زمان ظهور حضرت(سلام الله علیه) است (2)ولی آنطوری که زمخشری و امثال زمخشری نقل کردند گفتند گروهی هشتاد هزار نفره قیام میکنند - معاذ الله - برای ویران کردن کعبه, وقتی به بیداء رسیدند آنجا منخسف میشود همانطوری که درباره قارون آمده فَخَسَفْنَا بِهِ وَبِدَارِهِ الْأَرْضَ (3)اینجا زمین دهن باز میکند اینها را فرو میبرد و بلع میکند گرفتار خسف میشوند این را از ابنعباس نقل کردند (4)فرمود در آن وقت فَلاَ فَوْتَ وَأُخِذُوا مِن مَکَانٍ قَرِیبٍ. اقرار تبهکاران به ایمان در هنگام «فزع»
این مراحل چهارگانه قُرب الهی را که در بحث دیروز گذشت حتماً ملاحظه فرمودید. در چنین حالتی میگویند آمَنَّا بِهِ که این بِهِ هم میتواند به حق برگردد هم میتواند به صاحب برگردد اگر به حق برگردد یعنی دین و قرآن و وحی الهی است اگر به صاحب برگردد یعنی به رسول و نبیّ(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اگر رسالت و نبوّت است با حقیقت قرآن و وحی و دین هماهنگ است وَقَالُوا آمَنَّا بِهِ.
بیان بعضی از مصادیق توهین تبهکاران بر انبیا (علیهم السلام)
بعد میفرماید: وَأَنَّی لَهُمُ التَّنَاوُشُ مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ اینها نهایت بیادبی را داشتند نسبت به بعضی انبیا بالصراحه می گفتند: إِنَّا لَنَرَاکَ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ (1)نسبت به بعضی از انبیا داشتند إِنَّا لَنَرَاکَ فِی سَفَاهَةٍ (2)آنها هم در کمال بزرگواری میگفتند: لَیْسَ بِی ضَلاَلَةٌ, (3)لَیْسَ بِی سَفَاهَةٌ (4)ما گمراه نیستیم, ما سفیه نیستیم.
بُعد فاصله تبهکاران با ایمان سرّ عدم پذیرش آن
همینهایی که به انبیایشان آن حرفهای بیادبی را میزدند الآن که به فزع افتادند میگویند آمَنَّا بِهِ پاسخ اینها این است که شما چگونه میتوانید به ایمان دسترسی پیدا کنید در حالی که فاصله بین شما و ایمان خیلی است وَأَنَّی لَهُمُ التَّنَاوُشُ مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ شما در تَه جهنم هستید فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ (5)هستید این در قلّه بهشت است چگونه شما میتوانید ایمان بیاورید آن روزی که باید ایمان بیاورید که به پیامبرتان بالصراحه میگفتید إِنَّا لَنَرَاکَ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ,إِنَّا لَنَرَاکَ فِی سَفَاهَةٍ الآن میخواهید بگویید آمَنَّا بِهِ, وَأَنَّی لَهُمُ التَّنَاوُشُ مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ.
تبیین «رجم به غیب» بودن انکار و ایمان تبهکاران
در حالی که وَقَدْ کَفَرُوا بِهِ مِن قَبْلُ هم دیروز رجم به غیب داشتید هم امروز; دیروز انکارتان رجم به غیب بود میگفتید اگر انسان بمیرد أَءِنَّا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ (6)این رجم به غیب بود دیگر, درباره معاد فیالجملهاش نه بالجمله, برهان عقلی هست راه استدلال باز است اما بالجمله یعنی همه صحنه را شفاف بکند به هیچ وجه راه عقلی نیست این نقل است که باید جزئیات را, خصوصیات بهشت را, خصوصیات جهنم را بازگو کند ولی اصلِ اینکه روز عدلی هست, محاکمهای هست, محکمهای هست, انسان از بین نمیرود, روحش زنده است, خدا قدرت دارد اینها را عقل کاملاً میفهمد نقل هم کاملاً برهانی کرده است اما خصوصیات معاد, خصوصیات قیامت, خصوصیات بهشت, خصوصیات جهنم اسرار فراوانی است که اینها را فقط باید آیات و روایات مشخص کند عقل به هیچ وجه به آن جزئیات دسترسی ندارد.
فرمود دیروز رجم به غیب میکردید امروز هم رجم به غیب میکنید, دیروز که دین در دسترستان بود انکار کردید و جاهلانه رجم به غیب میکردید امروز که دین از دست شما پر کشیده فاصله دارد [هم رجم به غیب میکنید].
قطع تکامل عملی انسان با مرگ از دیدگاه علی (علیه السلام)
چون این بیان نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) - که در نهجالبلاغه هم هست (1)- این است که «فانکم الیوم فی دار عملٍ و لا حساب و انتم غداً فی دار حسابٍ و لا عمل» (2)فردا به هیچ وجه روز عمل نیست یعنی انسان وقتی که میمیرد رابطه او با عمل بالکل به نحو سالبه کلیه قطع میشود هیچ اطاعتی, هیچ عصیانی از او ساخته نیست کاری بکند که معصیت باشد نیست, کاری بکند که اطاعت باشد نیست تکامل عملی نیست محصول کار خودش را میبرد.
بازگشت آثار عمل انسان به انسان و عدم انحصار آن
طبق این آیه سوره مبارکه «یس» که نَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ (3)محصول کار خودش را میبرد اگر کتابی نوشته, سنّتی گذاشته, روشی را در جامعه منتشر کرده تا آن روش هست و کتاب هست و آن فکر هست اثر عمل خود اوست ذات اقدس الهی میفرماید ما اثر عمل او را به او میدهیم این نَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ یک اصل کلی است آنگاه در روایات ما آمده, «إذا مات ابن آدم انقطع عمله الاّ عن ثلاث» (4)این روایت درصدد حصر نیست هر عملی که از انسان بماند و برای جامعه سودمند باشد الی یوم القیامه در نامه عملش نوشته میشود چون محصول کار اوست اطلاق آیه سوره «یس» که فرمود: نَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ حالا این آثار رایج و شایع را ائمه(علیهم السلام) فرمودند: «إذا مات ابن آدم انقطع عمله الاّ عن ثلاث» اگر فرزند صالح داشته باشد, صدقه جاریه داشته باشد, درختی داشته باشد, باغ و بوستانی داشته باشد, پارکی ساخته باشد, مدرسهای ساخته باشد اینها شامل حال او میشود.
معذور بودن اعمال از روی جهل انسان های مستضعف
پرسش ؟پاسخ: اینها دیگر معذورند اینها مستضعفاند وقتی مستضعف شدند راهی برای حجّت الهی نیست اینها مُرْجَوْنَ لأَمْرِ اللّهِ (1)هستند اینها را ذات اقدس الهی هرگز عذاب نمیکند اما حالا اعراف میبرد, کجا مشمول رحمت قرار بدهیم قدر مسلّم این است که کفار مستضعف که حجّت الهی بر آنها اقامه نشده آنها معذّب نیستند.
پرسش: با اینکه گناه مرتکب شدند؟
پاسخ: گناه نیست اصلاً, الآن بعضی از این روستاییهایی که در چین یا شوروی سابق یا کشورهای کمونیسم هستند که اصلاً نام قرآن و وحی و رسالت در اثر همین استکبار جهانی به آنها نرسید اینها معذورند برخی از دوستان ما گفتند اوایل انقلاب که ما سری به چین زدیم روستایی بود که معروف بود آنها مسلمان هستند به ما گفتند شما از آنها دیدن کنید ما که رفتیم, زن و مرد آن روستا به احترام اینکه ما مسلمانیم و آنها مسلمان هستند و نام امام(رضوان الله علیه) را شنیدند همهشان به استقبال ما آمدند تنها حرفی که آنها داشتند گفتند «لا إله الاّ الله» فقط «لا اله الاّ الله» را بلد بودند اصلاً نام نماز را نشنیدند این استکبار که سالیان متمادی این مرام کمونیستی را ترویج کرد قرآنها و امثال ذلک را گرفت این نسل اصلاً نماز نشنیدند, روزه نشنیدند خب اینها یقیناً مشمول «رُفع ... ما لا یعلمون» (2)هستند مستضعف هستند و امثال ذلک اینها یقیناً معذّب نیستند کسی که حجّت الهی بر او بالغ نشد مستضعف است رحمت الهی شامل حال اینهاست.عظمت امشب و فردا را دریابید که مسئله ولایت در حقیقت قرآن ناطق است انشاءالله این نظام به برکت ولایت محفوظ خواهد ماند.
موضوع:تفسیر آیات 1 تا 3 سوره فاطر
الْحَمْدُ لِلَّهِ فَاطِرِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ جَاعِلِ الْمَلاَئِکَةِ رُسُلاً أُوْلِی أَجْنِحَةٍ مَّثْنَی وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ یَزِیدُ فِی الْخَلْقِ مَا یَشَاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (1 مَّا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا وَمَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ لَهُ مِن بَعْدِهِ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (2) یَا أَیُّهَا النَّاسُ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ هَلْ منْ خَالِقٍ غَیْرُ اللَّهِ یَرْزُقُکُم مِنَ السَّماءِ وَالْأَرْضِ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ فَأَنَّی تُؤْفَکُونَ (3)) مکی بودن سورهٴ «فاطر» و خطوط کلّی آن
سوره مبارکه «فاطر» مثل سوره مبارکه «سبأ» در مکه نازل شد و همانطوری که مستحضرید مطالب محوری سوَر مکّی, اصول دین یعنی توحید, نبوّت و معاد و همچنین خطوط کلی اخلاق و حقوق و فقه است.
تکرار نبودن حمد در آغاز پنج سوره
در پنج سوره از سوَر قرآن کریم بعد از بِسْمِ اللّهِ الرَّحمن الرَّحِیم سخن از حمد خداست سوره مبارکه «انعام» و «کهف» و سوره مبارکه «سبأ» و «فاطر» این چهار سوره با حمد شروع شدند هر کدام حمد در برابر نعمت خاص است ولی سوره مبارکه «فاتحةالکتاب» که امّالکتاب است سبع مثانی است حمدش با ربوبیّت خداوند برای عالَمین آغاز شده است اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ (1)[1]بر خلاف سوره مبارکه «سبأ» یا سوره «فاطر» در آیه اول سوره «سبأ» که گذشت اینچنین آمد: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَهُ مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ در سوره «فاطر» که آغاز شد آمده الْحَمْدُ لِلَّهِ فَاطِرِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ و مشابه این حمدها در اول سوره مبارکه «کهف» هم هست اما آن ربوبیت مطلقه برای امّالکتاب است برای سبعالمثانی است یعنی سوره مبارکه «حمد» بنابراین تکرار نیست چون در هر کدام از این حمدهای پنجگانه کیفیتی از کیفیتهای آفرینش الهی, ربوبیت الهی, اِنعام الهی مطرح شد.
1) فاتحه/سوره1، آیه2.
وجوه ارائه شده در معنای فاطر و دیدگاه ابن عباس در آن
مطلب بعدی آن است که در جریان فاطر، وجوهی گفته شد برخیها خواستند فاطر را به معنای خالق معنا کنند برخیها خواستند فاطر به معنای بدیع و نوآور معنا بشود لکن با هیچ کدام از آن معانی ظاهراً سازگار نیست «فَطْر» یعنی شکافتن. زمخشری در کشاف و همچنین بعضی دیگر از مفسّران از مجاهد که جزء شاگردان ابنعباس است نقل میکنند که ابنعباس گفت من معنای فاطر را متوجه نمیشدم مگر اینکه دو نفر عرب درباره تملّک چاهی اختلاف داشتند اینها که نزد ما آمدند درباره مالکیّت آن چاه, یکی گفت: «أنا فطرتها» یعنی من قبل از او این چاه را شروع کردم به حفاری کردن, ابنعباس میگوید من معنای فاطر را از این جریان مخاصمه دو عرب ساده که یکی گفت «أنا فطرتها» فهمیدم که فاطر یعنی حفّار یعنی کسی که میشکافد (نه نوآور) آن کسی که نوآور است و کارش بیسابقه است به او میگویند مبدع و بدیع اما کسی که میشکافد به او میگویند فاطر که فاطر یعنی شکافنده; لذا برخی از بزرگان به استناد همین شواهد یادشده گفتند این ناظر به سوره مبارکه «انبیاء» است در سوره «انبیاء» آیه سی به این صورت آمده است أَوَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ کَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا رَتْق یعنی بسته, فَتْق یعنی بازشده و شکافتهشده. خدای سبحان، اول آسمان و زمین را که خلق کرد اینها یک مجموعه به هم پیوسته بودند الآن که سخن از تولد ستارههاست جدا شدن ستارهای از یک مجموعه هست از همین فَتق بعد از رتق است در آیه سی سوره «انبیاء» آمده است که خدای سبحان آسمان و زمین را اول که خلق کرد به صورت یک مجموعه بسته خلق کرد بعد کم کم آسمان را از زمین, زمین را از آسمان این کُرات را از هم جدا کرد و نظم خاصّی به اینها داد که این فتق یعنی گشودن و شکافتن بعد از آن رتق یعنی بستن است رَتق یعنی بستن, فتق یعنی گشودن. أَوَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ کَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا اگر فَطْر به معنای شکافتن است که ابنعباس از گفتار آن عرب عادی که گفت «أنا فَطرْتها» یعنی من قبل از آن یکی, این چاه را حفاری کردم و زمین را شکافتم که در حقیقت «فتق الأرض» است «بعد رتقها» [برداشت کرد] آن وقت فَاطِرِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ یعنی خدایی که این مجموعه بسته را از هم جدا کرد یکی کُره زمین شد یکی کُره آفتاب شد یکی کُره ماه شد و مانند آن أَوَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ کَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا.
تدبیر آسمان و زمین با آفرینش فرشتگان معصومِ مدبّر امور
آن وقت خدای سبحان فاطر است به همین معنا الْحَمْدُ لِلَّهِ فَاطِرِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ برای تدبیر چه کار کرد؟ برای تدبیر, فرشتهها را که مدبّرات امرند آفرید فرشتهها دارای قوا و شئون گوناگونیاند برای فرشته، قرآن کریم اسمای زیاد و اوصاف و افعال زیاد ذکر کرده است مهمترین وصفی که برای فرشتهها ذکر کرد همان طهارت از گناه است که در سوره مبارکه «انبیاء» آمده است که اینها لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ (1)هرگز قبل از دستور خدای سبحان حرکت نمیکنند, بدون فرمان الهی حرکت نمیکنند که این نشانه عصمت آنهاست همین تعبیر بلند در بیانات نورانی امام هادی(سلام الله علیه) در زیارت «جامعه» مربوط به اهل بیت(علیهم السلام) آمده است که اهل بیت «لا یسبقونه بالقول و هم بأمره یعملون» همان وصفی که برای فرشتههای مکرّم هست برای اهل بیت کرام هم هست.
تبیین دلیل قرآنی دال بر عصمت «ملائکة السماء»
این وصف عمومی آنها یعنی عمومی که خدای سبحان اینها را به عنوان حافظان امور, مدبّران امور, حاملان عرش, مسئول اماته و احیا و کِیل و امثال ذلک ذکر میکند و درباره فرشتههایی که مخصوص دوزخ هستند فرمود: لاَ یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَیَفْعَلُونَ مَا یُؤْمَرُونَ (2)[7] فرشتههایی که موکّل و مأمور امور دوزخیاناند اینها معصوماند خب وقتی درباره فرشتههای مأمور امور دوزخ تصریح به عصمت شد فرشتههایی که بالاتر از فرشتههای مسئول دوزخاند فرشتههای مسئول بهشت و فرشتههای عالَم اعلا اینها یقیناً معصوماند.
عدم دسترسی ما بر ادله عصمت «ملائکة الارض»
اما فرشتههای دیگر مثل ملائکةالأرض, فرشتهای که مسئول آوردن قطرات باران و برف و تگرگ است که در بعضی از نصوص آمده آنها به هر معنایی که تفسیر شده دلیلی بر عصمت آنها نیست اینها ملائکةالأرض هستند آنچه ملائکةالسماء است و امور وحی و امثال ذلک را به عهده دارد یقیناً معصوماند اما حالا این ملائکةالأرض که رقمشان و عددشان و کارهایشان مشخص نیست اینها هم معصوماند یا معصوم نیستند دلیلی بر عصمت اینها نیست اما فرشتگانی که مربوط به امور وحیاند, قبض ارواحاند, مسئول بهشتاند, مسئول دوزخاند, مسئول کِیلاند اینها خب یقیناً معصوم هستند.
پرسش: وقتی ملائکه خورد و خواب نداشته باشند چه داعیه دارند گناه بکنند؟
پاسخ: حالا آن ملائکه که وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) در خطبه اول نهجالبلاغه برای آنها اوصافی ذکر کرد آنها معصوماند اما ملائکةالأرض که در بعضی از نصوص دارد هر قطره بارانی که میآید فرشتهای آن را میآورد و مانند آن که عدد آنها مشخص نیست اینگونه از ملائکةالأرض که ما خیلی درباره آنها دسترسی نداریم راهی هم برای اثبات عصمت اینها نیست ما از کجا بفهمیم معصوم هستند.
پرسش: آنهایی که گناه ندارند معصوماند؟
پاسخ: اگر کسی گناه ندارد معصوم است اینهایی که در قرآن کریم آمده است لاَ یَعْصُونَ اللَّهَکاملاً مشخص است و فرشتگانی که بالاتر از آنها هستند هم یقیناً معصوم هستند قرآن کریم درباره ملائکةالسماء که مدبّرات امرند این تعبیرات را دارد چه در سوره «انبیاء» چه در سایر سوَر، از اینها کاملاً میشود عصمت فرشتهها را اثبات کرد اما ملائکةالأرض که هر قطره بارانی را فرشتهای میآورد و مانند آن, رقم و عددشان مشخص نیست, حیات و مماتشان مشخص نیست ما از کجا عصمت اینها را ثابت کنیم.
تعابیر بلند بعضی از آیات دربارهٴ فرشتگان حامل وحی
پرسش: اینها مجرّدند یا جسم لطیفاند؟
پاسخ: الآن سخن از عصمت و عدم عصمت اینهاست آنها که حاملان وحیاند و میآیند در قلب مطهر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) خب یقیناً مجرّدند برای اینکه فرمود: بِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ (1)[9] بعد در جای دیگر فرمود: نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ (2)[10]این معلوم میشود مجرّد است درباره سوره مبارکه «انعام» دارد هفتاد هزار فرشته این سوره را بدرقه کردند تا قلب پیغمبر آمده خب معلوم میشود مجرّدند که فرمود اینها آمدند در قلبت در دلت نشستند نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَاما حالا ملائکةالأرض که ما نه عددشان را میدانیم نه کیفیت آنها را میدانیم از کجا حکم بکنیم که اینها معصوم هستند.
عدم منافات لغزش فطرس با عصمت فرشته ها بر فرض مَلَک بودن او
پرسش: فطرس مَلک را میتوانیم همینطور بدانیم؟
پاسخ: شاید همین باشد, در آن زیارت سوم شعبان سیدالشهداء(سلام الله علیه) نام فُطرس آمده که یک اسم یونانی است اما از مَلک بودن او سخن به میان نیامده، دارد «عاذ فطرس بِمَهده» حالا این اصلِ عود و پناهندگی دلیل بر این است که قبلاً گناه کرده یا نه این روشن نیست بر فرض گناه کرده باشد از سنخ ملائکةالأرض است و فرشتهای که مسئول وحی باشد, مسئول تدبیر امور باشد جزء مدبرات امر باشد اینکه نبود, بنابراین اگر چنین چیزی ثابت بشود که فرشتهای لغزید منافات ندارد با عصمت فرشتهها.
ثبوت عصمت چهار فرشته مقرّب الهی و مدبّرات امور و زیرمجموعه آنها
این فرشتههایی که در قرآن کریم به آنها اشاره شده و مسئولان وحی هستند و زیرمجموعه جبرئیل و اسرافیل و میکائیل و عزرائیل(سلام الله علیهم) هستند اینطورند عدهای هستند که زیرمجموعه حضرت جبرئیل(سلام الله علیه) هستند که علوم را به افراد شایسته عطا میکنند عدهای هستند که زیرمجموعه اسرافیل(سلام الله علیه) هستند حیات میبخشند, عدهای هستند زیرمجموعه عزرائیل(سلام الله علیه) هستند که در قبض ارواح حضور دارند که دارد تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا (1)کم هستند افرادی که در هنگام مرگ حضرت عزرائیل(سلام الله علیه) را زیارت بکنند مؤمنان شایسته و کامل و اینها اگر لیاقت داشته باشند حضرت عزرائیل(سلام الله علیه) را ببینند آنها که یَتَوَفَّاکُم مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ (2)آنها جزء اوحدیّ اهل ایمان هستند برخیها نظیر انبیای الهی را خود ذات اقدس الهی جانشان را قبض میکند که اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا (3)[15] غرض این است که اینها که مدبّرات عالَم هستند به اذن خدای سبحان اینها را ما دلیل بر عصمتشان داریم از طرفی هم ظاهراً نام چهار فرشته در قرآن کریم آمده است یکی جبرئیل, یکی میکائیل(سلام الله علیهما) جریان هاروت و ماروت هم در سوره مبارکه «بقره» به مناسبتی آمد که اینها برای آزمون, سِحر را به عدهای تعلیم میدادند و میگفتند که ما این سِحر را به شما آموختیم ولی شما عمل نکنیدوما یعلمان من احد اینکه گفتند ما آزمونیم مبادا از این سِحر بهره سوء ببرید منتها عدهای بهره سوء بردند که یُفَرِّقُونَ بِهِ بَیْنَ الْمَرْءِ وَزَوْجِهِ وَمَا هُمْ بِضَارِّینَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ (4)[16]به هر تقدیر, آن ملائکه جزء مدبّرات امرند بله یقیناً معصوم هستند اما رقم و عدد ملائکةالأرض و کیفیت آنها برای ما روشن نیست.
نیازمند دلیل بودن الحاق «ملائکة الارض» در عصمت به «ملائکة السماء»
پرسش: چه دلیلی بر تفکیک داریم که یک عدّه ملائکه را معصوم بدانیم یک عده را غیر معصوم؟
پاسخ: اثبات میخواهد که ما ملائکه غیر از این نداریم نفی و لا أدری دلیل نمیخواهد آنچه ما داریم ملائکةالسماء است فرشتگانی هستند که مسئول وحی هستند تصریح شده است درباره اینها که اینها لاَ یَعْصُونَ اللَّهَ در سوره «انبیاء» تصریح شده است که لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَاما غیر از اینها فرشتهای نیست و اگر هم باشد آنها هم مثل اینها هستند آن دلیل میخواهد.
لازمه دیدگاه ابن عباس در معنای فاطر و تطابق آن با آیه سورهٴ «انبیاء»
الْحَمْدُ لِلَّهِ فَاطِرِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ قهراً میشود «فاتق السماوات و الأرض» اگر فتق به معنی شکافتن باشد که ابنعباس میگوید من معنای فاطر را از قول آن عرب فهمیدم که گفت: «أنا فطرتها» من قبل از دیگری این زمین را شکافتم قهراً این آیه مطابق با آیه سی سوره مبارکه «انبیاء» خواهد شد الْحَمْدُ لِلَّهِ فَاطِرِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ تدبیر عالَم به وسیله فرشتههاست سوره مبارکه «فاطر» همانطوری که به نام فاطر معروف است به نام سوره «ملائکه» هم معروف است. پرسش:؟پاسخ: اینها یک مجموعه بودند از هم جدا کرد الآن سخن از تولید ستارههاست میگویند فلان کُره از فلان کره جدا شده است قبلاً مجموعاً رتق بودند بسته بودند بعد باز شدند.
پرسش: کنایه از خلقت است؟
پاسخ: نه, کنایه نیست تصریح است رتق یعنی رتق, فتق یعنی فتق, هر دو بعد از خلقت هستند.
تبیین شاگرد انبایی انسان کامل بودن فرشتگان مدبّر امور
جَاعِلِ الْمَلاَئِکَةِ رُسُلاً أُوْلِی أَجْنِحَةٍ مَّثْنَی وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ فرشتهها مدبّرات الهی هستند و شاگردان انسان کامل هستند. الف: اداره جهان خلقت با اسمای الهی
در دعاها هست بسیاری از این ادعیه، تفسیر آیات قرآن کریم است در برخی از دعاها آمده است خدایا تو را به اسمی قسم میدهیم که با آن اسم فلان کار را کردی پس خدای سبحان با اسمای الهی جهان را اداره میکند و اسمای الهی جهان را پر کرده است «و بأسمائک الّتی ملأت أرکان کلّ شیء». ب: انسان کامل - اهل بیت(علیهم السلام) - مظهر اسم اعظم الهی
این الفاظی که ما میگوییم اینها اسمای اسمای اسما هستند این الفاظ اسما هستند برای مفاهیم, آن مفاهیم اسما هستند برای آن حقایق, آن حقایق مظاهری دارند به نام انسان کامل که ائمه فرمودند: «نحن الأسماء الحسنی» پس اینها اسم الاسم الاسم هستند با این لفظ, مشکل حل نمیشود با آن مفهومِ این لفظ هم مشکل حل نمیشود آن حقایقی که این مفاهیم از آن حقایق کارساز هستند آنها اسم اعظم هستند با آنها مشکل حل میشود و کسانی که مظهر اسم اعظم هستند مثل اهل بیت(علیهم السلام) با آنها کار حل میشود آنها در مرحله چهارم هستند اسمای الهی مرحله سوم است مفاهیم مرحله دوم است و الفاظی که ما به آن ملفوظ هستیم و دلمان میخواهد با گفتن این لفظ مشکلمان حل بشود مرحله اول است آنکه «بأسمائک الّتی ملأت أرکان کلّ شیء» آن حقایق خارجیه است نه مفاهیم ذهنیه.
ج: تعلیم اسما بر انسان کامل در هر عصر
این اسما را ذات اقدس الهی به حضرت آدم که انسان کامل است یاد داد این را هم مستحضرید که این «قضیة فی واقعة» نیست که قصه وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّهَا (1)تمام شده باشد این حقیقتی است که ذات اقدس الهی تنها شاگرد بلاواسطهاش انسان کامل است و حقایق عالم را به انسان کامل یاد داد امروز شاگرد بلاواسطه ذات اقدس الهی وجود مبارک ولیّ عصر است که ذات اقدس الهی حقایق عالَم را به انسان کامل یاد میدهد.
د: فرشتگان شاگردان انبایی انسان کامل در اداره امور
بعد به انسان کامل میفرماید: یَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ (2)[20]نه «عَلَّمْهُمْ» فرشتهها در حدّ اِنباء (نه تعلیم), شاگردان انسان کامل هستند آن وقت این فرشتهها که در حدّ اِنباء شاگردان انسان کامل هستند دارند جهان را به اذن خدا اداره میکنند حالا اگر در بعضی از نصوص آمده است که «فسبّحنا فسبّحت شیعتنا فسبّحت الملائکة لتسبیحنا و قدّسنا فقدّست شیعتنا فقدّست الملائکة لتقدیسنا» بر اساس همین معیارها خواهد بود خب این ملائکه دارند عالم را تدبیر میکنند.
توصیف فرشتگان به اوصاف گوناگون و بعض مصادیق آن
خدای سبحان اینها را با شئون گوناگون موصوف کرد با قوای گوناگون موصوف کرد با جناحها, با بالهای گوناگون اینها را موصوف کرد و مقتدر کرد که بتوانند جهان را به اذن خدای سبحان اداره کنند البته بالی که فرشته دارد نظیر بال کبوتر و مرغان خانگی نیست برای اینکه همین فرشتهها آمدند در قلب پیغمبر.
بررسی تجسّم یا تمثل بودن توصیف فرشتگان به اجنحه - بال -
آیا از باب تمثّل است یا غیر تمثّل، آنچه درباره حضرت مریم(سلام الله علیها) آمده است که فَأَرْسَلْنَا إِلَیْهَا رُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَراً سَوِیّاً (1)[22]آیا واقعاً تمثّل است آنچه را انسان میبیند یا تجسّم است به جسمیّت در میآید بحث خاصّ خودش را دارد ولی به هر تقدیر اینها وارد قلب پیغمبر شدند این فرشتههایی که وحی را آوردند وارد حریم قلب وجود مبارک پیغمبر شدند جَاعِلِ الْمَلاَئِکَةِ رُسُلاً اینها أُوْلِی أَجْنِحَةٍ دارای بالها هستند بعضی دارای دو بالاند بعضی دارای سه بالاند بعضی دارای چهار بالاند یعنی دوتا دوتا, سهتا سهتا, چهارتا چهارتا یَزِیدُ فِی الْخَلْقِ مَا یَشَاءُهمانطوری که پا برای بعضیها دوتاست بعضی بیشتر بعضی چهارتا, بعضی هزارپا هستند به اصطلاح یعنی دارای پاهای فراوان هستند جناح هم همینطور است جَاعِلِ الْمَلاَئِکَةِ رُسُلاً أُوْلِی أَجْنِحَةٍ مَّثْنَی یعنی دو به دو وَثُلاَثَ یعنی سه به سه وَرُبَاعَ یعنی چهار به چهار.
نفی عبودیت فرشتگان با انحصار ِ قدرت آنها به اراده الهی
یَزِیدُ فِی الْخَلْقِ مَا یَشَاءُچطور؟ برای اینکه إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌعدهای ملائکه را متأسفانه در جاهلیت میپرستیدند خدای سبحان درباره آنها میفرماید آنها هم بندگان ما هستند آنها هم کمترین تخطّی بکنند گرفتار قهر الهی هستند آنها هم مثل شما عابدند نه اینکه صلاحیت معبودیّت داشته باشند یَزِیدُ فِی الْخَلْقِ مَا یَشَاءُ چون إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ. ذوقی بودن تبیین تفاوت جناح مَلَک با بال پرندگان
1) مریم/سوره19، آیه17.
حالا این قدرت الهی برای همه جوانب است برخیها گفتند فرق جناح مَلک با جناح طائر این است که طائر بال پیدا کرده تا پرواز کند مَلک بال پیدا کرده تا فرود بیاید آن برای فراز میخواهد این برای فرود; پرندهها برای پایین آمدن لازم نیست بال بزنند چون همان جِرم طبیعیشان, جسم طبیعیشان همین که میل به زمین پیدا کردند دیگر نیازی به بال زدن ندارند اگر بخواهند بالا بروند نیاز به بال دارند اما فرشتهها چون بر خلاف طبع اوّلیه حیات آنهاست اگر بخواهند به زمین بیایند بال میخواهند البته این یک ذوق است این باید اثبات بشود یا با دلیل نقلی یا با دلیل عقلی, ولی تفطّنی است که برخی از اهل تفسیر به این سَمت هم گرایش پیدا کردند.
فرشتگان مأموران رحمت الهی نه عذاب او
بعد فرمود اینها مأموران رحمت الهی هستند ما به هیچ کسی عذاب نمیفرستیم قهر نمیفرستیم ضلالت نمیفرستیم درست است که در مواردی گفتیم یک عده را عذاب میکنیم یک عده را رحمت میدهیم, یک عده را گمراه میکنیم یک عده را هدایت میکنیم ولی در همه موارد, همه برکات با فتح رحمت است که از طرف خداست ولی وقتی صلاح نبود دیدیم او رحمت را هدر داد و از آن استفاده نکرد این درِ رحمت را به روی او باز نمیکنیم همین! خب اگر لطف الهی به موجودی نرسد او بالأخره نه آن قدرت را دارد که معارف را درک کند نه آن قدرت را دارد که خودبهخود به حقیقت و سعادت برسد قهراً گرفتار ضلالت و گمراهی میشود این اصل جامعی است که بر بسیاری از آیات قرآن حکیم حاکم است.
لزوم تفسیر بال فرشتگان با نگاه مثالی، ملکوتی و ...
پرسش: این ملائکه که مجرّد هستند چه ربطی به بال دارند؟
پاسخ: بله بالِشان هم مجرّد است ما رؤیاهایی که داریم همینطور است بال یعنی قوّه, خدای سبحان چندین قوّه به اینها عطا کرده است, تعبیر قرآن کریم درباره فرشتهای که برای حضرت مریم آمده است تمثّل است فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَراً سَوِیّاً.
پرسش: یعنی واقعاً اینها بال ندارند؟
پاسخ: چرا, واقعاً بال دارند منتها بالِ مثالی قویتر از بال مادی است ما در محدوده طبیعت که زندگی میکنیم نباید هستی را در محدوده طبیعت خلاصه کنیم بالاتر, قویتر, برتر, بهتر از عالم طبیعت, عالم مثال است قویتر و بالاتر از عالم مثال, عالم عقل است همه اینها موجودند هر جایی که این کلمه به کار رفت مناسب با همان موطن است مثل آمدن مثل رفتن, وقتی گفتیم جَاءَ رَبُّکَ (1)[23] این معنی حقیقی است معنی مجازی نیست منتها ما جَاءَ را نباید به «جاء»ی زمینی معنا کنیم آمدن, رفتن, گفتن, این همه حرفهایی که بین ذات اقدس الهی و انبیا(علیهم الصلاة و علیهم السلام) در معراجها, غیر معراجها مطرح شد آهنگ که نبود, لفظ که نبود, صوت که نبود ولی حقیقت کلام بود, حقیقت قول بود این أَقِمِ الصَّلاَةَ (2)[24] را ذات اقدس الهی فرمود, اینجا اگر کسی بخواهد بگوید یک زبان میخواهد, یک دهن میخواهد, یک گفتن میخواهد, همین أَقِمِ الصَّلاَةَ را آنجا فرمود بدون زبان, بدون دهن, بدون موج, بدون آهنگ اینطور نیست که أَقِمِ الصَّلاَةَ اینجا آمده باشد این أَقِمِ الصَّلاَةَ آنجا هم بوده که فرمود: إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ (3)هر جایی این کلمه معنای خاصّ خودش را دارد اگر هر جایی این کلمه معنای خاصّ خودش را دارد بال هم بال مادی داریم بال ملکوتی داریم بال جبروتی داریم بال بالاتر از اینها هم خواهیم داشت.
تمثیلی بودن تعداد بال برای فرشتگان
پرسش: استاد! فرق مثنی و ثلاث و رباع چیست؟
پاسخ: مثنی یعنی دو به دو, ثلاث یعنی سه به سه, رباع یعنی چهار به چهار, بعضیها یک بال طرف راست, یک بال طرف چپ دارند همین مرغهای معمولی هستند بعضی دو بال طرف راست دارند دو بال طرف چپ, بعضی سه بال طرف راست دارند سه بال طرف چپ, بعضی چهار بال طرف راست دارند چهار بال طرف چپ, وجود مبارک حضرت فرمود: «ستمائة»
ششصد بال برای جبرئیل(سلام الله علیه) بود که وجود مبارک پیغمبر مبهوت شد نه بیهوش, بنابراین این حالتها هستند که یَزِیدُ فِی الْخَلْقِ مَا یَشَاءُ.
واقعیت خارجی داشتن بال فرشتگان در مثال منفصل
پرسش: این در ذهن پیامبر بود یا واقعیت؟
پاسخ: واقعیت خارجی بود بالاتر از ذهن که مفهوم دارد.
پرسش: مسموع مگه نیست در ذهن است دیگر؟
پاسخ: نه, مفهوم در ذهن است اما آن حقیقت خارجی در مثال منفصل است مثل اینکه وجود مبارک حضرت ابراهیم گفت: إِنِّی أَرَی فِی الْمَنَامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ (1)[26] این مفهوم نبود (یک) مثال متّصل نبود که بشود اضغاثُ احلام (دو) مثال منفصل بود (سه) واقعیت خارجی است آدم واقعیت خارجی را میبیند در عالم طبیعت واقعیت خارجی یک درخت خارجی است آدم با چشم مادی میبیند, وقتی چشم را بست وارد عالم ملکوت شد واقعیت ملکوت را با إِنِّی أَرَی فِی الْمَنَامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ میبیند اگر آن نباشد در درون خودش ببیند میشود اضغاثُ احلام.
1) صافات/سوره37، آیه102.
پرسش: تمثّل همان واقعیت خارجی است؟
پاسخ: بله دیگر, تمثّل مثال منفصل است, اگر مثال متصل باشد که در درون خودش باشد که اصغاثُ احلام است مثل خوابهایی که انسان عادی میبیند آنچه در روز انجام داد همانها شب برایش متمثّل میشود این میشود مثال متّصل دیگر تعبیر هم ندارد چون برخاسته از خواستههای خود اوست اما در جریان إِنِّی أَرَی فِی الْمَنَامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ حضرت واقعیت را دید همان عالم مثال را دید, همان قضا و قدر الهی را دید و معصومانه به جِدّ گفت: إِنِّی أَرَی فِی الْمَنَامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ لذا خدای سبحان فرمود درست گفتی, همانچه دیدی عمل کردی.
امکان ظهور فرشتگان به صورتهای گوناگون بدون ماده خارجی
پرسش: تمثل جبرئیل فقط برای شخص راوی است.
پاسخ: هر صورتی که بخواهند به اذن خدا برمیآیند گاهی به صورت دحیه کلبی در میآیند گاهی به صورت دیگر, آنجایی که برای حضرت مریم بود اگر کسی نزد حضرت مریم ایستاده بود که نمیدید, اگر یک چشم ظاهری باشد ماده خارجی باشد مرئی خارجی باشد اگر کسی نزد حضرت مریم ایستاده بود باید میدید در حالی که نمیدید, این فرشتهای که برای وجود مبارک پیغمبر میآمد اگر حضرت اجازه نمیداد یا تصرّف نمیکرد هیچ کس نمیدید گاهی به صورت دحیه کلبی در میآمد که حضرت به بعضیها نشان میداد.
موضوع: تفسیر آیات 1 تا 3 سوره فاطر
الْحَمْدُ لِلَّهِ فَاطِرِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ جَاعِلِ الْمَلاَئِکَةِ رُسُلاً أُوْلِی أَجْنِحَةٍ مَّثْنَی وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ یَزِیدُ فِی الْخَلْقِ مَا یَشَاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (1 مَّا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا وَمَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ لَهُ مِن بَعْدِهِ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (2) یَا أَیُّهَا النَّاسُ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ هَلْ منْ خَالِقٍ غَیْرُ اللَّهِ یَرْزُقُکُم مِنَ السَّماءِ وَالْأَرْضِ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ فَأَنَّی تُؤْفَکُونَ (3))
برهانی نمودن اختصاص حمد برای خدا با ذکر حدّ وسط آن در صدر سوره مبارکه «فاطر» جریان حمد مطرح شد مستحضرید هر مطلبی که در قرآن کریم هست قبلش یا با او یا بعدش علت و دلیل آن مطلب ذکر شده. حمد برای خداست این دلیل میخواهد چرا خدا محمود است؟ برای اینکه فاطر است و هر فاطری محمود است خدا محمود است. در سوره مبارکه «فاتحةالکتاب» گذشت که چند حدّ وسط برای این ادّعا هست الْحَمْدُ لِلَّهِ (1)[1] چرا؟ چون رَبِّ الْعالَمِینَ (2)[2] است, چون مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ (3)[3] است, چون مُنعِم است, چون هادی است و مانند آن. هر کمالی از اسمای کمالیه الهی که در آن سوره مطرح است حدّ وسط ثبوت اکبر برای اصغر است چرا الله محمود است؟ برای اینکه خالق است, مُنعم است, فاطر است, رازق است, کذا و کذا.
وابستگی تعدّد براهین به تعدّد حدّ وسط آنها تعدّد براهین هم به تعدّد حدود وسطای آنهاست اگر ما یک حدّ وسط داشتیم با سه تقریب و تقریر آن را بیان کردیم این یک برهان است, کثرت و وحدت برهان به کثرت و وحدت حدود وسطای آن براهین است ولی اگر ما سه حدّ وسط داشتیم یعنی سه مطلب داشتیم جدای از هم, این سه دلیل است سه برهان است.
تعدّد براهین در آیه مورد بحث به علت تعدّد اسمای حُسنای الهی
اینجا فاطر بودن او, جاعل بودن او, خالق بودن او, رازق بودن او, همه اینها اسمای حسنای الهی است و همه اینها میتوانند حدّ وسط قرار بگیرند و همه میتوانند برای اثبات محمود بودنِ خدا برهان کافی باشند. الله محمود است چرا؟ چون الله فاطر است هر فاطری محمود است الله محمود است, الله محمود است چون الله خالق است هر خالقی محمود است الله محمود است; الله محمود است چون رازق است هر رازقی محمود است و هکذا الْحَمْدُ لِلَّهِ فَاطِرِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ.
علت آگاه نبودن ابنعباس از معنای فاطر در آیه
اما اینکه جناب ابنعباس معنای فاطر را متوجه نبود برای اینکه این سوره مبارکه «فاطر» در مکه نازل شد ابنعباس که نظیر اهل بیت(علیهم السلام) اولواالعلم و امثال ذلک نبودند او باید به تدریج درس بخواند و از شاگردان وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) هم بود الآن ما که فارسیزبان هستیم خیلی از لغات را نمیدانیم برای فهم آن لغات به کتاب لغت مراجعه میکنیم در حجاز و مکه دیگر کتاب لغتی نبود تا اینها به کتاب لغت مراجعه کنند قبایل و عشیرهها هر کدامشان یک فرهنگ خاص داشتند اگر فاطر به لغت خاصّی نازل شده است دلیل ندارد که ابنعباس آن را بداند کم کم باید یاد بگیرد حالا یا از امام(سلام الله علیه) بپرسد یا در محاورات ادبی از این لغت اطلاع پیدا کند چون آن روز کتاب لغتی نبود, فرهنگ مدوّنی نبود و مانند آن. الْحَمْدُ لِلَّهِ فَاطِرِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ.
سرّ عصمت فرشتگان از دیدگاه علی(علیه السلام)
در جریان فرشتهها یک بیان نورانی از حضرت امیر(سلام الله علیه) است در نهجالبلاغه; سرّ اینکه ملائکه گناه نمیکنند و انسان گناه میکند حیوان، یک بُعدی است ملائکه هم یک بُعدی است و انسان، مؤلف از دو بُعد است حیوان، یک بُعدی است یعنی جنبه مادیّت دارد, ملائکه یک بُعدی هستند یعنی جنبه تجرّد دارند انسان موجود دو بُعدی است هم عقل دارد هم شهوت، از این جهت معصیت میکند.
ضرورت توجیه کلام علی(علیه السلام) در صورت عام استغراقی گرفتن آن
آیا این وصف جمیع ملائکه است چه ملائکةالأرض چه ملائکةالسماء؟ اگر چنین چیزی باشد پس هیچ مَلکی معصیت نمیکند آن وقت اگر یک ترک اُولایی یا عصیانی به فرشتهای اِسناد داده شد نظیر وَعَصَی آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَی (1)[4]طغیان کرده است همانطوری که تنزیهالأنبیاء نوشته شده تنزیهالملائکه هم باید نوشته بشود که این اِسنادها اسناد مجازی است و مانند آن, اما اگر آن بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که در خطبه اول نهجالبلاغه است این به نحو عام استغراقی نباشد که جمیع ملائکه چه ملائکةالسماء چه ملائکةالأرض اینها را به عقل بستاید پس اگر دلیلی داشتیم که مثلاً ملائکةالأرضی هست این ملائکةالأرض کسانی هستند که مسئول و متولّی آبهای زمین هستند, قطرات زمین هستند, گیاهان زمین هستند, هر گُلی که شکفته میشود افراشتهای به تعبیر حکیم الهی قمشهای بالای سر آن است اگر دلیلی, روایتی بود که فلان فرشته گناه کرد این مخالف با عقل نیست, مخالف با نقل نیست برای اینکه ما دلیلی نداریم به نحو عام استغراقی که جمیع ملائکه معصوم هستند اگر آن بیان نورانی، عامّ استغراقی باشد که جمیع ملائکه چه ملائکةالأرض چه ملائکةالسماء, چه ملائکهای که قرآن اوصاف آنها را شمرده و از آنها به عصمت یاد کرده, چه ملائکه دیگر همهشان معصوم هستند بله باید توجیه کرد اما اگر چنین دلیلی نبود نیازی به توجیه نیست.
پرسش: لاَ یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أمَرَهُم (2)[6]؟
پاسخ: آن درباره ملائکه مسئولان جهنم است.
پرسش: اگر مسئول جهنم معصیت نمیکند آنها که مسئول بهشت هستند هم معصیت نمیکنند.
پاسخ: آن حرف دیروز بود, وقتی ملائکه مسئول دوزخ معصیت نکنند ملائکه مسئول بهشت و بالاتر از بهشت یقیناً معصیت نمیکنند. اما حالا اگر در جریان ملائکةالأرض باشد مربوط به بهشت و جهنم نباشد, مربوط به امور وحیانی و سماوی نباشد امور ارضی باشد آن ملائکه ای که در بعضی از روایات دارد که هر قطره بارانی که میآید فرشتهای آن را همراهی میکند اگر چنین دلیلی نداشتیم که «کلّ مَلک معصوم» آن وقت اگر روایتی بود که فلان فرشته لغزید ما مجبور نیستیم این را توجیه کنیم تنزیه الملائکه داشته باشیم.
ظاهر امر دال بر استغراقی نبودن کلام علی(علیه السلام) بر عصمت ملائکه
پرسش؟پاسخ: این بیان نورانی حضرت امیر است, اما اگر آن بیان به نحو عامّ استغراقی باشد که جمیع ملائکه را بخواهد معنا کند ملائکةالسماء, ملائکةالأرض, ملائکهای که مربوط به دنیاست, ملائکهای که مربوط به برزخ است, ملائکهای که مربوط به آخرت است اگر چنین معنایی از آن بیان نورانی حضرت امیر که در خطبه اول نهجالبلاغه آمده و در موارد دیگر هم اشاره شده استفاده بشود بله اگر روایتی دلالت کرد بر اینکه فلان فرشته لغزید خب انسان همانطوری که تنزیهالأنبیاء تنظیم کرد, تنزیهالملائکه هم تنظیم میکند اما اگر از آن بیان چنین مطلبی استفاده نشد کما هو الظاهر دلیلی نداریم که بگوییم ملائکةالأرض هستند مثل ملائکةالسماء عقل مجرّدند.
امکان استفاده اصناف از تعداد بال فرشتگان با آیه سوره «نساء»
جَاعِلِ الْمَلاَئِکَةِ رُسُلاً أُوْلِی أَجْنِحَةٍ مَّثْنَی وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ در جریان مَّثْنَی وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ همانطوری که در اوایل سوره مبارکه «نساء» گذشت یعنی دو به دو, سه به سه, چهار به چهار, بعضیها دو, بعضیها سه, بعضیها چهار, اگر ما به اصناف و به گروهها تقسیم بکنیم بعضی دو بالاند بعضی سه بالاند بعضی چهار بال. آیه سوم سوره مبارکه «نساء» این بود وَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تُقْسِطُوا فِی الْیَتَامَی فَانْکِحُوا مَا طَابَ لَکُم مِنَ النِّسَاءِ مَثْنَی وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ یعنی بعضیها دو همسر, بعضیها سه همسر, بعضیها چهار همسر, بیش از این دیگر نیست ولی در جریان فرشتهها فرمود: یَزِیدُ فِی الْخَلْقِ مَا یَشَاءُ پس بعضیها دو, بعضیها سه, بعضیها چهار, اینها سه صنف و سه گروهاند در آیه محلّ بحث هم بعضی از فرشتهها دو بال دارند بعضی از فرشتهها سه بال دارند بعضی از فرشتهها چهار بال یَزِیدُ فِی الْخَلْقِ مَا یَشَاءُ. بعید بودن امکان استفاده از آیه بر تعداد بال در هر طرف
اما آنکه مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) از بعضیها نقل کرده است که یعنی دو بال طرف راست, دو بال طرف چپ یا بعضی سه بال طرف راست سه بال طرف چپ این ظاهراً بعید است استفاده بشود گرچه ایشان این مطلب را نفرمودند, استفاده کردن این مطلب از آیه آسان نیست بلکه ظاهر آیه سوره «فاطر» نظیر آیه سوم سوره «نساء» همان است که بعضیها دو بال دارند بعضی سه بال دارند بعضی چهار بال; نظیر اینکه بعضی دو همسر دارند بعضی سه همسر بعضی چهار همسر. جَاعِلِ الْمَلاَئِکَةِ رُسُلاً أُوْلِی أَجْنِحَةٍ مَّثْنَی وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ.
تبیین سرّ ترغیب انسان به حمد در پنج سوره توسط امام سجاد(علیه السلام)
در جریان حمد که خدای سبحان در این پنج سوره ما را به حمد ترغیب میکند این بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در همان دعای اول صحیفه نورانی سجادیه آمده است وجود مبارک امام سجاد وقتی مسئله حمد را تبیین میکند و ضرورت حمد را بیان میکند در حقیقت انسان را معنا میکند انسان را عدهای همانطوری که در اوایل طلبگی به خیلیها آموختند میگویند انسان, «حیوانی است مستویالقامه» و معروف در تعریف انسان این است که حیوانٌ ناطق یعنی جانوری است که حرف میزند همین! اما نه قرآن, انسان را حیوان ناطق میداند نه روایات; قرآن انسان را حیّ متألّه میداند در بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در همان اوّلین دعای صحیفه سجادیه یعنی دعای حمد که آغازش این است «الْحَمْدُ لِلَّهِ الْأَوَّلِ بِلَا أَوَّلٍ کَانَ قَبْلَهُ وَ الْآخِرِ بِلَا آخِرٍ یَکُونُ بَعْدَهُ الَّذِی قَصُرَتْ عَنْ رُؤْیَتِهِ أَبْصَارُ النَّاظِرِینَ وَ عَجَزَتْ عَنْ نَعْتِهِ أَوْهَامُ الْوَاصِفِینَ» اینگونه آمده است عرض میکند پروردگارا «وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَوْ حَبَسَ عَنْ عِبَادِهِ مَعْرِفَةَ حَمْدِهِ» خدایی را سپاس که اگر حمد را به بندگانش نمیآموخت «لَوْ حَبَسَ عَنْ عِبَادِهِ مَعْرِفَةَ حَمْدِهِ عَلَی مَا أَبْلَاهُمْ مِنْ مِنَنِهِ الْمُتَتَابِعَةِ وَ أَسْبَغَ عَلَیْهِمْ مِنْ نِعَمِهِ الْمُتَظَاهِرَة» اگر خدای سبحان حمد را لازم نمیکرد و به بشر نمیآموخت «لَتَصَرَّفُوا»
این بشر «فِی مِنَنِهِ» در نعمتهای او و چون از حمد آگاه نبودند «فَلَمْ یَحْمَدُوهُ» دیگر چون حمد بلد نبودند خدا را حمد نمیکردند «وَ تَوَسَّعُوا فِی رِزْقِهِ فَلَمْ یَشْکُرُوهُ» رزق خدا را با آن اِتراف و اسراف و سِعه و گشادهدستی مصرف میکردند و خدا را شکر نمیکردند چون شکر بلد نبودند «وَ لَوْ کَانُوا کَذَلِکَ» اگر جامعه ای اینچنین باشد, فردی اینچنین باشد نعمت خدا را مصرف کند و او را شکر نکند «لَخَرَجُوا مِنْ حُدُودِ الْإِنْسَانِیَّةِ إِلَی حَدِّ الْبَهِیمِیَّةِ» این بیان نورانی حضرت است.
خروج انسان از انسانیّت با ترک حمد
پس اگر از امام سجاد(سلام الله علیه) سؤال بکنند «الانسان ما هو» نمیفرماید «حیوان ناطق» میفرماید: «حیٌّ متألّه حامد» حامد, فصل مقوّم انسان است اگر از اهل بیت سؤال کنید آخرین فصل انسان چیست میگویند حامد است, اگر کسی حامد نباشد دیگر انسان نیست «لَخَرَجُوا مِنْ حُدُودِ الْإِنْسَانِیَّةِ إِلَی حَدِّ الْبَهِیمِیَّةِ فَکَانُوا کَمَا وَصَفَ فِی مُحْکَمِ کِتَابِهِ إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أضلّ».
نفی تشبیه, در حیوان شدن انسان با تبیین مراحل سهگانه سقوط
این تشبیه نیست, تمثیل نیست که بگوییم اینها شبیه حیوان هستند برای اینکه سه مرحله را ذات اقدس الهی در قرآن بیان کرده و این اهل بیت هم تشریح کردند فرمود: إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (1)سه مرحله است: مرحله اول اینکه انسان نزدیک به حیوانیت میشود, مرحله دوم این است که واقعاً حیوان میشد, مرحله سوم این است که از حیوان در قوس نزول پَستتر میشود به مرحله نبات و جماد نزدیکتر میشود بَلْ هُمْ أَضَلُّ خب طفره که محال است مرحله اول کَالْأَنْعَامِهستند, مرحله سوم بَلْ هُمْ أَضَلُّهستند, پس مرحله دوم حیوان واقعی هستند دیگر ممکن نیست موجودی اول بشود کَالْأَنْعَامِسوم بشود أَضَلُّدر وسط, حیوان نباشد پس در قوس نزول که فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِمیخواهد برسد اول کَالْأَنْعَامِمیشود بعد واقعاً حیوان میشود بعد فَهِیَ کَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً (2)[10]میشود.
تربیتپذیری حیوانات دال بر کمتر از حیوان بودن بعضی از انسانها
بالأخره خیلی از این حیواناتاند که قابل تربیت هستند کدام سگ تربیتشده است که در شکار خیانت میکند اینکه میگویند بعضیها از حیوانات پَستترند برای اینکه این سگ شکاری را وقتی شما تربیت کردید قدری آموختید, وقتی به همراهتان بردید شکار، در این سنگلاخهای کوهستانی او گرسنه است این کَبک دری را که صاحبش شکار کرده به دندان میکِشد میآورد بدون اینکه از آن استفاده کند صاحبش از آن کبک استفاده میکند آخرهای استخوانش را به او میدهد این واقعاً تربیتشده است اگر انسانی آیات الهی در او اثر نکند نه از رومیزی بگذرد نه از زیرمیزی بگذرد قرآن حق دارد بگوید کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ.
مراحل سهگانه سقوط انسان با تشبیه او به سنگ و سختتر از آن
اگر قرآن فرمود: فَهِیَ کَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً آن هم سه مرحله است اول کَالْحِجَارَةِ
است بعد واقعاً حجاره میشود بعد أَشَدُّ قَسْوَةً میشود خیلی از این آبها از سنگ در میآید کسی که از قلب او هیچ خیر و برکتی در نیاید این عزیزان و نورچشمان ما را در سراوان و امثال سراوان این مرزداران ما را اینطور میکُشند خب این أَشَدُّ قَسْوَةً است ما الآن امنیتی که داریم نشستهایم, برکتی داریم, بحثهای داریم محصول زحمات همین عزیزان ماست نباید از اینها غفلت کرد نباید از خانوادههای اینها غفلت کرد.
محال بودن طفره در مراحل سقوط دال بر تبدیل حقیقت انسان
غرض این است که نباید آیات الهی را در حدّ تشبیه و تمثیل معنا کرد سه مرحله برای همه اینها هست یعنی طفره چون محال است میگوید: إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعَامِ(یک) بَلْ هُمْ أَضَلُّ(سه) وسط، این مرحله دومی را دارد ممکن نیست موجودی شبیه حیوان بشود, از حیوان پَستتر بشود این وسطها حیوان نباشد یا شبیه سنگ بشود, از سنگ سختتر بشود وسط، سنگ نباشد این نیست فَهِیَ کَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً- این در آیات سوره مبارکه «بقره» گذشت - چرا؟ برای اینکه خیلی از سنگها هستند که از درون آنها چشمه جوشان آب میآید ولی اینها هیچ برکتی ندارند.
تبیین راههای شهود حیوانیت افراد غیر حامد
پس اینکه فرمود اگر حمد نباشد «لَخَرَجُوا مِنْ حُدُودِ الْإِنْسَانِیَّةِ إِلَی حَدِّ الْبَهِیمِیَّةِ» اینها نه تحقیر است, نه توهین است, نه تشبیه است, نه تمثیل است; اینها تحقیق است. برای درک این سه راه هست یا انسان باید چشم ملکوتی داشته باشد مثل خود امام معصوم که باطن افراد را ببیند یا با اهل بیت پیوند ناگسستنی داشته باشد مثل سرزمین عرفات وجود مبارک امام سجاد این کار را کرد وجود مبارک امام باقر این کار را کرد هر دو این کار را کردند در سرزمین عرفات آنها که این مضمون را گفتند که «کَثُرَ الحجیج و قلّ الضجیج» حضرت فرمود نه خیر, «ما أکثر الضجیج و أقلّ الحجیج» میگویی نه, ببین! خب باطن افراد را نشان داد آنکه در برابر امام زمانش به دنبال سقیفه میگردد باطنش همین است یا خودش باید ببیند یا به بینندگان ارتباط داشته باشد باطن افراد را ببیند یا به ادله نقلی سر بسپارد و آنها را باور کند یا دو روز صبر کند بعد از مرگ ببیند که افراد به چه صورت در میآیند بالأخره راه برای انکار نیست اینها واقعاً حیواناند «لَخَرَجُوا مِنْ حُدُودِ الْإِنْسَانِیَّةِ إِلَی حَدِّ الْبَهِیمِیَّةِ فَکَانُوا کَمَا وَصَفَ» خدای سبحان «فِی مُحْکَمِ کِتَابِهِ إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعامِ بَل هُم أضلُّ سَبیلاً».
«حیّ متألّه حامد» پاسخ معصوم(علیه السلام) در سؤال از ماهیت انسان
بنابراین اگر از وجود مبارک امام معصوم سؤال کنی «الانسان ما هو» نمیگوید حیوان ناطق میفرماید: «حیّ متألّه حامد» این حامد بودن فصل مقوِّم اوست که اگر کسی خدای ناکرده نعمت الهی را صرف کرد و خدا را نشناخت و شکر نکرد واقعاً حیوان است نه تنها حیوان بَلْ هُمْ أَضَلُّ چون غالب این حیوانات ذکری دارند, غالب این حیوانات بالأخره به اندازه درکی که دارند خدا را حمد میکنند جَاعِلِ الْمَلاَئِکَةِ رُسُلاً أُوْلِی أَجْنِحَةٍ مَّثْنَی وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ یَزِیدُ فِی الْخَلْقِ مَا یَشَاءُ که درباره حضرت جبرئیل(سلام الله علیه) دارد که خدای سبحان به او ششصد بال عطا کرده است إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ.
پرسش؟پاسخ: داشته باشند بله خب, دلیلی بر حصر نداریم.
علت امکانپذیرش گناه بعضی از فرشتگان
پرسش؟پاسخ: چرا, خیلی از موجودات هستند که کارهایی انجام میدهند آنها که مدبّرات امرند حسابشان جداست وحی میآورند, کارهای بهشت و جهنم و ارواح و اینها را اداره میکنند کارشان جداست اما ما دلیلی بر حصر نداریم که «ان هو الاّ کذا و کذا» نه دلیل عقلی داریم نه دلیل نقلی داریم; اگر دلیل عقلی داشتیم که ملائکه غیر از این نمیتواند باشد, دلیلی نقلی داشتیم که حصر بکند همه ملائکه اینطورند غیر از این نمیتواند باشد یا نیستند بله, اما وقتی دلیلی عقلی نداریم, دلیلی نقلی نداریم جای احتمال باز است وقتی جای احتمال باز بود اگر روایتی گفت که فلان فرشته مثلاً گناه کرده ما بررسی میکنیم اگر فرشته وحیانی نبود, فرشته مسئول جهنم نبود, مسئول بهشت نبود, مسئول ارزاق نبود, مسئول امور انبیا نبود, مسئول ضبط اعمال ما نبود, فرشتهای بود که درباره کار باران و کشاورزی و دامداری دارد کار میکند خب چه داعی داریم که مثلاً بگوییم این روایت درست نیست یا کذا و کذا غرض آن است که آن حصر, دلیل میخواهد نه این احتمال.
عدم توانایی انسان در جلوگیری از رحمت الهی
فرمود خدا اینطور است نسبت به همه چیز قادر است بعد فرمود دری را که خدا بر اساس رحمت باز کند هیچ کس نمیتواند ببندد و دری را که خدا بر اساس رحمت باز نکند هیچ کس نمیتواند باز کند این دو اصل کلی. مَا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا (یک) وَمَا یُمْسِکْ در برابر فتح, اِمساک را عنایت فرمود نه بستن را, نگشودن را ذکر کرد نه بستن و قفل کردن را وَمَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ لَهُ مِن بَعْدِهِ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ قبلاً ملاحظه فرمودید اسمای حسنایی که در هر آیه ذکر میشود ضامن مضمون همان آیه است ما الآن عزّت میخواهیم که حدّ وسط است حکمت میخواهیم که حدّ وسط است این عزیز و حکیم که دو اسم از اسمای خدای سبحان هستند سند این دو کار هستند سند فتح و اِمساک. فرمود دری را که خدای سبحان بر اساس رحمت باز کند فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا.
بررسی معنای سبقت رحمت الهی بر غضب او
تقدیم فتح بر اِمساک از یک سو, تأنیث ضمیر و تذکیر اِمساک از سوی دیگر ملاحظه بفرمایید همه این نکات را بزرگان ما در کتابهای تفسیریشان بیان کردند اول مسئله فتح رحمت است چون رحمت خدا سابق بر غضب اوست قبلاً هم چندین بار مطرح شد درست است رحمت خدا بیشتر از غضب خداست اما آیاتی که دارد سابق است یا روایات و ادعیهای که دارد «یا مَن سبقت رحمته غضبه» نمیخواهد بفرماید رحمت خدا بیشتر از غضب اوست بلکه درصدد بیان آن نکته است که رحمت خدا پیش از غضب اوست نه بیش از غضب او; البته بیش از غضب اوست اما معنایش این نیست که اینها بیگانه هستند هشت در بهشت داریم هفت در جهنم داریم رحمت خدا بیشتر است این معنا نیست تمام هدف این است که غضب به دنبال رحمت است این معنی حکمت است خدا قبل از اینکه غضب بکند رحمت نقشه میکشد که کجا بزند, کجا بگیرد, کجا ببخشد, کجا اعدام بکند «یا مَن سبقت رحمته غضبه» عالَم دو مهندس ندارد یک مهندس غضب یک مهندس رحمت, بیش از یک مهندس ندارد و آن مهندس رحمت است رحمت, نقشه میکِشد خدا با کسی قهر نیست خدا اگر کسی را اعدام میکند اگر کسی را از پا در میآورد میخواهد به امت و به جامعه رحمت بفرستد رحمت خدا نقشه میکشد مثل اینکه یک مهندس کامل، نقشه میکشد کجا اتاق مطالعه باشد, کجای جای پذیرایی باشد, کجا جای استراحت باشد, کجا جای خواب باشد کجا هم دستشویی باشد این مهندس, نقشه میکشد که کجا دستشویی باشد دستشویی در برابر اتاق مطالعه نیست آن مهندس نقشه میکشد که کجا بِبُرد و کجا بدوزد «یا من سبقت رحمته غضبَه» نه «یا من زادت رحمته علی غضبه» نه اینکه رحمت خدا بیش از غضب خداست بله بیش از غضب خداست یقیناً است اما این ادله همه شان درصدد بیان این هستند که رحمت خدا پیش از غضب اوست با چه کسی میخواهد قهر کند, با چه کسی میخواهد عصبانی بشود, غضب دارد فرمانروایی میکند؟ نه, تنها فرمانروای عالَم رحمت است او نقشه میکشد کجا بهشت باشد, کجا جهنم باشد, کجا بگیر, کجا ببند, اگر بخواهد به جامعه رحمت بکند میفرماید: درباره زانی و زانیه لاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللَّهِ (1)چون خدای رئوف دستور داد که فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ (2)[14] بنابراین فتح، پیشاپیش است نه بیش از اِمساک است البته بیش از امساک است ولی پیش از امساک است آن تقدّم معنوی در لفظ ظهور کرده.
نکات ادبی دال بر ناتوانی قدرتها در گشایش با بستن درِ رحمت الهی
لذا فرمود: مَا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا اینجا ضمیر مؤنث آورد که بالصراحه به رحمت برگردد اما فرمود: وَمَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ لَهُ نه «لها» با اینکه در هر دو جا کلمه مَا بود به لحاظ معنا میشد تأنیث, به لحاظ لفظ میشد تذکیر, در مسئله فتح به لحاظ معنا تأنیث آورده شد, در مسئله اِمساک به لحاظ لفظ, تذکیر آورده شد. چه فتحش چه امساکش آنجا که درِ رحمت گشود کسی نمیتواند ببندد آنجا که درِ رحمت را نگشود کسی نمیتواند باز بکند این مِن بَعْدِهِ به نحو تنازع, مفعول واسطه است برای هر دو فعل «مَا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا مِن بعده وَمَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ لَهُ مِن بَعْدِهِ» یعنی در برابر قدرت خدا قدرتی نیست چرا؟ دلیلیش چیست.
عزیز بودن خدا دلیل ناتوانی قدرتها
چون هُوَ الْعَزِیزُ عزیز نه یعنی غالب, عزیز یعنی نفوذناپذیر؛ آن زمین سخت و سفت و مستحکمی که کلنگ در آن اثر نمیکند میگویند «أرضٌ عزاز» یعنی زمین، نفوذناپذیر است و اگر انسانی نفوذناپذیر بود به او میگویند انسان عزیز; چون نفوذناپذیر است در دیگران نافذ است میشود غالب وگرنه معنای عزّت, غلبه نیست معنای عزّت, نفوذناپذیری است و این نفوذناپذیریاش مطابق حکمت است حکیمانه فتح میکند, حکیمانه امساک دارد پس اگر کسی چند روزی در جایی بسته شد و درِ لطف به روی او باز نشد در حقیقت درِ رحمت از جای دیگر به روی او باز شده است که امیدواریم برای نظام ما و برای همه مرزداران ما و برای همین عزیزانی که شربت شهادت در قسمت شرق ایران نوشیدند و به خانوادههای معزّز و معظّم اینها ذات اقدس الهی اجر صابران مرحمت بفرماید!
موضوع: مروری بر بحث سقوط خیار با تلف عین
در تبیین سخن مرحوم علامه در قواعد که فرمود: «لا یسقط الخیار بتلف العین» مطالبی در طی این چند روز بازگو شد. در بحث قبل تصویر ادلّه و اقسام ادلّه مطرح شد که دلیل یا لبّی است مثل اجماع، سیره عقلا، بنای عقلا و مانند آن و یا لفظی است، لفظی هم یا عنوان خیار در آن اخذ شد یا عنوان رد یا عنوان فسخ که قهراً دلیل به چهار قسم تقسیم میشود. تا حدودی آثار هرکدام بازگو شد.
لزوم مراجعه به غرائز عقلا به علت حقیقت شرعی نداشتن خیار
اما حالا «و الذی ینبغی ان یقال» که خاتمه این بحث است این خواهد بود که خیار یک حقیقت شرعیه و متشرعیه ندارد، یک امر حقوقی است که قبل از اسلام بود، بعد از اسلام هم در حوزه مسلمین هست و هم در حوزه غیر مسلمین که من این معامله را انجام میدهم حق فسخ و خیار دارم یک چیزی نیست جزء تأسیسات و ابتکارات شرع باشد؛ یعنی جزء ابتکارات نقل باشد، چون آن ادلّه عقلی و غرائز عقلا اگر در راه صحیح إعمال شود آنها هم شرعی است، پس تأسیسی نیست که حقیقت شرعیه و حقیقت متشرعیه داشته باشد، اینطور نیست؛ وقتی اینطور نشد باید به غرائز و ارتکازات عقلا مراجعه کرد از یک سو، کیفیت امضای شریعت را هم باید در نظر داشت از سوی دیگر، چون اگر چیزی امضایی بود باید دلیل امضا سعه و ضیق آن روشن شود; چون حقیقت شرعیه و متشرعیه ندارد.
حق مالی بودن خیار و تعلق آن به عقد نزد عقلا
خیار پیش عقلا یک حقی است متعلق به عقد گرچه طریق «الی العین» است؛ ولی مصب این حق, عقد است اولاً و راه آن به مالیت مال در عوضین است نه مال ثانیاً؛ یعنی مردم در معاملات به دنبال مال هستند اگر یک چیزی تلف شد عوض آن را میخواهند, معلوم میشود محور اصلی معاملات مردم عین نیست که حالا اگر این شیء تلف شد مثلاً کسی کالایی را خرید مغبون شد و این عین در دستش افتاد و شکست بگوید رد شد و رفت، بلکه معامله را فسخ میکند تا به مالیت مال برسد نه به عین مال. بنابراین که خیار چون حقیقت شرعیه و حقیقت متشرعیه ندارد وقتی به غرائز عقلا مراجعه میشود میبینیم حق است نه حکم, این یک; متعلق به عقد است نه به مال, دو; این عقد هر چند طریق است، برای رسیدن به مال، اما طریق «الی الشخص» نیست، طریق «الی العین» نیست، طریق «الی مالیة العین» است که اگر عین موجود بود خود عین را میگیرد و نشد بدلش را میگیرد، آنچه که در غرائز عقلا هست همین است و چیز دیگری هم نیست. گاهی ممکن است که استثنائاً یک معاملهای محور خود عین باشد؛ نظیر یک نسخه خطی؛ نظیر یک کالای عتیقه کسی عتیقهفروش نیست که به دنبال مالیت مال باشد، یک میراث فرهنگی است، میراث خانوادگی اوست، نسخه خطی گذشتگان اوست، این به خود عین وابسته است که اگر عین تلف شد او به دنبال مالیت و اینها نبود که ممکن است در اینگونه از موارد حق فسخ از بین برود. غرض این است که خود عین معیار باشد نه مالیت؛ ولی در آنگونه از موارد هم «عند الضروره» به مالیت منتقل میشود. پس خیار این شد؛ «الخیار ما هو؟» خیار حقیقت شرعیه نیست، حقیقت متشرعیه نیست، حق است متعلق به عقد ولو «طریقاً الی العین»; لکن به مالیت عین منشعب میشود نه خصوصیت عین.
امضایی و تأسیسی بودن ضوابط و احکام خیار
مطلب دیگر آن است که این حق که حقیقت شرعیه و متشرعیه ندارد، اما یک مورد خاص دارد، یک احکام مخصوص دارد و اینچنین نیست که در هر معاملهای خیار باشد. خیار یک ضابطه خاص دارد؛ آن ضوابط خاص گاهی نقلی است که به اصطلاح شرعی است و گاهی امضایی است؛ آنجا که شرعی باشد که تأسیسی است؛ نظیر خیار مجلس؛ نظیر خیار حیوان؛ نظیر خیار تأخیر اینها را شارع آورده است. در فضای شریعت مسئله «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» مطرح است وگرنه در فضای عرف مطرح نیست. در فضای شریعت خیار حیوان تا سه روز است مطرح است که در فضای عرف مطرح نیست. در فضای شریعت خیار تأخیر مطرح است که اگر کسی کالایی را خرید ملک او بود و گفت من میروم پول را میآورم تا سه روز پول را نیاورد تا سه روز این شخص باید صبر کند و حق ندارد به دیگری بفروشد بعد از سه روز خیار دارد؛ یعنی بایع خیار دارد، میخواهد به او دهد یا میخواهد به دیگری که این یک تأسیس شرعی است. پس درست است که خود خیار «الخیار ما هو» این حقیقت شرعیه و متشرعیه و مانند آن ندارد، اما اینچنین نیست که رها باشد، بلکه یک جای مشخصی دارد.
تبیین «شرط الخیار» و «خیار شرط» و سعه و ضیق آن به دست جاعل
در مرحله دوم میرسیم به جاهای این خیار، خیار یا شرعی است که به دلیل خاص ثابت میشود؛ نظیر همین موارد یاد شده یا به دست و قرار عقلاست که با شرط انجام میدهند. شرطی که باعث خیار است این دو قسم است: یک وقت است «شرط الخیار» است و یک وقت خیار تخلف شرط است؛ خیار تخلف شرط خیلی لسانی ندارد، مثل اینکه شرط میکنند که فلان اتومبیل به آن رنگ باشد یا فلان میوه به آن وزن باشد یا فلان فرش فلان نقش باشد، این شرط میکند یک وصفی را که هنگام تخلف آن وصف, آن مشتری خیار دارد، این خیار تخلف شرط است. یک وقت است «شرط الخیار» است؛ یعنی میگویند این کالا را من میخرم به این شرط که من تا سه روز فرصت داشته باشم به کارشناسها نشان دهم آنچه که شرط شده است خیار است «شرط الخیار», نه «شرط الوصف». پس یک وقت است که میگوید این وصف را باید داشته باشد حالا چون وصف را نداشت خیار دارد، یک وقت است میگوید من تا سه روز باید به کارشناسها نشان دهم که این «شرط الخیار» است. وقتی «شرط الخیار» مطرح شد سعه و ضیق آن به دست خود آن جاعل است که آیا این حق به عین تعلق میگیرد یا به عقد تعلق میگیرد; اگر به عقد تعلق گرفت طریق «الی خصوص العین» است یا طریق «الی مالیة العین» است، آنجا که «شرط الخیار» باشد و طرفین خیار جعل کنند سعه و ضیق اینها، مصب اینها، ورود و خروج اینها به دست خود جاعل است.
پرسش: فرق شرط و وصف چیست؟
پاسخ: آن را شرط نمیکنند، «شرط الوصف» است، وصف را شرط میکنند، شرط میکند که این وصف را داشته باشد، شرط میکند که این فعل را، خیاطت را، حیاکت را، کتابت را انجام دهد و شرط میکند که فلان کار را برای او انجام دهد. این شرط فعل است یا شرط وصف است یا شرط کار است این یک نحو است و یک وقتی شرط میکند که این کالا این وصف را داشته باشد این دو جور. «شرط الوصف» «شرط الفعل» اینها همه یک سنخ هستند; اما «شرط الخیار» سنخ دیگر است. پس اگر خیارات جعلی و عرفی از سنخ «شرط الخیار» باشد جعل خیار است و سعه و ضیق آن و تعیین مصب آن و خروجی و ورودی آن به دست خود جاعلان است، اما اگر خیار تخلف شرط بود او هم مانند خیارات شرعی, داخل در حریم بحث است, آنجا ممکن است که بحث به دست خود جاعل باشد و بگوید الا و لابد من به عین کار دارم که اگر عین تلف شد دیگر خیاری نیست یا تصریح کند که اگر عینم تلف شود من خیار دارم، چون عقد باقی است، این سعه و ضیق جعل به دست جاعلان است، اما در مسئله خیار تخلف شرط; نظیر خیارهایی که شارع آورده اینها محور بحث است.
عدم تصریح ادله لفظی بر وجوب ردّ دال بر تعلق خیار به عقد
اقسام چهارگانه در مقام تصویر در بحث قبل گذشت، اما کدام در شریعت آمده و کدام نیامده؟ گوشهای از بحث در مبحث دیروز گذشت که جریان «وجب البیع» در خیار حیوان و خیار مجلس آمده، اما آنچه که امروز که حرف نهایی است طرح میشود این است که عنوان خیار در بعضی از نصوص آمده مثل خیار مجلس، مثل خیار حیوان و امثال ذلک آمده و عنوان رد اصلاً نیامده تا ما بگوییم که عنوان رد ظهور دارد در اینکه خیار حق متعلق به عین است، چرا؟ برای اینکه شما همه این اقسام چهاردهگانه خیار را اعم از منصوص و غیر منصوص که بررسی کنید در هیچکدام از این اقسام چهاردهگانه عنوان رد نیست، فقط در مسئله خیار عیب, رد است که آنجا هم «بالاتفاق» اگر کالا تلف شود خیار ساقط است؛ یعنی رد ساقط است و أرش مطرح است. در خیار عیب نه تنها تلف; بلکه اگر دگرگونی در عین رخ دهد «حق الرد» ساقط است و متعیّن در أرش است. در خیار عیب دارد که اگر «حَدَثَ فِیهِ حَادِثَةٌ» یا تلف شود رد ساقط است فقط أرش میماند، پس عنوان رد در ادلّه خیارات اصلاً نیامده یک، در خصوص خیار عیب آمده دو، آن هم در خیار عیب همه قولی است که جملگی برآنند که اگر تلف شود «حق الرد» ساقط است این سه; بالاتر از تلف یک حادثهای در عین پیش بیاید که وصفی از اوصاف او را از دستش بگیرد «حق الرد» ساقط است. بنابراین آنجایی که عنوان رد آمده به عنوان نفی است؛ یعنی کسی در اینجا حق رد ندارد و بالاتر از تلف مسئله «حَدَثَ فِیهِ حَادِثَةٌ» هم مانع از تلف است، پس ما عنوان رد نداریم، بلکه عنوان خیار در همان سه روایت داریم.
شواهد مستفاد از ادله لفظی دال بر تعلق خیار به عقد
آنچه که تثبیت میکند که این خیار حقی است متعلق به عقد نه متعلق به عین, یک گوشه از گوشههایی که مربوط به این تأیید است در بحث قبل گذشت - در همان خیار مجلسی که خواندیم - آنجا روایت پنجم این بود: «فَإِذَا افْتَرَقَا وَجَبَ الْبَیْعُ» بیع؛ یعنی عقد، معلوم میشود که تا خیار هست عقد متزلزل است، وقتی خیار ساقط شد عقد ثابت است، کاری به «معقود علیه» ندارد، کاری به عین ندارد که اگر عین تلف شد خیار از بین برود و اگر عین باقی است خیار باقی باشد اینچنین نیست; بلکه معیار تزلزل عقد و ثبات عقد است، پس معلوم میشود خیار حقی است متعلق به عقد، این در بحث قبل که روایت پنجم همان باب اول بود گذشت. در خیار حیوان مشابه این تعبیر آمده که اگر سه روز گذشت «وجب الشراع»، شراع در برابر بیع است که مربوط به عقد است؛ یعنی «ثبت الشراع». در قسمتهای دیگر مثل بیع خیاری و مانند آن آمده که اگر او تأخیر کرد «فَلَا بَیْعَ» «فلا بیع»؛ یعنی عقد؛ یعنی عقدی که بستند دیگر عقدی در کار نیست، معلوم میشود که ثبوت و سقوط درباره عقد است، معلوم میشود خیار حقی است متعلق به عقد، نه متعلق به عین. پس اگر خیار تأسیسی بود چه اینکه هست، مستفاد از نصوص خیار این است که خیار حقی است متعلق به عقد.
ناتمامی نقد محقق انصاری ره بر اصحاب در تعریف خیار به « ملک فسخ العقد»
از اینجا نقد مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) نسبت به کلمات اصحاب معلوم میشود وارد نیست؛ مرحوم شیخ اول فرمودند که آنچه که در کلمات فقها(رضوان الله علیهم) هست این است که خیار «ملک فسخ العقد» است، بعد فرمود این اصطلاح متأخرین است دلیل نیست بر اینکه مراد از روایات همین باشد; زیرا در روایات که وارد نشده است. نقدی که مرحوم آقای نائینی و امثال آقای نائینی نسبت به مرحوم شیخ دارند این است که این علما اصطلاح جدیدی ندارند. عصاره فرمایش علما برداشت از همین نصوص است یک، چه اینکه قدما هم همین تعبیر را دارند دو، قدمایی که به اصل صدور این روایات نزدیکاند آنها هم خیار را «ملک فسخ العقد» دانستند. بنابراین این اصطلاح خاص در برابر دلیل شرعی نیست; برای اینکه مستفاد از نصوص همین است، شواهد هم همین را تأیید میکند و قدما هم همین را میگفتند، پس چیز بیگانهای نیست، پس خیار «ملک فسخ العقد» است. ما دو چیز نداریم که خیار دو حقیقت داشته باشد و یک حقیقت آن بنا بر مبنایی «ملک فسخ العقد» باشد و یک حقیقت آن بر مبنای دیگران حق «رد العین» باشد که مثلاً ما دو چیز داشته باشیم، دو چیز نیست، همان «ملک فسخ العقد» است برای رسیدن به عین و اینچنین نیست که یک حق جداگانهای باشد و به عین تعلق گرفته باشد.
ناتمامی نقض دلیل با تصریح ادله لفظی بر جواز ردّ در عقود جایز
مطلب بعدی آن است که اگر در بعضی از ادلّه ثابت شده باشد که اینجا طرفین یا «احد الطرفین» میتوانند عین را رد و استرداد کنند، اگر یک چنین چیزی وارد شد و بازگشت آن به این نبود که حق فسخ دارد و میتواند عقد را به هم بزند و مستقیماً به خود عین توجه کرد آن دیگر رد حقی نیست، بلکه رد حکمی است. اوایل در طلیعه بحث خیارات آنجا مشخص فرمودند که رد کردن و به هم زدن این دو گونه است: یک به هم زدن حقی است، یک به هم زدن حکمی؛ به هم زدن حکمی در عقود جائزه است، اگر کسی مالی را به دیگری هبه کرد میتواند از او پس بگیرد، هبه اینطور است، عاریه اینطور است، امانت اینطور است، وکالت اینطور است اینها عقود جائزه هستند. در عقود جائزه طرف حق دارد که این را به هم بزند، اما این حکم شرعی است نه حق در حقیقت و ما اگر تعبیر به حکم کردیم, باید توجه کنیم که منظور حکم شارع است به اینکه شما میتوانید این را به هم بزنید، ید آن طرف هم ید ضمان نیست؛ مالی را به او دادید حالا شرایطی دارد اگر هبه «ذی رحم» نباشد اگر مثلاً هبه معوضه نباشد بالأخره میشود پس گرفت. اینکه عقد هبه، عقد وکالت، عقد عاریه، عقد ودیعه، اینها را میشود به هم زد این حکم شرعی است نه حق و این عقد، عقد جائز است نه اینکه این عقد لازم است و شما یک حقی را متوجه او کردید و به وسیله این حق آن عقد را متزلزل کرده باشید اینطور نیست; بلکه این حکم است که ما دو جور عقد داریم: یک عقد لازم داریم مثل بیع و یک عقد جائز داریم مثل وکالت، مثل هبه و مانند آن. این حکم شرعی است نه حق، به دلیل اینکه قابل نقل نیست، به دلیل اینکه قابل مصالحه نیست، به دلیل اینکه قابل فروش نیست، به دلیل اینکه قابل ارث نیست، اگر حق باشد بالأخره باید این آثار را داشته باشد. حق آن است که قابل اسقاط باشد، کسی نمیتواند بگوید که من این مالی که هبه کردهام آن جواز استرداد را ساقط کردم; زیرا به دست واهب نیست، هبه عقد جائز است و شارع مقدس گفته این جائز است هر وقت خواستی میتوانی پس بگیری، شخص میتواند مال را پس نگیرد، اما نمیتواند بگوید این عقد هبه را که رجوع به آن جائز است من جواز آن را ساقط کردم، این به دست شرع است و شارع این را عقد جائز کرده، شما چه کار میخواهید کنید؟ این جواز قابل اسقاط نیست، پس معلوم میشود حکم شرعی است نه حق، این جواز قابل مصالحه نیست، این جواز قابل معامله نیست، این جواز قابل ارث نیست، معلوم میشود حق نیست و حکم است. اگر در جایی عنوان رد آمده باشد و بازگشت آن به «ملک فسخ العقد» نباشد این دیگر خیار نیست، این حکم شرعی است و از بحث رأساً بیرون است.
پرسش: فرمایشی که شما کردید قسم سوم که جواز حکمی هم باشد اضافه به بیع میشود.
پاسخ: نه، با بیع که جواز حکمی ندارد، جواز حقی میآید نه جواز حکمی. اگر یک وقتی یک جایی رد بیاید که ما نداریم این حکم است و ما چنین چیزی نداریم و این را هم هیچکس نگفته که قابل اسقاط نیست، قابل معامله نیست، قابل مصالحه نیست، قابل ارث نیست این را که نمیگویند که میگویند اگر هست این احکام چهارگانه را داراست معلوم میشود حق است نه حکم، اگر حق است به عقد برمیگردد، برای اینکه این دو سه شواهد که در روایت دارد که «فَإِذَا افْتَرَقَا وَجَبَ الْبَیْعُ» یا با گذشت سه روز «وَجَبَ الشِّرَاءُ» یا اگر آن شرایط حاصل نشد «فَلَا بَیْعَ» ثبوت و سقوط آنها براساس محور عقد است و معلوم میشود خیار حقی است متوجه به عقد، نه متوجه به عین. بنابراین اگر یک چنین چیزی وارد شده باشد که وارد نشد، آن رد حکمی است نه رد حقی و رأساً از بحث بیرون است، پس ماییم و این تحلیل روایات.
بررسی استفاده از استصحاب بر فرض نبود اماره بر تعلق خیار به عقد
حالا اگر از امارات نتوانستیم استفاده کنیم که خیار «ملک فسخ العقد» است و متوجه به عقد است و این عین تلف شد، مادامی که عین هست ما یقین داریم خیار هست; حالا وقتی عین تلف شد شک میکنیم که آیا این خیار باقی است یا نه; زیرا اگر این خیار متوجه عقد باشد باقی است، متوجه عین باشد از بین رفته، بنابراین شک عارض میشود. قبل از تلف ما یقین داشتیم که خیار هست، بعد از تلف شک داریم که آیا خیار هست یا نه و منشأ شک هم آن است که اگر متعلق این حق عقد باشد، چون عقد ثابت است، خیار ثابت است و اگر متعلق این عقد عین باشد، چون عین از بین رفته خیار از بین رفته; البته این بعد از اغماض از آن است که اگر هم متعلق به عین باشد به مالیت عین است نه به خصوصیت عین؛ لذا با تلف عین هم خیار ساقط نمیشود، حالا بر فرض که به خصوص عین باشد که با تلف عین ساقط شود، چون ما نمیدانیم که متعلقش این است یا آن؛ لذا شک میکنیم.
تقویت دیدگاه محقق نائینی ره در استفاده از استصحاب بر تعلق خیار به عقد
مرحوم شیخ در استصحاب به صورت جزم سخن نگفت، مرحوم آقا سید محمد کاظم به صورت جزم سخن نگفت، مرحوم آخوند هم که در طلیعه امر بر استصحاب مرحوم شیخ نقدی داشت که آن فرد ساقط شد کلی را بخواهید استصحاب بکنید میشود مُثْبِت لوازم عقلی; در حالی که اصل, قدرت اثبات لوازم عقلی را ندارد. اما این راهی که مرحوم آقای نائینی و امثال ایشان طی کردند این است میفرمایند اشکالی که مرحوم آقا سید محمد کاظم و بزرگان دیگر دارند میگویند این از باب شک در مقتضی است ما نمیدانیم که این خیار اقتضای بقا دارد یا ندارد; ایشان فرمودند شک در مقتضی نیست، شک در مقتضی آن است که بدون هیچ عارضهای ما در قدرت بقای او شک داریم چراغی است - از سابق مثال میزدند - یا لامپی است که دارد روشن میشود یا چراغی است که افروخته است ما اصلاً نمیدانیم روغن آن چقدر است و نفت آن چقدر است، چون نمیدانیم روغن آن چقدر است و نفت آن چقدر است الآن شک داریم که چراغ روشن است یا خاموش شده که این را شک در مقتضی میگویند، شک در مانع آن است که این چراغ روغنش تا صبح برای روشن کردن کافی است، ما نمیدانیم یک بادی آمده این را خاموش کرده یا نه، یک کسی آمده این را خاموش کرده یا نه، این شک در رافع شک در مانع و مانند آن است. با شک در مقتضی برخیها مثل مرحوم شیخ و اینها در جریان استصحاب نقدی دارند فرمایش مرحوم آقای نائینی این است که شک در مقتضی نیست. این خیار حقی است متعلق به عقد هیچ حادثهای اگر پیش نیاید این همچنان هست حالا افتاد و شکست، این «شکستن» یک مانعی پیش آمد، یک رافعی پیش آمد، یک دافعی پیش آمد که ما شک کردیم که آیا هست یا نه، اگر این حادثه پیش نمیآمد ما شک نداشتیم، خیار یک امری است بقادار و متعلق به عقد، عقد هم باقی است، شک در مقتضی نیست؛ شک در این است که آیا این حادثهای که پدید آمد جلوی تأثیر او را میگیرد و او را خاموش میکند یا نه؟ ما شک در این داریم، یک وقت است شک داریم در وجود و حدوث رافع، یک وقت شک داریم در رافعیت شیء موجود; یک وقتی ما شک داریم که اصلاً نسیمی وزید یا نه؟ یک وقتی شک داریم این بادی که آمد چراغ را خاموش کرد یا نه؟ شک در وجود مانع یا مانعیت شیء موجود؛ اینجا این تلف که پیش آمد یک وقت حالا شک داریم که تلف شد یا نه؟ یک وقتی نه یقین داریم تلف شد؛ ولی شک داریم که آیا تلف مانع بقای خیار است یا نه؟ میگوییم این خیار ذاتاً اقتضای بقا داشت، اگر این تلف نبود که شما شک نمیکردید پس بازگشت شک شما به شک در رافع و مانع و امثال ذلک است و شک در مقتضی نیست. بنابراین بر فرض دست ما از امارات کوتاه باشد به اصل برسیم جا برای استصحاب هست؛ ولی نوبت به استصحاب نمیرسد، امارات «عند التحلیل» خیار را ساقط میکند.
حکم به عدم سقوط خیار با تلف عین در نظر نهایی
بنابراین ما دو مبنا داشته باشیم در فقه که بعضیها بگویند خیار حقی است متعلق به عقد و بعضی بگویند حقی است متعلق به عین, اینچنین نیست، «عند التحلیل»ی که مرحوم آقای نائینی و امثال ایشان دارند این است که کلاً خیار حقی است متعلق به عقد; منتها چون این حق «طریق الی العین» است سخن از رد و استرداد است و توجه هم داشته باشند به اینکه رد و استرداد متوجه به مالیت مال است که اگر مال تلف شد باز «حق الرد» هست، «حق الاسترداد» هست، چون مالیت که از بین نمیرود، بلکه مال از بین میرود. «فتحصل» که فرمایش مرحوم علامه در قواعد که فرمود: «لا یسقط الخیار بتلف العین» این حق است، آن دو مورد هم که مرحوم شیخ فرمودند، خود مرحوم شیخ هم قبول دارد که اینها تخصصاً خارج هستند نه تخصیصاً.
موضوع:تفسیر آیات 2 تا 7 سوره فاطر
مَا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا وَمَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ لَهُ مِن بَعْدِهِ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (2 یَا أَیُّهَا النَّاسُ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ هَلْ مِنْ خَالِقٍ غَیْرُ اللَّهِ یَرْزُقُکُم مِنَ السَّماءِ وَالْأَرْضِ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ فَأَنَّی تُؤْفَکُونَ (3) وَإِن یُکَذِّبُوکَ فَقَدْ کُذِّبَتْ رُسُلٌ مِن قَبْلِکَ وَإِلَی اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ (4) یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَلاَ تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا وَلاَ یَغُرَّنَّکُم بِاللَّهِ الْغَرُورُ (5) إِنَّ الشَّیْطَانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوّاً إِنَّمَا یَدْعُوا حِزْبَهُ لِیَکُونُوا مِنْ أَصْحَابِ السَّعِیرِ (6) الَّذِینَ کَفَرُوا لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ وَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ کَبِیرٌ (7))
اوصاف مذکور در آیات محلّ بحث, دال بر ضرورت حمد
سوره مبارکه «فاطر» با حمد الهی شروع شد گرچه در مکه نازل شد و عناصر محوری سوَر مکّی اصول دین است لکن چون مصدّر به حمد است معلوم میشود که بسیاری از این اوصافی که در آیات بعد آمده برای تبیین ضرورت حمد است گرچه دلیل توحید هم است ولی حدّ وسط برهانِ حمد است الْحَمْدُ لِلَّهِ فَاطِرِ السَّماوَاتِ (1)[1] همانطوری که فاطر و جاعل و خالق و رازق (این اسمای حسنا) دلیل بر توحیدند ولی حدود وسطا هستند برای برهان حمد, آنچه حدّ وسط برهان حمد است میتواند حدّ وسط برهان توحید هم باشد, اگر گفته شد که فاطر و جاعل و نیز خالق و رازق حدود وسطا هستند برای محمود بودن حقتعالی, برای آن است که این سوره با حمد الهی شروع شد.
اطلاق قدرت الهی, دال بر عدم توانایی بر تغییر ارسال و امساک آن
مطلب بعدی آن است که در پایان آیه اول, قدرت مطلقه خدا را ذکر فرمود که إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ در آیه دوم, اثر این قدرت مطلق را ذکر میکند میفرماید چون قدرت ذات اقدس الهی مطلق است چیزی را که او امساک بکند کسی نمیتواند ارسال بکند, چیزی را که او ارسال بکند کسی نمیتواند امساک بکند, اگر فرمود اگر فتح کرد و ارسال کرد کسی نمیتواند در برابر فتح او امساک کند یا اگر امساک کرد کسی نمیتواند در برابر امساک او ارسال کند برای اینکه او قدرت مطلق است و آن قدرت مطلقه با عزیز و حکیم تتمیم شده است.
1) فاطر/سوره35، آیه1.
امساک و ارسال تحت پوشش رحمت رحمانیه مطلقه خدا
مطلب بعدی آن است که آنچه مدبّر اصلی این عالَم است رحمت رحمانیه و رحمت مطلقه است که وَرَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ (1)آن رحمت مطلقه که دارد تدبیر میکند گاهی امساک میکند گاهی ارسال, گاهی میدهد گاهی نمیدهد, گاهی کم میدهد گاهی زیاد میدهد این امساک و ارسال هر دو زیر پوشش رحمت مطلقهاند.
قابل فرض نبودن تعطیل عالم از فیض خدا
رحمت مطلقه, تعطیلبردار نیست که ما بگوییم خدا بود و معطّل، این فرض ندارد که در مرحله بعد فیض شروع شده, اگر کسی توانست در عدم محض, فاصله بین خالق و خلقش را تصور بکند او آزاد است ولی فرض ندارد در عدم محض بگوییم خدا بود بعد مدتی صبر کرد خب مدت, زمان و مانند آن فیض اوست بگوییم فعلاً مصلحت نیست بعداً مصلحت است خودِ فعلاً و مصلحت, فعل اوست فعلاً مفسده دارد خب فعلاً و مفسده همه موجودند و فعل او هستند. فرض ندارد که تعطیل محض باشد اگر کسی توانست فرض بکند در انتخاب آزاد است چون در عدم محض نه معیّت فرض دارد نه تقدّم فرض دارد نه تأخّر فرض دارد, بنابراین تعطیل عالَم از فیض خدا این فرض ندارد همانطوری که فیض خدا ابدی است و کسی که وارد بهشت شد برای ابد میماند قیامت برای ابد هست اینطور نیست که قیامت و بهشت محدودهای داشته باشند و بعد از مدتی از بین بروند ابدی هستند منتها ابدی بالعرض, آن ابدی بالعرض به ابدی بالذّات متّکی است اگر فیض خدا مثل ارواح انبیا, ارواح اولیا اینها هم ازلی بالعرض باشند چون به ازلی بالذّات متّکی هستند هیچ محذوری ندارد. اصل تعطیل عالَم فرض ندارد, اگر کسی توانست فرض بکند خب در انتخاب راه آزاد است. تعطیلِ عالَم, تعطیل فیض فرض ندارد.
1) اعراف/سوره7، آیه156.
فرض داشتن امساک فیض و مطابق رحمت بودن آن
اما امساک فیض فرض دارد خدایی که دارد تدبیر میکند به بعضیها میدهد به بعضیها نمیدهد. شرح این از بیان نورانی حضرت ابیابراهیم امام کاظم(سلام الله علیه) است که مرحوم صدوق در کتاب شریف توحید از وجود مبارک امام کاظم(سلام الله علیه) روایت میکند که از آن حضرت سؤال کردند جواد یعنی چه؟ فرمود اگر منظورتان از جواد در جهان امکانی است مثلاً انسانِ جواد کیست؟ آنکه حقوق واجب را اَدا بکند او جواد است اگر کسی حقوق واجب را ادا کرده است مسائل مالیاش را ادا کرد تکالیفش را انجام داد «هو الجواد» اما اگر منظورتان درباره ذات اقدس الهی است که از اسمای فعلیه خدا این است که او جواد است «فهو الجواد إن أعطی و هو الجواد إن مَنَع»
[3]او اگر بدهد جود است ندهد هم جود است زیرا آنجا که نمیدهد مصلحت است آآنجا که نمیدهد حکمت است آنجا که نمیدهد آزمون الهی است که حکمت است پس یک وقت خدا دارد تدبیر میکند تدبیر عالَم, افاضه عالم با رحمت رحمانیه اوست آن رحمت رحمانیه گاهی اقتضا میکند امساک فیض را, گاهی مقتضی ارسال فیض است «فهو الجواد إن أعطیٰ و هو الجواد إن مَنَع» یک وقت - معاذ الله - دستبسته است تعطیل است کاری انجام نمیدهد چنین چیزی فرض ندارد.
مهندسی رحمانیت مطلقه قبل از ارسال و امساک فیض
بنابراین این امساک و ارسالی که در این آیه دوم است به رهبری رحمانیت مطلقه است رحمانیت مطلقه نقشه میکشد پیشاپیش، در بعضی از موارد ارسال است در بعضی از موارد امساک است هر دو زیرمجموعه رحمت رحمانیهاند آنجا که ارسال است رحمت رحمانیه است آنجا که امساک است آنجا هم رحمت رحمانیه است.
تبیین چگونگی سبقت رحمت الهی بر غضب او
لذا رحمت رحمانیه تعطیلبردار نیست «سبقت رحمته غضبه»
[4]این هم بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) است که در صحیفه عرض کرد «أنت الّذی تَسعی رحمته أمام غضبه» [5]ای خدایی که رحمت او پیش از غضب او نه بیش, پیش از غضب او محقّق میشود نقشه میکشد مهندسی میکند راهنمایی میکند بعد غضب سازماندهی میشود «أنت الّذی تَسعی رحمته أمام غضبه» هر جا خدا خواست غضب بکند پیشاپیش رحمت میرود ترسیم میکند که چگونه غضب بشوند چقدر غضب بشوند که با رحمت الهی هماهنگ باشد.
نعمت بودن وجود جهنم در هندسه جهان خلقت
پرسش؟پاسخ: آن برای معرفت است نه برای عمل; در بخش عمل راهش همین است که «أنت الّذی تسعی رحمته أمام غضبه» لذا در سوره مبارکه «الرحمن» که اصلاً شمارش نعمتهای الهی است و اقرار گرفتن است نعمتهای خدا را میشمارد این نعمتها را که شمرد میفرماید: فَبِأَیِّ آلاَءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ به کدام یک از آلاء و نعمتهای الهی شما باور ندارید یکی از آن نعمتهای الهی جهنم است هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِی یُکَذِّبُ بِهَا الْمُجْرِمُونَ ٭ یَطُوفُونَ بَیْنَهَا وَبَیْنَ حَمِیمٍ آنٍ ٭ فَبِأَیِّ آلاَءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ (1)جهنم چقدر خوب است, عذاب چقدر خوب است این به به سوره مبارکه «الرحمن» است یعنی کلّ این نظام وقتی که انسان بخواهد این نظام را ترسیم کند به به بگوید, نظامی که جهنم نداشته باشد نظام ناقصی است خب این همه ظلم و کفر و آدمکشی و ترور و اینها هست یک حساب و کتابی در عالم نباشد خب همانطوری که خَلَقَ الْإِنسَانَ مِن صَلْصَالٍ, (2)یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَالْمَرْجَانُ, (3)کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ (4)[9]درباره تک تک این نعمتها میفرماید: فَبِأَیِّ آلاَءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ آنجا که فرمود: یُرْسَلُ عَلَیْکُمَا شُوَاظٌ مِن نَارٍ (5)فرمود: فَبِأَیِّ آلاَءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ; هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِی یُکَذِّبُ بِهَا الْمُجْرِمُونَ به به چه جای خوبی است وقتی انسان جهنم را تنها میبیند بله خب جای عذاب است ولی در نقشه عالَم، جهنم را میبیند میگوید بسیار جای خوبی است برای اینکه بالأخره تبهکار باید کیفر ببیند یا نبیند این همه آدمکشیها بالأخره باید روزی کیفر داده بشوند یا نشوند; لذا در کلّ عالَم, در نقشه عالم, جهنم جای بسیار خوبی است و آن کسی که جهنم و بهشت را در جای خود قرار داد همان کسی است که «تسعی رحمته امام غضبه».
مدیریت رحمت مطلقه عالم با اعطا و امساک
فتحصّل که رحمت مطلقه تعطیل ندارد (یک) رحمت مطلقه گاهی جود است به صورت اثبات, گاهی جود است به صورت نفی (دو) این جود اثباتی و جود نفیای به صورت ارسال و امساک در آمده, گاهی ارسال فیض است گاهی امساک فیض, اگر پدری, مادری به نوجوانش که اصرار میکند و با گریه از او موتور طلب می کند این اگر به او موتور بدهد رحمت نیست, این اگر به او موتور بدهد جود و بخشش نیست اگر به او ندهد جود و بخشش است چون مصلحت او نیست و هلاکت او را در بردارد «انّ مِن عبادی مَن لا یصلحه الاّ»
[11]کذا و کذا, بنابراین امساک در فیض معنا ندارد امساک رحمت مطلقه معنا ندارد اما همان رحمت مطلقه که دارد تدبیر میکند گاهی عطا میکند گاهی نمیکند این نحوه مدیریت است.
پرسش: با توجه به قرینه غضب, این رحمت, رحمت رحیمیه نیست؟
پاسخ: نه, برای این شخصی که عذاب برای اوست هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِی یُکَذِّبُ بِهَا الْمُجْرِمُونَ این رحمت رحیمیه نیست این رحمت رحمانیه است در برابر رحمت رحیمیه قرار دارد نه زیرمجموعه رحمت رحیمیه باشد.
پرسش: اگر فیض خدا ازلی باشد تعدّد قدما نیست؟
پاسخ: نه, پس برای چه بالعرض گفته شد, فیض خدا ابدی است تعدّد قدما لازم نیست ابدی بالعرض یعنی بالعرض یعنی فیض اوست.
پرسش: حالا اگر ابدی باشد؟
پاسخ: ابدی و ازلی فرق ندارد ابدی بالعرض با ازلی بالعرض هر دو فیض اوست تابع اوست, سایه اوست, ظلّ اوست, مگر ابدی بالعرض چیزی از خود دارد عَبْداً مَّمْلُوکاً لَا یَقْدِرُ عَلَی شَیْءٍ (1)ازلی بالعرض هم همینطور است تعطیل فیض فرض ندارد که بگوییم معطّل بود, عدم محض جلو و دنبال ندارد نه چیزی با خداست برای اینکه چیزی در عالَم نیست عدم محض است, مثلاً بگوییم مدتی تعطیل بود بعد فیض شد خب مدّت, فیض اوست بگوییم اینجا فیض ندارد قدری صبر کرده خب یک قدری, بُعد میخواهد, فاصله میخواهد, درجه میخواهد, مرتبه میخواهد این فاصله یا درجه است یا مرتبه است یا زمان و زمین است بالأخره یک چیزی هست اگر هست, فیض اوست. فرض ندارد که تعطیل محض شده باشد تعطیل محض فرض ندارد حالا اگر کسی توانست فرض بکند آزاد است.
1) نحل/سوره16، آیه75.
ترغیب به ذکر خدا بعد از بیان اوصاف کمالی او
بعد از اینکه حکمت نظری تمام شد نوبت به حکمت عملی میرسد حکمت عملی این است که حالا که معلوم شد او فاطر است او جاعل است او رازق است او خالق است به یاد نعمتهای او باشید, این به یاد نعمتهای او باشید ترغیب به ذکر و فکر و شکر، اینها حکمت عملی است یعنی کارهاست, اوصاف است, عقاید است, اخلاق است که انسان باید انجام بدهد یَا أَیُّهَا النَّاس اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ گاهی میفرماید: اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ (1)[13] اینها کسانی هستند که یا «خوفاً من النار» یا «شوقاً الی الجنّة» خدا را عبادت میکنند گاهی برتر از اینها نمیفرماید به یاد نعمت من باشید میفرماید: فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ (2)[14] آن دیگر سخن از «خوفاً من النار» و «شوقاً الی الجنّة» نیست این همان بیان نورانی اهل بیت(علیهم السلام) است که هم از حضرت امیر آمده است هم از امام صادق(سلام الله علیهما) که عدهای حبّاً عبادت میکنند, شکراً عبادت میکنند نه «خوفاً من النار» نه «شوقاً الی الجنّة» اگر آنها به یاد باشند به یاد مُنعماند دیگران که اوساط اهل ایماناند به یاد نعمتهای منعماند پس اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ برای اوساط اهل ایمان است فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ برای اوحدی اهل ایمان است ولی بالأخره فرمود خالق اوست, رازق اوست, به یاد خلقت او و به یاد نعمت او باشید و در همین راه صرف کنید.
عدم تعارض خروج انسان غیر حامد از انسانیت با حمد بهائم
در بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) که فرمود اگر کسی حمد نکند از حدّ انسانیت خارج میشود به حدّ بهیمیت درست است بهیمه هم حمد میکند, پایینتر از بهیمه, گیاه هم حمد میکند, پایینتر از گیاه, جماد هم حمد میکند بر اساس آیه سوره مبارکه «اسراء» که إِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ (1)[17] اما بهیمه حمد حیوانی میکند نه حمد انسانی, حمد انسانی این است که «صرف کلّ نعمة فی موضعها» برای حیوان موضع ندارد او غصب و حلال و حرام ندارد او علف سبز را میخورد حالا چه حلال چه حرام; اینچنین نیست که حالا اگر کسی باغ سبزی را نشان حماری داد این حمار بگوید برای صاحب من نیست اینطور نیست برای او علفِ سبز, غذاست چه حلال چه حرام; کسی که حلال و حرام ندارد آن حمد انسانی را ندارد گرچه حمد تکوینی حیوانی را دارد از حیوان پَستتر بشود حمد گیاه و نبات را دارد.
مأموریت پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به صبر مثل سایر انبیا بر عدم پذیرش کلام او فرمود این درباره توحید است و محمود بودن خدا, اعتقاد به توحید یک بحث است, حمد خدا یک بحث دیگر است بعد از بیان حکمت نظری که غیر از خدا احدی نیست ما را به حکمت عملی دعوت کردند که اعتقاد از یک سو, تخلّق از سوی دیگر, عمل از سوی سوم, بعد نوبت به رسالت میرسد میفرماید: وَإِن یُکَذِّبُوکَ اگر اینها حرف تو را که پیامبری نپذیرفتند قبلاً هم همین طور بود اینطور نبود که هر پیامبری که بیاید فوراً حرف او را قبول بکنند آنها هم صبر کردند تو هم فَاصْبِرْ کَمَا صَبَرَ أُوْلُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ, (2)وَإِن یُکَذِّبُوکَ فَقَدْ کُذِّبَتْ رُسُلٌ مِن قَبْلِکَ آنها با بردباری حل کردند اینکه در قرآن فرمود: وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ کذا و کذا, نام انبیا را میبرند بعد فقط نام مبارک حضرت یونس را که میبرند فرمود: وَلاَ تَکُن کَصَاحِبِ الْحُوتِ (3)[19] برای همین است وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ إِبْرَاهِیمَ, (4)وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ مُوسَی, (5)وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ کذا و کذا همین است اما فرمود: وَلاَ تَکُن کَصَاحِبِ الْحُوتِ مثل یونس نباش که مسئولیت را موقتاً ترک کنی.
معاد ظرف ظهور بطلان مدعیان منکر دعوت پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
در همه موارد سخن از تأسّی به سیرهای است که انبیا به آن سیره موفق بودند نه تأسّی به خود انبیا فَقَدْ کُذِّبَتْ رُسُلٌ مِن قَبْلِکَولی اینچنین نیست که هر کسی در عالَم هر حرفی بزند بالأخره این مکتبهای گوناگون, آرای گوناگون, اندیشههای گوناگون روزی حق و باطلش روشن میشود این از متقنترین ادله معاد است برای اینکه میبینید این مکتبها و ملل و نِحَل فراواناند همه اینها مدّعیاند که حق با آنهاست بالأخره جایی باید باشد, روزی باید باشد که روشن بشود حق با چه کسی است اگر چنین روزی نباشد که عالَم لغو و باطل است حالا گذشته از آن مسائل عملی که عدهای ظلم میکنند باید به کیفرشان برسند عدهای عادلاند باید به پاداششان راه یابند مسائل حق و باطل مکتبها هم بالأخره باید تکلیفش روشن بشود روزی بالأخره باید بیاید معلوم بشود این هفتاد و دو ملت حق با کدام یک از اینهاست فرمود بالأخره روزی میرسد که مرجع امور است حق روشن میشود (یک) و آنها که پیروان حق بودند بهشتیاند (دو) آنها که منکران حق بودند یا مدبران از حق بودند دوزخیاند (سه).
مأموریت پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به پیروی از مکتب هدایتی انبیای گذشته نه خود آنها
پرسش: بر اساس اتحاد عامل و معمول تأسّی به سیره انبیا یعنی تأسّی به خود انبیا؟
پاسخ: نه, عامل و عمل غیر از آن عقیده است این مکتبی است که انبیا مطابق آن مکتب عمل کردند تو هم برابر آن مکتب عمل بکن لذا فرمود: فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ (1)[22] نه «بهم اقتده» اصلِ دین را خدا نازل کرد به انبیا آموخت این هدایت الهی است, انبیا به این هدایت آشنا شدند و عمل کردند اصلِ دین, حق است «مما لا ریب فیه» این برنامه انبیاست تو هم به همین برنامه عمل بکن نه به آنها اقتدا بکن فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ نه «بهم اقتده». در آیه پنج فرمود: یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَلاَ تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا وَلاَ یَغُرَّنَّکُم بِاللَّهِ الْغَرُورُ.
1) انعام/سوره6، آیه90.
هشدار قرآن به دو مانع یادآوری قیامت
بعد از اینکه فرمود به ذکر و فکر و شکر نعمتهای الهی باشید و خوب بیندیشید, موحّد باشید, حامد باشید و به دستور رهبران الهی عمل کنید فرمود وَعد الهی حق است قیامت حق است دو چیز شما را از قیامت باز میدارد: یکی سرگرمی این دنیای با زرق و برق, دوم آن دشمن سوگند یاد کرده که در تلاش و کوشش برای فریب شماست.
شبهه علمی و شهوت عملی, ابزار فریبندگی شیطان البته او مهمترین ابزاری که دارد همین ابزار دنیاست لکن شبهات علمی او هم سر جای خودش محفوظ است آن شبهات علمیِ او از سنخ فریبا بودن دنیا نیست او که - معاذ الله - شبهه علمی ایجاد میکند برای اینکه فریب بدهد از سنخ شهوت و غضب نیست که انسان را با دنیا فریب بدهد آن راه دیگری دارد او از هر دو راه استفاده میکند.
اِخبار قرآن به دشمنی شیطان با انسان و ضرورت پرهیز از او
فرمود حیات دنیا شما را فریب ندهد (یک) آن غَرور, کسی که مغرورکننده است فریبدهنده است فریبکار است یعنی شیطان، شما را نفریبد (دو) برهان مسئله هم در آیه شش است که إِنَّ الشَّیْطَانَ یعنی همین غَرور لَکُمْ عَدُوٌّ او دشمنِ سوگند یادکرده شماست شما هم او را به عنوان دشمن بشناسید و لاغیر فَاتَّخِذُوهُ عَدُوّاً تلاش و کوشش او این است که پیروان خود را با خود مستقیماً به جهنم ببرد إِنَّمَا یَدْعُوا حِزْبَهُتا همه اینها جزء اصحاب آتش افروخته باشند.
نوآوری دین در تبیین دو مغالطه پیشِ روی انسان
دو مطلب است که برای همه ما مهم است که در بحث دیروز اشاره شد این دو مطلب حرفهای نوی انبیاست از سنخ مغالطات علمی نیست که این سیزده قسم مغالطهای که چهار هزار سال رواج دارد چند قسم اش مغالطه لفظی و چند قسم اش مغالطه معنوی است که در کتابهای منطق خواندید این مغالطات در بحثهای اندیشه و معرفت هست اما یک نوع مغالطه است که فقط این را انبیا بیان کردند جای دیگر نیست.
مغالطه اول: بیان علی(علیه السلام) به نفوذ شیطان و تخلیه هویتی او
آن این است که شیطان گاهی در انسان نفوذ میکند تنها شستشوی مغزی نیست شستشوی هویّتی است ما را میگیرد کجا میبرد روشن نیست در قبضه خودش نگه میدارد کلّ این درون را از هویّت انسانی ما خالی میکند (یک) خودش با ابزار و جنودش وارد حیثیت ما میشوند (دو) ما میشویم انساننما (سه) شیطانِ واقعی (چهار) و خودمان را گُم میکنیم خیال میکنیم ما, ما هستیم (پنج) این حرف, تازه است یعنی فصل مقوِّم ما ابلیس میشود اگر سؤال بکنی «هذا الرجل من هو» نمیشود گفت «حیوان ناطق» یا «انسان» این را نمیشود گفت; بلکه «ابلیس». این شیاطینالانس تشبیه نیست اینکه در قرآن کریم آمده شَیَاطِینَ الْإِنْسِ (1)[23]تشبیه نیست. این خطبه نورانی قبلاً هم چند بار خوانده شد خطبه هفتم نهجالبلاغه است. در برابر قُرب نوافل که مستحضرید خدای سبحان طبق آن روایتی که فریقین نقل کردند فرمود بنده من به وسیله نوافل به من نزدیک میشود تا از مُحب بودن به محبوب بودن منتقل بشود من محبّ او بشوم او محبوب من بشود, در مقام فعل نه در مقام ذات و نه در مقام صفت ذات, در فصل سوم یعنی مقام فعل «کنت سمعه کنت بصره کنت لسانه کنت یده کنت رِجله» [24]مجاری ادراکی و فعلیِ او را در آن حدیث شریف تبیین کرد. مشابه آن قُرب نوافل که خدا در مقام فعل, سمع و بصر انسان میشود این بیان نورانی حضرت امیر است در خطبه هفتم بعضی از بزرگان ما یعنی مرحوم آیت الله [سید عبدالله] شیرازی(رضوان الله علیه) بیت با برکت ایشان خدمت مهمّی به نهجالبلاغه کردند تمام نهجالبلاغه را یکجا جمع کردند چون مستحضرید که مرحوم سید رضی این جملههای با فصاحت و بلاغت هر نامه یا خطبه را ذکر کرده خطبهای که مثلاً سه صفحه بود ایشان یک صفحهاش را نقل کرده برای اینکه آن جملههای آهنگین و با فصاحتتر و با بلاغتتر بیشتر را انتخاب کرده، گذشته از اینکه نکاتی را هم رعایت کرده. در خطبه هفت وجود مبارک حضرت امیر اینچنین میفرماید, میفرماید: «اتَّخَذُوا الشَّیْطَانَ لِأَمْرِهِمْ مِلاکاً» برخی از پیروان شیطان میبینند هر چه شیطان میگوید انجام میدهند یعنی آنچه وسوسههای دورنی است «وَ اتَّخَذَهُمْ لَهُ أَشْرَاکاً» تعامل متقابلی است بین شیطان و این مردم, اینها تحت ولایت شیطان هستند (یک) شیطان هم اینها را دام خود, شریک خود قرار داد, حبل خود قرار داد (دو) وقتی که با وسوسه وارد حریم قلب اینها شد صبر کرد چه وقت قلب اینها باز میشود که وارد درون دل بشود, وقتی وارد درون دل شد آنجا لانه میکند, وقتی لانه کرد «فَبَاضَ»
1) انعام/سوره6، آیه112.
تخمگذاری میکند بیضه و تخم میگذارد این بیضهها و تخمها را میپروراند «وَ فَرَّخَ» فَرْخ یعنی جوجه, در مقتل سیّدالشهداء(سلام الله علیه) هست که وقتی سیّدالشهداء آمد کنار قبر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عرض کرد «أنا الحسین بن فاطمه فَرْخُک وابن فَرْخَتِک»
[25]همین است «فَبَاضَ وَ فَرَّخَ فِی صُدُورِهِمْ»
در درون اینها تخمگذاری کرده این تخمها را پرورانده شده جوجه, اینکه میبینید در هنگام نماز مرتب خاطرات میآید و میرود مثل جوجههایی که وارد اتاق شدند مرتب پر میکِشند آدم نمیتواند اینها را آرام کند همین است «فَبَاضَ وَ فَرَّخَ فِی صُدُورِهِمْ وَ دَبَّ وَ دَرَجَ» این دابّه ها در درون دل او با تدرّج, رفت و آمد فراوان دارند «وَ دَبَّ وَ دَرَجَ فِی حُجُورِهِمْ» حالا از درون به بیرون آمدند از راه چشم و گوش و دست و پا، همه اینها دارند در محدوده هویّت او میلولند.
شیطانِ انسی شدن، ثمره تخلیه هویتی انسان و بیان نمونهای از آن
آن وقت این شخص وقتی نگاه میکند با نگاه شیطانی نگاه میکند «فَنَظَر» شیطان «بِأَعْیُنِهِمْ وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِمْ» با زبان اینها حرف میزند با چشم اینها نگاه میکند «فَرَکِبَ بِهِمْ الزَّلَلَ وَ زَیَّن لَهُمُ الْخَطَلَ فِعْلَ مَنْ قَدْ شَرَکَهُ الشَّیْطانُ فی سُلْطَانِهِ وَ نَطَقَ بِالْبَاطِلِ عَلَی لِسَانِهِ» این تمام مجاری ادراکی این را گرفته اینها تشبیه نیست اگر قرآن فرمود یک عدّه شَیَاطِینَ الْإِنْسِ هستند یعنی این شستشوی هویّتی است نه مغزی, آن هویّتش را ذخیره کرده کجا برده معلوم نیست کلّ هستی او را شیطان پر کرده حالا آنکه حرف میزند شیطان است اینکه در آن خطبه همّام یعنی خطبه 193 نهجالبلاغه که حضرت فرمود: «هکذا تَصنَعُ المواعِظ» آن شخص اعتراض بیادبانه کرده که اگر موعظه اثر میکند پس چرا در شما اثر نکرد فرمود: «نَفَثَ الشیطان علی لِسانک» این شیطان است که در زبان تو حرف زده است.
مغالطهآمیز بودن وجود انسان تحت ولایت شیطان
این یک مغالطه است یعنی این شخص انسان نیست خیال میکند انسان است دیگران خیال میکنند انسان است ولی واقعاً انسان نیست فریب او را میخورند یک دانشمند در مغالطه, فریب موضوع و محمول ناآشنا را میخورد دیگران در بحثهای اجتماعی فریب این شخص را میخورند این واقعاً حیوان است, واقعاً ابلیس است (یک).
مغالطه دوم: جدّی پنداشتن بازی دنیا
مطلب دیگر و مغالطه دیگر این است که ما مجاز را حقیقت میدانیم, بالعرض را بالذّات میدانیم, بالتّبع را بالاصاله میدانیم این هم حرف انبیاست در جای دیگر خبری از این حرف نیست و آن این است که دنیا بالأخره زمینی هست, آسمانی هست, زندگی هست, زمین آیت حق است, آسمان آیت حق است, موجودات زمینی آیات حقاند, موجودات آسمانی آیات حقاند همه حق اند، آب حق است, هوا حق است, زمین حق است, معدن حق است اینها نعمتهای الهیاند که خدای سبحان اینها را آفرید اما حالا من باید این کار را بکنم نه شما, من باید جلو بیفتم نه شما, من باید به این لقب و نام, شهرت پیدا کنم نه شما, این واقعیت ندارد این میشود دنیا, دنیا همین است این بازیچه است ما خیال میکنیم درس و بحث ما, زندگی ما برای این است که به این عناوین برسیم به ما میگویند عظما, به ما میگویند کذا, ما جلو بیفتیم, نام ما را, عکس ما را, این میشود دنیا, وگرنه زمین، دنیا نیست آسمان دنیا نیست فرمود اینها آیات الهیاند ما خیال میکنیم اینها واقعیت دارند اینها مجازند نه حقیقت و ما این مجاز را حقیقت میپنداریم تمام تلاش و کوشش ما برای این است این هم یک مغالطه است مثل اینکه یک انسان حکیم وقتی به بازی بازیگران نگاه میکند میگوید بازی چیز خوبی است ورزش است تأمین سلامت است اما حالا سرمایه سنگین را برای ورزش صرف کردن, تمام عمر را برای بازی صرف کردن, بددهنی کردن, فحش دادن, دعوا کردن, بازی را حقیقت پنداشتن است خب بازی که ارزش این را ندارد اصلاً ورزش برای این است که آدم نشاط پیدا کند ورزش که اصل نیست ورزش برای تأمین سلامتی و نشاط است مجاز است آدم این مجاز را حقیقت حساب بکند میشود مغالطه.
تبیین مغالطهآمیز بودن مقاطع پنجگانه زندگی دنیا
در قرآن فرمود شما این پنج مقطع را که حساب میکنید این پنج مقطع: اول و وسط و آخر, آخر و وسط و اول همهاش بازی است این پنج مقطع را در سوره مبارکه «حدید» فرمود, فرمود: اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِینَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَتَکَاثُرٌ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ (1)نوجوانی یک نحو, جوانی یک نو, میانسالی یک نحو, شیخوخیت یک نحو فرتوتیت یک نحو, همین! در آیه بیست سوره مبارکه «حدید» فرمود: اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ (یک) وَلَهْوٌ (دو) وَزِینَةٌ (سه) وَتَفَاخُرٌ بَیْنَکُمْ (چهار) وَتَکَاثُرٌ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ (پنج) انسان در دوران کهنسالی نه میتواند خوب غذا بخورد, نه میتواند خوب بیاراید, نه میتواند خوب در جامعه سخنرانی بکند همه اینها از او گرفته شد فقط میگوید این مقدار مال دارم, این مقدار نوه دارم, این مقدار شئون داشتم یا دارم این میشود تکاثر که دوران فرتوتی است دوران شیخوخیت هم تکاثر است من باید جلو بیفتم, این بازیها, دوران نوجوانی و جوانی هم که معلوم است به تفاخر و به خوردن و به آشامیدن و به اجوفین رسیدن و اینهاست. این مراحل پنجگانه نشان میدهد که بازی است و اگر در بخشی از آیات دیگر، پنج مرحله نبود دو مرحله بود این منافات ندارد که این مراحل پنجگانه همه زیر پوشش این دو مرحلهاند در سوره مبارکه «عنکبوت» آیه 64 به جای اینکه بفرماید دنیا پنج مرحله است میفرماید بیش از دو رنگ نیست وَمَا هذِهِ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلَّا لَهْوٌ وَلَعِبٌهمهاش بازی است یا بازی توپ و فوتبال است یا بازی القاب و بازی عناوین و اینگونه از امور. در سوره مبارکه «انعام» هم مشابه همین بیان را دارد که آنجا هم فرمود جز بازی چیز دیگری نیست یعنی آیه 32 سوره مبارکه «انعام» این است که وَمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلَّا لَعِبٌ وَلَهْوٌ در سوره 47 هم که به نام مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است آنجا هم به لهو و لعب حصر کرده, (2)
بنابراین ما پنج مرحله نداریم اول و وسط و آخر, این بازی است.
توبیخ علی(علیه السلام) بر انسان فریبخورده مذمّتکننده دنیا
اگر کسی بازی را حقیقت بپندارد گرفتار مغالطه شد وگرنه در یکی از خطبههای نهجالبلاغه هست کسی در محضر حضرت امیر(سلام الله علیه) دنیا را مذمّت کرده حضرت فرمود: «أیّها الذامّ لدنیا» [28]ای کسی که دنیا را مذمّت کردی جایی بهتر از دنیا نیست این متجر اولیاست همه اولیا و انبیا و شهدا و صلحا و صدّیقین در همین دنیا به مقام رسیدند کجا را داری مذمّت میکنی؟! او بد نکرده او بیمارستان را به تو نشان داد, تیمارستان را به تو نشان داد, آسایشگاه را هم به تو نشان داد, قبرستان را هم به تو نشان داد او خلاف نکرده او فریب نداده تو فریب خوردی او چه کار باید بکند که نکرده او اینچنین نیست که تیمارستان را نشان نداده باشد, قبرستان را نشان نداده باشد, بیمارستان را نشان نداده باشد فقط بازار و پارک را نشان داده باشد او تو را فریب نداده تو فریب خوردی, میماند آن غَرور آن شیطان.
هشدار قرآن به آشتیناپذیری شیطان با انسان
فرمود شیطان دشمن شماست دشمن تکبُعدی، اینکه فرمود دشمن تکبُعدی است سرّش این است بالأخره انسان دشمنهایی دارد قابل مصالحه است اگر حیوان باشد, بالأخره میبینید گرگها, پلنگها ببرها حتی در خانهها تربیت میشوند بالأخره مقداری با بعضی آشنا میشوند کاری با آدم ندارند اما تنها دشمن دوستیناپذیر، شیطان است فرمود با او میخواهی چه کار بکنی با او فقط جنگ, اگر بخواهی صلح بکنی او تو را به بند میکشد با هم به جهنم میروید او اینچنین نیست که اگر صلح کردی کاری به تو نداشته باشد این از هر ماری بدتر است شما دیدید خیلیها هستند با مار زندگی کردند الآن هم دارند زندگی میکنند, با عقرب زندگی میکنند مگر نیست مگر در این رسانهها نمیبینید با مار زندگی میکنند, با عقرب زندگی میکنند, با پلنگ زندگی میکنند, با یوزپلنگ زندگی میکنند اما با شیطان نمیشود زندگی کرد فرمود تنها دشمن سوگند یاد کرده شما این است فقط باید با او بجنگید کمی که نَرم بشوید کنار بیایید آرام بشوید او بیشتر حمله میکند لذا فرمود: إِنَّمَا یَدْعُوا حِزْبَهُ لِیَکُونُوا مِنْ أَصْحَابِ السَّعِیرِ تنها هدف او همین است اگر او دسترسی داشته باشد یکسر شما را با خودش میبرد إِنَّ الشَّیْطَانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوّاً إِنَّمَا با إِنَّمَا ذکر کرده یک دشمن آشتیناپذیر هم اوست إِنَّمَا یَدْعُوا حِزْبَهُ لِیَکُونُوا مِنْ أَصْحَابِ السَّعِیرِ
موضوع: تفسیر آیات 5 تا 8 سوره فاطر
یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَلاَ تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا وَلاَ یَغُرَّنَّکُم بِاللَّهِ الْغَرُورُ (5 إِنَّ الشَّیْطَانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوّاً إِنَّمَا یَدْعُوا حِزْبَهُ لِیَکُونُوا مِنْ أَصْحَابِ السَّعِیرِ (6) الَّذِینَ کَفَرُوا لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ وَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ کَبِیرٌ (7) أَفَمَن زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً فَإِنَّ اللَّهَ یُضِلُّ مَن یَشَاءُ وَیَهْدِی مَن یَشَاءُ فَلاَ تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَرَاتٍ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِمَا یَصْنَعُونَ (8)) هشدار قرآن به حق بودن وعده خدا و فریبندگی دنیا و فریبکاری شیطان
در سوره مبارکه «فاطر» بعد از براهین توحید و تذکّر اجمالی نسبت به وحی و نبوّت و تذکر درباره معاد, فرمود انسان! وَعد الهی حق است یعنی شما با مرگ نمیپوسید بلکه از پوست به در میآیید و مهاجر و مسافر الی الله هستید و هر کسی مطابق عقاید و اخلاق و اعمال و رفتار و کردارش پاداش یا کیفر میبیند وعد الهی حق است. دنیا متاعِ فریب است این متاع, شما را گول نزند شیطان هم فریبکار است شما را مغرور نکند این دو عامل باعث انحراف انسان از مسیر سعادت است.
قرآن و عترت دو منبع معرفتی و میزان حق و باطل
مبحثی را ما در جلسه صبح داشتیم که هم مناسب با بحث دیروز ماست و هم ضروری هر روز ماست این غیر از مسئله تفسیر و مسائل علمی, مسائل کاربردی و مسائل روزانه ماست برای اینکه ما مسافریم بالأخره زشت و زیبا در کار ما هست باید اصلاح بشود. اصولی که همه ما پذیرفتیم و حق است یکی این است که قرآن و عترت, معیار معرفتی ما هستند (یک) میزان حق و باطل هستند (دو) این برای ما «لا ریب فیه» است.
تقسیم آیات و روایات به دو دسته و دشواری فهم یک دسته از آنها
مطلب دوم آن است که در قرآن و در روایات اهل بیت(علیهم السلام) دو دسته از عناوین هست یک دسته را تا حدودی میفهمیم و میتوانیم آنها را بر قرآن عرضه کنیم و به حسب دانشمان نتیجهگیری کنیم. گروه دوم, دسته دوم واقعاً دشوار است این یک جهاد مستمر میطلبد طبق اصل اول, قرآن و عترت که ثقلیناند معیارند, میزاناند که همه خواستههایمان, مسائل معرفتیمان را باید بر قرآن و عترت عرضه کنیم اگر حق بود بپذیریم و اگر نبود مضروب علی الجدار است این حرفی در آن نیست.
مصادیقی از مفاهیم قرآنی قابل فهم
اما عناوینی که از قرآن و روایات استفاده میشود دو دسته است یک دستهاش خیلی دشوار نیست مسئله حق و باطل است, صدق و کذب است, خیر و شرّ است, حُسن و قبح است, سعادت و شقاوت است و مانند آن, این عناوین در قرآن و روایات هست هم درک مفهوم اینها برای انسان تا حدودی آسان است هم بعضی از مصادیق آسان است هم فحص و بررسی خیلی دشوار نیست که ما بفهمیم چه چیزی حق است چه چیزی باطل است, چه چیزی خیر است, چه چیزی شرّ است, چه چیزی حَسن است, چه چیزی قبیح است, چه چیزی صدق است, چه چیزی کذب است, چه چیزی سعادت است, چه چیزی شقاوت است و مانند آن.
نمونههایی از عناوین قرآنی با فهم دشوار
اما گروه دوم و دسته دوم عناوینی هستند که واقعاً دشوار است قرآن کریم همانطوری که فرمود بعضی از کارها حق است بعضی از کارها باطل, بعضی از سخنان صدق است بعضی از سخنان کذب, بعضی از امور حَسن است بعضی از امور قبیح, بعضی از امور خیر است بعضی از امور شرّ و مانند آن, فرمود بعضیها زندهاند و بعضیها مُردهاند, بعضیها انساناند بعضیها حیواناند, بعضیها سالماند بعضیها مریضاند, بعضیها خواباند بعضیها بیدارند, بعضیها عاقلاند بعضیها دیوانهاند واقعاً تشخیص اینها برای ما سخت است که چه کسی انسان است چه کسی کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ است این إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (1)[1] سخن قرآن است عدهای مریضاند که فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ (2)[2] در برابر عدهای که إِذْ جَاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ (3)[3] یا إِلَّا مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ (4)[4] بعضیها سالماند بعضیها مریضاند, بعضیها زندهاند بعضیها مردهاند, بعضیها انساناند بعضیها حیواناند إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعَامِ بعضیها مریضاند بعضیها سالماند, بعضیها عاقلاند بعضیها دیوانهاند در سوره مبارکه «بقره» هست کسی که ربا میخورد واقعاً دیوانه است الَّذِینَ یَأْکُلُونَ الرِّبَا لاَ یَقُومُونَ إِلاَّ کَمَا یَقُومُ الَّذِی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطَانُ مِنَ الْمَسِّ (5)دیوانه یعنی دیوزده و چون یک کلمه مرکب است کلمه بسیط که نیست دیوزده, مخبّط, مجنون نه تنها سفیه, ما بسیاری از کارهایمان را به عنوان یک هوش اقتصادی میدانیم بانک ربوی را هوش اقتصادی میدانیم در حالی که قرآن این کار را جنون میداند تشخیص جنون از عقل خیلی سخت است, تشخیص خواب و بیداری بسیار سخت است, در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در خطبههای نهجالبلاغه این است که «یَا أَیُّهَا الْإِنْسَانُ ... أَمْ لَیْسَ مِنْ نَوْمَتِکَ یَقَظَةٌ»
[6]ای انسان! تا چه وقت میخواهی بخوابی, چه وقت باید بیدار بشوی, چه کسی خواب است چه کسی بیدار است, خواب چیست بیداری چیست, اینها حرف هر روز ماست میبینید.
لزوم تکرار مواعظ به دلیل شبانهروزی بودن وسوسههای شیطان
وجود مبارک حضرت امیر بعضی از مسائل علمی را یک بار یا دو بار میفرمودند, اما هر شب وقتی نماز عشاء تمام میشد میفرمود: «تَجَهَّزُوا رحِمَکُمُ اللَّهُ»
[7]آقایان بارهایتان را ببندید اینطور نیست که بعضی از امور را یک بار برای ما بگویند کافی باشد مگر آنکه یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ او دستبردار است یا او هر روز و هر شب دارد وسوسه میکند خب اگر او هر روز و هر شب دارد وسوسه میکند از این طرف هم إِنَّمَا أَعِظُکُم بِوَاحِدَةٍ (1)هم هر روز و هر شب باید باشد.
سیره علی(علیه السلام) در تکرار دو موعظه «تَجَهَّزُوا رحِمَکُمُ اللَّهُ» و «الفقه ثمّ المتجر»
در جریان پرهیز از ربا و امثال ربا میفرمود: «الفقه ثمّ الْمَتجر»
[9]این «الفقه ثمّ الْمَتجر» تمثیل است نه تعیین «الفقه ثم السیاسة, الفقه ثمّ الاجتماع, الفقه ثمّ الحوزه» این «الفقه» قبل از هر چیز است آدم باید بداند حلال و حرام نیست بد و خوب چیست, اینطور نیست که «الفقه ثم المتجر» باشد نه خیر «الفقه ثمّ السیاسه, الفقه ثمّ الرأی, الفقه ثمّ النظام» این است این محلّ ابتلای روزانه ماست نمیشود گفت که فلان کس تکرار میکند به حضرت امیر بگویند تکرار میکند خب اگر دشمن یک بار وسوسه بکند یا هفتهای یک بار وسوسه بکند آن واعظ هم هفتهای یک بار باید بگوید اما اگر این یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ ٭ مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ (2)هر شب و هر روز است در خواب هم دستبردار نیست.
تمثیلی بودن «الفقه ثمّ المتجر» و لزوم جریان آن در همه شئون زندگی
اگر دشمن اینطور است این «تَجَهَّزُوا رحِمَکُمُ اللَّهُ» را در بیانات نورانی حضرت ببینید که هر شب بعد از نماز عشاء میفرمود: «تَجَهَّزُوا رحِمَکُمُ اللَّهُ» یا در سخنرانیها میفرمود: «الفقه ثمّ المتجر» خب اگر حضرت به مسائل سیاسی میرسید چه میفرمود «الفقه ثمّ السیاسة» به مسائل اجتماعی میرسید چه میفرمود «الفقه ثمّ الاجتماع» بعد فرمود: «مَنِ اتَّجَرَ بِغَیْرِ فِقْهٍ فَقَدِ ارْتَطَمَ فِی الرّبا»
[11]رُطمه یعنی گودال, وقتی خاکبرداری میکنند - نه گودبرداری - میشود گود, خب اگر کسی نبیند میافتد در گودال این میشود ارتطام, ارتطام یعنی در رُطمه فرو رفتن, در گودال فرو رفتن, در چاله فرو رفتن خب «مَنِ اتَّجَرَ بِغَیْرِ فِقْهٍ فَقَدِ ارْتَطَمَ», «مَن ساس بغیر فقه فقد ارتطم, من اجتمع بغیر فقه فقد ارتطم, من تکلّم بغیر فقه فقد ارتطم» اینکه اختصاصی به مسئله تجارت ندارد فرمود: «مَنِ اتَّجَرَ بِغَیْرِ فِقْهٍ فَقَدِ ارْتَطَمَ» این رُطمه و گودال هست این واقعاً محلّ ابتلای عملی ماست.
ظهور مشکلات فهم بعضی از مفاهیم هنگام عرضه انسان بر قرآن
ما میخواهیم بفهمیم انسانیم یا نه, زندهایم یا نه, خوابیم یا نه, دیوانهایم یا عاقل, ائمه(علیهم السلام) فرمودند خودتان را بر قرآن عرضه کنید این ترازوی معرفتی است از یک سو, ترازوی عملی هم هست از سوی دیگر, عرضه کنید ما میخواهیم ببینیم بیداریم یا خوابیم, انسانیم یا غیر انسانیم, زندهایم یا مردهایم اینها خیلی سخت است بر خلاف آن گروه اول که مفاهیماند, عناویناند تا حدودی آسان است اما تشخیص اینکه چه کسی انسان است چه کسی انسان نیست, چه کسی زنده است به حیات انسانی, چه کسی زنده نیست, چه کسی سالم است چه کسی سالم نیست, چه کسی خواب است چه کسی خواب نیست, چه کسی مریض است چه کسی مریض نیست, چه کسی عاقل است چه کسی دیوانه است این کار آسانی نیست شما میبینید بسیاری از مردم خیال میکنند این رباگیری, هوش اقتصادی است.
خواب و بیداری دو مفهوم عارض بر انسان و سختی تشخیص آن
حالا ما اگر خواستیم درباره خواب و بیداریمان بررسی کنیم نمونههایش را برای ما ذکر کردند رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «الناس نیامٌ اذا ماتوا انتبهوا» بسیاری از مردم خواباند خب فرق بین خواب و بیداری چیست؟ در مناجات «شعبانیه» به خدای سبحان عرض میکنیم «الاّ فی وقت أیقظتنی» [13]تا آن وقتی که یَقظه و بیداری را نصیب ما کرده باشی ما قبلاً خواب بودیم خوابیده چه کسی است بیدار کیست؟ ما هم خواب را تجربه کردیم هم بیداری را, در عالَم خواب رؤیاهایی داریم باغ و راغی به ما میدهند اوضاعی داریم وقتی بیدار شدیم میبینیم دست ما خالی است خواب این است که انسان در مثال متّصل خودش در حوزه خودش چیزهایی را مییابد وقتی بیدار شد میبیند خبری از آنها نیست این معنی خواب است. این خواب عادی ما وقتی بیدار شدیم میفهمیم اما آن خواب که فرمود: «الناس نیام فإذا ماتوا انتبهوا»
[14]انسان خیال میکند که عناوینی دارد, القابی دارد, مالی دارد, فرزندی دارد اینها دارایی اوست عندالاحتضار میفهمد دستش خالی است هیچ کدام با او نیستند پس معلوم میشود این مدت خواب میدید خیال میکرد این عناوین و القاب و مال برای اوست چیزی که برای آدم است به همراه آدم میآید اگر آدم را رها میکند معلوم میشود برای آدم نیست پس ما بعضی از شبها که در عالَم رؤیا اموری را میبینیم صبح که بلند شدیم میبینیم دست ما خالی است معنای خواب و بیداری برای ما روشن میشود وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود «الناس نیامٌ فإذا ماتوا انتبهوا» اکثری مردم خیال میکنند القابی دارند, عناوینی دارند, اموالی دارند, اولادی دارند یَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ (1)[15] اینها را خیال میکند که با اوست اینکه مال من, فرزند من, القاب من, مقام من. عندالاحتضار میبیند دستش خالی است هیچ کدام از اینها او را همراهی نمیکنند معلوم میشود تا حال خواب میدید اینها برای او نبودند.
1) همزه/سوره104، آیه3.
مغالطه شیطان, علت دشواری فهم بعضی از مفاهیم
اساس کار در همین دو مطلب است که یکی سخت است صعب است یکی مستصعب, آنکه خیلی سخت است همان است که خطبه هفت نهجالبلاغه آمده است که این مغالطه تنها شستشوی مغزی نیست شستشوی هویّتی است چطور شیطان نفوذ میکند, کجا وارد میشود, آشیانه میکند, تخمگذاری میکند, دابّه در درون دل انسان جنب و جوش میکند و انسان را بیرون میکند و صاحبخانه میشود با زبان انسان حرف میزند, با چشم انسان نگاه میکند «فنظر بأعینهم و نطق بألسنتهم» این مستصعب است که ما, ما هستیم یا شیطان است به زبان ما دارد حرف میزند, اگر خوب روشن بشود آن وقت در ذیل آن خطبه همام یعنی خطبه 193 نهجالبلاغه که حضرت فرمود: «أهکذا تَصنعُ المواعظ» آن شخص بیادبی کرد گفت پس چرا در شما اثر نکرد فرمود هر کسی عمری دارد بعد فرمود «فإنّما نَفَثَ الشیطان علی لسانک» همین است این خیلی مستصعب است به این آسانی حل نمیشود.
غلط بودن واقعیت عناوین دنیوی و اِسناد سعادت بر آن
اما آنکه سخت است با تلاش و کوشش حل میشود این است که فرمودند دنیا جز فریب چیز دیگری نیست نه اینکه یک مقدار حق است یک مقدارش فریب, دنیا آسمان و زمین نیست, دنیا اعمال خیر و عبادات و عقاید صحیح نیست, کارهای علمی کردن و تعلیم و تعلّم که دراست و حَسنه است دنیا نیست دنیا همین من و ماست که این را من باید داشته باشم, این مقام برای من است, این ارتباط برای من است باید حرف من گوش داده بشود من باید جلو بیفتم همین است این فقط فریب است اگر اینها را حق دانستیم یا خیر دانستیم یا صدق دانستیم یا حَسن دانستیم غلط است نه مجاز; ما یک غلط داریم یک صحیح, صحیح یا حقیقت است یا مجاز; چه در لغت چه در اِسناد, چه در کلمه چه در جمله, اگر کلمهای را در معنایی استعمال میکنیم این سه حالت است وقتی گفتیم سه حالت حتماً باید به دو منفصله برگردد چون یک منفصله حقیقیه سه ضلعی نیست آن منفصله مانعةالجمع است یا مانعةالخلو است که سه ضلعی است منفصله حقیقیه چون اجتماعشان محال است ارتفاعشان محال است این مقدم و تالی حتماً نقیض هم هستند و شیء هم که بیش از یک نقیض ندارد لذا منفصله حقیقیه بیش از دو ضلع نیست استعمال این کلمه یا اسناد محمول به موضوع یا غلط است یا صحیح, اگر صحیح بود یا حقیقت است یا مجاز. خروجیِ این دو منفصله این است که استعمال و همچنین اِسناد یا غلط است یا مجاز است یا حقیقت, استعمال غلط مثل اینکه ما جریان را در حَجَر استعمال کنیم, اِسناد غلط مثل اینکه ما جریان را به حَجر اسناد بدهیم خب این سنگ نه جریان است نه جریان دارد استعمال جریان در حجر و همچنین اسناد جریان به حجر غلط است اما اگر درباره نهر و آب نهر جریان اسناد دادیم یا جریان استعمال کردیم اگر به آب اسناد دادیم گفتیم «جری الماء» این حقیقت است اگر به نهر که خانه رود است رودخانه است نه رود, این جریان را اسناد دادیم گفتیم «جری النهر» غلط نیست ولی حقیقت نیست مجاز است, صحیح است ولی مجاز, چون تناسبی بین رود و خانه رود هست همچنین در استعمال کلمه, پس استعمال و همچنین اِسناد یا غلط است یا صحیح, صحیح اگر شد یا حقیقت است یا مجاز, مجاز را مجاز گفتند چون مَجْوَز است یعنی معبر است که از آنجا به حقیقت میرسیم از رودخانه به رود میرسیم اگر خشک باشد که خانه رود نیست چون مجوز است معبر است از این جهت به آن میگویند مجاز. اسناد سعادت, خیر, حق و مانند آن نسبت به این عناوین دنیایی غلط است نه مجاز برای اینکه این مجوز نیست معبر نیست انسان را به حقیقت برساند.
مراحل پنجگانه بازیگری دنیا و غلط بودن اِسناد سعادت به آن
لذا در سوره مبارکه «حدید» دنیا را در پنج قسمت خلاصه کرد فرمود: لعب است و لهو است و زینت است و تفاخر است و تکاثر; (1)بعد در سوره مبارکه «انعام», در سوره مبارکه «عنکبوت» و در سوره مبارکه 47 که به نام مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است فرمود دنیا فقط لهو و لعب است (2)این دو طایفه از آیات نسبتشان اجمال و تفصیل است تعارضی ندارند یعنی آن تفاخر و تکاثر و زینت هم لهو و لعب است چیز دیگر نیست پس دنیا جز بازیچه چیز دیگر نیست آن وقت کسی سعادت یا کمال را به بازی و بازیگری اسناد بدهد این غلط است چون انسان را به جایی نمیرساند, پس ابزار دنیا جز لهو و لعب چیز دیگر نخواهد بود آن وقت آن خدمت کردن به مردم از برکات است در همان خطبه نورانی که متأسفانه در نهجالبلاغه همهاش نیامده در کتاب شریف تمام نهجالبلاغه کلّ این خطبه یکجا آمده مرحوم سید رضی دو کار کرده یکی اینکه بخشی از این خطبه را اصلاً نقل نکرده یکی اینکه این خطبه را تقطیع کرده آن دو, سه سطری که در خطبه 220 هست که «قد أحیا عقله و أمات نفسه» که از خُطَب نورانی حضرت است که این مؤمن قلبش را احیا کرده, نفس امّارهاش را اماته کرده «وَ بَرَقَ لَهُ لاَمِعٌ کَثِیرُ الْبَرق» برق, کشف و شهود برای او حاصل شده این خطبه 220 هم گوشهای از همان خطبه نورانی همام است چیز دیگری نیست آن خطبه خیلی مفصل است حضرت مرتّب این سخنرانی را ایراد کرده و آن مستمع هم همانجا شنید و جان سپرد که حضرت فرمود: «أهکذا تصنع المواعظ» یکی از جملههای نورانی که در همان خطبه همّام است این است که «رحمة للجمهور»
[18]استعمال کلمه «جمهور» یعنی توده مردم در همان خطبه هست خدمت به مردم, سعادت است اما اینکه من دارم خدمت میکنم به این ببالیم این دنیاست و متاع فریب است من چرا این کار را نکردم این «من چرا» همین متاع فریب است پس دنیا جز فریب چیز دیگری نیست این برای دنیاست.
شیطان, تنها دشمن آشتیناپذیر در فرهنگ قرآن
میماند شیطانی که ابزار فریبش اینهاست او تنها از راه دنیا فریب نمیدهد برخیها را از راه آخرت فریب میدهد این هم جز فریب کار دیگری نمیکند اینکه ما قرآن را میبوسیم بالای سر میگذاریم این یک حرف نو برای ما دارد فرمود دشمنی که انسان دارد دو قسم است یا انسان میجنگد که یا آن را از پا در میآورد یا خودش از پا در میآید بالأخره با مرگ, دشمنی از بین میرود یا با آن صلح و صفا میکند بالأخره دشمنی از بین میرود دو راه دارد اما تنها دشمنی که فقط یک راه دارد شیطان است ما با چه کار میخواهیم رضایت او را تأمین کنیم با او صلح بکنیم؟! او دشمن سوگند یادکرده ماست که اصلاً دستبردار نیست ما اگر صلح کردیم و تابع شدیم تازه میشویم حزبالشیطان در بحث دیروز به عرضتان رسید هیچ گرگی, هیچ پلنگی, هیچ ببری, هیچ مار و عقربی مثل شیطان نیست شما میبینید در هند و غیر هند خیلی از خانوادهها هستند با این حیوانات اُنس میگیرند با پلنگها, با سگها, با گرگها, با مارها, با عقربها اُنس میگیرند این مار و عقرب روی سر و صورت اینها هست اینها را میبینید, بالأخره میشود با مار کنار آمد, با عقرب کنار آمد این را دیدید خانوادهای با ببر زندگی میکنند با آنها کنار میآیند آن مارهای سمّی را در بغل میگیرند اینها را دیدید, تنها دشمنی که نمیشود با او کنار آمد شیطان است که با إِنَّمَادر قرآن تعبیر شده به حسب ظاهر اگر کسی بخواهد رضای او را تأمین کند یعنی تسلیم میشود آن وقت آن لِیَکُونُوا مِنْ أَصْحَابِ السَّعِیرِ در میآید; لذا ما تا زندهایم و نفس میکشیم در جهادیم جهاد اوسط و جهاد اعلا این در کنارش هست تعبیر إِنَّمَاهمین است بنابراین ما یک دشمن مداوم داریم که هرگز دستبردار نیست و وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و اهل بیت اینها را رام کردند مثل کسی که این مار و عقرب را رام کرده است نه با او دوست شد, نمیگذارد نیش بزنند همین, وگرنه با او نمیشود صلح کرد او اهل صلح و صفا و سازش نیست این فقط نیش میزند تعبیر إنَّمَا ناظر به همین است اینجا که فرمود: إِنَّ الشَّیْطَانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوّاًبعد فرمود: إِنَّمَابرای همین جهت است این دستبردار نیست تا مستقیماً خودش و همحزبش را به طرف جهنم ببرد.
پیروی شیطان, علت رفتن به جهنم و دو شرط بهشتی شدن انسان
بعد فرمود مردم دو قسم هستند یک عده حرف انبیا را گوش میدهند یک عده حرف شیطان را خب الَّذِینَ کَفَرُوا لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ وَالَّذِینَ آمَنُوا (یک) وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ (دو) لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ کَبِیرٌاین را قبلاً هم ملاحظه فرمودید ذات اقدس الهی فرمود برای جهنم رفتن یک وصف لازم است و آن گناه است برای بهشت رفتن یک وصف کافی نیست دو وصف لازم است حُسن فعلی و حُسن فاعلی, هم ایمان و هم عمل صالح; لذا فرمود برای بهشت رفتن دو عمل لازم است بعد فرمود آنها که فریب دنیا را خوردند یا شیطان با ابزار دنیا آنها را فریب داد زشت را زیبا نشان داد, حق را باطل نشان داد, کار نفس مسوّله را کرد و مانند آن أَفَمَن زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً آیا این مثل کسی است که حق را میبیند و بهشتی است آن جمله مقابل محذوف است فَإِنَّ اللَّهَ یُضِلُّ مَن یَشَاءُ که این اضلال کیفری است نه اضلال ابتدایی وَیَهْدِی مَن یَشَاءُ که یَهْدِی مَن یَشَاءُ هم هدایت پاداشی است آن هدایت ابتدایی که هُدیً لِلنَّاسِ است سخن از مَن یَشَاءُنیست همه مردم را ذات اقدس الهی از راه عقل و نقل هدایت کرد بعد به وجود مبارک پیغمبر همان مطلبی که در آیه شش سوره مبارکه «کهف» است که فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَّفْسَکَ عَلَی آثَارِهِم إِن لَّمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِیثِ أَسَفاً اینجا فرمود اینقدر قالب تهی نکن اینقدر غصّه نخور بالأخره تو پیامبر رحمتی بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُوفٌ رَحِیمٌ (1)[19] گفتی, نصیحت کردی, خب یک عده نپذیرفتند فَلاَ تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَرَاتٍ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِمَا یَصْنَعُونَ هر کاری که آنها میکنند خدا میداند اگر بخواهد ببخشد که «لطف الهی بکند کارِ خویش» اگر کسی قابل بخشش نباشد که خدای سبحان میداند با اینها چه کار بکند تا اینجا یعنی آیه هشت پایان بحث قبل از محرم است.
1) توبه/سوره9، آیه128.
ضرورت مغتنم شمردن فرصت تبلیغی محرّم
حالا تعطیلات محرم در پیش است این محرّم یک رحمت و برکتی است برای همه, ابعاد گوناگون جریان سیدالشهداء(سلام الله علیه) را شما بررسی میکنید از بهترین و زرّینترین فرصتهای تبلیغی همین جریان وجود مبارک سیّدالشهداء است که جامعه روشن را روشنتر میکنید.
همّتهای بلند, زمینهساز عطرآگین شدن جامعه با عطر کربلا
انسان اگر اهل همّت باشد میگوید من اگر در حدّ گیاهم باید یک گیاه معطّر باشم اگر در حدّ حیوانم باز هم یک حیوان معطّر باید باشم ببینید همه گیاهها اینطور نیست که معطّر باشند برخی از چوبها هستند که عود میشوند اینها را اگر سوزاندی بالأخره فضا را معطّر میکند بعضی از حیواناتاند میگویند درست است حیوانیم ولی باید شامّه را معطّر کنیم یکی میشود نافه آهو, یکی میشود عَنبر ماهی; عنبر و مُشک عطرهای حیوانی است عود گیاهی است بالأخره انسان اگر در حدّ گیاه هم باشد اگر در حدّ حیوان هم باشد باید فضای جامعه را معطّر کند اگر در حدّ انسان باشد فضای مُلک و ملکوت را معطّر میکند اینکه درباره شهدا عرض میکنیم «طِبْتُمْ وَطابَتِ الْأَرْضُ الَّتی فیها دُفِنْتُمْ» [21]یعنی این طیّب بودنِ زمینیِ شما, آسمانیها را هم معطّر میکند إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ (1)میشود اینطور نیست که قبر مطهّر سیدالشهداء فقط برای زمینیها مصداق «طِبْتُمْ وَطابَتِ الْأَرْضُ الَّتی فیها دُفِنْتُمْ» باشد, چرا میگویند سجده بر تربت سیّدالشهداء(سلام الله علیه) حجابها را خَرْق میکند, پس معلوم میشود این طیب و طهارت بالا میرود; یعنی از همینجا بالأخره بالا میرود شما بتوانید انشاءالله فضای جامعه را معطّر کنید با «طِبْتُمْ وَطابَتِ الْأَرْضُ الَّتی فیها دُفِنْتُمْ» همین روزها دیدید این عزیزان ما را در قسمت شرق ایران به این صورت شهید کردند الآن که ما اینجا نشستیم در کمال امنیت این بحثها را داریم محصول کار آن بزرگان است بنابراین اینچنین نیست که ما اینجا بحث کارهای ثوابی داشته باشیم آنکه در کوههای شرق ایران است مرزداری میکند در این ثواب سهیم نباشد اینطور نیست. شهر ما, کشور ما, جامعه ما معطّر است و همه این عطرها هم شعبهای است از عطر کربلا این به وسیله شما بزرگواران, به وسیله شما علما, سخنرانان باید منتشر بشود.
1) فاطر/سوره35، آیه10.
تهذیب, لازمه ارتباط با مردم در جهت حفظ دین
آقایان! مردم، کلینی را نمیشناسند کافی را ندیدند, صدوق را نمیشناسند من لا یحضره الفقیه را ندیدند, مردم شما را میشناسند پای منبر شما میآیند سخنان شما را میشنوند از آنها سؤال بکنید استبصار و تهذیب چیست میگویند ما اینها را نمیدانیم, شیخ مفید و شیخ طوسی چه کسانی هستند میگویند اینها را نمیشناسیم, من لا یحضره الفقیه برای کیست میگویند ما اینها را نمیشناسیم ما عالِم محلهمان را میشناسیم و امام جماعت و سخنران محلهمان را میشنایم دین مردم به وسیله شما محفوظ است همین حسینیه و مسجد وقتی به رهبری امام قیام کردند, نظام شکل گرفته توقع نداشته باشید مردم حرف را از من لا یحضره الفقیه صدوق بشنوند شما صدوق مردم هستید, شما کلینی مردم هستید, شما شیخ طوسی و شیخ مفید مردم هستید سعی کنید انشاءالله این نورانیّت سالار شهیدان را در جامعه حفظ کنید انشاءالله ولیّ عصر هم حافظ شما خواهد بود.
موضوع:تفسیر آیات 9 و 10 سوره فاطر
وَاللَّهُ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیَاحَ فَتُثِیرُ سَحَاباً فَسُقْنَاهُ إِلَی بَلَدٍ مَّیِّتٍ فَأَحْیَیْنَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا کَذلِکَ النُّشُورُ (9 مَن کَانَ یُرِیدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِیعاً إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ وَالَّذِینَ یَمْکُرُونَ السَّیِّئَاتِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ وَمَکْرُ أُولئِکَ هُوَ یَبُورُ (10)) مکی بودن سوره «فاطر» و اصول دین عناصر محوری آن
سوره مبارکه «فاطر» همانطوری که قبلاً ملاحظه فرمودید چون در مکه نازل شد و عناصر محوری سوَر مکّی, اصول دین است یعنی توحید و وحی و نبوّت و معاد و خطوط کلی اخلاق و حقوق مطرح است جریان توحید کاملاً ملحوظ است, جریان معاد کاملاً ملحوظ است و وحی و نبوّت هم ملحوظ. در این آیه نُه ضمن اشاره به مسئله توحید از معاد خبر میدهد.
امکان اثبات توحید و معاد با نظم در آفرینش و احیای مردگان
میفرماید ما یک نظم مُتقن علمی داریم که قهراً ناظمی این نظم متقن را به عهده گرفته که «هو الله» و این کار گذشته از اینکه یک کار تجربی حسّی است یک کار صناعی نیست از سنخ صنعت نیست که چند تکّه آهن یا غیر آهن کنار هم جمع بشود و موجودی به نام ربات و مانند آن پدید بیاید اینطور نیست از مُرده, حیات تولید میشود اگر کسی خوب بررسی کند به مسئله معاد پی میبرد.
حیات، نقطه تمایز نظم در آفرینش با نظم در کار رُبات
الآن این رباتهایی که میسازند حیات در آنها نیست به هیچ نحو ادراک و شعور در اینها نیست کارهای منظم انجام میدهند اما هر کاری که به اینها بدهند انجام میدهند یعنی اگر این رباتها را به این سبک تنظیم بکنند که دو دوتا پنجتا, جمع نقیضین جایز است, جمع ضدّین جایز است, جمع مِثلین جایز است آنها هم به همین روال حرکت میکنند از آنها سؤال بکنی دو دوتا چندتا میگوید پنجتا; چون جماد است اینطور نیست که اگر چند تکه آهن را جمع کردند و راهاندازی کردند این ادراک داشته باشد ولی انسان اینطور نیست حیوان اینطور نیست.
حیات، هماهنگ کننده ادراک و تحریک و ناشناخته بودن آن
ذات اقدس الهی به اینها حیات میدهد حیات هنوز شناختهشده نیست حیات, حقیقتی است که هماهنگکننده ادراک و تحریک است یعنی موجودی که خوب درک میکند, خوب کار میکند, ادراکش سایهافکن بر تحریک اوست, تحریک او زیر پوشش ادراک اوست این موجود را میگویند زنده.
آیهٴ مورد بحث جامع اثبات توحید و معاد
در این آیه نُه ضمن اشاره به مسئله توحید, از معاد خبر میدهد. برخی از آیات فقط درباره توحید است کاری به مسئله معاد ندارد نظیر آیه 48 سوره مبارکه «روم» در آیه 48 سوره «روم» آنجا هم سخن از ارسال ریاح است سخن از پراکنده کردن ابر است سخن از باران دادن است اما سخن از احیای میّت نیست آیه 48 سوره «روم» این است اللَّهُ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیَاحَ فَتُثِیرُ سَحَاباً فَیَبْسُطُهُ فِی السَّماءِ کَیْفَ یَشَاءُ وَیَجْعَلُهُ کِسَفاً فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلاَلِهِ فَإِذَا أَصَابَ بِهِ مَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ إِذَا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ کیفیت پیدایش باد, کیفیت پیدایش ابر, کیفیت بارداری ابر, کیفیت قبض و بسط ابر, کیفیت بارش ابر اینها را در این آیه و سایر آیات ذکر میکند, میفرماید بالأخره ابرها را باد جابهجا میکند رسالت باد این است که این ابرها را جابهجا کند اما چه کسی این بادها را جابهجا میکند آن, اراده الهی است رسالت تکوینی خدا را این بادها به عهده دارند میفرماید اینها رسولِ تکوینی ما هستند ما این بادها را فرستادیم أَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ (1)[1] دیگر بادها را به وسیله علل و عوامل دیگر جابهجا نمیکنند باد با اراده الهی پیدا میشود و ابرها را جابهجا میکند اول به صورت یک نسیم است بعد بیشتر میشود گاهی به صورت عذاب در میآید نظیر سونامی و مانند آن ظهور میکند. فرمود: اللَّهُ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیَاحَ این بادها را میفرستد اینها تکویناً رسالت الهی را به عهده دارند آن بادها بعد از پیدایش و پرورش ابر که آن را آیات دیگر به عهده دارند این ابرها را پراکنده میکند ابرهایی که به منزله پدر است مشخص است ابرهایی که به منزله مادر است مشخص است بعد از تلقیح این ابرها و بارداری این ابرها, بعضی از ابرها حامل باریاند به نام باران و بارش, خب حالا این ابرهای فراوانی که باردار شدند به نام بارش چطوری وضع حمل بکنند اگر اینها همان آبهای فراوانی را که در بطنشان دارند شلنگی ببارند خب زمان و زمین همه را ویران میکنند فرمود ما کارهای تنظیمشدهای داریم ما این ابرها را بعد از اینکه نکاح کردند و تلقیح شدند و باردار شدند برای اینها رَحِم درست میکنیم که از رَحِم اینها قطره قطره باران ببارد نه شلنگی ببارد فَتَرَی الْوَدْقَ یعنی این قطرات یَخْرُجُ مِنْ خِلاَلِهِ نه از دهنه ابر, نه از شکم ابر, از لابهلای این ابر که غربالی شدند قطرات میریزد وگرنه همینطور اگر آب بریزد که مرتب سیل است نه مزرعی میماند نه مرتعی. فرمود این کارها را ما کردیم این نظم دقیق عالمانه, ناظمی میطلبد دیگر سخن از احیای موتا در آیه 48 سوره «روم» مطرح نیست. اللَّهُ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیَاحَ فَتُثِیرُ سَحَاباً فَیَبْسُطُهُ فِی السَّماءِ کَیْفَ یَشَاءُ وَیَجْعَلُهُ کِسَفاً فَتَرَی الْوَدْقَ این قطرات را, تگرگها را و مانند آن را یَخْرُجُ مِنْ خِلاَلِهِ که این آیه در سوره مبارکه «روم» قبلاً مبسوطاً بحث شد از لابهلای ابر, قطرات میریزد نه از دهنه ابر, نه از شکم ابر وگرنه همه جا ویران خواهد شد. در آنجا سخن از معاد مطرح نیست اما در آیه محلّ بحث سوره مبارکه «فاطر» که سوره مکّی است و مسئله معاد را میخواهد مطرح بفرماید, میفرماید: وَاللَّهُ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیَاحَ اینها رسالت الهی را به عهده دارند. این ریاح, اثاره میکند, شکوفا میکند ابرها را، التفات از اسم ظاهر به ضمیر, التفات از غایب به خطاب اینجا واقع شده است فَسُقْنَاهُ آن ابر را به طرف سرزمینی که مُرده است سرزمینی که گیاه ندارد, علف ندارد این سرزمین فقط خاک دارد این مُرده است ما به وسیله این ابرها که حامل باراناند مطابق آیه 48 سوره «روم» که اینها را بعد از بارداری به اینها رَحِم دادیم, مَنفذ خاص دادیم, از منفذ خاص, قطرات ریزش میکند فَأَحْیَیْنَا به وسیله آن بارانی که آن باران مستفاد از سَحاب است, ارض را; ما زمین را زنده میکنیم. مستحضرید وقتی بهار شد دو کار انجام میشود: یکی اینکه خوابیدهها بیدار میشوند, یکی اینکه مُردهها زنده میشوند. این درختها زمستان خواباند بر فرض برخی از اینها بیدار باشند فعالیت تغذیه و اینها را چندانی ندارند این درختها غالباً زمستان خواباند بهار که شد بیدار میشوند وقتی بیدار شدند احساس گرسنگی و تشنگی میکنند آب و غذا میخواهند وقتی که شروع کردند به آب و غذا, نیاز به باران دارند که باران بیاید اینها تغذیه بکنند وقتی شروع کردند به تغذیه, این خاکهایی که اطراف این درخت است نان و آب اینهاست این خاک را این ریشه جذب میکند به صورت خوشه و شاخه و میوه میشود خب خوشه زنده است, شاخه زنده است, میوه زنده است اینها حیات گیاهی دارند خاک, مُرده است این خاکِ مُرده را این درخت در بهار زنده میکند خودش هم بیدار میشود آن بیداری یک مطلب است این احیای مُوتا مطلب دیگر است واقعاً در بهار، مُرده زنده میشود این خاک مرده است این کود مرده است یعنی حیات گیاهی ندارند حالا ممکن است ذرّات ریز میکروبی در خاک باشند ولی حیات گیاهی به آن صورت ندارند که خوشه بشود, شاخه بشود, میوه بشود, تَنه بشود, ریشه بشود. فرمود ما به وسیله این باران, مُرده را زنده میکنیم معاد هم همینطور است.
1) حجر/سوره15، آیه22.
دیدن بهار و احیای مردگان دال بر اثبات توحید و معاد
فرمود شما شک نداشته باشید که خدا مرده را زنده میکند چه اینکه هر سال خدا در بهار مرده را زنده میکند این است که در روایات ما آمده که «إذا رأیتمُ الربیع فأکثروا ذکر النشور» (1)
[2]وقتی بهار را دیدید به فکر معاد باشید فَأَحْیَیْنَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا این زمین, مرده بود ما زمینِ مرده را زنده کردیم کَذلِکَ النُّشُورُ این آب به حسب ظاهر مرده است, این نان مرده است, این گوشت مرده است اینها به وسیله انسان که جذب میکند میشود اندیشه, این علم و اندیشه و اینها اینطور نیست که خلقالساعه باشد این غذایی که انسان خورده بخشی از اینها مربوط به بدن او میشود, بخشی از اینها در دستگاه وهم و خیال قرار میگیرد, بعضی از اینها در بخشهای شهوت و غضب قرار میگیرد, بعضی از اینها در بخشهای تعقّلات قرار میگیرد اینکه میگویند غذای حرام بعید است بازده خوبی داشته باشد اندیشه طیّب و طاهر بدهد سرّش همین است بالأخره همین غذاهاست که سیر صعودی دارد بالا میرود این غذا اگر طیّب و طاهر نباشد که تقوا و طهارت و عدل به بار نمیآورد. پس این غذاهاست که در محدوده انسان به حیات انسانی میرسد در محدوده حیوان به حیات حیوانی میرسد در محدوده گیاهان به حیات نباتی میرسد.
دائمی بودن احیای مردگان در وجود انسان دال بر معاد
خدا مُرده را هر روز دارد زنده میکند اینچنین نیست که این خاک, عقل ما, درایت ما اینها همیشه زنده بودند و یکسان بودند این دستگاهها, این سلولها اینها مرتب فرسوده میشود و جانشین دارد آن مجاری ادراک همینطور است درست است کار, کار نفس است ولی به وسیله ابزار انجام میدهد فرمود: کَذلِکَ النُّشُورُ این برای مسئله نظم است که در سوره «روم» آمده که توحید را ثابت میکند و این مربوط به مسئله معاد است که در سوره مبارکه «فاطر» که محلّ بحث است آیه نُه مسئله معاد را ثابت میکند چون در مکه مسئله معاد هم جزء اصول اصلی بود.
1) [2]تفسیر رازی, الامام الفخرالرازی، ج17, ص17.
اِخبار قرآن از عزتطلبی مشرکان از بتها
مطلب دیگر این است که مشرکین گاهی نان و آب میخواستند, گاهی عزّت و جلال و شکوه میخواستند. نان و آب را خدا فرمود رازق دیگری است از اینها کاری ساخته نیست نفع و ضرر را که شما به دنبال جذب نفع و دفع ضرر هستید از بتها ساخته نیست عزّت و ذلّت را که شما به دنبال یکی هستید از دیگری فرار میکنید از بتها ساخته نیست. در سوره مبارکه «مریم» گذشت که اینها بتها را میپرستیدند برای اینکه عزّت و شکوه پیدا کنند؛ آیه 81 سوره مبارکه «مریم» این است وَاتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لِّیَکُونُوا لَهُمْ عِزّاً اینها آن اشرافشان غیر از آن بتهای عمومی, بتهای مرصّع خصوصی داشتند که آنها را در خانههایشان داشتند در جنگها میرفتند کنار بتها از آن بتها یاری میخواستند و اگر عزّت میخواستند به سراغ بتها و عبادت بتها میرفتند فرمود: وَاتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لِّیَکُونُوا لَهُمْ این آلهه برای اینها عِزّاً.
انحصار عزّت ذاتی برای خدا و عرضی برای انبیا و مؤمنین
در حالی که در آیه محلّ بحث سوره «فاطر» میفرماید عزّت منحصراً نزد خداست عزّتِ بالاصاله و بالذّات, اگر در مواردی خدای سبحان فرمود: وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِینَ (1)در اینگونه از آیات که فرمود عزّت برای خداست عزّت نزد خداست و لا غیر, ناظر به آن است که اگر عزّت برای انبیا و اولیا مطرح شد آنها عزّت بالعرض است درست است که عزّت برای خدا و پیامبر و مؤمنین است که در بعضی از آیات آمده ولی بر اساس توحید, هر کمالی که قرآن کریم به غیر خدا اِسناد داد در آیهٴ دیگر آن کمال را منحصراً برای خدا میداند تا معلوم بشود که غیر خدا اگر به کمالی دست یافت به عنایت الهی است و لاغیر, پس هر کمالی بالاصاله و بالذّات و بالحقیقه برای خداست, بالتّبع و بالعرض یا بالمجاز برای غیر خداست فرمود از بتها کاری ساخته نیست خود آنها یک چوب خشک هستند عزیز نیستند چه رسد به اینکه مایه عزّت شما باشند مَن کَانَ یُرِیدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِیعاً این تقدیم خبر بر مبتدا هم مفید حصر است فرمود: فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ آن جَمِیعاً هم تأکید میکند عزّت, مطلقا برای خداست و برای غیر خدا نیست.
1) منافقون/سوره63، آیه8.
حُسن فعلی و فاعلی دو راهکار قرآنی در عزتمندی فرد و جامعه
حالا سؤال: آیا برای غیر خدا بالعرض است و المجاز و بالتّبع هست یا نه؟ بله هست, سؤال: راهش چیست؟ فرمود راهش این است إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ بعضی از چیزهاست که بالذّات برای خداست و بالعرض و بالمجاز ندارد مثل وجوب ذاتی, اطلاق ذاتی, وحدت ذاتی، اینها دیگر اینچنین نیست که بالذّات برای خدا باشد بالعرض برای دیگری, وجوب ذاتی با بالعرض سازگار نیست اینها مخصوص ذات اقدس الهی است اما کمالات فعلیِ خدا بالاصاله و بالذّات برای خداست بالعرض و بالتبع برای غیر خودش اما اگر بالعرض و بالتّبع برای غیرش بود راه دارد راهش همین است إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ یک حُسن فاعلی, یک حُسن فعلی; آدمِ خوب, کار خوب اگر کسی مؤمن بود آدم خوبی است عمل صالح کرد کار خوبی کرد این دو رکن باعث عزّتمداری فرد یا ملت است إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ همان اعتقادات وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ.
کارساز نبودن ایمان تنها در سعادتمندی انسان
حالا اگر کسی مؤمن بود و عمل صالح انجام نداد این مثل پرندهای است که زمینگیر است قدرت پرواز ندارد آنکه این پرنده را پرواز میدهد عمل صالح است وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ «یَرفع» این «کلم طیّب» را بعضی از قرائتها خودِ عمل را هم منصوب قرائت کردند یعنی صاحب کلام طیّب, عمل صالح را رَفع میدهد به هر تقدیر عمل صالح اگر ضمیمه اعتقاد طیّب و طاهر نشود این یک پرنده زمینگیر است قدرت پرواز ندارد پس إِلَیْهِ یَصْعَدُ کَلِم طیّب, اعتقاد طیّب یعنی ایمان (یک) و این ایمان اگر بخواهد صعود کند از سکّوی عمل صالح پرواز میکند (دو) وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ.
ایمان و عمل صالح دو معیار ورود به بهشت
لذا در هیچ جای قرآن چه در مسئله کمالات, چه در مسئله بهشت، به ایمانِ تنها اکتفا نکرده اگر هم در جایی سخن از ایمان بود و عمل صالح نبود چون محفوف به قرینه است حتماً, عمل صالح معیار است ولی - معاذ الله - برای ورود به جهنم و عذاب, این دو چیز لازم نیست یک چیز کافی است گناه باعث ورود در جهنم است خواه گناهکار مسلمان باشد خواه غیر مسلمان, تفاوت در مدت مکث است وگرنه اصلِ تعذیب مربوط به گناه است.
تبیین چگونگی صعود انسان بوسیله ایمان
إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ صعود دارد مستحضرید عقیده که صعود دارد این نظیر بخار و دود نیست که بالا برود اگر عقیده بالا میرود معتقد بالا میرود یعنی جانِ این شخص بالا میرود اینکه میگویند شخص, قربة الی الله عمل کرده خودش جزء مقرّبین میشود نه اینکه عملش قُرب پیدا کند, نیّتش بالا برود و خود موصوف بالا نرود, اگر نیّت و عقیده, صاعد است آن ناوی, آن معتقد هم حتماً صاعد است اینچنین نیست که وصف صعود بکند و موصوف صعود نکند این نظیر دود و بخار که نیست پس خود انسان صعود میکند. قویتر بودن آیه سوره حج در صعود و تعبیر از آن به «نیل»
در سوره مبارکه «حج» گذشت که آیه سوره «حج» اَمتن و اقوای از آیه سوره «فاطر» است آنجا سخن از نِیل است نه سخن از صعود، اینجا سخن از صعود است که إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُولی در سوره مبارکه «حج» آنها که مقداری قربانی میکردند بخشی از گوشت را به سینه دیوار کعبه میخکوب میکردند یا خون قربانی را به دیوار کعبه میمالیدند آیه نازل شد که لَن یَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَلاَ دِمَاؤُهَا وَلکِن یَنَالُهُ التَّقْوَی مِنکُمْ (1)خون و گوشت قربانی که به الله نمیرسد تقوای شما به الله میرسد مستحضرید که نِیل، بالاتر از صعود است صعود یعنی به طرف خدا بالا میرود اما نِیل یعنی میرسد.
1) حج/سوره22، آیه37.
رسیدن به «وجه الله» اوج صعود انسان
همه این حرفها هم مربوط به فصل سوم است یعنی وجه الله نه ذات الهی یا اکتناه صفات ذات که منطقه ممنوعه است اینها به وجه الله, به فیض الله, به نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ (1)میرسند بعضیها نزدیک میشوند بعضیها واصل میشوند, بعضیها صاعدند بعضیها نائلاند إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ برای بخشی, وَلکِن یَنَالُهُ التَّقْوَی مِنکُمْ برای بخش دیگر که آن بالاتر از این مسئله صعود است.
مقدار صعود انسان نشانه عزّتمندی او
اگر آن بالایی حاصل شد عزّت برتر حاصل میشود اگر صعود حاصل شد عزّت کمتر حاصل میشود و هر چه صعود کمتر باشد عزّت هم کمتر خواهد بود بالأخره عزّت بالاصاله برای خداست (یک) بالتّبع برای غیر خداست (دو) راهش هم کَلم طیّب است و عمل صالح (سه) هر چه این صعود و رفع بیشتر باشد عزّت هم بیشتر است (چهار) پس اگر در جایی فرمود: لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِینَ با اینکه فرمود: فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِیعاً جمعش این است که بالذّات برای خداست, بالتّبع برای غیر خدا, غالب اوصاف کمالی همینطور است قُوّه همینطور است یَا یَحْیَی خُذِ الْکِتَابَ بِقُوَّةٍ (2)[6] داریم, وَأَعِدُّوا لَهُم مَا استَطَعْتُم مِن قُوَّةٍ (3)[7] داریم, خُذُوا مَا آتَیْنَاکُمْ بِقُوَّةٍ (4)[8] داریم و در سوره «بقره» هم گذشت که أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّهِ جَمِیعاً (5)یعنی بالذّات و بالاصاله قدرت برای ذات اقدس الهی است, بالتّبع و بالعرض برای انبیا, اولیا, مؤمنین و مانند آن است.
پرسش: آیه فقط میگوید اعتقادات بالا میرود.
پاسخ: اعتقادات, پروازکننده است و عمل, سکّوی پرواز است اگر سکّو نداشته باشد قدرت پرواز ندارد نه اینکه عمل, اعتقادات را رهبری میکند از جلو بالا میبرد, [بلکه] از دنبال بالا میبرد این عمل صالح خب کمتر از اعتقاد است لذا سکّوی پرواز آن است اگر سکّوی پرواز نداشته باشد قدرت پرواز ندارد.
تبیین رابطه متقابل ارزشمندی اعتقاد به عمل و به عکس
پرسش: اعتقاد است که عمل را ارزشمند میکند یا عمل است که اعتقاد را ارزشمند میکند؟
پاسخ: دوتایی, البته اعتقاد باشد و عمل نباشد انسان مخلَّد در نار نیست و اگر اعتقاد کامل باشد یقیناً عمل صالح را به همراه دارد اعتقاد به منزله پرنده است که پرواز میکند, عمل صالح به منزله سکّوی پرواز است عمل در حدّ اعتقاد نیست; لذا در همه موارد آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ اگر در بخشی از موارد ولو کم, ایمان ذکر میشود و عمل صالح ذکر نشود چون آنجا محفوف به قرینه است منظور این است که ایمان با عمل صالح باشد اگر کسی مسلمان باشد و اهل عمل صالح باشد پرندهای است که سکّوی پرواز دارد و رشد میکند و اگر اعتقاد داشته باشد و - معاذ الله - اهل عمل صالح نباشد معذّب در نار است البته مخلَّد نیست.
کاذب بودن عزّتمندی گنهکاران و قیامت ظرف ظهور آن
پرسش: عزّت ظالمین و مستکبرین چه میشود؟
پاسخ: اینکه عزّت نیست أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالإِثْمِ (1)[10] این عزّت دروغین است اینهایی که اگر به آنها موعظه بکنند, نهی از منکر بکنند, امر به معروف بکنند أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ این أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالإِثْمِ است اینها عزیز بیجهتاند اگر کسی عزیز بیجهت بود ذلیل باجهت است یعنی عزّت او دروغین است ذلّت او راست است روز قیامت که ظرف ظهور حق و صِدق است آنچه حق است ظهور میکند آنچه باطل است رخت برمیبندد لذا درباره اینها دارد اینها عذاب هون دارند, (2)عذاب مُهین دارند (3)این هون و مهین برای همان رسوایی است یعنی ذلّت است حالا غیر از آن عذاب جسمی که کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا (4)که مربوط به جسم است عذاب رسوایی و خواری هم چیز دیگر است برای اینکه قیامت, ظرف ظهور حق است اینکه أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالإِثْمِ عزیزِ بیجهت بود عزّت او باطل است در قیامت، باطل رخت برمیبندد و حق ظهور میکند این کسی که عزیز بیجهت بود ذلیل باجهت است دیگر معنا ندارد که هم عزّتش بیجهت باشد هم ذلّتش بیجهت باشد اگر عزیز بیجهت بود ذلیل باجهت است عزّت او باطل است ذلّت او حق; قیامت هم ظرف ظهور حق است ذلّت اینها ظهور میکند.
ریختن آبروی دیگران برای کسب عزّت سبب رسوایی در آخرت
درباره همه که خدا نفرمود عذاب هون و مهین و اینها دارند برای یک عده است اینطور نیست که همه رسوایی داشته باشند بعضیها گناه میکنند و عذاب هم میبینند اما بالأخره کسی از آنها خبر ندارد آبروی آنها نمیرود اما کسی که آبروی دیگران را ریخته خِزْی دنیا و خزی آخرت هم دارد لذا فرمود در روز قیامت عذابِ هون, رسوایی, عذاب مُهین برای همین گروه است «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».
موضوع: تفسیر آیات 9 تا 11 سوره فاطر
وَاللَّهُ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیَاحَ فَتُثِیرُ سَحَاباً فَسُقْنَاهُ إِلَی بَلَدٍ مَّیِّتٍ فَأَحْیَیْنَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا کَذلِکَ النُّشُورُ (9 مَن کَانَ یُرِیدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِیعاً إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ وَالَّذِینَ یَمْکُرُونَ السَّیِّئَاتِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ وَمَکْرُ أُولئِکَ هُوَ یَبُورُ (10)وَاللَّهُ خَلَقَکُم مِن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ جَعَلَکُمْ أَزْوَاجاً وَمَا تَحْمِلُ مِنْ أُنثَی وَلاَ تَضَعُ إِلَّا بِعِلْمِهِ وَمَا یُعَمَّرُ مِن مُعَمَّرٍ وَلاَ یُنقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فِی کِتَابٍ إِنَّ ذلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسِیرٌ (11)) طرح مباحث اصول دین در سوَر مکّی بر مبنای نیاز جامعه
چون سوره مبارکه «فاطر» در مکه نازل شد و عناصر محوری مطالب سوَر مکّی, اصول دین و خطوط کلی فقه و حقوق بود و نیاز جامعه آن روز همین مسائل بود در سوَر مکّی که یکی از آنها سوره «فاطر» است بیشتر به اصول دین و خطوط کلی اخلاق و فقه پرداخت.
نظم در ارسال باد و باران و احیای موات دالّ بر توحید و معاد
یکی از براهینی که هم برای توحید اقامه میشود هم برای معاد، همین مسئله ارسال بادها, پیدایش و پرورش ابرها, بارداری ابرها, نکاح بین ابرها و رَحِم قرار دادن برای ابرها که غربالی ببارند بعد زنده کردن خاکهای مُرده مطرح است که هم نظم است و ناظم واحد را نشان میدهد از لحاظ مبدأ فاعلی و هم مبدأ قابلی را که مُرده است و حیات پیدا میکند نشان میدهد برای اثبات معاد. در سوره مبارکه «روم» که آیهاش گذشت آن فقط ناظر به مسئله توحید بود اما این ناظر به مسئله توحید و معاد است آنجا که برای معاد سخن میگوید میفرماید: کَذلِکَ النُّشُورُ. وَاللَّهُ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیَاحَ این هوا گاهی ساکن است گاهی متحرّک وقتی به حرکت افتاد گاهی به طرف یمین است گاهی به طرف یسار, گاهی تند است گاهی کُند, این سطوح حرکت, تنظیم حرکت, رهبری این متحرّکها همه با نظم است الآن شما میبینید هواشناسها کاملاً میتوانند بررسی کنند که این هوا در هفته بعد به چه صورت خواهد بود این از دورترین نقطههای مدیترانه حرکت میکند اول به صورت نسیم است رفته رفته به صورت باد معتدل در میآید بعد تند میشود بعد ابر تولید میشود, ازدواجی بین ابرها برقرار میشود, ابر نر و ماده دارد ابر باردار میشود برای ابر باردار, رَحم قرار میدهد که این قطرات باران, قطرات تگرگ, قطرات برف از خلال این ابرها ریزش کنند نه از دهنهٴ آن یا از شکم آن که شلنگی ببارند. آن نظم برای توحید است وقتی این بارانها به زمین ریختند مُردهها زنده میشوند خاک، مرده است حیات گاهی ندارد وقتی در کنار درخت قرار گرفت به این درخت آب رسید این درختی که بیدار شد مشغول تغذیه شد آن وقت این خاکهای اطراف ریشه را جذب میکند همین خاک مرده را جذب میکند به حیات گیاهی میرساند این خاک میشود خوشه و شاخه و میوه و ساقه و تنه. فرمود شما هر سال میبینید که خدا مُردهها را دارد زنده میکند این برای بحث توحید و معاد است که فرمود: کَذلِکَ النُّشُورُ.
سرّ انتقال از فعل ماضی أرْسَلَ به مضارع فَتُثِیرُ
درباره ارسال، تعبیر به فعل ماضی شد درباره فَتُثِیرُ و همچنین فَسُقْنَاهُ به حاضر التفات پیدا شد این از ماضی به مضارع منتقل شد و از غایب هم به حاضر منتقل شد. انتقال از ماضی به مضارع در أرْسَلَ است که به فَتُثِیرُمنتقل شد انتقال از غایب به حاضر أَرْسَلَ است که به فَسُقْنَاهُ و فَأَحْیَیْنَا منتقل شد این التفات برای توجه دادن مخاطب است (یک) و ترسیم این صورت است که به صورت قضیه و داستان حال در میآید که فَتُثِیرُ مثل اینکه الآن دارید میبینید چون فعل مضارع است برای حال و استقبال است.
نقد اهداف بتپرستان در پرستش بتها
مطلب بعدی آن است که بتپرستها, منافقین, اینها که غیر موحّدند کارشان را مطابق با هدفی قرار میدهند میفرماید هدف شما چیست؟ اگر هدف شما تأمین رزق است آن را در سوره مبارکه «انعام» فرمود او یُطْعِمُ وَلاَ یُطْعَمُ (1)[1]او مُطعِم است او رازق است او نیاز شما را برطرف میکند به دنبال چه کسی میگردید اگر ناظر به مسئله عزّت و کرامت باشد عزّت نزد اوست راهش هم مشخص است راهیان این راه هم مشخصاند آنهایی که این راه را رفتند و عزیز شدند هم مشخص است ما هر چهار مطلب را برای شما گفتیم و میگوییم, عزّت تنها نزد خدایی است که عزیز حکیم است راهش هم کلمه طیّب و عمل صالح است راهیان این راه هم انبیا هستند و اولیا هستند و به دنبالشان مؤمنین, اینها رفتند و عزیز شدند ما هر سه, چهار بخش را در سه, چهار قسمت از آیات قرآن بیان کردیم.
1) انعام/سوره6، آیه14.
دلیل قرآنی دالّ بر حصر عزّت در خدا و راه رسیدن به آن
دو مطلب را اینجا بیان فرمودیم مَن کَانَ یُرِیدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِیعاً این تقدیم خبر بر مبتدا مفید حصر است (اولاً) این مَن کَانَ یُرِیدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِیعاً هم مؤکّد آن است (ثانیاً) پس «العزة لله, لا شریک له فی العزّة». راه هم که باز است به نام صراط مستقیم قربة الی الله معنایش این است که راه باز است اگر قربة الی الله معنایش این است که ما میتوانیم نزدیک بشویم و راه هست آن راه را خدا باید بیان کند. فرمود راهش این است کلم طیّب یعنی اعتقاد خوب, عمل صالح, رفتار خوب یعنی کسی که دارای حُسن فاعلی و حُسن فعلی است آدمِ خوب است چون موحّد و معتقد است کارِ خوب میکند چون برابر دستور انجام میدهد آن حُسن فاعلی و این حُسن فعلی وقتی ضمیمه شد این راه الی الله است راه به خدای عزیز است و راه عزیز شدن است.
راه عزّت مؤمنین و زمان خاص نداشتن تأیید الهی بر آن
راهیان این راه هم در سورهای که به نام منافقون(علیهم اللعنه) مطرح است در آنجا این راهیان راه را مشخص فرمود؛ آیه هشت سوره «منافقون» این است که یَقُولُونَ لَئِن رَجَعْنَا إِلَی الْمَدِینَةِ لَیُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ خود را عزیز و مؤمنان را - معاذ الله - ذلیل میپنداشتند بعد خدا فرمود: وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِینَ برای اینکه اینها اهل کلمه طیّباند (یک) اهل عمل صالحاند (دو) راه عزیز شدن هم این است (سه) اینها این راه را رفتند و عزیز شدند. خدا عزّت مؤمنین را امضا کرده این مربوط به گذشته نیست الآن را هم شامل میشود عزّت خدا و پیامبر و اهل بیت که مشخص است مؤمنین هم الیوم عزیزند به تصدیق خدای سبحان یعنی کسانی که کلم طیّب دارند (یک) عمل صالح دارند (دو) این راه را رفتند (سه) نزد عزیز رفتند و عزیز شدند این امضای الهی است فرمود: وَلِلَّهِ الْعِزَّةُاینجا هم خبر بر مبتدا مقدّم است هم آنجا که عزّت بالاصاله است خبر بر مبتدا مقدّم است هم آنجا که عزّت بالتّبع یا بالعرض یا بالمجاز است خبر بر مبتدا مقدّم است «و لله العزّة و لرسوله العزّة و للمؤمنین العزّة» یعنی در حقیقت این سه خبر است و سه جمله است سه خبر است و سه مبتداست در هر سه جمله خبریه, خبر مقدّم بر مبتداست پس این همهاش منظم است یعنی خدا عزیز است (یک) راه دارد (دو) راهش هم کلم طیّب و عمل صالح است (سه) راهیان این راه کسانیاند که اینها را فراهم کردند به او رسیدند (چهار) مشخص هم میکند که انبیا هستند و ائمه هستند و مؤمنین, پس به دنبال چه چیزی میگردید وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِینَ.
کاذب بودن عزّت غیر مؤمنین و ظهور رسوایی آن در قیامت
بقیه عزیزِ بیجهتاند. در بحث دیروز گذشت که اگر کسی عزیز بیجهت بود ذلیل باجهت است یعنی عزّتش باطل است و ذلّتش حق و قیامت هم ظرف ظهور حق است هر چه حق است در قیامت زائل میشود که این یوم, یوم حق است آنگاه ذلّت اینها روشن میشود حالا گذشته از آیه سوره «نساء» که فرمود: کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا (1)که عذاب جسمی است سوخت و سوز دست و پا و پوست و گوشت است فرمود اینها رسوا هستند عذاب هون برای اینهاست, عذاب مهین برای اینهاست, اهانت برای اینهاست, تحقیر برای اینهاست, هون برای اینهاست برای اینکه اینها عزیز بیجهت شدند و ذلیل باجهت, ذلیل کسی است که نه کلم طیّب دارد نه عمل صالح و قیامت هم هر چه حق است ظاهر میشود و باطن اینها که رسوایی و خواری و حقارت بود ظاهر میشود.
معنای حقیقی عزّت
پرسش:؟پاسخ: عزّت به معنی غلبه نیست عزّت به معنای نفوذناپذیری است موجودی که مستحکم است متصلّب است نفوذناپذیر است به آن میگویند عزیز, زمینِ سختی که کلنگ در آن اثر نکند میگویند «أرضٌ عَزاز» یعنی این زمین، نفوذناپذیر است انسانی که هر کس نتواند در او نفوذ پیدا کند میشود انسان عزیز, چون نفوذناپذیر است میتواند در دیگران نفوذ پیدا کند لذا میشود غالب وگرنه غلبه, معنای حقیقی عزّت نیست معنای حقیقی عزّت, نفوذناپذیری است و انسان نفوذناپذیر مسلّط بر دیگری است و غالب است لذا اگر در مواردی سخن از عزّت مطرح شد غلبه از لوازم آن است.
1) نساء/سوره4، آیه56.
حصول عزّت, مشروط به حُسن فاعلی و فعلی
پرسش: محدودیت در آن لحاظ نیست؟
پاسخ: اگر عزیز, نامتناهی باشد عزّتش هم نامتناهی است اگر عزیز, محدود باشد عزّتش هم محدود است منتها مادامی که این راه را دارد میرود راه هم کلم طیّب است و عمل صالح خب مادامی که در این راه است عزیز است اگر وَإِنَّ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ عَنِ الصِّرَاطِ لَنَاکِبُونَ (1)[3] - معاذ الله - از این راه افتاد خب «الیمین و الشمال مَضِلّة» (2)[4]چه این طرف بیفتد چه آن طرف بیفتد بالأخره راه را طی نکرده, پس آن کسی که عزیز بالذّات است او نیازی به راه ندارد او معدن عزّت است غیر خدا مادامی عزیزند که در صراط باشند صراطش هم حُسن فاعلی و فعلی است یعنی عقیده خوب و عمل صالح پس مَن کَانَ یُرِیدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِیعاًاین راهش آن هم سه, چهار طایفه از آیات.
سرّ مشروط بودن عزّتآفرینی عمل صالح به صعود
إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وقتی چیزی در سطح جامعه باشد در دسترس مردم باشد ممکن است آسیبپذیر باشد اما وقتی که بالا رفت در دسترس کسی نبود آسیبپذیر نیست بعضی از اعمالاند که در دسترس مردماند آسیبپذیرند, بعضی از اعمالاند که در دسترس مردم نیستند آسیب مردمی ندارند یعنی شیاطینالانس نفوذ ندارند اما شیاطین جن نفوذ دارند وقتی به طرف الله صعود پیدا کرد نظیر مخلَص و امثال ذلک دیگر در دسترس شیاطین جن هم نیست وقتی بالا رفت آنجا نه شیاطین انس راه دارد نه شیاطین جن لذا وقتی صعود پیدا کرد به عزّت میرسد این برای صعود است.
مجاز بودن تأنیث در «الکلم» و امکان مذکّر و مؤنث آوردن آن
اما کَلِم مستحضرید این مؤنث حقیقی که نیست تأنیثش, تأنیث مجازی است لذا هم میشود مؤنث آورد هم میشود مذکر آورد الْکَلِمُ الطَّیِّبُ. آنجا که کلمه است و تأنیث لفظی دارد آن را در سوره مبارکه «ابراهیم» مؤنث یاد کرده است فرمود: أَلَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِی السَّماءِ ٭ تُؤْتِی أُکُلَهَا کُلَّ حِینٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا وَیَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ (1)مَثَل را خدا ذکر میکند تا مُمثّل در سایه مَثل به ذهن مخاطب نزدیکتر بشود فرمود عقیده طیّب مثل درخت طیّب و طاهر است این درخت, اصلی دارد ریشهای دارد که ثابت است و آنقدر رشد میکند که فرعش در فضا تا آسمان میرود اُکُل غیر از اَکل است اُکُل یعنی خوراکی نه یعنی خوردن; میوه را میگویند اُکُل, خوراکی را میگویند اُکل أُکُلُهَا دَائِمٌ (2)[6] اینچنین نیست که سالی یک فصل میوه بدهد دوازده ماه میوه میدهد میوههای بهشت اینطور است علم, شجره طیّبه است درخت علم هر لحظه میوه میدهد اینطور نیست که سالی یک بار میوه بدهد اگر کسی به مقام علمی رسید هر لحظه و هر روز دارد میوه میدهد اگر درخت عادی باشد بالأخره سالی یک بار میوه میدهد یا مثلاً دو بار اما اُکُلش دیگر دائم نیست این شجره طیّبه نموداری از درختهای بهشت است که أُکُلُهَا دَائِمٌ خوراکی آن دائم است, میوه آن دائم است اینطور نیست که درختهای بهشت سالی یک بار میوه بدهند آنها دائماً میوه میدهند معنویات هم اینچنین است کلم طیّب هم دائماً میوه میدهد أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِی السَّماءِ ٭ تُؤْتِی أُکُلَهَا کُلَّ حِینٍ اما اینچنین نیست که خود این درخت این کار را بکند اگر أَصْلُهَا ثَابِتٌ است به اذن ربّه است اگر فَرْعُهَا فِی السَّماءِ است باذن ربّه است اگر تُؤْتِی أُکُلَهَا, باذن ربّه است اگر کُلَّ حِینٍ است, باذن ربّه است این بِإِذْنِ رَبِّهَا به عنوان تنازع به همه افعال یادشده متعلّق است اینطور نیست که خود این درخت اصلش ثابت باشد بذاتها, فرعش فی السماء باشد بذاتها لکن اعطای اُکل باذن ربّه باشد این طور نیست این بِإِذْنِ رَبِّهَا به عنوان تنازع, مفعول واسطه است برای تمام افعال یاد شده. آنجا چون سخن از کلمه بود لذا مؤنث آورد در قبالش هم وَمَثَلُ کَلِمَةٍ خَبِیثَةٍ کَشَجَرَةٍ خَبِیثَةٍ اجْتُثَّتْ مِن فَوْقِ الْأَرْضِمثل درخت تلخ بدمیوهٴ حنظلی که از روی زمین جثّه برداشت, کَنده شد روی زمین, خب درختی که روی زمین جثّه بردارد دیگر ریشهای ندارد تا شما بگویید اصلش ثابت است و فرعش فی السماء، این بیریشه است یا این روی زمین نظیر این گیاهان واقع شده این گیاهانی که یک سانت یا دو سانت قدّ آنهاست این دیگر ریشه آنچنانی فی الأرض ندارد تا بگویید اصلش ثابت است این جُثّهاش در زمین است این در زمین نیست پس اصل ثابتی ندارد آنگاه مَا لَهَا مِن قَرَارٍ (3)برای اینکه اصل ثابتی ندارد و قرار ندارد تا بتواند میوه بدهد بعد این یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا (4)نموداری از آن کلمه طیّب است که مؤمنین را تثبیت میکند و دیگران سهمی از این ثبات ندارند.
عدم دسترسی شیاطین انس و جن به ساحت مردان الهی
فرمود: إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وقتی کلم طیّب به طرف خدا صعود کرد نه شیاطینالانس دسترسی دارند نه شیاطینالجن میبینید مردان الهی هم در جامعه زندگی میکنند اما کسی آنها را بازی نمیدهد برای اینکه آنها طوری فکر میکنند و چیزهایی میخواهند و به دنبال چیزهایی هستند که در دسترس بازیگران نیست بازیگران ابزاری دارند که آنها به آن اعتنا نمیکنند لذا مصوناند میشوند مخلَص «وصائناً لنفسه» و مانند آن, اینکه درباره فقیه و مرجع گفته شد «صائناً لنفسه» باشد یعنی همین, «صائناً لنفسه» به معنی عادل نیست, به معنی باتقوا نیست خب معنی عادل و باتقوا را که در جملههای دیگر گفته که «مطیعاً لأمر مولاه» باشد «مخالفاً لهواه» باشد این معنای خاصّ خودش را دارد باتقوا باشد, عادل باشد اینها را با آن جملههای دیگر بیان کردند صیانت نفس یعنی بازیگرها را بشناسد نه کسی را بازی دهد نه بازی کسی در او اثر کند نه راه کسی را ببندد نه بیراهه برود خیلیها او را نمیشناسند ولی او اهل بازی نیست میداند این آقا که این حرف را میزند بازیگر است این شده «صائناً لنفسه» گفتند مرجع، طبق آن بیان منسوب به وجود مبارک امام عسکری(سلام الله علیه) «مطیعاً لأمر مولاه» باشد, «مخالفاً لهواه» باشد, واجبات را انجام میدهد, محرّمات را ترک میکند و اهل تقوا و عدالت است برای اینکه فرمود مطیع امر مولاست, تارک هواست و امثال ذلک اما «صائناً لنفسه» (1)[9]یک مطلب دیگر است اگر کسی بخواهد زمام اموری را یا امور عدهای را به عهده بگیرد باید عزیز باشد یعنی نفوذناپذیر باشد و این صیانت نفس از همان عزّت سرچشمه میگیرد.
1) تفسیر الامام العسکری, المنسوب الی الامام العسکری، ج1، ص300.
فرمود اگر این شد, هیچ کسی نمیتواند در اینها اثر بگذارد برای اینکه اینها در دسترس کسی نیستند در تیررس کسی نیستند إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ.
ناتوانی مکرکنندگان در سلب عزّت اعطایی خدا به مؤمنان
آنگاه خدای سبحان برای اینها عزّت را مقرّر کرده است و کسی نمیتواند در برابر عزّت عطاشدهٴ الهی کسی را ذلیل کند. در قبال اینها همانطوری که در سوره مبارکه «ابراهیم» کلمه طیّب را فرمود, کلمه خبیث را فرمود, برکات کلمه طیّب را فرمود, آن درکات کلمه خبیث را هم ذکر کرد اینجا هم میفرماید اگر کسی اهل کلمه طیّب و عمل صالح بود که خب از عزّت برخوردار است اما وَالَّذِینَ یَمْکُرُونَ السَّیِّئَاتِ کسانی که نقشههای بد میکِشند هم برای خودشان هم برای دیگران.
تقویت دیدگاه فخررازی در لازم دانستن فعل «یَمکرون» و دلالت آن بر مقصود
مستحضرید که این کلمه «مَکر» فعل لازم است متعدّی نیست این «سیّئات» که منصوب است جناب زمخشری و همفکرانشان یک نحو توجیه کردند جناب فخررازی و همفکرانشان هم یک نحو توجیه میکنند. زمخشری حرفی زده که در ابیالسعود و برخی تفسیرهایی که بعد از زمخشری هستند پذیرفتند که این السَّیِّئَاتِ که منصوب است صفت است برای آن «الْمَکَرات» که مفعول مطلق است (1)فعل لازم, مفعولبه نمیگیرد ولی مفعولمطلق میگیرد «قام قیاماً, مَکَر مکراً, یمکرون المکرات» آن «المکرات» که مفعول مطلق است و منصوب است موصوف است و موصوف حذف شد صفتش که السَّیِّئَاتِ است ذکر شده پس السَّیِّئَاتِ مفعول یَمْکُرُونَ نیست تا گفته بشود فعل لازم, مفعول نمیگیرد این راهی است که جناب زمخشری و همفکرانشان طی کردند. اما راهی که جناب فخررازی و همفکرانشان طی میکنند تصرّف در یَمْکُرُونَ است که یَمْکُرُونَ یعنی «یعملون» اگر «یعملون» شد آن وقت مفعول میگیرد و شاهدشان هم جریان سوره مبارکه «عنکبوت» است در آیه چهار سوره «عنکبوت» این است که أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئَاتِ أن یَسْبِقُونا سَاءَ مَا یَحْکُمُونَ آنها که کار بد میکنند خیال میکنند جلو میزنند ما را به اصطلاح دور میزنند یعنی ما عقب میافتیم و آنها جلو میافتند این درست نیست فخررازی و همفکرانشان میگویند به قرینه آیه چهار سوره مبارکه «عنکبوت» که دارد أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئَاتِ که یَعْمَلُون فعل متعدّی است و الْسَیِّئات مفعول آن است به قرینه آن, ما اینجا یَمْکُرُونَ را به معنای «یعملون» میگیریم «یعملون السیّئات» کسانی که اینچنین میکنند مکرشان به جایی نمیرسد.
1) تفسیر الزمخشری الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، الزمخشری، ج3، ص603.
معنای «یَبور» در ناتوانی مکرکنندگان و دشواری فهم آن
وَالَّذِینَ یَمْکُرُونَ السَّیِّئَاتِ دو مشکل دارند یکی اینکه عذاب شدید دارند یکی اینکه مکرشان هم به جایی نمیرسد وَمَکْرُ أُولئِکَ هُوَ یَبُورُ مستحضرید بعضی از چیزهایی که قرآن کریم فرمود خب راه علمی دارد آدم میتواند بفهمد مثلاً صدق، فلان برکت را دارد, تولید فلان برکت را دارد, تجارت فلان برکت را دارد این چیزها را قرآن میفرماید در سطوح مختلف است انسان میفهمد اما همین قرآن یک سلسله مطالبی دارد که واقعاً برای ماها فهمش آسان نیست یا نمیفهمیم میفرماید همین مردمی که دارای کد ملّیاند سرشماری میکنید میبینید که فلان قدر جمعیت دارند (همین مردم که شما میگویید) از منظر قرآن بعضی زندهاند بعضی مرده, بعضی انساناند بعضی حیوان, بعضی خواباند بعضی بیدار, بعضی سالماند بعضی مریض و سرانجام بعضی دیوانهاند و بعضی عاقل; اینها را انسان یا اصلاً نمیفهمد و یک عدّه خواص و اولیای الهی میفهمند یا راهش دشوار است درباره کفار, منافقین و امثال ذلک میفرماید: أَمْوَاتٌ غَیْرُ أَحْیَاءٍ (1)آن تقابلی که در سوره مبارکه «یس» هست بین مؤمن و کافر که تقابل میاندازد نمیفرماید انسان یا مؤمن است یا کافر, میفرماید انسان یا زنده است یا کافر لِیُنذِرَ مَن کَانَ حَیّاً وَیَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکَافِرِینَ (2)[12] بین زنده و کافر تقابل انداخت یعنی کافر مُرده است. این أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (3)[13]که خب آیه روشنی است «الناس نیام فاذا ماتوا انتبهوا» (4)[14]که بیان معصوم(سلام الله علیه) است که روشن است فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ (5)[15]که روشن است فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ (6)روشن است در سوره مبارکه «مائده» فرمود در جمع مسلمانها عدهای هستند که منتظرند مشکلی برای مسلمانها پیش بیاید ضعفی پیش بیاید فوراً با بیگانهها تماس بگیرند به آنها گزارش بدهند فَتَرَی الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ یُسَارِعُونَ فِیهِمْ یَقُولُونَ نَخْشَی أَن تُصِیبَنَا دَائِرَةٌ (7)[17] بگویند شاید - معاذ الله - نظام اسلامی شکست خورد آنها برگشتند ما چرا رابطهمان را با بیگانه قطع بکنیم فرمود اینها مریضاند خب این مرضی که در سوره «مائده» هست برای ما به حسب ظاهر قابل درک نیست آن مرضی که در سوره «احزاب» گذشت که فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ برای ما قابل درک نیست خواب و بیداری هم همینطور است جریان ربا و رباخوار هم که فرمود اینها دیوانهاند الَّذِینَ یَأْکُلُونَ الرِّبَا لاَ یَقُومُونَ إِلاَّ کَمَا یَقُومُ الَّذِی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطَانُ مِنَ الْمَسِّ (8)اینها نمیدانند که بالأخره سرانجام کار اینها مَحاق است چند روزی در لیالی مُقمَره مثل چهارده و پانزده و اینها که ماه کاملاً روشن است اینها شفافیتی دارند ولی آخر ماه که شد به محاق میافتند آن آخرهای ماه میگویند ماه به محاق افتاد یک هلال باریکی است تا میخواهد در بیاید آفتاب میآید و دیگر خبری از آن ماه نیست این را میگویند ماه به محاق افتاده فرمود: یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبَا (9)ما خودمان شخصاً اینها را به محاق میاندازیم این پایان رباست آن هم جنون رباخوار اینها برای خیلیها قابل درک نیست. در جریان دایر و بایر, زنده و مرده میفرماید بعضی از زمینها دایرند که خب ثمربخشاند مزرع و مرتعاند, بعضی از زمینها بایرند این زمین بایر که میوه و محصول نمیدهد افراد هم اینچنین هستند بعضی دایرند بعضی بایرند, افراد برخیها بایرند که در آن آیه فرمود: کانُوا قَوْماً بُوراً (10)[20] این بور جمع است یعنی اینها یک ملّت بایرند خب شما از ملّت بایر توقّع میوه دارید؟! یک عده یَرْجُونَ تِجَارَةً لَن تَبُورَ (11)[21] یعنی تجارت دایر دارند نه بایر, اینجا فرمود مکر اینها یَبور است مکر اینها دایر نیست مکر بایر است مکر هالک است خب زمین بایر که نه آب دارد نه کشاورزی دارد نه بذرافشانی شده اینکه میوه نمیدهد این مکر, این نقشه, این حیله به هیچ جا بند نیست کلّ این جریان مثل آن درخت تلخی است که روی زمین افتاده خب از درختی که روی زمین افتاده شما توقّع میوه دارید کَشَجَرَةٍ خَبِیثَةٍ اجْتُثَّتْ مِن فَوْقِ الْأَرْضِخب درختی که جُثّهاش روی زمین است این میوه میدهد؟! کار خبیث, فکر خبیث, اراده خبیث, نقشه خبیث همینطور است گاهی تعبیر میکند این ریشه ندارد گاهی تعبیر میکند که اینجا جای میوه نیست این بایر است وَمَکْرُ أُولئِکَ هُوَ یَبُورُ خب یک عدّه که مؤمناند فرمود: یَرْجُونَ تِجَارَةً لَن تَبُورَ با لَن تعبیر کرده نفی تأکید است نه تأبید فرمود اینها امیدوارند که تجارتی و داد و ستدی باشد که سودآور باشد و هرگز بوار و بور بودن در آن راه پیدا نکند یَرْجُونَ تِجَارَةً لَن تَبُورَ اما اینها که وَمَکْرُ أُولئِکَ هُوَ یَبُورُ است یا کَشَجَرَةٍ خَبِیثَةٍ اجْتُثَّتْ مِن فَوْقِ الْأَرْضِ است اینها دست به کار هم بزنند فَمَا رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ (12)هم خودشان بایرند هم تجارتشان بایر است هم نقشهشان بایر است فرمود: وَمَکْرُ أُولئِکَ هُوَ یَبُورُ نقشه بایر و نقّاش بایر هرگز به مقصد نمیرسند به تعبیر سوره مبارکه «ابراهیم» درخت زشت جثّهاش روی زمین است نه داخل زمین وقتی ریشه داخل زمین نیست چطور میوه میدهد الآن امیدواریم این پنج به علاوه یک - خذلهم الله - نقشه اینها فَمَا رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ باشد, کَشَجَرَةٍ خَبِیثَةٍ اجْتُثَّتْ مِن فَوْقِ الْأَرْضِ باشد که به برکت روح مطهر امام و شهدا این نظام محفوظ بماند!
موضوع: تفسیر آیات 10 تا 12 سوره فاطر
مَن کَانَ یُرِیدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِیعاً إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ وَالَّذِینَ یَمْکُرُونَ السَّیِّئَاتِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ وَمَکْرُ أُولئِکَ هُوَ یَبُورُ (10وَاللَّهُ خَلَقَکُم مِن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ جَعَلَکُمْ أَزْوَاجاً وَمَا تَحْمِلُ مِنْ أُنثَی وَلاَ تَضَعُ إِلَّا بِعِلْمِهِ وَمَا یُعَمَّرُ مِن مُعَمَّرٍ وَلاَ یُنقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فِی کِتَابٍ إِنَّ ذلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسِیرٌ (11) وَمَا یَسْتَوِی الْبَحْرَانِ هذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ سَائِغٌ شَرَابُهُ وَهذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ وَمِن کُلٍّ تَأْکُلُونَ لَحْماً طَرِیّاً وَتَسْتَخْرِجُونَ حِلَیَةً تَلْبَسُونَهَا وَتَرَی الْفُلْکَ فِیهِ مَوَاخِرَ لِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (12)) مروری بر مباحث عزّتطلبی انسان و جامعه و راهکار رسیدن به آن
در خلال بیان عناصر محوری این سوره که مسئله توحید و وحی و نبوّت و معاد و خطوط کلی فقه و حقوق است به این بخش رسیدیم که فرمود عزّت, امری است مطلوب هر فرد و جامعه و این عزّت تنها در اختیار ذات اقدس الهی است و راه مشخّصی هم دارد که آن راه, اعتقاد صحیح و عمل صالح است. با تحصیل آن اعتقاد صحیح که حُسن فاعلی است و عمل صالح که حُسن فعلی است میشود به خدای عزیز نزدیک شد و از عزّت برخوردار شد. آنهایی که این راه را طی کردند و عزیز شدند به نام انبیا و اولیا و ائمه(علیهم السلام) و در ذیل آنها مؤمنین, حکمشان در آن سورهای که در بحث دیروز گذشت آمده که وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِینَ (1)[1] پس هم راه مشخص است, هم راهیان راه مشخصاند, هم روندههای این راه مشخصاند, هم به مقصد رسیدههای این راه مشخصاند هیچ محذوری در کار نیست و هیچ ابهامی هم وجود ندارد.
1) منافقون/سوره63، آیه8.
نکته ادبی در مذکّر آوردن فعل, وصف و ضمیر در آیه
مسئله فعل مذکّر, وصف مذکّر, ضمیر مذکّر هر سه به لحاظ لفظ الْکَلِم است که «تَصعدُ» نفرمود این فعل مذکر است, «الطیّبة» نفرمود این وصف مذکر است, «یَرفعها» نفرمود این ضمیر مذکر است هر سه به لحاظ لفظ الْکَلِمْ است که این اسم جنس است و کار جمع را میکند «یستوی فیه المذکر و المؤنث».
بررسی وجوه مطرح در مرجع ضمیر «یرفع»
در وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ ضمیر فاعل «یرفع» وجوهی مطرح است که آیا الْکَلِم رافع است, الْعَمل رافع است, «الله» رافع است درباره ضمیر، اختلاف فراوان هست آنها که خیال میکنند چون کلم طیّب اصل است و عمل, فرع; چگونه عمل, رافع آن است اینها باید عنایت کنند که منظور از رفع, رفع قابلی است نه رفع فاعلی. رفع یک وقت رفع فاعلی است نظیر آنچه در سوره «مجادله» آمده که یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ (1)خدای رَفِیعُ الدَّرَجات, (2)درجات مؤمن و درجات عالِم با ایمان را بالا میبرد خب این رفع فاعلی است که مخصوص خدا و مبادی عالیه است که یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ اما این رفع, رفع قابلی است گفتند عمل صالح نظیر سکّوی پرواز است و به تعبیر برخی از اهل تفسیر عمل صالح «کالبُراق» است برای کسی که اهل معراج است یرفعِ این بُراق به منزله «یحمل» است اینچنین نیست که این مبدأ فاعلی باشد و کلم طیّب را بالا ببرد بلکه بار کلم طیّب را حمل میکند بُراق باعث بالا رفتن اهل معراج است ولی اینچنین نیست که رفع بُراق, رفع فاعلی باشد بلکه از سنخ رفع قابلی است کسی که دارای اعتقاد طیّب است سوار بر مرکَب بُراقگونه میشود و حرکت میکند. بُراق را هم گفتند مثل بَرق خاطف, سریعالسیر است در روایات معراج ملاحظه فرمودید که این بُراق, وصفش آمده است که «خُطاه مدّ البصر» (3)خُطاه یعنی گامهای آن, خُطوه یعنی گام نه قدم, بین پاشنه تا سرانگشت را میگویند قدم, این قدم اول که آدم اینجا گذاشت (یعنی بین پاشنه تا سرانگشت) آن قدم دوم را که آنجا گذاشت بین این قدمین یک خُطوه است یک گام است گام غیر از قدم است «خُطاه مدّ البصر» یعنی یک گام بُراق به اندازه چیزی است که چشم میبیند, الآن ما که چشم باز کردیم تا دورترین نقطه و ستارههای آسمان را حالا یا مریخ است یا بالاتر از مریخ است میبینیم. یک گامِ این بُراق از زمین تا آسمانهاست «خُطاه مدّ البصر» حالا چند لحظه بود, چند دقیقه بود کجا رفته,
چنان رفته باز آمده باز پس٭٭٭ که ناید در اندیشه هیچ کس
غرض آن است که اگر ضمیر فاعل یَرْفَعُه به عمل برگردد از سنخ رفع قابلی است نه رفع فاعلی, نظیر سوره «مجادله» نیست که یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا باشد نظیر بُراق است که راکب خود را رفع میکند محمول خود را حمل میکند.
پرسش: طبق این فرمایش یعنی اینکه ما یک اعتقاد داریم که عمل صالح این اعتقاد را ترقّی میدهد در حالی که اعتقاد شرط حصولش عمل به مقتضایش است.
پاسخ: نه, اعتقاد پیدا میشود به وسیله برهان, عمل صالح, سکّوی پرواز این اعتقاد است.
فرق بین اعتقاد و علم و رابطه این دو با عمل
پرسش: یعنی اعتقاد و علم یکی است؟
پاسخ: اعتقاد, نتیجه علم است بعد از علم است اول علم است که به آن میگویند تصدیق علمی که جزم دارد به ثبوت محمول برای موضوع این میشود علم, بعد عقیده پیدا میشود اینکه در منطق ملاحظه فرمودید که «تسمّی القضیة عقدا» ما دو گِره لازم داریم یک گِره محقّقانه و عالمانه بین موضوع و محمول که با برهان بفهمیم این محمول برای این موضوع است و این موضوع دارای این محمول است این را میگویند علم و تصدیق و این قضیه را ملاحظه فرمودید در اصطلاح در منطق میگویند «و تسمّی القضیة عقداً» آنگاه نوبت به عقیده میرسد یعنی عقل نظری که مطلبی را فهمید, عقل عملی که «عُبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» (1)باید وظیفه خودش را انجام بدهد باید عصارهٴ آن قضیه را با جان خود گِره بزند به نام عقیده, باور بکند. خیلیها هستند که عالِم غیر معتقدند یعنی مطلب را میدانند ولی باور ندارند.
1) بحوث فی قراءه النص الدینی، الشیخ محمدالسند، ج1، ص170.
سرّ عدم ثمربخشی علم در عالمان بیعمل
سرّ اینکه ما عالِم بیعمل داریم برای آن است که آن عقل نظری که مسئول اندیشه است کارهای خودش را انجام داد عقل عملی که کاملاً مرزش از عقل نظری جداست باید این را به جانِ خود گِره بزند دستش فلج است چون دستش فلج است به جان خود گِره نزد وقتی به جان خود گِره نزد اثر نمیکند چون علم در گوشهای است و آنکه باید اهل عزم, اراده, نیّت باشد طبق بیان نورانی حضرت امیر که فرمود: «کَم مِن عقلٍ أسیر تحت هوی أمیر» (1)فلج است آنکه باید اراده کند, نیّت کند, تصمیم بگیرد, فرمان بدهد فلج است آنکه باید بفهمد, میفهمد, این شخص خوب سخنرانی میکند, خوب حرف میزند, اما نامحرم را هم نگاه میکند یا رومیزی و زیرمیزی هر دو را میگیرد برای اینکه آنکه نباید بگیرد فلج است مثالش هم قبلاً گفتیم یک سلسله نیروهایی در دستگاه بیرونی ماست که مشابه این در درون ما هم هست ما در بیرون چشم و گوش داریم که کار آنها فهمیدن است دست و پا هم داریم که کار آنها حرکت و فعالیت است اگر کسی چشم و گوش او سالم بود مار را دید, عقرب را دید, صدای خطرناک را شنید این جزم دارد به ضرر اما اگر دست و پایش فلج باشد این فرار نمیکند اینجا مینشیند و مار هم میآید و او را مسموم هم میکند نمیشود به او گفت تو مگر نمیدانستی, به او عینک بدهید, دوربین بدهید, میکروسکوپ بدهید, تلسکوپ بدهید مشکلش حل نمیشود او مشکل دید ندارد مشکل علم ندارد مشکل عمل دارد که دست و پایش بسته است عالم بیعمل مشکل حوزوی و دانشگاهی ندارد خوب مسئله را فهمیده تمام مشکلش این است که در جهاد درون «کَم من عقل أسیر تحت هوی أمیر» این دستگاه عزم که عزم چیزی است جزم چیز دیگر است عزم و اراده و نیّت و اخلاص, این مسئول انگیزه, فلج شده است لذا صد درصد مسئله را میداند و صد درصد هم گناه میکند. الآن اینها که معتادند شما بخواهید نصیحت کنید عمرتان را تلف کردید, بخواهید خطرات اعتیاد را بگویید این هر شب با این خطرات دست به گریبان است این بیش از همه و پیش از همه خطر را میداند شما چه نصیحتی میخواهید به معتادها بکنید سفارش و نصیحت و موعظه برای او لغو است برای اینکه او از نظر علمی بیش از دیگران عالِم است.
1) الشعائرالحسینیه بین الاصاله و التجدید، الشیخ محمدالسند، ج1، ص183.
راهکار ثمربخشی علم در عالمان بیعمل
پرسش: برای این اشخاص چه کار میشود کرد؟
پاسخ: بالأخره باید انگیزه اینها را, دست و پای اینها را باز کرد باید دست و پایِ فلج اینها را باز کرد این بیان نورانی حضرت رسول(علیه و علی آله آلاف التحیّة والثناء) که در آخرین جمعه ماه شعبان فرمود این حرف برای همیشه زنده است فرمود: «إنّ أنفسکم مرهونة بأعمالکم ففکّوها باستغفارکم» (1)این بسته است فکّ رهن کنید بیایید دست و پا و زنجیرتان را با توبه باز کنید این قدرت هست وقتی انسان این قدرت را دارد دست و پای بستهٴ خود را آزاد میکند زنجیر را باز میکند غرض آن است که بر همه ما لازم است اول عقد یعنی قضایای علمی را با برهان، عالمانه بفهمیم بشویم محقّق, بعد بشویم متحقِّق که بالاتر از محقّق است متحقّق کسی است که نتیجه تحقیق علمی را با جان خود گِره میزند باور میکند میشود مؤمن, اگر باور کرد آنگاه در ردیف اهل ایمان است و ثواب دارد و امثال ذلک حالا درصدد پرواز است.
عمل صالح سکّوی پرواز صاحبان علم آمیخته با ایمان
سکّوی پرواز او عمل صالح است درصدد معراج است «الصلاة معراج المؤمن» (2)نماز, بُراق اوست اگر گفته شد عمل صالح کَلِم طیّب را بالا میبرد از سنخ یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا که در سوره «مجادله» آمده است نیست از سنخ آن است که بُراق, راکب خود را بالا میبرد اسب, راکب خود را حمل میکند از این قبیل است هرگز عمل صالح به اندازه کلم طیّب نیست.
عدم دلیل بر عصمت ملائکةالأرض و امکان نقض آن
در جریان ملائکه که بحثهای قبلی بود که همه ملائکه معصوماند یا نه باز هم بحث ملائکه در پیش است در جریان ملائکه آنها که حامل عرشاند, حامل وحیاند, وحی را تحویل میگیرند به قلب مطهر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نازل میشوند آنجا مهبط وحی است بِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ, نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ آنجا ما برهان عقلی داریم که حتماً معصوماند دلیل نقلی هم تأیید میکند اما ملائکةالأرض که هر قطره باران را ملائکه میآورند برهان عقلی بر عصمت اینها نیست اگر ظواهر نقلی عموم نظیر دعای سوم صحیفه سجادیه که دارد بر طهارت اینها بیفزای, کرامتی بر کرامت اینها بیفزای به نحو عامّ استغراقی اینها را دعا میکند این دعاست نه خبر باشد خبر نمیدهد که همه اینها معصوماند اگر هم دلیلی باشد بر عصمت اینها چون دلیل عقلی نیست دلیل نقلی است اگر روایتی آمده که فلان ملائکةالأرض, فرشته زمینی گناه کرده است این عام, تخصیص میخورد آن مطلق, تقیید میخورد اینها نظیر انبیا و ائمه(علیهم السلام) نیستند که آبی از تخصیص باشند نظیر فرشتگان حامل عرش و حامل وحی نیستند که آبی از تخصیص باشند اینها فرشتگان زمینیاند بدنی دارند, روحی دارند مثل انساناند قدری لطیفتر.
دعای انسان در حق فرشتگان و فایده آن
پرسش: دعای آنها [اهل بیت(علیهم السلام)] مستجاب است.
پاسخ: بله خب مستجاب است اما معنایش این نیست که اینها را معصوم بکن این دعا را درباره مؤمنین هم کردند.
پرسش: فایده این دعا در حقّ ملائکه چیست؟
پاسخ: برای اینکه اینها مدبّرات امرند, دستورهای الهی را دارند انجام میدهند کلّ عالم به وسیله اینها دارد تدبیر میشود اینها مأموران الهیاند فَالْمُدَبِّرَاتِ أَمْراً (1)اینها هستند, النَّازِعَاتِ (2)[10] هستند, النَّاشِطَاتِ (3)[11] هستند, السَّابِحَاتِ (4)[12] هستند اینها انحای گوناگونی دارند که دارند عالَم را اداره میکنند.
پرسش: کمالی ندارند مگر اینها مجرّد نیستند؟
پاسخ: کمالِ محض نیستند آنها کمالشان, بدو و حشرشان یکی است حالا انشاءالله آیات فراوانی هم درباره ملائکه داریم که خواهد آمد ولی این مقدار هست که ملائکه چند قسم است ولی اگر دلیلی - معاذ الله - درباره [خطا کردن یا معصیت کردن] انبیا و ائمه بود حتماً باید آن دلیل توجیه بشود برای اینکه برهان عقلی هست بر عصمت اینها و به هیچ وجه «عقلیة الأحکام لا تُخَصّص» دلیل عقلی, تخصیصبردار نیست. اما ما دلیل عقلی بر عصمت ملائکةالأرض و امثال ذلک نداریم میشود عموم لفظی یا اطلاق لفظی هم قابل تقییدند هم قابل تخصیص.
آیه وَاللَّهُ خَلَقَکُم مِن تُرَابٍ جامع بحث توحید و معاد
آیه یازده این است که وَاللَّهُ خَلَقَکُم مِن تُرَابٍ هم درباره توحید در این سوره سخن گفته شد و بحث میشود هم درباره معاد, همانطوری که آیه نُه که فرمود: وَاللَّهُ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیَاحَ فَتُثِیرُ سَحَاباً (5)[13] هم صبغه توحیدی دارد هم صبغه معاد، این هم میتواند صبغه توحیدی داشته باشد و صبغه معاد, در آنجا فرمود ما زمینِ مرده را زنده میکنیم زمین واقعاً مرده است اگر بهار شد باران آمد هنوز مُرده است منتها قابل حیات است وقتی جذب گیاه شد; یعنی غذای درخت قرار گرفت, غذای بوته و خوشه قرار گرفت جان پیدا میکند وگرنه خودش با باران زنده نمیشود قابل حیات میشود; یعنی قوّه او برای زنده شدن از بُعد به قُرب میرسد قبلاً قوّه بعیده برای حیات داشت الآن قوّه قریبه دارد ولی آیه یازده فرمود: وَاللَّهُ خَلَقَکُم مِن تُرَابٍ.
تبیین دو وجه در معنای خلقت انسان از خاک
همه شما اصلتان از خاک بود حالا یا برای اینکه فرزندان آدم(سلام الله علیه) هستید خدا آدم را از خاک خلق کرد یا نه, همه انسانها که از نطفه خلق میشوند این نطفه مسبوق به موادّ غذایی است موادّ غذایی هم از خاک گرفته شده قبلاً هم این نمونه را داشتیم که اگر کسی برود پشتبام این نظام میبیند این هفت میلیاردی که فعلاً روی کُره زمین هستند دویست سال قبل در این باغها و مزرعهها و اینها بودند دویست سال بعد هم در باغ و مزرعه هستند یعنی این خاکهای مزارع و مراتع کم کم شده میوه و بعد آمدند به بازار و نسل قبل از اینها استفاده کردند و شده نطفه, بعد از مدتی میمیرند و بعد هم خاک میشوند بعد هم بعد از مثلاً چهل, پنجاه سال قبرستانشان میشود یک پارک عمومی یعنی این هفت میلیارد هم مسبوق به تراباند هم ملحوق به تراب این برای بشرهای عادی حالا اینکه فرمود ما شما را خاک کردیم یا نسبت به حضرت آدم(سلام الله علیه) است که شما همه فرزندان آدم هستید و آدم از تراب است یا نه, خود شما از خاک خلق شدید و درست هم است. در سوره «سجده» و امثال «سجده» آمده است که ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِن سُلاَلَةٍ مِن مَاءٍ مَهِینٍ (1)[14] اصلش که حضرت آدم بود از تراب بود نسلش از ماء مَهین است انسانهای فعلی هم همینطورند قدم اوّلشان خاک بود قدم بعد وقتی غذا شدند و نطفه شدند ماء مهین است. بعد از اینکه به دنیا آمدید شما را به اصناف و ازواج و قبایل و عشایر تقسیم میکند یکی زن میشود یکی مرد میشود, یکی ابیض میشود یکی اسود میشود و هکذا ثُمَّ جَعَلَکُمْ أَزْوَاجاً برای نسل بعد آنها که مؤنثاند بار حمل میکنند یعنی فرزند, آن بار را به زمین مینهند هم حملشان هم وضعشان به علم ذات اقدس الهی است این تعبیر وَمَا تَحْمِلُ مِنْ أُنثَی وَلاَ تَضَعُ إِلَّا بِعِلْمِهِیعنی هیچ اُنثایی حامل نیست, هیچ انثایی واضع نیست وضع نمیکند مگر به علم خدا این - معاذ الله - مُشعر به این نیست که علم خدا زاید بر ذات خداست اگر گفتیم بِعِلْمِهِمثل اینکه بگوییم بذاته, علم از اوصاف ذاتی ذات اقدس الهی است اگر گفتیم «بقدرته» یعنی «بذاته» اینچنین نیست که علم, زاید بر ذات باشد البته علم فعلی بحثش جداست که در مسائل امتحانیه مطرح شد.
1) سجده/سوره32، آیه8.
پرسش: ...حرکت به تراب و حرکت به طین با ثُمَّ سازگاری ندارد.
پاسخ: چرا, برای اینکه این ماده غذایی بود که اصلش از تراب است.
پرسش: «ثمّ» ترتیب را میرساند.
پاسخ: ترتیب هم هست.
پرسش: خدا شما را از تراب خلق کرد سپس از نطفه.
پاسخ: یعنی اصلِ اوّلیتان خاک بود بعد از خاک, نطفه است شما وقتی از آن بالا شروع میکنید اصل اوّلی تراب است بعد نطفه است بعد علقه و مضغه و امثال ذلک است.
در حدّ اقتضا بودن تعیین عمر انسان و امکان تغییر آن
وقتی که به دنیا آمدید بعضیها عمر طولانی دارند بعضیها عمر کوتاهی دارند خدای سبحان مطابق مصالحی که میداند از نظر مبدأ فاعلی استعدادهایی را که به علم خودش مشخص کرده است از نظر مبدأ قابلی برای هر کسی عمری معیّن کرده است اما این در حدّ اقتضاست اینچنین نیست که وقتی برای هر کسی عمری معیّن کرده باشد دیگر قابل تغییر نیست فرمود این در حدّ اقتضاست یعنی شما اگر موانعی در کار نباشد و مقتضیات خوبی هم این را همراهی بکند به این عمر طولانی دسترسی پیدا میکنید.
راههای تقلیل یا طولانی شدن عمر انسان
اگر خواستید عمر اصیلتان بماند با صدقه, با صِله رَحِم, با رعایت بهداشت, با کم خوردن و خوب خوردن, این مقصود حاصل میشود, گفتند دو بار غذا برای انسان کافی است بارها این مطلب را شنیدهاید کسی در محضر حضرت آروغ زد با اینکه حضرت لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیمٍ بود به او اعتراض کرد فرمود: «أقْصِر مِن جَشَأک»مگر آدم اینقدر میخورد که در مجلس عمومی آروغ بزند این با اینکه لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیمٍ بود فرمود: «أقصر مِن جَشَأک» جلوی آروغت را بگیرد یعنی کمتر بخور که در مجلس آروغ نزنی دو بار غذا برای آدم بس است اکثر بیماریها در اثر پر خوردن و بدخوردن است فرمود اگر مواظب خوراکتان باشید, مواظب صِله رحم باشید, مواظب صدقهتان باشید عمر طولانی دارید نشد, یُنقَصُ مِنْ عُمُرِهِ عمرتان کمتر میشود اینچنین نیست که قضا و قَدَر بر این مقرّر شده است که فلان شخص باید هفتاد سال زندگی کند چه بهداشت را رعایت بکند چه نکند, چه صدقه بدهد چه ندهد, چه صِله رحم بکند چه نکند اینچنین نیست آنچه تنظیم شده است در حدّ اقتضاست چون ما در عالَمی هستیم که با تکالیف و با اعمال خوب و بد روبهرو هستیم فرمود این در حدّ اقتضاست که این شخص میتواند مثلاً هفتاد سال یا هشتاد سال یا نود سال یا صد سال زندگی کند در حدّ اقتضاست نه اینکه الاّ ولابد باید مثلاً هشتاد سال زندگی کند این مطلب اول. مطلب دوم این است که راه طولانی شدن عمر را بیان فرمودند, راهی که عمر را کوتاه میکند را هم بیان کردند.
عدم تعارض آیه فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ ... با عدم تعیین عمر
مطلب سوم این است که برای ماها روشن نیست که چه وقت عمر ما به پایان میرسد اما جمعبندی شدهاش را ذات اقدس الهی میداند خدا میداند که فلان شخص با حُسن اختیار خودش راه صدقه و صِله رحم و بهداشت را رعایت میکند و فلان شخص در اثر سوء اختیار خودش راه صدقه و صِله رحم و بهداشت را رعایت نمیکند; لذا به صورت جزم و یقین در کتاب دیگر مینویسد عمر فلان شخص هشتاد سال است, عمر فلان شخص صد سال. در نظام الهی هیچ چیزی مبهم نیست اول در حدّ اقتضاست بعد در مرحله بعد عمل، سهم تعیینکننده دارد, مرحله سوم جمعبندی شده است جمعبندی شدهاش هم در کتاب دیگر نوشته شده; لذا ذات اقدس الهی میداند که فلان شخص در فلان لحظه خواهد مُرد و فرستادههای الهی هم میآیند فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لاَ یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ یَسْتَقْدِمُونَ. (1)
مراحل سهگانه اقتضا, اختیار و تعیین در سرنوشت انسان
سه مطلب کاملاً جدای از هم است اول تدوین در حدّ اقتضا, بعد مرحله عمل انسانهاست که با حُسن اختیار یا سوء اختیار راه خودشان را میروند مرحله سوم جمعبندی شده است که خدای سبحان میداند فلان شخص با حُسن اختیارش اهل صدقه و صِله رحم و رعایت بهداشت بود عمرش فلان قدر میشود آن را در آن کتاب مینویسد فلان شخص هم در اثر سوء اختیار خودش بهداشت را رعایت نکرده, صدقه را رعایت نکرده, صِله رحم را رعایت نکرده یُنقَصُ مِنْ عُمُرِهِفرمود: وَمَا یُعَمَّرُ مِن مُعَمَّرٍ وَلاَ یُنقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فِی کِتَابٍهمه این امور سهگانه برای خدا آسان است چون علمش نامتناهی است, قدرتش نامتناهی است همه اینها را تنظیم میکند پس این هم جزء شواهد توحیدی و تدبیر موحّدانه خداست.
1) اعراف/سوره7، آیه34.
اختصاص کلام معصوم(علیه السلام) - «الشقیّ مَن شَقِیَ فی بطن اُمّه» - به مرحله اقتضا
پرسش: تعبیراتی مثل «الشقیّ شَقِی فی بطن امّه» برای کدام مرحله است؟
پاسخ: برای مرحله اقتضاست از امام(سلام الله علیه) سؤال کردند «الشقیّ مَن شَقِیَ فی بطن اُمّه» یعنی چه؟ فرمود: «الشّقی مَن عَلِمَ الله و هو فی بَطن امّه أنّه سیعمل أعمال الأشقیاء» (1)نه اینکه خدای سبحان - معاذ الله - برای کسی در رَحِم مادر نوشته این شخص شقی است این بیان حضرت را مرحوم صدوق در کتاب شریف توحید از معصوم (سلام الله علیه) نقل کرد در تفسیر «الشقیّ مَن شَقِیَ فی بطن اُمّه» خدا همه را بر اساس فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا (2)آفریده همه را طیّب و طاهر آفریده «کلّ مولودٍ یولد علی الفطرة» (3)ولی وقتی در رَحم مادر هست خدا میداند یک برادر میشود کمیلبنزیاد نخعی از شاگردان سرّ وجود مبارک حضرت امیر, یک برادر میشود حارثبنزیاد نخعی قاتل بچههای مسلم، اینها برادرند از یک خانوادهاند اما خدای سبحان میداند این شخص «یَعمل عمل الأشقیاء بسوء اختیاره» آن یکی «یعمل عمل السُّعداء بحسن اختیاره».
بررسی تمثیل بودن اختلاف دو دریا نشانه توحید بودن آن
فرمود: وَمَا یَسْتَوِی الْبَحْرَانِ هذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ سَائِغٌ شَرَابُهُ وَهذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ وَمِن کُلٍّ تَأْکُلُونَ لَحْماً طَرِیّاً وَتَسْتَخْرِجُونَ حِلَیَةً تَلْبَسُونَهَا وَتَرَی الْفُلْکَ فِیهِ مَوَاخِرَ لِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ فرمود دو بحر یکی آبش شیرین است, سودمند است, خُنک است, بارد است, گواراست یکی هم شور است و گدازنده است مثل اینکه انسان دارد آتش میخورد; «اُجاج», میگویند: «أجّت النار» یعنی شعله سوزنده پیدا کرده این در اثر شوری, سوزنده و گدازنده است این دو دریا یکسان نیستند برای اینکه آبهایشان فرق میکند اما منافعشان مشترک است پرورش ماهیهای خوب در هر دو هست, پرورش لؤلؤ و مرجان در هر دو هست, کشتیرانی برای حمل و نقل کالا و مسافر در هر دو هست, آیا این آیه دوازده ناظر به یک تمثیل است که دو دریا یکسان نیستند یکی شیرین است و یکی شور نظیر آیاتی که بعد در پیش داریم در همین سوره مبارکه «فاطر» یعنی آیه نوزده و بیست و بیست و یک و بیست و دو که در آن آیات آمده وَمَا یَسْتَوِی الْأَعْمَی وَالْبَصِیرُ ٭ وَلاَ الظُّلُمَاتُ وَلاَ النُّورُ ٭ وَلاَ الظِّلُّ وَلاَ الْحَرُورُ ٭ وَمَا یَسْتَوِی الْأَحْیَاءُ وَلاَ الْأَمْوَاتُ که مؤمن و کافر را ذات اقدس الهی به اعما و بصیر یا ظلمت و نور یا ظلّ و حرور یا زنده و مُرده تشبیه میکند آیا ناظر به آن است که اکثر مفسّرین این را گفتند یا نه, اصلاً میخواهد بفرماید با اینکه اینها به حسب ظاهر مختلفاند آبشان خیلی فرق میکند ولی منافع مشترکی دارند آن ماهی خوشگوشت از همین آب شور برمیخیزد آن لؤلؤ و مرجان از همین آب شور برمیخیزد, کشتیرانی برای حمل و نقل مسافر و کالا از همین آب شور برمیخیزد اگر این باشد ناظر به بیان توحید و قدرت الهی است.
سخن اکثر مفسّران در تمثیل دانستن اختلاف دو دریا و ناتمامی آن
اما آنکه اکثری اهل تفسیر گفتند آن ناظر به آن است که مؤمن و کافر مثل آب شور و آب شیریناند ولی از اینکه هیچ تعرّضی نسبت به اثر مختلف اینها نکرده تفاوت اینها را بازگو نکرده نظیر آن آیه نوزده تا بیست و دو همین سوره «فاطر» نیست این نظر دوم را ظاهراً تقویت میکند. در سوره مبارکه «نحل» هم مشابه این آمده آیه چهارده سوره مبارکه «نحل» این است وَهُوَ الَّذِی سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْکُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِیّاً وَتَسْتَخْرِجوا مِنْهُ حِلْیَةً تَلْبَسُونَهَا وَتَرَی الْفُلْکَ مَوَاخِرَ فِیهِ وَلِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ این بحر, جامع بین مِلح اُجاج و عَذْب فرات است دیگر نفرمود دو گونه دریا داریم آبها دو قسم است الْبَحر را به عنوان مطلق ذکر کرد منافع یادشده سوره «فاطر» را در سوره «نحل» به صورت مبسوط بیان فرمود اما اینجا میفرماید با اینکه اینها خیلی فرق میکنند ولی پرورش ماهی خوشگوشت از هر دو ممکن است, پرورش لؤلؤ و مرجان از هر دو ممکن است, کشتیرانی برای حمل و نقل کالا و مسافر از هر دو ممکن است این تدبیر الهی را نشان میدهد و اگر نظیر آیه نوزده به بعد بود یک گوشهای اشاره میفرمود مثلاً انذاری, عذابی, چیزی اشاره میفرمود در آن آیات فرمود: وَمَا أَنتَ بِمُسْمِعٍ مَّن فِی الْقُبُورِ یعنی رسول من! بعضیها پنج, شش نفر در یک خانه زندگی میکنند آنجا مثل یک مقبره خانوادگی است خب در این قبرستانها مقبره خانوادگی هم کم نیست برخیها هستند که نماز و روزه در خانهشان نرفته, قرآن و دعا نرفته, پنج شش نفر در آن خانه دارند زندگی میکنند یا در آن ویلا زندگی میکنند فرمود این یک مقبره خانوادگی است در اینجا زنده که نیست در اینجا پنج, ششتا مُرده هستند تو برای آدمهای مرده که سخنرانی نمیکنی وَمَا أَنتَ بِمُسْمِعٍ مَّن فِی الْقُبُورِ اینها در مقبره خانوادگیاند خب بله حرف تو را گوش نمیدهند شما مگر بروی در قبرستان در مقبره خانوادگی موعظه بکنی اثر دارد؟! اثر ندارد اینها هم همینطورند وَمَا أَنتَ بِمُسْمِعٍ مَّن فِی الْقُبُورِ خب این نشان میدهد که این آیه نوزده تا آیه بیست و دوم درصدد تمثیل است اما در این آیه محلّ بحث یعنی دوازده چنین علامتی نیست بنابراین آنچه را به تعبیر فخررازی اکثر مفسّرین گفتند (1)خب صاحبنظرند ولی اینچنین نیست ظاهرش این است که شاید ناظر به تمثیل نباشد و اصلِ بیان توحید را بیان کند نظیر آنچه در سوره مبارکه «نحل» آمده.
1) تفسیرالرازی مفاتیح الغیب اوالتفسیر الکبیر, الرازی،فخرالدین، ج26, ص227.
موضوع:تفسیر آیات 12 تا 14 سوره فاطر
وَمَا یَسْتَوِی الْبَحْرَانِ هذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ سَائِغٌ شَرَابُهُ وَهذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ وَمِن کُلٍّ تَأْکُلُونَ لَحْماً طَرِیّاً وَتَسْتَخْرِجُونَ حِلَیَةً تَلْبَسُونَهَا وَتَرَی الْفُلْکَ فِیهِ مَوَاخِرَ لِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (12 یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ وَیُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ کُلٌّ یَجْرِی لِأَجَلٍ مُسَمّی ذلِکُمُ اللَّهُ رَبُّکُمْ لَهُ الْمُلْکُ وَالَّذِینَ تَدْعُونَ مِن دُونِهِ مَا یَمْلِکُونَ مِن قِطْمِیرٍ (13) إِن تَدْعُوهُمْ لاَ یَسْمَعُوا دُعَاءَکُمْ وَلَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجَابُوا لَکُمْ وَیَوْمَ الْقِیَامَةِ یَکْفُرُونَ بِشِرْکِکُمْ وَلاَ یُنَبِّئُکَ مِثْلُ خَبِیرٍ (14)) مقصود از طیّب در الْکَلِم الطیّب...
چون در این سوره اصول دین و خطوط کلی فقه و اخلاق مطرح بود جریان عزّت را هم مطرح فرمود که مسیر عزّت, عبارت از کَلِم طیّب است و عمل صالح. منظور از کَلِم طیّب, لفظ طیّب نیست زیرا خود لفظ جزء اعمال است عمل گاهی به صورت قول است گاهی به صورت فعل, منظور از کَلم طیّب آن عقیده طیّب و صالح است نه الفاظ خوب, چون الفاظ نظیر افعال جزء عمل صالح خواهند بود.
مطلب دیگر آن است که این کلم طیّب یعنی عقیده طیّب همان است که در سوره مبارکه «ابراهیم» مشخص شد که مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِی السَّماءِ (1)[1] آن عقیده طیّب خواهد بود نه الفاظ و کلمات خوب, پس کلم طیّب یعنی عقاید طیّب, نیتهای خوب و مانند آن.
1) ابراهیم/سوره14، آیه24.
تبیین معنای وَما یُعمَّرُ مِن مُعَمَّرٍ
مطلب بعدی آن است که اینکه فرمود: وَمَا یُعَمَّرُ مِن مُعَمَّرٍ (1)[2] این به قرینه عول است معنایش این نیست که هیچ معمّری عمر نمیکند مگر اینکه در کتاب الهی هست چون تا عمر نکند معمّر نمیشود وَمَا یُعَمَّرُ یعنی هیچ کسی عمر طولانی نمیکند و معمّر نمیشود مگر اینکه در کتاب الهی, سرنوشت و سرشتش مشخص است.
بررسی دیدگاه زمخشری در آیه وَمَا یَستوی الْبَحران و تمثیل دانستن آن
اما درباره وَمَا یَسْتَوِی الْبَحْرَانِدو احتمال هست احتمال اول که اکثر مفسّران بر آن هستند زمخشری و امثال او از این احتمال حمایت میکنند میگویند این آیه دوازده سوره مبارکه «فاطر» آیه نوزده به بعد همین سوره «فاطر» است آیه نوزده به بعد سوره «فاطر» این است که وَمَا یَسْتَوِی الْأَعْمَی وَالْبَصِیرُ ٭ وَلاَ الظُّلُمَاتُ وَلاَ النُّورُ ٭ وَلاَ الظِّلُّ وَلاَ الْحَرُورُ ٭ وَمَا یَسْتَوِی الْأَحْیَاءُ وَلاَ الْأَمْوَاتُ که این مثال است برای اینکه مؤمن و کافر (2)مساوی هم نیستند مؤمن به منزله بصیر است کافر به منزله اعمیٰ, مؤمن به منزله نور است کافر به منزله ظلمت و هکذا. اگر این آیه به وزان آن آیات نوزده بود در صدرش یا در ذیلش یا در وسطش به چنین مطلبی اشاره میکرد.
نشانه توحید بودن نظم به کار رفته در اختلاف دو دریا
ظاهراً این آیه نظیر همان است که در سوره مبارکه «نحل» گذشت در سوره «نحل» آیه چهارده این است وَهُوَ الَّذِی سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْکُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِیّاً وَتَسْتَخْرِجوا مِنْهُ حِلْیَةً تَلْبَسُونَهَا وَتَرَی الْفُلْکَ مَوَاخِرَ فِیهِ وَلِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ همه آن الفاظ در اینجا هست به استثنای چند تعبیری که در این آیه هست و آنجا نیست که این در عِداد نعمتهای الهی است گاهی خدای سبحان زمین را, باغ را, مزرع و مرتع را ذکر میکند, گاهی معادن زیرزمین را ذکر میکند, گاهی برکات دریایی را ذکر میکند اینها همه نظم است و برکت است و ذیل آیه که دارد لِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ناظر به این است که مبدأ خود را بشناسید در پیشگاه مبدأ خود شاکر و خاضع باشید پس سخن از تمثیل نیست که مؤمن به منزله آب دریایی است که عَذْب است و فرات است و سَائِغٌ شَرَابُهُ و کافر به منزلهٴ دریایی است که ملح اُجاج است چون اگر این بود دیگر برکات هر دو دریا را به صورت مشترک ذکر نمیکرد در این آیه فرمود دریاها دو قسماند ولی از همه اینها این برکات برمیآید دریای اول عذب است و فرات است و سَائِغٌ شَرَابُهُ یعنی طیّب و طاهر است (یک) رافع عطش است (دو) گوارا و سریعالهضم است (سه) این عذب است و فرات است و سائغ آن دیگری شور است و سوزنده و گدازنده ولی وَمِن کُلٍّ از هر دو دریا این برکات برمیخیزد اگر ماهی خوب است برای هر دو دریاست, اگر لؤلؤ و مرجان است برای هر دو دریاست, اگر کشتیرانی است برای هر دو دریاست, شما خیال نکنید که اگر دریایی شور بود بیخاصیت است نه, دریای شور همان خاصیتی را دارد که دریای شیرین دارد و این جای تعجّب است که از ماء عذْب فرات سائغ, ماهی طیّب و طاهر پرورش پیدا میکند از آب مِلح اُجاج هم همین طور از دریای عذب فرات سائغ, لؤلؤ و مرجان برمیخیزد از دریای مِلح اُجاج هم همین طور. این تدبیر حکیمانه ذات اقدس الهی است که از آب شور, ماهی طری و تازه و از آب شور, لؤلؤ و مرجان درست میکند چون فرمود: وَمِن کُلٍّ تَأْکُلُونَنه اینکه لؤلؤ و مرجان برای مِلح اجاج باشد و آن ماهی طیّب و طاهر برای آن عذب فرات باشد بنابراین این قول دوم اقوا به نظر میرسد. مسئله بعدی این است که اینکه فرمود: وَاللَّهُ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیَاحَ فَتُثِیرُ سَحَاباً (3)[4] این درباره نظمی است که نشانهٴ وحدانیت ذات اقدس الهی است. آیه بعد, آیه بعد, همه اینها درباره نظم عالَم است که نشانه وحدانیت است یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ وَیُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ هم همینطور است.
عدم ارشاد آیه به بیبرکتی کافر
پرسش: همانطوری که از دریای شور هم ماهی تازه میگیرند ممکن است کافر هم بعضی از کارهای اجتماعی را انجام بدهد.
پاسخ: بله خب, یک گوشه باید اشاره کنند در آن آیات دارد وَمَا أَنتَ بِمُسْمِعٍ مَّن فِی الْقُبُورِ ٭ إِنْ أَنتَ إِلَّا نَذِیرٌ (1)[5] یک اشاره و ارشادی دارد که کافر باید هراسان بشود اما اینجا در این صدد نیست که بفرماید کافر هیچ خاصیتی ندارد میفرماید چه دریای شیرین چه دریای شور, چه آب شیرین چه آب شور همه اینها منشأ برکتاند برکتشان هم یکسان است وَمِن کُلٍّ یعنی یکسان است نه اینکه دریای شور برکتی دارد و کافر آن برکت را هم ندارد که جناب زمخشری به آن اصرار دارند اینها میگویند کافر از دریای شور هم بدتر است برای اینکه دریای شور, لؤلؤ و مرجان و اینها را دارد کافر این خاصیت را هم ندارد نظیر آیه 74 سوره «بقره» که فَهِیَ کَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً برخی از دلها شبیه سنگاند یا از سنگ سختترند بعضی از سنگها منشأ جوشش چشمهها هستند, بعضی از این چشمههای دامنه کوه از درون سنگ برمیخیزد وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ آن خشیت معنوی را دارند وَإِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا یَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهَارُ ولی کافر چنین برکتی هم ندارد (2)لذا از سنگ هم بدتر است. اگر این بود بالأخره ذیلی, صدری, وسطی, یک اشاره داشت که از کافر هیچ کاری ساخته نیست نظیر آیه نوزده به بعد.
پرسش: پس آیه ده...
پاسخ: آیه ده ناظر به آن است که اینها میخواستند عزیز بشوند که مطابق أَیَبْتَغُونَ عِندَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلّهِ جَمِیعاً (1)[7] بود اینها بتها را میپرستند لِیَکُونُوا لَهُمْ عِزّاً (2)خدا میفرماید عزّت مستقیماً برای ذات اقدس الهی است بالذّات و بالاصاله, راهش هم کلم طیّب و عمل صالح است راهیان این راه هم انبیا و اولیا هستند و به دنبال اینها مؤمنان که وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِینَ (3)[9] آنجا سخن از کافر و امثال ذلک نیست که تشبیه کند.
پرسش...
پاسخ: بله آنها که یَمْکُرُونَ (4)میخواهد بگوید کارشان اثر ندارد نه اینکه آنها مثل سنگاند اینها هر نقشهای که میخواهند بِکشند نقشه اینها بیاثر است نه خودشان عزیزند نه میتوانند جلوی عزّت انبیا و اولیا و مؤمنین را بگیرند.
نظم در فصول چهارگانه و نقش آن در تأمین ارزاق مردم
یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ وَیُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ فرمود یک نظم دیگری هم شما در عالَم میبینید و آن فصول چهارگانه است اگر همه این ماههای دوازدهگانه مثلاً بهار بود یا تابستان بود یا پاییز بود یا زمستان بود دیگر مشکلات مردم حل نمیشد برخی از فصول باید باشد تا زمین آماده شود برای رویش; در بعضی از فصول زمین باید در خواب یا استراحت باشد. برای تأمین ارزاق مردم فرمود: وَقَدَّرَ فِیهَا اقْوَاتَهَا فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ (5)[11] این فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ یعنی فصول چهارگانه که در بعضی از این فصول زمین به خواب میرود استراحت میکند یعنی زمستان, در بعضی از فصول بیدار میشود یعنی بهار, باران هم در آن فصل بیشتر میبارد تا اینکه اینها را تغذیه کند به مقصد برساند این قَدَّرَ فِیهَا اقْوَاتَهَا فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ برای این کار یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ وَیُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ.
چگونگی به وجود آمدن فصول چهارگانه با تفسیر «یولج» در آیه
این شمس و قمر که حرکت میکنند هر کدام از اینها یک دایره 360 درجهای را طی میکنند 180 درجه شب است به نام قوساللیل, 180 درجه روز است به نام قوسالنهار این در اول فروردین که به اصطلاح اعتدال ربیعی است و گاهی هم در اعتدال خریفی یعنی پاییزی این حالت پیش میآید بعد وقتی پاییز میرسد یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ یعنی این قوس 180 درجه که شب است این از دو طرف وارد قوسالنهار میشود یعنی هم در طرف صبح دیرتر صبح میشود, هم در طرف مغرب زودتر شب میشود این قوس 180 درجهای قوساللیل از دو طرف وارد قوسالنهار میشود بخشی از صبح را شب میگیرد, بخشی از عصر را شب میگیرد; لذا شب میشود حدود چهارده ساعت، روز میشود کمتر; وقتی بهار و تابستان فرا میرسد یُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ از دو طرف، قوسالنهار وارد قوساللیل میشود هم زودتر صبح میشود هم دیرتر شب میشود روز میشود حدود چهارده ساعت, شب میشود کوتاه, این نظم را به صورت فعل مضارع بیان کرده فرمود این کار, کار مستمر و سنّت الهی است یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ وَیُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ تا فصول چهارگانه تنظیم بشود و اقوات و روزیهای مردم تأمین بشود.
علت اختلاف فصل در لیل و نهار و شمس و قمر
درباره شمس و قمر چون حالتشان یکسان است تعبیر به فعل مضارع نکرده این تعبیری که جناب فخررازی و امثالشان دارند ولی این نکته باید ملحوظ باشد درست است یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ وَیُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ کارِ مستمرّی است ولی اینها محصول حرکت خاصّه شمس است شمس وقتی فوقالرأس مستقیم میتابد این یک خصوصیت دارد وقتی مایل میشود به صورت زمستان در میآید که به این منطقه مایل میتابد نه عمود بتابد یک حالت خاصّ دیگری دارد درست است شب و روز فرق میکنند ولی منشأ اختلاف شب و روز در اثر قُرب و بُعد شمس است او وقتی مایل باشد قوس بیشتری را طی میکند, این اختلاف لیل و نهار در اثر اختلاف حرکت شمس و نحوه شمس است آنجا چون مشهود است و یکسان به نظر میرسد تعبیر به فعل مضارع نکرده. یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ وَیُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ.
تدبیر الهی بر شمس و قمر و زمانداری حرکت آن دو
اینها هیچ کدامشان به اذن خودشان کار نمیکنند; لذا جا برای این نیست که صابئین پیدا بشوند به شمس اعتقاد پیدا کنند, به قمر اعتقاد پیدا کنند همه مسخّرات تحت تدبیر الهیاند کُلٌّ یَجْرِی لأَجلٍ مُسَمّی اولاً اینها مسخَّرند (یک) بعد راه مشخصی دارند (دو) مسیر محدودی هم دارند (سه) بساط اینها هم برچیده میشود وقتی آن اجل فرا رسید آن روزی که اجل فرا برسد وَالْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ (1)[13] میشود, وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ (2)[14] میشود, إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ (3)میشود, إِذَا النُّجُومُ انکَدَرَتْ (4)[16] میشود کلّ این اوضاع برمیگردد و بساط اینها جمع میشود بنابراین اینها هم مسخَّرند مستقل نیستند, هم مسیرشان مشخص است, هم عمرشان محدود لأَجلٍ مُسَمّی و این خداست.
انحصار خالقیت و مالکیت در خدای سبحان و نفی آن از معبودهای دیگر
چون سوره مبارکه «فاطر» در مکه نازل شد برای بیان توحید و اصول دیگر نازل شد فرمود این خداست, شما اگر بخواهید عبادت کنید باید این را عبادت کنید اگر باید معتقد باشید باید به این معتقد باشید ذلِکُمُ اللّهُ رَبُّکُمْ. چون او خالق است, او مسخِّر است, او مدیر است, او مدبّر است پس لَهُ الْمُلْکُ همه سلطنتها و قدرتها برای اوست اما آنچه شما میپرستید چه این تندیسها و اجرامی که با دست ساختید یعنی وَثن و صنم, چه آن موجودات مقدّسی که اینها را تمثال آنها قرار دادید یعنی ملائکه, از هیچ کدام آنها ذاتاً کاری ساخته نیست از این اجرام و اجساد که هیچ کاری ساخته نیست برای اینکه اینها چیزی نمیشنوند, چیزی را درک نمیکنند, مالک چیزی نیستند الَّذِینَ تَدْعُونَ مِن دُونِهِ مَا یَمْلِکُونَ مِن قِطْمِیرٍ منطقهای که خرما فراوان است این مَثل برای آنها کاملاً قابل حل است آن پوست نازک روی آن هسته را میگویند قِطمیر فرمود به اندازه لایه روی آن هسته خرما که به آن میگویید قِطمیر و نزد شما ارزشی ندارند به آن اندازه اینها مالک نیستند خب اگر مالک هیچ چیزی نیستند چرا شما میپرستید شما «خوفاً من الضرر» و «شوقاً الی النفع» میپرستید از اینها که کاری ساخته نیست وَالَّذِینَ تَدْعُونَ مِن دُونِهِ مَا یَمْلِکُونَ مِن قِطْمِیرٍ مالک چیزی نیستند خب کسی معبود است که مالک باشد و کسی مالک است که خالق باشد از اینها نه خلقت برمیآید نه مالکیّت برای آنهاست زیرا اگر کسی خالق نباشد مالک نیست خلقت, مستلزم مالکیّت است مالکیّت, کاشف خلقت است آنها چون خالق نیستند لازمی ندارند, چون مالک نیستند مکشوفی ندارند اگر کسی مالک چیزی بود کشف میشود که او خلق کرده, اگر خالق چیزی باشد لازمهاش این است که مالک باشد خلقت, مستلزم مالکیّت است مالکیّت, کاشف خلقت است اینها نه کاشف دارند نه ملزوم و مستلزم.
هشدار به مشرکان در ناشنوایی و ناتوانی از پاسخگویی معبود آنان
فرمود: إِن تَدْعُوهُمْ لاَ یَسْمَعُوا دُعَاءَکُمْ شما بالأخره اینها را عبادت میکنید تا مشکل شما را حل بکنند آنها که نمیفهمند, بگویید مقرِّب ما هستند إلِی الله (1)که نمیفهمند, بگویید شفعای ما هستند عِنْدَ الله (2)که نمیفهمند إِن تَدْعُوهُمْ لاَ یَسْمَعُوا دُعَاءَکُمْ بر فرض هم بشنوند مَا اسْتَجَابُوا لَکُمْ اینها که نمیشنوند (یک) بر فرض هم بشنوند کاری از اینها ساخته نیست (دو) آن ملائکه و قدّیسین که شما این اَجرام را تمثال آنها قرار دادید آنها هم که اعتنا به شما ندارند به حرف شما گوش نمیدهند بر فرض هم حرف شما را بشنوند چون مسخِّر اله هستند به اذن خدا کار میکنند یَخَافُونَ رَبَّهُم مِّن فَوْقِهِمْ وَیَفْعَلُونَ مَا یُؤْمَرُونَ هرگز بدون اذن خدا کاری نمیکنند جوابی هم نمیدهند وَلَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجَابُوا لَکُمْ.
اِخبار به تبرّی معبود مشرکان در قیامت از آنان
خطر دائمی هم این است که در قیامت همه اینها از شما تبرّی میکنند تابع از متبوع تبرّی میکند که إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِینَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِینَ اتَّبَعُوا (3)که در سوره مبارکه «بقره» گذشت وَیَوْمَ الْقِیَامَةِ یَکْفُرُونَ بِشِرْکِکُمْ این شرک شما را باطل میدانند این را منکَر میدانند به این کفر میورزند میگویند این باطل است وَیَوْمَ الْقِیَامَةِ یَکْفُرُونَ بِشِرْکِکُمْ.
یادآوری به پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بر انحصاری بودن گزارش خدا از اسرار عالَم
بعد ذات اقدس الهی یک پیام خاصّی نسبت به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دارد فرمود: وَلاَ یُنَبِّئُکَ مِثْلُ خَبِیرٍ در آن موارد که تَرَی و امثال ذلک آمده است ناظر به هر مخاطبی میتواند باشد اما این پیام خصوصی است فرمود: وَلاَ یُنَبِّئُکَ مِثْلُ خَبِیرٍ تو پیامبری, نبأ دریافت میکنی نبیّ آن است که نبأ و گزارش دریافت میکند هیچ گزارشگری مثل ما نیست که خبیر باشد ما از اسرار عالَم باخبریم (یک) و این اسرار را صادقانه به تو گزارش میدهیم (دو) و در این راز هم دیگران را سهیم نکردیم برای اینکه آن صلاحیّت دریافت نبأ و گزارش غیبی را ندارند (سه) پس وَلاَ یُنَبِّئُکَ مثل ما که خبیریم هیچ کس شما را مثل ما باخبر نمیکند.
تفنّن ادبی, علت تقدّم جار بر مجرور در آیه وَتَری الْفُلک فِیه مَواخر
اما آنجا که فرمود: تَرَی که در خیلی از موارد ذکر شده مثلاً وَتَرَی الْفُلْکَ فِیهِ مَوَاخِرَ این تَرَی اختصاصی به وجود مبارک پیغمبر ندارد مَخَرَ یعنی شکافت, ماخر یعنی شکافنده که در سوره مبارکه «نحل» هم به همین صورت آمده حالا برخیها تلاش و کوشش کردند تا ثابت کنند چرا در سوره مبارکه «نحل» جار و مجرور مؤخّر است در اینجا مقدّم است در آیه چهارده سوره «نحل» این است وَتَرَی الْفُلْکَ مَوَاخِرَ فِیهِ اما در اینجا فرمود: وَتَرَی الْفُلْکَ فِیهِ مَوَاخِرَ این فِیهِ را مقدّم بر مَوَاخِرَ داشت حالا آنجا چون درصدد بیان نعمتهای الهی بود اول مواخر را ماخرها را ذکر کرده است ولی چون عندالتحلیل روشن شد که آیه دوازده سوره مبارکه «فاطر» مشابه همین آیه چهارده سوره مبارکه «نحل» است این تفاوت و تفنّن ادبی برای ظرافت کار است نه برای اینکه آنجا درصدد بیان نعمت است اینجا درصدد بیان فرق بین فریقین.
عین ذات بودن غنای خدای سبحان و صفات کمالی او
آن وقت مهمترین آیهای که جزء غرر این سوره مبارکه است همین است یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ (1)[20]این چون قبلاً هم بحث شد حالا به طور اجمال از آن میگذریم خدای سبحان غنی است این غنا عین ذات اوست نه اینکه این غنا وصفِ لازم باشد چون اگر وصف لازم باشد هر لازمی, متأخّر از ملزوم است ملزوم که ذات است مقدّم بر این وصف است اگر غنا, وصف خدا باشد پس در مقام ذات - معاذ الله - این غنا نیست پس خدا در مقام ذات, غنی است نه اینکه این غنا وصفی باشد که لازم ذات است چون هر لازمی مؤخّر از ملزوم است این درباره خدا روشن است که صفات کمالی خدا عین ذات است.
1) فاطر/سوره35، آیه15.
تبیین عین ذات بودن فقر انسان و صفات نقص او
درباره ما انسانها هم صفات نقص ما عین ذات ماست اگر گفته شد «الانسان فقیرٌ» نظیر اینکه «الماء حارٌّ» یا «الماء باردٌ» نیست در «الماء حارٌ» یا «الماء باردٌ» حرارت و برودت, عرض مفارق آب هستند اگر گفتیم «الماءحارٌّ» یا «الماء باردٌ» حرارت و برودت عرض مفارق آباند و در مقام ذات آن نیستند (یک) وصف ذاتی آن هم نیستند (دو) و اگر گفته شد «الانسان فقیرٌ» نظیر «الأربعة زوجٌ» نیست برای اینکه درست است زوجیّت, ذاتیِ اربعه است اما عرضِ لازم است عرض ذاتی است نه ذاتی یعنی جنس و فصل و هر عرضی ولو لازم هم باشد از مرتبه ملزوم مؤخّر است لذا زوجیّت جزء کیفیات مختصّ به کمّیات است و عدد جزء کمّیات است در مقوله دیگر است یکی در مقوله کیف است یکی در مقوله کمّ است, یکی مقدّم است دیگری متأخّر است زوجیّت در متن اربعه نیست لازمهٴ ذات اربعه است اگر گفته شد «الانسان فقیر» نظیر «الأربعة زوج» نیست برای اینکه این اشکال را دارد. مرحله سوم این بود که اگر گفتیم «الانسان فقیر» نظیر «الانسان حیوانٌ ناطق» نیست برای اینکه حیوانیّت و ناطقیّت ذاتیِ انسان هستند اما ذاتیِ به معنی ماهیّت نه ذاتی به معنی هویّت چون هستی, اصل است و ماهیّت به تبع هستی تحقّق پیدا میکند و اصالت از آنِ هستی است, اگر «الانسان فقیرٌ» نظیر «الانسان حیوانٌ ناطق» باشد این به اصطلاح میشود ذاتیِ باب ایساغوجی, ذاتی ماهیّت میشود نه ذاتی هویّت، آن وقت معلوم میشود در مقام هویّت, فقر نیست. بخش چهارم این است که اگر گفتیم «الانسان فقیر» مثل آن است که بگوییم «الانسان موجود» یعنی هویّت او عین فقر است اینطور نیست که لازمهٴ هویّت او فقر باشد فقری است ممثّل به نام انسان و چون هستی, اصل است اگر شما «الانسان موجودٌ» را به یک ادیب بدهید به یک نحوی بدهید بگویید این را ترکیب کن میگوید «الانسان» مبتدا «موجودٌ» خبر ولی وقتی به یک حکیم بدهید میگوید «الانسان» خبر مقدّم, «موجود» مبتدای مؤخّر; چون هستی, اصل است و انسانیّت به این هستی تکیه میکند کار ادیب این است که بگوید مبتدا چیست, خبر چیست اینها را باید تعریف کند اما حالا در فلان جمله چه چیزی مبتداست و چه چیزی خبر است این دیگر کار ادیب نیست این کار فنّان آن فن است معنای مبتدا و معنای خبر را ادیب باید تعیین کند اما در فلان جمله چه چیزی است و چه چیزی فرع, چه چیزی برای چه چیزی ثابت است, چه چیزی تکیهگاه چیز دیگر است این دیگر کار ادبی نیست تا از ادیب بپرسیم لذا «الانسان موجود» را وقتی حکیم بخواهد ترکیب کند میگوید «الانسان» خبر مقدّم, «موجودٌ» مبتدای مؤخّر زیرا هستی اصل است و انسانیّت تابع آن است. این هستی, عین فقر است یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ همانطوری که ذات اقدس الهی عین غناست نه «ذاتٌ ثبت له الغنی» انسان هم عین فقر است.
خداشناسی, لازمه شناخت انسان بر فقر ذاتی خویش
اگر عین فقر است ارتباطش الاّ ولابد به مبدأ است لذا اگر کسی خودش را بشناسد یقیناً خدا را میشناسد چیزی که عین ربط الی الله است این فرض ندارد که خودش را بشناسد و الله را نشناسد این مسئله «مَن عرف نفسه فقد عرف ربّه» (1)یک امر قطعی را خبر میدهد که اگر کسی واقعاً خودش را بشناسد الاّ ولابد خدای خود را خواهد شناخت لذا فرمود: یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ که میخواهد نتیجهگیری از این چند آیه قبلی بکند بعد هم او را هشدار بدهد که اگر دیر بجنبید شما را میبرد گروه دیگر را میآورد.
موضوع:تفسیر آیات 12 تا 17 سوره فاطر
وَمَا یَسْتَوِی الْبَحْرَانِ هذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ سَائِغٌ شَرَابُهُ وَهذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ وَمِن کُلٍّ تَأْکُلُونَ لَحْماً طَرِیّاً وَتَسْتَخْرِجُونَ حِلَیَةً تَلْبَسُونَهَا وَتَرَی الْفُلْکَ فِیهِ مَوَاخِرَ لِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (12 یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ وَیُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ کُلٌّ یَجْرِی لِأَجَلٍ مُسَمّی ذلِکُمُ اللَّهُ رَبُّکُمْ لَهُ الْمُلْکُ وَالَّذِینَ تَدْعُونَ مِن دُونِهِ مَا یَمْلِکُونَ مِن قِطْمِیرٍ (13) إِن تَدْعُوهُمْ لاَ یَسْمَعُوا دُعَاءَکُمْ وَلَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجَابُوا لَکُمْ وَیَوْمَ الْقِیَامَةِ یَکْفُرُونَ بِشِرْکِکُمْ وَلاَ یُنَبِّئُکَ مِثْلُ خَبِیرٍ (14) یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ (15) إِن یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَیَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ (16) وَمَا ذلِکَ عَلَی اللَّهِ بِعَزِیزٍ (17))
1) مصباح الشریعة، المنسوب للامام الصادق ع, ص13.
مروری بر مباحث توحیدی آیات گذشته
چون سوره مبارکه «فاطر» در مکه نازل شد و همانطوری که مستحضرید عناصر محوری سوَر مکّی اصول دین و خطوط کلی اخلاق و فقه است در این سوره مبارکه «فاطر» بخشهایی از مسائل توحیدی گذشت از آیه نُه به بعد هم دوباره بعضی از مسائل توحیدی را ذکر فرمود که وَاللَّهُ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیَاحَ [1] بعد فرمود او خالق انسان است که انسان را از تراب آفرید و همه امور و شئون انسانی، مشمول علم خدای سبحان است. آنگاه در جریان سفرهای دریایی برکاتی که هست ذکر میکند, گاهی برکات دریا را ذکر میکند, گاهی برکت اختلاف فصول را ذکر میکند. در سوره مبارکه «نحل» به طور کلّی مطلق، بدون اینکه تفصیلی بدهد آیه چهارده سوره «نحل» این بود وَهُوَ الَّذِی سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْکُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِیّاً وَتَسْتَخْرِجوا مِنْهُ حِلْیَةً تَلْبَسُونَهَا وَتَرَی الْفُلْکَ مَوَاخِرَ فِیهِ وَلِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ دیگر در آن آیه چهارده سوره «نحل» نفرمود بحر دو قسم است اما اینجا تفصیلی داد فرمود با اینکه برخی از بحرها آبشان شور است بعضی آبشان شیرین ولی منافع مشترکی دارند کسی فکر نمیکند که با اختلاف این دو دریا, منافعشان مشترک باشد چه در آن آیه چهارده سوره «نحل» و چه در آیه دوازده سوره «فاطر» فرمود این دریاها را با این برکات، ما آفریدیم تا شما از فضل الهی برخوردار باشید و شاکر باشید. اختلاف فصول را ذکر فرمود که اقوات شما تأمین میشود این قَدَّرَ فِیهَا اقْوَاتَهَا فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ [2] یعنی در فصول چهارگانه.
حلّ مشکلات سفر دریایی و نیازهای زندگی توسط خدا
فرمود اگر در دریا سفر کردید مشکل دریایی شما را خدا حل میکند فَإِذَا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ خطر دریایی شما را خدا حل میکند, برکات دریایی شما را هم خدا تأمین میکند, در برّ و خشکی هم نیازهای شما را خدا برطرف میکند و اگر اضطراری پیدا کردید «مُجیب دعوة المضطرّ» (1)هم خدا خواهد بنابراین تدبیر همه این امور به عهده خداست, مالک همه این امور خداست و آنکه مالک است و مدبّر است ربّ است.
نفی مالکیت و حاکمیت غیر خدا در تدبیر امور
فرمود غیر از خدا احدی به اندازه پوست هسته خرما مالک نیست. اگر خالقیّت باشد شما پذیرفتید که غیر از خدا کسی خالق نیست لَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ [5] با نون تأکید ثقیله اقرار آنها را اثبات میکند که آنها حتماً اقرار دارند تنها کسی که خالق آسمان و زمین است خداست و اگر سخن از مَلک و مالک بودن است مالک سماوات و ارض خداست, مَلک سماوات و ارض خداست, تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ, فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ هم ملکوتِ کُلِّ شَیْءٍ به دست خدای سبحان است هم مُلک کلّ شیء به دست خدای تبارک است پس غیر از خدا احدی مالک و مَلک نیست.
علت طرح نشدن نفی خالقیت غیر خدا در آیه مذکور
1) الفرج بعدالشده للتنوخی، التنوخی، المحسن بن علی, ج1, ص144.
در اینجا سخن از خالقیت نیست ولی در سوره مبارکه «حج» فرمود غیر از خدا کسی خالق چیزی نیست؛ آیه 73 سوره مبارکه «حج» این بود که یَا أَیُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ لَن یَخْلُقُوا ذُبَاباً وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُهمه این معبودهای شما جمع بشوند نمیتوانند یک مگس ایجاد کنند پس آنها خالق نیستند با اینکه آنها خالقیّت الله را قبول دارند یا حالا این آیه ناظر به کسانی است که در خالقیّت الهی هم مشرکاند یا نه, تنبّهی است نسبت به اینکه شما توحید خالقی را پذیرفتید باید توحید ربوبی و در نتیجه توحید عبادی را هم بپذیرید خالقی غیر از خدای سبحان نیست.
نفی اتّهام مشرک دانستن شیعه به واسطِ فیض بودن ائمه(علیهم السلام)
آنگاه چند مطلب مهم را قرآن کریم ذکر میکند که این مطالب سرنوشتساز است و آن این است که غیر از خدا کسی مالک نیست بله, نه خالق است و نه مالک الآن که متأسفانه در بعضی از مراحل بقیع ائمه اطهار(علیهم السلام) این جمله نوشته شد که وَالَّذِینَ تَدْعُونَ مِن دُونِهِ مَا یَمْلِکُونَ مِن قِطْمِیرٍ اینها خیال میکنند - معاذ الله - شیعه که به بقیع میرود و عرض ادب به پیشگاه ائمه(علیهم السلام) میکند اینها را مالک مستقل میداند, اینها را خالق میداند و مانند آن; البته آنهایی که آگاهاند میدانند تشیّع، منزّه از کارهای غیر توحیدی است اما عدهای را که یا جاهلاند یا متجاهل آنها را با فریب وادار میکنند که علیه تشیّع سخنانی بگویند. خود ائمه(علیهم السلام) فرمودند تمام کارها و تدبیرها به دست خدای سبحان است اما خدا موجوداتی را آفرید که اینها مدبّرات امرند (یک) خدا موجوداتی را آفرید به اینها برکات و فیوضات فراوانی داد (دو) الآن ما بسیاری از کارهای مان را با شمس و قمر هماهنگ میکنیم اگر انرژی میخواهیم, نور میخواهیم, حرارت میخواهیم, برکات دیگر میطلبیم سعی میکنیم از آفتاب کمک بگیریم ما - معاذ الله - آفتابپرست که نیستیم چرا مرتب به سراغ آفتاب میرویم اگر جایی میخواهیم مزرعهای داشته باشیم, باغی داشته باشیم باغداری ما, مزرعه ما سعی میکنیم محلّ نور باشد که آفتابگیر باشد میوهها را آفتاب, شیرین و پخته میکند, برکات فراوانی که در وسائل انرژی هست از آفتاب است ما - معاذ الله - جزء صابئین نیستیم که ستاره و آفتاب را بپرستیم خدای سبحان آفتاب را نورانی خلق کرد نور به آن داد برکات فراوانی داد و بساط آن را هم یک وقت جمع میکند إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ [8]ما تا این شرایط خودمان هست و تا آفتاب هست از آن نور میگیریم. علی و اولاد علی(صلوات الله علیهم اجمعین) که هزارها برابر از شمس و قمر بالاترند ما اگر از آفتاب نور بگیریم - معاذ الله - آفتابپرستیم؟! اینها علم دارند, معنویّت دارند, کرامت دارند, عزّت دارند همین برکاتی که در زیارت «جامعه کبیر» برای اینها ثابت شده است خدا اینها را اینطور خلق کرد علم الهی دارند, قدرت الهی دارند, کمال الهی دارند ما از اینها داریم این نورها را استفاده میکنیم این دیگر شرک نیست الآن ما در برابر آفتاب، این همه کارهایمان را تنظیم میکنیم - معاذ الله - مگر آفتاب را میپرستیم کارها همه به دست خدای سبحان است خدای سبحان آب را آفرید که رفع عطش کند ما از آب چطوری استفاده میکنیم, از هوا چطوری استفاده میکنیم مگر ما - معاذ الله - ماه را میپرستیم یا هوا را میپرستیم یا آب را میپرستیم آب, برکتی دارد که مشکلات ما را حل میکند ما هم به سراغ آب میرویم, هوا برکاتی دارد که مشکلات ما را حل میکند ما هم به سراغ هوا میرویم اینها هم نورانیّت دارند, برکات دارند, درباره غفران ذنوب, حلّ حوایج و مانند اینها همین است.
ناروایی نصب آیات نفی مالکیت غیر خدا در کنار بقیع
دیگر مَا یَمْلِکُونَ مِن قِطْمِیرٍ نوشتن و کنار بقیع نصب کردن ندارد! خود آنها یعنی ائمه(علیهم السلام) اوّلین موحد عالَم بودند و همین توحید را آنها منتشر کردند و همین توحید را آنها تدریس کردند همین توحید را آنها ترویج کردند بنابراین این یا جهل است یا تجاهل. فرمود: إِن تَدْعُوهُمْ لاَ یَسْمَعُوا دُعَاءَکُمْ.
تجلّی توحید در دعاهای مأثور از ائمه(علیهم السلام)
در این دعاها میبینید اول حمد است, آخر حمد است و از خدا میخواهیم که بر اینها درود بفرستد این صلواتهایی که در بیانات نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) است برای این است که در خود سخنان نورانی ائمه(علیهم السلام) آمده است اگر دعا میکنید اول صلوات بفرستید برای اینکه خدا این دعا را مستجاب میکند دعایی که در سایه صلوات باشد آن را هم خدا مستجاب میکند رد نمیکند خب ما از خدا میخواهیم برکات و فیضش را اول بر آنها نازل بکند و به برکت آنها به ما هم برسد اگر بارانی آمده روی قلّه کوه آمده خب به دامنهاش سرازیر میشود اینها قلل جبالاند, اینها جبال ارضاند, اینها اوتاد زمیناند وقتی برکت به اینها بیاید به ما هم میرسد و تمام برکات بالاصاله و بالذّات از ذات اقدس الهی است چطور شما درباره شمس و قمر این حرف را نمیزنید اگر کسی کارهایش را از شمس و قمر بگیرد نمیگویید اینها صابیء هستند خب اگر کسی بالاتر از شمس و قمر را احترام بکند از او کار بخواهد این چیزی نیست کار بالاصاله و بالذّات از ذات اقدس الهی است و لاغیر.
اهمیت آیه یا أیُّهَا النّاس... و سخن برخی مفسّران درباره آن
آن آیهای که خیلی مهم است و جزء غرر آیات است و این تعبیر را برخی از مفسّران دارند که اگر ما به این آیه میرسیدیم و آشنا بودیم شایسته بود «أن نَبکی بدل الدموع دما» این است شما این جمله «بدل الدموع دما» را ملاحظه بفرمایید غیر از «زیارت ناحیه مقدسه» (1)کسی این تعبیر را کرده یا نکرده آیا در بین اعلام شیعه این تعبیر هست یا نیست در بین علمای اهل سنّت این تعبیر هست یا نیست ولی برخی از مفسّرانی که در حدود هشت قرن قبل میزیستند میگویند.
هشدار قرآن بر ضرورت باور انسان بر فقر ذاتی خود
اگر ما این یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ را خوب ادراک کنیم «لو کنا متحقّقین» نه «محقّقین» اگر ما تحقیقات علمی را اول انجام بدهیم که از تحقیق علمی هیچ کاری ساخته نیست مگر اینکه به تحقّق برسد یعنی یک محقّق چیزی را که فهمید وقتی به جان خود گِره نزد یک پژوهشگر علمیِ تحقیقی است که کاری از او ساخته نیست چیزی هم نصیب او نمیشود طولی هم نمیکشد که از یادش میرود اما وقتی این تحقیق به تحقّق رسید یعنی باور کرد و مطابق آن حرکت کرد این میتواند به خودش اجازه بدهد که اگر ما به این آیه خوب توجه میکردیم «کان ینبغی لنا لو کنّا متحقّقین بفهم هذه الآیة أن نبکی بدل الدموع دما» برای اینکه این آیه دو مطلب نمیخواهد به ما بفهماند غالباً ما وقتی مبتدایی داشتیم, خبری داشتیم, قیدی داشتیم این جمله دو مطلب را میفهماند یکی اثبات آن خبر برای مبتدا, یکی هم برای تفهیم آن قید, اگر گفتند «زیدٌ قائم فی الدار» این دو مطلب را میفهماند یکی اینکه قیام را برای زید ثابت میکند یکی اینکه این قیامش هم در دار است «زید معلّم فی المسجد أو فی المدرسة» این دو مطلب را میفهماند یکی ثبوت خبر برای مبتدا, یکی هم جای آن خبر.
1) بحارالانوار، العلامه المجلسی،, ج98, ص38.
سرّ تعبیر برخی از مفسّران در «نبکی بدل الدموع دما» در فهم آیه
اما این بزرگواران میگویند در أَنتُمُ الْفُقَرَاءُاین أَنتُمُمبتداست الْفُقَرَاءُخبر است إِلَی اللَّهِمفعول واسطه است این جمله که قیدی برای خبر است و آن قید متعلّق به خبر است و مفعول واسطه است یک پیام دارد دو پیام ندارد و اگر ما این را میفهمیدیم و توجه به آن داشتیم به جای اشک, خون جاری میکردیم اولاً باید اشک میریختیم «و سلاحه البکاء» را پیدا میکردیم چون انسان اگر مسلّح نباشد که نمیتواند جهاد اکبر داشته باشد, اگر ما باید در جهاد اکبر شرکت کنیم و پیروز بشویم بارها ملاحظه فرمودید که اسلحه و سلاح جهاد اصغر, آهن است و سلاح جهاد اکبر, آه است نه آهن خب اگر کسی بخواهد جهاد اوسط یا جهاد اکبر داشته باشد درمسائل اخلاقی, در آن بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که در دعای «کمیل» آمده است که فرمود: «و سلاحه البکاء» [12]این گریه, اسلحه است. ما برای گریه باید مقدمات علمی فراهم بکنیم حالتی پیدا بشود تا بنالیم و این ناله, سلاح ما باشد. این بزرگواران میگویند گریه کافی نیست «نَبکی بدل الدموع دما» چرا؟ برای اینکه این آیه آمده به ما حیات داده این آیه دو چیز نمیخواهد بفهماند برای اینکه ما فقرمان را همه میدانیم چه کسی است که نداند فقیر است ما صدر و ساقه زندگی ما نیاز است ما به هوا نیاز داریم, به آب نیاز داریم, به غذا نیاز داریم, به خاک نیاز داریم, به خواب نیاز داریم, به دارو نیاز داریم همه نیاز هست دیگر, فقیر بودنِ انسان یک چیز مجهولی نیست که تا آیه نازل شود که ای انسان! شما فقیر هستی.
مهمترین مشکل انسان در عدم تشخیص مبدأ تأمین نیاز
بله معلوم است ما فقیریم و محتاجیم اما تمام مشکل این است که نمیدانیم به چه چیزی محتاجیم این آیه میگوید حلّ تمام نیازهای شما فقط به دست خداست این معنی توحید است أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ و برای ابطال دور و تسلسل فرمود او دیگر فقیر نیست که تا بگویید نقل کلام در آن بکنیم «یتسلسل أو یدور» او غنیّ محض است.
ارشاد قرآن به انحصار غنیّ حمید در خدای سبحان
وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّکه این ضمیر فصل هُوَبا معرفه بودن خبر, مفید حصر است وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ نه تنها غنی است حمید هم است حمید یعنی محمود; چون تمام نیازهای شما را او برطرف میکند پس او مشکور است, او محمود است اگر او بینیاز باشد کاری هم به شما نداشته باشد کار شما را حل نکند او «هو الغنی» است نه هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ اما چون بینیاز است و نیاز شما را هم برطرف میکند پس محمود است حمد برای اوست شما باید مُنعِم خود را بشناسید و سپاسگزار او باشید مُنعم شما که مشکل شما را حل میکند الله است که غنی است چون مشکل شما را حل میکند او محمود است, او حمید است, پس این آیه نیامده به ما بگوید شما فقیرید; لذا با معرفه بودنِ خبر سخن گفته، خبری که معلوم است خب معرفه ذکر میکنند نکره که نیست آنجایی که خبر نکره است که فایدهای داشته باشد اما وقتی که خبر معلوم است «إنّ الأخبار بعد العلم بها أوصافٌ» که در کتابهای ادبی ملاحظه کردید این در حقیقت وصف است برای اینکه ثبوت محمول برای موضوع برای ما روشن است.
اتّکای به غیر خدا دال بر عدم فهم تکیهگاه واقعی
فرمود تمام مشکل این است که ما آن قید را نمیدانیم کجاست انسان فقیر به طرف کیست؟ محتاج به طرف کیست؟ خیال میکند خودش احتیاج خودش را برطرف میکند یا خیال میکند روابط یا ضوابط حل میکند همه اینها ابزارند که تحت تدبیر یک مدیر کلّاند که رَبُّ الْعَالَمِین [13]است ما اگر این جمله آیه را خوب میفهمیدیم که ما به چه کسی محتاجیم آن وقت در برابر غیر او سر فرود نمیآوردیم نه به خود اتّکا داشتیم نه میگفتیم به خودمان معتمدیم نه میگفتیم به مردم معتمدیم خودمان و مردم، ابزار الهی هستیم میگفتیم به الله معتقدیم خود ما را الله اداره میکند, مردم را الله اداره میکند, رابطه ما و مردم را الله اداره میکند موحّداً زندگی میکردیم این جمله را شما ملاحظه بفرمایید در غیر آن «زیارت ناحیه» از غیر وجود مبارک حضرت حجّت(سلام الله علیه) نقل شده است که «نَبکی بدل الدموع دما» یا فقط از آنجا به علما رسیده است.
تعبیر دیگری که قرآن کریم دارد این است که یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ ما معمّایی داریم گِرهخورده است نمیدانیم این گِرهاش از کجا باز میشود قرآن آمده بگوید این چیزی که برای شما روشن است و به دنبال گِره آن میگردید من برای شما گرهگشایی میکنم شما که فقیر هستید فقرتان که مشخص است اما نمیدانید به چه کسی باید تکیه کنید اگر سخن از بت و بتکده باشد از آنها کاری ساخته نیست اگر سخن از زید و عمرو باشد از آنها کاری ساخته نیست.
عدم تشخیص تکیهگاه واقعی, علت شرک رقیق در انسانهای باایمان
اینکه فرمود: وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ [15] همین است بسیاری از مردم فقرشان را میدانند مشهود است اما خیال میکنند با فلان مسئله حل میشود اینکه میبینید روزانه تغییر مسیر میدهند, تغییر خط میدهند, تغییر جهت میدهند برای آن است که خیال میکنند اگر قدرت به دست زید رسید زید مشکل را حل میکند, اگر قدرت به دست عمرو باشد عمرو مشکل را حل میکند اکثر اهل ایمان گرفتار این شرک رقیقاند وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ همه را او دارد تدبیر میکند وقتی همه را او دارد تدبیر میکند بنابراین ما به همه احترام میکنیم چون بندگان خدا هستند و از هیچ کس کار نمیخواهیم چون همه اینها نیازمند الهیاند و به خدای خود مرتبطیم و خدای سبحان «مقلّبالقلوب» (1)[16]است دلهای آنها را گرایش میدهد مشکل ما هم حل میشود ما هم مشکل دیگران را حل میکنیم.
شباهت آیه دال بر مسافر بودن انسان با آیه فقر و برتری آن
آیه دیگری که خدای سبحان برابر آن آیه فقط آن قید را دارد میفهماند نه خبر را; منتها آن آیه با جلال و شکوهتر است مثل این آیه نیست لذا عنوان آن آیه و مخاطب آن آیه هم فرق میکند این است که فرمود: یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ چرا آن آیه با جلال و شکوهتر از این آیه است برای اینکه فقر هر کسی معلوم است یعنی همه ما میدانیم نیازمندیم اما همه ما نمیدانیم مهاجر و مسافریم عدهای خیال میکنند با مُردن میپوسند و مرگ, آخر خط است إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَنَحْیَا همه مردم اینطور نیستند که خودشان را مهاجر و مسافر بدانند; منتها مقصد را ندانند. آنکه میفهمد که مهاجر است مرگ از پوست به در آمدن است نه پوسیدن و انسان مهاجر است, مسافر است منتها مقصد را نمیداند و به تعبیر حافظ:
1) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج2, ص74.
کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست٭٭٭ اینقدر هست که بانگ جرسی میآید
همین است میگوید ما بالأخره نمیدانیم کجا داریم میرویم ولی صدای زنگ گردن شترهای قافله به گوش ما میرسد که اینها دارند میروند و قافلهاند مرگ, پوسیدن نیست مقصدی دارند اما فقط چالهای را ما میبینیم برزخ چه خبر است, آنجا چه کار میکنند, به چه کسی مراجعه میکنند, اعمال و عقاید چه میشود, ما نه رفتیم نه آنها که رفتند به ما خبر دادند اولیای الهی حسابشان جداست وگرنه
کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست٭٭٭ اینقدر هست که بانگ جرسی میآید
جَرَس یعنی زنگ, خب بالأخره اینها عدهای هستند که پذیرفتند, باور کردند انسان مسافر است دارد میرود اما کجا میرود برای اینها روشن نیست.
سرّ تعبیر به «انسان» در مخاطب نمودن او به مقصد بودن لقاءالله
این آیه میفرماید آنها که خیال میکنند مرگ, آخر خط است و انسان که میمیرد میپوسد اینها خارج از بحثاند; لذا تعبیر به یَا أَیُّهَا النَّاسُ ندارد اما شما که انسانید و باور کردید و فهمیدید که مسافرید باید بدانید مقصدتان و مقصودتان لقاءالله است یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ نه یَا أَیُّهَا النَّاسُ، یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ لذا با الف و لام ذکر نکرده که خودِ این مسافر بودن و مهاجر بودن هم نیمهفایدهای برای آنها دارند بدان مسافری، نه تنها از بین نمیروید بلکه مسافرید و مقصدتان و مقصودتان هم لقاءالله است.
عدم فاصله بین متحرّک و مقصد با مرگ
مرگ هم به معنای تخلّل عدم بین متحرّک و مقصد نیست که انسان میمیرد معدوم بشود بعد دوباره در معاد زنده بشود اینطور نیست بدن اینچنین است ولی انسان از دنیا وارد برزخ, وارد صحنه قیامت, وارد بهشت تا لقاءالله بار مییابد اینطور نیست که این وسطها بیفتد در گودال عدم, نابود بشود بعد سر از جای دیگر در بیاورد مرگ به معنای فاصله شدنِ عدم بین متحرّک و مقصد نیست هیچ عدمی در کار نیست یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ هیچ نابودی در وسط نیست.
ضرورت تهیه زاد و توشه برای رسیدن به مقصد و چگونگی تعامل با مقصود
این آیه میگوید شما که مسافر هستید اما بدانید مستقیماً به لقای الهی بار مییابید و آنجا که دارای اسمای حسناست پس بارهایتان را ببندید با دست خالی نروید. شما یک مقدار بار میخواهید تا شما را به مقصد برساند یک سلسله کارهایی میخواهید که وقتی به مقصد رسیدید با مقصود در مقصد چگونه رفتار کنید این بارها به عرضتان رسید که انسان، زاد و توشه که میخواهد برای اینکه به مقصد و منزل برسد این تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوَی این عبادات, این اعمال، اینها برای آن است که ما را به مقصد برساند اما وقتی به مقصد رسیدیم با مقصود چه کار بکنیم با او چگونه برخورد کنیم او به ما چه میدهد آن دیگر با این اعمال عبادی حل نمیشود آن با اعتقادات حل میشود, آن با شهود حل میشود, آن با معارف حل میشود مثل اینکه اگر کسی خواست به زیارت ثامنالحجج(سلام الله علیه) مشرّف بشود خب این یک کامیون غذا نمیخواهد این یک کارتن غذا برایش کافی است تا آنجا برود همین کارتن کافی است اما آنجا که رفت از حضرت چه چیزی بخواهد, با حضرت چگونه مذاکره کند, چگونه مناجات کند, چگونه درد دل کند, چگونه عرض حاجت کند آن با این کارتن غذا حل نمیشود این اگر یک کامیون غذا ببرد وقتی که مشهد رفت باید اینها را بین نیازمندان توزیع کند ثواب میبرد, برکاتی دارد. اعمال و عبادات فراوان باعث میشود غُرف مبنیه بیشتر به آدم بدهند, بوستانها بدهند, جنّات فراوان بدهند اینها هست اما إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ.
لقاءالله اوج سفر انسان و تأمین آن با اعتقادات و معارف
اینکه تأمین شد عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ نصیب او نمیشود برای اینکه آنجا که بود به این فکر نبود که معارفی, لقاءاللهای, اسمای حسنایی, اینها را درک کند این فقط مشغول عبادات بود این تا بهشت میرود به دیگران اگر ده غرفه بدهند به او صد غرفه میدهند برای اینکه اعمال و عبادات بیشتری داشت, اگر به دیگران دو جنّت یا سه جنّت بدهند وَمِن دُونِهِمَا جَنَّتَانِ [22] به او جنّات بیشتری میدهند اما عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ برود یا ببرند نیست برای اینکه این تمام کوشش را برای تحصیل رهتوشه کرده برای زاد و راه فراهم کرده به درد راه خورد که به مقصد برسد اما وقتی به مقصد رسید با مقصود چگونه باید برخورد کند اینجا هیچ کاری نکرده این کریمه هم میفرماید شما کادح هستید که خودتان میدانید ولی کدح شما به لقاءالله است.
«کدح» در آیه دال بر مشقّتآمیز بودن سیر انسان
کدح هم مستحضرید که آن سفر با مشقّت است چون «حُفَّت الجنّة بالمکاره» (1)[23]رنجها و سختیها دورِ این بهشت را گرفته بالأخره هر جا که گُل هست خاری هم هست این خار برای آن است که حافظ آن گُل باشد اگر کسی گل میخواهد باید آن رنج خار را هم تحمل کند.
تبیین دو پیام در آیه سفر و فقر
یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ یعنی کادح را که میدانی, مسافر که هستی اما مقصدت لقاءالله است جای دیگر معطّل نیستی جای دیگر هم نمیروی, نمیخواهد بروی به بهشت, بهشت برای شما یک منزل است نه یک مقصد و مقصود, مقصد جای دیگر است مقصود جای دیگر است آن آیه هم گرچه دو نکته دارد: یکی کادح بودن, یکی الی الله بودن; اما کسانی که مؤمناند کادح بودن را درک میکنند «الی الله» بودن برای آنها پیامآور است اینجا هم فقیر بودن برای همه مشخص است اما به طرف چه کسی فقیریم, به چه کسی نیازمندیم, چه کسی مشکل ما را حل میکند باید با غنیّ بالذّات حل کنیم فقر برای ما ذاتی است و قابل زوال نیست, غنا برای ما عرضی است ذات اقدس الهی غنای ذاتی دارد فقر عرضی هم ندارد مشکل ما را هم حل میکند پس او هم غنی است هم حمید است.
1) شرح دعاء ابی حمزه ثمالی، الشیخ علی الاحمدی الامیانجی, ج1, ص301.
عدم تشخیص مقصد در سفر و پناهگاه در فقر, مشکل اصلی انسان
تمام مشکل ما این است که ما نمیدانیم به چه کسی باید مراجعه کنیم ما غالباً میگوییم خدا هست ولی, خدا هست اما, این «اما» و «ولی» میشود وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ این است که آن بزرگواران میگویند ما اگر به جای اشک, خون جاری بکنیم جا دارد برای اینکه عمری را بیراهه رفتیم خیال کردیم از زید کاری ساخته است از او تعریف کردیم, خیال کردیم چیزی که عمرو به ما نداد کار دست او بود از او گلایه داریم این قبول و نکول, این مدح و قدح, این مدح و هجو، اینها برای همان است که ما نمیدانیم به چه کسی تکیه کنیم.
اشک ریختن, سلاح اوساط از مؤمنین و خون گریستن, گریه اهل معرفت
اینکه گفتند: «یَنبغی... أن نَبکی بدل الدموع دما» اگر «سلاحه البکاء» است حضرت نفرمود دمع، گریه کن اگر جزء اوساط این افراد بودید «سلاحه بکاء الدمع» است و اگر جزء اوحدی اهل معرفت بودی «سلاحه بکاء الدم» است نه «دمع» حضرت مشخص نفرمود و منحصر نکرد که فقط اشک, اسلحه است فرمود گریه کردن اسلحه است یا انسان, اشک گریه میکند اگر جزء اوساط باشد یا خون گریه میکند اگر جزء اوحدی باشد اینکه فرمود: وَلاَ یُنَبِّئُکَ مِثْلُ خَبِیرٍ همین است هیچ کس مثل ذات اقدس الهی اینطور درونکاو نیست که بگوید اینکه شما دارید این یادت نرود، انسان میگوید بله من این را دارم، میفرماید فقط به طرف خداست این فقری که دارید فقط به طرف خداست به غیر خدا تکیه نکنید.
پرسش: برهان «بدل الدموع دما» از نظر قیاس استثنایی چگونه است؟
پاسخ: اینکه فرمود جا دارد بدل دمع, خون گریه بکنم یعنی انسان اگر خون هم عطا کند مثل اینکه خون اهدا میکند شهید هم میشود «بذل مهجته فیک» (1)[24]آن هم درست است اگر بشود از چشم خون ببارد باز هم جا دارد خب آن دردناکتر است یک سوزش بیشتری طلب میکند یک تلاش و کوشش بیشتری میخواهد بالأخره اگر کسی با یک دشمن قوی روبهروست باید سلاحش هم تیزتر و برّاتر باشد آن ریختن خون است که میتواند کار سلاح قویتر را انجام بدهد.
علت تفاوت خطاب در آیه, دال بر فقر و مسافر بودن انسان
پس یَا أَیُّهَا النَّاسُ با یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ خیلی فرق دارد چون فرق دارد خبر نکره است اینجا خبر, معرفه است و معرفه بودن خبر برای آن است که چیز تازهای نیست که من به شما بگویم شما فقیرید خب فقر, مشهود همه ماست ما روزانه نیازمندیم اما نمیدانیم به چه کسی داریم مراجعه میکنیم اینکه میگویند هر کاری که میکنید بگویید به نام خدا «گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزّاق بود» گفتند اگر پنج نوع غذا هست یکی آب است, یکی سبزی است, یکی نان است, یکی پنیر است برای هر کدام «بسم الله» بگویید یا اگر فراموش کردید برای هر کدام «بسم الله» بگویید, بگویید: «بسم الله علی أوّله و آخره» (2)[26]همین است یعنی برای هر کدام از اینها من نام خدا را میبرم وَاللَّهُ هُوَ الغَنیُّ الْحَمِید بعد فرمود اگر بخواهد شما را میبرد یک گروه دیگر میآورد این قدرت را دارد اینطور نیست که حالا شما منحصر به فرد باشید.
تبیین ارتباط علم با عقیده و نقش این دو در رستگاری انسان
در بحث اینکه علم و عقیده, عقد و عقیده چه ارتباطی با هم دارند قبلاً گذشت که هر عقیدهای مسبوق به علم است اما هر علمی ملحوق به عقیده نیست; یعنی انسان ممکن است چیزی را بداند ولی باور نکند ولی هیچ باور کردنی بدون علم نیست حالا یا علم برهانی است یا غیر برهانی یا تفصیلی است یا اجمالی, یا با وهم است یا با خیال, یا با برهان عقلی بالأخره مسبوق به یک اندیشه است اما هر علمی ملحوق به عقیده نیست; زیرا در بحثهای قبلی هم نمونهاش را داشتیم که در درون ما مثل بیرون, مسئول و متولّی اندیشه غیر از انگیزه است ما همانطوری که در بیرون، چشم و گوشی داریم که کار آنها ادراک است دست و پایی داریم که کار آنها عمل و حرکت است گاهی ممکن است چشم و گوش سالم باشد انسان مار و عقرب را ببیند ولی دست و پا چون فلج است نمیتواند فرار کند; لذا مسموم میشود.
برتری حقّالیقین از علمالیقین و خواستگاه این دو
پرسش: مراتب بالای علم مانند حقّالیقین آیا ملحوق..
پاسخ: حقّالیقین از ناحیه علم حصولی و تصور و تصدیق نیست آنها از ناحیه عمل پیدا میشود مرحله حقّالیقین و عینالیقین غیر از علمالیقین است مراحل علمالیقین برای علم تصوّری است که مسئول اندیشه است اما حقّالیقین و عینالیقین کارِ عقل نظری نیست کار عقل عملی است یعنی آن عقلی که «عُبِد به الرحمن و اکتسب به الجنان» این عقلی که راه افتاده است, تخلیه کرد, تحلیه کرد, تجلیه کرد این عقلِ عملی, شهود دارد نه آن مسئول اندیشه که با تصور و تصدیق و قضایا و قیاس کار دارد او با علوم حصولی و مفهوم کار دارد این از راه عمل پیدا میشود.
کارساز نبودن علم فاقد اعتقاد در جهاد اکبر
بنابراین همانطوری که چشم و گوش ممکن است سالم باشد انسان مار و عقرب را ببیند ولی دست و پا فلج است نمیتواند فرار کند گاهی مثل فرعون و امثال فرعون براهین الهی بر آنها ثابت میشود آنها صد درصد میفهمند که حق با موسای کلیم است وجود مبارک موسای کلیم فرمود فرعون! برای تو مسلّم شد صد درصد شد که حق با من است لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ این علم برای آن عقل نظری است عقل نظری مثل چشم و گوش، کاملاً جدای از عقل عملی است اینکه میگوییم کاملاً و صد درصد برای اینکه مسئله جا بیفتد وگرنه اینها کاملاً به هم ارتباط دارند, نزدیکاند, تحت رهبری نفس کلّی دارند عمل میکنند مثل اینکه چشم و گوش از دست و پا کاملاً جداست در حالی که اینها تحت رهبری یک نفس دارند اداره میشوند. اگر کسی مار و عقرب را دید حالا خیلی قوی هم بود با دوربین تمام خصوصیات این را دید که این دارد میآید اما وقتی دست و پایش فلج است این فرار نمیکند همانجا میماند و مسموم میشود. اینکه ما میبینیم یک عدّه عالِم بیعملاند برای اینکه مسئول علم که آیه را خوب میفهمد, حدیث را خوب میفهمد, حکم را خوب میفهمد عقل نظری است این کار اندیشه است کار جزم است قیاس و تصوّر و تصدیق و برهان برای آن است اما عقل عملی که «عُبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» (1)[28]اگر این - معاذ الله - در جهاد اکبر شکست خورده به اسارت نفس مسوّله یا امّاره در آمده این فلج است صد درصد این آیه را میخواند که ربا حرام است سخنرانی هم میکند مقاله هم مینویسد رشوه حرام است, نگاه به نامحرم حرام است اما موقع عمل, دستش میلرزد نباید به او اعتراض کرد تو که عالمی چرا این کار را کردی مگر علم, عمل میکند آنکه عمل میکند یعنی عقل عملی که «عُبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» در جهاد درونی شکست خورده است و شیطان آن را به بند کشیده و اسیر کرده این همان بیان نورانی حضرت امیر است که فرمود: «کَم مِن عقل أسیر تحت هوی أمیر» (2)اراده چیز دیگر است عزم چیز دیگر است اراده, عزم, نیّت, اخلاص کاملاً مرزش از جزم جداست مثل اینکه دست و پا کاملاً از چشم و گوش جداست.
ضرورت تقویت عقل عملی به وسیله تقوا
تمام تلاش و کوشش ما این باشد که اراده را باز کنیم گرچه نیّت جزء اعمال درونی است اما مستحضرید که نیّت را در برابر عمل قرار میدهند در روایات دارد که «لا عمل الاّ بالنیّة» (1)[30]یک سواد متوسط برای یک شهر کافی است اما با یک تقوای صد درصد. مردم وقتی طهارت تقوا, بوی تقوا, عطر تقوا را از یک امام جمعه, امام جماعت, از یک واعظ, از یک مدرّس استشمام کنند شیفته او هستند هر کس بخواهد شهری را اداره کند لازم نیست حالا علامه طباطبایی بشود بر فرض حالا اگر کسی علامه طباطبایی شد این فقط باید در حوزه بنشیند و کتاب بنویسد این دیگر به درد مردم نمیخورد یک سواد متوسط و یک تقوای صد درصد شهری را, کشوری را اداره میکند مگر ممکن است به مردم بگویند آقا شما از این گُل استفاده کنید, از عطر استفاده کنید؟! خود عطر, جاذبهای دارد که تمام شامّهها را جذب میکند بالأخره اگر ما در حدّ گیاهان هم بخواهیم زندگی کنیم یا باید عود باشید یا عبیر و اگر در حدّ حیوانات است یا باید مُشک باشیم یا عنبر; بالأخره آدم باید بویی, خاصیّتی داشته باشد بعضی از چوبها هستند که فقط به درد هیزم شدن میخورند اما میبینید بعضی از چوبها هستند که میشود عود, این عود, چوبی بیش نیست اما فضایی را معطّر میکند عَبیر هم فضایی را معطّر میکند آن نافه آهو هم بالأخره گوشهای از بدن آهوست آن عنبر هم گوشهای از بدن ماهی است بالأخره انسان اگر در حدّ حیات حیوانی هم زندگی بکند باید فضا را معطّر کند اگر در حدّ گیاهی هم زندگی بکند باید فضا را معطّر کند تقوا واقعاً معطّر است, عدل واقعاً معطّر است, ادب واقعاً معطّر است, این با عقل عملی حل میشود اینکه شده آقای بهجت, آنکه شده آقای خوانساری, آنکه شده آقای قاضی, مردم شیفته آن طهارت و طیباند که إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ [31] مگر مردم فقیر الی الله نیستند, مگر مردم کادح الی الله نیستند وقتی میبینند این راه معطّر است برای اینکه إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ یک عده با کَلِم طیّب دارند میروند خب اینها هم به دنبال آنها میروند اگر فهمیدند فقیر الی اللهاند به طرف الله میروند خب کدام راه میروند, کدام جادّه میروند آن جادّهای که کَلِم طیّب میرود اگر کادح الی الله هستند کدام جاده میروند آن جادّهای که کَلِم طیّب میرود آن تقوا, آن عدل, کَلِم طیّبی است که به سرعت، انسان را به لقای الهی میرساند و راحت میکند که «رزقنا الله و إیّاکم انشاءالله».
1) تذکره الفقها، العلامه الحلی، ج8, ص86.
موضوع:تفسیر آیات 15 تا 24 سوره فاطر
یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ (15 إِن یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَیَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ (16) وَمَا ذلِکَ عَلَی اللَّهِ بِعَزِیزٍ (17) وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَی وَإِن تَدْعُ مُثْقَلَةٌ إِلَی حِمْلِهَا لاَ یُحْمَلْ مِنْهُ شَیْءٌ وَلَوْ کَانَ ذَا قُرْبَی إِنَّمَا تُنذِرُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُم بِالْغَیْبِ وَأَقَامُوا الصَّلاَةَ وَمَن تَزَکَّی فَإِنَّمَا یَتَزَکَّی لِنَفْسِهِ وَإِلَی اللَّهِ الْمَصِیرُ (18) وَمَا یَسْتَوِی الْأَعْمَی وَالْبَصِیرُ (19) وَلاَ الظُّلُمَاتُ وَلاَ النُّورُ (20) وَلاَ الظِّلُّ وَلاَ الْحَرُورُ (21) وَمَا یَسْتَوِی الْأَحْیَاءُ وَلاَ الْأَمْوَاتُ إِنَّ اللَّهَ یُسْمِعُ مَن یَشَاءُ وَمَا أَنتَ بِمُسْمِعٍ مَّن فِی الْقُبُورِ (22) إِنْ أَنتَ إِلَّا نَذِیرٌ (23) إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ بِالْحَقِّ بَشِیراً وَنَذِیراً وَإِن مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلاَ فِیهَا نَذِیرٌ (24)) هشدار قرآن به ناشنوایی بتها و خروج فرعون از آن
در آیه چهارده سوره مبارکه «فاطر» فرمود: إِن تَدْعُوهُمْ لاَ یَسْمَعُوا دُعَاءَکُمْ [1] درباره بتها فرمود بتپرست بداند که از بتها کاری ساخته نیست آنها نه خواستههای شما را درک میکنند, نه صدای شما را میشنوند نه بر فرض درک بکنند میتوانند مشکل شما را حل کنند. این درباره اوثان و اصنام است و مانند آن, درباره خود فرعون نیست که او ادّعا میکرد أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَی (1)[2] یا مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی (2)[3] این منظورش از اله و الوهیّت و ربوبیّت این نبود که باید مرا بپرستید میگفت در این کشور فقط قانونی که من تصویب میکنم باید اجرا بشود وگرنه خودش هم نظیر سایر بتپرستان قِبطی بتی داشت و میپرستید که درباریان فرعون به او گفتند اگر جلوی پیشرفت موسی را نگیری تو و آلهه تو را از بین میبرند یَذَرَکَ وَآلِهَتَکَ (3)[4] معلوم میشود او هم آلههای داشت, آنها را میپرستید و بتپرست بود اینکه میگفت: أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَی یا مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی یعنی تنها ارادهٴ من است که کشور را اداره میکند قانون [یعنی] آنچه من گفتم, اراده کردم و تصویب کردم بیش از این ادّعایی نداشت و خودش هم بتپرست بود.
اضطرار انسان در فهم مفاهیم برهانی و اختیار او در ایمان به آن
مطلب دوم در جریان قیامت مستحضرید که ما در دنیا اختیاری داریم در آخرت، تحت اعمال و عقاید دنیای مان اداره میشویم در دنیا ما میتوانیم در راه علم تلاش و کوشش کنیم یعنی مقدّمات علمی را فراهم کنیم وقتی وارد قلمرو علم شدیم برهانی اقامه شد دیگر در اختیار ما نیست که ما بگوییم من نمیخواهم بفهمم انسان وقتی برهان اقامه شد میفهمد, دلیل ارائه شد, مضطرِّ به فهمیدن است وقتی دلیل، ضروری بود یعنی بدیهی بود انسان در برابر بدیهی قرار گرفت هرگز نمیتواند بگوید من میخواهم نفهمم همانطوری که در فضای بیرون اگر کسی نوری را دید, آفتابی را دید نمیتواند بگوید من نمیخواهم ببینم, نمیخواهم بفهمم; وقتی که نور را دید یقیناً میفهمد بین نفس و علم, اراده فاصله نیست ولی بین نفس و مقدّمات تعلیم و تحصیل فاصله است ممکن است مطالعه نکند, ممکن است فکر نکند, ممکن است گوش ندهد اینها مقدمات علم است اما وقتی برهانی اقامه شد بین نفس و فهمیدن, هیچ چیزی فاصله نیست; لذا انسان چون در برابر ضروری قرار گرفت, مضطرّ به فهمیدن است این برای اندیشه و عقل نظر; اما [درمحدوده] عقل عمل که ایمان است و باور کردن است و عقیده است نه عقد علمی، کاملاً مختار است میتواند چیزی را که صد درصد فهمید حق است را به جان خود گره نزند و باور نکند این کاملاً مقدور اوست.
اختیار, سرّ ایمان نیاوردن فرعون به موسی(علیه السلام) با علم به حقّانیت او
اینکه وجود مبارک موسای کلیم به فرعون گفت برای تو مسلّم شده است که این حق است لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ (1)معذلک ایمان نیاورد اینکه خدا فرمود: وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ (2)این «استیقان» مثل «استکبار» این الف و سین و تاء برای شدّت مبالغه و نهایت کمال است فرمود برای او صد درصد روشن شد یقین پیدا کرد که کار موسای کلیم(سلام الله علیه) معجزه است بین نفس و ایمان, اراده فاصله است انسان میتواند ایمان بیاورد میتواند نیاورد, اگر لجبازی کرد و ایمان نیاورد یک کار عادی انجام داد.
سلب اختیار در قیامت سبب ناتوانی انسان بر آوردن ایمان
اما در معاد، این اختیار گرفته میشود نه اینکه اضطرار به جای آن میآید, اختیار گرفته میشود بدون جانشین. در معاد, انسان خیلی از چیزها را که فکر نمیکرد میبیند و علم پیدا میکند میگوید: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا اما فَارْجِعْنا نَعْمَلْ (3)ما را برگردان دنیا که جای عمل است آنجا ایمان بیاوریم اینجا جای ایمان نیست یعنی بین نفس و ایمان کاملاً رابطه قطع شد چون «انّ الیوم عملٌ و لا حساب و غداً حسابٌ و لا عمل» (4)[8]مشکل مشرکان و کافران و تبهکاران این است که حق برای آنها صد درصد روشن میشود ولی میخواهند ایمان بیاورند نمیتوانند «انّ الیوم عملٌ و لا حساب و غداً حسابٌ و لا عمل» چون اگر آنجا جای ایمان باشد ایمان ممکن باشد پس آنجا هم شریعتی هست, رسالتی هست, وحی و نبوّتی هست, تبشیر و انذاری هست این میشود دنیا دیگر آخرت نیست خب آنجا ایمان میآورند دیگر راحت میشوند وقتی ایمان آوردند در اثر گناهان دنیا ممکن است مقداری معذّب بشوند ولی مخلَّد نیستند برای اینکه مؤمناند لذا حساب آخرت کاملاً جداست.
اِخبار قرآن به عدم اعتراف دشمنان دین بر خدایی خدا در قیامت
مسئله بعدی آن است که عدهای دشمن دیناند مَنْ کَانَ عَدُوًّا لِلَّهِ وَمَلاَئِکَتِهِ (1)اینها که دین را باور نکردند و دشمن دیناند در جهنم هم به مالک دوزخ میگویند: لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ خدا را که قبول ندارند, دشمن الله هم هستند, به مالک دوزخ(سلام الله علیه) میگویند به خدایت بگو جان ما را بگیرد نمیگویند: «ربّنا اقض علینا» میگویند: یَا مَالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ (2)[10] نه «ربّنا» اینها از معاندینی هستند که عَدُوًّا لِلَّهِ وَمَلاَئِکَتِهِ هستند در قیامت مشکل جدّیشان این است.
دلالت آیه أنْتُمُ الْفُقَراء... بر معرفی تکیهگاه واقعی انسان
مطلب بعدی آن است که در این آیه که فرمود شما فقرای الی الله هستید یعنی آن راهها بسته است به صنم و وثن بخواهی اعتنا کنی بسته است, به افراد بخواهید تکیه کنید راه بسته است, به خودتان بخواهید تکیه کنید راه بسته است فقر هست و راهی غیر از الله نیست پس أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ که در بحث جلسه قبل روشن شد که این آیه نمیخواهد بگوید شما نیازمندید چون نیازمندی محسوس همه ماست منتها مشکل خیلیها این است که نمیدانند به چه کسی نیازمندند لذا خبر را معرفه آورد یعنی ما چیز جدیدی نمیخواهیم بگوییم که شما فقرا و نیازمندانی هستید تمام اهمیت این جمله أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ به آن متعلّقش است در آن روز روشن شد که اگر گفتند «زیدٌ قائم فی السوق» ما دو مطلب را میفهمیم: یکی اینکه زید ایستاده است نشسته نیست, یکی اینکه قیامش هم در بازار است اما آنجا که خبر معرفه است و مخاطب میداند دیگر لازم نیست خبر نکره باشد ما آن قید را میآوریم میگوییم زیدی که ایستاده است قیامش در بازار است در مسجد است یا امثال ذلک, اینجا خبر معرفه است و روشن است لازم نیست بگویند «أیّها الناس أنتم الفقیر» معلوم است ما نیازها را احساس میکنیم, هر روز در اثر بیماری, فقر, گرسنگی, تشنگی به پوشاک, به خوراک نیازمندیم; منتها نمیدانیم به چه کسی نیازمندیم این الله که اسم اعظم است و ذکر شده همه اسمایی که در دعای نورانی «جوشن کبیر» آمده زیرمجموعه آن است یعنی اگر کسی مریض است به «الشافی» محتاج است اگر کسی مدیون است به «الرازق» محتاج است, گرسنه است به «الغنی» محتاج است, اگر دورافتاده است به «القریب» محتاج است همه این اسمای «جوشن کبیر» زیر پوشش الله است که مستجمِع جمیع صفات است فرمود شما هر مشکلی داشته باشید به شافی, به کافی, به وافی, أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ (3)[11] نیازمندید.
در صدد تهدید و ارعاب بودن آیه إنْ یشأ یُذْهِبکم...
بعد فرمود اگر شما این راه را نرفتید چون انبیا هم مبشّرند هم منذر, انذار را از اینجا شروع میکند میفرماید خدا شما را میبرد یک عدّه دیگر میآورد إِن یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَیَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ این درصدد تهدید و ارعاب است وگرنه سنّت الهی بر این است که هر روز شما میبینید یک عدّه در بیمارستانها به دنیا میآیند در گورستانها هم یک عدّه دفن میشوند این دیگر یک امر جاری است در هیچ کشوری نیست مگر اینکه شما میبینید هر روز یک عده وارد دنیا میشوند یک عده هم خارج میشوند اما اینکه فرمود: إِن یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَیَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ این تهدید است برای اینکه به حیات شما خاتمه میدهد و یک عده دیگر را میآورد نظیر آن آیه که فرمود: وَإِن تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ ثُمَّ لاَ یَکُونُوا أَمْثَالَکُم (1)[12]فرمود اگر شما نتوانستید این نظام را اداره کنید خدا شما را از بین میبرد یک عده را میآورد که این نظام را بتوانند خوب اداره کنند اینطور نیست که خدا از دینش, از نظامش دست بردارد وَإِن تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ ثُمَّ لاَ یَکُونُوا أَمْثَالَکُم در اینگونه از موارد هم فرمود: إِن یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَیَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ این یک تهدید است.
هشدار به سنگینی بار گناهکاران در قیامت و عدم حمل آن توسط دیگران
حالا که شما را میبرد با بار سنگینتان میبرد وقتی با بار سنگین رفتید نه خودتان میتوانید آن بار را حمل کنید برای اینکه سنگین است نه ما بار شما را به دیگری میدهیم برای اینکه لاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَی نه خواهش و تمنّی و استدعای شما نسبت به ارحامتان اثرگذار است وَإِن تَدْعُ مُثْقَلَةٌ إِلَی حِمْلِهَا لاَ یُحْمَلْ مِنْهُ شَیْءٌ وَلَوْ کَانَ ذَا قُرْبَی پس تمام راههای کمک بسته است نه خودتان میتوانید این بار را حمل کنید, نه ما بار شما را به دیگران میدهیم, نه خواهش و تمنّی شما اثر میکند و از ارحامتان بخواهید کمک بگیرید مشکل شما را حل کنند.
1) محمد/سوره47، آیه38.
خدای «غنیّ حمید» برآورنده نیاز انسان و لزوم شکرگزاری از او
لذا فرمود شما فقیرید (یک) خدا غنی است (دو) اما اینچنین نیست بگوییم شما فقیرید و خدا غنی است شما فقیرِ الی الله هستید و خدا غنیّ و مُنعِم بر شماست لذا هم شما پسوندی دارید که فقیر الی الله هستید هم خدا غنیّ حمید است مشکل شما را حل میکند محمود شما است وقتی مشکل شما را حل کرد شما باید سپاسگزار باشید, حامد باشید, شاکر باشید نه اینکه شما فقیرید او غنی است نه خیر, شما فقیر به او هستید او هم غنیّ بر شماست به فیضش میرسید تمام نیازهایتان برطرف میشود لذا غنیّ حمید است.
چگونگی اجرایی شدن تهدید در صورت عدم شکر
این غنیّ حمید اگر مشکل شما را حل کرد باید شاکر و سپاسگزار باشید نشد إِن یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَیَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ که در صدد تهدید است البته مؤمنین اگر رخت بربستند روح و ریحاناند شما وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً (1)گرفتار میشوید و این برای خدا کار آسانی است که شما را ببرد یک عدّه دیگر را بیاورد اینکه شما را به طور طبیعی ببرد یک عده را به طور طبیعی بیاورد این هر روزه جزء سنّت الهی است این تهدید نیست اما یک عده را منقرض بکند که اثری از اینها نگذارد فرمود: وَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ (2)[14]هیچ اثری از اینها در دنیا نیست فقط اگر شما پژوهشگر تاریخی باشید نام اینها را در لابهلای کتابهای تاریخ میبینید میگویید روزی در این مملکت فلان کس بود, ما اینها را اُحدوثه قرار دادیم, حدیث قرار دادیم, سخن قرار دادیم وگرنه در جهان خارج اثری از اینها نیست. إِن یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَیَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ ٭ وَمَا ذلِکَ عَلَی اللَّهِ بِعَزِیزٍ.
عدم نابودی انسان با مرگ و حمل گناه او توسط دیگران
وقتی وارد آن عالَم شدید نه اینکه شما را نابود بکند انسان اگر با مرگ نابود بشود که راحت است چون معدوم, معذّب نیست فرمود اینچنین نیست که شما نابود بشوید شما منتقل میشوید از داری به دار دیگر با بارتان هم منتقل میشوید کسی نیست بار شما را ببرد وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَی وِزر یعنی آن بار سنگین, وازر یعنی کسی که حامل وزر است, باربر, هیچ باربری بار شما را نمیبرد نکره هم میتواند در اثر اینکه در سیاق نفی واقع شد مفید عموم باشد هیچ باربری بار شما را نمیبرد این اجمال به متن.
سه راه ممکن در حمل بار انسان توسط دیگران و نفی آن در مسئله
بعد این متن را تفصیل داد فرمود سه راه دارد ما بخواهیم بار شما را به دوش دیگری بیندازیم هرگز این کار را نمیکنیم شما خودتان بخواهید ببرید مقدورتان نیست از ارحامتان بخواهید کمک بگیرید آنها هم جواب شما را نخواهند داد شما هستید و بارتان وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَی وَإِن تَدْعُ مُثْقَلَةٌ مثقلة یعنی نفسی که در اثر بار سنگین احساس ثِقل میکند زیر بار مانده, مُثقله یعنی نفسی که بار بر او سنگینی کرده است اگر این نفس مثقله, از دیگری کمک بخواهد که مقداری از بار او را ببرد آن دیگری بار او را نمیبرد گرچه ارحام او هم باشد چون یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ, (1)وَإِن تَدْعُ مُثْقَلَةٌ إِلَی حِمْلِهَا حَمل این اوزار, آنچه در پشت است حِمل است آنچه در شکم است حَمل است وَلِمَن جَاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِیرٍ (2)که در سوره «یوسف» گذشت همین است یعنی یک بار شتر, اگر کسی این گمشده بار را پیدا کند جایزهای که به او میدهیم در برابر این جُعاله, بار یک شتر گندم است و مانند آن، این را میگویند حِمل آنکه در بطن است حَمل است اینکه در پشت است حِمل است إِلَی حِمْلِهَا لاَ یُحْمَلْ مِنْهُ شَیء از این وزر, شیئی.
نفی هر گونه پناهگاه در قیامت و علت آن
در بخشهایی از قرآن فرمود اصلاً وَزری نیست وزر مستحضرید در دامنه کوه یک سلسله غارها و پناهگاههایی است که حالا مسافر, راهگمکرده یا حیوانات، آنجا پناهنده میشوند فرمود در قیامت وَزری نیست کَلَّا لاَ وَزَرَ این کوهها و این تپّههاو این ارتفاعات کلاً تسطیح میشود وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ الْجِبَالِ فَقُلْ یَنسِفُهَا رَبِّی نَسْفاً ٭ فَیَذَرُهَا قَاعاً صَفْصَفاً ٭ لاَّ تَرَی فِیهَا عِوَجاً وَلاَ أَمْتاً (1)سؤال میکنند که کوهها چه میشود میفرماید تمام این کوهها در درّهها ریخته میشود کلّ زمین تسطیح میشود هیچ تپّه و پَستی و بلندی ندارد در سوره «ق» هم فرمود: فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ (2)[18] چشم انسان هم در آن روز حدّت دارد تیز است دیگر کار میکروسکوپ و تلسکوپ را میکند دورترین نقطه را میبیند اگر کسی بخواهد جایی پناهنده شود پناهگاهی نیست پشت درختی نیست, پشت دیواری نیست, پشت تپّهای نیست و اگر کسی خواست او را ببیند هر جا باشد در اثر تیزبینی آن چشم او را میبیند لذا هیچ انسان شرمندهای قدرت حفظ و استتار ندارد. در اینجا فرمود: لاَ یُحْمَلْ مِنْهُ شَیْءٌ وَلَوْ کَانَ آن کسی که مَدعوّ است ذَا قُرْبَی باشد ارحام این باشد کسی از فرزندش کمک بخواهد که مقداری از بار او را حمل کند این مقدور نیست.
انذار و تبشیر, وظیفه عام انبیا و بهرهوری عدهای از آن
انبیا گذشته از اینکه معلّم کتاب و حکمتاند برای اجرای آن احکام و حِکم, تبشیر و انذاری هم دارند تشویق و تنبیه هم دارند تبشیر انبیا در گروهی اثر میگذارد, انذار انبیا در گروهی اثر میگذارد إِنَّمَا تُنذِرُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُم بِالْغَیْبِ وَأَقَامُوا الصَّلاَةَ در سوره مبارکه «فرقان» ملاحظه فرمودید که انبیا(علیهم السلام) آمدند لِلْعَالَمِینَ نَذِیراً (3)[19]همه را انذار میکنند منتها بهرهبران از انذار, مؤمناناند فرمود لِیُنذِرَ مَن کَانَ حَیّاً وَیَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکَافِرِینَ, (4)إِنَّمَا أَنتَ مُنذِرُ مَن یَخْشَاهَا (5)[21] اینجا هم که فرمود فقط انذار میکنی یعنی فقط مؤمنین از انذار شما طرْفی میبندند وگرنه انذار, انذار جهانی است لِلْعَالَمِینَ نَذِیراً است همه کفار و مشرکین را انبیا انذار کردند اما بهرهوری برای مؤمنان است.
عالمانِ صاحبان خشیت, پذیرای انذار الهی و شمول آن بر عالمانِ تجربی
إِنَّمَا تُنذِرُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُم بِالْغَیْبِخشیت هم حالا در همین سوره مبارکه «فاطر» خواهد آمد که فرمود: إِنَّمَا یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُاین ناظر به علمای فقه و اصول و امثال ذلک نیست در اثر عموم یا اطلاقی که این آیه دارد عالمان فقه و اصول را هم شامل میشود ولی اصلِ سیاق آیه درباره عالمانی است که یا مهندسی کشاورزی دارند یا ستارهشناساند یا سایر رشتههای تجربی را بلدند در سوره «فاطر» به خواست خدا که خواهد آمد آیه 27 و 28 این است أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنزَلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَأَخْرَجْنَا بِهِ ثَمَرَاتٍ مُخْتَلِفاً أَلْوَانُهَا وَمِنَ الْجِبَالِ جُدَدٌ بِیضٌ وَحُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهَا وَغَرَابِیبُ سُودٌ ٭ وَمِنَ النَّاسِ وَالدَّوَابِّ وَالْأَنْعَامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ کَذلِکَ إِنَّمَا یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ کسانی که جامعهشناساند, کسانی که معدنشناساند, کسانی که زمینشناساند, کسانی که مهندسین کشاورزیاند, کسانی که ستارهشناساند, کسانی که هواشناساند یعنی همین علوم تجربی. ذکر آیه إنَّما یَخشی الله در کنار علوم تجربی دال بر دینی بودن آن
فرمود اینها هم که از خدا میترسند معلوم میشود اینها جزء علوم دینی است اگر در ذیل آیه نَفْر آمده بود إِنَّمَا یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُانسان خیال میکرد که این آیه مخصوص فقها و مفسّران و اصولیین و اینهاست اما این آیه درباره مهندسان و منجّمان و ستارهشناسان و اینها آمده به اطلاقی که دارد فقها و اصولیین را هم شامل میشود این نظم دقیق ریاضی که از دورترین نقطه غرب این نسیم حرکت میکند بعد به صورت باد در میآید درجهاش زیاد میشود ابر تولید میشود ابر زن داریم, ابر مرد داریم اینها نکاح میکنند, باردار میشوند, هنگام بارداری خدا برای اینها رَحِم قرار میدهند که فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلاَلِهِ (1)اینها شلنگی نبارند قطره قطره ببارند اگر کسی اینها را خوب درک کند شب و روز، ساجد در پیشگاه حق است این نظم دقیق تازه بشر پنج درصدش را فهمیده آنقدر این حساب دقیق و ریاضیاش متقن است که مَا تَرَی فِی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِن تَفَاوُتٍ (2)[23] غرض این است که إِنَّمَا یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ در کنار علوم مهندسی و کشاورزی و اینهاست.
اقوال در شریعت و افعال در خلقت دو رشته از علم دینی
پرسش: این قدری جای تأمّل است فرمود از عبادِش علماست.
پاسخ: بله, اول باید جزء بندگان باشند اما در ذیل آیه نفر نفرمود که إِنَّمَا یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ اصلش که باید بنده باشد وگرنه خشیت ندارد اگر کسی علم دینی را به عنوان علم دینی نشناسد که خشیتی ندارد همین علم دینی در فقه و اصول هست, همین علم دینی در کشاورزی و نجوم هم هست اینها اقوال خداست آنها افعال خداست آن افعال خدا را میفهمد به خدا ایمان میآورد بندگی او را میپذیرد و خشیت دارد اینها اقوال الهی را میفهمند ایمان میآورند بندگی او را میپذیرند و خشیت دارند اطلاق عموم آیه سوره «فاطر» کما سیأتی شامل فقها و اصولیین هم میشود ولی اساس کار آن است.
انبیا و ائمه(علیهم السلام) مصداق اتمّ خشیت الهی و اضافی بودن حصر در «إنَّما»
پرسش: مصداق اتمّ علمای اینجا انبیا و ائمه نیستند؟
پاسخ: خب آن در همه جا همینطور است انبیا و اینها که احتیاجی به مهندسی کشاورزی و اینها ندارند اینها که اهل خشیتاند اهل خشوعاند (یک) اهل خضوعاند (دو) بالاتر و جامعتر از همه اهل خشیتاند (سه) آنها که همیشه برترند ولی منظور آن است که سیاق آیات برای علوم تجربی است مهندسان عالِم, منجّمان عالم, محقّقان عالم, زمینشناسان عالم, اگر علم دینی را کاملاً ادراک کنند اینها اهل خشیت هستند.
پرسش: با إنَّما نمیسازد.
پاسخ: إنَّما حصر اضافی است مثل همین آیه هجده که فرمود: إِنَّمَا تُنذِرُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ با اینکه او لِلْعَالَمِینَ نَذِیراً است با اینکه فرمود: تُنذِرَ بِهِ قَوْماً لُّدّاً (1)[24]لُدّ جمع ألدّ است آن أَلَدُّ الْخِصَامِ (2)[25]آن دشمنترین دشمنها را بترسان این هست ولی بهرهٴ از انذار برای کیست مثل هُدیً لِلْمُتَّقِینَ (3)[26]با اینکه قرآن هُدیً لِلنَّاس (4)[27] است اما هُدیً لِلْمُتَّقِینَ برای اینکه متّقیان بهره میبرند اینجا هم انذار، حصر اضافی است آنجا هم خشیت, حصر اضافی است.
پرسش: علومی که بر پایه حس و تجربه باشد چطور خشیت ایجاد میکند؟
پاسخ: برای اینکه از نظم پی به ناظم میبرد وقتی از نظم پی به ناظم برد در برابر ناظم، خشوع دارد.
تبیین متعلّق حصر «إنّما» در پذیرش انذار الهی انبیا
إِنَّمَا تُنذِرُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُم بِالْغَیْبِ آنها که به غیب ایمان دارند یعنی از تجربه به ماورای تجربه, از فیزیک به متافیزیک ایمان دارند تنها به محسوس و شهادت ایمان ندارند ایمان به غیب دارند و ستون دین را که نماز است اقامه میکنند اینها از انذار شما بهره میبرند و اگر کسی طاهر شد اینچنین نیست که حالا از فقر خود بکاهد (یک) یا - معاذ الله - از فقر الی الله بکاهد (دو) نه, فقرش همچنان محفوظ است فقرش هم الی الله است این هم همچنان محفوظ است ولی طهارتش به سود خودش است وَإِلَی اللَّهِ الْمَصِیرُ هم سیر شما به طرف الله است هم صیرورت شما به طرف الله است منتها هر کسی با آن اسم خاصّی محشور میشود که آن را میپرستید اینچنین نیست که همه اینها به الله محشور بشوند خیلیها به رازق, خیلیها به کریم, خیلیها به باسط, خیلیها به شافی, خیلیها به کافی و مانند آن محشور میشوند. بررسی تمثیل یا تعلیل بودن موارد حصر در پذیرش انذار انبیا
مطلب مهم آن است که این چند موردی که خدای سبحان ذکر فرمود اینها تمثیل است یا تعلیل. فرمود همه از انذار استفاده نمیکنند فقط یک عده هستند که از انذار تو بهرهمندند چرا؟ با اینکه شما لِلْعَالَمِینَ نَذِیراًهستید همه را انذار میکنید چرا؟ سیدناالاستاد و عدهای از مفسّران بر آن هستند که این چند تعبیر همهشان تمثیل است. (1)فرمود: الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُم بِالْغَیْبِ وَأَقَامُوا الصَّلاَةَ از انذار شما استفاده میکنند آنهایی که «لا یؤمنون بالغیب و لا یقیمون الصلاة» استفاده نمیکنند چرا؟ برای اینکه همانطوری که به حسب ظاهر کور و بینا یکسان نیستند, تاریکی و نور یکسان نیستند, فضای خنک با جای گرم و سوزان یکسان نیستند, زنده و مُرده یکسان نیستند, بهرهوران از انذار با محرومان از انذار هم یکسان نیستند مؤمن و کافر هم یکسان نیستند. این درست است اما اگر بگوییم تعلیل است, علّت آن حکم را بیان کردیم نه اینکه با مَثل حل کردیم یک وقت است انسان، تعلیل دارد میگوید میدانید چرا این دارو اثر میکند برای اینکه این بیماری از فلان ویروس یا از فلان میکروب تشکیل شده است این دارو ضدّ آن ویروس یا میکروب است تنازع و درگیریشان را نشان میدهد آن وقت این دانشجوی پزشکی را با علت درمان آشنا میکند این میشود طبیب محقّق, یک وقت برای او مَثل میزنند میگوید این دارو برای درمان فلان بیماری مثل فلان سنگ است که به شیشه میخورد شیشه را میشکاند این در حدّ تمثیل است او هم در حدّ تمثیل میفهمد.
1) المیزان فی تفسیرالقرآن، العلامه طباطبائی, ج17, ص37.
تقویت قول به تعلیل بودن موارد متعلّق حصر در «إنّما»
این جملهای که فرمود فقط شما انذارتان در اهل خشیت اثر میکند آنها که اهل خشیت نیستند از انذار شما بهره نمیبرند اگر بگوییم این تمثیل شده به کور و بینا به زنده و مُرده این محقّقانه نیست مطلب را میفهماند ولی محقّقانه نیست اما اگر بگوییم نه, واقعاً اینها کورند مطابق سوره مبارکه «حج» اینها کورند نه اینکه کورِ ظاهری داریم و بینای ظاهری داریم اینها شبیه هم نیستند نه, یک عده واقعاً کورند یک عده واقعاً کَرند مگر این حرفها با گوش ظاهری کار دارد با گوش ظاهری که همه میشنوند آن گوش باطنی که باید بشنوند اینها واقعاً ندارند یعنی کسی که حقیقتاً کور است با کسی که حقیقتاً بیناست اینها شبیه هم نیستند یعنی اینها واقعاً کورند قوم شعیب به شعیب گفتند مَا نَفْقَهُ کَثِیراً مِمَّا تَقُولُ (1)[30]ما این حرفهایی که تو میگویی نمیفهمیم اگر کسی معیار معرفتشناسی اش حس و تجربه باشد او احکام عالَم غیبی را با چه چیزی میفهمد اینها واقعاً کورند, واقعاً کَرند, واقعاً مردهاند. اینکه فرمود زنده و مُرده یکسان نیست این در حدّ تمثیل نیست اگر تمثیل بود یکی, دوتا کافی بود اما اینها تعلیل است فرمود: مَا یَسْتَوِی الأحْیَاءُ وَلاَ الأمْوَاتُ واقعاً اینها مردهاند اگر حیات حیوانی بگویید بله, اینها إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً (2)حیات حیوانی دارند احساس دارند, تخیّل دارند, غذا میخواهند و مانند آن, اما بخواهند از مرز حیوانیّت بالا بیایند تعقّلات انسانی داشته باشند آن حیات را ندارند اگر فرمود: إنْ هُمْ إلاَّ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ پس حیات انسانی را واقعاً ندارند امام سجاد(سلام الله علیه) در دعای حمد عرض میکند خدایا اگر شما راه حمد را به ما نشان نمیدادی ما نعمتهای شما را بیحمد صرف میکردیم و این جامعه که نعمت الهی را بیجا صرف بکند «لَخَرَجُوا مِنْ حُدُودِ الْإِنْسَانِیَّةِ إِلَی حَدِّ الْبَهِیمِیَّةِ» (3)[32] معلوم میشود که انسان در منظر امام سجاد(سلام الله علیه) «هو الحیّ المتألّه الحامد» است این «حمد» فصل مقوِّم انسان است که اگر کسی حامد نباشد انسان نیست این تعارف ندارد و اگر کسی چشم باطنی داشته باشد نظیر آنچه وجود مبارک امام سجاد و امام باقر(سلام الله علیهما) در سرزمین عرفات که فرمودند: «ما أکثرُ الضجیج و أقلُّ الحجیج» (4)[33]خب میبیند, هر دو یعنی امام باقر و امام سجاد(سلام الله علیهما) به بعضی از شاگردانشان در صحنه عرفات نشان دادند که برخیها واقعاً حیواناند اگر کسی در برابر امام زمانش بایستد که دیگر انسان نیست این حقیقتاً حیوان است آن وقت این میشود تعلیل نه تمثیل, اینها را اگر ما به تعلیل حمل کنیم اُولاست إِنَّ اللَّهَ یُسْمِعُ مَن یَشَاءُ وَمَا أَنتَ بِمُسْمِعٍ مَّن فِی الْقُبُورِاین نشانه تعلیل است فرمود اینها در قبرند یعنی هفت, هشت نفری که در یک خانواده بینماز و روزه زندگی میکنند این یک مقبره خانوادگی است حالا در وسط شهر افتاده هفت, هشتتا مرده اینجا زندگی میکنند فرمود کسانی که در قبر هستند که تو نمیتوانی بشنوانی یعنی وجود مبارک پیغمبر میرفت در قبرستان سخنرانی میکرد تا خدا بفرماید کسانی که در قبرند حرف تو را نمیشنوند تو آنها را اِسماع نمیکنی یا نه, همینها که در خانه ابوسفیاناند, در خانه ابوجهلاند اینها هفت, هشت نفرند که در یک مقبره خانوادگی زندگی میکنند وَمَا أَنتَ بِمُسْمِعٍ مَّن فِی الْقُبُورِ
موضوع:تفسیر آیات 15 تا 24 سوره فاطر
یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ (15 إِن یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَیَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ (16) وَمَا ذلِکَ عَلَی اللَّهِ بِعَزِیزٍ (17) وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَی وَإِن تَدْعُ مُثْقَلَةٌ إِلَی حِمْلِهَا لاَ یُحْمَلْ مِنْهُ شَیْءٌ وَلَوْ کَانَ ذَا قُرْبَی إِنَّمَا تُنذِرُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُم بِالْغَیْبِ وَأَقَامُوا الصَّلاَةَ وَمَن تَزَکَّی فَإِنَّمَا یَتَزَکَّی لِنَفْسِهِ وَإِلَی اللَّهِ الْمَصِیرُ (18) وَمَا یَسْتَوِی الْأَعْمَی وَالْبَصِیرُ (19) وَلاَ الظُّلُمَاتُ وَلاَ النُّورُ (20) وَلاَ الظِّلُّ وَلاَ الْحَرُورُ (21) وَمَا یَسْتَوِی الْأَحْیَاءُ وَلاَ الْأَمْوَاتُ إِنَّ اللَّهَ یُسْمِعُ مَن یَشَاءُ وَمَا أَنتَ بِمُسْمِعٍ مَّن فِی الْقُبُورِ (22) إِنْ أَنتَ إِلَّا نَذِیرٌ (23) إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ بِالْحَقِّ بَشِیراً وَنَذِیراً وَإِن مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلاَ فِیهَا نَذِیرٌ (24)) تبدیل خلقت به خلقت دیگر, نشانه قدرت و غنای الهی
بعد از بیان اینکه انسان فقیر است و این فقرش فقط به سوی خدای سبحان است از غیر خدا بینیاز است فقط به خدا نیازمند است دو وصف برای بشر ثابت شد: یکی فقر, یکی هم فقرش الی الله است. در برابر آن, دو وصف برای ذات اقدس الهی ثابت است: یکی اینکه خدا غنی است دیگر اینکه نه تنها غنی است بلکه مشکل فقرا را هم حل میکند; لذا در برابر نعمتی که به فقرا اهدا میکند محمود است, حمید است, اگر مشکل دیگران را برطرف نکند فقط غنی است اما چون نیاز دیگران را برطرف میکند گذشته از اینکه غنی است حمید هم است. نشانهٴ غنای او این است که اگر بخواهد جامعه کنونی را از بین میبرد و خلق جدید میآورد این نشانه قدرت و غنای اوست.
سخت نبودن تبدیل خلقی به خلق دیگر در برابر قدرت الهی
بعد فرمود این کار بر خدا عزیز نیست عزّت چون به معنای نفوذناپذیری است و لازمهٴ آن غلبه است گاهی وصف شخص قرار میگیرد میگوییم خدا قوی است و عزیز, گاهی وصف صفتی قرار میگیرد میگوییم این کار یا این صفت بر فلان شخص عزیز نیست وَمَا ذلِکَ عَلَی اللَّهِ بِعَزیزٍ یعنی این کار توانفرسا نیست آن قدرت و نفوذناپذیری میشود عزّت, گاهی یعنی وصف ذات است میگوییم «زید عزیز» یک وقت وصف یک فعل یا وصفی است میگوییم این کار بر زید، عزیز نیست این توانفرسا نیست وَمَا ذلِکَ عَلَی اللَّهِ بِعَزیزٍ از همین قبیل است آنچه در بخش پایانی سوره مبارکه «توبه» آمده که فرمود: لَقَدْ جَاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَاعَنِتُّمْ (1)[1] از همین قبیل است یعنی فشار جامعه بر پیغمبر سخت است اصولاً امام اینطور است, پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اینطور است که سختیِ مردم, رنج مردم بر دوش او سنگینی میکند عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَاعَنِتُّمْ رنج و زحمتِ شما بر دوش پیغمبر سنگینی میکند اینجا هم فرمود: وَمَا ذلِکَ عَلَی اللَّهِ بِعَزِیزٍ بردن شما و آوردن قوم دیگر بر خدا سنگین نیست برای خدا سنگین نیست و مانند آن.
معنای نفس «وازره» و علت تعبیر آیه به وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ
بعد فرمود در قیامت، افراد چند قسماند برخیها اصلاً باری ندارند اینهایی که باری ندارند معصومانی هستند که وازِر نیستند غیرمعصوم، نفوس آنها وازر است پس نفس یا وازر است یا غیر وازر, غیر وازر معصوماناند یعنی وزر و باری ندارند, غیر معصوم وازر است بار روی دوشش است ولی هر کسی بار خودش را حمل میکند هیچ نفس باربری، بار دیگری را حمل نمیکند پس یا نفوس باربر نیستند باری ندارند که معصوماند یا باربرند باری روی دوش اینهاست آن بار را حمل میکنند میشود نفسِ وازره, نفسی که وازر نیست آن از بحث بیرون است آن نفسی که وازر است باربر است فقط بار خودش را حمل میکند هیچ باربری بار دیگری را نمیبرد وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌلذا نفرمود «ولا تزروا نفس» برای اینکه معصومین اصلاً باری ندارند نه بار خودشان نه بار دیگری.
1) توبه/سوره9، آیه128.
علت نفی حمل «اوزار» دیگران در قیامت با وجود رحمت در آن
وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَی یعنی وزرِ نفسِ اُخرا که أُخْرَی این نه برای آن است که در قیامت رحمی نیست در قیامت رحم هست خدای غنیّ رحمی هست, انبیا و اولیا(علیهم السلام) شفاعت میکنند آن دار, دار رحمت است تنها جایی که جای رحمت نیست جهنم است این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که در نهجالبلاغه فرمود جهنم «دارٌ لیس فیها رحمة» (1)[2]همین است آنجا هیچ جا برای رحمت نیست عذاب محض است ولی در صحنه قیامت جا برای رحمت هست لکن این شخصی که زیر بار گناه خم شده این استحقاق رحمت ندارد; لذا فرمود در قیامت رحمت هست اینچنین نیست که رحمت نباشد این تعلیق حکم بر وصف مشعر به علیّت است یک وقت است میگوییم زید اگر ناله بزند کسی ناله او را جواب نمیدهد خب این جای سؤال است که چرا, آن وقت انسان میگوید زید سیّئات فراوانی دارد اما اگر بگوییم کسی که زیر بار گناهِ خودش خم شده است این هر چه داد بزند کسی به سراغش نمیآید خب این وصف را گفتیم, علّتش را گفتیم دیگر جا برای سؤال نیست در اینجا نفرمود اگر کسی ناله کند کسی به نالهاش جواب نمیدهد فرمود اگر کسی در اثر گناهان زیاد، زیر بار گناهش خم شده باشد کسی به حرف او گوش نمیدهد وَإِن تَدْعُ مُثْقَلَةٌ پس یک وقت است که تعلیق حکم بر وصف نیست این سؤال و جوابی میطلبد مثل اینکه بگویند فلان شخص را نباید احترام کرد چرا؟ برای اینکه او تبهکار است اما میگوییم این تبهکار را نباید احترام کرد دیگر جا برای سؤال نیست تعلیق حکم بر وصف مشعر به علیّت آن وصف است اگر کسی در اثر گناهان زیاد زیر بار خود خم شده باشد چنین کسی هر چه فریاد بزند کسی به دادش نمیرسد وَإِن تَدْعُ مُثْقَلَةٌ الی حِمل آن اوزار لاَ یُحْمَلْ از این حِمل, شیئی. حِمل باری است که روی دوش است, حَمل باری است که در بطن است. پس در قیامت رحمت هست و خیلیها هم نسبت به یکدیگر رحیماند یا شفاعت میکنند و مانند آن. اصلِ رحمت وجود دارد بعضیها هم نسبت به بعضی رئوف و مهرباناند اینجا چون این شخص به هیچ وجه لیاقت ندارد اگر یکی از ارحام خود را هم بخواهد باز از او کمک نصیب این نمیشود وَلَوْ کَانَ آن مسئول, ذَا قُرْبَی برای این سائل.
1) الجنه والنارفی الکتاب والسّنّه، محمدالریشهری، ج1، ص480.
ایمان به غیب, شرط اول بهرهمندی از انذار و تبشیر پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
بعد فرمود شما این حرفهایی که میزنید یک قلب آمادهای میخواهد تا حرفهای شما را بشنود حرف و انذار و تبشیر شما در قلب آماده و شنوا و بینا اثر میگذارد إِنَّمَا تُنذِرُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُم بِالْغَیْبِ کسانی که گرفتار حس و تجربهاند که مستحضرید کفِ علم و سواد, حس و تجربه است که از این پایینتر دیگر ما علمی نداریم از حس و تجربه که بالاتر آمدید به آن نیمهتجربی میرسید که ریاضی است بعد به تجریدی کلامی میرسید بعد به تجریدی فلسفی میرسید بعد به تجریدی عرفان نظری میرسید و اگر حالی داشتید به شهود میرسید. کفِ سواد, علم حسی و تجربی است فرمود اینها که ایمان به غیب ندارند فقط ایمانشان به شهادت است تا چیزی را نبینند و حس نکنند باور نمیکنند اینها حرف شما را گوش نمیدهند فقط کسی میتواند از حرف شما استفاده کند که ایمانِ به غیب داشته باشد یعنی به غیرِ دیدنی و شنیدنی, به غیر محسوس, مؤمن باشد راه شناختش تنها حس و تجربه حسّی نباشد. إِنَّمَا تُنذِرُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُم بِالْغَیْبِ.
عمل صالح, زمینهساز بهرهمندی از انذار و تبشیر پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
تنها ایمان نباشد عمل صالح هم داشته باشد که اقامه صلات, الگو برای سایر اعمال صالح است برای اینکه «فإن قُبِلت قُبِلَ ما سواه» (1)[3]و اگر کسی حرف شما را گوش داد و اهل خشیت بود ایمان داشت و عمل صالح داشت به سود خودش طهارت و طیّب بودن را تحصیل کرده است وگرنه ذات اقدس الهی غنیّ محض است.
1) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج2، ص239.
علت عدم کارآیی علمالیقین در بهرهمندی از انذار و تبشیر
درباره علمالیقین در بحثهای قبل هم ملاحظه فرمودید یک وقت است کسی در کارهای حوزوی و دانشگاهی یک سلسله مسائلی بحث میکند محمولی را برای موضوع ثابت میکند, این کار اندیشه است که متولّی آن, عهدهدار تصور و تصدیق و استدلال و قیاس و تمثیل و امثال ذلک است این کار علم است که در منطق ملاحظه فرمودید «و تسمّی القضیة عقدا» این با سرانگشت عقل نظر، بین موضوع و محمول گره میزند میگوید الف, باء است این میشود عقد اما حالا با جان خود باید گره بزند این دیگر کار عقل نظر نیست کار متولّی اندیشه نیست با دست دیگر باید گره بزند آن عقل عملی است که «ما عُبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» (1)این دست اگر فلج باشد مریض باشد عصارهٴ آن قضیه را به جان خود گره نمیزند و اگر فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ (2)[5]بود اینچنین است فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ (3)بود اینچنین است این دستِ فلج آن قدرت را ندارد که عصارهٴ علم را به جان خود گره بزند بشود عقیده; چون آن دستی که بین موضوع و محمول گره زد آن دست اندیشه است نه انگیزه, دست دیگری میخواهد که عصاره آن قضیه را به جان خود گره بزند که بشود عقیده.
ایمان نیاوردن فرعون, نمونهای از عدم کفایت علمالیقین
وجود مبارک موسای کلیم به فرعون فرمود برای تو صد درصد ثابت شد که حق با من است لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ (4)خدا فرمود: وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ (5)برای اینکه آنکه باید عصاره علم را به جان گره بزند عقل نظر که نیست عقل عمل است آنکه «عُبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» حضرت امیر(سلام الله علیه) که فرمود: «کَم مِن عقل أسیر تحت هوی أمیر» (6)[9]این فلج است خب گره نمیزند پس میشود مطلبی را انسان صد درصد بفهمد یعنی علماً و اصلاً باور نکند یعنی عقیدتاً, کار فرعون اینطور بود. این علمالیقین کارساز نیست.
عقل عمل رابط میان علمالیقین با عینالیقین و کارآیی آن
علمالیقینی کارساز است که آنچه عقل نظر گره زد با سرانگشت عقل عمل به جان گره بخورد این باور کند مؤمن بشود که یَخْشَوْنَ رَبَّهُم بِالْغَیْبِ بشود,وَأَقَامُوا الصَّلاَةَ بشود, وَمَن تَزَکَّی بشود, می شود مؤمن; آن وقت این زمینه را فراهم میکند برای عینالیقین, علمالیقین زمینه را فراهم میکند برای عینالیقین که فرمود: کَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ ٭ لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ (1)چون در اینجا علمالیقین و عینالیقین آمده در بخشهای دیگر حقّالیقین آمده آن سه قسمش معروف شد.
اقسام چهارگانه علم و محدوده آن
در این کتابهای عقلی میگویند علم چهار قسم است یک علم رایج حوزه و دانشگاه است که علم رسمی است این مشکلی را حل نمیکند علم اسمی و رسمی هیچ مشکلی را حل نمیکند علمی که به عمل بنشیند انسان باور کند اهل خشیت باشد, اهل اقامه صلات باشد, اهل تزکیه باشد این میشود علمالیقین این زمینه را برای عینالیقین فراهم میکند آن عینالیقین زمینه را برای حقّالیقین فراهم میکند آن سه علم, مرزشان کاملاً جداست این علم رسمی است که علم مدرسه است.
عقل عملی, شرط ثمردهی علم با رساندن آن به ایمان
بنابراین ممکن است کسی عالم باشد, محقّق باشد, پژوهشگر باشد ولی در راه بماند ابنالسبیل باشد. کسانی به مقصد میرسند که دست عقل عملیشان, سرانگشتان ظریف داشته باشد آنچه را فهمید به جان خود گره بزند عقیده پیدا کند مؤمن بشود حُسن فعلی و فاعلی پیدا کند تا راه بیفتد. فرمود: إِنَّمَا تُنذِرُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُم بِالْغَیْبِ تنها ایمان به شهادت نباشد که فقط به حس و تجربه بسنده کند بگوید: لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً (2)یا أَرِنَا اللّهَ جَهْرَةً. (3)وَأَقَامُوا الصَّلاَةَکه این نمونهای از دین است وَمَن تَزَکَّی فَإِنَّمَا یَتَزَکَّی لِنَفْسِهِ.
اقسام انسان در سیر الی الله و خدای سبحان پایان صیرورت او
حالا وقتی که پذیرفت به کدام طرف حرکت میکند إِلَی اللَّهِ الْمَصِیرُپس فقیر الی الله هستید, صیرورتتان هم الی الله است. در این مسیر بعضیها زندهاند بعضیها مرده, آنها هم که زندهاند بعضیها بصیر و سمیعاند بعضی نیستند هنوز حیات کامل پیدا نکردند بعضیها بیخاصیتاند بعضی باخاصیتاند چون بین حیات و ممات با اعما و بصیر و ظلمت و نور و ظلّ و حرور فرق بود این کلمه مَا یَسْتَوِی تکرار شده نفرمود: «و ما یستوی الأعمی و البصیر و لا الظلمات و لا النور و لا الظلّ و لا الحرور و لا الأحیاء و لا الأموات» حی و میّت حسابشان از آنها جداست بعضیها واقعاً مردهاند بعضیها نه, زندهاند منتها کر و کورند, بعضیها زندهاند کر و کور نیستند ولی حیاتشان حیات حیوانی است حیوان بالفعلاند و انسان بالقوّه بعضیها نه, زنده هستند ولی مریضاند بعضیها خواباند «الناس نیام إذا ماتوا انتبهوا» بین مرده, حیوان, مریض, خواب, دیوانه در قرآن کاملاً فرق است این مرزها را مشخص کرد.
سختی ایمان نیاوردن مشرکان بر پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و علم خدا بر آن
فرمود تو سخنرانی میکنی و اصرار داری که اینها ایمان بیاورند و اگر ایمان نیاوردند برای تو سخت است عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَاعَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُم بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُوفٌ رَحِیمٌ (1)اما من میدانم چه کسی زنده است چه کسی زنده نیست إِنَّ اللَّهَ یُسْمِعُ مَن یَشَاءُ وَمَا أَنتَ بِمُسْمِعٍ مَّن فِی الْقُبُورِ این واقعاً در قبرِ تَن است.
1) توبه/سوره9، آیه128.
بشیر و نذیر, دو وصف تبلیغ پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و علت حصر به انذار در آیه
بعد فرمود کار شما فقط انذار است مستحضرید اینها هم نذیرند هم بشیر, اگر نذیر بود بشیر هم است, اگر بشیر بود نذیر هم است این دو وصف هماهنگاند لکن در قرآن جایی به عنوان حصر نیامده «إن أنت الاّ بشیر» برای اینکه اکثری مردم «خوفاً من النار» عبادت میکنند چون اینچنین است مسئله نذیر به عنوان حصر ذکر شده این همه فضایل برای نماز شب هست میبینید کمتر موفقاند ولی نماز صبح را «خوفاً من النار» میخوانند وگرنه اگر شوق الی الجنّة بود إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْأً وَأَقْوَمُ قِیلاً (1)این همه جلال و شکوهی که قرآن برای نماز شب ذکر میکند فرمود اصلاً نشئه جدایی دارد عالَم جدایی دارد اما خب مورد اعتنای خیلیها نیست چون «شوقاً الی الجنّة» کار نمیکنند اما نماز صبح را که واجب است اگر انجام ندهند عذاب است اینجا «خوفاً من النار» انجام میدهند; لذا مسئله نذیر اینجا مطرح شد.
مقصود از قبور در آیه وَمَا أَنتَ بِمُسْمِعٍ مَّن فِی الْقُبُورِ
پرسش: استاد دیروز فرمودید پیامبر مگر سر قبرها میرفت اما یکی از این تفسیرهای معروف متأسفانه این را اخذ به همین ظاهر کرده.
پاسخ: خب بله نیست دیگر, مگر حضرت در قبرستان میرفت؟! واقعاًخانه بعضیها یک مقبره خانوادگی است اینکه درباره عدهای فرمود: أَمْوَاتٌ غَیْرُ أَحْیَاءٍ (2)همین است فرمود اینها مُردهها هستند, تأکید هم آورد که نه, مرده واقعیاند نه اینکه شبیه مرده باشند أَمْوَاتٌ غَیْرُ أَحْیَاءٍ اینها حیات گیاهی دارند یا حیات حیوانی دارند اینکه فرمود: إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (3)یعنی حیات گیاهی دارند حیات انسانی ندارند.
پرسش: چطور وقتی وهابیت اعتراض میکند که اینها مرده هستند...
پاسخ: بالأخره سرّش این است که آنها را نگذاشتند چیز بفهمند.
پرسش: ما در مقام جواب میگوییم کسانی که در قبرستان شهوات و اینها دفناند منظور این است نه لفظ کلمه.
پاسخ: بعضی ها صریحاً به خود همان بنباز گفتند که شما در قیامت پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را نمیبینی, گفت چرا؟ گفت چون خدا در قرآن فرمود: وَمَن کَانَ فِی هذِهِ أَعْمَی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمَی وَأَضَلُّ سَبِیلاً (1)این است آن ماند, معلوم میشود که اگر قرآن از آن تنهایی و غربت در میآمد و رواج پیدا میکرد اینها به این وضع مبتلا نمیشدند تفکّر عقلی اگر باشد به این وضع مبتلا نمیشوند حضرت که واقعاً نمیرفت در قبرستان سخنرانی بکند.
وَمَا أَنتَ بِمُسْمِعٍ مَّن فِی الْقُبُورِبعضیها واقعاً مردهاند در قبر تن هستند. إِنْ أَنتَ إِلَّا نَذِیرٌ کار تو انذار است منتها بعضیها میشنوند بعضیها نمیشنوند. هشدار قرآن به دروغ بودن ادعای کافران به حمل بار با بقای بر کفر
در این قسمت که فرمود: وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَیچون در سوره مبارکه «عنکبوت» این دو آیه گذشت الآن اشاره اجمالی بد نیست اینجا که فرمود: وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَییعنی هیچ باربری, بار دیگری را حمل نمیکند در آیه دوازده و سیزده سوره مبارکه «عنکبوت» که بحثش قبلاً گذشت سخنان عدهای آمده که وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا اتَّبِعُوا سَبِیلَنَا وَلْنَحْمِلْ خَطَایَاکُمْ ما بار شما را میبریم میگویند اگر خلافی بود به عهده ما, اگر مسئولیتی بود به عهده ما, این حرف فریبکارانه برخیهاست خب اگر هیچ باربری بار دیگری را نمیبرد پس اینها چه میگویند که میگویند: اتَّبِعُوا سَبِیلَنَا وَلْنَحْمِلْ خَطَایَاکُمْ در همان آیه دوازده سوره مبارکه «عنکبوت» خدای سبحان پاسخ اینها را داد فرمود: وَمَا هُم بِحَامِلِینَ مِنْ خَطَایَاهُم مِن شَیْءٍاین نکره در سیاق نفی است إِنَّهُمْ لَکَاذِبُونَدروغ میگویند هیچ باری از بارهای دیگران را اینها نمیبرند, این یک مطلب.
1) اسراء/سوره17، آیه72.
نبود تعارض بین عدم حمل بار دیگران با حمل آن توسط رهبران کفر
مطلب دیگر اینکه در همان سوره آیه سیزده دارد اینگونه افراد دو بار دارند وَلَیَحْمِلُنَّ أَثْقَالَهُمْ وَأَثْقَالاً مَعَ أَثْقَالِهِمْاینها دو بار دارند آیا بار دیگران را میبرند در حالی که صریح وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَی این است که کسی بار دیگری را نمیبرد یا نه, بار جدیدی است خب هر کسی بیش از یک بار که ندارد میفرماید نه, اینها که رهبران کفر و اضلالاند دو بار دارند: یکی بار ضلالت, یکی بار اضلال; یکی اینکه خودشان تبهکارند, یکی اینکه دیگران را گمراه کردند. دو بار هر دو برای خود اینهاست نه برای دیگری, آیه دوازده فرمود: وَمَا هُم بِحَامِلِینَ مِنْ خَطَایَاهُم مِن شَیْءٍ یعنی رهبران کفر از خطایای پیروان هیچ چیزی را به همراه ندارند این یک اصل. در آیه سیزده فرمود این رهبران کفر دو بار دارند یکی بار ضلالت, بیراههای که خودشان رفتند, یکی اینکه دیگران را تبلیغ سوء کردند و از راه به در بردند لذا فرمود: وَلَیَحْمِلُنَّ أَثْقَالَهُمْ بارهای خودشان را وَأَثْقَالاً مَعَ أَثْقَالِهِمْ یک بارهای دیگری هم میبرند نه بارِ دیگران را, آن بار دیگر هم بار خودشان است برای اینکه اینها دو گناه کردند: یکی ضلالت, یکی اضلال; یکی خودشان بیراهه رفتند یکی دیگران را از راه بازداشتند وَلَیُسْأَلُنَّ یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَمَّا کَانُوا یَفْتَرُونَ فتحصّل که هیچ باربری بار دیگری را حمل نمیکند پس مردم چند قسماند یک عده اصلاً وازر نیستند مثل انبیا و اولیا و معصومین(علیهم السلام) یک عده باربرند که بار را میبرند آنها که بار میبرند یا یک بار دارند یا دو بار, برای اینکه یا یک گناه کردند یا دو گناه, هر کسی بار خودش را میبرد آنکه یک گناه کرد بار خودش را میبرد آنکه دو گناه کرد یعنی هم خودش بیراهه رفت هم دیگران را گمراه کرد دو بار دارد وَلَیَحْمِلُنَّ أَثْقَالَهُمْ وَأَثْقَالاً مَعَ أَثْقَالِهِمْ.این با آن وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَیهماهنگ میشود.
اِخبار قرآن به فرستادن پیامبر برای همه ملتها و امتها
مطلب دیگر اینکه فرمود هیچ ملّتی نیست مگر اینکه ما برای آن ملت پیامبر فرستادیم إِن مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلاَ فِیهَا نَذِیرٌکه هر امت و ملتی رهبر الهی خواهد داشت إِنْ أَنتَ إِلَّا نَذِیرٌ ٭ إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ بِالْحَقِّ بَشِیراً وَنَذِیراً وَإِن مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلاَ فِیهَا نَذِیرٌ این برای نبوّت عامه است تا آنجا که بشر هست و فکر هست و مسئولیت هست هدایت الهی هست اگر بعداً کشف شود که فلان ستاره قابل حیات است موجودات متفکّری زندگی میکنند حتماً برای آنها پیغمبر و امام هست چون ممکن نیست در منطقهای بشر مختار متفکّر زندگی بکند و خدا برای او راهنما نفرستد.
عدم اطلاع ما از انبیای خاور و باختر دور و اخبار کلی آن در قرآن
ولی انبیایی که قصص آنها در قرآن کریم آمده که در سوره مبارکه «نساء» بحثش گذشت اینها معمولاً در خاورمیانهاند یعنی از حضرت نوح تا وجود مبارک پیغمبر(علیهم الصلاة و علیهم السلام) همه اینها در خاورمیانهاند نه از غرب دور خبری است نه از شرق دور, نه از باختردور نه از خاوردور; این نه برای آن است که آن طرفها پیغمبر نبود برای اینکه وَإِن مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلاَ فِیهَا نَذِیرٌ یا لَقَدْ بَعَثْنَا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ (1)این بیانگر نبوّت عامه است که هیچ ملّت و مملکتی بدون پیغمبر نخواهد بود اول پیغمبر است بعد ائمه و اوصیایی که جانشین او هستند بعد علمایی هستند که پیام او را میرسانند چون در زمان خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اینطور نبود که پیغمبر با تک تک افراد روستا و غیر روستا هماهنگ باشد سخنرانی کند موعظه کند بعضی بلاواسطه, بعضی معالواسطه بالأخره پیام وحی به مردم میرسید. فرمود هیچ ملتی نیست مگر اینکه در آن پیغمبر هست اما اینکه از انبیای خاوردور, انبیای باختردور چیزی در قرآن کریم نیامده و خود قرآن هم در دو بخش از آیات به این مطلب اشاره کرده که ما بعضی از اینها را نگفتیم رازی دارد. در سوره مبارکه «نساء» که بحثش قبلاً گذشت آیه 164 این است وَرُسُلاً قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَیْکَ مِن قَبْلُ وَرُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَیْکَ انبیایی بودند که ما قصه آنها را در قرآن نگفتیم در سوره مبارکه «زمر» هم مشابه این مطلب آمده که بعضی از انبیا هستند که قصص آنها را ما برای شما بازگو نکردیم آیه 78 سوره مبارکه «غافر» این است وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلاً مِن قَبْلِکَ مِنْهُم مَن قَصَصْنَا عَلَیْکَ وَمِنْهُم مَن لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَ.
1) نحل/سوره16، آیه36.
علت عدم ذکر قصص بعضی از انبیا در قرآن
بعضی از انبیا هستند که کتاب آنها, وحی آنها, امت آنها را ما در قرآن برای شما نگفتیم, چرا نگفتیم؟ برای اینکه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اگر قصه پیامبری را میگفت باید سرگذشت و سرنوشت و موفقیت و ناکامی قوم و خودش را آنجا ذکر میکرد چه اینکه قصص همه انبیا اینطور است بعد در پایان آن قصه هم دارد که فَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ کَانَ (1)بعد از هر پیامبری جمعبندی میکند که این پیامبر در آن منطقه بود و قوم او حرف او را گوش ندادند به فلان عذاب مبتلا شدند بروید ببینید خاوردور و باختردور که در دسترس کسی نبود نه کشتیرانی بود نه مسافر رفت و آمد میکرد نه اصلاً خبری داشتند که آن طرف آب و این طرف آب خبری هست آن وقت چگونه پیغمبر قصهاش را نقل کند.
پرسش: آن مربوط به دیروز بود امروز که ما میدانیم.
پاسخ: امروز که پیغمبر نیامده, قرآن در دیروز هست لذا برای امروز و فردا و الی الأبد وَإِن مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلاَ فِیهَا نَذِیرٌ آمده برای دیروز و امروز و الی الأبد فرمود یک سلسله انبیایی در آن طرف آب, در این طرف آب بودند که ما قصهاش را برای شما نگفتیم این کلام وحی است اگر کلام وحی است یعنی بود و ما برای شما نگفتیم پس بود.
تبیین وحدت پیام انبیای مذکور در قرآن با غیر آن
1) آل عمران/سوره3، آیه137.
پرسش:.؟پاسخ: بله بود, منتها حرف همه انبیا یکی است برای آنها یک سلسله بود اینهایی که آمدند همان حرفهای انبیای دیگر را دارند چون انبیا همهشان مُصَدِّقاً لِّمَا بَیْنَ یَدَیْهِ (1)[20] هستند این از بیانات خیلی قاطع قرآن کریم است. خدا غریق رحمت کند ابنشهرآشوب را! ایشان خوب از این آیه استفاده کرد. این ابنشهرآشوب یک عمر طولانی کرده و مرحوم ابنادریس با ایشان معاصر بود ایشان بیان جامعی در کتاب متشابهالقرآن و مختلفه دارد میگوید این آیه لَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاَفاً کَثِیراً [21] چندین پیام دارد میگوید چیزی که از طرف خداست این هماهنگ است اقوال خدا از آدم تا خاتم هماهنگ است, صحفی که از خدا نازل شده از آدم تا خاتم هماهنگ است, انبیایی که آمدند هماهنگ است, افعالی که در ازل و ابد خدا انجام داده هماهنگ است, فعلها هماهنگاند, قولها هماهنگاند, قولها با فعلها هماهنگاند, فعلها با قولها هماهنگاند, این عموم تعلیل میگوید چیزی که از طرف خداست اختلاف در آن نیست خب همین خدا میفرماید آن طرف آب و این طرف آب انبیا داشتند انبیا هم که مُصَدِّقاً لِّمَا بَیْنَ یَدَیْهِ هستند مگر ما از خیلی از انبیای ابراهیمی که بین حضرت ابراهیم و حضرت موسی هستند خبر داریم فقط خدا فرمود: مُصَدِّقاً لِّمَا بَیْنَ یَدَیْهِ سرّ اینکه قرآن کلام خداست و یکدست است همین است انبیای باختردور و خاوردور هم همینطورند آنچه در سوره مبارکه «نساء» آمده یا در سوره «غافر» آیه 78 آمده که فرمود: مِنْهُم مَن لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَوحی الهی است, برای مردم آن منطقه کتاب هست, همه بیّنات هست, برای ما اینچنین است برای خاوردور آنچنان است هر ملتی, هر نحلهای پیامبری دارد إِن مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلاَ فِیهَا نَذِیرٌ.
1) بقره/سوره2، آیه97.
موضوع:تفسیر آیات 19 تا 28 سوره فاطر
وَمَا یَسْتَوِی الْأَعْمَی وَالْبَصِیرُ (19 وَلاَ الظُّلُمَاتُ وَلاَ النُّورُ (20) وَلاَ الظِّلُّ وَلاَ الْحَرُورُ (21) وَمَا یَسْتَوِی الْأَحْیَاءُ وَلاَ الْأَمْوَاتُ إِنَّ اللَّهَ یُسْمِعُ مَن یَشَاءُ وَمَا أَنتَ بِمُسْمِعٍ مَّن فِی الْقُبُورِ (22) إِنْ أَنتَ إِلَّا نَذِیرٌ (23) إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ بِالْحَقِّ بَشِیراً وَنَذِیراً وَإِن مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلاَ فِیهَا نَذِیرٌ (24) وَإِن یُکَذِّبُوکَ فَقَدْ کَذَّبَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ جَاءَتْهُمْ رُسُلُهُم بِالْبَیِّنَاتِ وَبِالزُّبُرِ وَبِالْکِتَابِ الْمُنِیرِ (25) ثُمَّ أَخَذْتُ الَّذِینَ کَفَرُوا فَکَیْفَ کَانَ نَکِیرِ (26) أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنزَلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَأَخْرَجْنَا بِهِ ثَمَرَاتٍ مُخْتَلِفاً أَلْوَانُهَا وَمِنَ الْجِبَالِ جُدَدٌ بِیضٌ وَحُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهَا وَغَرَابِیبُ سُودٌ (27) وَمِنَ النَّاسِ وَالدَّوَابِّ وَالْأَنْعَامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ کَذلِکَ إِنَّمَا یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ إِنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ غَفُورٌ (28)) تمثیل, یکی از راههای تفهیم مطلب به مخاطب
تمثیل یکی از راههای تفهیم و تبیین مطلب است گاهی از راه حد, گاهی از راه رسم چه تام چه ناقص که اقسام چهارگانه است مطلب بیان میشود گاهی هم از راه تمثیل, تمثیل نه حدّ شعر را بیان میکند نه رسم شعر را; لکن یک تقریب ذهن است دامنهٴ مطلب را پایین میآورد از یک سو, دست مخاطب را بالا میبرد از سوی دیگر, این مطلب به دست مخاطب میرسد دست مخاطب به آن مطلب راه پیدا میکند; لذا مطلب را میفهمد.
استفاده از تمثیل در آیات مورد بحث و نکات ادبی آن
در این قسمت بعد از بیان آن احکام فرمود نابینا و بینا یکسان نیستند خب روشن است که اعما و بصیر مساوی نیستند; یعنی کسی که چشم دلش باز است و دین را میبیند با کسی که فَإِنَّهَا لاَ تَعْمَی الْأَبْصَارُ وَلَکِن تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُور (1)[1]اینها یکسان نیستند. مثالهایی که ذکر میکنند از نظر ادبی نکات متعدّدی دارند. در مثال اول آنکه ناقص است قبلاً ذکر شده آنکه کامل است بعد ذکر شده شاید برای رعایت آن آخر باشد که حرف راء دارد, اگر میفرمود «و ما یستوی البصیر و الأعمی» با آخر آیات هماهنگ نبود البته نکات دیگری هم ذکر کردند هر دو مفردند, یک; ولی ناقص قبل از کامل ذکر شد, دو; و شاید این تقدیم برای رعایت فواصل باشد.
در مثال دوم یکی جمع است یکی مفرد; منتها آن یکی جنس است و شامل میشود وَلاَ الظُّلُمَاتُ وَلاَ النُّورُمعمولاً ظلمت، جمع ذکر میشود و نور، مفرد یا ظلمت, کثرت دارد ظلمات متعدّدند نور, حقیقت واحده است در قرآن جمع بسته نشده انوار نیامده, اینجا هم ناقص، قبل از کامل ذکر شده اما در مثال سوم ظل که جای خنک و آرام است بر حَرور که جای گرم است و سوزان مقدم شد این هم شاید برای رعایت آن پایان آیه باشد که با راء ختم میشود.
مثال چهارم به عکس اول و دوم شد شبیه سوم است که کامل قبل از ناقص ذکر شده وَمَا یَسْتَوِی الْأَحْیَاءُ وَلاَ الْأَمْوَاتُ در مثال اول هر دو مفردند و ناقص قبل از کامل ذکر شد و حرف نفی, تکرار نشد فرمود: وَمَا یَسْتَوِی الْأَعْمَی وَالْبَصِیرُ نفرمود «و لا البصیر» اما در مثال دوم و سوم و چهارم حرف نفی, تکرار شده است در مثال چهارم آمده است وَمَا یَسْتَوِی الْأَحْیَاءُ وَلاَ الْأَمْوَاتُ هم جمع است و هم در دومی حرف نفی آمده و هم کامل، قبل از ناقص ذکر شده است چون اینجا سخن از آخر آیه نیست که با راء ختم شده باشد.
1) حج/سوره22، آیه46.
احتمال اختصاص آیه وَمَا أَنتَ بِمُسْمِعٍ مَّن فِی الْقُبُورِ به کشتهشدگان بدر
بعد میفرماید: إِنَّ اللَّهَ یُسْمِعُ مَن یَشَاءُ برخیها نظیر آنچه در الدرّالمنثور نقل شده گفتند وَمَا أَنتَ بِمُسْمِعٍ مَّن فِی الْقُبُورِ ناظر به این است که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بعد از جریان جنگ بدر کسانی که بدر رفتند آن مشهد بدر را زیارت کردند از نزدیک مستحضرند بدر، منطقهای است بین مکه و مدینه چاهی هم دارد که الآن آن چاه هست. در طرف راست آن چاه شهدا دفناند و در سَمت چپ, پشت دیوار, چاهی است که اجساد نحس مشرکان را آنجا انداختند که قبرستان کفار از قبرستان شهدا و مسلمین جدا باشد. وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بعد از دفن شهدای بدر از یک سو و کَندن چاه و انداختن اجساد نحس مشرکان در آن چاه, بالای آن چاه رفت فرمود ما آن وعده الهی را یافتیم فَهَلْ وَجَدْتُمْ مَا وَعَدَ رَبُّکُمْ حَقّاً (1)بعد به حضرت عرض کردند با مردهها داری حرف میزنی؟ حضرت فرمود: «ما أنتم بأسمع منهم لما أقول» (2)این حرفهایی که من میزنم شما شنواتر از آنها نیستید آنها هم میشنوند حالا منتها مأذون نیستند بگویند. برخیها گفتند این جمله وَمَا أَنتَ بِمُسْمِعٍ مَّن فِی الْقُبُورِ در آن زمینه نازل شده است.
دیدگاه علامه طباطبایی(رضوان الله علیه) درباره شأن نزول آیه و دلیل او
در این به تعبیر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) که در بحث روایی این را مطرح کردند علامت جعل هست (1)سوره «فاطر» در مکه نازل شده هنوز جریان بدر و امثال ذلک پیش نیامده تا اینکه این آیه مربوط به قصّه بدر باشد این وَمَا أَنتَ بِمُسْمِعٍ مَّن فِی الْقُبُورِ; یعنی کافر واقعاً مرده است همانطوری که فرمود: وَمَا یَسْتَوِی الْأَحْیَاءُ وَلاَ الْأَمْوَاتُ درباره آنها هم فرمود: أَمْوَاتٌ غَیْرُ أَحْیَاءٍ اینها واقعاً مردهاند و حیات معنوی ندارند; لذا حرف شما در آنها اثر نمیکند. بعد میفرماید کارِ توی پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) جز نذیر بودن و انذار چیز دیگر نیست البته در آیه بعد عنوان بشیر را هم ذکر کرد لکن اثر مهم مربوط به نذیر بودن است و کفار را هم با انذار باید متعهّد کرد. فرمود: إِنْ أَنتَ إِلَّا نَذِیرٌ.
تبیین مقدار مسئولیت پیامبر و انبیای گذشته در برابر تکذیب مردم
بعد فرمود ما تو را به عنوان بشیر و نذیر فرستادیم تو یک پیامبر بیسابقه نیستی انبیای دیگر هم قبل از شما آمدند برای اینکه إِن مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلاَ فِیهَا نَذِیرٌ تو هم یکی از آنها هستی بعد فرمود اگر حرف تو را نشنیدند تکذیب کردند علیه تو مبارزه میکنند این سابقه دارد هم نبوّت، قبل از شما سابقه دارد, رسالت قبل از شما سابقه دارد, نذیر و بشیر قبل از شما سابقه دارد, هم تحمل رنجهای کفار سابقه دارد.
علت فرستادن پیامبر برای بشر با توجه به وجود عقل در نهاد او
1) المیزان فی تفسیرالقرآن, العلامه الطباطبائی، ج17, ص39.
اینکه فرمود: إِن مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلاَ فِیهَا نَذِیرٌ این از نبوّت خاصه به نبوّت عامه, از تبلیغ خاص به تبلیغ عام میرسد. سیر بحث همانطوری که قبلاً ملاحظه فرمودید از سوره مبارکه «نساء» شروع شده در سوره مبارکه «نساء» آیه 164 به بعد دلیلِ نبوّت عام را آنجا ذکر میکند میفرماید: وَرُسُلاً قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَیْکَ مِن قَبْلُ وَرُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَیْکَ وَکَلَّمَ اللّهُ مُوسَی تَکْلِیماً ٭ رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِفرمود ما در طول تاریخ برای بشر انبیا فرستادیم چرا, برای اینکه اگر انبیا نمیفرستادیم مردم را فقط با عقلشان میخواستیم هدایت کنیم این کافی نبود چون عقل یک چراغ خوبی است اما با چراغ که مشکل حل نمیشود مهندسی میخواهد, یک صراط میخواهد عقل که چراغ است برای اینکه صراط را از غیر صراط تشخیص بدهد خب صراط، مهندس میخواهد صراط را انبیا میآورند البته چراغ هم میآورند اما چراغِ عقل برای اینکه راه را ببیند به او داده شد از چراغ که کاری ساخته نیست یک سلسله بدیهیات اوّلیه را بله میداند اما انسانی که نمیداند از کجا آمده, نمیداند کجا میرود, بعد از مرگ چه خبر است هیچ خبری از بعد از مرگ ندارد فقط «آنقدر هست که بانگ جرسی میآید» این یقین دارد که بعد از مرگ خبری هست عالَمی هست, سؤال و جوابی هست اما چیست, چه چیزی سؤال میکنند, از آدم چه چیزی میخواهند هیچ نمیداند خب این عقل یک چراغ خوبی است با چراغِ بدون صراط که کسی به مقصد نمیرسد.
دفع استدلال بشر در قیامت با فرستادن انبیا
فرمود اگر ما انبیا را نمیفرستادیم همین مردم که چراغ دستشان است در قیامت علیه من احتجاج میکردند میگفتند خدایا ما که از اینجا بیخبر بودیم ما که نمیدانستیم بعد از مرگ به کجاها میرویم چه چیز لازم است چه چیز بد است چه چیز خوب است تو که میدانستی ما بعد از مرگ چنین جایی میآییم چرا راهنما نفرستادی فرمود ما انبیا را فرستادیم رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِگرچه بَعْدَظرف است مفهوم ندارد ولی چون در مقام تحدید است مفهوم دارد یعنی قبل از رسل, بشر میتوانست حجّت اقامه کند بعدالرسل دیگر حجّتی اقامه نمیکند ما برای اینکه در قیامت مأخوذ به احتجاج بشر نشویم و علیه ما در قیامت حجّت اقامه نکند قیامت هم ظرف احتجاج است روز استدلال است ما برای اینکه علیه ما در قیامت حجّتی اقامه نشود انبیا را فرستادیم مهندسین فرستادیم, صراط را انبیا مشخص کردند چراغ را هم یک مقدارش را انبیا نشان دادند یک مقدارش هم در فطرت و عقل بشر, انسان با دو چراغ دارد راه مهندسیشده انبیا را میبیند پس اصلِ این راه را قرآن کریم به عنوان یک ضرورت مطرح میکند که اگر مهندس نمیفرستادیم, راه نمیفرستادیم با چراغ که کسی به مقصد نمیرسد اینها میماندند و بعد در قیامت هم علیه ما احتجاج میکردند ما برای اینکه علیه ما در قیامت حجّت اقامه نکنند لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِانبیا را آوردیم.
توبیخ جن و انس در قیامت با سؤال از وجود پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلم)
در سوره مبارکه «انعام» میفرماید وقتی صحنه قیامت شد ما به بشر میگوییم ما که کارمان را انجام دادیم ما هم سراج دادیم; یعنی عقل و فطرت, هم صراط دادیم; یعنی وحی و نبوّت شما چرا بیراهه رفتید در سوره مبارکه «انعام» آیه 130 به این صورت استدلال میکند میفرماید وقتی قیامت شد میگوییم: یَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ أَلَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنکُمْ یَقُصُّونَ عَلَیْکُمْ آیَاتِی وَیُنذِرُونَکُمْ لِقَاءَ یَوْمِکُمْ هذَا مگر جریان امروز را به شما نگفتند قَالُوا شَهِدْنَا عَلَی أَنْفُسِنَا منتها وَغَرَّتْهُمُ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا وَشَهِدُوا عَلَی أَنْفُسِهِمْ أَنَّهُمْ کَانُوا کَافِرِینَ.
پیام عقل, نیازمندی بشر به وجود انبیا و ناتوانی خود
پس یک مسئله این است که عقل, چراغ است و همین عقل که چراغ است میفهمد که مهندسی میخواهد, راه میخواهد, صراط میخواهد از او ساخته نیست و خدای سبحان باید مهندسان و راهیان راه و همراهان را اعزام کند و خدا هم فرمود برای اینکه چنین احتجاجی علیه ما نشود ما این کار را کردیم و در قیامت هم به اینها میگوییم ما که انبیا فرستادیم حجّت بر شما تمام است. انبیا(علیهم السلام) هم که آمدند این «لا اله الاّ الله» را همه گفتند یعنی «لا اله الاّ الله» حرف همه انبیاست.
اخبار قرآن به ارسال نذیر برای همه امتها
آنچه در سوره مبارکه «نحل» آیه 36 مطرح است این است فرمود: وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاًما برای هر امتی پیامبر فرستادیم هیچ امّتی بیپیامبر نیست; منتها آن قسمتهای خاوردور و باختردور را ما نگفتیم مِنْهُم مَن لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَ (1)برای اینکه نه شما خبردار بودید نه ما میتوانیم بگوییم فَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کَانَ (2)[6]بنابراین چه فایده داشت ما بگوییم که آن طرف اقیانوس کبیر عدهای بودند چه اینکه اگر بعدها کشف شود عدهای در فلان کوکب در فلان کُره دارند زندگی میکنند قرآن حق است چون حرف قرآن این است که هر جا بشر هست, هر جا یک موجود متفکّر مختار هست مهندسی ما هست وقتی برسیم به آنجا ببینیم یک عده آنجا دارند زندگی میکنند.
ارسال پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلم) برای موجودِ متفکّر مختار, لازمه ربوبیت خدا
حرف قرآن حق است ممکن نیست جایی یک موجود متفکّر مختار زندگی بکند و خدا او را راهنمایی نکند برای اینکه او ربّ عالمین است ربوبیت خدا نسبت به گیاهان مشخص است, نسبت به جمادات مشخص است, نسبت به حیوانات مشخص است, نسبت به سماوات و امور نجومی مشخص است اما ربوبیت خدا نسبت به انسان، تربیت و تعلیم است باید به او علم و آگاهی بدهد تا او مختارانه این مطلب را بپذیرد بنابراین نه تنها اطراف اقیانوس کبیر یا اقیانوس اطلس اگر آن طرف کسی پیدا شد آیه حق است, اگر در کُرهای از کرات آسمانی یک موجود متفکّری باشد آنجا انبیا هست و مانند آن.
کلمه طیّبه «لا إله الاّ الله» پیام همه انبیا
اما همه انبیا آمدند همین را گفتند: یکی نفی بتها, نفی ربوبیّت غیر خدا دیگری اثبات ربوبیت پروردگار, همین قضیه که به حسب ظاهر دو جمله از آن تعبیر میشود حقیقتش یک جمله است آیه 36 سوره مبارکه «نحل» این است وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً خب عطف بیان، این رسول آمده چه میگوید دو حرف دارد أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ یعنی «لا اله» میشود وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ, «الاّ الله» میشود أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ خدا آری, غیر خدا نه; این حرف همه انبیاست حالا اختصاصی به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ندارد که او «لا اله الاّ الله» آورده آنها با زبان دیگر همین «لا اله الاّ الله» را آوردند وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً که این رسول چه چیزی برای مردم آورده, یکی أَنِ اعْبُدُوا الله آورد, دیگری وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ.
واحد بودن کلمه «لا إله الاّ الله» و هماهنگی پیام آن با فطرت انسان
در بحثهای قبل هم ملاحظه فرمودید که «لا اله الاّ الله» دو قضیه نیست دو جمله نیست این «الاّ» به معنای غیر است وقتی به معنای غیر شد صفت قرار میگیرد وقتی صفت قرار گرفت پیام «لا اله الاّ الله» دو چیز نیست یعنی قلب و فطرت انسان لوح نانوشته نیست که یک قضیه سالبه را به او بفهمانند, یک قضیه موجبه را به او بفهمانند که یعنی انبیا آمدند که دو چیز را به ما بفهمانند، انبیا آمدند یک چیز را به ما بفهمانند, انبیا آمدند بگویند که آن خدای دلپذیرِ فطرتپذیر دلنوازی که در درون شما هست غیر او کسی نیست «لا اله» غیر از همانکه در درون شما هست و به او ایمان دارید این «الاّ» به معنی غیر است وقتی به معنای غیر شد صفت میشود, وقتی صفت شد دیگر دوتا قضیه نیست ما یک جمله مستثنا داشته باشیم مستثنامنه داشته باشیم یعنی غیر از این اللهِ دلپذیر, دیگران نه; یعنی غیر از همانکه داری دیگری را راه ندهی «لا اله» غیر از همانکه دارید دیگری را رها ندهید «لا اله» غیر همانکه محبوب شماست, دلمایه شماست, دلپذیر شماست, در درون شماست اینچنین نیست که ما خالیالذهن خلق شده باشیم فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا (1)همین را میگوید, «کل مولود یولَد علی الفطرة» (2)همین را میگوید, هر انسانی با فطرت توحیدی خلق میشود, هر انسانی را خدا موحّداً خلق کرد, شرک, عارضی است انبیا آمدند گفتند این عرضِ بیگانه را راه ندهید غیر از خدایی که شما به او توجه دارید و در درون شما اعتقاد به او تعبیه شد دیگران نه; «لا اله» غیر از آن اللهای که دارید پس این یک جمله میشود دو قضیه نیست که یکی ایجابی باشد یکی سلبی باشد پس حرف همه انبیا همین «لا اله الاّ الله» است.
تبیین چگونگی ارسال «نذیر» برای همه امتها
پرسش: دوران فترت، قبل از پیامبر(صلّی الله علیه و آله وسلم) رسولی نبود.
پاسخ: یا انبیا بودند یا ائمه بودند بعد از وجود مبارک حضرت عیسی اینطور بود یا ائمه بودند یا انبیای غیر صاحب شریعت بودند یا عالمان دین بودند. در همین آیه محلّ بحث سخن از نذیر است إِن مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلاَ فِیهَا نَذِیرٌ یعنی هیچ ملّتی نبود مگر اینکه برای آن نذیر آمد نه اینکه هیچ ملّتی نبود مگر اینکه برای آن رسول آمد خب در زمان خود انبیا مخصوصاً وجود مبارک پیغمبر(علیهم الصلاة و علیهم السلام) اینطور نبود که خود حضرت با تک تک افراد تماس بگیرد آنها را راهنمایی کند برخی از افراد شاید در تمام مدت عمر، وجود مبارک حضرت را ندیدند, مبلّغانی که از طرف حضرت میرفتند نذیر بودند همین أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ; (1)[9] یعنی به شخصی در قیامت میگویند مگر شما از امام جمعه, امام جماعت, از سخنران حسینیهتان نشنیدید خب این نذیر است اگر کسی در حسینیهای شرکت کرد مسجدی شرکت کرد واعظی احکام الهی را گفته آن واعظ میشود نذیر الهی, در قیامت برای او استدلال میکنند که تو اهل حسینیه و مسجد بودی پای منبر نشستی فلان عالِم این حرف را زد این نذیر الهی بود این آیات را برای شما خواند مگر در زمان انبیا خود انبیا با تک تک مردم تماس داشتند در اینجا هم نفرمود هیچ امتی نیست مگر اینکه رسولی برای آن آمده فرمود نذیری برای آن آمده.
1) ملک/سوره67، آیه8.
آیه نَفْر دال بر مصداق نذیر بودن علمای دین
نذیر هم ملاحظه فرمودید در سوره مبارکه «توبه» آیه نَفْر همین است فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَلِیُنذِرُوا قَوْمَهُمْ إذا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ (1)[10] این انذار است این علما میشوند مُنذِر, إِن مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلاَ فِیهَا نَذِیرٌ همین است در قیامت هم احتجاج میکنند میگویند شما که اهل فلان مسجد بودی, اهل فلان حسینیه بودی, عالِم محل, واعظ محل این آیه را برای شما خواند چرا عمل نکردی. خب سوره «توبه» که آیه نَفْر در آن هست مسئله انذار را مطرح کرده نفرمود هر امّتی باید پیغمبر داشته باشد هر امّتی بالاصاله پیغمبر دارد ولی شاگردان او حرف همان پیغمبر را نقل میکنند لازم نیست که پیغمبر هر عصر به تک تک خانههای آن عصر سری بزند اینکه شدنی نیست. پس مردم به انذار الهی که بیان صراط است نیازمندند و کار انبیا انذار است که فرمود: قُمْ فَأَنذِرْ (2)کار علما هم انذار است وَلِیُنذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ, وَإِن مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلاَ فِیهَا نَذِیرٌ.
دو نکته ادبی در آیه إن مِن امّة... و شمول آن بر علما
دو نکته دیگر در این وَإِن مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلاَ فِیهَا نَذِیرٌ هست: یکی اینکه چون راجع به رسالت نیست علما و مبلّغان دین را هم شامل میشود نفرمود «إلیها» چون اگر رسالت بود میفرمود «خلا الیها نذیر» چون رسالت با «الی» استعمال میشود و لازم نیست که آن نذیر، اهل آن شهر باشد اهل آن روستا باشد وگرنه میفرمود «منها» نه «منها» لازم است نه «الیها» لازم است یک روحانی, یک مبلغ ولو اهل آن شهر نباشد اهل آن روستا نباشد بالأخره بیانات قرآن و عترت را دارد برای مردم نقل میکند لذا فرمود: وَإِن مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلاَ فِیهَا نَذِیرٌ نه لازم است «الیها» باشد نه لازم است «منها» باشد. بعد فرمود حالا که اینچنین شد این جزء سنّتهای الهی است که برای هر ملتی, یک نذیر هست, یک رسولی هست, شاگردانی دارند.
باسابقه بودن تکذیب انبیا توسط مُترفین و مسرفین هر امت
اگر حرف تو را صنادید قریش تکذیب کردند این بیسابقه نیست وَإِن یُکَذِّبُوکَ فَقَدْ کَذَّبَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ مُترفین و مسرفین قبل از این صنادید, انبیای خودشان را تکذیب کردند جَاءَتْهُمْ رُسُلُهُم بِالْبَیِّنَاتِ وَبِالزُّبُرِ وَبِالْکِتَابِ الْمُنِیرِ تو کتاب مبین آوردی و معجزه آوردی شریعت آوردی آنها حرف تو را تکذیب میکنند چه اینکه قبل از اینها هم کسانی بودند که انبیای خودشان را تکذیب کردند آن انبیا هم بیّنات و معجزات آوردند هم زُبُر که جمع زبور است زبور نظیر رسالهها, کتابهای نصیحتی و مانند آن و هم کتاب رسمی مثل تورات, مثل انجیل و مانند آن, اینها را آوردند آنها تکذیب کردند.
اِخبار از عاقبت مُترفین گذشته همراه با هشدار صنادید قریش
در سوره مبارکه «سبأ» این را خواندیم که وَمَا بَلَغُوا مِعْشَارَ مَا آتَیْنَاهُمْ یعنی آنچه اینها الآن انجام میدهند به ثروت و اسراف و اترافشان مغرورند باید بدانند که طبق آیه 45 سوره مبارکه «سبأ» که قبلاً گذشت اینها هم یک سرنوشت تلخ دارند. در آیه 45 سوره «سبأ» فرمود: وَکَذَّبَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ یعنی قبل از این صنادید قریش, مُترفین و مسرفین و طاغیانی هم بودند که حرف انبیای خودشان را تکذیب میکردند وَمَا بَلَغُوا مِعْشَارَ مَا آتَیْنَاهُمْ این صنادید قریش گرچه سرمایهدار و مقتدرند اما یک دهم قدرت گذشتهها را ندارند مِعشار مثل مِرباع, مرباع یعنی یک چهارم, معشار یعنی یک دهم, اینها یک دهم قدرت گذشتهها را ندارند وَمَا بَلَغُوا مِعْشَارَ مَا آتَیْنَاهُمْ فَکَذَّبُوا آن گذشتهها رُسُلِی فَکَیْفَ کَانَ نَکِیرِ آنها را با عذاب گرفتیم. بنابراین معاصرین شما هم, این صنادید قریش, این ابوجهلها, ابوسفیانها به سرنوشت تلخ آنها مبتلا خواهند شد. اینجا یعنی آیه سوره مبارکه «فاطر» هم تسلّی خاطری است نسبت به حضرت رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) یک هشدار ضمنی است نسبت به صنادید قریش، فرمود: وَإِن یُکَذِّبُوکَ فَقَدْ کَذَّبَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ جَاءَتْهُمْ آن طاغیان قبلی را, مترفین و مسرفین قبلی را پیامبرانشان آمدند باء، باء مصاحبه است یا ملابسه, همراه با بیّنات و معجزات آمدند همراه با زبورها و رسالههای نصیحتی آمدند, همراه با کتاب قانون و فقه آمدند و روشن بود هیچ ابهامی نبود ثُمَّ أَخَذْتُ الَّذِینَ کَفَرُوا فَکَیْفَ کَانَ نَکِیرِ این فَکَیْفَ کَانَ نَکِیرِ مشابه همان است که در سوره مبارکه «سبأ» گذشت؛ آیه 45 سوره «سبأ» این بود فَکَذَّبُوا رُسُلِی فَکَیْفَ کَانَ نَکِیرِ اینجا هم میفرماید: فَکَیْفَ کَانَ نَکِیرِ چگونه ما بر اینها انکار کردیم مورد غضب ما قرار گرفتند و به عذاب الهی گرفتار شدند ثُمَّ أَخَذْتُ الَّذِینَ کَفَرُوا فَکَیْفَ کَانَ نَکِیرِ.
فرق بین علم و ایمان
اما درباره این بحث که علمالیقین جزء ایمان است یا نه, مستحضرید علم تا آنجا که علم است از سنخ ایمان نیست; یعنی همین علم مصطلح و رسمی و اسمی. ایمان, کار عقل عملی است فعل است علم از سنخ فعل نیست کار عقل نظری است آنجا که ادراک و جزم و تصور و تصدیق است بین نفس و علم, اراده فاصله نیست یعنی کسی نمیتواند بعد از اقامه حجّت بگوید من نمیخواهم بفهمم، این شدنی نیست انسان وقتی در برابر یک مطلب ضروری قرار گرفت مضطرّ به فهمیدن است میفهمد اما ایمان, یک فعل است بین نفس و ایمان, اراده فاصله است انسان میتواند ایمان بیاورد میتواند ایمان نیاورد بعد از اینکه صد درصد هم برای او روشن شد منتها ایمان که فعل عقل عملی است کار قلب است به اصطلاح که از عقل عملی به قلب یاد میکنند یک فعل مجرّد است نظیر حرکت دست و پا نیست که مادی باشد وقتی فعل مجرّد شد حضور دارد وقتی حضور داشت علمش میشود علم شهودی خودِ ایمان از سنخ علم شهودی است از سنخ تصور و تصدیق و امثال ذلک نیست نیّت اینطور است, اخلاص اینطور است, قصد اینطور است, عزم اینطور است, تصمیم اینطور است, همه اینها افعال قلبیاند, یک; مجرّدند, دو; هر موجود مجرّدی با شهود همراه است, سه; خود اینها شهودیاند, حضوریاند با علم حضوری همراهاند و این تلاش و کوشش درس و بحثها زمینه است که انشاءالله انسان به آن فعل برسد آن وقت به آن فعل که رسید خودش با شهود همراه است.
لزوم توجه به رموز آیات و نمونه آن در آیه وَمِنَ النَّاسِ وَالدَّوَابِّ وَالْأَنْعَامِ...
در این بخش، بعد از اینکه این آیات انذار تمام شد باز به مسئله توحید میپردازند که این أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ جریان توحید را طرح میکند که اگر انشاءالله این بخش را بیشتر توجه بفرمایید [شایسته است] گرچه قرآن کریم کتاب هدایت است اما آن راز و رمزش را هم دارد خیلیها هستند که با همین ظواهر آیات برخورد میکنند و اصلاً آن کلیدها را توجه نمیکنند که قرآن چه میخواهد بگوید الآن مثلاً همین آیه 28 سوره مبارکه «فاطر» را شما میخواهید بخوانید میبینید که همه به طور عادی از آن رد میشوند به آن راز و رمزی که در این آیه هست توجه نمیکنند اما در حالی که وقتی نگاه مستأنف بشود معلوم میشود خدا میخواهد بفرماید بعضیها در ردیف موجودات دیگر هستند منتها رنگشان فرق میکند سرشماری بکنند باید در آن ردیف باشند در اینها فقط علما هستند که از خدا هراس دارند میبینید وَمِنَ النَّاسِ وَالدَّوَابِّ وَالْأَنْعَامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ از مردم, از دابّهها, از چهارپاها رنگهایشان فرق میکند دیگر نمیفرماید «و العلماء» علما را از ناس و دوابّ و انعام جدا میکند میفرماید آنکه خداترس است عالِم است و آنکه خداترس نیست در ردیف همانهاست فقط رنگهایشان فرق میکند.
استفاده از کلام امام سجاد(علیه السلام) در تفاوت ذکر انسان در قرآن
این بیان نورانی کلیدواژه را وجود مبارک امام سجاد یاد دیگران داد فرمود شما از این تعبیرات قرآن کریم میبینید که خدا نام علما را کجا ذکر میکند وقتی نام علما را میخواهد ذکر کند کنار ملائکه ذکر میکند, نام ملائکه را کنار خودش ذکر میکند, در اوایل سوره مبارکه «آلعمران» این است شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلاَئِکَةُ وَأُولُوا الْعِلْمِ (1)[12] این أُولُوا الْعِلْمِ را کنار ملائکه ذکر میکند این در روایت نیست اما از بحثهای دیگر برمیآید که آنجا که سخن از شهادت و وحدانیت و توحید و معرفت نیست سخن از خوردن است, سخن از خوردن میوه است, سخن از خوردن محصولات کشاورزی و زراعی است میفرماید ما باران و مانند آن فرستادیم, قدری میوه در باغها پیدا میشود کُلُوا وَارْعَوْا أَنْعَامَکُمْ, (2)یک; مَتَاعاً لَّکُمْ وَلْأَنْعَامِکُمْ, (3)دو; قدری خودتان بخورید قدری به دامهایتان بدهید خب آنجا که سخن از خوردن است انسان و دام را یکجا ذکر میکند آنجا که سخن از فهمیدن است انسان را با فرشتهها ذکر میکند این کنار هم ذکر کردن یک پیام خاص دارد.
تفاوت بینش, علت جداسازی علما از ناس و دواب و انعام
اینجا هم فرمود برخی از مردم و دوابّ و انعام, رنگهایشان فرق میکند فقط آنکه خداترس است عالم دین است و معیارش علم مصطلح حوزه و دانشگاه نیست معیارش خشیت الهی است هر کس اهل هراس از خدای سبحان بود که از خدا ترسید مطیع خدا بود, مرضیّ خداست خدا از او راضی است که در پایان سوره «بیّنه» دارد رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ ذلِکَ لِمَنْ خَشِیَ رَبَّهُ [16]چه درسخوانده حوزوی و دانشگاهی باشد چه نباشد, کسی اهل ایمان است و خداترس است و باور دارد هم مرضیّ خداست هم راضی از خدا رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ ذلِکَ لِمَنْ خَشِیَ رَبَّهُاگر اهل خشیت بود واقعاً میشود عالِم که إِنَّمَا یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ.
موضوع:تفسیر آیات 27 تا 30 سوره فاطر
أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنزَلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَأَخْرَجْنَا بِهِ ثَمَرَاتٍ مُخْتَلِفاً أَلْوَانُهَا وَمِنَ الْجِبَالِ جُدَدٌ بِیضٌ وَحُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهَا وَغَرَابِیبُ سُودٌ (27 وَمِنَ النَّاسِ وَالدَّوَابِّ وَالْأَنْعَامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ کَذلِکَ إِنَّمَا یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ إِنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ غَفُورٌ (28) إِنَّ الَّذِینَ یَتْلُونَ کِتَابَ اللَّهِ وَأَقَامُوا الصَّلاَةَ وَأَنفَقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرّاً وَعَلاَنِیَةً یَرْجُونَ تِجَارَةً لَن تَبُورَ (29) لِیُوَفِّیَهُمْ أُجُورَهُمْ وَیَزِیدَهُم مِن فَضْلِهِ إِنَّهُ غَفُورٌ شَکُورٌ (30)) تنوع رنگ در میوههای یک باغ کاشف از تدبیر ناظم حکیم
چون سوره مبارکه «فاطر» در مکه نازل شد به مناسبتهای متنوّع، عناصر محوری مطالب مکّی را بازگو میکند یعنی توحید و وحی و نبوّت و معاد از یک سو, خطوط کلی اخلاق و فقه هم از سوی دیگر. براهین متعدّد و متنوّعی در این سوره بیان شد. پیدایش باران و پرورش ابر در آیات دیگر مبسوطاً بیان شد آنچه در این آیه 27 بیان میکند این است که ذات اقدس الهی باران را میآفریند, باران آب است این آب جنسش یکی است متنوّع نیست مختلف نیست روی یک قطعه باغ و زمینی میریزد که خاکهایش شبیه هم است هوایی هم که در آن منطقه هست یکی است آفتاب روزانه و مهتاب شبانه هم یکی است اما میوههای رنگارنگ, مزههای گوناگون, برگهای متفاوت که برگها شبیه هم نیست, میوهها شبیه هم نیست, مزهها شبیه هم نیست, رنگها شبیه هم نیست فرمود این همه اختلافات با اینکه موادّ اصلی یکی است کاشف از تدبیر یک ناظم حکیم است أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنزَلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً که این ماء یعنی«ماء واحداً لا اختلاف فیه» فَأَخْرَجْنَا دیگر التفات از غیبت به متکلّم معالغیر است فَأَخْرَجْنَا به وسیله این آب ثَمَرَاتٍ که مُخْتَلِفاً أَلْوَانُهَا.
شباهت آیه مورد بحث با آیه سوره رعد در تنوع میوهها
میوهها هم اختلاف در طعم و مزه و مانند آن دارند هم اختلاف در رنگ; اختلاف در مزه و خوردن را در سوره مبارکه «رعد» بیان فرمود, در سوره «رعد» آیه سه به بعد این است وَهُوَ الَّذِی مَدَّ الْأَرْضَ وَجَعَلَ فِیهَا رَوَاسِی وَأَنْهَاراً وَمِن کُلِّ الثَّمَرَاتِ جَعَلَ فِیهَا زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهَارَ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ در آیه چهار فرمود: وَفِی الْأَرْضِ قِطَعٌ مُّتَجَاوِرَاتٌ یک هکتار زمین به ده قسمت تقسیم میشود اینها در جوار هماند خاک یکی, هوا یکی, ماه شبانه یکی, آفتاب روزانه یکی, باران یکی, اینها همه یکی است وَفِی الْأَرْضِ قِطَعٌ مُّتَجَاوِرَاتٌ اما وَجَنَّاتٌ مِنْ أَعْنَابٍ وَزَرْعٌ بعضیها باغداری است بعضیهامزرعه است وَزَرْعٌ وَنَخِیلٌ صِنْوَانٌ وَغَیْرُ صِنْوَانٍ برخیها در یک خوشه چند میوه است بعضی تکمیوه است وَزَرْعٌ وَنَخِیلٌ صِنْوَانٌ وَغَیْرُ صِنْوَانٍ یُسْقَی بِمَاءٍ وَاحِدٍ آب یکی است, زمین هم که یکی, آفتاب هم که یکی, هوا هم که یکی ولی وَنُفَضِّلُ بَعْضَهَا عَلَی بَعْضٍ فِی الْأُکُلِ اُکُل یعنی خوراکی که أُکُلُهَا دَائِمٌ یعنی خوراکیاش دائم است در برابر «أکل» که به معنی خوردن است إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ. یک ناظم حکیم, یک مدبّر حکیمی دارد اینها را اداره میکند. در سوره مبارکه «فاطر» که محلّ بحث است از تفاوت مزه و طعم و خوراکی خبر نداد از تفاوت رنگها خبر داد فرمود این میوهها مُخْتَلِفاً أَلْوَانُهَا رنگهای اینها یکسان نیست که این رنگها به قسمتهای ذوق و هنر و اینها برمیگردد و آن خوراک به قسمتهای بهداشت و تغذیه و اینها برمیگردد. فرمود: فَأَخْرَجْنَا بِهِ ثَمَرَاتٍ مُخْتَلِفاً أَلْوَانُهَا که بعضیها سفیدند, بعضیها سیاهاند, بعضیها رنگهای دیگری دارند این برای کشاورزی.
وحدت مواد و کثرت در رنگ و محصول در کوهها, دال بر ناظم حکیم
بعد از نظر کوهشناسی فرمود: وَمِنَ الْجِبَالِ جُدَدٌ این کوهها میبینید خاکشان یکی است, هوا هم یکی است, بارانی هم که میبارد یکی است, آفتاب روزانه هم یکی است, مهتاب شبانه هم یکی است اما یکی «لعل گردد در بدخشان» یکی «عقیق اندر یمن» هر کوهی مثل کوه افغان نیست که لعل تربیت کند, هر کوهی هم مثل کوه یمن نیست که عقیق تربیت کند, هر کوهی هم مثل کوههای نیشابور و غیر نیشابور نیست که فیروزه تربیت کند با اینکه این کوهها شبیه هماند, خاکها شبیه هماند و همه عوامل یکسان است یک مدبّر حکیم ناظمی دارد برای رفع نیاز بشر اینها را میپروراند وَمِنَ الْجِبَالِ جُدَدٌ که «فُعَل» جمع «فُعله» است جُدّه یعنی جادّه, راههای گوناگون کوهستانی هست بعضی از رگههای این کوهها و خاکها سفید است بعضی از رگههای این کوهها و خاکها قرمز است.
تقویت قول به تأسیسی بودن مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهَا و دلالت آن بر مراتب رنگها
اینکه فرمود: مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهَاخب معلوم است که سفید و قرمز دو رنگ مختلفاند این نیازی نبود که بفرماید: مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهَا اگر راجع به بِیضٌ و حُمْرٌ باشد میشود تأکید; چون تأسیس اولای از تأکید است این ناظر به این است که بِیض; یعنی سفید بودن درجاتی دارد, مراتب فراوانی دارد, یک; قرمز بودن درجاتی دارد, مراتبی دارد, دو; هم بیض, أبیض, مختلفٌ درجاتها, هم حُمر, أحمر, مختلفٌ درجاتها که بشود تأسیس وگرنه خب معلوم است که «بیض» و «حُمر» با هم مختلفاند آن وقت این کارها با تدبیر حکیمانه ذات اقدس الهی است.
جدا شدن «سُود» از «حُمر» دال بر تفسیر «غرابیب» بودن آن
برخی از سنگها, رگهها آنجا که زغالسنگ و امثال زغالسنگ تربیت میشوند اینها سیاه و مشکیاند آن سیاه را میگویند غِربیب, غراب را هم که غراب میگویند به خاطر سیاه بودن پرهای آن است . سود که جمع اسود است منتها سیاهی درجاتی دارد اگر سیاهی در کنار بِیضٌ و حُمْرٌ ذکر میشد یعنی به این صورت بود «و من الجبال جُدد بیض و حمرٌ و سودٌ مختلف ألوانها» ناظر به درجات و مراتب بود اما چون جدای از آنها ذکر شد, یک; و وصف غرابیب که جمع غربیب است قرار گرفت, دو; غربیب آن سیاهی کامل است آن سیاهی صد درصد است اگر سیاهی صد درصد باشد باید وصف اسود قرار بگیرد نه موصوف اسود, اما برای اینکه به تعبیر جناب زمخشری و همفکران ایشان که از ایشان این حرف را نقل کردند گفتند در درون این غربیب, سیاهی کامل هست این دارد آن را تفسیر میکند (1)نه تأکید برای اینکه اسود مراتبی دارد غربیب آن عالیترین مرتبه سیاهی است دیگر نمیتواند این مؤکّد آن باشد مفسّر آن است. اگر این سود, کنار حُمر قرار میگرفت آن مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهَا ناظر به تفاوت درجات بود ولی چون جدا قرار گرفت دیگر مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهَا در کار نیست زیرا خود این سود, وصف غرابیب است که غربیب آن عالیترین درجه سیاهی است. پس بعضیها مشکیاند, بعضی ها قرمزند, بعضیها سفیدند درجاتی هم دارند.
1) تفسیر الزمخشری الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، الزمخشری ، ج3، ص609.
آیه مورد بحث دال بر علم زمینشناسی و ترغیب به آن
یک معدنشناس میفهمد که این خاک میتواند معدن طلا باشد, معدن نقره باشد. مرحوم کلینی این روایت را نقل کرده که قبلاً هم این روایت بازگو شد که ظاهراً وجود مبارک امام صادق از بازار مسگرها عبور میکرد کسی از حضرت سؤال کرد که نُحاس, مس اصلش چیست؟ فرمود این موادّ خاکی است که اگر تربیت میشد و فاسد نمیشد به صورت فضّه در میآمد و چون تربیت نشد و فاسد شد به صورت مس است. خب این ترغیب به معدنشناسی است ترغیب به اینکه انسان خاک را بشناسد بعد از مدتی این خاک به جای اینکه مس تحویل بدهد نقره تحویل بدهد خب کدام خاک میشود نقره, کدام خاک میشود طلا، این علم است مثل اینکه کدام خاک است میتواند فلان گیاه را تربیت کند کدام کود است میتواند درباره فلان گیاه اثربخش باشد اینها علم کشاورزی است. کدام کوه است یا کدام زمین است که به تدریج در دلش گاز یا نفت پرورش مییابد خب این یک راه علمی دارد میشود فهمید. فرمود اینها را ما خلق کردیم نظم حکیمانه اینها را اداره میکند.
ذکر محبوبهای چهارگانه انسان در آیه وَمِنَ النَّاسِ وَالدَّوَابِّ وَ...
وَمِنَ النَّاسِ وَالدَّوَابِّ وَالْأَنْعَامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ در سوره مبارکه «آلعمران» فرمود محبوب بشر همین چهار قسم است زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ وَالْبَنِینَ وَالْقَنَاطِیرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالْأَنْعَامِ وَالْحَرْثِ (1)محبوب انسان از این چهار قسم که بیرون نیست یا جماد است به نام قناطیر مقنطره, ذهب و فضّه و امثال ذلک یا گیاه است باغداری و امثال ذلک است میشود حرث یا دامداری است میشود انعام یا علاقه به زید و عمرو است و این مذکر و آن مؤنث است میشود نساء [یعنی نساء در آیه به این اشاره دارد] زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ شهوات هم همین چهارتاست اینجا هم این اقسام چهارگانه ذکر شده آن کشاورزیها ذکر شده, این معادن ذکر شده, حیوان هم ذکر شده, انسان هم ذکر شده. فرمود: وَمِنَ النَّاسِ وَالدَّوَابِّ وَالْأَنْعَامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ.
1) آل عمران/سوره3، آیه14.
اختلاف رنگ و زبان در انسان جزء آیات الهی
مستحضرید که این اختلاف الوان در خصوص انسان جزء آیات الهی است اختلاف حنجره و نحوه تکلّم وَاخْتِلاَفُ الْسِنَتِکُمْ وَأَلْوَانِکُمْ (1)[5] هیچ انسانی نیست که حرف زدنش شبیه انسان دیگر باشد, هیچ انسانی نیست که رنگش و همه خصوصیّتش شبیه انسان دیگر باشد با اینکه مادر یکی است, پدر یکی است, غذا یکی است, نطفه یکی است, همه شرایط یکی است اما معذلک اختلاف السنه و الوان هست برای اینکه کسی با کسی اشتباه نشود وَمِنَ النَّاسِ وَالدَّوَابِّ وَالْأَنْعَامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ کَذلِکَ.
استفاده عالم عاقل اهل خشیت از این اختلاف در رسیدن به مبدأ
خب در بین این امور چه کسی از اینها پی به مبدأ میبرد؟ عالِم عاقل, هر عالمی عاقل نیست و هر عاقلی هم اهل خشیت نیست; لذا عصاره این که خشیت است که محصول علمِ بالغشدهٴ به عقلرسیدهٴ به ثمرنشسته است اینجا ذکر شده است. هر علمی به ثمر نمیرسد.
خروج علم رسمی رایج از تقسیم علوم
علم رسمی و اسمیِ حوزه و دانشگاه این اصلاً در تقسیم نیست این را میگویند علم رسمی و اسمی, آن علمی که به عمل بنشیند این در تقسیم است اوّلش علمالیقین است بعد عینالیقین است بعد حقّالیقین، این علمِ رسمی و اسمیِ برای مدرک این اصلاً به حساب نمیآید.
تقسیم علم به علمالیقین و عینالیقین و حقالیقین و خشیت نشانه آن
آنکه به حساب میآید فرمود: کَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ ٭ لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ (2)[6] آن به حساب میآید پس علمالیقین مرزش جداست; یعنی علمِ به ثمرنشسته, علمی که به عقل عملی آمد و «ما عُبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» (3)[7]آن را آبیاری کرده این میشود علمالیقین، این زمینه است برای اینکه انسان بتواند به عینالیقین برسد از آن به بعد به حقّالیقین بار یابد پس «فالعلم علی أربعة أقسام» قسم اوّلش اصلاً بیرون دروازه است آن سه قسم داخل است. آن قسمی که بیرون دروازه است از آن کاری ساخته نیست نظیر «ما أکثر الضجیج و أقلّ الحجیج» (4)[8]آن علمی که درون دروازه است این با عقل همراه است وقتی پخته شد به خشیت میرسد وقتی به خشیت رسید به مقام رضوان بار مییابد.
تشبیه علم به نردبان در قرآن و شرط ثمردهی آن
در سوره مبارکه «عنکبوت» فرمود علم یک نردبان است این نردبان را شما به دست چه کسی میخواهید بدهید اگر به دست یک مغنّی چاهکن بدهید این با این نردبان میرود ته چاه, اگر به دست یک مهندس فنّان بدهید با این میرود سقف و تزیین میکند این نردبان به دست چه کسی باشد فرمود: وَتِلْکَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا یَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ یعنی عالم باید این نردبان را به دست عقل بدهد تا عقل روی دوش علم پا بگذارد بالا برود وَتِلْکَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا یَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ ٭ خَلَقَ اللَّهُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ بِالْحَقِّ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً لِلْمُؤْمِنِینَ (1)[9] و اگر علم شده نردبان، به دست مغنّی نیفتاد به دست مهندس افتاد و انسان, مصداق یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ (2)شد بالا آمد میشود عاقل.
بندگی خدا و خشیت از او و رضای متقابل الهی ثمره علم با عقل
وقتی عاقل شد «عُبد به الرحمن» میشود وقتی «عُبد به الرحمن» شد اهل خشیت میشود, ناله میشود, گریه میشود, «و سلاحه البکاء» میشود آن وقت هم از خدا راضی است هم خدا از او راضی است.
عالِم عاقلِ اهل خشیت, مصداق رَاضِیَةً مَرْضِیَّةً
این اهل خشیت خصیصهای دارند که در آیه هشت سوره مبارکه «بیّنه» مشخص شد فرمود: جَزَاؤُهُمْ عِندَ رَبِّهمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْری مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا أَبَداً رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ ذلِکَ لِمَنْ خَشِیَ رَبَّهُ اگر در بخش پایانی سوره مبارکه «فجر» دارد یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ٭ ارْجِعِی إِلَی رَبِّکِ رَاضِیَةً مَرْضِیَّةً (3)این رَاضِیَةً مَرْضِیَّةًبرای اهل خشیت است تازه اینها در راه هستند به مقصد نرسیدند مقصد کجا, خشیت کجا! برای اینکه کسی که به مقام رضوان بار یافت راضی عن الحق شد, اعمال و عقایدش مرضیّ حق شد اگر به مقصد رسیده باشد که دیگر به مقصد رسیده نمیگویند بیا بالا این معلوم میشود در راه است این نفس مطمئنّه, نفس راضیه, نفس مرضیه این سه رکن را دارد تا به او بگویند بیا بالا یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ٭ ارْجِعِی إِلَی رَبِّکِدر حالی که این اوصاف را داری اگر مطمئنّه هستی, اگر راضیه هستی, اگر مرضیه هستی میگوییم بیا بالا معلوم میشود نرسید دیگر, رسیدن حساب دیگری دارد شما دیدید وقتی بارندگی میشود همه این آبهای نهرها به بحر میرسد اما اینها خیلیهایشان به همین لبه دریا که رسیدند آرام میشوند اگر سیل خروشانی بیاید خیلی از آبها را میشکافد تا وسط دریا برود وگرنه این نهرهای عادی به همان ساحل که رسیدند آرام میشوند. نفس مطمئنّه, نفس راضیه, نفس مرضیه در راه است که از این به بعد به آن میگویند: ارْجِعِی إِلَی رَبِّکِبعد فَادْخُلِی فِی عِبَادِی ٭ وَادْخُلِی جَنَّتِی (4)به جنّتالله برسد نه جَنَّاتٌ تَجْرِیْ مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ. (5)
علم توحیدی زمینهساز عاقل و اهل خشیت شدن انسان
اینها زمینهاش علم توحیدی است علم توحیدی نردبان خوبی است که انسان را عاقل میکند علامت عقل هم خشیت است وقتی خشیت شد به رضوان بار مییابد راضیه میشود, مرضیه میشود, مطمئنه میشود بعد شایسته خطاب است که بیا بالا، این خشیت را هم باید موحّدانه اهل خشیت باشد در سوره مبارکه «احزاب» گذشت ما در همه امور موظّفیم موحّد باشیم حتی در هراس و امید, اگر میترسیم فقط از خدا بترسیم و اگر امیدواریم فقط به خدا امیدوار باشیم دیگر خدا و خلق خدا, از خدا و از خلق خدا این دیگر با توحید سازگار نیست.
پرسش:؟پاسخ: مادامی که اینجا هست به او میگویند بیا ولی از آن طرف که لدیاللّهی است همیشه سر جایش محفوظ است در قوس نزول، اینها آمدند پایین حالا که میخواهند بروند بالا به اینها میگویند بیا وگرنه به حساب قوس نزول آنها عنداللّهیاند. در سوره مبارکه «احزاب» وقتی از خشیت مبلّغان الهی یاد میکند آیه 39 این است الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسَالاَتِ اللَّهِ وَیَخْشَوْنَهُ وَلاَ یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلَّا اللَّهَ قهراً «لا یرجون أحداً الاّ الله, لا یعبدون أحداً الاّ الله» وَیَخْشَوْنَهُ وَلاَ یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلَّا اللَّهَ وَکَفَی بِاللَّهِ حَسِیباً. اینها بحثهایی بود که مربوط به توحید بود و علوم الهی این زمینه را فراهم میکند.
ذکر آیه إِنَّمَا یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ در کنار علوم تکوینی دال بر دینی بودن آنها
در بحثهای روزهای قبل اشاره شد که این تعبیر لطیف إِنَّمَا یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ در کنار آیه سوره «توبه» یعنی آیه نَفْر نیامده؛ آیه 122 سوره مبارکه «توبه» این است وَمَا کَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِیَنْفِرُوا کَافَّةً فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَلِیُنذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ در ذیل اینگونه از آیات نیامده إِنَّمَا یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ زیرا این بحثها, بحثهای توحیدی نیست بحثهای باید و نباید است نه بود و نبود اما بحثهایی که مربوط به علوم توحیدی است یعنی کشاورزی, دامداری از آن منظری که پی میبرند به خالق، بحثهای باید و نباید نیست بحثهای بود و نبود است اگر بحثهای بود و نبود است در کنار آن شایسته است بفرمایند: إِنَّمَا یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُالبته آن جمع محلاّ به الف و لام، فقها را هم شامل میشود, اصولیین را هم شامل میشود ولی محور اصلیاش بحث توحید است.
اسلامی شدن دانشگاهها با دانش و علم اسلامی نه موعظه
آنچه الآن مهمترین بحث روز است و اسلامی کردن دانشگاه است که از شما متوقّعاند این است که عالمانه موعظه بکنید, سفارش بکنید, نماز جماعت داشته باشید اینها دانشگاه را اسلامی نمیکند دانشگاه را دانش، اسلامی میکند دانش وقتی اسلامی میشود که نیازی به اصول و مبانی و مبادی غرب نداشته باشد باید ثابت بشود که ما علم دینی داریم, این قدم اول; بعد باید ثابت بشود که ما اصلاً علم غیر دینی نداریم علم غیر دینی محال است یعنی همان طوری که دو دوتا پنجتا محال است علم غیر دینی هم محال است این را باید محقّقانه ثابت کنید چون قرآن همین را ثابت میکند.
راهکار اسلامی شدن دانشگاهها
الف) داشتن نقشه علمی جامع برآمده از علم فلسفه
بیان ذلک به طور اجمال این است که ما تا نقشه جامع علمی جهانی نداشته باشیم هر گونه سخنی درباره اسلامی کردن دانشگاه بگوییم, طرح بدهیم, جزء بافت فرسوده خواهد بود اگر کسی نقشه جامع شهر را نداند کوی و برزن درست کند پسفردا بافت فرسوده است ما تا ندانیم در جهان چه خبر است, چه کسی هست, چه کسی نیست نمیتوانیم علم را دینی بدانیم دانشگاه را اسلامی کنیم این اصل اول. اصل دوم این است که تنها علمی که میتواند مهندسی نقشه جامع علمی جهان را به عهده بگیرد فلسفه است چون علوم دیگر که درباره جهان سخن نمیگویند هر علمی مطابق موضوع خودش حرف میزند اگر فقه و اصول است که موضوعش مشخص است, اگر مهندسی گاز و نفت است که مشخص است, اگر کشاورزی و دامداری است که مشخص است, اگر پزشکی و بیطاری است که مشخص است تنها علمی که درباره جهان حرف میزند فلسفه است، این اصل دوم.
هشدار به خطرناکی فلسفه در صورت بیراهه رفتن در آن
فلسفه هم که بخواهد وارد جهان بشود اول سکولار است سکولار یعنی بیتفاوت نه ضدّ دین; چون هنوز ثابت نکرده که در جهان خدایی هست یا نیست تا به او معتقد باشد اول بیطرف است این اصل سوم, اگر - معاذ الله - کجراهه رفت, بیراهه رفت و به این پندار رسید که مبدیی نیست, معادی نیست, عالَم بر اساس تصادف پیدا شده است اوّلین اُفت و آفتی که دامنگیر آن میشود این است که خودش را لائیک میکند, سکولار میکند یعنی ضدّ دین میکند میشود فلسفه الحادی و اگر - انشاءالله - به راه رسید درست فکر کرد به این مقصد رسید که خدایی هست و ناظمی هست و اسمایی هست و اوصافی هست و مبدیی هست و معادی هست اوّلین خدمتی که میکند به خودش خدمت میکند میشود فلسفه الهی.
خیانت های فلسفه الحادی
فلسفه الحادی اوّلین خیانتی که میکند به خودش خیانت میکند میشود الحادی, دومین خیانتی که میکند این است که همه علوم زیرمجموعه خود را ضدّ دین میکند چون دین میشود فسون و فسانه, اگر دین - معاذ الله - شد فسانه, علم دینی هم میشود خرافات; فلسفه الحادی اوّلین خیانت را به خودش میکند میشود ضدّ دین بعد همه علوم را میکند ضدّ دین.
دینی نمودن علوم و ارائه نقشه علمی جهان از خدمات فلسفه الهی
اگر - انشاءالله - به راه رفت اوّلین خدمتی که میکند خود را فلسفه الهی میکند بعد مهمترین خدمتی که به همه علوم میکند این است که همه علوم را دینی میکند میگوید ما اصلاً علم غیر دینی نداریم چرا؟ چون فلسفه الهی میگوید شما مگر نمیخواهید درباره موجود بحث کنید علم که درباره معدوم بحث نمیکند علم درباره موجود بحث میکند. فلسفه الهی میگوید من نقشه جامع جهان را دیدم بالا را دیدم, پایین را دیدم, شرق و غرب را دیدم, شمال و جنوب را دیدم.
ب) نگاه توحیدی به جهان, پیام فلسفه الهی از نقشه علمی جامع
آنچه من با دید جهانبینی دیدم این است خدا هست و خدا, خدا هست و اسمای او, خدا هست و اوصاف او, خدا هست و اقوال او, خدا هست و افعال او, خدا هست و احکام او و بالأخره خدا هست و آثار او و دیگر هیچ, هیچ چیزی در عالَم نیست مگر خدا و آثار خدا.
ج) ناتمامی تفکیک بین دینی بودن علم به فعلِ امام و خدا
در اصول هم مستحضرید که بحث درباره فعل امام دینی است بحث درباره قول امام دینی است خب بحث درباره فعل امام دینی است بحث درباره فعل خدا دینی نیست؟! اگر گفتیم امام صادق چنین کرد میشود دینی, اگر گفتیم خدا چنین کرد دینی نیست؟! بحث درباره قول خدا دینی است, بحث درباره فعل خدا دینی است ممکن است عالِم کافر باشد باور نداشته باشد سخن در علم دینی است ابنابیالعوجاء ملعون که آمد خدمت امام صادق(سلام الله علیه) آن بیان نورانی امام صادق(سلام الله علیه) را شنید بعد گفت امام صادق اینچنین فرمود, آن منقولِ او دینی است ولو ناقل کافر باشد ولو قبول نداشته باشد قبول و نکول عالِم هیچ سهمی در دینی بودن آن علم ندارد.
د) تمایز علوم به تمایز موضوعات و اثبات دینی بودن علوم با آن
همانطوری که تمایز علوم به موضوعات است ما میگوییم این علم, علم اصول است آن علم, علم فقه است این علم, علم مهندسی است آن علم, علم کشاورزی است تفاوت این چهار علم به چیست؟ به چهار موضوع است تمایز علوم به تمایز موضوعات است تمایز علوم در دینی بودن و غیر دینی بودن به تمایز موضوعات است موضوع, سرنوشت علم را تعیین میکند هم درباره اینکه علم تجربی است یا تجریدی است یا نیمهتجربی است یا تجریدی کلام است و مانند اینها. سرنوشت علم را و روش علم را معلوم تعیین میکند دینی بودن و غیر دینی بودن علم را معلوم تعیین میکند, اگر درباره فعل معصوم, قول معصوم, تقریر معصوم بحث کردیم میشود دینی, بالاتر از این, اگر بحث در فعل خدا و قول خدا و تقریر خدا بود میشود دینی, عالِم خواه بپذیرد خواه نپذیرد، روشها را معلوم مشخص میکند اسامی را معلوم مشخص میکند صبغهها را هم معلوم مشخص میکند یعنی اگر ما خواستیم ببینیم که از چه راهی میشود به این بیماری دسترسی پیدا کرد و آن را شناخت چون بیماری یک امر حسی و تجربی است روش آن هم باید تجربی باشد ما اگر خواستیم بفهمیم این درخت را چطور میشود بارور کرد چون خودش حسی و تجربی است روش آن هم تجربی است ما اگر خواستیم بفهمیم فرشتهها چگونه هستند چون خودش حسی و تجربی نیست باید از راه تجرید عقلی بفهمیم. پس روشها را موضوع مشخص میکند, تمایز علوم را تمایز موضوعات مشخص میکند, صبغه علوم را که کدام علم دینی است کدام علم غیر دینی است معلوم مشخص میکند بنابراین ما کاملاً میتوانیم بگوییم علم غیر دینی در عالم محال است چون در عالم غیر از خدا و احکام و آثار و اوصاف و افعال خدا چیز دیگری نیست شما دارید فعل خدا را میشناسید.
نتیجه: شناخت مبادی و مبانی انسان و جهان با وحی به علت ناتوانی عقل
حالا وقتی که این مشخص شد, روشها مشخص میشود وقتی روشها مشخص شد مبانی و اینها باید مشخص بشود در انسانشناسی ما چطور بشناسیم, فرشته را چطور بشناسیم, مبانی چست, مبادی چیست, انسان چیست, اینها را وحی مشخص میکند عقل در بحث دیروز به عرضتان رسید سراج است از چراغ کاری ساخته نیست شما هزارتا چراغ داشته باشید وقتی راه نباشد کجا میخواهید بروید صراط لازم است تا سراج، آن صراط را تشخیص بدهد صراط کار انبیاست مهندسی کار انبیاست اینها رفتند گفتند ما رفتیم به دنبال ما بیایید یک راه خارجی نیست که ما آن راه را طی کنیم برویم هر جا که پیغمبر و امام و اهل بیت(علیهم السلام) رفتند میشود راه إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ ٭ عَلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ (1)با چراغ تنها کسی به مقصد نمیرسد چراغ راه را تشخیص میدهد راه از ذات اقدس الهی است مهندسین راه هم انبیا و اولیا هستند آنها مبانی را مشخص کردند خیلی از مطالب است که با خود چراغ تشخیص داده میشود که در خارج، این راهی که انبیا آوردند چیست, اوّلین مطلب را خود انبیا و اهل بیت که با الهام و وحی میفهمند باخبرند.
عقل و نقل دو راه شناخت پیام وحی
ما با دو چراغ یعنی با عقل و نقل میفهمیم خدا به آنها چه گفته وگرنه خدا با ما سخن نگفته و نمیگوید خدا اسرار عالم را به انبیا و اولیا میفهماند ما از کجا بفهمیم که انبیا چه چیزی آوردند ما دو راه داریم: یکی عقل است یکی نقل, از راه نقل و عقل که باید با هم هماهنگ باشند میفهمیم که انبیا و اهل بیت چه فرمودند از آنجا پی میبریم که خدا به اینها چه گفته.
1) یس/سوره36، آیه3.
شرف و بهای علوم تجربی به دینی بودن آن
بنابراین ما نباید توقع داشته باشیم که با موعظه بخواهیم مسیر دانشگاه را عوض کنیم اینچنین نیست موعظه درصدی, پنج درصد, ده درصد ممکن است اثر بکند حرف اول دانشگاه را دانش و کتاب علمی میزند آن بزرگان و اساتید هم باید بدانند که علم دینی به اینها شرف میدهد به اینها عزّت میدهد به اینها میگوید شما با مردن نمیپوسید از پوست به در میآیید.
جنگهای جهانی و سقوط از مقام انسانیت, ثمره علم بیدین و عقل
علم بیدین نتیجهاش همین جنگ جهانی اول و دوم است الآن که میبینید دم از صلح میزنند برای اینکه دست همه اینها روی ماشه بمب اتم است علم بیدین, نتیجهای جز از بین بردن هفتاد, هشتاد میلیون نفر ندارد الآن اینها رفتند در زبالهدان تاریخ این در همین عصر ما بود میبینید اینکه در قرآن فرمود: أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (1)[15] این را باور کنید مسافرتی ما سال 68 داشتیم رفتیم به ایتالیا، سفیر وقت به من میگفت پیرمرد کهنسالی بود در زمان حمله به مناطق مسکونی ایران به من میگفت من الآن میفهمم به مردم ایران چه میگذرد سفیر وقت گفت من به این پیرمرد گفتم از کجا میفهمی که به مردم ایران چه میگذرد گفت من در جنگ جهانی دوم در همین شهر بودم و حوادث سختی بر ما گذشت مناطق مسکونی ما را بمباران کردند من میدانم به مردم چه سخت میگذرد ایشان گفت من از این پیرمرد فرتوت پرسیدم تلخترین حادثهای که برای تو در جنگ جهانی دوم پیش آمد و میگویی به ما خیلی سخت گذشت چه بود؟ این پیرمرد گفت تلخترین حادثهای که در زمان جنگ جهانی دوم هنگام بمباران کردن مناطق مسکونی، من دیدم این بود که بمبی آمده این کارخانه شرابسازی ما را ویران کرده ما یک هفته مجبور شدیم آب بخوریم مگر آدم هم آب میخورد آب برای قورباغه است حالا باور کردید أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ؟! دیگر نگفت آب برای ماهی است! این را که ما کتاب را میبوسیم برای همین است در و دیوار این حرم را میبوسیم برای همین است اینها ما را آدم کردند آنها با داشتن همه صنعتها حرفشان این است این حیوان نیست؟! تردید دارید أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ. خب اگر علم باشد دین نباشد همین است بنابراین اصلاً ما علم غیر دینی نداریم برای اینکه معلوم غیر دینی نداریم در جهان خدا هست و افعال و آثار و احکام و حِکم و اقوال الهی است ما که در قم بحث میکنیم میگوییم خدا چنین گفت میشود دینی, آن استاد دانشگاه که میگوید خدا چنین کرد دینی نیست منتها او باید بداند مطابق آیات, سوره مبارکه «فاطر» که خدای سبحان به مهندسین کشاورزی, مهندسین معدنشناسی, نفتشناسها, گازشناسها, معدنشناسها بها داد فرمود: إِنَّمَا یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ این جلال و جبروت و شکوه را در ذیل آیه « نفر» نفرمود برای اینکه آن باید و نباید است این بود و نبود است این از توحید سخن میگوید این به وحدانیّت مبدأ عالم پی میبرد.
1) اعراف/سوره7، آیه179.
موضوع:تفسیر آیات 29 تا 34 سوره فاطر
إِنَّ الَّذِینَ یَتْلُونَ کِتَابَ اللَّهِ وَأَقَامُوا الصَّلاَةَ وَأَنفَقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرّاً وَعَلاَنِیَةً یَرْجُونَ تِجَارَةً لَن تَبُورَ (29 لِیُوَفِّیَهُمْ أُجُورَهُمْ وَیَزِیدَهُم مِن فَضْلِهِ إِنَّهُ غَفُورٌ شَکُورٌ (30) وَالَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ مِنَ الْکِتَابِ هُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقاً لِّمَا بَیْنَ یَدَیْهِ إِنَّ اللَّهَ بِعِبَادِهِ لَخَبِیرٌ بَصِیرٌ (31) ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتَابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنَا مِنْ عِبَادِنَا فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ وَمِنْهُم مُّقْتَصِدٌ وَمِنْهُمْ سَابِقٌ بِالْخَیْرَاتِ بِإِذْنِ اللَّهِ ذلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُ (32) جَنَّاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهَا یُحَلَّوْنَ فِیهَا مِنْ أَسَاوِرَ مِن ذَهَبٍ وَلُؤْلُؤاً وَلِبَاسُهُمْ فِیهَا حَرِیرٌ (33) وَقَالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ إِنَّ رَبَّنَا لَغَفُورٌ شَکُورٌ (34)) اصطلاحی نبودن زکات مطرح در آیه مورد بحث
بعد از جریان توحید, مسئله وحی و نبوّت را در این سوره مبارکه «فاطر» بیان فرمودند چون این سه عنصر یعنی توحید و نبوّت و معاد عناصر محوری سوَر مکّی است و خطوط کلی فقه و اخلاق هم مطرح است اگر مسئله زکات در سوَر مکّی طرح میشود منظور آن انفاقهای غیر زکات مصطلح است چون حکم زکات در مدینه نازل شده در مکه زکات به آن صورت نبود; لذا گاهی تعبیر به زکات میشود گاهی تعبیر به انفاق.
انفاق در راه خدا از صفات انسان مسلمان
فرمود کسانی که وحی الهی را پذیرفتند و مستمرّاً کتاب خدا را تلاوت میکنند که فعل مضارع آورد که دلالت بر استمرار دارد و کسانی هم که در کنار تلاوت قرآن کریم نماز را اقامه کردند چون مستقبل محقّقالوقوع هم در حکم ماضی است و آنچه ما به آنها عطا کردیم انفاق میکنند یعنی در حقیقت، دادهٴ ما را میدهند نه از خودشان چیزی داشته باشند وَأَنفَقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ.
علت امر به سرّی بودن انفاق در روایات
این انفاقش هم گاهی سرّی است برای پرهیز از ریا و گاهی علانیه است برای تشویق مردم. در جریان سرّ ملاحظه فرمودید که در روایات دارد که طرزی انفاق کنید که اگر با دست راست انفاق میکنید دست چپ باخبر نشود یعنی کسانی که در طرف راست شما هستند اینها ممکن است ببینند ولی کسانی که در طرف چپ شما هستند باخبر نیستند. منظور از دست چپ و راست در اینجا این است که وقتی میگویند انفاق سرّی مستحب است یعنی نه تنها دیگران نفهمند, خودِ این گیرنده هم نداند شما دارید صدقه میدهید وگرنه دست چپ و راست و امثال ذلک که معیار نیست عمده آن است که کسی نفهمد ولو گیرنده; چون با اکرام باید جامعه را اداره کرد نه با اطعام, هدف این نیست که شکم فقیر سیر بشود هدف, اطعام نیست هدف, اکرام است بنابراین او هم نباید بفهمد که شما دارید به او صدقه میدهید. سرّاً حتی نسبت به گیرنده, علانیه باشد برای تشویق مردم.
سرّ مضاعف شدن پاداش در انفاقهای علنی
کار خیری است که دعوت کردند که شما در این کار خیر شرکت کنید ساختن مسجد, ساختن حسینیه, ساختن بیمارستان, ساختن مدرسه علناً آدم اگر کاری انجام بدهد برای تشویق دیگران این دو ثواب میبرد: یکی اینکه خودش در کار خیر شرکت کرده است, یکی اینکه دیگران را با این کارِ علنی خود ترغیب کرده است پس گاهی انسان میتواند خیرِ علنی داشته باشد با ثواب مضاعف سِرّاً وَعَلاَنِیَةً این گونه از افراد اولاً باید بدانند دارند تجارت میکنند, یک; و به این تجارت امیدوار باشند, دو; این تجارت هرگز خسرانپذیر نیست, سه.
انفاق, سبب بایر نشدن تجارت انسان
یَرْجُونَ تِجَارَةً لَن تَبُورَ در برابر نقشه خائنانه دیگران که در آیه ده همین سوره مبارکه «فاطر» گذشت فرمود: وَمَکْرُ أُولئِکَ هُوَ یَبُورُ هرگز این مکر, دایر نخواهد بود این بایر است زمین بایر خب ثمر نمیدهد. در بخشی از آیات دارد که خود ملت, یک ملت بایرند وَکُنتُمْ قَوْماً بُوراً (1)[2] این «بور», جمع «بایر» است یعنی یک جامعه, جامعه بایرند مُردند به هلاکت رسیدند تجارت هم همینطور است. تشویقی بودن تعبیر به تجارت, بیع و اشترا در قرآن
در سوره مبارکه «توبه» گذشت که تعبیر تجارت, تعبیر بیع, تعبیر اجاره و امثال ذلک اینها تعبیرات تشویقی است در جریان بیع که فرمود: إِنَّ اللّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَبعد هم فرمود: فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُم بِهِ (2)[3]بیع آن است که انسان چیزی را مالک باشد, اولاً; به دیگری منتقل کند, ثانیاً; اما کسی که «لا یَملک لِنفسه نفعاً و لا ضرّاً و لا موتاً و لا حیاةً و لا نشوراً» (3)[4]مالک چیزی نیست تا با خدا معامله کند این تعبیر, تعبیر تشویقی است اگر انسان مالک چیزی باشد به خدا بدهد اینجا میشود بیع اما اگر مالک چیزی نباشد چه چیزی را به خدا میدهد. ذات اقدس الهی برای تشویق ما از این کار به عنوان بیع یاد کرد اجاره هم همینطور است خب ما برای خودمان کار میکنیم از خدا اجرت میگیریم. در اجاره خواه انسان مستأجر باشد و دیگری اجیر; خواه انسان اجیر باشد و دیگری مستأجر; در دو نوع اجاره بدن یا اجاره عین بالأخره انسان منفعتی تحویل دیگری میدهد در جریان بیع, نقل عین است در جریان اجاره, نقل منفعت است اگر کسی اجیر میشود کارگر میشود آن صاحبکار میشود مستأجر این شخص, کار خود را تملیک مستأجر میکند که کار او منفعتی است این اجیر, منفعت خود را تملیک مستأجر میکند در برابرش اجرت میگیرد یا خانه و مغازهای را اجاره میدهد که منفعت مِلک خود را تملیک مستأجر میکند چیزی میگیرد ولی بالأخره تملیک است اما ما درباره ذات اقدس الهی چیزی را تملیک او نمیکنیم منفعتی را به او نمیدهیم تعبیر اجاره, مستأجر, اجیر همه اینها تعبیرات تشویقی است این یک نکته.
بازگشت عِوض و معوّض همراه با پاداش در معامله انسان با خدا
نکته دیگر این است که بر فرض هم بیع باشد, بر فرض هم اجاره باشد با خدا معامله کردن یک معامله صد درصد سودآوری است چون جمع عوض و معوّض است هر دو را خدا به انسان میدهد اگر کسی جان خود را در راه خدا داد به اصطلاح جانباز شد اینطور نیست که چیزی بدهد و چیز بیشتری بگیرد بلکه عوض و معوّض هر دو را به او میدهند یعنی جان او را تکمیلشده با پاداش به او میدهند, کار او را تکمیلشده با پاداش به او میدهند جمع بین عوض و معوّض است اینطور نیست که چیزی از ما بگیرند بعد چیز دیگری به ما بدهند.
از بین رفتن عِوض و معوّض در معامله انسان با شیطان
اگر کسی - معاذ الله - با شیطان معامله کرد خطرش این است که عوض و معوّض هر دو را او میبرد اینطور نیست که چیزی به آدم بدهد. در معامله با شیطان, جمع بین عوض و معوّض است به سود او; در معامله با رحمان جمع بین عوض و معوّض است به سود بنده نه به سود خدای سبحان که غَنِیٌّ حَمِیدٌ (1)[5] اینطور نیست که شیطان چیزی از ما بگیرد و چیزی به ما بدهد بلکه ما را به عنوان مرکَب میطلبد که لَأَحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَهُ (2)[6] بنابراین تعبیر بیع, اجاره, تجارت و مانند آن تعبیرات تشویقی است, اولاً و فیض و فضلش هم به این است که جمع بین عوض و معوّض به سود بنده و انسان است, ثانیاً. فرمود اینها امیدوارند که تجارتی داشته باشند که هرگز بوار ندارد. آنگاه خود اینها این کارها را برای چه انجام میدهند؟ خود اینها این کارها را انجام میدهند تا اینکه خدای سبحان اجر اینها را کامل عطا کند ضایع نمیکند, یک و زاید بر اجر که از فضل خداست به اینها عطا میکند, دو.
مراحل پنجگانه مضاعف شدن پاداش انسان در قرآن
در کتابهای تفسیر ملاحظه فرمودید این اضافه یا از سنخ این است که مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا (1)برای یک گروه, بالاتر از آنها مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا (2)[8] برای گروه دیگر, بالاتر از آنها مَثَلُ الَّذِینَ یُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ تا به هفتصد برسد برای گروه سوم, وَاللّهُ یُضَاعِفُ لِمَن یَشَاءُگروه چهارم, وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ (3)گروه پنجم که دیگر «لا یعلم قدرها الاّ الله» آن یُضَاعِفُ یا به معنای چند برابر است یا نه, همان دو چندان است اگر دو چندان باشد میشود هزار و چهارصدتا چون اگر هفتصدتا دو برابر بشود میشود هزار و چهارصدتا اما در ذیل آیه دارد وَاللّهُ وَاسِعٌ سخن از هزار و چهارصد و امثال ذلک نیست و میداند به چه کسی بدهد.
تبیین معنای واللهُ واسعٌ علیم با اوصاف نعمتهای بهشتی
شما این روایات نورانی درباره بهشت را ملاحظه میفرمایید در این روایات دارد که تمام اهل دنیا اگر بخواهند مهمان یک بهشتی بشوند جا دارد (4)چنین عالَمی است عرض بهشتی که به مؤمن میدهند السَّماوَاتُ وَالْأَرْضُاست فرمود: عَرْضُهَا السَّماوَاتُ وَالأرضُ (5)[11]نه «الجمیع للجمیع» نه ارضِ مجموعه بهشت, سماوات و ارض است خب سماوات و ارض که در دنیاست تمام اهل دنیا اگر بخواهند مهمان یک بهشتی بشوند جا دارد چنین عالَمی است. این یَزِیدُهُمْ مِن فَضْلِهِ.
بخشش نعمتهای خارج از درک به انسان مؤمن در بهشت
تازه اینها برای چیزی است که انسان میفهمد در آن کریمهای که فرمود: لَهُم مَا یَشَاؤُونَ فِیهَا وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ (1)[12] ناظر به آن است که یک سلسله نعمتهایی در بهشت هست که فوق آرزوی ماست, فوق امید ماست از رجا بیرونتر است از امید و تمنّی و ترجّی بالاتر است لذا فرمود هر چه بخواهند نزد ما هست لَهُم مَا یَشَاؤُونَ فِیهَا بعد فرمود: وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ یعنی فوق المشیئه نزد ماست این را هم قبلاً ملاحظه فرمودید, مشیّت ما, اراده ما, تمنّی و ترجّی ما به حوزه ادراک و اندیشه ما بسته است ما هر اندازه که میفهمیم طمع داریم یا امیدواریم یا آرزو داریم آن اندازهای که نمیفهمیم آرزویش را هم نداریم الآن یک کشاورز, یک دامدار در تمام مدت عمر هفتاد, هشتاد سالهاش هرگز آرزو نمیکند ای کاش من نسخه خطّی تهذیب شیخ طوسی را داشته باشم اصلاً آرزو نمیکند اصلاً تهذیب شیخ طوسی نشنید تا نسخه خطیاش را بشنود این چه آرزو میتواند بکند! آرزوی ما محدود به درک ماست ما هر اندازه که میفهمیم آرزو داریم; لذا در آن آیه فرمود چیزهایی است که شما آرزو هم نمیتوانید بکنید وقتی نمیدانید آنجا چه خبر است چه چیزی میخواهید آرزو کنید شما یک حور شنیدید, غرف مبنیه شنیدید, جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ (2)شنیدید, نهر عسل شنیدید اینها را شنیدید اما عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ (3)[14] چه خبر است یک سلسله چیزهایی نزد ماست که اصلاً شما آرزویش را هم نمیکنید آن وقت ما به شما میدهیم این یَزِیدُهُمْ مِن فَضْلِهِ یا ناظر به همان درجاتی است که ذکر شده یا ناظر به لَهُم مَا یَشَاؤُونَ فِیهَا وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ است.
سرّ بخشش خارج از وصف به انسان در بهشت
چرا اینقدر ذات اقدس الهی کریمانه رفتار میکند؟ فرمود برای اینکه درست است خدا غافر است اما غفور هم است, درست است شاکر است اما شکور هم است اگر خدا به عنوان دو اسم حَسن غفور شکور تجلّی کرد پاداشش هم همین است اگر به عنوان غافر و شاکر ظهور کرد خب کمتر نصیبتان میشود و اگر به عنوان غفور شکور ظهور کرد نه تنها یک صیغه مبالغه, بلکه به دو صیغه مبالغه ظهور کرد فضل فراوانی نصیبتان میشود. همه اینها درباره قرآن کریم است وَالَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ مِنَ الْکِتَابِ هُوَ الْحَقُّ این یَتْلُونَ که فرمود برای اینکه به این اصل دوم یعنی وحی و نبوّت و کتاب الهی اشاره بکند.
پرسش: ارتباط این بخش با آیه قبلی چیست؟
پاسخ: آن توحید بود این نبوّت است گاهی توحید است و نبوّت است و معاد, گاهی نبوّت است و توحید و معاد; این سه عنصر اصلی, حلقات مرتبط سوره مبارکه «فاطر» و سایر سوَر مکّی هستند.
پرسش: این آیات صفات علما نیست؟
پاسخ: بله یَتْلُونَ همینطور است.
حق بودن بالاصاله قرآن و تصدیق متقابل آن با کتب آسمانی دیگر
وَالَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ مِنَ الْکِتَابِ هُوَ الْحَقُّ که الآن بحث در وحی و نبوّت است هُوَ الْحَقُّ است کتاب, حق است با ضمیر فصل و معرفه آوردن خبر, کتابی که در جهان باید به آن مراجعه بشود قرآن است هُوَ الْحَقُّ و این, همه ادیان الهی را تصدیق میکند یعنی آن دینهای دستنخورده و تحریف نشده را تورات را تصدیق میکند, انجیل را تصدیق میکند, زبور را تصدیق میکند, صحف ابراهیم را تصدیق میکند, هُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقاً لِّمَا بَیْنَ یَدَیْهِ در بخشی از آیات ضمن تصدیق فرمود درست است تورات و انجیل هم مصدّق یکدیگرند (1)و آنها هم مصدّق آیات قرآن کریماند وَمُبَشِّرَاً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِن بَعْدِی اسْمُهُ أحْمَد (2)آنها هم هست.
تفاوت تصدیق قرآن بر کتب آسمانی دیگر و تصدیق آنها بر قرآن
اما فرق بین تصدیق قرآن و تصدیق آنها این است که آنها میگویند فلان کتاب حق است, ولی قرآن ضمن تصدیق آنها هیمنه و سلطنت دارد مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ الْکِتَابِ وَمُهَیْمِناً عَلَیْهِ (1)این هیمنه, این سیطره, این سلطنت برای قرآن است نسبت به کتابهای دیگر ما الآن اگر بخواهیم بفهمیم آن آیهای که در تورات است یا در انجیل است حق است یا نه, باید به میزان قرآن کریم بسنجیم فرمود: هُوَ الْحَقُّ این مُصَدِّقاً لِّمَا بَیْنَ یَدَیْهِ.
سرّ نزول قرآن بر جامعه انسانی
چرا این کتاب را فرستادیم برای اینکه خدای سبحان به عبادش خبیر است, بصیر است میداند بشر بدون صراط به مقصد نمیرسد حداکثر چیزی که خدای سبحان به بشر داد سراج است, چراغ است که عقل است بالأخره راهی میخواهد که عقل آن راه را ببیند, اگر نداند از کجا آمده, بعد از مرگ نداند کجا میرود, با کلّ جهان, بشر ارتباط دارد نداند چه چیزی بد است, چه چیزی خوب است, چه چیزی حلال است, چه چیزی حرام است, چه چیزی پاک است, چه چیزی نجس است این کجا میتواند به مقصد برسد; لذا فرمود خدایی که خبیر است, خدایی که بصیر است راهنمایی میکند, صراط میفرستد, راهنما میفرستد, همراهان میفرستد تا این بشر به مقصد برسد.
وحی و نبوّت, دو نعمت بزرگ الهی بر مؤمنین
«المنّة هی النعمة العظمی» نه منّت لفظی آن نعمت بزرگ را میگویند منّت, خدا منّان است یعنی نعمت بزرگ عطا میکند لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً (2)یعنی نعمت بزرگ داد, شمس و قمر را آفرید ولی آنها نعمت بزرگ نیستند روزی بساطشان جمع میشود اما وحی و نبوّت, نعمت بزرگ است این نعمت بزرگ را ذات اقدس الهی به مؤمنین عطا کرده یعنی به جامعه ایمانی; منتها حالا بعضیها حقشناساند, قدرشناساند حفظ میکنند و بعضیها متوسطاند بعضیها متأسفانه ضعیفاند و از دست میدهند همانطوری که آنجا فرمود: لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً اینجا هم همین است ثُمَّ أَوْرَثْنَا.
فرزندان فاطمه(سلام الله علیها) وارثان بالاصاله قرآن
این الف و لامش, الف و لام عهد است همین قرآنی که ما نازل کردیم این را به بندگان خودمان به عنوان علمالوراثه ارث دادیم روایات را ملاحظه فرمودید که منظور از أَوْرَثْنَا الْکِتَابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنَا مِنْ عِبَادِنَااولاد فاطمه(صلوات الله و سلامه علیها) هستند (1)البته اینها میراثدار بالاصاله هستند در ذیل اینها در دامنه اینها افرادی هستند که مراحل میانی را طی میکنند متأسفانه کسانی هم هستند که بیراهه میروند; لذا تقسیم فرمود, فرمود: ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتَابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنَا مِنْ عِبَادِنَا.
مقصود از اصطفَینا در آیه و اقسام سهگانه
این اصْطَفَیْنَا از سنخ مصطفا بودن انبیا و ائمه نیست از سنخ مصطفا بودن امّتی است که در آنها سه گروه هستند: عالی و متوسط و بد ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتَابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنَا مِنْ عِبَادِنَا این عِبَادِنَا گاهی نظیر ابراهیم و اسحاق و یعقوب است که فرمود اینها عباد ما هستند أُولِی الْأَیْدِی وَالْأَبصَارِ اینها دارای دستاند, اینها دارای چشماند. آنکه تبر میگیرد و بت میشکند دست دارد آنکه بت میسازد, بت میفروشد یا در برابر بت با دست بسته خضوع میکند یا بیتفاوت است قرآن او را صاحب دست نمیداند و هکذا صاحب چشم. برای ابراهیم(سلام الله علیه) و بیت ابراهیم فرمود: وَاذْکُرْ عِبَادَنَا إِبْرَاهِیمَ وَإسْحاقَ وَیَعقوبَ أُولِی الْأَیْدِی وَالْأَبصَارِ (2)اینها دارای دستاند آنکه قلم دارد چیز خوب مینویسد دست دارد آنکه بصر دارد کتابهای خوب مطالعه میکند چشم دارد, آنکه دست نویسندگی ندارد چشم مطالعهکننده ندارد او را قرآن أُولِی الْأَیْدِی وَالْأَبصَارِ نمیداند. فرمود بعضیها دست دارند بعضیها چشم دارند آنها یک گروه خاصاند اما امت اسلامی که اصْطَفَیْنَا شامل همه اینها بشود اینها بالجمله خوب نیستند فیالجمله خوباند به دلیل تقسیم سهگانهای که در ذیل آمده. فرمود: ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتَابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنَا مِنْ عِبَادِنَا اینها سه گروهاند این گروههای سهگانه گاهی از بالا شروع میشود به متوسط و بعد به بد میرسد گاهی از پایین شروع میشود به متوسط میرسد, به عالی میرسد. در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «واقعه» اول از مقرّبان شروع میشود بعد به اصحاب یمین بعد به مکذّبین (3)یعنی اول از عالی, بعد به متوسط, بعد به بد و سافل اما اینجا اول از سافل شروع شده فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ وَمِنْهُم مُّقْتَصِدٌ وَمِنْهُمْ سَابِقٌ بِالْخَیْرَاتِ.
انسانهای خودمحور مصداق بارز فَمِنهُم ظالمٌ لِنَفسه
روایاتی که در ذیل این آیه نورانی است ملاحظه فرمودید ائمه(علیهم السلام) فرمودند ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ انسان خودمحور که «یحوم حوم نفسه» هر چه دلش میخواهد, اینکه میگوید من هر دلم بخواهد انجام میدهد, هر جا دلم بخواهد میروم, هر چه دلم بخواهد مینویسم این «یحوم حوم نفسه» این قسم اول است که از او به ظالم یاد شده است بدترین ظلمش هم همان است که گرفتار الحاد میشود و به خودش ستم میکند وَمِنْهُم مُّقْتَصِدٌ میانهروها هستند که در روایات دارد اینها «یحوم حوم قلبه» آنچه را میفهمند, معتدلاند, حق میفهمند اینها مشکل خودشان را حل میکنند.
مراحل پنجگانه سیر تکاملی انسان در رسیدن به سابقٌ بِالخیرات و بعد از آن
گروه عالی وَمِنْهُمْ سَابِقٌ بِالْخَیْرَاتِ بِإِذْنِ اللَّهِ اینها پیشگاماند که اینها «یحوم حوم ربّه عزّ وجل». (1)[22]قبلاً هم ملاحظه فرمودید آیاتی که در این زمینه هست پنج طایفه است طایفه اُولیٰ ما را به معرفت دعوت میکند که بشناسیم, طایفه ثانیه ما را به هجرت دعوت میکند که حالا که اهل معرفت شدیم حرکت کنیم, طایفه ثالثه آیاتی است که ما را به سرعت فرا میخواند که حالا که راه افتادید قدری زودتر, طایفه چهارم آیاتی است که به ما میگوید حالا که سرعت گرفتید, سبقت بگیرید سعی کنید از دیگران جلو بزنید, جلو بزنید نه در مسائل وهمی و خیالی این همین که در دعای «کمیل» آمده است «أقربهم منزلة منک و أخصّهم زلفة لدیک» (2)[23]این میشود جلو زدن وگرنه در اوهام و خیالات انسان جلو بزند این در حقیقت دنبال افتاده است. طایفه پنجم این است که حالا که معرفت داشتید, هجرت کردید, سرعت گرفتید, سبقت گرفتید, جلو زدید به فکر آیندگان و دیگران و همراهانتان باشید.
امامت بر امت بالاترین توفیق انسان در سیرتکاملی و پسندیده بودن آن
اینکه در قرآن آیه دارد وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً (1)[24]همین است خدایا آن توفیق را بده که من امام متّقیان باشم مردان پاک جامعه به من اقتدا کنند اینکه چیز بدی نیست اینکه هوس نیست وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً این چیز بدی است که خوبان جامعه به آدم اقتدا بکنند چیز بدی نیست, اگر کسی - خدای ناکرده - مشکل داشته باشد که این حرفها را نمیزند و خوبان جامعه هم که به او اقتدا نمیکنند. برخیها همیشه میگویند ما دنبال چه کسی برویم, میگوید چرا شما میگویید به دنبال چه کسی برویم, بگویید خدا یک عده را به دنبال ما بفرست چرا ما به دنبال دیگری باشیم وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً آدم اینقدر اهل فضیلت باشد که عدهای به او اقتدا کنند اقتدا نه یعنی تنها در مسجد شرکت بکنند پشت سر او نماز بخوانم به روش او, به سیره او, به سنّت او, به سریره او اقتدا میکنند فرمود اینها سابقاند بِالْخَیْرَاتِ وقتی سابق به خیرات شدند مواظب دیگران هم هستند این گروه را در روایت دارد سابق بالخیرات کسانیاند که «یحوم حوم ربّه عزّ وجل» نه حوم نفساند خودمحورند که فرقه اُولاست نه حوم قلباند که فرقه میانی و ثانیه است بلکه به اراده الهی کار میکنند هر چه او پسندد میپسندند وَمِنْهُمْ سَابِقٌ بِالْخَیْرَاتِ.
استناد توفیق یافتن انسان در سیر تکاملی به فضل الهی
اما این سَبقشان, حرکتشان, هجرتشان, سرعتشان همهاش به اذن الله است ذلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُاگر در آن قسمت دارد که وَیَزِیدُهُم مِن فَضْلِهِیکی از برکات فضل الهی هم همین است لازم نیست انسان در آخرت فضل خدا را منحصر بداند در دنیا هم فضل خدا هست الآن شما میبینید کم نیست این توفیق, روزی چند هزار استاد و طلبه از مرحوم شهید به عظمت یاد میکنند «قال الشهید(رحمه الله)» این کم فخری نیست برای علامه اینطور است برای شهید اینطور است اینها فضل خداست کم عظمت و جلالی نیست حداقل روزی ده هزار نفر میگویند مرحوم شهید فرمود, این کم فضلی است.
1) فرقان/سوره25، آیه74.
عدم تنافی آرزوی امامت بر متّقین با وَلایَنالُ عَهدی الظالمین
پرسش: شما در آثارتان فرمودید کسی که در گذشته ظلم کرده و در حال ظلم میکند و در آینده هم ظلم کند در قیامت...
پاسخ: بله اینجا که سخن از امامت نیست آنجا وجود مبارک حضرت ابراهیم از خدای سبحان خواست که ذریّه مرا امام قرار بده خدای سبحان فرمود امامت, طوری نیست که کسی خودش بیاید بالا و کسبی باشد و امام بشود بلکه عهد ما از بالا باید به او برسد این یک اصل, عهد ما هم میداند به چه کسی برسد لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ (1)نه «لا ینال عهدی الظالمون» نه اینکه ظالم به عهد ما نمیرسد آیه که آنطور نیست آیه این است لاَ یَنَالُ عَهْدِیاین فاعل است الظَّالِمِینَ یعنی عهد ما باید به او برسد خب عهد ما به او نمیرسد او بخواهد وارث خلیل حق بشود امام بشود این شدنی نیست اما اگر کسی «یحوم حوم ربّه» شد دیگر ظالم نیست ظالم همان قسمت اول بود که سافل بود فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ اینها که دیگر سابق به خیرات نیستند اینها که امام نمیشوند حتی آنهایی هم که مقتصدند «یحوم حوم قلبه» آنها هم نمیشوند اینها که سَابِقٌ بِالْخَیْرَاتِ هستند اینها امام میشوند ذلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُ.
عدم توانایی توبه از گناهان در بسترسازی برای امامت امت
پرسش: اگر کسی گناه کرده توبه کند باز نمیتواند امام شود؟
پاسخ: نه, چون اگر کمال و عصمت و طهارت قبل از منصب هم باشد همینطور است آن بیان نورانی سیدناالاستاد که از استادشان نقل کردند در المیزان همین است فرمود این آیه که دارد لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ چیزی را نفی میکند که وجود مبارک حضرت ابراهیم آن را نفی نکرده بود آنکه حضرت ابراهیم نفی میکند حضرت هرگز از ذات اقدس الهی نمیخواهد که اگر از ذریّه او کسی بالفعل ظالم باشد امام بشود خب یقیناً حضرت ابراهیم او را که نگفت وَمِنْ ذُرِّیَتِی یعنی کسی که بالفعل ظالم است این را یقیناً حضرت ابراهیم نخواست تا خدا بفرماید لاَ یَنَالُ اول کسی که از سابق و لاحق ظالم بود, دوم کسی که سابقاً آدم خوبی بود الآن آدم بدی است این را هم که حضرت ابراهیم حتماً نخواست تا خدا بفرماید عهد من به اینها نمیرسد. میماند دو گروه: گروهی که اول تا آخر خوباند, گروه دیگر این است که اول بدند و آخر خوباند پس آن دو گروه خارج از بحثاند یعنی کسی که در تمام عمر ظالم بود خارج از بحث است کسی که قبلاً خوب بود الآن ظالم است او خارج از بحث و درخواست حضرت ابراهیم است میماند دو گروه: یکی اینکه قبلاً هم خوب بودند الآن هم خوباند, یکی اینکه قبلاً بد بود الآن خوب است در این دو گروه, ذات اقدس الهی یک گروه را بیرون کرده و آن لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ میماند یک گروه, آن کسی که از کودکی تا الآن آدم خوبی بود (2)تحلیل خوبی است که سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) از بعضی از اساتیدشان در ذیل همین آیه نقل کردند.
اختصاص نداشتن فضل الهی به آخرت و شمول آن در دنیا بر مؤمنان
فرمود این فضل کبیر است بنابراین آنجا که فرمود: وَیَزِیدُهُمْ مِن فَضْلِهِ درست است که هم شامل مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ با آن چند طایفه میشود, یک; و هم شامل لَهُم مَا یَشَاؤُونَ فِیهَا وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ میشود, دو; اما اینگونه از فضایل در دنیا هم شامل میشود اختصاصی که به آخرت ندارد آن وقت در آخرت اینها هم حصر نیست تا ما بگوییم چون جَنَّاتُ عَدْنٍ هست, فضل منحصر در اینهاست; جَنَّاتُ عَدْنٍ, جنّات مستقر است که اینها وارد آن بهشت میشوند و دستوارهای دارند از طلا, طلا در دنیا حرام است در آخرت برای اینها حلال است طلای آنجا از معدن برنخاست از همین صوم و صلات و اینها درست شده عسل آنجا که وَأَنْهَارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفّی (1)از کندو برنخاست که مگس روی آن بنشیند از همین نماز شب ثابت شده آن عسلی که با نماز شب ثابت بشود دیگر مگسبردار نیست آن آب همینطور است آن لبن همینطور است و مانند آن. این طلا از معدن برنخاست از خاک برنخاست از آن معارف الهی برخاست. عدهای در محضر وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نشسته بودند وجود مبارک حضرت مطالبی فرمود, بعضیها که استفاده کردند به حضرت گفتند عجب جواهری ما امروز از شما استفاده کردیم, فرمود همین! حیف نیامد که این حرفها را به جواهر تشبیه کردی «هل الجوهر الاّ حَجَر» (2)[28]طلا یک سنگ زردی است اینها را میگویند احجار کریمه, این حرفها را به طلا تشبیه کردی؟!
وَلُؤْلُؤاً وَلِبَاسُهُمْ فِیهَا حَرِیرٌ آن وقت اینها که مضطرب بودند چگونه این عقبات کئود را میگذرانند آیا اعمالشان مقبول است یا نه, مورد عفو الهی هستند, آن لغزشهای اینها مورد عفو است یا انتقام آنگاه میگویند: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ دیگر همه حُزن و اندوه را از ما گرفت إِنَّ رَبَّنَا لَغَفُورٌ شَکُورٌ همان غفور و شکوری که در پایان آیه سی که فرمود: إِنَّهُ غَفُورٌ شَکُورٌ همین غفور و شکور به عنوان ذکر برای اهل بهشت ظهور میکند.
موضوع:تفسیر آیات 32 تا 38 سوره فاطر
ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتَابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنَا مِنْ عِبَادِنَا فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ وَمِنْهُم مُّقْتَصِدٌ وَمِنْهُمْ سَابِقٌ بِالْخَیْرَاتِ بِإِذْنِ اللَّهِ ذلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُ (32 جَنَّاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهَا یُحَلَّوْنَ فِیهَا مِنْ أَسَاوِرَ مِن ذَهَبٍ وَلُؤْلُؤاً وَلِبَاسُهُمْ فِیهَا حَرِیرٌ (33) وَقَالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ إِنَّ رَبَّنَا لَغَفُورٌ شَکُورٌ (34) الَّذِی أَحَلَّنَا دَارَ الْمُقَامَةِ مِن فَضْلِهِ لاَ یَمَسُّنَا فِیهَا نَصَبٌ وَلاَ یَمَسُّنَا فِیهَا لُغُوبٌ (35) وَالَّذِینَ کَفَرُوا لَهُمْ نَارُ جَهَنَّمَ لاَ یُقْضَی عَلَیْهِمْ فَیَمُوتُوا وَلاَ یُخَفَّفُ عَنْهُم مِنْ عَذَابِهَا کَذلِکَ نَجْزِی کُلَّ کَفُورٍ (36) وَهُمْ یَصْطَرِخُونَ فِیهَا رَبَّنَا أَخْرِجْنَا نَعْمَلْ صَالِحاً غَیْرَ الَّذِی کُنَّا نَعْمَلُ أَوَ لَمْ نُعَمِّرْکُم مّا یَتَذَکَّرُ فِیهِ مَن تَذَکَّرَ وَجَاءَکُمُ النَّذِیرُ فَذُوقُوا فَمَا لِلظَّالِمِینَ مِن نَصِیرٍ (37) إِنَّ اللَّهَ عَالِمُ غَیْبِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ (38)) طرح مباحثی پیرامون کتاب الهی و تصدیق وحی بودن آن
در این سوره مبارکه «فاطر» که در مکه نازل شد بخشی مطالب توحید, بخشی مطالب وحی و نبوّت, بخشی هم مسائل معاد را مطرح میفرمایند در خلال این اصول سهگانه مطالب کلّی که مربوط به فقه و اخلاق و حقوق است یادآور میشوند. بعد از جریان توحید و ادلّه توحید, مسئله کتاب الهی را ذکر فرمود بعد فرمود آنچه ما به شما وحی فرستادیم این کتاب, حق است و منحصر به فرد است آنچه ذات اقدس الهی به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) افاضه فرمود کلام الهی است که نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِین عَلَی قَلْبِکَ. (1)
1) شعراء/سوره26، آیه193.
علت نامگذاری آن به کتاب و فرق آن با الواح حضرت موسی(علیه السلام)
و از این به کتاب یاد کردند یا برای آن است که به لحاظ آن مکتوبِ برترش که لوح محفوظ و امثال ذلک است کتاب میشود یا نه, آنچه به املای پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و کتابت حضرت امیر و سایر اصحابی که از طرف حضرت مأذون بودند نوشته میشدند این را خدای سبحان امضا کرد و این را کتاب الله نامید وگرنه آنطوری که برای حضرت موسی, الواح موسی را فرستاد که وَکَتَبْنَا لَهُ فِی الْأَلْوَاحِ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ (1)[2]این کتاب را به حضرت موسی دادند چنین کتابی به حضرت پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ندادند کلمات را به سمع حضرت رساند و به منظر حضرت فرشتهای آمد که این کلمات را به حضرت ابلاغ کرد آنگاه حضرت املا فرمود بر اساس وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی (2)[3]وجود مبارک حضرت امیر و سایر صحابه به اذن حضرت نوشتند.
بیان سه گروه از وارثان کتاب و شمول فضل الهی بر آنان
فرمود این کتاب را ما به مسلمانهایی که مصطفا هستند و برگزیده ما هستند به ارث گذاشتیم. در جریان تقسیمبندی گاهی ذات اقدس الهی حق و باطل را تقسیم میکند بعد درجات حق را و درکات باطل را جداگانه ذکر میکند و در سایه این تقسیم اوّلی, ایمان و کفر را کسانی که مهتدیاند و کسانی که ضالاند را ذکر میکند آنگاه درجات هدایت را جداگانه, درکات ضلالت را هم جداگانه ذکر میکند. فعلاً درصدد بیان کسانیاند که در صراط مستقیماند و مسلمان و موحّدند و به قرآن عمل میکنند; منتها اینها سه درجه دارند بعضیها ظالمِ لِنفسهاند نه ظالمِ نفس; ظالم نفس غیر از ظالم لنفسه است آن کسی که معصیت میکند ظالمِ نفس است اما آن کسی که به خودش فشار میآورد بخشی از مشکلات را تحمل میکند برای اینکه به مقام برتر برسد آن ظالم لنفسه است احیاناً کسی هم که معصیت میکند او را هم ظالم لنفسه میگویند ولی بالأخره مسلمان است, موحّد است و خدا را قبول دارد. به دلیل اینکه خدای سبحان این سه گروه را وارث کتاب الهی قرار داد, یک; و از صفوت و مصطفا بودن برخوردار کرد, دو; بعد در پایان فرمود فضل کبیر الهی شامل حال اینها شد, سه; این فضل کبیر را به صورت جَنَّاتِ عَدْنٍ تفسیر کرد, چهار; در جنّات, تحلیه هست و لباس حریر هست و امثال ذلک و سایر کمالات, پنج و شش الی کذا.
حمد الهی, سخن وارثان کتاب
اینها کسانی هستند که میگویند: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ در مقابل اینها کسانی هستند که در آیه 36 فرمود: وَالَّذِینَ کَفَرُوا لَهُم کذا و کذا. معلوم میشود اینها از حوزه اسلام هیچ کدامشان بیرون نیستند همه در حوزه اسلاماند منتها برخورداری اینها فرق میکند.
نحوه تقسیم انسانها در قرآن کریم
در قرآن کریم گاهی تقسیم به ایمان و کفر و حق و باطل و مانند آن است, گاهی درجات حق و درکات باطل را ذکر میکند, گاهی مجموع اقسام را ذکر میکنند آنچه در سوره مبارکه «واقعه» هم هست که شما سه گروه خواهید بود مقرّبین و اصحاب یمین و اصحاب شمال; (1)یعنی حق و باطل در آن روز کنار هم هستند حق به دو قسم تقسیم میشود: عالی و اعلا, باطل هم درکاتی دارد آن مکذّبین ضالّین درکاتی دارند آنها که در مسیر حقّاند بعضیها میانیاند یعنی اصحاب یمین, بعضیها عالی و برترند یعنی مقرّبین; ولی در سوره مبارکه «توبه» تقریباً به پنج قسم تقسیم فرمود از آیه 97 به بعد پنج گروه تقریباً تقسیم شدند الْأَعْرَابُ أَشَدُّ کُفْراً وَنِفَاقاً وَأَجْدَرُ أَلاَّ یَعْلَمُوادر آیه 99 فرمود: وَمِنَ الْأَعْرَابِ مَن یُؤْمِنُ بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ بعد فرمود: وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَالْأَنْصَارِ بعد فرمود: وَمِمَّنْ حَوْلَکُم مِنَ الْأَعْرَابِ مُنَافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ بعد فرمود: وَآخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وَآخَرَ سَیِّئاً تقریباً پنج گروه را آنجا ذکر فرمود که بعضی در مسیرند بعضی منحرفاند آنهایی که در مسیرند هم مختلفاند آنهایی هم که منحرفاند مختلفاند.
1) واقعه/سوره56، آیه88.
شراکت اقسام سهگانه وارثان کتاب در اصل اسلام با حفظ مراتب
فعلاً در اینجا این اقسام سهگانه کسانیاند که در اصلِ اسلام سهیماند منتها درجاتشان فرق میکند آنها که خیلی برترند که «یحوم حوم ربّه» هستند طبق آن روایتی که از معصوم(سلام الله علیه) رسیده است آنها جزء برتریناند که «یحوم حوم ربّه» مقتصد کسانی هستند که «یحوم حوم قلبه» بر اساس عقل و قلب حرکت میکنند و آن گروه نازل که «یحوم حوم نفسه» (1)[5]احیاناً لغزشی هم دارند. اینها کسانیاند که یَتْلُونَ کِتَابَ اللَّهِ هستند و ذیل مجموعه آیه 29 همین سوره هستند که إِنَّ الَّذِینَ یَتْلُونَ کِتَابَ اللَّهِ وَأَقَامُوا الصَّلاَةَ و کذا و کذا. در برابر اینها آیه 36 است که وَالَّذِینَ کَفَرُوا لَهُم کذا و کذا. فتحصّل آن سه قسم همهشان از اسلام برخوردارند, از صفوت برخوردارند, وارثان کتاب الهیاند, فضل الهی شامل حال آنها شده است ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتَابَ به چه گروه؟ به الَّذِینَ اصْطَفَیْنَا اینها جزء بندگان ما هستند که از صفوت الهی برخوردارند; منتها همه اینها یکسان نیستند بعضیها لغزشی دارند, بعضی معتدلاند, بعضی پیشرو هستند فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ وَمِنْهُم مُّقْتَصِدٌ وَمِنْهُمْ سَابِقٌ بِالْخَیْرَاتِالبته سِبقتشان به اذن الله است چه اینکه اقتصاد گروه دوم هم به اذن الله است و این, آن فضل کبیر است.
فضلِ الهی, محور هدایت انسان و ارثبری او از کتاب
این بخش را فضل دارد اداره میکند سه بار کلمه «فضل» در این بخش آمده یعنی در آیه سی فرمود: وَیَزِیدَهُم مِن فَضْلِهِدر آیه 32 هم فرمود: ذلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُدر آیه 35 هم فرمود: أَحَلَّنَا دَارَ الْمُقَامَةِ مِن فَضْلِهِهمه این بخشها با فضل الهی است چون مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ (2)[6]اصلِ هدایت به فضل الهی است, دادن عقل و فطرت, فضل الهی است فرستادن انبیا فضل الهی است, دادن توفیق فضل الهی است; منتها بعضیها - معاذ الله - «نبذوا کتاب الله وراء ظهورهم» (3)[7]این فضل را کنار میگذارند وگرنه ذات اقدس الهی فضل را عطا کرده و میکند.
تبیین برگزیده بودن هر سه گروه و تفاوت درجات آنها
پرسش: با توجه به روایاتی که از ائمه رسیده این مِنْ عِبَادِنَا را بعضیه میتوانیم بگیریم, عموم نباشد.
پاسخ: بله آن عباد مطلق که تکوینی باشد همه بندگان خدا باشند آیه 36 هم شامل حال اینها میشود که وَالَّذِینَ کَفَرُوا این الَّذِینَ کَفَرُوا هم جزء بندگان خدا هستند.
پرسش: ... خاص باشد مخصوص ائمه(علیهم السلام).
پاسخ: نه, چون ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ هم دارد, مُقْتَصِدٌ هم دارد بعد دارد که همه در «جنّاتِ عدن» هستند منتها آنهایی که برترند یعنی سَابِقٌ بِالْخَیْرَاتِ که «یحوم حوم ربّه» که مخصوص اهل بیت است آنها از درجات برتری برخوردارند وگرنه همه اینها را وارثان کتاب الهی شمرد, یک; از همه اینها به مصطفا یاد کرد, دو; همه اینها از فضل الهی برخوردارند, سه; همه اینها در جنّات عدناند, چهار; همه اینها میگویند: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ, پنج; منتها درجات اصطفا و ارثبری فرق میکند در قبال اینها کسانی هستند که وَالَّذِینَ کَفَرُوا آنها هم بندگان خدا هستند یعنی مخلوق الهیاند; منتها حالا حقّ بندگی را رعایت نمیکنند.
بیان بعضی از مصادیق فضل کبیر
پرسش: میفرماید: ذلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُ چه چیزی فضل کبیر است؟
پاسخ: این ایراث, این اصطفا اینها فضل کبیر است کتاب را به اینها دادن, اینها را مصطفا کردن و برگزیدن, این فضل کبیر الهی است خدا به خیلیها کتاب داد اما آنها که «نبذوا کتاب الله وراء ظهورهم» آنها از صفوت برخوردار نیستند از فضل الهی برخوردار نیستند زیرا خدای سبحان داد اما آنها «نبذوا کتاب الله وراء ظهورهم».
تبیین خانه استقرار بودن بهشت و مسافرخانه بودن دنیا
این جَنَّاتُ عَدْنٍ عَدْن یعنی استقرار. دنیا را ذات اقدس الهی چون مسافرخانه است مَمرّ میداند این در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) هست که «فَخُذوا مِن ممرّکم لِمَقرّکم» (1)[8]دنیا دارالمرور و الفرار است آخرت دارُ الْقَرار (2)[9]است متحرّک نمیتواند دائماً حرکت کند وگرنه میشود عبث, حرکت, به سوی چیزی رفتن است اگر مقصدی نباشد و منتهایی نباشد و قرارگاهی نباشد این حرکت میشود عبث چون حرکت, طلب است به سوی چیزی رفتن است اگر مطلوبی نباشد طلبِ بیمطلوب میشود عبث, اگر به مطلوب رسید خب میآرمد میشود دارالقرار. دنیا مَمرّی است, مسافرخانهای است که مسافرانش در حرکتاند البته خود دنیا در حرکت نیست چون خانه که حرکت نمیکند; اینکه میگوییم مسافرخانه, مسافر حرکت میکند نه خانه; دنیا وضعش همین است و هست این زمین هست, این آسمان هست, این شئون و اعتباریات هم هست اما کسانی که در مسافرخانهاند رفت و آمد میکنند مثل رودخانه, رودخانه که حرکت نمیکند رودی که در این خانه هست حرکت میکند.
پرسش: بر اساس حرکت جوهری تمام اشیاء در حال حرکت نیستند؟
پاسخ: چرا, تکویناً در حال حرکتاند اما اینکه در اینجا مطرح است مسائل تشریع است آن را بر اساس أَلاَ إِلَی اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ معنا میکنند اما اینکه شما در حرکت هستید به دارُ الْقَرار میرسید به دارَ الْمُقامَةِ میرسید این ناظر به مسئله تشریع و دین و امثال ذلک است که ایمان و کفر در آن مطرح است.
حمد بهشتیان به خاطر برطرف شدن حزن با رسیدن به آن
پس شما از دارالمرور و دارالفرار میگذرید به دارالقرار میرسید آنجا جای اقامه است و میمانید وقتی آنجا رسیدید میگویید: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ البته مؤمنان خاص لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ (1)اما این مجموع وقتی از دنیا دارند میروند به عالَمی میروند که خبری ندارند، قهراً حزن و اندوه با اینها همراه است که کجا میروند با اینها چه میکنند سرانجام چه میشود خیلی از لغزشهایشان فعلاً یادشان نیست آیا مورد عفوند یا مورد عِقاباند در حال حُزن و اندوه به سر میبرند وقتی که وارد بهشت شدند میگویند خدا را شکر که این حزن و اندوهِ ما را از ما گرفت. در صحنه قیامت هم با اینکه صدای جهنم از فاصلههای دور شنیده میشود اینها لاَ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا وَهُمْ فِی مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ (2)اصلاً صدایی که به حس بیاید اینها احساس نمیکنند با اینکه غرّشی دارد که عدهای میبینند و میشنوند. این گروه وقتی وارد محدوده بهشت شدند میگویند: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ لباس آنها هم از حریر است و غذای آنها هم که نعمتهای بهشتی است که أُکُلُهَا دَائِمٌ (3)[12]و عمده این است که اینها دیگر از حزن و اندوه رهایی پیدا کردند.
اعتراف بهشتیان به «غفور» و «شکور» بودن خدا و علت آن
شکر خدا هم از این جهت است که إِنَّ رَبَّنَا لَغَفُورٌ شَکُورٌ ما کار زیادی نکردیم ولی خدای سبحان از همه لغزشهای ما گذشت و در برابر همه اعمال و عقاید خوبِ ما پاداش خوب عطا کرده است شکرگزار خوبی است إِنَّ رَبَّنَا لَغَفُورٌ شَکُورٌ به این دو اسم از اسمای حسنای خدا که هر دو اسم مبالغه و وصف مبالغی هستند خدا را میستایند درست است خدا غافر و شاکر است اما به عنوان غفور شکور در آنجا ظهور دارد الَّذِی أَحَلَّنَا دَارَ الْمُقَامَةِ این هم مِن فَضْلِهِ است نه به استحقاق ما.
نفی همه رنجها و آسیبها از انسان در بهشت
لاَ یَمَسُّنَا فِیهَا نَصَبٌ وَلاَ یَمَسُّنَا فِیهَا لُغُوبٌ که این نکرهها هم در سیاق نفی است دیگر هرگز رنج و غصّه و آسیب و درد و بیماری و اینها به سراغ ما نخواهد آمد هیچ مِساسی ندارد برای اینکه در این نشئه یعنی بهشت لَا لَغْوٌ فِیهَا وَلاَ تَأْثِیمٌ (1)[13] اصلاً خستگی نیست, کار لغو نیست, لُغوب نیست, دشواری نیست, نشئهای است که با سیر و آسانی و رحمت همراه است همانطوری که در بیانات نورانی حضرت امیر در نهجالبلاغه هست که جهنم داری است که «لیسَ فیها رحمة» هیچ رحمت و گذشتی در جهنم نیست که آیات بعدی شاهد آن است. بهشت هم داری است که «لا نصبٌ فیها و لا لُغوب» آنجا هم نفی جنس است اینجا هم نفی جنس، در آنجا هیچ رحمت و گذشتی نیست برای اینکه اگر رحمت و گذشتی میبود در این عقبات کئود بود کسی که به هیچ وجه اهل رحمت و گذشت نیست در آنجا مستقر میشود در بهشت هم هیچ رنج و نَصب و دشواری و خستگی وجود ندارد لاَ یَمَسُّنَا فِیهَا نَصَبٌ وَلاَ یَمَسُّنَا فِیهَا لُغُوبٌ این برای کسانی است که در صف حق هستند درجاتی هم برای آنها هست. اختصاص عذاب شدید و دائم و بدون پایان و تخفیف برای اهل جهنم
اما آنها که در صف باطلاند درکاتی هم برای آنها هست از آیه 36 شروع میشود فرمود: وَالَّذِینَ کَفَرُوا لَهُمْ نَارُ جَهَنَّمَ برای اینهاست این «لام» هم «لام» اختصاص است اصلاً جهنم را برای همینها خلق کردند همانطوری که برای اهل معنا دارد که لَهُمُ الْجَنّة (2)بهشت برای اینهاست اینجا هم میفرماید: وَالَّذِینَ کَفَرُوا لَهُمْ نَارُ جَهَنَّمَ.
لاَ یُقْضَی عَلَیْهِمْ قضای الهی و حُکم الهی هم بر اینها نمیآید که اینها بمیرند فَلمّا قَضَیْنا (1)یعنی حُکم کردیم پایان امر او را دستور دادیم پایانی برای اینها نیست که اینها بمیرند و راحت بشوند لاَ یُقْضَی عَلَیْهِمْ تا فَیَمُوتُوا که این نون افتاده برای اینکه جواب آن است تا بمیرند و راحت بشوند وَلاَ یُخَفَّفُ عَنْهُمزنده هم که هستند از تخفیف عذاب برخوردار نیستند پس عذاب شدید هست از یک سو و مستمر و دائم است از سوی دیگر; آنها درخواست مرگ میکنند اما مرگ برای آنها نیست تخفیف هم در کار نیست وَلاَ یُخَفَّفُ عَنْهُم مِنْ عَذَابِهَا کَذلِکَ نَجْزِی کُلَّ کَفُورٍ هر کافری را ما اینطور جزا نمیدهیم هر کسی که خیلی کفر ورزیده شما میبینید در برابر انبیا, اولیا, معصومین اینطور ایستادند, اینطور قتل عام میکنند, اینطور غارت میکنند, اینطور ذبح میکنند نسبت به این کَفُورٍ فرمود ما هیچ رحمی نخواهیم داشت وَالَّذِینَ کَفَرُوا لَهُمْ نَارُ جَهَنَّمَ لاَ یُقْضَی عَلَیْهِمْ فَیَمُوتُوا تا با مردن راحت بشوند وَلاَ یُخَفَّفُ عَنْهُم مِنْ عَذَابِهَا آنجا اگر کسی بمیرد راحت میشود ولی مرگی در کار نیست اما اینجا اگر کسی خودکشی بکند تازه اول عذاب اوست چون اینجا بعد از مرگ, حساب و کتابی هست آنجا بعد از مرگ دیگر حساب و کتابی نیست اگر کسی آنجا بمیرد دیگر حساب و کتابی نیست چون بعد از مرگ دیگر شریعتی در کار نیست منتها مرگی در آنجا نیست ولی اینجا اگر کسی خودکشی کرد تازه اول عذاب اوست برای اینکه وارد صحنه محاسبه میشود لاَ یُقْضَی عَلَیْهِمْ فَیَمُوتُوا وَلاَ یُخَفَّفُ عَنْهُم مِنْ عَذَابِهَا کَذلِکَ نَجْزِی کُلَّ کَفُورٍ ٭ وَهُمْ یَصْطَرِخُونَ صریخ دارند اهل نالهاند, اهل استغاثهاند.
1) سبا/سوره34، آیه14.
اِخبار قرآن از تقاضای بازگشت به دنیای جهنمی معتقد به خدا
آنها که ذرّهای از علاقه به خدا در آنها هست یا عقیده به خدا در آنها هست یعنی علم دارند ولو ایمان نداشتند اینها میگویند رَبَّنَا آنهایی که مَنْ کَانَ عَدُوًّا لِلَّهِ وَمَلاَئِکَتِهِ (1)نمیگویند «ربّنا» اینها به مالک دوزخ(سلام الله علیه) میگویند: یَا مَالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ (2)تو از خدای خودت بخواه که جان ما را بگیرد اینها دیگر نمیگویند: «ربّنا اقضِ علینا» پس آنها که در جهنماند بعضیها در درک اسفلاند بعضی در درکات میانی, آنها که در درکات میانیاند میگویند: رَبَّنَا أَخْرِجْنَا نَعْمَلْ صَالِحاً آنها که مَنْ کَانَ عَدُوًّا لِلَّهِ وَمَلاَئِکَتِهِبا لجاجت دینی مُردهاند آنها اصلاً حاضر نیستند بگویند: رَبَّنَا أَخْرِجْنَا اینها به مالک دوزخ(سلام الله علیه) میگویند ما که قبول نداریم حالا تو که میگویی خدایی هست از خدای خودت بخواه جان ما را بگیرد یَا مَالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ.
امکان تکامل علمی و نفی هر گونه تکامل عملی در آخرت
رَبَّنَا أَخْرِجْنَا نَعْمَلْ صَالِحاً بارها ملاحظه فرمودید قیامت ظرف علم است, ظرف تکامل علم است و مانند آن, به هیچ وجه ظرف عمل نیست و تکامل عملی در قیامت نیست یعنی انسان کاری بکند کامل بشود اگر کاری بکند ایمان بیاورد, اخلاقی پیدا کند میشود نظام شریعت, اگر جایی تکلیف باشد دین هست, دستور هست, رسالت هست تازه میشود دنیا. تمام مشکل این است که انسان حق را میفهمد و نمیتواند ایمان بیاورد نمونهاش خواب است گاهی میبینید همه ما کم و بیش این مطلب را تجربه کردیم خوابهای خوبی نصیب انسان میشود یا خوابهای میانی; وقتی بیدار شدیم میگوییم ای کاش این مطلب را سؤال میکردیم چون در خواب هر کسی حرف میزند محصول ملکات بیداری اوست اعمال او محصول ملکات بیداری اوست که قبلاً چه کرده است در اختیار خودش نیست وقتی بیدار شد میگوید ای کاش این مطلب را من سؤال میکردم این کاش اینطور جواب میدادم. این خواب, نموداری است از جریان قیامت که این روایت را هم مرحوم کلینی در روضه کافی نقل کرده بعد مرحوم فیض هم از روضه کافی نقل کرده که انسانهای اوّلی میخوابیدند و خواب نمیدیدند بعدها خوابدیدن نصیب انسان شد به انبیایشان که به اینها میگفتند چرا دستورات را عمل نمیکنید میگفتند اینها چیست که ما در عالَم رؤیا میبینیم؟ انبیا میفرمودند اینها نمونهای از آن چیزهایی است که ما به شما میگوییم (3)شما خیال میکنید انسان باید از این قبرستان در بیاید زنده بشود در دنیا, این معنای برگشت از آخرت است و معاد است؟! این نیست آنچه شما در عالَم رؤیا میبینید نمونهای از آن چیزهایی است که ما به شما میگوییم, ما به شما میگوییم حیات دیگر دارید نمونهاش همین است که شما در عالَم رؤیا میبینید. غرض این است که همه ما در عالَم رؤیا تجربه کردیم خیلی از چیزها را ما دلمان میخواست سؤال بکنیم ولی دست ما نبود یک چیز دیگر سؤال کردیم یا اصلاً سؤال نکردیم معلوم میشود که در قیامت حرف زدنها تابع ملکات و عقاید قبلی است بین انسان و عمل صالح کاملاً رابطه قطع است که «إنّ الیوم عملٌ و لا حساب و غداً حسابٌ و لا عمل» (4)[19]به هیچ وجه بعد از مرگ, تکامل عملی نیست که کسی کاری بکند به کمالی برسد اما تکامل علمی فراوان است خیلی از چیزها را که نمیفهمید, میبیند, میشنود میگوید: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا اما فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صَالِحاً (5)اینجا جواب میآید که هرگز جا برای رجوع نیست.
قطع رابطه نفس با ایمان و عمل صالح در قیامت
پرسش: طبق بیان حضرتعالی که بارها فرمودید کسانی که در جهنم هم هستند باز ...
پاسخ: نمیتوانند ایمان بیاورند آتش را میبینند.
پرسش: فرمود: سَمِعْنَا.
پاسخ: سَمِعْنَااما «أطعنا» نیست رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صَالِحاًاینجا ما نمیتوانیم ایمان بیاوریم یعنی بین نفس و ایمان که اراده است این رابطه کلاً قطع است مثل خواب, ما نمونهاش را در خواب داریم وقتی که بیدار شدیم میگوییم ای کاش چنین چیزی میگفتیم خب باید در بیداری در مدتهای قبل، عمل صالح انجام میدادیم تا زبان ما گویا به حق باشد تا اگر خواب خوبی دیدیم سؤال خوبی بکنیم در خواب هر که حرف میزند هر که اندیشه ای دارد محصول ملکات زمان بیداری اوست در قیامت هم همینطور است در جهنم هم همینطور است هیچ ممکن نیست کسی ایمان بیاورد اگر ایمان بیاورد موحّد میشود موحّد که مخلَّد در نار نیست اگر آنجا جای ایمان باشد پس تکلیف هست که واجب است ایمان بیاورد اگر تکلیف باشد جا برای وحی و نبوّت و رسالت است آن وقت میشود دنیا دیگر آخرت نیست تمام مشکل در آخرت این است که حق روشن میشود بیّن میشود «کالشمس فی رائعة النهار و رابعة النهار» اما نمیتواند ایمان بیاورد لذا میگوید: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صَالِحاً اینجا هم میگویند: رَبَّنَا أَخْرِجْنَا نَعْمَلْ صَالِحاً.
پرسش:... فهمیدند که آتشی هست; ایمان نمیتوانند بیاورند اما یقین کردند که آتش هست.
پاسخ: یقینِ علمی دارند یقین علمی که مشکل را حل نمیکند باید بپذیرد عقد هست ولی عقیده که نیست باید باور بکند که جهنم, فعل خداست چنین باوری نمیتواند بکند تمام مشکل این است هیچ کمالی در قیامت از سنخ کمال عملی نیست که انسان کاری بکند کامل بشود ولی کمال علمی فراوان است و این کمال علمی بر او حجّت است.
پرسش: تا چه درجهای؟
پاسخ: هر اندازه که او استعداد داشته باشد در دنیا فراهم کرده باشد.
نشان دادن درکات جهنم به انسان تبهکار و درک او از آن
در جریان عذاب اگر خیلی تبهکار باشد خیلی از درکات عذاب را به او نشان میدهند آتش قیامت را کاملاً درک میکند چون صدر و ساقه قیامت همهاش ادراک است وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ (1)[21] زنده است جهنم إِذَا رَأَتْهُم مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ وقتی کفّار را میبیند سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً وَزَفِیراً (2)[22] این رؤیت را به نارِ جهنم اسناد میدهد اگر آتش جهنم، کفار را از فاصله دور ببیند نعره میزند نه «إذا رأوها» إِذَا رَأَتْهُم مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً وَزَفِیراً.
عدم حزن بهشتیان از فزع اکبر و نورانی بودن آنان
اما بهشتیها لاَ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا وَهُمْ فِی مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ. در قیامت دو نفر کنار هم هستند یکی فضای خیلی روشن و شفافی دارد یکی در تاریکی است آنجا که نورش نور آفتاب و ماه نیست برق نیست هر کسی نور را به همراه خودش میبرد وَالَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ نُورُهُمْ یَسْعَی بَیْنَ أَیْدِیِهمْ (3)لذا در قیامت یک نفر فضای روشنی دارد ایستاده همه جا را هم میبیند, کسی در دو قدمی او, یک قدمی او, کنار او ایستاده است هیچ جا را نمیبیند مثل اینکه دو نفر هستند یکی اهل ایمان است یکی اهل کفر کنار هم هستند در خیابان و بیابان دارند حرکت میکنند.
پرسش: آدمهای خوب که در بهشتاند وقتی حق روشن میشود ثمرش برای آنها چیست؟
پاسخ: لذت میبرند وَهُمْ فِی مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ لذّتی است بدون رنج, در دنیا لذّت بدون رنج نیست.
اعطای درجات بالاتر به بهشتی بر اساس فضل الهی
پرسش: اگر به دست نیاورند چه می شود مثلاً، برای آنها مراتب بالاتر روشن میشود؟
پاسخ: درجات بالاتر را با فضل الهی، خدا به اینها عطا میکند اما نه اینکه اینها کاری بکنند و بالاتر بروند. اینها هر اندازه که در دنیا انجام دادند استحقاق درجاتی دارند خدا میدهد اما خدای سبحان فرمود: وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ (1)[24] لطف بیشتری عطا میکند, درجات بالاتری میدهد اما اینها کاری بکنند که به وسیله این کار, استحقاق پیدا کنند که درجات بالاتر داشته باشند این فقط در دنیا ممکن است در آخرت ممکن نیست.
همراه با رنج نبودن لذایذ بهشتی بر خلاف دنیا
در دنیا هر لذّتی که باشد با رنج همراه است، بالأخره انسان در لذّتی که هست میفهمد که این دوام ندارد یا خودش از بین میرود این را رها میکند یا آن شیء لذیذ از بین میرود او را رها میکند بالأخره این قطع به فراق هست ولی در آنجا چون دائم است لذّتش هم لذّت مشوب نخواهد بود.
پاسخ خداوند به تقاضای بازگشت به دنیای جهنمی معتقد
أَخْرِجْنَا نَعْمَلْ صَالِحاً غَیْرَ الَّذِی کُنَّا نَعْمَلُ پاسخی که از طرفی ذات اقدس الهی به این گروه داده میشود این است که أَوَ لَمْ نُعَمِّرْکُم مّا یَتَذَکَّرُ فِیهِ مِن تذکّر ما عمر طولانی به شما دادیم اگر یک بار, ده بار, سهو و نسیان کردید آنقدر به شما عمر دادیم که جا برای تذکره بود, تذکّر بود, یادآوری بود به اندازهای که شما یادتان بیاید ما به شما عمر دادیم أَوَ لَمْ نُعَمِّرْکُم مّا یَتَذَکَّرُ این یکی, ما چون حقایق را در درون شما گذاشتیم شما میتوانستید متذکّر بشوید از طرفی هم از بیرون هم نذیر آمد وَجَاءَکُمُ النَّذِیرُ همین علما, همین روحانیون اینهایی که در مسجدها, در حسینیهها برای شما گفتند اینها نذیر ما هستند حالا اگر توفیقی داشتید محضر امام(سلام الله علیه) محضر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را درک کردید خب آنها هم نذیرهای الهیاند مُبَشِّرِینَ وَمُنْذِرِینَ (2)اما مطابق آیه سوره «توبه» که فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَلِیُنذِرُوا قَوْمَهُمْ (3)همین است اینچنین نیست که به افراد بگویند مگر پیغمبر به تو نگفت, مگر امام به تو نگفت, میگویند مگر این روحانی محل به شما نگفت, مگر در حسینیه آن آقا به شما نگفت, حرفهای ما را به شما گفت, مگر جَاءَکُمُ النَّذِیرُ همه حرف پیغمبر را از نزدیک شنیدند یا همه حرف امام را از نزدیک شنیدند اینطور که نیست. فرمود: وَجَاءَکُمُ النَّذِیرُ این روحانیون شما, این پیشنمازان شما, این علمای شما این احکام را برای شما گفتند, خب پس تذکّر هست در درون, جَاءَکُمُ النَّذِیرُ هست در بیرون, هم حجّت درونی است هم حجّت بیرونی، امروز نالهتان اثر ندارد این همه شما برای مردم مشکلات ایجاد کردید هر جا گرانی بود شما افزودید, هر جا اختلاس بود حضور داشتید جان مردم را گرفتید.
حکم به ظالم بودن جهنمی از طرف خدای علیم و عدم ناصر برای او
فَذُوقُوا فَمَا لِلظَّالِمِینَ مِن نَصِیرٍ دیگر نفرمود «فما لکم» اسم ظاهر آورد نه ضمیر, یک; با وصف ذکر کرد, دو; این تعلیق حکم بر وصف است مشعر به علیّت است, سه; نفرمود «فما لکم» فرمود: فَمَا لِلظَّالِمِینَ یعنی شما چون ظالم هستید میخواهید شما را چه کار کنیم. این همه شما به دیگران ستم کردید ما الآن با شما چه کار کنیم این إِنَّ اللَّهَ عَالِمُ غَیْبِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ تمام کارهایی که شما داشتید خدا میداند إِنَّ اللَّهَ عَالِمُ غَیْبِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ خدا نه تنها به صدور و قلوب شما عالِم است به ذاتالصدور عالِم است. یک وقت است که ما میگوییم خدا از دست ما باخبر است یک وقت میگوییم از آنچه در مُشت ما بسته است هم باخبر است یک وقت میگوییم خدای سبحان از صدور و قلوب ما باخبر است یک وقت میگوییم نه, آن خاطراتی که در صدور هست که از آن خاطرات به «ذاتالصّدور» یاد میکنند از آنها هم باخبر است خب وقتی از ذاتالصدور باخبر بود یقیناً از خود قلب که قلب چهکاره است هم باخبر است إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ.
موضوع:تفسیر آیات 39 تا 41 سوره فاطر
هُوَ الَّذِی جَعَلَکُمْ خَلاَئِفَ فِی الْأَرْضِ فَمَن کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ وَلاَ یَزِیدُ الْکَافِرِینَ کُفْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ إِلَّا مَقْتاً وَلاَ یَزِیدُ الْکَافِرِینَ کُفْرُهُمْ إِلَّا خَسَاراً (39 قُلْ أَرَأَیْتُمْ شُرَکَاءَکُمُ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَرُونِی مَاذَا خَلقُوا مِنَ الْأَرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماوَاتِ أَمْ آتَیْنَاهُمْ کِتَاباً فَهُمْ عَلَی بَیِّنَةٍ مِّنْهُ بَلْ إِن یَعِدُ الظَّالِمُونَ بَعْضُهُم بَعْضاً إِلَّا غُرُوراً (40) إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ أَن تَزُولَا وَلَئِن زَالَتَا إِنْ أَمْسَکَهُمَا مِنْ أَحَدٍ مِن بَعْدِهِ إِنَّهُ کَانَ حَلِیماً غَفُوراً (41))
منظور از «عباد مصطفا» در آیه ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتَابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنَا مِنْ...
آنچه در بخشهای قبلی همین سوره مبارکه «فاطر» یعنی در آیه 32 گذشت که فرمود: ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتَابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنَا مِنْ عِبَادِنَا منظور از عبادِ مصطفا انبیا و اولیا(علیهم السلام) نیستند تا سخن از ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ مطرح بشود و تلاش و کوشش مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) در تبیان را به همراه داشته باشد; (1)یعنی آنها را ما برای این کار برگزیدیم نه اینکه منظور از این اصطفا همان اصطفای إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحاً (2)باشد.
مراد از ارث در آیه أُورِثْتُمُوهَا بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ
مطلب دوم این است که ارث این نیست که از کسی به کسی برسد آن پایان کار را هم میگویند ارث اینکه فرمود: تِلْکَ الْجَنَّةُ الَّتِی أُورِثْتُمُوهَا بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ (3)این یعنی پایان کار شما, عاقبت کار شما این است. بنابراین معنای ارث این نیست که حالا از کسی به شما رسیده است پایان کار این بود. ما سلسله انبیا را فرستادیم, اُمم را با کتابهای آنها هدایت کردیم تا نوبت به شما رسید کتابِ الهی را به وسیله پیامبر به شما دادیم و شما سه گروه شدید این معنای ایراث است.
عدم اختصاص احتجاج در آیه أَوَ لَمْ نُعَمِّرْکُم به معمّرین
مسئله بعدی در جریان أَوَ لَمْ نُعَمِّرْکُم این احتجاج، اختصاصی به معمّرین ندارد منتها توبیخ در معمّرین بیش از توبیخ در میانسال است وگرنه منظور حجّت الهی است أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ (4)[4] حرف اول و آخر را میزند منتها اینکه فرمود: وَجَاءَکُمُ النَّذِیرُ (5)معیار است هر کسی حجّت خدا بر او تمام شد این در قیامت مسئول است و اعتراض قیامت متوجه اوست چه معمّر چه غیر معمّر; ولی برای معمّرین، حجّت خدا بالغتر است از این جهت فرمود: أَوَ لَمْ نُعَمِّرْکُم مّا یَتَذَکَّرُ فِیهِ مَن تَذَکَّرَ (6)و عمده همان جَاءَکُمُ النَّذِیرُاست ولو انسان جوان باشد وقتی حجّت الهی بر او بالغ شد و به او رسید مشمول این اعتراض است.
بررسی نیروهای درونی و بیرونی انسان
عمده آن است که در دنیا همانطوری که ما نیروهایی داریم که با این نیروها ادراک میکنیم و نیروهایی داریم که با این نیروها کار میکنیم گاهی ممکن است هر دو سالم باشد گاهی ممکن است هر دو مریض باشد گاهی ممکن است یکی سالم باشد و دیگری مریض; یعنی ممکن است چشم و گوش کسی سالم باشد ولی دست و پای او فلج باشد در درون ما هم همینطور است نیرویی در درون ما هست به اصطلاح به نام عقل نظر که متولّی اندیشه و ادراک است نیرویی هم در درون ما هست به نام عقل عمل که «عُبِدَ به الرحمن و اکتسب به الجنان» (1)[7]متولّی و مسئول انگیزه و اراده و تصمیم و نیّت و اخلاص است.
مغالطات فکری انسان, ثمره القائات شیطان
مهمترین کاری که شیطان در درون نفس با ما درگیر میشود این است که در بخش اندیشه، ما را گرفتار این مغالطات سیزدهگانه یا کمتر و بیشتر بکند که ما موضوعی را به جای موضوع دیگر, محمولی را به جای محمول دیگر و مانند آن قرار بدهیم در استنباطها و استدلالها اشتباه بکنیم و به غلط بیفتیم این همان إِنَّ الشَّیَاطِینَ لَیُوحُونَ إِلَی أَوْلِیَائِهِمْ لِیُجَادِلُوکُمْ (2)[8] همه مغالطات فکری در اثر وسوسههای علمی شیطان است این با بخش اندیشه ما کار دارد. در جهاد نفس که وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) فرمود: «کَم مِن عقل أسیر تحت هوی أمیر» (3)[9]هوس و هوا را میشوراند تا علیه این عقلی که «عُبِدَ به الرحمن و اکتسب به الجنان» درگیر بشوند اگر درگیر شدند - خدای ناکرده - این عقل را فلج کردند دیگر در تصمیم و اراده و نیّت و اینها یا انسان اهل اراده و نیّت نیست یا - خدای ناکرده - گرفتار اراده مشرکانه و ریاکارانه و اینها میشود.
تعطیل بودن بخش ایمان و اراده و تصمیم در قیامت
در قیامت این بخش ایمان و اراده و تصمیم کلاً بسته است به هیچ وجه ممکن نیست کسی در قیامت کافر بشود یا مؤمن بشود یا اطاعت کند یا معصیت کند بین نفس و ایمان و کفر در دنیا اراده فاصله است ولی بین نفس و عقل نظر, اراده فاصله نیست ممکن است کسی مطالعه نکند فکر نکند بحثهای علمی را تحمل نکند ولی اگر وارد بحث علمی شد یک صغرا و کبرایی ارائه شد او دیگر نمیتواند بگوید من نمیخواهم بفهمم همین که مطلب نظری به ضروری ختم شد این یقیناً میفهمد حالا ممکن است لساناً انکار کند. فهم در اختیار ما نیست مبادی فهم در اختیار ماست ممکن است مطالعه نکنیم, گوش ندهیم, فکر نکنیم اینها هست اما اگر فکر کردیم و مطالعه کردیم یا کسی استدلال کرد ما گوش دادیم دو مقدمه علمی بیّن ارائه کردند آن نتیجه را بر این مترتّب کردند چه کسی بخواهد چه نخواهد میفهمیم نمیتوانیم بگوییم نمیخواهیم بفهمیم ولی درباره عقیده و ایمان کاملاً میتوانیم بگوییم چیزی که صد درصد حق است ما آن را قبول نداریم چون یک کار دیگری است مربوط به قوّه دیگر است آنکه باید عصاره علم را به جان گِره بزند فلج است اینکه فلج شد خب باور نمیکند حرف وجود مبارک موسای کلیم به فرعون اینطور بود فرمود برای تو مسلّم شد این معجزه است لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ; (1)[10] وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ (2)از همین قبیل است. اینهایی که مُردند وقتی وارد صحنه قیامت میشوند آنچه را نمیدانستند میفهمند, آنچه با مفهوم و علم حصولی میدانستند الآن برایشان مشهود شد صریحاً میگویند: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا اما به هیچ وجه جا برای ایمان نیست یعنی بین نفس و ایمان کلاً رابطه تعطیل است وگرنه همانجا مؤمن میشوند, موحّد میشوند وقتی موحّد شدند به سبب گناهانی که در دنیا انجام دادند عذاب میشوند ولی مخلّد در نار نیستند برای اینکه موحد شدند اما همه اینها اصرار دارند که فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صَالِحاً یا أَخْرِجْنَا نَعْمَلْ; هم فَارْجِعْنا نَعْمَلْ در همین سوره مبارکه «فاطر» بود آیه 37 وَهُمْ یَصْطَرِخُونَ فِیهَا رَبَّنَا أَخْرِجْنَا نَعْمَلْ صَالِحاً هم در آیه دوازده سوره مبارکه «سجده» دارد وَلَوْ تَرَی إِذِ الُمُجْرِمُونَ نَاکِسُوا رُؤُوسِهِمْ عِندَ رَبِّهِمْ رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صَالِحاً این نَعْمَلْ در برابر ایمان نیست یعنی «نؤمن و نعمل» نه اینکه آنجا ایمان باشد وگرنه میگفتند: «ربّنا أبصرنا و سمعنا و آمنّا» ایمان فعل نفس است, یک; فعل چه جارحهای و چه جانحهای بین نفس و فعل, اراده فاصله است, دو; در قیامت این فاصله کلاً تعطیل است, سه; هیچ ممکن نیست در قیامت کسی ایمان و کفر پیدا کند , چهار; اما اعمال ظاهری خوردن و نوشیدن و عذاب را چشیدن یا شربت را چشیدن اینها فعلِ ایمان و کفر نیست اینها فعل عادی است که غیر انسان هم اینها را دارد اما فعلِ اختیاری مربوط به ایمان و کفر این مربوط به جایی است که شریعت باشد, دین باشد اگر در آنجا ایمان و کفر ممکن باشد تازه میشود دنیا برای اینکه اگر ایمان و کفر آنجا ممکن باشد آنجا وجوب و حرمت هست یعنی واجب است ایمان بیاورد کافر شدن حرام است پس مسئلهای هست, شریعتی هست, دینی هم آنجا مطرح است.
بیان امام رضا(علیه السلام) در موجود بودن کنونی بهشت و جهنم
ممکن است کسی که اینجا هست جهنم را آنجا ببیند جهنم بالفعل موجود است ولو معاد هنوز مستقر نشده این بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) است فرمود از ما نیست کسی که بگوید جهنم و بهشت الآن موجود نیست (1)جهنم و بهشت موجود است منتها صحنه قیامت بعداً تشکیل میشود. انسان ممکن است حقیقت بهشت را ببیند نه تنها صورتش را, حقیقت بهشت را ببیند, حقیقت جهنم را ببیند و مانند آن اما وقتی وارد آن صحنه شد کلاً بین نفس و ایمان, رابطه برقرار نیست.
شباهت جریان پس از مرگ با خواب
این روایت نورانی که مرحوم کلینی در روضه کافی نقل کرد و بارها اشاره شد این نمونهای است از قیامت جریان بعد از مرگ نظیر همین جریان خواب است کسی جایی را یا شخصی را خواب میبیند وقتی بیدار شد میگوید ای کاش من این مطلب را میپرسیدم یا این کار را انجام میدادم. در خواب همه اعمال ما محصول مَلکات قبلی است بین ما و کار, اراده فاصله نیست که با اراده کاری انجام بدهیم وگرنه اگر کسی در خواب خلاف کرد میشود معصیت یا حرفِ خوبی زد میشود اطاعت که در نامه عمل او بنویسند اینطور نیست بین نفس و عمل قلبی, اراده فاصله نیست بلکه هر کاری که محصول ملکات قبلی بود انسان در عالم رؤیا انجام میدهد در قیامت هم که طبق آن روایت فرمود این نموداری از قیامت است (2)منتها قیامت, خواب نیست بیدار است با همین بدن است با همین روح است انسان کاری را انجام بدهد که با آن کار اطاعت باشد یا معصیت باشد ثواب ببرد یا عِقاب ببرد به هیچ وجه ممکن نیست ولو در جهنم هم رفته آن عینالیقینِ او, حقّالیقین علمی میشود ولی نمیتواند ایمان بیاورد میگوید: أَخْرِجْنَا ما را از آنجا بیرون بیاورید تا ما ایمان بیاوریم آنجا نمیتوانند ایمان بیاورند اگر ایمان بیاورند میشود واجب و کفر میشود حرام, جایی که جای وجوب و حرمت است جای شریعت است مگر میشود وجوب و حرمت باشد, تکلیف باشد و شریعت نباشد جای شریعت میشود دنیا, بنابراین اینها در جهنم از عینالیقینی به حقّالیقینیِ دوزخی و علمی رسیدند مشاهده کردند و دارند میسوزند اما نمیتوانند ایمان بیاورند. قیامت وضعش این است اینطور نیست که در قیامت ممکن باشد کسی ایمان بیاورد یا کفر بورزد یا اطاعت کند اینهایی که میگویند الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ (3)[14]اینطور نیست که برای اینها ثواب بنویسند آنجا سخن از ثواب و عِقاب نیست مرتب آنها به ذکر حقاند دَعْوَاهُمْ فِیهَا سُبْحَانَکَ اللَّهُمَّ وَتَحِیَّتُهُمْ فِیهَا سَلاَمٌ وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (4)این سه جمله را در سوره مبارکه «یونس» ملاحظه فرمودید.
پرسش: شما در جلسات سابق فرمودید که حضرت از شاگردان سؤال میکردند ««هل مِن مبشّرات» ... .
پاسخ: علم میآمد نه ایمان بله الآن هم همین است مرحوم کلینی از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل کرد که حضرت از اصحابش سؤال میکرد «هل من مبشّرات» (1)[16]دیشب در عالَم رؤیا چه رؤیای مبشّرهای دیدید در خواب, علم برای انسان روشن میشود نه ایمان که ایمان بیاورد ثوابی ببرد.
چگونگی اعطای ثواب در دنیا و آخرت در آیات سوره «یونس»
این سه جملهای که در سوره مبارکه «یونس» هست در دنیا هر که بگوید ثواب دارد دَعْوَاهُمْ فِیهَا سُبْحَانَکَ اللَّهُمَّکسی تسبیح بگوید ثواب دارد, وَتَحِیَّتُهُمْ فِیهَا سَلاَمٌ هر کسی در دنیا به یکدیگر سلام بکند ثواب دارد وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَولی این سه جمله مربوط به دنیا نیست مربوط به آخرت است در آخرت اهل بهشت این سه جمله را میگویند بدون اینکه ثواب ببرند.
پرسش: میشود نتیجه گرفت خطّ اهل بهشت همینها هستند دیگر خوردن و لذّتهای دیگر نیست.
پاسخ: چرا, خوردن هست و سایر لذایذ هم هست لِبَاسُهُمْ فِیهَا حَرِیرٌ (2)[17]هست همه این لذایذ هست اما هیچ کدام از اینها مربوط به ایمان و کفر نیست در بهشت این سه جمله را میگویند مثل اینکه در همین سوره «فاطر» آمد وقتی اینها وارد بهشت شدند میگویند: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ خب اگر در دنیا کسی این جمله را بگوید ثواب دارد در نامه عمل او ثواب نوشته میشود اما همین جمله را بهشتیها میگویند ثوابی در کار نیست چون آنجا جای شریعت نیست جای ثواب و عِقاب نیست.
مشاهده نتیجه اعمال دنیایی در عالم برزخ
پرسش: صدقات جاریه چطور است؟
پاسخ: صدقات جاریه که در دنیا انجام میدهند یا فرزند صالحی که داشتند «ولد صالح یدعو له» (1)[18]یا درختی که کاشتند و مانند آن, نتیجه عمل خودشان است هر کسی عمل صالحی کرد تا این عمل زنده است و سر پاست برای او ثواب مینویسند «اذا مات ابن آدم انقطع عمله الاّ عن ثلاث» (2)[19]تمثیل است تعیین نیست حصر نیست گاهی ممکن است انسان صدتا کار بکند سدسازی کرده, جبهه رفته, کمک کرده, مدرسه ساخته, پل ساخته, راه ساخته, درختکاری کرده, شاگرد تربیت کرده, کتاب نوشته صدتا کار خیر کرد همه این کارهای صدگانه تا هست برای او ثواب مینویسند چون کار خودش است.
پرسش: تکامل برزخی چطور است؟
پاسخ: تکامل علمی است نه کمال عملی, خیلی در برزخ انسان کامل میشود خیلی از چیزها را میفهمد.
پرسش: درجاتشان بالا میرود؟
پاسخ: درجاتشان بالا نمیرود مگر به وسیله عملی که انجام دادند هر چه در دنیا میدید و شنیده بود به صورت علم حصولی درک کرد الآن میشود علم شهودی, خیلی درجات برزخیها از نظر علم کامل میشود تکامل علمی هست اما ذکری بگوید ثواب ببرد, عملی انجام بدهد ثواب ببرد این نیست. همه اعمالی که در دنیا انجام داد تا اثر آن عمل هست در نامه عمل او ثواب مینویسند جامع همه اینها همان آیه سوره مبارکه «یس» است فرمود: وَنَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ (3)[20] حالا آن روایت معروف، سدسازی و اختراع فلان موشک و اینها را نداشت الآن اینطور است خدا غریق رحمت کند امام را که فرمود زمان و مکان در اجتهاد دخیل است, زمان و مکان هم در تفسیر دخیل است, در فقه دخیل است, در اصول دخیل است آن روز دیگر ساختن موشک و امثال موشک مطرح نبود حالا کسی موشک بسازد برای حفظ یک نظام الهی, تا این روش هست در نامه عمل او ثواب مینویسند «اذا مات ابن آدم انقطع عمله الاّ عن ثلاث» مگر آنچه او انجام داد.
کسب علم باعث ترفیع درجه در دنیا
پرسش: این کسب علم هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ (1)خود قرآن دارد...
پاسخ: این در دنیاست, اگر کسی در دنیا تحصیل علم بکند درجه بیشتری میبرد کسی نکند کمتر یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ (2)[22]اما در قیامت، مؤمن و کافر هر دو عالِم میشوند کافر هم میگوید: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا چیزی پوشیده نیست آنچه معیار است این است که در دنیا کسی زحمت بکشد عالِم بشود و کسی زحمت نکشد عالم نشود این یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ اما در قیامت کافر میگوید: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا.
بهرهمندی از ثمرات و تبعات اعمال دنیایی در برزخ
غرض آن است که در برزخ تا اثر عمل هست جامعش همان آیه سوره مبارکه «یس» است که فرمود: وَنَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا در زمان حیات خودشان وَآثَارَهُمْ که بعد از مرگ اینها میآید. هر عمل خیری, هر سنّت حسنهای کسی که قرضالحسنه را رایج کرده, وام دادن را رایج کرده, تسهیل ازدواج را رایج کرده کسی سنّتی گذاشته هیئت امنایی درست کرده که ازدواج جوآنها را تسهیل کنند تا این فکر هست در نامه عمل او ثواب مینویسند برای اینکه اثر آن است اما کاری در برزخ بکند که این کار, کار جدید باشد با این کار ثواب ببرد اینچنین نیست زیرا بعد از مرگ سخن از شریعت و نبوّت و اطاعت و عصیان نیست وگرنه آنجا میشد دنیا، بالأخره اگر ثواب و عِقاب هست تکلیف است, تکلیف هست دین است, دین اگر هست نبوّت و رسالت هست. بنابراین تکامل علمی فراوان است, یک; تبعاتِ اعمالی که انسان در دنیا داشت نصیبش میشود, دو; این آثار، اثر خیر را شامل میشود اثر بد را هم شامل میشود کسی که بدآموزی کرده تا این سنّت سیّئه هست در نامه عمل او سیّئه مینویسند این وَنَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ همین است اثر چه حسنه باشد چه سیّئه باشد تا چهارشنبه سوری هست برای کسی که این سنّت سیّئه را گذاشته سیّئه مینویسند هر کسی که سنّتی گذاشته اگر حسنه باشد حسنه مینویسند, سیّئه باشد سیّئه مینویسند غرض این است که بین نفس و ایمان در دنیا اراده فاصله است, یک; در آخرت کلاً این تعطیل است, دو; مسئله علم چون بین نفس و علم, اراده فاصله نیست اختیار فاصله نیست چه در دنیا چه در برزخ چه در قیامت, انسان تکامل علمی دارد.
لذّت برزخی محصول رشد و کمال عملیِ ایمانی در دنیا
پرسش: رشد و کمال عملی آیا لذّت است یا نیست, اگر لذت است ... .
پاسخ: رشد و کمال عملی لذّت است اما هر لذّتی محصول رشد و کمال عملی نیست رشد و کمال عملی لذّت میآورد اما هر لذّتی محصول رشد و کمال عملیِ آخرت نیست محصول رشد و کمال عملیِ ایمانی است که در دنیا داشتند.
بررسی ادبی کلمه «خلائف»
هُوَ الَّذِی جَعَلَکُمْ خَلاَئِفَ فِی الْأَرْضِ ذات اقدس الهی شما را جانشین قرار داد هم جانشین خودش قرار داد هم اینکه یکی پس از دیگری میآیید. «خلائف» گفتند جمع «خلیفه» است و «خلفاء» جمع «خَلیف» است «خلیف» و «خلیفه» هر دو یکی است منتها «تاء» خلیفه «تاء» مبالغه است «تاء» تأنیث نیست اینکه درباره حضرت آدم فرمود: إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً (1)نه «خلیفاً» برای اینکه انسان کامل مقام والایی را داراست که کاملاً میتواند دستورهای الهی را مدبّرانه اجرا کند این خَلیفه است برخیها خلیفاند یعنی بدون «تاء» مبالغه نه «تاء» تأنیث. سرّ اعطای خلافت الهی به انسان
فرمود خدای سبحان شما را خلائف در زمین قرار داد برای اینکه کلّ زمین را که مسخَّر کرد, یک; قدرت تدبیر هم به شما داد, دو; آن مدیریتی را که بالذّات برای ذات اقدس الهی است شما را مظهر آن قرار داد نه به شما تفویض کرده باشد, سه; شما این کار الهی را در زمین انجام بدهید و از شما هم به جِدّ خواست که زمین را آباد کنید.
1) بقره/سوره2، آیه30.
تفاوت استعمار در قرآن با استعمار نظام سلطه
در سوره مبارکه «هود» گذشت هُوَ أَنشَأَکُم مِنَ الْأَرْضِ وَاسْتَعْمَرَکُمْ فِیَها (1)[24]
آنجا بحث شد که استعمار از مقدسترین واژههای قرآنی است وقتی به دست ستمکاران افتاد جزء پلیدترین واژهها شد. خدا فرمود من شما را استعمار کردم یعنی چه؟ یعنی زمان و زمین را مزیّن کردم به مسائل علمی, شما را هم مجهّز کردم به نیروی تدبیر, شما را آوردم در زمین از شما به جِد خواستم زمین را آباد کنید این الف و سین و تاء منقوط همان مبالغه را میرساند مثل «استکبر» وَاسْتَعْمَرَکُمْ فِیَهامن به جدّ خواستم زمین را آباد کنید هیچ احتیاجی به دیگری نداشته باشید هر جا هم نفس میکشید روزی همانجاست خب اگر این آیات قرآنی خوب در جامعه پیاده میشد تحریم و امثال تحریم فسون و فسانه بود آن وقت اگر کلّ اطراف ایران را دیوار بکشند ما در اینجا کاملاً میتوانیم خودمان را تأمین کنیم اگر قرآنی باشیم! چون همه چیز در این مملکت هست. فرمود من به جِدّ از شما خواستم آباد کنید هُوَ أَنشَأَکُم مِنَ الْأَرْضِ وَاسْتَعْمَرَکُمْ فِیَها من استعمار کردم, من مستعمِرم شما مستعمَر من هستید من به جِدّ از شما خواستم زمین را آباد کنید یعنی چه؟ یعنی امکانات را آفریدم, یک; هوش و استعداد را به شما دادم, دو; برای اینکه گدای دیگران نباشید روی پای خودتان بایستید که به آن میگویند «اقتصاد مقاومتی» یعنی کسی که دارد مقاوم است کسی که ندارد چطور مقاومت میکند, سه; اما همین واژه مقدس قرآنی شده جزء پلیدترین واژهها آنها که بیگانهاند میگویند زمان و زمین برای شما, نیرو برای شما, همه چیز برای شما, برای ما کار کنید معنای استعمار همین است این کودتای ننگین 28 مرداد اینطور بود استعمار منحوس یعنی تمام امکانات برای شما, برای ما کار کنید استعمار قرآنی این است که تمام امکانات برای خدا به شما داد آقای خودتان باشید.
1) هود/سوره11، آیه61.
استفاده از مدیران کارآمد باعث پیشرفت جامعه
فرمود ما از شما میخواهیم که شما زمین را آباد کنید این همه آبها هدر میرود خب بارها به عرضتان رسید علوفه دیگر انرژی هستهای نیست این را ما از خارج وارد میکنیم لبنیات گران است, دام گران است, گوشت گران است ما هزارها هکتار همسایه دیوار به دیوار دریاییم این فقط عُرضه و مدیریت میخواهد علوفه را ما از ترکیه وارد بکنیم یعنی چه؟ غرض این است که اینکه میگویند قرآن, تمدّن میآورد و تمدّن ما در تدیّن ماست همین است یعنی همه چیز را من به شما دادم شما خلیفه من هستید, نماینده من هستید, قائم مقام من هستید زمین را آباد کنید آقا باشید اینکه گفته شد قرآن مهجور است نه برای اینکه ما حفظ بکنیم و جایزه بگیریم جامعه قرآنی یعنی همین, خوب بخواند, بفهمد, عمل بکند فرمود شما مدیریت دارید من شما را مدیر کردم خب اگر کسی این قدرت را نداشته باشد که خدا نمیفرماید شما خلیفه من هستید خدا - معاذ الله - اشتباه میکند یا خدا - معاذ الله - خلاف میگوید؟! پس معلوم میشود مدیریت در جامعه هست حالا هر کسی یک گوشه کار، این همه برکاتی که شما در دفاع مقدس و امثال ذلک دیدید در نوآوری دیدید, در فناوری دیدید, روزانه میبینید, پس معلوم میشود هست. فرمود این نیروها را من به شما دادم چون این نیروها را من به شما دادم شما را جانشین خودم قرار دادم به نحو مظهر نه به نحو تفویض هُوَ الَّذِی جَعَلَکُمْ خَلاَئِفَ فِی الْأَرْضِ از این به بعد اگر کسی کفر بورزد یا ایمان بیاورد دیگر مسئول, خودش است.
چگونگی قرار گرفتن انسان در معرض تکامل
انسانی که به دنیا آمده در معرض تکامل است یا نموّ پیدا میکند مثل جوآنهایی که در اثر ورزش و بدنسازی سالم نه ناسالم, فربه میشوند, نموّ میکنند. نموّ آن است که تمام اعضای بدن همسان رشد بکند بعضیها نمو ندارند چاق میشوند اضافه وزن دارند اینها خیال میکنند نمو کردند بعضیها نه نمو میکنند نه چاق میشوند زنبور دست اینها را زده ورم کرده مسئله چاقی یک حرف است, مسئله نمو حرف دیگر است, مسئله ورم چیز دیگر است. ما در فارسی میگوییم آماس, آنها میگویند تورّم, تورّم یک واژه عربی است یعنی ورم کردن این «استسمنت ذا ورم» (1)از مَثلهای معروف عرب است یعنی این شخص, زنبور دستش را زده ورم کرده خیال کرده چاق شده تازه چاقی, میانه بین ورم و فربهی است آنکه کمال است نمو است و فربهی نه چاقی. فرمود ما شما را آفریدیم شما گاهی زنبور دستتان را میزند خیال میکنید رشد کردید گاهی اضافه وزن پیدا میکنید خیال میکنید نمو کردید ما شما را برای نمو آفریدیم فَمَن کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُاما وَلاَ یَزِیدُ الْکَافِرِینَ کُفْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ إِلَّا مَقْتاًفرمود بعضیها زنبور دستشان را زده ورم کرده خیال کردند چاق شدند این کفر، اینها را بالا آورده ولی همانطور که زنبورزده دستش بالا میآید وَلاَ یَزِیدُ الْکَافِرِینَ کُفْرُهُمْ إِلَّا خَسَاراًچون مرتب این دارد سرمایه میدهد دارد سم میگیرد خب این خسارت است. این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که فرمود: «نفس المرء خطاه الی أجله» (2)[26]همین است هر نفسی که ما میزنیم یک قدم به قبر نزدیکتر میشویم اگر بین ما و قبر صد هزار نفس فاصله باشد یک نفس که برآوردیم یک قدم به قبر نزدیکتر شدیم «نفس المرء خطاه» خُطوه یعنی قدم, «نفس المرء خطاه الی القبر».
تبیین خلافت الهی انسان در نظام تکوین
پرسش: با توجه به ذیل آیه که بحث مقت و عذاب است شاید مقصود از خلائف جانشینی امم باشد... .
پاسخ: نه, در نظام تکوین اینها خلیفه قرار دادند منتها خلافت را سوء استفاده کردند این ندا, ندای عمومی جهان است ندای عمومی جهان هیچ کسی خلیفه دیگری نبود کلّ جوامع بشری خلائف الهیاند اگر نسبت به قومی باشد بله این قوم خلیفه قوم دیگر است چه اینکه بعد از جریان طوفان نوح گفتند: جَعَلْناهُم خَلائِف (1)[27]آنجا محفوف به قرینه است اما در آنجا که خطاب جهانی است و جهانشمول قرآن است جامعه بشری خلائف است آنجا که محفوف به قرینه است معلوم میشود که این نسل, خلیفه نسل قبلی است.
گستره شمول اصْطَفَیْنَا در آیه ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتَابَ ...
پرسش: ذیل نمی تواند قرینه باشد که بحث عذاب و مقت و اینها ... .
پاسخ: ایمان و کفر هم همین است چون مؤمنین هم هستند فرمود ما شما را خلیفةالله قرار دادیم ولی شما سوء استفاده کردید مثل اینکه در آیه 32 فرمود: ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتَابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنَا مِنْ عِبَادِنَا فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِمرحوم شیخ طوسی و امثال ایشان به زحمت افتادند که این اصْطَفَیْنَااگر انبیا و امثال انبیا باشد ما چطور حل کنیم نه خیر, لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً (2)[28] بعضی پذیرفتند بعضی نپذیرفتند خدا منّت گذاشت یعنی نعمت عُظما داد وجود مبارک پیغمبر را داد، قرآن را داد بعضیها پذیرفتند بعضیها نپذیرفتند; لذا جمیع افراد را این آیه در برمیگیرد.
براهین دالّ بر توحید و بطلان پرستش بتها
در اینجا چند برهان اقامه میکند بر توحید، ضمن اینکه برهان اقامه میکند بر توحید که یکی هُوَ الَّذِی جَعَلَکُمْ است یکی هم آیه 41 است که إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ أَن تَزُولَا در این وسط میفرماید شما که مشرکید, مشرکید آنطور نیست که مرحوم شیخ طوسی در تبیان نقل میکند که قُلْ أَرَأَیْتُمْ شُرَکَاءَکُمُ الَّذِینَ تَدْعُونَ اینکه فرمود شرکا برای اینکه اینها یک مقدار مال را برای بتها قرار میدهند آنها را شرکای در اموال قرار میدهند (1)ظاهراً آن نیست یعنی این بتهایی که شما شرکاءالله قرار دادید شما یا دلیل عقلی بیاورید یا دلیل نقلی، مشابه این هم قبلاً گذشت که خدا میفرماید حرفی که شما میزنید یا برهان عقلی بیاورید یا برهان نقلی بیاورید که جمع را شاید. اینجا هم همین است فرمود: أَرَأَیْتُمْ یعن «أخبرونی» شُرَکَاءَکُمُ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ یا دلیل عقلی بیاورید بگویید اینها چون فلان چیز را خلق کردند از این جهت معبودند, یک; یا شریک خدا بودند با خدا دوتایی با هم خلق کردند از این جهت معبودند, دو; این حرف را یعنی یا خلقت بالاستقلال یا خلقت بالشرکه را شما ثابت کنید یا با دلیل عقلی یا با دلیل نقلی, در حالی که نه دلیل عقلی دارید نه دلیل نقلی أَرُونِی نشان بدهید «أخبرونی» مَاذَا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ بالاستقلال, یک; أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماوَاتِ, دو; این أَمْ عطف بر آن أَمْ نیست یا أَرُونِی با برهان عقلی یا دلیل نقلی بیاورید نه اینکه این أَمْ عطف بر آن أَمْ باشد یا دلیل عقلی بیاورید أَرُونِی مَاذَا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ یا اگر دلیلی نیاوردید که اینها خالقاند دلیلی نیاوردید که اینها شریک خالقاند هیچ کدام از این دو حدّ وسط را نیاوردید, هر حدّ وسطی مسئول تشکیل یک برهان است دو حدّ وسط است اگر هیچ کدام از اینها را با عقل نتوانستید ثابت کنید لااقل أَمْ آتَیْنَاهُمْ کِتَاباً یک دلیل نقلی بیاورید آخر انسان حرفی میزند نه دلیل عقلی داشته باشد نه دلیل نقلی فَهُمْ عَلَی بَیِّنَةٍ مِّنْهُ بَلْ إِن یَعِدُ الظَّالِمُونَ بَعْضُهُم بَعْضاً إِلَّا غُرُوراً در سوره مبارکه «احقاف» مشابه این آمده در سوره مبارکه «احقاف» فرمود: مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ وَأَجَلٍ مُسَمّی وَالَّذِینَ کَفَرُوا عَمَّا أُنذِرُوا مُعْرِضُونَ٭ قُلْ أَرَأَیْتُم مَّا تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ شما که شریک قائل هستید برای خدا أَرُونِی مَاذَا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماوَاتِ این دو برهان است اگر این معبودهای شما چیزی را خلق کردند خب لیاقت دارند, یک; اگر چیزی را خلق نکردند شریک خدا بودند در آفرینش لیاقت دارند, دو; هیچ کدام از اینها که نیست اگر دلیل عقلی ندارید که آنها شایسته ربوبیّتاند ائْتُونِی بِکِتَابٍ مِن قَبْلِ هذَا یک دلیل نقلی بیاورید بگویید در فلان کتاب الهی آمده که این بتها این کار را کردند قُلْ أَرَأَیْتُم مَّا تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَرُونِی مَاذَا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماوَاتِ ائْتُونِی بِکِتَابٍ مِن قَبْلِ هذَا أَوْ أَثَارَةٍ مِنْ عِلْمٍ (2)[30] یا دلیل عقلی یا دلیل نقلی دستتان که خالی است هیچ کاری هم نکردند خب چرا اینها را میپرستید؟! این برهانی که در موارد عدیده آمده که شما نه دلیل عقلی دارید نه دلیل نقلی دارید بر اینکه اینها استحقاق دارند پس معلوم میشود پرستش اینها باطل خواهد بود فَهُمْ عَلَی بَیِّنَةٍ مِّنْهُ هیچ کدام از آنها نیست بَلْ إِن یَعِدُ الظَّالِمُونَ بَعْضُهُم بَعْضاً إِلَّا غُرُوراً آنها که شما را به بتپرستی دعوت میکنند فریبکارند و کارشان فریب دادن است.
موضوع: تفسیر آیات 39 تا 42 سوره فاطر
هُوَ الَّذِی جَعَلَکُمْ خَلاَئِفَ فِی الْأَرْضِ فَمَن کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ وَلاَ یَزِیدُ الْکَافِرِینَ کُفْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ إِلَّا مَقْتاً وَلاَ یَزِیدُ الْکَافِرِینَ کُفْرُهُمْ إِلَّا خَسَاراً (39 قُلْ أَرَأَیْتُمْ شُرَکَاءَکُمُ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَرُونِی مَاذَا خَلقُوا مِنَ الْأَرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماوَاتِ أَمْ آتَیْنَاهُمْ کِتَاباً فَهُمْ عَلَی بَیِّنَةٍ مِّنْهُ بَلْ إِن یَعِدُ الظَّالِمُونَ بَعْضُهُم بَعْضاً إِلَّا غُرُوراً (40) إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ أَن تَزُولَا وَلَئِن زَالَتَا إِنْ أَمْسَکَهُمَا مِنْ أَحَدٍ مِن بَعْدِهِ إِنَّهُ کَانَ حَلِیماً غَفُوراً (41) وَأَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمَانِهِمْ لَئِن جَاءَهُمْ نَذِیرٌ لَیَکُونُنَّ أَهْدَی مِنْ إِحْدَی الْأُمَمِ فَلَمَّا جَاءَهُمْ نَذِیرٌ مَّا زَادَهُمْ إِلَّا نُفُوراً (42)) بطلان پرستش بتها به جهت عدم دلالت عقل و نقل بر اله بودن آنها
در سوره مبارکه «فاطر» گاهی برهان توحید, گاهی برهان وحی و نبوّت گاهی هم برهان معاد مطرح است ضمناً خطوط کلی اخلاق و فقه و حقوق هم ارائه میشود. در جریان توحید، ذات اقدس الهی چند برهان اقامه کرد بعد به مردم فرمود این بتهایی که شما میپرستید یا فرشتههایی که میپرستید خواه برای آنها صورت قرار بدهید, تمثیلی, تمثّلی, تندیسی قرار بدهید یا ندهید اینها چه کار کردند؟ شما یا باید دلیل عقلی بیاورید یا دلیل نقلی; دلیل عقلیتان هم یا به صورت قیاس اقترانی است یا به صورت قیاس استثنایی, اگر اینها اله باشند, معبود باشند, شایسته عبادت باشند باید چیزی را خلق کرده باشند, یک; یا شریک خالق باشند در آفرینش, دو; اگر موجودی چیزی را خلق نکرد قدرت خالقیّت نداشت شرکت در خالقیت هم نداشت پس یک موجود ممکن و نیازمند است مخلوق است اگر مخلوق است دیگر رب و معبود نخواهد بود.
تبیین انواع خلافت الهی در قرآن کریم
بعد فرمود شما خلیفهٴ ذات اقدس الهی هستید تعبیر خلافت در قرآن کریم ملاحظه فرمودید که متنوّع است گاهی قومی را با یک سرنوشت خاص ذکر میکند بعد به قوم دیگر میفرماید شما را ما بعد از آنها آوردیم این معنایش این است که شما جانشین آنها هستید گرچه در آنجا هم میشود گفت شما خلیفه خدا در زمین هستید قبلاً آنها خلیفةالله بودند الآن شما خلیفةالله هستید ولی این معنا شاید ظاهرتر باشد که خداوند شما را جانشین آنها قرار داد قوم نوح را برد شما را آورد, قوم عاد و ثمود را برد شما را آورد این ثُمَّ یا بَعْد که در بعضی از آیات هست این میتواند مشعر به آن باشد که شما جانشین آنها هستید اما طایفه دیگر آیاتی است که میگوید خدا شما را خلائف در ارض قرار داد گاهی با حرف جرّ که خَلاَئِفَ فِی الْأَرْضِ, گاهی بدون حرف جرّ که خَلاَئِفَ الْأَرْضِآنجایی که دارد خدا شما را خَلاَئِفَ الْأَرْضِقرار داد سخن از قوم و قبیله و ملّتی نیست ظاهرش آن است که خلیفةالله هستی این خلیفةالله بودن که خدای سبحان شما را جانشین خود در زمین قرار داد برای آن است که شما زمین را آباد کنید و در زمین آباد به سر ببرید. این تعبیرهایی که در سوره مبارکه «اعراف», «انعام», «یونس» و مانند آن آمده است ملاحظه بفرمایید. در سوره مبارکه «یونس» به این صورت آمده است آیه سیزده به بعد وَلَقَدْ أَهْلَکْنَا الْقُرُونَ مِن قَبْلِکُمْ لَمَّا ظَلَمُوا وَجَاءَتْهُمْ رُسُلُهُم بِالبَیِّنَاتِ وَمَا کَانُوا لِیُؤْمِنُوا کَذلِکَ نَجْزِی الْقَوْمَ الْمُجْرِمِینَ ٭ ثُمَّ جَعَلْنَاکُمْ خَلاَئِفَ فِی الْأَرْضِ مِنْ بَعْدِهِمْ این میتواند معنایش آن باشد که شما جانشین آنها شدید [یعنی] آنها را از بین بردیم شما جانشین آنها شدید اینکه فرمود بعد از آنها آمدید و جانشین آنها شدید معنایش این نیست که خلیفةالله هستید معنایش آن است که خلیفه آنها هستید. در سوره مبارکه «اعراف» آیه 69 اینچنین است فرمود: وَاذْکُرُوا إِذْ جَعَلَکُمْ خُلَفَاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ خب این مشعر به آن است که شما خلیفه قوم نوح هستید پشت سر آنها آمدید. در همان سوره مبارکه «اعراف» هم مشابه این تعبیرها را دارد که شما بعد از عاد آمدید؛ آیه 74 سوره مبارکه «اعراف» این است که وَاذْکُرُوا إِذْ جَعَلَکُمْ خُلَفَاءَ مِنْ بَعْدِ عَادٍ خب گاهی دارد مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ که آیه 69 است گاهی دارد مِنْ بَعْدِ عَادٍ که آیه 74 سوره «اعراف» است اینها مشعر به آن است که این نسل, خلیفه نسل قبلی است اما در بعضی از آیات دیگر سخن از بَعْدِ و ثُمَّ و امثال ذلک نیست نظیر آیه 165 سوره مبارکه «انعام» آنجا به این صورت آمده است فرمود: وَهُوَ الَّذِی جَعَلَکُمْ خَلاَئِفَ الْأَرْضِ خب این با قوم و ملت خاصّی سخن نفرمود, فرمود خدا شما را خلائف ارض قرار داد پس همه امکانات را مسخَّر شما قرار داد و از شما به جِدّ آباد کردن زمین را مسئلت کرد فرمود: هُوَ أَنشَأَکُم مِنَ الْأَرْضِ وَاسْتَعْمَرَکُمْ فِیَها (1)[1] به جِدّ از شما خواست که زمین را آباد کنید این الف و سین و تاء در «استعمر» نظیر «استکبر» برای شدّت کار است. بنابراین گرچه هر قومی نسبت به قوم دیگر جانشین آنها هستند ولی کلاً نسبت به ذات اقدس الهی سِمت خلافت را دارند. بعد فرمود حالا شما که به غیر خدا تکیه کردید برهانی بر مسئله اقامه کنید. برهان را در سوره مبارکه «سبأ» که قبل از «فاطر» است مبسوطتر ذکر کرد اینجا قدری محدودتر ذکر کرد آیه 39 سوره «فاطر» این است هُوَ الَّذِی جَعَلَکُمْ خَلاَئِفَ فِی الْأَرْضِ فَمَن کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ.
1) هود/سوره11، آیه61.
بررسی ادبی «لام» و «علی» در آیه فَمَنِ اهْتَدَی فَلِنَفْسِهِ...
گاهی «لام» در برابر «علی» و «علی» در برابر «لام» است که مفید نفع و ضرر است فَمَنِ اهْتَدَی فَلِنَفْسِهِ وَمَن ضَلَّ فَإِنَّمَا یَضِلُّ عَلَیْهَا (1)این «لام» و «علی» معنایش نفع و ضرر است گاهی درصدد بیان این است که عمل مختصّ به عامل است از عامل جدا نمیشود آن «لام», «لام» اختصاص است لذا در ایمان و کفر هر دو جا «لام» به کار برده میشود نظیر آیه سوره مبارکه «اسراء» که فرمود: إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لأَنفُسِکُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا (2)[3]این از سنخ مشاکله نیست که چون جمله قبل با لام آمده جمله بعد هم با لام آمده بلکه «لام», «لام» اختصاص است یعنی عمل, عامل را رها نمیکند, این یک مطلب.
سرّ افزایش ایمان و کفر در برابر آیات الهی برای مؤمن و کافر
مطلب دیگر اینکه وقتی کسی مؤمن باشد آیات الهی بر او تلاوت میشود زَادَتْهُمْ إِیمَاناً (3)[4] وقتی کافر باشد آیات الهی بر او تلاوت میشود فَزَادَتْهُمْ رِجْساً إِلَی رِجْسِهِمْ (4)اینجا که فرمود: فَمَن کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ وَلاَ یَزِیدُ الْکَافِرِینَ کُفْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ إِلَّا مَقْتاً کفر آنها افزوده میشود افزایش کفر در برابر آیات الهی است اگر فرمود: وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَبعد فرمود: وَلاَ یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَسَاراً (5)یا همین آیات الهی وقتی بر مؤمنان قرائت میشود زَادَتْهُمْ إِیمَاناً اما درباره کفار فرمود: فَزَادَتْهُمْ رِجْساً إِلَی رِجْسِهِمْ سرّش این است که الآن شما بهترین میوه و شادابترین میوه را وقتی به یک انسان سالم میدهید این تناول میکند و فربه میشود ولی کسی که دستگاه گوارش او به زخم مبتلاست و میوه خام برای او ضرر دارد هر چه این میوه شیرین و پرآب را بیشتر مصرف بکند دردش بیشتر میشود این میوه تقصیر ندارد او در برابر این میوه یک عکسالعمل حادّی دارد آیات الهی نور است هرگز کسی را گرفتار ظلمت نمیکند ولی قلب انسان تیره که در برابر این نور قرار میگیرد عکسالعملی نشان میدهد به صورت کفر و ارتداد و اشکال; لذا دردش افزوده میشود. پس وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ اما وَلاَ یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَسَاراً همین آیه باعث میشود که مرض اینها بیشتر بشود برای اینکه اینها که فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ (6)[7] وقتی آیه الهی میآید اینها انکار تازه دارند, نفرت تازه دارند, استکبار تازه دارند سیّئهای بر سیّئات اینها افزوده میشود این سیّئهای که بر سیّئات اینها افزوده میشود منشأش آمدنِ این آیه است نه - معاذ الله - آیه, سیّئه را اضافه کند آیه مثل میوه شاداب و شیرین است این در برابر آن, عکسالعمل بد و تلخ و زشت نشان میدهد بیماریاش بیشتر میشود. فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ وَلاَ یَزِیدُ الْکَافِرِینَ کُفْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ در پیشگاه ذات اقدس الهی برای اینها جز غضب الهی بازدهی ندارد.
مضاعف شدن کفر کفّار موجب زیادی عذاب و خسارت آنان
پرسش: اینجا کفر مطرح است.
پاسخ: آن آیهای که دارد: فَلَمَّا جَاءَهُمْ نَذِیرٌ مَّا زَادَهُمْ إِلَّا نُفُوراًکه همین آیه 42 است که در پیش داریم یعنی وقتی آیه الهی, وحی الهی, نبوّت, رسالت میآید تنفّر اینها بیشتر میشود خب اینکه معطّر است نباید تنفّر پیدا بشود چرا اگر آیه الهی بیاید, وحی و نبوّت بیاید تنفّر اینها بیشتر میشود یعنی - معاذ الله - آیات الهی نفرتانگیز است یا نه, آیات الهی مثل سیب و گلابی شفاف و شاداب و شیرین است این چون زخم معده دارد دردش بیشتر میشود چون قبول نمیکند این هضم نمیکند چون هضم نمیکند دردش بیشتر میشود وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَاما همین شفا و رحمت وَلاَ یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَسَاراًیعنی همین قرآن باعث افزایش کفر میشود چطوری باعث افزایش کفر میشود؟ برای اینکه یک آیه که نازل میشود یک کفر جدید دارد, یک اعتراض جدید دارد, یک استکبار جدید دارد, یک معصیت جدید دارد کفرش افزوده میشود حالا که کفرش افزوده شد در پیشگاه ذات اقدس الهی این کفر زائد چه بازدهی دارد؟ میفرماید بازدهش مَقت زائد است, غضب زائد است, عذاب زائد است فَمَن کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ وَلاَ یَزِیدُ الْکَافِرِینَ کُفْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ إِلَّا مَقْتاً وَلاَ یَزِیدُ الْکَافِرِینَ کُفْرُهُمْ إِلَّا خَسَاراً بر اساس عظمت و اهمیت مطلب این جمله را تکرار کرده. غرض این است که دردشان بیشتر میشود یعنی کفرشان و کفر زائد باعث عذاب زائد و خسارت بیشتر است.
برهان نفی خالقیت از غیر خدا و لزوم پرستش خداوند
حالا برهانی که اقامه میکند میفرماید: قُلْ أَرَأَیْتُمْ یعنی «أخبرونی» شُرَکَاءَکُمُ, شُرَکَاءَکُمُ همانطوری که در بحث دیروز اشاره شد آنطوری نیست که مرحوم شیخ طوسی بیان کردند که اینها را شرکای در اموال قرار دادید گفتید فلان مقدار برای مثلاً فلان بت است, سخن از شرکت در مال نیست شرکت در عبادت که شما اینها را در عبادت, شریک الله قرار دادید. شُرَکَاءَکُمُ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ, أَرُونِی یعنی «أخبرونی» اینها چه کردند مَاذَا خَلقُوا مِنَ الْأَرْضِ به صورت قیاس استثنایی فرمود اگر اینها رب باشند, این مقدم; باید خالق چیزی باشند یا شریک در خالقیّت باشند, این تالی; «و التالی باطل فالمقدّم مثله» یا به صورت قیاس اقترانی بیان کنید بگویید فلان بت, خالق است یا فلان بت, شریک خالق است در آفرینش چیزی, این صغرا; هر موجودی که خالق باشد یا شریک خالق باشد رب و معبود است این کبرا, پس فلان بت, رب و معبود است این نتیجه. نه قیاس اقترانی است نه قیاس استثنایی این دلیل عقلی, دلیل نقلی هم این است که آیهای, روایتی, کتاب آسمانی, صحیفهای از صحائف الهی نیامده که شما را به بتپرستی ترغیب کند.
پرسش: اینکه در خالق باشد این خودش ناقص است ناقص چگونه می تواند رب باشد؟
پاسخ: چرا این قدرت را دارد که چیزی خلق بکند خودش نیازمند به آفرینش نیست, آفریننده را همراهی میکند شرکت میکند در آفرینش چیزی، این کمال قدرت است حالا بازتر از این را در سوره مبارکه «سبأ» که قبلاً خواندیم بیان کرد که الان - انشاءالله - بازگو میکنیم.
پرسش: کمال مطلق که دیگر شریک نمیخواهد.
پاسخ: نمیخواهد او احتیاج ندارد ولی لازم نیست که او احتیاج داشته باشد این همکار اوست چهار قسم بود که در سوره مبارکه «سبأ» الآن بازگو میکنیم یا لااقل سه قسم, پس چه قیاس اقترانی, چه قیاس استثنایی هیچ کدام در کار نیست مَاذَا خَلقُوا مِنَ الْأَرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماوَاتِنیست, پس برهان عقلی ندارید این أمْ عطف بر آن أَرُونِیاست یا دلیل عقلی بیاورید یا نه, ما یک کتاب آسمانی به شما دادیم که در آن کتاب آسمانی اجازه داده شد که شما بتها را بپرستید أَمْ آتَیْنَاهُمْ کِتَاباً فَهُمْ عَلَی بَیِّنَةٍبیّنهای از این مدّعا یا مِن الله, پس نه دلیل عقلی دارید نه دلیل نقلی اینکه یکدیگر را به بتپرستی ترغیب میکنید جز نیرنگ و فریب و تبلیغ زور چیز دیگری نیست بَلْ إِن یَعِدُ الظَّالِمُونَ بَعْضُهُم بَعْضاً إِلَّا غُرُوراً.
استدلال آیات سوره «سبأ» بر ناتوانی بتها در خالقیت, مالکیت, ظهیر بودن و شفاعت
جامع همه این اقسام در آیه 22 و 23 سوره مبارکه «سبأ» بود که گذشت در آیه 22 فرمود: قُلِ ادْعُوا الَّذِینَ زَعَمْتُم مِن دُونِ اللَّهِ غیر خدا یعنی بتهایی را که شما آنها را میپرستید و عبادت میکنید ببینید اینها چه کاره هستند هیچ کدام از این سه, چهارتا کار از آنها ساخته نیست لاَ یَمْلِکُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ فِی السَّماوَاتِ ذرّهای از ذرّات موجودات آسمانی، مِلک اینها نیست کلاً مِلک خدای سبحان است که تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ; (1)[9]دو: وَلاَ فِی الْأَرْضِدر زمین چیزی را اینها مالک نیستند پس نه موجودات سپهری در اختیار اینهاست نه موجودات زمینی وَمَا لَهُمْ فِیهِمَا مِن شِرْکٍ نه تنها بالاستقلال مالک نیستند شریک مالک هم نیستند خدا مالک سماوات و ارض است بِیَدِهِ الْمُلْکُ اینها شریک مالک هم نیستند که گوشهای از اشیای عالَم را بالشرکه مالک باشند سوم: وَمَا لَهُ مِنْهُم مِن ظَهِیرٍیک وقت است که قبول کردید که اینها بالاستقلال مالک نیستند, یک; بالشرکه مالک نیستند, دو; ولی ادّعا میکنید خدای سبحان که خواست بیافریند یا تدبیر کند اینها ظَهیرند, پشتیباناند, پشتوانه خدا هستند که گوشهای از کار به دست اینهاست فرمود این هم که محال است وَمَا لَهُ مِنْهُم مِن ظَهِیرٍ خدا از اینها به عنوان یک ظهیر و پشتیبان کمک نمیگیرد. قبلاً هم در ذیل این آیه گذشت که وقتی میگویند تظاهرات نه یعنی ظهور; یعنی ظَهْر یعنی پشت به پشت هم دادند پشتیبانی کردند پشتوانه فلان کارند این را میگویند تظاهرات. چهارم: این را در آیه بعد فرمود: وَلاَ تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ عِندَهُ إِلَّا لِمَنْ إِذِنَ لَهُ فرمود اینها که ذرّهای در آسمان مِلک اینها نیست, ذرّهای در زمین مِلک اینها نیست, در ذرّهای شرکت ندارند, در ذرّهای پشتیبان و پشتوانه نیستند پس هیچ کارهاند میماند مسئله شفاعت که شما گفتید: هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ (2)شفاعت حق است اما شفاعت را خدا به انبیا و اولیا داده به اذن الهی, به این صنم و وثن که اجازه نداد آنها که محال است یعنی بالاستقلال, بالشرکه, بالمظاهره سهمی داشته باشند محال است میماند مسئله شفاعت, شفاعت حق است ولی به اذن خداست خدا به اینها اجازه نداده وَلاَ تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ عِندَهُ إِلَّا لِمَنْ إِذِنَ لَهُ اینها که مأذون نیستند. پس اقسام قبلی که محال است آن قسم که ممکن است به اذن خداست اذن خدا هم که برای انبیا و اولیاست. آن دو آیه, جامعتر از آیه محلّ بحث سوره مبارکه «فاطر» است. فرمود اینها هیچ کارهاند.
نیازمندی موجودات در حدوث و بقا به خداوند
بعد از آن برهان, در آیه 41 برهان دیگری اقامه میکند میفرماید اشیا همانطوری که در اصل آفرینش محتاج به ذات اقدس الهی هستند در نگهداری و پرورش و پردازش هم محتاج خدای سبحاناند اینطور نیست که اشیا در حدوث محتاج به حقتعالی باشند در بقا - معاذ الله - بینیاز باشند. خدای سبحان که بدون شرکت و بدون مظاهره کلّ نظام را آفرید همان خدای واحدِ احد به تنهایی إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ أَن تَزُولَااینها را نگه میدارد که مبادا از بین بروند. پس احداث اینها به قدرت حق است ابقای اینها هم به قدرت حق است در احداث, آنها نه بالاستقلال سهیماند, نه بالمشارکه سهیماند, نه بالمظاهره سهیماند در اِبقا هم این چنین است نه بالاستقلال, نه بالشرکه, نه بالمظاهره; نه در احداث نه در ابقا پس اینها بیکار محضاند.
دلالت روایت امام رضا(علیه السلام) بر هفت طبقه بودن آسمان و زمین
پرسش: در قرآن معمولاً سماوات جمع آمده ولی أرض مفرد اما در روایات « و الأرضین» می فرماید ... .
پاسخ: بله در سوره مبارکه «طلاق» آنجا که فرمود: اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماوَاتٍ وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ (1)آنجا یک روایت نورانی از وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) است که حضرت دستان مبارکشان را روی هم گذاشتند و فرمود: «أرضٌ و سماءٌ, أرضٌ و سماءٌ» [12]ذیل این آیه سوره «طلاق» که فرمود: اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماوَاتٍ وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ اگر زمین مثل سماوات است پس ارضین سبع است بنابراین چه در احداث چه در ابقا، غیر خدا لا بالاستقلال, با بالمشارکه, لا بالمظاهره هیچ سهمی ندارد.
1) طلاق/سوره65، آیه12.
عدم اختصاص امور شش گانه در احداث و ابقای موجودات به غیر خدا
إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ أَن تَزُولَا اینها بیفتند; با اراده, خدا اینها را نگه میدارد. این پرندهها را فرمود ما با اراده نگه میداریم شما بالأخره الآن دستتان چند کیلوست این را همینطور نگه داشتید با چه چیزی دستتان را نگه میدارید این دستتان را که اینطور نگه میدارید این دست یک چیز سنگین است اگر ارادهتان را بردارید میافتد اراده کردید این دست را نگه میدارید خب میماند, اگر ذات اقدس الهی اراده کرد سماوات را نگه میدارد, زمین را نگه میدارد, صَافَّاتٍ وَیَقْبِضْنَ (1)[13] پرندهها را در آسمان با اراده خود نگه میدارد اگر کسی «مَن عرف نفسه» را خوب دقّت کند «عرف ربّه» (2)[14]هست خب بالأخره این جسم سنگینی است این دست چند کیلو وزنش است شما اراده کردید این را اینجا نگه دارید خب میماند این با اراده شما میماند این دیگر با چوب و عمود نمیماند اراده کردید بیاورید پایین, هر کاری که اراده کردید میکنید اینها که ورزشکارند این هیکل شصت, هفتاد کیلو را چندین متر پرت میکنند آنطرفتر این با اراده پرت میکند اگر جسمی را از جایی بخواهد بردارد به جای دیگر بگذارد با اراده این کار را میکند یک وقت است جسم شصت کیلو را از جایی به جایی حمل میکند یک وقت این بدن شصت, هفتاد کیلو را جای دیگر پرت میکند این هم با اراده نفس است چه کسی این بدن را چندین متر پرت میکند. اگر انسان با اراده این کار را میکند و برایش هست خب یک جسم سنگینی را با اراده نگه میدارد البته خسته میشود ولی ذات اقدس الهی خستگی در او نیست أَفَعَیِینَا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ (3)[15] فرمود خدای سبحان اینها را نگه میدارد حالا اگر جاذبه شد یا علل و عوامل دیگری شد و علم ثابت کرد آن هم مخلوق الهی و در تحت تدبیر خداست. فرمود چه در احداث چه در بقا هیچ کدام از این امور شش گانه نصیب غیر خدا نیست «لا بالاستقلال, لا بالمشارکه, لا بالمظاهره; لا فی الإحداث و لا فی الإبقاء» بنابراین در احداث و اِبقا و حدوث و بقا غیر خدا هیچ سهمی ندارد.
بیان علامه طباطبایی - ره - درباره نوع پرستش ایرانیان قدیم
حالا در بحثی که سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) در ذیل این, چهار طایفه را ذکر کرده درباره ایرانیها و فُرس که ایشان تعبیری دارند (1)این را بررسی کنید که آیا در ایران قدیم این تفکّر بود یا نه, اینها موحّد بودند و کم کم مثلاً یک سلسله عنصرپرستی یا آتشپرستی یا گرامیداشت آتش و مانند آن راه پیدا کرده نه اینکه مثلاً ایرانیهای قدیم اینها را میپرستیدند. ایشان فرمایششان این است که فُرس قدیم بالأخره زمینه شرکی در آنها بود البته بعد از جریان حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) کلّ خاورمیانه اصلاح شده است منتها زودتر از همه یونان به فکر توحید افتاد اما با مسموم شدن سقراط که زهر را چشید در راه توحید بعد توانست ارسطو و افلاطون تربیت کند آنطوری که ابوریحان بیرونی نقل میکند (2)او دیگر شهید سیاسی که نبود شهید نظامی و آب و خاک که نبود او را در راه توحید شهید کردند که این فکر الهی را باید رد کند و این هم توحید را پذیرفته بود و شهید شد.
امیدواری به خدا در بخشش گناهان با توجه به حلیم و غفور بودن او
پس احداث و اِبقا مخصوص ذات اقدس الهی است. وَلَئِن زَالَتَا إِنْ أَمْسَکَهُمَا مِنْ أَحَدٍ مِن بَعْدِهِاگر آسمان و زمین بخواهند بلرزند و سقوط کنند خدا حافظ است نمیگذارد وَلَئِن زَالَتَایعنی «إن أشرفتا علی الزوال». همان خدایی که کلّ این آسمان با این قدرت را نگه میدارد میتواند خویشتندار باشد از گناهان ما هم صرفنظر کند این بار را ببرد حَلیم در عربی معادل فارسی ندارد صبر غیر از حلیم است و انسانی که حلیم است در فارسی میگوییم بردبار این بردبار مرکّب است یعنی این بار را میبرد این کار سنگین را که علیه او انجام دادند این بار را میتواند ببرد خم به ابرویش نمیآید تحمل میکند اما کلمه بسیطی که بتواند ترجمه حلیم باشد فعلاً در دسترس نیست حلیم با بردبار یعنی کلمه مرکّب ترجمه میشود. آن خدایی که این بار سنگین آسمان و زمین را میبرد در برابر معصیت ما هم حلیم است و زود تصمیم نمیگیرد, نمیرنجد, عصبانی نمیشود, امید بخشش هست لذا غَفُوراً را کنار آن ذکر کرده.
سوگند مشرکان حجاز بر هدایت بیشتر خود نسبت به دیگر امم در صورت حضور پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
فرمود مشرکان حجاز شنیدند که برای بعضی از اهل ملل و نِحل، پیامبری آمده اینها پیامبرشان را تکذیب کردند اینها گفتند اگر برای ما پیامبر آمده بود ما حتماً میپذیرفتیم پیامبرمان را تکذیب نمیکردیم اینها الله را به عنوان خالق کل, به عنوان مدیر کل, به عنوان ربّ کل قبول داشتند اما گرفتار ارباب متفرّقه بودند. اینها سوگند یاد کردند وَأَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمَانِهِمْ با یک سوگند غلیظی که لَئِن جَاءَهُمْ نَذِیرٌ اگر پیامبری از طرف خدا بیاید همانطوری که برای اهل کتاب آمد لَیَکُونُنَّ أَهْدَی مِنْ إِحْدَی الْأُمَمِ از یکی از این امّتها هدایتشدهتر بودند مهتدیتر بودند.
وجوه تفاسیر ذکر شده از آیه أَهْدَی مِنْ إِحْدَی الْأُمَمِ
این أَهْدَی مِنْ إِحْدَی الْأُمَمِ به چند وجه تفسیر شده یکی از معانیش این است که ما از بعضی از این اُمم اَهدا بودیم «أهدای مِن جمیعهم» نبودیم اَهدای مِنْ إِحْدَی الْأُمَمِ بودیم. تفسیر دیگر این است که اگر پیامبری بود ما هم در ردیف یکی از اُمم بودیم, پس ما که إِحْدَی الْأُمَمِ هستیم, أَهْدَی هستیم نه از اینها, چون حذف متعلّق روشن میکند که اَهدای از چه کسی هستیم یعنی اَهدای از همه, خود ما إِحْدَی الْأُمَمِ میشویم مسیحیها إِحْدَی الْأُمَمِ هستند, یهودیها إِحْدَی الْأُمَمِهستند صابئین إِحْدَی الْأُمَمِ هستند ما هم جزء إِحْدَی الْأُمَمِ بودیم الآن جزء إِحْدَی الْأُمَمِنیستیم برای اینکه پیامبر نداریم ما اگر پیامبر میداشتیم جزء إِحْدَی الْأُمَمِ بودیم, یک; و اهدا هم بودیم, دو; این مِنْ إِحْدَی الْأُمَمِ از باب اینکه اگر ما پیامبر داشتیم خب إِحْدَی الْأُمَمِبودیم این چیز روشنی است اهدا بودن اینها هم ادّعاست پس این أهْدَی مِنْ إِحْدَی الْأُمَمِ یا این مِنْ, «مِن» تفضیلیه است که از بعضی از اُمم ما اهدا بودیم یا نه, ما که خودمان مِنْ إِحْدَی الْأُمَمِ محسوب میشدیم اَهدای از دیگران بودیم این سوگند اینها لَیَکُونُنَّ أَهْدَی مِنْ إِحْدَی الْأُمَمِ.
علت مضاعف شدن معصیت مشرکان با حضور پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
فَلَمَّا جَاءَهُمْ نَذِیرٌ مَّا زَادَهُمْ إِلَّا نُفُوراً قبلاً شرک داشتند الآن شرکشان بدتر شد و اینکه بعداً گرفتار معصیت بیشتری شدند برای اینکه قبلاً مشرک بودند بدون پیامبر, الآن هم مشرکاند با پیامبر, نفرت اینها, استکبار اینها, معصیت اینها دوچندان شده است مَا زَادَهُمْ إِلَّا نُفُوراً برای اینکه اینها عکسالعمل نشان میدهند نظیر وَلاَ یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَسَاراً است از این سنخ، نه اینکه آمدنِ این پیامبر باعث زیادت نفرت بود بلکه آمدن نور آفتاب برای کسی که اعشاست چشمش درد میگیرد این باید در غار برود. شمس, آسیبی نمیرساند این نمیتواند در برابر نور آفتاب قرار بگیرد اگر آفتاب طلوع بکند این باید جای دیگری باشد وگرنه درد میکشد این نه برای آن است که آفتاب، زیانبار است و آسیبرسان بلکه او مریض است در برابر آفتاب قدرت تحمل ندارد. عدم تعلّق ثواب به ذکر بهشتیان به علت نبود شریعت در بهشت
اما در بحثهایی که آیا اهل بهشت از ذکر لذّت میبرند یا نه, البته لذّت میبرند اما ثوابی در کار نیست که مثلاً این ذکر بر آنها واجب باشد یا مستحب باشد مثل اینکه فرشتهها لذّتشان در ذکر الهی است اما حالا بر آنها واجب باشد یا مستحب باشد نیست برای اینکه در بهشت شریعت نیست که این کار برایشان واجب باشد یا مستحب باشد.
چگونگی تکامل علمی و عملی بهشتیان
بعد از مرگ, تکامل علمی فراوان است بسیاری از حقایق برای اینها کشف میشود, یک; و تکامل عملی به هیچ وجه نیست, دو; یعنی کسی کار واجبی انجام بدهد یا کار مستحبی انجام بدهد ترقّی بکند نیست چون آنجا شریعت نیست, دستوری نیست, تکلیفی نیست و مانند آن; سه: برای تکامل عملی اینها شفاعت اولیای الهی یا توسّل دیگران برای آنها کاملاً اثر دارد; چهار: آثاری که خودشان گذاشتند پشت سر هم به آنها میرسد «اذا مات ابن آدم انقطع عمله الاّ عن ثلاث»; (1)[18]پنج: طلب مغفرتی که دیگران برای آنها میکنند تبرّعاً یا نیابتاً به آنها میرسد کسی به نیابت از آنها حج یا عمره انجام میدهد به آنها میرسد, به نیابت از آنها روزه میگیرد به آنها میرسد یا نه, نیابت نیست اهدای ثواب است کار خیری انجام میدهد بعد ثواب را به روح او اهدا میکند این هم به او میرسد همه اینها درست است اما خودش کاری انجام بدهد که بر او واجب باشد یا مستحب باشد طبق این بیان نورانی که : «إنّ الیوم عملٌ و لا حساب و غداً حسابٌ و لا عمل» (2)[19]فردا یعنی بعد از مرگ, شریعتی, حسابی, کتابی, دستوری که چه چیزی واجب باشد چه چیزی مستحب باشد اینها نیست.
موضوع: تفسیر آیات 41 تا 44 سوره فاطر
إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ أَن تَزُولَا وَلَئِن زَالَتَا إِنْ أَمْسَکَهُمَا مِنْ أَحَدٍ مِن بَعْدِهِ إِنَّهُ کَانَ حَلِیماً غَفُوراً (41 وَأَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمَانِهِمْ لَئِن جَاءَهُمْ نَذِیرٌ لَیَکُونُنَّ أَهْدَی مِنْ إِحْدَی الْأُمَمِ فَلَمَّا جَاءَهُمْ نَذِیرٌ مَّا زَادَهُمْ إِلَّا نُفُوراً (42) اسْتِکْبَاراً فِی الْأَرْضِ وَمَکْرَ السَّیِّئِ وَلاَ یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ فَهَلْ یَنظُرُونَ إِلَّا سُنَّتَ الْأَوَّلِینَ فَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِیلاً وَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِیلاً (43) أَوَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَکَانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَمَا کَانَ اللَّهُ لِیُعْجِزَهُ مِن شَیْءٍ فِی السَّماوَاتِ وَلاَ فِی الْأَرْضِ إِنَّهُ کَانَ عَلِیماً قَدِیراً (44))در جریان خلافت که آیه 39 این سوره بود مستحضرید وقتی ذات اقدس الهی بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ (1)بود و هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ بود خلافت حقیقی معنا ندارد چون خلافت معنایش این است که خلیفه در غیاب مستخلَفعنه کارِ او را انجام بدهد اگر خدای سبحان عَلَی کُلِّ شَیءٍ شَهِیدٌ (2)است و اگر مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ (3)است اگر بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ است خلافت معنا ندارد مگر اینکه تعبیر تشویقی باشد نظیر بیع و شراء از یک سو, نظیر اجاره و اجیر بودن از سوی دیگر. قبلاً ملاحظه فرمودید تعبیر به بیع, تعبیر به اشتراء, تعبیر به اجیر, تعبیر به اجر همه اینها تشویقی است برای اینکه انسان مالک چیزی نیست که ذات اقدس الهی آن را از انسان بخرد اگر گفته شد إِنَّ اللّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم (4)تعبیر تشویقی است و اگر گفته شد خدا به شما اجر میدهد این تعبیر تشویقی است انسان برای خودش کار میکند نه برای او تا از او اجر بگیرد. تعبیر خلافت هم از همین قبیل است اگر خدای سبحان به همه چیز احاطه دارد خلافت معنا ندارد گذشته از این, در دعای نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) نقل شده است که «اللَّهُمَّ أَنْتَ الصَّاحِبُ فِی السَّفَرِ وَ أَنْتَ الْخَلِیفَةُ فِی الْأَهْلِ وَ لاَ یَجْمَعُهُما غَیْرُکَ لِأَنَّ الْمُسْتَخْلَفَ لا یَکُونُ مُسْتَصْحَباً وَ الْمُسْتَصْحَبَ لاَ یَکُونُ مُسْتَخْلَفاً» (5)[5] این دعای سفر است یعنی خدایا! تو مصاحب منی, رفیق منی, همسفر منی, مرا در سفر حفظ میکنی, یک; نزد زن و بچه من هستی در غیاب من خلیفه منی, جانشین منی, زن و بچه مرا هم حفظ میکنی, دو; جمع بین صحابت و خلافت برای غیر تو ممکن نیست, سه; برای اینکه آنکه خلیفه است دیگر مصاحب نیست آنکه مصاحب است دیگر خلیفه نیست «وَ لاَ یَجْمَعُهُما غَیْرُکَ لِأَنَّ الْمُسْتَخْلَفَ لا یَکُونُ مُسْتَصْحَباً وَ الْمُسْتَصْحَبَ لاَ یَکُونُ مُسْتَخْلَفاً» خدا میتواند خلیفه انسان باشد یعنی در غیاب انسان, کار انسان را انجام بدهد البته لطف الهی که مقام سوم و فصل سوم است اما انسان نمیتواند خلیفةالله باشد مگر به عنوان ترغیب و تشویق.
مطلب بعدی آن است که مشرکان میگفتند وحی و نبوّتی در کار نیست اگر رسالتی از طرف خدا باشد حتماً آن رسول باید فرشته باشد ممکن نیست بشر رسالت الهی را به عهده بگیرد که در اوایل سوره مبارکه «انعام» بحثش گذشت. (1)آنگاه در این آیاتی که دارد به جِدّ قسم یاد میکنند که اگر پیامبری بیاید اینها ایمان میآورند این ارشاد به آن است که یقیناً چنین چیزی نیست پیامبری نخواهد آمد کسی که اصلاً منکر رسالت و نبوّت عامه است میگوید اگر پیامبری باشد باید فرشته باشد انسان نمیتواند رسالت الهی را به عهده بگیرد چنین چیزی یقیناً تعلیق بر محال است اگر رسولی بیاید یقیناً او انکار میکند برای اینکه مبنای او این است که رسالت، محال است. اینکه تعبیر فرمود: مَّا زَادَهُمْ إِلَّا نُفُوراً برای اینکه قبلاً یک کفر داشتند الآن دو کفر, قبلاً کفر به توحید بود الآن هم کفر به توحید است هم کفر به رسالت از این جهت فرمود: مَّا زَادَهُمْ إِلَّا نُفُوراً.
در جریان سِحر سَحره فرعون که آنها ایمان آوردند مستحضرید که اگر روح کسی واقعاً بمیرد بشود أَمْوَاتٌ غَیْرُ أَحْیَاءٍ (2)اینها کسانیاند که سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ ءَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ (3)و اگر صدها معجزه هم بیاورند او باور نمیکند فرمود اگر کلّ آیه را هم بیاوریم وَإِن یَرَوْا کُلَّ آیَةٍ لاَ یُؤْمِنُوا بِهَا (4)اینها کسانیاند که قلبشان مرده است گروه دوم کسانیاند که مریضاند یا خواباند اینها اگر صیحهای بیاید بیدار میشوند یا دارویی پیدا بشود شفا پیدا میکنند سحره فرعون از همین قبیل بودند یا بیمار بودند یا خواب, معجزه الهی یا شفابخش است یا بیدارکننده اگر اینچنین باشد خب سحره فرعون واقعاً تشخیص دادند و ایمان آوردند و حُسن خاتمت نصیبشان شده اما فرعون واقعاً قلبش مرده بود دیگر احیا نشده, بنابراین فرق است بین سَحره فرعون و دیگران.
در جریان موحّدانی که در جهنماند بعد از مدتی آزاد میشوند این معنایش تکامل در قیامت نیست شخصی که موحد است بالأخره این توحیدش, این اعتقادش امر بهشتی است اینکه نمیتواند مخلَّد در جهنم باشد معصیتی که کرده مطابق این عصیان, در جهنم برای او سوخت و سوز است وقتی پاک شد توحیدش میماند خب وارد بهشت میشود نه اینکه در قیامت تکاملی باشد او کاری کرده باشد به مقصد رسیده باشد. کارهایی که قبلاً داشت یعنی توحید را به همراه برد موحّدانه زندگی کرد معتقد به وحدانیّت خدای سبحان بود ولی معصیت میکرد مطابق عصیانش معذّب است وقتی تطهیر شد وارد بهشت میشود این تکامل در قیامت نیست البته تکامل علمی فراوان است. در مسئله رؤیا هم همین طور است در خواب, تکامل علمی فراوان است چون یک امر برزخی است اما تکامل عملی نیست که مثلاً کسی در عالَم رؤیا کاری انجام بدهد ثوابی ببرد.
پرسش:...فطرت توحیدی به کلی از بین نمیرود مگر موانعی پیش بیاید.
پاسخ: بله, ولی محجوب میشود و طوری محجوب میشود که به هیچ وجه دیگر بیدار نمیشود اینقدر حجاب غلیظ است که دیگر بیدار نمیشود یا اینقدر مرض غلیظ است که سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ ءَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ, از بس این بیماری رسوخ کرده اما اگر رسوخ نکرده باشد یا خواب، غلیظ نباشد بیدار میشوند یا درمان میشوند. در جریان خواب هم همینطور است در عالَم خواب تکامل علمی هست خیلی از چیزها را انسان در عالم رؤیا میفهمد اما تکامل عملی نیست مثلاً کاری بکند ثواب ببرد در نامه عملش ثواب نوشته بشود نیست ولو بداند که خواب است, ولو مسلّط باشد که هماکنون خواب است و دارد خواب میبیند اما کاری بکند که معصیت باشد این نیست, یا کاری بکند که در نامه عملش ثواب بنویسند این نیست, در برزخ تکامل علمی فراوان است اما تکامل عملی در کار نیست.
پرسش: در مورد سحره فرعون داریم که اینها با اینکه مشرک بودند یعنی حجاب ظلمانی ... .
پاسخ: بله خب اینها عالماً عامداً شرک نورزیدند در اثر اینکه در محیط شرک زندگی کردند عادتشان این شد استعداد بود, زمینه بود, کارشناس بودند میدانستند اینها از سنخ سِحر نیست اینها نه تنها ساحر بودند, سحّار بودند در سِحر فناور بودند اینها دیدند که جریان حضرت موسی از این قبیل نیست برای اینکه وقتی وجود مبارک حضرت موسی عصا را انداخت قبلاً هم بحثش گذشت که اِعجاز حضرت موسی سِحر را بلعید نه چوبها را، همه اینها دیدند قبلاً که میدان, میدان مار بود یُخَیَّلُ إِلَیْهِ مِن سِحْرِهِمْ أَنَّها تَسْعَی (1)یا سَحَروا أعْین النّاس وَاسْتَرْهَبُوهُمْ وَجَاءُو بِسِحْرٍ عَظِیمٍ (2)وقتی وجود مبارک حضرت موسی(سلام الله علیه) عصا را انداخت دیدند یک مار دارد در این میدان میجنبد بقیه یک مقدار طناب و چوب هستند کنار افتادند سِحر را بلعید نه چوبها را خب اینها فهمیدند این از آن سنخ نیست تَلْقَفْ مَا صَنَعُوا إنَّمَا صَنَعُوا که اینجا متأسفانه متّصل نوشته شده إِنَّمَا صَنَعُوا کَیْدُ سَاحِرٍ وَلاَ یُفْلِحُ السَّاحِرُ حَیْثُ أَتَی (3)خب اگر کسی قلبش مریض نباشد این بیّنه الهی را که ببیند ایمان میآورد.
انسان تا در دنیا هست در معرض دگرگونی است چون فاعل مختار است بین او و ایمان و کفر, اراده فاصله است ممکن است ایمان بیاورد ممکن است کفر بورزد ممکن است برگردد تا آخرین لحظه، تحول در او ممکن است, یک; و ذات اقدس الهی به همه تحوّلات او عالِم است, دو; سرانجام او چه میشود آن را عالم است, سه; اینکه خدا فرمود سعید, سعید است یا شقی, شقی است (4)این جمعبندی شده است که پایان کار این شخص چیست این را هم خدا میداند و خدا میداند که این شخص با حُسن اختیار خود یا با سوء اختیار خود این کارها را انجام میدهد آنچه عوض میشود تغییراتی است که در حالت انسان است و خدای سبحان به همه این تغییرات عالِم است او عالِم به تغییر است علم خدا عوض نمیشود علم به تغییر دارد نه علم, متغیّر باشد. سرانجام هر کسی را هم خدا میداند که با اختیار به کجا میرسد. فرمود اینها مشکل توحید نباید داشته باشند برای اینکه برهان توحید با ماست مشکل وحی و نبوّت نباید داشته باشند برای اینکه برهان نبوّت حق است. این تعبیر که خدا آسمانها را نمیگذارد زائل بشوند پیشینیان بر این باور بودند که زمین, ساکن است و شمس و قمر به دور زمین میگردند حرکتهای نجومی را بر اساس زمینمحوری تنظیم میکردند البته اَقدمین طور دیگر فکر میکردند از بطلمیوس به بعد اینطور فکر میکردند که شمس و قمر و سایر ستارهها حرکت میکنند زمین ساکن است البته آنها برای افلاک مدار رسم میکردند نه جِرم و جسمی بعدها کم کم به صورت جِرم و جسم در آمده; لذا اقدمین مسئله سپهر و نجوم را در بخش ریاضیات نقل میکردند نه در طبیعیات, فلک جسم نبود در طبیعیات بحث بشود فلک, مدار بود لذا در ریاضیات بحث میشد بعد کم کم در طبیعیات آمد و به صورت جسم در آمد. ولی متأخّرین ثابت کردند به زعم اینها که زمین حرکت میکند و شمس ثابت است. این تحول یعنی حرکت از آسمان به زمین آمد, سکون از زمین به آسمان رفت این تفاوتی که جناب گالیله یا نیوتن یا کپرنیک بیان کردند تفاوت کمی نبود اما هیچ تفاوتی در مسائل کلی فلسفه, در مسائل کلی اصول, در مسائل کلی فقه, در مسائل کلی اخلاق, در مسائل کلی حقوق اینها هیچ تفاوتی پیدا نشد اینکه میگفتند قبض و بسط در همه علوم اثر دارد خب مشاهده کردید حرکت از آسمان به زمین آمد, سکون از زمین به آسمان رفت اما در مسائل فلسفی هیچ تغییری پیدا نشد حرکت, محرّک میخواهد, حرکت, متحرّک میخواهد, حرکت مبدأ و منتها میخواهد, حرکت زمان و مسافت میخواهد این شش امر در حرکت هست حالا چه زمین حرکت کند که اخیراً میگویند, چه شمس و قمر حرکت کنند این تفاوت کمی نبود که گالیله و نیوتن و کپرنیک و اینها ایجاد کردند اما اینچنین نیست که ما بگوییم قبض و بسط همه جا حق است بله در بعضی از امور که مبدأ و ذیالمبدأ هستند اگر مبدأ عوض بشود ذیالمبدأ هم عوض میشود و هکذا، فیالجمله قبض و بسط درست است نه بالجمله وگرنه این تفاوت عظیمی که از جهت زمینمحوری یا خورشیدمحوری اتفاق افتاده ذرهای در مسائل عمیق فلسفی, کلامی, اخلاقی, حقوقی, فقهی, اصولی, تفاوتی ایجاد نکرده در بخشی از مسائل سپهری و نجومی اثر گذاشته. بالأخره خدای سبحان آسمان و زمین را نگه میدارد چه حالا زمین حرکت کند در این جهت, چه آسمان از این جهت فرقی ندارد إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ أَن تَزُولَا یعنی مبادا أَن تَزُولَا, کراهةً أَن تَزُولَانظیر إِن جَاءَکُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَن تُصِیبُوا (5)یعنی مبادا أَن تُصِیبُواو اگر بخواهند زائل بشوند خدای سبحان جلوی اینها را میگیرد و اگر بنا شد که جهان بلرزد - چون جریان قیامت سخن از زمینلرزه یا آسمانلرزه نیست سخن از جهانلرزه است إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ (6)کلّ جهان میلرزد و بساطش جمع میشود. در زمینلرزه انسان میرود زیر آسمان خب آسیب نمیبیند اما خانهلرزه و مسکنلرزه که نیست این در دریا, در آب هم که برود آب گرفتار سونامی است در زمین هم باشد آرام نیست چون جهانلرزه است نه زلزلههای عادی, زلزلههای عادی انسان از خانه برود بیرون در امان است اما عندالساعه زمین میلرزد, آسمان میلرزد, فضا میلرزد إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ نمی تواند برود جایی آرام بگیرد - آن وقت که فرا رسید إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ (7)میشود, وَالسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ (8)میشود, وَالْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ (9)میشود و مانند آن; اما تا آن وقت برسد کلّ این نظام محفوظ است. اینها از نظر توحید در خالقیت مشکل نداشتند در توحید در ربوبیت و الهیّت و امثال ذلک مشکل جدّی داشتند. در سوره مبارکه «انعام» مشابه این آیه گذشت آیه 109 سوره «انعام» این بود وَأَقْسَمُوا بِاللّهِ جَهْدَ أَیْمَانِهِمْ لَئِن جَاءَتْهُمْ آیَةٌ لَیُؤْمِنُنَّ بِهَا قُلْ إِنَّمَا الآیَاتُ عِندَ اللّهِ وَمَایُشْعِرُکُمْ أَنَّهَا إِذَا جَاءَتْ لاَ یُؤْمِنُونَ آنجا مبسوطاً گذشت که اینها گفتند اگر معجزهای بیاید ما ایمان میآوریم فرمود هر معجزهای بیاید اینها ایمان نمیآورند برای اینکه اینها مبنایشان این است که رسالت و نبوّت عام, محال است; یعنی ممکن نیست بشر از طرف خدا بیاید آغاز سوره مبارکه «انعام» هم همین بود که اینها منکر نبوّت عامه بودند نه تنها منکر نبوّت خاصه, میگویند اصلاً ممکن نیست بشر از طرف خدا پیام بیاورد اگر از طرف خدا پیامبری هست باید فرشته بیاورد که بحثش در اوایل سوره مبارکه «انعام» گذشت. اینجا هم اینطور نیست که اینها واقعاً بگویند اگر برای ما ثابت بشود کسی از طرف خداست ما ایمان میآوریم وَأَقْسَمُوا بِاللّهِ جَهْدَ أَیْمَانِهِمْ لَئِن جَاءَهُمْ نَذِیرٌ لَیَکُونُنَّ أَهْدَی مِنْ إِحْدَی الْأُمَمِ این تعلیق بر محال است خب کسی که منکر رسالت عامّه است این چگونه میگوید اگر پیامبر بیاید من قبول میکنم.
مطلب بعدی آن است که این أَهْدَی مِنْ إِحْدَی الْأُمَمِ چند احتمال در آن هست که دو احتمالش قبلاً بیان شده. یکی از احتمالات آن است که این مِنْ متعلّق به أَهْدَی نباشد «لیکوننّ أهدی من قبلهم» اگر قبلاً هدایت شده بودند الآن اَهدا هستند یا اگر قبلاً در ضلالت بودند الآن اَهدا هستند که افعل, افعل تعیینی باشد آنگاه مِنْ إِحْدَی الْأُمَمِ معنایش این نیست که اهدایِ از إِحْدَی الْأُمَمِ باشند یعنی اَهدای از حالت قبلیشان باشند این یک احتمال. احتمال دیگر اینکه اَهدا هستند مِنْ إِحْدَی الْأُمَمِمنتها مِنْ إِحْدَی الْأُمَمِیعنی «مِن أیة اُمّة مِن الاُمم» از هر امّتی که شما حساب بکنید ما اَهدا هستیم, بهتر ایمان میآوریم. احتمال سوم این است که این الف و لام الْأُمَمِ الف و لام عهد باشد یعنی «احدی الاُمم المعهوده مِن الیهود و النصاری» از اینها اهدا هستیم پس یا جنس است یا عهد است یا اصلاً أَهْدَی مِنْ إِحْدَی الْأُمَمِنیست «اَهدیٰ ممّا کانوا قبل ذلک» بودند.
مطلب بعدی آن است که اینکه در جریان امر به سجده سؤال شد. امر به سجده مربوط به عالَمی بود قبل از شریعت, قبل از اینکه وحیای, نبوّتی, دینی, کتابی بیاید در عالَم دیگر فرشتگان مأمور شدند به سجده, ابلیس امتناع کرده شیطان در آنجا که امتناع کرده اخراج شده وجود مبارک حضرت آدم و حوا وارد بهشت شدند در بهشت نهی شدند که از درخت استفاده کنند ولی استفاده کردند همه اینها باید سمایی حل بشود نه ارضی، برای اینکه دینی نبود, شریعتی نبود, امر و نهی نبود, نه تحریمی است و نه تنزیهی و نه ترک اُولیٰ هیچ کدام از اینها نبود وقتی دینی نیست, شریعتی نیست و امر و نهیای نیست وقتی به زمین آمدند از این به بعد جای شریعت است هم در سوره مبارکه «بقره» هم در سوره «طه» فرمود از آسمان به زمین بروید وقتی وارد زمین شدید دین میآید وقتی دین آمده حکمش مشخص است که مطیع چه میشود و غیر مطیع چه میشود. (1)بنابراین ما تا آسمانی نشدیم آسمانی فکر نکردیم آنجایی نشدیم این آیه برای ما حل نمیشود ما دلمان میخواهد آسمانی حرف بزنیم و زمینی فکر کنیم.
1) بقره/سوره2، آیه38.
پرسش: قرآن برای مردم است.
پاسخ: بله مردم را میخواهد بالا ببرد.
پرسش:سجده نکردند بیرونشان کردند.
پاسخ: بله بیرون کردند از سجدهٴ آسمان بعد اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِیعاً (1)پس کلّ این جریان در سماست, یک; کلّ این جریان قبل از دین است, دو; قبل از دین نه نهی تحریمی است نه نهی تنزیهی نه ترک اُولیٰ باید انسان آسمانی بشود تا آن آیه را معنا کند اینجا وقتی دینی نبود ما بگوییم این نهیِ تنزیهی است چه در سوره «بقره» چه در سوره «طه» فرمود بروید به زمین اگر دینی آمد حُکمش این است.
پرسش: جزء متشابهات است؟
پاسخ: نه خیر جزء محکمات است انسان هم میتواند آسمانی باشد «خویش را تأویل کن نی ذکر را» قرآن متشابه نیست قرآن متشابهات دارد, یک; محکماتی دارد, دو; متشابهات را به محکمات ارجاع میدهد, سه; وقتی متشابهات را به محکمات ارجاع داد یکسر میشود محکمات کِتَابٌ أُحْکِمَتْ آیَاتُهُ, (2)چهار; یکسر میشود همسان و همگون اول تا آخرش یکسان است و شبیه هم است نه شبههانگیز, پنج; تا انسان, انسانی نشد بله خب قرآن همین است وقتی کلّ آن صحنه در زمین نیست شریعتی نیست, امری نیست, نهیای نیست, تنزیهی نیست, مولویّتی نیست چطور ما بگوییم که نهی تحریمی بود یا تنزیهی.
پرسش: پس این توبیخ برای چیست؟
پاسخ: توبیخ آنجا هست, امر آنجا هست, نهی آنجا هست, ارشاد آنجا هست, تشویق آنجا هست همه اینها در آسمان یک معنا دارد در زمین یک معنا دارد با ملائکه هم ذات اقدس الهی ارشاد دارد در سوره مبارکه«انبیاء» فرمود هر کدام از شما ادّعایی بکنید کیفر میبینید (3)خب ملائکه که شریعتی ندارند, امر و نهیای ندارند معصوم هم هستند.
بنابراین اینکه گفته شد بعضی از آیات قرآن تا زمان ظهور حضرت(سلام الله علیه) همچنان بِکر است از همین قبیل است.
پرسش: توبه, ظاهر در عذر و تقصیر است؟
پاسخ: بله عُذر و تقصیرِ آنجا مشخص است تقصیرِ آنجا, عذر آنجا, توبه آنجا همهاش آسمانی است اصلاً شریعتی نبود تا مطابق آن شریعت ما این توبه و تقصیر و عذر را معنا کنیم. ذات اقدس الهی همه این حرفها را درباره خودش هم دارد, اسمای خودش دارد, افعال خودش دارد اینکه در بساط شریعت نیست در ملائکه هم همین حرفها هست در بساط شریعت نیست وقتی دین نبود شریعت نبود امر و نهی نبود دیگر حرمت و تنزیه و ترک اُولیٰ مطرح نیست.
بنابراین این أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمَانِهِمْ نظیر همان آیه 109 سوره مبارکه «انعام» است که گذشت اینها اصلاً منکر رسالت و وحیاند میگویند اصلاً ممکن نیست کسی بشر باشد و پیامبر باشد أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمَانِهِمْ لَئِن جَاءَهُمْ نَذِیرٌ لَیَکُونُنَّ أَهْدَی مِنْ إِحْدَی الْأُمَمِ فَلَمَّا جَاءَهُمْ نَذِیرٌ مَّا زَادَهُمْ إِلَّا نُفُوراً یعنی تنفّر اینها, رمیدن اینها بیشتر شد این نَفْر, این رمیدن اینها, کوچ اینها بیشتر شد یا نفور اینها بیشتر شد برای اینکه قبلاً یک کفر داشتند الآن کفر مضاعف شد قبلاً کفر به توحید بود الآن هم به توحید هم به رسالت. چرا این کار را کردند؟ اسْتِکْبَاراً فِی الْأَرْضِ اینها مستکبرند با کافر میشود کنار آمد ولی با مستکبر نمیشود کنار آمد در بخشی از آیات قرآن دارد بالأخره بعضیها کافر هستند خب با شما کاری ندارند شما هم با آنها کاری نداشته باشید با کفار هم میتوانید زندگی مسالمتآمیز داشته باشید. در آیه هشت سوره مبارکه «ممتحنه» همین است فرمود کفاری در عالَم هستند که کاری با شما ندارند شما هم کاری با آنها ندارید با آنها میتوانید زندگی مسالمتآمیز داشته باشید عادلانه رفتار کنید همین آیه هشت سوره مبارکه «ممتحنه» در قانون اساسی ما هم هست به استناد همین آیه, اصولی هم از قانون اساسی تدوین شده است. کفار در عالَم زیادند ما که نمیتوانیم با همه بجنگیم و کار الهی را انجام بدهیم این جهنم «آتش که را بسوزد گر بولهب نباشد» کار ما این نیست فرمود: لَا یَنْهَاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقَاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَلَمْ یُخْرِجُوکُم مِن دِیَارِکُمْ أَن تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ فرمود کفاری که با شما کاری ندارند تحریمی نکردند مزاحمت ایجاد نکردند ممانعت ایجاد نکردند کسی که ممانعت ایجاد میکند اینها آنها را یاری نکردند بدی نسبت به شما نکردند خدا نهی نمیکند که شما نسبت به آنها نیکی کنید بلکه در ذیل دارد إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَاین برای کفار. اما مستکبِر غیر از کافر است فرمود: فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ چرا؟ برای اینکه إِنَّهُمْ لاَ أَیْمَانَ لَهُمْ (1)نه «لا اِیمان لهم» که این بحثش قبلاً گذشت نه چون ایمان ندارند کافر هستند خیلیها ایمان ندارند کافرند میشود با آنها زندگی کرد و کنار آمد اما کسی که اَیمان ندارد جمع «یَمین» یعنی قطعنامه, سوگند, توافق, موافقتنامه هیچ چیزی را به رسمیت نمیشناسد خب با چنین آدمی شما چگونه میتوانید زندگی کنید فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لاَ أَیْمَانَ لَهُمْ نه «لا اِیمان لهم» اینها قطعنامهشان, توافقشان, امضایشان را به رسمیّت نمیشناسند لاَیَرْقُبُونَ فِی مُؤْمِنٍ إِلّاً وَلاَ ذِمَّةً (2)نه امضایشان محترم است نه توافقشان محترم است خب چگونه میتوانید با اینها زندگی کنید امروز امضا میکنند فردا انکار میکنند, امروز توافق میکنند فردا انکار میکنند برهان قرآن کریم این نیست که «لا اِیمان لهم» برهان قرآن کریم این است که إِنَّهُمْ لاَ أَیْمَانَ لَهُمْهمین اسْتِکْبَاراً فِی الْأَرْضِفرمود: اسْتِکْبَاراً فِی الْأَرْضِ وَمَکْرَ السَّیِّئِکه این اضافه موصوف به صفت است نشانهاش این است که در تعبیر بعدی فرمود: وَلاَ یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُمَکر بد و زشت، دامنگیر خود آن ماکرین میشود در روایات ما هست که اهل بیت فرمودند: «مَن حَفَر لأخیه بئراً وقع فیها» (3)کسی برای دیگری چاه بِکَند خودش به چاه میافتد «مَن سلّ سیف البغی قُتل به» (4)کسی شمشیر ظلم را از غلاف «سلّ» یعنی بیرون بیاورد, سیف مسلول یعنی سیفی که از غلاف بیرون آمده «مَن سلّ سیف البغی قُتل به» کسی که شمشیر ظلم را از غلاف بیرون بیاورد با همان شمشیر کشته میشود که ما امیدواریم به برکت قرآن و عترت به وسیله همین طالبان, به وسیله همین القاعده بساط آمریکا برچیده بشود میدانید اینها را همینها راهاندازی کردند این بیان ائمه است, بیان اهل بیت است این حق است, صدق است اینطور نیست که اینها جایی درس خوانده باشند یا با گمان این حرف را زده باشند فرمود هر کسی شمشیر ظلم را از غلاف در بیاورد با آن کُشته میشود «مَن سلّ سیف البغی قُتل به» این یقینی است اینها را از همین آیات گرفتند خود ائمه(علیهم السلام) گاهی به شاگردانشان میفرمودند ما اگر مطلبی گفتیم از ما سؤال کنید از کجای قرآن استفاده کردید (5)خب گاهی این توفیق را داشتند که از آنها سؤال میکردند و آنها جواب میدادند که از فلان آیه استفاده کردیم, گاهی این سؤال را برای بعدیها گذاشتند این وَلاَ یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ حصر است فرمود هر نقشه بد, دامنگیر خود آن نقّاش میشود یک اصل کلی است وَمَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ قِیلاً, (6)وَلاَ یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ فَهَلْ یَنظُرُونَ این انتقام است و تهدید یَنظُرُونَ یعنی «ینتظرون» شما هیچ انتظار ندارید مگر اینکه سنّت الهی درباره شما پیاده بشود فَهَلْ یَنظُرُونَ إِلَّا سُنَّتَ الْأَوَّلِینَ سنّت اوّلین چیست؟ در آیه 44 فرمود بروید بگردید ببینید سنّت اوّلین چیست ما خیلیها را خاک کردیم در بخشهایی از قرآن کریم فرمود اینها که در برابر شما هستند هرگز به قدرتهای قبلی نبودند (7)ما آنها را از بین بردیم اینها را هم از بین میبریم اینها منتظر سنّت قبلی باشند.
این از اصول خیلی متقن قرآنی است ملاحظه بفرمایید, فرمود ما سنّتی داریم و نظم و برنامهای داریم این نظم و برنامه ما نه این برنامهها و موادّ برنامه ما از جا کَنده میشود جایش خالی میماند, یک; نه اینکه چیز دیگری را جای آنها میگذاریم, دو; این نظم الهی است ما به احسن وجه نظام عالَم را آفریدیم و اداره میکنیم اگر «کان» تامّه است اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ (1)اگر «کان» ناقصه است أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ (2)هر چه خلق کرد زیبا خلق کرد خب اگر چیزی از اینجا رخت بربندد جایش خالی باشد نقص است, چیز دیگری به جای این بنشیند نقص است چون سیّء نمیتواند به جای حَسَن بنشیند هر چه هست آفریده خداست, این «کان» تامّه; هر چه خدا آفرید زیبا آفرید این «کان» ناقصه; این دو اصل, تغییرپذیر نیست اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ یعنی «کلّ ما صدق علیه أنّه شیء فهو مخلوق الله سبحانه و تعالی» این «کان» تامّه الَّذی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ «کلّ ما صدق علیه أنّه مخلوقٌ فقد أحسن الله خلقته» این «کان» ناقصه. بر اساس این دو اصل که از جوامعالکلم آیات قرآن کریم است اگر چیزی از عالَم کَنده بشود جایش خالی باشد بینظمی است, چیز دیگری جای آن بنشیند بدنظمی است; لذا فرمود سنّت الهی نه تحویلپذیر است نه تبدیلپذیر نه میشود این را کَند چیزی جای آن نیاید نه میشود بدیل و بدلی برای آن قرار داد نظام یکدست است چون ما از اول تا آخر را بررسی کردیم چطور خلق بشود. این دو مطلب را وقتی شما در کنار آیه سوره مبارکه« نساء» قرار میدهید روشن میشود که چطور قرآن جزء جوامعالکلم است. آیه 82 سوره مبارکه «نساء» این است أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَمگر در قرآن تأمّل و تدبّر نمیکنند کلام, کلام الهی است, چرا؟ به صورت قیاس استثنایی وَلَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاَفاً کَثِیراًکتابی که در ظرف 23 سال نوشته شده در حال جنگ و صلح نوشته شده, در حال فقر و غنا نوشته شده, قبل از هجرت و بعد از هجرت نوشته شده, زمان حکومت و عزّت نوشته شده, همه حالات گوناگون یکدست در قرآن کریم تنظیم شده است اگر این کتاب, کتاب الهی نبود اختلافی در آن مشهود بود «و التالی باطل فالمقدّم مِثله» چون هیچ اختلافی نیست همهاش متشابه است, شبیه است, یکسان است کِتَاباً مُتَشَابِهاً مَثَانِیَ مَثانی از اِنثنا, انعطاف میآید الآن این ستونها را نمیگویند مَثانی، آن ستونهای هلالی که هر کدام به دیگری گرایش دارد آنها را میگویند مثانی یعنی هر آیهای مُنثنی و منعطف به آیه دیگر است این شش هزار و اندی آیه همه اینها هلالی به هم مرتبطاند هیچ کدام یک ستون مستقل نیست که به دیگری وابسته نباشد همه اینها سعی میکنند با هم یک بار را به دوش بگیرند اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتَاباً مُتَشَابِهاً مَثَانِیَ (3)یکدست است, یکسان است, همسان است, هماهنگ است, همآواست و همه اینها مثنا مثنا هستند منثنیاند, منعطفاند این است که قرآن «یفسّر بعضه بعضا» (4)خب در این بیان از عموم تعلیل میشود چند اصل استفاده کرد این تعلیل این است که چیزی که از نزد خداست یکسان است آن وقت ما چهار عنصر را که به سه اصل برمیگردد میتوانیم استفاده کنیم. عموم تعلیل این است که اگر از نزد غیر خدا بود حتماً همسان نبود اختلاف داشت یعنی هر چه از نزد خداست یکسان است ما سه اصل داریم یکی اینکه کلّ نظام, قبل از دنیا, دنیا و آخرت همه اینها آفریده خداست اینها یکدستاند همه کتابهایی که ذات اقدس الهی به انبیا داده صحفی که به آنها داده زبوری که به آنها داده همه اینها یکدستاند, کتابها و زبورهایی که خدا به انبیا داده با ساختار خلقتی که خدا دارد یکدستاند, ساختار خلقت خدا مِن الازل الی الأبد با کتابهایی که خدا به انبیا داده یکدستاند بر اساس عموم تعلیل, چون ساختار خلقت «مِن عند الله» است «لَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاَفاً کَثِیراً» صُحف و کتب و زبور و همه اینها «مِن عند الله» است «لَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاَفاً کَثِیراً» این دو با هم هماهنگاند چون هر دو «مِن عند الله» هستند لذا کتابهای انبیا, خود انبیا همه اینها مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ (5)هستند هر پیامبری که آمده نمیگوید که فلان شخص اینطور بود ولی من نظرم این است همهشان مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ قبلیها درست گفتند هیچ پیامبری نیامد که بگوید پیامبر قبلی - معاذ الله - کم آورده یا زیاد کرده هر کدام از اینها در عصر خودشان, در مصر خودشان این حرف را دارند. این آیه 82 سوره مبارکه «نساء» بار سنگینی دارد یعنی این سه اصلِ ازل و ابد را به هم وصل میکند نه تنها اول تا آخر قرآن هماهنگاند اول تا آخر همه صحیفههای الهی و کتابهای الهی با هم هماهنگاند و همه کتابهای الهی با همه ساختار خلقت با هم هماهنگاند لعموم التعلیل.
موضوع: تفسیر آیات 43 تا 45 سوره فاطر
اسْتِکْبَاراً فِی الْأَرْضِ وَمَکْرَ السَّیِّئِ وَلاَ یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ فَهَلْ یَنظُرُونَ إِلَّا سُنَّتَ الْأَوَّلِینَ فَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِیلاً وَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِیلاً (43 أَوَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَکَانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَمَا کَانَ اللَّهُ لِیُعْجِزَهُ مِن شَیْءٍ فِی السَّماوَاتِ وَلاَ فِی الْأَرْضِ إِنَّهُ کَانَ عَلِیماً قَدِیراً (44) وَلَوْ یُؤَاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِمَا کَسَبُوا مَا تَرَکَ عَلَی ظَهْرِهَا مِن دَابَّةٍ وَلکِن یُؤَخِّرُهُمْ إِلَی أَجَلٍ مُّسَمّی فَإِذَا جاءَ أَجَلُهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ کَانَ بِعِبَادِهِ بَصِیراً (45)) در بخش پایانی سوره مبارکه «فاطر» که در مکه نازل شد بعد از اقامه براهین بر اصول کلی توحید و وحی و نبوّت و معاد و ارشادهای لازم درباره خطوط کلی اخلاق و فقه, طغیان و سرکشی مشرکان حجاز را مطرح فرمود, گاهی به صورت تبشیر و زمانی هم به صورت انذار، اینها را هشدار داد فرمود مقاومت شما در برابر وحی الهی یک استکبار نابخشودنی است و این مکری که شما دارید درباره خاموش کردن چراغ وحی, دامنگیر شما خواهد شد. این را تشریح کرد فرمود عمل هرگز عامل را رها نمیکند بعد از اینکه فرمود عمل از بین نمیرود عمل زنده است عمل, عامل را رها نمیکند این دو اصل از اصول قرآنی است که «العمل حیٌّ لا یموت بإذن الله و العمل معلّقٌ علی عامله بإذن الله» کاری که انسان انجام داد از بین نمیرود نمیشود گفت گذشت, ما گذشتیم نه اینکه آن عمل از بین رفته باشد پس عمل باقی است بدون شک, از بین نمیرود وقتی از بین نرفت یک موجود معطّل در عالَم هستی وجود ندارد که نه با چیزی رابطه داشته باشد معلول چیزی باشد یا علّت چیزی باشد یک موجود جدا و بیگانهای در یک گوشه افتاده باشد آن در عالَم هستی نیست اگر چیزی موجود است حتماً لوازمی دارد, ملزوماتی دارد, ملازماتی دارد بعد از یک مدت که در خطّ تولید افتاد قافلهای را تشکیل میدهد, این هم اصل دوم. پس عمل از بین نمیرود, اصل اول و چون موجود است معطّل نیست لوازمی دارد, ملزوماتی دارد, پیامدهایی دارد, اصل دوم. اصل سوم این است که درست است که عمل از بین نمیرود, درست است که عمل لوازم و ملزوماتی دارد ولی عمل, مبدأ فاعلی خود را رها نمیکند عمل به غیر عامل خود مرتبط نیست اگر عمل اثری دارد چه اثر خوب چه اثر بد, نصیب همان عامل میشود یا دامنگیر آن عامل میشود اینکه فرمود: لَیْسَ لِلاْنسَانِ إِلَّا مَا سَعَی (1)ناظر به همین است. در بیانات نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در دعای ختم قرآن این است که «و صارت الأعمال قلائد فی الأعناق» (2)[2]عملهای بد, غُل دامنگیر و گردنگیر تبهکاران میشود اینطور نیست که عمل, عامل را رها کند. یک غُل گردنگیر خواهد بود. عمل, عامل را رها نمیکند لَیْسَ لِلاِْنسَانِ إِلَّا مَا سَعَیاین میشود اصل سوم. پس اصل اول این است که عمل از بین نمیرود, دوم این است که اگر چیزی در جهان موجود است در خطّ تولید است لوازمی دارد, ملزوماتی دارد, آثاری دارد. اصل سوم این است که عمل از عامل گسیخته و منقطع نیست الاّ ولابد دامنگیر یا گردنگیر عاملش میشود.
بر اساس این اصول سهگانه قرآن کریم فرمود: لاَ یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ - این مضمون در جاهای دیگر هم هست - حاقَ یعنی أحاطَ «لا یُحیط» مکرِ بد مگر به عاملش, دامنگیر او میشود چون راه خلاف فقط خلافکار را گرفتار میکند و لاغیر. بر اساس این جهات فرمود اینها که در برابر وحی ایستادند استکباری در زمین دارند که متکبّرانه در برابر وحی قرار میگیرند و حاضر به خضوع و تمکین نیستند و این مکرِ بد را هم دارند و دامنگیرشان شده است آنگاه خود آن استکبار هم یک نحو مَکر است وَلاَ یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ«و لا یحیق الاستکبار الاّ بأهله, و لا یحیق الظلم الاّ بأهله, و لا یحیق العصیان الاّ بأهله» این یک اصل کلی است یعنی تبهکاری فقط غُل گردنگیر تبهکار میشود آن بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) که در دعای ختم قرآن هست به منزله تفسیر همه این آیات خواهد بود که «و صارت الأعمال قلائد فی الأعناق». اینجا استکبار را هم فرمود, مکر را هم فرمود و جمعبندی کرد فرمود: وَلاَ یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ چون مکر بدتر از استکبار است استکبار یعنی در برابر دین خضوع نمیکنند اما مکر یعنی گذشته از اینکه خضوع نمیکنند درصدد براندازی نظام الهیاند فرمود: الْمَکْرُ السَّیِّئِ که قصدشان این است که دین را از پا در بیاورند فقط دامنگیر خود آنها خواهد بود در بخشهای دیگر هم فرمود: وَقَدْ مَکَرُوا مَکْرَهُمْ وَعِندَ اللَّهِ مَکْرُهُمْ وَإِن کَانَ مَکْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبَالُ (1)اینها ممکن است مکرهایی داشته باشند که کوهها را منفجر کنند ولی عِندَ اللَّهِ مَکْرُهُمْ.
1) ابراهیم/سوره14، آیه46.
پرسش:...؟پاسخ: البته اگر حقّ الله است که با توبه حل میشود و اگر حقّ الناس است گذشته از توبه باید ترمیم بکند.
فَهَلْ یَنظُرُونَ إِلَّا سُنَّتَ الْأَوَّلِینَ این تهدید است یعنی شما فقط منتظر باشید که عذابی که دامنگیر گذشتگان شد دامنگیر شما هم بشود فَهَلْ یَنظُرُونَ یعنی «لا ینتظرون» این خبریهای است که به داعی انشا القا شده یعنی هیچ انتظار نداشته باشند فقط منتظر باشند که عذاب گذشتگان دامنگیرشان بشود إِلَّا سُنَّتَ الْأَوَّلِینَ نیاکانشان, گذشتگانشان, مستکبرانی که در زمین بودند همان طوری که ذات اقدس الهی به حیات آنها خاتمه داد دَمَّرنَاهُمْ تَدْمِیراً, وَمِنْهُم مَّنْ خَسَفْنَا بِهِ الْأَرْضَ, (1)[4]مِنْهُم مَنْ أَغْرَقْنَا, (2)[5]مِنْهَا قَائِمٌ وَحَصِیدٌ (3)[6] همه آن عذابهایی که نصیب گذشتگان شد و دامنگیر گذشتگان شد دامنگیر اینها هم میشود چرا؟ برای اینکه ذات اقدس الهی یک برنامه حکیمانه تنظیم کرد که تا مدتی صبر میکند نصاب صبر وقتی تمام شد نصاب عفو و تخفیف تمام شد نصاب رحمت در برابر غضب تمام شد نوبت به غضب میرسد همه این برنامهها بر اساس نظام احسن است; لذا خدای سبحان گاهی درباره کلّ عالَم سخن میگوید میفرماید: لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ (4)چرا؟ - بحثش هم قبلاً گذشت که ملاحظه فرمودید - دو موجبه کلیه را بیان کرد بعد این سالبه کلیه را بیان فرمود. یک موجبه کلیه این است که «کلّ ما صَدق علیه أنّه شیء فهو مخلوق الله سبحانه و تعالی» هر چه مصداق شیء است مخلوق خداست که فرمود: اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ (5)این آیه, موجبه کلیه است ناظر به «کان» تامّه است یعنی اصلِ هستی اشیا برای خداست یک موجبه کلیه دیگر هم فرمود که الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ (6)[9] یعنی هر چه آفرید زیبا آفرید این هم موجبه کلیه; حالا اگر کسی بخواهد چیزی را عوض بکند یا بخواهد خدا چیزی را عوض کند پاسخش آن سالبه کلیه است که لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ خدا چیزی را عوض نمیکند و چیزی هم در عالَم عوض نمیشود. غیر خدا نمیتواند عوض کند چون قدرت ندارد, خود خدا عوض نمیکند چون به احسن وجه خلق کرده دیگر زیباتر از این که ممکن نیست; لذا به صورت لای نفی جنس فرمود: لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ یا لاَ تَبْدِیلَ لِکَلِمَاتِ اللَّهِ, (7)[10]لاَ مُبَدِّلَ لِکَلِمَاتِ اللّهِ (8)و مانند آن برای اینکه غیر خدا قدرت ندارد, خود خدا که قادر است چون به احسن وجه خلقت کرده است دیگر عوض نمیکند لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ این اصول سهگانه شامل سنّت و امثال سنّت خواهد شد; لذا سنن الهی بر اساس همان «أحسن النظام» تدوین شده است لذا گاهی به صورت لای نفس جنس میفرماید: فَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِیلاً تبدیلی در سنّت الهی نیست تحویلی هم در سنّت الهی نیست. تبدیل آن است که این سنّت را بردارند به جای آن و بدلِ آن سنّت دیگر بگذارند, تحویل آن است که این سنّت را از این قوم بردارند به قوم دیگر بدهند فرمود عذابی که باید دامنگیر مستکبران و ماکران بشود نه تبدیلپذیر است نه تحویلپذیر, نه این عذابی که خاصّ اینهاست عوض میشود به چیز دیگر, نه اینکه از این قوم متحوّل میشود به قوم دیگر برسد همین عذاب است برای همین قوم فَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِیلاًکه این عذاب را بردارند چیز دیگر به جای آن بنشانند وَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِیلاً.
پرسش: در اموری که بدا حاصل میشود آن تبدیل و تحویل است یا نیست؟
بَدا جزء اموری است که در قضا و قَدر پیشبینی شده است که فلان حادثه در فلان صحنه رخ میدهد بعد در فلان صحنه باید عوض بشود, خود این تغییر و تبدیل زیرمجموعه عالَم قضاست و جزء سنّت الهی است; یعنی وقتی مردم اوضاعشان عوض میشود ذات اقدس الهی هم آثار خودش را عوض میکند خود این مجموعه زیر پوشش سنّت الهی است فَلَمَّا زَاغُوا أَزَاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ (1)[12] اگر مردم برگردند إِنْ عُدتُّمْ عُدْنَا, (2)[13]إِن تَعُودُوا نَعُدْ (3)این دو اصلی که در تحویل و تحوّل عالَم هست اینها زیرمجموعه آن سنّت کلّی الهی است اگر مردم برگردند لطف الهی برمیگردد, مردم استکبار و مکرشان را ادامه بدهند لطف الهی سلب میشود خود اینها بخشی از بَدا همه اینها زیرمجموعه لوح محفوظ است تثبیتشده است که کجا جای بداست کجا جای بدا نیست کجا جای تغییر است کجا جای تحویل است و مانند آن. در حقیقت اگر حکم عوض میشود چون موضوع عوض میشود وقتی این شخص توبه کرده است طیّب و طاهر شد جا برای عوض شدن حکم نیست چون آن حکمی که برای تبهکار بود همچنان باقی است اینطور نیست که این حکم تبهکار از تبهکار گرفته بشود این شخص عوض شد موضوع عوض شد این شخص خودش را از زیر پوشش این عذاب به در آورد وارد پوشش رحمت کرد. بنابراین در سنّت الهی نه تبدیل است و نه تحویل.
پرسش:؟پاسخ: نه, این سنّت الهی غیر از تبدیل سیّئه به حسنه است انسان مادامی که زنده است در عالَم حرکت است در عالم حرکت هر گونه تغییری ممکن است انسان ممکن است از ایمان به کفر, از کفر به ایمان, از صلاح به طلاح, از طلاح به صلاح منتقل بشود اما اصل کلی این است که اگر کسی صالح بود خیر برای اوست, اگر کسی طالح بود شرّ دامنگیر اوست این سنّت الهی است که تغییرناپذیر است افرادی که در دنیا زندگی میکنند زیرمجموعه این سنّتاند فلانجا سقف است اگر کسی بخواهد آسوده باشد میرود زیر سقف, فلانجا سقف نیست پناهگاه نیست اگر کسی از زیر سقف به در رفته آسیب میبیند این یک اصل کلی است کجا سقفِ رحمت است, کجا باز است, کجا آسیبپذیر است, کجا آسیبپذیر نیست اینها را ذات اقدس الهی مشخص کرده افرادی که راهی این راهاند, متحرّک این راهاند تا زندهاند و نفس میکشند در معرض تغیّر و تبدّلاند از ایمان به کفر, از صلاح به طلاح و مانند آن, آنها عوض میشوند نه اینکه حکم الهی و قانون الهی و سنّت الهی تغییر کرده باشد.
پرسش: حضرت استاد وعده خدا تخلّفپذیر نیست اما وعید خدا که تخلّفپذیر است؟
پاسخ: بله خب چون انشاست اِخبار که نیست تهدید کرد بعد عفو الهی هست, شفاعت هست, سنّت هست, تخفیف هست اینها هست وعده الهی چون بر خلاف حکمت است تغییرپذیر نیست اما وعید الهی خبر نیست یک وقت خدا خبر میدهد که فلان گروه معذّب میشوند این یقیناً واقع خواهد شد چون خبر است اما اگر این جمله, جمله انشائیه باشد یا جمله خبریهای که به داعی انشا القا شده باشد چون انشاست انشا که صدق و کذب ندارد با لطف الهی ممکن است که وعید برطرف بشود ولی این سنّت سر جایش محفوظ است این سنّت عوض نشد این شخص مشمول رحمت شد از بیرون این را وارد حِصن کردند نجات پیدا کرده این هم جزء سنّتهای الهی است «و آخر مَن یَشفع هو أرحم الراحمین» (1)[15]این جزء سنّتهای الهی است این هم عوضشدنی نیست.
1) روح البیان، اسماعیل حقّی، ج1، ص402.
فَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِیلاً وَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِیلاً این برهان مسئله است بعد برای اینکه این برهان تجریدی را تجربی کنند فرمودند شما فحصی بکنید در سرزمینها ببینید اقوام و مللی که تبهکار بودند به چه روز سیاهی مبتلا شدند هم برهان تجریدی در قرآن کریم هست هم شواهد تجربی و حسّی أَوَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ شما از حجاز به شام, از شام به حجاز که میروید مناطق ویرانشدهای میبینید که آثار گذشتگان است, میراث فرهنگی است, میبینید و میشنوید که چه اقوامی در این سرزمین زندگی میکردند و به چه روز سیاهی مبتلا شدند فَیَنظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْکه همان گروه گذشته که گرفتار عذاب الهی شدند أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً بودند از این صنادید قریش, مشرکان حجاز نیرومندتر بودند. در سوره مبارکه «سبأ» آیه 45 گذشت که وَکَذَّبَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَمَا بَلَغُوا مِعْشَارَ مَا آتَیْنَاهُمْ همین است یعنی این مشرکان و سرمایهداران مکه, معشار سرمایهداران گذشته نبودند معشار یعنی یک دهم, نظیر مِرباع یعنی یک چهارم, معشار گذشتهها را اینها نداشتند فرمود: وَکَانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً بعد یک اصل کلی تجریدی را ذکر میکند میفرماید چون خدای سبحان، علیمِ محض است علمش نامتناهی است, قدیر محض است قدرتش نامتناهی است چیزی نمیتواند خدا را عاجز کند وَمَا کَانَ اللَّهُ لِیُعْجِزَهُ مِن شَیْءٍ یعنی «لا یُعجزه شیءٌ» هیچ چیزی خدا را عاجز نمیکند که خدا - معاذ الله - نتواند مطابق ارادهاش کاری انجام بدهد چه موجود آسمانی باشد چه موجود زمینی وَمَا کَانَ اللَّهُ لِیُعْجِزَهُ مِن شَیْءٍ فِی السَّماوَاتِ وَلاَ فِی الْأَرْضِ چرا؟ برهان مسئله این است که او علیم مطلق است پس همه امور را میداند, قدیر مطلق است بر همه کارها تواناست اگر کسی بعضی از امور را بداند بعضی از امور را نداند ممکن است گرفتار مکرها و حیلههای پنهانی بشود اگر کسی همه امور را بداند ولی نتواند جلوی مکر و نقشه دیگران را بگیرد آسیب میبیند اگر موجودی علیمِ محض بود و قدیر صِرف بود هرگز وامانده نخواهد شد.
بعد اگر کسی بگوید خب حالا که خدا اینچنین قدرت دارد چرا به حیات تبهکاران خاتمه نمیدهد؟ میفرماید دنیا دار امتحان است اینچنین نیست که هر کسی گناهی کرده فوراً خدا به حیات او خاتمه بدهد این تقریباً شبیه جبر و مانند آن میشود انسان از ترس، گناه نمیکند باید دست او باز باشد تا نفس میکِشد مختارانه و آزادانه تصمیم بگیرد و اگر ذات اقدس الهی میخواست اینها را عذاب بکند هیچ کدام از اینها روی زمین نمیماندند آن وقت کلّ زمین برای یک گروه مخصوص و اندکی میماند الآن شما اگر در عین حال که در متن جامعه زندگی میکنید یک قدم خود را از جامعه جدا کنید این آیه را به خوبی میبینید که وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ (1)[16]یک شرک ظریفی, یک شرک خفیفی در لابهلای کار بسیاری از افراد هست هر روز تابع قدرتی هستند, هر روز به یک سو میروند این شرک ضعیف, تنیده در کار بسیاری از افراد است اگر خوب دقت کنید وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ این است خب اگر ذات اقدس الهی بخواهد به کیفر شرک, اینها را در دنیا عذاب کند که کسی نمیماند. بنابراین خدا قدرت داد, آزمون میکند و محکمه الهی هم دارد خیلی دیر نشده کسی هراس دارد که میترسد خلافکار در آینده از دستش بیرون رود اما وقتی که وَاللَّهُ مِن وَرَائِهِم مُحِیطٌ (2)[17] و هیچ چیزی از حیطه قدرت الهی بیرون نیست چه عجله برای انتقام. در سوره مبارکه «نحل» یک مطلب فرمود, در سوره «یونس» یک مطلب دیگر, در این آیه هم همان مطلب را تکرار میکند. در سوره مبارکه «یونس» آیه 23 فرمود: فَلَمَّا أَنجَاهُمْ إِذَا هُمْ یَبْغُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ بعد یک اصل کلی را فرمود, فرمود: یَا أَیُّهَا النَّاسُ این سخن از یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا (3)[18] نیست, سخن از یَا أَهْلَ الْکِتَابِ (4)[19] نیست سخن از یَا أَیُّهَا النَّاسُ است این سخن از یَا أَیُّهَا النَّاسُ به آن اصل کلی که در طلیعه بحث مطرح شد اشاره میکند إِنَّمَا بَغْیُکُمْ عَلَی أَنفُسِکُم این یک حصر است یعنی هر کس ستمی میکند ولو نسبت به خانوادهاش, ولو نسبت به همسایهاش, ولو نسبت به زیرمجموعهاش هر کسی هر ستمی میکند یک نیشی به خود میزند منتها الآن مَست قدرت است وقتی این حالت تخدیری برطرف شد دادش در میآید اینطور نیست که الآن درد نباشد الآن آسیب هست منتها او چون احساس نمیکند فِی سْکْرَتِهِمْ یَعْمَهُونَ مستانه زندگی میکنند تخدیرشدهاند کسی که تخدیر شده است درد را احساس نمیکند وقتی آخرهای عمر فرا رسید دادش در میآید إِنَّمَا بَغْیُکُمْ عَلَی أَنفُسِکُم اینجا عَلَی است آنکه در سوره مبارکه «اسراء» است که إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لأَنفُسِکُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا (5)آن لام, لام اختصاص است نه لام نفع تا ما بگوییم اوّلی لام نفع است دومی به قرینه مشاکله لام آمده هر دو لام برای اختصاص است إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لأَنفُسِکُمْ «إنّ الإحسان یختصّ بالمحسن» وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا «إنّ الاسائة تختصّ بالمسیء» لام, لام اختصاص است اما لام نفع و ضرر در این گونه از موارد است فرمود: إِنَّمَا بَغْیُکُمْ عَلَی أَنفُسِکُم در موارد دیگر فرمود ما اگر مردم را با این وضعی که هست عذاب میکردیم آیه 61 سوره مبارکه «نحل» این است وَلَوْ یُؤَاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِم مَا تَرَکَ عَلَیْهَا مِن دَابَّةٍ که منظور از «دابّه» همین انسانها هستند بعضیها خواستند بگویند مطلق دابّه است اعم از حیوانات و اینها وَلکِن یُؤَخِّرُهُمْ این کلمه یُؤَخِّرُهُمْ نشان میدهد که منظور از دابّه همین تبهکاراناند إِلَی أَجَلٍ مُسَمّی فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لاَ یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ یَسْتَقْدِمُونَ فرمود جلو و دنبال راه ندارد پس کسی هراس داشته باشد و بترسد که از دستش در برود ولی کسی که چیزی از دستش در نمیرود عجلهای نخواهد کرد وَلَوْ یُؤَاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِمَا کَسَبُوا مَا تَرَکَ عَلَی ظَهْرِهَا مِن دَابَّةٍ وَلکِن یُؤَخِّرُهُمْ إِلَی أَجَلٍ مُّسَمّی فَإِذَا جاءَ أَجَلُهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ کَانَ بِعِبَادِهِ بَصِیراً حالا یا عفو میکند یا انتقام میگیرد بعضیها هستند شایسته عفو هستند مورد شفاعتاند دعای فرزند صالح اثر کرده, حسنات پشت سر اثر کرده این ممکن است مشمول رحمت الهی باشد بعضیها هستند که گناهانشان فردی نبود جمعی بود به حریم دین اهانت کردند اینها ممکن است مشمول عفو و عنایت الهی نباشند.
موضوع: تفسیر آیات 44 و 45 سوره فاطر
أَوَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَکَانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَمَا کَانَ اللَّهُ لِیُعْجِزَهُ مِن شَیْءٍ فِی السَّماوَاتِ وَلاَ فِی الْأَرْضِ إِنَّهُ کَانَ عَلِیماً قَدِیراً (44 وَلَوْ یُؤَاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِمَا کَسَبُوا مَا تَرَکَ عَلَی ظَهْرِهَا مِن دَابَّةٍ وَلکِن یُؤَخِّرُهُمْ إِلَی أَجَلٍ مُّسَمّی فَإِذَا جاءَ أَجَلُهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ کَانَ بِعِبَادِهِ بَصِیراً (45)) در بخش پایانی سوره مبارکه «فاطر» فرمود از نظر مسائل تجریدی برهان اقامه کردیم شما آگاه شدید از نظر مسائل حسّی و تجربی هم اگر به سرگذشت و سرنوشت اقوام و ملل قبلی مراجعه کنید میبینید پایان طغیان, هلاکت است آنها که حرف انبیا را نپذیرفتند بیراهه رفتند و راه دیگران را بستند گرفتار شدند با اینکه امکانات آنها بیش از امکانات شما بود در سوره «روم» و «فاطر» مسئله کَانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً (1)مطرح شد پس اگر امکانات, باعث نجات آدم باشد گروهها و اقوامی که قبل از شما بودند از امکانات بیشتری برخوردار بودند ولی این امکانات بیشتر باعث نجات آنها نشد. بعد میفرماید خدا حلیم و بردبار است مسئله معاد در پیش است دنیا دار آزمون است قدرتها و امکاناتی به افراد میدهد تا اینها را بیازماید چون خدا به عبادش بصیر و خبیر است و اگر هر کسی هر طغیانی کرد فوراً خدا عِقابش بکند بدون صبر و بردباری و حِلم, کسی در روی زمین نمیماند اگر منظور از این دابّه مَا تَرَکَ عَلَی ظَهْرِهَا مِن دَابَّةٍ خود انسان باشد که حکم روشن است و اگر منظور هر جنبنده باشد برای اینکه جنبندههای دیگر برای انسان خلق شدند اگر انسانی نباشد دیگر جنبندهای نیست, دامی نیست, دام را انسان میپروراند, طیور را هم اینچنین و آنها برای انسان خلق شدند و اگر بارانی نیاید رحمت الهی قطع بشود آنها هم از بین میروند. بنابراین این مَا تَرَکَ عَلَی ظَهْرِهَا به دو معنا خواهد بود.
1) سوره روم، آیه9.
اما عصاره سوره مبارکه «فاطر» که هم سوره «فاطر» نامیده شد و هم سوره مبارکه «ملائکه» چون در اول این سوره دارد الْحَمْدُ لِلَّهِ فَاطِرِ السَّماوَاتِ بعد دارد جَاعِلِ الْمَلاَئِکَةِ به همین مناسبت در نامگذاری که اینها هم در حقیقت عَلَم بالغلبه است در زبان برخیها این سوره به سوره «ملائکه» نامیده شده در زبان بعضیها سوره «فاطر» و چون در مکه نازل شد و عناصر محوری سوَر مکّی اصول دین و خطوط کلی اخلاق و حقوق است مسئله توحید و وحی و نبوّت در این سوره به صورت آشکار است. توحید را به زبانهای گوناگون بیان فرمود گاهی از علم الهی, گاهی از قدرت الهی, گاهی از رأفت الهی, گاهی از قبض و بسط الهی, گاهی از رازقیّت الهی, گاهی از غفّاریت الهی در این سوره سخن به میان آمده. از نظر نبوّت هم هدایت الهی, وحی الهی, تبشیر و تنذیر الهی و سایر مسائل و نبوّت در این سوره ذکر شده درباره معاد هم برای اینکه روشن بشود هیچ عملی باطل و عاطل نیست آیات مخصوص این را دارد.
در جریان همین سوره مبارکه «فاطر» برای عظمت و اهمیت علم توحید آیه 27 و 28 را ذکر فرمود مسئله إِنَّمَا یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ را کنار علومی که مربوط به خلقتشناسی و آیات الهیشناسی که به اصول دین برمیگردد ذکر فرمود. آیه 27 این بود أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنزَلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً که خدای سبحان این موجودات را به وسیله باران زنده نگه میدارد معادن را اینچنین, دامها را اینچنین, گیاهان را اینچنین بعد فرمود: إِنَّمَا یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ که اینها کسانیاند که علم الهی دارند یعنی سخن از طبیعتشناسی نیست سخن از خلقتشناسی است وقتی سخن از خلقتشناسی باشد خب از فعل خدا سخن میگویند آثار الهی را در همه علوم میبینند در مسئله علم دینی ملاحظه فرمودید که دو مقام محلّ بحث است یکی اینکه اصلاً علم دینی داریم یا نداریم, مقام ثانی این است که اگر علم دینی داریم آیا علم دینی منحصر به فقه و اصول و تفسیر و امثال ذلک است یا همه علوم دینی است آنها که در مقام اول - معاذ الله - پاسخ منفی دادند گفتند ما علم دینی نداریم چون منکر وحی و نبوّت و مبدأ و معادند دیگر وارد مقام ثانی نخواهند شد آنها که در مقام اول به نتیجه اثباتی رسیدند که ما علم دینی داریم وارد مقام ثانی میشوند مقام ثانی ثابت میکند که تمام علوم دینی است ما علم غیر دینی نخواهیم داشت برای اینکه تمایز علوم به تمایز موضوعات است چه اینکه تمایز روشها به تمایز موضوعات است تمایز صبغههای علوم به تمایز موضوعات است اگر چیزی در عالَم نیست مگر خدا و اسمای خدا و اوصاف خدا و افعال خدا و اقوال خدا و احکام خدا و بالأخره آثار خدا اگر هیچ موجودی در عالَم نیست مگر اینکه اثر خداست خب بحث درباره فعل خدا یقیناً دینی است اگر بحث درباره فعل امام, فعل معصوم دینی است بحث درباره فعل خدا دینی نیست؟! ما موضوعی غیر از فعل خدا در عالَم نداریم اگر هیچ چیزی در عالَم نیست مگر فعل خدا, مثل اینکه اگر ما هیچ نداشتیم مگر فعل معصوم خب این بحث, بحث دینی بود دیگر, اگر تمایز علوم به تمایز موضوعات است چه اینکه است, اگر تمایز روشها هم به تمایز موضوعات است چه اینکه اینچنین است تمایز صبغههای علوم هم به تمایز موضوعات است ما اصلاً موضوعی غیر از فعل خدا نداریم بحث از فعل خدا یقیناً دینی است مثل اینکه بحث از فعل معصوم یقیناً دینی است.
پرسش: این بحث در عالم ثبوت است اما در عالم اثبات مثل ریاضیات... .
پاسخ: ریاضیات هم همینطور است فرمود: لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِینَ وَالْحِسَابَ (1)در ریاضیات, این اعداد را او آفرید, معدود را او آفرید اگر عدد و معدود مخلوق اوست, کمّیات مخلوق اوست ما درباره فعل او بحث میکنیم. ما علم غیر دینی نخواهیم داشت این محال است; منتها بسیاری از اینها اسلامی حرف میزنند و قارونی فکر میکنند میگویند این علم, بشری است خیال میکنند عقل را از خانه خودشان آوردند.
خدای سبحان درباره انسان میفرماید انسان را میخواهی بشناسی أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی (2)[3]انسان را میخواهی بشناسی وَاللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً (3)این نکره در سیاق نفی است, انسان را میخواهی بشناسی وَمِنکُم مَّن یُرَدُّ إِلَی أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْلاَ یَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئاً (4)[5] این اضلاع سهگانه مثلث انسانشناسی است. انسان یا نطفه مِن مَنیٍّ یُمْنَی است یا «لا یعلم شیئاً» کودکی است یا «لا یعلم شیئاً» دوران فرتوتی و کهنسالی است این انسان است اما عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ (5)[6] است, عَلَّمَکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ است, فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا (6)است ما فعل خدا را علم خدا را به حساب خودمان آوردیم عقل ما مثل نقل ما حجّت شرعی است دو چراغ خدا به ما داد یکی از درون یکی از بیرون تا کارِ او را بشناسیم علمِ غیر دینی در عالَم محال است و محال; منتها عالِم ممکن است یا کافر باشد یا مسلمان فرقی نمیکند عالِم چه قبول بکند چه نکول بکند علم, علم دینی است مثل اینکه کسی امام صادق(سلام الله علیه) را قبول ندارد مثل ابنابیالعوجاء زندیق ملعون اما وقتی با حضرت احتجاج میکند فرمایش حضرت را میشنود برای دیگران نقل میکند این منقول, دینی است ولو ناقل کافر باشد این میگوید من با امام صادق شیعیان مباحثه کردم او اینچنین فرموده است و من اینچنین گفتم, خب فرموده امام صادق میشود دینی ولو ناقل کافر باشد. عالِم ممکن است نپذیرد ولی علم غیر دینی محال است و محال; لذا در این بخش فرمود اینچنین عالماناند که اهل خشیتاند آن وقت به اطلاق یا عموم, شامل آن بخش خاصّی که در سوره مبارکه «توبه» است (7)که شامل فقها و اصولیین هم میشود میباشد وگرنه إِنَّمَا یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ (8)را ذیل آیه نَفْر که نفرمود.
مطلب دیگر این است که در بخشهایی از این کریمه فرمود ما کتاب خود را به امّتی که مورد اصطفای ماست دادیم آیه 32 ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتَابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنَا مِنْ عِبَادِنَابرخی از مفسّران گفتند تا چهل قول در این زمینه هست که ضمیرها به چه کسی برمیگردد, اصطفا معنایش چیست, عِبَادِنَا معنایش چیست اینها هر کدام ضرب در دیگری بشود قولی پدید میآید ولی ظاهرش این است که این مِنْهُم به همان اصْطَفَیْنَا برمیگردد برای اینکه اگر به عِبَادِنَا برگردد رابطه قطع میشود برای اینکه وارثان کتاب الَّذِینَ اصْطَفَیْنَا هستند آن وقت در تشریح و تفصیل بیاییم غیر وارث را تفصیل بدهیم, غیر وارث را تقسیم بکنیم درست است مِنْ عِبَادِنَا نزدیکترین مرجع است برای مِنْهُم اما گسیخته است اگر مِنْهُم را به «عباد» برگردانیم به الَّذِینَ اصْطَفَیْنَا برنگردانیم و عباد هم غیر از الَّذِینَ اصْطَفَیْنَا باشد دیگر گسیخته خواهد بود. این الَّذِینَ اصْطَفَیْنَا نظیر إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ إِبْرَاهِیمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ (1)نیست این نظیر کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ (2)[11] است که در شما آدمهای فاسد هست نظیر جَعَلْنَاکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَدَاءَ عَلَی النَّاسِ (3)است که در شما آدمهای فاسد هستند این اصطفا غیر از آن اصطفای إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی است بنابراین مِنْهُمْ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ (4)[13] بعضیها تبهکار و معصیتکارند, بعضیها معتدلاند, بعضی جزء اوحدیاند و سابقِ بالخیرات، شبیه همان تقسیم تثلیثی سوره مبارکه «واقعه» نه در بخش تقسیم به کفر, بلکه تقسیم به فسق و ایمان و درجه قُرب.
یکی از مطالبی که برجسته است در همین سوره مبارکه «فاطر» آیه 39 است که فرمود: هُوَ الَّذِی جَعَلَکُمْ خَلاَئِفَ فِی الْأَرْضِ در سوره مبارکه «یونس» و مانند آن, آنجا محفوف به قرینه بود فرمود شما را بعد از قوم نوح ما خلیفه قرار دادیم (1)این معلوم میشود که جانشین گذشته هستید یا بعد از عاد ما شما را خلیفه قرار دادیم; (2)یعنی خلیفه و جانشین آنها اما در بخشی از آیات قرآن دارد که فرمود شما را خلائف ارض قرار دادیم بدون «فی» در این آیه 39 سوره «فاطر» کلمه «فی» هست که هُوَ الَّذِی جَعَلَکُمْ خَلاَئِفَ فِی الْأَرْضِ آنجا که دارد خَلاَئِفَ الْأَرْضِ (3)[16] یا خَلاَئِفَ فِی الْأَرْضِ یعنی ظاهراً خلیفةالله هستی منظور از خلیفةالله نظیر اصْطَفَیْنَا است و بالاتر از این نظیر وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذِی آتَیْنَاهُ آیَاتِنَا است که فَانْسَلَخَ مِنْهَا (4)این از سنخ یَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً (5)[18] که یک خلافت خاصّه و ویژه است نیست از سنخ خلافت عامّه است که از آن عصیان در میآید اما در جریان خلافت حضرت آدم که فرمود: إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً (6)آن یک خلافت خاص است بر خلاف این خلافتها این همان خلافتی است که فرشتهها سؤال کردند که سرّ اینکه او را خلیفه قرار دادی چیست؟ فرمود: إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ (7)[20]و راهش هم این است که اسمای الهی را به خلیفه آموخت و فرشتهها آن قدرت را نداشتند که بلاواسطه از اسمای الهی برخوردار باشند. دو مشکل در فرشتهها بود که در انسان کامل نیست: یکی اینکه آنها در حدّی نبودند و نیستند که عالِم به اسمای الهی باشند باید در حدّ گزارش باخبر بشوند نه در حدّ علم; مشکل دوم آن است که آنها نمیتوانند شاگرد بلاواسطه پروردگار باشند علم لدنّی داشته باشند باید معالواسطه باشد زیرا اگر آنها در حدّی بودند که میتوانستند عالِم به اسمای الهی باشند خب خدای سبحان همانطوری که اسمای الهی را به آدم(سلام الله علیه) یاد داد به ملائکه هم یاد میداد وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّهَا (8)[21] میفرمود «و علّم الله الملائکة الأسماء کلّها» و اگر میتوانستند در حدّ علم از اسما باخبر بشوند خدای سبحان به آدم میفرمود «یا آدم علّمهم بأسمائهم» نمیفرمود: یَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ (9)گزارش بده, خبر بده, نبأ اسما را به آنها ابلاغ بکن. معلوم میشود اینها باید ساجد باشند اگر اینها در حدّی بودند که میتوانستند عالِم به اسمای الهی باشند خود خدای سبحان تعلیمشان میداد و اگر نمیتوانستند, صلاحیت آن را نداشتند که خلیفه بلافصل باشند وجود مبارک پروردگار به حضرت آدم(سلام الله علیه) میفرمود «یا آدم علّمْهم بأسمائهم» پس اینها این دو مشکل را دارند; لذا باید ساجد باشند نه مسجود.
اما این در چه صحنه واقع شده؟ در اینکه وجود مبارک حضرت آدم در زمین بود حرفی در آن نیست, در زمین خلق شد فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِینَ (1)[23] آدم در زمین بود حرفی در آن نیست اما تعلیم اسما کجا بود, سجده کجا بود الآن ما همه این حرفها را در مسجد اعظم داریم میزنیم گفتار و گفتن و شنیدن و گوینده و شنونده همه در مسجدند اما این مطالب در مسجد نیست حرف در مسجد است اما آن معارف بلند و استدلال و آیات قرآن که در زمان و زمین نیست. الآن که ما اینجا حرف میزنیم این آهنگها در مسجد است و در زمین, این بدن در زمین است اما این مطلب که زمینی نیست این مطلب, مطلب آسمانی است مطلب آسمانی که خدا چنین فرمود, وحی چنین است, نبوّت چنین است, فرشته چنین است اینها که زمینی نیستند اگر جریان حضرت آدم در زمین اتفاق افتاد چه اینکه اتفاق افتاد آن مطلب, مطلب آسمانی بود یعنی تعلیم اسما آسمانی بود, اِنباء نسبت به فرشتهها آسمانی بود, سجود فرشتهها آسمانی بود, اعتراض و سؤال و جواب همه آسمانی بود بهشتی هم که برای حضرت آدم قرار داده شد آن هم آسمانی بود نشانه اینکه بهشت, بهشت آسمانی بود نه بهشت زمینی در سوره مبارکه «طه» اوصاف این بهشت را هم مشخص کرد در سوره مبارکه «طه» که بحثش گذشت فرمود ما گفتیم یَا آدَمُ إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَکَ وَلِزَوْجِکَ فَلاَ یُخْرِجَنَّکُمَا مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقَی آن وقت این بهشت را دارد توصیف میکند إِنَّ لَکَ أَلاَّ تَجُوعَ فِیهَادر این بهشت, گرسنه نمیشوی خاصیت بهشت آخرت این است که انسان بدون رنج گرسنگی, لذّت سیری دارد مثل دنیا نیست انسان تا گرسنه نشود از غذا خوردن لذت نمیبرد تا رنج گرسنگی را تحمل نکند از خوردن لذّت نمیبرد تشنگی هم اینچنین است تا تشنه نشود از آب گوارا لذت نمیبرد ولی فرمود در بهشت طوری است که بدون اینکه گرسنه بشوی از لذّت غذا بهره میبری, بدون اینکه تشنه بشوی از لذّت کوثر و آب بهره میبری إِنَّ لَکَ أَلاَّ تَجُوعَ فِیهَا اصلاً گرسنه نمیشوی در دنیا همه جا آدم خب گرسنه میشود أَلاَّ تَجُوعَ فِیهَا وَلاَ تَعْرَی اصلاً بیلباس نخواهی بود در هر حالی با لباسی وَأَنَّکَ لاَ تَظْمَؤُا فِیهَا تشنه نمیشوی وَلاَ تَضْحَی (2)آفتابزده نمیشوی چنین بهشتی است در زمین ما چنین جایی نداریم که آدم اصلاً گرسنه نشود, تشنه نشود بعد وقتی که وسوسه شد و اینها از جنّت بیرون آمدند ذات اقدس الهی به حضرت آدم و همسرش خطاب کرد قَالَ اهْبِطَا مِنْهَا جَمِیعاً بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُم مِنِّی هُدیً فَمَنِ اتَّبَعَ هُدَایَ فَلاَ یَضِلُّ وَلاَ یَشْقَی از این نشئه بیرون بروید وقتی وحی آمد و دین آمد و شریعت آمد حساب و کتاب خاصّی دارید معلوم میشود تا این مقطع, وحی و شریعت و نبوّت نبود فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُم مِنِّی هُدیً فَمَنِ اتَّبَعَ هُدَایَ فَلاَ یَضِلُّ وَلاَ یَشْقَی ٭ وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنکاً وَنَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَعْمَی. (3)[25] مشابه این معنا در سوره مبارکه «بقره» هم گذشت؛ در سوره مبارکه «بقره» بعد از جریان سجده و ورود آدم و حوا در بهشت و بعد ارتکاب آن مَنهیعنه فرمود: وَقُلْنَا اهْبِطُوا یعنی آدم و حوا و شیطان وَقُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ بروید در زمین وَلَکُمْ فِی الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَی حِینٍ هر کسی عمری دارد تا مدتی آنگاه فَتَلَقَّی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَیْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ ٭ قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِیعاً فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً اینجا اگر لغزشی بود سپری شد اما وقتی شریعت و دین آمد اگر کسی بیراهه رفت کیفر میبیند فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً فَمَنْ تَبِعَ هُدَایَ فَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ ٭ وَالَّذِینَ کَفَرُوا وَکَذَّبُوا بِآیَاتِنَا أُولئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ (4)جهنم است و عذاب, پس معلوم میشود این قبل از شریعت بود اگر قبل از شریعت بود نهی, نهی تشریعی نیست نه تحریمی است نه تنزیهی نه ارشاد مولوی; حساب آنجا حساب آسمانی است بدن در زمین هست اما این حالت, حالت آسمانی بود این نهی و آن تشریفاتی که فرمود: لاَ تَقْرَبا (5)[27]و آن بهشت, حالت آسمانی بود از این به بعد که شریعت آمده فرمود جا برای گذشت نیست اگر کسی ایمان آورد که لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ (6)و اگر کسی کفر ورزید که عذاب جهنم هست و کیفر تلخ.
پرسش: وسوسه هم آسمانی بوده؟
پاسخ: در آن عالَم بله, در آن عالَم برزخی هر چه بود آن وسوسه هم آسمانی بود یعنی آنجایی که شیطان بود چون شش هزار سال یک امر غیر الهی در آسمانی بود دیگر، اینکه وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) دارد که شیطان شش هزار سال خدا را عبادت کرد «لاَ یُدْرَی أمِنْ سِنِی الدُّنْیَا أَمْ مِنْ سِنِی الْآخِرَةِ» (1)[29] معلوم نیست که از سالهای دنیاست که هر سالی 365 روز است یا از سالهای آخرت است که هر روزی هزار سال است «لاَ یُدْرَی أمِنْ سِنِی الدُّنْیَا أَمْ مِنْ سِنِی الْآخِرَةِ» این در باطنش کفر داشت که خدای سبحان فرمود: وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ (2)[30] وگرنه فرشتهها که اینطور نبودند در درونشان جز نورانیّت چیز دیگری نبود همهاش میگفتند: نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ (3)[31] حدوثاً و بقائاً اهل تسبیح و تقدیس بودند. اینکه خدا میفرماید: وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ من میدانم شما در درونتان چه چیزی هست این برای همان خطر شیطنت شیطان بود و تعبیر وَکَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ (4)[32] هم همین را نشان میدهد نه «صار من الکافرین» این «کان»ای که کَانَ مِنَ الْجِنِّ, (5)[33]کَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ از کینونت او خبر میدهد نه از صیرورت او نه اینکه واقعاً موحّد بود از این به بعد برگشت از همان اول کَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ از همان اول کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ نشئهای است که البته نشئه مخلَصین و امثال ذلک نیست وگرنه جا برای شیطنت شیطان نبود یک نشئه برزخی میانی است که وسوسه هم راه دارد از آن مرحله انسان سقوط میکند میآید به زمین که شریعت از این به بعد است و وحی و نبوّت و دین از این به بعد است تمام نهیها را هم باید طرزی معنا کرد که با قبل از شریعت هماهنگ باشد نه اینکه ترک اُولیٰ بود یا نهی تنزیهی بود یا نهی ارشادی بود امثال ذلک نبود اگر مشخص بشود این صحنه در کجا بود همه لوازمش هم روشن خواهد شد.
پرسش: تفاوت کلمات با اسماء در چیست که در فقره دوم داردفَتَلَقَّی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِمَاتٍ؟
پاسخ: چون آخر مشکل قسمت اساسیاش برای حضرت آدم بود و در سوره مبارکه «طه» هم دارد وسوسه مستقیماً به طرف حضرت آدم بود و شیطان اینچنین نبود که از راه زن وارد بشود بلکه از راه مرد وارد شد در سوره «طه» این بود فرمود: فَوَسْوَسَ إِلَیْهِ الشَّیْطَانُ قَالَ یَا آدَمُ هَلْ أَدُلُّکَ عَلَی شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَمُلْکٍ لَّا یَبْلَی نه «و وسوس الیها», یک; نه «وسوس الیهما», دو; فَوَسْوَسَ إِلَیْهِ با خود آدم درگیر شد, سه; فَوَسْوَسَ شیطان إِلَیْهِ به آدم(سلام الله علیه) قَالَ یَا آدَمُ هَلْ أَدُلُّکَ عَلَی شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَمُلْکٍ لَّا یَبْلَی به وسوسه و بهانه دلالت رفته است ولی تدلیه کرده تدلیه یعنی آویزان کردن; گفت من راهنمای شما هستم راهنمایی میکنم ولی آویزان کرده؛
«دَلاّهُ» یعنی این را آویزان کرده, «تدلّی» یعنی آویزان شده فَدَلاَّهُمَا بِغُرُورٍ (1)فرمود: هَلْ أَدُلُّکَ عَلَی شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَمُلْکٍ لَّا یَبْلَی ٭ فَأَکَلاَ مِنْهَا فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَطَفِقا یَخْصِفَانِ عَلَیْهِمَا مِن وَرَقِ الْجَنَّةِ وَعَصَی آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَی (2)معلوم میشود که این عصیان برای آن بود در آن بخشهای دیگر هم آیه آمد که فَدَلاَّهُمَا بِغُرُورٍ«دَلَّیَ» است نه «دلّل» به بهانه تدلیل و دلالت آمده است ولی تدلیه کرده, آویزان کرده این برای آن صحنه است مثل اینکه هر حمد و هر ذکری را باید در فضای همان معنا کرد حالا اَلْحَمْدُ لِلّهِ که انسان در دنیا میگوید یک ذکر است و ثواب دارد اگر در نماز باشد میشود واجب اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ (3)در غیر نماز باشد خب میشود ذکر مستحب; ولی وقتی بهشتیها میگویند: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ (4)[37] این ثواب ندارد این مستحب نیست نه واجب است نه مستحب است نه اُولیٰ و امثال ذلک دَعْوَاهُمْ فِیهَا سُبْحَانَکَ اللَّهُمَّ وَتَحِیَّتُهُمْ فِیهَا سَلاَمٌ وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (5)این در سوره «یونس» خب اینچنین نیست که آنها میگویند اَلْحَمْدُ لِلّهِثواب ببرند, اَلْحَمْدُ لِلّهِمیگویند لذّت ببرند مثل فرشتهها, فرشتهها دائماً در ذکرند اما نه برای اینکه ثواب ببرند آنها ثواب و شریعت و وحی و نبوّت و اینها ندارند پیغمبر ندارند, کتاب و صحف ندارند, کیفر و پاداش ندارند آنها دائماً در لذّتاند اگر لذّت آنها در ذکر الهی است لذّت بهشتیها هم در ذکر الهی است پس اَلْحَمْدُ لِلّهِرا اگر بهشتی بگوید به عنوان لذّت است اگر مردان با ایمان در دنیا بگویند ممکن است لذت ببرند اما این یا واجب است یا مستحب ثواب هم دارد اما برای اهل بهشت ثواب داشته باشد نیست که مثلاً آنها کاری بکنند ثوابی ببرند این بیانی که حضرت امیر در نهجالبلاغه دارد که «إنّ الیوم عملٌ و لا حساب و غداً حسابٌ و لا عمل» (6)[39]که اصل این از پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده جزء جوامعالکلم است یعنی تا دنیا هست دین است وقتی آخرت شد دیگر روز جزاست روز دین که نیست که مثلاً کسی کاری بکند ثوابی ببرد وگرنه آنجا میشود دنیا.
پرسش: پس این بخوان و بالا برو چیست؟
پاسخ: در دنیا همینطور است در دنیا هر کاری کرده هر درجهای که رفته هر مرحلهای که بالا رفته میگویند آنها را یکی پس از دیگری قرائت کن که ظهور قرائتِ آنجاست نتیجه آنها را اینجا یکی پس از دیگری داری میبری این «اقرأ وارق» (1)[41]اگر در دنیاست خب معنایش این است که بخوان و بالا برو این راه تکلیف است اما در بهشت هر اندازه که در دنیا خواند آنجا ظهور دارد و درجاتش هم همراه او بالا میرود نه اینکه آنجا بخواند ثواب ببرد یک درجه بالاتر به او بدهند وگرنه میشود دنیا و تکلیف خب آنجا اگر بخواند همه میخوانند, وقتی آنجا ببینند که پاداشی هست و از طرفی جهنم هست از طرفی بهشت هست خب یقیناً یک عده توبه میکنند انسانهای خوب میشوند آنجا هیچ راهی نیست لذا میگویند: فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صَالِحاً (2)[42] یا أَخْرِجْنَا نَعْمَلْ صَالِحاً (3)[43] اصلاً جا برای عمل نیست عمل, در محدوده دنیاست.
پرسش: مگر آن شجره, شجره معرفت نبود... .
پاسخ: یکی از محتملات این است.
از وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) سؤال کردند که این روایات در این زمینه مختلف است بعضی گفتند خوشه گندم بود که گندم داشت, بعضی گفتند شاخه درخت انگور بود چندتا روایت است حضرت فرمود همهاش درست است مگر درخت آنجا نظیر درخت اینجاست که اگر انگور است فقط انگور بدهد و اگر خوشه گندم است فقط گندم بدهد هر چه شما خواستید میدهد این روایت را نگاه کنید در همین بحث سؤال از شجره بهشت؛ وجود مبارک امام هشتم فرمود تمام این روایات درست است اگر گفتند گندم است درست است, اگر گفتند انگور است درست است چون هر چه بهشتی بخواهد او میدهد نه اینکه به کود و آب احتیاج داشته باشد و میوه خاص بدهد هم أُکُلُهَا دَائِمٌ (4)[45] هم هر چیزی که بهشتی طلب بکند میدهد. فرمود همه این روایات درست است چنین عالمی است.
پرسش: پس تخصیص چه معنا دارد در هَذهِ الشَّجَرَة؟
پاسخ: همین شجره بهشت است شجره بهشت هر چه بهشتی بخواهد میدهد در ذیل آیه یُفَجِّرُونَهَا تَفْجِیراً (1)[46] مرحوم امینالاسلام(رضوان الله علیه) نقل میکند که وقتی بهشتی علاقهمند شد که اینجا چشمه داشته باشد آب بجوشد خود بهشتی, مفجِّر است یعنی چشمهدرآور است نه اینکه بهشت نظیر دنیا باشد هر جا چشمه هست دیگران بروند کنار چشمه چادر بزنند یا خانه بسازند بلکه بهشتیان مفجّران عیوناند یُفَجِّرُونَهَا تَفْجِیراً تفجیر و شکافتن زمین و بارز کردن چشمه به اراده بهشتیهاست و در آیهای که دارد لَهُمْ فِیهَا مَا یَشَاءُونَ (2)همین است هر چه بخواهند حاصل است منتها بد نمیخواهند لَا لَغْوٌ فِیهَا وَلاَ تَأْثِیمٌ (3)عالَم طهارت و قداست و طیّب بودن و امثال ذلک است چنین عالَمی است اگر نخواست اینجا چشمه بجوشد دیگر چشمه قطع میشود چنین عالمی است هر درختی را که خواستند حادث میشود نخواستند محو میشود, خواستند این درخت انگور بدهد انگور میدهد خواستند سیب و گلابی بدهد, سیب و گلابی میدهد اینطور است.
پرسش: اگر شجره، شجره معرفت است پس... .
پاسخ: نه, هر کسی حدّی دارد برای هر کسی حدّی دارد مثل اینکه تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ, (4)[50]یک; لَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلَی بَعْضٍ, (5)[51] دو; در جریان حضرت موسی فرمود تو نمیتوانی لَنْ تَرَانِی (6)[52]اما وجود مبارک حضرت امیر دارد «ما کنتُ أعبد ربّاً لم أره» (7)[53]هر کسی حدّی دارد اگر لَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلَی بَعْضٍ درجاتی هست و اگر تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ درجاتی هست در خلافت هم درجاتی هست و مانند آن. بنابراین آنچه در این بخش آمده که فرمود: خَلاَئِفَ فِی الْأَرْضِ از آن سنخ خواهد بود.
این آیه 41 که إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ هم درباره رزق انسانها سخن از امساک است در طلیعه این سوره فرمود: مَا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا وَمَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ لَهُ (1)امور, ارزاق, شئون, مقامات همه اینها در اختیار ذات اقدس الهی است دری را که او بگشاید کسی نمیتواند ببندد دری را که او ببندد کسی نمیتواند بگشاید واقعاً این قرآن را که ما بالای سر میگذاریم باید حیات ما را تأمین کند یعنی وقتی پذیرفتیم که این کتاب میگوید دری را که خدا از روی رحمت باز کند هیچ کسی نمیتواند ببندید این مسئله تحریم میشود افسانه, مشکل ما این است که ما موحّد نیستیم مشکل ما این است وگرنه هر چه اینها عربده بکِشند خب چه چیزی را تحریم میکنند رازق که اوست, عزیزمان حاج آقای حسنزاده(حفظه الله) فرمود:
به مجاز این سخن نمیگویم٭٭٭ به حقیقت نگفتهای الله
خب اگر ما بگوییم مَا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا وَمَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ لَهُ و این حرف را باور بکنیم آن وقت هر حرفی به ما بزنند اثری ندارد رزق به دست دیگری است, سماوات و ارض به دست دیگری است لَهُ مَقَالِیدُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ (2)کلیددار اوست, خزینهدار اوست ما نگران چه چیزی هستیم؟! اگر - خدای ناکرده - این فکر نبود این جنگ ده ساله, این ده ساله است نه هشت ساله, دو سال ما گرفتار جنگ داخلی بودیم تا انقلاب پیروز شد خلق ترکمن در گنبد آن آشوب را به پا کردند مسلّح شدند سنگر بستند این عزیزان مازندران رفتند حل کردند کردستان آشوب شد خلق مسلمان آشوب کردند خلق عرب آشوب کردند این انفجارها شد حزب جمهوری شد شهدای نخستوزیری شد دو سال ما مرتب گرفتار جنگ داخلی بودیم الله حل کرد هشت سال هم جنگ خارجی مگر هیچ کس باور میکرد اینها آمدند با هواپیمایشان این آسمان کرمانشاه عزیز را شیار کردند شما دیدید وقتی بخواهند یک زمین را شیار کنند با فرصتی شمال و جنوب و شرق و غرب دارند اینها در چند دقیقه کلّ این آسمان کرمانشاه را شیار کردند رفتند و آمدند احساس امنیت میکردند آن روز صد شهید مردم بزرگوار کرمانشاه دادند «به حقیقت نگفتهایم الله» نگران چه چیزی هستیم البته بحثها تا آخر هست, گفتگو هست اما هراس نیست که - خدای ناکرده - چیزی کم بیاوریم, نظام کوتاه بیاید, اسلام آسیب ببیند اینها نیست مَا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَادری را که خدا طبق رحمت باز کند احدی نمیتواند تحریم بکند خدایا تو را به غیرت و قدرت خودت این نظام خودت را حفظ بفرما!
موضوع: تفسیر آیات 1 تا 8 سوره یس
یس (1 وَالْقُرْآنِ الْحَکِیمِ (2) إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ (3) عَلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ (4) تَنزِیلَ الْعَزِیْزِ الرَّحِیمِ (5) لِتُنذِرَ قَوْماً مَّا أُنذِرَ آبَاؤُهُمْ فَهُمْ غَافِلُونَ (6) لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلَی أَکْثَرِهِمْ فَهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ (7) إِنَّا جَعَلْنَا فِی أَعْنَاقِهِمْ أَغْلاَلاً فَهِی إِلَی الْأَذْقَانِ فَهُم مُّقْمَحُونَ (8)) سوره مبارکه «یس» برابر آن معیاری که در مکّی و مدنی بودن سوَر یاد شد در مکه نازل شد برای اینکه عناصر محوری این سوره, اصول دین و بخشی از خطوط کلی اخلاق و فقه و حقوق است و سوَری که احکام فقهی مبسوط یا مسئله جهاد, مسئله زکات, مسئله حج, مسئله صوم این گونه از مسائل فقهی را در برندارد معلوم میشود در مکه نازل شد. طبق روایاتی که فریقین نقل کردند گفتند سوره مبارکه «یس» قلب قرآن است (1)در توجیه اینکه این سوره قلب قرآن است وجوهی گفته شد برخیها بر آن هستند که این آیه وَکُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْنَاهُ فِی إِمَامٍ مُبِینٍ (2)[2]باعث شد که این سوره قلب قرآن است. سیدناالاستاد مرحوم علامه(رضوان الله علیه) فرمود ما از استادمان مرحوم آقای قاضی(رضوان الله علیهما) سؤال کردیم به چه مناسبت سوره مبارکه «یس» قلب قرآن است ایشان فرمودند ظاهراً به مناسبت آن آیات پایانی سوره مبارکه «یس» یعنی آیات 82 و 83 که إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ ٭ فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ که هر چیزی ملکوتی دارد و ملکوت هر چیزی به دست خداست و خدای سبحان به عنوان سبحان با اسم سبحان, زمامدار ملکوت اشیاست و مانند آن. آنکه فرمود: تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ (3)[3] مُلک و عالَم طبیعت به دست خدایی است که اسم شریفش با تَبَارَکَ ظهور کرده است. اسم «تبارک» از اسمای تشبیهیه خداست اما اسم سُبْحَانَ از اسمای تنزیهیه خداست سبحان با ملکوت مناسب است و تبارک با مُلک, گرچه همه اسمای الهی برای خدای سبحانی است که همه کمالات را داراست ولی ما برای شفای مریض نمیگوییم «یا مُمیت» نمیگوییم «یا قابض» میگوییم «یا شافی» ما از روزنه این اسم با خدای سبحان تماس میگیریم نه اینکه از آن طرف محدودیتی باشد.
مطلب بعدی آن است که این یس, نظیر المر, عسق و مانند آن که جزء حروف مقطّعه باشد ظاهراً نیست طبق برخی از لغات عرب این «یاء» و «سین» یعنی «یا أیّها الانسان», «یا انسان» و مانند آن است که منظور شخص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است بنا بر بعضی از لغات برای اینکه در آیه سه همین سوره دارد إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ خب اگر خطابی قبلاً نباشد چگونه مستقیماً میفرماید إِنَّکَ پس قبلاً خطابی هست «یا ایّها الرسول, یا ایّها النبی إنّک کذا» و یس یک آیه است. سوَر مکّی چند قسم است بعضیها با توحید شروع میشود بعد کم کم مسئله وحی و نبوّت و بعد معاد. برخی از سوَر با وحی و نبوّت شروع میشود در اثر اهمیت آن مقطع تاریخی بعد به توحید و معاد میپردازد. سوره مبارکه «یس» از آن بخش دوم است که اول با وحی و نبوّت شروع شده یس ٭ وَالْقُرْآنِ الْحَکِیمِ قسم به قرآن حکیم تو پیغمبری این «واو», «واو» قسم است یسیعنی «یا ایها الانسان» که منظور شخص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است قسم به قرآن حکیم تو از مرسلین هستی, یک; و بر صراط مستقیم هستی, دو; تو از مرسلین هستی, یک; که مرسلین همهشان عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیم هستند, دو; این عَلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ یا خبر بعد از خبر است یا متعلّق است به لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ, إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ ٭ عَلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ یعنی تو از مرسلینی هستی که همه اینها بر صراط مستقیماند یا نه, إنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ «انّک علی صراط مستقیم» این خبر بعد از خبر باشد.
حکمت را هم خدای سبحان به خیر کثیر معرفی کرده فرمود: یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَن یَشَاءُ وَمَن یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً (1)[4] حقیقت حکمت چیست با شواهد مختلف باید جستجو کرد ولی قرآن را به حکیم بودن معرفی کرد پس معلوم میشود معارف قرآن, کوثر است, خیر کثیر است و اگر کسی در خدمت این کتاب الهی بود در خدمت کوثر است از کوثر برخوردار است وَالْقُرآن که این قرآن حکیم است.
مطلب بعدی آن است که - این بحث هم چند بار گذشت - سوگندی که خدای سبحان مطرح میکند نظیر سوگندهای محاکم قضایی نیست در محکمه قضا سوگند در برابر بیّنه است یعنی اگر کسی ادّعایی دارد باید بیّنهای اقامه کند و اگر کسی منکر است سوگند یاد میکند «البیّنة علی المدّعی و الیمین علی مَن أنکر» (2)[5]سوگند برای کسی است که منکر است بیّنه برای کسی است که مدّعی است و سوگند در برابر بیّنه است این سوگندی است که در محاکم قضایی مطرح است اما سوگندهای ذات اقدس الهی به خود بیّنه است نه در مقابل بیّنه چون همه بیّنات و ادلّه نزد ذات اقدس الهی است مثلاً اگر کسی ادّعا کند که الآن روز است و بخواهد سوگند یاد کند بگوید قسم به این آفتاب, الآن روز است این به دلیل، قسم خورد نه به چیز دیگر, قسمهای خدای سبحان به بیّنه است به دلیل و شاهد است نه در قبال شاهد. قسم به این قرآن تو پیغمبری خب بله, دلیل نبوّت پیغمبر هم این معجزه است اگر کسی به معجزه قسم بخورد مثلاً بگوید قسم به احیای موتا عیسی معجزه است, قسم به ابراء أبرص و اکمه عیسی معجزه است, قسم به علم غیبی که خدا به عیسی داد او پیغمبر است خب همه قسم به دلیل است قسم در مقابل دلیل نیست. قسم به معجزه برای اثبات نبوّت یک پیغمبر, قسم به بیّنه است نه در مقابل بیّنه. قسم به قرآن کریم تو پیغمبری, خب قسم به دلیل است. بنابراین این واو که واو قسم است از سنخ قسمهایی که در مقابل بیّنه است و در محاکم مطرح است نیست, از سنخ قسم به خود بیّنه است وَالْقُرْآنِ الْحَکِیمِ قسم به قرآنی که خودش حکیم است حکمت را در بر دارد مدرّس حکمت است هم حکمت نظری را در بردارد, که از بود و نبود جهان سخن میگوید خدا هست, اسمای او هست, صفات او هست, اقوال او هست, احکام او هست, حِکم او هست, آثار او هست این بود, شرک نیست, بتپرستی نیست, هوسپرستی نیست, هواپرستی نیست, این نبود; از بود و نبود جهان خبر میدهد این حکمت نظری; از باید و نباید هم خبر میدهد که چه چیزی حلال است چه چیزی حرام, چه چیزی صحیح است چه چیزی ناصحیح, چه چیزی حق است چه چیزی باطل, چه چیزی زشت است چه چیزی زیبا, چه چیزی صدق است چه چیزی کذب, چه چیزی خیر است چه چیزی شرّ, از باید و نباید هم خبر میدهد, میشود حکمت عملی. بنابراین هم در حکمت نظری از بود و نبودِ صحیح خبر میدهد هم در حکمت عملی از باید و نبایدِ صحیح خبر میدهد میشود حکیم و کتابِ مبدأ حکیم یقیناً حکیم است خدای سبحان حکیم است.
در سوره مبارکه «زخرف» وقتی ذات اقدس الهی از قرآن به عظمت یاد میکند میفرماید ما این کتاب را عربی مبین قرار دادیم و این کتاب نزد ما «علیّ» است, یک; «حکیم» است, دو; در آغاز سوره مبارکه «زخرف» دارد حم ٭ وَالْکِتَابِ الْمُبِینِ ٭ إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ برای اینکه شما بخواهید درس و بحث داشته باشید باید از یک کتاب عربی استفاده کنید حالا عربی بودن دخیل نیست ولی کتابی باید باشد که محور مطالعات شما باشد اما وَإِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ (1)همین قرآنی که عربی است یک طرف این حبل متین که به دست شماست «عربی مبین» است طرف دیگر این حبل متین که به دست خداست «علیّ حکیم» است در آن بیان نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در حدیث «إنّی تارک فیکم الثقلین» همین است که فرمود یکی کتابالله است, دیگری عترت من است و این حبلی است که «طرفه بید الله و طرف بأیدیکم» (2)[7]در همان حدیث نورانی متواتر فرمود یک طرف این قرآن به دست خداست یک طرفش به دست شماست که میشود حبل متین, اگر طنابی را یک جا بیندازند طنابِ انداخته شده مشکل خودش را حل نمیکند اعتصام ندارد اینکه فرمودند: وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ برای اینکه این طناب یعنی قرآن به جای بلند و محکمی بسته است وگرنه حبل که در بازارها افتاده کسی محکم به این طناب چنگ بزند اینکه او را از سقوط نجات نمیدهد اگر حبلی باشد به جای بلند و مستحکم و شکستناپذیر بسته باشد اعتصام به چنین حبلی نافع است فرمود این حبل متین است وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً (3)یک طرف این طناب به دست شماست که عربی مبین است یک طرف طناب به دست الله است که «علیِ حکیم» است ما قرآن را آویختیم نه انداختیم آنطوری که باران را نازل کردیم آن طور قرآن را نازل نکردیم آنطوری که حبل را آویخته میکند ما قرآن را آویختیم یعنی نازل کردیم, بنابراین آنکه دست شماست «عربی مبین» است آنکه نزد خداست «علی حکیم» است اگر خواستید از عربی مبین و از اعراب و از حکم ظاهری کمک بگیرید همین ذیل طناب را بگیرید کافی است اما اگر خواستید «اقرأ و ارقَ» (4)[9]بشود و «علیّ حکیم» را درک کنید باید بیایید بالا. پس خود قرآن، حکیم است, خود قرآن، علیّ است چون کتابِ علیّ حکیم است, علیّ حکیم خواهد بود بالعرض و چون کتاب خدای عزیز است خودش عزیز خواهد بود بالعرض. قرآن کریم ذات اقدس الهی را به عزت معرفی کرد که انّ الْعِزَّةَ لِلّهِ جَمِیعاً (5)[10]خدا عزیز است, غفور است در موارد فراوانی از عزّت خدای سبحان کاملاً سخن به میان آمده که خدای سبحان عزیز است در آیات فراوانی داشتیم که خدای سبحان عزیز است, غفور است چه اینکه در سوره مبارکه «فاطر» و سایر سوَر هم از عزّت و قدرت الهی سخن به میان آمده است. (6)
در اینجا هم فرمود این کتاب, کتابی است که از طرف خدای عزیزِ رحیم نازل شده است اگر مبدأ این کتاب یعنی متکلّم این کلام و فرستنده این کتاب, عزیز بالذّات است قرآن عزیز بالعرض خواهد بود از عزّت بالعرضِ قرآن کریم در سوره مبارکه «فصلت» چنین خبر داد فرمود این کتاب عزیز است و بطلانپذیر نیست؛ آیه 41 سوره مبارکه «فصلت» این است که إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِالذِّکْرِ لَمَّا جَاءَهُمْ وَإِنَّهُ لَکِتَابٌ عَزِیزٌاین نفوذناپذیر است با این قرآن میخواهید چه کار کنید بخواهید نقد کنید, اشکال کنید این نقدپذیر نیست بخواهید تحریف کنید تحریفپذیر نیست بخواهید این را از جامعه طرد کنید این طردشدنی نیست اگر چیزی عزیز بود نفوذناپذیر است در اثر نفوذناپذیری, غالب است لذا این کتاب همیشه هست خود این کتاب عزیز است چون از خدای عزیز نشأت گرفته منتها خدا عزیز بالذّات است کلام خدا عزیز بالعرض چه اینکه خدای سبحان علیّ بالذّات است, حکیم بالذّات است کتاب او علیّ بالعرض است و حکیم بالعرض.
پرسش: استاد! بالعرض است یا بالتبع؟
پاسخ: بالأخره به تبع الهی است بالعرض الهی است فیض خداست وقتی فیض خدا شد تابع اوست عرض اوست.
تَنزِیلَ الْعَزِیْزِ الرَّحِیمِ پس این کتاب حکیم است قسم به این کتابِ حکیم تو از مرسلینی پس معلوم میشود مرسلین هم از حکمت الهی برخوردارند از خیر کثیر برخوردارند تنها لقمان نیست که لَقَدْ آتَیْنَا لُقْمَانَ الْحِکْمَةَ (1)بلکه همه مرسلین از حکمت الهی برخوردارند که یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَن یَشَاءُ در سوره مبارکه «اسراء» مسائل توحید که حکمت نظری است, مسائل اخلاقی و فقهی و حقوقی که حکمت عملی است, علممداری که معرفتشناسی است همه اینها که گذشت فرمود: ذلِکَ مِمَّا أَوْحَی إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ حکمت قرآنی را اگر شما بخواهید بررسی کنید در سوره مبارکه «اسراء» همین چند آیه را که ملاحظه بفرمایید احکام فراوانی را ذکر میکند مسئله توحید را که طرح کرد حرمت قتل نفس را ذکر میکند, حرمت زنا را ذکر میکند, حکم قصاص را فیالجمله ذکر میکند, حرمت سوء استفاده از مال یتیم را ذکر میکند, حرمت کمفروشی را ذکر میکند, معرفتشناسی در محور علم را بازگو میکند وَلاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ (2)بعد در آیه 39 میفرماید: ذلِکَ مِمَّا أَوْحَی إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ جمعبندی پایانیاش در ذیل همین آیه 39 این است که وَلاَ تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَتُلْقَی فِی جَهَنَّمَ مَلُوماً مَّدْحُوراً اوّلش توحید, آخرش توحید, بینهما هم این مسائل یادشده و همه انبیا که آمدند همین حرف را دارند منتها از نظر شریعت و بحثهای جزئی لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً (3)[14] پس یس ٭ وَالْقُرْآنِ الْحَکِیمِ ٭ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ این قسم به بیّنه است و دیگری نمیگوید خدا قسم خورد که پیامبر رسول است قسم که کافی نیست میفرماید نه, قسم در مقابل بیّنه نیست ما به بیّنه قسم خوردیم یعنی به این معجزه قسم خوردیم, قسم به این معجزه که تو پیغمبری و «کفی بذلک دلیلاً».
إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ خبر اول است اما عَلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ یا خبر بعد از خبر است یعنی تو از مرسلین هستی, یک; و بر صراط مستقیم هستی, دو; که این صراط مستقیم ناظر به این است که شریعتی که آوردی, دینی که آوردی صراط مستقیم است اما اگر خبر بعد از خبر نباشد مفعولواسطه باشد برای «مرسلین» إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ هستی که مرسلین همهشان عَلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ هستند در هیچ کدامشان اعوجاج نیست همهشان در یک مسیرند لذا میبینید انبیا(علیهم السلام) که آمدند هر کدام نسبت به دیگری جریان مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ (1)را دارند; منتها لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً در اسلام هم مستحضرید که نسخ نسبت به ذات اقدس الهی بازگشتش به تخصیص ازمانی است نه اینکه - معاذ الله - خدای سبحان حکمی را صادر کرده بعد معلوم شد که این کارآمد نیست نسخ کرده باشد اینطور نیست این مثل طبیب متخصّصی است که میگوید در ماه اول فلان قرص را بخورید, در ماه دوم فلان کپسول را, در ماه سوم را فلان دارو را و مانند آن که برای هر مقطعی دستور خاصّی است این از سنخ تخصیص ازمانی است. چه خبر بعد از خبر باشد چه متعلّق به الْمُرسَلِین باشد وجود مبارک پیغمبر عَلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ است چه اینکه همه انبیا اینچنیناند و این عَلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ بودن ناظر به آن است که دین شما و روش شما, منطق شما, صحیفه الهی که آوردید عَلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ است. صراط مستقیم آن است که نه اختلافی در آن باشد نه تخلّفی.
1) سوره بقره، آیه97.
بین مبدأ و معاد راهی است ما از راه دور آمدیم به راه دور میرویم بالأخره این وسطها گمراهیم, منقطع هستیم, ابنالسبیل هستیم یا راه هست؟ اگر إِنَّا لِلّهِ است که مبدأ را نشان میدهد و وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ (1)است که معاد را نشان میدهد بین مبدأ و معاد راه هست یا نه؟ اگر راه هست راه معوج یا کج است یا مستقیم؟ دو سؤال است که قرآن پاسخ میدهد میفرماید راه هست بین مبدأ و معاد و این راه مستقیم هم هست و «أقرب الطُّرُق» هم هست و همه هم همین راه را آوردند; لذا اگر کسی وارد این راه شد قافلهای با او همراهاند و این هم همراه قافله دیگر است وَمَن یُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِم مِنَ النَّبِیِّینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً (2)[17] این اعضای قافله را در سوره مبارکه «نساء» مشخص کرده فرمود اگر کسی در این راه باشد تنها نیست راهیان این راه انبیا هستند, ائمه هستند, اولیا هستند, صلحا هستند, صدّیقیناند, شهدا هستند این قافله در حرکت است.
اختلاف و تخلّف هیچ کدام در صراط مستقیم نیست اختلاف آن است که گاهی اینچنین باشد گاهی آنچنان این نه, یکدست است تخلّف معنایش این است که بعضی جاهایش بریده است اصلاً نیست, اگر مترِ اول باشد, متر دوم نباشد, متر سوم باشد, این را میگویند تخلّف آن وقت چطوری شما میخواهی از متر اول تا متر سوم حرکت کنی اما اگر نه, بعضی جاها فراز است بعضی جاها فرود است بعضی جاها تند است بعضی جاها کند است بعضیها کج است این میشود اختلاف, راه هست نه اینکه وسط بریده باشد بریده نیست اما یکدست نیست این یکی اختلاف است یکی تخلّف; صراط مستقیم آن است که نه اختلاف در آن باشد نه تخلّف در آن باشد و همراهان خوبی هم دارد همه همراهان هم همین انبیا و اولیا و اهل بیت هستند.
پرسش: «صراط المستقیم» دو گونه در قرآن آمده یکی الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ, (1)[18]یکی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ بدون الف و لام.
پاسخ: اینجا بدون الف و لام است آنجا که الف و لام دارد یا عهد جنس است یا عهد ذکر است و مانند آن, اینجا عَلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ است چون تنها وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نیست همه مرسلین بر صراط مستقیماند همه این تعابیر از یک حقیقت حکایت میکنند منتها از منظرهای گوناگون و وجوه متعدّد چه خبر بعد از خبر باشد چه مفعول واسطه باشد برای مرسلین, ناظر به این است که شریعت شما مستقیم است اختلافی در آن نیست هر دو بخشِ آن, آنجا که هر دو الف و لام دارند آنجا که یکی الف و لام دارد آنجا که هیچ کدام الف و لام ندارند یعنی این صراط هست, یک; و مستقیم هم است کج و مُعوَج نیست بیراهه نیست کجراهه نیست, دو; عَلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍتو هم همینجایی این آدرس توست هر کس بخواهد تو را پیدا کند در خوبی باید پیدا کند یعنی اگر کسی خواست با پیغمبر و اولادش(علیهم السلام) محشور بشود آدرسشان مشخص است در خوبی هست هر کار خوبی را انسان انجام بدهد آنجا پیغمبر حضور دارد هر حرف صِدقی, هر حرف خیری, هر حرف حَسنی, هر کار خیری باشد آنجا پیغمبر و اولادش حضور دارند اینکه در سوره «نساء» فرمود شما یک قافله هستید حالا یا ببینی یا نبینی همین است فرمود اگر کسی مطیع خدا و پیغمبر بود وَمَن یُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِم مِنَ النَّبِیِّینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِینَ کسی میگوید من میخواهم خدمت امام زمان برسم خب شما در راه خوب باش آنجا حضرت هست بخواهی خدمت مسیح برسی, خدمت موسای کلیم برسی ما این زیارت «وارث» را که میخوانیم همین طور است حرم مطهر که مشرّف میشویم از آدم تا خاتم همه را سلام عرض میکنیم این دینِ ما که دین عرض ادب به پیشگاه همه انبیاست همین است ما میخواهیم با حضرت مسیح باشیم خب کار خوب بکنی همانجا مسیح است, میخواهیم با حضرت ابراهیم باشیم با پدرمان که در پایان سوره «حج» فرمود شما بچههای ابراهیم خلیل هستید مِلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْرَاهِیمَ این مِلَّةَ منصوب به اغراست یعنی «خذوا ملّة أبیکم» مِلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْرَاهِیمَ هُوَ سَمَّاکُمُ الْمُسْلِمِینَ مِن قَبْلُ (2)ما میخواهیم خدمت پدرمان برسیم فرمود آدم خوب باش پدرت همانجاست این صراط مستقیمی که در سوره مبارکه «نساء» آدرس داد فرمود شما هر کار خیری انجام بدهید جزء قافلهای هستی که اعضای قافله همین بزرگاناند. پس اگر کسی خواست خدمت حضرت برسد آدمِ خوب باشد خدمت حضرت است حالا چه ببیند چه نبیند عمده آن است که حضرت ببیند, عمده آن است که آنها ما را ببینند یعنی نظر لطف داشته باشند.
إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ ٭ عَلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ بعد تَنْزِیل منصوب به آن «أعنی» است که برای مدح است. پرسش: تنوینش تعظیم است یا تعهّد است؟
پاسخ: این برای تفخیم است این «أعنی» ناصب «تنزیل» است وَالْقُرآن که این قرآن، حکیم است چرا این قرآن حکیم است؟ «أعنی تنزیلَ العزیز الرحیم» قرآن را ذات اقدس الهی که عزیز است عزیزانه نازل کرد پس میشود کتاب عزیز که در سوره «فصلت» فرمود: إِنَّهُ لَکِتَابٌ عَزِیزٌ ٭ لاَ یَأْتِیهِ الْبَاطِلُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَلاَ مِنْ خَلْفِهِ (1)و کتابِ رحیم است که در سوره «اسراء» دارد إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتی هِیَ أَقْوَمُ (2)از این رحیمتر, مهربانتر, رئوفتر فرضی ندارد که یَهْدِی لِلَّتی هِیَ أَقْوَمُپیام دیگری که عزیز رحیم دارد این است که مبشِّر و مُنذِر هم است چون خدا عزیز است نفوذناپذیر است از جایگاه عزّت و اقتدار سخن میگوید این ناظر به اِنذار است که قرآن کریم مشتمل بر انذار است و از جهت رأفت و رحمت و مهربانی, ناظر به تبشیر است. چون عزیزِ رحیم است و عزیز را هم در اینجا مقدّم بر رحیم ذکر کرده است گرچه رعایت فواصل هم تا حدودی ملحوظ شد فرمود این کتابِ عزیز رحیم را ما نازل کردیم لِتُنذِرَ قَوْماً با اینکه همه انبیا و همه کُتب آسمانی برای تبشیر و انذار است اما در فضای جاهلیت آنچه اثربخشتر است انذار است هشداری است; لذا خدای سبحان به وجود مبارک حضرت(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دستور داد قُمْ فَأَنذِرْ (3)با اینکه «بَشِّر» هم در آن بود اما اوّلین تَشری که انبیا به افراد جاهلی, مبتلایان به جاهلیّت میزنند همان هشدار است قُمْ فَأَنذِرْ اینجا هم فرمود: لِتُنذِرَ قَوْماً مَّا أُنذِرَ آبَاؤُهُمْ فَهُمْ غَافِلُونَ, قرینه فَهُمْ غَافِلُونَ نشان میدهد که این ما, «ما» نافیه است گروهی را انذار کنید که نه تنها اینها بلکه پدرانشان هم غافل بودند اینها وارث غفلت پدران هم هستند مدتهاست که اینها در غفلت به سر میبرند گرچه ما غفلت نکردیم, یک; مَا کُنَّا غَائِبِینَ (4)غیبت نکردیم, دو; همه جا کلام ما حضور داشت, همه جا وحی ما حضور داشت هم گفتیم: ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا (5)[24]یعنی متواتر, این تَتْرَا مثل «تقوی» تاء آن جزء کلمه نیست اصلش «وَتْرا» بود مثل «وَقْوا» چون این تاء «تقوی» که جزء کلمه نیست هر خبر تَکی را میگویند وَتْر در برابر شفع, این تک تکها وقتی به هزار و امثال هزار رسید این وتر وترها وقتی فراوان شد میشود متواتر; فرمود انبیا تک تک هستند اما گسیخته نیستند ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا یعنی متواتر. حرفهای انبیا, صحف انبیا, کتب انبیا هم کاملاً متصل است لَقَدْ وَصَّلْنَا لَهُمُ الْقَوْلَ (6)ما هرگز بریده نکردیم, نبریدیم, قطع نکردیم; منتها یا پیامبر هست یا وصیّ پیامبر امام معصوم هست یا عالمان و روحانیون معظّم که شاگردان آنها و ورثه آنها هستند آن حرف را نقل میکنند این در هر جامعهای در هر عصر و مصری هست اینچنین نیست که ملّتی بدون حجّت باشند وگرنه ذات اقدس الهی عِقاب نمیکند; منتها مستقیماً در هر زمان پیامبری بیاید اینچنین نیست مگر هر انسانی آن قدرت و صلاحیت را دارد که به مقام نبوّت بار یابد. اینکه فرمود غافل بودند نه یعنی ما اتمام حجّت نکردیم ما اتمام حجّت کردیم حرفهای بزرگانی که جزء حنفا بودند در مکه یادشان هست ولی اینها پدرانشان غافل بودند برای اینکه مردم مکه ارتباطشان با وحی تقریباً قطع بود برای اینکه اینها فرزندان ابراهیم(سلام الله علیه) بودند فاصله زیاد بود اما پیروان حضرت مسیح که در مکه نبودند آنها هم فاصلهشان از حضرت مسیح کم نبود بین حضرت مسیح و وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) برخیها انبیایی را نظیر خالد و امثال خالد نقل کردند مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) این را نقل کردند (7)بالأخره علما بودند, مشایخ بودند, کتابها مانده بود, حجّت الهی بود حداقل بر اساس «إنّ لله علی الناس حجّتین» (8)[27]حجّت عقلی بود که جلوی شرک و بتپرستی را گرفت اگر مسئله نماز و روزه و خمس و زکات و اینها نبود مسئله محال بودن شرک و ضرورت توحید و اینها بود این برهان عقلی که دلالت میکرد بر اینکه شرک باطل است توحید حق است با اینها بود. فرمود: لِتُنذِرَ قومی که پدرانشان غافل بودند چه رسد به فرزندانشان. اگر این «ما» موصوفه یا موصوله یا مصدریّه باشد فَهُمْ غَافِلُونَ یعنی اینها غافل بودند نه پدرانشان لِتُنذِرَ قَوْماً چه انذار بکنیم؟ همانی را که آبایشان انذار داشتند و اگر آنچه ما به آبای آنها گفتیم به اینها نگوییم اینها میشوند غافل.
در بخشهایی از سوره مبارکه «سبأ» آنجا گذشت که قبلاً ما برای اینها پیامبری نفرستادیم در همان سوره مبارکه «سبأ» به این صورت نازل شد؛ آیه 44 وَمَا آتَیْنَاهُم مِن کُتُبٍ یَدْرُسُونَهَا وَمَا أَرْسَلْنَا إِلَیْهِمْ قَبْلَکَ مِن نَّذِیرٍ نسبت به مردم مکه ما قبل از شما پیامبری نفرستادیم و در بخشهای دیگر هم از همین جریان نیامدن وحی الهی سخن به میان آمد که ما قبلاً برای این گروه چیزی نفرستادیم آیه 46 سوره مبارکه «قصص» این است لِتُنذِرَ قَوْماً مَّا أَتَاهُم مِن نَّذِیرٍ مِن قَبْلِکَ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَبنابراین این «ما» اگر نافیه باشد اُولاست; لذا در بخشهای دیگر وقتی افراد جاهلی قبلی این حرفها را میشنیدند میگفتند: مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَما بتپرست بودیم آنچه از پدران ما رسیده است احترامگذاری به بتها بود این حرفی که این مدّعی نبوّت دارد یک حرف تازه است ما از گذشتههایمان این حرفها را نشنیدیم مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ (1)این گونه از آیات تأیید میکند که این مَا, «ما»ی نافیه است.
پرسش: اگر این چنین باشد نسبت به گذشتگانشان، خداوند تبارک و تعالی حجتی نداشته.
پاسخ: چرا, حجّت داشت رسول نبود, حجّت اوصیا بود, حجّت علما بود و اگر جریان نماز و روزه و امثال ذلک نبود خدای سبحان از آنها نماز و روزه و تکلیفات دیگر نخواست فقط حجّت الهی بالغ است که شرک محال است و توحید حق است اینکه قاعده «جّبّ» در اسلام تأسیس شده است و حضرت فرمود: «الاسلام یَجُبّ ما قبله» (2)[29]همین است. حالا اگر کسی مسلمان شد تا حالا نماز نخوانده بود, روزه نگرفته بود, مکه نرفته بود و واجبات را انجام نداده بود الآن هیچ تکلیفی ندارد قضایی نباید انجام بدهد «الاسلام یَجُبُّ ما قبله» این قاعده «جَبّ» است یعنی قطع, البته حقوق الهی نه حقّالناس, حقّالناس سرِ جایش محفوظ است اگر قبلاً معاملهای کرده, نسیه کرده, به کسی بدهکار است آن را باید بیاورد برای اینکه آن را اسلام نیاورده نماز و روزهای که اسلام آورده او چون آشنا نبود قضا ندارد اما مال مردم را که باید بدهد که این را اسلام نیاورده اسلام ظاهری نیاورده وگرنه اسلام واقعی که با عقل و نقل همراه است آورده حالا اگر کسی به مردم بدهکار است این شخص اسلام آورده بر اساس «الاسلام یَجُبّ ما قبله» بگوید پس من نباید دِین مردم را بدهم این نیست, اما زکاتی را که اسلام آورده مشمول قاعده جبّ است, خمسی را که اسلام آورده مشمول قاعده جبّ است «الاسلام یَجُبّ ما قبله» قضا ندارد اینطور نیست که حالا این نگران باشد قضا دارد یا مثلاً ثُلث مالم را بگیرید و اینها. فرمود «أعنی تنزیل العزیز الرحیم» اگر متکلّم عزیز رحیم بود کلامش عزیز رحیم است, اگر کاتب، عزیز رحیم بود کتابش عزیز رحیم است ما این کار را از مبدأ عزّت و رحمت نازل کردیم برای اینکه تو که بر صراط مستقیمی این کتاب را بگیری, باور کنی و عمل کنی و قومی که پدرانشان در غفلت بودند را انذار دهی و بدان که لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلَی أَکْثَرِهِمْ فَهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَفعل مضارع تعبیر کرد فرمود اینها آدمهای لجوجیاند مستکبرند شما باید اتمام حجّت بکنی ولی بسیاری از اینها ایمان نمیآورند عذاب الهی هم بر اینها مستحق شده است در آیه سیزده سوره مبارکه «سجده» همین است در آیه سیزده سوره «سجده» فرمود: وَلکِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّی که چه چیزی؟ که لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِینَ این قول الهی است در آیه محلّ بحث سوره «یس» میفرماید: لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلَی أَکْثَرِهِمْاین لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُهمان آیه سیزده سوره مبارکه «سجده» است که فرمود: وَلکِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّییعنی «ثَبَت» و آنها مصداق این قولاند آنها مندرج تحت این قولاند حقیقتاً و این قول بر آنها منطبق است حقیقتاً وَلکِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّی لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ این قول بر اکثرشان منطبق است چرا؟ برای اینکه اینها ایمان نمیآورند نه اینکه «لم یؤمنوا» با فعل مضارع یاد کرد اینها قوم سرکشیاند که ایمان نمیآورند.
موضوع:تفسیر آیات 1 تا 12 سوره یس
یس (1 وَالْقُرْآنِ الْحَکِیمِ (2) إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ (3) عَلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ (4) تَنزِیلَ الْعَزِیْزِ الرَّحِیمِ (5) لِتُنذِرَ قَوْماً مَّا أُنذِرَ آبَاؤُهُمْ فَهُمْ غَافِلُونَ (6) لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلَی أَکْثَرِهِمْ فَهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ (7) إِنَّا جَعَلْنَا فِی أَعْنَاقِهِمْ أَغْلاَلاً فَهِی إِلَی الْأَذْقَانِ فَهُم مُّقْمَحُونَ (8) وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ أیْدِیهِمْ سَدّاً وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ (9) وَسَوَاءٌ عَلَیْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ (10) إِنَّمَا تُنذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّکْرَ وَخَشِیَ الرَّحْمنَ بِالْغَیْبِ فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ وَأَجْرٍ کَرِیمٍ (11) إِنَّا نَحْنُ نُحْیِ الْمَوْتَی وَنَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ وَکُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْنَاهُ فِی إِمَامٍ مُبِینٍ (12))
سوگند به قرآن بعد از آشنایی مردم مکه با آن
سوره مبارکه «یس» که در مکه نازل شد بعد از گذشت مدتی بود که مردم مکه با حقیقت قرآن تا حدودی آشنا بودند و از عظمت قرآن هم آگاهی یافتند زیرا اگر در ابتدای نزول بود سوگند به قرآن حکیم برای آنها وجهی نداشت آنها قرآن حکیم را نشناخته بودند به عظمت آن پی نبرده بودند تا سوگند به چنین کتابی برای آنها قانعکننده باشد. بعد از اینکه مسئله حجیّت و معجزه بودن قرآن فیالجمله ثابت شد عظمت و جلال این کتاب فیالجمله روشن شد آنگاه به این کتاب سوگند یاد کرد که معلوم بشود هم بیّنه است و هم یمین.
اقسام سه گانه نزول وحی و امکان جمع آن در یک پیامبر
مطلب دیگر آن است که اینکه فرمود: تَنزِیلَ الْعَزِیْزِ الرَّحِیمِ است درباره قرآن کریم هم عنوان وحی است, هم تلقّی است, هم انزال و تنزیل است و مانند آن. کلام خدا را قرآن کریم به سه قسم تقسیم کرد که جمع آنها برای بعضی از انبیا ممکن بود مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْیاً أَوْ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ مَا یَشَاءُ (1)فرمود خدای سبحان اگر بخواهد با بشری سخن بگوید از یکی از این سه راه است که به نحو منفصله مانعالخلو است که جمع را شاید, یا وحی است یا مِن وَرَاءِ حِجَابٍاست یا ارسال رسول; گرچه وحی بر آن دو قسم دیگر هم اطلاق میشود اما چون تفصیل قاطع شرکت است به قرینه تقابل, منظور از وحی در اینجا کلام بلاواسطه است.
بخش های سه گانه کلام خدا و امکان انزال یا تنزیل در دو بخش
قرآن کلام خداست بخشی از این کلام بلاواسطه تلقّی شده است در معراج و مانند آن, بخشی هم به وسیله فرشته وحی نظیر جبرئیل(سلام الله علیه) که فرمود: بِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ (2)آنگاه در جای دیگر فرمود: نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنذِرِینَ (3)نَزَلَ بِهِیعنی آن را آورد چون وقتی با باء متعدّی میشود یعنی آن را به همراه خود آورد اگر «أنزله» باشد یعنی آن را فرستاد اما نَزَلَ بِهِ باشد; یعنی آن را به همراه آورد اگر گفتند «أذهبه» یعنی او را برد, اگر گفتند «ذهب به» یعنی او را به همراه خود برد نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ فرشته وحی(سلام الله علیه) با قرآن وارد قلب شما شد. آنجا که سخن از انزال و تنزیل است معلوم میشود معالواسطه است.
تبیین محدوده مأموریت جبرئیل در نزول وحی
پرسش: حضرت جبرئیل اینجا واسطه در...
پاسخ: نه خیر واسطه در نزول است واسطه در تلقّی است اگر فرموده باشد: إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیم (1)[4] آنجا سخن از «لدن» است که «لدن» بالاتر از «عند» است ما در فارسی کلمهای نداریم که «لدن» را خوب ترجمه کند و «عند» را خوب ترجمه کند در هر دو حال میگوییم در نزد فلان کس است, پیش فلان کس است اما «لدن» بالاتر از «عند» است در عربی بین «عند» و «لدن» خیلی فرق است. «لدن» یعنی بلاواسطه, اگر فرمود: إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ که علم لدنّی از همینجا نشأت میگیرد همین است. پس گاهی تعبیر قرآن کریم این است که شما این کتاب را تلقّی میکنید از لدن و بلاواسطه نزد ذات اقدس الهی, گاهی هم تعبیر به إِنَّا انزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ (2)[5] یا نَزَّلَهُ, (3)[6]کِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَیْکَ (4)یا تَنزِیلَ الْعَزِیْزِ الرَّحِیمِو مانند آن است. این انزال و تنزیل برای آن دو مرحله است که یا مِن وَرَاءِ حِجَابٍاست یا یُرْسِلَ رَسُولاًاست اما آنجا که بلاواسطه باشد تُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ است اینجا آن تنزیل معالواسطه را نشان میدهد.
پرسش: پیامبر مقامش بالاتر است و فرشتگان وحی مقامشان پایینتر چطور مادون واسطه شده برای مافوق؟
پاسخ: واسطه تعلیم که نیست واسطه ابلاغ است کسی نامهای را به دیگری میرساند ولو این نامهرسان هم جزء مأموران و مدبّرانی باشد که تحت تدبیر گیرنده است اینچنین نیست که معلّم باشد معلّم همان انسان کامل است که گزارش اسمای الهی را به ملائکه ارائه کرده است. پس اگر کلام الهی سه قسم است, تعبیرات انزال و تنزیل ناظر به آن دو بخش و دو قسم اخیر است آن قسم اول را شامل نمیشود.
اختصاص انذار به کافران و جمع آن با تبشیر برای پذیرندگان وحی
مطلب بعدی آن است که گرچه برای انذار و تبشیر است چه اینکه در بخش دیگری از همین سوره که فرمود افرادی که وحی را از شما میپذیرند در حقیقت انذار شما نسبت به آنهاست و انذار شما با تبشیر همراه است آیه یازده همین سوره این است که إِنَّمَا تُنذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّکْرَ وَخَشِیَ الرَّحْمنَ بِالْغَیْبِ فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ در اینجا جمع بین انذار و تبشیر است ولی برای آنها انذار است برای اینکه آنها هرگز «شوقاً الی الجنّة» کار نمیکردند قسمت مهم «خوفاً من النار» بود و خوف هم نداشتند برای اینکه - معاذ الله - معاد را منکر بودند.
پرسش:...؟پاسخ: بله, یا منظور از «دابّه» مطلق انسانهاست یا نه, اگر انسانها تبهکار بودند خدای سبحان باران نمیفرستد, رحمتش را قطع میکند و از اینکه بارانی نیاید, رحمت الهی نازل نشود حیوانات هم از بین میروند که بحثش به همان جمع دو آیه یکی بخش پایانی سوره «فاطر» یکی هم همان آیه ای که قرائت کردید گذشت.
سرّ عدم پذیرش کلام وحی توسط مشرکان
فرمود: لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلَی أَکْثَرِهِمْاکثری اینها نمیپذیرند چرا نمیپذیرند؟ در بخشی از آیات فرمود: صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ, (1)[8]فَهُمْ لاَ یَرْجِعُونَ (2)اینها معرفتشناسی شان حسّی و تجربی است تا چیزی را نبینند باور نمیکنند نظیر همان اسرائیلیها که به حضرت موسای کلیم(سلام الله علیه) عرض میکردند لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً (3)یا أَرِنَا اللّهَ جَهْرَةً (4)اگر کسی معرفتشناسی او حسّی باشد این هم اصمّ است هم ابکم است هم سفیه; صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ برای اینکه وحی از غیب میآید معاد غیب است, مبدأ غیب است کسی که مؤمن به غیب است به مقصد میرسد کسی که فقط در مدار شهادت «یَحوم حوم الشهادة» این به جایی نمیرسد. قرآن کریم این را به صورت تمثیل ذکر کرد بعد معلوم میشود اینها مَثل نیستند اینها حقیقتاند که برای ما به صورت مثل در آمد.
علّت عدم دست یابی صاحبان معرفت شناسی تجربی به پیام وحی
فرمود میدانید چرا اینها لاَ یُؤْمِنُونَبرای اینکه تو راهی آوردی که دیدنی نیست سخن از قیامت است و وحی و نبوّت است و خدا، دیدنی نیست آهنگ شنیدنی نیست که انسان با گوش بشنود, فهمیدنی است و تجریدی است نه تجربه حسّی, ابزار اینها هم چشم و گوش حسّی است اینها غیب را درک نمیکنند ما اگر بخواهیم از باب تشبیه معقول به محسوس اینها را برای شما خوب تشریح کنیم مثل این است که اگر عابری, مسافری گردن او با غل بسته بشود که از نظر افقی تا دوتا گوش او را گرفته که دیگر هیچ نمیتواند گردنش را تکان بدهد این ناچار است مُقمَح باشد مقمح یعنی سر به هوا, این نمیتواند دست راست را ببیند, دست چپ را ببیند, پشت سر را ببیند این فقط سر به هواست وقتی که سر به هوا شد فقط میتواند جلو را ببیند, این دیگر جلوی پا را نمیبیند که کجا دارد پا میگذارد آیا اینجا چاه هست راه هست پیش را که نمیبیند نمیتواند سر خم کند این مقمح است بخواهد جلو را ببیند اگر کسی در جلوی او دیوار بلندی رسم بکند این فقط دو سانتی را میبیند چون دیوار جلوی چشم اوست دیوار تا بالا رفته پس جلو را نمیتواند ببیند, اگر بخواهد برگردد سرش را نمیتواند برگرداند ولی خودش را میتواند برگرداند اگر برگردد بخواهد پشت سر را ببیند, پشت سر او هم سدّی است تا بالا, این فقط دو, سه سانت را میبیند. فرمود چنین آدمی نه پیش پا را میبیند نه از گذشته باخبر است نه از آینده باخبر است این گرفتار همین إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا (1)[12] است خب چنین آدمی شما از پشت دیوار خبر میدهید او که نمیبیند و تا نبیند هم که باور نمیکند از پشت دیوار پشت سری خبر میدهید او که نمیبیند تا نبیند هم باور نمیکند, از پیش پای او خبر میدهی که صراط مستقیم است اینکه پیش پای خودش را نمیبیند که راه هست یا چاه هست لذا دفعتاً میبینید سقوط میکند. این تمثیلی است از سنخ تشبیه معقول به محسوس است.
1) سوره انعام, آیه29.
ظهور کوری انسان نسبت به دیدن پیام وحی در آخرت
همین معنا در قیامت ظهور میکند این شخص مغلولاً محشور میشود مَن کَانَ فِی هذِهِ أَعْمَی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمَی وَأَضَلُّ سَبِیلاً (1)[13]این در آخرت کور است و در آخرت راه جهنم را هم نمیداند خب بالأخره اگر کسی محکوم شد به زندان راه زندان را بداند خب میرود زندان اما اگر راه زندان را هم نداند آنجا هم سرگردان بشود عذابی است فوق عذاب, این را میکِشند به جهنم میبرند فرمود: مَن کَانَ فِی هذِهِ أَعْمَی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمَی وَأَضَلُّ سَبِیلاً برای اینکه از آینده خبر دارد؟ نه, گفتند «رحم الله امریء... علم مِن أین و فی أین و إلی أین» از این مثلث که بیخبر است نه درباره گذشته خود فکر کرده است از کجا آمدم نه درباره آینده فکر میکند که کجا میروم, نه در وضع موجود میتواند اظهارنظر کند که پیش پای خود را ببیند این سر به هواست خب یک آدم سر به هوا که از هیچ جا اطلاع ندارد اگر حکیمی بخواهد از او خبر بدهد میگوید: صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ.
تبیین معنای «غُل» و فرق آن با «غِل» در إِنَّا جَعَلْنَا فِی أَعْنَاقِهِمْ أَغْلاَلاً
حالا این غُل نه غِل, غِل در سوره مبارکه «حشر» است به معنی خیانت و غش و کینه و اینهاست که در آیه ده سوره مبارکه «حشر» آمده است که مردان الهی در دعاهایشان به خدا عرض میکنند: رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَانِنَا الَّذِینَ سَبَقُونَا بِالْإِیمَانِ وَلاَ تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنَا غِلّاً لِلَّذِینَ آمَنُوا رَبَّنَا إِنَّکَ رَؤوفٌ رَحِیمٌ فرمود مردان الهی و مؤمنان راستین, بهشتی فکر میکنند در بهشت هیچ کسی بد دیگری را نمیخواهد مردان الهی که در دنیا هستند میگویند خدایا آن نعمتی که بهشتیان دارند را به ما بده ما بدِ کسی را نخواهیم, به کسی خیانت نکنیم, بیراهه نرویم, راه کسی را نبندیم, از ما به کسی ستمی نرسد, دروغ نگوییم. در بهشت خدای سبحان میفرماید: وَنَزَعْنَا مَا فِی صُدُورِهِم مِنْ غِلٍّ (2)[15] هیچ بهشتی نسبت به بهشتی دیگر غِل و خیانت و غش و حسد و کینه ندارد همه برادرانه زندگی میکنند این همه مردان پاک که در بهشت به سر میبرند که میلیاردها میلیاردند هیچ کدام بد دیگری را نمیخواهند با اینکه درجاتشان متفاوت است همه که یکسان نیستند آنکه درجه ده است منزلت درجه بیست را ندارد ولی حسد او را هم ندارد هیچ غل و خیانت و غش و حسد و بدی در دلهای احدی از بهشتیان نیست مردان الهی هم در دنیا چنین زندگیای میخواهند دعا میکنند میگویند خدایا آن توفیق را بده که ما بدِ کسی را نخواهیم, حسود نباشیم, اهل حِقد و کینه نباشیم بالأخره نعمتهایی است که تو دادی استعدادها مختلف است, شرایط مختلف است, اوضاع مختلف است ما سهممان این است ما هم تلاشمان را کردیم تلاشمان را هم میکنیم اما حالا این مقدار سهم ماست وَلاَ تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنَا غِلّاً لِلَّذِینَ آمَنُوا رَبَّنَا إِنَّکَ رَؤوفٌ رَحِیمٌ مردان الهی اینطور دعا میکنند این غِلّ است اما غُل همان طوق آهنی و غیر آهنی است که گردنگیر است این اغلال جمع غُل است این بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در دعای ختم قرآن را در صحیفه ملاحظه فرمودید در دعای ختم قرآن وجود مبارک حضرت سجاد(سلام الله علیه) عرض میکند خدایا وقتی که از پشت پرده غیب، فرشتهٴ مرگ حضرت عزرائیل(سلام الله علیه) تجلّی کرد آن روز بر ما رحم بکن فرمود: «وَ تَجَلَّی مَلَکُ الْمَوْتِ لِقَبْضِهَا مِنْ حُجُبِ الْغُیُوبِ» ملک الموت یعنی عزرائیل(سلام الله علیه) از پشت پردههای غیب تجلّی میکند و برای محتضر ظاهر میشود دیگران که نمیبینند «وَ تَجَلَّی مَلَکُ الْمَوْتِ لِقَبْضِهَا» یعنی قبض ارواح «مِنْ حُجُبِ الْغُیُوبِ وَ رَمَاهَا عَنْ قَوْسِ الْمَنَایَا بِأَسْهُمِ وَحْشَةِ الْفِرَاقِ وَ دَافَ لَهَا مِنْ ذُعَافِ الْمَوْتِ کَأْساً مَسْمُومَةَ الْمَذَاقِ وَ دَنَا مِنَّا إِلَی الْآخِرَةِ رَحِیلٌ وَ انْطِلَاقٌ» و این جمله «وَ صَارَتِ الْأَعْمَالُ قَلَائِدَ فِی الْأَعْنَاقِ» عمل, گردنگیر آدم میشود به گردن قلاّده میشود «وَ صَارَتِ الْأَعْمَالُ قَلَائِدَ فِی الْأَعْنَاقِ وَ کَانَتِ الْقُبُورُ هِیَ الْمَأْوَی إِلَی مِیقَاتِ یَوْمِ التَّلَاقِ» این در صحیفه سجادیه است دعای ختم قرآن, دعای 42 صحیفه سجادیه است. این بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) است که عمل, عامل را رها نمیکند حالا آنطور نیست که مثلاً آهنگری باشد آهنی بسازند فرمود همین عمل است که گردنگیر آدم میشود در جریان بخل هم مشابه این هست این طوق لعنت که معروف است از همان آیه گرفته شده سَیُطَوَّقُونَ مَا بَخِلُوا بِهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ (3)[16] این بُخل که حقوق الهی داده نشد, حقوق مردم داده نشد این طوق لعنت میشود گردنگیر میشود.
واقعیت داشتن تشبیه و تمثیل در آیه و ظهور آن در قیامت
پس آنچه در این بخش از سوره «یس» به صورت تشبیه و تمثیل بیان شده به زبان ما تشبیه و تمثیل است ولی واقعیّت است که به این زبان حکایت شده است و بعدالموت همین صحنه ظهور میکند یعنی این شخص فقط سر به هواست نه جلوی پای خود را میبیند نه میتواند روبهروی خود را ببیند نه میتواند پشت سر خود را ببیند نه از آینده خبر دارد نه از گذشته باخبر است نه از وضع موجود با اطلاع است اینکه فرمود: جَعَلْنَا فِی أَعْنَاقِهِمْ أَغْلاَلاً فَهِی إِلَی الْأَذْقَانِ تا ذَقَن, «ذَقن» یعنی چانه، دیگر نمیتواند سر خم بکند اگر بخواهد پیش پای خود را ببیند باید سر را خم کند ولی تا زیر چانه بسته است خب چطوری سر خم کند ذَقن یعنی چانه, اگر گوش تا گوش از یک طرف, از بالا تا زیر چانه از طرف دیگر بسته شد این باید سر خم بکند جلوی پای خودش را ببیند چون زیر ذَقن او, زیر چانه او آهن بسته است این نمیتواند سرش را پایین بیاورد پس جلوی پایش را نمیبیند وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ أیْدِیهِمْ سَدّاً جلوی او هم یک سدّ مستحکم و بالاستوَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً خب این نه پیش پا را میبیند, نه گذشته را میبیند, نه آینده را، این تمثیلی است الآن کسی که مغرور است و به هیچ چیز فکر نمیکند شما اگر این را بخواهید تشبیه بکنید بهترین تشبیه همین است همین معنا در قیامت ظهور میکند الآن این سر اگر در دنیا باشد این حجاب هست, یک; و ساتر است, دو; و مستور نیست مشهور است, سه; یعنی سدّ مادی, دیوار مادی جلو را میگیرد, یک; خود دیوار دیدنی است, دو; پنهان هم نیست, سه; اما آن حجابهای الهی که فرمود: وَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنَا بَیْنَکَ وَبَیْنَ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجَاباً مَسْتُوراً (1)اینچنین نیست که مغنی و امثال مغنی این مستور را به معنی ساتر معنا بکنند مستور یعنی مستور یعنی حجاب نادیدنی، این مستور به معنای خودش است یعنی بین تو و آن کفار حجابی است که نمیبینند تو البته ممکن است ببینی; ولی این حجاب دیدنی نیست خب اگر کسی مغرور است و حرفش إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا است این محجوب است به حجاب مستور, یوم القیامه که مستورها مشهور میشود این شخصی که واقعاً کور بود حالا کوریاش ظاهر میشود آن وقت اعتراض میکند رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمَی وَقَدْ کُنتُ بَصِیراً (2)[18] پاسخش این است که نه خیر تو کور بودی و نمیفهمیدی امروز آن کوری باطنی تو ظاهر شده است.
مغلول بودن به هوای نفس سرّ عدم پذیرش کلام وحی
در آن دعای نورانی امام سجاد قَلاّده است اینجا غُل است که در حقیقت هر دو همان طوق آهنی و امثال آهنی است در این بخش فرمود: لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلَی أَکْثَرِهِمْ فَهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَچرا لاَ یُؤْمِنُونَبرای اینکه ما اینها را به حال خودشان رها کردیم اینها بالأخره باید جایی را ببینند عبرت بگیرند إِنَّا جَعَلْنَا فِی أَعْنَاقِهِمْ أَغْلاَلاًغُل گذاشتیم این غل تا چانهشان را گرفته ذَقن یعنی چانه, خب اگر تا چانهشان را گرفته نمیتوانند سر خم بکنند ناچار سر به هوا هستند فَهُم مُّقْمَحُونَ أقمحَ رأسه یعنی سرش را به هوا کرده, مُقمح یعنی سر به هوا. این هرگز نمیتواند جلوی پای خودش را ببیند. جلوی پا را نمیتواند ببیند, رو به رو را میتواند ببیند؟ نه, پشت سر را میتواند ببیند؟ نه, وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ إِیْدِیهِمْ سَدّاً پس آینده را نمیتواند ببیند, وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاًاز گذشته بیخبر است این خیال کرده همیشه همین وضع است فَأَغْشَیْنَاهُمْ دیگر کور است فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ روی چشمشان پرده هست از جلو و دنبال پرده است زیر چانه اینها هم آهن است ناچارند سر به هوا باشند جلوی پای خودشان را نمیتوانند ببینند فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ گاهی میفرماید اینها کورند وَمَن کَانَ فِی هذِهِ أَعْمَی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمَی وَأَضَلُّ سَبِیلاً گاهی میفرماید: فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ گاهی هم جمعبندی میکند میفرماید: صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاَ یَرْجِعُونَ, فَهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ.
تبیین کوری تبهکاران در دنیا و ثمره آن در آخرت
پرسش: اعما بودنشان با آن تکامل علمیشان چطور سازگار است؟
پاسخ: بله آنها اعما هستند بهشت و اولیای و اهل بیت و اینها را نمیبینند وگرنه کاملاً جهنم را میبینند, کاملاً کفار را میبینند مثل اینکه در دنیا مسجد هست, حسینیه هست, حوزه هست, مراکز مذهبی هست, عزاداری هست اینها را نمیبینند اما چهارتا مرکز فساد باشد آنجا را میبینند در دنیا چطور بودند در دنیا این همه مراکز مذهبی بود مخصوصاً در محرم و صفر, این هیچ کدام را ندید مراکز فساد را که تبلیغ کردند آنجا را میبیند همین وضع است فرمود: وَمَن کَانَ فِی هذِهِ أَعْمَی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمَی وَأَضَلُّ سَبِیلاً هر که در دنیا کور بود اینجا هم کور است خب اینها در دنیا کوریشان به چه چیزی است این همه مراکز دین هست هیچ کدام را نمیبیند چهار گوشه مرکز فساد است آنها را میبیند در قیامت هم همین طور است این نه اینکه کور باشد نبیند, این آتش و شعله را میبیند میگوید: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا (1)[19] اما بهشت و اهل بهشت و مردان الهی را نمیبیند.
فرمود: وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ أیْدِیهِمْ سَدّاً وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً متفرّع بر اینها فَأَغْشَیْنَاهُمْ اینها در غَشْیهاند, پوششاند, مستورند منتها این غاشیه ما دیدنی نیست, این حجاب ما مستور است, این دیوارها مستور است اگر کسی کَانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَی السَّمْعَ وَهُوَ شَهِیدٌ (2)[20] او بله میبیند.
گرفتن فیض الهی از تبهکاران بعد از انواع مهلت ها
پرسش:.؟پاسخ: بله, مثل اینکه ذات اقدس الهی فرمود ما به اینها چندین بار مهلت میدهیم درِ توبه و انابه را باز میکنیم وقتی کار به نصاب رسید دیگر از همه راهها گذشت آنگاه اینها را به حال خودشان رها میکنیم آن آیه دوم سوره مبارکه «فاطر» در همه موارد راهگشا بود که فرمود: مَا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا وَمَا یُمْسِکْ فَلا مُرسِلَ لَهُفرمود ما کسی را کور نکردیم, ما کسی را کر نمیکنیم ما فیض را میدهیم وقتی دیدیم لایق نیست خب میگیریم او را به حال خودش رها میکنیم.
سقوط و کور محشور شدن ثمره گرفتن فیض الهی
اگر کسی را به حال خودش رها کردی این نه بلد است از کجا آمده, نه بلد است کجا میرود, نه بلد است وضع اش چیست خب سقوط میکند فرمود ما به کسی دست نمیزنیم در چاه بیندازیم ما فقط فیضمان را میگیریم چون چندین بار دادیم او «نبذوا کتاب الله وراء ظهورهم» (1)[21] فیض ما را به پشت سر پرت کرد ما پیغمبر فرستادیم أحبّ الخلق را, أعزّ الخلق را برای او فرستادیم اهل بیت را فرستادیم این «نبذوا کتاب الله وراء ظهورهم» با همه اینها بدرفتاری کرد و بیاعتنایی کرد خب بعد ما به اینها گفتیم نروید ببینیم چه کار میکند وقتی ما فیضمان را برداشتیم این کر و کور میشود.
نادرستی استناد فتح نقمت به خدا و استناد آن به واگذاری او به خودش
1) الاصول من الکافی, الشیخ الکلینی، ج1, ص203.
در برابر فتح رحمت, فتح نقمت نیست فرمود: مَا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا وَمَا یُمْسِکْ این یک اصل حاکم بر همه آیات است فرمود ما کسی را دست نزدیم به چاه بیندازیم ما فقط تا حال چراغ میدادیم حالا نمیدهیم برای اینکه چندین بار به او چراغ دادیم او شیشهها را شکانده چراغ را پرت کرده خب ما از این به بعد برای چه به او چراغ بدهیم؟! اگر «نبذوا کتاب الله وراء ظهورهم» ما دیگر او را به حال خودش رها میکنیم وَمَا یُمْسِکْ نه «و ما یرسل العذاب» رحمت را به خودش اسناد داد فرمود درِ رحمت را ما باز میکنیم دری را که خدا باز کند کسی نمیتواند ببندد اگر دیدیم این شخص درِ رحمت را باز کردیم این کمال بیاعتنایی را کرد «نبذوا کتاب الله وراء ظهورهم» ما دیگر به او رحمت نمیدهیم وقتی او را به حال خودش رها بکنیم همینطور میافتد.
عدم واگذاری انسان به خودش یکی از دعاهای ثابت پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
اینکه از دعای مکرّر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) این بود که «اللهمّ و لا تَکلنی إلی نفسی طرفة عین أبدا» (1)همین است چند دعا بود که حضرت مکرّر میخواند یکی «یا مقلّب القلوب ثبّت قلبی علی دینک» (2)یکی «اللهمّ و لا تکلنی إلی نفسی طرفة عین أبدا» اینها دعاهای مکرّر حضرت بود خدایا یک لحظه ما را به حال خود وا مگذار برای اینکه واقعاً آدم گرفتار میشود میافتد. در اینجا فرمود ما کاری نکردیم ما اینها را به حال خودشان رها کردیم لذا اینها نابینا هستند.
گستره شمول انذار پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و نفع بخشی آن به پذیرندگان وحی
بعد فرمود تو را فرستادیم برای انذار اینها گوش نمیدهند انذار تو در مردان الهی اثر میکند نظیر همان آیه سوره مبارکه «بقره» که فرمود: هُدیً لِلْمُتَّقِینَ (1)اینجا هم فرمود: إِنَّمَا تُنذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّکْرَ یعنی «إنّما ینفع إنذارک من اتّبع الذّکر» وگرنه ما تو را فرستادیم لِتُنذِرَ قَوْماً مَّا أُنذِرَ آبَاؤُهُمْ بعد هم گفتیم وَتُنذِرَ بِهِ قَوْماً لُّدّاً (2)لُد جمع ألدّ است این أَلَدُّ الْخِصَامِ (3)را باید انذار بکنی, بدترین و شقیترین افراد را باید انذار بکنی اما آنها گوش نمیدهند انذار تو در کسانی اثر میگذارد که اهل راهاند مثل اینکه قرآن هُدیً لِلنَّاسِ (4)است اما کسانی از آن بهره میبرند که به عنوان هُدیً لِلْمُتَّقِینَ جزء پرهیزکاراناند اینجا هم فرمود: إِنَّمَا تُنذِرُیعنی «إنّما ینفع انذارک» مَنِ اتَّبَعَ الذِّکْرَ وَخَشِیَ الرَّحْمنَ بِالْغَیْبِ نگوید معرفتشناسی من فقط حس و تجربه حسّی است ایمان به غیب هم داشته باشد هم معرفتشناسی تجربی, هم معرفتشناسی تجریدی آنجا که سخن از چشم و گوش نیست فقط برهان عقل است آن را هم باید باور کند اینجا هم انذار اثر دارد هم تبشیر لذا جمع فرمود بین انذار و تبشیر.
اجر کریم پاداش پذیرش وحی و ایمان به غیب
فرمود: فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ وَأَجْرٍ کَرِیمٍ که خود این اجر, کریم است گذشته از اینکه بهشت است جَنَّاتٌ تَجْرِیْ مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ (5)[28] است وصف کرامت که بهترین وصفهای بهشتیان است برای مردان الهی هم هست. در سوره مبارکه «انبیاء» ملاحظه فرمودید که یکی از برجستهترین اوصاف فرشتهها همان وصف کرامت است که فرمود: بَلْ عِبَادٌ مُّکْرَمُونَ ٭ لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ (6)[29]این را هم ملاحظه فرمودید که در زیارت «جامعه» یکی از برجستهترین اوصاف اهل بیت(علیهم السلام) همین مضمون سوره مبارکه «انبیاء» است که اهل بیت(علیهم السلام) «عباده المکرمین الذین لا یسبقونه بالقول و هم بأمره یعملون» (7)این مضمون زیارت «جامعه کبیره» است. اینجا فرمود اجر کریم, فرشتگانی که حاملان عرشاند بِأَیْدِی سَفَرَةٍ ٭ کِرَامٍ بَرَرَةٍ (8)[31] اینها بارّند, کریماند اوصاف کرامت برای فرشتهها هست برای مردان الهی هم هست.
«الف» و «لام» در الْمَوْتَی دالّ بر حیات مجدد همه انسان ها
بعد فرمود: إِنَّا نَحْنُ نُحْیِ الْمَوْتَی این راجع به معاد است. پس تاکنون از وحی و نبوّت سخن به میان آمده البته وقتی از وحی و نبوّت سخن به میان آمده, توحید مفروغعنه است بعد درباره معاد سخن میفرماید که إِنَّا نَحْنُ نُحْیِ الْمَوْتَی [این الْمَوْتَی که جمع محلاّ به الف و لام است یعنی همه مردگان] فرمود ما قدرت داریم تمام مردهها را زنده کنیم در سوره مبارکه «واقعه» دارد إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ. (1)[32]
قیامت، صحنه زندگی جمعی انسان نه اجتماعی او
صحنه قیامت, زندگی جمعی است نه اجتماعی; میلیاردها میلیارد بشر همه را ما زنده میکنیم اما هر کسی مهمان سفره خودش است اینطور نیست که کسی مشکل دیگری را بتواند حل کند همه با هم هستند لَمَجْمُوعُونَ اما اجتماعی نیست چون روزی است که یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ. (2)
ثبت همه اعمال انسان و آثار آن حتی پس از مرگ
بعد هر کاری که قبلاً اینها کردند ما که جلویمان سد نیست میبینیم ما که پشت سرمان سد نیست پشت سر را هم میبینیم وَنَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ کسی در زمان حیات خودش هر چه کرد ما مینویسیم بعد از رحلت او حالا همان سه امری که گفته شد«إذا مات ابن آدم انقطع عمله الاّ عن ثلاث», (3)[34] اینها تمثیل است, تعیین نیست. هر کار خیری که اثرش بعد از مرگ انسان بماند تا این اثر هست فرمود ما در نامه عمل او ثواب مینویسیم حالا اگر صدقه جاریه باشد, وقف باشد, درختکاری باشد, سنّت خوب باشد, کتابی نوشته, بیمارستانی, مدرسهای, بنای خیری احداث کرده تا این هست ما برای او اثر مینویسیم. هر چه در زمان حیات خودش پیش فرستاد ما مینویسیم, هر چه جزء آثار او هم است ما مینویسیم وَنَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ.
امکان بهره مندی انسان از آثار اعمال و تبرّعات اهدایی در برزخ
پرسش: بنابراین بنا به فرمایش جنابعالی در عالم برزخ هم تکامل علمی هست هم عملی.
پاسخ: نه, در برزخ تکامل علمی فراوان است تکامل عملی ذرّهای نیست که آنجا کاری بکند ثواب ببرد اما همه اعمال دنیایی او لحظه به لحظه به او میرسد توسّلات اثر دارد, شفاعتها اثر دارد, دعا و استغفار اثر دارد, تبرّعات اثر دارد, نیابتها اثر دارد, حج و عمره نیابی, حج و عمره اهدایی, نمازهای نیابی, نمازهای اهدایی همه برکاتی است که از این طرف به او میرسد اما خود او کاری بکند ثواب ببرد نیست آنجا جای عمل نیست جای شریعت نیست اما تکامل علمی فراوان هست, تکامل عملی هم که محصول عمل خودش است که در دنیا کاری کرد یا جزء امّت اسلامی بود که انسان میگوید: «اللهم اغفر للمؤمنین و المؤمنات» (1)یقیناً شامل حال او میشود همه اینها جزء آثار اوست برای اینکه یا بلاواسطه یا معالواسطه در نظام اسلامی, در امت اسلامی او سهمی داشت اما خودش یک کاری بکند ثواب ببرد آنجا این نیست.
نفی تکامل عملی انسان در برزخ
پرسش: خود حضرتعالی در کتاب معاد در قرآن فرمودید، بالأخره نتیجه که همان می شود.
پاسخ: نه, آنجا جای شریعت نیست آنجا نه معصیت ممکن است نه اطاعت ممکن است نتایج اعمال پشت سر هم تا این اثر هست آن اثر هست.
1) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج2, ص530.
پرسش: خود شخص عمل میکند...
پاسخ: بله عمل اوست, کار او و اعمال او در دنیا زنده است تا این اثر هست عمل اوست.
پرسش:../پاسخ: برای خودش است یعنی عملی که خودش انجام داد ثوابش یکی پس از دیگری به او میرسد اما آنجا کاری بکند که حالا یا واجب باشد یا مستحب با آن کار بالاتر برود این ممکن نیست نه گناه در آنجا ممکن است نه ثواب; چون شریعتی در کار نیست.
پرسش:پس کمال چیست؟
پاسخ: آنجا جای استکمال نیست یعنی تحصیل کمال در آنجا ممکن نیست این کار, کمال است ولی از جای دیگر به او میرسد محصول کار خودش است اگر عمل او و اثر او الی یوم القیامه باشد پشت سر هم به او ثواب میرسد اما او آنجا ذکری بگوید، «لا اله الاّ الله» بگوید ثوابی در نامه عمل او نوشته شود ممکن نیست یا حرفی بزند گناهی در نامه عمل او نوشته بشود نیست آنجا جا برای شریعت نیست إِنَّا نَحْنُ نُحْیِ الْمَوْتَی وَنَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ وَکُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْنَاهُ فِی إِمَامٍ مُبِینٍ.
موضوع:تفسیر آیات 1 تا 12 سوره یس
یس (1 وَالْقُرْآنِ الْحَکِیمِ (2) إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ (3) عَلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ (4) تَنزِیلَ الْعَزِیْزِ الرَّحِیمِ (5) لِتُنذِرَ قَوْماً مَّا أُنذِرَ آبَاؤُهُمْ فَهُمْ غَافِلُونَ (6) لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلَی أَکْثَرِهِمْ فَهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ (7) إِنَّا جَعَلْنَا فِی أَعْنَاقِهِمْ أَغْلاَلاً فَهِی إِلَی الْأَذْقَانِ فَهُم مُّقْمَحُونَ (8) وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ أیْدِیهِمْ سَدّاً وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ (9) وَسَوَاءٌ عَلَیْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ (10) إِنَّمَا تُنذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّکْرَ وَخَشِیَ الرَّحْمنَ بِالْغَیْبِ فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ وَأَجْرٍ کَرِیمٍ (11) إِنَّا نَحْنُ نُحْیِ الْمَوْتَی وَنَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ وَکُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْنَاهُ فِی إِمَامٍ مُبِینٍ (12))
تأیید مقام رسالت پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و بر صراط مستقیم بودن او
بعد از سوگند به قرآن کریم فرمود شما از مرسلین هستید نه تنها از انبیا هستید از مرسلین هستید و صاحب کتاب هم هستید و بر صراط مستقیم هستید حالا یا این عَلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ خبر بعد از خبر است یا متعلّق است به الْمُرْسَلِینَ اگر إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ متعلَّق این متعلِّق باشد که معنایش این است که همه مرسلین بر یک صراطاند، دیگر ما صراطهای متعدّد نخواهیم داشت چون همهشان یک صراطاند «انّهم علی صراطٍ مستقیم» و اگر خبر بعد از خبر باشد هم باز همین معنا را میرساند تو از مرسلینی یقیناً تو بر صراط مستقیمی.
نفی پلورالیزم دینی با استفاده از إِنَّکَ ... عَلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ
جریان کثرت دینی به اصطلاح پلورالیزم دینی این بحثش هم در سوره مبارکه «انعام» گذشت هم سوره «اعراف» که ما بیش از یک صراط نداریم البته راههای فرعی که از آنها به عنوان شریعت و منهاج یاد میشود داریم لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً (1)[1]هر دینی فروعات خاصّ خودش را دارد نمازش مخصوص, قبلهاش مخصوص, روزهاش مخصوص، اینها فروعات خاصّ هر دین است ولی مجموعاً هر دینی, صراط مستقیم است و صراط مستقیم هم یکی است اینطور نیست که صراطهای مستقیم ما داشته باشیم. حالا به آیات سوره مبارکه «انعام» و «اعراف» هم اشاره میشود.
برهان اول در نفی پلورالیزم دینی
1) سوره مائده، آیه48.
برهان مسئله هم این بود که در سوره «هود» بیان قرآن این است که خدا بر صراط مستقیم است إِنَّ رَبِّی عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ (1)[2] تمام کارهای خدا سبحان بر صراط مستقیم است وقتی کار خدا بر صراط مستقیم بود کار انبیا و ائمه(علیهم السلام) هم بر صراط مستقیم است اینچنین نیست که ما چندتا صراط مستقیم داشته باشیم یکی صراط مستقیمی باشد که راه خدا بر آن است یکی هم راههای مستقیم داشته باشیم که راه انبیا بر آن است اینکه نیست پس إِنَّ رَبِّی عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍکه شد همه انبیا هم راهیان راه الله هستند, این یک مطلب. در سوره مبارکه «آلعمران» هم گذشت که تنها دین مرضیّ نزد خدا و مقبول نزد خدا اسلام است إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ (2)[3]لذا دین نه تثنیه دارد نه جمع, صراط هم نه تثنیه دارد نه جمع; صراط یکی است, دین یکی است, اسلام یکی است آن فروع جزئی که لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً اینها راههای فرعی است که هر کدام از اینها باز به همین صراط مستقیم برمیگردد اینطور نیست که ما چندتا صراط داشته باشیم.
پرسش: سُبُل با صراط چه فرق دارد؟
پاسخ: سُبل چون به غیر حق هم اسناد داده شده است سَبِیلَ الْغَیِّ (3)هم داریم سبیل گاهی حق است گاهی باطل ولی صراط فقط حق است سبیل شیطان داریم.
برهان دوم در نفی پلورالیزم دینی
در سوره مبارکه «انعام» فرمود: وَهذَا صِرَاطُ رَبِّکَ مُسْتَقِیماً این راه مستقیم الهی است که قَدْ فَصَّلْنَا الآیَاتِ لِقَوْمٍ یَذَّکَّرُونَ آن وقت لَهُمْ دَارُ السَّلاَمِ عِندَ رَبِّهِمْ (4)[5] این صراط مستقیمی که ذات اقدس الهی به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود همان إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُاست که واحد است و کثیر نیست همان إِنَّ رَبِّی عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ است که واحد است و کثیر نیست; لکن در سوره مبارکه «اعراف» از آن به کُلِّ یاد شده است آیه 86 سوره مبارکه «اعراف» این بود: وَلاَ تَقْعُدُوا بِکُلِّ صِرَاطٍ تُوعِدُونَ وَتَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّهِ آن معنایش این نیست که ما چند صراط داریم این صراط مستقیمی که از مبدأ تا معاد است این مقاطع گوناگونی دارد شما در مقطع نماز ننشین, در مقطع روزه ننشین, در مقطع حجاب و عفاف ننشین, به افرادی که در مدین شعیب(سلام الله علیه) به سر میبردند فرمودند شما سرِ راه مردم ننشینید کار خیری که مردم میخواهند انجام بدهند شما بنشینید آنجا جلوی کار خیر را بگیرید اینچنین نباشد اگر نماز و روزه دو چیز است, اگر حج و عمره و زکات و خمس چند چیز است معنایش این نیست که ما چندتا صراط داریم این راه یکی است هر گوشه نامی دارد اینچنین نیست که ما چندتا صراط داشته باشیم. پس بِکُلِّ صِرَاطٍ نه یعنی صراطهای متعدّد یعنی بکلّ مقطع از مقاطع این صراط; چون خدا بر صراط مستقیم است همه انبیا هم بر همین صراطاند آنکه در سوره مبارکه «نساء» بود این بود که مَن یُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِم اینها چه کسانیاند مِنَ النَّبِیِّینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً (5)[6] همه اینها همسفران همین راهاند اینطور نیست که انبیا دارای صراطهای گوناگون باشند اگر اینچنین باشد که کسی همسفر انسان نیست اگر همه انبیا همسفرند, اگر همه اولیا همسفرند, اگر همه شهدا و صدّیقین همسفرند معلوم میشود راه یکی است فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِم مِنَ النَّبِیِّینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً خب اگر صراطها متعدّد باشد هر پیامبری صراط خاصّ خودش را داشته باشد او دیگر همسفر انسان نیست. اینها وجوهی بود که قبلاً گذشت و جریان پلورالیزم دینی یعنی کثرت دینی ابطال شد; البته سبیلهای فرعی هر دینی که به آن بزرگراه میرسد متعدّد است اینها شِرعه و منهاج است اینها دین نیست.
عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍاگر متعلّق به مرسلین باشد; یعنی همه مرسلین بر یک صراطاند اگر خبر بعد از خبر باشد آن هم به همین وجه, تو بر صراط مستقیمی چه اینکه انبیای دیگر هم بر صراط مستقیماند.
علت ذکر نشدن تبشیر در کنار انذار و اثر نداشتن آن
مطلب دیگر آن است که اگر انذار در اینها اثر ندارد تبشیر هم اثر ندارد چون معمولاً انذار اثرش بیش از تبشیر است اگر فرمود: سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَاینچنین خواهد بود «سواء علیهم أبشرتموهم أم لم تبشّر سواء علیهم انّهم لا یؤمنون» برای اینکه اگر انذار اثر نکرد یقیناً تبشیر اثر نمیکند برهان هم اقامه کنی اثر نمیکند چون خود آنها آمدند گفتند که برای ما بیتفاوت است سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ (1)نگفتند «سواء علینا أوعظت أم لم تعظ» گفتند اصلاً برای ما بیتفاوت است چه موعظه بکنی چه اصلاً جزء واعظین نباشی آن أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ که عِدل أَوَعَظْتَ نیست «سواء علینا أوعظت أم لم تعظ» اما «لم تعظ» نگفتند, گفتند: سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ چه موعظه بکنی چه اصلاً کارت این نباشد که موعظه بکنی برای ما بیتفاوت است. این افراد بیتفاوت وقتی گرفتار عذاب شدند بخواهند جزع بکنند میبینند اثر ندارد میگویند: سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَجَزِعْنَا أَمْ صَبَرْنَا مَا لَنَا مِن مَحِیصٍ (2)[8]چه فریاد بکنیم چه ناله بکنیم چه ناله نکنیم باید عذاب را بچشیم همینها که میگفتند: سَوَاءٌ عَلَیْنَا آن روز هم میگویند: سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَجَزِعْنَا أَمْ صَبَرْنَا مَا لَنَا مِن مَحِیصٍ.
تشبیه و تمثیل بودن أَغْلاَلاً در صورت وضع الفاظ بر معانی ظاهری
اگر الفاظ برای همان معانی جِرمی و جسمی ظاهری وضع شده بود - کما ذهب إلیه بعض - این إِنَّا جَعَلْنَا فِی أَعْنَاقِهِمْ أَغْلاَلاً و مانند آن میشود تشبیه یا تمثیل, اما اگر الفاظ برای ارواح معانی و مفاهیم عامّه وضع شد - کما هو الحق - این حق است تشبیه و تنزیل نیست حجاب دو قسم است حجاب ظاهری, حجاب باطنی «حُجُب النور» همین است «حتی تخرق أبصار القلوب حجب النور» (1)همین است حجاب چه ظاهری مثل پرده و دیوار, چه باطنی مثل درجات برتر. غُل اینطور است و مقمح بودن اینطور است, سد اینچنین است پس تشبیه بودن و تمثیل بودن متفرّع بر این است که الفاظ برای همین معانی جِرمی و جسمی وضع شده باشد.
تقویت دیدگاه وضع الفاظ بر ارواح معانی و واقعی بودن أَغْلاَلاً
اگر برای ارواح معانی وضع شده باشد اینچنین نیست که تشبیه باشد واقعاً همینطور است مثل خَتَمَ اللّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ, (2)طَبَعَ اللّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ (3)[11] چاپ شده, حرفهای نوشته پاک میشود اما چاپشده پاک نمیشود فرمود: طَبَعَ اللّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ مُهر شده, چه وقت مُهر میکنند خَتَمَ اللّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ نامه را چه وقت مُهر میکنند آن وقتی که جا برای نوشتن نباشد اگر انسان چهارتا کلمه هم بخواهد بنویسد که مُهر نمیکند وقتی کلّ نامه را پر کرد و نوشت و جا برای هیچ چیزی نبود آن آخرش امضا میکند فرمود اینها همه این صفحه دل را که لوح طیّب و طاهر بود ما به آنها دادیم این را پر کردند دیگر جا برای هیچ چیزی نیست فقط امضای ما مانده ما هم امضا کردیم ما مُهر کردیم اگر راه برای موعظه بود هرگز خَتَمَ اللّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْنبود, طَبَعَ اللّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ نبود, چون یک سطر هم که باشد باز امید توبه هست اما وقتی که کلّ صفحه را اینها سیاه کردند به جایی رسیدند که خودشان بالصراحه میگویند: سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَذات اقدس الهی هم به پیغمبرش(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میفرماید: سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَیعنی کلّ این صفحه لوح دل را اینها سیاه کردند خب دیگر خَتَمَ اللّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْمیماند یک امضا آن وقت ما امضا میکنیم مُهر میکنیم این دل, مُهرشده است.
پرسش:؟
گسترده بودن دایره انذارکنندگان الهی و شمول آن بر علمای بلاد
پاسخ: این بحثش گذشت فرمود نذیر حالا یا پیغمبر است یا امام معصوم است یا نایب خاص است یا نایب عام و علما هستند.
پرسش: راجع به لِتُنذِرَ قَوْماً مَّا أُنذِرَ آبَاؤُهُمْمگر قرآن نمی گوید إن مِن أمَّةٍ إلَّا خَلا فیها نَذِیرٌ؟ (1)[12]
پاسخ: بله, یعنی پیامبری نیامده به تمام افراد تبهکار که وارد جهنم میشوند میگویند: أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ (2)این أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ که قبلاً بحث شد همین بود هیچ جهنمی نیست مگر اینکه فرشتههای جهنم(سلام الله علیهم) به او میگویند مگر نذیر نیامده نذیر، تنها پیغمبر و امام نیست عالِم محل, امام جماعت, سخنران محل, واعظ محل, مسئلهگوی محل اینها نذیرند, حجّت الهی را دارند میگویند, اگر تمام جهنمیها هنگام گرفتاری به جهنم فرشتهها به آنها میگویند: أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ خب این معنایش این است که پیامبر مگر برای تو نیامد, مگر زمانی که انبیا بودند درِ خانه هر فردی میرفتند یا جانشینان میرفتند یا عالمان میرفتند یا مبلّغان میرفتند یا سفرایی که انبیا اعزام میکردند میرفتند اینها دیگر نذیر الهی بودند یک روحانی محل, یک امام جماعت, یک واعظ که احکام الهی را برای مردم آن محل میگوید این نذیر است هیچ وقت اینچنین نیست که این در قیامت بتواند بگوید خدایا پیغمبر که در خانه ما نیامده میگوید خب بالأخره او شاگرد پیغمبر بود او هم حرف پیغمبران را زد از خودش که نگفت, آن روحانی محل, آن امام جماعت, آن واعظ که از خودش نگفت او هم گفت «قال النبی, قال الوصی» أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ آنها حرفی برای گفتن ندارند.
پرسش: حضرت استاد! سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ با آیه 71 سوره مائده که آنجا می فرماید: فعَموا وَ صَمُّوا ثُمَّ تَابَ اللّهُ عَلَیْهِمْ ... .
پاسخ: پس معلوم میشود هنوز باز است این سطر آخر باز است تا آن آخرین لحظه خدای مهلت میدهد یک سطر مانده به آخرِ این لوح هم باز مهلت میدهد باز تَابَ اللّهُ عَلَیْهِمْ (1)اگر اینها برگشتند خب خدا قبول میکند تا انسان زنده است و نفس میکشد توبهاش مقبول است اما اگر به وضع فرعون گرفتار شده است میگویند: آلْآنَ وَقَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ (2)[15] بنابراین اگر الفاظ برای معانی عام, مفاهیم عام و ارواح معانی وضع شده است اینها دیگر مجاز نیست.
تبیین معنای «غُل» از دیدگاه شیخ طوسی ره
مطلب بعدی آن است که همانطوری که مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) در تبیان فرمودند آن قلاّده است که به گردن آویزان میکنند; غُل, دستها را به گردن میبندند این میشود غل, این دستها را به گردن میبندند تا زیر چانه که این نتواند سر خم کند. در بحث دیروز روشن شد که این شخص جلوی خود را نمیتواند ببیند آینده را هم نمیتواند ببیند از گذشته هم خبری ندارد زیر پای خودش را هم نمیتواند ببیند سر به هواست.
سرّ تعبیر به فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ با توجه به سر به هوا بودن تبهکاران
اگر سر به هواست آیا بالا را میتواند ببیند؟ اگر بالا را میتواند ببیند چرا بالقول المطلق فرمود: فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ سرّش این است که اینها مقمحاند; مقمح «المقموح رأساً, المغضوض بصراً» آنکه سر به هواست و از شدّت هراس چشمش مغضوض است اینکه میگویند: قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ چشمتان را فروهشته کنید, نگاهتان را کوچک کنید, بشکنید این است آن مرفوعالرأس مغضوض البصر را میگویند مقمح بنابراین هیچ جایی را نمیبیند اینطور نیست که حالا سر به هوا کرد بالا را بتواند ببیند بالا را هم نمیبیند اگر بالا را میدید که مقمح نبود «أغشینا» نبود, فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ نبود این اِغشا که بعضیها «أعشا» هم قرائت کردند این شبکوری, این غشیه, این غشاوه, این لاَ یُبْصِرُونَ این مقمح بودن معلوم میشود که اینها سرشان به هواست که جلوی پا را نمیبینند, بالا را هم نمیبینند برای اینکه مغضوضالبصرند چشمشان فروهشته و شکسته است دیدشان شکسته است اینها چنین گرفتاری دارند. حالا در این فضا فرمود: سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ.
عدم استفاده تبهکاران از مهلت الهی در بازآفرینی سمع و بصر
در قیامت هم اینها به همین وضع گرفتار میشوند در قیامت اول «کأنّ» است بعد «أنّ» همان طوری که برای اولیای الهی اول مقام «کأنّ» است بعد مقام «أنّ» از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) سؤال کردند احسان چیست؟ احسان مستحضرید دو معنای روشنی دارد «أحسن» یعنی «فَعَل فعلاً حسنا» تواضع, احسان است ادب, احسان است. یکی اینکه متعدّی است «أحسن» یعنی «أعطی غیره شیئاً» نسبت به غیر کرامت کرده, کار خیری نسبت به دیگری انجام داده, مشکل دیگری را حل کرده, این به غیر احسان کرده. سوم اینکه مقامی از مقامات عبادت است که فرمود: «الإحسان أن تعبد الله کأنّک تراه فإن لم تکن تراه فإنه یراک» (1)[18]این از وجود مبارک پیغمبر رسیده است در روایات حضرت است در منابع خاصّه و عامه هم آمده این را میگویند مقام احسان, مقام احسان این است که انسان طرزی خدا را عبادت کند که گویا میبیند اول «کأنّ» است بعد آن مراحل عالیهاش «أنّ» است که «ما کنت أعبد رباً لم أره» (2)[19]این در بخش مثبت, در بخش منفی اول «کأنّ» است بعد خود «أنّ» اول گویا نمیشنوند, بعد حقیقتاً نمیشنوند. این گویا نمیشنوند را در آیه هفت سوره مبارکه «لقمان» بیان کرده فرمود: وَإِذَا تُتْلَی عَلَیْهِ آیَاتُنَا وَلَّی مُسْتَکْبِراً کَأَن لَّمْ یَسْمَعْهَاگویا نشنید, آخرها اصلاً نمیشنوند درک نمیکنند میگویند این افسانه است, خرافه است. پس اول «کأنّ» است بعد «أنّ» هم در مقام مثبت هم در مقام منفی، اینهایی که اول «کأنّ» بود به آنها مهلت دادند به جای اینکه «کأنّ» را تبدیل بکنند به سمع و بصر به «أنّ»ی لاَیُبْصِرُونتبدیل شده است آن وقت صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ, (3)[20]لَهُمْ آذَانٌ لاَیَسْمَعُونَ بِهَا, (4)[21]لَهُمْ أَعْیُنٌ لاَیُبْصِرُونَ بِهَا, (5)[22]لَهُمْ قُلُوبٌ لاَیَفْقَهُونَ بِهَا (6)[23]مثل این بتها مثل این چوبها.
اخبار قرآن به کور محشور شدن تبهکاران در قیامت
این گروه در قیامت به همین وضع گرفتار میشوند در سوره مبارکه «ابراهیم» آمده است در قیامت اینها همین گرفتاری را دارند آیه 42 به بعد سوره مبارکه «ابراهیم» این است وَلاَ تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غَافِلاً عَمَّا یَعْمَلُ الظَّالِمُونَ إِنَّمَا یُؤَخِّرُهُمْ لِیَوْمٍ تَشْخَصُ فِیهِ الْأَبْصَارُ٭ مُهْطِعِینَ مُقْنِعِی رُءُوسِهِمْ لاَ یَرْتَدُّ إِلَیْهِمْ طَرْفُهُمْ وَأَفْئِدَتُهُمْ هَوَاءٌ دلِ اینها خالی است هیچ چیزی در دلشان نیست, سرشان بالاست اما قدرت اینکه چشم را این طرف و آن طرف بکنند ندارند جایی را هم نمیبینند. همین افراد سر به هوایی که نه پیش پا را دیدند, نه جلو را دیدند, نه پشت سر را دیدند در قیامت هم به مضمون همین آیه 42 و 43 سوره مبارکه «ابراهیم» گرفتار میشوند.
وضع الفاظ برای معانی عام, دال بر تشبیه نبودن فَأَغْشَیْنَاهُمْ در آیه
بنابراین چون الفاظ برای معانی عام وضع شد این مجاز نیست حجاب تنها حجاب مادی نیست حجاب معنوی را هم شامل میشود «حتی تخرق ابصار القلوب حُجب النور» را واقعاً شامل میشود مجاز نیست, تشبیه نیست و حجاب هم گاهی مستور است گاهی مشهور; حجاب مشهور همین دیوار است و پرده است و در, حجاب مستور همان گناه است و امثال ذلک. گناه واقعاً حجاب است منتها آدم نمیبیند که این حجاب است. اگر اینچنین شد ظاهر آیه سوره مبارکه «یس» بر معنای خودش حمل میشود و احتیاجی هم به تشبیه و امثال ذلک که جناب فخررازی گفتند نیست. فرمود: فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ ٭ وَسَوَاءٌ عَلَیْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ برای اینکه خودشان میگویند این - معاذ الله - افسانه است.
نمونهای از شیرینی قرآن در آیه إِنَّمَا تُنذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّکْرَ...
إِنَّمَا تُنذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّکْرَ وَخَشِیَ الرَّحْمنَ بِالْغَیْبِ چقدر این کتاب شیرین است وقتی میخواهد بترساند میگوید از خدای رئوف بترس نه از خدای منتقم آخر این تناسب ندارد وقتی میخواهند بترسانند به چه چیزی میترسانند میگویند از آقایی که بخشنده است بترس یا میگویند از آقایی که منتقِم است بترس اما قرآن اینطور حرف نمیزند چقدر این کتاب شیرین است! وَخَشِیَ الرَّحْمنَ بِالْغَیْبِ اینها که حس و تجربه نیست یک وقت است که انسان از مار و عقرب میترسد این خشیت بالحس است بالشهادة است این غیب نمیخواهد اما توحید، غیب است معاد غیب است وحی و نبوّت غیب است فرمود این همه رحمت, لطف, بزرگواری این خشیت شما باید مؤدبانه باشد وَخَشِیَ الرَّحْمنَ بِالْغَیْبِ این دلیل است بر اینکه شما باید این کار را بکنید برای اینکه این همه رحمت کرد اگر هم نترسی باز هم رحمت میکند مگر اینکه خودت درِ رحمت را ببندی وگرنه او «دائم الفیض علی البریّة» است وَخَشِیَ الرَّحْمنَ بِالْغَیْبِ فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ اینجا سخن از رحمت است, سخن از تبشیر است, سخن از مغفرت است سخن از اجر کریم است با چنین خدایی روبهرو هستیم اگر - معاذ الله - انسان با مُردن میپوسید خب حرفی نبود ولی وقتی از پوست به در میآید به جهان ابد سفر میکند با دست خالی رفتن کار آسانی نیست فرمود: إِنَّمَا تُنذِرُ همین کار را فرمود فقها و علمای حوزه باید انجام بدهند فرمود: فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَلِیُنذِرُوا (1)[24] خب اگر وَلِیُنذِرُوا هست در قیامت که فرشتهها به جهنمیها میگویند: أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ همین است نه اینکه حتماً پیغمبر بیاید, حتماً امام معصوم(علیهم السلام) بیایند همین علما که گفتند همین حرف انبیا را میگویند. إِنَّمَا تُنذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّکْرَ یعنی انذار تو در اینها اثر دارد وَخَشِیَ الرَّحْمنَ بِالْغَیْبِ فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ وَأَجْرٍ کَرِیمٍ.
1) سوره توبه، آیه122.
پرسش: این آیات ... برگشتش به انفال و طینت نمی شود؟
طیّب و طاهر بودن همه نفوس و «مستویالخلقه» بودن همه آنها
پاسخ: نه, یعنی در اینها نافع است همه طینتها طیّب و طاهر است منتها درجاتش ممکن است فرق بکند ولی نصاب لازم را فرمود: وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا (1)[25] فرمود قسم به کسی که نفس را مستویالْخِلقه خلق کرد نفس مثل بدن نیست که بعضیها ناقصالخِلقه به دنیا بیایند نفس هیچ کسی نقص خلقت ندارد وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا آن وقت سؤال: تسویه نفس به چیست؟ مستویالخلقه بودن نفس به چیست؟ جوابش با آن «فاء» فصیحیه است که فرمود: فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا (2)به همه این سرمایه را داد البته بعضی بیشتر بعضی کمتر, آنهایی که بیشتر است مسئولیت بیشتری هم دارند آنهایی که کمتر است مسئولیت کمتری دارند ولی نصاب لازم تکلیف را به همه داد.
پرسش: بعضی ها که مجنون اند ... .
پاسخ: اگر مجنون هستند علمِ به علم نیست اینچنین نیست که جلوی فطرت را بگیرد این دستگاه مغزش اینچنین شده است وگرنه اینچنین نیست که در درون او فطرت نباشد, در درون او الهام نباشد همان مجنون, راز و رمزی هم با خدای سبحان دارد.
ارائه فجور و تقوا به نفس و دفن شدن آن با پذیرش فجور
فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا این نصاب لازم را خدا به همه داد; منتها کسی اول قدری غبارآلود میکند بعد این را دفن میکند هیچ کسی آن فطرت خود را نمیتواند اِماته کند و بمیراند قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا (3)تَدسیس تفعیل است و مبالغه و کثرت باب ثلاثی مجرّد است «تدسیس» و «تدسیه» که این سین سوم تبدیل به یاء شد بعد یاء به الف تبدیل شد, شده دَسَّاهَااصلش «دَسَّسها» بود «تدسیس» که باب تفعیل است ثلاثی مجرّدش «دسیسه» است این است که انسان مقداری خاکها را کنار ببرد چیزی را درون خاک بگذارد یک مقدار خاک رویش بریزد این را میگویند دسیسه که أَمْ یَدُسُّهُ فِی التُّرَابِ (4)این است فرمود شما آن فطرت را دسیسه کردید خاک اغراض و غرایز روی آن ریختند ولی آن زنده است هرگز نمیمیرد هرگز از بین نمیرود شما عمداً این را خفه کردید بنابراین هیچ کس بدون فطرت و بدون حجّت نیست.
محفوظ بودن کارهای انسان در نامه اعمال و ظهور آن در قیامت
فرمود ما سه کتاب داریم: یکی اینکه جمیع اشیا در آن کتاب هست که وَکُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْنَاهُ فِی إِمَامٍ مُبِینٍ این کتاب مبین ماست لوح مبین ماست لوح محفوظ است این کتابی است که همه چیز از عرش تا فرش در آنجا ثبت است انسان و عقاید و اعمال انسان, حیوانات, نباتات, اینها هستند. یک کتاب برای امت و جامعه هست که کُلُّ أُمَّةٍ تُدْعَی إِلَی کِتَابِهَا الْیَوْمَ (1)فرمود هر امّتی یک کتاب اجتماعی دارد که ما افراد را مطابق آن کتاب اجتماعی که شما در فلان مسائل اجتماعی چه کار کردید یکی هم وَکُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَائِرَهُ فِی عُنُقِهِ [30] هر کسی را با اعمال فردیاش محشور میکنیم نامه اعمال هر کسی را به دست او میدهیم یا دست راست یا دست چپ. فرمود همه اعمال محفوظ است هیچ چیزی از بین نمیرود منتها اینها الآن نمیبینند وقتی ما این سدها را برداشتیم این غلها را برداشتیم بعد بصر او را هم تقویت کردیم آن وقت میگوید: مَالِ هذَا الْکِتَابِ لاَ یُغَادِرُ صَغِیرَةً وَلاَ کَبِیرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا (2)بله تمام آنچه در این کتاب نوشته است اینها اعمال من است مَالِ هذَا الْکِتَابِ لاَ یُغَادِرُ صَغِیرَةً وَلاَ کَبِیرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا فرمود: إِنَّا نَحْنُ نُحْیِ الْمَوْتَی وَنَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ وَکُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْنَاهُکلّ شیء را ما در آنجا گفتیم و نوشتیم البته فعلاً بحث در نامه اعمال اشخاص است که در قیامت ظهور میکند.
لدنّی بودن علم پیامبران دال بر عدم آموزش آنان توسط فرشتگان
اما اینکه آیا ممکن است فرشتهها در قوس صعود، چیزی یاد انبیا بدهند یا نه؟ اینطور نیست برای اینکه خود انبیا(علیهم السلام) طبق بیان قرآن کریم مخصوصاً وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ (1)خب اگر علم لدنّی است, اگر تلقّی است, اگر لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ است آنجا که جای فرشتهها نیست, پس کلّ قرآن را وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) لدیالله که بالاتر از عندالله است یاد گرفته یعنی کلّ قرآن برای آن حضرت علم لدنّی است بنابراین مراحل میانی و نازلهای که فرشتهها میآورند نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ (2)اینطور نیست که حالا فرشتهها در قوس صعود چیزی به پیغمبر یاد بدهند اینها حرفهایی که خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آگاه است تقدیم میکنند.
موضوع:تفسیر آیات 12 تا 19 سوره یس
إِنَّا نَحْنُ نُحْیِ الْمَوْتَی وَنَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ وَکُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْنَاهُ فِی إِمَامٍ مُبِینٍ (12 وَاضْرِبْ لَهُم مَّثَلاً أَصْحَابَ الْقَرْیَةِ إِذْ جَاءَهَا الْمُرْسَلُونَ (13) إِذْ أَرْسَلْنَا إِلَیْهِمُ اثْنَیْنِ فَکَذَّبُوهُمَا فَعَزَّزْنَا بِثَالِثٍ فَقَالُوا إِنَّا إِلَیْکُم مُّرْسَلُونَ (14) قَالُوا مَا أَنتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُنَا وَمَا أَنزَلَ الرَّحْمنُ مِن شَیْءٍ إِنْ أَنتُمْ إِلَّا تَکْذِبُونَ (15) قَالُوا رَبُّنَا یَعْلَمُ إِنَّا إِلَیْکُمْ لَمُرْسَلُونَ (16) وَمَا عَلَیْنَا إِلَّا الْبَلاَغُ الْمُبِینُ (17) قَالُوا إِنَّا تَطَیَّرْنَا بِکُمْ لَئِن لَّمْ تَنتَهُوا لَنَرْجُمَنَّکُمْ وَلَیَمَسَّنَّکُم مِنَّا عَذَابٌ أَلِیمٌ (18) قَالُوا طَائِرُکُم مَعَکُمْ أَئِنْ ذُکِّرْتُم بَلْ أَنتُمْ قَوْمٌ مُّسْرِفُونَ (19))
تأکید بر زنده نمودن مُردهها و استناد آن به خدا
چون سوره مبارکه «یس» در مکه نازل شد و عناصر محوری سوَر مکّی اصول دین و خطوط کلی فقه و اخلاق و حقوق است و اصول دین هم توحید و وحی و نبوّت و معاد است و در کنار آن اصول مذهب هم مطرح است قرآن کریم در این سوره مبارکه گذشته از توحید, مسئله وحی و نبوّت را از یک سو و معاد را از سوی دیگر طرح میکند. بعد از اشاره به توحید و قبل از بحث نبوّت, جریان معاد را اجمالاً ذکر میکند با جمله اسمیه و با چند تأکید میفرماید: ما یقیناً مُردهها را زنده میکنیم إِنَّا نَحْنُ نُحْیِ الْمَوْتَی که این ناظر به حشر اکبر است.
مسامحهای بودن تعبیر به زنده نمودن مُردهها
سخن از احیای میّت نیست سخن از احیای الْمَوْتَی است جمع محلاّ به الف و لام است؛ یعنی تمام مردهها را ما زنده میکنیم آنطوری که در سوره مبارکه «واقعه» آمده است که إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ (1)و افراد را ما زنده میکنیم و اعمال آنها را احضار میکنیم اعمال آنها زندهاند بعد تعبیری که دارد ما زنده میکنیم; یعنی نسبت به شما حیات مجدّد است وگرنه اینها نمردند. بیان ذلک این است که اکثر مردم خیال میکنند انسان میمیرد و از بین میرود. آنها که مسئله معاد و برزخ را هم پذیرفتند باز خیال میکنند انسان در وسط نابود میشود دوباره زنده میشود.
1) سوره واقعه، آیه49.
هجرت بودن حقیقت مرگ از دیدگاه قرآن
فرمایش قرآن این است که مرگ, نابودی نیست فوت نیست, وفات است. مرگ به معنای تخلّل عدم بین متحرّک و مقصد نیست; یعنی این قافلهای که به طرف لقاءالله حرکت میکند در وسط در گودال عدم فرو برود؛ بعد سر از هستی در بیاورد اینطور نیست. انسان که قافله است حرکت میکند بعد نابود بشود بعد دوباره زنده بشود; بلکه مرگ, هجرت از دنیا به برزخ و از برزخ به قیامت است.
وجودی بودن جریان مرگ و عدم قطع حیات با آن
همانطوری که حیات, امر وجودی است و مخلوق خداست؛ موت هم فوت نیست وفات است امر وجودی است و مخلوق خداست فرمود: خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیَاةَ (1)[2]موت, امر وجودی است مخلوق خداست به معنای هجرت است. چون دنیا را ترک میکند ما را رها میکند ما او را نمیبینیم خیال میکنیم مسئله امر عدمی است; لذا جریان مرگ که عبارت از هجرت است احیای مجدّد است به حسب ما وگرنه انسان حیات مستمر دارد.
انتقال انسان از این عالم به عالم دیگر با مرگ
این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) است که «إنّما تنتقلون مِن دارٍ إلی دارٍ» (2)[3]هیچ کس از بین نمیرود; ولی با همه همراهان از عالَمی به عالَم دیگر منتقل میشوند. هر کسی یک قافله است تمام عقاید, اخلاق, رفتار, گفتار, کردار و نوشتار انسان با او هست اینچنین نیست که انسان تنها باشد. زندگی قیامت با اینکه جمعی است, اجتماعی نیست هر کسی تنهاست کُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَرْداً (3)[4] و عدهای خوشحال هستند برای اینکه با یک قافلهای همراهند اعمال, عقاید و رفتار حسنهشان برای اینها لذتبخش است با اینها به سر میبرند. فرمود ما تمام مردهها را زنده میکنیم, یک و تمام اعمال را هم نوشته داریم, دو و پیامد اعمال آنها چه خیر چه شرّ, چه حق چه باطل, چه صدق چه کذب, چه حَسن چه قبیح همه را هم به همراه دارند, سه.
همراهی اعمال با انسان و الحاق آثار سنتهای حسنه و سیئه به آن
وَنَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْآنچه را پیش فرستادند قبلاً در زمان حیات خودشان انجام دادند همه آنها ثبت است و آنچه اثر عمل آنهاست اگر حسناتی گذاشتند, اثر خوبی گذاشتند, مدرسهای, مسجدی, راهی, درمانگاهی ساختند, کتابی نوشتند یا نه, سنّتی در جامعه احیا کردند نظیر آخرین جمعه ماه مبارک رمضان که راهپیمایی روز قدس است این سنّت حسنه است یا هفته وحدت سنّت حسنه است یا دهه کرامت سنّت حسنه است اگر کسی چنین ابتکاری کرد که جامعه به دنبال آن به طرف قرآن و عترت حرکت کرد اینها سنّتهای حسنه هستند تا این سنّت هست, اثر آن در نامه عمل شخص نوشته میشود و اگر - خدای ناکرده - سنّت بد گذاشت تا آن سنّت هست و عدهای به آن سنّت عمل میکنند اثر حرمت و زشتی در نامه اعمال او نوشته میشود. پس وَنَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا که در زمان حیات خودشان است وَآثَارَهُمْ بعد از مرگشان است. هر کاری که دیگران بکنند و خیرش به او برسد تبرّعی باشد یا اهدا باشد میفرماید ما مینویسیم اما خود او بعد از مرگ کاری به نام واجب یا مستحب انجام بدهد که به فیضی برسد این امکان ندارد برای اینکه انسان وارد عالَمی شد که در آن عالَم تکلیف نیست, شریعت نیست, وحی و نبوّت نیست آن عالَم, عالم نتیجه است.
ثبت اعمال علت نفی تعجب از همراهی آن با انسان پس از مرگ
بعد فرمود شما تعجّب نکنید که هر کسی با قافلهای از اعمال محشور میشود, بلکه جمیع اشیا, خود انسانها و اعمال آنها, نباتات و آثار نباتات, جمادات و آثار جمادات, حیوانات و آثار حیوانات, فرشتگان و آثار فرشتگان همه اینها در لوح محفوظ ثبت است و آن دفتر کل است.
اقسام سهگانه ثبت اعمال شخصی، جامعه و اشیاء
بعد فرمود ما سه دفتر داریم: یک دفتر خصوصی برای هر کسی هست که هر کسی نامه اعمالش با او هست و دوم اینکه هر امّتی و هر جامعهای دفتری دارد که این دفتر مربوط به خود آن امت است راجع به اعمال فردی آنها نیست اعمال اجتماعی آن امت است که با اُمم قبل و بعد فرق میکند. سوم، نامه و دفتری است که جمیع اشیای عالَم در آنجا ثبتاند. آنچه طبق بیان سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) که در سوره مبارکه «اسراء» گذشت ناظر به نامه اعمال هر شخص است آیه سیزده سوره مبارکه «اسراء» این است وَکُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَائِرَهُ فِی عُنُقِهِ وَنُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ کِتَاباً یَلْقَاهُ مَنشُوراً ٭ اقْرَأْ کِتَابَکَ کَفَی بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً (1)هر کسی تمام اعمال خودش را میبیند در آیات دیگر هم هست که میگوید: مَالِ هذَا الْکِتَابِ لاَ یُغَادِرُ صَغِیرَةً وَلاَ کَبِیرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا (2)[6]تمام اعمال کوچک و بزرگ من در این هست من این را دارم میبینم تعجّب هم میکند که چگونه همه اعمال در یکجا ثبت است و دارد میبیند هر کسی با نامه اعمال خودش محشور میشود. اما درباره اعمال جامعه که هر امتی کتابی دارد آن را در سوره مبارکه «جاثیه» آیه 28 به این صورت بیان فرمود: وَتَرَی کُلَّ أُمَّةٍ جَاثِیَةً کُلُّ أُمَّةٍ تُدْعَی إِلَی کِتَابِهَا الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ.
مقبول بودن آیه در ثبت اعمال جامعه با توجه به دو دیدگاه در وجود آن
هر امتی کتابی دارد؛ حالا اگر جامعه وجود داشت کتابی برای جامعه هست اگر گفتیم جامعه امر اعتباری است وجود ندارد حیثیت اجتماعی هر کسی یک سلسله احکام و تکالیفی دارد که اعمال او از حیثیت اجتماعی، در آن کتاب ثبت است انسان یک وظیفه فردی دارد اعمال و عبادات فردی دارد این برابر آیه سیزده سوره مبارکه «اسراء» است که کُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَائِرَهُ فِی عُنُقِهِ وَنُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ کِتَاباً یَلْقَاهُ مَنشُوراً ٭ اقْرَأْ کِتَابَکَ یک وظایف اجتماعی نسبت به نظام, نسبت به مسئولین نظام, نسبت به مملکت, نسبت به دولت خود دارند این حیثیتهای اجتماعی افراد است که این هم در یک نامه اعمال جداگانهای نوشته میشود. این آیه 28 سوره مبارکه «جاثیه» که میفرماید: هر امّتی کتابی دارد اگر ثابت شد که جامعه جدای از فرد وجود دارد کثرتش اعتباریِ محض نیست یک حیثیت وجودی برای جامعه هست جامعه واقعاً وجود دارد امت واقعاً یک وجود مناسب با خودش دارد؛ قهراً کتابی دارد, اعمالی دارد که در این صورت ظاهر آیه مقبول است که کُلُّ أُمَّةٍ تُدْعَی إِلَی کِتَابِهَا الْیَوْمَ.
ناتمامی دیدگاه اعتباری دانستن وجود جامعه
اگر ثابت شد که نه, جامعه یک امر اعتباری است این کثرت نمیگذارد که جامعه وجود داشته باشد برای اینکه وجود مساوق با وحدت است چیزی که وحدت ندارد وجود ندارد; گرچه آن وحدتی که مساوق با وجود است غیر از این وحدتی است که مقابل کثرت است. وحدتی است که مساوق با هستی است چیزی که موجود است واحد است و هر چیزی که مصداق واحد است موجود است آن وحدت عام, مساوق با هستی است. آنگاه همین وجودی که مساوق با وحدت است در تقسیمات جهانبینی به این قسم میرسیم میگوییم وجود یا ذهنی است یا خارجی, یا بالقوّه است با بالفعل, یا علت است یا معلول, یا عالِم است یا معلوم, یا واحد است یا کثیر. یکی از تقسیمات فلسفی «هستی» این است که «الموجود إمّا واحدٌ و إمّا کثیر» که مسئله ده, صد, هزار اینها با اینکه کثیرند در این تقسیم وجود دارند. بنابراین نباید گفت چون وحدت مساوق با وجود است اگر چیزی وحدت نداشت وجود ندارد و جامعه وحدت ندارد و چون وحدت ندارد وجود هم ندارد. آن وحدتی که مساوق با هستی است غیر از آن وحدتی است که زیرمجموعه هستی است و مقابل کثرت است و هر دو مصداق وجودند.
معنای آیهٴ ثبت اعمال جامعه با توجه به انکار وجود آن
به هر تقدیر اگر کسی وجود جامعه را انکار کرد که جامعه وجود جدایی ندارد امّت وجود جدایی ندارد این معنا را حتماً میپذیرد که هر فردی دو حیثیت دارد: یک حیثیت خصوصی دارد که اعمال فردی اوست مربوط به وظایف شخصی اوست, یک حیثیت اجتماعی دارد که با نظام کار دارد, با جامعه کار دارد, با افراد کار دارد این حیثیت اجتماعیِ او کتاب اعمال میخواهد نامه اعمال میخواهد او وظیفهای دارد باید نماز و روزه انجام بدهد, وظیفهای دارد که نماز را به جماعت بخواند, در نماز جمعه, نماز عید فطر و نماز عید قربان شرکت کند, در کارهای نظام شرکت کند این حیثیت اجتماعی هر فردی قابل انکار نیست چون یک نحوه حیثیتی از حیثیات وجودی خود آدم است, اگر این را پذیرفتیم آیه 28 سوره مبارکه «جاثیه» بر این معنا حمل میشود که کُلُّ أُمَّةٍ تُدْعَی إِلَی کِتَابِهَا یعنی هر کسی بر اساس حیثیت اجتماعی که دارد احکام و حِکمی که انجام داد در آن حیثیت اجتماعی او هست کتابی است که به ما می رسد.
مقصود از إِمَامٍ مُبِینٍ و ثبت همه اشیاء در آن
هر چه در جهان هست در اِمام مُبین مضبوط است که فرمود: کُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْنَاهُ فِی إِمَامٍ مُبِینٍ. این کُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْنَاهُ فِی إِمَامٍ مُبِینٍ را همان لوح می دانند که این پیشوای همه کتابهاست کُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْنَاهُ فِی إِمَامٍ مُبِینٍ اینها را شمردیم یعنی جداگانه, مُحصا و حسابشده همهشان در آنجا هستند.
تفاوت إِمَامٍ مُبِینٍ با نامه اعمال اشخاص و جامعه
مطلب دیگر آن است که این کتاب مبین که همه چیز در آن هست آن نسخه کلّی و دفتر کلی و دفتر اصل است. آنچه در نامه اعمال امت است یا نامه اعمال اشخاص است مطابق با آن نسخه اصل باید باشد. در همان آیه سوره مبارکه «جاثیه» آیه 26 به بعد این است وَلِلَّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَیَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ یَوْمَئِذٍ یَخْسَرُ الْمُبْطِلُونَ ٭ وَتَرَی کُلَّ أُمَّةٍ جَاثِیَةً کُلُّ أُمَّةٍ تُدْعَی إِلَی کِتَابِهَا هر کسی را به نامه خودشان دعوت میکنیم الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ به هر امّتی میگوییم هذَا کِتَابُنَا یَنطِقُ عَلَیْکُم بِالْحَقِّ به هر امّتی میگوییم این نامه ماست که ناطق است حرف میزند که شما این کار را کردید.
بَدَل بودن نامه اشخاص و جامعه نسبت به إِمَامٍ مُبِینٍ
عمده این جمله است فرمود: إِنَّا کُنَّا نَسْتَنسِخُ مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ؛ در ذیل این آیه یک روایت نورانی است که امام(سلام الله علیه) فرمود مگر شما عرب نیستید قواعد عربی را نمیدانید استنساخ به چه چیزی میگویند؟ یک وقت کسی نسخهنویسی میکند یک وقت استنساخ میکند. کسی که دارد مینویسد میگوید من دارم نسخه برمیدارم «نَنْسَخ»؛ اما وقتی دارد استنساخ میکند یعنی چه؟ یعنی یک نسخه اصل نزد من هست من این نسخه فرع را برابر آن نسخه اصل دارم تنظیم میکنم از روی یک کتاب دارم مینویسم, اگر کسی مطلبی را دارد مینویسد نمیگویند استنساخ کرده میگویند نسخه اوّلی, طبیب نسخه نوشت او که استنساخ نمیکند. اما اگر کتابی نوشته باشد دیگری از روی آن نسخه بردارد میگویند استنساخ کرده. آن روایت نورانی که ملاحظه میفرمایید ذیل این آیه است فرمود: مگر شما عرب نیستید قواعد عربی را نمیدانید؟! خدا میفرماید: إِنَّا کُنَّا نَسْتَنسِخُ مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ یعنی ما یک نسخه اصل داریم, آنچه به نام کتاب امّت است یا کتاب شخص است - البته این آیه سوره «جاثیه» مربوط به کتاب امت است - میفرماید این نسخهٴ بدل آن اصل است.
ثبت سرنوشت همه افراد و اشیاء در إِمَامٍ مُبِینٍ
آنچه شما میخواستید انجام بدهید ما میدانستیم چه کار میخواهید بکنید (1)ما میدانیم که کدام خاک بر اساس گرایشهای طبیعی «لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن» ما میدانیم کدام گیاه بر اساس گرایشهای طبیعی یا غریزی، میوه شیرین میدهد یا حنظل تلخ. ما میدانیم کدام حیوان بر اساس غرایز حیوانی چه کاری را انجام میدهد در کدام گوشه جنگل به سر میبرد. ما در ازل میدانیم که فلان شخص با میل خود راه خوب میرود و آن شخص با میل خود راه بد میرود. ما در ازل میدانستیم که کمیلبنزیاد نخعی با حارثةبنزیاد نخعی اینها دو برادرند یکی شاگرد خاصّ حضرت امیر میشود دعای «کمیل» را نقل می کند, یکی قاتل فرزندان مسلم میشود و میدانستیم که هر دو با اختیار خودشان این کار را میکنند و میدانستیم که هر دو میتوانستند نکنند هم آن بد میتوانست خوب بشود ولی نشد, هم این خوب میتوانست بد بشود ولی نشد. ما هر چیزی را با مبادی اینها در ازل میدانستیم این نسخه اصل ما است; آنچه شما انجام میدهید برابر این نسخه است. ما کار شما را استنساخ میکنیم هر چه شما بخواهید انجام بدهید با اختیار و اراده که میتوانید خلاف آن را انجام بدهید ولی با میل خودتان انجام نمیدهید همه اینها را ما میدانیم؛ نه اینکه - معاذ الله - ما در ازل میدانستیم که زید الاّ ولابد باید بیراهه برود, عمرو راه خوب برود; چون زید میتواند هر دو راه را انتخاب کند ولی با میل و اراده خودش راه خوب را میرود ما میدانیم این میشود کمیل, آن برادرش با اینکه میتواند راه خوب برود با میل و اراده خودش قاتل فرزندان مسلم میشود او را هم ما میدانیم. ما میدانیم «بما له مِن المبادی الإرادیة و اختیاریة» نه اینکه اصلِ فعل را میدانیم که امام رازی (2)به این مغلطه افتاد. همه اینها در کتاب اصلی ضبط است و این کتابها نسخهبرداری از آن اصل است إِنَّا کُنَّا نَسْتَنسِخُ مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ یعنی این نسخه بدل است نسخه اصلش نزد ماست.
تطبیق إِمَامٍ مُبِینٍ بر علی(علیه السلام) از دیدگاه علامه طباطبایی و مصداق بودن آن
اینکه در همین سوره مبارکه «یس» هست کُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْنَاهُ فِی إِمَامٍ مُبِینٍاین إِمَامٍ مُبِینٍ لوح محفوظ است و کتاب کلّی عالَم است در بعضی از روایات بر وجود مبارک حضرت امیر تطبیق شده است. اینجا هم سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) این بیان لطیف را دارند که وجود مبارک حضرت امیر کتاب مبین است. آنچه در عالَم هست در وجود مبارک حضرت امیر هست این «ممّا لا ریب فیه» است اما این گونه از روایات تطبیقِ مصداقی است نه تفسیر مفهومی؛ اگر إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ (1)[11] باشد تفسیر مفهومی است بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِن رَبِّکَ (2)[12]باشد تفسیر مفهومی است اصلاً مربوط به حضرت امیر است؛ اما این تطبیق مصداقی است وگرنه «امامِ مبین» همان لوح محفوظ است عرش الهی است که همه اشیا در اینجا هست.
نفی استبعاد از علم غیر متناهی علی(علیه السلام) توسط علامه طباطبایی
بعد میفرمایند استبعاد نکنید یک انسان کاملی همه چیز را به خواست خدا بداند. خدای سبحان به افرادی که علم عطا میکند, کرامت عطا میکند اینها چند گونه هستند: یکی فیض است که به افراد میدهد این محدود است خود این شخص محدود است فیضی هم که دریافت کرده محدود است. یک وقت است که نه, اینچنین نیست که به افراد فیضی بدهد آنها را به علمِ فعلی خود متّصل میکند علم فعلی خدا نامتناهی است مگر درباره قرآن نیامده که قرآن مشتمل بر علوم غیر متناهی است این در بیانات نورانی حضرت امیر است که دریای غیرمتناهی است، (3)اینچنین نیست که ذات اقدس الهی چیزی را به عنوان اقیانوس قرآن خلق کرده باشد یا اقیانوس کبیر به نام حضرت امیر خلق کرده باشد اگر چیزی را به حضرت امیر داده باشد بله این علم میشود متناهی; ولی اگر حضرت امیر را به علم خود وصل کرده باشد دیگر متناهی نیست این است که اینها فرمودند هر چه ما بخواهیم به اراده الهی میدانیم, اینکه اگر گفتند علم ما غیر متناهی است نباید گفت خودشان که متناهیاند چگونه علمشان غیر متناهی است بله خودشان متناهیاند اما اگر به دریای نامتناهی متّصل بشوند اگر ما یک اقیانوس نامتناهی داشتیم نهری هم به این دریای نامتناهی وصل شد این دیگر میشود نامتناهی برای اینکه به آنجا مرتبط است. بنابراین در این جهت هیچ سخنی نیست.
تقویت تفسیر إِمَامٍ مُبِینٍ به لوح محفوظ
لکن روایاتی که درباره حضرت امیر(سلام الله علیه) آمده است دو طایفه است: یک طایفه روایات تفسیری است که فقط برای آنهاست مثل آیه تطهیر, آیه مباهله, آیه إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ, آیه الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ, آیه بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِن رَبِّکَ اینها تفسیر مفهومی است و مصداقاً منحصر به اینهاست یک وقت تطبیق مصداقی است نه تفسیر; این إِمَامٍ مُبِینٍ همان لوح محفوظ است و مانند آن. (1)
امکان ارتباط انسان کامل با علم فعلی ذات حق
پرسش: علم حضرت امیر عین علم حق تعالی است الا اینکه ... .
پاسخ: ذات اقدس الهی یک علم ذاتی دارد که عین ذات اوست کسی با آنجا رابطه ندارد یک علم فعلی است که با آن علم, عالَم را اداره میکند علم فعلی, فعل حق است ممکنالوجود است خارج از ذات است علم فعلی مثل اینکه در موارد امتحان فرمود ما این کار را کردیم لِنَعْلَمَ این علم فعلی تغییرپذیر است گاهی هست گاهی نیست مثل دریای متلاطم, منتها نامتناهی است.
نامتناهی شدن علم انسان با ارتباط به علم فعلی و علی(علیه السلام) مصداق آن
اگر کسی به این علم فعلی مرتبط شد علمش نامتناهی است هر وقت بخواهند میدانند. تنها کسی که آبرومندانه سر بلند کرد و گفت: «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی» (2)[15] وجود مبارک حضرت امیر بود؛ البته درباره ائمه دیگر هم کم و بیش هست اما اوّلین کس علی(علیه السلام) بود که فرمود هر چه میخواهید از من بپرسید اینطور نبود که مربوط به مردم مدینه یا کوفه باشد چه کسی چنین ادّعایی کرده بعدیها البته عدهای ادّعا کردند ولی فوراً رسوا شدند چطور میشود انسان بگوید هر چه میخواهید از من بپرسید نه علوم زمینی «فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّی بِطُرُقِ الْأَرْضِ» (3)[16] راههای آسمان را من بهتر از راههای زمین میدانم.
ائمه(علیهم السلام) وارثات علم الهی و تحصیلی نبودن آن
پرسش: حضرتعالی در خیلی از جاها به علم الوراثة تعبیر فرمودید نه علم الدراسة.
پاسخ: اینها وارثان الهیاند ولی آنچه را که اینها به ما فرمودند یاد بگیریم برای ما فخر است، کسی آن توقع را ندارد که در حوزه یا دانشگاه چنین علمی پیدا بشود اینها برای اهل بیت(علیهم السلام) است. کسی که در کمال شهامت بگوید هر چه میخواهید از من بپرسید نه علوم زمینی، «فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّی بِطُرُقِ الْأَرْضِ» این نکته را هم عنایت کنید اگر بعضی از بزرگان ما درباره حضرت امیر(علیه السلام), درباره تشیّع موضعگیری میکنند حرفهای آنها هم به قرآن و عترت وابسته است هم به عقل وابسته است هم دلسوز جامعه هستند مبادا کسی - خدای ناکرده - نسبت به حضرت امیر(علیه السلام), پیروان حضرت امیر(علیه السلام) و تشیّع سخنی بگوید که مطابق با برهان نباشد. فرمود هر چه میخواهید از من بپرسید دوست و دشمن این را نقل کردند البته برخی رفتند این حرف را بگویند فوراً هم رسوا شدند حضرت نفرمود من نحو و صَرف و فلسفه و فقه و اینها را خوب جواب میدهم فرمود: سؤال کنید ملائکه چگونهاند, راهشان چیست, تسبیحشان چیست, عبادتشان چیست, در آسمانها چه میکنند, آسمان چند طبقه است; منتها کسی نبود سؤال کند با جمله اسمیه فرمود: «فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّی بِطُرُقِ الْأَرْضِ» حضرت امیر(علیه السلام) اینچنین است; لذا سیدناالاستاد فرمود هیچ محذوری ندارد, هیچ مانعی ندارد این مطلب حق است ولی روایاتی که در این زمینه وارد شده دو طایفه است: یک طایفه تفسیر مفهومی است؛ مثل روایات ذیل هَلْ أَتَی (1), ذیل آیه مباهله, آیه بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ, (2)آیه تطهیر, الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ (3)اینها که منحصراً برای اینهاست. یک سلسله روایات تطبیق مصداقی است میفرماید اینکه فرمود«امام مُبین»، وجود مبارک حضرت امیر است این تطبیق مصداقی است. أَحْصَیْنَاهُ فِی إِمَامٍ مُبِینٍ (4)که منظور از إِمَامٍ مُبِینٍ همان لوح محفوظ و عرش الهی است.
طرح بحث نبوت بعد از پردازش اجمالی بحث معاد
در سوره مبارکه «یس» وقتی مسئله توحید را مطرح کردند اجمالاً مسئله معاد را ذکر کردند البته در بحث پایانی, معاد را مبسوطاً ذکر میکنند اینجا به طور اجمال هشداری میدهند تا انسان خیال نکند که از بین میرود خیال نکند کاری که کرده است نَسْیاً مَنْسِیّاً (1)[21] است نه او از بین میرود و نه کار او از بین میرود این را اجمالاً تذکر دادند بعد مسئله نبوّت را مطرح کردند. مسئله نبوّت را گاهی به صورت قصّه و جریان گذشته که علوم تجربی آن را تأیید میکند ذکر میکند گاهی هم با برهان؛ معمولاً در همه موارد با برهان مطرح است.
مقصود از «اصحاب قریه» و «فرستادگان الهی» برای آنها
فرمود: وَاضْرِبْ لَهُم مَّثَلاً داستانی را برای مردم شرح بده. این «اصحاب قریه» را گفتند برای انطاکیه است و امثال انطاکیه؛ حالا قرآن کریم روی این قریه که کدام عصر و مصر بود خیلی تکیه نمیکند مگر در بعضی از موارد ضروری; لذا در هیچ جا تاریخ را ذکر نمیکند که در چه عصری بود. برخیها گفتند اینها فرستادههای حضرت عیسی بودند برخیها؛ مثل مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) در تبیان میفرماید اینها مستقیماً فرستادههای الهی بودند اگر هم جریان حضرت عیسی چنین کاری کرد این هم ممکن است مصداق باشد ولی ظاهرش این است که ما فرستادیم یعنی رسول الهی بودند نه اینکه حضرت عیسی آنها را فرستاد.
1) سوره مریم، آیه23
فرستاده شدن سه پیامبر برای «اصحاب قریه» و دعوت آنان به توحید
وَاضْرِبْ لَهُم مَّثَلاً أَصْحَابَ الْقَرْیَةِ که إِذْ جَاءَهَا الْمُرْسَلُونَ اینها موحّد بودند یعنی خدا را قبول داشتند خدا را به عنوان خالق کل قبول داشتند; منتها وَثنی بودند, صَنمی بودند, بتپرست و مانند آن بودند و نبوّت عامّه را انکار میکردند همانطور که در سوره مبارکه «انعام» هست نبوّت را قبول نداشتند میگفتند خدا اگر پیامبری دارد, کسی از طرف خدا پیام میآورد باید فرشته باشد انسان نمیتواند پیامآور از طرف خدا باشد این توهّم باطلی بود کهدر اوایل سوره مبارکه «انعام» آمده و رد شد. إِذْ جَاءَهَا الْمُرْسَلُونَ آنگاه إِذْ أَرْسَلْنَا فرمایش مرحوم شیخ طوسی در تبیان این است که این أَرْسَلْنَا یعنی ما فرستادیم نه حضرت عیسی فرستاد إِذْ أَرْسَلْنَا إِلَیْهِمُ اثْنَیْنِ برای این «اصحاب قریه», دو پیامبر را فرستادیم اینها این دو پیامبر را تکذیب کردند ما این دو پیامبر را تقویت کردیم به اینها عزّت و غلبه و قدرت دادیم با فرستادن پیامبر سوم فَعَزَّزْنَا بِثَالِثٍ این سه پیامبر که آمدند به اصحاب قریه گفتند: فَقَالُوا إِنَّا إِلَیْکُم مُّرْسَلُونَ ما از طرف ذات اقدس الهی مأموریم شما را به توحید هدایت کنیم.
نقد «اصحاب قریه» بر مرسلین به بشر بودن آنها
آنها یعنی اصحاب آن قریه گفتند: مَا أَنتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُنَا, این صغرا و بشر نمیتواند فرستاده خدا باشد, این کبرا پس شما فرستاده نیستید, نتیجه. در اوایل سوره مبارکه «انعام» آمده که اگر یک وقت خدا پیامی برای هدایت مردم دارد باید حتماً از راه فرشته باشد بشر آن لیاقت را ندارد که با خدای سبحان ارتباط داشته باشد مَا أَنتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُنَا وَمَا أَنزَلَ الرَّحْمنُ, الرَّحْمنُ را قبول داشتند, یک; انزال را ممکن میدانستند, دو; منتها میگفتند آن کسی که وحی الهی را میآورد الاّ ولابد باید فرشته باشد إِنْ أَنتُمْ إِلَّا تَکْذِبُونَ.
پاسخ مرسلین به اصحاب قریه و محدوده مأموریت آنها
آنها گفتند: رَبُّنَا یَعْلَمُ إِنَّا إِلَیْکُمْ لَمُرْسَلُونَ خدا میداند که ما دروغ نمیگوییم پیامبر خداییم اول با نرمش و گفتار عادی، بعد کم کم برهان را یکی پس از دیگری ذکر میکند. در همین جا مرحوم شیخ طوسی و دیگران هم این را نقل کردند که آنها معجزه خواستند اینها معجزات حضرت عیسی را ارائه کردند ابرای اکمه و ابرص بود که اینها خواستند احیای موتا بود که اینها خواستند, چندتا معجزه نشان دادند. صِرف ادّعا را کسی قبول نمیکند حتی آنهایی هم که میگویند ممکن است بشر، پیامبر خدا باشد میگویند وقتی ادّعا کردید, برهان اقامه کنید. اینجا هم در روایات دارد که برهان اقامه کردند ابرای أکمه و ابرص (1)کردند, احیای موتا کردند و به اینها گفتند: وَمَا عَلَیْنَا إِلَّا الْبَلاَغُ الْمُبِینُ پیامبران سِمتی دارند که باید ابلاغ کنند برهان میخواهید ما برهان اقامه کنیم، غیر از این هم سِمتی نداریم مأموریتی نداریم کار ما فقط تبلیغ است.
بَد قَدم و نَحس دانستن مرسلین و حق بودن آن برای خودشان
آنها گفتند: إِنَّا تَطَیَّرْنَا بِکُمْ این «طِیَره», تشئّم, بدقدمی, نَحس دانستن در نوع این خرافات هست. نَحس, حق است؛ اما انسانِ بد خودش نَحس است قرآن نمیگوید ما نَحس نداریم اما میگوید نَحس خودتی؛ یعنی کفر, فسق, تمرّد نَحس است وگرنه فلان شخص نَحس باشد فلان روز نَحس باشد چیست؟! همان روزی که قرآن دارد: فِی یَوْمٍ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ (2)بحث آن قبلاً گذشت همان روز برای پیامبر آن عصر و مؤمنان روز رحمت و برکت بود اینکه سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ وَثَمَانِیَةَ أَیَّامٍ, (3)فِی یَوْمٍ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ برای آنها نَحس بود ولی برای پیغمبر آن عصر و مؤمنین خیر و رحمت بود. روز طوفان برای فرزند نوح نَحس بود؛ ولی برای نوح و مؤمنین به روح که سعد و رحمت و برکت بود. نَحس به آن معنا را در همین آیه میفرماید نحس خودتان هستید طَائِرُکُم مَعَکُمْ بله ما نحس را انکار نداریم، بدی, نقص, فحش, زشتی و بطلان نحس است اما با شماست ما چیزی در خارج به نام نحس نداریم. گفتند: إِنَّا تَطَیَّرْنَا بِکُمْ تهدید هم کردند لَئِن لَّمْ تَنتَهُوا لَنَرْجُمَنَّکُمْ وَلَیَمَسَّنَّکُم مِنَّا عَذَابٌ أَلِیمٌ ما شما را رجم میکنیم, بیرون میکنیم, عذابتان میدهیم, اینها گفتند بله ما نحس را قبول داریم اما خودتان هستید بدی, نحس است بله بدی نحس است ما که بد نیستیم در عالَم هم که بدی نیست قَالُوا طَائِرُکُم مَعَکُمْخودتان نحس هستید, خودتان شوم هستید. حق, خیر است شما باطل هستید, صِدق خیر است شما دروغ هستید, حَسن خیر است شما شرّ هستید و قبیح, کذب, باطل اینها نحس است طَائِرُکُم مَعَکُمْ شما را که رها نمیکند.
پایان نیافتن داستان «اصحاب قریه» و دلیل آن
طَائِرُکُم مَعَکُمْ أَئِنْ ذُکِّرْتُم اگر خوب به یاد بیاورید بحث صغروی است ما کبرا را قبول داریم، بله نحس در عالَم هست؛ اما نحس کیست؟ نحس چیست؟ ما آمدیم بگوییم شما نحس هستید ما میخواهیم شما را سَعد کنیم همین! شما شرّ هستید میخواهیم شما را خیر کنیم بَلْ أَنتُمْ قَوْمٌ مُّسْرِفُونَ.
وجود حسن فعلی و فاعلی دلیل بر سَعد بودن مرسلین
این قصه تمام نشده چون اگر این قصه به همین اندازه بود جای سؤال داشت که برهان کجاست؟ تتمّه این قصه برهانی است که وَجَاءَ مِنْ أَقْصَی الْمَدِینَةِمیباشد آن شخص میآید میگوید شما باید دو مطلب داشته باشید: یکی حُسن فعلی, یکی حُسن فاعلی; اینها هم آدمهای خوبیاند هم حرفهای خوب میزنند گوش بدهید شما چه چیزی میخواهید حرف خوب میخواهید اینها دارند, آدم خوب میخواهید اینها دارند, رایگان هم دارند کار میکنند. این وَجَاءَ مِنْ أَقْصَی الْمَدِینَةِ رَجُلٌ یَسْعَی قَالَ یَا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ چرا؟ برای اینکه شما به دنبال چه چیزی میگردید؟ شما به دنبال آدمهای خوب و حرف خوب میگردید اینها هستند اتَّبِعُوا از کسی که هر دو عنصر را دارد اتَّبِعُوا مَن لَا یَسْأَلُکُمْ أَجْراً چیزی هم از شما نمیخواهند, وَهُم مَّهْتَدُونَ آدمهای خوبی هستند, خدمات رایگان هم دارند, حرفهای خوب هم میزنند، چرا گوش نمیدهید؟! همه انبیا اینطورند. میفرماید این سَعد است آنکه از شما چیزی میخواهد ممکن است بگوید نحس است, آنکه حرفش عالمانه نیست ممکن است بگوید نحس است؛ اما کسی که دارد رایگان به شما حیات میدهد این هم خودش خوب است هم حرفش خوب است اینکه سَعدِ محض است، آمده نحسزدایی کند. این تتمّه برهان است که - انشاءالله - نقل میشود.
موضوع:تفسیر آیات 13 تا 22 سوره یس
وَاضْرِبْ لَهُم مَّثَلاً أَصْحَابَ الْقَرْیَةِ إِذْ جَاءَهَا الْمُرْسَلُونَ (13 إِذْ أَرْسَلْنَا إِلَیْهِمُ اثْنَیْنِ فَکَذَّبُوهُمَا فَعَزَّزْنَا بِثَالِثٍ فَقَالُوا إِنَّا إِلَیْکُم مُّرْسَلُونَ (14) قَالُوا مَا أَنتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُنَا وَمَا أَنزَلَ الرَّحْمنُ مِن شَیْءٍ إِنْ أَنتُمْ إِلَّا تَکْذِبُونَ (15) قَالُوا رَبُّنَا یَعْلَمُ إِنَّا إِلَیْکُمْ لَمُرْسَلُونَ (16) وَمَا عَلَیْنَا إِلَّا الْبَلاَغُ الْمُبِینُ (17) قَالُوا إِنَّا تَطَیَّرْنَا بِکُمْ لَئِن لَّمْ تَنتَهُوا لَنَرْجُمَنَّکُمْ وَلَیَمَسَّنَّکُم مِنَّا عَذَابٌ أَلِیمٌ (18) قَالُوا طَائِرُکُم مَعَکُمْ أَئِنْ ذُکِّرْتُم بَلْ أَنتُمْ قَوْمٌ مُّسْرِفُونَ (19) وَجَاءَ مِنْ أَقْصَی الْمَدِینَةِ رَجُلٌ یَسْعَی قَالَ یَا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ (20) اتَّبِعُوا مَن لَا یَسْأَلُکُمْ أَجْراً وَهُم مَّهْتَدُونَ (21) وَمَا لِیَ لاَ أَعْبُدُ الَّذِی فَطَرَنِی وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (22))
تحصیل حاصل نبودن انذار پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نسبت به مردان الهی
بعد از اینکه فرمود کتاب الهی گرچه برای هدایت همه مردم است ولی گروه خاصّی از آن استفاده میکنند نظیر جمع بین دو آیه هُدیً لِلنَّاسِ (1)[1] و هُدیً لِلْمُتَّقِینَ (2)[2] اینجا هم فرمود انذار تو درباره کسانی اثر میگذارد که دین را پذیرفته باشند. این از سنخ تحصیل حاصل و مانند آن نیست کسی که فطرت سالم دارد و اهل تحاشی و استکبار نیست این شخص حقپذیر است. دعوت انبیای الهی در او اثر چند میگذارد: یکی حفظ موجود, دیگری طلب مفقود; یعنی آنچه دارد حفظ میکند و آنچه ندارد به سراغ آن میرود و تحصیل میکند; لذا نه حفظ موجود, تحصیلِ حاصل است; چون تحصیل موجود نیست حفظ موجود است ابقای موجود است ابقا غیر از اصل حدوث است و در جای خود هم ساکن نیست; بلکه متحرّک و پویاست که إِذَا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِیمَاناً (3)[3] پس حفظ موجود غیر از تحصیل حاصل است, طلب مفقود غیر از تحصیل حاصل است این دو اثر برای مردان الهی هست.
رفع نگرانی پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از نپذیرفتن انذار و امر به دعوت با هَجر جمیل
اما کسانی که بالصراحه میگویند: سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ (1)ذات اقدس الهی هم به انبیای خود میفرماید حرف آنها این است; لذا سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ (2)[5] این معنایش اعراض نیست تسلّی خاطر آن پیامبر است که نگران نباش حرف وحی را گروه خاصی میپذیرند کسانی که فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ (3)[6] هستند این را نمیپذیرند تو نگران نباش؛ اما تا آخرین لحظه هم من آیه نازل میکنم هم تو اینها را دعوت کن. اگر گفته شد إِنَّمَا تُنذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّکْرَ (4)[7] یا گفته شد سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ ءَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ معنایش این نیست که آنها را رها کن معنایش این است که وَاهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمِیلاً (5)[8] هجر جمیل یعنی استدلال بکن, تبلیغ بکن, دعوت بکن ولی وقتی که نپذیرفتند نگران نباش. پس تا آخرین لحظه، آیات الهی برای همه میآید, تا آخرین لحظه، انبیا موظفاند ابلاغ کنند, تا آخرین لحظه آنها هم مکلّفاند ولی بعضیها قبول, بعضیها نکول; معنایش این نیست که آنها را رها کن و معنایش نسبت به افراد مؤمن هم تحصیل حاصل نیست.
نهی از سیره یونس پیامبر(علیه السلام) در جدایی از جامعه
فرمود در بین انبیا از آدم تا وجود مبارک عیسی قصص همه را که نقل میکند فرمود اینها قصص انبیایی است که تو باید راه اینها را بروی، در بین اینها فقط یک نفر مثل یونس بود مبادا مثل یونس انجام بدهی وَلاَ تَکُن کَصَاحِبِ الْحُوتِ, (6)[9]وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ مُوسَی, (7)[10]وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ إِبْرَاهِیمَ, (8)[11]وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ مَرْیَمَ (9)[12] یا مثل مریم باش و پسر مریم یا مثل یحیی و موسی و ابراهیم باش؛ اما مبادا مثل یونس باشی وَلاَ تَکُن کَصَاحِبِ الْحُوتِ قهر کردن, فاصله گرفتن, جدا شدن از جامعه این روا نیست اگر نپذیرفتند, نپذیرفتند تو نگران نباش. هجر جمیل معنایش همین است اگر قهر بکنی مثل یونس میشوی ما گفتیم: وَلاَ تَکُن کَصَاحِبِ الْحُوتِ بنابراین نگران نباش، بعضیها اینچنین میباشند.
حقیقت بودن معنای آیه در تبدیل رذایل اخلاقی به اغلال
مطلب دیگر اینکه بنا بر اینکه الفاظ برای مفاهیم عام یا به تعبیر دیگر ارواح معانی وضع شده باشد آیه وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ إِیْدِیهِمْ سَدّاً وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ (1)[13] یا آیه إِنَّا جَعَلْنَا فِی أَعْنَاقِهِمْ أَغْلاَلاً فَهِی إِلَی الْأَذْقَانِ فَهُم مُّقْمَحُونَ (2)الفاظ اگر برای معانی عامه یا ارواح معانی وضع شده باشد چه اینکه اینچنین است لازم نیست غل آهنی باشد همان خوی استکباری, همان مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ و مانند آن, این سدّی است اینها گذشته را نمیبینند, آینده را نمیبینند یک انسان خودمدار همین است. گرچه در قیامت به این صورت در میآیند که خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ (3)[15] اما در دنیا همین رذایل اخلاقی میتواند غُل باشد, اگر در بخشی از آیات قرآن کریم دارد أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا (4)[16] بعضی از دلها واقعاً قفل است حرف در آنها اثر نمیکند این حقیقت است مجاز نیست. اگر گفتیم قفل فقط همین فلزّ مادی است، بله اطلاق قفل بر غفلت درونی مجاز خواهد بود؛ اما اگر لفظ برای روح معنا وضع شد مجاز نیست فرمود واقعاً قلب یک عدّه قفل است حرف در آنها اثر نمیکند أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا یا کَلَّا بَلْ رَانَ عَلَی قُلُوبِهِم مَّا کَانُوا یَکْسِبُونَ (5)[17] یک وقت انسان دستش با خاک و امثال خاک آلوده است رِیْن میگیرد, غبار میگیرد, چرک میگیرد یک وقت گناه, قلب را آلوده میکند, چرکین میکند فرمود رِین یعنی چرک کَلَّا بَلْ رَانَ عَلَی قُلُوبِهِم مَّا کَانُوا یَکْسِبُونَ اینچنین نیست که اگر رِین را بر گناه اطلاق کردند مجاز باشد.
مأموریت انبیا در برداشتن آداب و عادات باطل از انسان
عمده این است که این تعبیرات, تعبیرات حقیقی است در سوره مبارکه «اعراف» گذشت که انبیا آمدند تا دست و پای مردم را باز کنند مخصوصاً وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)؛ آیه 157 سوره مبارکه «اعراف» این بود الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِندَهُمْ فِی التَّورَاةِ وَالْإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُم بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَیُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبَاتِ وَیُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبَائِثَ وَیَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلاَلَ الَّتِی کَانَتْ عَلَیْهِمْ آن قوانین و آداب و عادات باطلِ دست و پاگیر، این غُل روی گردن اینهاست انبیا آمدند این را بردارند.
پیام رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و تلاش او در زدودن آداب و عادات باطل
الآن حرف وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) این است که ما با حیوانات فرق داریم ما با نباتات فرق داریم ما با اقوام دیگر فرق داریم. نباتات بالأخره تلقیح در آنها هست, نر و مادهای دارند حیوانات نر و مادهای دارند این نر و ماده با هم جمع میشود ما نیامدیم که مذکر و مؤنث را با هم جمع کنیم ما انبیا یک چیز تازهای آوردیم و آن نکاح است نکاح غیر از اجتماع مذکر و مؤنث است غیر از اجتماع نر و ماده است «النکاح سنّتی» (1)[18]و اگر کسی نکاح بکند «مَن تزوّج فقد أحرز نصف دینه» (2)[19]ما این را آوردیم ما اجتماع مذکر و مؤنث را نیاوردیم این مهریه زیاد, این جهیزیه زیاد, این تجمّلپرستی, این مشکلات این اغلال دست و پاگیر است این است که سنّ ازدواج را میبرد بالا و دهها مفاسد میآورد فرمود: انبیا مخصوصاً وجود مبارک پیغمبر آمدند که این اغلال دست و پاگیر را از دست و پای جامعه باز کند. فرمود: «النکاح سنّتی» اجتماع مذکر و مؤنث یا نر و ماده در حیوانات هم هست, در کفار هم هست ما این را نیاوردیم «النکاح سنّتی», «مَن تزوّج فقد أحرز نصف دینه» این اجتماع کجا و آن نکاح کجا! غرض این است که اگر اغلال گفته شد, زنجیر گفته شد اینها مصادیق فراوانی دارد اگر گفته شد أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا دل در اثر غفلت بسته است قفل است اینها حقیقت است مجاز نیست. آنگاه آیه سوره مبارکه «یس» هم همین خواهد بود معنای حقیقی خودش را دارد اما در عین حال که فرمود اینها دست و پایشان بسته است تا آخرین لحظه آیات نازل میکند فرمود به گوش اینها برسان.
انذار بودن تمثیل به «اصحاب قریه» برای مقابلهکنندگان با انبیا
اینکه در همین آیه محلّ بحث میفرماید: وَاضْرِبْ لَهُم مَّثَلاً أَصْحَابَ الْقَرْیَةِ (1)[20]این برای کیست؟ درست است که شامل حال مؤمنین میشود؛ اما مؤمنینی که در راه هستند زودتر از دیگران این را میپذیرند اما قسمت مهم آیه تهدید، تخویف و انذار است فرمود به اینهایی که دست و پایشان بسته است به آنها بگو قبل از شما عدهای بودند با انبیا در افتادند ویران شدند شما این کار را نکنید.
اقسام تمثیل در قرآن
وَاضْرِبْ لَهُم مَّثَلاً تمثیل در قرآن چند قسم است یک قسم فقط صبغه تشبیهی دارد نظیر آنچه در سوره مبارکه «ابراهیم»فرمود: ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ (2)همچنین مَثَلُ کَلِمَةٍ خَبِیثَةٍ کَشَجَرَةٍ خَبِیثَةٍ (3)[22]این تشبیه معقول به محسوس است. یک وقت است مَثل یک حقیقت واقعشدهای است منتها میخواهد بفرماید این نمونهای از یک اصل کلی است, فردی از یک ماهیّت است, مصداقی از یک مفهوم است, نمونهای از یک جریان کلی است فرمود: ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ کَفَرُوا امْرَأَةَ نُوحٍ وَامْرَأَةَ لُوطٍ (4)[23] و همچنین وَضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ آمَنُوا امْرَأَةَ فِرْعَوْنَ (5)و کذا و کذا; یعنی اینها فردند, نمونهاند خدا اینها را نمونه قرار داد اینها یک چیز واقعشدهای است؛ نظیر شجره طیّبه ای که أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِی السَّماءِ (6)نیست که تمثیل باشد و تشبیه باشد.
تمثیل به «اصحاب قریه» نمونهای از تقابل با انبیا و نابودی آنان
در جریان وَاضْرِبْ لَهُم مَّثَلاًاز سنخ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ کَفَرُوا امْرَأَةَ نُوحٍ وَامْرَأَةَ لُوطٍاست یعنی چیز واقعشده است قصّهای است واقع شده؛ منتها منحصر آنها نیست کفار عصر شما را هم شامل میشود همینهایی که وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ إِیْدِیهِمْ سَدّاً وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَبه اینها بگو که عدهای هم مثل شما بودند و به سرنوشت تلخ مبتلا شدند مؤمنین البته این را قبول دارند ولی نیازی به اینطور انذارهای تهدید حاد نیست آنها راهافتادهاند. در حقیقت اینکه فرمود آنها را رها کن همان هَجر جمیل است.
عهد ذهنی بودن ماجرای «اصحاب قریه»
وَاضْرِبْ لَهُم مَّثَلاً آن مثل چیست؟ اصحاب قریه است. این قریه, عهد ذهنی و ذکری برای آنها دارد جنس نیست که گفتند انطاکیه بود و مشخص است چه قریهای است.
بررسی نماینده خدا یا حضرت عیسی(علیه السلام) بودن مرسلین
فرستادههایی آمدند این الْمُرْسَلُونَ معلوم نیست که چه کسی اینها را فرستاد اما إِذْ أَرْسَلْنَا ذات اقدس الهی به خود اسناد میدهد اگر هم ثابت شده باشد که پیامبر او مثل حضرت عیسی(سلام الله علیه) برای مردم انطاکیه فرستاده شده باشد این صادق است برای اینکه اینچنین نیست که وَ مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی (1)مخصوص پیغمبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) باشد وجود مبارک عیسی هم مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی موسی هم مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی چون پیغمبر که معصوم است فقط حرف خدا را نقل میکند دیگر ممکن نیست که حرف خودش را نقل بکند منتها حالا عصمت, نبوّت, رسالت درجاتی دارد. هیچ پیامبری از نزد خودش سخن نمیگوید مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَیچه پیغمبر ما و چه پیغمبران گذشته(علیهم السلام) اگر هم کسانی را فرستادند آنها هم «عنالله» بود.
1) سوره نجم، آیه3.
آوردن معجزه نظیر معجزات حضرت عیسی(علیه السلام) دال بر نمایندگی مرسلین از او
معجزه ای هم که در این قسمتهای تفسیری نقل میکنند نشان میدهد که فرستادههای حضرت عیسی هستند; چون آنها که با دست خالی نمیروند با معجزه میروند هرگز افرادی هم که قبول دارند انسان میتواند رسول خدا باشد حرف کسی را بیمعجزه قبول نمیکند. یک وقت انسان خودش کارشناس است، مثل حضرت امیر(سلام الله علیه) که وجود مبارک حضرت امیر از پیغمبر معجزه نخواست همین که حضرت از کوه حرا پایین آمد گفت «لا اله الاّ الله» گفت «سمعاً و طاعاً». معجزه برای کسی است که کارشناس نباشد نداند که این حرف از چه سنخی است وقتی کسی خودش کارشناس باشد میداند این حرف, حرف حکیم نیست حرف فقیه نیست حرف فیلسوف نیست حرف یک عالِم نیست حرف نابغه نیست یک حرف آسمانی است. هرگز وجود مبارک حضرت امیر از وجود مبارک پیغمبر(علیهما الصلاة و علیهما السلام) معجزه نخواست که تو به چه دلیل پیامبرهستی دیگران معجزه میخواستند. مگر اینکه خودشان کارشناس باشند که بدانند این دهن, دهن الهی است اما افراد دیگر معجزه میخواهند لذا در قسمتهای تفسیری معمولاً ملاحظه فرمودید که اینها ابرای اکمه و ابرص کردند, احیای میّت کردند و اعما را شفا دادند همان کارهایی که وجود مبارک عیسی(سلام الله علیه) میکرد. إِذْ أَرْسَلْنَا إِلَیْهِمُ اثْنَیْنِ فَکَذَّبُوهُمَا فَعَزَّزْنَا بِثَالِثٍ یک پیامبر سومی فرستاد اینها را تقویت کند.
ادعای رسالت از طرف مرسلین و ردّ آنان توسط «اصحاب قریه»
آنها چندتا حرف زدند گفتند: إِنَّا إِلَیْکُم مُّرْسَلُونَ ما رسالت مطلق نداریم جزء انبیای اولواالعزم نیستیم که الیالناس مبعوث باشیم اینها انبیای مقطعی و موضعی بودند ما به طرف شما رسالت پیدا کردیم آنها اصلِ رسالت را نمیپذیرفتند میگفتند بشر نمیتواند از طرف خدا پیام بیاورد قَالُوا مَا أَنتُمْ إِلَّا بَشَرٌ و چون بشری مثل ما هستید و «حُکم الأمثال فیما یجوز و فیما لا یجوز واحد» بنابراین شما پیامبر نیستید برای اینکه ما هم پیامبر نیستیم؛ اما دیگر نمیدانند که این تماثل در بدن غیر از تماثل در روح است بدن پیغبمر نمیشود روح، پیغمبری را ادراک میکند اینها خیال کردند که تماثل بدنی حکم تماثل مطلق را دارد; لذا گفتند: مَا أَنتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُنَا, یک; و هیچ بشری هم پیامبر نمیشود این کبرا; پس شما پیامبر نمیشوید این نتیجه وَمَا أَنزَلَ الرَّحْمنُ مِن شَیْءٍ. اصلِ اینکه بشر محال است پیامبر بشود در سوره مبارکه «انعام» گذشت فرمود اینها میگویند: وَمَا أَنزَلَ الرَّحْمنُ مِن شَیْءٍ قهراً إِنْ أَنتُمْ إِلَّا تَکْذِبُونَ به صورت حصر که - معاذ الله - حرف شما جز دروغ چیز دیگر نیست چون این امر بیّنالغی برایشان ثابت شده است که بشر فرستاده خدا نمیشود.
مقصود از قَالُوا رَبُّنَا یَعْلَمُ و شروع به احتجاج بودن آن
این بزرگوارها که قَالُوا رَبُّنَا یَعْلَمُ خدا میداند؛ این سوگندی است, یک و احتجاج است, دو; خدا میداند این خدا میداند در صحنه احتجاج چه ارزشی دارد؟ آنها میگویند خدا نمیداند; ولی در بخش پایانی سوره مبارکه «رعد» آنجا ملاحظه فرمودید که این خدا میداند, اقامه برهان است نه پیشنهاد کفایت مذاکرات. یک وقت کسی دستش خالی است میگوید خدا که میداند؛ یعنی قیامت وضعش روشن میشود یعنی فعلاً ما حرفی نداریم؛ اما انبیا حرفشان این نیست که فقط خدا میداند حالا خدا میداند آنها میگویند نه, خدا نمیداند, شما نیستید اینکه احتجاج نشد ولی در آیه 43 سوره مبارکه «رعد» این احتجاج گذشت وَیَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاًکفار به پیامبرشان میگفتند تو پیامبر نیستی قُلْ کَفَی بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَبَیْنَکُمْمن پیامبرم دلیل دارم من از طرف خدا آمدم به چه دلیل؟ برای اینکه امضای او دست من است, نامه او دست من است میگویید نامه او نیست مثل آن بیاورید این احتجاج است نه پیشنهاد کفایت مذاکرات.
پرسش: بیّنه که مورد قبول خصم نیست؟
پاسخ: چرا, معجزه معنایش همین است معجزه معنایش این است که هیچ احدی مثل این نمیتواند بیاورد الآن از اول تا خاتم, از صدر پیدایش بشریّت تا انقراض عالَم هیچ کسی کارِ هیچ پیغمبری را نمیتواند بکند.
پرسش: این رَبُّنَا یَعْلَمُ که جزء احتجاج نیست.
پاسخ: یَعْلَمُ خدا میداند یعنی برای من بیّنه اقامه کرده شما هر چه خواستید ما برای شما انجام دادیم گفتید مریض ابرص را نجات بدهید ما دادیم, گفتید اکمح را نجات بدهید ما دادیم, گفتید کور مادرزاد را نجات بدهید ما دادیم, گفتید مرده را زنده کنید ما کردیم اینکه در کتابهای تفسیری آمده سرّش همین است. غرض این است که اگر آنها بگویند خدا میداند آنها میگویند نمیداند این نظیر آیه سوره مبارکه «رعد» آیه 43 باید باشد آنها گفتند: لَسْتَ مُرْسَلاً اینها میگویند ما مرسلیم چرا؟ ما از طرف خدا آمدیم به چه دلیل؟ برای اینکه خدا گواهی داده، نامه او دست ماست میگویید نامه او نیست مثل آن بیاورید این احتجاج است، نه اینکه خدا میداند آنها میگویند خدا نمیداند این چه احتجاجی است.
تأمین ارکان سهگانه مأموریت توسط مرسلین
در غالب این کتاب های تفسیری ملاحظه فرمودید آنها چند چیز از این مرسلین خواستند آنها هم همه را انجام دادند. یک گروه ناشناسی که وارد یک قریه انطاکیه بشود بگوید ما پیغمبریم مردم قبول نمیکنند نام مبارک عیسی را شنیدند که او وَأُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَالْأَبْرَصَ اینها هم همان کار را کردند وَأُحْیِی الْمَوْتَی بِإِذْنِ اللّهِ (1)[27] اینها هم همان کار را کردند, چند چیز خواستند آنها هم انجام دادند معذلک نپذیرفتند. بنابراین خدا میداند برهانی است که اینها اقامه کردند؛ نظیر اینکه خدا شهادت میدهد وگرنه احتجاج، تام نیست. در این قسمت فرمود اینها گفتند: اللَّهُ یَعْلَمُ و هنوز دعوا تمام نشد, مناظره تمام نشد قَالُوا رَبُّنَا یَعْلَمُ إِنَّا إِلَیْکُمْ لَمُرْسَلُونَ ما بنا شد معجزه بیاوریم آوردیم, دعوت کنیم کردیم, استدلال بکنیم کردیم وَمَا عَلَیْنَا إِلَّا الْبَلاَغُ الْمُبِینُ.
1) سوره آل عمران، آیه49.
اتهام «اصحاب قریه» به نحس بودن مرسلین و پاسخ آنان
آنها گفتند شما نحس هستید. انبیا آمدند گفتند بله, نحس حق است اما نه زمان نحس است نه زمین نحس است آن متزمّن است که نحس است آن متمکّن است که نحس است بعد آن زمان و زمین را هم منشأ نحس و سعد میکنند وگرنه ظرف چه نحوستی دارد. زمان, ظرف حادثه است مکان, ظرف حادثه است اگر آن متزمّن، نحس بود آن زمان را نحس میکند, آن متمکّن نحس بود آن مکان را نحس میکند و اگر در عالَم دیگر هم در مخزن الهی هم زمان و مکان وجود داشته باشند باز به تبع آن، مظروفهای خود نحس و سعد هستند - در بحث قبل هم ملاحظه فرمودید - همان روزی که فِی یَوْمٍ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ (1)است برای پیغمبر و مؤمنین روز سَعد بود که پیروز شدند اینچنین نیست که یک روز ذاتاً نحس باشد این روایت تحفالعقول هم قبلاً در بحثهای وجود مبارک حضرت هادی خوانده شد که حضرت به یکی از اصحاب میفرماید تو آخر نزد ما میآیی تو شاگرد ما هستی چرا این حرف را میزنی امروز روز نحس است یعنی چه؟! تو گناه خودت را بر گردن زمان میگذاری. (2)
امکان نحس شدن ظرف به اعتبار نحس بودن مظروف
پرسش: اینکه در ماه صفر روایات رسیده که بعضی ایام نحس است.
پاسخ: همان به مناسبت مظروف است یک حادثه تلخی پیش آمد آن حادثه, آن زمان را آلوده کرد آن مکان را آلوده کرد وگرنه خود این ظرف زمان یا ظرف مکان ذاتاً نحس باشند اینچنین نیست ذاتاً شب قدر, رحمت باشد نیست این نزول قرآن است که آن را رحمت کرده با اینکه تلخترین حادثه در شب بیست و یکم و شب نوزدهم اتفاق افتاد اما نزول قرآن این شبها را شبهای قدر کرده آن حادثه نتوانست این عظمت نزول قرآن را تحتالشعاع قرار بدهد. غرض این است که نحس میشود بله یقیناً نحس است بعضی روزها بد است بعضی روزها خوب است؛ اما مظروف است که این ظرف را بد کرده اینها هم فرمودند بله نحس است اما نحس خود شما هستید. حق, صدق، خیر, حَسن، برکت و مانند آن سعد است. باطل, کذب, شرّ و قبیح, نحس است کار شماست، شما گرفتار اینها هستید خودتان نحس هستید خودتان مشئوم هستید این شئامت در خود شماست قَالُوا طَائِرُکُم مَعَکُمْحالا ما را تهدید میکنید به رجم یا عذاب الیم اینها یعنی چه؟! قَالُوا طَائِرُکُم مَعَکُمْاگر متذکِّر باشید ما حرف خوب آوردیم دعوت کردیم, بیّنه هم اقامه کردیم, قبول و نکول به عهده شماست.
توجیه لزوم صدقه با توجه به نحوست سفر به مظروف آن
پرسش: اگر نحوست سفر به جهت مظروف آن باشد دیگر نباید بگویند صدقه بدهید.
پاسخ: بله, چون ذاتی که نیست طبق حادثه است مظروف است «سیروا علی اسم الله» (1)[30]حتی درباره قمر در عقرب و امثال ذلک این روایات در جریان مسافرت هست فرمود درست است که فلان روز گفتند قمر در عقرب است اما «سیروا علی اسم الله» میتوانید با توکّل, با صدقه, با عنایتهای دیگر حتی در روزهای قمر در عقرب سفر بکنید. البته قمر در عقرب و مانند آن, حوادثی که در عالَم پیش میآید در نهجالبلاغه این استدلال هست که یکی از این منجّمان آمده به حضور حضرت، گفت امروز اگر شما بروید شکست میخوری برای اینکه امروز روز نحس است فرمود: آن طرف مقابل من هم امروز میآید بیرون چطور برای او نحس نیست برای من نحس است چطور او پیروز میشود؟! این استدلال حضرت است در نهجالبلاغه به کسی که گفت امروز نرو شکست میخوری. حالا یک وقت یک سلسله حوادث مربوط به خود شخص است آن مطلب دیگر است وگرنه حضرت استدلال کرد فرمود شما که میگویید امروز نحس است هر کسی برود شکست میخورد رقیب من هم امروز میآید بیرون ما با هم امروز میجنگیم چطور برای او سعد است برای من نحس است او پیروز میشود من شکست میخورم؟! «فَمَن صدَّقَک فقد کذَّبَ بِالقُرآن» (2)[31]اگر کسی حرف تو را گوش بدهد معلوم میشود قرآن را قبول ندارد. آن وقت ما باید بالذّات و بالعرض را تشخیص بدهیم چه چیزی ذاتاً بد است, چه چیزی ذاتاً خوب است اگر معلوم شد چه چیزی ذاتاً بد است, چه چیزی ذاتاً خوب است بالعرض قابل علاج است. اگر معلوم شد زمانی بد است و این بد بودنش بالعرض است نه بالذّات، آن با صدقه, با صِله رَحِم, با امثال ذلک حل میشود.
فرق تفسیر آیه و تطبیق آن
در جریان تطبیق مستحضرید که گفته میشود تفسیر مفهومی، معنایش این نیست که مثلاً در الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ (1)[32] یا بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ (2)[33] یا آیه تطهیر (3)یا آیه مباهله, (4)مفهوم معنا شده است تفسیر را شأن نزول و روایات قطعی مفهوماً مشخص میکند البته مفهوم کلی است مفهوم هرگز عین مصداق نخواهد بود ولی تطبیق همیشه هست; منتها تطبیق یا منحصر است یا غیر منحصر ولی تطبیق را دیگر تفسیر نمیگویند، میگویند آیه مباهله, آیه تطهیر, آیه بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ و مانند آن تفسیر شده است به اهل بیت(علیهم السلام).
آمدن مردی از راه دور و ترغیب «اصحاب قریه» به پذیرش سخن مرسلین
هنوز قصّه تمام نشد وَجَاءَ مِنْ أَقْصَی الْمَدِینَةِ رَجُلٌ معمولاً افرادی که قدری مؤمناند در همان دوردست مدینه زندگی میکنند. مردی با شتاب آمد او شنید که کار جدیدی در این منطقه پیدا شد عدهای آمدند ادّعای رسالت دارند, معجزه دارند عدهای از مستکبران حرفهای اینها را نپذیرفتند تهدید به رجم کردند, تهدید به عذاب الیم کردند، او با سعی و کوشش و با سرعت خودش را رساند. اولاً حرف عاطفی زد که آنها را جذب کند نفرمود «یا ایّها الرجال» یا فلان, فرمود: یَا قَوْمِاین خودش یک تعبیر عاطفی است همانطوری که انبیا هم تعبیر میکردند میگفتند: یَا قَوْمِاین یک حرف عاطفی است که طرف را از آن رقابت تند پایین میآورد. بعد فرمود اینها مُرسَلاند این کارشناس بود اگر از راه معجزه بود فهمید, غیر معجزه بود فهمید, فرمود اینها مرسلاند اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَالف و لامش هم الف و لام عهد است.
آوردن دو دلیل بر مرسل بودن مرسلین
بعد همین را توضیح داد مرسَل کسی است که لله کار بکند اینها لله کار میکنند, حرفشان الهی باشد اینها هم حرفشان الهی است، این دو عنصر محوری را آنها دارند؛ پس چرا شما نمیپذیرید؟! اتَّبِعُوا مَن لَا یَسْأَلُکُمْ أَجْراً یک وقت است مأمور از جای دیگر است, حقوقبگیر جای دیگر است میگوید من از شما چیزی نمیخواهم این حقوقبگیر یک مؤسسه است اما کسی که از احدی چیز نخواهد او میشود پیغمبر. این لَا یَسْأَلُکُمْ أَجْراً که نکره در سیاق نفی است یعنی اصلاً از احدی اجر طلب نمیکند نه اینکه حقوقبگیر یک مؤسسه است اینجا هم از شما چیزی نمیخواهد از هیچ کسی چیزی نمیخواهد اتَّبِعُوا مَن لَا یَسْأَلُکُمْ أَجْراً, «مَن لا یسأل أحداً اجرا», یک; وَهُم مَّهْتَدُونَ نه «مَهدیّون» اینها خیلی هدایت شدند این اهتدا قویتر از هدایت است مثل اقتدار که قویتر از قدرت است اینها مهتدیاند خیلی هدایت یافتند برای اینکه حرفهایشان برهانی, معجزات هم که خواستید برایتان انجام دادند از راه دور هم آمدند که شما را هدایت کنند چرا شما نمیپذیرید؟! اتَّبِعُوا کسی که این دو عنصر محوری را دارد: از هیچ کس کمک نمیخواهد اجر نمیخواهد لله قیام میکند و کمال هدایت هم دارد، خودِ من هم قبول کردم چرا قبول نکنم برای اینکه مرا به مبدأم دعوت کردند اینها مرا به معادم دعوت کردند من هم بین مبدأ و معاد راهی را باید طی کنم وَمَا لِیَ لاَ أَعْبُدُ خدایی را که فَطَرَنِی خدا مرا خلق کرد هر کسی من را خلق کرد باید او را بپرستم؛ پس خدا را باید بپرستم این صغرا و کبرا به شکل اول برای جمله اُولیٰ, خدا مرجع من است نزد او باید بروم, نزد او باید حساب بدهم و نزد هر کسی که باید حساب بدهم باید که دستور او را بپذیرم پس دستور خدا را میپذیرم چون خدا مبدأ است, برهان اول; خدا معاد است, برهان دوم; هُوَ الْأَوَّلُ (1)[36] حدّ وسط قیاس اول است, «هُوَ الآخر» (2)[37]حدّ وسط قیاس دوم است. هم الَّذِی فَطَرَنِی را به صورت نتیجه ذکر فرمود و هم إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ را, این برای اینکه آخر این آیات با «نون» ختم میشود إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ فرمود وگرنه مثلاً «إلیه أرجع» گفته میشود. پس مرجع نهایی هستی اوست, هر مرجع نهایی هستی را باید پرستید, خدا را باید پرستید.
نامتناهی شدن فیض خدا در صورت اتصال به فیض الله
در جریان فیض خدا که آیا فیض خدا متناهی است یا نه؟ در بحث قبل اشاره شد که وقتی خدا چیزی به کسی عطا میکند بله, آن محدود است چیزی به کسی میدهد. یک وقت دست کسی را میگیرد به وجه خودش به مخزن خودش متّصل میکند اگر دست او را گرفت و بالا برد و به وجه خودش متصل کرد بر اساس کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ ٭ وَیَبْقَی وَجْهُ رَبِّکَ (1)[38] بر اساس کُلُّ شَیءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ (2)این وجهالله یک چیز دائمی است در بعضی از روایات میبینید که دارد «نحن اسماء الله», «نحن کلمات الله», (3)[40]«نحن وجه الله»، (4)«أین وجه الله الذی یتوجه به الأولیاء» (5)که درباره انسان کامل است همین است وجه خدا, فیض خداست ظهور خداست. این ظهور نامتناهی است این ظهور وقتی که در قیامت جلوهگر شده است در صحنه قیامت معلوم میشود که ابدی است حدّی ندارد بهشت که انقراضی ندارد اهل بهشت انقراضی ندارند; منتها اینها دائماً میگیرند آن خدایی که «دائم الفیض علی البریّة» است «دائم الفضل علی البریّة» (6)[43]است آن فیض دائم او «لا انقطاع له ابدا»؛ منتها هر اندازه که نصیب مستفیضها بشود اینها محدود است افراد عادی, مستفیضاند خدا به آنها فیض میرساند، انسان کامل، مثل وجود مبارک حضرت امیر و اهل بیت(علیهم السلام) به فیض الله متّصلاند به وجهالله متّصلاند «أین وجه الله الذی یتوجّه به الأولیاء» است میشود نامتناهی. اگر فعل خدا باشد, وجه خدا باشد که دیگر زوالپذیر نیست اما اگر چیزی خدا به کسی عطا کرده است آن بله محدود است.
امکان نقل قول افراد دیگر در قرآن و امضا یا ردّ آن
فرمود: وَمَا لِیَ لاَ أَعْبُدُ الَّذِی فَطَرَنِی وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ خدای سبحان مرا خلق کرد و من باید او را بپذیرم و لا غیر.
پرسش: ببخشید استاد! نقل قول های قرآن هم قابلیت تفسیر را دارد؟ مثلاً جایی را که قرآن دارد از دیگری نقل قول میکند اینجا هم جای تاٴمل دارد مثل سایر فرازهایی که خود خداوند تبارک و تعالی فرموده؟
پاسخ: بله چون حرف انبیا را دارد نقل میکند آنچه خدای سبحان نقل میکند اگر سخن باطل باشد حتماً ابطال میکند ولی وقتی خدای سبحان چیزی را نقل میکند و بر آن صحّه میگذارد و امضا میکند معلوم میشود مقبول الهی است؛ چه خدا چیزی را امضا کند یا چیزی را بفرماید. اگر آن شخص از راه دور آمد، حرفی را زد که از مکتب انبیا گرفت گفت: وَمَا لِیَ لاَ أَعْبُدُ الَّذِی فَطَرَنِی وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ و قرآن کریم این را با صبغه قبول نقل کرده است این مورد امضای الهی است میشود قول خدا, چرا؟ برای اینکه خدا آن را امضا کرده؛ چه اینکه خدا چیزی را خودش بفرماید یا چیزی را که بعضی از شاگردان انبیای او یا انبیای او گفته باشند و خدا نقل بکند و در صدد احتجاج باشد این هم کلام خداست.
موضوع: تفسیر آیات 20 تا 27 سوره یس
وَجَاءَ مِنْ أَقْصَی الْمَدِینَةِ رَجُلٌ یَسْعَی قَالَ یَا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ (20 اتَّبِعُوا مَن لَا یَسْأَلُکُمْ أَجْراً وَهُم مَّهْتَدُونَ (21) وَمَا لِیَ لاَ أَعْبُدُ الَّذِی فَطَرَنِی وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (22) ءَأَتَّخِذُ مِن دُونِهِ آلِهَةً إِن یُرِدْنِ الرَّحْمنُ بِضُرٍّ لَا تُغْنِ عَنِّی شَفَاعَتُهُمْ شَیْئاً وَلاَ یُنقِذُونِ (23) إِنِّی إِذًا لَفِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ (24) إِنِّی آمَنتُ بِرَبِّکُمْ فَاسْمَعُونِ (25) قِیلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ یَا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ (26) بِمَا غَفَرَ لِی رَبِّی وَجَعَلَنِی مِنَ الْمُکْرَمِینَ (27))
جهات سودمندی نقل داستان اصحاب قریه
چون سوره مبارکه «یس» در مکه نازل شد و عناصر محوری سوَر مکّی همانطوری که ملاحظه فرمودید تبیین اصول دین و خطوط کلی فقه و اخلاق و حقوق است، جریان توحید و همچنین معاد را فیالجمله اشاره فرمودند, درباره وحی و نبوّت, داستان اصحاب انطاکیه را ذکر کردند. نقل این داستان از چند جهت سودمند است: یکی برای مردم که عبرت بگیرند برای اینکه ببینند در گذشته عدهای در برابر وحی و نبوّت ایستادگی بیجا کردند به سرنوشت تلخی مبتلا شدند برای خود انبیا و مرسلین(علیهم السلام) سودمند است که تسلّی است برای اینها, تقویت اینهاست که خدای سبحان حافظ و ناصر اینها و دین اینهاست و دشمنان اینها را برطرف میکند. ثالثاً مشخص میکند که رسول هر عصر و مصری تمام تلاش و کوشش او این است که پیامش فراگیر باشد به دورترین نقطه شهر برسد آنجا که طبقه محرومنشیناند از بیان آنها باخبر شوند و از همانجا فریاد علیه ظلم برمیخیزد نصرت حق برمیخیزد و مانند آن.
مقاومت رسولان الهی و فهم کلام آنها توسط مردم
این جَاءَ مِنْ أَقْصَی الْمَدِینَةِنشان میدهد که فرستادههای الهی مقاومت کردند در برابر تکذیب, صحنه را خالی نکردند انطاکیه با اینکه آن وقت یک شهر بزرگی بود جزء بلاد کبیره بود و آنها وسایلی برای نشر معارف خود نداشتند ولی معذلک صدای آنها را تا دورترین نقطه آن شهر رساندند و خدای سبحان هم افرادی را در دورترین نقطه شهر به این صدا آشنا کرد این صدا را پذیرفتند دیدند این صدا, صدای آشناست. انسان آنچه در کتابها میخواند یا آنچه از دیگران میشنود اگر اهل دقّت باشد میبیند که کدام حرف آشناست کدام حرف آشنا نیست.
مطابق فطرت بودن سخن رسولان الهی و انعکاس آن
قبلاً هم ملاحظه فرمودید که ذات اقدس الهی انسان را بدون سرمایه خلق نکرده است یک لوح نانوشتهای به انسان نداد; بلکه یک کتاب و کتیبه به او داد به نام فطرت و با قلم الهامی خودش این معارف حقّ و باطل و فجور و تقوا را در آن نوشت فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا (1)پس انسان با یک سرمایه الهی به دنیا میآید این سرمایهها با انسان حرف میزنند حرفهایی که دیگران گفتند, نوشتههایی که دیگران دارند انسان با این نسخه اصل مطابقت میدهد اگر آن حرفها آشنا بود میپذیرد, آشنا نبود ممکن است که ساکت باشند ولی ساکن نمیشوند. آنچه را انسان میبیند یا میخواند یا میشنود با آن درون خودش تطبیق میدهد اگر آشنا نبود نمیپذیرد و اگر این صدا, صدای آشنا بود قبول میکند. بارها این مثال گفته شد شما الان در این مهدکودک ها ممکن است بیستتا کودک مشغول و سرگرم بازی باشند و هیاهو بکنند هر کس یکی از این بچهها را صدا بزند اینها مشغول بازیاند و گوش نمیدهند اما مادر یکی از این بچهها وقتی بیاید صدا بزند این کودک فوراً برمیگردد نگاه میکند میبیند این صدا, صدای آشناست. در درون ما سرمایه الهی هست اینطور نیست که عاریه باشد اگر خدای سبحان با الهام فجور و تقوا در درون انسان این معارف را نوشت حرفی که انسان از دیگری شنید یا کتابی که از دیگری خواند اگر مطابق با آن فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا باشد میبیند این حرف, حرف آشناست فوراً برمیگردد پاسخ مثبت میدهد حالا چه قدرت داشته باشد چه نداشته باشد.
1) سوره شمس، آیه8
روشن شدن شهر با پیام رسولان الهی
این بزرگوارانی که وارد آن منطقه انطاکیه شدند گرچه با استکبار و انکار و نهی و منع عدهای روبهرو شدند ولی آن شهر وسیع را روشن کردند صدای اینها تا دورترین نقطه شهر رسیده از دورترین نقطه شهر کسی به داد اینها رسید و به کمک اینها برخاست فرمود: وَجَاءَ مِنْ أَقْصَی الْمَدِینَةِ رَجُلٌ اگر دعوت اینها, تبلیغ اینها تا دورترین نقطه شهر نرسیده بود که از اقصای مدینه کسی لبیک نمیگفت, پس این وَاضْرِبْ لَهُم مَّثَلاً أَصْحَابَ الْقَرْیَةِ (1)[2] عناصر سهگانه و اضلاع سهگانه مثلث را دارد که هم برای رسول تسلیتبخش است هم برای مستکبران انذار و تهدید است هم برای توده مردم مستضعف پیام دارد که حرف تا دورترین نقطه میرسد.
شهادتطلبی اولین گروندگان به انبیا و پیام آنان
آن بزرگواران که برای شهادت آمادهاند اوّلین گروهیاند که حرف انبیا را لبیک میگویند. این رجلی که از «اقصیالمدینه» آمده بعد شهید شده همین شهید سوره «یس» یک پیام خاصّی دارد ما الآن در برابر شهدا چه در زیارت «وارث» یا غیر وارث وقتی عرض ادب میکنیم میگوییم ای کاش ما با شما بودیم «یَا لَیْتَنِی کُنْتُ مَعَکُمْ» (2)شهدا هم همین حرف را دارند میگویند ای کاش با ما بودید میفهمیدید اینجا چه خبر است این یَا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ ٭ بِمَا غَفَرَ لِی رَبِّی در قبال این «یَا لَیْتَنِی کُنْتُ مَعَکُمْ» ماست ما به شهدا عرض میکنیم ای کاش ما با شما بودیم به فوز شهادت میرسیدیم آنها هم به ما میگویند ای کاش با ما بودید میدیدید خدا با ما چه کرد به ما چه چیزی داد یَا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ این یَا لَیْتَ, یَا لَیْتَ تعامل متقابل است یَا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ ٭ بِمَا غَفَرَ لِی رَبِّی وَجَعَلَنِی مِنَ الْمُکْرَمِینَحرف شهدا الیوم هم همین است آنها هم چه شهدای گمنام چه شهدای مشهود و نامدار میگویند ای کاش بودید اینجا میدیدید خدا با ما چه کرد این حرف همه آنهاست. غرض آن است که اگر ذات اقدس الهی میفرماید: وَاضْرِبْ لَهُم مَّثَلاً أَصْحَابَ الْقَرْیَةِ, وَاضْرِبْ لَهُم, «واضرب لکَ, واضرب للناس, واضرب للشهداء, واضرب للمجاهدین» این حرف از چند جهت پیام دارد.
مطابق فطرت بودن نوع دعوت انبیا سرّ پذیرش مردم
مطلب دیگر این است که ما دو نوع دعوت داریم: یک نوع دعوت این است که کسی مینشیند به مردم میگوید بروید دین را یاری کنید این صدا با فطرت مردم آشنا نیست و گوش نمیدهند, یک صدا این است که کسی جلو میافتد میگوید مردم من رفتم بیایید، این صدا با فطرت مردم آشناست مردم به دنبالش راه میافتند. فرق امام و دیگران این بود امام قائد بود دیگران سائق بودند, دیگران میگفتند بروید, امام میگفت بیایید, آنکه جلو میرود میگوید من رفتم بیایید دنبال او حرکت میکنند, اینکه مینشیند دستور میدهد میگوید بروید, کسی حرف او را گوش نمیدهد سرّ موفقیت امام این بود که او قائد بود نه سائق, پیشرو بود گفت من رفتم بیایید مردم گفتند چشم! انبیا هم میگویند ما رفتیم بیایید مردم میگویند چشم! انبیا اینطورند.
همگامی نصرت الهی با دعوت انبیا علت موفقیّت آنان
برای اینکه انبیا موفق شوند ذات اقدس الهی پیشاپیش برای اینها فیض خودش را میفرستد انبیا قبل از اُمم هستند, فیض خاصّ خدا پیشاپیش کار انبیاست هر وقت پیامبری را فرستاده فوراً او را کمک کرده اگر موسای کلیم بود گفت برادرم را فَأَرْسِلْهُ مَعِیَ, که یُصَدِّقُنِی فرمود: سَنَشُدُّ عَضُدَکَ بِأَخِیکَ (1)[4] ما تو را با برادرت کمک میکنیم اگر جریان وَاضْرِبْ لَهُم مَّثَلاً أَصْحَابَ الْقَرْیَةِ است فوراً فرمود اینها را تکذیب کردند اما فَعَزَّزْنَا بِثَالِثٍ درباره شخص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم فرمود: وَوَضَعْنَا عَنکَ وَزْرَکَ ٭ الَّذِی أَنقَضَ ظَهْرَکَ (2)[5] آن حوادث تلخ کمرشکن را ما از تو برداشتیم آنها که ظَهْر تو, پشت تو را شکستند و میخواستند بشکنند ما کنار گذاشتیم به تو پشتیبان دادیم, پشتوانه دادیم ما این کار را کردیم بنابراین اگر کسی دستور الهی را اطاعت کند و برای دین بخواهد کار کند یا سَنَشُدُّ عَضُدَکَ بِأَخِیکَ است یا فَعَزَّزْنَا بِثَالِثٍ است یا وَوَضَعْنَا عَنکَ وَزْرَکَ ٭ الَّذِی أَنقَضَ ظَهْرَکَ است این یقیناً هست. در چنین فضایی آن مردم بتپرست بودند.
تشبیه فطرت انسان به دستگاه گوارش در نپذیرفتن غذای مسموم
پرسش: شما در بیانات گذشته فرمودید که چیزهایی با فطرت توحیدی انسان یا آشناست یا ناآشنا، طوری استشمام می شود که شما عقل را میگویید مصباح است و چراغ اما در اینجا استشمام می شود که عقل، میزان باشد.
پاسخ: آن عقل یعنی استدلال, این فطرت یعنی عقل عملی، اینها دو چیز هستند عقلی که استدلال میکند چراغ است چراغ که راه نیست اما آنکه فطرت انسان است مییابد این است. ما طبیعتی داریم که خالی نیست, فطرتی هم داریم که خالی نیست این دستگاه گوارش ما همیشه حرفی برای گفتن دارد این رودهها این معدهها نظیر تُنگ خالی نیست که هر چه به آن بدهی قبول بکند تنگ خالی را عسل بدهید میپذیرد, سم هم بدهید نگه میدارد اما این دستگاه گوارش ما حرفی برای گفتن دارد به حسب ظاهر خالی است اما این کودک یک مختصر اگر غذای سمّی به او برسد فوراً بالا میآورد همه ما همینطوریم اگر یک مختصر غذای مسمومی وارد دستگاه گوارش ما بشود بالا میآوریم یعنی این روده و معده و اینها حرفی برای گفتن دارد میگوید من برای غذای سالم آمادهام این برای طبیعت ما, فطرت ما هم اینچنین است هرگز کودک، گریه بیجا نمیکند, هرگز کودک را اگر خلاف تربیت نکنید دروغ نمیگوید او حق دارد نه باطل, صدق دارد نه کذب, خیر دارد نه شرّ و حَسَن دارد نه قبیح و حمد و مدح دارد نه ذمّ با این سرمایه خلق شد; لذا اگر گریه میکند واقعاً درست گریه میکند بالأخره یا جایش را خیس کرده یا جایی درد دارد بدون دلیل گریه نمیکند تا دروغ یادش ندهند یاد نمیگیرد. بنابراین ما یک فطرت داریم که با سرمایه الهی است, عقلی داریم یک چراغ است یک آینه است که چیزها را خوب نشان میدهد عالِم بیعمل داریم برای اینکه آن قسمت چراغش خیلی قوی و روشن است خوب سخنرانی میکند خوب حرف میزند اما آنکه باید بپذیرد آن را خفه کرده دو دستگاه کاملاً جدایی در درون ماست که بارها گفته شد ما یک عقل نظر داریم که برای فهمیدن خوب است, یک عقل عمل داریم که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ» (1)آن را اصلاً خدا خلق کرده که راه راست برود این را خلق کرده که راه راست را ببیند آنکه راه راست را میبیند ما آن را خفه کردیم قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا (2)[7] حرف زدن و درس خواندن خیلی مهم نیست ملاّ شدن خیلی آسان است دانشگاهی شدن و حوزوی شدن و به اوج رسیدن و تدریس کردن و تألیف کردن خیلی آسان است به دلیل اینکه خیلیها به اینجا رسیدند؛ اما آنکه «یافت می نشود آنم آرزوست».
دو اشکال بتپرستان بر دعوت رسولان الهی
به هر تقدیر اینها آمدند و ادّعا کردند مردم هم چون بتپرست بودند میگفتند که دو مشکل در کار شما هست: یکی درباره خود شما, یکی درباره ادّعایی که نسبت به خدا میکنید. درباره شما مشکل هست برای اینکه شما بشرید, یک; بشر محال است پیامبر شود, دو; پس شما پیامبر نیستید و - معاذ الله - دروغ میگویید, این نتیجه؛ این حرف کسانی که در سوره مبارکه «انعام» مبسوطاً گذشت در موارد دیگر هم زیاد آمده که بشر نمیتواند رسول الله باشد، مشکل دیگر اینکه چون اینها بتپرست بودند میگفتند خدا مدیر کل است ربّالعالمین است, مربّی کل است اما جهان را مدبّرات اداره میکنند, ارباب متفرّقه اداره میکنند, اگر رزق میخواهیم, شفا میخواهیم, سلامت میخواهیم باید این بتها را بپرستیم تا اینها ما را به الله نزدیکتر کنند شما میگویید خدا برای ما پیامبر فرستاده این یعنی چه؟! خدا که با ما کار ندارد ما هم که با او کار نداریم, اگر کسی باید به فکر ما باشد همین بتهای ما هستند. دو مشکل اساسی دامنگیر وثنیها بود: یکی اینکه بشر نمیتواند پیامبر شود, یکی اینکه خدا کاری با ما ندارد ما هم - معاذ الله - کاری با او نداریم او برای مدبّرات خوب است ما این بتها را باید بپرستیم البته این سنگ و چوب را به عنوان تندیس برای آنها میساختند بعد کم کم اینها قداست پیدا کردند مدبّرات امرند که عالَم را اداره میکنند و لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی (1)[9] هستند, هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ (2)هستند و امثال ذلک بنابراین - معاذ الله - شما دروغ میگویید و چون دروغ میگویید نحس هستید و چون نحس هستید ما تطیّر داریم, تشئّم داریم و ممکن است که مشکلاتی دامنگیر ما شود.
سوگند رسولان الهی به رحمانیت خدا در ارسال رسل و انکار بتپرستان
آنها به «الرّحمن» سوگند یاد کردند که خدایی که رحمان است و کلّ عالم را دارد اداره میکند و او فقط باید اداره بکند چگونه شما را رها کرده رَبُّنَا یَعْلَمُ إِنَّا إِلَیْکُمْ لَمُرْسَلُونَ (1)[11]خدا که رحمان است شما که قبول دارید او رحمان است اگر رحمان است باید به حال ما رحم کند بهترین رحم همان هدایت و راهنمایی است چگونه میشود ما و شما را او رها کرده باشد به بتها سپرده باشد. آنها گفتند: مَا أَنزَلَ الرَّحْمنُ مِن شَیْءٍ (2)اینها گفتند: رَبُّنَا یَعْلَمُ إِنَّا إِلَیْکُمْ لَمُرْسَلُونَ با «لام با إنّا» که بوی سوگند هم میدهد این کار را کردند اینها مدّعی بودند نه منکِر و مدّعی باید شاهد اقامه کند که در تفسیرها ملاحظه فرمودید از آنها معجزه خواستند آنها معجزه آوردند و برابر دعوای خود بیّنه اقامه کردند.
عدم منافات ارسال مرسلین بر اصحاب قریه با اولواالعزم بودن حضرت عیسی(علیه السلام)
مطلب دیگر اینکه وجود مبارک عیسی از انبیای اولواالعزم است پیامبران اولواالعزم همگانیاند نه همیشگی به استثنای وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که این دو اصل را داراست: یکی کلیت؛ یعنی همگانی, یکی دوام یعنی همیشگی, برای همه مردم و در هر زمان، این خصوصیت پیغمبر اسلام است. انبیای اولواالعزم برای همه مردم بودند تا آمدن نبیّ بعدی, انبیای غیر اولواالعزم مقطعی بودند وَأَرْسَلْنَاهُ إِلَی مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ یَزِیدُونَ (3)[13] و امثال ذلک. وجود مبارک عیسی(سلام الله علیه) از انبیای اولواالعزم بود؛ اما اینها که آمدند به منطقه انطاکیه معنایش این نیست که رسالت حضرت عیسی هم برای همین مردم بود حضرت اوصیایی داشت, حواریونی داشت, خلفایی داشت هر کدام را به یک منطقه خاص اعزام میکرد اینطور نبود که اگر گروهی به منطقه خاص آمدند معنایش آن است که رسالت حضرت عیسی محدود است؛ معنایش آن است که رسالت آنها محدود بود آنها اوصیای خاص بودند حواریون مخصوص بودند برای هدایت یک منطقه خاصی، مأموریت ویژه داشتند. پس مردم انطاکیه وظیفهای که داشتند این بود که فرمایشات اینهایی که حالا یا رسالت مستقل داشتند یا از حضرت عیسی رسالت داشتند گوش بدهند این منافات ندارد با اینکه وجود مبارک مسیح(سلام الله علیه) از انبیای اولواالعزم باشد و فرمایشات ایشان کلّی باشد یعنی همگانی باشد گرچه همیشگی نیست, دائم نیست, شریعت او به وسیله شریعت وجود مبارک پیغمبر اسلام نسخ میشود.
آمدن حبیب نجّار از دورترین نقطه شهر و استدلال او در پذیرش پیام مرسلین
بعد اینها که گفتند شما دروغ میگویید و قسم هم میخورید نزد ما مشئوم هستید فرمودند نه خیر, دروغ برای شماست و طِیَره برای شماست, تشئّم برای شماست, طَائِرُکُم مَعَکُمْ صدا که در کلّ شهر پیچید و اینها به افراد گوناگون این پیام الهی را رساندند در این فضا از اقصا نقطه شهر کسی آمده که گفتند حبیب نجّار (1)بود خودش بتتراش و بتفروش بود و گفت بررسی کردم دیدم حرف اینها حق است خدای سبحان که رحمان است کارها را به بتها نسپرده، فاطر من است, یک; اگر او را اطاعت کردم فیض به من میرساند, دو; اگر بتها را پرستیدم از ضرر و تعذیب و تأدیب او در امان نیستم, سه; هم برهان اقامه کرد هم «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» و «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّةِ» (2)[15] را مطرح کرده است وَجَاءَ رَجُلٌ مِنْ اقْصَی الْمَدِینَةِ یَسْعَی برای اهمیت مطلب این متعلّق را قبل از فاعل ذکر کرده که دستور تبلیغی اینها تا آخرین نقطه شهر رسیده و یک انسان شهادتطلبِ مجاهد، پیام پیغمبران را قبول کرده وَجَاءَ رَجُلٌ مِنْ اقْصَی الْمَدِینَةِ یَسْعَی با سرعت آمده با سعی و کوشش آمده قَالَ یَا قَوْمِ که عاطفهبرانگیز است با این تعبیر گفت اینها مرسلیناند اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ برای اینکه علامت رسالت در اینهاست, حرف اینها حق است, معجزه هم که آوردند. سرّ پیروی اینها همان چند عنصر محوری است که اینها نه خودشان از شما چیزی میخواهند نه از جایی پول گرفتند که بیایند شما را هدایت کنند «اتَّبعوا مَن لَا یَسْأَلُکمْ و لا یساٴل أحداً أَجْراً»؛ نه تنها شما, از هیچ کس چیزی نمیخواهند و اینها هدایتشده هم هستند که بالاتر از مهدیّون هستند.
تعلیل حبیب نجّار در علت عبادت خدا
بعد گفت: وَ مَا لِیَ من چرا این کار را کردم و موحّد شدم؟ برای اینکه آن کسی که مرا خلق کرد باید او را پرستید این سه برهان که بحث آن در سوره مبارکه «انعام» گذشت همین برهانی که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به آن استدلال کرد. در سوره مبارکه «انعام» از آیه سیزده به بعد، خدای سبحان به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: قُلْ أَغَیْرَ اللّهِ أَتَّخِذُ وَلِیّاً از غیر خدا چه کاری ساخته است؟! حدّ وسط اول این است که او فَاطِرِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ است و فاطر را باید پرستید من او را میپرستم این حدّ وسط یک برهان این صغرا و کبرا و قیاس اول؛ دوم وَهُوَ یُطْعِمُ وَلاَ یُطْعَمُ منظور از طعام, اینکه میگویند نانِ مملکت را باید حفظ کرد منظور از نان همان اقتصاد است نه تنها غذا در برابر لباس و مسکن; وقتی میگویند نانِ مردم ضعیف است تنها خوراک نیست دارو, مسکن, وسایل نقلیه و وسایل تحصیلی مردم، هم جزء نان مردم است. وقتی میگویند خدا مُطعِم است یعنی اقتصاد مردم را او تأمین میکند برکات را او میدهد. خدا مطعِم است یعنی رازق است تأمین رزق به دست اوست این صغرا, هر که رازق است معبود است این کبرا؛ پس خدا معبود است این نتیجه. نه تنها مطعِم است بلکه لاَ یُطْعَمُ نیازی به طعام ندارد. مطعِمی که غنیّ بالذّات است او را باید عبادت کرد نه کسی که حالا چیزی به ما داد آن رازق غیر مرزوق را باید عبادت کرد آن مطعِمی که لاَ یُطْعَمُ است او را باید عبادت کرد؛ یعنی آن غنیّای که به هیچ چیزی نیازمند نیست این دو برهان. بعد قُلْ إِنِّی أُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ وَلاَ تَکُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِکِینَ (1)برهان سوم که «خوفاً من النار» است قُلْ إِنِّی أَخَافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی عَذَابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ. (2)
ظهور مراحل سهگانه عبادت در تعلیل حبیب نجّار و اثبات توحید با آن
انسان یا «حبّاً لله» عبادت میکند که او چون فاطر است و معبود است و محبوب است و مشکور; یا «شوقاً الی النعمة» عبادت میکند که هُوَ یُطْعِمُ وَلاَ یُطْعَمُیا «خوفاً من النار» عبادت میکند إِنِّی أَخَافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی عَذَابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ سه راه است. این راههای سهگانه در این سوره مبارکه انعام قبلاً بحث شد. حالا مشابه آن را در همینجا میفرمایند خدای سبحان فاطر من است و همه نیازها را او تأمین میکند وقتی کلّ هستی مرا او تأمین کرده است نیازهای مرا هم او برطرف میکند و مرجع ما هم اوست به سراغ او هم میرویم از این بتها کاری ساخته نیست؛ حالا این اثبات توحید.
نفی شرک در کلام حبیب نجّار با آوردن صفت «الرحمن» در اداره جهان
اما نفی شرک ءَأَتَّخِذُ مِن دُونِهِ آلِهَةًچون «الرحمن» را همه میپذیرفتند اگر رحمان بخواهد به من آسیب برساند از این بتها هیچ کاری ساخته نیست من این را از مرسلین فهمیدم. إِن یُرِدْنِ الرَّحْمنُ بِضُرٍّاین مکتب همه انبیاست که رحمان دارد عالَم را اداره میکند؛ منتها در بیانات نورانی اهل بیت مخصوصاً وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) خیلی باز شده, تفصیل شده شرح شد. اینکه میگویند رحمت خدا بر غضب او سابق است قبلاً هم ملاحظه فرمودید معنایش این نیست که رحمت خدا بیشتر از غضب اوست البته رحمت خدا بیشتر از غضب اوست اما این تعبیر که «سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ غَضَبَهُ» (1)[18]معنایش این نیست که رحمت او بیشتر است بلکه معنایش این است که رحمت او پیشتر از غضب اوست این بیان نورانی امام سجاد این است «وَ أَنْتَ الَّذِی تَسْعَی رَحْمَتُهُ أَمَامَ غَضَبِهِ» (2)یعنی خدایا! هر جا بخواهی غضب کنی و عذاب کنی پیشاپیش، رحمت تو حرکت میکند نقشه میکشد که این غضب تو رحیمانه باشد «وَ أَنْتَ الَّذِی تَسْعَی رَحْمَتُهُ أَمَامَ غَضَبِهِ» پس غضب الهی, عذاب الهی, جهنم الهی مأموم است نه امام, رحمت او و عنایت او امام است و اَمام، او نقشه میکشد که فلان جا باید عذاب باشد, فلانجا باید لطف و رحمت باشد آن اِمام, آن مهندس مقابل ندارد این بهشت و جهنم مقابل هم هستند این رحمت خاصّه است که مقابلش عذاب است این عذاب است که مقابل رحمت رحیمیه است وگرنه «الرّحمانی» که اسم اعظم است این مقابل ندارد «الرّحمان» گاهی دستور میدهد که فلانجا باید عذاب باشد برای اینکه اینها کشتاری کردند مردم را کشتند و عدل باید اِعمال بشود و «یشفی صدور المؤمنین» باید باشد این عین عدل است این عین رحمت الهی است; لذا آنجا جهنم هست, آنجا عذاب هست برای اینکه عدل برقرار بشود نه اینکه تشفّی برقرار بشود. «الرّحمان» عذاب میکند نه «المنتقم», این «المنتقم» را ما در کنار محدوده عذاب اگر میبینیم معنایش این نیست که آن فرمانده کل, منتقم است فرمانده کل, رحمان است آن رحمان مقابل ندارد شما ببینید الله برای خیلی از صفات قرار موصوف میگیرد, الرحمن برای خیلی از صفات موصوف قرار میگیرد, اما «الرحمن» را یا الله را صفت برای چیزی قرار نمیدهند اینها پیشاپیش حرکت میکنند این را مشرکین هم قبول داشتند; منتها خیال میکردند «الرحمن» برای مدبّرات امر است جهان را - معاذ الله - به فرشتهها و امثال ذلک سپرده آنها دارند اداره میکنند حالا این شخص فهمید که «الرحمن» دارد عالَم را اداره میکند اگر «الرحمن» بخواهد عذاب کند احدی نمیتواند مقاومت کند چون همه زیرمجموعه «الرحمن» هستند.
پرسش: استاد چرا در سورهٴ «توبه»، «الرحمن» ... سبقت نگرفته؟
پاسخ: آن در سوره «توبه» هم قبلاً گذشت که ابنعباس و امثال ابنعباس بنایشان بر این است که سوره «توبه» و سوره «انفال» جمعاً یک سوره است و این تتمّه سوره «انفال» است؛ اما آن راه معروف این است که بالأخره این برائتنامه است این یک قطعنامه است این از اول باید با غضب شروع بشود همان الرحمنِ مطلقی که در اُمّالکتاب آمده او دستور میدهد که در قطعنامهها در بیان برائت و ابراز برائت، دیگر جا برای رحمت نیست آن رحمان مطلق دستور داده.
توصیه حبیب نجّار به قوم خود در پذیرش پیام مرسلین و دلیل آن
فرمود: إِن یُرِدْنِ الرَّحْمنُ بِضُرٍّ لَا تُغْنِ عَنِّی شَفَاعَتُهُمْ شَیْئاً اصلاً اجازه شفاعت ندارند بر فرض هم شفاعت بکنند کسی گوش نمیدهد. پس از بتها کاری ساخته نیست حرف این مرسلین را گوش بدهید که شما را به «الرحمن» دعوت می کنند این دعوت با فطرت شما آشناست مگر شما مخلوق او نیستید, مفطور او نیستید مفطور باید حرف فاطر خودش را گوش بدهد این در درون شما فطرتی دارد که این فطرت, صدای آشنا را تشخیص میدهد این میگوید که دیگران هم مثل شما هستند چرا آنها را میپرستید؟! حرف انبیا با گوش فطرت آشناست من از زبان فطرت خودم حرف میزنم میگویم اینهایی که آمدند در شهر ما دارند دعوت میکنند صدای اینها صدای آشناست بیگانه نیست از فطرت من خبر میدهند, از فاطر من خبر میدهند, دلِ من حرف اینها را میشناسد الَّذِی فَطَرَنی در سوره مبارکه «انعام» هم سخن از فطرت بود, در این سوره هم سخن از فطرت است; یعنی این دل, حرف اینها را میشناسد اگر از این کودک مهدکودک سؤال بکنی چرا برمیگردی؟ میگوید این صدا برای دل و جان من آشناست هر چه دیگران در حین بازی این کودک را صدا بزنند چون سرگرم بازی است گوش نمیدهد؛ اما همین که مادر بیاید گوش میدهد این صدا برای او آشناست، صدای انبیا برای فطرت ما آشناست این حرفها و این برهان اقامه کرده است که اینها نمیتوانند نجات بدهند کاری از بت ها ساخته نیست اگر من این کار را بکنم در آن زمان رجوع، گرفتار عذاب الهی میشوم - معاذ الله - إِنِّی إِذًا لَفِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ.
اعلان ایمان به خدای مرسلین و نتیجه آن
حبیب نجّار گفت من بالأخره موضع خودم را مشخص کردم و به این مرسلین فرمود: إِنِّی آمَنتُ بِرَبِّکُمْ شما گوش بدهید و شاهد هم باشید. آنها قیام کردند همین کسی که از اقصای مدینه آمد را شهید کردند ذات اقدس الهی فرمود: به این شهید گفته شد مستقیماً وارد بهشت شو قِیلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ دیگر آن احتضار و سؤال و حوادث برزخ و امثال ذلک برای شما نیست این مستقیماً وارد جنّت برزخی میشود قِیلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ دفعتاً دید اوضاع عوض شد و فهمید که وارد جنّت برزخی شد که «رَوْضَةٌ مِنْ رِیَاضِ الْجَنَّةِ». (1)
آرزوی حبیب نجّار در بهشت برزخی از آگاهی قوم بر معامله خدا با او
بعد به همان قوم گفت: من دیروز به شما گفتم که یَا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ امروز میگویم خدا با من چه کرد یَا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ ٭ بِمَا غَفَرَ لِی رَبِّیما سابقه بتپرستی داشتیم اما این صدای آشنا را شنیدیم, پذیرفتیم, ایمان آوردیم در این راه فداکاری کردیم جان دادیم انبیا را یاری کردیم وارد این صحنه شدیم ای کاش شما میفهمیدید اینجا چه خبر است.
فرق عقل نظری و عملی و جایگاه هر یک در سعادتمندی انسان
پرسش: فطرت، فکر، فهم و عقل، اینها یکی است یا با هم فرق دارند؟
پاسخ: با هم فرق دارند ما چراغی داریم مثل اینکهکار چشم و گوش ادراک است, کار دست و پا، حرکت و فعل است; نمونههایی که قبلاً ذکر کردیم این است که خدا چشم داد که ما مار و عقرب را ببینیم، دست و پا داد که نجات پیدا کنیم حالا اگر کسی دست و پای خود را فلج کرد یا در اثر اینکه گرفتار دشمن شد و آن دشمن دست و پای او را بست او کاملاً مار و عقرب را میبیند احتیاج ندارد که به او میکرسکوپ و تلسکوپ و دوربین و عینک و ذرّهبین بدهیم اعتراض هم نمیشود کرد که مگر تو مار و عقرب را ندیدی؟ بله! مار و عقرب را دید ولی چشم که فرار نمیکند این دست و پاست که فرار میکند که بسته است. اینکه میبینید عالِمی قرآن تفسیر میکند بعد به رشوه که رسید روی میز, زیر میز از هیچ چیزی نمیگذرد, آیه حجاب را میخواند با نامحرم هم تماس دارد نمیشود به او گفت مگر نمیدانی؟! این اشکال وارد نیست مگر چشم، عفیف است آنکه عفیف است دست و پاست، دست و پا هم بسته است. عقل نظر یعنی سواد حوزه و دانشگاه، سواد است چشم است نه دست و پا, دست و پا را شیطان بست این بیان نورانی حضرت امیر که فرمود: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍ تَحْتَ هَوَی أَمِیرٍ» (2)آن عقلی که ائمه فرمودند: «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ» شیطان آن را زنجیر کرد خب حالا این آدم هر چه درس بخواند مگر فهم, مشکل را حل میکند فهم, چراغ است پنجاه درصد حل است. از فهم و از عقل نظر یعنی عقل حوزه و دانشگاه هیچ کار عملی نباید توقّع داشت این میفهمد بله, خوب سخنرانی میکند, خوب درس میگوید, خوب کتاب مینویسد بله! اما کار برای عقل عملی است که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ» او اگر فلج شد انسان چه کار میتواند بکند. اشکال به این آقا که تو که میدانستی, تو که آیه را تفسیر کردی چرا خلاف میکنی اشکال وارد نیست برای اینکه فهم که مشکل را حل نمیکند فهم چراغ است بله چراغ خوبی است؛ ولی اگر کسی پایش فلج و لغزان است نورافکن قوی هم دستش است شما چه اعتراضی دارید بکنید بگویید مگر شما چراغ نداشتید بله چراغ داشتیم ولی چشم که راه نمیرود این پا باید راه برود که بسته است. «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍ تَحْتَ هَوَی أَمِیرٍ» این بیان نورانی حضرت امیر ناظر به این است که اینکه باید کار بکند بسته است اینکه باید بفهمد ورّاجی میکند.
تلاش انبیا در بازگشایی اغلال از دست و پای عقل عملی انسان
این شخص هم گفته ای کاش شما میفهمیدید اینجا چه خبر بود شما حرف میزنید بله, چشم شما قوی است گاهی ممکن است دوربین داشته باشید, عینک داشته باشید, تلسکوپ داشته باشید, میکرسکوپ داشته باشید ریز و دور و درشت و نزدیک همه را ببینید اما چشم از مار و عقرب فرار نمیکند دست و پا را باید آزاد کرد. این زنجیری که قرآن کریم گفت: جَعَلْنَا مِن بَیْنِ إِیْدِیهِمْ سَدّاً وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً (1)از این آیات، وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) بهره گرفته گفته: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍ تَحْتَ هَوَی أَمِیرٍ». هوا با عقل نظری که کار ندارد هوا مربوط به عمل است هوس مربوط به عمل است اینها آمدند عقل عملی را زنجیر کردند؛ این معتادها چرا حرف آدم را گوش نمیدهند شما میخواهید نصیحت کنید او که هر شب با کارتن و جدول مأنوس است از همه بیشتر او خطر را میفهمد شما میخواهید نصیحت کنید بگویید عاقبتت بد است او آواره است پس خطر را بیش از همه و پیش از همه او بلد است تصمیم, عزم, کاملاً مرزش از استدلال و جزم جداست جزم, استدلال, قیاس, برهان، اینها برای عقل نظری است که به منزله چشم جان است عزم, اراده, نیّت و باور برای عقل عملی است که به منزله دست و پای جاناند این دست و پا فلج است. این بیان نورانی سوره «اعراف» این بود که پیامبران آمدند دست و پای مردم را باز کنند وَیَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلاَلَ الَّتِی کَانَتْ عَلَیْهِمْ (2)[23]این شخص مشکل علمی ندارد این شخص آن نیرویی که - عزم یعنی عزم, جزم یعنی جزم - باید اراده کند, نیّت کند, اخلاص کند, تصمیم بگیرد این فلج است باید این را درمان کرد با نصیحت که این درمان نمیشود.
راهگشایی علم, مشروط به باز بودن دست و پای انسان
پرسش: پس چرا میگویند تکیه به مقام راهگشاست؟
پاسخ: بله اما برای کسی که دست و بال او بسته نباشد مواظب است که دست و بال او را نبندند این علم برای همین است اما اگر قدری مسامحه کرد اول مکروهات, بعد معصیت صغیره, بعد معصیت کبیره وقتی فلج شد «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ». اینکه ما این کلمات را میبوسیم, روایات را روی سر میگذاریم به همین جهت است این بیان نورانی حضرت امیر است «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ وَ عِلْمُهُ مَعَهُ لاَ یَنْفَعُهُ» (1)خیلی از علما هستند که کُشته جهلاند این جهل در مقابل عقل عملی است نه در مقابل علم. خدا غریق رحمت کند مرحوم کلینی را! او که کتاب العلم و الجهل ننوشت این جلد اول کافی اوّلش کتاب العقل و الجهل است بعد کتاب العلم, علم مقابل ندارد آنکه مقابل دارد و دشمن دارد عقل است آن عقلی که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ». فرمود خیلی از علما هستند که کشته جهلاند «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ وَ عِلْمُهُ مَعَهُ لاَ یَنْفَعُهُ» فرمود: «لاَ تَجْعَلُوا عِلْمَکُمْ جَهْلاً وَ یَقِینَکُمْ شَکّاً إِذَا عَلِمْتُمْ فَاعْمَلُوا وَ إِذَا تَیَقَّنْتُمْ فَأَقْدِمُوا». (2)
موضوع:تفسیر آیات 20 تا 29 سوره یس
وَجَاءَ مِنْ أَقْصَی الْمَدِینَةِ رَجُلٌ یَسْعَی قَالَ یَا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ (20 اتَّبِعُوا مَن لَا یَسْأَلُکُمْ أَجْراً وَهُم مَّهْتَدُونَ (21) وَمَا لِیَ لاَ أَعْبُدُ الَّذِی فَطَرَنِی وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (22) ءَأَتَّخِذُ مِن دُونِهِ آلِهَةً إِن یُرِدْنِ الرَّحْمنُ بِضُرٍّ لَا تُغْنِ عَنِّی شَفَاعَتُهُمْ شَیْئاً وَلاَ یُنقِذُونِ (23) إِنِّی إِذًا لَفِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ (24) إِنِّی آمَنتُ بِرَبِّکُمْ فَاسْمَعُونِ (25) قِیلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ یَا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ (26) بِمَا غَفَرَ لِی رَبِّی وَجَعَلَنِی مِنَ الْمُکْرَمِینَ (27) وَمَا أَنزَلْنَا عَلَی قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِن جُندٍ مِنَ السَّماءِ وَمَا کُنَّا مُنزِلِینَ (28) إِن کَانَتْ إِلَّا صَیْحَةً وَاحِدَةً فَإِذَا هُمْ خَامِدُونَ (29))
مروری بر محورهای مطرح در سوره مبارکه«یس»
سوره مبارکه «یس» که در مکه نازل شد ضمن اینکه براهین اصول اوّلیه را اقامه میکند جریان تاریخی را هم که صبغه تجربی دارد مطرح میکند و حضور فعّال برخی از افراد آگاه را هم بازگو میکند تا هم صبغه تاریخی و تجربی محفوظ باشد و هم اینکه برخی از افراد تا مرز شهادت برای حفظ دین میکوشند و هم برهان اوّلیه انبیا محفوظ است.
ادله اثبات پیامبر بودن فرستادگان به سوی «اصحاب قریه»
آن سه بزرگوار پیامبر بودند، برای اینکه هم خودشان گفتند ما مُرسَل هستیم (1)و هم خدای سبحان از آنها به عنوان أَرْسَلْنَا (2)یاد کرده است و هم آن محاوره نشان میدهد که اینها مبلّغ و روحانی مصطلح نبودند، اینها داعی نبوّت داشتند، برای اینکه اصحاب قریه میگفتند: مَا أَنتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُنَا، (3)اگر اینها مبلّغان و روحانیون و علما بودند و داعیه رسالت نداشتند، وقتی آنها میگفتند شما هم مثل ما بشرید اینها که انکاری نداشتند. نزاع در این نبود که اینها مبلّغ هستند و میگفتند ما شما را قبول نداریم، اگر نزاع در تبلیغ بود آنها در تبلیغشان اشکال میکردند؛ نزاع در این بود که اینها میگفتند ما پیامبریم, اصحاب قریه میگفتند که انسان نمیتواند پیامبر باشد مَا أَنتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُنَا، براساس قاعده «حُکم الأمثال فیما یجوز و ما لا یجوز واحد» (4)استدلال میکردند. این قاعده درست است که «حُکم الأمثال فیما یجوز و ما لا یجوز واحد»، اما اینها مثل هم نیستند. انبیا(علیهم السلام) یک صبغه بشری و عادی دارند؛ یعنی جسمانی دارند که میگویند ما هم مثل شما هستیم از ما توقّع نداشته باشید که هر وقت خواستید ما معجزه بیاوریم أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ، اما تمام تفاوت در آن استثناست یُوحَی إِلَیَّ آنها این استثنا را نمیبینند که یُوحَی إِلَیَّ فقط میگویند شما مثل ما بشر هستید. اصل تماثل بدنی مورد اتفاق است، اما بدن که وحی نمیگیرد خود انبیا فرمودند: أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ منتها یُوحَی إِلَیَّ أَنَّمَا إِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ. (5)
فتحصّل که این سه نفر پیامبر بودند و ادّعای نبوّت داشتند و محور بحث اینها هم با اصحاب قریه در رسالت اینها بود، آنها میگفتند بشر نمیتواند پیامبر باشد شما بشرید! و هیچ بشری پیامبر نیست، پس اگر ادعای شما صادق است شما بشر نیستید إِنْ أَنتُمْ إِلَّا تَکْذِبُونَ. (1)
تبیین دو راه ممکن در حصول رسالت مرسلین
مطلب بعدی این است که حالا رسالت اینها چگونه حاصل شده است؟ ممکن است هم خدای سبحان به اینها وحی فرستاده باشد هم چون زیرمجموعه وجود مبارک عیسی(سلام الله علیه) هستند که آن حضرت از انبیای اولواالعزم است و در زمان اولواالعزم اگر پیامبری باشد حتماً تابع اوست مثل اینکه وجود مبارک هارون پیامبر بود، اما از انبیای اولواالعزم نبود؛ ولی وجود مبارک موسی(سلام الله علیه) از انبیای اولواالعزم بود کتاب را او آورد, شریعت را او آورد, مناجات کوه طور برای او بود, تورات را خدای سبحان به هارون نداد به هر دو نداد، بلکه به خصوص موسی(سلام الله علیه) داد، پس موسی(سلام الله علیه) میشود از انبیای اولواالعزم و وجود مبارک هارون زیرمجموعه اوست، گرچه خودش وحی مستقیم هم دریافت میکند؛ اینجا هم ممکن است آن سه نفر ضمن اینکه وحی مستقیم هم دریافت کردند رسالت خود را از وجود مبارک عیسی(علیه السلام) دریافت کنند.
راه های سه گانه تکلّم خدا با انبیا
خدای سبحان هم با بشر از سه راه حرف میزند فرمود: مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْیاً أَوْ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ (2)گاهی آن رسول فرشته است, گاهی آن رسول انسان است, اگر ذات اقدس الهی به پیامبری وحی بفرستد که به علیبنابیطالب بگو «مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِیٌّ مَوْلَاهُ» (3)اینرسالت و کلام الهی است. وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله) که حضرت امیر(سلام الله علیه) را نصب نکرد، او مبلّغ بود حرف خدا را رساند، امامت را که مقام معصومانه است خدای سبحان به وسیله پیغمبر به کسی میدهد. رسالت مرسلین هم که زیرمجموعه وجود مبارک عیسی(علیه السلام) بودند هم همینطور است پس از دو راه ممکن است که رسالت آن سه نفر حاصل شود.
پرسش: ابدان پیامبران با ابدان انسانهای عادی هیچ تفاوتی ندارد؟
پاسخ: چرا؛ ولی بدن که وحی نمیگیرد.
پرسش: تمام تأثیر و تاٴثّر در بدن جاری است.
پاسخ: بالأخره بدن ابزار کار است، خود آنها هم فرمودند: إِن نَّحْنُ إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُکُمْ، (1)از نظر مسئله بدنی إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُم مَیِّتُونَ (2)هست, وَ مَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِن قَبْلِکَ الْخُلْدَ (3)و مانند آن هست. حالا ممکن است در بعضی از امور بدنی تفاوت داشته باشند، اما بدن وحییاب نیست آنکه وحی مییابد روح مطهّر است؛ اینها قبول داشتند که از نظر بدن مِثل هستند، اما فرمودند بدن که وحی نمیگیرد آن جنبه روحانیّت ماست که شما ندارید.
پرسش: تابع از متبوع باید همیشه پایینتر باشد، در داستان حضرت موسی و خضر چرا رعایت نشد؟
پاسخ: او تابع حضرت موسی(علیه السلام) که نبود، خضر(علیه السلام) کار با ولایت داشت; لذا بدون مشورت با حضرت موسی(علیه السلام) و بدون اینکه با او هماهنگ باشد آن سه کار را انجام داد که وجود مبارک حضرت موسی(علیه السلام) برای او روشن نبود که سؤال کرد و وجود مبارک خضر(سلام الله علیه) اسرار را برای او گفت.
سرّ به کار بردن دو تعبیر «قریه» و «مدینه» درباره یک جامعه
بنابراین این سه بزرگوار پیامبر بودند و نبوّت آنها از دو راه ممکن است حاصل بشود. اما طولی نکشید که این قریه شده مدینه، البته اینکه حالا ما بگوییم قریه به معنی روستاست مدینه به معنی شهر است اینچنین نیست قریه بر خود مدینه هم اطلاق میشود، اما این تقابل که تفصیلی است قاطع شرکت است. اول؛ یعنی در آیه سیزده فرمود: وَاضْرِبْ لَهُم مَّثَلاً أَصْحَابَ الْقَرْیَةِ مادامی که مسرفین و مترفین و امثال ذلک هستند این قریه است، اما وقتی تبلیغ اثر کرد از نقطه دوری مردان الهی برخاستند که تا مرز شهادت حاضر هستند دین خود را یاری کنند همین قریه میشود مدینه، از همین سرزمین به عنوان مدینه یاد شده است که فرمود: وَجَاءَ رَجُلٌ مِنْ اقْصَی الْمَدِینَةِ (4)این الْمَدِینَةِالف و لام آن، الف و لام عهد است همان الْقَرْیَةِ است که قبلاً در آیه سیزده ذکر شده، گرچه ممکن است خود مدینه را هم قریه بگویند، چون قریه به معنی روستا نیست شهر را هم شامل میشود، اما این تقابل نشان میدهد که آنجا قریه است و اینجا مدینه, جایی که فرهنگ شهادت است و علم است و معنویّت است و معرفت است جای تمدّن است و مدنیّت وَجَاءَ رَجُلٌ مِنْ اقْصَی الْمَدِینَةِکه تنوین آن هم تنوین تفخیم و تعظیم است این با سعی و کوشش آمده که حق انبیا و نبیّ عصر خودش را یاری کند با سعی و کوشش آمده که حرف خودش را مبلّغانه بزند.
دفع توهم توطئه بودن مرد مدافع مرسلین با اقْصَی...
اما اقْصَی گفتند سرّش این است که مبادا کسی خیال کند که این مرد در همان محدوده رسالتِ این سه نفر بود و توطئهای در کار است، فرمود نه, توطئهای در کار نبود از دورترین نقطه شهر کسی بلند شده و شهادتطلبانه آمده گفته حرف اینها حق است، اینطور نیست که مثلاً از همان کوی و برزنِ این سه نفر مردی آمده باشد تا کسی احتمال دهد که توطئهای در کار است، بلکه از دورترین نقطه شهر کسی آمده و این حرف را زده و گفت: یَا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَمعلوم میشود که تمام محورهای بحث این است که اینها مبلّغان و علمای عادی نبودند اینها پیغمبر بودند.
استدلال مرد شهادت طلب بر لزوم متابعت از مرسلین
بعد برهان اقامه میکند میفرماید: اتَّبِعُوا مَن لَا یَسْأَلُکُمْ أَجْراً وَهُم مَّهْتَدُونَ شما باید بپذیرید که راه هست ما راهنما میخواهیم اینها هم آدمهای خوبی هستند هم غرضی ندارند اینکه گفته شد اتَّبِعُوا مَن لَا یَسْأَلُکُمْ أَجْراً؛ یعنی هیچ چیزی به عنوان اجر نمیخواهند یک وقت است ریاستی, مقامی, جاهی, شهرتی را میخواهند؛ ولی پول نمیخواهند، اما این جا نکره در سیاق نفی است که چیزی را به عنوان اجر نمیخواهند نه مسائل مالی, نه مقامی، نه ریاستی, نه سِمَتی, نه پُستی, هیچ چیزی از شما نمیخواهند این أَجْراًناظر به آن است. اگر کسی هیچ چیزی از جامعه نخواهد و انسانِ وارستهای باشد باید حرف او را گوش داد. بعد راجع به خودش اتَّبِعُوا مَن لَا یَسْأَلُکُمْ أَجْراً وَهُم مَّهْتَدُونَ.
تعلیل مرد شهادت طلب بر عبادت خود در مقابل خدا
درباره خودش چند مطلب دارد؛ گفت: من معبودی دارم که معبود بودن او «بیّنالرشد» است. درباره خودم هم مقتضی عبادت در من هست, هم مانع عبادت در من موجود نیست. بنابراین این سه رکن محفوظ است؛ یعنی معبود ذاتاً شایسته است و موجود است و استحقاق عبادت دارد این برای معبود, عابد هم مقتضی عبادت در او هست چون من فهمیدم, هم مانع عبادت در من نیست خوی استکبار و هوسرانی و اینها هم در من نیست, پس مقتضی بندگی موجود, مانع مفقود, معبود هم که معبود «بالذّات» است این سه مطلب را آن مردی که مِنْ أَقْصَی الْمَدِینَةِآمده بازگو کرد. گفت: وَمَا لِیَ لاَ أَعْبُدُ الَّذِی فَطَرَنِیچرا عبادت نکنم؟! این فَطَرَنِیحدّ وسط است در سوره مبارکه «انعام» (1)هم گذشت که این کسی است که «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» یا«شَوْقاً إِلَی الْجَنَّةِ» (2)[14]عبادت نمیکند، بلکه بر اثر فاطر بودن خدا, فطرتبخشی خدا, نوآوری خدا و هستیبخشی خدای سبحان دارد او را عبادت میکند، پس خدا فاطر است هر فاطری معبود «بالذّات» است، پس خدا معبود «بالذّات» است این درباره معبود, از طرفی دیگر من مفطورم و هر مفطوری عابد است پس من باید عابد باشم و مانعی هم - الحمدلله - در کار نیست هوسی داشته باشم, خیالی داشته باشم یا از این بتها کاری ساخته باشد هیچ در کار نیست. چرا من خدا را عبادت نکنم؟ وَمَا لِیَ لاَ أَعْبُدُ الَّذِی فَطَرَنِی. او معبود را «بیّنالرشد» گرفته بعد تعلیل را ذکر کرده است وگرنه اگر سخن در استدلال بود میگفت خدا فاطر است باید فاطر را عبادت کرد، اینچنین نگفت, گفت: من چرا نباید او را عبادت کنم؟! اینکه میگوید من چرا نباید او را عبادت کنم؟! اول از رفع منع سخن میگوید؛ می گوید من مانعی ندارم، نه اینکه برهان اقامه کند که او معبود است و باید او را عبادت کرد او «مفروقعنه» است, «بیّنالرشد» گرفته است، می گوید من چرا او را عبادت نکنم، همین! وَمَا لِیَ لاَ أَعْبُدُ الَّذِی فَطَرَنِی.
استفاده از معاد بر توجه دادن قوم خود به عبادت خدا
در حقیقت می خواهد به شما بگوید چرا او را عبادت نمیکنید؟ شما اگر به درک من نرسیدید که براساس فطرت، خدا را عبادت کنید, براساس مفطور بودن خود پی به فاطر ببرید یا «خَوْفاً مِنَ الْعَذَابِ» (1)یا «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّةِ» در هر حال چیزی باید شما را وادار کند که عبادت کنید این وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ ضمن اینکه رعایت فواصل ملحوظ شد که همه به واو و نون ختم شدند «و إلیه أرجعوا» گفتند که نفرمود، برای اینکه آنها را میخواهد هدایت کند؛ گفت: راه من مشخص است، من سخنم از «إلیه أرجعوا» نیست، من سخنم از فَطَرَنِی است برای من روشن است، حالا سخن از «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» و «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّةِ» و اینها نیست من دنبال فاطر میگردم و او فاطر من است هر چه داد, داد; اما شما که به این حد نرسیدید که عبادت شما فطرتمحور باشد لااقل «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» یا «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّةِ» به او برگردید، محکمهتان اوست، رها که نمیشوید، چرا او را عبادت نمیکنید؟! وَمَا لِیَ لاَ أَعْبُدُ آن خدایی را که فَطَرَنِی, یک و خدایی که وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ, دو; این إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ دلیل لزوم عبادت آنهاست نه دلیل لزوم عبادت خودش, دلیل لزوم عبادت خودش همان حدّ وسط فطرتمحوری است، اما شما که براساس خوف و رجا کار میکنید إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ.
1) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج2، ص237.
اقامه برهان بر نفی کار آیی بت ها و اعلام صریح ایمان خود
بعد برهان اقامه کرد. که از این بتها کاری ساخته نیست - گفتند خودش بتفروش و بتتراش بود؛ ولی گفت از این بتها کاری ساخته نیست - ءَأَتَّخِذُ مِن دُونِهِ آلِهَةً اگر آن رحمانی که فاطرِ من است و مرجع همه است او اگر بخواهد زیانی به من برساند از این بتها کاری ساخته نیست نه اینکه اینها شفاعت میکنند؛ ولی شفاعت اینها مسموع نیست، اینها اصلاً حقّ شفاعت ندارند، معنای آن این نیست که اینها شفاعت میکنند و حرف میزنند؛ ولی کسی گوش نمیدهد آن روز کسی بدون اذن ذات اقدس الهی مجاز به حرف زدن نیست إِن یُرِدْنِ الرَّحْمنُ بِضُرٍّ اگر کسی کمترین ضرری بخواهد برساند از این بتها کاری ساخته نیست لَا تُغْنِ عَنِّی شَفَاعَتُهُمْ شَیْئاً این هم نکره در سیاق نفی است, آنها کمترین فایدهای به من نمیرسانند کمترین ضرری هم اگر از طرف خدا به ما برسد کسی نمیتواند برطرف کند، پس نه انقاذ میکنند نجات میدهند و نه آن ضرر را برطرف میکنند، به عبارت دیگر نه من را میرهانند و نه ضرر را دفع میکنند. اگر من با اقامه برهان حق, غیر خدا را بپرستم إِنِّی إِذًا لَفِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ من غرق یک ضلالت قطعی هستم؛ یعنی «بیّنالغی». من صریحاً موضع خود را اعلام میکنم إِنِّی آمَنتُ بِرَبِّکُمْ فَاسْمَعُونِ.
اجرای تهدید مرسلین بر مرد مدافع آنان و شهادت او
آنها که به مرسلین گفتند اگر دست برنداشتید ما شما را رجم میکنیم لَئِن لَّمْ تَنتَهُوا لَنَرْجُمَنَّکُمْ وَ لَیَمَسَّنَّکُم مِنَّا عَذَابٌ أَلِیمٌ (1)این خوی ددمنشی در آنها بود که به انبیا این حرف را زدند این شخصی که یک فرد عادی بود و به عنوان یک مبلّغ با اینها سخن گفت همان تهدید را نسبت به او اعمال کردند که او شربت شهادت نوشید.
1) سوره یس، آیه18.
ورود مرد مدافع مرسلین پس از شهادت به بهشت برزخی
حالا وقتی شربت شهادت نوشید از این به بعد چطور شد؟ قِیلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَکه این قول الهی همان فعل اوست؛ این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که در نهجالبلاغه هست «لَا بِصَوْتٍ یَقْرَعُ وَ لَا بِنِدَاءٍ یُسْمَعُ وَ إِنَّمَا کَلَامُهُ سُبْحَانَهُ فِعْلٌ» (1)همین است فرمود فرمان الهی که به زمین میگوید: قِیلَ یَا أَرْضُ ابْلَعِی مَاءَکِ (2)یا به چیزهای دیگر دستور میدهد این سخن عِبری و عربی نیست، البته آیات الهی, کلمات الهی با ایجاد الهی است که کلمات را ایجاد میکند مثل قرآن, اما وقتی به زمین میگوید: یَا أَرْضُ ابْلَعِی مَاءَکِ یا به آسمان و زمین میفرماید: ائْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ, (3)«لَا بِصَوْتٍ یَقْرَعُ وَ لَا بِنِدَاءٍ یُسْمَعُ وَ إِنَّمَا کَلَامُهُ سُبْحَانَهُ فِعْلٌ» اینجا هم به او فرموده شد که وارد بهشت شو، این بهشت البته بهشت برزخی است که قبر برای مؤمنان «رَوْضَةٌ مِنْ رِیَاضِ الْجَنَّةِ» (4)وارد بهشت شو که آن بهشت و جنّت کبرا بعد از تشکیل صحنه قیامت است؛ یعنی از برزخ که وارد ساهره قیامت شدند از قیامت که بخواهند عبور کنند آن وقت وارد بهشت کبرا میشوند، اما این بهشت, بهشت برزخی است قِیلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ.
رساندن پیام مرد شهادت طلب از بهشت برزخی و بیان آرزوی او
آنگاه پیامی داد که ذات اقدس الهی پیام او را به جامعه میرساند. همین شخص مجاهد نستوه که شربت شهادت نوشید پیامی داد که آن پیام را خدا میرساند. گاهی خدا رسول بنده است و گاهی بنده رسول خداست; گاهی خدا حرف کسی را به جامعه میرساند گاهی پیامبر خدا حرف خدا را به جامعه میرساند، اینجا ذات اقدس الهی سخن این شهید را به جامعه رساند. قالَ؛ یعنی این شهید گفت: یَا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ ٭ بِمَا غَفَرَ لِی رَبِّی وَجَعَلَنِی مِنَ الْمُکْرَمِینَ.
همسانی آرزوی شهید سوره «یس» با شهدای دیگر در معامله خدا با آنها
در جلسه گذشته مطرح شد که هم شهدا میگویند: یَا لَیْتَ هم بازماندگان و وارثان شهدا میگویند: یَا لَیْتَوارثان شهدا میگویند: «یَا لَیْتَنِی کُنتُ مَعَکُمْ (1)فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِیماً» این یَا لَیْتَ رسمی و طلب رسمی ماست که آرزو میکنیم. شهدا هم میگویند: یَا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ این اختصاصی به شهید سوره«یس» که ندارد، شهدا همهشان همینطور هستند.
تبیین سخن شهدا با خدا و همفکران خود
شهدا دو سخن دارند یکی اینکه مستقیماً با خدا سخن میگویند که وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم؛ (2)یکی هم به بازماندگان و راهیان و همخطهای خود میگویند: یَا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ ٭ بِمَا غَفَرَ لِی رَبِّی وَ جَعَلَنِی مِنَ الْمُکْرَمِینَ. حرفی که با خدا دارند این است که عرض میکنند خدایا! ما که میدانیم یک عدّه راه افتادند و راهی راه ما هستند ما میخواهیم اینها به مقصد برسند الآن اینها کجا هستند؟ وَ یَسْتَبْشِرُونَ به بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم قبلاً هم ملاحظه فرمودید بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم کسانی هستند که راهیان راه شهدا هستند، اگر کسی راهی راه شهید نباشد نمیگویند: بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا این بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا عدم ملکه است؛ شما الآن سه اتومبیل را فرض کنید با سه سرنشین و با سه گروه مسافر, گروه اول زود حرکت کردند به مقصد رسیدند, گروه دوم بعد حرکت کردند در راه هستند, گروه سوم اصلاً حرکت نکردند، آنهایی که به مقصد رسیدند که «وصلوا» آنهایی که در راه میباشند میگویند: لَمْ یَلْحَقُوا هنوز نرسیدند، اما آنهایی که توقف کردند در آنجا ماندند و حرکت نکردند نمیگویند هنوز نرسیدند، بلکه میگویند هنوز راه نیفتادند این بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا عدم ملکه است؛ یعنی راه افتادند؛ ولی هنوز به مقصد نرسیدند. شهدا با آنهایی که راهیِ راه اینها نیستند کار ندارند، اینها که راهیِ راه آنها هستند به خدا عرض میکنند خدایا! بشارت بده, مژده بده, به ما خبر بده که الآن اینها در کدام مقطع هستند؟ وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم از چه چیزی استبشار میکنند و بشارت میخواهند؟ از خدای سبحان که عرض میکنند خدایا به ما مژده بده اینها الآن کجا هستند؟ در کدام مقطع هستند؟ چقدر مانده به ما برسند؟ وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم؛ از طرفی هم خودشان حرفشان این است یَا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ ٭ بِمَا غَفَرَ لِی، پس هم با خدا سخن میگویند و استبشار دارند.
زنده وارد برزخ شدن شهید و آگاهی او از امور پیرامونی
چون شهید جزء گروههای استثنایی است که زنده وارد برزخ میشود، زنده نه یعنی زندهٴ دنیایی، او به حیات دنیایی مُرده است، اما میداند کجا دارد میرود؛ خیلیها هستند نمیدانند و بعد از مدتها میفهمند که مُردند میبینند یک وضعیه و اوضاع عوض شده، اما کجا آمدند و اینجا چیه، برای خیلیها روشن نیست که مُردند، بعد از مدتها میفهمند که مُردند، اما این شهید, زنده وارد برزخ میشود؛ یعنی کاملاً فهمید که مرده است و چه کسی به سراغ او آمده است, گروهی از مؤمنین هم البته همینطور هستند، اما اینها به صورت شفاف از کلّ این صحنه باخبر میباشند که الآن کجا هستند, مُردند, وارد صحنه برزخ شدند, چه کسی راهیِ راه آنهاست, چه کسی راهیِ راه آنها نیست و اینها; لذا حرفشان این است که ای کاش راهیان راه ما میفهمیدند اینجا چه خبر است یَا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ ٭ بِمَا غَفَرَ لِی رَبِّی وَجَعَلَنِی مِنَ الْمُکْرَمِینَ.
پرسش: این حالشان است یا قولشان؟
پاسخ: اینها قولشان است، منتها قولشان از حالشان نشئت گرفته، درست است اینطور نیست که خلاف کرده باشند اگر کسی اهل قول آنها باشد, اهل معنا باشد حرف آنها را کاملاً میشنود، در برزخ با هم سخن میگویند, در بهشت هم با هم سخن میگویند، به یکدیگر سلام میکنند و به زیارت یکدیگر میروند، اینها کاملاً باخبرند وقتی باخبر بودند میگویند ای کاش آنها میفهمیدند که اینجا چه خبر است. این بزرگوار چون گفت: الَّذِی فَطَرَنِی «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» نبود, «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّةِ» نبود براساس فطرت بود، من مفطورم دنبال فاطرم هستم نه هراسناکم و به دنبال مأمن هستم نه اینکه طمعکارم به دنبال مَطعَم و مُطعم هستم نه آن نیست، من مفطورم و فاطرطلبم براساس فطرتمحوری دارم عبادت میکنم.
در زمره «مُکرمین» قرار گرفتن پاداش شهید در آخرت
پاداش شهید این است که وَجَعَلَنِی مِنَ الْمُکْرَمِینَ این وَجَعَلَنِی مِنَ الْمُکْرَمِینَ ملاحظه فرمودید قبلاً در سوره مبارکه «انبیاء»، «مکرمین» در قرآن کریم وصف فرشتههاست در سوره مبارکه «انبیاء» فرمود فرشتهها بَلْ عِبَادٌ مُّکْرَمُونَ ٭ لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ (1)هم در سوره مبارکه «صافات» (2)هم در سوره مبارکه «معارج» درباره گروهی از اوحدی از اهل ایمان آمده است که فِی جَنَّاتٍ مُکْرَمُونَ، (3)پس اوحدی اهل ایمان و فرشتگان مُکرَم هستند, این شهید هم مکرم است.
تفاوت «مُکرَم» بودن ائمه(علیهم السلام) با گروه های دیگر
اینکه شما در زیارت «جامعه» وجود مبارک امام هادی(سلام الله علیه) (4) از ائمه(علیهم السلام) همین تعبیر را کرده این غیر از تعبیر سوره مبارکه «یس» است، غیر از تعبیر سوره «صافات» است، غیر از تعبیر سوره «معارج» است، در سوره «معارج», در سوره «صافات» در سوره «یس» دارد ما جزء مکرمین هستیم، اما آن عظمتی که وجود مبارک امام هادی(سلام الله علیه) برای ائمه(علیهم السلام) در زیارت «جامعه» قائل است همان عظمتی است که خدا برای ملائکه در سوره «انبیاء» قائل است بَلْ عِبَادٌ مُّکْرَمُونَ ٭ لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ این تعبیر امام هادی(سلام الله علیه) در زیارت «جامعه» برای ائمه است. بنابراین تاکنون ما سه جا مُکْرَمِینَ برای غیر ملائکه داریم اما با این جلال و شکوه نیست، این جلال و شکوهی که در زیارت «جامعه» هست همان جلال و شکوهی است که خدای سبحان در سوره «انبیاء» برای ملائکه ذکر کرده است.
پرسش: اینکه ائمه(علیهم السلام) معلم فرشتگان هستند آن وقت با آنچه در زیارت «جامعه» آمده ... .
پاسخ: حالا این الْمُکْرَمِینَبودند آنها هم الْمُکْرَمِینَ هستند مثل اینکه همه اینها در بهشت هستند، درجاتشان محفوظ است، اینطور نیست که اگر گفتند همه اینها الْمُکْرَمِینَ هستند؛ یعنی «علی وزانٍ واحد» هستند، در مورد انبیا هست که لَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلَی بَعْضٍ (1)درباره مرسلین هست که تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ (2)اگر مرسلین یکسان نیستند, اگر انبیا یکسان نیستند, مکرمین هم یکسان نیستند.
ناتمامی نقل فخر رازی در استناد آیه قِیلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ به کفار
حرفی را که جناب فخررازی ذکر میکند البته از بعضیها نقل میکند که این حرف, حرف ذات اقدس الهی نیست، حرفی است که آنها استهزائاً گفتند, این نمیتواند تام باشد. (3)سیدناالاستاد هم ظاهراً این را نقل کرد و رد کرده (4)اینکه گفتند: قِیلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ؛یعنی - معاذ الله - آن کفّار عصرش که او را شهید کردند به صورت استهزا گفتند. این با جمله وَجَعَلَنِی مِنَ الْمُکْرَمِینَ هماهنگ نیست, با آیه 28 که دارد وَ مَا أَنزَلْنَا عَلَی قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِن جُندٍ مِنَ السَّماءِ - که همه اینها کلمات الهی است - با این هم هماهنگ نیست. بنابراین ظاهر آن این است که خدای سبحان پیام این شهید را رساند حرف, حرف این شهید است و حرف شهید همان است که ما درباره شهدا میگوییم, ما میگوییم: «یَا لَیْتَنِی کُنْتُ مَعَکُمْ» آنها میگویند: «یا لیتکم کنتم معنا» ای کاش بودید ببینید اینجا چه خبر است! ما میگوییم ای کاش بودیم به فیض میرسیدیم براساس آن ایمانی که داریم و منتها برای ما ایمان، ایمان به غیب است و برای آنها ایمان به شهادت است، آنها چیزی را مشاهده میکنند میگویند ما ندیده خریداریم و ایمانمان ایمان به غیب است نه ایمان به شهادت، البته اولیای الهی ایمانشان ایمان به شهادت است. آنکه میگوید: «مَا کُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَهُ» (5)یا «لَوْ کُشِفَ الْغِطَاءُ مَا ازْدَدْتُ یَقِیناً» (6)ایمان او ایمان به شهادت است.
علت عدم تعجیل در نزول عذاب بر تبهکاران
وَ مَا أَنزَلْنَا عَلَی قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِن جُندٍ مِنَ السَّماءِ اینطور نیست که حالا فوراً اگر حادثهای پیش آمد ما فوراً اوضاع را به هم بزنیم عذاب استئصالی نازل کنیم اینها را منقرض کنیم، چند روزی به اینها مهلت میدهیم؛ یک وقت کسی عجله میکند که «یخاف الموت»؛ ولی همه اینها در قبضه قدرت الهی هستند ما کاملاً اینها را آزمایش میکنیم امتحانمان به آن نصاب میرسد بعد محکمه الهی هم هست وَ مَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ (1)اینها که جلو نمیافتند, دور نمیزنند که ما حالا مسبوق شویم و آنها بشوند سابق و قضا و قدر ما را دور بزنند، اینطور نیست. بنابراین ما عجلهای نداریم فعلاً عذابی نازل نکردیم و نمیکنیم وَ مَا أَنزَلْنَا عَلَی قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِن جُندٍ مِنَ السَّماءِ وَمَا کُنَّا مُنزِلِینَ.
موضوع:تفسیر آیات 20 تا 30 سوره یس
وَجَاءَ مِنْ أَقْصَی الْمَدِینَةِ رَجُلٌ یَسْعَی قَالَ یَا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ (20 اتَّبِعُوا مَن لَا یَسْأَلُکُمْ أَجْراً وَهُم مَّهْتَدُونَ (21) وَمَا لِیَ لاَ أَعْبُدُ الَّذِی فَطَرَنِی وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (22) ءَأَتَّخِذُ مِن دُونِهِ آلِهَةً إِن یُرِدْنِ الرَّحْمنُ بِضُرٍّ لَا تُغْنِ عَنِّی شَفَاعَتُهُمْ شَیْئاً وَلاَ یُنقِذُونِ (23) إِنِّی إِذًا لَفِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ (24) إِنِّی آمَنتُ بِرَبِّکُمْ فَاسْمَعُونِ (25) قِیلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ یَا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ (26) بِمَا غَفَرَ لِی رَبِّی وَجَعَلَنِی مِنَ الْمُکْرَمِینَ (27) وَمَا أَنزَلْنَا عَلَی قَوْمِهِ مِنْ بَعدّه مِن جُندٍ مِنَ السَّماءِ وَمَا کُنَّا مُنزِلِینَ (28) إِن کَانَتْ إِلَّا صَیْحَةً وَاحِدَةً فَإِذَا هُمْ خَامِدُونَ (29) یَا حَسْرَةً عَلَی الْعِبَادِ مَا یَأْتِیهِم مِن رَّسُولٍ إِلَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ (30))
1) سوره واقعه، آیه60.
تشابه بعثت پیامبر در مکه با فرستادن مرسلین به اصحاب قریه
جریانی که با آیه سیزده شروع شد که فرمود: وَ اضْرِبْ لَهُم مَّثَلاً أَصْحَابَ الْقَرْیَةِاین اضلاع متعدّدی دارد که با ممثّل آن هماهنگ است؛ ممثّل آن این بود که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در مکه قیام کرد، جامعه را به توحید دعوت کرد، عدّهای در برابر حضرت، کافراً و مستکبراً ایستادند، عدّهای هم پیام حضرت را پاسخ مثبت دادند، عدّهای هم تا مرز شهادت, حضرت را یاری کردند؛ این مجموعه آنچه بود که در مکه رخ داد. این قصه وَ اضْرِبْ لَهُم مَّثَلاً هم که مِثل آن مُمثّل مَثل هست همه این اضلاع چندگانه را داراست.
تفاوت ارتباط مرسلین با عیسی(سلام الله علیه) و همراهی خضر نبی با موسی(علیهما السلام)
رهبران الهی قیام کردند از طرف وجود مبارک عیسی(سلام الله علیه) آمدند یا مستقیماً آمدند بالأخره اینها سِمَت رسالت داشتند و چون وجود مبارک مسیح(سلام الله علیه) از انبیای اولواالعزم بود و در عصر پیامبر اولواالعزم اگر پیامبری بیاید زیرمجموعه همان حضرت محسوب میشود این بزرگواران زیرمجموعه همان حضرت بودند و معجزات همان حضرت را ارائه میکردند، اما در جریان حضرت خضر و موسی(سلام الله علیهما) از این قبیل نبود، چون خضر رسالت مصطلح و شریعتی نداشت، مأمور به دعوت مردم نبود تا ما بگوییم زیرمجموعه رسالت حضرت موسی(سلام الله علیه) بود. موسای کلیم(سلام الله علیه) از انبیای اولواالعزم بود؛ ولی خضر دارای مقام ولایت بود و از راه باطن هدایت میکرد، نه نظیر انبیا که از راه شریعت و تبلیغ و رسالت مردمی بخواهند عدّهای را هدایت کنند; لذا بین جریان حضرت موسی و خضر با جریان فرستادههای سوره مبارکه «یس» خیلی فرق است.
مروری بر ماجرای اصحاب قریه و اعزام مرسلین به سوی آنها
در این مجموعه فرمود: وَ اضْرِبْ، برای مردم مکه مَثلی را بیان نمود که آن مَثل در جریان اصحاب قریه است. این اصحاب قریه چند ضلع را دارا هستند: اولاً رهبران الهی آمدند دعوت کردند، این رهبران الهی با معجزه هم آمدند چه اینکه در روایات هست و حرف آنها هم توحید بود و با تقوا مردم را فرا خواندند این ضلع اول که گفتند حق را بپرستید و از شرک دست بردارید. ضلع دوم, عدّهای کافر و مستکبر بودند که در برابر اینها ایستادند و شبهه آنها هم این بود که انسان نمیتواند فرستاده خدا باشد، چون در حقیقت اینها انسان را نشناختند، اینها خیال میکردند همین که یَأْکُلُ الطَّعَامَ وَ یَمْشِی فِی الْأَسْوَاقِ (1)انسان همین است؛ یعنی إِنِّی خَالِقٌ بَشَراً مِن طِینٍ (2)تا اینجا را شناختند، اما نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی (3)را نشناختند; لذا گفتند بشر نمیتواند پیامبر شود شما مثل ما بشر هستید و «حُکم الأمثال فیما یجوز و ما لا یجوز واحد» (4)اگر بشر بتواند رسالت الهی را تحمّل کند ما هم باید بتوانیم در حالی که یکی از تقوای روح بر قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا (5)است و یکی قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا، (6)آنکه فطرتش را شکوفا کرده قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا و در مسیری قرار میگیرد که خدای سبحان با او سخن میگوید، اما اگر کسی در مسیر قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا شد در گودالی فرو میرود که وَ لاَ یُکَلِّمُهُمُ اللَّهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَ لاَ یُزَکِّیهِمْ (7)خیلی فرق است بین کسی که فرودی در گودال دارد و آنکه عروجی در آسمان دارد، هر دو بشرند؛ ولی اگر کسی قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا نصیبش شد او میتواند کلام الهی را بشنود و اگر کسی قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا دامنگیرش شد با آنها اصلاً خدا سخن نمیگوید وَ لاَ یُکَلِّمُهُمُ اللَّهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ، پس نمیشود گفت که إِنْ أَنتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنَا (8)هرگز انبیا با شما و شما با انبیا شبیه هم نیستید، آنها پس کافراً و مستکبراً آمدند انکار کردند و حرف آنها هم این بود که بشر نمیتواند رسالت داشته باشد. انبیا این شبهه را رد کردند و به اینها پاسخ دادند، معجزاتی هم آوردند بعد فرمودند: وَ مَا عَلَیْنَا إِلَّا الْبَلاَغُ الْمُبِینُ (9)پس در آن منطقه, رهبران الهی قیام کردند، با برهان دعوت کردند، معجزه هم آوردند، کافران و مستکبران, مستکبرانه مغالطه کردند، شبههای ارائه کردند که مَا أَنتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُنَا وَ مَا أَنزَلَ الرَّحْمنُ مِن شَیْءٍ. (10)
تکلیف شناسی مؤمنین در برابر مرسلین و پایداری تا مرز شهادت
در این فضا مانده مؤمنان و وظیفه افراد باایمان، از اقصای مدینه برخی از افراد مؤمن ایمانآورنده تا مرز شهادت آمدند که هم از انبیا حمایت کردند و هم از گفتار اینها حمایت کردند، گفتار اینها را منتشر کردند و هم در برابر تهدید مستکبران و کافران ایستادند، آنهایی که گفتند: لَنَرْجُمَنَّکُمْ وَ لَیَمَسَّنَّکُم مِنَّا عَذَابٌ أَلِیمٌ تهدیدی بود، اینها که از اقصای مدینه حرکت کردند برای اینکه جلوی این تهدید را بگیرند, جلوی آن فشار را بگیرند از انبیا حمایت کنند، هم از منطق انبیا و هم از خون انبیا پاسداری کنند قیام کردند و آمدند حرفهایشان را زدند، اینها اگر فقط تبلیغ محض بود که دیگر به شهادت نمیرسیدند، اینها تنها نیامدند که به انبیا بگویند ما ایمان آوردیم، اینها آمدند جلوی آن لَنَرْجُمَنَّکُمْ را بگیرند, جلوی لَیَمَسَّنَّکُم مِنَّا عَذَابٌ أَلِیمٌ را بگیرند, جلوی آن تهدید بایستند و مقاومت کنند ولو تا مرز شهادت باشد این هم یک راه و همین کار را هم کردند بعد هم سرانجام آخرین لحظه گفتند ما ایمان آوردیم برهان ما هم این است که وَ مَا لِیَ لاَ أَعْبُدُ الَّذِی فَطَرَنِی وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ این یکجا ضمیر متکلّم هست, یکجا ضمیر جمع هست این اضلاع چهارگانه را این جمله داراست، آنجا که میگوید: وَ مَا لِیَ لاَ أَعْبُدُ الَّذِی فَطَرَنِی؛ یعنی «و ما لی و ما لکم لا نعبد الذی فطرنا» آنجا که دارد وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ؛ یعنی «إلیه أرجع و ترجعون» هم من مرجعم خداست و هم شما, هم من فاطرم خداست و هم شما، این اضلاع چهارگانه؛ یعنی خود او و مردم در توحید و معاد سهیم هستند وَ مَا لِیَ لاَ أَعْبُدُ الَّذِی فَطَرَنِی وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ؛ یعنی «و ما لی و ما لکم و إلیه اُرجع و إلیه ترجعون» این حرفها را زد، اگر این حرفها صِرف تبلیغ بود که آنطور شهادت و کشتار در پی نداشت، چون دارد او را آنقدر کوبیدند که شربت شهادت نوشید، صِرف تبلیغ و صِرف احتجاج و علمی و مناظره بود که او را کاری نداشتند این مقاومت کرد که به درجه شهادت رسید.
رتبه بندی درجات شهدا و خاص بودن درجه شهید سوره «یس»
جریان شهادت هم در بحث گذشته ملاحظه فرمودید، کرامتها و شهادتها اینها درجاتی دارد مثل اینکه نبوّتها و رسالتها مراتبی دارد. در جریان کرامت، چون محورش تقواست اگر کسی اتقا بود میشود اکرم; لذا آنجایی که در سوره مبارکه «انبیاء» از فرشتهها به عنوان بَلْ عِبَادٌ مُّکْرَمُونَ ٭ ... وَ هُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ (1)یاد میکند و آنچه در سوره مبارکه «صافات» (2)و سوره مبارکه «معارج» (3)از اوحدی اهل ایمان به عنوان عباد مُکرم یاد میکند، اینها ممکن است درجاتی داشته باشند این بزرگوار هم که شهید سوره «یس» است این هم در درجه خاصّی است. شهادت چون درجاتی دارد آنکه برتر است میشود سیّد شهدا و میشود سیّد مکرمین, سیّد اتقیا, آنکه به آن درجه والا نرسید زیرمجموعه سیّد شهداست.
پاسخ حضرت علی(علیه السلام) به دربار اموی دال بر رتبه بندی درجات شهدا
آن بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که در جواب نامه دربار اموی فرمود: «تَزْکِیَةِ الْمَرْءِ نَفْسَهُ» (4)قبیح، پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود شما خودستانی کنید نه خودستایی, خویشتنِ خویش را از خویش بگیرید راحت شوید خود را نگه ندارید که بستایید خود را رها کنید تا عظمت الهی را ادراک کنید, اگر «تَزْکِیَةِ الْمَرْءِ نَفْسَهُ» قبیح نبود من برخی از فضایل دودمانمان را میشمردم، اما ضرورت اقتضا میکند که ما برخی از فضایل را بشمریم، آنجا چون ضرورت بود گوشهای از فضایل دودمان بنیهاشم(سلام الله علیه) را برای دربار معاویه نوشت, فرمود معاویه! خیلیها میروند جبهه کشته میشوند اما عموی من که رفت شده سیّد شهداء، خیلیها میروند جبهه جانباز میشوند دستهایشان را میدهند، اما وقتی برادرم که رفت میشود جعفر طیّار، دو بال خدا به او میدهد که در برخی از روایات - این جمله در نهجالبلاغه نیست - دارد «یَطِیرُ بِهِمَا مَعَ الْمَلَائِکَةِ فِی الْجَنَّةِ» (5)همه جانبازها یک درجه نیستند, همه شهدا یک درجه نیستند, همه مؤمنان یک درجه نیستند، فرمود ما اگر جانباز دادیم میشود جعفر طیّار, اگر شهید دادیم میشود سیّدالشهداء «منّا کذا, منّا کذا» را در همان خطبه نورانی فرمود.
وابستگی اکرام شهید سوره «یس» به درجه شهادت او
اینجا هم که فرمود این شربت شهادت نوشید و پیامی را که خدا رساند از طرف او این بود وَ جَعَلَنِی مِنَ الْمُکْرَمِینَ این به درجه شهادت او وابسته است، در آن سرزمین که مقاومت کرد و حرفهای انبیا را خوب درک کرد و برهانشان را پذیرفت همان برهان را به جامعه منتقل کرد و مقاومت کرد تا مرز شهادت فیض خاصّ او, فوز مخصوص دارد و خدای سبحان پیام او را رساند.
ماجرای شهید سوره «یس» دال بر وجود بهشت برزخی
این هم یکی از ادلّه وجود برزخ است؛ یعنی جنّت برزخی, هنوز قیامت کبرا قیام نکرده، اینکه قِیلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ معلوم میشود جنّت برزخی هست و مردم که مؤمن باشند وارد جنّت برزخی میشوند که قبر یا روضهای از ریاض جنّت است یا - خدای ناکرده - حفرهای از حُفر نیران; وقتی از ائمه(علیهم السلام) سؤال میکنند برزخ از چه وقت شروع میشود فرمود: «الْقَبْرُ مُنْذُ» (1)ما دیگر چهارتا عالَم نداریم که عالَم دنیا, عالم قبر, عالم برزخ, عالم قیامت باشد ما سه عالَم داریم قبر همان برزخ است؛ سه عالم است دنیاست, بعد از دنیا هم آدم وارد برزخ میشود که در تعبیرات روایی به صورت قبر بیان شده این یا «رَوْضَةٌ مِنْ رِیَاضِ الْجَنَّةِ» یا - معاذ الله - «حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النَّارِ» (2)این قِیلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ این است، اگر درجه خیلی بالا باشد گوینده خداست جنّتش هم جنّت الهی است، اگر متوسط یا ضعیف باشد فرشتگانی هستند که دستور میدهند که درجه آن جنّت هم یا متوسط است یا ضعیف.
تبیین تفاوت درجات بهشت به برزخی، متوسط و برتر
آنچه در بخش پایانی سوره مبارکه «فجر» آمده است را ملاحظه بفرمایید با این خیلی فرق میکند؛ در پایان سوره مبارکه «فجر» این است که یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ٭ ارْجِعِی إِلَی رَبِّکِ رَاضِیَةً مَرْضِیَّةً ٭ فَادْخُلِی فِی عِبَادِی ٭ وَ ادْخُلِی جَنَّتِی (1)اینجا ذات اقدس الهی مستقیماً به صاحبان نفوس مطمئنّه خطاب میکند، کسانی که این سه عنصر را دارا هستند و به مقام این سه عنصر رسیدند تازه بین راه هستند هنوز به مقصد نرسیدند؛ یعنی کسی که دارای نفس مطمئنّه است, یک; نسبت به جمیع قضا و قَدَر الهی راضی است هیچ شکایتی ندارد, دو; و جمیع عقاید و اخلاق و اوصاف و رفتار و کردار او مرضیّ خداست, سه; اگر نفسی مطمئنّه بود, راضیه بود, مرضیه بود این هنوز در راه است که خدای سبحان به او میگوید حالا دیگر بیا، بقیه راه را به دستور الهی میرود, اگر به مقصد رسیده باشد که دیگر سخن از ارْجِعِینیست به کسی میگویند برگرد, معلوم میشود هنوز در راه است اگر به مقصد رسیده باشد و مقصود را زیارت کرده باشد که دیگر نمیگویند برگرد, پس یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُکه راضیه هستی, مرضیه هستی, در راه هستی, لازم نیست کسی تو را بیاورد با دستور خودِ ما تو را میآوریم ارْجِعِی إِلَی رَبِّکِکذا و کذا. این برای آنهایی است که دارای نفس مطمئنّه هستند که خود ذات اقدس الهی دستور میدهد، آن وقت این جنّت هم جَنَّاتٍ تَجْرِیْ مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُنیست هر کسی که به وَ ادْخُلِی جَنَّتِیرسیده است آن جَنَّاتٍ تَجْرِیْ مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ (2)را داراست، اما هر کسی به جَنَّاتٍ تَجْرِیْ مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ رسید به این وَ ادْخُلِی جَنَّتِیبار نمییابد که قبلاً هم ملاحظه فرمودید بخش پایانی سوره مبارکه «قمر» این است که إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ ٭ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ (3)دیگر «واو» و «فاء» ندارد، فرمود آنهایی که اهل تقوا هستند فِی جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍهستند, یک; در پیشگاه پروردگار هستند, دو; این پیشگاه پروردگار بودن که لذّت روحی است نصیب هر کس نمیشود آن بهشت جسمانی و بدنی، این برای همه متّقیان هست إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ ٭ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ، این فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ نصیب همه نیست، اینجا که فرمود: وَ ادْخُلِی جَنَّتِی این همان است که عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍمیخواهد باشد؛ آنجا دیگر درخت و نهر و امثال ذلک نیست، در پیشگاه ذات اقدس الهی معارف غیبی است و لا غیر.
استقرار شهید سوره «یس» در بهشت متوسط یا برتر وابسته به ایمان او
اگر این شهید جزء ضعاف یا اوساط از شهدا باشد, جز ضعاف یا اوساط از مُکرمین است و قهراً درجه او هم در بهشت جزء جنّات متوسط خواهد بود، اما اگر جزء اوحدی از اهل کرامت باشد، اوحدی اهل تقوا باشد, اوحدی اهل شهادت باشد هم قائلش و قولش فرق میکند هم مدخلش فرق میکند که کجا وارد شود، به هر حال این اصل کلّی هست و این حصر نیست که فقط برای او باشد، به درجه شهادت, به درجه کرامت و به درجه تقوا و ایمان برمیگردد آن وقت قائلها فرق میکنند, قولها فرق میکنند, بهشتها هم فرق میکنند، اگر متوسط بود همین جَنَّاتٍ تَجْرِیْ مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُاست اگر برتر بود, گذشته از جَنَّاتٍ تَجْرِیْ مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ, فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ است.
پرسش: اینکه می گویند شهدا ره هفتاد ساله را یک شبه رفتند، همه آنها این طور هستند؟
پاسخ: نه، برای اینکه تقوایشان فرق میکند، نیّتشان فرق میکند، همان بیان نورانی حضرت امیر در آن نامه همین است که فرمود خیلیها میروند جبهه شهید میشوند، اما ما که شهید دادیم میشود سیّدالشهداء، حضرت حمزه اینطور بود، در جریان اُحُد خیلیها شهید شدند؛ ولی آنها که سیّدالشهداء نبودند، حمزه شد سیّدالشهداء, در جریان موته عدّهای هم جانباز شدند، اما به همه اینها خدا دو بال داشته باشد که «یَطِیرُ بِهِمَا مَعَ الْمَلَائِکَةِ فِی الْجَنَّةِ» نیست، این شهید میشود جعفر طیّار, فرمود خیلیها جانباز میشوند، اما از خاندان ما اگر کسی دستش را بدهد دو بال فرشتهمنش میگیرد، البته به ایمان و تقوا و کرامت آن شخص وابسته است.
تحقیقی بودن ایمان شهید سوره «یس» و ثبات قدم او
در اینجا فرمود: قِیلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَاین تا آخرین لحظه هم ارادت خود را نسبت به آن فرستادههای الهی روشن کرد که عرض کرد إِنِّی آمَنتُ بِرَبِّکُمْو هم نسبت به اینها هدایت خود را ابلاغ کرد فرمود: فَاسْمَعُونِگوشتان به حرف من باشد، ببینید من خودم دیدم اینها دو عنصر دارند: یکی اینکه حرفهایشان برهانی است و یکی اینکه چیزی هم از ما نمیخواهند، هیچ غرضی ندارند, هیچ هوا و هوسی هم ندارند، اگر کسی حرف او برهانی بود و هیچ غرض و هوسی نداشت باید گوش داد اتَّبِعُواکسی که مَن لَا یَسْأَلُکُمْ أَجْراًیک، وَ هُم مَّهْتَدُونَدو، من اینها را تشخیص دادم, حرفهای اینها را پذیرفتم, به ربّ هم ایمان آوردم و الآن هم موقع هجرت من است إِنِّی آمَنتُ بِرَبِّکُمْ فَاسْمَعُونِ این صحنه گذشت.
عدم لزوم شباهت مشرکان مکه با اصحاب قریه در نوع عذاب
حالا ذات اقدس الهی میفرماید این چند ضلع این قصّه که در مَثل بود در ممثّل هم هست، اما همانطوری که ما برای آنها رعد و برق نفرستادیم, صاعقه نفرستادیم: سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ وَ ثَمَانِیَةَ أَیَّامٍ (1)نفرستادیم که بساط آنها را برچینیم یک وقت یک عذاب میآید بساط آنها را جمع میکند توقع نداشته باشید که جریان مکه هم همینطور باشد، الآن هم شما وقتی نظام مقدس جمهوری را بررسی کنید الآن هم همین است رهبران الهی و مراجع آمدند مخصوصاً امام(رضوان الله علیه) حرف انبیا را نقل کردند عدّهای کافراً و مستکبراً ایستادند, عدّهای رفتند تا مرز شهادت دین را یاری کردند، خدا الآن هم درباره اینها میفرماید: أُدْخِلَ الْجَنَّةَ حرفهای اینها هم این است که إِنِّی آمَنتُ بِرَبِّکُمْ فَاسْمَعُونِ شما الآن این چند ضلعی که از این قصه وَ اضْرِبْ لَهُم مَّثَلاً أَصْحَابَ الْقَرْیَةِ (2)مطرح شده است که در مکه این مَثل بیان شده و ممثّل آن مردم مکه بودند کلّ آن را در جریان نظام جمهوری اسلامی هم شما میبینید هست; لذا این حرفها همیشه تازه است و زنده است.
عدم اختصاص تعذیب مشرکان با نزول ملائکه از آسمان
آنگاه ذات اقدس الهی فرمود: وَ مَا أَنزَلْنَا عَلَی قَوْمِهِ مِنْ بَعدّه مِن جُندٍ مِنَ السَّماءِ ما دیگر حالا یک عدّه ملائکه را برای عذاب اینها اعزام کنیم لازم نیست در موقع لزوم یک تَشر میزنیم بساط آنها جمع میشود, یک تشر الهی میشود سونامی، یک کاسه را شما وقتی تکان دادید بالأخره این کاسه آب آن میریزد این اقیانوس کبیر که به تنهایی از تمام خشکیهای روی زمین بزرگتر است در پیشگاه ذات اقدس الهی مثل یک فنجان چای و استکان است یک تکان به آن بدهد میشود سونامی. فرمود ما اگر خواستیم یک تشر میزنیم یک صیحه میزنیم بساط خیلیها را جمع میکنیم وَ مَا أَنزَلْنَا عَلَی قَوْمِهِ مِنْ بَعدّه مِن جُندٍ مِنَ السَّماءِحالا ملائکهای از آسمان بیاید به حیات اینها خاتمه بدهد اینطور نیست و لازم نیست وَ مَا کُنَّا مُنزِلِینَما بنایمان بر این نبود که برای هر امری ما بیاییم فرشتگانی نازل کنیم و عذاب الهی بیاید إِن کَانَتْ إِلَّا صَیْحَةً وَاحِدَةًگاهی یک تشر میزنیم میشود سونامی, گاهی یک تشر میزنیم میشود زلزله, میشود خَسَفْنَا بِهِ وَ بِدَارِهِ الْأَرْضَ, (1)فَإِذَا هُمْ خَامِدُونَ اینها خامدند و با یک تشر خاموش میشوند, ما فوت میکنیم چراغ اینها خاموش میشود، اینطور نیست که حالا خدای سبحانملائکهای نازل کند، بساطی پهن کند، اینها چیزی نیستند.
افسوس بر مورد تمسخر قرار گرفتن انبیا و بیان علّت آن
حالا یا حرف آن شهید است یا پیام ذات اقدس الهی است فرمود: یَا حَسْرَةً عَلَی الْعِبَادِ مَا یَأْتِیهِم مِن رَّسُولٍ إِلَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ غالباً اینطور بود هر وقت پیامبرانی آمدند عدّهای آنها را مسخره کردند، قسمت مهمّ کار این است که اینها خودشان را نشناختند این جریان «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ» (2)[24] همینطور است, «من عرف نفسه فقد عرف رسوله» همینطور است, «فقد عرف ولیّه و امامه» همینطور است در این مسئله معرفت نفس اگر انسان واقعاً خودش را بشناسد سهم تعیینکننده دارد، این روح مجرّد به حقیقتی گِره خورده است که در درجه اول با خالق خود رابطه دارد، در درجه دوم به وسایط فیض رابطه دارد با انبیا و اولیا و فرستادهها رابطه دارد. یک بیان نورانی از امام صادق(سلام الله علیه) است که جریان ارتباط انسان با خدا مثل ارتباط شعاع آفتاب است با آفتاب، (3)این مَثلها برای آن است که آن معقول را محسوس کنند، ذهن ما را روشن کنند، ما اگر واقعاً به فکر خودمان باشیم و میدانیم این دنیا جز بازی چیزی نیست، میبینید با دروغ و با لهو و با لعب دارند جهان را میگردانند. اگر کسی بداند مهاجر و مسافر است و حقیقت او ابدی است، این موجود ابدی به دنبال کالای ابدی است؛ کالای ابدی در سخنان انبیا و اولیای عترت هست اگر نبود که ما را دعوت نمیکردند، انسان آن وقت راحت است اینطور نیست که حالا غصّه بخورد، به حال دیگری ممکن است حسرت ببرد که چرا اینها بیراهه میروند، اما حالا غصّه بخورد که چرا چیزی به دستم نیامده، چیزی که به دست آنها آمده چیست؟ فرمود: یَا حَسْرَةً عَلَی الْعِبَادِ مَا یَأْتِیهِم مِن رَّسُولٍ إِلَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ اینها انبیایشان را مسخره میکردند فکر میکردند که مثلاً هتک حرمتی کردند از عظمت آنها بکاهند.
تعلیم و تزکیه دو رسالت مرسلین و پیام امروز قرآن
غرض این است که در جریان أَصْحَابَ الْقَرْیَةِ همان کاری که رسالت اصلی انبیا بود یُعَلِّمَهُمُ الْکِتَابَ و وَ یُزَکِّیهِمْ (1)بود این کار را انجام دادند از این طرف یک عدّه باید بپذیرند تا مرز مقاومت و شهادت که پذیرفتند, کلّ این جریانی که در سوره مبارکه «یس» هست هم در صدر اسلام پیاده شد, هم حرف امروز قرآن کریم است; یعنی رهبران الهی هستند, برهان آنها هست, کفر و استکبار از یک طرف, مقاومت هم از یک طرف, پیام الهی هم از یک طرف, عذاب الهی هم برای منکران و مستکبران از طرف دیگر.
دفن فطرت زیر بار گناه مشکل اصلی مسخره کنندگان انبیا
یَا حَسْرَةً عَلَی الْعِبَادِ مَا یَأْتِیهِم مِن رَّسُولٍ إِلَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ اینها مسخره میکردند مشکل اساسی این بود که اینها آن فطرت را بستند و صدای فطرت را نمیشنوند. پرسش: استاد! بارها فرمودید که بشر، مفطور به فطرت الهی است از یک طرف هم صدای انبیا صدایی آشناست دیگر چرا مکروه ... .
پاسخ: خب سرّش این است که این فطرت را ذات اقدس الهی به منزله آینه شفاف قرار داد، بعد فرمود که این مکروهات اولاً، گناهان کوچک ثانیاً و گناهان بزرگ ثالثاً هرکدام رِیْن و چرک و غبار و دود غلیظ است روی این آینه.
پرسش: فرمود خدا بشر را که با سرمایه آفرید.
پاسخ: با سرمایه آفرید، اما فرمود شما آزادید قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا، این دَسَّاهَا را قبلاً ملاحظه فرمودید؛ این از باب تفعیل است که دَسَّاهَا اصل آن «دَسَّسَ» بود و سهتا سین داشت، یکی از این سینهای سهگانه تبدیل به یاء شد آن یاء تبدیل به الف شد, شده «دسّاها» ثلاثی مجرّد آن «دَسَّ» است «دَسَّ» «یَدُسُّ» أَمْ یَدُسُّهُ فِی التُّرَابِ، (2)دسیسه این است که انسان یک مقدار این خاکها را کنار میبرد و چیزی را درون آن پنهان میکند بعد روی آن خاک میریزد این را میگویند دسیسه, یَدُسُّهُ فِی التُّرَابِ این است. انسانِ دنیازده دسیسه میکند؛ یعنی این گوهر الهی را, این لوح نوشته را, این چراغ را در اغراض و غرایز دفن میکند، یک مقدار اغراض و غرایز، خاک رویش میریزد حرف این بیچاره به گوش کسی نمیرسد، این زنده به گور شده است.
برانگیختن فطرت و بیدار نمودن آن، مسئولیت اصلی انبیا
فرمود شما فطرت دارید؛ ولی این را دفن کردید، ما انبیا را فرستادیم که «ثور» و شکاف و شیار را انجام دهند. این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در همان خطبه اول نهجالبلاغه که فرمود: «وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ» (1)انقلاب را میگویند «ثوره»، چون شیار میکند, جامعه را بالا و پایین میکند، گاو را میگویند «ثور» برای اینکه این زمین را شیار میکند، فرمود انبیا آمدند که «اثاره» کنند «وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ» این عقولی که دفن شده است آن اغراض را کنار ببرند، این غرایز را کنار ببرند، این را روشن کنند و بگویند ای انسان تو اینطور هستی. وقتی کسی گوش به حرف انبیا داد اینها را به عنوان کشاورز قبول کرد که اینها «ثوره» کنند, انقلاب فرهنگی کنند، این غرایز و اغراض را بگذارند کنار، این درون را شکوفا کنند، این فتیله را بالا بکشند، آن وقت انسان همه جا را میبیند، اگر نشد هنگام مرگ میبیند؛ لذا «النّاسُ نِیامُ إذا مَاتُوا اِنْتَبَهُوا» (2)خیلیها هنگام مرگ بیدار میشوند.
توصیه ائمه(علیهم السلام) بر عالمانه بودن کارها و تفکر در امرالله و حفظ فطرت
این است که میگویند مواظب باشید اکثر کارهایتان عالمانه باشد. این بیان نورانی هم از وجود مبارک امام رضا هست و هم از وجود مبارک امام عسکری(سلام الله علیهما) که این ایام متعلّق به آن حضرت است که اکثر عبادت باید تفکّر در «أَمْرِ اللَّهِ» (3)باشد که من چه کسی هستم؟ از کجا آمدم؟ به کجا میروم؟ با چه کسی باید رابطه داشته باشم؟ در درون من چه غوغایی است؟ چه کسی باید اینها را جواب دهد؟ من باید جواب اینها را چه بگویم؟ حرف آن کسی که مِنْ اقْصَی الْمَدِینَةِ آمده از راه معرفت نفس شروع شد وَ مَا لِیَ لاَ أَعْبُدُ الَّذِی فَطَرَنِی؛ اگر کسی این را دفن کند، چراغ دفنشده که جایی را روشن نمیکند. فرمود شما نه تنها دسیسه کردید, تدسیس کردید، نه «قد خاب من دَسَّه» بلکه قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا؛ یعنی «دسّسها» خیلی خاک روی آن ریختید اصلاً صدایش به گوش کسی و گوش شما نمیرسد، اگر گفته شد که صدای مادر را کودکان مهدکودک خوب گوش میدهند در صورتی که گوشهایشان را نبسته باشند، اگر کسی بسته باشد صدا را نمیشنود. اینکه گفتند هر صدایی را گوش ندهید, هر حرفی را نزنید و خاطرات خود را مواظب باشید به همین خاطر است، شما چه خاطراتی در خیال دارید؟ این خاطرات بالأخره مشکلساز است، اگر با کسی مخالف هستید، مرتب در نماز و غیر نماز میبینید خطر او را, زوال او را, نابودی او را از ذهن میگذرانید، به ما چه ربطی دارد؟ مگر در دست ماست؟ بر فرض حق با ما باشد و دیگری باطل اولاً که روشن نیست و بر فرض هم که حق با ما باشد مگر ما این خاطرات را راه بدهیم جز اینکه وقت خودمان را تلف کردیم ذهن خودمان را ویران کردیم اثر دیگر هم دارد؟! این نمیگذارد ما با خدایمان حرف بزنیم، اگر کسی اهل کشاورزی باشد خاطراتش طور دیگر است, اهل سیاست باشد خاطراتش طور دیگر است, این خاطرات همهشان خار راه است و اصلاً نمیگذارند ما با دلآفرین حرفهای دل داشته باشیم. همان بیان نورانی امام رضا و امام عسکری(سلام الله علیهما) این است که فرمودند کثرت عبادت به کثرت نماز و روزه نیست، نماز و روزه یک حدّ مشخصی دارد که چقدر واجب است و چقدر مستحب، اما اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً فقط درباره یاد خداست نه «صلّوا صلاة کثیرا, صومو ا صوماً کثیرا», یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً (4)این است که حدّ و مرز ندارد این واقعاً آدم را راحت میکند؛ یعنی آدم جلوی خاطرات خود را بگیرد، این مزاحم آدم است، کاری که از آن ساخته نیست فقط مزاحمت ایجاد میکند، اگر کسی این مزاحمها را بردارد نمیگذارد که این چراغ خاموش شود این چراغ - انشاءالله - همیشه روشن است.
موضوع: تفسیر آیات 26 تا 36 سوره یس
قِیلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ یَا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ (26 بِمَا غَفَرَ لِی رَبِّی وَ جَعَلَنِی مِنَ الْمُکْرَمِینَ (27) وَ مَا أَنزَلْنَا عَلَی قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِن جُندٍ مِنَ السَّماءِ وَ مَا کُنَّا مُنزِلِینَ (28) إِن کَانَتْ إِلَّا صَیْحَةً وَاحِدَةً فَإِذَا هُمْ خَامِدُونَ (29) یَا حَسْرَةً عَلَی الْعِبَادِ مَا یَأْتِیهِم مِن رَّسُولٍ إِلَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ (30) أَلَمْ یَرَوْا کَمْ أَهْلَکْنَا قَبْلَهُم مِنَ الْقُرُونِ أَنَّهُمْ إِلَیْهِمْ لاَ یَرْجِعُونَ (31) وَ إِن کُلٌّ لَمَّا جَمِیعٌ لَدَیْنَا مُحْضَرُونَ (32) وَ آیَةٌ لَّهُمُ الْأَرْضُ الْمَیْتَةُ أَحْیَیْنَاهَا وَ أَخْرَجْنَا مِنْهَا حَبّاً فَمِنْهُ یَأْکُلُونَ (33) وَ جَعَلْنَا فِیهَا جَنَّاتٍ مِن نَّخِیلٍ وَ أَعْنَابٍ وَ فَجَّرْنَا فِیهَا مِنَ الْعُیُونِ (34) لِیَأْکُلُوا مِن ثَمَرِهِ وَ مَا عَمِلَتْهُ أَیْدِیهِمْ أَفَلاَ یَشْکُرُونَ (35) سُبْحَانَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْوَاجَ کُلَّهَا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَ مِمَّا لاَ یَعْلَمُونَ (36))
مروری بر مباحث ماجرای اصحاب قریه و پیام شهدا
چون سوره مبارکه «یس» در مکه نازل شد و مطالب محوری این سوره اصول دین و خطوط کلی اخلاق و حقوق است، بعد از نقل آن جریان اصحاب قریه و پی بردن از آن مثال به ممثّل و روشن شدن اینکه فضای این بخش از آیات سوره تقریباً چند ضلع داشت که همه این اضلاع چندگانه روشن شد، فرمود وقتی این شهید وارد بهشت برزخی شد از آنجا پیامی دارد و خدای سبحان پیام شهدای برزخ را به جامعه میرساند؛ بخشی از آن پیام به صالحان است و بخشی هم موعظه به طالحان؛ آنها که صالحان هستند با بشارت به آنها میگویند: یَا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ ٭ بِمَا غَفَرَ لِی رَبِّی که این با رجا و بشارت همراه است، آنها که طالح هستند بالأخره تا آخرین لحظه مورد نصیحت عالمان الهی میباشند، شهدا هم از اینها صرفنظر نمیکنند اینها را نصیحت میکنند، بلکه - انشاءالله - اینها به راه بیفتند.
بنابراین آنچه ما بازماندگان درباره شهدا میگوییم «یَا لَیْتَنِی کُنتُ مَعَکُمْ» (1)این رجا و امید است و آنچه آنها میفرمایند: یَا لَیْتَ قَوْمِینسبت به صالحان رجاست و نسبت به طالحان در حدّ یک دعوت است لازم نیست که پیام از دو طرف یکسان باشد ما که میگوییم «یَا لَیْتَنِی کُنتُ مَعَکُمْ» براساس اعتقاد میگوییم و آنها که پیام می دهند: یَا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ برای هر دو گروه پیام میدهند؛ هم گروه صالحان که معتقدند و هم گروه طالحان که غیر معتقدند، برای آنها صبغه بشارت و رجا دارد، برای آنها صبغه انذار و هدایت دارد.
خاموش شدن تهدیدات با حرارت و خروش مشرکان با تشر الهی
بعد فرمود این گروه که در برابر رهبران الهی ایستادند با اقتدار و خشم سخن میگفتند, میگفتند: إِنَّا تَطَیَّرْنَا بِکُمْ, یک; لَنَرْجُمَنَّکُمْ, دو; وَ لَیَمَسَّنَّکُم مِنَّا عَذَابٌ أَلِیمٌ, (2)سه; این حرارت و خروش اینها را ما با یک تشر خاموش کردیم نه اینکه اینها را از بین بردیم, از بین بردیم؛ ولی عمده این است که تمام سر و صدای آنها را ما با یک تشر خاموش کردیم فَإِذَا هُمْ خَامِدُونَ گرچه اینها به هلاکت رسیدند, گرچه اینها مُردند، اما تعبیر به خُمود کرده است؛ فرمود اینها که مرتب میگفتند: إِنَّا تَطَیَّرْنَا بِکُمْاینها که میگفتند: لَنَرْجُمَنَّکُمْ, میگفتند: وَ لَیَمَسَّنَّکُمهمه این حرفها با یک تشر خاموش شد فَإِذَا هُمْ خَامِدُونَ.
عدم نزول فرشتگان برای تنبیه مشرکان اصحاب قریه و دلیل آن
بعد فرمود ما برای خاموش کردن اینها فرشتگان را نازل نمیکنیم، البته ضرورت جنگ اگر باشد مثل بدر و امثال بدر فرمود: وَ أَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْهَا (1)آنجا مسئله جبهه رسمی است وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در کار است و اینها که فرشتگان نازل میشوند، اما برای خاموش کردن سر و صدای این گروه, فرشتهها همان آسمان هم که هستند اگر یک تشر بزنند حل است لازم نیست آنها پایین بیایند ما افرادی را با انحای گوناگون اینها را به هلاکت میرسانیم برای همه فرشته نازل نمیکنیم یک اصل کلی این است که کلّ آسمان و زمین در اختیار ذات اقدس الهی است فَقَالَ لَهَا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ (2)نه «طائِعَین» فرمود ما با تثنیه به این دو موجود؛ یعنی به آسمان و زمین گفتیم ائْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاًاینها هم قَالَتَاتثنیه است قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَنه «طائِعَین» این دو موجود؛ یعنی آسمان و زمین عرض کردند ما با همه آنچه در آسمان و زمین است و میدانیم و نمیدانیم همه در پیشگاه تو طائع و خاضع هستیم. اگر قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَنه «طائعَین» همه در «طوع» و رغبت هستند دیگر لازم نیست خدای سبحان برای هلاکت قارون فرشته نازل کند، همین زمینی که در اطاعت خدای سبحان است فرمود: فَخَسَفْنَا بِهِ وَ بِدَارِهِ الْأَرْضَ (3)گفت: فَنَبَذْنَاهُمْ فِی الْیَمِّ (4)همه اینها را ریختیم در دریا، دیگر لازم نیست فرشتگانی که مدبّرات امر هستند نازل شوند؛ لذا اصل کلی این است که تمام موجودات آسمان و زمین مطیع فرمان ذات اقدس الهی هستند, یک; نحوه تعذیب فرق میکند گاهی از باب «شقّالقمر» است, گاهی «شقّالأرض» است, گاهی «شقّالبحر» است, گاهی «شقّالحجر» است, گاهی «شقّالشجر» است همه اینها را فرمود ما انجام دادیم فَخَسَفْنَا بِهِ وَ بِدَارِهِ الْأَرْضَ بود، «شقّالأرض» بود, بِعّصَاکَ الْبَحْرَ بود «شقّالبحر» بود, بِعَصَاکَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَیْناً (5)«شقّالحجر» بود همه اینها را انجام میدهیم، اینچنین نیست که حالا در هر موردی لازم باشد مدبّرات نازل شود، اما وقتی جریان جنگ بدر است و وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است و از آن طرف کفار هزار نفرند و از این طرف مسلمین سیصد نفرند و از آن طرف آنها با عُدّه و عِدّه مسلّح هستند و از این طرف اینها دستخالی هستند در چنینشرایطی جُنُوداً لَّمْ تَرَوْهَا. (6)
تأثیر اهمیت موارد در کیفیت عذابها و نزول فرشتگان
پس یک بحث در اطاعت کلی موجودات است و یک بحث در تقسیم کار است. در جریان تقسیم کار که کیفیتهای عذاب فرق میکند، در سوره «عنکبوت» آیه 39 به بعد این است: وَ قَارُونَ وَ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَ لَقَدْ جَاءَهُم مُّوسَی بِالْبَیِّنَاتِ فَاسْتَکْبَرُوا فِی الْأَرْضِ وَ مَا کَانُوا سَابِقِینَ، اما ما همه اینها را به انحای گوناگون از بین بردیم فَکُلّاً أَخَذْنَا بِذَنْبِهِ این متن؛ ما همه اینها را در اثر گناهی که کردند کیفر دادیم، تفصیل آن: فَمِنْهُم مَنْ أَرْسَلْنَا عَلَیْهِ حَاصِباً این سنگریزهها و شهابسنگهای آسمانی که اینها عذاب الهی است که اگر - خدای ناکرده - برخی از اینها به کره زمین برسد کلّ کُره را پودر میکند، این سنگها در همان فضای بالای جوّ منفجر میشوند فَمِنْهُم مَنْ أَرْسَلْنَا عَلَیْهِ حَاصِباً سنگریزه, وَ مِنْهُم مَّنْ أَخَذَتْهُ الصَّیْحَةُ با یک تشر, وَ مِنْهُم مَّنْ خَسَفْنَا بِهِ الْأَرْضَ مثل قارون, وَ مِنْهُم مَنْ أَغْرَقْنَا مثل فرعون, وَ مَا کَانَ اللَّهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَ لکِن کَانُوا اٴنفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ (1)برای هیچکدام از اینها ما فرشتگان و مدبّرات امر نازل نکردیم، اما در جریان جنگ احزاب و بدر و امثال ذلک یک عده فرشته نازل کردیم؛ آیه نه سوره «احزاب» این بود یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ جَاءَتْکُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ رِیحاً وَ جُنُوداً لَّمْ تَرَوْهَا؛ ما بساط آنها را با تندباد به هم زدیم, یک; یک سلسله فرستادههایی هم فرستادیم که شما آنها را نمیبینید, دو. در جریان «خندق» - جنگ «احزاب» - فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ رِیحاً, یک; وَ جُنُوداً لَّمْ تَرَوْهَا, دو; وَ کَانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیراً.در سوره مبارکه «آلعمران» قصه بدر را مبسوطاً ذکر فرمود، در بدر و مانند بدر که فرشتههای الهی آمدند آیه 124 به بعد سوره مبارکه «آلعمران» این است: إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِینَ أَ لَن یَکْفِیَکُمْ أَن یُمِدَّکُمْ رَبُّکُمْ بِثَلاَثَةِ آلاَفٍ مِنَ الْمَلاَئِکَةٍ مُنزَلِینَ ٭ بَلَی إِن تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ یَأْتُوکُم مِن فَوْرِهِمْ هذَا یُمْدِدْکُمْ رَبُّکُمْ بِخَمْسَةِ آلاَفٍ مِنَ الْمَلاَئِکَةِ مُسَوِّمِینَ (2)اینجا جُنُوداً لَّمْ تَرَوْهَا. بنابراین اگر کار خیلی مهم باشد مثل جریان بدر و احزاب و امثال ذلک فرستادههای الهی از نزدیک میآیند و تصدّی امور را دارند، اما اگر برای یک گروه غیر رسمی جنگ و امثال جنگ نباشد فرشتههای الهی همانجا یک تشر بزنند کافی است، اگر لازم باشد از نزدیک دخالت میکنند و اگر لازم نباشد که از دور دخالت میکنند, پس اصل اوّلی این است أَتَیْنَا طَائِعِینَ و اصل دوم این است که کلّ موجود هر کدام فَکُلّاً أَخَذْنَا بِذَنْبِهِ همه آنها اطاعت کردند, اصل سوم این است که در موارد مهم فرستادههای الهی و فرشتههای الهی نازل میشوند، اما معنای مَا کُنَّا مُنزِلِینَ این نیست که ما هرگز فرشته نازل نمیکنیم، بلکه معنای آن این است که برای اینها این کار را نکردیم، چون آنقدر لازم نبود که حالا فرشتگان الهی تنزّل پیدا کنند وَ مَا أَنزَلْنَا عَلَی قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِن جُندٍ مِنَ السَّماءِ وَ مَا کُنَّا مُنزِلِینَ ٭ إِن کَانَتْ؛ یعنی آن عقوبت نبود إِلَّا صَیْحَةً وَاحِدَةً.
پرسش: در جنگ موسای کلیم و فرعون از جنگ بدر کمتر بود... .
پاسخ: جریان جنگی در کار نبود، برای اینکه اینها رفتند دریا همان دریا کافی بود «بأمرٍ واحدٍ» و «بمطلبٍ واحدٍ» مثل جریان فَضُرِبَ بَیْنَهُم بِسُورٍ لَهُ بَابٌ بَاطِنُهُ فِیهِ الرَّحْمَةُ وَ ظَاهِرُهُ مِن قِبَلِهِ الْعَذَابُ (1)با یک امر, دو کار شده است: با «شقّالبحر» وجود مبارک موسی و مؤمنان اطراف او وارد شدند و به مقصد رسیدند، فرعونیان با همان صحنه غرق شدند.
تکوینی بودن اطاعت اوامر الهی توسط موجودات همراه با اختیار و علم
پرسش: فایده اطاعت زمین و امثال زمین که بدون اختیار هستند مگر ... ؟
پاسخ: بله, اختیار است; منتها آن اختیاری که انسان دارد که با شریعت و تکلیف همراه باشد نیست. این همه روایاتی که آمده است زمین شهادت میدهد, مسجد شهادت میدهد, مسجد شکایت میکند، اختیار تکلیفی ندارند که شریعتی, رسالتی و تکلیفی داشته باشند.
پرسش: مگر می شود زمین با حکم خدا مخالفت کند؟
پاسخ: نه, آن دیگر میشود تشریع، به آن صورت تشریع نیست, اما کاملاً درک میکند چه کسی آمده و چه کسی نیامده, کدام همسایه در مسجد شرکت کرده و کدام همسایه شرکت نکرده، شفاعت میکنند, شکایت میکنند, گزارش میدهند.
پرسش:؟پاسخ: اطاعت تکوینی هست و معنای آن همین است فرشتهها معصیت نمیکنند، چون اختیار دارند با عصمت, اما کلّ موجودات عالَم طبیعت تکویناً یک هوش مناسب خود دارند و یک اطاعت مناسب خود دارند و اصلاً معصیت نمیکنند، برای اینکه آن شهوت و غضب و وهم و خیال و امثال ذلک که عامل تعدّی و پرخاشگری است در اینها نیست. اگر اینها ادراک نمیکردند و نمیفهمیدند کلّ این روایات را ما باید توجیه میکردیم، آن وقت آن آیه سوره مبارکه «اسراء» که دارد إِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ (2)همه را باید توجیه کنیم، در حالی که اینطور نیست، واقعاً تسبیح دارند, واقعاً درک دارند، منتها ما نمیفهمیم.
پرسش: اطاعت آنها به چه صورت است.
پاسخ: اطاعت آنها همین است که هر چه ذات اقدس الهی بخواهد در همان مسیر حرکت میکنند، اینچنین نیست که خدای سبحان دستور دهد که زمین دهن باز کند قارون را بگیرد و او اطاعت نکند و بگوید من حالا سفت و سخت هستم، اینطور نیست.
استثنا بودن هدهد درباره سلیمان و مسئول بودن او
پرسش: پس این روایتی که راجع به داستان سوره «نمل» است در آنجا چرا سلیمان دستور داد آن حیوان را مجازات کنند؟
پاسخ: آن حیوان, تربیتشده دستگاه وجود مبارک سلیمان بود و اولاً آن حیوان بود نه انسان و بخش وسیعی از ادراکات را به برکت حضرت دریافت کرد، میبینید استدلالی میکند که شبیه استدلال برخی از حکمای بزرگ و متکلّمین بزرگ است، مگر هر حیوانی اینطور استدلال میکند؟ هر هدهدی مگر اینطور استدلال میکند؟ گفت: وَجَدتُّهَا وَ قَوْمَهَا یَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِن دُونِ اللَّهِ (1)گزارش داد که من رفتم جایی را دیدم که اینها آفتاب را میپرستند، چرا آفتابآفرین را نمیپرستند؟! وقتی میگوید من دیدم عدّهای دارند شمس را عبادت میکنند چرا شمسآفرین را عبادت نمیکنند این حرف یک فیلسوف و متکلّم است، هر حیوانی که این گونه حرف نمیزند، خیلی از افراد عادی اینطور استدلال نمیکنند وَجَدتُّهَا وَ قَوْمَهَا یَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِن دُونِ اللَّهِ؛ چرا اینها خدا را عبادت نمیکنند؟! این تربیتشده مکتب سلیمان است آن وقت مسئولیت هم دارد، مگر هر حیوانی اینطور استدلال میکند؟
1) سوره نمل، آیه24.
علت ادبی تأنیث کَانَتْ و آوردن الْعِبَاد در آیه
فرمود: إِن کَانَتْ إِلَّا صَیْحَةً وَاحِدَةً این تأنیث به لحاظ آن خبر است؛ یعنی «إن کانت العقوبة الاّ صیحة واحدة» مثل فَأَصْبَحُوا لاَ یُرَی إِلَّا مَسَاکِنُهُمْ (1)گاهی اسم را مؤنث میآورند به لحاظ خبر کَانَتْتأنیث آن به لحاظ آن خبر است و اگر خبر مؤنث نبود میگفتیم آن عِقاب, آن عذاب, «إن کانت عقوبة» با یک تشر صَیْحَةً وَاحِدَةً آن وقت همینها که میگفتند: لَنَرْجُمَنَّکُمْ وَ لَیَمَسَّنَّکُم (2)همه حرارتهای اینها خاموش شد، سخن از مُردنِ محض نیست. فرمود: فَإِذَا هُمْ خَامِدُونَ بعد فرمود اینها بنده هستند, بنده وظیفه او اطاعت کردن مولاست که این تعلیق حکم بر وصف است، بنده که حق ندارد در برابر مولا تمرّد کند یَا حَسْرَةً عَلَی الْعِبَادِ نه «علی الناس», «الناس» اگر میفرمود برهان میخواست، اما وقتی میفرماید: یَا حَسْرَةً عَلَی الْعِبَادِاین تعلیق حکم بر وصف است و این مشعر به علیّت است. بنده باید حرف مولای خود را گوش دهد، اگر همه هویّت و هستیِ اینها به عنایت ذات اقدس الهی است، پس نباید تمرّد کنند.
سرّ استهزای انبیا توسط مشرکان و بیان شبهه آنان
یَا حَسْرَةً عَلَی الْعِبَادِ مَا یَأْتِیهِم مِن رَّسُولٍ إِلَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ، اینها از نظر معرفتشناسی، گرفتار حس و تجربه هستند، در درون، مزاحمی دارند به نام شهوت و غضب که مزاحم عملی آنهاست, یک مزاحم معرفتی دارند که وهم و خیال است آنها مزاحم استدلال و برهان اینهاست یَا حَسْرَةً عَلَی الْعِبَادِ، چون مزاحمات اندیشه را اصلاح نکردند؛ یعنی وهم و خیال را تحت عقل نیاوردند و شهوت و غضب را هم هدایت نکردند و به رهبری عقل عملی در نیاوردند و از دشمن درون نجات پیدا نکردند، هر وقت پیامبری آمد اینها مسخره میکنند و میگویند مگر انسان که مُرد دوباره زنده میشود؟! شبهه معاد را دارند، اصلِ مبدأ برایشان روشن نشد، فرمود ما برای اینها اظهار تأسف میکنیم، هم برهان اقامه میکنیم بر مبدئیّت خدای سبحان و هم برهان اقامه میکنیم بر مرجعیّت خدای سبحان که هر دو برهان را الآن اینجا ذکر میکند: یَا حَسْرَةً عَلَی الْعِبَادِ مَا یَأْتِیهِم مِن رَّسُولٍ إِلَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ ٭ أَ لَمْ یَرَوْا.
جامعیّت قرآن در مباحث تجریدی و تجربی با دعوت مردم به قصص انبیا
قرآن که بحثهای غیبی و تجریدی ندارد بحثهای تجربی هم دارید، چند بخش از قرآن کریم ناظر به همین است که فرمود ما انبیایی را که در خاوردور هستند قصههایشان برای شما نگفتیم, انبیایی که برای باختردور هستند قصههای آنها را برای شما نگفتیم، فقط قصه انبیایی که برای خاورمیانه هستند را برای شما گفتیم، برای اینکه میخواهیم شما با تجربه هم مسئله را بفهمید؛ بگوییم فلان جا پیامبر آمد عدّهای هدایت شدند، عدّهای تمرّد کردند و به روز سیاه نشستند بروید ببینید، این بروید ببینید را که ما نمیتوانیم درباره خاوردور و باختردور بگوییم، نه اینکه - معاذ الله - تمام انبیا در خاورمیانه بودند و شرق دور و غرب دور پیغمبر نداشت، این با بسیاری از آیات هماهنگ نیست، زیرا فرمود هیچ سرزمینی نیست مگر اینکه ما پیغمبر فرستادیم إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاَّ خَلاَ فِیهَا نَذِیرٌ، (1)اما در چند بخش آیات قرآن کریم فرمود: مِنْهُم مَن قَصَصْنَا عَلَیْکَ وَ مِنْهُم مَن لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَ، (2)ما بگوییم آن طرف غرب دور و این طرف شرق دور انبیایی بودند وضعشان چنین بود که قومشان اطاعت نکردند و به عذاب مبتلا شدند، آن وقت چه راهی برای اثبات داریم؟ اما اینجا داریم فَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کَانَ, درباره بسیاری از انبیای خاورمیانه حرف ما این است، بروید ببینید. آنجا که دسترسی نیست چگونه میتوانیم بگوییم بروید ببینید؟ اجمالاً بدان که آن طرف هم پیغمبر بود این طرف هم پیغمبر بود و ما نگفتیم مِنْهُم مَن قَصَصْنَا عَلَیْکَ وَ مِنْهُم مَن لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَ. حالا این انبیایی که در خاورمیانه بودند و قصههایشان علنی بود، تاریخشان روشن بود، سرزمینشان و هلاکتشان روشن بود فرمود: أَ لَمْ یَرَوْا کَمْ أَهْلَکْنَا قَبْلَهُم مِنَ الْقُرُونِ شما که بسیاری از اینها را از نزدیک دیدید و برای بخشی از شما هم به خبر متواتر رسید که عدّهای متمرّد بودند و به بدترین وضع مبتلا شدند، اینطور نبود که به مرگ عادی بمیرند تا شما بگویید که این مرگ برای همه هست، تندبادی میآید سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ وَ ثَمَانِیَةَ أَیَّامٍ آنها که مؤمن هستند خودشان, خانهشان, زندگیشان سالم است و آنها که مؤمن نیستند در مسیر این تندباد میباشند که این میشود معجزه, اگر یک سونامی بیاید, یک زلزله بیاید یک عدّه را کار داشته باشد و یک عدّه را کار نداشته باشد معلوم میشود معجزه است، این سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ وَ ثَمَانِیَةَ أَیَّامٍ همین است اینها را أَعْجَازُ نَخْلٍ خَاوِیَةٍ کردیم همین است، بروید ببینید. اینها پیداست معجزه است و این از علم تجربی کمک گرفتن است.
دعوت قرآن به اندیشه در هلاکت بیبازگشت اقوام گذشته
فرمود: أَ لَمْ یَرَوْا کَمْ أَهْلَکْنَا قَبْلَهُم مِنَ الْقُرُونِ در هر عصر و مصری اینها شواهد فراوانی دیدند؛ یک مقدار را مشاهده کردند، یک مقدار به عنوان خبر متواتر برای آنها ثابت شده است، آنچنان از بین رفتند که دیگر برنمیگردند أَنَّهُمْ إِلَیْهِمْ لاَ یَرْجِعُونَ نه «إلینا» نزد ما برمیگردند، چون إِنَّا لِلّهِ و إِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ، (1)اما دیگر نزد اینها برنمیگردند أَنَّهُمْ إِلَیْهِمْ لاَ یَرْجِعُونَ، اینچنین نیست که اینها نابود شده باشند، همه اینها نزد ما حاضرند. وَ إِن کُلٌّ لَمَّا؛ یعنی «إلاّ» جَمِیعٌ لَدَیْنَا مُحْضَرُونَ، همه اینها برابر سوره مبارکه «واقعه» إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَ الآخِرِینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ (2)در سوره مبارکه «هود» هم گذشت که یوم مشهودی در پیش است که همه آنجا حضور دارند؛ آیه 103 سوره مبارکه «هود» این بود که إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً لِمَنْ خَافَ عَذَابَ الآخِرَةِ ذلِکَ یَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النَّاسُ وَ ذلِکَ یَوْمٌ مَشْهُودٌ نه اجتماع در کار است، بلکه جمع هستند؛ زندگی معاد, زندگی فردی است که همه هستند؛ ولی هر کسی مهمان سفره خودش است إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَ الآخِرِینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ، اما کُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَرْداً؛ (3)زندگی آنجا زندگی فردی است یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ (4)من کذا و من کذا که هیچکس مشکل دیگری را حل نمیکند، نه ضابطه است و نه رابطه است، نه با خرید و فروش میشود مشکلات را حل کرد و نه با رحامت و دوستی و امثال ذلک میشود نیازها را برطرف کرد، روزی است که لاَ بَیْعٌ فِیهِ وَ لاَ خُلَّةٌ (5)این «لا», «لا»ی نفی جنس است؛ نه رابطه در کار است که کسی خلیل باشد, دوست باشد, رفیق باشد, رَحِم باشد و مشکل را حل کند، چون همه از خاک برخاستند, نه ضابطهای در کار است که کسی چیزی بخرد, چیزی بفروشد, چیزی اجاره کند نیاز هست, یک; انسان مسکن میخواهد, مأوا میخواهد, لباس میخواهد, غذا میخواهد اینها هست، چون بدن دارد؛ به نحو سالبه کلیه هیچ ضابطهای نیست که انسان با آن ضوابط تجاری این نیازهای خودش را برطرف کند، هیچ رابطهای هم نیست که کسی از راه پدری, پسری, مادری, دختری مشکل را حل کند میماند شفاعت که شفاعت برای اهل بیت و انبیا و اولیا هست، «مشفوعله» هم باید یک انسان «مرضیالمذهب» باشد, لاَ یَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَی (6)باشد؛ «مرتضیالمذهب» و «مرضیّالمذهب» همان کسی است که دین خداپسند را دارد که وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاَمَ دِیناً، (7)اگر کسی اسلامی که دین خداپسند است وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاَمَ دِیناً دارای این مَلکه بود میشود «مرتضیالمذهب» و «مرضیّالمذهب» مشمول این آیه که لاَ یَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَی میشود که آنها از شفاعت استفاده میکنند. فرمود آن روز, روز جمع است نه اجتماع که کسی زندگی اجتماعی داشته باشد، آنطور نیست کُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَرْداً، اما در آن روز همه نزد ما حاضرند وَ إِن کُلٌّ لَمَّا یعنی «الاّ» جَمِیعٌ لَدَیْنَا مُحْضَرُونَ نه اینکه خودشان حاضر باشند، ما کشانکشان اینها را میآوریم. احضار؛ یعنی جلب کردن، البته یک عدّه مستثنا هستند فرمود بندگان مخلَص را کسی احضار نمیکند آنها تشریف میآورند مگر عباد «مخلصین» (8)همه مُحضَرند مگر آن افراد, ما آنها را جلب نمیکنیم آنها آنجا حضور دارند.
اقامه برهان در اثبات معاد به زمین مرده و احیای آن در بهار
فرمود اینها آیات الهی را چه درباره مبدأ, چه درباره معاد نادیده میگیرند، حالا ما درباره هم مبدأ و هم معاد برهان اقامه میکنیم. وَ آیَةٌ لَّهُمُ الْأَرْضُ الْمَیْتَةُ اینها این زمین را که میبینند، این زمین مخلوق است و زمین، مُرده است و این خاک هم مُرده است، وقتی بهار فرا رسید درختها که خواب هستند ما این خوابیدهها را بیدار میکنیم، وقتی بیدار شدند احساس گرسنگی و تشنگی میکنند محتاج به غذا هستند، تغذیه آنها با آب و خاک و لوازم دیگر است این درختی که خواب بود اکنون بیدار شد شروع کرد به تغذیه که این خاکِ مجاور خود را به عنوان غذا میگیرد، این خاک، مُرده است، همین خاکِ مُرده میشود خوشه زنده, شاخه زنده, میوه زنده. ما در بهار دو کار میکنیم: یکی اینکه خوابیدهها را بیدار میکنیم و یکی اینکه مردهها را زنده میکنیم، اگر زنده کردن مرده را دیدی پس میشود یک مرده را زنده کرد وَ آیَةٌ لَّهُمُ الْأَرْضُ الْمَیْتَةُ أَحْیَیْنَاهَاما این را زنده میکنیم و آن هستهای که مُرده است وقتی غرس کردند و در دل خاک کاشتند ما آن را به صورت درخت در میآوریم، ما آن مُرده را زنده کردیم فَالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوَی (1)ما هستیم، اگر حبّه گندم باشد ما «فالق» هستیم, اگر هسته خرما باشد ما «فالق» هستیم, بعد از مدتی این را میشکافیم یک طرف آن به دل خاک میرود به نام ریشه, یک طرف آن سر از خاک برمیدارد به نام خوشه و شاخه, ما هم آن ریشه را در درون خاک تقویت میکنیم، هم این خوشه و شاخه را در بیرون خاک تربیت میکنیم، ما مُرده را زنده میکنیم, خوابیده را بیدار میکنیم, میوههای فراوان میدهیم.
1) سوره انعام، آیه95.
اثبات مبدأ آفرینش با توجه به نظم عالمانه خلقت و هدفداری آن
اگر خوب نگاه کنید این نظم دقیق کشاورزیِ عالمانه است. شما که میگویید فلان کس مهندس کشاورزی است، دانشمند است و فرهیخته است، برای اینکه به گوشهای از اسرار کار ما پی برد خب کار ما متنِ علم است و کتاب علمی است آن کسی که فرهیخته است یک مقدار مطالعه میکند گوشهای از صفحات این کتاب علمی را میفهمد. اگر آن شخص عالِم است، برای اینکه گوشهای از اسرار این نظم را دارد میفهمد ما که نظمآفرین هستیم. أ َلَا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ (1)شما میگویید اینها دانشمندند، چرا دانشمند هستند؟ برای اینکه گوشهای از کارهای یک درخت را تازه بعد از چند سال درس خواندن فهمیدند. اگر اینها علمشان به این است که از نظم این درخت باخبر باشند، درختآفرین که عالِمتر است أ َلَا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ،پس این برای مبدأ و آن هم درباره معاد، شما دنبال چه چیزی میگردید؟! اگر کلّ عالَم را بگویید ما درباره کلّ عالم قبلاً برهان اقامه کردیم که این عالَم هوس نیست, هوا نیست که هر کسی هر کاری خواست بکند, بکند. هم به صورت قضیه موجبه فرمود, هم به صورت قضیه سالبه فرمود, هم در صورت قضیه سالبه فرمود این عالَم باطل نیست و بطلانپذیر نیست مَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاً (2)این قضیه سالبه است، هم به صورت موجبه فرمود که السَّماوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ, بِالْحَقِّ؛ یعنی هدفدار است و اینچنین نیست که هر کسی هر کاری کرده, کرده; هیچکسی کاری نمیکند مگر اینکه فِی کِتَابٍ مُّبِینٍ (3)است، نظمی است, حسابی است, کتابی است، حالا یا پاسخ را نقداً میگیرد یا نسیه، یا زود یا دیر، بالأخره إِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ (4)آن دو قضیه که یکی موجبه است و یکی سالبه, ناظر به این است که عالَم بِالْحَقِّ است حالا این «باء» یا «باء» مصاحبه است یا «باء» ملابسه است؛ یعنی هستیِ ما پیچیدهٴ در حقیقت است یا پوشیده در حقیقت است یا همراه با حقیقت است، پس هیچکس نمیتواند کاری انجام بدهد و فرار کند، اینطور نیست، اگر حساب و کتابی نبود، حق نبود؛ یعنی باطل بود؛ یعنی هر کسی هر چه کرد, کرد; ولی چون حساب و کتابی هست و هر کسی هر کاری انجام دهد در گِرو آن است کُلُّ امْرِئٍ بِمَا کَسَبَ رَهِینٌ؛ (5)بدهکار است و بدهکار باید گِرو بدهد، ما مال و منال را گرو نمیگیریم، خود شخص را گرو میگیریم، این در گرو ماست تا تنبیهاش کنیم.
پس کلّ عالم بر اساس آن دو قضیه حساب و کتابی دارد؛ درباره این مسائل شخصی هم دو قضیه هست، هم قدرت خداست که میتواند بیافریند و مُرده را زنده کند و هم معاد حق است، برای اینکه شما میگویید مرده را چگونه زنده میکند؟ هر سال شما دارید میبینید که مُردهها را خدا دارد زنده میکند اینکه گفتند: «إذا رأیتم الربیع فأکثروا ذکر النشور» (1)ناظر به همین است. فرمود: وَ آیَةٌ لَّهُمُ الْأَرْضُ الْمَیْتَةُ أَحْیَیْنَاهَاما زمین را زنده میکنیم, مُرده را زنده میکنیم وَ أَخْرَجْنَا مِنْهَا حَبّاً.
هنرنمایی خدای سبحان در آفرینش میوههای متعدد از یک قطعه زمین
در همین سوره مبارکه «سبأ» (2)و «فاطر» (3)گذشت فرمود: صرفنظر از آن هنرهایی که داریم فعلاً درباره اصلِ احیای موتا سخن میگوییم، وگرنه هنرهای ما در سوره مبارکه «رعد» هست که وَ فِی الْأَرْضِ قِطَعٌ مُّتَجَاوِرَاتٌ (4)در یک هکتار زمین شما میبینید دهها نوع میوه از این گرفته میشود, دهها نوع درخت در این یک هکتار زمین رشد میکند که نه برگها شبیه هم هستند, نه میوهها شبیه هم هستند, نه مزهها شبیه هم هستند, نه بوها شبیه هم هستند وَ فِی الْأَرْضِ قِطَعٌ مُّتَجَاوِرَاتٌ ... نُفَضِّلُ بَعْضَهَا عَلَی بَعْضٍ فِی الْأُکُلِخاک که یکی است, هوا که یکی است, آب که یکی است, باغبان که یکی است, این همه اختلافات از کجا پیدا شده است؟ فرمود کارِ ماست که با نظم داریم انجام میدهیم، این هم در سوره مبارکه «رعد» گذشت، هم در سوره مبارکه «سبأ» (5)و «فاطر» (6)گذشت که در آن ناظر به تفصیل خلقت است.
فتحصّل «أنّ العالَم یدور مدار الحق» هیچ جایی نیست که باطل راه پیدا کند ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ (1)ثانیاً نظم عالمانه هست که اصلِ هستی براساس نظم است, احیای موتا براساس نظم است, ثالثاً هنرهایی که ذات اقدس الهی نشان میدهد برای آن است که نیازهای افراد، متنوّع است و هر کسی نیاز خود را در گوشهای از گوشههای هنرنمایی ذات اقدس الهی ببیند. فرمود: وَ آیَةٌ لَّهُمُ الْأَرْضُ الْمَیْتَةُ أَحْیَیْنَاهَا, یک; وَ أَخْرَجْنَا مِنْهَا حَبّاًگندم, جو, برنج و سایر فواکه فَمِنْهُ یَأْکُلُونَ, وَ جَعَلْنَا فِیهَا جَنَّاتٍ مِن نَّخِیلٍ وَ أَعْنَابٍ این دو میوه را قرآن کریم به طور خصوص در بخشی از آیات جداگانه ذکر میکند: انگور و خرما، وَ جَعَلْنَا فِیهَا جَنَّاتٍ باغهایی از نَّخِیلٍو انگورها وَ فَجَّرْنَا فِیهَا مِنَ الْعُیُونِ ما یک راهنمایی عالمانه داریم.
باردار شدن ابرها و نظم حکیمانه در بارش, دال بر اثبات مبدأ
طبق نیاز، این ابرها را باردار میکنیم، نکاحی بین این ابرها به وسیله همان بادها برقرار میشود، وقتی این ابرها باردار شدند ما برای اینها رَحِم درست میکنیم که اینها شلنگی نبارند که مزرع و مرتع را ویران کنند فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلاَلِهِ (2)غربالی برف میآید, تگرگ میآید, باران میآید و بارش میآید، از خلال و لابهلای این ابر باردار قطرات میریزد نه از دهنه اینها بریزد فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ این قطره را مِنْ خِلاَلِهِ این کار را میکنیم. حالا این کار را کردیم بعد از اینکه اینها لواقح شدند، گیاهان را تلقیح کردند، و برای باردار شدن آماده کردند این باران را میبارانیم و این سرزمین را احیا میکنیم این کارِ ما از آن سو, این کارها را که کردیم قدرت ما در نظم عالمانه هست, در اثبات مبدأ هست, در اثبات معاد هم هست.
جریان چشمه و حرکت آبهای زیرزمینی و دسترسی به آن دلیل دیگر
وَ فَجَّرْنَا فِیهَا مِنَ الْعُیُونِ حالا ما برای رفع نیاز اینها و رفع نیاز شما چشمهها را جاری میکنیم. این آبها به وسیله این برفها و تگرگها و بارانها میرود زیر زمین وقتی زیر زمین رفتند یک راهنمای دقیقی در «تحتالأرض» هست که کجا سهراه باشد, کجا چهارراه باشد, کجا یکراه باشد, کجا اتوبان باشد, کجا عمیق باشد, کجا غیر عمیق باشد, کجا در دسترس باشد, کجا در دسترس نباشد، فرمود: فَسَلَکَهُ یَنَابِیعَ (1)مَسلک دادن, مسیر دادن, اتوبان کردن, کوچه و پسکوچه دادن, کوی و برزن دادن زیرزمین را ما انجام میدهیم، اگر - خدای ناکرده - شما مورد قهر ما قرار بگیرید این آب را ما قدری پایینتر میبریم، اگر پایینتر بردیم در دسترس شما نبود چه کار میکنید؟! قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُکُمْ غَوْراً فَمَن یَأْتِیکُم بِمَاءٍ مَعِینٍ (2)«ماء مَعین» آبی است که «تراهُ العیون و تناله الدلاء» آن آبی که در دسترس است، دلوپذیر است و چشم آن را نگاه میکند به آن میگویند «ماء معین»، فرمود: اگر ما این آب را بخواهیم دو سه هزار کیلومتر پایینتر برود الآن هم اگر - خدای ناکرده - این نفت و گاز و اینها اگر چند کیلومتر پایینتر بروند که فوق صنعت باشد کشور از لحاظ اقتصادی خشک میشود. فرمود: قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُکُمْ غَوْراً فَمَن یَأْتِیکُم بِمَاءٍ مَعِینٍ ما اینها را در دسترس شما قرار دادیم، ما به اینها میگوییم نزدیک باشید که اینها با صنعت دسترسی پیدا کنند، ما از لابهلای این لجن, آب زلال و کوثری به شما میدهیم آنجا که لولهکشی نیست از داخل لجنها در میآید، مگر ما بین «فرث» و «دم» لبن خالص در نیاوردیم؟ مِن بَیْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ (3)لبن خالص در میآوریم، این در گاوها اینطور است، در گوسفندها اینطور است، در انسانها اینطور است، اینجا که لولهکشی نیست. این خدایی که بین «فرث» و «دم» لبن خالص در میآورد و این خدایی که از لابهلای لجنها این ماء شفاف در میآورد، شما این کوهستانها نظیر چشمه اعلای دماوند و امثال دماوند میبینید که قرنهاست دارد میجوشد، یک لکّه غبار روی این ریگهانیست با اینکه همه از لای لجن در میآیند، شما تمام این سنگها و ریگهایی که در چشمه است میبینید شفاف است، هیچکدام غباری نیستند و هیچکدام رنگ نگرفتند، برای اینکه هیچکدام از اینها لجنی نیستند، فرمود ما این کارها را برای شما کردیم. اگر لولهکشی الهی است و اگر نظم الهی است فرمود: فَسَلَکَهُ یَنَابِیعَ، فرمود: اگر دیر بجنبید ما قدری اینها را پایین میبریم، این میشود تحریم الهی، اما اگر با او رابطه داشتیم حسابمان درست است میگوید در دسترس شما قرار دادیم، فرمود: قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُکُمْ غَوْراً.
مونتاژ خلقت بودنِ صنعت بشر در استفاده از آن
آن وقت آنچه بشر دارد در حقیقت مونتاژ خلقت است نه طبیعت, صنعت بشر مونتاژ خلقت است؛ یعنی تمام این اجزای پنج ششگانه را مثلاً بررسی میکند آثار اینها را شناسایی میکند, تکتک اینها اگر باشند چه اثر دارد؟ جمع اینها چه اثر دارد؟ وقتی این جمع را کنار هم وصل کرد میشود اتومبیل, میشود هواپیما, میشود کشتی, صنعتی که بشر دارد مونتاژ همین کار خلقت است اینکه گفته میشود ما علم غیر دینی نداریم، برای همین است. به نحو سالبه کلیه، بشر هیچ چیزی از خود ندارد، فقط چراغی خدا به او داد؛ این چراغ خدادادی که به نام عقل است علم تجربی, نیمه تجربی, تجریدی و هر چه هست این چراغ, این اجزا را شناسایی میکند, یک; اثر تکتک اینها را ارزیابی میکند, دو; اثر جمع اینها را ارزیابی میکند, سه; اینها را کنار هم جمع میکند, چهار که میشود هواپیما, اتومبیل, یخچال و تلویزیون، اینطور نیست که ما چیزی داشته باشیم به نام صنعت و بگوییم این علم دیگر دینی نیست، این صنعتی که این صنعتگر دارد چه کار میکند؟ غیر از اجزای خلقت و مونتاژ خلقت، آن هم با چراغ خلقت, چیز دیگر انجام نمیدهد.
سزاوار افسوس بودن استهزای مشرکان با توجه به نظم توحیدی جهان
بنابراین فرمود شما هر جایی را بررسی کنید هم دلیل توحید و هم دلیل معاد را میبینید; لذا اگر ما گفتیم: یَا حَسْرَةً عَلَی الْعِبَادِ مَا یَأْتِیهِم مِن رَّسُولٍ إِلَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ این تحسّر ما بهجاست و شما به جای اینکه از این نعمتها بهرهبرداری کنید و خدا را شاکر باشید با اسراف و اتراف میگذرانید، ما این کارها را کردیم لِیَأْکُلُوا مِن ثَمَرِهِ وَ مَا عَمِلَتْهُ أَیْدِیهِمْ اعمال شما هم مجاری فیض ماست و ما به شما یاد دادیم أَفَلاَ یَشْکُرُونَ.
اخبار قرآن به جهل انسان به راز و رمز بخش وسیعی از خلقت
بعد فرمود: سُبْحَانَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْوَاجَ کُلَّهَا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَ مِمَّا لاَ یَعْلَمُونَفرمود تنها آسمانیها نیستند که خیلی از چیزها را شما نمیبینید تنها موجودات سپهری نیست که ما بگوییم فَلاَ أُقْسِمُ بِمَا تُبْصِرُونَ٭وَ مَا لاَ تُبْصِرُونَ (1)خیلی از چیزهاست که شما کار انجام میدهید و نمیدانید, راز و رمز کشاورزیها هنوز برای شما حل نشده, خیلی از بیماریها برای شما حل نشده، تنها بیماریهای انسان نیست بیماری دام هم برای شما حل نشده, تنها بیماری انسان و دام نیست بیماری کشاورزی هم برای شما کشف نشده, خیلی از آفات است که شما هنوز سمّ آن را کشف نکردید یا نمیکنید اینچنین نیست که همه کارهای کشاورزی و درد و درمان کشاورزی برای بشر حل شده باشد، فرمود هنوز خیلی از چیزها را نمیدانید، حالا بعدها ممکن است به عنایت الهی عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ (2)یادتان بیاید؛ این مجموعه حیرتآور هم نشانه مبدئیّت خدای سبحان است و هم نشانه مرجعیّت خدای سبحان است.
موضوع: تفسیر آیات 30 تا 36 سوره یس
یَا حَسْرَةً عَلَی الْعِبَادِ مَا یَأْتِیهِم مِن رَّسُولٍ إِلَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ (30 أَ لَمْ یَرَوْا کَمْ أَهْلَکْنَا قَبْلَهُم مِنَ الْقُرُونِ أَنَّهُمْ إِلَیْهِمْ لاَ یَرْجِعُونَ (31) وَ إِن کُلٌّ لَمَّا جَمِیعٌ لَدَیْنَا مُحْضَرُونَ (32) وَ آیَةٌ لَّهُمُ الْأَرْضُ الْمَیْتَةُ أَحْیَیْنَاهَا وَ أَخْرَجْنَا مِنْهَا حَبّاً فَمِنْهُ یَأْکُلُونَ (33) وَ جَعَلْنَا فِیهَا جَنَّاتٍ مِن نَّخِیلٍ وَ أَعْنَابٍ وَ فَجَّرْنَا فِیهَا مِنَ الْعُیُونِ (34) لِیَأْکُلُوا مِن ثَمَرِهِ وَ مَا عَمِلَتْهُ أَیْدِیهِمْ أَ فَلاَ یَشْکُرُونَ (35) سُبْحَانَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْوَاجَ کُلَّهَا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَ مِمَّا لاَ یَعْلَمُونَ (36))
چون این سوره مبارکه؛ یعنی سوره «یس» در مکه نازل شد و مطالب مهمّ سوَر مکّی که همان اصول دین و خطوط کلی فقه و حقوق بود جریان توحید و معاد و وحی و نبوّت را به صورت نکات اصلی در این سوره ذکر میکند. تاکنون جریان توحید را که بازگو فرمود در آیه دوازده سخن از معاد مطرح شد که إِنَّا نَحْنُ نُحْیِ الْمَوْتَیو برای اینکه روشن شود که مسئله معاد با همه عقاید و اخلاق و اعمال افراد همراه است فرمود: وَ نَکْتُبُ مَا قَدَّمُواو برای اینکه ثابت شود عالَم با مهندسی عام اداره میشود فرمود: وَ کُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْنَاهُ فِی إِمَامٍ مُبِینٍ، (1)پس عالَم یک نظم عمومی با هندسه عمومی دارد وَ کُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْنَاهُ فِی إِمَامٍ مُبِینٍو هر کسی هم که مُرد با اعمال و عقاید و اخلاق و رفتار و گفتارش محشور میشود.
بعد از جریان شهید سوره «یس» فرمود: یَا حَسْرَةً عَلَی الْعِبَادِ (2)اینها در اثر غفلت, هر پیامبری که بیاید حالا یا «بلاواسطه» با آنها سخن بگوید یا «معالواسطه» اینها او را استهزا میکنند و محور استهزای هم از نظر معرفتشناسی اینها گرفتار حصر معرفتشناسی در حس و تجربه و تجربه حسی هستند تا چیزی را نبینند باور نمیکنند؛ لذا اگر هم بخواهند به چیزی ایمان بیاورند ایمان «بالشهاده» است، اینها اهل ایمان «بالغیب» نیستند، چون غیب را با حس و تجربه حسّی نمیشود اثبات کرد غیب را با تجرید باید اثبات کرد و معرفتشناسی اینها منحصر در حس و تجربه حسّی است، اگر غیب باشد چه اینکه هست تنها راه آن تجرید و برهان تجریدی است نه حسّی و تجربی. اینها چون آن معرفتشناسی را ندارند قهراً نمیپذیرند یا شک دارند و احیاناً استهزا میکنند. آنگاه برهانی که قرآن کریم به زبان دیگر بازگو کرد این است که فرمود عالَم که باطل نیست، این را همانطوری که ملاحظه فرمودید به دو قضیه ذکر کرد هم به صورت قضیه سالبه و هم به صورت قضیه موجبه؛ فرمود این نظام, باطل نیست که هر کسی هر کاری کند و هیچ حساب و کتابی نباشد، پس باطل نیست وَ مَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاً (3)بازیچه هم نیست وَ مَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ (4)ما بازیگر نیستیم، نظام باطل نیست, پدیدآورنده نظام هم بازیگر نیست که اینها قضایای سالبه است. قضیه موجبه این است که ما اینها را به حق آفریدیم؛ این «باء» یا «باء» ملابسه است یا «باء» مصاحبه؛ یعنی پیچیدهٴ در صندوقچه حقیقت است یا پوشانده به لباس حقیقت است، عالَم «بالحق» خلق شد، پس هر کاری, هر عقیدهای, هر قولی, هر رفتاری, هر گفتاری, هر نوشتاری حسابی دارد. براساس این دو مطلب که گاهی به صورت قضیه سالبه ذکر میشود و گاهی به صورت موجبه, پس حساب و کتاب و محکمه عدلی هم هست.
مسئله بعدی آن است اینها که مُردند دیگر برنمیگردند تا به حساب اینها رسیدگی شود، پس به دنیا نمیآیند تا براساس تناسخ حساب و کتاب اعمال بررسی شود، پس حساب حق است, بررسی حق است, کیفر حق است, جزا حق است اینها هم که مُردند بدون حساب مُردند و به دنیا هم برنمیگردند که مسئله تناسخ و امثال تناسخ باشد تا اگر کسی انسان خوب عملی بود در بدن فرد موفقی تعلّق بگیرد و هکذا, پس اصلِ نظام حق است، حساب و کتاب حق است، خیلیها بیحساب و کتاب مُردند، باید حساب و کتابی باشد، برگشت آن به نحو تناسخ به دنیا نیست, الاّ ولابد در جای دیگر هست فرمود آن جای دیگر محضر ماست وَ إِن کُلٌّ لَمَّا جَمِیعٌاین لَمَّابه معنی «الاّ» است؛ یعنی همه یکجا جمع هستند که در سوره «هود» فرمود این یَوْمٌ مَشْهُودٌ (1)مجموع خودشان میآیند؟ نه خیر ما اینها را میآوریم جمعیّتی نیستند که به میل خودشان راه بیفتند بیایند إِن کُلٌّ لَمَّا جَمِیعٌخودشان آمدند؟ نه خیر, لَدَیْنَا مُحْضَرُونَ ما اینها را حاضر کردیم، ما با اینها کار داریم، ما باید حساب و کتاب اینها را بررسی کنیم. بنابراین طبق این اصول, در حقانیّت معاد بعد از اثبات شدن اینکه مبدأ حق است این چند مقدمه را قرآن کریم ذکر میکند که معاد, ضروری است قبلاً هم ملاحظه فرمودید اصطلاح «ضروری» همانطوری که در کتابهای منطقی میگویند در قرآن کریم کلمه «ضرورت» و «ضروری» و قضیه ضروری نیست تعبیرش به لاَ رَیْبَ فِیهِ است ما میگوییم «الأربعة زوجٌ بالضروره, الانسان ناطقٌ بالضروره» در برابر «الانسان کاتبٌ بالامکان»، اینکه میگوییم «الانسان ناطق بالضروره»، چون ذاتیِ اوست یا «الأربعة زوجٌ بالضروره» این تعبیر ضرورت؛ یعنی محمول برای موضوع حتماً ثابت است. در جریان معاد و حقانیّت معاد تعبیر قرآن کریم این است که لِیَوْمٍ لاَ رَیْبَ فِیهِ (2)این لاَ رَیْبَ فِیهِ که در قرآن کریم هست همان پیام «بالضروره» را ثابت میکند. ذلِکَ الْکِتَابُ لاَ رَیْبَ فِیهِ, (3)جَامِعُ النَّاسِ لِیَوْمٍ لاَ رَیْبَ فِیهِ, لاَ رَیْبَ فِیهِ؛ یعنی شکبردار نیست؛ یعنی امر ضروری است و ضرورت معاد هم به این است که عالَم حق است و حساب و کتابی دارد و ما یقین هم داریم که عدهای بیحساب و کتاب رفتند، به حساب و کتاب کسی رسیدگی نشد و به دنیا هم که برنمیگردند که به نحو تناسخ باشد فرمود: أَنَّهُمْ إِلَیْهِمْ لاَ یَرْجِعُونَ، پس یک جای دیگر هم باید باشد آن جای دیگر را ما اینها را احضار میکنیم؛ لذا فرمود: أَ لَمْ یَرَوْا کَمْ أَهْلَکْنَا قَبْلَهُم مِنَ الْقُرُونِ ظلم اینها را اینها دیدند و دیدند اینها بیحساب و کتاب رفتند بیحساب و کتاب هم؛ یعنی لغو و لعب و بطلان, عالَم هم که اینطور نیست به دنیا هم برنمیگردند به نحو تناسخ که کیفر یا پاداش خود را بگیرند، پس جای دیگر حق است أَنَّهُمْ إِلَیْهِمْ لاَ یَرْجِعُونَ ٭ وَ إِن کُلٌّ لَمَّا؛ یعنی «الاّ» جَمِیعٌ این یک, جمیع هستند کجا جمع هستند؟ نزد ما هستند, خودشان میآیند؟ خیر, ما اینها را میآوریم وَ إِن کُلٌّ لَمَّا جَمِیعٌ, یک; لَدَیْنَا مُحْضَرُونَ، منتها این لَدَیْنَا مقدّم شد حالا برای اهمیّت مطلب یا برای رعایت فواصل آیات.
وَ آیَةٌ لَّهُمُ الْأَرْضُ الْمَیْتَةُ نشانه اینکه چگونه معاد حق است؟ چطور میشود مردهها زنده شوند؟ میفرماید اگر درباره برزخ میگویید, کسی نمیمیرد به معنای نابودی تا زنده شود، از دنیا مستقیماً وارد برزخ میشوند، پوسیدگی و فرسودگی نیست. راجع به معاد البته دوباره باید بدن زنده شودوگرنه در برزخ با همان بدن برزخی هستند; لذا در جریان شهید سوره «یس» فرمود همین که شهید شد مستقیماً وارد بهشت برزخی شد قِیلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ (1)دیگر بپوسد و ما دوباره بدنش را زنده کنیم و وارد برزخ کنیم این نیست، اما درباره معاد این چنین است که بدنها زنده میشود و ارواح به آنها تعلق میگیرد و مانند آن. فرمود درباره معاد ما برهانی اقامه میکنیم همانطوری که خدا هُوَ الْأَوَّلُ (2)است و «هُوَ الْآخِرُ» (3)است هم مبدأ است هم معاد, برهانی که ما در اینجا اقامه میکنیم هم توحید را ثابت میکند و هم معاد را; توحید آن اصل آفرینش است, نظم است, تدبیر است, مدیریت است، پس معلوم میشود مبدأیی هست, معاد را ثابت میکند, ثابت میکند که احیای مُرده ممکن است این آیَةٌرا گفتند خبر مقدّم است, الْأَرْضُ الْمَیْتَةُمبتدای مؤخّر, برخیها خواستند بگویند نه, خود این آیَةٌمبتداست آن لَّهُمُ الْأَرْضُ الْمَیْتَةُجمله خبریه است که خبر میشود برای مبتدا. به هر تقدیر آیت و علامت و نشانهای که ذات اقدس الهی هم برای مبدأ ذکر میکند و هم برای معاد این است؛ این تعبیر سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ (4)این آیات آفاقی هم دلیل بر توحید است و هم دلیل بر معاد, اگر فرمود: سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا و خدا هم اول است و هم آخر, هم مبدأ است و هم معاد و مرجع، این آیات هم میتواند آیات توحید و مبدأ باشد و هم آیات رجوع و معاد باشد. وَ آیَةٌ لَّهُمُ الْأَرْضُکه این «أرض», میته است در هر گوشه زمین اینطور است بعضی از منطقهها که موات هستند یا غیر ذیزرع میباشند آنها را فرمود از طرف ما فیض میرسد؛ ولی آن بخش از زمین غیر قابل احیاست مگر اینکه امکاناتی بیشتر عطا کنیم. أَحْیَیْنَاهَا ما این زمین مرده را زنده میکنیم؛ تنها زنده کردن نیست، بلکه تکمیل میکنیم, بارور میکنیم؛ هرکدام از اینها یک برهان است، اصلِ اینکه زمین مرده در بهار زنده میشود و سبز میشود، حدّ وسط این برهان تام است و دلیل است، اما ما هسته را درخت میکنیم, حبّه را خوشه میکنیم, از اینها چندین برابر بهره میگیریم, شما از اینها استفاده میکنید این تکمیل آن حیات است، این نحوه بهرهبرداری آن حیات است تا ما گذشته از اعتقاد به توحید, شکر عملی هم داشته باشیم. برهانی که قرآن اقامه میکند هم مسئله توحید و معاد را ثابت میکند که حکمت نظری است و هم لزوم شکر و عبادت را اثبات میکند که حکمت عملی است. اگر بفرماید ما زمین را زنده میکنیم که علف در بیاید این برای اثبات نظم تدبیر توحیدی کافی است، برای اثبات امکان معاد که مرده را زنده میکند کافی است، اما شکرگزاری ما وقتی است که باغ و بوستان را مطرح کند, اقتصاد را مطرح کند, کشاورزی را مطرح کند بعد بفرماید: أَ فَلاَ یَشْکُرُونَ، پس ما یک «أفلا یعتقدون» از قرآن سراغ داریم یک أَ فَلاَ یَشْکُرُونَ هم از آن سراغ داریم، اگر میفرمود «و آیةٌ لهم الأرض المیتة أحییناها» این فقط «أفلا یعتقدون» و امثال ذلک را به همراه داشت، اما از اینکه فرمود: وَ أَخْرَجْنَا مِنْهَا حَبّاً فَمِنْهُ یَأْکُلُونَ ٭ وَ جَعَلْنَا فِیهَا جَنَّاتٍ مِن نَّخِیلٍ وَ أَعْنَابٍ وَ فَجَّرْنَا فِیهَا مِنَ الْعُیُونِ ٭ لِیَأْکُلُوا مِن ثَمَرِهِ وَ مَا عَمِلَتْهُ أَیْدِیهِمْ, أَفَلاَ یَشْکُرُونَ را هم به همراه دارد که هم اعتقاد میآورد و هم عمل صالح, هم به ما میگوید ما این کارها را انجام دادیم تا اقتصادتان تأمین شود و هم اصلِ آن کارها را انجام دادیم تا اعتقادتان تأمین شود; لذا فرمود: أَحْیَیْنَاهَا وَ أَخْرَجْنَا مِنْهَا حَبّاً اینجا که گندم و برنج و امثال ذلک نبود، اینجا که سیب و گلابی نبود، اینجا که انگور و خرما نبود، ما این خاک را خرما کردیم این خاک را انگور کردیم؛ یعنی از این خاک که شبیه هم هستند انگور در میآید, انار در میآید, خرما در میآید, فواکه گوناگون در میآید, برنج و گندم و جو و ذرّت هم در میآید تا اقتصاد را تأمین کند أَ فَلاَ یَشْکُرُونَ ما همین خاک را به این صورتها درآوردیم. وَ أَخْرَجْنَا مِنْهَا حَبّاً این «حَبّ» جنس است که همه اقسام حبوب را شامل میشود فَمِنْهُ یَأْکُلُونَ ٭ وَ جَعَلْنَا فِیهَا جَنَّاتٍ برای تأمین این باغها و بوستانها وَ جَعَلْنَا فِیهَا جَنَّاتٍ باغهایی از خرما و انگور، چون اینها را میگویند سلطان فواکه، برای اینکه غذا با اینها تأمین میشود, آذوقه را با انگور و خرما تأمین میکنند، اما با میوههای دیگر کمتر است. فرمود: مِن نَّخِیلٍ وَ أَعْنَابٍ وَ فَجَّرْنَا فِیهَا مِنَ الْعُیُونِ ما این چشمهها را جوشان کردیم، البته در بهشت آیاتی هست که دارد یُفَجِّرُونَهَا تَفْجِیراً (5)خود بهشتی چشمه را میجوشاند آنطور نیست که مثلاً یک جای معیّنی چشمه باشد و بهشتی مجبور باشد کنار آن چشمه چادر بزند یا اتاق درست کند، مثل دنیا نیست که اگر کسی خواست خانه بسازد به دنبال چشمه و نهر و بحر است، در آنجا چشمه، تابع اراده بهشتیهاست که هر جا بهشتی خواست چشمه بجوشد و بجوشاند طبق آیه یُفَجِّرُونَهَا تَفْجِیراً همانجا چشمه جوشیده میشود. مرحوم امینالاسلام ذیل این آیه یُفَجِّرُونَهَا نقل کرده است که بهشتی هر جایی را که با دست شریف خود اشاره کند یا خط بکِشد و اراده کند آنجا کوثر بجوشد, آب بجوشد, چشمه جوشان خواهد بود که این برای بهشت است. مستحضرید آن مِنْ عَسَلٍ مُصَفّی, لَمْ یَتَغَیَّرْ طَعْمُهُ, (6)لَّبَناً خَالِصاً (7)نهر عسل, نهر شیر, نهر آب این انهار چهارگانه محصول کار انسان است که خدای سبحان به آن صورت در میآورد، اما چشمهها را انسان میتواند بجوشاند، فرمود: وَ فَجَّرْنَا فِیهَا مِنَ الْعُیُونِ * لِیَأْکُلُوا این انسان مِن ثَمَرِهِ آن «حب», منظور از «اَکل» اینکه ما میگوییم نانِ مردم؛ یعنی اقتصاد مردم.
پرسش: جنّت برزخی هم با اراده انسان همراه است؟
پاسخ: بله جنّت برزخی هم همینطور است؛ ممکن است انسانهای ضعیف به آن قدرت نرسند، اما انسانهای کامل در جنّت برزخی هم مثل جنّت کبرا همین حالت را دارند.
در جریان «اَکل» منظور تنها خوردن نیست پوشیدن و مسکن و امثال ذلک هم هست، وقتی میگویند نانِ مملکت روبهراه است؛ یعنی اقتصاد, نان مملکت ضعیف است؛ یعنی اقتصاد, در تعبیرات فقهی هم همینطور است وقتی میگویند: لاَ تَأْکُلُوا أَمْوَالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبَاطِلِ (1)تنها خوردن نیست اگر کسی زمین دیگری را غصب کند میگویند مال مردم را خورد, فرش دیگری و لباس دیگری را غصب کند میگویند مال مردم را خورد. در تعبیرات ادبی فارسی ما هم همینطور است که ما به اینها میگوییم مال مردم را خورد، چون خوردن اصل است و مایه حیات است هر گونه تصرّفی را میگوییم مال مردم را خورد، اگر فرمود اینها فَمِنْهُ یَأْکُلُونَ؛ یعنی نیازهایشان با این محصولات تأمین میشود، هم نیازهای غذایی, هم نیازهای پوشاکی, هم نیازهای مسکن و هم نیازهای دیگر.
فرمود: لِیَأْکُلُوا مِن ثَمَرِهِآن حب وَ مَا عَمِلَتْهُ أَیْدِیهِمْدر تفسیر این «ما» چهار وجه گفته شد که دو وجه آن را سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) اشاره کردند خود ایشان نظر شریفشان این است که این «ما», «ما» نافیه است، (2)چه اینکه زمخشری در کشاف (3)هم این «ما» را نافیه میداند، اما دیگران هم احتمال نفی دادند و هم احتمال موصوله دادند، هم احتمال مصدریه دادند، هم موصوله به معنای جامع ارائه داده شده است؛ فرمایش جناب زمخشری و همچنین سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) این است که این کارها را ما انجام دادیم وَ مَا عَمِلَتْهُ أَیْدِیهِمْاینها که زمین را زنده نکردند، اینها که درخت را از زمین نرویاندند، اینها که از درخت, حَبّ و میوه نرویاندند، اینها کارهای ماست؛ چرا شاکر نیستند؟! اما آنهایی که میگویند «ما» موصوله است و ظاهراً حق با آنهاست، چون در بخشهای دیگر میفرماید: خَلَقَکُمْ وَ مَا تَعْمَلُونَ آنچه میدانید کار ماست; لذا طبق ظاهر این آیه همان «ما» موصوله است. فرمود: ما درختهای ثمربخش را که انگور دارد و خرما دارد و اینگونه از میوهها را دارد ما آفریدیم، شما اگر عصاره انگور و خرما میگیرید, شیرهٴ خرما میگیرید, حلوایی از خرما درست میکنید مِّمَّا عَمِلَتْ أَیْدِینَا (4)این هم کارِ ماست, پس ما این باغها را آفریدیم این درختها را آفریدیم, این نهرها را آفریدیم, این چشمهها را آفریدیم تا موادّ اولیه اقتصاد شما تأمین شود و هر چه از این درختها استفاده میکنید که کار ماست و هر چه از محصولات درخت به عنوان رُبّ و عصاره و حلوا و امثال ذلک درست میکنید مِّمَّا عَمِلَتْ آن هم «معالواسطه» کار ماست در بخشهای دیگر به طور کلی فرمود: خَلَقَکُمْ وَ مَا تَعْمَلُونَ نه تنها درباره بت و بتپرستان فرمود شما را خدا خلق کرد، این سنگ و چوب را هم که میپرستید خدا خلق کرد، بلکه همه کارهای ما مخلوق الهی است، منتها اگر از راه صحیح باشد و با اراده صحیح انجام دهیم فیض هم میبریم و اگر معصیت باشد که به ما اِسناد دارد، اگر از این انگور خَمر درست کردیم بَرِیءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ و اگر عصاره انگور را گرفتیم شیره درست کردیم و بهرههای اقتصادی صحیح بردیم میشود مِّمَّا عَمِلَتْ که این مِّمَّا عَمِلَتْ احتمال چهارم که «ما» موصوله باشد به معنای وسیع از کشاورزی تعدّی میکند طبق حرف امام رازی به اقتصاد و تجارت هم میرسد. (5)احتمال چهارم این است که موصوله باشد «بالمعنی الوسیع», پس احتمال اول نافیه است، دوم موصوله مصطلح است که از همان کشاورزی نمیگذرد، سوم مصدریه است، چهارم موصوله وسیع است وَ مَا عَمِلَتْهُ أَیْدِیهِمْ کارهای تجاری که شما انجام میدهید, صنایعی که انجام میدهید, استخراج نفت و گازی که دارید اینها همه «ممّا عَمِلت أیدیکم» است هر چه با دست خودتان انجام میدهید این فیضِ فوز ماست که به شما رسیده است، چرا شاکر نیستید؟!
فرمود: لِیَأْکُلُوا مِن ثَمَرِهِ این حب و آنچه با دستشان انجام میدهند، اعم از محصولات کشاورزی و غیر کشاورزی، چرا اینها شاکر نیستند؟! پس هم برهان است بر توحید و اعتقاد و هم دلیل است بر لزوم سپاس و شکرگزاری أَفَلاَ یَشْکُرُونَ بعد میفرماید این کارهایی که ما انجام میدهیم که میگوییم شما شکر کنید - معاذ الله - ذات اقدس الهی نیازی به سپاس شما ندارد شما محتاج به شکر هستید که با این شکر, نزدیکتر شوید و شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ نصیب شما شود و فیض جدیدی بگیرید و الاّ ذات اقدس الهی منزّه از همه این کارهاست. آنچه در نظام انجام داد خودش منزّه است، آنچه در ساختار شما انجام داد خودش منزّه است, آنچه از شما توقّع دارد خودش منزّه است در هر سه ضلع، خدای سبحان منزّه است سُبْحَانَ آن خدایی که خَلَقَ الْأَزْوَاجَ را، این خَلَقَ الْأَزْوَاجَ نشان آن است که هوشها را تأمین میکند, ترغیب میکند, بیدار میکند که بالأخره در گیاهان اینطور است، در برقها میگویید مثبت و منفی دارد اینطور است، گیاهان اگر بخواهند ثمربخش شوند باید نکاح کنند این نکاح در گیاهان هم هست, در حیوانات هم هست, در موجودات دیگر هم هست هر کدام زوجی دارند که دوتایی که با هم کنار هم جمع شوند ثمربخش هستند. سُبْحَانَ آن خدایی که خَلَقَ الْأَزْوَاجَ و خودش منزّه از داشتن زوج است خَلَقَ الْأَزْوَاجَ کُلَّهَا چه مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ باشد مثل گیاهان, چه مِنْ أَنفُسِهِمْباشد مثل انسانها و چه جزء چیزهایی باشد که لاَ یَعْلَمُونَ, لاَ یَعْلَمُونَنه یعنی ممکن نیست بداند، فعلاً نمیداند همین مثبت و منفی و بسیاری از خصوصیتهای برقی را که آن روز کسی نمیدانست در بخشهایی از سوره مبارکه «نحل» هم فرمود: وَ یَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ (1)خیلی از چیزهایی را خلق میکند که فعلاً نمیدانید بعد برای شما کشف میشود، این یَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ از همین قبیل است، اینجا هم مِمَّا لاَ یَعْلَمُونَ از همین قبیل است. فرمود ما این کارها را کردیم او منزّه از نیاز به این مسئله زوجیّت و امثال زوجیّت است.
1) سوره نحل، آیه8.
درباره خصوص انسان از آن جهت که صبغهٴ ملکوتی دارد نه صبغه حیوانی آن قسمت قرآن کریم مسئله نکاح را ذکر کرده و حرمت خاصی برای نکاح قائل شده و وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود ما انبیا یک حرف تازهای داریم که قبلاً هم به عرضتان رسید فرمود: «النِّکَاحُ سُنَّتِی» (1)این ازدواجی که در گیاهان هست برای انسان نیست, این ازدواجی که در حیوانات هست برای انسان نیست, اجتماع مذکّر و مؤنث این نکاح نیست آنکه «مَنْ تَزَوَّجَ فَقَدْ أَحْرَزَ نِصْفَ دِینِهِ» (2)آن نکاح است آن را ما آوردیم «النِّکَاحُ سُنَّتِی» و بسیاری از دخترها و خواهران ما در نظام کنونی نمیدانند که عظمت زن در مادر شدن است که او بتواند فرزند تربیت کند, دانشمند تربیت کند, عالِم و دانشمند شود برای اینکه فرزندان دانشمند تربیت کنند وگرنه کارمند شدن و وارد جامعه شدن و اینها این کاری است که از هر مردی ساخته است، آن کاری که از زن ساخته است، از عظمت زن، از اینکه او باید مظهر خالقیّت ذات اقدس الهی باشد آن کار اساسی زنهاست که فرمود ما نکاح آوردیم نه ازدواج مصطلح؛ این ازدواج مصطلح, اجتماع نر و ماده در گیاهان هم هست, در حیوانات هم هست ما آن را نیاوردیم «النِّکَاحُ سُنَّتِی»؛ لذا فرمود: «مَنْ تَزَوَّجَ فَقَدْ أَحْرَزَ نِصْفَ دِینِهِ» این اصول خانواده را تشکیل میدهد که امیدواریم - انشاءالله - برای نسل آینده و اینکه این خواهران ما, دختران ما, زنهای جامعه بدانند عظمت زن در مادر شدن است این نقص نیست که بگویند ما برای کهنه شستن نیامدیم خیر, کهنه شستن ممکن است کسی کارگر بگیرد، اما مادر شدن عظمت است؛ در خود روایات هم دارد ملاحظه فرمودید کسی آمده گفت من فلان گناهی کردم میخواهم پاک شوم حضرت فرمود مادر داری که مثلاً به مادر احسان کنی تا آن لغزشهایت بخشوده شود؟ عرض کرد نه به رحمت ایزدی رفت, گفت خاله داری؟ عرض کرد بله, گفت به خالهات هم اگر احترام کنی کارِ مادر است؛ این عظمت مادر, این مقام شامخ مادری این صبغه ملکوتی است فرمود نکاح سنّت ماست اگر کسی این کار را بکند نصف دینش را حفظ کرده، میبینید تفاوت ره از کجاست تا کجا. این نکاح را با چشم فرشتهها دارد میبیند نه نکاح را به عنوان اجتماع مذکر و مؤنث، این نظام اسلامی آمده زنها را آزاد کرده, آزادی این است که تحصیل آزاد است, کمالات آزاد است، اما تحصیل برای اینکه مادرِ خوب شود و بتواند فرزندان دانشمند تربیت کند، این نقص نیست و اگر جامعه به لطف الهی باید طوری باشد که این کشور از هر نظر آماده باشد برای ظهور مبارک حضرت و این نظام را حفظ کند از هر خطری و - انشاءالله - سالماً تحویل وجود مبارک حضرت بدهد داشتن فرزندان و جوانان با ایمان است.
موضوع: تفسیر آیات 33 تا 37 سوره یس
وَ آیَةٌ لَّهُمُ الْأَرْضُ الْمَیْتَةُ أَحْیَیْنَاهَا وَ أَخْرَجْنَا مِنْهَا حَبّاً فَمِنْهُ یَأْکُلُونَ (33 وَ جَعَلْنَا فِیهَا جَنَّاتٍ مِن نَّخِیلٍ وَ أَعْنَابٍ وَ فَجَّرْنَا فِیهَا مِنَ الْعُیُونِ (34) لِیَأْکُلُوا مِن ثَمَرِهِ وَ مَا عَمِلَتْهُ أَیْدِیهِمْ أَ فَلاَ یَشْکُرُونَ (35) سُبْحَانَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْوَاجَ کُلَّهَا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَ مِمَّا لاَ یَعْلَمُونَ (36) وَ آیَةٌ لَّهُمُ الَّیْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهَارَ فَإِذَا هُم مُّظْلِمُونَ (37) وَ الشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَّهَا ذلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ) چون سوره مبارکه «یس» در مکه نازل شد و عناصر محوری سوَر مکّی, اصول دین و خطوط کلی فقه و اخلاق و حقوق بود، مسئله توحید را با آیات گوناگون بیان میفرماید. هر کدام از این آیات هم مبدأ را ثابت میکنند و هم توحید مبدأ را. اصلِ مبدأ را ثابت میکند برای اینکه موجود، نیازمند به آفریدگار است و چیزی که هستیِ او عین ذات او نیست در پیدایش محتاج به مبدأ فاعلی است؛ این از بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) و از بیانات نورانی امام رضا(سلام الله علیه) است که «کُلُّ قَائِمٍ فِی سِوَاهُ مَعْلُولٌ»؛ یعنی هر چیزی که قائم به خود نیست, هستیِ او عین ذات او نیست, هر چیزی که هستی او عین ذات او نیست به غیر خود محتاج است «کُلُّ قَائِمٍ فِی سِوَاهُ مَعْلُولٌ»؛ این بیان نورانی هم در نهجالبلاغه (1)هست هم در توحید (2)مرحوم صدوق از وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه)، پس اصل مبدأ با پیدایش هر موجود ممکنی ثابت میشود. نظم حاکم بر جهان، ثابتکننده توحید است، برای اینکه اگر بیش از یک مبدأ در عالَم بود، چون هر مبدیی بالأخره صفات او عین ذات آن است وقتی دو مبدأ در عالَم باشد دو ذات، دو علم و دو تشخیص است؛ همان آیات سوره مبارکه «انبیاء» که فرمود: لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا (3)نظم حاکم بر جهان، نشانهٴ توحید ربوبی است و اصل پیدایش هر موجودی نشانهٴ تحقّق اصل مبدأ است; لذا آنچه در حجاز رواج داشت که شرک بود با این آیات حل میشود و اگر احیاناً الحاد هم در آن سرزمین مطرح بود با همین آیات حل میشود.
فرمود: وَ آیَةٌ لَّهُمُ که زمینِ مُرده را ما زنده میکنیم؛ زمین, خودش مرده است و هرگز این قدرت را ندارد این «حبّ» و هستهای که در درون آن به ودیعت گذاشتیم به اینها حیات ببخشد، چون خودش جامد, راکد و مُرده است, پس زمین این قدرت را ندارد که حبّه و هسته را حیات ببخشد و خوشه یا شاخه شود وَ آیَةٌ لَّهُمُ الْأَرْضُ الْمَیْتَةُ أَحْیَیْنَاهَا وَ أَخْرَجْنَا مِنْهَا حَبّاًما گندم را و سایر حبوبات را از این زمینِ مُرده بیرون میآوریم تا غذای جامعه با این تأمین شود که عنایت فرمودید منظور از نان؛ یعنی اقتصاد فَمِنْهُ یَأْکُلُونَ؛ یعنی اقتصادشان تأمین شود.
بعد فرمود: وَ جَعَلْنَا فِیهَا جَنَّاتٍ مِن نَّخِیلٍ وَ أَعْنَابٍ وَ فَجَّرْنَا فِیهَا مِنَ الْعُیُونِ این درختها را ما ایجاد کردیم، این آبها را ما ایجاد کردیم، رهبری آبها در زیر زمین به هدایت ماست که کجا چاه شود؟ کجا چشمه شود؟ این به هدایت ماست وَ فَجَّرْنَا فِیهَا مِنَ الْعُیُونِ, لِیَأْکُلُوا مِن ثَمَرِهِ آن «حبّ», وَ مَا عَمِلَتْهُ أَیْدِیهِمْ.
در بحث دیروز ملاحظه فرمودید که در تفسیر این «ما» چهار احتمال بود: یکی اینکه «ما» نافیه باشد که زمخشری (1)گفته, سیدناالاستاد (2)پذیرفته, بعضیها هم قبول کردند, دوم اینکه «ما» موصوله باشد به معنای آنچه دستساز اینهاست, سوم اینکه «ما» مصدریه باشد که با معمول آن تأویل به مصدر میرود, چهارم اینکه موصوله باشد «بالمعنی الأعم» که شامل تجارت و امثال ذلک هم شود نه مَا عَمِلَتْهُناظر به آن رُبّ و عصاره و آبمیوهگیری و اینها باشد. از آن خود میوه استفاده میکنید و انحای صنعت خاصّی که روی این میوههاست شما انجام میدهید، این مَا عَمِلَتْهُ أَیْدِیهِمْ راجع به میوه, آب میوه, ربّ میوه و برکاتی است که از میوه هست. اگر احتمال چهارم باشد این «ما» موصوله است؛ یعنی جمیع آنچه با دست انجام میدهند که عبارت است از کارهای تجاری و امثال ذلک.
سه قول در مسئله هست: برخیها این «ما» را نافیه دانستند، مثل کشّاف و امثال کشّاف که سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) همین راه را رفته, برخیها احتمال موصوله بودن را تقویت میکنند, بعضیها مثل مرحوم شیخ طوسی در تبیان فقط این دو وجه را ذکر میکند خیلی برهان اقامه نمیکند بر تقویت احدالوجهین، (1)لکن در تقویت اینکه این «ما», «ما» نافیه است هم در سخنان زمخشری، هم در سخنان شیخ طوسی و هم کلمات سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) آمده که این با توحید ربوبی سازگار است. بیان مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) در تقویت اینکه «ما» نافیه باشد و با توحید سازگار باشد این است که خدای سبحان میفرماید آنچه در نظام هستی است کار ماست و کار شما نیست در سوره مبارکه «واقعه» آیه 63 به بعد این است: أَ فَرَأَیْتُم مَّا تَحْرُثُونَ ٭ ءَ أَنتُمْ تَزرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ شما که این کاره نیستید، ما زارع هستیم. بعد درباره شجرهای که آن سوخت و سوزش شما را تأمین میکند فرمود: أَ فَرَأَیْتُمُ النَّارَ الَّتِی تُورُونَ ٭ أَ أَنتُمْ أَنشَأْتُمْ شَجَرَتَهَا أَمْ نَحْنُ الْمُنشِئُونَ (2)ما این کارها را کردیم. سیدناالاستاد برای تأیید فرمایش خودشان آیه 71 سوره مبارکه «یس» را شاهد آوردند، در آیه 71 سوره «یس» که بخش پایانی آن سوره است فرمود: أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّا خَلَقْنَا لَهُم مِّمَّا عَمِلَتْ أَیْدِینَا أَنْعَاماً فَهُمْ لَهَا مَالِکُونَ اینها را ما خلق کردیم, پس اگر جایی کاری به «ایدیِ» اینها بخواهد ارتباط پیدا کند ارتباط نفی است نه اثبات وَ مَا عَمِلَتْهُ أَیْدِیهِمْ؛ یعنی دستهای اینها کاری انجام نداده، برای اینکه اینها دستساز ماست.
این فرمایشات ایشان تام است؛ ولی قرآن کریم بین صنعت و خلقت فرق میگذارد، هر چه به خلقت برمیگردد را به ذات اقدس الهی اِسناد میدهند و هر چه به صنعت برمیگردد اِبایی ندارد از اینکه به بشر اِسناد دهد.
در همان سوره مبارکه «واقعه» که مورد استدلال مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) است ملاحظه فرمایید، فرمود: أَ فَرَأَیْتُم مَّا تَحْرُثُونَ ٭ ءَ أَنتُمْ تَزرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ؛ صنعت کشاورزی گرچه کلّ آن به عنایت الهی است، اما این صنعت که بخواهد یک حبّه یا هسته به ثمر بنشیند، یک کار کشاورزی میخواهد که برای مهندسان است و صنعت است, یک کار آفرینشی میخواهد که خلقت است و برای خداست. در این بخش از سوره مبارکه «واقعه»؛ یعنی آیه 63 به بعد هر دو را جمع کرد و فرمود: أَ فَرَأَیْتُم مَّا تَحْرُثُونَ شما حرث میکنید، کشاورزی دارید؛ یعنی شیار میکنید, آب میدهید, این بذرها را از انبار به مزرعه منتقل میکنید, نشا میکنید, هر کدام را در سر جای خودش قرار میدهید این درست است، اما آنکه مُرده را زنده میکند ما هستیم؛ شما این بذرها را, این حبّهها را روی خاک میپاشید، همین! شیار کردید, آب دادید و حبّهها را در دست گرفتید و روی زمین ریختید اینها کارهای صنعت است، اما آنکه مرده را زنده میکند ما هستیم، شما «حارث» هستید نه «زارع»; «حرث» برای شماست نه «زرع», «زرع» برای ماست، البته «حرث» هم به عنایت و هدایت ماست. أَ فَرَأَیْتُم مَّا تَحْرُثُونَشما «حرث» را معیار قرار ندهید، شما یک کار جامدی انجام دادید و مُردهای را تحویل یک مرده دادید، اما چه کسی این مرده را زنده میکند؟ أَ فَرَأَیْتُم مَّا تَحْرُثُونَ ٭ ءَ أَنتُمْ تَزرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ ماییم که مرده را زنده میکنیم, ماییم که حبّه را میشکافیم و بخشی از آن را ریشه, بخشی را جوانه و خوشه یا شاخه قرار میدهیم، این ما هستیم؛ زمین که مُرده است و شما هم که رفتید گرفتید خوابیدید یا مُردید کاری از دست شما ساخته نیست،خبری هم ندارید. پس از کشاورز تا مرز صنعت, کارها دیدنی است، اما وقتی از مرز صنعت گذشت و به مرز خلقت رسید دیگر کار خداست.
مسئله گیراندن و آتش روشن کردن و اینها را که صنعت است به انسان نسبت میدهد، فرمود: أَ فَرَأَیْتُمُ النَّارَ الَّتِی تُورُونَ شما این آتش را افروخته میکنید، اما چه کسی این درخت را آفرید؟ أَ أَنتُمْ أَنشَأْتُمْ شَجَرَتَهَا أَمْ نَحْنُ الْمُنشِئُونَ، پس بین صنعت و خلقت فرق است. آنجا که سخن از آبمیوه است و ربّ است و انواع و اقسام شیرینی و حلوا درست کردن از عصاره میوههاست اینها صنعت است و توحید ربوبی منافی با اینها نیست اینها هم دلیل بر نقض نیست، اما آن خلقت و اصلِ آفرینش، دیگر برای ذات اقدس الهی است. در جریان پیدایش و پرورش مسائل مالی هم فرمود: فَابْتَغُوا عِنْدَ اللَّهِ الرِّزْقَ (1)روزی را خدا میرساند اما این کارها و تلاش و کوشش کردنها و روی کوه رفتنها و روی دوش زمین سوار شدنها اینها کار شماست، البته اینها را هم ما به شما توان دادیم, اگر یک لحظه این فیض الهی قطع شود شما هم مثل سنگ آنجا جامد هستید. بنابراین برای اثبات توحید ربوبی لازم نیست که ما صنعت را هم مستقیماً به «الله» اِسناد دهیم در محدوده خلقت کافی است، البته سیدناالاستاد میفرماید اگر منظور از این «ما», «ما» نافیه نبود «ما» موصوله بود و معنای آن این بود که آنچه شما با دستتان انجام دادید آن هم کار ماست باید میفرمود «و ممّا هدیناهم»؛ (2)بله فرمود, اما همه را یکجا که نمیگوید؛ در جاهای دیگر همین مطلب را فرمود, فرمود: قَدَّرَ فَهَدَی (3)این یکی, بعد فرمود: وَ یُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ (4)این دو, در بخشهای دیگر فرمود آنچه شما انجام دادیم به عنایت و تعلیم ماست که ما این کارها را به شما یاد دادیم که انجام میدهید. بنابراین اگر این «ما» موصوله باشد منافی با توحید ربوبی نیست، چه اینکه «ما» موصوله است در سوره مبارکه «واقعه» و با توحید هماهنگ است، منتها مرز صنعت از مرز خلقت جداست. در جریان خلقت فرمود این درختها را ما آفریدیم مَا کَانَ لَکُمْ أَن تُنبِتُوا شَجَرَهَا. (5)
پرسش: اینها که فرمودید توحید ربوبی است پس توحید افعالی چه می شود؟
پاسخ: کلّ کارها را در عالَم، ذات اقدس الهی اگر حَسن باشد «معالواسطه» یا «بلاواسطه» به خود اِسناد میدهد؛ ولی اینجا اگر بگویند آبمیوهگیری, حلوا درست کردن, ربّ درست کردن, شیره درست کردن, این محصولاتی که از انگور و خرما میگیرند فرمود اینها وسیله تغذیه شماست, اقتصادتان را تأمین میکند، آنچه دستهای شما انجام میدهد ریشه اصلی آن در کار ماست، اگر صنعت در آیهای به بشر اِسناد داده شود این مزاحم و منافی توحید ربوبی نیست.
در فضای حجاز امر دایر بود بین اینکه این کار را خدا انجام میدهد یا بتها، اینها کارهایی که خودشان انجام میدادند و این بذرهایی که میپاشیدند یا آبمیوهای که میگرفتند یا آتشی که میافروختند اینها را به حساب اعتقاد نمیآوردند نمیگفتند پس یک کار هم ما میکنیم و یک کار هم خدا میکند، اینها صنعت است، آنکه خلقت است آن را به ارباب و اصنام و اوثانشان اِسناد میدادند. نزاع بین این بود که این خلقت به «الله» برمیگردد یا به اوثان و اصنام, آنها میگفتند به اصنام و اوثان برمیگردد; البته در کارهای جزئی. آنکه مدیر کل است و «ربّالأرباب» است، بله آن خداست، اما آنکه «ربّالأرض» است, «ربّالسماء» است, شفا میدهد, رزق میدهد و مشکلات را حل میکند ارباب متفرّقون هستند. غرض آن است که بین صنعت و خلقت فرق است.
پرسش: اگر کسی سؤال کند در عصر حاضر شبیهسازی چه در انسان چه در حیوان که از یک سلول درست شده... .
پاسخ: در بحثهای دیروز هم اشاره شد که ما علمِ غیر دینی نخواهیم داشت اگر علم باشد، برای اینکه صنعت در حقیقت مونتاژ خلقت است کار دیگری یک صنعتگر نمیکند، چه در فنّ پزشکی و چه در غیر پزشکی; مثلاً در صنعت داروسازی یک داروساز میفهمد که فلان عضو این شخص سالم نیست، جستجو میکند راز و رمز دارو را پیدا میکند و میگوید عصارهٴ فلان گیاه به تنهایی این اثر را دارد، فلان امر شیمایی این اثر را دارد, اثر سوم و چهارم آن گیاه یا آن اثر شیمایی اینها را دارد، تکتک اینها این آثار را دارند، مجموع آنها یک اثر مخصوص دارد که این مجموع را جمع میکند به بیمار میدهد و بیمار خوب میشود. در اینجا پنج کار شده؛ یعنی پنج جزء را فراهم کرده که هر کدام اثر خاصّ خودشان را دارند، این دیگر کار پزشک نبود, تشخیص داد و این تشخیص برای عقل اوست این چراغ را خودش روشن نکرده، یک ذرّه اگر بعضی از این سلولها کم و زیاد شود این یا آلزایمر میگیرد یا مشکلات دیگر دامنگیر او میشود، بنابراین این چراغی که ذات اقدس الهی روشن کرد به وسیله این چراغ این پزشک میفهمد، پس دست خودش خالی است. در صنعت به نحو سالبه کلیه هیچ کاری از بشر نیست مگر مونتاژ خلقت, کسی اتومبیل میسازد, یخچال میسازد, تلویزیون میسازد, چندین تکّه را جمع میکند میشود این وسیله, آن چراغی که خدای سبحان به او داد که او بتواند تشخیص دهد آن هم که عطیّه الهی است و فرمود این را ما به شما دادیم، فرمود: وَ اللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصَارَ وَ الْأَفْئِدَةَ (1)چراغ چشم, چراغ گوش, چراغ دل و قلب را ما به شما دادیم قدری دیر بجنبید از شما میگیریم. این انسان چه کاره است؟ حتی راهنمایی اینکه این چراغ را کدام طرف نگه بدارد و ببیند را هم فرمود ما کردیم عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ. بنابراین ما علم غیر دینی نخواهیم داشت؛ یعنی بحث در فعل خداست حالا عالِم یا کافر یا مؤمن, قبول و نکول عالِم سهمی ندارد، در بحثهای قبل هم ملاحظه فرمودید این عبدالکریم ابنابیالعوجاء زندیق کافر که به خدا و قیامت و وحی معتقد نیست تا امامت امام صادق(سلام الله علیه) را قبول داشته باشد وقتی آمد محضر حضرت سؤالاتی کرده جوابهایی را شنیده همین که این جوابها را دارد نقل میکند این منقول، دینی است ولو ناقل کافر است، چون حرف امام صادق است.
1) سوره نحل، آیه78.
حرف امام, دینی است، فعل امام, دینی است، حالا فعل امام دینی است فعل خدا دینی نیست؟! ما که در اصول میگوییم بحث در فعل امام دینی است, بحث در قول امام دینی است حالا اگر بحث کردیم در فعل خدا، ما که در قم و در حوزه بحث میکنیم و در بحث تفسیری میگوییم خدا چنین گفت میشود دینی، اما آن استاد دانشگاه که میگوید خدا چنین کرد آن دینی نیست؟!
غرض آن است که علم محال است دینی نباشد، عالِم یا قبول دارد یا قبول ندارد؛ ممکن نیست علم دینی نباشد، چون در کلّ علم بحث درباره فعل خداست و کلّ نظام فعل خداست, اگر بحث در فعل امام دینی است, اگر بحث در فعل پیغمبر دینی است، بحث در فعل خدا یقیناً دینی است. قبول یا انکار عالِم را نباید به حساب علم آورد، تمایز علوم به تمایز موضوعات است, یک; تمایز روشها به تمایز موضوعات است, دو; تمایز صبغهها به تمایز موضوعات است, سه; این سه مسئله جداست. ما اگر خواستیم ببینیم گوهر این علم با گوهر آن علم؛ یعنی فقه با اصول چه فرقی دارد, فقه با اخلاق چه فرقی دارد, فقه با حقوق چه فرقی دارد به موضوع این علوم مراجعه میکنیم، زیرا تمایز علوم به تمایز موضوعات است که گوهرها را موضوع تشخیص میدهد. فصل دیگر این است که روش این علم چیست؟ ما این علم را با چه روشی بشناسیم؟ حس و تجربه حسی است؟ نیمهتجربی است؟ تجریدی کلامی است؟ تجریدی فلسفی است؟ تجریدی عرفان نظری است یا شهودی است؟ با کدام یک از این روشها وارد این علم شویم؟ که در اینجا از موضوع این علم سؤال میکنیم.
فصل سوم این است که ما ببینیم این علم دینی است یا دینی نیست. تمایز صبغههای علوم به تمایز موضوعات است، اگر بحث در فعل زید و عمرو بود اینکه دینی نشد؛ ولی بحث در فعل خدا و پیغمبر و امام بود، بله میشود دینی. تمایز صبغههای علوم به تمایز موضوعات است، حالا میخواهیم بحث کنیم که فلان شخص در تاریخ چه گفته یا چه کار کرده، اینکه دینی نیست. اما اگر خواستیم بحث کنیم خدا چه کرد؟ پیغمبر چه کرد؟ امام چه کرد؟ این میشود دینی که در همه موارد همینطور است.
غرض آن است که قرآن کریم از اِسناد صنعت به بشر, تحاشی ندارد، فرمود شما «حرث» دارید, «زرع» برای خداست, شما «ایراء النار» دارید, گیراندن آتش و روشن کردن آتش برای شماست؛ ولی این درخت را چه کسی آفریده؟! «إمناء» کارِ پدر و مادر است، اما خلقت برای کیست؟ کار پدر در هنگام نکاح بیش از «إمناء» نیست فرمود: أَ فَرَأَیْتُم ما تُمْنُونَ ٭ ءَ أَنتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخَالِقُونَ. (1)
پرسش: حاج آقا آیه خَیْرُ الرَّازِقِینَ (2)و أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ (3)چیست؟
پاسخ: آنها نشان میدهد که حصر کرده خَیْرُ الْفَاصِلِینَ (4)است, خَیْرُ الْحَاکِمِینَ (5)است, خَیْرُ الرَّازِقِینَ است دهها مورد قرآن کریم کمالات وجودی را به غیر خدا نسبت داد و در همه موارد جمعبندی کرده است؛ فرمود اصل ما هستیم و شما مظهر ما هستید، اگر فرمود: فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ بعد فرمود: اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ؛ (6)یعنی شما مظهر خلقت ما هستید, مجاری ادراک هستید, اگر فرمود: وَ اللَّهُ خَیْرُ الرَّازِقِینَ در بخش پایانی سوره مبارکه «ذاریات» فرمود: إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِینُ (7)این کلمه هُوَ که ضمیر فصل است با معرفه بودن خبر، مفید حصر است، اگر فرمود: خُذُوا مَا آتَیْنَاکُمْ بِقُوَّةٍ (8)اگر فرمود: وَ أَعِدُّوا لَهُم مَا استَطَعْتُم مِن قُوَّةٍ (9)که قوّه را به بشر اِسناد داد در سوره مبارکه «بقره» فرمود اینها میفهمند أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّهِ جَمِیعاً (10)اگر یک جا کمالی را به غیر خدا اِسناد داد فوراً همان را منحصراً برای خدا میداند تا روشن شود این کار به عنوان مظهریّت خداست, خلیفه بودن خداست, «معالواسطه» بودن خداست و مانند آن، اما صنعت را که یک امر غیر خلقت است و آن هم به هدایت الهی است آن را در طلیعه امر به غیر خود اِسناد میدهد و بعد هم جمعبندی میکند مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ. (11)بنابراین اگر این «ما» موصوله باشد مشکلی با توحید نخواهد داشت.
پرسش: این «بِحَوْلِ اللَّهِ وَ قُوتِهِ أَقُومُ وَ أَقْعُدُ» (1)[25] با فرمایش شما چگونه جور در می آید؟
پاسخ: بله، معنای آن امر «بین الأمرین» است. این «بِحَوْلِ اللَّهِ وَ قُوتِهِ أَقُومُ وَ أَقْعُدُ»تعلیمِ اختیار است، ابطال جبر است, ابطال تفویض است در نماز نه «بِحَوْلِ اللَّهِ وَ قُوتِهِ أَقُومُ وَ أَقْعُدُ» در رکعات نماز؛ یعنی من به عنوان یک انسان، جمیع قعود و قیام من به حول و قوّه الهی است، نه اینکه در نماز قائم میشوم به حول و قوّه الهی است, در نماز قاعد میشوم به حول و قوّه الهی است, این یک گوشه است؛ این ابطال جبر و تفویض در این نماز است که در نماز وقتی سؤال میکنند که ما میتوانیم در نماز از کسی تبرّی کنیم؟ فرمود: بله, تبرّی شما این است؛ شما از معتزله دارید تبرّی میکنید این کلمات امام چقدر شیرین است! به حضرت عرض کردند ممکن است ما از گروهی تبرّی کنیم؟ فرمود بله, شما در هر رکعت از نماز دارید از معتزله تبرّی میکنید, از اشاعره تبرّی میکنید وقتی میگویید: «بِحَوْلِ اللَّهِ وَ قُوتِهِ أَقُومُ وَ أَقْعُدُ» دارید حرف معتزله را رد میکنید، معتزله میگوید «لا حول و لا قوّة لله»، چون تفویضی است و میگوید خدا بشر را خلق کرد رها کرد در قیامت حسابرسی میکند اشاعره میگویند: «لا حول و لا قوّة الا لله» بشر مجبور است؛ شما دارید از آنها تبرّی میکنید و از اینها تبرّی میکنید این معنی تبرّی است، نه معنایش این است که فلان کس را فحش بگوید, فلان کس را بد بگوید تا سلفی و وهابی تکفیری راهاندازی شود، فرمود این معنای آن است؛ معنای «بِحَوْلِ اللَّهِ وَ قُوتِهِ أَقُومُ وَ أَقْعُدُ» این است که اینچنین نیست که خدا ما را رها کرده باشد و هیچ کاری از دست خدا ساخته نباشد و فقط در قیامت حسابرسی کند که معتزله میگوید: «لا حول و لا قوّة لله» و اینطور نیست که «من غلام و آلت فرمان او» هیچ اختیاری در دست ما نباشد و مجبور باشیم که «لا حول و لا قوّة الا لله»، بلکه «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ», (2)«بِحَوْلِ اللَّهِ وَ قُوتِهِ أَقُومُ وَ أَقْعُدُ» این میشود امر «بین الأمرین» که نفی جبر و تفویض است و مانند آن.
فرمود: لِیَأْکُلُوا مِن ثَمَرِهِ وَ مَا عَمِلَتْهُ أَیْدِیهِمْ اگر موصوله باشد محذوری ندارد, نافیه هم باشد بیمحذور است؛ لذا مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) در تبیان هر دو مطلب را احتمال داد. أَ فَلاَ یَشْکُرُونَ این همزه استفهام, استفهام انکاری است، فرمود: اینها نه تنها در گذشته اهل شکر و سپاس نبودند اصلاً این ناسپاسیِ اینها ادامه دارد، این فعل مضارع که مفید استمرار است برای همین است أَ فَلاَ یَشْکُرُونَ. بعد فرمود: سُبْحَانَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْوَاجَ کُلَّهَا او نیازی به شکر ما ندارد، او منزّه از هر چیزی است، ما اگر گفتیم چرا اینها شکر نمیکنند؟ برای اینکه شکر کمال خود اینهاست و مزید نعمت برای خود اینهاست وگرنه او منزّه است. نه تنها درباره آن نعمتهایی که ذکر شده است خدای سبحان آفریدگار است، درباره همه مواردی که بخشی از آنها ذکر شده و بخشی از آنها ذکر نشده خدا سبّوح است و قدّوس سُبْحَانَ خدایی که خَلَقَ الْأَزْوَاجَ کُلَّهَا؛ ما اگر گفتیم ثمر هست, اگر گفتیم جنّات هست, اگر گفتیم نخیل هست, اگر گفتیم اعناب هست بعد از «تناکح» اینهاست؛ این هم تعلیم صنعت است که چگونه گردگیری کنند, چگونه آن نر و مادهٴ این درخت خرما و غیر خرما را تاٴبیر کنند تا بیشتر ثمر دهد و مانند آن. فرمود اینها ازواج هستند، همه اینها ازواج؛ مبادا کسی بگوید که این الف و لام, الف و لام عهد است که بعضی؛ نه، همه اینها. همه اینها؛ یعنی چه؟ بیان میکنند, اگر گفتیم ازواج, اگر گفتیم نکاح و مانند آن, این مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ است هر چه از زمین رویش دارد, یک; وَ مِنْ أَنفُسِهِمْ که صبغه حیوانی دارید, دو; اما در آن موجودات مجرّده و ملکوته سخن از ازواج بودن نیست، البته یک «تناکح» اصطلاحی هم هست که میگویند اسمای حسنای الهی با هم «تناکح» دارند، آن «تناکح» به معنای ازدواج و ازواج و امثال ذلک که اینجا مطرح شده نیست, گاهی اسمای حسنای الهی که در پایان آیه ذکر میشود یک مورد است که معلوم میشود آن یک مورد کارساز است که محتوای آن آیه با مضمون آن یک اسم همراه است, گاهی دو اسم از اسمای حسنا در پایان آیه ذکر میشود، این «تناکح» اسمین است؛ یعنی هماهنگی این دو اسم با هم, مضمون آن آیه را تأمین میکند, «تناکح» اسمای حسنای الهی نزد اهل معرفت یک اصطلاح خاصّی است. فرمود از اینها هستند بعد وَ مِمَّا لاَ یَعْلَمُونَ، این مِمَّا لاَ یَعْلَمُونَ معنای آن این نیست که اصلاً بشر به آن دسترسی ندارد. توده مردم عالِم نیستند، بلکه اوحدی از آنها عالم هستند, یک; توده مردم عالم نیستند؛ یعنی با زحمات و کوشش خودشان؛ ولی اگر هدایتهای غیبی نصیب آنها شود اینها هم عالم هستند, دو; انبیا برای این کار هم آمدند. انبیا گذشته از اینکه یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ یُزَکِّیهِمْ (1)گذشته از این سه کار؛ یعنی تعلیم کتاب, تعلیم حکمت, تزکیه نفوس یک کار چهارم هم دارند که آن کار چهارم در همه این بخش از آیات نیست، بلکه در بخشی از آیات است. فرمود: وَ یُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ نه «ما لا تعلمون»، آن یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ؛ یعنی شما را یاد میدهند, یُزَکِّیهِمْ یاد میدهند، اما این وَ یُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ؛ یعنی جامعه بشر را چیزی یاد میدهند، زیرا آنها این نیستند که از نزد خودشان یاد بگیرند؛ به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم فرمود خدا چیزی به تو یاد میدهد که تو از آن جهت که بشر هستی ولو نبوغ هم داشته باشی به هیچ وجه ممکن نیست یاد بگیری وَ عَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُن تَعْلَمُ (2)نه «ما لم تعلم»، ما از آن طرف غیب چه خبر داریم؟ نه کسی آمده ما را از راه نقل باخبر کند، نه در دسترس حس و تجربه است، نه عقل ما آنقدر بالنده است که به آن طرف عالَم غیب سرکشی کند، چه خبر داریم برزخ چیست؟ بهشت چیست؟ قیامت چیست؟ تطایر کتب چیست؟ صحنه میزان چیست؟ صحنه حسابرسی چیست؟ به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: وَ عَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُن تَعْلَمُ نه «ما لم تعلم» به جامعه بشری هم میفرماید: وَ یُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ ما از این طرف از گذشته هیچ خبری نداریم، اصلاً راه نداریم؛ آن طرف بعد از مرگ چه خبر است؟ برزخ چیست؟ بهشت چیست؟ قیامت چیست؟ فرمود این چیزها را فقط از راه وحی میشود یاد گرفت.
بنابراین این وَ مِمَّا لاَ یَعْلَمُونَمعنای آن این نیست که اصلاً شما نمیتوانید یاد بگیرید، توده مردم نمیدانند ممکن است اوحدی بدانند, یک; ممکن است از رهگذر غیب آگاه شوند, دو; اینها هست. در ارجاع ضمیر در آن آیه 35 که فرمود: لِیَأْکُلُوا مِن ثَمَرِهِ با اینکه هم «حبّ» ذکر شد, هم «جنّات» ذکر شد, این مذکّر و مؤنث با هم فراوان ذکر شد، اما ضمیر به یکی از آنها برگشت مشابه این در سوره مبارکه «توبه» هم بود که گاهی دو چیز را ذکر میکند و ضمیر به یکی برمیگردد آیه 34 سوره مبارکه «توبه» این بود: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ کَثِیراً مِنَ الْأَحْبَارِ وَ الرُّهْبَانِ لَیَأْکُلُونَ أَمْوَالَ النَّاسِ بِالْبَاطِلِ وَ یَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللّهِ بعد فرمود: وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لاَ یُنفِقُونَهَا نفرمود «و لا ینفقونهما»؛ در بخش پایانی سوره مبارکه «جمعه» هم مشابه این هست وَ إِذَا رَأَوْا تِجَارَةً أَوْ لَهْواً انفَضُّوا إِلَیْهَا (1)نه «الیهما»، پس میشود گاهی دو امر ذکر شود و ضمیر به یکی از آنها به عنوان نمونه برگردد، اینجا هم چند امر ذکر شد ضمیر به آن «حبّ» برگشت، این اشکال ادبی ندارد فرمود: لِیَأْکُلُوا مِن ثَمَرِهِ وَ مَا عَمِلَتْهُ أَیْدِیهِمْ أَ فَلاَ یَشْکُرُونَ؛ این أَ فَلاَ یَشْکُرُونَ بنا بر اینکه این «ما» موصوله باشد این نشان میدهد که در آن صنعت هم ما شما را هدایت کردیم، ما راهنمایی کردیم که چگونه از این میوه بهرههای فراوان ببرید سُبْحَانَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْوَاجَ کُلَّهَا که این به منزله متن است که مبادا کسی بگوید این الف و لام, الف و لام عهد است و امثال ذلک مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ؛ اینجا اِنبات را به زمین اِسناد داد، زمین انبات میکند؟ زمینی که مرده است این بذر را زنده میکند؟ اینگونه از اِسنادها منافی با توحید ربوبی نیست در سوره مبارکه «نمل» گذشت فرمود ما «مُنبِت» هستیم: لَکُمْ أَن تُنبِتُوا شَجَرَهَا، درباره خود انسانها هم فرمود: وَ اللَّهُ أَنبَتَکُم مِنَ الْأَرْضِ نَبَاتاً (2)ما مُنبِت هستیم، اما اینجا اِنبات را به زمین هم اِسناد میدهد؛ اینگونه از اِسنادها که «معالواسطه» است و مجرای فیض خالقیت است و مظهر حقتعالی است هیچگاه منافی با توحید نیست با اینکه فرمود: مَا کَانَ لَکُمْ أَن تُنبِتُوا شَجَرَهَا, وَ اللَّهُ أَنبَتَکُم مِنَ الْأَرْضِ نَبَاتاً خدا «مُنبِت» است، اما در اینجا اِنبات بذر را, انبات «زرع» را به زمین اِسناد میدهد فرمود: مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَ مِمَّا لاَ یَعْلَمُونَ.
موضوع:تفسیر آیات 37 تا 40 سوره یس
وَ آیَةٌ لَّهُمُ اللَّیْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهَارَ فَإِذَا هُم مُّظْلِمُونَ (37 وَ الشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَّهَا ذلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ (38) وَ الْقَمَرَ قَدَّرْنَاهُ مَنَازِلَ حَتَّی عَادَ کَالْعُرْجُونِ الْقَدِیمِ (39) لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَهَا أَن تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَ لاَ اللَّیْلُ سَابِقُ النَّهَارِ وَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ (40))
طرح مسائل آسمانی بعد از مسائل زمینی در سوره «یس»
چون سوره مبارکه «یس» در مکه نازل شد و عناصر محوری سوَر مکّی هم اصول دین و خطوط کلی اخلاق و فقه و حقوق است، بخشی از معارف اصول دین را به زبانهای متنوّع بازگو فرمود و درباره زمین و روئیدنیهای زمین و میوههای زمین و بهرههای زمینی سخن فرمود, آنگاه نوبت به مسائل آسمانی میرسد.
وجود ناظم و وحدت آن دو استفاده از طرح خلقت خورشید و ماه
در جریان شمس و قمر و لیل و نهار، یک وقت یک بیان عمومی دارد که خطاب به کفّار و مشرکان و ملحدان نیست میفرماید: وَ جَعَلْنَا اللَّیْلَ وَ النَّهَارَ آیَتَیْنِ فَمَحَوْنَا آیَةَ اللَّیْلِ وَ جَعَلْنَا آیَةَ النَّهَارِ مُبْصِرَةً (1)شب و روز آیه خدا هستند، چون با نظم الهی اداره میشود، منتها شب یک آیت تاریک است و روز یک آیت روشن که برای هر کدام یک نظم و تقدیر و منافعی است, این اصل کلی است. اما در خصوص سوره مبارکه «یس» که با مشرکان محاجّه میکند و برهان اقامه میکند میفرماید: وَ آیَةٌ لَّهُمُ اینها اگر برهان میخواهند نظم عالَم برای آنها دو مطلب را به همراه دارد: یکی وجود ناظم و دیگری وحدت ناظم؛ نظم حکیمانه نشان میدهد که یک مبدأ حکیمی این را آفرید و استمرار نظم نشان میدهد که آن مبدأ حکیم شریک ندارد، زیرا اگر شریک میداشت هرکدام ارادهای داشتند و دیگر نمیشود گفت که دوتایی یک کار مشترک را با هم انجام دهند، برای اینکه اگر دو ذات هستند و صفات واجب هم عین ذات است دو علم دارند, دو قدرت دارند, دو اراده دارند، اینچنین نیست که واقعیّت و «نفسالأمر»ی در عالَم باشد و خدا برابر با «ما هو الواقع» و «نفس الأمر» کار کند؛ واقع و نفسالأمر فعل خداست، پیغمبر و امام(علیهما السلام) اینها برابر با «ما هو الواقع» کار میکنند، اما خدا کارش متنِ واقع است و واقعیّت از کار خدا انتزاع میشود; لذا برابر سوره مبارکه «انبیاء» که فرمود: لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ (2)آنجا ملاحظه فرمودید این شبهه که برخیها بگویند چه عیب دارد که دو خدا باشند، چون هر دو عالِم «بما هو الواقع» هستند، برابر با «ما هو الواقع» کار کنند؛ ما واقعی غیر از خدا نداریم، اگر دو خدا هستند و صفات اینها عین ذات اینهاست، پس دو علم است؛ حتماً در صورت تعدّد آلهه, تعدّد اراده هست, تعدّد تصمیم هست, تعدّد علم هست و مانند آن, پس اگر یکجا نظمی بود این نظم هم دلیل بر وجود ناظم حکیم است و هم دلیل بر وحدت اوست; لذا در این قسمت از آیات، از نظم عالَم دو مطلب را نتیجه میگیرند: یکی وجود باریتعالی, یکی هم وحدت باریتعالی است که لَا شَرِیکَ لَهُ. (3)
سرّ مقدم داشتن «لیل» در آیت بودن بر «شمس»
بعد میفرمایند همانطوری که مسائل زمین را ایشان ملاحظه کردند، مسائل آسمان هم همینطور است وَ آیَةٌ لَّهُمُ اللَّیْلُ اول از شب شروع کردند، برای اینکه کارهای مردم براساس ماههای قمری انجام میگیرد، الآن هم قسمتهایی که نظم ریاضی و تقویم و ساعات و اینها حکومت نمیکند، همین سیر قمر حکومت میکند. روزها روشن نیست که اول ماه است, دوم ماه است, سوم ماه است؛ تابستان و زمستان را میشود از قُرب و بُعد و عمودی و افقی تابیدن آفتاب به دست آورد، اما اول و دوم و سوم ماه بودن را با حرکت شمس نمیتوان به دست آورد، لکن با حرکت قمر کاملاً مشخص است که چندم ماه است; لذا در جریان «اهلّه» فرمود: یَسْألونَکَ عَنِ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِیَ مَوَاقِیتُ لِلنَّاسِ وَ الحَجِّ؛ (1)در جریان سیر شمس نمیشود گفت که تقویم عمومی است، اما قمر تقویم عمومی است.
ناتمامی بحث تقدم خلقت شب بر روز
فرمود شب که با قمر شروع میشود - ماههای قمری شب مقدّم بر روز است، ماههای شمسی روز مقدّم بر شب است - فرمود شب آیتی است برای آنها که دلیل بر وجود خدا و وحدت خداست وَ آیَةٌ لَّهُمُ اللَّیْلُ که نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهَارَ. فرمود شب و روز جا برای این بحث نیست که کدام یک قبل از دیگری خلق شد، برای اینکه بر اساس کرویّت زمین شب و روز با هم هستند فرض ندارد که شب قبل از روز باشد یا روز قبل از شب باشد اگر زمین کروی نبود ممکن بود این بحث جا داشته باشد؛ ولی وقتی زمین کروی است شب و روز با هم هستند، وقتی زمین کروی است، شمس هست و زمین دور شمس میگردد یک طرف آن روز است و یک طرف آن شب; حالا ممکن است از این جهت بحث شود که آن قسمتی که بشر مینشیند، آن قسمت، اول رو به آفتاب بود و روز بود یا آن قسمتی که دریاست یا قطب است و امثال ذلک؟ این راهی است که ممکن است طرح شود وگرنه براساس کرویّت «أرض», مسئله «سبق» لیل و نهار جای بحث ندارد.
1) سوره بقره، آیه189.
تبیین از باب غلبه بودن ورود شب در روز و روز در شب
فرمود ما روز را از شب بیرون میآوریم و اینها تاریک میشوند. اینکه ما روز را از شب بیرون میآوریم برابر با غلبه است نه دوام. در سوره مبارکه «آلعمران» (1)و همچنین «لقمان» (2)گذشت که در غالب ایام 365 روز یا شب وارد حوزه روز میشود یا روز وارد حوزه شب میشود، وقتی بهار و پاییز هست روز وارد حوزه شب میشود، در اول فروردین که «بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار» هم شب دوازده ساعت است و هم روز دوازده ساعت که در این تفاوتی بین لیل و نهار نیست. کمکم از دوم فروردین به بعد این یُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ (3)است هر دو دوازده ساعت هستند؛ یعنی هم «قوسالنهار» 180 درجه است و هم «قوساللیل» 180 درجه است؛ از دو طرف، روز وارد «قوساللیل» میشوند؛ یعنی این 180 درجه که شب است و تاریک است، این 180 درجه که روز است و روشن از دو طرف، روز وارد حوزه شب میشود; یعنی دیرتر مغرب میشود و زودتر صبح میشود، وقتی بهار رسید روز از دو طرف وارد حوزه شب میشود؛ از طرف عصر، بخشی از روز وارد حوزه شب میشود و نمیگذارد هوا تاریک شود؛ لذا دیر اذان مغرب گفته میشود و از طرف روز, زودتر وارد حوزه شب میشود و زودتر صبح میشود و نمیگذارد شب ادامه پیدا کند که این میشود یُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِاین تا پایان تابستان ادامه دارد، اما وقتی پاییز فرا میرسد یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ (4)میشود؛ مثلاً این اعتدال خریفی و پاییز که شروع شد و هر دو دوازده ساعت شدند دوباره «قوساللیل» وارد حوزه «قوسالنهار» میشود؛ یعنی از طرف مغرب زودتر شب میشود و هوا تاریک میشود و از طرف صبح دیرتر صبح میشود، این 180 درجه وارد 180 درجه روز میشود؛ قبلاً روز شده بود چهارده ساعت و شب هشت ساعت, الآن دیگر شب چهارده ساعت است و روز هشت ساعت. پس این چهار فصل یا «ایلاج نهار» در «لیل» است یا «ایلاج لیل» در «نهار» که فقط به اصطلاح اینها اعتدال ربیعی و خریفی دو روز است؛ اعتدال اول پاییز و اعتدال اول فروردین که شب و روز تفاوت نمیکنند. آیه هم ناظر به غالب است، نه ناظر به دائم، برای اینکه در زمان اعتدال در هیچکدام «ایلاج»ی در کار نیست و در هیچکدام «سَلخ»ی هم در کار نیست؛ ولی در غیر این دو روز سخن از «ولوج» نهار در لیل و سخن از «ولوج» لیل در نهار است. این «ولوج»؛ یعنی ورود, در سوره مبارکه «سبأ» خواندیم که فرمود: یَعْلَمُ مَا یَلِجُ فِی الْأَرْضِ وَ مَا یَخْرُجُ مِنْهَا این حبّه و هسته در زمین وارد میشوند، آن خوشه و شاخه از زمین بیرون میآیند یَعْلَمُ مَا یَلِجُ فِی الْأَرْضِ وَ مَا یَخْرُجُ مِنْهَا. بنابراین آنچه در سوره مبارکه «آلعمران» آمده, در سوره «لقمان» آمده، گاهی به صورت خطاب, گاهی به صورت غیاب, گاهی میگوید: تُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ وَ تُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیلِ، گاهی به صورت غیاب است که در سوره «لقمان» است یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ وَیُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ این برای غلبه است, یک; «ولوج» در برابر خروج است, دو; حالا اگر روز وارد حوزه شب شد این فضا روشن است؛ ولی وقتی این روز را از حوزه شب خارج کنیم و سلخ کنیم این میشود تاریک وَ آیَةٌ لَّهُمُ اللَّیْلُکه نَسْلَخُ؛ یعنی «نُخرج» مِنْهُ النَّهَارَ فَإِذَا هُم مُّظْلِمُونَ،خدایی که یُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ «یسلخ النهار من اللیل»، اگر سلخ کرد و اخراج کرد فضا تاریک میشود، چه اینکه اگر «لیل» را از «نهار» خارج کند فضا روشن شده فَإِذَا هُم مُبْصِرُونَ (5)میشود، اما الآن بحث در قمر است و شب است و وَ آیَةٌ لَّهُمُ اللَّیْلُ است و امثال ذلک.
تنظیم فصول چهارگانه برای تأمین ارزاق
فرمود ما برای اینکه روزی شما تأمین شود فصول چهارگانه تنظیم کردیم، برای اینکه اگر همیشه زمستان باشد یا تابستان باشد و یک فصل باشد دیگر روزیهای گوناگون در اختیار شما نمیرسد، فرمود: اقْوَاتَهَا فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ (1)این أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ؛ یعنی فصول چهارگانه و غیر از آن سِتَّةِ أَیَّامٍ است که مربوط به خلقت آسمان و زمین است، آن خَلَقَ السَّماوَاتِ و الْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ (2)که آن را در سه بخش از قرآن مشخص فرمود که دو روز برای آسمانهاست, دو روز برای زمین است، قهراً دو روز هم مابین آسمان و برای زمین موجوداتی که هستند وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِکَ دَحَاهَا (3)فرمود: خَلَقَ الْأَرْضَ فِی یَوْمَیْنِ (4)دو روز برای زمین, دو روز برای آسمان, قهراً دو روز دیگر برای موجودات بین «أرض و السماء» است، اما اینکه فرمود: اقْوَاتَهَا فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ، چون سخن از قوت و روزی است این مربوط به فصول چهارگانه است و این فصول چهارگانه برای تأمین ارزاق است.
مبنای ریاضی داشتن ورود شب در روز و عکس آن
پس ورود «لیل» در «نهار» و ورود «نهار» در «لیل» این براساس نظم ریاضی است و اگر روز که وارد حوزه شب شد و شب را کم کرد و فضا را روشن کرد، اگر ما این روزی که وارد حوزه شب شد را بیرون بکشیم فضا تاریک میشود وَ آیَةٌ لَّهُمُ اللَّیْلُ که نَسْلَخُ؛ یعنی «نُخرج» مِنْهُ النَّهَارَ فَإِذَا هُم مُّظْلِمُونَ؛ اینها با نظم ریاضی است، الآن اگر یک محقّق و پژوهشگری باشد کاملاً میتواند وضع ده هزار سال قبل را روشن کند، وضع ده هزار سال بعد را - اگر وضع همینطور باشد - روشن کند؛ این نظم جاری هست، این نظم ریاضی را ذات اقدس الهی فرمود هست و به بهترین وجه هم خلق شده و لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ. (5)
دیدگاه علامه طباطبایی در معنای «نَسْلَخُ» در آیه
وَ آیَةٌ لَّهُمُ اللَّیْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهَارَ این «سلخ» را سیدناالاستاد میفرمایند به معنای کَندن نیست، (1)چون اگر «سَلخ» به معنی کَندن بود میفرمود «نسلخ عنه»؛ یعنی «نزع» میکنیم از او؛ ولی به هر حال این «سلخ» به معنی اخراج است، حالا شب به منزله پوست است, جلد و لباس است و روز به منزله پیکر و بدن است، ما این بدن را از خیمه شب در میآوریم فَإِذَا هُم مُّظْلِمُونَ؟ که معلوم میشود پوسته، تاریک است یا نه, روز به منزله لباس است، به منزله خیمه است ما این لباس را از بدن شب در میآوریم که این میشود فَإِذَا هُم مُّظْلِمُونَ، سیدناالاستاد و بسیاری از مفسّران به این فکر هستند که روز در درون شب است، ما از درون شب این روز را بیرون میکشیم و اینها تاریک میشوند. آنها که دید دیگری دارند و اهل معرفت هستند میگویند این قِشری است به نام روشنی که به منزله پوسته است که روی شب است، اصل ظلمت است، اصل تاریکی است، اصل فقر است، اصل نبودی است؛ ما یک رگه نور روی این گذاشتیم، اگر این جامه را که برداریم درونشان روشن میشود فَإِذَا هُم مُّظْلِمُونَ، اگر این «مِن» و «عن» و اینها بتواند با این بحث هماهنگ باشد آن یک مطلب دقیقی است که اصل آن ظلمت است، قشری از روشنایی روی این عالَم گرفته ما این پوسته را که برداریم معلوم میشود همه تاریک هستند. نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهَارَ لازم نیست بگوییم «نسلخ عنه»، جامه را از او کَندیم وقتی جامه را بکَنیم تاریک هستند. آنطوری که سیدناالاستاد و بعضی از بزرگان دیگر میفرمایند, میفرمایند این روز را از درون شب در آوردیم فَإِذَا هُم مُّظْلِمُونَ.
1) المیزان فی تفسیر القرآن، العلامه الطباطبائی، ج17، ص88 .
دیدگاه فخررازی در معنای «نَسْلَخُ» و ردّ آن
فخررازی و امثال فخررازی به این فکر هستند که بگویند شب، مادر روز است و روز فرزند شب است، ما روز را از رَحِم شب در میآوریم از باطن و درون شب در میآوریم، (1)اما آن بزرگواران میگویند خیر اصل, ظلمت و تاریکی و فقر و نداری است پوستهای از روشنی روی این را گرفته جامه روشنی در برکردند ما این لباس را که بکَنیم، ناگاه معلوم میشود دار و ندار همه کس فَإِذَا هُم مُّظْلِمُونَ.
«ظل» مقصود از «مظلمون» در آیه نه «ظلمت»
فرمود: وَ آیَةٌ لَّهُمُ اللَّیْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهَارَ فَإِذَا هُم مُّظْلِمُونَ؛ اینها در تاریکی میافتند، البته سخن از ظل است نه سخن از ظلمت، چون اگر ظلمت و تاریکی باشد دیگر جا برای آیت بودن نیست, اگر ظل باشد؛ یعنی کمنور و سایه باشد جا برای آیت است، اینکه فرمود: وَ جَعَلْنَا اللَّیْلَ وَ النَّهَارَ آیَتَیْنِ فَمَحَوْنَا آیَةَ اللَّیْلِ وَ جَعَلْنَا آیَةَ النَّهَارِ مُبْصِرَةً (2)معلوم میشود سخن از ظل است و سخن از سایه بودن است، بسیاری از مطالب عمیق ریاضی را براساس همان ظل حل میکنند که اگر ظلّ شاخص فلان مقدار شد وضع آفتاب به آن صورت است و مانند آن. مردم «مُظلِم» هستند؛ یعنی «داخلون فی الظّلام»، یک وقت میگوییم «أظلمَ»؛ یعنی تاریک کرد و یک وقت میگوییم «أظلم»؛ یعنی «دخل فی الظّلام»، مثل اینکه یک وقت بگوییم «أبطل»؛ یعنی باطل کرد و یک وقت بگوییم «أبطل»؛ یعنی «دخل فی الباطل», «فإذا هم مبطلون»؛ یعنی «یدخلون فی الباطل», این درباره لیل و نهار است.
سیر شمس و قمر و نظم آن منشأ پیدایش شب و روز
بعد فرمود آنچه منشأ پیدایش لیل و نهار است شمس و قمر است. ما حسابی درباره شمس و قمر و حسابی هم درباره لیل و نهار کنیم؛ درباره شمس و قمر وَ الشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَّهَا که «لام» را گفتند به معنای «إلی» است؛ آفتاب یک سیر خاصّی دارد که به جایگاه اصلی خود میرود، به کجا میرود روشن نیست تا آنجا که ذات اقدس الهی بفرماید: دُکَّتِ الْأَرْضُ دَکّاً دَکّاً (1)یا اینکه تناثر نجوم شود قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ شود وَ الْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ شود, وَإِذَا النُّجُومُ انکَدَرَتْ (2)شود, إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ شود تا آن روز این نظم هست، اما چه وقت این نظم به هم میخورد ذات اقدس الهی میداند تا آن وقت نرسیده این نظم خاصّ خودش را دارد وَ الشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَّهَا و این تقدیر خدایی است که نفوذناپذیر است, یک; به همه مصالح و حقایق آگاه است, دو.
تبیین فرض نداشتن دوتا «اصلح امور» در یک مسئله از آفرینش
پرسش: معلوم است که دو خدا دو اراده دارند و دو گونه تصمیم می گیرند اما «اصلح الامور» به نظر یک خدا فرق دارد با «اصلح الامور» به نظر خدای دیگر؟
پاسخ: بله, «اصلح الامور» دو علم است که ذاتاً متفاوت است. ما هستیم و دو خدای مفروض و عدمِ محض که در عدم محض نه «اصلح الامور» است و نه «صالح الامور», نه «افسدالامور» است و نه «فاسدالامور». ذات اقدس الهی نه اینکه - معاذ الله - مثل پیغمبر باشد، درباره پیغمبر فرمود: إِنَّکَ عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ؛ (3)صراط مستقیم را خدا تنظیم کرد و پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در بستر این حرکت میکند، اما خدای سبحان کارش بر صراط مستقیم است نه اینکه - معاذ الله - صراط مستقیمی در خارج هست و خدا مثل پیغمبر براساس صراط مستقیم کار میکند، اگر دو خدا فرض شود، دو خداست و عدم محض, در عدم محض نه «اصلحالامور» است و نه «صالحالامور», نه «افسدالامور» است و نه «فاسدالامور», دوتا هستند و بقیه عدم محض میباشند؛ آن یکی میگوید اصلح آن است که مطابق با اراده من باشد و این یکی میگوید اصلح آن است که مطابق با اراده من باشد. المیزان بودنِ المیزان به این است همین شبههای که در بسیاری از کتابهای کلامی هست, فلسفی هست, تفسیری هست برای بسیاری از خواص حل نشده را ایشان حل کرده است، در ذیل همان آیه سوره مبارکه «انبیاء» که فرمود: لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا (4)همین شبهه را نقل میکنند که حالا «فإن قلت» (5)اگر دو خدا باشد برابر با «ما هو الواقع» عمل میکنند، میفرمایند واقعی نیست، شما بدانید دو خدا غیر از دو پیغمبر هستند؛ دو پیغمبر ممکن است برابر «ما هو الواقع», «نفس الأمر» و «أصلح الامور» کار کنند. دو خداست و عدم محض و چون علم عین ذات هست، پس دو ذات هست، دو «اصلحالامور» هست, دو واقعیت است؛ لذا فرض ندارد. در آن بیانات نورانی حضرت سیّدالشهداء(سلام الله علیه) در دعای «عرفه» معلوم میشود که هم «کان» تامه و هم «کان» ناقصه را حضرت اشاره کرده است؛ طبق ظاهر آیه برخیها خواستند بگویند این «کان» ناقصه است لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا؛ یعنی عالَم هست، منتها نظم آن به هم میخورد؛ ولی بیان نورانی حضرت سیّدالشهداء در دعای «عرفه» این است که «لَوْ کانَ فیهِما الِهَةٌ اِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا وَ تَفَطَّرَتا» (6)آسمانمی نمیماند, زمینی نمیماند. بارها به عرضتان رسید اگر این دعای «عرفه» و سایر ادعیه اینها هم درس حوزوی بشوند آن وقت معلوم میشود فاصله این با «لَا تَنْقُضِ الْیَقِینَ» (7)چقدر است، این «لَا تَنْقُضِ الْیَقِینَ» پنج جمله است؛ الآن حداقل در این سالهای اخیر پنجاه جلد کتاب درباره آن با حذف مکرّرات نوشته شده است, آنها که سنداً معتبرتر, مطلب دقیقتر، آنها اگر حوزوی شود معلوم میشود چه چیزی از آن در میآید. فرمود «کان» تامه و ناقصه هر دو زیر سؤال میرود، اگر دو خدا هست, دو ذات هست, دو علم هست ما «اصلحالامور»ی نداریم, ما صراط مستقیمی نداریم، آن یکی میگوید صراط مستقیم باید مطابق با علم من باشد, هر دو سبّوح و قدّوس هستند، منزّه از غرض و مرض هستند، اما دو واقعیّت هستند، دو واقعیّت علمی است, دو واقعیّت حکمت است.
پرسش: خداوند برای خودش مگر ملاک و میزان ندارد؟
پاسخ: ملاکش عین ذات اوست، وقتی دو ذات شد دو ملاک است، اگر صفات خدا عین ذات اوست «کما هو الحق» وقتی دو ذات شد دو ملاک است.
ناتمامی دیدگاه اشاعره با فرض نداشتن دوتا «اصلح امور»
پرسش: این شبیه همان حرفی است که اشاعره میگویند حق همان کاری است که خدا انجام میدهد.
پاسخ: خیر, او میگوید هر چه خدا کند عدل است ولو اینکه مؤمن را به جهنم ببرد، امامیه میگوید نه خیر, خدای سبحان میفرماید من به شما عقل دادم، آنچه عقل شما تشخیص میدهد چراغ است و من برابر همان که خلق کردم و چراغ را به دست شما دادم همان کار را میکنم أَ فَلاَ تَعْقِلُونَ.
پرسش: پس ملاک و میزان هست.
پاسخ: خودِ خدا ملاک است، خودش عین ذات ملاک است، نه اینکه برابر چیزی کار کند. ما عالَمی نداریم, واقعیّتی نداریم و «نفسالأمری» پیشفرض نداریم که خدا برابر آن «نفسالأمر» و آن واقعیّت کار کند، عقل است که معدوم است، انسان است که معدوم است، انبیا و اولیا هستند که معدوم هستند «کان الله و لم یکن معه شیء» حالا میخواهد عالَم بیافریند و دو خدا هم هستند, دو واقعیّت, دو «اصلحالامور», دو حکمت, دو نظم, دو صراط مستقیم دارند، علم ما از نظام هستی گرفته شده, اگر خدا هست و عدم محض به چیزی نیست حالا دو خدا میخواهند دو عالَم را خلق کنند، چون علمشان عین ذاتشان است، دو گونه عالم را خلق میکنند که میشود لَفَسَدَتَا، میشود «تَفَطَّرَتا»، بنابراین در اینجا فرمود شمس در یک مسیر خاصّی حرکت میکند این منافات ندارد که ما براساس شمسمحوری قائل باشیم زمین حرکت میکند، چه اینکه اقدمین میگفتند زمین حرکت میکند تا رسید به زمان قدما؛ یعنی بطلمیوس به بعد که فکر کردند زمین ساکن است، بعد حالا اخیراً میگویند زمین حرکت میکند. این جریان شمسمحوری و زمینمحوری در أقدم و قدیم و متأخّر همینطور بود، اما اینکه ذات اقدس الهی میفرماید شمس، جریان دارد یا در سوره مبارکه «انعام» مشخص شد که وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) فرمود: الشَّمْسَ بَازِغَةً شمس طالع شد، گذشت که قرآن با زبان محاوره و هدایت سخن میگوید که غیر از زبان علمی و اصطلاح علمی است. الآن همه ریاضیدانها و منجّمها و ستارهشناس ها که یقین دارند زمین حرکت میکند نه آفتاب, اینها وقتی بخواهند حرف بزنند قرارداد بنویسند و قرارداد کنند نمیگویند وقتی زمین طلوع کرد یا ما طلوع کردیم، میگویند وقتی آفتاب طلوع کرد؛ همه ریاضیدانها میدانند که آفتاب طلوع و غروب ندارد، این زمین است که دارد میگردد، اما طوری حرف میزنند که مردم هم بفهمند، هیچ وقت اینها نمیگویند وقتی زمین طلوع کرد یا ما طلوع کردیم، در حالی که ما طلوع میکنیم, زمین طلوع میکند، نه اینکه شمس طلوع کند, اگر شمسمحور است و زمین دور آن حرکت میکند «کما هو الحق»، این زمین است که طلوع و غروب دارد نه شمس، اما محاوره, فرهنگ حرف زدن, گفتگو کردن یک چیز دیگر است و هیچ نمیشود به اینها اشکال گرفت که شما که میگویید «شمس» محور است و زمین حرکت میکند چرا نمیگویید که زمین طلوع کرده؟ چرا نمیگویید ما طلوع کردیم؟ طوری آدم حرف میزند که مردم هم بفهمند، زبان محاوره چیزی است و زبان اصطلاح علمی چیز دیگر است؛ در آنجا که فَلَمَّا رَأی الشَّمْسَ بَازِغَةً این مطلب گذشت; لذا اگر هم تعبیر به جریان شود زبان, زبان محاوره است، لکن آن نظم خاصّی که ریاضیدانها و اهل نجوم و اهل سپهرشناسی دارند میگویند برای اینها هم یک سیر کلّی هست و در کلّ عالَم به طرف نسخ اکبر دارند حرکت میکنند.
تصور حرکت ماه از مغرب علت نظم بخش امور
وَ الشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَّهَا ذلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ، اما ماه وَ الْقَمَرَ قَدَّرْنَاهُ مَنَازِلَ؛ سابقاً به حسب آنچه در حس است و چشم میبینند اینطور تنظیم میکردند که آفتاب از شرق طلوع میکند به غرب و «قمر» از غرب طلوع میکند به شرق; شما میبینید اول ماه, ماه در کرانه غرب به صورت هلالی پیداست، این 360 درجه را آن در ظرف 29 روز یا 30 روز طی میکند، شب و روز دوازده الی سیزده درجه این مدار را طی میکنند. در شب اول ماه به صورت هلال در کرانه غرب است، شما میبینید هفتم ماه تقریباً 45 درجه را طی کرده یا قدری بیشتر, در چهارده ماه همین ماه را در اول شب در وسط آسمان میبینید, در 28 ماه همین ماه را در کرانه شرق میبینید، این سیر از غرب به شرق است که این دارد؛ یعنی هر شب این طرف حرکت میکند نه از مشرق به طرف مغرب حرکت کند، بلکه از طرف مغرب به طرف مشرق حرکت میکند; لذا شب چهاردهم در اول شب شما ماه را در وسط آسمان میبینید و در هفتم ماه, اولِ مغرب ماه را در بین نود درجه و درجه اول میبینید. فرمود ما این کار را کردیم برای اینکه نظم شما, حساب شما, کتاب شما مشخص شود وَ الْقَمَرَ قَدَّرْنَاهُ مَنَازِلَ حَتَّی عَادَ کَالْعُرْجُونِ الْقَدِیمِ؛ اوّل آن مثل «عُرجون» بود، آخر آن هم مثل «عرجون» است؛ «عرجون» شاخه درخت خرماست که اگر چند ماهی از آن بگذرد به صورت کمانی پیدا میشود، یک وقت است چوب را نگه میدارد که خشک شود, امّا وقتی تَر هست مقداری کج شود به صورت قوس و هلال و کمان در میآید میفرماید برمیگردد هلالی و مثل آن خوشه منحنی میشود، «قدیم»؛ یعنی خوشهای که چند ماه از آن گذشته یا نزدیک یک سال از آن گذشته است؛ فرمود این نظم همچنان هست.
از بین نرفتن نظم در حرکت شمس و قمر با خسوف و کسوف
گرچه «قمر» نور خود را از «شمس» میگیرد، هر اندازه که روبهروی آفتاب قرار گرفت نور را می گیرد و به ما میدهد، در شب چهاردهم کاملاً ماه روبهروی «شمس» است، «شمس» آن طرف زمین است و ماه این طرف زمین است، کاملاً از آن نور میگیرد و به ما که در زمین هستیم نور میرساند، گاهی هم از سایه زمین میگذرد; لذا خسوف «قمر» در همین سیزده و چهارده و پانزده است و در همین دو سه شب است، دیگر در اول ماه و آخر ماه دیگر خسوف نیست، خسوف همین وسطهاست؛ یعنی در همین محدوده سیزده و چهارده و پانزده است. در شب چهارده، ماه کاملاً روبهروی آفتاب است و هر چه را گرفت به ما برمیگرداند، گاهی هم چون آفتاب آن طرف زمین قرار گرفت و سایه مخروطی زمین در شب به طرف آسمان است، گاهی در مسیر این قمر این در سایهٴ کُره زمین میافتد که میگویند ماه را «ظل» گرفته است، چه اینکه گاهی خود ماه بین ما و شمس قرار میگیرد، زمین در سایه ماه قرار میگیرد و ما که اهل زمین هستیم ما را «ظل» گرفته است نه اینکه آفتاب را «ظل» گرفته باشد؛ آفتاب کسوف ندارد، ما کسوف داریم و در سایه قمر هستیم. فرمود این نظم هست و این نظم به هم نمیخورد، نه حساب شمس و قمر به هم میخورد و نه حساب «لیل» و «نهار» به هم میخورد لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَهَا أَن تُدْرِکَ الْقَمَرَ این راهی دارد، آن راهی دارد, این هیچ کمتر نمیشود، آن هم کمتر نمیشود، این هم بیشتر نمیشود, آن هم بیشتر نمیشود؛ لذا یک منجّم ماهر میتواند خسوف و کسوف تا هزار سال قبل یا هزار سال بعد را کاملاً و دقیقاً بررسی کند.
نفی هرگونه بی نظمی از حرکت شمس و قمر دال بر ناظمِ واحد
لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَهَا أَن تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَ لاَ اللَّیْلُ سَابِقُ النَّهَارِ براساس حساب قمری که ماه قمری کاربرد روزانه دارد و شب مقدّم بر روز است، اگر شب جلو بیفتد و نگذارد روز بیاید لازم است که دو شب کنار هم باشد و اگر همین وضع ادامه داشته باشد میشود سه شب کنار هم باشد و اگر ادامه بیشتری داشته باشد چندین شب را کنار هم داشته باشد، این است که اگر این شبها ادامه پیدا کند و اگر روز شب را پیش بگیرد، دو روز کنار هم باشد, سه روز کنار هم باشد و فرصت به شب ندهند که شب بیاید، فرمود: یَأْتِیکُم بِلَیْلٍ تَسْکُنُونَ فِیهِ اگر ما این کار را کنیم شما چه کار میکنید؟ همیشه روز باشد چه کار میکنید؟ همیشه شب باشد چه کار میکنید؟! یَأْتِیکُم بِلَیْلٍ تَسْکُنُونَ فِیهِ، فرمود هم شمس و قمر با اینکه قدرت متعلق به «شمس» است و نور دادن «قمر» از ناحیه «شمس» است اینها هیچ بینظمی در اینها نیست، در «لیل» و «نهار» هم بینظمی در اینها نیست لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَهَا أَن تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَ لاَ اللَّیْلُ سَابِقُ النَّهَارِ نه شب روز را پیشی میگیرد الآن که مثلاً شب هست اگر پیشی بگیرد و جلوی روز را بگیرد و نگذارد روز بیاید میشود دو شب در کنار هم و فرمود اگر این «لیل» ادامه داشته باشد وَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ همه اینها «سباحة» و شناوری در آسمانها دارند که با نظم و اراده الهی اداره میشوند، هیچ برخوردی, هیچ تصادف و بینظمی هم در آنها نیست؛ این آیت نشانه آن است که خدا در عالَم هست, یک و واحد هم است, دو; آنگاه فرمود برای آنها این آیت را تبیین کن وَ آیَةٌ لَّهُمُ گرچه «آیة للکلّ»، اما برای مشرکان این به عنوان یک برهان مطرح است.
موضوع:تفسیر آیات 34 تا 44 سوره یس
وَ جَعَلْنَا فِیهَا جَنَّاتٍ مِنْ نَخِیلٍ وَ أَعْنَابٍ وَ فَجَّرْنَا فِیهَا مِنَ الْعُیُونِ (34 لِیَأْکُلُوا مِن ثَمَرِهِ وَ مَا عَمِلَتْهُ أَیْدِیهِمْ أَ فَلاَ یَشْکُرُونَ (35) سُبْحَانَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْوَاجَ کُلَّهَا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَ مِمَّا لاَ یَعْلَمُونَ (36) وَ آیَةٌ لَّهُمُ الَّیْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهَارَ فَإِذَا هُم مُّظْلِمُونَ (37) وَ الشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَّهَا ذلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ (38) وَ الْقَمَرَ قَدَّرْنَاهُ مَنَازِلَ حَتَّی عَادَ کَالْعُرْجُونِ الْقَدِیمِ (39) لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَهَا أَن تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَ لاَ اللَّیْلُ سَابِقُ النَّهَارِ وَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ (40) وَ آیَةٌ لَّهُمْ أَنَّا حَمَلْنَا ذُرِّیَّتَهُمْ فِی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ (41) وَ خَلَقْنَا لَهُم مِن مِّثْلِهِ مَا یَرْکَبُونَ (42) وَ إِن نَّشَأْ نُغْرِقْهُمْ فَلاَ صَرِیخَ لَهُمْ وَ لاَ هُمْ یُنقَذُونَ (43) إِلاَّ رَحْمَةً مِنَّا وَ مَتَاعاً إِلَی حِینٍ (44)) چون سوره مبارکه «یس» در مکه نازل شد؛ لذا مطالب محوری آن باید اصول دین باشد از این جهت در بحثهای این سوره گاهی توحید, گاهی وحی, گاهی نبوّت و مسئله معاد مطرح است. تقریباً بعد از مسئله توحید بیش از هر چیزی مسئله معاد را طرح میکند.
مقصود از وَ ما عَمِلَتْهُ أَیْدِیهِمْ و شرط عمل شیطان شدن آن
در آیه 34 فرمود این آیات الهی را که شما در کشاورزی و مانند آن میبینید ما برای شما مقدّر کردیم تا شما از میوههای این درخت استفاده کنید و از آنچه دسترنج شماست بهره ببرید که درباره عَمِلَتْهُ أَیْدِیهِمْ چهار احتمال بود که احتمال «ما» موصوله تقریباً تقویت شد؛ لکن بهرههایی که از میوههای درخت برده میشود، اگر از درخت انگور و اگر از درخت خرما درخت بهره حلال برده نشود آن «ممّا عملت ایدیهم» نیست، آن را ذات اقدس الهی همانطوری که در سوره مبارکه «مائده» مقرّر فرمود عمل شیطان میداند؛ در سوره «مائده» آیه نود اینچنین گذشت: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصَابُ وَ الْأَزْلاَمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ،اگر از میوه درخت - خواه از درخت انگور و خواه از درخت خرما - شراب درست شد، این عمل شیطان است و عمل انسان نیست و اگر خدای سبحان فرمود از میوه درخت وَ مَا عَمِلَتْهُ أَیْدِیهِمْ استفاده کنند و شاکر باشند، معلوم میشود آن بهرههایی که انسان از میوه درخت، از شیره انگور، از ربّ انگور، از شربت انگور و مانند آن میبرد مراد است و اگر حرام بود مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ است نه مَا عَمِلَتْهُ أَیْدِیهِمْ.
زوجیّت, ضامن بقای نسل و نگاه ملکوتی اسلام به نکاح انسان
این قسمت را که مشخص فرمود وارد نعمتهای بعدی میشود، در نعمتهای بعدی فرمود خدا از هر نقص و عیبی منزّه است و برای اینکه نسلها تکثیر شود در گیاهان نکاح را مقرّر کرد, در حیوانات نکاح را مقرّر کرد و در انسانها هم نکاح را مقرّر کرد; لکن انسان از آن جهت که خلیفه الهی است، نکاحی که برای انسانها مقرّر کرده است غیر از ازدواج و اجتماع مذکر و مؤنث است، این همان «النِّکَاحُ سُنَّتِی» (1)است که انبیا آوردند و همان بیان نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است که فرمود: «مَنْ تَزَوَّجَ فَقَدْ أَحْرَزَ نِصْفَ دِینِهِ» این یک نگاه ملکوتی است به مسئله نکاح که فرمود: «النِّکَاحُ سُنَّتِی»؛ ما ازدواج نیاوردیم، ما اجتماع نر و ماده نیاوردیم, اجتماع مذکر و مؤنث نیاوردیم، ما نکاح آوردیم که این نصف دین را حفظ میکند. به هر تقدیر برای حفظ نسل چه در گیاه، چه در نبات و چه در انسان این زوجیّت را مطرح فرمود، منتها هر چه بالاتر میآید این زوجیّت رقیقتر میشود تا به مسئله انسان میرسد که میشود نکاح.
معنای «سَلَخ» و مقصود از انسَلَخ در آیه
بعد از اینکه جریان زمین و آثار کشاورزی زمین و موجودات زمینی را مطرح کردند رسیدند به مسائل آسمان که فرمود: وَ آیَةٌ لَّهُمُ الَّیْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهَارَ فَإِذَا هُم مُّظْلِمُونَ؛ «سَلخ» آخر ماه است، «غرّه» اول ماه است. در تقویمهای سابق مینوشتند که فلان ماه «سلخ» دارد, فلان ماه «سلخ» ندارد, «سلخ» ندارد؛ یعنی سی روز کامل نیست و 29 روز است؛ این اصطلاحی نجومی بود که در تقویمها مینوشتند که فلان ماه «سلخ» ندارد؛ یعنی آخر ندارد، وقتی هم که گفته میشد فَإِذَا انسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ (2)این «انسلاخ»؛ یعنی انقضا, وقتی این چهار ماه پیمان مسلمانها با دولت شرک منقضی شد، آنگاه شما برابر آن اصول کلی خودتان عمل کنید. این الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ که در اوایل سوره مبارکه «توبه» است غیر از الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ معروف است که چهار ماه حرام است؛ یعنی «رجب»، «ذیقعده»، «ذیحجّه» و «محرّم». این «أشهر حُرُم»؛ یعنی آن چهار ماهی که شما با مشرکان تعهّد بستید، اگر آن چهار ماه منقرض شد دیگر تعهّدی ندارید. غرض آن است که «انسلخ»؛ یعنی «انقضی»، اما اینجا که فرمود: نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهَارَ معنای آن این است که روز در درون شب بود و از درون شب ما این را بیرون آوردیم. پس گاهی «سلخ»؛ یعنی آخر, گاهی «سلخ»؛ یعنی انقضا, گاهی هم «سلخ»، چون با «مِن» استعمال شد معنای آن این است که از او درآوردیم، این با «ایلاج» هماهنگ است. گاهی کلّ «لیل» در برابر کلّ «نهار» مطرح میشود که این را در سوره مبارکه «اعراف» چنین فرمودند: یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهَارَ یَطْلُبُهُ حَثِیثاً؛یعنی این زمین که حرکت میکند آن چهره زمین که روبهروی آفتاب است روشن است و چون این زمین حرکت میکند، همین که حرکت کرد از روبهروی آفتاب بیرون رفت جای آن را سایه میگیرد، یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهَارَ؛یعنی «جعل الله اللیل غاشیة النهار» که این در سوره مبارکه «اعراف» بحث آن گذشت، آیه 54 سوره «اعراف» این بود که إِنَّ رَبَّکُمُ اللّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ والْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهَارَ که دو مفعول گرفت; یعنی «یجعل الله اللیل غاشیة النهار»، پردهٴ شب روی روز قرار میگیرد؛ یعنی آن جایی را که روز روشن کرده بود، حالا چون زمین حرکت کرد به دنبال این حرکتِ زمین, سایه به دنبال این نور مرتب حرکت میکند. یَطْلُبُهُ حَثِیثاً؛ یعنی «سریعاً»، اینطور نیست که یک جای خالی باشد نور رفته و سایه نیامده, اگر نور جایی را ترک کرده باشد فوراً همانجا را سایه پر میکند. وقتی زمین کُروی است و حرکت میکند آن بخش از زمین که روبهروی آفتاب است روشن است و همین که برگشت سریعاً آنجا را سایه میگیرد که یَطْلُبُهُ حَثِیثاً این هم کاری با «سَلخ» ندارد.
عدم دلالت انسَلَخ در آیه بر داخل بودن شب در روز
پس «سَلخ» گاهی به معنی آخر ماه است در برابر «غرّه», گاهی به معنای انقضاست که فَإِذَا انسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ، (1)گاهی به این معناست که «لیل» به دنبال «نهار» است یَطْلُبُهُ حَثِیثاً، اما هیچکدام از اینها معنای آن این نیست که اینها داخل هم هستند و ما یکی را از دیگری درمیآوریم، این با آن مسئله «ایلاج» میتواند هماهنگ باشد. اگر یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ وَ یُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ، آنجایی که یُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ (2)شد، این «نهار» میرود درون شب و شب روپوش این «نهار» است، وقتی این روز را گرفتند «سلخ» کردند و از درون این «لیل», این «نهار» را درآوردند فَإِذَا هُم مُّظْلِمُونَ، منتها اگر «نهار» در درون شب باشد، درون شب باید روشن باشد؛ یعنی آن طرف زمین، وقتی که ما این درون روشن را گرفتیم درون باید تاریک باشد، اما از اینکه دارد ما «سَلخ» کردیم مناسب آن است که نور روپوش، جامه و لباسی برای شب است، وقتی ما این لباس را از تنِ شب در آوردیم تاریکیِ آن روشن میشود; منتها سیدناالاستاد فرمایش ایشان این است که اگر این «سَلخ» به معنای «نزع» باشد باید با حرف «عن» استعمال شود نه با حرف «من»؛ (3)ولی آن کلمه «سَلخ» را باید رعایت کرد نه به دنبال «من» و «عن» بود، «سَلخ» یعنی چه؟ اگر «سَلخ»؛ یعنی ما از درون میکَنیم، پس معلوم میشود بیرون تاریک است و درون هم میشود تاریک; ولی اگر «سَلخ» مربوط به بیرون باشد درون که تاریک است بیرون هم تاریک است؛ یعنی فضا, فضای تاریک خواهد بود.
علت طرح مسئله سَلَخِ نهار از لیل در قرآن
منتها نکته اساسی که قرآن سلخِ نهار از «لیل» را مطرح میکند, سلخِ لیل از «نهار» را مطرح نمیکند، برای آن است که میفرماید اصل برای شما تاریکی و نداری و فقر و فلاکت است، شما اینطور هستید که ما اگر این روشنایی ظاهر را از شما بگیریم همان فقر و فلاکت و تاریکیِ شما روشن میشود وگرنه اگر «ایلاج اللیل فی النهار» و «ایلاج النهار فی اللیل» است، آنجا که «ایلاج اللیل فی النهار» شد «نسلخ منها اللیل فاذا هم مبصرون» باید اینطور هم باشد، در حالی که در قرآن چنین آیهای نیست که بگوید ما شب را از روز سلخ میکنیم اینها در فضای روشن قرار میگیرند؛ این برای ارشاد آن است که اصل برای انسان فقر و تاریکی و نداری است، ما اگر این قشر روشن را از شما برداریم در ظلمت و تاریکی میافتید؛ لذا از این جهت فرمود: نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهَارَ فَإِذَا هُم مُّظْلِمُونَ غرض آن است که هم باید کلمه «مِن» و «عن» مطرح شود و هم اصلِ واژه «سَلخ» ملحوظ باشد؛ وَ آیَةٌ لَّهُمُ الَّیْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهَارَ فَإِذَا هُم مُّظْلِمُونَ عکس آن دیگر نیست که «و آیة لهم النهار نسلخ منه اللیل فإذا هم مبصرون».
نظم در حرکت خورشید و ماه, سبب تحقّق فصول چهارگانه و تأمین ارزاق
بعد فرمود ما نظمی قرار دادیم که فصول چهارگانه را به همراه دارد، برای اینکه بشر غذا میخواهد. اگر یک فصل باشد؛ مثلاً همیشه زمستان باشد یا همیشه بهار باشد یا همیشه پاییز باشد یا همیشه تابستان باشد غذای مردم تأمین نمیشود وَ قَدَّرَ فِیهَا اقْوَاتَهَا فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ, (1)أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ؛ یعنی فصول چهارگانه, پس تحقّق فصول چهارگانه ضروری است، برای اینکه بشر غذا میخواهد و موادّ غذایی او با تغیّر فصول چهارگانه تأمین میشود. اگر «شمس» که مدار خود را در 365 روز طی میکند و اگر ماه که مدار خود را در 29 یا سی روز طی میکند، آن «شمس» مقداری راه خود را سرعت ببخشد گاهی میبینید دو فصل در یک ماه قرار میگیرد، چون ماههای قمری که میدانید فصول چهارگانه ندارد و اصلاً ماه قمری با کشاورزی و زندگی مردم کار ندارد؛ گاهی تابستان است, گاهی زمستان است, گاهی پاییز است, گاهی بهار است. ماههای قمری برای تأمین فصول چهارگانه و تأمین ارزاق و حساب کشاورزی و دامداری و اینها مطرح نیست آن برای مسائل دیگر است. آنکه اصول کشاورزی و دامداری و مانند آن را تأمین میکند همین ماههای شمسی است که فصول چهارگانه را به همراه دارد. آفتاب این مدار 360 درجه را در 365 روز طی میکند, ماه این مدار 360 درجه را در 29 روز یا 30 روز طی میکند هر سی روز, یک بار ماه دورش را تمام میکند, اگر «شمس» که روزی یک درجه حرکت میکند و قمر که روزی دوازده الی سیزده درجه حرکت میکند، اگر شمس سرعت بگیرد با آن تلاشی که دارد گاهی ممکن است دو فصل را شما یکجا ببینید؛ مثلاً در یک ماه رجب ممکن است هم تابستان را و هم زمستان را ببینید، برای اینکه آن به سرعت پاییز را گذرانده وارد زمستان شده یا زمستان را گذرانده وارد بهار شده یا بهار را گذرانده وارد تابستان شده یا تابستان را گذرانده وارد پاییز شده، اگر آن سریع باشد دیگر قَدَّرَ فِیهَا اقْوَاتَهَا فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ مقدور نیست؛ لذا فرمود: لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَهَا أَن تُدْرِکَ الْقَمَرَ این همان مدار 360 درجه را موظف است که 365 روز طی کند، ماه هم همینطور است؛ منتها یک تعبیرات ادبی جزئی هست که درباره «شمس» با فعل مضارع ذکر شد و درباره «لیل» با اسم فاعل ذکر شد یا صفت مشبهه لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَهَا أَن تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَ لاَ اللَّیْلُ «یسبق النهار» نفرمود, وَ لاَ اللَّیْلُ سَابِقُ النَّهَارِ فرمود؛ اینها نکات جزئی است که آنها را ملاحظه می فرمایید.
1) سوره فصلت، آیه10.
شناور بودن و تسبیحگویی خورشید و ماه در فلک الهی
بعد فرمود همه اینها در فَلَک الهی و این مدارات، سباحت دارند و شناور هستند. فَلَک را اقدمین در مسائل ریاضی مطرح میکردند و قدما در مسائل طبیعی مطرح کردند، نه اینکه واقعاً اینها قائل باشند که افلاک جِرم و جسم هستند و خَرق و التیامپذیر نیستند. اقدمین خط و مدار ترسیم میکردند کمکم شده به صورت کُره، وگرنه اقدمین؛ یعنی قبل از بطلمیوس آنها مسائل نجومی و سپهری را در بخش ریاضیات میدانستند نه در بخش طبیعیات. از زمان بطلمیوس به بعد این مدار شده کُره و دایره خطّی و کمّی و آن مسئله ریاضی شده مسئله طبیعی وگرنه اقدمین این کار را نمیکردند و فَلَک را به عنوان جِرم و جسم نمیدانستند. تعبیرات قرآن کریم هم قبلاً هم ملاحظه فرمودید که تعبیرات محاوره است؛ تعبیرات محاوره مثل اینکه ما بگوییم سقفِ ما, سقف مرفوعی که در قرآن دارد معنای آن این نیست که بالای سر ما جِرم و جسم است؛ ما چیزی را که بالای سرمان باشد میگوییم سقف و آنچه پایین پا باشد میگوییم فرش است فَلِأَنفُسِهِمْ یَمْهَدُونَ (1)یا برای شما زمین را مهدگونه آماده کردیم و مثل فرش پهن کردیم، اینطور نیست که واقعاً آن یکی فرش باشد و آن یکی سقف باشد، اینچنین نیست. غرض آن است که اقدمین مسائل سپهری را در بخش ریاضیات مطرح میکردند نه در طبیعیات.
علت ذکر شمس و قمر و آوردن «کلّ» برای سباحت و شناوری
1) سوره روم، آیه44.
وَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ گرچه در آیه «شمس» و «قمر» ذکر شده است، چون «لیل» و «نهار» که در فَلَک سباحت ندارند و از آن جهت که «شمس» و «قمر» منظومهای را تشکیل میدهند، کلمه کُلٌّبه کار برده شده وگرنه این دو تثنیه بودند کُلٌّنمیفرمود, وَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَو همه اینها هم در سباحت و شناوری هستند، چه اینکه برابر آیه سوره مبارکه «اسراء» که فرمود: إِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِ اهل تسبیح هم هستند و هر موجودی بالأخره به اندازه هستیِ خود, خدا را میشناسد و تسبیح میکند. بارها این حدیثی که مرحوم شیخ طوسی در تبیان نقل کرد ملاحظه فرمودید که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میفرمود من قبل از اینکه به مقام نبوّت برسم سنگی بود که هر وقت مرا میدید سلام میکرد «إِنِّی لَأَعْرِفُهُ الْآنَ» (1)الآن هم من آن سنگ را میشناسم؛ اینطور نیست که حالا معرفت و تسبیح و تقدیس و ذکر و امثال ذلک مخصوص انسان یا حیوان باشد. هر موجودی در هر حدّی باشد به اندازه هستی خود سهمی از شعور دارد، منتها شعوری که برای انسان است با تکلیف و وحی و نبوّت و رسالت و بهشت و جهنم همراه است، وگرنه شعوری که آنها دارند مخفی نیست؛ مثلاً زلزلهها را آنها بهتر از انسانها درک میکنند و مانند آن که میفهمند چه خبر است.
جریان حمل و نقل صحرایی و دریایی انسان آیتی دیگر از آیات الهی
1) تفسیر التبیان، الشیخ الطوسی، ج1، ص310.
بعد فرمود تنها «شمس» و «قمر» نیستند که اینها بهره میبرند، ما نعمتهای دیگر هم به آنها دادیم؛ بخشی از نعمتهایی که مربوط به تغذیه و اینهاست در کشاورزی بازگو کردیم، بخشی هم مربوط به حمل و نقل است. این جریان حمل و نقل را چه در سوره «مؤمن»؛ یعنی همان «غافر» (1)و چه در این سوره و چه در بخشهای دیگر میفرماید ما وسایل حمل و نقل را ذکر کردیم، در سوره مبارکه «نحل» هم آمده است؛ در سوره «نحل» فرمود ما مشکلات شما را به وسیله دامها و مانند آن حل کردیم، کاری که مقدور خود شما نبود و خودتان را به زحمت میتوانستید آنجا ببرید، چه اینکه بارهایتان را ببرید لَمْ تَکُونُوا بَالِغِیهِ إِلَّا بِشِقِّ الْأَنفُسِ؛ (2)در سوره مبارکه «نحل» این است که ما این دامها را برای شما آفریدیم که هم ظرافت و جمال شما را تأمین کند، برای اینکه آنها که دامدار هستند میدانند صبحها که این برّهها را از مادرها جدا میکنند که در اثنای روز از شیر آنها استفاده نکنند، در عصر که مادرها برمیگردند و برّهها هم برمیگردند، هرکدام مادر خودش را میشناسد و هر مادری بچه خودش را میشناسد و همه صداکنان به طرف مادرهایشان میروند - بدون اینکه اشتباه کنند - فرمود یک منظره زیبایی است برای شما که این در اوایل سوره مبارکه «نحل» به این صورت گذشت که فرمود: وَ الْأَنْعَامَ خَلَقَهَا لَکُمْ فِیهَا دِفْءٌ وَ مَنَافِعُ وَ مِنْهَا تَأْکُلُونَ ٭ وَ لَکُمْ فِیهَا جَمَالٌ حِینَ تُرِیحُونَ وَ حِینَ تَسْرَحُونَ؛ (3)هم بامداد برای شما زیباست - اگر کسی رمهسرا را دیده باشد - و هم شامگاه بعد فرمود این چهارپایان؛ یعنی اسب و استری که برای شما آفریدیم وَ تَحْمِلُ أَثْقَالَکُمْ إِلَی بَلَدٍ لَّمْ تَکُونُوا بَالِغِیهِ إِلَّا بِشِقِّ الْأَنفُسِ شما این سفرهای ییلاقی و قشلاقی را که طی میکنید، خودتان اگر بخواهید به تنهایی بدون وسیله نقلیه از قشلاق به ییلاق بروید، با زحمت میروید و مقدورتان نیست که این دامنههای کوه را طی کنید، چه رسد به اینکه بارهایتان را ببرید. این چهارپاها تَحْمِلُ أَثْقَالَکُمْ از قشلاق به ییلاق إِلَی بَلَدٍ که لَمْ تَکُونُوا بَالِغِیهِ إِلَّا بِشِقِّ الْأَنفُسِ، شما بدون بار اگر بخواهید به ییلاق بروید باید زحمت بکشید و مقدورتان نیست، چه رسد با بار؛ این «انعام» هم شما را جابهجا میکنند و هم بارتان را وَ تَحْمِلُ این انعام أَثْقَالَکُمْ إِلَی بَلَدٍ؛ مثل ییلاق که از قشلاق خواستید بروید آنجا، خودتان بیبار بخواهید بروید مقدورتان نیست، چه رسد با بار لَّمْ تَکُونُوا بَالِغِیهِ خودتان بیبار نمیتوانید به آن مقصد و به آن بَلَد برسید إِلَّا بِشِقِّ الْأَنفُسِ، اما آنها میآیند شما و بارهای شما را حمل میکنند وَ الْخَیْلَ وَ الْبِغَالَ وَ الْحَمِیرَ لِتَرْکَبُوهَا وَ زِینَةً وَ یَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ. (4)در این بخش از سوره مبارکه «یس» هم میفرماید ما وسیله نقلیه برای شما آفریدیم، چه دریایی و چه صحرایی؛ دریایی همان کشتی است وَ آیَةٌ لَّهُمْ که حَمَلْنَا ذُرِّیَّتَهُمْ فِی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ آن روز که برق و موتور و امثال ذلک نبود، با راهنمایی بادها این کشتیها حرکت میکردند.
علت تقیید حمل به ذریّه انسان و معنای مشحون در آیه
فرمود ما ذریّه اینها را جابهجا میکنیم, چرا ذریّه اینها را؟ برای اینکه بچهها وقتی که سوار کشتی میشوند در خدمت پدر و مادر هستند و این بچهها مورد علاقه پدر و مادر هستند، فرمود در سفر دریایی شما بچههایتان که مورد علاقه شماست به کشتی سپردید که هیچ عاملی برای حفظ آن نیست و ما داریم جابهجا میکنیم، این «مشحون» است؛ شما میبینید «مشحون» را همه پُر معنا کردند که درست است. «مشحون»؛ یعنی مملوّ، اما چه مملوّی؟ پُر از مسافر است؟ این است؟ بله، پُر از مسافر است. این کشتیهایی که پُر از مسافر است را ما جابهجا میکنیم، اما پُر از شَحنه است - به پلیس و پاسبان به نگهبان میگویند شَحنه - ما این پُر از شَحنه را, پُر از نگهبان را, پُر از نگهدار را از ساحلی به ساحلی جابهجا میکنیم؛ این پُر از نگهبانی ماست. شما میبینید پُر از سرنشین است، بله پُر از سرنشین است و ما هم میتوانستیم بگوییم مملوّ، اما میگوییم «مشحون» است؛ «مشحون» هم مملوّ را میرساند و هم شَحنهدار را میرساند؛ یعنی پاسدار را میرساند, پاسبان را میرساند, نگهبان را میرساند. ما این دریای موّاج را که هیچ عاملی شما ندارید برای اینکه شما را جابهجا کند و مقدورتان نیست، به وسیله بادی که در اختیار ماست شما را جابهجا میکنیم که این وسیله نقلیه است و این را ما آفریدیم، آن دلبندهای شما که ذریّه هستند در همین کشتی میباشند و ما هستیم که داریم جابهجا میکنیم وَ آیَةٌ لَّهُمْ أَنَّا حَمَلْنَا ذُرِّیَّتَهُمْ؛جریان کشتی نوح نیست که جناب زمخشری و امثال زمخشری گفتند این مربوط به کشتی نوح است، (1)چون جریان کشتی نوح برای ما الآن آیه نیست. أَنَّا حَمَلْنَا ذُرِّیَّتَهُمْ فِی الْفُلْکِ که «مشحون» است.
1) تفسیرالزمخشری الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، الزمخشری، ج4، ص18.
عدم اختصاص نگاهبانی خدا بر کشتی و شمول آن بر هر وسیله نقلیه دیگر
وَ خَلَقْنَا لَهُم مِن مِّثْلِهِ مَا یَرْکَبُونَ تنها کشتی نیست، بلکه «انعام» هم همینطور است، وسایل نقلیه دیگر هم هست. در سوره مبارکه «نحل» فرمود: وَ یَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ این وَ یَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ شامل هواپیما میشود, شامل اتومبیلها میشود, شامل سفینههای فضایی میشود. در آیه هشت سوره مبارکه «نحل» اینچنین فرمود: وَ الْخَیْلَ وَ الْبِغَالَ وَالْحَمِیرَ لِتَرْکَبُوهَا وَ زِینَةً وَ یَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ این مَا لاَ تَعْلَمُونَ دیروز, «ما نعلم» امروز است؛ بعدها هم ممکن است چیزهاییخدای سبحان خلق کند که بشرِ امروز هم نمیداند.
نفی هر گونه تفکّر قارونی در ساختن وسایل نقلیه و استفاده آن با خدا
منتها این فکر قارونی باید از ما زدوده شود. این قَدَّرَ فَهَدَی؛ یعنی خدای سبحان ساختار داخلی انسان را زیبا خلق کرد, یک; هدفی برای آن مشخص کرد, دو; راهی که این قافله را به هدف برساند ترسیم کرد, سه; رهبری این قافله را به عهده گرفت, چهار; راهنمایان فرستاد, پنج; این بشر با وَ الَّذِی قَدَّرَ فَهَدَی کارها را انجام میدهد, شش; بعد بگوید من خودم کشف کردم! این همان اسلامی حرف زدن و قارونی فکر کردن است. شما قدری که از جامعه فاصله بگیرید، بروید در فضای بازتری و بروید در تقریباً آسمان این کشورها، این آیه را به خوبی و روشن درک میکنید وَ مَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَ هُم مُشْرِکُونَ (1)یک شرک رقیقی در هشتاد درصد مردم هست، تا کسی به قدرت میرسد فوراً دور او جمع میشوند, تا کاری انسان انجام میدهد میگوید خودم کردم, اگر قدری از جامعه فاصله بگیرید و بیایید بالاتر از جامعه و خوب اوضاع را نگاه کنید، میبینید در هشتاد درصد مردم این شرک رقیق هست؛ یعنی این آیه کاملاً گویاست وَ مَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَ هُم مُشْرِکُونَ؛ اکثر مؤمنین مشرک هستند, اکثر مسلمانها مشرک هستند. این حرف, حرف رایج خیلی از ماهاست که میگوییم من خودم این کار را کردم. مگر قارون غیر از این گفته بود؟ مگر قارون بیش از این ادّعا کرده بود؟ آن حرف فرعون بود که میگفت: أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَی، اما این گفت: إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی (2)من خودم زحمت کشیدم پیدا کردم. قرآن میفرماید خودت را میخواهی بشناسی من شناسنامه تو را میگویم أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی؛ (3)شناسنامه تو این است، شناسنامه تو در سوره «نحل» است وَ اللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً (4)و شناسنامه تو هم در دوران فرتوتی مشخص میشود که لِکَیْلاَ یَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئاً (5)جنابعالی این هستید، من خودم زحمت کشیدیم پیدا کردم چیست؟! اگر گفتید: «مَا بِنَا مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ» (6)که خدا فرمود: مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ (7)در هر حال موحّدانه حرف زدید، اما گفتید ما خودمان سی چهل سال دود چراغ خوردیم شدیم فقیه و شدیم کذا و کذا این همان حرف است.
مشکل اساسی بسیاری از ماها این است که اسلامی حرف میزنیم و قارونی فکر میکنیم و میگوییم این برای ماست، به جای اینکه شاکر باشیم و بگوییم این کار خداست که به دست ما انجام شده است وَ مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ میگوییم: إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی؛ در این بخشها فرمود: وَ یَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ مبادا بگویید سفینه فضانورد را من خلق کردم, مبادا بگویید این کشتی را بشر خلق کرد, مبادا بگویید اتومبیل را بشر خلق کرد, بشر همان سه شناسنامه را دارد که کاملاً مشخص شد. اینها که در خانه سالمندان هستند همانهایی بودند که ادعا داشتند. غرض این است که فرمود آنچه شما کردید ما انجام دادیم، حالا اختصاصی به وجود مبارک پیغمبر ندارد وَ مَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللّهَ رَمَی، (1)همه ما اینطور هستیم. اگر فیضی، راهی و علمی باشد فیض خداست که از دست ما ظهور کرده است، این وَ مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ یک اصل کلی است، منتها برای حضرت آن درجه عالیه ظهور کرده و برای ما درجات میانی و متوسط. فرمود در سوره «نحل» که وَ یَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ، آن وقت هیچ کس دیگر با این مبنای توحیدی نمیگوید من سفینه خلق کردم, من اتومبیل ساختم, من سلولهای بنیادی را کشف کردم؛ میگوید عنایت الهی از دست ما شده است. فرمود آن عقل را خدا به ما داد، انبیا را فرستاد که این فتیله را قدری بالا بکشند و «اثاره» کنند «وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ» (2)بعد به دست ما انجام شد، وگرنه ذیل همین آیه مبارکه که فرمود: وَ مَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَ هُم مُشْرِکُونَ روایت نورانی اهل بیت را میبینید که وجود مبارک امام فرمود اینکه میگویند: «لَوْ لَا فُلَانٌ لَهَلَکْتُ» (3)اول خدا، دوم فلان کس یا اگر فلان کس نبود مشکل ما حل نمیشد که این را حضرتتفسیر کرد. این روایاتی که در ذیل این آیه است ملاحظه بفرمایید تا ما بالأخره مواظب زبانمان هم باشیم.
در این قسمت فرمود ما این کارها را کردیم وَ خَلَقْنَا لَهُم مِن مِّثْلِهِ مَا یَرْکَبُونَ؛ ما ماشین را خلق کردیم, ما سفینه را خلق کردیم, ما کشتی را خلق کردیم, ما هواپیما را خلق کردیم؛ شما مجرای دست ما هستید, مجرای فیض خدا هستید با دستِ شما خدا این کار را انجام میدهد، این الَّذِی قَدَّرَ فَهَدَی (1)همین است. اینها که به آلزایمر مبتلا میشوند یک گوشه مغز آسیب میبیند که در نتیجه «آنها که خواندهام همه از یاد من برفت»، انسان همین است؛ اینچنین نیست که حالا غدّه سرطانی داشته باشد، ذرّهای از گوشه مغز کمی جابهجا میشود، تمام شد و رفت! اینطور نیست که حالا انسان بگوید من مالک همه چیز هستم.
عدم منافات شعار «ما میتوانیم» با تفکّر توحیدی استناد کارها به خدا
وَ خَلَقْنَا لَهُم مِن مِّثْلِهِ مَا یَرْکَبُونَ، پس اگر کشتی است به عنایت الهی است. ما به عنایت الهی براساس مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ خودمان را وصل به این دریای بیکران الهی میبینیم؛ منتها در مقام فعل نه در مقام ذات, آن وقت ملّتی که خود را وصل به دریای بیکران الهی ببیند این شعار «ما میتوانیم» را میتواند بگوید. اینکه میگوییم ما میتوانیم, این سخنگوی خدا در مقام فعل میشود, اگر سخنگوی خداست؛ یعنی «باذن الله» این کار را میکنیم. حالا انبیای الهی؛ نظیر مسیح(سلام الله علیه) مُرده را «باذن الله» زنده میکردند, «اکمه» و «ابرص» را «باذن الله» نجات میدادند، با این کارهای عادی استقلال کشور خودمان را «باذن الله» اداره میکنیم، همین! این مسئله «باذن الله» که باشد مُرده را زنده میکند؛ این حرفهای ما مُرده است, این کارهای ما مُرده است. اگر بگوییم به عنایت الهی, این کارها و حرفها روح پیدا میکند. این جمله نورانی سوره «نحل» یادمان نرود که فرمود: وَ یَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ؛ چیزهایی را که شما نمیدانید خدا خلق میکند و در اینجا هم فرمود: وَ خَلَقْنَا لَهُم مِن مِّثْلِهِ مَا یَرْکَبُونَ. الآن اینهایی که به وسیله سلولهای بنیادی بزغاله و گوسفند درست میکنند، اینها بگویند ما آفریدگاریم؟! در عصر وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) کسی شبههاندازی کرده یک مقدار خاک و آب را درون شیشه ریخته و درب آن را بسته، بعد از مدتی به صورت حشرات در آمده و گفت - معاذ الله - خالقی در کار نیست چون ما هم این کار را کردیم، قدری خاک در شیشه ریختیم و قدری هم آب ریختیم، درب آن را هم بستیم حشرات پیدا شد؛ این شبهه را در آنجا رواج داد، به عرض امام صادق(سلام الله علیه) رسید. حضرت به او فرمود اگر تو این کار را کردی بگو چندتا از حشرات مذکر است و چندتا از آنها مؤنث است، چندتا هستند، وزنشان چقدر است و اینها را به حالت اوّلی برگردان! (2)این دید شهری که امام صادق(سلام الله علیه) است جای عوامفریبی نیست، فوراً بساط خود را جمع کرد و رفت. اما کسی که بفرماید: یَهَبُ لِمَن یَشَاءُ إِنَاثاً وَ یَهَبُ لِمَن یَشَاءُ الذُّکُورَ ٭ أَوْ یُزَوِّجُهُمْ ذُکْرَاناً وَ إِنَاثاً وَ یَجْعَلُ مَن یَشَاءُ عَقِیماً (3)این به کُنه, ذات, عوارض و به همه چیز آن آگاه است میتواند و به حالت اوّلی برگرداند که این میشود خدا.
امکان غرق شدن کشتی نشستگان با اراده الهی
فرمود: وَ خَلَقْنَا لَهُم مِن مِّثْلِهِ مَا یَرْکَبُونَ ٭ وَ إِن نَّشَأْ نُغْرِقْهُمْاینها که سوار کشتی شدند، اگر کمی باد تند باشد به آن سَمت، اینها غرق میشوند فَلاَ صَرِیخَ لَهُمْ،«صریخ»؛ یعنی دادرس، اینها هر چه داد بزنند کسی به داد آنها نمیرسد وَ لاَ هُمْ یُنقَذُونَ؛نه کسی به عنوان دادرس و نجات غریق هست، نه کسی هم اینها را «انقاذ» میکند و آنها را از دریا نجات میدهد إِلَّا رَحْمَةً مِنَّا؛مگر رحمت الهی شامل حال آنها شود، وَ مَتَاعاًاما إِلَی حِینٍ, تا یک زمان مشخصی از آن زمان مشخص شد، حالا دنیا منقرض میشود یا فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لاَیَستَأْخِرُونَ سَاعَةً وَ لاَ یَسْتَقْدِمُونَ فرا میرسد.
موضوع:تفسیر آیات 37 تا 49 سوره یس
وَ آیَةٌ لَّهُمُ الَّیْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهَارَ فَإِذَا هُم مُّظْلِمُونَ (37 وَ الشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَّهَا ذلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ (38) وَ الْقَمَرَ قَدَّرْنَاهُ مَنَازِلَ حَتَّی عَادَ کَالْعُرْجُونِ الْقَدِیمِ (39) لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَهَا أَن تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَ لاَ اللَّیْلُ سَابِقُ النَّهَارِ وَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ (40) وَ آیَةٌ لَّهُمْ أَنَّا حَمَلْنَا ذُرِّیَّتَهُمْ فِی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ (41) وَ خَلَقْنَا لَهُم مِن مِّثْلِهِ مَا یَرْکَبُونَ (42) وَ إِن نَّشَأْ نُغْرِقْهُمْ فَلاَ صَرِیخَ لَهُمْ وَ لاَ هُمْ یُنقَذُونَ (43) إِلَّا رَحْمَةً مِنَّا وَ مَتَاعاً إِلَی حِینٍ (44) وَ إِذَا قِیلَ لَهُمُ اتَّقُوا مَا بَیْنَ أَیْدِیکُمْ وَ مَا خَلْفَکُمْ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ (45) وَ مَا تَأْتِیهِم مِنْ آیَةٍ مِنْ آیَاتِ رَبِّهِمْ إِلَّا کَانُوا عَنْهَا مُعْرِضِینَ (46) وَ إِذَا قِیلَ لَهُمْ أَنفِقُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللَّهُ قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنُطْعِمُ مَن لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ إِنْ أَنتُمْ إِلَّا فِی ضَلالٍ مُبِینٍ (47) وَ یَقُولُونَ مَتَی هذَا الْوَعْدُ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ (48) مَا یَنظُرُونَ إِلَّا صَیْحَةً وَاحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ یَخِصِّمُونَ (49))
دیدگاه علامه شعرانی(ره) در ورود روز در شب و شب در روز
در جریان «سَلخ» نهار از لیل که به مسئله «ایلاج» برمیگردد، چه در سوره مبارکه «آلعمران» و چه در سایر سوَر که سخن از «ایلاج اللیل فی النهار» و «ایلاج النهار فی اللیل» بود، آنجا روشن شد که دو مطلب است: یکی اینکه ما یک نقطه اعتدالی را اگر حساب کنیم باید از اعتدال خریفی و ربیعی؛ یعنی آنجا که «بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار» آن را مرجع و اصل قرار دهیم، بعد ببینیم که شب وارد روز میشود یا روز وارد شب; ولی اگر ورود را از آغاز تا انجام حساب کنیم، مسئله بهار و مسئله پاییز؛ یعنی اعتدال ربیعی و اعتدال خریفی اینها بین راه هستند. این بیان لطیفی که حضرت استادمان مرحوم علامه شعرانی(رضوان الله تعالی علیه) که متخصّص این بحثهای سپهری و نجومی بودند داشتند، ایشان راه را اینچنین تنظیم کردند که وقتی اول تابستان میشود؛ یعنی اول تیر این «ایلاج النهار فی اللیل» است روزها کمکم کوتاه میشود و کمکم شبها بلند میشود و روزها کوتاه تا برسد به شب یلدا که طولانیترین شب است که در طیّ این شش ماه, شب وارد روز میشود و روز کمکم کوتاه میشود تا کوتاهترین روز و بلندترین شب. اول زمستان که شد به عکس میشود؛ یعنی روز کمکم وارد شب میشود و شب کوتاه میشود تا برسد به آخر خرداد که کوتاهترین شب است و روز هم طولانیترین روز. فرمایش دیگر ایشان هم این بود که همزمان بخش شمالی با بخش جنوبی به عکس است؛ یعنی این نیمکره شمالی که ما داریم زمستان ما تابستان آنهاست, تابستان آنها زمستان ماست. اگر «ایلاج اللیل فی النهار» است برای ما, نسبت به آنها «ایلاج النهار فی اللیل» است و اگر برای ما «ایلاج النهار فی اللیل» است برای آنها «ایلاج اللیل فی النهار» است. این چهار مطلب را ایشان در آن فرمایشاتشان در کتاب نثر طوبی داشتند و مشابه اینها در سوره مبارکه «آلعمران» و این بحثها گذشت; ولی اگر از اعتدال، ما شروع کنیم همان اول فروردین که «لیل» و «نهار» تفاوت نمیکند پایان راه میشود همان اول تابستان و اگر اعتدال خریفی را ملاحظه کنیم پایان راه میشود؛ یعنی اول زمستان. به هر تقدیر براساس آن حساب که ایشان دارند تابستان و پاییز، اینها بین راه هستند؛ یعنی اول زمستان که شد شب وارد روز میشود کمکم روز بلند میشود و شب کوتاه تا میرسد به فروردین که متعادل هستند و از اینجا عبور میکند تا آخر خرداد که اعتدال ربیعی, بین راه حساب میشود. به هر تقدیر چه به این صورت حساب شود و چه به آن صورت, راه مشخص است و نیمکره شمالی با نیمکره جنوبی هم راههایشان به عکس است. این معنای «سَلخ» بود که گذشت.
تبیین معنای سباحت در آیه کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ
در جریان کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ مستحضرید که «سَبح»؛ یعنی شنا کردن؛ یعنی کوشش کردن, گاهی به معنی دویدن و مانند آن است. اینکه فرمود شما نماز شب را از دست ندهید إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قِیلاً (1)برهان مسئله را در همان زمینه عظمت نماز شب اینچنین ذکر کرد: إِنَّ لَکَ فِی النَّهَارِ سَبْحاً طَوِیلاً. (2)«سبح»؛ یعنی تلاش, کوشش, حرکت, تندروی که اینها کارهای روز است؛ روز سرگرم کار هستید شب را دریابید. دلیل اینکه نماز شب خیلی محترم هست این است که إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قِیلاًو دلیل اینکه نماز روز مثل نماز شب نیست این است که إِنَّ لَکَ فِی النَّهَارِ سَبْحاً طَوِیلاً این «سبح»ی که درباره سَبْحاً طَوِیلاً آمده و «سبح»ی هم که درباره اسبها وَ السَّابِحَاتِ سَبْحاً (3)آمده است همان «سبح» است که درباره ستارههای آسمان آمده که کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ که «سباحت»؛ یعنی همین.
عدم تأثیر قبض و بسط در علوم فلکی بر علوم عقلی و فلسفی
شیخنا الاستاد مرحوم علامه شعرانی ایشان، چون متخصّص مسئله نجوم و اینها بود جریان اینکه افلاک اول حساب ریاضی بود و بعد کمکم مسئله طبیعی بود، مدار رسم میکردند و بعد کمکم این مدار به صورت کُره درآمد این را ایشان بیان داشتند. نکته مهم آن است که اقدمین که قائل بودند زمین حرکت میکند بعد قدما؛ یعنی عصر بطلمیوس به بعد که میگفتند زمین ساکن است و آفتاب حرکت میکند، الآن ما در مقطع سوم هستیم که این مقطع سوم, راه قدما را رها کرده و به راه اقدمین رسیده است؛ اقدمین میگفتند زمین حرکت میکرد و شمس، محور بود، قدما میگفتند که شمس حرکت میکند و زمین، محور است. از دوران اقدمین تا قدما, از دوران قدما تا متأخّر و متأخّر المتأخّرین حرفهای گالیله و کپرنیک و نیوتن و امثال ذلک، اینها هیچ تأثیری را به عنوان قبض و بسط در مسائل کلیِ علمی, فلسفی و دینی قرار نداد. این شبهه قبض و بسط که اگر یک گوشه عالَم یک حرف جدیدی پیش آمد کلّ اوضاع به هم میخورد این برای مبادی درونحوزوی خودش است، اما وقتی که بیرونِ آن باشد ارتباطی با آن نباشد هیچ فرقی ندارد. میگفتند حرکت شش چیز لازم دارد: محرّک میخواهد, متحرّک میخواهد, مسافت میخواهد, زمان میخواهد, مبدأ میخواهد و منتها که این برای اقدمین بود, برای قدما هست, برای متأخّرین هم هست. اگر قبض و بسط اثر دارد این است که اگر تحوّلی در یک شیء پیدا شد در همان حوزههای درونمرزی و محدوده خودش تغییر و تحوّلی پیدا میشود. اگر معلوم شد که فلان بیماری با فلان عضو هم ارتباط دارد، بنابراین دارویی هم که میدهند باید عوض کنند باید آن عضو دیگر را هم در نظر داشته باشد؛ اینجا درست است و جا برای قبض و بسط است، اما میبینید تحوّل عظیمی در این سه مقطع پیدا شد که حرکت از آسمان به زمین آمد, سکون از زمین به آسمان رفت، این کم تحوّلی نیست. فرق بین حرف اقدمین و قدما خیلی است, فرق بین حرف قدما و متأخّرین خیلی است. حرفی که گالیله و نیوتن و اینها آوردند یک تغییر جزئی نیست؛ حرکت را اینها از آسمان به زمین آوردند, سکون را از زمین به آسمان بردند، اما هیچ تفاوتی در مسائل عمیق فلسفی, در مسائل عمیق فقهی, در مسائل عمیق اصولی, در مسائل عمیق تفسیری, در مسائل عمیق روایی, در مسائل عمیق عرفانی, هیچ تفاوتی پیدا نشد. اگر سخن از قبض و بسط است درباره همان حوزههای درونمرزی خودش است. اگر منجّمی بخواهد حرکت آسمان و زمین را تنظیم کند آن بخشهایی که مربوط به حرکت آسمان است، اگر عوض شود این قبض و بسط در آن اثر میگذارد، اما الآن شما ملاحظه میکنید این بساط حرکت که حرکت چند قسم است، در چند مقوله است، حرکت جوهری داریم یا نداریم و حرکت شش امر میخواهد، این بین اقدمین بود, بین قدما هست, بین متأخرین بود, بین متأخّرالمتأخّرین هم هست. این جریان گالیله و امثال گالیله یا بین اقدمین و قدما تفاوت آنها تفاوت کمی نبود؛ آنها میگفتند زمین حرکت میکند و آفتاب ساکن است، قدما میگفتند آفتاب حرکت میکند و زمین ساکن است، این به اندازه آسمان و زمین و زمین و آسمان با هم تفاوت دارند، اما در مسائل کلیِ علمی هیچ تفاوتی پیدا نشد, این راجع به قبض و بسط بود.
معجزه بودن وجود انبیا حجت خدا بر مشرکان
درباره مشرکان ذات اقدس الهی میفرماید ما دو حجّت داریم که در حقیقت یک جامع مشترک بین اینهاست، ما دو معجزه و دو آیت داریم: یک آیت انسانی و یک آیت آفاقی. انبیا آیت ما هستند; یعنی خود پیغمبر معجزه است، در هر عصری که پیغمبری ظهور میکند معجزه است و دیگر احتیاجی به معجزه جدید ندارد، زیرا اینطور تربیت کردن در هیچ مکتبی و از هیچکسی ساخته نیست. کسی را انسان طوری تربیت کند که با ماورای طبیعت ارتباط تنگاتنگ داشته باشد با فرشتهها حرف بزند, فرشتهها با او حرف بزنند, حرفهای خدا را بشنود؛ این در هیچ مکتبی به بار نمیآید مخصوصاً که اینها درسنخوانده هستند. هیچ حوزهای, هیچ دانشگاهی هیچ آکادمی این قدرت را ندارد که پیغمبر و امام تربیت کند که آدم چندین سال درس بخواند متخصّصین استاد او باشند تا این آقا شود پیغمبر یا شود امام اینها نیست. پس پیدایش هر نبیّای, هر ولیّای و هر امامی, خودِ این شخص «فی نفسه» معجزه است، البته آنچه اینها به همراه خود میآورند آیات و معجزات دیگر است. اگر کسی خُبره باشد دیگر از پیغمبر معجزه نمیخواهد شما هیچ نشان ندارید که مثلاً وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) - آن وقت که به مقام امامت نرسیده بود - به وجود مبارک پیغمبر(علیهما الصلاة و علیهما السلام) بفرماید تو که ادّعا میکنی پیامبری معجزهات کجاست؟! همین که وجود مبارک پیغمبر ادّعا کرد وجود مبارک حضرت امیر به او ایمان آورد، اگر کسی معجزهشناس باشد که دلیل نمیخواهد. نفرمود معجزه شما چیست؟ این گفت بگو «لا اله الاّ الله» من پیغمبرم, گفت چشم! اگر کسی کارشناس باشد از خود پیغمبر معجزه نمیخواهد، چون از معجزه, معجزه خواستن درست نیست؛ دیگران که کارشناس نیستند و معجزه بودن پیغمبر را درک نکردند از او معجزه میخواهند.
استهزا و اعراض از آیتهای الهی علت حسرت بر بندگان مشرک
در این سوره مبارکه «یس» فرمود ما دو معجزه داریم: یکی خود انبیا هستند؛ هر وقت پیامبری آمد اینها استهزا کردند، هر وقت آن بخش دیگر را که معجزاتی است که به دست انبیا نازل کردیم یا انبیا معجزات و آیات ما را تقریر کردند اینها اعراض میکنند این یَا حَسْرَةًهست، چه در بخش انبیا و چه در بخش اعراض آنها. در جریان انبیا، آیه سی همین سوره مبارکه «یس» فرمود: یَا حَسْرَةً عَلَی الْعِبَادِ مَا یَأْتِیهِم مِن رَّسُولٍ إِلَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَاینها معجزه هستند؛ منتها حالا شما نمیشناسید حرف دیگر است، اینها معجزه هستند. سه بخش دیگر در همین سوره مبارکه «یس» را به معجزات انبیا یا به معجزات خود ذات اقدس الهی که تمام کارش معجزه است اختصاص داد.
درباره معجزات در آیه 33 فرمود: وَ آیَةٌ لَّهُمُ الْأَرْضُ الْمَیْتَةُ أَحْیَیْنَاهَا وَ أَخْرَجْنَا مِنْهَا حَبّاًاینها معجزه است، منتها معجزه پیغمبر نیست که به دست او ظاهر شود، اینها معجزات ماست که برهان توحید است. هیچکس نمیتواند خاکِ مُرده را زنده کند، این یک عمل. در آیه 37 فرمود: وَ آیَةٌ لَّهُمُ الَّیْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهَارَ کسی شب بیاورد, کسی روز بیاورد، شب و روز عدم و ملکه هستند؛ ما شب میآوریم, ما روز میآوریم, «شمس» و «قمر» را ایجاد کردیم, «شمس» و «قمر» را به حرکت در میآوریم, با نظم اینها را اداره میکنیم، اینها آیات ماست. بعد از جریان «شمس» و «قمر» فرمود کشتیسازی یک صنعت است این معجزه نیست، اما کشتیِ سنگین پربار پرمسافر را ما با باد از شهری به شهری و از ساحلی به ساحلی هدایت کنیم، این کار ماست. باد را چه کسی میتواند تسخیر کند؟ در اختیار چه کسی است؟ این رسالت ما را به عهده دارد وَ أَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ (1)اینها رسالت ما را به عهده دارند، هم برای تلقیح کردن و هم برای جابهجا کردن مسافران دریایی که فُلک مَوَاخِرَ (2)است و این آبها را میشکافد، با بَلم؟ آن وقت که موتور و این چیزها که نبود. فرمود ما این بادها که رسالت ما را به عهده دارند همانطوری که برای تلقیح گیاهان ابرها را میفرستیم که این گیاهان را به نکاح یکدیگر در بیاورند و بارپذیر کنند - اینها کارشان تلقیح است - همین بادها رسالت دیگری دارند که کشتیها را جابهجا کنند. اگر اینها مَوَاخِرَ هستند و آب را میشکافند، با کدام قدرت میشکافند؟ با همین قدرت باد میشکافند که ما فرستادیم، اینها رسالت ما را به عهده دارند. پس خودِ کشتی که یک صنعت است این را نفرمود آیه است، بر خلاف جریان احیای زمین که فرمود: وَ آیَةٌ لَّهُمُ الْأَرْضُ الْمَیْتَةُ أَحْیَیْنَاهَا بر خلاف آوردن «لیل» و «نهار» و «شمس» و «قمر» که در آنجا کار, کار خداست و معجزه است و آیت الهی است، فرمود: وَ آیَةٌ لَّهُمُ الَّیْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهَارَ. اما در بخش سوم که مربوط به کشتی است نفرمود کشتی آیتِ ماست، این صنعت است که البته ما یاد دادیم; لکن کشتیِ «مشحونِ» سنگینِ پربار و مسافر را ما به وسیله باد جابهجا میکنیم وَ آیَةٌ لَّهُمْ أَنَّا حَمَلْنَا ذُرِّیَّتَهُمْ فِی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ؛این کشتیِ، مشحونِ، سنگینِ، پربار و مسافر نه تنها خودشان هستند بچههای خودشان هم هستند که مورد علاقه اینها هستند، ما اینها را جابهجا میکنیم. اصلِ کشتی صنعت است، اما کشتیِ پربار و مسافر را در اثر رهبری و هدایت باد ما از شهری به شهری و از ساحلی به ساحلی میبریم این کار ماست. وَ آیَةٌ لَّهُمْ أَنَّا حَمَلْنَا ذُرِّیَّتَهُمْ؛یعنی «حملناهم و ذریّتهم»، چون ذریّه که باشد اینها دلباخته فرزندان و عواطفشان هستند و نزد بچههایشان هستند فِی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِو نه تنها این, این اسبها را ما آفریدیم که اینها اگر کمی بِرَمند کسی نمیتواند اینها را مهار کند؛ ما اینها را برای شما نرم و ذلول کردیم. گاهی میبینید این شترها بخواهند جموحی و چموشی کنند کسی نمیتواند اینها را رام کند، فرمود: وَ ذَلَّلْنَاهَا لَهُمْ ما اینها را رام کردیم؛ همچنین این اسبها, این شترها, این گاوها, اگر شاخ تیز آن گاو در اختیار گاوآفرین نباشد که حیاتی برای شما باقی نمیگذارد، ما این را برای شما نرم و مسخَّر شما کردیم؛ یک کودک پنج شش ساله زِمام یک رمه شتر را میکِشد میبرد، فرمود ما برای شما نرم کردیم. وَ خَلَقْنَا لَهُم مِن مِّثْلِهِ مَا یَرْکَبُونَ اگر سوار کشتی شدید پربار هم است بچههایتان هم همراه شما هستند، اگر کمی باد بخواهد این را به حرکت دربیاورد که شما را مضطرب کند و شما فریاد بزنید کسی به داد شما برسد «صَریخ» ندارید؛ اگر این واژگون شد و دارید غرق میشوید «مُنقذ» ندارید؛ نه دادرس دارید که عذاب را دفع کند, نه «مُنقِذ» دارید که عذابِ آمده را رفع کند، اینها همه کارهای ماست. فَلاَ صَرِیخَ لَهُمْ که عذاب را دفع کند, وَ لاَ هُمْ یُنقَذُونَ که عذابِ آمده را رفع کند؛ ما برای دو هدف و دو کار نجاتتان میدهیم, اگر آینده برخیها این باشد که مؤمن شوند ما به اینها رحمت میکنیم إِلَّا رَحْمَةً مِنَّا؛ اگر نه, آینده کسی هم مثل گذشته او با کفر و ضلالت شود این مَتَاعاً إِلَی حِینٍ، ما تا مدتی اینها را نگه میداریم و بعد هم به عَذَابٌ أَلِیمٌ (3)گرفتار میشوند؛ اگر حُسن عاقبت داشته باشند این «صریخ» بودنِ ما و این «منقذ» بودن ما رحمت است و اگر بدعاقبت باشند این «صریخ» بودن ما و این «منقذ» بودن ما یک تمتّع و بهرهبرداری محدود است تا زمان مرگ, این کارها را ما میکنیم.
پس هر وقت آیت باشد اینها اعراض میکنند, هر وقت نبی باشد اینها استهزا میکنند. جریان این سه آیه را که ما شمردیم، هنوز عکسالعمل اینها را نفرمود. در جریان اعزام پیامبر؛ یعنی نبوّت عام در همان آیه سی که فرمود: یَا حَسْرَةً عَلَی الْعِبَادِ مَا یَأْتِیهِم مِن رَّسُولٍ إِلَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ.
ایمان و عمل صالح دو هدف اصلی در یادآوری آیتهای الهی
اما این بخشهای گوناگون که فرمود: وَ آیَةٌ لَّهُمُ الْأَرْضُ الْمَیْتَةُ, وَ آیَةٌ لَّهُمُ الَّیْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهَارَ, وَ آیَةٌ لَّهُمْ أَنَّا حَمَلْنَا ذُرِّیَّتَهُمْ هنوز جواب این سه آیه نیامده که این علامتها و معجزات الهی که به اینها ارائه کردیم اینها چه کار کردند و چه عکسالعملی نشان دادند، آن را هنوز ذکر نکرده؛ ولی ذکر میکند، میفرماید: وَ إِذَا قِیلَ لَهُمُ اتَّقُوا مَا بَیْنَ أَیْدِیکُمْ وَ مَا خَلْفَکُمْ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ ما این آیات را آوردیم برای اینکه اینها را معتقد کنیم, یک; علم صائب و عمل صالح پیدا کنند, ما که نخواستیم معجزات اینها را بیهدف به اینها نشان دهیم. ما گفتیم گذشتهتان را ترمیم کنید, آیندهتان را ترمیم کنید، دست از شرک و طغیان بردارید، آیندهای در پیش دارید، این نظام, نظام حق است و انسان با مُردن نمیپوسد، بلکه از پوست به در میآید، عقاید و اخلاق و رفتار و گفتارِ او با او هست و از او جدا نیست، اگر این حرفها را بگوییم که اتَّقُوا مَا بَیْنَ أَیْدِیکُمْ اینکه فعلاً دارید شرک است این را رها کنید و آنچه بعداً دارید از آن بپرهیزید، برای اینکه روز حسابرسی هست لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ اینجا هیچ جوابی ندارند که بدهند. نسبت به آن آیات چطور؟ اینجا جمعبندی میکنند.
تبیین گستره اعراض مشرکان از آیتهای الهی در امور اجتماعی و اقتصادی
درباره نبوّت عام در آیه سی فرمود: یَا حَسْرَةً عَلَی الْعِبَادِ مَا یَأْتِیهِم مِن رَّسُولٍ إِلَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ، اما اینجا میفرماید: وَ مَا تَأْتِیهِم مِنْ آیَةٍ؛ این «آیه» فاعل «تأتی» است، نه اینکه تویِ پیغمبر میآوری؛ این مؤنث است و فاعل آن «تأتی» است که حالا با «مِن» مجرور شده است «وَ مَا تَأْتِیهِم آیَةٌ» که حالا اینجا به صورت مِنْ آیَةٍآمد، برای تعمیم. هیچ آیهای نمیآید وَ مَا تَأْتِیهِم مِنْ آیَةٍ مِنْ آیَاتِ رَبِّهِمْنه اینکه تو نمیآوری, هیچ آیهای نمیآید؛ وَ مَا تَأْتِیهِم مِنْ آیَةٍ مِنْ آیَاتِ رَبِّهِمْ إِلَّا کَانُوا عَنْهَا مُعْرِضِینَ،پس در مقام اول یَا حَسْرَةً عَلَی الْعِبَادِ مَا یَأْتِیهِم مِن رَّسُولٍ إِلَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ, در مقام ثانی وَ مَا تَأْتِیهِم مِنْ آیَةٍ مِنْ آیَاتِ رَبِّهِمْ إِلَّا کَانُوا عَنْهَا مُعْرِضِینَ.بعد میفرماید ما برای اینها برهان اقامه میکنیم؛ در مسائل توحید که دستشان خالی است، در مسائل ارتباط خَلقی بالأخره شما در برابر خدا وظیفهای دارید که توحید داشته باشید, موحّد باشید و عبادت کنید, وظیفهای هم دارید که ذات اقدس الهی شما را موظّف کرده است درباره مردم که اگر چیزی مقدور ما بود باید با دیگران در آن نعمت الهی شرکت کنیم وَ إِذَا قِیلَ لَهُمْ أَنفِقُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللَّهُآن دستور را که اصلاً براساس اعراض جواب ندادند, إِذَا قِیلَ لَهُمُ اتَّقُوا مَا بَیْنَ أَیْدِیکُمْ وَ مَا خَلْفَکُمْ را اصلاً جواب ندادند، سرّش این است که از هر آیه اعراض میکنند. دستور اعتقادی و اخلاقی بدهیم اصلاً گوش نمیدهند, دستور هماهنگی و امداد و کمک کردن به همنوع بدهیم وَ إِذَا قِیلَ لَهُمْ أَنفِقُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللَّهُ؛ اولاً چیزی که دارید خدا به شما داد برای خود شما نیست، در بخشهای دیگر هم آمده که وَ آتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِی آتَاکُمْ؛ (1)این «مالُ الله» است، درست است اصلِ مالکیّت حق است و درست است که لِلرِّجَالِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا وَ لِلنِّسَاءِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ، (2)اما این در مقیاس انسانها با هم است که هر کسی کسب کرد حقّ شرعی اوست و مِلک طلق اوست، اما اینچنین نیست که انسان در برابر «الله» مالک باشد بگوید من مالک هستم و حرفِ شما را گوش نمیدهم. در برابر خدا فرمود: وَ آتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِی آتَاکُمْ یا أَنفِقُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللَّهُ، در برابر خدا کسی مالک نیست این اصول مالکیّت را قرآن در برابر انسانها نسبت به هم امضا کرده است یا قرار داد. فرمود: وَ إِذَا قِیلَ لَهُمْ أَنفِقُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللَّهُ این روزی ای است که خدا به شما داده و این مال, «مال الله» است، نسبت به دیگران باید کمک کنید. قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا کفّار به مؤمنین میگویند یک عدّه استحقاق ندارند و ما نژاد برتری هستیم، آنها باید فقر و فلاکت را تحمل کنند. اگر خوب بودند و آنها باید روزی میداشتند خدا به آنها میداد أَ نُطْعِمُ مَن لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ ما به کسی کمک میکنیم که اگر خدا مصلحت میدانست به اینها کمک میکرد. أَ نُطْعِمُ مَن لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ إِنْ أَنتُمْ إِلَّا فِی ضَلالٍ مُبِینٍ؛ شما حرفهای غیر خردمندانه و غیر اقتصادی میزنید، اینها باید فقیر باشند. اگر اینها مصلحت بود که چیزی داشته باشند، خدا به اینها میداد. این توهّم که خَلط بین اراده تشریعی و اراده تکوینی است هم در مسائل اعتقادی هست, هم در مسائل عبادی هست, هم در مسائل اقتصادی هست که کمک به خلق خداست. چه در سوره مبارکه «انعام» و چه در سوره «نحل»، در هر دو این آیات مبسوطاً گذشت؛ وقتی انبیا میگفتند که شرک باطل است و چرا بتها را میپرستید آنها میگفتند که خدا هست و خدا را قبول داریم، خدا «ربّالأرباب» است و مدیر کل است او را قبول داریم، «ربّالعالمین» است او را قبول داریم، اما آسمان را, زمین را, انسان را، حیوان را ارباب جزئیه اداره میکنند که أَ أَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ (3)ناظر به همین است. بین ما و «ربّالأرباب» رابطهای نیست و این ارباب متفرّقه که اصنام و اوثان، امثال آنها هستند, به اصطلاح تندیس آنها هستند ما آنها را عبادت میکنیم تا ما را به الله نزدیک کنند.
تقسیم مشرکان به دو گروه مقلّد و محقق خیالی
بعد دو گروه بودند: یک گروه که اکثری آنها بودند اینها برابر با تقلید, شرکشان را ادامه میدادند، قبول و نکول اینها دائر مدار تصدیق و تکذیب نیاکانشان بود، اگر چیزی را آنها گفته بودند این متأخّرین میپذیرفتند و اگر چیزی را آنها نگفته بودند اینها نمیپذیرفتند، این حرفِ اکثری مشرکان بود که میگفتند: إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلَی آثَارِهِم مُهْتَدُونَ (1)و مُقْتَدُونَ, (2)اگر به اینها میگفتند که این کار را بکنید میگفتند: مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ، (3)چون آنها نکردند مَا سَمِعْنَاما هم نمیکنیم. این شرک و بتپرستی را چون آنها انجام دادند ما هم انجام میدهیم. اثبات و نفی اینها, تکذیب و تصدیق اینها, قبول و نکول اینها دائر مدار نفی و اثبات نیاکانشان بود, اگر چیزی را آنها انجام میدادند میگفتند: إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍو اگر چیزی را آنها انجام نمیدادند میگفتند: مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَکه این برای مقلّدانشان بود. اما آنها که به خیال خود پژوهشگر و محقّق بودند در اثر خَلط بین اراده تشریعی و تکوینی یک قیاس استثنایی تشکیل میدادند و میگفتند: لَوْ شَاءَ اللّهُ مَا أَشْرَکْنَا وَ لاَ آبَاؤُنَا؛ (4)میگفتند خدا هست, عالِم مطلق هست, قادر مطلق هست, از بتپرستی ما هم خبر دارد، اگر بتپرستی ما بد بود جلوی آن را میگرفت، چون جلوی آن را نگرفته معلوم میشود بتپرستی حق است، لَوْ شَاءَ اللّهُ مَا أَشْرَکْنَا وَ لاَ آبَاؤُنَا.
خلط بین تکوین و تشریع علت ناتمامی تحقیق مشرکان
انبیا آمدند فرمودند چرا بین اراده تشریعی و تکوینی خلط میکنید؟ ذات اقدس الهی قادر مطلق است بله, اما ما را مختار خلق کرد امتحان کند لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً، (1)پس هر تبه کاری بگوید خدا که میتواند جلوی مرا بگیرد، چون جلوی مرا نگرفته پس معلوم میشود راضی است؟ پس معلوم میشود این اباحهگری است، با قبول این که سنگ روی سنگ بند نمیشود. هر تبهکار و معصیت کاری میتواند برابر این مغالطه استدلال کند و بگوید این کار را, این قتل را, فلان کار را خدا میداند و میتواند جلوی مرا بگیرد و چون جلوی مرا نگرفته، پس معلوم میشود عمل من حق است. انبیا آمدند گفتند این معاصی کُلُّ ذلِکَ کَانَ سَیِّئُهُ عِندَ رَبِّکَ مَکْرُوهاً (2)خدا از اینها بدش میآید، ناراضی است و عذاب میکند; منتها شما را مختار قرار داده تا ببیند لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً، این درباره اعتقادشان بود.
درباره کمکرسانی به جامعه هم همین مغالطه را دارند و میگویند: أَ نُطْعِمُ مَن لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ اگر خدا میخواست اینها را اِطعام میکرد. اگر خدا تکویناً میخواست، بله اطعام میکرد؛ خیلی از موارد است که گاهی آبای شما فقیر بود شما غنی هستید, شما غنی هستید فرزندانتان فقیر هستند، این تحوّلی است که در مال هست؛ اما ذات اقدس الهی تشریعاً بر شما واجب کرده, بر مالدار واجب کرده که بخشی از وجوه به نام زکات است, بخشی به نام خمس است, بخشی به نام کفّارات است, بخشی به نام نذورات است که از این راه, فقر برطرف شود؛ یعنی در نظام اسلامی فقر طبیعی هست؛ ولی فقر اقتصادی ممنوع است. در فقر طبیعی ما خردسالانی داریم که اینها نیازمند هستند, کهنسالانی داریم نیازمند هستند, بیماران و فرسودهها و فرتوتها و از کار افتادهها داریم که اینها نیازمند هستند، جلوی اینها را که نمیشود در نظام عالَم گرفت که ما فقیر طبیعی نداشته باشیم؛ یعنی مریض نداشته باشیم, پیرزن نداشته باشیم, پیرمرد نداشته باشیم, خردسال نداشته باشیم اینکه شدنی نیست، عالَم اینها را دارد. اما فقر اقتصادی ممنوع است؛ یعنی هیچ کسی نباید گرسنه باشد. شما در بیانات نورانی حضرت امیر میبینید که حضرت نفرمود من به فقیر کمک میکنم، کمک به فقیر یک امر عاطفی است، بلکه فرمود: «لو تَمثّل لِی الفقر رجلاً لَقَتلتُهُ» من اگر فقر را ببینم گردنش را میزنم، من با فقر مخالفم، کمک به فقیر که از هر کسی برمیآید. غرض آن است که اینها بین اراده تشریع و اراده تکوین خَلط کردند و گفتند: لَوْ یَشَاءُ اللَّهُاگر خدای سبحان میخواست اینها را غذا میداد، خدای سبحان اگر تکویناً میخواست بله, اما تشریعاً از شما خواست؛ گفت: أَطْعِمُوا, (3)وَ ارْزُقُوهُمْ (4)همه اینها دستورات الهی است؛ این خَلط بین تکوین و تشریع است که دامنگیر اینها شده است. فرمود اینها اگر این مسائل را میبینند میگویند: لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُدر مسئله جهاد هم همینطور است، برخیها میگفتند که خدا قدرت دارد جلوی کفار را بگیرد که فرمود بله, لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ لاَنتَصَرَ مِنْهُمْ (5)«انتصر»؛ یعنی «انتقم» و «انتصار»؛ یعنی «انتقام»، فرمود اگر خدا تکویناً میخواست جلوی اینها را میگرفت، اما لِیَبْلُوَا بَعْضَکُم بِبَعْضٍ.در همان سوره 47 فرمود خدا میخواهد با جهاد شما را بیازماید، مگر انسان نباید کامل شود؟ تکامل او به همین جهاد اصغر و اوسط و اکبر است وگرنه خدا اگر بخواهد که جلوی کفرِ کفار را میگیرد؛ یقیناً به آن معنا که رسید میگیرد، فرمود چه شما باشید و چه نباشید ما دینمان را زنده نگه میداریم؛ ولی وظیفهای متدیّنان دارند؛ هم در بحث سیاست و جهاد فرمود: لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ لاَنتَصَرَ مِنْهُمْو هم در بخشهای دیگر. مغالطهای که دامنگیر اینها شد مغالطهای است بین اراده تکوین و اراده تشریع، فرمود: لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ إِنْ أَنتُمْ إِلَّا فِی ضَلالٍ مُبِینٍ در حالی که ذات اقدس الهی این را بارها فرمود که اراده تشریع یک حساب دارد و اراده تکوین یک حساب دیگر دارد.
اخبار قرآن به دیدن نتیجه اعمال در قیامت و سؤال مشرکان از زمان آن
بعد فرمود بالأخره شما که نابود نمیشوید و انسان هرگز چیزی را از دست نمیدهد، هر چه انجام داد و اندیشید با او هست که دفعتاً اینها ظهور میکند فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ ٭ وَ مَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ. (1)حالا جریان معاد را مطرح میکند، چون این سوره مبارکه درباره اصول دین است، راجع به معاد به اینها میگوید هراسناک باشید وَ یَقُولُونَ مَتَی هذَا الْوَعْدُ؛ این وعدهای که شما میدهید، این وعد هم در نوید و وعده است هم در ایعاد و وعید، اینکه میفرمایید قیامتی هست و محکمهای هست و حسابی هست، این چه وقت است؟ اینها خیال کردند که جریان معاد در یک تاریخ هجری شمسی یا هجری قمری یا میلادی در همین دنیا روی زمین اتفاق میافتد.
تعجّب و انکار مشرکان از حیات پس از مرگ
وقتی از معاد باخبر میشدند که حیات بعد از مرگی هست انکار اینها بیشتر میشد، تعجّب میکردند و میگفتند: إِذَا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ (2)ما یک خبر تازهای شنیدیم، میگویند انسانی که پودر و خاک شده دوباره زنده میشود؛ اینها خیال میکردند که انسان دوباره به دنیا برمیگردد. قرآن فرمود: أَنَّهُمْ لاَ یَرْجِعُونَ، (3)برای اینکه دنیایی نمیماند، بساط زمین و آسمان برچیده میشود. وقتی دنیایی نیست اینها کجا برگردند؟ اینها مهاجرت میکنند «الی لقاء الله» یا به عالَم دیگری میروند؛ یعنی کلّ این صحنه تبدیل میشود به صحنهای دیگر.
تبیین حقیقت مرگ از دیدگاه قرآن
این را هم قبلاً ملاحظه فرمودید که مرگ - چه مرگ فردی و چه مرگ جمعی - به معنای تخلّل عدم، بین متحرّک و هدف نیست؛ یعنی انسانی که متحرّک است قبل از اینکه به مقصد برسد در گودال عدم فرو برود و نابود بشود بعد از دیار هستی سر در بیاورد خدا او را دوباره ایجاد کند اینطور نیست. هرگز انسان از بین نمیرود انسان وارد برزخ میشود و از برزخ هم وارد معاد میشود، حالا این بدنی که در دنیا هست این در برزخ نیست؛ ولی در معاد با انسان هست؛ این مسئله بدن چیز مهمّی نیست در برزخ که انسان با بدنِ برزخی است و در معاد هم ذات اقدس الهی یُحْیِیهَا الَّذِی أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ؛ (1)انسان بخواهد نابود و معدوم شود به آن معنا نیست که مرگ به معنای تخلّل عدم بین متحرّک و مقصد باشد نیست. فرمود: وَ یَقُولُونَ مَتَی هذَا الْوَعْدُ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ، دیگر نفرمود «قل فی جوابهم» یا «قل کذا» فرمود: مَا یَنظُرُونَ إِلَّا صَیْحَةً وَاحِدَةً؛با یک صیحه و با یک تشر اوضاع عالَم عوض میشود؛ دفعتاً میبینید کلّ آسمان و زمین عوض شده, کلّ مردهها زنده شدند إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَ الآخِرِینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ. (2)
موضوع: تفسیر آیات 45 تا 54 سوره یس
وَ إِذَا قِیلَ لَهُمُ اتَّقُوا مَا بَیْنَ أَیْدِیکُمْ وَ مَا خَلْفَکُمْ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ (45 وَ مَا تَأْتِیهِم مِنْ آیَةٍ مِنْ آیَاتِ رَبِّهِمْ إِلَّا کَانُوا عَنْهَا مُعْرِضِینَ (46) وَ إِذَا قِیلَ لَهُمْ أَنفِقُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللَّهُ قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنُطْعِمُ مَن لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ إِنْ أَنتُمْ إِلَّا فِی ضَلالٍ مُبِینٍ (47) وَ یَقُولُونَ مَتَی هذَا الْوَعْدُ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ (48) مَا یَنظُرُونَ إِلَّا صَیْحَةً وَاحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ یَخِصِّمُونَ (49) فَلاَ یَسْتَطِیعُونَ تَوْصِیَةً وَ لاَ إِلَی أَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَ (50) وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَإِذَا هُم مِنَ الْأَجْدَاثِ إِلَی رَبِّهِمْ یَنسِلُونَ (51) قَالُوا یَا وَیْلَنَا مَنْ بَعَثَنَا مِن مَّرْقَدِنَا هذَا مَا وَعَدَ الرَّحْمنُ وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ (52) إِن کَانَتْ إِلَّا صَیْحَةً وَاحِدَةً فَإِذَا هُمْ جَمِیعٌ لَّدَیْنَا مُحْضَرُونَ (53) فَالْیَوْمَ لاَ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً وَ لاَ تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ (54))
روشنگری قرآن از تفکرات مشرکان در مسائل اعتقادی و اقتصادی و علت آن
بعد از اینکه بخشی از آیات توحید را بیان فرمود و ضرورت وحی و نبوّت را مورد اشاره قرار داد، اجمالاً نظر آنها را درباره چند مسئله روشن کردند: یکی درباره اصل نبوّت بود, یکی درباره آیات الهی و معجزات پروردگار بود, یکی هم در مورد مسائل انفاقی و مانند آن بود و درباره معاد هم که منکر بودند با استهزا سؤال میکردند که قیامت چه وقت قیام میکند؟!
نظر آنها درباره اصلِ وحی و نبوّت همین بود که آیه سی سوره مبارکه «یس» به آن اشاره کرد، فرمود: یَا حَسْرَةً عَلَی الْعِبَادِ مَا یَأْتِیهِم مِن رَّسُولٍ إِلَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ.درباره آیات و معجزاتی که متواتراً نازل میشد آیه 46 بود که فرمود: وَ مَا تَأْتِیهِم مِنْ آیَةٍکه این «آیة» فاعل این «تأتی» است که فعل مؤنث غایب است؛ وَ مَا تَأْتِیهِم مِنْ آیَةٍ مِنْ آیَاتِ رَبِّهِمْ إِلَّا کَانُوا عَنْهَا مُعْرِضِینَ که اینها میگفتند براساس تصادف و اتفاق است. اینکه در بخشی از آیات خدای سبحان به رسولش(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: فَأَعْرِضْ عَن مَن تَوَلَّی عَن ذِکْرِنَا وَ لَمْ یُرِدْ إِلَّا الْحَیَاةَ الدُّنْیَا ٭ ذلِکَ مَبْلَغُهُم مِنَ الْعِلْمِ (1)همین است؛ یعنی کسی که معرفتشناسی او همان حس و تجربه حسی است تا لبهٴ مرگ را میبیند، چون راهی برای شناخت بعد از مرگ ندارد, اگر چیزی غیب بود او معرفتشناسی تجریدی میخواهد نه تجربی، آنها هم که این ابزار را ندارند و نمیپذیرند. حرف آنها هم این است که لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً (2)یا أَرِنَا اللّهَ جَهْرَةً (3)کسی که در محدوده حس و معرفتشناسی حسی و تجربه حسّی فکر کند هرگز راهی برای ایمان به غیب ندارد; لذا آیات الهی را بر تصادف و امثال ذلک حمل میکند. پس درباره وحی و نبوّت یَا حَسْرَةً عَلَی الْعِبَادِ مَا یَأْتِیهِم مِن رَّسُولٍ إِلَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ و درباره آیات و معجزات الهی، آیات حق وَ مَا تَأْتِیهِم مِنْ آیَةٍ مِنْ آیَاتِ رَبِّهِمْ إِلَّا کَانُوا عَنْهَا مُعْرِضِینَ. حالا در مسائل انفاقی این دیگر احتیاجی بهبرهان ندارد، بالأخره به فقرا باید کمک کرد. وقتی به اینها میگویند به فقرا باید کمک کنید، اینها یک مشکل درونی دارند به نام بُخل و یک مشکل اعتقادی دارند که آن مشکل اعتقادی را به عنوان جدال مطرح میکنند یا به عنوان برهان مطرح میکنند. اگر به آنها گفته شود برای تأمین نیاز فقرا کمک کنید، اینها اگر نظر استدلالی بخواهند ارائه کنند گرفتار همان خَلطی هستند که در سوره مبارکه «انعام» و مانند آن گذشت که در بحث گذشته اشاره شد که اینها بین تشریع و تکوین فرق نگذاشتند؛ در سوره مبارکه «انعام» آیه 148 این است که مشرکان، نه مقلّدانشان, چون مقلّدانشان چیزهایی را قبول میکردند که پدرانشان بگویند و چیزهایی را نفی میکردند که پدرانشان نفی میکنند، تصدیق و تکذیبِ گروه تقلیدی, تابع نفی و اثبات مرجع تقلیدشان است؛ اینها اگر چیزی را میخواستند بپذیرند میگفتند: إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ (4)و اگر نپذیرند میگفتند: مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ، (5)اما محقّقانشان به حسب ظاهر که پژوهشگر بودند برابر آیه 148 استدلال میکردند سَیَقُولُ الَّذِینَ أَشْرَکُوا لَوْ شَاءَ اللّهُ مَا أَشْرَکْنَا؛ میگفتند این نظام را خدا آفرید, علیمِ مطلق است, قدیرِ مطلق است و از کار ما هم باخبر است، اگر کار ما بد بود؛ یعنی شرک و وثنیّت بد بود خدا جلوی آن را میگرفت، چون خدا جلوی شرک و بتپرستی را نگرفت - معاذ الله - معلوم میشود راضی است لَوْ شَاءَ اللّهُ مَا أَشْرَکْنَا وَ لاَآبَاؤُنَا وَ لاَحَرَّمْنَا مِن شَیْءٍ کَذلِکَ کَذَّبَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ حَتَّی ذَاقُوا بَأْسَنَا.
پاسخ قرآن در بطلان تفکرات مشرکان به خلط بین تکوین و تشریع
پاسخ آنها این بود که شما بین اراده تکوین و تشریع خلط کردید؛ ذات اقدس الهی قادر مطلق است، اگر قادر مطلق است و جلوی چیزی را نگرفت معنای آن این نیست که آن حلال است وگرنه یک اباحهگری است، پس هیچ ظلم و معصیتی در عالَم نیست. شما را ذات اقدس الهی در نظام تکوین آزاد گذاشته که نه جبر است و نه تفویض «أمرٌ بین الأمرین» است؛ ولی در نظام تشریع موظّف کرده و راهنمایی کرده که پایان گناه آتش است. چرا بین تشریع و تکوین خلط میکنید؟ آنهایی که گرفتار این خَلط بودند همانطوری که شرک خودشان را توجیه میکردند، کمک نکردن به فقرا را هم با این بهانه توجیه میکردند.
خلط بین تکوین و تشریع یا جدال بودن کلام مشرکان
از ظاهر آیهای که خطاب به مؤمنان است معلوم میشود اینها خواستند جدال کنند، نه اینکه برهان اقامه کنند. آیه 47 سوره «یس» این است: وَ إِذَا قِیلَ لَهُمْ أَنفِقُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللَّهُ آنها نمیگفتند: «لو یشاء الله أطعمه»، آنها میگفتند: قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا أَ نُطْعِمُ اینها به مؤمنین میگفتند شما میگویید که خدای سبحان یَهَبُ لِمَن یَشَاءُ (1)غنا و فقر به دست اوست، ما هم میگوییم به دست ارباب متفرّقه است (2)و خدا ربّ العالمین است، مدیر کل است؛ ولی اداره امور انسان را به این بتها سپرده که البته این اجرام, مجسّمه آن معبودها هستند. شما که میگویید همه کارها به دست خداست او مُطعِم است, او مُغنی است, او مغفر است، او شافی است، خدا به آنها بدهد! اگر این جمله که قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا در آن نبود ممکن بود همان راهی که سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) رفتند که اینها خَلط بین تکوین و تشریع کردند، (3)همان راه را ادامه داد، اما از اینکه اینها به مؤمنین میگویند ما به کسی طعام دهیم که اگر خدا میخواست به آنها میداد، از این معلوم میشود که میخواهند جدال کنند.
بررسی عوامل انفاق نکردن مشرکان
قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا أَ نُطْعِمُ مَن لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ. آنها که معتقد نبودند که خدا به کسی روزی میدهد آنها میگفتند خدا مدیرکل است و کارها را به این بتها یا ملائکه یا قدّیسین بشر - معاذ الله - واگذار کرده است، بنابراین احتمال جدال غیر أحسن در آن هست، اینها به خاطر آن بخل درونی که دارند، اینها را بهانه قرار دادند؛ آنها بخیل هستند و بخل هم یک وصف پلیدی است که اصلاً در درون جان آدم لانه کرده است وَ أُحْضِرَتِ الْأَنْفُسُ الشُّحَّ؛ (1)یعنی اصلاً این «شُحّ» و بُخل در درون جان خیلیها لانه کرده و غایب نیست، بلکه همیشه حاضر است. هر کار خیری که آدم بخواهد انجام دهد این بخل که آنجا حاضر است و لانه کرده است و هرگز نمیخوابد و غفلت ندارد جلوگیری میکند؛ نه اینکه انسان، بخیل است, انسان بخیل هست، اما بخلش اینطور است: «شُح» که بخلِ زشت است در درون دل اینها لانه کرده و همیشه حاضر است وَ أُحْضِرَتِ الْأَنْفُسُ الشُّحَّ; یعنی بخل را اینجا حاضر کردند. اگر چنین است خیلیها تا میروند انفاقی کنند این «شُحّ» و بخلی که در درون خانه اینها لانه کرده جلوی اینها را میگیرد. آنگاه فرمود عدهای بخل میورزند وَ مَن یَبْخَلْ (2)که طوق لعنت در قیامت بر گردن اینهاست. راه بعدی راهی است که قارون و امثال قارون رفتند که آیه 77 سوره مبارکه «قصص» آن را بیان میکند. در آیه 77 وجود مبارک موسای کلیم به قارون فرمود: وَ ابْتَغِ فِیَما آتَاکَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ؛ یعنی این نعمتی که خدا به شما داد با این نعمت معامله کنید و در راه خدا خیر کنید تا آخرت را تهیه کنید. وَ لاَ تَنسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیَا بهرههایی هم که به اندازه خودت از دنیا باید ببری میبری و از طرفی هم باید بدانی که بهره تو در دنیا بسیار اندک است؛ ولی بالأخره خودت را تأمین کن و بقیه را وسیله تهیه آخرت قرار بده. وَ أَحْسِن کَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْکَ همانطوری که خدا احسان کرد و به تو این نعمت و روزی را داد تو هم در راه خیر, اِطعام کن. این تعبیر أَحْسِن کَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْکَ، این تعبیر أَنفِقُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللَّهُ، این تعبیر وَ آتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِی آتَاکُمْ (3)در همه این موارد این تعبیر به منزله حدّ وسط است؛ شما این کارها را باید انجام دهید، چرا؟ چون «مال الله» است, شما این کارها را باید انجام دهید، چرا؟ چون خدا به شما احسان کرد و شما هم باید احسان کنید, شما این کارها را باید انجام دهید، چرا؟ چون رزق را خدا به شما داد، پس باید حرف خدا را اطاعت کنید؛ در هر سه قسم از این آیات یاد شده, تعلیق حکم بر وصف که مشعر به علیّت است حدّ وسط بودنِ این قیود را نشان میدهد. وَ أَحْسِن کَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْکَ وَ لاَ تَبْغِ الْفَسَادَ فِی الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لاَ یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ. حالا قارون در جواب چه گفت؟ قَالَ إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی؛ (4)یعنی من حدّ وسط را قبول ندارم، اینکه گفتی: أَحْسِن کَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْکَ من این را قبول ندارم، زیرا من خودم زحمت کشیدم. اینکه میبینید بسیاری از ماها - معاذ الله - اسلامی حرف میزنیم و قارونی فکر میکنیم همین است، میگوییم ما خودمان زحمت کشیدیم و پیدا کردیم. این خطر دامنگیر ما حوزویان هم است میگوییم ما سی چهل سال - به اصطلاح - دود چراغ خوردیم؛ این حرف هم همین است و خیلی فرق نمیکند. اگر کسی گفت «ما بنا من نعمة فمن الله» او موحّد است، اما اگر گفت من خودم زحمت کشیدم وپیدا کردم این همین حرف است. قَالَ إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی، آنگاه ذات اقدس الهی به وسیله موسای کلیم به آن قوم میفرماید: أَ وَ لَمْ یَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهْلَکَ مِن قَبْلِهِ مِنَ الْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَ أَکْثَرُ جَمْعاً. (5)در ذیل آیه مبارکه «سبأ» و «فاطر» و اینها این بحث گذشت که قبل از قارون, سرمایهدارتر از او هم بودند که در آن عصر، خدا به پیامبرش وجود مبارک موسی(سلام الله علیه) فرمود که به قارون و امثال قارون بگو قبل از شما سرمایهدارتر از شما هم بودند که به هلاکت رسیدند با اینکه مَا إِنَّ مَفَاتِحَهُ لَتَنُوءُ بِالْعُصْبَةِ (6)بود معلوم میشود که قبل از قارون, سرمایهدارتر از او هم بودند. قَدْ أَهْلَکَ مِن قَبْلِهِ مِنَ الْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَ أَکْثَرُ جَمْعاً.
پس سه چهار راه برای ندادن و انفاق نکردن دارد که بخش عظیم آن همان بخل درونی است یا خَلط بین تشریع و تکوین است یا جدال غیر أحسن است یا بخل است یا اینکه خودشان را مالک مستقل میپندارند و میگویند ما مالک مال هستیم و خودمان تحصیل کردیم و اختیارش را داریم و تحت امر کسی نیستیم. این وجوه چهارگانه متداخلاند اینطور نیست که متقابل باشند و قسمت مهمّ آن همان بخل است که در درون هر کسی است و نمیگذارد انسان به وظیفه خود عمل کند. از اینجا معلوم میشود سوره مبارکه «یس» که در مکّه نازل شد، هر جا در سور مکّی سخن از زکات هست، همین زکاتِ انفاق مصطلح است، نه زکات مصطلح؛ یعنی همین انفاق لازم که برای کمک کردن به نیازمندان باشد، چون زکات فقهی در مدینه واجب شده و در مکّه نیامده است.
وَ إِذَا قِیلَ لَهُمْ أَنفِقُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللَّهُ قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا که این آیه بوی جدال غیر أحسن میدهد؛ أَ نُطْعِمُ، چون در مسئله شرک آنجا نگفتند که «قال الذین کفروا للذین آمنوا». در آیه 148 سوره مبارکه «انعام» این نبود که «سیقول الذین أشرکوا للذین آمنوا لو شاء الله ما أشرکنا». اصلاً منطق و برهان آنها این بود که - معاذ الله - شرک مورد رضای خداست، اما در اینجا از این تقابل معلوم میشود که قصد جدال داشتند.
عام بودن عنوان اطعام و شمول آن بر لباس و مسکن و غیره
قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا أَ نُطْعِمُ مَن لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ؛ منظورشان خصوص طعام نیست. مستحضرید جامه دادن به بیلباسان, کفش دادن به برهنگان, مسکن دادن به بیمسکنها همهاش انفاق فِی سَبِیلِ اللَّهِ (1)است و عنوان اِطعام شامل همه اینها میشود، چون نظیر وَ لاَ تَأْکُلُوا أَمْوَالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبَاطِلِ (2)که منظور خصوص «اکل» نیست، بلکه هر گونه تصرّفی را که روا نباشد میگویند «اکل» باطل است.
متّهم نمودن مؤمنان به ضلالت دال بر جدال بودن کلام مشرکان
أَ نُطْعِمُ مَن لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ إِنْ أَنتُمْ إِلَّا فِی ضَلالٍ مُبِینٍ معلوم میشود که اینها جدال دارند؛ یعنی مشرکان به مؤمنان میگویند - معاذ الله - شما در ضَلال هستید، برای اینکه شما میگویید غنا و فقر به دست خداست و او روزی میدهد، چرا به آنها روزی نمیدهد؟ چرا ما بدهیم؟! از این معلوم میشود جدال غیر أحسن است، در حالی که ذات اقدس الهی فرمود ما این کار را میکنیم و شما را به فقر و غنای افراد میآزماییم.
اخبار قرآن به انتظار تکوینی مشرکان از صیحه مرگ
آنگاه خود ذات اقدس الهی به وسیله پیغمبر و مانند آن درباره اینها اظهارنظر میکند، میفرماید: مَا یَنظُرُونَ این تهدید است؛ یعنی «ما ینتظرون»، اینها منتظر هیچ چیزی نیستند إِلَّا صَیْحَةً وَاحِدَةً اینها که معاد را منکر هستند، میگویند: إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَ نَحْیَا, (3)مَا یُهْلِکُنَا الاَّ الدَّهْرُ (4)ما با مُردن میپوسیم و بعد از مرگ هم - معاذ الله - خبری نیست، اما خدای سبحان میفرماید اینها تکویناً منتظرند که صیحهای بیاید و به حیات همه اینها خاتمه دهد، مَا یَنظُرُونَ إِلَّا صَیْحَةً وَاحِدَةً ما با یک تشر عالَم را به هم میزنیم إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ (5)همینطور است، جهانلرزه غیر از زمینلرزه است؛ تنها زمین نمیلرزد، کلّ آسمان و زمین, شمس و قمر و همه ستارهها دفعتاً فرو میریزند. مَا یَنظُرُونَ؛ یعنی «ما ینتظرون» إِلَّا صَیْحَةً وَاحِدَةً که تَأْخُذُهُمْ. اینها اگر مرگ فردی را بخواهند لحاظ کنند یک حکم دارد, مرگ جمعی را بخواهند لحاظ کنند که یک دفعه میمیرند یک لحاظ دارد؛ در مرگ فردی، چون فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لاَیَستَأْخِرُونَ سَاعَةً وَ لاَ یَسْتَقْدِمُونَ، (6)اگر در خانهشان دارند میمیرند، فرصت وصیّت کردن ندارند, اگر بیرون هستند و دارند میمیرند فرصت برگشت به خانه را ندارند، اینها سالبه به انتفاء محمول است؛ یعنی خانه هست؛ ولی آنها فرصت ندارند؛ ولی اگر مرگ عمومی باشد که همگان میمیرند این سالبه به انتفاء موضوع است، زیرا خانهای و اهلی نیست که اینها به اهلشان برگردند. به هر تقدیر نه راه برای توصیه و وصیت کردن و امثال ذلک است و نه راه برای بازگشت به اهل، حالا یا سالبه به انتفاء موضوع است یا سالبه به انتفاء محمول.
ظهور دشمنی مشرکان با یکدیگر در قیامت و علّت آن
مَا یَنظُرُونَ إِلَّا صَیْحَةً وَاحِدَةً که تَأْخُذُهُمْ اینها را میگیرد وَ هُمْ یَخِصِّمُونَ؛ این یَخِصِّمُونَ که اصل آن «یختصمون» بود، گاهی باب افتعال مثل «اختصام» کار باب مفاعله را میکند. وقتی گفتند اختلاف دارند؛ یعنی مخالف یکدیگرند, «اختلف» فعلی نیست که انسان با خودش اختلاف داشته باشد؛ نظیر «اکتسب» نیست. «اختلف»؛ یعنی با دیگری اختلاف دارد؛ این باب افتعال است که کار باب مفاعله را میکند و در اینجا هم «اختصم» کار باب مفاعله را انجام میدهد. یَخِصِّمُونَ که اصل آن «یختصمون» بود؛ یعنی «یتخاصمون» و«یخاصمون»، اینها همیشه اهل دعوا و نزاع بودند. آنها که به حسب ظاهر در دنیا دوست هستند، چون دوستیِ اینها باطل است، دشمنیِ اینها حق است؛ دوستیِ اینها کِذب است، دشمنیِ اینها صدق است. روز قیامت که روز صدق است دشمنی ظاهر میشود و روز قیامت که روز حق است دشمنی ظاهر میشود; لذا فرمود: الْأَخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ، (1)چرا اینها دشمن یکدیگرند؟ اینهایی که در کنار یک میز دارند قمار میکنند, در کنار یک میز دارند نقشه بد میکِشند، چرا دشمن یکدیگرند؟ چون راه, راه باطل است؛ دوستیِ در راه باطل هم باطل است, این یک مقدمه; قیامت، روز حق است و هر چه حق است ظاهر میشود, این دو; اگر دوستیِ اینها باطل بود، دشمنیِ اینها حق است و دیگر ممکن نیست که دو طرف، هر دو از بین بروند و دو طرف هر دو باطل باشد. اگر کسی عزیزِ بیجهت بود أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالإِثْمِ (2)این ذلیل باجهت است وَ إِذَا قِیلَ لَهُ اتَّقِ اللّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالإِثْمِ به کسی امر به معروف و نهی از منکر کنی به این عزّت کاذب او برمیخورد وَ إِذَا قِیلَ لَهُ اتَّقِ اللّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالإِثْمِ این عزیزِ بیجهت به او برمیخورد که کسی امر به معروف ونهی از منکر کرده است، پس این عزیزِ بیجهت است، وقتی عزّت او بیجهت بود ذلّتش باجهت است. قیامت, ظرف ظهور حق است، چون ظرف ظهور حق است این شخص عزیزِ بیجهت بود و ذلیل باجهت, ذلّتِ آن روز ظهور میکند؛ لذا عذاب «هون» (3)و عذاب «مهین» (4)دامنگیر او میشود، غیر از آن عذابی که کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا؛ (5)آن خواری و رسوایی و فضیحت دامنگیر او میشود، چون ممکن نیست دو طرف باطل باشد. پس اگر کسانی که کنار میز قمار و میز نقشهکشی هستند و دوستیِ اینها بیجا بود، دشمنیِ اینها بهجاست؛ دوستی اینها باطل بود، دشمنی اینها حق است, این یک مقدمه; قیامت هم ظرف ظهور حقیقت است, دو; لذا الْأَخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ و متّقیان که دوستیِ اینها حق بود قیامت همین حق ظهور میکند; لذا متّقیان را استثنا فرمود. (6)
پرسش: تعبیر الْأَخِلاَّءُ...
پاسخ: خلیل هستند و در دنیا دوست یکدیگرند، اما صدق و کذب آن, این خُلّت و این دوستی باطل است یا حق این را قرآن باید روشن کند؛ یک وقت وَ اتَّخَذَ اللّهُ إِبْرَاهِیمَ خَلِیلاً (1)است و یک وقت هم همین دشمنان هستند که کنار میز قمار نشستند؛ اینها واقعاً دشمن یکدیگرند، چون در مسیر باطل دارند حرکت میکنند.
سرنوشت انسان در برزخ و خواب و بیداری در آن
همین که پرده غیب کنار رفت, «اختصام» و خصومت اینها با یکدیگر ظاهر میشود. اینها سراسیمه به مخالفت یکدیگر میپردازند, یک; وحشتزده سؤالی میکنند که الآن چه صحنهای پیش آمد؟ چه کسی ما را بیدار کرد؟ ما که خواب بودیم، چون بسیاری از اینها در برزخ خواب هستند، گروه خاصّی هستند که بیدارند؛ مثل شهدا که در برزخ بیدار هستند, علما در برزخ بیدار هستند؛ از این جهت است که ارتباط با آنها و توسّل به آنها کارگشاست. این شهدا که یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم (2)نشانهٴ بیداریِ برزخی آنهاست، اگر آنها در برزخ خواب باشند که از خدا بشارت نمیطلبند. کسانی هم که با شهدا هستند که اگر خون شهید را با مرکّب آنها بسنجند مرکّب آنها وزینتر است، اینها هم بیدار هستند. آدم بیدار بالأخره کارساز است; ولی خیلیها خواب هستند، «یُلْهَی عَنْهُمْ». (3)[29]
پرسش: آیا ارواح انسانیّت در عالَم برزخ میخوابند؟
پاسخ: انسانیّت فرق میکند، «مرقد» هم همین است. «رقود»؛ یعنی خواب, خواب به این معنا که در دنیا داریم نیست؛ ولی خواب به این معنا که توجه ندارند و حکم خواب بر آنها بار است؛ فقط چند گروه هستند که در برزخ بیدارند و باخبرند. تعبیر به مرقد که میگویند: مَنْ بَعَثَنَا مِن مَّرْقَدِنَا هذَا «مرقد»؛ یعنی خوابگاه, «رقود» در قبال بیداری است تَحْسَبُهُمْ أَیْقَاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ (4)شما خیال میکنید که اینها بیدارند؛ ولی اینها خوابند، در جریان سوره «کهف» گذشت که نمای اینها نمای انسان بیدار است؛ ولی اینها خواب هستند. «یقظان»؛ یعنی بیدار, «راقد»؛ یعنی خواب و «مرقد»؛ یعنی خوابگاه. برای خیلیها برزخ در حدّ «مرقد» است، البته برای خواص اینطور نیست آنها آگاه و باخبر و مستبشِر هستند و مانند آن. اینها وقتی بیدار شدند خیال میکنند؛ نظیر خواب دنیاست که میگویند چه کسی ما را بیدار کرده است؟ وقتی که وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَإِذَا هُم مِنَ الْأَجْدَاثِ؛ یعنی قبور إِلَی رَبِّهِمْ یَنسِلُونَ. «اِنسلال» که در سوره مبارکه «انبیاء» هم گذشت که در قصه یأجوج و مأجوج و امثال ذلک آمد؛ آیه 96 سوره مبارکه «انبیاء» این بود: حَتَّی إِذَا فُتِحَتْ یَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ وَ هُم مِن کُلِّ حَدَبٍ یَنسِلُونَ «نَسَلَ، یَنسِلُ»؛ یعنی با شتاب حرکت میکنند اینها هم با شتاب حرکت میکنند؛ یعنی اینها را میبرند, چه کسی میبرد؟ روشن نیست، به نام چه کسی ببرند در جای خودش مشخص است که یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ (5)هر کسی را که دنبال کسی راه افتاده بود به نام همان او را صدا میزنند.
این صحنهها معلوم میشود تمام آن به عنایت الهی است، حالا یا به پیغمبر میفرماید یا به اولیای دیگر که شما در پاسخ آنها بگویید. اینها وقتی سر از قبر برداشتند خیال میکنند وضع, وضع دنیاست؛ اینها خواب بودند تازه بیدار شدند قَالُوا یَا وَیْلَنَا مَنْ بَعَثَنَا مِن مَّرْقَدِنَاچه کسی ما را بیدار کرده؟ پاسخ این است که این دیگر دنیا نیست که شما خواب بودید و بیدار شدید، این صحنهای که شما میبینید این همان چیزی است که خدا وعده داد و گفت بعد از مرگ حیات اُخرایی هست, این همان است.
پرسش: ؟پاسخ: آن اوایل برزخ است در اوایل برزخ سؤال منکر و نکیر هست که در عبارت مرحوم شیخ مفید (1)و در روایات هم هست که یک عدّه«یُلْهَی عَنْهُمْ» اینها بعد از مدتی عذاب برزخی را میچشند. درباره فرعون و امثال فرعون این چنین نیست که اینها در خواب باشند یک کانالی از قبرِ برزخی اینها به جهنم هست که «یعرض علیها کل یوم» بامداد و «عشیّ» و «غدا»؛ اینها که وَقُودُ النَّارِ (2)هستند این ائمه کفر خواب نیستند، کانالی بین قبر اینها تا دوزخ هست که یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا غُدُوّاً وَ عَشِیّاً (3)وقتی که قیامت شد أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ تاکنون عذاب شدید داشتند، الآن به اشدّ عذاب مبتلا میشوند؛ اینها برای ائمه کفر است.
اما برای مؤمنان، آن هم کانالی است بین قبر اینها به بهشت روح و ریحان میرسند وقتی هم که وارد شدند میگویند: أَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَیْثُ نَشَاءُ. (4)اما کافران عادی و مؤمنان عادی بعد از اینکه دوران برزخ را گذراندند - حالا آن را دیگر خود ذات اقدس الهی میداند که دوران برزخ چه مدت است - یعنی عذاب یا رفاه محدود را گذراندند، طبق روایتی «یُلْهَی عَنْهُمْ» اینها را فعلاً رها میکنند تا اینکه در قیامت به حسابشان برسند; لذا برزخ برای اینها مرقد میشود. اینها وقتی بیدار شدند میگویند چه کسی ما را از مرقد و خوابگاه و بسترمان بیدار کرده؟ پاسخ الهی این است که هذَا؛ این صحنهای که میبینید همان است که مَا وَعَدَ الرَّحْمنُ امید هست که خدای سبحان شما را مورد رحمت قرار دهد؛ ولی این وعده الهی است, یک و انبیا از طرف پروردگار این خبر را به شما رساندند و درست گفتند وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ، دو.
توجیه ناتمام علامه مجلسی(ره) بر روایات دال بر فاصله نفخ صور اول و دوم
حالا یک مرحله است که اینها کلاً میمیرند و وارد برزخ میشوند, یک مرحله است که نفخ صور ثانی است، چون نفخ اول که شد همه اینها فَصَعِقَ مَن فِی السَّماوَاتِ وَ مَن فِی الْأَرْضِ (1)الا اینکه یک عدّه را استثنا میکند إِلَّا مَن شَاءَ اللَّهُ که حالا آنها خواصّ اولیا و اهل بیت(علیهم السلام) هستند که در نفخه اول هم به «اذن الله» هستند، نمیمیرند و از بین نمیروند اینجایی که فَصَعِقَ مَن فِی السَّماوَاتِ وَ مَن فِی الْأَرْضِ است یک عده را ذات اقدس الهی استثنا کرده إِلَّا مَن شَاءَ اللَّهُ، اما در نفخه دوم نُفِخَ فِیهِ أُخْرَی فَإِذَا هُمْ قِیَامٌ یَنظُرُونَ (2)که این نفخه دوم همه مردهها را زنده میکند. در روایات هست که بین نفخ اول و نفخ دوم مثلاً فلان مقدار فاصله است «أَرْبَعُ مِائَةِ» (3)فاصله است، البته اینها را باید توجیه کرد. خدا غریق رحمت کند مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) در کتاب شریف بحار در بخش سماء و عالَم در همان هیئتهای بطلمیوسی دارند توجیه میکنند که این چهارصد سالی که بین نفخ اول و نفخ دوم فاصله است، وقتی که شمس و قمری در کار نیست إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ (4)شد, إِذَا النُّجُومُ انکَدَرَتْ (5)شد, وَ الْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ شد, وَ الْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ شد, سال و ماهی نمیماند تا شما بگویید چهارصد سال فاصله است و میفرماید ممکن است آن «فلکالأفلاک» و «معدلالنّهار» آن باشد که آن تعیینکننده «لیل» و «نهار» است که این خیلی فاصله دارد با تحقیقات علمی گذشته و تحقیقات علمی امروز، چون با قرآن سازگار نیست؛ کلّ سماوات بساط آنها برچیده میشود، میفرماید: وَ الْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ؛ ما مثلِ «سِجل» یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ؛ چند بار این آیه معنا شد، «سِجل»؛ یعنی طومار, طومار به چه چیزی میگویند؟ به این پارچهنوشتههایی که آن امضاها و آن مکتوب را پیچانده، الآن این کاغذ را نمیگویند طومار، وقتی این کاغذ را شما لوله کردید و کاملاً تمام این نوشتهها مَطوی و مستور شد و دیده نمیشود، این را میگویند «سِجل», «سجل»؛ یعنی طومار, فرمود ما بساط آسمان و زمین را اینطور جمع میکنیم یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ؛ اگر این پارچهها یا این کاغذهایی که صد نفر امضا کردند, هزار نفر امضا کردند شما وقتی لوله کردید این میشود طومار, وقتی که باز است طومار نیست، وقتی بستید میشود طومار. این طومار تمام این نوشتهها را در بردارد، فرمود ما طوماروار بساط آسمانها را جمع میکنیم، تمام این ستارهها و کواکب در این سجل, در این طومار جمع هستند. اولاً «فلکالأفلاک»ی نیست و ثانیاً جا برای ماندن «فلکالأفلاک» نیست. آن روایاتی که دارد «أَرْبَعُ مِائَةِ» و اینها آن توجیحات خاصّ خودش را دارد.
پرسش: جمله وَ هُمْ یَخِصِّمُونَ نمیتواند ناظر به کارهای روزمرّه دنیا باشد؟
پاسخ: نه, چون بعد از اینکه از «مرقد» برخاستند دشمنیشان ظاهر میشود.
پرسش: در صیحه اول است؟
پاسخ: در صیحه اول بالأخره بعد از مرگ است و وارد قیامت هستند, صیحه اول در قیامت است, صیحه دوم هم در قیامت است.
پرسش: فَلاَ یَسْتَطِیعُونَ تَوْصِیَةً وَ لاَ إِلَی أَهْلِهِمْ.
پاسخ: برای اینکه اشاره شد سالبه به انتفاء موضوع است. اگر فردی باشد که یک نفر دارد میمیرد سالبه به انتفاء محمول است، اما اگر جمعی باشد اشاره شد که سالبه به انتفاء موضوع است، اهلی در کار نیست تا او وصیّ تعیین کند یا به اهلش برگردد. در مرگ فردی, سالبه به انتفاء محمول است, در مرگ جمعی سالبه به انتفاء موضوع است.
استثنا شدن مرگ از عدهای بعد از نفخ صور اول
به هر حال بین نفخ اول و نفخ دوم یک عدّه هستند و قرآن کریم یک عده را استثنا کرده است. فرمود وقتی که نفخ اول شد فَصَعِقَ مَن فِی السَّماوَاتِ وَ مَن فِی الْأَرْضِ إِلَّا مَن شَاءَ اللَّهُنفخ دوم نُفِخَ فِیهِ أُخْرَی فَإِذَا هُمْ قِیَامٌ یَنظُرُونَ آنکه میگوید:
ما زنده به ذکر دوست باشیم٭٭٭ دیگر حیوان به نفخه صور
او میتواند اشاره کند به اهل بیت(علیهم السلام) که ما به نام دوست زندهایم؛ در نفخه اول هستیم, در نفخه دوم هستیم, بین نفختین هستیم و از بین نمیرویم. کسانی که «وجه الله» باشند در دعاها هست که «أَیْنَ وَجْهُ اللَّهِ الَّذِی إِلَیْهِ یَتَوَجَّهُ الْأَوْلِیاءُ» (1)«وجه الله» نمیخوابد, «وجه الله» نابود نمیشود, «وجه الله» محکوم نفخ اول نیست, «وجه الله» محکوم هیچ نفخهای نخواهد بود. به هر حال فرمود این همان است که رحمان وعده داد, یک; گزارش آن را هم انبیای ما به شما رساندند, دو; إِن کَانَتْ إِلَّا صَیْحَةً وَاحِدَةً.
1) المزار، محمدبن المشهدی، ص579.
احضار همه انسانها بعد از نفخ دوم به استثنای مخلَصین
در نفخه دوم فَإِذَا هُمْ جَمِیعٌ لَّدَیْنَا مُحْضَرُونَما اینها را میآوریم، خودشان که نمیآیند ما اینها را احضار میکنیم؛ آن وقت در سوره مبارکه «صافات» (1)و «ص» (2)و امثال ذلک «مخلَصین» را استثنا کرده فرمود همه را ما احضار میکنیم مگر «مخلَصین», «مخلَصین» حضور دارند اما آنها را جلب نمیکنیم و اینها همیشه هستند. در صحنه قیامت که سخن از احضار است مخلَصین را استثنا فرمود. جَمِیعٌ لَّدَیْنَا مُحْضَرُونَبا آن آیهای که «مخلَصین» را استثنا میکند منافات ندارد.
عدل محض بودن محکمه الهی به علت ظهور باطن اعمال در آن
حالا آمدیم در محکمه, با نفخه دوم محکمه قیامت منعقد شد. در محکمه، عدل محض است, چرا؟ برای اینکه همه عمل خودشان را میبینند و جا برای شکایت نیست, اگر هم یک وقت کمبود داشته باشند اعضا و جوارح هم شهادت میدهند, بنابراین عدلِ محض است، چون عدلِ محض است فرمود: فَالْیَوْمَ لاَ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً این تنها نکره در سیاق نفی نیست که مفید عموم است، آنجا به صورت نفی جنس فرمود: لاَ ظُلْمَ الْیَوْمَ (3)که توسط «الیوم» جنسِ ظلم نفی شده است و این «لا», «لا»ی نفی جنس است؛ یعنی عدلِ محض است، چون هر کسی عمل خودش را میبیند، اگر متنِ عمل را میبیند جا برای گِله و شکایت نیست. فَالْیَوْمَ لاَ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً، چرا؟ برای اینکه وَ لاَ تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَنه «بما کنتم», مَا کُنتُمْعینِ عمل, کیفر تلخ انسان است، همینطور است. اینکه بعضی از بزرگان میگفتند ما میبینیم که از دهن فلانکس آتش درمیآید، حرفهای تفرقهافکن, تهمت زدنها, حرفهای خلاف و دروغ که واقعاً آتش است. در سوره مبارکه «جن» فرمود: وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً؛ (4)یعنی هیزم جهنم را دیگر ما از جنگل نمیآوریم؛ همین شخصِ ظالم خودش گُر میگیرد، این هیزم ماست. آن وقت چه چیزی باعث گُر گرفتن اوست؟ همان ظلم او, اگر یک وقت بزرگی گفت من میدیدم که فلانکس که حرف میزند از دهنش آتش بیرون میآید، ما نباید اینها را نفی کنیم، چون خودِ عمل گاهی به این صورت درمیآید. فرمود: لاَ ظُلْمَ الْیَوْمَ در آنجا به نحو نفی جنس, اینجا به نحو لاَ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاًکه نکره در سیاق نفی است. برهان مسئله هم این است که وَ لاَ تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ نه «بما کنتم تعملون»، اگر مَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ (5)متن عمل را میبیند; منتها میفهمد آن همین عمل است که به این صورت درآمده و باطن همان عمل است که به این صورت ظاهر شده است، دیگر جا برای شکایت و گِله نیست.
موضوع:تفسیر آیات 48 تا 59 سوره یس
وَ یَقُولُونَ مَتَی هذَا الْوَعْدُ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ (48 مَا یَنظُرُونَ إِلَّا صَیْحَةً وَاحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ یَخِصِّمُونَ (49) فَلاَ یَسْتَطِیعُونَ تَوْصِیَةً وَ لاَ إِلَی أَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَ (50) وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَإِذَا هُم مِنَ الْأَجْدَاثِ إِلَی رَبِّهِمْ یَنسِلُونَ (51) قَالُوا یَا وَیْلَنَا مَنْ بَعَثَنَا مِن مَّرْقَدِنَا هذَا مَا وَعَدَ الرَّحْمنُ وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ (52) إِن کَانَتْ إِلَّا صَیْحَةً وَاحِدَةً فَإِذَا هُمْ جَمِیعٌ لَّدَیْنَا مُحْضَرُونَ (53) فَالْیَوْمَ لاَ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً وَ لاَ تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ (54) إِنَّ أَصْحابَ الْجَنَّةِ الْیَوْمَ فی شُغُلٍ فاکِهُونَ (55) هُمْ وَ أَزْواجُهُمْ فی ظِلالٍ عَلَی الْأَرائِکِ مُتَّکِؤُنَ (56) لَهُمْ فیها فاکِهَةٌ وَ لَهُمْ ما یَدَّعُونَ (57) سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحیمٍ (58) وَ امْتازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ (59))
طرح بازتر مسئله معاد در آیات مورد بحث
سوره مبارکه «یس» که در مکه نازل شد، مطالب محوری آن - همانطور که ملاحظه فرمودید - اصول دین است که بخشی از خطوط کلی اخلاق و حقوق را هم در بردارد؛ جریان توحید را بازگو فرمود, جریان وحی و نبوّت را هم اشاره فرمود, درباره معاد هم اجمالاً سخنی به میان آمده است. در اوایل این سوره سخن از إِنَّا نَحْنُ نُحْیِ الْمَوْتی وَ نَکْتُبُ ما قَدَّمُوا (1)[1]بود و به مناسبتهایی هم جریان احیای بعد از مرگ را بازگو کرد. در این چند آیه مقداری بازتر مسئله معاد را طرح فرمود.
1) سوره یس، آیه12.
سؤال مشرکان از زمان برپایی قیامت و سنجیده نبودن آن
فرمود اینها سؤال میکنند معاد چه وقت قیام میکند؟ خیال میکنند که یک حادثه تاریخی است که مثلاً در فلان تاریخ هجری شمسی یا قمری یا میلادی اتفاق میافتد; لذا سؤال میکنند چه وقت قیام میکند؟ در حالی که معاد وقتی قیام میکند که از «چه وقت» خبری نیست؛ «چه وقت» سؤال از زمان است و «کجا» سؤال از مکان. «چه وقت» و «کجا» در طلیعه معاد رخت برمیبندد، برای اینکه وقتی مجموعه آسمان و زمین بساطش برچیده شد یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ (1)شد, «أَرض» قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ (2)شد, إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ (3)شد دیگر زمینی نیست تا به دور «شمس» بگردد تا «لیل» و «نهار» تولید کند و مانند آن؛ جِرمی هم نیست که از حرکت آن زمان به دست بیاید، وقتی جرمی نبود و حرکتی نبود، زمانی در کار نیست. «چه وقت» سخن از زمان است و «کجا» سخن از مکان, هر دویِ اینها برچیده میشود; لذا تاریخی و جغرافیایی نخواهد بود.آنها سؤال میکردند که قیامت چه وقت قیام میکند؟ پاسخ ذات اقدس الهی در تبیین جریان قیامت به این است که ما با یک صیحه و تشر، کلّ این عالم را خاموش میکنیم، با یک صیحه و فرمان، کلّ عالَم را روشن میکنیم.
تبیین چگونگی نفخ اول و دوم صور در برپایی قیامت
در سه طایفه از آیات که سخن از نفخ صور است، نفخ گاهی برای روشن کردن و گاهی برای خاموش کردن است. در سابق این اجاقها را که با هیزم میگیراندند؛ فوت میکردند تا روشن شود، این نفخ برای روشن شدن آن شعله است, گاهی هم انسان فوت میکند شعله کبریت را خاموش میکند. پس نفخ گاهی برای روشن کردن است و گاهی برای خاموش کردن. با نفخ اول چراغ جهان خاموش میشود؛ یعنی با یک دمیدن, کلّ جهان خاموش میشود; حالا چند نفر و چه گروهی زندهاند, ارواح انبیا و اهل بیت(علیهم السلام) زندهاند که فرمود: فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ إِلاَّ مَنْ شاءَ اللَّهُ (4)[5] آن را ذات اقدس الهی میداند. با این دمیدن, کلّ جهان خاموش میشود، وقتی خاموش شد چند مطلب را قرآن نقل میکند که در این فضا معلوم میشود که گوینده خداست یا آنها که به اذن خدا زندهاند و از طرف خدا این مطالب سه چهارگانه را بیان کنند. هیچکسی در نفخ اول نیست تا سؤال کند یا جوابی دهد و مانند آن, پس با آن نفخ اول و دمیدن, چراغ جهان خاموش میشود، سه چهار مطلب در خاموشی جهان است که گوینده آن خدا یا از طرف خداست؛ حالا چقدر فاصله است, چه چیزی فاصله است و فاصله زمانی است یا غیر زمانی آن را خود ذات اقدس الهی میداند. بعد با یک فوت کردن و دمیدن, چراغ جهان روشن میشود؛ یعنی جهان را چراغدار میکند و جهانی نیست که چراغ آن خاموش شده باشد. دوباره این چراغ را روشن میکند، وقتی روشن کرد چند مطلب است که ظاهراً این مطالب را خود جهانیها میگویند، زیرا در بین اینها کسانی هستند که به این مطالب آشنا باشند.
در نفخ اول هیچکس نیست، در نفخ دوم همه هستند. با نفخ اول بساط دنیا برچیده میشود و همگان رخت برمیبندند؛ فاصله این نفخ اول و نفخ دوم چقدر است «الله» میداند. آن روایاتی که دارد چهارصد سال است و توجیه مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) (1)قبلاً بیان شد که این ناتمام است؛ آنچه ایشان در سماء عالَم فرمودند که چهارصد سال فاصله است و بالأخره آن «معدّلالنهار», آن «فلکالأفلاک» میماند و با گردش آن, «لیل»، «نهار»، ماه و سال پدید میآید؛ اصلِ «فلکالأفلاک» و «معدّلالنهار» ریشه علمی ندارد، چه رسد به اینکه این جسم بماند و چه رسد به اینکه این تاریخ درست کند.
پرسش: استاد ببخشید! این مِمّا تَعُدُّون (2)[7]باشد یعنی اگر نصابی بود مثلاً این قدر طول کشید.
پاسخ: یک وقت است آدم توجیه میکند که این چهارصد سال به این است که آسمان و زمین و این کُرات زیرین اینها از بین میروند؛ ولی «فلکالأفلاک» میماند، آخر «فلکالأفلاک»ی در کار نیست تا بماند. این نفخ اول بود.
پرسش: در نفخه اول همه انسانها زندهاند که این را ببینند؟
پاسخ: نه, هیچکس نیست، فقط این إِلاَّ مَنْ شاءَ اللَّهُ چه کسانی هستند معلوم نیست؛ ارواح انبیا, اولیا, اهل بیت(علیهم السلام) هستند این را - انشاءالله - در ذیل آیه فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ إِلاَّ مَنْ شاءَ اللَّهُ آنجا روشن میشود که چه گروهی ارواح پاکشان زنده است؛ ولی بالأخره در نفخ اول چراغ جهان خاموش خواهد بود.
پیدایش دنیا و آخرت با «هو الظاهر» و برچیده شدن دنیا با «هو الباطن»
پرسش: پس چطور تجلّیات با این عظمت را می خواهند درک کنند؟
پاسخ: تجلّیِ به «الباطن» دارد. ذات اقدس الهی یک وقت به اسم «هو الظاهر» تجلّی میکند که این هم در دنیاست و هم نفخ دوم, گاهی به «هو الباطن» و به «هو الغیب» تجلّی میکند که چراغ جهان خاموش میشود. وقتی دوباره ذات اقدس الهی به «هو الظاهر» تجلّی کرد نفخ دوم شد، همه زنده میشوند و برای محاکمه احضار می شوند. در این صحنه که نفخ دوم است، چون همه زنده شدند چند مطلب مطرح است که بعضی از مطالب را خود اینها و بعضی از مطالب را ذات اقدس الهی میگوید. گرچه برخی از اهل تفسیر بر آن هستند که همه آنچه در سوره «یس» آمده که بعد از نفخ دوم مطرح است همه اینها «کلام الله» است؛ ولی شاید اینچنین نباشد، برخی از اینها کلمات خود افرادی هستند که زنده شدند و برخیها کلماتی هستند که ذات اقدس الهی میفرماید.
آنگاه ترسیم میکند قانون و حُکم مسلّط بر نظام آخرت را که آن چگونه است، بعد مرز بهشتیها و جهنمیها را جدا میکند، لذّت بهشتیها را بازگو میکند، رنج دوزخیان را بازگو میکند، این بحث جمعبندیشده را به پایان میرساند و وارد مطلب دیگر میشود.
پرسش: در بسیاری از روایات داریم که در حدود چهل سال باران میبارد و به آنها هم اسناد کردند.
پاسخ: بله، آنها مقدّمه و «اشراطالساعه» است که در «اشراطالساعه», ظهور حضرت هست, رجعت هست, احکام دیگر هست اینها «اشراط» و علامت قیامت کبراست; ولی وقتی همه این علامتها محقّق شد خودِ قیامت کبرا بخواهد محقّق شود با یک نفخ, چراغ جهان خاموش خواهد شد.
پرسش: منظور شما از جهان, کهکشان راه شیری است؟
پاسخ: نه, آسمان و زمین, موجودات زمینی, فرشتهها و همه اینهاست. حالا یک گروه کمی هستند که خدا استثنا کرده است؛ آن گروه کم - البته ارواحشان نه ابدانشان - در سوره مبارکه «زمر» و اینها خواهد آمد.
مقصود از الْوَعْد در سؤال مشرکان و پاسخ آن
وَ یَقُولُونَ این مشرکان حجاز و منکران معاد مَتَی هذَا الْوَعْدُ؛ اینکه شما وعده قیامت دادید (این وعده در مقابل وعید نیست این وعده اعم از وعد و وعید است چون خود «وَعد» که ثلاثی مجرّد است آن هم به معنای وعید میآید, گرچه در مقابل وعید که بخواهد به کار برود، به باب ثلاثی مزید و به باب افعال برمیگردد میگویند «أوعد»؛ ولی «وعد» به معنای وعید در قرآن هم آمد) سؤال میکنند اگر شما راست میگویید قیامت چه وقت قیام میکند؟ دیگر نمیدانند وقتی قیامت قیام میکند که وقت نباشد, چه وقت و کجا نباشد, سؤال از «متیٰ» و «أین» دیگر در کار نیست. یَقُولُونَ مَتَی هذَا الْوَعْدُ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ که آنگاه خود ذات اقدس الهی پاسخ میدهد: مَا یَنظُرُونَ إِلَّا صَیْحَةً وَاحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ یَخِصِّمُونَ؛ اینها انتظار هیچ چیزی ندارند، نه اینکه اینها واقعاً منتظر هستند؛ آنها که منکر معاد میباشند منتظر نیستند؛ ولی این بیان الهی است که جهان منتظر یک تشر و صیحه الهی است مَا یَنظُرُونَ إِلَّا صَیْحَةً وَاحِدَةً این صیحه, این تشر, این نفخ چند کار میکند تَأْخُذُهُمْ اینها را میگیرد در حالی که اینها مشغول خرید و فروش، درس و بحث، مطالعه، اختلاف، منازعه و مناظره هستند؛ حالا چون بدترین حال حالت اختلاف است که همه حواسها با استرس به سمت حادثه است آن را ذکر فرمود. مردم مشغول خرید و فروش هستند, درس و بحث هستند، همین وضع عادی را دارند که دفعتاً میبینند اوضاع عوض شد.
پرسش: آن موقع زمان و مکان نباشد قابل هضم است، از الان چطور؟
پاسخ: الان که هست، اما چه وقت زمان برداشته میشود قابل سؤال نیست. نمیشود گفت کجا مکان را برمیدارند؟ چه وقت زمان را برمیدارند؟ چه وقت دیگر در کار نیست؛ چه وقت, چه وقت را برمیدارد؟
تبیین ناتوانی انسان ها هنگام نفخ اول
تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ یَخِصِّمُونَ؛ در حال اختصام و اختلاف هستند, اختصاصی به اینها ندارد، بلکه آنها را که در حال ائتلاف، در حال خرید و فروش و در حال درس و بحث هستند را هم شامل میشود، منتها اضطراب و سرآسیمگی نسبت به کسانی که در بحبوحه اختلاف هستند بیشتر است. فرمود این رخداد، اینها را میگیرد، به طوری که اینها نه تنها وصیت نمیکنند، توانِ وصیت را هم ندارند. وصیت کردن گاهی نوشتن وصیتنامه است, گاهی گفتن است, گاهی با اشاره میگویند فلان شخص وصیّ من است. مقدورشان نیست که کتباً وصیتنامه تنظیم کنند یا قولاً وصیّ تعیین کنند یا با اشاره چشم و سر و ابرو اشاره کنند که چه کسی وصیّ من است، چون توان این کار را ندارند، نه تنها نمیکنند و نه «لا یوصون»; بلکه فَلاَ یَسْتَطِیعُونَ.
فَلاَ یَسْتَطِیعُونَ تَوْصِیَةً وَ لاَ إِلَی أَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَ اگر بیرون منزل هستند، توان اینکه بروند در خانه و بمیرند را ندارند و اگر درون منزل هستند، توان اینکه به کسی وصیت کنند ندارند؛ گذشته از اینکه سالبه به انتفاء موضوع است و وصیّای در کار نیست, خانهای در کار نیست بلکه کلّ جهان خاموش میشود.
این با نفخ اول است, با نفخ اول اینچنین میشود. حالا به سه طایفه از آیات قرآن کریم هم - انشاءالله - اشاره میشود که یک طایفه از آیات ناظر به نفخ اول است, یک طایفه از آیات ناظر به نفخ ثانی است, یک طایفه از آیات جامع بین «نفختین» است.
نفی جنس مرگ و ابدی بالغیب شدن انسان با نفخ دوم
پرسش: ببخشید! فرشتگان که مجرد هستند چگونه است؟
پاسخ: آنها همانطوری که حیات خاص دارند و مسبوق به عدم هستند, موتِ مخصوص هم دارند. خود عزرائیل(سلام الله علیه) هم میمیرد و مرگ را هم میمیرانند. در روایاتی که مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) و دیگران نقل کردند مرگ را به صورت «کَبْشٌ أَمْلَحُ» (1)[8] درمیآید و مرگ هم میمیرد «لا موت الیوم»؛ یعنی دیگر مرگی نیست, تحوّلی نیست, دگرگونی نیست. بهشتیها اینها در بهشت میمانند ابداً; منتها ابدی «بالغیب» هستند، نه ابدی «بالذّات»؛ ابدی «بالذّات» فقط ذات اقدس الهی است. اینطور نیست که انسان میلیاردها سال بماند، یک موجود ابدی میشود و وقتی ابدی شد دیگر تاریخ و زمان و زمین ندارد. درباره دوزخ هم اینچنین است؛ درباره دوزخ برخیها یک نظر خاص داشتند; ولی درباره بهشت کسی اختلاف نکرده که بهشت، ابدی است و بهشتی هم ابدی است و نعمتهای بهشت هم ابدی است.
مقصود از مرگ همه موجودات و شمول آن بر روح
پرسش: منظور از ابد، ارواح موجودات است یا ابدان آنها؟
پاسخ: کلّ موجودات چه روح و چه بدن، در اینها موتِ روح به حساب خودش است و موت بدن که روشن است. از موت روح به «صعقه» یاد میکنند که اینها صاعقهزده هستند؛ نظیر آنچه برای وجود مبارک موسای کلیم در «طور» در هنگام مناجات پیش آمد خَرَّ مُوسی صَعِقاً (2)[9] که در آنجا شاید مدهوشی مراد باشد؛ حالا آن طایفه ثالثه را میخوانیم که جامع بین «نفختین» است تعبیر آن فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ است؛ اینها صاعقهزده میشوند, «صعقه» دارند, مدهوشی دارند, زوال و نابودی ندارند؛ بدن است که البته میپوسد دوباره زنده میکنند، اما روح را تعبیر به «صعقه» فرمود.
زنده شدن همه انسان ها با نفخ دوم و حرکت شتابان به سوی خدا
فرمود: وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَإِذَا هُم مِنَ الْأَجْدَاثِ إِلَی رَبِّهِمْ یَنسِلُونَ، تاکنون سخن از نفخ اول بود که با نفخ اول چراغ کلّ جهان خاموش میشود که از سما به سماواتیان و از ارض به ارضیان. فرمود در نفخه دوم همه زنده میشوند و چراغ جهان روشن میشود وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَإِذَا هُمهمین بشر, همین موجودات که خاموش شدند و گفتیم فَلاَ یَسْتَطِیعُونَ تَوْصِیَةً وَ لاَ إِلَی أَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَهمه اینها مِنَ الْأَجْدَاثِ إِلَی رَبِّهِمْ یَنسِلُونَ؛ سر از قبر برمیدارند و شتابان به پیشگاه حقتعالی میروند. «نَسَل, یَنسِلُ»؛ یعنی شتابزده و با شتاب میرود، همانطوری که در سوره مبارکه «انبیاء» گذشت یَنْسِلُونَ. (1)[10] فرمود همه اینها از «أجداث» و قبورشان زنده میشوند.
پرسش: موجودات عالم یا اهل آسمان هستند یا اهل زمین میباشند، اگر بناست که بمیرند قابل استثناء نیست.
پاسخ: حالا ما نمیدانیم که این «صعقه» شامل همه فرشتهها و حاملان عرش میشود یا نمیشود؛ الآن آن طایفه ثالثه که در سوره «زمر» است آن هم - انشاءالله - میخوانیم که یک عدّه را استثنا کرده است، فرمود: فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ إِلاَّ مَنْ شاءَ اللَّهُ که اینها مدهوش نیستند، اینها به هوش هستند. حالا آن آیه را هم بخوانیم و ببینیم که از مفاد آن آیه به نحو کلی چه چیزی استفاده میشود؟ تفسیر آن البته مربوط به آن است که به ذیل آن آیه برسیم.
1) سوره انبیاء، آیه96.
فرمود این نفخه دوم باعث میشود که همه زنده میشوندوَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَإِذَا هُم مِنَ الْأَجْدَاثِ إِلَی رَبِّهِمْ یَنسِلُونَ این هُم را که فرمود از آن معلوم میشود انسانها و فرشتهها و امثال ذلک هستند. حالا که در نفخ دوم زنده شدند، چند مطلب است که آن مطالب را خود اینها میگویند. در آنجا که چند مطلب بود، همه مطالب از طرف ذات اقدس الهی بود؛ اینکه فَلا یَسْتَطیعُونَ بود, تَوْصِیَةً بود, وَ لا إِلی أَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَ بود, تَأْخُذُهُمْ بود و در حال «اختصام» بود این سه, چهار مطلب را خود ذات اقدس الهی یا مأمور خاصّی که هست او بیان میکند؛ اما در نفخه دوم که اینها زنده شدند، چند مطلب است که اینها میگویند و بعضی از مطالب هم هست که ذات اقدس الهی دارد.
پرسش: بعد مرگ هم زنده میشوند؟
پاسخ: نه, وقتی که فرمود: «لا موت الیوم» نفی جنس است، مرگ رخت برمیبندد. مرگ یعنی تحوّل و تغییر.
ظهور «یوم الحسرة» بعد از نفخ دوم
قَالُوا یَا وَیْلَنَااینها که حالا زنده شدند این حرف را میزنند که این یَا وَیْلَنَای آنها برای این است که روز, روز حسرت است؛ یکی از اسمای روز قیامت «یَوْمُ الْحَسْرَة» (1)است چون همگان «متحسّر» هستند؛ بدان «متحسّر» هستند که چرا بد کردند و نیکان هم متحسّر هستند که چرا نیکی آنها کم بود. قَالُوا یَا وَیْلَنَا مَنْ بَعَثَنَا مِن مَّرْقَدِنَاآنها که مسئله برزخ را باور داشتند, قیامت را باور داشتند و میدانستند که انسان بعد از ارتحال از دنیا وارد برزخ میشود و میخوابد، آنجا خوابگاه است تَحْسَبُهُمْ أَیْقاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ. (2)«راقِد» در قبال «یَقظان» است، «یقظان»؛ یعنی بیدار, «یَقظه»؛ یعنی بیداری و «رقود»؛ یعنی خواب. در جریان اصحاب کهف فرمود: تَحْسَبُهُمْ أَیْقاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ؛ «راقد»؛ یعنی خوابیده و گاهی هم این «رقود» به معنای مرگ است؛ لذا از قبر به عنوان «مرقد» یاد میکند، برای اینکه مُردهها در آنجا قنوده هستند. اینها که میگویند: مَنْ بَعَثَنَا مِن مَّرْقَدِنَامیتواند جامع بین دو گروه باشد: بعضیها هستند که میدانستند که خواب میباشند، میگویند چه کسی ما را بیدار کرد؟ بعضیها میگویند ما مُرده بودیم، چه کسی ما را زنده کرد؟ آنها که مسئله برزخ و قیامت را باور نداشتند، خیال میکنند مُردند و مُردن پوسیدن است و میگویند ما که از بین رفته بودیم, آنها که مسئله برزخ را باور کردند و گفتند انسان در برزخ زنده است و شاهد است; منتها خوابیده است نه مُرده, اینها میگویند: مَنْ بَعَثَنَا.
تقویت قول به سخن اهل برزخ بودن قَالُوا یَا وَیْلَنَا
پس مَنْ بَعَثَنَا میتواند سؤال از دو گروه باشد. قَالُوا یَا وَیْلَنَا مَنْ بَعَثَنَا مِن مَّرْقَدِنَا هذَا چه کسی ما را از این خوابگاه یا که مُرده بودیم ما را مبعوث کرد و بیدار کرد یا زنده کرد. این مطلب بعدی که آیا کلام خود برزخیهاست که زنده شدند و وارد قیامت شدند یا کلام ذات اقدس الهی است، بین اهل تفسیر اختلاف است. نظر سیدناالاستاد و برخی از اهل تفسیر این است که این تتمّه قَالُوا و این جمله در محلّ نصب است تا مفعول قَالُوا باشد، (1)قَالُوا یَا وَیْلَنَا مَنْ بَعَثَنَا مِن مَّرْقَدِنَا هذَا, یک; قَالُوا هذا ما وَعَدَ الرَّحْمنُ, قَالُوا صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ این سه جمله در محلّ نصب است تا مفعول باشد برای قَالُوا که «مقول» اینهاست. برخیها خواستند بگویند که هذا ما وَعَدَ الرَّحْمنُ کلام الهی است که آن برهان میخواهد. ظاهر این اتصال و سیاق این است که همه اینها «مقولِ» اهل قیامت هستند که تازه زنده شدند.
عدم نیاز به ابزار در خاموش و روشن کردن چراغ عالَم
این إِن کَانَتْ کلام الهی است که این تأنیث آن هم به لحاظ خبر است. إِن کَانَتْ إِلَّا صَیْحَةً وَاحِدَةً؛ ما با یک تشر و با یک نفخ, عالَم را خاموش کردیم و با نفخ دیگر عالم را روشن کردیم. این ابزار کار نمیخواهد، چون خودِ ابزار هم خاموش میشود. اینطور نیست که ما به عدّهای بگوییم شما فلان کار را انجام دهید، آنها که کار انجام میدهند؛ نظیر میکائیل(علیه السلام) که مسئول کِیل و رزق است؛ نظیر جبرائیل(علیه السلام) که مسئول علم است، اینها جزء مدبّرات امر می باشند که موجوداتی هستند که این کارها را انجام میدهند. اما کلّ عالَم وقتی بخواهد چراغ آن خاموش شود یا کلّ عالم وقتی بخواهد روشن شود دیگر خود ذات اقدس الهی این کار را انجام میدهد. فرمود: إِن کَانَتْ إِلَّا صَیْحَةً وَاحِدَةً ما با یک تشر و با یک نفخ این چراغ عالَم را روشن کردیم فَإِذَا هُمْ این «اذا»، «اذا»ی «مفاجاة» است؛ دفعتاً همه مردم که إِنَّ الْأَوَّلینَ وَ الْآخِرینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلی میقاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ (2)[14] که در سوره مبارکه «واقعه» است، یَوْمٌ مَشْهُودٌ (3)مضمونی است در سوره مبارکه «هود» که گذشت، ناظر به این است که کلّ جهان چراغ آن روشن میشود و همه حاضر میشوند فَإِذَا هُمْ جَمِیعٌ لَّدَیْنَا مُحْضَرُونَ، آن وقت اینها سخنان خود ذات اقدس الهی است.
نفی جنس ظلم با برپایی قیامت
بعد میفرماید امروز اصلاً ظلمی نیست؛ در دنیا بعضی ظالم بودند، بعضی مظلوم و بعضی موظّف بودند در برابر ظلم ظالمان قیام کنند و مانند آن. اما فَالْیَوْمَ لاَ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً هیچکسی مظلوم واقع نخواهد شد؛ این هیچکسی مظلوم واقع نخواهد شد، چهار مطلب را به همراه دارد که دو مطلب را نفی میکند و کاری هم به دو مطلب دیگر ندارد. آن چهار مطلب این است: کسی که محسِن است و مطیع است و اهل ثواب است هرگز از ثوابِ او کم نمیآید، اما نسبت به افزایش ثواب او حرفی ندارد. کسی که عاصی است و کافر است و منافق است و معصیتکار است و مانند آن، بیش از مقدار جُرم خود کیفر نمیبیند، اما شاید کمتر ببیند یا بعضیها مورد عفو قرار بگیرند. پس طرف ایمان, یک قسمت آن منفی و یک قسمت آن آزاد است؛ طرف کفر و عصیان یک قسمت آن منفی و طرف دیگر آن آزاد است؛ نسبت به مؤمن که فرمود کم نمیگذاریم فرمود: لاَ تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا کُنتُمْ این حصر, حصر نسبی است، نه نفسی و معنای آن این نیست که مؤمن را فقط به اندازه کارِ او جزا میدهیم، اینطور نیست؛ این نفی، ناظر به نفی نقص است؛ یعنی کمتر از استحقاق او به او پاداش نمیدهیم، اما بیشتر میدهیم مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْها, (1)عَشْرُ أَمْثالِها (2)و مانند آن. پس نسبت به مازاد نفی نمیکند، بلکه نسبت به مادون منفی است; یعنی نقص ثواب پرهیزکاران منتفی است. نسبت به تبهکاران، ما فوق منفی است نه مادون، اینکه فرمود: لاَ تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ؛ یعنی بیش از اندازه، عِقاب نمی شوید، اما ممکن است کمتر از آن عقاب شوید، عفو شوید و مانند آن. پس در طرفاصابه، ثواب و اطاعت, نقص منفی است و اضافه آزاد است؛ در طرف عصیان, اضافه منفی است و نقص آزاد است.
بررسی سه طایفه از آیات پیرامون نفخ اول و دوم صور
حالا آن سه طایفه از آیات را ملاحظه بفرمایید که یک طایفه خصوص نفخ صور اول را دارد، یک طایفه نفخ صور دوم را دارد, یک طایفه هم جامع بین «نفختین» است. در سوره مبارکه «ق» راجع به نفخ صور فرمود: وَ جاءَتْ سَکْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذلِکَ ما کُنْتَ مِنْهُ تَحیدُ ٭ وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ ذلِکَ یَوْمُ الْوَعیدِ ٭ وَ جاءَتْ کُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهیدٌ؛ (1)[18] این نفخ دوم است که وقتی نفخ دوم کردیم هر کسی با دو نفر همراه میآید: یکی او را از پشت سر سوق میدهد و یکی هم شاهد اعمال اوست؛ نه او میتواند کُندی کند یا نیاید و نه میتواند منکر باشد، هم شاهد او با اوست و هم سائق او با اوست. حالا شاهد او ممکن است در کنار خود او یا عین خود او باشد. در سوره مبارکه «حاقه» آن هم از جریان نفخ صور خبر میدهد و میفرماید وقتی که نفخ صور شد همگان رخت برمیبندند که این ناظر به نفخ اول است که فرمود: إِنَّا لَمَّا طَغَی الْماءُ حَمَلْناکُمْ فِی الْجارِیَةِ ٭ لِنَجْعَلَها لَکُمْ تَذْکِرَةً وَ تَعِیَها أُذُنٌ واعِیَةٌ ٭ فَإِذا نُفِخَ فِی الصُّورِ نَفْخَةٌ واحِدَةٌ ٭ وَ حُمِلَتِ الْأَرْضُ وَ الْجِبالُ فَدُکَّتا دَکَّةً واحِدَةً ٭ فَیَوْمَئِذٍ وَقَعَتِ الْواقِعَةُ؛ (2)[19] این نفخه اُولاست که چراغ کلّ عالَم خاموش میشود و آن واقعه اول قیام میکند. بعد در سوره مبارکه «زمر» به هر دو نفخ اشاره کردند آیه 68 سوره مبارکه «زمر» این است که فرمود: وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ إِلاَّ مَنْ شاءَ اللَّهُ؛ یک عده مدهوش نیستند آنها چه کسانی هستند روایات مربوط به آن باید مشخص کند که اهل بیت(علیهم السلام) و ارواح پاک انبیا اینها به هوش هستند؛ حالا - انشاءالله - به سوره مبارکه «زمر» رسیدیم روایات، مصداق آن را مشخص میکنند.
غرض این است که آیات قرآن در این زمینه سه طایفه است: یک طایفه نفخ اُولیٰ, یک طایفه نفخ ثانیه, یک طایفه جامع بین «نفختین».
وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ إِلاَّ مَنْ شاءَ اللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فیهِ أُخْری فَإِذا هُمْ قِیامٌ یَنْظُرُونَ؛ همه زنده میشوند و نگاه میکنند که چه حادثهای میخواهد رخ دهد، آنگاه وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها وَ وُضِعَ الْکِتابُ وَ جیءَ بِالنَّبِیِّینَ وَ الشُّهَداءِ وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لا یُظْلَمُونَ ٭ وَ وُفِّیَتْ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِما یَفْعَلُونَ. (1)[20] بنابراین در این قسمت هم به نفخ اول اشاره کرد، منتها اسم نفخ را نبردند, هم به نفخ دوم اشاره کردند اسم نفخ را بردند و فرمودند هیچ ظلمی نیست، زیرا ما ثواب پرهیزکاران را به همان اندازه میدهیم، البته پاداش اضافه خواهیم داد و کیفر تبهکاران را بیش از استحقاق آنها نمیدهیم که ممکن است گاهی عفو کنیم و ممکن است گاهی تخفیف دهیم.
بهره مندی از لذّات بهشتی توسط بهشتی ها و مراتب آن
إِنَّ أَصْحابَ الْجَنَّةِ الْیَوْمَ فی شُغُلٍ فاکِهُونَ؛ حالا که محاسبه شد و پرهیزکاران، اصحاب بهشت شدند، اینها سرگرم لذّتهایی هستند که محصول کار آنهاست. «فاکِه»؛ یعنی مشغول گفتگو و گفتمانِ لذّتبخش هستند. برخیها خواستند بگویند «فاکِه»؛ یعنی «ذو فاکهه» که صاحب و دارای میوه هستند و این تام نیست برای اینکه بعد دارد لَهُمْ فیها فاکِهَةٌ خودِ «فاکهه» به معنای میوه را در آیه بعد دارد. اینها «تفکّه» دارند, گفتمان دارند و از دیدار یکدیگر لذّت میبرند تَحِیَّتُهُمْ فیها سَلامٌ، (2)البته این برای اوساط از اهل ایمان است؛ اوحدی از اهل ایمان, بهشت را مقصد میدانند نه مقصود و به این فکر است که وارد بهشت شود و از آن به بعد با مقصود خودش ملاقات کند. الان مثلاً شما میبینید اینهایی که اعتاب مقدسه میروند یا برای زیارت ثامنالحجج(علیه السلام) میروند، اینها یک رهتوشه تهیه میکنند که بروند حضرت را زیارت کنند و کارشان همین است، اما از حضرت چه چیزی بخواهند؟ چطور بخواهند؟ چه علمی بخواهند؟ چه معرفتی بخواهند؟ چه درجهای بخواهند؟ کاری با حضرت ندارند، اینها تا مشهد میروند که مقصد اینهاست، همان دور ضریح گشتن و زیارتنامه خواندن کارِ اینهاست؛ در بهشت هم همینطور است، خیلیها بهشت را برای شُغُلٍ فاکِهُونَ میخواهند، اما حالا «لقاءالله» را طلب کنند و رَبِّ أَرِنی (3)بگویند, کلام الهی را بشنوند, خدا در قیامت با یک عدّه سخن میگویند اینها بکوشند که مخاطب خدا باشند, با یک عدّه سخن نمیگویند لا یُکَلِّمُهُمُ اللَّهُ وَ لا یَنْظُرُ إِلَیْهِمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ (4)[23] اما یک عدّه را نگاه میکند و با یک عدّه حرف میزند اینها مقصود اوحدیّ اهل بهشت است؛ اما اکثریّ اهل بهشت مقصود ندارند، مقصد دارند که میخواهند بروند در بهشت فی شُغُلٍ فاکِهُونَ باشند، همین! لذا گاهی سؤال میکنند ما آنجا خسته نمیشویم؟ در حالی که عالَمی است که خستگی ندارد، خواب ندارد، خواب برای برزخ است؛ اینها همیشه «یقظان» هستند و همیشه لذّت میبرند و همیشه از نوشیدنِ کوثر بدون رنجِ عطش لذّت میبرند و همیشه از خوردن فواکه بهشت بدون رنج گرسنگی لذّت میبرند. در دنیا اینطور نیست؛ در دنیا تا کسی گرسنه نشود از غذا لذّت نمیبرد تا تشنه نشود از آب خنک لذّت نمیبرد، در آنجا لذّت، مسبوق به رنج نیست، در آنجا سیراب شدن و لذّت کوثر چشیدن، مسبوق به عطش نیست، اینها را بهشتیها دارند فی شُغُلٍ فاکِهُونَ، اما بگویند: رَبِّ أَرِنی أَنْظُرْ إِلَیْکَ (5)[24]یا «ربّ کَلّمنی» و «ربّ و انظر إلیّ» اینها در آن نیست؛ فرمود: هُمْ وَ أَزْواجُهُمْ فی ظِلالٍ عَلَی الْأَرائِکِ مُتَّکِؤُنَ ٭ لَهُمْ فیها فاکِهَةٌ وَ لَهُمْ ما یَدَّعُونَ ٭ سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحیمٍ.
موضوع: تفسیر آیات 47 تا 58 سوره یس
وَ إِذا قیلَ لَهُمْ أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللَّهُ قالَ الَّذینَ کَفَرُوا لِلَّذینَ آمَنُوا أَ نُطْعِمُ مَنْ لَوْ یَشاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ فی ضَلالٍ مُبینٍ (47 وَ یَقُولُونَ مَتَی هذَا الْوَعْدُ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ (48) مَا یَنظُرُونَ إِلَّا صَیْحَةً وَاحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ یَخِصِّمُونَ (49) فَلاَ یَسْتَطِیعُونَ تَوْصِیَةً وَ لاَ إِلَی أَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَ (50) وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَإِذَا هُم مِنَ الْأَجْدَاثِ إِلَی رَبِّهِمْ یَنسِلُونَ (51) قَالُوا یَا وَیْلَنَا مَنْ بَعَثَنَا مِن مَّرْقَدِنَا هذَا مَا وَعَدَ الرَّحْمنُ وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ (52) إِن کَانَتْ إِلَّا صَیْحَةً وَاحِدَةً فَإِذَا هُمْ جَمِیعٌ لَّدَیْنَا مُحْضَرُونَ (53) فَالْیَوْمَ لاَ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً وَ لاَ تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ (54) إِنَّ أَصْحابَ الْجَنَّةِ الْیَوْمَ فی شُغُلٍ فاکِهُونَ (55) هُمْ وَ أَزْواجُهُمْ فی ظِلالٍ عَلَی الْأَرائِکِ مُتَّکِؤُنَ (56) لَهُمْ فیها فاکِهَةٌ وَ لَهُمْ ما یَدَّعُونَ (57) سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحیمٍ (58))
مستلزم جبر نبودن خلط بین تکوین و تشریع مشرکان
در سوره مبارکه «یس» گذشته از اصول دین, بخشی از مسائل حقوقی و اخلاقی هم مطرح است. در آیه 47 که سخن از دعوت آنها به انفاق مال به نیازمندان است, آنها چند جواب دادند؛ بخشی از جوابها خَلط بین تکوین و تشریع بود که میگفتند اگر خدا میخواست این طبقه ضعیف قدرت مالی داشته باشند به آنها میداد، چرا ما بدهیم؟ اما از این جهت که مخاطب را مؤمنین قرار دادند قالَ الَّذینَ کَفَرُوا لِلَّذینَ آمَنُوا أَ نُطْعِمُ معلوم میشود وجه دیگری هم مطرح است و آن این است که شما میگویید غنا و فقر به دست خداست, رزق به دست خداست، اگر رزق به دست خداست به آنها بدهد، چرا ما بدهیم؟ وجه سوّم آن هم که در بحثهای قبل گذشت. بازگو کردن این آیه برای آن است که خَلط بین تکوین و تشریع مستلزم جبر نیست، گاهی ممکن است در بعضی موارد، اینها هماهنگ باشند؛ ولی هیچ تلازمی بین این دو مطلب نیست که اگر کسی بین تکوین و تشریع خَلط کرد او جبری باشد. آنها در بحث شرک خودشان میگفتند این شرک - معاذ الله - مرضیّ خداست، برای اینکه خدا به کلّ شیء علیم است, یک; به کلّ شیء قدیر است, دو; از شرک ما باخبر است, سه; اگر این شرک مرضیّ خدا نباشد آن را تغییر میدهد, چهار; چون تغییر نداد و کاری به ما ندارد معلوم میشود مرضیّ اوست, پنج; لَوْ شاءَ اللَّهُ ما أَشْرَکْنا وَ لا آباؤُنا وَ لا حَرَّمْنا مِنْ شَیْءٍ (1)[1] این خَلط بین تکوین و تشریع بود، البته ذات اقدس الهی بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (2)است, قَدِیرٌ (3)[3] است؛ ولی در نظام تکوین, انسان را بین خیر و شرّ و بین حق و باطل, صِدق و کذب, حَسن و قبیح مخیّر کرده است، اما در نظام تشریع گفت الاّ ولابد باید راه صحیح را بروید و اگر تخییر بود و اباحهگری بود دیگر خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحیمَ صَلُّوهُ (4)[4] را در برنداشت. این آیه, تلازمی با مسئله جبر ندارد؛ اگر به عنوان جدال باشد، اینها به مؤمنان میگویند شما که میگویید فقر و غنا به دست خداست خدا بدهد! ما میگوییم فقر و غنا به دست خود انسان است انسان باید کار کند و تولید کند و اشتغال داشته باشد تا نیازمند نباشد. شما میگویید فقر و غنا به دست خداست خدا بدهد! غرض آن است که این دو طرف که اشتباه میکردند کاری به مسئله جبر ندارد.
تهدید مشرکان توسط انبیا به برپایی ناگهانی قیامت
به هر تقدیر مشرکان برهانی بر توحید اقامه نکردند؛; لذا در همان شرک خودشان غوطهور بودند. انبیا و پیروان انبیا(علیهم السلام) آنها را به مسئله معاد تهدید میکردند، اینها جریان مسئله معاد را مستبعَد میدانستند نه مستحیل, دلیلی بر استحاله و بطلان آن اقامه نکردند؛ بعد میگفتند: مَتی هذَا الْوَعْدُ؛ اگر راست میگویید این قیامت چه وقت قیام میکند؟ پاسخ اینها را ذات اقدس الهی میدهد که اینها باید منتظر یک صیحه و تشر عمومی باشند مَا یَنظُرُونَ؛ یعنی «ما ینتظرون» إِلَّا صَیْحَةً وَاحِدَةً که این صیحه از همان جهانلرزه شروع میشود، سخن از زمینلرزه و امثال ذلک نیست إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظیمٌ (1)[5] سخن از جهانلرزه است؛ یک تحوّل عمیقی در جهان پیدا میشود که اینها در حال اشتغال به تجارت, به زراعت, به دامداری, به سیاست, به کشاورزی و مانند آن که در این امور «اختصام» دارند, اختلاف دارند و سرگرم هستند دفعتاً قیامت قیام میکند إِلَّا صَیْحَةً وَاحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ یَخِصِّمُونَ, «یختصمون» اختصام دارند, در مسائل علمی, اجتماعی, مالی و مانند آن اختلاف دارند. اینها وقتی زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شد نه قدرت دارند کسی را وصیّ خود قرار دهند و نه قدرت دارند به خانههایشان برگردند و بمیرند، هر کس در هر جا هست افسرده خواهد شد. فَلاَ یَسْتَطِیعُونَ تَوْصِیَةً وَ لاَ إِلَی أَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَ.
بررسی روایت منقول از امام سجاد(سلام الله علیه) در اثبات نفخه های سه گانه
1) سوره حج، آیه1.
درباره این صیحه یک بیان نورانی از امام سجاد(سلام الله علیه) مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) نقل کرد که سه نفخه در عالَم هست: نفخه اول و دوم و سوم. (1)اثبات نفخه اول طبق آیات آسان نیست، اما نفخه دوم و سوم چرا؛ شاید آن مقدمات نفخه اُولیٰ را وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) نفخه دیگر دانست، بالأخره آنکه در بحار مرحوم مجلسی از وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) نقل شده است سه نفخه است؛ ولی قرآن کریم معمولاً دو نفخه را نقل میکند. از نفخه ثانی مثل همین آیه سوره مبارکه «یس» که فرمود وقتی نفخ شده است وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَإِذا هُمْ مِنَ الْأَجْداثِ إِلی رَبِّهِمْ یَنْسِلُونَ به نفخ تعبیر شده, گاهی به «نَقْر» که نُقِرَ فِی النَّاقُورِ، (2)[7] گاهی به صیحه نظیر همین آیه سوره «یس» و سایر آیات.
«فزع» و «صعقه» از لوازم برپایی قیامت و استثنا شدن عده ای از آن
بخشی از جریان نفخ در سوره مبارکه «نمل» گذشت که سوره «نمل» آیه 87 این بود: وَ یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ إِلاَّ مَنْ شاءَ اللَّهُ در آن جهانلرزه که کلّ عالَم میلرزد إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظیمٌ لازمه آن «فزع» است, یک; لازمه آن «صعقه» است, دو; هم در «فزع» عدّهای مستثنا هستند و هم در «صعقه»؛ یعنی مدهوشی، نه بیهوشی. در آیه 87 سوره «نمل» فرمود: وَ یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ إِلاَّ مَنْ شاءَ اللَّهُ و درباره «صعقه» هم فرمود: فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ إِلاَّ مَنْ شاءَ اللَّهُ؛ (3)[8]گروهی از اوحدیّ از اولیای الهی اینها هم از آن فزع اکبر و هم از آن «صعقه» عمومی مستثنا هستند، اینها چه کسانی هستند؟ اینها را باید روایات مشخص کند؛ گاهی «صیحه» است, گاهی نُقِرَ فِی النَّاقُورِ است و گاهی نفخ است؛ چه اینکه گاهی «صعقه» است, گاهی «فزع» است. در صحنه قیامت که از آن به فزع اکبر (4)یاد کردهاند، عدّهای واقعاً مستثنا هستند که لا یَسْمَعُونَ حَسیسَها وَ هُمْ فی مَا اشْتَهَتْ أَنْفُسُهُمْ خالِدُونَ. (5)[10] در سوره مبارکه «نمل»آیه 88 آن دارد که وَ تَرَی الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِیَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ که این طلیعه جریان قیامت است. در سوره مبارکه «زمر» بر خلاف سوره «نمل» با فعل ماضی یاد کرده است؛ این را مستحضرید که مستقبل «محقّقالوقوع» را در کتابهای ادبی گفتند هم گاهی با ماضی یاد میشود و هم با مضارع، این وَ یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ که در آیه 87 سوره «نمل» آمده است در سوره مبارکه «زمر» به صورت فعل ماضی یاد شده است وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ، چه اینکه در آیه 51 همین سوره مبارکه «یس» که محلّ بحث است به فعل ماضی تعبیر شده که وَ نُفِخَ فِی الصُّورِدر این جهت فرقی نیست که مضارع «محقّقالوقوع» را ماضی تعبیر میکنند یا خودش به ماضی تعبیر میشود. پس بین سوره «نمل» و سوره «زمر» و سوره «یس» یک هماهنگی هست. در سوره «زمر» آیه 68 فرمود: وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ إِلاَّ مَنْ شاءَ اللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فیهِ أُخْری، چون آنها که مدهوش نبودند دیگر بیهوش نشدند که در نفخه صور دوم به هوش بیایند، اینها همواره هستند. آنکه میگوید: «ما زنده به ذکر دوست باشیم٭٭٭ دیگر حیوان به نفخه صور»؛ یعنی سایر زندهها با نفخ صور زنده میشوند، ناظر به این گروه است که اینها در هر دو نفخه حاضر هستند، برای اینکه اگر فزع اکبر است اینها مستثنا هستند, اگر نفخه صور و «صعقه» و مدهوشی است اینها مستثنا هستند, چون مستثنا هستند جامع بین «نفختین» هستند؛ هم نفخ اول را و هم نفخ دوم را درک میکنند. آن کسی که بین «هجرتین» جمع کرد, آن کسی که صلات «قبلتین» را جمع کرد, آن کسی که «جهادین» را جمع کرد این میتواند «نفختین» را هم جمع کند که هم از «فزع» و «صعقه» نفخه اُولیٰ مصون بماند و هم در نفخه ثانیه حضور فعّالی داشته باشد. ثُمَّ نُفِخَ فیهِ أُخْری فَإِذا هُمْ قِیامٌ یَنْظُرُونَ دیگر از آن به بعد نه خواب است، نه غفلت هست و مرگی هم نیست.
پرسش:؟پاسخ: مرگ که هست؛ الآن با اینکه اینها مُردند، با توجه به آن همه اعمال را میبینند. این دو آیه سوره مبارکه «توبه» که ناظر به همین بخش است، فرمود: قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ؛ (1)[12] «الیوم» ائمه میبینند که ما داریم چه کار میکنیم, «الیوم» وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دارد میبیند ما چه کار میکنیم قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ این دیگر مربوط به زمان حیات آنها که نیست.
پرسش: پس جمعش با آن آیه لِمَن الْمُلک (2)چیست؟
پاسخ: اینها جواب میدهند: لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ، (3)اگر ذات اقدس الهی جواب میدهد به زبان اینها جواب میدهد «وَ لِسَانَهُ الَّذِی یَتَکَلَّمُ بِهِ» (4)همینها هستند که میگویند برای ذات اقدس الهی است؛ بالأخره مُلکی هست، اگر مُلکی هست اینها قویترین مِلک عالَم هستی هستند.
در این بخش که ذات اقدس الهی فرمود اینها با «صعقه» از بین میروند.
اهمیت و برتری روایات معرفت شناسی بر روایات فقهی
آن بیان نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که فرمود: «النّاسُ نِیامُ إذا مَاتُوا اِنْتَبَهُوا»، (5)بارها به عرضتان رسید که آنگونه از احادیث خیلی قویتر, علمیتر و دقیقتر از «لَا تَنْقُضِ الْیَقِینَ أَبَداً بِالشَّکِّ» (6)است؛ این «لَا تَنْقُضِ الْیَقِینَ أَبَداً بِالشَّکِّ»، چون به حوزه آمد حداقل در این پنجاه سال اخیر, پنجاه جلد درباره این پنج جمله نوشته شده است، این بیش از پنج جمله که نیست «لَا تَنْقُضِ الْیَقِینَ أَبَداً بِالشَّکِّ وَ إِنَّمَا تَنْقُضُهُ بِیَقِینٍ آخَرَ» وقتی کلمات معصومین بحث شود آن وقت معلوم میشود چه چیزی از آن به دست میآید. بعد از حذف مکرّرات؛ مثلاً آنچه مرحوم آقای خویی فرمود, مرحوم امام فرمود, بزرگان دیگر فرمودند - درباره این رساله استصحاب - با حذف مکرّرات تقریرات آنها، هرکدام را بگوییم یک جلد کتاب نوشتند پنجاه جلد میشود، اما آن مطالبی که مربوط به ملکوت است, مربوط به عقلانیّت است, مربوط به توحید است سند آنها قویتر است، علمیّت آنها قویتر است، آنها اگر عرضه شود معلوم میشود چه چیزی از آنها به دست میآید.
ناتمامی سؤال مَنْ بَعَثَنا... با استفاده از روایت «النّاسُ نِیامٌ...»
حضرت فرمود: «النّاسُ نِیامٌ إذا مَاتُوا اِنْتَبَهُوا» برخی از آقایان گوشهای از این حدیث را وارد شدند، آدم میبیند که معارف فراوانی را آوردند. انسانی که خوابیده است خیلی چیزها را در عالَم خواب میبیند, خواب میبیند بوستانی هست, مرغزاری هست, داراییها و ثروتی هست، وقتی صبح برای نماز بلند شد میبیند دستش خالی است. فرمود خیلیها همینطور هستند، خیال میکنند دارند وقتی که همه را گذاشتند و با دست خالی دارند میروند، هنگام مرگ معلوم میشود دستشان خالی است، تا به حال خواب میدیدند «النّاسُ نِیامُ إذا مَاتُوا اِنْتَبَهُوا» این معنای ظاهری و کفِ این حدیث است. فرمودند انسان که در خواب رؤیایی دارد، رؤیاهای او گاهی عین واقع است؛ نظیر آنچه وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) فرمود: إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ (1)این دیگر تعبیر نداشت، خودش بود. یک وقت تعبیر دارد؛ نظیر رؤیاهایی که حضرت یوسف(سلام الله علیه) تعبیر کردند. اکثری مردم آنچه را میبینند مثل خوابیده است که در رؤیا دارد میبیند، اینها تعبیر دارد؛ یعنی آنچه اینها میبینند مکتبها, رفت و آمدها, قیام و قعودها, حرکتها و نهضتها همه اینها تعبیر دارد و وقتی که مُردند تعبیرشان روشن میشود. این حرف کجا، آن حرف کجا! خیلی از چیزهاست که آدم در درس میخواند و بحث میکند، آنها میگویند اینکه درس خواندی خوابی است که داری میبینی و این تعبیر دارد. «النّاسُ نِیامُ إذا مَاتُوا اِنْتَبَهُوا» آن علوم, آن معارف, آن قصّهها که انسان خیال میکند جزمی و قطعی است و براساس آن فتوا میدهد، میگویند این تعبیر دارد وقتی مُردی معلوم میشود چه خبر است «النّاسُ نِیامُ إذا مَاتُوا اِنْتَبَهُوا». به هر تقدیر انسان که مُرد میفهمد تا حال خواب بود و چیزی دست او نیست و واقعیّتی هم است. خیلیها بعد از جریان سؤال نکیر و منکر یا بشیر و مبشّر بعد از مدتی میگویند «نَمْ» بخواب! اگر - انشاءالله - مؤمن باشد که میگویند: «نَمْ قَرِیرَ الْعَیْنِ» (2)با «قرّة عین» (3)بخواب, خیلیها در حال خواب هستند و اینچنین نیست که بیدار باشند، گرچه خیرات و مَبرّات به آنها میرسد، اما اینچنین نیست که آنها باخبر باشند؛ بر خلاف شهدا, شهدا واقعاً بیدارند که یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ (4)[21] باخبر هستند که راهیان راه آنها چه کسانی هستند، از ذات اقدس الهی بشارت طلب میکنند و میگویند مژده دهید اینها که راهیان راه ما بودند الآن در کدام مقطع هستند؟ وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ نه به دیگران، این الَّذینَ لَمْ یَلْحَقُوا هم قبلاً ملاحظه فرمودید که عدم ملکه است. آنها که راهیِ راه شهید هستند و هنوز نرسیدند به آنها میگویند: بِالَّذینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ، اما آنها که راه نیفتادند نمیگویند هنوز نرسید؛ اگر سه مسافر باشد در سه اتومبیل، یکی زودتر حرکت کرده به مقصد رسیده, یکی بعد حرکت کرده؛ ولی در راه هست, یکی هنوز حرکت نکرده، آنکه پارک کرده حرکت نکرده به او نمیگویند هنوز نرسید، میگویند هنوز راه نیفتاد. بِالَّذینَ لَمْ یَلْحَقُوا که عدم ملکه است، برای راهیان راه شهداست اینها که راه اینها را ادامه میدهند؛ ولی به همان کوی نرسیدند شهدا از ذات اقدس الهی بشارت میخواهند و میگویند خدایا به ما مژده بده اینها الآن کجا هستند و چقدر مانده به ما برسند؟ اینها کاملاً باخبر هستند و خواب نیستند؛ ولی بسیاری از افراد به آنها گفته میشود «نَمْ قَرِیرَ الْعَیْنِ» بخواب, اگر - خدای ناکرده - تبهکار باشد که یک خواب ترسناکی هم میبیند؛ وقتی که نفخه دوم شد اینها بیدار میشوند، حالا برایشان قیامت حق شد؛ یعنی فهمیدند که قیامت حق است. همین که مُردند حیات بعد از مرگ و قیامت برایشان ثابت میشود، منتها به طور اجمال; لذا وقتی نفخه ثانی شد آنها از آن حالت برمیخیزند و میگویند: مَنْ بَعَثَنا، حالا یا خودشان متوجه میشوند که این سؤال, سؤال درستی نیست یا دیگران مثل فرشتگان و مانند آن اینها را متوجه میکنند که این چه سؤالی است؟! به فکر مشکل خودت باش! حالا هر کسی تو را بیدار کرد، کرد؛ تو ببین دستت چیست؟ آیا اجازه عبور داری؟ از صراط میگذری یا نه؟ چرا میگویی چه کسی مرا بیدار کرد؟ بگو چه کاری باید بکنم. اینکه اینها میگویند: مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا هذا آنها - هر که هست - یا خودشان متوجّه میشوند که سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) نظر شریفشان این است که این هذا ما وَعَدَ الرَّحْمنُحرف خودشان است، (5)حالا دیگران نظرشان این است که حرف خودشان نیست بالأخره حرف یا فرشته است یا مؤمنان خاص هستند به آنها میگویند چرا به این فکر هستید که چه کسی شما را بیدار کرده؟ حالا هر کسی شما را بیدار کرده، الآن مشکلت این است که بدانی راه کجاست و نامه عملت دست راست است یا دست چپ است، مشکل خودت را حل کن، چه کار داری که چه کسی تو را بیدار کرده است. آنها میگویند: یا وَیْلَنا مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا، مرقد؛ یعنی خوابگاه، اینها در خواب هستند، حالا اینها در دنیا خیال میکردند که از بین میروند؛ ولی آنجا برایشان روشن شد که مرگ به معنای نابودی نیست.
پرسش: قبر که حفرهای از نار یا روضهای از جنّت است، (1)اگر خواب هستند چطور میفهمند؟
پاسخ: آنها مثل افراد خوابی هستند که در خواب لذّت میبرند خیلیها هستند در این حالت میباشند. این عبارت لطیف مرحوم شیخ مفید این است که عدّهای «یُلْهَی عَنْهُمْ»، (2)اینها اینچنین نیست که مرتب بیدار باشند گروه خاصی هستند که در برزخ باخبر میباشند.
فرمود شما مشکلتان این نیست که چه کسی شما را بیدار کرد، مشکلتان این است که وعدّه الهی همین است, یک; صدق حرف انبیا روشن شد, دو; به این فکر باشید که مشکل خودتان را حل کنید, سه; اینکه چه کسی شما را بیدار کرد چه سؤالی است که میپرسید؟ مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا، حالا یا خودشان متوجه میشوند که سؤال از فاعل درست نیست یا دیگران آنها را متوجه میکنند که بالأخره شما الآن چه مشکلی دارید؟ شما را بیدار کردند؟ هر کسی بیدار کرد باشد، الآن شما اینجا باید این صراط مستقیم را باید بروید؛ این صراط مستقیم عدّهای «کَالْبَرْقِ الْخَاطِفِ» (3)از آن میگذرند و برای یک عدّه «أَدَقُّ مِنَ الشَّعْرِ وَ أَحَدُّ مِنَ السَّیْفِ» (4)است، هم دو طرف آن آتش است و هم زیر آن آتش است. اینکه دارد عَنِ الصِّراطِ لَناکِبُونَ، (5)آنکه در دنیا موقع رفتن گاهی افتان و خیزان میرود، گاهی معصیت میکند، گاهی در مسیر راه راست است گاهی پای او روی آتش است و گاهی هم روی صراط است، اما آنها که «کَالْبَرْقِ الْخَاطِفِ» میگذرند کسانی هستند که در دنیا ذات اقدس الهی توفیق هدایت به آنها داد و آنها هدایتپذیر بودند. بالأخره فرمود الآن مشکل شما این است که این راه را طی کنید، مشکلتان این است که نامه را با دست راست خود بگیرید; حالا چه کسی ما را بیدار کرده چه حرفی است؟! حالا یا خودشان متوجه میشوند و فوراً مسیر حرف را برمیگردانند یا آنکه با اینها سخن میگوید به اینها میگوید مشکل اصلی شما این است که وعده الهی رسیده و صدق انبیا روشن شده است، به فکر خودتان باشید؛ نگویید مَنْ بَعَثَنا، بگویید الآن ما باید چه کار کنیم؟! هذَا مَا وَعَدَ الرَّحْمنُ وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ.
بیدار شدن همه انسان ها با نفخه دوم و احضار همه به دادگاه الهی
حالا این نفخه دومی که باید همگان حضور پیدا کنند، این با همان صیحه است؟ فرمود نه, آن صیحه برای این است که اینها بیدار شوند؛ آن صیحه اول که همه به خواب رفتند که «فزع» و «صعق» شد، اما حالا این نفخ دوم وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ همه بیدار شدند و دیگر بعد از این نفخهای نیست. فرمود این دومی إِن کَانَتْ إِلَّا صَیْحَةً وَاحِدَةً فَإِذَا هُمْ جَمِیعٌ لَّدَیْنَا مُحْضَرُونَ؛ همانطوری که در «صعق» فرمود یک عدّه مستثنا هستند، در احضار هم یک عدّه مستثنا هستند. در سوره «صافات» (1)و امثال «صافات» دارد که ما دیگران را حاضر میکنیم؛ ولی بندگان مُخلَص را ما احضار نمیکنیم، اینها خودشان حضور دارند؛ فَإِذَا هُمْ جَمِیعٌ لَّدَیْنَا مُحْضَرُونَ آن وقت آن آیه مخصّص عموم این آیه است.
امکان توجیه روایت امام سجاد(علیه السلام) و امکان مقدماتی بودن نفخه سوم
پرسش: درباره آن سه صیحه ای که امام سجاد(علیه السلام) فرمودند توضیح کافی ندادید.
پاسخ: اگر رسیدیم - انشاءالله - در سوره مبارکه «زمر» که جمع بین «نفختین» کرده است، آنجا روایت بازگو میشود؛ آن روایت باید مشخص شود که واقعاً سه نفخه است یا نفخه اُولیٰ نفخه مقدماتی است که قرآن دو نفخه را بازگو کرده است. در سوره مبارکه «زمر» آیه 67 این بود: وَ الْأَرْضُ جَمیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ السَّماواتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمینِهِ سُبْحانَهُ وَ تَعالی عَمَّا یُشْرِکُونَ که این طلیعه نفخه میشود، بعد خود نفخه شروع میشود وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ این نفخه اُولاست إِلاَّ مَنْ شاءَ اللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فیهِ أُخْری که نفخه دوم است فَإِذا هُمْ قِیامٌ یَنْظُرُونَ (2)[29] گاهی به نفخ تعبیر میشود, گاهی به صیحه تعبیر میشود, گاهی «نَقر» تعبیر میشود. اگر آن نفخه ثالثه طبق بیان نورانی که از امام سجاد(سلام الله علیه) نقل شد ثابت شود شاید نفخه مقدماتی باشد.
عظمت صحنه قیامت و عدم توان حمل آن توسط آسمان و زمین
در این قسمت فرمود همه اینها حاضر میشوند و با آنکه در سوره «صافات» و اینهاست که «مخلَصون» مستثنا هستند منافات ندارد، بعد صحنه قیامت را ذکر فرمود که در صحنه قیامت به هیچ وجه ظلمی نیست. در جریان قیامت، آنقدر مسئله قیامت سنگین است که تعبیر قرآن کریم این بود که ثَقُلَتْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (1)[30]حادثهای نیست که آسمان و زمین بتواند تحمل کنند، چون کلّ آسمان و زمین و همه انسانها حتی خود انسان کامل این دیگر ناچار است از این عالَم به عالم دیگر منتقل شود.
بررسی فروض سه گانه در تبدّل ارض با نفخه اول و صعوبت آن
در سوره مبارکه «ابراهیم» - بخش پایانی آن - این آیه مطرح شد که باید روشن شود که در بین فروض سهگانه انسانها کجا هستند؟ آیه 48 سوره مبارکه «ابراهیم» این بود: یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ؛ یعنی «تبدّل الأرض غیر الأرض, تبدّل السماوات غیر السماوات» که آسمان و زمین عوض میشوند. روایاتی که در ذیل این آیه 48 بود این بود که زمین تبدیل میشود «إلی أرضٍ لَم یُعصِ عَلیهَا» (2)تبدیل میشود به زمینی که روی آن معصیت نشده و برخی از روایات دارد که این کُره زمین تبدیل میشود «تُبَدَّلُ خُبْزَةً نَقِیَّةً» (3)به کُره نان که مردم در قیامت از این کُره میخورند و روایات دیگری هم هست. باید بررسی شود که این زمین که تبدیل میشود به زمینِ دیگر با آنچه در سوره «واقعه» هست که إِنَّ الْأَوَّلینَ وَ الْآخِرینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلی میقاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ (4)[33] در این نفخه اول - فعلاً با نفخه ثانی کار نداریم - این نفخه اول همراه با این تبدیل «ارض» و «سما» است یا قبل از تبدیل «ارض» و «سما» است یا بعد از تبدیل «ارض» و «سما» میباشد؟ اوّلین و آخرین که زنده میشوند، قبل از اینکه زمین و آسمان عوض شود هست؟ اگر اینها زنده شدند و کلّ زمین و آسمان دارد عوض میشود اینها کجا هستند؟ در این صورت که یک زلزله دیگر پیش میآید. اگر زمین و آسمان، اول عوض شود بعد اینها احیا شوند، پس اینها از این زمین نیستند، در حالی که ظاهر قرآن این است که مِنْها خَلَقْناکُمْ وَ فیها نُعیدُکُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُکُمْ. (5)[34] آیا همزمان این دو حادثه اتفاق میافتد؟ یعنی همزمان انسانها از همین زمین برمیخیزد و همزمان همین زمین تبدیل میشود به زمینی که روی آن گناه نشده است؟ که تصوّر آن صعب است، این از نظریترین و دقیقترین مسائل مسئله معاد و قیامت است.
پرسش: همان جریان شهادت زمین و زمان؟
پاسخ: بله همین است و در بحثهای قبل هم بود. در تمام موارد باید اصلِ ثابت ما داشته باشیم، برای اینکه زمین باید شهادت دهد و شکایت کند به هر تقدیر اگر تبدیل شود «إلی أرضٍ لَم یُعصِ عَلیهَا» بالأخره این باید شهادت دهد, اگر تبدیل شود به «خُبْزَةً نَقِیَّةً» باید شهادت دهد؛ آن وقت چه تبدیلی است که گوهر شیء عوض میشود، اما همه حواسّش است؟ مسجد شکایت میکند؛ اینها دیگر تشبیه که نیست و یک روایت و دو روایت که نیست، این تعبیرات ممکن است در برخی از روایات انسان به تشبیه حمل کند، اما واقعاً کسی قدرت دارد که - دهها روایت است - همه اینها را توجیه کند؟ زمین میگوید: «بَیْتِ وَحْدَةٍ وَ مَنْزِلِ وَحْشَةٍ وَ مَفْرَدِ غُرْبَةٍ» (1)هر روز به انسان خطاب میکند، ما بگوییم اینها همه تشبیه است؟ مسجد شکایت میکند که فلان همسایه در من نماز نخوانده, از فلان همسایه شفاعت کند که آمده نماز خوانده، اینها را بگوییم همه تشبیه است؟ شکایت کردن مسجد, شفاعت کردن مسجد, شهادت دادن زمینی که انسان روی آن گناه کرده، اینها تواتر اجمالی دارد به هیچ نمیشود اینها را ما بگوییم مثلاً تشبیه است و تمثیل است و امثال ذلک.
پرسش: آیه یَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا (2)[36] به این اشاره دارد؟
پاسخ: بله, برای اینکه این باید باخبر شود بِأَنَّ رَبَّکَ أَوْحی لَها (3)[37] که بگوید؛ آن چون «اشراطالساعة» است و هنوز عوض نشده میتواند شهادت دهد؛ ولی اگر این زمین تبدیل شد به زمینی که «لَم یُعصِ عَلیهَا» یا تبدیل شد به «خُبْزَةً نَقِیَّةً» آنگاه چگونه این مسائل را انسان میتواند اثبات کند؟ پس دو مشکل اساسی اینجاست: یکی اینکه اوّلین و آخرین که لَمَجْمُوعُونَ إِلی میقاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ هستند در کدام مقطع از مقاطع سهگانه زمین حاصل میشود؟ دوم اینکه این به هر وضعی که است اگر تبدیل شود «إلی أرضٍ لَم یُعصِ عَلیهَا» که تصوّر آن دشوار است یا تبدیل شود به «خُبْزَةً نَقِیَّةً» که آن هم دشوار و «مستصعب» است آن وقت این شهادتها, شکایتها و شفاعتها را چگونه میشود توجیه کرد؟
عدم امکان اثبات زمان برای صحنه قیامت و دلیل آن
مطلب دیگر اینکه در جریان مسئله زمان درست است که اگر تبدیل شود به زمان دیگری، چون جِرم است ممکن است زمان باشد، اما زمان از جِرم نشئت نمیگیرد از حرکت جرم نشئت میگیرد، ما چه دلیل داریم بر اینکه زمین تبدیل شود به زمینی که آن هم حرکت میکند؟ اگر حرکت نباشد زمان تولید نمیشود، حرکت است که منشأ پیدایش زمان است، اگر چیزی حرکت نکند و تحوّل نداشته باشد که زمانی پیدا نمیشود؛ این اثبات میخواهد، شک برای ما کافی است. اگر کسی شک دارد که فلان شیء موجود است یا نه, این نباید دلیل بیاورد, اگر کسی بگوید که ما زمان داریم او باید دلیل بیاورد که این زمین تبدیل میشود به زمین متحرّک ولو آن زمین «ارضی» باشد که «لَم یُعصِ عَلیهَا» یا «تُبَدَّلُ خُبْزَةً نَقِیَّةً», اینها تصوّرش نظری است، فضلاً از تصدیق آن.
ورود تبهکاران به صحنه قیامت با غل و زنجیر اعمال
در این موارد فرمود اینها وارد این صحنه میشوند و الآن دیگر به این فکر نیستند که این زمین همان زمین قبل است یا نه, کلّ اعمالشان را میبینند, شهودشان را هم میبینند و امثال ذلک؛ این گروه مشکل خاصّی ندارند، اما اساس کار در این است که حالا که میخواهند وارد شوند میبینند با غل و زنجیر همراه هستند و این غل و زنجیر هم همان اعمال آنهاست. آن روایت نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) که در دعای «ختم القرآن» بود که از صحیفه سجادیه خواندیم، حضرت فرمود: «وَ صَارَتِ الْأَعْمَالُ قَلَائِدَ فِی الْأَعْنَاقِ» درست است که غل و زنجیری در قیامت هست خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحیمَ صَلُّوهُ، [39] اما این غل و زنجیر را از آهن درست میکنند یا طبق بیان نورانی امام سجاد از همین اعمال درست میکنند؟ درست است که هیزمی در جهنم هست، اما این هیزم را از جنگل میآورند یا طبق آیه سوره «جن» خود ظالم, گُر میگیرد و هیزم جهنم است؟ وَ أَمَّا الْقاسِطُونَ فَکانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً؛ (1)آن بیان نورانی امام سجاد دارد که اعمال, غل و زنجیر میشود، این بیان قرآنی دارد خود ظالم گُر میگیرد و هیزم جهنم است. مستحضرید اگر بخواهند کورهای را مشتعل کنند آن موادّ اولیه را میآورند؛ مثلاً هیزم را بعد آتشزنه یا آتشگیره را کنار آن قرار میدهند که این هیزمها مشتعل شود، از آن آتشزنه یا آتشگیره به عنوان وَقُودُ النَّارِ یاد میشود «وقود، ما توقد به النار». «وقود» را هم قرآن کریم دارد که همین انسانها هستند، منتها ائمه کفر؛ ائمه کفر را میفرماید «وقود» هستند هُمْ وَقُودُ النَّارِ ٭ کَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ؛ (2)[41] آنکه امروز کار استکبار و صهیونیسم را کرد فردا جزء وَقُودُ النَّارِ است، امروز یک عدّه را سوزانده فردا خودش وَقُودُ النَّارِ میشود که یَقْدُمُ قَوْمَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النَّارَ وَ بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ (3)آنجا هم که رفتند دیگران را اینها مشتعل میکنند.
به هر تقدیر اینکه فرمود آسمان و زمین تبدیل میشود، اگر خواستیم اینجا زمان را ثابت کنیم باید ثابت شود که این زمین تبدیل میشود به زمینِ مادیای که متحرّک است؛ اینها البته هرکدام بحث خاصّ خودش را دارد. فرمود در این قسمت هیچ ظلمی نیست برای اینکه متن عمل را آدم میبیند، هیچ شکایت و هیچ گِلهای هم نیست، میگویند: ما لِهذَا الْکِتابِ لا یُغادِرُ صَغیرَةً وَ لا کَبیرَةً إِلاَّ أَحْصاها. (1)
تصویری از متنعم شدن مؤمنان در بهشت
فرمود در قبال این انذار, بشارت هم هست و آن این است که أَصْحابَ الْجَنَّة الیوم که حالا نفخه صور ثانی شد و همگان حاضر هستند اینها شغلهای خوبی دارند, لذّتهای خوبی دارند, متفکّرانه گفتمان دارند, حضور دارند و لذّت میبرند. در این بهشت طبق بحث گذشته روشن شد که تمام لذّتها بدون سابقه رنج هست؛ یعنی انسان بدون اینکه رنج تشنگی بچشد لذّت سیرابی دارد، بدون اینکه رنج گرسنگی بکشد لذّت سیر شدن را دارد.
بهشت آدم ابوالبشر گوشه ای از بهشت موعود
در سوره مبارکه «طه» همین مطلب را ذات اقدس الهی درباره حضرت آدم فرمود؛ در سوره مبارکه «طه» آیه 116 به بعد فرمود ما به آدم و حوا گفتیم: یا آدَمُ إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَکَ این شیطان عَدُوٌّ لَکَ وَ لِزَوْجِکَ فَلا یُخْرِجَنَّکُما مِنَ الْجَنَّةِ آن وقت اگر از بهشت خارج شدید فَتَشْقی؛ (2)یعنی به زحمت میافتید. چرا به زحمت میافتید؟ برای اینکه اینجا جای رفاه است و اینجا اصلاً گرسنه نمیشوی إِنَّ لَکَ أَلاَّ تَجُوعَ فیها وَ لا تَعْری، (3)[45] نه لباست کهنه میشود که احتیاج به خیاطی داشته باشی، نه گرسنه میشوی که از گرسنگی رنج ببری و نه گرما در تو اثر میکند و نه تشنه میشوی و نه آفتابزده، برای اینکه اینجا آفتابی نیست؛ این همان بهشت معنوی است که هیچ رنجی در آن نیست و بدون رنج گرسنگی، لذّت سیری هست; بدون رنج تشنگی, لذّت کوثری هست; بدون اینکه انسان احتیاج داشته باشد از گرما و سرما نجات پیدا کند در رفاه است. شیطان آمده گفته اینجا جای خوبی است، بهشت است و هیچ مشکلی ندارد; منتها تو اینجا موقّت هستی، اگر از میوه این درخت بخوری یا فرشته میشوی یا همیشه اینجا میمانی. اینکه به شما گفتند از این درخت نخور، برای اینکه اگر از این درخت بخوری یا فرشته میشوی یا همیشه میمانی - جنّت خُلد است - نه اینکه اینجا آفتاب هست تو نمیسوزی یا گرسنگی هست؛ ولی تو گرسنه نمیشوی که نظیر باغهای دنیا باشد، هیچ ارتباطی به باغ دنیا ندارد. در سوره مبارکه «اعراف» فرمود ما به حضرت آدم و حوا گفتیم: فَکُلا مِنْ حَیْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونا مِنَ الظَّالِمینَ ٭ فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّیْطانُ لِیُبْدِیَ لَهُما ما وُورِیَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما وَ قالَ ما نَهاکُما رَبُّکُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ (4)[46]خدا شما را فقط برای این نهی کرد، اینکه گفت از این درخت نخورید برای این است که اگر از این درخت خوردید میشوید فرشته یا اگر از این درخت خوردید دائماً در اینجا میمانید. فرشته شدن که چیز خوبی است و دائماً در اینجا ماندن هم چیز خوبی است، شما از این درخت میل کنید دائماً همینجا خواهید بود، چرا بروید زمین؟! ما نَهاکُما رَبُّکُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ إِلاَّ أَنْ تَکُونا مَلَکَیْنِ أَوْ تَکُونا مِنَ الْخالِدینَ؛ اینجا اگر کسی بماند مخلّد است، چون بهشت خُلد همینجاست.
بنابراین جنّت آدم, جنّت خُلد بود؛ وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) در آن حدیث وقتی از حضرت سؤال کردند که در جریان شجرهٴ آدم بعضی گفتند گندم بود یا خوشه گندم و بعضی گفتند شاخه انگور بود یا شاخه خرما بود، کدام یک از این روایات درست است؟ فرمود همه درست است، برای اینکه درخت بهشت اینطور نیست که درخت انگور, گندم ندهد یا خوشه گندم, انگور ندهد فرمود همه این روایات درست است. از این معلوم میشود آن جنّتی که وجود مبارک آدم بود جنّت دنیایی نبود؛ یعنی گوشهای از گوشههای زمین نبود.
پرسش:؟پاسخ: چندتا روایت دارد که بعضیها گفتند انگور بود و بعضی گفتند گندم بود؛ وجود مبارک امام رضا فرمود همه اینها درست است، برای اینکه درخت بهشت اینچنین نیست که درخت خرما فقط خرما دهد یا درخت انگور, انگور دهد یا خوشه گندم, فقط خوشه گندم دهد, بلکه هر چه را بهشتی بخواهد؛ آن نشان میدهد که جنّت دنیا نبود و آن هم که «أرض» گفتند باید توجیه شود.
بنابراین اینکه فرمود اهل بهشت در رفاه هستند، برای این جهت است که آنجا لا لَغْوٌ فیها وَ لا تَأْثیمٌ (1)[48] هیچکدام از این مشکلات در آنجا راه ندارد.
پرسش: بهشت مگر تجسّم اعمال خود انسان نیست، حضرت آدم که کاری نکرده بود؟
پاسخ: چرا, ذات اقدس الهی او را به عنوان امتحان در آن مرحله قرار داد.
بنابراین اینکه فرمود: إِنَّ أَصْحابَ الْجَنَّةِ الْیَوْمَ فی شُغُلٍ فاکِهُونَ برای آن است. هُمْ وَ أَزْواجُهُمْ حالا منظور از «ازواج» برخیها هستند که در دنیا به آنها ملحق میشوند أَلْحَقْنا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ (2)است, وَ ما أَلَتْناهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَیْءٍ (3)است یا همان حوریهای آن عالَم هستند که هُمْ وَ أَزْواجُهُمْ فی ظِلالٍ عَلَی الْأَرائِکِ مُتَّکِؤُنَ با اینکه لا یَرَوْنَ فیها شَمْساً وَ لا زَمْهَریراً؛ (4)ولی در هوای سایهگونه، اینها به سر میبرند که لَهُمْ فیها فاکِهَةٌ؛ همانطوری که در گذشته اشاره شد «فاکهون» به معنای «ذو فاکهه» نیست؛ اینها «متفکّه» و خوشحال هستند, گفتمان لذّتبخش دارند، میوهها هم برای آنها هست لَهُمْ فیها فاکِهَةٌ وَ لَهُمْ ما یَدَّعُونَ، هر چه بخواهند برای آنها حاصل است و فوق خواستههای آنها هم هست. یک وقت چیزی را دعوا میکنند دَعْواهُمْ فیها سُبْحانَکَ اللَّهُمَّ (5)که با سُبْحانَکَ اللَّهُمَّ حاصل میشود، پس هر چه را که اینها ادّعا کنند و بخواهند برایشان حاصل میشود. یک سلسله چیزهاست که حاصل است، یک چیزهاست که با ادّعا و خواستن حاصل است و چیزهایی هم هست که فوق خواستنِ اینهاست.
نعمت های بهشتی تابع اراده مؤمنان و پایان ناپذیری آن
فرمود: لَهُمْ ما یَشاؤُنَ فیها وَ لَدَیْنا مَزیدٌ، (1)این لَدَیْنا مَزیدٌ در بحثهای قبل بود که بعضی از نعمتها در بهشت است که انسانهای عادی آرزوی آنها را ندارند، چون حوزه آرزو به حوزه معرفت وابسته است، آدم وقتی چیزی را درک نمیکند آرزو هم ندارد. این مثال قبلاً هم ذکر شد شما میبینید یک کشاورز یا پیشهور یا دامدار در تمام مدت عمر هرگز آرزو نمیکند که ای کاش من نسخه خطّی تهذیب شیخ طوسی را میداشتم، این اصلاً نامی از تهذیب شیخ طوسی نشنید تا آرزو کند که من نسخه خطّی آن را داشته باشم. حوزه آرزوی هر کسی به مقدار معرفت اوست، اگر کسی چیزی را نداند آرزو هم نمیکند; لذا در آن بخش از قرآن فرمود: لَهُمْ ما یَشْتَهُونَ (2)هر چه بخواهند هست, یک; وَ لَدَیْنا مَزیدٌ (3)[55] یک سلسله نعمتهایی هم هست که فوق آرزوی آنهاست، آنها نمیدانند آنجا چه خبر است که آرزو کنند; لذا هم فِی شُغُلٍ فَاکِهُونَ، یک; هم لَهُمْ ما یَدَّعُونَ, دو; لَهُمْ ما یَشْتَهُونَ, سه; وَ لَدَیْنا مَزیدٌ, چهار؛ یعنی برخی از نعمتها و عنایتهای الهی است که آنها از آن خبر ندارند تا از ما بخواهند و شاید این سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحیمٍ هم جزء همانها باشد.
در سوره مبارکه «احزاب» «تصلیه» و «تسلیم» هر دو درباره پیغمبر و آل پیغمبر(علیهم الصلاة و علیهم السلام) گذشت که إِنَّ اللَّهَ وَ مَلاَئِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً (4)[56]همان آیه معروف است. در همان سوره مبارکه «احزاب» نسبت به مؤمنین هم گذشت که هُوَ الَّذی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَ مَلائِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ (5)[57]خدا بر مؤمنین صلوات میفرستد تا اینها را روشن کند «تصلیه» در آن سوره «احزاب» مطرح شد، اما «تسلیم» مطرح نشد؛ «تسلیم» در سوره «یس» است که فرمود: سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحیمٍ؛ این «سلام الله» است که به انسانهای مؤمن در بهشت میرسد, اگر درباره موسی و هارون(سلام الله علیهما) دارد که سَلامٌ عَلی مُوسی وَ هارُونَ (6)[58] به دنبال آن دارد که کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ, (7)«نَجْزِی الکذا» و «نَجْزِی الکذا»؛ سلام خدا همانطوری که شامل حال انبیا میشود، شامل حال راهیان درست راه انبیا(علیهم السلام) خواهد شد.
موضوع: تفسیر آیات 55 تا 65 سوره یس
إِنَّ أَصْحابَ الْجَنَّةِ الْیَوْمَ فی شُغُلٍ فاکِهُونَ (55 هُمْ وَ أَزْواجُهُمْ فی ظِلالٍ عَلَی الْأَرائِکِ مُتَّکِؤُنَ (56) لَهُمْ فیها فاکِهَةٌ وَ لَهُمْ ما یَدَّعُونَ (57) سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحیمٍ (58) وَ امْتازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ (59) أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنی آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ (60) وَ أَنِ اعْبُدُونی هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ (61) وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْکُمْ جِبِلاًّ کَثیراً أَ فَلَمْ تَکُونُوا تَعْقِلُونَ (62) هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ (63) اصْلَوْهَا الْیَوْمَ بِما کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ (64) الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی أَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أَیْدیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ (65))
مروری بر مباحث نفخ صور و برپایی قیامت
از این جهت که سوره مبارکه «یس» در مکه نازل شد و مطالب محوری سوَر مکّی, اصول دین و بخشی از خطوط کلی اخلاق و حقوق است، جریان توحید و نبوّت و معاد را در این سوره تا حدودی مبسوطاً ذکر فرمودند. از آیه 48 به بعد جریان نفخ صور و پیدایش نفخ صور اول و نفخ صور دوم و زنده شدن مردهها در نفخ صور دوم و اینها مطرح شد. عدّهای میگفتند: مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا در پاسخشان به آنها گفته شد که شما به این فکر نباشید که چه کسی شما را زنده کرد، به این فکر باشید که الآن برای پاسخ دادن آماده باشید. مَنْ بَعَثَنا به حال شما نافع نیست هذا ما وَعَدَ الرَّحْمنُ وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ (1)[1] گرچه آن روز, روز عمل نیست تا اینها کاری انجام دهند و نجات پیدا کنند؛ ولی باید برای پاسخگویی آماده باشند. اینکه فرمود شما چه کار دارید که چه کسی شما را مبعوث کرد, زنده کرد و به فکر پاسخ باشید، برای اینکه آنچه اثر دارد پاسخ مثبت است، نه برای آن است که شما کاری انجام دهید تا گفته شود در قیامت جا برای عمل صالح نیست.
1) سوره یس، آیه52.
نفی جنس ظلم از مؤمنان و تبهکاران در قیامت
در جریان فَالْیَوْمَ لا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً (1)[2] که از چهار گروه سخن به میان آمده دو مطلب راجع به تبهکاران بود که تبهکارها بیش از اندازه گناهشان کیفر نمیبینند، گرچه ممکن است کمتر ببیند, عفو یا تخفیف راه دارد. این حدّ نسبت به نفی مازاد است نه نفی مادون. دو کار نسبت به پرهیزکاران است که پرهیزکاران هر عملی که انجام دادند هرگز نقصی در ثواب آنها نیست، اما این حدّ نسبت به نفی زاید نیست، بلکه نسبت به نفی مادون است؛ یعنی کمتر از ثوابی که شایسته است به اینها نمیدهند، ممکن است بیشتر دهند، برای اینکه مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْها, (2)فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا (3)و مانند آن. درباره پرهیزکاران سخن از استحقاق نیست، زیرا انسان اعمالی که انجام داد موظف است که حسنات خود را با سیّئات بسنجد، اگر حسنات او بیش از سیّئات بود، حسنات خود را با نعمتهای الهی بسنجد؛ وقتی حسنات را با نعمتهای الهی سنجید خودِ توفیق انجام حسنه هم نعمتی از نعمتهای الهی است، آنگاه معلوم میشود که انسان هیچ طلبی ندارد؛ لکن ذات اقدس الهی وعدّه داد که پرهیزکاران را به فیض برساند؛ این وعدّه الهی, زمینه سؤال را فراهم میکند که اگر - معاذ الله - کمتر از آن مقداری که خدا وعدّه داد تخلّف کند این با حکمت الهی سازگار نیست، بنابراین کسی استحقاق چیزی را در برابر خدا ندارد؛ ولی چون خود خدا وعدّه داده است و هرگز خُلف وعدّه نمیکند، این زمینه توقع را فراهم کرده است؛ ولی بالأخره صحنه قیامت برپا شد.
ارائه تصویری از پاداش مؤمنین در بهشت
فرمود: فَإِذَا هُمْ جَمِیعٌ لَدَیْنَا مُحْضَرُونَ (1)حالا که همه حاضر شدند بهشت و اهل بهشت را دارند ترسیم میکنند, جهنم و اهل جهنم را هم دارند ترسیم میکنند؛ درباره اهل بهشت فرمود: إِنَّ أَصْحابَ الْجَنَّةِ الْیَوْمَ فی شُغُلٍ فاکِهُونَ آنها در کارهایی سرگرم هستند, گفتگوی خوبی دارند, گفتمان خوبی دارند, مناظره دارند, مباحثه دارند؛ نظیر «اختصام» در ملأ اعلی یَتَنازَعُونَ فیها کَأْساً لا لَغْوٌ فیها وَ لا تَأْثیمٌ؛ (2)[6]دارند «کأس»ها را از دست یکدیگر به عنوان تفکّه و لذّت میربایند نه به عنوان «اختصام», این کارها را دارند. اما اگر بستگان آنها و ارحام آنها به آنها ملحق شد که أَلْحَقْنا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ ما أَلَتْناهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَیْءٍ (3)بعضیها هستند که ذراری آنها به آنها ملحق میشوند که این یک لذت است, اگر با حوریهای آنجا باشند که این هم یک نشاط است, بالأخره هِمْ وَ أَزْواجِهِمْ با هم هستند. در فضایی هستند که اصلاً در آن زمان و زمین جز لطف و عنایت الهی نیست؛ حوادث بیرون ناسازگار باشد و حادثهای رخ دهد که انسان را برنجاند، چنین نیست. پس برای اصحاب بهشت جز لذّت چیز دیگر نیست، برای اینکه نه از درون آسیب میبینند که خوف و حزنی ندارند, نه از بیرون آسیب میبینند برای اینکه فضا, فضای تزاحم نیست؛ نه درباره فرزندان و اصحاب و یارانشان نگران هستند، چون با هم هستند و در دنیا بر فرض نعمتی برای کسی به دست بیاید، همین غمِ هجران برای او اسفآور است، بالأخره یا از دست انسان میرود یا انسان آن را رها میکند یا مرگ زودتر از آن حادثه میرسد یا حادثهای که نعمت را میرباید زودتر از مرگ میرسد، بالأخره فراغ هست؛ ولی در بهشت این خطر هم نیست; لذا در بهشت به نحو نفی جنس فرمود: لا لَغْوٌ فیها وَ لا تَأْثیمٌ و از طرفی هم خستگی و عیب و رنج و ملال نیست؛ لذا أَصْحابَ الْجَنَّةِ الْیَوْمَ؛ یعنی در قیامت فی شُغُلٍ فاکِهُونَ هستند هُمْ وَ أَزْواجُهُمْ فی ظِلالٍ عَلَی الْأَرائِکِ مُتَّکِؤُنَ روی تختها تکیه زده هستند، اما عَلی سُرُرٍ مُتَقابِلینَ (4)نحوهای است که هیچگاه از هم غیبت ندارند و همیشه یکدیگر را میبینند لَهُمْ فیها فاکِهَةٌ نفرمود اینها همیشه مشغول به خوردن هستند همان آیهای که دارد أُکُلُها دائِمٌ، (5)«اُکُل»؛ یعنی خوراکی نه خوردن، «أکل» دائم نیست، اما «اُکُل»؛ یعنی میوه و «ما یؤکل» این دائمی است. اینلَهُمْ فیها فاکِهَةٌ که به صورت جمله اسمیه آمده؛ یعنی میوه اینها همیشه نزد اینها حاضر است. پس از نظر میوه و سایر لذایذی که مورد نیاز است همیشه در دسترس اینهاست و از نظر گفتمان و حضور و امثال ذلک هم فی شُغُلٍ فاکِهُونَ هستند هیچ کمبودی هم ندارند، فضای بهشت هم که فضای مطبوع است. لَهُمْ فیها فاکِهَةٌ وَ لَهُمْ ما یَدَّعُونَ؛ هر چه هم به آرزوی اینها و به ذهن اینها بیاید و بخواهند حاصل است.
در بحثهای دیگر هم قبلاً ملاحظه فرمودید که در بهشت سهگونه نعمت است: نعمتهایی آماده است که «نُزُل» است, «نُزُل»؛ یعنی آن چیزی که وقتی مهمان آمد اوّلین بار نزد او حاضر میکنند، این «نُزُل» است. اگر کسی در منزل کسی نازل شد و فرود آمد اول چیزی که صاحبخانه از او پذیرایی میکند از آن به عنوان «نُزُل» یاد میکنند. بعد در قسم دوم هر چه هم آرزو کنند و به ذهن اینها بیاید و بخواهند برای اینها حاصل است که فرمود: لَهُمْ ما یَدَّعُونَ. قسم سوم هم همانطور که در بحث قبل ملاحظه فرمودید یک سلسله نعمتهایی است که نمونه آن در دنیا نیست, یک و اصل آن به ذهن اینها هم نمیرسد, دو; اگر چیزی به ذهن انسان نرسید آرزوی آن را هم نمیکند, سه، زیرا حوزه آرزو و قلمرو اُمنیّه به مقدار معرفت است، اگر انسان شعاع معرفت او صد متر بود آرزوها و خواستههای او هم صد متر است. مثال جلسه گذشته شاهد خوبی است؛ الآن ممکن است یک کشاورز یا دامدار یا پیشهور یک عمر طولانی داشته باشد و هرگز آرزو نکند که ای کاش من نسخه تهذیب شیخ طوسی را میداشتم! ای کاش نسخه خطّی و نسخه مصحّح کافی کلینی را میداشتم! اینها اصلاً آرزوهای یک کشاورز یا دامدار نیست، او اصلاً نامی از نسخه خطّی کافی و مانند آن را نشنید. فرمود هر چه اینها بخواهند هست لَهُمْ ما یَشْتَهُونَ (1)و قسم سوم این است که وَ لَدَیْنا مَزیدٌ؛ (2)یعنی بیش از آرزوهای اینها و بیش از اُمنیّه اینها یک سلسله نعمتهایی است که ما آنجا به اینها عطا میکنیم و از این شفافتر و روشنتر همان آیهای است که فرمود: فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ که این نکره در سیاق نفی است، هیچکس نمیداند که در آنجا چه لذّتی هست فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ (3)[12] ذیل این آیه ملاحظه فرمودید روایاتی که از اهل بیت(علیهم السلام) رسیده است گفتند مربوط به نماز شب خوانهاست، فرمود: فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ، چون قبل آن دارد تَتَجافی جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً.
انواع نعمتها در بهشت و سلام الهی نقطه کمال آن
پس در بهشت سه نوع نعمت هست: یک نوع نعمت مصطلح عادی است که نُزُل است, یک نوع هم برابر خواستن و تقاضا و اُمنیه و ادّعای اینهاست که هر چه بخواهند حاصل است, یک قسم هم فوق آرزوی اینهاست; لذا هر سه قسم در قیامت یاد شده است. بالاتر از همه که آن نقطه نهایی است سلام الهی است سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحیمٍ؛ یعنی «لهم سلامٌ»، این سلام «أقول قولاً» از ناحیه چه کسی؟ از ناحیه پروردگاری که مهربان است. خود «سلام» از اسمای حسنای ذات اقدس الهی است که السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَکَبِّرُ. (1)[14]خدای سبحان سلام است و از طرف خدایِ سلام, سِلم و سلامت و امنیّت برای مؤمنان نازل میشود. در سوره مبارکه «احزاب» که در جلسه قبل اشاره شد «تَصلیه»؛ یعنی صلوات هم بر پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) فرستاده شد همان آیه معروف إِنَّ اللَّهَ وَ مَلاَئِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً (2)[15] بود و هم درباره مؤمنین نازل شد که در همان سوره فرمود: هُوَ الَّذی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَ مَلائِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ (3)[16] خدا بر شما صلوات میفرستد تا شما را نورانی کند و از تیرگی و تاریکی به در بیاورد، این صلوات الهی است. در آن آیه نسبت به حضرت تسلیم آمده که یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا هم صَلُّوا, هم سَلِّمُوا، اما در اینجا درباره مؤمنان تسلیم نیامده; لذا در آیه 58 سوره مبارکه «یس» فرمود از طرف خدا هم «تصلیه» هست که در سوره «احزاب» آمده و هم سلام هست سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحیمٍ. برخیها خواستند بگویند سرّ نامگذاری سوره مبارکه «یس» به قلب قرآن برای همین درود و تحیّتی است که خدا به مؤمنان بهشتی میفرستد یا أَحْصَیْناهُ فی إِمامٍ مُبینٍ (4)است که برخیها گفتند سرّ قلب قرآن بودن, آن آیه است. به هر تقدیر این آخرین و کاملترین و نهاییترین نعمتی است که خدای سبحان به بهشتیان عطا میکند سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحیمٍ؛ حالا یا الفاظ این سلام را مؤمنان میشنوند یا تکویناً آنها را در «سِلم» محض قرار میدهد و از این جهت که فرمود این قول آیا قول لفظی است یا إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ (5)همان کُنْ فَیَکُونُ تکوینیِ قول اوست، به هر تقدیر مؤمن با دریافت سلام از هر گزندی مصون است.
امکان نزول سلام الهی بر مؤمنان در دنیا و شرط آن
سلامی که ذات اقدس الهی برای انبیا و اولیا و معصومین و اهل بیت(علیهم السلام) نازل میکند، برای مؤمنان در بهشت نازل میکند و بعید هم نیست که در دنیا برای مؤمنان نازل کند، چون در بخشی از آیات که فرمود: سَلامٌ عَلی نُوحٍ فِی الْعالَمینَ, (1)سَلامٌ عَلی إِبْراهیمَ, (2)سَلامٌ عَلَی الْمُرْسَلینَ (3)در بخشی از آیات که سَلامٌ عَلی مُوسی وَ هارُونَ (4)آن قسمتها دارد کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ، اگر کسی راهیِ راه انبیا بود و اگر کسی وارث انبیا بود او ممکن است از سلام الهی هم طَرْفی ببندد. مستحضرید اینکه گفته شد «الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِیَاءِ» (5)عالمان راستین, میراث انبیا را میبرند؛ میراث انبیا درس حوزه و دانشگاه نیست؛ یعنی درس حصولی و تصور و تصدیق و قیاس و استدلال نیست، میراث انبیا که آنها به ارث گذاشتند علمِ شهودی است، اگر کسی طرْفی از علم شهودی بست معلوم میشود که وارث انبیاست. آنها که نگارهای به مکتبرفته نبودند، نگارهای به مکتبنرفته بودند و علم آنها هم علم مدرسهای و تصوّر و تصدیق و استدلال و حصول و قیاس و برهان و امثال ذلک نیست، علم آنها علم شهودی است. اگر گفتند: «الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِیَاءِ» و اگر این جمله خبریه به داعی انشا القا شده است - کما لا یَبعد - یعنی بکوشید این ارثیه را ببرید، اگر چیزی سهم شما شد و چیزی را مشاهده کردید معلوم میشود به شما رسید. اگر اهل درس و بحث شدید بکوشید که این درس و بحث را به عمل منتهی کنید، بلکه - انشاءالله - از راه عمل چیزی نصیب شما شود؛ بالأخره میراث انبیا علم حوزوی نیست.
پرسش: سلامِ سوره «یس» در محل بحث میتواند جامع بین تمام نتایج، در تمام مراحل باشد باشد؟
پاسخ: خودِ سلام از سنخ دیگر است، سلام غیر از سیب و گلابی و آب و امثال ذلک است. آن سلامِ الهی, انسان را در «معهد» امن و «سِلم» قرار میدهد, با کسی کار دارد که جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ (1)است، با کسی کار دارد که لا یَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ ٭ إِلاَّ مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلیمٍ (2)[26]است با او کار دارد وگرنه با «فواکه» (3)و «منازل» و حوری (4)و «غُرف مبنیه» (5)و اینها کار ندارد.
اقسام سلام و تفاوت آنها با سلام الهی در نحوه دریافت
سلام چند قسم است یک قسم را در سوره مبارکه «رعد» و امثال «رعد» فرمود که فرشتهها هنگام قبض روح مؤمن یا مانند آن به اینها سلام عرض میکنند آیه 23 و 24 سوره مبارکه «رعد» این بود جَنَّاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَها وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّیَّاتِهِمْ اینها با هم در آن بهشت هستند وَ الْمَلائِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بابٍ ٭ سَلامٌ عَلَیْکُمْ بِما صَبَرْتُمْ از هر دری فرشتهها برای پذیرایی وارد میشوند و به اینها سلام عرض میکنند وَ الْمَلائِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بابٍ ٭ سَلامٌ عَلَیْکُمْ بِما صَبَرْتُمْ؛ صبر کردید - همان اقسام سهگانه صبر - «صَبْرٌ عِنْدَ الْمُصِیبَةِ وَ صَبْرٌ عَلَی الطَّاعَةِ وَ صَبْرٌ عَنِ الْمَعْصِیَةِ»؛ (6)شما امتحان خوبی دادید، دستتان آلوده نشد، واجبات را ترک نکردید, عبادتها را انجام دادید, از گناهان پرهیز کردید, در مصائب بردبار بودید بِما صَبَرْتُمْ؛ سلام فرشتهها را دریافت میکنید. اما اینجا ندارد که فرشتهها سلام میکنند، بلکه از طرف خود خدای سبحان است. سلامکننده هم خداست یا سلامِ خدا را میرسانند؟ در سوره مبارکه «انعام» گذشت که وقتی عدّهای برای فراگیری علوم الهی به محضر تویِ پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میآیند وَ إِذا جاءَکَ الَّذینَ یُؤْمِنُونَ بِآیاتِنا فَقُلْ سَلامٌ عَلَیْکُمْ. (7)قبلاً رسم بود که سخنرانان و اهل منبر، اینها وقتی بالای منبر میرفتند اول سلام میکردند بعد خطبه میخواندند، الآن همین سلام در خطبههای نمازجمعه مطرح است که ریشه آن همین آیه سوره مبارکه «انعام» است. فرمود اینها که آمدند در محضر تو و میخواهند آیات الهی را بشنوند وَ إِذا جاءَکَ الَّذینَ یُؤْمِنُونَ بِآیاتِنا فَقُلْ سَلامٌ عَلَیْکُمْ کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلی نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ و مانند آن، اما یُجادِلُونَ فی آیاتِنا (8)بحث دیگری است. فرمود یک عدّه میآیند که حرف خودشان را بزنند نه اینکه حرف تو را بشنوند، اینها اهل مجادله در دین هستند و اینها حساب دیگری دارند یُجادِلُونَ فی آیاتِنا از همان اول آمدند که حرف تو را گوش ندهند و حرف خودشان را بزنند، اما وَ إِذا جاءَکَ الَّذینَ یُؤْمِنُونَ بِآیاتِنا فَقُلْ سَلامٌ عَلَیْکُمْ. این فَقُلْ؛ یعنی تو به اینها سلام کن یا سلامِ ما را به اینها برسان؟ اوساط از اهل محضر آن حضرت, سلام را از خود پیغمبر دریافت میکردند، اوحدی آنها «سلامُ الله» را از زبان پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) تلقّی میکردند، بالأخره «سلام الله» را اینها تلقّی میکردند، اینجا هم ظاهراً همانطور است و اهل بهشت همهشان یکسان نیستند، اوساط اهل بهشت سلام را از فرستادههای الهی تلقّی میکنند؛ نظیر آیه سوره مبارکه «رعد» که وَ الْمَلائِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بابٍ ٭ سَلامٌ عَلَیْکُمْ بِما صَبَرْتُمْ، اما اوحدی اهل بهشت سلام را از ذات اقدس الهی تلقی میکنند که فرمود: سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحیمٍ.
جداسازی تبهکاران از مؤمنان در صحنه قیامت و محاجّه خدا با آنان
چون صحنه قیامت را دارند ترسیم میکنند درباره اصحاب جنّت این اصول را مطرح فرمودند. در همان صحنه قیامت به تبهکاران میفرماید شما مرزتان را از انبیا, اولیا, مؤمنین, صلحا, صدیقین و شهدا جدا کنید، چون إِنَّ الْأَوَّلینَ وَ الْآخِرینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلی میقاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ (1)[33] شما بروید یک گوشه وَ امْتازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ تبهکارها را در یک جای جدایی آنها را قرار میدهند، بعد ذات اقدس الهی احتجاج میکند. فرمود: أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنی آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ که این محاجّه خداست.
قابل احتجاج نبودن معنای آیه در صورت حمل عهد در آن به اَزل
این عهد اگر همان عهد در عالَم ازل باشد که برخیها گفتند, آنجا ممکن است چنین صورتی واقع شده باشد؛ ولی قابل احتجاج نیست. در سوره مبارکه «اعراف» مسئله أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ (2)[34]در آنجا گذشت که اگر منظور از این عالَم میثاق یک عالم دیگری باشد این قابل احتجاج نیست، زیرا عالَمی که یاد هیچکس نیست چگونه انسان میتواند در برابر آن, خودش را «محجوج» ببیند و چگونه میشود حجّت اقامه کرد؟ به او بگویند مگر ما در عالَم الست از شما پیمان نگرفتیم؟ مگر شما در آنجا پیمان نسپردید؟ میگوید عالَم الست یادم نیست؛ لذا سیدناالاستاد اصرارشان این است که همه اینها به همین دنیا برمیگردد؛ (3)در دنیا خدای سبحان با سه زبان با انسان حرف میزند: با زبان فطرت که زبان دل است, با زبان عقل و استدلال و با زبان انبیا(علیهم الصلاة و علیهم السلام)، همه اینها حجّتهای الهی هستند. اگر «إِنَّ لِلَّهِ عَلَی النَّاسِ حُجَّتَیْنِ» (4)عقل و فطرت به یک حجّت برمیگردند, نبوّت و ولایت و امامت اهل بیت(علیهم السلام) هم در یک ردیف هستند و به یک حجّت برمیگردند، میشود «إِنَّ لِلَّهِ عَلَی النَّاسِ حُجَّتَیْنِ» با زبان هر دو حجّت, خدای سبحان با ما سخن گفت هم با زبان وحی و نبوّت با ما سخن گفت, هم با زبان فطرت و عقل و استدلال با ما سخن گفت، اما همه در دنیاست; لذا میشود استدلال کرد. فرمود: وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنی آدَمَ؛ (5)که این «إِذْ» ظرف و منصوب است به فعل محذوف «اُذکر»؛ یعنی به یاد این صحنه باشید که در قیامت هم به همین صحنه استدلال میکنند، اما حالا ما در عالَم بعد که «خَلَقَ اللَّهُ الْأَرْوَاحَ قَبْلَ الْأَجْسَادِ» (6)آنجا اگر هم چنین چیزی شده باشد ما دلیلی بر نفی نداریم، اما آن قابل استدلال و احتجاج نیست، برای اینکه یادمان نیست و وقتی یادمان نبود ما چه تعهّدی سپردیم؟! لذا این احتجاجهایی که در سوره مبارکه «اعراف» هست یا همین سوره هست که أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ باید طوری باشد که به زبان فطرت باشد, به زبان عقل باشد, به زبان وحی و کتاب و سنّت باشد که انسان «محجوج» به اینهاست اینها را شنیده, یاد گرفته، تعهّد سپرده و ایمان آورده. خدا میفرماید مگر من از شما تعهّد نگرفتم که شما شیطان را نپرستید؟!
معنای آیه با توجه به دنیایی بودن عهد و قابل احتجاج بودن آن
پرسش: خودش احتجاج میکند: أَشْرَکْنَا وَ لاَ آبَاؤُنَا. (1)
پاسخ: بله, ما این کار را کردیم که مبادا در قیامت این را بگویید. چه وقت این کار را کردند؟ جایی که احتجاج حق باشد؛ آن یا به زبان فطرت است یا زبان عقل است یا زبان کتاب و سنّت. ما به وسیله عقل و فطرت از شما تعهّد گرفتیم که مبادا در قیامت بگوییم ما که غافل بودیم و آگاه نبودیم؛ ولی اگر در یک عالَم دیگری این صحنه اتفاق افتاده باشد یادشان نیست، چگونه میتوانند بگویند ما آنجا تعهّد سپردیم, چگونه خدا میتواند احتجاج کند که ما شما را در عالَم ازل آنجا که «خَلَقَ اللَّهُ الْأَرْوَاحَ قَبْلَ الْأَجْسَادِ» آنجا از شما تعهّد گرفتیم؟ اینها میگویند ما یادمان نیست.
پرسش: اخذ عهد از ذریّه آدم در قرآن هست؟
پاسخ: همین است این باید بالأخره در دنیا باشد که احتجاج الهی در آن باشد. در آن عالَم ذات اقدس الهی چه تعهّداتی گرفته و چه علومی را به انسان اعطا کرده کسی نمیتواند نفی کند و اما حجّت نیست, حجّت که «یحتجّ المولیٰ علی العبد» باید در این عالَم باشد تا یاد او باشد. آنجا فیض الهی هر چه بود, خدا میداند و کسی که رفته و دیده است، اما در مقام احتجاج کردن؛ در قیامت کسی را ببرند به جهنم و بگویند ما که از شما تعهّد گرفتیم, کجا؟ من نمیدانم کجا تعهّد گرفتید.
1) سوره انعام، آیه148.
پرسش: اگر محجوب و پنهان است چرا خدای متعال آن را مطرح کرده است؟
پاسخ: معلوم میشود که زبان عقل و نقل و زبان کتاب و سنّت است, این «إِنَّ لِلَّهِ عَلَی النَّاسِ حُجَّتَیْنِ» که مرحوم کلینی از امام(سلام الله علیه) نقل کرده است همین است یا به زبان فطرت که فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها (1)[40] است که این نقد است یا به زبان یَعْقِلُونَ, (2)یَتَفَکَّرُونَ, (3)یَتَدَبَّرُونَ (4)است که نقد است یا به وسیله آیات و روایات اهل بیت(علیهم السلام) است که نقد است، اینها قابل احتجاج است؛ اما در یک عالَم دیگری که کسی یادش نیست بگوید ما از شما اینجا تعهّد گرفتیم صحیح نیست، چون ایشان میگوید من یادم نیست, اصلِ آن عالَم یادم نیست چه رسد به اینکه من تعهّد کرده باشم.
در سوره مبارکه «اعراف» فرمود ما از شما تعهّد گرفتیم که مبادا بگویید پدران ما مشرک بودند یا ما از این صحنه غافل بودیم. در آنجا در عالَم عهد که سخن از پدران و امثال ذلک نبود, سخن از غفلت نبود, بر فرض چنین پیمانی در آن عالَم گرفته باشند، این یادش نیست. پیمان گرفتن باید در ظرفی باشد که احتجاجپذیر باشد که این فقط در دنیا درست است؛ حالا آنجا چه چیزی بود و چه اسراری بود کسی نمیتواند نفی کند؛ ولی آنها نمیتواند معیار احتجاج باشد، معیار احتجاج در دنیاست. در دنیا ما از اینها عهد گرفتیم هم به زبان فطرت, هم به زبان عقل از درون, هم به زبان کتاب, هم به زبان عترت(علیهم السلام) از بیرون, معارف را به اینها گفتیم و برایشان ثابت شده است، اینها هم قبول کردند ولو اینکه به حسب ظاهر نتوانستند اصرار کنند. ما در دنیا حجّت را بر اینها تمام کردیم تا کسی نگوید ما غافل بودیم یا نیاکان ما کفر ورزیدند. احتجاج را در بخش پایانی سوره مبارکه «نساء» فرمود ما انبیا را فرستادیم: رُسُلاً مُبَشِّرینَ وَ مُنْذِرینَ لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ (5)[44] که قبلاً هم ملاحظه فرمودید. بَعْدَ ظرف است مفهوم ندارد، مگر اینکه در مقام تحدید باشد اینجا هم مقام تحدید است و مفهوم دارد؛ یعنی بعد از اینکه انبیا آمدند، دیگر کسی نمیتواند احتجاج کند. اگر انبیا نمیفرستادیم اینها در قیامت حجّت اقامه میکردند و به خدا میگفتند خدایا ما که نمیدانستیم بعد از مرگ چنین جایی میآییم، تو که میدانستی چرا راهنما نفرستادی؟! فرمود: رُسُلاً مُبَشِّرینَ وَ مُنْذِرینَ؛ ما سلسله انبیا را فرستادیم تا کسی نگوید خدایا ما که نمیدانستیم لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ، بعد از اینکه انبیا آمدند کسی قدرت احتجاج ندارد؛ حالا اگر در یک عالَم دیگری کسی یاد او نیست و چنین صحنهای اتفاق افتاده باشد، این حجّت الهی تمام نمیشود.
بنابراین «فتحصّل» آنجا هر چه واقع شد از اسرار عالَم ما به هیچ وجه دلیل بر نفی نداریم، اما حجّت بودن شیئی و معاهدهای و میثاقی این حتماً باید در دنیا باشد که شخص در دنیا مکلّف است و حجّت الهی بر او تمام است و میفهمد.
پرسش: آیا در عالَم آخرت؟
پاسخ: بالأخره باید زمان حجّت روشن شود، اگر آخرت یاد او بیاید و در دنیا یاد او نباشد که «رُفِعَ عَنْ أُمَّتِی تِسْعَةُ» (1)[45]که یکی سهو و نسیان است، تا زمانی که انسان چیزی را نداند حجّت الهی بر او تمام نمیشود.
پرسش: ... تقیید کرده که چرا یادتان نمی آید... .
پاسخ: یعنی نشئه قبلی همین دنیاست, شما فراموش نکردید، در حقیقت تناسی است «نَبَذُواکِتٰابَ اللّٰهِ وَرٰاءَ ظُهُورِهِمْ (2)[46]» (3)این را نَسْیاً مَنْسِیًّا (4)قرار دادید، ما برای شما گفتیم وگرنه آنجا اگر چیزی باشد که انسان باید یادش باشد. هر کس این آیه را شنیده یا قرآن را خوانده هر چه تلاش و کوشش کند و جزء اولیا و زهّاد و عبّاد هم باشد یادش نیست، اینها مردان الهی هستند تمام تلاش و کوشش را میخواهند بکنند که بنده خدا باشند، هیچکس یادش نیست که آنجا تعهّد سپرده.
تناسخ, اشکال دیگر در حمل نمودن عهد به عالم ذَرّ
پرسش: روایت متواتر را میتوانیم توجیه کنیم؟
پاسخ: متواتر همین است که این به فطرت برمیگردد, روایات متواتر در ذیل أَ لَمْ أَعْهَدْ معنای آن این نیست که در عالَم ما عهد گرفتیم و اینجا داریم احتجاج میکنیم.
خدا غریق رحمت کند مرحوم شیخ طوسی و بعد از شیخ طوسی را گفتند بخشی از این روایات بوی تناسخ میدهد که ما ذرّات ریز را از صُلب آدم و فرزندان آدم خارج کردیم, یک; ارواح اینها را به اینها متعلّق کردیم, دو; از اینها تعهّد گرفتیم, سه; ارواح این ذرّات ریز را رها کردند, چهار; شیخ طوسی و خیلی از محقّقین میفرمایند: «هل هذا الاّ التناسخ» که این یقیناً مردود است. جایی باید باشد که انسان یادش باشد که احتجاج الهی تام باشد اگر خدای سبحان بفرماید «خَلَقَ اللَّهُ الْأَرْوَاحَ قَبْلَ الْأَجْسَادِ»، «الْأَرْوَاحُ جُنُودٌ مُجَنَّدَةٌ» (1)ارواح بودن و با هم ارتباط داشتن اینها سر جایش محفوظ است، دلیل عقلی هم اینها را تأیید میکند اگر هم تأیید نکند و نفهمد عقل میگوید نقل هر چه گفت حجّت است؛ اما چیزی محور احتجاج قرار بگیرد, محور تکلیف قرار بگیرد, مدار بهشت و جهنم قرار بگیرد، کسی را به جهنم ببرند برای اینکه تو آنجا تعهّد سپردی که این میگوید من یادم نیست، چه وقت من تعهّد سپردم؟ کجا من تعهّد سپردم؟ آن وقت این را جهنم ببرند برای اینکه آنجا تعهّد سپردی، این درست نیست حتماً باید در مدار دنیا باشد.
نبودِ شیطان در عالَم ذرّ دال بر موجّه نبودن عهد در آن
أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنی آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ؛ شیطان که در آن عالَم هنوز نبود، آن عالم هنوز جریان آدمی نبود و سجده بر آدم نبود، شیطنت شیطان نبود, استنکار شیطان نبود, شیطنتی در کار نبود؛ بعد از خلقت آدم, شیطنت شیطان ظهور کرده است، آنجا چگونه میشود به آدم بگویند ما به شما گفتیم شیطان دشمن شماست؟ أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنی آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ.
1) من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج4، ص380.
تبیین معنای عبادت در لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ
عبادت همان اطاعت است. این بیان نورانی امام جواد(سلام الله علیه) روایت تامّی است که «مَنْ أَصْغَی إِلَی نَاطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ فَإِنْ کَانَ النَّاطِقُ عَنِ اللَّهِ فَقَدْ عَبَدَ اللَّهَ وَ إِنْ کَانَ النَّاطِقُ یَنْطِقُ عَنْ لِسَانِ إِبْلِیسَ فَقَدْ عَبَدَ إِبْلِیسَ»؛ (1)فرمود هر کسی کتاب کسی را میخواند, کسی حرف کسی را گوش میدهد, مقاله کسی را میخواند, روزنامه کسی را میخواند که بخواهد به او اعتماد کند، یک وقت است میخواهد ببیند او چه میگوید که آن حرف دیگری است، اما دلداده کتاب کسی باشد, سخن کسی, نوشته کسی, گفته کسی, رفتار کسی باشد این را میگویند «اِصغاء»، فرمود: «مَنْ أَصْغَی إِلَی نَاطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ فَإِنْ کَانَ النَّاطِقُ عَنِ اللَّهِ فَقَدْ عَبَدَ اللَّهَ وَ إِنْ کَانَ النَّاطِقُ یَنْطِقُ عَنْ لِسَانِ إِبْلِیسَ فَقَدْ عَبَدَ إِبْلِیسَ»؛ یعنی «أطاعه».
عدوّ مبین بودن شیطان دلیل نهی از اطاعت او
اینجا هم که فرمود: لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ؛ یعنی «لا تطیعه» چرا؟ برای اینکه عدوّ مبین است، یک دشمن آشکار است و یک دشمن سوگند یاد کردهای است. در سوره مبارکه «اسراء» هم گذشت که گفت من سواری میخواهم لَأَحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَهُ، (2)«احتنَکَ» که باب افتعال است؛ یعنی سوار اسب شد, یک; «حنک» و «تحت حنک» او را گرفت, دو; هر جا که میخواهد ببرد, سه; اینها که سوارکارند «احتناک» میکنند؛ یعنی دهنه و افسار اسب در دست آنهاست که این حالت را «احتناک» میگویند. گفت من سواری میخواهم, «احتناک» میکنم، اینها مرکب و مطیه راهوار من هستند لَأَحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَهُ و سوگند هم یاد کرد گفت: فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ، (3)اینکه میگویند دشمنِ قسمخورده همین است. در نوبتهای قبل هم ملاحظه فرمودید که یک دشمن بینظیری هم هست، برای اینکه در عالَم هیچکسی و هیچ شیئی مثل ابلیس نیست. ما الآن بدتر از مار و عقرب سمّی چه چیزی داریم؟ شما میبینید در هند و غیر هند بعضیها هستند با اینها کنار میآیند و بعضی خانوادهها هستند با همین مار سمّی زندگی میکنند، عدّهای هستند که سی چهل عقرب را در سر و صورت و بدنشان نگه میدارند؛ با مار میشود کنار آمد, با عقرب میشود کنار آمد. چند وقت قبل هم دیدید خانوادهای بودند با توله ببر کنار آمدند و در خانهشان با هم زندگی میکردند. با ببر میشود کنار آمد, با مار میشود کنار آمد, با عقرب میشود کنار آمد, دوستانشان را اینها نیش نمیزنند؛ اما این عدوّ مبین است، اگر آدم ده بار حرف آنها را گوش دهد اینچنین نیست که بار یازدهم آدم را رها کنند، میگویند بار یازدهم هم باید معصیت کنی. یک دشمن بینظیری است که از هر مار و عقربی بدتر است، از هر گزنده و درندهای بدتر است عدوّ مبین است که سوگند هم یاد کرده است، این میشود دشمن قسمخورده. ذات اقدس الهی هم فرمود من به شما گفتم این عدوّ مبین شماست به هیچ وجه رهایتان نمیکند، اینطور نیست که حالا شما ده بار حرف او را گوش دادید او بار یازدهم کنار بیاید و شما را رها کند، پس آنها را عبادت نکنید.
ارائه طریق در بندگی و تبیین آن با چراغ عقل و نقل
وَ أَنِ اعْبُدُونی هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ این دین است, صراط مستقیم است، عقل شما «سراج» است؛ عقل راه نیست، عقل چراغ است؛ این «سراج» و چراغ راهی که انبیا آوردند را میفهمند، وگرنه خود عقل که مهندس نیست راه ترسیم کند، مهندس عالَم خدای سبحان است که راه را ترسیم کرده و فرمود: وَ أَنَّ هذا صِراطی مُسْتَقیماً (1)و به انبیا(علیهم السلام) فرمود این راه را به اینها نشان دهید، هم با چراغ نقل این راه را تشریح کنید و هم با عقل و فطرتی که من به مردم دادم آنها «سراج» مبین دستشان است و این راه را میبینند؛ با چراغ عقل, دین را میبینند و راه میروند وگرنه خود دین را که عقل نمیآورد. عقل میگوید من میفهمم که نمیفهمم؛ من میفهمم از یک جای دیگر آمدم، اما کجا بود نمیدانم؛ به جایی میروم، اما آنجا کجاست نمیدانم؛ من یک مسافر سرگردانی هستم و راه میخواهم. عقل میگوید ممکن نیست این عالَم عبث و یاوه و بیهوده باشد که هر کسی, هر چه کرد, کرد؛ یک حساب و کتابی هم هست، اما آن حساب چیست؟ کتاب چیست؟ آن راه چیست؟ آن را خدای سبحان باید مشخص کند که کرده است. الآن در خود دنیا خطاب میکند، وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْکُمْ جِبِلاًّ کَثیراً أَ فَلَمْ تَکُونُوا تَعْقِلُونَ این میتواند درباره دنیا باشد و ظهورش هم میتواند درباره آخرت باشد. «جِبِل»؛ یعنی ایل و قبیله, قبایل فراوانی از اصناف و عشایر و گروههای فراوانی را او گمراه کرده است وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْکُمْ جِبِلاًّ کَثیراً مگر شما عاقل نیستید که نباید حرف دشمن سوگند یادکرده را اطاعت کرد؟ در همان صحنه قیامت که احتجاج میکنند و گاهی مسائل دنیا را مطرح میکند, میفرماید این جهنم است هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ.
1) سوره انعام، آیه153.
بررسی آیه مِنْها خَلَقْناکُمْ... و چگونگی جمع آن با یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ...
حالا اگر کسی توانست رساله جدایی بنویسد یا پایاننامه خود را این بحث قرار دهد، این میتواند تحقیق خوبی در بیاید که بالأخره از آیات فراوان برمیآید که بدنِ ما از زمین بود, یک; دوباره به زمین برمیگردد, دو; بار سوم از زمین بیرون میآید, سه; که مِنْها خَلَقْناکُمْ وَ فیها نُعیدُکُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُکُمْ تارَةً أُخْری؛ (1)منتها معمّا این است انسانی که از زمین بود این روشن است که از «تراب» و «تین» بود و در موت به زمین برمیگردد که قبری دارد و در زمین فرو میرود،وقتی از زمین بخواهد برگردد مِنْها نُخْرِجُکُمْ تارَةً أُخْری این در چه حالت است؟ آن حالتهای سهگانه سوره مبارکه «ابراهیم» باید مشخص شود. آیا اوّلین و آخرین را خدا از همین زمین برمیخیزاند، زنده میکند و بعداً زمین را عوض میکند؟ یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ؛ (2)یعنی بعداً نفخ صور میشود، بعداً جهانلرزه میشود، بعداً وَ السَّماواتُ مَطْوِیَّاتٌ (3)میشود؟ این اوّلین و آخرین که زنده شدند کجا هستند؟ اگر اول زمین برمیگردد به وضع دیگر یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ «سماوات» عوض میشود, زمین عوض میشود، به چه چیزی عوض میشود؟ در بعضی از روایات دارد که زمین تبدیل میشود «إلی أرضٍ لَم یُعصِ عَلیهَا» (4)زمین تبدیل میشود به زمینی که روی آن گناه نشده یا زمین تبدیل میشود به «تُبَدَّلُ خُبْزَةً نَقِیَّةً» (5)که از آن میخورند، اگر زمین تبدیل شده به کُره نان یا زمین تبدیل شده به زمینی که «لَم یُعصِ عَلیهَا»، ابدان را بخواهند از این زمین در بیاورند آن وقت یک طور دیگر میشود. آیا همزمان این دو کار انجام میشود؟ این تصورش آسان نیست. غرض این است که اگر آیات سوره مبارکه «ابراهیم» با مسئله مِنْها خَلَقْناکُمْ وَ فیها نُعیدُکُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُکُمْ ارزیابی شود و این سه حالت عرضه شود، به برکت روایاتی که در ضمن این چند طایفه از آیات است بررسی شود، شاید چیزی نصیب یک محقّق پژوهشگر شود.
مشکل بودن فهم آیات درباره جهنم منقول و غیر آن
درباره جهنم هم اینچنین است. یک جهنم منقول است و یک جهنم غیر منقول؛ جهنم غیر منقول همین مکانی است که همه ما شنیدیم و آیات فراوان دارد, یک جهنم منقولی که در سوره مبارکه «فجر» و امثال «فجر» است این است که آن روز جهنم را میآوریم، (1)بعد میگوییم خُذُوهُ فَغُلُّوهُ [61]و بگوییم این جهنمی است که شما تکذیب کردید. جهنم را که میآوریم، این جهنم کجاست که خدای سبحان آن جهنم را میآورد؟ ما دلیلی بر نفی این نمیتوانیم اقامه کنیم که بگوییم جهنم الاّ ولابد همان گودال مشخص است و ما جهنم منقول نداریم, اگر ما توانستیم برهان عقلی یا برهان نقلی اقامه کنیم که جهنم منقول محال است، آن وقت این آیه توجیه میشود؛ اما اگر دلیلی نداشتیم بر اینکه جهنم منقول محال است، این آیه ظاهرش اخذ میشود. فرمود: جهنم را میآوریم، حالا این جهنم منقول است یا غیر منقول روشن نیست. هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ؛ این «ایعاد» و وعدّهای که ما میدادیم این جهنمِ نقد است که آنها میگویند: رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صالِحاً، (2)[62]
ارائه تصویری از عذاب تبهکاران در جهنم
بعد میفرماید: اصْلَوْهَا الْیَوْمَ «صَلا»؛ یعنی حالا وارد این شوید. در جریان اصحاب جنّت با آن جلال و شکوه ذکر شده, در جریان اصحاب جحیم فرمود: اصْلَوْهَا الْیَوْمَ بِما کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ؛ در اثر کفری که ورزیدید دامنگیرتان همین دوزخ است، حالا وارد دوزخ شوید و بعد هم کسی حقّ حرف ندارد، برای اینکه همه اعمالتان مشخص شد ما هم سؤال کردیم که جواب نداشتید بدهید الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی أَفْواهِهِمْ چرا؟ برای اینکه شاهد شما با خود شماست، ما این دهن را میبندیم که نمیگذاریم حرف بزنند؛ دهنتان که سرقت نکرد، زیرمیزی و رومیزی نگرفت، دست شما گرفت, آن وقت دست حرف میزند و میگوید من گرفتم؛ دست غصب کرد, دست امضای بیجا کرد, پا جای بد رفت، زبان که نرفت؛ما دهن را میبندیم که انکار نکند. این دستی که این کار را کرده است را به حرف در میآوریم أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ؛ (3)[63]این پایی که رفته، این پا را به حرف در میآوریم; لذا هم دست حرف میزند، هم پا حرف میزند, هم اعضا و جوارح حرف میزنند و هم پوستها حرف میزنند وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَیْنا (4)[64]فرمود اینها شاهد هستند؛ ما جلوی دهن شما را میبندیم که بیخود انکار نکنید، چون یک قسمت رها گذاشتیم دیدیم که انکار کردید و گفتید: ما کُنَّا مُشْرِکینَ (5)شما مشرک بودید, شرک ورزیدید و ما شما را آوردیم، در اوایل سوره مبارکه «انعام» است که اینها میگویند: ما کُنَّا مُشْرِکینَ؛ ما که شرک نداشتیم. در آن روز ذات اقدس الهی به حضرت رسول(علیه و علی آله آلاف التحیّة والثناء) فرمود: انْظُرْ کَیْفَ کَذَبُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ (6)ببین چطور دارند دروغ میگویند؟! لذا دهن را میبندند که این انکار نکند، برای اینکه آن رومیزی و زیرمیزی و رشوه و ربای بانکی را که دهن نگرفت, دست گرفت و دست میگوید بله من ربا دادم من ربا گرفتم؛ پا شهادت میدهد و دست امضا میکند که من امضا کردم و دارم همین کار را میکنم. این حرفها را که اعضا و جوارح این گناهان را انجام دادند همه اینها شهادت میدهند.
حالا یک مطلب دقیقی از همین آیه استفاده میشود که مجرم اصلی, نفس و روح انسان است و اعضا و جوارح شاهد هستند نه مجرم, اگر اینها مجرم بودند وقتی حرف میزدند میگفتیم اینها اقرار کردند نه اینکه شهادت دادند. اقرار یک چیز است و شهادت چیز دیگری است، اگر مجرم حرف بزند میگویند اقرار کرده, بیگانه اگر درباره جُرم او سخن بگوید، میگویند شهادت داده است؛ معلوم میشود ما شاهدی داریم, اقراری داریم, مُقرّی داریم, آنجا فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ (1)[67] داریم که اگر خود انسان بگوید, اما اگر دست حرف بزند معلوم میشود دستِ بیچاره گناه نکرده, پای بیچاره گناه نکرده، پا را این شخص برد و دستِ این شخص اِعمال کرد؛ این دست شهادت میدهد نه اقرار, پا شهادت میدهد نه اقرار, آنجا که خود انسان حرف میزند میگویند: فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ.
موضوع: تفسیر آیات 55 تا 66 سوره یس
إِنَّ أَصْحابَ الْجَنَّةِ الْیَوْمَ فی شُغُلٍ فاکِهُونَ (55 هُمْ وَ أَزْواجُهُمْ فی ظِلالٍ عَلَی الْأَرائِکِ مُتَّکِؤُنَ (56) لَهُمْ فیها فاکِهَةٌ وَ لَهُمْ ما یَدَّعُونَ (57) سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحیمٍ (58) وَ امْتازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ (59) أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنی آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ (60) وَ أَنِ اعْبُدُونی هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ (61) وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْکُمْ جِبِلاًّ کَثیراً أَ فَلَمْ تَکُونُوا تَعْقِلُونَ (62) هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ (63) اصْلَوْهَا الْیَوْمَ بِما کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ (64) الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی أَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أَیْدیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ (65) وَ لَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا عَلی أَعْیُنِهِمْ فَاسْتَبَقُوا الصِّراطَ فَأَنَّی یُبْصِرُونَ (66))
1) سوره ملک، آیه11.
مروری بر مباحث گذشته در بحث معاد
بعد از اینکه پاسخ منکران معاد را به آنها که گفتند: مَتی هذَا الْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ (1)[1]داد - که ظاهراً آنها از اصل معاد سؤال میکنند نه از «اشراط الساعة» - جوابشان این شد که ما یَنْظُرُونَ إِلاَّ صَیْحَةً واحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ یَخِصِّمُونَ؛ (2)[2] این صیحه واحده میتواند همان «زلزلة الساعة» باشد که خودش نفخ صور اول است؛ این نفخ صور شبیه شیپور آمادهباش است که شیپور میزند در نفخ صور، همگان رخت برمیبندند فَإِذا هُمْ خامِدُونَ، (3)با شیپور دوم همه بیدار میشوند, پس آن جزء «اشراط الساعة» نیست جزء خود قیامت است. در صحنه قیامت فرمود مؤمنان از هر نظر در رفاه هستند که نه از جهت داخل مشکلی دارند و نه از جهت خارج, لذّتهای اهل بهشت را ذکر فرمود.
سلام خدا بر انبیا، اولیا و مؤمنین و علت تفاوت آن
در پایان هم فرمود: سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحیمٍ خدایی که سلام است نسبت به اینها فیض سلام را ارسال میکند. خداوند همانطوری که برای انبیا, برای اولیا, برای مؤمنین در دنیا سلام ارسال میکند، برای اصحاب جنّت در بهشت هم سلام ارسال میکند، چه اینکه برای اصحاب جنّت همانطوری که در سوره «رعد» آمده وَ الْمَلائِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بابٍ ٭ سَلامٌ عَلَیْکُمْ بِما صَبَرْتُمْ، (4)[4] فرشتگان هم سلام میکنند. سلامهای الهی برابر تفاوت آن مخاطبها یا مستفیضها متفاوت است؛ برخی از سلامها، سلامهای جهانی است؛ نظیر آنچه برای نوح(سلام الله علیه) مقرّر فرمود که ظاهراً در قرآن کریم برای غیر از حضرت نوح نیست فرمود: سَلامٌ عَلی نُوحٍ فِی الْعالَمینَ (5)[5] این تعبیر در قرآن مخصوص حضرت نوح است، برای اینکه او 950 سال تلاش و کوشش را تحمل کرد و رنج فراوانی باعث این گنج بیشمار شد که فرمود: سَلامٌ عَلی نُوحٍ فِی الْعالَمینَ. درباره انبیای دیگر فِی الْعالَمینَ ندارد سَلامٌ عَلی مُوسی وَ هارُونَ, (6)وَ السَّلامُ عَلَی الْمُرْسَلینَ (7)و مانند آن. این فِی الْعالَمینَ مخصوص حضرت نوح(سلام الله علیه) است، آنجا هم که میفرماید: سَّلامُ عَلی مَنِ اتَّبَعَ الْهُدی (8)که از زبان وجود مبارک موسای کلیم است «متّبعین» خدا, مؤمنان هر عصر هستند، در حقیقت سلام بر مؤمنین شد. پس سلام بر نوح شد فِی الْعالَمینَ بعد بر «مرسلین», بعد بر ابراهیم و موسی و هارون و عیسی و سایر انبیا(علیهم السلام) و به طور عموم هم وجود مبارک موسای کلیم فرمود: وَ السَّلامُ عَلی مَنِ اتَّبَعَ الْهُدی، در بهشت هم ملائکه از هر در وارد میشوند وَ الْمَلائِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بابٍ ٭ سَلامٌ عَلَیْکُمْ بِما صَبَرْتُمْ؛ اینجا هم در بخش پایانی ذات اقدس الهی میفرماید: سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحیمٍ که این رحمت خاصّةای برای بهشت و اهل بهشت است.
جداسازی تبهکاران از مؤمنان در قیامت و احتجاج با آنان
اما درباره تبهکارها فرمود شما از این صحنه جدا شوید؛ یعنی در جمع هیچ یک از انبیا, اولیا, مؤمنین, صدّیقین, صلحا, شهدا, شفعا نباید باشید، هیچ فیضی از اینها به شما نمیرسد و راهتان را باید جدا کنید وَ امْتازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ بعد در مقام احتجاج میفرماید ما قبلاً از شما عهد گرفتیم که شما پیرو شیطان نباشید و خصوصیت شیطان هم برای شما مشخص کردیم که این دشمن آشکار شماست و به شما گفتیم راه چیست، ما راه ایجاد کردیم و راهنما فرستادیم. پس عهدنامهای است بین خدا و خلق خدا در چند ماده: اینکه جز خدا را نپرستند, اینکه شیطان را نپرستند, اینکه شیطان عدوّ آشکار است, اینکه خدا راه مستقیم را ایجاد کرد و نشان داد، همه این امور را ذکر فرمود.
علت تام بودن احتجاج خدا بر تبهکاران
مستحضرید که احتجاج وقتی تام است که حجّت, حجّت بالغه باشد. در پایان سوره مبارکه «نساء» فرمود ما انبیا فرستادیم تا اینها در قیامت نگویند خدایا ما از وضع حیات آخرت بیخبر بودیم، چرا راهنمای خود را نفرستادی؟ آیه این است: وَ رُسُلاً قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَیْکَ مِنْ قَبْلُ وَ رُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَیْکَ وَ کَلَّمَ اللَّهُ مُوسی تَکْلیماً ٭ رُسُلاً مُبَشِّرینَ وَ مُنْذِرینَ (1)[9]ما انبیای فراوان با تبشیر و انذار برای این منظور فرستادیم لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ (2)[10] که این بَعْدَ ملاحظه فرمودید ظرف است مفهوم ندارد; ولی چون در مقام تهدید است مفهوم دارد؛ یعنی اگر ما انبیا نمیفرستادیم حجّت مردم بر خدا تمام بود، الآن که انبیا فرستادیم حجّت مردم بر خدا تمام نیست و مردم حجّتی ندارند لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ؛ از این جهت معلوم میشود عقل، فطرت و این گونه از امور درونی در عین حال که لازم است کافی نیست، چون خود عقل میفهمد که نمیفهمد؛ عقل میفهمد از خطوط کلی باخبر است، از بسیاری از مسائل جزئی آگاه نیست و عقل میگوید بشر با کلّ جهان در ارتباط است. خواصّ اشیا, حلیّت اشیا, حرمت اشیا, ضرر اشیا, سود اشیا برای عقل روشن نیست و مهمتر از همه گذشته انسان چه بود، برای عقل روشن نیست، آینده عقل که خیلی مهم و حساس و سرنوشتساز است، برای عقل روشن نیست. اجمالاً عقل میداند که انسان نابود نمیشود، اما کجا میرود؟ بهشت چیست؟ جهنم چیست؟ حساب و کتاب چیست؟ اعمال چگونه زندهاند؟ چگونه محاجّه میشوند؟ اینها را نمیداند; لذا مهمترین دلیل وحی و نبوّت به وسیله حکما اقامه شده است، بسیاری از افراد برای اثبات وحی و نبوّت به همین راههای عادی تمسّک کردند که انسان مدنی «بالطبع» است و باید فقط قانون داشته باشد، قانون را اگر خودش وضع کند اختلاف ایجاد میشود، پس قانون باید آسمانی باشد تا زندگی بشر در دنیا متمدّنانه باشد؛ این حرف روشنی است که بسیاری از افراد برای ضرورت وحی و نبوّت اقامه میکنند. مرحوم خواجه طوسی در نقدی که در شرح اشارات نسبت به فرمایشات مرحوم بوعلی دارد - که این در حقیقت نقد نیست، زمینهای است برای توجیه سخنان ابنسینا - میگوید اگر بشر برای زیست دنیا احتیاج به انبیا داشته باشد، خیلی از افراد هستند که خدا و قیامت را قبول ندارند، امّا زندگی آنها مثل ماست و بدون وحی دارند زندگی میکنند؛ همین تجارت, همین سیاست, همین انتخابات, همین رأی دادن, همین امنیت و همین امانت که در کشورهای غیر اسلامی هم هست که دارند عادی زندگی میکنند, پس ما وحی و نبوّت را تنها برای دنیا نمیخواهیم. این اشکال مرحوم خواجه بر بوعلی نیست، این زمینه است بر اینکه چرا ابنسینا مسئله وحی و نبوّت را در نمط نهم اشارات ذکر کردند؛ آنجا که مسئله عبادت است, زهد و عرفان است، در اثنای مسئله زهد و عبادت و عرفان آنجا مسئله وحی و نبوّت را ذکر میکنند که اساس نیاز بشر به وحی و نبوّت برای این است که او را راهنمایی کند چگونه راه آینده را هماکنون درست طی کند، حداکثر صد سالی در دنیا زندگی میکند که این نسبت به زندگی ابد قابل قیاس نیست، برای ابد که بعد از مرگ در پیش دارد چه رهتوشهای لازم است؟ چه کار باید کند؟ چه چیزهایی در اینجا لازم است؟ چه چیزهایی برای تهیه آنجا باید از اینجا فراهم کرد؟ اینکه مسئله وحی و نبوّت را ایشان در اثنای عبادت و زهد و عرفان ذکر میکند، برای اینکه ثابت کند که این برهان معروف که انسان مدنی «بالطبع» است و قانون میخواهد و از این جهت وحی میخواهد، این کفِ مطلب است. مطلب اساسی این است که انسان مسافر است و مسافر راهنما و رهتوشه میخواهد و اساس کار او این است که این آیه سوره مبارکه «نساء» همین را میخواهد بگوید.
پس این برهان مدنی «بالطبع» بودن, کف مطلب است و اساس کار این است که انسان صد سالی اینجا زندگی میکند یک ابدی را هم در پیش دارد، این مسافری که در این مسافرخانه، صد سال میماند بعد به وطن اصلی خودش برمیگردد که ابد است دیگر میلیاردها رقم برنمیدارد این راهنما میخواهد; لذا مسئله وحی و نبوّت تنها برای این نیست که انسان مدنی «بالطبع» است که این به تعبیر مرحوم خواجه کفِ مطلب است. همین برهانی که ذات اقدس الهی در آیه 164 و 165 سوره مبارکه «نساء» نقل میکند همین است؛ فرمود ما انبیا فرستادیم برای اینکه بعد از مرگ در صحنه قیامت کسی احتجاج نکند و نگوید خدایا تو که میدانستی ما بعد از مرگ چنین جایی میآییم، ما باخبر نبودیم، ما نمیدانستیم اینجا چه خبر است و بعد از مرگ کجا میآییم، تو که میدانستی بعد از مرگ چنین جایی هست چرا راهنما نفرستادی؟ چرا قانون نفرستادی؟ ما این انبیا را فرستادیم و صراط مستقیم را ترسیم کردیم لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ، پس معیار احتجاج این است.
عالم ذرّ صحنه شهود حق و دنیا محل تعهد الهی
حالا بیاییم به سراغ عالَم «ذَرّ», عالَم «ذرّ»ی که به هر کسی بگویند میگوید من یادم نیست، به افراد عادی بگویند, به خواص بگویند, به اوتاد بگویند حالا یک وقت کسی جزء انبیا و ائمه(علیهم السلام) است که حساب آنها جداست؛ این میگوید من یادم نیست که من درچنین صحنهای تعهّد سپرده باشم؛ آن وقت ما بیاییم بگوییم که در عالَم «ذرّ» شما تعهّد سپردی که خلاف نکنی و حالا که خلاف کردی به جهنم میروی, میگوید من عالَم «ذرّ» نمیدانم چیست و گذشته از اینکه در عالَم «ذرّ» سخن از تعهّد نیست، سخن از ارائه حق است. خدا خودش را نشان داد، گفت من هستم یا نیستم؟ همه گفتند بله هستی. سخن از زبان وحی و نبوّت و عقل و اینها نیست؛ در آن روز که أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ (1)این بیپرده از حرم غیب بیرون آمده قالُوا بَلی. (2)بعضی از بزرگان میگویند: بله، الآن ما آن صحنه یادمان است؛ اینها مسئله شهود رؤیت حق است، آنجا سخن از عهد نیست و سخن از عداوت شیطان نیست. قبل از خلقت آدم است؛ جریان آدم و خلقت آدم و عداوت ابلیس و اینها و بعد از اینکه ذات اقدس الهی آدم را خلق کرد و جریان تعلیم اسما رخ داد و دستور سجده آمد و فرشتهها اطاعت کردند و شیطان استکبار ورزید از آن به بعد خدای سبحان فرمود این دشمن شماست.
پرسش: در روایت دارد اگر خدا خودش را نشان نمیداد هیچکس او را عبادت نمیکرد؟
پاسخ: بله، در فطرت همه همینطور است؛ اصلاً انکار خدا مستحیل است، زیرا انسان فقر خود را ذاتاً دریافت میکند، غنیِّ مطلقی را ادراک میکند که مشکل او را حل کند. اگر زیردریایی غرق شود، افراد و سرنشینان آن غرق شوند، در عمق دریا هیچکس از آنها خبر ندارد؛ ولی آنها ناامید نیستند، برای اینکه میگویند یک قدرت مطلقی در جهان هست که عمق دریا یا اوج سپهر در اختیار اوست که این همان خداست، این فَإِذا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدِّینَ (1)[14] همین است، خدا انکارپذیر نیست. این بیان نورانی امام که مرحوم کلینی در همان جلد اول کافی نقل کرد این است که فرمود: «مَعْرُوفٌ عِنْدَ کُلِّ جَاهِلٍ» (2)خدا نزد هر ملحد و کمونیستی معروف است، اصلاً خدا قابل انکار نیست، منتها او نمیداند با چه کسی رابطه دارد. مگر حقیقت مطلق را میشود انکار کرد؟ مگر واقعیّت مطلق را میشود نفی کرد؟ فرمود: «عَارِفٌ بِالْمَجْهُولِ مَعْرُوفٌ عِنْدَ کُلِّ جَاهِلٍ»، این از غرر روایات ماست که مرحوم کلینی در جلد اول کافی نقل کرد؛ لذا فرمود: «اعْرِفُوا اللَّهَ بِاللَّهِ» (3)شناخت با برهان و اینها، برای سرگرمی حوزه و دانشگاه خوب است؛ ولی خدا را با خدایی باید شناخت «اعْرِفُوا اللَّهَ بِاللَّهِ»؛ خدا انکارپذیر نیست. در آن صحنه خود را نشان داد و همه هم آنجا پذیرفتند، اما آنجا سخن از تعهّد نیست, سخن از دین نیست, سخن از عداوت شیطان نیست, سخن از پیروی انبیا نیست, سخن از عدم متابعت از شیطان نیست.
بنابراین به هیچ وجه این جریان معاهده به عالم ذَرّ بر نمیگردد بله, ارواح وجوداتی دارند که ثبوتاً خیلی از احکام را میشود بر آنها اثبات کرد و اثباتاً هم خیلی از اینها ثابت شده است «خَلَقَ اللَّهُ الْأَرْوَاحَ قَبْلَ الْأَجْسَادِ» (1)هست, «الْأَرْوَاحُ جُنُودٌ مُجَنَّدَةٌ فَمَا تَعَارَفَ مِنْهَا ائْتَلَفَ وَ مَا تَنَاکَرَ مِنْهَا اخْتَلَفَ» (2)اینها سر جایش محفوظ است، اما یک تعهّد فقهی و ح قوقی باشد که حجّت تمام شود که اگر بشر برابر آن عهدنامه عمل نکرد مستقیماً او را به جهنم ببرند، این به زبان عقل و استدلال است در دنیا و به زبان وحی و نبوّت و کتاب و سنّت و عترت اهل بیت(علیهم السلام) است در دنیا. آن وقت در قیامت ذات اقدس الهی به اینها میفرماید ما از شما تعهّد گفتیم به زبان انبیا و وحی - البته در بعضی از روایات هم هست به زبان وحی - ما به شما گفتیم شیطان, دشمن است، به شما گفتیم که این دشمن آشکاری است به هیچ وجه با شما کنار نمیآید که یک روز دوستی کند و کوتاهی کند اینطور نیست. «أَعْدَی عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتِی بَیْنَ جَنْبَیْکَ»؛ (3)هم همینطور است، این دشمن مبین است و من را عبادت کنید این هم راه مستقیم است و ما همه چیز را به شما گفتیم. حالا اگر یک وقت یک کافر مستضعفی در اثر اینکه در دوردست است و هیچ حجّتی از حجّتهای الهی به او نرسیده به همان اندازه که عقل او کافی است در قیامت مسئول است.
تبیین جهنم منقول و غیر منقول
فرمود ما اینها را گفتیم و شما عمل نکردید، در آن روز ذات اقدس الهی یک عده را توبیخ میکند که شیطان خیلی از شماها را فریب داد و گفتیم لَقَدْ أَضَلَّ مِنْکُمْ جِبِلاًّ کَثیراً أَ فَلَمْ تَکُونُوا تَعْقِلُونَ این را در آخرت به عنوان توبیخ در آنجا ذکر می کند؛ حالا اینها را وارد جهنم میخواهند کنند. در بحثهای جهنم اشاره شد که موادّ جهنم که سه چیز است این را قرآن کریم (1)ترسیم کرده که خود انسان است. در سوخت و سوز وقتی کورهای دارند، موادّ اولیه سوخت و سوز را فراهم میکنند، بعد آن ماده آتشزنه را فراهم میکنند، بعد اشیا را در آنجا گداخته میکنند، سه کار است که در کورهها انجام میدهند: اول حالا یا هیزم است یا زغال سنگ است یا نفت و بنزین و گازوئیل هر چه است اول این را میریزند که این موادّ اوّلی برای سوخت و سوز است، بعد آن ماده انفجاری دیگر که آتشزنه, آتشگیره, وَقُودُ النَّارِ است آن را میزنند و این را میگیرانند تا این کوره مشتعل شود، بعد حالا آن موادّی که میخواهند به صورت ذوب کنند، مثل فولاد یا آهن یا مس یا هر چه هست را میریزند تا کوره کار خودش را انجام دهد، این سه کار است. در قرآن دارد که هیزم جهنم همین ظالمان هستند وَ أَمَّا الْقاسِطُونَ فَکانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً (2)این هیزمها را که انداختند درون جهنم، آنچه باعث اشتعال اینهاست که اینها را بگیراند و آتشزنه باشد یا آتشگیره باشد که از آن به عنوان وَقُودُ النَّارِ یاد میکنند که «توقد به النار» آنها را میآورند که آنها هم سران کفرند که فرمود: وَقُودُ النَّارِ ٭ کَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ، (3)[22] اینکه فرمود: فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ (4)این ائمه کفر خودشان مثل تیانتی هستند و مشتعل میباشند دیگران را هم آتش میزنند؛ اینها را وقتی میآورند جهنم گُر میگیرد، بعد افراد تبهکار دیگری که به وسیله ظلم اینها یا تابع اینها بودند، اینها را در آنجا میگذارند که وضع جهنم چنین میشود. براساس این ممکن است انسان خیال کند که فقط جهنم منقول داریم غیر منقول نداریم؛ یعنی براساس آنچه در سوره مبارکه «فجر» آمده جهنم فقط منحصر در آن خواهد بود؛ آیه 23 سوره مبارکه «فجر» این است بعد از اینکه فرمود: وَ جاءَ رَبُّکَ وَ الْمَلَکُ صَفًّا صَفًّا (5)[24] فرمود: وَ جیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ جهنم را میآورند ؛در روایاتی که ذیل این آیه هست ملاحظه میفرمایید دارد که با غل و زنجیر عدهای هفتاد نفر یا هشتاد فرشته کشانکشان جهنم را میآورند (6)وَ جیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ. بنابراین آدم ممکن است خیال کند جهنم فقط منقول است؛ اما این تام نیست،برای اینکه این عناصر سهگانهای که یاد شده اینها موادّی است که میریزند در کوره، ما کورهای لازم داریم که اینها را بریزند داخل آن تا همه با هم ملاقات کنند که کُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها (7)[26] شود و آن محاجّه اسفباری که بین مستکبر و مستضعف است، آنجا برقرار شود که جای ثابتی میخواهد; لذا آنجا جهنم و غیر منقول است؛ یعنی گودال است یا «وِیل» (8)است، «أو ما شئت فسمّه» و آنجاست که کُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها (9)[28] این میگوید تو باعث شدی، او میگوید تو باعث شدی, مستضعف میگوید مستکبران ما را به بند کشیدند, مستکبران میگویند ما گفتیم شما میخواستید نیایید، در آنجا رهبران الهی هم بودند؛ خدا در آنجا میفرماید: لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَ لکِنْ لا تَعْلَمُونَ؛ (10)مستکبران دو گناه کردند شما هم دو گناه کردید، آنها دو گناه کردند، برای اینکه گمراه شدند و عدهای را هم گمراه کردند. شما دو گناه کردید، برای اینکه اصلِ عمل بد را مرتکب شدید, یک; رهبران الهی را ترک کردید و به دنبال رهبران کفر و الحاد رفتید, دو; شمایِ مستضعف هم دو گناه کردید لِکُلٍّ ضِعْفٌ و لکن حساب نکردید. براساس این جهت که همه باید یکجا جمع شوند کُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها آنجا میشود جهنم غیر منقول, اینها میشود جهنم منقول که در آن جهنم غیر منقول مستقرّ هستند.
حیرت آور بودن آیات مربوط به قیامت و کیفیت سؤال و جواب
اما حالا آن مطلبی که مربوط به کیفیت سؤال و جواب است؛ در صحنه قیامت که سؤال و جواب میشود نیازی به شاهدهای بیرون ندارد، برای اینکه متن عمل حاضر است فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ (1)[30] چه خیر, چه شرّ این را میبیند؛ اما بحثهای قیامت واقعاً حیرتآور است، آیاتی است درباره قیامت که در این بحثهای اخیر گاهی ملاحظه کردید که گاهی ما به هر وسیلهای هست خودمان را کنار میکشیم که وارد آن آیه نشویم، برای اینکه آدم آنجا وارد شود غرق میشود بدون اینکه چیزی به دستش بیاید. یکی از آن آیات همان سوره مبارکه «عنکبوت» است که فرمود: یُعَذِّبُ مَنْ یَشاءُ وَ یَرْحَمُ مَنْ یَشاءُ وَ إِلَیْهِ تُقْلَبُونَ. (2)[31] إِلَیْهِ تُقْلَبُونَ نه یعنی «إلیه ترجعون»، آنجا و امثال آنجا از جاهایی بود که ما به هر دسایس و حِیلی بود خودمان را کشیدیم کنار که وارد آن بحث نشویم. انسان منقلب «الی الله» میشود، یعنی چه؟ رجوع «الی الله» فهمیدنی است، اما انقلاب «الی الله» فهمیدنی نیست. یکی از چیزهایی که خیلی پیچیده است که در آنجا هم همان کار را کردیم، همان آیه 36 سوره مبارکه «اسراء» است. در سوره «اسراء» فرمود صحنه سؤال هست, جواب هست, محاکمه هست که ما همه را سؤال میکنیم؛ وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ؛ از این آیات معروفی است که خیلی از ماها میگوییم و مینویسیم و مانند آن. فرمود چیزی را که برای شما ثابت نشد پیروی نکن, چرا؟ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً. از چیزهایی که فهمیدنی نیست همین آیه است، برای اینکه میفرماید: إِنَّ السَّمْعَ؛ یعنی «سامعه» و گوش, بصر «باصره» و «فؤاد» که این«فؤاد» همان روح است، همان نفس است، همان قلب است که حقیقت انسان است. «سمع» و «بصر» و «فؤاد» که حقیقتِ انسان همان «فؤاد» است کُلُّ أُولئِکَ، چون اینها «ذویالعقول» هستند و مورد شعورند و در محکمه حاضر شدند از آنها به کُلُّ أُولئِکَ یاد کرد، کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً این ضمیر کانَ به خود شخص برمیگردد، عَنْهُ به کلّ واحد برمیگردد و این مَسْؤُلاً خبر «کان» است؛ یعنی صحنه قیامت که میشود «سمع» یک طرف, «بصر» یک طرف, قلب یک طرف و انسان یک طرف قرار میگیرد. این انسان کانَ عَنْهُ یعنی از «کلّ واحد» اینها مَسْؤُلاً. ما در ادبیات فارسی این کلمه «از» را میآوریم روی خود شخص و میگوییم از آقا بپرس, از فلان کس بپرس که این فارسی حرف زدن است، اما در عربی این کلمه «عن» که ترجمه «از» است روی مطلب میآید، نه روی شخص؛ مثلاً یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْأَهِلَّةِ, (3)یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ, (4)یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْمَحیضِ، (5)«یَسْئَلُونَکَ عَنِ کَذا». این کلمه «عن»؛ یعنی «از» که روی مطلب در میآید نه روی مسئول, «کان» یعنی خود شخص و «عنه» یعنی از «کلّ واحد واحد» اینها خود این شخص مسئول است، آن وقت زید را در محکمه میآورند, سمع او یک طرف, بصر او یک طرف, قلب او یک طرف, زید هم یک طرف, سائل؛ یعنی رهبران الهی، در قیامت هر چه ملائکه هستند از زید سؤال میکنند که «سمع» خود را در کجا به کار بردی؟ «بصر» خود را در کجا به کار بردی؟ «فؤاد» خود را در کجا به کار بردی؟ «فؤاد», خود قلب است، خود حقیقت انسان است، از خود انسان سؤال میکنند حقیقت خود را چگونه صرف کردی؟ فهمیدنی نیست. این قلب که گوشیِ مخصوص طبّ که نیست. این «فؤاد» همان نفس است، همان قلب است و همان حقیقت انسانیّت است. این چهارمی که انسان است مسئول است، آن سهتا «مسئولعنه» هستند. از زید سؤال میکنند چشم خود را چه کار کردی؟ این قابل فهم است, گوش خود را در چه راه به کار بردی؟ قابل فهم است, قلب خود را در چه راه به کار بردی؟ درک این آسان نیست، برای اینکه مگر ما چندتا جان داریم؟ این مسئول چه کسی است که باید از قلب جواب دهد؟ آن قوّه مُدرکه ما چیست؟ از او سؤال میکنند که قوّه مدرکه خود را چه کار کردی؟ این هم از آن آیات است.
غرض آن است اینکه گفتند وقتی وجود مبارک حضرت ظهور کرد معلوم میشود قرآن هنوز بِکر است و تفسیر نشده، براساس همین آیات است وگرنه آیاتی که إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ که لَهُمْ جَنَّاتُ (1)تفسیر نمیخواهد، این مسئله هم همینطور است. این بیان نورانی امام سجاد در صحیفه سجادیه در دعای ختم قرآن این است که درست است که خدا فرمود: خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحیمَ صَلُّوهُ [36] اینها را در بند بکشید، اما «وَ صَارَتِ الْأَعْمَالُ قَلَائِدَ فِی الْأَعْنَاقِ» (2)همین خیالها, غیبتها, دروغها, تهمتها, کذبها همینها غل و زنجیر خواهد بود، اینچنین نیست که یک آهنگری دیگر داشته باشند که زنجیر بسازند «وَ صَارَتِ الْأَعْمَالُ قَلَائِدَ فِی الْأَعْنَاقِ»، اینها که درکش آسان نیست. به هر تقدیر این جهنمهای منقول وارد آن جهنم غیر منقول میشوند که کُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها. در این صحنه ذات اقدس الهی میفرماید ما برای اینکه حرف راست را بشنویم از شاهدان صدق سؤال میکنیم. اینکه فرمود: الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی أَفْواهِهِمْ ناظر به همین بخش است. فرمود: هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتی این آتشی که شما میبینید و تکذیب کردید این آتش است و شعله است و میبینید که جا برای تکذیب نیست.
آیات دال بر استمرار ارسال انبیا و تکذیب تبهکاران
دو استمرار ذکر میکند: یکی اینکه ما مرتباً انبیا فرستادیم و شما مرتباً تکذیب کردید هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ ما پشت سر هم وعده دادیم که بهشتی هست و جهنمی هست که هم وعید بود و هم وعده. این کُنْتُمْ تُوعَدُونَ غیر از «توعدون» است این «کان» مفید استمرار؛ یعنی رهبران ما پشت سر هم گفتند. هم گفتیم ثُمَّ أَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا, (3)«تَترا» یعنی متواتر و هم گفتیم لَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ (4)حرفهای فرشتهها قطع نشد, کتابهای انبیا قطع نشد, سخنان رهبران الهی قطع نشد, هم آنها «تَترا» هستند, متواتر هستند, پشت سر هم هستند که قطع نشد، هم قول ما به وسیله انبیا و فرشتهها متّصل بود قطع نشد، هم ثُمَّ أَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا, هم لَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ, پس کُنْتُمْ تُوعَدُونَ و شما هم کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ هر چه ما گفتیم شما در همان زمان هم کفر ورزیدید؛ لذا فرمود: اصْلَوْهَا الْیَوْمَ بِما کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ نه «بما کفرتم», کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ؛ یعنی مرتباً و مستمرّاً هر وقت انبیای ما میآمد شما کفر میورزیدید، پس از این طرف دائماً عنایت الهی و تبلیغات الهی بود از طرف شما هم دائماً کفرورزی و تکفیر بود.
قیامت صحنه آشکارسازی حق با بستن زبان انسان
حالا ما امروز میخواهیم حق روشن شود، شاهدی میخواهیم. دهن شما را میبندیم، برای اینکه ممکن است انکار کنید آنکه معصیت کرده شما هستید، آنکه معصیت نکرده اعضا و جوارح شما هستند، آنها میآیند شهادت میدهند الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی أَفْواهِهِمْ، چون در همان اوایل سوره مبارکه «انعام» آمده که مشرکین در روز قیامت انکار میکردند میگفتند: ما کُنَّا مُشْرِکینَ (1)[40] ما شرک نورزیدیم که این ظهور ملکات آنهاست در دنیا. در همان اوایل سوره مبارکه «انعام» دارد که خدای سبحان به وجود مبارک حضرت فرمود: چگونه بین یکدیگر ترفندی دارند شرکشان روشن است، (2)اما معذلک میگویند: ما کُنَّا مُشْرِکینَ؛ لذا این دهن را میبندند و آن وقت اعضا و جوارح را به گفتگو وادار میکنند الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی أَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أَیْدیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ دست و پا و اینها همهشان شهادت میدهند, نه اینکه اقرار میکنند.
اعضا و جوارح شاهدان اعمال نه اقرارکنندگان به آن
نفرمود آن دستی که معصیت کرده, رشوه گرفته, ربا داده و ربا گرفته اقرار میکند، چون دست متّهم نیست، متّهم ردیف اول و دوم و سوم و صدم همین نفس است، اینها اعضا و جوارح هستند اگر دستی که ربا گرفته بود و دستی که رشوه گرفته بود گناهکار بود میفرمود اینها اقرار میکنند, اینها اعتراف میکنند، اما نفرمود اینها اقرار دارند، چون اینها گناهکار نیستند، اینها بیگانه هستند. فرمود اینها شهادت میدهند، آنکه گناه کرده است شخص خود انسان است که این اعضا و جوارح بیچاره را وادار کرده است. در قیامت هم اگر اعضا و جوارح را میسوزانند شخص را میسوزانند، برای اینکه این شخص درد بکِشد دست او را میسوزانند، وگرنه دست که دردی ندارد. این کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَیْرَها (3)[42] برای همین است که شخص را میخواهند عذاب کنند اعضا و جوارح را میسوزانند، نه اینکه اعضا و جوارح را عذاب کنند. اعضا و جوارح مشغول کار خودشان هستند و اینها هم شهادت صِدق میدهند و میگویند بله، این شخص رشوه را گرفته, این ربا را گرفته, رومیزی را گرفته, زیرمیزی را گرفته, این تهمت را زده و این کار را کرده و این حرف را نوشته یا امضا کرده است. وَ تُکَلِّمُنا أَیْدیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ.
مواقف پنجاه گانه قیامت و تفاوت احکام هر کدام
البته مستحضرید که قیامت که پنجاه موقف دارد هر موقفی حکم خاصّ خودش را دارد. این صحنهها که تمام شد در یک صحنه میفرماید: وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ (1)[43] اینها را بازداشت کنید تا ما از اینها سؤال کنیم. در یک موقف دارد که اینها را بگذارید بروند دیگر ایست و بازرسی نیست لا یُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَ لا جَانٌّ (2)[44] اینجا، جای سؤال نیست, چرا؟ پشت سرش میفرماید در این موقف اینجا، جای سؤال نیست لا یُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَ لا جَانٌّ چرا؟ چون یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسیماهُمْ (3)[45] همه آنها داغ شده هستند و معلوم است. بعضیها صورتشان, بعضی پیشانیشان و بعضی دستشان. اینها از آن موقف ایست و بازرسی ایستادند نتوانستند جواب دهند یا علامت روی پیشانیشان است یا دستشان است یا پهلویشان است یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسیماهُمْ سر و تَه اینها را ما جمع کردیم، فَیُؤْخَذُ بِالنَّواصی وَ الْأَقْدامِ (4)[46] بعضیها با سر و ته جمعشده دارند میروند، جای سؤال نیست. اینجا که با علامت یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسیماهُمْ «سیما» یعنی علامت, «وَسمه» یعنی علامت, «موسوم»؛ یعنی علامتدار، «سیما» به معنی صورت نیست «سِمه» و «موسوم» و امثال ذلک؛ یعنی علامتدار. اینها علامت دارند، ما در ایست بازرسی قبلی از اینها سؤال کردیم اینها نتوانستند جواب بدهند علامتشان یا دستشان است یا پایشان است یا سر و ته آنهاست که یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسیماهُمْ فَیُؤْخَذُ بِالنَّواصی وَ الْأَقْدامِ اینطور است اگر کسی سر و ته او جمع شد دارد میرود معلوم است کارش چه بود، دیگر جا برای سؤال نیست. پس اینطور نیست که در قیامت جا برای سؤال نباشد، سؤال هست؛ ولی وقتی سؤال شد و نتوانستند جواب دهند و علامت محکومیّت در بدنشان هست در مواقف دیگر میگویند از اینها سؤال نکنید، چون یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسیماهُمْ.
اعتراض نفس به اعضا و جوارح در دادن شهادت
حالا عمده این است که اعضا و جوارح که شهادت میدهند، خود نفس میگوید چرا علیه ما شهادت دادی؟ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَیْنا. اینها میگویند: أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ (1)[47] نه «أشهدنا». ما را به حرف آورد ما هم گفتیم. اینها نمیگویند شما دروغ میگویید, میگویند چرا علیه ما شهادت دادید؟ آنها میگویند خدا ما را به حرف آورد و ما هم گفتیم, نه اینکه خدا به ما گفت اینطور بگو, خدا به ما قدرت نطق داد ما هم گفتیم, خلاف هم نگفتیم لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَیْنا قالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ. (2)[48]
اثبات حق بودن معاد با هدفمندی عالم
بنابراین اصلِ معاد را ذات اقدس الهی فرمود این «حقٌّ لا ریب فیه» ممکن نیست کسی بگوید بعد از مرگ - معاذ الله - خبری نیست یا اگر بعد از مرگ خبری باشد مثل دنیاست؛ این دو مطلب فاسد را قرآن کریم از زبان منکران معاد نقل میکند و نفی میکند. فرمود عالَمی را که ما آفریدیم عالمی است که صدر و ساقه آن حق و به هیچ وجه باطل در عالَم راه ندارد در سوره مبارکه «ص» آیه 27 این است وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما باطِلاً ذلِکَ ظَنُّ الَّذینَ کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذینَ کَفَرُوا مِنَ النَّارِ ٭ أَمْ نَجْعَلُ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ کَالْمُفْسِدینَ فِی الْأَرْضِ اگر عالَم - معاذ الله - معاد نداشته باشد، طالح و صالح یکسان هستند، چون هر دو معدوم میشوند «لا میْز فی الأعدام» اگر حساب و کتابی نباشد نه برای صالح پاداشی است و نه برای طالح کیفری، اینها یکسان هستند. اگر عادل و ظالم یکسان باشند در عالَم و هر کس هر چه کرد بیمسئولیت باشد یک جهان باطلی است. در قرآن کریم برای اثبات معاد گاهی از قضیه سالبه استفاده میشود که عالم باطل نیست و گاهی از قضیه موجبه استفاده میشود که عالَم بر حق است، چون حق است هدفمند است، چون باطل نیست هدفمند است؛ یک طرف قضیه این است که اگر معادی نباشد طالح و صالح یکسان هستند یا بر فرض معاد باشد - معاذ الله - حساب و کتابی در کار نباشد، تبهکار و پرهیزکار یکسان در آن عالم زندگی کنند، همانطوری که برخی برابر سوره «کهف» گفتند اگر ما قیامت برویم آنجا هم مثل دنیا وضع ما خوب است که خدا فرمود خیر اینچنین نیست سَواءً مَحْیاهُمْ وَ مَماتُهُمْ (3)اینطور نیست هر کسی مهمان سفره خودش است. این مساوی بودن را که نفی میکند، ناظر به همین بخش است که سَواءً مَحْیاهُمْ وَ مَماتُهُمْ ناظر به همین است. در جریان شهادت در سوره مبارکه «فصلت» آیه نوزده به بعد این است فرمود: حَتَّی إِذا ما جاؤُها شَهِدَ عَلَیْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِما کانُوا یَعْمَلُونَ ٭ وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَیْنا قالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ (4)[51] اینها نمیتوانند انکار کنند که چرا اینطور گفتید, میگویند چرا گفتید؟ چون آنها راست میگویند و آن روز جای باطل هم نیست أَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ وَ هُوَ خَلَقَکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ ٭ وَ ما کُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ أَنْ یَشْهَدَ عَلَیْکُمْ سَمْعُکُمْ وَ لا أَبْصارُکُمْ وَ لا جُلُودُکُمْ وَ لکِنْ ظَنَنْتُمْ أَنَّ اللَّهَ لا یَعْلَمُ کَثیراً مِمَّا تَعْمَلُونَ (5)[52]شما خیال کردید ذات اقدس الهی نمیداند؟! کلّ عالَم همه دفتر حق است, کتاب حق است همه چشم و گوش باز کردند دارند ما را میبینند هیچکس کور نیست, هیچکس ناشنوا نیست; منتها حقّ حرف زدن ندارند، آن روز که بنا شد حرف بزنند جریان و اسرار را بازگو میکنند. در سوره مبارکه «جاثیه» هم فرمود: أَمْ حَسِبَ الَّذینَ اجْتَرَحُوا السَّیِّئاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ کَالَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَواءً مَحْیاهُمْ وَ مَماتُهُمْ، اگر عادل و ظالم - معاذ الله - معادی نباشد اینها یکسان هستند. الآن در اینجا نه میز هست، نه صندلی هست و نه ظرف, فرقی بین معدومات نیست وقتی میز نیست, صندلی نیست, ظرف نیست, کتاب نیست «لا میْز فی الأعدام من حیث العدم»؛ اگر معادی نباشد، حساب و کتابی نباشد، بهشت و جهنمی نباشد فرقی بین عادل و ظالم نیست سَواءً مَحْیاهُمْ وَ مَماتُهُمْ یا نه - معاذ الله - معاد هست؛ ولی آنجا هم مثل دنیاست، چون معاد یک دنیای مجدّدی است آن وقت معلوم میشود یک دنیاست، بعدش هم یک دنیا، بعدش هم دنیا که این هم میشود لغو, یک روز حساب و کتابی باید باشد. فرمود اینچنین نیست که حساب و کتابی نباشد سَواءً مَحْیاهُمْ وَ مَماتُهُمْ ساءَ ما یَحْکُمُونَ ٭ وَ خَلَقَ اللَّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِالحَقّ (6)[53] این نظام یا پیچیدهٴ به حق است، اگر این «باء», «باء» ملابسه باشد یا در صحبت حق است اگر «باء», «باء» مصاحبه باشد، بالأخره این یا پیچیده است یا پوشیده است و همصحبت است، عالَم «بالحق» است، درون و بیرون عالَم، حق نفوذ کرده است و کسی نمیتواند بگوید هر کاری کردم, کردم هیچ ممکن نیست.
شهادت اعضا و جوارح دال بر فهم آنان از عمل
اگر چنین عالَمی است فرمود ما برای اینکه خوب روشن شود خود اعضا و جوارحِ خود شخص را به حرف در میآوریم. ما چیزی یادش نمیدهیم اگر در قیامت - معاذ الله - خدا یاد این اعضا و جوارح دهد اشخاص میگویند خدایا تو یادشان دادی! آنجا چنین حرفی نیست. خود این دست واقعاً میفهمد, این چشم واقعاً میفهمد و این پا واقعاً میفهمد. این بیان نورانی ائمه(علیهم السلام) که اسرار وضو را میگویند, میگویند وضو که میگیرید و دست را که میشویید - البته یک حُکم فقهی است که آدم دست را به قصد وضو غَسْل میدهد «قربة الی الله» - آن راز شستن دست در وضو این است که انسان در حال شستن دست بگوید خدایا من از گناه، دست شستم. به حضرت عرض کردند که معنای مسح پا چیست؟ فرمود معنای آن این است که خدایا جایی که نباید میرفتم, رفتم، دارم این پا را تطهیر میکنم که با پایِ پاک در حضور تو بیایم، سرم را که مسح میکِشم برای این است که اگر خیال باطل و نقشهای علیه کسی کشیدم این سر را دارم پاک میکنم که از پا تا سر, از سر تا پا پاک باشم با تو گفتگو کنم. (1)این بیان نورانی امام(سلام الله علیه) در معنای وضو است و چنین صحنهای است. اگر دست نفهمد و پا نفهمد که در قیامت شهادت نمیدهد، آنها که نمیگویند در قیامت خدا به ما گفته اینطور بگو, میگویند خدا فقط ما را به حرف درآورده، ما بلد بودیم و همه چیز را میدیدیم.
1) من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج2، ص202.
پرسش: اینها که شعور دارند پس چطور عذاب را درک نمیکنند؟
پاسخ: اینها عذاب را درک نمیکنند، چون شعورشان همان شعور نفس است و جدای از نفس نیستند، البته نفس درک میکند، چون نفس درک میکند عذاب ندارد. الآن تمام این فرشتههایی که در جهنم هستند که به عنوان لا یَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ (1)[55] اینها در متن جهنم هستند و جهنمبان هستند، اما هیچکدام عذاب الهی را درک نمیکنند.
سرّ شهادت اعضا و جوارح با توجه به تجسّم اعمال
پرسش: با تجسّم اعمال, چه نیازی به شهادت این دست و پاست؟
پاسخ: یکی از موارد آن همین است آنجا که دارد فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ آن ناظر به تجسّم اعمال است. در این موقف که موقف احتجاج و استدلال است که برای خود شخص روشن شود این کار, کار شماست حالا چیزی را دیده این واقعاً کارِ اوست؟ دست میگوید بله این کار, کار شماست شما با این دست این کار را کردید شما با این چشم نگاه حرام را انجام دادید بنابراین اینکه فرمود: الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی أَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أَیْدیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ ناظر به گوشههایی از این مباحثی است که خدا - انشاءالله - همه ما را از شرور انفس ما حفظ کند!
موضوع:تفسیر آیات 63 تا 69 سوره یس
هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ (63 اصْلَوْهَا الْیَوْمَ بِما کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ (64) الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی أَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أَیْدیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ (65) وَ لَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا عَلی أَعْیُنِهِمْ فَاسْتَبَقُوا الصِّراطَ فَأَنَّی یُبْصِرُونَ (66) وَ لَوْ نَشاءُ لَمَسَخْناهُمْ عَلی مَکانَتِهِمْ فَمَا اسْتَطاعُوا مُضِیًّا وَ لا یَرْجِعُونَ (67) وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ أَ فَلا یَعْقِلُونَ (68) وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما یَنْبَغی لَهُ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِکْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبینٌ (69))
1) سوره تحریم، آیه6.
امکان توجیه آیه دال بر جهنم منقول به ظهور آن
در جریان جهنم, ظاهر این آیات این است که جهنم غیر منقول است، اما آنچه در سوره مبارکه «فجر» آمده است که وَ جیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ این نشان میدهد که جهنم منقول هم داریم؛ آیه 23 سوره مبارکه «فجر» این است وَ جیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ یَتَذَکَّرُ الْإِنْسانُ وَ أَنَّی لَهُ الذِّکْری اگر منظور از این «مَجیء», ظهور باشد؛ نظیر آیه قبل که دارد وَ جاءَ رَبُّکَ وَ الْمَلَکُ صَفًّا صَفًّا (1)[1]آن روز خدا آمد و فرشتهها صف اندر صف آمدند و میآیند؛ یعنی ظهور میکنند، اگر به قرینه آیه قبل که «جاءَ» به معنای «ظَهر» باشد، آنگاه این جیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ؛ یعنی ظهور جهنم را میخواهد بفهماند، برابر آیهای که دارد وَ بُرِّزَتِ الْجَحیمُ لِلْغاوینَ (2)[2]دیگر ما دلیلی نداریم که ما جهنم منقول داریم. البته آن روایاتی که در ذیل این آیه هست که جهنم را با غل و زنجیر کشانکشان میآورند (3)آن باید توجیه شود. این آیه به قرینه آیه قبل قابل تحمّل است که چون جاءَ رَبُّکَ به معنای «ظَهر» است میتوان این وَ جیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ را با آیه وَ بُرِّزَتِ الْجَحیمُ لِلْغاوینَ هماهنگ کرد. این راجع به جهنم بودن که منقول است یا غیر منقول، منتها باید روایات را توجیه کرد.
اثبات معاد با توجه به هدف داری انسان و جهان
اصل برهانی را که خدای سبحان اقامه میکند این است که اگر - معاذ الله - معادی نباشد لازمه آن این است که حق و باطل, کفر و ایمان, صدق و کذب, خیر و شرّ, قبیح و حَسن یکی باشد، برای اینکه اینها همه میمیرند و بعد از مرگ هم کسی زنده نمیشود که پاداش یا کیفر ببیند، معلوم میشود همه اینها یکی است سَواءً مَحْیاهُمْ وَ مَماتُهُمْ ساءَ ما یَحْکُمُونَ (4)[4]این محال است و اگر کسی خیال کند که آن عالَم هست؛ ولی آن عالم هم مثل همین عالم است که هر کسی بتواند از راه باطل به مقصدی برسد که برخیها طبق آیه سوره مبارکه «کهف» چنین پندار باطلی داشتند آن را هم قرآن نفی میکند. در سوره مبارکه «کهف» که گذشت آیه 36 سوره آن این بود: وَ ما أَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلی رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْها مُنْقَلَباً خدا در دنیا به ما این جنّات و این باغهای فراوان را داد، اگر معادی هم باشد بیش از این مقدار یا مثل این مقدار را به ما میدهد. اینکه خدا فرمود: أَ کَفَرْتَ بِالَّذی (5)این حرف باطل است و از کجا این سخن باطل را میگویید و مانند آن که خدا فرمود: سَواءً مَحْیاهُمْ وَ مَماتُهُمْ ساءَ ما یَحْکُمُونَ. بنابراین به چند دلیل مسئله ضرورت معاد تثبیتشده است؛ لذا مسئله جهنم و بهشت و جریان قیامت میشود «ممّا لا ریب فیه».
چگونگی «مسئول» واقع شدن قلب با توجه به «مسئول عنه» بودن آن
در جریان سؤال کردن که در بحث قبلی گذشت که لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً؛ (1)[6] درباره سمع و بصر روشن است که انسان مسئول است و آنها «مسئولعنه» هستند و درباره «فؤاد» که حقیقت انسان است, قلب انسان, محور اعتقاد انسان, تصمیم انسان, اندیشه انسان, انگیزه انسان همان قلب انسان است. اگر گفتند: فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ؛ (2)یعنی باطن و روح این شخص مریض است و اگر گفتند: إِلاَّ مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلیمٍ؛ (3)یعنی حقیقت این شخص, روح این شخص سالم است. اگر «فؤاد» همان محور اندیشه و تصمیم و تصوّر و تصدیق نظری و عزم و اراده و اخلاص عملی, همه همین قلب است اگر قلب «مسئولعنه» است دیگر نمیتواند مسئول باشد و اگر مسئول است نمیتواند «مسئولعنه» باشد، لکن قرآن کریم با تعبیرات و حیثیات گوناگون اینها را حل کرده است. مستحضرید بعضی از عناوین هستند که دوتایی با هم جمع میشوند؛ مثل عاقل و معقول, عالِم و معلوم که اینها با هم جمع میشوند؛ انسان همانطوری که به چیز دیگری علم دارد، به خودش هم علم دارد و عاقل است «یعلم نفسه» (4)که این دو مفهوم بر یک مصداق صادق است، ممکن است که چند مفهوم بر شیء واحد صادق باشند و با هم هماهنگ باشند؛ الآن الف که شیء بسیط است و مخلوق خدای سبحان است چند مفهوم بر او صادق است: الف هم مخلوق خداست، هم معلول خداست، هم معلومِ خداست، هم مصنوع خداست، هم مقدور خداست و هم مرزوق خدا که این چندین عنوان و مفهوم بر شیء واحد «مِن حیثیةٍ واحدة» صادق است نه «مِن حیثیة آخر», «من حیثیة واحدة» صادق است. بعضی از مفاهیم هستند که با هم هماهنگ میباشند؛ در طرف کمال نسبت به ذات اقدس الهی و در طرف نقص نسبت به ممکنات، خدای سبحان همه این اسمای حسنایی که دارد اینها «من حیثیة واحدة» است نه اینکه - معاذ الله - خدا مرکّب باشد؛ یعنی از یک جهت قدیر باشد, از جهتی علیم باشد, از جهتی حیّ باشد «هو الحیّ القدیر السمیع الصمد» و کذا و کذا. درباره واجبتعالی اسمای حسنا «مِن حیثیة واحدة» بر ذات خدا صادق هستند، در طرف ممکنات، اسمای فراوانی «مِن حیثیة واحدة» صادق هستند، بنابراین میشود چند مفهوم بر یک شیء «من حیثیة واحدة» صادق باشد؛ عالِم و معلوم از همین قبیل است, عاقل و معقول از همین قبیل است؛ ولی بعضی از مفاهیم هستند که اِبا دارند و ممکن نیست که با هم جمع شوند مثل علت و معلول, خالق و مخلوق, زیرا شیء که نمیتواند علّت خودش باشد و شیء که نمیتواند خالق خودش باشد؛ حتماً این دو مفهوم, دو مصداق دارند. پس ما یک سلسله مفاهیم داریم که میتوانند با هم جمع شوند و یک سلسله مفاهیم داریم که حتماً از هم جدا هستند.
مسئله ظالم و مظلوم چنین نشان میدهد که باید دو حیثیت باشند؛ شیء هم ظالم باشد و هم مظلوم «من حیثیة واحدة» جمع نمیشود، ممکن است زید ظالم باشد نسبت به عمرو و مظلوم باشد نسبت به بکر, بکر به او ظلم کرده، اما زید نسبت به خودش هم ظالم باشد هم مظلوم، تصوّر آن آسان نیست. در بخشی از آیات قرآن کریم دارد وَ ما ظَلَمَهُمُ اللَّهُ وَ لکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ؛ (1)[11] خدا به اینها ظلم نکرده اینها ظلم به نفس کردند. اینها ظلم به نفس کردند یعنی چه؟ هم ظالم هستند و هم مظلوم. از اینجا گفته شد که انسان وقتی عقیده بد و اخلاق بد پیدا میکند درست است که به خودش آسیب رسانده و به خودش ضرر رسانده، اما خودش, مِلک خودش نیست امانت الهی است، آن وقت اگر امانت الهی بود تصویر این معنا دشوار نیست که انسان امانت خدا را مورد ستم قرار داد، چون اگر انسان مالک خودش بود این سؤال جا داشت که چگونه هم ظالم میشود و هم مظلوم، برای اینکه مِلک خودش است، اما وقتی امانت الهی است؛ لذا هیچکس حقّ انتحار و خودکشی ندارد، معلوم میشود که مِلک خودمان نیستیم, مالک خودمان نیستیم «لَا یَمْلِکُ إِلَّا الدُّعَاءَ» انسان مِلک ذات اقدس الهی است، اگر ما مالک خودمان بودیم که میتوانستیم درباره خودمان تصمیم بگیریم. بنابراین ظالم و مظلوم بودنِ انسان براساس این دو عنوان ترسیم میشود. اگر انسان مالک خودش بود ظالم و مظلوم فرض نداشت؛ در جریان مسئول و «مسئولعنه» بودن هم همین است.
1) سوره آل عمران، آیه117.
قلب موجودی است متفکّر, مختار, صاحب جزم و تصوّر و تصدیق و اندیشه و قیاس, صاحب عزم و اراده و نیّت و اخلاص که هم در اندیشه و هم در انگیزه او تواناست. همین موجود را به نام «فؤاد» میشود زیر سؤال برد که خودت را چرا در بیراهه صرف کردی؟ بنابراین هم مسئول است و هم «مسئولعنه»؛ مثل اینکه هم ظالم است و هم مظلوم که دو حیثیت در شیء واحد به این جهت قابل جمع است. این راجع به آن آیه لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ.
پرسش: استاد اگر منظور خواطر «فؤاد» باشد چطور؟
پاسخ: خواطر هم همین است، چون انسان قلب خودش را درباره خواطر باطل مصرف کرده است؛ اعتقادها, اخلاقها, خاطرهها همه افعال «فؤاد» هستند، آن وقت از خود «فؤاد» سؤال کنند که چرا این کارها را کردی؟ کاری که «فؤاد» میکند بالأخره یا به عقیده برمیگردد یا به اخلاق برمیگردد یا به اقوال برمیگردد یا به احکام برمیگردد یا به افعال برمیگردد، همه اینها زیر سؤال میروند. درباره فروع دین با اصول دین بین اینها فرق است، مسئله نبوّت و امامت و اینها جزء اصول مذهب یا اصول دین است که اعتقاد به اینها واجب است; لذا اگر کسی اینها را نشناسد یا از نظر اصول دین در جاهلیّت است یا از نظر اصول مذهب در جاهلیّت است؛ ولی اگر به دستور اینها عمل نکند معصیتکار است که آنها را قبول داشته باشد و به امامت یا به نبوّت اینها معتقد باشد؛ ولی عمل نکند، این شخص کفر عملی دارد نه کفر اعتقادی.
ردّ بر محاوره ای دانستن زبان قرآن و عدم استفاده مطالب علمی از آن
اما اینکه گاهی گفته میشود قرآن به زبان محاوره سخن میگوید، پس ما چگونه مطالب علمی را از قرآن استفاده کنیم؟ مستحضرید آنجا که جای بحثهای علمی است جا برای زبان محاوره نیست، آنجا که زبان قصّه و داستان و جریان مردمی را میخواهد قرآن نقل کند آن به زبان محاوره است. در جریان علمی بودن قرآن, قرآن کریم چهارجا حرف زد که همه آنها علمی است؛ قرآن چهار بخش و چهار طایفه آیات دارد که همه آنها علمی است، اما وقتی قصّه مردمی و قصّه پیغمبران و اینها را بخواهد نقل کند اینجا دیگر زبان, زبان محاوره است. در مسئلهای که انبیا(علیهم السلام) عموماً, وجود مبارک خاتم(علیه و علی آله آلاف التحیّة والثناء) خصوصاً, کارهایشان چیست چهار کار رسمی سنگین را اعلام کرد، فرمود: یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ, یک; وَ الْحِکْمَةَ, دو;وَ یُزَکِّیهِمْ, (1)سه; وَ یُعَلِّمُکُمْ ما لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ, (2)چهار; اینها فقط علمیِ محض است. در جریان طلوع و غروب آفتاب وقتی میخواهد جریان شمس و قمر را مطرح کند با چهار طایفه علمیِ محض سخن میگوید که خیلی از خواص اینها را نمیدانند چه رسد به محاوره که چرا قرآن در این زمینه چهار طایفه آیه دارد؟ رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ, (3)یک طایفه; رَبُّ الْمَشْرِقَیْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَیْنِ, (4)دو طایفه; رَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ, (5)طایفه سوم; وَ رَبُّ الْمَشارِقِ (6)بدون مغرب چهار طایفه; این را خیلی از خواص نمیدانند که این طوایف «اربعه» فرقشان چیست، این زبان محاوره نیست، این برای منجّمین و محقّقین و مفسّرین عالیمقام است، اما وقتی میخواهد حرف بزند میفرماید آفتاب طلوع کرده، خدا یَأْتی بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ (7)[19] وقتی بخواهد به آن اوج برسد میفرماید ما اصلاً مغرب در عالَم نداریم، هر چه هست مشرق است؛ این را خواص متوجه نمیشوند که ما فقط مشرق داریم و مغرب نداریم، چه رسد به محاوره. غرض این است که زبان محاوره آنجا که قصه و جریان را مطرح میکند هست.
مطلب بعدی آن است که در اینجا با یک اعلامی فرمود: الْیَوْمَ؛ یعنی ما یک کار تازه میخواهیم بکنیم که از خطاب به غیبت التفات پیدا کرده است. در آنجا که فرمود: هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ خطاب بود, اصْلَوْهَا الْیَوْمَ بِما کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ خطاب بود, الآن تحقیراً با تصدیر کلمه الْیَوْمَ از خطاب به غیبت التفات کرده است؛ یعنی امروز ما میخواهیم یک کار تازه انجام دهیم, آن کار تازه چیست؟ این است که دهنشان را مُهر میکنیم. مگر قبلاً کار دیگر کردید؟ فرمود: بله، ما قلبشان را که قبلاً مُهر کردیم خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ که قبل بود وَ عَلی سَمْعِهِمْ وَ عَلی أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ (1)هم قبل بود، امروز میخواهیم دهنشان را مُهر کنیم. ما دیروز دهن اینها را باز گذاشتیم که هر چه میخواستند بگویند گفتند, قلبشان را مُهر کردیم برای اینکه دیگر چیزی نمیفهمند خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ وَ عَلی سَمْعِهِمْ، اما وَ عَلی أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ دهنشان را باز گذاشتیم که هر چه دلشان میخواهد بگویند. در سوره مبارکه «توبه» در جریان قوم مسیح(سلام الله علیه) فرمود: ذلِکَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ میبینید ما دهن اینها را باز گذاشتیم هر چه میخواهند بگویند, بگویند. آیه سی سوره مبارکه «توبه» این بود، فرمود امروز حرفهایی که میزنند بیش از دهن نیست؛ یعنی مسئله قلب و برهان و تصدیق قلبی در آن نیست. آیه سی سوره مبارکه «توبه» این است: وَ قالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَ قالَتِ النَّصاری الْمَسیحُ ابْنُ اللَّهِ ذلِکَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ، حرفِ بیبرهان است؛ ولی دهنشان را باز گذاشتیم، امروز میخواهیم این دهن را ببندیم. این دهنی که میگوید عیسی ابْنُ اللَّهِ است یا مسیح کذا و کذا این دهن قابل باز بودن نیست و این را باید بست؛ حالا اعضا و جوارح میماند، قلبشان را که دیروز بستیم, دهنشان را امروز میبندیم حالا اعضا و جوارحشان حرف میزنند، ببینید که چطور حرف میزنند. حالا تُکَلِّمُنا چیست؟ زبان که بسته است. در بخشی هم دارد که تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ، (2)شما دهن را بستید، زبان چطور شهادت میدهد؟ این را این بزرگواران به زحمت خواستند توجیه کنند که ما زبان را از کام اینها بیرون میآوریم, یک; لبها را میدوزیم, دو; زبان در بیرون فضای کام شهادت میدهد, سه; تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ؛ ولی ظاهر این به تعدّد موقف برمیگردد؛ در موقفی دهن بسته است الْیَوْمَ نَخْتِمُ که حرف نمیزند، در موقف دیگر دهن باز است اینها شهادت میدهند. حالا شهادت لسان با ختم «فوه»؛ یعنی ختم دهن جمع میشود که آنها خواستند جمع کنند یا به تعدّد موقف برمیگردد؟ ولی از اینکه فرمود «الیوم» ما میخواهیم کار تازه کنیم این است که التفات از خطاب به غیبت است; فرمود یک کار جدیدی میخواهیم بکنیم، این دهنها را میخواهیم مُهر کنیم و ببینیم اعضا و جوارح اینها چطور حرف میزنند الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی أَفْواهِهِمْ آن وقت دستها حرف میزنند, پاها حرف میزنند.
تحقیر تبهکاران با التفات از خطاب به غیبت با کلمه الْیَوْمَ نَخْتِمُ
شهادت در قرآن هم دو قسم است: یک مقدار شهادت عملی است و یک مقدار هم شهادت قولی که حرف میزنند. این شهادتی که برای دست و پاست همان سخنانی است که ذات اقدس الهی اینها را به حرف در میآورد، آیه 21 سوره «فصلت» این است: وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَیْنا قالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ واقعاً نطق است, واقعاً حرف است، منتها خدا اینها را به حرف در آورده است. اما ذیل آیه فَتَأْتُونَ أَفْواجاً* وَ فُتِحَتِ السَّمَاءُ که هم مرحوم شیخ طوسی از ما و هم جناب زمخشری از آنها نقل کرده که عدهای به صورت حیوانات در میآیند آن روز دیگر شهادت, شهادت عملی است. اگر کسی به صورت گرگ در آمده اعضا و جوارحِ او شهادت درندگی میدهد، او دیگر لازم نیست حرف بزند؛ پوستِ او, دست او, صورت او و تمام قیافه او شهادت به درندگی میدهد، اگر به صورت میمون در آمده تمام اعضا و جوارح او شهادت از «محاکات» میدهد؛ آن شهادت فعلی است که اگر گفته شد شَهِدُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ (1)شاید ناظر به آن باشد.
تبیین شهادت قولی و فعلی در قیامت
گرچه ما با زبان اگر کسی حرف زد میگوییم اقرار کرد؛ ولی اساس کار این است که زبان شهادت میدهد نه اقرار, اقرار برای قلب است، چون زبان هم مثل دست کارهای نیست، اگر گفت: تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ (2)همین است. میبینید ما در فضای عرف اگر کسی با زبان خودش بگوید ما این کار را کردیم میگوییم اقرار کرد، اما آن ادبیات و عمق قرآن این است که وقتی با زبان گفتند ما این کار را کردیم؛ یعنی دارند شهادت میدهند، چون زبان هم مثل دست و پا ابزار کار است، آنکه کارگر اصلی است نفس است; لذا گفتار زبان را قرآن شهادت میداند.
پرسش: یعنی این ما هستیم که در این دنیا به اعمال خود شکل و شمایل میدهیم، اما فردای قیامت چون فرمودید یکی گرگ است, یکی میمون است.
پاسخ: اگر کسی به اوصاف حیوانی در آمده باشد در قیامت به آن صورت در میآید, اوصاف شیطانی در بیاید به صورت دیگر در میآید.
علت عدم پرسش از انسان در بعضی از مواقف قیامت
غرض این است که در سوره «الرحمن» فرمود در آن موقف ما از کسی سؤال نمیکنیم فَیَوْمَئِذٍ؛ یعنی در آن موقف لا یُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَ لا جَانٌّ, (1)چرا؟ چون یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسیماهُمْ، (2)[28] شما از چه کسی میخواهید سؤال کنید؟ در موقف دیگر فرمود: وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ (3)[29] آنجا که ایست و بازرسی است میفرماید آنها را نگهدارید تا از آنها سؤال کنیم، خب سؤال می کنیم! اما وقتی سؤال کردند و معلوم شد که چه کسی تبهکار است و چه کسی پرهیزکار است در موقف بعدی دیگر جا برای سؤال نیست, چرا سؤال نمیکنند؟ چون یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسیماهُمْ.
نفس انسان مسئول اعمال او و شهادت اعضا بر نفع و ضرر آن
غرض آن است که ما در بحثهای عرفیمان اگر کسی با زبان خود بگوید من این کار را کردم میگوییم اقرار کرده؛ ولی قرآن میگوید او شهادت داده، برای اینکه زبان کار نکرده است؛ این زبان مثل دست و پا عضو این بدن است که آن نفس، همهٴ این اعضا را به کار میگیرد، اگر زبان هم حرف بزند شهادت است، چه اینکه دست و پا حرف میزنند شهادت است. اگر آنجا که زبان سخن میگوید میفرمود «تقّروا» معلوم میشود زبان متّهم است اما آنجا فرمود: تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ ما دهن را مُهر میکنیم، حالا یا براساس تعدّد موقف است یا آن تکلّفی است که برخیها گفتند. غرض آن است که مُجرم اصلی نفس است؛ چه نفس «فی وحدتها کلّ القویٰ» باشد و چه نباشد, همه زیرمجموعه را او دارد اداره میکند، اگر زیرمجموعهٴ او حرف زدند در حقیقت شهادت دادند، حتی زبان هم اگر حرف زد شهادت داد، چون مجرم زبان نیست. اگر به کسی گفتند چرا غیبت کردی؟ زبان شهادت میدهد، چون زبان که غیبت نمیکند این شخص است که «مُغتاب» است. چرا دروغ گفتی؟ چرا شهادت باطل دادی؟ چرا غیبت کردی؟ چرا تهمت زدی؟ وقتی زبان به حرف میآید میگویند زبان شهادت میدهد این نفس است که همه کارها را دارد انجام میدهد.
بنابراین اگر أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ باشد این راجع به قول است، اما آنجا که طبق آیه فَتَأْتُونَ أَفْواجاً ٭ وَ فُتِحَتِ السَّمَاءُ که «فریقین» نقل کردند، آن دیگر کلّ اعضا دارند شهادت میدهد و اینطور نیست که حرف باشد، آن شهادت فعلی است که آن فعلاً از حریم بحث بیرون است. اما آنچه در این سوره مبارکه «یس» به صورت رسمی فرمود: الْیَوْمُ؛ یعنی کار تازه میخواهیم بکنیم، معلوم میشود آن خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ که برای دنیا بود یک چیز دیگر است، امروز تمام کارهایشان را که با دهن انجام میدادند دیگر امروز دهن را مُهر میکنیم الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی أَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أَیْدیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ، نه اینکه «اَرجل» کار کرده باشد یا «أیدی» کار کرده باشد آن ضمیر أَفْواهِهِمْ و أَیْدیهِمْ و أَرْجُلُهُمْ؛ یعنی این «هم» به آن نفوس برمیگردد، آنها در حقیقت این کار را کردند.
سرّ فرصت دادن به تبهکاران با توجه به قدرت جمع کردن آنان
بعد میفرماید ما در دنیا الآن هم میتوانیم بساط اینها را جمع کنیم؛ ولی به اینها میدان میدهیم وَ لَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا عَلی أَعْیُنِهِمْ «طَمْس»؛ یعنی صاف کردن، اگر ما چشم اینها را صاف بکنیم؛ یعنی نابینای محض شوند اینها کجا را میتوانند ببینند؟ اگر این کار را کردیم ما به آنها میگوییم فَاسْتَبَقُوا الصِّراطَچشم اینها را که صاف کردیم؛ یعنی نابینا شدند، بخواهند راه را ادامه دهند فَأَنَّی یُبْصِرُونَ کجا را میبینند که بخواهند راه بروند؟ ناچار هستند که همانجا بایستند.
از این رنجآورتر وَ لَوْ نَشاءُ لَمَسَخْناهُمْ عَلی مَکانَتِهِمْ اینها را مَسخ میکنیم؛ نظیر کُونُوا قِرَدَةً خاسِئینَ (1)[31] اگر اینها را مَسخ کردیم بدتر از نابیناها می شوند؛ نابینا دیگر نمیتواند راهی را که نرفته برود، اما شاید براساس هوش قبلی, راهِ آمده را بتواند برگردد; لذا درباره نابینا فرمود: وَ لَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا عَلی أَعْیُنِهِمْ فَاسْتَبَقُوا بخواهند سبقت بگیرند و راه را ادامه بدهند نمیتوانند، برای اینکه نمیبینند، اما برگشتن چطور؟ برگشتن را ذکر نمیکند؛ ولی درباره مسخ میفرماید: وَ لَوْ نَشاءُ لَمَسَخْناهُمْ عَلی مَکانَتِهِمْ؛ اینها که مَسخ شدند نه راه رفتن دارند و نه راه برگشت فَمَا اسْتَطاعُوا مُضِیًّا نه میتوانند بروند وَ لا یَرْجِعُونَ نه میتوانند برگردند، برای اینکه کلّ هویّتشان عوض شده است؛ اینها در قدرت ما هستند، اما ما اینها را آزاد گذاشتیم ببینیم اینها در چه حال و چطوری عمر را صرف میکنند و باید بدانند که تمام این قدرتها به عنوان آزمون, موقّتاً در اختیار اینهاست؛ ما به تدریج دادیم و به تدریج هم میگیریم. در سوره مبارکه «نحل» فرمود: وَ اللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً - این نکره در سیاق نفی است - وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ، (2)[32] در دوران کهنسالی و فرتوتی فرمود: وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ به تدریج, کمکم و رفتهرفته فِی الْخَلْقِ اعضا و جوارح اینها را, توان بدنی اینها را, هوش و استعداد اینها را و حافظه اینها را میگیریم. برخیها گرفتار فراموشی میشوند لِکَیْلا یَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئاً، (3)مگر «قَلْباً وَعَی الْقُرْآنَ»؛ (4)[34] قلبی که ظرف قرآن باشد نه درس و بحث قرآنی داشته باشد؛ این گرفتار آلزایمر و فراموشی در دوران کهنسالی نمیشود، این خیلی نور است. ممکن است کسی درس و بحث قرآن داشته باش؛ ولی قرآن در قلبش جا نگیرد. قلبی که ظرف قرآن شد، اگر هم پیر شود و عمر طولانی داشته باشد آبرومندانه زندگی میکند، «قَلْباً وَعَی الْقُرْآنَ» این چه کتابی است!
عدم تنافی سرمایه فطری انسان با فقر او در علوم حصولی
پرسش: شما فرمودید انسان با سرمایه خلق شد اما الآن در این آیه که فرمودید وَ اللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً.
پاسخ: بله، همانجا هم گفته شد با سرمایه فطرت خلق شده است، اما بدیهیات را نمیداند. این کودک اگر گریه میکند به حق گریه میکند یا دردی دارد یا جایش تَر شده بیخود گریه نمیکند، زیرا هیچ ممکن نیست کودکی بیخود گریه کند یا بیخود بخندد، اگر واقعاً گریه میکند حتماً مشکلی دارد؛ اما نمیداند آتش گرم است؛ اینها علوم حصولی است که به تدریج باید یاد بگیرد. فرمود: وَ اللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً، اما در درون این کودک, صدق است و حق است و خیر است و حَسن، با این سرمایهها آفریده شده و روز به روز شکوفاتر میشود؛ تا دروغ یادش ندهند دروغ نمیگوید, دروغ از خارج بر او تحمیل میشود, حق, امانت, صدق, خیر در درون او الهامی الهی است که فرمود: فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها (1)[35] با آن سرمایه خلق شده است. اینجا هم فرمود: وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ، البته اینها همهاش عمومات یا اطلاقاتی است، اگر این عموم داشته باشد، قضیه مهمله نباشد و کلیّه باشد قابل تخصیص هست وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ، اما اگر او جنبه امری را حفظ کرده باشد أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ یا قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی اگر او جنبه امری را حفظ کرده باشد ما از آن جهت او را ضعیف نمیکنیم. جنبه خَلقی او مانند اینکه حافظه او ضعیف شود, سلولهای مغز او, دستگاه قلب او و آنچه ابزار کار اوست آن را ممکن است ما کم کنیم؛ ولی روح که مسلّط باشد میتواند ترمیم کند.
1) سوره شمس، آیه8.
توبیخ به عدم تعقّل انسان با توجه به سلب قدرت بدنی او
فرمود اینها مگر تعقّل ندارند و مگر این صحنه را نمیبینند؟! آنها که خیلی با شادابی زندگی میکردند و خیال میکردند دنیا فقط با شادابی و نشاط است در دوران کهنسالی سرگردان هستند، اما یک موحّد و یک انسان مؤمن همیشه «فرحان» است، چون یک آینده خوب به انتظار اوست و بیصبرانه منتظر رسیدن آن روز است، این خیلی فرق میکند؛ هرگز یک انسان مؤمن در دوران سالمندی احساس پوچی نمی کند او کاملاً با نشاط است منتها منتظر رسیدن امر الهی است.
فرمود این وضعشان است ما اگر بخواهیم چشمشان را میگیریم, مسخ میکنیم, آخر اینها به چه چیزی مینازند؟ اینها که یک قطره آب بودند ما اینها را به این صورت در آوردیم. الآن صدها دانشکده است میخواهد انسان را آن هم فقط بدن او را بشناسد هنوز در آن مانده است. بسیاری از بیماریهاست کشف نشده, بسیاری از داروهاست کشف نشده، مگر این چه بود؟ أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنی، (1)[36]یک جا را مغز کرده با آن دستگاهی که چندین متخصّص باید فقط مغز را بشناسند, یک جا را قلب کرده, یک جا را چشم کرده, یک جا را گوش کرده, یک جا را شنوایی داده، همین یک قطره آب بود و این چیز دیگری که نبود. فرمود: أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنی ما این را به این صورت در آوردیم که الآن همه دانشمندان میکوشند گوشهای از اسرار این خلقت را بفهمند، بعد هم بساط او را برمیچینیم أَ فَلا یَعْقِلُونَ اینکه ما را به تعقّل و تدبّر دعوت میکند، برای همین است که نه بیراهه برویم و نه راه کسی را ببندیم.
1) سوره قیامت، آیه37.
موضوع:تفسیر آیات 65 تا 69 سوره یس
الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی أَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أَیْدیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ (65 وَ لَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا عَلی أَعْیُنِهِمْ فَاسْتَبَقُوا الصِّراطَ فَأَنَّی یُبْصِرُونَ (66) وَ لَوْ نَشاءُ لَمَسَخْناهُمْ عَلی مَکانَتِهِمْ فَمَا اسْتَطاعُوا مُضِیًّا وَ لا یَرْجِعُونَ (67) وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ أَ فَلا یَعْقِلُونَ (68) وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما یَنْبَغی لَهُ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِکْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبینٌ (69))حقیقتِ انسان مسئول صحنه قیامتتاکنون روشن شد که در جریان معاد، تنها مسئول, حقیقت انسان است و جمیع جوارح و اعضا و قوای او زیرمجموعه او هستند و ابزار او به حساب میآیند و از حقیقت انسان سؤال میشود که این اعضا و جوارح و زیرمجموعه اینها را درست مدیریت کردی یا نه؟ انسان موظف است اعضا و جوارح ظاهری و باطنی را درست مدیریت کند و در معاد مسئول است که نسبت به اینها پاسخ دهد. در سوره مبارکه «اسراء» فرمود: ﴿إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً (1)[1]ضمیر «کان» به انسان برمیگردد، «کان» انسان مسئول از آنها؛ «فهاهنا امورٌ ثلاثه»: اینکه انسان جامع این قوا و امور است, یک; متّهم اصلی و مُجرم انسان است, دو; در قیامت انسان مسئول است که این اعضا و جوارح را چگونه صرف کرده است. پس اعضا و جوارح مسئول نیستند «مسئولعنه» و زیرمجموعه انسان هستند و انسان موظف است که این امانتهای الهی را درست مصرف کند. آن بیان نورانی حضرت امیر که دارد «أَعْضَاؤُکُمْ شُهُودُهُ وَ جَوَارِحُکُمْ جُنُودُهُ» (2)همین است که اعضا و جوارحِ شما جنود الهی هستند. ما موظفیم که این امانتها را درست حفظ کنیم و در قیامت تحویل دهیم. از اینکه میبینید خدا میفرماید اینها به خودشان ظلم کردند معلوم میشود که حتی خودِ ما مالک خودمان نیستیم اگر خودِ ما مالک خودمان بودیم تصرّف بد در حیطهٴ هویّت ما ظلم حساب نمیشد، چون در مِلک خود تصرّف میکردیم، معلوم میشود ما مالک خودمان نیستیم؛ لذا کسی حقّ انتحار ندارد.
پس انسان متّهم است, یک; انسان مسئول است, دو; اعضا و جوارح متّهم و مجرم نیستند و اگر آنها سخن گفتند شهادت است، حتی زبان هم اگر سخن بگوید اقرار نیست شهادت است، اگر دست و پا حرف میزنند شهادت است, زبان حرف میزند شهادت است که تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ، (1)آن انسان است که این اعضا و جوارح را در راه باطل صرف میکند, این یک مطلب.
پرسش: اعضا و جوارح امانت هستند جان فرمانده است، میشود اینها مسئول نباشند؟
پاسخ: اینها ابزارند و از آنجایی که ابزار هستند چه مسئولیتی دارند؟! انسان قلم را میگیرد مطلب باطل مینویسد یا مطلب حق مینویسد، آنکه نویسنده است مسئول است به نام کاتب وگرنه قلم چه مسئولیتی دارد؟ اعضا و جوارح, ابزار و ادوات و آلات حقیقت انسان هستند، حقیقت انسان متّهم اصلی است.
شهادت اعضا و جوارح دال بر دارا بودن دو عنصر «تحمّل و اَدا»
مطلب بعدی آن است که در شهادت دو عنصر محوری لازم است: یکی مسئله تحمل, یکی مسئله اَدا. شاهد کسی است که در صحنه حضور داشته باشد و کلّ صحنه را مشاهده کند و ببیند که حق با چه کسی است و حق با چه کسی نیست، این مسئله تحمّل شهادت است و اهل سهو و نسیان هم نباشد در محکمه همانهایی را که دید اَدا کند که این میشود اَدای شهادت؛ این دو عنصر محوری در هر شاهد عدلی و در هر محکمه عدلی لازم است. در قیامت این اعضا و جوارح را به حرف درمیآورند، معلوم میشود این اعضا و جوارح دو مرحله را پشت سر گذاشت و الآن مرحله سوم است؛ آن مرحله اول و دوم یکی این است که در متن حادثه حضور داشت; یعنی انسان کاری را که انجام میدهد دست حاضر است و میفهمد که این کار صحیح است یا باطل و همه خصوصیّات این کار را هم ضبط میکند که این مقام تحمّل شهادت است، چون اگر شاهد در صحنهٴ جُرم حضور نداشته باشد و مشاهده نکند که شهادتِ او در محکمه مسموع نیست. این بیانی که مرحوم محقّق در متن شرایع از وجود مبارک حضرت به عنوان حدیث نبوی مرسل نقل کرد که حضرت به آفتاب اشاره کرد و فرمود: «عَلَی مِثْلِهَا فَاشْهَدْ أَوْ دَعْ» (2)به شاهد گفت اگر مطلب مثل آفتاب، آفتابی برای تو و روشن است شهادت بده وگرنه ترک کن! ناظر به همین است. شاهد باید در صحنه حضور داشته باشد که بفهمد، معلوم میشود اعضا و جوارح در حین عمل حضور دارند و کاملاً میفهمند، فراموش هم نمیکنند، بعد برای شهادت دادن وارد محکمه الهی میشوند.
پرسش: درک اعضا و جوارح غیر از درک حقیقت انسان است؟
پاسخ: بله, برای اینکه سنگ و گِل درک میکنند, زمین شهادت میدهد, مسجد شهادت میدهد که کدام یک از همسایهها آمدند و کدام یک نیامدند، هم شهادت میدهد و هم شکایت میکند.
مرحله بعدی که وارد صحنه شدند، آماده هستند برای اینکه شهادت را اَدا کنند; منتها مجاز نیستند، زیرا روزی است که هیچکسی بدون اذن خدای سبحان سخن نمیگوید. وقتی ذات اقدس الهی اجازه حرف به اینها داد اینها را «اِنطاق» میکند، امر میکند که بگویید; یعنی آنچه در صحنه عمل مشاهده کردید و کاملاً فهمیدید و کاملاً حفظ کردید و الآن آماده گفتن هستید، بگویید. خدا به اینها در معاد علم نمیدهد، بلکه در کلّ هستی به اینها علم داد؛ اینها نمیگویند «أعلمنا» و «أشهدنا»، بلکه میگویند: أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ؛ (1)[5]ما در صحنه حاضر بودیم میدانستیم چه کردی، همه اینها را حفظ کردیم و الآن وارد محکمه شدیم میخواهیم اَدا کنیم؛ مجاز نبودیم و خدا دستور داد که ما سخن بگوییم، حالا سخن میگوییم. بنابراین هم در مرحله تحمّل حادثه اینها عالِم و امین هستند، هم در مسئله اَدای شهادت عالِم و امین هستند، چون شهادت به این دو عنصر محوری وابسته است.
ضرورت تقاضای برخورد محسنانه از خدا در محکمه قیامت
مسئله بعدی آن است که آن قاضی وقتی میخواهد بعد از بررسی، جزا بدهد، گاهی به عنوان قاضی عدل است، گاهی به عنوان قاضی فضل و احسان. اینکه در دعاها در نماز و غیر نماز عرض میکنیم «اَللّهم عامِلْنا بِفَضْلِکَ وَ لا تُعامِلْنا بِعَدْلِکَ» (2)همین است؛ یعنی خدایا چه در دنیا و چه در آخرت، مخصوصاً در محکمه آخرت وقتی ما را حاضر کردی با ما عادلانه رفتار نکن با ما فاضلانه و محسنانه رفتار کن، اگر با عدل بخواهی با ما رفتار کنی ما مشکل داریم, اگر بخواهی با فضل و احسان با ما رفتار کنی ما امیدواریم «اَللّهم عامِلْنا بِفَضْلِکَ وَ لا تُعامِلْنا بِعَدْلِکَ». در جریان کیفر ذات اقدس الهی حتماً عادل است و هرگز - معاذ الله - از عدل پایینتر نمیآید وَ لا یَظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً؛ (3)لذا این تعبیر جَزاءً وِفاقاً (4)یک بار در قرآن آمده که آن هم مخصوص کیفر است؛ یعنی کیفرِ ما حتماً بیش از استحقاق نیست، ممکن است کمتر باشد؛ این جَزاءً وِفاقاً نفیِ مازاد است نه نفی مادون; ولی نسبت به پاداش اگر بخواهد مؤمنان و پرهیزکاران را جزا دهد، اگر عادلانه باشد به همان اندازه جزا میدهد؛ ولی وعده الهی این است که ما عادلانه رفتار نمیکنیم، ما فاضلانه و محسنانه رفتار میکنیم مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْها (5)[9]هست, مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها (6)[10] هست، تا هفتصد برابر و هزار و دویست برابر و امثال ذلک که اینها هم جزاست و در حقیقت معنای جزا هم اخذ نشده که معادل با آن مجزی و آن کار باشد. پس ذات اقدس الهی با این صحنه دارد کار میکند.
تهدید به محرومیت بینایی از چشم در همین دنیا
بعد میفرماید قدرتهای مالی شما را ما در سوره «سبأ» و «فاطر» (1)گفتیم که کسانی قبل از شما - یعنی صنادید قریش - در حجاز بودند که شما یک دهم ثروت آنها را نداشتید و ندارید وَ ما بَلَغُوا مِعْشارَ ما آتَیْناهُمْ، (2)[12] ما آنها را از بین بردیم الآن هم نسبت به اعضا و جوارح شما اگر بخواهید چشمتان را مَسخ میکنیم, «مطموس العین»؛ (3)یعنی صاف شده، این چشم که صاف شود دیگر جایی را نمیبیند یا شما را مَسخ میکنیم نه قدرت رفتن دارید نه قدرت برگشت دارید ناچارید همانجا بایستید؛ این قدرت هست، به دلیل اینکه ما یک قطره آب را به این صورت در آوردیم و الآن هم میتوانیم برگردانیم؛ شما هم که هر روز مشاهده میکنید که ضعفی را ما به قوّت, قوّتی را به ضعف تبدیل کردیم و میکنیم، این کودکان را که ضعیف بودند جوان و نوجوان و میانسال میکنیم، اینها را نیرومند میکنیم، بعد دوران فرتوتی و کهنسالی میرسد اینها را ضعیف میکنیم, ضعف است همینطور به تدریج و اصل کلی را هم که در همه میبینید مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ شما روزانه این تحوّلات را دارید میبینید. اصلِ کار را هم أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنی (4)یک قطره آب بود که ما به صورت چشم و گوش درآوردیم, قلب و مغز درآوردیم, اعضا و جوارح درآوردیم اینکه نداشت و الآن هم میتوانیم بگیریم. بنابراین هیچکسی نمیتواند به خودش بسنده کند، اکتفا کند, مغرور شود و مانند آن. فرمود ما همه این توانها را که داریم هیچکدام را در دنیا برای شما اِعمال نکردیم؛ صحنه, صحنه معاد است. شما با یک کاروان محشور میشوید و همه اعمال دوران هفتاد هشتاد ساله شما با شما هست, همه شاهدها با شما هستند، گذشته از اینکه إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحافِظینَ ٭ کِراماً کاتِبینَ ٭ یَعْلَمُونَ ما تَفْعَلُونَ (5)[15] همه اینها هستند، هر کسی با یک قافله وارد صحنه میشود، دیگر هیچ راهی برای انکار نیست; لذا فرمود: الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی أَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أَیْدیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ گاهی دست و پا ناله میکنند و به خدا میگویند این شخص ما را بیراهه مصرف کرده است ما آماده نبودیم که به بیراهه صرف شویم؛ با ما گفتگو میکنند و اگر خواستیم آنها شهادت دهند، چون هر دو عنصر را واجد هستند شهادت اینها هم شهادت عدل است؛ آنها هم نمیتوانند اعتراض کنند و بگویند برخلاف شهادت دادی, میگویند چرا شهادت دادید؟ میگویند: أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ نه اینکه «أعلمنا» یا «أشهدنا»، این چنین نیست.
لزوم تأسّی به حضرت علی(علیه السلام) در تقاضای مهلت به جوارح تا پایان عمر
فرمود اینها که در دنیا به این صورت هستند ما اگر بخواهیم چشم اینها را میگیریم؛ این تمثیل است، اعضا و جوارح دیگر هم همینطور است. این دعاهای نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) - در دعای عرفه سیّدالشهداء(سلام الله علیه) هم هست - این دعاها خیلی دعاهای کریمانه است؛ دعای نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه این است که خدایا همه اعضا و جوارح را دادی، ما هم همه اعضا و جوارح را تقدیم میکنیم، اما اینطور نباشد که اول اعضا و جوارح را بگیری و بعد جان ما را بگیری؛ یعنی چشمِ ما را بگیری, دست و پای ما را بگیری تا ما به بچههایمان محتاج باشیم، ولو به حسن و حسین(علیهما السلام)؛ این کرامت حضرت امیر است و ما هم باید همین دعا را بکنیم. مضمون این دعا این است که به ذات اقدس الهی عرض میکند: «اللَّهُمَّ اجْعَلْ نَفْسِی أَوَّلَ کَرِیمَةٍ تَنْتَزِعُهَا مِنْ کَرَائِمِی وَ أَوَّلَ وَدِیعَةٍ تَرْتَجِعُهَا مِنْ وَدَائِعِ نِعَمِکَ عِنْدِی» (1)خدایا همه اینها نعمتهای تو هستند و همه اینها امانت هستند ما هم همه اینها را تقدیم میکنیم، اما اینطور نباشد که اول اعضا و جوارح ما را بگیری که ما به بچههایمان محتاج باشیم و بعد جان ما را بگیری. فرمود موقعی که میخواهی بگیری اول جانمان را بگیر، بعد اعضا و جوارح هم به تبع جان گرفته میشوند. این تعبیر لطیف وجود مبارک سیّدالشهداء(سلام الله علیه) در دعای «عرفه» همین است که حضرت عرض میکند خدایا! اعضا و جوارح مرا وارث من قرار بده و مرا وارث آنها قرار نده. مهمترین عضو همان «سمع» و «بصر» است عرض کرد: «وَ اجْعَلْهُمَا الْوَارِثَیْنِ مِنِّی» (2)اینطور نیست که اول چشم را بگیری, گوش را بگیری که من محتاج بچهها باشم. من وارث چشم و گوش باشم؛ یعنی چشم و گوش بروند و من بمانم، این کار را خدایا نکن! آنها را وارث من قرار بده! که من بروم، آنها بعد از من یقیناً خواهند رفت. این «وَ اجْعَلْهُمَا الْوَارِثَیْنِ مِنِّی» از لطیفترین تعبیرات دعای نورانی سیّدالشهداء(سلام الله علیه) است؛ این دعا، دعای کریمانه است و اینها که خاندان کَرَم هستند دعاهایشان این است گرچه همه حاجتها را آنها از خدا میخواهند، اما آن راز و نیاز خصوصی اینها در همین محور کرامت است که با کرامت زندگی کنند, با کرامت بمیرند, محتاج به بچهها و ویلچر نباشند، راحت زندگی کنند و راحت هم رحلت کنند.
ناتوانی انسان بر سبقت با توجه به محرومیت او از چشم
فرمود من اگر بخواهم چنین است لَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا عَلی أَعْیُنِهِمْ، «طَمیس»؛ یعنی صاف, چشمهای اینها را صاف میکنم، حالا اگر چشم اینها صاف شود اینها بخواهند این راه صاف را بروند ولو اتوبان هم باشند نمیتوانند بروند. فَاسْتَبَقُوا الصِّراطَ بخواهند سبقت بگیرند و بروند فَأَنَّی یُبْصِرُونَ کجا را میتوانند ببینند؟!
تهدید به قدرت الهی بر مَسخ انسان بدون ابزار
اگر اینها را مسخ کنیم؛ نظیر کُونُوا قِرَدَةً خاسِئینَ (1)[18] در همان منزلت و در هر سِمتی که هستند ما دیگر لازم نیست ابزار بیاوریم دستگاه عکسبرداری بیاوریم, دستگاه جراحی بیاوریم که کسی را مسخ کنیم، اینها نیست؛ همانجا که هستند مسخ میکنیم، خدا با کُنْ فَیَکُونُ (2)کار میکند. مستحضرید علوم تجربی در عین حال که محترم است اگر تجربه باشد - نه خیال و قیاس و گمان و وهم باشد، تجربه حتماً باید به برهان عقلی تکیه کند - حجّت است، اما حجّت مُثبِت نه حجّت نافی, همیشه تجربه تکبُعدی است؛ یعنی تمام علوم پزشکی میگوید این دارو برای فلان درد خوب است که این راه علمی است؛ اما این درد را از راه دیگر نمیشود معالجه کرد او حقّ حرف زدن ندارد، زیرا آن را تجربه نکرده است. هیچ دانش تجربی لسان نفی ندارد. اگر گفتند ولیّای از اولیای خدا با یک حمد، بیماری را شفا داد تجربه نمیتواند انکار کند، چون آن را تجربه نکرده، آن چیزی را که تجربه کرده این است که فلان دارو برای درمان فلان درد خوب است که این یک مطلب علمی است، اما غیر از این راهی نیست، این را که تجربه نکرده است؛ این را از راه تجرید ثابت کردند و ثابت هم میشود.
بنابراین علوم تجربی همیشه تکبُعدی است، مثل تجریدی نیست و مثل بحثهای کلامیِ فلسفه نیست که دو طرف را ببیند و فتوا دهد؛ علمِ تجربی در همان حوزهای که آزمایش کرد تجربه میکند. غرض این است که «طَمس عین» و مانند آن, درمان چشم یا آسیب رساندن چشم از راه تجربه ابزاری میخواهد، اما از غیر راه تجربه چنین دلیلی بر نفی نیست.
طَمْس و مَسْخ دال بر توانایی خدا و نشانه آن در فرسودگی جسم
فرمودند در هر شرایطی که هستند، عَلی مَکانَتِهِمْ هستند هم میتوانیم طمس کنیم و هم میتوانیم مسخ کنیم؛ این عَلی مَکانَتِهِمْ میتواند به نحو تنازع متعلّق به آن لَطَمَسْنا و لَمَسَخْنا باشد. هر کسی در هر شرایطی که هست میتوانیم نیرو را از او بگیریم، آن وقت اینها چه کار میتوانند بکنند؟ نه میتوانند برگردند و نه میتوانند راهشان را ادامه دهند این کارها را میتوانیم انجام دهیم و نشانه آن هم این است که اینها هر روز دارند ضعف و قوّت را میبینند. در سوره مبارکه «روم» فرمود ما هر روز اینها را با این وضع مشاهده میکنند که از ضعف به قوّت, از قوّت به ضعف دارند میآیند ما اینها را مرتّباً کم کردیم, زیاد کردیم که اول اینها ضعیف هستند، بعد به صورت قوی درمیآیند، دوباره در دوران سالمندی به صورت ضعف برمیگردند؛ آیه 54 سوره مبارکه «روم» این است اللَّهُ الَّذی خَلَقَکُمْ مِنْ ضَعْفٍ که در برخی از قرائتها «ضُعف» قرائت شده است ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفاً وَ شَیْبَةً یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ هُوَ الْعَلیمُ الْقَدیرُ بعد وَ یَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ (1)[20]کذا و کذا. در اینجا هم میفرماید: وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ شما که میبینید همه توانها طولی نمیکشد گرفته میشود, پس میشود داد, میشود گرفت, میشود نگه داشت، شما با کدام قدرت در برابر ذات اقدس الهی این مقاومتها را میکنید؟ أَ فَلا یَعْقِلُونَ.
1) روم/سوره30، آیه55.
در سوره مبارکه «حج» هم فرمود ما آنچه را دادیم ممکن است از شما بگیریم؛ ولی همان دعاهای الهی و این دعای نورانی حضرت امیر و سیّدالشهداء(سلام الله علیهما) باعث میشود که خدا با اینها کریمانه رفتار کند. در سوره مبارکه «حج» آیه پنج به این صورت فرمود, فرمود: وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ إِلی أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْ لا یَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَیْئاً اگر این را فراموش کردید دیگر حیثیتی برای آدم نمیماند. فرمود این قدرتها و این تواناییهایی که دارید اگر در دوران سالمندی به فراموشی مبتلا شوید چه کار میتوانید کنید؟ یک مُرده متحرّک هستید قبل آن هم این است که یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنْ کُنْتُمْ فی رَیْبٍ مِنَ الْبَعْثِ ما شما را با این تحوّلات آفریدیم وَ مِنْکُمْ مَنْ یُتَوَفَّی وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ إِلی أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْلا یَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئاً (1)[21] پایان کار این است.
امانت الهی بودن توانایی جسمی و روانی و لزوم استفاده صحیح از آن
بنابراین تمام این تواناییها چه در قسمتهای بدنی, چه قسمتهای نفسی و روانی در اختیار ذات اقدس الهی است و ما موظفیم این امانتها را درست مصرف کنیم و در دعاها هم کریمانه از خدا بخواهیم تا زندهایم آبرومندانه زندگی کنیم این را بخواهیم، جدّاً بخواهیم؛ببینید چند دعا در نهجالبلاغه هست که در همین فاز و فضاست. به من فلان چیز و فلان چیز بده اینها را خود ذات اقدس الهی خواهد داد، گرچه ما موظفیم اینها را هم بخواهیم، اما درخواست آن قسمت مهم را هم از ذات اقدس الهی فراموشمان نشود.
1) حج/سوره22، آیه5.
عدم رنج اعضا و جوارح هنگام از دست دادن هوش یا انصراف آن
پرسش: اعضا و جوارح رنج عذاب را می کشند؟
پاسخ: نه، دست و پا که رنج نمیبرد; لذا وقتی انسان توجه ندارد او را بیهوش میکنند یا بیهوشی موضعی یا تخدیر بدنی که آمپول تزریق میکنند و این بدن را قطعهقطعه میکنند، بدن که درد را احساس نمیکند، این نفس است که احساس میکند؛ لذا وقتی آمپول بیهوشی زدند یا بیهوشی موضعی کردند این دست را, این پا را قطعهقطعه میکنند هیچ دردی در کار نیست، احساس درد برای نفس است که اگر توجه نداشته باشد دردی نیست, اگر کسی را بیهوش کردند دست و پایش را قطع کردند این احساس نمیکند و اگر کسی هوش او به طرف جای دیگر بود، او هم احساس نمیکند. این بیانی که درباره حضرت امیر(سلام الله علیه) آمده است که آن تیر شکسته را از پاشنه پای حضرت در حال نماز درآوردند همین است. اگر محبّت ظاهری بتواند وَ قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ (1)[22] همین است. او در مورد محبّت ظاهری دست خود را میبُرند و احساس نمیکند، اگر برسد به محبّت الهی یقیناً تیر را از پایش در میآورند احساس نمیکند، نه اینکه درد بود و حضرت تحمل کرد، دردی احساس نکرد. احساس برای نفس است وقتی که نفس را بیهوش کردند و حواس نفس به جای دیگر متوجه شد این بدن را «ارباً اربا» کنند دردی در کار نیست، حالا این انصراف گاهی به صورت وَ قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ است که در محبّت ظاهری است یا گاهی کشیدن تیر از پای حضرت امیر است که در محبّت واقعی است یا در صحنههای دیگر است؛ ولی مادامی که نفس به بدن توجه دارد دادش درمیآید، برای اینکه نفس است که ادراک میکند. فرمود: مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ أَ فَلا یَعْقِلُونَ.
1) یوسف/سوره12، آیه31.
دفاع از رسول خدا و رهاورد دین با نفی شعر و شاعری از او
چون در سوره مبارکه «یس» از وحی و نبوّت و توحید و معاد سخن به میان میآید گاهی برهان بر توحید است، گاهی بر وحی و نبوّت است و گاهی بر معاد است، مسئله معاد را اینجا به پایان میبرند، گرچه در پایان سوره مبارکه «یس» وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِیَ خَلْقَهُ (1)باز سخن از معاد است و احیای نفوس است و ابدان است و امثال ذلک، اما درباره وحی و نبوّت شبههای که منکران وحی و نبوّت در حجاز داشتند این بود که گاهی میگفتند این شعر است, گاهی میگفتند کهانت است, گاهی میگفتند کذب است, گاهی میگفتند افسانه است و مانند آن و وجود مبارک حضرت(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را - معاذ الله - گاهی متّهم میکردند که شاعر است, گاهی کاهن است, گاهی ساحر است, گاهی کاذب است و گاهی مُفتری است و مانند آن.
در این بخش از وجود مبارک حضرت و همچنین از کتاب و دین او و رهآورد او دفاع فرمود که اینکه شما میگویید او شاعر است، شاعر نیست؛ در بخشهای دیگر هم از افترا دفاع کرده؛ در بخشهایی هم از کهانت و سِحر دفاع کرده و در این بخش از شعر بودن دفاع کرده است.
خدمت اسلام به شعر با نفی شعرهای خیالی و رواج نظم حکیمانه
شعری که در جاهلیّت رسم بود شعر خیالی بود؛ یعنی خیالات را, اوهام را, حرفهای غیر عالمانه را و حرفهای غیر معقول را با نظمهای خاص در تشبیه و غیر تشبیه ارائه میکردند که این کارِ رسمی اعراب آن روز بود، اسلام که آمد چندین کار کرد که این را به صورت هنر در بیاورد؛ این ظرفیت را, این لیاقت را, این ظرف را از آن مظروفهای خالی تُهی و تخلیه کند مظروف خوب در آن بریزد؛ اولاً فرمود جاهای عمومی که شما شعر میخوانید قدغن است، روز جمعه که با هم جمع میشوید خواندن شعر مکروه است, مسجد که با هم جمع میشوید خواندن شعر مکروه است. این زمان و زمین را تطهیر کرد که اینجاها خیالبافی نکنید، بعد کمکم معارف را به یاد اینها داد، دستمایه به اینها آموخت و حکیمانه اینها را پروراند، بعد ضمناً اشاره کرد که این معارف را در آن وزنها بریزید. در جریان غدیر وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بعد از نصب وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) به دیگری فرمود حالا بلند شو این جریان را به نظم درآور, او بلند شد در حضور حضرت آن محتوای ولایتمداری را به قالب نظم در آورده؛ از همان زمان، البته قبل آن هم شروع شد کمکم شعرها وضع خاصّی پیدا کردند اگر لَبید گفت:
1) یس/سوره36، آیه78.
«أَلَا کُلُّ شَیْءٍ مَا خَلَا اللَّهَ بَاطِلٌ ٭٭٭ وَ کُلُ نَعِیمٍ لَا مَحَالَةَ زَائِلٌ»
حضرت فرمود: «أَصْدَقُ کَلِمَةٍ قَالَتْهَا الْعَرَبُ کَلِمَةُ لَبِیدٍ» (1)قول لبید است.
بنابراین اگر هنری هست؛ مثلاً کسی خطّ خوبی دارد و جامعهای خطّاط خوب دارد نباید بگوییم خطّ خوب بد است باید مطالب خوب را به او آموخت که او با خطّ خوب ارائه کند، اگر کسی ذوق شعری دارد با نظم خاص شعر میگوید مطالب معقول را باید یاد او داد که او به صورت نظم در بیاورد.
نمونهای از تلاش علمای دین در حفظ آبروی شعر
آبروی شعر را بزرگان ما حفظ کردند مثلاً علامه بحرالعلوم با گفتنِ آن دُرّه نجفیه در بحثهای فقهی به نظم آبرو داد، مرحوم حکیم سبزواری فلسفه را به نظم در آورد آبرو داد, مرحوم آقا شیخ محمدحسین غروی اصفهانی کمپانی تحفةالحکیم نوشت فلسفه را به نظم درآورد, ابنمالک نحو را به صورت نظم عربی درآورد و آبرو داد, شهید آقا شیخ فضل الله نوری او بخشی از فقه را به صورت نظم درآورد به شعر آبرو داد, در پایان من لا یحضره الفقیه مرحوم ابنبابویه قمی آنجا ایشان چند جمله دارند میگویند این از کلماتی است که قبل از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) کسی این کلمات را نگفت, چند جمله را میشمارند «الْآنَ حَمِیَ الْوَطِیسُ» (2) این «الْآنَ حَمِیَ الْوَطِیسُ»؛ یعنی الآن تنور گرم است نان ببندید، این جمله «الْآنَ حَمِیَ الْوَطِیسُ» را قبل از پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) کسی نگفت، یکی از جملههایی که قبل از آن حضرت کسی نگفت این است که «إِنَّ مِنَ الشِّعْرِ لَحِکْمَةً» (3) آنگاه اشعاری نظیر سنایی, ملای رومی, حافظ, اینها را مرحوم مجلسی اول در شرح من لا یحضره الفقیه میشمارند که اینها به وزن آبرو دادند.
علم نبودن شعرهای خیالی نزد خواجه طوسی و علامه حلی(رضوان الله علیهما)
مستحضرید شعر خیالی علم نیست؛ شما حتماً در بخشهای الجوهر النضید توجه کردید، مرحوم خواجه هم متن منطق را نوشت, هم متن کلام را, متن منطق ایشان همان منطق التجرید است که مرحوم علامه شاگرد ایشان شرح کرده به نام الجوهر النضید فی شرح منطق التجرید، کلام را نوشت مرحوم علامه شرح کرده که کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد که بعد گفتند حالا شما میگویید ما مثل او در عصر او ندیدیم این کلمه عصرِ او زاید است مگر مثل خواجه قبلاً بود یا بعداً کسی آمد؟ مرحوم خواجه در متن منطق التجرید مسئله برهان را صناعت علمی میداند، مسئله جدل را صناعت علمی میداند, مسئله خطابه را صناعت علمی میداند؛ در این صناعات خمس وقتی نوبت به شعر میرسد میگوید: «فی صناعة الشعر» نمیگوید «صناعةٌ علمیة». تفطّن مرحوم علامه در شرح منطق التجرید این است که چرا خواجه درباره برهان میگوید صناعت علمی, درباره جدل میگوید صناعت علمی, درباره خطابه میگوید صناعت علمی, به شعر که رسیده میگوید: «صناعة الشعر» (1) و نمیگوید صناعت علمی, علامه میگوید این خیالبافی که علم نیست و به برهان تکیه نمیکند؛ اگر وزن آمده و اگر موزون خوب آمده و اگر معارف بلند در قالب شعر ریخته شد آن وقت میشود صناعت علمی.
رواج نظم حکیمانه میان اعراب و ترکها و ایرانیها
1) دانشنامه بزرگ اسلامی، مرکزدائره المعارف بزرگ اسلامی، ج5، ص1936،.
بعد میگوید این شعر با این وزن در ایران, در ترکیه و در بین اعراب، بین این سه قوم شعر با این وزن رواج داشت؛ ولی در یونان، در بین عِبریها, در بین سریانیها شعر با وزن و عروض و قافیه خاصّی که ما داریم رواج نداشت، شعر آنها اشبه به نثر بود؛ نظیر همین شعر نویی که اخیراً رواج پیدا کرد؛ یعنی یونانیها, سریانیها, عبریها شعرهایشان همین شعرهای شبیه شعر نو بود، شعری که وزن داشته باشد حسابِ عروض و قافیه در آن باشد این در بین ایرانیها و آذریزبانها و اعراب بود و خدا غریق رحمت کند مرحوم علامه امینی را شما میبینید این یازده یا دوازده جلد الغدیر بخش مهمّ آن همین ادبیات شعری است، احادیث آن به اندازه این شعرها نیست؛ این شعر و این ادبیات و این قصاید علمی توانست فضای ولایت را در طیّ این قرنها حفظ کند. چند حدیث مرحوم علامه امینی در الغدیر ذکر کرده؟ اما چندین صفحه شما میبینید با ادبیات همراه است.
مخاطب بودن اندیشه انگیزه در نظم حکیمانه علت تأثیرگذاری آن
این ادبیات انگیزهای است که با اندیشه همراه است؛ یعنی شما میبینید وقتی مطلبی را یک خطیب بیان میکند وقتی به صورت نثر بیان میکند یک اثر دارد، وقتی همان را به صورت نظم بیان میکند اثر مضاعف دارد؛ آنجا که به صورت نثر بیان میکند اندیشه ما مخاطب است, آنجا که به صورت نظم بیان میکند هم اندیشه و هم انگیزه ما اثر دارد، مخصوصاً اگر با یک آهنگ خوبی هم خوانده شود. فرمود آن شعری که شما میگویید ما که یادش ندادیم, یک; - این شاگرد ماست - شایستهٴ او هم نیست, دو; در تعبیر قرآن کریم کسی که عاقل نیست در حوزه خیال کار میکند خدا از او به «مُختال» یاد میکند قبلاً هم ملاحظه فرمودید ما تخیّل داریم به باب تفعّل, اختیال داریم باب افتعال, قرآن این باب افتعال را به کار برد؛ ولی باب تفعّل را به کار نبرد وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ (1)[30]«مختال» همین اختیال و خیالباف و خیالزده است، کسی که حرف عقلی ندارد و قابل برهان نیست؛ هَجو, مدح, ثنا و ذمّ او همه آنها در محدوده خیال است، اما اگر «إِنَّ مِنَ الشِّعْرِ لَحِکْمَةً» بود هم اندیشه و عقل نظر لذّت میبرد, هم انگیزه و عقل عمل لذّت میبرد; لذا اثربخشی آن بیشتر است. آن زمانی که اسلام آمده و فرمود شما این معارف را در قالب آن وزنها بگذارید شعرای فراوانی پیدا شدند که توانستند همان معارف را به صورت نظم در بیاورند. اینکه فرمود: الشُّعَرَاءُ یَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ (2)[31]أَنَّهُمْ یَقُولُونَ ما لا یَفْعَلُونَ (3)همان شعرهای جاهلی و خیالپرور بود; لذا یک عدّه را که استثنا کرده؛ یعنی ما معارفی به اینها یاد دادیم، محتوای خوب به اینها یاد دادیم، بعد این شده حسّان (4)بعد جریان غدیر را مطرح کرده خب آنجا ممکن بود با نثر به پیشگاه حضرت تهنیت عرض کند؛ ولی با نظم اثر و حفظ آن بیشتر است.
موضوع:تفسیر آیات 65 تا 74 سوره یس
الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی أَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أَیْدیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ (65 وَ لَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا عَلی أَعْیُنِهِمْ فَاسْتَبَقُوا الصِّراطَ فَأَنَّی یُبْصِرُونَ (66) وَ لَوْ نَشاءُ لَمَسَخْناهُمْ عَلی مَکانَتِهِمْ فَمَا اسْتَطاعُوا مُضِیًّا وَ لا یَرْجِعُونَ (67) وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ أَ فَلا یَعْقِلُونَ (68) وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما یَنْبَغی لَهُ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِکْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبینٌ (69) لِیُنْذِرَ مَنْ کانَ حَیًّا وَ یَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکافِرینَ (70) أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّا خَلَقْنا لَهُمْ مِمَّا عَمِلَتْ أَیْدینا أَنْعاماً فَهُمْ لَها مالِکُونَ (71) وَ ذَلَّلْناها لَهُمْ فَمِنْها رَکُوبُهُمْ وَ مِنْها یَأْکُلُونَ (72) وَ لَهُمْ فیها مَنافِعُ وَ مَشارِبُ أَ فَلا یَشْکُرُونَ (73) وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ یُنْصَرُونَ (74))
طرح بحث معاد در این بخش ازآیات
چون سوره مبارکه «یس» در مکه نازل شد و مطالب محوری سوَر مکّی, اصول دین است و بخشی از آنها مربوط به توحید و وحی و نبوّت بود که گذشت و بخشی هم مربوط به معاد است که مقداری از مسائل معاد گذشت و مقداری هم فعلاً مطرح است که بخشی از آن هم در پایان سوره «یس» طرح میشود.
مُهرشدن دهان و شهادت اعضا با مسئولیت انسان
فرمود در صحنه محاسبه و پاسخگویی آنها در قیامت, ما دهن آنها را مُهر میکنیم, دستها و پاهای آنها با ما سخن میگویند و شهادت میدهند. در سوره مبارکه «اسراء» مشخص شد که مسئول, خود انسان است; یعنی در صحنه قیامت انسان را حاضر میکنند و از او سؤال میکنند که در آنجا شخصِ انسان مسئول است و اعضا و جوارح و جوانح او «مسئولعنه» هستند. در آیه 36 سوره مبارکه «اسراء» اینچنین فرموده بود: وَ لا تَقْفُ ما لَیس لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً درباره انسان به صورت خطاب، گاهی مفرد و گاهی جمع او را مخاطب خطاب قرار داد و مکلّف دانست، بعد فرمود چیزی که علم نداری پیروی نکن، برای اینکه سمع و بصر و دل «مسئولعنه» هستند و تو مسئولی، از آنها هیچ سؤال نمیشود؛ یعنی از زبان و چشم سؤال نمیشود. در تحلیل آن آیه اشاره شد که ما یک سائل داریم, یک مسئول داریم و یک «مسئولعنه»; سائل, مأموران الهی هستند و مسئول شخص مکلّف است و «مسئولعنه» این اعضا و جوارح و جوانح میباشند. در فارسی ما این کلمه «از» را روی شخص میآوریم و میگوییم از فلان کس بپرس; ولی در عربی این کلمه روی مطلب در میآید نه روی شخص یسئَلُونَکَ عَنِ الْأَهِلَّةِ, (1)وَ یسئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ, (2)وَ یسئَلُونَکَ عَنِ الْمَحیضِ (3)آن مطلب «مسئولعنه» است، شخص مسئول است و سائلی هم دارد. در معاد, شخص مسئول است، چشم و گوش و دل «مسئولعنه» هستند؛ از شخص سؤال میکنند این گوش را در چه راه صرف کردی؟ این چشم را در چه راه صرف کردی؟ این دل را در چه راه صرف کردی که این جمله اخیر نیاز به توجیه داشت. بنابراین اینطور نیست که در معاد از اعضا و جوارح سؤال کنند؛ آنها مسئول نیستند، آنها «مسئولعنه» هستند و انسان باید از عملکرد همه اینها پاسخ دهد و هر حرفی که اینها علیه انسان میزنند شهادت است نه اقرار، چون خود انسان مرتکب این اعمال میشود.
مقصود از اعضا در پاسخ گویی با توجه به عوض شدن ذرّات آن
در جریان بدن که کدام بدن است هر ذرّهای که نفس قبول کند و جزء خود بداند آن بدن انسان است که در دنیا هم همینطور است؛ در دنیا کسی که هفتاد سال یا هشتاد سال زندگی میکند چندین بار تمام ذرّات بدن او عوض میشود؛ ولی شخص همان شخص است، هم در مسائل فقهی و هم در مسائل حقوقی که در مسائل فقهی گفتند دستِ مشرک آلوده است، اگر دست او که قطع شد به دست کسی که مسلمان است قطع شد پیوند بزنند قبل از اینکه این جوش بخورد و بگیرد این دست آلوده است، اما وقتی که گرفت و جزء بدن انسان و دستِ انسان مسلمان شد دیگر پاک است، این از نظر حکم فقهی. درباره قطع «ید» هم همینطور است که اگر کسی بیست سال قبل سرقت کرد و فرار کرد و محکوم شد به قطع «ید» بعد دستش تصادف کرد و دست دیگری را به او پیوند زدند و این دست گرفت و جزء بدن او شد و بعد از بیست سال به محکمه آمد این دست را قطع میکنند، برای اینکه دستِ خود اوست و نمیتواند بگوید که این دست, دست پیوندی است؛ چه در طهارت و نجاست چه در مسئله حقوق و حدود و دیات هر بدنی را که نفس بپذیرد و او را سازماندهی کند بدن او محسوب میشود. بنابراین گاهی خودِ زبان حرف میزند معذلک این زبان را میگویند شهادت میدهد تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ (1)نه «تُقرّ»، چون زبان گناه نمیکند شخص است که این زبان را به گناه وادار میکند. در این کریمه که فرمود همه اعضا و جوارح اینها را مُهر میکنیم و اینها شهادت میدهند (2)معلوم میشود که خود نفس مسئول است و در قیامت باید پاسخگو باشد.
بسته بودن راه عذر خواهی در برزخ و علت آن
آن دو آیه دیگر هم قبلاً روشن شد که خدا فرمود اگر من بخواهم چشم اینها را صاف میکنم یا نابینا میکنم اینها قدرت رفتن ندارند, قدرت بازگشت هم ندارند و مانند آن. (1)بعد به این قسمت رسیدیم که فرمود کسانی که به دوران سالمندی میرسند بسیاری از اعضا و جوارح خودشان را از دست میدهند. در سوره مبارکه «فاطر» فرمود در دوران پیری اگر خواستند عُذری بیاورند ما میگوییم سالیان متمادی به شما مهلت دادیم؛ سوره مبارکه «فاطر» آیه 37 این بود که اینها اگر در برزخ یا غیر برزخ بخواهند عذرخواهی کنند بگویند ما را برگردان ما میگوییم أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ ما یَتَذَکَّرُ فیهِ مَنْ تَذَکَّرَ ما عمر طولانی به شما دادیم شواهد فراوانی هم برای تذکره شما در پیش روی شما گذاشتیم که شما متذکّر شوید و به یاد حق بیایید؛ ولی نشد که این کار را انجام دهید. بعد از اینکه مسئله معاد را تا حدودی از این جهت به پایان رساندند - گرچه بخش پایانی سوره مبارکه «یس» درباره معاد است - .
پاسخ قرآن به تهمت شاعری پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به عدم تعلیم سرودن شعر
باز درباره قرآن سخن میگویند، چون درباره قرآن در مقاطع گوناگون افراد متنوّع, اهانتهای فراوانی کردند؛ بعضی گفتند شعر است, بعضی گفتند کهانت است, بعضی گفتند سِحر است, بعضی درباره شخص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) گفتند ساحر است, شاعر است, کاهن است - معاذ الله - مجنون است و مانند آن. در قرآن کریم به همه اینها پاسخ داده شد؛ در جریان شعر, فرمود ما شعر به او یاد ندادیم و او اصلاً نمیتواند شعر بگوید، مثل اینکه در سوره مبارکه «عنکبوت» فرمود او نمیتواند بنویسد او نانویسا بود, نوشتن عیب نیست؛ ولی او اصلاً اهل نوشتن نیست، اگر او اهل نوشتن بود شما تهمت میزدید میگفتید این آیات را خودش نوشته او اصلاً اهل شعر نیست ما یادش ندادیم، برای اینکه مبادا شما بگویید او اهل ذوق است و اهل سرایندگی است و این حرفها که شبیه شعر است که مثلاً او از خودش گفته است؛ ما یاد او ندادیم و شایسته آن هم نیست.
1) یس/سوره36، آیه66.
مذمّت شعر نبودن آیات نفی کننده آن از پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
این آیات سوره مبارکه «یس» در صدد قدح شعر نیست که شعر چیز بدی است، چه اینکه در سوره مبارکه «عنکبوت» آیه 48 که فرمود: وَ ما کُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ کِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِیَمینِکَ إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ دلیل آورد سواد داشتن و خواندن از روی کتاب عیب نیست، نویسندگی عیب نیست - نویسندگی یعنی خطاط بودن - خط نوشتن نقص نیست, از روی کتاب خواندن نقص نیست؛ فرمود ما این چیزها را به شما یاد ندادیم، برای اینکه اگر شما از روی کتاب میتوانستید بخوانید شما را متّهم میکردند که حرفها را از انجیل و تورات گرفتید شما اصلاً از روی کتاب نمیتوانید بخوانید, خط نمیتوانید بنویسید؛ ولی از اسرار تورات و انجیل باخبر هستید، زیرا ما شما را از راه علم غیب باخبر کردیم، اینها که نسخ خطّی تورات و انجیل را در خانههایشان پنهان کردند ما به شما گفتیم به اینها اعلام کنید قُلْ فَأْتُوا بِالتَّوْراةِ فَاتْلُوها إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ (1)[7]ما که در عمرمان تورات ندیدیم, انجیل ندیدیم از تورات خبر میدهیم, از انجیل خبر میدهیم؛ این کتابها را شما دارید و در کتابخانههایتان هم پنهان کردید، بیرون بیاورید ببینید این حرفها درست است یا نه؟ ما که اصلاً نمیتوانیم کتاب بخوانیم و در تمام مدت عمر ما اصلاً تورات ندیدیم، قُلْ فَأْتُوا بِالتَّوْراةِ فَاتْلُوها إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ.
1) آل عمران/سوره3، آیه93.
آنچه در سوره مبارکه «عنکبوت» آیه 48 فرمود تو قبلاً کتاب نمیخواندی, خط نمینوشتی و اگر مینوشتی دیگران شک میکردند، این هرگز ناظر به این نیست که خواندن و نوشتن, نقص است تو این وصف را نداری و در جریان شعر هم همینطور است، نمیخواهد بفرماید شعر گفتن چیز بدی است، تو اگر شعر میگفتی آنها شک میکردند ما باید یاد بدهیم ما که یاد ندادیم و شأن تو هم نیست که شعر بگویی.
در مذمّت شاعر غیر متّعظ بودن آیات سوره «شعراء»
اگر در پایان سوره مبارکه «شعراء» مذمّتی هست، از شعرا مذمّت هست نه از شعر، مثل لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ ٭ کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ (1)[8] واعظِ غیر متّعظ را مذمّت کردن دلیل بر این نیست که درسهای اخلاقی و بحثهای اخلاقی بد است لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ نمیخواهد بگوید فنّ اخلاق بد است، واعظ غیر متّعظ را نکوهش میکند. آیات پایانی سوره مبارکه «شعراء» که فرمود: أَ لَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فی کُلِّ وادٍ یَهیمُونَ ٭ وَ أَنَّهُمْ یَقُولُونَ ما لا یَفْعَلُونَ (2)[9] شعرا را مذمّت میکند نه شعر را، به دلیل اینکه در همان بخش پایانی از شاعرانی که به حرفهایشان عمل میکنند به نیکی یاد میکند إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَ ذَکَرُوا اللَّهَ کَثِیراً وَ انْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ مَا ظُلِمُوا وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ (3)آنها میگفتند این - معاذ الله - القائات شیطانی است؛ ذات اقدس الهی در آیه 220 سوره «شعراء» فرمود: هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلی مَنْ تَنَزَّلُ الشَّیاطینُ ٭ تَنَزَّلُ عَلی کُلِّ أَفَّاکٍ أَثیمٍ ٭ یُلْقُونَ السَّمْعَ وَ أَکْثَرُهُمْ کَاذِبُونَ. (4)[11] بنابراین آنچه بر وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نازل شد از سنخ شعر نیست, از سنخ القائات شیاطین نیست, از سنخ سِحر و کهانت و امثال ذلک نیست و آن حضرت هم شاعر نیست، ما به او شعر یاد ندادیم. اگر شعر بد است، شعرِ خوب هم هست؛ چه اینکه اگر شاعرِ بد هست، شاعرِ خوب هم هست. چه در بخش پایانی سوره مبارکه «شعراء» و چه در این قسمت از سوره «یس» شعر مذمّت نشده، بلکه شاعرِ غیر متّعظ مورد مذمّت قرار گرفت.
کمال بودن نانویسایی و ناگویایی در بعضی از موارد
یاد ندادن و ندانستن شعر از سنخ ندانستن کتابت و خواندن بود که گاهی همین ندانستن میشود کمال; یعنی جلوی تهمت و افترا را میگیرد گاهی سکوت و حرف نزدن - نه اینکه آدم حرف نزند, نتواند حرف بزند - میشود معجزه. در جریان حضرت زکریا(سلام الله علیه) که به ذات اقدس الهی عرض کرد آیا من در دوران کهنسالی که الآن رَبِّ إِنِّی وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّی وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْباً (1)[12] میتوانم پدر شوم؟ عیال من هم که الآن پیر است آن وقتی هم که جوان بود عقیم بود وَ کانَتِ امْرَأَتی عاقِراً (2)[13]نه الآن «عاقر» است «عاقر»؛ یعنی نازا، آن وقتی که جوان بود «عاقر» و عقیم و نازا بود، اما «حُکم آنچه تو فرمایی» خدای سبحان فرمود تو با همین همسرِ سالمندت میتوانی پدر شوی. عرض کرد علامتی هست که من بفهمم چه وقت پدر میشوم؟ در آیه سوره مبارکه «آلعمران» 41 به بعد فرمود: قالَ آیَتُکَ أَلاَّ تُکَلِّمَ النَّاسَ ثَلاثَةَ أَیَّامٍ إِلاَّ رَمْزاً آن آیت الهی و معجزه الهی این است که زبانت بند میآید؛ میخواهی نماز بخوانی, اطاعت کنی, ذکر بگویی, آیات الهی را بخوانی زبانت گویاست، اگر میخواهی با مردم حرف بزنی نمیتوانی. این سخن نتوانستن گفتن و بند آمدن زبان به حسب ظاهر انسان خیال میکند قدرت تکلّم کمال است، فرمود این کمال از تو در آن وقت گرفته میشود تا متوجّه شوی که آیت الهی است. این سه روز که زبانت بند میآید طلیعهٴ تحقّق آن بشارت است آیَتُکَ أَلاَّ تُکَلِّمَ النَّاسَ ثَلاثَةَ أَیَّامٍ إِلاَّ رَمْزاً اگر کاری را میخواهی انجام بدهی با دست اشاره میکنی, با سر و صورت اشاره میکنی، میخواهی حرف بزنی و با کسی چیزی بگویی زبانت بند میآید, گاهی اینطور میشود. بنابراین اینکه فرمود ما شعر یادش ندادیم معنای آن این نیست که شعر نقص است؛ نظیر اینکه خواندن و نوشتن را ما یادش ندادیم.
پرسش: خواندن و نوشتن یک نوع فضیلت است و پیامبر که می توانست بنویسد ولی ننوشت... .
پاسخ: بعد از اینکه به مقام نبوّت رسید و حجّت الهی تمام شد یک مطلب دیگر است، اما تا آن وقت را وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) قدرت خواندن و نوشتن نداشت و این فعل مضارع هم دلالت بر استمرار دارد. فرمود شما تاکنون اینچنین نبودید.
نانویسایی و ناخوانایی پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) دفع کننده سخن باطل گویان
ما کُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ نه اینکه میتوانستی بخوانی, اگر گفته میشد میتوانستی بخوانی اینها میگویند این تورات و انجیل را خوانده و آورده است إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ، میخواهد جلوی شکّ افراد باطلگو را بگیرند؛ اگر بخواهند جلوی شکّ افراد باطلگو را بگیرند، چطور میشود؟ او که میتواند بخواند میگویند تو که میتوانی بخوانی و این حرفها را که از تورات میزنی از تورات خواندی. حضرت میفرماید ما که تورات را ندیدیم، اخبار غیب را از تورات میگوییم که خدا به ما یاد داد، شما میگویید این حرفها درست نیست بروید تورات را بیاورید و بخوانید، اگر او سواد خواندن و نوشتن داشت میگفتند: بله، ما میآوریم در تورات هست شما خواندید و گفتید. فرمود شما نمیتوانی بخوانی و خوانا نبودی إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ.
کمال پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در آگاهی از علوم اولین و آخرین
فوقِ اینها کمالات دیگر؛ یعنی علوم اوّلین و آخرینی که در جهان امکان هست را خدای سبحان به اینها داد. علم کمال است نه خواندن و نوشتن, خواندن و نوشتن ابزار است؛ اگر کسی ناخوانا باشد و نانویسا باشد و مطلب را بداند نقصی نیست، اگر کسی بداند که این کتاب چه نوشته است این کمال است و لازم نیست که بخواند، آدم لازم نیست چشم باز کند یا در را باز کند ببیند پشت دیوار چه کسی است، این کمال نیست؛ کمال این است که آدم بداند پشت دیوار کیست. حالا به طور عادی میرود بیرون میبیند کیست, به طور غیر عادی «من وراء حجاب» باخبر است، آنچه کمال است علمِ «بما فی التورات و الانجیل» است که این را حضرت داشت، اما ابزار کار که حالا کتاب بیاورند باز کنند و بخوانند این مقدمهٴ کمال است نه اینکه خودش کمال باشد. اگر کسی از کلّ کتاب باخبر است ولو نتواند بخواند، نتواند بخواند! ولو نتواند بنویسد، نتواند بنویسد! نوشتن و خواندن، مقدمه کمال است که انسان بفهمد این حقیقت چیست که ایشان هم از همه حقایق باخبر است. غرض این است که فرمود ما شعر گفتن یادش ندادیم، اگر شعر گفتن یاد او میدادیم و قدرت شعر گفتن میداشت شما شک میکردید میگفتید اینکه ذوق سرایندگی دارد - معاذ الله - خودش این حرفها را ردیف کرده است.
وابستگی نقص و کمال شاعر به سرودن شعر بد و خوب
پرسش: ذمّ شعر است؟
پاسخ: نه, برای اینکه این کسی که در سِمَت نبوّت است اگر شعر, شعرهای بلند, شعرهای عالی مثل حرفهایی که لَبید گفته که «أَلَا کُلُّ شَیْءٍ مَا خَلَا اللَّهَ بَاطِلٌ ٭٭٭ وَ کُلُ نَعِیمٍ لَا مَحَالَةَ زَائِلٌ» حضرت فرمود: «أَصْدَقُ کَلِمَةٍ قَالَتْهَا الْعَرَبُ کَلِمَةُ لَبِیدٍ» (1)است، اگر اینطور بگوید اینکه نقص نیست و وجود مبارک حضرت بعد از جریان غدیر حضرت امیر(سلام الله علیه) به حسّان (2)فرمود بلندشو این صحنه را به همان طریق شعر به صورت رسمی به مردم اعلام کن و او هم آمد و آن قصیده غرّاء و بلند را ایراد کرده است.
پرسش:؟پاسخ: شعرِ بد مثل شعر خوب, مثل حرف بد و حرف خوب, خیال بد و خیال خوب, نوشته بد و نوشته خوب هست، اما وقتی که مرحوم ابنبابویه قمی در آخر من لا یحضره الفقیه از خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل میکند که «إِنَّ مِنَ الشِّعْرِ لَحِکْمَةً» (3) حکمتی را که حضرت میگوید همان حکمتی است که یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثیراً (4)[18] اینکه فرمود: «إِنَّ مِنَ الشِّعْرِ لَحِکْمَةً»؛ یعنی برخی از شعرها کوثر هستند، اگر اینطور باشد چرا برای یک انسان کامل شایسته نباشد که مثلاً شعر بگوید یا شعر بخواند؟!
بنابراین در پایان سوره مبارکه «شعراء» از شعرا مذمّت شده است و در بخش فعلی سوره «یس» فرمود او شعر نمیگوید و شایسته او هم نیست، ما باید یادش دهیم و ما هم که یادش ندادیم. اگر چیزی را خدا یاد ندهد انسان از کجا میتواند یاد بگیرد؟ فرمود ما که یاد ندادیم و گذشته از اینکه شایسته او هم نیست، برای اینکه شما شک نکنید؛ این برای این نیست که شعر نقص است، شعر هم مقدمهٴ کمال است؛ مثل سوادِ خواندن, سواد نوشتن، اینها مقدمه کمال است که انسان با خواندن و نوشتن, عالِم شود. علم در وجود مبارک پیغمبر بود وَ عَلَّمْنَاهُ (1)بود و مانند آن, بنابراین نقصی در حریم وجود آن حضرت نبود، مقدمات کار بود؛ مثلاً کسی باید با تلاش و کوششِ پا به زحمتی بتواند حرکت کند و خودش را به حرم برساند؛ ولی کسی که با یک «طرفةالعین» خودش در حرم است این دیگر نیاز به حرکت دست و پا ندارد، این را نمیگویند ناقص است.
پرسش: پیامبر موقع احتضار می خواستند بنویسند.
پاسخ: نه, آنجا شاید املا میکردند؛ مثل تمام موارد. همه حرفهای وحی را ذات اقدس الهی فرمود تو به آنها بگو و اینها هم مینویسند، اگر یک وقت حضرت مینوشت یا کشف میشد آن إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ همیشه بهانه میگرفتند که - معاذ الله - اینها را خودش نوشته است.
پرسش: کراهت شعر سرایی در ... .
پاسخ: آن حرف دیگر است؛ شعرهای باطل, شعرهای خیالی که إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ (2)در روز قبل اشاره شد که در زمان و مکانی که جمعیّت هستند اسلام جلوی شعر را گرفته است. فرمود روز جمعه که مردم جمع میشوند جای شعر نیست, مسجد که جمع میشوند جای شعر نیست, به جای شعر بیایید آیات الهی, معارف الهی, ادعیه الهی, اذکار الهی و براهین الهی را مطرح کنید؛ حالا شعرهایی که الآن به عنوان مدح و مرثیه در حسینیهها و مسجدها گفته میشود اینها کمال است اینها بعید است که مکروه باشد و اگر هم گفته شد به معنی قلّت ثواب است، وگرنه اینها چه نقصی دارد.
خواندن و نوشتن مقدمه کمال نه خود آن
بنابراین اینکه فرمود: لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ این دلیل است بر اینکه مقدمات کار در شما حاصل نیست و اصل کار هست. اصلاً خواندن و نوشتن برای عالِم شدن است، کسی که همه حقایق نزد او روشن است، این نقصی ندارد؛ خواندن, نوشتن, کمال نیست اینها مقدمه کمال است و آنچه کمال است خودِ علم است که علم برای حضرت حاصل است. اینجا هم فرمود ما یادش ندادیم و شایسته او هم نبود، برای اینکه مبادا شما اشکال کنید و شبههای ایراد کنید.
تبیین ذکر قولی و فعلی در انسان و قرآن
وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما یَنْبَغی لَهُ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِکْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبینٌ این کتاب منحصراً یاد خداست؛ مستحضرید یاد خدا تنها به زبان نیست، گوش به یاد خداست, چشم به یاد خداست. در بخشی از آیات دارد که چشمان آنها به یاد خدا نبود، معلوم میشود که چشم گاهی به یاد خداست و گاهی به یاد خدا نیستکانَتْ أَعْیُنُهُمْ فی غِطاءٍ عَنْ ذِکْری (1)[21] پرده غفلت روی چشم اینهاست اینها یادِ مرا نمیبینند یا مرا یاد نمیکنند معلوم میشود چشم یاد دارد, گوش یاد دارد, اعضا و جوارح یاد دارند. نام خدا بر لب یک نحوه ذکر است, یاد خدا در دل نحوه دیگر است که آن یاد خدا گاهی به صورت انجام واجبات است, گاهی به صورت انجام مستحبات است, گاهی به عنوان ترک مکروهات است, گاهی به عنوان ترک محرّمات است؛ یاد خدا گاهی فعلی است, گاهی قولی است, گاهی در چشم است, گاهی در گوش است که فرمود: کانَتْ أَعْیُنُهُمْ فی غِطاءٍ عَنْ ذِکْری و قرآن اول و آخرش, صدر و ساقهاش یاد خداست و جمع کردن بین معارف و اعمال و اخلاق است و جمع مبین.
1) کهف/سوره18، آیه101.
استفاده قرآن از صنعت «احتباک» در تقیید و انذار به «حیّ»
ما این کتاب را نازل کردیم لِیُنْذِرَ مَنْ کانَ حَیًّا وَ یَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکافِرینَ این از باب «ردّ العجز الی الصدر» در آغاز سوره مبارکه «یس» آیه شش آمده است که این تنزیل عزیز رحیم برای آن است که لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ (1)برای انذار آنهاست و اینجا هم میفرماید شما باید انذار کنید، منتها انذار در کسی که حیات دارد و کسی که زنده است از انذار شما طَرْفی میبندد. این صنعت «احتباک» که در مطوّل و امثال مطوّل این صنعت را ملاحظه فرمودید در قرآن کریم کم نیست؛ صنعت «احتباک» این است که چهار امری که دو به دو مقابل هم هستند انسان در بین امور چهارگانه از هر دو مقابل یکی را ذکر میکند، برای اینکه دیگری را طرف میفهمد و اگر دیگری را ذکر نکرد، برای اینکه خودش با آن استنباط میکند. انسان یا زنده است یا مرده, این یک تقابل; انسانِ زنده یا مؤمن است یا کافر, این هم تقابل دیگر; در بین این امور چهارگانه براساس صنعت «احتباک» قرآن دو قِسم آن را ذکر میکند: یکی زنده را, یکی کافر را. خلاصه تقسیم این است که انسان یا زنده است یا کافر و معلوم میشود کافر مرده است لِیُنْذِرَ مَنْ کانَ حَیًّا, یک; وَ یَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکافِرینَ دو؛ نفرمود «لینذر من کان مؤمناً»، بلکه فرمود آنکه زنده است از قرآن استفاده میکند و آنکه کافر است از قرآن استفاده نمیکند، معلوم میشود در فرهنگ قرآن کافر مرده است. در بخشی از آیات فرمود: أَمْواتٌ غَیْرُ أَحْیاءٍ (2)[23] این غَیْرُ أَحْیاءٍ تأکید آنهاست، أَمْواتٌ غَیْرُ أَحْیاءٍ. مکرّر به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میفرمود: ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی الْقُبُورِ، (3)مگر حضرت میرفت در قبرستان و مقبرههای خانوادگی منبر میگذاشت؟ فرمود: آنهایی که در قبر خانوادگی هستند و مرده هستند حرف تو در آنها اثر نمیکند ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی الْقُبُورِ یا إِنَّکَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتی. (4)اینطور نبود که حضرت بروند قبرستان آنجا سخنرانی کنند تا خدا بفرماید حرفهای تو که در مردهها اثر نمیکند.
شنواتر بودن مردگان قبرستان نسبت به انذار پیامبر از کافران
همان افرادی که از فرمایشات حضرت استفاده نمیکردند واقعاً مرده بودند؛ اما آنها که مرده واقعی هستند فرمایشات حضرت در آنها اثر کرده است، در همین جریان قتلای بدر که مشرکین را حضرت در چاهی انداخت، کسانی که بدر رفتند میدانند قبرستانی است که شهدای بدر در آنجا مدفون هستند و پشت دیوار قبرستان گودالی بود که مشرکین را آنجا دفن کردند - از آنجایی که باید بین قبرستان مسلمین و مشرکین فاصله باشد، این دیوار هست - آن طرفتر قبرستان چاهی کَندند و مشرکین را آنجا انداختند، حضرت بالای چاه رفت و فرمود: «إِنَّا قَدْ وَجَدْنا ما وَعَدَنا رَبُّنا حَقًّا فَهَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَ رَبُّکُمْ» (1)که به حضرت عرض کردند با این نعشهای مرده حرف میزنید؟! فرمود: «مَا أَنْتُمْ بِأَسْمَعَ لِمَا أَقُولُ مِنْهُمْ» (2)نه خیر آنها کاملاً میشنوند و جواب هم دادند و جواب هم میدهند. مُرده قبرستان به آن معنا واقعاً حضرت اِخبار میکند, اِسماع میکند آنها هم میشنوند، این تلقین میّت هم از همین قبیل است و اینطور نیست که فقط برای موعظه تشییعکنندهها باشد، واقعاً میّت میشنود, برای او یک تسلّی است, آرامشی است, دلداری است که از تنهایی در بیاید. مردهها به آن معنا یقیناً میشنوند و اما این آیاتی که دارد إِنَّکَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتی و آیهای که دارد ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی الْقُبُورِ (3)[28] این نظیر مردههای زندهاند اینکه دین ندارد, حیات الهی ندارد, حیات گاهی دارد, حیات حیوانی دارد یا تمام تلاش و کوشش او این است که خوب غذا بخورد و خوب جامه در بر کند و خوب آرایش کند این حیات گیاهی دارد یا بخشی از عواطف هم نصیب او شده است حیات حیوانی دارد، وقتی حیات انسانی نداشت حرفهای الهی در او اثر نمیکند. فرمود انسان یا زنده است یا کافر; معلوم میشود مؤمن، زنده است و کافر واقعاً مرده است این اسْتَجیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْییکُمْ (4)همین است، فرمود: لِیُنْذِرَ مَنْ کانَ حَیًّا وَ یَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکافِرینَ.
پرداختن به آفرینش حیوان و دلالت توحیدی آن
بعد به آیات توحید میرسند و میفرمایند میبینید ما با یک قطره آب گاهی انسان درست میکنیم، البته در فضای انسانی که اگر پدر و مادر انسان باشند، انواع و اقسام حیوانات درست میکنیم؛ حیوان گاهی «بالتّوالد» است, گاهی «بالتّولید» است و گاهی «لا بالتّولید» است و «لا بالتّوالد»؛ سه نوع حیوان است که در موارد گوناگون به آنها اشاره شده است: آن حیوان هایی که «توالد» است پدر و مادر دارند مثل گوسفند و گاو و امثال ذلک, آن حیواناتی که تولیدی هستند نه «توالد»ی مثل این مرغها که تخممرغ را در زیر پَرش میگذارند که بعد به صورت جوجه در میآید، گرچه آن هم با «توالد» از یک نظر بیارتباط نیست؛ ولی بالأخره مسئله رَحِم و امثال ذلک نیست. آن قسم سومی که نه آن باشد و نه این مثل کِرمهای خراطی یا کِرمهایی که درون میوه پیدا میشود یا درون یک حبّه گندم پیدا میشود که بزرگان گفتند بعضی افرادی که تنگنظر هستند مثل آن کِرم درون گندم هستند که اگر یک کِرم کوچکی در درون یک سیب یا گندم پیدا بشود زمین و آسمانِ او همین است، این وقتی بخواهد از آسمان سخن بگوید آن سقف بالای گندم یا سیب را میبیند، از زمین بخواهد سخن بگوید این پایین را میبیند. فرمود بعضیها آنقدر تنگنظر هستند که نظیر کِرم درون حبّه گندم هستند که آسمان و زمینشان کلاً یک سانتیمتر بیشتر نیست یا کمتر از سانتیمتر, این هم یک حیوان سوم است.
خلقت حیوانات به وسیله فرشتگان مدبّرات امر و بهره مندی انسان از آن
در اینجا فرمود به وسیله مدبّرات تحت امر ما حیوانات گوناگون آفریدیم که این حیوانات را برای شما اختصاص دادیم و مِلک شما شد و همه نیازهای شما را این رفع میکند؛ این به طور اجمال در این قسمت هست و به طور تفصیل در سوره مبارکه «نحل» بیان شده است؛ در سوره مبارکه «نحل» به صورت تفصیل بازگو کرد و فرمود شما چه در بخشهای دامداری, چه در بخشهای دیگر از حیوانات انواع بهرهها را میبرید، در سوره مبارکه «نحل» آیه پنج به بعد این است وَ الْأَنْعامَ خَلَقَها لَکُمْ فیها دِفْءٌ وَ مَنافِعُ وَ مِنْها تَأْکُلُونَ ٭ وَ لَکُمْ فیها جَمالٌ حینَ تُریحُونَ وَ حینَ تَسْرَحُونَ (1)[31]آنها که به رمهسرا رفتند آگاه هستند که صبح و شام وقتی این رمهها میروند و برمیگردند این برهها مادرهایشان را میشناسند و مادرها بچههایشان را میشناسند، چگونه؟ با یک آهنگ ویژهای یکدیگر را میبینند و شیر میخواهند وَ تَحْمِلُ أَثْقالَکُمْ إِلی بَلَدٍ لَمْ تَکُونُوا بالِغیهِ إِلاَّ بِشِقِّ الْأَنْفُسِ (2)[32]فرمود: این حیوانات بارهای شما را به جایی میبرند که خود شما اگر این مرکوب را نداشته باشید به زحمت به آنجا میرسید لَمْ تَکُونُوا بالِغیهِ خودتان اگر بخواهید پیاده بروید نمیتوانید اینها هم شما را میبرند و هم بارهایتان را میبرند، لَمْ تَکُونُوا بالِغیهِ إِلاَّ بِشِقِّ الْأَنْفُسِ إِنَّ رَبَّکُمْ لَرَؤُفٌ رَحیمٌ بعد فرمود: وَ الْخَیْلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَمیرَ لِتَرْکَبُوها وَ زینَةً وَ یَخْلُقُ ما لا تَعْلَمُونَ (3)[33]خیلی از چیزهاست که خدا میآفریند و شما فعلاً آگاه نیستید، چون علم شما پیشرفت نکرده که آگاه شوید. آنچه در سوره مبارکه «نحل» آمده تا حدودی - چون بعدش جریان کشاورزی را ذکر کرد - تفصیل آیاتی است که در سوره مبارکه «یس» محلّ بحث است و مورد استدلال, فرمود ما اینها را خلق کردیم و مدبّرات ما به اذن ما اینها را آفریدند تا شما بهره ببرید.
اختصاصی بودن اسناد آفرینش انسان به خدا
این أَیْدینا؛ یعنی به وسیله قوا و نیروها و مدبّرات ما، تنها درباره انسان است که آفرینش انسان را به خودش اِسناد میدهد و به شیطان میفرماید چرا سجده نکردی برای کسی که خَلَقْتُ بِیَدَیَّ (1)دو دستِ بیدستی خدا طبق روایاتی که هست «عَنْ یَمِینِ الرَّحْمَنِ کِلْتَا یَدَیْهِ یَمِینٌ»، چه اینکه از وجود مبارک ابیابراهیم امام کاظم(سلام الله علیه) هم رسیده است که مؤمن «کِلْتَا یَدَیْهِ یَمِینٌ» (2)مؤمن جزء اصحاب یمین است که دستِ راست او راست است و دست چپ او هم راست است، برای اینکه با هر دو دست اطاعت میکند؛ ولی غیر مؤمن اصحاب «شِمال» است دستِ چپ او چپ است و دست راست او هم چپ است، برای اینکه با هر دو دست گناه میکند؛ اما درباره ذات اقدس الهی که فرمود: خَلَقْتُ بِیَدَیَّ؛ یعنی با جمال و جلال, با قبض و بسط, با قَهر و مِهر, با اوصافی که من دارم جامعیّت را اِعمال کردم تا انسان پیدا شود؛ ولی درباره حیوانات سخن از أَیْدینا است نه سخن از بِیَدَیَّ.
امر خدا به مطیع بودن حیوانات در برابر انسان و لزوم شکرگزاری از آن
فرمود: أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّا خَلَقْنا لَهُمْ مِمَّا عَمِلَتْ أَیْدینا أَنْعاماً فَهُمْ لَها مالِکُونَ ما اینها را آفریدیم تا نیازهای شما را برطرف کنند و اینها را هم «ذلول» و نرم قرار دادیم؛ شما میبینید که یک قطار شتر را یک کودک می تواند افسارش را بگیرد و حرکت دهد، فرمود ما اینها را «ذلول» و نرم و مطیع شما قرار دادیم که مشکلات شما را حل کند. این اسبهای وحشی که هنوز رام نشدند آنها را میبینید که اگر این اسبها هم مثل آنها بودند هرگز قابل استفاده نبودند؛ فرمود ما اینها را برای شما «ذلول» و نرم و آرام کردیم وَ ذَلَّلْناها لَهُمْ فَمِنْها رَکُوبُهُمْ وَ مِنْها یَأْکُلُونَ، از گوشت گاو و گوسفند استفاده میکنید, از باربری و سواری اسب و استر استفاده میکنید وَ لَهُمْ فیها مَنافِعُ وَ مَشارِبُ چرا شاکر نیستند؟!
اخبار قرآن به ناسپاسی انسان با بت پرستی و عذاب اُخروی آن
نحوه بهرهبرداری را در سوره مبارکه «نحل» مشخص کرده است؛ فرمود این همه نعمتها را ما آفریدیم آنگاه اینها به سراغ بتها میروند که خودِ اینها و خود آن بتها را ما در قیامت همهشان را برای پاسخگویی احضار میکنیم وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً به امید اینکه از کمک آنها بهره ببرند لَعَلَّهُمْ یُنْصَرُونَ، اما لا یَسْتَطیعُونَ نَصْرَهُمْ این بتها نه تنها مشکل آنها را حل نمیکنند، مشکل خودشان را هم حل نمیکنند وَ هُمْ لَهُمْ جُنْدٌ مُحْضَرُونَ؛ عابد و معبود همهشان در صحنه قیامت میآیند و همین سنگها را که میتراشیدند و میپرستیدند یا چوبها را میپرستیدند اینها را هم وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ؛ (1)[37] این «حجاره» همان سنگهایی بود که اینها به صورت بت درآوردند که فرمود اینها را با هم یکجا میسوزانیم إِنَّکُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ، (2)اما آن قدّیسین بشر مثل حضرت عیسی و امثال ذلک یا ملائکه آنها مستثنا هستند، آنها «مُحضَر» نیستند، آنها در حقیقت از کار اینها انکار میکردند، تبرّی داشتند و در دنیا گفته بودند مثل حضرت مسیح, در قیامت هم قدّیسین بشر و همچنین ملائکه کاملاً از اینها منزجر و جدا هستند، اما بتهای دیگر چه از قبیل فراعنه و چه سنگ و چوب و دیگر، فرمود اینها گداخته میشوند وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ یُنْصَرُونَ این بتها لا یَسْتَطیعُونَ نَصْرَهُمْ مشکل خودشان را حل نمیکنند وَ هُمْ لَهُمْ جُنْدٌ مُحْضَرُونَ (3)[39]این بت و بتپرست، همه در صحنه قیامت برای پاسخگویی در یک ستاد احضار میشوند، بعد به وجود مبارک حضرت میفرماید: شما غمگین مباش، این حرفها در عالَم زیاد است و پیروزی از آنِ شماست که امیدواریم نظام اسلامی برای همیشه پیروز باشد!
موضوع: تفسیر آیات 65 تا 76 سوره یس
الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی أَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أَیْدیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ (65 وَ لَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا عَلی أَعْیُنِهِمْ فَاسْتَبَقُوا الصِّراطَ فَأَنَّی یُبْصِرُونَ (66) وَ لَوْ نَشاءُ لَمَسَخْناهُمْ عَلی مَکانَتِهِمْ فَمَا اسْتَطاعُوا مُضِیًّا وَ لا یَرْجِعُونَ (67) وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ أَ فَلا یَعْقِلُونَ (68) وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما یَنْبَغی لَهُ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِکْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبینٌ (69) لِیُنْذِرَ مَنْ کانَ حَیًّا وَ یَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکافِرینَ (70) أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّا خَلَقْنا لَهُمْ مِمَّا عَمِلَتْ أَیْدینا أَنْعاماً فَهُمْ لَها مالِکُونَ (71) وَ ذَلَّلْناها لَهُمْ فَمِنْها رَکُوبُهُمْ وَ مِنْها یَأْکُلُونَ (72) وَ لَهُمْ فیها مَنافِعُ وَ مَشارِبُ أَ فَلا یَشْکُرُونَ (73) وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ یُنْصَرُونَ (74) لا یَسْتَطیعُونَ نَصْرَهُمْ وَ هُمْ لَهُمْ جُنْدٌ مُحْضَرُونَ (75) فَلا یَحْزُنْکَ قَوْلُهُمْ إِنَّا نَعْلَمُ ما یُسِرُّونَ وَ ما یُعْلِنُونَ (76))
دیدن اعمال دنیا توسط انسان در قیامت
در این سوره مبارکه «یس» که در مکه نازل شد با تناوب خاصّی اصول سهگانه را؛ یعنی توحید و وحی و نبوّت را محور اصلی کلام قرار میدهند و مسئله خطوط کلی اخلاق و حقوق را هم در کنار آن ذکر میکنند. در جریان معاد فرمود در دنیا که قلب اینها مختوم است و مُهر شده است که خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ، (1)هر کاری که در دنیا انجام میدهند همان کار را در قیامت میبینند و این یک صحنه است که مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ؛ (2)
اعضا و جوارح ابزار گناه و عامل شهادت در محکمه الهی
در محکمه الهی همه اعضا و جوارحِ آنها شهادت میدهند که اینها چه کاری کردند. این ضمیر یَکْسِبُونَ به خود هُمْ برمیگردد نه به اعضا و جوارح؛ الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی أَفْواهِهِمْ این تبهکاران، وَ تُکَلِّمُنا «ایدیِ» آنها, وَ تَشْهَدُ «ارجلِ» اینها، بِما کانُوا خودِ اینها یَکْسِبُونَ؛ نه اینکه اعضا و جوارح کار میکنند، اعضا و جوارح ابزار کار هستند و تعبیر قرآن هم همانطوری که قبلاً ملاحظه فرمودید از سخنِ اعضا و جوارح به شهادت است نه به اقرار؛ یعنی دستی که خیانت کرده است، این دست ابزار کار است و فاعل کار نیست; لذا وقتی این دست حرف میزند میگویند شهادت میدهد نه اینکه اقرار کند؛ زبانی که دروغ گفت, وقتی در قیامت حرف میزند میگویند شهادت میدهد، نه اینکه اقرار میکند؛ آنکه دروغ میگوید خودِ انسان است و آنکه معصیت میکند خود انسان است، خواه با زبان معصیت کند, خواه با لب معصیت کند, خواه با فضای دهن معصیت کند؛ اعضا و جوارح ابزار هستند و فاعلِ حقیقی خود انسان است، وقتی انسان با آن باطن خود حق را میپذیرد یا آشکار میکند میگویند: فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحابِ السَّعیرِ، (1)[3] اما وقتی اعضا و جوارح حرف میزنند، میفرماید شهادت میدهند. در جریان شهادت، شهادت دادن اختصاصی به «جلود» ندارد؛ در همان سوره مبارکه «فصّلت» دو جا سخن از شهادتِ «سمع» و «بصر» و امثال آن است. آیه 20 و 21 به بعد سوره «فصّلت» این است: حَتَّی إِذا ما جاؤُها شَهِدَ عَلَیْهِمْ سَمْعُهُمْ؛ یعنی خود گوش شهادت میدهد که این شخص غیبت شنیده است, وَ أَبْصارِهِمْ خود این چشم شهادت میدهد که این نگاه حرام داشت وَ جُلُودُهُمْ این دست, این پا, این «جلد» شهادت میدهند که این تماس حرام داشت بِما کانُوا یَعْمَلُونَ - این ضمیر یَعْمَلُونَ به خود اشخاص برمیگردد، نه اعضا و جوارح.
1) ملک/سوره67، آیه11.
اعتراض تبهکاران به اعضا و جوارح خود و پاسخ آنها
آن وقت خود این اشخاص به «جلود»شان، به اعضا و جوارح میگویند: لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَیْنا قالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ ما را خدا به حرف درآورد، ما میدانستیم؛ ولی مجاز به گفتن نبودیم الآن به ما اجازه گفتن دادند و ما میگوییم أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ وَ هُوَ خَلَقَکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ، بعد در آیه 22 فرمود: وَ ما کُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ أَنْ یَشْهَدَ عَلَیْکُمْ سَمْعُکُمْ وَ لا أَبْصارُکُمْ وَ لا جُلُودُکُمْ.
پرسش: در سوره «فصّلت» چرا ضمیر جمع میآورد؟
پاسخ: بله, سخن در مورد اشخاص است؛ اول و وسط و آخر درباره این تبهکاران است. آیه نوزده و بیست سوره «فصّلت» این است وَ یَوْمَ یُحْشَرُ أَعْداءُ اللَّهِ إِلَی النَّارِ فَهُمْ یُوزَعُونَ ٭ حَتَّی إِذا ما جاؤُها شَهِدَ عَلَیْهِمْ اعضا و جوارحِ «اعداءالله»، آنچه این «اعداء»ی خدا عمل کردهاند شهادت میدهند.
عدم توانایی انسان بر کتمان اعمال و اقرار و اعتراف به آن
در آیه 22 هم فرمود: وَ ما کُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ أَنْ یَشْهَدَ عَلَیْکُمْ سَمْعُکُمْ وَ لا أَبْصارُکُمْ وَ لا جُلُودُکُمْ وَ لکِنْ ظَنَنْتُمْ أَنَّ اللَّهَ لا یَعْلَمُ کَثیراً مِمَّا تَعْمَلُونَ. در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) همانطوری که در نهجالبلاغه آمده فرمود: «أَعْضَاؤُکُمْ شُهُودُهُ وَ جَوَارِحُکُمْ جُنُودُهُ» (1)و باطن شما برای او مشهود است, اعضا و جوارح شما سربازان خدا هستند و شهادت میدهند. بنابراین جریان شهادت نشان میدهد که تمام کارها را خود نفس انجام میدهد، وقتی خود نفس با آن زبان نفسانی خود حرف میزند میفرماید: فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحابِ السَّعیرِ، اما با اعضا و جوارح - چه اعضا و جوارح ظاهر, چه اعضا و جوارح باطن - سخن میگویند و آنها شهادت میدهند؛ حتی قوه وهم و خیال را نفس به کار میگیرد, قوّه شهوت و غضب را نفس به کار میگیرد, قوای درونی و بیرونی, ابزار نفس هستند و اگر اینها حرف میزنند شهادت است و اگر خود نفس سخن بگوید, اقرار است.
1) پیام امام امیرالمومنین علیها السلام، ناصرمکارم شیرازی، ج7، ص747.
نفسِ انسان مسئول اعمال و بازگشت درد و عذاب به آن
پرسش: استاد! اینها مسئول نیستند؟
پاسخ: اینها شهادت میدهند و شهادت که با مسئول نبودن هماهنگ است؛ اینها را که عذاب نمیکنند، اینها مسئول نیستند و نفس مسئول است، برای اینکه نفس را عذاب کنند این اعضا و جوارح را میسوزانند و عذاب را خود نفس احساس میکند؛ اگر نفس توجه نداشته باشد اعضا و جوارح را هم در اتاق عمل قطعه قطعه میکنند؛ ولی کسی درد را احساس نمیکند، تمام دردها برای نفس است. وقتی انسان را بیهوش کردند این اعضا و جوارح را قطعهقطعه میکنند و اینها دردی ندارند، درد و احساس و ادراک همه برای نفس است.
تهدید تبهکاران به «طَمس» و «مَسخ» و مقصود از آن
در جریان «طَمْس» یک تهدید الهی است؛ در چه سوره مبارکه «نساء» (1)چه سوره مبارکه «یونس» این «طَمْس» بود؛ فرمود اینها گاهی نمیدانند که ما کلّ مال و زندگی اینها را خطّ بطلان میکِشیم که مُهری روی اینها میزنیم این باطل میشود که دستگاه ادراک اینها اینطور است, گاهی دستگاه حافظه اینها اینطور است, گاهی دستگاه مُدرِکه اینطور است, گاهی مال و ثروت و مقام اینها اینطور است ما این را «طَمْس» میکنیم. «مَطموس»؛ یعنی محوشده. به این وسیله در چند جای قرآن تهدید کرده است و این سومین بار است که در سوره مبارکه «یس» آمده است. در سورههای دیگر این کلمه «طَمْس» آمده است؛ آیه 47 سوره مبارکه «نساء» این است فرمود: یا أَیُّهَا الَّذینَ أُوتُوا الْکِتابَ آمِنُوا بِما نَزَّلْنا مُصَدِّقاً لِما مَعَکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً؛ گاهی ما چهرهها را محو میکنیم, صاف میکنیم دیگر چشمی نیست که ببیند, گاهی هم افراد را مسخ میکنیم؛ نظیر قوم بنیاسرائیل که فرمود: کُونُوا قِرَدَةً خاسِئینَ (2)آن هم تهدید به «مسخ» است فرمود: فَنَرُدَّها عَلی أَدْبارِها أَوْ نَلْعَنَهُمْ کَما لَعَنَّا أَصْحابَ السَّبْتِ که آنها را ما مَسخ کردیم. پس «طَمْس» و «مسخ» دو تهدید الهی است که در سوره مبارکه «نساء» آیه 47 مطرح شد. در سوره مبارکه «یونس» هم مشابه این معنا آمده است که وجود مبارک موسای کلیم به خدای سبحان عرض میکند خدایا شما که از قدرت اینها باخبر هستید قدرت اینها را «طَمْس» کن؛ آیه 88 سوره مبارکه «یونس» این است که وَ قالَ مُوسی رَبَّنا إِنَّکَ آتَیْتَ فِرْعَوْنَ وَ مَلَأَهُ زینَةً وَ أَمْوالاً فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا رَبَّنا لِیُضِلُّوا عَنْ سَبیلِکَ که این «لام», «لام» عاقبت است نه «لام» غایت؛ یعنی بهرههایی فراوانی که به آنها دادیم، به جای اینکه شاکر باشند، این را در باب اضلال و گمراه کردن مردم صرف کردند. «لام» عاقبت؛ یعنی پایان کار آنها این شد، نه اینکه «لام», «لام» غایت باشد؛ تو به اینها نعمت دادی تا اینکه گمراه کنند، اینطور نیست. لِیُضِلُّوا عَنْ سَبیلِکَ رَبَّنَا اطْمِسْ عَلی أَمْوالِهِمْ وَ اشْدُدْ عَلی قُلُوبِهِمْ (3)[8]قلب اینها را قسی بکن نظیر کَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً (4)به این صورت در بیاید که یک نوع عذاب است که چیزی را درک نکنند و مال اینها را محو کن، پس «طَمْس» و «خَتم» و مانند آن دو عذاب از عذابهای الهی است که ذات اقدس الهی گاهی خودش تبهکاران را به این دو عذاب تهدید میکند و گاهی هم بعضی از انبیا از ذات اقدس الهی این دو عذاب را از خدای سبحان مسئلت میکنند که دامنگیر تبهکاران و فراعنه عصر کند. حالا اینجا فرمود: وَ لَوْ نَشاءُ لَمَسَخْناهُمْ عَلی مَکانَتِهِمْ؛ با همان منزلت و قدرتی که دارند ما آنها را مسخ میکنیم وَ لَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا عَلی أَعْیُنِهِمْ فَاسْتَبَقُوا الصِّراطَ بخواهند راه را ادامه دهند فَأَنَّی یُبْصِرُونَ نمیبینند و کجا راه را میتوانند ادامه دهند؟ و اگر ما اینها را مسخ کنیم نه میتوانند برگردند و نه میتوانند راهشان را ادامه دهند. بعد برای توضیح، این مسئله تذکره اخلاقی را مطرح میکند که بالأخره ما این نعمتهایی که دادیم این نعمتها عاریه است و این نعمتها از شما گرفته میشود وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ أَ فَلا یَعْقِلُونَ، پس به تعبیر عطار گاهی فراز هست و گاهی فرود هست, گاهی قدرت هست گاهی ضعف هست؛ نه در زمان قدرت انسان باید متکبّرانه برخورد کند و نه در زمان ضعف آیسانه.
به کارگیری قبایل گوناگون از تهمت های چهارگانه بر علیه پیامبر (ص)
بعد مسئله نبوّت را مطرح میکند؛ در جریان نبوّت مستحضرید که آنها در مقاطع گوناگون, یک یا قبایل گوناگون, دو یا جهات فراوانی که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) داشت, سه; هرکدام به جهتی به آن حضرت و دین حضرت و کتاب حضرت اهانت میکردند که برخیها میگفتند آن حضرت شاعر است, برخی میگفتند او کاهن است, برخی میگفتند او ساحر است, بعضی میگفتند - معاذ الله - مجنون است یا این را افراد و قبایل گوناگون میگفتند یا در مقاطع گوناگون میگفتند، اینکه قرآن کریم این را در مقاطع گوناگون نقل میکند که بعضی به حضرت - معاذ الله - میگفتند این ساحر است، بعضی میگفتند کاهن است, بعضی میگفتند شاعر است و بعضی میگفتند مجنون است این تنوّع برای همین جهت است.
در جریان کهانت و همچنین سِحر آیات کمی در قرآن کریم نیست که حضرت را به این امور متّهم میکردند؛ در سوره مبارکه «صافات» آیه 36 به این صورت آمده است: وَ یَقُولُونَ أَ إِنَّا لَتارِکُوا آلِهَتِنا لِشاعِرٍ مَجْنُونٍ گاهی میگفتند - معاذ الله - این دیوانه است, گاهی میگفتند این حرفها, حرفهای خیالی است، چون شعر، مرکّب از قضایای خیالی بود. در سوَر دیگر هم این را مطرح میکردند که حضرت - معاذ الله - ساحر است, کاهن است و مانند آن؛ آیه 29 به بعد سوره مبارکه «طور» این است که فَذَکِّرْ فَما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّکَ بِکاهِنٍ وَ لا مَجْنُونٍ ٭ أَمْ یَقُولُونَ شاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَیْبَ الْمَنُونِ (1)[11] این شاعری است که مرگش هم فرا میرسد و بعد از مرگ او هم ما راحت میشویم قُلْ تَرَبَّصُوا فَإِنِّی مَعَکُمْ مِنَ الْمُتَرَبِّصینَ. (2)[12]پس مسئله شعر، سِحر، کهانت و جنون بود که یا قبایل گوناگونی تهمتهای چهارگانه را میزدند یا در مواقف گوناگون و فرصتهای متنوّع این حرف را میزدند، نه اینکه تمام این چهار اهانت را یکجا گفته باشند که آن هم البته محتمل است.
علت تفکیک ذات اقدس الهی بین شعر و تهمت های دیگر در پاسخ
لکن ذات اقدس الهی درباره آن سه بیادبی یک نحوه جواب میدهد و درباره نفی شرک به نحو دیگر جواب میدهد؛ درباره بیادبی قسم یاد میکند ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ (1)اصلاً علم را به جهان ما آوردیم, عالِم را ما پروراندیم، قسم به علم, قسم به کتاب, قسم به قلم, قسم به مکتوبات قلم تو مجنون نیستی ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّکَ بِمَجْنُونٍ این در سوره «قلم» است که برای اثبات عاقل بودن وجود مبارک حضرت است. درباره سِحر و کهانت هم فرمود او ساحر نیست, او کاهن نیست و آنچه آورد حق است، اما در هیچکدام از آن عناوین و تهمتها نفرمود «و ما علّمناه الکهانة و ما علّمناه السحر» مستحضرید که کهانت و سِحر، اینها جزء علوم غریبه است؛ یعنی موضوع دارد, محمول دارد, نسبت دارد, راه فکری دارد, علم حصولی دارد, راه درس خواندن دارد; منتها یک علم محرّم است که آدم میتواند درس بخواند ساحر شود, کاهن شود و مانند آن، چه اینکه شاعر شدن هم همینطور است؛ اما معجزه راه فکری ندارد, راه درس و بحث ندارد، اینچنین نیست که کسی بتواند درس بخواند و معجزه بیاورد، زیرا این موضوع ندارد, محمول ندارد, نسبت ندارد, فکر ندارد این فقط به قداست روح وابسته است و قداست روح هم که در درس و بحث نیست، این جزء وراثت الهی است که ذات اقدس الهی این علم را به وراثت به انبیا و اولیا میدهد. الآن اگر کسی وارث کسی بود مالی به او رسید به او نمیگویند آقا تو چه کار کردی ارث بردی، به دست آوردن این از راه درس و بحث نیست که آدم درس و بحث بخواند و ارث ببرد، این یک پیوند است که هر کس آن پیوند را دارد ارث میبرد و ندارد ارث نمیبرد. معجزه راه فکری ندارد و جزء علوم نیست؛ نه جزء علوم قریبه با قاف و نه علوم غریبه با غین، اما آن علوم بالأخره یا سِحر یا شعبده یا جادو یا کهانت یا طلسم همه اینها علم هستند که موضوع دارند و محمول دارند، منتها برخی از اینها علم محرّم است؛ ولی کرامت و معجزه جزء علوم نیست که انسان درس بخواند و کرامت پیدا کند, درس بخواند و معجزه بیاورد.
1) قلم/سوره68، آیه1.
درباره سِحر و کهانت فرمود تو ساحر نیستی, تو کاهن نیستی، برای اینکه براهین داری؛ اما درباره هیچکدام از آنها نفرمود «و ما علّمناه السحر و ما علّمناه الکهانة»، لکن درباره شعر فرمود: وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ.
تحدّی پیامبر (ص) به معجزه قرآن و عجز مشرکان از آوردن آن
در این مورد همانطوری که بعضی از بزرگان تفسیری مثل فخر رازی (1)و دیگران بیان کردند این است که پیغمبر در موقع تحدّی به آن گزارشهای غیبی تحدّی نکرد، خیلی از موارد است که گزارش غیبی داشت و خیلی از موارد بود که معجزهای ایراد کرد، درباره معجزه که میگفتند سِحر است حضرت تحدّی نکرد؛ مثلاً در جریان جابر (2)با مختصری از گوشت بزغاله عده زیادی را سیر کرد یا در جریان اُستن حنّانه (3)حضرت به اینها تحدّی نکرد و نفرمود من پیغمبرم، به دلیل اینکه این ستون به ناله درآمد شما هم بیایید ستون را به ناله در بیاورید، اینطور نفرمود یا من پیغمبرم برای اینکه با یک دستِ بزغاله, عده زیادی را سیر کردم شما هم بیایید این کار را کنید! با اینها تحدّی نکرد، فقط با قرآن تحدّی کرد، حتی به «شقّالقمر» هم تحدّی نکرد و نفرمود من پیغمبر هستم برای اینکه «شقّالقمر» کردم و اگر میگویید من پیغمبر نیستم شما هم «شقّالقمر» کنید. درباره «شقّالقمر» و امثال ذلک حضرت را متّهم میکردند که اینها سحر است، در جریان اِخبار غیب متّهم میکردند که کهانت است، همه این تهمتهای ناروا را قرآن ابطال کرد؛ ولی پیغمبر محور اصلیِ تحدّی خود را قرآن قرار داد؛ فرمود من پیغمبرم و از طرف خدا آمدم، برای اینکه کلام خدا, پیام خدا, امضای خدا به دست من است اگر میگویید نه, شما مثل این بیاورید. من سخنگوی خدایم، چون امضای او, کلام او, کتاب او به دست من است، میگویید کلام خدا نیست شما هم مثل این بیاورید. همه حرفِ پیغمبر این بود.
نفی شعر و شاعری از وجود پیامبر (ص) و قرآن
آنها درباره قرآن - معاذ الله - میگفتند شعر است؛ ذات اقدس الهی فرمود ما شعر یادش ندادیم، دیگر نفرمود ما کهانت یادش ندادیم و ما سِحر یادش ندادیم، چون حضرت به آنها تحدّی نمیکرد. اگر معجزهای از حضرت میخواستند حضرت معجزه میآورد که گاهی «شقّالقمر» بود و گاهی غیر «شقّالقمر»، اما رسماً وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) تحدّی کرده باشد، مبارز طلب کرده باشد، مبارزه و مناظره کند همین قرآن بود که فرمود این است لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ (1)اینچنین است, وَ إِنْ کُنْتُمْ فی رَیْبٍ (2)اینچنین است, لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ (3)[19] اینچنین است که ما قرآن آوردیم و حرفِ خدا دست ماست شما میگویید نه! مثل این بیاورید؛ آن وقت آنها میگفتند این شعر است و خیالبافی است. خدا فرمود ما خیالبافی یادش ندادیم خیالبافی هم اصلاً لایق او نیست.
خیال بافی بودن شعر نزد خواجه طوسی و علامه حلی (ره)
اصلاً شعر عبارت از یک سلسله قضایای خیالبافی است، بعدها ممکن است که این را با مضمونهای بلندی آمیخته کرده باشند وگرنه شعر, اصطلاحاً همان خیالبافیهاست در جلسات قبل هم ملاحظه فرمودید مرحوم خواجه وقتی قسمت تصوّرات و قضایای منطق التجرید را بیان کرد به صناعات خمس رسید، صناعات خمس قسمت مهمّ آن برهان است؛ هم مرحوم بوعلی این حرف را دارد و هم جناب شیخ اشراق این را دارد که در منطق, فراگیری بخش برهان جزء فریضه است و بخشهای دیگر منطق جزء نوافل است؛ فریضه است، برای اینکه ما میخواهیم به اصول دین و به خیلی از چیزها میخواهیم یقین پیدا کنیم راه معرفتشناسی ما تنها منطق است. کدام قضیه یقینآور است؟ کدام قضیه یقینآور نیست؟ قضیه نظری کدام است؟ قضیه بدیهی کدام است؟ قضیه اوّلی کدام است؟ رابطه نظری با بدیهی چیست؟ قدم اول; رابطه بدیهی با اوّلی چیست؟ قدم دوم; میبینید خیلی از افراد میگویند اجتماع ضدّین محال است، اما بخواهد بگوید چرا محال است دست و پایش را گم میکند و میگوید محال است چون دوتا ضد که با هم جمع نمیشود، این حواسش جمع باشد که دیگر محقّق نمیشود. کسی که نتواند بدیهی را به اوّلی برگرداند، در راه مانده است. تحصیلِ حاصل محال است؛ هر چه بگویی چرا محال است؟ میگوید وقتی که هست دوباره حاصل نمیشود, میگویی چرا مستحیل است؟ میگوید وقتی که هست دوباره حاصل نمیشود, همان حرف را تکرار میکند؛ این هرگز محقّق نمیشود و در بدیهی میماند، اگر نفهمد بدیهی چیست؟ اوّلی چیست؟ چگونه بدیهی را به اوّلی برگردانیم؟ اوّلی آن است که برهان آن مستحیل است و برهانپذیر نیست و بدیهی آن است که برهان دارد; ولی لازم نیست, اگر کسی نتواند بدیهی را به اوّلی برگرداند در راه میماند، اوّلی چیست؟ بدیهی چیست؟ کیفیت ارجاع بدیهی به اوّلی چیست؟ کیفیت ارجاع نظری به بدیهی چیست؟ هم شیخ ابنسینا فرمود فراگیری برهان, فریضه است و هم جناب شیخ اشراق, اگر کسی بخواهد با یقین کار کند و یک معرفتشناسی علمی داشته باشد، اگر بخواهد با عرف و بنای عقلا زندگی را بگذارند که این راه دیگری دارد، اگر یک معرفتشناسی محقّقانه میخواهد راهش آن است. غیر از مسئله برهان, مسئله صنعت جَدَل هست, مسئله مغالطه هست, مسئله خطابه هست و مسئله شعر. در جلسات قبل ملاحظه فرمودید که مرحوم علامه در آن الجوهر النضید فی شرح منطق التجرید دارد که چرا مرحوم خواجه در آن صناعتهای چهارگانه فرمود: «صناعةٌ علمیة»؛ ولی درباره شعر نفرمود «صناعةٌ علمیة»؛ فرمود: «صناعة الشعر»؟ فرمود برای اینکه شعر, علم نیست، شعر با خیالات همراه است.
ارتقای شعر با آمدن اسلام و جزو حکمت شدن آن
حالا وقتی اسلام آمد فرمود این وزنِ خوب را, محتوای خوب هم به آن دهید و آنها هم همین کار را کردند بعد فرمود: «إِنَّ مِنَ الشِّعْرِ لَحِکْمَةً» (1) وگرنه غالب اشعاری که بود، یا هجو بود یا مدح بود یا مذمّت بود یا تشبیه بود با خیالات بود؛ یعنی با قضایای موهومه بود, با قضایای متخیّله بود در بخش اندیشه, با قضایای شهوتانگیز بود یا غضببرانگیز بود در بخش انگیزه, هیچکدام آنها بالا نمیرفتند که به عقل برسند; لذا با خیالات همراه بودند. اسلام که آمد فرمود حیف این هنر است که بیمحتوا باشد؛ شما به این هنر محتوا دهید که همین کار را هم کردند. وجود مبارک حضرت در جریان غدیر فرمود: بلندشو ولایت را به شعر در بیاور (2)و او آن کار را کرد بعد فرمودند: «إِنَّ مِنَ الشِّعْرِ لَحِکْمَةً» این کاری بود که دین کرده؛ یعنی هنر را در خدمت عقل آورده، بالا آورده و گفته وزن که وزن خوبی است، دلانگیز هم که هست، چه بهتر که شما محتوای خوب هم به آن دهید. این کاری که مرحوم امینی(رضوان الله علیه) کرده یک کار قیّمی است، بسیاری از این یازده یا دوازده جلد همان ادبیات و شعر است که این شعر توانسته آثار غدیر را حفظ کند. همانطوری که مرحوم علامه نقل کرده است ایرانیها, ترکها - که فعلاً میگویند آذریزبان - و عربها اینها شعرِ موزون داشتند؛ یعنی وزندار, قافیهدار, سجعدار اینطور بودند.
فرق شعر با موسیقی و تعامل این دو با یکدیگر در اثرگذاری
البته شعر جزء فنون ادبی است و ادبیات کاری به موسیقی ندارد و وزن, آهنگ و ریتم را از موسیقی میگیرند، از موسیقی این اوزان به ادبیات آمده و در ادبیات از این وزن استفاده میکنند، جزء اصول موضوعه ادبیات است؛ ولی جزء فنّ رسمی موسیقی است، اوزان را آنها تأمین میکنند و میدهند به ادبیات. یکی از فنون رسمی ادبی فنّ عروض است، اما این کار ادیب نیست، کار موسیقیدان است؛ وزن را او درست میکند به اینها میدهد و میگوید به این وزن شعر بگو، برای اینکه با انگیزه و درون ما سازگارتر باشد. این در ایران بود بین اعراب بود, بین آذریزبانها بود و به تعبیر مرحوم علامه، ترکها بود، اما در یونان و همچنین بین عِبریزبانها و سریانیزبانها شعر اینها به تعبیر مرحوم علامه شبیه به نثر بود، همین شبیه شعر نو که آن وزن خاصّ موسیقی را نداشت؛ تعبیر ایشان این است که شعری که این سه گروه داشتند؛ یعنی یونانیها داشتند, عبریها داشتند، عربها داشتند, سریانیها داشتند اشبه به نثر بود، حالا آن خیالها که گاهی شراب را به آن صورت تشبیه میکنند، کسی را که دوست دارند به وضع خوب در میآورند و کسی را که دوست ندارند به وضع بد در میآورند این تشبیهها, این هجوها, این مدحها, این کارهای خیالبرانگیز، این میشود شعر.
قضیه بودن قیاسات شعری و نفی تصدیق از آن
در منطق گفتند که ما یک تصدیق داریم که در مقابل تصوّر است و یک قضیه داریم که در مقابل موضوع و محمول است، بین قضیه و تصدیق خیلی فرق است که قضیه چیست؟ تصدیق چیست؟ کجا تصدیق است؟ کجا قضیه است؟ در قیاسات شعری ما تصدیق نداریم، قضیه داریم, موضوع داریم, محمول داریم و یک نسبتی هست اما ربط حُکمی نیست؛ هجوها اینطور است, مدحها اینطور است, طنزها اینطور است اینکه میگویند و میخندند یا میگویند و میگریانند, اهانت میکنند, تشبیه میکنند, تنظیر میکنند اینها موضوع هست, محمول هست, حکم نیست, تصدیق نیست، بلکه فقط قضیه است. در تصدیق, تصوّرات اطراف یا اجزاست یا شرایط است یا نه جزء است و نه شرط, زمینه است که آن حکم بیاید. تصدیق با تصوّرات کار دارد، قضیه با تصوّرات کار ندارد، با موضوع کار دارد، با متصوَّر کار دارد و با محمول کار دارد. فرقهای جوهری قضیه و تصدیق را منطق بیان میکند؛ در تصدیق, حکم هست انسان عالمانه حرکت میکند در قضایای شعری و قضایایی که مقدمه قیاس شعری است حکم نیست, علم نیست؛ ولی خیالبرانگیز است؛ کسی که دارد غذا میخورد و گرسنه هم است، انسان با شعری آن غذا را تشبیه کند به چیزهای بد و بدانگیز که اصلاً طبع او مایل نیست که دیگر غذا بخورد؛ این با اینکه میداند این غذا, غذای خوبی است، اما وقتی این را به یک چیز بد تشبیه کرده دیگر آن شخص نمیخورد یا بالعکس بگوید «الخمر یاقوتیة» کذا و کذا که آنها را به خوردن ترغیب میکنند.
در قیاسات شعری تصدیق نیست, قضیه هست؛ ولی خیالبرانگیز است و کار خودش را میکند، اینکه براساس شعرهای طنزی میخندد یا میگرید همین است. در شعرهای طنزی اگر کسی را خواستند مسخره کنند و کسی بخندد موضوع هست, محمول هست؛ ولی حکم نیست، با نسبت کمی به اینها میسنجند و میگویند این شبیه فلان است که میخندند؛ این قضیه هست, موضوع هست, محمول هست, نسبت مختصری هست؛ ولی بر خلاف تصدیق حکم در کار نیست.
اتهام شعر بودن قرآن هنگام تحدّی پیامبر (ص) با آن
وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) تحدّی رسمی, مناظره کردن, مبارز طلب کردن ایشان با قرآن بود و آنها هم درباره قرآن میگفتند این شعر است، سِحر و شعبده و کهانت را درباره کارهای دیگر میگفتند؛ حضرت «شقّالقمر» میکرد میگفتند این سحر است. در بیانات نورانی حضرت امیر در خطبه قاصعه در نهجالبلاغه هست که عدهای از صنادید قریش به حضور حضرت عرض کردند که اگر شما دستور دهید این درختی که اینجا ایستاده است دو نیم بشود نیمی سر جایش باشد و نیمی از آنجا حرکت کند بیاید ما به تو ایمان میآوریم، وجود مبارک حضرت امیر آنطوری که در خطبه «قاصعه» نهجالبلاغه هست، فرمود من در جوار رحمت پیغمبر بودم که حضرت اشاره کرد این درخت دو نیم شد، نیمی از درخت سر جایش بود و نیم دیگر آمد طوری که شاخههایش بر روی دوشهایم بود؛ اینها گفتند که نیم دیگر هم اگر بیاید و به این ملحق شود ما ایمان میآوریم، حضرت آن نیم دیگر را هم دستور داد آمد؛ ولی ایمان نیاوردند, گفتند این دو نیم متّصل شود، به حالت اول برگردد و به سر جایش برگردد، ما ایمان میآوریم, حضرت همین کار را کرد؛ ولی ایمان نیاوردند بعد گفتند این - معاذ الله - سحر است؛ این را علیبنابیطالب(سلام الله علیه) در خطبه «قاصعه» نهجالبلاغه نقل میکند، اما وجود مبارک حضرت به اینها تحدّی نکرده که من پیغمبرم برای اینکه درخت را دو نیم میکنم. اینها برابر درخواستهای آنها بود آنکه حضرت داعی جهانی داشت آن بود که فرمود من پیغمبرم و از طرف خدا پیام آوردم، برای اینکه کلام او به دست من است, پیام او به دست من است, سخن او به دست من است, کتاب او به دست من است میگویید نه! شما هم مثل این بیاورید. در چنین فضایی است که ذات اقدس الهی میفرماید شما این که میگویید شعر است ما به او شعر نگفتیم و شعر به او یاد ندادیم وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ.
ضرورت اجتناب از گذران عمر در خواندن اشعار و قصص خیالی
خدا رحمت کند مرحوم بوعلی و این بزرگان در سیره خود نوشتند ما تعهّد کردیم قصه نخوانیم؛ شما میدانید یک طلبه یا دانشجو وقتی محقّق میشود که هر سریالی را نگاه نکند, هر خیالبافی را نخواند، ذهن خیالباف, خیالباف در میآید و محقّق در نمیآید. مگر ذهن ما ظرفیّت چقدر مطالب را دارد؟ خیالات را, اوهام را وقتی وارد کردیم دیگر پُر میشود. اگر ذهن با خیالات و با اوهام و با تشبیه و تشبیب و اینها پُر شد دیگر ذهن برهانی نیست. قصه خواندن اگر قصه انبیا باشد, قصه اولیا باشد, قصه ائمه(علیهم السلام) باشد أَحْسَنَ الْقَصَصِ است نه «أحسن القِصص»، این مفرد است و جمع نیست فرمود: نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ (1)اختصاصی به جریان حضرت یوسف ندارد، همه انبیا که خدای سبحان قصه آنها را نقل کرده است أَحْسَنَ الْقَصَصِ است، نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ که این مفعول مطلق نوعی است؛ یعنی «قَصصاً احسن»؛ قصه آدم أَحْسَنَ الْقَصَصِ است و قصه خاتم هم أَحْسَنَ الْقَصَصِ است. فرمود ما به بهترین روش داستان میگوییم حرفهای باطل, حرفهای وهمی, حرفهای خیالی, حرفهای شهوت و غضب در داستان ما نیست، نه «نحن نقصّ علیک أحسن القِصص» اینکه جمع نیست، این مفرد است و مفعول مطلق نوعی است و اختصاصی هم به حضرت یوسف ندارد، «کما مرّ فی سورة الیوسف». فرمود ما به بهترین روش داستان میگوییم, داستانی است حق, صِدق, خیر و دارای مصلحت که هیچ باطلی در آن نیست؛ آن وقت اینگونه از قصص را اگر انسان بخواند ذهن برهانی میشود; لذا فرمود ما شعر یادش ندادیم، چون شعر خیالانگیز است، قضیه است, تصدیق که نیست و سواد نیست، اگر شما محتوای خوب به این وزن دادید این هنر را آبرومند کردید؛ هنر, علمی است مربوط به کار بشر، یک وقت است هنر خلقت است که انسان زیباشناسی دارد, ظرافت خلقت را تحسین میکند این هنر به معنای کار انسان نیست، این علم است نه صنعت, یک وقت هنر در این است که ما چگونه بخوانیم, چگونه بنوازیم و چگونه بنویسیم که این در فعل انسان است؛ این میتواند حلال باشد و میتواند حرام, میتواند خوب باشد و میتواند بد, اما آن هنر که مربوط به خلقت است نظم عالَم را, زیبایی عالم را, ظرافت عالم را میشناسد این «فعل الله» است و این دیگر نمیتواند حلال نباشد، این فقط حلال است و خیر است و طیّب و طاهر است و علم دینی است؛ اما این هنری که محل بحث است صنعتشناسی است نه خلقتشناسی.
1) یوسف/سوره12، آیه3.
جمع بندی بحث در علت تفکیک بین شعر و تهمت های دیگر در پاسخ
فتحصّل که چرا مسئله سِحر را و مسئله کهانت را - با اینکه آنها علم هستند جزء علوم غریبه هستند - خدا نفرمود «و ما علّمناه السحر و ما علّمناه الکهانة»؛ ولی درباره شعر فرمود: وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ; وَ ما یَنْبَغی لَهُ، ما یاد او ندادیم و شایسته او هم خیالبافی نیست; لذا در مسئله سِحر و کهانت نفرمود «و ما علّمناه السحر و ما علّمناه الکهانة»؛ ولی درباره شعر که محور تحدّی ذات مقدس پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) همین قرآن بود، فرمود این شعر نیست ما یادش ندادیم إِنْ هُوَ، حصر کرده است إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِکْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبینٌ؛ این یاد خداست، این قرآن الهی است، قرآن شفاف و روشن؛ این هیچ چیزی نیست مگر یاد الهی; لذا در اول سوره هم فرمود: یس ٭ وَ الْقُرْآنِ الْحَکیمِ؛ (1)[28] این کتاب حکیم است، حکمتآموز است و این نمیتواند شعر باشد، شعر خیالبافی است، اگر جز یاد حق نیست و قرآن مُبین است; لذا میشود وَ الْقُرْآنِ الْحَکیمِ.
موضوع: تفسیر آیات 69 تا 76 سوره یس
وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما یَنْبَغی لَهُ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِکْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبینٌ (69 لِیُنْذِرَ مَنْ کانَ حَیًّا وَ یَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکافِرینَ (70) أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّا خَلَقْنا لَهُمْ مِمَّا عَمِلَتْ أَیْدینا أَنْعاماً فَهُمْ لَها مالِکُونَ (71) وَ ذَلَّلْناها لَهُمْ فَمِنْها رَکُوبُهُمْ وَ مِنْها یَأْکُلُونَ (72) وَ لَهُمْ فیها مَنافِعُ وَ مَشارِبُ أَ فَلا یَشْکُرُونَ (73) وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ یُنْصَرُونَ (74) لا یَسْتَطیعُونَ نَصْرَهُمْ وَ هُمْ لَهُمْ جُنْدٌ مُحْضَرُونَ (75) فَلا یَحْزُنْکَ قَوْلُهُمْ إِنَّا نَعْلَمُ ما یُسِرُّونَ وَ ما یُعْلِنُونَ (76))
1) یس/سوره36، آیه1.
سرّ پاسخ قرآن در نفی شعر و شاعری از قرآن و پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
در این سوره مبارکه «یس» که در مکه نازل شد گاهی از توحید سخن به میان میآید, گاهی از وحی و نبوّت و گاهی از معاد; در اثنای این سه اصل, خطوط کلی اخلاق و حقوق هم مطرح است. تهمتهایی که درباره وحی و نبوّت میزدند این بود که میگفتند این قرآن - معاذ الله - افتراست یا أَضْغَاثُ أَحْلاَمٍ (1)است یا کهانت است یا سِحر (2)است یا شعر. (3)در بین این توهینها و تهمتها جریان شعر, سهم تعیینکنندهای داشت، برای اینکه جریان افترا یا أَضْغَاثُ أَحْلاَمٍ این به سبّ و شَتم نزدیکتر است تا یک نقد علمی, جریان سِحر و کهانت در حدّ میانی است و جریان شعر در حدّ عالی و رسمی است. اینکه قرآن کریم به آن شبهات اینطور پاسخ نداد فقط به شعر پاسخ داد، برای این است که فنّ شعر و صنعت شعر از مهمترین فنون رسمی حجاز آن روز بود. تعلیم و تعلّم شَفَهی آنها هم در مدار شعر بود، «سبعه معلّقه» (4)هم شاهکار اینها بود و شعری که «أحسنه أکذبه» است در آن عصر رایج بود; لذا قرآن کریم این تهمتها را به سه بخش تقسیم کرد: مسئله «إفک» و «افترا» (5)بودن و مسئله أَضْغَاثُ أَحْلاَمٍ را در یک مرحله قرار داد, مسئله سِحر و کهانت را در مراحل میانی و مسئله تهمت به شعر را در مرحله نهایی، چون جریان سِحر در جاهلیّت حجاز خیلی رواج نداشت؛ نظیر عصر فرعون نبود، کهانت هم اینچنین است، آنچه رواج داشت مسئله شعر بود; لذا قرآن کریم هم مسئله «إفک» را مطرح کرد, هم مسئله أَضْغَاثُ أَحْلاَمٍ را مطرح کرد, هم مسئله کاهن و ساحر بودن را مطرح کرد, هم مسئله شعر را; ولی صنعت رسمی که محور تعلیم و تعلّم حجاز بود همین مسئله شعر بود; لذا ذات اقدس الهی آنها را در حدّ میانی و گذرا پاسخ داد و فرمود نه این کتاب سِحر است نه پیامبر ساحر, نه این کتاب کهانت است نه پیامبر کاهن, نه این کتاب افتراست نه او مُفتری, نه این کتاب أَضْغَاثُ أَحْلاَمٍ است و نه او آورندهٴ أَضْغَاثُ أَحْلاَمٍ. این امور را به طور پراکنده در چندین آیات قرآن ذکر کرد؛ نه تنها در دو سوره, در چند سوره این مسائل را ذکر کرد؛ ولی جریان سِحر در زمان حضرت موسای کلیم و در جریان فراعنه مصر رواج رسمی داشت، سَحّارانی داشتند و تعبیر به سحّار (6)در قرآن کریم آمده; لذا آنجا سخن از سحر و تعلیم سحر و امثال ذلک به طور رسمی و جدّی بود؛ ولی در جریان حجاز اینطور نبود; لذا ذات اقدس الهی فرمود صنعت شعر براساس «أحسنه أکذبه» است که هر چه اغراق, مبالغه و دروغ آن بیشتر باشد زیباتر است و چیزی که هر چه دروغش بیشتر باشد زیباتر است این شایسته مقام نبوّت نیست، ما هرگز چنین چیزی را یاد پیامبرانمان ندادیم و نمیدهیم وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما یَنْبَغی لَهُ. شما در کتابهای ادبی مطوّل و امثال مطوّل صریحاً این را میبینید که شعر «أحسنه أکذبه»؛ چیزی که هر چه بدتر باشد بهتر است معلوم میشود چنین چیزی شایسته مقام وحی و نبوّت نیست و همین کار هم رسمیترین فنّ رایج حجاز بود و براساس این نکات است که قرآن کریم آن امور را به طور میانی و گذرا نفی کرد؛ ولی شعر را به صورت رسمی بیان کرد.
اصالت روح و تغییر و تبدیل بدن در دنیا, برزخ و قیامت
در سؤالی که درباره الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی أَفْواهِهِمْ (1)[7]مطرح است مستحضرید انسان چه در دنیا, چه در برزخ و چه در معاد روحی دارد که اصالت او را تأمین میکند و بدنی دارد که این بدن, ابزار کار اوست؛ این بدن در هر سه عالَم در تغییر و تبدیل است؛ در عالم طبیعت که روزانه براساس حرکت و تبدّل و تغذیه و تحلیل، در تغییر و تبدیل است؛ در برزخ و همچنین مخصوصاً در معاد در اثر سوخت و سوز در تغییر و تبدیل است، در سوره «نساء» دارد: کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَیْرَها؛ (2)[8]آنطور نیست که در قیامت انسان با بدنی که محشور شد آن بدن همچنان ثابت بماند، بلکه پشت سر هم سوخت و سوز هست که پوست جدید میآید, گوشت جدید میآید و مانند آن; ولی انسان, انسان است و هویّت انسان به روح اوست و این روح چون ثابت است انسان ثابت است، این بدن در دنیا برای کسی که مثلاً هشتاد سال زندگی کرده حداقل ده بار این کلّ بدن عوض شده است، گذشته از اینکه اگر تصادفی شود دست عاریه و مصنوعی بگذارند؛ یعنی دست دیگری را بگذارند وقتی جوش بگیرد و جزء بدن شود، بدن او محسوب میشود؛ اگر کافری مرگ مغزی داشته باشد دستِ او را بگیرند و به دستِ مسلمانی پیوند بزنند، این دست تا جوش نگرفته آلوده است؛ اگر دست, دستِ مشرک باشد، اما وقتی متّصل شد و گرفت, با آن میشود وضو گرفت و پاک هم است و تمام آثار دست این مسلمان بر این دست بار است، چون وقتی روح قبول کرده این دست, دست اوست. چه به صورت طبیعی و چه به صورت مصنوعی چندین بار اعضا و جوارح عوض میشود؛ ولی هویّت انسان به همان نفس است هر چیزی را که بدن قبول کند جزء انسان میشود و اگر در صحنه قیامت باشد آن هم همینطور است؛ آنکه در سوره مبارکه «نساء» بود همین بود که بسیاری از این اعضا و جوارح سوخت و سوز میشود گوشت جدید, پوست جدید؛ ولی دست همان دست است. پس چه در دنیا, چه در برزخ و چه در معاد در همه این مراحل هویّت انسان به همان نفس اوست، گرچه این بدن مرتّب دارد عوض میشود.
بیگانه بودن اعضا نسبت به روح, علت صدق شاهد بر آنها
پرسش: در جنّت برزخی و آخرتی هم بدنها عوض میشوند؟
پاسخ: آنها سوخت و سوز ندارند؛ ولی قسمت مهمّی که در قیامت سوخت و سوز دارند، برای کفار است. این الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی أَفْواهِهِمْ هم برای کفار است، تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ هم برای معصیتکار است. همه اینها با تغییر و تبدّلشان، چون اعضا و جوارح به منزله ابزار هستند، اینها اگر تغییر پیدا کنند روح چون باقی است وحدت انسان محفوظ است، یک و اینها بیگانه هستند, دو; وقتی بیگانه علیه انسان حرف میزند میشود شهادت, سه; لذا مسئله تَشْهَدُ هم به «جوارح», هم به دهن، هم به زبان و هم به «سمع» و «بصر» و «جلود» اِسناد داده شده این برای آن، برای اینکه از انسان بیگانه است و ابزار انسان هستند.
ذکر بودن قرآن و انذار کافران علت نزول آن
فرمود این قرآن فقط ذکر است نامِ خداست و یاد خدا و وجود مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم به عنوان «مذکِّر» مبعوث شده است، گاهی به صورت حصر دارد که وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ (1)[9] ما او را برای یاد خدا و نام خدا نازل کردیم و قرآن مبین است، پس هیچکدام از این تهمتها نیست، مخصوصاً تهمت شرک. این قرآنی که ذکر است, این قرآنی که قُرْآنٌ مُبِینٌ است و وجود مبارک پیامبر هم که منزّه از آن است که شاعر باشد، اینها برای چه مبعوث شدند؟ برای چه نازل شدند؟ فرمود اینها برای آن است که کافرین را از پایان کارشان بهراسانند که بالأخره انسان زود یا دیر مهاجرت میکند و تمام اعمالش با او هست. اگر - معاذ الله - مرگ پوسیدن و نابودی بود هر که هر چه کرد, کرد; ولی مرگ, هجرت است و از پوست به در آمدن است، هیچ عاقل با سرنوشت خود بازی نمیکند؛ فرمود طولی نمیکشد که کلّ این صحنه را شما میبینید. ضمیر لِیُنْذِرَ به قرآن برگردد درست است, به پیغمبر برگردد درست است، زیرا هم قرآن انذار میکند, هم پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) انذار میکند؛ این «ردّ العجز الی الصدر» (2)که از فنون ظریف بدیعی فنّ بلاغت است در همینجا هم اِعمال شده است.
علت مقیّد کردن انذار به قید حیات
در صدر سوره مبارکه «یس» فرمود: لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ ٭ لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلی أَکْثَرِهِمْ (1)[11] آن انذار با استحقاق عذاب در صدر سوره «یس» آمده, همین دو نکته؛ یعنی انذار و استحقاق عذاب در ذیل هم آمده فرمود: لِیُنْذِرَ مَنْ کانَ حَیًّا, یک; وَ یَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکافِرینَ, دو; یعنی قول الهی و غضب الهی بر اینها استحقاق پیدا میکند و انسان واقعاً اگر کسی به ایمان مزیّن نباشد حقیقتاً مُرده است؛ یعنی درک نمیکند کسی که معرفتشناسی او معرفتشناسی حسّی و تجربی است او غیب را اصلاً درک نمیکند، اگر کسی براساس لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللَّهَ جَهْرَةً (2)[12] و براساس أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً (3)که اساس معرفتشناسی همان حس و تجربه حسّی است این اصلاً غیب را درک نمیکند، چون درک نمیکند معلوم میشود زنده نیست. از بهترین علامتهای حیات, درک است و اگر درک نباشد حیات نیست; لذا فرمود اینها مردهاند. براساس صنعت «احتباک» این چهار عنوان را قرآن ذکر نکرد، دو عنوان از این عناوین «اربعه» را ذکر کرد تا آن صنعت ظریف «احتباک» جای خود را پیدا کند؛ یعنی زنده در مقابل مرده است که مرده را قرآن ذکر نکرد، کافر در مقابل مؤمن است که مؤمن را ذکر نکرده، بلکه فرمود انسان یا زنده است یا کافر. یک محقّق میفهمد که زنده همان مؤمن است و کافر همان مُرده است. اگر زنده در مقابل کافر قرار گرفت; یعنی کسی که مؤمن است زنده است و کسی که کافر است واقعاً مُرده است، آن وقت آن آیاتی که دارد أَمْواتٌ غَیْرُ أَحْیا (4)و مانند آن, ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی الْقُبُورِ (5)تأیید این مطلب است وَ یَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکافِرینَ.
طرح مجدّد مسئله توحید با استفاده از خلقت چهارپایان
بعد به مسئله توحید میپردازد میفرماید آنچه شما میبینید و این دامهایی که دارید از گوشت و شیر اینها استفاده میکنید اینها را خدا خلق کرده که نه شریکی دارد, نه ظَهیری دارد, نه شفیعی به غیر اذن او کار میکند. در بخشی از سوره مبارکه «سبأ» گذشت؛ اینکه فرمود: أَیْدینا گرچه کلمه حصر به عنوان «إنّما» و مانند آن در این آیه سوره مبارکه «یس» نیست، فرمود با دستِ ما؛ یعنی با مدبّرات و ابزار خلق کردیم؛ ولی در آیه 22 و 23 سوره مبارکه «سبأ» فرمود غیر خدا هیچ موجودی در جهان، مالک ذرّهای نیست «لا بالاستقلال», «لا بالمشارکة», «لا بالمظاهره»; غیر خدا اگر بخواهد سهمی داشته باشد یا ذرّهای را «بالاستقلال» مالک است یا در ذرّهای «بالمشارکه» سهیم است یا در ذرّهای ظَهیر و پشتوان و پشتیبان خداست هیچکدام از اینها برای غیر خدا نیست؛ آیه 22 سوره مبارکه «سبأ» این بود: قُلِ ادْعُوا الَّذینَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ غیر خدا لا یَمْلِکُونَ مِثْقالَ ذَرَّةٍ فِی السَّماواتِ وَ لا فِی الْأَرْضِ «بالاستقلال», یک; وَ ما لَهُمْ فیهِما مِنْ شِرْکٍ «بالشراکه», دو: وَ ما لَهُ مِنْهُمْ مِنْ ظَهیرٍ که «مُظاهر» حق, پشتیبان حق, پشتوانه حق باشد, سه; بالأخره اگر کسی بخواهد سهمی داشته باشد یا برای آن است که ذرّهای را مالک است یا شریک در مالکیّت است یا کمک کرده است. اگر کسی بیگانه محض از نظام هستی باشد، از او چه کاری ساخته است؟ میماند مسئله شفاعت, شفاعت را خدای سبحان به انبیا و اولیا و اهل بیت اذن داده که به اینها اذن هم نداده; لذا در آیه 23 همان سوره مبارکه «سبأ» فرمود شفاعت حق است، اما کسی به این اصنام و اوثان اذن نداده وَ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ عِنْدَهُ إِلاَّ لِمَنْ أَذِنَ لَهُ، پس شما به این اصنام و اوثان به چه دلیل تکیه میکنید؟ الآن هم در همین سوره مبارکه «یس» فرمود ما اینها را خلق کردیم، دیگری چه چیزی میتواند خلق کند؟ وَ آیَةٌ لَهُمْ أَنَّا حَمَلْنا (1)در جریان کشتیرانی، اما در خصوص دامداری و مانند آن فرمود: أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّا خَلَقْنا لَهُمْ مِمَّا عَمِلَتْ أَیْدینا گرچه حرف حصر در اینجا نیامده؛ ولی سیاق, سیاق حصر است و به قرینه آیه 22 سوره مبارکه «سبأ» دیگران هیچ سهمی ندارند.
1) یس/سوره36، آیه41.
تمام علوم به علم دینی برمیگردد؛ اگر موضوع مسئله فعل خدا باشد، اما هنر از آن جهت که فعل خودِ انسان است جزء صنعت است نه جزء خلقتشناسی; لذا ممکن است یک قسم آن حلال باشد و یک قسم آن حرام, یک قسم آن دینی باشد و یک قسم آن غیر دینی; ولی در خلقت که موضوع مسئله فعل خداست، ممکن نیست علم غیر دینی باشد.
دلالت آیه بر مالکیّت انسان بر مال خود در برابر دیگران نه خدا
أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّا خَلَقْنا لَهُمْ مِمَّا عَمِلَتْ أَیْدینا أَنْعاماً فَهُمْ لَها مالِکُونَ ما اصلِ مالکیّت را بین خود شماها امضا کردیم؛ یعنی ذات اقدس الهی افراد را مالک کسب خودشان میدانند، فرمود: لِلرِّجالِ نَصیبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا وَ لِلنِّساءِ نَصیبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ (1)اصلِ مالکیّت را بر خلاف مرام بلشویکی (2)امضا کرده است؛ هر کسی کارِ حلال کرده مالک میشود، اما در مقابل ذات اقدس الهی کسی مالک نیست تا بگوید من مالک هستم و این کار را انجام نمیدهم، این هم میشود حرف قارون; لذا وقتی مالکیّت را امضا میکند میفرماید انسانها نسبت به هم هر کسی کسب حلالی کرد یا ارثی برد مالک است اینجا هم فرمود: فَهُمْ لَها مالِکُونَ، اما وقتی دستور خدا میرسد میفرماید: وَ آتُوهُمْ مِنْ مالِ اللَّهِ الَّذی آتاکُمْ (3)یا أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْناکُمْ (4)[20] شما در کنار سفره ما نشستید، ما وقتی دستور دادیم فلان مال را باید در فلان راه مصرف کنید دیگر نمیتوانید بگویید ما مالک هستیم «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» (5)[21] نسبت به یکدیگر بله «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» و «حقوقهم» (6)و مانند آن، اما نسبت به ذات اقدس الهی اینچنین نیست.
استناد رام نمودن دامها به خدا و انواع بهرهوری انسان از آن
فرمود ما این دامها را برای شما آفریدیم و این دامها را هم ما نَرم کردیم، «ذلول» و تابع قرار دادیم که شما از آن استفاده کنید وَ ذَلَّلْناها لَهُمْ نه تنها اینها را, ما زمین را هم برای شما نرم کردیم, «أرض» را «ذلول» قرار دادیم که شما از هر گوشه زمین هر بهرهای خواستید ببرید، عمق زمین بروید نفت و گاز استخراج کنید یا اگر آب استخراج کنید مقدور شماست؛ ما «أرض» را «ذلول» قرار دادیم, نرم قرار دادیم هر جایی از آن را شما بخواهید بهرهبرداری کنید میتوانید این معنای تسخیر است، آسمانها را هم «ذلول» قرار داد، به دلیل این تسخیری که فرمود; منتها انسان هم میتواند از زمین بهره ببرد و هم میتواند از آسمان بهره ببرد، کلّ این مجموعه برای بهرهوری انسان خلق شده است؛ فرمود ما برای شما مسخّر کردیم وَ ذَلَّلْناها لَهُمْ شما سوار میشوید, یک; همانطور که در سوره مبارکه «نحل» آیات آن خوانده شد و از گوشت حلال آنها استفاده میکنید, دو و از پوست و پشم و کُرک و موی آنها بهره میبرید و از شیر آنها هم استفاده میکنید و هم منافع دارید (1)که پوستشان, پشمشان, کُرکشان, وَبرشان, مویشان استفاده میکنید و هم از لبنیاتشان استفاده میکنید, چرا شاکر نیستید؟!
ناسپاسی انسان در برابر نعمتهای الهی با پرستش بتها
فرمود در قبال این نعمتهایی که ذات اقدس الهی به اینها داد، اینها بتها را میپرستند؛ اولاً از بتها که فرمود هیچ کاری ساخته نیست، برای اینکه خود اینها مخلوق هستند, یک; در سوره مبارکه «حج» مثالی زده است که اگر مگسی روی این بتها بنشیند این بتها توان آن را ندارند که از خودشان دفاع کنند، فرمود: ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ (2)اینها از خودشان یک مگس را نمیتوانند دفع کنند، چه رسد به اینکه مشکل شما را حل کنند. در اینجا فرمود: وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً مشرکان اینطور نبودند، اینها ریا نمیکردند، مشرک بودند و مشرک غیر از «مُرائی» است؛ «مُرائی»، قدری خدا و قدری غیر خدا را در نظر دارد؛ یعنی به دیگران نشان میدهد که من دارم برای رضای خدا کار میکنم و نکند, این سه عنصر که جمع شود میشود ریا; ریا این است که به دیگری نشان میدهد, یک; که من دارم برای خدا کار میکنم, دو; در حالی که اینچنین نیست, سه; این معنی ریاست. اما اینها اصلاً خدا را عبادت نمیکنند اینها فقط بتها را عبادت میکنند; لذا مسئله مِنْ دُونِ اللَّهِ است نه «مع الله»؛ فرمود: وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً تا به این خیال که این بتها در تقریب و در شفاعت و امثال ذلک سهمی دارند و کمکی نصیب اینها بشود، در حالی که لا یَسْتَطیعُونَ نَصْرَهُمْ نه اینها میتوانند بتها را کمک کنند و نه بتها توان آن را دارند که یار و یاور اینها باشند وَ هُمْ لَهُمْ جُنْدٌ مُحْضَرُونَ اگر همه بتها دست به دست هم دهند «جُند» و سپاه شوند و بخواهند مشکل شما را حل کنند نمیتوانند, شما دست به دست هم دهید، سپاه شوید و «جُند» شوید که بخواهید مشکل آنها را حل کنید نمیتوانید، چه رسد به اینکه اینها «جُند» نیستند و تنها هستند، از «جُند» اینها کاری ساخته نیست چه رسد به تنهاییِ اینها، لا یَسْتَطیعُونَ نَصْرَهُمْ وَ هُمْ لَهُمْ جُنْدٌ مُحْضَرُونَ.
امر به تحمل و محزون نشدن از تهمتهای گوناگون مشرکان
بنابراین این بخشهایی را که فرمود, فرمود تهمتهایی که زدند شما تحمّل کنید و اثری برای این تهمتها نیست، بعضی از اینها که خیلی رقیق است و بعضی که مقداری تند است ما آن را صریحاً گفتیم به أَضْغَاثُ أَحْلاَم پاسخ زیادی لازم نبود, به «إفک» پاسخ زیادی لازم نبود, به سحر و کهانت پاسخ زیادی لازم نبود, به شعر پاسخ رسمیتری لازم بود که ما اینجا گفتیم. بعد فرمود: فَلا یَحْزُنْکَ قَوْلُهُمْ حرفها و تهمتهای گوناگون و روزانه اینها شما را محزون نکند، برای اینکه ما میدانیم آنها چه چیزی در درون دارند و چه چیزی آشکار کردند، نه آن اسرار درونیشان کارساز است که مشکلی را برای آنها حل کند و نه آنچه در علن و آشکار بیان کردند میتوانند با آن علیه نظام شما کاری انجام دهند. از این به بعد شروع میکنند به بحث معاد و آن بحث رسمی و مهمّ معاد که ضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً در آن هست.
ضرورت حضور در راهپیمایی 22 بهمن به خاطر حفظ شرف و کرامت ایرانی
حالا چون فردا به مناسبت انتساب به بیبی حضرت معصومه(سلام الله علیها) است تعطیل هم کردند و پسفردا هم روز بزرگ و عظمت دینی ماست به نام 22 بهمن این را عرض کنیم که همه ما موظّفیم شرکت کنیم و مسئله 22 بهمن و حضور در راهپیمایی یک امر عادی نیست، این جزء فریضه انقلاب است. انقلاب یک سلسله روزهایی دارد که به منزله نافله انقلاب است و یک سلسله روزهایی هست که به منزله فریضه انقلاب است. الآن شما میبینید پنج به علاوه یک, به علاوه دو, به علاوه سه اینها دستشان تا مِرفق در خون بشر آلوده است، چند کار اینها کردند که عزیزان ما در آن دیدارهایشان با اینها باید درمیان بگذارند، تنها بحث انرژی هستهای نیست؛ در کنار میز به اینها بگویند شما این کارها را کردید، این پرونده سیاه را در خاورمیانه, در خاوردور, در باختردور دارید نه تنها نسبت به ما بد کردید نسبت به خودتان هم بد کردید! شما چطور میگویید ما نسبت به ایران اطمینان نداریم؟! شما بینید اینها دو کار کردند: هم حوزویان اینها نابخردانه کار کردند که عقل و علم نمیپذیرد و هم دانشگاهیان اینها; ولی نه حوزویان ما چنین کاری کردند و نه دانشگاهیهای ما. حوزویان اینها که خروجی آن همان رهبران کلیساست که جناب گالیله را به جُرم اینکه میگوید زمین حرکت میکند چنین کاری کردند؛ ما چنین کاری نکردیم، شما این سابقه سیاه را در پرونده دارید. این پنج به علاوه یک, به علاوه دو, به علاوه سه, به علاوه چهار, جنگ جهانی اول و دوم را شما راه انداختید، هفتاد یا هشتاد میلیون را شما در ظرف مدت کمتر از پنجاه سال خاک کردید، ما چنین کاری نکردیم! ما یک سر و گردن از شما بلندتریم! جز شرف و عزّت و عظمت و آزادی کاری از ما ندیدید، چطور دهن باز میکنید و میگویید ما به ایران اطمینان نداریم؟! این جنگ جهانی اول را چه کسی راه انداخت؟ جنگ جهانی دوم را چه کسی راه انداخت؟ هفتاد یا هشتاد میلیون که کم نیست، همه را شما خاک کردید ما چنین کاری نکردیم. عظمت ما را بخواهید ببینید؟ شرف این ملت را میخواهید ببینید؟ ببینید در جنگی که شما علیه صدام راه انداختید چه کار کردیم، اینها شرف ملت است، ما امتحان دادیم، اینها سند ماست؛ ما دیگر از تاریخ بیهقی نقل نمیکنیم تا کسی بگوید آن سند دارد یا ندارد، این حرفها, حرفهای روز است. ده سال جنگ را بر ما تحمیل کردید با دو سال جنگ داخلی و هشت سال دفاع مقدس تا انقلاب به ثمر رسید خلق ترکمن را راهاندازی کردید، از اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی به خلق ترکمن از شمال ایران اسلحه دادید که اینها سنگربندی کردند و به حمل شایع جنگ شروع شد و این عزیزان سپاهی و بسیجی رفتند خاموش کردند, بعد کردستان را به آتش کشیدید، اینها رفتند خاموش کردند, خلق مسلمان و خلق عرب را راهاندازی کردید، اینها رفتند خاموش کردند, آن انفجار دفتر حزب جمهوری بود, انفجار نخستوزیری بود, انفجار دادستانی انقلاب اسلامی بود - شهید قدوسی و دیگران - انفجار کوی و برزن بود، دو سال ما گرفتار جنگ داخلی بودیم، بعد از دو سال هم هشت سال این دفاع مقدس را بر ما تحمیل کردید، با بزرگواری این مردم تحمّل کردند؛ بعد تا رسید به جایی که امام(رضوان الله علیه) قطعنامه را با زهر هلاهل قبول کرد، حالا که قبول کردند و قطعنامه را ما پذیرفتیم کاری کردید که آن کفّار رسمی دارند میکنند.
بیاعتماد بودن ائمه کفر علت امر بر قتال آنان
مستحضرید که قرآن نگفت با هر کافری بجنگید، گفت با ائمه کفر بجنگید نه برای اینکه اینها ایمان ندارند فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ (1)[25]نه برای اینکه «لا اِیمان لهم»، با کفار لازم نیست انسان بجنگد فرمود: إِنَّهُمْ لا أَیْمانَ لَهُمْ؛ (2)[26] یعنی اینها قطعنامه, سوگند, توافق ژنو و امثال ژنو را اعتنا نمیکنند. برهان قرآن کریم این نیست که «قاتلوا ائمة الکفر إنّهم لا اِیمان لهم» این را که نگفته, فرمود: إِنَّهُمْ لا أَیْمانَ لَهُمْ اینها سوگند, قطعنامه, توافق, تفاهم را میگویند؛ ولی هنوز مرکّبشان خشک نشده به زیرش میزنند، این حرف قرآن است لا یَرْقُبُونَ فی مُؤْمِنٍ إِلاًّ وَ لا ذِمَّةً (3)[27] «اِلّ» یعنی تعهّد, یعنی توافق, فرمود اینها اینطور هستند.
نمونهای از ناجوانمردی غربیها و کرامت ایرانیان بعد از قبول قطعنامه
ما قبول کردیم, توافق کردیم, قطعنامه را پذیرفتیم، همین که امام(رضوان الله علیه), مسئولین ما و ملّت بزرگوار ایران اسلامی قطعنامه را قبول کردیم اینها عملیات مرصاد را علیه ما راهاندازی کردند, چه وقت؟ بعد از قطعنامه, عزیزان ما رفتند، خدا شهید صیاد شیرازی و دیگران(رضوان الله علیهم) را با انبیا و اولیا محشور کند رفتند و زود خاموش کردند، پس این عملیات مرصاد خاموش شد، این جریان عملیات مرصاد بعد از قطعنامه بود صدام حمله کرد به کویت و امیر کویت هم دست خود را از لای عبای مطلاّ در آورد و گریه کرد و به غرب پناهنده شد و آنها اتحادیه تشکیل دادند و در حقیقت جنگ نفت بود که علیه صدام آمدند، به ما گفتند این صدام خیلی به شما آسیب رسانده، شما در شرق عراق یک گلولهای رها کنید و ما را کمک کنید که نه مسئولین اجازه دادند, نه ملّت بزرگوار ما اجازه دادند, گفتند ما قطعنامه را قبول کردیم. جناب جانکری و امثال جانکری باید بدانند که واقعاً ایران یک سر و گردن از همه آنها بلندتر است، ما این بزرگواری را نشان دادیم, ما این کرامت را نشان دادیم, ما این اعتماد را نشان دادیم, ما این عظمت را نشان دادیم و گفتیم شما با او در جنگ نفت شرکت میکنید ما قطعنامه را قبول کردیم. بعد از آن به بهانه سلاح کشتار جمعی خود آمریکا حمله کرد و از این طرف خواستند که شما هم از این طرف چهارتا گلوله بزنید، ملت ایران گفت ما چنین کاری نمیکنیم، ما قطعنامه را قبول کردیم، دینِ ما میگوید این را امضا کردی پای امضایت بایست! کدام شرافت را شما بر روی کُره زمین میبینید که مثل ایران باشد، چرا به خودتان اجازه میدهید و میگویید ما به ایران اطمینان نداریم! این جنگ جهانی اول و دوم را که پرونده سیاه است شما دارید ما که چنین کاری نکردیم. این عظمت دین است, این عظمت قرآن است, این شرف قرآن است و برای این شرف, همه باید تلاش کنند. مملکت 75 میلیونی، ایران به آن عظمت ممکن است چند نفر ناراضی باشند یا دین برای آنها حل نشده باشد؛ ولی شرف یک امر مشترکی است، یک امر بینالمللی است.
کرامت ایرانیان برگرفته از قوانین بینالمللی اسلام
این قرآن سه دستور دارد: یک دستور محلّی دارد, یک دستور منطقهای دارد و یک دستور بینالمللی؛ این بیان نورانی سیّدالشهداء(سلام الله علیه) در قتلگاه که فرمود: «إِنْ لَمْ یَکُنْ لَکُمْ دِینٌ» (1)این دستور دینی است؛ یعنی اگر مسئله محلّی را قبول ندارید, منطقهای را قبول ندارید, دین و قرآن و قیامت و نماز و روزه را قبول ندارید، این بخش سوم دین را قبول داشته باشید «فَکُونُوا أَحْرَاراً فِی دُنْیَاکُمْ» (2)سیّدالشهداء به عنوان صاحب شریعت این حرف را میزند, به عنوان دستور دینی دارد میگوید، چون خودِ دین هم بخش محلّی دارد هم بخش منطقهای دارد که برای موحّدان است هم بخش بینالمللی، این آیه هفت و هشت سوره مبارکه «ممتحنه» همین است؛ در مقدمه قانون اساسی این آیه هشت سوره مبارکه «ممتحنه» آمده که با کفار, با مشرکان, با ملحدان, با کسانی که قرآن و قیام قیامت را قبول ندارند میشود زندگی مسالمتآمیز داشت. حضرت به عنوان اینکه صاحب شریعت است این دستور را داد، این دستور دینی است «فَکُونُوا أَحْرَاراً فِی دُنْیَاکُمْ»؛ این را عزیزان ما, بزرگان ما, دوستان ما که در ایران زندگی میکنند و ایرانی هستند همه اینها باید در این راهپیمایی شرکت کنند، برای اینکه شرفِ ملّی را که ما ثابت کردیم, عظمت ملّی را ثابت کردیم, مظلومیتمان را ثابت کردیم. نه تنها اینها نسبت به ما پنجاه, شصت سال است که دارند ظلم میکنند، به خودشان هم ظلم کردند؛ الآن که میبینید سخن از دموکراسی دارند، برای اینکه دست همه اینها روی ماشه بمب اتم است اگر - خدای ناکرده - جنگ جهانی سوم شروع شود کسی روی کره زمین نمیماند. دین میگوید شما اصلِ سلاح اتمی را از روی زمین بردارید.
انبیای الهی مروّجان زندگی مسالمتآمیز
بارها به عرضتان رسید و این آیات در همین مسجد تفسیر شده است؛ خدا دو پیغمبری که رهبری انقلاب را داشتند، به مقام سلطنت رسیدند و قدرت دستشان بود برنامهشان را ذکر کرده و فرمود آن داود بود رهبری انقلاب را داشت قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ، (1)اینکه رهبری انقلاب را داشت, امامت را قبول کرد, حکومت تشکیل داد ما آن آهن سخت را در دست او مثل موم نرم کردیم؛ ولی نگاه کنید پیغمبر چه کار کرد، همان را به عنوان کاملتر پیغمبر اسلام آورد، اینکه وجود مبارک پیغمبر فرمود: «إِنَّمَا بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکَارِمَ الْأَخْلَاق» (2)اینها تمثیل است نه تعیین «بعثتُ لاتمّم مکارم العلوم, مکارم المعارف, مکارم الحقوق, مکارم الفقه, مکارم الفلسفه و مکارم الأخلاق» همه آنچه انبیا آوردند وجود مبارک حضرت آورده کاملترش را و برای تکمیل همانها. این داود رهبری انقلاب را قبول کرده و الآن دشمن هم دارد و خدا همان آهن سرد و سخت را در دست او مثل موم کرده وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَدیدَ (3)اینکه به ما میگویند هر وقت مشکلی پیدا کردی بگو «یَا مُلَیِّنَ الْحَدِیدِ لِدَاوُدَ» (4)همین است؛ آن آهن سرد را برای او نرم کرده موم کرده، این میتوانست دشنه و شمشیر و تیر و نیزه بسازد، اما با این آهن نرم زره ساخت که سلاح دفاعی است، این را میگویند پیغمبر؛ ما همین حرف را میزنیم و آن فرزندش سلیمانبنداود فرمود ما این مس را - این مسی که به این سِفت و سختی است - برای او مثل سیل، روان کردیم, چشمه آب کردیم وَ أَسَلْنا لَهُ عَیْنَ الْقِطْرِ؛ (5)یعنی مثل اینکه آب از چشمه میجوشد مِس اینگونه برای وجود مبارک سلیمان میجوشید، سیلوار میجوشید و احتیاج به کوره آهن نداشت، اما او این کار را نکرد که شمشیر بسازد, نکرد که نیزه بسازد این دین, دین رحمت است، دین عقل است. اگر - خدای ناکرده - این سلاحها در جنگ جهانی سوم به کار برود کسی نمیماند، اینها را این مسئولین ما باید به آنها بگویند که اگر عاقل هستند, اگر خردمند هستند, اگر «إن کان لهم عقل, إن کان لهم فهم» میفهمند که ایران, مهد کرامت است و شرافت است و عزّت; هم امام راحل که حشر او با انبیا هم شهدا که حشرآنها با شهدای کربلا، اینها وارثان انبیای قبلی هستند و مورّثان بعد از ما, همه ما - انشاءالله - در روز 22 بهمن با این جلال و شکوه شرکت کنیم و شعار ما همین باشد هم بخشهای محلّی را و هم منطقهای را هم بینالمللی را عرض کنیم و این وحدت را که خدا به عنوان نعمت ویژه یاد کرد و فرمود: فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً (6)- انشاء الله - بیش از گذشته حفظ کنیم.
موضوع: تفسیر آیات 63 تا 69 سوره فجر
هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ (63 اصْلَوْهَا الْیَوْمَ بِما کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ (64) الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی أَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أَیْدیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ (65) وَ لَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا عَلی أَعْیُنِهِمْ فَاسْتَبَقُوا الصِّراطَ فَأَنَّی یُبْصِرُونَ (66) وَ لَوْ نَشاءُ لَمَسَخْناهُمْ عَلی مَکانَتِهِمْ فَمَا اسْتَطاعُوا مُضِیًّا وَ لا یَرْجِعُونَ (67) وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ أَ فَلا یَعْقِلُونَ (68) وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما یَنْبَغی لَهُ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِکْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبینٌ (69))
امکان توجیه آیه دال بر جهنم منقول به ظهور آن
در جریان جهنم, ظاهر این آیات این است که جهنم غیر منقول است، اما آنچه در سوره مبارکه «فجر» آمده است که وَ جیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ این نشان میدهد که جهنم منقول هم داریم؛ آیه 23 سوره مبارکه «فجر» این است وَ جیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ یَتَذَکَّرُ الْإِنْسانُ وَ أَنَّی لَهُ الذِّکْری اگر منظور از این «مَجیء», ظهور باشد؛ نظیر آیه قبل که دارد وَ جاءَ رَبُّکَ وَ الْمَلَکُ صَفًّا صَفًّا (1)[1]آن روز خدا آمد و فرشتهها صف اندر صف آمدند و میآیند؛ یعنی ظهور میکنند، اگر به قرینه آیه قبل که «جاءَ» به معنای «ظَهر» باشد، آنگاه این جیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ؛ یعنی ظهور جهنم را میخواهد بفهماند، برابر آیهای که دارد وَ بُرِّزَتِ الْجَحیمُ لِلْغاوینَ (2)[2]دیگر ما دلیلی نداریم که ما جهنم منقول داریم. البته آن روایاتی که در ذیل این آیه هست که جهنم را با غل و زنجیر کشانکشان میآورند (3)آن باید توجیه شود. این آیه به قرینه آیه قبل قابل تحمّل است که چون جاءَ رَبُّکَ به معنای «ظَهر» است میتوان این وَ جیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ را با آیه وَ بُرِّزَتِ الْجَحیمُ لِلْغاوینَ هماهنگ کرد. این راجع به جهنم بودن که منقول است یا غیر منقول، منتها باید روایات را توجیه کرد.
اثبات معاد با توجه به هدف داری انسان و جهان
اصل برهانی را که خدای سبحان اقامه میکند این است که اگر - معاذ الله - معادی نباشد لازمه آن این است که حق و باطل, کفر و ایمان, صدق و کذب, خیر و شرّ, قبیح و حَسن یکی باشد، برای اینکه اینها همه میمیرند و بعد از مرگ هم کسی زنده نمیشود که پاداش یا کیفر ببیند، معلوم میشود همه اینها یکی است سَواءً مَحْیاهُمْ وَ مَماتُهُمْ ساءَ ما یَحْکُمُونَ (1)[4]این محال است و اگر کسی خیال کند که آن عالَم هست؛ ولی آن عالم هم مثل همین عالم است که هر کسی بتواند از راه باطل به مقصدی برسد که برخیها طبق آیه سوره مبارکه «کهف» چنین پندار باطلی داشتند آن را هم قرآن نفی میکند. در سوره مبارکه «کهف» که گذشت آیه 36 سوره آن این بود: وَ ما أَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلی رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْها مُنْقَلَباً خدا در دنیا به ما این جنّات و این باغهای فراوان را داد، اگر معادی هم باشد بیش از این مقدار یا مثل این مقدار را به ما میدهد. اینکه خدا فرمود: أَ کَفَرْتَ بِالَّذی (2)این حرف باطل است و از کجا این سخن باطل را میگویید و مانند آن که خدا فرمود: سَواءً مَحْیاهُمْ وَ مَماتُهُمْ ساءَ ما یَحْکُمُونَ. بنابراین به چند دلیل مسئله ضرورت معاد تثبیتشده است؛ لذا مسئله جهنم و بهشت و جریان قیامت میشود «ممّا لا ریب فیه».
چگونگی «مسئول» واقع شدن قلب با توجه به «مسئول عنه» بودن آن
در جریان سؤال کردن که در بحث قبلی گذشت که لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً؛ (1)[6] درباره سمع و بصر روشن است که انسان مسئول است و آنها «مسئولعنه» هستند و درباره «فؤاد» که حقیقت انسان است, قلب انسان, محور اعتقاد انسان, تصمیم انسان, اندیشه انسان, انگیزه انسان همان قلب انسان است. اگر گفتند: فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ؛ (2)یعنی باطن و روح این شخص مریض است و اگر گفتند: إِلاَّ مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلیمٍ؛ (3)یعنی حقیقت این شخص, روح این شخص سالم است. اگر «فؤاد» همان محور اندیشه و تصمیم و تصوّر و تصدیق نظری و عزم و اراده و اخلاص عملی, همه همین قلب است اگر قلب «مسئولعنه» است دیگر نمیتواند مسئول باشد و اگر مسئول است نمیتواند «مسئولعنه» باشد، لکن قرآن کریم با تعبیرات و حیثیات گوناگون اینها را حل کرده است. مستحضرید بعضی از عناوین هستند که دوتایی با هم جمع میشوند؛ مثل عاقل و معقول, عالِم و معلوم که اینها با هم جمع میشوند؛ انسان همانطوری که به چیز دیگری علم دارد، به خودش هم علم دارد و عاقل است «یعلم نفسه» (4)که این دو مفهوم بر یک مصداق صادق است، ممکن است که چند مفهوم بر شیء واحد صادق باشند و با هم هماهنگ باشند؛ الآن الف که شیء بسیط است و مخلوق خدای سبحان است چند مفهوم بر او صادق است: الف هم مخلوق خداست، هم معلول خداست، هم معلومِ خداست، هم مصنوع خداست، هم مقدور خداست و هم مرزوق خدا که این چندین عنوان و مفهوم بر شیء واحد «مِن حیثیةٍ واحدة» صادق است نه «مِن حیثیة آخر», «من حیثیة واحدة» صادق است. بعضی از مفاهیم هستند که با هم هماهنگ میباشند؛ در طرف کمال نسبت به ذات اقدس الهی و در طرف نقص نسبت به ممکنات، خدای سبحان همه این اسمای حسنایی که دارد اینها «من حیثیة واحدة» است نه اینکه - معاذ الله - خدا مرکّب باشد؛ یعنی از یک جهت قدیر باشد, از جهتی علیم باشد, از جهتی حیّ باشد «هو الحیّ القدیر السمیع الصمد» و کذا و کذا. درباره واجبتعالی اسمای حسنا «مِن حیثیة واحدة» بر ذات خدا صادق هستند، در طرف ممکنات، اسمای فراوانی «مِن حیثیة واحدة» صادق هستند، بنابراین میشود چند مفهوم بر یک شیء «من حیثیة واحدة» صادق باشد؛ عالِم و معلوم از همین قبیل است, عاقل و معقول از همین قبیل است؛ ولی بعضی از مفاهیم هستند که اِبا دارند و ممکن نیست که با هم جمع شوند مثل علت و معلول, خالق و مخلوق, زیرا شیء که نمیتواند علّت خودش باشد و شیء که نمیتواند خالق خودش باشد؛ حتماً این دو مفهوم, دو مصداق دارند. پس ما یک سلسله مفاهیم داریم که میتوانند با هم جمع شوند و یک سلسله مفاهیم داریم که حتماً از هم جدا هستند.
مسئله ظالم و مظلوم چنین نشان میدهد که باید دو حیثیت باشند؛ شیء هم ظالم باشد و هم مظلوم «من حیثیة واحدة» جمع نمیشود، ممکن است زید ظالم باشد نسبت به عمرو و مظلوم باشد نسبت به بکر, بکر به او ظلم کرده، اما زید نسبت به خودش هم ظالم باشد هم مظلوم، تصوّر آن آسان نیست. در بخشی از آیات قرآن کریم دارد وَ ما ظَلَمَهُمُ اللَّهُ وَ لکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ؛ (1)[11] خدا به اینها ظلم نکرده اینها ظلم به نفس کردند. اینها ظلم به نفس کردند یعنی چه؟ هم ظالم هستند و هم مظلوم. از اینجا گفته شد که انسان وقتی عقیده بد و اخلاق بد پیدا میکند درست است که به خودش آسیب رسانده و به خودش ضرر رسانده، اما خودش, مِلک خودش نیست امانت الهی است، آن وقت اگر امانت الهی بود تصویر این معنا دشوار نیست که انسان امانت خدا را مورد ستم قرار داد، چون اگر انسان مالک خودش بود این سؤال جا داشت که چگونه هم ظالم میشود و هم مظلوم، برای اینکه مِلک خودش است، اما وقتی امانت الهی است؛ لذا هیچکس حقّ انتحار و خودکشی ندارد، معلوم میشود که مِلک خودمان نیستیم, مالک خودمان نیستیم «لَا یَمْلِکُ إِلَّا الدُّعَاءَ» انسان مِلک ذات اقدس الهی است، اگر ما مالک خودمان بودیم که میتوانستیم درباره خودمان تصمیم بگیریم. بنابراین ظالم و مظلوم بودنِ انسان براساس این دو عنوان ترسیم میشود. اگر انسان مالک خودش بود ظالم و مظلوم فرض نداشت؛ در جریان مسئول و «مسئولعنه» بودن هم همین است.
1) آل عمران/سوره3، آیه117.
قلب موجودی است متفکّر, مختار, صاحب جزم و تصوّر و تصدیق و اندیشه و قیاس, صاحب عزم و اراده و نیّت و اخلاص که هم در اندیشه و هم در انگیزه او تواناست. همین موجود را به نام «فؤاد» میشود زیر سؤال برد که خودت را چرا در بیراهه صرف کردی؟ بنابراین هم مسئول است و هم «مسئولعنه»؛ مثل اینکه هم ظالم است و هم مظلوم که دو حیثیت در شیء واحد به این جهت قابل جمع است. این راجع به آن آیه لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ.
پرسش: استاد اگر منظور خواطر «فؤاد» باشد چطور؟
پاسخ: خواطر هم همین است، چون انسان قلب خودش را درباره خواطر باطل مصرف کرده است؛ اعتقادها, اخلاقها, خاطرهها همه افعال «فؤاد» هستند، آن وقت از خود «فؤاد» سؤال کنند که چرا این کارها را کردی؟ کاری که «فؤاد» میکند بالأخره یا به عقیده برمیگردد یا به اخلاق برمیگردد یا به اقوال برمیگردد یا به احکام برمیگردد یا به افعال برمیگردد، همه اینها زیر سؤال میروند. درباره فروع دین با اصول دین بین اینها فرق است، مسئله نبوّت و امامت و اینها جزء اصول مذهب یا اصول دین است که اعتقاد به اینها واجب است; لذا اگر کسی اینها را نشناسد یا از نظر اصول دین در جاهلیّت است یا از نظر اصول مذهب در جاهلیّت است؛ ولی اگر به دستور اینها عمل نکند معصیتکار است که آنها را قبول داشته باشد و به امامت یا به نبوّت اینها معتقد باشد؛ ولی عمل نکند، این شخص کفر عملی دارد نه کفر اعتقادی.
ردّ بر محاوره ای دانستن زبان قرآن و عدم استفاده مطالب علمی از آن
اما اینکه گاهی گفته میشود قرآن به زبان محاوره سخن میگوید، پس ما چگونه مطالب علمی را از قرآن استفاده کنیم؟ مستحضرید آنجا که جای بحثهای علمی است جا برای زبان محاوره نیست، آنجا که زبان قصّه و داستان و جریان مردمی را میخواهد قرآن نقل کند آن به زبان محاوره است. در جریان علمی بودن قرآن, قرآن کریم چهارجا حرف زد که همه آنها علمی است؛ قرآن چهار بخش و چهار طایفه آیات دارد که همه آنها علمی است، اما وقتی قصّه مردمی و قصّه پیغمبران و اینها را بخواهد نقل کند اینجا دیگر زبان, زبان محاوره است. در مسئلهای که انبیا(علیهم السلام) عموماً, وجود مبارک خاتم(علیه و علی آله آلاف التحیّة والثناء) خصوصاً, کارهایشان چیست چهار کار رسمی سنگین را اعلام کرد، فرمود: یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ, یک; وَ الْحِکْمَةَ, دو;وَ یُزَکِّیهِمْ, (1)سه; وَ یُعَلِّمُکُمْ ما لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ, (2)چهار; اینها فقط علمیِ محض است. در جریان طلوع و غروب آفتاب وقتی میخواهد جریان شمس و قمر را مطرح کند با چهار طایفه علمیِ محض سخن میگوید که خیلی از خواص اینها را نمیدانند چه رسد به محاوره که چرا قرآن در این زمینه چهار طایفه آیه دارد؟ رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ, (3)یک طایفه; رَبُّ الْمَشْرِقَیْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَیْنِ, (4)دو طایفه; رَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ, (5)طایفه سوم; وَ رَبُّ الْمَشارِقِ (6)بدون مغرب چهار طایفه; این را خیلی از خواص نمیدانند که این طوایف «اربعه» فرقشان چیست، این زبان محاوره نیست، این برای منجّمین و محقّقین و مفسّرین عالیمقام است، اما وقتی میخواهد حرف بزند میفرماید آفتاب طلوع کرده، خدا یَأْتی بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ (7)[19] وقتی بخواهد به آن اوج برسد میفرماید ما اصلاً مغرب در عالَم نداریم، هر چه هست مشرق است؛ این را خواص متوجه نمیشوند که ما فقط مشرق داریم و مغرب نداریم، چه رسد به محاوره. غرض این است که زبان محاوره آنجا که قصه و جریان را مطرح میکند هست.
مطلب بعدی آن است که در اینجا با یک اعلامی فرمود: الْیَوْمَ؛ یعنی ما یک کار تازه میخواهیم بکنیم که از خطاب به غیبت التفات پیدا کرده است. در آنجا که فرمود: هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ خطاب بود, اصْلَوْهَا الْیَوْمَ بِما کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ خطاب بود, الآن تحقیراً با تصدیر کلمه الْیَوْمَ از خطاب به غیبت التفات کرده است؛ یعنی امروز ما میخواهیم یک کار تازه انجام دهیم, آن کار تازه چیست؟ این است که دهنشان را مُهر میکنیم. مگر قبلاً کار دیگر کردید؟ فرمود: بله، ما قلبشان را که قبلاً مُهر کردیم خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ که قبل بود وَ عَلی سَمْعِهِمْ وَ عَلی أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ (1)هم قبل بود، امروز میخواهیم دهنشان را مُهر کنیم. ما دیروز دهن اینها را باز گذاشتیم که هر چه میخواستند بگویند گفتند, قلبشان را مُهر کردیم برای اینکه دیگر چیزی نمیفهمند خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ وَ عَلی سَمْعِهِمْ، اما وَ عَلی أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ دهنشان را باز گذاشتیم که هر چه دلشان میخواهد بگویند. در سوره مبارکه «توبه» در جریان قوم مسیح(سلام الله علیه) فرمود: ذلِکَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ میبینید ما دهن اینها را باز گذاشتیم هر چه میخواهند بگویند, بگویند. آیه سی سوره مبارکه «توبه» این بود، فرمود امروز حرفهایی که میزنند بیش از دهن نیست؛ یعنی مسئله قلب و برهان و تصدیق قلبی در آن نیست. آیه سی سوره مبارکه «توبه» این است: وَ قالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَ قالَتِ النَّصاری الْمَسیحُ ابْنُ اللَّهِ ذلِکَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ، حرفِ بیبرهان است؛ ولی دهنشان را باز گذاشتیم، امروز میخواهیم این دهن را ببندیم. این دهنی که میگوید عیسی ابْنُ اللَّهِ است یا مسیح کذا و کذا این دهن قابل باز بودن نیست و این را باید بست؛ حالا اعضا و جوارح میماند، قلبشان را که دیروز بستیم, دهنشان را امروز میبندیم حالا اعضا و جوارحشان حرف میزنند، ببینید که چطور حرف میزنند. حالا تُکَلِّمُنا چیست؟ زبان که بسته است. در بخشی هم دارد که تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ، (2)شما دهن را بستید، زبان چطور شهادت میدهد؟ این را این بزرگواران به زحمت خواستند توجیه کنند که ما زبان را از کام اینها بیرون میآوریم, یک; لبها را میدوزیم, دو; زبان در بیرون فضای کام شهادت میدهد, سه; تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ؛ ولی ظاهر این به تعدّد موقف برمیگردد؛ در موقفی دهن بسته است الْیَوْمَ نَخْتِمُ که حرف نمیزند، در موقف دیگر دهن باز است اینها شهادت میدهند. حالا شهادت لسان با ختم «فوه»؛ یعنی ختم دهن جمع میشود که آنها خواستند جمع کنند یا به تعدّد موقف برمیگردد؟ ولی از اینکه فرمود «الیوم» ما میخواهیم کار تازه کنیم این است که التفات از خطاب به غیبت است; فرمود یک کار جدیدی میخواهیم بکنیم، این دهنها را میخواهیم مُهر کنیم و ببینیم اعضا و جوارح اینها چطور حرف میزنند الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی أَفْواهِهِمْ آن وقت دستها حرف میزنند, پاها حرف میزنند.
تحقیر تبهکاران با التفات از خطاب به غیبت با کلمه الْیَوْمَ نَخْتِمُ
شهادت در قرآن هم دو قسم است: یک مقدار شهادت عملی است و یک مقدار هم شهادت قولی که حرف میزنند. این شهادتی که برای دست و پاست همان سخنانی است که ذات اقدس الهی اینها را به حرف در میآورد، آیه 21 سوره «فصلت» این است: وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَیْنا قالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ واقعاً نطق است, واقعاً حرف است، منتها خدا اینها را به حرف در آورده است. اما ذیل آیه فَتَأْتُونَ أَفْواجاً* وَ فُتِحَتِ السَّمَاءُ (1)که هم مرحوم شیخ طوسی از ما و هم جناب زمخشری از آنها نقل کرده که عدهای به صورت حیوانات در میآیند آن روز دیگر شهادت, شهادت عملی است. اگر کسی به صورت گرگ در آمده اعضا و جوارحِ او شهادت درندگی میدهد، او دیگر لازم نیست حرف بزند؛ پوستِ او, دست او, صورت او و تمام قیافه او شهادت به درندگی میدهد، اگر به صورت میمون در آمده تمام اعضا و جوارح او شهادت از «محاکات» میدهد؛ آن شهادت فعلی است که اگر گفته شد شَهِدُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ (2)شاید ناظر به آن باشد.
تبیین شهادت قولی و فعلی در قیامت
گرچه ما با زبان اگر کسی حرف زد میگوییم اقرار کرد؛ ولی اساس کار این است که زبان شهادت میدهد نه اقرار, اقرار برای قلب است، چون زبان هم مثل دست کارهای نیست، اگر گفت: تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ (3)همین است. میبینید ما در فضای عرف اگر کسی با زبان خودش بگوید ما این کار را کردیم میگوییم اقرار کرد، اما آن ادبیات و عمق قرآن این است که وقتی با زبان گفتند ما این کار را کردیم؛ یعنی دارند شهادت میدهند، چون زبان هم مثل دست و پا ابزار کار است، آنکه کارگر اصلی است نفس است; لذا گفتار زبان را قرآن شهادت میداند.
پرسش: یعنی این ما هستیم که در این دنیا به اعمال خود شکل و شمایل میدهیم، اما فردای قیامت چون فرمودید یکی گرگ است, یکی میمون است.
پاسخ: اگر کسی به اوصاف حیوانی در آمده باشد در قیامت به آن صورت در میآید, اوصاف شیطانی در بیاید به صورت دیگر در میآید.
علت عدم پرسش از انسان در بعضی از مواقف قیامت
غرض این است که در سوره «الرحمن» فرمود در آن موقف ما از کسی سؤال نمیکنیم فَیَوْمَئِذٍ؛ یعنی در آن موقف لا یُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَ لا جَانٌّ, (1)چرا؟ چون یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسیماهُمْ، (2)[28] شما از چه کسی میخواهید سؤال کنید؟ در موقف دیگر فرمود: وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ (3)[29] آنجا که ایست و بازرسی است میفرماید آنها را نگهدارید تا از آنها سؤال کنیم، خب سؤال می کنیم! اما وقتی سؤال کردند و معلوم شد که چه کسی تبهکار است و چه کسی پرهیزکار است در موقف بعدی دیگر جا برای سؤال نیست, چرا سؤال نمیکنند؟ چون یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسیماهُمْ.
نفس انسان مسئول اعمال او و شهادت اعضا بر نفع و ضرر آن
غرض آن است که ما در بحثهای عرفیمان اگر کسی با زبان خود بگوید من این کار را کردم میگوییم اقرار کرده؛ ولی قرآن میگوید او شهادت داده، برای اینکه زبان کار نکرده است؛ این زبان مثل دست و پا عضو این بدن است که آن نفس، همهٴ این اعضا را به کار میگیرد، اگر زبان هم حرف بزند شهادت است، چه اینکه دست و پا حرف میزنند شهادت است. اگر آنجا که زبان سخن میگوید میفرمود «تقّروا» معلوم میشود زبان متّهم است اما آنجا فرمود: تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ ما دهن را مُهر میکنیم، حالا یا براساس تعدّد موقف است یا آن تکلّفی است که برخیها گفتند. غرض آن است که مُجرم اصلی نفس است؛ چه نفس «فی وحدتها کلّ القویٰ» باشد و چه نباشد, همه زیرمجموعه را او دارد اداره میکند، اگر زیرمجموعهٴ او حرف زدند در حقیقت شهادت دادند، حتی زبان هم اگر حرف زد شهادت داد، چون مجرم زبان نیست. اگر به کسی گفتند چرا غیبت کردی؟ زبان شهادت میدهد، چون زبان که غیبت نمیکند این شخص است که «مُغتاب» است. چرا دروغ گفتی؟ چرا شهادت باطل دادی؟ چرا غیبت کردی؟ چرا تهمت زدی؟ وقتی زبان به حرف میآید میگویند زبان شهادت میدهد این نفس است که همه کارها را دارد انجام میدهد.
بنابراین اگر أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ باشد این راجع به قول است، اما آنجا که طبق آیه فَتَأْتُونَ أَفْواجاً ٭ وَ فُتِحَتِ السَّمَاءُ که «فریقین» نقل کردند، آن دیگر کلّ اعضا دارند شهادت میدهد و اینطور نیست که حرف باشد، آن شهادت فعلی است که آن فعلاً از حریم بحث بیرون است. اما آنچه در این سوره مبارکه «یس» به صورت رسمی فرمود: الْیَوْمُ؛ یعنی کار تازه میخواهیم بکنیم، معلوم میشود آن خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ که برای دنیا بود یک چیز دیگر است، امروز تمام کارهایشان را که با دهن انجام میدادند دیگر امروز دهن را مُهر میکنیم الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی أَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أَیْدیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ، نه اینکه «اَرجل» کار کرده باشد یا «أیدی» کار کرده باشد آن ضمیر أَفْواهِهِمْ و أَیْدیهِمْ و أَرْجُلُهُمْ؛ یعنی این «هم» به آن نفوس برمیگردد، آنها در حقیقت این کار را کردند.
سرّ فرصت دادن به تبهکاران با توجه به قدرت جمع کردن آنان
بعد میفرماید ما در دنیا الآن هم میتوانیم بساط اینها را جمع کنیم؛ ولی به اینها میدان میدهیم وَ لَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا عَلی أَعْیُنِهِمْ «طَمْس»؛ یعنی صاف کردن، اگر ما چشم اینها را صاف بکنیم؛ یعنی نابینای محض شوند اینها کجا را میتوانند ببینند؟ اگر این کار را کردیم ما به آنها میگوییم فَاسْتَبَقُوا الصِّراطَچشم اینها را که صاف کردیم؛ یعنی نابینا شدند، بخواهند راه را ادامه دهند فَأَنَّی یُبْصِرُونَ کجا را میبینند که بخواهند راه بروند؟ ناچار هستند که همانجا بایستند.
از این رنجآورتر وَ لَوْ نَشاءُ لَمَسَخْناهُمْ عَلی مَکانَتِهِمْ اینها را مَسخ میکنیم؛ نظیر کُونُوا قِرَدَةً خاسِئینَ (1)[31] اگر اینها را مَسخ کردیم بدتر از نابیناها می شوند؛ نابینا دیگر نمیتواند راهی را که نرفته برود، اما شاید براساس هوش قبلی, راهِ آمده را بتواند برگردد; لذا درباره نابینا فرمود: وَ لَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا عَلی أَعْیُنِهِمْ فَاسْتَبَقُوا بخواهند سبقت بگیرند و راه را ادامه بدهند نمیتوانند، برای اینکه نمیبینند، اما برگشتن چطور؟ برگشتن را ذکر نمیکند؛ ولی درباره مسخ میفرماید: وَ لَوْ نَشاءُ لَمَسَخْناهُمْ عَلی مَکانَتِهِمْ؛ اینها که مَسخ شدند نه راه رفتن دارند و نه راه برگشت فَمَا اسْتَطاعُوا مُضِیًّا نه میتوانند بروند وَ لا یَرْجِعُونَ نه میتوانند برگردند، برای اینکه کلّ هویّتشان عوض شده است؛ اینها در قدرت ما هستند، اما ما اینها را آزاد گذاشتیم ببینیم اینها در چه حال و چطوری عمر را صرف میکنند و باید بدانند که تمام این قدرتها به عنوان آزمون, موقّتاً در اختیار اینهاست؛ ما به تدریج دادیم و به تدریج هم میگیریم. در سوره مبارکه «نحل» فرمود: وَ اللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً - این نکره در سیاق نفی است - وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ، (2)[32] در دوران کهنسالی و فرتوتی فرمود: وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ به تدریج, کمکم و رفتهرفته فِی الْخَلْقِ اعضا و جوارح اینها را, توان بدنی اینها را, هوش و استعداد اینها را و حافظه اینها را میگیریم. برخیها گرفتار فراموشی میشوند لِکَیْلا یَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئاً، (3)مگر «قَلْباً وَعَی الْقُرْآنَ»؛ (4)[34] قلبی که ظرف قرآن باشد نه درس و بحث قرآنی داشته باشد؛ این گرفتار آلزایمر و فراموشی در دوران کهنسالی نمیشود، این خیلی نور است. ممکن است کسی درس و بحث قرآن داشته باش؛ ولی قرآن در قلبش جا نگیرد. قلبی که ظرف قرآن شد، اگر هم پیر شود و عمر طولانی داشته باشد آبرومندانه زندگی میکند، «قَلْباً وَعَی الْقُرْآنَ» این چه کتابی است!
عدم تنافی سرمایه فطری انسان با فقر او در علوم حصولی
پرسش: شما فرمودید انسان با سرمایه خلق شد اما الآن در این آیه که فرمودید وَ اللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً.
پاسخ: بله، همانجا هم گفته شد با سرمایه فطرت خلق شده است، اما بدیهیات را نمیداند. این کودک اگر گریه میکند به حق گریه میکند یا دردی دارد یا جایش تَر شده بیخود گریه نمیکند، زیرا هیچ ممکن نیست کودکی بیخود گریه کند یا بیخود بخندد، اگر واقعاً گریه میکند حتماً مشکلی دارد؛ اما نمیداند آتش گرم است؛ اینها علوم حصولی است که به تدریج باید یاد بگیرد. فرمود: وَ اللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً، اما در درون این کودک, صدق است و حق است و خیر است و حَسن، با این سرمایهها آفریده شده و روز به روز شکوفاتر میشود؛ تا دروغ یادش ندهند دروغ نمیگوید, دروغ از خارج بر او تحمیل میشود, حق, امانت, صدق, خیر در درون او الهامی الهی است که فرمود: فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها (1)[35] با آن سرمایه خلق شده است. اینجا هم فرمود: وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ، البته اینها همهاش عمومات یا اطلاقاتی است، اگر این عموم داشته باشد، قضیه مهمله نباشد و کلیّه باشد قابل تخصیص هست وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ، اما اگر او جنبه امری را حفظ کرده باشد أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ یا قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی اگر او جنبه امری را حفظ کرده باشد ما از آن جهت او را ضعیف نمیکنیم. جنبه خَلقی او مانند اینکه حافظه او ضعیف شود, سلولهای مغز او, دستگاه قلب او و آنچه ابزار کار اوست آن را ممکن است ما کم کنیم؛ ولی روح که مسلّط باشد میتواند ترمیم کند.
1) شمس/سوره91، آیه8.
توبیخ به عدم تعقّل انسان با توجه به سلب قدرت بدنی او
فرمود اینها مگر تعقّل ندارند و مگر این صحنه را نمیبینند؟! آنها که خیلی با شادابی زندگی میکردند و خیال میکردند دنیا فقط با شادابی و نشاط است در دوران کهنسالی سرگردان هستند، اما یک موحّد و یک انسان مؤمن همیشه «فرحان» است، چون یک آینده خوب به انتظار اوست و بیصبرانه منتظر رسیدن آن روز است، این خیلی فرق میکند؛ هرگز یک انسان مؤمن در دوران سالمندی احساس پوچی نمی کند او کاملاً با نشاط است منتها منتظر رسیدن امر الهی است.
فرمود این وضعشان است ما اگر بخواهیم چشمشان را میگیریم, مسخ میکنیم, آخر اینها به چه چیزی مینازند؟ اینها که یک قطره آب بودند ما اینها را به این صورت در آوردیم. الآن صدها دانشکده است میخواهد انسان را آن هم فقط بدن او را بشناسد هنوز در آن مانده است. بسیاری از بیماریهاست کشف نشده, بسیاری از داروهاست کشف نشده، مگر این چه بود؟ أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنی، (1)[36]یک جا را مغز کرده با آن دستگاهی که چندین متخصّص باید فقط مغز را بشناسند, یک جا را قلب کرده, یک جا را چشم کرده, یک جا را گوش کرده, یک جا را شنوایی داده، همین یک قطره آب بود و این چیز دیگری که نبود. فرمود: أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنی ما این را به این صورت در آوردیم که الآن همه دانشمندان میکوشند گوشهای از اسرار این خلقت را بفهمند، بعد هم بساط او را برمیچینیم أَ فَلا یَعْقِلُونَ اینکه ما را به تعقّل و تدبّر دعوت میکند، برای همین است که نه بیراهه برویم و نه راه کسی را ببندیم.
1) قیامه/سوره75، آیه37.
موضوع: تفسیر آیات 77 تا 83 سوره فجر
أَ وَ لَمْ یَرَ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذا هُوَ خَصیمٌ مُبینٌ (77 وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِیَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَ هِیَ رَمیمٌ (78) قُلْ یُحْییهَا الَّذی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلیمٌ (79) الَّذی جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ ناراً فَإِذا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ (80) أَ وَ لَیْسَ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِقادِرٍ عَلی أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلی وَ هُوَ الْخَلاَّقُ الْعَلیمُ (81) إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ (82) فَسُبْحانَ الَّذی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (83))
پاسخ به شبهات منکران معاد در آیات پایانی سوره «یس»
سوره مبارکه «یس» همانطوری که ملاحظه فرمودید، چون در مکه نازل شد و مطالب محوری سوَر مکّی, اصول دین و خطوط کلی اخلاق و حقوق است در این سوره از معاد چند جا سخن به میان آمده؛ چه اینکه از وحی و نبوّت هم چند جا سخن به میان آمده است. اوایل این سوره در آیه دوازده فرمود: إِنَّا نَحْنُ نُحْیِ الْمَوْتی؛ (1)ما مردهها را زنده میکنیم و در بخشهای دیگر - آیه 48 به بعد - که فرمود: یَقُولُونَ مَتی هذَا الْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ از نفخ صور اول و از نفخ صور دوم سخن به میان آورد و احیای همگان را مطرح فرمود, إِنْ کانَتْ إِلاَّ صَیْحَةً واحِدَةً فَإِذا هُمْ جَمیعٌ لَدَیْنا مُحْضَرُونَ (2)[2]و خصوصیت آن روز را که روز عدل است و ظلم در آن روز هرگز راه ندارد، بیان فرمودند و در بخش پایانی شبهه برخی از منکران معاد را ذکر میکنند.
علمی نبودن شبهات منکران و علت طرح آن
در سوره مبارکه «قیامت» میفرماید اینها شبهه علمی ندارند، گرفتار شهوت عملی هستند. در سوره مبارکه «قیامت» بعد از چند سوگند فرمود: أَ یَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ؛ (1)همین انسانی که حالا استخوان مُردهای را از گورستان گرفته و در دستش گذاشته است گفته حالا این به صورت پودر شده, رمیم است و به صورت نَرم در آمده مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَ هِیَ رَمیمٌ، خدا میفرماید او خیال کرد أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ ما نه تنها توان آن را داریم که استخوان بدن انسان را که محکمترین عضو اوست آن را احیا کنیم بَلی قادِرینَ عَلی أَنْ نُسَوِّیَ بَنانَهُ (2)[4] ما این خطوط ریز و ظریف سرانگشتان او را هم احیا میکنیم؛ اینکه میگویند انگشتنگاری شود، برای اینکه انگشت کسی شبیه انگشت دیگری نیست. این خطوط ریزی که سرانگشت افراد است ما این را هم میتوانیم احیا کنیم، چه رسد به آن مسئله عِظام. آنگاه فرمود اینها شبهه علمی ندارند بَلْ یُریدُ الْإِنْسانُ لِیَفْجُرَ أَمامَهُ (3)[5] اینها شهوت عملی دارند و میخواهند که پیش روی آنها باز باشد؛ اگر - معاذ الله - معاد نباشد جلوی افراد باز است، چون هیچ مسئولیتی ندارند و هر چه کردند, کردند; اینها چون میخواهند جلوی آنها باز باشد مسئله معاد را نپذیرفتند و اگر مسئله معاد را بپذیرند جلوی آنها سد است، هر کاری که انسان نمیتواند انجام بدهد. در این بخشها هم فرمود اینها مشکل علمی ندارند.
دشواری احیای مردگان وجه مشترک شبهه منکران معاد و پاسخ آن
ما گذشته از اینکه در خصوص این مسئله, برهان اقامه میکنیم دو نمونه هم ذکر میکنیم که یکی از نظر کیفیت و یکی از نظر کمیّت هر دو دشوارتر از خلق مجدّد انسان هستند؛ آن خَلق ابتدایی دشوارتر از خلق مجدّد است، برای اینکه در خلق مجدّد روح که موجود است از بین نرفته و نمیرود, بدن به صورت ذرّات ریز در عالَم پراکنده است که خدا این را جمع میکند، اما در آن ابتدا که نه روح و نه بدنی بود خدا این را که خلق کرد؛ آن را در سوره مبارکه «روم» استدلال کرد و فرمود ایجاد شیء مسبوق به عدم، دشوارتر از ایجاد شیء مسبوق به وجود است، ما وقتی شما را که هیچ نبودید ایجاد کردیم، الآن که موجود و پراکنده هستید، میتوانیم جمع کنیم؛ ما وقتی آن أشدّ را انجام دادیم، شدید یقیناً مقدور ماست. یکی هم به لحاظ کمیّت و بزرگی است؛ فرمود آسمانها و زمین را ما خلق کردیم، حالا شما که یک جِرم کوچکی هستید؛ اگر کسی قادر است آسمانها و زمین را خلق کند و عاجز نشود از خلقت مجدّد شما هم عجزی در کار نیست. پس گاهی شبهه از راه کیفیت حل میشود; گاهی شبهه از راه کمیّت حل میشود و جهت مشترک این دو شبهه هم دشواری عمل است.
آیات دال بر آسانی کارها نزد خدا
در سوره مبارکه «روم» آیه 26 و 27 به این صورت آمده است فرمود: وَ لَهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ کُلٌّ لَهُ قانِتُونَ ٭ وَ هُوَ الَّذی یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعیدُهُ بعد فرمود: وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ؛ یعنی اعاده, آسانتر از ابتداست. در سوره مبارکه «روم» که قبلاً بحث شده بود، آنجا عنایت فرمودید که چیزی برای خدا آسان و چیزی آسانتر باشد نیست؛ همه چیز یکسان برای خدا آسان است، چون ظاهر این آیه که دارد وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِنشان میدهد که خلق ابتدایی «أَهْوَن» است خلق اعادهای «هیّن» است فوراً استدراک نمود و فرمود: وَ لَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلیمبادا شما خیال کنید این کار دوم آسانتر از کار اول است; یعنی بین اول و دوم فرق است، چون خدای سبحان با اراده خلق میکند با ابزار که خلق نمیکند. الآن شما مثلاً اراده کردید که اقیانوس کبیر را در ذهنتان تصوّر کنید، حاضر شد یا اراده کردید که یک قطره آب را در ذهنتان تصوّر کنید, حاصل میشود؛ اگر کار با اراده حاصل است، طبق بیان نورانی حضرت امیر(علیه السلام) که فرمود: «فَاعِلٌ لَا بِمَعْنَی الْحَرَکَاتِ» (1)اگر با اراده کار حاصل است، دشوار و دشوارتر, آسان و آسانتر نیست؛ شما هم اقیانوس را با یک تصور به ذهن میآورید, یک قطره آب را هم با یک تصور به ذهن میآورید و در هیچ جا هم خسته نمیشوید; لذا برای رفع آن توهّم ذات اقدس الهی فوراً فرمود: وَ لَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلی فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ. (2)[7] پس از این جهت اگر کسی بخواهد برهان اقامه کند دست او باز است؛ وقتی ذات اقدس الهی چیزی را که نبود موجود کرد، چیزی را هم که هست یا موجود بود و از بین رفت دوباره میتواند موجود کند. از نظر کمیّت هم در سوره مبارکه «غافر» که همان سوره «مؤمن» است استدلال فرمود؛ فرمود: شما در معاد چه شکّی دارید که چگونه ممکن است انسان مرده را خدا زنده کند؟ لَخَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَکْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ (3)[8] ما کلّ این نظام را که آفرینش آن بزرگتر از خلقت انسانها بود را آفریدیم، حالا انسانی که مُرده دوباره زنده میکنیم وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ * وَ مَا یَسْتَوِی الْأَعْمَی وَ الْبَصِیرُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَ لاَ الْمُسِیءُ قَلِیلاً مَا تَتَذَکَّرُونَ * إِنَّ السَّاعَةَ لَآتِیَةٌ لاَ رَیْبَ فِیهَا وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ یُؤْمِنُونَ. (4)پس جهت مشترک آنچه در سوره مبارکه «روم» و «مؤمن»؛ یعنی «غافر» آمده این است که خدا وقتی آن دشوارتر را که انجام داد، یقیناً اینکه آسان است را میتواند.
تنبّه همراه با تحقیر انسان با یادآوری آفرینش اولیه او
مطلب بعدی آن است که همانطوری که در جلسات قبل ملاحظه فرمودید این تعبیر أَ وَ لَمْ یَرَ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ تنبّه دادن به آن آفرینش اول است، با نکره آن هم تنوین تحقیر که بالأخره انسان نطفهای بیش نبود که حالا زبان در آورده و میگوید چه کسی میتواند انسان مرده را زنده کند؟! خصم و خصیم ما شده است أَ وَ لَمْ یَرَ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذا هُوَ خَصیمٌ مُبینٌ و به تعبیر جناب زمخشری از این اشکال یا نقد او به صورت افسانه یاد کرد؛ فرمود حالا برای ما افسانهسرایی میکند وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً دیگر نمیفرماید او اشکال میکند, نقدی دارد, شبههای دارد، میفرماید اینها نقد و شبهه و اشکال نیست، اینها افسانه است. شما در قدرت بیانتهای الهی غرق هستید، درباره چه چیزی دارید اشکال میکنید؟ وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً آن مَثل و افسانه چیست؟ این است که خودش را فراموش کرده است، اگر خودش را فراموش نمیکرد که چنین حرفی نمیزد؛ این میگوید چگونه خدا انسان مرده را زنده میکند؟ در آن بحثهای قبلی ملاحظه فرمودید که خدا دو مرحله گذرانده است: در یک مرحله لیس تامّه بود که او را به کانَ تامّه تبدیل کرد و در یک مرحله لیس ناقصه بود او را به کانَ ناقصه تبدیل کرد؛ به وجود مبارک زکریا فرمود: تو هیچ نبودی و ما تو را آفریدیم، حالا تو سؤال میکنی که وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْباً (1)من پیرم, همسرم نازاست و چگونه پدر و مادر میشویم؟ فرمود: قَدْ خَلَقْتُکَ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ تَکُ شَیْئاً (2)[12] که ملاحظه فرمودید این شَیْئاً خبر نیست، این «کان», «کان» تامّه است؛ یعنی شما «لا شیء» بودید؛ اگر انسان «لا شیء» بود و هیچ نبود و خدا او را آفرید؛ یعنی لیس تامّه را به کانَ تامّه تبدیل کرد، بعد میفرماید به مرحلهای رسیدید که اصلاً قابل ذکر نبودید همان أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنی (3)[13] که آن اصلاً قابل ذکر نیست، فرمود: هَلْ أَتی عَلَی الْإِنْسانِ حینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئاً مَذْکُوراً؛ (4)حالا شیء بود به نام نطفه، اما قابل ذکر نبود. ما این چیزی که لَمْ یَکُنْ شَیْئاً مَذْکُوراً این را آوردیم به صورت انسان در آوردیم; حالا چون خَلق خودش را فراموش کرده برای ما افسانهسرایی میکند و میگوید چه کسی میتواند انسان را ایجاد کند؟ شما خودتان را فراموش کردید! وَ نَسِیَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَ هِیَ رَمیمٌ؛ این رَمیمٌ هم همانطور که ملاحظه فرمودید اسم است، نه فعیل به معنی فاعل و نه فعیل به معنی مفعول؛ لذا مؤنث ذکر نشده است، با اینکه ضمیر هِیَ مؤنث است مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَ هِیَ رَمیمٌ. فرمود در جواب اینها بگو قُلْ یُحْییهَا الَّذی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ همان کسی که بار اول این «لا شیء» بود و هیچ نبود او را ایجاد کرد، الآن که «شیء» است و ذرّات او در عالَم پراکنده است یقیناً میتواند این را ایجاد کند، پس این مشکلی نیست قُلْ یُحْییهَا الَّذی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ. اگر بگویید ذرّات او در عالَم پراکنده است، بله ما هم قبول داریم که پراکنده است، اما نسبت به علم نامتناهی ذات اقدس الهی که پراکندگی ندارد! قدرتش از این راه ثابت است که او لیس تامّه را کانَ تامّه کرد و علمش از این جهت است که بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (5)[15] است، اگر قدرتش با آن بیان ثابت میشود و علمش هم با این ثابت میشود، دیگر شما چرا افسانهسرایی میکنید؟ قُلْ یُحْییهَا الَّذی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ که شبیه استدلال سوره مبارکه «روم» است. اگر میگویید ذرّات او پراکنده است یا به چیز دیگر تبدیل شده، بله وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ است.
نمونه ای از قدرت الهی در ایجاد جرقه و آتش از درخت سبز مَرَخ و عفار
نمونهای ذکر میکند و بعد به کیفیت معاد میپردازد؛ آن روزها که نه فندک بود و نه کبریت، مانند اینها چیزی نبود، دامدارها و غیر دامدارها حتی در روستاها و شهرها از همین درختهای «مَرخ» و «عَفار» (1)استفاده میکردند، غیر از «مَرخ» و «عَفار» بعضی از درختهای دیگر هم این خصوصیت را دارند که از ابنعباس نقل شده است غیر از خوشه و شاخه عنّاب همه درختها میتوانند این خصیصه را داشته باشند؛ (2)ولی آن درخت معروف و رسمی که کاربرد آتشی داشت همین درخت «مَرخ» و درخت «عَفار» بود؛ این دو درخت نظیر درخت توت نَر و ماده, نخل نر و ماده آنها هم نر و ماده هستند «مَرخ» نر است, «عَفار» ماده است؛ شاخهای را از «مَرخ» قطع میکنند و شاخهای را از «عَفار» قطع میکنند، آن مرخ را بالا نگه میدارند و این عفار را پایین نگه میدارند، اینها را به هم میمالند جرقّه تولید میشود؛ میفرماید از طرفی درخت تازهای را قطع کردید که قطره آب از آن میچکد، اینکه چوب خشک نیست، این درخت تازه است الآن هم قطرههای آب در درون آن هست؛ ولی این شاخه «مَرخ» را وقتی با «عَفار» میمالید جرقّه تولید میشود؛ چنین خدایی میتواند این ذرّات را جمع کند، شما چه مشکلی دارید؟! این مَثلی است برای آنها که محلّ ابتلای آنها بود و کاملاً در دسترس آنها بود، امروز هم معجزه و آیت الهی است. الَّذی جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ نه درخت خشکیده که بگویید حالا گرم شده است، درختی سبز و هنوز قطرات آب در آن هست این شاخه «مَرخ» را که مذکّر است و آن شاخه «عَفار» را که مؤنث است اگر به هم بمالید آتش تولید میشود، شما هم که زندگیتان با همین میگردد! الَّذی جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ ناراً فَإِذا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ شما مشتعل میکنید, ایقاد نار میکنید, نار روشن میکنید, زندگیتان را با روشن کردن آتش تأمین میکنید، این را که میبینید؛ حالا که این شد.
یادآوری قدرت الهی در آفرینش مجموعه سپهری دال بر توان احیای مردگان
أَ وَ لَیْسَ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِقادِرٍ - این همان استدلال سوره مبارکه «مؤمن» است؛ یعنی «غافر» - آن کسی که کلّ این نظام را آفرید و بعد هم در بخشهای دیگر فرمود: لَخَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَکْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ؛ این مجموعه سپهر بالاتر و سنگینتر از یک انسان مشخص و محدود است، اگر لَخَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَکْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ اگر آن نظام سپهری سنگینتر و قویتر است که میلیونها ستاره هستند هنوز کشف نشده و در قرآن فرمود: فَلا أُقْسِمُ بِما تُبْصِرُونَ ٭ وَ ما لا تُبْصِرُونَ؛ (1)[18] نه با چشم مسلّح میتوانید ببینید و نه با چشم غیر مسلّح, خیلی از چیزها را اصلاً نمیتوانید ببینید. بنابراین این خدا که این مجموعه را آفرید یقیناً میتواند انسان را مجدّداً بیافریند أَ وَ لَیْسَ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ بِقَادِرٍ عَلَی أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ.
تبیین دو دسته از آیات دال بر احیای مثل انسان در قیامت
حالا میرسیم به کلمه «مِثل»؛ در جریان «مِثل» چند طایفه آیات در قرآن کریم هست. در هیچ جای قرآن ندارد که ما خودِ انسان را زنده میکنیم، همه جا سخن از «مِثل» است عَلی أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ و در بخشهایی از آیات قرآن دارد که خود انسان را ما زنده میکنیم نه مِثل او. بنابراین «فالبحث فی مقامین»: در یک مقام بررسی آیاتی است که میگوید آنچه در معاد میآید مثل آن است که در دنیا بوده است و مقام ثانی بررسی آیاتی است که میگوید مانند اوست نه مثل او؛ اینکه میگویند اجتماع مثلین محال است، برای اینکه مثلاً اگر «الف و باء» شبیه و مثل هم باشند چون دوتا هستند حتماً تمایزی دارند، چون کثرت است و اگر هیچ تمایزی بین «الف و باء» نباشد دیگر دوتا نیستند میشوند یکی, اگر گفتیم دوتا, «بالضروره» تمایزی هست؛ اگر این مِثلان جمع شوند؛ یعنی این کثیر و کثرت بشود واحد; یعنی اینها هم تمایز دارند و هم تمایز ندارند، این است که اجتماع مثلین و تحصیلِ حاصل اینها بدیهی است نه اوّلی؛ سرّ استحاله اینها بازگشت آن به اجتماع نقیضین است، اگر دوتا مِثل یکجا جمع شوند معنایش این است که اینها هم واحد است و هم واحد نیست, هم کثیر است و هم کثیر نیست, هم تمایز هست و هم تمایز نیست، به هر بیانی که تقریر شود اجتماع نقیضین دارد; لذا تحصیل حاصل و اجتماع مثلین محال است.
1) حاقه/سوره69، آیه38.
در این آیه سوره مبارکه «یس» دارد آنچه ما در قیامت میآوریم «مِثل» این است و نه عین این عَلی أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ. در سوره مبارکه «واقعه» هم آنجا باز سخن از «مِثل» است که فرمود ما میتوانیم امثال اینها را تبدیل کنیم آیه 60 و 61 سوره مبارکه «واقعه» این است نَحْنُ قَدَّرْنا بَیْنَکُمُ الْمَوْتَ وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقینَ ٭ عَلی أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ وَ نُنْشِئَکُمْ فی ما لا تَعْلَمُونَ. این تماثل برابر اینگونه از طایفه آیات نشان میدهد آنچه در معاد است مثل بدن دنیاست نه عین آن; از طرفی هم در بخشهایی از قرآن کریم دلالتش به طور شفاف و روشن است که به عین انسان برمیگردد نه مثل او؛ فرمود ما خود او را زنده میکنیم، سخن از مِثل نیست؛ ما افرادی را که در دنیا مُردند عین آنها را میتوانیم برگردانیم و زنده کنیم. آیه 33 سوره مبارکه «احقاف» این است: أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ این تعلیق حکم بر وصف مشعر به علیّت است و حدّ وسط برهان است أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ لَمْ یَعْیَ بِخَلْقِهِنَّ بِقادِرٍ عَلی أَنْ یُحْیِیَ الْمَوْتی خود آن موتا را احیا کند نه امثال آنها را خلق کند - ظاهر آن همین است - یا آنکه فرمود: مِنْها خَلَقْناکُمْ وَ فیها نُعیدُکُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُکُمْ؛ (1)یعنی شما را، نه مثل شما را.
تفسیر اختلاف آیات دال بر احیای مثل و عین در دنیا و آخرت
1) طه/سوره20، آیه55.
پس مقام اول این است آن آیاتی که دلالت میکند بر اینکه بدن آخرت مثل بدن دنیاست نه عین آن، این یک چیز حقّ و یک امر ضروری است؛ مثل اینکه بدن دنیا هم مثل حالت قبلی است نه عین آن؛ الآن ثابت شده است که انسانی که شصت سال یا هفتاد سال زندگی میکند تمام ذرّات بدن او چند سال یک بار عوض میشود، الآن این دستی که ما داریم مثل دستِ ده سال قبل است نه عین آن, این ذرّات تحلیل رفته و ذرّات دیگر به وسیله تغذیه آمده است. همانطوری که در دنیا بدن, لحظهبهلحظه عوض میشود و آنچه بعداً میآید مثل گذشته است نه عین گذشته, در جریان معاد هم همینطور است آنچه بعداً میآید مثل گذشته است نه عین آن. اما آن طایفه آیاتی که دارد ما خود انسان را زنده میکنیم، آن هم مثل دنیاست؛ در دنیا اگر کسی هشتاد سال زندگی کرد حداقل هشت بار تمام ذرّات بدن او عوض شده است، حتی ذرّات مغز! آنها خیال میکنند مغز یک امر ثابتی است، مگر میشود یک موجود مادّی حرکت نکند؟ منتها برای آنها کشف نشده است. هشت بار تمام ذرّات بدن او عوض شده است؛ این مثل نهری است که از خانه کسی عبور میکند و حوضچهای در وسط نهر هست که همیشه این حوضچه پر از آب است، اما این آبِ فعلی غیر از آب قبلی است، این نهر روان است و میآید در این حوضچه رد میشود، آب حوض هم با همین نهر عبور میکند و همیشه این حوض آب دارد؛ ولی این آبها عین هم نیستند بر خلاف حوض راکدی که یک مقدار آب در آن ریختند و در آن این میماند. ما الآن که هشتاد سال یا هفتاد سال یا شصت سال داریم، هشت یا هفت یا شش بار تمام ذرّات بدن ما عوض شد؛ ولی ما همان هستیم. سرّش آن است که ما تنها بدن نیستیم، آن عنصر اصلیِ هویّت ما را روح ما تشکیل میدهد, یک و این روح ثابت است, دو; شیئیّت شیء به همان صورت و فصل مقوّم آن است, سه; اگر این فصل مقوّم عین همان وجود قبلی بود بدن به هر وضع عوض شود عینیّت محفوظ است. مگر ما در دنیا تردید داریم این شخصی که الآن شصت سال است، عین همان کسی بود که شصت سال قبل به دنیا آمده است؟! هیچ تردیدی نداریم.
روح عنصر اصلی هویت انسان و ثبات آن در دنیا و آخرت
پرسش: اگر هر سلولی عوض بشود خاصیّت هر سلولی به سلول دیگر منتقل می گردد؟
پاسخ: خاصیّت آن را روح میپروراند؛ منتها صعوبت و سهولت دارد مثل غذای پاک و غیر پاک, حلال و غیر حلال. این بیان نورانی امام صادق(سلام الله علیه) که مرحوم صاحب وسائل این را در کتاب وسائل در بحث مکاسب ذکر کرد که «کَسْبُ الْحَرَامِ یَبِینُ فِی الذُّرِّیَّةِ» (1)همان است که مال حرام نه تنها در آدم اثر میگذارد تا ذریّه هم اثر میگذارد؛ بله اثر میگذارد، اما این نفس است که این را به این صورتها میگرداند و میتواند هم اصلاح کند؛ ولی اگر کسی حلال خورد یا حرام خورد عوض نمیشود؛ اگر مال حلال خورد, مال حرام خورد, مال مشکوک خورد, مال طیّب و طاهر خورد و مال خبیث در خبیث خورد زید همان زید است و اینطور نیست که حالا عوض شود. بنابراین هر چه ما در دنیا هستیم همان درباره آخرت است از این جهت مشکلی ندارد. آن طایفه از آیات که سخن از تماثل است راجع به بدن است و آن مقدار از آیاتی که راجع به وحدت عینی بدون کمترین تفاوت است، مربوط به هویّت و فصل مقوّم ما جان ماست. اگر کسی در بیست سال قبل خلافی کرده بعد متواری شده و بعد از بیست سال دستگیر شده و در طیّ این بیست سال چندین بار تصادف کرده و دست او را عوض کردند, پای او را عوض کردند, چشم او را عوض کردند, قلب او را عوض کردند, کلیه او را عوض کردند بعد وقتی که به اجتماع آمد، این همان است. هویّت هر کسی به روح اوست، مگر اینکه بگوییم این آقا عوض شد؛ در حالی که تمام اعضای این در طی این بیست سال عوض شده است، حالا اگر کلیه کسی را عوض کردند, قلب کسی را عوض کردند, چشم کسی را عوض کردند, اگر علم پیشرفت کرد مغز کسی را عوض کردند، مگر او عوض میشود؟ منتها او در ظرف یک سال ممکن است اعضایش عوض شود، لکن ما در ظرف ده سال. ما عضو ثابتی نداریم، هر چه در دنیا هست همان در آخرت هست. در دنیا هرگز نمیگویند که آقا این دستی که شما معصیت کردی الآن «ید» سارق است باید قطع کنند، این دست الآن ذرّات و سلولهای آن عوض شده، چون شیئیّت شیء به همان فصل مقوّم آن است؛ این ابزار کار است. در بحث شهادت هم خواندیم که تمام کار برای جان ماست، این ابزار اگر خدا اینها را به حرف در بیاورد اینها شهادت میدهند نه اقرار کنند، حتی زبان؛ زبان اگر بخواهد علیه صاحبزبان حرف بزند، تعبیر قرآن کریم این نیست که زبان اقرار میکند، میگوید: تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ (2)معلوم میشود ما غیر از زبانیم, ما غیر از چشمیم, ما غیر از دست و پاییم, آنها غیر از ما هستند, ما بیگانهایم وقتی دارند حرف میزنند البته شهادت است و ما, ماییم؛ ما وقتی حرف میزنیم فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحابِ السَّعیرِ (3)حتی زبان ما حرف میزند غیر ماست; لذا فرمود: تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ هر چه مسئله دنیا را حل کردیم آنجا هم همین است؛ اگر مسئله دنیا برای ما «بیّنالرشد» است، مسئله آخرت هم «بیّنالرشد» است.
بازگشت آیات دال بر مثل به بدن و عین به روح انسان
«فتحصّل» آن طایفه از آیات که از تماثل و مثلیّت یاد میکنند؛ نظیر سوره «یس» و نظیر سوره «واقعه», راجع به بدن است که این بدن ابزار کار ماست و آن طایفه از آیات که حقیقت ما را میگوید که ما خودش را بدون کمترین تفاوت زنده میکنیم، این مربوط به فصل مقوّم و انسانیّت ماست، مثل دنیا؛ در دنیا اگر پزشکی و متخصّصی به ما بگوید انسانی که پنجاه سال زندگی کرده است پنج بار تمام بدن او عوض شد، میگوییم درست است و اگر همان محقّق بگوید انسان بعینه همان انسان پنجاه سال قبل است، میگوییم درست است.
پرسش: گروه دوم از آیات نُخْرِجُکُمْ تارَةً أُخْری است روح که از زمین خارج نمیشود.
پاسخ: نه, آن راجع به بدن است به دلیل اینکه در جمله اُولیٰ فرمود: مِنْها خَلَقْناکُمْ معلوم میشود راجع به بدن است. در سوره مبارکه «سجده» فرمود شما که میگویید ما در زمین گُم میشویم، شما که زمینی نیستید. آنها شبههشان این است که أَ إِذا ضَلَلْنا فِی الْأَرْضِ أَ إِنَّا لَفی خَلْقٍ جَدیدٍ (1)[23]فرمود شما زمینی نیستید که در زمین فرو بروید قُلْ یَتَوَفَّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذی وُکِّلَ بِکُمْ (2)[24]آن مَلکالموت(سلام الله علیه) که برای قبض ارواح میآید، تمام حقیقت شما را توفّی میکند. شما فوت نمیکنید, موت ندارید, وفات دارید؛ او متوفّی است، من هم متوفّی هستم، شما هم متوفّا هستید. استیفا کردن؛ یعنی تمام حقیقت را گرفتن، این در مُشت فرشته ماست. اگر تمام حقیقت شما در مُشت فرشته ماست آنکه در زمین میرود، بله همان است که مِنْها خَلَقْناکُمْ بود؛ همین که درباره حضرت آدم و اولاد آدم است که ما انسان را مِنْ طینٍ خلق کردیم إِنَّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طینٍ, (3)وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ (4)که این برای بدن است، بدن شما از خاک است و دوباره در خاک میرود، اما جانتان تمام حقیقت در دست فرشتگان ماست.
پرسش: یکی ازآیاتی که دالّ بر عینیت است، همین آیه قبل میگوید: قُلْ یُحْییهَا که التزام است.
پاسخ: بله؛ ولی این تصریح به «مِثل» ظهورش قویتر است قُلْ یُحْییهَا الَّذی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ بعد فرمود: یُخْلَقْ مِثْلُها (1)[27] ظهور این مِثل در تفاوت, غیر از ظهور آن «ها» است در عینیّت، این صریح و نص است و همچنین نصّ سوره مبارکه «واقعه» که فرمود: عَلی أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ. بنابراین ما از این جهت هیچ محذوری نداریم.
دشواری تحلیل احیای مثل و آسانی احیای عین نزد عامه مردم
پرسش: با توجه به تبیینی که حضرتعالی فرمودید دیگر مِثلیّت در کار نیست؟
پاسخ: اگر کسی تحلیل کند، بدن مِثل است؛ در مسئله دنیا برای محقّقین حل شده است برای اکثری مردم حل نیست که این بدنِ امروز ما مثل بدن ده سال قبل است، این را محقّقین میدانند؛ اما آنجا همه میدانند که این بدن خاک شد و دوباره برگشت، چون چیزی است که همه میدانند میفرماید بدن مثل آن است؛ ولی حقیقت شما با روح شماست و آن در دست فرشتههای ماست هیچ تفاوتی نیست; لذا در روایات ما هم هست که اگر شما افراد را ببینید «قل لرأیته بِعَیْنِهِ أَنَّهُ فلان» (2)در روایات ما هم همین است؛ یعنی عین شخص را میبینید، مثل اینکه الآن اگر کسی عمل کرده کلیه و قلب او عوض شده شما میگویید من زید را دیدم و نمیگویید که مثل او را دیدم و اینکه میگویید هم حقیقت میگویید نه اینکه مجاز بگویید, نه مجاز در کلمه است و نه مجاز در اِسناد. اگر زید پای مصنوعی به او دادند گرفت, دست مصنوعی دادند گرفت, کلیه مصنوعی دادند گرفت, قلب مصنوعی دادند گرفت, چشم مصنوعی دادند گرفت, بعد از مرخصی از بیمارستان ما رفتیم به عیادت زید دیگر نمیگویید به مِثل زید, عین زید است؛ نه مجاز در کلمه است نه مجاز در اِسناد است، چون هویّت هر کسی به جان اوست، ابزار عوض میشود; منتها ابزار یک وقت دقیقاً و رقیقاً در طیّ هفت سال یا ده سال عوض میشود که این را محقّقین میدانند یا به صورت شفاف عوض میشود مثل آنها که کلیه مصنوعی به او دادند و مانند آن. در جریان معاد همه میدانند که خاک شدند و دوباره از خاک برخاستند.
پرسش: شهادت این دستی که عوض شده چطور میشود؟
پاسخ: چون دست همان دست زید است،این دست وقتی چسبیده و بدن زید این را قبول کرد دیگر «ید» زید است؛ در مثالهای فقهی هم قبلاً گفته شد آنها که مشرک هستند - نه کافرِ اهل کتاب - نجس می باشند، حالا اگر کسی دستش قطع شد و خانواده ملحدی در اثر مرگ مغزی حاضر شدند که دست او را به دست این پیوند بزنند، وقتی جرّاحی کردند و پیوند زدند، هنوز نگرفته این دست نجس است و این شخص نمیتواند با آن وضو بگیرد، اما وقتی پیوند گرفت این شخص میتواند با آن وضو بگیرد. وقتی که روح چیزی را قبول کرد دستِ اوست، اگر دست او شد دیگر میشود پاک و جمیع احکام را دارد. هویّت دست و پا و اعضا و جوارح به این است که نفس آن را قبول کرده باشد. در دنیا هر چه هست، در آخرت هم همینطور است؛ از این جهت مشکلی نیست.
مشکل بودن تفسیر آیات دال بر برپایی قیامت و لزوم کوشش در آن
عمده آن است که ما چه وقت برمیخیزیم؟ آن آیه سوره مبارکه «ابراهیم»، همچنان برای ما معمّا هست؛ در آنجا لابد مراجعهای فرمودید، چهار طایفه آیات در آن هست: یک طایفه این است که یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ (1)[29] و یک طایفه آیات مربوط به این است که (این «حُسْنُ السُّؤَالِ نِصْفُ الْعِلْم»، (2)از برکات درس و بحث, داشتن سؤال عمیق و قبل از آن و مهمتر از آن, اشکال عمیق است؛ درسی که نه در آن اشکال عمیق باشد و نه سؤال عمیق باشد این درس پویا نیست) عدهای از راه دور آمدند خدمت پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عرض کردند حالا که اینها عوض میشوند، این انسانها که میخواهند از زمین زنده شوند، کجا هستند؟ حالا زمین که دارد عوض میشود بنّایی که نیست این با یک زلزلهای که جهانلرزه است میخواهد عوض شود این یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ در این لحظه تبدیل، این انسانها کجا هستند؟ یک طایفه از روایات دارد «فِی الظُّلّةِ» - این نسخهای که در کنز الدقائق هست به نام «فِی الظُّلْمَةِ» این نسخه تام نیست، (3)آنکه در پاورقی هست درست است آن «الظُّلّة»؛ یعنی در سایه حق - طایفه دیگر آیهای است که میگوید اینها جزء «أَضْیَافُ اللَّهِ» (4)هستند، چون مِنْها خَلَقْناکُمْ وَ فیها نُعیدُکُمْ از زمین میخواهند در بیایند، چه وقت از زمین در میآیند؟ چون بالأخره انسان تنها روح که نیست بدن دارد ولو این بدن اخروی مثل بدن اوّلی است، اینکه فرمود: مِنْها خَلَقْناکُمْ وَ فیها نُعیدُکُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُکُمْ تارَةً أُخْری، این تارَةً أُخْری که ابدان از زمین در میآیند با آن لحظهای که جهانلرزه است و زلزله ساعت است، چطور هماهنگ میشود؟ این دو طایفه اگر بررسی شوند معلوم میشود اینها نه زمانی هستند و نه زمینی; در سایه خدا هستند, مهمان خدا هستند معلوم میشود که جا ندارند و دیگر آن روح است که میتواند مهمان خدا شود؛ ولی بدن جا میخواهد.
دو طایفه از آیات دیگر هستند که به آن قسمتهای بدن تعبیر میکنند که مربوط به کیفیت تبدیل است؛ عرض کردند که این زمین و آسمان تبدیل میشوند به زمین و آسمان دیگر، به چه چیزی تبدیل میشوند؟ فرمودند تبدیل میشوند به «خُبْزَةً نَقِیَّةً» (1)به کُره نان تا اهل محشر از آن بخورند، اگر این بدنی که در این خاک هست، این همزمان تبدیل شود، پس این هم باید تبدیل شود به کُره نان و دیگر گوشت و پوست در نمیآید, اگر قبل باشد و بعد این عالَم بخواهد عوض شود، اینها کجا هستند؟ اگر بعد باشد، پس اینها از این زمین خَلق نشدند؛ این دو طایفه مربوط به تبدیل است و آن دو طایفه مربوط به جایگاه انسانهاست.
طایفه دیگر که مربوط به تبدیل است که روایات آن کمتر از این طایفه قبلی است، آن طایفهای که میگوید زمین تبدیل میشود به «خُبْزَةً نَقِیَّةً» روایات آن بیشتر است و این کمتر است؛ فرمود این زمین تبدیل میشود «تُبَدَّلُ الْأَرْضُ بِأَرْضٍ أُخْرَی لَمْ یُکْتَسَبْ عَلَیْهَا الذُّنُوبُ» به زمینی که روی آن گناه نشده تبدیل میشود؛ همزمان اگر این ابدان تبدیل شوند، اینها ابدانی هستند که «لَمْ یُکْتَسَبْ عَلَیْهَا الذُّنُوبُ» خواهند شد و «ذنوب» هم با اعضا و جوارح انجام میشود، اگر بعد و قبل باشد که همان اشکالات وارد است.
بنابراین هنوز هم که هنوز است راهحلی پیدا نشد که این آیه سوره مبارکه «ابراهیم» را حل کند إِنَّ الْأَوَّلینَ وَ الْآخِرینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلی میقاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ (2)[36] اینها همه را شما میخواهید جمع کنید، چه وقت اینها را جمع میکنید؟ چه وقت کلّ ساختار سپهری را عوض میکنید؟ حالا یا تبدیل میکنید به زمینی که روی آن گناه نشده یا تبدیل میکنید این خاک را به «خُبْزَةً نَقِیَّةً» که غذای اهل قیامت است و در قیامت از این غذا استفاده کنند، اگر همزمان باشد باید بپذیرید که این بدن هم تبدیل میشود به نان یا تبدیل میشود به «أرض»ی که «إلی أرض لم یعص علیها» (3)حالا راههای دیگری البته دارد؛ اگر قرآن کریم زودتر از اینها در حوزه مطرح می شد نظیر فقه و اصول رشد بیشتری میکرد. شما الآن ده نفرتان کار را تقسیم کنید و هر کدام یک جلد از مجلّدات دهگانه تبیان مرحوم شیخ را ببینید یا مجلّدات دهگانه مجمع البیان مرحوم طبرسی را ببینید, میببینید این حرفها اصلاً در این تفسیرها نیست، بالأخره این را باید از قرآن استخراج کرد ما ناامید نیستیم.
تفسیر نشدن آیه دال بر مهلت خواستن شیطان و پایان مهلت او
ذات اقدس الهی در جوابِ خواسته شیطان که گفت: فَأَنْظِرْنی إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ (1)[38] پاسخ منفی دارد؛ شیطان گفت مرا تا روز قیامت نگه بدار، فرمود نه، من این کار را نمیکنم إِلی یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ (2)[39] هیچ سؤال کردید که این إِلی یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ چه وقت است؟ آن وقتی که این به هلاکت رسید جهان به صلح و صفا برمیگردد. پس پایان جهان با مرگ ابلیس میشود عدل محض, صلح محض, عقل محض, احسان محض تا او زنده است همین فساد هست وقتی که رخت بربست میشود عدل محض، این با ظهور حضرت چه ارتباطی دارد؟ با رجعت چه ارتباطی دارد؟
از برکات نظام اسلامی بودن رواج مباحث تفسیری و امید فهم این آیات
چندین بار به عرضتان رسید که مسئله تفسیر قرآن مثل کفایه و مکاسب نیست که انسان یک مقدار درس بخواند کفایه را بتواند بفهمد، این از آن قبیل نیست. این نمونهها بالأخره سؤال ماست و مشکل جدّی ماست، اینها را از چه کسی باید بپرسیم؟ عرض کردم شما این ده جلد را بررسی کنید ببینید از این سنخ مطالب هیچ در این کتابها نیست؛ اما خدا امام و شهدا را غریق رحمت کند اینها قرآن را به صحنه آوردند، چون به برکت قرآن این نظام سامان پذیرفت؛ قهراً این سؤال را از ما خواهند پرسید که این شیطان چه وقت میمیرد؟ پایان کار جهان چه وقت است؟ چه وقت رجعت میشود؟ چه وقت حضرت ظهور میکند؟ حضرت ظهور کرده او هست یا نه؟ چه وقت او میخواهد بمیرد؟ آیا پایان جهان فساد است و ویرانی است, یا عدل محض است و عقل صِرف؟ اگر او یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ مشخص شد که در فلان وقت بعد از رجعت یا بعد از ظهور حضرت به هلاکت میرسد دنیا پر از عدل و داد میشود، تا او هست همین فساد هست، اینگونه از امور و همچنین این سه سؤالی که در سوره مبارکه «ابراهیم» مطرح است هنوز ما ناامید نیستیم - انشاءالله - اینها حل میشوند.
موضوع:تفسیر آیات 77 تا 83 سوره یس
أَ وَ لَمْ یَرَ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذا هُوَ خَصیمٌ مُبینٌ (77 وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِیَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَ هِیَ رَمیمٌ (78) قُلْ یُحْییهَا الَّذی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلیمٌ (79) الَّذی جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ ناراً فَإِذا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ (80) أَ وَ لَیْسَ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِقادِرٍ عَلی أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلی وَ هُوَ الْخَلاَّقُ الْعَلیمُ (81) إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ (82) فَسُبْحانَ الَّذی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (83))
اختلافی بودن علت نامگذاری سوره «یس» به قلب قرآن
از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده است: «إِنَّ لِکُلِّ شَیْءٍ قَلْبٌ وَ قَلْبُ الْقُرْآنِ یس» (1)که این را فریقین نقل کردند. در اینکه این سوره مبارکه قلب قرآن است، اختلاف نظر فراوان است؛ برخیها گفتند که چون در اینجا آمده است وَ کُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْناهُ فی إِمامٍ مُبینٍ (2)ناظر به مقام ولایت و امامت است که امام همه اسرار الهی را به اذن خدا عالِم است؛ برخیها - که سیدناالاستاد مرحوم علامه(رضوان الله علیه) از استادشان نقل میکردند - آن را براساس فَسُبْحانَ الَّذی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ دانستند که هر چیزی ملکوتی دارد و ملکوت هر چیز هم به دست خداست، (3)همانطور که مُلک هر چیزی به دست خداست؛ منتها در مُلک سخن از تَبارَکَ است که تَبارَکَ الَّذی بِیَدِهِ الْمُلْکُ (4)[4] در ملکوت سخن از تسبیح است که فرمود: فَسُبْحانَ الَّذی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ. ملکوت هر چیزی آن جنبه ارتباط هر چیز با خداست که - انشاءالله - در ذیل این آیه مشخص میشود.
برخیها آنطوری که فخر رازی از غزالی نقل میکند سرّ اینکه سوره مبارکه «یس» قلب قرآن است، برای اینکه معاد که اصلیترین و عنصریترین محور اخلاقی و اعتقادی و دینی است در این سوره به بیان روشن و شفاف ارائه شده است. (1)امام رازی بعد از نقل این نکته آن را استحسان کرد و حَسن و خوب شمرده است. (2)
علت طرح مسئله معاد بعد از توحید در سوره «یس»
به هر تقدیر این سوره مشتمل بر اصول دین مخصوصاً مسئله معاد است. در جریان وحی و نبوّت هم که در آیات فراوانی از این سوره آمده است؛ از آغاز این سوره یس ٭ وَ الْقُرْآنِ الْحَکیمِ ٭ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ (3)[7] شروع میشود تا شواهد دیگر، اما بعد از آن به خاطر اهمیت مسئله معاد، جریان معاد را مطرح فرمود. سرّ مهم بودن جریان معاد آن است که همه کارهای ما وابسته به معاد است و اگر مسئله معاد برای ما روشن شود هرگز نه بیراهه میرویم نه راه کسی را میبندیم، چون هر کاری که انجام دهیم این کار، ما را در رهن خود قرار میدهد. اگر معاد وضع آن این است که عمل از عامل جدا نیست، ما هم سعی میکنیم هیچ لحظه را به بطالت نگذرانیم و در خدمت فرد و جامعه باشیم, یک و جز حق نیندیشیم و اقدام نکنیم, دو. مشکلترین دشواریهای ما این است که ما معاد را فراموش کردیم و نمیدانیم معاد یعنی چه، فقط اجمالاً میدانیم یک روز حسابی هست. در سوره مبارکه «ص» فرمود: آنها چون روز معاد را فراموش کردند لذا دست به هر کاری میزنند؛ آیه 26 سوره مبارکه «ص» این است که فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوی فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدیدٌ بِما نَسُوا یَوْمَ الْحِسابِ؛ برهان این آیه 26 این است که اینها چون معاد را فراموش کردند؛ لذا بیراهه رفتند. معاد اهمیّتش به این است که با سرنوشت ابدی ما کار دارد. ماییم و ابدیّت ما، حساب یک میلیارد سال و هزار میلیارد سال و اینها که نیست؛ ما باید بفهمیم چه میکنیم, و چه باید کنیم. سخن از یکصد سال و یک هزار سال و یک میلیارد سال نیست، برای اینکه در ابد راحت باشیم، باید فکر ابدی داشته باشیم. این است که بعد از مسئله توحید, مهمترین مطلبی که برای ما مطرح است همان مسئله معاد است. در این سوره مبارکه «یس» تا حدودی این مسئله بیان شده است.
معرفت شناسی تجربی پایه استبعاد منکران معاد و پاسخ قرآن به آن
مطلب بعدی آن است که اینها هیچکدامشان دلیلی بر استحاله اقامه نکردند تمام آن استبعاد است قرآن کریم هم براهین فراوانی برای حلّ این استبعادشان اقامه میکند؛ استبعاد اینها این است که میگویند چطور میشود که دوباره مُرده زنده شود و چطور میشود ما که در زمین گُم شدیم جمع شویم؟ أَ إِذا ضَلَلْنا فِی الْأَرْضِ أَ إِنَّا لَفی خَلْقٍ جَدیدٍ (1)[8] یا در سوره مبارکه «سبأ» گذشت که آنها میگویند: إِذا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ (2)[9] ما وقتی «تَمزیق» شدیم, تکهتکه شدیم, پارهپاره شدیم مگر میشود دوباره جمع شویم؟! میفرماید در علم ذات اقدس الهی هر ذرّهای در عالَم سر جایش محفوظ است و هیچ چیز گم نمیشود؛ حقیقت شما که جان شماست اصلاً زمینی نیست، این در دست فرشتههاست قُلْ یَتَوَفَّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذی وُکِّلَ بِکُمْ (3)[10] نگویید أَ إِذا ضَلَلْنا فِی الْأَرْضِ أَ إِنَّا لَفی خَلْقٍ جَدیدٍ ذرّات بدن شما هم در عالَم هست و ذات اقدس الهی بِکُلِّ شَیْءٍ عَلیمٌ (4)[11] است. برهانی هم که در اینجا اقامه میکنند میفرمایند شما هنوز درختهای آتشین را ندیدید درختی ما داریم که آبِ آن آتش است, کود آن آتش است, خاک آن آتش است, هوای آن آتش است؛ این درختهایی که شما در باغ میرویانید بالأخره آبی, خاکی, نوری، کودی دارد همه اینها مشخص است، اما درختی که از جهنم رشد میکند شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فی أَصْلِ الْجَحیمِ همین است. تعجّب نکنید که ما درختی داریم که با آتش تغذیه میشود، نمونهاش همین مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ ناراً هست که گوشهای از آن را میبینید وگرنه آن شجرِ زقّومی که در بعضی از آیات هست - «زقّوم» یعنی درخت جهنم - آن شجری که تَخْرُجُ فی أَصْلِ الْجَحیمِ (5)[12] تمام موادّ آن آتش است؛ شما هنوز درخت آتشین ندیدید، نمونه آن را ما در دنیا به شما نشان میدهیم؛ غرض این است که شما استبعاد نکنید.
فاقد ارزش بودن معرفت شناسی تجربی بدون تجرید
کسی که گرفتار حسّ تجربی و معرفتشناسی تجربی است، باید دو نکته را خوب از نظر معرفتشناسی بداند: یکی اینکه معرفتشناسی تجربی بدون تجریدی هیچ پایه علمی ندارد که نمونه آن قبلاً گذشت، الآن مهمترین بحثهای تجربی ما همین کشاورزی، دامداری، پزشکی و دامپزشکی هست و اینها که علوم تجربی هستند. یک پزشک ماهر در مدت عمر خود ممکن است صد بیمار, هزار بیمار, ده هزار بیمار را معالجه کرده باشد، این ده هزار بیمار را در این شهر و روستا معالجه کرده است، این از کجا فتوا میدهد که این قرص برای فلان درمان کافی است، چه در شرق عالَم چه در غرب عالم؟ در آنجاها که تجربه نکرده است، همین مواردی که او آزمود این صد هزار مورد است و مانند آن، اما اینکه بگوید بشرهایی که بعدها میآیند هم میتوانند از این استفاده کنند و بشرهایی که در اقطار دیگر و قارههای دیگر هستند میتوانند از آن استفاده کنند، این فتوا را میدهد و برابر این فتوا دارو صادر میشود، حکم عقل است نه حس, عقل او میگوید اگر درمان این دارو اتفاقی بود، ربط ضروری بین این موضوع و محمول نبود، ربط ضروری بین این جوهر و وصف نبود و ربط ضروری بین این جوهر و عرض نبود «لو لم یکن هناک ضرروة لما کان دائمیاً أو أکثریا» این اگر اتفاقی بود ربط ضروری نبود یک مورد, ده مورد, صد مورد نه هزار مورد, نه ده هزار مورد «لکنّ التالی باطل فالمقدم مثله»، چون ما میبینیم صدها مورد یا هزار مورد این وصف برای این موصوف هست کشف میکنیم که رابطه اینها ضروری است، این یک قیاس تجریدی و عقلی است و درست هم هست. طبیب به استناد این برهان تجریدی به آن تجربه حسّی خودش آبرو میدهد و آن را حجّت میکند و فتوا میدهد که این دارو برای شرق و غرب و همه قارّهها کافی است و فتوای حقّی هم است؛ در کشاورزی, دامداری و دامپزشکی اینطور است, صنایع و حِرَف مادی همه اینطور هستند. بدون تجرید، علمی مستقر نخواهد شد، حالا اگر کسی استبعاد کند؛ استبعاد غیر از استحاله است، استحاله؛ یعنی باید برهان اقامه کند که این محال است. در قرآن فرمود خود آنها میگویند: وَ ما نَحْنُ بِمُسْتَیْقِنینَ (1)[13]بعد میگوید ما جز گمان چیز دیگر نداریم، میگویند چطور میشود که دوباره زنده شود؟ همه آن در حدّ استبعاد است، استبعاد به درد بحثهای عرفی میخورد نه بحثهای عقلی.
1) جاثیه/سوره45، آیه32.
سرّ طرح خلقت اولیه انسان در پاسخ به منکران معاد
سرّ اینکه قرآن - چه در سوره «نحل» و چه در سوره «یس» - میفرماید ما انسان را از نطفه قرار دادیم فَإِذا هُوَ خَصیمٌ (1)[14]برای اینکه او به این اصل خود که برگردد چنین خصومتی ندارد، نه تنها در سوره مبارکه «یس» که محلّ بحث است، در اوایل سوره «نحل» هم آنجا هم دارد ما او را از نطفه خلق کردیم او الآن برای ما اظهار خصومت میکند؛ آیه چهار سوره مبارکه «نحل» این است خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذا هُوَ خَصیمٌ مُبینٌ گاهی میفرماید اینها در برابر خدا که ایستادند، چون أَلَدُّ الْخِصَامِ (2)[15]هستند وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْماً لُدًّا (3)[16]که این «لُد» جمع «ألَد» است اینها خیلی «لدود» و «عنود» هستند، برای اینکه در برابر ذات اقدس الهی خلقت خودشان را فراموش کردند و حالا دارند اعتراض میکنند که چگونه میشود مُرده را شما زنده کنید؟ بنابراین اینها استبعاد دارند نه استحاله, قرآن کریم همه این موارد استبعادشان را حل میکند که گاهی میگوید صغرا ممنوع است و گاهی میگوید کبرا اشکال دارد.
پاسخ قرآن به شبهه گم شدن انسان در زمین
آنجا که در سوره «سجده» گفتند: أَ إِذا ضَلَلْنا فِی الْأَرْض ما که مُردیم در زمین گم میشویم، جواب این است که صغرا ممنوع است و شما گم نمیشوید قُلْ یَتَوَفَّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذی وُکِّلَ بِکُمْ؛ تمام حقیقت شما در دست فرشتههایی است که مأَمور قبض ارواح هستند، شما متوفّا هستید، وفات میکنید و فوتی ندارید؛ اگر بدنتان را میگویید همانطوری که در دنیا مرتّب بدنتان در تغییر و تبدّل است در آنجا هم در تغییر و تبدّل است. الآن اگر کسی مثلاً بیست سال قبل سرقتی کند و برای محکمه ثابت شود که این سارق است، شهود شهادت دادند, محکمه حکم به قطع «ید» او کند; ولی این شخص فرار کند و بعد از بیست سال دستگیر شود در طیّ این بیست سالی که فراری بود تصادفها شده, دست او شکسته، دستش قطع شده دست دیگر پیوند زدند, کلیههایش عوض شده, قلبش عوض شده, بسیاری از اعضا و جوارحش عوض شده بعد از بیست سال دستگیر شده، حالا او را به محکمه شرع آوردند، آیا دستش را قطع میکنند یا نمیکنند؟ یقیناً باید قطع کنند، برای اینکه این دست همان دست است و او نمیتواند بگوید من دستم در تصادفی قطع شده دست دیگری را پیوند زدند، هر دستی را که نفس بپذیرد دست اوست پس بدن انسان یا سریعاً عوض میشود یا به تدریج در طیّ هشت، ده سال بالأخره همه ذرّات عوض میشوند.
تبیین تفاوت تبدیل آسمان و زمین با انقلاب انسان به سوی خدا
در جریان إِلَیْهِ تُقْلَبُونَ (1)[17]این انقلاب آسمان و زمین «الی الله» نیست، این انقلاب انسان «الی الله» است، بنابراین آن کاری با یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ (2)[18]ندارد. مسئله تبدیل آسمان و زمین چیز دیگر است و مسئله انقلاب انسان «الی الله» چیز دیگر است چه اینکه أَلاَ إِلَی اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ؛ (3)[19]صیرورت همه اشیا به طرف خداست، اما اینطور نیست که همهشان به صادر اول و «لقاء الله» برسند؛ همانطوری که همه اشیا «مِن الله» هستند، اما با حفظ ترتیب، اینطور نیست که همه صادر اول باشند. آنکه صادر اول است روح مطهر پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة والثناء) است که فرمود: «أَوّلُ مَا خَلَقَ اللَهُ نُورُ نَبِیِّکَ» (4)[20] بعد ارواح ائمه, اولیا, فرشتگان و مانند آن تا برسد به «سماوات» و «أرض» که همه «مِن الله» هستند، اما با حفظ ترتیب, همه «الی الله» هستند اما با حفظ ترتیب و اینطور نیست که أَلاَ إِلَی اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ؛ یعنی همه به «لقاء الله» برسند، چه اینکه همه از خدا بودند هیچکدام صادر اول نبود - مگر آن ارواح خاصّه - اما إِلَیْهِ تُقْلَبُونَ به انسانها خطاب دارد.
مهم بودن بحث از لحظه تبدیل زمین در آستانه برپایی قیامت
مطلب مهم آن است که در این لحظه تغییر, قرآن دارد آسمان و زمین دگرگون میشود؛ اما به چه چیزی تبدیل میشوند را ندارد یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَ السَّمَاوَاتُ؛ یعنی «سماوات» به «سماوات» دیگر تبدیل میشوند, زمین به زمین دیگر تبدیل میشود. آن چیزی که فعلاً محلّ ابتلاست راجع به زمین است که ما با زمین کار داریم، از زمین هستیم و به زمین میرویم. برابر سوره «طه» که مِنْهَا خَلَقْنَاکُمْ وَ فِیهَا نُعِیدُکُمْ وَ مِنْهَا نُخْرِجُکُمْ تَارَةً أُخْرَی (1)[21]حالا اینکه زمین به چه چیزی تبدیل میشود، در چند طایفه از روایات بود؛ چهار طایفه روایات بود: یکی اینکه سؤال کردند که در این دالان انتقالی که زمین تبدیل میشود به زمین دیگر انسانها کجا هستند؟ دو طایفه روایات در این زمینه آمده بود: یکی اینکه اینها «فِی الظلّة» هستند در «ظلّ» الهی هستند که بعضی از نسخهها «فِی الظُّلْمَةِ» (2)است که ظاهراً آنجا «ظلّ» است نه «ظلمة», در «ظِلّه» هستند, در سایه هستند و یک طایفه هم دارد که اینها «أَضْیَافُ اللَّهِ» (3)هستند و به مهمانی الهی میروند که اینها همه توجیه میخواهد. درباره اینکه حالا زمین تبدیل میشود، به چه چیزی تبدیل میشود؟ آن هم دو طایفه از روایات بود که ممکن است روایات فراوان دیگری هم باشد: یک طایفه میگوید زمین تبدیل میشود «خُبْزَةً نَقِیَّةً» (4)به کُره نان تبدیل میشود تا اهل محشر از آن استفاده کنند و بخورند, یک طایفه هم میگوید تبدیل میشود «تُبَدَّلُ الْأَرْضُ بِأَرْضٍ أُخْرَی لَمْ یُکْتَسَبْ عَلَیْهَا الذُّنُوبُ» (5)به زمینی که روی آن گناه نشده است. در هر مقطع این بدن انسان همراه با زمین میخواهد محشور شود؟ این زمین دارد تبدیل میشود به زمینی که گناه نشده، پس این بدن هم تبدیل میشود به بدنی که گناه نکرده، آیا چنین است؟ این بدن تبدیل میشود به نان آیا، چنین است؟ یا در این سه مقطع تبدیل, انسانها در «أَضْیَافُ اللَّهِ» و مهمان الهی هستند، بالأخره جا میخواهند یا نه؟ سخن از ارواح محض که نیست تا ما بگوییم اینها «فی لقاء الله» هستند و جزء «أَضْیَافُ اللَّهِ» هستند. خود این بدن کجاست؟ البته باید پاسخ اینها را بحث بیشتری کرد که هم از آیات و هم از روایات استخراج کرد، اما آنکه فعلاً محلّ بحث است این است که منکران هیچ دلیلی بر نفی معاد ندارند، فقط استبعاد میکنند که قرآن همه اینها را پاسخ میدهد.
پرسش: چه اشکالی دارد که انسان در درون زمین باشد و زمین تبدیل بشود؟ فعل خدا همان اراده خداست اراده خدا لحظهای است و تدریجی که نیست.
پاسخ: بله، همان لحظهای که زمین را عوض میکند آیا در همان لحظه انسان عوض میشود؟ پس همراه زمین عوض میشود فرمود: مِنْهَا نُخْرِجُکُمْ. اگر دلیلی داشته باشیم که بگوییم اینها جایی ثابت هستند و تغییر نمیکنند یک حرف است، اما وقتی دلیل نداریم برابر سوره «طه» فرمود: مِنْهَا خَلَقْنَاکُمْ وَ فِیهَا نُعِیدُکُمْ وَ مِنْهَا نُخْرِجُکُمْ تَارَةً أُخْرَی ما برای مرحله سوم شما را از زمین بیرون میآوریم، از کدام زمین؟ زمینی که تغییر کرده یا زمینی که تغییر نکرده یا در حال تغییر است؛ هر سه, حکم خاصّ خودشان را دارند. بنابراین اگر قبلاً آورده باشد که زمین در حال تغییر است و اینها جایشان کجاست، آن طایفهای که میگویند اینها در «ظلال» و سایه حق هستند یا جزء مهمانان الهی هستند اینها نسبت به ارواح قابل توجیه است، اما نسبت به ابدان قابل توجیه نیست.
شبهه «آکل» و «مأکول» بی ارزش ترین شبهه در بحث معاد
به هر تقدیر یکی از شبهات رایج همین شبهه «آکل» و «مأکول» است که اگر مؤمنی گوشت کافر را بخورد و «بالعکس» آیا در هر دو زنده میشود و آیا این شخص، معاقب است یا غیر معاقبت است؟ این شبهه «آکل» و «مأکول» از ابتداییترین شبهات مسئله معاد است، چون هرگز انسان, انسان نمیخورد؛ انسان, حیوان نمیخورد؛ انسان نبات نمیخورد؛ انسان جماد میخورد. شما از همان سبزی و کاهو شروع کنید تا برسد به گوشت، این سبزی, این کاهو مادامی که روی شاخه ایستاده است نامی و نبات است، اما وقتی این را قطع کردند جماد است و این دیگر نبات نیست. انسان، نامی و نبات نمیخورد، وقتی گوسفند زنده است حیوان است، اما وقتی ذبح شده دیگر حیوان نیست، جماد است و اگر انسانی گوشت انسان دیگر را بخورد تا آن در بدن او هست این بدن انسان است، اما وقتی جدا شد جماد است؛ این شبهه, ابتداییترین شبهه است که هیچ حکیمی به آن بها نمیدهد، اینکه حکیم سبزواری دارد:
«وَ شُبْهَةُ الآکِلِ وَ الْمَأْکولِ *** یَدْفَعُها مَنْ کانَ مِنْ فُحولِ»
سرّش همین است این بیارزشترین شبهه است؛ یعنی عامیترین شبهه است. عمده آن است که خود انسان حیات خود را در دنیا بررسی کند، هر چه عضو این بدن شد و فصل مقوّم انسان آن را قبول کرد این بدن اوست؛ همین مثالهای عادی نشان میدهد، چه تدریجی و چه دفعی آن، آنها که مرگ مغزی شدند اعضایشان را به بدن دیگران متّصل میکنند وقتی چسبیده و متّصل شده واقعاً بدن اوست، چه اینکه ما در هر چند سالی تمام ذرّات بدن ما عوض میشود و هویّت ما محفوظ است؛ آنچه فصل مقوّم ما قبول کند بدن ماست، چون تمام کار را روح انجام میدهد.
تبیین استبعاد منکران معاد و تهمت و افتراء پیامد آن
بنابراین اگر در سوره «سبأ» آمده است که إِذا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّکُمْ لَفی خَلْقٍ جَدیدٍ (1)این در حدّ استبعاد است. در آن آیهای که دارد وَ ما نَحْنُ بِمُسْتَیْقِنینَ؛ یعنی ما یقین به معاد نداریم ممکن است مظنّه باشد، چه اینکه یقین به نفی هم ندارد؛ میماند در حدّ استبعاد, در حدّ استبعاد که شد ذات اقدس الهی چندین برهان اقامه میکند که خدا شما را هیچ نبودید آفرید و الآن که هستید, مهمتر از شما را خلق کرد و اداره میکند در حالی که شما که ضعیفتر از آن هستید، بنابراین هیچ راهی برای آن توهّم ندارید و اگر در برابر حکم صریح خدا که فرمود معاد حق است بایستید میشوید خَصیمٌ مُبینٌ. این خَصیمٌ مُبینٌ را در آیه چهار سوره «نحل» و در آیه محلّ بحث هم فرمود. اینکه در سوره مبارکه «سبأ» آیه هفت به این صورت آمده وَ قالَ الَّذینَ کَفَرُوا هَلْ نَدُلُّکُمْ عَلی رَجُلٍ یُنَبِّئُکُمْ إِذا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّکُمْ لَفی خَلْقٍ جَدیدٍ؛ کفار به یکدیگر که میرسیدند میگفتند خبر جدید را شنیدید؟ کسی پیدا شده که میگوید وقتی شما تکهتکه و ذرّهذرّه شدید دوباره برمیخیزید! این یک حرف تازه است که او یا - معاذ الله - به خدای سبحان افترا بسته یا - معاذ الله - جنون دارد، اینها استبعادهایی است که در اثر این استبعادها تهمت افترا و جنون و امثال ذلک را نسبت به وجود مبارک پیغمبر روا داشتند.
1) سبا/سوره34، آیه7.
پاسخ قرآن به استبعاد منکران و نفی زمینه هر گونه انکار معاد
تعبیرات قرآن کریم هم در موارد فراوانی این است که اینها به هیچ وجه راهی برای انکار ندارند، برای اینکه مهمتر از آن را انجام دادند. در سوره مبارکه «اسراء» فرمود اینها مقداری که به هوش بیایند سرافکندهاند: کَیْفَ ضَرَبُوا لَکَ الْأَمْثالَ فَضَلُّوا فَلا یَسْتَطیعُونَ سَبیلاً ٭ وَ قالُوا أَ إِذا کُنَّا عِظاماً وَ رُفاتاً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدیداً (1)ما اگر استخوان پودرشده بشویم دوباره برمیگردیم؟! پاسخش این است که قُلْ کُونُوا حِجارَةً أَوْ حَدیداً ٭ أَوْ خَلْقاً مِمَّا یَکْبُرُ فی صُدُورِکُمْ فَسَیَقُولُونَ مَنْ یُعیدُنا قُلِ الَّذی فَطَرَکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ (2)شما «لا شیء» بودید و شما را «شیء» کرد، حالا که پراکنده هستید جانتان که اصلاً از بین نمیرود.
تبیین هجرت بودن مرگ و پرسش و پاسخ مؤمنان در برزخ
مرگ هم بارها ملاحظه فرمودید که به معنای تخلّل عدم، بین متحرّک و مقصد نیست؛ انسانی که «کادح» است إِلی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقیهِ (3)و انسانی که جزء أَلا إِلَی اللَّهِ تَصیرُ الْأُمُورُاست، این مرگ گودال عدم نیست که انسان در گودال عدم فرو برود بعد دوباره زنده شود، اصلاً مرگی در کار نیست؛ مرگ هجرت است، چون هجرت دو چهره دارد: یکی نسبت به «منقول عنه» و یکی نسبت به «منقول الیه» است؛ نسبت به «منقول عنه» که فراغ است ما از آن به مرگ یاد می کنیم، اما اینها که بعد وارد برزخ میشوند یک میلاد جدید است. در روایات برزخ ملاحظه فرمودید وقتی کسی مُرد، در آن هول مرگ، حادثه مرگ، تامّه مرگ و دشواری مرگ مثل اینکه انسان نفسنفس زنان از یک کار سختی به در آمده که اگر نزد دوستانش برود آنها میگویند کمی آرام باشید و فعلاً با او حرف نزنید تا آرام شود، وقتی یک مقدار آرام شد آنها از دوستانشان سؤال میکنند که فلان شخص چطور شد؟ فلان شخص چطور شد؟ اگر بگوید که اینها زنده هستند آنها ممکن است دعای خیر کنند، اگر بگوید قبل از من مُردهاند این مؤمنین میگویند «هَوَی»؛ (4)یعنی دیگر جایش بد بود اینجا نیاوردند این وارد گودال جهنم شد که قبر «حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النِّیرَانِ»، (5)این «قَدْ هَوَی هَوَی»؛ یعنی «سَقَط»؛ این برزخیها که مؤمن هستند از این مؤمن تازه وارد شده بعد از اینکه نَفَسی آرام گرفت و مقداری گذشت و حال او بهجا آمد از او سؤال میکنند دوستان ما در چه حالت هستند؟ اگر بگوید زنده هستند، ممکن است اینها دعای خیر کنند, اگر بگویند مُردند، اینها میگویند: «قَدْ هَوَی هَوَی» سقوط کرده؛ یعنی رفته در گودال جهنم، چون اگر مؤمن بود نزد ما میآوردند؛ این صحنهها هست، اما هیچکس نابود نمیشود.
پس مرگ به معنای تخلّل عدم که این موجود متحرّک کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ (1)[34] است این وسطها در این گودال برود نابود شود، بعد دوباره سر در بیاورد و موجود بشود نیست؛ این مرتب در حال حرکت است، چون هجرت دو سوی دارد که یک سوی نسبت به «منقول عنه» است و یک سوی نسبت به «منقول إلیه» ما چون مبتلا به فراغ میشویم آن جهت «منقول عنه» که به حساب ترک است آن را عدمی تلقّی میکنیم، خیال میکنیم که مرگ امر عدمی است در حالی که هجرت و از جایی به جایی رفتن است و در آن بیانات نورانی هست که «إِنَّمَا تُنْقَلُونَ مِنْ دَارٍ إِلَی دَارٍ». (2)
بنابراین در آنجا فرمود: مَنْ یُعیدُنا قُلِ الَّذی فَطَرَکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ؛ آنها هیچ برهانی بر استحاله ندارند، فقط در حدّ استبعاد است و خود آنها هم اعتراف دارند که ما دلیلی بر نفی معاد نداریم، برای ما مستبعَد است؛ نه میتوانیم یقین داشته باشیم که معاد هست وَ ما نَحْنُ بِمُسْتَیْقِنینَ و نه میتوانیم نفی بکنیم، برای اینکه برای ما در حدّ استبعاد است که قرآن کریم به هر دو بخش آن پاسخ داد.
درآوردن آتش از درخت سبز دال بر قدرت خدا در احیای مردگان
پرسش: در آخر سوره «یس» بحث درباره اثبات معاد است، اما بحث در این است که خداوند چگونه با درخت میخواهد عذاب کند؟
پاسخ: با درخت نمیخواهد عذاب کند؛ قدرت الهی را نشان میدهد. فرمود شما چه انکاری دارید؟ ما از آب, آتش درمیآوریم، به قدرت ما شک داری؟! درباره ذرّات پراکنده عالَم بخواهید بگویید که خدا بِکُلِّ شَیْءٍ عَلیمٌ است؛ درباره قدرت خدا, خدا دو قدرت به شما نشان میدهد: یکی از جایی که قطرات آب از آن میچکد و درختی تازه که شما شاخه آن را قطع کردید هنوز تَر است این «مَرخ» را اگر روی «عَفار» (3)بمالید آتش درمیآید این یک نمونه و نمونه دیگر اینکه خدایی که آسمان و زمین را با این عظمت خلق کرد نمیتواند شما را دوباره برگرداند؟! این دو نمونه؛ اینها برهان است بر قدرت خدا و آن بِکُلِّ شَیْءٍ عَلیم برهان است بر علم ذات اقدس الهی.
پرسش: قدرت خدا را میتوانست با چیز دیگر بیان کند، نه اینکه با درخت بیان کند.
پاسخ: فرق نمیکند! اینکه از اول سوره تا الآن آیات فراوانی آورده و فرمود این «انعام» را ما خلق کردیم, «شمس» را ما خلق کردیم, لِمُسْتَقَرٍّ لَها (1)کُلٌّ فی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ (2)این براهین نظم را خلق کردیم، یکی پس از دیگری ذکر کرده أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّا خَلَقْنا لَهُمْ مِمَّا عَمِلَتْ أَیْدینا أَنْعاماً (3)دامداری را, کشاورزی را, سپهری را, نجومی را, همه را گفته؛ اما اینجا یک چیز نقدی نشان میدهد که اگر شما دیدید ما از کنار چوب تَری که قطرات آب از آن میچکد آتش در میآوریم و اگر ملاحظه میکنید خدایی که «سماوات» و «أرض» را با اینکه أَکْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ (4)ما آفریدیم در قدرت ما چه تردیدی دارید؟! می ماند آن ذرّات شما پراکنده است که آن هم خدا بِکُلِّ شَیْءٍ عَلیمٌ است؛ لذا فرمود: الَّذی جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ ناراً فَإِذا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ این یک دلیل, أَ وَ لَیْسَ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِقادِرٍ عَلی أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلی وَ هُوَ الْخَلاَّقُ الْعَلیمُ این دو دلیل و «علیم» بودن ما هم که مطلق است. حالا کمکم برهان اساسی را اقامه میکند.
پرسش: اگر بحث خلقت مِثل ما مطرح باشد، اصلاً از قدیم شبهه «آکل» و «مأکولی» وجود نداشته؟
پاسخ: آنها خیال میکردند انسان, انسان را میخورد.
پرسش: اصلا اگر قرار باشد خلقت مِثل در قیامت باشد؟
پاسخ: بدن مِثل است و باید مِثل آن باشد، این مثل کدام است؟ شبهه این است که این یک مقدار گوشت در بدن کافر محشور میشود یا بدن مؤمن؟ اگر کافری بدن مؤمن را خورد, یک; مؤمنی بدن کافر را خورد, دو; این اشکال دوجانبه همچنان هست.
پرسش: این بدن که نمیخواهد برگردد، مثل این میخواهد برگردد؟
پاسخ: بله, آنکه مثل این می خواهد برگردد باید مثل این باشد؛ مثل مؤمن باید مؤمن باشد و مثل کافر باید کافر باشد؛ مثل مؤمن که کافر نیست, مثل کافر که مؤمن نیست؛ اگر مثل است مثل مؤمن, مؤمن است و مثل کافر, کافر است. این به کدام بدن برمیگردد؟ این است که آنها گفتند: «یَدْفَعُها مَنْ کانَ مِنْ فُحولِ» اصلاً این شبهه علمی نیست، چون انسان, انسان نمیخورد؛ چه اینکه انسان, حیوان نمیخورد؛ چه اینکه انسان, نبات نمیخورد؛ انسان جماد میخورد. این گوشت وقتی از بدن کسی بیرون بیاید نه مؤمن است و نه کافر. بنابراین گفتند اصلاً این شبهه علمی نیست.
«وَ شُبْهَةُ الآکِلِ وَ الْمَأْکولِ *** یَدْفَعُها مَنْ کانَ مِنْ فُحولِ»
که این بیان مرحوم حکیم سبزواری(رضوان الله علیه) است.
ناتمامی تصور سختی و آسانی کارها نزد خدا و علت آن
بنابراین میفرماید ما برسیم به آن نقطه اصلی و نقطه اصلی همان است که در سوره مبارکه «روم» بیان فرمود؛ در سوره مبارکه «روم» فرمود خلقت مجدّد آسانتر از خلقت اوّلی است، بعد فوراً استدراک کرد و فرمود: وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلی (1)ما اگر گفتیم وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ (2)برای اینکه خیلی از افراد، آن تحلیل نهایی را ندارند، به آن مناسبت ما گفتیم که اعاده آسانتر از ابتداست وگرنه وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلی، مگر میشود چیزی برای خدا آسان و چیزی آسانتر باشد؟ آسان و آسانتر برای کسی است که فاعل «بالحرکة» است، اما اگر فاعل «بالاراده» باشد آسان و آسانتر فرض ندارد. در برابر قدرت نامتناهی چیزی سخت نیست, یک و چیزی آسان و آسانتر نیست, دو; در سوره مبارکه «نور» و «کهف» و امثال ذلک این دو مثال ذکر شد که خدای سبحان میفرماید این دو کار را ما برای شما ذکر میکنیم: یکی مشکلترین کار است که از آن مشکلتر در جهان فرض ندارد و یکی هم آسانترین کار است که از آن آسانتر دیگر فرض ندارد؛ آن مشکلترین کاری که از آن مشکلتر فرض ندارد آن جهانلرزه است، ما میخواهیم کلّ عالم را بلرزانیم دگرگون کنیم طرح نو دراندازیم و دوباره دستور ساخت و ساز دهیم؛ از این کار دشوارتر دیگر فرض ندارد که کلّ جهان را بخواهیم دگرگون کنیم و کاری که از آن آسانتر فرض ندارد این است که بخواهیم سایه را جمع کنیم هر حشره ای یا موری که دارد حرکت میکند یک سایه یک دهم میلیمتری را به همراه دارد، این مرتب که حرکت میکند سایههای خودش را به همراه میبرد, سایه را آن شاخص جابهجا میکند، انسان که حرکت میکند سایه را به همراه میبرد، برای او زحمت است؟ برای او سخت است؟ اصلاً کار او حساب نمیشود که بگوییم آقا شما دارید میروید این سایه را هم به دنبالتان دارید میآورید که میگوید اصلاً کار برای من حساب نمیشود، پس قبض سایه سادهترین کار است, به هم زدن عالَم و بازسازی دوباره جهان, سنگینترین کار است که هر دو را خدا میفرماید برای من آسان است. درباره حشر اکبر، وقتی کلّ این آسمان و زمین و نظام سپهری را با زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ (3)و جهانلرزه عوض کرد فرمود: ذلِکَ حَشْرٌ عَلَیْنا یَسیرٌ (4)- حشر اکبر نه تغییر زمین - و در جریان سایه هم فرمود: أَ لَمْ تَرَ إِلی رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ (5)و ثُمَّ قَبَضْناهُ إِلَیْنا قَبْضاً یَسیراً (6)این شاخص که سایه دارد، ما سایه شاخص را جمع میکنیم که این کار برای ما آسان است - اگر یَسیرٌ در اینجا به معنی آسان باشد نه به معنی تدریج - هر دو یکسان آسان است، نه اینکه قبض سایه برای او آسان باشد و به هم زدن عالم سختتر، چون او با اراده کار میکند. این بخش پایانی آیه که إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ اگر موجودی قدرت او نامتناهی بود, یک و با اراده کار میکرد، طبق بیان حضرت امیر که فرمود: «فَاعِلٌ لا بالْحَرَکَةُ», (7)دو; فاعل «بالاراده» صِرف اراده و اندیشهٴ او کار انجام میشود، این دیگر دشواری ندارد؛ چه بخواهد عالَم را بازسازی کند و چه بخواهد سایه را برچیند، هر دو «علی الله یسیر» است.
دو آیه دال بر قلب قرآن بودن سوره «یس» نزد استاد علامه طباطبایی
اگر سیدناالاستاد مرحوم علامه از استادشان مرحوم آقای قاضی(رحمة الله علیه) نقل کردند که قلب قرآن سوره «یس» است و به مناسبت این دو آیه است، این اقرب به ذهن میرسد. اینکه فرمود: إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ بعد با فاء تفریع فرمود: فَسُبْحانَ الَّذی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ که - انشاءالله - باید در بحث جلسه بعد روشن شود که هر چیزی زِمامی دارد, افساری دارد, یک پیشانیبندی دارد، این پیشانیبند هر کسی دیدنی نیست، این مُلک نیست، این ملکوت است و این ملکوت به دست خداست؛ نه خدای «تبارک», خدای «سبّوح», آنکه «تبارک» است تَبارَکَ الَّذی بِیَدِهِ الْمُلْکُ (1)و اینجا که «الملکوت» است فَسُبْحانَ الَّذی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ.اسمای حسنای الهی حدّ وسط برهان قضایای قرآنی هستند، اگر در قرآن مطلبی را ذات اقدس الهی بیان کرد، کلید آن مطلب اسمی از اسمای حسنای اوست که بازکننده آن مطلب است؛ یک جا جای «سبّوح» است, یک جا جای «قدّوس» است, یک جا جای «تبارک» است همان قصّه اصمعی که در ذیل آیه وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُما جَزاء (2)را که شخص خواند آن شخص به اصمعی گفته دوباره بخوان, گفت: غَفُورٌ رَحیمٌگفت این اشتباه است بعد به یادش آمد که در آخر داردعَزیزٌ حَکیمٌگفت حالا درست است, گفت از کجا فهمیدی؟ گفت من که اهل قرآن و اینها نیستم؛ ولی قطع دست با مغفرت سازگار نیست با عزّت و حکمت سازگار است. (3)هر اسمی از اسمای حسنای خدا که در ذیل آیه قرار میگیرد این ضامن مضمون آن آیه است، اگر کسی بخواهد آن آیه را با برهان عقلی تبیین کند باید آن اسم را خوب بررسی کند، آن اسم را حدّ وسط قرار دهد و اصغر و اکبر را به برکت آن اسم حَسن حل کند؛ اسم «سبّوح», کلیددار ملکوت «کلّ شیء» است؛ اسم «تبارک», کلیددار مُلک «کلّ شیء» است؛ همه ما مُلکی داریم که با خدای تبارک در کاریم و ملکوتی داریم که با خدای سبّوح در کاریم، این میشود قلب قرآن.
موضوع: تفسیر آیات 77 تا 83 سوره یس
أَ وَ لَمْ یَرَ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذا هُوَ خَصیمٌ مُبینٌ (77 وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِیَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَ هِیَ رَمیمٌ (78) قُلْ یُحْییهَا الَّذی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلیمٌ (79) الَّذی جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ ناراً فَإِذا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ (80) أَ وَ لَیْسَ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِقادِرٍ عَلی أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلی وَ هُوَ الْخَلاَّقُ الْعَلیمُ (81) إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ (82) فَسُبْحانَ الَّذی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (83))
مباحث معاد, علت قلب قرآن شدن «یس» نزد غزّالی
بخش پایانی سوره مبارکه «یس» به همان اوایل آن برمیگردد که درباره احیای موتاست و عنصر محوری این بخش هم مسئله معاد است همین را غزّالی دلیل قرار داد که سوره مبارکه «یس» - که از پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده است - قلب قرآن است، (1)زیرا بحث معاد را به صورت عمیق و وسیع بیان کرده است. همین مطلب را جناب فخررازی بعد از نقل از غزّالی استحسان کرد و گفت این وجه خوبی است که به این مناسبت سوره مبارکه «یس» شده قلب قرآن، (2)اما مطلب دقیقتر همان است که قبلاً اشاره شده و بعد هم بازگو میشود.
علت عدم عطف قالَ بر ضَرَبَ لَنا در آیه
در جریان احیای «عظام» از این کلمه مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ چند نکته استفاده میشود. این «قال» بدون واو ذکر شده است و عطفی بر آن فعلهای قبلی نشده وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً, یک; وَ نَسِیَ این فعل بر آن فعل عطف شد, دو; «قال» دیگر عطف نشد، زیرا این «قال» بیان همان ضَرَبَ لَنا مَثَلاً است؛ لذا فعل دوم بر فعل اول عطف شد؛ ولی فعل سوم بدون عطف ذکر شده نفرمود و «و قال»، زیرا این «قال» بیان همان ضرب مثل است.
آسان نبودن اثبات حیات حیوانی بر استخوان با جمله مَن یُحیِ العِظام
در ذیل این کلمه یُحْیِ الْعِظامَ آن مسئله فقهی مطرح شد که آیا «عِظام», «عَظم», استخوان, «ممّا تحلّه الحیاة» است یا نه؟ حیواناتی که حرامگوشت هستند و از استخوان آنها در ساخت وسایل بهداشتی درست میکنند، آیا آن وسایل بهداشتی پاک است یا نه؟ اگر از اعیان نجسه باشند، صحبت در طهارت و نجاست است و اگر از اعیان محرّمه باشند، صحبت در این است که با آنها میشود نماز خواند یا نه؟ چون دو مسئله است که مستحضرید کاملاً از هم جدا هستند؛ یکی شیء حرامگوشت است مثل گربه و امثال اینها که اجزای اینها در بدن یا لباس نمازگزار نباید باشد نجس نیستند؛ ولی حرامگوشت هستند و قسم دیگر «اعیان نجسه» هستند، مثل خوک و کلب و خنزیر و امثال ذلک که در آنها سخن از نجاست است، گذشته از «لا تُصَلّ فی وَبَر ما لا یؤکل لحمه» (1)گذشته از مانعیّت در صلات، نجاست هم دارند. حیواناتی که نجس هستند و از استخوانهای آنها وسایل بهداشتی درست میکنند آیا می شود آن وسایل بهداشتی در بدن باشد و نماز بخوانند یا نه؟ جناب زمخشری در کشّاف (2)این را از ابوحنیفه و امثال ابوحنیفه نقل میکنند که اصحاب ابوحنیفه چون نظرشان این است که استخوان «مِمّا لا تحلّه الحیاة» است مثل شاخ, ناخن و موست که حیات گیاهی دارند؛ ولی حیات حیوانی ندارند، چون « مِمّا لا تحلّه الحیاة» هستند اگر دستی به آنها برسد نجس نیست، حالا مسئله اینکه نمیشود در بدن نمازگزار یا لباس نمازگزار باشد، برای اینکه جزء اجزای حرامگوشت هستند مطلب دیگری است و خودشان نمیپذیرند؛ ولی از نظر ما مستحضرید که این جزء «مِمّا تحلّه الحیاة» است حیات گیاهی که دارد هیچ, حیات حیوانی هم دارد، برای اینکه احساس دارد شاخ, احساس ندارد ناخن, احساس ندارد مو, احساس ندارد؛ لذا اینها را که قطع میکنند درد ندارد؛ ولی استخوان درد میگیرد احساس دارد حیات حیوانی دارد. این جملهای که سؤال شد مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ آنها خواستند به این استشهاد کنند که استخوان «مِمّا تحلّه الحیاة» است، از نظر بحثهای روایی تام است؛ ولی از نظر بحث قرآنی این آیه دلالت میکند بر اینکه استخوان دارای حیات حیوانی است آسان نیست حیات گیاهی هم داشته باشد همینطور است. اگر دوباره این را به صورت اول در بیاورند اول حیات گیاهی داشت, حیات حیوانی نداشت مثل شاخ گاو, ناخن دست, موی سر اینها حیات گیاهی دارند رشد میکنند؛ ولی احساس ندارند، از این آیه بخواهند نسبت به آن حکم فقهی استفاده کنند کار آسانی نیست؛ ولی راه فقهی آن همچنان باز است «مِمّا تحلّه الحیاة» است، نجس است و اگر کسی با آنها لوازم آرایش درست کرد نمیشود با آنها نماز بخواند یا در بدن داشته باشد، مگر اینکه بشوید.
چگونگی استفاده حشر عین انسان در قیامت از جمله مَن یُحی العِظام
نکته بعدی آن است که همین استخوان پوسیده را که شما میگویید حالا که پودر شده چه کسی عین این را زنده میکند. پس «فهاهنا امران»: آنکه زنده میشود مثل آن است که در دنیا بود, یک؛ آنکه زنده میشود عین آن است که در دنیا بود. اینها با هم جمع میشود؛ مثل آن است اوّلی خاک شده و اینکه دومی دوباره احیا شده, عین آن اولی است، برای اینکه هویّت این اصل, به هویّت نفس است و اینکه هویّت جدایی ندارد تا شما بگویید این همان است یا غیر آن است، اگر به این بدن مرتبط شد و بدن فصل مقوّم آن که روح است این را پذیرفت، این دومی عین اوّلی است نه مثل اوّلی. کسی که شصت سال یا هفتاد سال عمر میکند چندین بار تمام اجزای بدن او عوض شد، ما هیچ تردیدی نداریم که این آقا همان آقای اوّلی است؛ حالا برای ماها که اهل فن نیستیم ممکن است کسی تردید داشته باشد، اما همه پزشکان و همه صاحبنظران اینها کار و فنّ آنها این است، برای همه آنها «بیّنالرشد» است که انسان چندین بار عوض میشود، یقین دارند که این اجزا غیر از اجزای چند سال قبل است، اما در عین حال یقین دارند که این آقا همان آقاست و این شخص همان شخص است؛ لذا در همین بخش از سوره بین هر دو مطلب جمع کرد، آنکه گفت: مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَ هِیَ رَمیمٌ نفرمود «قل یحیی مِثلها» فرمود: قُلْ یُحْییهَا عین آن را زنده میکند، منتها عینیّت او به این است که در بدن هر کسی بود, باشد؛ لذا در جمله بعد تعبیر به مِثل کرد، در چند جمله قبل ضمیر «هاء» آورد که عین اوست. ما اگر بگوییم این اجزای بدن ما مثل اجزای ده سال قبل است درست گفتیم, بگوییم عین ده سال قبل است درست گفتیم، چون در تناقض آن وحدتهای نُهگانه شرط است اینجا که وحدتها محفوظ نیست این جِرم به لحاظ جِرم بودن, یقیناً غیر از جِرم قبلی است و از جهت اینکه جزء بدن ماست و وحدت ما محفوظ است عین اوست به لحاظ روح, غیر اوست به لحاظ شخص خود آن است؛ لذا در همین قسمت - در این یکی دو آیه - ضمیر آیه 79 به خود عظام برمیگردد قُلْ یُحْییهَا نه «یحیی مثلها». در آیه بعدی فرمود: یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ مثل دنیا. بنابراین چند مطلب را ما باید از همین آیات بهرهبرداری کنیم: یکی اینکه انسان بدون هیچ کم و زیادی عین همان فردی که در دنیاست در قیامت محشور میشود، بدون هیچ کم و کاستی.
عدم تأثیر زمان و زمین در هویّت انسان
پرسش: زمان چطور؟ اینجا امور زمانی است این زمان که دیگر آنجا نیست؟
پاسخ: زمان که لازم نیست باشد، ما که متزمّن هستیم اگر عینیّت ما با تغیّر زمان و زمین محفوظ است آنجا هم همینطور است، مگر هشتاد سال قبل یا هفتاد سال قبل الآن موجود است؟ یقیناً نیست؛ آن مکانی که ما در شهر خودمان بودیم و الآن در شهر دیگر هستیم، آن مکان اینجا هست؟ نیست. انسان که متزمّن است و متمکّن، اینطور نیست که زمان و زمین در هویّت او سهم داشته باشد؛ وضع دنیای ما که روشن شود آخرت ما روشن است. زمان ما یقیناً فرق کرده، اما ما عین همان شخصی هستیم که بودیم, زمین ما فرق کرده؛ ولی ما عین همان شخصی هستیم که بودیم, آنها جزء عوارض مفارق هستند و در هویّت ما سهمی ندارند. بنابراین اگر در دنیا خودمان را بررسی کردیم و شناختیم مسئله آخرت هم روشن است و کمترین تفاوتی نیست. حالا اگر کسی جرّاحی کرده، مشکلاتی در صورت او بود که آن را اصلاح کرده و به صورت دیگر درآمده، ما میگوییم عین همان است؛ در آخرت یک عدّه خیلی زیبا محشور میشوند، عین همان است؛ یک عدّه خیلی زشت محشور میشوند یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ (1)[6] میگوییم عین همان است؛ مثل دنیاست و هیچ تفاوتی از این جهت نیست.
عدم تعارض بین حشر عین یا مثل انسان در قیامت
1) آل عمران/سوره3، آیه106.
پس اگر آیات دو طایفه بود یک طایفه از آیات ظهور داشت که آنچه در معاد میآید عین همان است که در دنیا بود یُحْیِی الْمَوْتَی (1)دارد, یُحْییهَا دارد این راجع به آن است که به فصل مقوّم او؛ یعنی به وحدت روح برمیگردد. آنجا که دارد مِثْلَهُمْ ناظر به بدن است؛ الآن همینجا این شخصی که از قبرستان آمده استخوان مردهای دستش بود به حضرت عرض کرد مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ این استخوان دست خودش را اشاره کرده بود، جواب آمد که همین را خدا زنده میکند. بنابراین این دو طایفه چون از دو منظر وارد شدند، مشکلی ندارد قُلْ یُحْییهَا الَّذی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ.
چگونگی حشر عین انسان با عدم تناسب نعمتها و عذابهای اُخروی
پرسش: این تناسب نعمتها و عذابهای اخروی با انسان امکان ندارد، بدن دنیوی تناسبی با عذابهای اخروی ندارد؟
پاسخ: بدن در هر عالمی مناسب با آن عالمی است که خدای سبحان آفریده؛ ولی عینیّت محفوظ است در برزخ به یک سبک است, در قیامت کبرا به یک سبک است, در بهشت به یک سبک دیگر است، چون سرّش آن است که بدن تابع روح است؛ اگر روح, روح مشخص بود چه اینکه هست، هر بدنی را این روح قبول کند عین اوست؛ لذا شهادتها هم محفوظ است، در محکمه دنیا هم محفوظ است. الآن اگر کسی بیست سال قبل سرقت کرد محکمه هم دستور قطع «ید» صادر کرد این شخص فرار کرد، بعد از بیست سال دستگیر شد، حالا مثلاً آمده محکمه شرع در حضور خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) حالا میتواند بگوید یا «رسول الله» من تصادف کردم این دستِ من دست دیگران است که به دست من وصل کردند؟ این مقبول محکمه عدل نیست میگویند دست شماست، چون دست وقتی برای شماست که روح شما بپذیرد؛ همانطوری که در دنیا در محکمه عدل با تفاوتهای شخصی و فردی عینیّت محفوظ است، در قیامت شهادت هم همینطور است, عینیّت دست محفوظ است. این دست عین دست قبلی است، چون این روح عین روح قبلی است، هویّت عضو و هویّت بدن به هویّت روح است؛ اگر روح یکی بود این دومی عین اوّلی است.
1) حج/سوره22، آیه6.
پرسش: این یُحْییهَا «هاء» را حمل بر مِثل کنیم؟
پاسخ: نه، چرا حمل بر مِثل کنیم؟ ضمیر به «عظام» برمیگردد، اگر دلیل عقلی داشته باشیم که نمیشود یا روایتی داشته باشیم که نمیشود بله, اما دو منظر هست؛ مثل خود دنیا, ما وقتی دنیا را کاملاً حل کردیم هیچ تردیدی نداریم آخرت هم همین است، ما الآن چه مشکلی در دنیا داریم؟ الآن مثلاً در محکمه خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) این شخصی که سرقت کرده و محکوم به قطع دست شده و فرار کرده و دستش در اثر تصادف قطع شده و دست دیگری که مرگ مغزی دارد به دست او وصل کردند بعد از چند سال که او را پیدا کردند آیا میتواند به محکمه پیغمبر عرض کند که این دست من غیر از آن دست است؟ هر چه در محکمه عدل دنیا بگوییم آنجا هم همین طور است و این مشکلی نیست، برای اینکه هویّت بدن به هویّت روح است، روح که هر بدنی را قبول کرده عین اوست، در شهادت عین اوست, در محکمه عین اوست, در صحّت و سلامت عین اوست و در طهارت عین اوست. دست ملحدی را که مشرک و نجس است به دست مؤمن وصل کردند تا پیوند نگرفته نجس است، اما وقتی که گرفت میتواند با آن وضو بگیرد، این دست اوست نمیتواند بگوید که این دست من نیست.
پرسش: شهادت را جسم میدهد؟
پاسخ: شهادت را روح میدهد، منتها این بدن وقتی که در اختیار روح قرار گرفت این عین آن بدن قبلی میشود. پس هم یُحْییهَا درست است و هم أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ.
تبیین مسخ مُلکی و ملکوتی و عدم تنافی آن با حشر عین انسان
پرسش:؟پاسخ: اگر کسی به صورت حیوان در آمده است اینچنین نیست که مَسخ شود؛ ما یک مسخ ملکوتی داریم که به تعبیر سیدناالاستاد (1)این آیه کُونُوا قِرَدَةً خاسِئینَ (2)از غرر آیات قرآن کریم است و یک مسخ مُلکی؛ مسخ ملکی این است که کُونُوا قِرَدَةً خاسِئینَ انسان بوزینه شود، حالا این قابل توجیه است یا نه, مطلب دیگر است. مسخ ملکوتی چیز دیگری است؛ مسخ ملکوتی این است که این شخص انسان است، با حفظ انسانیّت بدون کم و زیاد, «انسانٌ قِرَدٌ»؛ براساس مَسخ و تناسخ ملکوتی، انسان نوع متوسط است که در تحت او انواع فراوان است، آنچه فعلاً در حوزهها و دانشگاهها مطرح است انسان نوع سافل است و تحت انسان اصناف است؛ ولی آنکه تحقیق کرده میگوید انسان, جنس سافل است نه نوع سافل، یک; نوع متوسط است نه «نوع الأنواع», دو; تحت انسان انواع گوناگون است نه اصناف گوناگون, سه. چون تحت انسان انواع گوناگون است و انسانیّت در سلسله طولی قرار میگیرد، اگر کسی به صورت حیوان در آمده است با حیوانات دنیا فرق میکند؛ اگر کسی به صورت بوزینه در آمد، بر او صادق است «جوهرٌ،نامٍ، حساسٌ، متحرّک بالارادة، ناطقٌ، قردٌ»، ناطقٌ صادق است؛ «انسانٌ و قِردٌ»، نه اینکه انسانیّت کنار برود و بوزینه شود، اگر بوزینه شد عذابی ندارد، مگر این همه بوزینهها در عالم هستند خجالت میکشند و عذابی دارند؟! عذاب آنها در این است که انسان هستند و میفهمند که بوزینه شدهاند، این میشود مسخ ملکوتی. اما مسخ ملکی هیچ راهی ندارد مگر براساس حرکت جوهری. اینچنین نیست که انسان بوزینه شود, انسان مار و عقرب شود؛ آن کسی که در دنیا اهل جمعآوری است یَحْسَبُ أَنَّ مالَهُ أَخْلَدَهُ (3)[10] او مورچه شود که این انسانیّت کنار برود و رخت بربندد این واقعاً مورچه شود, مثل مورچه دنیا؛ مورچه دنیا چه عذابی دارد؟ بوزینه چه عذابی دارد؟ نکاح دارد, لذت دارد؛ همان لذّتی که تیهو و طاووس دارند، همان لذّت را تمساحها و بوزینهها هم دارند؛ در جفتگیری, تغذیه و پیروزیهایشان، اینطور نیست که حالا بوزینه لذّت نداشته باشد و طاووس لذّت داشته باشد. همه اینها لذّت نکاح دارند, لذّت تغذیه دارند, لذّت تناسل دارند. این «انسانٌ و قردٌ», نوع متوسط است. اگر در قرآن کریم آمده است یک عدّه شَیاطینَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ (4)[11] این «انسانٌ شیطانٌ»، نه اینکه انسانیّت کنار برود فقط شیطنت بماند؛ اگر شیطنت بماند، مگر شیطان در شیطان بودن رنج میبرد؟ این کار را همیشه دارد لذّت میبرد. بنابراین ما یک تناسخ ملکوتی داریم که در کتابهای عقلی کم و بیش شنیدهاید یا دیدهاید «ما من أمّة من الأمم و لا ملّة من الملل إلّا و« للتناسخ فیها قدم راسخ» (5)این حرف فلسفه و حکمت الهی است. یک تناسخ مُلکی داریم که «بیّنالغی» است، عقلاً محال است, شرعاً ممنوع شده است و مانند آن. تناسخ ملکوتی چیز دیگر است, تناسخ مُلکی چیز دیگر است. آنها که به صورت حیوان در میآیند «انسانٌ و فَرسٌ», «انسانٌ و قردٌ» و مانند آن هستند.
پرسش: استاد! ما از جوهر به عرض می رسیم، بالأخره ظهور ملکات نفسانی است یا نه؟
پاسخ: بالأخره همان انسانیّت محفوظ است و آن ملکاتش که به صورت بازیگری بود, به صورت دغلبازی بود, به صورت فریب بود باعث شد که این بدن به این صورت در آمده وگرنه «انسانٌ و قردٌ» که خجالت هم میکشد، شرم هم دارد و هر لحظه هم برای او عذاب است. اینطور نیست که حالا انسانیّت او رخت بربسته باشد او بوزینه شود، اگر بوزینه باشد که بوزینه هم از بوزینه بودن لذت میبرد، مثل سایر حیوانات.
در اینجا فرمود هر درختی از آب تغذیه میکند، منتها برخی از این قسمتها به صورت برگ لطیف در میآید و برخی از اینها به صورت تَنه ستبر و محکم در میآید؛ این یک آب است که یُسْقی بِماءٍ واحِدٍ؛ (1)یک جا برگ لطیف میشود, یک جا تنه ستبر میشود چه اینکه میوههای رنگارنگ, میوههای با طعمهای مختلف تولید میشود که نُفَضِّلُ بَعْضَها عَلی بَعْضٍ فِی الْأُکُلِ (2)[14]که در اوایل سوره مبارکه «رعد» بود که گذشت.
مشکل بودن تفسیر روایات دال بر تبدّل زمین و مهمانی انسان بر خدا
بعد فرمود: قُلْ یُحْییهَا الَّذی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلیمٌ اینها مشکل نیست, مشکل آن چهار طایفه روایاتی است که بالأخره باید پاسخ داده شود که این یعنی چه؟ بالأخره این کلّ زمین و زمان که عوض میشود وقتی از حضرت سؤال میکنند که انسانها کجا هستند؟ فرمودند: «فِی الظلّة» در سایه لطف الهی هستند و در طایفه دیگر دارد اینها «أَضْیَافُ اللَّهِ» (3)هستند، مهمانان الهی میباشند، اینها نظیر «لَا تَنْقُضِ الْیَقِینَ أَبَداً بِالشَّکِّ» (4)[17] نیست؛ این «لَا تَنْقُضِ الْیَقِینَ أَبَداً بِالشَّکِّ» با هشت, ده سال درس خواندن حل میشود، همین پنج کلمه الآن با تحقیقات آن شده پنجاه جلد کتاب. شما مکرّرات را که حذف بکنید از این مراجع ماضین هر کدامشان یک رساله یا کتابی درباره استصحاب نوشتند. تقریرات مرحوم آقای خویی(رضوان الله علیه) را پنج, شش نفر نوشتند شما یکی حساب کنید, تقریرات امام(رضوان الله علیه) را پنج, شش نفر نوشتند شما یکی حساب کنید, اگر از هر کدام از این بزرگان - حشرشان با اولیای الهی باشد - یک جلد حساب کنید، این پنجاه مرجع پنجاه جلد کتاب درباره این پنج کلمه نوشتند که وحدت قضیه باید باشد, وحدت متساوی و باقی بشاد, شکّ متیقّن و مشکوک باید یکی باشد, یقین ثابت و شکّ لاحق باشد, شکّ ساری با استصحاب فرق میکند, استصحاب تعلیقی داریم, استصحاب تنجیزی داریم همه اینها را عقل استنباط کرده است، آن وقت این روایاتی که مربوط به معاد و روح هست کجا «لَا تَنْقُضِ الْیَقِینَ أَبَداً بِالشَّکِّ» کجا! اگر آنها مطرح شود حالا پنجاه جلد میشود پانصد جلد کتاب؛ ولی این روایات دستنخورده همینطور مانده که روح مهمان خدا میشود یعنی چه؟ با بدن هست؟ روح تنهاست؟ مهمان خدا که نه زمان دارد و نه زمین دارد، میشود آدم بدن داشته باشد، بعد جزء «أَضْیَافُ اللَّهِ» باشد؟ در مکه درست است میشود «أَضْیَافُ اللَّهِ» و به فضل برمیگردد, در ماه مبارک رمضان در زمان درست است، آنجا در زمین درست است که به فضل و ثواب برمیگردد، اما کلّ زمان و زمین بخواهد عوض شود، این در «أَضْیَافُ اللَّهِ» و مهمان خداست یعنی چه؟ اینها همینطور مانده که مانده؛ ولی اینقدر هست که ما بدانیم که خیلی چیزها را نمیدانیم، یک مقدار آرام میشویم و داعیه ما کم میشود.
مغایرت آیه کلّما نضجت جلودهم...غیرها با حشر عین انسان
فرمود: أَ وَ لَیْسَ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِقادِرٍ عَلی أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ همین استخوان پوسیده که شما الآن دستتان هست، این استخوان پوسیده خاک میشود بعد دوباره خاک را احیا میکنیم.
چندین روایت در مسئله معاد هست که در محضر وجود مبارک امام صادق اشکال کردند، بخشی از آن روایات در کتاب شریف کنزالدقائق آمده است که حتماً مراجعه کنید، این جامعتر از آن نورالثقلین و امثال ذلک است؛ در آنجا از وجود مبارک امام سؤال میکنند، حالا این دست قبلی گناه کرده دست بعدی چطور معاقب می شود؟ اینکه گناه نکرده است یا در ذیل آیه سوره مبارکه «نساء» که دارد: کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَیْرَها لِیَذُوقُوا الْعَذابَ (1)[19] ظاهر آیه این است که این کفار که در دوزخ هستند این دست و پوستها میسوزد، نیروی لمس قسمت مهمّ آن در این پوستهاست، اگر این پوست دوباره روییده نشود آن عذاب دردناک را این جهنّمی نمیچشد؛ در این آیه فرمود ما پوست جدید میرویانیم تا او عذاب را به شدّت احساس کند کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَیْرَها این تصریح به مغایرت است، دیگر عین نیست و چون غیر اوست مثل اوست بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَیْرَها چرا؟ لِیَذُوقُوا الْعَذابَ.
پاسخ امام صادق(علیه السلام) به عدم مغایرت آیه با حشر عین انسان
در ذیل این آیه در احتجاج مرحوم طبرسی هست که از وجود مبارک امام سؤال میکنند که حالا آن جلد قبلی, دست قبلی, پوست قبلی معصیت کرده، این پوست بعدی چه گناهی کرده؟ حضرت فرمود: «وَیْحَکَ هِیَ هِیَ وَ هِیَ غَیْرُهَا» این دو قضیه را فرمود؛ فرمود این دومی عین اوّلی است, یک; این دومی غیر اوّلی است, دو; عرض کرد مَثلی بزنید که من بفهمم. فرمود این قالبگیرها که خشت قالب میزنند، اگر قالب یکی باشد و یک خشت را در این قالب بریزند بعد در بیاورند این خشت را به صورت گِل بکنند و بعد دوباره در آن قالب بریزند شما میگویید این همان است و یک خشت دیگر نیست، همان خشت قبلی است که از قالب در آمده و به صورت گِل شده دوباره آن را در قالب ریختند و به صورت خشت در آمده «هِیَ هِیَ وَ هِیَ غَیْرُهَا»؛ این قالب همان قلب ماست, همان نفس ماست, همان روح ماست, همان هویّت ماست, همان فصل اخیر ماست؛ هر چه فصل اخیر ما آن را بپذیرد آن عین و بدن ماست و اگر آن را نپذیرد و بیگانه باشد، از ما جداست. فرمود روح شما, فصل مقوّم شما, هویّت شما مثل آن قالب است. این بدنها که رفت و آمد دارد و تغییر میکند مثل آن خشتی است که گاهی به صورت فلّه است و گاهی مُنظم است «هِیَ هِیَ وَ هِیَ غَیْرُهَا».
1) نساء/سوره4، آیه56.
اشاره به برخی از روایات در کیفیت حشر انسان
برخی از روایات دیگر هست که حالا شاید الآن نرسیم که بیان کنیم؛ از احتجاج مرحوم طبرسی است و اگر به احتجاج دسترسی ندارید، همین تفسیر کنزالدقائق این را نقل کرده است؛ هنگامی که میخواهد افراد زنده شوند - روح که زنده است مرگی ندارد - باران «مُزق» میآید این بدنها را «مَمطور» میکند مطری روی بدن میریزد و به صورت گِل در میآید آن وقت این خاکها که گِل شدهاند میروند «الی حیث الروح» نزد روح میروند وقتی نزد روح رفتند روح در آنها «ولوج» پیدا میکند و تعلّق میگیرند. بدن نزد روح میرود یعنی چه؟ گِل نزد روح میرود یعنی چه؟ تعبیر حضرت این است که این بدنها که با باران «مُزق»، «ممطور» شدند و به صورت گِل در آمدند و مطر ریخته شد اینها میروند «الی حیث الروح»، این یک مشت گل میرود نزد روح و آن وقت روح به آن تعلّق میگیرد؛ نه اینکه اینجا هست و روح بیاید اینجا تعلّق بگیرد، آیا اینجا و آنجا دارد؟ فرق است به اینکه روح به این تعلّق بگیرد یا آن برود «الی حیث الروح»؟
تبیین برخی از روایات توسط آقا علی حکیم و خاطره او از سلامت جسم «ابنبابویه قمی»
مرحوم آقا علی حکیم(رضوان الله علیه) رسالهای به نام سبیل الرشاد فی اثبات المعاد ایشان دارند که این روایات را در همان رساله معادشان ذکر کردند؛ شاید ما چندین بار برای تبرّک این فرمایش مرحوم آقاعلی حکیم را ذکر کردیم. این سبیل الرشاد فی اثبات المعاد نوشته مرحوم آقاعلی حکیم است؛ این آقا علی حکیم پسر ملاّ عبدالله زنوزی تبریزی بود، چون سالیان متمادی - حدود دویست سال قبل - در تهران تدریس میکردند و مدرّس رسمی فلسفه در حوزه تهران بودند به آقاعلی تهرانی معروف شدند وگرنه اینها اهل زُنوز تبریز هستند؛ این بزرگوار در سبیل الرشاد فی اثبات المعاد در همان اوایل آن نقل میکند که یک باران فراوانی آمد و در قبرستان ری در اثر آب گرفتگی بعضی از این قبور ریزش کرد؛؛ مردم محترم ری دیدند که این قبرها که ریزش کرده قبری در بین اینها هست که کفن آن تازه است؛ بررسی کردند دیدند که کفن تازه است, بدن تازه است و خوب تحقیق کردند دیدند این قبر مرحوم محمد بن علی بن بابویه قمی صاحب من لا یحضره الفقیه است وقتی این را دیدند خود مردم ری به زیارتش رفتند و مردم متدیّن تهران هم باخبر شدند، فوج فوج از تهران به زیارت این بدن آمدند؛ مرحوم آقا علی حکیم در همین رسالهاش نوشته که من خواستم بروم به زیارت، گفتم وقتی بروم که رفت و آمد جمعیت قدری کمتر شود، مقداری صبر کردم رفت و آمد که کم شد، خودم رفتم به زیارت قبر ابنبابویه و دیدم که این بدن طیّب و طاهر و تازه است. فاصله بین مرحوم آقاعلی حکیم و مرحوم ابنبابویه قمی هشتصد سال است، الآن خود ایشان دویست سال قبل رحلت کردند؛ بعد برای مرحوم ابنبابویه قمی آنجا مزاری درست کردند و بسیاری از علمای بزرگ وصیت کردند که وقتی رحلت کردند این را در جوار قبر آن بزرگوار دفن کنند؛ مرحوم آقای آملی بزرگ - آقا شیخ محمد تقی - اینطور بود, مرحوم آقا مصطفی تنکابنی اینطور بود, مرحوم آقامیراز حسن جلوه اینطور بود, آقامیراز حسن کرمانشاهی فیلسوف معروف آن عصر - حکمت مشاء تدریس میکرد - اینطور بود؛ بسیاری از حکما وصیت میکردند و الآن هم که مشرّف میشوید به مرقد حضرت عبدالعظیم و به زیارت ابنبابویه بروید میبینید یک بارگاه کوچکی در کنارش هست که در آنجا نوشته قبور بزرگان حکمت و فقه و فلسفه و حدیث در آنجاست؛ قبور آنها هم هست، لوح قبر هم هست، مشخصات هم هست. مرحوم آقا علی حکیم در رساله سبیل الرشاد فی اثبات المعاد آنجا این حدیث را مطرح میکنند که چگونه این بدن که هنوز بدن نیست، گِل شده؛ یعنی باران آمده و «ممطور» شده او را نزد روح میبرند، رفتنِ یک مُشت گِل نزد روح یعنی چه؟
لزوم تحقیق در بحث معاد و اعتقاد بر مبنای قرآن و عترت
غرض این است که بر ما لازم است بگوییم معاد حق است «مما لا ریب فیه» بدن هست, جسم هست « علی ما جاء به الوحی» هست, «علی ما نطق به الکتاب» هست, «علی ما نطق به العترة» هست؛ هر چه تحقیق کردیم برای ما روشنتر شد «طوبی لنا و حُسن مآب» و اگر نشد, به همان مقداری که میفهمیم ایمان داریم؛ ولی اصلِ ایمان ما براساس «ما نطق به الکتاب و العترة» است. اگر - معاذ الله - در بخشی از این بحثها کسی اشتباهی کرده یقیناً مغفور است، برای اینکه مطلب نظریِ عمیق پیچیده است؛ مثل فقه ما که در فقه هم همینطور است که اختلاف فقهی هست, اختلاف اصولی هست؛ الآن ما یک آیه درباره نماز جمعه داریم با چند روایت که پنج قول رسمی درباره نماز جمعه در زمان غیبت است: یک قول است که نماز جمعه در زمان غیبت حرام است، برای اینکه منصب اختصاصی پیغمبر است, یک قول این است که واجب است و وجوب تعیینی است که این 180 درجه در مقابل آن است, قول سوم این است که واجب تخییری است با وجوب احتیاط جمع, قول چهارم این است که وجوب تخییری است با احتیاط استحباب, قول پنجم آن است که وجوب تخییری است «بلا احتیاط کما هو الحق». ما این اقوال پنجگانه را درباره این داریم، بالأخره یکی از اینها حق است و همه که حق نیست؛ ولی معذور هستند؛ یعنی اجتهاد کردند، روشمند کردند، چهل پنجاه سال درس خواندند؛ این آقا نظر او این است و آن آقا نظر او این است؛ اینطور نیست که حالا اگر کسی - خدای ناکرده - اشتباه کرده معذور نباشد؛ «فللمصیب اجران و للخاطئ اجرٌ واحد» (1)در مسئله معاد هم همین طور است منتها باید تحقیقمان را کامل کنیم و تلاشمان را بکنیم و اصلِ ما آن باشد که «علی ما جاء به الوحی» اگر تحقیقات ما مطابق آن بود «طوبی لنا و حُسن مآب»، نبود «نستغفر الله و نتوب الیه» این در همه علوم باید باشد اختصاصی به فقه یا اصول و امثال ذلک ندارد.
1) الصراط المستقیم، علی بن یونس العاملی، ج3، ص236.
موضوع:تفسیر آیات 77 تا 83 سوره یس
أَ وَ لَمْ یَرَ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذا هُوَ خَصیمٌ مُبینٌ (77 وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِیَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَ هِیَ رَمیمٌ (78) قُلْ یُحْییهَا الَّذی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلیمٌ (79) الَّذی جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ ناراً فَإِذا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ (80) أَ وَ لَیْسَ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِقادِرٍ عَلی أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلی وَ هُوَ الْخَلاَّقُ الْعَلیمُ (81) إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ (82) فَسُبْحانَ الَّذی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (83))
ارتباط طرح مباحث توحیدی در سوره «یس» با شرک مردم مکه
چون سوره مبارکه «یس» در مکه نازل شد و مردم مکه گرچه بتپرست بودند؛ ولی اصل وجود ذات اقدس الهی را قبول داشتند و خدا را بدون شریک میدانستند; یعنی «واجب الوجود» موجود است, یک; شریک ندارد, دو; خالق کل است, سه; در خلقت شریک ندارد, چهار; ربّ عالمین است, پنج و در ربوبیّت عالمین شریک ندارد, شش; اینها را معتقد بودند، منتها تدبیر انسان, تدبیر آسمان, تدبیر زمین, تدبیر امور جزئیه را به ارباب متفرّقه میسپردند و رابطه عبادی بین خود و خدا را منقطع میپنداشتند، میگفتند ما دسترسی به عبادت او نداریم. این امور متوسط را میپرستیدند که اینها را به «الله» نزدیک کند, این مسئله توحید و اعتقاد دینیشان بود. آیات فراوانی این بخش را ابطال کرد و توحید ذات اقدس الهی را در همه جهات ثابت کرد.
عدم اعتقاد مردم مکه به معاد و جدال احسن رسول خدا با آنان
درباره مسئله معاد اینکه آنها اصلاً معتقد به معاد نبودند و مرگ را پایان راه میدانستند؛ حساب و کتابی, عدل و ظلمی برای جهان معتقد نبودند که انسان بعد از مرگ حساب و کتابی دارد؛ اصلاً جریان برزخ و قیامت برای آنها اسطوره بود.
اصرار قرآن کریم برای اثبات معاد از چند جهت است: یکی همان قضایای سالبه و موجبه است که جهان باطل نیست، یک طایفه از آیات قضیه سالبه دارد که عالم باطل خلق نشد و یک سلسله قضایای موجبه است که عالم به حق خلق شد و یک سلسله از آیات دلالت دارد بر اینکه انسان درست است بدن او میپوسد؛ ولی روح او مجرّد است از بین نمیرود تا شما بگویید چگونه خدا معدوم را زنده میکند و مانند آن. در این بخش از وجود مبارک امام عسکری(علیه السلام) سؤال کردند که آیا وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) با کسی جدال کرد؟ حضرت فرمود آری, برای اینکه خدای سبحان به پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دستور داد ادْعُ إِلی سَبیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتی هِیَ أَحْسَنُ (1)[1]وقتی خدا دستور میدهد که شما با جدال أحسن مجادله کنید، یقیناً پیغمبر امتثال میکند. بعد استدلال فرمود به بخش پایانی سوره مبارکه «یس» که محلّ بحث است؛ فرمود اینها جدال أحسنی است که خدای سبحان دستور داده و پیغمبر امتثال کرد. (2)جدال أحسن عبارت از آن است که قیاسی تشکیل شود که مقدمات آن حق است، لکن صبغهٴ این مقدمات, مقبولیّت نزد خصم دارد نه معقولیّت آن, اگر چیزی معقول نباشد؛ ولی مقبول باشد این جدال, جدال باطل است. از جهل طرف مقابل سوء استفاده کردن کار باطلی است که انبیا منزّه از این عمل هستند، اما اگر چیزی معقول باشد و حیثیت معقول بودنِ آن محور بحث باشد میشود برهان و اگر چیزی معقول و حق باشد؛ ولی محور بحث مقبولیّت آن «لدی الخصم» است این میشود جدال أحسن. فرمود شما که قبول دارید خدای سبحان این بشر را از خاک آفریده است، این خلقت را قبول دارید؛ اگر این خلقت را قبول دارید چگونه در معاد شک میکنید؟ حدّ وسط این استدلال امری است معقول؛ ولی صبغه مقبولیّت آن محور قرار گرفت که این جدال أحسن میشود. فرمود: قُلْ یُحْییهَا الَّذی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ و در سوره مبارکه «اسراء» هم گذشت که وقتی اینها که منکر معاد هستند - در جریان حضرت ابراهیم و سایر انبیا(علیهم السلام) - فرمود به اینها بگویید که همان خدایی که شما را خلق کرده است دوباره زنده میکند فَسَیُنْغِضُونَ إِلَیْکَ رُؤُسَهُمْ؛ (3)[3] اینها سرافکنده میشوند، برای اینکه یک مقدمه شما ذکر کردید حق است و مقبول «فی نفسها» و مقبول آنها هم است؛ اگر چنین مقدمهای حق بود و مقبول, دیگر اینها راهی برای انکار ندارند; لذا فَسَیُنْغِضُونَ إِلَیْکَ رُؤُسَهُمْ؛ سرافکنده میشوند که این میشود جدال أحسن. استدلال وجود مبارک امام عسکری(سلام الله علیه) این است که چون خدای سبحان دستور داد وَ جادِلْهُمْ بِالَّتی هِیَ أَحْسَنُ وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم جدال کرد به جدال أحسن و فرمود: قُلْ یُحْییهَا الَّذی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ.
احیای طبیعت مرده در بهار, دال بر قدرت خدا بر معاد
مطلب بعدی آن است که برای اثبات قدرت خدا بر احیا گاهی جریان بهار را ذکر میکنند که در روایات ما هم هست که «اِذا رَأَیتُم الرَّبیعَ فَأَکْثِروا ذِکرَ النُّشور» و آیات فراوانی هست که ذات اقدس الهی در بهار مردهها را زنده میکند (1)این نه برای آن است که کسی که قبلاً مُرده و الآن زنده میشود آیا مِثل است یا عین، آن آیات ناظر به مثل بودن یا عین بودن نیست، ناظر به آن است که مرده را میشود زنده کرد. خیلیها میگفتند وقتی که انسان مرد چگونه زنده میشود؟ إِذا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّکُمْ لَفی خَلْقٍ جَدیدٍ (2)[6] و آیاتی که در جریان بهار هست؛ فرمود این مردهها را هر سال خدا دارد زنده میکند، نه اینکه این درختی که پارسال برگهایش زنده بود و امسال مُرد خدا دارد دوباره آن برگها را زنده میکند تا بگوییم جریان ربیع، آیا احیای عین است یا احیای مِثل؛ آن سلسله از آیات درصدد بیان این است که خدا مرده را زنده میکند، اما حالا این زنده, عین همان مرده قبلی است یا مثل آن, آن سلسله آیات ناظر به این نیست.
عدم تنافی آیات دال بر احیای عین انسان اوّلی یا مِثل آن
اما بحثهای معاد دو طایفه است: یکی اینکه انسانِ در قیامت عین همان انسان اوّلی است بدون کمترین تفاوت و گاهی هم تعبیر به مثل دارند؛ نظیر آنچه در سوره «واقعه» آمده که نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ؛ (3)اگر به لحاظ بدن و منهای روح باشد، بله مِثل است؛ آن بدن قبلی از بین رفته و این بدن دوم مثل آن است و اگر به لحاظ روح باشد عین اوست، چون هویّت بدن به روح است. همانطور که در دنیا چندین بار بدن عوض میشود؛ ولی عینیّت محفوظ است، در آخرت هم اینچنین است. مگر ما در دنیا وحدت بدن نداریم؟! مگر هویّت بدن به روح نیست؟! مگر عینیّت بدن را روح تأمین نمیکند؟! با اینکه چندین بار عوض میشود، حتی آنکه پیوند عضو دارد باز هم میگوییم این عین اوست، چون هویّت بدن, شخصیت بدن, عینیت بدن به روح است، پس اگر در این سوره یا سوره «واقعه» تعبیر به مِثل شده است به لحاظ بدن منهای روح است و اگر در خیلی از آیات دارد که ما مردهها را زنده میکنیم - نه اینکه مِثل آنها را زنده میکنیم - برای اینکه خود آنها را زنده میکنیم، چه اینکه در آیه 79 هم که فرمود: یُحْییهَا نه «یحیی مثلها» این ناظر به وحدت روح است. روح چون از بین نمیرود و احتیاجی به اعاده ندارد، هر بدنی را که روح بپذیرد عین همان بدن قبلی است; لذا تعبیر به عین شده و فرمود: یُحْییهَا.
نشان دادن واقعیت عینی معاد به انبیا با زنده کردن اموات
اما در بخشهایی که از سوره مبارکه «بقره» بود، آنجا گاهی واقعیّت عینی را نشان میدهند، گاهی گزارش میدهند و گاهی معادسازی را به انبیا میپرورانند؛ در سوره مبارکه «بقره» ملاحظه فرمودید که سه راه را ذات اقدس الهی نشان انبیای خود داد. در سوره «بقره» آیه 243 به این صورت بود که فرمود: أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذینَ خَرَجُوا مِنْ دِیارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقالَ لَهُمُ اللَّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْیاهُمْ نه «أحیا أمثالهم»، همانها که مردند را زنده کرد؛ بالأخره یک عدّه بدنهایشان آسیب دید. در بخشهای دیگر سه مقطع را در همان سوره مبارکه «بقره» بیان کرد: یک مقطع ناظر به بیان کلی بود که استدلال وجود مبارک حضرت ابراهیم نسبت به نمرود بود که از آیه 258 شروع میشود: أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذی حَاجَّ إِبْراهیمَ فی رَبِّهِ أَنْ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْکَ که وجود مبارک ابراهیم احتجاج او این بود: إِذْ قالَ إِبْراهیمُ رَبِّیَ الَّذی یُحْیی وَ یُمیتُ قالَ أَنَا أُحْیی وَ أُمیتُ که آن جریان آزاد کردن یک زندانی و اعدام زندانی دیگر گذشت؛ حالا عین خارجی, آیه 259 این است أَوْ کَالَّذی مَرَّ عَلی قَرْیَةٍ وَ هِیَ خاوِیَةٌ عَلی عُرُوشِها حالا یا اِرمیا بود یا عزیر (1)یا هر پیامبر دیگری بود قالَ أَنَّی یُحْیی هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها؛ چطور خدا این همه مردهها را زنده میکند؟ ذات اقدس الهی این کار را نکرد که به او بفرماید ما قدرت مطلقه داریم و میتوانیم, یک و این کار را هم نکرد که در حضور او یک مرده را زنده کند, دو; بلکه خود او را «اماته» کرد و خود او را احیا کرد که در درون خود او این شخص یافت که چگونه انسان میمیرد و چگونه زنده میشود، این ویژگی آن پیامبر بود قالَ أَنَّی یُحْیی هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ؛ خود این شخص صد سال مرده بود ثُمَّ بَعَثَهُ خدا او را زنده کرد و فرمود ما اینطوری میمیرانیم و اینطوری احیا میکنیم که در خود شخص این مسئله را پیاده کرد حالا قالَ کَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ، چون آن روزی که آن حالت برای او پیش آمد مثلاً آفتاب در فلان قسمت از دیوار بود و بعد از صد سال که بیدار شد آفتاب در قسمت دیگر بود خیال کرد که همان روز مُرد و همان روز بیدار شد؛ لذا گفت بَعْضَ یَوْمٍ یا اگر مثلاً همان قسمت قبلی آفتاب بود گفت یَوْمٍ یک روز یا بخشی از روز؛ بعد به او گفتند نه, بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ شواهد را نگاه کن! فَانْظُرْ إِلی طَعامِکَ وَ شَرابِکَ لَمْ یَتَسَنَّهْ وَ انْظُرْ إِلی حِمارِکَ وَ لِنَجْعَلَکَ آیَةً لِلنَّاسِ؛ ما استخوانهایش را جمع میکنیم و دوباره زنده میکنیم. این بزرگوار هم درباره موجود دیگر دید که خدا چگونه او را «اماته» کرد و دوباره احیا کرد مثل وَ انْظُرْ إِلی حِمارِکَ هم درباره خودش دید که چگونه او را «اماته» کردند و چگونه او را احیا کردند، این بخش دوم. بخش سوم که در سوره مبارکه «بقره» گذشت از همه اینها مهمتر بود و آن کار وجود مبارک ابراهیم بود که عرض کرد: خدایا! احیای «موتا» را من میدانم، قدرت داری و همه این کارها از سوی شما مقدور است و ایمان هم دارم؛ ولی به من نشان بده تا من هم این کار را کنم؛ یعنی من هم بعضی از موجودات را «اماته» کنم و بعضی از موجودات را احیا کنم، به من احیای «موتا» را یاد بده که این بر خلاف آن اِرمیاست که گفت: أَنَّی یُحْیِی هٰذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا؛ خدای سبحان این دو صحنه را درباره هویّت خود او پیاده کرد. حضرت ابراهیم خواسته او این نبود که شما چگونه مرده را زنده میکنید، چون خودش در احتجاج با نمرود گفت رَبِّیَ الَّذی یُحْیی وَ یُمیتُ (2)[9] او شکّی نداشت و اصلاً نمیخواست در این زمینه سخن بگوید؛ از جواب هم معلوم میشود که سؤال حضرت ابراهیم چه بود, سؤال حضرت ابراهیم نه استفهام بود که چگونه شما مرده را زنده میکنید و نه اینکه به اصل قدرت شک داشت, سؤال او به قرینه جواب این بود که أَرِنی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتی (3)به من نشان بده که چگونه مرده را زنده میکنی که من هم همین کار را کنم، فرمود راهش این است که چندتا مرغ را میگیری و آنها را ذبح میکنی اجزایشان را درهم میکوبی روی کوهها پراکنده میکنی که همه شبههها برطرف شود، چون ذرّات آن درهم هستند. تو اگر این سر پرندگان را بگیری و بگویی «یا طاووس» حرف مرا میزنی، من هم جمعیّت و امّت را به نام سرانشان دعوت میکنم یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ (4)ما میگوییم علوی بیاید, فاطمی بیاید, حسنی بیاید, حسینی بیاید, شیعهها صف میکشند یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ تو هم این سرها را بگیر به اسم این سرها صدا بزن و بگو «یا طاووس»، تمام این ذرّات پراکنده روی این کوهها جمع میشوند و میشوند طاووس، آنها حرف تو را میشنوند، چون تو حرف ما را داری میگویی؛ ما اینطور مرده را زنده میکنیم.
تفاوت تقاضای حضرت ابراهیم و اِرمیای نبی(علیهما السلام) در احیای اموات
حضرت ابراهیم هم چنین عمل کرد و گفت و آنها هم زنده شدند. حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) نخواست بفهمد، چون خودش خیلیها را فهماند و برهان هم اقامه کرد؛ نظیر ارمیا نبود که در خودش احساس کند، بلکه میخواست «خلیفة الله» شود که کار «مستخلفعنه» را کند، چون خلیفه کار او را میکند. اگر وجود مبارک عیسی(سلام الله علیه) احیای «موتا» میکرد إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ بِإِذْنی فَتَنْفُخُ فیها فَتَکُونُ طَیْراً بِإِذْنی وَ تُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ بِإِذْنی وَ إِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتی بِإِذْنی, (1)« این کلمه «باذنی» را هم ملاحظه فرمودید به نحو تنازع مفعول واسطه است برای تمام افعال، نه اینکه فقط به آن فعل آخر برگردد. فَتَکُونُ طیراً بِإِذْنی، این بِإِذْنی تنها مفعول واسطه برای تَکُونُ نیست برای فَتَنْفُخُ هم است، چون هر کسی که بِدَمد طیر نمیشود؛ تمام اینها از جمع کردن, به هیئت طیر در آوردن و دمیدن، همه اینها به «اذن الله» است. وجود مبارک ابراهیم گفت که من میخواهم احیای «موتا» را یاد بگیرم، چون خلیفه شما هستم، خلیفه باید کار «مستخلفعنه» را کند و این مراحل نهایی کمال حضرت ابراهیم بود و این کار را هم کرده است.
پرسش: استاد لِیَطْمَئِنَّ قَلْبی؟ (2)پاسخ: بله, لِیَطْمَئِنَّ قَلْبی در مقام احیای «موتا»؛ من میخواهم ببینم که خلیفه هستم یا نه و کار شما را میتوانم انجام دهم یا نه؟ از جواب معلوم میشود که سؤال حضرت این نبود که شما چگونه مرده را زنده میکنید، زیرا خودش که برای نمرود برهان اقامه میکرد. برهانی که حضرت ابراهیم اقامه کرده بود این بود که رَبِّیَ الَّذی یُحْیی وَ یُمیتُ در آن محکمه رسمی, استدلال قاطع حضرت ابراهیم این بود که خدا مُحیی و مُمیت است، اما حالا می خواهد ببیند که خلیفه و خلیل خداست یا نه؟ وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهیمَ خَلیلاً است یا نه؟ از جواب معلوم میشود که سؤال حضرت چه بود؛ در آنجا سخن از مِثل نیست، بلکه سخن از عین است.
تبیین صادق بودن احیای مثل نسبت به بدن و عین نسبت به روح
بنابراین اگر ما به لحاظ مجموع بدن و روح حساب کنیم عین است, خصوص روح حساب کنیم عین است, خصوص بدن حساب کنیم مِثل است. پس آیهای که در سوره «یس» هست, در سوره مبارکه «واقعه» هست که تعبیر به مِثل شده، ناظر به بدنِ منهای روح است؛ وگرنه خصوص روح که از بین نرفت تا بگوییم عین است یا مِثل, مجموعه روح و بدن هم چون هویّتشان به روح است و روح امر ثابت مجرّد موجود هست عین است نه مثل. آری, اگر خصوص بدن را حساب کنیم، مثل است. این روایت نورانی که مرحوم طبرسی در احتجاج نقل کرده و در تفسیر شریف کنزالدقائق هم هست، از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) است که در آنجا فرمود روح در مکان خودش است، روح که از بین نرفته است؛ روح کافر و مؤمن اینطور است که هر دو سر جایشان هستند، بدن را ذات اقدس الهی بعد از اینکه «ممطور» کرد، این بدن را میبرد «الی حیث الروح»؛ این نیاز به بحث دقیق دارد که چگونه بدن نزد روح میرود؟ مگر روح مکان دارد تا این نقل مکان کند؟ بدن چطور کامل میشود که روحانی میشود و روح به او تعلّق میگیرد؟ این دیگر «فیه وجوه و آراء و أقوال». اگر صاحبنظرانی در این بخش نظرهای مختلف داشتند این استبعادی ندارد، چون بسیار دقیق است اینطور نیست که حالا بگوییم - معاذ الله - فلسفه مشکل دارد؛ فلسفه مشکل ندارد، بحث, بحث پیچیده و مشکلی است؛ بحثهایی آسانتر از این است که اختلاف فراوانی در آن هست. شما در جریان «نزح بئر» مستحضرید اگر چاهی با اینکه «مع أنّ لها مادّه» این بئر «لها مادّة» با اینکه منبع جوشش دارد خیلی از قدما قائل بودند که اگر حیوانی در آن بیفتد و مرداری واقع شود این نجس میشود، «نزح بئر» واجب است باید «بالوعه»ای (1)کَند و آن وقت بحثهای فراوانی داشتند که فاصله بین «بئر» و «بالوعه» چقدر باشد و چند دلو بکِشند. به استثنای محمد بصراوی غالب فقها(رضوان الله علیهم) - از قدما - قائل به نجاست این آب بودند، بعد مرحوم علامه (2)و اینها آمدند گفتند نه خیر, «نزح بئر» مستحب است و دلیلی بر نجاست «بئر» نداریم. دهها سال, دهها فقیه همه فتوا به نجاست دادند بعد معلوم شد که نجس نبود. اینطور نیست که ما بگوییم پس فقه منشأ شبهه میشود. اگر انسان وارد بحث شود این بحثهای دقیق بالأخره همهشان یکطرفه نیست؛ گاهی این طرف است و گاهی آن طرف است، منتها در همه موارد باید از ذات اقدس الهی کمک گرفت که از صراط مستقیم فاصله نگیریم و آن اصل کلی که معقول و مقبول همه ماست باید زیربنای فکر همه ما باشد که اگر آنچه ما فهمیدیم مطابق با حق بود «نِعم المطلوب» و اگر مطابق حق نبود «مضروب علی الجدار» است و آن حق عقیده ماست؛ این روش در تمام علوم است و اختصاصی به یک علم دون علم دیگر ندارد.
بنابراین آنچه از وجود مبارک حضرت ابراهیم در این زمینه برمیآید عین است نه اینکه حالا این طاووسی که زنده شد یا آن پرندهای که زنده شد مثل پرنده قبلی است؛ نه عین اوست، برای اینکه این شیء روح دارد و هویّت هر شیئی را روح آن تأمین میکند; لذا فرمود هم یُحْییهَا درست است و هم مِثْلَها درست است از دو نظر درست است.
محفوظ بودن عین روح هنگام مرگ و شهید یکی از مصادیق آن
پرسش: اینکه فرمود: تُحْیِ الْمَوْتی مگر نفس میمیرد, روح میمیرد؟
پاسخ: نه, چون نفس نمیمیرد, عینیّت محفوظ است. این موت عبارت از فوت که نیست؛ موت هجرت است. سؤال است اینهایی که هجرت کردند، بدن را رها کردند و رفتند چه وقت با بدنشان مأنوس میشوند؟ بازگشت سؤال در حقیقت همین است. یک عدّه خیال میکردند وقتی که انسان میمیرد میپوسد; لذا فرمودند مبادا بگویید شهید مُرد، البته این اختصاصی به شهید ندارد؛ حالا آنکه فاتح است، ممکن است اثر آن فتح بیش از اثر شهادت باشد. قبلاً هم ملاحظه فرمودید که گاهی فتح اثر آن بیش از شهادت است. آن عظمت و جلالی که برای ضربت حضرت علی در جریان خندق بود، آن عظمت حتی برای شهادت آن حضرت هم نبود «لَضَرْبَةُ عَلِیِّ لِعَمْرٍو یَوْمَ الْخَنْدَقِ تَعْدِلُ عِبَادَةَ الثَّقَلَیْنِ» (1) شهادت خود آن حضرت هم در کنار سفره آن ضربت بود، اگر آن ضربت نبود و اسلامی نمیماند و - معاذ الله - شرک همه جا را میگرفت، دیگر ماه مبارک رمضانی نبود و شهادتی نبود و علیِ علوی نبود و غدیری نبود و اینها نبود، گاهی یک پیروزی کار چندین شهادت را میکند «لَضَرْبَةُ عَلِیِّ لِعَمْرٍو یَوْمَ الْخَنْدَقِ تَعْدِلُ عِبَادَةَ الثَّقَلَیْنِ» خیلی از پیروزمندان هستند که درجاتشان از شهدا بالاتر است. در همان حدیث معروف که در قیامت مرکّب عالِم را با خون شهید میسنجند که آنجا مرکّب سنگینتر است و خون شهید به اندازه عظمت مرکّب نیست همین است، (2)اگر لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمْواتاً (3)[20] درباره علما همینطور است, فاتحان اینطور است، اینطور نیست که فقط مخصوص شهدا یا علمای دین باشد، هر کسی که انسان است وفات دارد نه فوت و هجرت دارد، منتها این بدن را رها میکند دوباره این بدن را ذات اقدس الهی احیا میکند و به او میدهد؛ حالا چگونه این بدن احیا میشود, چگونه این بدن دوباره تحت تدبیر روح قرار میگیرد، این موارد است که مشکلات فراوانی دارد که اینها دیگر جزء ضروریات نیست؛ اینها را انسان باید معتقد باشد همان بدنی که هست و همان شخصی که هست عیناً در قیامت میآید، اما حالا چطور میآید که بر ما واجب نیست یاد بگیریم، اگر یاد گرفتیم و دانستیم چه بهتر; لذا اگر این دو طایفه آیات است که یکی گفت عین و یکی گفت مِثل، قابل جمع است و در ادامه برهانی را هم که اقامه میکند به جدل برمیگردد، فرمود: الَّذی جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ ناراً شما که خدا را قبول دارید و «مَرخ» و «عَفار» (4)را که میبینید، این کار خداست؛ آنکه خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ او را که قبول دارید، اگر کسی خالق «سماوات» و «أرض» است، دوباره هم میتواند احیا کند؛ همه اینها طبق بیان نورانی امام عسکری(سلام الله علیه) جدال أحسن است؛ یعنی مقدماتی است معقول, یک; مقبول, دو; منتها صبغه مقبول بودنش واسطه قیاس است, سه; این میشود جدال أحسن, چهار. اگر از جهت معقولیّت, قیاس تشکیل میشد, میشد برهان؛ اما از جهت مقبولیّت تشکیل شد که شده جدال أحسن.
فرق بین امر و خطاب تکوینی و اعتباری
إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً میخواهید ببینید چطور زنده میکند؟ وقتی ذات اقدس الهی چیزی را که نبود ایجاد کرد حالا که بود و پراکنده است آن را یقیناً ایجاد میکند، شما مشرکین مشکلتان چیست؟ امر الهی دو قسم است: یک امر «بلاواسطه» است و یک امر «معالواسطه»; آن امر «معالواسطه» هم دو قسم است یا تکوین است یا تشریع, امر «بلاواسطه» که یقیناً تکوین است و جا برای عصیان نیست، برای اینکه کسی نیست تا معصیت کند، امر تکوینی به «کان» تامّه تعلّق میگیرد، موجودی که «لیس» تامّه دارد - یعنی نیست - میخواهد با امر الهی هست شود، در این امر جا برای عصیان نیست؛ در امر تکوینی از آن جهت که به «کان» تامّه تعلّق میگیرد و مخاطب شیء معدوم است جا برای عصیان نیست; لذا با «کُن» حتماً «یکون» حاصل میشود. منتها میماند این دو مطلب: یکی اینکه فرق اساسی این امر تکوینی که کُنْ خطاب است، با امر اعتباری چیست؟ دوم اینکه خطاب به معدوم معنا ندارد. درباره مطلب اول فرق اساسی خطاب تکوینی و خطاب اعتباری آن است که در خطاب تکوینی مخاطب فرع بر خطاب است؛ یعنی اول «کُن» است بعد «یکون» یافت میشود؛ لذا با «فاء» تفریع فرمود ما که گفتیم «کُن» مخاطبِ ما «یکون» میشود؛ این کان, کان تامه است فقط اسم میگیرد؛ یعنی فاعل خبر ندارد، هم آن «کُن» «کان» تامّه است و هم این «یکون»؛ این تخلّل «فاء» برای آن است که ثابت کند مخاطب, فرع خطاب است. در خطابهای اعتباری روشن است که خطاب فرع بر مخاطب است، تا مخاطبی نداشته باشیم که نمیتوانیم با او گفتگو کنیم.
چگونگی تعلّق امر و خطاب به امور تکوینی معدوم
میماند این شبهه که خطاب به معدوم یعنی چه؟ چگونه میشود به معدوم خطاب کرد؟ منتها این معدوم, معدوم خارجی است و موجود علمی که در علم ذات اقدس الهی است؛ ذات اقدس الهی براساس أَ لا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ (1)به شیئی علم دارد, به معلوم خود افاضه هستی میکند و او یافت میشود خطاب او طبق بیان نورانی حضرت امیر در نهجالبلاغه خطاب لفظی نیست «لاَ بِصَوْتٍ یَقْرَعُ وَ لاَ بِنِدَاءٍ یُسْمَعُ وَ إِنَّما کَلامُهُ سُبْحَانَهُ فِعْلٌ مِنْهُ أَنْشَأَهُ» (2)حرف نیست, کلمه نیست, لفظ نیست همان ایجاد است، ایجاد الهی که فعل اوست و از آن به «کُن» یاد میکند. این «کُن» ایجاد است و آن «یکون» وجود است که اگر به لحاظ خود شیء حساب کنیم میشود مخلوق و اگر ارتباط آن را با ذات اقدس الهی حفظ کنیم خلق و خلقت میشود.
بنابراین خطاب الهی در حقیقت به معلوم است و آن معلوم را هستی میبخشد که وجود خارجی پیدا کند که این تعبیر در بخشهایی از قرآن کریم آمده است؛ در سوره مبارکه «مؤمنون» 87 به بعد این است: قُلْ مَنْ بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَ هُوَ یُجیرُ وَ لا یُجارُ عَلَیْهِ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ ٭ سَیَقُولُونَ لِلَّهِ (3)[24]در بخشهای دیگر هم هست که اگر خدای سبحان امر کند فوراً آن شیء امتثال میکند که آیه چهل سوره مبارکه «نحل» هم همین است إِنَّما قَوْلُنا لِشَیْءٍ إِذا أَرَدْناهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ.
جریان آفرینش حضرت آدم و عیسی(علیهما السلام) مصداق خطاب به امور تکوینی
مهمتر از همه جریان آفرینش حضرت عیسی و همچنین جریان آفرینش حضرت آدم است. یک سلسله کارهایی را ذات اقدس الهی با تدریج بیان میکند، نه اینکه تدریجاً کار کند؛ گیرنده به تدریج میگیرد. اصل کار را ذات اقدس الهی آنطور که در سوره مبارکه «قمر» آیه پنجاه آمده، فرمود کار ما یک لحظه است وَ ما أَمْرُنا إِلاَّ واحِدَةٌ کَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ؛ ما با یک چشم به هم زدن کار میکنیم؛ ولی گیرنده اگر مجرّد باشد که دفعتاً میگیرد, اگر مادی باشد که تدریجاً میگیرد که در خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فی سِتَّةِ أَیَّامٍ (1)میگیرد. در جریان آفرینش حضرت عیسی یا جریان آفرینش حضرت آدم(سلام الله علیهما) این مثالها را ذکر میکند؛ آیه 59 سوره مبارکه «آلعمران» این است إِنَّ مَثَلَ عیسی عِنْدَ اللَّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ که حضرت آدم را اول از خاک آفرید ثُمَّ قالَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ از خلقت مادی و بدنی به کُنْ فَیَکُونُ یاد نکرد؛ لذا آن کُنْ فَیَکُونُ میشود بخش خلق و این کُنْ فَیَکُونُ بخش امر میشود. بدن را فرمود ما از خاک خلق کردیم، وقتی نوبت به روح که رسید گفتیم کُنْ فَیَکُونُ. معلوم میشود آن بخش مجرّد با کُنْ فَیَکُونُ حل میشود و آن بخش مادی با خَلق حل میشود که بعضیها خواستند بگویند أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ (2)ناظر به این است که بخش مادی بخش خلقت است و بخش مجرّد, بخش عالم امر است.
پرسش: تصویر دفعی بودن خلق آسمان و زمین در حالی که؟
پاسخ: آن گیرنده تدریجاً میگیرد وگرنه دهنده دفعتاً این کار را کرده است. آنچه از طرف ذات اقدس الهی است زمانی و زمینی نیست که خدا امروز این کار را کند یا فردا آن کار را کند که تدریج و تغییر داشته باشد؛ از طرف ذات اقدس الهی افاضه است وَ ما أَمْرُ السَّاعَةِ إِلاَّ کَلَمْحِ الْبَصَرِ؛ (1)[27] منتها گیرنده تدریجاً در او ظهور پیدا میکند.
پرسش:؟پاسخ: بالأخره گیرنده باید تدریجاً این فیض را ظاهر کند، او دفعتاً عطا کرده است. الآن وقتی این کلید برق را زدند تا آنجا که روشن شود یک مقدار ممکن است طول بکشد ولو یک هزارم ثانیه، اما بالأخره تدریج در گیرنده است نه در دهنده؛ لذا در مجرّد فرمود: کُنْ فَیَکُونُ است؛ درباره بدنش فرمود: خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ، اما حالا درباره روح که رسید ثُمَّ قالَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ. درباره کُنْ فَیَکُونُ با ملکوت همراه است؛ لذا با «فاء »تفریع, یک; با اسم تسبیح, دو.
تبیین آیات دال بر مُلک و ملکوت اشیا و تعریف آن
فرمود: فَسُبْحانَ الَّذی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ. در تقسیمها میگویند عالَم دو قسم است: یک قسمت آن مُلک است و یک قسمتش ملکوت، البته ملکوت به معنی اعم که فوق آن را هم شامل میشود. عالم دو قسم است: بخشی عالَم مُلک است که تَبارَکَ الَّذی بِیَدِهِ الْمُلْکُ (2)[28] آن «سماوات» و «أرض» است و یک قسمت هم ملکوت است که ملکوت، باطن این عالم است. درباره ملکوت در سوره مبارکه «انعام» فرمود ما ملکوت هر چیزی را نشان حضرت ابراهیم دادهایم؛ در سوره مبارکه «انعام» آیه 75 این است وَ کَذلِکَ نُری که با فعل مضارع که نشانه استمرار دارد که فیض از این طرف مستمر است و با وحدانیّت فیض هم هماهنگ است.
دعوت قرآن به نظر در مُلک و ملکوت عالم و فرق آن با رؤیت حضرت ابراهیم(علیه السلام)
وَ کَذلِکَ نُری إِبْراهیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ؛ ما باطن عالَم را نشان او میدهیم. درباره ما که بشر عادی هستیم سخن از ارائه نیست، سخن از نظر است؛ در سوره مبارکه «اعراف» که قبلاً بحث آن گذشت، آیه 185 این است: أَ وَ لَمْ یَنْظُرُوا فی مَلَکُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ؛ یک وقت در مُلک عالم آدم نظر میکند أَ فَلا یَنْظُرُونَ إِلَی الْإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ (1)و «الی کذا و کذا» این نظر به مُلک است، یک وقت میگویند چرا درباره ملکوت نظر نمیکنید؟ ما موظّف به نظریم, یک; فیض خدا نسبت به حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) ارائه و رؤیت است, دو; او اهل رؤیت است و ما اهل نظریم, او اهل و دیدن است ما اهل نگاه هستیم؛ در فارسی بین نگاه و دیدن خیلی فرق است، گاهی انسان نگاه میکند و نمیبیند «نظرت الی الهلال فلم أره»؛ (2)بین نظر و رؤیت تلازمی نیست گاهی انسان نگاه میکند و نمیبیند، بین نگاه و دیدن تلازم نیست؛ ولی زمینه هست، فرمود شما در ملکوت نظر کنید بلکه ببینید، ما حضرت ابراهیم را که پدر شماست مِلَّةَ أَبیکُمْ إِبْراهیمَ هُوَ سَمَّاکُمُ الْمُسْلِمینَ مِنْ قَبْلُ (3)[31] راه پدرتان را بروید ما باطن عالَم را نشان او دادیم. کلّ عالَم هر کدام ملکوتی دارد که زمام هر شیء همان ملکوت اوست که این هم به دست خداست، یک تقسیم عمومی است که «العالم إمّا مُلکیٌ أو ملکوتی» مثل اینکه میگویند «الموجود إمّا ذهنی و إمّا خارجیٌ» بعد که برگشتیم با دقّت بیشتری موجود ذهنی را نگاه کردیم، میبینیم موجود ذهنی هم مرتبهای از مراتب موجود خارجی است. ما یک ذهن داریم که حقیقت است, واقعیّت است و در فلسفه مطرح است و یک ذمّه داریم که امر اعتباری است و پوچ است و در فقه و امثال فقه مطرح است؛ در ذمّه فلان کس این مال هست من هبه کردم یا اِبراء کردم. ذمّه یک امر اعتباری است, ذهن یک حقیقت است که فضای تصور و تصدیق و اینها را به همراه دارد. براساس نظر دوم, موجود ذهنی هم مرتبهای از موجود خارجی است. این تقسیم که میگوییم «الموجود إمّا مُلکیٌ و إمّا ملکوتی» وقتی به مقصد رسیدیم میبینیم همه چیز دارای ملکوت هستند و هیچ چیزی نیست که ملکوت نداشته باشد.
مقصود از ملکوت اشیا و ارتباط آن با مبدأ آفرینش
ملکوت آن چهره و زِمام و پیشانی و افسار که به دست خداست، هر چیزی یک رابطه الهی دارد که این ملکوت اوست و این ملکوت به دست خدای سبحان است و چون آن نگاه, نگاه تجرّدی است از آن به «سبحان» یاد شده، بر خلاف مُلک که فرمود: تَبارَکَ الَّذی بِیَدِهِ الْمُلْکُ. اصلاً قرآن کتاب تعلیم اسماست، خدای سبحان که اسمای حسنا دارد، این اسمای حسنا را در قرآن شرح کرده و آنچه در پایان هر آیه است یا پایان هر سوره است حدّ وسط مضمون آن آیه یا آن سوره است؛ قرآن, کتاب درس و تعلیم اسماست، اگر خدای سبحان اسما را یاد انسان کامل داد و گزارش آنها را انسان کامل به فرشتهها داد، برای ما هم این کتاب را نازل کرد؛ یعنی «القا» کرد آویخت و نه انداخت که ما به علم اسما آشنا شویم. اینکه در دعای «سمات», در دعای «ندبه», در دعای «کمیل» میگوییم عالَم را اسمای تو پر کرده است «وَ بِأَسْمَائِکَ الَّتِی مَلَأَتْ أَرْکَانَ کُلِّ شَیْءٍ» این اسمایی که «مَلَأَتْ أَرْکَانَ کُلِّ شَیْءٍ» و این اسمایی که با این اسما انبیای الهی فلان منطقه را فتح کردند, فلان کوه را رفتند, کوه طور را دیدند, الْوَادِی الْأَیْمَنِ (1)[34] را دیدند همه اینها در قرآن کریم به صورتهای گوناگون آمده و قرآن, کتاب «تعلیم الأسماء» است, شرح اسماء است؛ آنچه در ذیل هر آیه است حدّ وسط مضمون آن آیه است، اینجا هم که فرمود: فَسُبْحانَ الَّذی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ نشان میدهد که هر چیزی ارتباطی با ذات اقدس الهی دارد که آن زمامش و آن پیشانی و جبهه او به دست خدای سبحان است که إِنَّ رَبِّی عَلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ (2)[35] هم همینطور است.
پرسش: ملکوت دائر است یا اینکه برای شخص دائر میشود.
پاسخ: نه, ملکوت, باطن است که گاهی باطن را نشان میدهند؛ مثل جریان حضرت ابراهیم که فرمود: کَذلِکَ نُری إِبْراهیمَ (1)[36]و به ما هم فرمودند راه انبیا باز است.
مشروط بودن دیدن ملکوت عالم به زدودن حجابهای ظلمانی
ملکوت, باطن هر شیء است که این شیء کجا را میخواهد و چه چیزی را میخواهد؟ این شیء یک سنگ است،این سنگ چه کسی را تسبیح میکند؟ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاَّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ (2)این سنگ دائماً دارد تسبیح میگوید, این سنگ دائماً دارد تحمید میکند، چه کسی را تحمید میکند؟ اگر کسی صدای حمد و تسبیح این سنگ را شنید، معلوم میشود گوش ملکوتی دارد و اگر نشنید معلوم میشود فقط گوش مُلکی دارد. خیلی از ماها صدای خودمان را نمیشنویم، در درون ما همیشه «یا الله» است، لکن ما نمیشنویم ما هم بالأخره مثل این سنگ هستیم مثل این در و دیوار هستیم مثل درخت و مانند آن هستیم، بدن ما اینطور است و جان ما هم همینطور است؛ منتها ما در اثر این غفلت, صدای خودمان را هم نمیشنویم. اینکه فرمود: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ» (3)[38] ما اگر صدای خودمان را بشنویم، صدای «یا الله» ما همیشه بلند است؛ منتها وقتی فشار به ما آمد ما برابر آن صدای درون داد میزنیم «بک یا الله» وگرنه همیشه ما هم صدایمان به «یا الله» بلند است.
اینکه مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در کتاب قیّم توحید نقل کرده است که «لَیْسَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ خَلْقِهِ حِجَابٌ غَیْرُ خَلْقِهِ احْتَجَبَ بِغَیْرِ حِجَابٍ مَحْجُوبٍ وَ اسْتَتَرَ بِغَیْرِ سِتْرٍ مَسْتُورٍ لَا إِلَهَ إِلَّا هُو» (1)بین خدا و زید, خود زید فاصله است؛ این از غرر روایات ماست که مرحوم صدوق نقل کرده است، بعدها گفتند: «تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز» اگر این حرفها نبود که شعرای ما این حرفها را نداشتند. این بیان نورانی حضرت امام کاظم بود که مرحوم صدوق نقل کرد که بین خدا و خلق حجابی نیست مگر خود خلق؛ در همان دعای «ابوحمزه ثمالی» هم همین است که پروردگارا! میدانم «وَ اَنَ الرَّاحِلَ اِلَیْکَ قَریبُ الْمَسافَةِ وَ اَنَّکَ لا تَحْتَجِبُ عَنْ خَلْقِکَ اِلاَّ اَنْ تَحْجُبَهُمُ الْأَعمالُ دوُنَکَ» (2)همین, بنابراین بین ما و خدای ما این غرور ما فاصله است، خود را نبینیم صدای «یا الله» را میشنویم, خود را نبینیم صدای «بک یا الله» را میشنویم، همیشه نه تنها شبهای قدر یا شبهای جمعه. مگر در و دیوار شبهای قدر میگویند «بک یا الله» یا دائماً میگویند «بک یا الله»؟ اگر ما صدای خود را بشنویم این صدای شریف و روحبخش «بک یا الله» در درون ما هم هست؛ لذا فرمود این ملکوت را اگر شما نگاه کنید صدایتان را میشنوید و در کتابهای دعا هم ملاحظه فرمودید مفاتیح الجنان مرحوم آقا شیخ عباس و دیگران(رضوان الله علیهم) هم هست که سوره مبارکه «یس» را اگر به بالین محتضر بخوانند وضع او خیلی روشنتر میشود و با سرعت و آسانتر این سفر را طی میکند؛ (3)چنین سورهای است که هم قلب قرآن است، برای اینکه معارف فراوانی دارد و هم راهِ رفتن را آسانتر میکند. غرض این است که به ما گفتند راه ملکوت برای همه شما باز است، اگر بخواهید نگاه کنید ما شما را ترغیب میکنیم؛ اگر دیدن ممکن نباشد که بر نظر ترغیب نمیکنند، فرمود: أَ وَ لَمْ یَنْظُرُوا فی مَلَکُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ، پس معلوم میشود که دیدن ممکن است و حالا اگر دیدن ممکن است - انشاءالله - نصیب همه ما شود!
موضوع: تفسیر آیات 77 تا 83 سوره یس
أَ وَ لَمْ یَرَ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذا هُوَ خَصیمٌ مُبینٌ (77 وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِیَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَ هِیَ رَمیمٌ (78) قُلْ یُحْییهَا الَّذی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلیمٌ (79) الَّذی جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ ناراً فَإِذا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ (80) أَ وَ لَیْسَ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِقادِرٍ عَلی أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلی وَ هُوَ الْخَلاَّقُ الْعَلیمُ (81) إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ (82) فَسُبْحانَ الَّذی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (83))
علت نهی از مَثل زدن و شبیه آوردن برای خدا
بعد از تبیین مقام الوهیّت پروردگار به اینکه خدای سبحان حقیقتی است که نه ذاتش شبیه و شریک دارد و نه وصفش شبیه و شریک دارد و نه فعلش شبیه و شریک دارد، اصل کلی را به ما آموخت و فرمود: فَلا تَضْرِبُوا لِلَّهِ الْأَمْثالَ (1)اگر خدای سبحان - معاذ الله - در یکی از این امور سهگانه شریک و شبیهی میداشت جا برای مَثل زدن و شبیه آوردن و مانند آن بود؛ ولی وقتی در هیچ جهتی از این جهات سهگانه شریک و شبیه ندارد، جا برای مَثل زدن نیست فَلا تَضْرِبُوا لِلَّهِ الْأَمْثالَ؛ لذا آنچه در این سوره آمده است که وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً این را نهی کرده و مَنهی شمرده و ابطال کرده و آنچه در سوره مبارکه «مریم» آمده وَ یَقُولُ الْإِنْسانُ أَ إِذا ما مِتُّ لَسَوْفَ أُخْرَجُ حَیًّا که این هم یک نحو مَثلی است در سوره «مریم» آیه 66 که آن را هم نهی کرده است. در سوره مبارکه «قیامت» هم که فرمود: أَ یَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ (2)آن را هم نهی کرده که شما شبیه و شریکی برای خدا ندارید، آن وقت چگونه میتوانید مَثل ذکر کنید.
فرق ذات اقدس الهی با ممکنات در نحوه اجلال و تکریم
مطلب دیگر آن است که موجودهای دیگر را اگر ما بخواهیم ستایش کنیم, اِجلال و تکریم نسبت به آنها اِعمال کنیم، آنها را با وصفی که دارند اکرام میکنیم و آنها را با فعلی که انجام میدهند اجلال میکنیم؛ ولی درباره ذات اقدس الهی خدا را نباید با وصفِ او اجلال کرد و با فعل او اکرام کرد، بلکه وصف خدا جلال و شکوه خود را از ذات میگیرد، فعل خدا جمال و جلالش را از ذات میگیرد، آن ذات حقیقت ازلی و ابدی و نامتناهی است. هر وصفی یا هر فعلی که تصوّر شود و در جهان محقّق شود متّکی به آن ذات است. بنابراین فرق اساسی ذات اقدس الهی با «ماسوی» این است که در موجودات امکانی ما اگر خواستیم چیزی را وصف کنیم اجلال و تکریمی نسبت به او روا داریم او را با وصفی از اوصاف میستاییم یا با فعلی از افعال گرامی میداریم؛ ولی درباره ذات اقدس الهی کمالِ وصف در آن است که به ذات خدا متّکی است و کمال آن فعل در این است که به ذات خدا متّکی است، چون همه اینها اگر ابدی و ازلی باشند ابدی و ازلیِ بالعرض هستند و به ذات اقدس الهی که ازلی و ابدی بالذّات است تکیه میکند، البته صفاتی که عین ذات است حکم خود ذات را دارد؛ لذا یک اصل کلی را قرآن کریم بعد از تبیین آن عناصر محوری توحید بیان کرد، فرمود: فَلا تَضْرِبُوا لِلَّهِ الْأَمْثالَ؛ لذا در اینجا هم با تعجّب ذکر میکند که فرمود انسانی که از نطفه خلق شده حالا برای خدا مَثل میزند. پس
ذکری بودن «الف و لام» در الْإِنْسانُ
اما این الْإِنْسانُ که أَ وَ لَمْ یَرَ الْإِنْسانُ است این نظیر الْإِنْسانُی است که در سوره «مریم» (1)و «قیامت» است که الف و لام آن عهد است، چون همه انسانها که چنین مَثلی ندارند، اما اگر گفته شود که انسان را ما از نطفه خلق کردیم این «انسان» الف و لام آن میتواند «استغراق» باشد دیگر الف و لام جنس و الف و لام عهد ذکری و ذهنی و اینها نیست؛ هر انسانی بالأخره از نطفه خلق شده است، میماند جریان حضرت عیسی که آن را جداگانه استثنا فرمود. پس الْإِنْسانُ که در قرآن کریم هست یا مطلق انسان است که جنس است و الف و لام آن استغراق است؛ نظیر اینکه فرمود ما انسان را از خاک خلق کردیم و مانند آن و اما این الف و لام در الْإِنْسانُ که در سوره «مریم» است, در سوره «یس» است, در سوره «قیامت» است ناظر به همان شخصی است که معاد را استبعاد داشت یا انکار میکرد و به صورت ضربالمثل میگفت: مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَ هِیَ رَمیمٌ این الف و لامش الف و لام «استغراق» و جنس نیست، چون همه انسانها که چنین حرفی نمیزنند؛ موحّدان, انبیا, اولیا, مؤمنان که چنین حرفی نمیزنند.
پاسخ خدای سبحان به مشکل فعلی منکر معاد
أَ وَ لَمْ یَرَ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذا هُوَ خَصیمٌ مُبینٌ ٭ وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِیَ خَلْقَهُ؛ این شخص مشکل فعلی دارد نه مشکل فاعلی, میگوید این کار محال است؛ یعنی موجودی که از بین رفته دیگر قابل حیات نیست، آنگاه ذات اقدس الهی دو جواب میدهد: یکی اینکه شما که هیچ چیز نبودید و خدا شما را آفرید، چرا خودتان را فراموش کردید؟ شما مشکل فعلی دارید, یک; گذشته از این, دلیل شما و حرف شما حداکثر استبعاد است، این استبعاد ناظر به فاعلهای متعارف و عادی است نسبت به ذات اقدس الهی این کار بعید نیست، او خالق جمیع اشیاست و برای او یکسان است. بنابراین آن محور اصلی استبعاد این شخص راجع به خود فعل بود؛ لذا پاسخی که خدا میدهد این است که میفرماید او خودش را فراموش کرده است؛ یعنی خلقت خودش را فراموش کرده که فعل نیست، نه اینکه خالق خود را فراموش کرده است. یک وقت است از سنخ نَسُوا اللَّهَ فَنَسِیَهُمْ (2)است, یک; وَ لاَ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ (3)است, دو; از آن قبیل نیست، این فعل خودش را فراموش کرده، چون خودش لَمْ یَکُ شَیْئاً بود. در سوره مبارکه «مریم» بعد از اینکه وَ یَقُولُ الْإِنْسانُ أَ إِذا ما مِتُّ لَسَوْفَ أُخْرَجُ حَیًّا (4)[6] فرمود: أَ وَ لا یَذْکُرُ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ یَکُ شَیْئاً (5)[7] که «کان», «کان» تامّه است؛ شیئی نبود، نه اینکه منصوب باشد تا خبر باشد. درباره حضرت زکریا فرمود: قَدْ خَلَقْتُکَ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ تَکُ شَیْئاً؛ (6)[8] یعنی «لیس» تامّه بود و «کان» تامّه وجود نداشت؛ اصلاً هستی نبود، چگونه شما خودتان را فراموش کردید؟! اگر خودش و خلقت خودش را فراموش نمیکرد، این استبعاد را روا نمیداشت. در خصوص این مسئله, گذشته از اینکه خودش را فراموش کرده این کار سابقه دارد و خودش «لاشیء» بود بعد «شیء» شد، نسبت به ذات اقدس الهی این کار «علیالسوی» و آسان هم است. فرمود: وَ نَسِیَ خَلْقَهُ اینجا سخن از نسیان خالق نیست، سخن از نسیان خلق است.
سُستی و سختی کار منشأ استبعاد منکر معاد و پاسخ آن
فرمود: قالَ مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَ هِیَ رَمیمٌ؛ این شبهه گاهی در اثر سُستی است گاهی در اثر سختی است. شبهه در اثر سستی همین است که میگویند این عظام که پودر شده, نرم شده این را چه کسی میتواند دوباره زنده کند؟! در سوره مبارکه «اسراء» میفرماید چه سخت باشد و چه سست باشد نزد ذات اقدس الهی یکسان است، فرمود: انْظُرْ کَیْفَ ضَرَبُوا لَکَ الْأَمْثالَ فَضَلُّوا فَلا یَسْتَطیعُونَ سَبیلاً ٭ وَ قالُوا أَ إِذا کُنَّا عِظاماً وَ رُفاتاً (1)- «رُفات» همین پودرشده و نرمشده و سُستشده است - أ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدیداً پاسخی که ذات اقدس الهی میدهد این است که میفرماید چه سُست و چه سخت برای خدا یکسان است قُلْ کُونُوا حِجارَةً أَوْ حَدیداً ٭ أَوْ خَلْقاً مِمَّا یَکْبُرُ فی صُدُورِکُمْ (2)[10]سِفت و سُست, سخت و سُست نزد خدا یکسان است، حالا بر فرض شما آهن و سنگ بشوید در برابر کسی که با اراده کار میکند نه با ابزار, کار یکسان است. بنابراین سستی یا سختی, سستی یا سفتی اینها هیچکدام اثر ندارد، چه رَمیم و رُفات بشوید, چه حدید و حجر باشید قُلْ کُونُوا حِجارَةً أَوْ حَدیداً ٭ أَوْ خَلْقاً مِمَّا یَکْبُرُ فی صُدُورِکُمْ یک فلزّ دیگری که از آهن سختتر باشد، چون اینها در برابر اراده ذات اقدس الهی تابع محض هستند کلّ نظام هستی نسبت به اراده الهی طائع است فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قالَتا أَتَیْنا طائِعینَ (3)اینها مطیع و طائع هستند, با طوع و رغبت, اراده الهی را امتثال میکنند. بنابراین فرض ندارد چیزی سفت باشد یا چیزی سست باشد، این از آن جهت فرقی ندارد؛ لذا فرمود «رَمیم» بودن اثر ندارد، قُلْ یُحْییهَا الَّذی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلیمٌ آن کسی که اوّلین بار آفرید هم او میتواند خلق کند، الآن که ذرّاتش پراکنده است و ذات اقدس الهی بِکُلِّ شَیْءٍ عَلیمٌ است.
پرسش: با توجه به حدیث معروفِ «أَبَی اللَّهُ أَنْ یُجْرِیَ الْأَشْیَاءَ إِلَّا بِأَسْبَابٍ» (1)[12] و با توجه به اختلاف اسباب ؟
پاسخ: یکی از مهمترین اسبابش همان اراده الهی است؛ در بیان نورانی حضرت امیر و بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) است، بیان نورانی حضرت امیر در نهجالبلاغه است و بیان نورانی امام رضا در توحید (2)مرحوم صدوق است که «کُلُ قَائِمٍ فِی سِوَاهُ مَعْلُولٌ»؛ یعنی هر چیزی که هستیِ او عین ذات او نیست این معلول است و ذات اقدس الهی علّت است «أَبَی اللَّهُ أَنْ یُجْرِیَ الْأَشْیَاءَ إِلَّا بِأَسْبَابٍ» همه سر جایش محفوظ است و زِمام اسباب هم به دست ذات اقدس الهی است که عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (3)است با اراده کار میکند, با سبب کار میکند, بیاراده و بیسبب کار نمیکند.
تبیین چگونگی ارتباط بین تبدیل پوست و چشیدن عذاب
مهم آن است که برای خود ما روشن شود هر عضوی, پوست, گوشت, استخوان, هیچ هویّتی ندارند مگر اینکه به بدن کسی مرتبط باشند، مادامی که به بدن شخص مرتبط هستند میشود دست و پا، وقتی به بدن مرتبط نباشد میشود «لَحم» و «عَظم»، دیگر عضو کسی نیست. در سوره مبارکه «نساء» آنجا فرمود که این دوزخیان وقتی در جهنم پوستشان سوخت خدا پوست دیگر میرویاند تا اینها عذاب را بچشند نه پوست جدید کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَیْرَها؛ (4)[16]این پوست غیر از آن پوست است؛ ولی این شخص عین همان شخص است. ما نمیخواهیم پوست را عذاب کنیم، ما میخواهیم شخص عذاب بچشد کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَیْرَها پوست بعدی که تازه رویید غیر از پوست قبلی است؛ ولی پوست, عذاب نمیچشد خود این شخص عذاب میچشد. چندین بار گناه کرده دستش در طیّ این سالیان متمادی کاملاً عوض شده؛ ولی گناهکار همان شخص بود، الآن همان شخص را خدا عذاب میکند.
پرسش: مگر بدون تجزیه پوست هم خدا می تواند عذاب کند؟
پاسخ: زیرا لامسه در پوست قویتر است و اگر پوست از بین رفت نیروی لمس کمتر میشود و عذاب کمتر احساس میشود؛ لذا فرمود پوست، چون لامسه در پوستظهور بیشتری دارد و این کار را کردیم لِیَذُوقُوا الْعَذابَ، پس فعل ممکن است، مضافاً به اینکه ذات اقدس الهی عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ است قدرت الهی را هم در دو مثال ذکر فرمود که یکی از درخت «اخضر», «نار» بیرون آوردن و یکی اینکه خالق «سماوات» و «أرض» باشد. بنابراین مِثْلَهُمْ ضمیر به خود اشخاص برمیگردد که از نظر بدن, مثل است؛ ولی از نظر هویّت بدنی، شخصی و جوهر شخص, عین اوست نه مثل او.
سرّ مجاز نبودن احیای پوست و استخوان در قیامت
پرسش: استاد قُلْ یُحْییهَا الَّذی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ این «انشای اول مرة» که به این مثل تعلق نگرفته.
پاسخ: شخص یعنی این «عظام», این «عظام» عینیّت و هویّت آن به این است که در بدن زید قرار بگیرد. این «عظم»ی که در بدن زید هست، عین «عظم»ی است که چند سال قبل بود. این شخص استخوان پوسیده را آورده گفته چه کسی این را زنده میکند؟ همین این را؟! پاسخ شنیده همین را بعینه خدا زنده میکند، عینیّت این «عظم», عینیّت این «جلد» و پوست به این است که به زید ارتباط پیدا کند که جزء بدن زید شود. همانطوری که در دنیا با اینکه حداقل هفت بار یا هشت بار برای سالمندان ده بار تمام ذرّات بدن عوض میشود؛ ولی این دست عین همان دست دوران کودکی است، خالی اگر روی دستش باشد میگوید این خال همان خال دوران کودکی است، در حالی که چندین بار عوض شده است، عینیّت و هویّت و هاذیّت عضو به این است که به بدن برسد؛ همانطور که در دنیا همینطور است، تشبیه نیست. در تشبیه، کسی که شب مهتاب در کنار یک نهر روانی که با شیب ملایم حرکت میکند وقتی یک ساعت مینشیند خیال میکند عکس این ماه یک ساعت در این آب منعکس بوده است، در حالی که دهها بار این عکس عوض شد این آب که میرود و آب دیگر میآید مثل آن است که آینه قبلی رفته و آینه بعدی آمده است، لحظهبهلحظه این آینهها عوض میشوند, لحظهبهلحظه این عکس عوض میشود آن وقت خیال میکنیم همان عکس یک ساعت قبل است؛ اگر کسی کنار چنین نهری که با شیب روان است نشسته است، عکس ماه و عکس اختر برقرار ببیند این به جهت توهم و تخیّل اوست؛ ولی در جریان بدن واقعاً همین دستِ فعلی, عین دست قبلی است، چون هستی و هویّت و هاذیّت عضو به این است که برای بدن باشد؛ هر طوری که در دنیا بود، ما در دنیا که مجاز نمیگوییم, میگوییم این دست همان دست سی سال قبل و بیست سال قبل است و نمیگوییم عوض شده است و مجاز هم نمیگوییم؛ سرّش آن است که معیار هویّت و هاذیّت و شخصیت عضو به این است که به این نفس زید ارتباط پیدا کند، در معاد هم همینطور است؛ لذا اگر تعبیر «مِثل» شده؛ نظیر آنچه در سوره «یس» و سوره «واقعه» است یا غَیْرَ شده که در سوره «نساء» است بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَیْرَها این به لحاظ اینکه خود این عضوها و اجزا را با هم میسنجیم، بله اینها مِثل و غیر هستند و امثال ذلک، اما وقتی در ارتباط با هاذیّت نفس و بدن میسنجیم این عین اوست غیر او نیست. ما هیچ تردیدی نداریم که این دست فعلی ما همان دست بیست سال قبل است، این مجاز نیست؛ نه مجاز لغوی است و نه مجاز عقلی، نه مجاز در اِسناد است و نه مجاز در کلمه.
مطابق بودن گناهان روحی با عذابهای آن
پرسش: حضرت استاد ببخشید! آیا در قیامت روح انسان ها فقط به واسطه جسم عذاب می بینند یا خود روح جداگانه عذاب می شود؟
پاسخ: اگر کسی گناهان روحی هم داشته باشد، گناهان روحی هم دارد؛ مثلاً کسی آبروی دیگری را برده، این شخص گذشته از اینکه سوخت و سوز بدنی دارد لَهُمْ خِزْیٌ فِی الدُّنْیا وَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ (1)[17]یا وَ لا تُخْزِنا یَوْمَ الْقِیامَةِ (2)[18] اینکه فرمود «خزی» و رسوایی دارد برای کسانی که آبروی دیگران را بردند یا برای کسی که عَذابَ الْهُونِ (3)«هون»؛ یعنی سستی و بیآبرویی و ذلّت و اینها, آنها که در صدد ذلیل کردن و خوار کردن دیگران بودند درباره آنها فرمود عذاب «مُهین» (4)دارد, یک; عذاب «هون» دارد, دو; «خزی» دارد, سه; اینها عذابهای روحی است که دامنگیر کسانی است که آبروی دیگری را بردند یا دیگران را رسوا کردند و آنجا که فرمود: نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ ٭ الَّتی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ (5)[21] ناظر به همان عذابهای روحی است، آتشی است که - معاذ الله - از دل سر میزند، آن آتش غیر از این آتشی است که پوست را میسوزاند؛ این آتشی که پوست را میسوزاند برای گناهان ظاهری است، آن آتشی که نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ ٭ الَّتی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ برای عقیده بد است, اوصاف بد است, آبروریزی بد است که «أعاذنا الله من شرور أنفسنا» مربوط به آن است.
ناتوانی دست یابی طبیب جسم بر بیماری روحی
پرسش: این بدنی که بعد از سی سال عوض می شود در عرف می گویند همان است اما عقل و پزشکان این را نمی گویند.
پاسخ: عقل نه, عقل میگوید این همان است. پزشک از آن جهت که روح را تجربه نکرده است او حرف طبیبانه میزند؛ ولی فکر بیطارانه دارد. خیلیها انسان را یک حیوان ناطق میدانند اینکه میبینید در طیّ سال گاهی چندتا همایش بیماریهای مشترک بین انسان و دام دارند همین است، منتها مقدار مصرف آن فرق میکند؛ اینها خیال میکنند انسان همان حیوان است، منتها مقدار مصرف این داروها فرق میکند. هرگز در طب این مسئله مطرح نیست که اگر کسی به نامحرم طمع کرده است، این مریض است؛ اینها را افسانه میدانند، فرمود: فَیَطْمَعَ الَّذی فی قَلْبِهِ مَرَضٌ (1)[22]اگر کسی در نامحرم طمع کرده میگویند این شخص اصلاً مریض نیست؛ این یک طبّ مصطلح و یک بیطاری واقعی است، اگر کسی انسان را بشناسد طور دیگر فکر میکند. عقل میگوید بدن را روح تأمین میکند، تمام سوخت و سوز بدن را و همین غذایی که انسان مصرف میکند، این روحِ مدبّر و حکیم, حکیمانه تقسیم میکند؛ سهم ناخن را میدهد, سهم مو را میدهد, سهم استخوان را میدهد, سهم پلک چشم را میدهد, سهم مُژه چشم را میدهد. این روح مدبّر و حکیمی که ذات اقدس الهی آفرید همه را کاملاً توزیع میکند که سهم مو چقدر است, سهم ناخن چقدر است, سهم استخوان چقدر است, سهم خون چقدر است, سهم گوشت چقدر است, سهم پوست چقدر است, سهم نیروی دید چقدر است, سهم نیروی شنوایی چقدر است، همه اینها را این نفس حکیمانه تأمین میکند، البته در درونِ درون کسی هست که این را راهنمایی میکند. بنابراین عرف نیست، عقل میگوید که هاذیّت بدن, هویّت بدن و هستی بدن به وسیله نفس است و وقتی نفس یکی بود این بدن همان بدن است. ما هیچ تردیدی نداریم، ادبا آنها که خیلی در زمینه مجاز در کلمه یا مجاز در اِسناد خیلی تلاش و کوشش میکنند وقتی سؤال بکنی و بگویی آیا این دست جنابعالی همان دست چند سال قبل است؟ میخندد و میگوید این چه سؤالی است میکنی؟ معلوم است دست من است؛ از اینکه میخندد معلوم میشود هیچ تردیدی ندارد که بگوید این دست فعلی عین دست ده سال قبل است؛ یعنی حقیقت است نه مجاز در کلمه و نه مجاز در اِسناد.
1) احزاب/سوره33، آیه33.
پرسش: اگر دست کسی را متصل کردند به بدن شخص دیگری ؟
پاسخ: وقتی که متّصل شد، بله دست اوست؛ لذا هیچ تردیدی ندارند و میگویند با دست خود نوشت, با دست خود امضا کرد؛ اگر چکی را امضا میکنند نمیگویند با دست دیگری امضا کردی، میگویند با دست خودت امضا کردی که محکمه و دستگاه حقوقی هم میپذیرد.
تفاوت تفهیم معاد بر ارمیای نبی و ابراهیم خلیل(علیهما السلام) و علت آن
مطلب دیگر این است که وجود مبارک حضرت ابراهیم نخواست بفهمد و نخواست اطمینان پیدا کند که خدا مُرده را زنده میکند، خواست بگوید که من چگونه مُرده را زنده کنم؟ قرآن کریم این داستانها را که عاقلانه و حکیمانه و در اول سوره مبارکه «یس» خواندیم یس ٭ وَ الْقُرْآنِ الْحَکیمِ (1)[23]این کتاب, حکیم است و حکیمانه این قصهها را نقل میکند، اینطور نیست که قصههایی که شبیه هم باشد را نقل کند. در سوره مبارکه «بقره» فرمود ما به این دو بزرگوار دو گونه معاد را تفهیم کردیم: یکی اینکه معاد را در خود شخص پیاده کردیم؛ یعنی خود آن شخص را «اماته» کردیم, یک; بعد از صد سال او را زنده کردیم, دو; تا او بفهمد که مردن و بیدار شدن یعنی چه. آیه 259 سوره مبارکه «بقره» این بود: أَوْ کَالَّذی مَرَّ عَلی قَرْیَةٍ وَ هِیَ خاوِیَةٌ عَلی عُرُوشِها قالَ أَنَّی یُحْیی هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها چگونه خدا اینها را زنده میکند؟ فرمود اینگونه زنده میکنیم فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ بعد فرمود فهمیدی؟ اینطور میمیرانیم و اینطور زنده میکنیم، این برای آن فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ بعد قالَ کَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ (2)[24]و مانند آن, این حیات و ممات را, احیا و «اماته» را در درون خود یافت. قصه حضرت ابراهیم فوق این است، نه حضرت ابراهیم میخواهد بفهمد که خدا چگونه مرده را زنده میکند، چون خودش استدلال کرده رَبِّیَ الَّذی یُحْیی وَ یُمیتُ (3)[25] نه حضرت ابراهیمی که از انبیای اولواالعزم است نظیر اِرمیاست (4)که احیا و «اماته» در درون خود او پیدا شود، از نحوه جواب خدا میفهمیم که سؤال حضرت ابراهیم چه بود. بسیاری از شماها با فقه آشنا هستید در آن احادیث از جواب امام(سلام الله علیه) معلوم میشود که سؤال زراره چه بود, سؤال «محمد بن مسلم» چه بود و از نحوه جواب معصوم ما پی به خصوصیت سؤالِ سائل میبریم، از نحوه جوابِ خدا پی میبریم که مقصود حضرت ابراهیم چه بود. خدا فرمود این کار را بکن, آن کار را بکن, هم «اماته» میکنی, هم احیا میکنی و به صدای تو میآیند، نه به صدای دیگران، این ذرّات را پراکنده کن، درهم بکوب، در ده کوه یا کمتر و بیشتر بگذار همین که صدا زدی میآیند. این کیفیت احیا و کیفیت پراکندهها را جمع کردن را به وجود مبارک حضرت ابراهیم آموخت؛ از نحوه جواب برمیآید که سؤال حضرت ابراهیم این نبود که تو چطوری زنده میکنی؟ مهمتر از آن در مورد «ارمیا» گذشت. اگر مردهای را زنده میکرد؛ نظیر کار حضرت عیسی، مهمتر از آن را که درباره «ارمیا» بود قبلاً بیان کرد؛ یعنی بعد از آیه 259 که قصه ارمیاست قصه حضرت ابراهیم شروع میشود وَ إِذْ قالَ إِبْراهیمُ رَبِّ أَرِنی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتی. (5)
پرسش: میخواست به «عینالیقین» برسد؟
پاسخ: «عینالیقین» در آن بنده خدایی که «ارمیا» بود به «عینالیقین» رسید، وجود مبارک ابراهیم بالاتر از جناب «اِرمیا» بود که به «عینالیقین» و «حقّالیقین» رسید؛ او مُرد و زنده شد، این «اماته» کرد و احیا کرد؛ این کار وجود مبارک حضرت ابراهیم بود. بنابراین عینیّت و مثلیّت و اینها به هاذیّت نفس وابسته است و وجود مبارک حضرت ابراهیم در آن مقطع زندگی میکرد.
بررسی چگونگی موجود شدن اشیا با امر به «کُن»
حالا مطلب بعدی آن است که فرمود شأن خدا - این «امر» (1)یعنی شأن که جمع آن امور است نه اوامر - این است که با اراده کار میکند. در بیانات نورانی حضرت امیر در بحث دیروز گذشت این بود که نه اینکه خدا به موجودی بفرماید «کُن» او شود «یکون»؛ «کُن»ی در کار نیست، لفظی در کار نیست. فرمود: «إِنَّما کَلامُهُ سُبْحَانَهُ فِعْلٌ مِنْهُ أَنْشَأَهُ» (2)حرفِ خدا کار خداست، نه اینکه خدا میفرماید «کُن» تا ما بگوییم این خطاب, فرع مخاطب است یا مخاطب, فرع خطاب است، این برای توجیهات ابتدایی است «کُن» در کار نیست «إِنَّما کَلامُهُ سُبْحَانَهُ فِعْلٌ» فرمود: «لاَ بِصَوْتٍ یَقْرَعُ وَ لاَ بِنِدَاءٍ یُسْمَعُ وَ إِنَّما کَلامُهُ سُبْحَانَهُ فِعْلٌ مِنْهُ أَنْشَأَهُ» کلمه نیست, لفظ نیست تا جایی کسی آن را بشنود, صدایی, آهنگی, نوایی و اینها را تولید کند نیست «إِنَّما کَلامُهُ سُبْحَانَهُ فِعْلٌ»؛ همین که اراده کرد تا یافت شود، یافت میشود؛ مثل اینکه ما اگر اراده کردیم یک قطره آب یا دریایی یا نهری یا بحری در ذهن ما ایجاد شود، میشود. با اراده ما کار میکنیم، نه اینکه به آن نهر یا بحر بگوییم «کُن» او شود «یکون».
پرسش: استاد از نظر مقوله لفظ درست است اما أَنْ یَقُولَ چطور؟
پاسخ: أَنْ یَقُولَ؛ یعنی همین «یُظهر قوله فعله»، وقتی وجود مبارک حضرت امیر که قرآن ناطق است میفرماید: «لاَ بِصَوْتٍ یَقْرَعُ وَ لاَ بِنِدَاءٍ یُسْمَعُ وَ إِنَّما کَلامُهُ سُبْحَانَهُ فِعْلٌ» این «إنّما یقول»؛ یعنی «یفعل»، اراده کرد که انجام دهد یعنی «فَعَل»، «إِنَّما کَلامُهُ سُبْحَانَهُ فِعْلٌ» این بیان صریح حضرت است در نهجالبلاغه است.
تفهیم توانمندی خلیفه الهی و وظیفه او به وسیله احیای مردگان
پرسش: خدا حکیم، قرآن حکیم، ابراهیم حکیم، نقل این قصه فلسفه اش چیست؟
پاسخ: برای اینکه بفهماند خلیفه خدا، کار «مستخلفعنه» را میکند. گاهی احیای «موتا» به دست مسیح(سلام الله علیه) ظهور میکند, گاهی به دست خلیل ظهور میکند؛ خلیفه آن است که دو کار را داشته باشد: یکی اینکه همه اوصافی که «مستخلفعنه» به او داده است حفظ کند, یک; یکی اینکه حوزه استخلافی خود را هم بشناسد و مشکلات آنها را حل کند, دو; یعنی هم ارتباط تنگاتنگ با «مستخلفعنه»؛ یعنی «الله» داشته باشد که از آنجا فیض بگیرد, هم ارتباط تنگاتنگ با «مستخلفعلیهم» داشته باشد که مشکلات اینها را برطرف کند و بداند اینها چه کاره هستند که این میشود «خلیفةالله». وجود مبارک حضرت ابراهیم که از انبیای اولواالعزم بود، سایر انبیا هم همچنین و امروز وجود مبارک ولیّ عصر(عج) همین است هیچ فرقی بین آن حضرت با ذوات کامل انبیای قبلی نیست حالا آنها مسئله نبوّت و رسالت بود, اینجا مسئله امامت است؛ امروز وجود مبارک ولیّ عصر(عج) همین قدرت را دارد و همین دو عنصر محوری را دارد؛ هم با «مستخلفعنه» خود ارتباط کامل دارد که هر چه را خدا به او داد حفظ میکند و هم با «مستخلفعلیهم» ارتباط دارد که هر چه نیاز مردم شرق و غرب است میفهمد و انجام میدهد. اینها میخواهند کار خلیفةاللهی انجام دهند، اگر یک وقت کار خلیفةاللهی انجام دادند؛ نظیر حضرت عیسی که أُحْیِ الْمَوْتی بِإِذْنِ اللَّهِ (1)[30] همین کار را وجود مبارک حضرت ابراهیم کرده, همین کار را وجود مبارک انبیای دیگر در مقاطع گوناگون انجام میدهند.
1) آل عمران/سوره3، آیه42.
ظهور توحید در همهٴ عالم و غفلت ما از آن
مشکل اساسی ما این است که ما غرق در توحیدیم؛ ولی غافل هستیم. این کتاب ما را محفوف به توحید میداند، متأسفانه ما غافل هستیم؛ کور معنایش همین است، کور که حقیقت شرعیه ندارد، کسی نمیبیند کور است. در سوره مبارکه «حدید» فرمود: هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ؛ (1)[32] هر جا باشید با شماست، نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ، (2)[33] بالاتر از همه آنها در سوره «انفال» فرمود: یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ، (3)[34] رهبری ما را هم در پایان سوره مبارکه «یس» دارد فَسُبْحانَ الَّذی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ؛ یعنی ما ملکوتی داریم, این جبهه ملکوتی ما زمام آن به دست اوست و همسایه ما هم که است هُوَ مَعَکُمْ, أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ هم که هست, در درونِ درون ما حضور دارد.
«اگر دل ز یاد تو غافل نشیند ٭٭٭ خدنگ بلا بر دلِ دل نشیند»
در درون دل ما هم که او حضور دارد و افسار ما هم که به دست اوست فَسُبْحانَ الَّذی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ اما معذلک ما غافل هستیم این چه کوری است این چه کری است؟! صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ (4)این چه خطری است؟! واقعاً خطر است، الآن ما غرق در توحیدیم، جای خالی نیست؛ اما ما هیچجا او را نمیبینیم، این است که بد کسی را میخواهیم و این خاطراتی که در قلب ما هست از همینجاست؛ خدای ناکرده بد کسی را میخواهیم, عیب کسی را میخواهیم, نقص کسی را میخواهیم, خودمان را میخواهیم که جلو بیفتیم، همه اینها بر خلاف رضای اوست. اینکه میخواهیم جلو بیفتیم و دیگری عقب بیفتد، ما مطرح شویم و دیگری مطرح نشود این نشانه ندیدن اوست، چون او برای ما جای خالی نگذاشت؛ همه جا گفت من هستم، این مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ که میگوید هر جا باشی من هستم أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ که است, یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ که است.
فطرت آینهٴ نشاندهنده توحید و غبارآلود شدن آن با گناه
پرسش: این ظلمات شدید از کجا پیدا میشود؟
پاسخ: همان گناه، این « رِیْن » در تعبیرات قرآن کریم هست کَلاَّ بَلْ رانَ عَلی قُلُوبِهِمْ (1)[36] «رِیْن» یعنی چرک، بد گفتن, بد خواستن, غیبت کردن, تهمت زدن, «حُبُ الدُّنْیَا رَأْسُ کُلِّ خَطِیئَةٍ» (2)من باید بالا بنشینم و مانند آن واقعاً چرک است, واقعاً غبار است؛ اینکه قرآن کریم فرمود: کَلاَّ بَلْ رانَ عَلی قُلُوبِهِمْ «رِیْن» یعنی چرک, خدا به ما آینه شفاف داد و آینه نشان میدهد؛ منتها ما دو کار کردیم: یا «مانعةالجمع» یا «مانعةالخلو»; یا این آینه را غبارآلود کردیم و نگذاشتیم که حق در آن منعکس شود یا نه, این غبار را روی آینه روا نداشتیم، اما این آینه را به جای اینکه به طرف شمس و قمر داشته باشیم بردیم در باغوحش نزد گرگ و گراز، این آینهای که آدم برود در باغ وحش و تماشا کند به طرف این گرگ و گراز بگیرد، این گرگ و گراز را نشان میدهد، جای دیگر را که نشان نمیدهد. انبیا آمدند به ما گفتند این آینه را به طرف شمس و قمر نگه بدار, بالا نگه بدار تا آن آفتاب و نور در آن بتابد، چرا باغ وحش میروی که گرگ را به شما نشان بدهد؟! ما مشکلمان یا این است یا آن یا هر دو; او که به ما این فطرت را داد واقعاً آینه داد، این شفاف است؛ منتها حالا ما باید بدانیم که به کدام طرف نگه بداریم، هم سعی کنیم که غبارآلود نشود و هم فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ (3)اینکه هست.
جایگاه نداشتن بد خواستن دیگران با تفکّر توحیدی
اگر فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ هست هیچ ارزشی ندارد که حالا من جلو بیفتم یا او جلو بیفتد یا - خدای ناکرده - بد کسی را بخواهیم. این تعبیراتی که ائمه(علیهم السلام) فرمود: «یَا کَرِیمُ اغْفِرْ لِمَنْ فِی مَشَارِقِ الْأَرْضِ» (1)یا این دعاهای نورانی ماه مبارک رمضان «اللَّهُمَّ أَغْنِ کُلَّ فَقِیرٍ» این «کُلَّ»؛ یعنی همین که کسی بد کسی را نخواهد، مگر همه مسلمان هستند؟ مگر همه شیعه هستند؟ «اللَّهُمَّ أَغْنِ کُلَّ فَقِیرٍ اللَّهُمَّ أَشْبِعْ کُلَّ جَائِعٍ اللَّهُمَّ اکْسُ کُلَّ عُرْیَانٍ » (2)همین است. آن سِعه صدر, آن عظمت و آن جلالی که اهل بیت به ما آموختند این باعث میشود حداقل درون ما غبارآلود نشود, یک; بعد بدانیم آینه را به کدام طرف نگه بداریم, دو; فرمود هر کدام شما ملکوتی دارید، اینچنین نیست که ما بیملکوت باشیم؛ فرمود ملکوت دارید, یک; ملکوت شما به دست خداست, دو; از این بهتر و شیرینتر؟! فَسُبْحانَ الَّذی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ.
موضوع: تفسیر آیات 1 تا 10 سوره صافات
وَ الصَّافَّاتِ صَفًّا (1 فَالزَّاجِراتِ زَجْراً (2) فَالتَّالِیاتِ ذِکْراً (3) إِنَّ إِلهَکُمْ لَواحِدٌ (4) رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بیّنهما وَ رَبُّ الْمَشارِقِ (5) إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِزینَةٍ الْکَواکِبِ (6) وَ حِفْظاً مِنْ کُلِّ شَیْطانٍ مارِدٍ (7) لا یَسَّمَّعُونَ إِلَی الْمَلَإِ الْأَعْلی وَ یُقْذَفُونَ مِنْ کُلِّ جانِبٍ (8) دُحُوراً وَ لَهُمْ عَذابٌ واصِبٌ (9) إِلاَّ مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ (10))
مکی بودن سوره صافات و شروع آن به سوگند
سوره مبارکه «صافات» مثل سوره مبارکه «یس» در مکه نازل شد و اوّلین سورهای است از نظر نظم ترتیب قرآنی که با سوگند شروع شده است که وَ الصَّافَّاتِ صَفًّا. قسمهای الهی، چون همه موجودات را خدا آفرید و همه در اختیار قدرت او هستند میتواند به همه سوگند یاد کند؛ ولی بشر حق ندارد به غیر خدا سوگند یاد کند.
بیّنه بودن سوگندهای الهی و مقابل نداشتن آن
مطلب دوم آن است که سوگند خدا در مقابل بیّنه نیست، بلکه به خود بیّنه است. قسمها معمولاً در محاکم در مقابل بیّنه هستند که «الْبَیِّنَةُ عَلَی الْمُدَّعِی وَ الْیَمِینُ عَلَی مَنْ أَنْکَرَ»؛ (1)کسی که در محکمه دعوایی دارد و ادّعا بر چیزی دارد او باید بیّنه اقامه کند، دلیل و شاهد بیاورد و کسی که منکر است و قول او مطابق با اصل است او سوگند یاد میکند. سوگند در محاکم قضایی در مقابل بیّنه است؛ ولی قسمهای الهی به خود بیّنه است، نه در مقابل بیّنه. اگر خدای سبحان به چیزی سوگند میخورد؛ یعنی ما را به آن دلیل و حدّ وسط آشنا میکند؛ مثلاً کسی که در یک اتاق تاریک قرار دارد از دیگری سوال میکند که الآن روز شد یا نه؟ او میگوید روز شد و برای اثبات آن، چون دلیلی ندارد سوگند یاد میکند و میگوید به فلان شیء سوگند که الآن روز است؛ ولی کسی که دلیل دارد ممکن است این پرده را کنار بزند، این در را باز کند و بگوید به این آفتاب قسم الآن روز است؛ سوگند به آفتاب در مقابل استدلال نیست، سوگند به خود دلیل است؛ قسمهای الهی از همین قبیل است. اینطور نیست که خدای سبحان برای اثبات دعوای خود دلیل نداشته باشد و به چیزی سوگند یاد کند. اگر خدای سبحان به خود سوگند یاد کرد، براساس «یَا مَنْ دَلَ عَلَی ذَاتِهِ بِذَاتِهِ» (2)خودش دلیل است و اگر به «صافات» و «زاجرات» و «تین» و «شمس» و «قمر» و امثال اینها سوگند یاد کرد، همه اینها مخلوق هستند و مخلوق هم دلیل بر وجود خالق است، هم نظم و ترتیب مخلوق دلیل بر وحدانیت خالق است. بنابراین تمام قَسَمهای قرآن کریم که از ذات اقدس الهی شروع شده است، همه اینها به بیّنه برمیگردد؛ نه به چیزی که در مقابل بیّنه است.
احتمالات سه گانه در مقصود از صافات، زاجرات و تالیات
منظور از این «صافات» و «زاجرات» و «تالیات» خواه ملائکه و اصناف ملائکه باشند - کما هو الظاهر - یا اشخاصی باشند که سِمتهای گوناگون دارند - کما هو المحتمل - یا برخی این «صافات» را نظیر «صافات» سوره مبارکه «نور» (1)بر طیور تطبیق کردند که آن هم محتمل است، هر کدام از اینها باشد این قسم درست است، چون هر کدام از اینها مخلوق هستند و هرکدام از اینها هم دلیل بر وجود ذات اقدس الهی میباشند و هم دلیل بر توحید او که لاَ شَرِیکَ لَهُ، (2)به هر وسیله و به هر تقدیر باشد، این سوگندها حدود وسطای براهین اثبات حق و توحید حق هستند.
توحید، محور آیات در سوره صافات
محور اصلی مطالب این سوره «توحید» است، اصل وجود ذات اقدس الهی برای آنها «مفروقعنه» بود؛ لذا بعد از این سه سوگند میفرماید: إِنَّ إِلهَکُمْ لَواحِدٌ شما بیش از یک «اله» ندارید و این اصنام و اوثان آلهه نیستند، اینها هم مثل شما مخلوق هستند و هیچ آثار و سودی از اینها به شما نمیرسد، تنها «اله» شما همان کسی است که شما را آفریدإِنَّ إِلهَکُمْ لَواحِدٌ.
علت طرح بعضی از سوگندهای الهی با «فا» تفریع
سوگندهای الهی گاهی با «واو» مطرح است نظیر وَ التِّینِ وَ الزَّیْتُونِ (3)[5]یا وَ الشَّمْسَ، (4)[6]وَ الْقَمَرَ (5)و گاهی با «فاء» مطرح است نظیر همین قسمت. این ذکر «فاء» یا برای آن است که اینها مقامات گوناگون دارند که وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ؛ هرکدام که برتر باشد متبوع است و هرکدام که تابع باشد زیرمجموعه آن است؛ لذا با «فاء» تفریع ذکر شده است، قسم اول; یا اوصاف آنها در طول هم است، قسم دوم; یا قسم سوم است که ذات آنها در طول هم نیست اوصاف آنها هم در طول هم نیست؛ ولی کارهای آنها تقسیم شده است و کارهای آنها ترتیب دارد؛ لذا سومی بر دومی و دومی بر اوّلی مترتّب و متفرّع است. پس مصحح «فاء» یا ترتیب ذات است یا ترتیب وصف است یا ترتیب فعل. در ترتیب وصف ما میگوییم «الأعلم فالأعلم»؛ یعنی دوّمی بعد از اوّلی در مقام عالمیت قرار دارد که این ترتیب وصفی است. بنابراین این سِمَتهایی که در همین سوره مبارکه «صافات» مشخص شد که گفتند: - آیه 164 همین سوره این است - وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ همین است. بعضیها ترتیب فضلی یا سِمَتی دارند و احیاناً ترتیب وجودی دارند که مُطاعٍ ثَمَّ أَمینٍ؛ (6)یعنی در آن بارگاه رفیع بعضیها مطاع و بعضیها مطیع هستند، آن فرشته برتر ثَمَّ؛ یعنی «آنجا», مُطاع هستند مُطاعٍ ثَمَّ أَمینٍ و برخیها مطیع میباشند. اگر برخیها بالا هستند و برخیها پایین، حالا این ترتّب یا «بالذات» است یا «بالوصف» است یا «بالفعل», مصحّح ذکر حرف «فاء» در این سوگندها است.
منزلت خاص هر یک از فرشتگان مورد سوگند و اثبات توحید با آنها
از آیه 164 همین سوره برمیآید که هرکدام یک منزلت خاص دارند که حالا یا وجوداً تفاوت دارند یا وجوداً یکسان هستند، مثل افراد انسان که ذاتشان یکی است؛ ولی یکی عالم است و یکی اعلم، یکی عادل است و یکی اعدل، وصف آنها فرق میکند یا نه، وصف آنها فرق نمیکند، کارهای آنها تنظیم شده است وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ * وَ إِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ (1)[9]که حالا یا صفوف آنها در مسئله اطاعت پروردگار است؛ نظیر نماز جماعت, یا صفوف آنها در تدبیر نظام است, یا صفوف آنها در زجر و طرد بیگانگان است که به هرکدام از این قِسمها بخواهد تفسیر شود قابل تطبیق است؛ ولی همه این قِسمها میتوانند هرکدام حدّ وسط باشند هم برای ثابت کردن وجود ذات اقدس الهی و هم برای ثابت کردن وحدت الهی؛ وحدت الهی هم همان نظم و ترتیب است. اگر دو خدا در عالم متصدّی نظم عالم باشند یقیناً دو خدا، چون دوتا ذات هستند و صفات هرکدام عین ذات است دو علم، دو مدیریت و دو تدبیر دارند و یقیناً هماهنگی بین دو ذات متباین حاصل نخواهد شد لَفَسَدَتَا. (2)
مقصود از صافات و زاجرات و تالیات در آیه و مسئولیت آنان
از این جهت فرمود سوگند به فرشتههایی که «صافات» هستند که خود این «صافات» «جمع الجمع» است؛ جمع «صافّه» است که «صافّه» خودش جمع است؛ یعنی طایفه صافّه; پس وَ الصَّافَّاتِ «جمع الجمع» است. فَالزَّاجِراتِ زَجْراً * فَالتَّالِیاتِ ذِکْراً؛ حالا یا اینها فرشتگانی هستند که برخیها در تدبیر - کما هو المحتمل - و برخیها در تعلیم سهم دارند. این فَالتَّالِیاتِ کسانی هستند که آیات الهی را تلاوت میکنند،، فرشتهای هست که مسئولیت نازل کردن آیات الهی را دارد که نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمینُ ٭ عَلی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرینَ، (3)[11] فرمود: بِالْحَقِّ أَنْزَلْناهُ وَ بِالْحَقِّ نَزَلَ؛ (4)[12] در سوره مبارکه «انعام» ملاحظه فرمودید که هفتاد هزار فرشته این سوره مبارکه را بدرقه کردند به پیشگاه پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آوردند. (5)
مسئولیت جبرئیل و فرشتگان (علیهم السلام) در دریافت وحی و رساندن آن بر قلب پیامبر (صلی الله علیه وآله و سلم)
جبرئیل امین(سلام الله علیه) برابر نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمینُ ٭ عَلی قَلْبِکَمسئولیت انزال این کتاب الهی را داراست و عدهای هم او را همراهی میکنند. در سوره مبارکه «ملک» آنجا برای اثبات این مطلب که این وحی از مصدر ربوبی تا مورد وحیانی و نبوی, منزّه از دخالت بیگانگان، کم شدن و زیاد شدن است فرمود: عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ أَحَداً ٭ إِلاَّ مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ (1)[14]بعد فرمود این وحی ای که از ذات اقدس الهی صادر شده است تا به قلب مطهّر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) برسد، هیچ بیگانهای در این حرم امن راه پیدا نکرده است یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِن خَلفِهِ رَصَداً ٭ لِیَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ (2)[15] یک عده رَصَد, اسکورت, نگهبان و نگهدار هستند, جلو و دنبال و شرق و غرب این وحی را اینها احاطه کردند که به هیچ وجه بیگانه نفوذ نکند, اینها از مبدأ تا منتها رَصَد، مراقب، حرس و نگهبان هستند.
تبیین امنیت قلب پیامبر و امانت دار بودن او
وقتی به حرم امن قلب پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نازل شد، از آن به بعد دو قضیه را ذات اقدس الهی درباره پیامبر فرمود یکی به نحو موجبه کلیه است و یکی هم به نحو سالبه کلیه؛ به نحو سالبه کلیه فرمود این حرم امن، حرم امانت هم است؛ نه تنها از نفوذ بیگانه امن است، حرم امانت هم است، چون ما هر چه گفتیم به شما رساند وَ ما هُوَ عَلَی الْغَیْبِ بِضَنینٍ (3)گرچه سورِ سالبه کلیه یا موجبه کلیه ندارد؛ ولی لسان آن به صورت قضیه موجبه کلیه است. فرمود: او نسبت به ابلاغ وحی «ضِنّت»؛ یعنی بخل نمی ورزد, «ضَنین» نیست, بخیل نیست وَ ما هُوَ عَلَی الْغَیْبِ بِضَنینٍ؛ هر چه ما گفتیم این سخاوتمندانه به شما ابلاغ میکند چیزی را کم و زیاد نمیکند، این یک قضیه. در طرف دیگر، آن هم وحیانی بودن حرم امن نبوّت را تأمین کرد و فرمود: ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی ٭ إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْیٌ یُوحی؛ (4)[17] فرمود او هم غیر از وحی چیزی نمیگوید، هر چه میگوید وحی است. این دو اصل کلی را درباره حرم امن نبوی بیان فرمود؛ یعنی آنچه ما گفتیم او به شما می رساند و آنچه را او میگوید گفته ماست ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی؛ یعنی او وقتی بخواهد درباره قرآن، درباره دین، درباره خدا و اسمای خدا و اوصاف خدا و افعال خدا سخن بگوید هیچ حرفی ندارد مگر حرف ما، ما هم هر چه گفتیم او به شما رساند و میرساند ما هُوَ عَلَی الْغَیْبِ بِضَنینٍ که بخل بورزد، بعضی چیزها را بگوید و بعضی چیزها را نگوید.
فهمیدن کلام الهی مشروط به سعه قلب انسان
هر چه ما گفتیم به شما رساند، منتها هر کسی به اندازه سعه قلب خود میفهمد. این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که فرمود: «إِنَّ هذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِیَةٌ فَخَیْرُهَا أَوْعَاهَا» (1)همین است، فرمود دلهای مردم ظروف معارف الهی است و شما در این ظرف سعی کنید حرفهای غیر الهی نزنید، مگر گنجایش آن چقدر است؟! آدم مگر میتواند که وقت صرف کند و قصه بخواند؟! حرفهای غیر علمی بخواند؟! هر چیزی را بخواند و هر چیزی را گوش دهد؟! اگر عتیقهای به آدم دادند، این عتیقه را فقط باید جای قرآن قرار دهد؛ یک رومیزی خوبی که به تو دادند، این دیگر شایسته نیست انسان هر روزنامه باطلهای را آنجا بگذارد یا رحلی را که به آدم دادند این جای قرآن است. این قلب فقط جای قرآن است و روایات اهل بیت(علیهم السلام). فرمود این دل مگر چقدر ظرفیت دارد؟ هر حرفی را, هر قصهای را, هر چیزی را شما وارد این حرم امن کنید، این مناسب نیست «إِنَّ هذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِیَةٌ فَخَیْرُهَا أَوْعَاهَا»؛ بهترین دل آن است که ظرفیت آن بیشتر باشد. این مراقبت از گوش شروع میشود تا به دل، فرمود: تَعِیَها أُذُنٌ واعِیَةٌ؛ (2)ذیل این آیه ملاحظه فرمودید، درباره وجود مبارک حضرت امیر است که أُذُنٌ واعِیَةٌ گوش شنوا, گوش علیبنابیطالب(سلام الله علیه) است. (3)اذن این است، چشم این است و مانند آن؛ اگر «هذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِیَةٌ» است، فرمود ما برابر ظرفیت شما معارف را گفتیم و ما کم نگفتیم؛ ولی شما برابر ظرفیتتان به همین اندازه استفاده کردید. پس آنچه خدا فرمود، وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ابلاغ کرد و آنچه هم وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ابلاغ میکند حرف خداست؛ این یکی موجبه کلیه است و یکی سالبه کلیه است.
تکلّم وحیآنی بودن ابلاغ وحی توسط رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلّم)
آن وقت محدوده هستی حضرت، محدوده وحی میشود. از زبان مطّهر آن حضرت تا گوش ما هم وحی است؛ منتها تکلّم وحیانی نیست؛ ولی کلام وحی است، وحی برای آن نحوه تکلّم است. یک وقت این کلام با وحی القا میشود، این همان است که به وسیله فرشته بر قلب مطهر حضرت نازل شد؛ عین این الفاظ و عین این سور؛ اما یک وقت است با زبان عادی کلام خدا به ما میرسد؛ کلام، کلام الهی است اما به صورت وحی به ما نمیرسد، به صورت محاوره میرسد. البته اگر کسی به بارگاه امن قُرب نوافل راه یافت و هر دو طرف از قُرب نوافل برخوردار بودند آنگاه «وَ لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ» (1)را خودش درک میکند و گوش او هم گوشی میشود که گوش الهی خواهد بود.
محفوظ بودن دریافت مستقیم وحی برای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلّم)
به هر حال فرمود آنچه وجود مبارک پیامبر میآورد این رَصَد شده است این فَالتَّالِیاتِ ذِکْراً است و ذکر هم یعنی قرآن، پس فرشتهها برخیها صافات هستند برخی زاجرات هستند که کفار و منافقان و اینها را طرد میکنند، بعضی هم «تالیات» ذکر الهی می باشند که آیات الهی را تلاوت و رَصَد میکنند بِأَیْدی سَفَرَةٍ ٭ کِرامٍ بَرَرَةٍ (2)[22] از دست اینها میگذرد، اینها کریم و «بارّ» هستند فِیهَا کُتُبٌ قَیِّمَةٌ (3)[23]بِأَیْدی سَفَرَةٍ ٭ کِرامٍ بَرَرَةٍ اینها فرستادههای الهی و ملائکه مکرّم هستند که وحی از دست اینها به قلب مطهّر حضرت میرسد، البته حضرت مرتبهای دارد که بلاواسطه در مقام قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی (4)آن معارف را درک میکند، آن منطقه سر جایش محفوظ است؛ اما این بخشی که دارد بِأَیْدی سَفَرَةٍ ٭ کِرامٍ بَرَرَةٍ این برای مراحل میانی است و در بخش پایانی سوره «ملک» هم دارد این رَصَد شده است. طرح آن مسئله رَصَد برای این است که در همین سوره مبارکه «صافات» دارد نه در موقع فرود آمدن وحی, غیر فرشتهها حقّ دخالت دارند و نه از این طرف غیر فرشته حق دارد بالا برود و از بارگاه امن وحی چیزی را استراق کند؛ این دومی نیاز به توضیح دارد که آیاتش به خواست خدا خواهد آمد.
تبیین متعلق «زجر» در سوگند به زاجرات
فرمود: وَ الصَّافَّاتِ صَفًّا ٭ فَالزَّاجِراتِ زَجْراً ٭ فَالتَّالِیاتِ ذِکْراًآنها هم اگر سخنی دارند قرآن میخوانند. با این سوگندها آن «مقسم علیه» این است إِنَّ إِلهَکُمْ لَواحِدٌ.
پرسش: این زاجرات, زاجر از چه چیزی هستند؟
پاسخ: منافقان یا کفار را در جهنم طرد میکنند یا براساس وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ (1)که فرمود ما مُسَوِّمِین (2)را فرستادیم که اینها کفار و دشمنان را در جنگها طرد میکنند و مسلمانها را پیروز میکنند یا قلب مومن را از نفوذ شیطان نگه میدارند، «زاجرات» شیطان هستند و نمیگذارند در قلب مومن راه پیدا کند و مانند آن.
بحث در هر یک از مِقسَم ها رساننده انسان به وحدت الهی
چند وجه برای تکتک این سه عنوان ذکر شده است؛ قسم یاد میکند که إِنَّ إِلهَکُمْ لَواحِدٌ؛ یعنی اگر ما درباره خود «صافات» بحث کنیم به وحدت الهی میرسیم، در «زاجرات» بحث کنیم به وحدت الهی میرسیم، در «تالیات» بحث کنیم به وحدت الهی میرسیم، در مجموع این سه صنف بحث کنیم به وحدت الهی میرسیم، هر موجودی را که بحث کنیم هم به «کان» تامّه آن دلیل بر خالقیت آن است، هم به «کان» ناقصه آن؛ یعنی نظم و تدبیری که دارد دلیل بر وحدت ربوبی آن است.
پرسش: اثبات وحدت ناظم به وسیله وحدت نظام، لازمه مقدمه آن این است که وحدت نظام ثابت شود تا زمانی که ما جزئی از نظام هستیم، چطور وحدت نظام حاصل میشود؟
پاسخ: اگر «اله» - معاذ الله - در عالم دوتا باشد آنها دیگر جزء نیستند و در تمام امور نظر دارند، وقتی در همه امور نظر داشتند لَفَسَدَتا میشود؛ آن یکی که «الف» است برابر ذات خود یک نحو زمین و زمان و فصول را تدبیر میکند و آن یکی که «باء» است، برابر ذات خود یک نحو فصول و زمان و زمین را تدبیر میکند. ما از گذشته و آینده بیخبریم، ما در یک مقطع خاص هستیم؛ ولی این مقطع خاص مشمول ربوبیت «ربّ العالمین» است. اگر ذات اقدس الهی - معاذ الله - شریک میداشت، آن شریک در این مقطع هم کارگر بود و اگر دو نفر بخواهند این عالم را اداره کنند، اینطور نیست که قبلاً یک قانون نوشته شده باشد به نام «ما هو الواقع»، به نام «ما هو المصلحه» اینطور نیست؛ دو پیغمبر، دو امام(علیهما السلام) میتوانند جامعهای را, کشوری را, قارهای را یا چند قارهای را با نظم الهی اداره کنند، چون واقع یکی است; اما وقتی - معاذ الله - دو خدا فرض شد - یکی «الف» و دیگری «باء» - دو خداست و بعد عدم محض که در عدم محض ما «نفس الامر» نداریم، واقع نداریم، «ما هو الواقع» نداریم هیچ نداریم؛ اگر یکی «الف» بود و دیگری «باء»، چون «الف» بسیط است و صفتش عین ذات آن است، علم او هم عین ذات آن است؛ آن علمی دارد در مدار «الف»، دومی که ذاتش بسیط است و صفتش عین ذات اوست، علمی دارد در مدار «باء» که میشود دو علم متباین، این دو علم متباین دو واقعیت، دو نفس الأمر, دو حقیقت, دو نظم و دو نظام را به همراه دارند، آن وقت لَفَسَدَتا.
این بیان نورانی حضرت سیدالشهداء(سلام الله علیه) در دعای «عرفه» این جمله را هم دارد که «لَوْ کانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللّٰهُ لَفَسَدَتا وَ تَفَطَّرَتا»؛ (1)یعنی تنها «کان» ناقصه آنها به هم نمیخورد، بلکه «کان» تامّه آنها هم به هم میخورد؛ این است که نمیشود گفت - معاذ الله - دو خدا مثل دو پیغمبر هستند. در همراهی دو پیغمبر بالأخره واقعیت محفوظ است، «نفسالأمر» محفوظ است, «ما هو الأصلح» محفوظ است «ما هو الأحسن» محفوظ است که هر دو برابر آن کار میکنند، اما وقتی دو خدا شد بقیه عدم محض است. تصوّر بعضی از موضوعات، چون پیچیده است آن تصدیق را هم نظری میکند که مسئله حدوث عالم هم همینطور است؛ در مسئله حدوث عالم هر چه شما بخواهید مثلاً تصوّر کنید که خدا هست، این وسطها تعطیل است و بعد در یک گوشه دیگری عالم خلق میشود، هر چه بخواهید این را تصوّر کنید محال است، چون نه بُعد است، نه مصلحت است، نه مفسده است، نه اینجا و آنجاست، نه الآن و آن وقت است، نه درجه است. در عدم محض جایی نیست تا بگوییم اینجا خلق نشده و آنجا خلق شده است. هر موجودی را که ذات اقدس الهی بیافریند حادث است به دو معنا: هم مسبوق است به عدم ذاتی, یک; هم مسبوق است به عدم غیری؛ یعنی مسبوق است به ذات اقدس الهی, دو; غیر از این فرض ندارد، اگر کسی توانست فرض کند «فللفارض أن یحکم به».
1) مناسک حج، سیدمحمدصادق روحانی، ج1، ص324.
دعوت به نگاه مجدّد آفرینش دال بر استحکام نظم و وحدت الهی
غرض این است که گرچه ما در یک مقطع خاصّی زندگی میکنیم؛ ولی اگر - معاذ الله - دو «اله» بودند آنها همه مقاطع را اداره میکنند، حتی در مقطع خودمان. اینکه فرمود ما فصول چهارگانه, نظم و آسمان و زمین را طوری آفریدیم که هیچ ذرّهای کم و زیاد نیست ما تَری فی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ (1)همین است. فرمود: إِلَیْکَ الْبَصَرُ خاسِئاً وَ هُوَ حَسیرٌ (2)[29] دو بار, ده بار, صد بار, اینکه فرمود: ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ کَرَّتَیْنِ (3)[30] این نظیر همین اصطلاحی است که در علوم عقلی میگویند معقول ثانی است، معقول ثانی؛ یعنی «ما لیس بأوّل»، نه معقول دوم؛ گاهی ممکن است معقول سوم, چهارم, پنجم, هفتم و دهم هم باشد، ما در تعبیرات عرفی هم نمیگوییم این دست دوم است؟! دست دوم؛ یعنی «ما لیس بأوّل»، نه اینکه دست دوم است، چون ممکن است در طیّ این چند قرن چند دست گشته باشد تا به ما رسیده است. اینکه فرمود: ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ کَرَّتَیْنِ دو بار نه یعنی دو بار؛ یعنی بیش از یک بار؛ یعنی شما هزار بار هم که بروید به سراغ عالم و بیایید جز نظم چیزی نمییابید، معلوم میشود یک نفر دارد اداره میکند. حالا البته این برهان میانی است، اما اگر آن برهان عالی را که در نهجالبلاغه حضرت امیر است که جزء خطبههای برجسته و نورانی آن حضرت است، فرمود اگر خدا را به وصف زائد وصف کند «مَنْ وَصَفَهُ فَقَدْ حَدَّهُ وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ وَ مَنْ عَدَّهُ فَقَدْ أَبْطَلَ أَزَلَهُ» (4)خدا را نمیشود محدود کرد، میشود نامحدود و اگر نامحدود شد جا برای غیر نمیگذارد تا ما بگوییم عالَم چون منظم است از وحدت نظم به وحدت ناظم پی ببریم. اگر حقیقتی نامتناهی بود غیر بر نمیدارد و جا برای غیر نیست، ما دو نامتناهی که نخواهیم داشت؛ فرض آن محال است، نه اینکه آن مفروض محال باشد. آن بیان نورانی حضرت امیر برای اوحدی از اهل توحید است، آنجا که دارد «کَمَالُ الْإِخْلَاصِ لَهُ نَفْیُ الصِّفَاتِ عَنْهُ». (5)
طرح میانی مباحث توحید در آیه و قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ ... درجه عالی آن
به هر تقدیر آیات قرآن کریم بخشی از اینها درجات میانی است و بخشی هم که قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ ٭ اللَّهُ الصَّمَدُ ٭ لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ (1)[34] همین است؛ در ذیل همین, آن روایتی آمده که از وجود مبارک امام سجاد رسیده است، اگر کسی بخواهد بالاتر از قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ برود «فَقَدْ هَلَکَ» (2)به تعبیر شیخناالاستاد مرحوم علامه شعرانی این در صدد مذمّت است، چون بالاتر از این فرض ندارد؛ شما از غیر متناهی میخواهید بگذرید، چطور میخواهید بگذرید؟ اینکه احدیّت آورده, صمدیّت آورده, اگر چیزی جای خالی داشته باشد آن را پُر نکرده باشد که «صمد» نیست، اگر چیزی «صمد» است جا برای غیر نمیگذارد. این صمدیّت خدای سبحان است که خطبه اول حضرت امیر را تأمین کرد فرمود: «مَنْ وَصَفَهُ فَقَدْ حَدَّهُ وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ وَ مَنْ عَدَّهُ فَقَدْ أَبْطَلَ أَزَلَهُ». اگر او ازلی و ابدی است باید نامتناهی باشد و اگر نامنتاهی است جا برای دومی نیست و دومی اگر بخواهد موجود باشد، کجا موجود است؟! یک حقیقت نامتناهی داریم به نام خدا و اگر حقیقت نامتناهی به نام خداست، غیر خدا هر چه هست مخلوق اوست. آن برهان با این برهان نظم؛ نظیر آنچه در سوره مبارکه «انبیاء» یا اینگونه از سوَر آمده خیلی فرق دارد؛ آن برهان, برهان توحید است، برهان صمدیّت است و کاری به عالم ندارد؛ باید از خود حقیقت حقتعالی به وحدانیّت او پی برده شود، نه اینکه از عالَم به توحید او پی ببریم؛ ولی این برهان هم برهان درستی است که اگر دو بار، سه بار، ده بار، صد بار هم شما بروید بینظمی در عالم نمیبینید، معلوم میشود یک خداست و با یک نظم دارد جهان را اداره میکند.
تبیین تفاوت اداره عالم با مدبّرات امر و دو خدا
پرسش: در بحث دو خدایی که خالق باشند درست است، اما در بحث اینکه دو خدایی که مدبر امر بودند آیا مانند دو پیامبر فرقی ندارد؟
پاسخ: مدبّر یعنی اینکه - معاذا لله - خدا نباشند؛ مثل دو فرشته، این فرشتهها که مدبّرات امر هستند چندین فرشته هستند و همه برابر یک نظم کار میکنند وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ؛ ما مدبّرات امر داریم نه مدبّران، فراوان هستند، اما همه اینها برابر وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ هر کدام یک نظم خاصی دارند و در جای خودشان قرار دارند، هیچکدامشان کم نمیآیند, زیاد نمیآیند و همه هم در سر جای خودشان هستند لا یَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ, (1)إِنَّ إِلهَکُمْ لَواحِدٌ «اله» کیست؟ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بیّنهما وَ رَبُّ الْمَشارِقِ؛ او پرودگار آسمانهاست، پروردگار زمین است و درباره آسمانها میفرماید آنچه علم بشر کشف کرده تازه آسمان اول است، از آن به آسمان دنیا؛ یعنی نزدیکترین آسمان یاد شده است. رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بیّنهما وَ رَبُّ الْمَشارِقِ. فرمود درست است که ما گاهی گفتیم: رَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ، (2)[37] از آن پایین تر گفتیم: رَبُّ الْمَشْرِقَیْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَیْنِ (3)و از آن پایین تر گفتیم: رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ؛ (4)ولی خلاصه را بخواهید ما مغرب در عالم نداریم. غروب یک امر اضافی است؛ این شمس که حرکت میکند به سمتی آن را رهبری میکنند و می رود، این مرتب در شروق است؛ هر جایی را که ترک کرده، از آن امر عدمی ما غروب انتزاع میکنیم؛ لذا این چهار طایفه آیات همه با هم هماهنگ هستند. فرمود اگر این هجرتها و تَرکها را هم به حساب بیاورید، بله رَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ؛ اعتدال ربیعی و خریفی، اینکه «بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار» هم شب دوازده ساعت است و هم روز دوازده ساعت. در اول بهار یا در اول پاییز این را حساب کنید رَبُّ الْمَشْرِقَیْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَیْنِ، هر روز را بخواهید حساب کنید رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ، حرفهای علمی دقیقتر بخواهید بزنید رَبِّ الْمَشارِقِ؛ ما مغرب نداریم، غروب یک امر عدمی است. این وقتی که به درجه دو رسید، آن درجه اول ترک میشود و ما از آن ترک، غروب میفهمیم، همین؛ غروب که امر وجودی نیست. گذشته از این، اگر از این مثال به ممثّل پی ببرید، عالم اصلاً غروب ندارد و او «دَائِمَ الْفَضْلِ عَلَی الْبَرِیَّةِ» او «بَاسِطَ الْیَدَیْنِ» (5)است، اصلاً غروبی در عالم نیست. این کار با آن آسمان و زمین خیلی فرق دارد؛ آنجا که میفرماید او «دَائِمَ الْفَضْلِ عَلَی الْبَرِیَّةِ» است و «بَاسِطَ الْیَدَیْنِ» است؛ یعنی هیچ وقت فیض او ترک نمیشود کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فی شَأْنٍ, (6)«یوم», نه به معنی 24 ساعت است، نه «یوم» در برابر لیل است، «یوم»؛ یعنی ظهور که خود این ظهور، شأنی از شئون الهی است. هر لحظه کاری انجام میدهد، فیضی انجام میدهد، برای ما تازگی دارد؛ هرگز فیض خدا تکرار نخواهد شد، او رَبُّ الْمَشارِقِ است و اصلاً تعطیلبردار نیست، هم آن معنای ظاهری میانی آن درست است که مغرب یک امر انتزاعی است و یک امر عدمی است، ما غروبی در کار نداریم و این چنین نیست که چیزی بخواهد غروب کند، بلکه همیشه طلوع میکند؛ این شمس وقتی این منطقه رسید، آن منطقه قبلی ترک میشود که ما از ترک منطقه قبلی عنوان غروب را انتزاع میکنیم. فیض الهی هم که او «دَائِمَ الْفَضْلِ عَلَی الْبَرِیَّةِ» است و اینچنین نیست که یک لحظه فیض خدا ترک شود؛ برهان مسئله هم در سوره مبارکه «الرحمن» است، چرا فیض خدا یک لحظه ترک نمیشود؟ برای اینکه نیاز مخلوق یک لحظه ترک نمیشود. این آیه با اینکه آیه کوتاهی است، سؤال و جواب هر دو را به همراه دارد؛ چرا کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فی شَأْنٍ، چون یَسْئَلُهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ؛ (7)[43]هر موجودی هر لحظه میگوید «یا الله», اگر هر موجودی هر لحظه میگوید «یا الله», فیض ذات اقدس الهی هم هر لحظه باید به او برسد.
موضوع:تفسیر آیات 1 تا 7 سوره صافات
وَ الصَّافَّاتِ صَفًّا (1 فَالزَّاجِراتِ زَجْراً (2) فَالتَّالِیاتِ ذِکْراً (3) إِنَّ إِلهَکُمْ لَواحِدٌ (4) رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَیْنَهُما وَ رَبُّ الْمَشارِقِ (5) إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِزینَةٍ الْکَواکِبِ (6) وَ حِفْظاً مِنْ کُلِّ شَیْطانٍ مارِدٍ (7) لا یَسَّمَّعُونَ إِلَی الْمَلَإِ الْأَعْلی وَ یُقْذَفُونَ مِنْ کُلِّ جانِبٍ)
رواج سوگند در ادبیات عرب و اعتقاد «فیالجمله» مردم حجاز به فرشتهها
سوگند در ادبیات عرب رایج بود و مردم حجاز «فیالجمله» به مسائل فرشتهها معتقد بودند، هر چند برخی فرشتهها را به جای اینکه مدبّرات امر الهی تلقّی کنند، به عنوان وسائط و شفعا و بتها به حساب میآوردند. قرآن کریم به این فرشتهها سوگند یاد میکند؛ این وَ الصَّافَّاتِ و فَالزَّاجِراتِ و فَالتَّالِیاتِ یا ناظر به فرشتههای مخصوص هستند که اصنافی از فرشتهها مورد سوگند می باشند یا اوصاف یک صنف خاصّی است که آن صنف خاص گاهی دارای وصف صافّ است، گاهی زجر است و گاهی تلاوت.
ناتمامی دیدگاه مقصود دانستن خالق در سوگند به فرشتهها
مطلب بعدی آن است که برخیها خواستند بگویند که منظور, قَسَم به این فرشتهها نیست, بلکه قَسَم به آفریدگار فرشتههاست؛ این سخن تام نیست، برای اینکه ذات اقدس الهی گاهی هم به مخلوق خود و هم به آفریدگار آن مخلوق؛ یعنی خالق قَسَم میخورد. اگر منظور از قَسَم به مخلوق, خالق باشد این تکرار لازم میآید. در سوره مبارکه «شمس» ملاحظه فرمودید وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها ٭ وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها ٭ وَ النَّهارِ إِذا جَلاَّها ٭ وَ اللَّیْلِ إِذا یَغْشاها ٭ وَ السَّماءِ وَ ما بَناها (1)[1] سوگند به آسمان و سوگند به خدایی که آسمان را بنا کرد, سوگند به نفس و سوگند به خدایی که نفس را «مستویالخِلقه» آفرید. از جمع بین سوگند به مخلوق و خالق معلوم میشود که گاهی خدای سبحان به مخلوقهای خود قَسَم یاد میکند.
1) شمس/سوره91، آیه1.
سرّ سوگندهای الهی به مخلوقات
سرّش آن است که این مخلوقها آیت او هستند، اگر قَسَم به آیت باشد این «مُقَسُم به» «ذوالآیه» را نشان میدهد. در بحثهای قبلی در ذیل آیه سوره «فاطر» که یا أَیُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ (1)[2] اشاره شد که یک: حمل فقیر بر انسان که «الانسان فقیرٌ» از قبیل حمل عرض مفارق بر موضوع نیست؛ نظیر «الجسمُ حارٌّ». دوم: نظیر حمل عرض ذاتی بر موضوع هم نیست؛ نظیر «الأربعةُ زوجةٌ», برای اینکه عرض هر چند ذاتی هم باشد بالأخره در مرتبه معروض نیست, اگر آیت بودن و فقیر بودن نظیر زوجیّت اربعه باشد این لازمِ ذات است و هر لازمی از مرتبه ملزوم متأخّر است و در مرتبه ملزوم نیست، در حالی که آیت بودن و فقیر بودنِ موجودهای امکانی اینچنین نیست که از مرتبه ذات متأخّر باشد. سوم: اگر گفته شد «الأرضُ آیةٌ» یا «الإنسانُ فقیرٌ» از سنخ «الانسانُ ناطقٌ» نیست که ذاتی او باشد، زیرا این ذاتی, ذاتی ماهیّت است و ماهیّت چون تابع و فرع است در مرتبه هستی نیست و متأخّر از مرتبه هستی است؛ اگر آیت بودن و فقیر بودن برای انسان از سنخ ذاتیِ ماهیّت باشد چون ماهیّت بعد از هستی است و بعد از وجود است لازمه آن این است که این آیت بودن و فقیر بودن در مرتبه قبل نباشد. چهارم: اگر گفته شد «الأرضُ آیةٌ» یا «الانسانُ فقیرٌ» از سنخ «الانسان موجودٌ» است که ذاتیِ به معنای هویّت است نه ذاتی به معنی ماهیّت؛ یعنی این شیء در هویّت خود به خدا محتاج است؛ این شیء در هویّت خود, آیت و نشانه خدای سبحان است. اگر هر موجودی ذاتاً آیت خداست، سوگند به آیت نشان دهنده سوگند به «ذیالآیة» هم خواهد بود. پس از دو منظر ذات اقدس الهی به این آیاتش سوگند یاد میکند: یکی نظم خاصّی است که انسان را به ناظم واحد هدایت میکند که در بحث قبل گذشت و یکی اینکه این مظهر اوست, صورت «مرآتیه» اوست و او را نشان میدهد.
1) فاطر/سوره35، آیه15.
اثبات توحید و معاد و مسائل اخلاقی, سه محور سوگندهای الهی
لذا به این امور گاهی برای اثبات توحید ربوبی قَسَم یاد میکند، مثل سوره «صافات»، گاهی برای اثبات معاد قَسَم یاد میکند مثل سوره «ذاریات» و برخی از سوَر دیگر, گاهی هم برای تهذیب نفس به این امور سوگند یاد میکند. در سوره مبارکه «ذاریات» برای اثبات معاد به همین امور قَسَم یاد شده است: وَ الذَّارِیاتِ ذَرْواً ٭ فَالْحامِلاتِ وِقْراً ٭ فَالْجارِیاتِ یُسْراً ٭ فَالْمُقَسَماتِ أَمْراً ٭ إِنَّما تُوعَدُونَ لَصادِقٌ (1)[3] که متأسفانه با این وضع این «إنّ» با «ما» متصل نوشته شده است. این «إنّ» حروف «مشبهة بالفعل» است و «ما» اسم آن است و این از قبیل «إِنَّمَا الْأَعْمَالُ بِالنِّیَّاتِ» (2)نیست که متّصل نوشته شود. به هر تقدیر إِنَّما تُوعَدُونَ لَصادِقٌ؛ یعنی مسئله معاد است. مشابه این در سوره مبارکه «مرسلات» است که فرمود: وَ الْمُرْسَلاتِ عُرْفاً ٭ فَالْعاصِفاتِ عَصْفاً ٭ وَ النَّاشِراتِ نَشْراً ٭ فَالْفارِقاتِ فَرْقاً ٭ فَالْمُلْقِیاتِ ذِکْراً ٭ عُذْراً أَوْ نُذْراً ٭ إِنَّما تُوعَدُونَ لَواقِعٌ (3)[5]که آنجا هم «إنّما» متصل نوشته شده است. گاهی این امور برای سوگند نسبت به توحید است، مثل سوره «صافات» که محلّ بحث است و گاهی برای اثبات معاد است، مثل سوره «ذاریات», «مرسلات» و مانند آن, گاهی هم اصلِ سوگند؛ حالا به فرشتهها نبود به آسمان و زمین و مانند آن است و برای تهذیب نفس است که در سوره مبارکه «شمس» بعد از امور چندگانه فرمود: قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاها، (4)[6] در سایر موارد هم این سوگندها هست.
مأموریت فرشتگان در تدبیر امور و آراستن مجلس طالبان علوم الهی
مطلب دیگر اینکه ذات اقدس الهی اوصافی را برای فرشتهها مشخص کرد یُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ الْمَلائِکَةُ مِنْ خیفَتِهِ (1)[7]که این فرشتهها را همراه با رعد و برق و امثال ذلک ذکر کرد. بعضیها رسالت آنها در رعد و برق است، برخیها رسالت آنها در تنظیم بادها و نکاح بین ابرها و باردار کردن ابرها و بارش ابرها و مانند آنهاست. این زلزلهها, این رعد و برقها, این سونامیها این سیلها همه آنها جزء برنامههای مدبّرات امر هستند و کارها تقسیم کرده می باشند. بخشی از این فرشتهها مأموریت آنها فرّاشی طالبان علم است؛ این روایاتی که اهل بیت(علیهم السلام) فرمودند که مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) (2)نقل کرد و بخشی از آن روایات را مرحوم صاحب معالم در مقدمه معالم (3)نقل کرد که اینها «اولی اجنحة» هستند «إِنَّ الْمَلَائِکَةَ لَتَضَعُ أَجْنِحَتَهَا لِطَالِبِ الْعِلْمِ» این را بارها ملاحظه فرمودید که این بزرگانی که این روایات را در کتاب اصول و فقه و مانند آن نوشتند، برای اینکه روشن کنند فرّاش حوزههای علمی فرشتهها هستند. یک سلسله فرشهایی است که در مسجدها و حسینیهها و مدرسههاست که خادمان بشری عهدهدارند، اما آن فرش حقیقی به وسیله فرّاشان حقیقی است و آن بالهای ملائکه است که آن بالها را فرشتهها زیر پای طالبان علوم قرآن و عترت پهن میکنند که «إِنَّ الْمَلَائِکَةَ لَتَضَعُ أَجْنِحَتَهَا لِطَالِبِ الْعِلْمِ»، کسی که معالم تدریس میکند حتماً سعی کند آن مقدمات را هم تدریس کند. به هر تقدیر در مقدمه معالم هست و مرحوم کلینی اصل این روایت را نقل کرده که فرّاش حوزههای علمی یک عده از این صافات هستند؛ یعنی فرشتگانی که پرها را پهن میکنند, صفبندی میکنند, صاف میکنند تا اینکه طالبان علوم روی این پرها بنشینند.
پرسش:؟پاسخ: بله, چون قرآن کریم در همین سوره مبارکه «صافات» وصف آنها را ذکر کرد، فرمود: وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ ٭ وَ إِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ؛ این سوره مبارکه «صافات» وقتی اوصاف اینها را ذکر میکند میفرماید ما جزء کسانی هستیم که هرکدام از ماها یک مقام معلومی داریم و صفبسته در اختیار ذات اقدس الهی هستیم. در سوره مبارکه «صافات» که این آیه در بحث قبل گذشت فرمود: وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ ٭ وَ إِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ ٭ وَ إِنَّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ (1)[10] این اوصافی است که در همین سوره برای فرشتهها ذکر میکند، البته احتمال تطبیق بر سایر موصوفها هم هست؛ ولی ظاهرش همین فرشتهها هستند.
پیام فرشتگان پهنکننده پَر در زیر پای طالبان علوم الهی
در سوره مبارکه «فاطر» فرمود: أُولی أَجْنِحَةٍ مَثْنی وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ؛ (2)[11] همه اینها که دارای جناح و بال هستند «إِنَّ الْمَلَائِکَةَ لَتَضَعُ أَجْنِحَتَهَا لِطَالِبِ الْعِلْمِ» این را گفتند که این فرّاشها به این طالبان علوم سه پیام دارند: پیام اوّلشان این است که ما این بالها را پهن کردیم تا به شما بفهمانیم که باید بال پیدا کنید, بال بزنید, پَر پیدا کنید و پَر در آوردید; دوم اینکه ما این بال و پَری که داریم از آن استفاده میکنیم و با این پرواز میکنیم، شما هم که پَر در آوردید باید پرواز را یاد بگیرید، جهش و حرکت را یاد بگیرید; سوم آن است که ما که بال و پَر داریم و پَر میکِشیم، پروازِ ما در جهت نیست، از جهت است؛ ما هرگز از شمال به جنوب بیاییم یا از شرق به غرب برویم اینطور نیست. آنکه از شمال به جنوب میآید یا از شرق به غرب میآید او به دنبال طعمه است، این به طمع طعمه در تالابها میگردد، ما آن نیستیم؛ او در جهت حرکت میکند و ما از جهت حرکت میکنیم؛ ما از این جهات چندگانه بیرون میآییم و الهی فکر میکنیم. این رسالت و پیام فرشتههاست که به طالبان علوم علم الهی میدهند و میگویند ما فرّاشان شما هستیم تا شما این سه کار را انجام دهید: پَر در بیاورید, اولاً; پرواز یاد بگیرید, ثانیاً; از جهت پرواز کنید نه در جهت, ثالثاً. پس اگر یک روحانی به دنبال هدف نبود، این نه تنها حقّ دیگران را اَدا نکرد، حقّ فرّاشان خود را هم اَدا نکرد. آنکه از علوم الهی طَرْفی نبست یا بست و «یَحُومُ حَوْمَ نَفْسِهِ» (3)بود، این حقّ این فرّاشها را هم ادا نکرده و در قیامت در برابر این فرّاشها هم مسئول است.
آراستن مسجدها و حسینیهها و مدرسههای علوم دینی وظیفه فرشتهها
به هر تقدیر این صافات پرهایشان را پهن میکنند به همین منظور, جای دیگر هم جلساتی هست؛ ولی آنجا که نمیروند فرّاشی کنند؛ اینها میآیند در مسجدها, در حسینیهها, مَدرَسها آنجا که «قال الله», «قال رسول الله», «قال الامام», «قال کذا و کذا» مطرح است پَرها را پهن میکنند، اینها میشود «صافات».
بنابراین آنهایی که سونامی ایجاد میکنند, زلزله ایجاد میکنند, یک سلسله تدبیرات خاص دارند، اینها که کارهای فَالتَّالِیاتِ دارند فَالْمُلْقِیاتِ ذِکْراً دارند اینها یک سلسله برنامههای مخصوص دارند که فَالتَّالِیاتِ ذِکْراً داریم, فَالْمُلْقِیاتِ ذِکْراً داریم؛ اینها کسانی هستند که با علوم الهی و مأموریتهای نبوی و وَلوی و اینها مرتبط هستند؛ خدا برای تبیین مسئله توحید به اینها سوگند یاد میکند که فرمود: إِنَّ إِلهَکُمْ لَواحِدٌ آنها اصلِ «اله» را قبول داشتند; منتها در آلهه که مدبّرات امر بودند آنها را «اله» میپنداشتند.
تبیین گستره علوم دینی و موارد استثنای از آن
پرسش: حضرت استاد این مربوط به کلّ علوم است یا علومی که مربوط به ؟
پاسخ: اگر کسی جهان را به عنوان فعل خدا بداند ما علمِ غیر دینی نداریم «کما مرّ غیر مرّة»؛ ولی اگر کسی - خدای ناکرده - لائیک فکر کند, الحادی فکر کند, مبدأ و معاد را منکر باشد او علم طبیعی دارد؛ علمی که نه آغاز دارد و نه انجام, میگوید زمین اینچنین بوده است که علم او دیگر, علم الهی نخواهد بود؛ اما حالا چه کسی آفرید؟ برای چه چیزی آفرید؟ اگر الهی فکر کرد آن علم, علم دینی است و همه این علوم میشود علم دینی، برای اینکه در کلّ جهان هیچ موجودی در عالَم نیست مگر همان قسم چهارمی که بیان شده که اگر گفتیم «الأرضُ آیةً» عرض مفارق نیست, عرض ذاتی نیست, ذاتی ماهوی نیست, ذاتی هویّت است؛ اگر ذاتی هویّت باشد هر چیزی آینه خداست, آیت خداست, مخلوق خداست, فعل خداست و دیگر ما علم غیر دینی نخواهیم داشت. ما اگر بحث کردیم که امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) چه کار کرد؟ امام صادق(سلام الله علیه) چه کار کرد؟ میشود دینی، اگر بحث کردیم خدا چه کار کرد دینی نیست؟! آن استاد دانشگاه که دارد زمینشناسی و زمانشناسی تدریس میکند اگر دینیبودن مواد درسی او قویتر از دینی بودن مواد درسی ما نباشد کمتر از این نیست؛ ما میگوییم خدا چنین گفت, او میگوید خدا چنین کرد. حالا اگر بگوییم امیرالمؤمنین چنین کرد میشود دینی، اگر بگوییم خدا چنین کرد دینی نیست؟! ما علم غیر دینی نداریم، مشکل این است که آن جهانبینی توحیدی و الهی إِنَّ إِلهَکُمْ لَواحِدٌ خوب تبیین نشده است. کلّ جهان فعل خداست؛ هر علمی در عالَم فرض شود درباره چیزی از چیزهاست و هر چیزی هم آینه خداست, آیت خداست, فعل خداست. ممکن است کسی غفلت داشته باشد. علم غیر دینی در عالَم، مثل دو دوتا پنجتا مستحیل است، چرا؟ چون همه این جهان, فعل اوست. اگر همه جهان فعل او بود کسی که درباره فعل خدا بخواهد بحث کند و تفسیر کند این متنِ دین است; منتها حالا ممکن است غافل باشد. آری, علومی که درباره افعال انسان است; مثل هنر, این گاهی ممکن است دینی باشد و گاهی غیر دینی؛ خوانندگی, نوازندگی اینها فعل انسان است، انسان گاهی ممکن است حلال بخواند و گاهی حرام, گاهی حلال بنوازد و گاهی حرام, اینها فعل انسان است و فعل انسان ممکن است دو قِسم باشد؛ ولی آنچه در نظام آفرینش هست، چه درباره نجوم و سپهر باشد، چه درباره دریا و زیردریا باشد, چه درباره زمین و معدن نفت و گاز باشد «کلّ ما صَدق علیه أنّه شیء الله خالقه»، چون آن موجبه کلیه که در قرآن هست این است که اللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْءٍ (1)[13] «کلّ ما صَدق علیه أنّه شیءٌ فهو فِعل الله و کلّ علم یبحث عن فِعل الله فَهو عِلم الدینی» ما علم غیر دینی نخواهیم داشت؛ حالا مبادی علوم انسانی چیست، آنها بحثهای خاصّ خودش را دارد؛ ولی هر کسی چه در شهر, چه در کشور, چه در قارّه و چه در جهان بخواهد تصمیمی بگیرد اول باید نقشه جامع آن شهر را, نقشه جامع آن کشور را, نقشه جامع آن قارّه را, نقشه جامع آن منطقه وسیعتر را بررسی کند؛ خدای سبحان به وسیله وحی, نقشه جامع جهان را ترسیم کرد تا هیچکس به فکر بافت فرسوده نباشد کلّ جهان, گذشته و آینده و حال, مُلک و ملکوت فعل خداست؛ اول این مهندسی را انجام داد، نقشه جامع جهان را با آن موجبه کلیه ترسیم کرد که «کلّ ما صَدق علیه أنّه شیء فهو فعل الله»; حالا اگر «فعل الله» شد و کسی درباره فعل خدا دارد تفسیر میکند، یقیناً دینی است; منتها امور دینی دو قِسم است: بعضی تعبّدی است و بعضی توصّلی است, در بعضی قصد قربت لازم است و در بعضی قصد قربت لازم نیست. اَدای دَیْن واجب دینی است؛ ولی قصد قربت لازم نیست. زکات واجب دینی است؛ ولی قصد قربت لازم است. اگر دینی شد معنایش این نیست که حتماً باید با قصد قربت انجام شود.
1) رعد/سوره13، آیه16.
تکرار «رب» در آیه دال بر اهمیت اثبات توحید با نظم عالم
به هر تقدیر فرمود «اله» شما واحد است؛ باز اصل مطلب را که توحید خداست، در یک آیه, دو بار نام مبارک «الله» را میبرد: رَبِّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَیْنَهُما, یک; وَ رَبُّ الْمَشارِقِ, دو; اگر این بار دوم, «رب» را تکرار نمیفرمود مطلب حل بود؛ ولی برای اهمیت مطلب دو بار مسئله توحید را ذکر میکند، برای اینکه این نظمی که شما میبینید ناظمی دارد. ما الآن به بعضی از افراد میگوییم فرهیخته و دانشمند, چرا؟ چون یک هزارم گوشه زمین را فهمیده که چه خبر است حالا یا کشاورزی را یا نفت و گاز را, وقتی یک گوشه از اسرار را فهمید به او عالِم میگوییم. برهان قرآن کریم این است أَ لا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ؛ کسی که چنین نظم «محیّر العقول» را آفرید که جوامع بشری تاکنون یک هزارم آن را کشف کردند او عالِم نیست؟ أَ لا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطیفُ الْخَبیرُ، (1)[14] پس خالق اوست, عالِم اوست, مدیر اوست, مربّی اوست, همه اوصاف کمالی در اختیار اوست.
آنچه در سوره مبارکه «انبیاء» آمد، در سراسر قرآن برابر آن اشاره میشود که اگر - معاذ الله - ما دو خدا داشته باشیم، چون دو ذات هست بقیه عدم محض است و اینها تازه میخواهند عالَم بیافرینند، چون دو خداست و صفات هرکدام هم عین ذات اوست، پس دو علم است؛ اگر دو علم است هرگز نمیشود گفت اینها بیایند تصمیم بگیرند و برابر یک امر واحد کار کنند، چون علم اینها ذاتیِ اینهاست, یک; ذات اینها دوتاست, دو; پس دو علم است, سه. فرض آن محال است نه مفروض که بگوییم دو خدا برابر با «ما هو الواقع» و «نفس الأمر» کار کنند، واقع و «نفسالأمر»ی در کار نیست؛ از این به بعد میخواهد واقع بیافریند، از این به بعد میخواهد «نفس الأمر» خلق کند. بنابراین آن فرض محال است و این برهان «تمانع» سر جایش محفوظ است که از متقنترین براهین است و هیچ احتیاجی نیست که برهان «تمانع» به برهان «توارد علّتین» برگردد و مانند آن.
1) ملک/سوره67، آیه14.
فرمود این نظم, نشان میدهد ناظم واحد است لَوْ کانَ فیهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتا (1)آن بیان نورانی امام حسین(سلام الله علیه) که در دعای «عرفه» آمده است «وَ تَفَطَّرَتا» (2)هم «کان» تامّه و هم «کان» ناقصه آن به هم میخورد و یک مقدمه این قیاس استثنایی هم در سوره «مُلک» آمده است و در سوره «انبیاء» مقدمه شرطی آمده که لَوْ کانَ فیهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتا، «لکن التالی باطل».
دعوت به نگاه مجدّد آفرینش دال بر استحکام نظم در آن
در سوره مبارکه «ملک» فرمود: فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَری مِنْ فُطُورٍ (3)دو بار, سه بار, صد بار در عالم نگاه کنید بینظمی نمیبینید، پس «لکنّ التالی باطل فالمقدم مثله»؛ براساس همان برهان توحید, میفرماید او واحد است و آن واحد پروردگار آسمانهاست, یک; پروردگار زمین است, دو; پروردگار آنچه بین آسمان و زمین است, سه; اینها را با هم هماهنگ میکند, چهار و پروردگار مشرقهاست، پنج. در بحث قبل هم ملاحظه فرمودید که مغرب یک امر اضافی است؛ این آفتاب که هر لحظه به جایی میرسد، همان لحظه جایی را ترک میکند، آنجا که ترک کرده میشود مغرب که به آن مناسبت فرمود: بِرَبِّ الْمَشَارِقِ وَ الْمَغَارِبِ؛ (4)[19] ولی «عند التحلیل» یک کار بیش نیست، چون این مرتب در شروق و اشراق و افاضه و نور دادن است، این دارد حرکت میکند و مغرب بودنش به قیاس و اضافه است؛ لذا فرمود «عندالتحلیل» ما مغربی نداریم، اگر مغربی هست امر اضافی و قیاسی است؛ این نیّر چون حرکت میکند دائماً در اشراق است، برای شمس غروبی در کار نیست و هیچ وقت شمس غروب ندارد، آن دائماً دارد نورافشانی میکند.
تبیین اعتقاد مشرکان مکه نسبت به فرشتگان
پرسش:؟پاسخ: ملائکه را معتقد بودند و گاهی به جای اینکه آنها را وسائط فیض و مدبّرات بدانند، متأسفانه میپرستیدند؛ در سوره مبارکه «انبیاء» که گذشت فرمود اینها بندگان خدا هستند، اگر اینها هم تخطّی کنند گرفتار عذاب الهی میشوند مَنْ یَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّی إِلهٌ مِنْ دُونِهِ فَذلِکَ نَجْزیهِ جَهَنَّمَ (1)که این در اوایل سوره مبارکه «انبیاء» گذشت. بنابراین اینها به ملائکه معتقد بودند و ملائکه را - معاذ الله - «بنات الله» میدانستند که قرآن کریم میفرماید شما خودتان از دختر خوشتان نمیآید، آن وقت برای خدا دختر قائل هستید؟ اینها نه مؤنث و نه مذکّر هستند, نه دختر و نه پسر هستند و اگر حرف تأنیث میآورند به مناسبت این الفاظ است وگرنه مَلَک نه مذکر است و نه مؤنث، چون ذکورت و انوثت وصف بدن است.
وجود بدن, لازمه صدق مرگ و همراهی روح با آن در برزخ
برخی از مطالبی که مربوط به سوالات پایان سوره مبارکه «یس» بود و دیر به دست ما رسید این است که اگر بدن نباشد ما مرگی نداریم، چون مرگ مفارقت بدن است, یک و اگر روح بدن را ترک کرد، آنچه از این شخص به عنوان جسد بیروح میماند اگر میگوییم این بدن فلان کس است یا زید است، این به علاقه «ما کان» است, دو; ولی وارد برزخ که شد زنده است, در قبر بدن دارد و روح دارد و همان حالت کامل برایش منطبق است.
1) انبیاء/سوره21، آیه29.
تبیین مقصود از مرگ عزرائیل(علیه السلام) و مرگِ مرگ
مطلب بعدی درباره مرگ عزرائیل(سلام الله علیه) است, یک; مرگِ خود مرگ است, دو; در روایات آمده که مرگ را به صورت «کَبْشٌ أَمْلَح» (1)[21]در میآورند و میمیرانند، مرگ میمیرد، عزرائیل(سلام الله علیه) که متولّی مرگ است میمیرد، مرگِ مرگ به صورت تمثّل است؛ یعنی دیگر تحوّلی در کار نیست وگرنه مرگ که گوسفند نیست. در روایاتی که دارد مرگ میمیرد، آمده که به صورت «کَبْشٌ أَمْلَح»در میآید و او را ذبح میکنند؛ یعنی «لا موت» و دیگر مرگی در کار نیست. عزرائیل(سلام الله علیه) میمیرد؛ یعنی عزرائیل بودنِ او میمیرد؛ در بخشی از روایات، مرگ اینها هم به همان «صَعقه»ای که در روایات امام سجاد(سلام الله علیه) (2)و دیگر ائمه(علیهم السلام) آمده است تفسیر شده که فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّمَاوَاتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ؛ (3)[23]مدهوشی اینها مرگِ اینها شد. اگر چیزی بدن داشته باشد مرگ برای او تصوّر دارد، اما اگر بدن نداشته باشد مرگِ او همان «صَعقه» است که فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِدر ذیل آن, روایاتی هست که مرگ همگان را توجیه میکند.
مطلب دیگر درباره پیوند روح و بدن است؛ روایاتی که بخشی از این روایات در تفسیر شریف کنزالدقائق ملاحظه فرمودید، دارد این خاکها که به صورت جِلد در آمده است، اینها «الی حیث الروح» میروند.
پرسش: حضرت استاد اگر ملائکه و جبرئیل و اسرافیل که دارای روح مجردند برای ارواح مجرده مرگ چه معنایی دارد؟
پاسخ: همان «صَعقه» است, وجود مبارک موسای کلیم که مدهوش شد بدنش که مدهوش نمیشود روحش مدهوش میشود فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ؛ حالا یا مقام فناست یا امور دیگر است ولی ظاهر آیه «صَعقه» است و در روایات هم همین «صَعقه» را تفسیر کردند وگرنه نابودی که در کار نیست، اگر هم بخواهد نابود شود به وسیله فرمان الهی نابود میشود، پس آن فرمان زنده است و با فعلِ خدا آن شیء نابود میشود، پس آن فعل زنده است؛ مرگ به معنای نابودی مطلق فرض ندارد، زیرا خدای سبحان باید با کاری چیزی را نابود کند، با دستوری نابود کند و آن دستور, زنده است.
پرسش:؟پاسخ: بله, موت آنها به همان «صَعقه» است، اگر چیزی واقعاً بدن داشته باشد مفارقت روح از بدن فرض دارد که آن میشود موت او, اما اگر چیزی بدن نداشته باشد؛ مثل عرش، عرش میمیرد یعنی چه؟ فرمان الهی میمیرد یعنی چه؟ مرگ میمیرد یعنی چه؟ مرگ که بدنی ندارد تا بمیرد، این تمثّل مرگ است. روایاتی را که ذیل مرگِ مرگ آمده است ملاحظه کنید؛ دارد که مرگ را به صورت «کَبْشٌ أَمْلَح» «بین الصفین» میآورند و مرگ را ذبح میکنند؛ یعنی مرگ مرده است؛ یعنی تغیّر مرده است و این تمثّل مرگ است. این روایت مربوط به مرگِ مرگ است بعضی از روایات هم مربوط به مرگ عزرائیل(سلام الله علیه) است بعضی هم مربوط به مرگ همه فرشتهها است که «کلّ بحسبه»؛ آن موجودی که بدن دارد مرگ او معلوم است که مفارقت بدن است، اما موجودی که بدن ندارد؛ مثلاً عرش خدا مرده است یعنی چه؟ کرسی الهی میمیرد یعنی چه؟ تدبیر الهی میمیرد یعنی چه؟ باید به معنایی که مناسب با آن عرش، با کرسی و با تدبیر الهی باشد معنا کرد. جریان روح اینطور است؛ روح در بعضی از روایات دارد که به بدن تعلّق میگیرد و نزدیک میشود، چه اینکه در بعضی از روایات دارد بدن میرود «الی حیث الروح». اگر روح بخواهد به بدن تعلّق بگیرد؛ نظیر وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی است که ذات اقدس الهی درباره حضرت آدم فرمود: فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی (1)که فیض الهی که همان روح خداست از طرف ذات اقدس الهی به این بدن تعلّق میگیرد و بدن را هم مناسب قرار میدهد که بتواند نزدیک این روح باشد که بتواند در عالمی زندگی کند که اگر میلیونها سال بماند بیمار نخواهد شد و نیازی به دارو و درمان و امثال ذلک نخواهد داشت؛ بدن طرزی بالا میرود که به روح نزدیک بشود - طبق این روایتی که در کنزالدقایق آمده - که مناسب با آن باشد. اینها میتواند توجیهگر برخی از آیات و روایاتی باشد که دارد فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ؛ اما خود قرآن کریم اینها را در سوَر پراکنده و متنوّع ذکر کرد، بخشی از اینها ممکن است در آیاتی که قرآن کریم آنها را به مناسبتهای خاص ذکر کرده بیان شود.
1) حجر/سوره15، آیه29.
مستلزم نبودن تکامل روح با تغییر و تفاوت و نفی عملی آن در برزخ
مطلب دیگر درباره بدن و روح این است که این انسان بالأخره بدنش تغییرپذیر است را ملاحظه کردید که روحش هم متکامل است؛ ولی تکامل روح از سنخ «لبس بعد لبس» است و اینطور نیست که چیزی را از دست بدهد و چیزی بگیرد، بلکه چون تکامل میشود وحدتش محفوظ است، از این جهت تکامل روح مستلزم تغایر و تفاوت او نیست. در جریان برزخ هم ملاحظه فرمودید که بارها گفته شد تکامل علمی در برزخ هست، خیلی از چیزها برای انسان در برزخ روشن میشود و عالِم میشود، اما تکامل عملی در برزخ نیست؛ یعنی کسی که در اینجا کافر بود، آنجا بتواند ایمان بیاورد اینطور نیست, آنجا بتواند نماز بخواند روزه بگیرد که کاملتر شود نیست، آنجا بتواند احسان کند، صله رحم کند و خدمتی کند که ثواب ببرد نیست, عمل در آنجا نیست.
عدم ترتّب ثواب بر تکامل علمی انسان در برزخ
پرسش: پس حضرت استاد آن روایتی که در اصول کافی هست که به مؤمن می فرماید: «إقرأ و ارقَ» (1)[28]بخوان و بالا برو ناظر به ... ؟
پاسخ: بله همان تکامل علمی است، نه اینکه برو یک صفحه بخوان که اگر یک صفحه یاد گرفتی این قدر ثواب میبری! آن در دنیا اینطور است. تکامل علمی در برزخ فراوان هست، خیلی از چیزهایی که برای انسان روشن نیست آنجا روشن میشود و بعضیها که باور نداشتند میگویند: رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا (2)[29] خیلی از معارف بعد از مرگ برای انسان روشن میشود؛ اما اگر کسی بخواهد کاری کند که ثواب ببرد بالأخره باید دینی باشد, شریعتی باشد, وحی و نبوّتی باشد که در این صورت این میشود دنیا.
پرسش: استاد! تکامل علمی باعث ترفیع درجات آن مؤمن هم میشود؟
پاسخ: بله, درجاتی که آنجا براساس فیض الهی میدهند، نه براساس عمل صالح. یک وقت است در دنیا کسی درس میخواند و کامل میشود این دو کار کرده: یکی اینکه بهره علمی برده و یکی اینکه ذات اقدس الهی به او بهشت میدهد, پاداش میدهد، چون یک عمل صالح انجام داد؛ اما در آنجا کمالِ علمی دارد، این کفار همهشان میگویند: رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا خیلی از معارف برای کافران روشن میشود، اما ذرّهای ثواب نمیبرند. اینطور نیست که حالا چیزی برای آنها کشف شده در قبالش چیزی به آنها بدهند. اگر کسی زمینه ایمان و عمل صالح را اینجا برای خود فراهم کرده، البته هر چه فراهم کرده میبرد و هر چه دیگران در اثر اینکه او عضو امّت اسلامی بود، برای او طلب مغفرت بکنند «الی یوم القیامه» به او میرسد، چون نتیجه عمل اوست؛ او عضو جامعه اسلامی بود و او هم تا زنده بود برای همه مؤمنین طلب مغفرت میکرد، حالا هم که مُرد دیگران برای او طلب مغفرت میکنند این نتیجه عمل او، عضو جامعه و امت اسلامی بودنِ او و مانند آن است; اما حالا در قیامت کسی کاری کند که با این کار بخواهد ثواب ببرد، اگر چنین چیزی ممکن باشد که این شریعت میخواهد, دستور میخواهد, وحی و نبوّت میخواهد، این میشود تازه دنیا.
تکامل علمی در برزخ زمینه چشیدن عذاب الهی
این است که بعد از مرگ, تکامل علمی فراوان هست, یک; اگر کسی به همراه خود ایمان و عمل صالح برد برابر آن تکامل علمی, درجات برتر پیدا میکند, دو; اگر ایمان و عمل صالح را به همراه نبرد تکامل علمی پیدا میکند, سه; این تکامل علمی برای او گدازنده است, چهار; همین کسی که میگوید: رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا همین شخص به عذاب برتر گرفتار میشود؛ میگویند همین را انبیا گفتند، چرا قبول نکردی؟! اگر کسی ایمان و عمل صالح را به همراه نداشته باشد، این میگوید: رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا، بعد میگویند: ذُقْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزیزُ الْکَریمُ، (1)[30] حالا خیلی چیزها برای تو روشن شد، این عذاب الهی را بچش! تکامل علمی «بما أنّه» تکامل علمی، فضیلت عملی نمیآورد.
1) دخان/سوره44، آیه49.
سرّ ناتوانی انسان در اقرار به ایمان بعد از تکامل علمی در برزخ
خیلی از معارف است که برای کفار روشن میشود و میگویند: رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا، اما فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صالِحاً (1)[31] تمام درد این است که حقیقت برایشان روشن میشود، اما نمیتوانند بگویند «آمنّا»، اگر بتوانند بگویند «آمنّا» همانجا ایمان میآورند و راحت میشوند. این بخش «آمنّا» که به عقل عملی برمیگردد و اراده و عزم و نیّت و تصمیم و ایمان به او بسته است این قفل میشود «الْیَوْمَ عَمَلٌ وَ لاَ حِسَابَ وَ غَداً حِسَابٌ وَ لاَ عَمَلَ» (2)این قفل میشود، وقتی قفل شد آن بخش علمی هر چه بالاتر برود درد انسان بیشتر است، برای اینکه انسان خیلی از حقایق برایش روشن میشود و میخواهد بگوید قبول دارم نمیتواند بگوید، برای اینکه این قفل شده است. این بیان جزء «جوامع الکلم» است «الْیَوْمَ عَمَلٌ وَ لاَ حِسَابَ وَ غَداً حِسَابٌ وَ لاَ عَمَلَ» چرا فرعون و امثال فرعون جَحَدُوا بِها وَ اسْتَیْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ (3)[33] حضرت را انکار کردند؟ صد درصد برایشان روشن شد که حق با موسای کلیم است؛ ولی این بخش که به نام عقل عملی است که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ» (4)این را با سوء اختیار خودشان قفل کردند; مثل اینکه دهن کسی را ببندید، اگر دهن کسی را بستید همه معارف را به چشمش آوردی و او را روشن کردی این دهن بسته است و نمیتواند بگوید «آمنّا»؛ قیامت, ظرف ایمان نیست، ظرف اقرار نیست, ظرف اسلام آوردن نیست؛ این قفل شده است، حالا ظرف علم است، هر اندازه عالمتر شود سوز و گدازش بیشتر میشود. میگوید این همه معارف را انبیا آوردند من بیاعتنا بودم؟! اینطور نیست که حالا ما نگران باشیم که چرا فلان شخص اینطور است؟ دنیا که تمام نشده «الْیَوْمَ عَمَلٌ وَ لاَ حِسَابَ وَ غَداً حِسَابٌ وَ لاَ عَمَلَ».
پرسش: عملی که برای میّت انجام میدهند و او به بهشت می رود تکامل عملی محسوب نمیشود؟
پاسخ: تکامل عملی خودش است، چون او مؤمن بود. اگر کافر رخت بربسته باشد ولو انبیا وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هفتاد بار هم برای او استغفار کند، بیاثر است سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ، (1)[35] به وجود مبارک پیغمبر فرمود: لا تَقُمْ عَلی قَبرِهِ (2)اگر هفتاد بار تویِ پیغمبر هم برای این منافق استغفار بکنی ذرّهای اثر ندارد.
راز بهرهمندی مؤمن در برزخ از دعای مؤمنین وسُنن حسنه
بنابراین اگر کسی مسلمان بود، جزء امّت اسلامی بود و خودش هم تا زنده بود برای مؤمنین طلب مغفرت میکرد، الآن هم که مؤمناً رحلت کرده است هر دعای خیری که کنند از طرف فیض الهی به او میرسد، اما نتیجه عمل خود اوست؛ نظیر «مَنْ سَنَّ سُنَّةً حَسَنَةً». (3)اول سوره مبارکه «یس» خواندیم که نَکْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ؛ (4)[38] اگر کسی مسجدی ساخت, حسینیهای ساخت یا یک سنّت خوبی گذاشت؛ گفت پانزده اسفند روز درختکاری است امام را خدا با انبیا محشور کند! فرمود آخرین جمعه ماه مبارک رمضان راهپیمایی روز قدس است، این سنّت تا عمل میشود روح مطهّر امام روح و ریحان دارد، چون کارِ اوست؛ آن درختکاری هم همچنین، اما آنکه چهارشنبه سوری آورده تا این عمل هست, آن آورنده در عذاب است، این آثارش فرق میکند. غرض این است که تا سنّت حسنه باشد کارِ آدم است، چه اینکه سنّت اگر سیّئه باشد کار آدم است .
موضوع: تفسیر آیات 1 تا 10 سوره صافات
وَ الصَّافَّاتِ صَفًّا (1 فَالزَّاجِراتِ زَجْراً (2) فَالتَّالِیاتِ ذِکْراً (3) إِنَّ إِلهَکُمْ لَواحِدٌ (4) رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَیْنَهُما وَ رَبُّ الْمَشارِقِ (5) إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِزینَةٍ الْکَواکِبِ (6) وَ حِفْظاً مِنْ کُلِّ شَیْطانٍ مارِدٍ (7) لا یَسَّمَّعُونَ إِلَی الْمَلَإِ الْأَعْلی وَ یُقْذَفُونَ مِنْ کُلِّ جانِبٍ (8) دُحُوراً وَ لَهُمْ عَذابٌ واصِبٌ (9) إِلاَّ مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ (10))
علت طرح مباحث توحیدی در سوَر مکّی
سوره مبارکه «صافات» از آن جهت که در مکه نازل شد و عناصر محوری سوَر مکه اصول دین و خطوط کلی اخلاق و حقوق است، به برخی از آیات الهی برای اثبات وحدانیّت خدا سوگند یاد میشود، زیرا مهمترین نیاز جامعه مکه, تبیین توحید پروردگار بود؛ آنها اصل خالق را قبول داشتند، منتها در الوهیّت و ربوبیّت او مشرک بودند. جریان «صافات» و «زاجرات» و «تالیات» در کتابهای عقلی جداگانه شرح شده و در رحیق مختوم - به خواست خدا - خواهد آمد؛ لذا آن حرفهایی که در کتابهای عقلی آمده اینجا تکرار نمیشود.
طرح وحدت «اله» بعد از سوگندها با استفاده از نظم عالم
بعد از این سوگندها، یاد کرد که تحقیقاً «اله» شما واحد است؛ «اله» دارید، واحد است و «لا شریک له» است. آنگاه بخشی از آیات الهی را تبیین میکند که از این نظم پی به وجود ناظم میبرید, یک; و از انسجام منظوم پی به وحدت ناظم میبرید, دو. فرمود آن ربّی که واحد است تدبیرکننده آسمانهاست, یک; تدبیرکننده زمین است, دو; تدبیرکننده بین آسمان و زمین است, سه; تدبیرکننده همه مشرقهای عالَم است, چهار. کلّ «واحد واحد» اینها را منظماً تدبیر میکند و مجموع اینها را هم هماهنگ تدبیر میکند، پس بیش از یک ناظم در عالم نیست.
تبیین آیات دال بر آسمان و خلقت آن
قرآن کریم درباره آفرینش آسمان چند طایفه آیات دارد: یک طایفه از آیات ناظر به «سماء» به معنای فضای عالی و جوّ است که میفرماید باران را ما از آسمان نازل میکنیم که این آسمان منظور از آن سپهر و مکان «شمس» و «قمر» و اینها نیست، همین جایی که ابر است و همین فضای بالا را آسمان میگویند, اگر در بخشی از آیات دارد که ما از آسمان برای شما باران نازل میکنیم، منظور از آسمان در این طایفه از آیات همان جوّ بالا و فضای بالاست و اطلاق آسمان بر جوّ بالا هم یک اطلاق محاورهای است که هم در لغت عرب مطرح است و هم در محاورات مردم دیگر. طایفه دیگر از «سماء» در برابر «أرض» است و همان آسمانی است که جای ستارهها و کواکب ثابت و سیّار است. آیه محلّ بحث که دارد إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیاناظر به این بخش است.
مطلب دیگر درباره خلقت آسمان و زمین است که اینها اول با هم مرتبط بودند، بسته بودند، «رَتْق» بودند و خدای سبحان این بسته را باز کرد؛ اول خدای سبحان بسته آفرید, «رَتْق» آفرید، بعد این بسته را باز کرد که أَ وَ لَمْ یَرَ الَّذینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ کانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما (1)[1]که در سوره مبارکه «انبیاء» گذشت. پس اینها بسته بودند و باز شدند، دیگر دو طبیعت و دو هیئت و امثال ذلک نخواهند داشت تا برخیها بگویند آنها دارای طبیعت خامسه هستند و عنصر دیگر دارند.
1) انبیاء/سوره21، آیه30.
بررسی آیات دال بر خلقت زمین و تعیین فصول
مطلب دیگر اینکه درباره خصوص زمین, آیاتی است که زمین را چگونه آفرید وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِکَ دَحاها؛ (1)[2] دو روز طول کشید تا ساختار زمین تأمین شود, دو روز طول کشید تا ساختار این آسمانها تأمین شود, قهراً دو روز هم گذشت تا موجودات بین آسمان و زمین و این فضا و هوا تنظیم شود, از اینکه فرمود اینها بسته بودند ما باز کردیم کانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما از اینکه فرمود: خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فی سِتَّةِ أَیَّامٍ، (2)از اینکه بخشی از آیات آمده فرمود: وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِکَ دَحاها یا خَلَقَ الْأَرْضَ فی یَوْمَیْنِ (3)درباره آسمانها هم فرمود: فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ فی یَوْمَیْنِ (4)از مجموع دو روز آسمان و دو روز زمین که میشود چهار روز، از مجموع سِتَّةِ أَیَّامٍ که کم کنیم دو روز میماند، آن دو روز دیگر برای موجودات «بین الأرض و السماء» است که آن وقت این مجموعه کارش تمام میشود. درباره زمین و ساختار زمین فرمود ما زمین را طرزی آفریدیم که فصول چهارگانه داشته باشد تا نیازهای شما را در طیّ این فصول چهارگانه تأمین کند، فرمود: قَدَّرَ فیها أَقْواتَها فی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ (5)[6] این أَرْبَعَةِ أَیَّامٍغیر از آن سِتَّةِ أَیَّامٍ است؛ آن سِتَّةِ أَیَّامٍ برای خلقت دو روزهٴ آسمان, دو روزهٴ زمین, دو روزهٴ بین آسمان و زمین است.
اگر درباره خصوص زمین سخن میگوید فرمود: قَدَّرَ فیها أَقْواتَها فی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ، نفرمود خلقت زمین چهار روز طول کشید، چون خلقت زمین را فرمود: فی یَوْمَیْنِ «اقوات», «قوت» و روزیهای مردم در زمین برابر چهار روز است، این چهار روز همان فصول چهارگانه است که قَدَّرَ فیها أَقْواتَها فی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ؛ این أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ هیچ ارتباطی با آن سِتَّةِ أَیَّامٍ ندارد، آن سِتَّةِ أَیَّامٍ مربوط به آفرینش آسمان و زمین و «بین الأرض و السماء» است و این أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ برای تنظیم فصول چهارگانه است که این فصول چهارگانه برای ماها که در نیمکُره شمالی هستیم به یک سبک است و برای کسانی که در نیمکره جنوبی به سر میبرند به سبک دیگر است. الآن ما در اسفندماه هستیم ماه سوم زمستانیم در نیمکره شمالی؛ ولی در نیمکره جنوبی آنها در فصول تابستان هستند که آنجا خیلی گرم است و در نیمکره شمالی مردم در سرما به سر میبرند. وقتی زمستان تمام شد و تابستان فرا میرسد، آنها در زمستان به سر میبرند و ما در تابستان؛ غرض این است که این چهار فصل، چه برای نیمکره شمالی و چه برای نیمکره جنوبی کاملاً منظم است که این نظم برای زمین است.
بیان نوع دیگر از آسمان غیر نجومی و محل بحث نبودن آن
اما درباره آسمان، فرمود آسمانی است شما میبینید که نظام نجوم و سپهر میتواند براساس معرفتهای تجربی و ریاضی به آن دسترسی پیدا کند. یک سلسله آسمانهایی ما داریم که ارزاق شما از آنجاست و درهای آن آسمان به هیچ وجه به روی کفار باز نمیشود که لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ؛ (1)[7] اگر منظور از آن آسمانی که در سوره «اعراف» آمده که درهای آن به روی کفار باز نمیشود، همین آسمانهای نجومی و ریاضی باشد که اینها هر روز آنجا به صورت یک ترمینال مسافر پیاده میکنند و مسافر رفت و آمد میکند، این درهای آسمان به روی کفار باز نمیشود یعنی چه؟ در سوره مبارکه «اعراف» که قبلاً گذشت فرمود درهای آسمان به روی کفار باز نمیشود، آیه چهل سوره «اعراف» چنین است: إِنَّ الَّذینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا وَ اسْتَکْبَرُوا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ وَ لا یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّی یَلِجَ الْجَمَلُ فی سَمِّ الْخِیاطِ، پس معلوم میشود یک آسمان دیگری هم هست که آن فعلاً در اینجا مطرح نیست. در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) بود کسی از شام آمده خواست مسائلی را از خدمت آن حضرت سؤال کند، وجود مبارک امام مجتبی(سلام الله علیه) که کودکی بود در آن جا نشسته بود, حضرت فرمود: از این کودک بپرسید, سائل گفت که «کم بین الأرض و السماء»؛ بین آسمان و زمین چقدر فاصله است؟ فرمود: «مَدُّ الْبَصَرِ وَ دَعْوَةُ الْمَظْلُوم» (2)این طبق تعبیر سیدناالاستاد از غرر روایات ماست. (3)فرمود - همین دو جمله - «مَدُّ الْبَصَرِ وَ دَعْوَةُ الْمَظْلُوم»؛ یعنی اگر منظور شما آسمان ظاهر است تا چشم میبیند آسمان است که دیگر راه حساب و کیلومتر و اینها نیست و اگر منظور، آسمان باطن است آه مظلوم، «مَدُّ الْبَصَرِ وَ دَعْوَةُ الْمَظْلُوم»؛ آه مظلوم به آنجا میرسد که اگر به آنجا رسید یقیناً مستجاب میشود. پس ما آسمانی داریم که ریاضیات و «شمس» و «قمر» با آن کار دارند و آسمانی داریم که آه مظلوم با آن کار دارد, دعا با آن کار دارد, نماز با آن کار دارد، این همان است که در سوره «اعراف» آیه چهل فرمود درِ آن آسمان به روی کافر باز نمیشود لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ؛حالا شاید همان آسمانی باشد که وَ فُتِحَتِ السَّماءُ فَکانَتْ أَبْواباً (4)از نظر بحثهای ریاضی فعلاً آن آسمانی که جای دعای مظلوم است, جای استجابت دعاست, جای عبادات و اینهاست, ملائکه از آنجا نازل میشوند لَنَزَّلْنا عَلَیْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَکاً, (5)لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ فعلاً در آن آسمان بحث نیست که فرشتهها از آنجا نازل میشوند، دعاها به آنجا برمیگردد و روزیهای ما از آنجا تنظیم میشود؛ همین آسمانی که فعلاً در مسائل ریاضی است و از آن میتوان پی به وحدانیّت ذات اقدس الهی برد که قرآن دارد از این راه استدلال میکند، وگرنه آن آسمان غیبی هنوز برای مشرکان حجاز یا غیر حجاز روشن نشده بود تا قرآن کریم به آن استدلال کند.
پرسش: ما فوق «سماوات» و «تحت الأرض» مفهومی نیست که ربوبیتی هم داشته باشد؟
پاسخ: غرض این است که فعلاً برای استدلال بر وحدت ربوبی ذات اقدس الهی، همین آسمان سپهری کافی است؛ حالا اگر آیه سوره مبارکه «اعراف» یا آن بیان نورانی امام مجتبی مطرح شود، بله آن آسمان غیب خواهد بود که فرشتهها از آن آسمان میآیند نه از این آسمان؛ این آسمانی که خدا فرمود من این را در شش روز خلق کردم همین است، آن آسمانی که در سوره «اعراف» دارد که درهای آن به روی کفار باز نمیشود این آسمان نیست.
محل بودن نظم در آسمان نجومی و دلالت آن بر ناظم
پس آنچه فعلاً محلّ بحث است آسمان و زمینی است که بحثهای نجومی و سپهری درباره آن کار دارد. در سوره مبارکه «انبیاء» آیه سی فرمود: أَ وَ لَمْ یَرَ الَّذینَ کَفَرُوااین رؤیت, رؤیت علمی است. مگر اینها بررسی نکردند و تحقیق نمیکنند که أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ کانَتا رَتْقاًاینها بسته بودند فَفَتَقْناهُماما فتق کردیم. «رتق» و «فتق»؛ یعنی کسی که بستهها را باز میکند، «فاتِق»؛ یعنی کسی که «رتق» و بسته را میگشاید کانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما (1)[12]بسته بودند ما اینها را باز کردیم، پس معلوم میشود یک طبیعت هستند, یک عنصر هستند و جهت مشترک دارند، اینطور نیست که به زعم پیشینیان عنصر خامس باشند کون و فسادبردار نباشند, خرق و التیامبردار نباشند و مشکلی ایجاد شود، از اینها نیست. در این قسمت فرمود آسمان و زمین تحت تدبیر ذات اقدس الهی هستند.
1) انبیاء/سوره21، آیه30.
تبیین دیدگاه اقدمین درباره آسمان و کواکب ثابت و سیار و نظم آن
در بحثهای قبلی این مطلب گذشت که اقدمین برای آسمانها مدار قائل بودند نه جسم؛ لذا بحثهای «سماوات» را بحثهای «کواکب» را, بحثهای ثابت و «سیّار» را, بحثهای خسوف و کسوف را در بحثهای فنّ ریاضی ذکر میکردند؛ کمکم از زمان بطلمیوس به بعد که به صورت جسم ترسیم کردند، اول تمثیل کردند و بعد در اذهان به صورت جسم و پوست پیازی ترسیم شد مسئله فلکیات را در فنّ طبیعی مطرح میکنند؛ طبیعی اگر شد باید جِرم و جسم باشند؛ ولی ریاضی کاری با جرم و جسم ندارد. اقدمین این مسائل را در فنّ ریاضی ذکر میکردند، از دو هزار سال قبل تا این سالهای اخیر در فنّ طبیعی ذکر میکردند؛ این مسئله جسم بودن, جرم بودن و اینها از بطلمیوس به بعد است، ظاهراً اقدمین مدار رسم میکردند؛ ولی در جریان ستارهها گفتند، اینها بعضی ثابت هستند و بعضی سیّار, ثابت بودن بسیار مشکل است که کسی بگوید این ستاره هیچ حرکتی ندارد، منتها حرکت اینها از بس کُند است به رصد در نمیآید؛ اگر سی هزار سال باید طول بکشد تا مداری را طی کند کُند به نظر میآید یا ساکن به نظر میآید. ما با شمس و قمر مأنوس هستیم، اما آن کوکبهایی که سی هزار سال یا بیشتر, در مدارشان یک دور میگردند آنها در دسترس ما نیست؛ لذا از آنها به ثوابت یاد میکنند. این ستارهها که گفتند هفتتا ثابت است چون بیشتر کشف نکرده بودند قمر و عطارد و زهره و شمس و مریخ و مشتری و زحل را کشف کرده بودند و سایر ستارههای متحرّک را کشف نکرده بودند اینها را به همین ترتیبی که معروف است گفتند قمر است و عطارد است و زهره است و شمس است و مریخ است و مشتری است و زحل; ترتیب اینها که قمر اول, عطارد دوم, زهره سوم, شمس چهارم است که این را هم طبق آن محاسبات دقیق رصدی کشف میکردند و هم طبق شواهد خسوف و کسوف. هرگز شمس باعث کسوف قمر نمیشود یا عطارد باعث کسوف قمر نمیشود یا زهره باعث کسوف قمر نمیشود، اما قمر همیشه باعث کسوف آنهاست معلوم میشود جلوی آنهاست؛ بین ما و آنها, این قمر فاصله است. هر کوکبی که باعث کسوف دیگری است و دیگری باعث کسوف او نیست، نسبت به ما که در کُره زمین هستیم معلوم میشود به ما نزدیکتر است. به حساب خسوف و کسوفی که این کواکب سبعه دارند و در رصد مشخص میشود که کدام کوکب باعث انکساف کوکب دیگر است، این ترتیب را به دست آوردند که قمر است و عطارد است و زهره است و شمس است و مریخ است و مشتری است و زحل که این براساس کسوف و خسوف است.
ورود مباحث هیوی قدیم در علم فلسفه و حدیث و ناکارآمدی آن
ببینیم حالا قرآن کریم این نظمی که در ریاضیات سابق یا طبیعات سابق بود را امضا میکند یا نه؟ آنها فکر میکردند که اینها قابل کون و فساد نیستند، البته این بحث از هیئت و نجوم وارد فلسفه شد، چه اینکه از هیئت و نجوم وارد حدیث هم شد. شما این کتاب شریف بحار مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) قسمت سماء و عالم آن را نگاه کنید، در سماء و عالم در روایاتی که مربوط به نفخ صور اول و دوم است آنجا دارد که چهارصد سال فاصله است. (1)در نفخ اول که همه فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ (2)[14] که «منتوی» (3)میشوند تا نفخ دوم چهارصد سال فاصله است. این سالی که شما میگویید باید متحرّکی باشد, جسمی باشد, حرکت کند تا سال و ماه تولید شود وقتی نفخ و «صعق» اول شد و همه فروکشیده شدند، دیگر آسمان و زمینی نیست تا سالی باشد. اگر کسی درصدد تحقیق است این «سما و عالم» (علامه مجلسی) چاپ شده است که جایش هم مشخص است، صفحهاش هم مشخص است، فاصله بین نفخ صور اول و دوم مشخص است، این روایاتش هم مشخص است که این بزرگوار دارد توجیه میکند. این چهارصد سال کجاست؟ چند احتمال میدهند: یکی از احتمالات این است که ممکن است در نفخ صور اول همه این «سماوات» و «أرض» بساطشان برچیده میشود وَ السَّماواتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمینِهِ؛ (4)[16] ولی «فلک الأفلاک» بماند، این «فلک الأفلاک» است که با گردش آن شب و روز درست میشود. وقتی «فلک الأفلاک» ماند، گردش آن ثابت است و شب و روز ثابت است؛ آن وقت اگر شب و روز داشتیم میشود چهارصد سال داشته باشیم. این فرمایش این بزرگوار مانند خیلی از بزرگواران دیگر به عنوان اصل موضوعی از هیئت سابق گرفتند که همین اصل موضوعی در فلسفه و کلام هم راه پیدا کرده است. یک فیلسوف اگر میخواست درباره آسمانها سخن بگوید، بحث که بحث فلسفی نیست؛ بحث طبیعی و نجومی است؛ یک متکلّم اگر میخواست بحث کند که بحث کلامی نیست، این هم بحث نجومی است. آنها جزء اصول موضوعه است که از هیئت آن روز گرفتند. امروز هم اگر بخواهند به مناسبتی از آنها نام ببرند، برابر پیشرفتهای فنّ جدید نام میبرند که اینها جزء اصول موضوعیه فنّ کلام و فلسفه و حدیث و فقه است که از علوم نجوم و سپهری آمده است. ایشان میفرمایند این «فلک الأفلاک» میماند، شب و روز هست و چهارصد سال تأمین میشود، چون پیشینیان میگفتند هر کدام از این ستارهها در فلک مخصوص خودشان هستند, یک; ماه هر شبانهروز سیزده یا دوازده و خردهای درجه حرکت میکند, دو; شمس هر شبانهروز یک درجه حرکت میکند, سه; همه این افلاک که هر کدام فلکی دارند در «فلک الأفلاک» هستند که از آن به فلک اطلس نام میبرند که فلک نهم است و هیچ ستاره در آن نیست نه ستاره ثابت و نه ستاره سیّار و متحرّک و از «فلک الأفلاک» به عنوان فلک اطلس یاد میکردند، همانطور که اطلس بینقشه است یا اطلس بینقطه است، فلک نهم هم بینقطه است؛ یعنی بیستاره است. آن چون شبانهروز یک دور میگردد این کواکب هر شبانهروز یک دور با مجموعه زمین حرکت میکنند و به ما نشان میدهند. همه این کواکب شبانهروز یک حرکت دارند به تبع «فلک الأفلاک» و هر کدام حرکت خاصّ خودشان را دارند؛ شمس یک حرکت خاص دارد و قمر هم یک حرکت خاص دارد. براساس همان حرفهایی که هیویین سابق داشتند فلاسفه ما, متکلّمین ما, محدّثان ما, فقهای ما به عنوان اصل موضوعی همین فرمایش را داشتند، مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) در بحار (5)در سماء و عالم در آن جلد چهارده رحلی بود الآن جلدهای دیگر است، همین فرمایش را دارند. سیدناالاستاد مرحوم علامه(رضوان الله علیه) (6)میفرماید با پیشرفت علم و روشن شدن این هیئت جدید بساط «فلک الأفلاک» و فلک اطلس و امثال ذلک برچیده شد, بساط جِرم بودن برچیده شد اینها کراتی هستند در فضا معلّق که بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها (7)[19] ذات اقدس الهی اینها را نگه میدارد و هرگز نمیگذارد اینها بیفتند؛ این شهابسنگها هم همینطور است، مگر اینکه خدای سبحان خودش اراده کند که یکی از اینها را به منطقهای بزند.
بررسی آیات دال بر زیبایی آسمان
بنابراین از آیات برنمیآید آنطوری که در هیئت سابق بود، چه اینکه از آیات هم برنمیآید آنطوری که در هیئت اسبق بود. از آیات این مقدار برمیآید که اینها در آسمان اول زیبایی دارند؛ درباره زیبایی این کواکب چند طایفه آیات است: یک آیه این است که ما نزدیکترین آسمان را به شما مزیّن کردیم، اما زینت آن به چیست؟ از این طایفه برنمیآید. از طایفه دیگر برمیآید که ما آنها را با «مصابیح», «مصباح» و چراغ مزیّن کردیم، (1)اما آن چراغ چیست روشن نیست؛ از طایفه ثالثه برمیآید که ما «بروج»ی در آسمان ایجاد کردیم، (2)«بروج»؛ یعنی قصر. قصرهای آسمان همین ستارهها هستند، ما قصرهایی در آسمانها ایجاد کردیم وَ جَعَلَ فیها سِراجاً (3)این فیها یا به «سماء» برمیگردد یا به «بروج» برمیگردد؛ در این بروج چراغی روشن کردیم یا در آسمان چراغ روشن کردیم؛ اما طایفه چهارم همین است که فعلاً محلّ بحث است که فرمود إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِزینَةٍ الْکَواکِبِ نه «بزینةِ الکواکب» ما اینها را مزیّن کردیم, به چه زینتی؟ الْکَواکِبِاین یا عطف بیان است یا بدل آن است، آیه که این نیست «انا زینا السماء الدنیا بزینةِ الکواکب» تا بگوییم زینت کواکب؛ یعنی کواکب برای ما در آسمان دنیا خودشان را اینطور نشان میدهند، بلکه این بدل یا عطف بیان است؛ یعنی ما نزدیکترین آسمان به شما را با زینت, روشن کردیم، آن زینت چیست؟ الْکَواکِبِ؛یعنی کوکب است که زینت آسمان است و این هم در آسمان دنیاست که نزدیکترین آسمان است.
عدم دلالت کواکب هفتگانه در نجوم بر سماوات سبع در قرآن
پس احتمال اینکه این ستارهها و این کواکب در دورترین آسمان باشد، نیست. بله، ممکن است آن مسائل ریاضی حق باشد، چه اینکه کسوف و خسوف نشان میدهد که قمر قبل از عطارد است, عطارد قبل از زهره است, زهره قبل از شمس است, شمس قبل مشتری و مریخ هست به این ترتیب هست، برای اینکه کسوف و خسوف چنین نشان میدهد, هرگز آن دومی باعث انکساف این نمیشود و همیشه این باعث انکساف او میشود؛ یعنی «قمر» هرگز جلوی نورِ «شمس» را نمیگیرد، «شمس» جلوی نور «قمر» را میگیرد؛ معلوم میشود این به ما نزدیک است، این حساب هست؛ اما این نشان نمیدهد که این «سماوات» «سبع»ی که در قرآن آمده همین «سماوات» «سبع»ی باشد که در بحثهای نجوم هست. نه کلّ این سمایی که ما میبینیم که در نجوم ممکن است به عنوان «سماوات سبع» شمرده شود، چون هفت کوکب سیّار هست و اینها درجات دارند، مجموعه اینها در آسمان اول است، آن «سماوات» دیگر؛ یعنی آن شش آسمان را ما چه میدانیم. در بخشهایی از سوره مبارکه «واقعه» دارد فَلا أُقْسِمُ بِما تُبْصِرُونَ ٭ وَ ما لا تُبْصِرُونَ (1)[23]چه با چشم مسلّح چه با چشم غیر مسلّح, خیلی از چیزهاست که شما نمیبینید. اگر این «لام», «لام» زاید باشد که دلیل بر نفی است؛ ولی در اینگونه از موارد میگویند لام, لام زاید است. قسم یاد میکند به آنچه میبینید و آنچه نمیبینید فَلا أُقْسِمُ بِما تُبْصِرُونَ ٭ وَ ما لا تُبْصِرُونَ. اگر چیزهایی است که ما نمیبینیم دلیل ندارد که این کواکب هفتگانه را بر همین آسمان هفتگانه قرآنی تطبیق کنیم؛ بله، آن مقداری که علم ثابت کرده است، ما این را به عنوان علم دینی میپذیریم.
1) حاقه/سوره69، آیه38.
عدم تلازم بین دینی بودن علم به کواکب و مصیب بودن آن
این نکته را توجه دارید که اگر علم, علم دینی بود معنایش این نیست که هر کسی وارد شده است به مقصد میرسد؛ تفسیر علم دینی است، فقه و اصول علم دینی است، حدیث علم دینی است؛ این همه اختلاف در آن هست بعضی «مصیب» و بعضی «مخطی» هستند, اگر کسی روشمند بحث نکرد که خارج از حوزه سخن است، اگر کسی مجتهدانه و روشمندانه بحث کرد «مَنِ اجْتَهَدَ فَأَصَابَ فَلَهُ أَجْرَانِ، وَ مَنِ اجْتَهَدَ فَأَخْطَأَ فَلَهُ أَجْرٌ واحِد» (1)اگر چیزی علم دینی شد معنایش این نیست که هر که هر چه گفت درست گفته; این تفسیر, این فقه, این حدیث اینها همه علوم دینی هستند، اما اینچنین نیست که هر مفسری, هر فقیهی, هر اصولی و هر محدّثی هر چه گفت درست گفته باشد؛ بعضی درست میگویند، بعضی اشتباه میکنند. هر چه در عالم هست، اگر کسی درباره خلقت بخواهد بحث کند که خلقت است نه طبیعت ما علم طبیعی نداریم و خلقتشناسی داریم این یقیناً دینی است، اما آن علومی که به افعال انسان برمیگردد نه به فعل خدا; مثل هنر, مثل خوانندگی, مثل نوازندگی, مثل سینما اینها فعل انسان است که این میتواند حلال باشد و میتواند حرام باشد, میتواند دینی باشد و میتواند غیر دینی باشد، اما در خلقت کسی بخواهد بحث کند فرض ندارد که علم غیر دینی باشد, پس معنای علم دینی این نیست که هر کسی هر چه گفته, درست گفته است؛ مثل تفسیر است, مثل فقه است, مثل حدیث است, مثل اصول است که اگر کسی بدون روش وارد شد که حق نداشت, اگر سالیان متمادی زحمت کشید و روشمندانه بحث کرد او راهش صحیح است که یا «مُصیب» است یا «مُخطی»؛ اگر «مصیب» بود «فَلَهُ أَجْرَانِ» و اگر «مخطی» بود «فَلَهُ أَجْرٌ واحِد».
1) الصراط المستقیم، علی بن یونس العاملی، ج3، ص236.
سبیل الله بودن تحقیق در نظام تشریع و تکوین منشأ علم دینی
ما الآن وقتی داریم درباره قرآن و درباره فقه بحث میکنیم اینها همه «سبیل الله» است، ما اگر بخواهیم راه خدا را طی کنیم که فرمود صراط مستقیم هست و ما هم از خدا میخواهیم اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ، (1)میخواهیم این صراط مستقیم را بشناسیم چه کار میکنیم؟ با آیات و روایات و به کمک عقل میفهمیم که خدای سبحان چه چیزی را دستور داد، چه چیزی را حلال کرد و چه چیزی را حرام کرد، اینها «سبیل الله» است. همین «سبیل الله» که در نظام تشریع خدا به وسیله فقه و اصول و تفسیر و حدیث یادمان میدهد، همین «سبیل الله» را در نظام تکوین به این موجودات یاد میدهد فرمود: وَ أَوْحی رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذی مِنَ الْجِبالِ بُیُوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمَّا یَعْرِشُونَ ٭ ثُمَّ کُلی مِنْ کُلِّ الثَّمَراتِ فَاسْلُکی سُبُلَ رَبِّکِ (2)[26]صبح که اینها از کندو بیرون میآیند برای اینکه گلها را شناسایی کنند و مواد آن را تغذیه کنند این «سبیل الله» است؛ آن کندوشناس, آن عسلشناس, آن زنبورشناس دارد در «سبیل الله» حرکت میکند که بفهمد چگونه این زنبور, عسل را تولید میکند. قبل از همین جریان «سبیلاللّه»ی «نحل», جریان دامداری را ذکر کرده است; منتها در آنجا «سبیل الله» تعبیر نکرده - همه در یک بخش است در سوره مبارکه «نحل» - فرمود شما این گوسفندها را میبینید, این گاوها را میبینید، این دامها را شما میبینید یک طرفش «روث» است و یک طرفش «دم», ما بین «روث» و «دم» این «لبن» خالص را تحویل شما میدهیم، اینجا که لولهکشی نیست, آنجا که جدولبندی نیست مِنْ بَیْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خالِصاً (3)این «سبیل الله» است. اگر کسی بخواهد بحث کند این شیر چگونه تولید میشود, خاصیّت این شیر چیست؟ از کجا میجوشد؟ در چه راه باید صرف شود؟ این درباره «سبیل الله» دارد بحث میکند. حالا خیلی از حیوانات هستند که اگر دقیقتر از مسئله زنبور عسل نباشند کمتر از این نیست؛ الآن جانورشناسی و جانورشناسان و این دقایق فنّی جفتگیری موجودات و اینها را که دارند ذکر میکنند اینها «محیّرالعقول» است; منتها چون درباره عسل چون پایانش دیگر شِفاءٌ لِلنَّاسِ (4)است از این جهت درباره «نحل» یاد کرده است. چیزی در عالم نیست که «سبیل الله» نباشد، فرمود: فَاسْلُکی سُبُلَ رَبِّکِ ذُلُلاً، (5)[29] پس این زنبور که از کندو بیرون آمده به گلستان میرود تا گلها را شناسایی کند، آنکه بارده است شناسایی کند و از آن بِمَکد این «سبیل الله» است. آن گُل را چه کسی به این صورت در آورده که غذای زنبور قرار داده؟ زنبور را چه کسی راهنمایی کرده که از آن گل بِمَکد؟ اینها «سبیل الله» است؛ اگر مِنْ بَیْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خالِصاً در میآید این «سبیل الله» است؛ ما که در فقه و اصول بحث میکنیم؛ در «سبیل الله» است که این علم دینی میشود؛ آن زنبورشناس هم که دارد بحث میکند که چگونه این زنبور حرکت میکند و این گلها را شناسایی میکند, تولید میکند این هم «سبیل الله» است; منتها بعضی علوم تعبّدی و بعضی توصّلی هستند، علم غیر دینی ما نخواهیم داشت؛ اما معنایش این نیست که هر کسی هر چه گفت درست است؛ مثل فقه ماست, مثل تفسیر ماست و مثل اصول ماست.
نقد علامه طباطبایی بر مفسّران در تفسیر آیات با روش علوم هیوی
بنابراین در جریان خلقت آسمان و زمین آیات قرآن یک چیز میگوید، آن امور رایج و دارج در هیئت و نجوم چیز دیگر است که گاهی منطبق بر این است و گاهی منطبق بر این نیست و قرآن طرزی حرف نزده که - معاذ الله - منطبق بر هیئت پیشینیان باشد که بطلانش - معاذ الله - ثابت شود. اینکه سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) نقدی دارند، نقدی بر مفسّران دارند که آنها هم مُحِق بودند. اگر مرحوم علامه در آن عصر بود، مانند آنها برابر اصول موضوعه همینطور حرف می زدند، الآن هم که ما در این عصر هستیم براساس جاذبه حرف میزنیم، اینکه حرف آخر دنیا نیست؛ ممکن است یک تحقیق نهایی به بار بیاید و این بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها را دقیقتر و لطیفتر معنا کند، از جاذبه رقیقتر معنا کند؛ بزرگان و مفسّرانی که بعد از ما خواهند آمد حرفی میزنند که دقیقتر از حرف گالیله، نیوتن، کوپرنیک و مانند آن است؛ دنیا تمام نشده و علوم هم تمام نشده، ما برابر اصل موضوعه که تاکنون هست به همین مقدار بر اساس جاذبه داریم سخن میگوییم و اگر بعداً بطلان آن روشن شد، برداشت ما باطل خواهد بود نه تفسیر قرآن کریم.
به هر تقدیر در بخشی از آیات فرمود زینت آسمانها همین ستارههاست؛ همین آیه محلّ بحث هم همین است، پس گاهی زینت آسمان را «بروج» میداند, گاهی «سراج» میداند, گاهی «مصباح» میداند, گاهی خود «کوکب» که مبیّن همه اینهاست إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِزینَةٍ الْکَواکِبِ; ما تلک الزینة؟ «الکواکب» این الْکَواکِبِیا بدل آن است یا عطف بیان آن است، بالأخره روشن میکند که ستارههای ثابت و سیّار زینت آسماناند وَ حِفْظاً مِنْ کُلِّ شَیْطانٍ مارِدٍکه بحث خاصّ خود را دارد.
موضوع: تفسیر آیات 1 تا 10 سوره صافات
وَ الصَّافَّاتِ صَفًّا (1 فَالزَّاجِراتِ زَجْراً (2) فَالتَّالِیاتِ ذِکْراً (3) إِنَّ إِلهَکُمْ لَواحِدٌ (4) رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَیْنَهُما وَ رَبُّ الْمَشارِقِ (5) إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِزینَةٍ الْکَواکِبِ (6) وَ حِفْظاً مِنْ کُلِّ شَیْطانٍ مارِدٍ (7) لا یَسَّمَّعُونَ إِلَی الْمَلَإِ الْأَعْلی وَ یُقْذَفُونَ مِنْ کُلِّ جانِبٍ (8) دُحُوراً وَ لَهُمْ عَذابٌ واصِبٌ (9) إِلاَّ مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ(10))
تبیین متعلّق سوگندهای قرآنی
این سوگندها گاهی به خصوص ذات اقدس الهی است, گاهی به خصوص مخلوقهاست, گاهی به جمع بین خالق و مخلوق است؛ اینجا وَ الصَّافَّاتِ صَفًّاسوگند به مخلوق است. در سوره مبارکه «شمس», مجموع خالق و مخلوق مورد سوگند بود که فرمود: وَ السَّماءِ وَ ما بَناها ٭ وَ الْأَرْضِ وَ ما طَحاها ٭ وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها ٭ فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها (1)[1] به آسمان و بانی آسمان, به زمین و به گستراننده زمین, به جان آدمی و به کسی که او را «مستویالخِلقه» آفرید. در سوره «لیل» هم وَ اللَّیْلِ إِذا یَغْشی ٭ وَ النَّهارِ إِذا تَجَلَّی (2)[2] آنجا دارد وَ ما خَلَقَ الذَّکَرَ وَ الْأُنْثی (3)[3] هم به شب و روز سوگند یاد میکند و هم به خالق زن و مرد. در خصوص سوره «صافات» به خصوص این اصناف یا انواع گوناگون سوگند یاد میکند.
سوگند به بیّنه بودن قَسمهای قرآنی و نهی انسان از آن
به هر حال قَسَم, چه به خدا باشد، چه به خلق خدا باشد و چه به مجموع خالق و مخلوق باشد، قَسَم به دلیل است نه در قبال دلیل, اگر قَسَم به «الله» باشد که «یَا مَنْ دَلَ عَلَی ذَاتِهِ بِذَاتِه» (1)[4]خودش دلیل است و اگر قَسَم به مخلوق باشد، چون اینها آیت, علامت و مرآت حقّ هستند، دلیل توحید حقّ میباشند.
پرسش: انسان عادی هم میتواند به اینها قَسَم بخورد؟
پاسخ: نه, به ما گفتند شما این کار را نکنید، به خدا باید قَسَم بخورید؛ اما ذات اقدس الهی مالک مطلق است, قادر مطلق است, مختار مطلق است, سوگند یاد میکند به بیّنه؛ یعنی به دلیل، چون هر موجودی بالأخره آیت و علامت توحید حق است.
بررسی احتمالهای مطرح در مقصود از و الصَّافَّات
در این الصَّافَّاتِ صَفًّا چند احتمال هست: یکی اینکه اینها با اصناف گوناگون یک نوع باشند و دیگر اینکه اینها چند نوع باشند؛ بنا بر اینکه یک نوع باشند و اصناف گوناگون, منظور از این «صافات» ملائکههای متنوّع هستند که برخیها «صافّ», برخی «زاجر» و برخی «تالی» هستند که سِمتهای اینها فرق میکند. بنا بر اینکه یک نوع باشد و اصناف متعدّد این است, یک وقت است محتمل است که منظور از این «صافات», نفوس بشری باشد که به تعبیر فخررازی و دیگران اینها «ملائکة الأرض» هستند، (2)عالمانی هستند که در صفوف جماعت و مانند آن حضور دارند, (3)عالمانی هستند که شبهات را میزدایند که فَالزَّاجِراتِ زَجْراً هستند، عالمانی هستند که «تالیان» علوم الهی هستند اینها اصناف نفوس انسانیاند که به تعبیر فخررازی اینها «ملائکة الأرض» هستند.
احتمال سوم این است که این اصناف ناظر به غزات و مجاهدان و مدافعان و مرزداران دین اسلام است. مجاهدان برخی جزء «صافات»، برخی جزء «زاجرات» و برخی جزء «تالیات» هستند. مستحضرید که دین همانطوری که صبغه عبادی را ترویج میکند، صبغه نظامی را هم ترویج میکند؛ به آن صبغه دینی میدهد و اگر این صبغه دینی ملحوظ باشد نظام محفوظ است، چه اینکه به لطف الهی تاکنون محفوظ بود. میدانید اعتکاف را گفتند حداقل سه روز است و بیش از سه روز هم است، اما این اعتکاف یک امر عبادی است که قصد قربت میخواهد، ثواب دارد و مانند آن که «مرابطه» هم اینچنین است؛ ببینید این عنوان «مرابطه» را ذیل بحث جهاد ذکر میکنند و آن بحث اعتکاف را ذیل بحث صوم ذکر میکنند, اگر کسی میخواهد به جبهه برود یک روز یا دو روز، این جزء مجاهدان و سربازان اسلامی است که میتواند یک روز باشد, میتواند دو روز باشد یا میتواند بیشتر، اما اگر کسی خواست به قصد «مرابطه» در یکی از مرزها شرکت کند، این نمیتواند کمتر از سه روز باشد، این مثل اعتکاف است که اعتکاف عبادتی است اول دارد, وسط دارد, آخر دارد, شرایط دارد. «المرابطه» ذیل مسئله جهاد و دفاع است، «الاعتکاف» ذیل مسئله صوم است، این عبادت است که حدّ خاص دارد؛ کسی میخواهد بیاید مسجد نمازی بخواند و دعایی بخواند بعد برود، این دیگر اعتکاف نیست. اگر به قصد اعتکاف آمد حداقل باید سه روز و اکثرش بیشتر بماند. اگر کسی خواست جبهه برود یک وقت است ممکن است برود جبهه یک روز در مرز, مرزداری کند و برگردد این اشکال ندارد و ثواب هم دارد، اما اگر کسی به قصد «مرابطه» میرود، «مرابطه» یعنی یک عبادت, حدّی دارد, مرزی دارد, روزهای مشخصی دارد که حداقل آن سه روز است و حداکثر آن بیشتر. این دین, مرزداری را مثل اعتکاف محترم میشمارد و برای آن مرزی قائل است, حدّی قائل است, عبودیتی قائل است, شرایطی قائل است که با این وضع دارد نظام را حفظ میکند و این چیز کمی نیست. آنها که آمدند گفتند «صافات» یک گروه, «زاجرات» گروه دیگر, «تالیات» گروه دیگر، این مرزدارها را هم جزء همین اصناف حساب کردند و سایر مدافعان را هم جزء همین اصناف حساب کردند و آنها که میگویند منظور از این «صافات» و «زاجرات», نوع واحد که «تحته أصنافٌ متعدّدة» نیست، بلکه انواع متعدّده است؛ «صافات» را بر طیور حمل کردند که وَ الطَّیْرُ صَافَّاتٍ, (1)«زاجرات» را بر یک نوع دیگر و «تالیات» را بر نوع دیگر.
1) نور/سوره24، آیه41.
«فتحصّل» که منظور از این عناوین سهگانه یا اصناف مندرج تحت نوع واحد هستند یا انواع متعدّد میباشند, هذا اولاً; اگر اصناف مندرج در تحت نوع واحد بودند، آن نوع یا ملائکه است که دارای اصناف است یا «ملائکة الأرض» است به تعبیر فخررازی که علمای دین هستند یا مرزداران، غزات، مجاهدان و مدافعان هستند که اینها دارای اصناف گوناگون هستند, اگر نوع موحّد نباشد که تحته أصناف, انواع متعدّد است که آن انواع یک نوعش صافات است که طیور است, یک نوع دیگر ممکن است فرشتهها باشند, یک نوع دیگر ممکن است انسانها باشند. به هر تقدیر وَ الصَّافَّاتِ صَفًّا این است, فَالزَّاجِراتِ زَجْراً این است فَالتَّالِیاتِ ذِکْراً این است که یا یک نوع است «تحته أصناف» یا انواع متعدّد است؛ بر فرض اول سه قَسَم مندرج بود که گفته شد.
اوّلین مسئله بعد از سوگند, اثبات توحید با نظم و پرورش آسمان
آن وقت بعد از این سوگندها به وحدانیّت ذات اقدس الهی میپردازد که إِنَّ إِلهَکُمْ لَواحِدٌ و برهان مسئله هم این است که او پرورنده آسمانها و زمین و «ما بینهما» است و طوری اینها را میپروراند کهانسان وقتی شمس و قمر را با این وضع نورانیّتشان نگاه میکند، خیال میکند اینها از یک ماده نورانیِ شفافِ ذیارزشی خلق شدهاند، در حالی که در سوره مبارکه «فصلت» آیه یازده به بعد اینچنین فرمود: ثُمَّ اسْتَوی إِلَی السَّماءِ وَ هِیَ دُخانٌ بعد از تنظیم بخشی از مسئله «أرض» نه تمام خلقت زمین, به آفرینش آسمان پرداخت آسمان را از چه چیزی آفرید؟ از یک مشت دود و از یک دخان, شمس و قمر آورد؛ نه اینکه حالا از برلیان و پرنیان, آفتاب و ماه درست کرده باشد، با یک مشت دود, راه شیری درست کرد؛ این همه انوار و نیّرها را از همین دخان درست کرد ثُمَّ اسْتَوی إِلَی السَّماءِ وَ هِیَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قالَتا أَتَیْنا طائِعینَ ٭ فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ فی یَوْمَیْنِ (1)[8] همین یک مشت دود را که بعد هم بساط آن را میخواهد برچیند میفرماید: إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ (2)میشود فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ فی یَوْمَیْنِ وَ أَوْحی فی کُلِّ سَماءٍ أَمْرَها.
چگونگی وحی تکوینی به آسمان و سبیل الله بودن حرکت آنها
از اینکه فرمود: وَ أَوْحی فی کُلِّ سَماءٍ أَمْرَهامعلوم میشود نظیر وَ أَوْحی رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذی مِنَ الْجِبالِ بُیُوتاً (1)[10]است؛ همانطوری که زنبور عسل با آن وحی تکوینی که دریافت میکند، راههای الهی را میشناسد, یک; طی میکند, دو; به مقصد میرسد, سه; عسل خروجیِ اوست, چهار; این میشود «سبیل الله». هیچ موجودی در عالَم نیست که حرکت کند و کاری انجام دهد مگر اینکه او «سالک سبیل الله» است. گاهی از آسمان سخن میگوید و گاهی از زمین، گاهی از آسمانی حرف میزند و گاهی از زمینی. درباره زمین و زمینی فرمود: وَ أَوْحی رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذی و درباره آسمان فرمود: وَ أَوْحی فی کُلِّ سَماءٍ أَمْرَها؛ تدبیر آسمانها به این است که به هرکدام از اینها وحی الهی میرسد, راهنمایی الهی میرسد, دستور الهی میرسد و آنها مداری که دارند مدارهایشان را به عنوان «سبیل الله» دارند طی میکنند که «سبیل الله» گاهی مستقیم است، گاهی «مستدیر» است، گاهی زنبوری از کندو حرکت میکند، به باغ میرود و برمیگردد که این یک راه مستقیم است؛ یک وقت است که نه, شمس و قمر است, ستارههای دیگر است یا سی روز یا 29 روز مدارش را طی میکند یا 365 روز طی میکند یا در هر سی هزار سال یک بار مدارش را طی میکند، این صراط مستقیمِ او, مدار است و کُروی است و یا دایره است و یا بیضوی است و امثال ذلک, اگر دایره بود 360 روز است؛ اینکه میبینید برای سال 365 روز حساب میکنند، برای همان بیضوی بودن آن است. به هر تقدیر اینها «سبیل الله» است و با وحی دارد اداره میشود.
1) نحل/سوره16، آیه68.
ارتباط تمام بحثهای وحی تکوینی با علوم انسانی و مراحل سهگانه آن
تمام این بحثها برای علوم انسانی است و تحوّل علوم انسانی و اسلامی در فصل سوم است؛ فصل اول این است که ما بفهمیم علم دینی داریم تمام بحثها این است که ما علم دینی داریم و علم غیر دینی محال است مثل دو دوتا پنجتا, اگر این جا نیفتد, تلاش و کوشش در فصل دوم و سوم به جایی نمیرسد. هر کس مدیریت هر جایی را به عهده گرفت اول باید نقشه جامع آن را ترسیم کند اگر نقشه جامع در دست او نباشد و شروع به اقدامی کند, بازسازی کند, نوسازی کند طولی نمیکشد که آن بازسازی و نوسازیِ او به صورت بافت فرسوده در میآید. تا آدم نقشه جامع نداشته باشد نمیتواند درباره زوایای حوزه تدبیرش تصمیم بگیرد. ما اگر درباره علوم بحث میکنیم، باید یک قدّ بلند هندسیشده جهانی داشته باشیم؛ یعنی جهانی فکر کنیم، چون علم است و علم دیگر بومی نیست, شرقی نیست, غربی نیست. ما وقتی از استقلال و امنیت و مذهب مملکت حرف میزنیم، اعتقاد ما و شعار رسمی ما این است «لا شرقی و لا غربی»؛ نه شرقی نه غربی، اما وقتی از علم و دانش حرف میزنیم؛ میگوییم اگر علم شد, استدلال شد, برهان شد, چه شرقی چه غربی, هر دو هم دینی است; یعنی هم آن شعار دینی است و هم این شعار دینی است. شعار نه شرقی و نه غربی برای استقلال مملکت است و استقلال دینی ماست. شعار چه شرقی و چه غربی در بحثهای علمی است، علم اگر علم شد, استدلال شد, برهان شد، در داروسازی, در پزشکی, کشاورزی, دامداری, سپهری, دریاشناسی, صحراشناسی, چه شرقی و چه غربی, اسلامی است، ما علم غیر اسلامی نداریم. این دو شعار هر دو دینی است اگر راجع به استقلال مملکت است شعار رسمی ما این است «نه شرقی نه غربی»، اگر درباره علم و دانش است میگوییم «چه شرقی چه غربی»، علم اگر علم شد الاّ و لابد دینی است، برای اینکه ما علم غیر دینی نداریم. اینگونه حرف زدن و این تصمیم, یک قدّ بلند جهانی میخواهد؛ یعنی نقشه جامع جهانی - نه کشوری و نه قارّهای - جهانی میخواهد تا ثابت کند که علم غیر دینی محال است و محال است و محال! وقتی این کاملاً تثبیت شد که اختصاصی به زنبور عسل ندارد فَاسْلُکی سُبُلَ رَبِّکِ (1)[11] نیست موریانه اینطور است, موش اینطور است, انسان اینطور است, پرندهها اینطور هستند آنها که برای تالاب حرکت میکنند فَاسْلُکی سُبُلَ رَبِّکِ هستند، چیزی در عالَم نیست مگر با نقشه الهی. آسمان بروید حرف همین است, زمین بروید حرف همین است؛ هم در زمین وَ أَوْحی رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ صادق است و هم در آسمان وَ أَوْحی فی کُلِّ سَماءٍ أَمْرَها صادق است، به دور خود بگردد «سبیل الله» است, مستقیم حرکت کند «سبیل الله» است؛ اگر علم باشد که «سبیل الله» است آن وقت وارد فصل دوم میشویم که این مقدم بر فصل سوم است، آن فصل سوم در آن آخرها قرار دارد که مبانی تحوّل علوم انسانی از منظر اسلام چیست؟ ما بعد از این مرحله باید وارد روششناسی و معرفتشناسی بشویم. تا این معرفتشناسی روشن نشود که آیا معرفتشناسی منحصر در حس و تجربه حسی است؟ اگر این باشد که دست ما خالی است و ما نمیتوانیم وحی و کرامت و انسانیت و خلافت و امامت و معاد را ثابت کنیم، ما باید ثابت کنیم که معرفتشناسی انواعی دارد که کَف آن حس و تجربه حسی است که بالاترش نیمهتجربی ریاضی است، بالاترش تجریدی کلامی است, بالاترش تجریدی فلسفی است, بالاترش تجریدی عرفان نظری است که فوق همه اینها شهود عرفانی است و قلّه همه اینها وحی است که مربوط به انسانهای عادی نیست؛ اینها باید به عنوان معرفتشناسی در فصل دوم بحث شود. حالا نوبت به فصل سوم میرسد که سادهترین فصل است؛ حالا که این همه ثابت شد, انسان چیست؟ انسان را با دلیل عقلی و نقلی و روایی باید بفهمیم که روح مجرّد دارد, مسافر است, ابدی است, اخلاق دارد, فقه دارد, حقوق دارد که علوم انسانی در فصل سوم, بعد از عبور از فصل اول و دوم, مبانی آن باید مشخص شود.
1) نحل/سوره16، آیه69.
مدیریت وحیانی جهان آفرینش و فهم آن با علوم اسلامی
به هر تقدیر ذات اقدس الهی وقتی که از آسمانها سخن میگوید میفرماید من زمین و زمینیها را با آن شعور مرموزی که به اینها میدهم دارم اداره میکنم، این اختصاصی به مسئله زنبور عسل ندارد؛ برخی از حیوانات هستند که اگر کارشان دقیقتر از زنبور عسل نباشد کمتر نیست; منتها خروجیِ «نحل» آن عسل است، عسلی که فیهِ شِفاءٌ لِلنَّاسِ (1)[12] آن را جداگانه ذکر فرمود. درباره موجودات آسمانی هم فرمود: وَ أَوْحی فی کُلِّ سَماءٍ أَمْرَها؛ یعنی در سوره مبارکه «فصلت» فرمود ما با وحی و مدیریت وحیانی, رهبری این راههای شیری را به عهده میگیریم؛ این جز با علوم اسلامی و دینی حل نخواهد شد، اینها راه خدا را دارند میروند. یک منجّم و سپهرشناس دارد راه خدا را تشخیص میدهد؛ این ستارهها, راه الهی را دارند میروند که همه میشود «سبیل الله». اگر کسی اهل سیر و سلوک بود و اهل تهذیب نفس بود و اهل شبزندهداری بود، «سبیل الله» او مشخص است. اگر زنبور عسل بود «سبیل الله» او مشخص است, اگر شمس و قمر بود «سبیل الله» آن مشخص است. چیزی در عالم نیست که راه نرود یا راه خودساخته را برود یا راه دیگری را طی کند، چون اینچنین است.
بهرهگیری از دو راهکار مدیریت وحیانی آفرینش در اداره نظام اسلامی
فرمود اگر کسی بخواهد بیراهه برود ما دو کار میکنیم: هم از نظر اخلاقی و فقهی جلوی او را میگیریم و هم با نیروهای بازدارنده نمیگذاریم او بیراهه برود؛ این به ما دستور میدهد که اگر خواستید نظامتان و جامعهتان را اصلاح کنید، هم باید کارهای فرهنگی کنید و هم کارهای اجرایی. در همین سوره مبارکه «صافات» فرمود وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که آمده, کهانت را تحریم کرد؛ پیشگوییهایی که کاهنان دارند و قیافهشناسان دارند این جزء مکاسب محرّمه است که بسیاری از شماها آشنا هستید. در مکاسب محرّمه یکی از کسبهای حرام این است که کسی از راه سِحر و جادو و شعبده و طلسم و کهانت بخواهد مال در بیاورد این کار, کار حرامی است. کهانت را؛ یعنی پیشگوییهای غیر واقعی را که برخی مبتلا هستند که مخلوطی است از صدق و کذب, حق و باطل, خیر و شر, حَسَن و قبیح, محمود و مذموم این کار را دین تحریم کرده, همین؟ فتوا به حرمتش داده گفته کار حرام است به همین بسنده کرده یا نیروهای آسمانی را هم وادار کرده جلوی این کار را بگیرند؟ فرمود ما دو کار کردیم: یکی اینکه فتوا دادیم این کار حرام است و یکی اینکه این نیروهای آسمانی را به عنوان تیر شهاب نمیگذاریم که شیطان بالا برود، خبرهای راست و دروغ را جعل کند، یک مقدار راست بشنود و با دروغ مخلوط کند و به کاهنان دهد تا بازارگرمی آنها شود، این راه اصلاح جامعه است.
1) نحل/سوره16، آیه69.
حفاظت آسمان از ورود شیطان مارد, کار اجرایی در مدیریت وحیانی
میبینید وقتی در سوره مبارکه «صافات» فرمود ما این کارها را کردیم که در غیر سوره «صافات» هم فرمود؛ چه در سوره «حجر» و چه در جای دیگر فرمود ما به وسیله موجودات آسمانی و به وسیله شهابسنگها نمیگذاریم شیطان بالا بیاید و هر حرفی را بشنود. اینکه فرمود: رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَیْنَهُما وَ رَبُّ الْمَشارِقِ ٭ إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِزینَةٍ که این زینت همان کواکب است وَ حِفْظاً مِنْ کُلِّ شَیْطانٍ مارِدٍ، «مارد» یعنی متمرّد, «مَرَد» جمع «مارد» به معنای متمرّد است و کاری به مرید ندارد؛ مرید با این «مَرَد» جمع بسته نمیشود. شیطان متمرّد را میگویند شیطان «مارد», جمع این «مارد» هم «مَرَد» است. فرمود این شیطان اگر بخواهد بخشی از اخبار آسمانی و غیبی را فراهم کند که إِنَّ الشَّیاطینَ لَیُوحُونَ إِلی أَوْلِیائِهِمْ لِیُجادِلُوکُمْ (1)[13] که اگر بخواهد عدّهای را از راه مغالطه یا از راه کهانت یا از راه دروغهای دیگر فریب دهد ما جلوی او را میگیریم؛ این راه اصلاح نظام است که سه کار فرهنگی, فقهی و اخلاقی یک طرف, جلوی شیطنت شیطانها را گرفتن طرف دیگر.
ناکارآمدی اکتفا به کار فرهنگی در مدیریت و اصلاح جامعه اسلامی
ذات اقدس الهی به این بسنده نکرد که بفرماید کهانت حرام است تا شما بگویید یکی از کسبهای محرّمه کهانت است، بله این کار فقیهان است و کار متدیّنان است که این مسئله شرعی را بررسی کنند و بازگو کنند، اما آنها که شیطنت میکنند چگونه باید جلوی آنها را گرفت؟ فرمود ما تیری داریم, تیراندازی داریم, نیروی اجرایی داریم و اینطور نیست که هر کسی بخواهد نظام را فاسد کند؛ در مسئله اصلاح اقتصادی اینطور است, رومیزی و زیرمیزی اینطور است, رشوهگیری اینطور است, فساد اقتصادی اینطور است.
1) انعام/سوره6، آیه121.
وظیفه همگانی بودنِ حفظ جامعه اسلامی با کار فرهنگی و اجرایی
همه ما در نظام اسلامی این دو کار را باید بکنیم: هرکدام از ما که کار فرهنگی از عهده ما برمیآید، باید بگوییم که چه چیزی حلال است و چه چیزی حرام, هرکدام از ما امر معروف و نهی از منکر از دستمان برمیآید باید جلوی بدیها را بگیریم تا این نظام را به جِدّ باور کنیم که باید سالماً به دست صاحب اصلی آن وجود مبارک حضرت بدهیم، این نظام در دست ما امانت است.
شما میبینید یک روز یک شهید گمنام را میآورند کلّ کشور معطّر میشود، ما این عطر را باید مغتنم بشمریم. به ما گفتند کار خدایی کنید کار خدایی که - معاذ الله - این نیست که ما خلقت کنیم و خالق شدن که مقدور ما نیست، از بهشت و جهنم سخن گفتن که مقدور ما نیست، از ازل و ابد حرف زدن که مقدور ما نیست، اینکه به ما گفتند: «تَخلَّقُوا بأخلاق الله»؛ (1)یعنی در همین امور. فرمود من با دو کار جامعه را اصلاح میکنم: یکی حکم فقهی است که میگویم کهانت حرام است, یکی اینکه به تیراندازانم میگویم جلوی شیطونت شیاطین را بگیرید که این کار را میکنم و شما هم همین کار را بکنید. اینکه ذات اقدس الهی فرمود ما این شهابسنگها را برای همین قرار میدهیم که هر کس بالا نیاید و اینجا که جای وحی است باخبر نشود، برای همین است.
1) بحار الأنوار، العلامه المجلسی، ج58، ص129.
مقصود از آسمانهای غیبی و چگونگی منع ورود شیطان و کفار از آن
مطلب دیگر اینکه در سوره «اعراف» خواندیم که یک سلسله مراحلی است که از آنها به عنوان آسمانهای غیب یاد میشود که لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ (1)[15] درهای آسمان به روی کفار باز نمیشود؛ همان آسمانهایی که درهای آنها به روی کفار باز نمیشود، همان آسمانها درهایشان به روی شیاطین هم باز نمیشود و آن آسمانها آسمانی است که دعا آنجا میرود مستجاب میشود, مقرّ فرشتههاست و دعا مستجاب میشود و اخبار غیبی آنجاست. این آسمانی که نجوم کشف میکنند که اینها به صورت ترمینال کفار درآمده، هر روز مسافر میبرند و مسافر میآورند. آنها اگر بخواهند وارد آسمان اخبار غیبی بشوند این شهابسنگها مانع است، چطور شهابسنگها مانع است؟ درست است که اخبار غیبی یک امر علمی است, یک; درست است که آنجا سخن از ماده و مُدّه و زمان و زمین نیست, دو; ولی برخی از زمان و زمین, زمینه دسترسی به فیض است. شما میبینید وحی یک امر مجرّد است، فرشتهها هم امر مجرّدند، اینها وارد قلب مطهّر پیغمبر میشوند که نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمینُ ٭ عَلی قَلْبِکَ (2)[16] فرودگاه او قلب شماست که اینها امر مادی نیست؛ ولی سرزمین مکه خصوصیتی دارد که کسی نمیتواند آنجا برود، کافر حقّ ورود ندارد. این خصیصهای است که زمان و زمین را به آن امر مجرّد مرتبط میکند، اگر کسی خواست فیضی نصیب او شود باید در زمین مکه یا زمان ماه مبارک رمضان مهمان خدا شود او «دَائِمَ الْفَضْلِ عَلَی الْبَرِیَّة» (3)است؛ ولی «ضیوفالرحمان» شدن یک زمان و زمین میخواهد, یک زمینه میخواهد, یک استعداد میخواهد, یک ماده مناسب میخواهد؛ گفتند در زمانی که ماه مبارک رمضان است جزء «ضیوفالرحمان» هستی, در سرزمین وحی جزء «ضیوفالرحمان» هستی، پس نمیشود گفت وحی که مجرّد است و اخبار غیبی که مجرّد هستند با شهابسنگها چه ارتباطی دارند. درست است که آنها مجرّد هستند؛ ولی آن مجرّد اگر بخواهد به عالم ماده فیض برساند خصیصهای لازم است, زمانی لازم است, زمینی لازم است. در مکه هر کسی حقّ رفت و آمد ندارد، چون در مکه در تمام مدت سال هر کس بخواهد وارد بشود باید با احرام وارد شود، این یک شهر عادی نیست تا همینطور عادی بخواهد برود؛ باید با احرام وارد شود و عمره مفرده داشته باشد. در تمام ایام سال هر کس از هر منطقه عالَم بخواهد وارد سرزمین مکه شود، بخواهد برادر, فامیل و دوستش را ببیند - به قصد زیارت هم نرفته - میخواهد یکی از بستگان را ببیند, ارحام را ببیند یا بیمار دارد برای عیادت او برود، الاّ ولابد باید مُحرِم بشود به احرام مفرده، کارهای احرام را که انجام داد آن کار شخصی خود را انجام دهد، چون با احرام باید وارد شود و از غیر مسلمان، احرام متمشّی نیست؛ لذا ورود غیر مسلمان در محدوده مکه ممنوع است. این راهها را ذات اقدس الهی براساس تناسبی که بین معنا و ماده برقرار است تنظیم میکند.
بنابراین در آسمان مثل زمین مراتبی وجود دارد و اینچنین نیست که ما بگوییم حالا وحی که آسمانی یا زمینی نیست؛ درست است که وحی آسمانی یا زمینی نیست، اما چطور سرزمین مکه این خصوصیت را دارد یا «لیله» قدر این خصوصیت را دارد؟ پس معلوم میشود بعضی از زمانها و بعضی از زمینها این خصوصیت را دارند. این اگر بخواهد بالا برود برخی از اخبار را دریافت کند با شهابسنگها روبهروست و دیگر جلوی کهانت و پیشگوییها و اخبار غیبی آلوده به راست و دروغ را جلوی اینها را گرفته که از آن به بعد اینها حقّ رفتن ندارند. برخی از مفسّران آنطوری که فخررازی نقل میکند گفتند که این شهابسنگها که قبلاً هم بود این اختصاصی به اسلام ندارد، این را ذات اقدس الهی در قرآن کریم در سوره مبارکه «جن» از زبان خود آن جنها گفت؛ بله قبلاً بود، اما اندک بود اما الآن پُر شده است. (1)در سوره مبارکه «جن» وقتی حرف آنها را نقل میکنند در سوره مبارکه «جن» آیه دو به بعد میفرماید: یَهْدی إِلَی الرُّشْدِ فَآمَنَّا بِهِ وَ لَنْ نُشْرِکَ بِرَبِّنا أَحَداً ٭ وَ أَنَّهُ تَعالی جَدُّ رَبِّنا مَا اتَّخَذَ صاحِبَةً وَ لا وَلَداً ٭ وَ أَنَّهُ کانَ یَقُولُ سَفیهُنا عَلَی اللَّهِ شَطَطاً (2)[19] تا به اینجا میرسد وَ أَنَّهُ کانَ رِجالٌ مِنَ الْإِنْسِ یَعُوذُونَ بِرِجالٍ مِنَ الْجِنِّ فَزادُوهُمْ رَهَقاً (3)[20] و وَ أَنَّا لَمَسْنَا السَّماءَ فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَساً شَدیداً وَ شُهُباً؛ (4)[21] الآن پر از سربازان الهی است؛ قبلاً هم بود، اما اینطور نبود که تمام گوشههای آسمان سربازها آنجا پُست بدهند که کسی بالا نرود. غرض این است که جلوی کهانت را، این عرفانهای کاذب را, این دروغگوییها را از دو راه باید گرفت: یکی راه فرهنگی, راه فقهی, راه تعلیمی, راه تهذیبی و یکی هم نیروهای اجرایی؛ یعنی آن شهابسنگها وگرنه این کهانتها, این عرفانهای کاذب, این نوظهورها در هر زمان و زمینی ممکن است قارچگونه رشد کنند.
منظور از «سماء» دنیا
پرسش: این سمای دنیا که مزیّن به کواکب است «سماء» عُلیاست یا؟
پاسخ: سمای دنیا؛ یعنی آنچه نزدیکتر به دید شماست، از این جهت تمام این ستارهها به ما نزدیک است از آنچه دور است. طبق هیئت سابق نباید بررسی کرد که آسمان اول فقط ستاره قمر هست، بعد عطارد و زهره و شمس و مریخ و مشتری و زحل و ستارههای ثابت در فلک هشتم است تا ما بگوییم آنچه حکما گفتند یا طبیعیین گفتند بر خلاف قرآن است. اگر سمای دنیا به این معنا باشد - چون این مؤنث اَدون است - نزدیکترین آسمان به شما همین است، آن مراحل بعدی که شش طبقه دیگر است آنها هنوز کشف نشده که فرمود: فَلا أُقَسَم بِما تُبْصِرُونَ ٭ وَ ما لا تُبْصِرُونَ (1)[22]که این ما لا تُبْصِرُونَ؛ یعنی نمیبینید یا نخواهید دید؟ روشن نیست که آن طبقات دیگر چگونه است، آنچه ما میبینیم ممکن است جزء «سماء» دنیا باشد؛ ولی به هر تقدیر این نزدیکترین بخش به ما بشر زمینی است، نسبت به آن بخشهای دیگری که ما دسترسی نداریم. فرمود ما این دو کار را کردیم إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِزینَةٍ الْکَواکِبِ ٭ وَ حِفْظاً مِنْ کُلِّ شَیْطانٍ مارِدٍ.
طرح صیانت آسمان غیب از شیاطین در سوَر دیگر قرآن
در جریان صیانت از غیب در سوره مبارکه «شعراء» این بحث گذشت که فرمود این حرفها, حرفهای شیاطین نیست، خبرهای غیبی مخلوط به کذب نیست, کهانت نیست وَ ما تَنَزَّلَتْ بِهِ الشَّیاطینُ ٭ وَ ما یَنْبَغی لَهُمْ وَ ما یَسْتَطیعُونَ ٭ إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ (2)[23]اینها قدرت گوش دادن ندارند، در سور مبارکه «شعراء» چنین بود. در سوره مبارکه «حجر» هم فرمود ما جلوی اینها را کاملاً میگیریم که آیه شانزده به بعد سوره «حجر» این بود: وَ لَقَدْ جَعَلْنا فِی السَّماءِ بُرُوجاً وَ زَیَّنَّاها لِلنَّاظِرینَ ٭ وَ حَفِظْناها مِنْ کُلِّ شَیْطانٍ رَجیمٍ ٭ إِلاَّ مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبینٌ (3)[24]که استراق سمع در سوره «حجر» همان اختطاف و ربودنی است که در سوره مبارکه «صافات» است که بحث خواهد شد فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبینٌ ٭ وَ الْأَرْضَ مَدَدْناها وَ أَلْقَیْنا فیها رَواسِیَ وَ أَنْبَتْنا فیها (4)[25] اگر در سوره مبارکه «اعراف» فرمود: لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ (5)[26] معلوم میشود که یک «سماء» ظاهری داریم که علم نجوم به آن دسترسی دارد و آسمانهای غیرظاهری داریم که هیچ کافری به آن سِمَت راه ندارد؛ شیاطین اگر بخواهند به آن آسمانی که لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِراه پیدا کنند این شهابسنگها مأمورند آنها را طرد کنند و اگر بخواهند به کُره مریخ بروند یا کُرات دیگر بروند، همانطوری که هر کافری میرود گزارش میدهد که قطرش چقدر است, عرضش چقدر است، اینها که علم است و اینها که کهانت نیست، اینها که مزاحم نیست راه باز است و ما را هم دعوت کردند که بروید این راهها را ببینید. اینها که راههای علم تجربی است، اما بخواهد از کهانت سر در بیاورد، از پیشگوییها سر در بیاورد و از گمراهی سر در بیاورد این شهابسنگها آمادهاند. بنابراین بخشی از این در سوره مبارکه «اعراف» گذشت که درهای آسمان به روی عدهای اصلاً باز نمیشود لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ.
امکان بهرهوری همگانی از آسمان نجومی و منع کفار و شیاطین از غیبی آن
پس در اینجا دو مطلب هست: یکی اینکه سمایی است که مداری دارد, حرکتی دارد که کافر و غیر کافر میتوانند از آن استفاده کنند سَواءً لِلسَّائِلینَ؛ (1)همانطوری که زمین برای تأمین کشاورزی فصول چهارگانه دارد، فرمود: سَواءً لِلسَّائِلینَ هر کس کشاورزی کند بهره میبرد، ما این راه را برای همه باز گذاشتیم و آنجا هم راه برای همه باز است که بخواهند طول و عرض و قطر و سطح کره مریخ را بفهمند این عیب ندارد، اما مطلب دوم اینکه آن آسمانی که لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ که اسرار غیبی آنجاست که وَ أَوْحی فی کُلِّ سَماءٍ أَمْرَها برود آنجا و اخبار غیبی را یک مقدار استراق سمع کند و بقیه را خودش اضافه و کم کند و به عنوان کهانت خوردِ کاهنان دهد این ممنوع است. این فقهاً حرام است تکویناً هم ما با شهابسنگها جلویشان را میگیریم و اینکه به ما گفتند: «تَخلَّقُوا بأخلاق الله»؛ یعنی از دو راه نظامتان را حفظ کنید تا - انشاءالله - به دست صاحب اصلی آن بدهید!
موضوع: تفسیر آیات 1 تا 13 سوره صافات
وَ الصَّافَّاتِ صَفًّا (1 فَالزَّاجِراتِ زَجْراً (2) فَالتَّالِیاتِ ذِکْراً (3) إِنَّ إِلهَکُمْ لَواحِدٌ (4) رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَیْنَهُما وَ رَبُّ الْمَشارِقِ (5) إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِزینَةٍ الْکَواکِبِ (6) وَ حِفْظاً مِنْ کُلِّ شَیْطانٍ مارِدٍ (7) لا یَسَّمَّعُونَ إِلَی الْمَلَإِ الْأَعْلی وَ یُقْذَفُونَ مِنْ کُلِّ جانِبٍ (8) دُحُوراً وَ لَهُمْ عَذابٌ واصِبٌ (9) إِلاَّ مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ (10) فَاسْتَفْتِهِمْ أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنا إِنَّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طینٍ لازِبٍ (11) بَلْ عَجِبْتَ وَ یَسْخَرُونَ (12) وَ إِذا ذُکِّرُوا لا یَذْکُرُونَ (13))
1) فصلت/سوره41، آیه10.
اثبات توحید و معاد با استفاده از نظم آفرینش و اداره آن
در آغاز این سوره مبارکه «صافات» که در مکه نازل شد، بخشی از مسائل توحید طرح میشود و بخشی هم از مسائل معاد. بعد از سوگند به فرشتهها یا به آن اصناف یاد شده، فرمود پروردگار شما واحد است, چرا؟ برای اینکه «سماوات» و «أرض» و «ما بینهما» و مشارق, بطور منظم خلق شدند و بطور منظم اداره میشوند, پس یک خالق و یک ناظم دارد؛ اگر این موجودها به غیر خود متّکی هستند، چه اینکه هستند و اگر دارای نظم ریاضی دقیق می باشند، چه اینکه هستند و اگر خلق, خالق میخواهد و نظم, ناظم میخواهد؛ خالق و ناظم همه اینها خدای سبحان است «وَ لَا شَرِیکَ لَهُ».
بعد به مسئله معاد میپردازد؛ در جریان معاد گاهی اول آن پاسخ را بازگو میکنند، بعد شبهه را نقل میکنند که خودبهخود شبهه از بین برود; لذا گاهی میفرماید این نظم دقیق عالم را که به مراتب دشوارتر از اعاده ابدان انسانهاست ما آفریدیم پس اعاده ابدان اینها کار سهل است، و گاهی سؤال و شبهه منکران معاد را اول ذکر میکند مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَ هِیَ رَمیمٌ ٭ قُلْ یُحْییهَا الَّذی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ (1)[1]خدایی که الَّذِی جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ ناراً (2)[2] او نمیتواند مُرده را زنده کند؟! در این بخش اول آن قدرت برتر را ذکر میکند و بعد میفرماید اعاده ابدان شما که کار آسانی است شما منکر چه چیزی هستید و چه مشکلی دارید؟!
فواید فراوان کواکب و ذکر دو مورد آن در این آیات
إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِزینَةٍ الْکَواکِبِآنها که «بِزینَةِ الْکَواکِبِ» خواندند؛ یعنی به اضافه خواندند و با تنوین نخواندند، آنها هم همین معنایی که در بحث گذشته از آن استفاده شد, استفاده کردند؛ یعنی خود این کواکب «زینَةُ السَّماء» است. إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِزینَةٍکه این زینت, کواکب است.
پرسش:کواکب فقط برای زینت است یا فایده دیگری هم دارد؟
پاسخ: وَ حِفْظاً مِنْ کُلِّ شَیْطانٍ مارِدٍاین فایده دوم آن است. فواید و اهداف فراوانی برای این کواکب ذکر میشود در اینجا به دو عنصر محوری ذکر شده است: إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِزینَةٍ, یک; وَ حِفْظاً, دو; این دو فایده را در این بخش از سوره ذکر میکند، فواید دیگر و اهداف دیگر را در سوَر دیگر یاد میکند. إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا؛حالا یا این آسمان اول است یا نزدیکترین آسمان به شما یا از نظر دید شما آنچه را میبینید برای شما آسمان نزدیک است، به هر وجهی که باشد بالأخره این آسمان به این کواکب مزیّن است. إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیابه این کواکب که این کواکب میشود «زینة السماء»; پس «انا خلقنا الکواکب زینة», یک; وَ حِفْظاً, دو; اینها حافظ هستند و اینها رصد میکنند؛ آن «صافات», آن «زاجرات», آن «تالیات» - فرشتگانی که به آنها سوگند یاد شده - آنها به وسیله این کواکب جلوی شیاطین را میگیرند.
وجود اسرار غیبی در آسمان و احتمال ارتباط معراج پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) با آن
از بخشی از آیات یادشده برمیآید که بسیاری از اسرار غیبی در آسمانهاست؛ در سوره «اعراف» فرمود: درهای آسمان به روی کفار هرگز باز نمیشود معلوم میشود غیر از این آسمان ظاهری که علم نجوم با آن کار دارد، یک آسمان غیبی هم هست که لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ؛ (1)[3]شاید جریان معراج با آن آسمانها کار داشته باشد که درهای آن آسمان به روی کفار باز نمیشود فقط به روی مؤمنان باز میشود لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِاین یک مطلب.
سکوت آیه از تفاوت سنخیت وحی به انسان و آسمان
وَ أَوْحی فی کُلِّ سَماءٍ أَمْرَها مطلب دیگر, آیا این وحیای که ذات اقدس الهی به مسئول هر آسمان سپرده است، از سنخ وحیای است که به انبیا و اولیا و صدّیقین و صلحا و شهدا و امثال ذلک با حفظ درجات میفرستد یا از سنخ وَ أَوْحی رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذی مِنَ الْجِبالِ بُیُوتاً (2)[4] است؟ آیا آنها در حدّ زنبور عسل و امثال اینها هستند که وحی اینچنینی داشته باشند یا نظیر انسانهای برتر هستند که وحی آنچنانی داشته باشند، فعلاً مسکوت است وَ أَوْحی فی کُلِّ سَماءٍ أَمْرَها؛ اما آیه سوره مبارکه «اعراف» به خوبی نشان میدهد که یک سلسله آسمانهای غیبی هست که درهای ورودی دارد و هرگز آن درها به روی کفار باز نمیشود. از اینجا معلوم میشود این آسمانهایی که اینها با سرنشین, بیسرنشین با سفینهها میروند و میآیند، این آسمانی نیست که در سوره مبارکه «اعراف» فرموده که درهایش به روی کفار باز نمیشود، اینها یک اجرام مادیِ غیر از آن سمای غیبی هستند.
دیدگاه علامه طباطبایی(رضوان الله علیه) به تمثیل بودن رمی شیطان و معنوی بودن طَرد آن
سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) همانطوری که در بخشهای دیگر ملاحظه فرمودید مطلبی دارند که میفرمایند خدای سبحان, بعضی از مطالب را برای ما شفاف روشن کرد و فرمود اینها «بیّن» است (1)ما بَیَّنَّاهُ لِلنَّاسِ, (2)هُدیً لِلنَّاسِ (3)[7] و وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را مبیّن قرار داد فرمود: وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ (4)که اینها تفسیر دارد و یک سلسله مطالبی است که خدا فرمود اینها را ما به عنوان تمثیل ذکر میکنیم تِلْکَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ وَ ما یَعْقِلُها إِلاَّ الْعالِمُونَ (5)[9] که در سوره مبارکه «عنکبوت» است, گاهی هم وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً (6)دارد, گاهی میفرماید من درباره همه موضوعات مَثل زدیم تا مردم روشن شوند، این هم یک بخشی از آیات.
آیا جریان رَمی کردن و تیراندازی شیطان به وسیله شهابسنگها از سنخ تمثیلات قرآن است یا از سنخ حقایقی است که دیگر تمثیل نیست؟ ایشان میفرمایند احتمالاً این ممکن است نظیر آن آیات تمثیلی باشد؛ (7)یعنی همانطوری که تیرانداز ماهر که در کمین است، جلوی بیگانه را میگیرد و نمیگذارد نفوذ کند، فرشتههای آسمان هم جلوی نفوذ شیاطین را میگیرند وگرنه شهابسنگی در کار نیست، تیری در کار نیست،تیرزدنی در کار نیست؛ همه اینها منع غیبی است. شهابسنگها سر جایش محفوظ است، اجرام سماوی سر جایش محفوظ است، این شهابسنگ کجا نازل شد؟ کجا میآید؟ چه وقت هم میآید طبق اصول ریاضی مشخص است، اما مربوط به شیاطین نیست؛ این یک احتمال, در برابر آن احتمالی که دیگران به ظاهر حمل میکنند.
پس تاکنون دو مطلب رأی هست: یکی اینکه این شهابسنگها که از این کواکب نشأت میگیرند، به منزله تیرهایی هستند که جلوی شیطان را میگیرند که شیطان «مارد» بالا نرود و یک نظر این است که در آسمان اسرار غیبی هست, یک; فرشتههای الهی حامل علوم غیبی هستند, دو; شیاطین به آنها دسترسی ندارند, سه; اگر بخواهند به آنها دسترسی داشته باشند رجم میشوند, چهار; همانطوری که خدای سبحان فرمود رجم شدید، اما اینطور نیست که تیری به شیطان زده باشد؛ همان طرد معنوی, همان طرد غیبی, همان طرد ملکوتی, رجم اوست. ما که میگوییم شیطان رجیم است، اینچنین نیست که به حسب ظاهر سنگی به شیطان خورده یا تیری به شیطان خورده است. فرمود تو رجیمی که وَ إِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتی إِلی یَوْمِ الدِّینِ (1)[12] همان طرد معنوی است. ایشان نظرشان این است که آن معنا که غیبی است ممثّل شد, تمثیل شد به زبان رجمِ ظاهری, تیراندازی ظاهری و طرد ظاهری.
امکان پذیرش یکی از دو دیدگاه رجم شیطان با تبیین اصناف فرشته ها
پس دو نظر هست؛ اگر برای ما واقعاً اصناف فرشتهها روشن شود که چه چیزی هست، آن وقت این «أحد الوجهین» را به آسانی انسان قبول میکند, اما جریان ملائکه خیلی روشن نیست؛ ما بعضی از ملائکه داریم که یقیناً مجرّد و معصوم هستند، آنها که حاملان عرش هستند، آن ملائکه که وارد قلب پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میشوند، جبرئیل(سلام الله علیه) که وحی را میآورد نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمینُ ٭ عَلی قَلْبِکَ; (2)[13] این معلوم است که مجرّد است و گاهی هم متمثّل میشود؛ اما همانطور که در بحثهای قبل داشتیم «ملائکة الأرض» یا بعضی از «ملائکة السماء» و همچنین آنها که وجود مبارک حضرت امیر در خطبه اول نهجالبلاغه دارد که اینها اصلاً خواب ندارند، غذای اینها تسبیح و ذکر خداست و دائماً در حال ذکر هستند, دائماً در حال عبادت هستند, هرگز غذا نمیخورند, هرگز خواب ندارند, هرگز غفلت ندارند، اینها معلوم میشود مجرّد می باشند؛ اما اگر ملائکهای در آسمانها باشد، دارای ابدان لطیف و رقیق باشند و کار آنها هم در حدّ کارهای انسانی باشد؛ یعنی علمی دارند, عبادتی دارند, زهدی دارند و مأموریتی دارند، اگر وجود اینها محال باشد انسان میتواند این آیات را بر تمثیل حمل کند، اما اگر چنین احتمالی نظیر بعضی از «ملائکة الأرض» بود و ما اگر دلیلی نداریم بر استحاله وجود چنین چیزی، شاید بتوان همین آیات را برابر ظاهرش معنا کرد؛ آنها «زاجرات» هستند, آنها به وسیله این شهابسنگها این شیاطین را رجم میکنند، برای اینکه آنجا اسرار غیب است. شیطان هم درست است که جسم دارد، چون شیطان مجرّد به آن صورت نیست؛ جسم دارد, بدن دارد, جن است, مکلّف است و جهنم میرود، اینکه فرمود: لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکَ وَ مِمَّنْ تَبِعَکَ (3)[15] برای همین است؛ شیطان اینچنین است, جن اینچنین است. اینها با رجم, با سنگ, با تیر و مانند آن آسیب میبینند و آنها هم با فرشتهها سالیان متمادی بودند. در جریان سجده بر حضرت آدم(سلام الله علیه) نشان میدهد که شیطان سالیان متمادی همراه ملائکه بود و عبادت میکرد.
بدون محذور بودن پذیرش حمل آیه رجم شیطان بر ظاهر
ما اگر دلیلی بر استحاله چنین چیزهایی داشته باشیم حتماً اینها را یا توجیه میکنیم یا بر تمثیل حمل میکنیم، اما اگر احتمال دهیم که اینها هم میتوانند با ملائکه باشند, رفت و آمد داشته باشند, از آنها خبر بگیرند و به آنها خبر بدهند، چه اینکه شش هزار سال در جمع ملائکه بود و عبادت میکرد اینکه وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ (1)این تغلیباً نام ملائکه را برد، شیطان هم به سجده مأمور بود و اگر به سجده مأمور نبود که ذات اقدس الهی نمیفرمود: ما مَنَعَکَ أَلاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُکَ، (2)پس معلوم میشود موجودی به نام شیطان میتواند در جمع فرشتهها باشد, با آنها رابطه داشته باشد, از آنها خبر بگیرد, اخبار آنها را بشنود و بعد اضافه و کم کند؛ اگر چنین چیزی ممکن باشد «کما یحتمل»، این آیات را انسان اگر بر ظاهرش هم حمل کند اصلاً محذوری ندارد؛ اینها میتوانند با ملائکهای که در آسمانها هستند رابطه داشته باشند، منتها بعد از رجم شدن, ارتباط مستقیم و گفتمان و اینها ندارند؛ ولی در حدّ استراق سمع و جاسوسی کردن و باخبر شدن غیبی ممکن است, اگر این رجم نباشد ممکن است در جمع آنها بروند و از اخبار آنها باخبر شوند. کهانت کاهنان هم همینطور است، قرآن کریم بخشی از اینها را امضا کرد و فرمود آنچه انبیا(علیهم السلام) آوردند از سنخ کهانت نیست وَ ما تَنَزَّلَتْ بِهِ الشَّیاطینُ (3)شیاطین اینها را نازل نکردند أُنَبِّئُکُمْ عَلی مَنْ تَنَزَّلُ الشَّیاطینُ ٭ تَنَزَّلُ عَلی کُلِّ أَفَّاکٍ أَثیمٍ (4)[19]این بخشها را قرآن امضا کرده؛ یعنی شیطان دروغ را جعل میکند, یک; اخبار دروغ را به کاهنان میرساند, دو; هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلی مَنْ تَنَزَّلُ الشَّیاطینُ ٭ تَنَزَّلُ عَلی کُلِّ أَفَّاکٍ أَثیمٍ «افک» یعنی دروغ, یعنی بافندگی, ترفند بیجا؛ گاهی انسان یک خبر تلخ گزندهٴ گدازنده جعل میکند که با همین یک خبر میشود کذّاب، کذّاب بالأخره یا صیغه مبالغه است یا حِرفه است که این دوام عمل و شدّت عمل میخواهد. یک وقت است کسی دروغ نمیگفت، اما دفعتاً در معرض آفت شیطان قرار گرفت و یک دروغ مهم جعل کرد، این دروغ مهم باعث میشود که او کذّاب است؛ اینکه جعفر کذّاب میگویند؛ سرّ اتّصاف او به کذّاب بودن، همین دروغ داعیه جعل امامت است. غرض این است که گاهی ممکن است انسان یک دروغ بگوید، اینطور نیست که دروغگوی رسمی باشد، فراوان دروغ گفته باشد، حرفه او این باشد و مبالغه داشته باشد؛ ولی این یک دروغ خیلی مهم است که او میشود کذّاب, «افّاک» هم همینطور است. فرمود میخواهید بگویم شیاطین بر چه کسی نازل میشوند؟ بر هر «افّاک» و «اثیم»ی نازل میشوند، همین کَهنه و امثال کَهنه. پس قرآن هم اجمالاً امضا کرده که شیاطین «فی الجمله» دسترسی به اخبار غیب دارند یا نه, شکسته و بسته, کم و زیاد از آن باخبر میشوند، بعد جعل را هم روی آن اضافه میکنند، کم و زیاد میکنند و تحریف میکنند عَلی کُلِّ أَفَّاکٍ أَثیمٍ که یُلْقُونَ السَّمْعَ (5)میشود و فرمود: إِنَّ الشَّیَاطِینَ لَیُوحُونَ إِلی أَوْلِیائِهِمْ لِیُجادِلُوکُمْ (6)[21]همه این شبهات از شیطنت است که شیطنت شیطان به این است که در دلهای بعضیها این شبهات را القا میکند تا افراد ضعیف را از ایمان باز بدارد و آنها را سدّ راه پیشرفت تبلیغی مبلّغان قرار دهد.
پرسش: شیطانی که در آسمانها رفت و آمد داشت و با ملائکه رفت و آمد داشت، معلوم نیست که این آسمان ظاهری بوده، باید یک آسمان دیگر باشد؟
پاسخ: آنکه اول گفته شد لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ آن آسمان غیب است که اسرار الهی در آن هست اینکه هر کسی میتواند برود و بیاید. الآن اینها را شیطان بزرگ هم رفت و آمد میکند؛ اینکه این شیطان بزرگ و امثال اینها رفت و آمد میکنند، اینها خارج از بحث است، آن آسمانی که وَ أَوْحی فی کُلِّ سَماءٍ أَمْرَها. (1)آن آسمانی که در سوره «اعراف» فرمود: لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِو آن آسمانی که فرمود: لَنَزَّلْنا عَلَیْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَکاً رَسُولاً آن آسمان محور مسائل غیبی است. یک وقت است میفرماید: وَ نَزَّلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً مُبارَکاً (2)منظور از این «سماء» این فضا و جو است، یک وقت میفرماید: لَنَزَّلْنا عَلَیْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَکاً رَسُولاً (3)این معلوم میشود آن سمایی است که به روی کفار باز نمیشود، در آنجا اخبار غیبی است وَ أَوْحی فی کُلِّ سَماءٍ أَمْرَها.
امکان قول به تمثیل بودن رجم شیطان
بنابراین اگر شیطان چنین موجودی است که با ملائکه رابطه داشته باشد و سالیان متمادی در جمع آنها باشد و اخبار آنها را بشنود، اگر چنین چیزی هست «کما یحتمل» ما این آیات را بر ظاهرش حمل کنیم محذوری ندارد، ضمناً آن تمثیل هم ممکن است، چون خدای سبحان فرمود ما در بسیاری از آیات مَثل زدیم لَقَدْ صَرَّفْنا لِلنَّاسِ فی هذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ (4)[25] یا ضَرَبْنا (5)برای آنها مِنْ کُلِّ مَثَلٍ یا تِلْکَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ وَ ما یَعْقِلُها إِلاَّ الْعالِمُونَ (6)[27] این هم ممکن است که تمثیل باشد و هم ممکن است که آسمان غیب باشد؛ اگر ما آسمان را به دو قسم تقسیم کردیم، یک آسمان ظاهری که علم نجوم با آن سر و کار دارد که همین طبقات چندگانه است و ستارههای ثابت و سیّار و یک آسمان غیبی که در سوره مبارکه «اعراف» هست که درهای آن آسمان به روی کفار باز نمیشود، اگر این هست که آن آسمان وحی میگیرد، پس محتمل هست که آن آسمان که فرشتگانی هستند و حافظان بخش وحیانی هستند، شیطان هم با ملائکه رابطه دارد ولو اینکه بعد از رجم در جمع آنها نمیتواند برود؛ ولی میتواند استراق سمع کند و آیاتی که دارد شیاطین اخبار غیب را و دروغ را به «کَهنه» میرسانندأُنَبِّئُکُمْ عَلَی مَنْ تَنَزَّلُ الشَّیَاطِینُ * تَنَزَّلُ عَلی کُلِّ أَفَّاکٍ أَثیمٍ، پس میشود اینها را به ظاهر معنا کرد، اما اینکه فرمود: وَ جَعَلْناها رُجُوماً لِلشَّیاطینِ (7)[28] معنایش این نیست که خودِ این کوکبی که چند برابر زمین است را ما رجم میکنیم، اجزای همین شهابسنگها از این کواکب است، از جای دیگر که نیست.
ایمان, زینت انسان نه موجودات آسمانی و زمینی
پس ما اگر بِزینَةٍ الْکَواکِبِ بخوانیم، خیلی شفاف و روشن است که «الکواکب», بدل زینت است یا عطف بیان زینت است، اگر «بزینةِ الکواکب» بخوانیم؛ یعنی به اضافه بخوانیم، حالا یا اضافه به مفعول است یا اضافه به فاعل آن را هم بزرگان اهل تفسیر گفتند که معنایش این است که خود این کوکب «زینة السماء» است و در بحثهای سوره مبارکه «کهف» هم گذشت که انسان اگر به جایی برسد که مالک آسمانها هم شود، قرآن این هشدار را به او میدهد که بر فرض آسمانها هم مِلک شما شود این ستارهها, این شمس و قمر زینت شما نیست، کلّ زمین را هم شما بگیرید «ما علی الأرض» زینت شما نیست؛ اگر برجی داری, خانهای داری, فرشی داری این «زینة الأرض» است؛ اگر باغ خوبی ساختی, خانه خوبی ساختی, قصری ساختی مواظب باش این زینت تو نیست، بلکه آن زمین را مزیّن کردی! إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَی الْأَرْضِ زینَةً لَها (1)[29] نه «لکم»؛ آسمان بروی, شمس و قمر را هم بخری این زینت تو نیست زینت تو در سوره «حجرات» است که فرمود: حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ وَ زَیَّنَهُ فی قُلُوبِکُمْ؛ (2)[30]آنچه در دل شماست زینت شماست, آنچه در آسمان است زینت آسمان است, آنچه در زمین است زینت زمین است؛ بر فرض آسمان بروی و شمس و قمر را هم بخری خودت را مزیّن نکردی، این بیان والای قرآن کریم است.بنابراین اگر فرمود: إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا به این دو وجه ذکر شده است.
پیشبینی طرد شیطان مارد هنگام خلقت آسمان با کواکب
مطلب دیگر این است که گاهی کاری را انجام میدهند که این دو هدف همراه با آن است؛ مثل اینکه زمین را میآفرینند برای فلان منظور, یک وقت هم چیزی در زمین ایجاد میکنند که اگر سالهای بعد حادثهای پیش آمد این بتواند حافظ او باشد. در خلقت اوّلی آسمانها سخن از جن و رفتن به آسمانها و گرفتن اخبار غیب و آمیختن با دروغ و القای به «کَهنه» و اینها نبود, بنابراین اینکه فرمود: وَ حِفْظاً مِنْ کُلِّ شَیْطانٍ مارِدٍ؛ یعنی ما ساختار عالم را اینچنین مهندسی کردیم که بخش فعلی آن «زینة السماء» است, «زینة الأرض» است و زینت آن است؛ بخش دیگرش این است که اگر خطری بخواهد پیش بیاید این وَ حِفْظاً مِنْ کُلِّ شَیْطانٍ مارِدٍ. در روز اول خلقت آسمانها که فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ (1)آن روز شیطانی در کار باشد و به سراغ خبر غیبی برود و «کهنه»ای را فریب دهد نبود, بعدها که چنین خطری پیش آمده، ذات اقدس الهی از اول پیشبینی کرده است.
شباهت وجود کوهها در آرامش زمین با کواکب در آسمان
شاید کُره زمین هم وضعش همینطور باشد. روز اوّلی که ذات اقدس الهی زمین را خلق کرده این انفجار و آتشفشان و زمینلرزه و نوسات و سونامی و اینها نبود، بعداً در اثر یک سلسله حوادثی که خود کُره زمین به همراه دارد این زمینلرزهها و حرکتهای فراوان هست از اول پیشبینی کرده، فرمود ما این کوهها را آفریدیم وَ جَعَلْنا فِی الْأَرْضِ رَواسِیَ (2)که جلوی اضطراب و لرزه اینها را بگیرد. آیا از همان اول اگر کوه نبود زمین میلرزید؟ که این «یُحتمل» یا اینکه نه, چون یک سلسله انفجارات و حرارتها و گازها و سایر مواد طبیعی در زمین پیدا میشود و در درازمدت این گازها و این فشارها و این «نار»ها میخواهد آزاد شوند راه ندارند، یک حرکت شدیدی در زمین پیدا میشود؟ این کوهها را برای اینکه - وَتَد - زمین را میخکوب کند و نلرزد آفریده که فرمود: «وَ وَتَّدَ بِالصُّخُورِ مَیَدَانَ أرْضِهِ» (3)اگر اینچنین باشد جریان سلسله جبال که حافظ زمین است شبیه جریان «کواکب» است که حافظ اسرار غیبی است.
به هر تقدیر این مجموعه، این بحث را تشکیل میدهد؛ فرمود ما این کار را کردیم: إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِزینَةٍ الْکَواکِبِ, یک; وَ حِفْظاً مِنْ کُلِّ شَیْطانٍ مارِدٍ, دو.
ویژگی شیطان مارد در جاسوسی و ناتوانی او حتی در استراق سمع
شیطان «مارد» را گفتند شیطان خاصی است که از همه اینها متمرّدتر است که یک شیطان ویژه است؛ هر کسی نمیتواند این کار را کند که اخبار جاسوسی داشته باشد. در سوره مبارکه «توبه» هم گذشت که تمرّد کارِ انسان طغیانگر است که وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدینَةِ مَرَدُوا عَلَی النِّفاقِ؛ (1)منافق مارد است، متمرّد است و تعبیر قرآن کریم هم از منافقین همین متمرّدین است وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدینَةِ مَرَدُوا عَلَی النِّفاقِ یعنی منافق, «مارد» و متمرّد است؛ اینها چنین هستند. فرمود ما این کار را کردیم که هیچ راهی به اسرار غیب پیدا نکنند؛ اینها لا یَسَّمَّعُونَ إِلَی الْمَلَإِ الْأَعْلی؛ در آن ملأ اعلا که جای فرشتههای آگاه هست و مدبّرات امر هستند و دستور را از ما میگیرند و بررسی میکنند و اجرا میکنند، در آن بررسی این تدبیرات الهی که به عهده اینهاست، شیاطین نمیتوانند «تَسمُّع» کنند, لا یَسَّمَّعُونَ؛ یعنی «لا یتسمّعون»؛ یعنی نمیتوانند اسماع کنند و نمیتوانند گوش دهند، چرا؟ چون از هر راهی بخواهند بیایند تیر به آنها میرسنددُحُوراًکه مَذْمُوماً مَدْحُوراً (2)هم از همین قبیل است؛ دُحُوراًطرد میکنند، این إِلاَّ مَنْ خَطِفَبعضیها خواستند بگویند استثنای منقطع است؛ ولی لازم نیست استثنای منقطع باشد، این تبیین و توضیح است و این به منزله «لکن» است، لکن اگر کسی بخواهد بالا بیاید میخکوب و طرد میشود إِلاَّ مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ بخواهد چیزی اختطاف کند از اسرار غیب چیزی را برباید فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ آن جَذبه آتش را میگویند شهاب - شهاب قبسی که وجود مبارک موسای کلیم گفت این است (3)- شهاب قبس میآید و به حیات اینها خاتمه میدهد.
دلیل دال بر معترضه نبودن آیه لا یسمّعون....
این آیات یک مجموعه است. بعد فرمود این مهمتراست یا اینکه ما شما را دوباره خلق کنیم؟! برخیها خیال کردند که این لا یَسَّمَّعُونَ إِلَی الْمَلَإِ الْأَعْلی جمله معترضه است؛ خیر, این جمله معترضه نیست، این یک مجموعه است؛ میفرماید اوّلش این است إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا به چه چیزی؟ بِزینَةٍ الْکَواکِبِ بعد وَ حِفْظاً؛ یعنی «إنّا حفظنا السماء» را به وسیله «کواکب» و هیچ راهی برای نفوذ شیطان «مارد» نیست همه رصد میکنند که اینها را طرد کنند و اگر یک شیطان «مارد»ی بخواهد اخبار غیبی را آنجا استماع کند فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ؛ این مجموعه مشکلتر است یا شما که قبلاً ما شما را خلق کردیم، روحتان سر جایش محفوظ است، اما بدنتان پراکنده است که ما بدنتان را ایجاد میکنیم، کدامها مشکلتر است؟ از آنها استفتا بکنفَاسْتَفْتِهِمْ.
بنابراین اینکه بعضیها خیال کردند لا یَسَّمَّعُونَجمله معترضه است این جمله معترضه نیست؛ این مجموعه با جلال و شکوه را نقل میکند.
انتقال از تبیین نظم آفرینش به بحث معاد با فاستفتهم...
بعد میفرماید که از اینها استفتا بکن. استفتا گاهی درباره امر غیبی است؛ مثل اینکه در سوره مبارکه «نساء» دارد وَ یَسْتَفْتُونَکَ فِی النِّساءِ (1)مسئله شرعی سؤال میکنند, ارث خواهران, ارث برادران امّی, ابی, ابوینی اینها را در «کَلاله» (2)از آنها استفتا میکنند که این حُکم غیبی است یا در جریان حضرت یوسف، تجربه حسّی که نشده تا انسان از آن «سبع بقرات» (3)خبر دهد؛ آن خبرهایی که وجود مبارک یوسف داد از همان تعبیر رؤیا بود که امر حسّی نیست، این یَسْتَفْتُونَکَامر حسّی نیست، اینها جزء علوم غیبی است؛ ولی همین استفتا و اِفتا را در مسائل علمی خردمندانه هم به کار میبرند؛ وقتی ملکه سبا، بعد از اینکه نامه حضرت سلیمان به دست او رسید به درباریانش گفت: أَفْتُونی فی أَمْری؛ (4)فتوا دهید، معلوم میشود کارشناسان اگر نشستند نظر دادند و بررسی کردند و به نظر نهایی رسیدند، این فتوای کارشناسیِ کارشناسانه است؛ در هر رشتهای، چه پزشکی باشد و چه دامداری باشد این میشود فتوا.
فرمود از اینها استفتا کن که کدام یک مشکلتر است؟ شما چه مشکلی دارید و چه نقدی درباره مسئله معاد دارید؟ فَاسْتَفْتِهِمْ أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنا این عظمت و جلال و شکوهی که ما به شما گفتیم، شما مهمتر هستید یا این؟! دوباره ما شما را خلق میکنیم، شما چه مشکلی دارید؟! روحتان که از بین نرفته و نمیرود، این بدنتان خاک شد ما دوباره جمع میکنیم فَاسْتَفْتِهِمْ أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنا؛ ما «صافات» را, «زاجرات» را, «تالیات» را, «سماوات» را, زَیَّنَّا, حِفْظاً, الْمَلَإِ الْأَعْلی را همه اینها را با این جلال و شکوه خلق کردیم شما سنگینتر هستید یا او؟ شما آسانتر هستید یا او؟ فَاسْتَفْتِهِمْ أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنا. شما از یک مُشت گِل خلق شدید و روحتان که از بین نرفته! بدنتان هم که یک مُشت گِل است که دوباره جمع میکنیم فَاسْتَفْتِهِمْ أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنا و در بخشهای دیگر هم دارد أَ أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّمَاءُ بَنَاهَا (1)[41]همه اینها را بیان فرمود. فرمود: فَاسْتَفْتِهِمْ أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنا إِنَّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طینٍ لازِبٍ؛ «لازب» یعنی چسبنده، این «باء» میگویند اصلش میم بود؛ «لازِم» و «لازب» هر دو در یک معنا شریک هستند، این کار را ما انجام دادیم.
فعل خدا بودن کارهای الهی انسان به خلاف نفسی
درباره کارهایی که ذات اقدس الهی نسبت به علم توحیدی و علم دینی دارد، فرمود بشر کاری که میکند دو قسم است: یک وقت دستورات ما را انجام میدهد، بله این کار به ما منسوب است؛ یک وقت برابر وهم و خیال خود و شهوت و غضب خود کار میکند، این برای خودش است و به ما مربوط نیست. این را هم در سوره مبارکه «نساء» مشخص فرمود و هم در سوره مبارکه «اسراء». در سوره مبارکه «اسراء» بعد از شمارش چندین گناه اعتقادی و اخلاقی و فقهی در آیه 38 سور مبارکه اسراء میفرماید: کُلُّ ذلِکَ کانَ سَیِّئُهُ عِنْدَ رَبِّکَ مَکْرُوهاً اینها برای ما نیست. در سوره مبارکه «نساء» هم فرمود: مَا أَصَابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ مَا أَصَابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِکَ، (2)[42]قُلْ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ فَمَا لِهٰؤُلاَءِ الْقَوْمِ لاَ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً (3)[43]فرمود گرچه ریشه همه کارها و آن اصل هستی از ذات اقدس الهی است مِنْ عِنْدِ اللَّهِاست؛ ولی سیّئه برای شماست و بالا نمیرود، حسنه بالا میرود و در جریان اِسناد هم شما میبینید در سوره مبارکه «انفال» و امثال «انفال» رمیای که مجاهدان انجام دادند خدا به خود اِسناد میدهد, قتلی که مجاهدان الهی انجام میدهند، خدا به خود اسناد میدهد؛ اما همین رمی و قتل را کفار انجام میدهند و خدا به خودش اسناد نمیدهد، این وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ رَمی (4)برای وجود مبارک حضرت است, فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لکِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ برای مجاهدان اسلام است. همین رمی را, همین قتل را کفار هم داشتند که این دیگر به خود آنها بر می گردد. بنابراین فعل اگر الهی باشد، مربوط به ذات اقدس الهی است؛ اگر وهم و خیال باشد از نظر اندیشه یا شهوت و غضب باشد از نظر انگیزه, برای خود انسان است.
دینی بودن همه علوم به دلیل فعل خدا بودن همه کارها
اگر ما حسابها را بررسی کردیم چیزی در عالَم نمیماند که فعل خدا نباشد؛ اگر فعل خداست کلّ موجودی که در آسمان هست, در زمین هست, در دریا هست در صحرا هست فعل خداست هر دانشمندی که درباره گوشهای از گوشههای خلقت دارد بحث میکند آن علم میشود علم دینی. الآن اگر بگویند فلان دانشمند در حوزه سرگرم بررسی کارهای امام صادق(سلام الله علیه) است که ما میگوییم یقیناً این علم, علم دینی است. اگر بگویند در دانشگاه فلان دانشمند, فلان استاد دارد کارِ خدا را درباره کیفیت پیدایش آسمان بررسی میکند؛ حالا بررسی کار امام صادق دینی است، بررسی کار خدا دینی نیست؟! اصلاً این فرض ندارد. اگر بررسی فعل هر کسی دینی بودن و غیر دینی بودن را تأمین میکند، بررسی فعل امام دینی است، چون از خداست؛ بررسی فعل پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دینی است، چون از خداست؛ آن وقت بررسی فعل خدا دینی نیست؟! فرض ندارد که دانشمندی، البته الهی باشد درباره خلقت زمین و خلقت آسمان بحث کند؛ ولی علم دینی نباشد.
تقسیم دینی بودن افعال به تعبّدی و توصّلی
بله, دینی بودن همانطور که در بحثهای قبل هم داشتیم دو قسم است: بعضی تعبّدی و بعضی توصّلی است؛ الآن ما زکات باید دهیم حتماً باید قصد قربت کنیم, کفّاره باید دهیم قصد قربت لازم نیست, اَدای دِین کنیم قصد قربت لازم نیست؛ بعضی واجب توصّلی است و بعضی واجب تعبّدی است. اگر چیزی دینی شد معنایش این نیست که حتماً قصد قربت در آن لازم است؛ اگر کسی باید کفّاره دهد، کفّاره میدهد؛ دیه باید دهد، دیه میدهد؛ مگر دیه واجب نیست؟ دیه مثل زکات و خمس نیست که قصد قربت بخواهد، دیه را باید دهد. اگر دیه واجب است و دین گفته, یک واجب توصّلی است، اما بالأخره دینی است. زکات و خمس واجب است، اما یک واجب تعبّدی است؛ علوم دینی هم همینطور است, احکام دینی هم همینطور است.
غرض این است که در سوره مبارکه «نساء» و همچنین سوره مبارکه «اسراء» مشخص فرمود که بعضی از کارها، چون کارهای نفسانی است و کارهای حرام است به خدای سبحان برنمیگردد؛ کارهای حلال, صدق و حق یا «بلاواسطه» یا «معالواسطه» به ذات اقدس الهی برمیگردد و این جملهای که برخیها خیال کردند این جمله لا یَسَّمَّعُونَ إِلَی الْمَلَإِ الْأَعْلی معترضه است، خیر معترضه نیست؛ این مجموعه را ذات اقدس الهی با آن نظم و هماهنگی کامل ذکر میکند، بعد استفتا میکند فَاسْتَفْتِهِمْ أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنا.
موضوع:تفسیر آیات 6 تا 18 سوره صافات
إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِزینَةٍ الْکَواکِبِ (6 وَ حِفْظاً مِنْ کُلِّ شَیْطانٍ مارِدٍ (7) لا یَسَّمَّعُونَ إِلَی الْمَلَإِ الْأَعْلی وَ یُقْذَفُونَ مِنْ کُلِّ جانِبٍ (8) دُحُوراً وَ لَهُمْ عَذابٌ واصِبٌ (9) إِلاَّ مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ (10) فَاسْتَفْتِهِمْ أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنا إِنَّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طینٍ لازِبٍ (11) بَلْ عَجِبْتَ وَ یَسْخَرُونَ (12) وَ إِذا ذُکِّرُوا لا یَذْکُرُونَ (13)وَ إِذا رَأَوْا آیَةً یَسْتَسْخِرُونَ (14) وَ قالُوا إِنْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُبینٌ (15) أَ إِذا مِتْنا وَ کُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ (16) أَ وَ آباؤُنَا الْأَوَّلُونَ (17) قُلْ نَعَمْ وَ أَنْتُمْ داخِرُونَ (18))
عدم ارتباط توحید ربوبی با برهان توارد علّتین در آیات محل بحث
در سوره مبارکه «صافات» بعد از چند سوگند, توحید ربوبی را مطرح کرد و فرمود تحقیقاً پروردگار شما یکی است، شریکبردار نیست. آنچه در سوره مبارکه «انبیاء» یا «اسراء» آمده است، ظاهر آنها برهان تمانع (1)می باشد، ممکن است کسی خیال کند اینجا برهان توارد دو علت مستقل بر معلول واحد است. مسئله توارد دو علت مستقل بر معلول واحد، کاری به نظام موجود ندارد؛ بلکه اصلِ تحقّق آن مستحیل است و آن اینکه آیا ممکن است یک شیء دو علت مستقل داشته باشد یا نه؟ همانطوری که شیء بیعلت محال است، اگر یک شیء هنوز به مقام فعل نرسیده است بخواهد دو علت مستقل داشته باشد هم محال است. بحث در این است که این موجود و این فعل خاص را دو علت مستقل آفریدند یا یک مستقل. به عبارت دیگر در جریان دو علت مستقل، قبل از اینکه به مقام فعل برسد، آن جا ثابت میشود که چنین چیزی محال است; یعنی همانطوری که وجود یک شیء «ممکن» بدون علت محال است، یک شیء بخواهد دو علت مستقل داشته باشد هم محال است. منشأ استحاله هر دو هم بازگشت به نقیضین است, چرا؟ چون اگر چیزی ممکن است؛ یعنی محتاج به علت است و هستیِ آن عین ذات آن نیست این ممکن اگر بخواهد بدون علت یافت شود؛ یعنی هم ممکن است و هم ممکن نیست، هم محتاج است و هم محتاج نیست؛ از آن جهت که ممکن است محتاج به علت است، از آن جهت که بیعلت یافت شد، معلوم میشود محتاج به علت نیست؛ اگر ممکنی بدون علت یافت شود استحاله آن برای جمع بین نقیضین است و همچنین اگر یک موجود ممکنی دو علت مستقل داشته باشد، چنین چیزی محال است چون بازگشت آن به جمع بین نقیضین است. اگر معلولی مثلاً «باء» یک علت داشته باشد به نام «الف» و یک علت داشته باشد به نام «جیم» که هم «الف» علّت مستقل آن باشد و هم «جیم» علت مستقل آن باشد، بازگشت چنین استقلالی به تناقض است، زیرا «باء» که معلول «الف» است به «الف» محتاج است و همین «باء» که به «الف» محتاج است، چون دارای علت مستقل دیگر است به نام «جیم» از «الف» بینیاز است؛ همچنین نسبت به «جیم», چون «جیم» علت «باء» است، «باء» به آن محتاج است و چون نیاز آن را «الف» تأمین میکند، «باء» از «جیم» بینیاز است؛ قبل از اینکه اینها شروع به کار کنند. در تصویر توارد دو علت مستقل بر معلول واحد ما گرفتار تناقض هستیم، چنین چیزی تصورش مستحیل است; یعنی اگر یک شیء دو علت تامّ مستقل داشته باشد، در عین حال که به هر کدام از این دو محتاج است, از هر کدام هم بینیاز است و هم نیازمند است، چون دیگری نیاز آن را تأمین میکند که این جمع مستحیل است؛ ولی بر خلاف مسئله برهان تمانع, برهان تمانع این است که این وضع موجود را دو مبدأ اداره میکند یا یک مبدأ؟ لذا آنچه در سوره مبارکه «انبیاء» (2)[2]است و همچنین در سوره مبارکه «اسراء» (3)[3]هست به برهان تمانع برمیگردد.
امکان تطبیق آسمان مذکور در قر آن بر کواکب سیّار
اما مسئله تزیین آسمانها و زمین، یک سلسله آسمانهایی است که همین طبقات چندگانه است، طبقات آسمان را میشود اثبات کرد. مدارات آسمان که یک بحث ریاضی است نه طبیعی و اقدمین داشتند که قدما متأسفانه یا خودشان یا پیروانشان آن را از بحث ریاضی به طبیعی آوردند و آن مدار را به صورت اجرام فلکی ترسیم کردند؛ ولی متأخرین نظرشان به این شد که این کار ریاضی است، نه طبیعی و مدار است نه جِرم و از حرکت دایره ترسیم میشود جِرم و جسمی در کار نیست، چه اینکه اقدمین ارائه کردند. اما طبقاتی که قرآن بیان فرمود درست است؛ فرمود ما طبقاتی برای شما قرار دادیم، اگر این طبقات را به همین کواکب سیّار تطبیق کنند، این کاملاً قابل اثبات است، برای اینکه این کواکب در یک جا نیستند، نشانه آن هم مسئله خسوف و کسوف است که بعضیها باعث انکساف دیگری هستند، اما آن دیگری باعث انکساف این نمیشود، معلوم میشود حتماً این به ما نزدیکتر است. از کسوف و خسوف که حتماً این یکی باعث انکساف آن میشود؛ یعنی جلوی آن را میگیرد و آن یکی هرگز باعث انکساف این نمیشود، معلوم میشود آن بالاتر است. اگر طبقات جای کواکب باشد میشود اثبات کرد، اما در مسئله طبقات آسمانها؛ یعنی افلاک چنین چیزی قابل اثبات نیست.
تعدد کاربرد «سماء» در قرآن و غیبی بودن بعضی از آن
در قرآن کریم برای همین «سماء» چندین اطلاق آمده که بسیاری از اینها در بحثهای قبل گذشت. بعضی از آیات است که «سماء»؛ یعنی فضا و جوّ، در همین دعاهای «جوشن کبیر» دارد که «یَا مَنْ لَهُ الْهَوَاءُ وَ الْفَضَاءُ»؛ (1)[4]این هوا و فضا از موجوداتی است که بالاتر از زمین است و مادون آسمانها، از آسمان برای شما باران نازل میکنیم؛ یعنی فضا و جوّ که این طایفه از آیات از بحث بیرون است. آن طایفه که دارد ما آسمانها را به کواکب مزیّن کردیم، آنها حق است و سخن از اجرام نیست و بحث مدار است. در سوره مبارکه «اعراف» که فرمود: لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ (2)[5]معلوم میشود که یک «سماء» دیگری هست که درهای این به روی انبیا و اولیا و مؤمنین باز است و به روی کفار باز نمیشود. در سوره مبارکه «اسراء» هم فرمود اگر ملائکهای در زمین بود لَنَزَّلْنا عَلَیْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَکاً رَسُولاً (3)[6]ما از آسمان فرشتهها را نازل میکردیم؛ معلوم میشود که یک سلسله آسمانهایی است که درهای آنها به روی کفار باز نمیشوند, یک; همان آسمانها هم درهایش که باز شد راه قیامت را ترسیم میکند وَ فُتِحَتِ السَّمَاءُ فَکَانَتْ أَبْوَاباً (4)[7]که درهای قیامت از آسمانها عبور میکند, دو; در سوره «اسراء» هم فرمود: لَنَزَّلْنا عَلَیْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَکاً رَسُولاً, سه. معلوم میشود یک سلسله آسمانهای غیبی است که وَ أَوْحی فی کُلِّ سَماءٍ أَمْرَها (5)[8]مربوط به آن است, نزول فرشتهها از آنجاست, بسته شدن درب ها به روی کافران به آن است و اسرار غیبی هم در آنهاست.
امکان «فی الجمله» دسترسی شیاطین به اسرار غیبی عالم
اما آیا شیاطین راه دارند یا نه؟ مستحضرید که شیاطین؛ یعنی جن و ابلیس و مانند آن، برخی از اینها با ملائکه رابطهای داشتند؛ چه اینکه خود ابلیس هزارها سال در بین فرشتهها بود و عبادت میکرد، چنین موجوداتی هم هستند.
در سوره مبارکه «شعراء» فرمود اینها اخبار غیب را کم و بیش تلقّی میکنند, یک; دروغهایی را بر آن اضافه میکنند, دو; این اخبار غیبیِ مشوب و مخلوط را به «افّاک اثیم» القا میکنند, سه. فرمود: هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلی مَنْ تَنَزَّلُ الشَّیاطینُ؛ (1)[9]آنها میگویند - معاذ الله - اینها یعنی وحی القائات شیطان است. در آیه 210 سوره مبارکه «شعراء» فرمود: وَ ما تَنَزَّلَتْ بِهِ الشَّیاطینُ ٭ وَ ما یَنْبَغی لَهُمْ وَ ما یَسْتَطیعُونَ (2)[10]آنها که نمیتوانند این اسرار وحی را درک کنند إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ (3)[11]اینها از شنیدن اسرار وحی, معزول و برکنار هستند، اما همین شیاطین -آیه 221 به بعد هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلی مَنْ تَنَزَّلُ الشَّیاطینُ - بر انبیا نازل نمیشوند تَنَزَّلُ عَلی کُلِّ أَفَّاکٍ أَثیمٍ ٭ یُلْقُونَ السَّمْعَ وَ أَکْثَرُهُمْ کاذِبُونَ (4)[12]بسیاری از اینها چیزهایی که به وسیله «کَهنه» میگویند، دروغ میگویند. معلوم میشود یک سلسله امور غیبی را «فیالجمله» اینها دسترسی دارند، حالا لازم نیست که از اسرار غیبی عالم باخبر باشند، یک سلسله امور غیبی را دسترسی دارند. آن را به کاهنان و امثال کاهنان القا میکنند، اکثر اینها هم آمیخته به دروغ است؛ اینها اگر بخواهند به آن موطن غیبی راه پیدا کنند با این شهابسنگها و امثال ذلک طرد میشوند.
زمان و زمین و زمینه خاص لازمه ارتباط با عالم غیب
حالا میخواهند بروند بالا بعد استماع کنند آن آسمان که آسمان زمانی و زمینی نیست؛ ولی اگر کسی بخواهد برخی از اسرار آن آسمانها را تلقّی کند یک زمان مخصوصی میخواهد, یک زمین مخصوصی میخواهد. جریان وحی و فضل الهی زمان و زمین ندارد، اما انسان در ماه مبارک رمضان میشود جزء «ضیوفالرحمان» و در لیله قدر برای درک بعضی از فیوضات، استعداد خاص پیدا میکند؛ در سرزمین وحی که مکه است استعداد پیدا میکند برای بعضی از فیوضات، معلوم میشود با اینکه لیله قدر که زمان است و امر مادی است, ماه مبارک رمضان زمان است و امر مادی است, سرزمین وحی - مکه - مکان است و امر مادی است اینها یک زمینه فراهم میکند که انسان با عالَم غیب رابطه برقرار کند.
تمثیل نبودن رَجم شیطان و عدم دسترسی او به وحی
پرسش: بعضی از بزرگان حدیثی را نقل کردند که سوال می شود آیا بهشت خلق شده که می فرماید بله و سوال می شود که آیا علم بشر به آن جا راه دارد که می فرماید تا نزدیکی های آن راه دارد، حالا آن در کجای آسمان جای دارد؟
پاسخ: درباره بشر فعلاً بحث نیست، درباره شیاطین بحث است که اینها میتوانند به اسرار غیب راه پیدا کنند یا نه و چه ارتباطی بین طرد شیطان از اسرار وحی با این شهابسنگها است؟ آیا همان است که سیدناالاستاد فرمود اینها تمثیل است (1)یا یک راه دیگری دارد؟ تمثیل سرِ جایش محفوظ است؛ ولی از سوره مبارکه «جن» پیداست که اینها اصرار کردند و گفتند بعد از نازل شدن قرآن و تحقّق رسالت وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و اله و سلّم) ما دیدیم تیراندازهای فراوانی مجهّز شدند، تیرهای فراوانی هم آماده است؛ در سوره مبارکه «جن» آیه هشت به بعد این چنین آمده است: فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَساً شَدیداً وَ شُهُباً؛ «حَرَس» یعنی همین نگهبانان, نگهبانهای تیرانداز فراوان هستند و تیرهای فراوانی هم آماده است که ما اینها را یافتیم؛ همه اینها تمثیل است یا راهحلی هم دارد؟ فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَساً شَدیداً وَ شُهُباً * وَ أَنَّا کُنَّا نَقْعُدُ مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْع (2)[14]ما قبلاً میرفتیم استراق سمع میکردیم، یک جا مینشستیم و از اسرار کم و بیش باخبر میشدیم؛ ولی الآن کسی این قدرت را ندارد فَمَنْ یَسْتَمِعِ الْآنَ یَجِدْ لَهُ شِهاباً رَصَداً (3)[15]شهابسنگی, نیازکی، (4)تیری از همین تیرها میآید به حیات او یا به سلامت او خاتمه میدهد وَ أَنَّا لا نَدْری أَ شَرٌّ أُریدَ بِمَنْ فِی الْأَرْضِ أَمْ أَرادَ بِهِمْ رَبُّهُمْ (5)[17]ما نمیدانیم اینکه راه آسمان بسته شد و ما قدرت رفتن نداریم، این به سود بشر است یا خدای سبحان خواست خیری به بشر نرساند؟ از این آیات معلوم میشود که یک واقعیت عینی است و تمثیل محض نیست.
امکان توجیه تمثیل نبودن رَجم شیطان و دسترسی «فی الجمله» او به غیب
در توجیه این, اینچنین گفته شد که درست است ما دو آسمان غیر از آسمان به معنای هوا و فضا داریم؛ غیر از آسمان به معنی جوّ, دو آسمان هست؛ همین طبقاتی که کواکب در آن هستند و یکی هم آسمان غیبی که درهایش به روی کفار باز نمیشود که فرمود: لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ. این وَ أَوْحی فی کُلِّ سَماءٍ أَمْرَها (1)آیا این نظیر وَ أَوْحی رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذی مِنَ الْجِبالِ بُیُوتاً (2)[19]است یا اینکه فرشتهها که وحی خاص دارند، از آن سنخ است و نه از سنخ وحی زنبور عسل؟ اینکه در سوره «اسراء» فرمود اگر فرشتگانی در زمین بودند لَنَزَّلْنا عَلَیْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَکاً رَسُولاً (3)[20]ما از آسمان فرشتهای نازل میکردیم، معلوم میشود جایگاه فرشتهها در آسمان هست. این سلسله «ملائکة السماء» با آن امور غیبی همراه هستند. شیاطین درست است که نظیر ملائکه نیستند، اما همه آنها هم نظیر خدمتگزاران حضرت سلیمان نیستند که در سوره مبارکه «سبأ» فرمود: این جنّ هایی که در خدمت حضرت سلیمان بودند، اینها آگاه به غیب نبودند؛ این درست است، اگر آنها آگاه به غیب نبودند معنای آن این نیست که هیچ جنّی آگاه به غیب نیست. در سوره مبارکه «سبأ» آیه چهارده این بود که فَلَمَّا قَضَیْنا عَلَیْهِ الْمَوْتَ؛ یعنی سلیمان(سلام الله علیه) که رحلت کرد مَا دَلَّهُمْ عَلَی مَوْتِهِ إِلاَّ دَابَّةُ الْأَرْضِ تَأْکُلُ مِنْسَأَتَهُ فَلَمَّا خَرَّ تَبَیَّنَتِ الْجِنُّ أَنْ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ الْغَیْبَ مَا لَبِثُوا فِی الْعَذَابِ الْمُهِینِ این یک قضیه خارجیه شخصیه است؛ یعنی آن جنهایی که در خدمت سلیمان بودند از این غیب بیخبر بودند که حضرت سلیمان رحلت کرده است و این دلیل نیست که هیچ جنّی دسترسی به غیب ندارد، با اینکه صریح سوره مبارکه «جن» این است که وَ أَنَّا کُنَّا نَقْعُدُ مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْعِ (4)[21]و چیزهایی را گوش میدادیم و الآن اگر کسی بخواهد گوش دهد، این شهابسنگها, این شهابها این نیازک ها جلوی او را میگیرند. پس توجیهی میتواند در این بین مطرح باشد و آن این است که از آسمان غیب خبر میرسد که مسئله وحیای در کار است, غیبی در کار است و اگر کسی بخواهد با آن آسمان غیب ارتباط پیدا کند، یک شرایط مادی میطلبد؛ شرایط مادی آن همانطوری که برای دیگران ماه مبارک رمضان جزء «ضیوفالرحمان» شدن است, سرزمین وحی جزء «ضیوفالرحمان» است, لیله قدر خصوصیت دارد, مکه خصوصیت دارد ممکن است قُرب به بعضی از مکانها هم خصوصیت داشته باشد و لازم نیست حتی به قُرب مکانی تفسیر شود؛ این «کَهنه» بالأخره کاری انجام میدهند, چیزی را دود میکنند, خصوصیتی را از همین ابزار مادی دارند استفاده می کنند؛ به ما هم گفتند اگر شما بخواهید به فلان خیر برسید، آب زمزم بگیرید، رو به قبله بایستید، تربت سیدالشهداء بگیرید که اینها امور مادی است و بیارتباط با ماوار نیست؛ گفتند اگر خواستید دعای شما مستجاب شود و بیمارتان شفا پیدا کند این کار را انجام دهید. از این امور معلوم میشود که بعضی از کارها بیارتباط با غیب نیست، اگر آنها خواستند از اخبار غیب باخبر شوند، ولو آسمان نروند در همان جای خودشان نشستهاند بخواهند اخبار غیبی را کاهنانه گوش دهند، این شهابسنگها که میبینید - در خیلی از شبها شما میبینید یک چیز نورانی آمده و در جایی محو شده است که اینها همان نیازک است, اینها همان شهابسنگ است که در همان فضا می سوزند و منفجر میشوند - همینها را ممکن است ذات اقدس الهی تیری برای شیطان قرار دهد؛ نه این شیاطین دیدنی هستند و نه آنها ماندنی می باشند.
بنابراین اگر چنین توجیهی ممکن باشد اصراری نیست که ما همه اینها را حمل بر تمثیل کنیم؛ لازم نیست اینها آسمان بروند، بالأخره اگر بخواهند کاهنانه از اخبار غیب برخوردار شوند، مانند این کاهنان هند و غیر هند بالأخره کم و بیش از اخبار غیب برخوردارند؛ منتها پنج درصد از اموری که مربوط به حوادث آینده است و کاری به اسرار وحی ندارد، آن وقت بقیه را کذب و آفت و دروغ به آن ضمیمه میکنند به خورد پیروانشان میدهند؛ این یک راه توجیهی است.
اشاره قرآن بر رَجم آسمانی شیطان شاهد بر امکان بالا رفتن آنها
آنکه گفتند ما دیدیم تیراندازهای فراوانی و تیرهای آمادهای که اگر کسی بخواهد هماکنون گوش فرا دهد به او آسیب میرسانند، این آیات را ما به همین معنای ظاهرش حفظ کنیم.
این لا یَسَّمَّعُونَ؛ یعنی «مدحوراً، ممنوعاً» که این کار را انجام دهند و اگر مخفیانه یا غیر مخفیانه درصدد بر آمدند که این کار را انجام بدهند فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ تیر به حیات آنها خاتمه میدهد و نمیگذارد آنها به اسرار غیبی دسترسی پیدا کنند؛ این توجیهی است که میتواند ظاهر آیه را هم حفظ کند.
پرسش: حضرت استاد این توجیه با حفظ آسمان ها نمی سازد چون این حِفْظاً به آسمان ظاهر بر می گردد.
پاسخ: نه, ندارد که ما از اینها حفظ کردیم؛ برای اینکه آیات «بعضها یفسّر بعضا» (1)همین آسمانی که لَنَزَّلْنا عَلَیْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَکاً رَسُولاً همین آسمان را میگوید حافظش این ستارهها هستند، این چنین نیست که چند طایفه آیه است و از هم بریده و جدا باشند؛ هم لَنَزَّلْنا عَلَیْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَکاً رَسُولاً آمده, هم وَ حَفِظْناها مِنْ کُلِّ شَیْطانٍ رَجیمٍ (2)آمده, هم لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ آمده, هم وَ أَوْحی فی کُلِّ سَماءٍ أَمْرَها آمده است. این تفسیر آیات «بعضها ببعض» هماهنگ کردن معنای آن همین است که شما این چهار طایفه را کنار هم قرار دهید معلوم میشود اینکه شیاطین میگویند: فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَساً شَدیداً وَ شُهُباً و أَنَّا کُنَّا نَقْعُدُ مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَنْ یَسْتَمِعِ الْآنَ یَجِدْ لَهُ شِهاباً رَصَداً همین است؛ چنین تعبیری دارند که ما قبلاً میرفتیم فالگوش بودیم و یک مقدار گوش میدادیم، الآن نمیشود این کار را کرد؛ نمیدانیم این خِیر مردم است یا شَرّ مردم است. از مجموع اینها معلوم میشود که اینها میتوانند تیرهایی باشند برای کسی که بخواهد کارِ کاهنانه انجام دهد.
حفظ الهی کمّیت و کیفیت وحی و ناتوانی شیطان از تصرف در آن
فرمود: لا یَسَّمَّعُونَ؛ یعنی قدرت ندارند، نه اینکه این کار را با اختیار نمیکنند, اگر با اختیار این کار را نمیکردند که احتیاجی به تیراندازی نبود. دُحُوراً, مَذْمُوماً مَدْحُوراً؛ یعنی «مطروداً ممنوعاً»، دُحُوراً وَ لَهُمْ عَذابٌ واصِبٌ «واصب»؛ یعنی تام. در قرآن کریم فرمود هم از نظر کمّیّت تمام دین برای خداست لَهُ الدِّینُ وَاصِباً (1)[24]و هم از نظر کیفیت خلوص دین مطلوب اوست که «له الدین خالصا». «واصب»؛ یعنی تام و پُر لَهُمْ عَذابٌ واصِبٌ ٭ إِلاَّ مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ اگر بخواهد چیزی را برباید و اختطاف کند که درباره امنیت مکه و ناامن بودن اطراف مکه آن آیاتش قبلاً گذشت که یُقْذَفُونَ مِنْ کُلِّ جانِبٍ خدای سبحان به مردم مکه میفرماید ما بر شما منّت نهادیم امنیت و آرامش را به شما دادیم اطراف شما میبینید همهجا ناامن است مِنْ کُلِّ جانِبٍ اما داخله مکه أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ (2)[25]هم اقتصاد شما را تأمین کردیم و هم امنیت شما را, هم أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ مشکل اقتصادی ندارید, هم وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ مشکل آدمربایی و سرقت و غارت و اینها ندارید این هم همانطور است.
تعجّب مشرکان از خلق جدید انسان خاک شده در معاد
بعد میفرماید مشکل اساسی اینها انکار معاد است؛ اینها تعجّبشان همانطوری که در سوره مبارکه «رعد» هم که گذشت در آن جا میگویند ما وقتی مُردیم به صورت خاک در میآییم، اگر به صورت خاک در آمدیم ما را دوباره خدا زنده میکند؟! میفرماید شما قبلاً هم خاک بودید، مگر قبلاً چه چیزی بودید؟ آیه پنج سوره مبارکه «رعد» این است وَ إِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ، قول آنها که تعجّببرانگیز است این است که میگویند: أَ إِذا کُنَّا تُراباً أَ إِنَّا لَفی خَلْقٍ جَدیدٍ ما بعد از اینکه مُردیم و خاک شدیم دوباره زنده میشویم؟! این جای تعجّب است، مگر شما قبلاً خاک نبودید؟! این حرف تعجّب دارد نه زنده کردن مردهها، فرمود: وَ إِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ حرفهای آنها شگفتآور است، آنها که میگویند: أَ إِذا کُنَّا تُراباً أَ إِنَّا لَفی خَلْقٍ جَدیدٍ.
پاسخ قرآن با یادآوری آفرینش اولیه انسان از خاک
این جا هم ذات اقدس الهی میفرماید: فَاسْتَفْتِهِمْ أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنا إِنَّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طینٍ لازِبٍ اوّل خلقت هم که شما «تراب» بودید، اوّل هم یک گِل چسبیده بودید، الآن هم همینطور هستید و بعد از مرگ هم همینطور هستید. در بحثهای قبل در سوره مبارکه «یس» هم ملاحظه فرمودید آنها دلیلی بر استحاله معاد ندارند و همه حرفهای آنها به استبعاد برمیگردد؛ میگویند چطور میشود انسانی که خاک شده دوباره زنده میشود؟ پاسخ آن این است که قبلاً که «لیس» تامّه بودید شما را به صورت «کان» تامّه درآورد، هیچ نبودید شما را موجود کرد، الآن که همه چیز موجود است! روحتان که هرگز از بین نمیرود، در تحت حفاظت فرشتگان قبض ارواح است، بدنتان هم که خاک شده و ذرّات آن در عالَم هست.
فراموشی اولیه آفرینش سرّ تمسخر و تعجّب مشرکان
فرمود: بَلْ عَجِبْتَ وَ یَسْخَرُونَ آنها - معاذ الله - مسخره میکنند شما اگر از کار آنها در تعجّب هستید، چون شگفتانگیز است جای تعجّب هم هست؛ آنها دارند مسخره میکنند میگویند مگر انسانِ مرده زنده میشود؟! وَ إِذا ذُکِّرُوا لا یَذْکُرُونَ از بس خوابیدهاند و خواب سنگین دارند، اگر هم متذکّر شوند به یاد نمیآورند که بالاخره شما چون گذشتهتان را فراموش کردید؟ اینکه میگویند: «أَنَّ تَفَکُّرَ سَاعَةٍ خَیْرٌ مِنْ قِیَامِ لَیْلَةٍ» (1)[26]همین است. هم از وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) در بیانات نورانی آن حضرت هست و هم از ائمه دیگر(علیهم السلام) که «کَانَ أَکْثَرَ عِبَادَةِ أَبِی ذَرٍّ رَحِمَهُ اللَّهُ التَّفَکُّرُ وَ الِاعْتِبَارُ» (2)[27]آن بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) هم این است که «لَیْسَ الْعِبَادَةُ کَثْرَةَ الصَّلَاةِ وَ الصَّوْمِ إِنَّمَا الْعِبَادَةُ التَّفَکُّرُ فِی أَمْرِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ». (3)[28]نمازها و روزههای مستحبّی فضایل فراوانی دارد، اما آن چیزی که بالأخره آدم را نگه میدارد، تفکّر در مبدأ و معاد است. ما اول که لَمْ تَکُ شَیْئاً (4)[29]«لیس» تامّه بودیم و بعد هم که ما را آفریدند قابل ذکر نبودیم، بعد از لَمْ تَکُ شَیْئاً که این شَیْئاً خبر نیست، این - لَمْ تَکُ - «کان», «کان» تامّه است، آن تمییز است؛ یعنی چیزی نبودید «لاشیء» بودید. اینکه میگویند متلاشی از همین «لاشیء» گرفته شده است، وگرنه ما فعلی داشته باشیم مانند «لاتشی» و اینها که نداریم، این از همین «لاشیء» گرفته شده است. متلاشی شدن نظیر «متضارب» نیست که یک فعل اصلی داشته باشد به نام «ضرب» و به باب تفاعل برود بشود «تضارب», این از «لاشیء» گرفته شده و شده متلاشی. فرمود شما قبلاً «لاشیء» بودید ما شما را «شیء» کردیم, این یک مرحله و دوم هم آن مرحله که «شیء» شدید قابل ذکر نبودید هَلْ أَتی عَلَی الْإِنْسانِ حینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئاً مَذْکُوراً (5)[30]«شیء» بودید، اما قابل ذکر نبودید این همان است که أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنی (6)ما همان را به این صورت درآوردیم؛ اگر کسی بخواهد تعجّب کند، از حرف منکران معاد باید تعجّب کند، نه در اصلِ معاد. آن کسی که «لاشیء» را «شیء» کرد, «شیء» غیر قابل ذکر را به صورت وَ لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ (7)[32]در آورد، این چه استبعادی دارد؟ فرمود: وَ إِذا ذُکِّرُوا لا یَذْکُرُونَ ٭ وَ إِذا رَأَوْا آیَةً یَسْتَسْخِرُونَ؛ وقتی آیات الهی را میبینند، چه «شقّالقمر» و چه آیات دیگر - معاذ الله - این آیات الهی را مسخره میکنند. سرّش این است که اینها در بحثهای علمی از نظر اندیشه در همان زیر سقف وهم و خیال هستند, از نظر انگیزه هم در زیر سقف شهوت و غضب می باشند؛ ما حرفهای عقلی میزنیم، یا عقل عملی یا عقل نظری که یا عزم و اراده و نیّت طیّب و طاهر میگوییم یا برهان و یقین و جزم علمی میگوییم. این کسی که زیر سقف وهم و خیال خمیده است یا زیر سقف شهوت و غضب خمیده است، دیگر دسترسی به بالا ندارد. فرمود: وَ إِذا رَأَوْا آیَةً یَسْتَسْخِرُونَ * وَ قالُوا إِنْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُبینٌ, چون خودش نمیتواند چنین حرفی بزند میگوید این سِحر است؛ سحر آن است که مقدور شما نیست، نه اینکه هر چه مقدور شما نبود سحر است إِنْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُبینٌ
تبیین زمینههای تعجب مشرکان و پاسخ آن با علم و قدرت الهی
تعجّب و استبعاد آنها این است أَ إِذا مِتْنا وَ کُنَّا تُراباً, یک; وَ عِظاماً, دو; استخوان شدیم أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ؛ از این سختتر و مستبعدتر این است که أَ وَ آباؤُنَا الْأَوَّلُونَ حالا ما که مُردیم خاک میشویم و استخوان, آنها «عظام رمیم» میشوند؛ یعنی استخوانهایشان هم به صورت پودر در میآید، آیا آنها هم زنده میشوند؟! قُلْ نَعَمْ بله, شما آخر درباره چه چیزی انکار میکنید؟ شما که سابقه این کار را دارید! قُلْ نَعَمْ وَ أَنْتُمْ داخِرُونَ «خاضعون», «خاشعون», در پیشگاه اراده الهی با دخول, با خضوع, با خشوع خواهید آمد چیزی در عالَم محو نشده است. چگونه ذات اقدس الهی خلق میکند؟ گوشههای از آنچه در سوره مبارکه «یس» گذشت این جا مطرح میشود که فرمود ما با یک تشر همه را خاموش میکنیم و با یک دَم همه را زنده میکنیم فَإِنَّما هِیَ زَجْرَةٌ واحِدَةٌ فَإِذا هُمْ یَنْظُرُونَ (1)[33]و در سوره مبارکه «یس» به این صورت آمد که فرمود: مَا یَنْظُرُونَ إِلاَّ صَیْحَةً وَاحِدَةً؛ (2)[34]کار خدا یکی است که این یکی گسترده است، مراتب و درجاتی دارد وَ ما أَمْرُنا إِلاَّ واحِدَةٌ (3)[35]در سوره مبارکه «قمر» هست و خدای سبحان در آیه 77 سوره مبارکه «نحل» میفرماید: وَ لِلَّهِ غَیْبُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما أَمْرُ السَّاعَةِ إِلاَّ کَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ؛ چه در مسئله توحید و چه در مسئله معاد, زمان کم میآید، لفظ کم میآید, کلمات و واژه کم میآید. در جریان قُرب الهی میفرماید: فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی؛ (4)یعنی از آن به بعد ما لفظی نداریم که بگوییم. در جریان معاد که کلّ عالم را میخواهد عوض کند، میفرماید: وَ ما أَمْرُ السَّاعَةِ إِلاَّ کَلَمْحِ الْبَصَرِ این «لمح البصر» را ممکن است انسان بگوید یک میلیاردم ثانیه و امثال ذلک است، اما أَوْ هُوَ أَقْرَبُ دیگر انسان لفظ ندارد، این به «لا زمان» برمی گردد. در بخش پایانی سوره مبارکه «قمر» آیه پنجاه آن جا فرمود: وَ مَا أَمْرُنَا إِلاَّ وَاحِدَةٌ کَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ (5)[37]این امر, اختصاصی به معاد ندارد؛ ولی امر الهی اگر بخواهد جاری شود سریع است کُنْ فَیَکُونُ، (6)[38]چنین است.
عدم امکان خِلل در هندسه آفرینش و شواهد آن
در همان سوره مبارکه «قمر» آیه 48 به بعد این است یَوْمَ یُسْحَبُونَ فِی النَّارِ عَلی وُجُوهِهِمْ ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ ٭ إِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ؛ (1)[39]ما با مهندسی کار کردیم، با اصول ریاضی کار کردیم؛ هیچ چیزی را نمیشود از جایش تکان داد، ما هر چیزی را به اندازه خلق کردیم. قبلاً هم این مطلب گذشت که عالَم نظیر مهندسی یک بِنای زیبا نیست؛ نظیر حلقات سلسله عدد است، الآن اگر کسی یکی از آجرهای دیوار شرقی این مسجد را بگیرد و در کنار دیوار غربی بگذارد و آجر دیوار غربی را بردارد و بگذارد در همان جای آجر دیوار شرقی، مشکلی پیش نمیآید و بالأخره این بنا سر جایش محفوظ است، اما اگر کسی خواست عدد هشت را که بین هفت و نُه هست بگیرد، این در دستش میماند و نمیتواند این را در جای دیگر بگذارد، عالم این قدر منظم است؛ فرمود هر چیزی سر جای خودش است. بالأخره انسان ناچار است این هشت را بین همان هفت و نُه بگذارد، اینطور نیست که آدم بتواند مهندسی ذات اقدس الهی را به هم بزند و چیزی را کم یا زیاد کند اینطور نیست. چرا اگر کسی خلاف کرد بالأخره رسوا میشود؟ برای اینکه این نظام سر جایش است؛ اگر کسی خلاف کرد این مسئله فقهی نیست, مسئله حلال و حرام نیست مسئله کلامی است؛ حالا اگر کسی پولی را گرفت و خلاف کرد، چرا رسوا میشود؟ برای اینکه این را میخواهد کجا بگذارد؟ یک صحنه است که میگوید این برای جای اوّلی آن است و این را به جای اوّلی برگردان. اینکه میگویند در قیامت کلّ عمل ظاهر میشود این است؛ اگر کسی خلافی کرد, حرفی زد اینها مسئله فقه اصغر نیست اینها در فقه اکبر است؛ ما هر گونه خلافی کردیم الاّ ولابد ناچاریم توبه کنیم؛ توبه می کنیم یعنی سر جایش می گذاریم، هیچ ممکن نیست کسی چیزی را بگیرد، حرفی بزند, کاری کند و چیزی بنویسد بر خلاف حق عمل کند، مگر اینکه الاّ ولابد ناچار میشود این را سر جایش بگذارد. میگویند عالَم نظیر حلقات سلسله ریاضی در عدد است، هیچ چیزی را آدم نمیتواند سر جایش نگذارد، إِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ؛ (2)[40]ما مهندسی کردیم و هر چیزی را سر جای خودش قرار دادیم. مگر میشود انسان چیزی را بگیرد قایم کند و پنهان شود؟ بالأخره آن خلأ معلوم میشود.
ضرورت وجود «یوم الحق» یکی از بهترین ادله معاد
یکی از بهترین دلیل معاد برای ما این است؛ بالأخره ما تشنه حقیقت هستیم. حالا آن مسئله عدل و ظلم و ثواب و عِقاب همه آن براهین سر جایش محفوظ است، اما یک برهان دلپذیری که همه ما را قانع میکند این است که بالأخره این همه اختلافات نظر, اختلاف مکتب, اختلاف آرا یک روز باید حل شود یا نه؟ اگر معاد نباشد - معاذ الله - همیشه همین جنگ 72 ملت هست, همیشه این اختلاف نظر هست, آن وقت عالَم باطل میشود. صحنهای باید باشد که بالأخره معلوم شود حق با چه کسی است؛ سخن از دعواهای مالی و امثال مالی نیست. شما میبینید انبیا(علیهم السلام) مِللی که آوردند اینها همهشان حق است، منتها یکی حق است و یکی بالا است و یکی بالاتر است تا برسد به کسی که کتابش بر کتب دیگر «مهیمن» (1)[41]است؛ همهشان حق است، منتها درجاتشان فرق میکند. در قبال مِلل انبیا, نِحل متنبیان است. این ملل و نحل ابنهزم دو جلد است, ملل و نحل شهرستانی دو جلد است؛ این جلد اول که ملل است این را انبیا آوردند، جلد دوم که نِحل است این را مردم آوردند؛ برای ما بهائیت آوردند, برای آنها وهابیّت آوردند (علیهما من الرحمن ما یستحقه).
سلسله بهاییها و وهابیها و امثال ذلک در هر عصر و مصری بود. این مسیلمه کذّاب را گفتند شما که داعی نبوّت دارید، آخر مِلاک شما چیست؟ گفت طایفه من به من رأی میدهد؛ به کسی گفتند آخر تو با بودنِ پیغمبر که این همه معجزات آورد به او ایمان نیاوردی به این کذّاب ایمان آوردی؟ گفت این طایفه من است، این همیشه بود. بالأخره روزی باید باشد که حق روشن شود یا نه؟! برای ماها یکی از متقنترین, شفافترین, دلپذیرترین معاد, داشتن «یوم الحق» است که فرمود: یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دینَهُمُ الْحَقَّ (2)[42]آن مسئله بهشت و جهنم و آنها که «مما لا ریب فیه» است آنها به عدل و ظلم برمیگردد، آنها به اینکه اگر کسی تبهکار بود باید بچشد و اگر پرهیزکار بود باید بنوشد برمی گردد که اینها سر جایش محفوظ است و اما از نظر مسئله علمی بالأخره این عالَم, عالم پوچ و هرز است یا واقعیتی دارد؟ این همه اختلافاتی که در عالَم هست و مکتبهایی که هست یک روز باید معلوم شود کدام مکتب حق است یا نه؟ آن روز را ذات اقدس الهی فرمود: یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دینَهُمُ الْحَقَّ.
موضوع:تفسیر آیات 11 تا 21 سوره صافات
فَاسْتَفْتِهِمْ أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنا إِنَّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طینٍ لازِبٍ (11 بَلْ عَجِبْتَ وَ یَسْخَرُونَ (12) وَ إِذا ذُکِّرُوا لا یَذْکُرُونَ (13)وَ إِذا رَأَوْا آیَةً یَسْتَسْخِرُونَ (14) وَ قالُوا إِنْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُبینٌ (15) أَ إِذا مِتْنا وَ کُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ (16) أَ وَ آباؤُنَا الْأَوَّلُونَ (17) قُلْ نَعَمْ وَ أَنْتُمْ داخِرُونَ (18) فَإِنَّما هِیَ زَجْرَةٌ واحِدَةٌ فَإِذا هُمْ یَنْظُرُونَ (19) وَ قالُوا یا وَیْلَنا هذا یَوْمُ الدِّینِ (20) هذا یَوْمُ الْفَصْلِ الَّذی کُنْتُمْ بِهِ تُکَذِّبُونَ (21))
تبیین نکات باقی مانده از آیات قبل
بخشی از مطالبی که مربوط به مسائل قبل بود این است که کلمه مبارکه «الله» اسم ذات است و هیچ موجودی به کلمه «الله» متّصف نخواهد شد و موسوم هم نخواهد شد، اما سایر اسمای حسنای الهی بیانگر تعیّنات و شئون خاص پروردگار هستند.
مطلب دوم آن است که ابلیس هرگز از اسم اعظم برخوردار نبوده و نیست؛ ابلیس حداکثر مظهر اسم مُضل است و در تحت تدبیر اسم مُضل کار میکند و اینطور نیست که از اسم اعظم برخوردار باشد.
سوم اینکه گرچه شش هزار سال سابقه عبادی داشت و در جمع فرشتهها بود، اما فرشتهها براساس وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ (1)[1]درجاتی دارند؛ این همراه با فرشتگان برتر که نبود، در ملأ اعلا که نبود، با همین فرشتگان میانی به سر میبرد؛ اینطور نیست که اگر در جمع فرشتهها بود در جمع ملأ اعلا هم حضور داشت، اینچنین نبود.
1) صافات/سوره37، آیه164.
مطلب دیگر این است که آسمان در قرآن کریم و همچنین برابر روایات به دو قسم تقسیم میشود: یک آسمان ظاهری است که علم نجوم و نظام سپهری آن را همراهی میکند که مشخص است.
پرسش:؟پاسخ: بله, منافق معنایش همین است؛ منافق معنایش این است که عبادتش عبادت کافرانه است که این مستور بود و به وسیله امتحان, مشهور شد.
چگونگی تسلّط شیطان بر انسان با استفاده از زمینه های درونی او
یک نفاق لایه اول و دوم هست که قابل باور است و نفاقی است در درونِ درون, قرآن کریم در همین زمینه تعبیرش این است که من میدانستم وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ (1)[2]این «کان» نشان میدهد که کتمان بود, اصرار بر کتمان و استمرار کتمان هم بود و طوری است که بر خود انسان هم مخفی است؛ گاهی بر خود انسان مخفی است که خیال میکند دارد کار خیر انجام میدهد، این خفا برای آن است که ما از درونِ درون بیخبریم. آن کسی که در درون ماست، اگر ابلیس یا غیر ابلیس باشد که در درون انسان است و اگر خود ابلیس باشد آن دلمایه وهمی و خیالی و استکباریِ او طوری او را تنظیم میکند که این خیال میکند خودش است. آن بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که در خطبه هفت نهجالبلاغه (2)بود خیلی راهگشاست، آن در برابر قُرب نوافل است؛ قرب نوافل را هم مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) و هم سایر محدّثین نقل کردند. خدا غریق رحمت کند مرحوم مجلسی را که در مرآة العقول دارد این طریق حَسن دارد, طریق موثّق دارد و روایات فراوانی در این زمینه هست؛ اهل سنّت هم فراوان نقل کردند که اگر سالک و بنده صالح مؤمنی در اثر نوافل به خدا نزدیک شد و از مقام محب بودن به مقام محبوب بودن رسید، فرمود: «فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ وَ یَدَهُ الَّتِی یَبْطِشُ بِهَا» (3)[5]که معروف است. مشابه این قُرب نوافل در طرف زشتی و سوء برای شیطان است. آن خطبه نورانی حضرت امیر این است که شیطان وقتی میخواهد نفوذ کند اول از راه مکروهات و بعد معاصی صغیره و بعد معاصی کبیره - اینها که مقدمات کار است - خودش را وارد میکند، وقتی وارد کرد سعی میکند که مواظب باشد که چه وقت درون دل باز میشود که به دلِ دل راه پیدا کند؛ اگر کسی موحّد و مؤمن باشد إِنَّ الَّذینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذَکَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ (4)[6]او را طرد میکند، اما اگر غافل باشد این شیطان وارد درون و صحنه دل میشود، وقتی که وارد صحنه دل شد آشیانه و لانه درست میکند، وقتی لانه درست کرد جفتگیری میکند و تخمگذاری میکند، وقتی تخمگذاری کرد این تخمها را زیر پر خود قرار میدهد و جوجه درست میکند، وقتی جوجه درست کرد تمام فضای ذهن و خیال او را اینکه میبینید کسی از این خاطرات آرام نیست «دَبَّ وَ دَرَجَ» - «دابّه» را که میگویند «دابّه»، برای همین جهت است - کلّ فضای خیال او را این «دابّه»ها و خاطرات باطل میگیرند. فرمود وقتی وارد شد آشیانه ساخت «فَبَاضَ» بیضه میگذارد «وَ فَرَّخَ» - «فَرْخ» و «فرُّوخ» یعنی جوجه - این بیضه و تخم را جوجه در میآورد «وَ فَرَّخَ فِی صُدُورِهِمْ وَ دَبَّ وَ دَرَجَ» اینکه میبینید در نماز یا غیر نماز کسی آسوده نیست و مرتب در فضای ذهن میلولد، اینها چه چیزی هستند؟ چه کسی هستند؟ انسان با اینکه در برابر خدا ایستاده است و تصمیم گرفته نماز بخواند، در این حال است، برای اینکه او بیرونِ نماز را مواظب نبود؛ چنین موجودی «دَبَّ وَ دَرَجَ». همانطور که در فضیلت گاهی انسان خودکفاست؛ مثل انبیا و اولیا نگاران به مدرسه رفته نیستند، در شقاوت هم خودکفاست؛ ابلیس دیگر معلّم بیرونی نداشت که کسی او را گمراه کند. تعبیر قرآن این است که وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ آن لایههای سوم و چهارم و پنجم و ششم را هم من باخبر بودم، من با امتحان شما را روشن کردم. غرض این است که او چنین موجودی بود، اما معنای اینکه در جمع فرشتهها بود این نیست که حالا از اسم اعظم برخوردار بود یا در ملأ اعلا بود.
بیان دو طایفه از آیات پیرامون آسمان و ارتباط بین آنها
به هر تقدیر آیات قرآن درباره آسمانها چند طایفه است: یک طایفه مربوط به مسائل نجومی است که خسوف و کسوف و شروق و غروب و مشرق و مغرب و مشارق و مغارب و اینها را به همراه دارد و روشن است که علم است و در دسترس بشر است. یک طایفه دیگر علمی نیست، آن با سیر و سلوک قرآنی و روایی حل میشود. از وجود مبارک امام صادق سؤال کردند که چرا کعبه چهار دیوار دارد؟ یا خود حضرت شروع کرد به بیان کردن که این حدیث را بارها شنیده اید؛ فرمود برای اینکه کعبه محاذی «البیت المعمور» است که آن «البیت المعمور» به وسیله فرشتهها آباد میشود؛ مسجد را إِنَّما یَعْمُرُ مَساجِدَ اللَّهِ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ، (1)[7]اما آن بیت را فرشتگان به وسیله عبادتشان آباد میکنند. چون آن بیت معمور چهار ضلع دارد، کعبه هم محاذی آن است و برابر آن است چهار ضلع دارد و اگر سؤال شود چرا «بیت المعمور» چهار ضلع دارد؟ برای اینکه عرش چهار ضلع دارد و اگر سؤال شود که عرش چرا چهار ضلع دارد «لِأَنَّ الْکَلِمَاتِ الَّتِی بُنِیَ عَلَیْهَا الْإِسْلَامُ أَرْبَعٌ وَ هِیَ سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَکْبَرُ» (2)[8]میبینید حرف از کجا شروع میشود و به کجا ختم میشود. حضرت میفرماید کلماتی که دین روی آنها استوار است همین چهارتاست: توحید است, وحی است, نبوّت است که همه اینها «بلاواسطه» یا «معالواسطه» به اسمای الهی برمیگردد، چون تسبیحات چهارتاست عرش چهار ضلع دارد, «بیت المعمور» چهار ضلع دارد، آن موجود مادی هم که به نام کعبه باشد چهار ضلع دارد که اینها از مسیر این «بیت المعمور» و عرش از مسیر همان آسمانی که لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ (3)[9]برمیگردند و اخبار غیبی که لَنَزَّلْنا عَلَیْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَکاً رَسُولاً (4)[10]از آنجاست وَ أَوْحی فی کُلِّ سَماءٍ أَمْرَها (5)[11]از آنجاست. بنابراین بین این سماء ظاهری و آن سماء باطنی ارتباطی هست؛ مثل اینکه برای معارف قرآن و برای معارف وحیانی، زمان قدر و زمان ماه مبارک رمضان یا زمین مکه و زمین حرم بیارتباط نیست.
امکان استفاده محدود شیاطین از برخی اخبار غیبی بدون وحی
اگر ارتباطی بین زمان و زمین و آن معارف الهی هست ممکن است که این شیاطین در اثر اُنس با بعضی از اماکن بتوانند برخی از اسرار غیبی را از برخی از فرشتهها بشنوند، اما هر چه که اینها میشنوند در محدوده ملاحم و روزگار است و سرگذشت افراد است، ذرّهای از وحی به اینها نمیرسد؛ چه آسمان شهابسنگ داشته باشد و چه نداشته باشد.
چگونگی حفظ وحی از لحظه صدور تا نطق پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
اینطور نیست که حالا وحی را ذات اقدس الهی همینطور باز بگذارد که گوشهای از وحی به دست دیگران برسد. برای وحی یک اسکورت مخصوصی, یک رصد مخصوصی, یک برنامه مخصوصی از صدر تا ساقه تنظیم کرده است؛ فرمود از مبدأ غیبی که از من وحی شروع میشود تا به قلب مطهّر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم), یک; از قلب مطهّر پیغمبر به حافظه او و سایر قوای درونی او, دو; از حافظه و سایر قوای درونی تا به لبان مطهر آن حضرت, سه; همه و همه تحت مسئولیت من است، من هیچ اجازه نمیدهم احدی در اینجا ورود پیدا کند یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً ٭ لِیَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ (1)[12]تا میرسد به لبان مطهر حضرت که فرمود: ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی (2)[13]آنچه ما الآن در خدمت آن هستیم عین فرموده پیغمبر است; منتها خدای سبحان از راه وحی با ما سخن نگفت؛ دو مطلب است: یکی اینکه این کلام وحی است «بلا ریب»; دیگر اینکه نحوه گفتن آن وحیانی نیست؛ فرشته به ما نگفته, پیغمبر هم به ما وحی نفرستاده، بلکه به طریقه عادی برای ما قرآن خوانده است یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِنَا (3)[14]شد؛ اما فرمود اینچنین نیست که حالا ما اجازه دهیم چه مَلَک و چه فَلَک دخالت کند یا حتی - معاذ الله - خود پیغمبر دخالت کند، گفتیم لا تُحَرِّکْ بِهِ لِسانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ (4)[15]ما این اقیانوس را در قلب تو انداختیم؛ درست است که وجود مبارک پیغمبر طوطی نیست و زنبور است، اما زنبوری است که در اقیانوس وحی حرکت میکند، نه اینکه از سرمایه خودش عسل تولید کند و یک عالِم معمولی نیست که اجتهاد کند و چیزی به مردم بگوید؛ بله, مجتهد است، اما این اقیانوس نامتناهی را ذات اقدس الهی به او داد، او در این اقیانوس غوّاص است و هر چه که در هر عصر و مصری لازم بود برای مردم بیان میکند؛ فکر میکند که برای این مردم کدام قسمت از اقیانوس نامتناهی وحی مربوط است همان را میگوید. زنبور بودن وجود مبارک حضرت از باب تشبیه معقول به محسوس به این نیست که از اندیشه خود یا دیگران - معاذ الله - اجتهاد کند، این در کلمات الهی غوّاصانه غوطهور میشود و هر چیزی که برای مردم در هر منطقهای لازم بود بیان میکند.
تازگی تفسیر آیات پیرامون آسمان و علت عدم طرح آن در گذشته
غرض این است که در این آیاتی که مربوط به آسمان است چند طایفه است و آیاتی که مربوط به زمین است چند طایفه است، البته همه این حرفها بِکر و تازه است، برای اینکه قرآن تازه به برکت کار امام و شهدا(رضوان الله علیهم) در حوزهها مطرح شد. قرآن به عنوان کتابی بود که حداکثر بحثهای موعظهای و اخلاقی از آن استفاده میشد؛ شیخ طوسی آدم کمی نیست، شما در طی این هزار سال افرادی مثل شیخ طوسی واقعاً کم دارید و بعد هم امینالاسلام که از این سلسله مطالب هیچ خبری در تبیان طوسی نیست، خبری از مجمعالبیان طبرسی نیست که این چه آسمانی است؟ حداکثر چهارتا توجیه کردند و رد شدند، همه این اشکالات مانده است و سرّش این است که خیال میکردند قرآن درسی نیست.
لزوم تقسیم مباحث معاد در برابر منکران آن در دو مقام
به هر تقدیر وقتی به مسئله معاد رسیدیم، فرمود از اینها سؤال کن مشکلشان چیست؟ ما در چند مقام با اینها بحث میکنیم؟ در مقام اول درباره امکان است که آیا معاد ممکن است یا نه؟ مقام دوم اینکه ما که نمیخواهیم بحث علمی کنیم و بگوییم ممکن است؛ نه، بحث عملی داریم که حتماً معادی هست، ما نمیخواهیم بحث کنیم که خدا میتواند دوباره مُرده را زنده کند، آن مشکل ما را حل نمیکند؛ مشکل ما را یک معاد نقد حل میکند تا ما بدانیم نسبت به آنچه انجام دادیم مسئول هستیم. پس در دو مقام بحث است: یکی اینکه آیا احیای مجدّد مُردهها ممکن است یا نه؟ مقام ثانی این است که حالا که ممکن شد, ضروری هم هست یا نه؟ قبلاً هم ملاحظه فرمودید این اصطلاح ضروری که در منطق و علوم عقلی مطرح است میگوییم «الانسان ناطق بالضروره» یا «الأربعة زوج بالضروره» در کتاب و سنّت از این «ضرورت» به عنوان «لا ریب فیه» یاد میشود اگر گفتند: الم ٭ ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فیهِ؛ (1)[16]یعنی «هُدیً بِالضَرورة» یا رَبَّنا إِنَّکَ جامِعُ النَّاسِ لِیَوْمٍ لا رَیْبَ فیهِ؛ (2)[17]یعنی «المَعادُ حقٌّ بِالضَرورة»، این لا رَیْبَ فیهِ قرآن همان «بالضرورة» است؛ یعنی شکبردار نیست. پس صِرف اثبات امکان یک بحث علمی است و قرآن تنها بحث علمی ندارد، یک بحث علمی است که با عمل دوخته است؛ هم یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ هست, هم وَ الْحِکْمَةَ (3)[18]هست و هم یُزَکِّیهِمْ هست. «المعادُ موجودٌ بالضرورة» نه «المعادُ ممکنٌ»، پس بحث در دو مقام است و هر دو مقام را این بخش از آیات به عهده دارند.
مقام اول: اثبات قابلیت فاعل و قابل در خلق مجدد
اما در مقام اول که احیای مجدّد ممکن است؛ شما ممکن است گاهی از نظر فاعل اشکال کنید که فاعل این قدرت را ندارد و یک وقت ممکن است از نظر فاعل بگویید که قدرتش نامتناهی است؛ ولی قابل و لیاقت آن را ندارد، ما از هر دو جهت بحث میکنیم. نسبت به قدرت نامتناهی بودن خدای سبحان اینکه خدای سبحان کارهای مهمتر را انجام داد، آن مرتبه اول که شما هیچ نبودید - طبق بحث جلسه گذشته - آن «لیس» تامّه را «کان» تامّه کرد، «لیس» ناقصه را «کان» ناقصه کرد، بزرگتر از خلق شما کار انجام داد أَ أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَناها ٭ رَفَعَ سَمْکَها فَسَوَّاها (1)[19]کارهای مهمتر, مشکلتر و سنگینتر از خلق شما انجام داد، شما که أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنی (2)[20]بودید، پس در قدرت فاعلی هیچ تردیدی نیست. میماند قابلیّت قابل؛ شما گفتید که ما خاک میشویم، قبلاً هم خاک بودید! در سوره مبارکه «رعد» آیه پنج که در بحث قبل اشاره شد اینها گفتند: أَ إِذا کُنَّا تُراباً أَ إِنَّا لَفی خَلْقٍ جَدیدٍ قبلاً هم «تراب» بودید، قبلاً مگر چه چیزی بودید؟ قبلاً که برلیان نبودید، قبلاً خاک بودید الآن هم خاک هستید. پس نه اشکال از طرف فاعل هست, نه اشکال از طرف قابل, پس امکان هست؛ یعنی «المعادُ ممکنٌ» و درباره روح که اصلاً معدوم نشد تا ما بگوییم خدا دوباره ایجاد کند؛ درباره روح فرمود عنوان فوت نیست، عنوان وفات است؛ شما متوفّا میشوید خدا متوفّی است و ملائکه متوفّی هستند، گفتید: قُلْ یَتَوَفَّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذی وُکِّلَ بِکُمْ؛ (3)[21]شما در دست نمایندگان ما هستید شما متوفّا هستید، آنها مستوفیانه و به صورت استیفاکننده همه حقیقت شما را میگیرند؛ اگر کسی مطلبی را گفت و همه جوانب آن را ادا کرد، میگویند مستوفا بیان کرد و اگر کسی حقّ خودش را گرفت میگویند مستوفا گرفت؛ فرمود فرشتگان ما مستوفا, متوفا و متوفّی شما را وفات میکنند نه فوت, پس شما در دست فرشتهها هستید که این برای جانتان هست. بدنِ شما, یک; تلفیق بدن و جان, دو; اینها که کار آسانی است و قبلاً هم کردیم، پس از این جهت مشکلی نمیماند و روح هم که از بین نرفته.
مقام دوم: بر محور حق بودن نظام آفرینش و معاد لازمه آن
مسئله مقام ثانی که آیا هست یا نیست؟ فرمود ما عالَم را یاوه خلق نکردیم که هر کسی هر کاری کند, عالم بیهوده نیست که هر کسی هر کاری خواست کند؛ این را قرآن مبسوطاً در چند طایفه از آیات که در بعضی به صورت سالبه کلیه و بعضی به صورت موجبه کلیه بیان نمود که هیچ بطلان در عالم نیست, صدر و ساقه عالَم حق است ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما باطِلاً, (1)[22]یک; ما خَلَقْناهُما إِلاَّ بِالْحَقِّ, (2)[23]دو; این نظام حق است. نظامی که پوچ باشد و هر کسی هر کاری کرده حساب و کتابی نباشد، نظام باطلی است و یاوه است. هر کسی هر فکری داشت، هر کاری داشت و هر عملی کرد حسابی نیست، کتابی نیست یَله و رها، از این باطلتر دیگر چیست؟! فرمود ما که آفریدیم چنین نیست! ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما باطِلاً, یک; إِلاَّ بِالْحَقِّ, دو; وقتی إِلاَّ بِالْحَقِّ شد «فالمعاد ضروریٌ ممّا لا ریب فیه»؛ پس هم مقام اول را ثابت کرد که ممکن است از نظر فاعل و از نظر قابل, هم مقام ثانی را از نظر مبدأ غایی ثابت کرد؛ بالأخره عالَم هدفی دارد و یاوه و باطل نیست، شما به جایگاه حق میرسید و هر کسی هر کاری کرد می چشد.
حضور خاضعانه در صحنه قیامت سرانجام انکارکنندگان معاد
فرمود این حرفهای ماست، شما دو کار میکنید: برای عدّهای برهان اقامه میکنید إِذا ذُکِّرُوا لا یَذْکُرُونَ، برای یک عدّه معجزه میآورید إِذا رَأَوْا آیَةً یَسْتَسْخِرُونَ چارهای جز نیست؛ ما برهان اقامه میکنیم، متذکّر نمیشوید و تعقّل و تدبّر نمیکنید؛ معجزه میآوریم، میگویید سِحر است. اینچنین نیست وَ أَنْتُمْ داخِرُونَ با «دخور», با خضوع, با خشوع, کشان کشان بالأخره شما را به صحنه میآوریم إِنْ کَانَتْ إِلاَّ صَیْحَةً وَاحِدَةً فَإِذَا هُمْ خَامِدُونَ (1)[24]آن روز تازه حالا بیدار میشوید و میگویید قیامت که میگویند این است؟! معاد که میگویند این است؟! بنابراین این بخش از آیات هم مقام اول را تثبیت کرده, هم مقام ثانی را تثبیت کرده, هم دماغ اینها را خاکمال کرده که گفته شما نه دلیل نقلی قبول میکنید، نه دلیل عقلی قبول میکنید، نه معجزه قبول میکنید و نه برهان قبول میکنید.
امر به سؤال از منکران معاد در علت انکار آنان
فرمود: فَاسْتَفْتِهِمْ؛ برای مقام اول از اینها استفتا کن که مشکل آنها چیست؟ آیا در فاعلیّت فاعل و قدرت فاعلی اشکال دارند؟ أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنا ما گفتیم آسمان و زمین و ملائکه و اینها را خلق کردیم. این جدال أحسن است، شما که قبول دارید ملائکه خلق شدند، قبول دارید این آسمان و سماوات سبع را ما خلق کردیم؛ میماند مشکل مبدأ قابلی که اگر بگویید ما وقتی که مُردیم خاک میشویم، بله قبلاً هم خاک بودید إِنَّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طینٍ لازِبٍ. در سوره مبارکه «رعد» آیه پنج مشکل اینها این بود وَ إِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ میگویند: أَ إِذا کُنَّا تُراباً أَ إِنَّا لَفی خَلْقٍ جَدیدٍ قبلاً هم همین بودید، قبلاً مگر چه چیزی بودید؟ این «تراب» و «طین» و حَمَإٍ مَسْنُونٍ (2)[25]که سابقه شماست، الآن هم همینطور هستید. پس نه از نظر قدرت فاعلی مشکل دارید و نه از نظر لیاقت و قابلیت قابلی مشکل دارید.
جای تعجب بودن تمسخر حق محض و انکار آن
بَلْ عَجِبْتَ وَ یَسْخَرُونَ به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود که شما تعجّب میکنید، جای تعجّب هم هست اینها دارند - معاذ الله - مسخره میکنند، چه چیزی را مسخره میکنند؟ حقّ محض را مسخره میکنند؛ چرا اینجا جای تعجّب است؟ برای اینکه وَ إِذا ذُکِّرُوا لا یَذْکُرُونَ برهان اقامه میکنی, تذکره میدهی و یادآوری میکنی اینها متذکّر نمیشوند؛ معجزه میآوری مسخره میکنند و میگویند سحر است و کهانت است و شعبده است و جادوست، پس جای تعجب دارد وَ إِذا رَأَوْا آیَةً یَسْتَسْخِرُونَ بعد بدتر از یَسْخَرُونَ؛ یَسْتَسْخِرُونَ که باب استفعال است و شدّت را میرساند. وَ قالُوا إِنْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُبینٌ حرفشان باز همان حرف اوّلی است که استبعاد دارند، اینها دلیل بر استحاله ندارند میگویند: أَ إِذا مِتْنا وَ کُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ؛ شما قبلاً این هم نبودید، چون قَدْ خَلَقْتُکَ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ تَکُ شَیْئاً (1)[26]که ملاحظه فرمودید این «کان», «کان» تامّه است آن شَیْئاً خبر نیست که منصوب به خبریت باشد؛ یعنی قبلاً «لا شیء» بودید، بعد کم کم شیئی شدید که قابل ذکر نبود که هَلْ أَتی عَلَی الْإِنْسانِ حینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئاً مَذْکُوراً، (2)[27]برای اینکه مِنْ مَنِیٍّ یُمْنی بودید و قابل ذکر نبودید. پس یک مرحله که «لیس» تامّه بود، یک مرحله هم که وجود پیدا کردید و قابل ذکر نبود، ما شما را به این صورت درآوردیم. الآن صدها دانشکده است که فقط میخواهند بدن انسان را بشناسند هنوز نمی توانند بشناسند، چه رسد به روح, یک; چه رسد به پیوند روح و بدن, دو; اینها فقط بدن را میخواهند بشناسند بسیاری از بیماریها هنوز کشف نشده و بسیاری از داروها هنوز کشف نشده، مگر بیش از یک قطره آب بود؟ فرمود: أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنی هم با تنوین تحقیر, هم با وصف یُمْنی؛ میگوید مگر بیش از این بود؟ ما این را به این صورت در آوردیم که «محیّرالعقول» است، شما مشکلتان چیست؟!
کوری واقعی منکران معاد علت نادیده گرفتن ضرورت آن
این بیان نورانی سیّدالشهداء(سلام الله علیه) در دعای «عرفه» این نفرین نیست «عَمِیَتْ عَیْنٌ لَا تَرَاکَ» (1)[28]این خبر است؛ یعنی واقعاً کسی که تو را نمیبیند کور است، نه اینکه کور باد؛ «عَمِیَتْ عَیْنٌ لَا تَرَاکَ عَلَیْهَا» فرمود کور است، البته شاید از آیه سوره مبارکه «حج» استفاده فرمودند که لا تَعْمَی الْأَبْصارُ وَ لکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتی فِی الصُّدُورِ (2)[29]این تحقیر نیست که فرمود یک عدّه کورند یا تنزیل نیست؛ یعنی واقعاً کور هستند. انسان که یک قطره بود به این صورت در بیاید و انسان آن فاعل را نبیند و انکار نکند حقیقتاً کور است؛ لذا فرمود جای تعجّب است أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ مخصوصاً پدران و نیاکان ما که اینها خاک شدند, پودر شدند و نرم شدند آنها هم زنده میشوند؟ أَ وَ آباؤُنَا الْأَوَّلُونَ ٭ قُلْ نَعَمْ؛ از این نَعَمْ مقام ضرورت شروع میشود که حتماً همه شما برمیگردید. فرمود: قُلْ نَعَمْ وَ أَنْتُمْ داخِرُونَ برمیگردید، اما «داخر» و خاضع و خاشع و ذلیل و بردهوار برمیگردید.
پرسش: اقرار به مبدأ در واقع همان اقرار به معاد است، چگونه ؟
پاسخ: اگر تحلیل بکنند بله, اما بسیاری از اینها مبدأ را قبول داشتند لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ که می گفتند لَیَقُولُنَّ اللَّهُ، (3)[30]اما همینها اینجا میگویند: أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ.
پرسش: چطور قرآن می فرماید که اقرار به مبدأ دارند، اما استدلالش برای معاد است؟
پاسخ: در دو مقام بحث کردند: یکی امکان - چه از لحاظ مبدأ فاعلی و چه از لحاظ مبدأ قابلی - و یکی هم ضرورت؛ ضرورت این است: آن کسی که این عالم را آفریده فرمود عالم یاوه نیست.
اخبار از حقیقت بودن آیات دال بر سقوط انسان به مقام حیوانیت
الآن «الانسان ما هو؟» را باید از قرآن سؤال کنیم. دیگری میگوید انسان حیوان ناطق است، اما آنکه انسان را آفرید باید بگوید انسان «حیّ متألّه» است. اگر انسان حیات قرآنی را نداشت که اسْتَجیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْییکُمْ (1)[31]میشود إِنْ هُمْ إِلاَّ کَالْأَنْعامِ (2)[32]قرآن که نخواست یک عدّه را توهین کند، فرمود یک عدّه واقعاً حیوان هستند؛ سه راه دارد تا شما باور کنید یا خودتان چشم باطن پیدا کنید که در این صورت اسرار اینها را میبینید, یک; یا حرف انبیای ما و اهل بیت را قبول کنید, دو; یا دو روز صبر کنید پسفردا با هم میمیرید معلوم میشود که چه کسی انسان است و چه کسی حیوان است، ما که نمیخواهیم به کسی توهین کنیم، این تحقیر نیست این توهین نیست، بلکه این بیان واقعیّت است که واقعاً اینها اینطور هستند؛ حالا اینها اگر متذکّر میشدند دیگر نمیگفتند: أَ وَ آباؤُنَا الْأَوَّلُونَ. فرمود: وَ إِذا ذُکِّرُوا لا یَذْکُرُونَ، همان رسوبات جاهلی بَلْ رانَ عَلی قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ (3)[33]شد که حرفها را گوش نمیدهند.
آیات دال بر چگونگی حشر با نفخ دوم و اعتراف منکران معاد
اما در مقام ضرورت، بله حتماً شما محشور میشوید وَ أَنْتُمْ داخِرُونَ چطور بعد از مرگ محشور میشوید؟ با یک تشر؛ همانطوری که ما با یک تشر همه را خاموش کردیم، با یک تشر و با یک «ضجره» که نفخه دوم است همه را زنده میکنیم. در سوره مبارکه «یس» به هر دو قسم آن اشاره فرمود، در آیه 47 به بعد فرمود: وَ یَقُولُونَ مَتی هذَا الْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ ٭ ما یَنْظُرُونَ إِلاَّ صَیْحَةً واحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ یَخِصِّمُونَ ٭ فَلا یَسْتَطیعُونَ تَوْصِیَةً وَ لا إِلی أَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَ ٭ وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَإِذا هُمْ مِنَ الْأَجْداثِ إِلی رَبِّهِمْ یَنْسِلُونَ (1)[34]که نفخه دوم است. همین دو نفخه را در بعضی از سوَر مثل سوره مبارکه «زمر» آیه 68 به بعد به این صورت فرمود, فرمود: وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ این نفخ اول است فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ إِلاَّ مَنْ شاءَ اللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فیهِ أُخْری فَإِذا هُمْ قِیامٌ یَنْظُرُونَ این فَإِذا هُمْ قِیامٌ یَنْظُرُونَ که در آیه 68 سوره «زمر» آمده، در همین سوره مبارکه «صافات» آیه نوزده آمده که فرمود: فَإِنَّما هِیَ زَجْرَةٌ واحِدَةٌ فَإِذا هُمْ یَنْظُرُونَ این نفخ دوم است که همه برمیخیزند؛ حالا که برخاستند قالُوا یا وَیْلَنا میگویند امروز همان روز «دِین», روز جزا و روز معادی است که انبیا به ما میگفتند قالُوا یا وَیْلَنا هذا یَوْمُ الدِّینِ ٭ هذا یَوْمُ الْفَصْلِ الَّذی کُنْتُمْ بِهِ تُکَذِّبُونَ؛ به اینها میگویند این همان روزی است که شما باور نداشتید خود آنها هم میگویند این یَوْمُ الدِّینِ است و فرشتگان الهی و اولیای الهی میگویند این همان روزی است که شما در دنیا تکذیب میکردید.
1) یس/سوره36، آیه48.
موضوع:تفسیر آیات 11 تا 25 سوره صافات
فَاسْتَفْتِهِمْ أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنا إِنَّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طینٍ لازِبٍ (11 بَلْ عَجِبْتَ وَ یَسْخَرُونَ (12) وَ إِذا ذُکِّرُوا لا یَذْکُرُونَ (13) وَ إِذا رَأَوْا آیَةً یَسْتَسْخِرُونَ (14) وَ قالُوا إِنْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُبینٌ (15) أَ إِذا مِتْنا وَ کُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ (16) أَ وَ آباؤُنَا الْأَوَّلُونَ (17) قُلْ نَعَمْ وَ أَنْتُمْ داخِرُونَ (18) فَإِنَّما هِیَ زَجْرَةٌ واحِدَةٌ فَإِذا هُمْ یَنْظُرُونَ (19) وَ قالُوا یا وَیْلَنا هذا یَوْمُ الدِّینِ (20) هذا یَوْمُ الْفَصْلِ الَّذی کُنْتُمْ بِهِ تُکَذِّبُونَ (21) احْشُرُوا الَّذینَ ظَلَمُوا وَ أَزْواجَهُمْ وَ ما کانُوا یَعْبُدُونَ ٭ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَاهْدُوهُمْ إِلی صِراطِ الْجَحیمِ (23)وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ (24) ما لَکُمْ لا تَناصَرُونَ (25))
مروری بر مباحث گذشته پیرامون معاد
در این سوره مبارکه «صافات» که در مکه نازل شد و عناصر محوری سوَر مکّی هم اصول دین است، بعد از بیان کوتاهی درباره توحید, راجع به معاد. فرمود از آنها که منکران معاد هستند سؤال کن، اگر از نظر مبدأ فاعلی مشکل دارند که اشکالشان قابل حل است و اگر از نظر مبدأ قابلی مشکل دارند اشکالشان قابل حل است که در بحث قبل گذشت و اگر در ضرورت معاد اشکال دارند, حق بودن نظام, ضرورت معاد را ثابت میکند؛ این اصول سهگانه در بحث قبل گذشت.
خاک، وجه مشترک خلقت همه انسان ها
فرمود ما اینها را از «طین لازب» و لازم خلق کردیم؛ به لحاظ اصل خلقتشان که حضرت آدم(سلام الله علیه) است از «طین» است، خود اینها از نسل آن حضرت هستند که از «تراب» و «طین» است؛ ولی خود انسانها بالأخره از خاک می باشند، زیرا از موادّ غذایی حاصل شدهاند که این موادّ غذایی خاک بود; یعنی الآن اگر کسی بر فراز این نظام یک نگاه جامع داشته باشد میبیند بشر کنونی دو قرن قبل در همین باغها و مزرعهها به صورت خاک بودند، دو قرن بعد هم باز در همین مزرعهها به صورت خاک هستند؛ دو قرن قبل خاکهایی بودند که در مزرع و مرتع و باغ به صورت گندم و برنج و میوه درآمدند، بعد به بازار عرضه شدند، نیاکان اینها از این میوه استفاده کردند، از این غذا استفاده کردند، نطفهای پیدا شد و از آن نطفه اینها به بار آمدند که بعد از یکی دو قرن هم اینها در همین باغها, خاک بیابان و باغ هستند. این قبرستانها بعد از مدتی خاک میشوند و بعد هم مزرع و مرتع میشوند. بنابراین این «طین لازب» بودن و «تراب» بودن اختصاصی به آن آدم اوّلی ندارد، برای همه است.
جای تعجب بودن انکار سخنان«جوامع الکلم» پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) درباره معاد
بعد فرمود شما تعجّب میکنید; یعنی حرف اینها تعجببرانگیز است و اینها این مسائل را هم مسخره میکنند در حالی که کلمات شما جامع است. اینکه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «أُوتِیتُ جَوَامِعَ الْکَلِم». (1)[1]کلمات جامع تنها این نیست که به منزله قانون اساسی باشد و فروع فراوان را در برداشته باشد; بلکه کلماتی است که جمع میکند بین حکمت و موعظه و احیاناً جدال أحسن. در سوره مبارکه «نحل» ذات اقدس الهی فرمود همه مردم در یک مستوا و سطح نیستند هم با برهان اینها را دعوت کن, هم با موعظه اینها را هدایت کن, هم با مقدمات معقول و مقبول که از آن به جدال أحسن یاد میشود آنها را راهنمایی کن ادْعُ إِلی سَبیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتی هِیَ أَحْسَنُ؛ (2)[2]لذا از این اقامه برهان به «تذکره» یاد شده است فرمود: وَ إِذا ذُکِّرُوا یعنی تنها برهان عقلی نیست، موعظه هم در آن هست. فرمود گذشتگانتان را نگاه کنید، نسل گذشته را نگاه کنید، مقداری به هوش باشید، متنبّه بشوید هم برهان و هم موعظه اقامه میکند. وَ إِذا ذُکِّرُوا اینها لا یَذْکُرُونَ و اگر معجزه هم لازم باشد ارائه کن، آنها معجزه را هم میبینند معذلک نه تنها مسخره میکنند «مُستسخِر» هستند. «استسخار» نظیر «استجابه» و نظیر «استکبار»، چون مفید مبالغه است اینها - معاذ الله - شدیداً این را مسخره میکنند و بعد میگویند این سِحر آشکار است.
استبعاد زمینه انکار منکران معاد نه استحاله
بعد حرف آنها هم در حدّ استبعاد است نه استحاله، میگویند: أَ إِذا مِتْنا وَ کُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ؛ نشان اینکه اینها دلیل بر استحاله ندارند و فقط استبعاد میکنند، این است که اگر احیای مُرده محال باشد فرقی بین اینها و نیاکان اینها نیست، از اینکه نیاکان مُرده را ضمیمه کرده اند معلوم میشود به فکر استبعاد هستند نه استحاله، میگویند: أَ إِذا مِتْنا وَ کُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ ٭ أَ وَ آباؤُنَا الْأَوَّلُونَ؛ یعنی این خیلی بعید است کسی که حالا سالیان قبل مُرده و استخوانش به صورت پودر درآمده او دوباره زنده شود. اگر احیای مجدّد ممکن نبود نیازی به ذکر أَ وَ آباؤُنَا الْأَوَّلُونَ نبود، برای اینکه احیای مرده محال است، چه تازه و چه کهنه.
ضروری بودن معاد علت عدم امکان انکار آن
فرمود: أَ وَ آباؤُنَا الْأَوَّلُونَ ٭ قُلْ نَعَمْ، برای اینکه شما هیچ راهی برای انکار ندارید و هیچ راهی هم برای استبعاد ندارید؛ این کار ضروری است، برای اینکه عالم که یاوه و بیهوده نیست و حقّی باید ظاهر شود که از آن به یَوْمُ الْفَصْلِ یاد میشود هم از معاد به عنوان «یوم الحق» که یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دینَهُمُ الْحَقَّ یاد شده است و هم به عنوان یَوْمُ الْفَصْلِ یاد شده است که وَ امْتازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ, (1)[3] قُلْ نَعَمْ وَ أَنْتُمْ داخِرُونَ «خاضعون», «صاغرون»، «اضلّا».
1) یس/سوره36، آیه59.
احیای مجدد همه انسان ها با یک زَجره فرشتگان زاجر
در صدر این سوره فرمود: فَالزَّاجِراتِ زَجْراً (1)[4]در این آیه هم میفرماید: فَإِنَّما هِیَ زَجْرَةٌ واحِدَةٌ فرشتگانی که اهل «زجر» هستند سِمتهای آنها مشخص است. در مواردی متنوع سِمتهای آنها بازگو میشود؛ یکی از سمتهای آن فرشتگان «زاجر» همین است که فَإِنَّما هِیَ زَجْرَةٌ واحِدَةٌ آنها با یک صیحه, با یک تشر همه را میخوابانند و با یک صیحه و تشر که نفخ دوم است همه را بیدار میکنند؛ اینجا «زجرة», نفخه دوم است که فرمود: فَإِنَّما هِیَ زَجْرَةٌ واحِدَةٌ. مستحضرید که «زجر» و «زجرة»، مثل «تمر» و «تمرة», یکی برای جنس است و یکی برای فرد, «زجرة» این «تاء» علامت فرد است و برای تأکید این وحدت, کلمه «واحدة» را کنارش ذکر فرمود که فرمود: فَإِنَّما هِیَ زَجْرَةٌ واحِدَةٌ؛ بیش از یک تَشَر لازم نیست و این «زاجرات» همین کار را میکنند؛ فرشتگانی هستند که با یک تَشَر و با یک صیحه, «مُت» همه میمیرند و «حَی» همه زنده میشوند.
قیام همه انسان ها در صحنه قیامت و اعتراف به حقیقت آن
فَإِنَّما هِیَ زَجْرَةٌ واحِدَةٌ وقتی با صیحه همه بیدار شدند، برابر آنچه در سوره مبارکه «زمر» آمده فَإِذا هُمْ یَنْظُرُونَ که در آنجا دارد فَإِذا هُمْ قِیامٌ یَنْظُرُونَ؛ (2)[5]اصلاً قیامت از این جهت قیامت نامیده شد که یَوْمَ یَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعالَمینَ (3)[6]است از قبر برمیخیزند و قیامشان «لله» است یَوْمَ یَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعالَمینَ از این جهت آن را رستاخیز, رستخیز و راستخیز نام گذاری کردند فَإِذا هُمْ یَنْظُرُونَ که در سوره «زمر» دارد فَإِذا هُمْ قِیامٌ یَنْظُرُونَ.وقتی که برخاستند وَ قالُوا از اینجا دیگر فعل مضارع «محقّقالوقوع» به صورت ماضی یاد شده است، وَ قالُوا؛ یعنی «یقولون» قالُوا یا وَیْلَنا؛ یعنی «یا حسرتنا»، حالا برایشان روشن میشود و دیگر لازم نیست سؤال کنند، چون روز حق خودش روشن است که این روز چه روزی است قالُوا یا وَیْلَنا هذا یَوْمُ الدِّین نمیگویند «هذا یوم البعث» قبلاً سخن از بَعث بود أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ الآن معلوم میشود که برای کیفر و پاداش برخاستند و زنده شدند؛ لذا برایشان روشن میشود یعنی هیچ ابهامی در آن روز نیست که این چه روزی است یا وَیْلَنا هذا یَوْمُ الدِّینِ؛ روز جزا و پاداش و کیفر است، «بالقول المطلق».
مقصود از «یوم الفصل» بودن قیامت و کوچ هماهنگ سه گروه برای عذاب
به آنها گفته میشود هذا یَوْمُ الْفَصْلِ؛ یعنی فصل بین حق و باطل, صدق و کذب, خیر و شرّ, حَسن و قبیح, محمود و مذموم و سرانجام هدایت و ضلالت است، این روز «بالقول المطلق» «یوم الفصل» است؛ لذا لِیَمِیزَ اللَّهُ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ (1)[7]مطرح است, وَ امْتازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ (2)[8]مطرح است، «بالقول المطلق» «یوم الفصل» است، هذا یَوْمُ الْفَصْلِی است که شما تکذیب میکردید در دنیا مشوب بودید الآن خالص می شوید. حالا این صحنه که با نفخه صور حاصل شد و همه فهمیدند که «یوم الحشر» و «یوم الجزاء» است چه دستوری میرسد؟ میفرماید این سه گروه را یکجا کوچ دهید؛ «حشر» یعنی کوچ همگانی، «یوم الحشر» همین است. احْشُرُوا این سه گروه را؛ الَّذینَ ظَلَمُوا, یک; وَ أَزْواجَهُمْ, دو;وَ ما کانُوا یَعْبُدُونَ ٭ مِنْ دُونِ اللَّهِ, سه. این سه گروه را یکسر کوچ دهید و به طرف جهنم ببرید. پیشگام همه اینها افرادی هستند که ظالم می باشند الْکافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ، (3)[9]چون بدترین ظلم همان کفر و شرک است که إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظیمٌ. (4)[10]
مقصود از «ازواج» در آیه احشروا الّذین ظلموا و ازواجهم ...
برای کلمه «ازواج» وجوهی بیان کردند: یکی از آنها این است که بالأخره هر کدام با شیطانی که جزء «شیاطینالانس» یا «شیاطینالجن» است قرین است که در سوره مبارکه «زخرف» فرمود: کسی که از یاد خدا و نام خدا غفلت کند یک قرین سوئی دارد؛ آیه 36 سوره مبارکه «زخرف» این است: وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرینٌ؛ هر کسی با شیطان خودش محشور میشود که این یکی از محتملات است. احتمال دیگر این است که منظور از این «ازواج»، همسران مشرک باشد که این خیلی بعید است و تعبیر دیگری که یک مقدار مأنوستر و ظاهرتر است، همان است که در اول سوره مبارکه «واقعه» از آنها به عنوان زوج یاد کرده است؛ فرمود وقتی صحنه قیامت متشکّل شد وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسًّا ٭ فَکانَتْ هَباءً مُنْبَثًّا ٭ وَ کُنْتُمْ أَزْواجاً ثَلاثَةً؛ (5)[11]شما سه صنف هستید و لازم نیست که در گناه خاص مشترک باشید؛ صنف ظالمان و فاسدان و کافران و منافقان اینها یک صنف هستند که وَ أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ (6)[12]هستند؛ لذا فرمود: احْشُرُوا الَّذینَ ظَلَمُوا؛ «ازواج» اینها حالا عصیانشان یا اعتقادی است یا نفاقی است یا اخلاقی است یا حقوقی است یا عملی است یا شهوتی است یا غضبی است بالأخره ازواج اینها یعنی این صنفاند, اگر ما این آیه را برابر آیه هفت سوره مبارکه «واقعه» معنا کردیم وَ کُنْتُمْ أَزْواجاً ثَلاثَةً مقرّبین یک زوج هستند؛ یعنی یک صنف می باشند، نه اینکه سه زوج هستید؛ یعنی شش گروه هستید، زوج یعنی یک صنف وَ کُنْتُمْ أَزْواجاً ثَلاثَةً؛ یعنی «اصنافاً ثلاثه»، نه اینکه سه زوج هستید که سه دوتا ششتا، از این قبیل نیست؛ یعنی صنفتان سهتا است که بعضی مقرّب هستند, بعضی جزء اصحاب یمین هستند و بعضی جزء اصحاب شمال. اینجا که فرمود: احْشُرُوا الَّذینَ ظَلَمُوا و ازواج اینها؛ یعنی همصنفهای اینها از معصیتکاران، طاغیان، متمرّدان و مانند آن که هرکدام از اینها یک صنف هستند، احْشُرُوا الَّذینَ ظَلَمُوا وَ أَزْواجَهُمْ وَ ما کانُوا یَعْبُدُونَ ٭ مِنْ دُونِ اللَّهِ.
تبیین عذاب معبودهای منکران معاد و موارد استثنای آن
در بخشهای دیگر فرمود:إِنَّکُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ (1)[13] یا وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ (2)[14]آن اصنام و اوثانی را هم که میپرستیدید، آنها را هم میسوزانند که این در حقیقت عذاب بر آن سنگ و چوب نیست، برای اینکه آنها احساسی ندارند، عذاب برای این بتپرستان صنمی و وثنی است که میبینند خود آنها و معبودهای آنها الآن دارند مشتعل میشوند؛ لذا درباره معبودها این جا این سخن را فرمود و در سوره مبارکه «انبیاء» معبودانی که از عبادت کافران تبرّی جستند و بیزار بودند آن را استثنا کرده است؛ یعنی عدّهای که فرشتگان را میپرستیدند یا مسیح(سلام الله علیه) را میپرستیدند و مانند آن در بخش پایانی سوره مبارکه «انبیاء»؛ یعنی آیه 101 استثنا فرمود. فرمود اگر این معبودها «اله» بودند، چرا اینها در جهنم میسوزند؟ لَوْ کانَ هؤُلاءِ آلِهَةً ما وَرَدُوها (3)[15] چرا اینها در قیامت میسوزند؟ لَوْ کانَ هؤُلاءِ آلِهَةً ما وَرَدُوها وَ کُلٌّ فیها خالِدُونَ ٭ لَهُمْ فیها زَفیرٌ وَ هُمْ فیها لا یَسْمَعُونَ، (4)[16]اما إِنَّ الَّذینَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنی أُولئِکَ عَنْها مُبْعَدُونَ ٭ لا یَسْمَعُونَ حَسیسَها وَ هُمْ فی مَا اشْتَهَتْ أَنْفُسُهُمْ خالِدُونَ (5)فرشتگان که از شما برائت داشتند و مسیح(سلام الله علیه) که از شما تبرّی داشت، اینها مستثنا هستند، اینها اهل بهشت هستند و اصلاً اثر عذاب را احساس نمیکنند. بنابراین اینکه فرمود این سه گروه را به طرف جهنم کوچ دهید در بین این سه گروه معبودان وثن و صنم معیار است یا فرعون و نمرودها هم در کنار اینها هستند؟ احْشُرُوا این سه گروه را: یک: الَّذینَ ظَلَمُوا، دو: وَ أَزْواجَهُمْ که اینها یک صنف هستند; سه: وَ ما کانُوا یَعْبُدُونَ ٭ مِنْ دُونِ اللَّهِ.
علت تعبیر به «هدایت» در راهنمایی سه گروه به سوی جهنم
مشکل این است بعد از اینکه فرمود اینها را کوچ دهید، فرمود: فَاهْدُوهُمْ إِلی صِراطِ الْجَحیمِ اینها را به طرف جهنم راهنمایی کنید؛ این تعبیر هدایت, اگر تعبیر تَهکّمی و استهزایی باشد؛ نظیر فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلیمٍ (1)[18]قابل پذیرش است؛ ولی در جریان تبشیر، گفتند آنجا تهکّم و استهزا نیست. تبشیر همانطوری که برای خبرهای خوشحالکننده مطرح است، برای خبرهای تلخ هم بشارت مطرح است، زیرا تبشیر و بشارت به آن گزارشی میگویند که در شنونده اثر ایجاد کند, یک; اثرش هم در «بشره» او پیدا شود, دو; خواه در اثر خوشحالی, نشاط در «بشره» او پیدا شود که این میشود تبشیر یا در اثر بدحالی, آثار غم و اندوه در «بشره» او پیدا شود که این میشود تبشیر؛ تبشیر یعنی گزارشی که در بشره اثر بگذارد، اگر به این معنا باشد «کما ذهب الیه جمعٌ» (2)[19]این دیگر تهکّم و استهزا و مسخره نیست فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلیمٍ، اما اگر اختصاص داشت به خبرهای نشاطانگیز, مسرّت هم همینطور است؛ مسرّت هم به معنای خوشحالی نیست - در آن دعای نورانی حضرت امام حسین(سلام الله علیه) دارد «وَ أَسارِیرِ صَفْحَةِ جَبِینِی» (3)[20]که این خطوط چهره را اساریر میگویند - مسرّت آن است که در خطوط و «اساریر» چهره اثر بگذارد. اگر مسرّت به این معنا بود، غم و نشاط هر دو مسرّت دارد؛ یعنی در «اساریر» و خطوط جبهه اثر میگذارد؛ حالا ممکن است که اصطلاحاً مسرّت را در خبرهای نشاطآور مطرح کنند. پس هدایت به این دو وجه قابل توجیه است.
سرّ امر به توقف بعد از راهنمایی سه گروه به سوی جهنم
عمده آن است که در وسط دارد که اینها را نگه دارید. حالا شما اینها را به طرف جهنم میبرید و بعد میفرمایید: وَ قِفُوهُمْ «قِف»؛ یعنی نگه دارید, «قف» نه یعنی بایست؛ یعنی نگهش دار وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ. شما که میگویید اینها به طرف جهنم میروند، به طرف جهنم رفتن باید بعد از سؤال و جواب و مختوم شدن پرونده باشد، شما الآن اینها را در ایست و بازرسی نگه می دارید برای چیست؟ فرمود ما نمیگوییم اینها را به جهنم ببرید، بلکه میگوییم به راه جهنم ببرید و راه جهنم مواقف فراوانی دارد، ایستگاههای بازرسی فراوانی دارد که یک جا از صِله رَحِم سؤال میکنند, یک جا از روابط خانوادگی سؤال میکنند, یک جا از روابط اجتماعی سؤال میکنند, یک جا از روابط سیاسی سؤال میکنند، یک جا از روابط عبادی سؤال میکنند. این موقفها که مواقف قیامت متعدّد است و گفتند پنجاه موقف است، اینها متعدّدند و در همین راه هستند. فرمود اینها که از قبر درآمدند اینها را به طرف جهنم ببرید؛ به طرف جهنم, ایستگاههای فراوانی دارد و در هر جایی هم یک سؤال مخصوصی دارد، یک عدّه را فَاهْدُوهُمْ «الی صراط الجنّة» است و یک طرف هم «الی صراط الجحیم» است. درباره شیطان دارد: کُتِبَ عَلَیْهِ أَنَّهُ مَنْ تَوَلاَّهُ فَأَنَّهُ یُضِلُّهُ وَ یَهْدیهِ إِلی عَذابِ السَّعیرِ. (1)[21]
بنابراین جمع این دو مطلب به این است که اینها وقتی از قبر در آمدند این سه گروه را جمع میکنند; یعنی ظالمان و اصناف اینها و همکاران اینها ولو در گناه عام شریک باشند، نه گناه خاص و همچنین اصنام و اوثان را، اینها را که جمع کردند، اینها را به طرف جهنم ببرید. در صراط جهنم, موقفها وایست بازرسیها فراوان هست که اینها را این وسطها، چندین جا برای سؤال کردن نگه میدارند.
1) حج/سوره22، آیه4.
تحقیر و تعذیب بت پرستان علت عذاب معبود آنها
پرسش: یک دسته از این سه گروه ما تَعْبُدُونَ هستند که اینها کسانی هستند که مسئولیت متوجه اینها نیست.
پاسخ: بله, اشاره شد که اینها نه تنها مسئول نیستند، عذاب هم درک نمیکنند؛ حالا سنگ را شما بخواهید ببرید بسوزانید، این سنگ احساس ندارد؛ این تحقیر و تعذیبِ عابدان است. وقتی که فرمود: إِنَّکُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ، (1)[22]اگر وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) دست به تبر کرد فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً إِلاَّ کَبیراً لَهُمْ (2)[23]این تنبیهی بود برای بتپرستان، وگرنه این چوبها چه گناهی کردند؟ آنها اصلاً گناه نکردند؛ آنها را به جهنم میبرند تا بتپرستها عذاب بیشتری احساس کنند إِنَّکُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ؛یعنی سنگریزههای جهنم هستید.
پرسش:؟پاسخ: نه, اصلاً اضلال را به شیطان نسبت دادند. الآن اینها بتها را میپرستیدند خضوع میکردند، احترام میکردند تبرّک میجستند و میگفتند: ما نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِیُقَرِّبُونا إِلَی اللَّهِ زُلْفی؛ (3)[24]منشأ بتپرستی، اضلال شیطان است که البته کسی اینها را گمراه کرده است؛ حالا یا «شیاطینالانس» یا «شیاطینالجن» اینها را گمراه کردند، اما نزد اینها این سنگ و چوب خیلی محترم است، وقتی اینها را میسوزانند عذاب اینها مضاعف میشود؛ چه اینکه وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) با تبر آنها را خُرد کرد، هم برهان مسئله بود که از اینها کاری ساخته نیست و هم تعذیب بتپرستان بود که دیدید ما معبود شما را در هم کوبیدیم.
پرسش از مسئولیت های انسان هنگام توقف و مصادیق آن
پرسش: موقف مگر مشترک بین راه جهنم و بهشت نیست؟
پاسخ: نه, بهشتیها یک مواقف خاصی دارند، جهنمیها یک راه خاصی دارند، اینها صراط و جایشان دوتاست.وَ امْتازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ (1)[25]وقتی که جدا شدند یکی به آن طرف میرود و یکی به این طرف میرود، برای آنها هم در هر جایی یک ایست بازرسی هست و سؤالات خاص است، برای اینها هم یک سؤالات مخصوصی.
فرمود: فَاهْدُوهُمْ إِلی صِراطِ الْجَحیمِ که هدایت به آن معنا روشن شد و صراط جحیم پایان کار است، اما در بین راه وَ قِفُوهُمْچرا؟ برای اینکه اینها مسئول هستند؛ بر چه چیزی مسئول می باشند؟ از همان که در سوره مبارکه «اسراء» فرمود: إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً؛ (2)[26]اعمالی که انجام دادند از آنها سؤال میکنند.
تحقیر و تعذیب بودن سؤال از علت عدم یاری یکدیگر
بخشی از آن اموری که مورد مسئولیت است، این است که میگویند: ما لَکُمْ لا تَناصَرُونَ؛ شما در دنیا که بودید «الکُفر ملِّة واحِدة» (3)[27]همه به فکر کمک یکدیگر بودید، هر کدامتان مشکل داشتید عدّهای به نصرت شما برمیخاستند الآن چطور است که یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخیهِ، (4)[28]چرا «تناصر» ندارید؟ چرا یکدیگر را یاری نمیکنید؟! این سؤال تقریباً یک نحوه تعذیب است؛ اینها از قبر تا دوزخ بروند در همه این مقاطع رنج میبرند، چون حرفی برای گفتن ندارند مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ (5)[29]هم که هست. از این سؤالها معلوم میشود که یک نحوه تحقیر و تعذیبی است که فرمود: وَ أَنْتُمْ داخِرُونَ؛ «داخر» یعنی «صاغر»، یعنی ذلیل، یعنی فرومایه، با این وضع میآیید. در اینجا حالا که اینها را دارند میبرند، از آنها سؤال میکند ما لَکُمْ لا تَناصَرُونَ؛ چرا کمک یکدیگر نیستید؟ شما همه ازواجتان که اینجا جمع هستید؟! در دنیا که «الکُفر ملِّة واحِدة» هرکدام مشکلی داشتند مشکل آنها را دیگری سعی میکرد حل کند، اما الآن چطور اینطور نیستید و از هیچ کدامتان کاری ساخته نیست؟
اجتماعی نبودن زندگی انسان در قیامت علت عدم یاری یکدیگر
چون در قیامت روز جمع است نه روز اجتماع, درست است که در سوره مبارکه «واقعه» فرمود: إِنَّ الْأَوَّلینَ وَ الْآخِرینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلی میقاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ (1)[30]و در سوره مبارکه «هود» هم فرمود: یَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النَّاسُ وَ ذلِکَ یَوْمٌ مَشْهُودٌ، (2)[31]جمع است؛ ولی زندگی اجتماعی نیست و هیچ کسی مشکل دیگری را نمیتواند حل کند، اگر با هم بودند معنای آن این نیست که زندگی اجتماعی هم دارند که از آنها حلّ مشکل دیگری ساخته است همهشان بی هم هستند; لذا مؤمن در آن صحنه و ساهره قیامت فضای روشنی دارد، جای خودش را میبیند، راه خودش را میبیند و هر جا هم بخواهد برود روشن و مشخص است، آن کافری که کنارش ایستاده است جایش تاریک است، چون نور آنجا که از شمس و قمر نیست، بساط شمس و قمر برچیده میشود إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ (3)[32]شد، وَ إِذَا النُّجُومُ انْکَدَرَتْ (4)[33]شد؛ نور را انسان با خودش میبرد، چون با خودش میبرد؛ لذا ذیل و فضای مومن روشن است، اما کافری که کنار او ایستاده جای پای خودش را هم نمیبیند. بنابراین زندگی قیامت جمعی است؛ ولی اجتماعی نیست؛ لذا اصلاً تناصر مطرح نیست.
مقصود از «صراط» و چگونگی عبور تبهکاران از آن
پرسش: حضرت استاد! از شما و روایات آموختیم که پل صراط از مو باریک تر و از شمشیر برنده تر است حتی بهشتی ها هم باید از آن بگذرند چرا که منتهیالیه جهنم بهشت است حالا حضرتعالی می فرمایید که راه بهشت از این طرف و راه جهنم از ؟
پاسخ: منتهیالیه جهنم بهشت نیست، اینها از پل صراط «کَالْبَرْقِ الْخَاطِفِ» (1)[34]میگذرند، اما برای آنها از مو باریکتر است، چون وَ إِنَّ الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ عَنِ الصِّراطِ لَناکِبُونَ (2)[35]در دنیا اینها از صراط منحرف بودند، در قیامت هم وقتی میخواهند از اینجا عبور کنند دو طرفش آتش است, زیرش آتش است؛ گاهی تعبیر قرآن این است که اینها از صراط منحرف هستند و گاهی تعبیر این است که وَ إِنَّ الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ عَنِ الصِّراطِ لَناکِبُونَ؛ «ناکب» کسی است که از روی پل به زیر بیفتد، اینها همین که روی صراط دارند میروند از روی صراط میافتند، برای اینکه در دنیا از صراط مستقیم افتاده بودند. یا از صراط منحرف هستند یا عَنِ الصِّراطِ لَناکِبُونَ؛ ولی آنها که در بستر صراط مستقیم بودند فَأَمَّا مَنْ أَعْطی وَ اتَّقی ٭ وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنی ٭ فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْری (3)[36]اینها بر صراط مستقیم «کَالْبَرْقِ الْخَاطِفِ» میگذرند در حقیقت راه دوتاست برای اینکه فرمان رسید وَ امْتازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ, لِیَمِیزَ اللَّهُ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ اگر روز فصل است, اگر روز امتیاز است قهراً راهها دوتاست, مقصدها هم دوتاست درست است قبل از این فرمان إِنَّ الْأَوَّلینَ وَ الْآخِرینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلی میقاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ، اما وقتی این «صافات» یا این «زاجرات» یا این «تالیات» به اذن خدا فرمودند: وَ امْتازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ صفها جدا می شود.
تسلیم محض بودن تبهکاران و ظهور دشمنی آنها با یکدیگر در قیامت
فرمود: ما لَکُمْ لا تَناصَرُونَ هیچ راهی ندارند، بَلْ هُمُ الْیَوْمَ مُسْتَسْلِمُونَ آن روز همه نه تنها تسلیم هستند, بلکه «مستسلِم» می باشند که این مبالغه در خضوع است؛ در دنیا مبالغه در «مسخره» بود که فرمود: وَ إِذا رَأَوْا آیَةً یَسْتَسْخِرُونَ، اما اینجا مبالغه در انقیاد است که فرمود: بَلْ هُمُ الْیَوْمَ مُسْتَسْلِمُونَ آنگاه وَ أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ یَتَساءَلُونَ با یکدیگر این جهمنیها که حالا یا در راه هستند یا از صراط افتادند، با یکدیگر سخن میگویند که تو باعث شدی و این دیگری میگوید تو باعث شدی, این میگوید لعنت بر تو و او میگوید لعنت بر تو؛ اینکه فرمود: الْأَخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ (1)[37]همین است. اینها که یکدیگر را در انحراف یاری میکردند، آن روز هرکدام دشمنان یکدیگر خواهند بود، زیرا در دنیا دوست بودند, یک; که فرمود: الْأَخِلاَّءُ خلیل بودند؛ دوم اینکه این «خُلّت» و این دوستی کاذب است، برای اینکه مسیر هر دو به جهنم است, هدف هر دو به جهنم است، هر کدام به زیان دیگری کار میکنند که این دوستیِ واقعی نیست. اینکه فرمود: الْأَخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ در روز قیامت, برای اینکه دوستیِ اینها دوستی کاذب است و صدق و صفا در آن نیست، برای اینکه همه دارند به طرف خیانت میروند. وقتی «خُلّت» و دوستی کاذب بود، عداوت صادق است، این اصل دوم; قیامت ظرف ظهور حق است این اصل سوم; چون دوستی اینها باطل بود و دشمنی اینها حق بود، قیامت که ظرف ظهور حق است عداوت اینها روشن میشود الْأَخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ؛ لذا در راه با یکدیگر درگیرند، وارد جهنم هم که شدند کُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها؛ (2)[38]که این میگوید تو باعث شدی و آن میگوید تو باعث شدی، در راه هم تسائل دارند و درگیرند، وارد جهنم هم که شدند تسائل دارند و درگیرند که «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».
مؤمن واقعی نبودن شیطان و ظهور کفر او با امتحان الهی
اما در جریان ذات اقدس الهی که درباره شیطان فرمود: وَ کانَ مِنَ الْکافِرینَ (1)[39]در همان سوره مبارکه «بقره» دارد که من میدانم أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ, یک; وَ ما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ, (2)[40]دو; نه «ما تکتمون» وَ ما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ شما در درونِ درونتان یک لایههای مستوری هست, یک و شما اصراری دارید که آن را کتمان کنید, دو و من بالأخره آن را ظاهر میکنم, سه. این است که شیطان اینچنین نبود که مؤمن واقعی باشد.
در خطبه نورانی حضرت علی(سلام الله علیه) که دارد او شش هزار سال عبادت کرده است، (3)چون بر خود او هم احیاناً مخفی است. گاهی انسان طوری است که خودش را فراموش میکند نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ (4)[42]اینها که خودشان را فراموش میکنند، آن خودِ واقعیشان مستور است و این خود دروغینشان که شیطان به جایشان نشسته روشن است که این را میبینند. وقتی مقداری حوادث تلخ پیش بیاید و این لایهها کنار برود، آن خود اصلیشان ظهور میکند، وگرنهنَسُوا اللَّهَ فَنَسِیَهُمْ (5)[43]یا وَ لا تَکُونُوا کَالَّذینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ؛ اگر کسی خودش را فراموش کرد و آن لایههای درونی خودش را ندید، از کفر و نفاق خودش هم بیخبر است؛ لذا تعبیر قرآن این نیست که شما چیزی را کتمان میکردید، تعبیرش این است که شما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ؛ شما اصراری داشتید و سیرهتان این بود که این چیزها را مخفی کنید؛ آیه 33 سوره مبارکه «بقره» این است که قالَ یا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ غَیْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ, یک; وَ ما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ, دو; شما در لایههای درونتان چیزی بود که مکتوم میکردید و من به آن عالِم بودم الآن با این امتحان مشخص شد.
موضوع: تفسیر آیات 21 تا 34 سوره صافات
هذا یَوْمُ الْفَصْلِ الَّذی کُنْتُمْ بِهِ تُکَذِّبُونَ (21 احْشُرُوا الَّذینَ ظَلَمُوا وَ أَزْواجَهُمْ وَ ما کانُوا یَعْبُدُونَ (22) مِنْ دُونِ اللَّهِ فَاهْدُوهُمْ إِلی صِراطِ الْجَحیمِ (23) وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ (24) ما لَکُمْ لا تَناصَرُونَ (25) بَلْ هُمُ الْیَوْمَ مُسْتَسْلِمُونَ (26) وَ أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ یَتَساءَلُونَ (27) قالُوا إِنَّکُمْ کُنْتُمْ تَأْتُونَنا عَنِ الْیَمینِ (28) قالُوا بَلْ لَمْ تَکُونُوا مُؤْمِنینَ (29) وَ ما کانَ لَنا عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطانٍ بَلْ کُنْتُمْ قَوْماً طاغینَ (30) فَحَقَّ عَلَیْنا قَوْلُ رَبِّنا إِنَّا لَذائِقُونَ (31) فَأَغْوَیْناکُمْ إِنَّا کُنَّا غاوینَ (32) فَإِنَّهُمْ یَوْمَئِذٍ فِی الْعَذابِ مُشْتَرِکُونَ (33) إِنَّا کَذلِکَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمینَ (34))
اطلاق ظالم بر مشرک و کافر و شمول آن بر معاصی دیگر
در این سوره مبارکه «صافات» که در مکه نازل شد، بعد از تبیین اجمالی مسئله توحید, جریان معاد را یک مقدار بازتر ذکر فرمودند و شبهات منکران معاد را هم در سه بخش اشاره کردند که از نظر مبدأ فاعلی و قابلی مشکلی نیست, - پس امکان معاد مطرح است - . از نظر مبدأ غایی و هدف, معاد ضروری است و «حتمیالوقوع» است. بعد از آن جریان فرمود: چون مهمترین ظلم همان شرک و کفر است، ظالم «عندالاطلاق» به همان مشرک و کافر اطلاق میشود که إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظیمٌ (1)[1] اینکه فرمود: احْشُرُوا الَّذینَ ظَلَمُوا این یعنی کفار, وَ أَزْواجَهُمْ؛ یعنی صنف تبهکاران و معصیتکاران که با کفار در اصلِ معصیت سهیم هستند; منتها کفر و شرک معصیتی است بسیار بزرگ, معاصی دیگر معاصی بزرگ هستند یا معاصی کوچک; ولی بالأخره همه اینها معصیت می باشند، منتها بزرگترین معصیت همان شرک است. مشرکان و کافران و «ازواج» آنها؛ یعنی اصناف آنها از تبهکاران و عاصیان و معبودهای اینها که این سه گروه وقتی وارد دوزخ میشوند، درباره اینها میفرماید اینها را به راه جهنم هدایت کنید که معنای هدایت به صراط جحیم گذشت.
1) لقمان/سوره31، آیه13.
بازگشت ضمیر جمع سالم در و قفوهم به مشرکان
بعد فرمود: وَ قِفُوهُمْ؛ در بین راه اینها را بازداشت کنید، برای اینکه اینها مورد سؤال هستند. چون این سه گروه را به طرف جهنم اعزام کردند، ضمیر وَ قِفُوهُمْ باید به کسانی برگردد که صلاحیّت سؤال دارند و آن دو گروه هستند، نه گروه سوم. گروه اول که ظالمان و کافران هستند و گروه دوم که اصناف آنها از تبهکاران هستند اینها میتوانند مسئول باشند، اما صنف سوم که معبودها و بتها هستند، اینها محلّ سؤال نیستند و ضمیر به چیزی برمیگردد که صلاحیت رجوع را داشته باشد، چه اینکه در سوره مبارکه «انبیاء» هم مشابه این گذشت. در سوره مبارکه «انبیاء» آیه 98 به بعد به بتپرستان میفرماید: شما مشرکان وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ؛ سنگریزههای جهنم هستید أَنْتُمْ لَها وارِدُونَ * لَوْ کَانَ هٰؤُلاَءِ آلِهَةً مَا وَرَدُوهَا؛ (1)اگر این معبودهای شما آلهه راستین بودند که به جهنم نمیرفتند، بعد فرمود: لَهُمْ فیها زَفیرٌ وَ هُمْ فیها لا یَسْمَعُونَ (2)[3] این ضمیر لَهُمْ, وَ هُمْ، لا یَسْمَعُونَ این سه ضمیر جمع مذکر سالم به همان مشرکان برمیگردد، دیگر آن معبودها و آن بتها چون این صلاحیت را ندارند، ضمیر به آنها برنمیگردد؛ گرچه در آیه 98 فرمود: إِنَّکُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ شما و بتهای شما به جهنم میروید و بعد در آیه 99 هم فرمود اگر این بتها استحقاق ربوبیت داشتند که به جهنم نمیرفتند؛ ولی در آیه 100 و 101 که ضمیر جمع مذکر سالم هست، به خصوص انسانهای تبهکار برمیگردد. اینجا که فرمود: لَهُمْ فیها زَفیرٌ به گروه خاص برمیگردد و آنجا که میفرماید: وَ قِفُوهُمْ ضمیر به همان افرادی که شایسته است برمیگردد. بارها گفته شد که از طرف خدا ما أَمْرُنا إِلاَّ واحِدَةٌ (3)[4] و از طرف مخلوق است که تدریجپذیر است، وگرنه امر خدا إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ، (4)[5] در سوره «نحل» فرمود: کَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ، (5)در پایان سوره مبارکه «قمر» فرمود: وَ ما أَمْرُنا إِلاَّ واحِدَةٌ تدریج در گیرنده است نه در دهنده.
طولانی بودن زمان توقف تبهکاران در قیامت
حالا این پنجاه هزار سال که فرمود: خَمْسینَ أَلْفَ سَنَةٍ؛ (1)این روایت هم به مناسبتهای گوناگون چندین بار ذکر شد؛ شخصی سؤال میکند اینکه شما این آیه را قرائت کردید خَمْسینَ أَلْفَ سَنَةٍ پنجاه هزار سال «مَا أَطْوَلَ هَذَا الْیَوْمَ» چه روز طولانی است که یک روز پنجاه هزار سال است؟ آن هم تازه روشن نیست که این سالهای دنیاست که 365 روز است یا سال آخرت است که هر روز آن هزار سال است. فرمود این پنجاه هزار سال درست است که طولانی است; اما «وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ» قسم به ذات کسی که جانم در دست اوست، برای مؤمن «أَخَفَّ عَلَیْهِ مِنْ صَلاةٍ مَکْتُوبَةٍ» است. یک مؤمن یک نماز چهار رکعتی را بخواهد بخواند، چقدر وقت صرف میکند؟ حداکثر ده دقیقه یا یک ربع, فرمود این پنجاه هزار سال برای مؤمن به اندازه یک نماز چهار رکعتی است، «صَلاةٍ مَکْتُوبَة» است. بنابراین نسبت به گیرنده تدریج است. این کسی که تمام کارهایش را در دنیا انجام داد وجهی ندارد که در ساهره قیامت معطّل شود، اما اینکه دیگران را معطّل کرده، خودش بیراهه رفته و راه دیگران را بسته او را نگه میدارند. پس ضمیر در اینجا که فرمود: وَ قِفُوهُمْ به افراد سنخ اول و دوم برمیگردد که شایسته هستند؛ نظیر آنچه در سوره مبارکه «انبیاء» گذشت.
مسئول بودن همه انسانها در مواقف قیامت
فرمود حالا که اینها به این صورت هستند، این پنجاه هزار سال مواقف فراوانی دارد؛ در برخی از مواقف فرمود که ما از همه سؤال میکنیم. در سوره مبارکه «اعراف» گذشت که در آن روز کسی نیست زیر سؤال نباشد؛ آیه شش سوره مبارکه «اعراف» این بود فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذینَ أُرْسِلَ إِلَیْهِمْ وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلینَ؛ما هم از انبیا سؤال میکنیم و هم از امتها سؤال میکنیم، هیچ کس نیست که مسئول نباشد; منتها انبیا مظهر «سریعالحساب» هستند و حسابشان زود رسیدگی میشود «کَالْبَرْقِ الْخَاطِفِ» (2)[9]هستند، اینها طوری هستند که گویا حساب و کتابی در کار نیست، اینکه فرمود: یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ یُرْزَقُونَ فیها بِغَیْرِ حِسابٍ (3)نه یعنی بیحساب وارد بهشت میشوند اصلاً به حساب در نمیآید، بعضیها معطّل نمیشوند و مانند آن, پس سؤال عمومی است.
اقسام سهگانه سؤال و توبیخی بودن آن در قیامت
سؤال هم مستحضرید که سه قِسم است: یک قسم سؤال استفهامی است که در قیامت مطرح نیست, یک قسم سؤال استعطایی است که از طرف خدای سبحان نیست, یک قسم سؤال توبیخی است؛ مثلاً میگویند فلان وزیر زیر سؤال رفته و مجلس از فلان وزیر سؤال میکند، مانند این سؤال استفهامی که شاگرد از معلم میکند که نیست, سؤال استعطایی که وَ سْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ (1)که نیست, سؤالی است که چرا این کار را کردی؟ یا چرا این کار را نکردی؟ سؤال استعتابی است؛ یعنی سرزنش کردن، این را می گویند فلان شخص زیر سؤال رفته است، فرمود همه زیر سؤال هستند مه قسم سوم محل بحث است .
چگونگی جمع دو طایفه از آیات دال بر سؤال و عدم آن در قیامت
چون مواقف قیامت زیاد است در یک موقف سؤال, سؤال عمومی است. در همین سوره مبارکه «صافات» فرمود اینها را برای سؤال نگه دارید وَ قِفُوهُمْ, قِفُوهُمْ؛ یعنی متوقفشان کنید و بازداشت کنید، ما میخواهیم سؤال کنیم که آن وقت سؤال و جواب را هم اینجا ذکر میکند. در بعضی از بخشهای مثل سوره مبارکه «الرحمن» فرمود آنجا جای سؤال نیست و در قیامت ما از کسی سؤال نمیکنیم، این کدام موقف است که سؤال نمیکنیم؟ آن موقفی است که از موقف سؤال گذشته است؛ در موقف سؤال عدّهای جواب میدهند و عدّهای جواب نمیدهند؛ یعنی نمیتوانند جواب دهند و اینها که نمیتوانند جواب دهند، آثار مجرمیّت بر پیشانی اینها ظهور میکند؛ برهان مسئله هم در همان سوره مبارکه «الرحمن» مطرح است. در سوره مبارکه «الرحمن» فرمود ما از اینها سؤال نمیکنیم، سوره مبارکه «الرحمن» آیه 39 فَیَوْمَئِذٍ لا یُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَ لا جَانٌّ؛ در این موقف و در این جا ما از کسی سؤال نمیکنیم؛ برهان مسئله هم که با خودش هست، چرا سؤال نمیکنید؟ شما که فرمودید: فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذینَ أُرْسِلَ إِلَیْهِمْ وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلینَ؛ ما از انبیا سؤال میکنیم، از اُممشان سؤال میکنیم و هیچ کسی نیست که زیر سؤال نرود، چطور اینجا سؤال نمیکنیم؟ فرمودند این برای بعد از آن موقف است، ما در موقف قبل سؤال کردیم و کسانی که محکوم شدند آثار محکومیّت روی پیشانی اینها هست، این موقف دیگر جا برای سؤال نیست، چرا سؤال نمیکنیم؟ برای اینکه یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسیماهُمْ فَیُؤْخَذُ بِالنَّواصی وَ الْأَقْدامِ (2)[12]ما در موقف قبر سؤال کردیم و اینها که تبهکار و مجرم هستند وضع آنها روشن شد که در پیشانی و پاهای آنها هم علامت هست، بعضیها به صورت حیوان در میآیند؛ حالا از این شخصی که به صورت گرگ درآمده، شما چه چیزی سؤال می کنید؟ معلوم است که درنده بود؛ از آن کسی که به صورت خنزیر درآمده، الآن چه چیزی میخواهی سؤال کنی؟ این شخص معلوم است گرفتار شهوت بود. اینجا جای سؤال نیست، سؤال در موقف قبل بود؛ سؤال کردیم بعضیها جواب خوب دادند و بعضیها نتوانستند جواب بدهند و آنها که نتوانستند جواب دهند مجرم شناخته شدند، آنها که مجرم شناخته شدند برابر جرمشان مجسم شدند؛ پیشانیشان معلوم است, پاهایشان معلوم است یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسیماهُمْ فَیُؤْخَذُ بِالنَّواصی وَ الْأَقْدامِ،بنابراین ما از چه چیزی سؤال کنیم؟ اینجا جای سؤال نیست.
همراه با عتاب بودن سؤال از تعامل تبهکاران با «نذیر»
مرحله نهایی سؤالی است که فقط برای داغ کردن و سرزنش کردن است، اینها که حالا میخواهند وارد جهنم شوند؛ یعنی همین گروهی که همه مواقف را گذراندند، این پنجاه موقف را گذراندند، پنجاه هزار سال را گذراندند، حالا میخواهند وارد جهنم شوند؛ فرشتههایی که متصدّی و مسئولان جهنم هستند «خزنة النار» هستند اینها سؤال میکنند کهاین سؤال هم سؤال استفهامی نیست, سؤال استعطایی نیست, سؤال استعتابی است؛ یعنی سرزنش کردن است، میگویند: سَأَلَهُمْ خَزَنَتُهَا أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ، (1)این أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَذیرٌ معنایش این نیست که مگر پیغمبر با شما سخن نگفت یا امام با شما سخن نگفت؛ مگر در زمان پیغمبر و امام آن ذوات قدسی با تک تک افراد تماس میگرفتند؟ به درب خانه مردم میرفتند؟ أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَذیرٌ؛ یعنی مگر عالِم محلّتان در این مسجد در این حسینیه، در این سقاخانه، این پیشنماز محل, امام جمعه, امام جماعت این حرفها را برای شما گفت یا نگفت؟!
مقصود از «نذیر» و شمول آن بر مبلّغان دینی
«نذیر» همینها هستند. اینکه در سوره مبارکه «توبه» فرمود: فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا (2)[14]یعنی همین, وگرنه از مردم مگر سؤال میکنند که پیغمبر به شما نگفت؟! اینکه پیغمبر و امام(علیهما السلام) را ندید. در همان زمانی که پیغمبر و امام(علیهما السلام) زنده بودند مردم با آنها تماس نداشتند، الاّ آحادی که در آن شهر زندگی میکردند وگرنه افراد دوردست که امام را نمیدیدند, پیغمبر را نمیدیدند. منظور از این «نذیر» اعم از امام و پیغمبر, عالمان دین, مبلّغان الهی, سفیران وحی, سفیران هجرت, طرح هجرت و همینها هستند، اینها میروند احکام الهی را به مردم میگویند؛ میگویند خدا چنین فرمود, پیغمبر چنین فرمود, امام چنین فرمود این شخص میشود نذیر. فرشتههای جهنم به این جهنمیهایی که حالا میخواهند وارد شوند میگویند: أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَذیرٌ. این أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَذیرٌ که فرشتگان جهنم به عنوان نقد و اعتراض میگویند، از همین قبیل است. در سوره مبارکه «ملک» آیه نُه به بعد این است إِذا أُلْقُوا فیها سَمِعُوا لَها شَهیقاً وَ هِیَ تَفُورُ ٭ تَکادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ کُلَّما أُلْقِیَ فیها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَذیرٌ؛ مگر شما در فلان شهر, در فلان روز پای فلان منبر نبودی و فلان عالم این حرف را نزد؟ این میشود حجّت بالغه، وگرنه «نذیر» به معنای امام و پیغمبر(علیهما السلام) برای گروه اندکی حاصل شده است، همه که سلمان و اباذر نبودند که خدمت امام و پیغمبر(علیهما السلام) برسند، فرمود حجّت خدا وقتی بر شما بالغ شد، راه این است.
میبینید یک روحانی, یک پیشنماز, یک واعظ, یک سخنران به چنین جایی میرسد؛ این کم مقامی نیست که فرشتههای الهی در قیامت به سخن او احتجاج کنند و بگویند مگر فلان عالِم از حوزه نیامد در محلّ شما این سخنرانی را نکرد و این آیه را برای شما نخواند؟! آدم میتواند به جایی برسد که فرشته به حرف او استدلال کند، این کم مقامی نیست. حالا که گفته شد علما ورثه انبیا هستند و آن معارف را دارند، آن هم درجات خاصّ خودش را دارد؛ ولی بالأخره انسان میتواند کاری کند که عدّهای به جهنم نروند و اگر - خدای ناکرده - حرف این سخنران را, حرف امام جماعت را, حرف امام جمعه را, حرف آن آقا که کتابی نوشته, موعظهای کرده یا در دبیرستان بود یا در دانشگاه بود یا طرح هجرت بود یا سفیران هدایت بود، هر چه بود فرشتهها به حرف او استدلال می کنند و می گویند فلان عالِم که در محل شما، در مدرسه شما و در دانشگاه شما آمده این حرف را زد این حرفها, حرفهای الهی بود، چرا گوش ندادید؟ أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَذیرٌ که در سوره مبارکه «ملک» است همین است. بنابراین از همان اوّلی که شروع میشود، مواقف مرزبندی شده است؛ یک بخش عمومی دارد که فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذینَ أُرْسِلَ إِلَیْهِمْ وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلینَ، بعد بخش دیگری دارد که سؤالهای خاص است و سوره مبارکه «صافات» ناظر به همان است.
در بخش دیگر فرمود این ایست بازرسی جای سؤال نیست، برای اینکه اینها در موقف قبلی سؤال شدند و پرهیزکاران آنها شناخته شد, تبهکاران آنها شناخته شد و مجرمین الآن با علامت دارند میروند؛ یعنی پیشانیشان و پاهایشان معلوم است، دیگر چه سؤالی کنیم؟! وقتی وارد جهنم میشوند یک سؤال سرزنشآمیزی هم فرشتههای جهنم(سلام الله علیهم) دارند که أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَذیرٌ؛ اینها بیان بخشهای گوناگون است.
سؤال از علت عدم نصرت با توجه به ناصر بودن در دنیا
اما آنچه در سوره مبارکه «صافات» محلّ بحث است این است: از آنها سؤال میکنند که شما در دنیا همیشه به فکر یکدیگر بودید؛ شعار رسمی جاهلیت این بود «انْصُرْ أَخَاکَ ظَالِماً أَوْ مَظْلُوماً» به فکر برادرت, به فکر قبیلهات, به فکر باندت, به فکر حزبت, به فکر همفکرت باش چه ظالم چه مظلوم, این شعار رسمی جاهلیّت بود «انْصُرْ أَخَاکَ ظَالِماً أَوْ مَظْلُوماً». وقتی اسلام آمد وجود مبارک حضرت این شعار رسمی را به دو صورت تغییر داد و فرمود نگویید «انْصُرْ أَخَاکَ ظَالِماً أَوْ مَظْلُوماً»، بلکه بگویید «انْصُرْ المَظلُوم سَواءٌ کَانَ أخَاکَ أَوْ غیرِ أخَاک»؛ به داد مظلوم برسید چه برادرتان باشد و چه برادرتان نباشد و اگر خواستید همین شعار را بدهید بگویید «انْصُرْ أَخَاکَ ظَالِماً أَوْ مَظْلُوماً» (1)معنایش را عوض کنید؛ یعنی به فکر برادرت باش برادرت را کمک کن؛ برادرت, همحزبت, هم قبیلهات را کمک کن اگر مظلوم است به داد او برس و اگر ظالم است دستش را بگیر که ظلم نکند، این کمک به اوست. اینطور پیغمبر شعار را عوض کرد، فرمود یا الفاظتان را عوض کنید یا معانی را عوض کنید یا بگویید «انْصُرْ المَظلُوم» چه برادر چه غیر برادر, یا بگویید «انْصُرْ أَخَاک» برادرت را کمک کن، اگر مظلوم است دستگیری کن و اگر ظالم است دستش را بگیر که ظلم نکند «أحد الأمرین» را وجود مبارک پیغمبر دستور داد که انجام دهید. اینجا فرمود: ما لَکُمْ لا تَناصَرُونَ، بعد فرمود همه آنها دیگر تسلیم محض هستند و نه تنها تسلیم هستند، بلکه «مستسلم» هستند؛ «مستسلم» مبالغه در سِلم و خضوع است.
1) کتاب العین، الخلیل بن احمدالفراهیدی، ج7، ص108. .
گفتگوی مشاجرهآمیز تبهکاران هنگام ورود به جهنم
حالا اینها وقتی وارد جهنم میشوند برای عُقده خالی کردن - با توجه به الْأَخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ (1)[16]- از نظر روانی, این میگوید تو تقصیر داشتی و آن میگوید تو تقصیر داشتی. در چند جای قرآن این گفتگوهای مشاجرهآمیز تبهکاران دوزخی را ذکر میکند که یکی از موارد همینجاست؛ فرمود: وَ أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ یَتَساءَلُونَ سخن از سؤال و جواب نیست, تسائل است و تسائل یعنی سؤال متقابل.
تبیین محتوای مشاجره تبهکاران در آستانه دوزخ
حالا حرفهایشان چیست؟ حرفهایشان این است که یک عدّه به دیگری میگویند: إِنَّکُمْ کُنْتُمْ تَأْتُونَنا عَنِ الْیَمینِشما از طرف یمین آمدید؛ این یمین را به وجوهی معنا کردند: یکی اینکه شما از طرف میمنت و خیر و سعادت و برکت آمدید و گفتید دین این را میگوید, خیرِ شما در این است، یُمن و برکت شما در این است، حرفهای انبیا این است؛ تبلیغات کردید و گفتید دین این را میخواهد بگوید، حالا یا یمین به معنای یُمن و برکت است که خیر شما و تمدّن شما در این است یا نه, حرفهای دینی در این است و انبیا این را گفتند، بالأخره از این حرفها زدید و ما را فریب دادید یا نه, با قهر و غلبه آمدید، چون «یمین» «أقبل الجانبین» است که شما از راه قدرت و قهر و غلبه آمدید. ابلیس(علیه اللعنة) طبق آنچه در سوره مبارکه «اعراف» آمده گفت: ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَیْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ؛در آیه هفده سوره مبارکه «اعراف» آنجا این وجوه را معنا کردند که بحثش گذشت؛ شیطان گفت: فَبِما أَغْوَیْتَنی لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقیمَ ٭ ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدیهِمْ (2)[17]یا از جلو میآیم مسئله معاد که آینده اینهاست و پیش روی اینهاست این را با شبهه از ذهن اینها میبرم، اینها که درباره معاد سهلانگاری دارند یا شبهه دارند یا - معاذ الله - منکر میشوند, یک; وَ مِنْ خَلْفِهِمْ میگویم به فکر بچههایت نبودی, آیندهنگر نبودی, اینده را ندیدی، بچهها را چه کار میکنی, دوران سالمندی را چه کار میکنی - در حالی که هیچ کسی خبر ندارد که در چه وقتی میمیرد - یا از آن راه میآیند; وَ عَنْ أَیْمانِهِمْ یا از راه «یمین» و دین میگوید - این نِحلی که ساختند همین است - از این راه میآیم, یا میگویند یُمن و برکت و خیر در این است، سعادت در این است، تمدّن در این است و مانند آن, یا وَ عَنْ شَمائِلِهِمْاز راه شهوت و امثال ذلک میآیم؛ این راههای گوناگون است که اینها «مانعة الخلوّ» است که جمع آنها شاید ممکن باشد و از چند راه شیطنت شیطان ظهور کند. اینها هم میگفتند که شما جزء آن شیاطینی بودید عَنْ أَیْمانِهِمْکه گفت میآیی، شما از همان راه آمدید که به عنوان دین, به عنوان تمدّن, به عنوان برجستگی ملّت راقی ما را فریب دادید إِنَّکُمْ کُنْتُمْ تَأْتُونَنا عَنِ الْیَمینِ. آن مستکبران و متبوعان میگفتند شما اصلاً دین نداشتید، شما دنبال بهانه بودید و ما را الگو قرار دادید، همین؛ ما با شما چه کار کردیم؟ قالُوا بَلْ لَمْ تَکُونُوا مُؤْمِنینَ شما اصلاً اهل ایمان نبودید، ما کاری نکردیم؛ شما ما را دیدید به دنبال ما راه افتادید. وَ ما کانَ لَنا عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطانٍ؛ ما بر شما مسلّط نبودیم و چیزی نگفتیم، اصولاً بَلْ کُنْتُمْ قَوْماً طاغینَشما مثل ما اهل طغیان و تمرّد بودید; منتها یک الگو میخواستید که دنبال کسی راه بیفتید ما را دیدید و به دنبال ما راه افتادید، همین؛ بَلْ کُنْتُمْ قَوْماً طاغینَ ٭ فَحَقَّ عَلَیْنا قَوْلُ رَبِّنا ما مستحق آن فرمان الهی بودیم، آن قول حق بود و قول پروردگار بر ما «ثَبَت» که ما به عذاب الهی محکوم شویم إِنَّا لَذائِقُونَ؛ ما عذاب الهی را میچشیم و شما هم باید بچشید؛ ما هیچ کاری نکردیم الاّ اینکه آدمهای بدی بودیم, یک; همین بدیِ ما شما را بد کرده است؛ یعنی چه؟ یعنی شما ما را الگو قرار دادید و به دنبال بدی رفتید فَأَغْوَیْناکُمْ إِنَّا کُنَّا غاوینَ. در سوره مبارکه «سبأ» یک مقدار مبسوطتر این گفتگوهای تبهکاران رد و بدل شد. وقتی مستکبران و متبوعان میگفتند ما کاری نکردیم، ما چه کار کردیم؟ آنها در جهنم داد میزنند میگویند: بَلْ مَکْرُ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ؛ (3)[19]شب و روز نشستید نقشه کشیدید و ما را به بند کشیدید؛ شما مستکبر بودید، کاری نکردید یعنی چه؟!
ردّ تقاضای مستضعفین از تبهکاران بر عذاب مضاعف رهبران خود
(مستحضرید آن مستضعفی که حجّت الهی بر او بالغ نشود، براساس حدیث «رفع» (1)هرگز عذاب نخواهد شد؛ آن مستضعفی که نفهمیده به دنبال این و آن میرود، این مثل مستکبر گرفتار عذاب است وگرنه آن مستضعفی که چون هیچ حقی برای او روشن نشد دست به کاری نبرد، آن «رُفِعَمَا لَا یَعْلَمُونَ» است، آن مستضعفی که عَلَی الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ (2)اینها اهل عذاب نیستند. آن مستضعفی که نفهمیده به دنبال زید و عمرو راه افتاد، او مثل مستکبر در عذاب است). اینها در جهنم گفتگوهای تند و تیزی دارند که در سوره «سبأ» گذشت؛ مستضعفان میگویند پروردگارا ما با هم در عذاب جهنم هستیم و یکسان داریم میسوزیم رَبَّنا إِنَّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ کُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبیلاَ؛ (3)[22]خدایا ما دنبال اینها راه افتادیم عذاب اینها را دو برابر کن رَبَّنا آتِهِمْ ضِعْفَیْنِ مِنَ الْعَذابِ، (4)[23] ذات اقدس الهی پاسخ میدهد قالَ لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَ لکِنْ لا تَعْلَمُونَ (5)[24] هم عذاب شما دو برابر است که مستضعف هستید و هم عذاب مستکبران دو برابر است.
علت مضاعف بودن عذاب تبهکاران مستضعف
آنها دو گناه کردند و دو گناه آن2ها هم روشن است و عذابشان هم زیاد است؛ شما هم دو گناه کردید، اما دو گناه شما برای شما مخفی است، خیال میکنید نباید به اندازه آنها عذاب ببینید قالَ لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَ لکِنْ لا تَعْلَمُونَ؛ دو گناه آنها ضلالت و اضلال است که خودشان بیراهه رفتند و در اثر تبلیغ سوء شما را هم گرفتار کردند. اینها دو گناه دارند: هم گناه ضلالت و هم گناه اضلال; لذا دو عذاب میچشند، اما شما هم دو گناه کردید: یکی اینکه خود آن عمل را مرتکب شدید, دیگر اینکه با داشتن رهبران الهی, مثل اهل بیت(علیهم السلام) آنها را رها کردید و به دنبال اینها راه افتادید، آنها که در معرض شما بودند. این رساله «التعجّب» که برای کنزالفوائد کراجکی است که بارها این رساله را شنیدید، این رساله اسم آن «التعجّب» یا «عجب» است؛ همانطوری که قوانین مرحوم میرزا، چون «قانونٌ، قانونٌ» است، اسم کتاب قوانین شده؛ فصول مرحوم صاحب فصول، چون بحثهای آن «فصلٌ، فصلٌ» است اسم این کتاب فصول شده، رساله آن بزرگوار، چون «عجبٌ، عجبٌ» است اصلاً رساله اسمش «عجب» است یا رساله اسمش «التعجّب» است؛ این رساله هیچ نام دیگری ندارد مگر «رسالة التعجّب» یا «رسالة العجب» چون همه این تیترها و فصلهایش این است که «عجبٌ، عجبٌ». میگوید یک وقت بانویی که دومی ندارد، این در همین مدینه - این بانو دیگر در بانو بودن دومی ندارد - شبها و روزها آمد گفت بیایید علیبنابیطالب را یاری کنید، جواب ندادند. در همین مدینه طولی نکشید زنی بلند شد آمد گفت بیایید علیبنابیطالب را بکُشید هزارها نفر جواب دادند، «التعجّب!» این است. استدلال ذات اقدس الهی این است که لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَ لکِنْ لا تَعْلَمُونَ شما چرا حساب نمیکنید؟ رهبران الهی که بودند, در دسترس هم که بودند, خودشان را هم که معرفی کردند، شما حرف آن بانو را گوش ندادید، اما حرف این زن را گوش دادید؛ همیشه اینطور است! قالَ لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَ لکِنْ لا تَعْلَمُونَاین احتجاج در جهنم است. در صحنه محاکمه که اینها را مطرح نکردند، لکن در صحنه جهنم گفتند: رَبَّنا إِنَّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ کُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبیلاَ ٭ رَبَّنا آتِهِمْ ضِعْفَیْنِ مِنَ الْعَذابِ, قالَ لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَ لکِنْ لا تَعْلَمُونَ شما هم حجّت الهی را کنار گذاشتید. مشابه همان استدلالی که وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) به کسی که مستشار دیوان عالی اموی بود، فرمود شماها درِ خانه ما را بستید، اگر شماها نبودید که در خانه ما بسته نمیشد. (6)اینجا هم میفرماید آنها وقتی به مستکبران گفتند, مستکبران گفتند: بله ما آدمهای بدی بودیم، ما نمیگوییم آدم خوبی بودیم؛ ولی شما ما را الگوی خود قرار دادید، میخواستید دنبال ائمهتان بروید! فَأَغْوَیْناکُمْ إِنَّا کُنَّا غاوینَ؛ لذا فرمود: فَإِنَّهُمْ یَوْمَئِذٍ فِی الْعَذابِ مُشْتَرِکُونَ؛ در قیامت، اینها شریک در عذاب هستند، هم آن مستکبر و هم این مستضعَف. بنابراین اینچنین نیست که اگر کسی مستضعف شد جهنم نرود یا عذابش کمتر باشد. حضرت سیّدالشهداء(سلام الله علیه) فرمود شما که مثل یک مُشت ملخ جمع شدید، آخر بگویید من چه کسی هستم! من که خودم را معرفی کردم. در تمام روی کره زمین فرزند دختر پیغمبر غیر از من نیست؛ مثل یک مُشت ملخ جمع شدید برای کشتن من برای چیست؟! گفتند: «بُغضاً لأبیک»؛ (7)این مستضعف مثل آن مستکبر عذابش دو برابر است، چون فرمود لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَ لکِنْ لا تَعْلَمُونَ شما حساب نکرده دارید اعتراض میکنید.
زیبا بودن آفرینش دنیا و خرابی آن توسط تبهکاران
مسئله دیگر این است که ذات اقدس الهی کلّ این دنیا را خیلی زیبا آفرید؛ یعنی اگر کسی هنر بخواهد، هنر به معنای کارِ انسانی, صنعت است و این میتواند بد یا خوب باشد، اما هنر به معنای زیباشناسی نظام هستی، جز خوبی و خیر و کمال و سعادت چیز دیگر نیست، چون أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ. (1)امروز هم شما مستحضرید همه نعمتها را ذات اقدس الهی برای بشر فراهم کرده است، فرمود همه بشر عائله من هستند و من باید روزی همه را تأمین کنم و تأمین هم کرده است ما مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاَّ عَلَی اللَّهِ رِزْقُها (2)[28] که با عَلَی تعبیر کرده؛ فرمود تمام مار و عقرب عائله من هستند، چه رسد به فقرای شرق یا غرب. من روزی همه را تأمین میکنم. اما میبینید قسمت مهمّ درآمد روی کُره زمین به وسیله همین مستکبران صَرف هزینه جنگ است؛ همین آمریکا, همین اسرائیل, همین مستکبران پنج به علاوه یک و دو و سه و چهار و پنج و همین ها! شما بودجههای نظامی اینها را نگاه کنید، میبینید اکثر بودجه کُره زمین صرف آدمکشی است. این کارخانههای اسلحه آدمکشی سه شیفته دارند کار میکنند. اگر مردم عاقل باشند، این دنیای ویران و خراب میشود؟ در روایات هست که اگر عاقل باشند «لخربة الدنیا». (3)دنیا را در چند جای قرآن مخصوصاً در سوره مبارکه «حدید» مشخص کرد أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زینَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکاثُرٌ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ (4)[30]این خراب میشود، اما سَنُریهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فی أَنْفُسِهِمْ (5)[31]احیا میشود، علوم احیا میشود, معارف احیا میشود, داروها کشف میشود, بیماریها کشف میشود, درمان ها کشف می شود، احسان و صدقه و عاطفه یکی پس از دیگری شکوفا میشود؛ این صد منزل یا هزار منزلی که از خاک تا «لقاءالله» هست آنها روشن میشود, اسرار الهی روشن میشود, آیات آفاقی روشن میشود؛ اگر مردم عاقل باشند دنیای حقیقی آباد میشود و این دنیایی که لَهْوٌ وَ لَعِبٌ (6)که اکثری بودجه آن صَرف آدمکشی است، این البته ویران میشود. در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) است کسی دنیا را مذمّت کرده فرمود: «أَیُّهَا الذَّامُ لِلدُّنْیَا» (7)ای کسی که داری دنیا را مذمّت میکنی، چه عالَمی زیباتر از دنیا! چه عالمی راستگوتر از دنیا! کجای آن بد است؟ او اگر چهارتا جمال را به شما نشان داد، بیمارستان و گورستان را هم به شما نشان داد، او که کار بدی نکرده است. این «مَتْجر» اولیای خداست، هر کس به هر جایی که رسید در همین دنیا رسید. ذرّهای خلاف و دروغ و فتنه در دنیا نیست؛ بله، او اگر پارک را نشان دهد و گورستان را نشان ندهد و اتاق سالمندان را به شما نشان ندهد، میگویید او فریبکار است؛ لذا فرمود: «مَا الدُّنْیَا غَرَّتْکَ وَ لَکِنْ بِهَا اغْتَرَرْتَ» (8)او شما را فریب نداد او راستگوترین راستگوهای این نشئه است، شما فریب خوردید. اگر او غدّههای سرطانی را به شما نشان نداده بود, بیماریهای «صعبالعلاج» را به شما نشان نداده بود, میگفتید فریبکاری کرده، اما دارد همه را به شما نشان میدهد؛ اینطور نیست که فقط مدرسه و پارک را نشان دهد و بیمارستان و گورستان را نشان ندهد؛ همه را به شما نشان داد فرمود: «مَا الدُّنْیَا غَرَّتْکَ وَ لَکِنْ بِهَا اغْتَرَرْتَ» این «مَتْجر» اولیاست.
بنابراین وضع دنیا مشخص است، آن دنیایی که الآن استکبار این را به صورت جهنم درآورده مشخص است، دنیایی که ذات اقدس الهی آن را آفریده و فرمود آیات آفاقی در این دنیاست, آیات انفسی در این دنیاست, میلیونها رشتههای علوم دینی در بررسی آیات آفاقی و آیات انفسی هست که - انشاءالله - زمان ظهور حضرت مقداری از اینها روشن شود!
موضوع: تفسیر آیات 22 تا 40 سوره صافات
احْشُرُوا الَّذینَ ظَلَمُوا وَ أَزْواجَهُمْ وَ ما کانُوا یَعْبُدُونَ (22 مِنْ دُونِ اللَّهِ فَاهْدُوهُمْ إِلی صِراطِ الْجَحیمِ (23) وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ (24) ما لَکُمْ لا تَناصَرُونَ (25) بَلْ هُمُ الْیَوْمَ مُسْتَسْلِمُونَ (26) وَ أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ یَتَساءَلُونَ (27) قالُوا إِنَّکُمْ کُنْتُمْ تَأْتُونَنا عَنِ الْیَمینِ (28) قالُوا بَلْ لَمْ تَکُونُوا مُؤْمِنینَ (29) وَ ما کانَ لَنا عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطانٍ بَلْ کُنْتُمْ قَوْماً طاغینَ (30) فَحَقَّ عَلَیْنا قَوْلُ رَبِّنا إِنَّا لذائِقُونَ (31) فَأَغْوَیْناکُمْ إِنَّا کُنَّا غاوینَ (32) فَإِنَّهُمْ یَوْمَئِذٍ فِی الْعَذابِ مُشْتَرِکُونَ (33) إِنَّا کَذلِکَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمینَ (34) إِنَّهُمْ کانُوا إِذا قیلَ لَهُمْ لا إِلهَ إِلاَّ اللَّهُ یَسْتَکْبِرُونَ (35) وَ یَقُولُونَ أَ إِنَّا لَتارِکُوا آلِهَتِنا لِشاعِرٍ مَجْنُونٍ (36) بَلْ جاءَ بِالْحَقِّ وَ صَدَّقَ الْمُرْسَلینَ (37) إِنَّکُمْ لذائِقُوا الْعَذابِ الْأَلیمِ (38) وَ ما تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (39) إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصینَ (40))
تهدید مشرکان منکر معاد به حشر در دوزخ با زبان محاوره
بعد از اینکه برخی از اصول کلی توحید و معاد را ذکر فرمود, مشرکانی که هم مشکل توحیدی داشتند و هم منکر معاد بودند تهدیدشان به این است که در قیامت اینها به دوزخ محشور میشوند؛ در آیه 22 فرمود: احْشُرُوا الَّذینَ ظَلَمُوا وَ أَزْواجَهُمْ. فرهنگ محاوره غیر از آن اصطلاحات ادبی خاص است؛ در محاوره وقتی بخواهند از جامعه سخن بگویند به زبان مذکر حرف میزنند که میگویند مردم حضور دارند, مردم انقلاب کردند, مردم اینچنین میگویند, این «مردم» اعم از مرد و زن است، بر خلاف مردان است که در مقابل زنان است، وقتی میگویند مردم حاضرند; یعنی جامعه اعم از مرد و زن, این ادب محاوره است. آنجا که حکم اختصاصی زنها باشد جداگانه ذکر میشود، آنجا که تفصیل منظور باشد جداگانه ذکر میشود، آنجا که نه تفصیل منظور باشد و نه احکام اختصاصی زنان, به زبان مردم و مذکر بیان میشود؛ آیات قرآن که دارد قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ (1)[1] و مانند آن که این مؤمنون در مقابل مؤمنات نیست؛ مؤمنون یعنی اعم از مرد و زن, پس در دو بخش نام زنها را جداگانه ذکر میکند: آنجا که احکام اختصاصی زنهاست یا آنجا که درصدد بیان تفصیل است که در این جهت بین مرد و زن فرقی نیست؛ نظیر آیه 35 سوره مبارکه «احزاب» که گذشت فرمود: إِنَّ الْمُسْلِمینَ وَ الْمُسْلِماتِ وَ الْمُؤْمِنینَ وَ الْمُؤْمِناتِ تا بخش پایانی و مانند آن. آنجا که احکام اختصاصی است مثل «دماء ثلاثه», (2)بارداری, (3)شیر دادن, (4)مهریه گرفتن (5)و مانند آن که نام آنها را «بالصراحه» میبرد؛ اینجا که درصدد بیان اشتراک در تکلیف است، نام آنها را در کنار مَردها میبرد و در بقیه موارد به صورت جمع مذکر سالم ذکر میکند که اعم از مرد و زن است، که قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ این است و سایر آیات. در این قسمت که میگویند مردم چنین میگویند، این اعم از مرد و زن است، بعد وقتی فرمود: احْشُرُوا الَّذینَ ظَلَمُوا؛ یعنی اعم از مرد و زن، آن وقت أَزْواجَهُمْ در قبال اینها نیست.
تبیین مقصود از ازواجهم... در حشر با ظالمان
لذا این وَ أَزْواجَهُمْیا نظیر مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرینٌ (1)[6] است یا نه, منظورشان از این «ازواج»؛ یعنی همان اصنافی که در سوره مبارکه «واقعه» مشخص شد. مشابه همین مطلب در سوره مبارکه «یس» هم گذشت؛ سوره «یس» آیه 56 این بود إِنَّ أَصْحابَ الْجَنَّةِ الْیَوْمَ فی شُغُلٍ فاکِهُونَ ٭ هُمْ وَ أَزْواجُهُمْ فی ظِلالٍ عَلَی الْأَرائِکِ مُتَّکِؤُنَ (2)[7] در حالی که برخی از زنها به خانوادهشان ملحق میشوند و همه گروهها اینطور نیستند. فرمود: أَلْحَقْنا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ ما أَلَتْناهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَیْءٍ (3)[8] گرچه اینجا؛ یعنی در سوره «یس» که فرمود: هُمْ وَ أَزْواجُهُمْ فی ظِلالٍ عَلَی الْأَرائِکِ مُتَّکِؤُنَ (4)[9] معنایش این نیست که همه در یکجا جمع هستند؛ ولی ملحق شدن اعضای خانواده مخصوص به همه نیست، آنجا هم همین چند احتمال هست؛ اگر منظور از ظَلَمُوا مطلق معصیتکار باشد، چون تفصیل قاطع شرکت است نمیشود گفت که أَزْواجَهُمْ برابر سوره «واقعه»؛ یعنی ظالمان و معصیتکاران، اما چون منظور از أَزْواجَهُمْ «عندالاطلاق» همان است که در سوره مبارکه «بقره» بیان شده؛ در سوره «بقره» آیه 254 فرمود: وَ الْکافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ این ضمیر فصل با معرفه بودن خبر نشانه حصر است؛ یعنی کمالِ ظلم در آن کفر است إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظیمٌ (5)[10] و مانند آن. پس وقتی گفته شد وَ الْکافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ به صورت حصر بیان کرده که نشانه حصر کمالی است و در آیه محل بحث که فرمود: احْشُرُوا الَّذینَ ظَلَمُوا؛ یعنی کفار، وَ أَزْواجَهُمْ؛ یعنی کسانی که در این صنف هستند؛ یعنی تبهکاران و معصیتکاران و مانند آن.
امکان مضاعف بودن عذاب رهبران کفر و ردّ تقاضای پیروان آنها
بعد فرمود اینها وقتی وارد دوزخ شدند، البته آن رهبران کفر که جزء ائمه کفر هستند، ممکن است عذاب بیشتری داشته باشند؛ برابر آیه سیزده سوره مبارکه «عنکبوت» که این بود وَ لَیَحْمِلُنَّ أَثْقالَهُمْ وَ أَثْقالاً مَعَ أَثْقالِهِمْ؛ آن رهبران کفر که جزء وَقُودُ النَّار (1)هستند، هم گناهان خودشان را دارند که ضلالت است و هم گناهان اضلال دیگران را به عهده میگیرند، پس آنها دو گناه دارند؛ اما اینهایی که آن رهبرانشان را به این قدرت رساندند، اگر در قیامت بگویند: رَبَّنا آتِهِمْ ضِعْفَیْنِ مِنَ الْعَذابِ، (2)[12] برای اینکه إِنَّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ کُبَراءَنا (3)[13] جوابش همان است که در بحث دیروز گذشت که خدا میفرماید: لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَ لکِنْ لا تَعْلَمُونَ؛ (4)[14] شما هم دو گناه کردید و آنها هم دو گناه کردند شما که میگویید: رَبَّنا إِنَّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ کُبَراءَنا آن «سادات» و «کبراء» را هم شما به این قدرت رساندید؛ همین معنا در سوره مبارکه «صافات» هست و در قبال استدلال کفاری که رهبری کفر را به عهده داشتند آن را در میان میگذارد.
تبیین گفتمان دوزخیان و مقصّر دانستن رهبران خود
در این بخش از سوره مبارکه «صافات» وضع بهشت و جهنم را مشخص میکند، اوضاع دوزخیان را مشخص میکند، گفتمان آنها را با هم بیان می کند و همچنین اوضاع بهشت را مشخص میکند, وضع بهشتیان را مشخص میکند, گفتمان بهشتیها را هم با یکدیگر بیان می کند. در هر یک از دو طرف این سه مطلب را که جمعاً شش مطلب است کاملاً بازگو میکند؛ وضع دوزخ, استقرار دوزخیان در دوزخ, گفتمان دوزخیان با هم و همچنین وضع بهشت, استقرار بهشتیان در بهشت, گفتمان بهشتیان با هم. در اینجا فرمود وقتی اینها مستقر شدند، آنها که یک مقدار ضعیفتر بودند در گفتمانی که داشتند آن گفتمان را به صورت باب «تفاعل» ذکر میکند نه «مفاعله», («مفاعله» گرچه بین دو نفر هست؛ ولی یکی غالب است؛ لذا یکی فاعل است و دیگری مفعول، نمیگویند «ضارب زیدٌ عمرو» میگویند «ضارب زیدٌ عمراً»، اما وقتی باب «تفاعل» رفت دیگر نمیگویند «تضارب زید عمراً», «تضارب زید و عمرو» که هر دو فاعل هستند؛ کسی شکست نخورده، این خاصیت باب «تفاعل» است، آن «مفاعله» است که بالأخره یکی غالب میشود. اینجا باب «تفاعل» است) اینها «تسائل» دارند و گفتمان متقابل دارند این شخص میگوید تو مقصری و آن شخص میگوید تو مقصّری، اینکه گفته شد الْأَخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاَّ الْمُتَّقِینَ (5)[15]همین است. فرمود: وَ أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ یَتَساءَلُونَ نه «یسائلون»؛ برخیها به آن تبهکاران قدرتمندتر گفتند: إِنَّکُمْ کُنْتُمْ تَأْتُونَنا عَنِ الْیَمینِ که به دو بحث این «یمین» در بحث دیروز گذشت.
پاسخهای سهگانه رهبران کفر به اتهام پیروان خود
رهبرانشان سه جواب دادند: قسمت اول اینکه شما اصلاً اهل ایمان نبودید که ما شما را گمراه کنیم، بر فرض شما اهل ایمان بودید و گمراه شدید ما شما را گمراه نکردیم بَلْ لَمْ تَکُونُوا مُؤْمِنینَ؛ یعنی سالبه به انتفاء موضوع است، شما اهل ایمان نبودید که ما شما را گمراه کنیم. قسمت دوم: بر فرض که شما اهل ایمان بودید و بعد به کفر مبتلا شدید ما شما را کافر نکردیم ما کانَ لَنا عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطانٍ ما که بر شما مسلط نبودیم. قسمت سوم: ما اگر قدرت پیدا کردیم به وسیله هیاهوی شما بود بَلْ کُنْتُمْ قَوْماً طاغینَ ما که قدرت ذاتی نداریم, قدرت مرکزی نداریم شما جمع شدید ما را به عنوان رهبری پذیرفتید. وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) به آن مرد شامی گفت که شما رفتید امویان را تقویت کردید. (1)پس این سه پاسخ است که رهبران کفر به این مستضعفان تحت حمایت خود میدهند.
اعتراف رهبران کفر و پیروان آنها به غوایت و ضلالت خود
آنگاه میگویند حالا پس نه ما شما را کافر کردیم و نه شما ما را, هر دوی ما مستحق عذاب بودیم؛ لذا فَحَقَّ عَلَیْنا قَوْلُ رَبِّنافرمان الهی, دستور الهی بر ما روا شد، چرا؟ برای اینکه ما باید عذاب را بچشیم؛ چه ما و چه شما یکسان هستیم. فَأَغْوَیْناکُمْ، چون ما «غاوین» بودیم، شما به دنبال ما راه افتادید؛ ما بیراهه رفتیم، شما هم به دنبال ما؛ ما گرفتار ضلالت شدیم، شما هم گرفتار ضلالت شدید؛ ما مبتلا به «غوایت» شدیم، شما هم مبتلا به «غوایت» شدید.
1) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص106، ط اسلامی.
فرق بین غوایت و ضلالت و جمع آن در کافران و رهبران آنها
در دو بخش قرآن کریم بین ضلالت و «غوایت» جمع شده است. ضلالت یعنی گمراه و بیراهه رفتن, ما راه را گم کردیم; غوایت یعنی ما اصلاً هدف را گم کردیم و نمیدانیم کجا باید برویم. یک وقت است انسان هدفدار است ولی راه را بلد نیست، مثل مسافری که میخواهد جایی برود، اما راه را گم کرده که این را میگویند «ضال», یک وقت است که انسان پوچگراست و اصلاً نمیداند کجا باید برود که میگویند «غاوی». اینکه شیطان در یک بخش گفت: لَأُضِلَّنَّهُمْ (1)و در یک بخش, لَأُغْوِیَنَّهُمْ; (2)یعنی من اول اینها را از راه به در میبرم که اینها راه را گم کنند و بعد پوچگرا شوند؛ نمیدانند کجا میخواهند بروند و عاقبتشان چیست که این میشود «غوایت» و این دو خطر در جاهلیّت بود و ذات اقدس الهی به مردم جاهلی فرمود وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از هر دو آسیب مصون است ما ضَلَّ صاحِبُکُمْ وَ ما غَوی (3)نه او راه را گم کرد و نه هدف را، هم در راه هست و هم هدف دارد. شما به دنبال کسی باید بروید که در متن راه هست إِنَّکَ عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ (4)و هدفدار هم است. حالا اینجا فرمود ما اصلاً هدف را گم کردیم؛ اگر کسی هدف را گم کرده راهی ندارد إِنَّا کُنَّا غاوینَ بیهدف بودیم, پوچگرا بودیم و نمیدانستیم کجا میخواهیم برویم، نه اینکه مشخص بود کجایی هستیم؛ ولی راه را بلد نبودیم إِنَّا کُنَّا غاوینَ.
مشترک بودن عذاب کافران و رهبران آنها
بعد پاسخ قرآن کریم این است که چون گناه مشترک است و هیچ راهی برای رفع عذاب نیست که آن احادیث «تسع» مانند «رُفِعَ عَنْ أُمَّتِی تِسْعَةُ أَشْیَاءَ» (1)هیچ کدام علل «رفع» نیست؛ گناه هست, معذور نبودند فَإِنَّهُمْ یَوْمَئِذٍ فِی الْعَذابِ مُشْتَرِکُونَ که این پاسخ الهی است.
مطابق سنت الهی بودن کیفر مجرمان
بعد میفرماید این سنّت ماست إِنَّا کَذلِکَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمینَ ما از راه عقل و فطرت از درون, وحی و کتاب و سنّت از بیرون, راهنمایی میکنیم؛ اگر کسی راه را تشخیص نداد به او مهلت میدهیم, راه را تشخیص داد بیراهه رفت راه توبه و انابه و گذشت را به روی او باز میکنیم. اگر گناه کرد برای گناه یک کیفر مینویسیم اگر اطاعت کرد برای یکی, دهتا یا بیشتر مینویسیم؛ همه ارفاقها را میکنیم؛ اگر بیراهه رفت، مدتها به او مهلت میدهیم که برگردد. این بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفه همین است «أَنْتَ الَّذِی فَتَحْتَ لِعِبَادِکَ بَاباً إِلَی عَفْوِکَ، وَ سَمَّیْتَهُ التَّوْبَةَ» (2)مرتب دستور میدهی برگرد راه باز است، همه این کارها را کردی و حالا به آخرها که رسید، دیگر راهی برای خودتان نگذاشتید فَإِنَّهُمْ یَوْمَئِذٍ فِی الْعَذابِ مُشْتَرِکُونَ ٭ إِنَّا کَذلِکَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمینَ این جُرم آن معنای عام است که هم شرک و کفر را, هم الحاد را و هم معصیتهای دیگر را شامل میشود. سنّت ما این است که اینها کار بد کردند و مجرمین را ما باید تنبیه کنیم.
استکبارِ در برابر دعوت توحید رهبران الهی, جرم کافران
شما که فرمودید: إِنَّا کَذلِکَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمینَ جُرم اینها چیست؟ میفرماید جرم اینها این است که إِنَّهُمْ کانُوا إِذا قیلَ لَهُمْ لا إِلهَ إِلاَّ اللَّهُ یَسْتَکْبِرُونَ؛ وقتی رهبران الهی اینها را به توحید دعوت میکردند، اینها نه تنها کِبر میورزیدند، بلکه مستکبرانه برخورد میکردند, یک; نه تنها استکبار بود به صورت فعل ماضی، بلکه به صورت فعل مضارع که دلالت بر استمرار است، همواره مستکبرانه برخورد میکردند یَسْتَکْبِرُونَ؛ یعنی سنّت اینها بود، نه اینکه یک وقت برخورد استکباری داشتند؛ یک وقت نبود، به نحو استمرار دعوت انبیا بود و استکبار اینها هم بود یَسْتَکْبِرُونَ.
تقسیم کافران به دو دسته و بیان علت استکبار آنها در مقابل رهبران الهی
آن وقت در بحثهای قبلی هم ما داشتیم که در قرآن کریم آنها که به اصطلاح پژوهشگران شرک بودند مغالطهای بین تکوین و تشریع داشتند و اینها که جزء افراد میانی یا «ضعاف» بودند، اینها یک برهانی داشتند؛ الآن هم در هند یک عدّه هستند که گرفتار همین شرک هستند. آنهایی که به اصطلاح محقّقانشان هستند میگویند ذات اقدس الهی در دسترس احدی نیست, در درک احدی نیست و کسی نمیتواند او را عبادت کند، ما باید اصنام و اوثان را عبادت کنیم که مقرّب باشیم و این کار اگر بد بود، چون خود او علم مطلق دارد از کار ما باخبر است, یک و چون قدرت مطلق دارد میتواند جلوی ما را بگیرد, دو; از اینکه عالِم است و قادر است و جلوی ما را نگرفت، ما کشف رضا میکنیم, سه؛ این مجموع مغالطات محقّقان شرک است. در حالی که اینها بین اراده تشریع و تکوین خلط کردند؛ ذات اقدس الهی البته «بکلّ شیء علیم» است «بکلّ شیء قدیر» است و فرمود من بشر را آزاد گذاشتم، این آزادی راه کمال اوست لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ (1)[23] هیچ کس در دین مجبور نیست؛ یعنی تکویناً آزاد است، چون هر راهی را که انتخاب کند به اختیار خودش باشد و کمال او هم در همین است، اما این - معاذ الله - به معنای اباحهگری نیست که هر کسی هر حرفی خواست بزند و هر کاری خواست انجام دهد که این به عنوان آزادی بیان یا آزادی قلم باشد. وگرنه خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحیمَ صَلُّوهُ (2)[24]بگیر و ببند الهی برای چیست؟ همین خدایی که میفرماید: لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ میگوید بگیرید و ببندید و بزنید، پس این لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ؛ یعنی بشر را من آزاد خلق کردم یا به طرف حق یا به طرف باطل؛ هیچ جبری نیست، انسان مجبور است که آزاد باشد، این از بهترین نعمتهای الهی است. فرمود آزادیِ او در اختیار او نیست ما او را مجبور کردیم که آزاد باشد، ما او را اینطور خلق کردیم. هیچ کس نمیتواند جلوی آزادی خود را بگیرد; یعنی یک کار بدون اراده انجام دهد. همانطوری که دو دوتا پنجتا مستحیل است، اگر کسی بخواهد کارِ بیاراده انجام دهد مقدورش نیست؛ ممکن است از اینجا تا آسمان پرواز کند این «مستبعَد» است و محال نیست، اما بخواهد کار بیاراده انجام دهد محال است؛ طنز بگوید, شوخی کند, جِدّ بگوید, دروغ بگوید یا راست بگوید بالأخره با اراده کار میکند. انسان «خُلق مختارا»؛ این اختیار کمالی است که ذات اقدس الهی به او داد. فرمود در مسئله خلقت ما شما را آزاد آفریدیم، قبول یا نکول هر راهی را که انتخاب کنید، آزادانه انتخاب کردید؛ ولی ما هدایتتان میکنیم, راهنمایی میکنیم که راه بهشت حق است, راه انبیا حق است, راه اولیا حق است دنیا در آن هست, آخرت در آن هست, حسنات در دنیا هست, حسنات در آخرت هست؛ اگر کسی با قیام حجّت عقلی و نقلی بیراهه رفت، آنگاه این بگیر و ببند الهی شروع میشود خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحیمَ صَلُّوهُ این لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ- معاذ الله - که نمیخواهد اباحهگری را ترویج کند؛ این میخواهد بگوید در ساختار خلقت, بشر تکویناً آزاد است، اما تشریعاً راه آن مشخص است که الاّ ولابد باید راه انبیا را برود. اگر - معاذ الله - لا إِکْراهَ فِی الدِّینِمعنای آن این بود که انسان رهاست، این بگیر و ببند برای چیست؟
بنابراین فرمود ما راهها را مشخص کردیم و انسان هر راهی را بخواهد برود مختار است؛ ولی الاّ و لابد باید راه خوب را انتخاب کند. آن راهی که محقّقان شرک به اصطلاح گفتند, مجموعه چند مغالطه بود که بین تکوین و تشریع خلط کردند و بیراهه رفتند، اما افراد میانی و ضعافشان که اهل استدلال نیستند اینها در نفی و اثبات در تصدیق و تکذیب گرفتار نیاکانشان هستند، هر کاری را که نیاکانشان میکردند اینها میگفتند ما میکنیم إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی أُمَّةٍ (1)[25] و هر کاری که آنها نکرده بودند اینها میگفتند: ما سَمِعْنا بِهذا فی آبائِنَا الْأَوَّلینَ (2)[26] این حرفها را که پدران آنها نداشتند. نفی و اثبات اینها در مدار تقلید از مُردهٴ جاهل بود؛ برهان قرآن کریم این است که أَ وَ لَوْ کانَ آباؤُهُمْ لا یَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ لا یَهْتَدُونَ؛ (3)[27] آنها آدمهای غیر عاقل و غیر عالم بودند، شما چرا دنبال آنها راه میافتید؟ کسی اینطور حرف میزند که معیار تصدیق من قبولِ پدران, معیار تکذیب من, نکول پدران؟! بعد قرآن هم فرمود: أَ وَ لَوْ کانَ آباؤُهُمْ لا یَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ لا یَهْتَدُونَ؛ چرا این حرف را میزنید؟ اینها میگفتند: أَ إِنَّا لَتارِکُوا آلِهَتِنا آیا دست از خدایانمان برداریم؟ حرف محقّقین آنها به گمان باطلشان آن بود که یاد شد, حرف میانی و «ضعاف» آنها همین بود که یاد شد؛ اینها دو گروه بودند و دو طرز فکر داشتند، چون حق را در بتپرستی میدانستند، وحی را - معاذ الله - به صورت شعر و خیالبافی تلقّی میکردند و این را بر خلاف عقل تلقّی میکردند؛ لذا میگفتند قرآن - معاذ الله - شعر است و خیالبافی است و وجود مبارک رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم چون بر خلاف حرف نیاکان ما سخن میآورد مثلاً - معاذ الله - به این وصف دوم متّصف است؛ اما ذات اقدس الهی بعد از نقل حرف آنها فرمود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) حق آورد، حالا این «باء» یا «باء» مصاحبت است یا «باء» «ملابسه» است او پیچیده به حقیقت است, پوشیده به حقیقت است یا «باء» تعدیه است؛ یعنی حق آورد, آمد در کسوت حقیقت, آمد در ظرف حقیقت یا حقیقت آورد جاءَ بِالْحَقِّ و همه انبیا را هم تصدیق کرده، همه حقگویان عالَم را هم پذیرفته؛ هم خودش حق آورد و هم حرف انبیا را تصدیق کرد، اما شما که نه حق را قبول کردید و نه حرف انبیا را پذیرفتید إِنَّکُمْ لَذَائِقُوا الْعَذابِ الْأَلیمِ.
مطابقت جزا با عمل فصل مشترک بین بهشتیان و دوزخیان
حالا این طلیعه ورود به بحث متقابل است که درباره بهشتیهاست و این یک فصل مشترکی است بین دوزخیان و بهشتیان و آن این است که وَ ما تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ؛ هیچ کس کیفر یا پاداش نمیبیند، مگر در برابر عمل خود که این آیه هم از آن آیات شفاف و روشنی است که دلالت میکند که جزا متن عمل است، چون نفرمود «و ما تجزون الاّ بما کنتم تعملون»، جزا عین عمل است. آن بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در دعای ختم قرآن که فرمود: «وَ صَارَتِ الْأَعْمَالُ قَلَائِدَ فِی الْأَعْنَاقِ»؛ (1)خودِ عمل میشود غُل, درست است که خدا فرمود: خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحیمَ صَلُّوهُ اما این غُل را از آهنگری و کوره آهن نیاوردند، این غُل همان عمل زشت و حرام و باطلی است که خود شخص انجام داده «وَ صَارَتِ الْأَعْمَالُ قَلَائِدَ فِی الْأَعْنَاقِ»، پس وَ ما تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ.
پرسش: فرمودید که جزا متن عمل است و بین جزا و عمل باید تناسبی باشد، چرا آتش؟!
پاسخ: بعضی از بزرگان در کتابهایشان نوشتند وقتی میبینیم افرادی دارند دروغ میگویند, دارند اختلاف ایجاد میکنند, دارند بساط جامعه را به هم میزنند همین که حرف میزنند از دهن آنها دارد آتش درمیآید؛ باطنِ این خلافگویی, دروغگویی و به هم زدن جامعه شعله است و این باطن آن روز ظهور میکند.
1) تدوین القرآن، الشیخ علی الکورانی العاملی، ج1، ص479.
ویژه بودن پاداش اولیای الهی (مخلَصین)
فرمود: وَ ما تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ؛ اگر این است، پس این همه پاداش خوبی که شما برای بهشتیان و اولیای الهی مقرّر کردید، آن چیست؟ میفرماید درست است که هر کسی به اندازه عمل پاداش میبیند؛ ولی بندگان «مخلَص» مستثنا هستند، یک چیزهایی خدا به آنها میدهد که فوق اعمال آنها در دنیا است، این بنا بر اینکه استثنا متصل باشد وَ ما تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ٭ إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصینَ،اما اگر در سیاق آن سه گروه باشد؛ یعنی احْشُرُوا الَّذینَ ظَلَمُوا, یک; أَزْواجَهُمْ, دو; وَ ما کانُوا یَعْبُدُونَ, سه; در گروه آنها تا پایان بحث را ادامه دهیم، این استثنا منقطع میشود. پس متّصل بودن یا منقطع بودنِ این استثنا به این دو منظر است. إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصینَ.
پرسش: منقطع یا متّصل کدام یک ترجیح دارند؟
پاسخ: اگر از این جمله ما تُجْزَوْنَ استفاده کنیم متّصل بودن ترجیح دارد.
«مخلِص» داریم و «مخلَص»؛ «مخلِص» یعنی کسی که «أخلص دینه لله» منزّه از ریا و مانند آن بود. در بین «مخلِصین» افراد خاصّی هستند که ذات اقدس الهی «استخلصهم الله لنفسه فصاروا مخلَصین». در بین «مخلِصین» عدّهای را ذات اقدس الهی برای خود انتخاب میکند که «اجتباه الله» میشوند «اصطفاه الله» میشوند که اینها میشوند «مخلَصین»، إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصینَ؛ اینها که «أَسْتَخْلِصْهُم الله لِنَفْسه» آن جَنَّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ (1)[29] و مانند آن را که دارند، پاداش های دیگری هم دارند که اینجا مطرح میفرماید.
1) بقره/سوره2، آیه25.
بیان مصادیقی از اکرام الهی برای اولیای خود در بهشت
میفرماید: أُولئِکَ که از اینها به عظمت یاد میکند أُولئِکَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ؛ (1)یعنی «معلومٌ عند الله» وگرنه فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ، (2)[31] خیلیها نمیدانند چه چیزی را ذات اقدس الهی برای آنها ذخیره کرده است لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ؛ این رزق معلوم هم رزق ظاهری و جسمانی است و هم رزق باطنی و غیبی و معنوی است، هم فَواکِهُ (3)[32] که فواکه تمثیل و مثال است برای تمام نعمتهای ظاهری, مسکن است, غُرَفٌ مَبْنِیَّةٌ (4)است, پوشاک است و و بَطائِنُها مِنْ إِسْتَبْرَقٍ (5)است؛ حالا ظَهائر او چیست خدا میداند؛ الآن مستحضرید مهمترین و گرانترین فرش روی کُره زمین فرشهایی است که یکدست ابریشم باشد، دیگر از فرش ابریشمی گرانتر نیست؛ فرشی که زیر پای بهشتیان است، آستر آن ابریشم است و اَبرهاش چیست خدا میداند. دیگر چیزهایی است که به فکر بشر نمیرسد، زیرا اصلاً نوع آن در دنیا نیست؛ لذا فرمود: مُتَّکِئینَ عَلی فُرُشٍ بَطائِنُها مِنْ إِسْتَبْرَقٍ - «بطائن» جمع «بطانه» - است «الظهاره ابره دان و البطانه آستر» که در نصاب الصبیان خواندید. «بِطانه» یعنی آستر, آستر فرش که روی خاک است این حریر خالص است، حالا اَبره آن چیست خدا میداند، چون فرمود: وَ لَهُمْ مَا یَشْتَهُونَ (6)رزقی است که نزد ما معلوم است، نزد دیگران معلوم نیست و مانند آن. وَ هُمْ مُکْرَمُونَ (7)[36] از این مُکْرَمُونَ آن رزق معنوی را میشود اثبات نمود؛ اینها نزد ما کریم هستند، همان صفتی که در سوره مبارکه «انبیاء» برای ملائکه مشخص کرد که بَلْ عِبادٌ مُکْرَمُونَ ٭ لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ (8)[37] همین وصف ممتاز سوره مبارکه «انبیاء» را امام هادی(سلام الله علیه) در زیارت «جامعه» برای اهل بیت(علیهم السلام) دارد که «وَ عِبَادِهِ الْمُکْرَمِینَ الَّذِینَ لٰا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ» (9)که این بیان نورانی امام هادی(سلام الله علیه) در وصف اهل بیت، در زیارت «جامعه» همین وصف فرشتههاست که در سوره انبیاء آمده بَلْ عِبادٌ مُکْرَمُونَ ٭ لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ اینها «مکرمون» هستند.
دیدگاه علامه طباطبایی در مقصود از «نعیم» در بعضی از آیات
بعد فرمود اینها فِی جَنَّاتِ النَّعِیم (1)می باشند. این از بیانات روشن و شفاف سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) در المیزان (2)است که فرمود نعمت یک وقت با قرینه همراه است، مانند نعمت پوشاک, نعمت خوراک, نعمت علم, نعمت قدرت, نعمت حیات, نعمت بهشت که اینها یا نعمت ظاهر هستند یا نعمت باطن که مقیّد است، یک وقت مطلق ذکر میشود «النعمة فی القرآن إذا اطلقت اُرید منه الولایة» که «الله» ولیّ او شود. در آیه مبارکه الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی (3)[41] همین فرمایش را دارند، ذیل آیه ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعیمِ (4)که وجود مبارک امام (سلام الله علیه) میفرمایند: «النَّعِیمَ حُبُّنَا أَهْلَ الْبَیْتِ» (5)همین مطلب است، پس نعمت اگر مقیّد ذکر شود، نعمت بهشت یا نعمت علم یا نعمت غُرَفٌ مَبْنِیَّةٌ یا نعمتهای معنوی دیگر این معلوم است که نعمت خاصّ بهشتی است یا در دنیاست یا در آخرت، اما مطلق ذکر شود؛ فرمود ما نعمت دادیم یا اینها فی جَنَّاتِ النَّعیمِ هستند نعمت ولایت است؛ ولایت هم یعنی خدا ولی او باشد، کارهای او را خدا دارد انجام میدهد. ما الآن میگوییم این کودک تحت ولایت پدر است یا جدّ است؛ یعنی او کارهایش را تنظیم میکند که کجا کار بکن و کجا کار نکن. معلّم مدرسه او هم راه نشان میدهد؛ ولی ولیّ نیست، اما ولیّ این کودک همه کارها را به عهده میگیرد، ولایت تعلیم نیست، سرپرستی است؛ آن وقت انسان حرف که میزند با حفاظت الهی است, چیزی را نگاه میکند با حفاظت الهی است, چیزی را میفهمد با حفاظت الهی است که مبادا بد بفهمد, بد بگوید, بد ببیند؛ لذا میشود معصوم و یا ملحَق به معصوم. اینکه شما میبینید بزرگان درباره اهل بیت این همه خضوع دارند بازگشت همه این خضوعها به همان توحید ذات اقدس الهی است. اگر وهابیّت درست درک میکرد که اگر کسی به انبیا و اولیا و معصومین احترام میکند برای کیست و برای چیست، هرگز چنین اشتباهاتی را مرتکب نمیشدند. اگر اللَّهُ ولیُّ الَّذینَ آمَنُوا (6)[44] شد، مخصوصاً درباره اولیای الهی و معصومین, کارهای اینها را خدا به عهده میگیرد؛ یعنی نمیگذارد اینها اشتباه کنند؛ با هدایت, با راهنمایی, با تذکره هم از خطای علمی مصون هستند و هم از خطیئه عملی مصون می باشند؛ لذا کار میشود کار الهی و اینها میشوند تحت ولایت «الله»، آن وقت از این به بعد خود اینها را ذات اقدس الهی جزء اولیای مردم قرار میدهد، والی مردم قرار میدهد؛ اساس کار این است که اینها تحت ولایت الله هستند.
ناتوانی درک انسان از روبه رو بودن همه بهشتیان
فی جَنَّاتِ النَّعیمِ ٭ عَلی سُرُرٍ مُتَقابِلینَ؛ (1)[45] این عَلی سُرُرٍ مُتَقابِلینَ را ما به هیچ وجه نمیتوانیم درک کنیم. این همه اهل بهشت در بهشت، همه روبهروی هم هستند و هیچ کس پشت سر کسی نیست. هر طوری شما بخواهید فرض کنید بالأخره یک عده در پشت هستند و یک عده رو؛ چه عالَمی است و کدام نشئه است که همه روبهروی هم هستند. شما در این شبستان مسجد مهندسی کنید و میلیونها نقشه بکشید، ممکن نیست که همه روبهروی هم باشند؛ برخی از اهل تفسیر گفتند این وقتی است که به زیارت الهی میروند که آنجا شهود محض است و هیچ غیبتی, هیچ حجابی نیست؛ لذا همه در همه شرایط یکدیگر را میبینند. برای ماها به هیچ وجه با این بحثهای دنیا قابل درک نیست که اینها روی سریرها هستند و در جمیع حالات روبهروی هم هستند که هیچ کس پشت سر دیگری نیست؛ حالا گفتند کنایه از آن است که پشت سر دیگری حرف نمیزنند، اینها سر جایش محفوظ است. (2)یک وقت است که گاهی طوری میشود که هر دو نفر روبهروی هم هستند یا چند نفر روبهروی هم هستند که این هم قابل پذیرش است، اما در جمیع حالات همه اینها روبهروی هم باشند، فرض این برای ماها ممکن نیست. پرسش: استاد! اکل و شرب در دنیا برای کسب و کار است یا ازدواج برای ازدیاد و تناسل است.
پاسخ: نه, آنجا اشاره شد که لذّت در آن جا مسبوق به رنج نیست. در دنیا لذت مسبوق به رنج است و بازگشت همه این لذایذ به دفع رنج و به عذاب برمیگردد که ممکن است نفعی هم همراه باشد. انسان تشنه, انسان گرسنه برای رفع رنج گرسنگی و تشنگی رو به آب و غذا میآورد؛ ولی در بهشت بدون سَبق رنج عطش از خوردن کوثر لذت میبرند، بدون سبق رنج جوع و گرسنگی از خوردن غذا و میوه لذت میبرند و مانند آن؛ برای تولید هم نیست. اگر دار نعمت محض است و لذت صِرف، دیگر جا برای سبق رنج و مانند آن نیست.
عَلی سُرُرٍ مُتَقابِلینَ همه روی تختها هستند و در همه حالات روبهروی هم هستند هیچ کسی از کسی غیبت نمیکند. یُطافُ عَلَیْهِمْ بِکَأْسٍ مِنْ مَعینٍ آن چشمهای که مَعین است، «ماء معین» را قبلاً هم ملاحظه فرمودید، آبی که «تراه العیون و تناله الدلاء». (1) پرسش: با روح، با جسم که معنا ندارد؟
پاسخ: بالأخره اینها جسمی دارند که با روح هستند. بدن مقابل بدن نیست و دنیا هم همینطور است، چون بدن بدون روح درکی ندارد تمام این مقابل بودن یا مغایر بودن با روح است؛ آنها در عین حال که روح دارند و در عین حال که بدن دارند، ارواح اینها با اینکه در بدن هست؛ یعنی در حقیقت خودیّت اینها به روح اینها برمیگردد، هیچ کسی از دیگری غیبت ندارد.
1) تفسیرالبغوی، البغوی، ج4، ص373.
پرسش: آیا احتمال این هست که بدن هایشان شبیه شیشه شفاف باشد که در هر حال رو به رو بودن صدق کند؟
پاسخ: بالأخره ابدانشان همین ابدانی است که در بحثهای سوره مبارکه «یس» گذشت و ممکن است مقداری لطیفتر از دنیا باشد، اما اساس کار برای آن قدرتهای روحی است؛ برای اینکه آن معارف را که بدن درک نمیکند، آن لطایف الهی را که خدای سبحان به اینها عطا میکند بدن درک نمیکند، ولو بدن لطیف شود و در حدّ آیینه شود.
پرسش: آن نعمت هایی که برای مخلصین است چه چیزی اضافه تر از نعمت هایی دارد که به دیگران عطا می شود؟
پاسخ: جَنَّاتِ النَّعیمِ بودن است؛ در جنّت نعیم انسان طوری میرسد که تمام کارهایش را خدا به عهده میگیرد. اگر کسی تحت تدبیر الهی بود، این عصمت کامله نصیبش میشود. هرگز خدای سبحان نمیگذارد اینها در مسائل علمی گرفتار خطا شوند, در مسائل عملی گرفتار خطیئه شوند اللَّهُ ولیُّ الَّذینَ آمَنُوا؛ «بالقول المطلق» برای یک عده دفع است و برای یک عده رفع؛ برای معصومین(علیهم السلام) دفع است، هرگز نمیگذارد اینها گرفتار ظلمت خطا یا ظلمت خطیئه شوند.
پرسش: تقابل از حیث مادی است می شود به این گونه از آیات استناد کرد که چون مواد مادی نیست پس تقابلی نیست؟
پاسخ: نه, آن جسمش که سر جایش محفوظ است جسم دارند اما تفاوت آنها در آن ارواح است و درجات روح آنهاست؛ این لذّتهای ظاهری این فواکه برای همه بهشتیها هست چه برای «مخلَصین» و چه برای غیر «مخلَصین».
در پایان سوره مبارکه «قمر» هست که إِنَّ الْمُتَّقینَ که این جمع محلاّ به الف و لام شامل همه اهل تقوا میشود إِنَّ الْمُتَّقینَ که این جمع محلی به الف و لام شامل همه اهل تقوا می شود إِنَّ الْمُتَّقینَ فی جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ، (1)[48]اما فی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ (2)[49] نصیب همه نیست؛ خیلیها هستند اهل تقوا هستند، آدمهای خوبی هستند همان جَنَّاتٌ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ است، غُرَفٌ مَبْنِیَّةٌ دارند, «حور» دارند, «قصور» دارند, «فواکه» دارند و مانند آن, اما عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ باشند یا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ (3)[50] باشد یا با خدا مناجات کنند, با خدا گفتگو داشته باشند, کلام الهی را بشنود نصیب هر کس نمیشود؛ حالا «مخلَصین» این فیض را دارند.
در محافظت الهی بودن وحی و ناتوانی شیاطین از سرقت آن
در مسئله «اختطاف» که فرمود کسی «اختطاف» نمیکند و سرقت نمیکند إِلاَّ مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ (4)[51] که در سوره «صافات» در آیات قبل گذشت. این پنجمین یا ششمین بار است که مسئله «خطفه» و «اختطاف» مطرح است؛ در سوره مبارکه «بقره» مطرح شد، در سوره «حج» مطرح شد، در سوره «عنکبوت» مطرح شد یا در همین سوره «صافات» هم مطرح شد. «اختطاف» یعنی ربودن, آنها هم که یا استراق سمع میکنند یا استراق بصر میکنند، اگر کسی غافلگیرانه مال کسی را بگیرد میگویند «اختطف»؛ اگر گوش دهد و ببیند که دیگری چه میگوید، میگویند استراق سمع کرده, سرقت گوش; یعنی از راه گوش سرقت کرده یا اگر نگاهی کند ببیند در خانه مردم چه خبر است استراق بصر کرده؛ اینها اگر بخواهند استراق بکنند و چیزی را بربایند از سنخ وحی انبیا و اولیا نیست «بالقول المطلق» کما سَبق، برای اینکه فرمود خدای سبحان یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً؛ (5)یعنی وحی از نقطه آغازین تا پایان فرجامش با اسکورت فرشتهها همراه است و هیچ مَلکی در اینجا راه ندارد، رصد میکنند راصدان, نگهبانان, نگهداران بِأَیْدی سَفَرَةٍ ٭ کِرامٍ بَرَرَةٍ (6)[53] از بالا تا پایین و از پایین تا بالا دو طرف فرشتهها رَصَد میکنند. پس وحی و دین الهی قابل استراق سمع و اختطاف نیست، اما این «ملاحن» که چه حادثهای پیش میآید, فلان شخص به چه جایی میرسد, فلان مال پیش چه کسی گم شده، فلان مال را چه کسی میبرد این مسائلی که کاهنان دارند اینها را ممکن است اختطاف کنند؛ ولی اگر مقداری اختطاف کنند گرفتار این شهابسنگها میشوند که به حیات اینها خاتمه میدهد. فرمود: أُولئِکَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ ٭ فَواکِهُ وَ هُمْ مُکْرَمُونَ ٭ فی جَنَّاتِ النَّعیمِ ٭ عَلی سُرُرٍ مُتَقابِلینَ.
موضوع:تفسیر آیات 37 تا 60 سوره صافات
بَلْ جاءَ بِالْحَقِّ وَ صَدَّقَ الْمُرْسَلینَ (37 إِنَّکُمْ لذائِقُوا الْعَذابِ الْأَلیمِ (38) وَ ما تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (39) إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصینَ (40) أُولئِکَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ (41) فَواکِهُ وَ هُمْ مُکْرَمُونَ (42) فی جَنَّاتِ النَّعیمِ (43) عَلی سُرُرٍ مُتَقابِلینَ (44) یُطافُ عَلَیْهِمْ بِکَأْسٍ مِنْ مَعینٍ (45) بَیْضاءَ لَذَّةٍ لِلشَّارِبینَ (46) لا فیها غَوْلٌ وَ لا هُمْ عَنْها یُنْزَفُونَ (47) وَ عِنْدَهُمْ قاصِراتُ الطَّرْفِ عینٌ (48) کَأَنَّهُنَّ بَیْضٌ مَکْنُونٌ (49) فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ یَتَساءَلُونَ (50) قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ إِنِّی کانَ لی قَرینٌ (51) یَقُولُ أَ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُصَدِّقینَ (52) أَ إِذا مِتْنا وَ کُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَدینُونَ (53) قالَ هَلْ أَنْتُمْ مُطَّلِعُونَ (54) فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فی سَواءِ الْجَحیمِ (55) قالَ تَاللَّهِ إِنْ کِدْتَ لَتُرْدینِ (56) وَ لَوْ لا نِعْمَةُ رَبِّی لَکُنْتُ مِنَ الْمُحْضَرینَ (57) أَ فَما نَحْنُ بِمَیِّتینَ (58) إِلاَّ مَوْتَتَنَا الْأُولی وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبینَ (59) إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ (60))
نفی زندگی اجتماعی در قیامت و نمونه دنیوی آن
بعد از اینکه عصارهای از مسائل توحید را ذکر فرمودند, جریان معاد را تا حدودی مبسوطتر ذکر کردند. در صحنه قیامت وقتی همه برخاستند، زندگی مردم در قیامت جمعی است نه اجتماعی؛ یعنی براساس سوره مبارکه «واقعه» إِنَّ الْأَوَّلینَ وَ الْآخِرینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلی میقاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ، (1)[1] اما همه تنها هستند کُلُّهُمْ آتیهِ یَوْمَ الْقِیامَةِ فَرْداً. (2)گاهی شما در اماکن عمومی میبینید؛ نظیر حج و امثال حج که زندگی جمعی است؛ ولی اجتماعی نیست و کسی, کسی را نمیشناسد. صحنه حج, گوشهای از اسرار قیامت است؛ فرمود همه هستند - اوّلین و آخرین هستند - اما کسی, کسی را نمیشناسد؛ زندگی اجتماعی نیست که مشکل یکدیگر را با تعاون حل کنند.
جداسازی صف تبهکاران از پرهیزکاران بعد از پرسش و پاسخ
بعد از این صحنه, هر کسی در برابر عمل خود مسئول است. طبق آنچه در سوره مبارکه «یس» گذشت بعد از بخشی از سؤال و جواب دستور میرسد وَ امْتازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ؛ (1)[3] صف مجرمین از صف پرهیزکاران جدا میشود و آنها که مجرم هستند به آنها میگویند: فَاهْدُوهُمْ إِلی صِراطِ الْجَحیمِ (2)راه آنها جداست و مؤمنین را هم به طرف بهشت میبرند که راه آنها هم جداست. تا آن وقت جمع بودند؛ ولی از آن به بعد وَ امْتازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ و آنچه اینها در صحنه دنیا داشتند، در قیامت بازگو میشود.
پیروی مستضعف از مستکبر در تکذیب پیامبران علّت جهنمی شدن آنها
فرمود سرّ اینکه مستکبِر و مستضعفِ پیرو هر دو به دوزخ میروند، برای اینکه کانُوا إِذا قیلَ لَهُمْ لا إِلهَ إِلاَّ اللَّهُ یَسْتَکْبِرُونَ (3)[5]همه اینها در برابر توحید مستکبر بودند، شرک میورزیدند، کافر بودند و ظالم بودند; منتها بعضی تابع و بعضی متبوع بودند. درباره وجود مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میگفتند ما چرا آلهه خود را برای کسی که - معاذ الله - شعری آورده و از عقلانیت برخوردار نیست پیروی کنیم؟! خدای سبحان فرمود خیر, او حق آورده و همه انبیا را هم تصدیق کرده است بَلْ جاءَ بِالْحَقِّ وَ صَدَّقَ الْمُرْسَلینَ؛ در ردیف پیامبران است و حرفهای آنها را تصدیق کرده، چون حرف پیامبر را پیامبر باید تصدیق کند؛ دیگران ایمان میآورند، اما تصدیق کنند که این حرف درست است در شأن آنها نیست؛ غیر پیامبر چه حق دارد بگوید که پیامبر راست میگوید، تشخیص نمیدهد و وظیفه او این است که ایمان بیاورد، اما پیامبر است که میتواند حرف انبیای دیگر را امضا و تصدیق کند. فرمود این دو رکن در پیامبر هست: بَلْ جاءَ بِالْحَقِّ وَ صَدَّقَ الْمُرْسَلینَ.
دوزخ، عصاره عقاید و اخلاق و اعمال مستکبران و پیروان آنها
بعد به پاداش و کیفر این دو گروه اشاره میکند و میفرماید ما چیز زایدی بر آن اعمال شما نیاوردیم؛ عصارهٴ عقاید و اخلاق و اعمالتان به صورت دوزخ درآمده که میبینید وَ ما تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ. اگر این إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ نسبت به مسئله اصل جزا باشد، این استثنا میتواند متصل باشد، اما چون بحث در فرقه تبهکار و گمراه و دوزخی است؛ لذا خیلیها گفتند: إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ استثنای منقطع است، برای اینکه وَ امْتازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ که حاکم شد، عدّهای به طرف دوزخ و عدّهای به طرف بهشت برده شدند که اینها از آنها نبودند تا استثنا شوند.
اختصاص بعضی از فوزهای خاص بهشتی برای مخلَصین
درباره بهشتیها مخصوصاً «مخلَصین» یک سلسله نعمتهای مشترکی هست با سایر بهشتیها و یک سلسله فوز خاصّی است که مربوط به آنهاست و در دیگران نیست. آنچه در این بخش گفته میشود، تقریباً مشترک بین «مخلَص» و غیر «مخلَص» است. فرمود اینها رزق معلوم دارند که خدا میداند و این میتواند آن رزق مختص باشد؛ «فواکه» دارند, میوههای گوناگون دارند و با کرامت در بهشت به سر میبرند فی جَنَّاتِ النَّعیمِ هستند که به تعبیر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) منظور جنّت ولایت است (1)که جنّت ولایت غیر از جَنَّاتٌ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ (2)[7] است؛ یعنی انسان به جایی میرسد که خدای سبحان کارهای او را در مقام فعل به عهده میگیرد که منطقه ممنوعه نیست؛ یعنی مقام ذات نیست, یک; صفات ذات که عین ذات است نیست؛ مقام فعل است، دو؛ در مقام فعل حق, خدا سرپرستی یک عدّه را به عهده میگیرد اللَّهُ ولیُّ الَّذینَ آمَنُوا (3)نمیگذارد او بیراهه برود، نمیگذارد دیگران در او نفوذ کنند و مانند آن.
تبیین کیفیت جلوس و پذیرایی پرهیزکاران در بهشت
فرمود: عَلی سُرُرٍ مُتَقابِلینَ که ما نمونه ای مانند او را در دنیا نداریم؛ در دنیا بالأخره اگر یک صف طولانی باشد چند نفری ممکن است روی این میزها که نشستند روبهروی هم باشند، اما در یک جمعیت عظیم همه روبهروی هم باشند این شدنی نیست؛ در محضری است که اصلاً حجاب و غیبتی در کار نیست عَلی سُرُرٍ مُتَقابِلینَ. اینها اگر تشنه باشند همیشه ظرفهای پر از آب کوثر و مانند آن در اختیارشان است، یُطافُ عَلَیْهِمْ؛ یعنی پرستاران و مهمان نوازهایی در بهشت هستند که این کأسها و کاسهها را که پر از آب «معین» است مرتب به حضور بهشتی ها میآورند که هرکدام خواستند مِیل کنند.
مقصود از«ماء معین» و ظرف های آن در پذیرایی از بهشتیان
مستحضرید که در فارسی ما امثال کاسه و ظرف همه را به طور یکسان اطلاق میکنیم؛ ولی در واژههای عرب اگر ظرفی خالی از آب باشد میگویند «قدح», آب داشته باشد میگویند «کأس», اگر لبریز باشد میگویند «دِهاق», کَأْساً دِهاقاً؛ (1)یعنی لبریز. «دهاق» یک چیز جدای است, «کأس» یک چیز جدای است, «قدح» یک چیز جدای است؛ یعنی ممکن است یک ظرف سه حالت داشته باشد و برای هر حالتی هم اسم خاص است؛ گاهی دارد کَأْساً دِهاقاً؛ یعنی لبریز است. «کأس» آن ظرفی است که دارای آب باشد و آب آن هم از چشمه «معین» است؛ «معین» آبی است که «تراه العیون و تناله الدلاء»؛ (2)آب جاری را میگویند آب «معین», آبی که چشم آن را ببیند و در دسترس دلو و مانند آن باشد، آب راکد را «ماء معین» نمیگویند. یکی از القاب وجود مبارک حضرت «ماء معین» (3)است، چه اینکه بر عالمان دین هم «ماء معین» اطلاق کردند؛ «ماء معین» چون جاری است و از جایی به جایی جریان دارد، عالِم هم چون حرفی را که از کتابی یا از استاد شنیده به دیگری منتقل میکند و آن دیگری به سومی و چهارمی منتقل میکند، این علم میشود «ماء معین»؛ اگر کسی در عالم رؤیا خواب دید که آبی به او دادند، این شخص علم نصیب او میشود یا شیری دادند حکمت نصیب او میشود. «مَعین»؛ یعنی چیزی که «تراه العیون و تناله الدلاء». فرمود «کأس»ی است از چنین چشمهای که راکد نیست، این آب شفاف است، بَیْضاءَ؛ یعنی این «ماء معین» لَذَّةٍ گواراست برای هر که بچشد و آنها غیر از مؤمنین نخواهند بود. اوصاف دیگری که برای این چشمه بهشت ذکر میکند این است که هیچ ضرری در آن نیست، برای هیچ کسی ضرر ندارد و هیچ کسی هم از خوردن آن رنج نمیبرد؛ گاهی ممکن است که یک سیب, یک گلابی که مشکلی در خود این سیب و گلابی نیست؛ ولی برخیها در اثر آماده نبودن دستگاه گوارش آنها از خوردن این سیب و گلابی رنج میبرند؛ ولی در بهشت اینطور نیست، چون بهشتی کسی است که دستگاه گوارش او طیّب و طاهر است و آن آب هم که گواراست. بنابراین نه در آن غَوْل؛ یعنی ضرر, آسیب, آفت نیست, یک; هیچ خورندهای هم از آن رنج نمیبرد، بیمار نمیشود و مشکل نمیبیند, دو; لا فیها غَوْلٌ وَ لا هُمْ؛ یعنی این بهشتیهایی که عَنْها از این آب معین مینوشند یُنْزَفُونَ، «مُنزَف» به کسی میگویند که اثر خوردن غذایی آسیب ببیند؛ میفرماید نه خود این آب مشکل دارد، نه نوشندههای این آب از این آب رنجی میبرند؛ هم آنها آماده بهرهبرداری هستند و هم این آب آماده بهرهرسانی است. این درباره «کأس» و آب و نوشیدنیهاست.
پرسش: یعنی خمر نیست که می گوید؟
پاسخ: آن خمر هم در سوره مبارکه 47 هست، چهار نهر هست که روان است أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبینَ است, أَنْهارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّی است, أَنْهارٌ مِنْ مَاءٍ است, أَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ (1)[12] است؛ چهار نهر روان است که برای بهشتیهاست و در سوره 47 آمده است.
زیبایی های همسران بهشتی و شرط رسیدن به آنها
این درباره آبهایی که بهشتیها از آن استفاده میکنند، وَ عِنْدَهُمْ قاصِراتُ الطَّرْفِ؛ اینکه گفتند در دنیا «غضّ بصر» (2)کنید و نامحرم را نگاه نکنید، برای اینکه چندین برابر خدا پاداش عطا میکند. فرمود این امتحان را بدهید، اگر این امتحان را دادید ذات اقدس الهی چندین برابر عطا میکند. همسرانی که در بهشت برای بهشتیان هستند اوصافشان این است: قاصِراتُ الطَّرْفِ هستند, یک; عینٌ هستند, دو; «عِین» جمع «عیناء» است، «عیناء» مؤنث «أعین» است و «أعین»؛ یعنی چشمدُرُشت؛ اینها چشمدُرُشت هستند، اما مُژه فروهِشته هستند یا کوتاه مژه هستند یا مژههای اینها فروهِشته است؛ اگر منظور فروهِشته بودن است، این بیان زیبایی روی زیبایی است که این مُژهها را روی هم میآورند؛ نظیر «غضّ بصر» که این حالت زیباتری به آن صاحبچشم میدهد یا مژهکوتاه هستند که این کوتاهی مژه نشانه جمال نیست؛ شما در وصف کوری باجمال دارید سخن میگویید، چرا مژه باید کوتاه باشد؟ گفتند این کنایه از آن است که غیر از همسرهای خود احدی را نمیبینند؛ نظیر «غضّ بصر»ی که در دنیا گفتند: قُلْ لِلْمُؤْمِنینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ (3)همین است، نه اینکه مژههای اینها کوتاه باشد که یک نقص است، مژههای آنها بلند است؛ منتها فروهِشته است و سیدناالاستاد (4)هم به همان فروهِشته معنا کردند که با زیبایی این حوریها هماهنگ باشد؛ آنها که میگویند «قاصر»؛ یعنی کوتاه است؛ یعنی کوتاهنظر هستند و غیر از همسران خود احدی را نمیبینند. وَ عِنْدَهُمْ قاصِراتُ الطَّرْفِ عینٌ، چون اگر «عین» هست و چشمدُرُشت است، حتماً باید مژه او مناسب با چشم و بلند باشد؛ منتها فروهِشته است که این بیان زیبایی روی زیبایی است، اما آنها که میگویند «قاصر» است - یعنی کوتاه است - یعنی غیر از همسران خود احدی را نمیبینند. کَأَنَّهُنَّ بَیْضٌ مَکْنُونٌ گویا اینها همانند تخمهای مستور زیر بال پرها هستند که مصون و محفوظ هستند و کسی اینها را نمیبیند؛ این مرغها که میخواهند مادر شوند این تخمها را زیر پر خود نگه میدارند، این میشود بیض مکنون؛ یعنی مستور، مثل تخممرغ مستور هستند.
گفتگوی بهشتیان با همتایان خود و با دوزخیان
این بهشتیها که از این نعمتها برخوردارند، صحبتی با خودشان دارند، چه اینکه دوزخیان هم صحبتی با خودشان داشتند؛ بهشتیها صحبتی با دوزخیان دارند و دوزخیان هم صحبتی با بهشتیان دارند که این چهار گفتمان را قرآن کریم در مواضع گوناگون ذکر میکند؛ منتها گفتگوهایی که دوزخیان دارند همه آنها رنجبار، غصهبار، اسفبار و تأسفآور است؛ یا کُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها (1)است یا رَبَّنا آتِهِمْ ضِعْفَیْنِ مِنَ الْعَذابِ وَ الْعَنْهُمْ لَعْناً کَبیراً (2)[17] است که در سوره «احزاب» بود و مانند آن. درخواست و گفتگویی که دوزخیان از بهشتیها دارند - که در سوره «اعراف» (3)گذشت - گفتند از آب و از غذای بهشت چیزی به ما برسانید که به تعبیر آن شاعر:
«أفیضوا علینا من الماء فیضا ٭٭٭ فنحن عطاش و أنتم ورود» (4)
شما سیراب و سیر هستید ما تشنه و گرسنه هستیم.
«طعام ضریع» طعام دوزخیان و کیفیت آن
آنها غذا میخورند؛ ولی لا یُسْمِنُ وَ لا یُغْنی مِنْ جُوعٍ (5)اینچنین نیست که غذا نخورند لَیْسَ لَهُمْ طَعامٌ إِلاَّ مِنْ ضَریعٍ (6)[21]«ضریع»؛ یعنی همین خارهایی که شتر میخورد. اینطور نیست که به دوزخیان غذا ندهند؛ غذا میدهند، اما همین که با این قلمشان و با این بیانشان آبروی این را میبرند، آبروی آن را میبرند، اینجا نیش میزنند و آنجا نیش میزنند، همینها به صورت تیغ درمیآید. فرمود ما به آنها غذا میدهیم، اما غذای آنها جز این خار پر تیغ چیز دیگر نیست، این لا یُسْمِنُ وَ لا یُغْنی مِنْ جُوعٍو این طَعامُ الْأَثیمِ (7)است. ما که اینجا غرسی نکردیم و تیغ نکاشتیم، این تیغها را آنها به همراه خودشان آوردند؛ مرتب آبروی این و آن را بردن, این نیش زدنها به همان صورت «ضریع» درمیآید. «ضریع»؛ یعنی آن بوته پرتیغ، این بوته پرتیغ را که فرمود ما آبیاری نکردیم و نکاشتیم, این شخص به همراه خودش آورده است. لَیْسَ لَهُمْ طَعامٌ إِلاَّ مِنْ ضَریعٍ و این شخص هم لا یُسْمِنُ وَ لا یُغْنی مِنْ جُوعٍ؛ لذا دوزخیان میگویند ما گرسنهایم، انسان اگر به این فحش دهد و به آن فحش دهد مشکلش حل نمیشود, آبروی این و آن را ببرد که مشکلش حل نمیشود؛ لذا میگویند همیشه گرسنه و تشنه هستیم.
تکوینی بودن تحریم غذای بهشتی بر دوزخیان
جواب میدهند که إِنَّ اللَّهَ حَرَّمَهُما عَلَی الْکافِرینَ (1)[23] این تحریم, تحریم تکوینی است، تشریعی که نیست؛ آنجا جای تکلیف نیست که بگوییم چه چیزی حلال است و چه چیزی حرام است. فرمود: إِنَّ اللَّهَ حَرَّمَهُما عَلَی الْکافِرینَ؛ یعنی طعام بهشت و آب بهشت بر کافرین حرام است، به شما نمیرسد! پس گفتگویی دوزخیان با هم دارند که در سوره «احزاب»، سوره «سبأ» و سوره «ص» گذشت، گفتگویی دوزخیان با بهشتیها دارند که «نحن عطاش و انتم ورود» آنها جواب میدهند که إِنَّ اللَّهَ حَرَّمَهُما عَلَی الْکافِرینَ، گفتگویی بهشتیها با هم دارند که در همین سوره مبارکه «صافات» هست.
سؤال بهشتیان از دوزخیان در علّت ورود به جهنم و پاسخ آنها
گفتگویی هم بهشتیها با دوزخیان دارند که برخی از بهشتیها که آن دوزخیان را میدیدند و میشناختند، سؤال میکردند ما سَلَکَکُمْ فی سَقَرَ (2)چطور شد به جهنم آمدید؟ ما که شما را میشناختیم قالُوا لَمْ نَکُ مِنَ الْمُصَلِّینَ ٭ وَ لَمْ نَکُ نُطْعِمُ الْمِسْکینَ؛ (3)[25]ما نماز نمیخواندیم, این چهار قسمت را قرآن کریم در چهار بخش ذکر کرده است.
نمونه ای از پرسش و پاسخ بهشتیان با یکدیگر درباره سرنوشت دوستان خود
در اینجا قسمت سوم مطرح است؛ یعنی گفتگوی بهشتیها با یکدیگر که میگویند ما رفیقی داشتیم و میگفت مگر بعد از مرگ خبری هست؟! مرگ آخر راه هست و انسان با مُردن میپوسد - اصرار او این بود - شما از او خبر دارید؟ دیدید کجاست؟ بعد خودش او را در دوزخ میبیند و از او سؤالاتی دارد که این بخش اخیر جزء مسئله چهارم است. فَأَقْبَلَ بعضی از این بهشتیها عَلی بَعْضٍ«تسائل» دارند؛ «مسائله» نیست، قبلاً ملاحظه فرمودید که در باب «مفاعله» بالأخره یکی سؤال میکند و یکی جواب میدهد, یکی فاعل است و یکی مفعول است که مثلاً میگویند «ضارب زیدٌ عمراً»; اما وقتی کتککاری باشد، دو نفر یکدیگر را بزنند و کسی برنده نباشد، میگویند «تضارب زیدٌ و عمروٌ» بالأخره دو فاعل دارد، «تسائل» از این قبیل است و غیر از «مسائله» است یَتَساءَلُونَ ٭ قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ إِنِّی کانَ لی قَرینٌ؛من دوستی داشتم، این قَرینٌرا بعضی خواستند بگویند نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرینٌ (4)این ظاهراً تام نیست؛ من دوستی داشتم میگفت: یَقُولُ أَ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُصَدِّقینَ تو انبیا را تصدیق میکنی, دین را تصدیق میکنی؛ یعنی بعد از مرگ خبری هست؟! أَ إِذا مِتْنا وَ کُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَدینُونَ ما بعد از اینکه مُردیم و از بین رفتیم و پودر شدیم جزایی هست؟ «دِیْن» یعنی جزا, مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ یعنی جزا؛ یعنی جزایی هست, پاداشی هست, حساب و کتابی هست که می گفتند - معاذ الله - این حرفها دروغ است. مشابه این گفتگو در دنیا بین مؤمن و غیر مؤمن بود که در سوره مبارکه «کهف» گذشت. در سوره «کهف» آیه 32 به بعد فرمود وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً رَجُلَیْنِجَعَلْنا لِأَحَدِهِما جَنَّتَیْنِ مِنْ أَعْنابٍ وَ حَفَفْناهُما بِنَخْلٍ وَ جَعَلْنا بَیْنَهُما زَرْعاً و دیگری اینچنین نبود، این شخص که وارد باغ خودش میشد خرامان بود و میگفت: ما أَظُنُّ أَنْ تَبیدَ هذِهِ أَبَداً (5)[27] این باغ هرگز از بین نمیرود همین حرفهای جاهلی که میگفتند این مِلک نمیر است وَ ما أَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلی رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْها مُنْقَلَباً (6)[28] این حرف تلخ آن تبهکار بود و رفیق او که مؤمن بود حرفش این بود قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ یُحاوِرُهُ أَ کَفَرْتَ بِالَّذی خَلَقَکَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاکَ رَجُلاً ٭ لکِنَّا (7)[29] عقیدهام این است که هُوَ اللَّهُ رَبِّی وَ لا أُشْرِکُ بِرَبِّی أَحَداً؛ (8)[30] چرا وارد باغ شدی خدا را شکر نکردی؟! این دو نفر یکی مؤمن و یکی کافر, یکی معتقد و یکی منکر، اینها در دنیا بودند؛ حالا لازم نیست خود همین دو نفر باشند، مشابه این دو طرز فکر در همین بخش سوره مبارکه «صافات» آمده که گفت من رفیقی داشتم کانَ لی قَرینٌ؛ دوستی داشتم به من میگفت: أَ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُصَدِّقینَ؛ تو حرف انبیا را تصدیق میکنی؟! أَ إِذا مِتْنا وَ کُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَدینُونَ؛ ما وقتی خاک شدیم و به صورت استخوان درآمدیم پاداش و جزایی هست؟!
امکان دیدن جهنم و افراد آن برای بهشتی و نفی عکس آن
این شخص از سایر بهشتیها در آن «تسائل» میپرسد هَلْ أَنْتُمْ مُطَّلِعُونَ؛ از آن باخبرید؟ خودش سَرَک میکشد و جهنم را میبیند، بهشتیها میتوانند جهنم را ببینند؛ ولی جهنمیها نمیتوانند بهشت را ببینند، چون جهنمیها واقعاً نابینا هستند؛ نابینا بودنشان همانطور که قبلاً در سوره مبارکه «طه» ملاحظه فرمودید اینها نسبت به حق نابینا هستند، نه اینکه واقعاً کور باشند؛ اینکه فرمود: مَنْ کَانَ فِی هٰذِهِ أَعْمَی، (1)[31]نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ أَعْمی ٭ قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنی أَعْمی وَ قَدْ کُنْتُ بَصیراً (2)اینطور نیست که واقعاً این کفار نابینا محشور شوند؛ اینها کاملاً بینا هستند، چشم دارند، جهنم را میبینند، شعلههای جهنم را میبینند و خدای سبحان به آنها نشان میدهد أَ فَسِحْرٌ هذا أَمْ أَنْتُمْ لا تُبْصِرُونَ (3)[33] که جواب میدهند رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا؛ (4)[34] اینها از دیدن بهشت و بهشتیان کور هستند، همانطور که در دنیا این همه مراکز عبادی و دینی و حوزوی و قرآنی و اینها هست، اینها این مساجد و حسینیه و مراکز مذهب را نمیبینند و چهارجا که مرکز فساد است، مرتب آنجاها را میبینند. این شخص واقعاً نسبت به حق کور است و در آخرت هم همینطور است؛ در آخرت این شخص بهشت و بهشتیان را نمیبیند، دوزخ و دوزخیان را میبیند، پس اینطور نیست که واقعاً کور باشد و آتش را هم نبیند، اینطور نیست. اینکه میگویند: وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ أَعْمی؛ یعنی اعمای از دیدن بهشت؛ اینها نمیتوانند بهشت و بهشتی را ببینند و با آنها سخن بگویند فقط آرزو دارند، لکن بهشتیها باخبر هستند.
دیدن بهشتی دوست تبهکار خود را در جهنم و سخن با او
فرمود: من چنین رفیقی داشتم هَلْ أَنْتُمْ مُطَّلِعُونَ بعد خودش سَرَک میکِشد، چون بهشت عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوی (1)است بعد از اینکه بساط آسمان و زمین در دنیا برچیده شد و تبدیل شد به آسمان و زمین دیگر، جهنم در زمین آخرت است و بهشت در آسمان آخرت است که عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوی؛ وقتی آسمان را معنا میکنند، بهشت در آسمان آخرت هست و جهنم در زمین آخرت؛ این زمین و آسمان یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ؛ (2)یعنی «تبدّل السماوات غیر السماوات»، زمین و آسمان تبدیل میشوند به زمین و آسمان دیگر، آن وقت جهنم در زمین قیامت است و بهشت در آسمان قیامت است؛ لذا بهشتیها از بالا سَرَک میکشند و میتوانند جهنمیها را ببینند فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فی سَواءِ الْجَحیمِ که در وسط جهنم این شخص را دید؛ نظیر همان شخصی که در سوره مبارکه «کهف» اشاره شد، بعد به او میفرماید: قالَ تَاللَّهِ إِنْ کِدْتَ لَتُرْدینِ قسم به خدا که تو نزدیک بود مرا گمراه کنی؛ این دو جوانی که با هم هستند، یکی اهل مسجد و دیانت است و یکی منحرف است میگوید: أَ إِذا مِتْنا وَ کُنَّا تُراباً این شخص میگوید نزدیک بود تو مرا گمراه کنی قالَ تَاللَّهِ إِنْ کِدْتَ لَتُرْدینِ«رَدی» یعنی ساقط, «اردا» یعنی ساقط کرد, «تردین» یعنی مرا میخواستی ساقط کنی «حابط» (3)کنی و از بین ببری وَ لَوْ لا نِعْمَةُ رَبِّی لَکُنْتُ مِنَ الْمُحْضَرینَ؛ اگر فیض الهی و هدایت الهی نبود امروز من را هم جَلب میکردند؛ - «مُحضر» یعنی کسی که برای تنبیه شدن جَلب میشود - .
پرده برداری بهشتی از تصور نادرست جهنمی از مرگ در دنیا
علاوه اینکه تو خیال میکردی ما فقط یک مرگ داریم؛ یعنی انسان میمیرد و وارد گور میشود و تمام میشود، خیر ما دو مرگ داریم - چون مرگ هجرت است - پس از دنیا وارد برزخ میشویم این مرگ اول, از برزخ وارد صحنه قیامت و بهشت میشویم، این مرگ دوم یعنی هجرت دوم. منکرین معاد مرگ اول را قبول دارند، برای اینکه یک امر محسوسی است و میمیرند، مرگ دوم را نمیپذیرند؛ یعنی هجرت از برزخ، چون آن جا را اصلاً برزخ نمیدانند؛ هجرت از برزخ به صحنه قیامت و بهشت را قبول ندارند، این شخص میگوید: أَ فَما نَحْنُ بِمَیِّتینَ مگر ما بعد از مرگ که وارد برزخ شدیم آن آخر خط است؛ یعنی بعد از اینکه وارد قبر شدیم خبری نیست و فقط یک مرگ داریم؟! اینچنین نیست، ما وارد قبر میشویم, یک; از قبر وارد صحنه قیامت و بهشت میشویم, دو; شما خیال میکردید ما فقط یک مرگ داریم أَ فَما نَحْنُ بِمَیِّتینَ.
پرسش: مرگ اوّل را هم قرآن طور دیگری معنا می کند آنها موت معنا می کنند ولی قرآن دارد که ؟
پاسخ: بله وفات، چون سرّش این است که آنها پایان میدانند و میگویند پایان خطّ آدم مرگ است. قرآن دارد پایان خطّ آدم وفات است نه فوت آنجا موقّتاً هستید بعد هم از برزخ وارد صحنه قیامت و بهشت میشوید.
أَ فَما نَحْنُ بِمَیِّتینَ ما که مردیم دیگر مرگ دیگر نیست؟ إِلاَّ مَوْتَتَنَا الْأُولی همان یک دانه مرگ است و تمام میشود؟ وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبینَ ما از صحنه برزخ و قبر وارد صحنه دیگر نمیشویم، پاداش و حساب و کیفری در کار نیست؟ در سوره مبارکه «غافر»؛ یعنی همان سوره مبارکه «مؤمن», آیه یازده به این صورت آمده است که میگویند: قالُوا رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إِلی خُرُوجٍ مِنْ سَبیلٍ حالا اینها در آن صحنهای که وارد دوزخ میشوند، عرض میکنند خدایا ما که در دنیا بودیم خیال میکردیم یک مرگ است؛ یعنی وارد قبر میشویم و تمام میشود، اما از قبر برخیزیم و وارد صحنه قیامت شویم، این برای ما روشن نبود - معاذ الله - این را انکار داشتند، حالا عرض میکنند خدایا ما همه این صحنهها را دیدیم، ما خیال میکردیم یک مرگ است که حالا معلوم میشود دو مرگ است, خیال میکردیم یک حیات است که حالا معلوم میشود دو حیات است؛ ما به احدی دسترسی نداریم، الآن تکلیف ما چیست؟ آن وقت دیگر جای توبه و مانند آن گذشته است قالُوا رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ ما را دو «إماته» کردی از دنیا به برزخ و از برزخ به قیامت، چون مرگ همان هجرت است وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ ما را دو بار زنده کردی: یکی از برزخ و یکی هم وارد صحنه بهشت کردی یا یکی در دنیا و یکی در برزخ, رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إِلی خُرُوجٍ مِنْ سَبیلٍ ما قبول کردیم تبهکاریم; اما این اعتراف نظیر اعتراف دنیا نیست که توبه به حساب بیاید، آنجا کاری به عنوان یک عمل صالح از انسان ساخته نیست فَهَلْ إِلی خُرُوجٍ مِنْ سَبیلٍ ٭ ذلِکُمْ بِأَنَّهُ إِذا دُعِیَ اللَّهُ وَحْدَهُ کَفَرْتُمْ وَ إِنْ یُشْرَکْ بِهِ تُؤْمِنُوا فَالْحُکْمُ لِلَّهِ الْعَلِیِّ الْکَبیرِ (1)[38] که در سوره مبارکه «غافر» به خواست خدا خواهد آمد؛ اینجا هم میفرماید ما فقط یک مرگ داشتیم؛ یعنی قبر آخرین مرحله بود و ما بعد از قبر برنامهای نداشتیم؟ إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ؛ این فوز عظیم است که ذات اقدس الهی در قیامت نصیب ما کرده است.
1) غافر/سوره40، آیه11.
بیان علی(سلام الله علیه) در متاع غرور نبودن دنیا
مطلبی درباره اینکه دنیا متاع غرور نیست و انسان مغرور میشود که در بحثهای قبل خوانده شد و در خطبه نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) است که میفرماید دنیا بالأخره دو چهره دارد، اینطور نیست که دنیا خوبیهای خود را نشان دهد و بدیهایش را نشان ندهد. دنیا اگر بهار خود را نشان دهد، پاییز خود را هم نشان میدهد؛ آن اگر دبستان و دبیرستان و مراکز نشاط و فرح و تعلیم و تربیت را نشان میدهد، گورستان و بیمارستان و تیمارستان و اینها را هم نشان میدهد؛ اینطور نیست که او یکجانبه فقط زیباییهای خودش را نشان بدهد. وقتی کسی خواست دنیا را مزمّت کند، آنطوری که در خطبه 223 نهجالبلاغه آمده، وجود مبارک حضرت امیر فرمود شما که دارید دنیا را مذمّت میکنید، دنیا متاع غرور نیست شما مغرور شدید؛ در خطبه 223 بعد از قرائت یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَریمِ (1)[39]فرمود: «مَا الدُّنْیَا غَرَّتْکَ» دنیا تو را فریب نداد «وَ لکِنْ بِهَا اغْتَرَرْتَ» تو مغرور شدی، برای اینکه «وَ لَقَدْ کَاشَفَتْکَ الْعِظَاتُ وَ آذَنَتْکَ عَلَی سَوَاءٍ وَ لَهِیَ بِمَا تَعِدُکَ مِنْ نُزُولِ الْبَلاَءِ بِجِسْمِکَ وَ النَّقْصِ فِی قُوَّتِکَ أَصْدَقُ وَ أَوْفَی مِنْ أَنْ تَکْذِبَکَ» فرمود دنیا کاملاً بدیهار ا نشان داد، بیماریها را نشان داد, مرگ را نشان داد, تیمارستان را نشان داد, بیمارستان را نشان داد, گورستان را نشان داد، چیزی را مخفی نکرده است تو مغرور شدی و اینکه خود حضرت امیر فرمود: «غُرِّی غَیْرِی» (2)این دنیا با آن چهره زیبای خود خواست که بیاید حضرت هر دو چهره آن را دید و فرمود برای من «عَفْطَةِ عَنْز» (3)است. در اوایل این حرف زیاد گفته میشد، چون کلّ خاورمیانه آن روز در اختیار وجود مبارک حضرت امیر بود که الآن به صورت چندین کشور درآمده؛ خود ایران چند استانداری داشت، یک استانداری وسیع در بصره بود که اهواز و کرمان زیرمجموعه این استانداری بود و استاندار آن هم ابنعباس بود؛ از بصره تا کرمان, از کرمان تا بصره همه را یک استاندار اداره میکرد، آذربایجان و بخشهای وسیع آن تحت اختیار یک استانداری بود و هکذا؛ این ایران که یک امپراطوری قوی بود با چندتا استانداری اداره میشد، این مصر پهناور یک استانداری بود که مالک اشتر(رضوان الله علیه) آن را اداره میکرد، کلّ خاورمیانه در اختیار حضرت امیر بود که حکومت اسلامی بود؛ حضرت با این جلال و شکوهی که داشت فرمود این «عَفْطَةِ عَنْز» است، اینکه میبینید هر روز حرف منیّت کسی درمیآید، برای اینکه حضرت فرمود: «بِهَا اغْتَرَرْتَ» تو مغرور شدی او که همه چیز را نشان داد، عزل و نصبها را به تو نشان داد, به تعبیر عطار «فراز و فرود» را به تو نشان داد و خواست خود را با آن چهره زیبا به حضرت امیر نشان دهد فرمود: «غُرِّی غَیْرِی لاَ حَاجَةَ لی فِیکَ قَدْ طَلَّقْتُکِ ثَلاَثاً» اینچنین نیست که آن ذاتاً آلت فریب باشد، آن را ذات اقدس الهی با دو چهره خلق کرد و به هر دو چهره خودش را نشان میدهد؛ منتها برخی فقط یک چهره آن را میبینند و احیاناً مغرور میشوند که «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».
موضوع:تفسیر آیات 39 تا 61 سوره صافات
وَ ما تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (39 إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصینَ (40) أُولئِکَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ (41) فَواکِهُ وَ هُمْ مُکْرَمُونَ (42) فی جَنَّاتِ النَّعیمِ (43) عَلی سُرُرٍ مُتَقابِلینَ (44) یُطافُ عَلَیْهِمْ بِکَأْسٍ مِنْ مَعینٍ (45) بَیْضاءَ لَذَّةٍ لِلشَّارِبینَ (46) لا فیها غَوْلٌ وَ لا هُمْ عَنْها یُنْزَفُونَ (47) وَ عِنْدَهُمْ قاصِراتُ الطَّرْفِ عینٌ (48) کَأَنَّهُنَّ بَیْضٌ مَکْنُونٌ (49) فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ یَتَساءَلُونَ (50) قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ إِنِّی کانَ لی قَرینٌ (51) یَقُولُ أَ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُصَدِّقینَ (52) أَ إِذا مِتْنا وَ کُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَدینُونَ (53) قالَ هَلْ أَنْتُمْ مُطَّلِعُونَ (54) فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فی سَواءِ الْجَحیمِ (55) قالَ تَاللَّهِ إِنْ کِدْتَ لَتُرْدینِ (56) وَ لَوْ لا نِعْمَةُ رَبِّی لَکُنْتُ مِنَ الْمُحْضَرینَ (57) أَ فَما نَحْنُ بِمَیِّتینَ (58) إِلاَّ مَوْتَتَنَا الْأُولی وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبینَ (59) إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ (60) لِمِثْلِ هٰذَا فَلْیَعْمَلِ الْعَامِلُونَ (61)).
همراه بودن انکار توحید و معاد با انکار نبوّت
در سوره مبارکه «صافات» که در مکه نازل شد، چون عناصر محوری سوَر مکّی اصول دین و خطوط کلی اخلاق و فقه و حقوق است و مهمترین مطلب گرچه توحید و همچنین معاد است؛ ولی آن مبدیی که باعث نشر این اصول است مسئله وحی و نبوّت است؛ لذا دشمنان دین وقتی از انکار توحید سخن به میان میآورند با انکار وحی و نبوّت همراه است و وقتی از انکار معاد سخن به میان میآورند، انکار معاد با وحی و نبوّت است. مسئله انکار وحی و نبوّت هم در کنار انکار توحید آمده و هم در کنار انکار معاد. در اوایل این سوره مبارکه وقتی مسئله انکار معاد مطرح شد که فرمود: فَاسْتَفْتِهِمْ أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنا إِنَّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طینٍ لازِبٍ، (1)وقتی انکار معاد مطرح شد گفتند: وَ إِذا رَأَوْا آیَةً یَسْتَسْخِرُونَ ٭ وَ قالُوا إِنْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُبینٌ * أَ إِذَا مِتْنَا وَ کُنَّا تُرَاباً وَ عِظَاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ (2)[2] که مسئله انکار معاد را در کنار انکار وحی و نبوّت ذکر کردند. در بخشهایی که اخیراً به آنها رسیدیم - از آیه 35 به بعد - انکار توحید همراه با انکار وحی و نبوّت مطرح شد إِنَّهُمْ کانُوا إِذا قیلَ لَهُمْ لا إِلهَ إِلاَّ اللَّهُ یَسْتَکْبِرُونَ (3)[3]که انکار توحید است، وَ یَقُولُونَ أَ إِنَّا لَتارِکُوا آلِهَتِنا لِشاعِرٍ مَجْنُونٍ (4)[4]- معاذ الله - که انکار وحی و نبوّت است. غرض آن است که آن مبدأ یادآور اصول دین چون وحی و نبوّت است؛ لذا چه در بخش انکار توحید، مسئله نفی نبوّت مطرح است و چه در مسئله انکار معاد، مسئله انکار نبوّت مطرح است؛ لذا در هر دو بخش سخن از انکار نبوّت است.
مقصود از رزق معلوم و باخبر بودن بندگان مخلَص از آن
مطلبی که از آیه چهل به بعد خوانده شد این است که قرآن در این بخش متنی را ذکر میکند و بعد آن متن را در ضمن چند آیه شرح میدهد. میفرماید بندگان «مخلَص» الهی از رزق معلوم باخبر هستند؛ یعنی رزقی که نزد خدا معلوم است و بسیاری از اسرار آن رزق نزد دیگران روشن نیست؛ لذا در بخشهایی از قرآن راجع به رزق این بزرگان میفرماید: لا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ (1)[5] که گفتند این پاداش نماز شب است. فرمود خیلیها نمیدانند که خدا برای اینها چه چیز ذخیره کرده است؛ پس اگر گفته میشود رزق معلوم دارند، به این معنا نیست که معلومِ همگان است؛ معلوم خدای سبحان است و معلوم کسانی است که علمِ به آنها را خدای سبحان عطا کرده است که این میشود متن، لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ.
تبیین رزق معلوم در آیات متعدد
آن رزق معلوم را در چند آیه تبیین کرد؛ هم خوراکیها را گزارش داد, هم نوشیدنیها را گزارش داد, هم مسکن را گزارش داد, هم همسر را گزارش داد, هم اعضای جلسه را گزارش داد, هم گفتمان و گفتگوهای دوستانه بهشتیها را گزارش داد, هم اتمام حجّت را گزارش داد, هم رسیدن به پیروزی در مقام احتجاج را گزارش داد که همه اینها شرح همان یک جمله متن است که فرمود: أُولئِکَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ که آن رزق معلوم از اینجا شروع میشود فَواکِهُ وقتی فاکهه و میوه حاضر است غذای رسمی یقیناً حاضر است و این غذا که «فواکه» و غیر «فواکه» باشد با کرامت همراه است؛ غرض اطعام نیست، غرض اکرام است و تنها سیر کردن شکم بهشتیان مطرح نیست، با کرامت نیاز اینها را تأمین کردن مطرح است وَ هُمْ مُکْرَمُونَ، در کجا به سر میبرند؟ فی جَنَّاتِ النَّعیمِ روی فرشهای مینشینند که همگان دیگران را مشاهده میکنند؛ یعنی غیبت و حجاب و خفایی در کار نیست فی جَنَّاتِ النَّعیمِ * عَلی سُرُرٍ مُتَقابِلینَ از نظر نوشیدنی هم «کأس» است، چشمه را که «عین» میگویند برای اینکه «تَرَاهُ الْعُیُونُ»، خودِ «عین» هم به معنای چشمه است؛ از چشمهای که «تراه العیون و تناله الدلاء» (2)آب روان هست و نه آب راکد اینها بهره میبرند که این چشمه وضعش روشن نیست که کدام یک از چشمههای چهارگانهای است که نهر آن در قیامت جاری است. فرمود: بَیْضاءَ لَذَّةٍ لِلشَّارِبینَ، این لَذَّةٍ لِلشَّارِبینَ در سوره مبارکهای که به نام وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است؛ یعنی سوره 47 در آیه پانزده این «انهار» چهارگانه آمده است که فرمود: مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فیها أَنْهارٌ مِنْ ماءٍ غَیْرِ آسِنٍ؛ نهرهایی از آبی که هرگز «آسن», متغیّر و مانده نیستند، چون روان هستند وَ أَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ یَتَغَیَّرْ طَعْمُهُ؛ نهرهایی از شیری که هرگز رنگ آنها عوض نخواهد شد وَ أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ که لَذَّةٍ لِلشَّارِبینَ، این لَذَّةٍ لِلشَّارِبینَ که در سوره «صافات» محلّ بحث است؛ یعنی آیه 46 سوره «صافات»، در همان سوره 47 هم مطرح است که میفرماید: وَ أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبینَ، این لَذَّةٍ لِلشَّارِبینَ هم رفع ثبوتی را داراست و هم از وضع سلبی آن ما را باخبر میکند؛ در آیه محلّ بحث سوره مبارکه «صافات» بعد از اینکه فرمود: بَیْضاءَ لَذَّةٍ لِلشَّارِبینَ تشریح بیشتری را با این بیان دارد، فرمود: لا فیها غَوْلٌ وَ لا هُمْ عَنْها یُنْزَفُونَ «غُول», «غیل» و «غائله» همه معنای شرّ و فساد و مانند اینهاست؛ در آن شرّ و فسادی نیست، زیانی نیست و غائلهای در این خمر نیست، چون غائلهای در این خمر نیست، شاربین گذشته از اینکه لذّت میبرند از گزند خماری هم مصون هستند؛ لذا فرمود: لا هُمْ عَنْها یُنْزَفُونَ؛ «مُنزَف» کسی است که در اثر خُماری, ضعف عقل, ضعف فطرت, ضعف خِرَد گرفتار آثار روانی شود اینها نه مُنزَف هستند و نه خود این شراب غائله دارد؛ «غول», «غیل», «غائله» اینها یعنی فساد و شرّ، لا فیها غَوْلٌ نه در این شراب که لَذَّةٍ لِلشَّارِبینَ است فساد هست و نه اهل بهشت که از این شراب الهی استفاده میکنند، از خرد و عقل دور میشوند. اگر قرآن از این شراب به عظمت یاد میکند، تعبیرش همان شراب طهور است شَراباً طَهُوراً (3)که نه تنها خودش طاهر است، پاککننده هم است. آنچه در سوره مبارکه 47 آمده است وَ أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبینَ، در سوره «صافات» گذشته از آن وصف ثبوتی, اوصاف سلبی آن هم ذکر شده که لا فیها غَوْلٌ وَ لا هُمْ عَنْها یُنْزَفُونَ.
«نهرهای» چهارمی که در بهشت هست این است که وَ أَنْهارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّی بعد فرمود تنها این چهار «نهر» نیست لَهُمْ فیها مِنْ کُلِّ الثَّمَراتِ وَ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ؛ (1)[8] هرگز نقص, کمبود و عیبی در سایه لطف الهی برای اینها نیست. بنابراین متن همان آیه لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ است و تمام آنچه تاکنون ذکر شده، به منزله شرح آن متن است.
تفسیر قاصرات الطرف و مقصورات فی الخیام بودن همسران بهشتی
بعد در مورد نکاح هم فرمود: وَ عِنْدَهُمْ قاصِراتُ الطَّرْفِ. این جریان حوریها که در سوره «الرحمن» مقداری مبسوطتر بیان شدند فرمود اینها هم قاصرات هستند و هم مقصورات, قاصرات می باشند؛ یعنی قاصِراتُ الطَّرْفِ هستند که آیه 56 سوره مبارکه «الرحمن» درباره کوتهمُژه بودن اینها که کنایه از این است که غیر همسران خود را نگاه نمیکنند یا فروهِشته چشم هستند، همین است. فرمود: فِیهِنَّ قَاصِرَاتُ الطَّرْفِ؛ - آیه 56 سوره مبارکه «الرحمن» - ولی در همان سوره؛ یعنی سوره «الرحمن» فرمود: حُورٌ مَقْصُوراتٌ فِی الْخِیامِ (2)[9] اینها از خیمهها بیرون نمیآیند، همیشه در حجاب هستند و کسی اینها را نمیبیند این «تبرّج» را که «تبرّج» جاهلیّت اُولیٰ و ثانیه و ثالثه و رابعه تا برسد به جاهلیت کنونی، این «تبرّج» و خودنمایی در برابر نامحرمان اصلاً برای اهل بهشت مطرح نیست. حُورٌ مَقْصُوراتٌ فِی الْخِیامِ هر کسی در خانه خودش هست، از تنهایی هم رنج نمیبرد، با آنچه با او هست مأنوس است و لذّت میبرد، چون بهشتیان از توحید لذّت میبرند.
این نعمتهایی که در سوره مبارکه «صافات» تا اینجا آمده است، هم راجع به خوراکیهای اینها هم راجع به نوشیدنیهای اینها هم راجع به همسرهای اینها بود.
گفتگوی بهشتی با بهشتیان دیگر درباره سرنوشت رفیق ناباب خود
اما راجع به گفتمان اینها که فرمود: فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ، گفتگوی اینها هم درباره حقانیّت و صادق بودن وحی انبیاست. گفت من رفیقی داشتم که این رفیق حرفهای او این بود که - معاذ الله - بعد از مرگ خبری نیست. گاهی انسان مبتلا میشود به دوستی که هر چه نصیحت میکند در او اثر نمیکند، از آن طرف دید خودش گرفتار شبههای است که از آن به در نمیآید؛ حالا معنای آن این نیست که این شخص که جزء عباد مخلَصین است، چگونه حشر و نشر او با تبهکاران دارد؛ گاهی اتفاق میافتد انسان حالا یا فرزندی یا همسایهای یا بسته نَسبی یا سببی چنین کسی پیدا میشود. گفت ما قرینی داشتیم به ما گفت که شما قیامت را تصدیق میکنید؟ مگر انسان بعد از مرگ زنده میشود؟ یَقُولُ أَ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُصَدِّقینَ حالا این بهشتی به سایر بهشتیان میگوید ما که در دنیا بودیم چنین قرینی هم داشتیم که چنین شبههای وارد می کرد و ما هر چه میگفتیم در این اثر نمیکرد، شما از او خبر دارید؟ این شخص میخواست ببیند که این در کجای جهنم است، (گاهی انسان حتی به آن «عینالیقین» یا «حقّالیقین» هم که رسید باز دیگران درجات برتری دارند. قبلاً هم این بحث گذشت گاهی ذات اقدس الهی اقیانوسی از علم به کسی میدهد که این میشود «بحرالعلوم» واقعی; مثل امام و پیغمبر, گاهی - بالأخره اقیانوس محدود است - گذشته از اینکه چنین اقیانوسی به او میدهد یک رگه ارتباطی اقیانوس را به علم فعلی خدا وصل میکند، آن وقت این علم میشود نامتناهی. اینکه در روایات هست ائمه میفرمایند ما هر چه بخواهیم میتوانیم بدانیم، علم ما حد ندارد و علم «مَا کَانَ وَ مَا یَکُونُ» (1)را به ما دادهاند، برای اینکه ما به علم نامحدود خدا مرتبط هستیم و اینطور نیست که خدای سبحان اقیانوسی از علم به اینها داده باشد که محدود باشد، اگر اینها ولیّ خدا هستند؛ یعنی تحت ولایت و سرپرستی او هستند. اگر ما گفتیم این شخص ولیّ آن کودک است یعنی چه؟ یعنی هرگز او را رها نمیکند اللَّهُ وَلیّ (2)این گروه است، اگر اینها تحت ولایت الله هستند خدا اینها را رها نمیکند؛ اگر رها نکرد، پس اینها به علم فعلی خدا مرتبط هستند و آن علم فعلی هم که حدّ ندارد؛ لذا میفرماید تنها وجود مبارک حضرت امیر نبود ائمه دیگر هم بودند; منتها با آن عظمت و شهرت نیست؛ «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی»، حالا چه کسی جرأت دارد بگوید هر چه میخواهید از من بپرسید؟ حالا بر فرض یک اقیانوس علم به کسی بدهند، مگر این شدنی است؟ این معصومی که در کمال شهامت میگوید «فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّی بِطُرُقِ الْأَرْضِ» (3)گذشته, حال, آینده، آسمانی, زمینی; این معلوم میشود یک اقیانوس علم به اینها ندادند، علمی دادند که به آن علم ازلی و ابدیِ فعلی ذات اقدس الهی مرتبط است؛ بله، حدّی ندارد؛ این با امکان منافات ندارد، چون خود فعل خدا ممکن است. ذات اقدس الهی واجب است و «بالذّات»، اما فعل او که حدّ ندارد، حالا در ازلیّت یک اختلاف نظری ممکن است باشد؛ ولی در ابدیّت عالم که احدی اختلاف نکرده است؛ این کاروان بشریّت وارد برزخ میشود, وارد دالان قیامت میشود, وارد بهشت میشود که ابدی است. بهشت ابدی را چه کسی اداره میکند؟ اگر ما ابدی داریم، ابدی «بالذّات» که نیست، «ابدی» بالعرض است؛ بهشت ابدی است و بهشتیها ابدی هستند، اما ابدی «بالعرض», علم این ذوات قدسی هم همینطور است این مرتبط است به آن علمی که آن علم فعلی تابع علم ذاتی است، بنابراین در کمال شهامت و قدرت میگوید، الآن هم وجود مبارک ولیّ عصر(عج) فرمایش ایشان همین است؛ یعنی هیچ بشری از هیچ مطلبی سؤال نمیکند، مگر اینکه اینها عالم هستند «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّی بِطُرُقِ الْأَرْضِ» نه طُرُق سمایی که الآن سماویها و نجومیها آشنا هستند، آن سمایی که لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ (4)[13]درهای آن آسمان و درجات آن آسمان برای اینها روشن است، فرمود: «فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّی بِطُرُقِ الْأَرْضِ». اینها در همان حدّ اعلا هستند، سایر بهشتیها که اینطور نیستند؛ اینها میخواهند لحظه به لحظه علمشان افزوده شود و کمالات علمی پیدا کنند، کمالات عملی در آنجا ممکن نیست؛ یعنی کسی کاری کند ثواب ببرد، اما تکامل علمی در آنجا مطرح است). این شخص میگوید من رفیقی داشتم منکر معاد بود الآن من میخواهم ببینم سرگذشت و سرنوشت او چیست، شما از او باخبر هستید؟ هَلْ أَنْتُمْ مُطَّلِعُونَ شما او را دیدید؟ از وضع او باخبر هستید؟ آنها ظاهراً جواب مثبتی نمیدهند این میگویدهَلْ أَنْتُمْ مُطَّلِعُونَ شما از او با خبرید؟ شبیه قصهای که در بحث قبل در سوره مبارکه «کهف» (5)گذشت.
اِشراف بهشتی بر دوست تبهکار خود در جهنم و گفتگوی با او
آنگاه خودش سرکشی میکند، قدمی میزند و دوری میزند، از بالا بر جهنم اشراف دارد، چون درباره بهشت هست که عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوی (1)بهشت در آسمان قیامت است, جهنم روی زمین قیامت است؛ یعنی بعد از اینکه زمین و آسمان دنیا به زمین و آسمان دیگر تبدیل شد یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ؛ (2)[16] یعنی «تبدّل السماوات غیر السماوات» یک نظام جدیدی طرح شد؛ یعنی آسمان و زمین تازه. بهشتِ بهشتیان در آسمان قیامت است که عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوی و دوزخِ دوزخیان در زمین است آن وقت آن وجود شریف از بالا سَرَک میکشد که ببیند این شخص در کدام قسمت جهنم است فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فی سَواءِ الْجَحیمِ این شخص منکر معاد را دید که در وسط جهنم دارد میسوزد فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فی سَواءِ الْجَحیمِ بعد حالا خودش با خودش گفتگو میکند یا اینکه به او میفهماند که سوگند به خدا! ممکن بود اغوا و شبهه تو ما را از پا در بیاورد و ما هم به روز سیاه تو مبتلا شویم قالَ تَاللَّهِ إِنْ کِدْتَ لَتُرْدینِ؛ اگر فیض الهی, فضل الهی, روح و ریحان الهی نبود ممکن بود ما هم گرفتار شبهه تو شویم و به روزگار تلخ تو مبتلا شویم، نزدیک بود تو ما را گمراه کنی «رَضی» یعنی ساقط, «ارضا» ؛یعنی اسقاط, «تُرْدینِ» وَ لَوْ لا نِعْمَةُ رَبِّی لَکُنْتُ مِنَ الْمُحْضَرینَاگر توفیق الهی, فیض و فضل پروردگار نبود ما را هم جلب میکردند؛ «مُحضر» یعنی جلبشده, مؤمنین را که احضار نمیکنند، کسانی که باید جلب شوند از آنها به محضرین یاد میکنند؛ مؤمنین را همینطور محترمانه دعوت میکنند. فرمود اگر توفیق و عنایت الهی نبود، ما را هم جَلب میکردند وَ لَوْ لا نِعْمَةُ رَبِّی لَکُنْتُ مِنَ الْمُحْضَرینَ.
اختلاف در قائل این گفتگو و حق بودن محتوای آن
حالا در اینجا سخن فرشتههاست, سخن خداست, سخن همین شخص است بین اهل تفسیر اختلاف نظر است؛ ولی همه آن حق است؛ اگر کلام خدا باشد که حق است, اگر کلام ملائکه باشد حق است, اگر کلام این شخص باشد، چون خدا به زبان تصدیق دارد نقل میکند حق است؛ اینطور نیست که قرآن حرفی را نقل کند و آن حرف - معاذ الله - باطل باشد و قرآن آن را رد نکند؛ این سخن, سخن هر که هست حق است.
تبیین چگونگی دو مرتبه مرگ برای انسان در گفتگوی بهشتی با جهنمی
أَ فَما نَحْنُ بِمَیِّتینَ ٭ إِلاَّ مَوْتَتَنَا الْأُولی حالا در آن عالَم میگویند ما فقط یک مرگ داشتیم؟ یعنی انسان میمیرد و میپوسد و خبری نیست؟ خیر, تنها مرگ از دنیا نیست یک نفخه صوری هست؛ یعنی نفخه اولیٰ که همگان در آنجا میمیرند که این میشود مرگ دوم, بعد با نفخ صور دوم همه فَإِذا هُمْ قِیامٌ یَنْظُرُونَ (1)زنده میشوند که دیگر مرگی نیست. در قیامت در روایات ملاحظه فرمودید که خود مرگ به صورت «کَبْشٌ أَمْلَح» (2)درمیآید، مرگ را «إماته» و «ذبح» میکنند؛ یعنی تغیّر و تحوّلی دیگر نیست، مرگ مرده است، خود عزرائیل(سلام الله علیه) مرده است؛ مرگ عزرائیل و فنای مسئله «إماته» است، مرگِ مرگ؛ یعنی به زوال نابودی است، نابودی و تحوّل و تغیّر نیست حیات یکسره است. دیگر از آن به بعد زمان و زمینی ندارد، حدّی ندارد که انسان چند میلیارد سال بخواهد بماند، ابدی میشود که به ذهن نمیآید؛ اینکه میبینید گاهی در تعبیرات ائمه(علیهم السلام) برای کسانی که با این اسباببازیها دارند سرگرم میشوند تعبیر به جنون میکنند (3)همین است. انسان آن عالَم ابد را - معاذ الله - از دست میدهد برای چهار سرگرمی و بازی؟! اینکه میفرماید دنیا را طلاق دادم؛ یعنی این بیان سوره مبارکه «حدید» هست که أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زینَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکاثُرٌ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ (4)[20]در این مقاطع پنجگانه, این بازی و بازیگری و بازیچه قرار دادن دنیا این است که این را وجود مبارک حضرت امیر فرمود: «غُرِّی غَیْرِی» (5)این به صورت حصر در سوره «حدید» آمده است اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیااین است این حصر در پنج ضلع, در بعضی از آیات در دو جزء منحصر شده إَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ؛ (6)[22]یعنی آن تفاخر کُرسی و میز که هست آن هم لهو و لعب است، آن تکاثر در ثروت که هست آن هم لهو و لعب است، برای اینکه این اجمال و تفصیل هم هستند نه اینکه معارض هم باشند؛ اینطور نیست که آنکه در سوره «حدید» فرمود دنیا در پنج بخش است که لهو و لعب را اول و دوم قرار داد، زینت و تفاخر و تکاثر را سوم و چهارم و پنجم قرار داد با آن طایفه از آیاتی که کلّ دنیا را در دو بخش خلاصه کرد و فرمود: إِنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ مخالف باشد، چون یکی اجمال است یکی تفصیل؛ یعنی آن زینت و تکاثر و تفاخر هم برمیگردد به همین لهو و لعب که من اینقدر موجودی در بانک دارم, اینقدر صفر اضافه دارم و مانند آن، این میشود متاع غرور و حضرت هم این متاع را فرمود که من را نمیتوانی فریب بدهی.
پرسش: فرمودید انسان «خلود» ابدی می یابد با لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ (1)[23]منافات ندارد؟
فرق ابدی بودن ذات اقدس الهی با ابدیت انسان در قیامت
پاسخ: بله, ابد تابع با ابد متبوع خیلی فرق میکند، این فیض اوست؛ فیض خدایی که ذاتاً ازلی و ابدی و سرمدی است فیض او دائمی است، او «دائم الفیض علی البریّة» (2)است؛ این فیض او غیر مقطوع است، انقطاعی ندارد مثل اینکه - معاذ الله - ما اگر آفتابی میداشتیم ازلی که نوری ازلی داشته بود، فرقشان خیلی روشن است، چون یکی تابع است و دیگری متبوع; بهشت و دوام بهشت تابع افاضه ذات اقدس الهی است، الآن و در هر فرصتی هم اگر ذات اقدس الهی بخواهد فیض خودش را جمع کند، نه بهشت است و نه بهشتی، پس معلوم میشود این تابع محض و در ظلّ عنایت الهی است.
پرسش: فرمودید که انسان مرگ را میمیراند، مرگ دوم را هم می میراند؟
میراندن مرگ اول و دوم توسط انسان و آغاز حیات ابدی او
پاسخ: مرگ دوم را هم میمیراند برای اینکه در مرحلهای که فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِشد نُفِخَ فِی الصُّورِ شد، فَإِذا هُمْ قِیامٌ یَنْظُرُونَ (3)[25] دیگر مرگ, مرده است مرگ در جریان «کَبْشٌ أَمْلَح» که «ذبح» میشود؛ یعنی دیگر مرگی نیست؛ عزرائیل(سلام الله علیه) که عامل مرگ است، او هم از این سِمَت کنار میرود و عزرائیل را هم «إماته» میکنند. بنابراین انسان است که چه در مرگ اول و چه در مرگ دوم, مرگ را میمیراند؛ این «صعقه» است، مدهوشی است و نه بیهوشی؛ نظیر «صعق» وجود مبارک موسای کلیم وَ خَرَّ مُوسی صَعِقاً، (4)اگر در نفخه صور اول فرمود: وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ إِلاَّ مَنْ شاءَ اللَّهُ که گروه خاصی هستند، اینها «صعقه» دارند و در حال مدهوشی می باشند نه بیهوشی, چه چیزهایی در آن حالت برایشان کشف میشود خودشان میدانند، با یک نفخه همه بیهوش میشوند و با یک نفخه دیگر همه به هوش میآیند فَإِذَا هُمْ قِیَامٌ یَنْظُرُونَ حالا بین این دو نفخه چه درجهای فاصله است در بعضی از روایات تبین شده است. بنابراین انسان چه در مرگ دنیا و چه در مرگ نفخه صور او مرگ را میمیراند، برای اینکه این مدهوش میشود و نه اینکه از بین برود.
پرسش: مرگ یک امر وجودی است؟
پاسخ: بله, انتقال است، اما انتقال تابع منتقل است؛ شخصی که از دنیا به آخرت منتقل میشود این مرحله را پشت سر میگذارد، از «ساهره» قیامت وقتی وارد بهشت میشود، آن مرحله را پشت سر میگذارد یا از نفخ صور اول وارد نفخ صور دوم میشود، آن را پشت سر میگذارد؛ هر منتقلی انتقال را زیرمجموعه خود دارد، مرگ انتقال است که فرمود: «وَ لَکِنَّکُمْ تَنْتَقِلُونَ مِنْ دَارٍ إِلَی دَارٍ». (1)
پرسش: آیا همه انسان ها دو مرگ دارند؟
پاسخ: بالأخره همه هستند؛ منتها بدها در جهنم هستند و در مورد جهنم فرق است بین کسی که مسلمان باشد و معصیت کرده باشد یا ملحد باشد. «خلود» برای مسلمان و موحّد معصیت کار نیست، در روایات هست که اینها به اندازه عذابشان میچشند بعد «أَنَّهُمْ عُتَقَاءُ اللَّهِ مِنَ النَّارِ» (2)آزاد میشوند، اما آن کسی که - معاذ الله - ملحد است او گرفتار است.
پرسش: عرض ما این بود که آیا دو مرگ برای تمام انسان هاست؟
پاسخ: بالأخره وقتی قیامت قیام میکند همه انسانها که در دنیا هستند وارد برزخ میشوند، آن وقت آن «نفخ» صور اینها را مدهوش میکند؛ بعد از «نفخ» صور اول, «نفخ» صور دوم که آمد همه به هوش میآیند و وارد صحنه قیامت میشوند.
پرسش: کسانی که زودتر وارد برزخ شدند مدهوشی ندارند؟
پاسخ: مدهوشی برای آن «نفخ» عام است، اینها که قافله هستند و پشت سر هم میروند وقتی فَإِنَّما هِیَ زَجْرَةٌ واحِدَةٌ (3)[29] که در همین سوره «صافات» بود یا صَیْحَةً واحِدَةً (4)[30] که در سوره «یس» بود؛ با آن «صیحه» واحد, با آن «ضجّه» واحد, با آن تَشَر واحد همه مدهوش میشوند، چه سابقیها و چه لاحقیها، چه آنها که تازه رسیدند و چه آنها که قبلاً بودند و با «نفخ» دوم همه مدهوششدهها فَإِذا هُمْ قِیامٌ یَنْظُرُونَ برمیخیزد که آن را میگویند قیامت که همه قیام میکنند یَوْمَ یَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعالَمینَ. (5)
همراهی دو میلاد برای دو مرگ در انتقال انسان به قیامت کبرا
وَ لَوْ لا نِعْمَةُ رَبِّی لَکُنْتُ مِنَ الْمُحْضَرینَ ٭ أَ فَما نَحْنُ بِمَیِّتینَ ٭ إِلاَّ مَوْتَتَنَا الْأُولی آیا این است که ما فقط یک مرگ داریم و بعد از مرگ زنده نمیشویم؟ ما مردهایم و حیاتی در کار نیست؟ این حرف قرین ما بود؛ ولی الآن دیدیم خیر، ما وقتی از دنیا وارد برزخ شدیم و مُردیم، وقتی آن «موته» اُولیٰ را پشت سر گذاشتیم الآن دوباره زندهایم؛ مراحلی را پشت سر گذاشتیم. در سوره مبارکه «غافر» یعنی مؤمن که در بحث قبل هم اشاره شد، آیه یازده این سوره این بود که عدّهای به خدای سبحان عرض میکند: قالُوا رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ؛ ما دو «إماته» داشتیم و دو «إحیاء»؛ دو «إماته» داشتیم که ما را از دنیا وارد برزخ کردید این یک «إماته», در برزخ یک حیات خاصّی خودمان داریم؛ ولی از دنیا مردیم، از برزخ ما را «إماته» کردید به صحنه قیامت که این میشود «إماته» دوم, در صحنه قیامت با «نفخ» صور دوم ما را زنده کردی که این شده حیات دوم, ما دو حیات داشتیم, دو «ممات» داشتیم دو «إماته» داشتیم و دو «إحیاء» رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا، البته اگر به سوره مبارکه «غافر» رسیدیم، احتمالات دیگری که مربوط به آیه یازده سوره «غافر» است ممکن است آنجا مطرح شود. به هر تقدیر فرمود قرینِ من این را میگفت که ما وقتی مُردیم آخر خط است و دیگر بعد از مرگ خبری نیست و ما بعد از مرگ, حیات نداریم تا بعد از حیات یک مرگ جدیدی داشته باشیم، غافل از اینکه مرگِ دنیا هجرت است «وَ لَکِنَّکُمْ تَنْتَقِلُونَ مِنْ دَارٍ إِلَی دَارٍ»؛ اینکه میگویند مرگ، چون دنیا را رها کردیم میشود مرگ وگرنه میلاد است، برای اینکه ما وارد صحنه برزخ شدیم، یک تولد جدید است؛ اینچنین نیست که زوال و نیستی و نابودی باشد ما میلادی پیدا کردیم و یک حیات برزخی داریم، آن وقت از قیامت صغرا وارد قیامت کبرا میشویم؛ با نفخ صور اول مدهوش میشویم, با نفخ صور دوم به هوش میآییم؛ یعنی مدهوشی ما رخت برمیبندد، اینچنین نیست که ما فقط با مرگ اول از بین رفته باشیم و هیچ عذابی در کار نباشد أَ فَما نَحْنُ بِمَیِّتینَ ٭ إِلاَّ مَوْتَتَنَا الْأُولی وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبینَ، اینچنین نیست. إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ این حرفِ خدا باشد درست است, حرف فرشتهها باشد درست است, حرف همان بهشتی باشد درست است، برای اینکه اگر حرف هرکدام که باشد بالأخره قرآن نقل کرده است.
امر به الگوگیری از رفقا مخلَصین در رسیدن به فوز عظیم
إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ؛ این فوز عظیم است لِمِثْلِ هذا فَلْیَعْمَلِ الْعامِلُونَ هر که میخواهد کاری انجام دهد به روش بندگان «مخلَص» کار انجام دهد، برای اینکه پاداش او چنین حیاتی است که مسکن خاص دارد, خوراک مخصوص دارد, برخورد خاص دارد, نوشاک مخصوص دارد, گفتمان خاص دارد و سعادت ابد او را همراهی میکند که «رزقنا الله و إیّاکم انشاءالله».
موضوع: تفسیر آیات 50 تا 69 سوره صافات
فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ یَتَساءَلُونَ (50 قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ إِنِّی کانَ لی قَرینٌ (51) یَقُولُ أَ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُصَدِّقینَ (52) أَ إِذا مِتْنا وَ کُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَدینُونَ (53) قالَ هَلْ أَنْتُمْ مُطَّلِعُونَ (54) فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فی سَواءِ الْجَحیمِ (55) قالَ تَاللَّهِ إِنْ کِدْتَ لَتُرْدینِ (56) وَ لَوْ لا نِعْمَةُ رَبِّی لَکُنْتُ مِنَ الْمُحْضَرینَ (57) أَ فَما نَحْنُ بِمَیِّتینَ (58) إِلاَّ مَوْتَتَنَا الْأُولی وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبینَ (59) إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ (60) لِمِثْلِ هذا فَلْیَعْمَلِ الْعامِلُونَ (61) أَ ذلِکَ خَیْرٌ نُزُلاً أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ (62) إِنَّا جَعَلْناها فِتْنَةً لِلظَّالِمینَ (63) إِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فی أَصْلِ الْجَحیمِ (64) طَلْعُها کَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّیاطینِ (65) فَإِنَّهُمْ لَآکِلُونَ مِنْها فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ (66) ثُمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَیْها لَشَوْباً مِنْ حَمیمٍ (67) ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإِلَی الْجَحیمِ (68) إِنَّهُمْ أَلْفَوْا آباءَهُمْ ضالِّینَ (69))
بعد از بیان بخشی از مسائل مربوط به معاد و اینکه حلقه ارتباطی همه مسائل را وحی و نبوّت قرار دادند; یعنی آنجا که سخن از توحید است در کنارش وحی و نبوّت است، آنجا که سخن از معاد است در کنارش وحی و نبوّت است ترسیمی از صُوَر دوزخیان و بهشتیان را بیان میکند. آنچه مربوط به دوزخیان بود تا حدودی گذشت، اما در آنچه مربوط به بهشتیان است میفرماید بهشتیان وقتی آماده شدند که در بهشت مستقر شوند، هنوز به مراحل نهایی بهشت نرسیدند با یکدیگر سخن میگویند که بعضی به دیگری میگویند من قرینی داشتم که این «قَرین» را ابنعباس یک طور معنا کرده و مجاهد طور دیگر معنا کرده که یا شیطان بود یا رفیق او بود، هرکدام باشد در این جهت اثری ندارد. این شخص بهشتی که جزء «مخلَصین» است به سایر بهشتیان میگوید من قرینی داشتم که این منکر معاد بود و میگفت انسان پایان کارش مرگ است و بعد از مرگ خبری نیست، هیچ کسی پاداش و کیفر نمیبیند و به من که معتقد بودم مرگ هجرت است و بعد از مرگ پاداش و کیفر مطرح است میگفت: أَ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُصَدِّقینَ ٭ أَ إِذا مِتْنا وَ کُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَدینُونَ؛ ما وقتی به صورت استخوان درآمدیم و پودر شدیم، دوباره زنده میشویم؟ این علامت انکار و الآن ما حیات یافتیم و او حتماً گرفتار عذاب است، شما از او باخبر هستید یا نه؟ هَلْ أَنْتُمْ مُطَّلِعُونَ آنها شاید جواب دادند یا ندادند خودش اشرافی پیدا کرد و او را در جهنم یافت فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فی سَواءِ الْجَحیمِ، بعد به او گفت که قسم به خدا نزدیک بود تو مرا ساقط کنی این تَاللَّهِ طبق بیان مرحوم شیخ طوسی در تبیان (1)این «تاء» بدل واو قسم است؛ یعنی «و الله»، منتها در همه موارد قسم, «تاء» کار «واو» را نمیکند؛ آنجا که وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها ٭ وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها (2)[3] شاید در اینگونه از موارد نگویند «تالشمس» و کذا، اما درباره «الله» نظر ایشان این است که این «تاء» بدل «واو» است. لَتُرْدین که «تَردّا» یعنی «سَقَط»، در سوره مبارکه «لیل» آیه یازده این است که فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْعُسْری ٭ وَ ما یُغْنی عَنْهُ مالُهُ إِذا تَرَدَّی (3)[4]وقتی انسان هبوط کرد, سقوط کرد, افتاد دیگر مالِ او مشکل او را حل نمیکند، «تردّی» یعنی هبوط کردن و سقوط کردن, «تُردین» یعنی نزدیک بود که مرا ساقط کنی.
وَ لَوْ لا نِعْمَةُ رَبِّی لَکُنْتُ مِنَ الْمُحْضَرینَاگر توفیق الهی نبود من هم برای کیفر، جَلب میشدم. این أَ فَما نَحْنُ بِمَیِّتینَ ٭ إِلاَّ مَوْتَتَنَا الْأُولی، همان طوری که مرحوم شیخ طوسی در تبیان (1)و بعد آن هم امینالاسلام(رضوان الله علیهما) بیان کردند و در تعبیرات سایر مفسّرین آمده است به دو وجه معنا شده که سیدناالاستاد (2)هم آن را انتخاب کرد: یکی اینکه اینها وقتی وارد آن صحنه شدند، با خوشحالی میگویند این همه نعمت برای ماست و دیگر مرگی نیست این یک تعبیر و تعبیر دیگر این است که منظور أَ فَما نَحْنُ بِمَیِّتینَ ٭ إِلاَّ مَوْتَتَنَا الْأُولی تتمّه گفتگوی همین بهشتی است با آن قرین خودش و به قرین گفته بود که تَاللَّهِ إِنْ کِدْتَ لَتُرْدینِ ٭ وَ لَوْ لا نِعْمَةُ رَبِّی لَکُنْتُ مِنَ الْمُحْضَرینَ؛ تو میگفتی بعد از مرگ خبری نیست و ما بعد از مرگ, مرگ و حیات دیگر نداریم، آیا اینچنین است؟ در حالی که ما بعد از مرگ زندهایم. ولی روایتی را که در کتاب شریف کنزالدقائق (3)از وجود مبارک ابیجعفر(علیه السلام) نقل شده است، این بیان نورانی آن وجهی که سیدناالاستاد و دیگران فرمودند را تقویت میکند؛ حالا اگر بشود بین هر دو وجه را جمع کرد بعید نیست. آنچه از روایت امام باقر(سلام الله علیه) برمیآید این است که وقتی که مسئله بهشت برایشان مطرح شد و روشن شد و در آن نشئه از کلام الهی برخوردار شدند به صورت شگفتی و تعجّب میگویند به به! ما دیگر نمیمیریم، فقط یک بار مُردیم و برای ابد زندهایم أَ فَما نَحْنُ بِمَیِّتینَ ٭ إِلاَّ مَوْتَتَنَا الْأُولیفقط یک بار مُردیم و الآن برای ابد زندهایم. این یک بار مُردیم را هم مشرکین میگویند و هم «مخلَصین». مشرکین میگویند ما یک بار میمیریم و بعد از مرگ حیاتی نیست، «مخلَصین» میگویند ما یک بار میمیریم و بعد از مرگ حیات جاوید است؛ هر دو میگویند یک بار میمیریم، منتها مشرک میگوید یک بار میمیریم که میمیریم و بعد از مرگ خبری نیست, موحّد میگوید ما فقط یک بار میمیریم، بعد از مرگ زندهایم و با آن زندگی دیگر مرگی نیست أَ فَما نَحْنُ بِمَیِّتینَ ٭ إِلاَّ مَوْتَتَنَا الْأُولی، اما دیگران سبک دیگری دارند، میگویند ما یک مرگ داریم و بعد از مرگ خبری نیست، «مخلَصین» میگویند ما یک مرگ داریم و بعد از مرگ حیات دائم است. در سوره مبارکه «دخان» آیه 34 به بعد این است که إِنَّ هؤُلاءِ لَیَقُولُونَ این کفار إِنْ هِیَ إِلاَّ مَوْتَتُنَا الْأُولی؛ ما فقط یک بار میمیریم وَ ما نَحْنُ بِمُنْشَرینَ؛ (4)[9] بعد از مرگ خبری نیست، فقط یک بار مرگ است إِنْ هِیَ إِلاَّ مَوْتَتُنَا الْأُولی اما وَ ما نَحْنُ بِمُنْشَرینَ «مخلَصین» میگویند بیش از یک مرگ نیست وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبینَ؛ یعنی هستیم و در رفاهیم، آنها میگویند ما با یک مرگ نیست میشویم که نیستیم و موحّدین میگویند ما با یک مرگ میمیریم و بعد از مرگ هستیم و عذاب نمیبینیم؛ خیلی فرق است بین آنچه در سوره مبارکه «صافات» محلّ بحث است که میگویند ما بیش از یک مرگ نداریم و آنچه در سوره مبارکه «دخان» آیه 35 مطرح است إِنْ هِیَ إِلاَّ مَوْتَتُنَا الْأُولی، اما وَ ما نَحْنُ بِمُنْشَرینَ.
در سوره «صافات» که محلّ بحث است اینها میگویند: أَ فَما نَحْنُ بِمَیِّتینَ ٭ إِلاَّ مَوْتَتَنَا الْأُولی وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبینَ یک مرگ است و بعد رفاه ابد; ولی آنها میگویند یک مرگ است و بعد نابودی ابد. خیلی فرق است؛ آنکه منکر معاد است میگوید یک مرگ است و بعدش عدم محض, موحّدان میگویند یک مرگ است و بعدش رفاه صِرف؛ یعنی هم حیات است و هم رفاه, پس فرق اساسی آیه محلّ بحث سوره «صافات» که فرمود: أَ فَما نَحْنُ بِمَیِّتینَ ٭ إِلاَّ مَوْتَتَنَا الْأُولی وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبینَ؛ یعنی بعد از مرگ زنده هستیم و در رفاهیم، اما آنچه در سوره «دخان» آمده این است که آنها میگویند: إِنْ هِیَ إِلاَّ مَوْتَتُنَا الْأُولی وَ ما نَحْنُ بِمُنْشَرینَ؛ یک بار میمیریم و برای همیشه نابودیم، موحّدین میگویند یک بار میمیریم و برای همیشه مرفّه هستیم؛ آن وقت آن بیان نورانی امام باقر(سلام الله علیه) که فرمود: وقتی برای «مخلَصین» این نعمت روشن شد آنها این حرف را میزنند و میگویند: أَ فَما نَحْنُ بِمَیِّتینَ ٭ إِلاَّ مَوْتَتَنَا الْأُولی وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبینَ این را میگویند که این همه نعمت برای ماست و خدا به ما داده است، ما بیش از یک بار نمیمیریم، الآن زندهایم و برای همیشه در رفاه هستیم.
پرسش: حضرت استاد! آن جا که مخلَصین گزارش کردند در ضمن یک آیه همچنین در سوره «دخان» می فرماید: لا یَذُوقُونَ فیهَا الْمَوْتَ إِلاَّ الْمَوْتَةَ الْأُولی (1)این سری آیات و آن آیاتی که حضرتعالی دیروز تاکید فرمودید که آنها دو مرگ را می بینند؟
1) دخان/سوره44، آیه56.
پاسخ: آن را در سوره «غافر» اشاره کردیم که میگویند: رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ؛ (1)[11] این دو مرگ یکی مرگ از دنیا به برزخ است و یکی مرگ از برزخ به آخرت است؛ ولی در صحنه آخرت اینها مرگ برزخ را در حقیقت مرگ به حساب نمیآورند و میگویند همان مرگ از دنیاست که ما با آن وارد صحنه آخرت شدیم؛ لذا در قرآن کریم وقتی از آخرت سخن به میان میآید، منظور از مرگ به بعد است و برزخ را جزء آخرت حساب میکنند، نه جزء دنیا. چون برزخ جزء آخرت است، بنابراین فقط ما یک مرگ داریم که لا یَذُوقُونَ فیهَا الْمَوْتَ إِلاَّ الْمَوْتَةَ الْأُولی.
غرض این است ملحدان میگفتند: إِنْ هِیَ إِلاَّ مَوْتَتُنَا الْأُولی وَ ما نَحْنُ بِمُنْشَرینَ،اما موحّدان و مخلصان میگویند: أَ فَما نَحْنُ بِمَیِّتینَ ٭ إِلاَّ مَوْتَتَنَا الْأُولی وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبینَ ما یک مرگ داشتیم و بعد از مرگ زندگی مرفّه ابد داریم، آنها میگویند؛ ولی ما یک مرگ داشتیم و بعد نابودیِ محض وَ ما نَحْنُ بِمُنْشَرینَ؛یعنی نشری در کار نیست.
بنابراین تفاوت جوهری این دو قول مشخص میشود. بعد حالا إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ ٭ لِمِثْلِ هذا فَلْیَعْمَلِ الْعامِلُونَبیان خداست، ممکن است؛ بیان فرشتههاست، ممکن است؛ طبق آن روایت نورانی ابیجعفر(سلام الله علیه) بیان خود بهشتیهاست، ممکن است؛ هر چه باشد، اگر بیان بهشتیها باشد مورد تصدیق خداست, بیان فرشتهها باشد مورد تصدیق خداست و بیان خدای سبحان باشد که مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ قیلاً، (2)[12]چون خدا وقتی حرف فرشتهها و بهشتیها را نقل میکند؛ یعنی دارد تصدیق میکند. بعد در تقابل بین دوزخ و بهشت, ایمان و کفر، بعد از بیان این صحنهها فرمود: أَ ذلِکَ خَیْرٌ نُزُلاً أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ.
پرسش: مشرکین فقط موت دنیا به برزخ را قبوا دارند؟
پاسخ: نه, وقتی وارد جهنم شدند دیگر میبینند رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا، (1)[13]الآن که در دنیا هستند برزخ را هم قبول ندارند و وقتی وارد برزخ شدند، معاد را هم قبول ندارند؛ اما وقتی میخواهند وارد صحنه قیامت شوند میگویند: رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إِلی خُرُوجٍ مِنْ سَبیلٍ (2)[14]آن روز وقتی جهنم کبرا را میبینند میگویند: رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا.قدم به قدم فرمود کشف غطاء میشود، فرمود: فَکَشَفْنا عَنْکَ غِطاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدیدٌ؛ (3)[15]ما پردهها را یکی پس از دیگری برمیداریم و بعد از اینکه وارد صحنه قیامت کبرا میشوند، میبینند که دو مرگ را پشت سر گذاشتند؛ یعنی انتقال از دنیا به برزخ و انتقال از برزخ به ساهره قیامت.
پرسش: استاد مرگی که در سوره «دخان» مطرح کردند در دنیا این حرف را می زنند؟
پاسخ: در دنیا این حرف را میزنند، آنجا که این حرف را نمی زنند، در آنجا دارند عذاب میچشند در دنیا میگویند ما فقط یک بار میمیریم وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبینَ، بعد خبری نیست؛ ولی «مخلَصین» میگویند این چه حرفی است که میزنید؟! دیدید این حرف روشن نبود! ما فقط یک بار مُردیم و بعد از مرگ مرفّه دائم هستیم، ما هم بعداً نمیمیریم؛ منتها ما رفاه دائمی داریم، شما میگفتید ما میمیریم و معدوم محض میشویم وَ ما نَحْنُ بِمُنْشَرینَ، لکن ما میگوییم وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبینَ هستیم و در رفاهیم؛ میان این دو خیلی فرق است.
أَ ذلِکَ خَیْرٌ نُزُلاً أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ بعد از اینکه عقاید منکران را ذکر کرد و ابطال کرد, عقاید موحّدان را بیان کرد و اثبات کرد و پایان کار دوزخیان و بهشتیان را «فیالجمله» بیان کرد، فرمود کدام یک از اینها خِیر و بهتر است؟ مستحضرید که خِیر گاهی کار «أفعل تعیین» را دارد گاهی کار «أفعل تفضیل» را دارد؛ این أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلی بِبَعْضٍ (1)[16] «أفعل تعیینی» است و نه «أفعل تفضیلی» و النَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنینَ (2)[17] «أفعل تعیینی» است «أفعل تفضیلی» نیست. اینجا که فرمود کدام یک خِیر است; یعنی خِیر تعیینی نه خِیر به معنی بهتر. فرمود ما دو پذیرایی داریم: یک پذیرایی ابتدایی که وقتی مهمان میآید جلوی او غذا و میوه میآورند، بعد در پذیرایی رسمی سفره پهن میکنند و او را به اتاق دیگر دعوت میکنند. وقتی مهمان آمد، شربتی و میوه تازهای به او میدهند این را میگویند «نُزُل»؛ (3)یعنی اوّلین پذیرایی مهمان، این «نُزُل» است؛ این هم درباره دوزخیان است و هم درباره بهشتیان, هم دوزخیان «نُزُل» دارند و هم بهشتیان «نُزُل» دارند. فرمود آنچه تا الآن شما شنیدید و میشنوید این «نُزُل» بهشتیهاست، شما هم «نُزُل»ی دارید؛ بعد از این «نُزُل» اتاق پذیرایی شما هم مشخص است که کجاست، تا حال آنچه را ما به شما گفتیم درباره «مخلَصین» بود که «نُزُل» آنها و جای آنها مشخص بود، اما «نُزُل» شما هم مشخص است و جای شما هم مشخص, کدام یک از اینها خوب هستند؟ أَ ذلِکَ خَیْرٌ نُزُلاًاینکه بهشتیها دارند بهتر است یا «نُزُل» شما؟ «نُزُل» شما چیست؟ أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ؛ شَجَرَةُ الزَّقُّوم برای قریش قابل شناخت نبود. اینکه گفته میشود قرآن به زبان همان مردم محلّی آمده، چیزی که آنها میفهمند گفته و چیزی که آنها نمیفهمند نگفته، این ناتمام است؛ برای اینکه درخت «زقّوم» در مکه و اینها نبود و قریش میگفتند ما شَجَرَةُ الزَّقُّوم نشنیدیم؛ البته در منطقه دوردست مکه بود، اما در خود مکه و اطراف مکه که برای قریش شناختهشده باشد نبود؛ قریش میگفتند ما شَجَرَةُ الزَّقُّوم را نمیدانیم چیست. این درخت «زقّوم» برگهایش بسیار بدبوست, یک و شیرهای هم دارد که این شیره اگر به بدن برسد بدن را متورّم میکند, دو; چنین درخت نحسی است. فرمود این درخت از جهنم میروید; یعنی درختی است که آبش آتش است و از آتش تغذیه میکند شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فی أَصْلِ الْجَحیمِ؛ در اصل جهنم این درخت روییده میشود؛ این جای تعجب نیست. در سوره «نساء» فرمود: کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَیْرَها (4)[19] این انسانی است که سالیان متمادی در آتش میماند و سوخت و سوز دارد؛ حساب قدرت الهی از یک طرف, جریان قیامت از طرف دیگر با حسابهای عادی ما هماهنگ نیست, فرمود این درخت در اصلِ جهنم رشد میکند. طَلْعُها کَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّیاطینِگرچه اینها شیطان را ندیدند، اما شیطان به عنوان یک موجودِ منحوس بدچهره شناختهشده است؛ این تشبیه آن معنا به این صورت زشت یک امر پسندیدهای است؛ فرمود شکوفههایش مثل سرهای شیاطین است. این دوزخیان بالأخره محتاج به غذا و آب هستند و چاره ندارند، اینها گرسنه هستند و غذا میخواهند، اما لا یُسْمِنُ وَ لا یُغْنی مِنْ جُوعٍ، (5)فَإِنَّهُمْ لَآکِلُونَ مِنْها؛از این شجره میخورند، فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ؛ شکمشان پر میشود، اما سیر نمیشوند؛ مثل رباخواری که اینجا میگوید «هَلْ مِنْ مَزِید» از حرام, ارتزاق میکند؛ ولی هرگز سیر نمیشود که جهنم (6)و جهنمی ها خصوصیتشان این است. فَإِنَّهُمْ لَآکِلُونَ مِنْها فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ ٭ ثُمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَیْها لَشَوْباً مِنْ حَمیمٍ مشوبی از آب گداخته و داغ هم کنار این غذای تلخ هست، این آبشان و آن هم غذایشان که درباره آن آب داغ در آیات دیگر هست که یَشْوِی الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرابُ وَ ساءَتْ مُرْتَفَقاً؛ (7)[22] از بس این آب داغ است همین که به نزدیک لب میآورند پوست لب میریزد «أعاذنا الله!» که فرمود این تازه «نُزُل»شان است؛ قبل از اینکه اینها را ببریم در اتاق پذیرایی و سفره پهن کنیم این «نُزُل»شان است. این صحنه را که گذراندند ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإِلَی الْجَحیمِ؛ اینجا جهنم نیست، این بیرونیِ جهنم است که این را میگویند «نُزُل»؛ «نُزُل» وقتی مهمان تازه از راه رسید از اتومبیل بیرون آمد یا از اسب پیاده شده همین که شربت و میوهای میآورند این را میگویند «نُزُل»، بعد وقتی غذا آماده شد در اتاق پذیرایی میبرند. فرمود «نُزُل» اینها شجره زقّوم است و لَشَوْباً مِنْ حَمیمٍ؛این مراحل را که گذراندند، بعد میبریم به اتاق پذیرایی, اتاق پذیراییشان چیست؟ ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإِلَی الْجَحیمِ.
پس «نُزُل» بهشتیها مشخص است و «نُزُل» دوزخیان مشخص است، فرمود کدام یک از اینها بهتر است؟ برهان مسئله هم این است که اینها در معرفتشناسی در اصول دین مقلّد بودند، اینها قبول و نکولشان به قبول و نکول نیاکانشان بسته بود و اگر میخواستند چیزی را تصدیق کنند میگفتند: إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی أُمَّةٍ، (1)[23]میخواستند چیزی را تکذیب کنند میگفتند: ما سَمِعْنا بِهذا فی آبائِنَا الْأَوَّلینَ، (2)[24]چون نیاکان ما نگفته بودند، معلوم میشود که درست نیست یا فلان مطلب را چون نیاکان ما انجام میدادند، معلوم میشود درست است؛ تصدیق و تکذیب اینها به فعل و ترک نیاکانشان وابسته بود؛ نیاکانشان را هم که قرآن فرمود: أَ وَ لَوْ کَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ لاَ یَهْتَدُونَ؛ (3)برهان قرآن در این مسئله این است که إِنَّهُمْ أَلْفَوْا؛ یعنی «وجدوا» آباءَهُمْ ضالِّینَ، وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ (4)[26]آن روایتش را ملاحظه فرمودید که - البته مصداق کامل است و حصر نیست - فرمود اینها را نگه دارید تا از ولایت علیبنابیطالب بپرسیم (5)که این مصداق کامل است وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ، اینها از این مصداق کامل فاصله داشتند و آن وقت میگفتند آبای ما این است, اجداد ما این است ما سَمِعْنا بِهذا فی آبائِنَا الْأَوَّلینَو مانند آن. إِنَّهُمْ أَلْفَوْا؛ یعنی «وجدوا» آباءَهُمْ ضالِّینَ، فَهُمْ عَلی آثارِهِمْ یُهْرَعُونَ اینها دوان دوان به دنبال آثار نیاکانشان هستند و دیگر به این فکر نیستند که أَ وَ لَوْ کَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ لاَ یَهْتَدُونَ؛ اگر آبایشان عاقل و مهتدی نیستند، چرا اینها به دنبال آنها حرکت میکنند؟ براهین را هم که خدا اقامه کرده, فطرت و عقل را هم که خدا داده, مسئولیت را هم مشخص کرده فرمود چرا به دنبال کسی راه میافتید که لاَ یَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ لاَ یَهْتَدُونَ. بعد ذکر این صحنهها فرمود: وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَکْثَرُ الْأَوَّلِینَ؛ (6)[28] بسیاری از نیاکانشان به ضلالت و گمراهی افتادند، در حالی که ما حجت را تمام کردیم؛ ما هیچ قومی را بیحجت نگذاشتیم، حالا یا پیغمبر بود یا امام بود یا جانشینان امام بودند؛ این علما که وارثان انبیا هستند، حجّت بالغه الهی هستند و همان حرف را میگویند. این را بارها ملاحظه فرمودید، اینکه فرشتهها در هنگام ورود دوزخیان به دوزخ میگویند: أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَذیرٌ (7)منظور آن این نیست که پیغمبر یا امام به درب خانه شما نیامده است؛ آن وقتی که امام و پیغمبر(علیهما السلام) بودند که دیدار چهره به چهره فراوان نبود؛ فقط کسانی که در مسجد شرکت میکردند، از فرمایشات آنها استفاده میکردند. آن همه جمعیت دوردست، اینها در تمام مدت عمر شاید پیامبر را یک بار دیدند یا اصلاً ندیدند، این نظیر همان علما و وارثان و مبلّغان و فقها و اینها هستند که حرف اهل بیت را به دیگران میرسانند؛ «کفی بذلک فخراً» انسان به جایی برسد که احکام الهی را از قرآن و عترت یاد بگیرد، در نماز جماعت و جمعهها و سخنرانیهای حسینیه و مراکز مذهب به مردم برساند و فرشتهها در قیامت به اینها بگویند مگر فلان عالِم در فلان حسینیه و مسجد این حرف را نگفت؟! این میشود حجّت الهی و اینها میشوند «حجّت الله» و واقعاً میشود «حجتالاسلام». این أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَذیرٌ معنایش این نیست که مگر پیغمبر با تو سخن نگفت; معنایش این است که این عالِم روحانی که در محلّه شما بود که این حرفها را از قرآن و عترت یاد گرفته و به شما رساند مگر متوجه نشدید؟! أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَذیرٌ * قَالُوا بَلَی. غرض این است که همه ما باید شاکر باشیم, متشکّر باشیم و از ذات اقدس الهی بخواهیم این نعمت را سلب نکند؛ کاری که شما آقایان دارید کاری است که بالأخره مورد توجه فرشتههاست, یک; احتجاج ملائکه است, دو; کم کار و حرفهای نیست که فرشتهها در قیامت به کار عدّهای احتجاج کنند.
حالا این ایام چون به مناسبت 22 اسفند که بزرگداشت شهداست، چند جملهای هم درباره این عزیزانی که حقّ حیات نسبت به همه ما دارند توجه داشته باشیم که وظیفه ما درباره شهادت و شهدا و این بزرگواران چیست؟ هیچ تعارفی ندارد، مسئله آخرت و بهشت و قیامت و ولایت و امامت همه اینها سر جایش محفوظ است «حقٌّ لا ریب فیه»؛ گذشته از آن مقامات, استقلال این مملکت, امنیت این مملکت، آزادی این مملکت, حریّت این مملکت, شئون و جلال و جمال و شکوه این مملکت به برکت تلاش و کوشش امام راحل و شهدا و این جانبازان است. شما میدانید خیلیها در این مملکت دم از ایران و آزادی ایران و ایرانیّت میزدند و گاهی هم از مکتب ایرانی سخن میگفتند، اما ما ایرانیها آنهایی که سنّشان تقریباً در حدود نود و اندی است آنها جنگ جهانی اول و دوم را به خوبی درک کردند و آثار مشئوم این دو جنگ هم برای همه ما روشن است؛ ما همین ایرانی بودیم، اهل این سرزمینیم، هزارها سال در این زمین زندگی میکردیم، به کشورمان علاقهمندیم و برای کشورمان دفاع میکنیم، اما در جنگ جهانی اول هر چه به ما گفتند، ما گفتیم چشم؛ در جنگ جهانی دوم هر چه به ما گفتند، ما گفتیم چشم؛ گفتند باید هفده شهر را بدهید، گفتیم چشم؛ در کودتای ننگین 28 مرداد گفتند گاز را باید به شوروی بدهید، گفتیم چشم؛ نفت را باید به انگلیس و آمریکا بدهید، گفتم چشم؛ گفتند باید ژاندارم منطقه شوید، گفتیم چشم؛ خلیج فارس را برای ما امن کنید، گفتیم چشم؛ کارِ ما چشم بود; اما وقتی امام و روحانیت و مراجع و ملت و مملکت قیام کردند هر چه ما گفتیم آنها گفتند چشم. ما گفتیم اسرائیل باید برود بیرون، گفتند چشم؛ رابطه با آمریکا باید قطع شود و لانه جاسوسی آن باید کَنده شود و جاسوسخانهاش باید اشغال شود، گفتند چشم؛ گاز را به روسیه نمیدهیم، گفتند چشم؛ نفت را به آمریکا و انگلیس نمیدهیم، گفتند چشم؛ چطور شد که ما از زمین به آسمان رفتیم؟ این تاریخ را برای بچهها و دوستانتان نقل کنید که بشود تواتر; این دیگر قصّه تاریخ بیهقی و امثال بیهقی نیست که کسی بگوید فلانجا سند دارد و فلانجا سند ندارد؛ همه ما دیدیم هزارها نفر و جمعیت میلیونی همه دیدند که وقتی این عزیزان عازم جبهه بودند پنجاهتا پرچم که بود یک دانه از آنها پرچم سه رنگ نبود؛ تمام این پرچمها یا حسن, یا حسین, یا علی, یا زهرا(سلام الله علیهم) یک موردش پرچم سه رنگ نبود؛ آخر حیایی, شرمی, ما مدیون این نام هستیم.
این سوریه را چه کسی به این صورت در آورد؟ حالا مسئله آخرت سر جایش محفوظ؛ ولی ما بالأخره امنیتی داریم, حیثیتی داریم. این پنجاهتا پرچم را ما میدیدیم روی دوش این عزیزان بود که یک دانهاش پرچم سه رنگ نبود همهاش یا علی, یا زهرا, یا حسن, یا حسین(سلام الله علیهم) این مملکت را حفظ کرد و الآن هم همینطور است. این شرف ماست, عظمت ماست, حیثیت ماست, دین ماست, آخرت ماست, ناموس ماست ما این را باید حفظ کنیم. درست است که ایران عزیز ماست و ما برای آن جان می دهیم، اما این را یا زهرا و یا علی(سلام الله علیهم) به ما میگوید که این کار را بکن، وگرنه ما آنجا همین ایرانی بودیم که همیشه میگفتیم چشم.
مرحوم مفید(رضوان الله علیه) در امالی نقل میکند که در یکی از صحنهها وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مرتب آسمان را نگاه میکرد، عرض کردند یا رسول الله منتظر چه چیزی هستید؟ فرمود منتظرم ببینم که آفتاب چه وقت از دایره «نصفالنهار» زائل میشود که نماز ظهر را اول وقت بخوانیم یا نه; بعد ظهر شد و نماز ظهر را خواستند بخوانند، حضرت سخنرانی کرد و فرمود مردم «کُنَّا مَرَّةً رُعَاةَ الْإِبِلِ فَصِرْنَا الْیَوْمَ رُعَاةَ الشَّمْس»؛ (1)مردم ما زمینی بودیم الآن آسمانی شدیم. ما فقط به این فکر میکردیم که شتر چه وقت میآید, چه وقت شیر میدهد, چه وقت میخوابد, چه وقت «روث» دارد که جایش را تمیز کنیم. ما شتربان بودیم، الآن شمسبان هستیم و منتظریم چه وقت آفتاب از دایره نصفالنهار زائل شود و با خدا گفتگو کنیم. فرق اکنون ما با قبل این است که ما زمینی بودیم و الآن آسمانی شدیم. ممکن است چهارتا مشکل در مملکت باشد؛ ولی اساس این است. عظمت شهادت, گرامیداشت شهدا، مخصوصاً شهدای هستهای, مخصوصاً شهدای محراب, مخصوصاً شهدای حوزه و دانشگاه؛ آن مواردی که وجود مبارک پیغمبر آنها را در صف اول قرار میداد، این است. عظمت برای این مملکت است، ما چه بخواهیم و چه نخواهیم مدیون اینها هستیم؛ یعنی حیثیت ما, امانت ما, امنیت ما به برکت اینهاست.
1) الامالی، الشیخ المفید، ص136.
بسیاری از شماها شاید در عملیات جبهه شرکت کردید یا در مانورها شرکت کردید در یکی از این مانورها که خودم حضور داشتم، چه در خاکریز اول و چه در خاکریز دوم اصلاً سخن از مرز پرگهر نبود؛ کربلا کربلا و یا حسین یا حسین، نوارهای خاکریز اول این بود, نوارهای خاکریز دوم این بود. این کربلا کربلا و یا حسین یا حسین آن مرز پرگهر را حفظ میکند، همان مکتب میگوید کشور خود را حفظ کن; اما اگر - معاذ الله - آن نباشد این مرز پرگهر خودش را نمیتواند حفظ کند، چه رسد به کربلا کربلا را. در زمان پهلوی دیدیم که این مرز پرگهر خودش را نمیتواند حفظ کند، چه رسد به اینکه کربلا را حفظ کند؛ اما کربلا کربلا و یا حسین یا حسین هم خودش را حفظ کرده، هم مرز پرگهر را حفظ کرده و هم آن پرچم یا زهرا خودش را حفظ کرده، هم این پرچم سه رنگ را حفظ کرده، این است که این عزّت و عظمت و جلال و شکوه را ما برای همه شهدا که حشر اینها با انبیا و اولیا باشد قائل هستیم. بزرگواران و مسئولانی که در خدمت اینها هستند سعی بلیغ داشته باشند اینها را با تعظیم و اجلال و اکرام و بزرگداشت ظاهری و معنوی حرمتشان را حفظ کنند و بر همه ما این است که وظیفهمان را در آستان مقدس شهادت شهیدان الهی بیش از پیش رعایت کنیم.
موضوع: تفسیر آیات 50 تا 74 سوره صافات
فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ یَتَساءَلُونَ (50 قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ إِنِّی کانَ لی قَرینٌ (51) یَقُولُ أَ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُصَدِّقینَ (52) أَ إِذا مِتْنا وَ کُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَدینُونَ (53) قالَ هَلْ أَنْتُمْ مُطَّلِعُونَ (54) فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فی سَواءِ الْجَحیمِ (55) قالَ تَاللَّهِ إِنْ کِدْتَ لَتُرْدینِ (56) وَ لَوْ لا نِعْمَةُ رَبِّی لَکُنْتُ مِنَ الْمُحْضَرینَ (57) أَ فَما نَحْنُ بِمَیِّتینَ (58) إِلاَّ مَوْتَتَنَا الْأُولی وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبینَ (59) إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ (60) لِمِثْلِ هذا فَلْیَعْمَلِ الْعامِلُونَ (61) أَ ذلِکَ خَیْرٌ نُزُلاً أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ (62) إِنَّا جَعَلْناها فِتْنَةً لِلظَّالِمینَ (63) إِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فی أَصْلِ الْجَحیمِ (64) طَلْعُها کَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّیاطینِ (65) فَإِنَّهُمْ لَآکِلُونَ مِنْها فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ (66) ثُمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَیْها لَشَوْباً مِنْ حَمیمٍ (67) ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإِلَی الْجَحیمِ (68) إِنَّهُمْ أَلْفَوْا آباءَهُمْ ضالِّینَ (69) فَهُمْ عَلی آثارِهِمْ یُهْرَعُونَ (70) وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَکْثَرُ الْأَوَّلینَ (71) وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا فیهِمْ مُنْذِرینَ (72) فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُنْذَرینَ (73) إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصینَ (74))
عصاره آنچه در این بخش از سوره مبارکه «صافات» با کمک از آیات دیگر برمیآید این است که کافر چند مقطع دارد؛ در مقطع اول که در دنیاست، منکر معاد و عالَم پس از مرگ است که میگوید ما یک مرگ داریم و بعد از مرگ معدوم محض میشویم, یک; وقتی وارد برزخ شد و حیات برزخی را ادراک کرد، وارد صحنه قیامت شد و حیات و صحنه قیامت را ادراک کرد, وارد دوزخ میشود به خدا عرض میکند رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ؛ (1)[1] یک بار از دنیا مُردیم و وارد برزخ شدیم, بار دیگر از برزخ وارد صحنه قیامت شدیم و الآن در دوزخ به سر میبریم فَهَلْ إِلی خُرُوجٍ مِنْ سَبیلٍ، (2)[2] پاسخ آن این است که حجّت الهی بر شما بالغ شد شما نپذیرفتید و باید در عذاب بمانید. اینها در دوزخ یک عذاب معنوی و روحی دارند که رسوایی و «وهن» و «هون» است، عذاب «هون» (3)دارند, عذاب «مهین» (4)دارند لَهُمْ خِزْیٌ فِی الدُّنْیا وَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ (5)[5] دارند و مانند آن; یک عذاب بدنی دارند که کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَیْرَها. (6)[6] آنها در جهنم مرگ ندارند و نمی میرند تا در غیر این صورت گفته نشود حالا که میمیرند از کجا به کجا منتقل میشوند؟ هیچ مرگی در جهنم نیست. آنها از فرشتگان مسئول جهنم درخواست میکنند میگویند: یا مالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنا رَبُّکَ؛ یعنی از خدایتان بخواهید که جان ما را قبض کند ما بمیریم و راحت شویم که جواب میدهند که در قیامت مرگی نیست. بنابراین این سه مقطع را کافران به همراه داشته و دارند: در دنیا میگویند: إِنْ هِیَ إِلاَّ مَوْتَتُنَا الْأُولَی وَ مَا نَحْنُ بِمُنْشَرِینَ (7)[7] ما یک بار میمیریم و نابود میشویم و بعد از مرگ - معاذ الله - هیچ خبری نیست؛ وقتی که مُردند صحنه برزخ را دیدند، حیات برزخی را دیدند و از برزخ به قیامت منتقل شدند - حالا فاصله چقدر است روشن نیست - وارد صحنه قیامت شدند، از آنجا به دوزخ افتادند و به خدا عرض میکنند رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ ما دو مرگ و دو حیات را پشت سر گذاشتیم, مرگ از دنیا به برزخ را پشت سر گذاشتیم, مرگ از برزخ به آخرت را پشت سر گذاشتیم, حیات برزخی و اخروی را دارا هستیم، ما را برگردان که عمل صالح انجام دهیم؛ جواب میآید که حجّت الهی بر شما سالیان متمادی بالغ شد، شما جزء کسانی بودید که «وَ نَبَذُوا کِتٰابَ اللّٰهِ وَرٰاءَ ظُهُورِهِمْ», (8)پس این سه مقطع برای کافران است.
برای مؤمنان که معتقد به مسئله معاد هستند اینها میگویند ما بیش از یک مرگ نداریم و بعد از مرگ حیات مرفّه و ابدی است، این همان است که در سوره مبارکه «صافات» به آن اشاره شده؛ منتها اینها در بهشت این حرف را میزنند، در دنیا حرفشان این است که ما میمیریم و این مرگ پایان دنیاست و هجرت از دنیا به آخرت است. همانطوری که در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) بود که «وَ لَکِنَّکُمْ تَنْتَقِلُونَ مِنْ دَارٍ إِلَی دَارٍ» (1)از دنیا وارد برزخ میشویم و برای ابد در قیامت به سر میبریم و أَ فَما نَحْنُ بِمَیِّتینَ ٭ إِلاَّ مَوْتَتَنَا الْأُولی وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبینَ ما یک حیات ابدی با رفاه و نشاطی داریم, پس حرف مؤمن در برابر کافر این است, کافر میگوید من یک مرگ دارم و بعد از مرگ عدم محض است، مؤمن میگوید من یک مرگ دارم و بعد از آن حیات طیّبه محض است. مؤمن وقتی وارد صحنه برزخ و از آنجا وارد صحنه قیامت و بهشت میشود حرفش این است که این همه نعمتها برای ماست و شاکریم؛ ما فقط یک مرگ را پشت سر گذاشتیم و ابداً دیگر مرگی نیست لا یَذُوقُونَ فیهَا الْمَوْتَ إِلاَّ الْمَوْتَةَ الْأُولی، (2)پس حرف مؤمن در دنیا این است که من یک مرگ دارم، بعد رفاه ابد و حرف کافر در دنیا این است که من یک مرگ دارم، بعد عدم محض. کافر آن مراحل بعدی را باید بگذارند، وقتی وارد جهنم میشود میگوید ما این مراحل را پشت سر گذاشتیم ما را برگردان, خدا میفرماید جا برای برگشت نیست و کافر در جهنم نمیمیرد ثُمَّ لا یَمُوتُ فیها وَ لا یَحْیی، نه حیات طیّبه دارد و نه میمیرد تا از عذاب بِرهد؛ او زنده است و براساس آیه سوره «نساء» کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَیْرَها است که جلود و اعضای اینها میسوزد و عوض میشود، نه اینکه این بدن را از دست بدهند و یک بدن دیگر بگیرند تا گفته شود حالا که بدن دوزخی را از دست میدهند، چه بدنی را میگیرند؟ اینچنین نیست. بدنشان همان بدن است; منتها اجزای بدنشان, پوستهای بدنشان آسیب میبیند و میپوسد و دوباره پوست جدید میروید که کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَیْرَها لِیَذُوقُوا الْعَذابَ.
مطلب بعدی آن است که در ترسیم جریان بهشت و جهنم، ذات اقدس الهی آنهم رئوفانه و منتقمانه ترسیم میکند. در جریان بهشت همانطوری که در آیات قبلی ملاحظه فرمودید؛ یعنی از آیه 41 به بعد متن آن این است که أُولئِکَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌبرای بهشتیها و بندگان «مخلَص»; آنگاه به عنوان شرح بعد از متن این رزق را مشخص میکند؛ بعد از اینکه فرمود: أُولئِکَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌبه عنوان شرح متن میفرماید میوهها هست، با کرامت هستند, در جنّات نعیم هستند, روی تختها هستند, روبهروی یکدیگر هستند, غیبتی ندارند, غفلتی ندارند, حجابی ندارند, «کأس»هایی از آب «معین» برای اینها آماده است که این سفید و شفاف است لَذَّةٍ لِلشَّارِبینَ (1)[12] است؛ نه خود این آب, «غول» و «غیله» و «غائله» دارد و نه بدمستی را به همراه دارد. در سوره مبارکه 47 که به نام حضرت است، در آنجا بعد از بیان انهار چهارگانه فرمود: لَذَّةٍ لِلشَّارِبینَ (2)[13] این خمر نیست که بدمستی را به همراه داشته باشد. خمر را میگویند خمر، برای اینکه یک خمار و پارچه ای را بر روی عقل میگذارد، عقل را مخمور و مستور میکند.
فرمود در این آب «معین» و شربت گوارای بهشت نه «غول» و «غیله» و غائلهای است که خودش بدمزه باشد و آسیب داشته باشد، نه بدمستی را به همراه دارد که اینها «مُنزَف» شوند, نه این «غول» دارد نه آنها «مُنزَف» میشوند لا فیها غَوْلٌ وَ لا هُمْ عَنْها یُنْزَفُونَ ٭ وَ عِنْدَهُمْ قاصِراتُ الطَّرْفِ عینٌ ٭ کَأَنَّهُنَّ بَیْضٌ مَکْنُونٌ (3)[14]که این چند آیه, شرح آن متن است.
اما در جریان ترسیم دوزخ و عذابهای دوزخ فرمود: أَ ذلِکَ خَیْرٌ نُزُلاً أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ؛ از اول سخن از رزق معلوم نیست سخن از «شجر زقّوم» است. در تعبیر خیلی فرق است، وقتی از بهشتیها و نعمتهای بهشت یاد میشود، از پذیرایی بهشتیها یاد میشود از میوه سخن به میان میآید و وقتی از جهنمیها سخن به میان میآید، سخن از میوه نیست سخن از «شجر» است. خدا بسیاری از بزرگان مخصوصاً شیخ طوسی را غریق رحمت کند! فرمودند اینکه میگویند بین این دو طایفه و بین این دو گروه مشاجره هست؛ یعنی اینها مثل «شجر» شدند که شاخههایشان داخل هم رفته است. (1)شما وقتی وارد باغ میشوید میبینید شاخههای این درخت داخل هم رفته اصلاً مشاجره را مشاجره گفتند برای همین است که افکار این در آن میرود و افکار او در این میرود؛ یعنی زد و خوردی انجام میدهند. «شجر» همین است که کارش «تشاجر» است و تنازع است و درگیری است. در جریان دوزخ سخن از میوه نیست سخن از «شجر» و «تشاجر» و تنازع و اختلاف است که کُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها؛ (2)[16] در آنجا در تبیین لذایذ بهشتیها از میوه شروع کردند، فرمود: فَواکِهُ وَ هُمْ مُکْرَمُونَ، (3)اما اینجا فرمود «نُزُل» (4)آنها؛ یعنی اوّلین چیزی که به دوزخیان میدهند و از آنها پذیرایی میکنند «شجر زقّوم» است، «تشاجر» است که محصول تنازع و درگیری و اختلاف دنیایی آنهاست إِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فی أَصْلِ الْجَحیمِ که قرارگاهش اصلِ جهنم است.
مطلب دیگر اینکه نه شیطان را کسی دید, نه فرشته را; ولی معقول را گاهی به محسوس تشبیه میکنند و گاهی به «متخیَّل»؛ گاهی به محسوس تشبیه میکنند و میگویند فلان شیء مثل آفتاب است, مثل ماه است, مثل ستاره است که این تشبیه معقول به محسوس است و گاهی معقول را به «متخیّل» تشبیه میکنند؛ مثل اینکه درباره یوسف(سلام الله علیه) گفتند: إِنْ هذا إِلاَّ مَلَکٌ کَریمٌ؛ (1)این شبیه فرشته است، فرشته را که ندیدند یا در اینجا میفرماید: کَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّیاطینِ شیطان را که ندیدند، او «متخیّل» است؛ تصویری که انسان از شیطان دارد چهره بد است و تصویری که انسان از فرشته دارد چهره خوب است. آنچه ما از فرشته در ذهن داریم «متخیّل» ماست و آنچه ما از شیطان در ذهن داریم «متخیّل» ماست؛ تشبیه آن درخت به شیطان, تشبیه معقول به «متخیّل» است نه محسوس, یا تشبیه وجود مبارک یوسف به فرشته, تشبیه محسوس به متخیّل است نه به محسوس دیگر؛ برای اینکه آنچه در خاطره بشر از شیطان هست زشتی است و آنچه در خاطره بشر از فرشته هست زیبایی و نیکی است؛ طَلْعُها کَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّیاطینِ. آنگاه میفرماید اینها باید غذا بخورند؛ از این غذا میخورند، پُر میشوند؛ ولی سیر نمیشوند. ما یک دست داریم که این دست ظرف چیزی است، یک «لامسه» داریم که این «لامسه» مربوط به تن نیست؛ «لامسه» نیروی نفسانی است که در درون بدن مفروش است، وقتی کسی را خواستند دستش را عمل کنند آن نیروی «لامسه» و آن حس را تخدیر میکنند، وقتی حس تخدیر شد این گوشت و پوست میماند و این گوشت و پوست را قطعه قطعه میکنند در حالی که کسی دردی احساس نمیکند؛ آن چیزی که احساس میکند «لامسه» است که مرتبهای از مراتب نفس است که در بدن حضور دارد. ما یک پُر شدن داریم و یک سیر شدن، این شکم که به صورت یک پلاستیک و مانند آن درآمده این پُر میشود، اما احساس سیر شدن برای ذائقه است که ذائقه, مرتبهای از مراتب نفس است که در دستگاه گوارش حضور دارد، آن احساس سیری نمیکند؛ اینکه فرمود: لا یُسْمِنُ وَ لا یُغْنی مِنْ جُوعٍ، (2)[20] اگر شما به کسی در هنگام گرسنگی یک سطل آب به او دهید، این دستگاه گوارشش پُر میشود، این پر شد؛ ولی سیر که نشد. سیری مربوط به پُر شدن شکم نیست، سیری برای شکم نیست برای ذائقه است و ذائقه باید احساس کند که سیر شد و ذائقه بسته است. فرمود ذائقه اینها با محصول این «شجره زقّوم» سیر نمیشد مثل اینکه با ضَرِیع (3)سیر نمیشود لا یُسْمِنُ وَ لا یُغْنی مِنْ جُوعٍ که طَعَامُ الْأَثِیم (4)[22]است، اما پر شده فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ شکم پُر شد؛ ولی اینها سیر نشدند. حالا این شکم که پر شد با این «شجره»ای که در اصل «جحیم» مستقر است و قرارگاهش آنجاست؛ اینها احتیاج به آب دارند، خودِ این «شجره زقّوم» که گدازنده بود آبِ اینها هم «مشوب» به آن چشمه داغ «حمیم» است - حمّام را که میگویند حمام؛ یعنی گرم - این آب هم گرم است و «مشوب» به «حمیم» است؛ خودش داغ است با یک جِرم داغی هم «مشوب» و مخلوط و ممزوج خواهد بود، این در قبال نوشابهها و شرابهای طهوری است که به بهشتیها میدهند. در جریان بهشتیها سوره مبارکه «مطففین» آنجا بعد از اینکه از غذای آنها سخن به میان آمده که آنها بعد از غذا یا حالا قبل از غذا علاقهای به آب داشتند، آبشان این است: آیه 22 به بعد سوره «مطففین» إِنَّ الْأَبْرارَ لَفی نَعیمٍ ٭ عَلَی الْأَرائِکِ یَنْظُرُونَ ٭ تَعْرِفُ فی وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعیمِ ٭ یُسْقَوْنَ مِنْ رَحیقٍ مَخْتُومٍ؛ (5)[23] «رحیق» همان کاسه پُرآبی است که سرش مُهر است که کسی ندیده و نمیبیند، ختم شده است که دیگران از درون آن بیخبر هستند، با چه چیزی مُهر شده؟ خِتامُهُ مِسْکٌ (6)[24] با مُشک مُهر شده است و کسی از درون آن باخبر نیست، دستخورده نیست وَ فی ذلِکَ فَلْیَتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ (7)[25] آیا این «رحیق مختوم» برای همه است؟ فرمود: بله، اینها برای ابرار است. بالاتر از «رحیق مختوم», مسئله «تسنیم» است؛ «تسنیم» چشمهای است که برای «مقرّبان» است که فوق «ابرار» است؛ ولی چند قطره از چشمه «تسنیم» در «رحیق مختوم» میریزند و به این ابراریها میدهند که فرمود: وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسْنیمٍ، (8)[26] «تسنیم» چیست؟ عَیْناً یَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ (9)[27] که خالص آن برای «مقرّبون» است، چند قطره از چشمه «تسنیم» را در «رحیق مختوم» میریزند و به «ابرار» میدهند؛ «رحیق مختوم» برای «ابرار» است, «تسنیم» برای «مقرّبان» است، اینها بعد از غذا اگر آبی میخواهند یا از «رحیق مختوم» مینوشند، اگر «مقرّب» باشند که از تسنیم مینوشند و یا اگر برجستگان «ابرار» باشند مِزاجُهُ مِنْ تَسْنیمٍ است.
در قبال آن برکاتی که برای ابرار و مقرّبین است نسبت به کفار و تبهکاران در همین آیات محلّ بحث سوره مبارکه «صافات» فرمود شکم اینها که پُر شد، البته سیر نشدند فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ در برابر آن بخش که فرمود: لا یُسْمِنُ وَ لا یُغْنی مِنْ جُوعٍ سیر نشدند، اما وقتی که خواستند آب بنوشند ثُمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَیْها لَشَوْباً مِنْ حَمیمٍ از چشمه داغ و گدازنده; برای «ابرار» از چشمه «تسنیم» چند قطره در «رحیق» میریزند, برای اینها «مشوب» از آن چشمه «حمیم», حمّام, داغ و گدازنده است؛ این برای آب و آن هم برای غذای آنها میباشد.
پرسش: استاد ابرار و مقربین را تعریفی میفرمایید؟
پاسخ: درجات «ابرار» پایینتر از درجات مقرّبین است. در سوره مبارکه «واقعه» وقتی فرمود شما «ازواج ثلاثه» (1)هستید، در بخش پایانی «ابرار» و مقرّبین را مشخص کرد فَأَمَّا إِنْ کانَ مِنَ الْمُقَرَّبینَ ٭ فَرَوْحٌ وَ رَیْحانٌ وَ جَنَّةُ نَعیمٍ (2)[29] و اگر «ابرار» باشند حکم آن چیست و اگر مقرّبین باشند حکم آن چیست. در سوره مبارکه «واقعه» و «مطففین» و مانند آن مشخص کرده است که «ابرار» پایینتر هستند و مقرّبین بالاتر می باشند. در همان بخشهایی که به خواست خدا میآید إِنَّ کِتابَ الْأَبْرارِ لَفی عِلِّیِّینَ ٭ وَ ما أَدْراکَ ما عِلِّیُّونَ ٭ کِتابٌ مَرْقُومٌ ٭ یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ؛ (3)[30] نامه اعمال «ابرار» در «علیّین» است, یک; خود «علیّین» کتاب و دفتر مهم است, دو; پس کتاب در کتاب است؛ این «علیّین» که کتابی است مرقوم و نامه اعمال «ابرار» در «علیّین» است، این مشهود «مقرّبان» است إِنَّ کِتابَ الْأَبْرارِ لَفی عِلِّیِّینَ ٭ وَ ما أَدْراکَ ما عِلِّیُّونَ ٭ کِتابٌ مَرْقُومٌ ٭ یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ«مقرّبون» شاهد نامه اعمال «ابرار» هستند, «مقرّبون» در دنیا باخبرند که ابرار چه کردند و چه میکنند، چنین تفاوتی بین «مقرّبون» و «ابرار» هست.
پرسش: «مخلَصین» آنجا جایگاهشان کجاست؟
پاسخ: «مخلَصین» باید از همه اینها بالاتر و جزء برجستگان از «مقرّبان» باشند. در قسمتهایی که تقسیم شدند به اصحاب یمین و اصحاب شمال و «مقرّبین» آن وقت در آن وَ کُنْتُمْ أَزْواجاً ثَلاثَةً سخن از «مخلَصین» نیست، تقسیم «مخلِص» و «مخلَص» به حساب دیگر است وگرنه از نظر تقسیم و درجهبندی انسان یا زیر خط است یا فوق خط است یا قلّه خط؛ آنکه زیر خط است که اصحاب «مشئمة» است؛ «شئامت» یعنی زشتی, «شؤم» یعنی بد أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ (1)[31] در برابر أَصْحابُ الْمَیْمَنَةِ (2)[32] که یُمن و برکت برای آن گروه است، «شؤم» و «شئامة» و زشتی برای این گروه, «مقرّبان» گذشته از اینکه از کار زشت منزّه هستند و گذشته از اینکه به کار خِیر «محلّی» و موصوف هستند «مقرّب» «عندالله» می باشند. غرض آن است که «مقرّبون» از نامه اعمال «ابرار» باخبرند.
در اینجا فرمود: ثُمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَیْها لَشَوْباً مِنْ حَمیمٍ ٭ ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإِلَی الْجَحیمِ حالا یا این ثُمَّها ناظر به تفاوت رتبه است یا با حفظ همین ظاهر که این برای «نُزُل» است «نُزُل» این است که وقتی مهمان وارد شد اوّلین پذیرایی را که از او میکنند میگویند «نُزُل», بعد او را وارد اتاق پذیرایی میکنند یا مثلاً اتاق بهتری میبرند. چرا اینها به این وضع مبتلا شدند؟ برای اینکه إِنَّهُمْ أَلْفَوْا آباءَهُمْ ضالِّینَ. فخررازی میگوید اگر هیچ آیهای در قرآن کریم برای مذمّت تقلید نبود، مگر همین یک آیه, کافی بود. (3)اینها نیاکانشان را دیدند به یک طرف حرکت میکنند، اینها هم به دنبال آنها راه افتادند؛ هر چه آنها میگفتند اینها هم قبول میکردند, هر چه را آنها نفی میکردند اینها هم نفی میکردند إِنَّهُمْ أَلْفَوْا آباءَهُمْ در حالی که پدران اینها گمراه بودند. همین فرزندان به دنبال پدران گمراه «مُهرَع» بودند؛ شتابزده, بیحساب, عنان گسیخته به دنبال اینها راه افتادند فَهُمْ عَلی آثارِهِمْ یُهْرَعُونَ؛ «مُهرَع» به شخص شتابزده و عنان گسیخته میگویند. فرمود: وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَکْثَرُ الْأَوَّلینَ چه اینکه اکثر آخرین هم همینطور هستند، در حالی که ما حجّت را بالغ کردیم وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا فیهِمْ مُنْذِرینَ ما انبیا را فرستادیم، البته با «تبشیر» و «إنذار» فرستادیم, آنکه بیشتر اثر میکند «إنذار» است؛ ولی «إنذار» هم متأسفانه در آنها اثر نکرد وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا فیهِمْ مُنْذِرینَ *فَانْظُرْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الْمُنْذَرِینَ؛ نگاه کن عاقبت کسانی که ما آنها را «إنذار» کردیم و «إنذار» در آنها اثر نکرد به کجا رسیدند که باید «شجره زقّوم» را بچشند؛ این «شجره زقّوم» را فرمود: إِنَّا جَعَلْناها فِتْنَةً لِلظَّالِمینَ که این فتنه یا به معنی امتحان است، وقتی در دنیا خدای سبحان میفرماید اینها در قیامت از «شجره زقّوم»ی که فی أَصْلِ الْجَحیمِ مستقر است معذّب میشوند، اینها فتنه است که میگویند مگر میشود درخت در جهنم باشد؟ درخت آب میخواهد! دیگر نمیدانند که تجربه فقط یک بُعدی است، قضایای تجریدی است که دو بُعدی است و دو طرفه حرف دارد، اما قضایای تجربی یک بُعدی است؛ یعنی اگر کسی در طول مدت عمر چه در کشاورزی, چه در دامداری, چه در پزشکی و چه در دامپزشکی آزمایش کرد که فلان دارو برای درمان فلان بیماری خوب است، این تجربه است؛ اما غیر از این چیز دیگری آن بیمار را درمان نمیکند، این زبان تجربه نیست، این را که شما نیازمودید; لذا هیچ عالِم تجربی که «رأسالمالِ» او معرفت حسّی و تجربه حسّی است، نمیتواند بگوید چطور میشود که قرائت هفت «حمد» یک بیمار را شفا بدهد، این حقّ دخالت ندارد؛ بخواهد اثبات کند نمیتواند, بخواهد نفی کند نمیتواند, بخواهد شک کند نمیتواند، کارِ او نیست؛ این یک علم تجریدی و معرفت تجریدی میخواهد، این در حوزه فنّ تجربی جا نمیگیرد. تجربه حرف خودش را میزند؛ یعنی وقتی در طیّ این مدت آزمایش کرد که این دارو برای کاربرد سمّ یا برای درمان فلان گیاه یا فلان حیوان یا فلان انسان خوب است، بله این میشود علم تجربی، اما غیر این اثر ندارد این کارِ تجرید است؛ علم تجریدی چون با قضایای تناقض و امثال تناقض روبهروست، دو طرفه حرف دارد؛ یک طرف را اثبات میکند و طرف دیگر را نفی میکند. بنابراین گفتند ما ندیدیم که درختی از آتش سبز شود؛ بله, اما چه دلیل داریم که ما درختِ نسوز نداریم؟ چه دلیل داریم که بدنِ نسوز نداریم؟ چه دلیلی داریم؟ ما این بدن را فقط تجربه کردیم که این بدن میسوزد و از بین میرود، اما انسان در جهنم بماند ثُمَّ لا یَمُوتُ فیها وَ لا یَحْیی؛ سالیان متمادی بماند و از بین نرود را که ما نیازمودیم. بنابراین هیچ راهی برای نفی نداریم و چون راهی برای نفی نداریم، باید تابع باشیم ببینیم که عقل کلّ چه میگوید و بالاتر از عقل، وحی چه میگوید. ما که گفتیم این شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فی أَصْلِ الْجَحیمِ این فتنهای است برای تبهکاران این یک مطلب و مطلب دوم اینکه در قیامت هم وقتی به اینها میگوییم باید از غذای و میوه این استفاده کنید، برای اینها فتنه و درد و بلا و عذاب است؛ پس هم به لحاظ دنیا برای اینها فتنه است و هم به لحاظ آخرت برای اینها فتنه است.
پرسش: غیر از وحی دلیل دیگری برای تجرید هست یا نه؟
پاسخ: نه وحی بالاتر دارد و نه وحی مقابل دارد؛ ولی زیر خطّ وحی, عقل است و نقل؛ آن وقت عقل اگر در حدّ تجربه حسّی باشد یک راه دارد, بالاتر از تجربه حسّی, نیمهتجربی باشد مثل ریاضی یک مرحله است, بالاترش که تجریدی است نه تجربی, کلامی است یک مرحله است, بالاترش که فلسفی است یک مرحله است, بالاترش که عرفان نظری است یک مرحله است, بالاتر از همه اینها که شهود عرفانی است اگر نصیب کسی شود یک مرحله دیگر است که همه اینها خطاپذیر است و جزء مادون است، اما آنکه در قلّه است نه برتر دارد و نه برابر آن وحی است.
پرسش: خطاسنج علوم تجربی چیست؟
پاسخ: خطاسنج علوم تجربی, تجربه است؛ ولی تکیهگاه اصلی علوم تجربی, تجرید است؛ یعنی ما یک عقل تجریدی باید داشته باشیم که ارزش تجربه را معتبر بداند. الآن وقتی به این طبیب گفتید شما که عمری تلاش کردید و میدانید که فلان بیماری با فلان دارو حل میشود، برای این کشور است و برای شرق و غرب که نیست؟ ایشان یک برهان عقلی اقامه میکند و آن برهان عقلی یک قیاس استثنایی است که میگوید بین این محمول و این موضوع یک رابطه ضروری است؛ یعنی این اثر برای این جِرم هست و این لازمهٴ آن است و اگر برای یک زمان و زمین مخصوص بود دوام نداشت، بشرهای شرقی و غربی هم که همین هستند؛ منتها حالا مقدار مصرف آن فرق میکند یا کودک هستند یا بزرگ هستند یا مزاجشان حارّ است یا بارد است - به حساب پیشینیان - اگر رابطه ضروری بین این درمان و این دارو نبود, این مقدم; هرگز اکثری یا دائمی نبود, این تالی; لکن اکثری و دائمی هست؛ یعنی «لکنّ التالی باطل فالمقدم مثله»؛ با این قیاس استثنایی که یک عقل تجریدی آن را فتوا میدهد، این تجربه زنده میشود و تجربه بدون آن عقل تجریدی هیچ پایگاهی ندارد. شما از هر کسی بپرسید شما در کشور خودتان آزمایش کردید، چرا جای دیگر سرایت می دهید؟ شما برای مردم این عصر آزمایش کردید، چرا برای اعصار آینده در کتاب مینویسید؟ در جوابی که میدهد میگوید درست است ما شرق و غرب را آزمایش نکردیم, درست است آینده را آزمایش نکردیم؛ ولی اینکه آزمایش کردیم اگر ربط ضروری بین این اثر و مؤثّر نبود و ربط اتفاقی بود دائمی نبود، چون دائمی است معلوم میشود ربط ضروری بین این اثر و آن موضوع هست، وقتی ربط ضروری شد دیگر زمان و زمین نمیشناسد حال, شرق, غرب, آسیایی, اروپایی همه را در بر میگیرد؛ این حرف, حرفِ عقلی است؛ یعنی عقل تجریدی است و این عقل تجریدی پشتوانه آن عقل تجربی است. اینکه مرحوم خواجه در اشارات یا دیگران فرق «استقراء» و تجربه را بیان فرمودند; چون «استقراء» را همه گفتند که حجّت نیست و تجربه را همه گفتند حجّت است. یکی از مقدماتی که میتواند مقدمه برهان قرار بگیرد مجرّبات است، اما «استقراء» ناقص را همه گفتند از حوزه اعتبار بیرون است، زیرا «استقراء» ناقص پشتوانه تجرید ندارد؛ ولی تجربه, پشتوانه تجرید دارد.
به هر تقدیر فرمود شما از کجا میدانید؟ شما آنچه دیدید این بود که درخت با آب آبیاری میشود، درخت نسوز را که ندیدید. چه دلیلی دارید بر اینکه درخت نسوز محال است؟ لذا آنها که گرفتار حس و تجربه حسّی هستند برای اینها فتنه است که می گویند مگر میشود ما درخت داشته باشیم که به جای آب با آتش رشد کند؟ إِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فی أَصْلِ الْجَحیمِ فرمود در دنیا که هستند، برای آنها چنین فتنهای است و در آخرت که گرفتار شدند ترفندی است که عذاب «الیم» را باید بچشند.
متأسفانه در آستانه چهارشنبه سوری هستیم، یک سنّت سیّئهای است که بسیار تلخ بود و از همان روزی که این را بنا گذاشتند، بزرگان دینی ما, مراجع ما(رضوان الله علیهم اجمعین) موضع گرفتند و گفتند کسی ترقّه بزند, جایی را بسوزاند, رهگذری را آسیب برساند, معصیت کرده است و ضامن است.
مرحوم میرزای بزرگ(رضوان الله علیه) صاحب فتوای حرمت تنباکو (1)گذشته از مقام علمی, وقتی آن فتوا را داد و قداستی هم داشت مورد اجلال و تکریم مراجع بعدی شد. سالیان متمادی سعی میکردند که رساله مرحوم میرزای بزرگ, اصل باشد و بزرگان و فقهای نجف(رضوان الله علیهم اجمعین) روی آن حاشیه داشته باشند که بعدها کم کم برای خودشان هم رساله نوشتند. در قم هم مرحوم آقای بروجردی(رضوان الله علیه) چنین بودند. فاصله مرحوم آقای بروجردی با مراجع بعدی تقریباً سی سال بود که اینها به منزله فرزندان او بودند. مرحوم امام(رضوان الله علیه) درس آقای بروجردی شرکت میکردند, مرحوم آقای گلپایگانی(رضوان الله علیه) درس ایشان شرکت میکردند, غالب اساتید ما درس مرحوم آقای بروجردی شرکت میکردند، البته آخرها دیگر حضوری نداشتند. فاصله مرحوم آقای بروجردی(رضوان الله علیه) با مراجع بعدی تقریباً سی سال بود، او از قدما و شاگردان مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) بود. مرحوم آقای بروجردی(رضوان الله علیه) که رحلت کردند، سالیان متمادی رساله ایشان اصل بود و بعد از ایشان دیگران بر آن حواشی داشتند. مرحوم میرزای بزرگ(رضوان الله علیه) که رحلت کرد، مرحوم حاج سید اسماعیل صدر, مرحوم آخوند خراسانی, مرحوم حاج میرزا خلیل تهرانی, مرحوم حاج سید محمد کاظم یزدی صاحب عروه, مرحوم آقا شیخ محمدتقی نجفی, مرحوم آقا شیخ محمدعلی(ثقة الاسلام) نجفی اینها جزء مشایخ بزرگوار نجف بودند که براساس فرمایش میرزای بزرگ, رساله ایشان را اصل قرار میدادند و بر آن حاشیه میزدند. فرمایش مرحوم میرزای بزرگ در متن مجمعالرسائلی که چاپ شد صفحه 462 این است.
1) مقالات، جمعی از نویسندگان، ج1، ص362
«مسئلةٌ» تیر هوایی, ترقّه زدن و اتلاف مال لهو است و حرام; بلکه ساختن و بیع و شراء و اعانت بر آنها تماماً حرام است. این همان غائله سنّت سیّئه چهارشنبه سوری است که تماماً حرام است و اگر جایی را بسوزانند آنکه آتش زده است آنها را ضامن است. این فتوای آن بزرگ و بزرگوارانی که حالا فرمایش مرحوم آخوند خراسانی و مرحوم آقا سیّد محمدکاظم یزدی و همه آنها به دنبال آن حاشیه زدند. این سنّت سیّئه را همه علما و بزرگواران باید طوری عاقلانه هم به فرزندان خودشان, جامعه، آموزش و پرورش و دیگران بگویند که یک راه مذمومی است که بر خلاف عقل، نقل و شریعت است و آسیبرسانی است و یک سنّت بسیار پلید و زشتی است که - انشاءالله - سعی کنیم این را از دودمان نظام اسلامی برطرف کنیم.
موضوع: تفسیر آیات 71 تا 82 سوره صافات
وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَکْثَرُ الْأَوَّلینَ (71 وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا فیهِمْ مُنْذِرینَ (72) فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُنْذَرینَ (73) إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصینَ (74) وَ لَقَدْ نادانا نُوحٌ فَلَنِعْمَ الْمُجیبُونَ (75) وَ نَجَّیْناهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْکَرْبِ الْعَظیمِ (76) وَ جَعَلْنا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ الْباقینَ (77) وَ تَرَکْنا عَلَیْهِ فِی الْآخِرینَ (78)سَلامٌ عَلی نُوحٍ فِی الْعالَمینَ (79) إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ (80))إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ (81 ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرینَ (82)) عصاره بحث قبل این شد که عقیده مردان با ایمان این است که ما یک مرگ داریم و بعد راحتی ابدی; عقیده مردم مُلحِد این است که ما یک مرگ داریم و بعد نابودی محض. قرآن کریم این دو عقیده را نقل کرده، یکی را امضا و یکی را رد میکند؛ میفرماید آنها که میگویند ما یک مرگ داریم و بعد رفاه ابد, از ما گرفتند و سخنشان حق است لا یَذُوقُونَ فیهَا الْمَوْتَ إِلاَّ الْمَوْتَةَ الْأُولی (1)که در رفاه هستند و آنها که میگویند یک مرگ داریم وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبینَ (2)بر باطل می باشند، بلکه اینها بعد از مرگ در «حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النِّیرَان» (3)هستند و مانند آن. حرف مؤمنین را در سوره مبارکه «صافات» آیه 58 به بعد اینچنین نقل فرمود که وقتی وارد صحنه بهشت شدند أَ فَما نَحْنُ بِمَیِّتینَ ٭ إِلاَّ مَوْتَتَنَا الْأُولی (4)ما یک مرگ داریم و بعد زندهایم و زندگی بعد از مرگ با عذاب همراه نیست وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبینَ. این سخنی که در سوره «صافات» نقل شده است، در سوره مبارکه «دخان» تأیید شده است؛ همین مطلب که در آیه 56 سوره «دخان» فرمود: لا یَذُوقُونَ فیهَا الْمَوْتَ إِلاَّ الْمَوْتَةَ الْأُولی وَ وَقاهُمْ عَذابَ الْجَحیمِ، اما آنها که میگویند: إِنْ هِیَ،آن را هم در سوره مبارکه «دخان» آیه 34 به بعد نقل فرمود که إِنَّ هؤُلاءِ لَیَقُولُونَ ٭ إِنْ هِیَ إِلاَّ مَوْتَتُنَا الْأُولی وَ ما نَحْنُ بِمُنْشَرینَ ٭ فَأْتُوا بِآبائِنا إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ ٭ أَ هُمْ خَیْرٌ أَمْ قَوْمُ تُبَّعٍ وَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ أَهْلَکْناهُمْ إِنَّهُمْ کانُوا مُجْرِمینَ (5)[5]که قرآن حرف اینها را نقل میکند و رد میکند. اما آنچه در سوره مبارکه «غافر» آیه یازده آمده که رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ- انشاءالله - وقتی به سوره «غافر» رسیدیم این دو «موت» و دو «حیات» و دو «احیاء» توجیح میشوند که آیا «موت» قبل از دنیاست، بعد «موت» از دنیاست یا نه, موت به معنی هجرت و انتقال است، انتقال از دنیا به برزخ و انتقال از برزخ به صحنه قیامت. پس یک مرگ بیشتر نیست، منتها برای مؤمنان رفاه ابد است و برای کافران, عذاب. این أَ فَما نَحْنُ بِمَیِّتینَ ٭ إِلاَّ مَوْتَتَنَا الْأُولی که در سوره مبارکه «صافات» محور بحث بود؛ یعنی بهشتیها این مطلب را بازگو میکنند و قرآن هم در سوره «دخان» تصدیق کرد که مردان الهی فقط یک مرگ دارند و بعد رفاه ابد, کفار یک مرگ دارند و بعد عذاب بعدی.
مطلب بعدی آن است که در همین سوره مبارکه «صافات» فرمود این مطالبی را که ما گفتیم برای پیشینیان هم بود؛ ما برای پیشینیان حجّت اقامه کردیم، انبیا فرستادیم، انبیا گرچه مبشّر و منذِر هستند؛ ولی صبغه انذار اثر آن بیش از تبشیر است که از اینها به عنوان انذار یاد کرده است; لذا به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: قُمْ فَأَنْذِرْ (1)و به عالمان دین هم در آیه «نَفر» فرمود: فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا (2)[7]گرچه «یُبَشِّرُ» هم هست، اما وَ لِیُنْذِرُوا.
در اینجا فرمود ما انبیا را برای انذار فرستادیم؛ در سوره مبارکه «صافات» آیه 71 به بعد فرمود: وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَکْثَرُ الْأَوَّلینَ؛اینکه در عصرِ تو برخی میپذیرند و برخی نمیپذیرند، این سابقه دارد و در گذشته هم همینطور بود که بسیاری از افراد در سابق به ضلالت افتادند و ما حجّت را بر آنها تمام کردیم وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا فیهِمْ مُنْذِرینَ؛- «لام»، «لام» قسم است - انبیا را برای انذار فرستادیم، حالا نگاه کن که پایان کار «منذَرین» چیست، ما قصه را برای شما نقل میکنیم. وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در بین انبیا و اُمم گذشته نبود، خدای سبحان میفرماید تو در بین انبیا و امم گذشته نبودی؛ ولی من قصص آنها را مبسوطاً برای شما بیان میکنم فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُنْذَرینَانبیا «مُنذِر» بودند, یک; اقوام و اُمم آنها «منذَر» بودند, دو; آنها که پذیرفتند به فیض و فوز رسیدند, سه; آنها که نپذیرفتند گرفتار کیفر تلخ شدند, چهار; نگاه کن ببین قصه چه بود، من دارم برای شما نقل میکنم.
در جریان قصص انبیا، به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) تمام کوی و برزن عالَم غیب را نشان میدهد که قبلاً هم گذشت که فرمود: ما کُنْتَ ثاوِیاً فی أَهْلِ مَدْیَنَ (1)[8]تو در جریان مدین نبودی؛ ولی قصه از این قبیل است، ما کُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِیِّ؛ (2)[9]ولی قصه از این قبیل است, ما کُنْتَ بِجانِبِ الطُّورِ؛ (3)[10]ولی قصه از این قبیل است, ما کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقْلامَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ؛ (4)[11]ولی قصه از این قبیل است. آدرس کوچه و پسکوچه جهان غیب را ذات اقدس الهی برای حضرت تبیین میکند. تو در قصه مریم نبودی؛ ولی جریان این است, تو در کوه طور نبودی؛ ولی قصه این است, تو در مدین نبودی؛ ولی قصه این است. تمام اینها را یکی پس از دیگری بازگو میکند و اینجا هم میفرماید که حالا در جریان طوفان نوح نبودی؛ ولی قصه طوفان نوح را دارم بازگو میکنم فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُنْذَرینَ، البته انبیا آمدند «انذار» کردند که بعضی قبول و بعضی «نکول» کردند, آن کسانی که قبول کردند بعضی «مخلِص» بودند، بعضی «مخلَص» و مخلَصین در سطح بالایی از نجات هستند إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصینَ، این متن اوّلی بود. حالا وارد قصص که میشوند جریان حضرت نوح را, جریان حضرت ابراهیم را, جریان حضرت موسی را, جریان حضرت لوط را، جریان حضرت هارون و اینها را یکی پس از دیگری در همین سوره مبارکه «صافات» ذکر میکنند. اول از حضرت نوح(سلام الله علیه) شروع فرمود که میفرماید: وَ لَقَدْ نادانا نُوحٌ؛نوح در چند قسمت با ما ندا کرد و مشکل خود را با ما درمیان گذاشت، گفت: فَدَعا رَبَّهُ أَنِّی مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ, (5)یک; در سوره مبارکه «نوح», دعای نوح را به این صورت ذکر کرد که آیه 26 به بعد سوره «نوح» این است: وَ قَالَ نُوحٌ رَبِّ لاَ تَذَرْ عَلَی الْأَرْضِ مِنَ الْکَافِرِینَ دَیَّاراً * إِنَّکَ إِنْ تَذَرْهُمْ یُضِلُّوا عِبَادَکَ وَ لاَ یَلِدُوا إِلاَّ فَاجِراً کَفَّاراً * رَبِّ اغْفِرْ لِی وَ لِوَالِدَیَّ وَ لِمَنْ دَخَلَ بَیْتِیَ مُؤْمِناً وَ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ وَ لاَ تَزِدِ الظَّالِمِینَ إِلاَّ تَبَاراً (6)[13]دعاها و نداهای نوح(سلام الله علیه) یک مقدار طلب مغفرت بود, یک مقدار طلب نصرت بود, یک مقدار درخواست هلاکت بود، برای قومی که 950 سال حضرت دعوتشان کرد و اینها اجابت نکردند؛ لذا گاهی به این صورت درمیآید که من دَعَوْتُ قَوْمی لَیْلاً وَ نَهاراً؛ (7)ولی در اینها اثر نکرده؛ در سوره مبارکه «قمر» آیه ده فرمود: فَدَعا رَبَّهُ أَنِّی مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ،در موارد دیگر دعاهای حضرت نوح را به صورت مبسوط ذکر فرمود؛ این دعای حضرت نوح است و ندایش هم با خلوص بود، اما قرآن کریم در اجابت دعای حضرت نوح میفرماید او ما را برای نصرت خواست; حالا یا نجات از قوم یا نجات از غرق یا از هر دو، با ما حاجت خود را در میان گذاشت و از ما کمک خواست وَ لَقَدْ نادانا نُوحٌ فَلَنِعْمَ الْمُجیبُونَ؛ ما برای او جوابدهنده خوبی بودیم، چطور جواب دادیم؟ وَ لَقَدْ نادانا نُوحٌ فَلَنِعْمَ الْمُجیبُونَ؛ این هم با ماده, هم با صورت، جریان را تأکید کرد و با اهمیت ذکر کرد؛ با ماده, اهمیت این پاسخ را ذکر کرد فرمود: فَلَنِعْمَ؛ یعنی خوب بود, با صورت برای اینکه جمع مذکر سالم آورد و فرمود: فَلَنِعْمَ الْمُجیبُونَ. اینکه جمع مذکر سالم آورد، برای اجلال و تکریم و تعظیم مقام مُجیب است. پس مادتاً و صورتاً به این جواب اهمیت داده شد وَ لَقَدْ نادانا نُوحٌ فَلَنِعْمَ الْمُجیبُونَ ٭ وَ نَجَّیْناهُ وَ أَهْلَهُ؛هم او و هم اهل او را از دشواری سخت نجات دادیم؛ هم از قوم تبهکار نجاتشان دادیم و هم از طوفان مُهلک نجاتشان دادیم که اختصاصی به «احدهما» ندارد و هر دو را شامل میشود؛ ما آنها را از دست قومشان نجات دادیم و آنها را از هلاکت هم نجات دادیم. وَ جَعَلْنا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ الْباقینَ؛ فرزندان او را ما نگه داشتیم که نسلهای بعدی از فرزندان حضرت نوح هستند. اینکه فرمود: وَ جَعَلْنا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ الْباقینَ در بعضی از روایات که در تفسیر شریف کنزالدقائق (8)ملاحظه فرمودید که از وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) رسیده است، اینکه فرمود: وَ جَعَلْنا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ الْباقینَ؛ یعنی انبیا و اولیایی که بعدها آمدند اینها از ذریّه حضرت نوح(سلام الله علیه) هستند, یک و اما در برخی از تعبیرهای تفسیری که ظاهرش هم همین است، این است که ما بعد از جریان طوفان فقط ذریّه او را باقی گذاشتیم و بقیه مُردند که این دو مطلب است: یکی اینکه فقط ذریّه او سوار کشتی شدند یا اینکه تنها ذریّه او سوار کشتی نشدند، دیگران هم سوار کشتی شدند؛ ولی دیگران بعد از جریان طوفان نسلشان منقرض شد، تنها کسی که نسل او مانده است وجود مبارک نوح(سلام الله علیه) بود. میشود از آیه سوره مبارکه «اسراء» استفاده کرد که سرنشینان کشتی نوح تنها خود نوح و اهل و ذریّه نوح نبودند، بلکه دیگران هم جزء سرنشینان کشتی بودند، زیرا در آیه سه سوره مبارکه «اسراء» اینچنین آمد: ذُرِّیَّةَ مَنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ؛ ذریّه کسانی که ما آنها را با نوح در کشتی حمل کردیم، معلوم میشود سرنشینان کشتی, نوح بود و اهل نوح به استثنای آنکه لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ (9)نوح بود و اهل نوح با ذریّه برخی افراد دیگر, پس سرنشینان کشتی منحصر به خانواده نوح نبود؛ نوح بود و اهل نوح به استثنای فرزندش که لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ با عدّهای که به عنوان ذُرِّیَّةَ مَنْ حَمَلْنا،این منافات ندارد که بعد از اینکه سرنشینان کشتی از غرق نجات پیدا کردند و طوفان فروکش کرد، سرنشینان کشتی, نوح بود و خانواده نوح و ذریّه نوح که اینها ماندند و بقیه نسلشان منقرض شدند. پس اگر گفته شد وَ جَعَلْنا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ الْباقینَمعنایش این نیست که تنها کسی که سوار کشتی شد ذریّه او بود تا اینکه با آیه سه سوره مبارکه «اسراء» هماهنگ نباشد، چون آیه سه میگوید سرنشینان کشتی، اعم از نوح و اهل نوح و ذریّه دیگران بودند که عیبی ندارد و آیه سوره «صافات» که محلّ بحث است نمیگوید که سرنشینان کشتی فقط ذریّه او بودند, میفرماید آنها که ماندند فقط ذریّه حضرت نوح بودند, پس منافات ندارد که سرنشینان کشتی سه گروه بودند؛ یعنی خود حضرت نوح بود, اهل و ذریّه نوح بودند و ذریّه قوم آخرین بودند که اینها سرنشینان کشتی بودند، وقتی که طوفان فروکش کرد یا أَرْضُ ابْلَعی ماءَکِ وَ یا سَماءُ أَقْلِعی وَ غیضَ الْماءُ وَ قُضِیَ الْأَمْرُ (10)[17]تمام شد، نسل حضرت نوح مانده و نسل دیگران منقرض شد; لذا فرمود: وَ جَعَلْنا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ الْباقینَ.
پرسش: ممکن است بچه های حضرت نوح به همراه نوح باشند بعد ذرّیه این بچه ها ... ؟
پاسخ: نه دیگر, اگر بچههای او هستند ذریّه نوح هم هستند.
در سوره مبارکه «اسراء» آیه سه که دارد ذُرِّیَّةَ مَنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍمعلوم میشود اینها ذریّه نوح نبودند نوه و نتیجه و نبیره او نبودند یک گروه دیگر بودند ذُرِّیَّةَ مَنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ؛ یعنی نوح که سرنشین کشتی بود در کشتی نگه داشتیم، یک عدّه دیگر هم که سرنشینان کشتی بودند نگه داشتیم, بنابراین با آیه محلّ بحث که فرمود: وَ جَعَلْنا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ الْباقینَمیتواند هماهنگ باشد؛ یعنی منافاتی ندارد، چون اینها از نظر بقای بعد از طوفان, محور بحث هستند وَ جَعَلْنا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ الْباقینَاین حصر است.
پرسش: ذُرِّیَّةَ مَنْ حَمَلْنا در جریان بنی اسراییل آمده؛ یعنی در کنار آنها بودند؟
پاسخ: بله، مَعَ نُوح تا آن وقت بودند؛ ولی بعد ممکن است منقرض شدند وَ آتَیْنا مُوسَی الْکِتابَ وَ جَعَلْناهُ هُدیً لِبَنی إِسْرائیلَ أَلاَّ تَتَّخِذُوا مِنْ دُونی وَکیلاً، (1)[18]اینها چه کسانی هستند؟ ذُرِّیَّةَ مَنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍاینها ذریّه کسانی بودند که با نوح حمل شدند. بنابراین سرنشینان کشتی, نوح بود و اهل نوح بود و گروه دیگر، حالا تا چه وقت ماندند این منافات ندارد که در مدتی هم مانده باشند. آیه محلّ بحث که میفرماید: وَ جَعَلْنا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ الْباقینَکه این ضمیر فصل با معرفه بودن خبر نشانهٴ حصر است؛ یعنی آن کسانی که ماندند فقط ذریّه حضرت نوح هستند.
1) اسراء/سوره17، آیه2.
در روایتی که از ابیجعفر(سلام الله علیه) نقل شده است میفرماید اینکه فرمود باقی هستند؛ یعنی مسئله نبوّت و رسالت و ولایت در دودمان ذریّه حضرت نوح باقی ماند، اگر این باشد جمعش خیلی آسانتر است و اما اگر ظاهر و اطلاق آیه محلّ بحث را بگیریم که وَ جَعَلْنا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ الْباقینَ؛ یعنی دیگران منقرض شدند، این هم منافات ندارد که سرنشینان کشتی غیر از ذریّه نوح, کسانی هم بودند.
مطلب دیگر اینکه فرمود: وَ جَعَلْنا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ الْباقینَکسان دیگر حالا یا به عنوان نبوّت نبودند یا اصلاً نبودند اینها باقی هستند. اینکه فرمود: وَ تَرَکْنا عَلَیْهِ فِی الْآخِرینَ؛ما وجود مبارک نوح را یک چهره ماندگار قرار دادیم «تَرَکهُ»؛ یعنی «أبقاهُ»، اینکه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ»؛ (1)یعنی «اُبقی», بعد از خودم اینها رو باقی میگذارم. اینکه میگویند «ما ترک» میّت این است؛ یعنی آنچه بعد از رحلت او مانده است. وَ تَرَکْنا عَلَیْهِ فِی الْآخِرینَ؛ یعنی در اقوام و ملل آینده ما حضرت نوح را نگه داشتیم، او «بقیةالله» است. اینکه در حدیث شریف ثقلین آمده است که «إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ»، این ثقلین «بَقیّةُ الرَّسول» است, قرآن «بَقیّةُ الرَّسول» است و خود عترت «بَقیّةُ الرَّسول» است, «تَارِکٌ»؛ یعنی «اُبقی» اینجا هم وَ تَرَکْنا عَلَیْهِ فِی الْآخِرینَ. اگر اینچنین شد، بنابراین نسلهای آینده یا انبیا و اولیا مخصوصاً از دودمان حضرت نوح هستند یا نه, نسلهای آینده همهشان فرزندان نوح می باشند. مفسّرین میگویند او سه فرزند داشت که سام بود, حام بود و یافث; از سام, قوم عرب و عجم اینها به وجود آمدند, از حام بعضی از اقوام, از یافث بعضی از اقوام دیگر. کلّ اقوامی که روی کُره زمین هستند از سه فرزند حضرت نوح هستند یکی سام, یکی حام و یکی یافث؛ اینها را مفسّران مثل زمخشری (2)و امثال ذلک نقل کردند، البته این روایت نیست. اما به هر تقدیر اگر برابر روایت امام باقر(سلام الله علیه) معنا کردیم؛ یعنی انبیا و اولیای بعدی از فرزندان حضرت نوح هستند و ممکن است ذراری دیگری هم باقی باشند و اگر طبق ظاهر آیه که خیلی از اهل تفسیر اینچنین معنا کردند، تنها کسی که بعد از طوفان مانده است ذریّه نوح است، این با آیه سوره مبارکه «اسراء» میتواند هماهنگ باشد؛ یعنی آنها سرنشینان کشتی بودند؛ ولی بعد منقرض شدند. وَ تَرَکْنا عَلَیْهِ فِی الْآخِرینَ؛بعد از اینکه میفرماید وجود مبارک نوح در اثر اینکه نُه قرن و نیم تلاش کرده است و «شیخ الأنبیاء» است و سیره و سنّت او صبر و استقامت و پایداری بود، از تمام جهانیان درود خدا بر او، برای اینکه همه این برکات از نوح(سلام الله علیه) است. در قرآن کریم عنوان «تسلیم» مثل «تصلیه» آمده است؛ در «تصلیه» فرمود: إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ (3)که در سوره مبارکه «احزاب» بحث آن گذشت که این «تصلیه» است و بعد دستور داد که شما مؤمنین هم «تصلیه» و هم «تسلیم» داشته باشید. در همان سوره مبارکه «احزاب» نسبت به مؤمنین فرمود: هُوَ الَّذی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَ مَلائِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ؛ (4)خدا و فرشتگانِ خدا بر شما مؤمنین صلوات میفرستند تا شما را نورانی کنند که این هم در سوره مبارکه «احزاب» گذشت. در جریان تسلیم برای حضرت ابراهیم، برای حضرت موسی, برای حضرت هارون چنین هست: سَلامٌ عَلی مُوسی وَ هَارُونَ, (5)سَلامٌ عَلی إِبْراهیمَ و مانند اینها هست، اما در هیچ جا این پسوند را ندارد که فِی الْعالَمینَ،این درود و تحیّت جهانی مخصوص وجود مبارک نوح است، برای اینکه او یک تلاش بی عدیل جهانی کرده است سَلامٌ عَلی نُوحٍ فِی الْعالَمینَ،- هر کس - بعدیها که میآیند در کنار سفره حضرت نوح نشسته هستند. اگر از فرزندان او انبیا و اولیا برخاستند این سَلامٌ عَلی نُوحٍ فِی الْعالَمینَمعنای شفاف خوبی خواهد داشت و اگر هم انبیا همه از فرزندان حضرت نوح نبودند باز تلاش و کوشش مستمر نُه قرن و نیم او میتواند الگویی برای تمام انبیا باشد.
خدای سبحان در قرآن کریم به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میفرماید که صبر و استواری جریان نوح را ببین، چه اینکه میفرماید: وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ إِبْراهیمَ, (1)وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ کذا و کذا، (2)(3)(4)اما پیشگام همه اینها وجود مبارک حضرت نوح است؛ لذا شما در قرآن جایی نمیبینید که سلام جهانی و تحیّت جهانی بفرستد، تنها مخصوص وجود مبارک نوح(سلام الله علیه) است، سَلامٌ عَلی نُوحٍ فِی الْعالَمینَ؛ آنگاه این مطلب را برهانی میکند، در همه جهانها چرا درود خدا بر نوح باشد؟ برای اینکه ما «محسنین» را پاداش میدهیم، این کبرای مسئله است؛ یعنی او جزء «محسنین» بود و ما هم «محسنین» را پاداش میدهیم; لذا به او پاداش دادیم که این تعلیل به کبرای قیاس است، فرمود: سَلامٌ عَلی نُوحٍ فِی الْعالَمینَ چرا؟ برای اینکه ما «محسنین» را جزا میدهیم، پس معلوم میشود که او جزء «محسنین» بود؛ احسانی که قرآن کریم از آن به عظمت یاد میکند إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ، بعد به این تعلیل هم اکتفا نکرده است و فرمود: إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ منشأ احسانِ او, عبادت مؤمنانهٴ او بود، او جزء بندگان خاص و بندگان «مخلَص» ما بود که جزء إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصینَ است، بلکه جزء پرورندههای بندگان «مخلَص» هم بود؛ إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ یک دلیل, إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ این دلیل دیگر که این میتواند هم صغرای آن کبرا باشد و هم برای خودش کبرای دیگر باشد؛ اگر إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ بود و هر مؤمنی هم جزء «محسِن» است، پس این میتواند صغرای آن کبرا باشد و اگر گذشته از اینکه صغرای آن کبرا بود خودش مستقیماً کبرای دیگر بود، نتیجهاش این است که إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ و ما «عباد» مؤمنین را پاداش ویژه میدهیم، پس به نوح(سلام الله علیه) پاداش ویژه دادیم؛ این دو تعلیل گاهی میتواند جمعاً یک قیاس را تشکیل دهد و گاهی میتواند دو قیاس را تشکیل بدهد؛ اگر إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ صغرای آن مَطوی باشد این یک قیاس جداست إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ کبرای دیگر است و یک قیاس جداست یا نه, إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ هم میتواند صغرای قیاس اول باشد و هم میتواند صغرای قیاس دوم؛ منتها در قیاس اول صغرا مَطوی است قبل از این إِنَّهُ و در قیاس دوم کبرا مَطوی است؛ بالأخره این «إنّ» نشانه تعلیل است، إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ, یک; إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ که صغراست, دو; این برای تبشیر. ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرینَ، این ثُمَّ معنایش این است که ما اینها را نجات دادیم که تراخی در رتبه است و نه در زمان؛ هم زمان که ما عدّهای را به هلاکت رساندیم، وجود مبارک نوح و سرنشینان کشتی را نجات دادیم، نه اینکه اول آنها را غرق کردیم و بعد اینها را نجات دادیم; البته وقتی طوفان شد آنها غرق شدند، بعد وقتی دستور آمد یا أَرْضُ ابْلَعی ماءَکِ وَ یا سَماءُ أَقْلِعی وَ غیضَ الْماءُ وَ قُضِیَ الْأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَی الْجُودِیِّبه آن مناسبت ممکن است که نَجَّیْناهُو امثال ذلک از آن جهت آمده باشد.
بعد از اینکه در همین آیه 72 فرمود ما انبیا را فرستادیم، اول از حضرت نوح(سلام الله علیه) شروع کرده است، بعد وقتی جریان حضرت نوح را به پایان رسانده و به هلاکت قوم که رسید فرمود: فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُنْذَرینَ نگاه کن عاقبت کسانی که «منذَر» بودند؛ ولی متأسفانه «انذار» در آنها اثر نکرده و کیفر تلخشان چه بود و به چه درّهای سقوط کردند، بعد از اینکه فرمود: ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرینَ آنگاه جریان حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) را جداگانه مطرح میکند و می فرماید: وَ إِنَّ مِنْ شیعَتِهِ لَإِبْراهیمَ. (1)[29]
موضوع: تفسیر آیات 75 تا 82 سوره صافات
وَ لَقَدْ نادانا نُوحٌ فَلَنِعْمَ الْمُجیبُونَ (75 وَ نَجَّیْناهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْکَرْبِ الْعَظیمِ (76) وَ جَعَلْنا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ الْباقینَ (77) وَ تَرَکْنا عَلَیْهِ فِی الْآخِرینَ (78) سَلامٌ عَلی نُوحٍ فِی الْعالَمینَ (79) إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ (80) إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ (81) ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرینَ (82)) بعد از بیان خطوط کلی توحید و وحی و نبوّت، در جریان مرگ فرمود مؤمنین معتقدند که بیش از یک مرگ نیست و برای همیشه مرفّه و در سعادت ابد هستند که میگویند: إِنْ هِیَ إِلاَّ مَوْتَتُنَا الْأُولَی وَ مَا نَحْنُ بِمُنْشَرِینَ (2)و قرآن هم حرف ایشان را تصدیق کرد؛ یعنی گفت آنچه اینها میگویند تعلیم ماست که لا یَذُوقُونَ فیهَا الْمَوْتَ إِلاَّ الْمَوْتَةَ الْأُولی. (3)کفار میگویند بیش از یک مرگ نیست و بعد از مرگ نابودی است میگویند: إِلاَّ مَوْتَتَنَا الْأُولی وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبینَ؛ (4)یعنی ما اصلاً محشور نیستیم. در سوره مبارکه «یس» که بحث آن گذشت، فرمود وقتی اینها مُردند و با مرگ عادی از دنیا وارد میشوند، کلّ واحد انسانها یک مرگ عادی دارند، در مورد آن مرگ و همچنین حیات عمومی در سوره مبارکه «یس» فرمود ما دو نفخ داریم: یک نفخ اول است که همه مدهوش میشوند، آیه 49 سوره مبارکه «یس» این بود: ما یَنْظُرُونَ إِلاَّ صَیْحَةً واحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ یَخِصِّمُونَ ٭ فَلا یَسْتَطیعُونَ تَوْصِیَةً وَ لا إِلی أَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَ ٭ وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ (5)[4] این نفخ دوم است، فَإِذا هُمْ مِنَ الْأَجْداثِ إِلی رَبِّهِمْ یَنْسِلُونَ ٭ قالُوا یا وَیْلَنا مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا (6)[5] معنایش این نیست که ما بعد از آن مرگِ اول یک مرگ دومی داشتیم، چون در نفخ صور اول، اینها گرفتار صعقه و مدهوشی هستند نه مرگ، وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ, صَعِقَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ إِلاَّ مَنْ شاءَ اللَّهُ (7)[6] سخن از موت نیست؛ لذا وقتی اینها با نفخه دوم محشور شدند میگویند: مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا مرقد؛ یعنی «مَنام», چه کسی ما را از خوابگاهمان بیدار کرد؟ در جریان اصحاب کهف فرمود: وَ تَحْسَبُهُمْ أَیْقاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ؛ (8)تو خیال میکنی اینها بیدارند، در حالی که اینها خواب هستند. «رقود» یعنی خوابیدن و «مرقد» یعنی خوابگاه؛ انسان در برزخ در «مرقد» و خوابگاه است، نمیمیرد، مرگ از دنیاست، وقتی مُرد دنیا را رها میکند و وارد برزخ میشود؛ در برزخ و همچنین در نفخ صور «اُولیٰ» انسان نمیمیرد، مدهوش میشود. فرمود: فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ إِلاَّ مَنْ شاءَ اللَّهُ؛ وقتی ثُمَّ نُفِخَ فیهِ أُخْری شد، نفخه دوم شد و اینها برای احضار به طرف صحنه قیامت میآیند، میگویند: مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِناچه کسی ما را بیدار کرد؟ بنابراین سخن از مرگ مجدّد نیست، پس با موت «اُولیٰ» همه این آیات هماهنگ هستند, این درباره مرگ برزخی بود.
اما درباره «نُزُل» آنطوری که راغب و مانند آن «نُزُل» را معنا کردند، «نُزل»؛ یعنی «ما یُعَدُّ للنَّازل» (1)کسی که نازل میشود و به منزل میآید، اوّلین چیزی که برای او آماده کرده و به او میدهند، این را میگویند «نُزل», و «النُّزُلُ: ما یُعَدُّ للنَّازل من الزَّاد»؛ اگر بهشتی باشد از «نِعم» بهشت به او میدهند و اگر دوزخی باشد از عذاب دوزخ به او میدهند؛ لذا اگر بگویند ما بهشت را برای شما به عنوان «نُزل» آماده کردیم درست است و اگر بگویند ما دوزخ را برای کفار به عنوان «نُزل» آماده کردیم درست است. درباره بهشت دارد وَ أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقینَ, (2)أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقینَ (3)[10] و مانند آن, چه اینکه دربار «نار» هم دارد أُعِدَّتْ لِلْکافِرینَ. (4)آنچه در سوره مبارکه «صافات» که محلّ بحث است گذشت و گفته شد که «نُزل» همان «ما یُعَدُّ للنَّازل» است، براساس قرینه تقابلی است که در این سوره مبارکه «صافات» بین آنچه اوّلین بار به دوزخیان میدهند و بعد آنها را وارد دوزخ میکنند ذکر شده است. در همین سوره مبارکه «صافات» که در چند آیه قبل گذشت، فرمود: أَ ذلِکَ خَیْرٌ نُزُلاً أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ؛ (5)آنچه برای بهشتیها گفتیم، این در برابر «شجره زقّوم» است. یک وقت است تقابل بین بهشت و جهنم است, یک وقت است تقابل بین نعمتهایی که اوّلین بار به بهشتیها میدهند، با عذابهایی که اوّلین بار به دوزخیان میچشانند برقرار میشود؛ در سوره مبارکه «صافات» این قسمتش گذشت که فرمود آن «نُزل» بهتر است یا «شجره زقّوم»؟ أَ ذلِکَ خَیْرٌ نُزُلاً أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ؛ حالا مراحلی را که ذکر میکنند این است إِنَّا جَعَلْنَاهَا فِتْنَةً لِلظَّالِمِینَ ٭ إِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فی أَصْلِ الْجَحیمِ ٭ طَلْعُها کَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّیاطینِ ٭ فَإِنَّهُمْ لَآکِلُونَ مِنْها فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ (6)[13] بعد می فرماید: ثُمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَیْها لَشَوْباً مِنْ حَمیمٍ ٭ ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإِلَی الْجَحیمِ (7)[14] معلوم میشود که در اوّلین پذیرایی اینها را میبرند در هال و بعد در اتاق پذیرایی؛ مثل اینکه کسی که وارد شهر شد اوّل میبرند جایی و آسایشگاهی از اینها پذیرایی میکنند و بعد او را میبرند مهمانخانه یا جایی که باید ببرند. اگر بگویند ما آنها را در این شهر پذیرایی کردیم، درست است و این در مقام اجمال است؛ اگر در مقام تفصیل بگویند ما اول فلان جا بردیم و بعد فلان جا بعد بردیم در حرم مثلاً یا فلان قسمت این هم درست است. این قسمت به طور تفصیل بیان کرده و فرمود اول «شجره زقّوم» است و کم کم «شُرب حمیم» است ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإِلَی الْجَحیمِ. بنابراین آنچه در سوره مبارکه «کهف» آمده که ما جهنم را برای اینها «نُزل» کردیم، با این منافاتی ندارد؛ آیه 102 سوره مبارکه «کهف» این است که أَ فَحَسِبَ الَّذینَ کَفَرُوا أَنْ یَتَّخِذُوا عِبادی مِنْ دُونی أَوْلِیاءَ إِنَّا أَعْتَدْنا جَهَنَّمَ لِلْکافِرینَ نُزُلاً، پس اگر بحث اجمال باشد، جهنم «نُزل» است؛ بحث تفصیل باشد «شجره زقّوم» «نُزل» است لَشَوْباً مِنْ حَمیمٍ«نُزل» است، بعدثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإِلَی الْجَحیمِ. پس منافات ندارد که اول بخشی از عذاب جهنم را در منطقهای به آنها بچشانند و بعد وارد جهنم شوند یا جهنم دَرَکاتی دارد که آنها را اول در دَرَکهای تعذیب میکنند و بعد به دَرَکات دیگر میبرند «و هکذا فی الجنّة».
مطلب بعدی در جریان حضرت نوح(سلام الله علیه) است که فرمود: وَ جَعَلْنا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ الْباقینَ تنها گروهی که ماندند ذریّه حضرت نوح(سلام الله علیه) هستند. در سوره مبارکه «هود» و مانند آن که جریان حضرت نوح مقداری مبسوطاً گذشت، آنجا این بحث به میان آمد و سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) بحث مبسوطی درباره جهانی بودن طوفان نوح بیان کردند. (1)عدهای از کارشناسان و زمینشناسان میگویند بالأخره شواهدی هست که طوفانی عالمی در زمین بود، چون ما در همه جای زمین آثار زیر آب رفتن همه این کوهها یا دشتها یا تپه ماهورها را میبینیم، این نشان میدهد که اینها یک وقت زیر آب بودند؛ اما حالا آن آب اصلی که کلّ زمین را فرا گرفته بود، آن بود یا طوفان نوح بود؟ این خیلی روشن نمیکند، مگر کارشناسی علمی خیلی دقیق باشد که مثلاً تاریخ را روشن کند که در عصر نوح(سلام الله علیه) اینها زیر آب رفتند. به هر تقدیر باید ثابت شود که آیا طوفان عالمی بود یا نه؟ بر فرض عالمی نبود و در خصوص همین منطقه خاورمیانه بود در غیر خاورمیانه؛ یعنی خاوردور, باختردور کسی زندگی میکرد یا نمیکرد؟ اگر در خاوردور و باختردور کسی زندگی میکرد و طوفان در خاورمیانه بود این وَ جَعَلْنا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ الْباقینَ باید برگردد به مسئله نبوّت انبیا؛ یعنی تنها گروهی که به نبوّت و امامت رسیدند اینها فرزندان حضرت نوح هستند و معنای آن این نیست که نسل بشر از فرزندان ذریّه حضرت نوح است. بنابراین باید ثابت شود طوفان عالمی بود, یک; بر فرض عالمی نبود در خاورمیانه تمام قسمت ها را فرا گرفت, دو; و کسی در روی زمین نبود مگر اینکه گرفتار طوفان شده, سه. از بعضی از آیات برمیآید که سرنشینان کشتی, حضرت نوح بود و اهل نوح بود به استثنای فرزندش و افرادی که به آنها ایمان آوردند، البته این قید چهارم هم هست که افرادی که به حضرت نوح ایمان آوردند گروه اندکی بودند، چون گروه اندک بودند در همین سوره مبارکه «صافات» که محلّ بحث است از آنها نامی نبرده است. در آیه 76 سوره «صافات» فرمود: وَ نَجَّیْناهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْکَرْبِ الْعَظیمِدیگر «و من آمن» در آن نیست، با اینکه در جریان حضرت نوح(سلام الله علیه) چند گروه بودند که نجات پیدا کردند: یکی اهل او بودند به استثنای فرزند او و عدهای هم که به آن حضرت ایمان آوردند؛ آنها که به حضرت ایمان آوردند را در سوره مبارکه «هود» مشخص کرده است. آیه چهل سوره مبارکه «هود» این است که حَتَّی إِذا جاءَ أَمْرُنا وَ فارَ التَّنُّورُ؛ این عذاب الهی در سوره مبارکه «هود» مشخص شد، فرمود ما وقتی بخواهیم عذاب را نازل کنیم همه جا میشود که آب بروید، اما در تنوری که جای آتش است توقع آب نیست؛ این تنور همیشه جای آتش بود، فرمود وقتی اراده الهی تعلّق گرفته تنوری که در تمام مدت عمرش کارش آتش دادن است، ما از همین تنور آب در میآوریم وَ فارَ التَّنُّورُ تا معلوم شود تمام جهان تحت تدبیر دیگری اداره میشود. در آیه چهل سوره «هود» فرمود: حَتَّی إِذا جاءَ أَمْرُنا وَ فارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ فیها مِنْ کُلٍّ؛ یعنی در «سفینه» زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ، برای اینکه نسل این حیوانات منقرض نشود, یک; وَ أَهْلَکَ خانواده ات, دو; در بین خانواده آن پسرت مستثناست إِلاَّ مَنْ سَبَقَ عَلَیْهِ الْقَوْلُ این مستثناست, پس قُلْنَا ما دستور دادیم قُلْنَا احْمِلْ فیها مِنْ کُلٍّ از هر صنفی زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ یک، وَ أَهْلَکَ دو، وَ مَنْ آمَنَ سه، مؤمنین را هم با خود ببر؛ معلوم میشود که سرنشینان کشتی، غیر از خانواده حضرت نوح(سلام الله علیه) یک عده دیگری هم بودند که به آن حضرت ایمان آورده بودند، پس وَ مَنْ آمَنَ در برابر اهل است. در آیه محلّ بحث سوره «صافات» فرمود: فَنَجَّیْناهُ وَ أَهْلَهُ که دیگر مَنْ آمَنَ را ذکر نکرده است که شاید به یکی از این دو نکته باشد: نکته اول آن است که آن مَنْ آمَنَ جزء اهل نوح حساب میشوند، به دلیل اینکه منظور از اهل, اهل ایمانی و معنوی است؛ اگر فرزند او اهل او نیست إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ (2)مؤمنان به او اهل او حساب میشوند، برای اینکه معیار, معنویت و دین است؛ اگر معیار معنویت و دین است، براساس این معیار فرزندش که مسلمان نبود از اهل او نیست، پس سایر مؤمنین به حضرت نوح اهل او حساب میشوند؛ این یک نکته که در سوره «صافات» نفرمود «نجیناه و اهله و من آمن». نکته دوم اینکه در همان آیه چهل سوره مبارکه «هود» دارد وَ مَنْ آمَنَ،بعد فرمود: وَ ما آمَنَ مَعَهُ إِلاَّ قَلیلٌ؛چند نفری به حضرت نوح ایمان آوردند، چون اینها اندک بودند نام اینها را ذکر نکرده و به همان ذکر اهل اکتفا کرده. طبق این دو نکته، در آیه محلّ بحث سوره «صافات» نفرمود «نجیناه و اهله و من آمن معه».
مطلب بعدی آن است که بعد از اینکه فرمود: وَ نَجَّیْناهُ آنگاه فرمود: وَ جَعَلْنا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ الْباقینَ، این ضمیر فصل؛ یعنی «هم» با معرفه بودن خبر؛ یعنی الف و لام در «الباقین» نشانه حصر است؛ اگر منظور این است که مسئله وحی و نبوّت در ذریّه حضرت نوح بود، این منافات ندارد که جهان بعد از طوفان به وسیله ذریّه نوح یا به وسیله سایر سرنشینان اداره شده باشد. در سوره مبارکه «حدید» آیه 26 میفرماید ما از ذریّه نوح و ابراهیم(سلام الله علیهما) نبوّت را قرار دادیم وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً وَ إِبْراهیمَ وَ جَعَلْنا فی ذُرِّیَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَ الْکِتابَ، اگر منظور وَ جَعَلْنا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ الْباقینَ؛ یعنی در مسئله وحی و نبوّت معیار باشد که با آیه سوره مبارکه «حدید» و امثال «حدید» موافق است، پس منافات ندارد که سرنشینان کشتی غیر از اعضای خانواده حضرت نوح, کسی دیگر باشد, یک و آنها هم زاد و ولد داشته باشند, دو و بعد از حضرت نوح, هم ذریّه او باقی باشند و هم آن گروه, سه; وَ جَعَلْنا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ الْباقینَ را با آن میشود هماهنگ کرد و اما اگر آنطوری که ابنعباس و دیگران نقل کردند کسانی که همراه حضرت نوح بودند؛ یعنی سایر سرنشینان کشتی، اینها یک عدّه از زنها و یک عدّه از مردها بودند که بعضی از این مردها یا همه مردها فرزندان حضرت نوح بودند، اگر ما بچهها را هم به پدر, هم به مادر اِسناد بدهیم، نمیشود گفت تنها کسی که ماند ذریّه حضرت نوح بود، برای اینکه این افراد, ذریّه دیگران هم بودند؛ اما اگر ما افرادی را فقط به پدرانشان اسناد بدهیم و پدران اینها فرزندان حضرت نوح بودند، اینجا صحیح است که ما بگوییم ذریّه نوح فقط روی زمین ماندند؛ این مربوط به آن دو مشرب است که ذریّه یعنی چه؟ آیا به پدر و مادر هر دو منتسب هستند یا فقط به پدر؟ به هر حال این روایتی که در بحث دیروز از وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) خوانده شد، این تا حدودی میتواند تأیید کند که منظور بقای در مسئله وحی و نبوّت و امثال ذلک است. (1)
1) تفسیرالقمی، علی بن ابراهیم القمی، ج2، ص223.
در سوره مبارکه «مریم» آیه 58 آن هم تأیید میکند که بخشی از اینها مربوط به ذریّه حضرت نوح است. آیه 58 این است أُولئِکَ الَّذینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ مِنْ ذُرِّیَّةِ آدَمَ وَ مِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ وَ مِنْ ذُرِّیَّةِ إِبْراهیمَ؛ اگر این انبیایی که هستند همه اینها ذریّه نوح باشند، این تعبیر با آن هماهنگ نیست، برای اینکه فرمود: أُولئِکَ الَّذینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ این «نبیین» از ذریّه آدم هستند؟ درست است، وَ مِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍهم هستند؛ یعنی از ذریّه آنها هم هستند وَ مِنْ ذُرِّیَّةِ إِبْراهیمَ وَ إِسْرائیلَ؛ یعنی بعد از جریان حضرت نوح وقتی حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) مبعوث شد، از آن به بعد هر پیامبری که مبعوث میشد از ذریّه حضرت ابراهیم بود؛ همه این انبیا و بعد از حضرت ابراهیم جزء انبیای ابراهیمی هستند، اما درباره حضرت نوح نفرمود «و من ذریّة آدم و نوح»، بلکه فرمود: مِنْ ذُرِّیَّةِ آدَمَ وَ مِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ. بنابراین اثبات اینکه هیچ پیامبری بعد از حضرت نوح نیست الاّ ذریّه حضرت نوح بود، این با روایت باید اثبات شود و اگر خواستیم بگوییم هیچ کسی بعد از حضرت نوح نمانده مگر ذریّه نوح، این را ظاهر آیه سوره مبارکه «صافات» تأیید میکند وَ جَعَلْنا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ الْباقینَ؛ اما آنچه از آیه سه سوره مبارکه «اسراء» برمیآید، این است که در زمان حضرت موسای کلیم هم عدهای از آنها بودند؛ آیه سه این است که وَ آتَیْنا مُوسَی الْکِتابَ وَ جَعَلْناهُ هُدیً لِبَنی إِسْرائیلَ أَلاَّ تَتَّخِذُوا مِنْ دُونی وَکیلاً ٭ ذُرِّیَّةَ مَنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ؛ (1)[18] این ذُرِّیَّةَ مَنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ به این معنا نیست که ذریّه دیگران هستند، ذریّه همان فرزندان «بلافصل» حضرت نوح هستند که صادق است ذُرِّیَّةَ مَنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ، اگر اصرار باشد که ذُرِّیَّةَ مَنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ؛ یعنی ذریّه سایر سرنشینانی که ارتباط خانوادگی با حضرت نوح نداشتند، معلوم می شود که یک عده تا آن وقت باقی بودند، اما از آن به بعد منقرض شدند آنکه باقی همیشگی است، ذریّه حضرت نوح است و زمین را ذریّه حضرت نوح دارد اداره میکند.
1) اسراء/سوره17، آیه2.
پرسش: آیه 48 سوره «هود» قیلَ یا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلامٍ مِنَّا وَ بَرَکاتٍ عَلَیْکَ وَ عَلی أُمَمٍ ممَّن مَعَکَ و أُمَمٌ تفصیلی قائل می شود؛ امتی با کشتی بوده امتی هم سَنُمَتِّعُهُمْ، دیگر تفصیل قائل می شود؟
پاسخ: بله, از خود آن آیهای که فرمود: مِنْ کُلٍّ زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ یک، حالا آن حیوانات باشد؛ وَ أَهْلَکَ دو، وَ مَنْ آمَنَ سه، این نشان میدهد که یک عده غیر از اهل او بودند. معلوم میشود که سرنشینان کشتی اینها بودند و اینها هم به سلامت به مقصد رسیدند، اینها سالماً وارد کشتی شدند و سالماً از کشتی پیاده شدند و ماندند.
پرسش: آیا از این آیه استفاده میشود کرد که غیر از کشتی و طوفان امتهایی بودند؟ أُمَمٍ مِمَّنْ مَعَکَ وَ أُمَمٌ سَنُمَتِّعُهُمْ؟ (1)
پاسخ: سَنُمَتِّعُهُمْفعل مضارع است نه اینکه با شما بودند، فرمود بعداً ما این کار را انجام می دهیم. بله، بعداً البته؛ اما اینهایی که آمدند همین گروه بودند. بنابراین اگر ما ذریّه را فقط پسر بدانیم، بله برای حضرت نوح بودند؛ اما اعم از مادر و پدر بدانیم نه خیر منحصر به حضرت نوح نبودند و دیگران هم بودند؛ ولی ظاهر آیه محلّ بحث این است که وَ جَعَلْنا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ الْباقینَ این یا برابر روایتی است که از امام باقر(سلام الله علیه) رسیده است باید معنا شود؛ یعنی در مسئله وحی و نبوّت فقط ذریّه حضرت نوح بودند که آیه سوره مبارکه «حدید» تأیید میکند و مانند آن; یا منظور این است که تا آن عصر ممکن بود عدهای باقی باشند، اما آنهایی که «الی یوم القیامه» میمانند ذریّه حضرت نوح هستند و دیگران منقرض میشوند؛ این منافات ندارد که عدهای بودند و عدهای هم بعداً میآیند سَنُمَتِّعُهُمْ هم فعل مضارع است و آنها را هم شامل میشود، بعد منقرض میشوند و آنکه میتواند زمین را تا زمان حضرت(سلام الله علیه) آباد کند ذریّه حضرت نوح هستند.
1) هود/سوره11، آیه48.
پرسش: کسانی که به حضرت نوح ایمان آوردند چطور میشوند؟
پاسخ: اینکه وجود مبارک حضرت نوح عرض کرد خدایا رَبِّ اغْفِرْ لی وَ لِوالِدَیَّ وَ لِمَنْ دَخَلَ بَیْتِیَ مُؤْمِناً (1)[20] منظور بیت ولایت است تا ظهور حضرت هر کس وارد حوزه ایمان شود مشمول دعای حضرت نوح است، برای اینکه داخل در بیت ولایت او شد چه اینکه مشمول ادعیه ائمه دیگر هم است.
اینکه فرمود - برای حضرت نوح - وَ جَعَلْنا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ الْباقینَ این فضلیتی است و برای نوح(سلام الله علیه) که فرمود: سَلامٌ عَلی نُوحٍ فِی الْعالَمینَ، باید یک سلسله مزایایی باشد که جمع این مزایا برای دیگران نبود. واقعاً برای نوح(سلام الله علیه) مزایایی است که اجتماع این مزایا در دیگران نیست فَلَبِثَ فیهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلاَّ خَمْسینَ عاماً؛ (2)یعنی هزار منهای پنج؛ یعنی نهصد و پنجاه سال مسئله نبوّت او طول کشید، نه عمر او؛ این مخصوص حضرت نوح است، برای اینکه این همه تلاش و کوشش را کرده و صبر کمنظیری داشت. مجموع خصوصیاتی که خدا برای نوح(سلام الله علیه) ذکر کرد، در دیگران نیست. اوّلش این طلیعهای که فرمود: إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصینَ دارد نموداری از بندگان «مخلَص» را ذکر میکند، چه اینکه نموداری از رسولان را مطرح میکند؛ عبادت نوح(سلام الله علیه), اخلاص نوح(سلام الله علیه) این دو خصوصیت, ندای خالصانه نوح نسبت به ذات اقدس الهی «یا رَبِّ» این نداها, این سه; دریافت جواب الهی, چهار; آن هم جواب «حَسن» و دریافت نجات خود و اهل خود از «کرب عظیم», بقا و دوام دودمان او وَ تَرَکْنا عَلَیْهِ فِی الْآخِرینَ؛ طوری باشد که همانطوری که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ» (3)[22] من دو میراث گذاشتم، خدای سبحان هم درباره نوح فرمود او میراث من است؛ من این را در بین شما نگه داشتم و باقی گذاشتم. حضرت که فرمود: «إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ» این دو «ثقل»؛ یعنی دو وزنه وزین میراث من هستند، ذات اقدس الهی هم درباره نوح فرمود او میراث من است؛ همانطوری که إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ یُورِثُها مَنْ یَشاءُ، (4)[23] منصب و مقام و سِمت و بقا و جاودانی هم میراث الهی است یُورِثُها مَنْ یَشاءُ، فرمود او میراث من است و من این میراث را برای همیشه در جوامع بشر نگه داشتم وَ تَرَکْنا عَلَیْهِ فِی الْآخِرینَ؛ لذا فرمود: سَلامٌ عَلی نُوحٍ فِی الْعالَمینَ که دیگر بدون واو ذکر کرده است.
سلام از اسمای خاصّ الهی است که فرمود: السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَکَبِّرُ (1)[24]سلام از اسمای حسنای خدای سبحان است؛ از خدای سبحان سلامت جهانی نصیب حضرت نوح(سلام الله علیه) شده است؛ حالا برای حضرت ابراهیم و یحیی با تعبیرات مختلف در سه مقطع سلام آمده وَ السَّلامُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدْتُ وَ یَوْمَ أَمُوتُ وَ یَوْمَ أُبْعَثُ حَیًّا (2)[25] هست، اما سلام جهانی به صورت جامعتر و کاملتر درباره نوح(سلام الله علیه) آمده است.
فرمود چرا ما این نعمتها را برای او روا داشتیم؟ برای اینکه او بندهٴ «محسِن» ماست و با احسان عبادت کرده, یک; بندهای است که با ایمان عبادت کرده, دو; پس «عباد مخلَص» است از یک سو, «عباد محسن» است از سوی دیگر, عباد مؤمن است از سوی دیگر و منادی هم هست دعوت ما را لبیک گفته و مورد تصدیق ما هم است و صابِر و بردبارِ نُه قرن و نیم هم بود؛ برکاتی هم که فرمود او میراث من است و من به وسیله این میراث برکاتم را حفظ کردم، آن را هم از باب تفصیل بعد از اجمال ذکر میکند فرمود: وَ إِنَّ مِنْ شیعَتِهِ لَإِبْراهیمَاز پیروان مکتب است نه پیروان نوح, پیروان مکتب نوح؛ یعنی پیروان همان وحی و هدایت و نبوّت و رسالت الهی, حضرت ابراهیم است إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍاین هم جزء میراث ابراهیم است و جزء وَ تَرَکْنا عَلَیْهِ فِی الْآخِرینَاست. انبیای ابراهیمی که تا وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رسیدند و بعد هم ادامه نبوّت که مسئله امامت و ولایت است تا ظهور مبارک حضرت حجّت(سلام الله علیه) ادامه دارد که اینها همه «تَرَکه» حضرت نوح هستند. خدا فرمود او میراث من است، من او را به ارث گذاشتم و انبیای ابراهیمی در کنار همین مائده و مأدبه رشد میکنند وَ تَرَکْنا عَلَیْهِ فِی الْآخِرینَ؛ نمونه این «تَرَکه» را به عنوان إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ, وَ إِنَّ مِنْ شیعَتِهِ لَإِبْراهیمَ؛ (3)یعنی پیرو مکتب نوح است که وحی و نبوّت باشد - نه شخص نوح - اینها را یکی پس از دیگری ذکر میکند.
حالا بهترین دعای همه این ایام مخصوصاً دعای تحویل همان است که وجود مبارک ابراهیم خلیل داشت که بِقَلْبٍ سَلیمٍ، چون تنها عامل نجات در قیامت إِلاَّ مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ (1)[27]است. این دعای شریف «یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ یَا مُدَبِّرَ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ» (2)این باید دعای همیشگی ما باشد، برای اینکه او همیشه «مُدَبِّرَ اللَّیْلِ وَ النَّهَار» است, همیشه «مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَال» است، همیشه هم «مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَار» است؛ لذا همیشه ما باید این دعا را داشته باشیم. چند چیز است که از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رسیده است که خودشان هم این را تداوم داشتند و به ما هم دستور دادند که این ذکرها را بگوییم, یکی «اللَّهُمَّ لٰا تَکِلْنِی إِلیٰ نَفْسِی طَرْفَةَ عَیْنٍ أَبَداً» (3)است و یکی هم «یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَی دِینِک» (4)است که این دو را خیلی اصرار داشتند: یکی اینکه خدایا لحظهای ما را به حال خودمان وا مگذار! و دیگر اینکه ای خدایی که دلها را زیر و رو میکنی، قلب ما را به نام خودت و به یاد خودت تثبیت بکن که ما به غیر تو توجه نکنیم, نلغزیم و نلرزیم! این دعا را برای نظام ما, رهبر ما, مراجع ما, ملت و مملکت ما, همه مسلمین «مشارق الارض و المغارب» را در کنار حرم، شما آقایان و کسانی که در حرم ملکوتی وجود مبارک امام هشتم(سلام الله علیه) هستند یا کسانی که به اعتاب مقدسه مشرّف میشوند داشته باشند که این نظام اسلامی در سایه عنایتهای ولیّ آن از هر خطری محفوظ بماند تا همه ما این امانت را سالماً به برکت خونهای پاک شهدا و کوشش خالصانه امام(رضوان الله علیه) به دست صاحب اصلی آن بسپاریم.
موضوع: تفسیر آیات 83 تا 94 سوره صافات
وَ إِنَّ مِنْ شیعَتِهِ لَإِبْراهیمَ (83 إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ (84) إِذْ قالَ لِأَبیهِ وَ قَوْمِهِ ما ذا تَعْبُدُونَ (85) أَ إِفْکاً آلِهَةً دُونَ اللَّهِ تُریدُونَ (86) فَما ظَنُّکُمْ بِرَبِّ الْعالَمینَ (87) فَنَظَرَ نَظْرَةً فِی النُّجُومِ (88) فَقالَ إِنِّی سَقیمٌ (89) فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرینَ (90) فَراغَ إِلی آلِهَتِهِمْ فَقالَ أَ لا تَأْکُلُونَ (91) ما لَکُمْ لا تَنْطِقُونَ (92) فَراغَ عَلَیْهِمْ ضَرْباً بِالْیَمینِ (93) فَأَقْبَلُوا إِلَیْهِ یَزِفُّونَ (94))
سرّ طرح جریان ابراهیم(علیه السلام) در کنار جریان طوفان نوح(علیه السلام)
در این سوره مبارکه «صافات» بعد از جریان حضرت نوح(سلام الله علیه) که فرمود: سَلامٌ عَلی نُوحٍ فِی الْعالَمینَ (1)[1]گرچه انبیایی بعد از حضرت نوح مثل هود و صالح(سلام الله علیهما) آمدند؛ ولی بعد از جریان حضرت نوح به قصه حضرت ابراهیم پرداختند؛ یعنی بعد از حضرت نوح(سلام الله علیه) که شیخالأنبیاست و جریان هود و صالح را در این میان ذکر نکردند. آنکه از آب نجات پیدا کرد و با آنکه از آتش نجات پیدا کرد، این دو را در کنار هم ذکر میکند؛ وجود مبارک نوح از غرق طوفان نجات پیدا کرد، وجود مبارک ابراهیم از حرارت و حرق آتش نجات پیدا کرد و از این جهت که آن حضرت شیخ انبیای بعدی بود نام مبارک آن حضرت را بعد از جریان نوح ذکر فرمود.
معنای «شیعه» و مقصود از آن در وَ إِنَّ مِنْ شیعَتِهِ
1) صافات/سوره37، آیه79.
مطلب دوم, شیعه یعنی کسی کاری انجام دهد که مطابق با فکر و مرام دیگری است و باعث شیوع پیدا کردن آن فکر است، شیعه به معنای پیرو و تابع نیست. شیعه یعنی کسی کاری انجام دهد که باعث شیوع و رواج آن مکتب است؛ خواه قبل باشد, خواه حین باشد و خواه بعد. اگر فکری برای یک صاحبِ فکری بود، عدّهای مقدمتاً این فکر را پذیرفتند و رواج دادند عدّهای هم زمان و عدّهای هم بعد, هر سه گروه شیعه هستند؛ یعنی مایه شیوع این کار می باشند. در سوره مبارکه «سبأ» آیه 54 این مطلب گذشت که فرمود: وَ حیلَ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ ما یَشْتَهُونَ کَما فُعِلَ بِأَشْیاعِهِمْ مِنْ قَبْلُما قبلاً با شیعههای آنها هم همین کار را کردیم؛ اشیاع اینها و شیعههای اینها و کسانی که عاملان شیوع این فکر هستند، قبلاً هم بودند و ما با آنها قبلاً هم همین کار را کردیم. از اینکه کلمه شیعه به افراد سابق هم گفته میشود، معلوم میشود که شیعه به معنای پیرو نیست، شیعه به معنای کسی است که مایه شیوع این فکر است؛ کسی که قبل بود, کسی که همزمان بود, کسی که بعد آمد و اصلی را پذیرفتند، اینها میشوند شیعیان; منتها در زمان و تاریخ گاهی اتفاق میافتد که آن کسی که طلیعه فکر است «سَبق» تاریخی دارد، البته «سبق» رتبی آن همچنان محفوظ است فرمود: وَ إِنَّ مِنْ شیعَتِهِ لَإِبْراهیمَ.
مشترک بودن دین بین انبیا و عدم تابعیت یکی از دیگری
مطلب دوم آن است که هیچ پیامبری پیرو و تابع پیامبر قبلی نیست، هر کدام وحی مستقل دارند. یک اصل مشترکی بین انبیاست به نام دین اسلام که إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ؛ (1)[2] این دین الهی نه تنها جمع بسته نمیشود و نمیشود گفت ادیان, تثنیه هم ندارد، دو اسلام ما نداریم إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ.
چگونگی جمع اختصاصی بودن شریعت با وَ إِنَّ مِنْ شیعَتِهِ
مطلب سوم آن است که هر پیامبری شریعتی دارد، فروع خاصی دارد، «منهاج»ی دارد؛ نمازهای آنها, قبلههای آنها, روزههای آنها, عبادات و خمس و زکات آنها یک روش خاصی دارد که اینها را میگویند شریعت، نه دین که لِکُلٍّ جَعَلْنا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً؛ (2)[3] برای هر پیامبری یک «شریعه» و روشی است که با آن «شریعه» و روش، آن دین اسلام پیاده میشود; لذا هیچ پیامبری تابع پیامبر دیگر نیست. اینکه درباره حضرت ابراهیم آمده است وَ إِنَّ مِنْ شیعَتِهِ لَإِبْراهیمَ؛ یعنی وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) دین مشترکی که بین همه انبیا بود و حضرت نوح آورد این را دارد، روش خاصی که وجود مبارک حضرت نوح داشت که «تصلّب» در مقاومت و استقامت و پایداری بود را دارد؛ او با دریای آب همراه شد و ایشان هم با دریایی از آتش همراه شد، این مقاومتها را داشتند; لذا تشیّع به این معناست، وگرنه طوری باشد که وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) در مطلبی از مطالب دینی یا «شرعه» و «منهاج»، پیرو حضرت نوح باشد و وحی خاصّی به آن حضرت نشده باشد این طور نیست; لذا در جریان پیغمبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم بعد از اینکه جریان بسیاری از انبیا را ذکر کرد، در سوره مبارکه «انعام» و مانند آن گذشت که خدا میفرماید: فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ، (3)[4] نه «فبهم اقتده»؛ این نکته در ذیل آن آیه گذشت که خدا نفرمود به انبیا اقتدا کن و نفرمود «فبهم اقتده»، بلکه فرمود: فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ؛ یعنی آن هدایتی که ما به آنها گفتیم همان هدایت را به شما هم میگوییم و تو به آن هدایت اقتدا بکن، نه به انبیای قبلی؛ انبیای قبلی هم به آن هدایت اقتدا کردند، تو هم به آن هدایت اقتدا کن؛ یعنی تابع وحی ما باش. خیلی فرق است بین اینکه بفرماید: «فبهم اقتده» یا بفرماید: فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ. اگر وجود مبارک ابراهیم به اصول نازلشده بر نوح اقتدا کند؛ یعنی برابر وحی الهی, اصول مشترکی دارند و اما اگر گفته شود به نوح اقتدا بکن، بله این میشود مُقلِّد حضرت نوح; لذا هرگز پیامبری تابع پیامبر قبلی نیست، برای اینکهلِکُلٍّ جَعَلْنا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً.
پرسش: حضرت نوح(سلام الله علیه) که مقدم بر شریعت ابراهیم بود؟
پاسخ: بله, حضرت نوح(سلام الله علیه) که مقدم بر حضرت ابراهیم (سلام الله علیه) بود و شیخ همه انبیا بود، اوّلین پیامبر از انبیای اولواالعزم وجود مبارک نوح بود؛ لذا فرمود: سَلامٌ عَلی نُوحٍ فِی الْعالَمینَ، چنین سلام جهانی برای هیچ پیامبری نیامده است.
تفسیر به باطن بودن ارجاع ضمیرمِنْ شیعَتِهِ به رسول خدا و علی(علیهما السلام)
وَ إِنَّ مِنْ شیعَتِهِ؛یعنی شیعه حضرت نوح لَإِبْراهیمَ.در روایاتی که کنزالدقائق و مانند آن نقل کردند را ملاحظه فرمودید که این ضمیر مِنْ شیعَتِهِ را به وجود مبارک حضرت رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و به وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) برگرداندند؛ اینها جزء تأویلات و باطن قرآن است، وگرنه مرجع ضمیر الآن به حسب ظاهر همین وجود مبارک نوح است؛ قبلاً نامی از وجود مبارک پیامبر یا حضرت امیر(سلام الله علیهما) نبود، البته آن روح کلّی و جامع مطلب دیگر است که در آن عالم بعضیها سابق و بعضیها مسبوق هستند؛ ولی هیچ کدام تابع دیگری نیستند، همه آنها تابع وحی الهی می باشند، چون خدا اینها را با وحی اعزام کرد. چطور پیرو آن اصول کلی است؟ برای اینکه إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ. پرسش: وحی با خود پیغمبر اصلاً امکانپذیر نیست ما پیغمبری را احترام می گذاریم و پیروی می کنیم که تابع وحی باشد؟
پاسخ: بله,وحیای که به خودشان نازل میشود، نه وحیای که بر پیامبر قبلی آمده و اینها نظیر امّت آنها تابع آنها باشند، هر پیامبری تابع وحی خودش است.
مقصود از قلب سلیم در إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ
إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ وجود مبارک ابراهیم با قلب سالم به پیشگاه پروردگار رفته است و قلب سالم قلبی است که هیچ بیماری در آن نباشد، هر گونه کار و فکری که بر خلاف توحید باشد مرض است؛ حالا گاهی مرض شدید است، یک غدّه سرطانی است فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً (1)[6]یا بیماری ضعف ایمان است که افراد «ضعیفالایمان» هم در کنار منافقین ذکر میشوند؛ منافقین مانند آنهایی هستد که دارای غدّه می باشند. فرمود: الْمُنافِقُونَ وَ الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْمُرْجِفُونَ فِی الْمَدینَةِ؛ (2)[7] در سوره مبارکه «احزاب» که گذشت، فرمود یک عدّه که منافق هستند و اینها گرفتار غدّه می باشند، اینها دیگر درمانپذیر نیستند و افرادی هم هستند که منافق نیستند؛ ولی مشکلات کوچکی هم دارند اینها فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ هستند و یک عدّه هم هوچی می باشند که جزء «مُرجِفین» هستند؛ «مُرجِف» کسی است که «رَجفه» ایجاد میکند. اینکه میگویند اراجیف، این جمع «رَجفه» است؛ یعنی خبری که ریشه ندارد و لرزان است. تهمتها و گزارشهای بیاساس لرزان هستند، وقتی گزارش لرزهدار را کسی نقل کند، میگویند این مُرجِف است و اراجیف نقل کرده است. در مدینه این سه گروه بودند: هم منافق, هم الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ و هم وَ الْمُرْجِفُونَ. فرمود: لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْمُرْجِفُون و مانند آن. پس بعضیها غدّه دارند که قابل درمان نیستند, بعضی افراد «ضعیفالایمان» هستند که بیماری مختصری در اینها هست و بعضیها بیماری اعتقادی ندارند، بلکه بیماری اخلاقی دارند؛ همان که در سوره مبارکه «احزاب» به همسران پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذی فی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً؛ (3)[8] از این آیه معلوم میشود که اگر کسی با شنیدن صدای نامحرم طمع کند، او مریض است. اگر کسی بخواهد سالم باشد، باید از جمیع مشکلات و غدّههای اعتقادی مصون باشد, از جمیع مشکلات فقهی مصون باشد, از جمیع مشکلات اخلاقی مصون باشد و قلب او مظهر توحید تام باشد تا خدا بفرماید: إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ؛ همین قلب سلیم است که مشکل را در قیامت حل میکند که یَوْمَ لا یَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ ٭ إِلاَّ مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلیمٍ. (4)وجود مبارک ابراهیم در طلیعه امر به پیشگاه پروردگار با قلب سلیم رفت؛ قلبی که جز توحید محض, رعایت احکام فقهی و رعایت احکام اخلاقی چیزی در آن نبود إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ؛ در این إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ حضور و غیاب از این طرف است و نه از آن طرف، خدا که مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ. (5)او «مَجیء» و غروب و طلوع جدید ندارد، اگر انسان در هر زمان و زمینی که باشد هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ، پس اگر غیبتی هست و حضوری, ظهوری هست و غیبتی، برای بنده است و نه برای «الله». وجود مبارک ابراهیم در پیشگاه پروردگارش با قلب سلیم رفته است إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ.
اعتراض ابراهیم(علیه السلام) بر عبادت مشرکان
با این وضع که موحّدانه به پیشگاه پروردگار رفت، چون در قلب او جز توحید چیز دیگری نبود، به مشرکان اعتراض کرد إِذْ قالَ لِأَبیهِ وَ قَوْمِهِ ما تَعْبُدُونَ؛ (1)[11] در سوره مبارکه «انعام» مبسوطاً بحثش گذشت که او چند مقطع با ستاره گفتگو کرد, با ماه گفتگو کرد, بعد با آفتاب گفتگو کرد, بعد گفت: إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذی فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ (2)[12] و اینها را ذات اقدس الهی به عنوان ملکوت عالم میداند که به صورت فعل مضارع که مفید استمرار است فرمود: کَذلِکَ نُری إِبْراهیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (3)[13] این برای آن صحنههای استدلال و احتجاج بود که با پدرش ؛ یعنی با عمویش و مانند آن گذشت.
مراد از أب در آیه إِذْ قالَ لِأَبیهِ وَ قَوْمِهِ و دلیل آن
آن جا بیان شد که منظور از پدر در آیه یقیناً والد نیست، برای اینکه خدای سبحان به او فرمود دیگر برای هیچ مشرکی طلب مغفرت نکن و عموی او که از او به «أب» یاد میکردند هم گرفتار شرک بود و حضرت از او فاصله گرفت. بعد از اینکه وجود مبارک ابراهیم این پیام تند را از خدای سبحان دریافت کرد که برای احدی از مشرکین ولو اگر پدر کسی باشد طلب مغفرت نکن، در آخرهای عمر، وجود مبارک ابراهیم عرض میکند خدایا رَبِّ اغْفِرْ لی وَ لِوالِدَیَّ (4)«والد» یعنی «والد» و «أب» یعنی «أب»; به عمو نمیگویند «والد»؛ ولی به عمو میگویند «أب», به مربی میگویند «أب», «أبٌ علّمک» میگویند, «أبٌ زوّجک» میگویند؛ اما «والد» الاّ و لابد مخصوص پدر است. در آخر عمر عرض کرد: رَبِّ اغْفِرْ لی وَ لِوالِدَیَّ معلوم میشود پدر و مادر حضرت ابراهیم(سلام الله علیهم اجمعین) موحّد و مورد عنایت پروردگار بودند؛ «والد» چیز دیگر است، «أب» چیز دیگر است. آن جا این بحث در سوره مبارکه «انعام» گذشت، الآن این جا لِأَبیهِ؛ یعنی به همان عمو که «خلیلِ من همه بتهای آزری بشکست»، اگر سعدی این حرف را دارد که «خلیل من همه بتهای آزری بشکست»؛ یعنی ابراهیم(سلام الله علیه) تمام بتهایی که عموی او و سایر مردم آن منطقه میپرستیدند را درهم کوبید؛ حالا در هم کوبیدن بتهای آزری را ذات اقدس الهی در این جا بیان می فرماید.
دروغ بودن اِسناد الوهیت بتها محور اعتراض ابراهیم(علیه السلام)
فرمود: إِذْ قالَ لِأَبیهِ وَ قَوْمِهِ ما تَعْبُدُونَ؛ چه چیزی میپرستید؟! این «اِفک», کذب, «فریة» و دروغ است. شما اِسناد ربوبیّت و الوهیّت را به این اصنام واوثان میدهید، این کذب است و فریه است و دروغ است و باطل صد درصد و این مفعول را - حالا یا «مفعولله» است یا «مفعولبه» است - برای اهمیتی که داشت مقدم بر فعل ذکر کرد، گرچه رعایت فواصل هم بیتأثیر نیست. آخر این بخش از آیات با جمع «واو و نون» ختم میشود، البته بعضی از آیات همینطور است؛ اما تقدیم أَإِفْکاً, آلِهَةً, دُونَ اللَّهِ تُریدُونَو نفرمود «أتریدون افک آلهة»، برای اهمیت این مطلب است که آیا دروغ را قبول دارید؟! «فریة» را قبول دارید؟! «افک» و افترا را قبول دارید؟! أَ إِفْکاً آلِهَةً دُونَ اللَّهِ تُریدُونَ ٭ فَما ظَنُّکُمْ بِرَبِّ الْعالَمینَ گمانتان نسبت به پروردگار چیست و خدا با شما چه خواهد کرد؟ همه نظام هستی را او آفرید، شما را او آفرید، این چوبها و سنگهایی که شما از آنها بت تراشیدید خَلَقَکُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ، (1)[16] نسبت به او چه گمانی دارید و او با شما چه کار خواهد کرد؟ فَما ظَنُّکُمْ بِرَبِّ الْعالَمینَ؛ آنها جوابی برای گفتن نداشتند و همان بحثهای قبلی را تکرار میکردند؛ یا میگفتند نیاکان ما این را داشتند یا میگفتند اگر کارِ بد بود و خدا میداند که این کار بد است جلوی ما را میگرفت، همان دو شبههای که همیشه از مشرکان نقل شد.
1) صافات/سوره37، آیه96.
توجیه علامه طباطبایی بر پاسخ ابراهیم(علیه السلام) به بیرون رفتن از شهر
آنگاه وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) دید احتجاجها و براهین اثر نکرد، ناچار شد دست به تبر کند. اینها در روزی که همه از شهر بیرون رفتند و بتکده و بتخانه و همه اینها خالی شد و برای اینکه وجود مبارک حضرت ابراهیم را هم همراه ببرند که کسی در شهر نباشد، حضرت فرمود من بیمارم؛ حالا به تعبیر سیدناالاستاد مرحوم علامه(رضوان الله علیه) (1)که ما دلیل قطعی نداریم بر اینکه آن حضرت بیمار نبود، شاید بیمار بود؛ اگر قطعاً دلیل داشته باشیم بر اینکه او بیمار نبود، آنگاه بهترین توجیه همان «توریه» است که حضرت «توریه» فرمود؛ چون مقدسترین افراد همین انبیای الهی هستند، منزّه از آن هستند که خلاف بگویند. پس إِنِّی سَقیمٌ که فرمود من بیمارم دلیل قطعی نداریم که حضرت بیمار نبود تا بگوییم این «توریه» است، اگر بیمار بود که «وقع فی محلّه» و اگر نبود, برهان قطعی داشتیم که او بیمار نبود حمل بر «توریه» میشود، برای اینکه در همان بتکده بماند و در آن منطقه بماند و کارش را انجام دهد، فرمود من نمیتوانم امروز بیایم بیرون، چون در مراسم رسمی همه مردم میرفتند؛ نظیر روز سیزده که روز طبیعت است و مردم میروند بیرون, چنین جشن عمومی هم در آن منطقه بود که همه آن روز میرفتند بیرون.
پرسش: حضرت ابراهیم بیمار روحی بود یا خسته بودند؟
1) المیزان فی تفسیرالقرآن، العلامه الطباطبائی، ج11، ص239.
پاسخ: نه, نگران بود، اما سَقیمٌ؛ یعنی من نمیتوانم بیایم, آن نگرانی را که یقیناً داشت و آن دیگر «توریه» نبود و واقعیت بود، نگران بود همین که میگفتند: أُفٍّ لَکُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ؛ (1)[18]اُفّ بر شما و این پرستش جاهلانه شما، آنکه یقیناً بود؛ اما اینکه من نتوانم بیایم بیرون, این بیماری جسمانی است. حالا فَنَظَرَ نَظْرَةً فِی النُّجُومِ ٭ فَقالَ إِنِّی سَقیمٌ؛ما اگر دلیل قطعی داشته باشیم که حضرت بیمار نبود، البته بر «توریه» حمل میشود. بیماری روحی که یقیناً بود و این نه موجب رفتن است، نه مانع بیرون رفتن.
علت طرح «آفل» بودن ستارگان در استدلال ابراهیم(علیه السلام)
نگاهی حضرت به ستارهها کرد؛ این نگاه به ستاره در سوره مبارکه «انعام» برای این بود که صابئین و ستارهپرستها در آن روز کم نبودند؛ آنها این ستارهها را میپرستیدند، برای اینکه ثابت کند اینها شایسته معبود بودن و الوهیّت نیستند، صغرا و کبرا درست کرد که اینها «آفل» هستند, یک و هیچ «آفل»ی معبود الهی نیست, دو; پس در نتیجه اینها «اله» نیستند لا أُحِبُّ الْآفِلینَ؛ (2)آن کسی که غروب میکند و با ما رابطه خود را قطع میکند که مدیر ما نیست، مدبّر ما نیست و از ما خبر ندارد؛ آن کسی که دائماً با ماست میتواند مدیر و مدبّر ما باشد، آن کسی که بخشی از روز را با ما نیست و از ما خبر ندارد او چگونه میتواند مربی ما باشد؟ بنابراین اینها «آفل» هستند و هیچ «آفل»ی هم نمیتواند ربوبیّت داشته باشد, پس اینها رب نیستند. اما این جا که فَنَظَرَ نَظْرَةً فِی النُّجُومِ،در بین آنها هم ستارهپرست و ماهپرست و آفتابپرست و اینها بودند و هم اهل علم نجوم بودند.
لزوم تفکیک بین مسائل ریاضی و احکام نجوم در حرمت
در نجوم که در کتابهای فقهی بخشی از اینها را مرحوم صاحب جواهر و مرحوم شیخ(رضوان الله علیهما) نقل کردند دو مطلب است: یکی مسئله ریاضی است که این را هیچ فقیهی نهی نکرده که آدم منجّم و ریاضیدان باشد، از خسوف و کسوف و از طلوع و غروب و اوقات «لیل» و «نهار» و اینها باخبر باشد، اینها بخشهای علمی و ریاضی فنّ نجوم است که اینها کلاً از بحث حرمت نجوم مستثناست و سید مرتضی(رضوان الله علیه) پیشگام این قسمت بود و غالب فقها هم این تفکیک را از مرحوم سید مرتضی دارند. بخش دوم، بخش احکام است؛ یعنی قواعد نجومی و مسئله ریاضی است که چیزی است و احکام نجوم چیز دیگر است؛ احکام نجوم مربوط به طالع «سعد» و «نحس» است که اگر فلان ستاره در فلان شرایط باشد «سعد» است و در فلان ستاره باشد «نحس» است؛ چه کسی میمیرد؟ چه کسی به دنیا میآید؟ زندگی چیست؟ گرانی چیست؟ ارزانی چیست؟ سقوط چیست؟ ثبوت چیست؟ هبوط چیست؟ اینها را از حالات کواکب به دست میآوردند که این دو قسمت دارد. اولاً کار بسیار مشکلی است که آدم از اینها بفهمد, ثانیاً نمیتوانیم ما نفی کنیم، برای اینکه نه ما نسبت به اینها بیارتباطیم و نه آنها از ما, هم کارِ ما در نظام اثر دارد که فرمود اگر فلان گناه را کردید یا فلان معصیت را کردید، فلان زلزله یا طوفان میآید، پس هیچ نمیشود انکار کرد که چگونه حالا گناه ملّتی باعث زلزله و طوفان است. ما، یعنی جامعه بشری این هفت میلیاردی که روی کره زمین زندگی میکنیم، یک تافته جدابافته از نظام آفرینش نیستیم؛ حوادث روزگار در ما اثر میگذارد, فصول چهارگانه در ما اثر میگذارد, کار ما در حوادث اثر میگذارد، ما جزء این عالم هستیم و این حوادث عالم هم جزء این عالم است، اطاعت ما وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُری آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ (1)[20] و کذا و کذا برکات آنها نازل میشود، این چنین نیست که کارهای ما در کفر و ایمان نسبت به نزول و عدم نزول برکات بیاثر باشد، هرگز اینطور نیست؛ گناهان ما اثر دارد, حوادث روزگار در طیّ کار ما اثر دارد، هرگز نمیشود اینها را انکار کرد و قرآن را هم بخشی از اینها را تأیید کرده است; منتها تشخیص اینکه فلان ستاره اگر در فلان وقت بود فلان کار بد است یا فلان کار خوب است، این کار آسانی نیست. صاحب شریعت فرمود اگر قمر در برج عقرب بود عقد نکاح روا نیست, مسافرت روا نیست؛ اما «سِیرُوا عَلَی اسْمِ اللَّهِ» (2)همان روز هم میتوانید با صدقه و با توکل به خدا بروید؛ ولی اگر این کار را کردید ممکن است آسیب ببینید، این را صاحب شریعت باخبر است و گفته است و آدم اطمینان پیدا میکند؛ اما از قول دیگری بخواهد اطمینان پیدا کند بسیار سخت است، این هم یک مطلب. آنکه مشکل فقهی و کلامی دارد این است که کسی در خیال او این باشد که فلان کوکب اگر در فلان برج بود آن اثر دارد؛ بله، این با توحید سازگار نیست، چون همه اینها مخلوق ذات اقدس الهی هستند و ربّ کل دارد اداره میکند، اما اگر بگویند این علامت است به تعبیر سید مرتضی و فقهای ما که از این علامت ما پی میبریم به «سعد» و «نحس»، بله این عیب ندارد؛ قمر در عقرب بودن همینطور است, در فلان وقت مسافرت کردن یا ازدواج کردن یا عقد کردن این اثر را دارد؛ «نحس» و «سعد» را انسان با این کشف کند که ذات اقدس الهی اینها را علامت قرار داد، این هم محذوری ندارد.
بنابراین در نجوم آن مسئله ریاضی یک مسئله عمیق علمی قوی است و مثل فقه و اصول نیست که با بنای عقلا و فهم عرف حل شود، این جان کندن علمی میخواهد که آدم بفهمد فلان ستاره چه وقت غروب میکند و چه وقت طلوع میکند، خسوف و کسوف چیست، این جدولها و زیجهایی که بیان کردند چیست، این با فهم عقلا و بنای عرف و لغت حل نمیشود. علم ریاضی هم یک علم فرّاری است که به آسانی به ذهن کسی نمیآید، مخصوصاً بحثهای نجوم که سه بُعدی است، طول و عرض و عمق دارد که با نقشه هندسی دایرهای حل نمیشود؛ در آن جا شما با مکعب و کره کار دارید، آنکه در کاغذ میکشند دایره است و مربع, آنکه در واقع است کره است و مکعب، آن بُعد سوم به آسانی در ذهن نمیآید، گرچه با پیشرفت وسایل این بُعد سوم را تأمین کردند. غرض آن است که آن یک کار عمیق علمی است و ریاضیدان باید بفهمد. بحث ریاضی کاملاً جداست بحث خسوف و کسوف و اول ماه و اوقات لیل و نهار و شب و نصف شب و چه وقت نماز قضا میشود، اینها کار ریاضی است؛ اما احکام نجوم که مربوط به «سعد» و «نحس» است، راه علمی آن بسیار پیچیده است، چون راه ریاضی ندارد و بخشی به حدس و گمان برمیگردد، اگر صاحب شریعت بفرماید فلان کار «نحس» است «سمعاً و طاعةً»؛ نظیر قمر در عقرب و مانند آن و دیگری بگوید در حد احتمال است.
برهان علی(علیه السلام) بر بطلان کلام منجّم در نحوست ایام
برهان حضرت امیر در نهجالبلاغه همین است، وقتی منجّم به حضرت گفت شما اگر امروز برای جنگ وارد جبهه شوید شکست میخورید، برای اینکه ستاره اینطور است که حضرت فرمود: «فَمَنْ صَدَّقَکَ بِهَذَا فَقَدْ کَذَّبَ الْقُرْآنَ» (1)و بعد یک نقض را وارد کردند و فرمودند آن رقیب من هم امروز وارد صحنه جنگ میشود، اگر کسی وارد صحنه جنگ شود و شکست بخورد او هم امروز وارد میشود، چرا من شکست بخورم؟! این استدلال حضرت است در نهجالبلاغه که دو برهان اقامه کرد: یکی اینکه رقیب من هم امروز وارد صحنه میشود، دوم هم فرمود: «فَمَنْ صَدَّقَکَ بِهَذَا فَقَدْ کَذَّبَ الْقُرْآنَ»؛ اگر کسی حرفِ تو را باور کند که این ستاره اثر دارد، این قُرب و بُعد کواکب اثر دارد و اینها منشأ اثرند این - معاذ الله - با ربوبیت ذات اقدس الهی سازگار نیست، البته اگر کسی اینها را علامت بداند که قمر در عقرب هم همینطور است، ما که نمیگوییم - معاذ الله - قمر در عقرب این اثر را دارد، میگوییم این علامت است که خدای سبحان فلان کار را خواهد کرد؛ مثلاً فلان روز «نحس» است و فلان روز «سعد» است.
وجود مبارک حضرت ابراهیم نگاه به ستاره کرد از باب «جدال أحسن»، چون آنها به علم نجوم خیلی بها میدادند که برخیها این نجوم را میپرستیدند و برخیها هم به این «احکام النجوم» خیلی احترام دارند؛ در این «احکامالنجوم» میبینید که میگویند بعضیها «سهمالموت» آنها خوب است. خدا شیخناالاستاد مرحوم علامه شعرانی را غریق رحمت کند! ایشان فرمود اگر در این «احکام النجوم» گفته باشند که فلان شخص در طالع او آمده که «سهمالموت» خوبی دارد؛ یعنی طوری میشود که تشییع خوبی دارد، مجلس ترحیم خوبی دارد، یک سال, دو سال, سه سال، چهار سال برای او مجلس ترحیم میگیرند که به او میگویند «سهمالموت» خوبی دارد؛ یعنی مرگ خوبی دارد، اما «سهمالحیات» دارد یا نه معلوم نیست. برخیها «سهمالحیات» آنها خوب است و «سهمالموت» آنها ضعیف است, بعضیها از هر دو سهم محروم هستند و بعضی از هر دو سهم متنعّم می باشند؛ اینها جزء «احکامالنجوم» است، اگر گفتند فلان شخص «سهمالموت» خوبی دارد؛ یعنی تشییع خوبی میشود و ترحیم خوبی دارد و همچنین امور دیگر، پس اینها هم در حدّ احتمال است, یک; اگر هم ثابت شود در حدّ علامت است نه علت, دو.
1) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج6، ص199.
احتمال باخبر شدن ابراهیم(علیه السلام) از اوضاع کواکب بر بیماری خود
حالا این جا وجود مبارک حضرت ابراهیم نگاهی به این نجوم کرد فَنَظَرَ نَظْرَةً فِی النُّجُومِو بعد به آنها فرمود: إِنِّی سَقیمٌ؛ خود حضرت ممکن است از این راه فهمیده باشد, همانها که میگویند قمر در عقرب اینطور است، از راه وحی میگویند و این هم که صاحب وحی است. اینکه فرمود: کَذلِکَ نُری إِبْراهیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِخدا هم به صورت ارائه بیان فرمود. در بحث سوره مبارکه «انعام» گذشت که ما یک رؤیت داریم و یک نظر; در فارسی یک «دیدن» داریم, یک «نگاه»; از نگاه کار حل نمیشود، چون گاهی به تعبیر مرحوم علامه میگویند: «نَظَرتُ إلَی القَمَرِ وَ لَمْ أرَه» (1)نگاه کردم و ندیدم, اما در دیدن, انسان شیء را مشاهده میکند. به ما در سوره «اعراف» فرمود چرا در ملکوت نگاه نمیکنید أَ وَ لَمْ یَنْظُرُوا فی مَلَکُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ؛ (2)[24]نگاه کنید شاید ببینید، اما درباره حضرت ابراهیم نفرمود که او نگاه کرد، فرمود ما به او نشان دادیم کَذلِکَ نُری إِبْراهیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ، چه محذوری دارد کسی که از ملکوت آسمانها و زمین باخبر است و از مُلک آسمان و زمین هم یقیناً باخبر است, از اوضاع کواکب بفهمد که مریض میشود؟ این محذوری ندارد. اگر صاحبان شریعت میگویند قمر در عقرب آن اثر را دارد، این هم صاحب شریعت است و به عنایت الهی دارد این حرف را میزند؛ آنکه فعل ماضی نبود که بگوییم «قضیة فی واقعة»، این به صورت فعل مضارع است و فرمود ما مرتب ملکوت آسمان و زمین را نشان حضرت ابراهیم میدهیم کَذلِکَ نُری إِبْراهیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ.
فتحصّل اگر ما یقین داشته باشیم که حضرت بیمار نبود، میگوییم این «توریه» است و اگر یقین داشته باشیم که این نگاه در نجوم, کاشف نبود میگوییم این «توریه» است، اما نه آن یقین اول است و نه یقین دوم, بنابراین ممکن است بیمار بوده و نتوانست با مردم بیرون برود.
دلیل بر جدال أحسن بودن احتجاج ابراهیم(علیه السلام) با مشرکان
پرسش: استدلال حضرت در لا أُحِبُّ الْآفِلینَ برهان بود یا «جدال أحسن»؟
پاسخ: مستحضرید در بحث وَ جادِلْهُمْ بِالَّتی هِیَ أَحْسَنُ (1)[25] گذشت که اگر صبغه مقبولیّت, معیار باشد میشود «جدال أحسن» و اگر صبغه معقولیّت معیار باشد میشود برهان و چون جدال اینها «جدال أحسن» است و نه «مراء» باطل که در حج تحریم شده است؛ (2)«مراء» آن است که فقط از مقبولیّت، انسان کمک بگیرد و از معقولیّت صرفنظر کند؛ چیزی که مقبول عدّهای است، اگر معقول نباشد که انسان از آن استفاده نمیکند و میشود جدال باطل؛ انسان از عجز و ضعف طرف سوء استفاده کند که میشود جدال باطل. جدال حق آن است که این دو عنصر را داشته باشد: هم معقول باشد و هم مقبول; منتها صبغه مقبولیّت مراد است. هر جدالی که در بیانات نورانی اهل بیت(علیهم السلام) آمده است «جدال أحسن» است؛ یعنی «حقّ فی نفسه» و آنها هم قبول دارند، چون از آن جهت که آنها قبول دارند و استدلال میکنند، میشود جدال.
برخورد تحقیرآمیز ابراهیم(علیه السلام) با بتها بعد از خروج مردم از شهر
این جا فرمود: فَنَظَرَ نَظْرَةً فِی النُّجُومِ ٭ فَقالَ إِنِّی سَقیمٌکه آنها حضرت را رها کردند و گفتند دیگر ما میرویم بیرون و شما اینجا بمانید که حضرت فرصت را غنیمت شمرد و تبر را گرفت و وارد بتکده شده و با طنز به اینها گفت - بعضیها شبیه انسان بودند - چرا حرف نمیزنید و چرا غذا نمیخورید؟! این را به زبان اعتراض در برابر کسانی که این اصنام و اوثان را منشأ تقریب و شفاعت میدانستند گفته است؛ مثل اینکه در سوره مبارکه «نحل» آیه 27 خدای سبحان در قیامت به اینها میفرماید: أَیْنَ شُرَکَائِیَ الَّذِینَ؛ شرکای من کجا هستند ؟! چوبها و سنگها که شریک خدا نیستند، اما این گونه برخورد کردن یک برخورد تحقیرآمیز خاصّی نسبت به اصنام و اوثانپرستان است و این جا هم به اینها فرمود چرا غذا نمیخورید؟! در مورد شما که میگویند کارهای فراوانی از شما ساخته است، شما مقرّب الهی هستید، تقریبکننده و شفیع هستید! فَراغَ إِلی آلِهَتِهِمْ،«رَوَغان»؛ یعنی عملی که تقریباً مانند «الْحَرْبُ خُدْعَةٌ» (1)که در میدان جنگ باشد، این کار «رَوَغان» است؛ گرچه «رَوَغان» را به «ثعلب» نسبت میدهند، آن حیله و چاپلوسی مذموم مراد نیست، آن «الْحَرْبُ خُدْعَةٌ» مراد است که حضرت به نحوی اینها را غافلگیر کرد که چرا غذا نمیخورید؟! چرا حرف نمیزنید؟! بعد کمین کرد و با قدرت به وسیله آن تبری که داشت همه اینها را ریز ریز کرد فَراغَ إِلی آلِهَتِهِمْ فَقالَ أَ لا تَأْکُلُونَ ٭ ما لَکُمْ لا تَنْطِقُونَ این «رَوَغان» را دو بار تکرار فرمود, فَراغَ إِلی آلِهَتِهِمْ، برای اینکه اینها را با طنز و طعن تحقیر کند، بار دوم فَراغَ عَلَیْهِمْ ضَرْباً بِالْیَمینِ حالا یا با دست راست تبر را داشت یا با قدرت این تبر را کوبید که «یمین» همان قدرت و مانند اینهاست. برخیها خواستند بگویند منظور از این «یمین», سوگندی بود که وجود مبارک حضرت ابراهیم قبلاً یاد کرد که فرمود: تَاللَّهِ لَأَکیدَنَّ أَصْنامَکُمْ؛ (2)[28] قسم به خدا من این بتها را ریز ریز میکنم. اثبات آن که منظور از این «یمین»، آن«یمین» باشد آسان نیست؛ ولی با قدرت اینها را درهم کوبید فقط آن بت بزرگ را سالم گذاشت تا آنها بیایند و سؤال و جواب مطرح شود.
موضوع: تفسیر آیات 83 تا 96 سوره صافات
وَ إِنَّ مِنْ شیعَتِهِ لَإِبْراهیمَ (83 إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ (84) إِذْ قالَ لِأَبیهِ وَ قَوْمِهِ ما ذا تَعْبُدُونَ (85) أَ إِفْکاً آلِهَةً دُونَ اللَّهِ تُریدُونَ (86) فَما ظَنُّکُمْ بِرَبِّ الْعالَمینَ (87) فَنَظَرَ نَظْرَةً فِی النُّجُومِ (88) فَقالَ إِنِّی سَقیمٌ (89) فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرینَ (90) فَراغَ إِلی آلِهَتِهِمْ فَقالَ أَ لا تَأْکُلُونَ (91) ما لَکُمْ لا تَنْطِقُونَ (92) فَراغَ عَلَیْهِمْ ضَرْباً بِالْیَمینِ (93) فَأَقْبَلُوا إِلَیْهِ یَزِفُّونَ (94) قالَ أَ تَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ (95) وَ اللَّهُ خَلَقَکُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ (96))
فلسفه طرح قصص قرآن در کنار براهین عقلی
بعد از جریان حضرت نوح(سلام الله علیه) در این سوره مبارکه «صافات»، قصه حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) را مطرح فرمود. مستحضرید که کتاب الهی یعنی قرآن کریم تنها برهان محض نیست، مسائل تجربی گذشته را هم به عنوان تأیید معارف عقلی ذکر میکند؛ اول یک سلسله براهین عقلی ذکر میکند، بعد داستان انبیا و امم آنها را ذکر میکند و پیروزی انبیا و کیفر تلخ کفّار و مشرکان را یادآور میشود؛ قصه نوح و بعد هم جریان حضرت ابراهیم را از همین راه تبیین کردند.
علت تکرار نبودن طرح قصص قرآن در سوَر متعدد
جریان حضرت ابراهیم که بخشی در سوره مبارکه «مریم» و بخشی هم در سوره مبارکه «انبیاء» آمده است که اشاره شد ملاحظه فرمودید؛ اما اینجا قصه از «مجیء» ابراهیم، به قلب سلیم یاد شده است. سرفصل هر قصهای فرق میکند؛ یک وقت است میخواهد از جنون امّتی سخن بگوید، سرفصل قصه، عقل آن پیغمبر است؛ یک وقت می خواهد از سفاهت و کمخردی یک ملت سخن بگوید، سرفصل آن قصه رشد آن پیغمبر است. در جریان سوره «انبیاء» فرمود: وَ لَقَدْ آتَیْنا إِبْراهیمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ، (1)[1]بعد تبر گرفتن و بتشکنی او را ذکر کرده است. آنجا که سفاهت مردم مطرح است، رشد پیغمبر را طرح میکند و آنجا که عقبافتادگی ملت مطرح است، پیشگامی پیغمبر مطرح است؛ اینجا از إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ شروع کرده تا مسئله حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُمْ (2)[2] و یا نارُ کُونی بَرْداً وَ سَلاماً عَلی إِبْراهیمَ (3)[3]و مانند آن که قبلاً در سوره «انبیاء» گذشت اشاره میکند.
فرق بین کار خوب کردن و داشتن قلب سلیم و علت آن
افراد, برخیها که مرتد هستند؛ یعنی برگشته اند به عقب، آنها راهی برای پیشرفت ندارند؛ اما آنها که راهی برای پیشرفت دارند یا کارهای خوب میکنند یا آدمهای خوبی می باشند, راهی برای پیشرفت دارند؛ آدم خوب شدن کار بسیار سختی است و کار هر کسی نیست، اما کارِ خوب کردن خیلی دشوار نیست. انسان یک وقت میخواهد کار خوب انجام بدهد، نمازی بخواند, روزهای بگیرد, اطاعت کند و احسانی کند این خیلی سخت نیست، اما اگر بخواهد گوهر ذات خود را صالح کند این کار آسانی نیست. بسیاری از افراد خوب کسانی هستند که جاءَ بِالْحَسَنَةِ اینها کارِ خوب را به پیشگاه خدا عرضه میکنند مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها (1)و مانند آن. اینها یک طَبق کار خیر را به پیشگاه خدا میآورند، آدم متوسطی هستند؛ هدیه اینها کار خیر است؛ اما آنچه بهره اوحدی از موحّدان است، این است که گوهر ذاتشان سالم است و این گوهر ذات را در طَبق اخلاص به هدیه الهی میبرند. خیلی فرق است بین کسی که مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها است و بین کسی که إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ. از قلب سلیم جز حسنات اعتقادی و اخلاقی و فقهی و حقوقی که نشأت نمیگیرد، اما ممکن است کسی کار خوب انجام دهد؛ ولی گوهر ذات او هنوز اصلاح نشده باشد - خدای ناکرده - ممکن است یک وقت عوض شود؛ این اختصاصی به وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) ندارد.
1) انعام/سوره6، آیه160.
امکان تفاضل انبیا در داشتن قلب سلیم
البته بین انبیا همانطوری که لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلی بَعْضٍ (1)[5] هست, تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی بَعْضٍ (2)[6] هست, اگر بین سلسله مرسلین تفاضل هست و بین سلسله انبیا(علیهم السلام) تفاضل هست, این قلوب سلیمه آنها هم متفاضل هستند. ممکن است وجود مبارک عیسی و یحیی(علیهما السلام) که درباره یکی آمده وَ السَّلامُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدْتُ وَ یَوْمَ أَمُوتُ وَ یَوْمَ أُبْعَثُ حَیًّا (3)[7] و درباره دیگری آمده وَ سَلامٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَ یَوْمَ یَمُوتُ وَ یَوْمَ یُبْعَثُ حَیًّا (4)[8] کسی که در یَوْمَ یُبْعَثُ حَیًّا سالم است، معلوم میشود او قلب سلیمی دارد؛ کسی که در حال مرگ سالم است، معلوم میشود قلب سلیم دارد، وگرنه در حال مرگ که کسی سالم نیست، اگر بدن سالم باشد که نمیمیرد. فرمود من وقتی که میمیرم سالم هستم، معلوم میشود کاری به بدن ندارد؛ اگر مربوط به امر بدنی باشد که در حال مرگ کسی سالم نیست. فرمود روز مرگ من سالمم, روز میلاد سالمم و روزی که به پیشگاه «الله» میروم سالمم؛ آنها هم إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ هستند؛ ولی آنطوری که وجود مبارک ابراهیم در دنیا نشان داد، برای آنها پیش نیامده است. بنابراین خیلی فرق است بین کسی که کار خوب را به پیشگاه خدا هدیه میآورد و بین کسی که گوهر ذاتش خوب باشد. میبینید خیلی فرق است بین آنجاهایی که قرآن کریم از افرادی به عنوان اینکه اینها عملِ صالح دارند یاد میکند، کسانی که عمل صالح دارند کم نیستند؛ اما کسانی که گوهر ذاتشان صالح باشد کم است.
تقاضای ابراهیم(علیه السلام) از خدا بر الحاق به «صالحین» دال بر تفاضل
همین ابراهیم(سلام الله علیه) با آن مقام و عظمتی که دارد، به خدای سبحان عرض میکند وَ أَلْحِقْنی بِالصَّالِحینَ، (1)آنها چه کسانی هستند که وجود مبارک ابراهیم درخواست «لحوق» آنها را از خدا دارد؟ صالحین غیر از عَمِلُوا الصَّالِحاتِ (2)[10] هستند. آنکه گوهر ذاتش جز صلاح و فلاح چیز دیگر ندارد، دارای عصمت کلیه الهی است. بنابراین تازه ابراهیم عرض میکند وَ أَلْحِقْنی بِالصَّالِحینَ و درباره همین ذات مقدس هم قرآن کریم دارد وَ إِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحینَ، (3)[11] با اینکه إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ. بنابراین همانطوری که تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی بَعْضٍ هست, لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلی بَعْضٍ هست, اولواالعزمها هم اینچنین هستند؛ صاحبان قلوب سلیم اینچنین هستند؛ کسانی که صالحین هستند، اینچنین می باشند و درجاتشان یکسان نیست. غرض آن است که اینگونه از ذوات قدسی، گوهر ذات سالم را به خدا هدیه میکنند و دیگران بالحسنات و اعمال صالحه هدیه میآورند, پس در مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها یک مرحله دارند و در إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ مرحله بالاتر دارند. از این ذات جز طهارت و قداست چیزی نشأت نمیگیرد.
لزوم دقت نظر در آیات جریان ابراهیم(علیه السلام) با توجه به سرفصل آن
وقتی که سرفصل این قصه إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ شد، آن وقت همه مراحل بعدی را باید به «أدقّ» وجه توجیه کرد؛ آنجا که فرمود: إِنِّی سَقیمٌمعنای دقیق دارد، آن جایی که فَنَظَرَ نَظْرَةً فِی النُّجُومِمعنای دقیق دارد؛ افرادی مثل جناب فخررازی و امثال فخررازی وجوه ثمانیهای برای فَنَظَرَ نَظْرَةً فِی النُّجُومِ ٭ فَقالَ إِنِّی سَقیمٌذکر کردند (4)که بسیاری از این وجوه خودش «سقیم» است. وقتی کسی نداند با کسی طرف است که قلب سلیم دارد و حرف کسی را دارد تحمل میکند که آشنا نیست، همان وجوه هشتگانه به دست می آید.
تفسیر «ابنالسبیل» بودن همه موجودات غیر از انسان کامل
مطلب دیگر آن است که غیر از انسان کامل همه اینها یا «ابنالسبیل» هستند, یک; یا از وسط راه شروع میکنند, دو; هیچ کسی از صفر به صد نمیرسد، مگر انسان کامل. این در بحثهای قبلی که إِنَّکَ کادِحٌ إِلی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقیهِ (1)آنجا اشاره شد، گرچه هنوز به این آیه نرسیدیم؛ ولی به مناسبتی درباره اینکه تنها انسان است که امیر این قافله است، آنجا مطرح شد. بیان مطلب این است که ما پنج قسم موجود در جهان داریم: جماد داریم, نبات داریم, حیوان داریم, انسان داریم و فرشته; آن سه قسم اول یعنی جماد و نبات و حیوان اینها «ابنالسبیل» هستند و در راه میمانند، گرچه أَلا إِلَی اللَّهِ تَصیرُ الْأُمُورُ؛ (2)[14] همه به طرف خدا حرکت میکنند، اما اینطور نیست که جماد و نبات و حیوان به «لقاءالله» بار یابند، اینها به طرف الله حرکت میکنند؛ ولی در بین راه متوقف هستند، مثل اینکه بارانهایی که میآید این نهرها را سیراب میکند و آب همه نهرها به طرف دریا میرسد، اما همه آبها به وسط دریا نمیرسند، اینها به همین ساحل که رسیدند ساکن میشوند؛ اگر یک سیل خروشانی از دریاچهای حرکت کند که برخی از این نهرهای عظیم به منزله دریاچه هستند، اینها وقتی سیل خروشان که میآید خودشان را تا وسط دریا میرسانند وگرنه هر آبی از دریاست و به دریا برمیگردد، اما اینطور نیست که همهشان از عمق دریا برخیزند و به عمق دریا برسند. همه موجودات از خدا هستند و به خدا برمیگردند، اما همه که صادر اول نیستند کَما بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ؛ (3)[15] همانطوری که اینها از بین راه سر در آوردند، در بین راه هم سر فرو میبرند؛ اینطور نیست که حالا جماد و نبات و حیوان «أوّل ما خلق» باشند. بنابراین اینها از خدایند در آن «صفالنعال» هستی پیدا میشوند, به طرف خدایند باز هم در «صفالنعال» هستی غروب میکنند و طلوع و غروبشان محدود است؛ اینها «ابنالسبیل» هستند و اینها هرگز به «لقاءالله» بار نمییابند، این سه قسم. آن قسم پنجمی که فرشتهها هستند آنها به «لقاءالله» بار مییابند، اما از صفر شروع نکردند، از تراب و طین و حَمَإٍ مَسْنُون (4)شروع نکردند، اینها از بین راه شروع میکنند و به مراحل بالاتر میرسند. تنها قسمی که میتواند از صفر به صد برسد، همین قسم چهارم است; یعنی انسان. این انسان است که از تراب و حَمَإٍ مَسْنُون شروع کرده تا به دَنا فَتَدَلَّی (5)[18] میرسد، این کادح است إِلی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقیهِ. تنها کسی که «دو سر خط حلقه هستی» و قوس صعود و نزول را طی میکند «به حقیقت به هم تو پیوستی» همین انسان کامل است.
دو آیه دال بر تفاضل بین ائمه(علیهم السلام) و انبیا و مرسلین
بین ائمه, انبیا و مرسلین تفاضلی هست، همانطوری که آن دو آیه نشان میدهد تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی بَعْضٍ هست یا لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلی بَعْضٍ هست؛ اما آنجا که رسیدند، چون نور واحد هستند کثرتی در کار نیست تا ما بگوییم چه کسی افضل است، چه کسی فاضل است و چه کسی مفضول; ولی بالأخره اینها به آن مقام بار مییابند. وجود مبارک خلیل خدا جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ «بهویّةٍ صالحة و السالمة» نه «بالعمل الصالح»؛ قهراً وقتی گوهر ذات صالح شد, از گوهر ذات جز اعمال صالحه چیزی طلوع نخواهد داشت و تنها این انسان است که کادِحٌ إِلی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقیهِ که به «لقاءالله» میرسد و این یک سیل خروشانی است که به وسط دریا میرسد. شما بعضی از رودخانهها را میبینید، اینها چندین کیلومتر طولشان است و چند کیلومتر هم عرضشان است، آب این رودخانه وقتی خروشان و سیلآسا حرکت کند خودش را به وسط دریا میرساند، اما این نهرهای جزئی همین که به ساحل دریا رسیدند، در همینجا میایستند.
پرسش: ببخشید! رَبِّ هَبْ لِی مِنَ الصَّالِحِینَ، (1)شبیه اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ (2)[21] است که هم در شروع و هم در استدامه تقاضای هدایت می کند؟
پاسخ: بله دارد وَ إِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحینَ؛ اگر در دنیا چنین باشد که نیست و در دنیا اگر این باشد دیگر وَ أَلْحِقْنی بِالصَّالِحینَ نیست «أَلْحِقْنی»؛ یعنی حدوثاً ما را به اینها برسان. در روایاتی که ذیل این آیه هست گفتند آن صالحین, اهل بیت(علیهم السلام) هستند که وجود مبارک ابراهیم مقام آنها را مسئلت میکند؛ حالا ممکن است خبر واحد باشد و در این گونه از مسائل خیلی تکیهگاه نباشد؛ ولی بالاٴخره آن دو آیه نشان میدهد که تفاضلی بین انبیا و مرسلین هست. در روایات ما هست که وجود مبارک حضرت امیر از دیگران افضل است و وجود مبارک حضرت حجّت(سلام الله علیه) از جهتی فضیلتی دارد که جهان را پر از عدل و داد میکند، البته ممکن است هر کدام از اینها در جای دیگری قرار بگیرد همان کار را انجام بدهد؛ ولی ظهور فضل الهی برای بعضیها مشخص است.
پرسش: آیا می شود این قید را برای سگ اصحاب کهف به کار برد؟
پاسخ: نه, آنطور نیست؛ در بعضی از حیوانات هم نظیر شترهایی که گفتند در بهشت راه پیدا میکنند، اما اینطور نیست که حالا به مقام انسانیّت برسد، آنجا هم حالا مثلاً «لقاءالله» داشته باشد و معارفی را درک کند، اینچنین نیست.
پرسش: جن چطور؟
پاسخ: آن هم همینطور است؛ جن حداکثر مقام توهّمی دارد. در بین جنها هیچ کسی به مقام نبوّت و رسالت نرسیده است. آنها رسول دارند، اما از انسان؛ نبیّ دارند، از انسان, از خودشان پیامبری که به مقام نبوّت برسد نیامده.
قابلیت انسانهای کامل در رسیدن به لقاءالله
پرسش: انسان کامل که صادر نخستین است؟
پاسخ: بالأخره در قوس صعود این انسانهای کامل به جایی میرسند که از همانجا آمدند. اگر جهان از عقل شروع شد، پایانش هم عاقل است و اگر «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَهُ» در روایاتی که هست بعضی از ائمه(علیهم السلام) فرمودند: «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَهُ نُورُ نَبِیِّکَ», (1)بالأخره «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَهُ» اگر وجود مبارک حضرت باشد - رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) - آخرش هم اوست. اگر همه از خدایند با ترتیب, همه به طرف خدا میروند با ترتیب, تنها انسان کامل است که از نزد خدا آمد و به نزد خدا برمیگردد.
بررسی امکان توریه یا تقیّه بودن کلام ابراهیم(سلام الله علیه) در إِنِّی سَقیمٌ
1) مقامات حضرت فاطمه علیهاالسلام در کتاب و سنته باشدخالی نماند، الشیخ محمدالسند، ج1، ص97.
آن وقت اگر درباره چنین ذات قدسی با جلال و شکوهی کسی بخواهد سخن بگوید دیگر آن وجوه هشتگانه فخررازی و امثال آنها جا ندارد. سرفصل این قصه إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ است؛ اما مسئله «توریه», مسئله «معاریض» و مانند آن که سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) اشاره فرمودند که «توریه» و «معاریض» برای انبیا جایز نیست، (1)برای اینکه وثوق را برطرف میکند این اگر فراوان باشد بله, اما آن «التَّقِیَّةُ دِینِی وَ دِینُ آبَائِی» (2)این برای همه معصومها میتواند باشد. در همین روایاتی که کنزالدقائق نقل کرده است، ائمه فرمودند که وجود مبارک یوسف صدیق آنجا که گفت: إِنَّکُمْ لَسَارِقُونَ؛ (3)مثلاً توریه بود، آنجا که وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) در إِنِّی سَقیمٌتوریه است؛ ولی «التَّقِیَّةُ دِینِی وَ دِینُ آبَائِی» هر انسان مسلوبالحریّهای میتواند تقیّه کند; منتها محفوف به قرینه است. درباره ائمه(علیهم السلام) که تقیّه فراوان است؛ درباره پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مطلب دیگری است که تقیّه شده است یا نمیشود, کرده است یا نکرده است؛ ولی محفوف به قرینه اگر باشد مشکلی ایجاد نمیکند. تقیّه هم مستحضرید که دو قسم است: یک تقیّه در مقام عمل است و یک تقیّه در مقام فتوا; یک وقت فتوای تقیّهای میدهند، این «مضروب علی الجدار» است که فرمود اگر ما «تقیّةً» حرفی زدیم بر این اعتبار نیست و این را به دیوار بزنید؛ (4)یک وقت است عملِ تقیّه میکند، عمل تقیّه حکم واقعی است. اگر گفتند در حال ضرورت شما به آن سبک وضو بگیرید، این واقعی ثانوی مقبول است و با آن میشود نماز خواند؛ مثل تیمّم. عمل تقیّه «حُکم الله» واقعی ثانوی است که اعاده هم ندارد، قضا هم ندارد و به خدا هم میرسد، مثل تیمّم است؛ اما فتوای به تقیّه «مضروب علی الجدار» است. یک وقت وجود مبارک امام در فضایی است که از او سؤال کردند چطور وضو بگیریم؛ مثلاً فرمود به آن سبک وضو بگیرید، این را در حال تقیّه فرمودند؛ لذا در نصوص علاجیه هم که گفتند یکی حجّت است و یکی «لاحجّة» «فَخُذُوا بِمَا خَالَفَ الْقَوْمَ» (5)را بگیرید، «فَإِنَّ الرُّشْدَ فِی خِلَافِهِمْ» (6)را بگیرید؛ یعنی آن «مضروب علی الجدار» است، پس فتوای تقیّهای «مضروب علی الجدار» است، عمل به تقیّه, «حکم الله» واقعی است؛ نظیر تیمّم و مجزی است. توریه هم همینطور است؛ یک وقت است اصل دین در خطر است، اصل رسالت در خطر است اینها ممکن است تقیّه بکنند؛ غرض آن است که حالات اینها یکسان است. در ذیل همین آیه, روایاتی هست که در کنز و مانند کنز ملاحظه فرمودید که حضرت فرمود تقیّه, دین من است دین آبای من است بعد استشهاد کردند به جریان حضرت یوسف, به جریان حضرت ابراهیم(سلام الله علیهما) که یوسف تقیّه کرد, ابراهیم تقیّه کرد; ولی سرفصل آن إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍاست که همه بحثها را باید در سایه این قلب سلیم معنا کرد. برخیها گفتند: فَنَظَرَ نَظْرَةً فِی النُّجُومِ؛یعنی سر به آسمان کرده برای فکر و مطالعه، نه درباره نجوم فکر کند تا از نجوم کمک بگیرد و برخیها گفتند: فَنَظَرَ نَظْرَةً فِی النُّجُومِ؛یعنی در علم نجوم نظر کرده نه درباره ستارهها.
1) المیزان فی تفسیر القرآن، العلامه الطباطبائی، ج11، ص239.
2) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج16، ص210، ط آل البیت.
3) یوسف/سوره12، آیه70.
4) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج27، ص 114 و 115، ط آل البیت.
5) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج27، ص118، ط آل البیت.
6) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج27، ص112، ط آل البیت.
ردّ شبهه بی اعتمادی به پیامبر با توریه یا تقیه دانستن کلام او
بنابراین اگر این توجیهات باشد، نشان میدهد که آن قلب سلیم همچنان سر جایش محفوظ است و اگر واقعاً حضرت بیمار بود یا از علایم کشف کرد که بیمار است که محذوری ندارد، انسان بیمار میشود; لکن فرمود روزی که شما این بتکده را تنها گذاشتید، شهر را خالی کردید و من تنها ماندم تَاللَّهِ لَأَکیدَنَّ أَصْنامَکُمْ (1)[33]وقتی که شما «مُدبر» هستید و این شهر را ترک کردید، این هشدار را داد، بعد وقتی اینها از شهر برگشتند و خواستند او را ببرند فرمود من «سقیم» هستم؛ حالا یا واقعاً بیمار بود که آنها اعراض کردند یا تقیّه فرمود که ممکن بود یک کار مهمّی در پیش داشته باشد؛ اگر نبوّت کسی ثابت شده باشد آن وقت بخواهد تقیّه کند، ممکن است بگویند این عمل او سلب اعتماد کند؛ این یکی از شبهاتی است که میگویند اگر پیامبر تقیّه کند سلب اعتماد میکنم؛ ولی اگر محفوف به قرینه باشد اینچنین نیست. اگر فرمود وقتی شما شهر را ترک کردید و من تنها شدم بساط بتها را جمع میکنم، این هشداری بود؛ وقتی که برگشتند دیدند بساط بتها جمع شد.
چگونگی تحقیر بت ها توسط ابراهیم(سلام الله علیه) هنگام ورود به بتکده
حضرت وقتی وارد بتکده شد فرمود: أَ لا تَأْکُلُونَ؛ این شاید تأیید میکند که آنها در مراسم عید غذایی نزد بتها میآوردند، حالا یا تکریم بود یا تبرّک بود که بعد از آن استفاده کنند، غذاهایی را نزد بتها آوردند که حضرت فرمود: أَ لا تَأْکُلُونَ؛ چرا این غذاها را نمیخورید؟! این تحقیری است؛ یعنی شما هیچ کاره هستید، چرا حرف نمیزنید؟ بعد در غیاب اینها به مردم فرمود: فَما ظَنُّکُمْ بِرَبِّ الْعالَمینَ؛ شما که «الله» را قبول دارید، این بتهایی که کاری از آنها ساخته نیست چگونه مقرّب «الی الله» و شفیع «عندالله» هستند و مانند آن.
1) انبیاء/سوره21، آیه57.
استفاده از اصل غافلگیری در سالم نگه داشتن بت بزرگ
بعد شروع کرد با «رَوَغان»؛ «رَوَغان» دیدید دو حریف قوی کشتیگیر سعی میکنند یکی دیگری را خاک کند، این حالت را میگویند حالت «رَوَغان» که در برخی از حیوانات چنین است که دست راست و دست چپ را جلو و عقب میکند تا غافلگیر کند و او را به زمین بزند که این حالت را میگویند حالت «رَوَغان» که در «ثعلب» میگویند مشهود است و کمال هم است که غافلگیر کند و او را از پا در بیاورد؛ لذا این کلمه دو بار تکرار شده; یعنی غافلگیر کرده و کسی نتوانست از اینها حمایت کند فَراغَ عَلَیْهِمْ ضَرْباً بِالْیَمینِ؛ یعنی «بالقدرة القاطعة» همه اینها را از پا در آورد، به استثنای آن بت بزرگ که خواست احتجاج کند و وقتی که آنها برگشتند گفتند: مَنْ فَعَلَ هذا بِآلِهَتِنا (1)[34] بفرماید: بَلْ فَعَلَهُ کَبیرُهُمْ هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ کانُوا یَنْطِقُونَ (2)[35] آنجا هم همین نکته را در نظر داشت، این هم یک نحوه «رَوَغان» است که این بت بزرگ را سالم نگه داشت و گفت این بت بزرگ آن بتها را از پا در آورد و شکست. در سوره مبارکه «انبیاء» که این قصه را ذکر میکند از آیه 51 به بعد سرفصلش این است: وَ لَقَدْ آتَیْنا إِبْراهیمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ ما از قبل او را رشید آفریدیم و به او رشد عطا کردیم وَ کُنَّا بِهِ عالِمینَ، اینکه اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ (3)[36] همین است. ذات اقدس الهی میداند که فلان شخص اگر به سِمَتی برسد، پُستهای کلیدی به او داده شود و بشود نبی یا رسول این خطرآفرین است؛ لذا هرگز به اینها سِمَت نمیدهد؛ اما اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ میداند که فلان شخص اگر به مقام امامت, نبوت, رسالت, ولایت برسد هرگز دست از پا خطا نمیکند، این است که به او سِمَت کلیدی میدهند. فرمود ما قبلاً میدانستیم که او امین است و ما این سِمَتی را که به او دادیم، او در حفظ این سِمَت امین است وَ کُنَّا بِهِ عالِمینَ ٭ إِذْ قالَ لِأَبیهِ وَ قَوْمِهِ ما هذِهِ التَّماثیلُ الَّتی أَنْتُمْ لَها عاکِفُونَ (4)[37] آنها حرفهای غیر مستدل زدند، بعد در آیه 57 فرمود: وَ تَاللَّهِ لَأَکیدَنَّ أَصْنامَکُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرینَ ٭ فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً إِلاَّ کَبیراً لَهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَیْهِ یَرْجِعُونَ (5)[38] به این بت بزرگ مراجعه کنند.
حیرت مشرکان از شکسته شدن بت ها و جدال أحسن ابراهیم(سلام الله علیه) با آنها
وقتی که برگشتند گفتند: مَنْ فَعَلَ هذا بِآلِهَتِنا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمینَ؛ (1)[39] عدّهای گفتند که ما شنیدیم جوانی میگفت: وَ تَاللَّهِ لَأَکیدَنَّ أَصْنامَکُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرینَ, قالُوا سَمِعْنا فَتًی یَذْکُرُهُمْ یُقالُ لَهُ إِبْراهیمُ؛ (2)[40] به نام ابراهیم بود قالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلی أَعْیُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَشْهَدُونَ، (3)[41] بعد حضرت را که آوردند قالُوا أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا یا إِبْراهیمُ ٭ قالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبیرُهُمْ (4)[42] این میشود جدال, فرمود این بت بزرگی که سالم مانده این بتهای دیگر را شکسته است و بعد فَسْئَلُوهُمْ إِنْ کانُوا یَنْطِقُونَ (5)[43] اگر او حرف میزند از او سؤال کنید که این هم کذب نیست، این یک نحوه «جدال أحسن» است. آنها فَرَجَعُوا إِلی أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّکُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ. (6)
پرسش: استاد ببخشید! این چیزی که درباره زمین فرمودید این مقام خاصی است؟
پاسخ: مقام خاصّی که برای خود آنهاست، دیگران ممکن است که بهشتی باشند؛ نظیر بخش پایانی سوره مبارکه «قمر»، خیلیها هستند که اهل تقوا هستند إِنَّ الْمُتَّقینَ فی جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ (7)[45] اینجا حضور دارند، اما عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ (8)[46]حضور ندارند، این عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ برای اوحدیّ از اهل تقواست؛ وگرنه همه متّقیان از جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍبرخوردار هستند، اما همه آنها «عند اللّه»ی نیستند إِنَّ الْمُتَّقینَ فی جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ, یک; فی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ که این عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ برای آن اوحدیّ اهل تقواست که «عنداللّه»ی هستند.
در سوره مبارکه «مریم» بخشی از این مطالب را در آنجا بیان فرمود؛ در سوره مبارکه «مریم» فرمود شما که حرف مرا نمیشنوید و من هم که در بین شما باشم، سودمند نیستم؛ من به طرف «الله» میروم، که این را قبلاً در آیه 48 به بعد سوره مبارکه «مریم»: وَ أَعْتَزِلُکُمْ وَ مَا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ أَدْعُو رَبِّی عَسَی أَلاَّ أَکُونَ بِدُعَاءِ رَبِّی شَقِیّاً به عموی خود فرمود؛ آنگاه وقتی آن مراسم آتشسوزی حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُمْ (1)[47] شروع شد و پاسخ الهی یا نارُ کُونی بَرْداً وَ سَلاماً (2)[48] آمده و وجود مبارک حضرت ابراهیم از این منطقه نجات پیدا کرد، إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ از آن به بعد شروع شد، وَ أَعْتَزِلُکُمْ وَ ما تَدْعُونَ شروع شد، إِنِّی مُهاجِرٌ إِلی رَبِّی (3)[49] از آن به بعد شروع شد و مانند آن که سوره مبارکه «صافات» عهدهدار بخش دیگر آن است. فرمود: فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرینَ ٭ فَراغَ إِلی آلِهَتِهِمْ فَقالَ أَ لا تَأْکُلُونَ, یک; ما لَکُمْ لا تَنْطِقُونَ, دو; که این تحقیری است و احتجاجی است علیه آنها، در غیاب آنها، فَراغَ عَلَیْهِمْ «رَوَغان» کرد چپ و راست کرد تا جای مناسب ببیند و کسی هم نباشد ضَرْباً بِالْیَمینِ.
علت مراجعه بعضی از بت پرستان به ابراهیم(سلام الله علیه) بعد از مشاجره بت ها
حالا که اینها را خُرد کرده, شکسته, فقط بت بزرگ را گذاشته فَأَقْبَلُوا إِلَیْهِ یَزِفُّونَ؛اینها از مراسم عید که از شهر خارج شده بودند برگشتند و اوضاع بتکده را دیدند «زَفّاً»؛ یعنی سریعاً به طرف حضرت ابراهیم آمدند، چون میدانستند غیر از او کس دیگری نبود. بعضیها این صحنه را میدانستند، مستقیماً به حضرت ابراهیم مراجعه کردند؛ این همه جمعیت همه که از نزدیک باخبر نبودند، آنها که باخبر نبودند گفتند: مَنْ فَعَلَ هذا بِآلِهَتِناآنها که تا نیمخبری داشتند، گفتند جوانی بود که میگفت قسم به خدا من بتهای شما را از بین میبرم, آنها گفتند: مَنْ فَعَلَ هذا بِآلِهَتِنااینها که بیخبر بودند, آنها که قبلاً شنیده بودند گفتند: قالُوا سَمِعْنا فَتًی یَذْکُرُهُمْ یُقالُ لَهُ إِبْراهیمُ که این میگفت: تَاللَّهِ لَأَکیدَنَّ أَصْنامَکُمْ؛حالا آنها که میدانستند مستقیماً، «زَفّاً» و سریعاً به حضرت ابراهیم مراجعه کردند که چرا این کار را کردی؟ آنها که نمیدانستند گفتند: مَنْ فَعَلَ هذا بِآلِهَتِنا،بعد باخبر شدند؛ بالأخره فَأَقْبَلُوا إِلَیْهِ یَزِفُّونَ.
استدلال ابراهیم(سلام الله علیه) در نقد معبود قرار دادن بت ها
بعد وجود مبارک ابراهیم استدلال خود را پی گرفت و فرمود: أَ تَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ چیزی که خودتان تراشیدید او را عبادت میکنید! در حالی که وَ اللَّهُ خَلَقَکُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ؛ این سنگ و چوب را «الله» آفرید، شما را هم «الله» آفرید، چرا غیر «الله» را عبادت میکنید؟ چرا مصنوع خودتان را میپرستید؟ أَ تَعْبُدُونَ چیزی را که خودتان میتراشید در حالی که خدای سبحان هم شما را خلق کرد, هم این اصنام و اوثانی که شما به این صورت در آوردید را خلق کرد وَ اللَّهُ خَلَقَکُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ. در بخشهای دیگر برهان قرآن این است که أَ فَمَنْ یَخْلُقُ کَمَنْ لا یَخْلُقُ (1)خالق با غیر خالق یکسان است؟! خدا خالق است و دیگران مخلوق هستند، چرا مخلوق را عبادت میکنید؟! أَ فَمَنْ یَخْلُقُ کَمَنْ لا یَخْلُقُ این یک برهان است و اینجا هم فرمود: وَ اللَّهُ خَلَقَکُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ؛ این سنگ و چوب را هم که خدا آفرید، شما را هم که خدا آفرید، ابزاری هم که با آن این سنگ و چوب را به صورت صنم و وثن در آوردید آن هم خدا آفرید، پس «الله» را عبادت کنید فَما ظَنُّکُمْ بِرَبِّ الْعالَمینَ آنها هیچ چارهای نداشتند آن وقت مراسم ابراهیمسوزی را راه انداختند.
الموضوع: تفسیر آیات 88 تا 101 سوره صافات
1) نحل/سوره16، آیه17.
فَنَظَرَ نَظْرَةً فِی النُّجُومِ (88 فَقالَ إِنِّی سَقیمٌ (89) فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرینَ (90) فَراغَ إِلی آلِهَتِهِمْ فَقالَ أَ لا تَأْکُلُونَ (91) ما لَکُمْ لا تَنْطِقُونَ (92) فَراغَ عَلَیْهِمْ ضَرْباً بِالْیَمینِ (93) فَأَقْبَلُوا إِلَیْهِ یَزِفُّونَ (94) قالَ أَ تَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ (95) وَ اللَّهُ خَلَقَکُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ (96) قالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْیاناً فَأَلْقُوهُ فِی الْجَحیمِ (97) فَأَرادُوا بِهِ کَیْداً فَجَعَلْناهُمُ الْأَسْفَلینَ (98) وَ قالَ إِنِّی ذاهِبٌ إِلی رَبِّی سَیَهْدینِ (99) رَبِّ هَبْ لی مِنَ الصَّالِحینَ (100) فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلیمٍ (101))
سعادت و شقاوت جامعه مشروط به پذیرش اصول دین
در این سوره مبارکه «صافات» همانطور که ملاحظه فرمودید، عناصر محوری اصول دین را با برهان اثبات کردند و برای تأیید آن مطالبِ برهانی, قصههایی را از انبیا و اُممشان نقل میکنند که سعادت و شقاوت جامعه وابسته به قبول و نکول آن اصول است؛ آنها که پذیرفتند سعادتمند هستند و حسنه دنیا و آخرت نصیب آنهاست؛ آنها که نپذیرفتند و درهای توبه را عمداً به روی خود بستند، گرفتار عذاب الهی میشوند که این یک اصل کلی است.
مجموعه موجودات مطیع اوامر الهی و نشانههای آن
بعد از جریان حضرت نوح(سلام الله علیه) که مسئله آب مطرح بود و طوفان مطرح بود و فرمان الهی که یا أَرْضُ ابْلَعی ماءَکِ وَ یا سَماءُ أَقْلِعی وَ غیضَ الْماءُ وَ قُضِیَ الْأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَی الْجُودِیِّ، (1)[1]جریان آتش را مطرح کرده که یا نارُ کُونی بَرْداً وَ سَلاماً عَلَی إِبْرَاهِیمَ (2)[2]و در بخشهای دیگر فرمود مجموعه آسمان و زمین، مطیع امر الهی هستند فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قالَتا أَتَیْنا طائِعینَ (3)نه «طائِعَین»، ما به این دو موجود; یعنی آسمان و زمین گفتیم بیایید، ما تثنیه امر کردیم و اینها جمع جواب دادند؛ اینها عرض کردند ما برای خدمت به همه موجودات آمادهایم قالَتا أَتَیْنا طائِعینَنه «طائِعَین»؛ اصلِ امر تثنیه است؛ ولی جواب جمع است. آنگاه نشانه این طوع و رغبت و اطاعت را در جریان طوفان با امر میبینیم یا أَرْضُ ابْلَعی ماءَکِ چشم, یا سَماءُ أَقْلِعی, چشم, در جریان آتش میبینید یا نارُ کُونی بَرْداً وَ سَلاماًچشم, این اطاعت کردنِ موجودات نشانه آن است که کلّ هستی را چه در حدوث و چه در بقا، ذات اقدس الهی دارد اداره میکند.
نقد ابراهیم(علیه السلام) بر معبود قرار دادن محصول کار انسان
فرمود شما چه چیزی را میپرستید؟ این چوبها که صنم و وثن شدن, معبود شما نیستند و تنها کاری که روی این چوبها شده همان تراشیدن شماست. در حقیقت شما دارید کارِ خودتان را عبادت میکنید، وگرنه شما این چوبها و سنگها که فراوان در بیابان و خیابان افتادند را که نمیپرستید. چیزی که دستتراش خود شماست را دارید میپرستید. فرمود: أَ تَعْبُدُونَ چیزی را که میتراشید. خود چوب قبل از «نحت» و تراش که معبود شما نیست, خود تراشیدن هم که فعل شماست و وجود جدایی ندارد، در حقیقت چوب دستتراش و سنگ دستتراش را دارید میپرستید.
موصوله بودن «ما» در وَ اللَّهُ خَلَقَکُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ و دلیل آن
این «ما» حتماً «موصوله» است نمیتواند «مصدریه» باشد، فرمود: أَ تَعْبُدُونَ چیزی را که دستتراش شماست؛ اگر «مصدریه» باشد معنایش این است که چیزی را که تراشیدن هست میپرستید، اینها تراشیدن را که عبادت نمیکنند، چه اینکه وَ اللَّهُ خَلَقَکُمْ وَ ما تَعْمَلُونَاین ما تَعْمَلُونَ هم باید «ما»ی موصوله باشد نه مصدریه، چون اگر «ما» مصدریه باشد همان جبر را تأیید میکند, یک و احتجاج به نفع آنها علیه ابراهیم(سلام الله علیه) است, دو; برای اینکه اگر خدا خالق آنها و خالق عمل آنها باشد که میشود جبر, پس آنها مجبور در پرستش صنم و وثن هستند؛ دیگر جای اعتراض نیست! فرمود: وَ اللَّهُ خَلَقَکُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ، اگر این «ما» مصدریه باشد؛ یعنی «و الله خلقکم و عملکم» کارِ شما - معاذ الله - مخلوق اوست؛ کارِ اینها بتپرستی است، اگر بتپرستی مخلوق ذات اقدس الهی باشد - که توهّم جبریهاست - که میشود جبر, این احتجاج آنهاست علیه ابراهیم، خود این نکته را فخررازی هم متوجه شده; لذا گفته ما اینجا با این زحمت نمیتوانیم «ما» را مصدریه بدانیم و بگوییم خداوند عملِ شما را آفریده (1)که افتاد به تکلّف. برهان مسئله این است که ذات اقدس الهی همه چیز را خلق کرد بر اساس آن اصل کلی که قابل تخصیص نیست اللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْءٍ (2)[5] این موجبه کلیه عقلاً و نقلاً مصون و آبی از تخصیص است؛ عقلاً قابل تخصیص نیست چون « الأحکام العقلیة لا تُخَصّص» هر موجود مخلوق و ممکنی در هر حال خالق میخواهد و این چیزی نیست که شیئی ممکن باشد و از حوزه خلقت خدا بیرون باشد، این ممکن نیست؛ نقلاً هم قابل تخصیص نیست و این سیاق آبی از تخصیص است؛ یعنی هر چه در عالَم هست مخلوق خداست، دیگر نمیشود گفت بعضی از چیزها را خدا خلق کرد و بعضی از چیزها را خدا خلق نکرد, پس این عامّی است که عقلاً و نقلاً غیر قابل تخصیص است اللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْءٍ اینجا هم فرمود: وَ اللَّهُ خَلَقَکُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ شما و این چوب و سنگ را خدا آفرید، چه چیزی را دارید میپرستید؟! چیزی هم که بر این چوب و سنگ افزوده نشده مگر تراشیدن شما و تراشیدن شما که بر ارزش معنوی اینها نیفزود، پس چه چیزی را میپرستید؟!
سرافکندگی بتپرستان در برابر نقد ابراهیم(علیه السلام) و مقطعی بودن آن
آنها هیچ راهی نداشتند، گرچه در طلیعه امر یک عدّه سرافکنده شدند - برابر آنچه در سوره «انبیاء» گذشت - اما سرافکندگی مقطعی کافی نیست. در سوره مبارکه «انبیاء» آیه 58 به بعد فرمود: فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً إِلاَّ کَبیراً لَهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَیْهِ یَرْجِعُونَ، آنها گفتند: مَنْ فَعَلَ هذا بِآلِهَتِنا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمینَ (1)[7] عدّهای گفتند: سَمِعْنا فَتًی یَذْکُرُهُمْ یُقالُ لَهُ إِبْراهیمُ ٭ قالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلی أَعْیُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَشْهَدُونَ ٭ قالُوا أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا یا إِبْراهیمُ (2)[8] حضرت جدال أحسن بیان داشتند و فرمود: بَلْ فَعَلَهُ کَبیرُهُمْ هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ کانُوا یَنْطِقُونَ (3)[9] شما از این بتها سؤال کنید که چه کسی شما را شکاند؟ شما که به این خیال که اینها مقرّب «الی الله» و شفیع «الی الله« هستند اینها را میپرستید و می گویید ما نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِیُقَرِّبُونا إِلَی اللَّهِ زُلْفی, (4)هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ، (5)[11] از اینها سؤال کنید چه کسی شما را شکست؟ آنگاه فَرَجَعُوا إِلی أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّکُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ (6)[12] اینها به فطرت خودشان برگشتند و دارد که ثُمَّ نُکِسُوا عَلی رُؤُسِهِمْ (7)[13] سرافکنده شدند و دیدند که حق با ابراهیم است؛ اینها که نمیتوانند از خودشان دفاع کنند و از وضع خودشان حتی خبر هم ندارند چگونه میتوانند مشکل ما را حل کنند؟!
تعصّب جاهلی, علت تصمیم ائمه کفر بر افکندن ابراهیم(علیه السلام) در آتش
اما آن تعصّب جاهلی نگذاشت که اینها براساس این فطرت بمانند; لذا تصمیم نهایی گرفتند، البته تصمیم نهایی به عهده نمرودها و مانند آنها است که ائمه کفر بودند. آنها تصمیم گرفتند که وجود مبارک حضرت ابراهیم را به بدترین وضع از بین ببرند؛ گفتند بنا وساختمانی درست کنیم که طول و عرض و عمقی داشته باشد، بعد آتشی در آن روشن کنید و او را در آن آتش بسوزانید که راه فرار هم نباشد. گفتند: قالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْیاناً؛ بنایی برای او درست کنید، حالا چون خصوصیت این بنا دخیل نبود قرآن کریم آن را مطرح نکرد که ارتفاع و طول و عرض آن چقدر بود، بالأخره بنا وساختمانی درست کردند که در آن آتش روشن کنند. قالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْیاناً فَأَلْقُوهُ فِی الْجَحیمِ؛ گفتند بنایی درست کنید و آتش فراوان روشن کنید؛ «جحیم» آن نار مشتعل و افروخته است که وقتی کاملاً گداخته و افروخته شد به آن «جحیم» میگویند. شما این کار را انجام دهید و او را در بحبوحه همین نار افروخته و گداخته قرار بدهید فَأَلْقُوهُ فِی الْجَحیمِکه اینها این کار را کردند فَأَرادُوا بِهِ کَیْداً.
اراده الهی بر سلامت ابراهیم(علیه السلام) در آتش و اطاعتپذیری آن
اما آنطوری که در سوره مبارکه «انبیاء» آمده است و فرمود این کار را کردند، اما ما گفتیم: یا نارُ کُونی بَرْداً وَ سَلاماً عَلی إِبْراهیمَ؛ ما نگذاشتیم که وجود مبارک ابراهیم آسیب ببیند، در آنجا ثُمَّ نُکِسُوا عَلی رُؤُسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ یَنْطِقُونَ، (1)[14]أُفٍّ لَکُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ (2)[15]را حضرت فرمود, قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ فاعِلینَآیه 68 سوره «انبیاء» و بعد آیه 69 که فرمود: قُلْنا یا نارُ کُونی بَرْداً وَ سَلاماً عَلی إِبْراهیمَ. در جریان حضرت نوح یا أَرْضُ ابْلَعی آمد که به آب دستور داد و او هم اطاعت کرد؛ هم در ظهور و هم در غروب, هم در باریدن و هم در فرو رفتن که هر دو را اطاعت کرد. اینجا فرمود: یا نارُ کُونی بَرْداً وَ سَلاماً عَلی إِبْراهیمَ ٭ وَ أَرادُوا بِهِ کَیْداً، (3)[16]اما فَجَعَلْناهُمُ الْأَخْسَرینَ (4)[17] که در آیه محلّ بحث سوره «صافات» دارد که فَجَعَلْناهُمُ الْأَسْفَلینَ.
چگونگی اثر نکردن آتش در ابراهیم(علیه السلام) با توجه به قانون علیت
یک سؤال مطرح است که آیا میشود معلول را از علت جدا کرد و علت را از علیّت باز داشت؟ میشود ذاتیِ یک شیء را از یک شیء گرفت یا نه؟ اگر ما بتوانیم رابطه علت و معلول را قطع کنیم, رابطه ذاتی و ذات را قطع کنیم، آن وقت هیچ راهی برای معرفت اشیا نداریم، برای اینکه نظام علّی و معلولی را ما اگر از دست دهیم عالَم میشود هرج و مرج؛ یعنی هر چیزی ممکن است از هر چیزی پدید بیاید. روابط علت و معلول طبق عادت و مانند آن نیست، رابطه ای ضروری است و غیر قابل انکار; منتها ثابت نشده که آتش علت حرارت است، ما آنچه تجربه کردیم و دیدیم, دیدیم که آتش میسوزاند، اما همه علل و عوامل آتش و سوختن آتش را تجربه کردیم که چطور میسوزاند؟ یک سلسله آتشی ذات اقدس الهی دارد که کارِ آب را میکند این شجره زقّومی که در همین سوره مبارکه «صافات» (1)بحث شد همین بود؛ آتشی است که درخت در آن سبز میشود، ما انواع و اقسام آتش را که نمیدانیم. طبق آن براهین عقلی ممکن نیست که چیزی علت شیئی باشد و منشأ ذاتی داشته باشد و عوض نشود. اگر ما علت و معلول را, برهان را, ذات و «ذیالذات» و اینها را از دست بدهیم که راهی برای اثبات مبدأ و معاد نیست؛ اما ما انواع و اقسام آتش عالم را بررسی نکردیم. خیلی از آتشهاست که کار آب را میکند، حالا شجره زقّومی که در سوره «صافات» بحث شد همین بود فرمود: إِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فی أَصْلِ الْجَحیمِ (2)که اصل و ریشه آن در دل جهنم است، پس ما چنین آتشی هم داریم. چطور میشود که آتش کار آب را کند و کدام آتش است که در آن درخت سبز میشود؟ ما انواع و اقسام آتش را که شمارش نکردیم. این آتشهایی که میسوزانند چه ذرّاتی در آنها هست؟ چه عنصری در آن هست؟ چه جِرمی در آن هست که حرارت تولید میکنند که اگر آن را ذات اقدس الهی بردارد دیگر آتش نمیسوازند. آن هم چه خصوصیتی در بدن وجود مبارک حضرت ابراهیم ایجاد کرده که آتش در او اثر نکرده است؟ سه فرضیه است: یکی اینکه در دستگاه آتش دستکاری شده باشد, یکی اینکه در دستگاه بدن وجود مبارک ابراهیم دستکاری شده باشد, یکی اینکه بین آتش و ابراهیم دستکاری شده باشد، راههای فراوانی است که هیچ کدام از اینها برای ما روشن نیست. بنابراین ما نمیتوانیم بگوییم یک امر ذاتی از ذات جدا شده, معلولی از علت جدا شده و مانند آن، اینها نشانه آن باشد که علت گاهی هست و معلول نیست, ذات گاهی هست و «ذیالذات» نیست, انواع و اقسام حرارت و آتشسوزیهاست که ما تجربه نکردیم.
تبیین خلاف عادت بودن معجزه نه خلاف علیّت
پرسش: همان معجزه است و الا اگر غیر از حضرت ابراهیم در همان آتش؟
پاسخ: معجزه مستحضرید که خلاف عادت میکند نه خلاف علیّت, بر خلاف عرف و عادت کار میکند و نه بر خلاف عقل؛ این دو روایت نورانی را مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در کتاب شریف توحید نقل کرد که بارها نقل شده است؛ افرادی که به حضور ائمه(علیهم السلام) مشرف می شدند یکسان نبودند «النَّاسُ مَعَادِنُ کَمَعَادِنِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ»، (1)مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در کتاب شریف توحید نقل می کنند که کسی آمده حضور وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) و عرض کرد که آیا ممکن است خدای سبحان کُره زمین را در پوست تخم مرغ جا دهد به طوری که نه زمین کوچکتر شود و نه پوست تخممرغ بزرگتر؟ کسی که بسیط است، سادهلوح است و چنین سؤالی میکند، حضرت باید یک جواب درخوری به او عطا کند که «إِنَّا مَعَاشِرَ الْأَنْبِیَاءِ نُکَلِّمُ النَّاسَ عَلَی قَدْرِ عُقُولِهِمْ» (2)حضرت طبق همین روایتی که بارها ملاحظه فرمودید, فرمود: «فَانْظُرْ أَمَامَکَ وَ فَوْقَک» (3)چشمت را باز کن آسمان را ببین, زمین را ببین, اطرافت را ببین؛ عرض کرد دیدم, فرمود خدا بزرگتر از زمین را که آسمان است در کوچکتر از تخممرغ که چشم توست جا داد و شما همه اینها را دیدی. این روایت را وقتی یک سخنران و یک منبری میگوید هم خودش صلوات میفرستد و هم مردم صلوات میفرستند. یک محقّق دیگری آمده خدمت همین امام صادق(سلام الله علیه) طبق نقل مرحوم صدوق و عرض کرد که آیا خدا میتواند زمین را در پوست تخممرغ جا دهد که نه زمین کوچکتر شود و نه پوست تخممرغ؟ وجود مبارک حضرت فرمود: «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی لَا یُنْسَبُ إِلَی الْعَجْز»؛ خدا قدرتش نامتناهی است، اما «وَ الَّذِی سَأَلْتَنِی لَا یَکُونُ» (4)آن چیزی که تو سؤال کردی امر محالی است؛ خدا بر شیء قادر است، اینکه «لاشیء» است. محال, معدوم, عدم, این کلمه عدم این «عین و دال و میم» لفظی است که میگوییم و مفهومی است که در ذهن داریم، اما زیرش خالی است و چیزی نیست که مصداق عدم باشد؛ محال اینچنین است، ممتنع اینچنین است وَ اللَّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ؛ (5)فرمود که خدا بر هر شیئی قدیر است «وَ الَّذِی سَأَلْتَنِی لَا یَکُونُ»؛ - این «کان», «کان» تامّه است و دیگر خبر نمیخواهد - فرمود اینکه تو سؤال کردی محال است، وقتی محال بود شیء نیست و وقتی شیء نبود مشمول وَ اللَّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ نیست؛ مثل اینکه سؤال بکنید آیا خدا میتواند دو دوتا را پنجتا کند یا نه؟ این جواب امام صادق با آن جواب امام صادق هر دو از خاندان وحی صادر شده، اما با مردم بودن به سبک فکر مردم حرف زدن است. ما یک محال عادی داریم و یک محال عقلی داریم، معجزه با محال عادی کار دارد؛ یعنی آنچه عادتاً نشدنی است او شدنی میکند؛ یک چوب شود اژدها عادتاً شدنی نیست؛ ولی عقلاً شدنی است و همه موجودات همینطور است که چیزی که محال عادی است آن را انجام میدهند، اما اگر محال عقلی را بخواهند به هم بزنند؛ یعنی برهان عقلی را به هم بزنند، ما راهی برای اثبات مبدأ نداریم. ما به چه دلیلی بگوییم خدایی هست؟ بالأخره یا برهان حدوث زمانی است یا حدوث ذاتی است یا امکان ماهوی است یا امکان فقری است، از راهی میخواهیم بالأخره به خدا پی ببریم. اگر این راههای استدلال و برهان عقلی و اینها آسیبپذیر باشند که ما راهی برای اثبات مبدأ نداریم. حضرت فرمود خدای سبحان «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی لَا یُنْسَبُ إِلَی الْعَجْز»، اما «وَ الَّذِی سَأَلْتَنِی لَا یَکُونُ» که این «کان», «کان» تامّه است؛ یعنی «لا یوجد»؛ یعنی «ممتنعالوجود» است و وقتی «ممتنعالوجود» شد شیء نیست، ما میگوییم وَ اللَّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ. شما اگر سؤال کردید که آیا میتواند خدا دو دوتا را پنجتا کند میگوییم دو دوتا پنجتا «لاشیء» است، نه شیء. بنابراین بین محال عادی که وقوعش ممکن است، منتها مأنوس نیست و عادت بر خلاف آن هست با محال عقلی خیلی فرق است. همه معجزات, ترک محال عادی است و بر خلاف عادت است، نه بر خلاف عقل.
شباهت جریان سلامت ابراهیم(علیه السلام) با خَسفِ قارون و طوفان نوح(علیه السلام)
در سوره «انبیاء» دارد این کار را که کردند ما گفتیم, همانطوری که در جریان «خسف» و فرو بردن قارون فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدارِهِ الْأَرْضَ (1)[25] ما این کار را کردیم، در جریان غرق فرعون فَنَبَذْناهُمْ فِی الْیَمِّ (2)[26] ما این کار را کردیم, در جریان فرو بردن آب طوفان منتها قائل آن مشخص نشده؛ ولی ما گفتیم که در آیه دارد قیلَ یا أَرْضُ ابْلَعی، اینجا هم قُلْنا یا نارُ کُونی بَرْداً وَ سَلاماً عَلی إِبْراهیمَ به یکی از این سه راه یا راههای دیگر, پیکر مطهر و بدن مطهر وجود مبارک ابراهیم سالم ماند.
محصول تلاش ابراهیم(علیه السلام) گسترش تفکر توحیدی در خاورمیانه
فرمود ما آن دشمنانشان را «اسفل» قرار دادیم, یک; «اخسر» قرار دادیم, دو; این صدا در کلّ خاورمیانه پیچید. آن روز خاورمیانه، ایران بود و روم، همین قسمتهای ترکیه و بخشهایی از یونان؛ اینها یا مشرک بودند یا ملحد؛ بعد از جریان حضرت نوح اینها یا مشرک بودند یا ملحد. وجود مبارک حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) که آمد برهان اقامه کرد و اثر نکرد و اعتراض کرد به خانواده خودش و به عموی خودش اثر نکرد, محاجّهای کرد با قوم اثر نکرد, با نمرود به محاجّه و مناظره برخاست اثر نکرد، در آنجا فرمود: رَبِّیَ الَّذی یُحْیی وَ یُمیتُ قالَ أَنَا أُحْیی وَ أُمیتُ, یَأْتی بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذی کَفَرَ؛ (3)ولی دست از شرک برنداشتند. کلّ خاورمیانه آن روز آلوده بود به شرک یا الحاد. این کار, کار جهانی است.
جهانی شدن تفکر ابراهیمی علت معرفی او به أُمَّةً قانِتاً
اگر ذات اقدس الهی درباره ابراهیم(سلام الله علیه) فرمود: إِنَّ إِبْراهیمَ کانَ أُمَّةً قانِتاً (1)که او به تنهایی یک امّت بود، کاری کرد به تنهایی که خاورمیانهٴ خوابیده را بیدار کرد; منتها بعضیها دیر بیدار شدند و بعضیها زودتر بیدار شدند. آنچه در کل خاورمیانه مطرح بود، چون آن طرف آب و این طرف آب یا نبود یا کشف نشده بود و آنچه بود همین خاورمیانه بود که همه یا مشرک بودند یا «ملحد». وقتی این کار جهانی حضرت ابراهیم رُخ داد، درست است که آن روز سفرها بدین صورت نبود و خبر دیر میرسید، اما از بس این حادثه سنگین و جهانی بود، طولی نکشید که به وسیله بَریدها (2)شرق و غرب را گرفته که کسی است به نام ابراهیم که علیه شرک و الحاد و بتپرستی قیام کرد و او را در امواج آتش گذاشتند و سالم ماند که این را همه دیدند، چون این خبر عَلی أَعْیُنِ النَّاسِ (3)بود.
تأثیرپذیری زود هنگام یونان و سقراط آن، از تفکر ابراهیم(علیه السلام)
وقتی از سرزمین ابراهیم(سلام الله علیه) به کلّ این منطقه رسید، بعضیها اصلاً بیدار نشدند؛ مثل خود منطقه حضرت ابراهیم, بعضیها زود بیدار شدند و بعضی دیرتر بیدار شدند. در یونان و مانند یونان، اینها زودتر از همه بیدار شدند، فکر توحید در یونان به وسیله ابراهیم(سلام الله علیه) نشأت پیدا کرد وگرنه مردم یونان یا ملحد بودند یا مشرک; نظیر ایران، روم و مانند آن، اما اینجا ثنویّت و وثنیّت و مانند آن بود، توحید به آن معنا در کار نبود. وقتی که این فکر توحیدی به خاورمیانه رسید، یونان پیش از دیگران و بیش از دیگران به فکر توحید افتاد و در این راه شهید داد؛ سقراط مردم را به توحید دعوت کرد و در راه توحید شربت شهادت نوشید، بعد افلاطون و ارسطو تربیت شدند و بعد افکار توحیدی از آنجا به جاهای دیگر رسید. این حرف را ابوریحان بیرونی نقل میکند که شاگردی غیر مستقیم خلیل حق را ارسطوها و سقراطها و افلاطونها به عهده گرفتند و بعد دیگران، آنگاه سعدی ما در شیراز میگوید: «خلیل من همه بتهای آزری بشکست» که این حرفها را بعداً ایشان در غزلیّاتشان سرودند؛ این کار را وجود مبارک حضرت ابراهیم کرد و توحید را در خاورمیانه منتشر کرد; حالا یا علنی یا غیر علنی بالأخره کلاً پذیرفتند، کسی نمیتواند داعی شرک داشته باشد.
الحاد کنونی محصول مشکلات اقتصادی و حل آن با اقتصاد مقاومتی کرامتی
اخیراً؛ یعنی در این قرن اخیر و در جنگ جهانی اول و دوم که مسئله کمونیستی مطرح شد قسمت مهمّ آن در اثر نداشتن اقتصاد است، وقتی اقتصاد در اختیار یک عدّه بود و افراد زیادی گرفتار فقر بودند، رهبری الهی هم نبود، تبلیغ دینی هم نبود، فشار فقر هم حرفهای لنین و استالین و مارکس و انگلس را مقبول قرار داد، این اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی، چین و مانند آن شکل گرفت, الآن هم اگر اقتصاد مقاومتی با اقتصاد کرامتی همراه شود و ایران نمونه ای باشد که میتواند موحّدانه مقتصد باشد, موحّدانه و کریمانه زندگی کند؛ یعنی هم روزی خود را از سرزمین خود تأمین کند و هم کسی مزدور نباشد. بسیاری از شما این مسائل فقهی را شنیدید که مزدوری در اسلام مکروه است؛ یعنی انسان باید کنار سفره خودش بنشیند؛ به وسیله تقویت تعاونیها, وام دادن مشروعِ بدون ربا، وگرنه یَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا (1)[32] تازیانهای است که اصلاً نمیگذارد ملّت کمرش را صاف کند. وقتی از امام سؤال میکردند که چرا یَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا فرمود: «مِنْ دِرْهَمٍ رِبًا یَمْحَقُ الدِّین» (2)اگر ربا «یَمْحَقُ الدِّین»، خدا هم یَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا. اگر ربا نباشد, اگر «قرضالحسنه» باشد, اگر تلاش و کوشش باشد، اقتصاد مقاومتی همراه با اقتصاد کرامتی جامعهٴ اسلامی و ایرانی را میتواند الگو قرار دهد.
غرض آن است که این فکر ابراهیمی است که میتواند یک منطقه وسیعی را روشن کند و اگر نبود جریان یا نارُ کُونی بَرْداً وَ سَلاماًو فقط همان مسئله مقاومت و شهادت بود، شاید گروه اندکی میپذیرفتند؛ اما کلّ خاورمیانه عوض نمیشد و اصلاح نمیشد.
از رونق افتادن بتپرستی بعد از جریان ابراهیم(علیه السلام)
بعد از جریان حضرت ابراهیم دیگر مسئله بتپرستی در خاورمیانه خریدار نداشت؛ هر که بود، بالأخره اگر وجود مبارک موسای کلیم بود، همان راه را ادامه داد؛ عیسای مسیح بود، همان راه را ادامه داد. آن رونقی که بتپرستی قبل از جریان یا نارُ کُونی بَرْداً وَ سَلاماً داشت، آن رونق را کلاً از دست داد. مسئله نوح(سلام الله علیه) اینطور نبود، او گرفتار بتکدهها و بتهای فراوان بود؛ این «نَسر», این «یغوث», این «یعوق»، این «وَدْ» که در سوره مبارکه «نوح» (1)و امثال «نوح» نامی از این بتهای پنج ششگانه مطرح است، همه بتهای بتکدههای عصر نوح بود. اینقدر مسئله «وَدْ» مطرح بود تا زمان اسلام که در جاهلیّت در همان حجاز که «عمربنعبدود» یکی از نامآوران صحنه بود «وَدْ» یعنی بت, همانطوری که ما «عبدالله» داریم, «عبدالکریم» داریم, «عبدالخالق» داریم, «عبدالمنعم» داریم, «عبدالباسط» داریم آنها هم «عبدود», «عبدیعوق», «عبدیغوث» و مانند آن داشتند. در «عمربنعبدود»، «وَدْ» نام همین بتی بود که در زمان نوح(سلام الله علیه) از آن قرآن کریم نام میبرد که «نَسر» و «یغوث» و «وَدْ» و مانند آن بودند و این ابراهیم(سلام الله علیه) که «خلیل من همه بتهای آزری بشکست» کاری کرد که از آن به بعد دیگر رنگ و ارزشی برای بتپرستی در خاورمیانه نبود، مگر اعراب جاهلی که هنوز هم که هنوز است گرفتار آن خوی جاهلیّت هستند. فرمود: حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ فاعِلینَ (2)[35]این در سوره مبارکه «انبیاء» بود که آنها این حرف را زدند و ما هم گفتیم: یا نارُ کُونی بَرْداً وَ سَلاماً عَلی إِبْراهیمَ ٭ وَ أَرادُوا بِهِ کَیْداً فَجَعَلْناهُمُ الْأَخْسَرینَ ٭ وَ نَجَّیْناهُ وَ لُوطاً إِلَی الْأَرْضِ الَّتی بارَکْنا فیها لِلْعالَمینَ (3)[36]که در سوره مبارکه «انبیاء» گذشت.
هجرت ابراهیم(علیه السلام) بعد از ناامیدی از پذیرش مردم با سرمایه قلب سلیم
اما در این سوره «صافات» که محلّ بحث است، فرمود وجود مبارک ابراهیم بعد از این صحنه فَأَرادُوا بِهِ کَیْداً فَجَعَلْناهُمُ الْأَسْفَلینَ ٭ وَ قالَ إِنِّی ذاهِبٌ إِلی رَبِّی سَیَهْدینِ؛ من میخواهم به طرف «الله» حرکت کنم. کدام راه و کجاست؟ آن راه را بلد است، آنکه إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ از کدام راه رفته؟ مگر او راه شرق است؟ مگر راه غرب است؟ مگر راه شمال است؟ مگر راه زمین است؟ مگر راه آسمان است؟ بیجهت شدن راه «الله» است؛ یعنی جهات ششگانه یا هشتگانه را وقتی انسان فاصله بگیرد و از جهت بیرون برود، از زمان و زمین بیرون برود و تجرّد را تجربه کند میشود «مَجیء الی الله»، وگرنه خدای سبحان هُوَ الَّذی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الْأَرْضِ إِلهٌ (1)[37] جا ندارد, إِذْ جاءَ رَبَّهُ کجا رفته؟ إِنِّی ذاهِبٌ إِلی رَبِّی کجا رفته؟ در آیه ده سوره «فاطر» آنجا گذشت که إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ عقیده طیّب به طرف «الله» صعود میکند، این عقیده طیّب کجاست؟ انسان ممکن است در آسمان برود و عبادت کند إِلَیْهِ یَصْعَدُ، عمق زمین و دریا باشد که عبادت کند إِلَیْهِ یَصْعَدُ, إِلَیْهِ؛ یعنی به بیجهت, جهت شرق و غرب و شمال و جنوب و فوق و تحت در کار نیست، از جهت بیرون برود؛ یعنی از عالَم خلقت بیرون برود به عالم خالق میرسد؛ هم إِلَیْهِ یَصْعَدُ؛ یعنی از قلمرو مخلوق بیرون رفتن و به خالق رسیدن است, إِنِّی ذاهِبٌ إِلی رَبِّی از حوزه مخلوق بیرون رفتن است, إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ از قلمرو امکان و خلقت بیرون رفتن است, از این قلمرو و حوزهها بیرون رفتن، آن وقت انسان به خالق بار مییابد. تا به چیزی توجه دارد و چشم دوخته است او نه إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ است، نه إِنِّی ذاهِبٌ إِلی رَبِّی است, نه أَعْتَزِلُکُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ (2)[38] که در سه بخش از وجود مبارک ابراهیم خلیل سخنی به میان آمده است. اینجا گفته: إِنِّی ذاهِبٌ إِلی رَبِّی سَیَهْدینِ آن چیزی که من میخواهم ذات اقدس الهی به من خواهد داد، من مکان تنهایی می خواهم، اینجا که ناامیدم و وقتی ناامیدم باید به سرزمینی بروم که بتوانم که اثربخش باشم؛ لذا مسئله هجرت و مانند آن برای غالب انبیا(علیهم السلام) مطرح بود. فرمود اینجا که کار من اثر ندارد؛ برهان و معجزه آوردم اثر نکرد ناچارم إِنِّی ذاهِبٌ إِلی رَبِّی سَیَهْدینِ، البته این کار هم باز به عنایت و دستور الهی است، بعد درخواست فرزند صالحی کرد رَبِّ هَبْ لِی مِنَ الصَّالِحِینَ که طلیعه پیدایش اسماعیل است و مسئله ذَبح و قربانی.
مقصود از «رَوَغان» در آیه فَراغَ عَلَیْهِمْ ضَرْباً بِالْیَمینِ
اما کلمه «رَوَغان», «رَوَغان» در چند جای قرآن کریم درباره خود حضرت ابراهیم آمده است. «رَوَغان» یعنی با حیله کاری را انجام دادن؛ انسان کاری عادی انجام میدهد، یک مهمان عادی میآید که انسان پذیرایی عادی دارد، اما یک مهمان ناشناخته میآید سعی میکند از راهی که آسیب نبیند و آسیب نرساند و بر خلاف عادت هم نباشد از این پذیرایی کند. در جریان شکستن بتها, کلمه فَراغَ عَلَیْهِمْ ضَرْباً بِالْیَمینِرا به کار برده است. در سوره مبارکه «ذاریات», وقتی مهمانهای ناشناس و ناشناخته برای وجود مبارک حضرت ابراهیم آمدند - آن فرشتهها - آیه 24 به بعد سوره مبارکه «ذاریات» این است هَلْ أَتاکَ حَدیثُ ضَیْفِ إِبْراهیمَ الْمُکْرَمینَ ٭ إِذْ دَخَلُوا عَلَیْهِ فَقالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ قَوْمٌ مُنْکَرُونَ؛ (1)[39] یک گروه ناشناس، آنگاه فَراغَ إِلی أَهْلِهِ؛ (2)[40] با حیله رفته در اندرون و فکر کرده که اینها چه کسانی هستند؟ چطور پذیرایی کنم؟ چه چیزی را برای اینها بیاورم؟ فَجاءَ بِعِجْلٍ سَمینٍ، بعضی از ظُرفا از این فَجاءَ بِعِجْلٍ سَمینٍ ٭ فَقَرَّبَهُ إِلَیْهِمْ (3)[41] استنباط کردند که در ادب ضیافت و پذیرایی شایسته است که غذا را نزد مهمان ببرند، نه اینکه غذا را در جای دیگر بگذارند و به مهمان بگویند بلند بشوید بیایید نزد غذا, مهمان را نزد غذا نبرد. یک وقت جلسات عمومی است و مقدور نیست یک حرف دیگری است؛ یک وقت در حال عادی, مهمان را نزد غذا نبرند، غذا را نزد مهمان بیاورند، برای اینکه در اینجا قرآن میفرماید: فَقَرَّبَهُ إِلَیْهِمْ، نه «قرّبهم إلیه»؛ غذا را نزد مهمان برد، نه مهمان را نزد غذا؛ این یک نکته ادبی و لطیف خوبی هم است، لکن اینکه فرمود: فَراغَ، برای اینکه انسان مهمان ناشناس را با حیله و تدبیر دارد اداره میکند.
«ابنالسبیل» بودن جماد و نبات و حیوان, حتی جن و دلیل آن
مطلب دیگر اینکه در بحث قبل اشاره شد که موجودات عالَم چهار گروهاند: سه گروه از آنان «ابنالسبیل» هستند، گروه اول و دوم و سوم؛ گروه پنجم از آنها «ابنالسبیل» نیستند؛ ولی از وسط راه شروع کردند; یعنی جماد و نبات و حیوان از صفر شروع میکنند؛ ولی به صد نمیرسند، اینها در بین راه میمانند و اینها دیگر به «لقاءالله» نمیرسند. فرشتهها گرچه به «لقاءالله» بار مییابند؛ ولی از بین راه شروع کردند، اینها از صفر شروع نکردند؛ اینها از حَمَإٍ مَسْنُونٍ (1)و «طین» و «تراب» و «حجر» و «مَدر» شروع نکردند، اینها از بین راه شروع کردند. تنها موجودی که از صفر شروع کرده و به صد میرسد، این قسم چهارم است که انسان است؛ یعنی بعد از جماد و نبات و حیوان و قبل از فرشته, انسان است و فقط درباره خصوص انسان است که خدا فرمود: یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقیهِ. (2)جن هم یک موجود «ابنالسبیل» است و در راه میماند، موجودی نیست که به «لقاءالله» برسد.
مبعوث نشدن پیامبر از میان جنها دال بر« ابنالسبیل» بودن آنها
جنها در آنها مسلمان هست, کافر هست, شیعه هست, سنّی هست، اما پیغمبری از خود جن نیست. جنها مثل انسانها پیغمبری دارند، بعضیها تابع حضرت موسی بودند که میگفتند: إِنَّا سَمِعْنَا کِتَاباً أُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسی (3)که در سوره «احقاف» است.
پرسش: جنها که با اینها رابطه نداشتند چطوری سنّی شدند؟
پاسخ: مثل شیعه شدن آنها همینطور است، کاملاً گرفتار تبلیغات هستند. خدا سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی را غریق رحمت کند! ایشان از بعضیها نقل میکردند - شاید از مرحوم آقای قاضی(رضوان الله علیه) بود - که بعضی از جنها میگفتند در ماها کسی سنّی نیست، برای اینکه در ما معمّرینی هستند - چون خیلی عمر میکنند - که در جریان غدیر حضور داشتند، در ماها سنّی نیست. غرض این است که اینها با ائمه حضور دارند، سؤالاتشان را مطرح میکنند، جواب میگیرند و مانند آن. در سوره مبارکه «انعام» آیه 130 می فرماید: یا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ أَ لَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ یَقُصُّونَ عَلَیْکُمْ آیاتی؛ در معاد یا در صحنههای احتجاج خدای سبحان به جن و انس میفرماید: یا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِمگر پیامبری از شما نیامده که احکام و حِکَم ما را بیان کند، این معنایش این نیست که جنها هم پیامبری از خودشان دارند؛ و انسانها هم پیامبری دارند. این جمع را که در محضر حاضر کردند، به این جمع خطاب میکنند مگر ما برای شما پیامبر نفرستادیم؟ مثل اینکه زن و مرد را جمع میکنند میگویند ما مگر برای شما پیامبر نفرستادیم؟ معنایش این نیست که بعضی از پیامبران از جنس زن و بعضی از جنس مرد هستند، با اینکه خدا فرمود: وَ ما أَرْسَلْنا قَبْلَکَ إِلاَّ رِجالاً نُوحی إِلَیْهِمْ، (1)[45]اگر زن و مرد را یا عرب و غیر عرب را یک جا جمع کنند و بعد بفرمایند مگر ما پیامبری از شما نفرستادیم، معنایش این نیست که بعضی عرب، عجم، فارس و تازی هستند، اینطور که نیست. اگر جن و انس را جمع کردند و گفتند مگر ما از شما پیامبری نفرستادیم؛ یعنی از این جمعی که اینجا هستند و جمع جِنّ, «جِنّه» است نه «اجنّه»؛ «اجنّه» جمع جنین است. وَ إِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّةٌ فی بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ؛ (2)یعنی همه شما جنین بودید، نه اینکه جمع جنّ, «اجنّه» باشد.
بنابراین اینکه وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) فرمود: إِنِّی ذاهِبٌ إِلی رَبِّی؛ یعنی از حوزه خلقت بیرون میروم و به خالق میرسم، وگرنه «الله» جا ندارد، چه در إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ همین است, چه إِنِّی ذاهِبٌ إِلی رَبِّی همین است, چه وَ أَعْتَزِلُکُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ همین است, چه آنکه در سوره مبارکه «فاطر» آمده إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ (1)[47] همین است، اگر چیزی بخواهد «الله» را ببیند باید از «ما سوی الله» فاصله بگیرد, «ما سوی الله»؛ یعنی عالَم خلقت.
موضوع: تفسیر آیات 99 تا 111 سوره صافات
وَ قالَ إِنِّی ذاهِبٌ إِلی رَبِّی سَیَهْدینِ (99 رَبِّ هَبْ لی مِنَ الصَّالِحینَ (100) فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلیمٍ (101) فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ قالَ یا بُنَیَّ إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ ما ذا تَری قالَ یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرینَ (102) فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبینِ (103) وَ نادَیْناهُ أَنْ یا إِبْراهیمُ (104) قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ (105) إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبینُ (106) وَ فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظیمٍ (107) وَ تَرَکْنا عَلَیْهِ فِی الْآخِرینَ (108) سَلامٌ عَلی إِبْراهیمَ (109) کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ (110) إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ (111))
علت مهاجرت ابراهیم (علیه السلام) با توجه به قلب سلیم داشتن او
بعد از بیان اصول سهگانه و برهان بر این مطلب, شواهد نقلی و تجربی را هم قرآن کریم ذکر میکند که قصص انبیای الهی است. در جریان حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) ملاحظه فرمودید که سرفصل این بخش اخیر إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ (2)بود و با اینکه سرفصل بحث این بود، در آیه 99 میفرماید: إِنِّی ذاهِبٌ إِلی رَبِّی سَیَهْدینِ؛ سخن در این نیست که یک جای مخصوص و زمین خاصی است تا برای مناجات آماده باشد، آن کسی که با قلب سلیم به محضر ذات اقدس الهی میرود، او مظهر ذات اقدس الهی هم خواهد بود و هر جا باشد با قلب سلیم است؛ منتها در بعضی از بخشها و مکانها فرصت این «مجیء» یا این «ذهاب» بهتر از جای دیگر است، مثل اینکه اگرچه در تمام اوقات «لیل» و «نهار» مکان و زمان برای مناجات هست، اما در سحر این فرصت بهتر است که فرمود: إِنَّ ناشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قیلاً؛ (3)[2] سحر یک نشئه خاص است، یک فرصت مناسبتری است إِنَّ ناشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قیلاً که از این نشئهٴ سحر گاهی به صورت وَ اللَّیْلِ إِذا یَسْرِ (4)[3] یاد میکند و گاهی به صورت «ادبار» نجوم و مانند آن یاد میکند. اینکه وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) فرمود: إِنِّی ذاهِبٌ إِلی رَبِّی، با اینکه إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ؛ یعنی یک مکان مناسبتری که دیگر در آن جا سخن از آتشسوزی و ابراهیمسوزی و حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُمْ (5)[4] و اینها نباشد؛ از درون که مزاحم ندارم، از بیرون مزاحم نداشته باشم برای من مناسبتر است إِنِّی ذاهِبٌ إِلی رَبِّی سَیَهْدینِ.
چگونگی دوری انسان از خدا با توجه به نزدیکی خدا به او
مطلب دیگر آن است که «مجیء» و «ذهاب» یک طرفه است. در بحثهای عادی و عرفی این کلمات و مفاهیم جزء اضافههای متقابل، «متوافقة الأطراف» یا «متخالفة الأطراف» هستند. رفتن و آمدن در هر حال بُعدی میطلبد. اگر ذات اقدس الهی «هُو أَقْرَبُ إِلَیْنَا مِنْ حَبْلِ الْوَرِید» (1)است، «قُرب» و «بُعد» را باید توجیه کرد که چگونه انسان دور است و به خدا نزدیک میشود. در عبادتهای ما که میگوییم نماز انجام میدهیم «قُرْبَةً إِلَی اللَّه» با اینکه «هُو أَقْرَبُ إِلَیْنَا مِنْ حَبْلِ الْوَرِید» است، با اینکه یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ (2)[6] است و با اینکه نه تنها از دیگران به ما نزدیکتر است، بلکه از خود ما به ما نزدیکتر است، پس این «قُرْبَةً إِلَی اللَّه» را باید توجیه کرد. ما در اضافههای عرفی میبینیم که اینها دو طرف دارند یا «متوافقة الأطراف» هستند یا «متخالفة الأطراف»، در هر حال دو طرف دارند. در امور مادی اگر «الف» به «باء» نزدیک بود، «باء» هم به «الف» نزدیک است و این جزء اضافههای «متوافقة الأطراف» است؛ دیگر فرض ندارد «الف» به «باء» نزدیک باشد، اما «باء» از «الف» دور باشد؛ ولی درباره ذات اقدس الهی و همچنین مظاهر عالیه او که موجودات مجرّد هستند، همین اضافههای «متوافقة الأطراف» به صورت اضافه «متخالفة الأطراف» ظهور میکند که یک طرف به نام «الف» به «باء» نزدیک است و طرف دیگر یعنی «باء» از «الف» دور است. خدایی که مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ, (3)و «أَقْرَبُ إِلَیْنَا مِنْ حَبْلِ الْوَرِید»، همان خدا درباره تبهکاران فرمود: یُنادَوْنَ مِنْ مَکانٍ بَعیدٍ (4)[8] آنهایی که کارهای قُربی انجام نمیدهند و «قُرْبَةً إِلَی اللَّه» کاری ندارند، اینها از خدا دورند، در حالی که خدا به اینها نزدیک است.
متقابل بودن قُرب ابراهیم (علیه السلام) به خدا و هجرت او از آزار مردم
وجود مبارک ابراهیم «قُرب» متقابل داشت؛ یعنی خدا به او نزدیک بود و او هم به خدا نزدیک بود جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ (1)بود، پس هیچ مشکلی در درون نداشت، بلکه تمام مشکلات از بیرون است، وقتی ملتی پیامبر خودش را براساس حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُمْ آزار میدهند، آن پیامبر میفرماید من به جایی میروم که آزار بیرونی نباشد: إِنِّی ذاهِبٌ إِلی رَبِّی سَیَهْدینِ که از آن کلدانیها حرکت کرده و به طرف شام و مانند آن آمد.
انسان کامل، بهترین عطای الهی به تقاضای هبه صالح ابراهیم (علیه السلام)
از ذات اقدس الهی درخواست «هبه» کرد. بهترین هبهای که خدای سبحان عطا میکند همان انسان کامل است؛ گاهی به موسی برادری مثل هارون عطا میکند, گاهی به ابراهیم پسری مثل اسماعیل(علیهم الصلاة و علیهم السلام) عطا میکند، اینها بهترین هبهها و هدایا و بخششهای الهی هستند.
حضرت ابراهیم(علیه السلام) چند چیز را از ذات اقدس الهی به عنوان «هبه» درخواست کرد؛ عرض کرد میخواهم که از صالحین باشد، نه تنها جزء افرادی باشد که عَمِلُوا الصَّالِحاتِ، (2)[10] بلکه مسئلت میکند که از صالحین باشد. فرق بین عَمِلُوا الصَّالِحاتِ با الصَّالِحینَ در نوبت قبل گذشت. برخیها کارهای خوب میکنند؛ ولی این خطر هست که گوهر ذاتشان، چون اصلاح نشده است ممکن است که یک وقت عوض شود، اینها جزء عَمِلُوا الصَّالِحاتِ هستند؛ اما کسانی که جزء «صالحین» باشند و گوهر ذاتشان صالح باشد، اینها دیگر تضمینشده هستند. از ذات اقدس الهی درخواست «هبه» صالح کرده است؛ یعنی به من یک صالحی عطا کن! فرزند باشد، از «صالحین» باشد, پسر باشد، عمری داشته باشد و به جوانی برسد و حلیم و بردبار باشد.
برجسته بودن وصف «حلم» و اثبات آن فقط برای ابراهیم و اسماعیل (علیهما السلام)
حِلم و بردباری هم از برجستهترین مَلَکات نفسانی است. در قرآن کریم حِلم را ذات اقدس الهی مکرّر به خودش اِسناد داد، (1)اما وصف حِلم را - آنطوری که در سخنان زمخشری و فخررازی آمده و بعد کم کم در کلمات سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) هم ظهور کرده - ذات اقدس الهی برای هیچ پیامبری ثابت نکرد، مگر برای وجود مبارک حضرت ابراهیم(علیه السلام) و فرزند او. ابراهیم(علیه السلام) را فرمود: لَحَلیمٌ أَوَّاهٌ مُنیبٌ (2)خدای سبحان طبق درخواست ابراهیم به او «غلام حلیم» عطا کرد. حِلم از آن کلمات برجستهٴ عربی است که معادل فارسی ندارد. ما در فارسی اگر بخواهیم حِلم را معنا کنیم، ناچاریم دو کلمه را کنار هم بگذاریم تا حلم را تفسیر کنیم؛ ما میگوییم این شخص بردبار, این بردبار که بسیط نیست، مرکب است؛ یعنی این بار را میبرد. اگر برای کسی حادثهای پیش بیاید، سخن سنگینی به او گفته شود و سانحه تلخی برای او رُخ بدهد، انسان حلیم به خوبی آن را تحمل میکند که ما در فارسی میگوییم او آدم بردباری است؛ یعنی این بار سنگین را میبرد. ما یک کلمه بسیطی داشته باشیم که حلم را معنا کند، در ذهن ما نیست. حلم از برجستهترین اوصاف نفسانی است که ذات اقدس الهی چه در سوره «هود» و چه در بخشهای دیگر، وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) را به آن ستود و فرزندش اسماعیل هم به حلم ستوده شد که ابراهیم عرض کرد: رَبِّ هَبْ لی مِنَ الصَّالِحینَو خدا میفرماید: فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلیمٍ؛ به او پسر بشارت دادیم, یک; گفتیم این در کودکی نمیمیرد به دوران جوانی میرسد - البته دوران جوانی را هم پشت سر گذاشت - به دوران غلام بودن و جوان بودن میرسد, دو; حلیم و بردبار است که زیر تیغ پدر عرض میکند: یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ این بار را میبرد، این حلیم است. وقتی خدا اسماعیل را به حلیم بودن ستود، معلوم میشود او بهترین بردباری را خواهد داشت.
«خُلق عظیم» اشرف انبیا در بر دارنده همه صفات کمالی
پرسش: آیا خُلق عظیم در حلم داخل است؟
پاسخ: البته, آن کسی که اشرف انبیا(علیهم السلام) است، همه این اوصاف را به صورت «اکمل» دارد؛ منتها در مسئله خُلق, ذات اقدس الهی که فرمود: إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظیمٍ (1)به خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم فرمود: «بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکَارِمَ الْأَخْلَاقِ»، (2)برای اینکه صبغه مردمی در تبلیغ و تربیت، آن کارسازیی که اخلاق دارد علم ندارد.
مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) نقل کرد که وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) فرمود: «مَا کَلَّمَ رَسُولُ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم) الْعِبَادَ بِکُنْهِ عَقْلِهِ قَطُّ»؛ (3)وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در تمام مدت عمر به اندازه فکر و عقل خودش با احدی حرف نزد. اول کسی که در طی این چهار صد سال اخیر این را باز کرد و اهل بیت(علیهم السلام) را استثنا کرد، مرحوم صدرالمتألهین در شرح اصول الکافی است، بعد مرحوم مجلسی دوم, مرحوم ملاصالح مازندرانی، اینها در شرح اصول کافی اهل بیت را استثنا کردند که پیغمبر با «کُنه» عقل خود با اهل بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) سخن میگفت و آنها هم میفهمیدند. علوم پیغمبر طوری نبود که همه مردم بتوانند بفهمند، اما آن چیزی که جامعه را میسازد علمِ کامل نیست، اخلاق کامل است; لذا فرمود: إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظیمٍ؛ برخورد, اخلاق, گذشت, تحمل, صبر و این گونه از موارد است که میتواند جامعه را بسازد، وگرنه پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آمده اصول دین, فروع دین, فقه, حقوق, همه را تکمیل کرد، اما نفرمود: «بعثت لاتمّم العلوم و الفقه و المعارف و کذا»، فرمود: «بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکَارِمَ الْأَخْلَاقِ». آن چیزی که جامعه را میسازد اخلاق است.
امرِ الهی بر تأسی به رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و ابراهیم(علیه السلام) در تبرّی از بیگانگان
ذات اقدس الهی به ما هم فرمود در همه شئون، مخصوصاً در مسائل اخلاقی حِلم و بردباری و مانند آن، به وجود مبارک ابراهیم خلیل تأسّی کنید. درست است که در سوره «احزاب» فرمود: لَقَدْ کانَ لَکُمْ فی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ، (1)اما در سوره مبارکه «ممتحنه» به ما فرمود ابراهیم(سلام الله علیه) اُسوه شماست؛ آیه شش سوره مبارکه «ممتحنه» این است: لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِیهِمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ که به ما میفرماید, بعد آیه چهار سوره مبارکه «ممتحنه» این است: قَدْ کانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فی إِبْراهیمَ وَ الَّذینَ مَعَهُ إِذْ قالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآؤُا مِنْکُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ؛همانطوری که ابراهیم(سلام الله علیه) و مؤمنان به آن حضرت از بیگانهها تبرّی جستند، شما هم به ابراهیم و پیروانش تأسّی کنید و از بیگانهها تبرّی بجویید.
تبرّی حوزه های علمی و ملت ایران از بیانیه بی محتوای پارلمان اروپا
ما هم امروز در حوزه علمیه و در ایران اسلامی، در نظام اسلامی از بیانیه سست و بیمحتوای پارلمان اروپا تبرّی میجوییم، چون دین به ما گفته کاری که ابراهیم نسبت به نمرود کرد، شما هم در زمانتان نسبت به نمرودهای زمان همین کار را کنید. امروز ایران هم همین کار را میکند, حوزه هم همین کار را میکند, دانشگاه هم همین کار را میکند, ملت همین کار را میکنند و از بیانیه سست و باطل و بیمحتوای پارلمان اروپا هم تبرّی میجویند، چون دین به ما فرموده اسوه شما ابراهیم خلیل است.
1) احزاب/سوره33، آیه21.
غرض آن است که فرمود ابراهیم(سلام الله علیه) حلیم است، فرزندش هم حلیم است و ما یک شخص حلیمی را به حلیم دیگر «هبه» کردیم؛ در این گونه از موارد ذات اقدس الهی از «هبه» نام میبرد. درباره حضرت هارون هم فرمود هارون از رحمت ما بود که به موسای کلیم دادیم که دو نفری بتوانند نظام فرعونی را زیر و رو کنند.
امر به تأسی دال بر قصه نبودن جریان انبیا
اینها برای ما اسوه هستند. اینکه قصه و تاریخ نیست که زمانشان گذشته باشد، اگر قصه و تاریخ بود که نمیفرمود شما باید «ائتساء» یعنی اقتدا داشته باشید. شما در مسائل سیاسی باید «ائتساء», تأسّی و «قُدوه» داشته باشید؛ قُدوه شما ابراهیم است, اسماعیل است, اسحاق است و انبیا هستند. اینکه فرمود تأسّی کنید؛ یعنی همین. ما در نماز امام جماعتی داریم که به او اقتدا میکنیم، در مسائل سیاسی, اعتقادی, علمی و اخلاقی امام جماعتی داریم که انبیا هستند, اولیا هستند و ائمه(علیهم السلام) هستند که فرمود اسوه شما اینها هستند؛ نگویید سخت است، خیلیها به حضرت ابراهیم هم تأسی کردند قَدْ کانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فی إِبْراهیمَ وَ الَّذینَ مَعَهُ، اینطور نیست که حالا ما بگوییم شما به حضرت ابراهیم تأسی کنید و بگویید که خیلی مشکل است کسی مثل حضرت ابراهیم زندگی کند، البته آن مقام والا را که از ما نخواستند، اما خیلیها بودند که همراه حضرت ابراهیم بودند که فرمود آنها هم اسوه شما هستند.
تأثیر مستقیم اخلاق در سازندگی و کمال جامعه
غرض آن است اینکه فرمود: إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظیمٍ یا خود حضرت فرمود: «بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکَارِمَ الْأَخْلَاقِ»، برای اینکه آن چیزی که جامعه را میسازد و به کمال میرساند اخلاق است؛ وگرنه علوم فراوان که مشکل جامعه را حل نمیکند. اگر شما علامه طباطبایی بشوید، ناچارید در حوزه بنشینید و درس بگویید و کتاب بنویسید، دیگر به درد جامعه نمیخورید. مگر جامعه از علامه طباطبایی استفاده میکرد؟ مگر با دو واسطه, سه واسطه یا ده واسطه؛ یعنی شاگردان علامه این معارف را رقیق کنند و در دسترس مردم قرار دهند تا مردم از برکات المیزان استفاده کنند. آن چیزی که مستقیماً جامعه را میسازد اخلاق است، وگرنه حضرت برای تتمیم مسائل فقهی هم آمده, اخلاقی هم آمده، فلسفی هم آمده, تفسیری هم آمده و نفرمود «بعثت لاتمّم مطالب العلوم, معارف العلوم» و مانند آن.
أحسن القصص بودن جریان همه انبیا در قرآن
پرسش: حضرت ابراهیم(علیه السلام) در این قسمت فقط خود را مورد تبّری قرار می دهد.
پاسخ: در یک گوشه تصریح به تبرّی کرده است، اما همه مواردی که قصص انبیا را ذکر میکند که میفرماید ما أَحْسَنَ الْقَصَص (1)گفتیم قبلاً هم گذشت که این تعبیر مربوط به حضرت یوسف(سلام الله علیه) نیست، چون نفرمود من «احسن القِصص» دارم، بلکه فرمود: أَحْسَنَ الْقَصَص دارم؛ یعنی من وقتی قصه میگویم به بهترین وجه قصه میگویم و بهترین قصهها را میگویم؛ ما برای شما أَحْسَنَ الْقَصَص را قصه گفتیم. که این مفعول مطلق نوعی است؛ یعنی «قصصنا علیک قصةً هی أحسن القَصص» به بهترین وجه من قصه میگویم که اختصاصی به جریان حضرت یوسف ندارد، هر پیامبری که قصهاش در قرآن آمده أَحْسَنَ الْقَصَص است که به بهترین وجه است، صِدق است, اخلاص است, امانت است و کمالات دیگر که همه آنها دستور تولّی است و یک گوشه آن هم دستور تبرّی دادند.
1) یوسف/سوره12، آیه3.
پذیرش امر به ذبح در رؤیا از نشانه های صالح بودن اسماعیل (علیه السلام)
فرمودند او از ما صالح خواست و ما هم پذیرفتیم؛ و به او بشارت دادیم، به فرزندی که مذکّر است, یک; به جوانی میرسد, دو; حلیم و بردبار است, سه; «صالحین» را هم که او خواسته بود رد نکردیم, چهار; که بالاتر از عمل صالح است. با «فاء» تفریع میفرماید نشانه صلاح او, نشانه حلم و بردباری او این است که فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ السَّعْیَ قالَ یا بُنَیَّ إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ ما ذا تَری قالَ یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرینَ.
تجدید بنای کعبه توسط ابراهیم (علیه السلام) و دعوت عمومی مردم به سوی آن
چون این کعبه را که مطاف و قبله است وجود مبارک ابراهیم ساخت مطاف بود و حج را وجود مبارک ابراهیم بنیانگذاری کرده است، همه ملل به حج احترام میکردند اصلاً سال را میگفتند «حِجّه»؛ ما میگوییم شمسی یا قمری یا عدهای میگویند میلادی, آن روزها میگفتند «حِجّه», ده «حِجّه»؛ یعنی ده سال و سال را به همان حج میشناختند، چون سالی یک بار برنامه حج اجرا میشد میگفتند «حِجّه» عَلی أَنْ تَأْجُرَنی ثَمانِیَ حِجَجٍ, (1)ثَمانِیَ حِجَجٍ؛ یعنی «ثمانی سِنین»؛ هشت سال. سال را ما میگوییم شمسی، برای اینکه سالی یک بار شمس و برج حَمَل در طلیعه خود میرسد و یا میگویند میلادی، چون به زعم آنها سالروز میلاد وجود مبارک مسیح است؛ آنها میگفتند ثَمانِیَ حِجَجٍ؛ یعنی «ثمانی سِنین» از بس مسئله حج مهم بود که سال را به همان «حِجّه» نامگذاری و شمارهگذاری میکردند و وجود مبارک ابراهیم دستور یافت که اعلام عمومی کند، فرمود: وَ أَذِّنْ فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجالاً وَ عَلی کُلِّ ضامِرٍ یَأْتینَ مِنْ کُلِّ فَجٍّ عَمیقٍ (2)[23]که همین اذان, اعلام و اعلان را وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) داشت. قبلاً هم به عرضتان رسید که اصلاً اساس حج برای پیادههاست، برای همین وانتسوارها و موتوردارها و اینهاست؛ مهمانان اصلی همین طبقه محروم هستند، البته کسی که متمکّن است و با هواپیما میآید او را هم راه میدهند؛ ولی اساس حج برای اینهاست و همینها هستند که اگر قیام کردند جهان اصلاح میشود، همینها هستند که مهمانان و منتظران راستین حضرت هستند؛ اوّلین کسانی که پاسخ میدهند اینها هستند. خود سعودی الآن تعداد زیادی زائر و مستطیع موتورسوار و وانتسوار دارد؛ اینها که در تمام مدت عمر با وانت زندگی میکنند، حالا در مراسم حج اگر با همین وسیله ارتزاق شان بیایند مکه مستطیع نیستند؟ اساس کار حج برای همین «رجال» است. «ضامر» آن روز به حمار لاغر, شتر لاغر, اسب لاغر و استر لاغر میگفتند. کسی که متمکّن است شتر قوی دارد، شتر «ضامر» ندارد. آن روز شتر «ضامر», حمار «ضامر», اسب و استر «ضامر» وسیله ارتزاق عدّهای بود، امروز موتور و وانت و مانند اینهاست؛ اصلِ حج برای اینهاست. سالی سه میلیون حداقل مستطیع خود مکه دارد، چه رسد به کشورهای مجاور. وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) برای جریان غدیر 120 هزار نفر را به مکه برد؛ امروز اگر 120 میلیون نباشد، دوازده میلیون نباشد، کَف آن ده میلیون است. به این ده میلیون دین میگوید اگر مکه نرفتی در حال احتضار میگویند یا صف یهودی بایست یا صف مسیحی! (3)اکثر ادعیه ماه مبارک رمضان هم طلب حج است! مهمانان اصلی مکه هم رجال هستند و «ضامر»نشین که حداقل ده میلیون نفر هستند؛ پس اساس حج, دعوت کردن ده میلیون است که اگر نیایند در صف یهودی باید بیایند.
ناهماهنگی بعضی از فتاوا با نقشه جامع حج و دعوت عمومی آن
آن وقت، وقتی که آمدند مناسک به دستها به اینها میگویند از «میقات» شروع کنید تا «موقف» و از موقف شروع کنید تا «مرمی»؛ هیچ جا، جا نیست، «میقات» جا نیست, «مسعی» جا نیست, «مطاف» جا نیست, «مَذبح» جا نیست و «موقف» جا نیست، برای اینکه آن روایات را درست معنا نکردیم، گفتیم الاّ و لابد طواف باید بین کعبه و مقام ابراهیم - این دوازده متر تقریبی - باشد، این باید بر فضیلت حمل شود و شما میگویید «عندالضرورة»، اصلاً منطق اصلی ضرورت است. یک وقت است میگویند اگر شما به منطقهای سردسیر مسافرت کردید و آب سرد بود تیمّم بکن، این تیمّم حکم واقعی ثانوی است و در حال عادی تیمّم صحیح نیست که این درست است، اما اگر فرض کنیم همه مردم در منطقه قطبی زندگی میکردند و تهیه آب برای همه مردم عُسر و حرج بود، آن وقت تیمّم میشد «اَحد فرضی الواجب», وضو میشد افضل افراد. طبع قضیه این است که ده میلیون نفر باید بیایند و شما باید این ده میلیون را جا بدهید، اینطور نیست که حالا امسال استثنائاً ده میلیون آمدند. اگر جلوی مردم را بگیرید و برابر شریعت بخواهید عمل کنید، کَف آن ده میلیون نفر است و شما این ده میلیون نفر را باید جا بدهید. معلوم میشود اگر ما در تمام رشتهها تا نقشه جامع علم آن رشته را نداشته باشیم، هر فتوایی که در درون آن بدهیم به صورت بافت فرسوده است؛ چه در فلسفه, چه در تفسیر, چه در فقه و چه در حقوق - مثل کسی که شهر را بخواهد اداره کند - تا نقشه جامع شهر را نداشته باشد، هرگونه ساخت و سازی داشته باشد طولی نمیکشد که بافت فرسوده میشود. ما باید نقشه جامع حج را داشته باشیم که دین از ما چه چیزی خواست؟ حداقل دین از ما خواست که این ده میلیون نفر باید بیایند، پس جای ده میلیون نفر را هم باید مشخص کند؛ آن وقت اگر کسی سازه اول و دوم درست کرد, در «مسعی» طبقه اول و دوم درست کرد، کسی احتیاط و شک کند؟! صحیح نیست. چرا گفتند: سَواءً الْعاکِفُ فیهِ وَ الْبادِ؛ (1)[25] چرا گفتند اجاره دادن و هتلداری در مکه مکروه است؟ (2)مکه که مثل شهرهای دیگر نیست، برای اینکه به این سرزمین همه بیایند. اینها آمدند همه جا را به عنوان هتل و اجاره گرفتن بستند؛ باید جاهایی باشد که همه آسوده باشند، همه در آرامش و بدون اجاره, کلّ مکه حرم و برای کعبه است که زائرین بیایند. این سَواءً الْعاکِفُ فیهِ وَ الْبادِبرای شهر مکه است و نه برای مسجدالحرام؛ (3)یعنی آن کسانی که اهل مکه هستند حق دارند, آن کسی که از بیرون هم میآید حق دارد. چرا شما در فقه میخوانید اجاره کردن مکان در مکه مکروه است؟ برای همین جهت است. پس مهمانان ما ده میلیون است و باید برای این ده میلیون جا فراهم بکنیم. شریعت برای ده میلیون جا فراهم کرده، منتها هر که نزدیکتر به کعبه است، افضل افراد است؛ اینچنین نیست که در مسجدالحرام اگر کسی طواف کند طواف او باطل است و الاّ ولابد بین کعبه و مقام ابراهیم باید باشد، اینطور نیست.
لازمه شناسایی مقاطع خاص قصص انبیا، آشنایی با نقشه جامع آن
در همه مراحل اینطور است تا ما نقشه جامع انبیا را نداشته باشیم، قصص انبیا برای ما روشن نمیشود؛ نقشه جامع هر پیامبری هم نداشته باشیم، آن مقطعهای خاص برای ما روشن نمیشود و این الآن یک حرف روز است که ما از بیانیه پارلمان تبرّی میجوییم، برای اینکه همین قرآن در همین نقشه جامع ابراهیمی(علیه السلام) به ما فرمود باید در تبرّی از بیگانهٴ بیگانهگوی به حضرت ابراهیم(علیه السلام) تأسی کنید، این حرف قرآن است که این میشود أَحْسَنَ الْقَصَص و فرزندش هم همینطور بود؛ فرمود او از ما فرزند خواست، طولی نکشید که ما به او بشارت دادیم.
تسلیم امر الهی بودن اسماعیل (علیه السلام) نشانه حلم و بردباری او
نشانه صالح بودن و نشانه حلیم و بردبار بودن او این است که در زیر تیغ نگفت «ذبح» بکن, گفت هر چه به آن امر شدی انجام بده, یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ که این کمال حِلم و کمال صبر و کمال بردباری است؛ بالاتر از «ذبح» هر چه دستور داری انجام بده, گفت: إِنِّی أَرَی فِی الْمَنَامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ، عرض نکرد «یا أبت اذبح» عرض کرد هر چه شد, این حلم و برباری است، این صبر محض است. از این بالاتر شما چه چیزی میخواهید؟! یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ را در برابر تیغ عرض کرد، گفت هر چه دلت میخواهد و هر چه امر داری انجام بده که این هم جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ است؛ اینطور نیست که حالا ابراهیم با قلب «سلیم» رفت، اینکه زیر تیغ میگوید هر چه گفتی من میگویم چشم؛ یعنی با قلب «سلیم»؛ آن وقت این فرزند را ذات اقدس الهی به عنوان صالح و غلام حلیم میستاید و برای او «ذبح» عظیم میفرستد.
موضوع: تفسیر آیات 99 تا 112 سوره صافات
وَ قالَ إِنِّی ذاهِبٌ إِلی رَبِّی سَیَهْدینِ (99 رَبِّ هَبْ لی مِنَ الصَّالِحینَ (100) فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلیمٍ (101) فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ قالَ یا بُنَیَّ إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ ما ذا تَری قالَ یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرینَ (102) فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبینِ (103) وَ نادَیْناهُ أَنْ یا إِبْراهیمُ (104) قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ (105) إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبینُ (106) وَ فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظیمٍ (107) وَ تَرَکْنا عَلَیْهِ فِی الْآخِرینَ (108) سَلامٌ عَلی إِبْراهیمَ (109) کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ (110) إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ (111) وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِیًّا مِنَ الصَّالِحینَ (112))
نمونهای از برهان اقامه شده ابراهیم(علیه السلام) در برابر بتپرستان
قرآن کریم بعد از ارائه براهین بر آن عناصر اوّلی دین, قصص بعضی از انبیا را که مؤیّد همان براهین است نقل میکند. هر جا که وجود مبارک ابراهیم خلیل سخن گفت یا «برهان» بود یا «جدال أحسن»، البته «موعظه حسنه» هم همراه کلمات نورانی آن حضرت بوده است. در جریان احتجاج که در سوره مبارکه «انعام» گذشت، کواکب سهگانه را یکی پس از دیگری دید و فرمود: هذا رَبِّی؛ (1)این هذا رَبِّی یا براساس فرض است که «نفرض أنّه هو الرب»؛ نظیر لَوْ کانَ فیهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتا (2)که «لَو کان کوکب رباً لما کان آفلا و لکنّه آفلٌ فلیس بِرب»، این برهان است و اگر «جدال أحسن» گفته شد، برای اینکه صبغه معقولیّت دارد و در جریانهای دیگر هم که احتجاج میکنند همه جا برهان است.
تبیین تحقیر و تکریم محاورهای ابراهیم(علیه السلام) در برابر بتها و فرشتگان
در مسئله تعبیر دوگانهای که وجود مبارک ابراهیم برای این بتها داشت از یک سو و برای فرشتگان داشت از سوی دیگر، یک جا تحقیر است و یک جا تکریم که در تعبیرات عرفی ما هم همین طور است؛ یعنی فرهنگ محاوره این است که اگر کسی چوبی را گرامی بدارد، دیگران در برابر این چوب به عنوان تحقیر میگویند: چرا غذا نمیخوری؟ چرا حرف نمیزنی؟! أَ لا تَأْکُلُونَ, (1)«ألا تنطقون», «و ما لکم لا تأکلون», «و ما لکم لا تنطقون» که این تحقیر است، برای اینکه عدّهای این چوب را میپرستند؛ اما در جریان فرشتهها که در سوره مبارکه «ذاریات» و مانند «ذاریات» آمده است، وجود مبارک ابراهیم برای آنها غذا آورد و دید آنها غذا نمیخورند، ما هم به مهمانان بزرگوار میگوییم چرا میل نمیکنید؟ وجود مبارک ابراهیم دید اینها دست به سوی غذا دراز نمیکنند، بعدّها روشن شد که اینها فرشته هستند و اهل غذا خوردن نیستند. این أَ لا تَأْکُلُونَ که در آیه 27 سوره مبارکه «ذاریات» است، نشانه تأدّب است؛ ما به مهمانان بزرگواری که وارد شدند و هنوز میوه میل نکردند، میگوییم چرا میوه میل نمیکنید؟ اینجا هم در آیه 27 سوره مبارکه «ذاریات» فرمود: فَقَرَّبَهُ إِلَیْهِمْ؛ یعنی غذا را نزد مهمان آورد، نه اینکه مهمان را نزد غذا آورده باشد فَقَرَّبَهُ إِلَیْهِمْ قَالَ أَ لاَ تَأْکُلُونَ،پس این أَ لا تَأْکُلُونَکه در سوره «ذاریات» است و خطاب به فرشتهها چنین فرمود, میشود تأدّب و تکریم, أَ لا تَأْکُلُونَکه در این آیه 91 سوره مبارکه «صافات» - که محلّ بحث است - به بتها فرمود چرا غذا نمیخورید؟ اینها کاملاً تفاوت روشنی دارند.
1) صافات/سوره37، آیه91.
عدم امکان رؤیت فرشتگان توسط بشر عادی
پرسش: آیا فرشته ها در کنار مثال متّصل ... ؟
پاسخ: آن در سوره مبارکه «هود» گذشت که گاهی ممکن است، البته فرشته که بودند و واقعیّت داشت دیگر جزء مثال متّصل نیست، واقعیّتی است.ممکن است که برای افرادی به وسیله معجزهٴ پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) روشن شود، مثل «دحیة کلبی» (1)که عدّهای هم او را دیدند، اما آنهایی که مورد عنایت پیغمبر نبودند او را ندیدند. در خیلی از موارد بود که جبرئیل(سلام الله علیه) نازل میشد، مطالب وحی را به حضرت ابلاغ میکرد و کسانی که در کنار آن حضرت بودند نه میشنیدند و نه میدیدند، فقط خود حضرت بود که میدید و میشنید؛ این مربوط به سِعهٴ عنایت آن ولیّ خداست.
پرسش: این فرشته ها که لوازم انسانیت مثل خوردن غذا را نداشتند؟
پاسخ: بله, نداشتند؛ ولی غرض این است که به صورت انسان ظاهر شدند، مثل همان جبرئیل(سلام الله علیه) که به صورت «دحیة کلبی» و به صورت بشر ظاهر شد، اما نه اینکه بشر شده باشد, جسم بشری پیدا نکرد؛ اگر تمثّل بود حکم فرشتهها محفوظ بود.
رسیدن ابراهیم(علیه السلام) به مقام امامت بعد از آزمون سلامت قلب
مطلب بعدی آن است که وقتی وجود مبارک ابراهیم داعیه این را دارد که من با قلب سلیم آمدم و خدا هم امضا کرده است که إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ. (2)[5] آیا اگر قلب سلیم از خدا غیر خدا را طلب کند، با سلامت قلب سازگار است یا نه؟ ابراهیمی که خدا امضا فرمود که إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ، آیا در قلب انسانی که دارای قلب سلیم است، محبّت غیر خدا جا دارد یا نه؟ این مطلب را باید آزمون جواب دهد، فرمود او از ما فرزند صالح خواست و گفت: رَبِّ هَبْ لی مِنَ الصَّالِحینَ؛ ما برای روشن شدن دیگران که سلامت قلب با داشتن فرزند صالح و سالم منافات ندارد، این آزمون را به عمل آوردیم تا روشن شود که او فرزندی مثل اسماعیل را که از هر جهت واجد کمال بود، در بیرون دروازه جان جا داد، نه در درون؛ لذا جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍو نشانه آن این بود که وقتی ما گفتیم «ذَبح» کن، گفت چشم! خود فرزند هم در بیرون دروازه قلب ابراهیم جا داشت؛ لذا این فرزند هم گفت چشم! بعد فرمود امتحان الهی همین است و ما اینچنین مؤمنان خاص را جزا میدهیم. این سؤال و آن جواب و این آزمون برای آن بود که روشن شود إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍکه در این قلمرو دل چیزی جز محبّت الهی نیست، زیرا انسان، نه دو قلب دارد ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فی جَوْفِهِ (3)و نه در یک قلب محبّت دو محبوب جا دارد، برای اینکه آنجا هر چه هست جای خلوص است و مشوب را نمیپذیرد. این آزمون به خوبی نشان میدهد که وجود مبارک خلیل حق جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ.این آزمونها را که آن ذات مقدس پشت سر گذاشت، از آن به بعد وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهیمَ خَلیلاً (4)مطرح است، از آن به بعد إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً (5)مطرح است و مانند آن.
فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلیمٍ؛ حلیم همانطوری که در بحث قبل ملاحظه فرمودید ذات اقدس الهی آن را وصف هیچ پیامبری قرار نداد، مگر وصف حضرت ابراهیم(علیه السلام) و فرزندش اسماعیل(سلام الله علیه) که فرمود: فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلیمٍ.
رسیدن اسماعیل(علیه السلام) به دوران جوانی و خوابهای مکرّر ابراهیم(علیه السلام) بر ذبح او
فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ وقتی دوران نوزادی و نوجوانی را پشت سر گذاشت و به حدّ جوان کاملی شد که میتواند کار کند، سعی کند در حوایج, زندگی را تأمین کند و یک جوان بالغ و «مراهق» (1)شد که بهترین دوران زندگی جوان است ما آزمون خود را شروع کردیم. فَلَمَّا بَلَغَ؛ این اسماعیل با ابراهیم(سلام الله علیه) به مقام سِن رسید یا با آن سن به مقام سعی رسید که در حوایج به یک جوان میگویند «بلغ السّعی»؛ یعنی میتواند مشکل خودش را حل کند, مشکل خانوادهاش را حل کند, نیازهای خودش را برطرف کند, میتواند سعی کند, کوشش کند, زندگی خود را تأمین کند و روی پای خود بایستد که این را میگویند «بلغ السّعی». فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ هنگامی که به مقام کامل رسید. آنگاه ذات اقدس الهی در رؤیا مطالبی را به وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) نشان داد و چند بار هم نشان داد، برای اینکه ابراهیم(سلام الله علیه) از این صحنه با فعل مضارع یاد میکند؛ نمیفرماید «رأیت فی المنام» دارد که إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ؛ شب اول, شب دوم و شب سوم، بالأخره کمتر یا بیشتر به طور مکرّر وجود مبارک ابراهیم در عالم رؤیا دید که فرزندش را دارد «ذبح» میکند، إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ.
1) لسان العرب، ابن منظور، ج10، ص130.
حجّت بودن خواب انبیا به دلیل عصمت آنان حتی در خواب
مستحضرید که در حرم امن نبی و رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به هیچ وجه شیطنت و وهم و خیال باطل راه ندارد؛ چه در خواب چه در بیداری، اینها انسانهای معصوم هستند که خوابِ اینها هم حجّت است. آن بیان نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که فرمود: «تَنَامُ عَیْنَایَ وَ لَا یَنَامُ قَلْبِی» (1)همین است. قلب بیدار اینها هرگز در دسترس شیطنت شیطان نیست و اختصاصی هم به وجود مبارک پیغمبر ندارد، گرچه مرحله کمالش برای آن حضرت است. إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ، پس سخن از «رأیتُ» نیست، سخن از «أری» است که فعل مضارع و مفید استمرار است؛ یعنی من چند بار در عالم رؤیا میبینم که دارم شما را «ذَبح» میکنم.
اهمیت ذبح فرزند توسط پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دلیل تکرار خواب ابراهیم(علیه السلام)
پرسش: این امر چه احتیاجی به تکرار داشت؟
پاسخ: اگر امتثال آن ضروری بود، همان بار اول به صورت ضروری بیان میکرد؛ مثل رؤیای وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که آن حضرت در عالم رؤیا خواب دیدند که وارد مسجدالحرام میشوند، در آیه 27 سوره مبارکه «فتح» آنجا فرمود: لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْیا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنینَ، آنجا دیگر ندارد که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) چند شب خواب دید که فاتح میشود و وارد مسجدالحرام میشود؛ در این آیه فرمود همان یک بار کافی بود، فرمود شما در عالم رؤیا دیدید که مکه را فتح میکنید و در کمال امن وارد مسجدالحرام میشوید، ما این رؤیایی که شما دیدید این را صادق میدانیم. شما در بیداری موفق میشوید که مکه را فتح کنید و وارد مسجدالحرام شوید، چه اینکه شد لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْیا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَیا در جریان حضرت یوسف(سلام الله علیه) که آنجا دیگر سخن از «أری أَحَدَ عَشَرَ» نبود، إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لی ساجِدینَ (2)[11]که دیگر «أری» نبود، یک بار بود و یک بار هم به پدرش گفته شد که او فرمود این راز را برای دیگران بازگو نکن. گاهی تکرار لازم است؛ نظیر جریان حضرت ابراهیم که برای اهمیّت مسئله است. اگر مسئله خیلی مهم باشد تکرار میکنند. «ذَبح وَلَد» یک کار عادی نیست؛ نه قبل از آن صحنه سابقه داشت و نه بعد از آن صحنه که پیامبری به «ذَبح وَلَد» مأمور شود؛ اما در مسئله إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً یا در جریان لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْیا بِالْحَقِّ آنجا یا تصریح به فعل ماضی است یا تصریح به فعل مضارع نیست. غرض آن است که مسئله وقتی خیلی مهم باشد، نیاز به تکرار است.
عدم تحمیل اجرای خواب بر اسماعیل(سلام الله علیه) و تسلیم محض بودن او
اینجا فرمود: إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ شما هر چه نظر دارید نظرتان را بگویید، من نمیخواهم تحمیل کنم. وجود مبارک اسماعیل(سلام الله علیه) هم با بیان عاطفی عرض کرد: یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ؛ «بالقول المطلق» من تسلیم محض هستم، به هر چه که مأمور شدی عمل کن! یعنی آنچه را تو در عالم رؤیا میبینی حق است، شما داری میبینی کسی به شما امر نکرده؛ ولی قول معصوم, فعل معصوم, تقریر معصوم؛ چه در رؤیا و چه در «یقظه» امر الهی است؛ اگر اینچنین است دیگر اسماعیل(سلام الله علیه) سؤال نکرد که آیا خدا را شما امر کرد یا نه؟ شما چنین صحنهای را دیدید، آیا این کار واجب است؟ آیا این کار مستحب است؟ آیا این کار تأویل دارد؟ تعبیر دارد یا ندارد؟
تفاوت خواب ابراهیم(علیه السلام) با یوسف(علیه السلام) و ناروایی تأویل آن
بعضی از کسانی که به اصطلاح اهل معرفت هستند میگویند که وجود مبارک حضرت ابراهیم خواب دید؛ ولی خواب خود را باید تأویل میبرد و تعبیر میکرد؛ ولی نکرد. خوابی که وجود مبارک ابراهیم دید، باید تأویل و تعبیر میشد. تعبیر عبارت از آن است آن معبّر که روانشناس است، روانکاو است و باخبر است که این از کجا آمده و به این صورت درآمد، آنچه این شخص در خواب دید، این را به معبّر میگوید و معبّر روانشناس از این صورت عبور میکند، حالا یا با فاصله کم یا با فاصله زیاد، به آن اصل میرسد؛ آن اصل، چیزی است که واقعشدنی است و در خارج واقع میشود. یعقوب(سلام الله علیه) باخبر بود که اینها برادران او، پدر و مادر یا پدر و خاله و امثال اینها هستند که این یازده نفر به صورت یازده ستاره درآمدند و در پیشگاه یوسف سجده کردند. یعقوب(سلام الله علیه) از أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً عبور کرد؛ از شمس و قمر و یازده ستاره عبور کرد که به آن اصل رسید و فهمید چه کسانی در برابر یوسف خضوع میکنند که فرمود این راز را برای کسی نگو، این خوابی است که باید عبور شود و تعبیر شود و یعقوب عبور کرد و تأویل کرد؛ اما وجود مبارک ابراهیم تعبیر و عبور نکرد، آنچه را دید شروع کرد به عمل کردن، بعد در موقع عمل متوجه شد که باید تعبیر میکرد. این «کَبش» (1)را به صورت اسماعیل دید و خیال کرد که اسماعیل را باید ذبح کند. این تعبیر بسیار تعبیر تند و ناروایی است، گرچه اینها جزء بزرگان هستند؛ ولی این مطلب و این آیه خیلی بزرگتر از دیگران است، اگر تأویل میخواست خود وجود مبارک ابراهیم تأویل میکرد. آنها خیال میکنند رؤیای حضرت ابراهیم این بود که «کَبش» را به صورت اسماعیل دید و آنچه در خارج واقع می شود و واقع شده است همان «کَبش» بود که «ذَبح» شده است، نه اسماعیل; منتها ایشان در عالم رؤیا «کَبش» را به صورت اسماعیل دید و باید تعبیر میکرد؛ ولی تعبیر نکرد و گفت: إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ که این سخن به نظر ما باطل است.
1) دانشنامه بزرگ اسلامی، مرکزدائره المعارف بزرگ اسلامی، ج14، ص5580.
خوابهای آشفته محصول بیداری آشفته و نزاهت ابراهیم(علیه السلام) از آن
به هر تقدیر وجود مبارک ابراهیم همان «ذَبح» فرزند را دید و تعبیری هم نمیخواست. آنهایی که خوابهای آشفته میبینند، مثل بیداری آنهاست. کسانی که اهل تحقیق و پژوهش نیستند، آدمهای عادی هستند؛ پنج شش نفر وقتی یک جا مینشینند، اول که وارد میشوند در یک موضوع سخن میگویند، یک ساعت که نشستند و ختم جلسه اعلام شده و دارند میروند درباره چیزهایی بحث کردند که هیچ رابطهای بین آن حرفهای آخر اینها با حرفهای اول اینها نیست؛ براساس تداعی معانی, تداعی الفاظ, تداعی اذهان است, پراکندهگویی عصاره کار جلسه آنهاست؛ اینها را «اضغاث احلام» میگویند. شما ببینید این باغهایی که علف هرز زیاد دارد وجین می خواهد؛ یعنی آن علف هرز را گرفتن می خواهد. اگر باغبانی نداشته باشد تا علف هرز را وجین کند، وقتی یک دسته سبزی از آن باغ بگیرید، شما این دسته سبزی را که مثلاً یک کیلو وزن آن است دهها بار باید بگردی تا یک برگ قابل خوردن پیدا کنی. در میان علف های هرز یا همه اش هرز است یا اگر هم سبزی خوراکی پیدا شود بسیار کم است، اینها را میگویند دستهای! اینها را میگویند «اضغاث». اگر اینها در بیداری باشد که «اضغاث یقظه» است، اگر در خواب باشد که «اضغاث احلام» است. خوابهای آشفته مثل بیداری است، چون انسان همانطوری که در بیداری پراکنده زندگی میکند، خواب آنها هم همینطور است، مگر خواب خوب نصیب هر کسی میشود؟! هر کسی هر حرفی میزند باید توقع داشته باشد رؤیای صالحه یا رؤیای صادقه نصیبش شود؟ کسی که با قصه زندگی میکند، خواب تحقیقی نصیبش نمیشود؛ کسی که با بنای عقلا و فهم عرف زندگی میکند، رؤیاهای عقلی نصیبش نمیشود؛ بالأخره رؤیا محصول «یقظه» است.
نمونههایی از خوابهای نیازمند تعبیر و غیر آن
این رؤیای «اضغاث احلام» که مصریها خواب عزیز مصر را گفتند: قَالُوا أَضْغَاثُ أَحْلاَمٍ وَ مَا نَحْنُ بِتَأْوِیلِ الْأَحْلاَمِ بِعَالِمِینَ (1)است، اما وجود مبارک یوسف فرمود نه, این «اضغاث احلام» نیست این خواب واقعی است و بیان فرمود که هفتتا گاو لاغر چیست, هفتتا گاو چاق نیست و مانند آن.
بنابراین رؤیا گاهی تعبیر میخواهد و گاهی تعبیر نمیخواهد, آن چیزی که تعبیر میخواست نظیر إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً است یا إِنِّی أَرَانِی أَعْصِرُ خَمْراً (2)است و آن چیزی که تعبیر نمیخواهد مثل دخول به مسجدالحرام است که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در عالم رؤیا دید.
دلیل بر تعبیر نخواستن خواب ابراهیم(علیه السلام)
رؤیای صادقه وجود مبارک ابراهیم خلیل هم تعبیر نمیخواست و آن متن رؤیا بود، به دلیل اینکه خدا میفرماید من شما را امتحان کردم؛ اگر «کَبش» بود که امتحان نمیخواست, چون واقعیت امتحان نمیخواست. اگر او تعبیر میکرد، خواب دید که گوسفند به صورت فرزند درآمده و تعبیر میکرد و واقعیت هم همین بود که گوسفند را «ذَبح» کند، در «ذَبح» گوسفند که دیگر آزمون یکی از انبیای بزرگ و اولوالعزم مطرح نبود؛ ولی خدا میفرماید ما شما را امتحان کردیم، بَلاء مُبین است؛ خوب امتحان کردیم و شما از عهده امتحان خوب برآمدید، پس معلوم میشود آنچه را دید «ذَبح» خود وجود مبارک اسماعیل بود، وگرنه چه امتحانی دارد؟ حالا بر فرض ایشان تعبیر میکرد که من خواب دیدم که گوسفندی را «ذَبح» کردم که آن گوسفند به صورت فرزند درآمده و تعبیر آن هم این باشد که من گوسفند را قربانی کنم این گوسفند را همه میکشند، این دیگر بَلاء مُبین و آزمون مهم نیست. بنابراین این گونه از تعبیرها گرچه آنها آدمهای بزرگی هستند، اما اشتباهات بزرگ هم دارند.
دلیل بر قتل نفس نبودن کار ابراهیم و اسماعیل(علیهما السلام)
پرسش: حرمت قتل فرزند چه می شود؟
پاسخ: این را شریعت گفته است؛ صاحب نفس, ذات اقدس الهی است. او که دستور میدهد شما بروید در میدان جبهه, روی میدان مین بروید و این همه کشتار را تحمل کنید، چون صاحبش اوست؛ ما در برابر دیگران مالک هستیم نه در برابر «الله»، گفت روی مین بروید میگوییم چشم. در این دفاع مقدس گروهی که تقریباً برابر صدام جزء مظلومترین گروه بودند و جزء پاکترین شهدای ما بودند، همین گروه عاشورای آذربایجان شرقی بودند که من به سنگر اینها رفته بودم و دیدم اینها هیچ کاری ندارند جز خنثی کردن مین، بسیاری از آنها آشنای به این کار هم نبودند. آن کسی که اسلحه دست اوست چهار نفر را میکُشد و چهارتا تیر هم میخورد، اما این عزیزان هیچ کاری نداشتند و فقط خنثی کردن مین کار اینها بود که بسیاری از اینها هم تکهتکه و شهید میشدند. دین میگوید جان شما در برابر شما در اختیار شماست، اما در برابر ذات اقدس الهی مِلک خداست؛ وقتی خدا دستور دهد باید روی مین بروید این عزیزان هم میگویند چشم! همه ما هم باید بگوییم چشم. غرض آن است که قتل نفس در برابر ذات اقدس الهی, تسلیم محض شدن است. إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ شما نظرتان چیست؟ اسماعیل(سلام الله علیه) عرض کرد هر چه شما مأموریت داری من تابع هستم؛ معلوم میشود آن مأموریت بود، من دارم این کار را میکنم؛ یعنی باید این کار را انجام دهم.
تحقیقی بودن «سین» در سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرینَ
یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرینَ و این «سین» هم «سین» تحقیق است نه «سین» «تسویف»؛ نظیر سَیَرَی اللَّهُ عَمَلَکُمْ (1)که «سین» تحقیق است و نه «سین» «تسویف». می گویند اینچنین نیست که ما هر کاری کنیم بعدّها خدا میبیند، بلکه هماکنون میبیند قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللَّهُ عَمَلَکُمْ، (2)[16] نه اینکه بعدّها این «سین» «تسویف» باشد؛ مثل «سوف» که بعدّها خدا میبیند، بلکه «سین» تحقیق است که هماکنون و محققانه خدا میبیند؛ این هم عرض کرد هماکنون محقّقانه - البته به مشیئت موحّد تامّه - من جزء صابرین هستم.
چگونگی تهیه مقدمات اجرای فرمان الهی و سرفراز بیرون آمدن از آن
حالا مقدماتش را لابد در کتابهای تفسیر ملاحظه فرمودید که شب به فرزندش فرمود طنابی تهیه کنید که ما فردا برای اینکه مثلاً تهیه هیزم برویم که مادرشان مثلاً متوجه نشود. پیامی که وجود مبارک اسماعیل به پدرش داد که پیراهنم را چطور ببر و با مادرم چطور مذاکره کن اینها را هم خیلیها هم از ما و هم از اهل سنّت نقل کردند. این تسلیم محض است، فَلَمَّا أَسْلَما ابراهیم و اسماعیل(سلام الله علیهما)، وَ تَلَّهُ لِلْجَبینِ او را به پهلو خواباند کارد اثر نکرد و ندا آمد که آن جواب محذوف است؛ یعنی «قلنا و نادینا» که این واو عطف بر محذوف است و آن محذوف جواب است فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبینِ «قلنا» که جواب میشود وَ نادَیْناهُ که یا إِبْراهیمُ؛ تو به رؤیا عمل کردی؛ ما خواستیم امتحان کنیم و شما هم از امتحان سرافراز بیرون آمدید «قلنا» وَ نادَیْناهُ أَنْ یا إِبْراهیمُ ٭ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا؛ آنچه را امر کردیم تو تصدیق کردی. ما اینگونه «محسنان» را میآزماییم؛ او سوابق فراوانی داشت.
تبیین رابطه سرفرازی ابراهیم(علیه السلام) در امتحان و جزا بودن آن
ما او را با این امتحان سرفراز بیرون آوردیم؛ جزایی که به او میدهیم مطلب دیگری است؛ ولی خودِ این آزمون و او را به مقام ممتحَن شدنِ خالص به درآوردن، جزء احسان ماست و ما اینچنین احسان میکنیم, پس معلوم میشود گاهی انسان فشار میبیند که این احسانِ الهی است و این عذاب الهی نیست. آن مسئله بهشت و درجات و مسئله اگر إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً باشد, اگر وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهیمَ خَلیلاً (1)باشد، این به عنوان جزا مطرح است؛ اما آزمون چگونه جزاست؟ خود این آزمون قُربآور است، خود این آزمون کمالآور است، خود این آزمون انسان را کامل میکند. فرمود این جزای ما به ابراهیم بود. یک وقت است میفرماید: إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً, (2)وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ (3)[19] که معنای این روشن است یا وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهیمَ خَلیلاً و بعد بفرماید: وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ که این هم وضعش روشن است، اما همین که تیغ دست او بود، جدا شد و نبُرید دو بخش بود: همان بخشی که به پهلو خواباند و این تیغ نبرید و هم آن بخشی که به رو خواباند که از قفا ببرد این تیغ نبرید که در این فضا فرمود احسنت! ما اینطور شما را جزا دادیم؛ یعنی خوب از عهده آزمون برآمدید، خدا هر کسی را امتحان نمیکند. غرض این است که همین آزمون الهی جزاست که «بارک الله» خوب امتحان دادی؛ این جزای الهی است، این پاداش الهی است، این «بارک الله» گفتنِ خدا جزای الهی است و مخصوص حضرت ابراهیم هم نبود؛ فرمود هر کس با ما معامله کند ما هم او را در امتحان موفق میکنیم، هر کسی با ما بخواهد معامله کند و جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ باشد در موقع امتحان ما او را کمک میکنیم إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ ٭ إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبینُ، بعد وَ فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظیمٍ.
ناروایی برخی از برداشتها درباره گوسفند و نذر قربانی فرزند
حالا برخیها نقل کردند که این همان گوسفندی بود که در آزمون الهی هابیل کُشت و بر خلاف کار قابیل بود که اثبات اینها آسان نیست، چه اینکه جناب زمخشری در کشّاف دارد - چون زمخشری حنفی مذهب است، بر خلاف فخررازی که شافعی مذهب است؛ این معتزلی است و حنفی او شافعی است و اشعری - میگوید که ابوحنیفه به این صحنه استشهاد کرده و گفته اگر کسی نذر کند که فرزندش را قربانی کند، برای انجام این عمل و وفای به نذر گوسفند قربانی کافی است، به دلیل این آیه؛ (1)میبینید بیراهه رفتن از کجا تا به کجاست! این شخص که نذر کرد، این نذر مشروع نیست یا باید راجح باشد و یا مباح, چه کسی حق دارد که نذر کند فرزندش را قربانی کند؟ بنابراین این نذر اصلاً منعقد نمیشود. چه استشهاد بیجایی کردند که اگر کسی نذر کند که فرزندش را قربانی کند این نذر منعقد میشود و بعد به جای آن گوسفند «ذَبح» کند این وفای به نذر است.
برکت نسل و ماندگاری یاد و نام ابراهیم(علیه السلام) پاداش الهی به مؤمنین
فرمود: وَ فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظیمٍ ٭ وَ تَرَکْنا عَلَیْهِ فِی الْآخِرینَ ما نام او را همچنان زنده نگه داشتیم. در جریان نوح(سلام الله علیه) فرمود: وَ جَعَلْنا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ الْباقینَ (2)که البته انبیای بعدی بالأخره از ذریّه او هستند. درباره حضرت ابراهیم هم فرمود نام او, یاد او و مکتب او را ما در آینده نگه داشتیم؛ حالا ممکن است عدّهای نسل او نباشند، چه اینکه نیستند، اما نام او و یاد او را به عنوان سر سلسله انبیای ابراهیمی همچنان نگه داشتیم وَ تَرَکْنا عَلَیْهِ فِی الْآخِرینَ ٭ سَلامٌ عَلی إِبْراهیمَ؛ اما نظیر نوح نبود که او 950 سال مقاومت کرد؛ لذا خدا در آیه 79 همین سوره مبارکه «صافات» فرمود: سَلامٌ عَلی نُوحٍ فِی الْعالَمینَ. درباره هیچ پیامبری کلمه فِی الْعالَمینَ ندارد؛ ندارد که درود جهانی بر او, سَلامٌ عَلی إِبْراهیمَ مثل سَلامٌ عَلی مُوسی وَ هارُونَ (3)[22] سَلامٌ عَلی کذا و کذاست. سَلاَمٌ عَلَی إِبْرَاهِیمَ * کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ؛ یعنی این باقی بودن, درود داشتن و رحمت الهی شامل حال او بودن پاداشی است که ما به «محسنین» میدهیم که هرگز تکرار نیست؛ آنجا با إِنَّا شروع شده که اینجا إِنَّا ندارد، آن موفقیّت در آزمونهای بزرگ را مطرح میکند و این راجع به آن نیست؛ لذا اصلِ برکت و ماندگار بودن و آثار داشتن را فرمود ما جزای «محسنین» میدهیم، برای اینکه إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ.
تقویت قول به ذبیح بودن اسماعیل(علیه السلام) و دلیل آن
زمخشری هم از ابنعباس یا از دیگران نقل میکند که آنکه «ذبیح» است اسماعیل(سلام الله علیه) است، (1)بسیاری از اهل سنّت نظرشان این است که آنکه «ذبیح» است اسحاق است، گرچه برخی از روایات ما همین را دارد که اسحاق «ذبیح» است، اما بسیاری از روایات دارد آنکه «ذبیح» است اسماعیل است. این دو طایفه از روایات که معارض هم هستند؛ این روایاتی که دارد «ذبیح» اسماعیل است «اکثرُ سنداً» است, اصح است، متقن است و گذشته از این, موافق با «کتاب الله» هم است، چون روایات را «عندالتعارض» اگر خواستیم ارزیابی کنیم یکی از مهمترین راه ها سنجش با قرآن است. اگر روایات متعارض را بر قرآن عرضه کنیم و با قرآن بسنجیم، ظاهر یا صریح قرآن کریم این است که «ذبیح» اسماعیل است، برای اینکه آن آیات که فرمود: فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلیمٍ،مسئله آزمون ذبح و اینها را ذکر میکند و بعد هم که قصه تمام شد میفرماید: وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ قصه اسحاق را بعد از آن مسئله ذَبح و قربانی و ذَبح عظیم و اینها ذکر میکند که از این شفافتر دیگر نمیشود. روشن است که «ذبیح» اسماعیل است نه اسحاق. این را شاهد، استشهاد کردند فریقین و محقّقان از دو گروه که درست هم است که روایات ما هم این را دارد؛ ولی متأسفانه بعضی از آنها میگویند «ذبیح» اسحاق است و برخیها هم از همین بیان نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که فرمود: «أَنَا ابْنُ الذَّبِیحَیْن» (2)استشهاد کردند که وجود مبارک اسماعیل «ذبیح» است، زیرا پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «أَنَا ابْنُ الذَّبِیحَیْن» یکی پدر یا جدّش بود که نذر کردند قرعه به نام پدر حضرت رسول افتاد که او را «ذَبح» کنند، بالأخره عنایت الهی باعث حفظ این شد و این از «ذبیح» شدن نجات پیدا کرد و یکی هم حضرت اسماعیل بود؛ وجود مبارک پیغمبر نوه حضرت اسماعیل بوده و عرب بود, حضرت موسی و اینها فرزندان اسحاق هستند. حضرت فرمود: «أَنَا ابْنُ الذَّبِیحَیْن»؛ یکی عبدالله پدر من و یکی هم جدّ من است حضرت اسماعیل. بعضی از اعراب که آنجا حضور داشتند به حضرت عرض کردند «یَا ابْنَ الذَّبِیحَیْن» (3)که حضرت تبسّم نمودند. غرض این است که شواهد فراوان قرآنی بر این است که آنکه «ذبیح» است اسماعیل است و اکثر روایات هم همین را تأیید میکند و اگر روایتی هم دلالت داشته باشد بر اینکه «ذبیح» اسحاق است، این گذشته از اینکه معارض فراوان دارد، مخالف قرآن کریم هم است.
بعد از اینکه جریان حضرت اسماعیل تمام شد میفرماید ما به او بشارت نوزاد دیگر دادیم. از این صریحتر شما چه چیزی میخواهید؟ فرمود: کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ ٭ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ ٭ وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِیًّا مِنَ الصَّالِحینَ ٭ وَ بارَکْنا عَلَیْهِ وَ عَلی إِسْحاقَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِما مُحْسِنٌ وَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبینٌ. (1)
موضوع: تفسیر آیات 101 تا 113 سوره صافات
فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلیمٍ (101 فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ قالَ یا بُنَیَّ إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ ما ذا تَری قالَ یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرینَ (102) فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبینِ (103) وَ نادَیْناهُ أَنْ یا إِبْراهیمُ (104) قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ (105) إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبینُ (106) وَ فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظیمٍ (107) وَ تَرَکْنا عَلَیْهِ فِی الْآخِرینَ (108) سَلامٌ عَلی إِبْراهیمَ (109) کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ (110) إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ (111) وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِیًّا مِنَ الصَّالِحینَ (112) وَ بارَکْنا عَلَیْهِ وَ عَلی إِسْحاقَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِما مُحْسِنٌ وَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبینٌ (113))
نمونه هایی از جدال احسن در جریان ابراهیم(علیه السلام)
قرآن کریم بعد از اقامه برهان بر اصول دین, قصص بعضی از انبیا(علیهم السلام) را که به منزله اجرای همان اصول است، ذکر میکند. اول قصه حضرت نوح(سلام الله علیه) و بعد جریان حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) را مطرح فرمودند. آنچه از حضرت ابراهیم بود یا «برهان» بود یا «جدال أحسن» و گاهی هم «حکمت» و «موعظه». در جریان «جدال أحسن» ملاحظه فرمودید؛ مثلاً در سوره مبارکه «انعام»، آن جا که میفرماید کوکبی را دید و فرمود: قالَ هذا رَبِّی، (2)این به صورت قیاس خُلف است که اگر این «کوکب», «رب» باشد نباید «آفل» باشد; لکن «آفل» است، پس معلوم میشود که «رب» نیست و این هذا رَبِّی میشود «جدال أحسن». در جریان بَلْ فَعَلَهُ کَبیرُهُمْ هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ کانُوا یَنْطِقُونَ، (3)[2] این هم «جدال أحسن» است؛ فرمود این بتها را آن بت بزرگ شکست؛ از او سؤال کنید، اگر حرف میزند! این هم یک «جدال أحسن» است که اگر اینها معبود باشند، چیزی را درک کنند و شما را به خدا نزدیک کنند باید بفهمند که چه کسی این بتها را شکاند؛ این «جدال أحسن» است و از آن جایی که مقدورشان نیست که بگویند چه کسی شکست، معلوم میشود که اهل ادراک نیستند، شایسته معبود شدن نیستند و مانند آن.
علت آوردن فعل مضارع دال بر تکرار در جریان رؤیای ابراهیم(سلام الله علیه)
مطلب دیگر اینکه در جریان رؤیا، وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) چند بار خواب دیدند و از اینکه فرمود: إِنِّی أَری فعل مضارع را که نشانه استمرار است آوردند، برای آن است که در یک بار اصلِ مسئله «ذَبح» معلوم شود، بعد خصوصیات و شرایط و زمان و مکانش مشخص شود؛ مثل اینکه اول دستور میآید که شما نماز را اقامه کنید و بعد اجزای نماز, شرایط نماز به تدریج نازل میشود؛ در اینجا هم اصلِ مسئله «ذَبح» یک بار آمده است، اما خصوصیت, زمان و مکان آن ممکن بود در شبهای دیگر نازل شده باشد. سرّ اینکه برای اوّلین بار وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) اقدام نکرد، برای اینکه همه خصوصیات و شرایط آن باید روشن میشد و این در طول مثلاً چند شب مشخص شد؛ قبل از ترویه, شب ترویه، روز بعد یعنی عرفه, اینها مشخص شد که در چه زمان و مکانی فرزندش را به قربانگاه ببرد.
تعلیل نیکو بودن فعل اسماعیل در پذیرش قتل با توجه به قبح آن
مطلب دیگر اینکه، همین مطلب را که وجود مبارک اسماعیل فرمود: سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرینَ را بعضی از انبیای دیگر هم گفتند. اصلِ قتل؛ یعنی کسی بخواهد دیگری را بکُشد، ظلم است و قبیح؛ چه اینکه خود انسان اگر بخواهد خودش را بکُشد، ظلم است و قبیح، خودکشی هم حرام است؛ سرّش آن است که مقدار سلطهٴ ما بر بدن محدود است. ما «بالقول المطلق» مالک خودمان نیستیم، چه اینکه «بالقول المطلق» مالک مالمان هم نیستیم. خدای سبحان که ما را مالک مال قرار داد، قلمرویی را برای سلطه ما قرار داد؛ این «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» (1)[3]محدود است. خدا این مال را در اختیار انسان قرار داد و او را مالک این مال قرار داد و حوزه سلطنت او را هم مشخص کرد؛ لذا اسراف حرام است, صَرف مال در کار حرام, حرام است؛ این را شارع اجازه نداد. بدن ما هم اینچنین است. این بدن ما درست است که در اختیار ماست، اما اینچنین نیست که ما بتوانیم به آن آسیب برسانیم. روزه که «جُنَّةٌ مِنَ النَّارِ» (2)از بهترین اقسام عبادت است، در حالی که برای انسان ضرر داشته باشد گفتند جایز نیست، پس معلوم میشود ما حقّ «اضرار» به نفس را نداریم، چه رسد به خودکشی و از اینکه قرآن کریم در بعضی از موارد دارد اینها به خودشان ستم کردند، معلوم میشود که ما امین هستیم نه مالک, اگر مالک باشیم تصرّف مالک در مملوک که ظلم نیست؛ اینکه فرمود اینها به خودشان ستم کردند، معلوم میشود ما امین هستیم و این امانت را باید حفظ کنیم و تحویل صاحب آن دهیم. اگر بیش از آن اندازهای که خدای سبحان به ما دستور داد در حوزه بدن عمل کنیم، ظلم کرده ایم؛ لذا انتحار میشود محرّم، لکن اگر کسی که مالک اصلی است دستور جهاد دهد یا دستور دهد که در «لیلة المبیت» در جایی بخواب که چهل شمشیردار مسلّح میخواهند تو را قطعه قطعه کنند، این کار میشود واجب یا مستحب و مانند آن, برای اینکه مالک اصلی دستور داد؛ اگر مالک اصلی دستور دهد انسان انجام ندهد خلاف شرع میشود. بنابراین جهاد رفتن, جهاد کردن, در جریان «لیلة المبیت» یا در جریان فَانْظُرْ ما ذا تَری که بگوید: یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ، همه اینها طبق دستورهای الهی است که کار «حَسَن» است و اگر بر خلاف عمل شود، میشود قبیح. پس اینچنین نیست که قتل نفس چون بد است، جریان کار حضرت ابراهیم یا قبول حضرت اسماعیل(سلام الله علیهما) زیر سؤال برود. ظلم آن است که انسان از حد تجاوز کند و اگر ثابت شد که هویّت انسان, مِلک ذات اقدس الهی است و دستور الهی باید اجرا شود، ترک این دستور خلاف شرع و خلاف عقل است.
تبیین دو تفاوت صبر اسماعیل در مقابل ابراهیم و موسی در کنار خضر (سلام الله علیهم أجمعین)
بنابراین میماند این مسئله که وجود مبارک ابراهیم گفت: أَنِّی أَذْبَحُکَ و اسماعیل(سلام الله علیه) گفت: سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرینَ. در سوره مبارکه «کهف» که قصه حضرت موسی و خضر(سلام الله علیهما) مطرح است، آنجا وجود مبارک موسی به خضر(سلام الله علیهما) قول داد که قالَ سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً (1)[5] نه مِنَ الصَّابِرینَ این دو تعبیر شبیه هم است، الاّ اینکه در آنجا دارد سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً و اینجا دارد سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرینَ؛ ولی وجود مبارک اسماعیل کاملاً تابع بود و هیچ اعتراض نداشت، لکن همین تعبیر را موسی(سلام الله علیه) کرد و بعد اعتراض کرد. سرّش آن است که در آنجا وجود مبارک خضر نگفت من چه کاری میخواهم انجام دهم؛ خضر گفت شما بخواهی همراه من بیایی، بعضی از کارهاست که توان فرساست و شاید شما نتوانی تحمل کنی، قالَ سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً دیگر نگفت من چه کار میخواهم انجام دهم، اما وجود مبارک ابراهیم «بالصراحه» به اسماعیل(سلام الله علیهما) گفت: إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ که بعد عرض کرد من هم صبر میکنم.
مطلب دیگر آن است که در جریان اسماعیل و ابراهیم(سلام الله علیهما) یکی مطیع است و یکی مطاع, این یکی تابع اوست، اما در جریان حضرت خضر و موسی(سلام الله علیهما) اینطور نبود. خود موسی از انبیای اولواالعزم بود و صاحب شریعت بود، اما وجود مبارک خضر به علم باطنی عمل میکرد و موسی(سلام الله علیه) که مأمور نبود به علم باطن عمل کند، ایشان برابر شریعت خودش میخواهد عمل کند؛ لذا کارهایی که به حسب ظاهر با شریعت هماهنگ نبود، زیر سؤال حضرت موسای کلیم میرفت، لذا خیلی فرق است بین آنچه موسای کلیم فرمود: سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً و آنچه اسماعیل(سلام الله علیه) گفت: سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرینَ.
1) کهف/سوره18، آیه69.
مکان و زمان «ذَبح» دال بر ذبیح بودن اسماعیل نه اسحاق(علیهما السلام)
پرسش: آیا این مسئله در ایام حج بوده؟
پاسخ: ظاهراً بله, آنهایی که به این فکر میکنند که «ذَبیح» اسحاق است، دیگر نمیدانند که تمام آنچه در بین مسلمین رواج دارد «ذَبح» در مکه و منا و آن محدوده است و اسحاق(سلام الله علیه) در شام بود؛ اگر «ذَبیح» حضرت اسحاق باشد، باید سرزمین شام را «مَذبح» قرار میدادند در حالی که اصلِ حج بود، چون فرمود: وَ أَذِّنْ فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجالاً وَ عَلی کُلِّ ضامِرٍ؛ ولی اینکه در چه شبی خواب دید منتظر بود که به وسیله تکرار - در ترویه, عرفه, شب دهم - خصوصیات, زمان و مکانش مشخص شود; لذا به صورت فعل مضارع یاد شده است. جریان حضرت موسای کلیم که از انبیای اولواالعزم است و ایشان تابع شریعت کسی نبود و وجود مبارک خضر هم بنا بود بر باطن عمل کند; لذا موسای کلیم جا برای اعتراض میدید.
پرسش: طبق روایات، جبرئیل حضرت آدم را به مناسک واداشت، آیا همان قربانی را داشته اند یا نداشتند؟
پاسخ: بالأخره اگر قربانی بود به این صورت نبود، بعداً به صورت رسمی، مناسک بر اینها معرفی شد که وَ أَرِنا مَناسِکَنا وَ تُبْ عَلَیْنا، (1)اما اینکه در آنجا وجود مبارک اسماعیل سعی کرده باشد، این سعی آن سعی نیست؛ یعنی در هر صورت سیزده یا چهارده سالش شده که میتوانست کاری انجام دهد و در حوایج پدر یا حوایج خودش کوشا باشد، این معنای فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ است.
1) بقره/سوره2، آیه128.
پس این دو صبر کاملاً با هم فرق دارند؛ آنچه موسای کلیم گفت و آنچه اسماعیل ذبیح گفت؛ موسای کلیم نشنیده بود، خضر(سلام الله علیه) نگفته بود که من چه کار میخواهم انجام دهم؛ حرف او این بود که شما نمیتوانی صبر کنی وَ کَیْفَ تَصْبِرُ عَلَی مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً ٭ قالَ سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً وَ لا أَعْصی لَکَ أَمْراً، (1)[7] بعد وقتی که شروع کردند آن سه کار اتفاق افتاد.
نقد بر «نسخ» شدن امر الهی «ذَبح» با فدیه و پاسخ آن
مطلب بعدی آن است که در جریان «ذَبح»، آیا این «نَسخ» قبل از فعل جایز است یا جایز نیست؟ اگر خدای سبحان به مطلبی امر کند، امتثال آن امر واجب است؛ قبل از موقع و قبل از اینکه مأمور عمل کند، شارع مقدس میتواند «نَسخ» کند یا نه؟ «نَسخ» قبل از فرصت و وقت امتثال را محقّقین تجویز نکردند، برای اینکه خدای سبحان«جَلَّ وَ عَلَی» که بِکُلِّ شَیْءٍ عَلیمٌ (2)است، وقتی میداند که این کار «نَسخ»شدنی است چرا دستور داده است؟ ولی «نَسخ» بعد از عمل چون به تخصیص ازمانی برمیگردد، یک کار جایزی است؛ مثل جریان قبله و امثال قبله که اتفاق هم افتاده است. بازگشت «نَسخ» در شریعت به تخصیص ازمانی است، برای اینکه آن قانونگذار؛ یعنی ذات اقدس الهی همه خصوصیات را میداند، گرچه مأمور آگاه نیست که فرصت و زمان و أمدِ این کار تا چه وقت است، خیال میکند عمومی دارد، عموم ازمانی؛ اطلاقی دارد، اطلاق ازمانی و بعداً هم ادامه دارد که آن وقت مثلاً شارع مقدس بعد از مدتی جریان قبله را از بیتالمقدس به کعبه برمیگرداند، اما «نَسخ» قبل از عمل یعنی چه؟ یعنی وقتی گفتند شما در فلان وقت عمل کن بعد بگوید نکن و «نَسخ» کند، از این معلوم میشود که مثلاً جهلی در کار بود و نمیدانست، این برای ذات اقدس الهی مناسب نیست؛ لذا آن را به «بداء» (3)برگرداندند. در جریان حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) این «نَسخ» قبل از عمل نبود تا کسی به دلیل همین قصه حضرت ابراهیم بگوید «نَسخ» قبل از عمل جایز است؛ این عمل شد، برای اینکه وجود مبارک ابراهیم که در عالَم رؤیا ندید اسماعیل را «ذَبح» کرده؛ نظیر آنچه یوسف(سلام الله علیه) دید و از آن به فعل ماضی یاد کرد گفت: إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لی ساجِدینَ، (4)با فعل ماضی یاد کرد یعنی آن کار واقع شده است یا إِنِّی أَرانی أَعْصِرُ خَمْراً (5)واقع شده است، اینجا دارد إِنِّی أَری که به صورت فعل مضارع است؛ یعنی من میبینم که شما را دارم «ذَبح» میکنم، همین حالت هم واقع شده است. بنابراین او مأمور به «ذَبح» نبود تا شما بگویید پس «نَسخ» قبل از وقت جایز است، هر چه را که دید اتفاق افتاده و خدای سبحان هم از آن به آزمون تعبیر کرده است؛ فرمود این بلای مبین است، آزمونی روشن و شفافی است که شما از عهده امتحان خوب درآمدید؛ اما آنها که خیال میکنند این «نَسخ» است، میگویند «نَسخ» قبل از عمل هم جایز است. بنابراین «نَسخ» قبل از عمل جایز نیست و این آیه هم از سِنخ «نَسخ» قبل از عمل نیست، «نَسخ» نشده است؛ همان صحنهای که در عالم رؤیا دید، همان صحنه باید واقع میشد و واقع شده, بنابراین از آن سِنخ نیست.
دور شدن محبت غیر خدا از ابراهیم و اسماعیل(علیهما السلام) با آزمون «ذَبح»
مطلب دیگر اینکه خدای سبحان امضا کرد که وجود مبارک ابراهیم جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ، (1)سلامت قلب در آن است که هم از نظر معرفت مشکلی نباشد و هم از نظر محبت, نه در معرفت وجود مبارک خلیل خدا مشکلی بود و نه در محبّت او؛ این إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذی فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ، (2)[13] برای او با اخلاص بود، اینجا هم جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ در قلبش هیچ نبود و محبّت غیر خدا را با این آزمون از قلب خودش دور کرد، چه اینکه اسماعیل(سلام الله علیه) هم حبّ به نفس داشت و این حبّ به نفس را هم در راه خدا از خود گرفت تا مخلص در درگاه الهی شود.
واقعیت خارجی داشتن جریان ذبح اسماعیل(سلام الله علیه)
البته معنایش این نیست که قصه امر به «ذَبح» اسماعیل یا «ذَبح» «کَبش» (3)و مانند آن تشبیه است، نه اینها یک واقعیت خارجی است که فواید و لوازمی دارد؛ لازمه اینکه خدای سبحان ابراهیم را آزمود، این است که او محبّت غیر خدا را از دل بیرون کند، اسماعیل(سلام الله علیه) محبّت غیر خدا را از دل بیرون کند، اما کاری است که در خارج واقع شده است؛ یعنی اسماعیلی بود و «کَبش»ی بود و «ذَبح»ی بود و کارد بر گلو کشیدن و مانند آن بود.
نمونه هایی از لطایف معرفتی ابراهیم(سلام الله علیه) در جریان«نار» و «ذَبح» و «مرگ»
روایات مسئله را هم ملاحظه فرمودید که خیلی لطیف است؛ کارد چه گفته حضرت، کارد را به قسمت گردن حضرت اسماعیل که گذاشت چه شده, حضرت اسماعیل را به رو خوابانید که از پشت و از قفا سرش را جدا کند کارد چه شده یا بدن چه شده یا گردن چه شده اینها لطایفی است که در روایات ما هست؛ جبرئیل(سلام الله علیه) آمده چه گفته، آن هم لطایف فراوانی است که در جریان «ذَبح» فرزند هست؛ برخوردهایی که وجود مبارک ابراهیم با فرشتهها داشت، چه در مسئله یا نارُ کُونی بَرْداً وَ سَلاماً (1)[15] که جبرئیل(سلام الله علیه) از ابراهیم(سلام الله علیه) خواست و گفت حاجتی داری بگو تا ما انجام دهیم که فرمود حاجت دارم اما به تو نه, گفت پس اگر به خدا نیازمندی از خدا بخواه, گفت: «فَقَالَ حَسْبِی مِنْ سُؤَالِی عِلْمُهُ بِحَالِی»، (2)اینها جزء درجات عالیه معرفتی و محبّتی ابراهیم خلیل است که اینها در روایات ما هست؛ ولی برخی از اهل معرفت مثل عطار و امثال عطار آنها هم نقل کردند که در هنگام قبض روح وجود مبارک ابراهیم, عزرائیل(سلام الله علیه) که آمده قبض روح کند گفت به تو جان نمیدهم؛ این انسان به جایی میرسد که حتی بر عزرائیل(سلام الله علیه) هم میتواند مسلّط باشد. گفت اگر او بگوید جانم را به شما بسپارم، این کار را خواهم کرد؛ ولی جانم را فقط به دست ذات اقدس الهی میسپارم؛ این همان جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ است.
امکان متوسّل شدن ابراهیم(علیه السلام) به اهل بیت(علیهم السلام) در لحظات حساس
پرسش: آیا حضرت ابراهیم (علیه السلام) در آن لحظه توسل به اهل بیت(علیهم السلام) داشتند؟
پاسخ: برای آنها در آن عالَم نورانیّت این چنین است, در عالَم بشریّت و عالم تاریخ یک حساب است, آن عالمی که «أَوَّلَ مَا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ خَلْقُ أَرْوَاحِنَا» (1)ذوات قدسی و این نورانیّت هستند، حساب دیگری است که اینها از آنها کمک میگیرند و به برکت آنها ممکن است به جاهایی برسند؛ ولی در عالم تاریخ البته مقدم هستند. لکن براساس اینکه نورانیّت آنها بالاتر بود، چه اینکه در جریان حضرت آدم هم آمده که فَتَلَقَّی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ (2)[20] این کلمات را به همان نورانیّت اهل بیت معنا کردند، البته حساب دیگری دارد. اینها درجات کمال پدر و پسر را نشان میدهد و «نَسخ»ی هم در کار نبوده است.
ستایش ابراهیم(علیه السلام) توسط خدای سبحان با صفت برجسته ایمان
مطلب بعدی آن است که در جریان ابراهیم خدای سبحان اوصافی را برای او ذکر میکند، بخشی از این اوصاف در سوره مبارکه «بقره» گذشت که فرمود: وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهیمَ خَلیلاً (3)یا آیه 124 سوره مبارکه «بقره» این است که إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً که امام بودن او هست, نبی بودن او هست, رسالت او هست, دارای صُحف بودن هست؛ اما یکی از القاب برجستهای که خدای سبحان به حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) میدهد این است که إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ، معلوم میشود ایمان از برجستهترین فضایل انسانی است و عنوان مؤمن بودن از برجستهترین القاب انسانی است. در همین آیات محلّ بحث میفرماید: سَلامٌ عَلی إِبْراهیمَ ٭ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ ٭ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ؛ عبد و بندهٴ مؤمن بودن از برجستهترین اوصافی است که خدای سبحان یکی از بزرگترین انبیای اولواالعزم را به این عناوین میستاید که إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ.
علت تعبیر آزمون «ذَبح» به «بلاء مبین»
حالا اینکه فرمود «بلاء مبین» است، خود نعمت را هم میگویند «بلاء». در دعاهای روز عید قربان که «وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی مَا أَبْلَانَا»، (1)این «أَبْلَانَا» یعنی «أنعمنا». «البلاء هو النعمة»، چه اینکه بلاء هم به معنای نعمت است (2)و هم به معنای آزمون; یعنی این نعمت بزرگی است، خدای سبحان به شما داده است که توانستید از آزمون به خوبی و موفق بیرون بیایید. برهان مسئله هم این است که هم او اهل احسان است و هم اهل ایمان، احسان و ایمانشان هم همین است. احسان یک معنای اصطلاحی هم دارد که روایت آن قبلاً هم بحث شد؛ از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده است که احسان چیست؟ فرمودند احسان, مقام است منزلت است «الْإِحْسَانُ أَنْ تَعْبُدَ اللَّهَ کَأَنَّکَ تَرَاهُ فَإِنْ لَمْ تَکُنْ تَرَاهُ فَإِنَّهُ یَرَاکَ»؛ (3)احسان, مقام است که انسان به مقام احسان میرسد. آن مقامی که انسان به آن مقام رسید، طوری خدا را عبادت میکند که گویا او را میبیند؛ این شخص خطاباتش واقعاً خطابات کسی است که گویا مخاطب را میبیند «الْإِحْسَانُ أَنْ تَعْبُدَ اللَّهَ کَأَنَّکَ تَرَاهُ فَإِنْ لَمْ تَکُنْ تَرَاهُ فَإِنَّهُ یَرَاکَ»، این مقام «کأنّ» است که بالاتر از مقام احسان و مقام «کأنّ» همان مقام «أنّ» است که وجود مبارک حضرت امیر فرمود: «مَا کُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَهُ»؛ (4)اما احسان به معنای اینکه کار خیر انجام میدهد یا نسبت به دیگران کار خیر انجام میدهد، این هم جزء فضایل اخلاقی است.
بشارت به «اسحاق» بعد از آزمون «ذَبح» دلیل بر «ذبیح» نبودن او
بنابراین وجود مبارک ابراهیم مأمور شد که اسماعیل را «ذَبح» کند و این قصه که گذشت، بعد از این قصه فرمود: وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِیًّا مِنَ الصَّالِحینَ، چه این قسمتها با هم نازل شده باشد و چه بیهم, نشان میدهد که اسحاق غیر از آن «ذَبیح» است؛ اگر با هم نشان داده شود که قرینه سیاق شفاف است و به خوبی دلالت میکند بر اینکه آنکه «ذَبیح» است اسحاق نیست و امر دائر است بین اسماعیل و اسحاق, قول ثالث هم که در مسئله نیست؛ کسی غیر از اسماعیل و اسحاق را «ذَبیح» معرفی نکرده، آن چیزی که در مسئله مطرح است همین دو قول است؛ یک قول حق این است که «ذَبیح», اسماعیل است و قولی هم که دیگران گفتند اسحاق است. این تقطیع جمله چه با هم نازل شده باشد و چه بیهم نشان میدهد که آن «ذَبیح» اسحاق نیست، گرچه در آن قسمت فقط سخن از غلام حلیم است و سخن از اسماعیل نیست؛ ولی بعد از تمام شدن آن قصه و اینکه فرمود این امتحان بود فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبینِ، ما ندا دادیم قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیاو این یک امتحان خوبی بود، این قصه که تمام شد فرمود: وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ ما او را به اسحاق بشارت دادیم که از این جا معلوم میشود غیر از آن قصه است.
پرسش: وَ فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظیمٍ ندا از چه بود؟
پاسخ: از آن «ابن» بود، چون گفت: یا بُنَیَّ.
پرسش: پس «تصدیق الرویا» چیست؟
پاسخ: رؤیا همین بود که شما دیدید، فعل ماضی نبود إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ؛ ما خواستیم امتحان کنیم شما هم به عمل آوردید. شما دیدید که دارید بچه را «ذَبح» میکنید و همین کار را هم کردید شما که نمیدانستید، چون درست است اینها عالِم به علم غیب هستند، اما به تعلیم الهی وگرنه ذات اقدس الهی به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: ما کُنْتَ تَدْری مَا الْکِتابُ وَ لاَ الْإیمانُ؛ (1)تو که نمیدانستی کتاب و ایمان چیست! ما به شما گفتیم؛ اینها عالِم غیب هستند، اما به تعلیم الهی که لحظه به لحظه خدا به اینها میگوید و اینها هم عالم میشوند، اگر تعلیم الهی نباشد که اینها بالذات عالم به غیب نیستند. وجود مبارک ابراهیم همین را دید و ظاهر آن هم این بود که باید واقع شود؛ لذا کاملاً آماده شد، فرزندش هم آماده شد، او هم گفت صبر میکنم و هر دو هم خیال میکردند که به حسب ظاهر باید «ذَبح» واقع شود و خدای سبحان فرمود ما خواستیم امتحان کنیم، شما خوب از عهده امتحان برآمدید.
پرسش: اگر امر به مقدمات ذبح بود پس دیگر فدای از او ؟
پاسخ: فدا بود, برای اینکه اگر خود «ذَبح» واقع میشد که فدا نمیخواست، چون «ذَبح» باید واقع میشد و آن به عنوان امتحان بود این «کَبش», فدای او شد که میشود فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظیمٍ؛ اما اگر آن واقع میشد که دیگر فدا نمیخواست. بنابراین ما خواستیم آزمونی بر پا کنیم، امتحان هم واقع شد؛ ولی برای اینکه واقعیتی در خارج پیدا شود، عدّهای هم استفاده کنند و سنّتی هم بشود همین کار را کردند.
1) شوری/سوره42، آیه52.
جمع بندی ادلّه دال بر ذبیح نبودن اسحاق(سلام الله علیه)
مطلب دیگر اینکه برخیها خواستند بگویند که این «ذَبیح» اسحاق است؛ اگر «ذَبیح» اسحاق است، این سنّت قربانی باید در شام اتفاق میافتاد، در حالی که از آن وقت تا الآن قربانی در مکه است و در سرزمین مناست، پس معلوم میشود در همین سرزمین بود و «ذَبیح» هم حضرت اسماعیل بود. آن قصه که تمام شد میفرماید: وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ معلوم میشود آن «ذَبیح», اسحاق نیست، آن «ذَبیح» همان فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلیمٍ است که غیر از اسماعیل(سلام الله علیه) کس دیگری نبود. برخیها خواستند بگویند این «ذَبیح» همان اسحاق(سلام الله علیه) است، این وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ به میلاد او بشارت نیست، برای اینکه به نبوّت او بشارت است وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِیًّا مِنَ الصَّالِحینَ، چون به نبوّت او دارد بشارت میدهد منافات ندارد که غلام حلیم همان او باشد و قصه «ذَبح» مربوط به او باشد، بعد از گذراندن آزمون, مسئله نبوّت مطرح است. اگر مسئله نبوّت مطرح است، یکی از انبیای برجستهٴ فرزند ابراهیم اسماعیل است، در این قسمت اگر سخن از نبوّت است چرا از نبوّت اسماعیل سخنی به میان نیامده؟ وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِیًّا مِنَ الصَّالِحینَ، بعد وَ بارَکْنا عَلَیْهِ وَ عَلی إِسْحاقَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِما مُحْسِنٌ وَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبینٌکه در بعضی از بخشها دارد که ما بعد از اسحاق, یعقوب را ماورای او خلق کردیم، ذریّه اینهاست و اگر ذریّه اینهاست معلوم میشود که سخن از میلاد است و نه سخن از نبوّت؛ محور نبوّت بحث نیست، بلکه محورّ ذریّه بحث است؛ به دلیل اینکه فرمود بعضی از ذریّههای اینها «مُحسن» هستند و بعضی هم ظالم می باشند. اگر نبوّت مطرح بود، چرا نبوّت اسماعیل مطرح نشد؟ پس معلوم میشود اینجا مدار بر نبوّت نیست و اگر این جریان اسحاق که شما خواستید بگویید در دوران نبوّت است، نبی بودن او حتماً مربوط به دوران بعد از این آزمون خواهد بود و دیگر دوران آزمون فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ و دوران جوانی باید گذشته باشد، در حالی که قرآن از اسماعیل به عنوان مِنَ الصَّابِرینَ (1)[27] یاد کرده است که چنین لقبی به اسحاق نداد و از او به عنوان صادِقَ الْوَعْدِ (2)یاد کرده است «علی أحد الوجهین» که درباره اسحاق چنین بیانی نشده است، چون اسماعیل «صادقالوعد» را بعضی همین حضرت اسماعیل دانستند و بعضی گفتند یک نبیّ دیگر است؛ بنا بر این دو وجه, اوصافی که خدا برای اسماعیل ذکر کرد که او مِنَ الصَّابِرینَ است و برای اسحاق ذکر نکرد صادِقَ الْوَعْدِ بودن را ذکر کرد و برای اسحاق ذکر نکرد، معلوم میشود آنکه «ذَبیح» است و گفت: یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ، همان حضرت اسماعیل بود نه اسحاق, بنابراین سخن از بشارت اسحاق، به میلاد او برمیگردد.
نیک بودن تقاضای ابراهیم(علیه السلام) بر امامت ذریّه و نرسیدن آن به ظالمین
مطلب دیگر اینکه فرمود ابراهیم و اسحاق اینها ذریّهای دارند که بعضی از آنها آدمهای صالح و «مُحسن« هستند و بعضی هم آدمهای ظالم می باشند؛ این جریان وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِما مُحْسِنٌ وَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبینٌ، از همان جریان سوره مبارکه «بقره» هم برمیآید. در آیه 124 سوره «بقره» وقتی خدای سبحان به حضرت ابراهیم فرمود: إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً، حضرت عرض کرد وَ مِنْ ذُرِّیَّتی؛ این یک چیز خوبی است که انسان مقامات علمی را برای خانواده خود بخواهد، این مسئله مال و جاه و مناصب دنیوی نیست که انسان اینها را از خدا نخواهد؛ انسان از خدا بخواهد که خدایا به من فرزند روحانی بده, این علم و روحانیت را از خانواده ما قطع نکن! این جزء دعاهای خوبی است و اینچنین نیست که این دعا مثلاً دعای خودخواهی و مانند آن باشد. گفت: وَ مِنْ ذُرِّیَّتی که دعای پربرکتی است. خدای سبحان فرمود: اما همه ذریّه تو که صالح نیستند. اینکه ابراهیم(سلام الله علیه) فرمود: قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتی ذات اقدس الهی فرمود: ذریّه شما دو قسمت هستند: بعضیها ظالم و بعضیها «مُحسن» می باشند لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ، (1)[29] مقام و فیض ما باید به آنها برسد. اینچنین نیست که مقامی باشد که خود مردم بتوانند به آن دسترسی پیدا کنند یا اشخاص بتوانند به آن دسترسی پیدا کنند. نفرمود «لا ینال عهدی الظالمون» که «عهد» مفعول شود, بلکه فرمود عهد هم باید برسد، فیض ما باید برسد و فیض ما به همه نمیرسد؛ آن فیض عام که رَحْمَةً لِلْعالَمینَ (2)است که البته شامل همه است، اما علم و معنویّت و معرفت و این گونه از فیوضات خاصّه، اینها عهد ماست, یک; عهد ما به هر کسی نمیرسد, دو; لا یَنالُ عَهْدِیکه این عَهْدِیمیشود فاعل و الظَّالِمینَمیشود مفعول. فرمود همه فرزندان شما که صالح نیستند، همین آیه سوره مبارکه «صافات» که وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِما مُحْسِنٌ وَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبینٌ، نشان میدهد که ذریّه ابراهیم و اسحاق(سلام الله علیهما) دو قسم بودند: بعضی «مُحسن» بودند و بعضی «ظالم»; آنها که «مُحسن» بودند عهد الهی به آنها میرسد و آنها که «ظالم» بودند عهد الهی به آنها نمیرسد, پس اصل کلی را در آیه 124 سوره مبارکه «بقره» در جواب حضرت ابراهیم فرمود: لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمینَو صغرای مسئله را که فرمود فرزندان ابراهیم و اسحاق دو قسم هستند را در سوره مبارکه «صافات» که محلّ بحث است؛ یعنی آیه 113 به این صورت آمده است: وَ بارَکْنا عَلَیْهِ وَ عَلی إِسْحاقَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِما مُحْسِنٌ وَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبینٌ. حالا برخی از مطالب دیگر را جناب فخررازی (3)درباره اینکه آیا اسحاق, «ذَبیح» بود یا اسماعیل(سلام الله علیهما)، اگر گفته نشده باشد در بحث فردا مطرح میشود.
موضوع: تفسیر آیات 99 تا 113 سوره صافات
وَ قالَ إِنِّی ذاهِبٌ إِلی رَبِّی سَیَهْدینِ (99 رَبِّ هَبْ لی مِنَ الصَّالِحینَ (100) فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلیمٍ (101) فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ قالَ یا بُنَیَّ إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ ما ذا تَری قالَ یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرینَ (102) فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبینِ (103) وَ نادَیْناهُ أَنْ یا إِبْراهیمُ (104) قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ (105) إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبینُ (106) وَ فَدَیْناهُ بِذِبحٍ عَظیمٍ (107) وَ تَرَکْنا عَلَیْهِ فِی الْآخِرینَ (108) سَلامٌ عَلی إِبْراهیمَ (109) کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ (110) إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ (111) وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِیًّا مِنَ الصَّالِحینَ (112) وَ بارَکْنا عَلَیْهِ وَ عَلی إِسْحاقَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِما مُحْسِنٌ وَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبینٌ (113))
جریان ابراهیم(علیه السلام) نمونه اجرایی اصول اعتقادی و نجات بدون وسیله او
جریان ابراهیم(سلام الله علیه)، بعد از حضرت نوح(سلام الله علیه) به عنوان اجرایی شدن آن اصول ذکر شده است; یعنی قرآن کریم بعد از اینکه آن اصول اساسیِ اعتقادی را ذکر میکند، نمونههای اجرایی آن را هم که قصص انبیا(علیهم السلام) است را ذکر میکند. وجود مبارک ابراهیم را به عنوان إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ (1)که سرفصل این قصه است معرفی کرد; لذا وجود مبارک نوح را با وسیله نجات داد که آن کشتی است و ابراهیم(سلام الله علیه) را بدون وسیله نجات داد که فرمود: یا نارُ کُونی بَرْداً وَ سَلاماً، (2)[2] اینطور نبود که وجود مبارک نوح در آب باشد و خدا او را در آب حفظ کند; ولی وجود مبارک ابراهیم در آتش بود و ذات اقدس الهی او را در آتش حفظ کرد، این خاصیت قلب سلیم است؛ حفظِ بیوسیله غیر از حفظ با وسیله است.
علت پاسخ منفی ابراهیم به جبرائیل و عزرائیل(علیهما السلام) در آستانه آتش و مرگ
مطلب دیگر آنکه وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه)، چون جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ هر جا مأموریّت الهی هست امتثال میکند؛ نظیر آنچه در سوره مبارکه «هود» یا سایر سوَر از مهمانهای حضرت ابراهیم که سخن به میان میآید کاملاً استقبال کرد، حرفهای آنها را شنید و برابر حرفهای آنها عمل کرد؛ اما آنجا که فرشتگان ولو فرشتگان حامل عرش پیشنهاد میدهند، وجود مبارک ابراهیم نمیپذیرد، چون قلب او «سالماً لله» است. اگر در جریان آتشسوزی, جبرئیل(سلام الله علیه) پیشنهاد داد و حضرت قبول نکرد، به این معنا نیست که جبرئیل وحی آورد و آن حضرت - معاذ الله - قبول نکرده باشد، بلکه اعلام آمادگی کرد و فرمود من محتاجم، اما به تو نه. آنچه عطار و مانند عطار در جریان قبض روح نقل میکنند و اگر این تاریخ درست باشد، معنایش این نیست که عزرائیل(سلام الله علیه) مأمور بود برای قبض روح و وجود مبارک ابراهیم این کار را نکرد; بلکه پیشنهاد دادند و گفتند اگر حاضر باشی ما روح شریف شما را قبض میکنیم که فرمود نه, اگر در جریان نقد و نفی کردن خواسته عزرائیل(سلام الله علیه) «عندالموت» یا خواسته جبرئیل(سلام الله علیه) «عند قولهم» که گفت: حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُمْ، (1)[5] آنها در حدّ پیشنهاد بود و نه در حدّ دستور وحی الهی.
مشروط بودن اثبات مناسک به بنای کعبه قبل از ذبح فرزند
1) انبیاء/سوره21، آیه68.
مطلب بعدی آن است که باید از لحاظ تاریخی ثابت شود که جریان ساخت و ساز کعبه قبل از جریان «ذَبح» فرزند بود یا بعد از جریان؟ اگر قبل از جریان بود، ممکن بود که مسئله «سعی» بین «صفا» و «مروه» و مانند اینها مطرح شود؛ اما اگر بعد از جریان «ذَبح» و آزمون الهی بود، آنجا دیگر «صفا» و «مروه» و «سعی» و قربانی و اینها هنوز طرح نشده بود، چون کعبه و مناسکی نبود.
پرسش: نمی شود که بدون اجازه این فرشتگان پیشنهاد کنند؟
پاسخ: پیشنهاد دادن در کمک که عیب ندارد, چون همیشه ما مأموریم که آماده باشیم برای انبیا خدمت کنیم این یک پیشنهاد دادن است یک وقت است که امر میکنند دستور از طرف خدای سبحان است خب آن حتماً امتثال میشود.
پرسش: وَ هُم بِاٴمرِهِ یَعمَلُونَ (1)[6]چه می شود؟
پاسخ: نه «کلّ ما یعملون فهم بأمره»؛ اگر امر کنند عمل میکنند، نه اینکه هر کاری که میکنند به عمل آنهاست آنها مباحاتی دارند یعنی طبق قواعد مطلقه پیشنهاداتی دارند.
مشکل بودن حمل «سعی» در فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ به صفا و مروه
مطلب بعدی آن است که اگر این «سعی» که در تفسیر کنزالدقائق و بعضی از تفسیرهای این سنخی، «سعی» را همان «سعی» بین «صفا» و «مروه» دانستند؛ اگر منظور این باشد، باید اولاً روایتش معتبر باشد، ثانیاً کلمه «سعی» که در احکام فقهی ماست در قرآن به عنوان «سعی» بین «صفا» و «مروه» نیامده است، بلکه آمده است که إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَکه اینها مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ است، اگر کسی فَمَنْ حَجَّ الْبَیْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَیْهِ أَنْ یَطَّوَّفَ بِهِما (2)[8] که از آنجا به عنوان طواف یاد کرده است و باید ثابت شود این جریان بعد از ساختن کعبه است و مانند آن.
در سوره مبارکه «بقره» از ساختن کعبه به وسیله ابراهیم و اسماعیل(سلام الله علیهما) سخنی به میان آمده است؛ از آیه 124 به بعد سوره مبارکه «بقره»، راجع به ساخت و ساز کعبه است که می فرماید: وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهیمَ مُصَلًّی وَ عَهِدْنا إِلی إِبْراهیمَ وَ إِسْماعیلَ أَنْ طَهِّرا بَیْتِیَ لِلطَّائِفینَ وَ الْعاکِفینَ وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ (1)[9] تا به آیه 127 میرسد که وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْراهیمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَ إِسْماعیلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّکَ أَنْتَ السَّمیعُ الْعَلیمُ.کارگران معمولاً برای رفع خستگی زیر لب زمزمهای دارند؛ وجود مبارک ابراهیم و اسماعیل(سلام الله علیهما) هنگام ساخت و ساز کعبه وقتی این مصالح ساختمانی، سنگ و گِل را میآورند، تک تک این کارها را که میخواستند انجام دهند، برای رفع خستگی میگفتند: رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا که این فعل مضارع نشانه آن استمرار است؛ وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْراهیمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَ إِسْماعیلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا این پایهها با رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا گفتنِ این دو پیغمبر بالا آمده است. باید ثابت شود که این قصهٴ ساخت و ساز کعبه، قبل از جریان امر به «ذَبح» بود و از طرفی هم اینها که به «صفا» و «مروه» رسیدند، اگر برای عمره مفرده بود، عمره مفرده که مسئله قربانی ندارد و اگر حج تمتع بود که «صفا» و «مروه» بعد از مسئله «ذَبح» و «مِنیٰ» و قربانی است، چون حاجی در «ترویه» احرام میبندد و به طرف عرفات حرکت میکند؛ روز عرفات را در عرفه است، شب را در «مشعر» است و صبح را در «مِنیٰ» است که آنجا «ذَبح» و حلق و تقصیر انجام میشود، بعد برمیگردد به مکه که طواف است و نماز طواف است و «سعی» بین «صفا» و «مروه»؛ این «سعی» کدام «سعی» بود که قربانی را به همراه داشت؟ «سعی» عمره که قربانی ندارد و «سعی» حج تمتع هم که بعد از قربانی است. به هر حال این فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ که عدّهای از فضلا و مفسّران معنا کردند؛ یعنی به زمان رشد و بلوغ رسید که میتواند کاری انجام دهد و اگر هم روایت معتبری باشد که دلالت کند بر اینکه این حالت در «مسعیٰ» به وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) عارض شد، «نعم المطلوب».
1) بقره/سوره2، آیه125.
ناتمامی نقد بر ابراهیم(علیه السلام) در تعبیر نکردن خواب و اقدام به ذبح
مطلب بعدی آن است که در جریان «ذَبح» که قبلاً از بعضی از اهل معرفت بیان کردیم، گفتیم اینها سخنی دارند که سخن آنها قابل نقد است و آن این است که آنها فکر میکردند وجود مبارک حضرت ابراهیم رؤیا را باید تعبیر میکرد؛ نظیر رؤیای حضرت یوسف که تعبیر شد، او هم باید تعبیر میکرد؛ ایشان إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ بود، آنچه ایشان دیدند این است که باید از «ذَبح» ولد به «ذَبح» «کَبش» عبور میکردند; (1)ولی عبور و تعبیر نکردند، آنچه را دیدند گفتند؛ در حالی که باید تعبیر میکردند و «کَبش» را باید «ذَبح» میکردند. در جواب به این سخن اشاره شد که ناتمام است، برای اینکه معصوم(سلام الله علیه) عالِم است که کجا باید تعبیر کند، کجا نباید تعبیر کند و مانند آن؛ بر فرض اگر این رؤیا تعبیر میخواست و جریان «کَبش» مرئی بود و ایشان تعبیر نکرد، «کَبش» واقعیّت داشت و دیگر فِدا نمیشود؛ از اینکه فرمود: وَ فَدَیْناهُ بِذِبحٍ عَظیمٍ معلوم میشود آنچه دیده چیز دیگری بود و این گوسفند فِدای او شد وگرنه اگر این اصل بود و همین را میدید، دیگر فِدا در کار نبود.
چگونگی هماهنگ بودن صَدَّقْتَ الرُّؤْیا با آمدن خدا
میماند مسئله فِدا بنا بر جریان معروف بین اهل تفسیر که وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) در عالَم رؤیا دید که فرزندشان را دارند «ذَبح» میکنند، این قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا و آن فِدا یعنی چه؟ در جریان قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا نشان میدهد که آنچه شما در عالَم رؤیا دیدید، همان را عمل کردید؛ شما که نظیر وجود مبارک یوسف از فعل ماضی سخن نگفتید, نگفتید «انی رأیت أنّی ذَبحتک» گفتید: إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ که همین حالت هم اتفاق افتاد. در عالَم رؤیا دیدید که بچه را خواباندید و کارد کشیدید تا «ذَبح» کنید، آنچه در عالم رؤیا دیدید همان واقع شد؛ شما «ذَبح» کردن را خواب ندیدید که به صورت فعل ماضی «انی رأیت فی المنام أنّی ذَبحتک» باشد، اینکه نبود؛ إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ که همین هم واقع شده است و شما هم که نمیدانستید این علم, علم غیب است؛ درست است که پیغمبر میداند، اما به تعلیم الهی میداند. اینکه ذات اقدس الهی به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: ما کُنْتَ تَدْری مَا الْکِتابُ وَ لاَ الْإیمانُ؛ (2)[11] تو نمیدانستی کتاب و ایمان یعنی چه، وَ عَلَّمَکَ ما لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ (3)همین است. آنکه «بالذّات» عالم غیب است, ذات اقدس الهی است که به تعلیم الهی هر وقت چیزی به وسیله وحی به پیامبر آگاهی بخشید میداند، وگرنه حضرت صبر میکند تا از طرف خدای سبحان دستور تعلیمی برسد؛ اینجا هم همین طور بود، در جریان حضرت ابراهیم و مانند آن که ذاتاً عالم به غیب نیستند، خدای سبحان باید تعلیم کند. تا اینجا اینها دیدند که دارند «ذَبح» میکنند و همین هم واقع شد.
معنای نسخ و بدا و چگونگی جمع آن با علمِ الهی
منتها مشکل این است که اگر این «نَسخ» باشد، این «نَسخ» قبل از عمل است و «نَسخ» قبل از عمل را که می گوییم جایز نیست. در تفسیر کنز و مانند آن آمده است که این از سنخ «بداء» (1)می باشد؛ یعنی ذات اقدس الهی قصدش این بود که «ذَبح»ی واقع شود؛ ولی «بداء» حاصل شد و «ذَبح»ی واقع نشده است، البته «بداء» ممکن است; منتها همانطوری که «نَسخ» واقعاً تخصیص أزمانی است و نه «نَسخ» حقیقی, «بداء» هم یک دستور أزمانی است، نه «بداء» و «ظهور بعد الخفیٰ حقیقةً».
بیان مطلب چنین است که در قانونگذاریهای بشری و عادی «نَسخ» ممکن است؛ یعنی عدّهای قانونی را جعل و وضع میکنند، بعد از مدتی که اجرا میشود معلوم میشود این قانون کافی نیست، این را با تبصره و مادهای اصلاح میکنند یا کلاً «نَسخ» میکنند که این «نَسخ» در قوانین بشری هست؛ اما درباره ذات اقدس الهی «نَسخ» یعنی چه؟ «نَسخ» شرایع هم بازگشت آن به تخصیص أزمانی است، منتها ما نمیدانیم؛ عام یا مطلقی است که ذات اقدس الهی میداند که زمان و زمین آن چه وقتی است؛ بعد از آن مدت هم میفرماید که دوران آن تمام شد و تاریخ مصرفش گذشت؛ ولی ما خیال میکنیم که حکم این عموم یا اطلاق همچنان هست، در حالی که ذات اقدس الهی میداند که در فلان مقطع تاریخی این حکم منقطع میشود. «نَسخ» در احکام الهی بازگشت آن به تخصیص أزمانی و أمکنه است؛ «بداء» هم اینچنین است، نزد ما «ظهور بعد الخفیٰ» یا «خفاء بعد الظهور» است؛ ولی «عند الله» واقعاً «اظهار بعد الاخفاء» و «اخفاء بعد الاظهار» است. چیزی را ذات اقدس الهی قبلاً «اخفاء» کرده بود و الآن اظهار میکند، نه اینکه «بداء له»؛ یعنی «ظهر له بعد أن کان خفی علیه»، چیزی بر ذات اقدس الهی که بِکُلِّ شَیْءٍ عَلیمٌ (2)است مخفی نیست. بنابراین «بداء» به معنای ظهور بعد از خفا، برای ذات اقدس الهی معنا ندارد؛ «اظهار بعد الاخفاء» بله ممکن است. اگر در تفسیر کنز و مانند آن روایتی هست که آمده این از سنخ «بداء» است، «بداء» درباره ذات اقدس الهی به «اظهار بعد الاخفاء» برمیگردد و اگر سخن از «نَسخ» در بعضی از تعبیرات آمده است، آن به تخصیص أزمانی برمیگردد، زیرا خدای سبحان که بِکُلِّ شَیْءٍ عَلیمٌ است میداند که فلان قانون تا فلان تاریخ کاربرد دارد و از آن به بعد کاربرد ندارد.
منافات نداشتن وجود اَجل حتمی و مطلق برای انسان با علم الهی
پرسش: در همه جا «قضاء» در ذات مقدس خداوند، همین معناست که می فرمایید؟
پاسخ: قضای حتمی داریم که ذات اقدس الهی مشخص کرد؛ مثلاً در بعضی از موارد دارد که هُوَ الَّذی خَلَقَکُمْ مِنْ طینٍ ثُمَّ قَضی أَجَلاً وَ أَجَلٌ مُسَمًّی عِنْدَهُ (1)معلوم میشود که دو نحوه «أجل» هست، این در اوایل سوره مبارکه «انعام» گذشت؛ فرمود خدا یک «أجل مقضی» دارد و یک «أجل مسمّیٰ»; آن «أجل مقضی» قابل تغییر و تبدیل است؛ یعنی در حدّ مقتضی است و سبب تام نیست؛ این شخص اگر رعایت صدقه و صِله رحم و این گونه از امور معنوی را در نظر داشته باشد, یک; اگر مسائل بهداشتی را در نظر داشته باشد, دو; به فلان مقطع عمر میرسد, سه که این در حدّ قَضی أَجَلاً است، اما ابهام در عالم نیست, یک; ابهام نزد خدای سبحان که بِکُلِّ شَیْءٍ عَلیمٌ است نیست, دو; ولی خدا میداند که این شخص با «حُسن» اختیار خود، این راه صدقه و صله رحم و مانند آن را طی میکند از یک سو, راه بهداشت را میپیماید از سوی دیگر و در فلان وقت به عمر طولانی میرسد, سه؛ میداند که «أجل مسمّیٰ» چه وقت است یا شخص دیگر به سوء اختیار خودش آن امور پربرکت را قطع میکند، این امور بهداشتی را رعایت نمیکند، به آن عمر مقضی نمیرسد و زودتر رخت برمیبندد که این را هم میداند. نه در نظام ابهام است، نه «عندالله» ابهام است؛ نه «أجل مقضی» بودن, یک; و «أجل مسمّیٰ» بودن, دو; که دو «أجل» هستند، با تعیّن واقعی یا تعیّن «عند الله» سازگار است, سه; «عند الله» مشخص است که چه کسی و در چه زمانی میمیرد، در نظام هستی جا برای ابهام نیست؛ اما یک قانون دو طرفه ذات اقدس الهی جعل کرده و انسان را مختار کرده است، اما انسان با «حُسن» اختیار خود کدام راه را میرود، «عند الله» معلوم است؛ با «سوء» اختیار خود کدام بیراهه را طی میکند، «عند الله» معلوم است؛ در جریان «بداء» و در جریان «نَسخ» اینچنین است.
1) انعام/سوره6، آیه2.
توجیه خدا در ذبح اسماعیل(علیه السلام) و ارتباط آن با نسخ و بدا
عمده توجیه کردن مسئله فِداست که اگر فِدا به لحاظ این باشد که یک کار قطعی بود و ما برای آن فِدا فرستادیم، اینجا چیزی قطعی نبود که حضرت اسماعیل «ذَبح» شود؛ اما اگر صورت قضیه باشد که میرفت «ذَبح» شود و برای همین عنوان فِدا صادق است؛ لذا إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ صادق است، به همین معیار و در همین معنا که إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ صادق است فِدا هم صادق است؛ اما جریان وَ فَدَیْناهُ بِذِبحٍ عَظیمٍ که - معاذ الله - بگوییم که سیدالشهداء(سلام الله علیه) - معاذ الله - فِدای اسماعیل شد او مقامش کجا و این مقامش کجا! هرگز وجود مبارک سیدالشهداء(سلام الله علیه) فِدای کس دیگری نخواهد بود.
بنابراین اگر «بداء» باشد، معنای آن «اظهار بعد الاخفاء» است و نه ظهور «بعد الخفاء»؛ اگر «نَسخ» باشد به تخصیص أزمانی و أمکنهای و مانند آن برمیگردد و اگر آن حرف بعضی از اهل معرفت که میگفتند وجود مبارک ابراهیم میبایست مثلاً تعبیر میکرد و تعبیر نکرد، اگر آن حرف درست باشد که درست نیست، با فِدا سازگار نیست. بنابراین آنچه وجود مبارک حضرت ابراهیم دید همین بود که إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَو همین هم واقع شده.
عدم تعارض مالکیت انسان بر جان و مال خود و امر الهی بر ذبح
پرسش: مگر شرع قائل به حُسن و قبح عقلی نیست؟پاسخ: بله.
پرسش: چطور امر خداوند بر یک امر قبیحی جاری شده است؟
پاسخ: ما خلاف کنیم قبیح است. درباره مال خودمان حق نداریم که بگذاریم بیراهه کسی بیاید و از ما بگیرد، اما در امانتها چطور؟! بسیاری از ماها اسلامی حرف میزنیم و قارونی فکر میکنیم. ما خیال میکنیم خدا هم - معاذ الله - مثل یکی از افراد دیگر است. کسی حق ندارد در مال و جان ما بدون اذن ما تصرف کند که این صحیح است، برای اینکه ما مالک جان و مال هستیم «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم»؛ (1)[17]این نسبت به قانونی است که خدا جعل کرده و عقل هم پذیرفته است، اما نسبت به ذات اقدس الهی ما واقعاً مالک هستیم یا امین می باشیم؟ اینکه خدا میفرماید شما به خودتان ظلم نکنید یعنی چه؟ معلوم میشود ما برای او هستیم. فرمود: ما ظَلَمَهُمُ اللَّهُ وَ لکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ؛ (2)[18] اینها به خودشان ظلم کردند. در قسمتی از کتابهای عقلی میگویند اتحاد عاقل و معقول درست است, اتحاد عالم و معلوم درست است، اما اتحاد ظالم و مظلوم که درست نیست. ما به خودمان ظلم کردیم یعنی چه؟ یعنی ما امین کار خدا هستیم مال, برای اوست. به ما گفت جهاد بروید، می گوییم چشم! بگوید فِدا شوید، می گوییم چشم! اگر کسی اسلامی حرف بزند و قارونی فکر کند که بگوید من خودم چندین سال زحمت کشیدم و مالک هستم، معلوم میشود که مشکل جدّی دارد. ما در برابر دیگران بله مالک هستیم و کسی حق ندارد که در جان و مال ما تصرف کند، چه اینکه ما حق نداریم در جان و مال کسی تصرّف کنیم؛ اما ذات اقدس الهی حق ندارد در جان و مال ما تصرّف کند؟ اینها برای اوست، عطایای اوست؛ لذا در امور کسبی و اقتصاد فرمود: لِلرِّجالِ نَصیبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا وَ لِلنِّساءِ نَصیبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ (3)[19] هر کسی که کسب کرد برای اوست، اما درباره انفاق الهی فرمود: وَ آتُوهُمْ مِنْ مالِ اللَّهِ الَّذی آتاکُمْ؛ (4)[20] این برای اوست و برای شما نیست. ما اگر واقعاً باور کردیم که موحّدیم، باور کنیم که امین هستیم. صاحب مال گفت مال را بدهید، باید بگوییم چشم. در برابر خدا اگر کسی بگوید من نمیدهم این قبیح است. در قتل نفس، این همه انتحارها، این همه عزیزان ما که رفتند در میدان مین شربت شهادت نوشیدند؛ مثل گردان عاشورای آذربایجان شرقی اینها هم همینطور بودند، اینها امین بودند؛ دستور اسلامی این است که شما بروید این مینها را خنثی کنید، اینها هم با استقبال رفتند و این امانت را اهدا کردند؛ این خودکشی نیست، این انتحار محرّم نیست. اگر کسی خودکشی کرد معصیت کرد, یک; وصایایی که بعد از اقدام انجام میدهد، مانند تکّه کاغذپاره ای بیارزش است، با اینکه این همه اصرارِ قرآن کریم بر وصیّت است. اگر کسی قرصهای سمّی خورده که مُهلک است، بعد از اینکه این قرصها را خورده شروع کرده به نوشتن وصیّتنامه, آن تکّه کاغذپاره ای بیشتر نیست و چنین کسی وصیت او هم ارزش ندارد. اگر کسی باور کرده که جان و مال ما برای خداست، میگوید او دستور داد و من هم آن را تسلیم میکند. بنابراین نسبت به دیگری کسی حق ندارد; لذا وجود مبارک حضرت ابراهیم با پسرش مشورت کرد فَانْظُرْ ما ذا تَری.
هماهنگی توصیف اسماعیل(علیه السلام) به صبر و حلم با امر به ذبح
مطلب بعدی آن است که آنجا که قصه «ذَبح» و قربانی مطرح است، مسئله صبر و حلم را طرح میکند؛ غلام حلیم است, سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرینَ و مانند آن؛ اما آنچه وجود مبارک ابراهیم مسئلت کرد گفت: هَبْ لی مِنَ الصَّالِحینَ؛خدای سبحان هم در بخش های دیگر که نام اسماعیل را میبرد فرمود: إِنَّهُمْ مِنَ الصَّالِحینَ (1)او از ما صالح خواست ما هم صالح دادیم؛ او که از ما «حلیم» نخواست، ما به او «حلیم» دادیم؛ او که از ما «صابر» نخواست، ما به او صابر دادیم، برای اینکه ما میدانیم یک آزمون سنگینی در پیش است. در جریان درخواست برای فرزند، در همین سوره مبارکه «صافات» عرض کرد: هَبْ لی مِنَ الصَّالِحینَ؛ در سوره مبارکه «انبیاء» و مانند آن درباره حضرت ابراهیم دارد که این جزء «صابرین» است؛ در بخشی از سوَر دارد این جزء «صالحین» است، آیه 85 سوره مبارکه «انبیاء» این است: وَ إِسْماعیلَ وَ إِدْریسَ وَ ذَا الْکِفْلِ کُلٌّ مِنَ الصَّابِرینَ * وَ أَدْخَلْنَاهُمْ فِی رَحْمَتِنَا إِنَّهُمْ مِنَ الصَّالِحِینَ، (2)[22] اما اینجا که جریان «ذَبح» و آزمون مطرح است سخن از «حلم» و «صبر» است. او از خدای سبحان فرزند «صالح» خواست و خدا هم عطا نمود، چه اینکه در سوره مبارکه «انبیاء» آیه 86 فرمود: إِنَّهُمْ مِنَ الصَّالِحینَ اسماعیل جزء «صالحین» است؛ اما اینجا که قصه «ذَبح» مطرح است، صالح بودن بیاثر نیست، اما نقش کلیدی و سهم کلیدی برای «صبر» و «حلم» است. فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلیمٍ؛ این حلیم را که درباره اسحاق ذکر نکرده است، برای اینکه او مورد امتحان قرار نگرفت. بنابراین آنچه در این بخشها آمده است، اگر «بداء» باشد راهحل دارد، اگر «نَسخ» باشد راهحل دارد و آنچه بعضی از اهل معرفت گفتند واقعاً تام نیست.
عدم تفاوت ذَبح یا آمدن فدیه در تسلیم بودن ابراهیم(علیه السلام)
پرسش: پس ماٴمورٌبه حقیقی حضرت ابراهیم مقدمات «ذَبح» بوده؟
پاسخ: نه, تمام مأموریت او همین بود؛ گفت: إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ که همین را هم عمل کرد و نگفت «إذبح ولدک»، آنچه در عالم رؤیا دید مأمور بود که همان را انجام بدهد و این را هیچ کسی نمیداند امتحان است، مگر عالِم به غیب که خدای سبحان است، بعد وقتی فرمود: قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا، از آن به بعد وجود مبارک ابراهیم فهمید این آزمون الهی بود؛ اینها به تعلیم الهی عالِم میشوند، فرمود: لا تُحَرِّکْ بِهِ لِسانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ (1)[23] یا عَلَّمَکَ ما لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ (2)[24] و ما کُنْتَ تَدْری مَا الْکِتابُ وَ لاَ الْإیمانُ، اینها همه آیاتی است که نشان میدهد وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که عالِم غیب است، به تعلیم الهی عالم غیب است، نه «بالذّات» مثل خدای سبحان, همه انبیا همینطور هستند. بعد وجود مبارک ابراهیم فهمید که مأموریت ایشان همین بود؛ یعنی امتحان بود. برای اینها فرق نمیکند، امتحان باشد یا نباشد حاضر هستند. مگر جریان آتشسوزی هم امتحان بود؟ رفت وارد شد که گفتند: حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُمْ گفت چشم! اینطور نبود که بدانند، آخر این کار سابقه نداشت که ما بگوییم یا خود حضرت ابراهیم بفرماید خدای سبحان دستور میدهد یا نارُ کُونی بَرْداً وَ سَلاماً، (3)[25] سابقه هم نداشت. چه عمل شود و چه عمل نشود, چه مقدمه باشد و چه «ذیالمقدمه»، در هر حال برای کسی که جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ یکسان است. گفتند: حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُمْاو هم گفت چشم! اینجا إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ گفت چشم! منتها اینجا امتحان از آب درآمده و آنجا واقع بود. غرض این است که اگر کسی واقعاً با قلب سلیم بیاید تسلیم محض است، چون محبوبی جز او نیست, معبودی هم جز او نیست, مطلوبی هم جز او نیست و چیزی را نمیخواهد مگر محبوب خودش و باور کرده که یک قدم وقتی روی این دنیا بگذارد، قدم بعدی حیات ابد است، این نگران چیزی نیست و چیزی را از دست نمیدهد.
جریان سیدالشهداء(علیه السلام) نمونه بارز تسلیم در برابر اوامر الهی
پرسش: در مسئله جهاد قاعده عقلایی مترتب است، در این جا چه فایده ای متصوّر است؟
پاسخ: ولو آدم بداند که فعلاً کشته میشود، مثل جریان سیّدالشهداء که همه عقلا گفتند کجا میروی؟ عراق شلوغ است، یمن شلوغ است، با زن و بچه کجا میروی؟! همه عقلا و خردمندان بنیهاشم و غیر بنیهاشم گفتند این کار شما کاری نیست که توجیه داشته باشد، برای اینکه کشتار بیرحمانه آنها که هست و شما هم با زن و بچه هستید, حالا بر فرض که میروی زن و بچه را برای چه میبری؟ این فرمایش که فرمود: «وَ اللَّهِ لَوْ لَمْ یَکُنْ مَلْجَأٌ وَ لَا مَأْوًی لَمَا بَایَعْتُ»؛ (1)فرمود در تمام کُره زمین جایی برای من نباشد من حاضر نیستم بیعت کنم. این حرف, حرف چه کسی است؟ این حرف کسی است که میگوید این جان عاریه و امانت است، صاحب من دستور داد و من باید اطاعت کنم «إِنَّ اللَّهَ قَدْ شَاءَ أَنْ یَرَاکُنَّ سَبَایَا»، پس اگر باور کردیم که جان ما چه آنجا که جهاد باشد، چه آنجا که جهاد نباشد و چه آنجا که انتحار باشد امانت خداست و خدا دستور داد که این امانت را باید در راه او مصرف کنیم، باید بگوییم چشم, قاعده آنها همین بود.
عدم نیاز خواب ابراهیم(علیه السلام) به تعبیر و علت آن
پرسش: قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا تصدیق عملی می شود یا تصدیق تحقق رویاست؟
1) بحارالانوار، العلامه المجلسی، ج44، ص329.
پاسخ: رؤیا, شما به رؤیا که حکم خدا بود عمل کردید. خیلی از رؤیاها تعبیر نمیخواهد لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْیاکه لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ (1)همان واقع شد. رؤیا گاهی متن واقع است و گاهی معبّر باید عبور کند تا به اصل برسد. آنچه انسان دید همان حق است و اگر دست به آن نزد، همان را در صبح به خاطر دارد، اگر ذهن او جَوَلان داشت از آنچه دید عبور کرد و به یک صورت دیگری درآمد، صبح که بیدار شد آن صورت دیگر در ذهن او ماند، باید به کارشناس, روانشناس و معبّر بگوید تا این معبّر از آنچه نقداً در دست اوست عبور کند به آنچه واقعاً در عالم رؤیا دیده است که بعد برایش تعبیر میکند، مثل وجود مبارک یوسف که تعبیر کرد و گفت تو که میگویی: إِنِّی أَرانی أَعْصِرُ خَمْراً، (2)به همان ساقیگری سابق میرسی یا یعقوب(سلام الله علیه) فهمید یوسف که میگوید: إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً (3)یعنی چه, چون عبور کرد. گاهی انسان خواب های او پراکنده است؛ همانطوری که در بیداری پراکندهگو است، در خواب هم پراکندهاندیش است؛ آنچه را دید به چندین واسطه عبور میکند و به صورتی میرسد که این میشود «أضغاث احلام» (4)و «أضغاث احلام»؛ یعنی خوابهایی که نظیر یک دسته سبزی است که علف هرز آن زیاد است، آن باغی که وجین نشده باشد و علف هرز آن زیاد باشد، یک دسته سبزی تهیه میکنند که مثلاً صدتایش علف هرز است و چند جایش هم قابل خوردن است، این قابل استفاده نیست و این را میگویند دسته هرز, «أضغاث احلام» که تعبیر ندارد. اما اگر کسی امین باشد یا به منزله امین باشد، عین آنچه را دید بازگو میکند؛ مثل اینکه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در عالم رؤیا دید وارد مسجدالحرام شد، خدا هم میفرماید: لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رویا که لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ و اگر فاصله کمتر باشد نظیر کار یوسف(سلام الله علیه) این هم عبور دارد یا آن سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ (5)که عبور دارد. وجود مبارک ابراهیم همین صحنه را دید و همین صحنه را هم امتثال کرد، بیش از این ندید و چون بیش از این ندید، بیش از این هم عمل نکرد. پس اگر «بداء» باشد به معنای «اظهار بعد الاخفاء» است، اگر «نَسخ» باشد به تخصیص أزمانی برمیگردد که در اینجا جا برای «نَسخ» نیست و این خواب احتیاج به تعبیر نداشت و اگر تعبیر میخواست دیگر کلمه فَدَیْناهُ جایش نبود، برای اینکه اگر ایشان در عالم رؤیا آن «کَبش» را میدید و ذهنشان از «کَبش» به فرزند آمده و باید عبور میکردند مجدداً از فرزند به «کَبش» و «کَبش» را قربانی میکردند، اینکه جلال و شکوه امتحان و صَدَّقْتَ الرُّؤْیا نبود؛ خواب دید که گوسفند را دارد میکُشد، گوسفند را کشت و این دیگر جایگاه إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ و کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَو این همه آیات در جلال و شکوه آن بیاید نبود.
معنای تعبیر این است که آنکه دید واقعاً گوسفند بود, یک; از گوسفند عبور کرده به پسر, دو; معبِّر دوباره دستش را میگیرد میگوید اینکه الآن صبح در ذهنت هست و یادت هست، تو عبور کردی و اینجا آمدی، این ترکش و پَرِش خواب بود،برگرد سر جای اوّلی خودت, سه; تو خواب دیدی داری گوسفند میکُشی گوسفند را بکُش, چهار. بعضی از اهل معرفت خیال میکنند وجود مبارک حضرت ابراهیم باید این خواب را تعبیر میکرد و آنچه واقعاً دید «کَبش» بود نه اسماعیل; منتها ذهنشان در عالم خواب از گوسفند به فرزند آمده است، ایشان باید تعبیر میکرد، دوباره عبور میکرد و عبور میداد از فرزند به «ما هو الأصل»؛ یعنی گوسفند و گوسفند قربانی میکرد، اینکه مقام نبود. غرض این است که نه وجود مبارک پیامبران احتیاج به این تعبیرها دارند، نه اگر هم باشد مقام هست و نه با وَ فَدَیْناهُ بِذِبحٍ عَظیمٍ هماهنگ است، از فَدَیْناهُ معلوم میشود که این اصل نبود، فِدا؛ یعنی غیر اصل.
بنابراین آنچه وجود مبارک حضرت ابراهیم دید بحث تاریخی آن باید از این نظر شروع شود که آیا جریان «ذَبح» بعد از بنای کعبه بود یا قبل از ساخت کعبه و از «سعی» بین «صفا» و «مروه» هیچ جا به «سعی» یاد نشده است. فرمود اگر کسی این کار را کرد إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَیْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَیْهِ أَنْ یَطَّوَّفَ بِهِما؛ اگر عمره مفرده بود که قربانی نداشت و اگر حج بود که جریان «سعی» بعد از مسئله قربانی است، نه قبل از قربانی. غرض این است که اگر «بَداء» باشد به معنی «اظهار بعد الاخفاء» است و اگر «نَسخ» باشد به معنای تخصیص أزمانی است و مانند آن. بعد از این قسمتها بیان شد که او «صالح» میخواست و خدای سبحان هم از «صلاح» یاد کرد.
ناتمامی دیدگاه فخررازی(ره) در ذبیح دانستن اسحاق(علیه السلام)
برخی از مفسّران ده دلیل ذکر کردند که این «ذَبیح» وجود مبارک اسماعیل است نه اسحاق, برای اینکه - بعضی از اینها که قبلاً گذشت سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) (1)هم بازگو کرده - فرمود بعد از تمام شدن قصه حضرت اسماعیل آنگاه فرمود: وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ چه این وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ قبل از فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلیمٍ نازل شده باشد و چه بعد از آن, این پارگراف قرآنی قطعاً غیر از آن است؛ چه قبل از آن باشد و چه بعد از آن. قصه «ذَبح» برای اسماعیل است و نه برای اسحاق و آنچه فخررازی و امثال فخررازی نقل کردند که اینجا تبشیر به نبوّت است؛ اگر تبشیر به نبوّت است، جریان «نبأ» چطور است؟ شما میگویید ما به حضرت ابراهیم, اسحاق را «و مِن ورای اسحاق» یعقوب را به او بشارت دادیم. در سوره مبارکه «هود» از بشارت مسئله یعقوب مطرح است؛ آیه 71 سوره مبارکه «هود» این است که وَ امْرَأَتُهُ قائِمَةٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَ یَعْقُوبَ و در بخشهای دیگر دارد ابراهیم(سلام الله علیه) از ما فرزند خواست. ما به او فرزند دادیم و گذشته از اینکه به او فرزند دادیم وَ جَعَلْناهُ، آن یعقوب را نافِلَةً. ما فریضهای داریم و یک نافله, او از ما فرزند خواست که این فرزند به منزله فریضه است. ما به او نافله دادیم و گذشته از فرزند, نوه هم دادیم. حالا اگر اسحاق جزء کسانی است که باید «ذَبح» شود چگونه خدای سبحان به ابراهیم بشارت میدهد که این اسحاق هست که میماند, ازدواج میکند و نوه پیدا میکند به نام یعقوب و معلوم میشود که اسحاق «ذَبیح» نیست. کسی که سخن از «ذَبیح» بودن اوست دیگر از فرزند او سخن به میان نمیآید.
1) المیزان فی تفسیرالقرآن، العلامه الطباطبائی، ج17، ص153.
نیکویی مشروط قول بعضی از مفسرین در عدم تعیین ذبیح در قرآن
حرفی را بعضی از اهل تفسیر نقل کردند که این حرف اگر مثلاً پایه علمی و مدرک قرآنی داشته باشد حرف خوبی است و آن این است که ذات اقدس الهی در همه مواردی که نام مبارک اسماعیل و اسحاق و مانند آن را بُرد و در همه مواردی که سخن از «ذَبح» و مانند آن نامی به میان آمده، هیچگاه معیّن نکرده که «ذَبیح» چه کسی است، برای اینکه اختلاف بیجا و بیخودی بین مسلمانها و اهل کتاب اتفاق نیفتد. حالا «ذَبیح» یا این بود یا آن, ما میگوییم «ذَبیح» اسماعیل است و آنها میگویند «ذَبیح» اسحاق است حالا یک جنگ تازه شروع شود بین مسلمانها و یهودیها که «ذَبیح» چه کسی است؟ «ذَبیح» هر که میخواهد باشد ابراهیمی بود و پسر را به قربانگاه برد، حالا چه این پسر چه آن پسر, آن چیزی که عظمت ابراهیم است آمادگیاش برای «ذَبح» ولد است. آنکه وحی الهی است این است که چنین آزمونی را هم امضا کرده است، اما حالا آنکه «ذبیح» است اسماعیل است یا اسحاق چه تأثیری دارد؟ که تازه یک اختلاف و جنگی بین مسلمانها و یهودیها در بگیرد که اینها بگویند «ذَبیح» اسماعیل است، چون در کتاب ما آمده و آنها بگویند «ذَبیح» اسحاق است؛ مثلاً ما طبق روایات چنین داریم. این حرف اگر سامان سندی داشته باشد حرف بدی نیست.
موضوع: تفسیر آیات 112 تا 122 سوره صافات
وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِیًّا مِنَ الصَّالِحینَ (112 وَ بارَکْنا عَلَیْهِ وَ عَلی إِسْحاقَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِما مُحْسِنٌ وَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبینٌ (113) وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلی مُوسی وَ هارُونَ (114) وَ نَجَّیْناهُما وَ قَوْمَهُما مِنَ الْکَرْبِ الْعَظیمِ (115) وَ نَصَرْناهُمْ فَکانُوا هُمُ الْغالِبینَ (116) وَ آتَیْناهُمَا الْکِتابَ الْمُسْتَبینَ (117) وَ هَدَیْناهُمَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ (118) وَ تَرَکْنا عَلَیْهِما فِی الْآخِرینَ (119) سَلامٌ عَلی مُوسی وَ هارُونَ (120) إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ (121) إِنَّهُما مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ (122))
علّت ملقّب شدن ابراهیم(علیه السلام) به «شیخالأنبیاء»
بعد از اقامه براهین قطعی و اصول اوّلیه اسلام، برای اجرائیات این بخش, قصص انبیا(علیهم السلام) را ذکر میکند و بعد از قصه حضرت نوح(سلام الله علیه) جریان حضرت ابراهیم را ذکر فرمودند. حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) که میگویند «شیخالأنبیاء» است، برای اینکه بخش وسیعی از خاورمیانه را حضرت از نزدیک طی کرد, راهنمایی کرد و هدایت کرد. زادگاه او در عراق بود؛ در همین کلدان، بابِل و قسمتهای جنوب عراق بود که این مراحل حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُمْ (1)[1] را حضرت پشت سر گذاشت، بعد هم به شمال عراق نزدیک «بینالنهرین» سفر کردند، بعد هم سفری به مصر داشتند، سفری به مکه داشتند، کعبه را بنا کردند که مطاف و قبله مسلمانهای عالم است و مسئله قربانی را در آنجا به عنوان سنّت حسنه رواج دادند، از آنجا به شام آمدند و به فلسطین رفتند، دوباره برگشتند و بار دوم آمدند فلسطین و در همانجا رحلت کردند که قبر مطهر ایشان در «الخلیل» است که وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهیمَ خَلیلاً، (2)در همان «الخلیل» بارگاه مطهّر ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) است؛ این بخش خاورمیانه را وجود مبارک ابراهیم از نزدیک طی کرد, سخنرانی کرد, اتمام حجّت کرد و آزمون الهی را به خوبی عمل کرد.
مسلمان های خاورمیانه فرزندان معنوی ابراهیم(سلام الله علیه) و امر به پیروی از او
از این جهت وجود مبارک ابراهیم سهم وسیعی در مسلمانهای خاورمیانه دارد. اگر در بخش پایانی سوره مبارکه «حج» آمده است که مِلَّةَ أَبیکُمْ إِبْراهیمَ هُوَ سَمَّاکُمُ الْمُسْلِمینَ مِنْ قَبْلُ (1)[3]این مِلَّةَمنصوب به اغراست؛ یعنی «خذوا ملّة أبیکم»، شما که در خاورمیانه و مسلمانهای این منطقه هستید، فرزندان ابراهیم خلیل هستید و دین پدرتان را بگیرید مِلَّةَ أَبیکُمْ إِبْراهیمَ هُوَ سَمَّاکُمُ الْمُسْلِمینَ مِنْ قَبْلُ.بنابراین گذشته از حضور شخصی وجود مبارک حضرت ابراهیم در عراق, در مصر, در حجاز, در فلسطین و در بخش «الخلیل»، این خاورمیانه را او به عنوان فرزندان خود پروراند و خدای سبحان هم به ما دستور داد مِلَّةَ أَبیکُمْکه منصوب به اغراست؛ یعنی «خذوا ملة أبیکم» شما فرزندان ابراهیم هستید و شما حقّ فرزندیِ این پدر را حفظ کنید. حالا آن جریان حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُمْاگر مقدور ما نباشد که نیست و إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ که مقدور غالب ماها نیست، همان «کَبش» (2)و «ذَبح» در مسئله قربانی و مانند آن منظور است.
جریان رؤیا و ذبح مهم ترین امتحان اسماعیل نه ابراهیم(سلام الله علیهما)
مطلب مهم آن است که جریان این إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ، (3)یک امتحان خداست که فرمود: إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبینُ؛ (4)[6] در این بلا و این آزمون درست است که وجود مبارک ابراهیم هم سهیم است؛ ولی بخش قابل توجّهی از آن برای حضرت اسماعیل(سلام الله علیه) است، برای اینکه جریان ابراهیم مهمترین آزمون او همان بود که در جریان حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُمْ ایشان تسلیم محض بود، دیگر از آن بالاتر امتحانی نیست. اگر کسی جریان حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُمْ را کاملاً پشت سر بگذارد و بگوید رضای خدا رضای من است و من از احدی کمک نمیطلبم، جا دارد که خدا امضا کند و بفرماید: جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ (5)که دیگر از آن بالاتر امتحانی نیست.
بنابراین جریان إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ، بخش قابل توجّهی از آن به آزمون حضرت اسماعیل(سلام الله علیه) برمی گردد که این هم گفت: یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرینَ. (1)[8] درست است که آزمون حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) مطرح است، اما این آزمون بعد از آن آزمون نهایی خیلی قدرت ندارد که بالأخره مرداَفکن باشد، آن جریان حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُمْ است که مرداَفکن است.
عظمت «کَبش» در برکت و معنویت آن
عظمت آن «کَبش» هم به بدن آن نیست که برخی از مفسّران فکر کردند، وگرنه میفرمود شتر را نحر کن؛ به جای اینکه بفرماید شما وَ فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظیمٍ، (2)میفرمود «فدیناه بنحر عظیم» که شتر را باید نحر میکردند و اینطور نبود. عظمت آن «کَبش» در اثر همان برکت و معنویّت آن بود که گفتند از بهشت به وسیله جبرئیل آمده، حالا تمثّل بود یا وجود خارجی بود و چطور بود، بالأخره یک وجود خارجی عینی پیدا کرد و وجود مبارک حضرت ابراهیم هم او را «ذَبح» کرد.
فرستاده شدن فدیه از سوی خدا، پاداش قبولی ابراهیم(سلام الله علیه) در آزمون
مطلب بعدی آن است که ما یک فَدَیْناهُو یک «أمَرنا بالفِدیه» داریم. اگر کسی بنا بود کاری انجام دهد و به انجام آن کار موفق نشد، او باید فدیه دهد؛ یعنی کسی که مثلاً حلق بیجا کرده, تقصیر بیجا کرده و یکی از محرّمات حال احرام را مرتکب شده است او باید فدیه دهد - حالا یک گوسفند یا کمتر یا بیشتر - و خدای سبحان آمر است, حاکم است و به وسیله روایات اهل بیت(علیهم السلام) فرمود شما باید فدیه دهید؛ اما در اینجا خود خدا میفرماید ما این کار را کردیم و فدیه را ما دادیم، نه «حَکَمْنا بعلیه أن یَفدی» اینطور نیست که حکم کردید. در بعضی از بخشها دارد «فعلیه فدیة کذا فدیة کذا»؛ کسی ماه مبارک رمضان افطار کرده یا در حال حج فلان محرّم را مرتکب شده باید فدیه دهد و این حکم الهی است که به وسیله اهل بیت(علیهم السلام) مشخص شد، اما اینجا فرمود ما خودمان فدیه دادیم؛ یعنی این گوسفند را ما دادیم و گفتیم این کار را انجام بده. کسی که به حسب ظاهر مأمور به «ذَبح» ولد است، چون از امتحان به خوبی برآمده، فرمود ما اینچنین جزا میدهیم که آنچه باید او انجام دهد، ما از طرف او انجام میدهیم، فدیه را او باید بدهد؛ ولی ما دادیم، نه «أمرناه بذبح عظیم»، بلکه فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظیمٍ او اجرا کرده و ما هم فدیه دادیم. حالا برخیها نقل کردند که سابقه این «کَبش» از کجا بود؛ ولی بالاخره عظمت این «کَبش» در معنویت او بود، در آورنده او جبرئیل(سلام الله علیه) بود و مانند آن.
عدم منافات «ذَبح» فدیه با مسائل عاطفی
پرسش:؟پاسخ: نه، آن روز هنوز این سرزمین به سرزمینهای مشخص روشن نشده بود و اصل «ذَبح» کردن هم در سوره «کوثر» که دارد: فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَ انْحَرْ، (1)نحر کردن شتر و «ذَبح» کردن اینها گاهی عبادت است، این حیوانات اصلاً برای همین خلق شدند که انسان در راه صحیح مصرف کند, این همه حیوانات و درندهها دارند از این استفاده میکنند، حالا اگر انسان در راه صحیح استفاده کرد بد خواهد بود؟! آنها که در مسئله عاطفه افراطی هستند، اینها از ذبح حیوانات صرفنظر میکنند و الآن هم عدّهای در هند گرفتار همین توهّم هستند؛ لذا اینها گوشت را مصرف نمیکنند، با اینکه الآن جزء پیشرفتهترین عصرهای علمی است. اینها از یک طرف موش میپرستند، از طرفی گاو میپرستند از طرفی از خوردن گوشت آن پرهیز دارند، چون وقتی عقل نباشد وحی در آنجا حاکمیّت ندارد. غرض آن است که یک وقت ذات اقدس الهی به انسان کامل دستور میدهد میفرماید: فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَ انْحَرْ، دیگر معنایش این نیست که ما به او شتر میدهیم تو نحر کن, یک وقت میفرماید: وَ فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظیمٍ ما گوسفند میدهیم, فدیه را ما میدهیم. اگر خدای سبحان امتحان الهی را که به وسیله رؤیا مشخص کرد و دید إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبینُ (2)[11] را ابراهیم امتثال کرد، آن را قبول کرد و وقتی قبول کند از طرف او هم فدیه خواهد داد، وَ فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظیمٍ.
رسیدن تقوای در «ذَبح» به خدای سبحان نه گوشت و خون آن
بنابراین «ذَبح» عظیم آن گوسفند است, یک; وقتی در راه خدا قربانی شود گوشت و خونش به خدا نمیرسد، تقوای در «ذَبح» و نحر به خدا میرسد که در سوره «حج» فرمود: لَنْ یَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لکِنْ یَنالُهُ التَّقْوی مِنْکُمْ، (1)این از قویترین آیاتی است که بر آیه سوره مبارکه «فاطر» رجحان دارد؛ در سوره «فاطر» سخن از صعود کلمه طیّب «الی الله» است إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ؛ (2)[13] اما آنچه در سوره «حج» فرمود «نیل», «نیل» کجا و صعود کجا! لَنْ یَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها، بلکه یَنالُهُ التَّقْوی مِنْکُمْ؛ تقوای الهی به «الله» نائل میشود، نه به طرف خدا صعود کند. تقوا وصف متّقی است و این وصف که از موصوف جدا نیست؛ اگر این وصف به لقای الهی بار مییابد، معلوم میشود که موصوف بار مییابد.
تبیین مقصود از رسیدن تقوای در «ذَبح» به خدای سبحان
تمام این بحثها را مستحضرید که در فصل سوم هست؛ فصل اول که منطقه ممنوعه است، بالاتر از بحث است؛ فصل دوم که «اکتناه» صفات ذات باشد، فارغ از بحث است چون مقام ذاتِ احدی را کسی به آن دسترسی ندارد و «اکتناه» صفات ذات هم که عین ذات است احدی به آن دسترسی ندارد. تمام بحثهایی که در علوم عقلی و نقلی و اینها مطرح میشود در همان «وجهالله» و «فیضالله» است؛ آنچه مربوط به ذات است، در حدّ برهان مفهومی است، ولو برهان صدّیقین هم که باشد، بالأخره مفهوم ذاتِ ازلیِ ابدیِ بسیط نامحدود را ثابت میکند؛ اما همه این حرفهایی که انسان در ذهن ترسیم میکند، یک سلسله مفاهیم است؛ بعد میگوید ما با مفهوم کار نداریم، میگوییم این مفهوم در خارج مصداق دارد و این خارج هم یک «خاء» است و یک «الف» است و یک «راء» است و یک «جیم»، این خارج، به حمل اوّلی خارج است و به حمل شایع در ذهن. این روایت مرسلی که از وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) رسیده است که «کلّ ما» نه «کلّما» «کُلَّ مَا مَیَّزْتُمُوهُ بِأَوْهَامِکُمْ فِی أَدَقِّ الْمَعَانِی فَهُوَ مَخْلُوقٌ مَصْنُوعٌ مِثْلُکُمْ مَرْدُودٌ إِلَیْکُمْ»؛ (3)خدا را از راه قلب و از راه شهود باید شناخت. شخصی به حضرت عرض میکند اینها که مفهوم و برهان است، فرمود بله مفهوم است؛ ولی ما از آن جهت که بشریم بیش از این قدرت نداریم. ما اگر مکلّف باشیم به شهود الهی، همه ما در حدّ حارثةبناعین یا حضرت امیر برسیم که مقدور ما نیست. بله، اوحدی از انسانهای کامل میگویند: «مَا کُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَهُ»، (4)اما برای ماها مقدور نیست؛ برای ما همان برهان و استدلالی است که با آن استدلال خدا را ثابت میکنیم و میدانیم خدا این مفاهیم نیست و میدانیم که این مفاهیم از خارجی حکایت میکنند که ما به آن دسترسی نداریم، آنچه ما به آن دسترسی داریم وجه خداست, فیض خداست, فعل خداست, ظهور خداست؛ با این فعل ما کار داریم و این فعل را ذات اقدس الهی گاهی به خودش و گاهی به بنده نسبت میدهد, گاهی میفرماید: فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَ انْحَرْ و گاهی میفرماید: وَ فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظیمٍ؛ ما این کار را کردیم، ما فدا دادیم، بین این دو خیلی فرق است. به هر تقدیر جریان نحر, جریان «ذَبح» که جزء مناسک ما قرار میگیرد با تقوایی همراه است، این تقوا به لقای همان «وجهالله» میرسد. اینکه در دعا میگوییم «أَیْنَ وَجْهُ اللَّهِ الَّذِی»، (5)«وجه الله» «فیض الله» است و فعل خداست؛ فعل خدا یک موجود امکانی است، موجود واجب که نیست. اگر انسان کامل و اهل بیت(علیهم السلام) شدند «وجهالله»؛ یعنی «فیض الله»؛ یعنی «فعل الله»؛ یعنی «ظهور الله»؛ یعنی «نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ»، اینها همه مراحل امکان است که یک موجود ممکن «وجه الله» میشود «أَیْنَ وَجْهُ اللَّهِ الَّذِی یَتَوَجَّهُ إِلَیْهِ الْأَوْلِیَاءُ». تقوای الهی هم به این مقام میرسد لکِنْ یَنالُهُ التَّقْوی مِنْکُمْ؛ اگر تقوا نائل میشود یقیناً متّقی هم نائل میشود، چه اینکه برابر سوره «فاطر» اگر «کَلِم» طیّب صعود میکند، متکلّم آن هم یقیناً صعود میکند، گرچه در ذیل آن إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ آمده است منظور از «کَلِم طیّب», ارواح طیّبه است.
تقسیم اعراب خاورمیانه به دو قِسم از نسل ابراهیم(علیه السلام)
بعد از این صحنه میفرماید خاورمیانه به دو قسم تقسیم شد: یک عدّه عرب و یک عدّه بنیاسرائیل هستند که فرزندان اسحاق و یعقوب و مانند اینها می باشند؛ عرب هم به دو قسم تقسیم شده است: عرب «بائده» و عرب «باقیه» که عرب «بائده»؛ یعنی «بائد» و «هالک»؛ آنها که از دوده و نسل عاد و ثمود بودند، آنها رخت بربستند و چیزی از آن نسل نمانده است؛ یعنی نسل عاد, نسل ثمود که اینها جزء اعراب «بائده« هستند، اما جریان عرب باقیه آنهایی که بعد از حضرت اسماعیل رشد کردند اینها باقی می باشند که فرزندان اسحاق هم اینچنین است.
اخوّت بین یهود و مسلمان از نسل ابراهیم(علیه السلام) زمینه نابودی صهیونیسم
اگر اینها برابر آن اخوّت و برادری که داشتند آن را حفظ کنند، این بساط صهیونیست رخت برمیبندد. این یهودیها با سایر مسلمانها در یک اصل مشترکی که دین ابراهیمی است سهیم هستند و با هم میتوانند زندگی کنند. این غدّه مشکل ایجاد کرده است؛ هم برای یهودیها مشکل ایجاد کرده و هم برای مسلمانها مشکل ایجاد کرده که امیدواریم روزی بساط این غدّه برچیده شود!
نبوت موسی و هارون(علیهما السلام) منّت الهی بر فرزندان اسحاق(علیه السلام)
بعد از جریان حضرت اسحاق، به دنبال آنها فرزندان اسحاق و اسرائیل را ذکر میکند و میفرماید: وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلی مُوسی وَ هارُونَ، بعد از جریان حضرت ابراهیم میفرماید ما منّت نهادیم، «اَلمِنَّه هِیَ النِّعمَةُ العُظمی«؛ آن نعمت بزرگ را منّت میگویند، لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَی الْمُؤْمِنینَ إِذْ بَعَثَ فیهِمْ رَسُولاً (1)[17] منّت نهاد؛ یعنی نعمت مهم عطا کرده است. یَمُنُّ عَلَیْکُمْ أَنْ هَداکُمْ لِلْإیمانِ؛ (2)[18] ایمان, اسلام, هدایت اینها منّت خداست، «اَلمِنَّه هِیَ النِّعمَةُ العُظمی«؛ لذا لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَی الْمُؤْمِنینَ به مؤمنین این نعمت عظما را مرحمت کرد، گرچه حضرتش کَافَّةً لِلنَّاسِ (3)است, رَحْمَةً لِلْعالَمینَ است؛ ولی مؤمنین بهره میبرند. اینجا هم فرمود ما یک نعمت مهمّی به شخص موسی و هارون(علیهما السلام) دادیم؛ به آنها نبوّت دادیم, به آنها کتاب دادیم, آنها را رهبران الهی قرار دادیم. اینها در درجه اول نجات پیدا کردند, یک; بعد رو در روی قدرت مرکزی مصر قرار گرفتند, دو; بعد نصرت الهی نصیب ایشان شد, سه; چون نصرت الهی نصیب ایشان شد رقیب آنها شکست خورد, چهار.
سرّ مقدم داشتن «اِنجیٰ» قبل از نصرت در وَ نَجَّیْناهُما ... وَ نَصَرْناهُمْ فَکانُوا هُمُ الْغالِبینَ
گرچه نصرت قبل از نجات است، برای اینکه انسان که درگیر است باید منصور شود, یاری به او برسد تا او از رقیب نجات پیدا کند؛ ولی در این بخش، نجات قبل از نصرت یاد شده است فرمود: وَ نَجَّیْناهُما و بعد فرمود: وَ نَصَرْناهُمْ؛ وَ نَجَّیْناهُما وَ قَوْمَهُما مِنَ الْکَرْبِ الْعَظیمِ این «تَنجیه» و این «اِنجیٰ» را قبل از نصرت ذکر میکند، در حالی که نجات بعد از نصرت است؛ سرّش آن است که وقتی وجود مبارک موسای کلیم رشد کرد، موسای کلیم و همچنین هارون(سلام الله علیهما) و قوم آنها در اسارت قبطیهای مصر بودند، فراعنه اینها را اسیر کردند، این بردهداری رسمی فراعنه بود که یُذَبِّحُونَ أَبْناءَکُمْ بود, یَسْتَحْیُونَ نِساءَکُمْ بود, یَسُومُونَکُمْ سُوءَ الْعَذابِ (1)بود که به تعبیر برخی از مفسّران اینها را عذابچَر کرده بودند. «سائمه» به آن گوسفندی میگویند که بیابان برود و از علف بیابان بچَرد، در مقابل معلوفه که میگویند زکات «سائمه» فلان قدر است و زکات معلوفه فلان قدر, آن گوسفندان بیابانچَر را «سائمه» میگویند یَسُومُونَکُمْ سُوءَ الْعَذابِ؛ یعنی اینها را عذابچَر کردند همانطوری که حیوان, علف بیابان را میچرد اینها عذاب فراعنه را میچریدند، اینطور بودند، «سائمة العذاب» بودند. اینها به برکت الهی از دست فرعون نجات پیدا کردند؛ وقتی نجات پیدا کردند که وجود مبارک موسای کلیم فرمود: أَنْ أَرْسِلْ مَعَنا بَنی إِسْرائیلَ؛ (2)[22] بنیاسرائیل را از این بردگی آزاد کن که آن وقت رو در روی فرعون قرار گرفتند، در این رو در رویی نیاز به کمک داشتند که فرمود ما اینها را کمک کردیم، بعد اینها پیروز شدند و فَأَخَذْناهُ وَ جُنُودَهُ فَنَبَذْناهُمْ فِی الْیَمِّ (3)همه اینها را در دریا ریختیم؛ لذا «تَنجیه» در خصوص جریان موسی و هارون(سلام الله علیهما) قبل از مسئله نصرت یاد شده است وَ نَجَّیْناهُما وَ قَوْمَهُما از آن کرب عظیمی که یُذَبِّحُونَ أَبْناءَکُمْ بود, یَسْتَحْیُونَ نِساءَکُمْ بود, یَسُومُونَکُمْ سُوءَ الْعَذابِ بود. وجود مبارک موسای کلیم هم به فرعون فرمود: أَنْ عَبَّدْتَ بَنی إِسْرائیلَ (4)[24] اینها را برده کردی. پس این عذاب «ألیم» بود، فرمود ما اینها را از عذاب «ألیم» و از کرب عظیم نجات دادیم، بعد اینها مقاومت کردند و در برابر فرعون ایستادند، درگیری شروع شد، ما اینها را یاری کردیم و خصم اینها را به هلاکت محکوم کردیم وَ نَصَرْناهُمْ در بخش سوم؛ بخش اول که اینها گرفتار بودند، اینها را آزاد کردیم و نجات دادیم؛ در بخش دوم رو در رویی و تقابل دو طرف شروع شد؛ در بخش سوم نصرت ما رسید که اینها شدند غالب و آنها شدند مبغوضِفِی الْیَمِّ, (5)وَ نَصَرْناهُمْ فَکانُوا هُمُ الْغالِبینَ.
اعطای کتاب به موسی و هارون (سلام الله علیهما) برای تمدن سازی بعدِ نجات از فرعون
حالا که این دشمنها رخت بربستند و فرعون غرق شد، این جامعه از خطر و از بردگی غیر خدا نجات پیدا کرد؛ اما باید وارد «حِصن» الهی شود. صِرف اینکه از ستمی رهایی یافت کافی نیست، باید وارد روضهای از ریاض بهشت و «حِصن»ی از «حصون» الهی شود؛ لذا فرمود آن مراحل که سپری شد؛ یعنی فراعنه به غرق محکوم شدند، ما برای تمدّن نوین دینیِ مردم مصر کتاب «مستبین» دادیم وَ آتَیْناهُمَا الْکِتابَ الْمُسْتَبینَ ٭ وَ هَدَیْناهُمَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ؛ اینطور نیست که کتاب را فقط وجود مبارک موسی داشته باشد، کتاب برای هر دو نازل شد، چون هر دو پیامبر بودند.
ویژه بودن هدایت موسی و هارون(سلام الله علیهما) و بقای سنت و سیرت آنها
وَ آتَیْناهُمَا الْکِتابَ الْمُسْتَبینَ، گرچه همه را به هدایت تشریعی هدایت کردیم، لکن این دو وجود مبارک را گذشته از هدایت تشریعی، از هدایت ویژهای برخوردار کردیم؛ اینها را مستقیماً به صراط مستقیم آشنا کردیم، گرایش دادیم، معرفت دادیم, محبت دادیم, قدرت دادیم که این راه را به خوبی دارند طی میکنند و رهبری رهروان دیگر را هم به عهده دارند؛ بعد نام مبارک اینها را در اعقابشان حفظ کردیم؛ مکتب اینها, سنّت اینها, سیرت اینها و روش و منش اینها را در آینده حفظ کردیم وَ تَرَکْنا عَلَیْهِما فِی الْآخِرینَ.
تلاش و کوشش موسی و هارون (سلام الله علیهما) زمینه ساز سلام الهی
و سلام الهی بر موسی و هارون که اینها توانستند تلاش و کوششی کنند که هم به عنایت الهی نجات پیدا کنند، هم قوم آزادشده را سازماندهی کنند, هم در برابر فرعون بایستند و مقاومت کنند و هم در احساس خطر هیچ رنجی به خود راه ندهند، این کم کاری نیست. وجود مبارک موسای کلیم به طرف نیل یا دریای احمر حرکت کرد؛ اثبات اینکه آیا رود نیل بود یا دریای احمر بود بحث آن گذشت؛ چون اگر رود نیل بود باید ثابت شود که آن طرف نیل در تحت حکومت فرعون نبود، چون اگر بر فرض، ایشان از رود نیل میگذشت و به آن طرف رود نیل میرسید، اگر آن طرف رود نیل هم تحت حکومت فرعون بود فرق نمیکرد، باز هم گرفتار بود؛ اگر از راه دریای احمر میگذشت - همان دریای احمری که یک وقت با خضر همسفر شد، کشتیرانی کردند و آن کشتی را سوراخ کرد - تعبیر قرآن هم بحر است، گرچه به رود نیل هم بحر گفته میشود. اگر آن دریای احمر باشد که دیگر وارد سرزمین شام شدند و دیگر از قلمرو فراعنه مصر بیرون آمده بودند؛ نظیر همان سفر اوّلی که وجود مبارک موسای کلیم از آن دریای احمر گذشت، وارد منطقه شام شد و به مَدیَن رسید - چون مَدیَن در منطقه شام بود - وجود مبارک شعیب گفت: نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمینَ، (1)[26] الآن هم همانطور است که نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمینَ باید باشد.
پرسش: سرّ اینکه این برهان در سوره های مختلف بیان شده برای چیست؟
1) قصص/سوره28، آیه25.
پاسخ: هر سورهای یک گوشهای از گوشههای این قصص انبیا ذکر میشود، اینطور نیست که تمام خصوصیاتی که در سورههای دیگر بود، در این سوره باشد؛ مثلاً وَ آتَیْناهُمَا الْکِتابَ الْمُسْتَبینَ در همین سوره است و در آنجاها اصلاً نیست؛ یعنی اینکه ما به هر دو کتاب دادیم. آیا وجود مبارک هارون خلیفهٴ او بود یا همتای او بود در دریافت وحی الهی؟ این سوره مشخص میکند که وَ آتَیْناهُمَا الْکِتابَ الْمُسْتَبینَ، اینطور نبود که این جانشین حضرت موسی باشد و کتاب به حضرت موسی داده شده باشد و این از دریافت کتاب به طور مستقیم محروم شده باشد، اینطور نیست. سَلامٌ عَلی مُوسی وَ هارُونَ نام اینها, مکتب اینها و سیره اینها به سلامت باشد.
باز بودن راه انبیا و بشارت الهی بر رساندن فیوضات بر سالکان آن
بعد می فرماید درست است که آن اوج مقام برای اینهاست، کسی توقّع نداشته باشد که حالا اگر کسی یک مقدار عبادت کرد بتواند کار موسوی انجام دهد و دریا را بشکافد، اینها نه؛ ولی اصلِ راه, فیوضات این راه, آن مراحل میانی یا ضعیف راه، برای دیگران هم هست و اینطور نیست که راه انبیا کلاً بسته باشد. یک وقت است که انسان میخواهد اعمال الهی را انجام دهد, جهنم نرود و به بهشت برود، این کفِ ایمان است، این راهی است که همگان رفتند و این را همه باور دارند؛ اما آنهایی که در مسئله ولایت دارند کار میکنند و میخواهند «ولی الله» شوند، میگویند ما نمیخواهیم از جهنم نجات پیدا کنیم - انشاءالله - لطف خدا شامل حال ما هم میشود؛ ما از خدا بهشت نمیخواهیم، او خودش میدهد؛ ما از او, او را میخواهیم؛ ما الآن که اینجا نشستهایم میخواهیم بهشت را ببینیم, میخواهیم جهنم را ببینیم، نه اینکه جهنم نرویم. این خطبه نورانی حضرت امیر که اوصاف متّقیان را برای همّام ذکر میکند همین است. فرمود: «فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ کَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِیهَا مُنَعَّمُونَ وَ هُمْ وَ النَّارُ کَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِیهَا مُعَذَّبُونَ» (1)این خطبه 220 نهجالبلاغه هم گوشهای از همان خطبه نورانی حضرت است در وصف متّقیان که به همّام فرمود، حالا متأسفانه در نهجالبلاغه این تقطیع شده است؛ آن خطبه تقریباً بیست صفحه است و آنکه در نهجالبلاغه آمده است در حدود هشت صفحه است. بخشی از آن خطبه اصلاً در نهجالبلاغه نیامده و بخشی هم تقطیع شده است. همین جریان حضرت صدیقه کبرا(سلام الله علیها) که وجود مبارک حضرت امیر بالای قبر آن جملهها را دارد، در روایات به نام مبارک خود حضرت امیر هم هست؛ ولی این در نهجالبلاغه نیست. حالا البته سید رضی که حشر او با خود حضرت امیر، یک کار بزرگوارانهای کرد که نهجالبلاغه را جهانی کرد. اگر او واقعاً خطبههای تند و تیزی که از کلمات حضرت بود - حضرت برای بعضیها اصلاً آبرو نگذاشت - اگر همه آنها را نقل میکرد، دیگر نهجالبلاغه, نهجالبلاغه نبود. الآن شما میبینید هشتاد درصد شروح نهجالبلاغه، برای اهل سنّت است؛ یک مقدار گذشت و رد شد, یک مقدار حرفهای کلامی را در مرحله کلام گذاشتن, حرفهای کلامی را در سیاست نیاوردن, به جامعه نیاوردن که در جامعه تنش ایجاد نکردن و جامعه را یکدست نگه داشتن این کار سید رضی بود، وگرنه در بعضی از خطبههایی که حضرت فرمود آبرویی برای کسی باقی نگذاشت؛ همانها را اگر نقل میکرد، دیگر این کتاب هزار سال به عظمت در بین مسلمانها نمیماند. سیّد رضی میدانست چه کار کند، ایشان یا اصلاً نقل نکرد یا در خطبههای گوناگون نقل کرد که این قرینه سیاق و وحدت سیاق نشان ندهد که ضمیر به چه کسی و به چه چیزی برمیگردد. الآن شما میبینید تقریباً هشتاد درصد شروح نهجالبلاغه، برای آنهاست و همه هم نهجالبلاغه را قبول دارند و اگر آن تعبیرات تند بود بود، مگر کسی تحمّل میکرد؟! حضرت آبرویی برای کسی باقی نگذاشت. در همان جریان دفن صدیقه کبرا(سلام الله علیها) حضرت رو به قبر مطهّر پیغمبر کرد و عرض کرد همهشان جمع شدند من و فاطمه را خانهنشین کنند؛ «بتَضَافُرِ أُمَّتِکَ عَلَیَّ و عَلَی هَضْمِهَا حقّها» (2)این «عَلَیَّ» در نهجالبلاغه نیست، اما در کتاب تمام نهجالبلاغه هست. حضرت فرمود تنها یک نفر، دو نفر، سه نفر، چهار نفر و ده نفر نبودند؛ امّت در اثر تبلیغات طوری تربیت شدند که همهشان اجماع کردند که فاطمه را هضم کنند. چطور بود وجود مبارک حضرت زهرا و چه مقامی داشت که یک نفر و دو نفر و صد نفر و دویست نفر نمیتوانستند او را خانهنشین کنند؟ تعبیر حضرت این است که امت جمع شدند که او را هضم کنند «بتَضَافُرِ أُمَّتِکَ عَلَیَّ و عَلَی هَضْمِهَا حقّها».غرض آن است که این خطبه 220 که فرمود مردان الهی کسانی هستند که «قَدْ أَحْیَا عَقْلَهُ وَ أَمَاتَ نَفْسَهُ حَتَّی دَقَّ جَلِیلُهُ وَ لَطُفَ غَلِیظُهُ وَ بَرَقَ لَهُ لَامِعٌ کَثِیرُ الْبَرْقِ»؛ اهل کشف شدند, اهل شهود شدند این تتمّه همان خطبهای است که برای همّام تشریح میکند؛ فرمود اینها کسانی هستند که گویا بهشت را میبینند, گویا جهنم را میبینند, گویا «عُواء» جهنمیها را میشنوند و گویا برکات بهشتیها را میبینند که این میشود «ولی الله»، این راه انبیاست و این راه باز است، وگرنه بهشت رفتن و از جهنم نجات پیدا کردن این کفِ ایمان است. اینکه فرمود ما فیضی که به موسی دادیم, فیضی که به عیسی دادیم, فیضی که به انبیا دادیم, فیضی که به ابراهیم دادیم به مؤمنین هم میدهیم و آن کاری که انبیا به آن کار دسترسی پیدا کردند، آن را نصیب عموم میکنیم إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ؛ یعنی اگر در برابر فرعون باشد ما توفیقشان میدهیم, اگر خطر غرق باشد آنها را نجات میدهیم, اگر خطر گرانی و تحریم باشد نجاتشان میدهیم, کاری که از دیگران ساخته نیست ما این کار را میکنیم؛ وگرنه ما بگوییم وجود مبارک موسای کلیم آن کارها را کرد و دل به دریا زد ما هم به «محسنین» جزا میدهیم؛ یعنی اینها را جهنم نمیبریم و به بهشت میبریم،آیا معنایش این است؟! برای آن کاری که ابراهیم خلیل کرد فرمود ما کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ؛ یعنی اینها را به بهشت میبریم؟! این پاداش که تناسب ندارد. راه ابراهیم را اگر کسی برود، گوشهای از این کارها را میتواند انجام دهد؛ راه موسی و هارون(سلام الله علیهم اجمعین) را کسی برود، گوشهای از این کارها را میتواند انجام دهد؛ تحریم و گرانی و مانند آن را میتواند حل کند. اینچنین نیست که اگر کسی راه اینها را رفت به جهنم نمیرود و به بهشت میرود، اصلاً موضوع بحث خروج از جهنم و ورود در بهشت نیست؛ موضوع بحث, داشتن کرامت و ولایت و برخورد با بیگانه و پیروزی و نجات از بیگانههاست. فرمود اگر کسی راه آنها را برود ما همین نعمت را به آنها میدهیم، این کَذلِکَ؛ یعنی همین. پس اصول برهانی را ذکر میکند، بعد شواهد و ادامه فیض آن را هم ذکر میکند. اینکه میگویند علما ورثه انبیا هستند؛ (3)یعنی در این بخشها، وگرنه در آن جا که اگر کسی ایمان بیاورد و عمل صالح داشته باشد به جهنم نمیرود و به بهشت میرود، بهره همه است. خدای سبحان نفرمود آنها چون آدم خوبی بودند، ما آنها را به بهشت بردیم و بعد بفرماید کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ.
علّت عدم استدلال مفسرین به «أَنَا ابْنُ الذَّبِیحَیْنِ» بر ذبیح بودن اسماعیل(علیه السلام)
اما در جریان «أَنَا ابْنُ الذَّبِیحَیْنِ» (1)کسی به این استدلال نکرده که حالا به این مناسبت وجود مبارک اسماعیل «ذَبیح» است؛ خود آیات به صورت شفاف و روشن دلالت میکند که «ذَبیح» اسماعیل است، برای اینکه بعد از فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلیمٍ (2)[31] و این پاراگراف قرآنی که تمام شد، آنگاه سخن از اسحاق است. در هیچ جای قرآن قصه اسحاق را که نقل میکند، مسئله فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ (3)و مانند آن را ذکر نمیکند؛ این به صورت شفاف, ظاهر, صریح یا «کالصریح» دلیل است بر اینکه «ذَبیح» همان حضرت اسماعیل(سلام الله علیه) است و این «أَنَا ابْنُ الذَّبِیحَیْنِ» را کسی به آن استدلال نکرده تا ما بگوییم این روایت ضعیف است یا اموی ساختند یا مرسلات و مانند آن است.
موضوع:تفسیر آیات 112 تا 122 سوره صافات
وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِیًّا مِنَ الصَّالِحینَ (112 وَ بارَکْنا عَلَیْهِ وَ عَلی إِسْحاقَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِما مُحْسِنٌ وَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبینٌ (113) وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلی مُوسی وَ هارُونَ (114) وَ نَجَّیْناهُما وَ قَوْمَهُما مِنَ الْکَرْبِ الْعَظیمِ (115) وَ نَصَرْناهُمْ فَکانُوا هُمُ الْغالِبینَ (116) وَ آتَیْناهُمَا الْکِتابَ الْمُسْتَبینَ (117) وَ هَدَیْناهُمَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ (118) وَ تَرَکْنا عَلَیْهِما فِی الْآخِرینَ (119) سَلامٌ عَلی مُوسی وَ هارُونَ (120) إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ (121) إِنَّهُما مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ (122))
بعد از اقامه براهین برای اصول دین, قصص بعضی از انبیا(علیهم السلام) را که هم حاملان آن پیام و هم مجریان آن احکام هستند و هم سود کسانی که به این احکام عمل کردند و هم زیان کسی که به این احکام عمل نکردند، ذکر میفرماید. بعد از جریان حضرت نوح, قصه حضرت ابراهیم را ذکر فرموند که به بخش پایانی قصه حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) رسیدیم.
عدم جواز مقایسه وصف «عظیم» در «کبش» با امور ملکوتی
در جریان «ذَبح عظیم»، این کلمهعَظیمٍ (1)[1] اگر وصف امور ملکوتی و معنوی قرار بگیرد، بار معنوی خاص دارد؛ مثل عرش عظیم, علم عظیم, خُلُق عظیم و مانند آن و اگر وصف امور مادی و نازل قرار بگیرد، معنای خاصّ خود را دارد. شما میبینید که در قرآن کریم برای بسیاری از اوصاف رذل و ناپسند، وصف «عظیم» آمده است؛ مثل «سِحر», (2)«خزی», (3)«کید», (4)«بهتان», (5)«ظلم», (6)«کَرب», (7)«حنث» (8)و «میل عظیم»، (9)همه اینها اوصافی است که برای رذایل یاد شده است و اگر چیزی به نام «کَبش» (10)که «ذَبح» است به وصف عظیم متّصف شود، نباید آن را با خُلُق عظیم و امثال ذلک سنجید؛ البته «کَبش»ی که از راه غیب خلق شود و به وسیله فرشتهای آورده شود، از عظمتی برخوردار است. در روایات هم از گوشت گوسفند به نیکی یاد شده است؛ در بعضی از نصوص آمده است که اگر لحمی مثلاً مناسبتر از لحم «کَبش» بود، خدا آن را «ذَبح» قرار میداد. (11)
1) صافات/سوره37، آیه107.
2) اعراف/سوره7، آیه116.
3) توبه/سوره9، آیه63.
4) یوسف/سوره12، آیه28.
5) نور/سوره24، آیه16.
6) لقمان/سوره31، آیه13.
7) انبیاء/سوره21، آیه76.
8) واقعه/سوره56، آیه46.
9) نساء/سوره4، آیه27.
10) دانشنامه بزرگ اسلامی، مرکزدائره المعارف بزرگ اسلامی، ج14، ص5580.
11) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج6، ص310، ط اسلامی.
ناتمامی تطبیق بِذِبحٍ عَظیمٍ بر سیّدالشهداء(علیه السلام)
مطلب دیگر اینکه درباره تطبیق بِذِبحٍ عَظیمٍ (1)بر وجود مبارک سیّدالشهداء(سلام الله علیه)، اگر چه برخی از روایات ناظر به آن است؛ ولی غالب روایات مخالف آن است و اگر ما یک روایت یا دو روایت (2)داشتیم که بر وجود مبارک سیّدالشهداء(سلام الله علیه) تطبیق کرد و روایات فراوانی داشتیم که آن روایات «ذَبح» را همان «کَبش» دانستند، آنها مقدّم هستند. بر فرض تعارض, باید بر «کتاب الله» عرضه کنیم و «کتاب الله» این «ذَبح» را که به صورت فعل ماضی ذکر میکند، ظاهرش آن است که «کَبش» بوده است.
بنابراین از هر نظرِ فنّی آن روایات مقدّم است و جریان اجر بر سیّدالشهداء و مانند آن را اگر کسی فدا بداند، یک تطبیق و تأویلی است که خیلی محذوری ندارد; ولی نمیشود گفت وجود مبارک سیّدالشهداء(سلام الله علیه) «ذَبح عظیم» بود؛ یعنی برای حضرت اسماعیل فدا بود. آنجا چون فعل ماضی است و روایت هم دارد که وجود مبارک ابراهیم «کَبش» را «ذَبح» کرد و گوشت آن را بین فقرا تقسیم کرد، تمام اینها همه روایات است. پس اگر یک یا دو روایت دارد که بر وجود مبارک حضرت سیّدالشهداء تطبیق فرمود، این کاملاً باید تأویل شود؛ نه خود حضرت و نه اشک و گریه بر حضرت میتواند مصداق اوّلی برای بِذِبحٍ عَظیمٍ باشد.
تفکّر خام اسرائیلی زمینهساز باور تقابل علم و ایمان و ناتمامی آن
مطلب بعدی آن است که در دین براساس معرفتشناسی حسّ تجربی که کفِ علم است، بعد نیمهتجربی که مسائل ریاضی است, بعد تجریدیِ کلامی است, بعد تجریدی فلسفی است, بعد تجریدی عرفان نظری است و بالاتر از همه اینها شهود است، این دین را علمی میکند و اگر در غرب بعضیها بر این باور باطل هستند که ایمان در مقابل علم است، برای آن است که آنها علم را همان حسّی و تجربه حسّی میدانند و چون غیب و خدا و قیامت و اینها نظیر موجودات مادی، نه با چشم مسلّح و نه با چشم بیسلاح دیده نمیشوند، میگویند اینها علمی نیست، چون علم را در حس و تجربه حسّی منحصر میکنند؛ این همان تفکّر خام اسرائیلی است که گفتند: لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللَّهَ جَهْرَةً (1)یا أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً، (2)اگر کفِ سواد; یعنی معرفت حسّی و تجربه حسّی معیار باشد، معارف الهی حسّی نیست و اما اگر علم؛ یعنی به معنای واقعی علم که کَفِ آن تجربه حسّی است و حتی تجربه حسّی هم اگر بخواهد علمی شود باید به تجرید تکیه کند؛ اگر ما این معنا را توسعه دادیم، یقیناً ایمان با علم مطابق است. سرّ اینکه تجربه حسّی بدون تجرید عقلی هیچ پایه علمی ندارد، این است که مثلاً دارویی را برای شهری در ده مورد, صد مورد, هزار مورد آزمایش کردند و دیدند که این دارو برای فلان درد خوب است؛ تا اینجا که حس و تجربه حسّی است، برای اینها طمأنینهآور است، اما همین دارو را برای پنج قارّه تصویب میکنند, یک; برای این زمان و زمانهای آینده تصویب میکنند, دو; نه پنج قارّه را و نه آینده را اینها آزمودند و حرف اینها هم حرفی درست و علمی است؛ یعنی یک داروشناس و داروساز وقتی چندین مورد تجربه کرده است و دید جواب کافی داد، میگوید این برای پنج قارّه خوب است و برای آینده هم خوب است که حرف صحیحی هم است؛ اما نمیداند که پشتوانه تجربه حسّی او یک برهان تجریدیِ عقلی است که از آن باخبر نیست. از او اگر سؤال کنید که شما فقط همین شهر خودتان را آزمایش کردید، کشورهای دیگر را که آزمایش نکردید چطور؟ این زمان را آزمودید، أزمنه بعدی را که نیازمودید چطور؟ وقتی این سؤال را کردید، یک جواب محقّقانه عالمانه میدهد؛ ولی از آن خبر ندارد، میگوید فرق نمیکند که این حرف درست است. فرق نمیکند یعنی چه؟ یعنی یک قیاس تجریدیِ عقلی غیبی, پشتوانه این تجربه حسّی است که اگر این اتفاقی بود «لو کان اتفاقیاً لما کان دائمیاً أو اکثریا لکنّ التالی باطل فالمقدم مثله»، پشتوانه حجیّت همه تجربههای حسّی این قیاس استثنایی است که تجریدی عقلی است; یعنی اگر این اتفاقی بود و ربط ضروری بین این بیماری و آن درمان نبود و خصوصیّت این مکان دخالت میداشت، دائمی نبود؛ ما یک مورد، دو مورد یا ده مورد انجام میدادیم، اما وقتی هزار مورد که جواب مثبت گرفتیم، معلوم میشود که سنها, جنسیّتها و مانند اینها دخیل نیست. انسان از آن جهت که انسان است اگر به این بیماری مبتلا شود، فلان دارو برایش خوب است؛ این را عقل تجریدی میگوید، این را که شما تجربه نکردید! اگر این را بردارند; یعنی قیاس استثنایی را بردارند، دستتان خالی است. شما همان هزار مورد را تجربه کردید و نسبت به همان هزار مورد میتوانید فتوا دهید. بنابراین تکیهگاه علوم تجربی آن تجرید عقلی است، اگر اینها آن معنا را باور میکردند که بدون تجرید عقلی هرگز تجربه حسّی کارآیی نداشت، نمیگفتند که ایمان با علم هماهنگ نیست. بله, اگر علم؛ یعنی همان که اسرائیلیها میگفتند لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللَّهَ جَهْرَةً؛ ایمان با این هماهنگ نیست, أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً؛ ایمان با این هماهنگ نیست، برای اینکه آن غیب است و غیب با چشم دیده نمیشود; ولی اگر درست معیارهای معرفتشناسی را بررسی میکردند، یقیناً ایمان با علم هماهنگ بود.
حُسن فعلی و فاعلی کار ابراهیم(علیه السلام) در جریان ذبح
مطلب بعدی آن است که در بحث قتل نفس - همانطوری که در بحث دیروز اشاره شد - اگر کسی بخواهد خودکشی کند قبیح است, دیگرکُشی کند قبیح است؛ ولی وقتی به امر مالک حقیقی باشد، نه تنها قبیح نیست، بلکه «حَسَن» است و واجب که جهاد همینطور است. اگر کسی خود را در اثر اینکه میخواهد مینِ میدان مین را خنثی کند به شهادت میرسد و در معرض قرار میدهد یا به جبهه میرود و مانند آن, این به فرمان مالک حقیقی است؛ او میگوید این جان عاریت که به شما دادهام، در فلان صحنه باید نثار کنی که اگر کسی عمل نکند میشود قبیح, اگر انجام دهد که «حُسن» فعلی و فاعلی میشود که در جریان إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ (1)هم همین طور است. در جریان خضر(سلام الله علیه) و موسی(سلام الله علیه) هر کدامشان یک آدمی را کُشتند و هر دو هم کار خوبی کردند؛ هم در جریان خضر که قتل نفس کرد فرمود، برای اینکه آینده این پسر این بود که پدرانشان را به کفر میکشاند و هم خود موسای کلیم که فَوَکَزَهُ مُوسی (2)با مُشت و سیلیِ موسای کلیم آن جوان قبطی رخت بربست، این کار الهی بود. غرض آن است که هم آنها کار «حَسَن» کردند، هم وجود مبارک ابراهیم خلیل مأمور به کار «حَسَن» بود و داشت انجام میداد.
سرّ بالاتر بودن تقوا از الْکَلِمُ الطَّیِّبُ
عمده مسئله اینکه چگونه تقوا که در سوره مبارکه «حج» آمده: لکِنْ یَنالُهُ التَّقْوی، (1)پیام آن بالاتر از «کَلِم طیّب» است که در سوره مبارکه «فاطر» آمد: إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ (2)«کَلِم طیّب» که عقیده و علم است چگونه پایینتر از تقواست، با اینکه در سوره «فاطر» ثابت شد که عمل صالح سکوی پَرِش «کلم طیّب» است؟! إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ؛ اگر این الْکَلِمُ الطَّیِّبُ، «العقیدة الطیّبه» بخواهد صعود کند, پرواز کند سکّوی پرش آن چیست؟ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ؛ عمل صالح از پشت سر به منزله سکّوی پَرِش «کَلِم طیّب» است، چون «کَلِم طیّب» اگر سکّوی پَرِشی به نام عمل صالح نداشته باشد، رشد نمیکند.
پس در سوره «فاطر» ثابت شد که عمل صالح سکوی پرش اعتقادات است، حالا چگونه عمل صالحی که سکّوی پرش است، از «کَلِم طیّب»ی که اعتقادات و علوم عالیه است، بالاتر میشود که در سوره «حج» آمده تقوا نائل میشود ولی در سوره «فاطر» آمده «کَلِم طیّب» صاعد میشود، صعود؛ یعنی به طرف «الله» میرسد، نِیل؛ یعنی میرسد؛ آیه سوره «حج» کجا و آیه سوره «فاطر» کجا!
سرّش آن است که بیان تقوا را در کتابهای اخلاقی ملاحظه فرمودید، همانطوری که توبه سه قسم است: توبه عام است, توبه خاص و توبه اخص; تقوا هم اینچنین است.
«کدرج التّوب مراتب التّقی *** من حرمة أو حلٍّ أو دون اللّقا»
این بیان لطیف حکیم سبزواری در بخش اخلاقیّات حکمت منظومه است که ایشان در آنجا بیان کردند تقوا مثل درجه توبه سه قسم است: یک تقوای عام است که همه آن را باید داشته باشند، پرهیز از گناه است; یک تقوای خاص است که پرهیز از بسیاری از امور حلال است; یک تقوای اخص است که پرهیز از «مادون الله» است «کدرج التّوب مراتب التّقی»؛ همانطوری که توبه سه درجه دارد، مراتب تقوا هم سه مرحله است «من حرمة أو حلّ أو دون اللّقا». تقوای عام از کار حرام است، تقوای خاص از خیلی از امور محلَّل است, تقوای اخص از غیر لقاست. کسانی که به اوج تقوا رسیدند آنچه غیر لقای الهی است، از آن صرفنظر میکنند، متّقی هستند و میکوشند که غیر از «لقاء الله» چیزی نداشته باشند که «مَا کُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَهُ»، (1)آن تقوای اخص است که از «کَلِم طیّب» میگذرد, نائل میشود و «کَلِم طیّب» در مرحله صعود میماند.
ذکر پاداش انبیا در پایان قصص و دعوت ما به وراثت از آنها
این بخشها که به پایان رسید ذات اقدس الهی بعد از جریان انبیا، هم پاداش اینها را ذکر میکند و هم ما را دعوت میکنند که شما وارثان اینها باشید، «إِنَّ الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِیَاءِ» (2)[22] از یک سو و از سوی دیگر آنها اُسوه ما هستند. علما و مردان الهی سعی میکنند رابطهشان را با انبیا محکم کنند و ارث ببرند؛ بعضیها از همه انبیا ارث میبرند، مثل خود اهل بیت(علیهم السلام) - این زیارت «وارث» نشانه آن است که وجود مبارک حضرت سیّدالشهداء(سلام الله علیه) از همه ارث برده است - برخیها از برخی انبیا ارث میبرند که آن هم در حدّ خودشان است. همانطوری که ارث سه طبقه است، طبقه اول و طبقه دوم و طبقه سوم که با بودن طبقه اول به دوم نمیرسد, با بودن طبقه دوم به سوم نمیرسد, بعضیها گرچه ارث نمیبرند حاجب هستند, بعضی ارثشان دو برابر ارث دیگری است، همه این اقسام ممکن است در ارثهای معنوی مانند «إِنَّ الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِیَاءِ» هم باشد؛ منتها آنجا حجاب, حجاب نوری است. قرآن کریم این خصوصیت را ذکر میکند و بعد میفرماید شما در جریان حضرت ابراهیم و همراهان ابراهیم باید تأسّی کنید؛ ابراهیم مورد تأسّی شماست که در سوره مبارکه «ممتحنه» (3)آمده است. پس قصه انبیا(علیهم السلام) را که نقل میکند، در پایان یک جمعبندی میکند که پاداش اینها را عطا میکند و میفرماید: سَلامٌ عَلی إِبْراهیمَ، (4)یک وقت اینها را اُسوه ما قرار میدهد میفرماید: إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ؛ (5)[25] ما به هر کسی که بنده مؤمن باشد پاداش خوب میدهیم؛ لذا این دو خصوصیت در پایان جریان حضرت نوح و در پایان جریان حضرت ابراهیم(سلام الله علیهما) و مانند آن هست.
ادله دال بر اصالت نبوّت موسی(علیه السلام) و متابعت هارون(علیه السلام) از او
اما آنچه مربوط به حضرت موسی و هارون(سلام الله علیهما) است؛ مستحضرید که وجود مبارک موسای کلیم از انبیای «اولواالعزم» است. قرآن وقتی نام این پنج پیامبر را میبرد، وجود مبارک پیغمبر اسلام(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) و همچنین حضرت نوح, حضرت ابراهیم, حضرت موسی, حضرت عیسی(علیهم الصلاة و علیهم السلام) نام میبرد، غیر از وجود مبارک موسای کلیم نام هارون را اصلاً مطرح نمیکند، زیرا ایشان در ردیف انبیای «اولواالعزم» نیستند و آنجا که سخن از گفتگوی بلاواسطه و تنگاتنگ بین موسی و خدای سبحان است، اصلاً نامی از هارون نیست؛ هارون را به عنوان اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی (1)نزد بنیاسرائیل نگه داشت، بعد خودش وَ واعَدْنا مُوسی ثَلاثینَ لَیْلَةً وَ أَتْمَمْناها بِعَشْرٍ فَتَمَّ میقاتُ رَبِّهِ أَرْبَعینَ لَیْلَةً (2)[27] به «طور» میرود و چهل شبانه روز مهمان خداست و با مناجاتهای پیاپی استعداد دریافت تورات را فراهم میکند که ما به او تورات دادیم و در الواح تورات, هدایتهای الهی ثبت شده است که آنجا به هیچ وجه سخن از هارون نیست؛ لذا در بخشهایی از قرآن کریم دارد که وَ آتَیْنا مُوسَی الْکِتابَ؛ (3)او کتاب آورده است، چه اینکه نبوّت وجود مبارک هارون هم به دعا و درخواست خود موسای کلیم بود. موسای کلیم بعد از اینکه مأموریت سنگین را دریافت کرد، عرض کرد: وزیری از اهل من قرار بده هارُونَ أَخی ٭ اشْدُدْ بِهِ أَزْری (4)[29] این درخواست را اجابت بفرما، من به تنهایی این کار عظیم را به زحمت می توانم انجام دهم، برای اینکه بتوانم این مسئولیت را خوب ایفا کنم برادرم را وزیر من قرار بده. بیش از سِمَت وزارت موسای کلیم که از انبیای «اولواالعزم» بود، بهره ای نصیب وجود مبارک هارون نبود. نبوّت وجود مبارک هارون(سلام الله علیه) در حدّ وزارت موسای کلیم بود و اگر فرمود: وَ آتَیْناهُمَا یکی «بالاصاله» است و یکی «بالتبع», چون آن آیات مفسّر این آیات است؛ در جریان «طور» که اصلاً احدی غیر از موسای کلیم نبود. موسای کلیم بعد از اینکه آمد و جریان سامری و گوسالهپرستی را دید اعتراض ممدوح و محمودی نسبت به حضرت هارون کرد که هارون عرض کرد: یَا بْنَ أُمَّ لا تَأْخُذْ بِلِحْیَتی وَ لا بِرَأْسی (5)این کار را نکن، من تلاش و کوشش کردم و کوتاهی نکردم نشان میدهد که در دریافت الواح تورات، فقط وجود مبارک موسای کلیم سهم تعیینکننده داشت و چون هارون(سلام الله علیه) «بالتبع» استفاده کرد، اینجا فرمود: وَ آتَیْناهُمَا الْکِتابَ الْمُسْتَبینَکه تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْءٍ (6)البته به طور نسبی است، «نور» هست, (7)«فرقان» هست، (8)«ضیاء» هست (9)که موارد فراوانی برای تورات ذکر فرمود.
مقصود از هدایت موسی و هارون(علیهما السلام) به صراط مستقیم
بعد فرمود این دو بزرگوار را ما صراط مستقیم دادیم و آنها را به صراط مستقیم هدایت کردیم؛ این صراط مستقیم همان صراط مستقیمی است که إِنَّ رَبِّی عَلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ (1)[35]است, یک; این صراط مستقیم همان دین اسلام است که إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ, (2)دو; این صراط مستقیم غیر از «سَبیل» و «منهج» و «شریعه» ویژه است که هر دینی برای خودش یک راه خاص دارد. ما نمازهایمان چند رکعت است؟ به کدام طرف نماز بخوانیم؟ روزههایمان چند روز است؟ و مانند اینها جزء شریعت است که در هر شریعتی نماز خاص, روزه خاص و مانند آن را دارد، اما اصل عبادت جزء دین است که إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ.حالا خصوصیّتی که لِکُلٍّ جَعَلْنا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً، (3)آن البته در شرایع فرق میکند. آنچه مربوط به اصل دین است، صراط مستقیم است که همه انبیا بر آن هستند و وجود مبارک موسی و هارون(سلام الله علیهما) هم از این صراط مستقیم استفاده کردند که فرمود: وَ هَدَیْناهُمَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ، وگرنه آن سبیلهای فرعی که لِکُلٍّ جَعَلْنا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً، البته بین دین موسای کلیم و عیسای مسیح(سلام الله علیهما) و اسلام به معنی خاص فرقهاست. وَ هَدَیْناهُمَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ.
تقاضای هدایت به صراط مستقیم در نماز, مصداق وَ تَرَکْنا عَلَیْهِما فِی الْآخِرینَ
بعد فرمود: وَ تَرَکْنا عَلَیْهِما فِی الْآخِرینَ؛ بیانات آنها, راهنماییهای آنها, مبارزات آنها هست. ما در شبانهروز در نماز عرض میکنیم: اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ ٭ صِراطَ الَّذینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ (4)[38]که این را شب و روز از ذات اقدس الهی میخواهیم، حالا راه أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْچیست؟ میگوییم: صِراطَ الَّذینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ، «مُنعم علیه» چه کسانی هستند؟ آن را مشخص کرد, راهشان هم چیست؟ آن را مشخص کرد, «منعم علیهم» چه کسانی هستند؟ آن را در سوره «نساء» فرمود: مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَیا خدا یا رسول او فَأُولئِکَ مَعَ الَّذینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحینَ وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفیقاً (5)[39]که اینها «منعم علیهم» هستند. ما شبانهروز در نمازها عرض میکنیم خدایا راه موسای کلیم, راه عیسای مسیح, راه ابراهیم خلیل, راه نوح (علیهم السلام) را به ما نشان بده! صِراطَ الَّذینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ این خواسته شب و روز ماست. راه اینها چیست؟ راه اینها را قرآن کریم مشخص کرد، وجود مبارک موسای کلیم گفت: رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهیراً لِلْمُجْرِمینَ؛ (6)[40] خدایا به شکرانه نعمتِ توحید و دینی که به من دادی، من پشتوانه و پشتیبان ظالم نخواهم بود، این راه ماست. رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهیراً لِلْمُجْرِمینَ؛ خدایا من نه خودم اهل جُرمم، نه برای مجرمین توصیه میکنم که فلان مجرم, فلان گنهکار, فلان تبهکار کاری کرده بخواهم او را از کیفر برهانم، من این کار را نمیکنم؛ من از اسرائیل حمایت نمیکنم, من از فلان شخص و فلان گروه حمایت نمیکنم، من اینطور هستم؛ این حرف موسای کلیم است. این آیه نورانی، خطمشی موسی را نشان میدهد: رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهیراً لِلْمُجْرِمینَ، این خاصیّت نعمت الهی و راه الهی است که می فرماید خدایا من هرگز از گناهکار حمایت نمیکنم. ما شبانهروز همین را از خدا میخواهیم, اگر چنین باشد دیگر مجرم در کشور حاشیه امنی نخواهد داشت, اگر او کسی نداشته باشد, یک قاضی نداشته باشد که قانونتراش و قانوندرستکن باشد که او را با کمک وکیلی که آشنای با قانونسازی و حقوقسازی است نجات دهد، او دیگر حاشیه امنی ندارد. این نماز ماست که در همه شبانهروز به خدا عرض میکنیم خدایا راه «منعم علیه» را از تو میخواهیم و «منعم علیه» را هم که خدا مشخص کرد و فرمود چه کسانی هستند؛ راه آنها را هم مشخص کرد و ما هم همان راه را میخواهیم؛ خدایا ما از مجرم حمایت نمیکنیم. ملّتی که از مجرم حمایت نکند آمر به معروف و ناهی از منکر امنیت دارد و در صورت حمایت نکردن از مجرم آن کسی که آمر به معروف و ناهی از منکر را شهید میکند، واقعاً دیگر امنیت نخواهد داشت.
غرض این است که این دین است، رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ این «لن» هم برای نفی تأکید است نه تعبید فَلَنْ أَکُونَ ظَهیراً لِلْمُجْرِمینَ. همین بیان نورانی را وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) در آن وصیتنامه معروف دارد: «کُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْناً»، (1)این بیان نورانی حضرت امیر در وصیّتشان همین حرف موسای کلیم است که این میشود اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ.
بنابراین این صراط مستقیمی که ذات اقدس الهی به همه انبیا داد و به وجود مبارک موسی و هارون داد، نشانه آن هم مشخص است؛ کسانی راهیِ صراط مستقیم هستند که نه اهل جُرم باشند و نه از مجرم حمایت کنند که در این صورت این کشور، کشور وجود مبارک ولیّ عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) میشود؛ آن وقت وَ هَدَیْناهُمَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ ٭ وَ تَرَکْنا عَلَیْهِما فِی الْآخِرینَ کسانی که راهیان این راه هستند برکت دارند. این وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که فرمود: «إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ»؛ (2)یعنی «تَرَکه» من این است. بعضیها «تَرَکه» آنها مال است که لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَیَیْنِ (3)[43] بهره میبرند؛ ولی فرمود «تَرَکه» من این است، من این را ترک کردم و در بین شما گذاشتم، وقتی من گذاشتم که کسی نمیتواند بردارد «إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ»،مطمئن باشید که اینها میمانند و شما را رها نمیکنند؛ شما اینها را رها کنید، اینها شما را رها نمیکنند «لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّی یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ» من اینها را در بین شما گذاشتم. البته مستحضرید وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که چنین سفارشی دارد این به اذن الهی است و ایشان از مصادیق کامل نائلان به «قُرب نوافل» است، آن وقت «لِسَانَهُ الَّذِی یَتَکَلَّمُ بِهِ» (4)با زبان الهی سخن میگوید. فرمود من به دستور الهی اینها را در بین شما گذاشتم، اینها هم از هم جدا نمیشوند، شما هم نمیتوانید اینها را از هم جدا کنید و اینها هم تا روز قیامت هستند، فقط بر من میآیند و گزارش میدهند. تَرَکْنا که خدای سبحان میگوید همین است; یعنی هرگز نام موسای کلیم, نام هارون, نام عیسای مسیح, نام نوح, نام ابراهیم و نام انبیا(سلام الله علیهم) از بین نمیرود تا اینها همهشان بر حوض وارد شوند؛ اینکه فرمود: وَ تَرَکْنا عَلَیْهِما عَلَیْهِما فِی الْآخِرینَ * سَلامٌ عَلی مُوسی وَ هارُونَ * إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ * إِنَّهُما مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ کم کم از مسئله نبوّت «اولواالعزم» به نبوّت غیر «اولواالعزم» رسید؛ یعنی این کار مخصوص موسای کلیم نیست, هارون هم بهرهای دارد و از نبی به غیر نبی رسید، بعد فرمود هر کسی مؤمن باشد از پاداش ما بیبهره نیست. همانطوری که یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ الَّذینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ، (5)[45] این درجات محفوظ است؛ هر کسی به اندازه درجهٴ ایمانی خودش پیرو انبیا بود, وارث انبیا خواهد شد و بهره انبیا را میبرد.
موضوع:تفسیر آیات 123 تا 132 سوره صافات
وَ إِنَّ إِلْیاسَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ (123 إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَ لا تَتَّقُونَ (124) أَ تَدْعُونَ بَعْلاً وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخالِقینَ (125) اللَّهَ رَبَّکُمْ وَ رَبَّ آبائِکُمُ الْأَوَّلینَ (126) فَکَذَّبُوهُ فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ (127) إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصینَ (128) وَ تَرَکْنا عَلَیْهِ فِی الْآخِرینَ (129) سَلامٌ عَلی إِلْیاسینَ (130) إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ (131) إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ (132))
نقل جریان الیاس (علیه السلام) و دعوت او به توحید و مواجهه مردم با آن
بعد از اقامه براهین بر اصول اساسی اعتقادی, قصص برخی از انبیا(علیهم السلام) را نقل فرمودند که جریان حضرت الیاس(سلام الله علیه) قصه چهارم است؛ عصاره این قصه این است که این بزرگوار همانند انبیای دیگر توحید الهی را منتشر کرد، عدّه کمی پذیرفتند و عدّه فراوانی هم نپذیرفتند که برای عذاب الهی احضار شدند و آنها که پذیرفتند و جزء بندگان مُخلَص بودند مستثنا شدند. سلام و تحیّت و درود الهی بر الیاس است و نام مبارک او همچنان ماندگار و جزء مرسلین است؛ عصاره ترجمه این چند آیه چنین بود.
اگر در تسنیم ذیل آیات سوره «بقره» و مانند آن این بحث تاریخی به عمل نیامده که آیا قصهٴ «ذَبح» اسماعیل(سلام الله علیه) قبل از بنای کعبه بود یا بعد, زحمتی بکشید که روشن شود، چون خیلیها کوشش کردند از این مورّخین بعدی که بالأخره ثابت شود این جریان «ذَبح» حضرت اسماعیل إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ (1)در چه مقطع تاریخی بود؟ قبل از بنای کعبه بود؟ بعد از بنای کعبه بود یا هم زمان با بنای کعبه بود؟
1) صافات/سوره37، آیه102.
عدم امکان اثبات قرب فرئض با لَنْ یَنالَ اللَّهَ ..
مطلب دوم در جریان «قرب فرائض» و «قرب نوافل» است؛ «قُرب نوافل» را فریقین نقل کردند که عبد صالحِ سالک وقتی از مقام محبّ بودن به مقام محبوب بودن رسید که «لَا یَزَالُ عَبْدِی یَتَقَرَّبُ إِلَیَّ بِالنَّوَافِلِ مُخْلِصاً لِی حَتَّی أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِهِ وَ یَدَهُ الَّتِی یَبْطِشُ بِهَا» (1)و مانند آن که این حدیث شریف را فریقین نقل کردند. نتیجه قرب نوافل این است که ذات اقدس الهی در آن دو منطقه ممنوعه نه; یعنی منطقه ذات نه, منطقه «اکتناه صفات» ذات که عین ذات است نه؛ منطقه فعل و وجه و فیض خدا که فعل خداست، در این منطقه سوم «سمع» و «بصر» شخص سالک میشود, آنگاه این عبد صالح سالک با «سمع» و «بصر» الهی میشنود و می بیند «کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِهِ» که دهها بار در طی این چند سال مطرح شد.
اما در جریان «قرب فرائض» به چنین اصل کلی در نصوص برنخوردیم که در جریان «قرب فرائض» انسان صالح سالک به جایی برسد که او بشود «سمع»، «بصر» و «ید» الهی که خدا با دست او کار کند.
در «قرب نوافل» انسان سالک با دست خدا کار میکند، در «قرب فرائض» خدا با دست او کار میکند؛ چنین اصل کلی متقنی که در «قرب نوافل» فریقین نقل کرده اند تا حال نیافتیم، اما مسئله «عین الله», «جنب الله», «ید الله» به طور متفرّق در روایات و آیات آمده است. در مسئله آیه سوره مبارکه «حج»؛ یعنی لَنْ یَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لکِنْ یَنالُهُ التَّقْوی (2)ارتباطی با مسئله «قرب فرائض» ندارد که انسان بتواند با آن «قرب فرائض» را درست کند.
ناتمامی حمل آیه وَ فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظیمٍ بر سیّدالشهداء(سلام الله علیه)
مطلب بعدی آن است که نمیشود گفت جریان سیّدالشهداء(سلام الله علیه) فدای حقیقتی بود که اسماعیل(سلام الله علیه) میخواست به آن برسد و اظهار کند; ولی موفق نشد، چون این حقیقت در همه انبیا و ائمه(علیهم السلام) هست و در خود سیّدالشهداء(سلام الله علیه) هم به نحو اتم و اکمل هست و دیگر اینطور نیست که حقیقتی در اسماعیل(سلام الله علیه) بود و حضرت اسماعیل به آن نرسید و وجود مبارک سیّدالشهداء با شهید شدنشان به آن حقیقت رسید یا آن حقیقت را پیاده کرد؛ آن حقیقت درباره انبیا بود، مخصوصاً وجود مبارک پیغمبر, حضرت امیر و خود حضرت سیّدالشهداء(سلام الله علیهم). بنابراین اگر روایتی ظاهرش این است که وَ فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظیمٍ؛ (1)یعنی سیّدالشهداء فدا شده، روایات فراوانی هم مخالف با این هست.
معرفی الیاس در قرآن به عنوان یکی از انبیای ابراهیمی
مطلب بعدی آن است که در جریان الیاس، همانطوری که درباره حضرت ابراهیم یا حضرت موسی و هارون(سلام الله علیهم) که فرمود: لَقَدْ مَنَنَّا عَلی مُوسی وَ هارُونَ (2)چنین تعبیری درباره حضرت الیاس نشد، بلکه از همان ابتدا فرمود: وَ إِنَّ إِلْیاسَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ. جریان الیاس در سوره مبارکه «انعام» به صورت اینکه یکی از رهبران الهی است، مطرح شده است. در سوره مبارکه «انعام» آیات 85 و 86 نام عدّهای از انبیا آمده است؛ در آیه 84 فرمود: وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ کُلاًّ هَدَیْنا وَ نُوحاً هَدَیْنا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ وَ أَیُّوبَ وَ یُوسُفَ وَ مُوسی وَ هارُونَ وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ و در آیه 85 فرمود: وَ زَکَرِیَّا وَ یَحْیی وَ عیسی وَ إِلْیاسَ کُلٌّ مِنَ الصَّالِحینَ؛ آنجا نام مبارک الیاس را در ردیف وجود مبارک زکریا و یحیی و عیسی به عنوان انبیای ابراهیمی یاد کرده است. اینجا که فرمود: وَ إِنَّ إِلْیاسَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ، برخیها خواستند بگویند همان خضر است و برخیها خواستند بگویند ادریس است، لکن راه اثباتی کاملی را ارائه نکردند و در قرآن به عنوان اینکه یکی از «مرسلین» است مطرح شده است، وَ إِنَّ إِلْیاسَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ.
پیام الیاس(علیه السلام) دعوت به توحید و اعتراض بر پرستش بتی به نام «بعل»
پیام او چه بود؟ پیام الیاس(سلام الله علیه) این است که قوم خود را به توحید دعوت کرد، إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَ لا تَتَّقُونَ؛ چرا تقوا ندارید؟ منظور تقوای در توحید است. شما چرا بتی را به نام «بَعل» میپرستید و خدای سبحان که أَحْسَنَ الْخالِقینَ است از یک سو، گذشته از اینکه خالق است, «رب» است از سوی دیگر؛ نه تنها ربوبیت جهان را به عهده دارد, بلکه ربوبیّت شما و نیاکان شما را هم تأمین میکند وَ إِنَّ إِلْیاسَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ ٭ إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَ لا تَتَّقُونَ ٭ أَ تَدْعُونَ بَعْلاً وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخالِقینَ، چرا او را نمیپرستید؟! «بَعل» اسم بتی است که اینها میپرستیدند و «بَعل» به لغت اهل یمن به معنی «رب» است و به لغات دیگر، اقوام به معنای شوهر و همسر است. اینکه در قرآن کریم آمده وَ بُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ؛ (1)[6] یعنی شوهرهای اینها, پس «بَعل» طبق برخی از لغات اقوام، مثل لغت یمن به معنای «رب» و نام بت مخصوص هم است؛ ولی طبق لغت عربی رایج و دارج به معنای شوهر است وَ بُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ. «بَعل» نام یک بت است که در منطقهای به نام «بَک» بود و چون این «بعل» برای این منطقه بود، آن منطقه فعلاً به عنوان «بعلبک» نام دارد.
آمدن نام بعضی از بتهای خاص در قرآن
نام بتهای خاص در قرآن کریم کم آمده است، اما اصل اصنام و اوثان و مانند آنها به طور رسمی آمده است. در سوره مبارکه «نجم» نام دو سه بت آمده که آیات نوزده به بعد سوره مبارکه «نجم» عهدهدار آن نامهاست أَ فَرَأَیْتُمُ اللاَّتَ, یک; وَ الْعُزَّی, دو; وَ مَناةَ, سه; «لات» و «عزّی» و «مَنات» سه بُتی در جاهلیّت بودند که نام آنها در قرآن کریم آمده است: أَ فَرَأَیْتُمُ اللاَّتَ وَ الْعُزَّی ٭ وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْری؛ (2)[7]ولی در سوره مبارکه «نوح» که بتهای آن قوم را یاد میکند، چند بت را نام میبرد؛ آیه 23 سوره مبارکه «نوح» این است که آنها به یکدیگر میگفتند حرف نوح(سلام الله علیه) را نپذیرید و بتهای خودتان را حفظ کنید: وَ قالُوا لا تَذَرُنَّ آلِهَتَکُمْعموماً و بتهای خاص را نام بردند وَ لا تَذَرُنَّ وَدًّا وَ لا سُواعاً وَ لا یَغُوثَ وَ یَعُوقَ وَ نَسْراً«ودّ»، «سُواع»، «یَغوث»، «یعوق» و «نَسر» پنج بت خاص بودند که در برابر آن آلهه و اصنام و اوثان عمومی یک قداست بیشتری داشتند. این «عمروبنعبدود» از دیرزمان بود؛ ما «عبدالکریم», «عبدالله», «عبدالخالق», «عبدالباسط» و مانند اینها در اسلام داریم، آنها «عبدود», «عبدسواع», «عبدیغوث», «عبدیعوق» و «عبدنسر» داشتند که این «عمروبنعبدود» به همان علت چنین نام گرفته است؛ «عمرو»ی است که بندهٴ «وَد» است، «وَد» نام یکی از بتهای پنجگانهای است که در سوره مبارکه «نوح» مطرح است و «بَعل» هم نظیر «لات» و ««عزّا» و «منات» و نظیر «وَد» و «سواع» و «یغوث» و «یعوق» و «نسر», اسم بت خاصّی است که مردم آن منطقه که قوم حضرت الیاس(سلام الله علیه) بودند، مبتلا به پرستش آن بودند.
دعوت الیاس(علیه السلام) از مردم به پرستش أَحْسَنُ الْخالِقینَ
فرمود شما چرا «بَعل» را میپرستید؟ «الله» را بپرستید که او أَحْسَنُ الْخالِقینَ است; یعنی هم خلقت هر شیء و هم زیبایی آفرینش آنها را تأمین میکند. آیاتی که مربوط به مسئله أَحْسَنُ الْخالِقینَ است چند طایفه است: یک طایفه عهدهدار اثبات «کانَ» تامّه است که خدا خالق است; یعنی هر چیزی سهمی از آفرینش داشته باشد، آفریننده خداست اللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْءٍ؛ (1)این یک موجبه کلیه است که از «کانَ» تامّه خبر میدهد «کلّ ما صَدَق علیه أنّه شیء فهو مخلوق الله سبحانه و تعالی» این یک اصل؛ اصل دیگر قرآنی که از طایفه دیگر استفاده میشود، عهدهدار بیان «کانَ» ناقصه است که خدا هر چه آفرید، زیبا آفرید فرمود: أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ; (2)یعنی هر چیزی را که آفرید، نیکو آفرید؛ منظور از این حُسن، زیبایی نظری است, نه زیبایی چشم و گوش و بینایی و مانند آن، این جمالِ فلسفی است و جمال فلسفی این است که این شیء، عناصر اصلی را داشته باشد؛ نظام فاعلیِ او حسابشده باشد و یک مبدأ حکیمی او را آفریده باشد؛ نظام غایی او حسابشده باشد و هدفمند باشد؛ نظام داخلیِ او حکیمانه باشد؛ یعنی اجزا, عناصر و ساختار درونی آن, این دو مطلب را داشته باشد: هم با هم هماهنگ باشند و هم با هم راهی را طی کنند که به آن مقصد برسند؛ اگر موجودی واجد این نظامهای سهگانه بود «أحسن المخلوقین» است و آنکه هر چیزی را به این سبک آفرید أَحْسَنَ الْخالِقینَ است. این کلمه أَحْسَنَ الْخالِقینَ جمعبندی شدهٴ آن دو طایفه از آیات است: یک طایفه عهدهدار «کانَ» تامّه است که اللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْءٍ، طایفه دوم عهدهدار «کانَ» ناقصه است الَّذی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ و این طایفه ثالثه که أَحْسَنَ الْخالِقینَ است، عصاره آن دو طایفه است. أَحْسَنَ الْخالِقینَ مبدیی است که هر چیزی که نیاز به آفرینش داشته باشد او عهدهدار تأمین هستی اوست, یک و هر چه در زیبایی فلسفی آن؛ یعنی سه نظام فاعلی و غایی و داخلی داشته باشد او تأمین میکند, دو; اگر در جریان سوره مبارکه «مؤمنون» و مانند «مؤمنون»، در جریان انسان کامل وقتی که «نطفه» و «علقه» و «مضغه» و «عظام» و فَکَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً را بیان کرد فرمود: ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ، از آن به بعد سخن از فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقینَ (3)[10]خواهد بود، چون انسان مثل موجودات دیگر این سه نظام را لازم دارد; یعنی نظام فاعلی او به دست حکیم مطلق باشد, یک; نظام غایی او این است که به مقصدی برسد و مقصود را در مقصد مشاهده کند, دو; راه منسجم و منظّمی هم داشته باشد که با پیمودن این راه به مقصدی برسد که مقصود در آنجا حضور دارد, سه; این میشود «أحسنالمخلوق»ها و آنکه این موجود منظّم مثلث سه نظامدار را آفرید، میشود أَحْسَنُ الْخالِقینَ. بنابراین این توحید کامل, پاسخگوی همه آیاتی است که فعلی را, خلقتی را, کمالی را به غیر خدا اِسناد میدهد.
امکان استفاده خالقیت عرضی برای غیر خدا از أَحْسَنُ الْخالِقینَ
درست است که خلقت را خدا به غیر خودش اِسناد داد، برای اینکه فرمود او أَحْسَنُ الْخالِقینَ است؛ معلوم میشود خالقهای دیگری داریم و خدا أَحْسَنُ الْخالِقینَ است که خلقت را به غیر خدا هم اِسناد داد؛ او خَیْرُ الْحاکِمینَ (1)است, خَیْرُ الْفاصِلینَ (2)است، همه اینها نشان میدهد که حاکمهای متعدّد, فاصلهای متعدّد, خَیْرُ الرَّازِقینَ (3)رازقهای متعدّد, همه این کمالات را خدا به غیر خود اِسناد میدهد; منتها خودش را به عنوان «أحسن» و به عنوان «خیر» یاد میکند؛ ولی به این بسنده نمیکند. در طایفه چهارم یا پنجم از آیات, همه اینها را میگوید «بالعرض» است و آنچه «بالذّات» است برای ذات اقدس الهی است. درست است که حُکم را به غیر خدا اسناد میدهد و میفرماید او خَیْرُ الْحاکِمینَ است، اما میفرماید: إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلَّهِ. (4)[14]در جریان رزق هم فرمود او خَیْرُ الرَّازِقینَ است، ما رازقهای فراوان داریم؛ ولی خدا خَیْرُ الرَّازِقینَ است. اما در پایان سوره مبارکه «ذاریات» به صورت حصر که هم ضمیر فصل آورده و هم خبر را معرفه آورده است فرمود: إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتینُ؛ (5)جریان عزّت هم همینطور است که وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنینَ، (6)[16] اما در طایفه دیگر فرمود: الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمیعاً؛ (7)جریان «قوّه» هم همینطور است خُذُوا ما آتَیْناکُمْ بِقُوَّةٍ, (8)یا یَحْیی خُذِ الْکِتابَ بِقُوَّةٍ، (9)وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ (10)که «قوّه» را به غیر خود اِسناد داد؛ ولی در سوره «بقره» فرمود: أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمیعاً؛ (11)[21]هر کمالی که ذات اقدس الهی به غیر خود اِسناد داد، فوراً مشخص میکند که من به او دادم و او ذاتاً ندارد که خلقت هم اینچنین است، اگر فرمود: أَحْسَنُ الْخالِقینَ، آن موجبه کلیه نشان میدهد که آن خالقی که مثلاً فلان شیء را آفرید، او و کارِ او هر دو را ما آفریدیم خَلَقَکُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ, (12)اللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْءٍ.
ناتمامی استدلال به آیات خالقیت عرضی غیر خدا بر اثبات تفویض
بنابراین سرتاسر قرآن میشود توحید, دیگر جا برای استدلال معتزله نیست که زمخشری در کشّاف (1)میگوید برخی از معتزله یا غالب اینها، به آیاتی که خلقت را به غیر خدا اِسناد میدهند آن را برای مکتب تفویض استدلال کردند، معلوم میشود که غیر خدا هم مؤثّر است. در برابر جبر که میگویند غیر خدا مؤثر نیست، تفویضیها میگویند غیر خدا مؤثر است; ولی چون جبر و تفویض هر دو باطل هستند, یک و نقیض هم نیستند, دو; ارتفاع هر دو ممکن است, سه; «لَا جَبْرَ وَ لَا تَفْوِیضَ وَ لَکِنْ أَمْرٌ بَیْنَ أَمْرَیْنِ», (2)چهار. از امام سجاد(سلام الله علیه) رسید که فاصله بین جبر و تفویض به اندازه فاصله بین آسمان و زمین است؛ (3)منتها پژوهشگرانی که میخواهند جبر و تفویض را باطل کنند، در این دریای بیکران و فاصلههای فراوان گاهی به سمت جبر و گاهی به سمت تفویض نزدیک هستند؛ آن هسته مرکزی فاصله بین جبر و تفویض، توحید افعالی است که بحث خاصّ خودش را دارد که وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ (4)در این فضا جا دارد. حرف وجود مبارک الیاس این است که أَ تَدْعُونَ بَعْلاً وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخالِقینَ این تعلیق حکم بر وصفی است که مشعر به علیّت است؛ یعنی أَحْسَنَ الْخالِقینَ باید عبادت شود نه غیر او, همین أَحْسَنَ الْخالِقینَ را با تعبیر دیگری در آیه بعد روشنتر کرد، فرمود آن أَحْسَنَ الْخالِقینَ کیست؟ اللَّهَ؛ یعنی «تذرون» «الله» را, «الله» چه صفتی دارد؟ صفت «الله» این است که گذشته از اینکه «خالق کلّ شیء» است، «ربّ کلّ شیء» هم است رَبَّکُمْ وَ رَبَّ آبائِکُمُ الْأَوَّلینَ؛ این عصاره استدلال وجود مبارک الیاس است.
پرسش: خلقت از ربیّت که جدا نیست, خالق بودن عین همان مربّی بودن است؟
پاسخ: نه، ربوبیت «کان» ناقصه و خلقت «کان» تامّه است. خلقت؛ یعنی شیء را میآفریند که خدا میشود آفریدگار، اما اگر بقائاً بخواهد او را بپروراند، روزی دهد، کمال دهد و راهنمایی کند این میشود ربوبیت که ربوبیت بعد از خالقیّت است. ربوبیت به پروردگاری خداست و خالقیت به آفریدگاری خداست.
استثنای مخلَصین از قوم الیاس از احضار تعذیبی و ماندگار آنان
فَکَذَّبُوهُ فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ؛ اینها تکذیب کردند، احضار هم مستحضرید که در قرآن صبغه تعذیبی و تنبیهی دارد. فرمود اینها را ما برای کیفر دادن احضار میکنیم، البته در جمع قوم الیاس(سلام الله علیه) مردانی بودند که ایمان خالصانه و مخلصانه داشتند و جزء مخلَصین بودند که آنها هم از احضار مستثنا هستند إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصینَ. سعی و کوشش الیاس(سلام الله علیه) را ما همچنان حفظ کردیم، اینها واقعاً چهرههای ماندگار هستند.
انبیا از مصادیق اصلی أُولُوا بَقِیَّةٍ و اولیا و عالمان بالتبع آن
اگر أُولُوا بَقِیَّةٍ (1)[27]در قرآن کریم آمده است «بالاصاله»؛ یعنی در جهان امکان, آنکه باقیِ «بالأصل» است که «هو الباقی» کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلاَّ وَجْهَهُ (2)[28]آن وجه خداست؛ ولی در نظام خلقت آنهایی که باقی هستند «بالاصاله» انبیا هستند، بعد ائمه(علیهم السلام) هستند، بعد هم به دنبال آنها و به «تبع» آنها عالمانی که وارث علوم انبیا و ائمه هستند باقی می باشند که قرآن از آنها به عنوان أُولُوا بَقِیَّةٍیاد میکند و به استناد همین أُولُوا بَقِیَّةٍقرآنی, وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) از اینها به عنوان «وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِیَ الدَّهْرُ» (3)یاد میکند؛ اینها ماندگار هستند و بقیه در تاریخ می باشند; یعنی انسان باید کتابهای تاریخ را ورق بزند تا نام اینها را پیدا کند. آنکه در جهان هست و نام او هست همین انبیا هستند. الآن در حدود دو میلیارد و نیم مسیحی هستند و یک میلیارد و نیم مسلمان هستند, مجموع این چند میلیارد را همین چند نفر دارند اداره میکنند. ابراهیم(سلام الله علیه) که هست, موسی هست, عیسی هست, وجود مبارک پیغمبر(علیهم الصلاة و علیهم السلام) هست، همین چند نفر هستند که دارند اداره میکنند، اینها ماندگار می باشند. الآن پنج میلیارد بشر براساس عقاید همین پنج شش نفر دارند حرف میزنند، اینها ماندگار هستند. فرمود: وَ تَرَکْنا عَلَیْهِ فِی الْآخِرینَ.
سلام بر «إل یاسین» و مقصود از آن در آیه
در پایان قصه نوح سلام بود, در پایان قصه ابراهیم سلام بود, در پایان قصه موسی و عیسی(سلام الله علیهم اجمعین) سلام بود, در پایان قصه الیاس هم سلام است، فرمود: سَلامٌ عَلی إِلْیاسینَ. الیاس یک لغت دیگری هم دارد؛ یعنی«إِلْیاسینَ»که مثل ادریسین است. برخی از لغات چیزهایی هم در آن اضافه می شود؛ مثلاً میکال را میکائیل میگویند, جبریل را جبرائیل میگویند و الیاس را «إِلْیاسینَ» میگویند. بعضی گفتند که این «آل یاسین» است، چون الیاس فرزند یاسین بود، به جای اینکه بفرماید «سلام علی الیاس» فرمود: «سَلامٌ عَلی آل یاسینَ». در برخی از روایات ما هست که منظور از «یس» وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است و منظور از «آل یاسین» اهل بیت(علیهم اسلام) است (1)که این زیارت «آل یاسین» هم آن را تأیید میکند، البته روایات اشاره دارد که باطن این «إِلْیاسینَ» همین وجود مبارک پیغمبر و اهل بیت هستند، اما استفاده آن مطلب از ظاهر آیه آسان نیست. آنکه در روایت دارد و اشاره هم دارد که باطن این قرآن مربوط به اهل بیت است آن «حقّ لا ریب فیه»، اما استفاده آن مطلب از ظاهر این آیه آسان نیست که ما بگوییم منظور «آل یاسین» است.
مخالف ظاهر آیه بودن حمل «إل یاسین» بر پیامبر و اهل بیت(علیهم السلام)
1) بحارالانوار، العلامه المجلسی، ج23، ص168.
میدانید اصلِ «آل» اهل بود که در کتابهای ادبی هم هست، به دلیل اینکه اگر ما «آل» را بخواهیم «تصغیر» کنیم که در «تصغیر» هر شیء به اصل خود برمیگردد، «آل» را نمیگویید «اُوَیل»، بلکه میگوییم «اُهیل», (1)چون اصل «آل» اهل بود و هر چیزی در تصغیر به اصل خودش برمیگردد و تصغیر «آل» «اُهیل» است، نه «اُویل» و «آل یاسین» یعنی «اهل یاسین»؛ اگر این باشد که جمع است، در حالی که در تعبیر بعدی فرمود: سَلامٌ عَلی إِلْیاسینَ ٭ إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ ٭ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ، نه «إنّهم». در جریان حضرت موسی و هارون تثنیه آورد فرمود: إِنَّهُما، در جریان ابراهیم سخن از إِنَّهُ بود، در جریان نوح سخن از إِنَّهُ بود، در آیه 110 به بعد همین سوره «صافات» درباره حضرت ابراهیم همه ضمیرها مفرد است وَ تَرَکْنا عَلَیْهِ فِی الْآخِرینَ ٭ سَلامٌ عَلی إِبْراهیمَ ٭ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ ٭ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ، در جریان موسی و هارون(سلام الله علیهما) تثنیه آورد و فرمود: إِنَّهُما مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ، در جریان الیاس(سلام الله علیه) فرمود: إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ؛ اگر «آل یاسین» باشد و جمع باشد، ما باید بگوییم «انهم من عبادنا المؤمنین». بنابراین آن روایاتی که دارد «یس» وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است، حق است؛ دارد اهل بیت(علیهم السلام) «آل یاسین» هستند، حق است؛ این زیارت «آل یاسین» هم که لابد قرائت میفرمایید، این هم حق است که تأیید میفرماید برای اهل بیت است; ولی در همین روایات دارد که این جزء باطن قرآن است که آن هم حق است. ظاهر قرآن این است که الیاس همان الیاسی است که از انبیاست و این «إِلْیاسینَ» لغتی است در او و اگر «آل یاسین» گفته شود، برای اینکه یاسین اسم پدر اوست و او «آل یاسین» است، لکن «آل یاسین» را نمیشود قرائت کرد، برای اینکه در پایان که جمعبندی نهایی است میفرماید: إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ، ما باید مفرد بودن الیاس را همچنان حفظ کنیم تا با این ضمیر مفردی که اینجا آوردند هماهنگ باشد. پس اگر آن جمع باشد باید میفرمود «انهم» کذا و کذا؛ ولی خود روایات دارد که این باطن قرآن است. بنابراین اگر در روایت دارد که منظور از «آل یاسین» اهل بیت هستند، در همین روایاتی که در کنز و مانند کنز نقل شده است دارد که باطن قرآن است، پس جمع بین همه روایات حاضر است. ظاهر قرآن همین الیاس است و ضمیر إِنَّهُ هم برای الیاس است؛ «إِلْیاسینَ» لغتی در الیاس است، مثل ادریسین که لغتی در ادریس است و جمع هم نیست؛ این عصاره جمعبندی این دو طایفه از روایات که مطابق با این آیات هم خواهد بود، پس دعوت وجود مبارک الیاس به توحید بود. از الیاس(سلام الله علیه) در غیر این سوره, نام تبلیغی و پیام توحیدی و اینها نقل نشده است، فقط در سوره مبارکه «انعام» نام شریف ایشان آمده که کُلٌّ مِنَ الصَّالِحینَ، (2)[35] اما او با قوم خود چه کرد؟ قوم او چه عکسالعملی نشان دادند؟ چه تهدیدی قوم او را فرا میگیرد و چه گروهی از قوم او جزء عباد مخلصین بودند؟ اینها تنها در همین سوره مبارکه «صافات» است.
موضوع: تفسیر آیات 123 تا 146 سوره صافات
وَ إِنَّ إِلْیاسَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ (123 إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَ لا تَتَّقُونَ (124) أَ تَدْعُونَ بَعْلاً وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخالِقینَ (125) اللَّهَ رَبَّکُمْ وَ رَبَّ آبائِکُمُ الْأَوَّلینَ (126) فَکَذَّبُوهُ فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ (127) إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصینَ (128) وَ تَرَکْنا عَلَیْهِ فِی الْآخِرینَ (129) سَلامٌ عَلی إِلْیاسینَ (130) إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ (131) إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ (132) وَ إِنَّ لُوطاً لَمِنَ الْمُرْسَلینَ (133) إِذْ نَجَّیْناهُ وَ أَهْلَهُ أَجْمَعینَ (134) إِلاَّ عَجُوزاً فِی الْغابِرینَ (135) ثُمَّ دَمَّرْنَا الْآخَرینَ (136) وَ إِنَّکُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَیْهِمْ مُصْبِحینَ (137) وَ بِاللَّیْلِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (138) وَ إِنَّ یُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ (139) إِذْ أَبَقَ إِلَی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ (140) فَساهَمَ فَکانَ مِنَ الْمُدْحَضینَ (141) فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُلیمٌ (142) فَلَوْ لا أَنَّهُ کانَ مِنَ الْمُسَبِّحینَ (143) لَلَبِثَ فی بَطْنِهِ إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ (144) فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ وَ هُوَ سَقیمٌ (145) وَ أَنْبَتْنا عَلَیْهِ شَجَرَةً مِنْ یَقْطینٍ (146))
ناروایی حمل ماجرای ذبح بر تعلیم قبح فرزندکشی در مقابل معبود
بعد از اقامه برهان بر اصول اوّلیه دین, قصص برخی از انبیا(علیهم السلام) را ذکر میفرماید تا نمونه اجرایی معارف و قواعد دین باشد. در جریان «ذَبح» فرزند حضرت ابراهیم، گاهی ممکن است گفته شود که این جریان نمادی برای تقبیح فرزندکُشی بود، چون در جاهلیّت گاهی فرزندان را قربانی بتها میکردند، برای اینکه جلوی این کار گرفته شود و این کار تقبیح شود، این قصه طرح شده است و جلوی فرزندکُشی گرفته شد تا جاهلیّت بفهمد که فرزند را نباید برای معبود قربانی کرد.
این سخن ناصواب است، برای اینکه قرآن کریم مکرّر از خود این جریان یاد کرده، این را تحریم کرده و تقبیح نمود اولاً و ثانیاً آن روز در مکه جاهلیّتی نبود، قربانی فرزند نبود و بتپرستی نبود؛ بعدها این حرفها پیدا شد. آن روزی که وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) در عالَم رؤیا به «ذَبح» فرزند مأمور شده است، در حریم مکه که کسی نبود, جاهلیّتی نبود, بتپرستی نبود و قربانی فرزند، برای بتها اصلاً مطرح نبود.
تبیین دو دلیل بر حمل «سلام» در سَلامٌ عَلی إِلْیاسینَ بر الیاس
مطلب دوم آن است که در جریان الیاس و در بخش پایانی فرمود: سَلامٌ عَلی إِلْیاسینَ ٭ إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ ٭ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ؛روایات نورانی اهل بیت(علیهم السلام) که در کتاب شریف کنز آمده ملاحظه فرمودید که فرمودند باطنِ این مربوط به «آلیاسین» و اهل بیت است، این سر جایش محفوظ است؛ اما ظاهر همان «آلیاسین», «إلیاسین» است و در «إلیاسین» نمیتوان گفت که این جمع است؛ ضمیر مفردی که ارجاع شده برای این است که در جمع هم ضمیر مفرد و هم ضمیر مذکر به لحاظ ظاهر لفظ جایز است و این در صورتی است که اگر برای ما جمع بودن لفظی احراز شد که این کلمه جمع است و بعد دیدیم ضمیر مفرد مذکر به این ارجاع شده است، در پاسخ میگوییم که به لحاظ لفظ, ضمیر مفرد مذکر ارجاع شده است؛ پس اولاً اگر جمع بودنِ یک کلمه و لفظی احراز شده باشد و ثانیاً اگر کلمهای یقیناً جمع است؛ ولی ضمیر مفرد مذکر به آن ارجاع شد، آنگاه پاسخ میدهیم چون لفظِ آن مذکر است و مفرد, ضمیر مفرد مذکر ارجاع شده است؛ نه اینکه اگر ما در کلمهای شک داشته باشیم که مفرد است یا جمع، بگوییم چون ضمیر مفرد مذکر گاهی برای جمع به کار میرود، پس این کلمه جمع است؛ اصلِ ضمیر مفرد مذکر آن است که مرجعش مفرد است. اگر جایی یقین داشتیم که آن کلمه جمع است، چنین مصحّحی هم گاهی در ادبیات پیدا میشود؛ نه اینکه «عندالشک» ما احراز کنیم که آن کلمه جمع است، برای اینکه گاهی ضمیر مفرد مذکر به جمع ارجاع میشود. پس آنچه در آیه ذکر شده «إلیاسین» است، مفرد است و ضمیر إِنَّهُ به آن برمیگردد.
صحابت لوط با ابراهیم(سلام الله علیه) و نهی از عملکرد قوم و پاسخ آن
اما جریان لوط(سلام الله علیه) که در صحابت حضرت ابراهیم بود، گرچه جزء انبیای اولواالعزم نبود و پیامبری که جزء پیامبران اولواالعزم نیستٰ ممکن است «تحتالشعاع» پیامبری که جزء اولواالعزم است باشد، چه اینکه حضرت لوط به وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) ایمان آورد فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ و در صحابت و صحبت آن حضرت به سرزمین شام مهاجرت کردند فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ وَ قالَ إِنِّی مُهاجِرٌ إِلی رَبِّی (1)[2] که حرف ابراهیم(سلام الله علیه) است، لوط هم در خدمتشان بود. جریان لوط برای چندمین بار است که در قرآن کریم مطرح میشود؛ اول در سوره مبارکه «اعراف» آیه هشتاد به بعد این است که: وَ لُوطاً إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَ تَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَکُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمینَ؛ بعضی از گناهان سابقه ندارد، در آن زمان چنین گناهی سابقه نداشت و اوّلین بار این گروه مبتلا شدند. «فاحِش» یعنی شفاف و روشن؛ اینکه میگویند اگر خونی به پارچهای رسید و از آن طرفش «فَحَش» - یعنی «ظَهر» - حکمش چیست، همین است. «فاحش» یعنی ظاهر و «فحشاء» یعنی سّئه ظاهر. فرمود شما گناهی که «بیّنالغی» است را دارید مرتکب میشوید که فطرت هم آن را تقبیح میکند, ساختار خلقت هم آن را تقبیح میکند و تاکنون هم کسی به این گناه آلوده نشده است أَ تَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَکُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمینَ ٭ إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ (2)[3] که بیراهه میروید, جواب آنها این بود: وَ ما کانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَنْ قالُوا أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْیَتِکُمْ إِنَّهُمْ أُناسٌ یَتَطَهَّرُونَ؛ (3)[4]اینها خودشان را به پاکی میزنند، مدّعی طهارت و پاکی هستند یا واقعاً پاک می باشند، قبول کردند که خودشان آلوده هستند و آللوط نباید در این سرزمین زندگی کنند. فرمود آنها به این آلودگی مبتلا شدند و در برابر لوط و همفکران لوط گفتند اینها را تبعید کنید یا از شهر خارج کنید فَأَنْجَیْناهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ کانَتْ مِنَ الْغابِرینَ؛ (4)[5]ما حضرت لوط و اهل او را نجات دادیم، همسرش که به او ایمان نیاورده بود، این جزء باقی ماندهها بود؛ «غابِر» یعنی مانده, از گذشته مانده؛ «قادم» یعنی آمده که از «قدم» میآید. مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) تحلیل لغوی که میکند، میگوید وقتی متحرّکی از مکانی خاکی عبور کرد، این خاکها حرکت میکنند و غباری هم تولید میشود، اما این خاکها زود مینشینند و آن غبار مدتی میماند، چون میماند این «غابر» از همان غبار است که بقیه آن گذشته است و مانده است; (5)لذا از چیزی که میماند و اثر گذشته است به عنوان «غابر» یاد میشود. وَ أَمْطَرْنا عَلَیْهِمْ مَطَراً فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُجْرِمینَ (6)[7] همین شهابسنگها, همین بلاهای آسمانی که «حاصب», (7)«مَطر» و مانند آن از آنها یاد میشود، به حیات این قوم خاتمه داد؛ این در جریان سوره مبارکه «اعراف» بود.
تشریح تکذیب قوم لوط بر مرسلین
در سوره مبارکه «شعراء»، قصه لوط(علیه السلام) از آیه 160 به بعد شروع میشود که می فرماید: کَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ الْمُرْسَلینَ؛ مستحضرید که گاهی چند پیامبر در یک منطقه حضور دارند که مردم آن منطقه همه آنها را تکذیب میکنند; ولی در بسیاری از موارد اینطور نیست که چند پیامبر یکجا آمده باشند؛ اصحاب حِجر و قوم لوط اینطور هستند, اینطور نیست که انبیای فراوانی آمده باشند و آنها تکذیب کرده باشند. چون حرف یک پیامبر, حرف همه انبیاست; لذا مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ (1)بین اینها رایج است و تنها کسی که گذشته از «تصدیق», «هیمنه», «سیطره» و «سلطنت» دارد قرآن کریم است نسبت به کتابهای دیگر و همچنین وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است نسبت به انبیای دیگر. درباره انبیا میفرماید: مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ؛ ولی درباره وجود مبارک حضرت دارد وَ مُهَیْمِناً عَلَیْهِ (2)[10] قرآن, «هیمنه» بر سایر کتابها دارد؛ یعنی سلطنت دارد. آن کتابها تحریف شدهاند و آخرین کتاب و ماندگارترین کتاب, قرآن کریم است که آنها را باید امضا کند. اینطور نیست که انبیای دیگر بیش از حدّ تصدیق, سِمتی داشته باشند و «مهیمن» باشند; ولی وجود مبارک حضرت به برکتی که در قرآن هست و قرآن همراه آن حضرت است، هم حرفهای انبیا و کتب آسمانی را تصدیق دارند, هم قرآن نسبت به صحف قبلی «هیمنه» دارد, هم وجود مبارک حضرت نسبت به انبیای پیشین «مهیمن» است; ولی بالأخره حرف همه انبیا یکی است، اگر کسی حرف پیامبری را تکذیب کرد همه انبیا را تکذیب کرد و حرف پیامبری را قبول کرد، حرف همه انبیا را قبول کرد، چون حرف همه انبیا توحید، وحی، نبوّت، و اسرار الهی است؛ لذا میفرماید: کَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ الْمُرْسَلینَ که جمع محلّیٰ به الف و لام آورده است وَ لَقَدْ کَذَّبَ أَصْحابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلینَ (3)[11] درباره اصحاب «حِجر» هم همین طور بود.
پیام لوط به قوم خود در «بیّن الغیّ» بودن عملکرد آنان
وجود مبارک لوط به آنها چه فرمود؟ إِذْ قالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ (1)برادر نژادی یا برادر قومی - لوط هم که مهاجرت کرده بود - یا برادرِ انسانی لُوطٌ أَ لا تَتَّقُونَ ٭ إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمینٌ ٭ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطیعُونِ ٭ وَ ما أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلاَّ عَلی رَبِّ الْعالَمینَ، (2)[13] بدترین سیّئه آنها را که ذکر میکند این است أَ تَأْتُونَ الذُّکْرانَ مِنَ الْعالَمینَ (3)[14] این کار در جهان, تنها برای شماست؛ نه در شرق, نه در غرب, نه در گذشته و نه در حال هیچ کسی این آلودگی را نداشت و الآن شما دارید. وَ تَذَرُونَ ما خَلَقَ لَکُمْ رَبُّکُمْ مِنْ أَزْواجِکُمْ، (4)[15] در بحثهای قبل هم داشتیم شما هیچ کلب مذکّری ندیدید که با مذکّر دیگر جمع بشود این کاری نیست که حیوانات هم به آن راضی باشند, بشر را وقتی رها کنید به این صورت میشود.
پرسش: استاد! غربیها همین الآن هم چنین هستند؟
پاسخ: بله، أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ. (5)شما در بحثهای قبل هم داشتیم، سگی در عالَم پیدا نکردید که نر با نر جمع شود؛ خوک اینطور است, سگ اینطور است, گرگ اینطور است هیچ حیوانی چنین نیست؛ پس أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ، وقتی انسان بیراهه رفت به آن صورت در میآید. این همه حیوانات در باغوحش و در جنگل زندگی میکنند، اینها تمام دوربینها را گذاشتند و قدم به قدم زاد و ولد اینها را بررسی کردند، آخر یک حیوان نری با نر دیگر جمع نشد و این چیزی نیست که آنها کتمان کرده باشند.
ضرورت قدرشناسی از قرآن در تبیین مقام زن
با توجه به اینکه فردا متعلّق به ذات مقدسه سیده نساء العالمین است زنها, خواهرها و دخترها باید واقعاً عظمت مقام مادری را بدانند. مکرّر خدای سبحان از عظمت خلقت یاد کرد فرمود: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فی أَحْسَنِ تَقْویمٍ (1)و بعد هم فرمود: فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقینَ، (2)[18] این را کجا انجام داد؟ آیا این نظیر سلولهای بنیادی است که در شیشه یا در ظرف خاصّی که ادراک ندارد خدا أَحْسَنُ الْخالِقینَمیشود, فَتَبارَکَ اللَّهُ میگوید, ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ (3)دارد و لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فی أَحْسَنِ تَقْویمٍ می فرماید یا در حوزه نفسِ مادری این کار را میکند؟! چنین است؛ منتها زن علمِ به علم ندارد، اما اگر صدیقه کبرا باشد میداند که دارد چه کار میکند، فرق آن حضرت با دیگران در این مطلب است. اینکه از نشئهای، حقیقتی را در مجرای فیض خالقیّت خودش به نام مادر به کودک میدهد، اگر مادری مثل زهرا(سلام الله علیها) باشد میداند که اینجا چه خبر است. این نظیر سلول های بنیادی نیست که در شیشه یا غیر شیشه، نطفه یا غیر نطفه، آن گوشت بدن یا پوست بدن را جمع کنند، به صورت حیوان در بیاید و آن شیشه نفهمد که چه خبر است. همه شئونی که در کودک انجام میگیرد، نفسِ مادر متوجه آن است؛ منتها علمِ به علم ندارد. اگر کودک در قرارِ مکین است، اگر «انّا جعلناه نطفة», بعد «جعلناه علقة», بعد «جعلناه مضغة», بعد «جعلناه جنین», بعد «جعلناه عظام», بعد فَکَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً همه را مادر میفهمد، از این به بعد که پَرش ملکوت است، ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَرا مادر میفهمد, به وسیلهٴ نفسِ مادر این فیوضات به کودک افاضه میشود و در همان مقطع است که فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقینَ (4)[20] جلوه میکند، «احسن المخلوقین» را مادر تحویل میدهد؛ منتها اگر مادر مثل زهرا(سلام الله علیها) باشد، میداند که دارد چه کار میکند. مادرهای دیگر علم دارند، اما علمِ به علم ندارند؛ این مقامِ مادر است، این مقامِ زن است. وقتی انسان, زن را نشناسد, انسان را نشناسند, «خلیفةالله» را نشناسد، به همان صورت قوم لوط در میآید. هر شب باید قرآن به سر داشته باشیم، نه سالی یک بار, چنین کتابی است! قرآن به سر که توقیفی نیست و قصد ورود هم که کسی ندارد، هر شب اگر کسی قرآن به سر داشته باشد جا دارد. این کتاب را واقعاً باید بالای سر گذاشت، زن را به این عظمت معرفی کرد. این فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقینَ که درباره مردها نیست، این هم که نظیر سلولهای بنیادی نیست, این هم که نظیر ظرف شیشهای نیست، چرا آداب و اخلاق و رسوبات مادر در کودک اثر دارد؟ چون از راه نفس مادر این همه فیوضات به کودک میرسد؛ اگر او طیّب و طاهر باشد همین است, اگر خوشاخلاق باشد همین است, اگر در زمان بارداری عصبانی نشود, اهل استرس نباشد, بد نگوید, بد نبیند, بد نگاه نکند و غذای حرام نخورد آن فرزند صالح در میآید، چون او دارد میپروراند. درست است خدای سبحان همه کارها را انجام میدهد، اما این کارها با وسایل انجام میگیرد. اگر یک وقت به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ رَمی، (5)به هر مادری هم میگوید تو به بار نیاوردی، من به بار آوردم؛ منتها در دستگاه و در حوزه هستی تو, من این کارها را کردم، منتها از راه نفس تو, اراده تو, اوصاف تو, کمالات تو; لذا تمام کمالات مادر در کودک اثر دارد; یعنی فیض الهی به مادر میرسد، مادر در بخشهای علمی و عملی این فیض را میگیرد و در این ظرفیت خاص به کودک میدهد. گفت:
«دامن مادر، نخست آموزگار کودک است *** طفل دانشور، کجا پرورده نادان مادری» (1)
آن مادر هر کمالاتی که داشته باشد نصیب فرزند میشود، این مقام زن است. اگر روز زن است، هفته زن است و مناسبت میلاد ذات مقدس سیده نساء عالمیان است، این جلال و شکوه و جبروت زن است، این مجرای فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقینَاست؛ آن وقت این را گذاشتند کنار, زن را به صورت کالا درآوردند و مرد را هم به این صورت درآوردند، این است که واقعاً آنکه اهل دل است هر شب، برای خود میتواند قرآن به سر داشته باشد، این کتاب, کتابی است که باید بالای سر باشد.
یکی بودن پیام لوط برای قوم با حرف تمام انبیا
فرمود حرف انبیا این بود، پس معلوم میشود حرف تمام انبیا این است، برای اینکه لوط که یک نفر بود، شما جمع مذکر سالم میآورید و میگویید قوم لوط, حرف همه انبیا را تکذیب کردند، برای اینکه این حرف, حرفِ تمام انبیاست. کَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ الْمُرْسَلینَ جمع محلّیٰ به الف و لام است برای قوم لوط, حداکثر شعاع رسالت وجود مبارک ابراهیم هم به آنجا رسیده باشد; «مرسلین» و سلسله انبیایی که به آن جا رفته باشند نبود. پس معلوم میشود که حرف همه انبیا این است.
فرمود: فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطیعُونِ ٭ وَ ما أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلاَّ عَلی رَبِّ الْعالَمینَ ٭ أَ تَأْتُونَ الذُّکْرانَ مِنَ الْعالَمینَ ٭ وَ تَذَرُونَ ما خَلَقَ لَکُمْ رَبُّکُمْ مِنْ أَزْواجِکُمْ؛ این همسران را، برای شما خلق کرده است بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ عادُونَ تعدّی و تجاوز میکنید! آنها در جواب به حضرت لوط گفتند: لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ یا لُوطُ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْمُخْرَجینَ؛ (2)[23]ما شما را از این سرزمین بیرون میکنیم. الآن هم همین است! قرآن کتاب روز است.
سرانجام کار قوم بعد از اعلان بیزاری و دعای لوط(سلام الله علیه)
وجود مبارک لوط فرمود: إِنِّی لِعَمَلِکُمْ مِنَ الْقالینَ؛ (1)[24] من دشمن کار شما هستم، من در برابر کار شما میایستم و کار, کارِ پلید و زشتی است، بعد به خدای خود عرض کرد: رَبِّ نَجِّنی وَ أَهْلی مِمَّا یَعْمَلُونَ؛ (2)[25] دعای او را ما مستجاب کردیم فَنَجَّیْناهُ وَ أَهْلَهُ أَجْمَعینَ ٭ إِلاَّ عَجُوزاً فِی الْغابِرینَ (3)[26] که این مثل غباری بود مانده، برای اینکه به وجود مبارک لوط ایمان نیاورد. ثُمَّ دَمَّرْنَا، «تدمیر» یعنی «اهلاک», همه را به «دمار» و به «هلاک» مبتلا کردیم ثُمَّ دَمَّرْنَا الْآخَرینَ (4)[27] و راهش هم وَ أَمْطَرْنا عَلَیْهِمْ مَطَراً فَساءَ مَطَرُ الْمُنْذَرینَ (5)[28] که سنگباران کردیم و این شهابسنگها به حیات اینها خاتمه دادند، إِنَّ فی ذلِکَ لَآیَةً وَ ما کانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنینَ ٭ وَ إِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزیزُ الرَّحیمُ (6)[29] سوره مبارکه «شعراء» تا آیه 175 این قصه را به پایان میرساند.
در سوره مبارکه «نمل» جریان حضرت لوط(سلام الله علیه) از آیه 54 شروع میشود تا چند آیه, آیه 54 سوره مبارکه «نمل» این است: وَ لُوطاً إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَ تَأْتُونَ الْفاحِشَةَ؛ یعنی کار «بیّنالغی» است وَ أَنْتُمْ تُبْصِرُونَ؛ ما، برای شما روشن کردیم و این هم برای شما روشن است أَ إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ ٭ فَما کانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَنْ قالُوا أَخْرِجُوا آلَ لُوطٍ مِنْ قَرْیَتِکُمْ؛ (7)[30] الآن حرف همین است، آنها چون فعلاً به ما دسترسی ندارند تا اتفاقی واقع شد می گویند ما شما را تحریم میکنیم، هیچ فرقی بین اینها و آنها نیست. حالا چون آدم در شهر آنها نیست، نمیگویند ما شما را بیرون میکنیم و حال چون بیرون از شهر آنها هستیم و در جای دیگری هستیم میگویند ما شما را تحریم میکنیم؛ حرف, همان حرف و قوم, همان قوم است. أَخْرِجُوا آلَ لُوطٍ مِنْ قَرْیَتِکُمْ إِنَّهُمْ أُناسٌ یَتَطَهَّرُونَکه در سوره مبارکه «اعراف» هم گذشت، فَأَنْجَیْناهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ قَدَّرْناها مِنَ الْغابِرینَ (8)[31] که نظیر غبارِ پسمانده مسافر بود وَ أَمْطَرْنا عَلَیْهِمْ مَطَراً فَساءَ مَطَرُ الْمُنْذَرینَ؛ (9)[32] اینها را سنگباران کردیم و این شهابسنگها به حیات آنها خاتمه داد فَساءَ مَطَرُ الْمُنْذَرینَ ٭ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ سَلامٌ عَلی عِبادِهِ الَّذینَ اصْطَفی آللَّهُ خَیْرٌ أَمَّا یُشْرِکُونَ. (10)
در سوره مبارکه «عنکبوت» هم جریان قوم لوط از آیه 28 شروع میشود و تا چند آیه دیگر ادامه دارد. می فرماید: وَ لُوطاً إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَکُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمینَ ٭ أَ إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ وَ تَقْطَعُونَ السَّبیلَ؛ (1)[34] راه زاد و ولد را شما بستید، انسان به وسیله مادر به دنیا میآید. تحصیل کردن برای آن است که مادر بتواند فرزندان صالح و عاقل و عالِم تربیت کند. وَ تَقْطَعُونَ السَّبیلَ وَ تَأْتُونَ فی نادیکُمُ الْمُنْکَرَ؛ نادی یعنی محفل و انجمن, رسماً در کارهایتان این را رسمیّت میدهید و امضا میکنید و میپذیرید! فَما کانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَنْ قالُوا ائْتِنا بِعَذابِ اللَّهِ إِنْ کُنْتَ مِنَ الصَّادِقینَ؛ (2)[35] گفتند اگر پیامبری و معجزه داری و حرفت اثر دارد و خدا تعذیب میکند، عذاب الهی نازل شود. وجود مبارک لوط عرض کرد: رَبِّ انْصُرْنی عَلَی الْقَوْمِ الْمُفْسِدینَ. (3)[36]
آمدن رسل الهی نزد ابراهیم و لوط(سلام الله علیهما) برای عذاب قوم
آنگاه وَ لَمَّا جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهیمَ بِالْبُشْری قالُوا إِنَّا مُهْلِکُوا أَهْلِ هذِهِ الْقَرْیَةِ إِنَّ أَهْلَها کانُوا ظالِمینَ، (4)[37]بعد وجود مبارک ابراهیم گفت شما که میخواهید اهل این قریه را به هلاکت برسانید، لوط در این قریه هست قالَ إِنَّ فیها لُوطاًفرشتهها گفتند: قالُوا نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَنْ فیها لَنُنَجِّیَنَّهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ کانَتْ مِنَ الْغابِرینَ، (5)[38] آنگاه وَ لَمَّا أَنْ جاءَتْ رُسُلُنا لُوطاً سیءَ بِهِمْ وَ ضاقَ بِهِمْ ذَرْعاً (6)[39] که مبسوطاً در سوره مبارکه «عنکبوت» جریانش گذشت.
جریان حضرت لوط در آیه 34 به بعد سوره مبارکه «قمر» نیز مطرح شد، آنجا فرمود: إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ حاصِباً إِلاَّ آلَ لُوطٍ نَجَّیْناهُمْ بِسَحَرٍ ٭ نِعْمَةً مِنْ عِنْدِنا کَذلِکَ نَجْزی مَنْ شَکَرَ ٭ وَ لَقَدْ أَنْذَرَهُمْ بَطْشَتَنا فَتَمارَوْا بِالنُّذُرِ (1)[40]لوط(سلام الله علیه) اینها را انذار کرده، از عذاب الهی آنها را ترسانده فَتَمارَوْا بِالنُّذُرِ «مِریه» و شک داشتند که عذاب الهی واقع میشود و دیدند که عذاب الهی به حیات اینها خاتمه داد.
این جریان قوم لوط بود که یک بلا و غدّه سرطانی است که دامن گیر برخی از این غربیها شده است. الآن بعد از جریان حضرت لوط می فرماید: وَ إِنَّ لُوطاً لَمِنَ الْمُرْسَلینَ ٭ إِذْ نَجَّیْناهُ وَ أَهْلَهُ أَجْمَعینَ ٭ إِلاَّ عَجُوزاً فِی الْغابِرینَ ٭ ثُمَّ دَمَّرْنَا الْآخَرینَ.
امر به عبرت آموزی از آثار مخروبه قوم لوط
بعد به مردم مکه میفرماید که هنوز آثار مخروبهٴ قوم لوط بر جا مانده است؛ شما که برای نقل و انتقال کالای تجاری از حجاز به شام سفر میکنید، در این فاصله منطقههایی هست که قوم لوط زندگی میکردند، آثار مخروبه و به جا ماندهٴ قوم لوط هست، شما سرِ راهتان است و آثار اینها را میبینید. فرمود: وَ إِنَّکُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَیْهِمْ مُصْبِحینَ ٭ وَ بِاللَّیْلِشما که از حجاز به طرف شام می روید صبح گاه در سفر و راهتان به این قسمت ها میرسید که دیوارهای مخروبه و آثار مخروبه شهر است و در برگشت, شبانگاه به اینجا میرسید که اینجا مخروبه آنهاست؛ هم «مُصْبِح» در رفتن و هم «مساء» در آمدن یا برعکس, آثار مخروبه را علناً میبینید. الآن میگویند در اثر طغیان آب به زیر آب فرو رفته و اثری از آنها نیست؛ ولی بالأخره آن وقت بود.
1) قمر/سوره54، آیه34.
در سوره مبارکه «حجر» هم مشابه این را خواندیم؛ در سوره «حجر» میفرماید ما دو قریه را هلاک کردیم وَ إِنَّهُما؛ یعنی این دو شهر و این دو محلّی را که ما خراب کردیم لَبِإِمامٍ مُبینٍ (1)[41]که در سوره مبارکه «حجر» هست; یعنی راه رسمی و بزرگراهی که از حجاز به شام میرسید که این بزرگراه را میگویند امام, الآن فاصله بین قم و تهران ممکن است از چند راه باشد، اما بزرگراه را میگویند امام. امام آن راهی است که اگر کسی وارد آن شد لازم نیست که از کسی بپرسد، مستقیم به مقصد میرسد که این را میگویند امام. این بزرگراهی که اعوجاج و اختلاف در آن نیست، یک؛ تخلّف در آن نیست، دو؛ نیازی به پرسیدن ندارد، سه؛ مستقیم به مقصد میرسد، چهار؛ به آن میگویند امام. فرمود شما که از حجاز حرکت کردید و میخواهید بروید شام, راههای فرعی فراوان دارد، اما یک بزرگراه دارد که همه شما از آن راه رد میشوید و قافلهها, مالالتجارهها همه از آن بزرگراه رد میشوند، این ابتدایِ بزرگراهتان است, بَرِ این دو جاده است، وَ إِنَّهُما؛ یعنی این دو شهری که ما ویران کردیم لَبِإِمامٍ مُبینٍ؛ یعنی بَرِ امام مبین است, بَرِ جاده است, بَرِ بزرگراه است و همه شما میبینید که این را در سوره مبارکه «حجر» فرمود، اما اینجا فرمود دیگر امام مبین نیست؛ ولی فرمود بالأخره شما این قافلهای که از حجاز به شام میروید یا شبانگاه آنجا بیتوته میکنید یا صبح آنجا میرسید لَتَمُرُّونَ عَلَیْهِمْ مرور میکنید و میگذرید عَلَیْهِمْ مُصْبِحینَ, یک؛ وَ بِاللَّیْلِ دو؛ أَ فَلا تَعْقِلُونَ آن وقت قصه یونس(سلام الله علیه) شروع میشود.
1) حجر/سوره15، آیه79.
موضوع: تفسیر آیات 137 تا 148 سوره صافات
وَ إِنَّکُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَیْهِمْ مُصْبِحِینَ (137 وَ بِاللَّیْلِ أَ فَلاَ تَعْقِلُونَ (138) وَ إِنَّ یُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ (139) إِذْ أَبَقَ إِلَی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ (140) فَساهَمَ فَکانَ مِنَ الْمُدْحَضینَ (141) فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُلیمٌ (142) فَلَوْ لا أَنَّهُ کانَ مِنَ الْمُسَبِّحینَ (143) لَلَبِثَ فی بَطْنِهِ إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ (144) فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ وَ هُوَ سَقیمٌ (145) وَ أَنْبَتْنا عَلَیْهِ شَجَرَةً مِنْ یَقْطینٍ (146) وَ أَرْسَلْناهُ إِلی مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ یَزیدُونَ (147) فَآمَنُوا فَمَتَّعْناهُمْ إِلی حینٍ (148))
در جریان قوم لوط فرمود ما شهر آنها را ویران کردیم و شما در مسافرتتان در این دو مقطع زمانی به آن ویرانهها میرسید؛ وَ إِنَّکُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَیْهِمْ در دو بخش: مُصْبِحینَ یک, وَ بِاللَّیْلِ دو. سرّ اینکه این دو وقت را ذکر فرمود، برای آن است که در سفرهای بیابانی - آن هم در مناطق سوزان و گرم - معمولاً یا شبها سفر میکردند یا در طلیعه روز و تا آنجا که ممکن بود در نیم روز سفر نمیکردند؛ لذا قسمت مهمّ سفر اینها یا در شب بود یا در طلیعه صبح، از سحر تا مثلاً اوایل روز; لذا این دو وقت را ذکر فرمود, فرمود: مُصْبِحینَ یک, وَ بِاللَّیْلِ دو.
ششمین پیامبری که نام مبارک ایشان در سوره مبارکه «صافات» آمده، حضرت یونس(سلام الله علیه) است که او ششمین و آخرین پیامبری است که نام مبارکش در سوره مبارکه «صافات» مطرح شد. بعد از اقامه براهین نسبت به اصول دین, قصه حضرت نوح، ابراهیم, موسی، عیسی و لوط، این پنج پیامبر را ذکر فرمود که ششمینِ آنها جریان حضرت یونس است. وَ إِنَّ یُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ؛ قبل از اینکه آن حادثه اتفاق بیفتد؛ یعنی وجود مبارک یونس در دریا به کام ماهی بیفتد، رسالت او محفوظ بود. حضرت یونس به عنوان رسول خدا از محلّ مأموریت خود فاصله گرفت و به مکانی رسید که سفر دریایی لازم بود، کشتیِ او هم پُر از بار و مسافر بود، نهنگی یا هر چه که بود جلوی این کشتی را گرفت و بنا بر قرعه بنا شد یک نفر را در برابر آن ماهی بزرگ یا نهنگ بیندازند تا این کشتی بتواند راه خودش را ادامه دهد.
غرض آن است که یونس(سلام الله علیه) - در ظرف رسالت - از آن جهت که از انبیا و مرسلین بود بعد از اثبات رسالت او این قصه واقع شد؛ لذا بعد از اینکه در همین سوره «صافات» آیه 147 میفرماید: وَ أَرْسَلْناهُ إِلی مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ یَزیدُونَ این تجدید همان رسالت است، نه احداث رسالت.
جریان یونس را ذات اقدس الهی در چند سوره از قرآن کریم مشخص کرد؛ همانند سوره مبارکه «انعام» که در آیه 84 به بعد اوصاف بسیاری از انبیا را ذکر فرمود؛ از اسحاق و یعقوب که فرمود: کُلاًّ هَدَیْنا وَ نُوحاً هَدَیْنا مِنْ قَبْلُو اینها را به احسان ستود و بعد فرمود: وَ زَکَرِیَّا وَ یَحْیی وَ عیسی وَ إِلْیاسَ کُلٌّ مِنَ الصَّالِحینَ ٭ وَ إِسْماعیلَ وَ الْیَسَعَ وَ یُونُسَ وَ لُوطاً وَ کلاًّ فَضَّلْنا عَلَی الْعالَمینَ ٭ وَ مِنْ آبائِهِمْ وَ ذُرِّیَّاتِهِمْ وَ إِخْوانِهِمْ وَ اجْتَبَیْناهُمْ وَ هَدَیْناهُمْ إِلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ (1)[1] اینها مؤمن بودند, اینها «مجتبیٰ» بودند, اینها مهدیِّ «إِلی صِراطٍ مُسْتَقیم» بودند، بعد فرمود: أُولئِکَ الَّذینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ؛ (2)[2] با این اوصاف برجسته، این انبیا را - که یونس(سلام الله علیه) هم از اینهاست - ستود. این در سوره مبارکه «انعام» بود. در سوره مبارکه «یونس» که به نام آن حضرت است، بخشی از قصهای که مربوط به آن حضرت بود را اینجا ذکر فرمود؛ در سوره مبارکه «یونس» آیه 98 به بعد فرمود وقتی قومی تن به تباهی دادند, طغیان کردند و مستحق عذاب شدند عذاب الهی به حیات اینها خاتمه میدهد، مگر قوم یونس که استثنا هستند برای اینها زمینه عذاب فراهم بود; ولی واقعاً توبه کردند و عذاب از اینها برداشته شد. آیه 98 به بعد سوره مبارکه «یونس» چنین است: فَلَوْ لا کانَتْ قَرْیَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إیمانُها إِلاَّ قَوْمَ یُونُسَ که لَمَّا آمَنُوا کَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْیِ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا،بعد هم وجود مبارک یونس که آمد و آنها ایمان آوردند وَ مَتَّعْناهُمْ إِلی حینٍ که ایمان آنها زمینهٴ بهرهوری برای مدتی بود که این ایمان را در سوره مبارکه «صافات» که محلّ بحث است ذکر فرمود وگرنه در سوره «یونس» از ایمان بعدی آنها سخن نفرمود، مگر آن تعبیر که فَنَفَعَها إیمانُها إِلاَّ قَوْمَ یُونُسَ, وَ لَوْ شاءَ رَبُّکَ لَآمَنَ مَنْ فِی الْأَرْضِ (3)[3]و مانند آن.
در سوره مبارکه «انبیاء»، از جریان معذّب شدنِ ظاهری یونس(سلام الله علیه) در بطن «حوت» سخن به میان آورد؛ آیه 86 به بعد سوره مبارکه «انبیاء» این است: وَ ذَا النُّونِ «نون» یعنی ماهی, وجود مبارک یونس از آن جهت که به بطن «حوت» مبتلا شد, شده وَ ذَا النُّونِ, وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ؛ از قوم خودش فاصله گرفت مُغاضِباً و گمان میکرد که ما بر او سخت نمیگیریم؛ فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ (1)[4] غیر از «ظنّ أن لن نقدُر علیه» است، ایشان گمان کرد که ما بر او سخت نمیگیریم. «قَدَرَ یَقْدِرُ» یعنی سخت گرفت, وَ مَنْ قُدِرَ عَلَیْهِ رِزْقُهُ فَلْیُنْفِقْ؛ (2)یعنی کسی که روزی او تنگ است، به اندازه قدرت خودش انفاق کند؛ «نَقدِر» غیر از «نَقدُر» است، چون آن به معنی قدرت است و اینجا نَقْدِرَ یعنی «نُضیّق». فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ؛ گمان میکرد که ما بر او تنگ نمیگیریم، بعد معلوم شد که مورد آزمایش قرار گفته بود که در بطن «حوت» رفت فَنادی فِی الظُّلُماتِ (3)[6] در تاریکیهای متراکم, دریا بود, ابر بود, شب بود و بطن ماهی بود، اینها ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ، (4)[7] درون دریا بود؛ لذا چندین ظلمت و تاریکی روی هم انباشته شد. اگر آب باشد، در بطن «حوت» باشد و در درون دریا باشد اینها ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ, فَنادی فِی الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمینَ (5)[8] که این همان ذکر یونسیِ معروف است. خدای سبحان میفرماید: فَاسْتَجَبْنا لَهُ؛ ما خواسته او را جواب دادیم وَ نَجَّیْناهُ مِنَ الْغَمِّ؛ او را از غم نجات دادیم وَ کَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنینَ. (6)[9]
مستحضرید که انبیا(علیهم السلام) براساس اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ (1)یک ویژگی دارند که اینها به «علمالوراثة» وابسته است و «علمالدراسة» نیست؛ کسی نمیتواند با درس و بحث و ریاضت و مجاهدتها به مقام نبوّت, رسالت, امامت و اینها برسد، آن براساس اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ است؛ اما به مقام تقرّب در درگاه الهی قُربی پیدا کند، از اولیای الهی شود و مورد عنایت حق قرار بگیرد، این راهها ممکن است که استجابت دعا هم از همین قبیل است. فرمود ایشان در حال خطر دعایی کرد که ما او را نجات دادیم، این دعا و استجابت دعا مخصوص انبیا نیست؛ هر مؤمنی در حال خطر با ما مناجات کند، ما او را نجات میدهیم. فرمود: فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّیْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ کَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنینَ؛ لذا ذکر یونسی را میگویند ذکر مجرّبی است، چون وعده الهی این است که اگر کسی گرفتاری دارد, لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمینَ را تلاوت کند، حالا یک بار یا چند بار, وجود مبارک یونس معلوم نیست که چند بار گفته باشد، گرچه «مسبِّح» بودن او نشان تکرار است; ولی بالأخره این ذکر اثر دارد، البته تا آن حال پیدا شود، فرمود: وَ کَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنینَ.
پرسش: «ظنَّ» معنایش چیست؟
پاسخ: گمان کرد, چون یقین که نداشت؛ گمان کرد ما سخت نمیگیریم، چون انسان حُسن ظن به پروردگار داشته باشد چیز خوبی است «أَنَا عِنْدَ حُسْنِ ظَنِّ عَبْدِیَ» (2)اگر خدای سبحان فرمود کسی به من حُسن ظن داشته باشد، من او را مورد عنایت قرار میدهم؛ این هم یک حُسن ظنّی بود و گمان میکرد که خدای سبحان بر او سخت نمیگیرد.
در سوره مبارکه «قلم» در بخش پایانی آن سوره؛ یعنی آیه 48 به بعد، خدای سبحان به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میفرماید: فَاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ، اینکه نام مبارک انبیا را میبرد وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ إِبْراهیمَ, (1)وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ مُوسی، (2)حتی وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ مَرْیَمَ (3)نام اینها را ببر; یعنی قصه اینها, سرگذشت اینها که آموزنده است، اینها را در نظر داشته باش که خدا با اولیای الهی «حُسن» رفتار دارد. در بین اولیا و انبیا وجود مبارک یونس هست که در قرآن ندارد که «و اذکر فی الکتاب یونس»، بلکه دارد فَاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ وَ لا تَکُنْ کَصاحِبِ الْحُوتِ. (4)[15] در موارد دیگر که دارد وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ مُوسی,وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ إِبْراهیمَ یعنی «کُن کموسی»؛ یعنی این روش را تو هم ادامه بده، اما درباره یونس فرمود: وَ لا تَکُنْ کَصاحِبِ الْحُوتِ؛ مثل یونس نباش که مقداری کمحوصلگی کردند و مثلاً زود مسئولیت را ترک کردند وَ لا تَکُنْ کَصاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نادی وَ هُوَ مَکْظُومٌ،«کظم غیظ» داشت, عصبانی بود و غیظ خود را فرو برد؛ عرض کرد که أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمینَ.
بعد فرمود: لَوْ لا أَنْ تَدارَکَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَراءِ وَ هُوَ مَذْمُومٌ ٭ فَاجْتَباهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ الصَّالِحینَ؛ (5)[16] اگر نعمت الهی شامل حال او نمیشد، ممکن بود در حالت مذموم به ساحل دریا بیفتد، اما الآن به ساحل دریا افتاد در حالی که مرحوم و مورد رحمت ماست، «منعَم علیه» است. قبلاً هم ملاحظه فرمودید که نعمت یا مقیّد است یا مطلق و نعمت اگر مقیّد باشد معلوم و مشخص است؛ مثلاً نعمت شمس است, نعمت قمر است و این نعمتهایی که خدای سبحان به عنوان رحمت خاصّه ذکر میکند, مانند باران, آفرینش زمین, رویش گیاه و مانند اینها؛ اما وقتی مطلق ذکر شود، منظور نعمت ولایت است. ولایت الهی و سرپرستی الهی که او در تحت تدبیر حق قرار بگیرد، شامل حال او شد؛ لذا به ماهی دستور دادیم او را بلع کردی هضم نکن و برای او بطن ماهی را مأمن قرار دادیم تا آنجا محفوظ بماند، این فرمان را به ماهی دادیم؛ وقتی نوبت «القاء» شد به ماهی دستور دادیم که او را به ساحل بیاور همینجا تحویل کنار دریا بده، ماهی هم کاملاً این امانت را برگرداند و او را در کنار ساحل تحویل داد؛ اینها فرمان الهی است که از آن به ولایت یاد میشود. ذات اقدس الهی ولیِّ آسمان و زمین و عالم و آدم است، ولیِّ بحر و نهر است, ولیِّ «سمک» و غیر «سمک» است. فرمود نعمت الهی شامل حال او شد و ما به ماهی دستور دادیم که این را هضم نکن یک, به ماهی دستور دادیم نه تنها او را نخور, به او آسیبی نرسان و به او دستور دادیم در فرصت مناسب او را به ساحل بیاورد و از درون خود این را به بیرون منتقل کند. فضای بیرون هم یک جای باز و وسیعی بود، ما فوراً درختی که از آن به عنوان یَقْطین یاد شده است را رویاندیم و سایه بان او کردیم. بوتههای کدو و امثال کدو اینها بالنده نیستند که رشد داشته و مثل درخت سایه داشته باشند. این درخت باید طوری باشد که ساقهای داشته باشد تا سرپناه محسوب شود و وجود مبارک یونس در پناه آن درخت بتواند سایه بگیرد، چون در این جا تعبیر به «شجر» شده است و نه «نجم»، وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یَسْجُدانِ؛ (6)آن بوتههایی که ساقه ندارند «نجم» هستند و آنهایی که ساقه دارند درخت می باشند، وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یَسْجُدانِ این است. «یقطین» که اگر بوته کدو و مانند کدو باشد اینها جزء «نجم» هستند و نه جزء «شجر»، اما اینجا تعبیر به «شجر» کرد و فرمود ما «شجر یقطین» را برای او رویاندیم تا اینکه او سایه بگیرد وَ أَنْبَتْنا عَلَیْهِ شَجَرَةً مِنْ یَقْطینٍ؛ این کارها را وجود ذات اقدس الهی کرد که این میشود ولایت الهی. ولیّ کسی است که کار «مولّیعلیه» را انجام دهد، کارها را سرپرست «مولّیعلیه» انجام دهد، اگر انسان بخواهد تحت ولایت الهی قرار بگیرد راههای خاصّ آن را باید طی کند تا خدای سبحان کارهای او را به عهده بگیرد. پس آنچه در سوره مبارکه «انعام» و «یونس» و «انبیاء» و همچنین سوره «قلم» آمده بیانگر خصوصیات وجود مبارک یونس است از یک سو, رسالت او, صلاح او, اجتبای او, هدایت او, اینها اوصاف اوست و اینکه مقداری کمصبری نشان داد آن هم مذموم نبود و وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) باید انبیای دیگر را اُسوه قرار دهد و جریان یونس را ملاک قرار ندهد این دو, عالمان دین که وارثان انبیا هستند آنها هم موظف هستند راه انبیا را طی کنند و کمحوصلهگی به خرج ندهند که مثلاً از مسجد, حوزه و شهرشان قهر کنند و جمعیّت را در امان خدا رها کنند؛ وظیفه علمای دین هم همین است. اگر وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) برای همه ما اُسوه است و اگر خدای سبحان به حضرت فرمود: وَ لا تَکُنْ کَصاحِبِ الْحُوتِ، عالمان دین هم باید به آن حضرت تأسّی کنند «و لا یکونون کصاحب الحوت».
پرسش: اینکه در روایات آمده که امیرالمؤمنین حضرت یونس را نجات داد درست است یا نه؟
پاسخ: آن ولایت که میگویند منظور همین است، ولایت الهی است. در بعضی از روایات دارد که چون ولایت حضرت امیر را قبول نکرد به این صورت درآمده است؛ آن ولایت به این معنای امامت خاص نیست، چون اول کسی که در حوزه اسلام بعد از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) راه ولایت الهی را باز کرد وجود مبارک حضرت امیر بود، برای اینکه خیلیها عبادت میکردند؛ اما حضرت فرمود شما میخواهید عابد شوید راه دارد, زاهد شوید راه دارد, از جهنم نجات پیدا کنید راه دارد, وارد بهشت شوید راه دارد؛ اما هیچ کدام از اینها کسی را «ولیّ الله» نمیکند, «ولیّ الله» یعنی کسی که «الله» سرپرستی او را به عهده بگیرد، نه «الله» ناصر او باشد, نه «الله» محبّ او باشد. محبّت یک درجه لطف دارد, نصرت یک درجه لطف دارد؛ نصرت معنایش این است که انسان یک مقدار از کارها را خودش انجام میدهد و کمک به او چنین است که به وسیله لطف الهی کارش ترمیم میشود که میشود ناصر. میبینید جوان وقتی یک مقدار کار را خودش انجام بدهد و کمبود آن را پدر و مادر تأمین کنند، میگویند پدر و مادر یاری کردند و نصرت دادند؛ اما نوزاد تحت ولایت پدر و مادر است و کاری نمیتواند انجام بدهد تا بگوییم پدر او را کمک میکند یا مادر او را کمک میکند؛ مادر تمام کارهای کودک را انجام میدهد، چون ولیّ اوست، یعنی سرپرست اوست؛ اینچنین نیست که مادر او را یاری کند. افرادی که تحت ولایت الهی هستند، طرزی از توفیق الهی برخوردارند که همه کارهای آنها را ذات اقدس الهی انجام میدهد، نه خدا آنها را یاری کند.
بنابراین هر مؤمنی به این مقام نمیرسد؛ مؤمنین در عالم فراوان هستند، اول کسی که راه ولایت را باز کرد و خودش این راه را رفت - در بین امّت نه در اسلام، در اسلام اول کسی که این کار را کرد، وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بود، اما در بین امت اسلامی اصرار سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) این است که - وجود مبارک حضرت امیر بود. او فرمود از جهنم میخواهید نجات پیدا کنید، راه هست؛ از بهشت میخواهید محروم شوید، راه هست؛ بخواهید محبّ خدا شوید، راه هست؛ بخواهید منصور الهی باشید که خدا شما را یاری کند هست, اگر بخواهید «ولیّ الله» شوید فقط یک راه دارد و آن این است که نه «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» عبادت کنید نه «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّةِ» (1)فقط و فقط «حُبّاً لَهُ عَزَّ وَ جَل» (2)عبادت کنید؛ وقتی انسان چیزی غیر از خدا نخواست کم کم اللَّهُ وَلِیُّ الَّذینَ آمَنُوا (3)[20] میشود و خدا تمام کارهای او را به عهده میگیرد. اگر یک وقت او بخواهد بلغزد، فوراً توجه میدهد؛ اشتباه کند، توجه میدهد؛ خطا و خطیئهای داشته باشد، توجه میدهد؛ این شخص تحت ولایت «الله» است. بنابراین در بین امت اسلامی غیر از وجود مبارک حضرت امیر کسی این حرفها را ندارد که عابدان سه قسم هستند: بعضیها «خَوْفاً», بعضیها «شَوْقاً» و من «شُکْراً» (4)عبادت میکنم و این راه, راه خاصّ ولایی است. اگر ولایت به این معنای عام باشد، در همین آیه دارد که نعمت الهی و ولایت الهی به آن معنا شامل حال او شد; لذا دستور میدهد که ماهی با اینکه گرسنه بود و جلوی کشتی را گرفت مأمور شد که این را به عنوان یک امین حفظ کند، درون ماهی یک بستر آسایش و استراحتی برای یونس باشد، این امانت را تا ظرف معیّن نگهداری کند، وقتی موقع تأدیه این امانت رسید بیاید کنار ساحل و آرام این امانت الهی را تحویل صاحب بدهد. زمینِ سوزان آنجا که «اعراء» بود یعنی عاری بود و هیچ چیزی نداشت مأمور شد که گیاهی برویاند، آن هم گیاهی که از روی زمین خودش را بکشاند و نظیر بوتهها نباشد؛ باید ساقه داشته باشد, «شجر»گونه باشد که سایه داشته باشد تا وجود مبارک یونس در آنجا بیاساید که اینها را میگویند ولایت الهی، چون اللَّهُ وَلِیُّ الَّذینَ آمَنُوااست و ذات مقدس پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم فرمود: إِنَّ وَلِیِّیَ اللَّهُ الَّذی نَزَّلَ الْکِتابَ (5)[22]من تحت ولایت او هستم و کارهای مرا او انجام میدهد. اگر کسی نظیر نوزاد بود و همه کارهای او را پدر و مادر انجام دهند اینکه نصرت نیست, این یاری نیست, این معاونت نیست, این مساعدت نیست, این معاضدت نیست, این ولایت است؛ اما وقتی نوجوان شد، بخشی از کارها را خودش انجام میدهد، کمبود را پدر و مادر تأمین میکنند میگویند پدر و مادر او را یاری کردند, کمک کردند و مانند آن. پس خدا ناصر بعضی و ولیّ بعضی دیگر است، البته ولایت مثل نبوّت و رسالت مراتبی دارد. درباره انبیا فرمود: لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلی بَعْضٍ, (6)درباره رسالت فرمود: تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی بَعْضٍ، (7)[24]ولایت هم همین طور است, امامت هم همین طور است, خلافت هم همین طور است. اگر صریح قرآن درباره این دو اصل این است که لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلی بَعْضٍ و تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی بَعْضٍ،درباره سایر کمالات هم همینطور است.
بنابراین آنچه در سوره مبارکه «صافات» که محلّ بحث است بیان فرمود این است که در ظرف رسالت آن حضرت, این حادثه پیش آمد وَ إِنَّ یُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ ٭ إِذْ أَبَقَ إِلَی الْفُلْکِ؛ آن وقتی که «اِباق» داشت؛ یعنی فعلِ او فعل عبد «آبق» بود که مسئولیت را به حسب ظاهر رها کرده, از فعلِ او چنین مطلبی انتزاع میشد و اینچنین نبود که - معاذ الله - او خلاف کرده باشد. این همه اوصافی که خدای سبحان برای یونس ذکر کرد «مجتبی» بود, «صالح» بود، «مهدی» بود و مانند آن، نشان میدهد که «إباق» او, «إباق» عصیانی نبود, پس در ظرف رسالت این «إباق» حاصل شد. کجا آمد؟ خواست سفر دریایی برود، کشتی هم «مشحون» بود, پُر بود; البته در بعضی از موارد «مشحون» بودن یک بار مثبتی هم دارد. یک وقت است که چیزی لبریز و مملوّ است، میگویند این پُر است؛ یک وقت می گویند «مشحون» است؛ یعنی پُر از «شحنه» و حافظان است. «شحنه» به آن شبگردی میگویند که بالأخره برای حفظ و امنیت تلاش و کوشش میکند، صِرف مملوّ بودن نیست؛ «مشحون» بودن, آن پُر بودنی است که «شحنه»گونه محفوظ خواهد بود؛ ولی این حیوان آمده جلوی این کشتی را گرفته است و حیوان هم براساس ما مِنْ دَابَّةٍ إِلاَّ هُوَ آخِذٌ بِناصِیَتِها، (1)«ناصیه»ٴ این «دابّه» هم در دست خدای سبحان است و خدا هم إِنَّ رَبِّی عَلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ، (2)پس این هم آزمون الهی است. این «فُلک» «مشحون» بود و از بار و مسافر پُر بود و او هم به حسب ظاهر یک بار زائدی بود، حالا یا خطر غرق او را تهدید می کرد که این کلمه «مشحون» بودن مُشعر به این است یا آنطوری که در روایت هست، غیر نهنگی مثل ماهی آمده و جلوی آنها را گرفته. این کلمه «مشحون» بودن نشان میدهد که چون پُر بود و بار آن سنگین بود، در شُرف غرق بود که باید یک نفر را بیرون میانداختند، قرعه زدند و چون قرعه با آن «سِهام» و با تیرها انجام میگرفت، از قرعه به «مساهمة» یاد میشود، فَساهَمَ؛ این در قرعه شرکت کرد و قرعه زدند، فَکانَ مِنَ الْمُدْحَضینَ، «دَحض» یعنی لغزیدن؛ «داحض» یعنی لغزنده, حُجَّتُهُمْ داحِضَةٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ؛ (3)[27] لغزنده است و ساقط است؛ «أدحظه» یعنی او را لغزاند؛ «مدحض» یعنی کسی که لغزانده؛ قرعه چون به نام او افتاد، او را هم به طرف دریا لغزاندند و به دریا انداختند; از آن جایی که تحت ولایت الهی بود، اگر ماهی آنجا حاضر نبود، چه کسی این را نجات میداد؟ در دریا غرق میشد. خیلی روشن نیست که ماهی برای جلوگیری از حرکت کشتی آمده و دنبال طعمه بود. این ماهی مأمور بود تا امانت الهی را در درون خود حفظ کند و غرق نشود، نه اینکه ماهی منتظر «التقام» و غذا و طعام بود. فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ و خود یونس(سلام الله علیه) وَ هُوَ مُلیمٌ بود. «الام» یعنی «دخل فی اللوم»؛ مثل «أحرم», «دخل فی الحرم»؛ او وارد حوزه ملامت شد که من چه کاری بود کردم! چرا محلّ مأموریتم را ترک کردم! چرا قوم تبهکار را با صبر بیشتر هدایت نکردم! و مانند آن.
بعد میفرماید: فَلَوْ لا أَنَّهُ کانَ مِنَ الْمُسَبِّحینَ. در ذکر این واقعه بین دو سوره مبارکه «انبیاء» و «صافات» خیلی فرق است؛ در سوره «انبیاء» آیه 87 فرمود: فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ فَنادی فِی الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمینَ؛ خدا را تسبیح کرد، خدا هم فرمود ما جواب خواسته او را دادیم و او را نجات دادیم. اما اینجا به دو مطلب اشاره میکند: یکی سببیّت تسبیح و یکی هم انحصار این سببیّت. فرمود: فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُلیمٌ ٭ فَلَوْ لا أَنَّهُ کانَ مِنَ الْمُسَبِّحینَ؛ او چون اهل تسبیح بود، ما نجاتش دادیم. معلوم میشود لاَ إِلٰهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ، این تسبیح زمینه نجات است، این یک مطلب. مطلب دوم این است که این سببِ منحصر است؛ تکبیر و تحلیل شاید در این موقع سبب منحصر نباشند. فرمود: فَلَوْ لا أَنَّهُ کانَ مِنَ الْمُسَبِّحینَ ٭ لَلَبِثَ فی بَطْنِهِ إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ، معلوم میشود تنها عامل نجات او این تسبیح بود.
پس در سوره «انبیاء» از اینکه این ذکر را گفته, این دعا را کرده و خدا اجابت کرد، معلوم میشود این دعا «فیالجمله» اثر دارد؛ اما اینکه تنها اثر در حال خطر, همین جمله و همین دعا باشد، چنین چیزی از سوره «انبیاء» برنمیآید؛ بلکه از این سوره برمیآید، فرمود: فَلَوْ لا أَنَّهُ کانَ مِنَ الْمُسَبِّحینَ ٭ لَلَبِثَ فی بَطْنِهِ إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ؛ یعنی تنها راه همین است، منتها تحلیل، اثر خاصّ خود را در موارد اثبات توحید دارد، اما تنها چیزی که مشکل را در این مقطع حل میکند تسبیح است, تسبیح یعنی چه؟ اینکه دارد إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاَّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ، (1)برای اینکه انسان وقتی اظهار عجز میکند و عجز خودش را احساس میکند، نیازمند به کمک است؛ حالا یا «ناصر» یا «ولیّ», بالأخره باید کسی به او کمک کند. تنها موجودی که کاری از او ساخته است موجودی است که هیچ نیاز نداشته باشد, اگر موجودی نیاز داشته باشد به وسیلهای, به یاری و به مساعدتی، او میگوید من میخواستم به شما کمک کنم؛ ولی فلان شرط حاصل نبود و من موفق نشدم؛ این فرض ممکن است، چه نبیّ و چه وصیّ اینها به اذن خدا انجام می دهند، اما اگر آن شرایط حاصل نباشد، میگویند ببخشید! تنها موجودی که هیچگاه محتاج به شرط و «شَطر» و چیزی نیست «الله» است و این را با تسبیح میشود فهماند; یعنی او «سبّوح» است و منزّه از هر حاجت است، چون سراسر عالَم ستاد و سپاه او هستند لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ؛ (2)[29] اگر سراسر عالَم, سپاه او هستند، دیگر چیزی در عالم نیست که مانع و راهزن شود؛ مثلاً بگوید ببخشید الآن من نمیتوانم، اینها فرض ندارد. تنها چیزی که انسان را در حال خطر نجات میدهد اعتقاد و اعتراف و تلفّظ به «سبّوح» بودن اوست; یعنی ما محتاج هستیم، یک؛ کسی باید حاجت ما را رفع کند، دو؛ آن شخص هم «بالقول المطلق» قادر باشد، سه؛ آن هم کار خداست. خیلیها میگویند که فعلاً مصلحت نیست، اما کلِّ مصلحت در اختیار اوست؛ خیلیها میگویند که ما میخواستیم شفاعت کنیم، فلان فرشته حاضر نشد, فلان فرشته صلاح ندید, فلان مقطع صلاح نبود؛ اما تنها موجودی که تمام ممکنات, سپاه آماده او هستند که لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ «الله» است; لذا مشکل را «سبّوح» بودن خدا حل میکند نه «لا اله الاّ الله», «لا اله الاّ الله» مشکل بخشهای توحید را حل میکند.
پرسش:.؟پاسخ: او رسالت خودش را ترک کرد؛ ذات اقدس الهی او را رسول کرد، او مأموریت خودش را ترک کرد. دو اصل قرآنی است که کلی است، چه برای انبیا و چه برای اُمم، فرمود: وَ إِنْ عُدْتُمْ عُدْنا، (1)[30] وَ إِنْ تَعُودُوا نَعُدْ (2)[31]که این دو اصل کلی است، حالا ذات اقدس الهی که کسی را مجبور نمیکند که الاّ ولابد باید اینجا باشی، ما را مختار قرار داد، انبیا را هم مختار قرار داد؛ اگر کسی عمداً آن فیض را نخواست ادامه بدهد، این مشکل خودش است.
پس در اینگونه از موارد تسبیح, سبب است، یک؛ سبب منحصر است، دو؛ غیر از تسبیح از هیچ ذکری کاری ساخته نیست میشود لاَ إِلٰهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ، البته تسبیح در کنار توحید است. فَلَوْ لا أَنَّهُ کانَ مِنَ الْمُسَبِّحینَ ٭ لَلَبِثَ فی بَطْنِهِ إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ «مسبّح» بودن در این گونه از موارد، ظاهراً صفت مشبهه است و نه اسم فاعل که دلالت بر حدوث داشته باشد، این دلالت بر ثبات و استمرار دارد. یک بار شخص مسبّح نمیشود، مگر به نحو اسم فاعلی; ولی سه قول در مسئله هست: یکی اینکه سبب نجات او تسبیحِ قبل از «التقام» است، قبل از اینکه لقمه ماهی قرار بگیرد و به درون بطن ماهی وارد شود، این جزء مسبّحین بود؛ قول دوم آن است که تنها عامل آن تسبیح در بطن «حوت» بود؛ یعنی در شکم ماهی و از قبل سخنی به میان نیاوردند؛ قول سوم آن است که هم قبل از «التقام» جزء «مسبّحین» بود و هم در بطن «حوت» که این به تعبیر سیدناالاستاد «خیر الاقوال» است که هم قبل از ابتلا جزء «مسبّحین» بود و هم حین ابتلا خطر مرگ او را ناسی و خاطی نکرده است؛ (3)بعد از این تحلیل نهایی که فرمود اگر او جزء «مسبّحین» و اهل تسبیح نبود نجات پیدا نمیکرد، معلوم میشود آن هستهٴ مرکزی نجات به وسیله همان ناله حال خطر است، این ناله حال خطر که گفت: لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمینَ این هسته مرکزی نجات اوست، زیرا «مسبّح» بودن که اعتراف به ظالم بودن نیست، آن تسبیحهای قبل از «التقام»، «سبحان الله» گفتن است؛ اما سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمینَ این دعایی که در سوره «انبیاء» و غیر «انبیاء» یاد شده است، از اینها معلوم میشود که آن کلید اساسی به وسیله آن اعتراف به ظلم است که در بطن ماهی انجام گرفت. درست است که تسبیحهای قبلی بیاثر نیست؛ اما آن بخش مهمّ تأثیر به قرینه این ذکر خاص که إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمینَ برای آن ناله در بطن «حوت» است، چون آن تسبیحهای قبل از «التقام» که با اعتراف با ظلم همراه نبود; لذا فرمود اگر این کار را نمیکرد لَلَبِثَ فی بَطْنِهِ إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ.
موضوع: تفسیر آیات 139 تا 160 سوره صافات
وَ إِنَّ یُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ (139 إِذْ أَبَقَ إِلَی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ (140) فَساهَمَ فَکانَ مِنَ الْمُدْحَضینَ (141) فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُلیمٌ (142) فَلَوْ لا أَنَّهُ کانَ مِنَ الْمُسَبِّحینَ (143) لَلَبِثَ فی بَطْنِهِ إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ (144) فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ وَ هُوَ سَقیمٌ (145) وَ أَنْبَتْنا عَلَیْهِ شَجَرَةً مِنْ یَقْطینٍ (146) وَ أَرْسَلْناهُ إِلی مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ یَزیدُونَ (147) فَآمَنُوا فَمَتَّعْناهُمْ إِلی حینٍ (148) فَاسْتَفْتِهِمْ أَ لِرَبِّکَ الْبَناتُ وَ لَهُمُ الْبَنُونَ (149) أَمْ خَلَقْنَا الْمَلائِکَةَ إِناثاً وَ هُمْ شاهِدُونَ (150) أَلا إِنَّهُمْ مِنْ إِفْکِهِمْ لَیَقُولُونَ (151) وَلَدَ اللَّهُ وَ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ (152) أَصْطَفَی الْبَناتِ عَلَی الْبَنینَ (153) ما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ (154) أَ فَلا تَذَکَّرُونَ (155) أَمْ لَکُمْ سُلْطانٌ مُبینٌ (156) فَأْتُوا بِکِتابِکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ (157) وَ جَعَلُوا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ الْجِنَّةِ نَسَباً وَ لَقَدْ عَلِمَتِ الْجِنَّةُ إِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ (158) سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ (159) إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصینَ (160)) در سوره مبارکه «صافات» که محلّ بحث است، در ابتدا براهینی برای اصول اوّلیه اسلام اقامه فرمودند و بعد برای تطبیق این اصول, قصص شش پیامبر را بازگو کردند که در حقیقت قصه هفت پیامبر است, لکن چون جریان موسی و هارون(سلام الله علیهما) کنار هم ذکر شده است، به صورت شش قصه درآمده است؛ قصه حضرت نوح، ابراهیم، موسی و هارون، الیاس، لوط و یونس. این شش قصه بودن برای آن است که گرچه نام مبارک هفت پیامبر برده شد؛ ولی چون جریان موسی و هارون را در یکجا ذکر فرمود که سَلامٌ عَلی مُوسی وَ هارُونَ (1)[1] یا لَقَدْ مَنَنَّا عَلی مُوسی وَ هارُونَ؛ (2)[2] لذا مجموعه قصص پیامبران موجود در سوره مبارکه «صافات»، شش مورد شمرده شده است.
مسئله فیضی که خدای سبحان به اولیای خود اعم از انبیا، مرسلین و ائمه(علیهم السلام) میدهد، این فیضِ ولایت، یک فیض وراثتی و فیض خاص است؛ البته اینها دو سِمَت دارند، یک سِمَت ویژه دارند که اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ (1)[3] که آنها نه با «علمالدراسة» حل میشود و نه با «علمالوراثة», نه با درس و بحث حل میشود و نه با تهذیب نفس؛ کسی ممکن است سالیان متمادی تلاش کند و درس بخواند یا در سیر و سلوک و تهذیب نفس بکوشد که پیغمبر، امام یا نبی شود؛ این راه صحیح نیست، آن براساس اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ موهبت ویژه ای است که خدا میداند. اما اینکه انسان از اولیای الهی محسوب شود، ممکن است؛ راه درس و بحث مقدمه است و راه اساسی, راه تهذیب نفس می باشد که ممکن است انسان از اولیای الهی شود, این مطلب اول.
مطلب دوم اینکه فیض ولایی ذات اقدس الهی به هر کسی عطا شود، از باب تجلّی خاصّ اوست؛ گرچه عالم مجلای فیض اوست، برابر خطبه نورانی حضرت امیر در نهجالبلاغه که فرمود: «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلِّی لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ» (2)[4] که اصل فیض تجلّی است، لکن درباره معارف الهی یک تجلّی ویژه دارد که درباره قرآن کریم در نهجالبلاغه چنین آمده است: «فَتَجَلَّی لَهُمْ سُبْحَانَهُ فِی کِتَابِهِ مِنْ غَیْرِ أَنْ یَکُونُوا رَأَوْهُ»، (3)[5] پس کلّ عالم برابر با خطبه اول مجلای الهی است و قرآن کریم برابر با خطبه دوم مجلای فیض خاص خداست و اولیای الهی هر چه از مقام ولایت دریافت میکنند، البته برابر تجلّی ویژه الهی است؛ لکن آنچه برای ما مقدور است، همان امتثال دستورهای الهی است که هر اندازه بهتر بفهمیم و عمل کنیم، به مقامات اینها نزدیکتر میشویم و از علوم آنها بیشتر استفاده میکنیم.
در جریان سلام کردن، فرقی که بین این شش یا هفت پیامبر در این قصص هست، آن است که نسبت به وجود مبارک نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و الیاس بعد از قصص اینها، عنوان سلام مطرح است؛ سَلامٌ عَلی نُوحٍ, (1)سَلامٌ عَلی إِبْراهیمَ, (2)سَلامٌ عَلی مُوسی وَ هارُونَ, (3)سَلامٌ عَلی إِلْیاسینَ؛ (4)[9]یعنی نسبت به این پنج بزرگوار, پایان قصه سلام است؛ اما نسبت به وجود مبارک لوط و یونس، بعد از قصه اینها سخن از تسلیم نیست و نفرمود «سلام علی لوط» یا «سلام علی یونس»، گرچه در پایان همین سوره مبارکه «صافات» آیه 181 فرمود: وَ سَلامٌ عَلَی الْمُرْسَلینَ و در وصف همه اینها هم مثلاً فرمود: وَ إِنَّ لُوطاً لَمِنَ الْمُرْسَلینَ, (5)وَ إِنَّ یُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ و بعد در پایان هم فرمود: سَلامٌ عَلَی الْمُرْسَلینَ؛ به این عنوان, سلام بر این دو بزرگوار هم مطرح است، اما آنطوری که در پایان آن قصه پنج بزرگوار; یعنی حضرت نوح, حضرت ابراهیم, حضرت موسی و هارون و حضرت الیاس فرموده که سَلامٌ عَلَی و مانند آن، چنین تسلیمی درباره این دو بزرگوار نیامده است؛ البته در پایان که جمعبندی است، فرمود: سَلامٌ عَلَی الْمُرْسَلینَ.
پرسش: آیا سلام بر این بزرگواران نکتهای دارد؟
پاسخ: بالأخره یک احترام ویژهای است، گرچه اوصاف اینها را در سوره مبارکه «انعام», سوره «یونس», سوره «انبیاء» و سایر سوَر که خواندیم، اوصاف اینها را به عنوان «اجتبیٰ» و مانند آن مطرح فرمود، اما بعد از نام آن پنج پیامبر, سلام خاص را فرستاد، بعد از نام این دو بزرگوار, سخن از سلام در این سوره مطرح نشد; ولی در پایان این سوره به عنوان جمعبندی که فرمود لوط و یونس از مرسلین هستند، سَلامٌ عَلَی الْمُرْسَلینَ آمده است.
مطلب دیگر این است که انبیای الهی انسانهای کامل هستند، اما همانطوری که آن دو آیه نشان داد و فرمود: لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلی بَعْضٍ (1)[11]یک و تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی بَعْضٍ (2)[12] دو، همه اینها مظهر اسم اعظم نیستند؛ بعضیها مظهر «علیم», بعضیها مظهر «حکیم», بعضیها مظهر «رئوف« و مانند آن هستند؛ یعنی مظاهر اسمای حسنای دیگر می باشند، چون مظهر اسم اعظم نیستند و مظهر نامی از نامهای خاصّ الهی هستند، برابر آن اگر قُرب نوافل و فرایضی دارند، در همان محدوده برابر سوره «انبیاء» عمل میکنند که لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ (3)[13] که در زیارت نورانی امام هادی(سلام الله علیه) در زیارت «جامعه»، (4)همین وصفی که خدا در سوره «انبیاء» برای ملائکه ذکر کرد، وجود مبارک حضرت هادی(علیه السلام) آن را برای ائمه ذکر کرد؛ اما اگر اینها مثل ملائکه هستند که لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ، ملائکه هم که مدبّرات امر هستند شئونشان فرق میکند؛ یکی مثل جبرائیل(سلام الله علیه) است که مسئول امور علمی است, یکی مثل اسرافیل(سلام الله علیه) است که مسئول امور «احیاء» و حیاتبخشی است, یکی مانند عزرائیل(سلام الله علیه) است که مسئول قبض ارواح است، یکی مانند میکائیل(سلام الله علیه) است که مسئول توزیع ارزاق است؛ هر کدام از اینها تحت اسمی از اسمای الهی می باشند که نسبت به آن اسم لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ هستند, نسبت به آن اسم «قُرب نوافل» دارند, نسبت به آن اسم «قرب فرائض» دارند؛ اما ممکن است همین کاری که آنها برابر آن اسم انجام میدهند که جزء لا یَسْبِقُونَهُ است, جزء «قرب نوافل» است, جزء «قرب فرائض» است؛ مثلاً نسبت به اسم دیگر اینچنین نباشد، چه اینکه خود ملائکه هم سؤالی کردند که خدای سبحان فرمود: إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ. (5)[15]
بنابراین گاهی ممکن است پیامبری کاری کند و چون در تحت تدبیر نام مخصوص است، برابر آن نام هیچ ترک اُولایی و هیچ خلاف توقعی نیست، اما نسبت به نام دیگر ممکن است که جای سؤال باشد؛ اگر یونس(سلام الله علیه) چنین چیزی درباره او اتفاق افتاد، ممکن است از همین قبیل باشد. این همه اوصاف «اجلالی» - «اجلال» نه «تجلیل»، «تجلیل» از باب «جلّل الفرس» است؛ یعنی روی اسب «جُل» انداخت. اگر در دعاها هم که هست «جَلِّلْنِی بِسِتْرِکَ»؛ (1)یعنی آن عفو و کَرم و بزرگواری را «ساتر» من قرار بده که من در پناه «سَتر» آن نام مبارک باشم - اجلالهای فراوانی که در قرآن از انبیا شده، مخصوصاً در مقاطع مختلف از یونس(سلام الله علیه)، نشان میدهد کاری که بر خلاف وظیفه باشد اصلاً انجام ندادند.
بنابراین آنچه اینها را الگوی ما قرار میدهد این است که اینها در آن حوزهای که هستند به نصاب تام رسیدند، البته لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلی بَعْضٍ هست و تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی بَعْضٍهست. اگر بخواهید پیغمبری را با پیغمبر دیگر بسنجید، بله ممکن است تفاوتی باشد، اما هر پیغمبری را با برنامهٴ او بسنجید این صد درصد تام است؛ اینطور نیست که نسبت به برنامه خودش و نسبت به وظیفه خودش ذرّهای کوتاه بیاید، این اجلال و تکریمِ فراوانی که خدای سبحان از اینها انجام داد، مکرّر سلام فرستاد, اجتبای اینها را, اصطفای اینها را, هدایت اینها را, ایمان اینها را و احسان اینها را پشت سر هم شماره کرده، معلوم میشود که نسبت به آن حدّی که دارند صد درصد هستند. اگر کسی بخواهد پیغمبری را با وجود مبارک حضرت ختمی مرتبت(علیهم آلاف التحیّة و الثناء) بسنجد، ممکن است جای سؤال باشد یا غیر اولواالعزمی را با اولواالعزم بسنجد، بله ممکن است سؤال باشد و خود قرآن «بالصراحة» فرمود اینها با هم تفاوت دارند، اما اگر پیغمبری را نسبت به آن حدّی که دارد, نسبت به وظیفهای که دارد و نسبت به مسئولیتی که دارد بخواهیم بسنجیم، صد درصد است.
1) بحارالانوار، العلامه المجلسی، ج75، ص147.
پرسش: مجلای فیوضات گوناگون و معنوی در هر زمان مگر از طریق پیغمبر صورت نمی گیرد؟
پاسخ: بله, برای هر پیغمبرِ آن عصر در همان حد است. پیغمبر هر عصری مجلای فیوضات خاصّه همان عصر است و هر کس به اندازه کتاب خودش, وحی خودش, نبوّت خودش مجلای فیض خالقیّت ذات اقدس الهی است.
پرسش: کلینی در بحث اسم اعظم که 73 مورد را نام میبرد یکی از آنها نام خداست، بقیه را به انبیا نسبت داده است؟
پاسخ: اما «علی التوزیع» است، نه «علی الاجتماع»؛ بقیه را به انبیا داد، نه اینکه همه هفتاد و یکی یا هفتاد و دوتا را به تک تک انبیا داد. آن دو آیهای که میفرماید اینها با هم تفاوت دارند لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلی بَعْضٍ و تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی بَعْضٍ نشان میدهد که اینها دارای درجات هستند که به همان دلیل فقط نام پنج پیامبر را که جزء اولواالعزم می باشند را در بخشهای خاصّ قرآن کریم ذکر میکند. خود لوط(سلام الله علیه) به حضرت ابراهیم ایمان آورد، فرمود: فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ و بعد حضرت ابراهیم که مهاجرت میکردند قالَ إِنِّی مُهاجِرٌ إِلی رَبِّی، (1)این مهاجرت «بالاصالة» برای حضرت ابراهیم بود و لوط(سلام الله علیهما) در صحابت حضرت ابراهیم به طرف شام حرکت کردند، اینطور نیست که بقیه اسمای الهی را به همه اینها «علیالسویٰ» داده باشند.
بنابراین وَ إِنَّ یُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ ٭ إِذْ أَبَقَ إِلَی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ که در اینجا هیچ مشکلی از جهت وجود مبارک یونس، نسبت به آن مسئولیتی که داشت نبود. روایات قرعه چند نکته را به همراه دارد: یکی اصل ترغیب به قرعه است, مشروعیّت قرعه در موارد مشکل است که «أَنَّ الْقُرْعَةَ لِکُلِ أَمْرٍ مُشْکِل»، (2)اما آنجا که انسان هیچ مشکلی ندارد، دلیل عقلی و نقلی دارد, اماره دارد, اصول دارد جا برای قرعه نیست، اما آنجا که نه امارهای و نه اصلی هست و هیچ راهی نیست، بله جای قرعه است؛ نظیر درهم «ودعی» و مانند آن. در مسئله درهم «ودعی» در بعضی از روایات دارد که از امام(سلام الله علیه) سؤال کردند دو نفر هرکدام یک درهم را نزد یک آقا ودیعه گذاشتند و او هم بدون افراط و تفریط در حفظ و نگهداری این مال «ودعی» کوشید، اتفاقاً یکی از آن دو درهم به سرقت رفت و معلوم نیست که این درهمِ مسروق برای زید بود یا برای عمرو بود؛ اینجا نه امارهای در کار است, نه اصلی در کار است, این میشود امر مشکل که «أَنَّ الْقُرْعَةَ لِکُلِ أَمْرٍ مُشْکِل». (3)[19] کدام اصل از اصول عملیه اینجا میتواند مشکل را حل کند؟ چه خبری و چه امارهای در کار است که دلالت کند این درهم مسروق برای چه کسی بود و این درهم موجود برای چه کسی است؟ در این گونه از موارد که مشکلی از نظر موضوعات خارجی پیش میآید «أَنَّ الْقُرْعَةَ لِکُلِ أَمْرٍ مُشْکِل». جریان مصالحه کردن و مانند آن گرچه راهحل است، اما راهحلی نیست که هر کسی آن را تطرّق و طی کند؛ این گونه از موارد «أَنَّ الْقُرْعَةَ لِکُلِ أَمْرٍ مُشْکِل». دو مطلب دیگر در همین روایات قرعه است یکی اینکه قرعه برای تعیین «ما هو الواقع» است و یکی اینکه برای رفع حیرت است.
در جریان درهم «ودعی» و مانند آن, این قرعه برای تعیین واقع است؛ بالأخره آن درهمِ مسروق مشخص بود واقعاً که برای چه کسی است و این درهم موجود مشخص است واقعاً که برای چه کسی است; منتها آن شخص امین و مستودع نمیداند. در این گونه از موارد، قرعه برای تعیین «ما هو الواقع» است. قسم دیگر قرعه برای رفع حیرت است؛ میخواهند در بین این چند نفر یکی را رئیس هیئت اُمنا کنند, یکی را مسئول کنند, یک نفر را انتخاب کنند، در میان اینها اینچنین نیست که یکی سن او بیشتر باشد یا اعلم باشد یا افضل باشد، هرکدام خصیصهای دارند و هیچ ترجیح و رجحانی بر هیچ کدام نیست و واقعیّت هم روشن نیست، برای رفع حیرت که واقعیّتی وجود ندارد و فقط برای رفع حیرت است اینجا هم میشود قرعه زد; لذا قرعه همانطوری که برای تعیین «ما هو الواقع» است، برای رفع حیرت هم هست.
در جریان حضرت یونس اگر واقعاً قرعه برای این بود که مثلاً کسی که از دستور الهی فاصله گرفت یا اِباق کرد او را تشخیص بدهند، این نظیر تشخیص برای درهم «ودعی» است، اما اگر آن قصه درست باشد که این ماهی در برابر آن کشتی ایستاد و منتظر طعمه بود, واقعیتی ندارد؛ اینها برای اینکه یا طعمه به او بدهند یا بار کشتی سبک شود، این واقعیتی در کار نبود تا برای تعیین «ما هو الواقع» قرعه بزنند، بلکه این برای رفع حیرت بود.
به هر تقدیر چنین بود و در اینجا قرعه را گفتند زده شد و «مساهمه» کردند، چون قرعه با آن سهام، سَهم و تیر برگزار میشد، از این جهت از قرعه به «مساهمه» یاد شده است. او «مُدحض» بود و لغزانده شد؛ «دحض» یعنی لغزیدن, حُجَّتُهُمْ داحِضَةٌ (1)یعنی لغزنده است, «ادحاض» یعنی لغزاندن و «مُدحض» یعنی لغزیده شده. فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُلیمٌ، اما نجات اینها ظاهراً این است که این «مسبِّح» صفت مشبهه است که بر وزن اسم فاعل است، نه اسم فاعل یک و استمرار و ثبات را میرساند دو, لکن به هر تقدیر تسبیحِ سابقهدار او یا تسبیح طولانی او قبل از «التقام» اینچنین نیست که تمام سبب, آن باشد؛ تسبیح مستمرّ او یا تسبیح ویژه او که لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمینَ (2)[21] در بطن حوت, سهم تعیینکنندهای در نجات او داشت.
پرسش: هُوَ مُلیمٌ برای چه کسی بود؟
پاسخ: خود حضرت یونس, «ألامَ» یعنی «دخل فی اللُّوم»، مثل «أحرم» یعنی «دخل فی الحرم»؛ در محدوده ملامت قرار گرفت که من چرا این کار را کردم؟! چرا اِباق داشتم؟! چرا اینجا آمدم که به این سرنوشت مبتلا شوم.
فَلَوْ لا أَنَّهُ کانَ مِنَ الْمُسَبِّحینَ ٭ لَلَبِثَ فی بَطْنِهِ إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ، اما حالا آیا این دلیل است بر اینکه او زنده در بطن میماند؟ چون برخیها خواستند به این آیه استشهاد کنند که ممکن است انسانی به عنایت الهی تا روز قیامت عمر طولانی داشته باشد و از همین راه خواستند طولانی بودن عمر حضرت حجّت(سلام الله علیه) را تثبیت کنند. آیا از این آیه استفاده میشود که «للبث فی بطنه حیّاً الی یوم یبعثون» یا نه, بطن او به مثابه قبر او بود و همانطوری که انسان در قبر إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ (3)[22] هست، این هم در بطن ماهی إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ باشد و آن روز زنده شود؛ این خیلی شفاف و روشن نیست، مگر روایات مشخص کند که این «حیّاً» در بطن حوت میماند نه «میّتاً»؛ فقط دارد لَلَبِثَ فی بَطْنِهِ، مثل اینکه درباره انسان دارد که زمین برای او مرقد هست لَبِثْنا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ (4)که جواب میدهند إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ شما در زمین وقتی که مُردید تا امروز که روز «بعث» است، ماندید.
پرسش: ماهی نمی تواند تا روز قیامت زنده بماند؟
پاسخ: ماهی هم ممکن است در دریا بمیرد و در دریا إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَهمانجا بماند، اینطور نیست که ذات اقدس الهی نتواند دریا را به منزله قبر یک ماهی قرار بدهد یا ماهی را به منزله قبر یک انسان قرار بدهد؛ هر دو مقدور خداست.
فرمود اگر او «مسبّح» نبود و اهل نجوا و تسبیح ویژه نبود، ما بطنِ ماهی را «الی یوم القیامه» جایگاه استقرار او قرار میدادیم. آیا وزان لَلَبِثَ فی بَطْنِهِ إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ، نظیر لَبِثْتُم فی الأرضِ (1)[24] است که این مضمون در قرآن کریم آمده یا نه؟ اگر نظیر آن باشد انسانها که میمیرند در زمین «لَبث» و مکث دارند؛ یعنی زمین قبر آنهاست، إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ.
پرسش: مرگ از دنیا که مجازات نبود؟
پاسخ: آن موقع هم مجازات نبود, مرگش طبیعی است. خیلیها هستند که به مرگ طبیعی میمیرند مرگشان حالا یا روی زمین است یا در دریاست، نه اینکه آن «التقام» عذاب باشد و ماهی او را خورده باشد, ماهی او را حفظ کرده، منتها این به تدریج عمرش فرا رسیده، دورهاش تمام شده و مُرده، «التقام» یعنی او را «بلع» کردن، نه او را هضم کردن. بنابراین در بطنش ماند إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ؛ نظیر آیاتی که دارد انسانهایی که میمیرند در زمین «لبث» دارند إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ.
لَلَبِثَ فی بَطْنِهِ إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ، ما چه کار کردیم؟ فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ وَ هُوَ سَقیمٌ؛ ما او را به بیرون انداختیم. این ساحل, «مشجّر» نبود, «معمور» نبود, آباد نبود, خانه و مسکن و مانند آن نداشت، یک بیابان صافی بود، «اعراء» بود، از گیاه و بِنا و مانند آن عاری بود, برای اینکه آسیب نبیند ما درختی حالا برخیها گفتند درخت موز بود که هم از برگش به عنوان سایه و هم از میوهاش استفاده کند؛ این یَقْطینٍ حتماً به معنای کدو نیست، برخیها میوههای دیگری را بیان نمودند که یکی از آنها همین کدو است که برگهای طولانی دارد، مگس روی آن نمینشیند؛ این خاصیتی است که آقایان اهل تفسیر گفتند که این برگ لطیف است و حشرهای روی این نمینشیند، اما بالأخره اینها جزء «نجم« هستند نه جزء «شجر». وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یَسْجُدانِ؛ (2)«نجم» همین خوشهها و نظیر خوشه گُل, نظیر خوشههای کدو و خیار و اینهاست، اما «شجر» آن است که شاخه داشته باشد, ساقه داشته باشد و رشد کند. از اینجا تعبیر فرمود که وَ أَنْبَتْنا عَلَیْهِ شَجَرَةً مِنْ یَقْطینٍ، منظور از این یَقْطینٍ چیزی باید باشد که درخت باشد نه «نجم», باید ساقه داشته باشد، در بالا باشد، به منزله چادر و خیمهای باشد که او بتواند از سایه آن استفاده کند.
پرسش: یَقْطینٍ در لغت چه معنایی دارد؟
پاسخ: گفتند یَقْطینٍ کدو است؛ ولی موز هم معنا کردند، به هر تقدیر اینجا اختصاصی به کدو و موز و اینها ندارد که اینها خوشه دارند نه شاخه، چون تعبیر قرآن کریم «شَجَر» است نه «نجم» و «شجر» در قرآن در مقابل «نجم» است؛ «نجم» همینهایی است که بوته دارند، مثل بوته خیار, بوته کدو که اینها دیگر ساقه داشته باشند و مانند «شجر» به آن صورت رشد کنند نیست، اینها روی زمین میتَنند؛ ولی «شجر» شاخه دارد، ساقه دارد و رشد میکند.
وَ أَنْبَتْنا عَلَیْهِ شَجَرَةً مِنْ یَقْطینٍ بعد از اینکه وجود مبارک یونس خستگی او برطرف شد و درمان شده است، مجدداً او را به جمعیّتی همان منطقه نینوا که صد هزار جمعیّت، أَوْ که به معنای «بل» هست؛ یعنی بیشتر, اینطور نیست که این أَوْ به معنای تردید باشد تا به این زحمت بیفتیم که - معاذ الله - در وحی الهی که شک نیست، چطور تعبیر به أَوْشده است؟ این أَوْاگر به معنای «بل» باشد «کما هو الظاهر» نشانهاش آن است جمعیّت نینوا که در حوزه رسالت وجود مبارک یونس بودند، بیش از صد هزار نفر بودند؛ اینها همان گروهی بودند که در سوره «یونس» نام اینها آمده و اینجا هم روشن است که وجود مبارک یونس قبل از اینکه به جریان کشتی مبتلا شود از «مرسلین» بود، چون فرمود: وَ إِنَّ یُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ ٭ إِذْ أَبَقَ إِلَی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ؛ همین که از منطقه رسالت خودش به طرف دریا آمده و به این کشتی پُر برخورد کرد، آن وقت جزء مرسلین بود. پس این وَ أَرْسَلْناهُ؛ یعنی ما ادامه رسالت او را حفظ کردیم و او را به همان قوم خودش برگرداندیم وَ أَرْسَلْناهُ إِلی مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ یَزیدُونَآنگاه فَآمَنُوا آنها, قبلاً ایمان نیاورده بودند و گرفتار عذاب الهی میشدند فَآمَنُوا فَمَتَّعْناهُمْ إِلی حینٍ در سوره مبارکه «یونس» آیه 98 به بعد این بود که فَلَوْ لا کانَتْ قَرْیَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إیمانُها إِلاَّ قَوْمَ یُونُسَ، در حال عذاب هیچ امّتی ایمان نیاورده که آن ایمان کافی باشد؛ فرعون در حال غرق گفت: آمَنْتُ (1)[28]به «اللّه»ی که بنیاسرائیل به آن ایمان آوردند اثر نکرد. در حین عذاب, ایمان اثر ندارد؛ ولی درباره قوم یونس این استثنا شده است، فرمود: فَنَفَعَها إیمانُها إِلاَّ قَوْمَ یُونُسَ که لَمَّا آمَنُوا کَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْیِ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ مَتَّعْناهُمْ إِلی حینٍ، (2)[29]این مَتَّعْناهُمْ إِلی حینٍهمان است که در آیه 148 سوره مبارکه «صافات» فرمود: فَآمَنُوا فَمَتَّعْناهُمْ إِلی حینٍ که اینها با مشاهده عذاب ایمان آوردند و ما اینها را تا مدتی از زندگی دنیا بهرهمند کردیم.
پرسش: اگر مثلاً یونس ... است فایده ذکرش چیست؟ آنجاهایی که اگر مثل قوم یونس باشد که بالأخره لحظه آخر ایمان آورد؟
پاسخ: ما همیشه باید قبل از آن بلا ایمان بیاوریم، اصل کلی این است، چون در اینجا استثنا را به صورت منحصر ذکر فرمود، آیه 98 سوره «یونس» این است که فَلَوْ لا کانَتْ قَرْیَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إیمانُها إِلاَّ قَوْمَ یُونُسَ، وعده هم نداد که ما در بقیه اُمم چنین کاری می کنیم؛ لذا ما قبل از اضطرا؛ یعنی قبل از آمدن خطر باید ایمان بیاوریم، وقتی که ایمان نیاوردیم و خطر فرا رسید دیگر سودی ندارد.
از این جا به بعد بخش سوم محتوای این سوره دارد شروع میشود؛ بخش اول ادلّهای بود، برای اثبات عناصر اوّلیه دین؛ بخش دوم نام مبارک این هفت پیامبر بود که به صورت شش قصه مبسوطاً ذکر شد؛ بخش سوم آن است که اینها گرفتار یک سلسله خرافات بودند، اولاً درباره «الله» - معاذ الله - بعضیها قائل هستند که او فرزند دارد, ثانیاً برخیها معتقدند که فرشتگانی که مدبّرات امرند مؤنث می باشند، البته همه قائلان به فرشته اینطور نیست که فتوا به «انوثت» آنها دهند، برخیها قائل هستند که فرشتهها دخترند. با این خرافات, ذات اقدس الهی دارد مبارزه میکند و آنها را با فرهنگ و علم آشنا میکند؛ میفرماید مطلبی که شما ادّعا میکنید یا باید با حس و تجربه حسّی حل شود یا باید با تجرید عقلی حل شود - اینها راه عقلی است - یا باید با دلیل نقلی حل شود. جامع آن دو قسم اول و دوم که عقل است, جامع قسم اول و دوم با قسم سوم این است که حرف یا باید دلیل عقلی داشته باشد یا دلیل نقلی؛ شما که میگویید ملائکه مؤنث است، آیا حس کردید؟ تجربه کردید؟ مشاهده کردید؟ اینها که نبود, بر «انوثت» اینها دلیل عقلی دارید؟ این هم که نیست. آیا دلیل نقلی دارید؟ اگر دلیل نقلی دارید، در کدام یک از کتابهای آسمانی نوشته شده است؟ فَأْتُوا بِکِتابٍ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ هُوَ أَهْدی مِنْهُما أَتَّبِعْهُ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ, (1)این چند قِسم مبسوطاً در چند جای قرآن آمده که اگر از وحی که مخصوص انبیاست صرفنظر کنیم یا باید دلیل حسّی و تجربه حسّی داشته باشیم، اگر جزء مشهودات حسّی باشد یا تجرید عقلی اگر مطلب جزء معقولات کلامی و فلسفی باشد یا برهان نقلی, اگر کتاب و سنّتی, مطلبی را امضا کردند. در سوره مبارکه «احقاف» همین مطلب را بازگو فرمود که أَوْ أَثارَةٍ مِنْ عِلْمٍ. (2)چندین بار گفته شد که آدم اگر حرفی میزند یا باید برهان تجربی داشته باشد نه «استقراء», برهان تجربی داشته باشد یا تجریدی فلسفی و کلامی داشته باشد یا برهان تفسیری و نقلی, دلیل یا نقلی است یا عقلی, نقل هم یا کتاب است یا سنّت معصومین, عقل هم یا تجریدی است یا تجربی, همه اینها را آدم دانه دانه, تک تک و الفبایی در چند جا مشخص کرده که آدم هر طور دهن باز نمیکند که هر حرفی را بیان کند یا قلم به دست بگیرد و هر چیزی را بنویسد. فرمود یا برهان عقلی یا برهان نقلی, در سوره مبارکه «احقاف» بازتر بیان کرده است و اینجا هم میفرماید آیا شما مشاهده کردید که اینها مؤنث هستند؟ راه اثباتی دارید؟ از کسی شنیدید؟ پیامبری به شما این حرف را زد؟ چرا این حرف را میزنید؟! فَاسْتَفْتِهِمْ از اینها استفتا بکن! اینها که میگویند ملائکه مؤنث است یک و خدا - معاذ الله - فرزند دارد دو، از اینها استفتا کن. فَاسْتَفْتِهِمْ مطلبی را اول از بیانی ساده شروع میکند و میفرماید چطور شما از داشتن دخترِ خودتانِ اظهار تأسف میکنید و ننگتان میآید؛ ولی میگویید خدا دختر دارد؟ فَاسْتَفْتِهِمْ که این یک امر عاطفی است و این برهان عقلی نیست فَاسْتَفْتِهِمْ أَ لِرَبِّکَ الْبَناتُ وَ لَهُمُ الْبَنُونَ این امر عاطفی است که می فرماید شما که خدا را به قداست و عظمت قبول دارید، چیزی را که برای خودتان نمیپسندید، چرا برای خدا میپسندید؟! این یک حرف برای افراد «ضِعاف» یا متوسط راه گشاست. بعد فرمود: أَمْ خَلَقْنَا الْمَلائِکَةَ إِناثاً فرشتهها مؤنث هستند؟ شما مشاهده کردید؟ شما از «انوثت» خبر می دهید؟! مؤنث بودن یک شیء بالأخره یک امر تجربی است و این مربوط به بدن آنهاست، شما مشاهده کردید؟ حس و تجربه حسّی همراهتان است؟ اینکه نیست, أَلا إِنَّهُمْ مِنْ إِفْکِهِمْ، پس اینکه نیست. شما یک «افک» و «کذب» و «فریه» و دروغ میبندید میگویید وَلَدَ اللَّهُ - معاذ الله - خدا فرزند دارد، این لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ (3)[32] برای نفی این گونه از توهّمات است. امروز هم شما میبینید که عدّهای موش و گاو را میپرستند, الآن اگر عصر علم نیست، پس چه وقت عصر علم است؟! الآن چند هزار ماهواره بالای سر ماست، الآن اگر عصر علم نیست، پس چه وقت عصر علم است؟ امروز دارند موش و گوساله میپرستند، آن هم یک کشور پهناوری که ایران «بَضعة منه», جمعیت آن از میلیارد گذشته, کشوری که سالیان متمادی و قبل از پیروزی انقلاب ایران اتمی شد، ما هنوز اندر خم یک کوچهایم که اصلاً نمیخواهیم در این مسیر برویم، ما فقط میخواهیم یک انرژی هستهای صلحآمیز داشته باشیم. آن کشوری که آسمان را دارد فتح میکند به دنبال موشپرستی است، از اوصاف معلوم میشود که ممکن است بشر از جهتی ترقّی کند؛ ولی معارف او در حدّ گاوپرستی و موشپرستی بماند.
فرمود اینها از کجا میگویند خداوند فرزند دارد؟ یا برهان عقلی باید باشد یا برهان نقلی باید باشد. أَصْطَفَی الْبَناتِ عَلَی الْبَنینَ این همزه, همزه قطع است اصلش «أ إصطفا» بود که این همزه قطع علامت استفهام انکاری است آن أَصْطَفَی که «الف» باب «افتعال» است حذف شده، ««أ إصطفا» خدا «بنات» را؛ یعنی دختران را بر «بنین» که برای خودش دختر انتخاب کرده و برای شما پسر؟ ما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ ٭ أَ فَلا تَذَکَّرُونَ؛ دلیل دارید بیاورید, برهان عقلی دارید بیاورید أَمْ لَکُمْ سُلْطانٌ مُبینٌ، برهان را سلطان میگویند، فَأْتُوا بِکِتابِکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ دلیل عقلی که ندارید, دلیل حسّی و تجربه حسّی که ندارید، اگر دلیل نقلی دارید بیاورید و اگر نه دلیل عقلی دارید و نه دلیل نقلی دارید، بدانید که گرفتار «افک» هستید که «أعاذنا الله من الإفک».
موضوع: تفسیر آیات 143 تا 160 سوره ضافات
فَلَوْ لا أَنَّهُ کانَ مِنَ الْمُسَبِّحینَ (143 لَلَبِثَ فی بَطْنِهِ إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ (144) فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ وَ هُوَ سَقیمٌ (145) وَ أَنْبَتْنا عَلَیْهِ شَجَرَةً مِنْ یَقْطینٍ (146) وَ أَرْسَلْناهُ إِلی مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ یَزیدُونَ (147) فَآمَنُوا فَمَتَّعْناهُمْ إِلی حینٍ (148) فَاسْتَفْتِهِمْ أَ لِرَبِّکَ الْبَناتُ وَ لَهُمُ الْبَنُونَ (149) أَمْ خَلَقْنَا الْمَلائِکَةَ إِناثاً وَ هُمْ شاهِدُونَ (150) أَلا إِنَّهُمْ مِنْ إِفْکِهِمْ لَیَقُولُونَ (151) وَلَدَ اللَّهُ وَ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ (152) أَصْطَفَی الْبَناتِ عَلَی الْبَنینَ (153) ما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ (154) أَ فَلا تَذَکَّرُونَ (155) أَمْ لَکُمْ سُلْطانٌ مُبینٌ (156) فَأْتُوا بِکِتابِکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ (157) وَ جَعَلُوا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ الْجِنَّةِ نَسَباً وَ لَقَدْ عَلِمَتِ الْجِنَّةُ إِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ (158) سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ (159) إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصینَ (160))
پرسش: روایتی علامه در المیزان (1)ذکر فرمودند که در این روایت وقتی به جناب یونس ولایت حضرت علی(علیه السلام) بر ایشان عرضه شده ایشان انکار کرد و عاقبت ایشان چنین گشت، لکن مشخص نیست که انکار حضرت یونس برای چه بوده است؟
پاسخ:، چون هر روایتی که مطابق با معارف کلّی قرآن نباشد، مورد تأمل است. قرآن کریم انبیا را منزّه از حرفهای باطل میداند و انبیا را مصدِّق یکدیگر معرفی میکند، میفرماید: مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ. (2)[2] همه انبیا حرف یکدیگر را تصدیق میکنند، چون حرفهای همه یکی است؛ نشانه آن هم این است که وقتی یک پیغمبر وارد منطقهای شد اگر کسی او را قبول نداشته باشد و حرف او را تکذیب کرده باشد، حرف همه انبیا را تکذیب کرده است. اینکه دارد وَ لَقَدْ کَذَّبَ أَصْحابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلینَ (3)[3] و مانند آن که در همین روزهای اخیر هم بحث شد، به خاطر همین جهت است، چون برای منطقه «حِجر» که الْمُرْسَلینَ جمع «محلّیٰ» به «الف» و «لام» است، اینها که نرفتند، بلکه یک رسول رفت. در خیلی از موارد دارد که مردم فلان منطقه با اینکه یک پیامبر بیشتر نداشتند، حرفِ الْمُرْسَلینَ را تکذیب کردند؛ سرّش این است که حرف همه اینها یکی است، پس ممکن نیست پیامبری بیاید و حرف وجود مبارک پیغمبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را که منادی إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ (4)است را قبول نداشته باشد یا سند آن روایت تام نیست یا باید آن روایت را توجیه کرد؛ وگرنه قرآنی که منادی ولایت اهل بیت، مخصوصاً وجود مبارک حضرت امیر است و وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) منادی ولایت است، ممکن نیست این ولایت عرضه شود و او قبول نکند؛ عرضه هم از طرف خداست. آنجا چه کسی عرضه کرده است؟ مگر میشود مطلبی را ذات اقدس الهی بر پیامبری عرضه کند و او قبول نکند؟ از این جهت است که یا باید تأویل برد و علم آن را به اهلش ارجاع داد یا توجیه کرد.
مطلب دیگر اینکه در جریان حضرت یونس(سلام الله علیه) فرمود اگر او هم جزء «مسبّحین» نبود تا روز معاد در بطن «حوت» میماند. دو لَوْ لا در قرآن کریم درباره حضرت یونس هست که یکی در این جاست و یکی هم در سوره «قلم» هست؛ در اینجا فرمود: فَلَوْ لا أَنَّهُ کانَ مِنَ الْمُسَبِّحینَ ٭ لَلَبِثَ فی بَطْنِهِ إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ، در سوره مبارکه «قلم» در بخش پایانی آن فرمود: لَوْ لا أَنْ تَدارَکَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَراءِ وَ هُوَ مَذْمُومٌ؛ (1)جمع این دو لَوْ لا این است که اینها برای دو مقطع است: مقطع اول این است که اگر او جزء «مسبّحین» و «مسبّحان» الهی نبود و آن نجوا و منادا را نداشت و اهل تسبیح و اعتراف به قصور نبود، این در بطن ماهی میماند إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ، چون جزء مسبّحین بود از بطن ماهی نجات پیدا کرد، آن برای مقطع اول; حالا که میخواهد از بطن ماهی نجات پیدا کند، در کجا قرار میگیرد؟ به تعبیر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) هر جا نعمت «بالقول المطلق» در قرآن کریم استعمال شد، نعمت ولایت است (2)و اگر مقیّد شد مثل نعمت باران, نعمت آفتاب, نعمت کشاورزی و نعمت دامداری اینها مقیّد است، اما نعمت در قرآن «عند الاطلاق» أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی (3)یا لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعیمِ (4)که از وجود مبارک امام رضا در ذیل همین آیه آمده است که «نَحْنُ نَعِیْمُ»، (5)نعمت «عندالاطلاق» منظور نعمت ولایت است؛ براساس فرمایش ایشان لَوْ لاَ أَنْ تَدَارَکَهُ نِعْمَةٌ - ذیل همین آیه مراجعه بفرمایید - این نعمت الهی و ولایت را داشت و ما او را به بهترین وجه نجات دادیم.
پس یک لَوْ لابرای آن مقطع اول است که اگر او جزء «مسبّحین» نبود، در بطن حوت إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَباقی میماند؛ حالا که جزء «مسبّحان» است و از بطن «حوت» میخواهد به بیرون دریا نجات پیدا کند، کجا برود؟ یک جایِ آرامِ سبزِ سایهدار را ما برای او فراهم کردیم که اگر نعمت ولایت الهی شامل حال او نمیشد، این وَ أَنْبَتْنا عَلَیْهِ شَجَرَةً مِنْ یَقْطینٍو مانند آن نصیب او نمیگشت. لَوْ لا أَنْ تَدارَکَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَراءِ وَ هُوَ مَذْمُومٌ؛ اما چون دارای نعمت ولایت بود، این «نُبذَ بالْعَراءِ فَهو محمودٌ ممدوحٌ أنبتنا عَلیه شَجرةً مِن یَقطین» که محمود و ممدوح ماست، برای اینکه ما برای حفظ او «شجره»ای از «یقطین» را آنجا رویاندیم و مانند آن.
پرسش: حضرت استاد ببخشید! از لفظ الْمُسَبِّحینَ چه احتمالاتی ؟
پاسخ: در این الْمُسَبِّحینَ سه احتمال بود، چون کلمه الْمُسَبِّحینَ ظاهراً صفت مشبهه است بر وزن اسم فاعل, این قبلاً این صفت را داشت در بطن «حوت» هم همین صفت را داشت به اضافه لاَ إِلٰهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ، (1)نه اینکه در خارج داشت و در بطن «حوت» این را نداشت، این جمله لاَ إِلٰهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ که قبلاً نبود، قبلاً جزء «مسبّحان» و اهل تسبیح بود؛ آن تسبیح مستمرّ قبل از «التقام» در شکم ماهی، با این جملهای که در بطن «حوت» داشت لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمینَ سبب نجات او شد.
1) انبیاء/سوره21، آیه87.
مطلب بعدی کلمه «لَبث» است؛ «لبث» به معنای درنگ کردن است که نه بار منفی دارد و نه بار مثبت. گاهی درباره حضرت نوح در قرآن دارد فَلَبِثَ فیهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلاَّ خَمْسینَ عاماً؛ (1)یعنی 950 سال به عنوان رهبر الهی در بین قومش ماند؛ در جریان حضرت ابراهیم که مهمانها را خواست پذیرایی کند، دارد فَما لَبِثَ أَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنیذٍ؛ (2)در جریان حضرت یوسف هم دارد که در زندان فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ (3)و در جریان یونس هم دارد لَبِثَ، غرض این است که کلمه و واژه «لبث» معنا و بار منفی ندارد، گاهی در مثبت و گاهی در منفی استعمال میشود.
فرمود: فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ وَ هُوَ سَقیمٌ، اما وَ هُوَ مَذْمُومٌ نبود؛ ما برای درمان سُقم او وَ أَنْبَتْنا عَلَیْهِ شَجَرَةً مِنْ یَقْطینٍ. در جریان «یقطین» اگر لفظی مصادیق فراوانی داشت و تعیین آن مصداق مهم نبود، قرآن کریم تعرّض نمیکند، چون قرآن کتاب قصّه و تاریخ نیست و در جریان هیچ پیامبری نفرمود در کدام تاریخ بود، چون کاری به زمان ندارد که در گذشته دور یا گذشته نزدیک بود؛ اگر کتابِ تاریخ باشد، تاریخ عنصر اصلی آن زمان است. قرآن نه قصه انبیا را به صورت تاریخی ذکر میکند یک, نه آن زمان حادثه انبیا را مطرح میکند دو، چون زمان و مکان نقشی ندارد؛ فقط آن نکات حسّاس سیره اینها را بازگو میکند که این یا «حکمت» دارد یا «موعظه» دارد یا «جدال أحسن». این قصه حضرت موسی و هارون(سلام الله علیهما) که در مصر در کدام قرن بود و چند سال قبل از میلاد بود و مانند اینها را یک مورّخ جستجو می کند و به دنبال همینها میگردد؛ آن چیزی که مهم نیست را قرآن کریم ذکر نمیکند که «یقطین» هم همین طور است. اگر مفهوم «یقطین» دارای مصادیق متعدد باشد و مانند درختی باشد که برگ یا سایه داشته باشد - حالا یا کدو است یا درخت دیگر - اگر خصیصهای باشد قرآن کریم آن را نقل میکند؛ اما خرمایی که وجود مبارک مریم به «جذع» او آمد، آن چه نوع خرمایی بود فَأَجاءَهَا الْمَخاضُ إِلی جِذْعِ النَّخْلَةِ (4)یا حالا چه نخله ای بود که دیگر ثمره ای ندارد، قرآن اینها را نقل نمیکند؛ یَقْطینٍ هم همین طور است. اگر مشترک لفظی باشد باید روایات و تاریخ مشخص کنند و اگر مشترک معنوی باشد مصداقش را باید روایات مشخص کنند؛ اگر خصیصهای میداشت، قرآن کریم ذکر میکرد.
در جریان أَرْسَلْناهُ إِلی مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ یَزیدُونَ، مرحوم طبرسی در مجمعالبیان چهار احتمال برای این «أو» ذکر کردند؛ به تعبیر ایشان «أجود الأقوال» این است که این «أو» به معنای تخییر است، منتها متکلّم به لحاظ گوینده میگوید شما که آن جمعیّت را دیدی بگو صد هزار یا بیشتر و شما هم وقتی این جمعیّت را ببینی میگویی اینها صد هزار نفر هستند یا بیشتر, این تخییر به لحاظ ناظر است و نه به لحاظ خدای سبحان. در قرآن کریم فرمود تمام ذرّات اشیا نزد ما روشن است أَحْصی کُلَّ شَیْءٍ عَدَداً (1)و هیچ چیزی نیست که نزد ذات اقدس الهی کمّ و کیف و رقم ریاضی آن مشخص نباشد. در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه است که «اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ» که ذات اقدس الهی علم بر «عَدَدَ أَنْفَاسِکُمْ» (2)دارد، چندبار نفس در شبانهروز میکشید را خدا میداند. هفت میلیارد بشر روی زمین هستند، هر ساعت چند نفر نفس میکِشند را فرمود او میداند «عَدَدَ أَنْفَاسِکُمْ». بعد فرمود: «وَ اخْتِلاَفَ النِّینَانِ فِی الْبِحَارِ الْغَامِرَاتِ»؛ (3)ذات اقدس الهی رفت و آمد ماهیها را که میلیونها ماهی در اقیانوسها به سر میبرند، چندتا ماهی هستند, این ماهی چند بار این دریا را طی کرده, از کدام راه آمده و به کدام راه رفته را فرمود او میداند؛ «نینان» جمع نون است و یعنی ماهی, «اختلاف» یعنی رفت و آمد, الآن در این جادههای خاکی پلیسها و راهنمایان پلیس، براساس آن درسهایی که خواندند و لوازمی که دارند میتوانند تشخیص دهند که این شخص با چه سرعتی رفته, از کجا آمده, چه وقت ترمز کرده و مانند آن، چون بالأخره جاده یا خاکی است یا آسفالتی، اما آب دریا که این خصیصه را ندارد. اما در این ماهی که کدام ماهی عبور کرد, ماهی نر بود, ماهی ماده بود, با چه سرعتی طی کرد, رفت و آمد ماهیها را در دل دریا خدا میداند. فرمود با این خدا شما رفتار خوب داشته باشید! آنکه عدد نفسهای شما را میداند, آنکه «اختلاف» و رفت و آمد ماهیها را میداند که این ماهی نر بود یا ماهی ماده بود, از کدام طرف آمد و با چه سرعتی اینجا رد شد را او میداند «وَ اخْتِلاَفَ النِّینَانِ» آن هم «فِی الْبِحَارِ الْغَامِرَاتِ»؛ چنین خدایی کارِ شما را رَصَد میکند که بدانید او - ذات اقدس الهی - «جَوَارِحُکُمْ جُنُودُهُ وَ ضَمَائِرُکُمْ عُیُونُهُ وَ خَلَوَاتُکُمْ عِیَانُهُ» (4)و مانند آن, بنابراین تردیدی در کار نیست.
یکی از این اقوال چهارگانهای که مرحوم امینالاسلام نقل کرد اینکه این «أو» تخییر است; یعنی به لحاظ شما که میخواهید ببینید میگویید صد هزار نفر هستند یا بیشتر. یا نه, اگر لازم بود ذات اقدس الهی رقم را ذکر کند، میکرد! فرمود اینها یا صد هزار نفر هستند، بلکه بیش از صد هزار نفر می باشند.؛ حالا لازم نبود که به یونس(سلام الله علیه) بفرماید 110 هزار نفر یا 120 هزار نفر هستند، و گرنه «بالصراحه» فرمود: أَحْصی کُلَّ شَیْءٍ عَدَداً.
مطلب بعدی آن است که در فضای جاهلیّت این حرف بود و معتقد بودند ملائکه موجود هستند، البته نمیشود گفت همه اینها این عقیده را داشتند، طوایف مختلف بودند؛ مثل همین جریان زنده به گور کردن دخترها که برای همه عرب نبود، برای یک قبیله خاصی بود. برخیها قائل بودند که ملائکه مؤنث هستند و قائل بودند که ملائکه را ذات اقدس الهی به عنوان فرزند خود انتخاب کرده است و برخیها از این تندتر و بالاتر که سخن از اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً (1)نیست, سخن از أَصْطَفَی الْبَناتِ عَلَی الْبَنینَ نیست, سخن از آن حرف تند و تلخ است که گفتند: وَلَدَ اللَّهُ که لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ (2)طارد آن است. اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً این تشریفی ممکن است باشد, أَصْطَفَی الْبَناتِ عَلَی الْبَنینَ ممکن است تشریفی باشد، اما وَلَدَ اللَّهُ ظهور دارد که او «والد» بود که این لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ طارد آن است. چنین افکار پوسیدهای در جاهلیّت بود الآن هم شما میبینید که در هند هم مشابه این حرفها هست. قرآن کریم قدم به قدم پاسخ داد؛ فرمود اولاً ملائکه مؤنث نیستند یک و هیچ ارتباط فرزندی با خدا ندارند دو, خدا منزّه از آن است که «والد» یا «ولد» باشد سه. این حرفهایی را که شما میزنید یا باید دلیل حسّی و تجربه حسّی داشته باشید یا برهان عقلی و برهان نقلی, هیچ کدام از اینها در دست شما نیست، با دست خالی چرا این حرف را میزنید؟! این «إفک» است و افتراست و کذب است و خدا کذب را دوست ندارد. در اینجا فرمود: فَاسْتَفْتِهِمْ؛ از اینها فتوا بخواه که اینها در بین آرای سهگانه درباره ملائکه چه نظری دارند. أَ لِرَبِّکَ الْبَناتُ وَ لَهُمُ الْبَنُونَ، شما خودتان دختر داشتن را خوب نمیدانید; ولی برای ذات اقدس الهی دختر قائل هستید؟ اگر سخن از «اصطفیٰ» و اتّخاذ ولد باشد.
در سوره مبارکه «نجم» آیه 21 دارد که أَ لَکُمُ الذَّکَرُ وَ لَهُ الْأُنْثی؛ اگر شما بگویید که سخن از اتّخاذ است نه زایمان و نه اینکه او پدر باشد، بلکه او اتخاذ ولد کرده است؛ اگر اتّخاذ ولد است، به نظر شما که میگویید مذکّر مقدم بر مؤنث است باید مذکر را اتّخاذ کند و نه مؤنث را أَ لَکُمُ الذَّکَرُ وَ لَهُ الْأُنْثی ٭ تِلْکَ إِذاً قِسْمَةٌ ضیزی؛ (1)[22] یعنی قسمت ظالمانه است، شما خوب را برای خودتان انتخاب کردید و بد را برای او؟! البته خوب و بدِ به نظر شما، وگرنه چه مؤمن و چه مؤمنه فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً.
فَاسْتَفْتِهِمْ أَ لِرَبِّکَ الْبَناتُ وَ لَهُمُ الْبَنُونَ این درباره اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً و درباره أَصْطَفَی الْبَناتِ عَلَی الْبَنینَ است، بعد درباره اصلِ مؤنث بودن فرشتههاست، فرمود: أَمْ خَلَقْنَا الْمَلائِکَةَ إِناثاً که مطلب دیگری است و غیر از اتّخاذ ولد است. درباره اصل فرشته سه فصل جدا را قرآن مطرح کرده است: یکی اینکه اینها مردند یا زن, دوم اینکه اینها با خدا چه رابطهای دارند و فرزند خدا هستند یا نه; حالا یا «اتّخاذ ولد» است یا «اصطفای ولد» است یا «وَلد الله» است که آن هم مطلبی جداست. فصل سوم آن است که آیا صورت ربوبیت دارند یا نه و معبود است یا نه؟ هر سه مطلب را در سه فصل جدا ذات اقدس الهی نقل و ابطال کرده است؛ هم «انوثت» اینها را, هم «اتّخاذ ولد» را, هم ربوبیّت اینها را. فرمود: أَمْ خَلَقْنَا الْمَلائِکَةَ إِناثاً این یک امر حسّی و تجربی است، شما هم خودتان دیدید، تجربه حسّی کردید، شاهد حسّی دارید؟ اینکه ندارید, برهان عقلی هم که درباره یک فرد مشخّص که این مذکر است یا مؤنث اقامه نشده است، میماند دلیل نقلی؛ دلیل نقلی اگر دارید، باید در یکی از کتابهای آسمانی باشد.
1) نجم/سوره53، آیه21.
غرض این است که اصل ملک بود، اینها وقتی مادی باشند و مادی فکر کنند، می گویند موجود بالأخره زنده است و موجود زنده یا مذکر است یا مؤنث, دین است که فرمود موجود اگر مادی باشد یا مذکر است یا مؤنث، اما اگر مجرّد باشد نه مذکر است و نه مؤنث؛ مثل اینکه روح ما نه مذکر است و نه مؤنث. روح موجود است که نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی (1)هست، روح نه مرد است و نه زن، برای اینکه جسم نیست. از جریان حضرت آدم که وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها (2)[24] بعد ملائکه گفتند: نَحْنُ نُسَبِّحُ، (3)در همه کتابها و صحف انبیای گذشته بود، تحریف در دین که اتفاق افتاد و وقتی که ذات اقدس الهی را جسم تلقّی کنند، فرشتهها را هم همچنین تلقّی می کنند. اگر فرشته در نظر اینها جسم شد و بدن داشت، سخن از ذکورت و انوثت آنها هم مطرح میشود. به هر تقدیر قرآن کریم در معرفتشناسی فرمود یا باید حس و تجربه حسی باشد که دستتان خالی است یا برهان عقلی ارائه کنید که فکرتان خالی است یا دلیل نقلی ارائه کنید که دستگاه شما تهی است. در سوره مبارکه «احقاف» آیه سه به بعد فرمود: ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما إِلاَّ بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّی وَ الَّذینَ کَفَرُوا عَمَّا أُنْذِرُوا مُعْرِضُونَ، بعد میفرماید: قُلْ أَ رَأَیْتُمْ این وثنیّت و صنمیّت و امثال ذلک که شما در آوردید أَ رَأَیْتُمْ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ و اینها را که شما بت و معبود میدانید، اینها چه کار کردند؟ ما ذا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ (4)[26] آیا اینها خالق هستند؟ نه, «شریک الخالق» هستند؟ نه, شما نه دلیل دارید بر اینکه اینها خالق هستند و نه دلیل دارید بر اینکه اینها شریک خالق می باشند؛ نه دلیل عقلی دارید، نه دلیل نقلی دارید، نه کتاب آسمانی تأیید کرده و نه برهان دارید، دستتان هم که خالی است؛ اگر اینها معبود هستند باید کاری کرده باشند و چیزی را آفریده باشند یا شریک خالق باشند. در سوره مبارکه «سبأ» فرمود نه تنها خالق نیستند, شریک نیستند, مُظاهر و دستیار هم نیستند که آن قسم سوم را در سوره «سبأ» دارد؛ فرمود اگر اینها خالق باشند، استحقاق عبادت دارند؛ «شریکالخالق» باشند، استحقاق عبادت دارند، در حالی که نه آن هستند و نه این؛ دلیل اینکه نه آن هستند و نه این, این است که نه دلیل عقلی دارید و نه دلیل نقلی ما ذا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِیک, أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماواتِدو, هیچ چیزی نیست. چرا؟ ائْتُونی بِکِتابٍ مِنْ قَبْلِ هذابالأخره این حرف را که شما میزنید یا باید در کتابی از کتابهای انبیا باشد أَوْ أَثارَةٍ مِنْ عِلْمٍ (5)[27]یک برهان عقلی داشته باشید. دستتان هم از عقل تهی است و هم از نقل تهی است، چرا دنبال این بتها میروید؟! این گونه استدلال کردن به ما طرز حرف زدن یاد میدهد، میگوید نگویید عقلی است یا شرعی, بگویید یا عقلی است یا نقلی, عقل در مقابل شرع نیست, عقل در مقابل نقل است؛ عقل نوکر شرع است، شارعشناس است و خاضع در پیشگاه شریعت است. مگر میشود چیزی در برابر شریعت باشد و حجّت؟ عقل در برابر سمع است, عقل در برابر نقل است و هر دو در پیشگاه وحی خاضع هستند; یعنی هندسه جهان این است: خدا هست یک, جهان را آفرید دو, چگونه آفرید, چطور آفرید, چه کار باید کرد را خودش میداند سه, تنها کسی که خدا با او حرف میزند پیغمبر است چهار, در این چهار منطقه نه عقل راه دارد و نه نقل, پیغمبر که آمد و بیانات را فرمود, عقل چراغی است که میفهمد پیغمبر چه چیزی گفت و نقل موثّق چراغی است که به ما میرساند پیغمبر چه گفت. نقل, سراج منیر است و عقل هم سراج منیر است، این دو سراج برای تشخیص «ما هو الصراط» خلق شدند، صراط یعنی راه, مهندس راه, راه ساز خداست و لا غیر, راه دان پیغمبر است و لا غیر, این دو چراغ برای تشخیص این است که پیغمبران(علیهم السلام) چه چیزی آوردند. این طرز استدلال قرآن کریم است که میفرماید یا دلیل عقلی بیاورید یا أَثارَةٍ مِنْ عِلْمٍ باشد یا در کتابی از کتابهای آسمانی باشد، شما دستتان خالی است که نه آن دارید و نه این. این استدلال، نحوه معرفتشناسی قرآن کریم است که در سوره مبارکه «احقاف» و در سایر سوَر هم آمده و در اینجا هم میفرماید شما یا برهان بیاورید که سلطان مسئله است, برهان را که میگویند سلطان برای اینکه مسلّط بر وهم است, مسلّط بر خیال است, مسلّط بر شک است و مسلّط بر تردید است؛ برهان را سلطان میگویند، برای اینکه مسلّط بر همه امور است. فرمود یا دلیل نقلی بیاورید، شما که نه دلیل عقلی دارید بر اینکه فرشتگان مؤنث هستند و نه دلیل نقلی دارید، این دروغ و خلاف است. فرمود: أَمْ لَکُمْ سُلْطانٌ مُبینٌ این هم که نیست, فَأْتُوا بِکِتابِکُمْ این را هم که ندارید, بنابراین این «إفک» است و دروغ, پس اگر اتّخاذ ولد است که در بعضی از سوَر هست؛ نظیر آنچه در سوره مبارکه «انبیاء» آمده، آن هم دروغ است در سوره «انبیاء» آیه 26 به بعد هم مسئله «اتّخاذ» ولد را ابطال میکند, هم مسئله ربوبیّت فرشتهها را ابطال میکند که مبسوطاً بحث آن گذشت.
در آیه 26 به بعد سوره مبارکه «انبیاء» فرمود: وَ قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً این بیان کمی نرم است؛ نظیر فرزندخواندگی, گرچه سخنی است «بیّنالغی»؛ ولی قدری نرم است، اما آنکه به هیچ وجه قابل «تفوّه» هم نیست، همان وَلَدَ اللَّهُ است. وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً سُبْحانَهُ؛ (1)[28] این منزّه از آن است که ولد بگیرد، همه در پیشگاه او خاضع هستند. فرشتگان ولد نیستند، پس چه کسی و چه چیزی هستند؟ بَلْ عِبادٌ مُکْرَمُونَ ٭ لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ (2)[29] که در بحث دیروز اشاره شد وجود مبارک امام هادی(سلام الله علیه) در زیارت «جامعه» همین عبارت را درباره اهل بیت(علیهم السلام) به کار برد که «وَ عِبَادِهِ الْمُکْرَمِینَ الَّذِینَ لٰا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ» (3)همین است. یَعْلَمُ ما بَیْنَ أَیْدیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا یَشْفَعُونَ إِلاَّ لِمَنِ ارْتَضی وَ هُمْ مِنْ خَشْیَتِهِ مُشْفِقُونَ (4)[31] بعد فرمود: وَ مَنْ یَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّی إِلهٌ مِنْ دُونِهِ فَذلِکَ نَجْزیهِ جَهَنَّمَ (5)[32] مگر فرشته حق دارد بگوید من معبودم؟ اگر فرشته چنین حرفی بزند جهنّمی خواهد بود. در همین آیه محلّ بحث؛ یعنی در سوره مبارکه «صافات» فرمود: وَ جَعَلُوا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ الْجِنَّةِ نَسَباً این «جِنّة» که جمع جِن است گاهی بر ملائکه اطلاق میشود، برای اینکه جن مستور است و اینها هم مستور هستند و مانند آن, نسبتهایی بین ذات اقدس الهی و بین ملائکه یا جن به معنای خاص که از آتش خلق شد قرار دادند که چند قول است؛ یکی اینکه بعضیها گفتند «الله» که رحمان است خالق نور و خیر است و ابلیس که شرّ است خالق شرّ و ظلم و مانند آن است که این یکی از احتمالات بود.
احتمالات دیگری هم درباره اینکه جنها با خدا نسبتی دارند که - معاذ الله - همسریِ اوست و پیدایش ولد است؛ از عربی که 1400 سال قبل یا بیشتر زندگی میکرد، اگر چیزی شنیده شود که بدتر از آن را امروز در هند دارند که مثلاً موش را میپرستند، جای تعجّب نیست؛ آنها از این حرفها داشتند، اینها را وجود مبارک پیغمبر آدم کرد معجزه حضرت بود که چگونه از میان اینها اباذر تربیت کرد, مقداد تربیت کرد, عمار تربیت کرد و اویس قَرن تربیت کرد؛ این مهمترین معجزه وجود مبارک پیغمبر است که این عربِ این چنینی را اباذر کرده است؛ ایشان توحید محض را به اباذر آموخت. مرحوم کلینی در جلد هشت کافی دارد در هنگام تبعید اباذر(رضوان الله علیه) به ربذه خلیفه وقت دستور داد کسی او را بدرقه نکند؛ ولی حضرت امیر و فرزندانشان اعتنا نکردند و تا مرز وداع، اباذر را بدرقه کردند. هرکدام از این بزرگواران - وجود مبارک حضرت امیر, امام حسن, امام حسین(علیهم السلام و علیهم الصلاة) - فرمایشاتی فرمودند، چند نفری هم که خدمتشان بودند هم حرف زدند و او را تسلیت و دلداری میدادند که خدا هست و صابر باش. این در پاسخ به وجود مبارک حضرت امیر عرض کرد که من معتقدم و باورم این است که اگر تمام روی زمین مثل مِس شود که علفی سبز نشود و هیچ قطره بارانی از آسمان نبارد من معتقدم که خدا میتواند بنده خود را روزی بدهد، (1)این توحید محض است. اباذر معصوم نیست, حرفش حجّت نیست؛ ولی این حرف را در پیشگاه سه معصوم این حرف را گفت که میشود حجّت. مرحوم کلینی که این را در جلد هشت کافی نقل کرد، نه برای اینکه حرف ابیذر است، برای اینکه در پیشگاه سه معصوم است و تقریر شده است، حضرت امیر دیگر نفرمود این اغراق است. اگر ملت ما اینطور اباذری فکر کند، تحریم هیچ اثری ندارد؛ بالأخره ما در پناه قرآن و عترت هستیم، این حرفها را باور کردیم، لکن به این شرط که اختلاس در ما نباشد, کذب نباشد, دروغ نباشد, بازی نباشد. حرفی است که سه معصوم آن را امضا کردند؛ این میشود اباذر, همان عرب را اباذر ساخت, همان عرب را عمار یاسر ساخت که فرمود: عمّار «مِنْ قَرْنِهِ إِلَی قَدَمِهِ» (2)ایمان است این پیغمبر بود حالا ما اگر حضورش را درک نکردیم لااقل کتاب و عترتش را که درک میکنیم. غرض آن است که فرمود: وَ جَعَلُوا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ الْجِنَّةِ نَسَباً وَ لَقَدْ عَلِمَتِ الْجِنَّةُ إِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ خود ملائکه و جنها و مانند اینها را ما احضار میکنیم، این إِنَّهُمْ به قوم برنمیگردد به همین «جِنّه» برمیگردد، اینها مگر حق دارند بگویند ما «رب» هستیم؟! اینها مگر حق دارند خودشان را به «الله» بچسبانند؟! وَ لَقَدْ عَلِمَتِ الْجِنَّةُ إِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ.
دو آیه کوتاه باقی میماند؛ یکی سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ و یکی هم إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصینَ؛ این مقدار تقریباً ده سطر است که در المیزان (1)آمده است. المیزان را با این جملهها باید شناخت. در این ده سطرش اگر محقّقی بتواند یک رساله ده صفحهای بنویسد, نه مقالهای که آدم تا یک صفحه آن را خواند در سطل میریزد, یک رساله ده صفحهای! شما میگویید مثلاً آخوند یک رساله ده صفحهای درباره «رضاع» نوشته است. این رساله ده صفحهای؛ یعنی رسالهای که قابل تدریس است. یک رساله ده صفحهای را میشود از همین ده سطر سیدناالاستاد درآورد که ایشان یک نظر شریفی در تفسیر دارند که میگویند «سِباق» محترم است یک, «سیاق» محترم است دو, الفاظ سر جایشان محفوظ, آیات سر جایشان محفوظ, «بعضها یفسّر بعضها» (2)سر جایش محفوظ; ولی میشود هر آیه را جدا گرفت و آن را تابلو قرار داد و درباره آن بحث کرد.
موضوع: تفسیر آیات 149 تا 158 سوره صافات
فَاسْتَفْتِهِمْ أَ لِرَبِّکَ الْبَناتُ وَ لَهُمُ الْبَنُونَ (149 أَمْ خَلَقْنَا الْمَلائِکَةَ إِناثاً وَ هُمْ شاهِدُونَ (150) أَلا إِنَّهُمْ مِنْ إِفْکِهِمْ لَیَقُولُونَ (151) وَلَدَ اللَّهُ وَ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ (152) أَصْطَفَی الْبَناتِ عَلَی الْبَنینَ (153) ما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ (154) أَ فَلا تَذَکَّرُونَ (155) أَمْ لَکُمْ سُلْطانٌ مُبینٌ (156) فَأْتُوا بِکِتابِکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ (157) وَ جَعَلُوا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ الْجِنَّةِ نَسَباً وَ لَقَدْ عَلِمَتِ الْجِنَّةُ إِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ (158) سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ (159) إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخلَصینَ (160))
آنچه در بحثهای اخیر به آن جا رسیدیم این است که انسان با علم، احکام الهی را فرا بگیرد و عمل کند؛ اگر دستش به علم نرسید، به علمی; یعنی دلیل معتبر ظنّی، مثل خبر موثّق و مانند آن عمل کند؛ اگر از علم اولاً و ثانیاً از علمی؛ یعنی اماره معتبر دستش کوتاه بود، به اصل عملی عمل کند که یکی از این اصول عملی, هرکدام از اینها برای رفع حیرت «عندالعمل» است. مستحضرید که اصلِ عملی واقع را نشان نمیدهد، برای رفع حیرت «عندالعمل» است; لذا لوازم آن حجّت نیست، چون کاری با واقع ندارد؛ میگوید اگر شک داری و به واقع دسترسی نداری به این عمل کن و اگر از علم و علمی ناامید شد، از اصل - یکی از اصول عملیه - هم چون جایش نبود ناامید شد، آن وقت جا برای قرعه است و قرعه هم که «أَنَّ الْقُرْعَةَ لِکُلِ أَمْرٍ مُشْکِلٍ»، برای آن است که این مشکل را نه با علم میشود حل کرد، نه با علمی و نه با اصل عملی؛ نظیر همان «درهم ودعی» که دو نفر هرکدام یک درهم را نزد امینی به ودیعت نهادند و یکی از این دو درهم به سرقت رفت، صاحبان این دراهم ودعی مراجعه کردند و معلوم نیست آن درهمی که بدون افراط و تفریط به سرقت رفت، کدام درهم بود (1)که این جا نه جای علم است، نه جای علمی است و نه جای اصلی از اصول عملیه چهارگانه، یکی از جاهایی که مشکل هست و با قرعه باید حل شود مانند همینجاست؛ (2)گاهی هم برای تعیین وزیری یا رئیسی در هیئت امنا یا رئیس مؤسسه دیگر، چون دلیلی بر ترجیح نیست میگویند قرعه بزنید. پس قرعه گاهی برای آن است آن چیزی که واقع است مشخص شود; ولی واقعه ای هست و ما برای اینکه مشکلمان حل شود با قرعه حل میکنیم; ولی اطمینان نداریم که این همان است که پیدا شده است، فقط برای رفع حیرت «عندالعمل» است و گاهی برای تعیین واقعهای که در کار نیست؛ مثل اینکه کسی را بخواهند رئیس یک مؤسسه قرار دهند، میگویند این برابر قرعه باشد که در این جا واقعیتی در کار نیست، قرعه برای اینگونه از موارد است؛ قرعه نه اصلِ عملی است که آثار خودش را داشته باشد و نه اماره است که حکم واقع را نشان دهد.
در جریان تسلیم که شش قصه بیان شد، نام پنج پیامبر را برده و به آنها سلام فرستاده شد، اما برای لوط و برای یونس(سلام الله علیهما) سلام خاص بیان نشد, لکن در پایان همین سوره فرمود: وَ سَلامٌ عَلَی الْمُرْسَلینَ (1)و درباره تک تک این انبیای هفتگانه که وجود مبارک لوط و یونس هم از این انبیای «سبعه» بودند، تصریح کرد که إِنَّ لُوطاً لَمِنَ الْمُرْسَلینَ (2)و إِنَّ یُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ، (3)اما در جریان حضرت نوح که سَلامٌ عَلی نُوحٍ فِی الْعالَمینَ (4)فرستاد، نوح هیچ سابقه ضعفی در کارش نبود؛ در جریان پسرش عرض کرد: خدایا! ما مشکلی داریم و ما که علم غیب نداریم، شما فرمودید من اهل تو را نجات میدهم و پسرِ من هم جزء اهل من بود، راز این کار چیست؟ فرمود: إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ؛ (5)یعنی صغرا ممنوع است، وگرنه وجود مبارک نوح(سلام الله علیه) اعتراضی نداشت؛ اینها تتمّه سؤالات بحث قبل بود.
پرسش: در بحث قبلی بیان شد که حضرت ابراهیم از جایگاه خاصی برخوردار است، اما در آیه فِی الْعالَمینَ را به حضرت نوح نسبت داد؟
پاسخ: بله او شیخالأنبیاست؛ کسی که 950 سال, نُه قرن و نیم تلاش و کوشش کرد تا بالأخره با طوفان نجات پیدا کرد و همه این انبیا بعد از او آمدند. درباره حضرت نوح هم گفته شد که وَ إِنَّ مِنْ شیعَتِهِ لَإِبْراهیمَ؛ از کسانی که باعث شیوع و رواج فکر نوح شدند حضرت ابراهیم است که حضرت ابراهیم باعث شیوع فکر نبوی و رسالتی وجود مبارک نوح بود؛ این تعبیر وَ إِنَّ مِنْ شیعَتِهِ لَإِبْراهیمَ که در آیه 83 همین سوره مبارکه «صافات» گذشت نشانهٴ سبقت و عظمت مقام حضرت نوح است.
در جریان فرشتهها، در جاهلیّت بالأخره فرشته را مؤنث میدانستند و قرآن کریم این را ابطال کرد، نه یعنی فرشته ها مذکّر هستند, بلکه مؤنث بودن آنها را ابطال کرد، نه اینکه مؤنث نیستند و مذکّر می باشند. جریان جن را هم به او نسبت دادند که نسبت «مساحره» است یا نسبت فرزندی است، بعضیها سخن از اتّخاذ «ولد» است، بعضی سخن از أَصْطَفَی الْبَنَاتِ عَلَی الْبَنِینَ است که این دو تعبیر در دو بخش از آیات تا حدودی نرم است، اما آیه 152 بسیار تند است آنها میگویند: وَلَدَ اللَّهُ؛ خدای سبحان - معاذ الله - «والد» است; یعنی سخن از اتّخاذ «ولد» نیست، سخن از أَصْطَفَی الْبَنَاتِ عَلَی الْبَنِینَ نیست که تشریکی باشد - معاذ الله - سخن از «والد» بودن تکوینی است. کسی که در جاهلیّت زندگی میکند و جز از طریق حواس پنج گانه چیزی را درک نمیکند، او امر مجرّد و ماورای طبیعت و اینها را نمیفهمد و از او بعید نیست که بگوید وَلَدَ اللَّهُ؛ لذا در سوره مبارکه «اخلاص» که نَسبنامه خداست «بالصراحه» فرمود: لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ. (1)اینها مطالبی است که مربوط به مسائل گذشته بود.
اما بیانی که سیدناالاستاد دارند در این ده سطر دارند؛ (2)اگر خوب ملاحظه بفرمایید جای یک رساله ده صفحهای است که هر صفحه آن - مثل ده صفحه کفایه - درسی است. این ده سطر آن را شما چند بار مطالعه کنید حداکثر یک رساله ده صفحهای، نظیر ده صفحه از کفایه می شود. ایشان میفرمایند ظاهر این جمع که فرمود: وَ لَقَدْ عَلِمَتِ الْجِنَّةُ خدای سبحان فرمود خود جن میدانند که إِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ؛ آنها برای محاکمه و محاسبه احضار میشوند، سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ؛ خدا از آنچه اینها وصف کردند منزّه است. گاهی گفتند: اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً, (3)گفتند: أَصْطَفَی الْبَناتِ عَلَی الْبَنینَ که قرآن آمده این را با همزه استفهام انکاری نهی و نفی کرده، آن همزه باب افتعال حذف شده، اصل آن «أ إصطفی البنات» بود که این «الف» باب افتعال حذف شده و شده أَصْطَفَی الْبَناتِ عَلَی الْبَنینَ این دو مرحله و در مرحله سوم آنها با دهنکجی گفتند: وَلَدَ اللَّهُ، بعد گفتند که «جِنّة» با خدا نسبتی دارد؛ این مراحل چهارگانه را که قرآن کریم نقل کرد، فرمود: سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ؛ خدا منزّه است از این تعبیرات و بیانات چهارگانهٴ اتّخاذ «ولد», «اصطفای بنات» بر «بنین», وَلَدَ اللَّهُ و - معاذ الله - نسبت بین خدا و «جِنّة»؛ در این چهار طایفه از آیات که بیانگر اوصاف این تبهکاران جاهلی است، فرمود خدا منزّه از اینهاست.
خدا را چه کسی باید وصف کند؟ فرمود: سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ ٭ إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخلَصینَ؛ طبق ظاهر آیه اوصافی که اینها میگویند باطل است و بندگان «مُخلَص» خدا میتوانند خدا را وصف کنند؛ این إِلاَّ را غالب مفسّران استثنای منطقع گرفتند، برای اینکه بحث درباره کفّار و مشرکان بود و استثنای عباد «مُخلَص» که بالاتر از عباد «مُخلِص» هستند، از آنها استثنا منقطع است؛ لذا غالباً به خودشان اجازه دادند که این استثنا را استثنای منقطع بدانند و روال هم همین است، برای اینکه بحث در مشرکان و کافرانی است که دهنکجی آنها در این چهار طایفه از آیات است یا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً است یا أَصْطَفَی الْبَناتِ عَلَی الْبَنینَ است که قرآن نهی کرده و فرمود: أَصْطَفَی الْبَناتِ عَلَی الْبَنینَ یا وَلَدَ اللَّهُ گفتن اینهاست یا نسبت بین «جِنّة» و «الله» دادن است که اینها عناوین چهارگانه مضمون است. در چنین فضایی فرمود خدا از وصف اینها منزّه است، مگر آنچه بندگان «مُخلَص» وصف میکنند. سخن از بندگان «مُخلَص» نبود، استثنای عباد «مُخلَص» از مشرکان و کافرانی که گرفتار وصفهای جاهلی هستند یک استثنای منقطع است.
اما بیان سیدناالاستاد این است که ما مراحلی را باید در تفسیر قرآن کریم بگذرانیم که خطوط کلی آن به دست بیاید. وقتی خطوط کلی به دست آمد، از آن فروعی را هم میتوانیم نتیجه بگیریم؛ آن راههای اوّلی آن است که ما از این دو اصل «سِباق» و «سیاق» در فهم آیه کمک بگیریم. «سِباق» همان است که از تفسیر به عنوان «تبادر» به فنّ اصول راه پیدا کرده است که «تبادر» از علایم حقیقت است؛ «سِباق»ی که مفسّران (1)در شش هفت قرن قبل یا بیشتر گفتند این است که «ما یَسبق مِن الکلمة إلی الذهن» این به نام «سِباق» است که بعدها وقتی به اصول آمده یکی از علایم تشخیص حقیقت شد، از آن به تبادر یاد کردند. «سِباق» اوّلین حرف را میزند، بعد «سیاق» دومین حرف را میزند که این آیه یا این کلمه در «سیاق» کدام کلمات و آیات است؛ خود «سیاق», یک قرینه خوبی میتواند باشد. بعد از «سِباق» که اصل اول است و «سیاق» که اصل دوم است، براساس «إنّ القرآن یفسّر بعضه بعضا» (2)با آیات دیگر باید هماهنگ شود؛ بعد از این اصل سوم تازه ما نیمه راه را طی کردیم که «ثقل اکبر» است و باید به خدمت «ثقل اصغر» برسیم، به روایات مراجعه کنیم که ببینیم ائمه(علیهم السلام) از این آیه چه مطلبی را به ما فهماندند؛ اگر اطلاقی دارد تقیید آن در روایات است, اگر عمومی دارد تخصیص آن در روایات است, اگر شأن نزولی دارد بیان آن در روایات است، وقتی گفتار عترت طاهرین را با «ثقل اکبر» سنجیدیم و این چهار مقطع طی شد میفهمیم که قرآن چه میخواهد بگوید، البته به اندازه فهم خودمان؛ از «سباق» اولاً, از «سیاق» ثانیاً, «یفسّر القرآن بعضه بعضا» ثالثاً, رجوع به روایات که بیانگر و شارح و مبیّن آیات است رابعاً, اگر این کار را به اندازه قدرتمان کردیم, حجّت بر ما تمام است و میفهمیم, این معنی آیه و راه تفسیر آن است که این کارِ هر روز ماست. اما وقتی که دوباره به این مطلب برگردیم، میبینیم اولاً قرآن کریم یک کتاب «متنزِّل است» نه کتاب «نازل» و ثانیاً «تنزّل» آن هم به نحو «تجلّی» است نه «تجافی», این دو اصل را که در کنار آن اصول چهارگانه قرار دهیم شش اصل میشود. فرق «متنزِّل» و «نازل» آن است که «متنزّل» از جای بلندی آمده و به صورت «نازل» در زمان ما و به زبان ما جلوه میکند, لکن «نازل» از همین زمین برخاست. شما فرقی که بین اشعار حافظ و اشعال منوچهری دامغانی میبینید چنین است؛ او در وصف بهار و امثال بهار خیلی ماهر است و کمتر سرایندهای مثل منوچهری دامغانی بتواند اوصاف باغ و بوستان و گُل و ریاحین و اینها را ردیف کند، او مسلّط است، انواع درختها را بلد است, برگها را بلد است, گیاهان را بلد است, میوهها را بلد است, آهنگها را بلد است, مرغها را بلد است, انواع شراب را بلد است؛ کمتر سرایندهای مثل منوچهری دامغانی است که بتواند بوستان را, گلستان را, شراب را, میخانه و میکده را معنا کند، اما به آدم روح نمیدهد. شعر حافظ «متنزِّل» است نه «نازل», از جای بلندی آمده، با زبان ما دارد سخن میگوید و بار معنوی دارد؛ چیزی که از جای بلند آمده و به زبان ما دارد حرف میزند آن قدرت را دارد که ما اگر آن را دریافت کردیم، ما را به آن مقام بالا برساند.
غرض آن است که بین «متنزّل» که از بالا آمده و با «نازل» که از خود زمین برخاست خیلی فرق است. «متنزّل»ها هم دو قسم است: یک «تنزّل تجافی» داریم و یک «تنزّل تجلّی»؛ باران از بالا آمده است, آب چاه هم هست، اما آب چاه آن لطافت باران «نیسان» (1)را ندارد؛ میگویند دعا هنگام نزول باران مستجاب است، از بالا دارد میآید، باران «متنزّل» است و آب چاه «نازل» است، اما باران که «متنزّل» است «تنزّل» آن به نحو «تجافی» است نه «تجلّی»; یعنی قطرات آب مادامی که بالاست دیگر در پایین نیست, وقتی پایین آمده دیگر در بالا نیست که این را میگویند «تجافی»، اما قرآن «تنزّل» آن به نجو «تجلّی» است، نه «تجافی». این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که در نهجالبلاغه فرمود: «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلِّی لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ»، (2)فرمود کلّ عالَم «تجلّی» خداست, لکن قرآن «تجلّی» ویژه است فرمود: «فَتَجَلَّی لَهُمْ سُبْحَانَهُ فِی کِتَابِهِ مِنْ غَیْرِ أَنْ یَکُونُوا رَأَوْهُ»؛ (3)او یک تجلّی خاصی در قرآن برای بندگانش کرده است، خدای سبحان در قرآن «تجلّی» کرده و این قرآن از بالا آمده که وَ إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَکیمٍ عَلیمٍ، (4)از «لدیالله» که «علیّ حکیم» است تا این جا که إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا (5)همه آنها قرآن است؛ ولی وقتی در بالا هست در بالاست, وقتی در میانه هست در بالا و در میانه هست, وقتی به سطح «سامعه» بشر رسید که إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا در بالاست, در وسط هست و در پایین که خاصیّت «تجلّی» این است، «تجافی» نکرده که بالا را خالی کند و بیایید پایین, در عین حال که در بالا «علیّ حکیم» است و در مراحل میانی, اسم خاصّ خودش را دارد، در مراحل نازل إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا.
میبینید یک وقت کسی حرفهای دمِ دستی میزند, حرفهای عُرف را جمع کرده یک جا نوشته یا دارد میگوید که این حرف, حرفِ «نازل» است؛ اما یک وقت فقیهی, حکیمی, فیلسوفی, متکلّمی, عارفی, حرفی را از بالای جان خود گرفته و آن جا که این حرف را این فقیه یا اصولی یا متکلّم یا فیلسوف فهمیده، آن جا نه عِبری است و نه عربی, نه تازی است و نه فارسی, بلکه معناست؛ بعد این را به مرحله خیال «تنزّل» میدهد که من این را عربی بنویسم یا فارسی بنویسم یا عِبری بنویسم؟ به این نتیجه رسید که مثلاً عربی بنویسم، بعد در ذهن خود ترسیم میکند که برای این کتاب یک مقدمه مینویسم, چند فصل مینویسم, یک خاتمه مینویسم و بعد در مقام «نازل» دست به قلم میکند رسالهای مینویسد که یک مقدمه, چند فصل و یک نتیجه دارد. آن وقتی که این حکیم یا فقیه دارد مینویسد در عین حال که این مطالب به صفحه کتاب آمده، در مخزن خیال او هست، بالاتر از خیال در مخزن عقل او هست, بالاتر از عقل در قلب او هست که این را میگویند «تجلّی» داد، نه «تجافی» کرد؛ اینطور نیست که وقتی در قلب یا عقل او هست، وقتی به صورت کتاب و کتیبه درآمد دیگر چیزی آنجا نباشد؛ در قوس صعود هم اینچنین است. وقتی خوانندهای این کتاب را میخواند، در عین حال که این نقوش روی کتاب هست و چشمِ او با این کلمات چشمنواز آشناست و در حالی که این کلمات را دارد میبیند, معانی صوَر را انتزاع میکند، به خیال میدهد و از آن جا به عقل و قلب میدهد، در قوس صعود هم «تجلّی» است و نه «تجافی»؛ قرآن چنین کتابی است و حالا که چنین کتابی است وقتی ما آن اصول چهارگانه را حفظ کردیم، این دو اصل را که قرآن «متنزِّل» است نه «نازل» و «تنزّل» آن هم به نحو «تجلّی» است نه «تجافی», حفظ کردیم از «لدی الله» که «علیّ حکیم» است تا «عربی مبین» و از «عربی مبین» تا «لدی الله» یک «شجره طوبی» است؛ یک وقت است انسان خوشهای از این «شجره» را میگیرد، میشود یک آیه و درباره آن بحث میکند، یک وقت حبّهای از این «شجره» را میگیرد یا دو حبّه میگیرد، آن هم خوشمزه است و برای خودش معنا دارد؛ سیدناالاستاد معتقد است اگر ما آن شش اصل؛ یعنی آن اصول «ستّه» را اگر رعایت کردیم، میتوانیم یک آیه را برابر آن اصول چهارگانه معنا کنیم، بعد تک تک جملههای این آیه را کم کنیم که باز هم معنا دارد, همه اینها را به یک لفظ برسانیم، باز هم معنا دارد. این آیه سوره مبارکه «انعام» را ایشان با همین روش تفسیری در یکی از رسالههایشان دارند، این دو آیهای که فعلاً محلّ بحث است هم با این ده سطری که ایشان در المیزان دارند، همین مطلب را می رساند. در جریان قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فی خَوْضِهِمْ یَلْعَبُونَ (1)میفرماید کلمه خدا طوری است که این جمله قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فی خَوْضِهِمْ یَلْعَبُونَ را بگیرید معنا دارد, قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فی خَوْضِهِمْ را بگیرید یَلْعَبُونَ را حذف کنید باز معنا دارد، قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ را داشته باشید و فی خَوْضِهِمْ را حذف کنید باز معنا دارد، قُلِ اللَّهُ را بگیرید ذَرْهُمْ را حذف کنید باز معنا دارد, قُلِ را حذف کنید اللَّهُ بماند باز معنا دارد، این یک نگاه و روشی است. این جا میفرماید بحث در سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ ٭ إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخلَصینَ اینکه همه مفسّران فرمودند درست فرمودند، برای اینکه بحث در این است که مشرکان و وثنیها و صنمیهای حجاز, ذات اقدس الهی را به «اتّخاذ ولد», به «اصطفای بنات», به وَلَدَ اللَّهُ, به نسبت با «جِنّة» متّهم کردند یا منسوب کردند. خدا منزّه از اوصاف آنهاست که استثنای منقطع است و خدا از وصف آنها منزّه است، مگر آنچه بندگان «مُخلَص» خدا را وصف میکنند که این استثنا منقطع است و این درست، اما اگر همین دو آیه را از «سِباق» و «سیاق» آن قطع کنیم و خود این دو آیه را به عنوان دو حبّهٴ انگور از این درخت بگیریم، میبینیم کاملاً معنای خاصّ خودش را دارد; یعنی خدا منزّه از وصف هر کسی است که او را وصف کند، مگر بندگان «مُخلَص».
1) انعام/سوره6، آیه91.
برای بندگان «مُخلَص» که بالاتر از «مُخلِص» هستند اوصاف فراوانی در قرآن ذکر شده است که هیچ کدام از آن اوصاف, همتای این وصف نیست. چند جمله در همین سوره مبارکه «صافات» درباره بندگان «مُخلَص» آمده است؛ یکی آیه چهل هست که فرمود: وَ ما تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ٭ إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخلَصینَ (1)که این یک سطح میانی از اوصاف و مقامات بندگان «مُخلَص» است. باز در همان سوره مبارکه «صافات» آیه 74 میفرماید: فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُنْذَرینَ ٭ إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخلَصینَ (2)که اینها عاقبت بدی ندارند و عاقبت خوبی دارند، این هم جزء اوصاف میانی بندگان «مُخلَص» است. باز در همین سوره مبارکه «صافات» وقتی بخشی از اوصاف «مُخلَصین» را ذکر میکند، یکی همین آیه است که فرمود: سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ ٭ إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخلَصینَ و یکی هم در بخش پایانی همین سوره مبارکه «صافات» آیه 169 فرمود: لَکُنَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخلَصینَ. هیچ کدام از این اوصافی که مربوط به عباد «مُخلَص» است، به عظمت و جلال این جمله نیست که خدا از هر وصفی منزّه است مگر آنچه بندگان «مُخلَص» او را وصف کنند؛ آنجا که دارد خیلیها جلب میشوند، مگر بندگان مخلص؛ خیلیها بدعاقبت هستند، مگر بندگان مخلص؛ خیلیها بیراهه میروند، مگر بندگان مخلص که اینها اوصاف میانی بندگان «مُخلَص» است، اما اینجا اوصاف قلّهای و نهایی است که هیچ کس حقّ وصف خدا را ندارد و نمیتواند خدا را وصف کند مگر بندگان «مُخلَص»؛ اینها چه کسانی هستند؟ خدا را میخواهند وصف کنند، اینها چه کسانی هستند؟! این جا هم ایشان توضیح میدهند و میفرماید مادامی که اینها به لفظ آمدند، نمیتوانند خدا را وصف کنند؛ لفظ عربی و عِبری و تازی و فارسی همین لغات است و اینها کوتاه هستند، وقتی به لفظ آمدند سرسلسلهٴ «مُخلَصین» که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است عرض کرد: «لَا أُحْصِی ثَنَاءً عَلَیْکَ أَنْتَ کَمَا أَثْنَیْتَ عَلَی نَفْسِکَ» (3)ما نمیتوانیم مدح تو را بگوییم. این عجز اینها هم عجز صحیح و معقول و مقبولی است که فرمودند: «مَا عَبَدْنَاکَ حَقَّ عِبَادَتِکَ وَ مَا عَرَفْنَاکَ حَقَ مَعْرِفَتِکَ»؛ (4)درباره هر چیزی اگر معرفت باشد درباره خدای سبحان معرفت همراه با اعتراف است، لکن مادامی که در مقام لفظ است. اینکه دارد عِبادَ اللَّهِ الْمُخلَصینَ میتوانند تو را وصف کنند، این «فی ألفاظهم» و «کلماتهم» و «لغاتهم» نیست، این «فی نفوسهم و قلوبهم» است. چه وقت انسان میتواند خدا را وصف کند؟ آنجا که کلّ هویّت او رخت بربندد، قلب او به حبّ الهی «مُتیّم» شود, اگر قلب او به حبّ الهی متیّم شد برابر این «قُرب نوافل» که شیعهها و سنّیها فراوان نقل کردند. خدا مرحوم مجلسی را غریق رحمت کند! میفرماید به طریق «حَسَن» و «موثّق» نقل شده است، (5)در مرآة العقول دارد، همین حدیث قرب نوافل را مرحوم کلینی نقل کرد: «وَ مَا تَقَرَّبَ إِلَیَّ عَبْدٌ بِشَیْءٍ أَحَبَّ إِلَیَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَیْهِ وَ إِنَّهُ لَیَتَقَرَّبُ إِلَیَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّی أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ وَ یَدَهُ الَّتِی یَبْطِشُ بِهَا»؛ (6)انسان وقتی به آن مقام رسید که قلبش «متیَّم» به حبّ الهی شد و کلّ هویّت بردگی او رخت بربست و قلب او را محبّت الهی پر کرد چنین می شود که این در فصل سوم است. فصل اول مقام ذات است که منطقه ممنوعه است, فصل دوم «اکتناه» صفات ذات است که منطقه ممنوعه است و احدی به این دو مقام راه ندارد و هیچ بحثی هم در این دو مقام نیست، همه در «وجهالله» و «فیضالله» و نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (7)است؛ در این منطقه که «منطقة الفراغ» است بندگیِ بنده رخت بربست و براساس «قُرب نوافل» و «قُرب فرائض», زبان خدا آمد این صحنه را پُر کرد؛ وقتی زبان خدا این صحنه را پُر کرد، پس در حقیقت گوینده خود خداست, شنونده خود خداست, خدا با زبان خود دارد وصف میکند، فرمود: «وَ لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ» در حقیقت «هو الواصف و هو الموصوف و هو الوصف». اگر خدای سبحان در «قرب نوافل» زبانِ انسان میشود، پس با زبان الهی در حوزه دل, خدا وصف میشود; لذا فرمود: سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ که دیگر به جاهلیّت برنمیگردد؛ فرمایش ایشان این است که سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ؛ یعنی تودهٴ خلق «مِن الأوّلین إلی الآخرین»، بشر از اوّلین تا آخرین هر بشری بخواهد خدا را وصف کند، خدا منزّه از آن است، مگر اینکه خدا خودش را در حوزه قلب بندگان «مُخلَص» با زبان خودش, خودش را وصف کند؛ (8)پس «هو الواصف و هو الموصوف و هو الوصف»، گاهی خدا وصف میکند و بندهای که به آن مقام حبّ «متیّم» رسید میشنود, گاهی بنده در آن مقام وصف میکند و خدا میشنود, گاهی بنده «لسان الله» میشود, گاهی خدا «لسان العبد» میشود. جریان «قُرب نوافل» مکرّر در روایات آمده که «وَ لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ»، اما «قرب فرائض» با این قدرت و با این جامعیّت در روایتی نیست یا ما برنخوردیم، لکن «مقاطع» آن هست؛ درباره حضرت امیر دارد که او «یَدُ اللَّهِ» است او «جَنْبُ اللَّهِ» است او «عَیْنُ اللَّهِ» (9)است، اینها قرب فرائض است و کاری به قرب نوافل ندارد؛ گاهی خدا با زبان بنده سخن میگوید, گاهی بنده با زبان خدا سخن میگوید و گاهی جمع بین دو لسان است آنها که طُوبَی لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ (10)هم به «قرب فرائض» و هم به «قرب نوافل» راه یافتند, هم گوینده شدند و خدا شنونده, هم شنونده شدند و خدا گوینده؛ این فضا همان است که «قَلْبِی بِحُبِّکَ مُتَیَّماً» اینها کسانی هستند که وصف اینها را خدا امضا میکند. میبینید که وجود مبارک صدیقه کبرا در خطبه - نه خطابه - خدا را با آن جلال و شکوه وصف کرده است، وجود مبارک حضرت امیر در بسیاری از خطبهها خدا را وصف کرده است؛ بعد میفرماید کسی حقّ وصف ندارد، آنها بلد هستند که چطور خدا را وصف کنند. دو برهان در همان خطبه ابتدایی نهجالبلاغه آمده است که مبادا شما خدا را وصف کنید، با اینکه اول و وسط و آخر خطبه وصف خداست؛ فرمود: «فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ وَ مَنْ أَشَارَ إِلَیْهِ فَقَدْ حَدَّهُ وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ» همه اینها درباره این است که مبادا شما خدا را وصف کنید! اول و آخر و وسط خطبه خودش وصف خداست که خدا ازلی است, خدا ابدی است, خدا خالق است, خدا علیم است, خدا حکیم است اینها وصف خداست؛ ولی او میفهمد خدا را چطور وصف کند، ما چون انسان هستیم، به ماهیّت عادت کردیم و ماهوی فکر میکنیم، گرچه مفهومی حرف بزنیم. ماهیّت مرزی دارد که دو طرف آن مثل دو سیم خاردار بسته است، ماهیّت حد دارد که حدّ شیء حدّ تام و حدّ ناقص دارد، هر ماهیّتی با دو سیم خاردار بسته است؛ یعنی از طرف عموم به جنس بسته است و از طرف خصوص به فصل بسته است، این در یک مدار بسته است که این را میگویند حدّ تام ماهیّت, اگر گفتند: «الانسان ما هو؟» میگویند: «حیوانٌ ناطقٌ» نه از مرز حیوانیّت میتواند بیرون برود و نه از مرز ناطقیّت پایین میافتد, این حد است که ما با ماهیّت گرفتاریم و سر و کار داریم، باید کاری کرد که ماهیّت به مفهوم تبدیل شود؛ مفهوم «لا بشرط» است و حدّی ندارد. اگر ما از هستیمان درآمدیم و فهمیدیم که ما وجودمان نفسی نیست تا ماهیّت داشته باشد, رابطی نیست تا ماهیّت داشته باشد, رابط است؛ یعنی حرف است، حرف هم ماهیّت ندارد و تحت هیچ مقولهای نیست؛ اگر فهمیدیم که فقر ذاتی ماست و ما ماهیّت نداریم، انسان که حیوان ناطق است میشود مفهوم برای ما, سیم خاردارها گرفته میشود، ما هیچ ماهیّتی در آن هنگام نداریم، بساط مقولات دهگانه هم رخت برمیبندد، جنس و فصلی در عالَم نیست، آن وقت ما مفهومی فکر میکنیم؛ وقتی مفهومی فکر کردیم مفهوم «لا بشرط» و باز است، حدّی در کار نیست؛ وقتی از ما سؤال کنند که «الانسان موجودٌ» را ترکیب کن، ما براساس همان اُنس «ماهوی» که داریم میگوییم «انسان» مبتدا و «موجودٌ» خبر, وقتی از این فضای تاریک بیرون آمدیم میفهمیم که «الانسان» خبر مقدم است و «موجودٌ» مبتدای مؤخّر, آن هستی است که به تعیّن انسانیّت در میآید، نه اینکه انسانیّت اصل باشد و هستی به عنوان باری بر روی دوش آن باشد. چه چیزی مبتدا و چه چیزی خبر است کارِ حکیم است و نه کار ادیب؛ ادیب مبتدا و خبر را معرفی میکند، اما چه چیزی خبر است, چه چیزی مبتداست هر رشتهای را صاحب آن رشته باید معیّن کند؛ این کارِ معانی و بیان ادبیات مطوّل و مانند مطوّل نیست که بگویند چه چیزی مبتداست و چه چیزی خبر است، این فقط خبر و مبتدا را معنا میکند، اما حقیقت مبتدا در این جمله چیست و کیست؟ حقیقت خبر چیست؟ آن را صاحب فنّ خاص بیان میکند ما از بند ماهیّت که درآمدیم و به فضای باز مفهوم رسیدیم، وقتی خواستیم با ادبیات سخن بگوییم, میگوییم «الانسان» خبر مقدم و «موجودٌ» مبتدا، بعد وقتی جلوتر آمدیم تمام الفاظ ما میشود مفهوم و ماهیّتی در کار نیست، ما گرفتار مقوله و جنس و فصل و جوهر و عرض نیستیم. شیخناالاستاد مرحوم حکیم الهی قمشهای در غزلی که طلیعهاش این است:
1) صافات/سوره37، آیه39.
2) صافات/سوره37، آیه73.
3) بحارالانوار، العلامه المجلسی، ج68، ص23.
4) بحارالانوار، العلامه المجلسی، ج68، ص23.
5) بحارالانوار، العلامه المجلسی، ج72، ص 155 و 156.
6) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج2، ص352.
7) نور/سوره24، آیه35.
8) المیزان فی تفسیرالقرآن، العلامه الطباطبائی، ج17، ص174.
9) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص145.
10) رعد/سوره13، آیه29.
گُل بَرم از باغ خار اگر بگذارد ٭٭٭ غمزه آن گلعذار اگر بگذارد
که فرمود:
حل کنم اشکال جوهریّت جان را ٭٭٭ نُه عرضِ بیعیار اگر بگذارد
دیگر جوهر، بساط آن برچیده میشود, عَرَض بساطش آن برچیده میشود, مقولات دهگانه رخت برمیبندند, ما ماهیّت نداریم و هر چه داریم مفهوم هستیم، بعد به سراغ خطبههای حضرت امیر میرویم؛ حضرت به ما دو برهان یاد داد: فرمود من این همه اوصافی که شنیدید گفتم، اما من میدانم چه چیزی دارم میگویم, شما اگر خدا را طرزی وصف کنید که از غیر خدا چیزی را بخواهید به خدا اضافه کنید، این وصف او نیست؛ اگر خواستی خدا را وصف کنی باید خود را نبینی یک, غیر را نبینی دو, خود خدا را ببینی سه, از خدا چیزی در بیاوری به خدا بدهی چهار که وصف از درون موصوف برمیخیزد؛ دو برهان اقامه کرد، فرمود اگر کسی خدا را وصف کند «فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ» دو برهان, چرا؟ «لِشَهَادَةِ کُلِّ صِفَةٍ أَنَّها غَیْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَةِ کُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَیْرُ الصِّفَةِ»؛ (1)این دو شاهد که بیّنه عادل هستند کدام شاهد می باشند؟ آن صفت زائد بر ذات میگوید من غیر از موصوف هستم و آن موصوفی که «مزیدعلیه» این صفت است میگوید من غیر این صفت هستم «لِشَهَادَةِ کُلِّ صِفَةٍ أَنَّها غَیْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَةِ کُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَیْرُ الصِّفَةِ»; یعنی وقتی صفت، زائد بر موصوف بود، هم زائد شهادت بر غیریت میدهد و هم «مزیدعلیه», وقتی میشود خدا را وصف کرد که جز او را نبینیم و این عباد «مُخلَص» است که نه خود را میبیند و نه غیر خدا را میبیند، فقط او را میبیند «وَ بَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِهِ» او را میبیند و او را با خود او وصف میکند؛ لذا مجاز است که وصف کند؛ اگر بندگان «مُخلَص» مجازند خدا را وصف کنند، چون او را میبینند و او را با خود او وصف میکنند یک و او را با زبان او وصف میکنند دو, با چشم او, او را میبینند و با زبان او, او را میستایند; لذا بندگان «مُخلَص» حق دارند ذات اقدس الهی را وصف کنند. سلام بر علامه طباطبایی و همه مفسّران عالم و شهدا و امام!
1) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج1، ص72.
موضوع: تفسیر آیات 149 تا 166 سوره صافات
فَاسْتَفْتِهِمْ أَ لِرَبِّکَ الْبَناتُ وَ لَهُمُ الْبَنُونَ (149 أَمْ خَلَقْنَا الْمَلائِکَةَ إِناثاً وَ هُمْ شاهِدُونَ (150) أَلا إِنَّهُمْ مِنْ إِفْکِهِمْ لَیَقُولُونَ (151) وَلَدَ اللَّهُ وَ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ (152) أَصْطَفَی الْبَناتِ عَلَی الْبَنینَ (153) ما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ (154) أَ فَلا تَذَکَّرُونَ (155) أَمْ لَکُمْ سُلْطانٌ مُبینٌ (156) فَأْتُوا بِکِتابِکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ (157) وَ جَعَلُوا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ الْجِنَّةِ نَسَباً وَ لَقَدْ عَلِمَتِ الْجِنَّةُ إِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ (158) سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ (159) إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصینَ (160) فَإِنَّکُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ (161) ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ بِفاتِنینَ (162) إِلاَّ مَنْ هُوَ صالِ الْجَحیمِ (163) وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ (164) وَ إِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ (165) وَ إِنَّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ (166)) قرآن کریم در سوره مبارکه «صافات» بعد از اینکه خطوط کلی دین را بازگو فرمود, چند مطلب را از مشرکان حجاز استعلام و استفتا کرد؛ اولاً تقلید را در اصول دین باطل کرد و بعد از ابطال تقلید در اصول دین, چندجا در همین سوره «صافات» فرمود از اینها استفتا بکن، فتوای اینها, دلیل اینها و حرف اینها را درباره مبدأ و معاد بشنو که اینها چه میگویند. اوایل این سوره در آیه یازدهم فرمود: فَاسْتَفْتِهِمْ أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنا إِنَّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طینٍ لازِبٍ، بعد در ادامه آن جریان معاد را مطرح فرمود که أَ إِذا مِتْنا وَ کُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ * أَ وَ آبَاؤُنَا الْأَوَّلُونَ؛ (1)[1]فرمود آفرینش شما یک چیز سهلی است و ما شما را از گِل, «تراب», «طین» و از حَمَإٍ مَسْنُونٍ (2)[2]آفریدیم، این چیز مهمّی نیست؛ کلّ این نظام سپهری را خدا خلق کرد و برای او رنجآور نبود، شما که مُردید دوباره شما را زنده میکند و چیز مهمّی نیست. اصل حیات شما که مسبوق به عدم بود خدا افاضه کرد، بعد هم که مقدور اوست. پس این استفتایی که در سوره «صافات» آیه یازده آمده است، به دنبال آن مسئله معاد مطرح شد. در آیاتی که فعلاً محلّ بحث است که آیه 149 است فرمود: فَاسْتَفْتِهِمْ، اینها درباره معبودانشان حرفهایی دارند, درباره خدا سخنانی دارند, درباره رابطه بتها با خدا سخنانی دارند و درباره رابطه فرشتهها با خدا سخنانی دارند، از اینها استفتا کن!
دلیل به حسب ظاهر به سه قسم تقسیم میشود; ولی بازگشت اساسی آن به یک قسم است و آن دو قسم به این قسم سوم برمیگردند. دلیل یا حسّی و تجربه حسّی است یا نقلی است و یا عقلیِ تجریدی است, از نظر معرفتشناسی آن دلیل حسّی و تجربه حسّی به عقل تکیه میکند و حجیّت دلیل نقلی هم به عقل تکیه میکند, چرا چیزی را که انسان احساس کرد تجربه کرد حجّت است؟ برای اینکه قیاسی آن را پشتیبانی میکند که اگر یک امر اتفاقی بود و رابطهای بین محمول و موضوع نبود، هرگز دوام یا اکثری نبود، چون دائم و اکثری است بنابراین بین محمول و موضوع رابطه ضروری است که معلوم میشود حق است. طبیبی که یک بیماری را بررسی کرد، داروی آن بیماری را بررسی کرد، چند مورد آزمایش کرد و دید جواب خوبی داد، این دارو را به عنوان نسخه شفابخش برای همه بیماران چه در مشرق, چه در مغرب مینویسد; منتها حالا مصرف آن به حسب سن و جنسیّت و اینها ممکن است فرق کند؛ این تجربه را یک پزشک به استناد آن دلیل عقلی معتبر میداند، اگر از او سؤال کنی شما مگر این دارو را نسبت به شرق و غرب تجربه کردی؟ میگوید نه, میگوید درباره همه سنین و جنسیتها آزمودی؟ میگوید نه, درباره چند نفر در شهر خودش آزمود, چرا فتوا میدهی این دارو برای همه مردم شفابخش است؟ می گوید انسان ها یک نوع هستند و دیگر انواع متعدّد که نیست, اگر رابطه بین شفابخشی و این دارو اتفاقی بود یک مورد, دو مورد, ده مورد; ولی ما دهها مورد آزمایش کردیم دیدیم جواب مثبت داد, پس معلوم میشود این رابطه ضروری است و اتفاقی نیست؛ وقتی رابطه بین موضوع و محمول ضروری بود; یعنی این دارو این خاصیت را «بالضرورة» دارد که آن بیماری را شفا دهد، همه این حرفها حرفهای عقل تجریدی است، اینها را که تجربه نکرده، اینها را با عقل نظری و استدلال برهانی دارد بازگو میکند؛ این عقل تجریدی پشتوانه آن تجربه است که اگر این عقل تجریدی نباشد آن تجربه حجّت نیست و ثابت نمیکند که برای مردم مشرق و مغرب عالَم کافی باشد. پس تجربه حسّی پشتوانه آن همان عقل است و دلیل نقلی هم پشتوانه آن عقل است که عقل میگوید ما افراد معصوم داریم, انبیا داریم، اولیا داریم, معصومین داریم؛ معصوم خلاف نمیگوید، پس این حرف حجّت است یا این شخصی که از معصوم نقل میکند مورد وثوق است و به چیزی که مورد وثوق و طمأنینه است میتوان تکیه کرد، اینها حرفهای عقل است؛ استدلال به دلیل نقلی یا دلیل حسّی و تجربه حسّی پایگاهشان همان عقل تجریدی است، پس از نظر معرفتشناسی گرچه این دلیل به سه قسم تقسیم میشود یا حس و تجربه حسی است یا نقلی است و یا عقل تجریدی، لکن آن دو قسم به همین قسم عقل تجریدی برمیگردد.
در آیه یازدهم فرمود ما از شما استفتا میکنیم، شما درباره خلقتتان چه نظری دارید؟! مهمتر از شما, بزرگتر از شما را خدا آفرید؛ در بدو پیدایشتان که بدوش دشوارتر از اعاده است، آن را خدا آفرید، شما چه استنکاری دارید که شما را خدا دوباره زنده کند؟! این درباره آیه یازده سوره مبارکه «صافات» که فرمود: فَاسْتَفْتِهِمْ أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنا إِنَّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طینٍ لازِبٍ و بعد مسئله معاد را نقل میکند.
اما در آیه 149 میفرماید از اینها استفتا کن! طبق نظری که اینها دارند و میگویند فرشتهها مؤنث هستند یک, فرشتهها دختران الهیاند دو, از اینها سؤال کن که شما با حس و تجربه حسّی آزمودید اینها مؤنث هستند؟ اینکه نبود, دلیل عقلی دارید که اینها مؤنث هستند؟ این هم که نیست, برهان نقلی در یکی از کتابهای آسمانی چنین نوشته است؟ این هم که نیست, پس در این مقدمه که میگویید فرشتهها مؤنث می باشند، دستتان خالی است؛ میماند مطلب دوم, چه بگویید اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً، (1)چه بگویید أَصْطَفَی الْبَناتِ عَلَی الْبَنینَ و چه بگویید وَلَدَ اللَّهُ باید به یکی از این سه دلیل تکیه کنید: یا حس و تجربه حسّی داشته باشید أَمْ خَلَقْنَا الْمَلائِکَةَ إِناثاً وَ هُمْ شاهِدُونَ در حالی که نیست, برهان عقلی داشته باشید أَمْ لَکُمْ سُلْطانٌ مُبینٌ این هم که نیست, دلیل نقلی داشته باشید و در کتابی از کتابهای آسمانی نوشته شده باشد فَأْتُوا بِکِتابِکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ این هم که نیست؛ میماند تقلید, تقلید هم که در اصول دین, «بیّنالغی» است. این عصاره استدلال قرآن کریم در سوره «صافات» با مشرکان حجاز بود که از راه استفتا و استعلام چه در بخش مبدأ چه در بخش معاد میفرماید دست اینها خالی است و فقط به تقلید بسنده کردند که آن هم حجّت نیست و آن دو دلیل؛ یعنی دلیل حسّی و تجربه حسّی و دلیل نقلی به برهان عقلی تکیه میکند.
1) بقره/سوره2، آیه116.
بعد میفرماید در این جا دو مطلب است: یکی اینکه کذبِ خبری است؛ یعنی این مطلب دروغ است که میگویند: وَلَدَ اللَّهُ و یکی هم کذب مُخبری است؛ یعنی اینها هم دروغ میگویند, چون این حرفها را اینها ساختند، اینها را که از جای دیگر نقل نمیکنند. یک وقت است خبر یا قضیهای دروغ است؛ ولی گزارشگر کاذب نیست، چون او بر اثر اطمینانی که داشت میگوید اینطور هست و اینطور نقل شده است, اما یک وقت است هم کذب خبری است و هم کذب مُخبری، خود اینها ساختند. قرآن نسبت به این جریانی که مشرکان مبتلا بودند، هم کذب خبری و هم کذب مُخبری را ثابت میکند. فرمود این «إفک» است أَلا إِنَّهُمْ مِنْ إِفْکِهِمْ لَیَقُولُونَ ٭ وَلَدَ اللَّهُ وَ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ؛ خود این گزارش «إفک» و کذب است و گزارشگرها هم چون این را ساختند کاذب هستند، بعد در قبال آن کذب خبری، صدق خبری دیگر است و در قبال آن کذب مُخبری, صدق مُخبری دیگر است که در آیه 157 میفرماید: فَأْتُوا بِکِتابِکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ؛ اگر کتابی دارید و گزارشی در این کتاب هست این صدق خبری است, شما هم که برابر آن کتابِ صادق, گزارشگری دارید صادق مُخبری هستید؛ ولی دستتان خالی است، نه خبری که صدق خبری باشد دارید و نه خود شما صادق هستید فَأْتُوا بِکِتابِکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ،بعد فرمود: وَ جَعَلُوا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ الْجِنَّةِ نَسَباًکه اینها بین ذات اقدس الهی و جنها نسبتی برقرار کردند. درباره کیفیت نسبتی که بین ذات اقدس الهی و بین جن بود وجوه و اقوالی است؛ یکی از آن وجوه همان است که در آیه صد سوره مبارکه «انعام» گذشت که فرمود: وَ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَکاءَ الْجِنَّ، این شُرَکاءَمفعول اول است و «جن» مفعول دوم وَ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَکاءَ الْجِنَّ؛یعنی جن را شریک «الله» قرار دادند که این یک نحو از نسبت است. آنها که میگویند و توهّم میکنند که - معاذ الله - مبدأ خیرات فقط خدای سبحان است، مبدأ شرور ابلیس است و ابلیس هم جن است، این هم یک نحو شرکت است که خدا - معاذ الله - شریک دارد و آن جن است. تعبیرات دیگر و آزمونهای دیگری هم مطرح شده است. نسبتی بین ذات اقدس الهی و بین جن قرار دادند، در حالی که هر جا این نسبت یا شرکت مطرح است خدای سبحان میفرماید این دروغ است، جنها مخلوق هستند، در برابر مسئولیتهای خودشان بازخواست میشوند و مانند سایر موجوداتی که متعهّدند باید عمل کنند، اینها بیش از این سِمتی ندارند. در آیه صد سوره مبارکه «انعام» فرمود: وَ خَرَقُوا لَهُ بَنینَ وَ بَناتٍ بِغَیْرِ عِلْمٍ سُبْحانَهُ وَ تَعالی عَمَّا یَصِفُونَ (1)[4] و در مقام ما هم فرمود از جن و شیطان و مانند آن هیچ کاری در اداره جهان ساخته نیست، برای اینکه ما همه اینها را در صحنه قیامت حاضر میکنیم که باید پاسخگوی وظایف محوّله باشند، چون آنچه را ما در عهده اینها گذاشتیم باید انجام میدادند. فرمود: وَ جَعَلُوا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ الْجِنَّةِ نَسَباً وَ لَقَدْ عَلِمَتِ الْجِنَّةُ إِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ؛ اینها برای پاسخگویی احضار میشوند, پس اینها در عالَم هیچ سِمتی ندارند.
1) انعام/سوره6، آیه100.
«اَجنّه» جمع جنین است و جمع جِن, «جِنّة» است، جنها البته جایگاه خاصّ خودشان را دارند در قرآن آیهای نیست که مثلاً جنها و انسانها در یک جا باشند، چون جنّات فراوان است وَ مِنْ دُونِهِما جَنَّتانِ, (1)وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ. (2)
پرسش: ... با جن چه نسبتی دارد؟
پاسخ: همین وجوهی که فراوان گفته شده است؛ یکی اینکه خیرات را خدا انجام میدهد, شرور را ابلیس که به برخیها اِسناد دادند آن توهّمها که خیلی مبتذل است و قابل گفتن نیست, اگر سخن از وَلَدَ اللَّهُ است یک, اگر أَصْطَفَی الْبَناتِعَلَی الْبَنینَ دو, اگر خدا ولدی دارد و اگر دخترانی دارد باید - معاذ الله - همسری داشته باشد که این یکی از نازلترین و پَستترین توهّمات است؛ از آن جهت که مثلاً همسر ذات اقدس الهی وجود داشته باشد تا از فرزندی به بار بیاورد، البته از عرب جاهلی که زیر خطّ فقر فرهنگی بود این توهّمها بعید نبود؛ لذا قرآن کریم فرمود تقلید باطل است, دلیل هم این سه قسم است که بازگشتش به یک قسم است و دست اینها هم از ادلّه خالی است.
فرمود: فَإِنَّکُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ ٭ ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ بِفاتِنینَ ٭ إِلاَّ مَنْ هُوَ صالِ الْجَحیمِ کاری از پیش نمیبرید, شما و بتهایتان که معبود شماست اینها را نمیتوانید فتنه کنید و گمراه کنید، مگر کسی که به سوء اختیار خودش به دنبال شما راه بیفتد. شما بخواهید علیه خدای سبحان برنامهریزی کنید، به عنوان اینکه شریک خدا هستید, معبود خدا هستید, شرکت در ربوبیّت و الوهیّت دارید کسی را آسیب برسانید و دین را آسیب برسانید این مقدورتان نیست، مگر کسی به سوء اختیار خودش به طرف شما بیاید. فَإِنَّکُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ شما و بتهایتان ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ بِفاتِنینَ؛ شما نمیتوانید فتنه کنید, گمراه کنید و آسیبی به دین خدا برسانید مگر کسی که إِلاَّ مَنْ هُوَ صالِ الْجَحیمِ است؛ «صالی» یعنی «یصلی» و در اصل صلات هم همین است؛ یعنی تابع و پیرو باشد, دنبالهرو باشد. کسی که به سوء اختیار شما به دنبال جهنم حرکت میکند، ممکن است حرفهای شما درباره آنها اثر کند، وگرنه بخواهید نسبت به مردان الهی, مؤمنان, دین خدا و مانند آنها آسیبی برسانید مقدور شما نیست فَإِنَّکُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ ٭ ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ بِفاتِنینَ ٭ إِلاَّ کسی را که خودش «صالیِ» جحیم است، یَصْلَی النَّارَ (3)است. بین یَصْلَی النَّارَ با «تصلیه» جحیم که یکی باب «تفعیل» است و یکی باب «فَعَلَ», گفتند فرق است؛ باب «تفعیل» چون برای شدّت و مبالغه و کثرت است، آن کسی که گرفتار جهنم میشود روسوزی, درونسوزی, دلسوزی و جسمسوزی هست که آن «تصلیه» جحیم است، اما آن کسی که تمام درون و بیرونِ او را آتش نگرفته, از بیرون دارد میسوزد این را میگویند: یَصْلَی النَّارَ، چون باید بین «تصلیه» که باب «تفعیل» است با «صلی, یصلیٰ» که ثلاثی مجرّد است فرق باشد، چنین فرقی هست. فَإِنَّکُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ ٭ ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ بِفاتِنینَ ٭ إِلاَّ مَنْ هُوَ صالِ الْجَحیمِ که یَصْلَی النَّارَ.
حالا حرف فرشتهها چیست؟ شما تنها حرفی که دارید، درباره فرشتهها است. این فرشتهها را یا «ولد» میدانید, دختر میدانید, «اتّخاذ ولد» میدانید که در سوره مبارکه «زخرف» از این به عنوان «اتّخاذ» یاد کرده است، چه اینکه در بعضی از سُوَر هم اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً می باشد و قبیحترین تعبیر همین است که وَلَدَ اللَّهُ گفته شد. بین أَصْطَفَی الْبَناتِ, بین اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَد, بین أَمِ اتَّخَذَ مِمَّا یَخْلُقُ بَناتٍ با وَلَدَ اللَّهُ تفاوت خیلی است. در سوره مبارکه «زخرف» آیه شانزده به این صورت آمده است أَمِ اتَّخَذَ مِمَّا یَخْلُقُ بَناتٍ وَ أَصْفاکُمْ بِالْبَنینَ، این بالأخره اتخاذ است. بدترین تعبیر، همین تعبیرِ سوره مبارکه «صافات» آیه 152 است که گفته: وَلَدَ اللَّهُ وَ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ.
درباره فرشتهها این حرفها هست؛ میفرماید خود فرشتهها سخنانشان این است که می گویند: وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ و مشابه این تعبیر در سوره مبارکه «انبیاء» گذشت؛ آنها که درباره فرشتهها چنین تهمت و نسبتی را روا داشتند، آیه 26 سوره «انبیاء» این بود وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً و پاسخ به آنها این است که سُبْحانَهُ بَلْ عِبادٌ مُکْرَمُونَ؛فرشتهها بندگان کریم الهی می باشند یک, لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ (1)[8] دو, اینها فقط مطیع دستور الهی هستند؛ از طرف فرشتگان, خضوع محض است و از طرف ذات اقدس الهی, احاطه صِرف است. درباره فرشتهها فرمود: لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ و درباره احاطه ذات اقدس الهی نسبت به اینها فرمود: یَعْلَمُ ما بَیْنَ أَیْدیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ (2)[9] همه امور را میداند, گذشته و آینده اینها را میداند. جامعترین آیه همان است که در سوره مبارکه «مریم» بیان شده است؛ آیه 64 سوره مبارکه «مریم» این است که فرمود: وَ ما نَتَنَزَّلُ إِلاَّ بِأَمْرِ رَبِّکَ؛ ما هیچ کاری نمی توانیم انجام دهیم مگر به دستور پروردگار لَهُ ما بَیْنَ أَیْدینا یک، وَ ما خَلْفَنا دو, وَ ما بَیْنَ ذلِکَ سه, وَ ما کانَ رَبُّکَ نَسِیًّا؛ این از بهترین و برجستهترین آیات توحیدی است که فرشتهها ارائه کردند. خیلیها خیال میکنند که فرشتهها که گفتند: لَهُ ما بَیْنَ أَیْدینا وَ ما خَلْفَنا؛ یعنی تاریخ گذشته و تاریخ آینده، قهراً وَ ما بَیْنَ ذلِکَ این را هم به تاریخ معاصر حمل کردند; یعنی گذشتهٴ ما را خدا میداند, آینده ما را خدا میداند و بین گذشته و آینده, آنچه در عصر فعلی حاضر است میدانند که هر سه را به بیرون ذات ارجاع دادند، در حالی که این هم جزء عمیقترین آیات توحیدی است. فرشتهها عرض میکنند ما مبادی عالیه داریم که علل و اسباب ما هستند و همه اینها در اختیار خدای سبحان است، شئون و معلولاتی هم داریم که از ما ظاهر میشود و کار ما محسوب میشود که این هم برای خداست, بین آن مبادی عالیه که علل ماست و این شئون تالیه که «معالیل» ماست, هویّت خود ماست و چیزی برای ما نمیماند لَهُ ما بَیْنَ أَیْدینا وَ ما خَلْفَنا وَ ما بَیْنَ ذلِکَ; یعنی مبادی عالیه ما مِلک خداست, شئون و «معالیل» و کارها و آثار ما برای خداست, بین شئون آیندهٴ ما و مبادی گذشتهٴ ما, کلّ هویّت ماست که این هم برای خداست، آن وقت چیزی برای ما نمیماند؛ معنایش این است، نه اینکه مربوط به تاریخ باشد. اگر آب روانی که از مکان بالایی آمده و در استخری یا حوضچهای که در آن منزل هست میریزد و از این حوضچه بیرون میرود، خود این حوضچه و استخر بخواهد حرف بزند چه میگوید؟ میگوید همه آبهایی که از بالا سرازیر میشود و همه آبهایی که از این استخر میگذرد و همه آبهایی که در من جا دارد همه مِلک فلان شخص است، این حرف فرشتههاست لَهُ ما بَیْنَ أَیْدینا وَ ما خَلْفَنا وَ ما بَیْنَ ذلِکَآن وقت چیزی برای آنها نمیماند, اگر لِلَّهِ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (3)[10]است، این مِلک طِلق خداست، همه ما همینطوریم؛ منتها آنها میفهمند و میگویند، ما نمیفهمیم بر فرض هم بفهمیم فهمِ ما حصولی است و حاضر نیستیم اینطور حرف بزنیم که تمام هویّت ما برای اوست، آنکه میفهمد میگوید: إِنَّ صَلاتی وَ نُسُکی وَ مَحْیایَ وَ مَماتی لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمینَ، (4)[11]ماها که خود را میبینیم فقط در مورد بیرونِ دروازه وجودمان حرف میزنیم؛ این آیه سوره مبارکه «مریم» از بهترین آیات و شفافترین آیات توحیدی است که فرمود: وَ ما نَتَنَزَّلُ إِلاَّ بِأَمْرِ رَبِّکَ؛ ما اگر بخواهیم نازل بشویم, وحی بیاوریم, رحمتی بیاوریم یا عذابی بیاوریم و کاری بخواهیم انجام بدهیم که نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمینُ ٭ عَلی قَلْبِکَ (5)[12] یا بخواهیم برای تعذیب گروه عاد و ثمود مأموریتی انجام بدهیم، هرگز نازل نمیشویم مگر به امر پروردگار, برهان مسئله چیست؟ برای اینکه لَهُ ما بَیْنَ أَیْدینا گذشته, وَ ما خَلْفَناآینده, وَ ما بَیْنَ ذلِکَ و او هم که فراموش نمیکند، همه را در تحت اشراف خود دارد و اداره میکند. چنین موجودی که نمیتواند معبود و «اله» باشد. هر جا سخن از الوهیّت فرشتههاست، قرآن کریم عصمت, طهارت, قداست, خضوع و بندگی اینها را بازگو میکند؛ در سوره مبارکه «انبیاء» هم همین بود.
در سوره مبارکه «انبیاء» که گفتند آنها - معاذ الله - فرزند خدا هستند و سِمتی دارند فرمود که اینچنین نیست سُبْحانَهُ بَلْ عِبادٌ مُکْرَمُونَ که آیه 26 به بعد سوره «انبیاء» است. لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ ٭ یَعْلَمُ ما بَیْنَ أَیْدیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا یَشْفَعُونَ إِلاَّ لِمَنِ ارْتَضی (1)بعد فرمود: وَ مَنْ یَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّی إِلهٌ مِنْ دُونِهِ فَذلِکَ نَجْزیهِ جَهَنَّمَ کَذلِکَ نَجْزِی الظَّالِمینَ، (2)[14] محال است آنها چنین حرفی بزنند; ولی بر فرض اگر فرشتهای «تفوّه» به «ربوبیّت» و «الوهیّت» کند عذاب دردناک به حیات او خاتمه میدهد. این در مورد فرشتهها.
پرسش: اگر مثلاً خداوند طبق نظر مشرکین «اتّخاذ ولد» گفته باز هم برابر توحید آن ؟
پاسخ: بالأخره اگر - معاذ الله - خدا «ولد» داشته باشد باید جسم باشد؛ خدایی که لَمْ یَلِدْ است, وَ لَمْ یُولَدْ (3)[15] است, «صمد» است, «واحد» است, «أحد» است, منزّه از آن است که «ولد» داشته باشد؛ لذا هر جا سخن از «اتّخاذ ولد» است با تسبیح الهی همراه است که فرمود: سُبْحانَهُ او منزّه از این نیازهاست.
پس فرشتهها هرگز چنین سِمتی ندارند و حرفهای خود فرشتهها هم این است وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ ٭ وَ إِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ ٭ وَ إِنَّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ در آغاز همین سوره مبارکه «صافات» چند وصف از اوصاف فرشتهها را ذکر فرمود, فرمود: وَ الصَّافَّاتِ صَفًّا ٭ فَالزَّاجِراتِ زَجْراً ٭ فَالتَّالِیاتِ ذِکْراً (4)[16] و مانند آن که «سابحات» (5)هست, «نازعات» (6)هست، «مغیرات» (7)هست و مانند آن که در آیات دیگر به عنوان اوصاف فرشتهها ذکر شده است. درباره فرشتهها یک مطلب این است که اینها میگویند هرکدام از ما مأموریتی داریم، اینکه فرمود: وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ این برای فرشتههاست که حسابشده است و مانند انبیا هرکدام مقام معلومی دارند و یک تعبیر این است که وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ؛ یعنی درجه خاص داریم و از آن ترقّی نمیکنیم که این درباره فرشتههاست و برای انسانها نیست؛ انسان است که میتواند «کادح الی رب» باشد کَدْحاً فَمُلاقیهِ، شما در قرآن میبینید که به هیچ فرشته و جنّی چنین تعبیر و خطابی نشده که «یا ایها الملک», «یا ایّها الجن» إِنَّکَ کادِحٌ إِلی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقیهِ (8)و تنها برای انسان است، برای اینکه انسان مقام معلوم ندارد و راه او باز است؛ از صفر تا صد, از حَمَإٍ مَسْنُونٍ و «طین» و «تراب» تا دَنا فَتَدَلَّی (9)این انسان است; منتها چه کسی این راه را طی میکند «الله» میداند, چه کسی در نیمه راه میماند «الله» میداند.
هر کس براساس همّت خود مقام معلومی دارد که خدا میداند و اما جلوی هیچ کس را نگرفتند، پس برای هیچ کس مقام معلومی نیست، همه میتوانند و دعوت شدهاند که این راه را طی کنند. به فرشتهها میگویند شما مسئول فلان کار هستید، زیرمجموعه جبرئیل(سلام الله علیه) هستید و کارهای علمی را باید به عهده بگیرید, عزرائیل(سلام الله علیه) زیرمجموعهای دارد و خودش هم مسئول امور «إماته» است, اسرافیل و زیرمجموعهاش(سلام الله علیهم) مسئول امور «احیاء» هستند, میکائیل و زیرمجموعهاش مأمور امور کِیل و پیمانه و اقتصادی هستند, هرکدام برنامهای دارند و این برنامهها برای دیگران هم ممکن است باشد، اما وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ که جبرئیل(سلام الله علیه) در جریان معراج به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) گفت: «لَوْ دَنَوْتُ اَنْمُلَةً لاحْتَرَقَتْ»; (1)یعنی هرکدام از اینها درجه ای خاص دارند. انسان است که اگر بخواهد برود جلوی او باز است؛ منتها حالا چه کسی میرود و تا کجا میرود را خدا میداند؛ یعنی مقام معلومی که در خارج این شخص به آن میرسد این محدود است، چون خودش بیش از این نخواسته برود؛ ولی جای انسان در نظام آفرینش محدود نیست، همگان را دعوت کردند یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقیهِ.بنابراین هر فرشتهای بر خلاف انسان مقام معلومی دارد و آنچه در خارج واقع میشود مقام معلوم است و خدا میداند؛ تقسیم کار شده، آن را خدا میداند؛ راه برای همگان باز است، آن را خدا میداند؛ برای فرشتهها راه باز نیست، آن را هم خدا میداند؛ فرشتهها هرکدام یک مقام خاصّی دارند و اینطور نیست که بتوانند به دَنا فَتَدَلَّی (2)برسند، آنها همهشان میگویند: ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ؛بعضیهایمان اهل صف هستیم و منتظریم ببینیم که چه دستوری میرسد, بعضیها اهل تسبیح هستند, بعضیها اهل تحمید می باشند, بعضیها اهل احیا هستند, بعضیها اهل «إماته» هستند و کارهایشان تقسیم شده است وَ إِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ ٭ وَ إِنَّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ، این برنامههایی است که ذات اقدس الهی برای فرشتهها مشخص کرده و فرمود که فرشتهها اینطور هستند. پس هویّت اینها مانند علل قبلی اینها و مانند شئون بعدی اینها مِلک مطلق خداست یک, هرگز از اینها برنمیآید که داعی ربوبیّت داشته باشند دو, اینها ترقّی علمی دارند؛ ولی ترقّی عملی ندارند سه, مثل معاد است؛ در معاد، افراد خیلی چیز میفهمند، اما بتوانند کاری کنند که به وسیله آن کار ایمان پیدا کنند, توبه کنند, از گناه برهند و به نجات برسند این ممکن نیست، چون آنجا دار عمل صالح نیست، اما دار تکامل علمی هست و خیلی از اسرار معاد در قیامت برای انسان روشن میشود و برای فرشتهها هم اینچنین است. در مورد فرشتهها وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ که مطرح شد فرمود: فَقَالَ أَنْبِئُونِی بِأَسْمَاءِ هٰؤُلاَءِ (3)که آدم مجرای فیض شد و اسمای الهی را در حدّ اِنباء و نه تعلیم به فرشتهها منتقل کرد، اما حالا کاری انجام بدهند و به مقام برتر برسند نیست, چون اگر کاری باشد باید برابر شریعت باشد، اگر شریعت هست باید وحی و رسالت باشد و آنها هم باید دارای پیغمبر باشند, دارای وصیّ پیغمبر باشند, کتابی باشند, حدودی باشند و مانند آن، در حالی که اینچنین نیست آنها پیغمبری داشته باشند, تکلیفی داشته باشند, عمل صالح و طالحی برای آنها مطرح باشد نیست. بنابراین ترقّی علمی دارند، لکن ترقّی عملی ندارند وَ إِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ ٭ وَ إِنَّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ ٭ وَ إِنْ کانُوا لَیَقُولُونَ ٭ لَوْ أَنَّ عِنْدَنا ذِکْراً مِنَ الْأَوَّلینَ. (4)
موضوع: تفسیر آیات 159 تا 173 سوره صافات
سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ (159 إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخلَصینَ (160) فَإِنَّکُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ (161) ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ بِفاتِنینَ (162) إِلاَّ مَنْ هُوَ صالِ الْجَحیمِ (163) وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ (164) وَ إِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ (165) وَ إِنَّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ (166) وَ إِنْ کانُوا لَیَقُولُونَ (167) لَوْ أَنَّ عِنْدَنا ذِکْراً مِنَ الْأَوَّلینَ (168) لَکُنَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخلَصینَ (169) فَکَفَرُوا بِهِ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ (170) وَ لَقَدْ سَبَقَتْ کَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلینَ (171) إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ (172) وَ إِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ (173)) بعد از بیان عناصر اوّلیه اصول دین و بیان شش قصه از قصص انبیا(علیهم السلام)، در جمعبندی نهایی به این نتیجه رسیدیم که ایمان به خدا و قیامت و وحی و نبوّت و عمل صالح عامل نجات و کفر به اینها عامل هلاکت است. بعد درباره معرفتشناسی هم به مشرکان فرمود شما حرفی که درباره فرشتهها دارید و فرشتهها را ربّ و معبود و همچنین اینها را مؤنث و فرزندان خدا میپندارید، این حرفهایتان یا باید سند حسّی و تجربه حسّی داشته باشد یا سند عقلی داشته باشد یا سند نقلی; یعنی در کتابی از کتابهای الهی باشد، در حالی که هیچ کدام از اینها نیست، برای اینکه فرمود: أَمْ خَلَقْنَا الْمَلائِکَةَ إِناثاً وَ هُمْ شاهِدُونَ (1)آیا شما دلیل حسی دارید که اینها مونث هستند؟ که نبود؛ برهان عقلی دارید؟ که نبود؛ فَأْتُوا بِکِتابِکُمْ (2)[2] دلیل نقلی دارید؟ این هم که نبود؛ قهراً براساس وهم و خیال و پندار حرف میزنید. قبلاً ملاحظه فرمودید بساط مشرکان بر این بود که اینها در تصدیقشان تابع گفتههای نیاکانشان بودند و در تکذیبشان تابع انکار نیاکانشان, هر چه نیاکانشان گفته بودند اینها میپذیرفتند و میگفتند: إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی أُمَّةٍ (3)[3] و هر چه آنها نگفته بودند, میگفتند: ما سَمِعْنا بِهذا فی آبائِنَا الْأَوَّلینَ؛ (4)[4] محور قبول و نکول اینها نفی و اثبات نیاکانشان بود، نه برهان. قرآن کریم آمد از نظر معرفتشناسی فرمود انسان بین دو مرز محدود است، اگر چیزی را تصدیق یا تکذیب میکند باید محقّقانه باشد تا براساس علم حرکت کند. هم وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ (5)را فرمود, هم بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحیطُوا بِعِلْمِهِ (6)[6]را فرمود تا روشن شود که تصدیق و تکذیب الاّ و لابد باید محقّقانه باشد و اگر کسی محقّقانه زندگی نکرد، دیگر زندگی و حیات او حیات انسانی نیست. بعد از این بیان به مشرکان میفرماید که درباره فرشتهها حرفی برای گفتن ندارید؛ اگر درباره معبود بودن و رب بودن اینها سخنی دارید، اینها بندگان خدایند و حرف آنها همین است که ما نقل میکنیم؛ درباره وصف خدای سبحان هم شما نمیتوانید خدا را وصف کنید که بگویید او وَلَدَ اللَّهُ (7)[7]است یا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً (8)[8] است یا أَصْطَفَی الْبَناتِ عَلَی الْبَنینَاست و مانند آن. کسانی میتوانند خدا را وصف کنند که بندگان «مُخلَص» باشند؛ بندگان مخلص کسانی هستند که با زبان الهی خدا را وصف میکنند. مستحضرید که وصف با زبان الهی مسبوق با شهود به بصیرت الهی است، اگر در حدیث «قُرب نوافل» فرمود: «کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ»؛ (9)یعنی آنچه را او با چشم قلبی میبیند و با گوش قلبی میشنود عالِم میشود، بعد میگوید و در حقیقت با زبان خدا, خدا را دارد وصف میکند و چون با زبان خدا, خدا را وصف میکند خودش میداند که چه اندازه خدا را وصف کرده است و میداند که چه کسی موصوف اوست، البته تمام بحثها در فصل سوم است که «وجه الله»، «فیض الله» و نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ است و آن دو منطقه که منطقه ممنوعه است احدی راه ندارد، این هم که خدا میفرماید: «کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِهِ» اینها مربوط به «وجه الله» است و فیض خداست؛ منتها چون آن فیض، نامتناهی است و انسانهای کامل متناهی هستند، معرفت اینها با اعتراف همراه است؛ هر جا که سخن از معرفت است و خدا را شناختند، در کنار آن «مَا عَرَفْنَاکَ حَقَ مَعْرِفَتِکَ» (10)هم هست؛ یعنی خدایا آنطوری که تو هستی ما نمیتوانیم تو را بشناسیم که این هم در فصل سوم است؛ یعنی آن مقداری که تو تجلّی کردی، چون فیض تو هم ابدی و ازلی است و فیض خدا که پایانپذیر نیست; حالا درباره ازلیّت فیض اگر اختلاف باشد، درباره ابدیّت فیض که اختلافی نیست; یعنی انسان وارد صحنه برزخ و بعد «ساهره» قیامت و بعد وارد بهشت میشود و برای ابد در بهشت میماند.
فیض ابدیِ بهشت به تصوّر در نمیآید؛ این کلمه «ابد»، کلمه «غیر متناهی» و کلمه «نامتناهی» را بر لفظ جاری میکنیم اولاً, معنای نامتناهی را در ذهن میفهمیم ثانیاً, این معنای نامتناهی, نامتناهی است به حمل اوّلی ثالثاً و متناهی است به حمل شایع رابعاً؛ این مفهوم در ذهن ما در کنار دهها مفهوم دیگر است. مفهوم نامتناهی به حمل اوّلی نامتناهی است و به حمل شایع مفهومی است که گوشه ذهن ماست و متناهی است. مگر ما نامتناهی را درک میکنیم؟ مگر ما ابد را درک میکنیم؟ ولی بهشت ابدی است، چه کسی میتواند موجود ابدی را تعریف کند؟ لذا انسانهای کامل هم معرفتشان با اعتراف همراه است؛ این «مَا عَرَفْنَاکَ» برای هر انسان کاملی یک چیز رسمی است و آن جایی هم که «قرب نوافل» یا «قرب فرائض» هست به اندازه ظرفیت «مجلیٰ» ذات اقدس الهی تجلّی میکند. در همین روایاتی که در کتاب شریف کنزالدقائق آمده بخشی از اوصافی که برای ملائکه است را ائمه(علیهم السلام) بر خودشان تطبیق دادند. بنابراین بندگان «مُخلَص» گرچه با زبان الهی, با «سمع» و «بصر» الهی و بعد از شهود الهی وصف ملکوتی دارند، آن شهودشان و این وصفشان هم محدود است و مانند آن؛ منتها طرزی وصف میکنند که منزّه از نقص باشد.
پرسش: در «اللَّهُ أَکْبَرُ» روایت داریم که «اللَّهُ أَکْبَرُ مِنْ أَنْ یُوصَفَ» آن وقت این جا هم استثنا می خورد که؟
پاسخ: بله، اما خود همین یک نحوه از وصف است. آن دو روایتی که مرحوم صاحب وسائل در کتاب صلات در بحث ذکر در وصف و معنای «اللَّهُ أَکْبَرُ» ذکر کردند که چند بار آن روایات خوانده شد، حضرت گاهی خودش از بعضی از اصحاب سؤال میکند که «اللَّهُ أَکْبَرُ» یعنی چه؟ او عرض میکند که «اللَّهُ أَکْبَرُ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ»، حضرت میفرماید: «وَ کَانَ ثَمَّ شَیْءٌ فَیَکُونَ أَکْبَرَ مِنْهُ» مگر چیزی در عالم هست که خدا از او بالاتر باشد؟ عرض کرد پس معنای الله اکبر چیست؟ فرمود: «اللَّهُ أَکْبَرُ مِنْ أَنْ یُوصَفَ»؛ (1)بعد از نقل این دو روایت این نکته بازگو شد که وجود مبارک حضرت که فرمود: «اللَّهُ أَکْبَرُ مِنْ أَنْ یُوصَفَ» بازگشت آن به موجبه «معدولة المحمول» نیست، بلکه بازگشت آن به «سالبهٴ محصّله» است؛ یعنی «اللَّهُ لا یُوصَف» که آن برای ذات است، نه اینکه «اللَّه» وصفش این است که «لا یُوصَف»؛ «اللَّه» وصفپذیر نیست، برای اینکه به یک چیز نامحدود آدم دسترسی ندارد تا آن را وصف کند؛ آن به خاطر آن است که به «سالبه محصّله» برمیگردد و آن برای کسی است که نمازی میخواند «قُرْبَانُ کُلِّ تَقِیٍّ» (2)است, «اللَّه و اکبر»ی میگوید که «قُرْبَانُ کُلِّ تَقِیٍّ» است و مانند آن, اما برای ماها «اللَّهُ أَکْبَرُ مِنْ کُلِّ شَیْء»، ما هم اگر در خدمت حضرت بودیم و از ما سؤال میکردند که «اللَّهُ أَکْبَرُ» یعنی چه؟ میگفتیم «اللَّهُ أَکْبَرُ مِنْ کُلِّ شَیْء» یا حداکثر اگر درک میکردیم میگفتیم «اللَّهُ أَکْبَرُ مِنْ أَنْ یُوصَف» که خیال میکردیم این موجبه «معدولة المحمول» است، اما حالا «سالبه محصّله» باشد؛ یعنی در آن جا احدی راه ندارد و این مقدور همه نیست.
به هر تقدیر بندگان «مُخلَص» به زبان خدا, خدا را وصف میکنند. اینکه سیدناالاستاد فرمود: إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخلَصینَ و همچنین آیه سُبْحانَ اللَّهِ را میتوان از قبل و بعد گرفت و یک خوشه جدایی معنا کرد، (1)مستحضرید بعد از آن اصول چهارگانه بود؛ اصول چهارگانه این بود که ما آنچه از «سباق» آیات استفاده میکنیم این را یادداشت کنیم, آنچه از سیاق آیات استفاده میکنیم آنها را یادداشت کنیم, آنچه از صحنه تفسیر آیات به آیات که فصل سوم است میفهمیم آنها را هم یادداشت کنیم، به خدمت روایات برویم و آنچه از روایات میفهمیم را ضمیمه کنیم و یادداشت کنیم، وقتی این چهار فصل و عنصر را کنار هم جمعبندی کردیم و آنجا گذاشتیم، از آن به بعد مجازیم چیزهایی که مطابق با این عناصر چندگانه است را استفاده کنیم و این اجازه را هم خود ائمه(علیهم السلام) با آن سیره تفسیری خودشان به ما دادند. کتاب شریف معانیالأخبار مرحوم صدوق را شما از اول تا آخر ملاحظه کنید، میبینید این یک راه کلیدی در تدریس تأویل قرآن و تفسیر انفسی قرآن و روایات است.
از وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) سؤال میکنند که - یکی از کنیههای وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) «ابوالقاسم» است - «ابوالقاسم» یعنی چه؟ این از خواصّ اصحاب حضرت بود، حضرت فرمود پسری داشت که کُنیه او قاسم بود. عرض کرد این را میدانم «زدنی بیاناً» حضرت فهمید که او برای این بحثها آماده است. اینکه عرض کرد «زدنی بیانا» مطلبی فرمود که شرح آن مطلب عبارت از این است: فرمود اصل اول اینکه علیبنابیطالب شاگرد پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است، عرض کرد بله این را میدانم؛ اصل دوم این است که علیبنابیطالب «قَسِیمِ الْجَنَّةِ وَ النَّار» است، عرض کرد این را هم شنیدم و میدانم؛ اصل سوم این است که هر شاگردی فرزند استاد است و هر استادی پدر شاگرد است، عرض کرد این هم فهمیدم؛ فرمود اگر این سه اصل را فهمیدی پس وجود مبارک پیغمبر ابوالقاسم است. این ابوالقاسم کجا و آن ابوالقاسم کجا! علیبنابیطالب شاگرد پیغمبر است و هر شاگردی فرزند استاد است و علی «قَسِیمِ الْجَنَّةِ وَ النَّار» است، پس پیغمبر ابوالقاسم است؛ (2)این را آدم ده سال هم درس بخواند نمیفهمد، این راه کلیدی است که آنها به ما یاد دادند. در ذیل آیه ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَ لْیُوفُوا نُذُورَهُمْ (3)[16] این بحث گذشت که «ذَریح» رفته خدمت امام صادق(سلام الله علیه) عرض کرد این تَفَثَهُمْ یعنی چه؟ فرمود: «لِقَاءُ الْإِمَامِ»(علیه السلام)، (4)بعد «ذَریح» آمده بیرون به زراره و به ابوبصیر و اینها گفته که من خدمت حضرت رفتم و حضرت این جمله را فرمود, اینها آمدند خدمت امام صادق(سلام الله علیه) عرض کردند چرا به ما نفرمودید؟ حضرت فرمود: «مَنْ یَحْتَمِلُ مَا یَحْتَمِلُ ذَرِیحٌ» مگر حرف ما را هر کسی تحمل میکند؟! ما یک سلسله حرفهای عمومی داریم که در حوزهها میگوییم, یک سلسله حرفهای خصوصی داریم که برای خواص میگوییم, یک سلسله حرفهایی که در دسترس نیست را برای اوحدی میگوییم؛ اینکه فرمود: «إِنَّ حَدِیثَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌلَا یَحْتَمِلُهُ إِلَّا مَلَکٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِیٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ»، (5)به این علت است؛ حتی بعضی از مطالب را برای زرارهها و امثال زرارهها نمیگویند، ایشان منتظر است «ذَریح» بیاید تا بفرماید منظور از تَفَثَهُمْ «لِقَاءُ الْإِمَامِ» است. ما که در دعای نورانی امام «علی النقی»(علیه السلام) - که این ایام متعلّق به آن ذات مقدس است - که میخوانیم، این زیارت «جامعه» برای درس و بحث است؛ در آن زیارت «جامعه» وقتی اوصاف و اسمای الهی مطرح شد، این جمله خبریه است که به داعی انشا القا میشود. آدم وقتی به مشهدی از مشاهد ائمه(علیهم السلام) مشرّف میشود، ضمن اینکه حوایج دنیایی و مادی و بشری خودش را میخواهد, از ذات اقدس الهی در کنار جوار آنها میخواهد «مُحْتَمِلٌ لِعِلْمِکُمْ»؛ (6)یعنی من اینجا آمدم که باسواد برگردم؛ شما فرمودید علمِ ما را فقط اولیای الهی تحمل میکنند، من آمدم مقداری از آن سوادهای شما را ببرم. «مُحْتَمِلٌ لِعِلْمِکُمْ» این جمله خبریهای است که به داعی انشا القا شده اولاً، چون دعاست و معنایش این نیست که من بیایم درس بخوانم مرجع شوم یا مجتهد شوم، این فراوان است؛ آن علمی که شما گفتید: «لَا یَحْتَمِلُهُ إِلَّا مَلَکٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِیٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ»، من آمدم یک ذرّه از آن علم را ببرم؛ این دعای خاصّی است که زیارت «جامعه» در حرم مطهر امام هشتم یا سایر ائمه خوانده میشود. این راه نشان میدهد که بندگان «مُخلَص» یک سَمت و سویی دارند و کلیدواژه آن هم در کتاب شریف معانیالأخبار است. اول تا آخر این کتاب از همین تفسیر انفسی است، بر خلاف روایات و کتابهای دیگر مرحوم صدوق است؛ آنجا را اگر برای هر کسی هم معنا کنید باور نمیکند، مگر اینکه کسی امامشناس باشد و امام او را بشناسد، وگرنه «ابوالقاسم» معنایش این نیست که «أبو قسیم الجنّة و النار», این جزء تفسیرهای انفسی آیات و روایات است. انسان که به مشهد میرود برای این برود که باسواد برگردد، نه فقه و اصول یاد بگیرد یا فلسفه و کلام یاد بگیرد، این علوم در حوزهها فراوان است؛ آن علمی که این بزرگواران به آدم میدهند علمی است که برای ابد سودمند و آدم را حفظ میکند، نه علمی که آدم باید تلاش و کوشش کند اینها را حفظ کند و در آخرهای عمر بگوید:
آنها که خواندهام همه از یاد من برفت *** الا حدیث دوست که تکرار میکنم
آن علم, حافظ آدم است «مُحْتَمِلٌ لِعِلْمِکُمْ مُحْتَجِبٌ بِذِمَّتِکُمْ» من آمد این جا پناه ببرم باسواد شوم و آن گاه برگردم و بروم، اینها را آدم در جوار ائمه از خدا می خواهد.
بنابراین کلیدواژههای این به وسیله ائمه(علیهم السلام) نشان داده شد که مثلاً از آن کلمه این مطلب منظور است, از آن آیه این مطلب منظور است و از آن جمله این مطلب منظور است. در جریان ن وَ الْقَلَمِ که چند بار به عرضتان رسید در تفسیر شریف نورالثقلین (1)این روایت هست که وجود مبارک حضرت ن وَ الْقَلَمِ را این گونه معنا نمودند که اینها نهرهایی هستند در بهشت، بعد فرمود اینها دو فرشته از فرشتگان الهی هستند؛نون و قلم دو فرشته هستند یعنی چه؟ نون و قلم دو نهر هستند یعنی چه؟ بنابراین اینها را که نمیشود از کلمات فهمید، فهم اینها را کسانی میگویند که مخاطب اصلی قرآن است که «إِنَّمَا یَعْرِفُ الْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ»، (2)این معارف را با درس و بحث حوزوی نمیشود فهمید. بنابراین اینکه میگویند به روایات مراجعه کنید تنها برای اینکه مخصّص عام پیدا کنیم یا مقیّد اطلاق پیدا کنیم یا قرینه برای «ذیالقرینه» پیدا کنیم یا شأن نزول برای نازل پیدا کنیم نیست، اینها بحرهای رایج است، آن بحرهای کلیدی را این روایات معنا میکنند.
غرض این است که سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) بعد از حفظ آن اصول میفرمایند اگر منظور ابطال نظر مشرکان است، چون مشرکان آمدند برای خدا فرزند ثابت کردند, «اتّخاذ ولد» ثابت کردند, «اصطفای بنات» ثابت کردند و شریک درست کردند؛ اگر قرآن بخواهد اینها را نفی کند که خیلی از مؤمنین با دلیل عقلی و نقلی اینها را نفی میکنند و خدا را وصف میکنند، دیگر عباد «مُخلَص» که سرسلسله بندگان الهی هستند لازم نیست که شما به صورت حصر گفتید، فقط اینها میتوانند خدا را وصف کنند؛ اگر منظور ابطال حرف وثنیین و صنمیین است و اگر منظور این است که خدا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً است, أَصْطَفَی الْبَناتِ عَلَی الْبَنینَ (1)[23] است و شریک ندارد، خیلی از مؤمنین اوصافی که برای خدا ذکر کردند و قرآن کریم این اوصاف را امضا کرد و در قرآن نقل کرد هست، مانند رَبَّنا إِنَّکَ کذا و کذا که این در قرآن و در ادعیه هم هست، اما بندگان «مُخلَص» چه کسانی هستند و خدا را چطور وصف میکنند و چه وصفی مراد است که در این آیه فرمود خدا را فقط بندگان «مُخلَص» میتوانند وصف کنند، برای اینکه بندگان «مُخلَص» براساس «قُرب فرائض» و «قُرب نوافل» با زبان خدا, خدا را وصف میکنند؛ با دیدِ ملکوتی خدا مشاهده میکنند و با زبان ملکوتی خدا, خدا را وصف میکنند.
بعد فرمود: ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ بِفاتِنینَ؛عابد و معبود توان آن را ندارد که نسبت به ذات اقدس الهی و به دین خدا آسیب برساند، مگر کسی که یَصْلَی النَّارَ (2)[25]است, صالِ الْجَحیمِاست و مانند آن. حالا درباره فرشتهها؛ در سوره مبارکه «انبیاء» ملاحظه فرمودید که اینها فرشتهها را معبود و ارباب تلقّی کردند، (3)بعد حرف فرشتهها را نقل کردند که فرشتهها عبد خاضع و خاشع هستند، (4)اینجا هم سخن فرشتهها را نقل میکند که فرشتهها خودشان را با سه وصف مشترک و اوصاف خاصّه برای هر یکی نقل میکنند؛ آن اوصاف مشترک که برای همه ملائکه است این است که وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ یک, وَ إِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَدو, وَ إِنَّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَسه؛ هرکدام از ما یک منزلت خاصّی داریم که از آن تعدّی نمیکنیم، همه ما آماده خدمتیم و صف بستهایم، چون خوابی که ندارند. در همان خطبه اول نهجالبلاغه این است که اینها منزّه از خواب و خوردن هستند, غذای اینها «لا اله الاّ الله» است, غذای اینها «سبحان الله» است سهو ندارند, نسیان ندارند, نوم ندارند, غذا ندارند, غذای اینها تسبیح الهی است. اینها را در خطبه اول نهجالبلاغه (5)ملاحظه بفرمایید. ماها مقام معلوم داریم و هرکدام از ما جایمان معلوم است.
پرسش: آن تفصیلی که بین ملائک دادید که ملائکه ارضی و ملائکه؟
پاسخ: بله «ملائکة الأرض» حسابشان طور دیگر است؛ اینها «ملائکة الأرض» را که معبود نمیدانستند، اینها ملائکهای که حامل عرش هستند, وحی میآورند و آنگونه از امور را انجام می دهند؛ لذا «ملائکة السماء» را فکر میکردند که معبود هستند.
پرسش: «ملائکة الأرض» مقام معلوم ندارند؟
پاسخ: مقام دارند، اما آنطوری که حامل عرش باشند و آنطوری که لا یَعْصُونَ اللَّهَ (1)باشند ما دلیلی بر آنها نداریم؛ درباره مسئولان بهشت اینطور است, مسئولان جهنم اینطور است, حاملان عرش اینطور است, حاملان وحی الهی اینطور است که نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمینُ ٭ عَلی قَلْبِکَ، (2)[30] اما هر فرشتهای که یک قطره باران یا تگرگ و برف را میآورد او هم نظیر فرشتههای قیامت معصوم باشد ما دلیلی نداریم، گرچه در اطلاق همان روایت وجود مبارک امام سجاد که همهشان را به طهارت دعا میکند، این اطلاق قابل تقیید است؛ اینطور نیست که ما دلیلی بر عصمت کلّ ملائکه داشته باشیم, چه «مَلک سماوی» و چه «ملک أرضی» که هیچ فرشتهای گناه نمیکند، بله آن فرشتگانی که حامل عرش و مأموران بهشت و جهنم هستند, مأموران تدبیر عالم و مدبّرات امر می باشند و حاملان عرش هستند، برهان بر عصمت آنها هست.
وَ إِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ ما همه آماده به خدمتیم، همه صف بسته برای امتثال امر پروردگاریم و همه ما تسبیحگوی او هستیم؛ او منزّه است از اینکه شریک داشته باشد، او منزّه از «اتّخاذ ولد» است, او منزّه از «اصطفای بنات» است, او منزّه از وَلَدَ اللَّهُ است، وَ إِنَّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ که این کار همه ماست؛ اما تقسیمبندی کارها گوشهای از آنها در همین آغاز سوره مبارکه «صافات» آمده است که فرمود: وَ الصَّافَّاتِ صَفّاً * فَالزَّاجِرَاتِ زَجْراً * فَالتَّالِیَاتِ ذِکْراً, (3)فَالْمُغِیرَاتِ صُبْحاً (4)[32] آمده, النَّازِعاتِ (5)آمده, السَّابِحاتِ (6)آمده اینها اوصاف خاصّی است که زیرمجموعه فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً (7)[35]میگنجند اینها به اذن خدا مدبّرات امر هستند و هرکدام گوشهای از امور را دارند، بعضی کارهای علمی دارند, بعضیها برای «احیاء» هستند, بعضی برای «إماته» هستند و بعضی برای «رزق» و مانند آن هستند؛ ما فرشته ها حرفهایمان این است، البته از نظر تطبیقی در روایات کنزالدقائق ملاحظه فرمودید که امام(سلام الله علیه) اینها را بر خودشان هم تطبیق کردند که ما هم همینطوریم. اما مستحضرید که هیچ کدام از اینها نقطه آغازین خلقت نیستند؛ لذا نقطه پایانی «رجوع» هم نیستند، هیچ کدامشان صادر اول نیستند؛ لذا «راجع» آخر هم نیستند، تنها موجودی که صادر اول است و «راجع» آخر است، انسان است که درباره او گفته شده یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقیهِ، (8)البته راجع به حقیقت انسانیّت است، حالا افراد ضعیف در راه میمانند مطلب دیگر است.
در بحثهای قبل داشتیم که غیر از انسان کامل, بقیه «ابن السبیل» هستند؛ از صفر شروع میکنند و در بین راه میمانند یا برخیها از بین راه شروع میکنند تا نزدیکهای پایان، سیر یا هستیشان ظهور دارد، اما کسی که از صفر تا صد را شروع کند فقط انسان است، زیرا جماد و نبات و حیوان، اینها «ابن السبیل» هستند، اینها از صفر شروع کردند؛ ولی در راه میمانند و اینها هیچ کدام به «لقاء الله» نمیرسند. فرشتهها گرچه از صفر شروع نکردند و از بین راه شروع کردند، اما همه اینها مقام معلوم دارند، همانطوری که جناب جبرئیل(سلام الله علیه) گفت: «لَوْ دَنَوْتُ اَنْمُلَةً لاحْتَرَقَتْ» (1)فرشتههای دیگر هم همینطور هستند و دیگر در هیچ آیهای, روایتی که فرشته صادر و ظاهر اول باشد و پایان امور با سیر فرشته ختم میشود نیست، اما «أوّل ما خلق الله نور نبیّک(علیه و علی آله آلاف التحیّة والثناء)» هست, اینها اول می باشند و آخر هم هستند.
پرسش: حاج آقا! این ملائکه زمین که فرمودید ممکن است گناه کنند امکان دارد که اینها هم به صد برسند؟
پاسخ: نظیر انسانهای متوسط, نظیر جنهای متوسط؛ جن موجودی نیست که صادر اول باشد؛ در بین جنها پیغمبری ثابت نشده, رسولی ثابت نشده, امام معصومی ثابت نشده, خلیفهای ثابت نشده اینها در هر عصر و مصری تابع پیامبر همان زمان هستند که پیامبر و انبیا و مرسلین و ائمه و خلفا از انس می باشند و اینها هم زیرمجموعه آنها هستند، میروند عرض ارادت میکنند؛ آنکه در سوره «احقاف» دارد که إِنَّا سَمِعْنا کِتاباً أُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسی (2)آنها را پیرو مکتب موسای کلیم(سلام الله علیه) بودند، بعد که قرآن نازل شده است گفتند ما شنیدیم کتابی بعد از موسای کلیم آمده است. دلیلی نیست که اینها صادر اول باشند و دلیلی هم نیست که اینها به «لقاء الله» بار یابند و دلیلی هم نیست که اینها از خودشان نبی و رسول داشته باشند, تحت رسالت و نبوّت و امامت و خلافت انسان هستند؛ لذا تنها انسان است که در اثر «کدح ملاقی» میتواند از صفر شروع کند و به صد برسد، البته انسانهای متوسط هم در بین راه میمانند.
پرسش: حضرت استاد! انسان کامل اگر ؟
پاسخ: انسان کامل تا زنده است قوس صعود را دارد ادامه میدهد، در «قوس صعود» مادامی که انسان هست مکلّف است و مهندس این راه هم به اذن خدا انسان است؛ یعنی اگر انسان کامل نباشد ما قوس صعودی نداریم، چه کسی میتواند بالا برود؟ انسان با رفتنش این راه را ترسیم میکند «قوس نزول» که افاضه الهی است ترسیم شده است، ذات اقدس الهی از آن بالا فیض را نازل کرده است تا به عالم خاک رسیده، اما کسی از حَمَإٍ مَسْنُونٍ (1)[40] و از «طین» و «تراب» حرکت کند و به دَنا فَتَدَلَّی (2)برسد فقط انسان است، اگر انسان نباشد هیچ کسی مهندس این راه نیست؛ ذات اقدس الهی انسان را خلق کرد راهیِ این راه است, هندسه این راه را با سیر و سلوک انسان, ذات اقدس الهی ترسیم میکند؛ این انسان است که میرود و به اذن خدا راه میسازد و اگر انسان نباشد ما فقط یک راه داریم که همان قوس نزول است.
فرمود: وَ إِنَّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ؛ اما حرف مشرکین چیست؟ مشرکین دو حرف دارند که یکی مطابق با مبنای آنها نیست و یکی اینکه مطابق با بنای اینها نیست؛ اینها اگر منکر وحی و نبوّت باشند، چه اینکه ظاهر حرفشان این است که انسان نمیتواند رسول خدا باشد، چرا میگویند اگر ذکری, وحی ای از طرف خدا برای ما میآمد ما هم میپذیرفتیم شما که میگویید محال است بشر با خدا رابطه داشته باشد و از طرف خدا رسول باشد و اگر رسالتی هست به وسیله فرشته است، پس چرا این تمنّی را دارید یا این حرف مطابق مبنایشان نیست که سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) دارد این هفوهای است از اینها برای اینکه، شما وحی و نبوّت را که منکرید؛ با بنای این هم سازگار نیست. بر فرض که شما این مبنا را داشته باشید وحی الهی آمده و قرآن آمده، اگر میگویید قرآن وحی نیست فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ. (3)آیه 42 سوره مبارکه «فاطر» که قبلاً گذشت این بود که آنها وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمَانِهِمْ لَئِنْ جَاءَهُمْ نَذِیرٌ لَیَکُونُنَّ أَهْدَی مِنْ إِحْدَی الْأُمَمِ، این با مبنای آنها سازگار نیست مگر براساس فرض باشد که سوگند یاد کردند اگر وحیای از طرف خدا بیاید، از یکی از این امتهایی که دارای وحی و نبوّت هستند مثل موسویها, عیسویها اینها میگویند ما متمدّنتریم، اما فَلَمَّا جاءَهُمْ نَذیرٌ ما زادَهُمْ إِلاَّ نُفُوراً (4)[43] رمیدن اینها و فاصله اینها بیشتر میشود. غرض این است که اینها حرفی دارند که با مبنای آنها سازگار نیست، اینها میگویند بشر مستحیل است که با خدا رابطه داشته باشد و وحی بیاورد، اگر وحیای هست به وسیله فرشتههاست؛ اگر این هست چرا شما چنین تمنّی ای را دارید و حالا که این مبنا را پذیرفتید وقتی وحی الهی آمده است چرا شما انکار کردید و رمیدن شما بیشتر شد؟ در همین سوره مبارکه «صافات» حرفشان این است که میگفتند اگر وحی الهی بیاید ما قبول میکنیم، وقتی که وحی آمد اینها انکارشان بیشتر شد وَ إِنْ کانُوا لَیَقُولُونَ ٭ لَوْ أَنَّ عِنْدَنا ذِکْراً مِنَ الْأَوَّلینَ ما اگر میفهمیدیم انبیای گذشته, امم گذشته, اقوام گذشته و قبایل گذشته بعد از مرگ کجا رفتند، وضعشان چطور شد، بهشت یعنی چه, جهنم یعنی چه, کفر یعنی چه, محاسبه یعنی چه, محاکمه یعنی چه, اگر ما از این امور باخبر بودیم لَوْ أَنَّ عِنْدَنا ذِکْراً مِنَ الْأَوَّلینَ ٭ لَکُنَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخلَصینَ که آنگاه ذات اقدس الهی می فرماید ما همه اینها را به شما گزارش دادیم، هم از گذشته گزارش دادیم و هم از آینده باخبرتان کردیم فَکَفَرُوا بِهِ چرا کفر ورزیدید؟! در حالی که نباید کفر میورزیدید، اما فَسَوْفَ یَعْلَمُونَمیفهمید عاقبت این انکار, نکول و کیفر کفرتان چیست و بدانید در این مبارزه, انبیای ما پیروزند؛ منطق ما, کلمهٴ ما - این «کلمه» که همان «و کلِمَةُ بهَا کلامٌ قَد یؤم» منظور از کلمه, کلام است - یعنی حرفِ ما, منطق ما, دین ما این است. سَبَقَتْ کَلِمَتُنا نه یعنی یک کلمه; یعنی مقال و منطق ما قبلاً در ساختار نظام آفرینش تصویب شده است وَ لَقَدْ سَبَقَتْ کَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلینَ ٭ إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ، تصویب الهی این است که انبیا پیروزند و شما شکست خورده اید؛ حالا یا با طوفان پیروزند یا با یا نارُ کُونی بَرْداً وَ سَلاماً (5)[44] پیروزند یا فَأَخَذْناهُ وَ جُنُودَهُ فَنَبَذْناهُمْ فِی الْیَمِّ (6)[45] پیروزند یا فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدارِهِ الْأَرْضَ (7)پیروزند یا سَخَّرَها عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیالٍ وَ ثَمانِیَةَ أَیَّامٍ (8)[47] پیروزند یا قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ (9)[48]پیروزند یا جنگ است و رهبری انقلاب است مثل داوود یا با طوفان و معجزات دیگر. بالأخره انبیا, مرسلین و فرستادههای الهی یا به این طریق یا به آن طریق پیروزند. فرمود: وَ لَقَدْ سَبَقَتْ کَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلینَ ٭ إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ- این جمله اسمیه با این لام - حتماً اینها پیروزند.
سوره مبارکه «غافر» که از آن به سوره «مؤمن» هم یاد میشود در آیه 51 به این صورت یاد شده است: إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذینَ آمَنُوا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ یَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهادُ تنها مربوط به قیامت نیست که اینها در آن روز پیروزند، در دنیا هم اینها پیروزند. الآن هم شما میبینید در بین این هفت میلیارد بشر اسم پنج شش نفر مطرح هست که نوح هست و ابراهیم هست و موسی هست و عیسی هست و وجود مبارک پیغمبر(علیهم الصلاة و علیهم السلام)، اینها هستند که جهان را میگردانند. هر جا سخن از عبادت و حق و تمدّن است همین پنج شش نفر هستند که دارند عالَم را اداره میکنند، فرمود اینها پیروزند و اینها ماندنی هستند، لکن درباره دیگران که اصلاً لفظی نیست فرمود: وَ جَعَلْناهُمْ أَحادیثَ؛ (1)ما اینها را دفن کردیم. اگر کسی در کتابخانه رفت و یک کتاب تاریخ گرفت و نبش قبر کرد و ورق زد، در صفحات کتاب تاریخ میبیند در این کشور ساسانیانی بودند, سامانیانی بودند, عباسیانی بودند و مانند آن وَ جَعَلْناهُمْ أَحادیثَ، اینها را ما حدیث قرار دادیم و در کتابهای تاریخ دفن کردیم؛ اما آنکه عالم را دارد میگرداند همین پنج, شش نفر هستند.
پرسش:؟پاسخ: خیلی از این مسیحیان و راهبان و متدیّنانشان را ما نمیبینیم، کار به دست چند نفر است، آن چند نفر را میبینیم که کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (2)وگرنه بسیاری از اینها اهل زهد و تقوا هستند، لکن اصلاً چیزی از دستشان برنمیآید. مگر قبلاً اگر کسی ایرانی را میدید همان سلطنت ملعون را میدید؟ بسیاری از مردها و زنها باایمان بودند و اهل نماز شب بودند کسی از اینها خبر نداشت؛ الآن هم در غرب همینطور است، بسیاری از این مردم مظلومِ فقیر از سلطه آنها به ستوه آمدند. مظلوم در عالم زیاد است نه ظالم, ظالم همین چند نفرند که شما میبینید درندهخو هستند. خیلیها هستند که براساس صلح دارند زندگی میکنند، آنها صدایشان به کسی نمیرسد؛ این چند نفری که الآن برای آدمکشی مسابقه میدهند، اینها چند نفر بیشتر نیستند؛ بسیاری از مردم مستضعف هستند. شما ببینید امید اینکه در بسیاری از کشورهای اروپایی، اسلام دین اول شود هست، راهی برای تبلیغ نبود و کسی راهی برای ترویج نداشت؛ همین که کمی به برکت روح مطهر امام راحل و شهدا یک نفس تازهای شد هفتاد هشتاد ملیّت از شرق و غرب عالم آمدند «جامعة المصطفی» را تشکیل دادند. الآن شعار رسمی مستضعفان این است «اطلبوا العلم ولو بقم» این چیست؟ معلوم است تشنه همین حرفها هستند. راه باز نیست و اگر راه باز باشد آن وقت معلوم میشود که جریان إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَاست.
موضوع: تفسیر آیات 171 تا 182 سوره صافات
وَ لَقَدْ سَبَقَتْ کَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلینَ (171 إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ (172) وَ إِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ (173) فَتَوَلَّ عَنْهُمْ حَتَّی حینٍ (174) وَ أَبْصِرْهُمْ فَسَوْفَ یُبْصِرُونَ (175) أَ فَبِعَذابِنا یَسْتَعْجِلُونَ (176) فَإِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرینَ (177) وَ تَوَلَّ عَنْهُمْ حَتَّی حینٍ (178) وَ أَبْصِرْ فَسَوْفَ یُبْصِرُونَ (179) سُبْحانَ رَبِّکَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا یَصِفُونَ (180) وَ سَلامٌ عَلَی الْمُرْسَلینَ (181) وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمینَ (182)) در جریان فرشتهها و همچنین در جریان قُرب نوافل و فرائض برخی از مطالب که مانده بیان شود تا به مطالبی که مربوط به این آیات است برسیم. جریان فرشتهها را ذات اقدس الهی به چند قسم تقسیم کرد که اینها مدبّرات امور الهی هستند؛ برخی از اینها مسئول امور وحی, برخی مسئول «احیاء» و برخی مسئول «إماته» و مانند آن هستند. تصریح به عصمت اینها درباره بخشی از فرشتههاست؛ سوره مبارکه «تحریم» آیه شش به این صورت است: یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلیکُمْ ناراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ عَلَیْها مَلائِکَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا یَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ؛ تصریح به عصمت درباره مسئولان جهنم است، البته همانطوری که اطلاق ندارد, دلیل بر حصر هم نیست و این آیه فقط عصمت فرشتههایی که مسئول جهنم هستند را ثابت میکند، البته فرشتههایی که به مراحل بالاتر راه دارند، میشود از راه مفهوم اولویّت عصمت آنها را ثابت کرد؛ اما اینکه هر مَلَکی معصوم است از این آیه برنمیآید، چه اینکه اگر دلیلی هم بر عصمت یک فرشته دیگر دلالت کند، این آیه معارض نیست؛ این آیه فقط ناظر به عصمت فرشتههای مسئول جهنم است.
پرسش:؟پاسخ: ما که از خلقت همه آنها باخبر نیستیم که همه آنها مجرّد تام هستند یا نیستند؛ برخی از آنها ممکن است نظیر انسان باشند یا نظیر جن باشند. فرشتههایی که ذات اقدس الهی حضور آنها را, خصوصیت اینها را, اوصاف اینها را در قرآن بیان کرد یا ائمه(علیهم السلام) در روایت فرمودند روشن است، اما «ملائکة الأرض» از چه جنسی هستند، آیا مجرّدند و تجرّدشان برزخی است یا نظیر انسان می باشند، بدن ظریف دارند و مانند آن, اینها که اثبات نشده است.
در سوره مبارکه «جن» برای بیان نزاهت قرآن از هرگونه تحریف، فرمود فرستادهها و فرشتههایی که مسئول امور وحیانی هستند و وحی الهی را تدوین میکنند، اینها از مصدر وحی تا قلب مطهّر پیامبر از یک سو, از قلب مطهّر پیامبر تا لبان مطهّر آن حضرت از سوی دیگر, همه این صدر و ساقه معصوم است که این را مشخص فرمود, آنگاه عین کلمات الهی به سطح جامعه میرسد که از آن به بعد مردم یا قبول میکنند یا نمیپذیرند؛ در بخش پایانی سوره مبارکه «جن» آیه 25 به بعد این است: عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ أَحَداً ٭ إِلاَّ مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً ٭ لِیَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ وَ أَحاطَ بِما لَدَیْهِمْ وَ أَحْصی کُلَّ شَیْءٍ عَدَداً؛ (1)[1] یعنی وحی الهی که از «لدی الله» صادر یا ظاهر میشود تا نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمینُ ٭ عَلی قَلْبِکَ (2)[2] این با اسکورت فرشتهها میآید و نه از پشت سر, نه از جلو, نه از طرف راست, نه از طرف چپ جا برای دخالت غیر فرشتههای معصومِ پاسدار وحی نیست إِلاَّ مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً؛ گروهی از ملائکه این وحی را همراهی میکنند تا ذات اقدس الهی مطمئن شود که اینها وحی را به جایگاه اصلی آن بدون یک حرف کم یا زیاد رساندند تا به قلب مطهر حضرت برسد؛ وقتی به قلب مطهّر رسید، فاصله بین قلب و لبان مطهّر او هم معصوم است، برای اینکه «بالصراحه» فرمود: وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی ٭ إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْیٌ یُوحی؛ (3)[3] آنچه از لبان مطهر حضرت میرسد، عین آن است که ذات اقدس الهی فرمود، از آن به بعد مردم یا میپذیرند یا نمیپذیرند. پس در جریان وحی این «مما لا ریب فیه» است که وحی معصوم است, آورندگان وحی و گیرندههای وحی معصوم هستند و مانند آن; اما حالا دلیلی بیاید بگوید هر قطره باران که میآید، هر قطره تگرگ یا برفی که میریزد فرشتهای آن را همراهی میکند - که در بیانات نورانی امام سجاد در صحیفه (4)هست، گرچه حضرت همه اینها را به طهارت دعا میکند، اما - دلیلی داشته باشیم عقلی یا نقلیِ غیر قابل تخصیص که اینها الاّ و لابد معصوم هستند، ما چنین دلیلی نداریم؛ البته حاملان «عرش», مسئولان «وحی», مسئولان «احیاء», مسئولان «إماته» اینها که جزء مدبّرات امر هستند، طبق شواهد فراوان قرآنی عصمت اینها ثابت شده است؛ اما «ملائکة الأرض» آیا جسم دارند یا ندارند یا جسم لطیف دارند یا ندارند، ما نه برهان عقلی داریم و نه برهان نقلی داریم. اگر دلیلی دلالت کرد بر اینکه فلان فرشته در فلان امر اشتباه کرد، ما برهانی بر نفی آن نداریم؛ آنچه مربوط به مدبّرات امر است یا وحی است یا «احیاء» است یا «إماته» است یا وَ إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحافِظینَ ٭ کِراماً کاتِبینَ (5)[5] که قرآن حافظ بودن اینها, مصون بودن اینها, صائم بودن اینها را امضا کرده است، اینها البته معصوم هستند.
غرض این است همانطوری که دلیل عقلی داریم بر عصمت پیغمبر و امام - دلیل عقلی داریم - و روایات هم همین دلیل عقلی را تأمین میکند، اما چه دلیل عقلی داریم بر اینکه فرشتهای که ابر را تکان میدهد و فرشتهای که قطره باران را میآورد این معصوم است؟ چه دلیل تام و معتبر نقلی داریم که اینها معصوم هستند؟ بله دلیل بر خلاف نداریم؛ ولی دلیل عقلی نداریم که اینها معصوم می باشند، اگر یک وقت یک روایت گفت فلان فرشتهای که خواست فلان قطره باران را بیاورد اشتباه کرده، ما چه چیزی بر نفی آن اقامه کنیم؟ مسئله امامت, ولایت, خلافت, رسالت اینها برای هدایت انسان است، اینها اگر یک ذرّه اشتباه کنند با ابدیّت ما بازی شده است، اینها معصوم هستند بله.
پرسش: حضرت استاد! اینها از امورات محتوم اند و ملائکه به اصطلاح باید معصوم باشند؟
پاسخ: چرا معصوم باشند؟ اگر مجرّد باشند بله, اما اثبات تجرّد محض اینها به چه دلیل است؟ اینکه در بیانات نورانی امام سجاد در صحیفه سجادیه است که هر قطره بارانی را یک فرشته میآورد، این به چه جهت جسم و ذرّه لطیفی نیست؟ اگر موجودی مجرّد تامّ عقلی بود، بله معصوم است؛ دلیلی هم بر عصمت اینها از نظر عقل آنطوری که برای امام، پیغمبر، ولیّ و وصی او اقامه شده است نداریم.
غرض این است که در جریان وحی همه ما مطمئن هستیم؛ یعنی یقین داریم «ممّا لا ریب فیه» است و قرآنی که ما در خدمت آن هستیم عین چیزی است که ذات اقدس الهی بدون کم و زیاد فرمود. از مصدر وحی تا قلب مطهّر رسول خدا معصوم است, از قلب مطهّر تا لبان مطهّر معصوم است, لبان مطهّرش که جز وحی نمیگوید و به سطح جامعه معصومانه منتقل میکند که از آن به بعد مردم یا قبول می کنند یا نکول واز آن طرفش هم خدا در سوره «حجر» فرمود من عهده دار حفظ هستم إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ، (1)بعد هم در سوره «فصلت» فرمود: لا یَأْتیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ؛ (2)[7] این کتاب در امنیت و تعهّد خداست، نه در زمان او, نه قبل از رحلت پیامبر, نه بعد از رحلت پیامبر در حرم امن این کتاب آسیبی وارد نمیشود، چون برای هدایت جمیع بشر است؛ گذشته از ظواهر نقلی فراوان, برهان عقلی هم داریم، برای اینکه مسئله وحی و نبوّت این است که بشر بدون راهنما رها نمیشود که این امر قطعی است و امر قطعی دیگر هم این است که آخرین راهنما وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است که دیگر بعد از او «لَا نَبِیَّ بَعْدِی» (3)و کتاب او هم که قرآن کریم است، اگر - معاذ الله - این قرآن به سرنوشت تورات و انجیل مبتلا شود و از این طرف هم که تا ابد پیامبری نخواهد آمد، معنایش آن است که بشر باید بیسرپرست و بیراهنما باشد، برای اینکه مثلاً آخرین پیامبر کتاب آورد که - معاذ الله - دستخوش تحریف شد و بعد هم که پیامبری نمیآید; یعنی مردم رها هستند. این با هیچ برهانی سازگار نیست، بلکه با تمام ادلّه قطعی سازگار نیست؛ این از قطعیترین و متقنترین دلیل عقلی بر صیانت قرآن از تحریف است، بعد آن ظواهر هم این را تأیید میکند. اوّلین و آخرین برهان قطعی برای صیانت قرآن از تحریف، این برهان عقلی است و بعد إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ تأیید میکند, لا یَأْتیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ (4)[9] تأیید میکند, اگر آن امور قطعی است که ذات اقدس الهی فرمود دیگر پیامبری نخواهد آمد «کما هو الحق» و اگر قرآن آخرین کتاب است «کما هو الحق»، اگر - معاذ الله - این هم به سرنوشت تورات و انجیل مبتلا شود؛ یعنی بشر دیگر دین نمیخواهد و چقدر از انقراض عالَم مانده هم که مشخص نیست. بنابراین این برهان قطعی و عقلی راه گشاست و آنها هم تأیید هستند.
اما در جریان قُرب نوافل و قُرب فرائض اگر انسان به جایی رسید، برابر قرب نوافل و در اثر محبّتهای الهی سیری کرد از مُحِب بودن به محبوب بودن, دوست خدا بود إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونی یُحْبِبْکُمُ اللَّهُ؛ (1)حلقه ارتباطی بین مُحِب و محبوب را وجود مبارک حبیب خدا ترسیم میکند، اگر کسی مُحِب خداست باید در مدار حبیب خدا بگردد تا محبوب خدا شود، اگر محبوب خدا شد از آن به بعد «کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ» (2)و مانند آن است، اما معنایش این است که اگر کسی به قُرب نوافل رسیده است جمیع شئونش این است یا یَأْکُلُ الطَّعامَ وَ یَمْشی فِی الْأَسْواقِ (3)[12] و حالات عادی هم دارد؟ خود آنهایی که به این مقام رسیدند فرمودند برای ما گاهی این حال پیش میآید. از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده است که «لی مَعَ اللَهِ حالاتٌ» که «لا یَسَعُها مَلکٌ مُقرَّبٌ و لا نَبیٌّ مُرسَل» (4)[13] اما این حالتها که یَأْکُلُ الطَّعامَ وَ یَمْشی فِی الْأَسْواقِ با حالات دیگر که اینچنین نیست، البته اصلِ عصمت با اینها هست.
مطلب دیگر این است که اگر کسی به قُرب فرائض یا قُرب نوافل رسید، میتوان درباره او نظر داد که خدای سبحان «سمع» و «بصر» او میشود یا او «یَدُ اللَّهِ» و «جَنْبُ اللَّهِ» و «عَیْنُ اللَّهِ» (5)میشود، اما آیا این کلماتی که از پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رسیده است که سه طایفه و سه دسته است، هر سه دسته همگون و یکسان هستند یا فرق میکنند؟ پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) قرآن را برای ما آورد, احادیث قدسیه را برای ما آورد, روایات احکامی هم برای ما آورد؛ همه اینها «مِن الله» هستند و هیچ کدام از خود شخص پیامبر نیست. احکام دین را که - معاذ الله - حضرت از خودش ندارد، اما احادیث قدسی با روایات فرق میکند و هر دوی آنها با قرآن هم فرق میکنند. قرآن را برابر اینکه خدا فرمود: ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی ٭ إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْیٌ یُوحی معلوم میشود که وحی الهی است، از این طرف که فرمود: لا تُحَرِّکْ بِهِ لِسانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ (6)[15] معلوم میشود وحی الهی است و از این طرف که فرمود: قالَ اللَّهُ, (7)وَ اللَّهُ یَقُولُ الْحَقَّ, (8)مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ قیلاً (9)[18] معلوم میشود «قول الله» است؛ از آن طرف هم در حدیث قدسی ایشان دارد که خدا چنین فرمود, خدا به زبان شما دارد میگوید. در حدیث قدسی و در روایات ممکن است که براساس قُرب نوافل و قُرب فرائض، خدای سبحان به زبان اینها در فصل سوم؛ یعنی مقام فعل حرف بزند یا اینها در فصل سوم - مقام فعل - از طرف خدا سخن بگویند، اما درباره قرآن مشخص است که لفظ و معنای آن کلاً از ذات اقدس الهی است.
1) آل عمران/سوره3، آیه31.
2) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج2، ص352، ط اسلامی.
3) فرقان/سوره25، آیه7.
4) بحارالانوار، العلامه المجلسی، ج18، ص360.
5) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص145، ط اسلامی.
6) قیامه/سوره75، آیه16.
7) آل عمران/سوره3، آیه55.
8) احزاب/سوره33، آیه4.
9) نساء/سوره4، آیه122.
میماند مسئله نصرت انبیا؛ انبیا(علیهم السلام) یک حکم مشترکی دارند که این جزء نبوّت عام است و یک دشمن مشترک هم دارند که برای توده تبهکاران مردمی است و یک پیروزی معنوی هم دارند. حکم مشترک اینها - اینهایی که همه با حجّت بالغه آمدند - در هیچ عصر و مصری پیامبری محکومِ علمی هیچ مستشکلی نشد، چون حجّت بالغه برای اینهاست که این مشترک است؛ در مسائل نظامی و جنگافروزی و اینها، گاهی رهبری انقلاب را اینها به عهده دارند و حکومت تشکیل میدهند؛ نظیر قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ, (1)نظیر اینکه سلیمان(سلام الله علیهما) به حکومت میرسد و اینها, گاهی هم با معجزه اینها پیروز میشوند, گاهی هم با جنگ چهره به چهره و تن به تن؛ نظیر غزوات وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) پیروز میشوند و گاهی هم در صحنههای جنگ نظامی شربت شهادت مینوشند که یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ حَقٍّ (2)[20] یا وَ قَتْلِهِمُ الْأَنْبِیاءَ بِغَیْرِ حَقٍّ (3)[21] اینها هست; ولی در قیامت که محکمه الهی است «عندالاحتجاج» اینها منصور هستند. بنابراین نصرت علمی و حجّت علمی برای اینهاست و مشترک است, در صحنه داوری قیامت اینها پیروزند مشترک است, در صحنه نبرد گاهی شهادت است و گاهی پیروزی که هر دو جزء إِحْدَی الْحُسْنَیَیْنِ (4)هستند این هم مشترک است و گاهی معجزه است و گاهی کرامت است که این هم مشترک است، دشمن مشترک هم دارند که در سوره مبارکه «حج» به این دشمن مشترک اشاره کرد؛ آیه 52 سوره مبارکه «حج» این است: وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِیٍّ إِلاَّ إِذا تَمَنَّی أَلْقَی الشَّیْطانُ فی أُمْنِیَّتِهِ؛ هیچ پیامبری نیامده مگر اینکه یک عدّه سنگاندازها در تبلیغات دینی او علیه دین او تهمت زدند, دروغ گفتند, تبلیغ خلاف کردند, نشر اکاذیب کردند, تشویش اذهان کردند مانند این موارد هست. هیچ پیامبری نیامده مگر عدّهای از تبهکاران علیه دین او تبلیغ کردند؛ بله، البته آنها از بین رفتند و دین آن پیامبر مانده است. این وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِیٍّ إِلاَّ إِذا تَمَنَّی أَلْقَی الشَّیْطانُ فی أُمْنِیَّتِهِ؛ یعنی در قلمرو و حوزه تمنّیات آن حضرات که خواستند دین در جامعه فراگیر شود، در آن حوزه عدّهای سنگاندازی کردند، تبلیغ سوء کردند، تشویش اذهان کردند، تکذیب کردند و مانند آن, البته محکوم شدند و سرانجام دین پیروز شده است.
در جریان نصرت مشترک چه در دنیا و چه در آخرت میفرماید سرانجام پیروزی برای همه انبیا و اولیای الهی است که آیه 51 سوره مبارکه «غافر»؛ یعنی همان سوره «مومن» این است: إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذینَ آمَنُوا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ یَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهادُ، وَ الْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِین؛ (1)یعنی در هر پارگراف تاریخی پیروزی برای مردان با ایمان است،ممکن است در صحنهای موقتاً آسیب ببینند؛ ولی در جمعبندی تاریخی پیروزی از آن اهل توحید است إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذینَ آمَنُوا؛هم در دنیا هم در روز قیامت. بنابراین اگر شهادتی بود، این شهادت جزء إِحْدَی الْحُسْنَیَیْنِ است؛ آنها چه فاتح شوند و چه کُشته شوند «احدی السیّئتین» است، اگر کشته شوند که «الیالنار» است و اگر پیروز بشوند به حسب ظاهر هم که ظلم مستمر است، برای آنها پیروزی یا کُشته شدن «احدی السیّئتین» است و برای مردان الهی پیروزی یا شهادت إِحْدَی الْحُسْنَیَیْنِ است. فرمود: إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذینَ آمَنُوا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیاکه این مفعول با واسطه است برای لَنَنْصُرُ, «نَنْصُر فی الحَیاةِ الدُّنیا و نَنْصُر یَوم یَقُومُ الْأَشْهادُ»، پس آنچه فعلاً در بخشهای نهایی سوره مبارکه «صافات» مطرح است که فرمود: وَ لَقَدْ سَبَقَتْ کَلِمَتُنا؛ یعنی قضا و قدر ما, مصوّبه ما این است که انبیا منصور باشند وَ لَقَدْ سَبَقَتْ کَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلینَ * إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ * وَ إِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ؛ حالا وَ مَا یَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّکَ إِلاَّ هُوَ، (2)[24]جُنُودَ رَبِّکَ اختصاصی به فرشته ها ندارد؛ مردان الهی که در میدان های مبارزه علیه کفر می جنگند، اینها هم جنود الهی هستند، بعد فرمود: فَتَوَلَّ عَنْهُمْ حالا که حرف اثر نمی کند به جایی رسیدند که خودشان می گویند سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَ وَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُنْ مِنَ الْوَاعِظِینَ. (3)[25]
پرسش: استاد ببخشید! نصرت در عالم آخرت به چه معناست؟
پاسخ: در محکمه الهی منصور هستند؛ در محکمه الهی که «یوم الاحتجاج» است آنها حجّت میآورند, اینها حجّت میآورند, در محکمه الهی قبل از اینکه مسئله ورود به جهنم مطرح شود احتجاجاتی است، چون «یوم الحجّة» است, «یومالاعتراض» است که خیلیها اعتراض میکنند لِمَ حَشَرْتَنی أَعْمی وَ قَدْ کُنْتُ بَصیراً، (1)استدلال میکنند, احتجاج میکنند که خدایا بنا شد من همانطور که در دنیا بودم، همانطور محشور کنی! من در دنیا بینا بودم الآن مرا کور محشور کردی؟! جواب میفرماید تو که در دنیا بینا بودی، الآن هم بینا هستی؛ جهنم را میبینی, تبهکاران را میبینی, در دنیا هم کور بودی مردان الهی را نمیدیدی, مسجد و حسینیه را نمیدیدی و الآن هم بهشت را نمیبینی؛ هرطور بودی محشور شدی، ما که جلوی چشمت را نبستیم, جلوی بصیرت تو را بستیم. مگر در دنیا مسجد را میدیدی؟ مؤمنین را میدیدی؟ دین را میدیدی؟ قرآن و عترت را میدیدی؟ آنها را که نمیدیدی! مرکز فساد را میدیدی، الآن هم همین طور است، الآن جهنم را خوب میبینی أَ فَسِحْرٌ هذا أَمْ أَنْتُمْ لا تُبْصِرُونَ. (2)[27] جهنم را از دور میبینی, از نزدیک میبینی, جهنمیها را میبینی، تو چشم داری؛ منتها چشم جهنّمی داری، بهشت را نمیبینی. این استدلال کسانی است که در قیامت کور محشور شدند و آن هم جواب الهی است. خلاصه قیامت روز احتجاج است, روز استدلال است و روز محاکمه است؛ در محکمه الهی فرمود انبیا پیروزند و آنها میفرمایند ما گفتیم شما قبول نکردید، شما هیچ بهانهای ندارید و هر بهانهای هم که داشتید ما برای شما تبیین کردیم؛ لذا در قیامت اینها منصور هستند.
فرمود: فَتَوَلَّ عَنْهُمْ حالا که به جایی رسیدند که سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ (1)[28] خودشان میگویند: سَواءٌ عَلَیْنا أَ وَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُنْ مِنَ الْواعِظینَ، (2)[29] زیرا احتمال تأثیر هم شرط است؛ وقتی یقین دارید که هیچ اثر ندارند، چون خود آنها «بالصراحه» میگویند چه بگویی و چه نگویی; بلکه بدتر, نمیگویند چه بگویی چه نگویی, میگویند چه بگویی و چه جزء واعظین نباشی؛ نمیگویند «سواء علینا أم وعظت أم لم تعظ» میگویند: سَواءٌ عَلَیْنا أَ وَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُنْ مِنَ الْواعِظینَ اینطور بیادبی دارند، پسفَتَوَلَّ عَنْهُمْ دیگر از اینها اعراض کن، بالأخره یک احتمال تأثیری باید باشد و گاهی هم مَعْذِرَةً إِلی رَبِّکُمْ (3)است، آن هم که واقع شد. گاهی شخص متأثّر نخواهد شد; ولی افراد جامعه میگویند شما میخواستی یکی دو بار هم بگویی؛ در آنجا هم انبیا دو بار اضافه کردند که فرمود: مَعْذِرَةً إِلی رَبِّکُمْ و این هم که واقع شد؛ لذا فرمود همه این کارهایی که به نصاب رسید فَتَوَلَّ عَنْهُمْ حَتَّی حینٍ ٭ وَ أَبْصِرْهُمْ؛ اینها را بیدار کن، فَسَوْفَ یُبْصِرُونَ؛ اینها که بیدار نمیشوند، بعد طولی نمیکشد که اینها بالأخره آشنا و آگاه میشوند.
أَ فَبِعَذابِنا یَسْتَعْجِلُونَاینها چه میگویند؟ گاهی به حضرت نوح میگفتند: یا نُوحُ قَدْ جادَلْتَنا فَأَکْثَرْتَ جِدالَنا فَأْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ کُنْتَ مِنَ الصَّادِقینَ؛ (4)[31]یا نوح خیلی احتجاج کردی, مرتب میگویی عذاب, اگر راست میگویی عذاب بیاید، این هم عذاب! اینها نسبت به عذاب «مستعجِل» بودند، اما فَإِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرینَ, فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرینَ؛ یعنی بد سُقم میکنند، اینها که «مُنذر» بودند به انذار الهی و وجود مبارک حضرت هم براساس قُمْ فَأَنْذِرْ اینها را انذار کرده، عالمان دین هم براساس لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ (5)[32] انذار کردند و آنها نپذیرفتند فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرینَ ٭ وَ تَوَلَّ عَنْهُمْ حَتَّی حینٍ این را تکرار میکند تا یک تسلّی باشد برای وجود مبارک پیغمبر از یک سو و تهدید باشد برای آنها از سوی دیگر, این وَ أَبْصِرْ فَسَوْفَ یُبْصِرُونَ را هم تکرار فرمود با تفاوتی که در أَبْصِرْهُمْ هست و در جمله دوم «أبصر» نیست، بعد فرمود: سُبْحانَ رَبِّکَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا یَصِفُونَ؛ اینها «الله» را با داشتن شریک, با داشتن فرزند, با «اتّخاذ ولد», با «اصطفای بنات» (6)اینها وصف میکردند سُبْحانَ رَبِّکَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا یَصِفُونَ. برای اینکه روشن شود انبیا پیروز هستند و حرف اینها, دین اینها, مکتب و روش و منش اینها پیروز است فرمود: وَ سَلامٌ عَلَی الْمُرْسَلینَ که با سلامت رسالت را به پایان بردند وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمینَ، این «حمد» گاهی در اول سوره است؛ نظیر حدود پنج یا شش سوَر قرآنی که قبلاً گذشت؛ یکی سوره مبارکه «فاتحة الکتاب» (7)بود، چند سوره بود که اوّلشان «حمد» بود که مُصدّر به «حمد» است و چند سوره هستند که مختوم به حمد می باشند؛ نظیر «صافات» و مانند آن که در آخر آنها «حمد» است و بعضی از سوَر هستند که وسط آنها «حمد» است؛ نظیر آیه ده سوره مبارکه «یونس» که فرمود: دَعْواهُمْ فیها سُبْحانَکَ اللَّهُمَّ وَ تَحِیَّتُهُمْ فیها سَلامٌ وَ آخِرُ دَعْواهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمینَ؛ این «حمد» گاهی در اول سوره, گاهی در وسط سوره و گاهی هم در آخر سوره است.
موضوع: تفسیر آیات 1 تا 8 سوره ص
ص وَ الْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ (1 بَلِ الَّذینَ کَفَرُوا فی عِزَّةٍ وَ شِقاقٍ (2) کَمْ أَهْلَکْنا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ فَنادَوْا وَ لاتَ حینَ مَناصٍ (3) وَ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قالَ الْکافِرُونَ هذا ساحِرٌ کَذَّابٌ (4) أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلهاً واحِداً إِنَّ هذا لَشَیْءٌ عُجابٌ (5) وَ انْطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا وَ اصْبِرُوا عَلی آلِهَتِکُمْ إِنَّ هذا لَشَیْءٌ یُرادُ (6) ما سَمِعْنا بِهذا فِی الْمِلَّةِ الْآخِرَةِ إِنْ هذا إِلاَّ اخْتِلاقٌ (7) أَ أُنْزِلَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ مِنْ بَیْنِنا بَلْ هُمْ فی شَکٍّ مِنْ ذِکْری بَلْ لَمَّا یَذُوقُوا عَذابِ (8)) سوره مبارکه «ص» همانطوری که از سیاق آن معلوم است و شواهد روایی هم تأیید میکند، در مکه نازل شد؛ سوَر مکّی همانطوری که بارها ملاحظه فرمودید، عناصر محوری آنها اصول دین و خطوط کلی فقه و اخلاق است. قسمت مهمّ صدر این سوره درباره توحید و وحی و نبوّت است. کلمه «ص» اگر جزء حروف مقطّعه باشد، نظیر سایر حروفی است که بحث آن در اول سوره مبارکه «بقره» گذشت؛ حروف مقطّعه گاهی جزء آیه است؛ نظیر همین ص وَ الْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ و گاهی خودش تنها یک آیه است؛ نظیر الم (1)و گاهی هم چند حرف جزء حروف مقطّعه هستند؛ نظیر حم ٭ عسق (2)[2] که دو آیه را تشکیل میدهند. در بعضی از روایاتی که در کنزالدقائق (3)آمده ملاحظه فرمودید، «ص» نام چشمهای است که از پایین عرش میجوشد و وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در معراج از آن چشمه وضو گرفتند و نماز خواندند. برخیها خواستند بگویند این «ص» اسمی از اسمای الهی است و آن اسمای حسنا که مُصدَّر به «ص» هستند؛ نظیر صادق بودن, «صادّ» از «سبیل الغیّ» بودن, صمدیّت خدا و مانند آن را نشان میدهد و اگر اسم این سوره باشد که دیگر اسمی از اسمای حسنا «بلاواسطه» نیست, بنابراین اگر جزء حروف مقطّعه باشد که بحث مبسوط آن در اول سوره مبارکه «بقره» گذشت.
واو در وَ الْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ واو قسم است. خدا گاهی به قرآن حکیم سوگند یاد میکند (1)و گاهی به قرآن ذِی الذِّکْرِ سوگند یاد میکند؛ مستحضرید که سوگند ذات اقدس الهی در مقابل «بیّنه» نیست، بلکه به خود «بیّنه» است. سوگند در محاکم قضایی در مقابل «بیّنه» است که «الْبَیِّنَةُ عَلَی الْمُدَّعِی وَ الْیَمِینُ عَلَی مَنْ أَنْکَرَ»؛ (2)مدّعی باید «بیّنه» ارائه کند و منکر سوگند یاد میکند، اما سوگندهای قرآنی به خود «بیّنه» است نه در مقابل «بیّنه»; نظیر اینکه کسی ادّعا میکند که الآن روز است و سوگند یاد میکند، میگوید به این آفتاب قسم الآن روز است؛ این شخص به خود دلیل سوگند یاد کرده است. اگر ذات اقدس الهی به چیزی سوگند یاد میکند; یعنی بررسی آن شیء مدّعا را ثابت میکند. معارف توحیدی و وحی و نبوّتی که در این سوره آمده، با ارزیابی و بررسی مطالب خود قرآن کریم ثابت میشود؛ قرآن کتاب استدلالی است و براهین اقامه میکند. مشکل بشر - بشر فعلی هم همینطور است و بسیاری از سوَر مکّی مثل اینکه الآن نازل شده - الآن چه در شرق, چه در غرب, چه در بخشهای خاورمیانه و دور، همین معرفتشناسی است از یک سو, انکار وحی و نبوّت است از سوی دیگر, جهانبینی قاصر و محدود است از سوی سوم, محدودیّت انسان است که انسان را یک حیوان ناطق میدانند از سوی دیگر و اگر در مسئله پزشکی هم ترقّی کردند دیگر نمیدانند اگر انسان را پایین آوردند و تشخیص داروها و بیماریهای انسان را از آزمایش بر روی موش گرفتند، فنّ شریف طب را هم در حدّ بیطاری پایین میآورند و مقام طبیب را هم به مقام بیطار متنزّل میکنند.
انسان حقیقتی است جاودانه که هرگز از بین نمیرود، بلکه مرگ را میمیراند و مرگ تحت فشار برخورد انسان با او لِه میشود و از پا در میآید و انسان وارد صحنه برزخ میشود و دیگر مرگی نیست, وارد «ساهره» قیامت میشود مرگی نیست, وارد بهشت میشود مرگی نیست؛ قرآن بارها به ما فرمود و فهماند که انسان مرگ را میمیراند نه بمیرد، این حرف برای همیشه تازه است. مشکل بشر این است که خیال میکند مرگ آخر خط است، مرگ پوسیدن است و تا انسان زنده است باید در رفاه و نوش و لذّت باشد. قرآن سوگند میخورد که این نام خداست و به نام خدا قسم که شما را نامور میکند. مگر نمیخواهید بمانید؟! اگر بخواهید بپوسید، انسان در حدّ إِنْ هُمْ إِلاَّ کَالْأَنْعامِ (1)است که راهش فراوان است، اما اگر بخواهید بمانید, نامور شوید، ذکرتان و نامتان بماند این کتاب شما را نامدار و ماندگار میکند. فرمود: إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ (2)درست است «ذکر الله» است و نام خداست، اما نام خدا باعث میشود که اگر کسی متذکّر این نام باشد برای همیشه میماند؛ اگر بخواهید بپوسید، موجوداتی که می پوسند کم نیستند و شما هم در ردیف آنها قرار می گیرید, اگر میخواهید مثل فرشتهها بمانید راهش, راه ذکر است إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ این است و این حرف همیشه تازه است؛ اینها خیال میکنند انسان میمیرد، مرگ آخر خط است و مرگ پوسیدن است، اما قرآن میگوید خیر, مرگ آغاز راه است انسان, مرگ را میمیراند و بر این مرگ پیروز میشود، وارد صحنههای فراوان میشود که در آنجا اصلاً سخن از مرگ نیست. تمام مشکلات بشر این است که خیال میکند مرگ پوسیدن است و نه از پوست به در آمدن، مثل جاهلیّت حجاز؛ این جاهلیّت جدید نظیر جاهلیّت کهنه هر دو مشکلشان مشترک بود و این بود که میگفتند: إِنْ هِیَ إِلاَّ حَیاتُنَا الدُّنْیا نَمُوتُ وَ نَحْیا. (3)[8]تا قرآن اینها را از این فکر پوسیدن در بیاورد و بگوید شما از پوست به در میآیید، شما مرگ را میمیرانید و مثل فرشته ابدی هستید زمان میبرد؛ اینها که اهل استدلال نیستند، قرآن کریم برای اینکه اینها را متفکّر بار بیاورد میفرماید معرفتشناسی تنها حس و تجربه حسّی نیست، این کفِ فهم است و از این پایینتر دیگر ما سوادی نداریم. نازلترین درجه علم و دانش, حس و تجربه حسّی است؛ از این بالاتر تجرید عقلیِ کلامی است و از آن بالاتر تجرید عقلی فلسفی است و از آن بالاتر تجرید عقلی عرفان نظری است و از آن بالاتر راه «حَارِثَةَ بْنَ مَالِک» و مانند است که راه مشاهده است، (4)همه اینها زیرمجموعه وحی انبیا و معصومین(علیهم السلام) است که آن در قلّه است، شهود تام است، معصوم است و مانند آن. تا بشر این راهها را طی کند و از معرفتشناسی حسّی بالا بیاید تا تجرید عقلی و لااقل به کلام برسد زمان میبرد؛ قرآن قدم به قدم دست اینها را میگیرد و میگوید آن کسی است که نظام را آفرید, آن کسی است که شما را آفرید, آن کسی است که آسمان و زمین را آفرید و حسابتان جمع باشد که شما برای ابدیّت خلق شدید، شما برای اینکه نامدار باشید و نامتان بماند خلق شدید، شما خلیفه «الله» هستید و خلیفه باید کار «مستخلفعنه» را کند. دو چیز را باید «خلیفة الله» بداند: یکی اینکه بداند جانشین چه کسی است، برای اینکه میخواهد کار او را انجام بدهد و یکی اینکه حوزه خلافت خودش را بداند؛ دیگر لازم نیست کسی پیغمبر و امام باشد، در همان محدودهای که انسان به سر میبرد کار «خلیفة اللّه»ی را انجام میدهد. خلافت الهی درجاتی دارد و خلافت نظیر نبوّت و رسالت نیست که منصب خاص باشد و به آنها عطا کنند، هر انسانی میتواند در حدّ خودش خلیفه الهی باشد؛ با این شرط که اولاً هم «مستخلفعنه» خود را به اندازه خود بشناسد و ثانیاً حوزهٴ خلافت و مأموریت خودش را هم تشخیص بدهد تا در آن حوزه چه کاری انجام بدهد و مدیر و مدبّر باشد.
اصرار قرآن کریم این است که خدا نام دارد, ذکر دارد و این کتاب ذِی الذِّکْرِ است، شما را میخواهد نامدار کند إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ؛ در قبال این افکار نورانی, کسانی هستند که دو مشکل جدّی دارند: یکی اینکه عزّت و اعتلا و استکبار و مقامخواهی دارند و دیگر اینکه سعی میکنند خود را از دیگران جدا کنند؛ مانند اینکه میگویند «شَقّ عَصَا» کرده (1)و فِی شِقَاق (2)است. مستحضرید که اگر جایی صاف و هموار باشد دیگر دو شِق نیست، اما اگر درّه باشد یکی در آن طرف درّه قرار میگیرد و یکی در این طرف؛ اینها سعی میکنند فِی شِقَاق باشند؛ یعنی در یک شِقّ دیگر, در یک جناح دیگر و از توده مردم جدا باشند. این خودبرتربینی، این غرور و این کبریاطلبی باعث میشود که «عصا»ی مسلمین را «شَق» کند, وحدت مسلمین را «شَق» کند و داعیهای داشته باشد؛ این دو چیز که یکی محصول دیگری است، درد خانمانبرانداز این مستکبران است. فرمود: بَلِ الَّذینَ کَفَرُوا فی عِزَّةٍ وَ شِقاقٍ؛ عزّت اینها عزّت دروغین است، در سوره مبارکه «بقره» بحث آن گذشت که فرمود: وَ إِذَا قِیلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ؛ (3)وقتی یک آمر به معروف و یک ناهی از منکر به اینها میگویند از خدا بپرهیزید، اینها عزیز بیجهت هستند أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ در اثر «اثم» و گناه و معصیت خود را عزیز و نفوذناپذیر کردند؛ این گروه که عزیز بیجهت هستند ذلیل باجهت می باشند، چون نمیشود هر دو طرف خلاف باشد. اگر یک فرد یا ملتی عزّتش دروغین و بیجهت بود، ذلّتش راستین است و باجهت، چون دیگر معنا ندارد که هم این دروغ باشد و هم آن دروغ, این یک اصل و اصل دوم اینکه قیامت هم ظرف ظهور حق است، هر چه حق است در ذلِکَ الْیَوْمُ الْحَقُّ (4)ظاهر میشود, چون عزّت اینها دروغ بود و ذلّت اینها راست بود در قیامت ذلّت و «هوان» و «هون» و خواری و رسوایی اینها روشن میشود این هم اصل سوم؛ لذا در آیاتی دارد اینها عذاب «هون» (5)دارند, عذاب «مهین» (6)دارند, «خزی» (7)آخرت دارند و مانند اینها؛ گذشته از عذابی که در سوره «نساء» آمده است کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَیْرَها (8)[17] گذشته از آن سوختن جسم, عذاب روح هم هست که رسوا هستند؛ این رسوایی که ذلّت است، ذلّت صادق است و آن عزّتی که در دنیا داشتند، عزّت کاذب بود که إِذا قیلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ و اینها چون در عزّت کاذب هستند سعی میکنند که صف خودشان را از جامعه جدا کنند؛ جامعه را اولاً «مُنشق» میکنند به دو شِق مثل درّه و سیل که میآید این بستر یکسان کوه را به دو قسمت تقسیم میکند و درّه درست میکند؛ در یک جهت خودشان و مستکبران دیگر قرار دارند و در جهتی توده مردم قرار دارند. فرمود: ص وَ الْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ ٭ بَلِ الَّذینَ کَفَرُوا اینها فی عِزَّةٍ هستند یک, آن عزّت بیجهت باعث شقاق اینهاست دو؛ به اینها اعلام کن که بسیاری از افراد به همین عزّت دروغین و «شِقاق» مبتلا بودند و ما آنها را به دست عذاب سپردیم کَمْ أَهْلَکْنا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ فَنادَوْا وَ لاتَ حینَ مَناصٍ.
پرسش: استاد! نامور شدن در دنیاست یا در آخرت؟
پاسخ: در دنیا و آخرت نام اینها میماند. در مثالهای قبلی هم داشتیم که الآن در این هفت میلیارد بشر چند نفر هستند که نامشان باقی مانده، همین پنج شش پیامبر می باشند که هفت هشت میلیارد بشر را دارند اداره میکنند؛ ابراهیم هست و موسی هست و عیسی هست و وجود مبارک پیغمبر(علیهم الصلاة و علیهم السلام)، اینها هستند که جهان را میگردانند. فرمود اینها میمانند وگرنه در مورد آن سلاطین و آن پادشاهان گذشته فرمود: جَعَلْناهُمْ أَحادیثَ (1)فرمود شما کتابهای تاریخ را ورق بزنید و نبش قبر بکنید تا از لای کتاب تاریخ نام اینها را در بیاورید، فرمود ما اینها را حدیث قرار دادیم. روزی در این مملکت ساسانی بودند, سامانی و مانند آنها بودند، طرزی اینها را ما برمیداریم که کَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ؛ (2)اینها که ریشههای دویست ساله, سیصد ساله کمتر و بیشتر داشتند - تعبیر قرآن این است که - ما طرزی اینها را ریشهکن میکنیم که گویا اصلاً دیروز در این سرزمین نبودند کَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ. میدانید یک چنار کهنسالی که صد سال سابقه دارد وقتی این را کَندند گودالی پیدا میشود و مدتها این جایش خالی است، اما یک علف یک سانتی که در کنار نهر سبز است، وقتی این علف را شما بکَنید معلوم نیست که دیروز در اینجا علفی بود. فرمود اینها که ریشه کهن داشتند دویست سال, سیصد سال ما طرزی اینها را ریشهکن میکنیم - مثل یک علف یک سانتی - که گویا دیروز در این سرزمین نبودند. این همه آثاری که برای پهلوی در خیابان و بیابان بود، هر جا میرفتی تبلیغ پهلوی بود بعد از انقلاب هیچ خبری از اینها نیست کَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ، اما نام شهدا, نام انبیا و نام اولیا هست. بارها به عرضتان رسید هفتاد یا هشتاد میلیون کم نیست، هفتاد هشتاد میلیون نفر را اینها در جنگ جهانی اول و دوم در کمتر از پنجاه سال کُشتند؛ بسیاری از شماها حتی نمیدانید چقدر کشته دادند، چه رسد به افراد عادی! وقتی شماها اصلاً ندانید که هفتاد یا هشتاد میلیون کشته شدند افرادی عادی هم یقیناً نمیدانند، اما 72 نفر در 1400 سال قبل شهید شدند هنوز هم که هنوز است شرق و غرب را اینها گرفتند، این معنای ماندن است؛ اینها را هر چه خواستند نگه بدارند نشد و آنها را هر چه خواستند مستور بکنند نشد. پانصد سال «بنیالعباس» با قبر مطهر حضرت جنگیدند نشد, اموی جنگید, مروانی جنگید, پنج قرن «بنیالعباس» جنگید نشد, هشتاد میلیون را در همین قرن کشتند!
پرسش: موارد نسخ را می شود پیدا کرد الان خلفای سه گانه؟
پاسخ: آنها هم در پناه قرآن و عترت هستند، آنها هم به نام دین هستند و اگر به نام دین نبود نمیماندند. اینها هم در پناه غدیر سقیفه را نگه داشتند، اینها هم در پناه اهل بیت این را نگه داشتند، اینها به برکت غدیر و به عنوان خلیفه نام خودشان را حفظ کردند. اینها اگر وجود مبارک پیغمبر نبود, مسئله خلافت و امامت نبود نمیماندند، اینها به برکت آنها ماندند.
غرض این است که اینها خیال میکنند که میمانند؛ یعنی سلاطین و طاغیان، در حالی که همه اینها رخت برمی بندند. فرمود هیچ کدام از اینها نمیمانند، منتها در هنگام مرگ، استغاثه اینها بلند است میگویند: وَ لاتَ حینَ مَناصٍ این «لا» همان لای نفی جنس است که «تاء» بر آن اضافه شده و کارِ او را انجام میدهد و فقط روی زمان در میآید مَناصٍ در مقابل «مَباص» است؛ شعری هم امرؤالقیس دارد که در مصرع اول «تنوص» است و در مصرع دوم «تبوص» است, «مَباص» برای تقدّم است و «مَناص» برای تأخّر، این وَ لاتَ حینَ مَناصٍ; یعنی دیگر زمان گذشت, فرصت نیست و تأخیر ممکن نیست، الآن آخرین فرصت است و از این به بعد دیگر فرصتی نیست. «مناص» نیست؛ یعنی دیگر تأخیر نیست و مهلت نیست. «مَباص» نیست؛ یعنی تقدّم نیست و «مناص» نیست یعنی تأخّر نیست. آن بیت امرؤالقیس مصرع اوّلش «تنوص» است و مصرع دوم آن «تبوص» است که آن را مرحوم شیخ طوسی در تبیان (1)نقل کرد.
1) تفسیرالتبیان، الشیخ الطوسی، ج8، ص542.
فرمود اینها مشکل جدّی دارند، چون جهانبینی, معرفتشناسی و توحید آنها ناقص است انسان را نشناختند و چون انسان را نشناختند، گفتند مگر میشود انسان فرستاده خدا باشد؟! وَ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ، البته انبیا که میآیند معلّم کتاب و حکمت, «مزکّی» نفوس, مبشّر و منذر هستند؛ در بین این عناوین پنجگانه این تبهکاران با «انذار» روبهرو میشوند. اینها از علم کتاب, از علم حکمت, از تزکیه نفوس, از تبشیرِ به بهشت طَرْفی نبستند، حداقل از «انذار» میخواستند بهرهمند شوند که این هم نشد و تعجّب آنها این است که مگر میشود بشر از طرف ذات اقدس الهی پیام بیاورد؟! اگر پیامی هست باید به وسیله فرشتهها باشد! خدا مرحوم آقا سید نورالدین اراکی را که این کتاب القرآن و العقل نوشته غریق رحمت کند! این کتاب برای همان بزرگواری است که اهل اراک بود، مرحوم آقای اراکی(رضوان الله علیه) خدمتشان درس خواندند و خیلی ایشان را اجلال کردند و با بزرگواری برای این کتاب مقدّمه نوشتند؛ سه جلد کتاب است که متأسفانه تمام نشده و این کتاب را به نام القرآن و العقل به تنهایی نوشته است. در جبهه جنگی که علیه انگلیسیها در عراق راه افتاده بود این بزرگوار در جبهه بود و گاهی هم در اثنای این کتاب میفرماید به این قسمت آیه که رسیدیم در فلان قسمت موصل هستیم و هیچ کتابی نزد من نیست، فقط معالم است که دارم به بچهام درس میگویم، تنها خودش بود در خدمت قرآن کریم، منتها حافظه خیلی قوی داشت و این سه جلد کتاب القرآن و العقل را نوشتند که مرحوم آقای اراکی این را ترویج کرده و مقدمه هم برای آن نوشتند. این بزرگوار در آن القرآن و العقل میگوید شما میگویید فرستادهٴ خدا باید فرشته باشد، بله این هم فرشته است؛ بله ظاهر او أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ، اما باطنش إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحی إِلَیَّ (1)[21] است. شما اگر ظاهر او را بخواهید ببینید، ظاهرش که پیغمبر نیست، ظاهرش یَأْکُلُ الطَّعامَ وَ یَمْشی فِی الْأَسْواقِ (2)است و مثل شماست, روح و قلب او که نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ * عَلَی قَلْبِکَ (3)او در حقیقت فرشته است، فرشته یعنی موجود مجرّد منزّه معصوم; حالا اگر بدنش بال و پر دارد آن چیز دیگری است و مربوط به بدن است، بدن که تأثیری ندارد؛ ایشان میفرماید شما میخواهید پیامبر فرشته باشد او هم فرشته است. فرشته یعنی موجود مجرّد عقلانی که بتواند با ذات اقدس الهی رابطه داشته باشد، او هم همان است. غرض این است که چه تعجّبی دارید؟! علت تعجّبتان این است که شما انسان را نشناختید و سرّش این است که معرفتشناسی شما همان حسّی و تجربه حسّی است وَ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ.
پرسش: جنبه معرفت شناسی یعنی چه؟
پاسخ: معرفت یعنی علم و دانش, علم و دانش همین پنج شش قسم است. ما گاهی از راه حِس چیزی را میشنویم, میبینیم، بویایی داریم و مانند اینها, گاهی با برهان عقلی درک میکنیم و گاهی با مشاهدات درک میکنیم، اینها راه های معرفتشناسی است؛ آن کفِ معرفتشناسی این است که انسان از راه چشم و گوش چیزی را بفهمد. این استدلالهای عقلی, تجرید عقلی است که پشتوانه آن تجربه حسّی است.
وَ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ اگر مُنذری آمد اینها تعجّب میکنند؛ جای تعجّب ندارد، انسان میتواند فرستاده الهی باشد. وَ قالَ الْکافِرُونَ هذا ساحِرٌ کَذَّابٌ، چون درک نمیکنند که انسان دارای روح مجرّد است یک, «خلیفة الله» است دو, میتواند با «الله» رابطه داشته باشد سه, خدای سبحان یا «بلاواسطه» یا «مِن وراء حجاب» یا با ارسال رسول با او سخن میگوید چهار, اینها را چون درک نمیکنند میگویند: هذا ساحِرٌ یک, کَذَّابٌ دو, حالا یا در یک مقطع هر دو تهمت را زدند یا بعضیها گفتند «ساحر» است و بعضی گفتند «کذّاب» یا در مقاطع گوناگون «ساحر», «کذّاب», «مُفتری», (1)«مجنون», (2)«کاهن» (3)و «شاعر» (4)گفتند؛ این عناوین سوئی که به ذات مقدس حضرت رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اِسناد دادند یا برای اقوام و اشخاص مختلف بود یا برای مقاطع مختلف بود یا در فرصتهای گوناگون بود و بعضیها را هم جمعاً میگفتند هذا ساحِرٌ کَذَّابٌ با اینکه میدانستند او امین است. گاهی یک حادثه تلخ باعث میشود که شخص «افّاک» و «کذّاب» شود؛ این جریان جعفر «کذّاب» اینطور نبود که او زیاد دروغ میگفت, «کذّاب» بالأخره یا مبالغه است یا حرفه و پیشه است، اینطور نبود که او زیاد دروغ میگفت یا پیشه او کذب و دروغ بود، یک داعیه بزرگ داشتن ولو در یک مقطع باشد انسان را «کذّاب» میکند، «افّاک» هم همینطور است. در «افّاک» لازم نیست کسی پُردروغ باشد یک, پیشه و حرفه او دروغ گفتن باشد دو, اگر کسی یک دروغ جدّیِ مهم بگوید از او به «کذّاب» و «افّاک» یاد میکنند وگرنه وجود مبارک حضرت را به صادق بودن و امین بودن میشناختند، منتها این داعیه چون داعیه ای بزرگ بود میگفتند این «کذّاب» است. أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلهاً واحِداً؛ ما چندین خدا داریم به مشکل ما نمیرسد، چه رسد به اینکه یک خدا باشد؛ مگر یک خدا میتواند مشکل همه مردم را حل کند؟ این «جَعلَ» یعنی «حَکمَ» در بعضی از سوَر مثل آیه سوره مبارکه «زخرف» و مانند اینها دارد وَ جَعَلُوا الْمَلائِکَةَ را إِناثاً, (5)جَعَلُوانه اینکه اینها قرار دادند یعنی حکم کردند، وگرنه به قرار اینها نیست که بیایند ملائکه را مؤنث کنند یا دختر قرار دهند, این «جَعَلَ» یعنی «حَکَمَ», «أ حکم» که آلههای در کار نیست و فقط یک خدا هست؟ این یک شیء تعجّببرانگیزی است و این مبالغه هم است؛ به جای «عجیب», «عُجاب» گفتن صیغه مبالغه است.
مشکل اساسی اینها در معرفتشناسی این بود که محقّقین آنها - که قبلاً گذشت - تکوین را با تشریع مغالطه کرده بودند و جاهلهای اینها که گرفتار تقلید بودند قبول و نکول اینها محوری داشت و آن حرفهای نیاکانشان بود؛ هر حرفهایی را که نیاکانشان زده بودند اینها میگفتند حق است و اگر چیزی آنها نگفته بودند اینها میگفتند حق نیست؛ در اثبات و قبول میگفتند: إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلی آثارِهِمْ مُهْتَدُونَ (1)در نکول و نفی میگفتند: ما سَمِعْنا بِهذا فی آبائِنَا الْأَوَّلینَ؛ (2)[30] چون آنها نگفتند، پس نیست و چون آنها گفتند, پس حق است. این کسی که مقلّدانه حرکت میکند تصدیق و تکذیب او, اثبات و نفی او تابع اثبات و نفی نیاکان اوست؛ این دو اصل را قرآن کریم از این گروه نقل میکند، هر جا میخواستند بگویند این مطلب حق است میگفتند: إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی أُمَّةٍ و هر جا میخواستند بگویند این مطلب ناحق است میگفتند: ما سَمِعْنا بِهذا فی آبائِنَا الْأَوَّلینَ، اما دین آمده گفته: أَ وَ لَوْ کانَ آباؤُهُمْ لا یَعْلَمُونَ شَیْئاً (3)شما قبول و نکول را به دست افراد غیر عاقل دادید، آنها خودشان راه نیفتادند، عقل و فکر ندارند چرا به دست آنها میدهید؟! این از بهترین راههای قرآن کریم است که فرمود انسان دو سیم خاردار دارد و دو طرف او بسته است؛ بخواهد رأی مثبت بدهد، الاّ ولابد باید یقین داشته باشد یا حداقل طمأنینه و بخواهد رأی منفی بدهد الاّ ولابد باید یقین داشته باشد یا طمأنینه, هم لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ (4)[32] است, هم بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحیطُوا بِعِلْمِهِ (5)[33] است فرمود بالأخره میخواهی رأی بدهی, چیزی را اثبات کنی, چیزی را نفی کنی, چیزی را تصدیق کنی و چیزی را تکذیب کنی، اینچنین نباشد که در تصدیق و تکذیبت رها باشی، اسلامی حرف بزنی و جاهلی فکر کنی, اگر کسی برهان نداشت، سر تکان داد، امضا کرد و قیام و قعود داشت این اسلامی حرف زد و جاهلی فکر کرد او در قیامت با جاهلیّت محشور میشود، برای اینکه برای تصدیق و تکذیب معیاری نداشت. این دو آیه, دو سیم خاردار است، بخواهی از آن طرف بروی مرز بسته است یا از این طرف فرار کنی مرز بسته است, بخواهی چیزی را بپذیری لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ، بخواهی چیزی را نفی کنی بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحیطُوا بِعِلْمِهِ. تا صد درصد یا طمأنینه حاصل نشد تکذیب نکنید, تا صد درصد یا طمأنینه حاصل نشد تصدیق نکنید؛ در استخر علم انسان شنا میکند که این میشود دین، از این شیرینتر؟! از این زیباتر؟! این کتاب را آدم بالای سر میگذارد این مسئله قرآن به سر گذاشتن توقیفی نیست که همان لیالی قدر باشد هر شب انسان میتواند قرآن به سر داشته باشد. می گوید شما در استخر علم شنا کن، در منزل خودت یک استخر علم داشته باشی و در علم شنا کن! بالأخره انسان یا تکذیب میکند یا تصدیق و یا قبول میکند یا نکول, هر دو فرمود باید عالمانه باشد. انسان یا تابع است یا متبوع, اگر متبوع بود, مرجع بود, استاد بود, رهبر بود, مسئول بود باید عالمانه باشد و همچنین تابع بود باید عالمانه باشد. این دو آیه سوره مبارکه «حج» همین طور است که فرمود: وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یُجادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدیً وَ لا کِتابٍ مُنیرٍ ٭ ثانِیَ عِطْفِهِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ (6)[34] بدون علم حرکت میکند یک عدّه را به دنبال خود راهاندازی میکند و میخواهد آنها را گمراه کند، برخی هم یُجادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ یَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطانٍ مَریدٍ (7)[35] به دنبال هر کسی راه میافتد. فرمود اگر تابع و مقلّدی محقّقانه باشد, متبوعی محقّقانه باشد؛ از این شیرینتر که هیچ کس حق ندارد بدون علم نفس بکشد و باید عالمانه و محقّقانه باشد؟! بالأخره در تقلید که نباید مقلّد باشد، در تقلید باید محقّق باشد.
فرمود اینها عالِم نبودند که این حرف را زدند، بعد رفتند تصمیم بگیرند که جلوی رشد نبوّت حضرت(سلام الله علیه) را بگیرند وَ انْطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ آن افراد مُترف و مُسرف و سرمایهدار و به تعبیر امام(رضوان الله علیه) مرفّهان بیدرد (1)به یکدیگر گفتند بروید أَنِ امْشُوا وَ اصْبِرُوا عَلی آلِهَتِکُمْ؛ بروید این پایگاه بتکدهتان را حفظ کنید بتپرستیتان را حفظ کنید, بتتراشیتان را حفظ کنید و بتفروشیتان را حفظ کنید، برای اینکه اینکه آمده - معاذ الله - جاهطلب است؛ او مقصدی دارد, مرادی دارد, هدفی دارد و میخواهد به بهانه توحید, بساط بتپرستی ما را برچیند و خودش بر ما حکومت کند، إِنَّ هذا لَشَیْءٌ یُرادُحرفی است که مستکبران زمان پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میزدند و حرفی است که فرعون میزد که میگفت او و هارون دوتایی تصمیم گرفتند که شما را از این سرزمین بیرون کنند؛ آیه 24 سوره مبارکه «مؤمنون» این است: فَقالَ الْمَلَأُ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ ما هذا إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُریدُ أَنْ یَتَفَضَّلَ عَلَیْکُمْ که جریان حضرت نوح اینطور است، لکن فرعون هم مشابه این حرف را میزد؛ این تَشابَهَتْ قُلُوبُهُمْ (2)[37]که قرآن دارد چه ملحدان, چه مشرکان, چه وثنی و چه صنمی یک درد مشترک داشتند؛ هم در عصر وجود مبارک نوح و هم در عصر وجود مبارک موسی و هارون این حرف را میزدند که میگفتند اینها جاهطلب هستند، غرض سیاسی دارند و میخواهند بر ما مسلّط شوند و مانند آن. یُریدُ أَنْ یَتَفَضَّلَ عَلَیْکُمْ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَأَنْزَلَ مَلائِکَةً ما سَمِعْنا بِهذا فی آبائِنَا الْأَوَّلینَ (3)[38]پدران ما چنین چیزی نگفتند که کسی انسان باشد و از طرف ذات اقدس الهی پیام بیاورد، اینکه نیست؛ این إِنَّ هذا لَشَیْءٌ یُرادُهم همین است. در سوره مبارکه «قصص» آیه 36 به این صورت است فَلَمَّا جاءَهُمْ مُوسی بِآیاتِنا بَیِّناتٍ قالُوا ما هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُفْتَریً وَ ما سَمِعْنا بِهذا فی آبائِنَا الْأَوَّلینَ، چون آنها نگفتند بنابراین موسی و هارون پیامبر نیستند؛ آنها که مقداری فکر میکردند که استدلالی حرف بزنند، میگفتند بشر نمیتواند با خدا رابطه داشته باشد و آنها که مقلِّد محض بودند، میگفتند نیاکان ما که این حرف را نزده بودند و از اینها نشنیدیم, چون از اینها نشنیدیم پس مطلب باطلی است. این تعبیر در غالب این اقوام و ملل بود که میگفتند: إِنَّ هذا لَشَیْءٌ یُرادُ، برای إِنَّ هذا لَشَیْءٌ یُرادُ وجوه دیگری هم گفتند که ظاهراً آنها تام نیست. ما سَمِعْنا بِهذا فِی الْمِلَّةِ الْآخِرَةِ اینهایی که قبل از ما بودند نیستند, معاصران ما هم چنین حرفی نشنیدند و نگفتند ما از اینها چیزی نشنیدیم. بنابراین إِنْ هذا إِلاَّ اخْتِلاقٌ این ساختگی است؛ مسئله نبوّت, وحی, فرشته, توحید - معاذ الله - اینها ساختگی است و این شخص هدفی جز برتریطلبی ندارد و اگر رسالت حق باشد و وحییابی حق باشد چرا برای ما نازل نشده و چرا او پیامبر شده أَ أُنْزِلَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ مِنْ بَیْنِنا بَلْ هُمْ فی شَکٍّ مِنْ ذِکْری بَلْ لَمَّا یَذُوقُوا عَذابِ.
موضوع: تفسیر آیات 1 تا 11 سوره ص
ص وَ الْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ (1 بَلِ الَّذینَ کَفَرُوا فی عِزَّةٍ وَ شِقاقٍ (2) کَمْ أَهْلَکْنا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ فَنادَوْا وَ لاتَ حینَ مَناصٍ (3) وَ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قالَ الْکافِرُونَ هذا ساحِرٌ کَذَّابٌ (4) أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلهاً واحِداً إِنَّ هذا لَشَیْءٌ عُجابٌ (5) وَ انْطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا وَ اصْبِرُوا عَلی آلِهَتِکُمْ إِنَّ هذا لَشَیْءٌ یُرادُ (6) ما سَمِعْنا بِهذا فِی الْمِلَّةِ الْآخِرَةِ إِنْ هذا إِلاَّ اخْتِلاقٌ (7) أَ أُنْزِلَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ مِنْ بَیْنِنا بَلْ هُمْ فی شَکٍّ مِنْ ذِکْری بَلْ لَمَّا یَذُوقُوا عَذابِ (8) أَمْ عِنْدَهُمْ خَزائِنُ رَحْمَةِ رَبِّکَ الْعَزیزِ الْوَهَّابِ (9) أَمْ لَهُمْ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَیْنَهُما فَلْیَرْتَقُوا فِی الْأَسْبابِ (10) جُنْدٌ ما هُنالِکَ مَهْزُومٌ مِنَ الْأَحْزابِ (11))
ترسیم مهندسی اصول اعتقادی و دعوت مردم به سوی آن
سوره مبارکه «ص» که در مکه نازل شد، عناصر محوری این سوره مثل سوره مبارکه «صافات»، تبیین اصول اعتقادی به ضمیمه خطوط کلی اخلاق و فرهنگ است. اصول اعتقادی; یعنی توحید, وحی و معاد یک امر محسوس و مشهود حسّی نیست، غیب است؛ یعنی خدا و اسمای حسنای خدا امر محسوس نیست که کسی با حس و تجربه حسّی آن را درک کند، بلکه وحی و نبوّت و امامت و خلافت و رسالت و عصمت و معجزه و مانند اینها یک امر محسوس نیست تا کسی با چشم و گوش اینها را درک کند. مسئله اعتقاد به قیامت یک امر غیبی است و یک امر محسوس نیست تا آن را درک کنند، البته بعد از اینکه وارد آن صحنه شدند محسوس است; ولی الآن غیب است. درک و باور کردن این مسائل بدون معرفتشناسی عقلی ممکن نیست، زیرا امور غیبی را با حس, با گوش, با چشم و مانند آن نمیشود ادراک کرد؛ لذا قرآن کریم یک مهندسی رسم کرد و در فضای این فرهنگ هندسیشده مردم را به این اصول دعوت کرد. فرمود بالأخره شما اگر مقلّد هستید باید محقّقانه و عاقلانه مقلّد باشید, اگر مرجع و متبوع هستید باید محقّقانه و عاقلانه متبوع باشید؛ تابع و متبوع هر دو باید عاقل باشند، این دو مرز را در آیات سوره مبارکه «حج»؛ یعنی آیه سه به بعد و هشت به بعد مشخص کرد که قبلاً بحث شد و الآن هم ممکن است اشاره شود. در بخشهای دیگر فرمود - حالا یا مقلّد یا متبوع یا تابع - وقتی بنا شد عاقل باشید نشانه عقلانیت در این است که اگر چیزی را قبول کردید و نظر مثبت دادید با برهان باشد, نظر منفی دادید با برهان باشد؛ این دو مرز را همراه با آن دو مرز دیگر - این چهار محدوده را - به عنوان مهندسیِ فرهنگیِ اصلی تبیین کرد و در این فضا حرفهای خودش را پیاده کرد.
در سوره مبارکه «اسراء» و مانند آن فرمود: لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ (1)و در بخشهای دیگر فرمود: بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحیطُوا بِعِلْمِهِ؛ (2)بیان نورانی امام صادق(سلام الله علیه) آنطوری که مرحوم کلینی در جلد اول کافی نقل کرد این بود که حضرت فرمود: «إِنَّ اللَّهَ(سبحانه و تعالی) خَصَّ عِبَادَهُ بِآیَتَیْنِ مِنْ کِتَابِهِ» یکی اینکه «أَنْ لَا یَقُولُوا حَتَّی یَعْلَمُوا» و دیگر اینکه «وَ لَا یَرُدُّوا مَا لَمْ یَعْلَمُوا» (3)که این أَ لَمْ یُؤْخَذْ عَلَیْهِمْ مِیثٰاقُ الْکِتٰابِ أَنْ لٰا یَقُولُوا عَلَی اللّٰهِ إِلَّا الْحَقَّ وَ قَالَ بَلْ کَذَّبُوا بِمٰا لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمّٰا یَأْتِهِمْ تَأْوِیلُهُ (4)در قرآن کریم ذکر شده است. حضرت فرمود خدای سبحان دو طرف مرز دیوارهٴ زندگی بشر را محکم بست؛ کسی در طرف اثبات حقّ عبور ندارد، چون سرش به دیوار بلند میخورد، مگر اینکه محقّق باشد و در طرف نفی هم اگر بخواهد از این طرف عبور کند و چیزی را سلب یا نفی کند سرش به دیوار میخورد، باید قاطع باشد أَنْ لٰا یَقُولُوا عَلَی اللّٰهِ إِلَّا الْحَقَّ, بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحیطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمّٰا یَأْتِهِمْ تَأْوِیلُهُ، طبق این آیات وجود مبارک امام صادق برابر نقل مرحوم کلینی در جلد اول کافی فرمود که این دو مرزبندی را خدا انجام داد؛ اگر انسان بخواهد نسبت به چیزی فتوا دهد، اثبات کند و رأی مثبت دهد باید محقّقانه باشد و اگر بخواهد چیزی را نفی کند باید محقّقانه باشد، این دو طرف دیوار بلندی است که بسته است. در سوره مبارکه «حج» آیه سه فرمود: وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یُجادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ یَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطانٍ مَریدٍ؛ وقتی محقّقانه نبود این تابع به دنبال هر حرفی حرکت میکند، پس اگر کسی تابع بود باید محقّقانه تابع باشد وگرنه یَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطانٍ مَریدٍ.در همان سوره مبارکه «حج» آیه هشت و نُه فرمود: وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یُجادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدیً وَ لا کِتابٍ مُنیرٍ ٭ ثانِیَ عِطْفِهِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ،در آیه سه فرمود کسی که محقّق نبود «ضالّ» است و در آیه هشت و نُه میفرماید کسی که محقّق نبود «مُضلّ» است، آن برای تابع و «مقلِّد» است و این برای متبوع و «مقلَّد», بنابراین انسان یا تابع است یا متبوع، یا اثبات میکند یا نفی, این مهندسی دین است؛ در این فضای فرهنگی آن وقت حرفهای خودش را پیاده کرد، گفت خدا هست، واحد است و «لا شریک له» که اینها را با برهان باید فهمید؛ وحی هست, عصمت هست, رسالت هست, خلافت هست که اینها را با برهان باید فهمید؛ بهشت هست, جهنم هست, شفاعت هست, ابدیّت هست که اینها را با برهان باید فهمید؛ هم معرفتشناسی را از حس و تجربه ترقّی داد و هم محدوده و مرز زندگی را با این مهندسی فرهنگی بست و کامل کرد که انسان هر حرفی را نزند، هر جایی نرود، پیرو هر کسی نباشد و مانند آن.
حسگرایی مشرکان علت تعجّب آنان در مواجهه با اصول اعتقادی
فرمود چون اینها در این فضا زندگی نکردند و از این آب و هوای فرهنگی و علمی و برهانی مدد نجستند، هم در مسئله توحید تعجّب میکنند, هم در مسئله وحی و نبوّت تعجّب میکنند و هم در مسئله معاد. همه جا میگویند چیز عجیب و شگفتی است، مگر میشود انسان بعد از مرگ زنده باشد؟! مگر میشود کسی پیغمبر باشد؟! مگر میشود کثرت برطرف شود و وحدت بیاید؟! «آلهه» رخت بربندد و یک «اله» در عالم باشد؟! همیشه در تعجّب هستند. در هر بخشی از این موارد که میگویند اینها تعجّب میکنند و اختصاصی به یک بار ندارد. در همین سوره مبارکه «ص» که محلّ بحث است، سه جا هم درباره توحید, هم درباره وحی و نبوّت و هم درباره معاد سخن از تعجّب است؛ درباره این امور سهگانه - که اول از وحی و نبوّت شروع میکند - آیه چهار این است که وَ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ و در آیه پنج این است که أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلهاً واحِداً إِنَّ هذا لَشَیْءٌ عُجابٌ، چون بالاتر از حس و تجربه را درک نمیکنند، مسئله بطلان کثرت «آلهه» و وحدت الهِ «الله» عالم را امر تعجّبی میدانند و چون مسئله وحی و نبوّت را درک نمیکنند، اگر کسی به مقام نبوّت برسد و بگوید فرشتهٴ وحی بر من نازل میشود تعجّب میکنند و چون مسئله معاد را که غیب است درک نمیکنند، اگر از آینده غیب خبری بشنوند میگویند عجیب است إِذا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّکُمْ لَفی خَلْقٍ جَدیدٍ (1)یک چیز عجیبی است. طلیعه سوره مبارکه «ق» نیز با تعجّب شروع میشود که اینها از همان اول مسئله معاد را با تعجّب تلقّی کردند؛ در سوره مبارکه «ق» فرمود: ق وَ الْقُرْآنِ الْمَجیدِ ٭ بَلْ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ فَقالَ الْکافِرُونَ هذا شَیْءٌ عَجیبٌ ٭ أَ إِذا مِتْنا وَ کُنَّا تُراباً ذلِکَ رَجْعٌ بَعیدٌ (2)یک چیز عجیبی است، مگر انسان بعد از مرگ زنده میشود؟! اینها خیال میکنند که معنای معاد این است که اینها از قبرستان در بیایند و بیایند در کوی و برزن، در همین دنیا زنده شوند، در حالی که انبیا آمدند گفتند انسان، مهاجر است و از این عالَم رخت برمیبندد، وارد عالم دیگر میشود و آنجا زنده است؛ انسان نمیمیرد, انسان از اینجا هجرت میکند و اگر مرگ صبغهٴ عدمی دارد برای این است که نسبت به دنیا رهایی است, پس در هر سه جا اینها مشکل تعجّب زدگی دارند و برهانی ندارند، یا تعجّب است یا استبعاد, خودشان هم صریحاً اعتراف میکنند وَ ما نَحْنُ بِمُسْتَیْقِنینَ؛ (3)ما یقین نداریم، اینها باید بفهمند که استبعاد غیر از استحاله است؛ استحاله یعنی محال است، وقتی محال شد جای باور کردن نیست، اما وقتی نسبت به امرِ حسّی باشد مستبعد است، وقتی نسبت به امرِ عقلی باشد که مستبعَد نیست.
پرسش: استاد! این توحید افعالی برای محققانی مثل فخر رازی هم که اشعری مذهب هستند مشکل است؟
پاسخ: الآن سخن از توحید افعالی نیست، سخن در این است که در عالَم یک فاعل مؤثّر است و آن خدای سبحان است، ذات اقدس الهی یک مدبّر است و جهان را دارد میگرداند؛ حالا یا با جبر است که اشاعره میگویند یا با تفویض است که معتزله میگویند یا با بطلان جبر و تفویض و امر بین الأمرین است که امامیه میگوید و مانند آن; ولی کارگردان عالم یک نفر است.
لزوم تفکیک بین تکوین و تشریع در عصمت فرشتهها
مطلب بعدی که در جریان عصمت فرشتهها مطرح شد این است که یک نظام تکوینی است و در نظام تکوینی هیچ کسی اشتباه نمیکند نه موجودات آسمانی, نه موجودات زمینی, نه جماد, نه نبات, نه حیوان, نه انسان, نه فرشته, نه جن، چون در نظام تکوین رهبری همه را برابر سوره مبارکه «هود» ذات اقدس الهی به عهده گرفت ما مِنْ دَابَّةٍ إِلاَّ هُوَ آخِذٌ بِناصِیَتِها؛ هیچ موجودی نیست مگر اینکه پیشانو و پیشانی, جبهه و جَبین او را خدا دارد یک, خدا به کدام سمت رهبری میکند؟ إِنَّ رَبِّی عَلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ (1)دو, پس همه موجودات به رهبری «الله» اداره میشوند یک و «الله» هم إِنَّ رَبِّی عَلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ است دو, ما کانَ رَبُّکَ نَسِیًّا (2)سه, پس همه در راه مستقیم از نظر تکوین هستند و هیچ کسی خلاف نمیکند. در مسئله تکوین سخن از معصیت و غیر معصیت نیست؛ لذا در نظام تکوین همانطوری که عملکرد ابر اینطور است, باد اینطور است, نسیم اینطور است, فضا و هوا اینطور است فرشتهها هم همینطور هستند؛ اما بحث در عصمت و امثال عصمت در نظام تشریع است، گاهی ممکن است خلاف کنند، فراموش کنند و مانند آن, اگر دلیل قطعی ما داشته باشیم که جمیع ملائکه چه «ملائکةالأرض», چه «ملائکةالسماء» و چه ملائکهای که مسئول امور دریایی, صحرایی, آبزی و غیر آبزی هستند آنها هرگز لاَ یَعْصُونَ اللَّهَ (3)«نأخذ به»، اما چنین برهان قطعی اقامه نشده است. غرض این است که تکوین یعنی تکوین و تشریع یعنی تشریع؛ بحث در تشریع است، هرگز در تکوین نیست و نباید خلط کرد.
تکوینی بودن اعمال فرشتگان
پرسش: ببخشید!اگر فرشتگان بخواهند اشتباه کنند باید اختیار باشد، بعد پیامبری برای آنها آمده باشد؟
پاسخ: پیامبر دارند و پیامبرانشان اگر اذن داشته باشند انبیای الهی هستند. اینها که تکلیف ندارند و در شریعت نیستند، اگر فضای شریعت باشد, اشتباه نکنند و مانند آن، اینها رهبری میخواهند. برای فرشته پیامبری, وحیای, نبوّتی, کتابی و چیزی قرآن کریم نقل نکرده که اینها انبیایی دارند, مأمورانی هستند, صُحُف آسمانی دارند؛ اینها برابر همان نظام تکوینشان عمل میکنند و در نظام تکوین هم که خب جای برای عصیان به این معنا نیست. اگر برخی از اینها بخواهند برابر سوره «انبیاء» که قرآن فرض کرده و فرمود اگر کسی بیراهه برود و چنین ادّعایی داشته باشد ذلِکَ نَجْزیهِ جَهَنَّمَ (1)که در سوره «انبیاء» بود برای همین است، اگر فرشتهای بخواهد بیراهه برود نَجْزیهِ جَهَنَّمَ؛ ولی برای فرشتگان سخن از وحی و نبوّت و رسالت نبود؛ لذا نفرمود «ما خلقت الجن و الانس و الملک الاّ لیعبدون»، فقط درباره جن و انس است که فرمود: ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُونِ. (2)غرض این است که میفرماید اگر تعجّب هست حرف اینها تعجّبآور است برای اینکه اینها خیال میکنند عالَم یله و رهاست و هر که هر کاری کرد, کرد؛ این حرف تعجّببرانگیز است.
پرسش: فرشته ها مگر مجردات تام عقلی نیستند؟
دلیلی نداریم که اینها مجرّد تامّ عقلی هستند، اگر مجرّد تامّ عقلی باشند یقیناً نظیر همان حاملان عرش و نظیر مسئولان وحی که نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمینُ ٭ عَلی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرینَ (3)یقیناً معصوم هستند. یک موجود مجرّد عقلی که گناه نمیکند، اما اثبات بشود که اینها بدن ندارند, بدن لطیف ندارند و جسم نیستند این موراد اثبات میخواهد، ما از کجا بفهمیم؟ هر قطره بارانی که میآید یک فرشته آن را همراهی میکند، کثرت اینها نشان میدهد که تمیّزی دارند و تمیّز اینها به ذاتشان نیست، اگر به ذاتشان باشد که متباینات میشود؛ بالأخره یک نحوه کثرتی برای اینها فرض میشود.
تعجب برانگیز بودن سخن مشرکان در بیحسابی کار عالَم
در سوره مبارکه «رعد» فرمود اگر تعجّب است حرف اینها تعجّببرانگیز است، اینها خیال میکنند عالَم رهاست و هر کسی هر کاری می خواهد بکند، نه حسابی دارد و نه کتابی دارد؛ این همه ستمهایی که در عالم هست هیچ حسابی ندارد قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلی (1)و عالم باید با همین بگردد. این حرف شما عجیب است، نه حرف انبیا که میگویند حساب و کتابی در عالم هست. در آیه پنج سوره مبارکه «رعد» فرمود: وَ إِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْکه میگویند: أَ إِذا کُنَّا تُراباً أَ إِنَّا لَفی خَلْقٍ جَدیدٍاینها که منکر معاد هستند حرفشان تعجّببرانگیز است، زیرا معنای حرفشان این است که عالَم رهاست و هیچ نظمی, حسابی, کتابی, عدلی, قِسطی در عالم نیست، هر که هر چه کرد, کرد کَمْ تَرَکُوا مِنْ جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ (2)بدون پاداش, بلکه باید عدلی, حکمی, جایی باشد که به حسابها رسیدگی شود. وَ إِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ أَ إِذا کُنَّا تُراباً أَ إِنَّا لَفی خَلْقٍ جَدیدٍ؛ بله خلق جدید دارید، منتها خلق جدید این نیست که از قبرستانها در کوی و برزن بیایند, خلق جدید این است که این کاروان به سَمت ابدیّت حرکت میکند؛ انسان هرگز نمیمیرد و نمیپوسد، مرگ را میمیراند یک, وارد نشئه دیگر میشود و برای ابد زنده است دو. اگر شما این را بخواهید درک کنید که با معرفتشناسی حسّی ممکن نیست؛ یک برهان عقلی میخواهد که روح مجرّد است، یک برهان عقلی میخواهد که ما عالم مثال داریم، یک برهان عقلی میخواهد که عالم هدفمند است، یک برهان عقلی این است که نشئه حرکت, نشئه آزمون است و نمیتواند هدف باشد، اینجا به هر که هر چه دادند آزمون است و نمیتواند پاداش باشد، پاداش در یک نشئه دیگری است که آنجا دیگر جای تکلیف نیست، اینها را که دیگر حس و تجربه حسّی درک نمیکند؛ لذا قرآن کریم اول مهندسی کرده، پیروانش را در این فضای مهندسی جا داده، بعد حرفها را به اینها منتقل کرده و بعد فرمود آنها که این حرف را نمیپذیرند برای این است که بیرون دروازه هستند؛ اینها در آن فضای مهندسی راه پیدا نکردند و اگر آنها تعجّب میکنند، حرف آنها تعجّببرانگیز است؛ مگر میشود عالم رهبر نداشته باشد؟! مگر میشود عالم یک مدبّر نداشته باشد ولی نظم همچنان باشد؟! مگر میشود عالم هدف نداشته باشد و هر کس هر چه کرد رها و آزاد باشد؟! بنابراین این سه تعجّبی که آنها مطرح میکنند، در این سوره مبارکه «ص» با تعبیرات گوناگون نقد شده و نفی میشود.
مشکل مشرکان در پذیرش حق و تهدید آنها به نابودی
فرمود مشکل جدّی اینها همان عزّت بیجاست یک, داعیه اختلاف داشتن است دو که «کلُ یجّرُّ النّارَ الی قرصِهِ»؛ این دو سبب از اسباب فساد نمیگذارد اینها اتحاد پیدا کنند یک, نظم دینی را بپذیرند دو؛ بَلِ الَّذینَ کَفَرُوا فی عِزَّةٍ یک, وَ شِقاقٍدو, هرکدامشان داعیهای دارند «کلُ یجّرُّ النّارَ الی قرصِهِ»، بعد میفرماید به اینها هشدار بده که بسیاری از کسانی بودند که قبل از اینها بودند و مقتدرتر از اینها بودند که ما اینها را خاک کردیم کَمْ أَهْلَکْنا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ فَنادَوْا؛ ندا دادند و استغاثه کردند که به داد ما برسید پاسخ آنها این است که وَ لاتَ حینَ مَناصٍ؛ الآن جا برای نجات نیست. در سوره مبارکه «سبأ» و مانند آن هم گذشت اینهایی که الآن در مکه هستند و خیلی اولدرم و بولدرم میگویند اینها وَ مَا بَلَغُوا مِعْشارَ ما آتَیْناهُمْ (1)ما کسانی را از بین بردیم که اینها یک دهم قدرت مالی و سیاسی گذشتهها را نداشتند، مِعْشارَیعنی یک دهم؛ وَ ما بَلَغُوا مِعْشارَ ما آتَیْناهُمْ، بعد به جریان قارون که میرسد که إِنَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ، (2)میفرماید قارون باید بداند که ما کسانی را قبل از قارون از بین بردیم که أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَ أَکْثَرُ جَمْعاً؛ (3)از او مالدارتر و متمکّنتر بودند و در جریان قوم «عاد» که میرسد میفرمایند سفرهای قشلاقیشان بهجا, ییلاقیشان بهجا, خانههای ییلاقی و قشلاقیشان بهجا و اینها اینطور نبودند که در سفرهای ییلاقیشان در دامنههای کوه ویلا بسازند، اینها به قدری مقتدر بودند که از کوه خانه ساختند; یعنی این سنگهای کوه را برای خودشان جای پذیرایی, هال، خواب و همه امکانات را از کوه درست کردند که تَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبالِ بُیُوتاً فارِهینَ؛ (4)لذا فرمود: لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُها فِی الْبِلادِ (5)فرمود در تمام روی زمین مثل قوم «عاد» کسی نبود، برای اینکه دیگران بالأخره میرفتند دامنه کوه ویلا میساختند، اما اینها کوه را خانه ساختند. چه امکاناتی بود که انسان آنقدر کوه را بتراشد که همه دستگاه سلطنتی را با خود کوه پیاده کند؛ لذا لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُها فِی الْبِلادِ. فرمود ما همه اینها را خاک کردیم، حالا شما چه میگویید؟! کَمْ أَهْلَکْنا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ فَنادَوْا؛ ندا دادند که به داد ما برسید، پاسخش این است که وَ لاتَ حینَ مَناصٍ؛ الآن جای ناله و فریاد و دادرسی نیست.
بررسی مصادیقی از تعجّب مشرکان در اصول اعتقادی
وَ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ، اینها یک مشکل جدّی داشتند؛ یک بار میگفتند که در بین عرب اگر بنا شد کسی پیامبر شود، یکی از بزرگان مکه یا طائف باید باشد که در سوره مبارکه «زخرف» شرح آن خواهد آمد که لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظیمٍ؛ (1)اگر نژاد عرب بنا شد پیامبر داشته باشد، باید فلان شخص ممتاز طائفی یا مکّی باشد. گاهی مِنْهُمْ یعنی از جنس بشر, اگر از جنس بشر باشد ایشان اشکال میکنند و میگویند که بشر نمیتواند پیامبر باشد؛ در اوایل سوره مبارکه «انعام» (2)گذشت که اگر رسالت حق است و از طرف «الله» کسی بیاید و پیام او را برساند، الاّ ولابد باید فرشته باشد که قرآن کریم فرمود اگر فرشته باشد که با شما تماس ندارد و شما او را نمیبینید، حجّت بر شما نیست, اُسوه برای شما نیست, حرفهای خودتان را نمیتوانید به آنها منتقل کنید؛ لذا الاّ و لابد مَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِکَ إِلاَّ رِجَالاً (3)و مانند آن. فرمود اگر از نظر نژاد بخواهند بگویند، چنین تعجّبی دارد و از نظر بشر باشد، آن تعجّب را دارند أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ. در همه این قسمتها ملاحظه بفرمایید اول فرمود: بَلِ الَّذینَ کَفَرُوا در اینجا اسم ظاهر آورد که الَّذینَ کَفَرُوا فی عِزَّةٍ وَ شِقاقٍ فرمود، بعد ضمیر مِنْ قَبْلِهِمْ یک, وَ عَجِبُوا دو, جاءَهُمْسه, مُنْذِرٌ مِنْهُمْ چهار, چهارتا ضمیر جمع مذکر سالم را به اینها برگرداند، اما اینجا اگر میفرمود «و قالوا» مناسب هم بود، اما برای بیان دو نکته به جای ضمیر, اسم ظاهر آورد: یکی اینکه تمام حرفهای اینکه منشأش کفر است و دیگر اینکه اگر ما بخواهیم اینها را سرکوب کنیم به استحقاق کفر اینهاست، براساس این نکته از ضمیر به اسم ظاهر توجه داده شد؛ وَ قالَ الْکافِرُونَ اگر میفرمود «و قالوا» در برابر آن چند ضمیری که ذکر شد هماهنگ بود، اما فرمود: وَ قالَ الْکافِرُونَ هذا ساحِرٌ کَذَّابٌ، چون وقتی وحی نیست, رسالت نیست - معاذ الله - سِحر است و این شخص هم کذّاب است و کذّاب هم همانطور که در بحث قبل ملاحظه فرمودید به این معنا نیست که حرفهاش دروغ است و نه یعنی اینکه پُر دروغگوست؛ یعنی یک ادّعای بزرگی کرده است، اگر کسی یک خبر بزرگی دهد که به زعم اینها دروغ باشد، این را میگویند «افّاک» و «کذّاب» که «کذّاب» بودن جعفر کذّاب هم از همین قبیل است، نه اینکه او پُردروغ بود یا پیشه و حرفه او دروغ بود.
تعجّب اینها چیست؟ یکی در مسئله وحی و نبوّت است و دیگری أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلهاً واحِداً. در جریان وحی و نبوّت همانطوری که در سوره مبارکه «زخرف» خواهد آمد و الآن اینجا هم آن را نفی میکننددر آیه سی به بعد فرمود: وَ لَمَّا جاءَهُمُ الْحَقُّ قالُوا هذا سِحْرٌ وَ إِنَّا بِهِ کافِرُونَ ٭ وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظیمٍ؛ (1)در آن سوره فرمود که مگر تقسیم رحمت الهی یعنی نبوّت و رسالت و ولایت و خلافت و عصمت و حجیّت دست اینهاست؟! أَ هُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ نَحْنُ قَسَمْنا بَیْنَهُمْ مَعیشَتَهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا؛ روزیهای ظاهری اینها به دست ماست، چه رسد به رزقهای معنوی وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِیًّا وَ رَحْمَتُ رَبِّکَ خَیْرٌ مِمَّا یَجْمَعُونَ، (2)این درباره آن توقّع بیجایی که داشتند که باید عَلی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظیمٍ باشد.
اما درباره توحید گفتند: أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلهاً واحِداً؛ فرمود هیچ کسی نیست لا إِلهَ إِلاَّ اللَّهُ، (3)این لا إِلهَ إِلاَّ اللَّهُ بازگشتش به این است که «الله» «اله» است؛ یعنی الوهیّت برای «الله» است، شما «الله» را که قبول دارید؛ «الله» یعنی ذات نامتناهی مستجمع جمیع کمالات علمی و عملی که الوهیّت چنین ذاتی است، غیر از «الله» کسی نیست تا اینکه الوهیّت داشته باشد اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ، (4)اصل این لا إِلهَ إِلاَّ اللَّهُ این است که اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ، «الله» باید «اله» باشد و غیر از «الله» که کسی نمیتواند «اله» باشد، این «لا» را آوردند برای اینکه حصر را بفهمانند بازگشت آن به «اللَّهُ إِلهٌ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ» است که غیر از «الله» کسی نمیتواند «اله» باشد؛ اینها تعجّب میکردند و میگفتند مگر یک موجود میتواند کلّ این عالم را اداره کند؟! «آلهه» کثیر باید باشد؛ یکی حیات را, یکی ممات را, یکی رزق را, یکی شفا را, یکی دریا را, یکی صحرا را و مانند آن, ادراک اینکه یک حقیقت نامتناهی عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (5)باشد, بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (6)و بصیر (7)باشد برای اینها دشوار بود؛ لذا میگفتند: أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلهاً واحِداً إِنَّ هذا لَشَیْءٌ عُجابٌ؛ عجیب و عُجاب, عَریض و عُراض, کبیر و کُبار هرکدام از اینها یکی است، منتها یکی بیشتر از دیگری میفهماند؛ در عریض و عُراض, عُراض مبالغه عریض است و در کَبیر و کُبار هم اینطور است؛ گاهی کُبار مشدّد میشود مَکْراً کُبَّاراً (8)که آن مفرد است و جمع نیست, گاهی هم «عُجّاب» ممکن است گفته بشود که این «عجّاب» هم مفرد است و جمع نیست، مَکَرُوا مَکْراً کُبَّاراً؛ یعنی «مکراً کبیرا». اینجا گاهی به صورت «عَجب» است و گاهی به صورت «عُجاب» که صیغه مبالغه «عجب» است.
علت انکار مشرکان در برابر دعوت انبیا
بعد فرمودند اینها گفتند دو مطلب است؛ یکی اینکه ما هدفی داریم که باید این را حفظ کنیم و دیگر اینکه اینها هم به دنبال هدفی میگردند، رسول - معاذ الله - به دنبال هدف ریاست و حکومت و قدرت میگردد إِنَّ هذا لَشَیْءٌ یُرادُ و ما هم اصل و مکتبی داریم که مراد ماست و باید آن را حفظ کنیم. این إِنَّ هذا لَشَیْءٌ یُرادُ تنها به این معنا نیست که پیامبر فقط به قصد ریاست و حکومت است شما باید جلوی کار و مراد او را بگیرید، نه چنین نیست؛ ما هم مکتبی داریم, مرادی داریم, مقصدی داریم, مقصودی داریم و آن را هم باید حفظ کنیم. وَ انْطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ رفتند در محفلی یا اینکه هرکدام به جایی رفتند و به یکدیگر میگفتند که بروید فکر کنید و برنامهریزی کنید تا اینکه هم مکتب ما محفوظ بماند یک, هم اینکه این شخص داعیهدار به مراد خودش نرسد دو؛ یعنی هم ما مرادمان را حفظ کنیم و هم او به مرادش نرسد أَنِ امْشُوا وَ اصْبِرُوا عَلی آلِهَتِکُمْ إِنَّ هذا؛ یعنی حفظ مکتب شرک لَشَیْءٌ یُرادُ، إِنَّ هذا؛ یعنی داعیهای که این مرد دارد، چیزی است که میخواهد حکومت کند, ریاست کند و بساط شما را جمع کند که یَتَفَضَّلَ عَلَیْکُمْ که در بحث دیروز خوانده شد همین است. حرف فرعون هم این بود که او یُریدُکه شما را از سرزمینتان بیرون کند، طریقهٴ مُثلای شما و تمدّن شما را زیر سؤال ببرد و بر شما حکومت کند. إِنَّ هذا لَشَیْءٌ یُرادُ، چرا؟ برای اینکه این حرفی که او میزند را ما از جایی نشنیدیم، هیچ کسی در این دوره و در این عصر چنین حرفی هم نزد و سابقاً هم که ما سَمِعْنا بِهذا فی آبائِنَا الْأَوَّلینَ (1)وقتی ما چیزی را نشنیدیم یک حرف نو باشد دلیلی بر اعتبار آن اقامه نشده، حتماً سِحر است و کذب و مانند آن است.
1) مومنون/سوره23، آیه24.
مقصود از وجود «نذیر» برای همه امتها
پرسش: ...این با آیه إن مِن أُمَةٍ إلاّ خَلا فِیها نَذیرٌ (1)منافات ندارد که حرفش جدید است؟
پاسخ: هیچ امتی نبود مگر اینکه پیامبر داشت، نه اینکه هر لحظه به لحظه پیامبر بود بعد از پیامبر, ائمه(علیهم السلام), اوصیا بودند بعد علما حفظ میکردند؛ این دوران فترت همینطور بود، بین هر پیامبری با پیامبر دیگر مدتها فاصله بود که به وسیله اوصیا و علما حفظ میشد. این أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَذیرٌ (2)که فرشتهها در قیامت به دوزخیان میگویند، معنایش این نیست که مگر پیامبر چهره به چهره درب خانه شما نیامده, اگر فرشته به دوزخیان میگوید أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَذیرٌ معنایش این نیست که مگر پیامبر به شما نگفت؛ آن وقتها که جمعیّت کم بود - نظیر صدر اسلام - آن وقتها هم برای خیلیها میسور نبود که چهره به چهره با خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) گفتگو داشته باشند، مگر حضرت به همه روستاهای دوردرست میرفت؟ این أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَذیرٌ بیان می دارد آیا صدای پیامبر را علما به گوش شما نرساندند؟! مگر در فلان مسجد نشنیدی؟! مگر در فلان حسینیه نشنیدی؟! مگر از فلان امام جماعت نشنیدی؟! از فلان امام جمعه نشنیدی؟! مگر در فلان کتاب نخواندی؟! اینها حرفهای انبیا را به شما گفتند. اینکه در سوره «توبه» فرمود: فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ (3)اینها که رفتند در شهر و روستای خودشان انذار کردند حجّت بالغه الهی شد، همینها کسانی هستند که فرشتهها در قیامت به آن شهری یا روستایی میگویند مگر فلان عالِم، در فلان منبر، در فلان مسجد این حرفها را به تو نگفت؟! أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَذیرٌ، اینطور نیست که برای هر زمان و زمینی, در هر منطقه و کوی و برزنی یک پیامبر باشد؛ لذا فَترت بود، در سوره مبارکه «جمعه» هم دارد که اینها در حال غفلت بودند و آبای اینها هم غافل بودند. زمان فَترت چند سال بود پیامبر نمیآمد; ولی حجّت الهی بود. هیچ عصر و مصری نبود که حجّت الهی نباشد. فرمود ما این حرفها را نشنیدیم إِنْ هذا إِلاَّ اخْتِلاقٌ این شخص این حرفها را از خودش درآورده أَ أُنْزِلَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ مِنْ بَیْنِنا؛ با بودنِ همه این رجال در بین مکه و مدینه و طائف و امثال ذلک او تنها پیامبر بود؟!
پاسخ ذات اقدس الهی به تعجّب مشرکان در اصول اعتقادی
آنگاه ذات اقدس الهی میفرماید: بَلْ هُمْ فی شَکٍّ مِنْ ذِکْری ما قرآن آوردیم ذِی الذِّکْرِ که نام الهی و اسمای الهی هست و اینها را نامور میکند و میماند، اینها در این ذکر و در نام الهی تردید دارند و شک دارند و نمیپذیرند، بَلْ لَمَّا یَذُوقُوا عَذابِ؛هنوز عذاب ما را نچشیدند، اینها تا عذاب نچشند آن فَنادَوْادامنگیرشان نمیشود و استغاثه نمیکنند. اینکه شما میگویید چرا فلان کس پیامبر شد، مگر مسئول نبوّت شما هستید؟ أَمْ عِنْدَهُمْ خَزائِنُ رَحْمَةِ رَبِّکَ الْعَزیزِ الْوَهَّابِ *أَمْ لَهُمْ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِاول یک اصل کلی را فرمود, فرمود خزائن آسمان و زمین که به دست شما نیست؛ ذکر خاص بعد از عام, ذکر جزئی بعد از کلّی, ذکر زیرمجموعه بعد از جامع این است أَمْ لَهُمْ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِمُلک «سماوات» و «أرض» زیرمجموعه خَزائِنُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (1)است، چون إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ؛ (2)هیچ چیزی نیست از مُلک و ملکوت مگر اینکه خزینه دارد یک و چند خزینه دارد دو, همه خزائن نزد خداست سه،إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ نه «خزینته», «لکلّ شی خزائن» یک شیء دارای چندین مخزن است و مخازن تک تک اشیا نزد خداست إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ نه «خزینته»، این اصل جامع است. «سماوات» و «أرض» زیرمجموعه این اصلی است که در سوره مبارکه «حجر» مشخص شده است. فرمود خزائن الهی که ندارند و گوشهای از خزائن الهی هم در دست اینها نیست أَمْ لَهُمْ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَیْنَهُما اینها بروند در آسمان ببینند چه خبر است, زیر زمین بروند ببینند چه خبر است؛ اینها نه زیر زمینی هستند و نه آسمانی، از کجا خبر دارند؟ چرا تعجّب میکنند؟ چرا میگویند فلان شخص پیغمبر شده و ما نشدیم؟ مگر اسرار عالم دست شماست؟! شما فقط از دو وجب ذهنتان باخبر هستید، از کجا باخبرید؟! أَمْ لَهُمْ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ مَا بَیْنَهُمَا فَلْیَرْتَقُوا فِی الْأَسْبَابِ، اگر مالک هستند بروند بالا ببینند در آسمان چه خبر است جُنْدٌ ما هُنالِکَ مَهْزُومٌ مِنَ الْأَحْزابِ؛ اینها فقط جزء سپاهیانی هستند که مرگ, ویرانی, «تبار» و «تدمیر» دامن گیر آنها شده و نشانه آن هم قصص انبیاست که الآن نقل میکنیم، آن وقت قصه چند پیامبر را نقل میکند.
موضوع: تفسیر آیات 11 تا 17 سوره ص
جُنْدٌ ما هُنالِکَ مَهْزُومٌ مِنَ الْأَحْزابِ (11 کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ عادٌ وَ فِرْعَوْنُ ذُو الْأَوْتادِ (12) وَ ثَمُودُ وَ قَوْمُ لُوطٍ وَ أَصْحابُ الْأَیْکَةِ أُولئِکَ الْأَحْزابُ (13) إِنْ کُلٌّ إِلاَّ کَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ عِقابِ (14) وَ ما یَنْظُرُ هؤُلاءِ إِلاَّ صَیْحَةً واحِدَةً ما لَها مِنْ فَواقٍ (15) وَ قالُوا رَبَّنا عَجِّلْ لَنا قِطَّنا قَبْلَ یَوْمِ الْحِسابِ (16) اصْبِرْ عَلی ما یَقُولُونَ وَ اذْکُرْ عَبْدَنا داوُدَ ذَا الْأَیْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ (17))
مهندسی فرهنگی انسان و جهان و روابط میان این دو توسط قرآن
سوره مبارکه «ص» همانطور که ملاحظه فرمودید، چون در مکه نازل شد و سوَر مکّی هم قبل از سوَر مدنی نازل شدند و هم فضای جاهلیّت شرکآلود در حقیقت اقتضای مهندسی فرهنگی داشت تا اینکه انسان را خوب تبیین کند, جهان را خوب تبیین کند و رابطه انسان و جهان را خوب تبیین کند، قرآن کریم انسان را به خوبی معرفی کرد. در حوزهها و دانشگاهها وقتی میخواهند انسان را معرفی کنند با حدّ تام معرفی میکنند؛ حدّ که ماهیّت شیء است غیر از مفهوم است. مستحضرید که مفهوم «لابشرط» و رهاست، با «مخالف» خود نمیسازد; ولی با «مختلِف» خود میسازد، اما ماهیّت در مدار بسته است؛ از طرف عموم به جنس منتهی میشود و از طرف خصوص به فصل منتهی میشود که این را میگویند حدّ تام؛ لذا ماهیّت چیزی نه تنها با «مخالف» جمع نمیشود با «مختلِف» هم جمع نمیشود; یعنی نه تنها بین نور و ظلمت یک جا جمع نمیشود، اگر اینها عمل «ماهوی» باشند هم بین دو چیزی که «مختلف» هستند نه «مخالف» و «مضاد» و «مقابل» باز هم جمع نمیشوند، چون مرز هرکدام از اینها بسته است، این خاصیّت ماهیت است؛ اما مفهوم چون حد ندارد و مرزبندی نیست با مخالف و مقابل خود جمع نمیشود; ولی با «مختلِف» جمع میشود، چندین مفهوم بر یک شیء ممکن است که صادق باشند؛ مفهوم «علیم», «قدیر»، «قابض», «باسط»، این هزار اسم همه آنها مفهوم هستند و با اینکه مختلف می باشند، مخالف هم نیستند؛ ولی بر یک شیء صادق هستند. قرآن کریم کار را از مفهوم و ماهیّت گرفته، به عینیّت برده است و مگر «بالعرض» کاری با مسائل مفهومی و «ماهوی» ندارد؛ حقیقت شیء را تبیین میکند، این روش قرآن کریم است.
تبیین حقیقت انسان و بیان محدوده او
درباره انسان, محدوده او را از لحاظ درون مرزبندی کرده است؛ محدوده او را از نظر برونمرزی مشخص کرد و گفت انسان این است, اگر از این محدوده بیرون رفت أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (1)این تحقیر و سبّ و لعن نیست، این تحقیق است؛ میفرماید اگر کسی از این محدودهٴ درونمرزی انسان را که ما گفتیم بیرون رفت و از محدودهٴ برونمرزی انسان را که ما تبیین کردیم بیرون رفت، این واقعاً حیوان است؛ نه اینکه بخواهد بد بگوید, میفرماید سه راه دارد: یا چشم باطن پیدا کن؛ نظیر صحنه عرفات که وجود مبارک امام سجاد (2)و امام باقر (3)(سلام الله علیهما) آن صحنه ها را به اصحابشان نشان دادند، درون افراد را هماکنون ببین یا به حرف معصومان اکتفا کن که اینها میگویند واقعاً أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ یا چند روز صبر کن که «عندالموت» باطن افراد برای شما روشن میشود. اینکه خدای سبحان میفرماید: أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ این سخن از تحقیر و اهانت و سبّ و اینها نیست بعد از این دو مرزبندی درونی و بیرونی فرمود اگر کسی از این محدودهها بیرون رفت أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سه راه دارد: یا خودتان ببینید یا حرف ائمه را بپذیرید یا چند روز صبر کنید تا «عندالموت» مشخص شود. راههای درونمرزی در نوبتهای قبل مشخص شد، فرمود بالأخره انسان با فکر و اندیشه دارد زندگی میکند و انگیزهٴ او را اندیشهٴ او رهبری میکند، او در اندیشه اگر بخواهد چیزی را اثبات کند الاّ ولابد باید برهانی باشد و چیزی را بخواهد سلب کند الاّ و لابد باید برهانی باشد؛ هم لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ، (4)هم بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحیطُوا بِعِلْمِهِ، (5)چون تشخیص ندادند تکذیب کردند بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحیطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمَّا یَأْتِهِمْ تَأْویلُهُ این مرزها را بسته است؛ از نظر تابع و متبوع بودن هم در آیه سه و هشت سوره «حج» فرمود اگر تابع هستی محقّقانه تابع باش و اگر متبوع هستی محقّقانه متبوع باش که این تبعیّت در بخش انگیزه - انگیزه یعنی عمل - و بخش عمل متحقِّق, در بخش علم محقِّق، این درونمرزی انسان است؛ اگر این چهار امر را که اضلاع چهارگانه درونمرزی اوست، در تابع بودن متحقّق, در متبوع بودن متحقّق, در اثبات محقّق, در سلب محقّق, برابر این چهار آیه این چهار حد را حفظ کرد، درونمرزی خود را حفظ کرد.
ارتباط با خدا لازمه حفظ حدود انسانیّت
لازمهٴ حفظ درونمرزی, حفظ آن برونمرزی است؛ فرمود چیزی در درون شما حلول کرده باشد - معاذ الله - یا با شما متّحد باشد نیست; ولی تمام هویّت شما به جایی بسته است و آن خداست؛ لذا ذات اقدس الهی درباره آفرینش انسان نفرمود «نفخت فیه روحاً»، در بعضی موارد فرمود: فَأَرْسَلْنا إِلَیْها رُوحَنا؛ (1)اما درباره حضرت آدم که «خلیفةالله» است فرمود: نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی (2)و درباره انسانهای دیگر هم فرمود: وَ نَفَخَ فیهِ مِنْ رُوحِهِ؛ (3)این «هاء» که ضمیر است و اضافه اشراقی را نشان میدهد، پیوند تکوینی برونمرزی انسان با خداست؛ اگر کسی این رابطه را قطع کرد و آن درونمرزی را نتوانست حفظ کند، چون اگر آن را حفظ میکرد این برونمرزی هم محفوظ بود، میشود کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ و راه اثبات آن هم سه مورد است که مشخص است؛ این ترسیم قرآن کریم است درباره انسان, پس اگر از حوزه و دانشگاه سؤال بکنی «الانسان ما هو؟» میگویند: «حیوانٌ ناطق»؛ ولی از قرآن سؤال کنی «الانسان ما هو؟» میگوید: «حیٌّ متألّه»؛ کسی است که «لا یقول الا الحق, لا یدرک الا بالبرهان, لا یُفتی الا بالبرهان, لا یکون تابعاً الا بالبرهان, لا یکون متبوعاً الاّ بالبرهان, لا یصدّق الاّ بالبرهان, لا یکذّب الاّ بالبرهان» که اینها محدوده اوست و از برونمرزی هم این «هاء» رُوحِهِ همه را به ذات اقدس الهی وصل کرده است.
در جریان خلافت الهی حضرت آدم که در سوره مبارکه «بقره» (1)بحثش گذشت، در همین سوره مبارکه «ص» هم خواهد آمد که درباره وجود مبارک انسان کامل فرمود: نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی آیه 72 به بعد سوره مبارکه «ص»؛ یعنی همین سوره محلّ بحث فرمود: فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی فَقَعُوا لَهُ ساجِدینَ و درباره انسان هم که از نسل حضرت آدم هستند در سوره مبارکه «سجده» آیه هشت به بعد گذشت که ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهینٍ ٭ ثُمَّ سَوَّاهُ وَ نَفَخَ فیهِ مِنْ رُوحِهِ وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ قَلیلاً ما تَشْکُرُونَ، (2)پس روح الهی را در انسان دمید. فعلی که به ذات اقدس الهی منسوب است، این فعل نه «متزمّن» است و نه «متمکّن»؛ نه زمان دارد و نه زمین, اینکه در انموذج و سایر کتابهای ادبی در همان اوایل به طلاّب میآموختند که «کان» منسوب به ذات اقدس الهی «منسلخ» از زمان است و فعل ماضی نیست همین است، وقتی گفتند: کانَ اللَّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیراً (3)نه یعنی در گذشته، این کانَ دیگر زمان ندارد که در مقابل حال و مستقبل ماضی باشد؛ نَفَخَ خدای سبحان هم همینطور است، نه اینکه در گذشته خدا در انسان دمید، بلکه هر انسانی که به دنیا میآید و در هر لحظهای که انسان به سر میبرد از آن روح الهی برخوردار است که اگر آن گرفته شود او کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ میشود، پس درونمرزی و برونمرزی انسان را قرآن کریم به خوبی تبیین کرده است.
عبادت, راهکار قرآن در حفظ برقراری ارتباط با خدا
اگر در بخش پایانی سوره مبارکه «ذاریات» هم فرمود: ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُونِ، (1)عبادت را وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مشخص کرده است؛ فرمود شما باید به مقام احسان برسید، از حضرت سؤال کردند احسان یعنی چه؟ فرمود برای دو امری که به صورت «مانعةالخلوّ» است که امکان اجتماع دارند: «الْإِحْسَانُ أَنْ تَعْبُدَ اللَّهَ کَأَنَّکَ تَرَاهُ فَإِنْ لَمْ تَکُنْ تَرَاهُ فَإِنَّهُ یَرَاکَ»؛ (2)عبادت یا برای مشاهده حق است یا برای رسیدن به مقام مراقبت، یا انسان باید طرزی عبادت کند که معبود خود را ببیند یا اگر به آن مقام نرسید بیابد که معبودِ او, او را میبیند که دومی میشود «مراقبه», اوّلی میشود «مشاهده» و طوبا به حال کسی که بین هر دو جمع کرده است، این معنای عبادت است. پس عبادتی که در بخش پایانی سوره «ذاریات» آمده است به این است که انسان - ان شاء الله - به مقام احسان برسد و آن این است که «احدیالحُسنیین» نصیب او شود؛ یا «شهادت» یا «مشاهده» یا «مراقبه».
فطرت و نبوّت دو سرمایه حفظ انسانیّت در برابر رهزنی متکبران
این انسان با این خصوصیتی که ذات اقدس الهی در قرآن کریم تبیین کرد، از او توقّعاتی هست. فرمود ما برای اینکه انسانیّت او را از درون و پیوند برونمرزی او را از بیرون حفظ کنیم فطرت به او دادیم از درون, وحی و نبوّت فرستادیم از بیرون که انسانیّت او محفوظ بماند. دشمنان او که همان ابرقدرت ها, «مَلأ», مستکبران و مُترفان می باشند، کسانی هستند که این دین را به اسارت گرفتند. در قصص غالب انبیا سخن از حضور «مَلأ» (3)(4)(5)(6)است؛ یعنی متمکّنانی که برای سرکوب ره آورد دین از یک سو, کشاندن جامعه به طرف میل و هوس خود از سوی دیگر که قرآن از آنها به عنوان «مَلأ» یاد میکند. در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در همان عهدنامه مالک اشتر فرمود یا مالک! «فَإِنَّ هذا الدِّیْنَ قَدْ کَانَ أَسِیْراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ یُعْمَلُ فِیْهِ بِالْهَوی وَ تُطْلَبُ بِهِ الدُّنْیَا»؛ (7)فرمود این دین یعنی قرآن و سنّت رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اسیر بود، نه تنها در زمان وجود مبارک حضرت اسیر بود، در زمان انبیای قبلی هم اسیر بود؛ اینکه فرعون گفت: إِنِّی أَخافُ أَنْ یُبَدِّلَ دینَکُمْ أَوْ أَنْ یُظْهِرَ فِی الْأَرْضِ الْفَسادَ (8)همین است, اینکه سایر «مَلأ» در ملل و نِحل همه سعی میکردند که مردم را به بهانه دین از ره آورد انبیا محروم کنند، همین است. فرمود: «فَإِنَّ هذا الدِّیْنَ قَدْ کَانَ أَسِیْراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ یُعْمَلُ فِیْهِ بِالْهَوی وَ تُطْلَبُ بِهِ الدُّنْیَا» و من قیام کردم که دین را آزاد کنم از دست این «مَلأ» و «مُسرف» و «مُترف» بگیرم، تو مواظب باش که مصر را با همین وضع اداره کنی و اینجا در همین آیه محلّ بحث فرمود «مَلأ» آمدند و مزاحم حرف انبیا شدند و جلوی آنها را گرفتند، گفتند: وَ انْطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا وَ اصْبِرُوا عَلی آلِهَتِکُمْ إِنَّ هذا لَشَیْءٌ یُرادُ; (9)یعنی «آلهه» را به قداست پرستیدن مقصود ماست یک و او هم که مدّعی توحید است یک هدف سیاسی دارد و میخواهد بر شما مسلّط شود دو, هم مراد او پیروزی در این سیاست است و هم ما باید دینمان را حفظ کنیم که این إِنَّ هذا لَشَیْءٌ یُرادُ تنها بیان مراد پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نیست و میتواند جامع هر دو مقصود باشد.
ذکر نام شش گروه از مقابلهکنندگان با انبیا و شکست آنان
ذات اقدس الهی بعد از اینکه خطوط کلی را تبیین کرد، برای اینکه بفرماید این حرفها قابل پیاده شدن هست, انبیای قبلی هم بودند، «مَلأ» قبلی هم بودند، درگیری داشتند و سرانجام حق بر باطل پیروز شد نام شش گروه را از یک سو میبرد و نام نُه گروه را از سوی دیگر, در آن شش گروهی که نامشان را میبرد میفرماید: جُنْدٌ ما هُنالِکَ مَهْزُومٌ مِنَ الْأَحْزابِ؛ خیلی از «جُند»ها, خیلی از احزاب و خیلی از گروهها بودند که در برابر انبیا صفآرایی کردند؛ ولی شکست خوردند و نمونهاش این است که قبل از مشرکان و کفّار حجاز, قوم «نوح» بودند یک, قوم «عاد» دو, «فرعون» سه, فرعون ذِی الْأَوْتَادِ (1)که عدّهای را به «وتد»؛ یعنی به میخ میکشید و میخ کوب میکرد و «ثمود» چهار و قوم «لوط» پنج, و ششم اصحاب «أیکه» که قوم «شعیب» هستند. فرمود اینها احزابی بودند, قبایلی بودند, ملل و نحل خاصی داشتند که در برابر انبیا مقاومت کردند و همه آنها شکست خوردند أُولئِکَ الْأَحْزابُ، این احزابی که ما گفتیم مَهْزُومٌ مِنَ الْأَحْزابِهزیمت و شکست بر اینها روا شد و محکوم شدند به شکست خوردن اینها هستند. سرّش این بود که همه اینها حرفهای انبیا را تکذیب کردند إِنْ کُلٌّ إِلاَّ کَذَّبَ الرُّسُلَ.
علت «جمع» آوردن «رُسل» با توجه به واحد بودن پیامبر هر قوم
این إِنْ کُلٌّ إِلاَّ کَذَّبَ الرُّسُلَ حرفهای قبلی و بیانات آیات گذشته را تأیید میکند؛ فرمود همه اینها, همه انبیا را تکذیب کردند، با اینکه هرکدام از اینها بیش از یک پیامبر نداشتند. حرف یک پیامبر, حرف همه انبیاست و اگر ملّتی حرف پیامبری را رد کند، حرف همه انبیا را رد کرده است؛ اینکه درباره اصحاب «حِجر» فرمود: لَقَدْ کَذَّبَ أَصْحابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلینَ (2)جمع محلاّ به الف و لام آورد که فرمود اصحاب «حِجر» - مردم آن منطقه حِجر - حرف همه انبیا را تکذیب کردند، آنها بیش از یک پیامبر نداشتند و اینجا هم میفرماید تک تک اینها حرف همه انبیا را تکذیب کردند إِنْ کُلٌّ إِلاَّ کَذَّبَ کلّ واحد اینها الرُّسُلَ را تکذیب کردند؛ کلّ واحد از اینها که بیش از یک پیامبر نداشتند، چون حرف یک پیامبر, حرف همه انبیاست و انبیا آمدند هر کدامشان مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ (3)بودند و دیگری را تصدیق کردند، چون إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ، (4)چون انبیا مصدّق یکدیگر هستند و حرفهای همه اینها یکی است، اگر قومی حرف پیامبری را تکذیب کند حرف همه انبیا را تکذیب کرده است إِنْ کُلٌّ إِلاَّ کَذَّبَ الرُّسُلَ.
استحقاق عذاب در کمترین فرصت لازمهٴ تکذیب انبیا
لذا فَحَقَّ عِقابِ; یعنی «عقابی»، مستحقّ عِقاب من شد و عقاب من بر او روا شد. اینهایی هم که الآن به سر میبرند وَ مَا یَنْظُرُ هؤُلاءِ إِلاَّ صَیْحَةً واحِدَةً یک تَشَر حالا یک سونامی, یک رعد، یک برق، یک زلزله, یک آسیب که سَخَّرَها عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیالٍ وَ ثَمانِیَةَ أَیَّامٍ (1)یا فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدارِهِ الْأَرْضَ (2)یا فَأَخَذْناهُ وَ جُنُودَهُ فَنَبَذْناهُمْ فِی الْیَمِّ (3)ما همه اینها را جمع کردیم و در دریا ریختیم، این با یک تَشَر حل میشود، اینها فقط منتظر هستند که تَشَری بیاید; یعنی منتطر یک تَشَر باشند؛ در آن حال ما لَها مِنْ فَواقٍ؛ این ملتهای منحرفی که تکذیبکنندهٴ انبیا هستند وقتی آن تَشَر الهی که حالا سیل است، زلزله است, سَخَّرَها عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیالٍ وَ ثَمانِیَةَ أَیَّامٍ است, کَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ خاوِیَةٍ (4)قرار دادیم و هر چه که هست، کسی اینها به اندازه «فَواق» هم مهلت نمیدهد؛ «فواق» را میگویند کمترین فرصت است، «فواق» اصطلاحی است برای ساربانهای حجاز و مانند حجاز؛ اینها که شتر ماده را میدوشیدند، آن روز که وسایل دوشیدن نبود، این دست را میشستند و با دست شیر میدوشیدند؛ با این دست پستان این شتر را میگرفتند فشار میدادند و این شیر میآمد، وقتی فشار میدادند شیر میآمد و هنگامی که دوباره دست را باز میکردند تا این پستان را بگیرند، این فاصله باز و بسته شدن دست را «فواق» میگویند, اینکه میگویند «فُوَاقُ نَاقَة» (5)این است و در این بیش از یک ثانیه فرصت نیست، فرمود ما به اندازه «فُوَاقُ نَاقَة» به اینها مهلت نمیدهیم. درباره برخیها که میگویند به اندازه «فُوَاقُ نَاقَة» مهلت ندارند یعنی همین, قبض و بسط دست برای دوشیدن پستان شتر شیرده که این را «فواق» میگویند, فرمود به اندازه «فُوَاقُ نَاقَة» اینها مهلت ندارند، چون فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا یَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا یَسْتَقْدِمُونَ. (6)
حکمت امر الهی به صبر در برابر تقاضای تعجیل در عذاب قوم نوح
وَ قالُوا رَبَّنا عَجِّلْ لَنا قِطَّنا قَبْلَ یَوْمِ الْحِسابِ، اینها حرفهایی است که به نوح(سلام الله علیه) یا به انبیای دیگر میزدند؛ به نوح میگفتند یا نوح! ما را خیلی تهدیدی کردی أَ جِئْتَنا لِتَأْفِکَنا عَنْ آلِهَتِنا فَأْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ کُنْتَ مِنَ الصَّادِقینَ؛ (1)اگر راست میگویی آن عذابهایی که وعده دادی, وعید میدهی بیاور، عَجِّلْ لَنا تلاش و کوشش کردی, تهدید کردی؛ میگفتند: قِطَّنا، «قِطّ» یعنی سهم, سهمیه عذاب ما را اگر راست میگویی زودتر بده، چون باور نداشتند که عذاب الهی وقتی بیاید ما لَها مِنْ فَواقٍ است و به حیات همه اینها خاتمه میدهد، اینها میگفتند: رَبَّنا عَجِّلْ لَنا قِطَّنا قَبْلَ یَوْمِ الْحِسابِ. ذات اقدس الهی به رسول خودش فرمود صبر کن! بالأخره این حجّت الهی باید بالغ شود و به همه باید برسد؛ راه توبه را هم که ما به آسانی نبستیم، راه توبه هم باز است. اگر راه و درب توبه را عمداً به سوی خدوشان بستند، این راه را هم گل آلود کردند که قابل رفت و آمد نباشد و صدّ طریق کردند، وقتی حجّت الهی به آن بلاغ کامل رسید، آن وقت عذاب الهی میآید اصْبِرْ عَلی ما یَقُولُونَ.
آغاز نام نُه پیامبر و تعریف بعضی از آنها به صاحب یَد
از همینجا داستان نُه پیامبر را در برابر آن شش پیامبر یا شش قصه بازگو میکند، فرمود: وَ اذْکُرْ عَبْدَنا داوُدَکه این داوود ذَا الْأَیْدِ است. درباره حضرت ابراهیم, درباره اسحاق, درباره اسماعیل و همچنین درباره داوود دارد که اینها دارای دست می باشند أُولِی الْأَیْدی وَ الْأَبْصارِ، (2)وقتی از حضرت ابراهیم میخواهد تعریف کند میگوید ابراهیم دست دارد, اسحاق دست دارد, اسماعیل دست دارد أُولِی الْأَیْدی وَ الْأَبْصارِ؛ معلوم میشود اگر کسی با دست و چشم و گوش کار مثبت نکند این شخص بیدست و بیچشم است؛ فرمود اینها چشم ندارند, اینها بصیر نیستند و اینها سمیع نیستند. اگر کسی تبر گرفت و بتشکنی کرد یا قلم گرفت و اوهام و خرافات را در هم شکست، جلوی تبلیغات باطل را گرفت, جلوی اندیشه های زهرآلود دیگران را گرفت, با بنان خود, با بیان خود جلوی تبلیغات سوء را گرفت، او دارای زبان است, دارای چشم است, دارای گوش است و دارای دست است، وگرنه افراد عادی هم این دست و چشم و پا را دارند؛ ولی بهترین تعریفی که خدا از ابراهیم و اسحاق و اسماعیل(سلام الله علیهم) میکند این است که میفرماید اینها دارای دست هستند أُولِی الْأَیْدی وَ الْأَبْصارِ، از داوود(سلام الله علیه) هم وقتی بخواهد تعریف کند میگوید این ذَا الْأَیْدِ است، هم دست خوب دارد که قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ (3)و هم مورد تأیید ماست, قدرت ماست, قوّت ماست که نصیب او شده، رهبری انقلاب را به خوبی اداره کرده, جامعه را خوب به سمت حق هدایت کرده و مانند آن که این طلیعه قصص نُهگانهای است که در پیش است.
دلالت نداشتن اطلاق «کذّاب» بر دروغپیشه بودن
اما بعضی از سؤالاتی که مربوط به بحث دیروز بود اشاره می شود. اگر یک وقت به کسی گفتند «کذّاب» ممکن است خود آن شخص این حرف را تقیّتاً گفته باشد؛ ولی اطلاق کلمه «کذّاب» بر یک شخص صحیح نیست، زیرا ممکن است که او معذور باشد و بر اساس تقیّه گفته باشد, لازم نیست که این «کذّاب» صیغه مبالغه باشد، لازم نیست که این کذّاب صیغه حرفهای و پیشه باشد، کسی زیاد دروغ بگوید و پُردروغ باشد این لازم نیست, اگر یک دروغ مهم هم بگوید به او «افّاک» و «کذّاب» میگویند؛ حالا ممکن است دیگران ندانند که این شخص تقیّتاً چنین گفته، چه اینکه درباره «جعفر کذّاب» چنین حرفی مطرح کردند؛ سخن در این نیست که او آدم بدی بود یا آدم خوبی بود، سخن در این است که اطلاق کلمه «کذّاب» بر انسان به این معنا نیست که او زیاد دروغ گفته, پیشه و حرفه او دروغگویی است، اگر او سابقه دروغ هم ندارد، اما یک دروغ مهم مطرح کرده است به همین مناسبت, مصحّح و مجوّز اطلاق هست.
عدم تلازم تکامل علمی با استعداد و استحقاق ماده
مطلب دیگر اینکه تکامل انسان در دنیا معروف است که باید به استعداد باشد، اما بسیاری از موارد تکامل علمی است نه تکامل عملی؛ در تکامل علمی سخن از استعداد و استحقاق ماده و مانند آن نیست. همه ما کم و بیش مشاهده کردیم یا شنیدیم که برخیها در عالم رؤیا مطالب علمی برایشان کشف میشود، در خواب که بدن مادی در بستر افتاده است و انسان با بدن مثالی دارد علم میگیرد؛ در آنجا سخن از استعداد, کسب فیض از لحاظ مادی, خروج از قوّه به ماده و فعلیّت نیست، ممکن است درباره «نوم» گفته شود بالأخره انسانی که خوابیده است بدن دارد و ارتباط او با بدن مادی به طور کامل منقطع نشده و آن مطالب علمی که در رؤیا کشف میشود از سنخ استعداد است؛ ولی در برزخ چطور؟! در برزخ که انسان این بدن مادی را کلاً رها کرده است و وارد برزخ شده است، خیلی از مطالب برایش کشف میشود؛ در «ساهره» قیامت اینطور است، در معاد اینطور است و در بخشهای مهمی اصلاً سخن از ماده و مانند ماده نیست, گاهی ممکن است که تکاملهای علمی از سنخ خروج از بطون و ظهور باشد و نه خروج از قوّه به فعل، خیلی از چیزهاست که در باطن است و در نشئهای ظاهر میشود؛ طلوع از باطن به ظاهر غیر از خروج از قوّه به فعل است، در برزخ و در «ساهره» قیامت اینطور است؛ ولی بالأخره عمل اینطور نیست که کسی بعد از قیامت کاری کند که به وسیله این کار, گناهی از گناهان او بخشوده شود یا درجهای بر درجات او افزوده شود.
عدم ارتباط عصمت فرشتگان با شریعت داشتن آنها
در جریان عصمت اگر گفتند فلان فرشته معصوم است یا فلان گروه معصوم هستند، معنایش این نیست که شریعتی هست و اینها گناه نمیکنند؛ نظیر اینکه درباره ائمه(علیهم السلام) است که اینها معصوم می باشند؛ یعنی شریعتی هست و اینها معصوم هستند. در جریان قیامت مخصوصاً در جریان دوزخ که در سوره مبارکه «تحریم» آیه شش مشخص شد و چنین بود:یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلیکُمْ ناراً که وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ عَلَیْها مَلائِکَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا یَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ معنایش این نیست که آنجا شریعتی هست; ولی اینها معصوم هستند، آنجا که شریعتی در کار نیست؛ گفته شد لا یَعْصُونَ اللَّهَ; یعنی خطایی نمیکنند, عمداً بیراهه نمیروند, بر خلاف دستور عمل نمیکنند, ظلمی از آنها صادر نمیشود و مانند آن. غرض آن است که اگر در فضایی سخن از عصمت مطرح شد معنایش این نیست که در کنارش شریعتی هست تا ما بگوییم اگر معصوم نبودند معلوم میشود شریعت هست, اگر عصمت بودند معلوم میشود شریعت هست.
تناقض نداشتن عصیان فطرس بر فرض اثبات با عصمت فرشتگان
مطلب بعدی آن است که در خیلی از موارد این دعای سوم شعبان مطرح است که «عَاذَ فُطْرُسَ» (1)[35]به مهد وجود مبارک سیّدالشهداء(صلوات الله و سلامه علیه)، هر سال این شبهه مطرح است که آن فرشته چگونه معصیت کرده است؟ مستحضرید که در دعای سوم شعبان سخن از فرشته نیست سخن از «فُطرس» است که یک نام رومی است، حالا این فرشته بود یا نبود در بعضی از روایات هست، اما در دعای سوم شعبان سخن از فرشته بودن نیست; ولی اگر روایتی بود دلالت میکرد که فرشتهای معصیت کرد، این با هیچ چیزی مخالف نیست؛ نه با عقل مخالف است و نه با نقل مخالف است. عقل میگوید آن موجودات مجرّد تام که وحی الهی میآورند، مدبّرات امر هستند، بر قلب مقدس پیغمبر نازل میشوند، امور بهشت را, امور جهنم را, امور سماوات را به اذن خدا اداره میکنند، بله اینها معصوم هستند؛ اما «ملائکةالأرض» که طبق بیان امام سجاد(سلام الله علیه) هر قطره بارانی که میآید فرشتهای آن را میآورد، (2)ما چه برهانی بر عصمت این گونه از ملائکه داریم؟ اگر گفتیم معصوم هستند معنایش این نیست که شریعتی هست که نشانه آن آیه شش و هفت سوره «تحریم» است، اگر گفتیم معصوم نیستند باز معلوم نیست که شریعتی در کار هست؛ غرض این است که گاهی ممکن است اشتباه کنند و گاهی خطا داشته باشند، اگر موجودی ثابت شود که موجود مجرّد عقلی است، بله آنجا عصیان راه ندارد؛ اما اگر ثابت نشد که فلان فرشته بدن ندارد, روح مجرّد محض است و بدن لطیف ندارد، اگر ثابت نشد و اگر روایتی وارد شد، اگر روایت «صحیحالسند» بود که همان را آدم قبول میکند, اگر «صحیحالسند» نبود که مشکل سندی دارد؛ غرض این است که اگر چنین روایتی وارد شد ما دلیلی بر خلاف نداریم تا بگوییم این روایت با ادلّه عقلی سازگار است یا با ادلّه عقلی سازگار نیست، این روایت اگر معتبر باشد انسان ظاهرش را اخذ میکند.
پرسش: ملائکه ای که مثلاً با باران می آید اگر اینها هم خطا کنند که نظام عالم به هم می ریزد؟
پاسخ: نه, کسانی هستند که خطای اینها را تنظیم میکنند، چون تحت تدبیر إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمینٌ (1)و مُطاعٍ ثَمَّ أَمینٍ (2)فرشتگانی هستند که مطاع می باشند و اینها که مطیعاند تحت رهبری آنها هستند و آن مطاعها خطاهای اینها را تنظیم میکنند. دلیلی نداریم که اگر یک قطره بارانی بیجا رفته نظام به هم بخورد، اینطور نیست که اینها همینطور رها باشند؛ این فرشتهها همانطوری که فرشتههای «وحی», فرشتههای «احیاء», فرشتههای «اماته», فرشتههای «اقتصاد» و «کِیل» که اینها یک عدّه مطیع هستند, یک عدّه مطاع که رهبری آنها را در مرتبه بالاتری اداره میکنند، اگر اشتباه اینها را ترمیم کنند اینطور نیست که مثلاً نظام به هم بخورد.
عدم تلازم خضوع فرشتگان در سجده بر آدم با شریعت داشتن آنها
پرسش: اینکه خداوند بر اینها امر کرده بر حضرت آدم سجده کنند، آیا اینها اختیار داشتند که سجده کنند یا نکنند؟
پاسخ: در اینجا یک «تمثّلی» است، جریان فرشتهها و خلقت حضرت آدم و خضوع فرشتهها و تمرّد شیطان و خروج حضرت آدم از بهشت بحث مبسوط خاصّ خودش را دارد که در سوره مبارکه «بقره» گذشت؛ در آنجا و آن عالَم اصلاً عالم تکلیف بود یا اینکه برابر آیه سوره «بقره» و سوره «طه» اصلاً عالم شریعت نبود, عالم تکلیف نبود, امر و نهی تشریعی نبود، ذات اقدس الهی به حضرت آدم فرمود از بهشت بیرون بروید, بروید زمین اهْبِطا مِنْها جَمیعاً (3)که از آن به بعد فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً (4)و مانند آن؛ اصلاً شریعتی نبود، آنجا را باید انسان آسمانی شود و آسمانی معنا کند، وقتی شریعت نباشد, امر و نهیاش تشریعی نیست, حرمت و تحریم و تنزیه آن تشریعی نیست؛ چه در سوره «طه» و چه در سوره «بقره» به صورت شفاف فرمود بروید بر روی زمین, اگر دینی آمد برابر دین باید عمل کرد وگرنه جهنم است فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً فَمَنِ اتَّبَعَ هُدایَ در سوره «بقره» و مَنِ اتَّبَعَ در سوره «طه», شریعت از آن به بعد آمده است. بنابراین ما فکر را باید از محدوده شریعت بیاوریم بیرون, تحریم و تنزیه و واجب و مستحب و حرام و مکروه و مباح از این پنج منطقه باید بیاوریم بیرون, آسمانی شویم و آسمانی فکر کنیم تا مسئله بهشت و خروج حضرت آدم از بهشت و اینها برای ما حل شود؛ این سخنان آن بزرگوار است, تشریع هم این است و تلازمی هم بین عدم عصیان و شریعت نیست، چه اینکه تلازمی هم بین عصمت و شریعت در کار نیست.
ناتمامی تفسیر بعضی از آیات با روایات مرسل
بنابراین اگر یک وقت روایتی آمده صحیح و معتبر بود که فرشتهای گناه کرده ما دلیلی بر رد نداریم، لکن از سابق نزد طلبهها مرسوم بود و در نزد ماها هم که این بحثهای طلبگی داشتیم این رسم بود؛ مثلاً کسی میگفت اینکه به درد ناخنگیری نمیخورد، این به درد ناخنگیری نمیخورد از همینجا ناشی میشد که در ایام هفته یک روز بالأخره مستحب است انسان ناخن خود را بگیرد و در روایات قطع وحی هم دارد که به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عرض کردند مدتی وحی نیامده! فرمود چگونه وحی بیاید در حالی که شما «تقلیم اظفار» (1)نمیکنید و ناخنهایتان را نمیگیرید؛ یعنی نظافت ندارید, طهارت ندارید، این نظافت نداشتن باعث سلب بسیاری از برکات بود. غرض این است که روز پنجشنبه مستحب است انسان ناخن بگیرد یا روز جمعه؟ بعضی از آقایان احتیاط میکردند یک مقدار از ناخن را روز پنجشنبه و یک مقدار را روز جمعه می گرفتند تا به هر دو ثواب برسند. یک وقت است کسی برابر حدیث «مَن بلغ» (2)میگوید که مثلاً شایسته است روز جمعه یا پنجشنبه ناخن بگیرند؛ اما اگر بخواهد فتوا بدهد, در فتوا روایت باید معتبر باشد، اگر کسی میخواست فتوا بدهد این طلبه دیگر میگفت این به درد ناخنگیری روز پنجشنبه نمیخورد، برای اینکه سند ندارد و معتبر نیست؛ این رسم بود که می گفتند به درد ناخنگیری نمیخورد، الآن متأسفانه وقتی شما وارد این کتاب شریف نورالثقلین میشوید, البرهان میشوید هر روایت مرسلی که به چشم خورد آیه را ما بر آن حمل میکنیم، مگر میشود آیه قرآن را با مرسلات معنا کرد؟! درباره فرشتهها با مرسلات معنا کرد؟! حوزه هم الآن همینطور است، اگر کسی واقعاً بخواهد فتوا بدهد که روز پنجشنبه مستحب است ناخن بگیری یا روز جمعه، جرأت میخواهد، روایت باید معتبر باشد؛ یک وقت با حدیث «من بلغ» میخواهید معنا کنید بله آن راه دیگری است، اما اگر بخواهید فتوا بدهید که پنجشنبه مستحب است، این روایت باید صحیح باشد یا موثّق. این حرف طلبگی بود که میگفتند این به درد ناخنگیری نمیخورد; حالا شما همین که در روایت، روایت مرسلی را نقل کردند فوراً آیه را برابر این معنا میکنید. ما از نظر رجال و درایه کمبود جدّی داریم, در روایات تفسیری که - انشاءالله - باید کار شود, در مقتل باید کار شود, در اخلاق باید کار شود, در سیره باید کار شود, در تاریخ باید کار شود. خدا این بزرگان را با انبیا و اولیا محشور کند که خیلی خدمت کردند، واقعاً درباره فقه الان اگر کسی بخواهد بررسی کند که این روایتی که صاحب وسائل نقل کرده و این راوی معتبر است یا نه؟ خیلی سخت نیست. همین کار باید درباره رجال روایات تفسیری شود, مقتل شود, تاریخ شود, سیره شود وگرنه همین که به روایت مرسله رسیدیم آیه را به آن معنا کنیم؛ خیلی جرأت میخواهد که آیه را با یک روایت مرسل معنا کنیم.
موضوع: تفسیر آیات 17 تا 24 سوره ص
اصْبِرْ عَلی ما یَقُولُونَ وَ اذْکُرْ عَبْدَنا داوُدَ ذَا الْأَیْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ (17 إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبالَ مَعَهُ یُسَبِّحْنَ بِالْعَشِیِّ وَ الْإِشْراقِ (18) وَ الطَّیْرَ مَحْشُورَةً کُلٌّ لَهُ أَوَّابٌ (19) وَ شَدَدْنا مُلْکَهُ وَ آتَیْناهُ الْحِکْمَةَ وَ فَصْلَ الْخِطابِ (20) وَ هَلْ أَتاکَ نَبَأُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرابَ (21) إِذْ دَخَلُوا عَلی داوُدَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ قالُوا لا تَخَفْ خَصْمانِ بَغی بَعْضُنا عَلی بَعْضٍ فَاحْکُمْ بَیْنَنا بِالْحَقِّ وَ لا تُشْطِطْ وَ اهْدِنا إِلی سَواءِ الصِّراطِ (22) إِنَّ هذا أَخی لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِیَ نَعْجَةٌ واحِدَةٌ فَقالَ أَکْفِلْنیها وَ عَزَّنی فِی الْخِطابِ (23) قالَ لَقَدْ ظَلَمَکَ بِسُؤالِ نَعْجَتِکَ إِلی نِعاجِهِ وَ إِنَّ کَثیراً مِنَ الْخُلَطاءِ لَیَبْغی بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ إِلاَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ قَلیلٌ ما هُمْ وَ ظَنَّ داوُدُ أَنَّما فَتَنَّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ راکِعاً وَ أَنابَ (24))
پاسخ به سؤالات پیرامون شریعت فرشته ها و نهی آدم(علیه السّلام)
اما پاسخ سؤالاتی که مربوط به مسائل فرشته(علیه السلام) و جریان آدم(علیه السلام) و کیفیت امر و نهی بود قبلاً هم مبسوطاً چند مورد گذشت که فرشتهها در جریان امر شریعت دارای دینی باشند، پیغمبری باشند و امر تشریعی باشند، به این صورت نقل نشده یک و در آن آسمان و فضا هم شریعت هنوز تبیین نشده دو, برابر آیه سوره مبارکه «بقره» و «طه» (1)وقتی که آدم(سلام الله علیه) به زمین آمد شریعت پیدا شد که فرمود: اهْبِطُوا مِنْها جَمیعاً فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً (2)این چند بار در قرآن کریم مطرح شد، بنابراین امر و نهی و نهی از نزدیک شدن «شجره» و «اکل شجره» و وسوسه ابلیس باید به روال همان عالم معنا شود.
تبیین تعجّب مشرکان درباره توحید، نبوت و معاد
مطلب بعدی درباره إِنَّ هذا لَشَیْءٌ یُرادُ (1)است که این حرف بیانگر سه تعجّب است؛ هم درباره توحید, هم درباره وحی و نبوّت و هم درباره معاد؛ درباره توحید میگویند مگر میشود عالم با همه پهناوری را یک نفر اداره کند؟! «آلهه» متعدّد میخواهد تا امور متعدّد را به عهده بگیرد، انکار کثرت «آلهه» و اصرار به وحدت «اله» لَشَیْءٌ عُجابٌ، (2)این تعجّبی بود که درباره توحید داشتند؛ درباره وحی و نبوّت هم تعجّبشان این است که مگر انسان ممکن است با خدا رابطه داشته باشد و پیام الهی را بشنود؟! این عجیب است؛ درباره معاد هم تعجّب داشتند أَ إِنَّا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ؛ (3)منتها درباره توحید, تعبیر «عُجاب» و «عجیب» و مانند آنها را به کار بردند. درباره وحی و نبوّت و مسئله معاد, اگر کلمه «تعجّب» و «عجیب» و «عُجاب» را به کار نبردند، لکن عبارتهای تعجبآمیز را گفتند أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ, (4)إِذا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّکُمْ لَفی خَلْقٍ جَدیدٍ (5)که عبارت, عبارت تعجببرانگیز است.
مقصود از جمله إِنَّ هذا لَشَیْءٌ یُرادُ در آیه
مطلب دیگر اینکه در آیه وَ انْطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا وَ اصْبِرُوا عَلی آلِهَتِکُمْ إِنَّ هذا لَشَیْءٌ یُرادُمقصود از جمله إِنَّ هذا لَشَیْءٌ یُرادُچیست؟ برابر تفسیر آیات به آیات و قرائنی که قرآن تأیید میکند میفرماید: ما یُقالُ لَکَ إِلاَّ ما قَدْ قیلَ لِلرُّسُلِ مِنْ قَبْلِکَ؛ (6)یعنی آن توطئههایی که اقوام و ملل گذشته برای رهبران خودشان داشتند برای تو هم دارند؛ وقتی یک پیامبر آمد و حرف جدیدی زد متکلّمان آنها شبهه کلامی دارند، سیاستمداران آنها یک شبهه سیاسی دارند، توده مردم یک مشکل تقلیدی دارند که در اقوام گذشته بود؛ همه این سه مشکل برای پیغمبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم رخ داد، رهبران کلامی مشرکان میگفتند مگر کثرت جای وحدت را میگیرد؟! و خدا عالِم است که ما شرک را رسمیّت دادیم و قادر است که جلوی کار ما را بگیرد، اگر این کار بد بود خدا جلوی ما را میگرفت لَوْ شاءَ اللَّهُ ما أَشْرَکْنا وَ لا آباؤُنا وَ لا حَرَّمْنا مِنْ شَیْءٍ (7)و مانند آن, رهبران سیاسی آنها هم حرف خودشان را میزدند و میگفتند این پیامبر آمده داعیه ریاست و سیاست دارد، این حرف را غالب رهبران سیاسی به انبیای گذشته میگفتند. در جریان حضرت موسی(سلام الله علیه) فرعون و اینها «بالصراحه» میگفتند که موسای کلیم آمده تا مصر را تصاحب کند و شما را از این سرزمین بیرون کند؛ در سوره مبارکه «طه» وقتی وجود مبارک موسای کلیم آن بیان را فرمود, فرعون و امثال فرعون گفتند: أَ جِئْتَنا لِتُخْرِجَنا مِنْ أَرْضِنا بِسِحْرِکَ یا مُوسی (8)تو هدف سیاسی داری و اقوامشان هم طبق آیه 63 «طه» گفتند: قالُوا إِنْ هذانِ لَساحِرانِ یُریدانِ أَنْ یُخْرِجاکُمْ مِنْ أَرْضِکُمْ بِسِحْرِهِما وَ یَذْهَبا بِطَریقَتِکُمُ الْمُثْلی؛ این تمدن کنونی مصر را موسی و هارون(سلام الله علیهما) میخواهند به هم بزنند. متکلّمین آنها یک شبهه داشتند, سیاستمداران آنها یک شبهه داشتند, توده مردم مقلّد هم میگفتند: ما سَمِعْنا بِهذا فی آبائِنَا الْأَوَّلینَ، (9)همین سه خطر هم برای پیغمبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم پیش آمد؛ آنها میگفتند: إِنَّ هذا لَشَیْءٌ یُرادُ؛ یعنی این شخص یک غرض سیاسی دارد و میخواهد بر مکه پیروز شود و مشرکان هم میگفتند که خدای سبحان عالِم و قادر است، اگر شرک بد بود جلوی ما را میگرفت؛ مقلّدان هم آن ضلع سوم این مثلث مشئوم را تشکیل میدادند و میگفتند: ما سَمِعْنا بِهذا فِی الْمِلَّةِ الْآخِرَةِ؛ (10)لذا إِنَّ هذا لَشَیْءٌ یُرادُ ناظر به این است که آن رهبران سیاسی میگفتند که این توطئه است; ولی این جمله میتواند فرمایش خود پیامبر هم باشد؛ یعنی امری است که مقصد ماست, مقصود ماست و ما باید در این زمینه تلاش و کوشش کنیم؛ آن وقت جای این سؤال نیست که چرا تثنیه گفته نشده و مفرد گفته شده، چون این جامع «بین الأمرین» است؛ اگر در انتزاع جامع, مفهوم جامع, مشترک جامع و مشترک معنوی پیدا کردیم هر دو قسم را زیرمجموعه خود میگیرد; یعنی کلّ واحد از اینها گفتند: إِنَّ هذا لَشَیْءٌ یُرادُ.
اِخبار قرآن از صبوری انبیا و سقوط مقابله کنندگان با آنها
در آیه یازده هم فرمود: جُنْدٌ مَا هُنالِکَ مَهْزُومٌ مِنَ الْأَحْزابِ؛ (1)یعنی این شش قسمی که اول اینجا ذکر میکنیم جریان «نوح» و «عاد» و «فرعون» و «ثمود» و «لوط» و «اصحاب أیکه» را که ذکر میکنیم همه اینها کسانی بودند که با انبیا درافتادند و محکوم به سقوط شدند و نُه قصه دیگر را هم در کنار این شش قصه ذکر میکنیم که مجموعاً قصههای پانزدهگانه باشد؛ این قصص پانزدهگانه یک امور تجربی هستند که آن امور تجریدی را یاری میکنند. میفرماید شما اگر اهل استدلال هستید توحید مُبرهن است, وحی و نبوّت مبرهن است و اگر اهل حس و تجربه هستید، پانزده قصه از قصص انبیا در خود خاورمیانه اتفاق افتاده باید قبول کنید یا اگر مورّخ هستید، خودتان تحقیق تاریخی دارید یا اگر آثار باستانی را میشناسید، آثار ویرانشدهٴ اینها سرِ راه شماست. در سوره «حجر» و غیر «حجر» فرمود شما که از حجاز به شام برای کارهای تجاری سفر میکنید، این آثار باستانی سر راه شماست إِنَّهُما لَبِإِمامٍ مُبینٍ. (2)«امام» آن بزرگراه را میگویند که اگر کسی وارد بزرگراه شد، بدون اینکه از کسی بپرسد و چپ و راست برود به مقصد میرسد، به چنین بزرگراهی امام میگویند؛ فرمود این محلّی که ما ویران کردیم إِنَّهُما لَبِإِمامٍ مُبینٍ و در اینها لَآیاتٍ لِلْمُتَوَسِّمینَ، (3)«متوسِّم» کسی است که «وسمه»شناس، موسومشناس و سیماشناس است؛ یعنی آثار میراث فرهنگی را بلد است. سیما به معنای صورت نیست، سیما به معنای علامت است؛ موسوم یعنی علامتدار. اگر گفته میشود سیمای این است؛ یعنی «موسوم» است، «سِمه» دارد و علامت دارد؛ فرمود علامت گذشتهها در او هست، اگر شما علامتشناس هستید و میراث فرهنگی بلدید میفهمید که این برای کدام عصر بود، برای کدام قوم بود، برای کدام کشور بود و برای کدام سلطان بود إِنَّ فی ذلِکَ لَآیاتٍ لِلْمُتَوَسِّمینَ. پس برای باور کردن شما سه راه دارد: یا پژوهشگر تاریخ باشید که بدانید این پانزده قصه از کجا شروع شده, شش مورد را که قبلاً گفتیم نُه قصه را هم الآن میگوییم, یا اگر پژوهشگر تاریخ و محقّق و مورّخ نیستید لااقل گوشِ شنوا به حرف مورّخان بدهید و اگر چنین نشد, خودتان آثار باستانی را بشناسید إِنَّ فی ذلِکَ لَآیاتٍ لِلْمُتَوَسِّمینَ تا بفهمید که عدّهای هم بودند که بیراهه رفتند و به سقوط کشیده شدند؛ لذا به ذات مقدس پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میفرماید: اصْبِرْ عَلی ما یَقُولُونَ، خیلی از حوادث است که اتفاق افتاده و با صبر و بردباری رهبران الهی حل شد.
جریان داوود(علیه السّلام) الگوی استفاده صحیح از حکومت و قدرت در جهان امروز
نمونهاش این انبیای نُهگانه هستند که ما برای شما می شماریم وَ اذْکُرْ عَبْدَنا داوُدَ این داوود ذَا الْأَیْدِ است، این «أید» جمع نیست مفرد است؛ یعنی دارای قوّه و قدرت بود، رهبر انقلاب بود و قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ (1)بود. در بحثهای قبل هم ملاحظه فرمودید این رهبران الهی که آمدند به انسانها دو دستور دادند؛ یکی درباره اصل جهان است و یکی هم درباره کیفیت جهاد و دعوت به اسلام و مانند آن است. درباره اصل جهان, رهبران الهی آمدند گفتند که در عالم ابزار کُشتن و ابزار کشتار جمعی فراوان هست، ما آمدیم با همه قدرت و توانی که داریم نه خودمان از اینها استفاده میکنیم، نه به شما اجازه میدهیم که ابزار کشتار جمعی بسازید، نه جمعیّتی را هم تشویق میکنیم که به سمت سلاح کشتار جمعی بروند. شما از داوود(سلام الله علیه) مقتدرتر سراغ دارید رهبری که قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ باشد و یک رهبر مُلک و ملکوتی باشد که امت را جذب کرد یک, سنگها و کوهها و دشت و دمن را جذب کرد دو, همه در نماز جماعت داوود(سلام الله علیه) شرکت میکردند؛ یعنی سلسله جبال با او بودند, سلسله پرندهها با او بودند, با او همنوا بودند, همتسبیح بودند, همتکبیر بودند, هم تحلیل و همتحمید بودند که خدا فرمود اینها به همراهی داوود خدا را عبادت میکردند؛ گذشته از اینکه آن آهن سخت و سرد را هم فرمود ما در دست داوود نرم کردیم، صنعت زرهبافی را به او یاد دادیم؛ اما آهنی که کورههای بزرگ میخواهد تا آن را آب کند، ما آن را در دست داوود(سلام الله علیه) مثل موم نرم میکردیم وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَدیدَ؛ (2)«إلانة» آهن غیر از تعلیم کیفیت «إلانة» است. یک وقت است انسان راه کورهسازی را, کورههای بلند را, ذوب آهن را, ذوب فلزّات دیگر را, ذوب جِرمهای سنگینتر مانند فولاد را با درس خواندن و درس دادن یاد میگیرد و یاد میدهد که آن صنعت و علم است، اما یک وقت ذات اقدس الهی میفرماید ما دست توانمند و اعجازبرانگیز داوود را طوری قرار دادیم که این آهن سرد را مثل موم نرم میکرد، اینجا تعلیم نیست، «علّمناه إلانة الحدید» نیست، بلکه فرمود: وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَدیدَ مانند این عمل ممکن نیست که کسی چندین سال چه در حوزه و چه دانشگاه درس بخواند که آهن را مثل موم نرم کند، این راه فکری ندارد، چون به قداست روح وابسته است؛ معجزه اینطور است و کرامت اینطور است، کار انبیا و مرسلین و ائمه(علیهم السلام) اینطور است که آدم سالها درس بخواند تا بفهمد که چطوری آهن را نرم میکند، علم یعنی مفهوم و موضوع و محمول و قیاس, اینها که راه فکری است، اما با قداست روح آن معجزه حاصل میشود، چون راه فکری ندارد سخن از تعلیم نیست و اصلاً از سنخ علم نیست، از سنخ عمل است. فرمود: وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَدیدَ؛ رهبر انقلاب است, حکومت تشکیل داد, همه زیرمجموعه او هستند, دشمن هم فراوان دارد, آهن سخت و سرد هم بدون کوره ذوب آهن در دست او نرم میشود، اما این پیغمبر دیگر با این علم شمشیر و تیر و تیغ و نیزه و دشنه و خنجر بسازد نیست، او فقط زره میبافد تا سلاح دفاعی باشد. حرف انبیا برای جوامع بشر این است که اینها آمدند به ما بگویند اگر قدرت در شماست باید سلاح دفاعی بسازید که کسی از بین نرود، این کار داوود است و پسرش سلیمان(سلام الله علیهما) هم قرآن کریم در مورد او دارد ما کاری کردیم که این معدن مِس مثل معدن آب نزد او روان بود وَ أَسَلْنا, (3)أَسَلْنا یعنی «جعلنا القِطر سیلاً له» ما این معدن «قِطر» و مِس را مثل معدن آب روان کردیم، از این قدرت بالاتر؟! این معدن مس که میتواند سنگینترین سلاحهای کشتار جمعی را به همراه داشته باشد به وجود مبارک سلیمان دستور داده شد که سلیمان هم همین کار را کرد و از آن دیگ و ظرف ساخت، این راه استفاده از قدرت است.
ناآگاهی در استفاده از قدرت، مشکل قدرتمندان امروز جهان
تنها مشکل امروز جهان این است که نمیداند این قدرت را در چه راه صرف کند، همه تلاش و کوشش آنها این است که بگویند: قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلی (1)و الآن هم که میبینید دم از دموکراسی میزنند، برای این است که دست همه اینها روی ماشه بمب اتم است؛ از بس اینها آدم کشتند خسته شدند. چند بار به عرضتان رسید جنگ جهانی اول و دوم را همینها راهاندازی کردند و در ظرف یک قرن بیش از هفتاد هشتاد میلیون نفر را اینها کشتند که الآن آمدند دم از دموکراسی و آزادی و امنیت میزنند، از بس کُشتند خسته شدند و منتظر هستند که راه نجاتی باشد و آن راه نجات اسلام است؛ اسلام میگوید اگر قدرت داشتی که معدن مِس مثل آب روان در اختیارت باشد، از این ظرف بساز نه شمشیر, اگر مثل داوود پیغمبر شدی که آهن را توانستی نرم کنی با آن زره بباف نه شمشیر، این حرف دین است و این برای همیشه حرفی است برای جوامع بشر و اینکه فرمود: إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدی لِلَّتی هِیَ أَقْوَمُ (2)به این جهت است؛ همین است که میتواند جهان را اداره کند و این است که میتواند امنیت بیاورد، آزادی بیاورد و استقلال بیاورد وگرنه با تروریستپروری و داعش پروری و سوریه را به آشوب کشاندن و در کشورهای دیگر هم فساد فراهم کردن هرگز جهان آرام نمیشود، اینها بیجا طبل ستم میکوبند. فرمود او «أید» و قدرت داشت، میخواهی بفهمی قدرت داوود چه بود؟ إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبالَ مَعَهُ.
اداره جامعه توسط انبیا بدون تکیه بر سلاح
پرسش: ببخشید! در دنیایی که همه از سلاح های کشتار جمعی استفاده می کنند، ما نباید بر اساس وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ (1)[21] از این سلاح ها استفاده کنیم؟
پاسخ: ما باید بگوییم شما سلاحتان را بگذارید زمین، نه خودمان سلاح فراهم کنیم؛ با سلاح داشتن, جنگ جهانی سوم، چهارم، پنجم و ششم شروع می شود. مگر با سلاح میشود جامعه را اداره کرد؟ اگر با سلاح جامعه اداره میکردند آن رهبر انقلاب چرا زره میبافت؟ آن سلیمانی که سلطنت ملکوتی داشت، چرا با آن معدن مس ظرف میساخت که مشکلات مردم حل شود؟ ذات اقدس الهی آنها را نیافرید تا انسان از آن وسیله کشتار استفاده کند. اینکه میبینید ما در و دیوار این حرم را میبوسیم، واقعاً برای این است که اینها ما را آدم کردند.
اگر کسی با ملت مسلمان در جنگ است، فروش سلاح به کافر حرام است؛ مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) نقل میکند کسی آمده خدمت امام(سلام الله علیه) و عرض کرد یابن رسول الله! دو قریه هستند که هر دو کافر هستند و هیچ کدام مسلمان نیستند، اینها جنگی دارند و خرید و فروش اسلحه هم الآن سودآور است و اینها از ما میخواهند اسلحه بخرند، بفروشیم یا نفروشیم؟ حضرت یک جمله کوتاهی فرمود که سه مطلب در آن هست فرمود: «بِعْهُمَا مَا یَکُنُّهُمَا» (2)فرمود بفروشید یک؛ ولی به هر دو کشور بفروش دو, فقط سلاح دفاعی بفروش سه, این حرف برای همیشه زنده است؛ یعنی به هر دو «سپر» بفروش, «خود» بفروش, «زره» بفروش و به هیچ کدام شمشیر نفروش ولو آنها کافر هستند؛ این عمل جهان را نگه میدارد. شما شرق را آباد کردید، غرب اینطور شد؛ آن «کِیِ اف» را آباد کردید، جای دیگر به هم خورد؛ «کِریمه» را آباد کردید، جای دیگر به هم خورد؛ اینها در لبهٴ جنگ هستند، کسی که سلاح در دست اوست سعی میکند که این را به کار ببرد؛ لذا گفتند سلاح تولید نکن! اینکه مراجع فتوا میدهند داشتن سلاح اتمی برای هیچ کس جایز نیست و ساختن سلاح اتمی هم برای هیچ کس جایز نیست، برای همین است، بالأخره ما انبیا را قبول کردیم و اینها چنین حکومت کردند؛ اینها حیوانات را رام کردند، آن وقت بخواهیم انسان را رام کنیم نمیتوانیم. اینها در واقع حیوانات را رام کردند، اینکه دارد ما حیوان را رام میکنیم مگر برای تأسّی است؟ درباره انسانها جا برای تأسّی است، اما درباره حیوانات چه اصراری دارد که قرآن کریم بگوید فلان حیوان را داوود و سلیمان رام کردند؟ یعنی حداقل کَالْأَنْعامِباشید و از أَضَلُّ (3)نباشید. چرا ره آورد «کَلب معلَّم» حلال است؟ در اوایل سوره مبارکه «مائده» هم بحث آن گذشت که شکارچی اگر نام مبارک «الله» را ببرد، تیر را به طرف صیدی رها کند و این تیر مثلاً به پای صید بخورد که این صید نتواند حرکت کند، این سگ شکاری برود و این «طیر» را خفه کند این بدون تذکیه و ذبح شرعی، حلال و طیّب و طاهر است. اگر این سگ شکاری این حیوان را گرفت و خفه کرد و آورد حلال است یا نه؟ طیّب و طاهر است، منتها باید جایی را که دهن زده و نجس است را بشورند، دیگر ذبح نمیخواهد. اگر حیوانی تربیت شود فرمود: فَکُلُوا مِمَّا أَمْسَکْنَ (4)و دیگر نگویید که ما سرش را نبریدیم، این حیوان تربیتشده است و دست رنج سگ تربیتشده حلال است؛ حالا اصرار قرآن کریم چه در سوره «سبأ»، (5)چه در سوره «ص» و چه در سایر سوَر این است که اینها حیوان را تربیت کردند؛ یعنی این غرب باید بداند که از حیوان کمتر نیست هر روز جنگ, هر روز تحریم, هر روز کشتار, هر روز آشوب؛ اگر این جنگ جهانی اول و دوم مقداری از حافظه اینها بگذرد اینها - خدای ناکرده - دست به جنگ جهانی سوم میزنند. مگر وحشیّت اسرائیل کم است؟! شصت سال عدّهای را در مکانی مانند اردوگاه نگه داشته، مگر حیوانیّت از این بدتر است؟ انبیا آمدند بگویند ما قدرت داریم، آن هم بیش از آن مقداری که در اختیار افراد عادی است و از بهترین قدرت, برترین استفاده را بردیم. تمام این ظروفهای بزرگی که در جریان سلیمان(سلام الله علیه) است به دستور حضرت ساخته شد، تمام این زرهها به دستور داوود ساخته شده است.
صلح و صفا راهکار انبیا در بهره مندی از معاش و معاد
آنها که این حرفها را آوردند و گفتند برای این است که ما را به مقام والای آدمیت برسانند؛ آن وقت انسان وقتی میتواند معاش و معاد را با هم جمع کند, دنیا و آخرت را با هم جمع کند که مدیر و مدبّر باشد؛ یعنی از جریان دنیا حداکثر بهره صلح و صفا را ببرد, وسایل آرامش را داشته باشد, وسایل سعادت را داشته باشد و جلوی خونریزی را هم بگیرد، نه بیراهه برود و نه راه کسی را ببندد، دین خودش را هم حفظ کند, دنیای خودش را هم کند و دنیای دیگران را هم حفظ کند. وجود مبارک حضرت امیر وقتی نامه برای مالک به جهت مردم مصر نوشت، فرمود بالأخره یک عدّه اسلام آوردند و یک عدّه هنوز اسلام نیاوردند، چون اسلام هنوز به آن قسمت غرب نرفته بود. فرمود مالک! یک عدّه مسلمان و یک عدّه کافر هستند, اگر آنها که مسلمان می باشند که «أَخٌ لَکَ فِی الدِّینِ» آنها که کافر هستند «نَظِیرٌ لَکَ فِی الْخَلْقِ» با آنها عاقلانه و عالمانه رفتار کن ولو کافر می باشند; ولی بالاخره در پناه دولت اسلامی هستند، بگذارید از امنیت برخوردار باشند، دنیای اینها را تأمین کنید و کم کم آخرت اینها را یادشان دهید که به راه بیفتند. غرض این است که جهان را اینها دارند به این سبک اداره میکنند.
علت اصرار قرآن بر رام شدن کوه ها و حیوانات به دست داوود(علیه السّلام)
چه در سوره «سبأ» و چه در این سوره اصرار قرآن این است که حیوانات با او بودند، این چه اثری دارد که حیوان با وجود مبارک داوود بود؟ یعنی او توانست حیوان را رام کند; یعنی رهبران الهی حرفشان در حیوانات اثر کرد، چون با هم زندگی میکردند، مگر گرگ و میش آنجا با هم زندگی نمیکردند؟ مگر آن ظالم و مظلومی که در جنگل حمله میکردند، آنجا کنار هم به سر نمیبردند؟ فرمودند اینها حیوانات را نرم کردند، شما لااقل با خود انسانها بسازید وَ اذْکُرْ عَبْدَنا داوُدَکه او دارای «أید»؛ یعنی قوّه بود این «أید» مفرد است. چرا به یاد او باش؟ چون داوود همیشه «یا الله» میگفت، «آبَ» یعنی «رجع» و «أوّاب» یعنی پُررجوع, دائماً می گفت «یا الله» و به یاد حق بود؛ نه تنها او, بلکه شاگردان او, شاگردان حضرت داوود چه کسانی بودند؟ سلسله جبال, سلسله حیوانات, سلسله طیور اینها در مکتب داوود «یا الله» میگفتند, این جهان را آباد میکند. معجزه وجود مبارک ولیّ عصر این است، وقتی که آمد اینچنین حکم میکند، مردم را با عقل میشود اداره کرد نه با زور و سلاح کشتار جمعی, از برترین و بالاترین معجزه وجود مبارک حضرت این است که حالا در زمان ظهورش ذات اقدس الهی دستش را «وَضَعَ اللَّهُ یَدَهُ عَلَی رُءُوسِ الْعِبَادِ» میگذارد دست وجود مبارک حضرت هم به عنایت الهی روی سر مردم قرار میگیرد «فَجَمَعَ بِهَا عُقُولَهُمْ وَ کَمَلَتْ بِهِ أَحْلَامُهُمْ»؛ (1)عقل مردم بالا میآید. اداره مردم عاقل سخت نیست، الآن هفت میلیاردی که روی زمین هستند اگر آدمهای عاقلی بودند اداره کردن آنها خیلی آسان است. حضرت که آمد با کشتار که جمعیت جهان را اصلاح نمیکند، الآن اگر ظهور کند جمعیت هفت میلیاردی, سه میلیارد آن را هم بکُشد تازه اول دعواست, شش میلیارد هم بکُشد تازه دعوا بیشتر است, مگر بشر با کُشتن اصلاح میشود؟ با عقل اصلاح میشود؛ این از برترین معجزات وجود مبارک حضرت است که با ظهور او عقل حاکم میشود. آدم وقتی بفهمد نه بیراهه میرود و نه راه کسی را میبندد. فرمود داوود کوهها را آدم کرد, حیوانات را آدم کرد، همین حرفها را تو داری به مردم میزنی و قدرت تو هم بیش از قدرت داوود است، اگر خدای سبحان میفرماید یک عدّه قلوبشان کَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً (2)برای همین است برای اینکه حجاره را داوود پیغمبر تربیت کرد! إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبالَ مَعَهُ یُسَبِّحْنَ بِالْعَشِیِّ وَ الْإِشْراقِ بامداد و شامگاه; حالا یا چون عبادت در این دو وقت حساس است یا این تعبیر روزانه ما که میگوییم صبح و شام یعنی مستمراً، این کلمه مَعَهُ یا متعلّق به یُسَبِّحْنَ است؛ یعنی «معه یسبّحن» که میشود تسبیح دستهجمعی یا متعلّق به سَخَّرْنَا است؛ یعنی «سخرنا معه الجبال». در بخشهایی از آیات هر دو مطلب از آنها استفاده میشود که ذات اقدس الهی طرزی سلسله جبال را رام کرد که در هنگام تسبیح و تقدیس هماهنگ با داوود پیامبر «سبّوح» و «قدوس» میگفتند, «سبحان الله» میگفتند. درست است هر موجودی برابر سوره مبارکه «اسراء» «مسبّح» حق است که فرمود: إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاَّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبیحَهُمْ، (3)لکن نظم بخشیدن به اینکه بامداد چه ذکری, شامگاه چه ذکری, با رهبر ذکر کردن این در زمان داوود(سلام الله علیه), در زمان سلیمان(سلام الله علیه) و در زمان وجود مبارک حضرت(سلام الله علیه) اینها اتفاق افتاده و اتفاق میافتد؛ نه تنها جبال, وَ الطَّیْرَ مَحْشُورَةً طیر و پرندهها را هم با او جمع کردیم.
حکیمانه سخن گفتن هُدهُد با تعلیم سلیمان و کمتر نبودن انسان از آن
طرزی وجود مبارک سلیمان, پسر داوود هدهد را تربیت کرد که هدهد در حدّ یک حکیم و متکلّم استدلال کند، مگر هر پرنده و حیوانی اینقدر میفهمد؟ وقتی سلیمان(سلام الله علیه) فرموده بود که چرا تأخیر کردی و چرا غیبت کردی، عرض کرد من این نامه را رساندم من وَجَدْتُهَا آن «امرئه» را وَ قَومَها یَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ (1)چرا اینها خدا را نمیپرستند آنکه بعدها گفت:
ای دوست شکر بهتر یا آنکه شکر سازد ٭٭٭ خوبیِ قمر بهتر یا آنکه قمر سازد
از اینجا گرفته است. هدهد میگوید چرا اینها قمر را میپرستند و قمرآفرین را نمیپرستند؟! چرا شمس را میپرستند و شمسآفرین را نمیپرستند؟! أَلاَّ یَسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذی یُخْرِجُ الْخَبْءَ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (2)این حرف یک حکیم است، این را وجود مبارک سلیمان تربیت کرده است. فرمود حیوان اگر گوش به حرف انبیا بدهد حرف او چنین میشود، شما که از او کمتر نیستید - این را به مردم حجاز گفته - فرمود قصه این پرندهها را که شما شنیدید، این قصهای نیست که کسی مخفی کرده باشد یا به گوش کسی نرسیده باشد. فرمود: وَ الطَّیْرَ مَحْشُورَةً کُلٌّ؛ یعنی خود داوود, سلسله جبال, سلسله پرندهها لَهُ أَوَّابٌ؛ یعنی «لله» «اوّاب» هستند و رجوع همه آنها به «الله» است؛ اگر هم به خدمت داوود میروند، برای اینکه مأموم به خدمت امام برود که همه دستهجمعی بگویند «سبّوحٌ قدّوس», کُلٌّ لَهُ أَوَّابٌ که این قدرت مُلک و ملکوت داوود بود، قدرت مُلکی او هم وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَدیدَ است و در قدرت ملکوتی او هم که سلسله جبال و پرندهها در پیشگاه او خاضع هستند.وَ شَدَدْنا مُلْکَهُ که در آیات قبل گذشت.
اعطای حکمت و مقام قضا به داوود(علیه السّلام)
وَ آتَیْناهُ الْحِکْمَةَ حکمت هم خیر کثیر است و معارف الهی است، چه حکمت نظر و چه حکمت عمل خیر کثیر است وَ فَصْلَ الْخِطابِ؛ مقام قضا و داوری که بخواهد آن حرفی را که بالأخره خاتمهبخش باشد، فصلالخطاب باشد، نزاعها را بین متخاصمان خاتمه دهد و داوری کامل کند، ما این فن را هم به وجود مبارک داوود دادیم. این سرفصل این قصه است که دو نفر به عنوان متخاصم به پیشگاه داوود(سلام الله علیه) رفتند، ذات اقدس الهی به عنوان سرفصل فرمود ما علم «فصلالخطاب»؛ یعنی قضا و داوری را به او دادیم تا او بین متخاصمان عاقلانه و عادلانه حکومت کند.
باخبر نمودن پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از مخاصمه دو گروه و قضاوت داوود(علیه السّلام)
آن وقت به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میفرماید: وَ هَلْ أَتاکَ نَبَأُ الْخَصْمِ، این الْخَصْمِ جنس است شامل تمام کثیر و واحد میشود. فرمود: الْخَصْمِ؛ یعنی آنها که دشمن یکدیگر بودند، تخاصم داشتند، نزاعی داشتند و محکمه را میخواستند مرجع قرار بدهند، آن قصه را شنیده اید که إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرابَ در آنجایی که وجود مبارک داوود نماز میخواند، بدون اینکه از درب وارد شوند از آن بالای «سور» و دیوار آمدند؟ «تَسَوَّرَ»؛ یعنی از بالای «سور» آمد، «تسنَّم»؛ یعنی بالای «سَنام» شتر وارد شد، این «تسنّن»؛ یعنی به «سنان» شتر رسیدن, این «تسوّر»؛ یعنی بالای «سور» و دیوار رسیدن، چون از آن راه وارد شدند وجود مبارک داوود احساس هراس کرد که اینها چه کسانی هستند؟! إِذْ دَخَلُوا عَلی داوُدَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ؛مستحضرید که انبیای الهی چون موحّد هستند از غیر ذات اقدس الهی «خشیة»ی ندارند، الَّذینَ یُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللَّهِ وَ یَخْشَوْنَهُ وَ لاَ یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اللَّهَ وَ کَفَی بِاللَّهِ حَسِیباً (1)اینها در «خشیة» موحّد هستند. «خشیة» آن تأثّر قلبی است; یعنی انسان معتقد باشد که از این ناحیه ضرر به او میرسد؛ این فقط برای خداست، چون کار از غیر خدا ساخته نیست؛ اما خوف که تأثّر قلبی نیست، چون تأثیر عملی است فراوان است؛ یک وقت مار و عقرب دارد میآید انسان میترسد و خودش را کنار میبرد, اتومبیلی با سرعت دارد میآید میترسد و خودش را کنار میبرد، این کارِ عاقلانه است این با توحید مخالف نیست؛ اما «خشیة» که تأثّر قلبی با اعتقاد به مبدأ اثربخشی این فقط درباره ذات اقدس الهی است که یَخْشَوْنَهُ وَ لا یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اللَّهَ که این توحید در «خشیة» است، نه در خوف؛ لذا فزع و خوف و اینگونه از امور فراوان است، یک امر عادی است؛ یعنی ترتیب اثر عملی دادن. فَفَزِعَ مِنْهُمْ؛ آن مهمانان که وارد شدند، حالا یا فرشته بودند یا افراد دیگر به وجود مبارک داوود(سلام الله علیه) گفتند: لا تَخَفْ خَصْمانِ، معنای خَصْمانِ این نیست که ما دو نفر هستیم، اینکه گفت: نَبَأُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا و ضمیر جمع مذکّر آورد، معلوم می شود که اینها چند نفر بودند; حالا این چند نفر به دو گروه تقسیم شدند؛ مثلاً این گروه «الف» پنج نفر, آن گروه «باء» پنج نفر, یا اینها ده نفر یا آنها ده نفر یا اینها سه نفر یا آنها سه نفر، بالأخره چند نفری از بالای «سور» و دیوار آمدند که تَسَوَّرُوا ضمیر جمع مذکر سالم است، اما اینجا تثنیه است و معنای تثنیه این نیست که اینها دو نفر و دو خصم هستند، ممکن است که آن خصم چهار نفر باشند و این خصم هم چهار نفر, چهار نفر از آن طرف و چهار نفر از این طرف، خَصْمانِ بَغی بَعْضُنا عَلی بَعْضٍ فَاحْکُمْ بَیْنَنا بِالْحَقِّیک, وَ لا تُشْطِطْ- «شَطَط» یعنی بیراهه رفتن - تجاوز و تعدّی از عدل به عقل را روا ندار دو, وَ اهْدِنا إِلی سَواءِ الصِّراطِ سه که هر سه جمله آن تأکید است؛ هم خودت بیراهه نرو, هم ما را به بیراهه نبر, هم مشکل ما را حل کن, آنکه سَواءِ الصِّراطِ است راه مستقیم است که بین ما داوری می کند.
1) احزاب/سوره33، آیه39.
اصل قضیه این است که به خصم دیگر اشاره کرد و گفت این برادر من است که 99 گوسفند دارد و من یک گوسفند دارم با اینکه او 99 گوسفند دارد، من یک گوسفند دارم به من گفت: أَکْفِلْنیها؛ یعنی «اجعلنی کفیلاً لتلک النعجة الواحدة» به من بسپار, به من بده, مِلک من بکن که من 99 گوسفند دارم بشود صد گوسفند, مرا کفیل این «نعجة» قرار بده! أَکْفِلْنیها وَ عَزَّنی فِی الْخِطابِ؛ بر من در گفتگو و مناظره و اصرار دارد پیروز میشود من چه کار کنم؟ او نیازی هم ندارد و من نیازم به همین یک گوسفند است. تا این جمله را به عرض داوود(سلام الله علیه) رساند - این جملهای است عاطفهبرانگیز - وجود مبارک داوود(سلام الله علیه) قبل از اینکه حرف آن متخاصم دیگر را بشنود، بنا بر مفروضِ سؤال نه داوری، چون داوری باید بعد از شنیدن حرفِ طرفین دعوا باشد «و القاضی لابدّ أن یحضرهم المقضیعلیهما» آن مقضیعلیهمای دوم باید حاضر باشد و حرف خودش را بزند تا قاضی داوری کند. قبل از اینکه حرف متخاصم دیگر را بشنود، برابر اینکه این مطلب تا این اندازه عاطفهبرانگیز بود، فرمود: لَقَدْ ظَلَمَکَ بِسُؤالِ نَعْجَتِکَ إِلی نِعاجِهِ؛اینکه گفت این گوسفند را که یکی را ضمیمه آن نود و نُهتا بکن، این ستمی است که نسبت به شما روا داشته وَ إِنَّ کَثیراً مِنَ الْخُلَطاءِ لَیَبْغی بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ؛ خیلی از شرکا هستند که نسبت به یکدیگر ستم روا میدارند مگر آنهایی که مؤمن باشند از نظر عقیده یک, وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ (1)عمل صالح داشته باشند از نظر رفتار دو, البته این گروه کم هستند. از این به بعد وجود مبارک داوود متفطّن شد که این چه صحنهای است و متفطّن شد که آزمون الهی است و باید زمینه راهحل فراهم شود.
1) بقره/سوره2، آیه25.
موضوع: تفسیر آیات 21 تا 26 سوره ص
وَ هَلْ أَتاکَ نَبَأُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرابَ (21 إِذْ دَخَلُوا عَلی داوُدَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ قالُوا لا تَخَفْ خَصْمانِ بَغی بَعْضُنا عَلی بَعْضٍ فَاحْکُمْ بَیْنَنا بِالْحَقِّ وَ لا تُشْطِطْ وَ اهْدِنا إِلی سَواءِ الصِّراطِ (22) إِنَّ هذا أَخی لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِیَ نَعْجَةٌ واحِدَةٌ فَقالَ أَکْفِلْنیها وَ عَزَّنی فِی الْخِطابِ (23) قالَ لَقَدْ ظَلَمَکَ بِسُؤالِ نَعْجَتِکَ إِلی نِعاجِهِ وَ إِنَّ کَثیراً مِنَ الْخُلَطاءِ لَیَبْغی بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ إِلاَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ قَلیلٌ ما هُمْ وَ ظَنَّ داوُدُ أَنَّما فَتَنَّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ راکِعاً وَ أَنابَ (24) فَغَفَرْنا لَهُ ذلِکَ وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفی وَ حُسْنَ مَآبٍ (25) یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوی فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدیدٌ بِما نَسُوا یَوْمَ الْحِسابِ (26))
علت ذکر دو فضیلت در آغاز و انجام جریان داود(علیه السلام)
در سوره مبارکه «ص» بعد از اشاره به آن خطوط کلی اصول دین, نام شش پیامبر(علیهم السلام) را به اجمال ذکر فرمودند و بعد هم جریان نُه پیامبر(علیهم السلام) را ذکر میکنند؛ در این بخش, سرفصل قصه حضرت داود(سلام الله علیه) را ذکر کردند، برای اثبات نزاهت آن حضرت از هر نقص و عیبی این قصّهشان را محفوف به دو فضیلت کردند; یعنی قبل از شروع به قصه از آن حضرت به عظمت یاد کردند و بعد از پایان قصه هم از آن حضرت به عظمت یاد کردند که مبادا - خدای ناکرده - نقص یا عیبی به آن حضرت اِسناد پیدا کند. در جریان این قصه، در صدر آن فرمود داود کسی است که سلسله جبال را تربیت کرده است، او به قدری نافذ بود که توانست سنگ و گِل را با خود موافق کند، او بالأخره نسبت به سنگ و گِل کاری کرد که در نماز جماعت با او همراه بودند. درست است که هر سنگ و هر گِلی بر اساس آیه سوره «اسراء» که فرمود: إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاَّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ (1)شما تسبیح آنها را نمی فهمید، اما همین مسبِّحان, همین ذاکران, همین مکبّران را او طوری سامان بخشید که در عبادتهای عمومی این سلسله جبال با او تسبیح و تکبیر میگفتند؛ بعد در شریعت تو بعضی از قلوب هستند که کَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً؛ (2)[2] بالأخره اگر سنگی باشد, گِلی باشد و جمود نداشته باشد این در تحت تدبیر داود(سلام الله علیه) قرار بگیرد بالأخره کامل میشود؛ اما کسانی هم هستند که نه تنها کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ، (3)بلکه فَهِیَ کَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً این طرح قصه داود(سلام الله علیه) که او توانست سنگ و گِل را با خود موافق کند; ولی کسانی در مکه بودند که با تو موافق نشدند، حتی از سنگ و گِل هم بدتر هستند، برای تثبیت همان است که کَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً.
صدر این قصه به این صورت شروع شد که فرمود: إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبالَ مَعَهُ یُسَبِّحْنَ بِالْعَشِیِّ وَ الْإِشْراقِ ٭ وَ الطَّیْرَ مَحْشُورَةً کُلٌّ لَهُ أَوَّابٌ ٭ وَ شَدَدْنا مُلْکَهُ بعد وَ آتَیْناهُ الْحِکْمَةَ یک, وَ فَصْلَ الْخِطَابِ (1)دو, اینها در صدر قصه است. بعد از تمام شدن قصه فرمود: وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفییک, وَ حُسْنَ مَآبٍ دو, حالا بعد مسئله خلافت و مانند اینها را مطرح میکند. اینکه محفوف به دو اجلال و تکریم است، برای این است که مبادا کسی خیال کند - خدای ناکرده - وجود مبارک داود لغزید و گرفتار عیبی, نقصی یا ترک اُولایی شده است.
تعابیر نشان دهنده عظمت قصه داود(علیه السلام) در آیه
وقتی وارد قصه میشوند از قصه به عظمت یاد میکنند، گاهی میفرمایند: هَلْ أَتاکَ نَبَأُ، هر خبری را «نبأ» نمیگویند، عَمَّ یَتَساءَلُونَ ٭ عَنِ النَّبَإِ الْعَظیمِ (2)[5] آن خبرهای مهم را «نبأ» میگویند, تعبیر از این قصه به «نبأ» نشانهٴ عظمت آن است و از طرفی هم تعبیر به هَلْ أَتاکَ نشانه اهتمام به این قصه است. در جریان حضرت موسی(سلام الله علیه) - برابر آیه نُه سوره مبارکه «طه» - فرمود: وَ هَلْ أَتاکَ حَدیثُ مُوسی که این نشانهٴ اهمیت آن قصه است. این تعبیر هَلْ أَتاکَ یک و تعبیر نَبَأُ دو, نشانه اهمیت این جریان است.
تبیین چگونگی ورود دو گروه متخاصم نزد داود(علیه السلام) برای قضاوت
در تبیین این قصه فرمود وجود مبارک داود(سلام الله علیه) که اهل تسبیح و «تحلیل» و عبادت بود بِالْعَشِیِّ وَ الْإِشْراقِ، در محرابِ عبادت خودش مشغول عبادت بود که از بالای دیوارِ محراب چند نفری وارد شدند؛ در وقت غذا نبود یک, از راه طریق عادی نبود دو؛ از آن جایی که عدّهای از بالای محراب وارد شدند، وجود مبارک داود(سلام الله علیه) احساس فزع و خوف کرد؛ آنها که وارد شدند به حضرت گفتند که خوفناک و بیمناک نباش! إِذْ دَخَلُوا عَلی داوُدَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ؛ آنها گفتند نترس! کسی که از بالای دیوار وارد میشود و حرفِ او هم آرامبخش است، معلوم میشود قصه عادی نیست. کسی که از راه عادی وارد نمیشود و از بالای دیوارِ محراب وارد میشود، بعد هم میگوید نترس و حرفِ او انسانِ بیمناک را مطمئن میکند، معلوم میشود که یک جریان عادی نیست.
تعبیر اینکه فرمود: هَلْ أَتاکَ نَبَأُ الْخَصْمِ، چون خصم هم بر مفرد, هم بر جمع و هم بر تثنیه اطلاق میشود. در سوره مبارکه «حج» آیه نوزده به این صورت بیان شد هذانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا.
پرسش: آیا منظور از این محراب، محراب مصطلح است؟
پاسخ: جایی که انسان نماز میخواند محراب است، مصلّی در محراب است؛ نه محرابی که به صورت طاقنما و اینهاست. محراب یعنی جایی که انسان در جنگ است، چون انسان در حال نماز با شیطان و با نفس در جنگ است.
تعبیر آیه نوزده سوره «حج» این است: هذانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا؛ خصم بر یک نفر, بر دو نفر, بر چند نفر هم اطلاق میشود. اینکه در آیه تثنیه آورد، بعد جمع را ذکر کرد و فرمود: خَصْمانِ اخْتَصَمُوا؛ یعنی دو طرف بودند، این طرفِ «الف» و طرفِ «باء» خصم یکدیگر بودند؛ منتها دو نفر نبودند، دو گروه بودند که جمع با آن سازگار باشد، اینجا هم فرمود: نَبَأُ الْخَصْمِ و بعد فعل جمع مذکر سالم آورد: تَسَوَّرُوا یک, دَخَلُوا دو, مِنْهُمْ سه, قالُوا چهار, اینها نشان میدهد که جمعیّتی بودند. به داود(سلام الله علیه) گفتند که لا تَخَفْ، ما دو گروه هستیم که برخی از ما بر برخی دیگر ستم روا داشتند، تو بین ما به حق حُکم کن و از مسیر عدل و قِسط هم فاصله نگیر؛ «شَطط» (1)یعنی فاصله گرفتن از راه راست و جدا شدن از طریق مستقیم, گرفتار «شَطط» نشو! امر به حق و نهی از جور و ظلم برای تأکید است وَ اهْدِنا إِلی سَواءِ الصِّراطِ، این سَواءِ الصِّراطِ همان است که از آن به حق یاد شده است یک و درباره آن سفارش شده است که از آن به «شَطط» و انحراف مبتلا نشوید دو؛ اینها پیشنهادهای طرح شده به حضرت داود(سلام الله علیه) بود، حالا حضرت رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دارد گوش میدهد که مخاصمه اینها بر چه محوری است.
1) بحارالانوار، العلامه المجلسی، ج81، ص129.
طرح دعوا نزد داود(علیه السلام) و عکس العمل با شتاب او
گوینده آنها گفت که این یکی برادر من است؛ حالا برادر ایمانی, برادر نوعی, برادر قبیلگی بالأخره برادر من است إِنَّ هذا أَخی، این برادر من, نود و نُه گوسفند دارد و من یک گوسفند دارم، این برادر من که نود و نُه گوسفند دارد به من گفت: أَکْفِلْنیها؛ یعنی «اجعلنی کفیلاً لها». در سوره مبارکه «آلعمران» گذشت که خدای سبحان فرمود: وَ کَفَّلَها زَکَرِیَّا; (1)یعنی «جعل الله سبحانه زکریا کفیلاً للمریم»، آن از باب «تفعیل» است و این از باب «افعال», «أکفِلن» یعنی «اجعلنی کفیلاً», «کَفَّلَ» یعنی «جعله کفیلاً». أَکْفِلْنیها؛ این پیشنهاد را داد، تنها پیشنهاد نبود، من را هم مغلوب کرد, محکوم کرد, اصرار میکند که حتماً باید این کار را انجام بدهی، بر من غالب شد وَ عَزَّنی فِی الْخِطابِ او شده عزیز و من در این گفتگو و پیشنهاد ذلیلِ او شدم, شما یک راهحل نشان بدهید! وَ عَزَّنی فِی الْخِطابِ.
وجود مبارک داود قبل از اینکه حرف طرف دیگر را بشنود و ببیند که او چه میگوید, این جمله را فرمود: لَقَدْ ظَلَمَکَ بِسُؤالِ نَعْجَتِکَ إِلی نِعاجِهِ، البته گفتند اگر اینطوری است که تو میگویی که او نود و نُه گوسفند دارد و یک گوسفند هم خودت داری, او اصرار میکند که این یکی را هم از تو بگیرد؛ اگر فرض این است، او ظلم کرده قالَ لَقَدْ ظَلَمَکَ بِسُؤالِ نَعْجَتِکَ إِلی نِعاجِهِ، این محور قضاست. این فرمایشی که فرمود یک اصل کلی است که إِنَّ کَثیراً مِنَ الْخُلَطاءِ؛ خیلی از شرکا هستند که نسبت به یکدیگر ستم روا میدارند لَیَبْغی بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ، مگر آن شرکایی که از نظر حُسن فاعلی مؤمن باشند و از نظر حُسن فعلی دارای عمل صالح إِلاَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ؛ این گروهی که جامع «بین الحُسنیین» و «کمالین» باشند، کم هستند. این اصلِ ماجرا که از بالای دیوارِ محراب جمعیّتی آمدند که آمدن آنها بیمناککننده بود و دعوا طرح کردند و وجود مبارک داود(سلام الله علیه) هم همین جمله را گفت و قبل از اینکه آن دیگری سخن بگوید, اینها غایب شدند.
1) آل عمران/سوره3، آیه37.
غایب شدن متخاصمین علت توجه داود(علیه السلام) به امتحان و استغفار او
همین که این صحنه برگشت و وجود مبارک داود دید که در این محفل و مصلّی کسی نیست، فهمید امتحان الهی بود، اینها بشر نبودند، فرشته بودند و خدای سبحان خواست او را امتحان کند. بعد از این امتحان, او را به مقام قضا رساند که مبادا وقتی قاضی شدی در داوری شتاب کنی و قبل از اینکه حرف دیگری را بشنوی داور باشی! که این طلیعهٴ آن سِمَت خلافت بود. به تعبیر مرحوم شیخ طوسی در تبیان (1)که گفت - خیلیها طور دیگر معنا کردند - در اینجا این روایت هست که این فرشتهها غایب شدند، همینکه فرشتهها یا این خصمها غایب شدند وجود مبارک داود فهمید که این یک امتحان الهی بود؛ این ظَنَّهم به معنای «عَلِم» است، وَ ظَنَّ داوُدُ که أَنَّما فَتَنَّاهُ؛فوراً به رکوع رفت، به سجده رفت، به خضوع افتاد، استغفار و توبه و انابه کرد. عرض کرد پروردگارا باید از این لغزش من صرفنظر شود و من بدون شنیدن حرف آن خصم دیگری پیشداوری کردم.
پرسش: استاد! داوریِ خیلی ساده ای بوده؟
پاسخ: نه، قاضی باید صبر کند. قاضی «لابدّ أن یحضره المقضیعلیهما» باید حرف دیگری را بشنود، شاید اینطور نبوده؛ اگر اینطور باشد، بله داوری ساده بود. وجود مبارک داود هم گفت بله, در فرضِ سؤال تو مظلوم واقع شدی، اما حالا اینطور بود یا نبود؟
1) تفسیرالتبیان، االشیخ الطوسی، ج8، ص553.
پرسش: شنیدن سخن دو طرف از واضحات است؟
پاسخ: صحیح است, لکن نباید عجله کند، چون واضح بود از آن یکی اوضح نبود و این مطلب اوضحِ از آن است که باید از دو طرف بشنود. این مطلب که کسی نود و نُه گوسفند دارد؛ ولی مرتب فشار میآورد که این یک گوسفند خودت را هم به من بده؛ عاطفهای و حوصلهای هم در انسان هست، بالأخره واضح است که باید حرف طرف را بشنود و ایشان هم نظر نهایی نداد، اما این مقدار هم از پیامبران شایسته نبود.
مقصود از الخُلَطَاءِ در آیه
پرسش: شریک هم که نبودند، برادر هم بودند؟
پاسخ: «خُلطا»؛ یعنی با هم در یک مرتع یا مزرعه ای با هم داریم زندگی میکنیم، شرکت به این معنا که شخصیت حقوقی باشد و بین آنها مشارکت باشد که نود و نُه درصد، برای او و یک درصد، برای این شخص, اینطور نبود؛ ولی «خُلطا» بودند که تعبیر کردند؛ یعنی در یک جا و در یک مرتع یا مزرعی با هم زندگی میکردند که تعبیر به الْخُلَطاءِشده است.
داود(سلام الله علیه) فهمید این امتحان الهی بود. وَ ظَنَّ داوُدُ أَنَّما فَتَنَّاهُ، چون هیچ اثری از اینها نبود و هر دو غایب شدند، فهمید امتحان بود و فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ راکِعاً وَ أَنابَ و از ما طلب مغفرت کرد فَغَفَرْنا لَهُ ذلِکَ و ما او را بخشیدیم.
تمثّل بودن جریان متخاصمین دال بر عصیان نبودن عمل داود(علیه السلام)
پرسش: ... این چه دروغی بود؟
پاسخ: دروغ نبود، این طرح دعوا بود و این فرشتهها طرح دعوا کردند؛ این نشان میدهد که در آن نشئه نه ترک اُولیٰ بود, نه ترک واجب بود و نه ترک مستحب بود, نشئه تمثّل همینطور است. انسان در عالَم رؤیا اگر چنین چیزی پیدا شود این تنبّهی برای اوست که وقتی بیدار شده مواظب باشد، پس این نه ترک اُولیٰ بود, نه ترک معصیت بود, نه کار مکروه بود؛ نظیر همان جریان حضرت آدم است. در جریان حضرت آدم که نه معصیت بود و نه ترک اُولیٰ، هنوز شریعتی نبود، تمثّل بود؛ یعنی صحنهای بود نظیر عالم رؤیا، منتها در بیداری اتفاق افتاده؛ در بیداری اگر برای کسی بهشتی باشد و مأمور باشد که وارد بهشت شود و کنار یک درخت نرود بعد کنار درخت برود، اینها تمثّلات است و اصلاً شریعت نیست. در جریان حضرت داود هم همینطور بود، این تمثّل بود که فرشتهها آمدند و بعد هم غیب شدند؛ کسی نبود حالا قصهای باشد, جریانی باشد, شکایتی باشد, قضایی و داوری باشد.
سرّ امتحان نمودن داود(علیه السلام) به جریان متخاصمین
این کار را ذات اقدس الهی در عالَم تمثّل برای حضرت داود تبیین کرد تا وقتی که میفرماید: یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلیفَةً فِی الْأَرْضِ کارآزموده باشد که بداند حتی این اندازه هم غفلت نکند، بعد دیگر هم غفلت نبود؛ لذا در تمام قصههای حضرت داود با اینکه حکومت داشت و رهبری انقلاب را به عهده داشت، نه تنها قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ (1)بلکه سلسله جبال در اختیار او بودند, سلسله طیور در اختیار او بودند و بر آنها حکومت داشت هیچ نقل نشده که مثلاً او - خدای ناکرده - ترک اُولیٰ و مانند آن داشته باشد، این تمثّل نشان میدهد آنجا سخن از شریعت نبود, سخن از معصیت نبود, ترک اُولیٰ نبود, نیازی نبود که انسان درباره عصمت بحث کند.
1) بقره/سوره2، آیه251.
فرق تمثّل متخاصمین با تمثل در رؤیا
پرسش:؟پاسخ: رؤیا هم تمثّل است، منتها در مثال متّصل است و این در مثال منفصل است؛ این در بیداری و در واقعیّت عالم مثال است؛ مثل اینکه آدم در عالم خواب, خواب میبیند اشتباهی کرده, غفلتی کرده, استغفار میکند و کسی میگوید من بخشیدم. تمثّلاتی که ما در عالم مثال داریم، برای اینکه به عالم مثال منفصل راه پیدا کنیم راه گشاست. مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) - که این روایت را چند بار همینجا نقل کردیم - در جلد هشت کافی (1)نقل میکند و بعد مرحوم فیض همین را در وافی نقل میکند که بشرهای اوّلی میخوابیدند؛ ولی خواب نمیدیدند و حرف انبیا را هم قبول نمیکردند، انبیا میگفتند خدایی هست و قیامتی هست و اوامر و نواهی هست، آنها میگفتند اگر ما عمل کنیم چطور میشود و نکنیم چطور میشود؟ گفتند اگر بکنید و نکنید «بعدالموت» حساب و کتابی هست و بهشت و جهنمی هست، اینها انکارشان بیشتر میشد. مرحوم کلینی در جلد هشت کافی نقل میکند که اینها خیال میکردند وقتی میگویند بعد از مرگ; یعنی کسانی که مُردند از قبرستان دوباره زنده میشوند و آسیب میبینند. در آن زمان خواب میرفتند، اما رؤیایی نداشتند که از آن به بعد ذات اقدس الهی رؤیا را نصیب بشر کرد؛ اینها میآمدند حضور انبیایشان و میگفتند اینها چیست که ما در عالم رویا و خواب میبینیم؟ آن انبیا(علیهم السلام) میفرمودند اینکه شما در عالم رؤیا میبینید نظیر آن چیزهایی است که ما به شما میگوییم که کم کم فهمیدند مسئله برزخ جای دیگر است و در این گورستان نیست؛ برزخ حسابی دارد, ارواح حسابی دارند, البته قیامت کبرا - همان طورری که قبلاً گذشت - حساب دیگری دارد که این ابدان زنده میشوند، اما برزخ حساب دیگری دارد. مرحوم کلینی نقل میکند که امام(سلام الله علیه) فرمود انبیای صدر آفرینش به این بشرها میگفتند این رؤیاهایی که شما میبینید نمونهای از آن حرفهایی است که ما به شما میگوییم.
1) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج8، ص90، ط اسلامی.
بنابراین جریان حضرت آدم و حضرت داود مثال منفصل بود و در بیرون بود نه در درون; منتها عالم مثال منفصل نصیب هر کسی نمیشود. در عالم خواب میبیند که استغفار کرده و آن شخص هم بخشید، همینها را که ما در عالم مثال متصل میبینیم اینها در مثال منفصل میبینند. بنابراین آنجا اصلاً سخن از معصیت و ترک اُولیٰ و حمل بر نهی و تنزیه و اینها نیست.
ملازم بودن معصیت با شریعت و عدم تلازم آن با عصمت
مطلب دیگر این است که هر جا معصیت باشد یقیناً شریعت هست، اما هر جا عصمت باشد مستلزم شریعت نیست. خدا معصوم است, فرشتههای حامل عرش معصوم هستند, ارواح انبیا و اولیا و اهل بیت(علیهم السلام) قبل از اینکه به این عالم بیایند معصوم هستند، زیرا آنجا که جای شریعت نیست. عصمت دلیل بر شریعت نیست، اما عصیان دلیل بر شریعت است.
مطلب دیگر که چند بار ذکر شد، برای اینکه این حدیث یا این دعایی که در سوم شعبان مطرح است راهزن نباشد؛ اولاً در آن دعای سوم شعبان نام فرشته نیست دارد «عَاذَ فُطْرُسَ» (1)[13]مثلاً پناهنده شد به گهواره وجود مبارک سیّدالشهداء(سلام الله علیه) که در بعضی از روایات هست، اما در این دعا سخن از مَلک نیست و اگر در روایتی داشت که مَلک معصیت کرد و سند آن روایت درست بود این به هیچجا آسیب نمیرساند، برای اینکه ملائکه «سماء» فراوان است, ملائکه «أرض» فراوان است, ملائکهای که مدبّرات عالم هستند گوناگون می باشند, حاملان وحی طور دیگر, مسئولان «احیاء» طور دیگر, مسئولان «إماته» طور دیگر و مسئولان کیل و رزق هم طور دیگر هستند. باید ثابت شود که این مَلکی که معصیت کرده از چه گروهی بود؟ آیا «ملائکةالسماء» بود یا «ملائکةالأرض» بود؟ آیا موجود مجرّد تام بود تا ما بگوییم مشکل دارد و درصدد توجیه آن باشیم یا جزء «ملائکةالأرض» نظیر جنها بود که آنها هم زیرمجموعه پیامبری هستند. وقتی برای ما ثابت نیست این از چه مَلکی بود و از چه سنخی بود جا برای اشکال نیست و به هیچ طریقی اشکال وارد نمیشود. اگر ما ثابت کردیم و دلیلی داشتیم که «کلّ ما صدق علیه أنّه مَلکٌ فهو موجودٌ مجرّدٌ تامٌ معصومٌ»، بله ناچاریم این دعا را توجیه کنیم؛ نظیر تنزیهالأنبیاء که مرحوم سید نوشته است، اما اگر چنین برهانی نداریم, دلیل عقلی و دلیل نقلی نداریم که «کلّ ما صدق علیه أنّه مَلکٌ فهو موجودٌ مجرّد تامٌ معصومٌ»، پس چنین چیزی که نداریم برای چه دستپاچه شویم و بگوییم حالا آن دعا به جایی آسیب رسانده است؟! دعا سر جایش محفوظ است و این اصول کلی هم سر جایشان محفوظ می باشند.
1) المزار، محمدبن المشهدی، ج1، ص399.
پرسش: آیا آنها دارای شریعت هستند که عصیان کنند؟
پاسخ: ما چه میدانیم؟! باید ثابت شود که اینها شریعت ندارند آن وقت ما بگوییم حتماً باید توجیه شود. این بیان نورانی امام سجاد که در دعای صحیفه سجادیه (1)دارد که هر قطره بارانی که میآید فرشتهای آن را میآورد، معلوم میشود که «ملائکةالأرض» فراوان هستند. چه فرشتهای بود، از چه سنخی بود، شریعت داشت یا نداشت و نحوه وجود او چگونه بود را ما چه میدانیم. اگر نمیدانیم به هیچ اصلی از اصول ثابتشده آسیبی نمیرسد تا ما درصدد علاج آن باشیم.
رفع نقص و عیب از داود با اجلال و تکریم در ابتدا و انتهای قصّه
اینگونه از موارد را که ذات اقدس الهی نقل میکند و موهن ترک اُولیٰ یا عیب و نقص و مانند آن است، از آن قصه به عظمت و «نبأ» یاد میکند یک, یا میفرماید: هَلْ أَتاکَ حَدیثُ مُوسی (2)دو, محفوف به دو اجلال و تکریم است سه, قبل از اینکه قصه را شروع کند از آن به عظمت یاد میکند, بعد از اینکه قصه را تمام کرد از آن به عظمت یاد میکند، پس معلوم میشود که هیچ نقص و عیبی پیش نیامد و این صحنه هم به وسیله این روایات نشان میدهد که صحنه تمثّل بود نه صحنه تجسّم خارجی; یعنی برای حضرت این حالت پیش آمد که دید دو فرشته آمدند یا چند نفر آمدند این قصه را طرح کردند و بعد هم در همان عالم مثال متنبّه شد که نباید قبل از شنیدن حرف خصم دیگر - ولو به عنوان فرض - اظهار نظر بکند؛ لذا فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ راکِعاً وَ أَنابَ آن وقت خدا فرمود: فَغَفَرْنا لَهُ ذلِکَ. کلّ این صحنه تمثّلی بود، برای حضرت داود(سلام الله علیه) در آن صحنه.
پرسش: ببخشید! شبیه این در سوره «انبیاء» هست که حضرت سلیمان و حضرت داود حکم کردند و خداوند فرمود؟
پاسخ: آن جریان دیگر است که فَفَهَّمْناها سُلَیْمانَ (1)که در جریان سوره مبارکه «انبیاء» آمده است و آن یک اختلاف فتوایی است بین پدر و پسر که آیا آنجا حق با داود بود یا حق با سلیمان بود آن نَفَشَتْ فیهِ غَنَمُ الْقَوْمِ (2)که این دیگر تمثّل نبود، آن وجود خارجی بود و یک اختلاف نظر بود بین داود و سلیمان(سلام الله علیهما) که قصهاش در آن جا گذشت و آن دیگر تمثّل نبود.
لزوم معنای ذنب، استغفار و غفران بر مبنای عالم تمثّل
پرسش:؟پاسخ: آنجا «ذنب», «غفران» و «استغفار» همه در عالم تمثّل معنا دارد؛ یعنی در عالم مثال اگر کسی ببیند غفلتی کرده از صاحبنظر طلب مغفرت کند او هم بگوید من بخشیدم; یعنی او منزّه درمیآید و پایان کار او مثل آغاز کار او با نزاهت آمیخته است. اگر در عالم مثال کسی ببیند حرف بدی زده است و عذرخواهی کند و صاحب حق ببخشد؛ یعنی این شخص در عالم خواب که چنین چیزی دید در عالم بیداری اگر لغزشی داشته باشد پایانش مغفرت است وگرنه استغفارِ آنجا, «خریر» (3)آنجا، رکوع آنجا، ناله و انابه کردن آنجا مناسب با همان عالم مثال باید معنا شود، قهراً فَغَفَرْنا لَهُ ذلِکَ هم همینطور است.
فرمود: فَغَفَرْنا لَهُ ذلِکَ، آنچه در تورات است ملاحظه بفرمایید؛ از متن تورات مواردی متأسفانه در بعضی از تعبیرات اسلامی آمده، (4)میبینید چه چیزهایی به وجود مبارک داود اسناد دادند که مثلاً نگاهش به همسر دیگری افتاد و مانند آن که قصه را آلوده کردند.
رسیدن داود(علیه السلام) به مقام خلافت و قضاوت و دوری از هوا
فرمود حالا که اینچنین شد - در جریان حضرت آدم هم همینطور است - حالا که ما در عالم مثال چنین واقعیتهایی را برای شما تبیین کردیم که گفتیم امری هست و نهیای هست و مبادا یک وقت آلوده بشوی، از آن به بعد به وجود مبارک حضرت آدم فرمود: قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمیعاً فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدی فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ که در سوره «بقره» تَبِعَ (1)[20] دارد و در سوره «طه» اتَّبَعَ (2)[21] دارد؛ به حضرت آدم فرمود از این به بعد اگر شریعت یا دستوری آمد باید مواظب باشی و اینجا هم به حضرت داود میفرماید از این به بعد که شما به محکمه قضا تکیه زدی باید مواظب باشی یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلیفَةً فِی الْأَرْضِ.اینکه درباره حضرت آدم فرمود: إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَةً؛ (3)[22] یعنی من «مستخلَفعنه» تو هستم و اینجا هم که به داود میفرماید: إِنَّا جَعَلْناکَ خَلیفَةً؛ یعنی من «مستخلَفعنه» تو هستم، نه اینکه تو جانشین انبیای دیگر هستی یا جانشین قضات دیگر هستی؛ وقتی کسی میگوید من شما را خلیفه قرار دادم; یعنی خلیفه خودم قرار دادم، نه اینکه شما بعد از قوم دیگر آمدی و جانشین آنها هستی. این إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَةًمعنایش این است که «مستخلفعنه» من هستم, إِنَّا جَعَلْناکَ خَلیفَةً فِی الْأَرْضِ؛یعنی «مستخلفعنه» من هستم, فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّهمانطور که فرشتهها به تو گفتند به حق حکم کن, فرشته ها گفتند: فَاحْکُمْ بَیْنَنا بِالْحَقِّ, وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوی همانطور که به زبان فرشتهها ما در عالم تمثّل به تو گفتیم وَ لا تُشْطِطْ،آن وقت میفرماید: فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ؛پیروی هوا انسان را از راه خدا باز میدارد.
تعلیل قرآنی بر علت پیروی از هوا توسط انسان
چطور میشود که انسان پیرو هوا میشود؟ تحلیلی که قرآن ارائه میکند این است که اگر کسی صحنه محاکمه را منکر باشد یا صحنه محاکمه را منکر نباشد، بلکه از یاد ببرد چنین آدمی رهاست. اگر کسی نداند که مسئول است, اگر نداند که این عمل زنده است و این عمل دامن گیر او میشود و او را به هر سَمتی که بخواهد میبرد این را یا معتقد نیست یا یادش رفته و خود را رها میپندارد أَ یَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدی (1)که خیال میکند رهاست، اینکه خیال میکند رهاست یا برای این است که معتقد است - معاذ الله - «بعد الموت» خبری نیست إِنْ هِیَ إِلاَّ حَیاتُنَا الدُّنْیا نَمُوتُ وَ نَحْیا (2)[24]یا نه, نَسُوا یَوْمَ الْحِسابِ. برهانی که این قسمت از آیات قرآن ارائه میکند این است که مبادا پیرو هوا باشید! منشأ پیروی هوا, فراموشی معاد است. وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوی؛ این پیروی هوا شما را از راه خدا گمراه میکند و دلیل مسئله هم این است: إِنَّ الَّذینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدیدٌ, چرا؟ بِما نَسُوا یَوْمَ الْحِسابِ،اوّلین و آخرین حرف را این بِما نَسُوا یَوْمَ الْحِسابِمیزند، وگرنه اعتقاد به مبدأ آنقدر مؤثّر نیست. بله خدایی هست، مگر مشرکین معتقد نبودند خدایی هست؟ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ (3)این یک اثر علمی دارد، اما آنکه جلوی آدم را میگیرد مسئله معاد است. خدایی هست، بله خدایی هست؛ اما آیا خدا سؤال میکند؟ لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعیمِ، (4)خدا ما را مسئول قرار میدهد؟ وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ، (5)[27] خدا از ما سؤال میکند؟ فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذینَ أُرْسِلَ إِلَیْهِمْ وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلینَ، فرمود ما از همه سؤال میکنیم آن چیزی که جلوی هوا را میگیرد اعتقاد به محکمه است؛ این مشکل رسمی حجاز بود, مشکل رسمی مشرکین بود و مشکل اصلی هر کسی که دست به تباهی میزند، وگرنه آدم اگر بداند که آبرویش فوراً میرود این کار را انجام نمی دهد. اگر کسی بداند عمل زنده است و آبروبَر است دست به خلاف نمیزند؛ این برهان مسئله است که با إِنَّ شروع شده فرمود: إِنَّ الَّذینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدیدٌچرا؟ برای اینکه محکمه را فراموش کردند, پس کسی که - معاذ الله - معتقد به معاد نیست یا هست ولی معاد را فراموش کرده گرفتار پیروی هوا میشود. درست است که اصلِ معاد همان رجوع به مبدأ است، اما اثر تربیتی برای اعتقاد به معاد است; یعنی کسی بداند که عمل زنده است مواظب کار خودش است. مسئله آدم(سلام الله علیه) هم با این, مسئله حضرت داود هم با جریان آدم کلاً به عالم تمثّل برمیگردد و روشن خواهد بود.
موضوع: تفسیر آیات 26 تا 29 سوره ص
یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوی فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدیدٌ بِما نَسُوا یَوْمَ الْحِسابِ (26 وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما باطِلاً ذلِکَ ظَنُّ الَّذینَ کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذینَ کَفَرُوا مِنَ النَّارِ (27) أَمْ نَجْعَلُ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ کَالْمُفْسِدینَ فِی الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقینَ کَالْفُجَّارِ (28) کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ وَ لِیَتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ (29))
مأموریت پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به یادآوری صبر و سیره داود(علیه السلام) در برابر مشرکان
بعد از بیان توحید و جریان وحی و نبوّت, فرمود برخی از مشرکان حجاز یا بسیاری از آنها نسبت به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بدرفتاری کردند و گفتند: هذا ساحِرٌ کَذَّابٌ (1)و نسبت به توحید هم گفتند: إِنَّ هذا لَشَیْءٌ عُجابٌ. (2)بعد از اینکه برای ذات اقدس الهی از ابطال شرک و تبیین توحید از نظر بیان فراغتی حاصل شده است, در جریان استقامت و پایداری در برابر تهمتهای بیگانهها نام شش پیامبر را برد که به اجمال گذشت، آنگاه جریان نُه پیامبر را تبیین میکنند که اوّلین از آنها حضرت داود(سلام الله علیه) است؛ در صدر این قصه فرمود: اصْبِرْ عَلی ما یَقُولُونَ وَ اذْکُرْ عَبْدَنا داوُدَ (3)معلوم میشود که داود(سلام الله علیه) از پیامبران منزّه و معصوم الهی است اولاً, در برابر تهمتهای بیگانهها مقاومت کرده ثانیاً, توانست توحید را کاملاً تبیین کند ثالثاً, شرک را ابطال کند رابعاً و سایر مسائل وحی و نبوّت را هم تثبیت کند خامساً، چون این کارها را وجود مبارک داود(سلام الله علیه) به خوبی انجام داد ذات اقدس الهی به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: اصْبِرْ عَلی ما یَقُولُونَ وَ اذْکُرْ عَبْدَنا داوُدَ ببین داود چه کار کرد، شما هم همان کار را کنید؛ معلوم میشود وجود مبارک داود از هر تهمتی منزّه است، این سرفصل قضیه بود.
شمارش بعضی از فضایل داود(علیه السلام) و تنزّه او از نواقص
تعبیرات فراوانی که قرآن درباره داود(سلام الله علیه) دارد اولاً عبودیّت است که خدا امضا کرد او بندهٴ ماست, ثانیاً فرمود او دارای قوّت و قدرت است که این قوّت و قدرت و «أَید» یعنی قوّت را خدا به او داده است، ثالثاً فرمود او اهل رجوع است «اوّاب» (1)است و «کثیر الرجوع الی الله» است؛ گذشته از اینکه تسخیر جبال و پرندهها هم یک فیض خاصّی است که خدای سبحان نسبت به ایشان روا داشتند. بعد از آن جریانها فرمود: وَ شَدَدْنا مُلْکَهُ این هم یک فضیلت است، وَ آتَیْناهُ الْحِکْمَةَاین هم فضیلت دیگر است, وَ فَصْلَ الْخِطابِ (2)که این هم فضیلت سوم است. بعد در پایان این قصه هم فرمود ما داود را خلیفه در زمین قرار دادیم و به او هم گفتیم که «بین الناس بالحق» عمل کند؛ بین آن صدر و ذیل این قصه خَصْمانِ بَغی بَعْضُنا عَلی بَعْضٍ (3)نقل شده است که این نشان میدهد هیچ نقص و عیب و معصیت و مانند آن در برنامه وجود مبارک داود(سلام الله علیه) نبود.
اختلاف در تفسیر آمدن دو گروه متخاصم نزد داود(علیه السلام)
قصه حضرت داود را که فرمود: وَ هَلْ أَتاکَ نَبَأُ الْخَصْمِ (4)از آن جهت که «نبأ» تعبیر کرد، معلوم میشود مهم است و از آن جهت که هَلْ أَتاکَتعبیر کرد؛ نظیر آنچه در سوره «طه» از قصه موسی و هارون(سلام الله علیهما) فرمود: هَلْ أَتاکَ حَدیثُ مُوسی (5)معلوم میشود که این قصه مهم است. این قصه بین اهل تفسیر، وجوه فراوانی را به بار داشت و بهترین وجه همان است که بسیاری از مفسّران فرمودند و مرحوم شیخ طوسی (6)هم آن را نقل کرد که این مربوط به دو فرشته است و بشر نبودند. فخررازی (7)بین «ضربالمثل» و بین «تمثّل» نتوانست فرق بگذارد خیال کرد آن بزرگانی که میگویند این دو نفر که آمدند یا این چند نفری که آمدند فرشته بودند، اینها به عنوان «ضربالمثل» است که این فرشتهها آمدند و به عنوان مَثل گفتند که خَصْمانِ بَغی بَعْضُنا عَلی بَعْضٍ خصومتی در کار نبود؛ بعد گفت ما حمل بکنیم این کلمه خَصْمانِ بَغی بَعْضُنا عَلی بَعْضٍ را بر «ضربالمثل» بر خلاف ظاهر آیه است در حالی که بین «ضربالمثل» و بین «تمثّل» خیلی فرق است، چون این فرق برای جناب فخررازی مشخص نشد گفت اگر اینها دو فرشته بودند یا چندتا فرشته بودند ما این حرفها را به آنها اسناد بدهیم، این اسناد کذب به ملائکه است؛ اگر وضع تمثّل و گفت و گوی در ظرف عالَم مثال روشن شود دیگر این تعبیرات ناروا راه پیدا نمیکند.
دیدگاه فخر رازی در تفسیر آمدن دو گروه متخاصم و ناتمامی آن
خود فخررازی میگوید اینجا سه احتمال است: یک احتمال که این قصه همراه با صدور «ذنب کبیر» - معاذ الله - از وجود مبارک داود است که نسبت به نامحرمی طمع کرد و آن قصه (1)که این «ذنب کبیر» است و داود(سلام الله علیه) از آن منزّه است؛ احتمال و مَحوِل دوم صدور «ذنب صغیر» از داود(سلام الله علیه) است که آن را هم رد میکند؛ وجه و احتمال سوم آن است که این قصه طوری است که نه گناه بزرگ و نه گناه کوچک از داود(سلام الله علیه) صادر نشده است، چند نفری که دشمن بودند یا درباره آنها گمان دشمنی میرفت از بالای دیوار آمدند و این گروه که از بالای دیوار آمدند، آمدنشان رعب آور بود و وجود مبارک داود هراسناک شد فَفَزِعَ مِنْهُمْ، (2)آنها گفتند که نترس خَصْمانِ بَغی بَعْضُنا عَلی بَعْضٍو وجود مبارک داود هم بین آنها به حسب ظاهر این داوری را انجام داده، پس نه گناه بزرگ کرده و نه گناه کوچک؛ اما اگر بگوییم ملائکه آمدند و ملائکه گفتند که خَصْمانِ بَغی بَعْضُنا عَلی بَعْضٍ، ملائکه که مخاصمهای ندارند, ملائکه که «بغی»ای ندارند. اگر بگویید همین حرفها را ملائکه زدند، این اِسناد کذب به ملائکه است و اگر بگویید «ضربالمثل» است این بر خلاف ظاهر آیه است؛ ظاهر آیه این است که این را گفتند، نه اینکه «مثلاً» گفته باشند. اگر «مثلاً» گفته باشند بله گناه نیست، اما حمل آیه بر خلاف ظاهر است؛ ظاهر آیه این است که گفتند: خَصْمانِ بَغی بَعْضُنا عَلی بَعْضٍ، اگر این گروه فرشته بودند ظاهر آیه بر این است که دروغ گفته باشند، برای اینکه آنها که اهل مخاصمه نیستند و اگر بگویید این مَثل است نه واقعیّت؛ نظیر مَثَلُ الَّذینَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ (3)[13]و مانند آن که این حمل آیه بر خلاف ظاهر آیه است. مرحوم فخر رازی تا به اینجا رسید که گناهی از وجود مبارک داود صادر نشده است، اما اولاً بین «تمثّل» و ضرب مَثل نتوانست فرق بگذارد و ثانیاً بین «تمثّل» و تجسّم خارجی هم نتوانست فرق بگذارد.
تبیین جریان تمثّل در قرآن و همانندی آن با رؤیا
در بخشی از آیات قرآن کریم جریان «تمثّل» تصریح شده است؛ نظیر جریان حضرت مریم(سلام الله علیه) که ذات اقدس الهی میفرماید: فَأَرْسَلْنا إِلَیْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِیًّا (1)ما فرشته را که روحی از مخلوقات ماست برای مریم(سلام الله علیها) به طرف او ارسال کردیم، این فرشته به صورت یک مرد درآمده و مریم(سلام الله علیها) که برای اوّلین بار چنین صحنهای را میبیند می فرماید: أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْکَ إِنْ کُنْتَ تَقِیًّا (2)[15] که خیال کرد این نامحرم است، بعد گفت من از طرف خدا آمدم أَنَا رَسُولُ رَبِّکِ لِأَهَبَ لَکِ غُلاماً زَکِیًّا. (3)[16]
جریان «تمثّل» اینطور است که اگر کسی در کنار حضرت مریم(سلام الله علیها) میایستاد آن شخص نمیدید؛ مثل اینکه وقتی فرشتهها بر وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نازل میشدند عدّهای نمیدیدند، گاهی به برکت معجزه آن حضرت طوری میشد که دیگران هم میدیدند؛ نظیر مشاهده «دحیه کلبی» و مانند آن، اما وقتی فرشته وارد میشود چون به صورت تمثّل است و نه تجسّم خارجی، اینطور نیست که اگر فرشته وارد شد انسان درب اتاق را ببندد و او نتواند بیرون برود، اینطور نیست، بلکه در فضای هویّت خود شخص است؛ چه مثال متّصل و چه مثال منفصل آن شخص میبیند، برای اینکه روشن شود که مثال متّصل یا مثال منفصل در بیداری چیست، باید گفته شود که شبیه عالم رؤیاست. همان روایتی که مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در جلد هشت کافی (4)یعنی روضه کافی نقل کرد که خدا رؤیا را نصیب بشر کرد تا بفهمد که جریان بزرخ و امثال برزخ از چه سنخ است، رؤیا هم همین طور است؛ در رؤیا کسی نامحرمی را میبیند و محتلم میشود، اینکه معصیت نیست؛ آن عالم, عالم گناه نیست یا کسی را میبیند میزند این گناه نیست یا کسی را میبیند نسبت به او احسان میکند، اینکه ثواب نیست و اینطور نیست که در نامه عمل او ثواب بنویسند؛ آنچه در عالم رؤیا اتفاق افتاده یا گزارشی از گذشته است یا زمینه برای آینده که این برای خیلیها هست؛ کمتر کسی است که عالم رؤیا و تمثّلات رؤیایی، چه «اضغاث احلام»، چه خواب خوب و چه خواب بد را آزمایش نکرده باشد؛ مردان و زنان الهی همین حالت را با طهارت در بیداری دارند، وجود مبارک مریم(سلام الله علیها) در بیداری این حالت برایش پیش آمد، منتها چون برای اوّلین بار بود خیال کرد این نامحرم است، او هم به صورت بشر درآمده بود فرمود: فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِیًّا؛ حالا گفته شود که مریم(سلام الله علیها) نامحرم را دید یا نامحرم با او تماس گرفت؟! آنجا سخن از محرم و نامحرم نیست؛ آن عالم، عالمِ شریعت و تکلیف و دنیا و مانند آن نیست، یک عالم ملکوت است که نظیر آن را ما در عالم رؤیا داریم. حالا اگر کسی در عالم رؤیا صحنهای را دید و بعد وضعی برای او پیش آمد بگوییم این معصیت کرده است یا این ثواب برده و در نامه عمل او ثواب ثبت میشود یا سخن از معصیت و اطاعت نیست، چون جا, جای شریعت نیست. جریان حضرت آدم(سلام الله علیه) ظاهراً از همین قبیل است, جریان فرشتههای حضرت داود از این قبیل است و جریان حضرت مریم(سلام الله علیها) هم از همین قبیل است؛ منتها جریان حضرت مریم را قرآن «بالصراحة» تصریح فرمود که فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِیًّا که وجود مبارک مریم(سلام الله علیها)، چون اوّلین بار بود گفت: أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْکَ إِنْ کُنْتَ تَقِیًّا این فرشته فرمود من بشر نیستم، از طرف ذات اقدس الهی آمدم و مأموریتی دارم که به شما فرزند عطا کنم؛ این به صورت بشر بود, به صورت دیدن بود, گفتگو بود و اینچنین نیست که حالا بگوییم او ترک اُولیٰ کرده یا معصیت کرده یا مضطر بوده یا جاهل بوده، از این قبیل نیست.
تقویت دیدگاه شیخ طوسی(علیه السلام) در تفسیر آمدن دو گروه متخاصم
وقتی از این قبیل نباشد، این بیانی که عدّه زیادی از مفسّرین گفتند که مرحوم شیخ طوسی هم این را نقل کرده است که فرشتهها آمدند هم همین طور بود. می بینید که این قصه را قرآن ناتمام گذاشت و رفت؛ اگر قصهای باشد مربوط به جهان خارج, دو نفر یا دو گروه آمدند برای اینکه فصل خصومت شود و آمدند در محکمه چطور نیمهکاره تمام میشود؟ یکی از دو طرف حرف خود را زده و طرف دیگر حرف خود را نزده و داوری مشخص نشده، آنها چه کسانی بودند؟ همین که وجود مبارک داود حرف «احدالطرفین» را شنید و قبل از شنیدن حرف دیگری, یک داوری «علیالفرض» کرد، همین مقدار کافی بود که فرشتهها بگویند قضا و داوری کار مهم است حق بگو و از حق «شَطَط» (1)و انحراف پیدا نکن و وجود مبارک داود هم فهمید که این آزمون الهی است و سجده کرد و خدای سبحان هم استغفار او را پذیرفت، وقتی از این آزمون به خوبی درآمدند فرمود: یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ.
عدم اتّصاف جریان عالم مثال به طاعت و معصیت
پرسش: هبوط حضرت آدم و حوا در همان عالم مثال بوده؟
پاسخ: بله تمثّل است، برای اینکه وقتی وارد زمین میشوند سخن از شریعت است. چه در سوره مبارکه «بقره» و چه در سوره مبارکه «طه» فرمود: اهْبِطُوا وارد زمین بشوید وقتی وارد زمین شدید فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ (2)[19] که در سوره «بقره» است و فَمَنِ اتَّبَعَ (3)که در سوره «طه» است، فرمود اگر شریعتی آمد کسی تابع شریعت بود حکم آن چنین است و اگر مخالف شریعت بود حکم آن چنان است. بنابراین در عالم مثال اصلاً سخن از معصیت و اطاعت و ترک اُولیٰ و کراهت و نهی تنزیهی نیست که ما بگوییم اگر شخصی در عالم رؤیا نامحرمی را دید و محتلم شد مثلاً معصیت کرد یا نکرد؛ همین حالتی که برای خیلی در عالم مثال متّصل هست، برای مردان الهی در عالم منفصل هست، همان خوابهای خوبی که برای اوحدی از انسانها هست، برای مردان الهی در بیداری هست.
اصرار علامه طباطبایی(ره) بر تمثّل بودن نوم سیدالشهداء در مسیر کربلا
سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی اصرار داشتند این جریانهایی که برای وجود مبارک حضرت سیّدالشهداء اتفاق افتاد همه در حالت «منامیه» بود و نه حالت «نوم», اینکه در بین راه وجود مبارک سیّدالشهداء(سلام الله علیه) کلمه «استرجاع» را ذکر فرمود و علیبنالحسین(سلام الله علیهما) گفت که چرا «استرجاع» نمودید؟ حضرت فرمودند حالت «نوم»ی به من دست داد و من شنیدم که میگویند این قافله میرود و مرگ اینها را تعقیب میکند؛ لذا من إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ (1)گفتم؛ (2)علامه فرمود که در چنین حالتی بود. خیلی از مقتلنویسها خیال میکنند این خواب بود، لکن سیدناالاستاد اصرار دارد که این حالت «منامیه» است نه «نوم»; یعنی حضرت بیدار بود و اینطور نبود که وضوی ایشان باطل شده باشد، در حالت بیداری این حالت شهود برای انبیا و اولیا اتفاق می افتد که فرشته میآید و برای مریم(سلام الله علیها) هم که آن حالت پیش آمد.
پرسش: حضرت خضر که با حضرت موسی(سلام الله علیهما) چندین بار قرار ؟
پاسخ: آن بر اساس ولایت بود و نه بر اساس شریعت، آن حکم خارجی بود نه عالم مثال.
پرسش: نقض عهدی که می کرد؟
پاسخ: عهد مقدورش نبود. او برابر شریعت موظف بود، چون رسول خدا بود و شریعت داشت لِکُلٍّ جَعَلْنا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً، (3)او باید حافظ شریعت باشد و اعتراض خود را بیان کند. وجود مبارک خضر(سلام الله علیه) بر اساس باطن عمل میکرد و زمانی که حضرت(سلام الله علیه) هم ظهور کند در بخشی از کارها بر اساس باطن عمل میکند.
تفاوت تمثّل با ضرب مَثَل و موارد آن در قرآن
غرض این است که بین خواب و رؤیا خیلی فرق است؛ بین رؤیا که برای خیلیها در عالم مثال متّصل است، با حالت «منامیه» که مثال منفصل است خیلی فرق است؛ بین «تمثّل» و ضرب مَثل خیلی فرق است؛ ضرب مثل, مثل اینکه بفرمایند: ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً عَبْداً (1)[24] و مانند آن یا مَثَلُ الَّذینَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوها کَمَثَلِ الْحِمارِ (2)[25] یا فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ (3)[26] که اینها را خود قرآن «مُصدَّر» به مَثل کرده است. «ضربالمثل» یک کار ادبی لفظی و کلامی است، اما «تمثّل» یک امر ملکوتی است که یا در باطن انسان اتفاق میافتد؛ نظیر آنچه در عالم رؤیا برای خیلیها هست یا بیرون از مثال متصل و در واقعیت خارجی است؛ نظیر إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ (4)که مربوط به واقعیت خارج بود، نه تنها مثال متصل و این جریان «ذَبح» برای وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) «تمثّل» پیدا کرد که فرمود من دارم میبینم. این «تمثّل» برای معصومین، سند شریعت است، چون آنها معصوم هستند و شیطان به ساحت مقدس آنها راه ندارد. اینکه خدا به وجود مبارک پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة والثناء) فرمود ما در عالم رؤیا به تو نشان دادیم لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ؛ (5)[28] حضرت در عالم رؤیا میبیند که وارد مسجدالحرام میشود، این مثال منفصل است و واقعیت است؛ یعنی آنچه بعدها اتفاق میافتد که فتح مکه است و فاتحاً وارد سرزمین مکه میشوند، همان را وجود مبارک حضرت در عالم رؤیا که حالت مثالی است مشاهده میکند؛ اینها را میگویند «تمثّل» که در آنجا سخن از اطاعت و معصیت و شریعت و ترک اُولیٰ و ترک واجب و ترک حرام و ترک مستحب و ترک مکروه و اینها اصلاً مطرح نیست.
ناتمامی وجوه مذکور و حلّ تصور جریان عصیان انبیا با تمثّل
برای وجود مبارک داود هیچ کدام از اینها مطرح نشد؛ میبینید که در قبل آن با جلال و شکوه از داود یاد میکند و بعد هم با جلال و شکوه از داود یاد میکند، معلوم میشود که هیچ نقصی پیدا نشده است، وگرنه نصیحتی خدا میکرد که چرا شما قبل از شنیدن حرف مدّعی دیگر, داور بیجهت بودی و شتابزده داوری کردی، اینها که نیست. بنابراین این دو فرشته که آمدند سخن از «تمثّل» است، اِسناد کذب به فرشتهها مطرح نیست، برای اینکه آنجا سخن از شریعت نیست، بلکه آنجا سخن از آزمون است و کسی که بخواهد آزمون بگیرد و امتحان کند که دیگر نمیگویند دروغ گفتی, واقعیّت آن را به صورت مثال ذکر میکند; یعنی بر او «متمثّل» میشود که اینچنین گفته است; یعنی برای حضرت داود(سلام الله علیه) این مطلب «متمثّل» شده است که یکی از فرشتهها به عنوان سخنگوی از یک گروه, گفت: خَصْمانِ بَغی بَعْضُنا عَلی بَعْضٍ. برخیها خواستند بگویند اقلّ جمع دو نفر است، برای اینکه اینجا ذات اقدس الهی تثنیه آورده است و فرمود: خَصْمانِ و بعد هم ضمیر جمع مذکر سالم و فعل جمع مذکر سالم آورده که تَسَوَّرُوا, (1)مِنْهُمْ, قالُوا (2)و مانند آن، غافل از اینکه در این گونه از موارد یک نفر سخنگوی جمعیّت است و این ثابت نمیکند که اینها فقط دو نفر بودند تا ما بگوییم که اقلِّ جمع دو نفر است. بنابراین جریان «تمثّل» هم مسئله حضرت آدم و حوا را حل میکند, هم مسئله مریم(سلام الله علیها) را حل میکند, هم مسئله داود(سلام الله علیه) را حل میکند, هم مسئله حضرت ابراهیم را حل میکند, هم مسئله وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله وسلّم) در آیه لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ را حل می کند و مانند آن.
پرسش: اگر ثواب و عقابی نباشد حضرت داود هم استغفار نمی کردند؟
پاسخ: در آنجا استغفار کرد نه در اینجا، در همان عالم «تمثّل» پیدا کرده که در برابر هر لغزشی باید استغفار کند، نه اینکه وقتی بیدار شد استغفار کرده باشد؛ مثل اینکه وجود مبارک مریم فرمود: إِنِّی أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْکَ إِنْ کُنْتَ تَقِیًّا، آنجا عالم مثال است و وقتی در عالم مثال یک روح طیّب و طاهر، نامحرمی را ببیند استغفار برای او «متمثّل» میشود و اگر ناشناس باشد «استعاذه» مطرح میشود و مانند آن.
رسیدن داود(علیه السلام) به مقام خلافت الهی با مراعات دو عنصر محوری آن
یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلیفَةً فِی الْأَرْضِ، اگر گویندهای بگوید من شما را خلیفه قرار دادم؛ یعنی خلیفهٴ خودم، نه خلیفه دیگری و خلیفه هم قبلاً ملاحظه کردید که باید این دو عنصر محوری را کاملاً بداند: یکی اینکه بداند که خلیفه «مستخلفعنه» است و «مستخلفعنه» او کیست، چون باید حرف او را بزند؛ اینکه قرآن کریم فرمود: لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی آدَمَ (1)[31]سند کرامت را خلافت قرار داد وگرنه خدای سبحان انسان را بیجهت کریم نکرده که فرمود: لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی آدَمَ. سند کرامت بشر خلافت اوست، این اصل اول؛ خلیفه آن است که هم «مستخلفعنه» را بشناسد که جانشین چه کسی است و هم کار «مستخلفعنه» را در حوزه استخلافش انجام دهد؛ اگر کسی قائممقام مسئولی شد، باید سِمت آن مسئول را کاملاً بشناسد اولاً و همان مسئولیت را در حوزه نیابت او اجرا کند ثانیاً؛ اگر کسی قائممقام یک وزیر شد حرمت قائممقامی را بگیرد ولی برای خودش بخواهد کار کند، این قائممقام درستی نیست. خدای سبحان کرامت انسان را به استناد خلافت او تبیین کرد و اگر کسی خلیفهٴ خدا شد؛ ولی حرف خودش را زد أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ، (2)همین خدایی که درباره انسان میفرماید: لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی آدَمَ، همین خدا فرمود: أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ، برای اینکه کرامت او به استناد خلافت اوست و خلافت او این است که حرف «مستخلفعنه» را بزند و نه حرف خودش را؛ اینجا هم به داود(سلام الله علیه) میفرماید چیزی که حرف خدا نیست هواست، چه هوای خودت و چه هوای غیر, گرچه بازگشت این دو هوا به یک هواست. کسی که به میل خود سخن میگوید مطیع هوایِ خودش است و اگر به میل دیگری سخن میگوید، گرچه تابع میل دیگری است؛ ولی تبعیّت او از میل دیگری به استناد میل خودش است; یعنی او مایل است که تابع میل دیگری باشد که در تحلیل نهایی، این دو هوامدار به یک هوامدار برمیگردند؛ آنکه به میل خودش عمل میکند که تابع هوای نفس است و آنکه به میل دیگری عمل میکند، گرچه به میل دیگری عمل میکند؛ ولی مایل است که به میل دیگری عمل کند، پس بازگشت این هم به میل نفس و هوای نفس است.
مأموریت داود(علیه السلام) به قضاوت بین مردم به حق و عدم پیروی از هوا
پرسش: مگر از مخلصین نبودند، پس این تعبیرات برای چیست؟
پاسخ: بله، تمام دستورات هم برای این است که اخلاصشان را حفظ کنند. انسان تا آخرین لحظه مکلّف است، به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ (1)انسان ولو معصوم و «مُخلَص» باشد تا نفس میکشد مکلّف است و تا مکلّف است دستور، امر، نهی و سفارش هست که او میتواند معصیت کند ولی نمیکند؛ همه این دستورها, رهنمودها, تأییدات, تقویت عصمت و اخلاص اوست.
یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلیفَةً فِی الْأَرْضِ، چون اینچنین است فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ هم حُکم حَکَمی و هم حُکم حاکمی؛ هم دادرس باش در محکمه به حق حکم کن و هم حاکم باش در کشور به حکومت دینی حکمرانی کن؛ هم حاکم یعنی حاکم باش که گاهی کار سیاسی است و هم حَکَم که کار قضایی است، هر دو باید بِالْحَقِّ باشد. فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوی، هر چه از حق فاصله گرفت هواست فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلالُ؛ (2)[34] چه هوای نفس و چه هوای دیگری، پیروی از هوا تو را از راه خدا گمراه میکند فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ اگر کسی گمراه شد چطور؟ این صغرای مسئله و کبرای قیاس هم این است که إِنَّ الَّذینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدیدٌ.
فراموشی معاد علت پیروی انسان از هوای نفس
چرا انسان تابع هواست؟ فهمیدیم اگر تابع هوا بود گمراه میشود و اگر گمراه شد گرفتار کیفر تلخ میشود که اینها را فهمیدیم؛ ولی از نظر تحلیل اخلاقی و روانی چرا انسان با این همه سفارش گرفتار هواست؟ فرمود: بِما نَسُوا یَوْمَ الْحِسابِ؛ چیزی را که باید یادش باشد از یاد میبرد، محکمه را, حساب را, بازخواست را یادش رفته و آن وقت رها شده است. مهمترین عامل حفظ انسان از گناه, تذکره معاد است; یعنی انسان بداند عمل زنده است و آدم را رها نمیکند و تا آبرو نریزد هم رها نمیکند، این بالأخره آبروریز است؛ اگر بداند که این عمل زنده است و تا آبروی آدم را نبرد او را رها نمیکند، انسان مواظب خودش است؛ مگر اینکه «نادراً» ممکن است غفلت کند که آن وقت آن را خدا میبخشد. فرمود: إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ؛ (1)[35] اگر انسان آن لغزشهای مهم را نداشته باشد - بالضرورة معصوم که نیست - گاهی در جایی پایش بلغزد فرمود آن را ما میبخشیم، این را ذات اقدس الهی وعده داده است، اما بالأخره انسان وقتی باور کند که این گناه زنده است یک, عمل زنده در خطّ تولید است دو, مگر ممکن است چیزی موجود باشد و معطّل؟! «عُطله» در عالم فرض دارد؛ «الف» موجود است، اما نه لازمی دارد، نه ملزومی دارد، نه ملازمی دارد، نه مقارنی دارد، نه علتی دارد و نه معلولی دارد، این شدنی نیست؛ یک موجود بیکار در عالم یعنی چه؟ اگر کسی حرفی زد, دروغی گفت, خلافی کرد این حیّ است و موجود حیّ هم در خطّ تولید میافتد؛ حالا امسال نه, دو سال نه, بیست سال, سی سال بالأخره آبروبَر است که عقل و نقل این را میگویند، ممکن نیست عملی از انسان صادر شود و هَباءً مَنْثُوراً شود، (2)چون اینطوری است و در خطّ تولید است. چرا میگویند بالأخره روزی روشن میشود؟ خیلیها این حرف را میزنند، حرف خیلی عمیق و عالمانه و محقّقانه است، منتها حالا شاید قدرت تحلیل نداشته باشند؛ میبینید که میگویند روزی روشن میشود, این حرف درست است، اما راه تبیین آن را نمیدانند که چطور روزی روشن و مشخص میشود. اگر کسی کاری کرد به نام «الف», این را کجا میخواهد دفن کند؟ موجود که معدوم نمیشود این هست، این اصل اول؛ اگر موجود است میافتد در خطّ تولید، مگر میشود چیزی در عالم موجود باشد و علت نباشد, معلول نباشد, لازم نباشد, ملزوم نباشد, ملازم نباشد؟ در خطّ تولید قرار می گیرد، آن وقت برخی از لوازماتش, برخی از ملزوماتش, برخی از ملازماتش, برخی از مقارناتش یک جا سر در میآورد که آن وقت آدم را رسوا میکند. از این جهت است که فرمود ممکن نیست کسی به یاد معاد باشد و عالماً عامداً بیراهه برود، منشأ همه مشکلات فراموشی معاد است.
اقامه برهان بر ضرورت معاد و عدم بطلان در خلقت عالَم
بعد برهانی اقامه میکند که این برهان هم قبلاً مفصّل بحث شد که در اینجا به طور اجمال ما ذکر میکنیم. میفرماید اگر معاد نباشد؛ یعنی عالَم باطل است, چرا؟ اگر معاد نباشد این همه جریان «محیّرالعقول»ی که ذات اقدس الهی از دریا و زیردریا, سپهر و مادون سپهر, انسان و غیر انسان آفرید معنایش این است که هر که هر چه کرد, کرد؛ معنایش این است که انسان که میمیرد میپوسد؛ معنایش این است که بعد از مرگ خبری نیست و حالا که این است «لا میز فی الأعدام من حیث العدم» (1)انبیا میمیرند, اولیا میمیرند و پرهیزکاران میمیرند یک, تبهکاران, ظالمان, منافقان و کفار میمیرند دو, همه معدوم میشوند سه, «لا میز فی الأعدام» چهار؛ فرمود اگر معاد نباشد بین خوب و بد فرقی نیست، چون نه بهشت است, نه جهنم است, نه محکمه است نه سؤال; یعنی ما عالم را همینطور رها و بیهدف خلق کردیم که خوب و بد یکی شود یا بعداً حسابی هست؟
أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقینَ کَالْفُجَّارِ، آنها که منکر معاد بودند نمیگفتند که متّقین مثل فجّار جهنم میروند, آنها میگفتند خبری نیست و چون خبری نیست متّقین و فجّار معدوم میشوند، پس اینها یکسان هستند؛ نه اینکه کفار میگفتند که هر دو جهنمی هستند، کفار میگفتند هر دو معدوم میشوند و بعد از عدم خبری نیست. خدا میفرماید اگر این باشد که این عالم باطل و بیهدف شده و معنایش این است که ما این عالم را آفریدیم ظالم و مظلوم هر دو از بین میروند، آیا چنین است؟ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقینَ کَالْفُجَّارِ که هم به صورت «موجبه کلیه» و هم به صورت «سالبه کلیه» بیان فرمودند؛ «موجبه کلیه» این است که هر چه خلق کردیم حق است، ما آسمان و زمین را به حق خلق کردیم ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما إِلاَّ بِالْحَقِّ، (2)[38] فرمود ما بازیگر نیستیم ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما لاعِبینَ؛ (3)ما «لاعب» و بازیگر نیستیم و به حق آفریدیم که این «موجبه کلیه» است، اینجا هم «سالبه کلیه» است که اصلاً بطلان, بیهدفی و هرج و مرج در عالم نیست وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما باطِلاً ذلِکَ ظَنُّ الَّذینَ کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذینَ کَفَرُوا مِنَ النَّارِ؛ آنها که میگویند مرگ آخر خط است و انسان با مُردن میپوسد، اینها حرف باطل میزنند فَوَیْلٌ لِلَّذینَ کَفَرُوا مِنَ النَّارِ،از اینها بپرسید آیا أَمْ نَجْعَلُ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ کَالْمُفْسِدینَ؟آنها که نمیگفتند ظالم و مظلوم هر دو جهنم میروند یا ظالم و مظلوم هر دو بهشت میروند، میگویند ظالم و مظلوم هر دو میپوسند, خوب و بد هر دو نابود میشوند و وقتی نابود شدند فرقی نیست. میفرماید: أَمْ نَجْعَلُ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ کَالْمُفْسِدینَ فِی الْأَرْضِ؟ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقینَ کَالْفُجَّارِ؟ یعنی اینها نابود میشوند و حساب و کتابی نیست؟ بلکه همه آنها حق است.
برهانی بودن صدر و ساقه قرآن و متذکّر شدن صاحبان لُب با آن
ما صدر و ساقه قرآن را با برهان آفریدیم؛ ولی بعضیها فقط قرآن میخوانند، همین! بعضی قرآن را میخوانند برای تبشیر و انذار, بعضی قرآن را میخوانند برای تدبّر و تفسیر و بعضی هم قرآن را میخوانند برای تذکّر که سر تکان میدهند و میگویند ما یک وقت این حرفها را شنیدیم؛ در اینجا به همه این بخشها اشاره شده است. در سوره مبارکه «ابراهیم» آیه 52 این است که یک: هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ که برای یک عدّه اینطور است، دو: وَ لِیُنْذَرُوا بِهِ, سه: وَ لِیَعْلَمُوا أَنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ چهار: وَ لِیَذَّکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ، آنها که «لبیب» هستند سر تکان میدهند و میگویند آنچه در این آیه هست برای ما آشناست و یادمان است، اینها همان کسانی هستند که هنوز أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ یادشان است که این میشود «تذکره» یعنی یادآوری و در اینجا هم میفرماید آخرین گروه که أُولُوا الْأَلْبابِ هستند، اینها متذکّر میشوند کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ برای یک عدّه, لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ برای افراد میانی, وَ لِیَتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ آنها که دارای «لُبّ« هستند میگویند این حرفها برای ما آشناست. بارها این مثال زده شد، شما میبینید وقتی ده یا بیست کودک را به مهدکودک بردند، اینها مشغول بازی می شوند و هر کسی بیاید نام این بچه را ببرد این مشغول بازی و سرگرمی است، اما مادر که میآید اسم این بچه را میبرد این در بحبوحه بازی فوراً برمیگردد و میگوید این صدا آشناست. اولیای الهی وقتی آیات قرآن را میخوانند، میگویند این صدا آشناست و ما یک وقت این صدا را شنیدیم؛ این میشود تذکّر, تذکره یعنی یادآوری که برای بعضیها تعلیم است، آنها که یادشان رفته و اهل آن نیستند؛ آنها که با غیب آشنا هستند وقتی آیات قرآن را میشنوند سر تکان میدهند و میگویند بله ما یک وقت این حرفها را شنیدیم؛ مثل همین کودک در مهدِکودک که تا مادرش سخنی بگوید فوراً برمیگردد، در غوغای بازی هر چه دیگران این کودک را صدا میزنند مشغول بازی است، اما صدای مادر برای او آشناست؛ میگوید این صدا, صدای آشناست. مردان الهی, آیات الهی را که میشنوند متذکّر میشوند و میگویند این صدا آشناست که امیدواریم «ایام البیض» ماه پُربرکت رجب برای همه ما «تَذکره» باشد.
موضوع:تفسیر آیات 27 تا 34 سوره ص
وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما باطِلاً ذلِکَ ظَنُّ الَّذینَ کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذینَ کَفَرُوا مِنَ النَّارِ (27 أَمْ نَجْعَلُ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ کَالْمُفْسِدینَ فِی الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقینَ کَالْفُجَّارِ (28) کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ وَ لِیَتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ (29) وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَیْمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ (30) إِذْ عُرِضَ عَلَیْهِ بِالْعَشِیِّ الصَّافِناتُ الْجِیادُ (31) فَقالَ إِنِّی أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ عَنْ ذِکْرِ رَبِّی حَتَّی تَوارَتْ بِالْحِجابِ (32) رُدُّوها عَلَیَّ فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْناقِ (33) وَ لَقَدْ فَتَنَّا سُلَیْمانَ وَ أَلْقَیْنا عَلی کُرْسِیِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ (34))
حمل بر تمثل بودن بخشهای اختلافی قصص انبیا
قصصی که قرآن کریم برای تثبیت آن اصول ادّعایی خود بعد از برهان نقل میکند، برخی از آنها واقعیت خارجی دارد و در خارج اتفاق افتاده و برخی از آنها بین مفسّران مورد اختلاف نظر است که عدّهای از مفسّران آنها را بر جریان عادی و عدّهای هم بر جریان تمثّل حمل میکنند. قصه حضرت آدم(سلام الله علیه), جریان حضرت داود, جریان حضرت سلیمان و جریان حضرت ابراهیم با آن مهمانهایی که آمدند، اینها مورد اختلاف نظر بین مفسّران است؛ برخیها به همین جریان ظاهری و امور عادی حمل کردند و برخیها هم این را به صورت تمثّل تفسیر کردند. جریان حضرت مریم و مادر شدن ایشان را خداوند در سوره «مریم» به صراحت بیان فرمود که فَأَرْسَلْنا إِلَیْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِیًّا؛ (1)فرمود این یک تمثّل است. در حالت تمثّل هم گاهی فرشتهها مأموریت خودشان را ابلاغ میکنند; نظیر آنچه این فرشته به حضرت مریم(سلام الله علیهما) فرمود که من مأمورم إِنَّما أَنَا رَسُولُ رَبِّکِ لِأَهَبَ لَکِ غُلاماً زَکِیًّا (2)[2] و نظیر فرشتههایی که برای تبشیرِ پدر شدنِ حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) و هم تعذیب و انذار برای قوم لوط وارد شدند و سلام گفتند، با احترام وارد شدند، مهمانی حضرت را به حسب ظاهر قبول کردند و مانند آن, پس اینچنین نیست که در همه تمثّلات حکم یکسان باشد.
قصّه آدم(علیه السلام) مؤیّد تمثّل بودن بخشهای اختلافی
مطلب بعدی آن است که در تمثّل, عمده آن شخصی است که این حالت برای او پیش میآید؛ اما اینکه شیطان را که در آن عالم دید و آیا شیطان هم به مقام برتری نائل میشود یا نه، بر این دلیلی نیست؛ مثل اینکه در همان عالم رؤیا شیطان برای وجود مبارک حضرت ابراهیم متمثّل شد تا جلوی «ذَبح» فرزند را بگیرد که ایشان او را رجم و رمی کردند. جریان حضرت آدم که سرفصل همه این قصههاست و بین اهل تفسیر اختلاف نظر هست که عدّهای بر همین ظاهر حمل میکنند و عدّهای هم بر جریان تمثّل, آنهایی که بر جریان تمثّل حمل میکنند میگویند قبل از خلقت حضرت آدم، خدای سبحان به ملائکه فرمود: إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَةً که آنها هم یک سؤال استفهامی داشتند، نه استنکاری و اعتراضی قالُوا أَ تَجْعَلُ فیها مَنْ یُفْسِدُ فیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ (1)[3] این برای قبل از خلقت بود, بعد در جریان خلقت فرمود ما آدم را از «حمأ مسنون» و از «صلصال» (2)و از «تین» و «تراب» (3)مانند آن خلق کردیم فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی از آن به بعد به فرشتهها دستور داد فَقَعُوا لَهُ ساجِدینَ، (4)این صحنه در زمین اتفاق افتاد و حضرت آدم به آسمان نرفته بود؛ کلّ خلقت و دستور سجده هم در زمین بود. بعد از اینکه حضرت آدم را آفرید و قبل از جریان سجده کردن عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها (5)[7] پیش آمد، خدا حضرت آدم را در این زمین خلق کرد، روح را به او افاضه کرد که این انسان شده و مسئله تعلیم اسما مطرح شد که عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها در همین زمین بود. در بخش سوم; یعنی اول خدای سبحان حضرت آدم را با روح و بدن در این زمین خلق کرد، بعد جریان تعلیم اسما پیش آمد که اسمای الهی را به آن حضرت تعلیم داد، بعد اسمای الهی را به فرشتهها عرضه کرد که معنای آن چیست؟ فرشتهها گفتند: عَرَضَهُمْ عَلَی الْمَلائِکَةِ فَقالَ أَنْبِئُونی بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ ٭ قالُوا سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا، (6)[8] بعد خدای سبحان به همین حضرت آدمی که در زمین بود فرمود: یا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ (7)[9] که حضرت آدم معلّم فرشتهها شده، البته در حدّ «اِنباء» و نه در حدّ تعلیم یا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ همه اینها در صحنه زمین بود؛ بعد خدای سبحان به ملائکه فرمود: اسْجُدُوا لِآدَمَ حالا که دیدید او در حدّ «اِنباء» معلّم شماست، او توانست اسمای الهی را فرا بگیرد و شما فاقد این قدرت بودید اسْجُدُوا لِآدَمَ و ابلیس هم در جمع ملائکه ای بود که خدا را عبادت میکردند فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلیسَ (8)[10] بعد ذات اقدس الهی به ابلیس فرمود چرا سجده نکردی؟ گفت: أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طینٍ؛ (9)[11] مثلاً من بهتر از او هستم، بعد جریان آزمون و ورود به بهشت مطرح شد که همه اینها در همین زمین اتفاق افتاد؛ حضرت آدم را که به معراج و آسمانها نبردند، در همین زمین اتفاق افتاد. فرمود این بهشت است، وارد بهشت میشوی و از همه برکات بهشت استفاده میکنی؛ ولی از آن درخت استفاده نمیکنی.
پرسش: آیا «ملأ اعلیٰ» در زمین قرار گرفته است؟
پاسخ: خیر, موجودات «ملأ اعلیٰ» برای موجود زمینی سجده کردند، نه اینکه حضرت آدم به «ملأ اعلیٰ» رفت; حالا همه اینها مسئله «تمثّل» را تأیید میکند.
پس وجود مبارک حضرت آدم در زمین بود کلّ این صحنهها در زمین اتفاق افتاد; یعنی تعلیم «اسماء» در زمین اتفاق افتاد, «اِنباء» و عرضه «اسماء» بر ملائکه وقتی بود که آدم در زمین بود, درخواست فرشتهها از حضرت آدم که معلّم اینها شود در زمین بود, معلّم شدن حضرت آدم نسبت به فرشتهها در حدّ «اِنباء» و نه در حدّ تعلیم در زمین بود, دستور سجده برای حضرت آدم که اسْجُدُوا لِآدَمَ در زمین بود, همه فرشتهها «کلّهم أجمعین» برای انسانی که در زمین بود سجده کردند و ابلیس امتناع کرد، گفتاری اعتراضآمیز از طرف خدا به او شد که چرا سجده نکردی؟ او هم بهانه بدی آورد که خَلَقْتَنی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طینٍ، بعد آزمون الهی اتفاق افتاد و حضرت آدم و حوّا را وارد بهشت کردند که در همین زمین بود یا آدَمُ اسْکُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُکَ الْجَنَّةَ؛ (1)[12] پس اینها مسئله «تمثّل» را تأیید میکنند، نه اینکه حضرت آدم را بردند آسمان و در آسمان اهل «ملأ اعلیٰ» بر او سجده کردند، نه اینکه بهشتی آنجا بود و حضرت آدم را بردند آسمان، اینها که در قرآن نیست. این چند آیهای که در کنار هم در سوره مبارکه «بقره» است را ملاحظه بفرمایید، همه این حوادث در زمین اتفاق افتاد و این تأیید میکند که کلّ جریان حضرت آدم از تعلیم «اسماء», از عرضه بر ملائکه, از اظهار عجز ملائکه, از تعلیم ملائکه توسط حضرت آدم در حدّ «اِنباء», از اعتراض ابلیس, از ورود در بهشت, از نهی از «شجره», از ارتکاب از آن «شجره», از خروج از آن «شجره» کلاً در عالم مثال بود.
1) بقره/سوره2، آیه35.
بیان قرآنی قصّه آدم(علیه السلام) و نشانه تمثّل بودن آن
شما این یک صفحه سوره مبارکه «بقره» را حداقل ده بار ببینید، سخن در این نیست که ما حضرت آدم را به «ملأ اعلیٰ» بردیم و آنجا به فرشتهها گفتیم سجده کنید؛ بعد از اینکه حضرت آدم را در زمین آفرید - قصه آن از آیه سی به بعد است - طلیعه قصه این است که وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فیها مَنْ یُفْسِدُ فیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ که خدا فرمود: إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ، فرمود من میخواهم در زمین خلیفه قرار بدهم این اصل اول; حالا در زمین خلیفه قرار داد، همین خلیفهای که در زمین است مدرسه او هم در زمین بود وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها؛ یعنی آدمی که در زمین خلق کرد خدا این را به آسمانها برد آنجا تعلیم داد یا در همین زمین تعلیم داد؟ وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها، این مقطع دوم, مقطع سوم: ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَی الْمَلائِکَةِ (1)[13] خدای سبحان این حقایق «اسماء» را به فرشتهها عرضه کرد و از آنها سؤال کرد اینها چه هستند؟ فَقالَ أَنْبِئُونی بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ؛ اگر شما راست میگویید و میتوانید خلیفه من باشید، چون من با اسمای خودم کار میکنم - این «وَ بِأَسْمَائِکَ الَّتِی مَلَأَتْ أَرْکَانَ کُلِّ شَیْءٍ» که در دعای «کمیل» و مانند «کمیل» هست - من با «اسماء» کار می کنم.
1) بقره/سوره2، آیه31.
تبیین مظهر اسمای الهی بودن ائمه اهلبیت(علیهم السلام)
اینکه ائمه(علیهم السلام) فرمودند ما مظهر اسمای الهی (1)و مظهر «کلمات تامّات» (2)هستیم همین است؛ ما با اسم خدا سر و کار داریم و از اسم خدا کمک میگیریم، به اسم خدا! درست است «بالله» توکل میکنیم, «بالله» معتصم هستیم, «بالله» متوسّل هستیم، اما میگوییم بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ و اسم یعنی اسم, این «باء» چه برای استعانت باشد و چه برای غیر استعانت باشد ما با اسم خدا کار داریم؛ اسم خدا هم لفظ نیست یک, مفهوم نیست دو, اعیان خارجی نیستند سه, اینها ولو انبیا و اولیا باشند مظاهر اسمای الهی هستند چهار. ما در مرحله چهارم از پشت چهار پرده صدا میزنیم این الفاظ, اسماء الأسماء الأسماء الأسماست و آن اسمایی که «مَلَأَتْ أَرْکَانَ کُلِّ شَیْءٍ» کارساز است. ما با اسم زندگی میکنیم و از اسم خدا کمک میگیریم؛ اینکه میگوییم «یا رازق», «یا خالق» و «یا شافی»، این شافی یک لفظ است یک, مفهوم دارد دو؛ این لفظ و آن مفهوم کارساز نیستند و مظهر این شافی که اولیای الهی هستند کارساز نیستند، اینها وسیله می باشند سه, اینها مظهر آن ظاهر هستند و آن ظاهر کارساز است و ما با آن کار داریم؛ اینکه فرمود: سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ (3)[17]نه لفظ را و نه آن مفهوم ذهنی که در اذهان همه است، اینکه ائمه فرمودند ما مظاهر «اسمای حسنا» هستیم؛ یعنی ما در مرحله سوم هستیم و آن «اسمای حسنا» در مرحله چهارم است، ما با آن مرحله چهارم کار داریم سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الْأَعْلَی, بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ چه «باء» برای استعانت باشد و چه «باء» برای ابتدا باشد، ما با آن اسمی کار داریم که «مَلَأَتْ أَرْکَانَ کُلِّ شَیْءٍ» که ائمه مظهر آن هستند؛ نه با لفظ, نه با مفهوم, نه با اولیای الهی، چون اولیای الهی وسیله هستند و ما به آنها توسل میجوییم، آنکه کارساز است همان هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنی (4)است، البته این لفظ به احترام آن مفهوم, این مفهوم به احترام آن مصادیق, این مصادیق به احترام آنکه مظهر آن ظاهر هستند قداستی دارند که حتی بیوضو نمیشود دست زد، اینها سر جایشان محفوظ هستند؛ اما آنکه کارساز است و ارکان عالم را اداره کرده است، قسم چهارم است.
این «اسماء» را هر کسی نمیتواند یاد بگیرد، حتی ملائکه؛ لذا وقتی عَرَضَهُمْ عَلَی الْمَلائِکَةِ فَقالَ أَنْبِئُونی بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ، فرشتهها عرض کردند لا عِلْمَ لَنا که همه اینها در همین زمین اتفاق افتاده; یعنی مادامی که حضرت آدم از «حمأ مسنون» در زمین خلق شد، نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی شد, تعلیم «اسماء» شد, آدم در زمین بود که این «اسماء» به فرشتهها عرضه شد و آدم باخبر است. از فرشتهها سؤال شد که أَنْبِئُونی بِأَسْماءِ هؤُلاءِ عرض کردند ما آشنا نیستیم, خدای سبحان به همین آدمی که در زمین هست میفرماید: یا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ فرشتههایی که در «ملأ اعلی» هستند با آدم زمینی دارند صحبت میکنند، در مدرسه آدم زمینی زانو زدند و آدم زمینی اسمای الهی را در حدّ «انباء» و نه در حدّ تعلیم به فرشتهها یاد داد که همه اینها نشان میدهد «تمثّل» است.
چگونگی هبوط آدم(علیه السلام) و تمثّل بودن جریان او
پرسش: مسئله هبوط پس چیست؟
پاسخ: هبوط یعنی از این «تمثّل» و درجه پایین بیا. الآن ما داریم حرف میزنیم و بدن ما در مسجد هست، آهنگ حرفها در مسجد هست، گفتن و شنیدن در مسجد هست، اما مطالب که در مسجد نیست؛ این مطالب برای گذشته و حال و آینده و بالا و پایین همه را در برمیگیرد، این مطالب و معارف دیگر زمانی و زمینی نیست و اگر کسی در آن فضا باشد دیگر در زمان و زمین نیست. در آن نشئه یک مدرسه ملکوتی تشکیل شد که حضرت آدم شد معلم و شاگردان او شدند فرشتهها آن هم در حدّ «انباء»، به آنها فرمود. در همان فاز و فضا بهشتی ترسیم شد و فرمود برو بهشت و از همه «نِعَم» استفاده کن و از آن درخت استفاده نکن. در آن صحنه, آزمونی پیدا شد و بعد ابتلایی و ترک اُولیٰ و مانند آن که دیگران پنداشتند و بعد به او گفتند از این حالت بیرون بیا که از این حالت بیرون آمد؛ کلّ صحنه در زمین بود، نه اینکه حضرت رفته آسمان و از آسمان آمده در سراندیبی (1)و از جای دیگر وارد تاریخ و روایات ما شده باشد.
1) علل الشرائع، الشیخ الصدوق، ج2، ص595.
چگونگی تعلیم اسما به آدم(علیه السلام)
پرسش: فرمودید اسمای حسنای الهی از مقوله درک نیست، چیزی که از مقوله درک نیست چگونه قابل تعلیم است؟
پاسخ: بله, تعلیمِ شهودی است و نه تعلیم مفهومی و مدرسهای، عِبری و عربی در کار نیست. شما میبینید انسان در عالم رؤیا چیزهایی یاد میگیرد، میشنود و خیال میکند این لفظ را شنیده؛ ولی معنا را القا میکند. وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «إِنَّ الرُّوحَ الْأَمِینَ نَفَثَ فِی رُوعِی» (1)و اینکه گفته است «الْعِلْمُ نُورٌ یَقْذِفُهُ اللَّهُ فِی قَلْبِ مَنْ یَشَاء» (2)که لفظ نیست، اینکه مفهوم نیست.
پرسش: حضرت آدم چطوری خبردار شد؟
پاسخ: چون حضرت آدم «خلیفه الله» است، اگر خلیفه الهی است و این استحقاق را دارد ذات اقدس الهی این معارف را به علم شهودی به او القا میکند و تعلیم می د هد، او هم یاد میگیرد؛ آن اسمایی که «مَلَأَتْ أَرْکَانَ کُلِّ شَیْءٍ» که عِبری و عربی نیست، مگر لفظ عالَم را پر میکند؟ مگر مفهومی که در ذهن ماست عالم را پر میکند؟ «وَ بِأَسْمَائِکَ الَّتِی مَلَأَتْ أَرْکَانَ کُلِّ شَیْء», «أَرْکَانَ کُلِّ شَیْء»؛ یعنی عرش تا فرش را اسمای الهی دارد اداره میکند، ما با آن اسما کار داریم. اینکه ائمه(علیهم السلام) فرمودند ما مظاهر اسمای الهی هستیم همین است که اینها تازه میشوند مظهر, مفهوم از این مظاهر حکایت میکند و لفظ بر آن مفاهیم دلالت میکند. قداستی که الفاظ، مفاهیم و مصادیق دارند به برکت آن ظاهرهایی هستند که در این مظاهر ظهور میکنند؛ لذا خود ائمه(علیهم السلام) هم با همین دعا دارند عمل میکنند و با این دعاها با این کلمات, با این برکات, با این اسما, با این ادعیه - این ادعیه از آنها رسیده است - دارند عمل میکنند.
تصریح به تمثیل بودن جریان ملاقات ملائکه با مریم(علیها السلام) و ابراهیم(علیه السلام)
بنابراین اگر کلّ این صحنه در همین زمین اتفاق افتاده است، هیچ چاره جز این نیست که انسان به «تمثیل» حمل کند و در «تمثیل» گاهی تصریح میشود؛ نظیر جریان حضرت مریم که فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِیًّا؛او مأموریت و ابلاغی دارد، آنجا که فرشتهها میآیند و برای مریم(سلام الله علیها) غذا میآورند که زکریا(علیه السلام) کُلَّما دَخَلَ عَلَیْها زَکَرِیَّا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً قالَ یا مَرْیَمُ أَنَّی لَکِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ؛فرشتهها غذا را با تکریم و اجلال میآورند، یک وقت فرشتهها مأمور هستند که عیسی را به مریم(سلام الله علیهما) بدهند که دیگر سخن از سلام و اجلال و تکریم و مانند آن نیست؛ نظیر فرشتههایی که بر ابراهیم(سلام الله علیه) وارد شدند، گفت: فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِیًّا ٭ قالَتْ إِنِّی أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْکَ إِنْ کُنْتَ تَقِیًّا ٭ قالَ إِنَّما أَنَا رَسُولُ رَبِّکِ (1)[22] فرمود من چگونه مادر بشوم در حالی که لَمْ یَمْسَسْنی بَشَرٌ وَ لَمْ أَکُ بَغِیًّا؛ (2)[23] همین که گفت, او مادر شد. این تمثّلات است که ارتباط خارجی پیدا میکنند، اگر موجودی مجرّد محض باشد، تمثّلات در او اثری ندارد تا وجود خارجی داشته باشد، اما اگر در حدّ نفس باشد «تمثّل» اثر دارد.
مخالف ظاهر آیه نبودن حمل قصّه آدم(علیه السلام) بر تمثیل
پرسش: ما از شما آموختیم که نص بر ظاهر مقدم است؛ اینجا می فرمایید تصریح است، اما آنجا لسان حضرت داود حضرت ابراهیم با ظاهر آیه نمیسازد؟
پاسخ: بله «قال» همین طور است. این کلمه قالَ را وجود مبارک حضرت امیر در نهجالبلاغه معنا کرده فرمود: «أَرَادَ کَوْنَهُ کُنْ فَیَکُونُ لَا بِصَوْتٍ یَقْرَعُ وَ لَا بِنِدَاءٍ یُسْمَع»؛ (1)اینطور نیست که خدا حرف بزند، خدا کار انجام میدهد و ما از آن کار لفظ میفهمیم. این تصریح بیان نورانی حضرت امیر در نهجالبلاغه است که فرمود: «أَرَادَ کَوْنَهُ کُنْ فَیَکُونُ لَا بِصَوْتٍ یَقْرَعُ وَ لَا بِنِدَاءٍ یُسْمَع»؛ فرمود آهنگ نیست، چیزی به چیزی بخورد و صدا ایجاد کند از آن قبیل هم نیست، این قالَ از آن قبیل است مثل «قال»ای که خدای سبحان به آسمان و زمین میگوید و «قال»ای که آسمان و زمین به خدا میگویند فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قالَتا أَتَیْنا طائِعینَ (2)که آسمان اینطور گفت, زمین اینطور گفت. این همه اقوالی که خدای سبحان به آسمان و زمین و در و دیوار اِسناد داده، ما بگوییم این حتماً فارسی بود یا عربی بود! فرمود آسمان و زمین بیایید! گفتند چشم فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قالَتا أَتَیْنا طائِعینَ اینها را که نمیشود ما بگوییم نص است در «قول» یعنی حرف زدند؛ آسمان حرف آن طور دیگر است، تسبیح آن هم طور دیگر است. همه اینها در صحنه زمین اتفاق افتاده و این نشان میدهد که حالتی برای وجود مبارک حضرت آدم اتفاق افتاد که در آن حالت, این امور پیدا شد و بعد از آن حالت که درآمدند فرمودند از این به بعد دیگر جریان شریعت است و احکام است و مانند آن؛ معنایش این نیست که ابلیس مقامی دارد. گاهی انسان در عالم رؤیا ابلیس را به صورت یک مار میبیند، برای ابلیس این حالت پیش نیامد تا اینکه گفته شود ابلیس مقامی ندارد، برای حضرت آدم این مقام پیش آمد که ابلیس با او این کار را کرد، وسوسه کرد فتنه کرد و مانند آن. اینها مقاماتی است برای خود حضرت آدم, تعلیم اسما در آن حالت بود و معلم فرشتهها بودن هم در آن حالت بود؛ نه اینکه حضرت آدم در «ملأ اعلی» رفته و آنجا مدرسه ساختند و برای ملائکه تدریس کردند، اینها که نبود؛ در همان لحظه این حالتها اتفاق افتاد که بعد وجود مبارک حضرت آدم متوجه شد.
مطرح نبودن شریعت در زمان آزمون آدم(علیه السلام) دال بر تمثّل
این نظام دوستی دارد، دشمنی دارد که دوست آن به نام فرشته است و دشمنش به نام شیطان است و باید مواظب بود. آنجا در آن لحظه سخن از جهنم نبود، بعد وقتی حالت عادی شد و مسئله شریعت مطرح شد شیطان گفت من لَأُمَنِّیَنَّهُمْ, (1)لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ, لَأُغْوِیَنَّهُمْ, (2)لَآمُرَنَّهُمْ, (3)و مانند اینهاست, اینها را که گفت و همچنین لَأَحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَهُ، (4)از این به بعد خدا فرمود: لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکَ وَ مِمَّنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ أَجْمَعینَ (5)[30] وگرنه در آن عالم که سخن از تهدید به جهنم نبود، «حتی یُقال» آنجا که شریعت نبود؛ بله، آنجا که شریعت نبود تهدید به جهنم هم نبود، آنجا فقط یک سؤال و جواب بود که چرا سجده نکردی؟ قالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ، اما دیگر لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکَ وَ مِمَّنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ أَجْمَعینَ بعدها اتفاق افتاده است؛ بعد از اینکه گفت: لَآمُرَنَّهُمْ, لَأُمَنِّیَنَّهُمْ, لَأُغْوِیَنَّهُمْ, لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ, لَأَحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَهُ، فرمود این کار را کردی؟ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکَ وَ مِمَّنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ أَجْمَعینَ، بعد از اینکه حضرت آدم از آن حالت بیرون آمد و حالت شریعت و وحی و نبوّت و دستور بهشت و جهنم و مانند آن تنظیم شده است، آنگاه وعده و وعید هم در کنار آن هست؛ این یکی از وجوهی است که میتواند قصه حضرت آدم را حل کند, «تمثّل» حضرت مریم را حل کند, جریان حضرت داود را حل کند, قصه حضرت ابراهیم را حل کند، البته وجوه دیگری هم از اول تا آخر تفسیر هست که ملاحظه فرمودید؛ میگویند یک قصه ظاهری بود حضرت در «سراندیب» پیاده شد، این اقوال همیشه بود و همیشه هست.
مثال متّصل بودن رؤیاهای انسان
پرسش: تمثّل در عالم مثال منفصل هست؟
پاسخ: البته انبیای الهی چون به خارج وصل هستند، دائماً به مثال منفصل مرتبط می باشند؛ اما ماها نه. غرض این است که در عالم مثال اگر موجودی در حدّ نفس باشد تمثّلات آن در بدن هم اثر میگذارد، گاهی انسان در عالم رؤیا یک رؤیای خیلی شیرین و خوبی میبیند که از شدّت نشاط و خنده بیدار میشود، طوری که خنده او را دیگران میشنوند و گاهی هم وحشتزده, عرقریز بیدار میشود و گاهی هم در حالت احتلام بیدار میشود که این تأثیر احتلام، از آن مثال متّصل در بدن است. انسان که موجود مجرّد عقلی محض نیست که تمثّلات او با بدن رابطه نداشته باشد، نفس در برابر عقل است.
علت ناتمامی ردّ بر روایات دال بر عصیان فرشته
فرشتهها چند قسم هستند، آنها را که در خطبه اول نهجالبلاغه وجود مبارک حضرت امیر نام میبرد، آنها کسانی هستند که اهل خواب نیستند, اهل غفلت نیستند, خواب و غذای آنها یاد و نام خداست، آنها کسانی می باشند که اهل عصیان و مانند آن نیستند، اما فرشته چند قسم است؟ «ملائکةالأرض» چه کاره هستند؟ «ملائکةالبحر», «ملائکةالقطع» و «ملائکةالمطر» ما دلیلی بر حصر اینها نداریم, دلیلی بر اجناس و اصناف اینها نداریم؛ آن مقدار دلیلی که هست، این است که ملائکهای که حاملان وحی الهی، مدبّرات الهی و مُطاعٍ ثَمَّ أَمینٍ (1)هستند، اینها بله معصوم می باشند و آنجا هم که سخن از اطاعت است، اطاعت تکوینی است نه اطاعت تشریعی. در جایی از قرآن هم نیامده ما فرشتهها را برای عبادت خلق کردیم، فقط جن و انس را دارد که برای عبادت خلق کردیم. بنابراین چون ما هیچ دلیلی بر انحصار ملائکه در این اصناف معهود نداریم، اگر دلیل و روایتی آمده که فلان فرشته معصیت کرده و سند آن هم درست بود و این فرشته جزء حاملان عرش نبود, جزء مدبّرات امر نبود, جزء حاملان وحی نبود آدم دلیلی ندارد که این خبر را طرد کند.
1) تکویر/سوره81، آیه21.
پرسش: اگر آن جا بر اطاعت تکلیف شد، خطا معنا ندارد؟
پاسخ: بله خطا هم ندارد, اما اینجا که دارند خطا میکنند از آنجا نیست، آنجا دارد مُطاعٍ ثَمَّ أَمینٍ، ما هیچ دلیلی نداریم که فرشتگان آن عالم دارند خطا میکنند; حالا اگر روایتی در دعای روز سوم شعبان آمده و «فُطرسی» (1)بود که اسم فرشته ای در آن نیست و ما نمیدانیم این چه کاره است؛ چه فرشتهای است؟ در کدام نشئه است و کارش چیست؟ فوراً میگوییم این روایت باطل است یا مثلاً چنین و چنان. اگر روایتی صحیح بود، چون ما دلیلی بر حصر فرشتهها در این انواع و اصناف نداریم و ثابت نشد که این فرشته از چه سنخ فرشتهای است که مربوط به مدبّرات کلّ عالم است، از فرشتههایی است که مربوط به وحی است و مانند آن, اگر یک روایت سند آن معتبر بود، ما چه دلیلی بر ردّ آن داریم؟ بله، اگر روایتی مربوط به فرشتههای وحی، بهشت و مانند آن بود، آن حتماً باید توجیه شود؛ نظیر کاری که مرحوم سیّد مرتضی(رضوان الله علیه) در آن کتاب شریفشان به عنوان تنزیهالأنبیاء مرقوم فرمودند که اگر روایتی ظاهرش این است که وَ عَصی آدَمُ رَبَّهُ فَغَوی (2)آیه ای یا روایتی عصیان را به معصومی اِسناد داد، البته باید توجیه شود.
صعودی بودن تمثّل انسان
پرسش: مثال منفصل صعودی بوده یا نزولی؟
پاسخ: انسان هر مثالی دارد مثال صعودی است, مثال منفصل نزولی آن است که از بالا میآید و اینها آمدند به زمین و الآن هم در زمین هستند، همه مراحل را طی کردند که «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَهُ نُورُ نَبِیِّنا» (3)است و حالا آمدند زمین, از این به بعد هر چه انسان بالا میرود مثال منفصل است.
پرسش: حضرت آدم تازه به زمین آمده، شریعتی نیامده تا صعود داشته باشد؟
پاسخ: در صعود که لازم نیست شریعت باشد, اصعاد تکوینی, فیض تکوینی, لطف تکوینی همه اینها در ناحیه ذات اقدس الهی هست، ترسیم آن از ناحیه خداست, ترتیب خارجی آن به وسیله انسان است. اصلِ راهنمایی به وسیله ذات اقدس الهی است، پیمودن این راه به وسیله انسان کامل است وگرنه آن راهنمایی باید بشود که از کجا شروع کند و به کجا ختم شود. این چند آیهای که از آیه 30 شروع میشود تا آیه 38 و 39 مربوط به همین زمین است و کلاً در زمین اتفاق افتاده است.
تشریح تمثّل در جریان داود(علیه السلام) و معنای توبهٴ او
مطلبی که مربوط به مسئله حضرت داود(سلام الله علیه) بود، این بود که وقتی فرشتهها آمدند وجود مبارک داود فهمید که این آزمون الهی است که در همان لحظه فوراً سجده کرد و توبه کرد و خدای سبحان هم توبه او را پذیرفت. توبه به معنای اینکه اگر عنایت الهی نباشد ما در قصوریم، وگرنه گناهی در کار نبود؛ آن دو فرشتهای که گفتند: بَغی بَعْضُنا عَلی بَعْضٍ (1)«تمثّل» بود، چون فرشته که «بغی« و مخاصمهای ندارد؛ اینکه گفتند: بَغی بَعْضُنا عَلی بَعْضٍ بعضی از ما نسبت به بعضی ستم روا داشتند، این سخنی بود که در عالم مثال وجود مبارک حضرت داود از آنها شنیده وگرنه سؤالی در کار نبود إِنَّ هذا أَخی لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِیَ نَعْجَةٌ واحِدَةٌ (2)[36]که بعد فرمود: لَقَدْ ظَلَمَکَ بِسُؤالِ (3)[37]او گفت: بَغی بَعْضُنا عَلی بَعْضٍ «بَغی» در کار نبود و همه اینها میتواند به صورت تمثّل باشد. اینکه مرحوم شیخ مفید(رضوان الله علیه) (4)نقل کردند که بسیاری از مفسّران بر آن هستند که این دو نفر فرشته بودند این میتواند یک راه خوبی باشد.
مقصود از «حق» در آیهٴ خَلَقَ اللَّهُ السَّماوَاتِ وَالأَرْضَ بِالحَقِّ
مطلب بعدی در جریان آفرینش عالَم است که خدای سبحان میفرماید این عالم نظمی دارد؛ ما این عالم را - گاهی به صورت قضیه سالبه فرمود - بازیگرانه خلق نکردیم یک, ما عالم را به عنوان موجود باطل نیافریدیم دو, اینها قضایای سالبه بود و به صورت قضیه موجبه هم بیان فرمود که ما عالم را به حق خلق کردیم سه, اینکه میگویند حقّ «مخلوقٌبه» که در بعضی از علوم و در بعضی از کتابها خیلی رایج است این است. آن حقّ محض که احدی به آن دسترسی ندارد ذات اقدس الهی است که عالَم با مصالح حق خلق شده است، اینکه فرمود: خَلَقَ اللَّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ؛ (1)مثل اینکه مهندس بگوید من این بِنا را با آهن و سیمان ساختم; یعنی مصالح ساختمانی این دیوار آهن و سیمان است. وقتی خدا میفرماید من عالم را به حق خلق کردم; یعنی مصالح ساختمانی عالَم حقیقت است؛ سیمان آن حقیقت است, سنگ آن حقیقت است, شمس و قمرش حقیقت است. این کلمه بِالْحَقِّ حقّ «مخلوقٌبه» در بعضی از کتابها و در بعضی از علوم هست همین آیه است و از همینجا گرفته شده که عالم به حق خلق شده است و میگویند حقّ «مخلوقٌبه» این حقّ «مخلوقٌبه» است که «داخلٌ فی الخلق لا بالممازجة».
فرق «حق» در آیه با «حق» بسیط محض و عدم دسترس انبیا به آن
اما آن حقّی که أحدی حتی انبیا و اولیا به آن دسترسی ندارد؛ آن بسیط محض است یک, به هیچ وجه جزء ندارد محال است؛ یعنی نامتناهی است. اینکه سیدناالاستاد امام فرمود هیچ پیغمبری, هیچ امامی, هیچ رسولی, هیچ معصومی، هیچ فرشتهای «الله» را «بما هو الله» نمیشناسد، برای همین است. از ما هم دلیل خواستند ما هم برهان قاطع اقامه میکنیم که خدایی هست؛ اما اینها که الفاظ است, اینها که مفاهیم است, به عنوان برهان صدّیقین یا براهین دیگر همه اینها مفاهیمی است در ذهن حکیم و متکلّم که این مفاهیم, خارجی دارد ما با مفهوم و ذهن کار داریم، هر چه هم بگوییم ما با مفهوم کار نداریم و ما با خارج کار داریم، این خارج یک «خاء» است و «الف» است و «راء» است و «جیم» که ما میگوییم خارج یک, تصور میکنیم دو, این خارج, خارج به حمل اوّلی است و ذهن به حمل شایع است سه. ما که مرتب میگوییم با خارج کار داریم, مثل آن کودکی است که سیب را در آینه میبیند و خیال میکند در آینه خبری هست و مرتب به طرف آینه میرود، در حالی که آینه بیرون را نشان میدهد و دسترسی هم به بیرون ندارد، آنکه بیرون است بسیط است یک; یعنی به هیچ وجه جزء ندارد و نامتناهی است دو, اگر بسیط است و نامتناهی است یا همه یا هیچ؛ همه مستحیل است، پس هیچ و ما فقط با این مفاهیم سر و کار داریم.
1) عنکبوت/سوره29، آیه44.
عدم دسترس انسان به کنه ذات و صفات ذات باری تعالی
مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در توحید نقل میکند که راوی به حضرت عرض میکند اگر این است ما دسترسی به خارج نداریم؛ فرمود بله, اگر این را از ما نخواهند «لَکَانَ التَّوْحِیدُ عَنَّا مُرْتَفِعاً»، (1)شما چه چیزی میخواهید؟ میخواهید به «الله» برسید؟ اینکه شدنی نیست. این فصل اول منطقه ممنوعه است، فصل دوم که «اکتناه» صفات ذات است آن هم منطقه ممنوعه است این بیان نورانی حضرت امیر که در اولِ شناخت عرفانی است همین است که فرمود بالا بروید دستت به خدا نمیرسد, پایین بروید دستت به خدا نمیرسد «لَا یُدْرِکُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ وَ لَا یَنَالُهُ غَوْصُ الْفِطَنِ» (2)اوج بگیری, حکیمانه پرواز کنی و خیلی بالا بروی دستت نمیرسد, شاهدانه و عارفانه در درون دریای دل فرو بروی به او نمیرسی، کجا میخواهی بروی؟! «لَا یُدْرِکُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ وَ لَا یَنَالُهُ غَوْصُ الْفِطَنِ» این کسی است که خودش میخواست برود و دید دسترسی به آن نیست «لَا یُدْرِکُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ» که حکما در آن هستند, وَ لَا یَنَالُهُ» غوص غوّاصان عرفانی که عرفا دارند؛ بالا بروی نمیرسی و پایین هم بروی نمیرسی. حکیم میخواهد بلندپروازی کند مفهوم را بیابد, عارف میخواهد شناور باشد و شنا کند و غوّاصی کند و از درون دل بر اساس «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه» (3)پیدا کند او هم نمیرسد.
فصل دوم که صفات ذات است که عین ذات است به آن هم دسترسی نیست، تمام بحثها و گفتارهاو مانند آن بر اساس «وجهالله» است و نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (1)[44] است که فیض اوست که «هر لحظه به شکلی بت عیار برآمد، دل برد و نهان شد» این است, اگر گفتند: «یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد» این است؛ این حقّ «مخلوقٌبه» در همین آیات است که فرمود ما آسمان و زمین را با حق خلق کردیم و این حقّ «مخلوقٌبه» فعل خداست, اگر گفتند «داخلٌ فی الأشیاء لا بالممازجة»؛ (2)یعنی این حق داخل در خلق است «لا بالممازجة». مثالهایی که قبلاً ذکر میشد مثل این بود: یک وقت است کسی یک کیلو پشم یا نخ کاموا دارد و بلوز یا ژاکت میبافد، نقش و نگاری روی این چهره بلوز میزند، این نقش بیگانه است؛ خدای سبحان میفرماید ما بیگانهای در عالم نداریم، اما اگر بافندهای و یک نسّاج ماهری از همین یک بسته نخ کاموا، یکجا را آستین درست میکند, یکجا را یقه درست میکند, یکجا را جلوی لباس درست میکند, یکجا را پشت لباس درست میکند, یکجا را گُل و بوته و بلبل درست میکند, اگر گفتید این یقه است درست است, اگر گفتید کامواست درست است، اگر گفتید کامواست که به صورت یقه درآمده درست است, اگر گفتید کامواست که به صورت گل و بلبل درآمده درست است, اگر گفتید هر چه شما در عالَم میبینید «وَجه» اوست این درست است, اگر گفتید که «یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد» درست است، اما باید بدانیم ما در «منطقةالفراغ» بحث میکنیم و آن دو منطقه کلاً ممنوع است أحدی به آنجا راه ندارد؛ هم مقام ذات, هم مقام کُنه صفات و اگر گفته میشود که خدا چنین و چنان است و موضوع و محمول باید متّحد باشند - این اسمای نورانی «جوشن کبیر» که راه گشاست و باید خوانده شود - شما در هزار اسم یا هزار و یک اسم, هزار قضیه دارید یک, در تمام قضایا موضوع الله است دو, در همه یا بسیاری از اینها ضمیر فصل هم هست سه, میگویید «الله هو رازقٌ»، «الله» «رازق» است؟ «رزق» گاهی هست و گاهی نیست، این چه قضیهای است که موضوع و محمول با هم متّحد هستند و محمول گاهی هست و گاهی هم نیست؟ سرّش آن است که موضوع و محمول متّحد هستند یک, تعیین محور اتّحاد موضوع و محمول به دست محمول قضیه است نه موضوع دو, اگر محور را محمول تعیین میکند؛ یعنی «الله» در مقام ذات نه, «الله» در مقام صفات ذات نه, «الله» در مقام فعل «رازق» است و این فعل گاهی هست و گاهی نیست. شما سه قضیه دارید میگویید «زیدٌ هو ناطقٌ» این قضیهای است که موضوع زید است, محمول ناطق است و ضمیر فصل هم به زید برمیگردد؛ قضیه دوم این است که «زیدٌ هو عالِمٌ» این «هو» هم به «زید» برمیگردد, قضیه سوم این است که «زیدٌ هو قائمٌ» این «هو» هم به «زید» برمیگردد. سه قضیه دارید موضوع و محمول هم متّحد هستند، اما تعیین محور اتحاد موضوع و محمول به دست موضوع قضیه نیست, به دست ضمیر فصل نیست, به دست محمول قضیه است. وقتی گفتیم «زیدٌ هو ناطقٌ»، چون ناطق برای ذات است؛ یعنی مدار اتحاد ذات است و وقتی گفتیم «زیدٌ هو عالمٌ»، چون عالِم وصف است؛ یعنی محور اتحاد وصف است و وقتی گفتیم «زیدٌ هو قائمٌ»، چون قیام، فعل است، فریاد این محمول این است که اتحاد نه در مقام ذات است, نه در مقام وصف, بلکه در مقام فعل است، این هم «داخلٌ فی الأشیاء» را مشخص میکند, هم «جوشن کبیر» را معیّن میکند, هم «منطقةالفراغ» را تبیین میکند و هم آن دو منطقه ممنوعه را تعیین میکند.
موضوع: تفسیر آیات 27 تا 34 سوره ص
وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما باطِلاً ذلِکَ ظَنُّ الَّذینَ کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذینَ کَفَرُوا مِنَ النَّارِ (27 أَمْ نَجْعَلُ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ کَالْمُفْسِدینَ فِی الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقینَ کَالْفُجَّارِ (28) کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ وَ لِیَتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ (29) وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَیْمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ (30) إِذْ عُرِضَ عَلَیْهِ بِالْعَشِیِّ الصَّافِناتُ الْجِیادُ (31) فَقالَ إِنِّی أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ عَنْ ذِکْرِ رَبِّی حَتَّی تَوارَتْ بِالْحِجابِ (32) رُدُّوها عَلَیَّ فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْناقِ (33) وَ لَقَدْ فَتَنَّا سُلَیْمانَ وَ أَلْقَیْنا عَلی کُرْسِیِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ (34))
تهدید علی(علیه السلام) به قائلین نسبت های ناروا به داود(علیه السلام)
درجریان حضرت داود(سلام الله علیه) از وجود مبارک حضرت امیر رسیده است که اگر کسی گمان کند داود(سلام الله علیه) - معاذ الله - به ازدواج با همسر «اوریاء» آلوده شد، من او را دو حدّ میزنم: یکی اینکه نسبت به پیامبر خدا تهمتی را ناروا, روا دانست و یکی اینکه «حقّ الاسلام» ایجاب میکند. (1)در جریان حضرت داود ذات اقدس الهی اول قصه و آخر قصه را به عظمت و نزاهت و قداست داود یاد کرد؛ اول قصه این بود که وَ اذْکُرْ عَبْدَنا داوُدَ ذَا الْأَیْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ؛ (2)[2] فرمود که داود «اوّاب» است و در پایان هم دارد که این بندهٴ خاصّ خداست وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفی وَ حُسْنَ مَآبٍ؛ (3)[3] اول و آخر این قصه, قداست حضرت داود است.
فراموشی معاد علّت ارتکاب انسان به گناه
بعد در پایان فرمود مشکل بسیاری از مردم در ارتکاب به گناه این است که معاد را فراموش کردند بِما نَسُوا یَوْمَ الْحِسابِ.یاد خدا بیاثر نیست، اما تأثیر مهمّی در فضایل اخلاقی و معاد دارد. اگر کسی یادش برود که در برابر کار و عقیده و گفتار و رفتار مسئول است و اگر خیال کند که آزاد و رهاست، آن وقت هر کاری را خواست انجام میدهد. برهان مسئله این است که اینها که گرفتار گناه و پیرو هوا هستند وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوی فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدیدٌچرا؟ بِما نَسُوا یَوْمَ الْحِسابِ. (1)درست است که یاد خدا تعیینکننده است; ولی خدایی که هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ (2)[5]است، نه خدایی که «هُوَ الْأَوَّل» است؛ خدایی که إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ (3)[6]است، نه خدایی که فقط «إِنَّا لِلَّهِ» باشد؛ اگر کسی - خدای ناکرده - خود را رها ببیند دست به هر کاری میزند.
اقامه برهان بر ضرورت معاد با استفاده از طوایف متعدد آیات
برای ضرورت معاد ذات اقدس الهی چند برهان اقامه میکند: یکی اینکه انسان از بین نمیرود، دیگر اینکه انسان مرگ را میمیراند و نه اینکه بمیرد؛ این یک سلسله براهین خاصی است که از چند آیه استفاده میشود، اما مطلبی که روشنتر و شفافتر در مقام بیان باشد، چند آیه در قرآن است که ضرورت معاد را ثابت میکند؛ یکی اینکه اگر معادی نباشد, حساب و کتابی نباشد و هر کس در این عالَم هر چه کرد رهاست، این عالم باطل، عبث و بازیچه میشود. سه طایفه از آیات این سه نقص را نفی میکند؛ یکی همین آیه محلّ بحث در سوره «ص» است که فرمود: وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما باطِلاً؛ اینها باطل نیست که هر کسی هر کاری بخواهد انجام بدهد و در بخش پایانی سوره مبارکه «مؤمنون» هم فرمود اینها خیال میکردند که أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ (4)[7] عالَم عبث است. در بخشهای دیگر فرمود: وَ مَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَ الْأَرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ؛ (5)ما بازیگر نیستیم و این خلقت هم لعب و بازیچه نیست, پس این سه طایفه آیات لسان سلبی دارند و به اصطلاح قضیه سالبه هستند؛ یعنی خلقت عالم باطل نیست, خلقت عالم عبث نیست و خلقت عالم بازیچه نیست.
طایفه دیگر آیهای است که لسان آن لسان اثبات و موجبه است که ما عالم را به حق خلق کردیم؛ عالم را به حق خلق کردیم یعنی چه؟ یعنی اگر از ما سؤال کنید مصالح ساختمانی آسمان و زمین و نظام خلقت چیست، میگوییم مصالح ساختمانی آن حق است، وقتی حق شد هدف دارد؛ اگر چیزی باطل باشد, عبث باشد و بازیچه باشد که حق نیست. اینکه در بعضی از کتابها میگویند «حقّ مخلوقٌبه» این حق است که عالَم به حق خلق شده است؛ در سوره مبارکه «جاثیه» آیه 22 به این صورت آمده است: وَ خَلَقَ اللَّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ، یک مهندس و کارشناسی که یک بنا را ساخت میگوید من اینها را مثلاً با سیمان و آهن ساختم، مصالح ساختمانی این مسجد مثلاً سیمان است و آهن; ولی خدای سبحان فرمود مصالح ساختمانی خلقت, حقیقت است. اگر هر کسی هر حرفی زد, دروغی گفت, خلافی کرد, ظلمی کرد حساب و کتابی در عالم نباشد هرج و مرج میشود که این را قرآن نفی کرده و فرمود: فَهُمْ فی أَمْرٍ مَریجٍ؛ (1)مریج یعنی هرج و مرج, فرمود اینها در عالم هرج و مرج دارند زندگی میکنند و نمیدانند که نظم فاعلی دارد, نظم غایی دارد و بین نظم فاعلی و نظم غایی یک ساختار داخلی به نام نظام داخلی دارد؛ هیچ چیزی هرج و مرج نیست. فرمود این گروه فَهُمْ فی أَمْرٍ مَریجٍ؛ اینها در هرج و مرج هستند، زیرا اگر از اینها سؤال کنی از کجا آمدید؟ میگوید نمیدانیم, کجا میروید؟ نمیدانیم, کجا باید بروید؟ نمیدانیم که این یعنی هرج و مرج. فرمود اینها در امر «مریج» هستند؛ ولی مؤمن در امر «مریج» نیست، مومن هرج و مرج ندارد. پس این بیان گاهی به صورت قضیه سالبه است که در سوره «ص» و مانند آن آمده است که خلقت عالم بر اساس بطلان، عبث، بازیچه و مانند آن نیست, گاهی به صورت موجبه است که بر اساس حقیقت است؛ حالا که بر اساس حقیقت شد لازمهٴ آن قضیه سالبه و این قضیه موجبه این است که افراد پایانشان یکسان نیست، اگر - معاذ الله - معادی نباشد «طالح» و «صالح» هر دو معدوم شوند، چون «لا میز فی الأعدام من حیث العدم» (2)فرقی بین مؤمن و کافر نیست و هر دو معدوم هستند؛ الآن در اینجا روی این میز کتاب مکاسب و کتاب کفایه نیست، بین این دو نیستها که فرقی نیست، چون هر دو معدوم می باشند، آن نبود با این نبود فرقی ندارد؛ گاهی ما در ذهن این دو کتاب را تصور کرده و فرق این دو کتاب را ذکر میکنیم، آن وجود ذهنی دارد، اما در فضای خارج و روی میز این هیچ کدام از این دو کتاب نیست، شما بگویید نبودِ مکاسب با نبود کفایه فرقش چیست؟ هر دو معدوم هستند «لا میز فی الأعدام من حیث العدم»، فرمود اگر - معاذ الله - معادی نباشد مؤمن و کافر هر دو معدوم می باشند که آنگاه هر دو میشوند یکی, ما چنین کاری نمیکنیم. اینکه در چند جای قرآن دارد آیا مؤمن و کافر یکی هستند؟ آیا «صالح» و «طالح» یکی هستند؟ آیا پرهیزکار و تبهکار یکی هستند؟ (3)معنایش این نیست که معادی هست و قیامتی هست و هر دو یکسان می باشند، آنها میگویند «اذا مات فات» و قرآن میفرماید اگر «إذا مات فات» باشد بین عادل و ظالم که هیچ فرقی نیست؛ معنای آن چنین است.
این مطلب را گاهی در سوره مبارکه «جاثیه» و گاهی هم در سایر سور بیان میکند؛ در سوره مبارکه «جاثیه» آیه 21 این است أَمْ حَسِبَ الَّذینَ اجْتَرَحُوا السَّیِّئاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ کَالَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ! مشرک و بتپرست و گنهکار و تبهکار اینها نمیگفتند که ما مثل مؤمنین به بهشت میرویم، اینها میگویند: أَ إِذَا کُنَّا عِظَاماً وَ رُفَاتاً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ (1)اینها حرفشان این است، نه اینکه قیامتی هست و بهشتی هست و ما با هم به بهشت میرویم. خدا میفرماید اگر معادی نباشد، پس شما و آنها - ظالم و عادل - یکی هستید؛ یعنی این عالم میشود لغو، در حالی که ما چنین کاری نکردیم أَمْ حَسِبَ الَّذینَ اجْتَرَحُوا السَّیِّئاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ کَالَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَواءً مَحْیاهُمْ وَ مَماتُهُمْ ساءَ ما یَحْکُمُونَ * وَ خَلَقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ وَ لِتُجْزَی کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ وَ هُمْ لاَ یُظْلَمُونَ. (2)[14]
تبیین تعبیر قرآن از ضرورت معاد به لا رَیْبَ فیهِ
پس این پنج, شش طایفه آیات مسئله معاد را به خوبی تبیین میکنند که بشود «بیّنالرشد»؛ لذا از معاد قرآن کریم به عنوان لا رَیْبَ فیهِ (3)[15]یاد میکند و قبلاً هم ملاحظه فرمودید که اصطلاح لا رَیْبَ فیهِدر قرآن, همانند اصطلاح «بالضروره» در فنّ منطق است، اگر گفتند «الأربعة زوج بالضروره»؛ یعنی این قضیه, قضیه ممکنه نیست, قضیه مطلقه نیست, بلکه قضیه ضروریه است. اگر خدای سبحان میفرماید: رَبَّنا إِنَّکَ جامِعُ النَّاسِ لِیَوْمٍ لا رَیْبَ فیهِ؛ (4)[16]یعنی «بالضرورة», الم ٭ ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فیهِ؛ (5)یعنی «بالضرورة», این لا رَیْبَ فیهِ؛ یعنی بیتردید، بیشک و شکبردار نیست؛ یعنی «بالضرورة» است، پس از معاد به عنوان یک قضیه «بالضرورة» یاد میکند؛ اینها براهینی است که ذات اقدس الهی یاد میکند، صرفنظر از اینکه انسان «کادح» است إِنَّکَ کادِحٌ إِلی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقیهِ (6)که یک بحث خاصی از نظر معاد به این مضمون دارد که انسان نابود نمیشود؛ یک دشمن به نام مرگ دارد و در مصاف با مرگ, مرگ را میمیراند و از پا در میآورد و وارد صحنه برزخ میشود که بعد از ورود در برزخ, انسان است و مرگ نیست؛ وارد «ساهره» قیامت میشود، انسان است و مرگ نیست؛ وارد بهشت میشود، انسان هست و مرگ نیست که انسان مرگ را میمیراند، نه اینکه مرگ انسان را بمیراند. بنابراین معاد میشود «حقٌ» لا رَیْبَ فیهِ.
علّت تذکّر بودن قرآن برای أُولُوا الْأَلْبابِ
در این قسمت از آیات ذات اقدس الهی فرمود آیات قرآن را ما برای چند گروه نازل کردیم؛ برای یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ (1)[19] است، یک عدّه فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ (2)[20] است, یک عدّه رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتیلاً (3)[21] است, یک عدّهأَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ (4)[22] است که اینجا فرمود: کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ، اما دیگر «وَ لِیَتَذَکَّروا» نفرمود فاعل «یَتَذَکَّروا» را اسم ظاهر قرار داد نه ضمیر, اگر میفرمود: «لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ وَ لِیَتَذَکَّروا» کافی بود، اما این کار را نکرد؛ برای اینکه «تَذکره» برای افراد عادی نیست, برای متفکّران نیست و برای محقّقان نیست, بلکه «تَذکره» برای أُولُوا الْأَلْبابِ (5)[23] است؛ یعنی کسانی که آن نشئه قبل یادشان است، بلد هستند، آن را حضور ذهن داشتند و فعلاً یادشان رفته است که قرآن او را «تَذکره» و یادآوری میکند. بنابراین أُولُوا الْأَلْبابِ با افراد دیگر خیلی فرق دارند؛ آنها اهل تدبّر, تحقیق و درس و بحث هستند، اینها اهل علمالوراثه می باشند که یادشان میآید که قبلاً این حرفها را شنیدهاند و الآن همان حرفها بازگو میشود وَ لِیَذَّکَّرَ أُولُوا الْأَلْبَابِ.
ضرورت پرداختن به جریان داود(علیه السلام) با توجه به محفوف بودن به دو قداست
در جریان قصه حضرت سلیمان(سلام الله علیه) مانند قصه حضرت داود صدر و ذیل آن به قداست و نزاهت این بزرگوار آمیخته است، برای اینکه در اثنای قصه ممکن است کسی توهّم کند که - معاذ الله - خلافی, ترک اُولایی و چیزی از اینها ناشی شده است، اول قصه از عظمت و قداست اینها سخن به میان میآید, آخر قصه از عظمت و قداست اینها سخن به میان میآید, وسط قصه حرفهایی دارد که باید توجیه شود. در جریان حضرت داود ملاحظه فرمودید اوّلش این است که فرمود وَ اذْکُرْ عَبْدَنا؛ تویِ پیغمبر به یاد داود باش! یعنی راهی که او رفته، تو هم باید همان راه را بروی! وقتی که به وجود مبارک حضرت میفرماید به یاد قصه داود باش او رهبری انقلاب را تشکیل داد وَ قَتَلَ دَاوُدُ جَالُوتَ (6)رهبر انقلاب شد، حکومت تشکیل داد و با قِسط و عدل رفتار کرد تو به یاد او باش! معلوم میشود که او از هر نظر منزّه است. فرمود: وَ اذْکُرْ عَبْدَنا داوُدَ هم تو به یاد باش و هم او بندهٴ ماست, چرا بنده ماست؟ برای اینکه دارای قدرت الهی است یک و مرتّباً در صدد رجوع «الی الله» است دو, إِنَّهُ أَوَّابٌ؛ یعنی پُررجوع است که این موارد در اول قصه و بعد در پایان قصه فرمود: فَغَفَرْنا لَهُ ذلِکَ وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفی وَ حُسْنَ مَآبٍ «زلفا» یعنی درجه «أَقْرَبِهِمْ مَنْزِلَةً مِنْکَ وَ أَخَصِّهِمْ زُلْفَةً لَدَیْکَ» که در دعای «کمیل» هست، همین است. در جریان حضرت سلیمان اول قصه این است که فرمود: نِعْمَ الْعَبْدُ یک، إِنَّهُ أَوَّابٌ دو, در پایان قصه آیه چهل دارد وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفی وَ حُسْنَ مَآبٍ؛ همین تعبیری که درباره داود(سلام الله علیه) هست، درباره سلیمان(سلام الله علیهما) هم هست، معلوم میشود وسط قصه اگر مطلبی است که نیاز به توضیح دارد باید تدبّر بیشتر کرد که مبادا به قداست این ذوات قدسی آسیب برسد؛ باید قصه و آیه و روایت را طوری معنا کرد که به این قداستها آسیبی نرسد، این محفوف به دو قداست, به دو تنزیه, به دو تکریم و به دو اجلال از این نظر است.
بعد میفرماید: وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَیْمانَ. بعد از جریان آن شش پیامبر, قصه نُه پیامبر را ذکر میکند تا در مکه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و اصحابشان برای تحمل شدائد, مبارزه تقیّهای و مانند آن آماده باشند که فرمود: وَ اذْکُرْ؛ یعنی به یاد این نُه پیامبر باش.
مقصود از «هِبةالله» بودن سلیمان(علیه السلام) و تفاوت آن با عیسی(علیه السلام)
در جریان سلیمان فرمود بعضی از انبیا هستند که «هِبةالله» هستند؛ ما اینها را به برادر یا به پدرشان هبه کردیم، درباره اسحاق و یعقوب فرمود که به اینها هبه کردیم وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ نافِلَةً؛ (1)وجود مبارک ابراهیم از ما فرزند خواست و ما به او اسحاق دادیم، اما دیگر از ما نوه نخواست، فرزند خواست ما به او فرزند دادیم وَ یَعْقُوبَ نافِلَةً که این نافِلَةً وصف یعقوب است، نافله یعنی زائد بر خواسته, چه اینکه نماز نافله زائد بر فریضه است؛ فرمود او از ما فرزند خواست ما به او اسحاق دادیم، نوه هم به او دادیم که این نوه نافله است. این دو هبه خدا نسبت به ابراهیم(سلام الله علیه) بود. در جریان حضرت موسی عرض کرد که کار سنگینی است، مبارزه با فراعنه مصر بسیار دشوار است، اینها ریشه چندین ساله دارند و قدرت هم دست اینهاست وَ اجْعَلْ لی وَزیراً مِنْ أَهْلی ٭ هارُونَ أَخی ٭ اشْدُدْ بِهِ أَزْری (2)[27]و مانند آن که خدا هم میفرماید: وَ وَهَبْنا لَهُ مِنْ رَحْمَتِنا أَخاهُ هارُونَ؛ (3)ما هارون را برای موسی(سلام الله علیهما) هبه قرار دادیم که بتوانند نظام فرعونی را ساقط کنند, پس گاهی هبه به صورت فرزند است، گاهی نوه است و گاهی به صورت برادر. در جریان داود و سلیمان فرمود: وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَیْمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌو در جریان یحیی نسبت به زکریا(سلام الله علیهما) فرمود: وَ وَهَبْنا لَهُ یَحْیی. (4)یحیی «هبةالله» است, هارون «هبةالله» است, اسحاق «هبةالله» است, یعقوب «هبةالله» است، سلیمان «هبةالله» است، منتها همه اینها هبهٴ «معالواسطه» هستند; یعنی از راه پدر و از راه مادر ما اینها را هبه کردیم. اما در جریان مسیح که «هبةالله» است تعبیر خداوند این است که وقتی فرمود: فَأَرْسَلْنا إِلَیْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِیًّا (5)و مریم(سلام الله علیها) که این ناشناس را دید گفت: أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْکَ إِنْ کُنْتَ تَقِیًّا، (6)[31] این فرشتهٴ متمثّل شده گفت من مأمورم که لِأَهَبَ لَکِ غُلاماً زَکِیًّا؛ (7)[32] من مأمورم که هبهٴ الهی را به شما برسانم، پس مسیح(سلام الله علیه) میشود «هبةالله» «بلاواسطه» - البته وساطت فرشته هست - اما آن بزرگوارها هبه «معالواسطه» هستند که از راه پدر و مادر عادی هبه می باشند، اینجا هم وجود مبارک سلیمان «هبةالله» است که فرمود: وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَیْمانَ.
أوّاب بودن سلیمان(علیه السلام) دال بر عبودیت او
اما این بندهٴ خوبی است و سرّ عبودیّت او «أوّاب» بودن اوست که پُررجوع است، «آبَ» یعنی «رَجَع», «أوّاب» یعنی خیلی رجوع میکند، او دائماً در حال رجوع است، نه اینکه رفته و برمیگردد؛ این کسی که راه بازگشت به سوی خدا را ادامه میدهد «أوّاب» است، نه اینکه به سوی خدا میرود و برمیگردد. کسی که قوس صعود را دائماً ادامه میدهد میشود «رجّاع», «أوّاب» و مانند آن، نه اینکه گاهی میرود و دوباره برمیگردد که ما بگوییم این چند بار برگشت، ادامه برگشتِ اوّلی همان «أوّاب» بودن است إِنَّهُ أَوَّابٌ و پایان قصه هم یعنی آیه چهل این است: وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفی وَ حُسْنَ مَآبٍ، پس معلوم میشود قصهای که دو طرف آن قداست و نزاهت است و محفوف به عصمت و کرامت است، طرزی باید این قصه را معنا کرد که به هیچجا آسیب نرسد.
استفاده دفاعی سلیمان(علیه السلام) از اسب های تربیت شده و «سان» در مقابل او
فرمود: إِذْ عُرِضَ عَلَیْهِ بِالْعَشِیِّ الصَّافِناتُ الْجِیادُ، «عَشیّ» یعنی نزدیکهای غروب و شامگاه, در برابر صبح که بامداد است؛ هنگام غروب اسبهای خوب و دونده و قدرتمندی که از این «خیل» به نام «صافنات» یاد کردند و جود و بخشش اینها در دوندگی اینها, قدرت اینها, تربیتشدهٴ اینها در مبارزات نظامی بود که اینها را برای جنگ میخواستند، منتها وجود مبارک سلیمان جنگهای دفاعی تشکیل داد و اینها تقریباً به منزله نیروی زرهی آن حضرت بودند؛ وقتی سلطان بود و خصمی هم مانند ملکه سبا و مانند آن در برابر او بودند، قدرت سلیمانی را که نمیشناختند تهدید میکردند و مانند آن, ایشان ناچار بود از این قدرت «سان» ببیند که این خود عبادتی بود.
تبیین ابهام در قضا شدن نماز سلیمان(علیه السلام) در «سان» نظامی
چند آیه در این مسئله هست که در این آیات اصلاً نامی از «شمس» و «صلات» نیست. برخی از مفسّران میگویند حالا شما اینکه گفتید وجود مبارک سلیمان داشت سان میدید، کم کم آفتاب غروب کرد و نماز او قضا شد، دوباره آفتاب را برگرداندند تا نماز بخوانند، در آن آیه که اصلاً سخن از «شمس» و «صلات» نیست! در آیه بله نیست، اما چند روایت است که مرحوم کلینی و دیگران نقل کردند، در بعضی از آن روایات نام وجود مبارک سلیمان و «صلات» هست، اما سخن در تفسیر از آیه بودن نیست، اما بعضی از روایات ناظر به این آیه است و دارد آیه را تفسیر میکند؛ حالا چقدر آن روایات میتواند مسیر این آیه را برگرداند این خیلی روشن نیست، لکن ابزار کار را قرآن دست ما داد. میبینید مرحوم شیخ طوسی وقتی این آیه را معنا میکند، طرزی معنا میکند که با اول و آخر این قسمت با هم بسازد که آیا سان دیدن وجود مبارک سلیمان از این نیروهای دونده و مبارز یعنی الصَّافِناتُ الْجِیادُ طوری بود که مانع اصلِ «صلات» شد یا مانع وقت فضیلت «صلات» شد؟ آیا مانع «صلات» فریضه شد یا مانع «صلات» نافله شد؟ چون مستحب است که نماز فریضه عصر را وقت خاصی بخوانند، اینها یک وقت مشترک دارند, یک وقت مختصّ دارند و یک وقت «إجزاء»؛ آن پایان غروب وقت «إجزاء» است, اول وقت مثلاً مختصّ به نماز ظهر یا نماز مغرب است, وسطها وقت مشترک است، اما غیر از وقت مختصّ و غیر از وقت مشترک یک زمان وقت هم هست به نام وقت فضیلت که وقت فضیلت نماز مغرب تا چه وقت است؟ وقت فضیلت نماز عشا از چه وقت شروع میشود؟ یک وقت فضیلت هست, یک وقت مختصّ هست و یک وقت مشترک; حالا کدام یک از اینها فوت شد؟ اصلِ «صلات» که مطرح نیست، آن هم پیغمبر خدا(علیه و علی نبیّنا و آله علیهم الصلاة و علیهم السلام) اینها سعی میکردند آن افضل را رعایت کنند. خیلی روشن نیست که منظور فریضه است یا نافله, وقت مشترک است یا وقت «إجزاء» است یا وقت فضیلت است، چیزی روشن نیست.
لزوم توجّه به نزاهت سلیمان از نقصِ در قضا شدن نماز
در قصهای که اول و آخر آن از قداست و نزاهت این بزرگوار سخن به میان میآید باید طرزی معنا شود که با این صدر و ذیل هماهنگ باشد و با چیزی مخالف نباشد این یک مطلب. بر فرض هم اگر مهم بود که نماز واجب از بین رفت، مستحضرید کسی که به إذن الهی قدرتی دارد با فرشتههایی که مأمور و مدبّرات آسمان هستند و مسیر آسمان و زمین را رهبری میکنند شمس را برگرداند مشکلی ندارد، این دو و از طرفی هم اینکه این تشریفات اسبسواری و مسابقات اسب و مانند آن نبود، بلکه این نظیر نیروی رزمی و زرهی یک فرمانده قواست، وجود مبارک سلیمان چنین مسئولیتی دارد.
همتایی عبادی «مرابطه» در جهاد و اعتکاف در مسجد
شما میبینید دین اعتکافی در مسجد دارد که همه ما میشناسیم, «مرابطه»ای دارد که اعتکاف در مرز است و آن را کمتر میشناسیم، برای اینکه کمتر آن کار را کردیم و کمتر کسی توفیق پیدا می کند که حداقل سه روز و حداکثر چهل روز برود مرزداری کند، مسجد چون آمدنش رایگان است جا پیدا نمیشود؛ اما مرزداری هم همین اعتکاف است، منتها در اعتکاف میگویند روزه بگیر و بخواب و در آن جا میگویند نخواب که مبادا اسیر شوی. اینکه در کتابهای جهاد مسئله «مرابطه» را در متن فقه ذکر میکنند، برای همین است؛ آن جا مشتری ندارد، اما مسجد چهارده هزار, پانزده هزار, شانزده هزار چون کار رایجی است و ارزان است مشتری دارد. مرزداری «مرابطه» اعتکاف سه روزه است؛ یعنی کمتر از سه روز مشروع نیست. یک وقت است کسی سرباز است، به او میگویند یک روز بمان یا دو روز پُست بده که حرف دیگری است؛ اما بخواهد این مستحبّ دینی را عمل کند، این قصد دارد، مستحب است، حساب و کتاب خاصّ خودش را دارد که باید بگوید من قصد «مرابطه» کردم, نیّت «مرابطه» کردم «لله سبحانه و تعالی»؛ این اگر در دو روز و نصف هم باشد مقبول نیست، مثل اعتکاف دو روز و نصف. این یک امر عبادی است، وقتی دین است و نظام اسلامی هست مرزداری هم مثل اعتکاف عبادت است که اقلّ آن سه روز است و اکثر آن چهل روز است، حالا این جا در اعتکاف نگفتند که اکثر آن چهل روز است؛ اکثر آن بیش از سه روز است، حالا گاهی نظیر اعتکافهای وجود مبارک پیغمبر ده روز بود. غرض این است که وقتی اول و آخر قصه دو طرف را خدا با عظمت و قداست و نزاهت میبندد ما باید حواسمان جمع باشد و طرزی این آیات را معنا کنیم که ذرّهای به قداست سلیمان آسیب نرسد و اگر نفهمیدیم، مثل اینکه خیلی از چیزها را نمی فهمیم علم آن را به اهلش که اهل بیت هستند واگذار میکنیم، مگر بنا شد ما همه چیز را بفهمیم یا ادعا میکنیم همه چیز را میفهمیم؟! آن مقداری که میفهمیم این است که اینها منزّه هستند، برای اینکه در ابتدا فرمود: نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌو آخر آن هم فرمود: وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفی وَ حُسْنَ مَآبٍاین دو طرف را بست، وسط آن این قصه است، ما باید طرزی معنا کنیم که با اول و آخر آن بسازد، اگر هم موفق نشدیم علم آن را به اهلش واگذار می کنیم، این طور نیست که بگوییم حالا نماز قضا شده، حالا عیب ندارد، حالا کار نظامی است، این طور نمیشود؛ آن هم خیلی وضع روایات روشن نیست، بعضی از روایات است که وضع آنها روشن است، اما تا چه اندازه آن روایت بتواند مسیر آیه را عوض کند اینطور نیست.
اهمیت زمان در مرزداری و عبادت بودن آن
غرض آن است که اولاً سان دیدن ایشان نظیر سان دیدن بعضی افرادی که دارای خیل هستند و به عنوان تکاثر در ثروت از زیبایی و ثروت انباشته می کنند چنین نبود، این حاکم بود، فرمانده کلّ قوا بود و میخواهد سان ببیند، این عبادت است و نشانه عبادت او هم همان «مرابطه» و مرزداری است. غرض این است که اگر حکومت, حکومتِ دینی است که هست و اگر نظام, نظامِ اسلامی است که هست، یک اعتکاف دارد در مسجد و یک اعتکاف دارد در مرز که اسم آن را نمیگویند اعتکاف، اسم آن را میگویند «مرابطه»؛ این اعتکاف را چون مشروط به صوم است در پایان کتاب صوم ذکر میکنند و آنچه به عنوان جهاد و دفاع و فداکاری است، در کتاب جهاد ذکر میکنند؛ این عبادت است و قصد قربت میخواهد، در ابتدا مستحب است، اگر کسی قیام نکرد واجب کفایی است و اگر احدی قیام نکرد میشود واجب عینی, خیلیها قدرت «مرابطه ندارند»، در روایات و در بحثهای فقهی هست که به «مرابطین» کمک میکنند؛ یکی اسب میدهد, یکی آذوقه میدهد, یکی نیروی کمکی میدهد که این برود روی قلّه و مرز را نگه بدارد. همه شهدا برای ما عزیز هستند، اما این چند نفری که بالای کوههای کردستان - هر وقت من این قصه را میشنوم واقعاً منقلب میشوم - این عزیزان آنقدر در یخ ایستادند که یخ زدند و همه این ثوابها و برکاتی که نظام دارد, مسجدها دارند, قرآن عرضه شده به محضر جامعه آمده نهجالبلاغه و اینها آمدند، اوّلین ثواب را امام و شهدا میبرند و بعد دیگران, این چیزی است که آدم از نزدیک که بررسی کند واقعاً منقلب میشود؛ این چند نفر جوان آنقدر ایستادند و مرزداری کردند تا یخ زدند. همینها بودند! اینها را همین آیات و روایات برده، اینها که از جای دیگر نیامدند.
بدون محذور بودن قضای نماز سلیمان(علیه السلام) با توجّه به اهمیت کار نظامی
غرض این است که اگر مرزدار, اگر وجود مبارک سلیمان است, اگر فرمانده کلّ قواست, اگر نظامی دارد و اگر میخواهد کشور خود را حفظ کند سان دیدن یعنی این; حالا اگر رفته در میدان به تعبیر سیدناالاستاد سان دید و یک مقدار طول کشید و نماز قضا شد، این چه محذوری دارد؟! (1)برای اینکه کار اهمّی در کار است؛ لذا بعضی از بزرگان گفتند شما آیه را چرا این طور معنا میکنید؟ «أحببت حبّ الخیری» که خیر بودن آن «عن ذکر ربّه» است، چون خدای سبحان فرمود «خیل» اسب که بتوانید با آن دین را یاری کنید خیر است. چرا وجود مبارک پیغمبر(ص) فرمود: «إِنَ الْخَیْرَ کُلَّ الْخَیْرِ مَعْقُودٌ فِی نَوَاصِی الْخَیْلِ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ»؛ (2)در پیشانی اسب بهشت است، کدام اسب را میگوید؟ این اسب اسبسواری میدان بازی را میگوید یا آن اسب میدان مبارزه را میگوید؟ خدا بعضی از دوستان ما را غریق رحمت کند! می گفت ما یک مختصر آب بردیم که فقط به جهت جیرهبندی تشنه نمیریم، میگفت همه ما وضو را در همان کوههای بالای کردستان با تیمّم میخواندیم، چون مسیر آب بردن بالای کوه در تیر رأس حمله منافقین بود، این سیّد بزرگوار از علمای بزرگ بود, از دوستان ما بود و از ائمه جماعات این شهر بود، حشر ایشان با اجداد گرامی شان! او صریحاً به من میگفت که ما فقط یک مقدار آب بردیم و جیرهبندی بود که هیچ کدام ما وضو نمیگرفتیم؛ یعنی نمیتوانستیم وضو بگیریم و فقط با تیمّم نماز میخواندیم که از عطش نمیریم تا مرز را حفظ کنیم. اگر در چنین فضایی بود و آدم یک بررسی کرد مقداری انجام فریضه نماز طول کشید، این به جایی برنمیخورد، اهمّی را بر مهم مقدم داشت؛ درست است نماز عمود دین است، (3)اما قضا دارد؛ آن مرزداری که قضا ندارد زمان را از دست بدهی اسیر میشوی. این چنین نیست که تا بگوییم نماز عمود دین است غیر عمود را بر عمود مقدّم داشتند، نه خیر این قضا دارد, بدل دارد، مندوحه دارد و یک وقت هم مخصوصاً برای آن حضرت بود که «ردّ الشمس» ممکن بود؛ اما اینکه قضا ندارد، وقتی دشمن آمده او را گرفته چطور قضا به جا بیاورد؟ در این زمینه آیات و روایاتی هم هست که - انشاءالله - برای جلسه بعد ذکر می شوند.
موضوع: تفسیر آیات 29 تا 33 سوره ص
کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ وَ لِیَتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ (29 وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَیْمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ (30) إِذْ عُرِضَ عَلَیْهِ بِالْعَشِیِّ الصَّافِناتُ الْجِیادُ (31) فَقالَ إِنِّی أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ عَنْ ذِکْرِ رَبِّی حَتَّی تَوارَتْ بِالْحِجابِ (32) رُدُّوها عَلَیَّ فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْناقِ (33))
ردّ بر شبهه تجربه نبوی بودن قرآن
تعبیر خدای سبحان از قرآن کریم این است که ما این کتاب را نازل کردیم، اگر محتوا و مضمون را به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) داده باشد و الفاظ - معاذ الله - ساختهٴ خود پیامبر باشد، این دیگر کتاب نیست. کتاب آن است که الفاظی باشد, حروفی باشد, کلماتی باشد, جملهای باشد, صُوَری باشد و این با همین وضع نازل شده باشد. بنابراین برای وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به نحو سالبه کلیه هیچ سهمی نیست «الا القبول و النقل»؛ یعنی آنچه را شنید «بعینه» حفظ کرد و سپرد و نقل کرد. تعبیر دیگر قرآن هم این است که فرمود: اقْرَأْ (1)[1]بخوان یا قُلْ (2)[2]بگو, این تعبیر قُلْ, تعبیر اقْرَأْ و تعبیر تلاوت نشان میدهد که همه این کلمات و الفاظ را ذات اقدس الهی تنظیم کرده است و از طرفی هم در سوره مبارکه «اسراء» و مانند آن که میفرماید: لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلی أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ؛ (3)[3]یعنی اگر همه بشر حتی انبیا و اولیا و ائمه - منهای مسئله وحی و معجزه - اینها و سایر افراد جمع شوند و بخواهند مثل قرآن بیاورند نمیتوانند; یعنی خود پیامبر منهای آنچه از طرف خدا دریافت میکند و میشنود به عنوان إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ نه یُوحی إِلَیَّ، (4)[4]از آن جهت که إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ با سایر علما یکسان است و بخواهد مثل قرآن بیاورد مقدور او نیست, پس قرآن همانطوری که معنای آن برای ذات اقدس الهی است، الفاظ, حروف, کلمات، جملهها و همه حقیقت قرآن لفظاً و معناً برای ذات اقدس الهی است و وجود مبارک حضرت شنید و نقل کرد، اما مطلب را ذات اقدس الهی به آنها القا میفرماید و الفاظ را در اختیار خودشان قرار میدهد؛ لذا اینها نقل به معنا میکنند و برای دیگران هم ترسیم معانی جایز است.
فرق احادیث قدسی با قرآن
پرسش: اگر حدیث قدسی است مگر... نیست؟
پاسخ: آن هم همینطور است، منتها احادیث قدسی معجزه نیست. اگر ثابت شد که الفاظ احادیث قدسی برای ذات اقدس الهی است، قهراً حدیث قدسی نظیر تورات و انجیل و صُحُف ابراهیم خواهد بود که این الفاظ از خداست ولی معجزه نیست؛ یعنی خدای سبحان این الفاظ را معجزه قرار نداد و به نحو اعجاز ایجاد نکرده است، به نحو متعارف ایجاد کرده است. تورات موسی, انجیل عیسی اینها هم کتاب بودند آتانِیَ الْکِتابَ (1)یا وجود مبارک موسای کلیم فرمود خدا الواحی را به من عطا کرد و مکتوباتی بود, (2)گاهی معنا و امور غیبی معجزه است و لفظ آن را همراهی نمیکند؛ نظیر آنچه برای تورات, انجیل, صحف ابراهیم و برای حدیث قدسی است؛ گاهی چنین نیست, گذشته از اینکه معانی برای خدا سبحان است، الفاظ هم معجزهگونه القا میشود که این مخصوص قرآن کریم است.
ادله دال بر معجزه بودن قرآن
پرسش: ادلّه ای که برای کفار آورده شود مبنی بر اعجاز قرآن چیست؟
تحدّی خود قرآن است. فرمود اگر شما شک دارید اول مانند خود قرآن, نتوانستید ده سوره, نتوانستید یک سوره مثل این بیاورید که همه مخالفان و صنادید قریش و فصحای عرب جمع شدند و خواستند مثل این بیاورند نمیتوانستند، اگر میتوانستند که هشتاد جنگ را تحمیل نمیکردند؛ اول توانستید فَلْیَأْتُوا بِحَدیثٍ مِثْلِهِ, (3)نتوانستید فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَیاتٍ (4)مجدد هم نتوانستید فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ (5)که همه آنها عاجز شدند، تحدّی کردند ولی نشد. خدا سیدناالاستاد را غریق رحمت کند! مرحوم علامه طباطبایی میفرمود این نهجالبلاغه حضرت امیر که در بین سخنان بشر بینظیر است، آن خطبههای غرّا را که شما میبینید حضرت بیان می کند، اگر در اثنای خطبه حضرت به یک آیه استشهاد کند، شما فوراً می ببینید که آهنگ عوض شده است؛ خیلی فرق است، اصلاً وجود یک آیه در خطبه غرّاء حضرت امیر میدرخشد و به طور کلی آدم میبیند که آهنگ صفحه عوض شده و حضرت امیر همان سخنرانی که دارد ایراد می کند، در اثنای سخنرانی این آیه را به عنوان شاهد بحث میآورد، اما میبینید با قبل و بعدش فرق میکند؛ به این علت است که یک طعم خاصی دارد، یک عطر مخصوصی دارد و یک طور مخصوصی است.
علّت عدم تحدّی به یک آیه
پرسش: پس چرا به آیه تحدّی نشده است؟
پاسخ: اعجاز آیه تحدّی نشده است، برای اینکه مُدْهامَّتانِ (1)هم یک آیه است, اگر این باشد قرآن میگوید «صاد», او میگوید «دال», خیلی از حروف مقطّعه است که یک آیه را تشکیل میدهند؛ در بخشی نظیر حم ٭ عسق (2)[11]مجموعه این چند حرف, دو آیه را تشکیل میدهد، آیهای نظیر مُدْهامَّتانِ و مانند اینها هست، الم (3)هست, ص (4)[13] هست و مانند آن - حالا ص جزء آیه است - اگر به یک آیه تحدّی میشد، اینها را هم شامل میشد. این مطلب درباره کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ بود.
فرق قرآن با کلام معصوم با توجه به وحی بودن آنها
پرسش: قبلاً فرمودید قرآن لفظاً و معناً الفاظش وحی و معجزه است و مثلاً آیات تورات و انجیل لفظاً و معناً وحی است اما الفاظش معجزه نیست؛ ولی حدیث قدسی چیز دیگری است؟
پاسخ: آن هم معجزه نیست, معجزه بودن معیار است. فرق قرآن و غیر قرآن این است که غیر قرآن معجزه نیست، وگرنه در حجیّت, قول معصوم هم حجّت است؛ اینکه فرمود: «إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ» (5)برای همین است، آنها هم قرآن ناطق هستند و بیان آنها هم به عنایت الهی و به وحی الهی است، آنها که از خودشان چیزی نمیگویند; ولی آن را ذات اقدس الهی صِرف معنا را القا کرده است.
تفاوت علم تفسیر با علوم دیگر و ضرورت دقت در آن
مطلب دیگر درباره جریان حضرت داود و سلیمان(سلام الله علیهما) و احیاناً ممکن است از این نُه پیامبری که دو نفرشان مطرح شدند و بقیه هم مطرح میشوند می باشد که این موارد خوب تبیین شوند. مطلب اساسی این است که بین تفسیر با فنون دیگر خیلی فرق است؛ یعنی شما بین فقه و فلسفه و اصول و کلام و اینها که سلسله علوم است با تفسیر واقعاً فرق دارد؛ در آن علوم, تلاش و کوشش محقّقان آن رشتهها این است که محلّ بحث را مشخص کنند، این تحریر محلّ بحث یکی از پربرکتترین راههای آموزش حوزویان بود که در بخشهای دیگر مانند دانشگاهها هم هست؛ ولی در حوزه اینکه می گفتند «ینبغی تحریر محلّ النزاع اولاً» همین است، گاهی چند مقدمه ذکر میکردند تا معلوم شود محور بحث کجاست. چون بحثها, بحثهای نظری و پیچیده است، اگر تحریر محلّ بحث و صورت مسئله را انسان تشخیص دهد و واقعیّت روشن شود که در این زمینه چه میخواهد بگوید، اقامهٴ برهان برای او دشوار نیست. برای خیلی از آقایان صورت مسئله روشن نیست، برای اینکه مسئله یک امر نظری است؛ لذا گاهی بیراهه میروند و مانند آن، اما برای اوحدیّ اهل تحقیق صورت مسئله کاملاً شفاف است، وقتی صورت مسئله یعنی محلّ مسئله روشن شد، این واقعیّتی است که برای او تبیین شده است، این یک؛ وقتی واقعیّت تبیین شود هیچ موجودی در عالَم تنها نیست، چون لوازمی دارد, ملزوماتی دارد, ملازماتی دارد, مقارناتی دارد و به تعبیر دیگر عللی دارد, معلولاتی دارد, مشترکاتی در علیّت و معلولیّت دارد و مجموعهای آن را همراهی میکنند، این دو؛ این محقّق وقتی صورت مسئله را خوب فهمید و محلّ نزاع را خوب تشخیص داد، از چند راه میتواند این مسئله را ثابت کند؛ اینکه میبینید یک فیلسوفِ قَدَر یا یک ریاضیدانِ مقتدر مسئلهای را از پنج شش راه حل میکند سرّش همین است، از راه لازم میآید, از راه ملزوم میآید, از راه ملازم میآید و این را حل میکند و اگر بیراهه رفته است ناقدان بصیر وقتی حمله میکنند از هر طرف حمله میکنند؛ میگویند اگر مطلب این باشد باید فلان لازم را داشته باشد، در حالی که ندارد؛ فلان ملازم را باید داشته باشد، در حالی که ندارد؛ فلان ملزوم را باید داشته باشد، در حالی که ندارد. اگر کسی بیراهه رفت و حرفِ ناروایی زد از هر طرف نقد میشود، برای اینکه محلّ نزاع را تشخیص نداد و اگر کسی در صراط مستقیم بود از چند طرف میتواند مطلب را ثابت کند. غالب محقّقان ما میگفتند «ینبغی تحریر محلّ البحث أولاً» تا صورت مسئله مشخص شود و چند روز هم سعی میکردند بفهمند که ما درباره چه چیزی میخواهیم بحث کنیم. راز موفقیّت محقّقان, تحریر مسئله است؛ یعنی صورت مسئله را میدانند که این برای علوم ماست؛ در فقه این کار هست، اما اگر مسئله با اصول عملیه بخواهد حل شود، چون از راه لازم حل نمودن ممنوع, از راه ملزوم حل نمودن ممنوع و از راه ملازم حل نمودن ممنوع است, چون این اصل عملی است و اماره که نیست، واقعیّت را نشان نمیدهد و دست فقیه بسته است، اما در آنجایی که بخواهد با امارات مسئله را ثابت کند دست او باز است و یک فقیه ماهر هم ممکن است از چند راه مسئله را حل کند و فتوا دهد؛ آنجا که دلیل او اماره است و از راه لازم, از راه ملزوم, از راه ملازم رفت و آمد ممکن است؛ ولی اگر بخواهد با اصل عملی حل کند، چون همه این راهها بسته است، میسور نیست؛ راه علوم چنین است، اما جریان تفسیر, یک طرف آن خداست, یک طرف آن ملائکه است و یک طرف آن وحی و نبوّت و انبیاست؛ یک طرف آن زمین است و یک طرف آن آسمان, اینطور نیست که انسان فنّ تفسیر را مثل علوم دیگر بتواند درست حل کند. الآن شما جریان حضرت داود را که محلّ بحث است ملاحظه کنید تا برسیم به حضرت آدم.
شواهد دال بر تمثّل بودن آمدن دو گروه متخاصم نزد داود(سلام الله علیه)
جریان حضرت داود(سلام الله علیه) در محراب عبادت مشغول نماز بود، حکومتی تشکیل داد قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ (1)شد, رهبری انقلاب را به عهده گرفت و حاکم شد عدّه زیادی هم تحت رهبری او بودند سَخَّرْنَا الْجِبالَ مَعَهُ (2)بود، این شخصی که سلسله کوهها و پرندهها با او بودند، این مقتدر در محراب عبادت نشسته که دید از بالای دیوار گروهی وارد شدند، اینکه هراسناک شد ترسید با اینکه کوهها با او بودند, پرندهها با او بودند وَ الطَّیْرَ مَحْشُورَةً، (3)[17]او چطور شد که ترسید؟ از چه کسی ترسید؟ این همه سلسله جبال در اختیار اوست، این معلوم میشود که یک امر غیر عادی است. هراس حضرت را گرفت، آنها گفتند «فزع» نکن و نترس ما خصمانی هستیم آمدیم نزد تو تا داوری کنی، او را نصیحت کردند که به حق داوری کن! وَ لَا تُشْطِطْ (4)[18] بیراهه نرو! او یک پیغمبر است و پرندهها تابع او هستند, سلسله جبال با او هستند، با او و در خدمت او ذات اقدس الهی را ستایش میکنند یُسَبِّحْنَ (5)[19]به او بگویند که به حق عمل کن و بیراهه نرو این هم تعجّببرانگیز است. با شتاب از بالای دیوار آمدن و مسئله را نیمهکاره رها کردن جای سؤال است. شما با عجله از بیراهه آمدید و گفتید: خَصْمانِ بَغی بَعْضُنا عَلی بَعْضٍ، (6)[20] این قصه را گفتید و هنوز آن خصم دیگر حرف خود را نزده غایب شدید که در اینجا وجود مبارک داود فهمید صحنه, صحنه غیر عادی است و خدا دارد او را امتحان میکند وَ ظَنَّ دَاوُدُ أَنَّمَا فَتَنَّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ رَاکِعاً وَ أَنَابَ * فَغَفَرْنَا لَهُ ذٰلِکَ وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنَا لَزُلْفَی وَ حُسْنَ مَآبٍ؛ (7)[21] این موارد نشان میدهد که صحنه, صحنه تمثّل است و صحنه, صحنهای نیست که دو نفر برای مخاصمه آمده باشند؛ دستگاه قضایی حاکم موجود است، دیگر نزد پیغمبر نمیروند، این همه دستگاه حکومتی ایشان دارند و اینها را گذاشتند برای اینکه مردم مراجعه کنند و بر فرض هم خواستند به او مراجعه کنند، از درب وارد میشدند، حالا از دیوار وارد شدند چرا سؤال را نیمهتمام گذاشتند و غایب شدند؟ این موارد نشان میدهد که صحنه, صحنه تمثّل است. در جریان حضرت آدم هم اینچنین است.
پرسش: این جا احتمال ندارد که وارد شدن «اجنّه» ... باشد؟
پاسخ: نه, «اجنّه» را بارها شنیدید که جمع جن نیست، بلکه جمع «جنین» است؛ جمع جن, «جِنّه» است، «جِنّه» هم در اختیار آن حضرت بودند و بر فرض هم باشند دیگر جن آن قدرت را ندارد که به پیغمبر خود بگوید بیراهه نرو فَاحْکُمْ بَیْنَنا بِالْحَقِّ وَ لا تُشْطِطْو مانند آن. به هر تقدیر این صحنه, صحنه تمثّل را نشان میدهد.
شواهد دال بر تمثّل بودن جریان آدم(سلام الله علیه)
در جریان حضرت آدم(سلام الله علیه) مجموعه آیاتی که در سوره مبارکه «بقره» است, در سوره «توبه» است, در سوره «طه» است و در سوَر دیگر هست از آنها برمیآید آنکه خلیفه خداست, آنکه عالِم به اسماست, آنکه گزارشگر اسما نسبت به فرشتگان است, آنکه مسجود ملائکه است این مقام آدمیّت است و نه شخص آدم. الآن وجود مبارک حضرت مسجود فرشتههاست و معلّم فرشتههاست در حدّ «إنباء», این مقام است نه تک تک اشخاص که هرکدام پس از دیگری بیایند، معلّم ملائکه شوند و اسمای الهی را در حدّ گزارش به آنها «إنباء» کنند؛ این مقام مسجود ملائکه است، این مقام «خلیفةالله» است، این مقام عالم به اسمای الهی است، این مقام مخالفی دارد و آن شیطنت شیطان است. کلّ این صحنهها را ذات اقدس الهی درباره حضرت آدم هنوز که بر روی زمین است بیان کرده است، فرمود: فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی فَقَعُوا لَهُ ساجِدینَ، (1)[22] تعلیم اسما هم همین است فرمود: إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَةً. (2)[23] وقتی قسمت آفرینش آدم(سلام الله علیه) را مطرح کرد، نه جریان عیسی را درباره او مطرح کرد که فرمود: یا عیسی إِنِّی مُتَوَفِّیکَ وَ رافِعُکَ إِلَیَّ (3)[24] تا انسان بگوید که در این رافِعُکَ مطلبی است، نه نظیر ادریس است که فرمود: وَ رَفَعْناهُ مَکاناً عَلِیًّا، (4)نه نظیر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است که فرمود: سُبْحانَ الَّذی أَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلاً (5)[26] او آسمان نرفته, عروج نکرده, «اسراء» نکرده همه در همین زمین اتفاق افتاده و بعد فرمود که در کلّ این صحنهها هنوز هم که هنوز است دینی نیامده, شریعتی نیامده, امر و نهی ای نیامده و واجب و حرامی نیامده است؛ این صحنهها که گذشت بعد فرمود: اهْبِطُوا، (6)نه اینکه سقوط کنید؛ اهْبِطُوا که از این به بعد شریعت میآید و تابع شریعت باشید، اگر کسی عمل کرده بهشتی و عمل نکرده جهنمی است. پس در زمین اتفاق افتاده است، بدون رَفَعْنا, بدون رافِعُکَ بدون سُبْحانَ الَّذی أَسْری، بدون عروج، بدون شریعت، بدون امر و نهی و بدون وجوب و حرمت، چون فرمود حالا که رفتید زمین وَ لَکُمْ فِی الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتَاعٌ، (7)[28]فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً (8)[29]ابتدای شریعت این است. پس این محلّ بحث که یک طرف آن خداست, یک طرف آن ملائکه است و یک طرف آن مقام آدمیّت است و نه شخص آدم, یک طرف آن هنوز هم که هنوز است فضای باز است و شریعتی نیامده, کتابی نیامده, دینی نیامده این قضیه اتفاق افتاد.
پرسش: حضرت استاد! اگر شما این گونه تعبیر می فرمایید که قابل توصل برای تهدید نیست و وظیفه ای نیست پس وظیفه شیطان که خدا به او می گوید؟
پاسخ: همین تمثّل است؛ برای وجود مبارک آدم کلّ این صحنهها متمثّل شد، در آنجا فقط سخن از هبوط است که از این منزلت پایین بیا، اما تهدید به جهنم و اینها برای بعد است؛ بعد از اینکه فرمود: فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً فَمَنْ تَبِعَ هُدَایَ که در سوره «بقره» است و فَمَنِ اتَّبَعَ هُدَایَ که در سوره «طه» است که از آن به بعد بهشت و جهنم مطرح است و از آن به بعد که شیطان گفت: لَأُمَنِّیَنَّهُمْ, لَآمُرَنَّهُمْ, (1)لَأُغْوِیَنَّهُمْ, (2)لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ (3)[32] از آن به بعد خدا فرمود: لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکَ وَ مِمَّنْ تَبِعَکَ، (4)[33] اما قبلاً سخن از بهشت و جهنم نیست, سخن از امر و نهی اینچنینی نیست و سخن از اغوا نیست؛ کلّ این صحنهها بعد از اینکه حضرت آدم وارد سرزمین شد با اینکه در همین سرزمین بود و جایی نرفته که برگردد، معلوم میشود منزلتی برای حضرت پیش آمد که از آن منزلت تنزّل کرده است، وگرنه اگر نظیر حضرت عیسی بود که یَا عِیسَی إِنِّی مُتَوَفِّیکَ وَ رَافِعُکَ إِلَیَّ وَ مُطَهِّرُکَ (5)[34] انسان میتوانست حرفی بزند یا نظیر ادریس بود که وَ رَفَعْناهُ مَکاناً عَلِیًّا میتوانست حرفی بزند, نظیر معراجِ حضرت سُبْحانَ الَّذی أَسْری بود و دَنا فَتَدَلَّی (6)بود میتوانست حرفی بزند، هیچ یک از این قضایا اتفاق نیفتاده و شریعت هم هنوز نیامده که این مطالب در آن صحنه اتفاق افتاده است. وجوه فراوانی گفته شد یک, الآن میگویند دو, بعداً هم خواهند گفت سه, دست همه مفسّران باز است و اما این مطلب میتواند برخی از مشکلات را حل کند، اینطور نیست که این اوّلین حرف یا آخرین حرف باشد و کسی این را نگفته باشد یا بعداً نمیگویند یا غیر این را نمیگویند، اینطور نیست؛ یکی از حرفهایی که میتواند این صحنه را تا حدودی تبیین کند این است؛ مهمترین کار یک مفسّر، مهندسی یک مطلب است و نه تحریر محلّ بحث، تحریر محلّ بحث برای فقه و اصول و فلسفه و ریاضی و اینهاست که دو انسان دارند با هم بحث میکنند و موضوع بحث آنها هم مشخص است، لکن اینجا تحریر محلّ بحث، هندسهٴ محلّ بحث است؛ خدا در چه مرحلهای است؟ فرشتهها در چه مرحلهای هستند؟ تعلیم اسما در چه مرحلهای است؟ مقام آدمیّت در چه مرحلهای است؟ شیطنت شیطان در چه مرحلهای است؟ در کلّ این مهندسی هنوز هم که هنوز است شریعت نیامده، در چنین فضایی که مهندسی شده است اگر کسی بخواهد قصه حضرت آدم را, هبوط حضرت آدم را, سجود فرشتهها را, مقام آدمیّت را بخواهد ترسیم کند به صورت تمثّل درمیآید، اما معنای آن این نیست که برای شیطان متمثّل شد و نه اینکه برای فرشتهها متمثّل شد تا کسی بگوید شیطان که اهل این مقام نیست و فرشتهها که اهل آن مقام بودند! مگر برای آنها متمثّل شد؟ فرشته که مقام والا را دارد برای او متمثّل نشده است و شیطان که مقام والا را ندارد برای او متمثّل نشده است؛ کلّ این صحنهها برای انسانیّت انسان متمثّل شده و مسجود فرشتهها هم مقام آدمیّت است، نه شخص آدم که «قضیة فی واقعة» شود. امروز که وجود مبارک ولیّ عصر(ارواحنا فداه) مسجود ملائکه, معلّم ملائکه و خلیفةالله است همین است، این مقام است که این سِمتها را دارد و در تیررس شیطان بخواهد قرار بگیرد خدای سبحان نمیگذارد، چون این مقام معصوم و مصون است. بنابراین نمیشود گفت که شیطان این حرفها را ندارد؛ بله، ملائکه هم این حرفها را دارند؛ ولی برای آنها تمثّل نشد. آنچه کلّ این صحنه را اداره میکند مقام آدمیّت انسان است که برای او این صحنه متمثّل شده است.
شباهت جریان آدم (سلام الله علیه) و بهشت او با داود(سلام الله علیه) و آمدن متخاصمین در تمثّل
پرسش: فَاخْرُجْ مِنْهَا فَإِنَّکَ رَجِیمٌ؛ (1)یعنی «من التمثّل»؟
پاسخ: نه, بهشت; ولی بهشتی که برای این متمثّل شده است. حضرت آدم دید بهشتی هست و درختی هست و خودش هست و دید که در همانجا به او میگویند برو پایین! نه اینکه به شیطان خطابی شده باشد، برای حضرت آدم اینچنین ترسیم شده است که به شیطان آنطور گفته شد, به خود حضرت آدم اینطور گفته شد که لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ (2)[37] این در زمین بود و این صحنه پیش آمد؛ مثل اینکه حضرت داود در محراب نشسته بود، دید این صحنه پیش آمد و بعد غیب شد. اگر شما آمدید برای شنیدن حق و گفتید: فَاحْکُمْ بَیْنَنا بِالْحَقِّ وَ لا تُشْطِطْ، چرا نیمهکاره رفتید؟ لذا داود(سلام الله علیه) فرمود این امتحان الهی بود وَ ظَنَّ داوُدُ أَنَّما فَتَنَّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ (3)[38] وجود مبارک حضرت آدم هم فهمید این تمثّل الهی است فَتَلَقَّی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ؛ (4)به این دو آیه نگاه کنید سوره مبارکه «بقره» آیه 38 به بعد قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمیعاً، اینها جایی نرفته بودند که بگوییم بیایند پایین, اگر سنخ سخنان درباره حضرت عیسی بود که إِنِّی مُتَوَفِّیکَ وَ رافِعُکَ إِلَیَّ یا سنخ کلامی که با ادریس بود وَ رَفَعْناهُ مَکاناً عَلِیًّایا سنخ کار رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بود که سُبْحانَ الَّذی أَسْری که این هبوط معنا داشت، اما همه آنها در زمین هستند، مگر اینها کجا رفتند! و هنوز هم که هنوز است شریعتی نیامده است قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمیعاً فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً؛ حالا که در زمین هستی اگر شریعتی آمد فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ، اما وَ الَّذینَ کَفَرُوا حکمشان أُولٰئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ (5)[40]است. در سوره مبارکه «طه» تَبِعَ ندارد، بلکه اتَّبَعَ دارد، در آیه 123 سوره مبارکه «طه» فرمود: قالَ اهْبِطا مِنْها جَمیعاً بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً فَمَنِ اتَّبَعَ هُدایَ فَلا یَضِلُّ وَ لا یَشْقی ٭ وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْری «کذا و کذا». پس مهندسی مسئله این است: شریعت نیست یک, فرشتهها یک طرف, ابلیس یک طرف, خدا که در فوق است, بهشتی هم هست یک طرف, آزمون آدم هم هست یک طرف, مقام آدمیّت هم هست از یک طرف, تعلیم اسما هم از یک طرف, «اِنباء» هم از یک طرف که کلّ این صحنه برمیگردد به یک جریان تمثّل.
تبیین حقیقت وجود در تمثّل مثال های متّصل و منفصل
پرسش: ببخشید! اگر این در زمین اتفاق افتاده سؤال این است که خطاب اسْکُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُکَ الْجَنَّةَ (1)[41] تعبیر و تفسیر آن چیست؟
پاسخ: مثل حضرت داود که در کنار محراب نشسته است و از بالای دیوار آمدند، کسی از بالای دیوار نیامده, کسی اصلاً نیامده و دشمنی در کار نبود؛ این برای حضرت تمثّل پیدا کرد و حضرت استغفار کرد و خدا هم بخشید. کلّ این صحنه برای وجود مبارک حضرت آدم تمثّل پیدا کرده است; یعنی حضرت آدم در همین زمین است، میبیند مقام آدمیّت حسابی دارد, «خلیفةالله» است, عالِم به اسماست, این مقام آدمیّت در حدّ «اِنباء» معلّم فرشتههاست و نه بیش از آن و همین مقام در تیررس شیطان قرار میگیرد و شیطان محروم میشود و همین مقام به بهشت امتحان میشود و در بعضی از موارد خلاف انجام میدهد و به همین مقام گفته میشود «اهبطوا الی الارض» و ناگهان وضع برمیگردد.
پرسش: در تمثّل یعنی لازم نیست شخصی که متمثّل میشود وجود داشته باشد؟
پاسخ: چرا وجود هست، منتها آن حقیقتی که در عالم خود وجود دارد برای او متمثّل میشود؛ افراد عادی در خواب در مثال متّصل این صحنهها را میبینند، البته به اندازه خودشان و اوحدیّ از انبیا و اولیای الهی در بیداری این صحنه را میبینند. خیلی از افرادند که خواب صادق میبینند؛ خواب میبینند که در فلان روز و در فلان وقت مشهد مشرّف میشوند؛ یک بزرگواری همین طور که اینجا نشسته است، این صحنه را میبیند. تمثّل گاهی در رؤیاست و گاهی در رؤیت است فرق نمیکند؛ مثلاً میبینید که بعد از یک هفته مسافرت مشهد برای هر دو حاصل میشود، معنای آن این نیست که آن وجود ندارد، آن وجود دارد و هرکدام سر جای خودشان موجود هستند، این شخص با آنها ارتباط برقرار میکند و میبیند. آنهایی که خواب کاذب میبینند «اضغاث احلام» میبینند, آنها که رؤیای صادقه دارند که جزئی از اجزای نبوّت هستند واقعیّت را میبینند، منتها گاهی واقعیّت بدون صورت بر آنها ترسیم میشود؛ نظیر إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ (2)که خود واقعیّت بود، نه اینکه به صورت دیگر درآمده باشد و گاهی هم به صورت دیگر درمیآید.
تمثّل یکی از وجوه در تفسیر آیه و امکان تفاسیر دیگر از آن
غرض این است که این یکی از وجوهی است که در تفسیرها گفته شده که میتواند برخی از مشکلات را حل کند، اما همچنان دست همه مفسّران باز است هر کسی به نوبه خود میتواند آیات را بفهمد و تفسیر کند.
پرسش:... تبیین این حرف برای مردم مشکل است؟
پاسخ: اینکه فرمودند قرآن هنوز تفسیر نشده و وقتی وجود مبارک حضرت بیاید تفسیر میکند، سرّش همین است. قرآن درجاتی دارد مراتبی دارد «اقْرَأْ وَ ارْقَ» (1)است، بارها شنیدید که قرآن از ذات اقدس الهی نازل شده است اما نه آنطوری که باران نازل شده آنطوری که طناب را آویختند نه آنطوری که باران را انداختند. این کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَکه در اینجاست نظیر «أنزل الله المطر» نیست که خدا قرآن را به زمین انداخته باشد که در حدّ فکر مردم باشد، قرآن را به زمین آویخت، این حبل متین است؛ یک طرف قرآن دست خداست که «طَرَفُهُ بِیَدِ اللَّهِ وَ الطَّرَفُ الْآخَرُ بِأَیْدِیکُم» (2)از دست ما که در مسجد اعظم هستیم تا دستِ بیدستی خدا قرآن است. آنچه گفته میشود گاهی حرفهای دمِ دستی است؛ نظیر همین حرفهایی که همه مفسّرین دارند و گاهی قدری بالاتر است؛ نظیر آنچه این روزها میشنوید, گاهی قدری بالاتر و بالاتر که میگویند وقتی حضرت ظهور کرد طرزی قرآن را تفسیر میکند که میگویند تاکنون قرآن تفسیر نشده است. اگر یک طرف قرآن به دست خداست که در آغاز سوره «زخرف» فرمود: إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ ٭ وَ إِنَّهُ فی أُمِّ الْکِتابِ لَدَیْنا لَعَلِیٌّ حَکیمٌ (3)[45]یک طرف آن عربی است که داریم بحث میکنیم و یک طرف آن نه عربی است، نه عِبری است، نه تازی است و نه فارسی است، بلکه «عَلِیّ حَکِیم» است. بین «عَلِیّ حَکِیم» و این عربی مبین خیلی فرق است.
نمونه ای از تفسیر خلاف ظاهر از آیه توسط امام صادق(سلام الله علیه)
شما میبینید وقتی «ذریحِ مُحارِبی» رفته خدمت امام صادق(سلام الله علیه) عرض کرد: ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَ لْیُوفُوا نُذُورَهُمْ این آیه که قبلاً چند بار بحث شد، این آیه یعنی چه؟ حضرت فرمود: «لِقَاءُ الْإِمَامِ» وقتی «ذرِیح» آمده به زراره و اینها گفته من رفتم خدمت حضرت, حضرت فرمود این «لِقَاءُ الْإِمَامِ» است، اینها آمدند خدمت حضرت گفتند ما سالیانی است خدمت شما هستیم چنین تفسیری نکردید! زیرا این نه لفظش با آن صادق است، نه با معنایش صادق است، نه مبتدا، نه خبر، نه جمله هیچ کدام ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ به معنی امام نیست! فرمود: «مَنْ یَحْتَمِلُ مَا یَحْتَمِلُ ذَرِیحٌ»؛ (1)یعنی اینکه فرمود احادیث ما برخی «صعب» است و برخی «مستصعب» است «لَا یَحْتَمِلُهُ إِلَّا نَبِیٌّ مُرْسَلٌ أَوْ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ أَوْ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ»؛ (2)فرمود شما شاگردی مثل «ذرِیح» پیدا کنید تا ما اسرار را هم بگوییم «مَنْ یَحْتَمِلُ مَا یَحْتَمِلُ ذَرِیحٌ» زراره و ابوبصیر فهمیدند بله اینها فقط برای فقه و اصول خوب هستند و کسی که اسرار ولایت و امامت را بتواند بشنود، چنین کسی است. غرض این است که قرآن کتابی نیست که مثل باران نازل شده باشد، قرآن را خدا نینداخت، قرآن را خدا آویخت؛ اینکه فرمود حبل متین است, اینکه فرمود یک طرف آن به دست شماست و یک طرف آن به دست خداست، اگر آدم قدری بالاتر برود مطلب دقیقتری را کسب میکند، دیگر لازم نیست مردم بفهمند؛ یعنی آنطوری که پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میفهمد، دیگران میفهمند؟! آنطوری که ائمه میفهمند، علما میفهمند؟! آنطوری که علما میفهمند، توده مردم میفهمند؟! اینکه مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در همان جلد اول کافی نقل کرد که در تمام مدت عمر وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به اندازه عقل خودش با کسی حرف نزد «مَا کَلَّمَ رَسُولُ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم) الْعِبَادَ بِکُنْهِ عَقْلِهِ قَطُّ»، (3)اول کسی که در شرح اصول کافی اهل بیت(علیهم السلام) را استثنا کرد مرحوم صدرالمتألهین بود, بعد مجلسی اول, مجلسی دوم, ملاصالح مازندرانی و دیگران آمدند گفتند البته اهل بیت مستثنا هستند و حضرت با کُنه عقل خودش با اهل بیت حرف میزد؛ حضرت رحلت کرد و به اندازه عقل خودش با هیچ کسی حرف نزد، فقط با خواص مثل اهل بیت و اهل بیت هم همینطور بودند. اینکه وجود مبارک حضرت امیر فرمود «هَا إِنَّ هَاهُنَا لَعِلْماً جَمّاً» (4)با چه کسی میگفت؟ گاهی دست کمیل را میگرفت به گوشه ای میبرد و چند مورد را به او میگفت و میفرمود این سینه پر از علم است و من کسی را پیدا نکردم که بگویم، اگر کمیل پیدا شد و چهار نفر مثل عمار یاسر و مقداد پیدا میشدند با آنها درد و دل میکردند، اینچنین نیست که قرآن همین باشد که ما در مسابقات و مانند آن نقل میکنیم، این کفِ قرآن است و ما هم با همین کفِ قرآن سر و کار داریم، الآن گوشهای از فوق کف دارد خودش را نشان میدهد، آن وقت میبینید که سر و صدا خیلی بلند شده، گفت: «خویش را تأویل کن نی ذکر را» ما اگر بالا بیاییم از عربی مبین تا «عَلِیّ حَکِیم» خیلی راه است، اما در این بین راهها ما قدری بیشتر توقّف میکنیم.
موضوع:تفسیر آیات 30 تا 35 سوره ص
وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَیْمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ (30 إِذْ عُرِضَ عَلَیْهِ بِالْعَشِیِّ الصَّافِناتُ الْجِیادُ (31) فَقالَ إِنِّی أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ عَنْ ذِکْرِ رَبِّی حَتَّی تَوارَتْ بِالْحِجابِ (32) رُدُّوها عَلَیَّ فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْناقِ (33) وَ لَقَدْ فَتَنَّا سُلَیْمانَ وَ أَلْقَیْنا عَلی کُرْسِیِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ (34) قالَ رَبِّ اغْفِرْ لی وَ هَبْ لی مُلْکاً لا یَنْبَغی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدی إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ (35))
تبیین اهداف نقل قصص انبیا در قرآن
بعد از بیان اصول و عناصر اوّلی توحید, قصص بعضی از انبیا(علیهم السلام) را ذکر میفرمایند تا در مقام اجرا نمونهای باشند برای تحقّق پیام انبیای الهی و رهبران الهی و هشداری باشد برای امتهای اسلامی و برای وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دلگرمی باشد. بعد از نام بردن شش پیغمبر از انبیای قبلی, دستور داد و فرمود: اصْبِرْ عَلی ما یَقُولُونَ وَ اذْکُرْ عَبْدَنا داوُدَ (1)[1] و بعد از جریان داود, قصه سلیمان(سلام الله علیه) را نقل میکند؛ این قصهها را برای این نقل میکند که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) برابر این قصهها صابر و بردبار باشد و برنامههایش را پیش ببرد و این اقتدا به هدایت الهی است که نصیب انبیا شده است، نه اقتدا به انبیای قبلی؛ لذا در بخشهای سوره «انعام» و مانند آن بعد از نام بردن بخشی از انبیا(علیهم السلام) فرمود: فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ (2)[2] نه «فبهم اقتده»؛ یعنی سیرهای که خدا به این انبیا آموخت همان سیره, مقتدای توی پیامبر هم است؛ به اینها اقتدا نکن، به هدایت الهی که نصیب اینها شد و نصیب تو هم میشود اقتدا کن.
پرسش: این منافات با «ما خلق الله» ندارد؟
پاسخ: نه, چون آن در مقام روحانیت است نه در مقام اجرای عملی و این هم اقتدا به یک پیامبر نیست، اقتدا به هدایت الهی است نفرمود: «فبهم اقتده» فرمود: فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ.
در جریان حضرت داود برای بیان این نُه پیامبر قصهای را نقل میکند که اوّل آن تنزیه و تقدیس و تکریم آن پیامبر و آخر آن هم اینچنین است؛ در جریان حضرت سلیمان هم همینطور است که اوّل آن تقدیس است فرمود: نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ و بعد در آخر آن میفرماید: وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفی وَ حُسْنَ مَآبٍ، (1)این قصهها محفوف است از دو طرف به تقدیس و تنزیه و اکرام و تجلیل, معلوم میشود که آنچه در وسط قرار گرفت؛ یعنی قصه باید طرزی معنا شود که با قداست این ذوات مقدس سازگار باشد.
عدم منافات وقوع امور خارجی در جریان آدم(علیه السلام) با اصل آن بر تمثّل
مطلب دیگر در جریان «تمثیل» و «تمثّل» است که مستحضرید اینها خلاف ظاهر است، تا آنجا که لفظ تحمّل دارد بر خود ظاهر حمل میشود و تا آنجا که لفظ تحمّل ندارد بر «تمثّل» یا با «تمثیل» حل میشود.مثلاً در جریان حضرت آدم اموری اتفاق افتاد که با واقعیّت خارجی آن هیچ منافات ندارد بر اینکه اصل جریان بر «تمثّل» حمل شود؛ نظیر جریان قصه هابیل و قابیل که در خارج واقع شد که یکی، دیگری را کشت و خدای سبحان غُرابی را برانگیخت تا به این بشر اوّلی بفهماند که چگونه جنازه را باید دفن کرد فَبَعَثَ اللَّهُ غُراباً یَبْحَثُ فِی الْأَرْضِ (2)[4] که این راه معرفتشناسی حسّی و تجربی را برای اوّلین بار خدای سبحان به بشر آموخت. همانطوری که معرفتشناسیهای برتر را هم قرآن مطرح کرد، کفِ معرفتشناسی که حس و تجربه حسّی است را هم قرآن طرح کرد و برای بشر اوّلی غرابی را فرستاد تا به قابیل بفهماند که چگونه این جسد را دفن کند؛ اینها در خارج اتفاق افتاد. یا جریان تعلیم «اسماء» این دلیل بر «تمثیل» یا «تمثّل» نیست چون این در خارج می تواند اتفاق بیفتد، اما اینکه بهشتی بود که همه «اشجار» ثمر بخش بودند و شیطان رفت اینها را نهی کرد و وسوسه کرد، چون امری در کار نیست، نهیای در کار نیست، هنوز شریعتی مطرح نبود، لفظی که بتواند این معانی را تحمّل کند نیست. پس نه امر آن امر تشریعی است و اگر بگوییم وجوب است، خلاف است؛ بگوییم مستحب است، خلاف است؛ بگوییم ارشاد است، خلاف است؛ بگوییم نهی اش نهی تحریمی است، خلاف است؛ تنزیهی است، خلاف است؛ مولوی است، خلاف است؛ ترک اولاست، خلاف است؛ اصلاً همه این الفاظ در فضای شریعت هستند، وقتی دست و پای آدم بسته است و نمیتواند لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ (3)[5]و مانند آن را معنا کند، آن وقت مسئله «تمثّل» و «تمثیل» و اینها مطرح میشود. بنابراین تعلیم میتواند در خارج باشد؛ ولی این بهشت و ورود به بهشت و مانند آن، بیان لفظی آنها بسیار سخت است.
عدم نیاز به زمان و مکان در حمل جریان آدم بر تمثّل
مطلب بعدی آن است که «تمثّل» نه زمانی است و نه زمینی، این فرصت نمیطلبد تا ما بگوییم انسانی که وارد زمین شده است و مخلوق است حتماً شریعت دارد و مدتی را نمیتواند بدون شریعت باشد، چون آن «تمثّل» زمان نمیبرد و گذشته از این «تمثّل» زمینه است و مقدمه برای شریعت است، اینطور نیست که اینها مدتی بیشریعت بودند و بعد شریعت آمده است. در جریان «تمثّل» تاریخ و زمان و زمین و مانند آن مطرح نیست و اگر جریان هبوط وجود مبارک حضرت آدم و حوا در سراندیب هند (1)یا کوه صفا و مروه است (2)این روایات باید کاملاً بررسی شود، لااقل در حدّ بحثهای فقهی بحث شوند، چون از این پایینتر دیگر حجّت نیست. اگر ما قبول کردیم که روایاتی که مربوط به اصول است و مربوط به مسائل علمی است و اثر عملی هم ندارد و تعبدی هم در کار نیست و یک پژوهش علمی است، اگر روایت در آن زمینه حجّت باشد لااقل باید در حدّ روایت فقهی باشد، اما اگر گفتیم که مسئله علمی است روایت اثری ندارد، تعبّد که نیست و علم هم که با خبر واحد حاصل نمیشود، انسان به این روایت عمل کند یعنی چه؟ یعنی علم پیدا کند، در حالی که علم پیدا نمیشود، ترتیب اثر عملی هم که نیست، اگر بخواهد مظنّه پیدا شود، بله گمان هست؛ ولی گمان که با مسائل علمی پیشرفت نمیکند، لکن حداقل این است که این در حدّ روایات معتبر باشد که بتواند مسئله سراندیب را حل کند, مسئله صفا و مروه را حل کند. «تمثّل» برای جایی است که بالأخره ما هیچ چارهای نداشته باشیم بر آن حمل میشود، وگرنه در آنجا که چاره ای هست لفظ بر ظاهر خود حمل میشود.
پرسش: ببخشید! آن بهشت برزخی که برای حضرت آدم بود باید ضمیر مفرد می آورد؛ ولی قُلنَا اهبِطُوا مِنها جَمیعاً (1)[8] آمده است.
پاسخ: بله, چوناین «کثرت» برای حضرت آدم «متمثّل» شد و حضرت آدم مخاطب این «کثرت» بود. به حضرت آدم فرمود: اسْکُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُکَ الْجَنَّةَ (2)[9] یک, لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ دو, مواظب باش که شیطان عَدُوٌّ لَکَ وَ لِزَوْجِکَ (3)[10] سه, این مجموعه را به حضرت آدم فرمود و بعد وقتی آن حادثه پیش آمد فرمود: اهْبِطُوابَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ (4)[11] مخاطب، وجود مبارک حضرت آدم است؛ ولی درباره جمع سخن میگوید, فرمود: اهْبِطُوا برای اینکه بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ از این منزلت پایین بیایید فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً. (5)بنابراین آن مسئله تعلیم و مانند اینها میتواند بدون «تمثّل» در خارج باشد؛ ولی مسئله هابیل و قابیل که یقیناً در خارج بود.
امکان دخالت پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در تقدیم و تأخیر نگارش آیات قرآن
در جریان تحدّی، خود این قرآن کریم این را در سه بخش مطرح کرده است؛ حالا ترتیب نگارش قرآن, تأخیر و تقدیم آیات اینها مربوط است به اینکه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) چگونه دستور داد، وگرنه در تحدّی اگر این سه مرحله تصویب شد، معلوم میشود که یک نظم طبیعی بین این سه مرحله است, اگر تحدّی به کلّ قرآن شد که فرمود اگر اینها تردید دارند این قرآن کلام خداست فَلْیَأْتُوا بِحَدیثٍ مِثْلِهِ؛ (6)کتابی مثل این بیاورند و در بخش بعدی فرمود اگر شما تردید دارید و میگویید که اینها «فریه» و «مفترات» است فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَیاتٍ؛ (7)شما هم این افترا را ببندید که به ده سوره تحدّی میکند. در بخشهای بعدی فرمود: فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ (8)[15]یک, فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ (9)دو, اینها تحدّی به یک سوره است؛ این نظم طبیعی نشان میدهد که تحدّی به کلّ قرآن مرحله اُولاست, به ده سوره مرحله ثانیه است و به یک سوره مرحله ثالثه است. حالا در تقدیم و تأخیر و تدوین به دستور حضرت چگونه نگارش داد مطلب دیگری است.
نسل کنونی بشر فرزندان آدم و حوّا و انقراض نسلهای گذشته
پرسش: این حرف ها در صورتی است که حضرت آدم اولین بشر خدا بود؟
پاسخ: از این نسل اوّلین است. ظاهر روایت هم این است که هزار آدم آمدند و رفتند و ما در هشتمین عالم هستیم، در خصال مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) - ایشان از یک شروع کرده تا «ألف» - در باب «ألف» این روایت هست که هزار آدم بود، اگر این «ألف» ناظر به کثرت باشد ممکن است هزارها آدم آمدند و رفتند. تاریخ عالَم هم همان نیست که در ناسخالتواریخ است، اگر گفتند یک میلیارد یا دو میلیارد یا ده میلیارد سال ما مثلاً علامت حیات داشتیم این هیچ استبعادی ندارد. در باب «ألف» مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در کتاب شریف خصال از امام(علیه السلام) نقل میکند که «ألف» آدم آمدند و رفتند, (1)بالأخره آنها منقرض شدند و نسل فعلی طبق بیان نورانی قرآن کریم از آدم و حواست، این نسل فعلی است؛ حالا این نسل فعلی هم با ظهور حضرت منقرض میشود و یک نسل دیگری میآید؛ نه فیض خدا تمامشدنی است و نه گذشته قابل حذف و اضافه است، ما هستیم و همین مقطع خاص, بنابراین قبلاً هر که بود و هر چه بود آنها منقرض شدند؛ اینکه فرشتهها گفتند: أَ تَجْعَلُ فیها مَنْ یُفْسِدُ فیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ (2)به این مناسب بود که انسانهای قبل در زمین همین کارها را میکردند، گرچه سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) میفرماید از اینکه خدای سبحان فرمود: إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَةً، (3)[19] فرشتهها از زمینی بودن موجود استنباط کردند که این خونریز است و مفسد؛ (4)ولی برخیها گفتند چون بشرهای قبلی روی زمین بودند و همین کار را کردند؛ لذا فرشتهها گفتند: أَ تَجْعَلُ فیها مَنْ یُفْسِدُ فیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ غرض این است که آنها اگر بودند منقرض شدند.
عدم اختصاص تحدّی قرآن بر عرب زبانان و علّت آن
پرسش: آیا تحدّی قرآن برای عرب زبان هاست؟
پاسخ: نه, برای اینکه جن و انس را در سوره «اسراء» تحدّی کرد، تمام جن و انس ها که عربزبان نیستند. با توجه به معارف قرآن و اِخبار غیبیه قرآن, قرآن طرزی کوچه و پسکوچه جهان غیب را به یاد انبیا میدهد که عقل متحیّر است، چه کسی میتواند مثل این حرف بزند؟ الآن ممکن است کسی که اهل قم است به یک شخص دیگری آدرس کوچه و پسکوچه ها را بدهد و این امر عادی است که فلان خیابان اینطور است, فلان کوی اینطور است, فلان برزن اینطور است، اما ذات اقدس الهی نقشه و هندسه عالم را با جزئیات مثل یک روستای کوچک ترسیم میکند؛ به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میفرماید: ما کُنْتَ ثاوِیاً فی أَهْلِ مَدْیَنَ (1)[21] تو در جریان مدین نبودی؛ ولی قصه از این قبیل است، ما کُنْتَ بِجانِبِ الطُّورِ؛ (2)[22] ولی قصه از این قبیل است, ما کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقْلامَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ؛ (3)[23] ولی قصه از این قبیل است. قصه موسی و طور موسی, قصه عیسی و مادر عیسی کلّ این کوچه و پسکوچههای جهان غیب را طرزی به یاد پیغمبر میآورد مثل اینکه انسان یک روستایی را دارد معلوم میکند، عقل از این کار حیران است. این حرف چه کسی است؟ جن و انس جمع شوند هم نمیتوانند، تنها عِبری و عربی نیست؛ فرمود چه انس و چه جن جمع شوند، مگر همه آنها عربزبان هستند؟! کلّ عالم را خدای سبحان برای پیغمبر ترسیم کرد، میفرماید تو در آن صحنه نبودی؛ ولی قصه از این قبیل است, تو در مدین نبودی چنین است, تو در «طور» نبودی چنین است, تو در زمان حضرت مریم نبودی چنین است. اینطور حرف زدن مگر مقدور کسی است؟! همه اینها کنار رفتند، برای اینکه اگر ممکن بود دیگر آن هشتاد جنگ و خونریزیها را به راه نمیانداختند، واقعاً عقل متحیّر است. این جریان ها برای قبل از تاریخ نویسی است و تاریخی هم که در کار نیست، کلّ زمان و زمین را مثل یک روستای کوچک از آدم گرفته تا زمان خود حضرت قرآن دارد مهندسی میکند. در این کتاب خیلی از جاها سجده دارد، منتها چهارجا سجده واجب دارد و خیلی از جاها سجده در آن مستحب است، در برابر این آیات سجده میکنیم برای عظمت همین اعجاز است.
هبه خاص بودن سلیمان بر داود(علیه السلام)
فرمود این صحنهها اتفاق افتاد، ما به داود سلیمان دادیم که این سلیمان «هبه»ٴ ماست و قبلاً هم انبیایی که «هبةالله» هستند بیان شد؛ وجود مبارک یحیی «هبةالله» است که به زکریا داده شد, هارون «هبةالله» است, وجود مبارک اسحاق و یعقوب «هبةالله» هستند, وجود مبارک سلیمان «هبةالله» است, وجود مبارک عیسی بلاواسطه «هبةالله» است که لِأَهَبَ لَکِ غُلاَماً زَکِیّاً (1)و در اینجا هم فرمود «هبةالله» است و عبد خوبی است، چون «اوّاب» است و علت خوبی این بندهٴ خدا همان «اوّاب» بودن اوست.
پرسش: استاد ببخشید! آنچه درباره «هبةالله» می فرمایید پس چرا می فرماید: یَهَبُ لِمَن یَشاءُ...؟ (2)[25]
پاسخ: آن دیگر فرزند دادن است. کلّ نعمتهای الهی هبهٴ خداست و هبهٴ عامّه است نه هبه خاص؛ مثل اینکه خدای سبحان عَلَّمَ الْإِنْسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ (3)اینها علوم عامّه است، اما وَ عَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ (4)علم خاص است، آنها علم عام است و «هبه» الهی همینطور است؛ مواهب الهی هبهٴ الهی است. عقیم کردن هم «هبه»ٴ الهی است وَ یَجْعَلُ مَنْ یَشَاءُ عَقِیماً؛ (5)آنجا که مصلحت نیست عقیم میکند، این «عُقم» هم جزء «هِبه» الهی است، چون انسان که نمیداند مصلحت چیست.پ
لزوم توجه به نزاهت سلیمان از نقصِ در تأخیر ذکر
إِذْ عُرِضَ عَلَیْهِ بِالْعَشِیِّ الصَّافِناتُ الْجِیادُ؛فرمود این صحنه را به یاد بیاور که در غروب یک روز اسب های رزمی بر تو عرضه شدند، چون وجود مبارک سلیمان حکومتی داشت, سلطنتی داشت نیروی زرهی آن روز همین اسبهای رزمی بودند این اسبها را آوردند سان بدهند تا وجود مبارک سلیمان سان ببیند و اینها خیلها و اسبهای «صافِن» و منظّمی بودند، ساکن و آرام بودند و در موقع رفتن, سرعت داشتند تیزروی داشتند و مانند آن، بعد وجود مبارک سلیمان گفت: إِنِّی أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ عَنْ ذِکْرِ رَبِّی،درباره این أَحْبَبْتُ گفتند تضمین شده است. (6)در اول سوره مبارکه «ابراهیم» دارد که بعضیها دنیا را بر آخرت ترجیح میدهند، آیه سه سوره مبارکه «ابراهیم» این است: یَسْتَحِبُّونَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا عَلَی الْآخِرَةِ؛ یعنی دنیا را بر آخرت ترجیح میدهند، در اینجا هم گفتند که تضمین شده است أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ عَنْ ذِکْرِ رَبِّی که کلمه عَنْ تجاوز را نشان میدهد؛ یعنی محبّت این اسبهای رزمی مرا از یاد خدا باز داشت. آیا این ذِکْرِ رَبِّی نماز است و آیا نماز, نماز واجب است یا نافله است؟ اگر نماز واجب است وقت اجزاست یا وقت فضیلت است؟
پرسش: فروعاتی مانند نماز نافله که در آن زمان نبود؟
پاسخ: بود، درباره نماز فرمود: إِنَّ الصَّلاَةَ کَانَتْ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ کِتَاباً مَوْقُوتاً، (1)درباره روزه فرمود: کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیامُ کَما کُتِبَ عَلَی الَّذینَ مِنْ قَبْلِکُمْ، (2)[31] در جریان حضرت مسیح فرمود: أَوْصانی بِالصَّلاةِ وَ الزَّکاةِ ما دُمْتُ حَیًّا (3)[32] نماز در همه ادیان شرایع بود، منتها در هر شریعتی به سبک خاصی لِکُلٍّ جَعَلْنا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً، (4)[33] وگرنه أَوْصانی بِالصَّلاةِ وَ الزَّکاةِ ما دُمْتُ حَیًّا، پس برای انبیای قبلی بود.
مرحوم شیخ طوسی در تبیان و بعضی از بزرگان دیگر میگویند این مربوط به وقت فضیلت است. (5)مستحضرید و در کتابهای فقهی هم عنایت کردید که برای نماز چهار وقت است: یک وقت اختصاصی است, یک وقت اشتراکی است, یک وقت فضیلت است و یک وقت اجزاست؛ همه اوقات چهارگانه مرتباً و منظّماً در کتاب های فقهی آمده که چه زمانی وقت اختصاصی است, چه زمانی وقت فضیلت است، چه زمانی وقت مشترک است و چه زمانی وقت اجزاست؛ حالا کدام وقت فوت شده است؟ اصلِ نماز, نماز واجب بود؟ نماز نافله بود؟ وقت اجزا بود یا وقت فضیلت بود؟ هیچ کدام از اینها نیست. ما وقتی می توانیم احتمال دهیم که یکی از اینها باشد، هیچ دلیلی نداریم که بگوییم - خدای ناکرده - او نماز واجب خود را کنار گذاشته است؛ اوقاتشان, شریعتشان, نوافلشان و مستحبّاتشان را داشتند، منتها هرکدام لِکُلٍّ جَعَلْنا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً، همین که ما احتمال عقلایی بدهیم دستمان و زبانمان باز نیست که بگوییم این خلاف کرده و با عصمت ایشان سازگار نیست؛ اینکه مرحوم شیخ طوسی میفرماید این وقت فضیلت یا نافله را از دست داده شاید سخن حقی باشد. غرض این است که اگر برای ما مسلّم شد که منظور از ذکر, نماز است یک و نماز واجب است دو و اینکه تأخیر شده در وقت اجزاست سه, آن وقت مسئله «اهم» و «مهم» و مانند آن ممکن است که مطرح شود. اما عرض کردیم ما در وسطی هستیم که دو طرف آن بسته است، اوّل خدا میفرماید او «أوّاب» بود و عبد خوبی بود, در آخر میفرماید این «زلفا» دارد و «حُسن مآب» دارد. قصهای که در اول و آخر آن خدا دارد مدح و ثنا واجلال و تکریم میکند، زبانمان باز نیست که بگوییم مثلاً خلاف کرده یا واجبی را ترک کرده است، تمام این حرفها را باید در مدار فضیلت و عصمت این ذات مقدس حمل کنیم.
ضرورت بررسی حجیت روایات در جریان سلیمان و شمس و ردّ آن
اصلاً نامی از آفتاب نیست و خود روایات هم یکسان نیست، گرچه اگر مسئله روایات نبود سخن از شمس و ردّ شمس هم مطرح نبود.
پرسش: آن جا چگونه توجیح می شود؟
پاسخ: آنجا هم همینطور است ممکن است که وقت فضیلت باشد, نافله باشد, ما دلیلی نداریم بر اینکه نماز واجب آنها ترک شده است، اصل ردّ شمس بله ممکن است؛ حتی جریان طلوع شمس از مغرب عالَم هم این را برخی از اهل تفسیر (1)گفتند در اثر سیر زمین و تغییر جهت زمین و تبدیل قطب به منطقه استوایی و منطقه استوایی به قطب کم کم ممکن است که مشرق بشود مغرب، مغرب بشود مشرق و آفتاب از مغرب طلوع کند؛ این حرفی است که بزرگان ریاضی دان و منجّمین گفتند و این غیب نیست «حَتَّی تَطْلُعَ الشَّمْسُ مِنْ مَغْرِبِهَا» (2)در یک زمان خاصی است، ممکن است وضع کره زمین و اوضاع آن برگردد که مغرب بشود مشرق و مشرق بشود مغرب، اینها جزء امور عادی است و محال عقلی نیست.
غرض این است که در آیه از شمس هیچ سخنی نیست، فقط کلمه «عشیّ» دارد که جناب فخررازی میگوید این کلمه «عشیّ» قرینهای است برای سخن از «شمس» (3)و سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) هم فرمود این کلمه «عشیّ» بدون تناسب با شمس نیست (4)تا ضمیر تَوارَتْ به «شمس» برگردد و به قرینه «عشیّ» که به نزدیک غروب است بگوییم «شمس»ی در اینجا مستتر است؛ اما ظاهرتَوارَتْبر این است سانی که میدیدند و حرکت میکردند مستور شدند، بعد فرمود: رُدُّوها؛اینها را برگرداند.
در این روایات که ردّ شمس شد و حضرت وضو گرفت و بِالسُّوقِ وَ الْأَعْناقِ؛ یعنی آب را به ساق و گردن که وضوی آنها بود و علامت طهارت آنها بود رساند که این هم خیلی هماهنگ نیست، برای اینکه اگر شخص سلیمان(سلام الله علیه) است دیگر «اعناق» و «سوق» صحیح نیست، چون هم «سوق» جمع است و هم «اعناق» و اگر جمعیّت است باید بفرماید «فطفقوا»؛ یعنی شروع کردند بِالسُّوقِ وَ الْأَعْناقِ،اما اگر «طَفِق» را مفرد بیاورد و «سوق» و «اعناق» را جمع بیاورد، این مؤیّد آن است که ضمیر تَوارَتْ به همان اسبها و خیلهای نظامی برمیگردد وقتی که رُدُّوها آنها را برگرداندند وجود مبارک سلیمان به ساقها و گردنهای این اسبهایی که از اینها سان دیده دست زده، تنظیمشان کرده و مانند آن. به هر تقدیر اگر روایت معتبر باشد و حداقل روایت فقهی باشد، همانطوری که در فقه آدم میتواند فتوا دهد، به این مقدار از حجّت باشد انسان میتواند اکتفا کند.
پرسش: حلّ مشکل این جا هم به «تمثّل» است؟
پاسخ: نه, این جا چه تمثّلی و چه دلیلی است بر اینکه حالا ضمیر یا این است یا آن و هر دو ممکن است؛ اینجا هم این ممکن است و هم آن ممکن است: هم ردّ شمس باشد ممکن است وهم ردّ این الصَّافِنَاتُ الْجِیَادُ ممکن است باشد, فرمود اینها را برگرداندند دست به گردن و ساق آنها زد, سان دیدند, از آنها حمایت کردند و مانند این کارها، اینها هیچ محذوری ندارد که به ظاهر آن حمل شود، منتها ظاهر آن با الصَّافِنَاتُ الْجِیَادُ سازگارتر است، لکن روایات مسئله ردّ شمس را مطرح میکند.
محذور نداشتن اخذ ظاهر روایات جریان سلیمان(علیه السلام)
پرسش:بالاخره بگوییم «غفلَ عن ذکر ربی» یا «غفلتُ عن ذکر ربی» یا «أغفلتُ و غفلتُ عن ذکر ربی»؟
پاسخ: ذِکْرِ رَبِّی هم مصادیق فراوان دارد، یکی از مصادیق آن «صلات» است؛ آیا از شکرگزاری غافل شدند؟! از سپاسگزاری که خدای سبحان این نعمت را به من داد غافل شدند یا از نماز غافل شدند؟! اگر روایات نبود ما از کجا میفهمیدیم منظور از «ذکر»، «صلات» است؟ طبق بعضی از روایات است که مشخص شده است. بخشی از روایاتی که در کنزالفوائد از مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) نقل کردند خیلی شفاف نیست، بعضی از روایات هم بیتهافت نیست؛ ولی به هر حال بر فرض تمامیّت آن روایات اصلاً محذوری ندارد که ما این را بر ظاهر حمل کنیم و نیازی به «تمثّل» نیست، هم ردّ شمس ممکن است و هم ترک نافله ممکن است یا ترک وقت فضیلت ممکن است، هیچ کدام از اینها دلیل نیست که نماز واجب را حضرت از دست داد، بر این دلیلی نیست.
پرسش: حالا چرا ما اصلاً فعلی که اشراب شده را عملاً یکی کنیم؟
پاسخ: ترجیح دادم من برای اینکه عَنْاعراض را میفهماند, تجاوز را میفهماند, اگر تجاوز باشد نظیر یَسْتَحِبُّونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا عَلَی الْآخِرَةِ؛ یعنی این دنیا را بر آخرت ترجیح میدهند، قهراً از آخرت غفلت میکنند و به دنیا میپردازند که این با عَنْسازگار باشد و أَحْبَبْتَ هم تضمین شده باشد؛ یعنی «آثرتُ». غرض این است که به ظاهر حمل شود هیچ محذوری ندارد، منتها یکی ممکن است ظاهر باشد و یکی اظهر؛ اکثر مفسّران به تعبیر مرحوم شیخ طوسی این را به همان الصَّافِناتُ الْجِیادُبرگرداندند. أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ عَنْ ذِکْرِ رَبِّی حَتَّی تَوارَتْ بِالْحِجابِاین «صافنات جیاد» بِالْحِجابِیا طبق روایاتی که دارد به قرینه «عشیّ»، «حَتَّی تَوَارَتِ الشَّمْسُ بِالْحِجَابِ». (1)
1) من لا یحضره الفقیه, الشیخ الصدوق، ج1, ص202.
پرسش: استاد! این با رِجالٌ لا تُلهِیهِم (1)[40]منافات ندارد؟
پاسخ: نه، چون کار خیر و در مسئله نظامی بود. در بحبوحههای دفاع هشت ساله از نزدیک دیده شد دفعتاً که مشغول ساماندهی امور نظامی هستند یک وقت میبینند که مغرب شده، منتها حالا آنها فعل «اهم» را بر «مهم» ترجیح می دادند, گاهی نماز خوف است و مانند آن، این مسئله نظامی است و کار نظامی است که یک حکمران دارد سان میبیند، این مسئله یک امر تشریفاتی و امور دنیایی نظیر آیه سه سوره مبارکه «ابراهیم» که نیست.
تبیین جریان آزمون سلیمان(علیه السلام) در پذیرفته نشدن دعای او در حق بیمار
فرمود: وَ لَقَدْ فَتَنَّا سُلَیْمانَ وَ أَلْقَیْنا عَلی کُرْسِیِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ؛ ما آزمونی نسبت به پدر او حضرت داود داشتیم و آزمونی هم نسبت به خود سلیمان داریم؛ آزمون ما نسبت به او این بود که کودکی یا بیماری بود که او علاقهمند بود که این شفا پیدا کند، ما جسد مُردهٴ او را روی آن میز و تشکیلات او قرار دادیم تا معلوم شود که قضا و قَدر الهی بر هر دعایی مقدم است، چون خیلی از چیزهاست که انسان مصلحت خود را نمیداند; ولی این اصل کلی در اسلام هست به معنای اعم که شامل همه ادیان میشود؛ دستی که به طرف خدا دراز شد ممکن نیست خالی برگردد، این هست؛ منتها وظیفه ما این است که در دعا بگوییم خدایا آنچه خَیر ماست به ما بده و این وظیفه را گاهی عمل نمیکنیم یا به ما دستور دادند و اجازه دادند که مثلاً خواستههایمان را مطرح کنیم، اگر آن خواسته را که مطرح کردیم مصلحت بود همان خواسته را خدا عطا میکند و اگر آن خواسته مصلحت نبود سیّئهای از سیّئات ما را خدا میبخشد, اگر سیّئهای نداشتیم حسنهای بر حسنات ما میافزاید؛ این سه قسمت در باب جواب دعا هست؛ لذا از وجود مبارک امام سجاد و بعضی از ائمه دیگر(علیهم السلام) نقل شده است که اینها وقتی دستشان به دعا دراز میشد وقتی دست را برمیگرداندند به صورت مبارکشان میمالیدند و گاهی هم این دست را میبوسیدند و میگفتند این دست خالی برنگشت، ممکن نیست دستی به طرف خدا دراز شود و خالی برگردد؛ منتها انسان باید مواظب باشد که حالا بر فرض «مستجابالدعوة» شد پیشنهاد ندهد. در نوبتهای قبلی هم شاید این قصه عرض شد برخی از اولیای الهی که شناخته شده بودند به استجابت دعا، اینها سوار کشتی شدند که کشتی هم در اثر آن طوفان و سونامی و اینها در آستانه غرق شدن بود که به او گفتند دعا کن, گفت اینجا جای دعا نیست، اینجا جای تسلیم است؛ کسانی که به این مقام برسند میشوند «مستجابالدعوة»؛ کسی که بداند کجا جای دعاست, کجا جای خواستن است, کجا جای صبر است؛ آن کسی که اهل تسلیم است دیگر نمیگوید به من این و آن بده، گفت اینجا جای تسلیم است. آنکه ولیّ خداست زمین و زمان را میشناسد، فرصت را میشناسد که چه وقت دعا کند، چه وقت دعا نکند، چطور دعا بکند، و چطور دعا نکند. آزمونی برای وجود مبارک سلیمان اتفاق افتاد که فرمود ما جسدی را بر روی میز او قرار دادیم؛ جسد همان بدن بیروح است. در جریان گوساله سامری خدای سبحان برای اینکه بفهماند او گوساله نیاورد او حیوانی نیاورد و چیزی را زنده نکرد فرمود: فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوارٌ (2)نه «عجلاً له خُوار» او گوساله نیاورد، بلکه او تندیسی از گوساله آورد و کاری تعبیه کرد که صدا میکرد، حیات نداده بود. این کلمه جَسَداً بین عِجْلاً و بین خُوارٌ، برای اینکه بفهماند روح به او نداد فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوارٌ گاو را میگویند «حیوان خائر», «حمار» را میگویند «حیوانٌ ناهق», «فرس» را میگویند «حیوانٌ صاهل» ماهی را میگویند «حیوانٌ سابح», مرغ را میگویند «حیوانٌ طائر» و انسان را میگویند «حیوانٌ ناطق»، اینکه فرمود: فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوارٌ؛ یعنی حیات نداشت. اینجا هم خداوند أَلْقَیْنا بر او جسدی را عَلی کُرْسِیِّهِ جَسَداً و او هم فکر میکرد که این دعایش مستجاب میشود، این کودک یا غیر کودک درمان میپذیرد و معالجه میشود، بعد فهمید که دیگر مُرد ثُمَّ أَنابَ، متوجه شد که در نیایشها و دعا کردن باید تسلیم محض باشد، اگر مصلحت هست خدایا این را انجام بدهیم!
عدم توانایی انسان در تفسیر مسیر حکمت الهی با توسّل
این از بیانات نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) است که به منزله قانون اساسی است و هیچ چیزی بر آن حاکم نیست - میدانید بعضی از فرمایشات ائمه(علیهم السلام) جزء اصول، بعضی از عمومات و بعضی از اطلاقات هستند که غیر قابل تخصیص و تقیید می باشند - این بیان نورانی امام سجاد در صحیفه هم از همین قبیل است، فرمود: «یَا مَنْ لَا تُبَدِّلُ حِکْمَتَهُ الْوَسَائِلُ»؛ ای خدایی که با هیچ وسیله نمیشود مسیر حکمت تو را عوض کرد توسّل چیز خوبی است و دستور هم دادی، هم به نماز, هم به روزه, هم به ولایت اینها را دستور دادی، اما با توسل نمیشود مسیر حکمت تو را تغییر بدهی و - معاذ الله - کاری کنی غیرِ حکیمانه، این شدنی نیست «یَا مَنْ لَا تُبَدِّلُ حِکْمَتَهُ الْوَسَائِلُ». حالا وجود مبارک سلیمان با همه قداست و قُربی که داشت دعا میکرد، اما حکمت ذات اقدس الهی اقتضا میکرد که حیات او تا فلان وقت باشد. أَلْقَیْنا عَلی کُرْسِیِّهِ جَسَداً که بعد او هم انابه کرد، چون «مُنیب» و «اوّاب» بود مراجعه کرد قالَ رَبِّ اغْفِرْ لی.
تقاضای مُلک اختصاصی و عدم منافات آن با کرامت او
بعد خواسته خودش را مطرح کرد؛ عرض کرد به من چیزی بده که برای دیگران نباشد رَبِّ اغْفِرْ لی وَ هَبْ لی مُلْکاً لا یَنْبَغی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدی إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ؛ کسی این مُلک را نداشته باشد، حالا سابقاً بود ممکن است؛ ولی «لاحقه» نداشته باشد.
حالا اینجا احتمال این است که «ضنّت» و بخل ورزید، آیا چنین است یا اینکه چیزی اختصاصی به من بده، ممکن است که به دیگری چیزی بهتر از این میدهی؛ ولی اینکه به من میدهی مخصوص من باشد، ممکن است به دیگران چیزهای برتر و بهتر عطا کنی؛ ولی این جزء اختصاصی من باشد. چند جواب درباره این حرف گفته شد که این یعنی چه؟ با اینکه وجود مبارک پیغمبر این را داشت و وجود مبارک حضرت حجّت(سلام الله علیه) که ظهور میکند این را دارد، اینکه فرمود ما باد را بر او مسخّر کردیم وَ لِسُلَیْمانَ الرِّیحَ غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ؛ (1)[43] یعنی بامداد راهِ یک ماهه را طی میکند، عصر و شامگاه راه یک ماهه را طی میکند؛ یعنی این بادی که در اختیار سلیمان بود یک روز راه دو ماه را میرفت؛ بامداد یک ماه, عصر یک ماه؛ اگر یک روز میخواست حرکت کند در طول یک روز, راه شصت روزه را طی میکرد و خدا هم این نعمت را به او داد، این باد را فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّیحَ (2)[44] که غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ، اما این با کرامت و اِجلالی که خدای سبحان در جریان حضرت سلیمان قبل و بعد این قصهها ذکر میکند مخالفت ندارد، زیرا سلیمان عرض نکرد که من را بر دیگری ترجیح بده؛ نه, ممکن است به دیگری خیلی بهتر از آن چیزی که به من میدهی بدهی؛ ولی یک چیز اختصاصی به من بده.
دو توجیه دیگر بر تقاضای سلیمان به ملک اختصاصی
ممکن است به دیگری چیزی بدهد که مثل این باشد یا بهتر از این باشد من حرفی ندارم؛ ولی اینکه به من میدهی به کسی نده. این را چند گونه جواب دادند: یکی اینکه دیگران ممکن است داشته باشند، اما اظهار نکنند و جوابی که برخی از عرفای دیگر دادند این است که گفتند او به عنوان سلیمانبنداود که یک شخصیت حقیقی دارد و نام او سلیمان است و یک فرد عادی است، برای این نخواست، این را برای مقام خاصّی خواست؛ اگر اولیای دیگر, ائمه و انبیا و انسانهای کامل به این مقام برسند او همان است، او همان سلیمان است. آن بزرگواری که میگوید اولیای دیگر هم داشتند، ایشان میگوید بر خلاف دعای سلیمان نبود. این برای این مقام بود که من در این مقام هستم، این مقام دارای این سِمت باشد، دیگران هم به همین مقام رسیدند و این وصف را داشتند، او غیر از سلیمان کس دیگری نیست. اگر منظور سلیمانبنداود است شخصیت حقیقی است، این دعا آن نیست و اگر مقام خاصّ سلیمانی است، بله در این مقام خاصّ سلیمانی هر که به این مقام برسد «گر انگشت سلیمانی نباشد *** چه خاصیّت دهد نقش نگینی», اگر کسی به مقام سلیمانی برسد همان است و دیگری نیست، بیگانه نیست؛ خیلی این حرف, حرف لطیفی است. کسی بیاید دنبال اینکه حسد است، اصلاً این گفتن ندارد؛ کسی میگوید برای مقام سلیمانی است، اگر آن مقام بود انگشتری که به دست گرفتی جن و انس تابع آن هستند، اگر به آن مقام رسیدید فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّیحَ که غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ نصیب اوست. این دو جواب, حداقلّ این مطلب است.
موضوع: تفسیر آیات 30 تا 39 سوره ص
وَ وَهَبْنا لِداوُودَ سُلَیْمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّابٌ (30إِذْ عُرِضَ عَلَیْهِ بِالْعَشِیِّ الصّافِناتُ الْجِیادُ (31)فَقالَ إِنّی أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ عَنْ ذِکْرِ رَبّی حَتّی تَوارَتْ بِالْحِجابِ (32)رُدُّوها عَلَیَّ فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ اْلأَعْناقِ (33)وَ لَقَدْ فَتَنّا سُلَیْمانَ وَ أَلْقَیْنا عَلی کُرْسِیِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ (34)قالَ رَبِّ اغْفِرْ لی وَ هَبْ لی مُلْکاً لا یَنْبَغی ِلأَحَدٍ مِنْ بَعْدی إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهّابُ (35)فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّیحَ تَجْری بِأَمْرِهِ رُخاءً حَیْثُ أَصابَ (36)وَ الشَّیاطینَ کُلَّ بَنّاءٍ وَ غَوّاصٍ (37)وَ آخَرینَ مُقَرَّنینَ فِی اْلأَصْفادِ (38)هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِکْ بِغَیْرِ حِسابٍ (39)وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفی وَ حُسْنَ مَآبٍ)
لزوم شاهد داخلی و خارجی در حمل یک مطلب بر تَمثّل
بعد از بیان خطوط کلی اصول دین و یاد شش پیامبر از انبیای الهی، دستور صادر شد که به قصه نُه پیامبر توجه کند و این انبیای «تسعه» یکی پس از دیگری «قصص» آنها شروع میشود؛ اول داود بود و بعد سلیمان(سلام الله علیهما). حمل یک مطلب بر «تمثّل» احتیاج دارد یا شاهد داخلی داشته باشد؛ نظیر فَتمثّل لَها بَشَراً سَوِیّاً (1)یا شاهد خارجی داشته باشد که ما نتوانیم آیه را بر ظاهر آن حمل کنیم و اگر یکی از این دو شاهد مفقود بود آیه بر ظاهر لفظی حمل میشود، این یک.
صدق عنوان «کتاب» بر یک مجموعه در حال تدوین
مطلب دوم این است که عنوان کتاب لازم نیست به پایان برسد تا به آن کتاب بگویند؛ در همین سورهٴ مبارکهٴ «ص» که در مکه نازل شد، مانند سایر سور مکّی از قرآن کریم به عنوان کتاب یاد شده است، در حال تدوین هم که باشد و هنوز به پایان نرسیده عنوان کتاب بر آن صادق است.
1) مریم/سوره19، آیه17.
در آیه 29 همین سوره فرمود: کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ، پس اطلاق کتاب بر قرآن احتیاج ندارد به اینکه به پایان برسد تا اینکه مثلاً در آخر سورههای مدنی بعد از نازل شدن آیاتی که از «حجة الوداع» به بعد گذشت کتاب بگویند؛ وقتی کتاب در سورههای مکّی نازل شده است و اطلاق شد تحدّی «بالکتاب»؛ یعنی منحصر به ده سوره سوره «هود» نیست که میفرماید: فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَیاتٍ، (1)پس تحدّی سه بخش دارد: یا به مجموعه آن مقداری از قرآن که نازل شده است که منحصر در ده سوره نیست، بعد از آن به ده سوره و از آن نازل تر به یک سوره است. غرض آن است که عنوان کتاب در سورههای مکّی هست، در حالی که هنوز قرآن به پایان نرسیده بود، پس مجموعه در حال تدوین را هم کتاب میگویند.
چگونگی نزول کلمات قرآن با توجه به مجرد بودن خدا و فرشتهها
مطلب بعدی آن است که ذات اقدس الهی که کلمات را نازل میکند؛ یعنی ایجاد میکند. در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) بود که او«فَاعِلٌ لا بالْحَرَکَةُ»؛ (2)وقتی حرف میزند با دهان نیست؛ گوش میدهد و «سمیع الدعاء» است، با «سامعه» نیست؛ میبیند و بِکُلِّ شَیْءٍ بَصِیرٌ (3)است، با باصره نیست. بنابراین اگر این کلمات و حروف امر مادی هستند، نمیشود گفت که خدای سبحان یا فرشتهها که مجرد می باشند چگونه حرف میزنند؛ آنها حرف را ایجاد میکنند، نه اینکه حرف بزنند؛ مثل اینکه همه موجودات زمین و آسمان را ذات اقدس الهی ایجاد کرده است، اما اصل کلی فاعلیت حق تعالی در بیان نورانی حضرت امیر در نهجالبلاغه آمده که «فَاعِلٌ لا بالْحَرَکَةُ»؛ او با اراده کار میکند و نه با اعضا و جوارح، چون با اراده کار میکند فرق ندارد که آن مراد مادی یا مجرد باشد؛ بخواهد ارواح انبیا و اولیا را خلق کند، با اراده میآفریند؛ بخواهد «أرض» و «سماء» را خلق کند با اراده خلق میکند، با ابزار که خلق نمیکند تا گفته شود مثلاً مدبّرات امر مجرد هستند و ذات اقدس الهی منزه از ماده است و مانند آن.
پرسش: حضرت استاد ببخشید! آنهایی که این حروف را ایجاد می کنند بالأخره به یک نوع سبک و یک نوع صدا درست می کنند؟
پاسخ: نه، مرحوم سید علی خان - صاحب قوی ترین شرح صحیفه سجادیه - در مقدمه صحیفه سجادیه شجره طوبای خودشان را نقل میکنند که به چند واسطه به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و حضرت امیر میرسند، بعد این حدیث را نقل میکند که در «لیله معراج» از وجود مبارک پیغمبر که برگشت سؤال کردند که این کلماتی که شما شنیدید، این کلمات شبیه صدای چه کسی بود؟ ایشان نقل میکند که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: چون ذات اقدس الهی میدانست علیبنابیطالب محبوب من است، کلماتی که ایجاد میکرد شبیه صدای علی بود؛ (1)حالا تا چه چیزی را خدای سبحان بخواهد ایجاد کند، چون وقتی بخواهد ایجاد کند در اختیار خود اوست تا شبیه چه صوتی و چه کلامی ایجاد کند؛ این از آن لطایف روایات ماست.
پرسش: مثلاً در مورد قرائت نماز که بعضی «مالک» و عده ای «مَلِک» می خوانند؟
پاسخ: آن را یک گونه فرمود؛ ولی به ائمه(علیهم السلام) از راه پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود که دو یا سه گونه میتوانید قرائت کنید، اینها به تحریف برنمیگردد. یک مطلب این است که چطور نازل شده است؟ پاسخ آن این است که یک قسم نازل شده است، مطلب دیگر این است که قرائت های دیگر چگونه است؟ در پاسخ می گوییم که آن را ائمه فرمودند و ائمه هم که میدانید با الهام الهی مرتبط هستند و میگویند - معاذ الله - از خودشان که نمیگویند؛ آن وقت ذات اقدس الهی میفرماید این طور نازل شده است و به آن چند وجه هم میتوانید قرائت کنید که میشود دینی، بنا بر اینکه مثلاً نوع قرائات تواتر باشد یا دلیل بر حجیّت این قرائات را متعدد داشته باشیم. غرض این است که اصل ماده را خدای سبحان ایجاد میکند «فَاعِلٌ لا بالْحَرَکَةُ» و «متکلم» است نه به دهان و صوت، «سمیع» است نه به «جارحه» و مانند آن.
1) بحارالانوار، العلامه المجلسی، ج38، ص312.
بیان اقوال در معنای «عن» در عَن ذِکْرِ رَبِّی
مطلب بعدی آن است که نسبت به کلمه «عَن» برخی ها احتمال دادند که به معنای «لام» باشد، برخی احتمال دادند به معنای «مِن» باشد که فرمود: أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ لِذِکْرِ رَبّی، چون خدای سبحان درباره این «خیل» و اسب های نظامی که مجاهدان بر آن سوار میشوند و از حوزه دین حمایت میکنند، این محبوب خداست؛ لذا از «خیل» به خَیر یاد شده است، این حرف «عَن» به معنای «لام» خواهد بود؛ ممکن است «عَن» به معنای «مِن» باشد یا به معنای «لام» باشد، اگر به معنای «مِن» باشد؛ یعنی محبت من نسبت به این اسب ها که من سان دیدم، ناشی از ذکر «رب» است، چون خدای سبحان از این اسب ها به نیکی یاد میکند؛ این ممکن است، اما بحث هایی که درباره آیه است، نباید کلاً از حریم روایات دور باشد و باید با توجه با روایات باشد. روایات این «عَن» را به معنای «اعراض» گرفتند؛ یعنی سان دیدن باعث شد که من از یاد خدا مثلاً فاصله گرفتم، حالا آن یاد تفصیلی بود، نماز مستحبی بود و وقت فضیلت نماز بود وجوه به اقوالی است که گذشت، اگر روایات نبود و بیانی که از حضرت امیر(سلام الله علیه) (1)و سایر ائمه(علیهم السلام) درباره عَنْ ذِکْرِ رَبّی نبود ممکن بود این «عَن» به معنای «مِن» باشد یا به معنای لام و مانند آن باشد.
1) تفسیرالقمی، علی بن ابراهیم القمی، ج2، ص235.
امکان بازگشت انابه و استغفار به سلیمان(علیه السلام) و دلالت آن بر ترک اولی
مطلب بعدی آن است که ممکن است در اینکه فرمود ما سلیمان را آزمودیم، نمیشود گفت که این جریان سان دیدن هیچ ترک اولایی یا مثلاً غفلتی در آن نبود، برای اینکه کلمه استغفار نبود، چون در ادامه «انابه» و «استغفار» دارد، اینکه فرمود: وَ أَلْقَیْنا عَلی کُرْسِیِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ * قَالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی این محتمل است که هم به جریان وَ أَلْقَیْنا عَلی کُرْسِیِّهِ جَسَداً برگردد و هم به مجموعه أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ عَنْ ذِکْرِ رَبّی، وَ أَلْقَیْنا عَلی کُرْسِیِّهِ جَسَداً، پس ما دلیل نداریم که بگوییم قصه حضرت داود به «استغفار» ختم شد؛ ولی قصه حضرت سلیمان به «استغفار» ختم نشد، چون این ثُمَّ أَنابَ ٭ قالَ رَبِّ اغْفِرْ لی ممکن است به هر دو جمله برگردد.
بررسی وجوه احتمالی در تقاضای سلیمان(علیه السلام) بر ملک اختصاص
مطلب بعدی آن است اینکه فرمود: وَ هَبْ لی مُلْکاً لا یَنْبَغی ِلأَحَدٍ مِنْ بَعْدی گاهی به این معنا میشود که یک مُلک اختصاصی به من بده که دیگران دخالت نکنند، چون درباره دخالت برخی از شیاطین و جن در حوزه سلطنت حضرت روایات یا تاریخی هم هست، حضرت نخواست بگوید چیزی که به من میدهی به احدی از افراد دیگر نده، بلکه چیزی را که به من می دهی نفوذناپذیر و اختصاصی باشد که دیگران دخالت نکنند، این یک احتمال؛ لکن این احتمال خیلی قوی نیست، چون کلمه مِنْ بَعْدی هم او را همراهی میکند، لا یَنْبَغی ِلأَحَدٍ مِنْ بَعْدی؛ مگر اینکه با توجه به این مِنْ بَعْدی این طور معنا شود که این مُلک و قدرتی که به من دادی، تا من زندهام به کسی قدرت نده که در کار من دخالت کند و این مختص من باشد؛ یعنی من در این مستقل باشم و دیگران دخالت نکنند؛ اختصاص به معنای استقلال است، نه اختصاص به معنای اینکه احدی نداشته باشد؛ اختصاص به معنای استقلال است که احدی نتواند در کار من دخالت کند، نه اینکه احدی این فیض را اصلاً دریافت نکند که ظاهراً این بخش را سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) اول ذکر کردند. (1)اما بخش دیگری که فخر رازی و دیگران هم به آن اشاره کردند این است که چیزی به من بده که معجزه باشد، این لا یَنْبَغی ِلأَحَدٍ مِنْ بَعْدی؛ یعنی از افراد عادی نه از انبیایی که بعد از من میآیند و منظور این نیست که چیزی به من بده که به هیچ پیامبری بعد از من نخواهی داد، این نیست؛ منظور آن است که چیزی به من بده که هیچ فردی از افراد عادی آن را نداشته باشند؛ یعنی معجزه باشد (2)و این عیب ندارد، چون همه معجزات این طور است؛ منتها قبل و بعد را هم باید زیر مجموعه خود بگیرد، چون هیچ معجزهای نیست که بشر عادی بتواند مثل آن بیاورد؛ معجزه حضرت صالح این طور است، معجزات انبیای قبلی این طور است، انبیای بعد از صالح این طور است.
معجزه چیزی است که نه بشر قبلی میتوانست بیاورد و نه بشر بعدی «الی یوم القیامة»، چون بارها ملاحظه فرمودید که معجزه از سنخ علم نیست، راه فکری ندارد، راه درس و بحث ندارد که کسی از پیامبر بپرسد که شما چگونه معجزه میآورید که من هم درس بخوانم یا با تهذیب نفس به این جا برسم. معجزه به نزاهت و قداست روح وابسته است، راه فکری ندارد و راه اندیشه نیست، بلکه راه آن قداست روح است و یک پیوند خاصی است. الآن اگر کسی یک مورّث غنی داشت و بعد از رحلت او مال فراوانی به وارث رسید، او از راه کسب درآمد به دست نیاورده تا کسی به این وارث بگوید تو چه کار کردی که این مال را به دست آوردی که ما هم انجام دهیم؛ این پیوند میخواهد، این از راه درس و بحث و تحصیل و مانند آن نیست. معارف معجزه و ولایت از سنخ «علم الوراثة» است، نه «علم الدراسة»؛ اگر کسی وارث «الله» شد، خدا او را فردوس عطا میکند که «یرثه الفردوس»، (1)اگر کسی مرتبط به «الله» بود إِنَّ اْلأَرْضَ لِلّهِ یُورِثُها مَنْ یَشاءُ. (2)«علم الوراثة» درسی نیست، به پیوند مربوط است؛ همه معجزات این طور هستند، معجزاتی که انبیای قبل آوردند، معجزاتی که حضرت داود و سلیمان(سلام الله علیهما) و بعدی ها آوردند معجزه چیزی نیست که یک بشر عادی بتواند بیاورد. اگر منظور حضرت سلیمان(سلام الله علیه) این باشد که چیزی به من بده که هیچ بشر عادی نتواند به آن جا برسد؛ یعنی معجزهای به من بده و این معنایش این نیست که به هیچ پیامبری دیگر نده و معنای آن این نیست که به هیچ ولیّای نده.
پرسش: عملاً بعد از حضرت سلیمان هیچ یک از انبیا این چنین قدرتی نداشتند؟
پاسخ: همه انبیا این قدرت را داشتند، منتها اظهار نمیکردند و اگر قدرت هم نبود، برای اینکه ذات اقدس الهی یک معجزه دیگر داد. غرض آن است که وجود مبارک سلیمان از خدای سبحان نخواست که به هیچ پیامبری نده، خواست که به هیچ فرد عادی از افراد عادی نده؛ یعنی معجزه شود. کاری که حضرت صالح کرد «الی یوم القیامة» هیچ کسی نمیتواند بکند، انبیا میتوانند و اولیا میتوانستند؛ ولی هیچ بشر عادی نمیتواند معجزه صالح را بیاورد، معجزه نوح را بیاورد و معجزه انبیای دیگر را بیاورد، چون راه فکری ندارد و از راه درس و بحث نیست، راه تهذیب نفس هم ندارد که انسان زحمت بکشد، ریاضت بکشد و چنین کاری را بتواند انجام دهد، یک پیوند خاصی است که محصول قداست روح است که إِنَّ اْلأَرْضَ لِلّهِ یُورِثُها مَنْ یَشاءُ، اگر «علم الوراثة» است اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ (1)راه درس و بحث فکری ندارد، چون راه درس و بحث فکری ندارد اگر سلیمان(سلام الله علیه) از خدای سبحان خواسته باشد به من چیزی بده که به هیچ کسی نمیدهی؛ یعنی معجزه به من بده و همین طور هم شد، نه این است که به هیچ پیغمبری نمیدهی؛ اگر منظور این باشد که به هیچ پیامبری نمیدهی، این به دو تفسیری که در بحث دیروز گذشت قابل حل است؛ یعنی اگر هم به پیامبری دادی آنها اظهار نکنند، چه اینکه هیچ پیامبری اظهار نکرد یا اینکه به هر کسی میدهی باید به مقام سلیمانی برسد، وقتی به مقام سلیمانی رسید من و او یکی هستیم، به شخصیت حقیقی من که نمیدهی، به شخصیت ولوی و نبوی من میدهی، به این مقام میدهی؛ دیگران که به این مقام رسیدند همین را دارند، من و او که فرقی نمیکنیم؛ براساس این دو تفسیر لا یَنْبَغی ِلأَحَدٍ مِنْ بَعْدی قابل توجیه است. این راه سومی است که فخر رازی و امثال فخر رازی ذکر کردند و این هم قابل قبول است؛ یعنی هیچ بشر عادی این کار را نکند.
1) انعام/سوره6، آیه124.
احتمال چهارم این است که اینکه گفته است لا یَنْبَغی ِلأَحَدٍ مِنْ بَعْدی؛ یعنی تا من زندهام، نه مِنْ بَعْدی «الی یوم القیامة»؛ یعنی در عصر من به کسی ندهی، نظیر اینکه درباره حضرت مریم(سلام الله علیها) آمده است که إِنَّ اللّهَ اصْطَفاکِ وَ طَهَّرَکِ وَ اصْطَفاکِ عَلی نِساءِ الْعالَمینَ؛ (1)یعنی «نساء العالمین» همان عصر و اگر صدیقه طاهره(سلام الله علیها) «سیده نساء العالمین» است آن مطلق است، پس ممکن است اینکه فرمود: عَلی نِساءِ الْعالَمینَ؛ یعنی «نساء العالمین» همان عصر و اینکه سلیمان عرض کرد خدایا لا یَنْبَغی ِلأَحَدٍ مِنْ بَعْدی؛ یعنی تا من زندهام به کسی نده، این منافات ندارد و به کسی هم نداد؛ به این وجوه چهارگانه و مانند آن این آیه کریمه قابل حل است.
پرسش: اگر این مقام و قدرت معجزه باشد خود به خود از طرف خداوند حکیم به بشر عادی داده نمی شود؟
پاسخ: چون قضیه ضرورت به شرط محمول نیست. فرمود چیزی به من بده که به کسی نمیدهی؛ یعنی به من معجزه بده، نه اینکه به من معجزهای بده که آن معجزه را کسی نتواند، این دیگر ضرورت به شرط محمول است و معجزه آن است که دیگران را عاجز کند، فرمود چیزی به من بده که دیگران نتوانند؛ یعنی به من معجزه بده، نه اینکه به من معجزهای بده که آن معجزه را دیگری نتواند به جا بیاورد، اینکه معنایش نیست؛ یعنی به من معجزه بده که همین هم شد.
1) آل عمران/سوره3، آیه42.
علت ورود روایات اسرائیلی در قصص انبیا
فرمود: وَ لَقَدْ فَتَنّا سُلَیْمانَ وَ أَلْقَیْنا عَلی کُرْسِیِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ، متأسفانه بسته بودن درب اهل بیت(علیهم السلام) باعث شد که بخشی از این روایات اسرائیلی (1)و غیر اسرائیلی به این وجوهات راه پیدا کرده است؛ شما ببینید چه چیزهایی در این زمینهها گفته شده که نه با قداست پیامبر ساخته است و نه با متن قرآن ساخته است. وجوه فراوانی که فخر رازی و همچنین مرحوم شیخ طوسی در تبیان (2)بعد از ذکر بعضی از آن وجوه فرمود که این طور معنا کردن وجوه رکیکه است، شایسته قرآن نیست، شایسته مقام نبوت نیست، شایسته مقام سلیمان نیست. چطور رویشان شد که این طور معنا کردند آیه را که مثلاً حضرت سلیمان این قصد را کرده که مثلاً امشب من فلان کنم تا از هر کسی بچهای به دنیا بیاید. (3)
تبیین آزمون سلیمان(علیه السلام) و استغفار همراه با تقاضای مُلک اختصاصی او
فرمود ما او را آزمودیم وَ لَقَدْ فَتَنّا سُلَیْمانَ وَ أَلْقَیْنا عَلی کُرْسِیِّهِ جَسَداً، این وَ لَقَدْ فَتَنّا ممکن است به قصه همان عرض «خیل» و سان دیدن «صافِناتُ الْجِیاد» و وَ أَلْقَیْنا عَلی کُرْسِیِّهِ ربط پیدا کند؛ لذا مسئله ثُمَّ أَنابَ ٭ قالَ رَبِّ اغْفِرْ لی به هر دو ربط پیدا می کند و اگر جسدی که مورد عنایت آن حضرت بود؛ یعنی علاقه مند بود که این شخص زنده بماند و از بیماری نجات پیدا کند و نجات پیدا نکرد، این آزمونی است که بالأخره اگر عمر کسی تمام شده است فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا یَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا یَسْتَقْدِمُون (4)و مصلحت افراد را هم هیچ کس نمیداند مگر ذات اقدس الهی و اگر انبیا(علیهم السلام) از مصالح آگاه هستند، به تعلیم الهی آگاه می باشند. ما این آزمون را به عمل آوردیم و وجود مبارک سلیمان(سلام الله علیه) هم از آن باخبر شد، همان طور که داود(سلام الله علیه) با خبر شد فَاسْتَغْفَرَ، (5)سلیمان(سلام الله علیه) هم باخبر شد ثُمَّ أَنابَ بعد استغفار کرد و استغفارش هم این است که قالَ رَبِّ اغْفِرْ لی وَ هَبْ لی مُلْکاً لا یَنْبَغی ِلأَحَدٍ مِنْ بَعْدی إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهّابُ. تو که «وهّاب» هستی این طور نیست که «هبه» تو منحصراً برای ما باشد، هر طور که بخواهی موهبت و بخشش در اختیار توست؛ ولی معجزهای به من عطا بکن که من با این قدرت اعجازی بتوانم این سلطنت غیر مترقبه را اداره کنم! سلطنتی که وجود مبارک سلیمان داشت یک سلطنت عادی نبود، این مُلْکاً لا یَنْبَغی تنها مسئله فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّیحَ نبود، همه شیاطین را، جن را، هم کارگرها و کارفرمایان جن را، هم جنهای مزاحم را، هم جنهایی که باید در زندان در بند باشند، هم جنهایی که باید اجیر بشوند برای کارگری، هم آنهایی که باید نیروی دریایی باشند غواصی کنند و آنچه در دریا هست به عرض سلیمان برسانند و هم آنهایی که باید کارگری کنند بناها و قصرها را بچینند همه اینها تسخیر شده حضرت سلیمان بودند، این دیگر لا یَنْبَغی ِلأَحَدٍ بود؛ اگر این معنا باشد «الی یوم القیامة» برای هیچ کسی ظهور نکرده است. گفت به من مُلکی بده که لا یَنْبَغی ِلأَحَدٍ مِنْ بَعْدی إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهّابُ از شما برمیآید، وهّاب بودن شما هم به نحو اطلاق است. آن وقت ذات اقدس الهی با «فا»ی تفریع پاسخ داد؛ یعنی ما به خواسته او احترام گذاشتیم و اجابت کردیم.
ظهور مُلک سلیمان(علیه السلام) بر جن و باد و معنای «رخاء» و «عاصف» آن
تفصیل قصه این است که اول باد را مسخّر او کردیم، بعد شیاطین را برای او مسخّر کردیم، انواع شیاطین را اعم از نیروی کارگری و نیروی غواصی و شیاطین مزاحمی که جزء کفّار و منافقین هستند که آنها باید دربند باشند را هم مسخّر او کردیم، چون جن مثل انس هم مؤمن دارد هم کافر دارد هم منافق دارد و آن کافر و منافق باید در بند باشند که هستند؛ فرمود که ما همه این کارها را کردیم فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّیحَ باد را مسخّر او کردیم. تَجْری این «ریح» به امر وجود مبارک سلیمان رُخاءً؛ یعنی این باد پیرو اراده سلیمان بود، یک پیرو نرم؛ نه اینکه باد نرم بود؛ باد گاهی تند است و گاهی نرم است. الآن از دورترین نقطه مدیترانه اول نسیمی میوزد کم کم شدید میشود، بعد به صورت باد تند درمیآید، بعد ابر تولید میشود، بعد ابرها را جمع میکنند، نر و ماده ابرها را جدا میکنند، بعد تلقیح و باردار میکنند، برای ابرهای ماده باردار در «خِلال» آن رحم درست میکنند، بعد فرمود: فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ (1)که شلنگی نبارد و غربالی ببارد که مشکل مردم حل شود، همه اینها از آن «رخاء» شروع میشود تا «عاصف» بودن؛ همه این قسمت های کار مهم را باد دارد انجام میدهد. باد یک وقت تند است و یک وقت کُند، معنای تَجْری بِأَمْرِهِ رُخاءً این نیست که بادهای کُند در اختیار حضرت بود یا با کُندی در اختیار حضرت بود تا با آیه 81 سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» هماهنگ نباشد؛ آیه 81 سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» این است وَ لِسُلَیْمانَ الرِّیحَ عاصِفَةً؛ تند باد و سونامی ها در اختیار حضرت سلیمان بود؛ اگر سونامی هست، تندباد هست، طوفان هست و طوفنده هست که با «رخاء» هماهنگ نیست! پاسخ آن این است که اگر اراده حضرت این بود که این در حد نسیم حرکت کند، نسیمانه حرکت میکرد و اگر در حد سونامی و طوفان و تندباد میخواست که حرکت کند «عاصفةً» حرکت میکرد؛ این یک وجه، وجه دیگر این است که «رخاءً» این است که کلاً باد یک تابع نرم است و تبعیت آن در سرکشی نیست، براساس فشار نیست، با میل و طوع و رغبت در تحت تدبیر حضرت سلیمان است؛ نظیر اینکه خدای سبحان فرمود ما به آسمان و زمین گفتیم فَقالَ لَها وَ لِْلأَرْضِ ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قالَتا أَتَیْنا طائِعینَ؛ (2)ما با میل و رغبت آمدیم. باد «رخاءً»، «طوعاً»، «رغبةً»، «میلاً» در اختیار سلیمان بود، نه اینکه باد دو قسم است که یک جا «رخاء» است و یک جا «عاصف» تا ما بگوییم جمع آن به حسب دو موطن است، بلکه منظور آن است که پیروی و اطاعت آن نرم و با رغبت است، هر طور که او دستور داد؛ حالا یا «رخاء» است یا «عاصف»؛ ولی اصل طریقه پیروی آن «رخاءً» است. پس این «رخاءً» دو معنا میتواند داشته باشد: یکی اینکه این جا فرمود «رخاءً»؛ یعنی در موردی که حضرت سلیمان اراده «رخاء» و نرم و نسیمی کند، در آیه 81 سوره «انبیاء» که فرمود «عاصفةً» آن جایی که حضرت اراده سونامی و طوفانی کند این جمع دو مورد که این تفاوت در اثر تفاوت دو نحوه اراده است؛ یک وقت است که این «رخاءً» در برابر آن «عاصفةً» نیست، آن جایی که «عاصفه» است و سونامی است «رخاء» است و آن جا که نسیم است «رخاء» است؛ یعنی با میل و رغبت و بدون فشار تحت رهبری سلیمان حرکت میکند فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّیحَ تَجْری بِأَمْرِهِ که «تجری رخاءً»، نه به «امره رخاءً»؛ امر او هر چه میخواهد باشد یا «رخاء» است یا سونامی یا طوفانی این «تجری رخاءً»، نه به «امره رخاءً»؛ امر او گاهی «عاصفه» است، طوفانی است و گاهی نسیم است.
عدم تنافی مُلک سلیمان(علیه السلام) با مُلک الهی
پرسش: در دعای نورانی «ندبه» می خوانیم که خداوند با انبیا شرط کرده و انبیا هم قبول کردند و این دلیل بر آن است که اینها از راه ... به این مقام رسیده اند؟
پاسخ: نظام تکوین است و در نظام تکوین همه تابع هستند، این جا هم ذات اقدس الهی این حوادث و این موجودات را که به اراده الهی اداره میشوند، گاهی این اراده را دستور میدهد فرشتگانی که مدبّرات امر هستند انجام دهند، آنها هم «عاصفات» عصف هستند، آنها هم «تالیات»، «زاجرات» و «صافات» می باشند و گاهی هم میفرماید به دستور فلان انسان حرکت کنید، بالأخره یا «مع الواسطه» یا «بلاواسطه» این طور است. آن جا که جبرئیل(سلام الله علیه) برای «تهدیم» و از بین بردن قوم لوط مأموریت پیدا کرد آن جا سَخَّرَها عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیالٍ وَ ثَمانِیَةَ أَیّامٍ (1)که این تندباد سونامی و طوفانی به حیات آنها در سَبْعَ لَیالٍ وَ ثَمانِیَةَ أَیّامٍ خاتمه داد، حالا تا به چه کسی دستور دهد که این جا به وجود مبارک سلیمان این سِمَت و ماموریت را سپرده است، تَجْری بِأَمْرِهِ رُخاءً؛ حالا امر او یا نسیم گونه است یا «عاصف» و طوفانی است، حَیْثُ أَصابَ سلیمان به هر سمتی که بخواهد، به هر «صوب»ی که اراده کند و به هر «صوب»ی که تصمیم بگیرد این بیان برای باد بود.
اقسام سهگانه شیاطین مسخّرِ سلیمان
وَ الشَّیاطینَ؛ یعنی «سخّرنا له الشیاطین»، آن وقت شیاطین را به سه قسم تقسیم فرمود که یک گروه کارگری داشتند، برای اینکه کسی که سلطنت دارد، نیروهای فراوانی زیر مجموعه دارد، نیروی نظامی دارد، ساختمان های فراوان دارد و آسایشگاه فراوان لازم دارد اینها را باید بسازد؛ اینها نیروی ساختاری بودند. کارهای دریایی را هم باید انجام دهد که چه چیزهایی در دریا هست و باید از دریا بگیرند؛ یعنی غواصی کنند و در اختیار حضرت قرار دهند؛ گروهی که منافق، کافر و سرکش هستند آنها هم باید به زندان بیفتند که اینها را هم به بند کشیده است وَ الشَّیاطینَ؛ یعنی «سخّرنا له الشیاطین»، هم بنّاهایشان را؛ یعنی کارگرهایشان و هم غواص هایشان که اینها خدماتی هستند وَ آخَرینَ که مُقَرَّنینَ در «أصفاد» و بندها و زنجیرها می باشند، آنها هم بالأخره کافر دارند، آنها هم منافق و مزاحم دارند؛ آنها را ذات اقدس الهی در تسخیر حضرت سلمیان قرار داد که به بند بکشند.
1) حاقه/سوره69، آیه7.
عطا بودن نعمتهای الهی و پایانناپذیری آن با بخشش
بعد به وجود مبارک سلیمان فرمود: هذا عَطاؤُنا؛ شما از ما مُلکی خواستی که لا یَنْبَغی ِلأَحَدٍ این عطای ماست، چه ببخشی و چه نگاه داری تمام شدنی نیست هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ؛ ببخشی و نعمتی را به عنوان منّت عطا کنی مظهر خدای منّان هستی، امساک کنی مظهر خدای «مُمسک» می باشی که در سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» گذشت که ما یَفْتَحِ اللّهُ لِلنّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلا مُمْسِکَ لَها وَ ما یُمْسِکْ فَلا مُرْسِلَ، (1)این قبض و بسط الهی این فتح و امساک الهی گاهی مظهر میطلبد، فرمود بخواهی ببخشی مظهر «هو المنّان» خواهی بود فَامْنُنْ، نبخشی مظهر «هو الممسک» خواهی بود أَوْ أَمْسِکْ که هر دو در اختیار توست هذا عَطاؤُنا؛ اگر نعمت را دادی و مظهر «هو المنّان» بودی عطا میکنی فَامْنُنْ، مظهر «هو الممسک» بودی که ما یَفْتَحِ اللّهُ لِلنّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلا مُمْسِکَ لَها وَ ما یُمْسِکْ فَلا مُرْسِلَ؛ آن جایی که ذات اقدس الهی قبض میکند و امساک میکند و مصلحت را در امساک میداند تو مظهر «هو الممسک» هستی و عطا نمیکنی، هر دو باشد بدون حساب؛ یعنی به حساب درنمیآید، نه اینکه بی نظم است.
مقصود از به غیر حساب وارد شدن مؤمنین در بهشت
هیچ کاری ذات اقدس الهی در عالم بی نظم انجام نمیدهد، اینکه دارد یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ یُرْزَقُونَ فیها بِغَیْرِ حِسابٍ؛ (2)یعنی به حساب در نمیآید یا حساب های آنها قبلاً بررسی شده است، «یوفون اجورهم بغیر حساب»؛ (3)یعنی به حساب در نمیآید یا نه، حساب هایشان قبلاً بررسی شد.
یک روایت نورانی نقل میکند که فقیر قبل از غنی وارد بهشت میشود، (1)برای اینکه او حساب و کتاب ندارد؛ فلان جا زکات دادی؟ خمس دادی؟ از کجا فراهم کردی؟ به کجا صرف کردی؟ او «صفر الید» است، بعد «مَثَل» ذکر میکند و که «مَثَل» غنی و فقیر مثل دو کشتی است که یکی پُر بار است و یکی خالی است، وقتی به بندر رسیدند آنکه خالی است او را زود رها میکنند و میرود، آنکه پُربار است همه این بارها را باید تفتیش کنند و ببینند که آیا کالای قاچاقی یا کالاهای حرام دارد یا ندارد.
مراد از شیاطین در دستگاه سلیمان(علیه السلام) و عدم قدرت آنان بر وسوسه
پرسش: مراد از شیاطین آیا ابلیس و ذریّه اش هستند؟
پاسخ: در دستگاه حضرت سلیمان نمیتوانستند جسارتی انجام دهند. وسوسه نسبت به همه مردم مصلحت الهی بود که باشد، چنانچه وسوسه نباشد هیچ کسی به کمال نمیرسد، اما کارشکنی کنند و بخواهند در دستگاه او نفوذی، خطری و حادثهای ایجاد کنند مقدورشان نبود؛ منافق از آنها و کافر از آنها در بند بود و دیگران هم در خدمت بودند، اما اصل وسوسه کردن یک چیز خوبی است، برای اینکه هر کس به هر جایی رسیده است به برکت وسوسه رسیده است، برای اینکه جهاد با نفس و مبارزه کرده و آن «اماره بالسوء» را به «اماره بالحسن» تبدیل کرده است، اگر وسوسه نباشد کسی به کمال نمیرسد.
1) بحارالانوار، العلامه المجلسی، ج69، ص48.
پرسش: ابلیس و ذریه اش همه آنها کافر نیستند؟
پاسخ: ابلیس بله؛ ولی ذریّه ابلیس از جن هستند، شیطان؛ یعنی هر موجود متمرّدی که از «جِنّة» است، همه اینها این طور هستند، اگر کافر بودند یا منافق بودند جزء گروه سوم می باشند که «مقرنین» در بند هستند، اما آنها که غوّاص، بنّا و نیروی خدماتی هستند جزء موحّدان می باشند. در سوره مبارکه «احقاف» دارد که إِنّا سَمِعْنا کِتاباً أُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسی؛ (1)اینها جنّیهایی بودند که تا زمان حضرت موسی را درک کرده بودند، پیرو حضرت موسی بودند و به تورات ایمان آورده بودند، بعد وقتی آمدند قرآن را گوش دادند به یکدیگر میگفتند: إِنّا سَمِعْنا کِتاباً أُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسی و بعد گفتند در ماها کسانی بودند که منکر وحی و نبوت بودند میگفتند که خدا پیامبری را مبعوث نمیکند این «شتت» از قول است، این جن موحّد بود، معتقد به خدا و وحی و نبوت بود و گفت در ماها کسانی هستند که منکر وحی و نبوت هستند و این «شتت» از قول است؛ یعنی قول باطل است معلوم میشود در اینها موحّد و مؤمن به نبیّ خودشان بودند.
امکان نفوذ شیطان در حوزه مأموریت پیامبران نه در کار آنان
پرسش: این تعبیری که راجع به انبیا هست که إِذا تَمَنّی أَلْقَی الشَّیْطانُ فی أُمْنِیَّتِهِ راجع به حضرت سلیمان نبود؟
پاسخ: آن در سورهٴ مبارکهٴ «حج» بود و معنایش هم گذشت، معنایش بسیار معنای خوبی است نه یعنی در کار او دخالت میکنند که جلوی کار او را بگیرند وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِیِّ إِلاّ إِذا تَمَنّی أَلْقَی الشَّیْطانُ فی أُمْنِیَّتِهِ؛ (2)یعنی هر پیامبری که آمده مأموریت و برنامهای دارد در قلمرو مأموریت او و در حوزه دستورهای او شیطنت شیطان نفوذ میکند و یک عدّه را گمراه میکنند، نه اینکه در کار او دخالت کنند و جلوی کار او را بگیرند، در حوزه مأموریت او در کارهای مردم کارشکنی میکنند، بله این همان وسوسه است و همان انحرافاتی است که شیاطین برای همیشه داشتند و دارند، این نقص نیست؛ اگر وسوسه نباشد که امتحانی نیست و کسی به کمال نمیرسد فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِکْ بِغَیْرِ حِسابٍ، آنگاه پایان قصه سلیمان(سلام الله علیه) همانند پایان قصه حضرت داود(سلام الله علیه) است که فرمود: إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفی وَ حُسْنَ مَآبٍ؛ یعنی درجات و حُسن ختامی برای حضرت سلیمان هست.
موضوع: تفسیر آیات 41 تا 44 سوره ص
وَ اذْکُرْ عَبْدَنا أَیُّوبَ إِذْ نادی رَبَّهُ أَنّی مَسَّنِیَ الشَّیْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ (41ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ (42)وَ وَهَبْنا لَهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنّا وَ ذِکْری ِلأُولِی اْلأَلْبابِ (43)وَ خُذْ بِیَدِکَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لا تَحْنَثْ إِنّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّابٌ(44))
علّت تفاوت تعبیر در سر فصل جریان انبیا
در این سوره مبارکه «ص» بعد از تبیین آن اصول کلی، نام شش پیامبر از انبیای الهی(علیهم السلام) را قبلاً و نام نُه پیامبر را هم بعداً ذکر فرمود؛ نام آن انبیای ششگانه در جریان قصه «نوح» و «عاد» و «فرعون» و «ثمود» و «لوط» و اصحاب «ایکه» بیان شد. بعد از آن شش قصه که به طور اشاره وار بیان فرمودند، نام نُه پیامبر را هم به صورت جداگانه ذکر فرمود که آغاز آن جریان حضرت داود(سلام الله علیه) است؛ در آیه هفده فرمود: اصْبِرْ عَلی ما یَقُولُونَ وَ اذْکُرْ عَبْدَنا داوُدَ ذَا اْلأَیْدِ إِنَّهُ أَوّابٌ؛ این انبیای نهگانه، هشت نفر از اینها با صبر و بردباری و دشواری همراه بودند که درباره آن هشت نفر عنوان وَ اذْکُرْ را ذکر فرمود؛ یعنی به یاد اینها باش که با اصْبِرْ عَلی ما یَقُولُونَ هماهنگ باشد. سرفصل این نُه قصه اصْبِرْ عَلی ما یَقُولُونَ است، بعد سرفصل هشت قصه وَ اذْکُرْ است؛ یعنی به یاد اینها باشید. در جریان سلیمان(سلام الله علیه) که با دشواری و غصه و رنج و مانند اینها همراه نبود تا سخن از صبر به میان بیاید؛ لذا در جریان حضرت سلیمان نفرمود «و اذکر عبدنا سلیمان»، بلکه فرمود: وَ وَهَبْنا لِداوُودَ سُلَیْمانَ (1)و قصه سلیمان را هم به پایان رساند که آن هم جریان شکر بود و نه جریان صبر.
1) ص/سوره38، آیه30.
رعایت تناسب مواضع شکر و صبر در نقل جریان انبیا
وقتی نعمت های فراوانی را خدای سبحان به سلیمان(سلام الله علیه) داد، گفت: هٰذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی أَ أَشْکُرُ (1)که آن جا جای شکر بود. در مسائلی که به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دستور شکر میدهد، از جریان سلیمان و مانند سلیمان یاد میکند که آنها شاکر بودند و تو هم شاکر باش، آن جا که سخن از سختی و تحمل شدائد است و جای صبر است نام انبیای صابر را میبرد که در سرفصل قصص آنها میفرماید: اصْبِرْ عَلی ما یَقُولُونَ وَ اذْکُرْ کذا و کذا. در جریان ایوب(سلام الله علیه) که با صبر و بردباری همراه بود فرمود: وَ اذْکُرْ عَبْدَنا أَیُّوبَ و صبر هم گاهی مسائل سیاسی، نظامی، اجتماعی، پزشکی و گاهی مسائل خانوادگی است؛ بالأخره صبر ملکهای است که انسان را در برابر سختی ها حفظ میکند. اگر وجود مبارک ایوب صبر کرد بالأخره در برابر دشواری ها بود، حالا دشواری ها به هر صورتی بخواهد ظهور کند انسان صابر میتواند در سایه صبر بر دشواری ها فائق بیاید و خدای سبحان هم صبر را در کنار نماز که عمود دین است وسیله پیروزی قرار داد، فرمود: وَ اسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ، (2)این صبر انسان را با استقامت میکند بردبار میکند و پیروز میکند.
حامد و شاکر بودن ایوب بر بیماری جسمی تا زمان مجاز برای دعا
در جریان ایوب(سلام الله علیه) از مبارزات او و اینکه امت او با او چه کردند در قرآن خبری نیست، اما بیماری های توان فرسایی که در بدن او اتفاق افتاده است و بسیار جانکاه بود را ذکر کرد و او هم در تمام مدت بیماری صابر و شاکر بود، آن وقتی هم که مجاز بود بگوید: أَنّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرّاحِمینَ، (1)آن وقت دست به دعا برداشت و از خدای سبحان شفا دریافت کرد. این انبیای الهی در اثر قُرب فرائض و قُرب نوافل و مانند آنها تا مجاز نباشند که چیزی را بخواهند، نمیخواهند و اگر اجازهِ خواستن را گرفتند طلب میکنند، وگرنه حامد و شاکر هستند؛ جریان حضرت ایوب در سوره مبارکه «انبیاء» گذشت، آن جا که «قصص» بسیاری از این بزرگواران را بیان داشت، در آیه 83 فرمود: وَ أَیُّوبَ إِذْ نادی رَبَّهُ أَنّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرّاحِمینَ، تا آن لحظه که مجاز نبود این خواسته را مطرح نکرد و در آن لحظهای که مجاز شد این خواسته را مطرح میکند.
تبیین نشانههای لحظه استجابت دعا در انسان
حالا از کجا معلوم میشود که مجاز است یا نه؟ برای افراد عادی وقتی حالت دعا پیدا شد، نه دعای مصنوعی؛ یک وقت انسان میخواهد دعا کند و ثواب ببرد، این آن حالت نیست، لکن این ثواب دعا را دارد؛ یک وقت قلب او شکسته است، اما به ستوه آمده ولی نمیداند چه کار کند که باز هم آن حال، حالِ دعا نیست؛ یک وقت به صورت جِدّ در قلب او القا میشود که من با خدایم در میان بگذارم، از این حال معلوم میشود به او اجازه دادند که بخواهد و آن دعا هم مستجاب است، معلوم میشود که به او گفتند بخواه و این طور نیست که او «تصنّعاً» بخواهد دعا کند تا ثواب ببرد، از اینکه قلب او شکسته است و جِداً تصمیم گرفته که با خدا گفتگو کند، معلوم میشود که از جای دیگر پیام آمده.
1) انبیاء/سوره21، آیه83.
از سنخ «وحی فعل» بودن تشخیص لحظه استجابت دعا
این أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ (1)از همین قبیل است؛ ارادهها، تصمیم ها و عزم ها گاهی از ناحیه ذات اقدس الهی است، این «وحی علم» نیست، یک؛ «وحی حُکم» هم نیست که مخصوص دیگران باشد، دو؛ «وحی فعل» است. گاهی انسان تصمیم میگیرد که مرز این تصمیم گرفتن هم از وحی علم جداست و هم مرز آن از وحی حُکم جداست. یک وقت است که ذات اقدس الهی به انبیا وحی میفرستد که حکم شرعی این است که این گونه وحی مخصوص آنهاست، یک وقت وحی علم است که وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً (2)درباره خضر(سلام الله علیه) از آن قبیل است؛ اما یک وقت وحی تصمیم و اراده است که این کار هیچ ارتباطی با علم ندارد، هیچ ارتباطی با حکم و شریعت ندارد، آن دستگاهی که باید تصمیم بگیرد دفعتاً میبیند که فعّال میشود. این جریان وحی به مادر موسی از همین قبیل است وَ أَوْحَیْنا إِلی أُمِّ مُوسی که أَنْ أَرْضِعیهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقیهِ، (3)ما با دستگاه تصمیم و اراده و عزم او کار کردیم؛ گفتیم وقتی دوران شیرخوارگی او فرا رسید در دریا بیندازش که ما او را میگیریم. این بینداز در دریا و تصمیم بگیر که به دریا بیندازی فعل است، جامع آن همان آیه است که فرمود: وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ نه علم و نه حُکم، این برای خیل مؤمنین هم هست؛ آن وقتی که انسان حالی برای او پیدا شد، اما یک وقت بیمار است، پژمرده است، افسرده است و به فکر دعا نیست، معلوم میشود که اگر او دعا هم بکند فقط ثواب میبرد و شاید هم مستجاب نشود، اما یک وقتی است که جِداً به این حالت میافتد که ناله کند، از این حال معلوم میشود که دعا میخواهد مستجاب شود و از این فرصت باید حداکثر بهره را برد، معلوم میشود که به او گفتند که بخواه.
اجابت سریع دعای ایوب بعد از حلول حالت دعا
وجود مبارک ایوب هم این حال به او دست داد، اجازه یافت که بگوید: أَنّی مَسَّنِیَ الشَّیْطانُ بِنُصْبٍ، أَنّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ (1)کذا و کذا، در این حالت معلوم شد دعا مستجاب بود؛ طولی نکشید با «واو» و «فا» هم بیان نکرد، این دعا آن قدر «سریع الاستجابة» بود، همین که گفت: أَنّی مَسَّنِیَ الشَّیْطانُ، دیگر «قال»، «فقال»، «و قال» نفرمود، فرمود: ارْکُضْ بِرِجْلِکَ، فوراً وحی آمد که دو چشمه از زیر پای تو میجوشد: یکی برای شستشوی پا که درمان بیماری شماست و یکی هم برای نوشیدن و آشامیدن و آب خنک باشد، «بارد» است و برای نوشیدن خوب است. این «سریع الاجابة» بودن که «واو»، «فا» و «قال»ای نبود معلوم میشود در آن حال مجاز بود که از خدای سبحان بخواهد.
پرسش: ... آیا منشأ اموری که پیامبر فرمود این گونه عمل کنید و انجام دهید غیر از وحی است؟
پاسخ: نه، همه آنها وحی است؛ منتها وحی سه قسم بود: گاهی به صورت قرآن است، گاهی به صورت حدیث قدسی است و گاهی به صورت روایات است. حکمی که مربوط به شریعت است الا و لابد منحصراً برای ذات اقدس الهی است و وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) این را دریافت میکند و ابلاغ میکند.
پس آنچه در سوره مبارکه «انبیاء» آیه 83 آمده که مجاز بود بگوید: رَبَّهُ أَنّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرّاحِمینَ، آن جا با «فا» فرمود: فَاسْتَجَبْنا لَهُ فَکَشَفْنا ما بِهِ مِنْ ضُرِّ وَ آتَیْناهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ ذِکْری لِلْعابِدینَ، (2)اما این جا سخن از «واو» و «فا» و مانند آن نیست؛ فرمود: وَ اذْکُرْ عَبْدَنا أَیُّوبَ إِذْ نادی رَبَّهُ أَنّی مَسَّنِیَ الشَّیْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ * ارْکُضْ بِرِجْلِکَ، دیگر ما بگوییم «قال ربک ارْکُضْ بِرِجْلِکَ» یا «فاستجبنا» و مانند اینها نیست، فوراً ندا آمد که پایت را در چشمه بگذار! که دو چشمه جوشید، یکی برای درمان پا و بیماری و یکی هم برای نوشیدن که هم خنک و هم تمیز و بهداشتی بود.
پرسش: کدام آیه مقدّم بود؟ آیه سوره «انبیاء» یا همین سوره؟
پاسخ: مراتب یک مطلب است دو بار که نیست، منتها یک بار برای اینکه بگوید دعا مستجاب است ذکر میشود و یک بار برای اینکه بگوید خدا «سریع الاستجابة» است «واو» و «فاء» و «فاستجبنا» را دیگر ذکر نمیکند تا سرعت استجابت باری تعالی مشخص شود وگرنه دو بار که نبود.
ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ، پس این طریقه استجابت دعاست. صبر و بردباری ایوب(سلام الله علیه) باعث شد که در سرفصل قصه ایوب فرمود: وَ اذْکُرْ عَبْدَنا أَیُّوبَ، اما درباره سلیمان(سلام الله علیه) نفرمود «و اذکر عبدنا سلیمان»، چون درباره او سخن از صبر و بردباری و مزاحمت و بیماری و مانند آن نبود، آن جا جای شکر بود، بر خلاف جریان داود که با مشکلاتی همراه بود.
چگونگی استفاده شیطان از ابتلای ایوب(علیه السلام)
حالا مسئله مَسَّنِیَ الشَّیْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ؛ بالأخره این بیماری ها، آسیب هایی که دیگران با انسان میرسانند، طعن و شماتتی که وجود مبارک ایوب در آن قصهها از دشمن ها شنید به وسیله شیطنت شیطان است. شیطان در حریم وحی و علم و تصمیم و مراحل عالیه به هیچ وجه راه ندارد و حال بدن میماند، پس مرزها جداست؛ مرز روح و علم و فکر و تصمیم و اراده و عصمت و حجّیت، مصون از نفوذ شیطنت شیطان است، میماند بدن که به وسیله دیگران به بدن انسان آسیب میرسد؛ مثلاً انبیا را شهید هم کردند وَ قَتْلَهُمُ اْلأَنْبِیاءَ بِغَیْرِ حَقِّ، (1)یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ حَقِّ (2)تمام این آسیب ها در اثر وسوسههای شیطان است، این شیطان است که کفّار و منافقین را وسوسه میکند و آنها آسیبی به ابدان انبیای الهی میرسانند. «فتحصّل» که نفوذ شیطنت شیطان در حد بدن است و در حد روح و مراحل عالیه روح نیست. همان طور که درباره «خمر» و مانند «خمر» فرمود خمر و مانند آن رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ، (3)اینکه فرمود: مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ معنایش این نیست که او «خمر» درست میکند، بلکه معنایش این است که تحریک به خمرسازی وسوسه اوست، تحریک به میکده داشتن وسوسه اوست، تحریک به مِی فروشی که وسوسه اوست، تحریک به حمل و نقل مِی که وسوسه اوست، تحریک به می گساری که وسوسه اوست؛ این وسوسهها را میشود به شیطان نسبت داد؛ فرمود خمر و میسر رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ، او که «خّمار» و قمارباز نیست؛ ولی وسوسه او باعث این کارهاست. فرمود وسوسه شیطان باعث شد که بسیاری از بیماری ها دامن گیر بدن ما شد. گاهی میفرماید مَسَّنِیَ الضُّرُّ که در سوره «انبیاء» است، گاهی دارد مَسَّنِیَ الشَّیْطانُ که در این سوره هست؛ مَسَّنِیَ الشَّیْطانُ نظیر «خمر» و «میسر» مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ خواهد بود.
عدم نفوذ شیطان بر انبیا و بر افراد عادی در حد ّ وسوسه
پرسش: درباره اینکه می گوید من در قلب شما مانند خون در رگ های شما جریان دارم چه می فرمایید؟
پاسخ: برای وسوسه نسبت به افراد عادی است، اما خود شیطان که میگوید من درباره انبیای الهی درباره معصومین و مخلصین نفوذی ندارم همین است إِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ، (1)اما برای افراد دیگر در مجاری فکری اینها وسوسه میکند، اما در حد وسوسه است؛ در سوره مبارکه «ابراهیم» گذشت که در روز قیامت - که روز احتجاج است - شیطان حرفی برای گفتن دارد؛ در برابر خدا محکوم است، برای اینکه فرمان الهی را اطاعت نکرده است، اما در برابر ماها محکوم نیست. گفت: ما کانَ لِیَ عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطانٍ؛ من سلطهای بر شما نداشتم، من دعوتنامه فرستادم، میخواستید نیایید؛ انبیا و اولیا و این همه معصومین دعوتنامه نوشتند، من فقط گفتم بیایید، آمدید و آنها هم گفتند بیایید، نرفتید: إِلاّ أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لی فَلا تَلُومُونی وَ لُومُوا أَنْفُسَکُمْ؛ (2)من چه سلطنتی بر شما داشتم؟! من غیر از یک وسوسه کار دیگری نکردم، شما فطرت و عقل از درون داشتید، وحی و نبوت از بیرون داشتید، همه اینها دعوتنامه فرستادند، کتاب های الهی دعوتنامه است، انبیا فرستادههای الهی هستند، میخواستید آن جا بروید. در صحنه احتجاجی که سوره «ابراهیم» تنظیر میکند انسان محکوم شیطان است، البته در برابر فرمان الهی که خدای سبحان فرمود چرا امر کردم و سجده نکردی محکوم و مطرود است و لأَمَْلأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکَ وَ مِمَّنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ أَجْمَعینَ (3)دامن گیر اوست؛ ولی در محاکمه با انسان، او محکوم نیست، چون گفت من سلطهای بر شما ندارم و شما هم سلطهای بر من ندارید لا تَلُومُونی وَ لُومُوا أَنْفُسَکُمْ (4)و من فقط دعوت کردم، میخواستید نیایید. کار شیطان فقط وسوسه است، اگر وسوسه نباشد که کسی جهاد اوسط ندارد و به مقامی نمیرسد. در کل نظام وسوسه خیر است؛ مثل اینکه در کل نظام بیماری خیر است، منتها همه ما باید مواظب باشیم مریض نشویم. این همه پیشرفت پزشکی و علوم بهداشتی به برکت بیماری است، اگر کسی مریض نمیشد این همه اسرار عالم کشف نمیشد، این همه داروها کشف نمیشد، این همه اسرار گیاهان کشف نمیشد، این همه خواص بدن کشف نمیشد؛ اینها شرّ «بالعرض» است، چیزی در عالم باشد که شرّ «بالذات» باشد و فساد «بالذات» باشد نیست، همه اینها شرّ «بالعرض» است که وسوسه هم همین طور است و آن احتجاج های او هم مؤثر است.
بنابراین درباره افراد عادی در حد وسوسه فقط سلطه دارد، بعد «بالصراحة» گفت که قرآن هم تأیید کرد و فرمود که این سلطنت ندارد، مگر اینکه عَلَی الَّذینَ یَتَوَلَّوْنَهُ (1)کسی عمداً به سراغ او برود و زیر سلطه او قرار بگیرد، وگرنه او سلطهای ندارد.
تفاوت «ماهوی» عمل شیطان با ائمه کفر در «اضلال»
پرسش: درباره ائمه کفر اضلال را به همراه ضلالت از گناهان آنها شمردید؟
پاسخ: ائمه کفر واقعاً دو کار انجام می دهند: تحریک میکنند، تبلیغ سوء میکنند و جلوی تبلیغ انبیا را میگیرند. این فضای مجازی هم الآن همین کار را میکند؛ این فضای مجازی در اثر تحریک قوا و شهوات و مانند آن و تبلیغ سوء راه مسجدها را بستند یَصُدُّونَ عَنْ سَبیلِ اللّهِ (2)و راه فساد را باز کردند، کار ائمه کفر این است؛ وگرنه اگر راه انبیا باز بود، راه مسجدها باز بود، امکانات «علی السویه» بود، بودجه «علی السویه» بود، راه ازدواج «علی السویه» بود و راه اقتصاد مقاومتی «علی السویه» بود ما دیگر معتادی نداشتیم، ما فقیری نداشتیم و ما بیکار نداشتیم تا این مشکلات دامن گیرمان شود، اما همه اینها راه ها را بستند یَصُدُّونَ عَنْ سَبیلِ اللّهِ و آن راه فساد را باز گذاشتند و اینها آلوده شدند؛ لذا دو کار و دو گناه کردند.
اصرار قرآن بر الگوی صبر بودن ایوب و رسیدن به پاداش دنیوی آن
فرمود: ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ؛ در جریان حضرت ایوب(سلام الله علیه) که قرآن کریم اصرار دارد وجود مبارک پیامبر و سایر ائمه(علیهم السلام) به او تأسی کنند، این حوادث سخت و تلخ خانوادگی هم که بر آن حضرت پیش آمد و صبر کردند میتواند معیار و الگو باشد. فرمود اهل او و فرزندان او از او جدا شدند، حالا یا مُردند و دوباره ذات اقدس الهی آنها را احیا کرد یا متفرق شدند و دوباره خدا آنها را جمع کرد که هر دو «یمکن»، وَ وَهَبْنا لَهُ أَهْلَهُ یک، وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ دو، فرزندان او را به او برگرداندیم؛ حالا یا احیا کردیم و یا متفرق بودند و ما جمع کردیم، معادل آن فرزندان دیگری هم به او دادیم که دارای عائله فراوان شد؛ اینها رَحْمَةً مِنّا وَ ذِکْری ِلأُولِی اْلأَلْبابِ بود؛ این نشانه آن است که صبر تنها برای این نیست که انسان بعد از مرگ به پاداش برسد، در دنیا هم به پاداش خواهد رسید.
الگو بودن سلیمان در حکومت داری علّت ذکر نام او در انبیای نهگانه
در جریان سلیمان(سلام الله علیه) گرچه در صدر قصه سلیمان سخن از «واذکر عبدنا سلیمان» نیامده، اما نام مبارک سلیمان در بین این نُه پیامبری است که سر فصل قصه همه آنها این است اصْبِرْ عَلی ما یَقُولُونَ وَ اذْکُرْ عَبْدَنا داوُدَ و درباره آن هشت پیامبر دیگر هم وَ اذْکُرْ هست؛ یعنی وَ اذْکُرْ عَبْدَنا أَیُّوبَ، بعد هم آیه 45 به بعد وَ اذْکُرْ عِبادَنا إِبْراهیمَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ، بعد هم در آیه 48 وَ اذْکُرْ إِسْماعیلَ وَ الْیَسَعَ وَ ذَا الْکِفْلِ همه وَ اذْکُرْ است و نشانه آن است که قصه اینها را به یاد بیاور تا شما را بردبارتر و صابرتر کند؛ ولی جریان سلیمان گرچه «و اذکر عبدنا سلیمان» نیامده، اما ذکر نام مبارک سلیمان در بین این انبیای نُهگانه نشانه آن است که او کاری کرد که حکومتش میتواند برای شما الگو باشد؛ او بر «جن» مسلط بود، بر «طیر» مسلط بود، بر «انس» مسلط بود، اما عدل و استقامت و مدبّریت و مدیریت خوبی داشت. اگر ذکر سلیمان در بین این انبیای نُهگانه طرح شد، گرچه دشواری های آن حضرت ذکر نشد تا جریان صبر مطرح شود، اما مدبّریت او، مدیریت او، سلطنت او و حکومت او طرح شده است که میتواند الگو باشد؛ لذا نام مبارک سلیمان در بین این نُه پیامبر ذکر شد.
ضرورت پرهیز از مدیران ضعیف و کمیل نمونه آن در تاریخ
چند وقت قبل هم سخن از جریان کمیل(رضوان الله تعالی علیه) شد. «هیت» با های «هوّز» منطقهای است که وجود مبارک حضرت امیر کمیل را مسئول آن منطقه «هیت» قرار داد. حکومت ننگین اموی یا جنگ تن به تن و رو در رو داشتند یا رهزنی و غارتگری، همان دوران جاهلیت را ادامه میدادند و تا میتوانستند جنگ صفین و جمل و نهروان را تحمیل کردند که هم زمان غارتگری ها و رهزنی ها را هم داشتند. این کتاب الغارات که یک قرن قبل از نهجالبلاغه نوشته شد و یکی از مدارک و مسانید کتاب شریف نهجالبلاغه است که مرحوم سید رضی بخشی از منابع را از کتاب الغارات دارد. صد سال قبل از سید رضی این کتاب جمعآوری شد که درباره غارت های اموی و مروانی در قلمرو حکومت حضرت امیر است؛ آن روستاها و آن شهرهایی که در تیررس اموی بود اینها را غارت میکردند، میزدند، میبردند و میکشتند، کتاب الغارات هم به همین نام نوشته شده است. «هیت» منطقهای است که آن منطقه یک مقدار در تیررس همین اموی ها بود، وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) کمیل را مسئول این منطقه قرار داد که تو حالا بخشدار یا فرماندار این منطقه باش و این منطقه را اداره کن. آن غارتگران و رهزنان اموی آمدند آن منطقه را غارت کردند و بردند، از این جهت نامه گلایهآمیز حضرت امیر در نهجالبلاغه برای کمیل نوشته شد و فرستاده شد؛ این نامه طبق این چاپی که معروف است شصت و یکمین نامه نهجالبلاغه است. حضرت گِله کرد که ما این همه امکانات به تو دادیم و تو پلی شدی برای غارتگران که آمدند از روی تو رد شدند و اموال مردم را غارت کردند، چرا این کار را کردی؟! نامه 61 این است: «إلی کُمَیْلِ بْنِ زِیادٍ النَّخَعِیِّ وَ هُوَ عامِلُهُ عَلی هِیتٍ» که «یُنْکِرُ عَلَیْهِ تَرْکَهُ دَفْعَ مَنْ یَجْتازُ» و مانند آن، «أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ تَضْیِیعَ الْمَرْءِ مَا وُلِّیَ وَ تَکَلُّفَهُ مَا کُفِیَ، لَعَجْزٌ حَاضِرٌ وَ رَأْیٌ مُتَبَّرٌ» یک رأی ابتر و بی نتیجه است تو آن جا بودی حضور داشتی رهزنان اموی آمدند مردم را زدند، بردند و کشتند، پس چه کار میکردی؟ «وَ إِنَّ تَعَاطِیَکَ الْغَارَةَ عَلَی أَهْلِ قِرْقِیْسِیا، وَ تَعْطِیلَکَ مَسَالِحَکَ الَّتی وَلَّیْنَاکَ، لَیْسَ بِهَا مَنْ یَمْنَعُهَا وَ لاَ یَرُدُّ الْجَیْشَ عَنْهَا، لَرَأْیٌ شَعَاعٌ» تو با داشتن همه امکاناتی که ما در اختیارت گذاشتیم نتوانستی جلوی این رهزن ها را بگیری، این یک رأی ضعیف و ابتری است، یک فطانت بترایی است یک فکر ابتر و بی نتیجه ای است، «فَقَدْ صِرْتَ جِسْراً لِمَنْ أَرَادَ الْغَارَةَ مِنْ أَعْدَائِکَ عَلَی أَوْلِیَائِکَ» تو پلی شدی که دشمن های دین بر دوستان دین حمله کردند، از روی جسد و حکومت تو رد شدند و به آنها آسیب رساندند «غَیْرِ شَدِیدِ الْمَنْکِبِ وَ لاَ مَهِیبِ الْجَانِبِ وَ لاَ سَادٍّ ثُغْرَةً وَ لاَ کاسِرٍلِعَدُوٍّ شَوْکَةً وَ لاَ مُغْنٍ عَنْ أَهْلِ مِصْرِهِ وَ لاَ مُجْزٍ عَنْ أَمِیرِهِ» و کاری از تو برنیامد. چند بار این مضمون نقل شده که برخی ها فقط به درد دعای «کمیل» میخورند، مدیریت و مدبّریت مملکت به دست آنها نیست.
معیار رسیدن به قرب فرائض و نوافل و عدم اثبات آن برای کمیل
نمیشود گفت که کمیل(رضوان الله علیه) دارای قُرب فرائض بود قُرب نوافل بود، کسی که دارای قُرب نوافل است ولیّ عصر او را تقبیح نمیکند، کسی که دارای قُرب فرائض است حافظ خون مردم است، حافظ مال مردم است، حافظ امنیت مردم است و حافظ استقلال مردم است. اگر کسی دارای قُرب نوافل و فرائض باشد، کسی که خودش شاهد این امور است «مَا کُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَهُ» (1)[20]اینطور تَشَر نمیزند و به او اعتراض نمیکند. بنابراین او یک آدم خوبی بود، منتها مدیر و مدبّر نبود. نقل دعای «کمیل» معنایش این نیست که به مقام قُرب فرائض رسید، اینها تمسّک به عام در شبهه مصداقیه خود عام است. ما از کجا ثابت کنیم که او دارای قُرب فرائض است؟ از کجا ثابت کنیم او دارای قُرب نوافل است؟ با احتمال که نمیشود گفت این قُرب فرائض و نوافل دارد، نصی است از ولیّ خدا و امام زمانش که میگوید تو این کار بد را انجام دادی و تو پلی برای غارتگران شدی؛ حالا حضرت توبیخ دیگری نکرد، حرف دیگر است؟! مستحضرید تمامِ نامه این نیست، آنچه که در نهجالبلاغه آمده است بخشی از نامههای وجود مبارک حضرت امیر است. غرض این است که با وجود آن دعا نمیشود گفت که او شاید قُرب فرائض داشت، با شاید و باید و مانند آن قرب فرائض و قرب نوافل ثابت نمی شود.
1) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص98، ط اسلامی.
پرسش: حضرت وقتی می خواست دعای «کمیل» را بفرماید فرمودند از ... شما این دعا را نمی گفتم؟
پاسخ: بله، دعا یادش داد و خیلی از چیزها یاد دیگران دادند، اما معنایش این نیست که دارای قُرب نوافل است. گاهی ممکن است انسان در زمان «هُدنه» و آرامش اهل نیایش باشد، اما وقتی که امتحان الهی پیش آمد، جان مردم، مال مردم، خون مردم، تدبیر برای مردم و مدیریت مردم پیش آمد نتواند اداره کند. افراد دیگری هم بودند که حضرت امیر فرمود خوبی پدرت باعث شد که من به تو کار دادم، وگرنه تو که شایسته این کارها نبودی. (1)
غرض این است که اثبات اینکه فلان شخص دارای قُرب نوافل یا فرائض هست کار آسانی نیست. الآن ماها که معمولاً سرگرم علوم دینی هستیم و همیشه با این کلیات روبه رو می باشیم که «کُلُ شَیْءٍ طَاهِرٌ حَتَّی تَعْلَمَ أَنَّهُ قَذِر» (2)یا «کُلُّ شَیْءٍ هُوَ لَکَ حَلَالٌ حَتَّی تَعْلَمَ أَنَّهُ حَرَامٌ» (3)با این قواعد کلیه فقهی که البته اینها و علمشان نور است «کَلَامُکُمْ نُورٌ» (4)یا اگر راه های فلسفی داریم میگوییم: اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ؛ (5)یعنی «کل ما صدق علیه شیء انه مخلوق الله» اما کسی که از «کُلُ شَیْءٍ طَاهِرٌ حَتَّی تَعْلَمَ أَنَّهُ قَذِر»، «کُلُّ شَیْءٍ هُوَ لَکَ حَلَالٌ حَتَّی تَعْلَمَ أَنَّهُ حَرَامٌ» یا «کل شیء مخلوق لله» و مانند آن گذشته، با این آیه روز و شب سر و کار دارد: أَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ، (6)او غیر از حکیم، فقیه و غیر از مفسّر و مانند آن است؛ او را میگویند قُرب نوافلی و قرب فرائضی، این که غرق توحید است؛ درست است که او «کُلُ شَیْءٍ طَاهِرٌ حَتَّی تَعْلَمَ أَنَّهُ قَذِر» را قبول کرده و برابر او هم فتوا میدهد، اما جانش با أَیْنَما تُوَلُّوا است، آن کجا و این حرف ها کجا! آن عرش کجا و این فرش کجا! این احادیث برای فهم عرف و بنای عقلا و حل مشکلات مردم است که خودش هم جزء مردم است، او أَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ جای اوست که جانان جای اوست و قلب را او اداره میکند؛ قُرب نوافل و فرائض را باید آن جاها جستجو کرد.
تفاوت جایگاه کمیل با مقداد و اباذر نزد علی (علیه السلام) و علّت آن
بنابراین وجود مبارک حضرت امیر که این اعتراض ها را کرده به خاطر آن جهت بود و در افراد دیگر هم همین طور است، لکن حضرت به افراد دیگر مثلاً تشری نزد؛ ولی فرمود که این ِسمت ها شایسته افرادی نیست. درباره بعضی ها مثلاً درباره کمیل چنین حرفی ندارد، درباره بعضی ها با تدبیر و با تقدیر سخن گفته است؛ اگر اباذر یا مقداد بود آن طور حمایت کرده است، فرمود: «کَانَ لِی فِیمَا مَضَی أَخٌ فِی اللَّهِ وَ کَانَ یُعْظِمُهُ فِی عَیْنِی صِغَرُ الدُّنْیَا فِی عَیْنِهِ» او در چشم من بزرگ بود؛ من وقتی مقداد یا اباذر را میدیدم، یک مرد بزرگی را میدیدم؛ در حالی که چنین تعبیرهایی درباره کمیل نیست، سرّش آن است که «کَانَ خَارِجاً مِنْ سُلْطَانِ بَطْنِهِ» (1)او رژیم شاهنشاهی جاهلیت را بیرون کرد؛ یعنی در جهاد اصغر سلطنت را طرد کرد، اما در جهاد اوسط هم سلطنت شکم را طرد کرد، او از سلطنت شکم بیرون آمده: «کَانَ خَارِجاً مِنْ سُلْطَانِ بَطْنِهِ»، بطن؛ یعنی همین القاب و همین حُب ریاست و من جلو بیفتم و نام من را اول ببری و همین بازهای کودکانه است، تنها غذا که نیست، همین بازی های کودکانه را میگویند «سلطان بطن» فرمود: «کَانَ خَارِجاً مِنْ سُلْطَانِ بَطْنِهِ» و چون دنیا در چشم او کوچک بود او در چشم من بزرگ بود «کَانَ یُعْظِمُهُ فِی عَیْنِی صِغَرُ الدُّنْیَا فِی عَیْنِهِ» من وقتی مقداد را میدیدم یا عمار را میدیدم یا مثلاً اباذر را میدیدم یک مرد بزرگی را میدیدم، چنین اوصافی درباره کمیل و مانند کمیل نیامده است.
1) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج19، ص183.
پرسش: اگر این سرزنش باشد، حضرت علی(علیه السّلام) که فرزند خودش را سرزنش نمی کند؟
پاسخ: نه، دو نحو سرزنش است؛ این سرزنش ها که در نامه 61 است را به فرزندش نگفت و بر فرض هم درباره فرزندش بیان کرده باشد یعنی ابن حنفیه، او را هم که کسی قائل نیست که به قُرب فرائض و نوافل راه پیدا کرده باشد.
پرسش: بالأخره حضرت به کمیل فقط گفت در راه من به شهادت می رسی؟ اینکه واقع شد؟
پاسخ: نه، دو حرف است و همه شهدا که یکسان نیستند؛ همان طور که همه انبیا یکسان نیستند، همه مرسلین یکسان نیستند لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلی بَعْضٍ (1)یک، تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی بَعْضٍ (2)دو، اولیای الهی، شهدا، صدیقین و صالحان هم اینچنین هستند و اینها هم درجاتی دارند، اما اینطور نیست که حالا کسی که به تعبیر حضرت امیر(سلام الله علیه) پلی بشود که رهزن ها بیایند خون مردم را بریزند، بگوییم این شخص از قرب نوافل یا فرائض برخوردار بود، این چنین نیست.
پرسش: ؟پاسخ: نه، مدیریت او ضعیف بود. فرمود: «لَرَاءْیٌ شَعَاعٌ»و «رَاءْیٌ مُتَبَّرٌ»،مدیریت ضعیف یا ضعف در اراده بود یا ضعف در تدبیر بود، بالأخره یا ضعف علمی بود، ضعف سیاسی بود. تو نباید پیش بینی میکردی؟! تو باید چهار تا «عین» میداشتی راهبین میداشتی، همین طور خوابیدی؟! آنها هم آمدند زدند، بردند و کشتند. مگر آدم با اینکه دشمن دارد همین طور شب میخوابد؟! خدا - انشاءالله - نظام را حفظ کند!
موضوع: تفسیر آیات 41 تا 54 سوره ص
وَ اذْکُرْ عَبْدَنا أَیُّوبَ إِذْ نادی رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ (41 ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ (42) وَ وَهَبْنا لَهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنَّا وَ ذِکْری لِأُولِی الْأَلْبابِ (43) وَ خُذْ بِیَدِکَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لا تَحْنَثْ إِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ (44) وَ اذْکُرْ عِبادَنا إِبْراهیمَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ أُولِی الْأَیْدی وَ الْأَبْصارِ (45) إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِکْرَی الدَّارِ (46) وَ إِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ الْمُصْطَفَیْنَ الْأَخْیارِ (47) وَ اذْکُرْ إِسْماعیلَ وَ الْیَسَعَ وَ ذَا الْکِفْلِ وَ کُلٌّ مِنَ الْأَخْیارِ (48) هذا ذِکْرٌ وَ إِنَّ لِلْمُتَّقینَ لَحُسْنَ مَآبٍ (49) جَنَّاتِ عَدْنٍ مُفَتَّحَةً لَهُمُ الْأَبْوابُ (50) مُتَّکِئینَ فیها یَدْعُونَ فیها بِفاکِهَةٍ کَثیرَةٍ وَ شَرابٍ (51) وَ عِنْدَهُمْ قاصِراتُ الطَّرْفِ أَتْرابٌ (52) هذا ما تُوعَدُونَ لِیَوْمِ الْحِسابِ (53) إِنَّ هذا لَرِزْقُنا ما لَهُ مِنْ نَفادٍ (54))
علت تذکّر قصص انبیای گذشته
بعد از بیان اصول کلی دین; یعنی توحید و وحی و نبوّت و همچنین خطوط کلی اخلاق و حقوق و فقه، به یاد نمودن از شش پیامبر از انبیای الهی تذکّر و بعد از آن شش پیامبر هم به نام مبارک نُه پیامبر تذکّر دادند. این وَ اذْکُرْ و تذکرهها برای آن است که تاریخ گذشته بر اساس علم تجربی تأیید کند که اگر پیامبری صابر و بردبار بود، گذشته از موفقیتهای معنوی, در دنیا هم پیروز است.
بازگشت ترک عمدی ذکر به وقت فضیلت و همتایی آن با سان نظامی
در جریان سلیمان(سلام الله علیه) از اینکه در قرآن فرمود: أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ عَنْ ذِکْرِ رَبِّی، (1)مشخص شد سانی که میخواستند ببینند، یک امر نظامی بود. با توجه به اینکه امروز سوم خرداد و سال روز فتح خرمشهر است، مویّد آن است که سان دیدن نظامی، رعایت امور نظامی و بررسی زیرمجموعه چقدر فضیلت دارد چون بدین وسیله نظام و کشوری حفظ میشود. خدا امام و شهدا را با انبیا محشور کند! همه رزمندهها و همه خدمتگزاران را در سایه ولیّ خود حفظ بفرماید! وجود مبارک سلیمان حکومتی داشت و سان دیدن این اسبها برای او عبادت بود. اگر ترک «صلات» او عمدی بود، مربوط به ترک وقت فضیلت یا وقت نافله است؛ آنطوری که مرحوم شیخ طوسی در تبیان (2)احتمال میدهند که وقت فضیلت فوت شده است یا وقت نافله فوت شده است. مستحضرید که برای نماز چهار وقت است: یک وقت اجزاست, یک وقت مشترک است, یک وقت فضیلت است, یک وقت تقدیم و تأخّر و مانند آن است. مثلاً وقت فضیلت برای نماز ظهر اول وقت است. وقت اجزا برای نماز ظهر, چهار رکعت مانده به نماز عصر است؛ وقت اجزای نماز عصر همان چهار رکعت آخر وقت است؛ وقت مشترک بین اینهاست و وقت فضیلت هم برای هرکدام یک مقدار مشخّص است. غرض آن است که این چهار وقت برای «مغربین» و «ظهرین» هست که وقت اِجزاست, وقت فضیلت است, وقت مشترک است, وقت مختصّ است و مانند آن.
پرسش: این تقسیمات مگر تعلیم حضرت سلیمان نبود؟ حتماً دلیلی داشته؟
پاسخ: بله, احتمال آن را که بدهیم کافی است. اصلِ صوم و صلات که دارد: کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیامُ کَما کُتِبَ عَلَی الَّذینَ مِنْ قَبْلِکُمْ (1)[3] یا أَوْصانی بِالصَّلاةِ وَ الزَّکاةِ ما دُمْتُ حَیًّا، (2)برای یک مفسّر همین که احتمال دهد که از این قبیل بود، دیگر راهی برای اینکه بگوییم - معاذ الله - فلان پیامبر واجبی را از دست داد نیست, همین که این قسم محتمل باشد کافی است.
پرسش: اگر ساعت ... هم شد رُدُّوهَا عَلَیَّ (3)نداشت که دیگر ؟
پاسخ: برای اینکه ضمیر به «شمس» برنمیگردد، ضمیر به همین اسبهای نظامی برمیگردد؛ این الصَّافِنَاتُ الْجِیَادُ (4)را برگردانید تا دوباره سان ببیند و کارهایشان را تنظیم کنند، پس دیگر ضمیر به «شمس» برنمیگردد.
عدم دلالت استغفار سلیمان بر انجام کار خلاف
مطلب دیگر این است که این عناوینی که درباره سلیمان(سلام الله علیه) آمده است، چه اینکه عنوان مغفرت هم درخواست مغفرت است، این میتواند برای هر دو باشد، چون مسئله أَلْقَیْنا عَلی کُرْسِیِّهِ جَسَداً (5)معلوم نیست که مثلاً حضرت خلافی کرده باشد تا «اِنابه» کند و «استغفار» کند، اما درباره آن أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ عَنْ ذِکْرِ رَبِّی (6)زمینه «انابه» و زمینه «استغفار» هست. بنابراین ثُمَّ أَنابَ ٭ قالَ رَبِّ اغْفِرْ لی وَ هَبْ لی (7)[9] ظاهراً به هر دو برمیگردد.
مقصود از توصیف شیطان به «مارد»
مطلب بعدی آن است که شیطان در قرآن هم به «مارِد» متّصف شد و هم به «مَرید», «مارِد» و «مَرید» اینها از تمرّد هستند، این «مَرَدَ» جمع مارد است نه جمع مُرید, «شیطان مَرید» و «شیطان مارِد» یَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطانٍ مَریدٍ؛ (1)یعنی متمرّد, اگر این وصف, وصف توضیحی باشد هر شیطانی متمرّد است، اما اگر وصف, وصف احترازی باشد شیاطین دو قسم هستند: بعضیها هستند که قابل کنترل هستند و بعضیها هستند که سرکش بوده و قابل کنترل نیستند؛ آنها که سرکش هستند و قابل کنترل نیستند، همانهایی هستند که در همین سوره مبارکه «ص» فرمود: وَ آخَرینَ مُقَرَّنینَ فِی الْأَصْفادِ؛ (2)[11] آنها که قابل کنترل و تنبیه و تأدیب می باشند، همانهایی هستند که فرمود: وَ الشَّیاطینَ کُلَّ بَنَّاءٍ وَ غَوَّاصٍ، (3)بنابراین اینچنین نیست که هر شیطانی الاّ و لابد «مارِد» و «مَرید» باشد و به هیچ وجه قابل کنترل نباشد.
چگونگی بهرهمندی از روایات در تفسیر قرآن
مطلب بعدی آن است که نیاز به اخبار در تفسیر آیات، برای چیست؟ و حال آنکه خود ائمه فرمودند به نام ما اخبار جعل میکنند. از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رسیده است که «سَتَکْثُرُ عَلیَّ القالَ»؛ (4)فرمود روایات موضوع و مجعول هم هست. شما میبینید همان سیوطی که الاتقان نوشته و سایر کتابها را تألیف کرده دو جلد کتاب به نام اللئالی المصنوعة فی الأحادیث الموضوعة دارد که از اول طهارت تا آخر دیات, روایتهای جعلی را جمع کرده است؛ دو جلد کتاب است که همه اینها روایات مجعول است که این موارد در اهل سنّت بود، در ما شیعهها هم کم نبود؛ لذا ائمه فرمودند به نام ما روایات جعل میکنند و خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم فرمود: «سَتَکْثُرُ عَلیَّ القالَ»؛ اما قرآن مصون از تحریف است، لذا ائمه فرمودند هر روایتی که از ما نقل کردند بر قرآن عرضه کنید.
عرض بر قرآن همانطور که مستحضرید دو طایفه است که هر دو طایفه را مرحوم کلینی نقل کرده است؛ یک طایفه همان نصوص «علاجیه» است که در کتاب اصول معروف هستند. فرمودند روایات اگر متعارض شد یکی از راههای حلّ تعارض این است که بر قرآن کریم عرضه کنید «فَمَا وَافَقَ کِتَابَ اللَّهِ» حجّت است «وَ مَا خَالَفَ کِتَابَ اللَّهِ» آن را «فاضربوه علی الجدار» (1)و مانند آن که اینها لزوم عرض روایات بر قرآن در نصوص علاجیه است، اما طایفه دیگر روایاتی است که کاری به نصوص علاجیه ندارد و روایات معارض ندارد؛ هر روایتی چه معارض داشته باشد و چه معارض نداشته باشد الاّ و لابد باید بر قرآن کریم عرضه شود، اگر مخالف قرآن نبود حجّت میشود. بنابراین در درجه اول مفسّر قبل از اینکه به روایات مراجعه کند، باید به قرآن مراجعه کند تا این میزان مشخص شود؛ اما این میزان اسلام است، نه موزون و وزن, نه تمام اسلام, اگر - معاذ الله - کسی گفته بود «حَسْبُنَا کِتَابُ اللَّه» (2)این هم میزان بود, هم وزن و موزون؛ اما وقتی بر اساس «إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ» (3)- کما هو الحق - داریم حرکت میکنیم این میزان است، برخی از مطالبی را که مربوط به موزون است باید از روایات گرفت. بعد از اینکه این خطوط کلی آیه مشخص شد که آیه چه میخواهد بگوید، اگر روایتی مباین و مخالف آیه نبود، آن وقت موارد مصداق گوناگون و مصادیق متعدد را میتواند به خوبی تبیین کند؛ اگر سه احتمال, چهار احتمال, کمتر و بیشتر درباره آیه هست و روایت یکی را معیّن کرده، همان معیار میشود؛ مصداقهای متعدّدی برای آن هست و روایات که یکی را منحصراً بیان کرده، همان معیار میشود؛ لذا معنای تفسیر قرآن به قرآن - معاذ الله - بینیازی از روایت نیست، بلکه معنایش آن است که باید ما در ابتدا میزان و ترازو درست کنیم یک, بعد روایتی را که وارد شده چه جزء نصوص علاجیه باشد و چه نباشد را باید بر قرآن بسنجیم دو, اگر مباین قرآن نبود بگیریم سه, آن وقت این را در ذیل آیه قرار دهیم و جمعبندی کنیم چهار, روایاتی که در بحثهای قبل گفته شد و باید مراجعه شود در این فضاها بود.
پرسش: استاد قبلاً گفتید قرآن را بر روایات عرضه کنیم، الآن دوباره فرمودید روایت را بر قرآن عرضه کنیم دور نیست؟
پاسخ: نه, قرآن را که بر روایت عرضه نمیکنیم. این «کتاب تبیاناً للناس» (1)است، نور (2)است. خود قرآن را میشود فهمید، اما به عنوان میزان, ترازو که به تنهایی کافی نیست. بالأخره کالایی را باید در ترازو گذاشت و سنجید، خود ائمه فرمودند به نام ما جعل میکنند؛ لذا شما اول ببینید قرآن چه میگوید یک, بعد حرفهایی که از ما نقل کردند بر قرآن عرضه کنید اگر مباین بود مخالف بود «فاضربوه علی الجدار»، دو؛ اگر مخالف نبود این را بگیرید، سه؛ آن وقت آن آیات را با این روایات جمعبندی کنید، چهار و مجتهداً نتیجه بگیرید، پنج.
امکان تأثیر بدنی شیطان بر انبیا
مطلب بعدی آن است که در جریان حضرت ایّوب(سلام الله علیه) اینها بر اساس اینکه نظیر فرشتهها هستند که لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ، (3)[19] اگر در دعا و زیارت نورانی «جامعه» از وجود مبارک امام هادی رسیده است که ائمه(علیهم السلام) «عِبَادِهِ الْمُکْرَمِینَ الَّذِینَ لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ»; (4)یعنی وصفی که خدا در سوره «انبیاء» برای فرشتهها ذکر کرد، همان وصف برای ائمه(علیهم السلام) هست، برای انبیای الهی هم هست. انبیای الهی بدون اذن خدای سبحان درخواستی ندارند، تا آنجا که مصلحت بود وجود مبارک ایّوب صبر کند، صابر بود و تا آنجا که دستور یافت دعا کند، دعا کرد که فوراً هم دعا مستجاب شد. شیطان در حریم امن وحی و نبوّت و عصمت و رسالت و حجیّت اولیا به هیچ وجه راه ندارد، در بدن اینها همانطوری که سرما و گرما و «حجر» و «مَجر» اثر دارند، شیطان هم اثر دارد; حالا یا «بلاواسطه» یا «معالواسطه», اگر در سوره «انبیاء» دارد مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمینَ (5)[21]امکان دارد, در سوره «ص» که محلّ بحث است دارد مَسَّنِیَ الشَّیْطانُ امکان دارد، سنگ اثر دارد, سرما و گرما اثر دارد و شیطان هم اثر دارد; حالا یا «بلاواسطه» اثر میگذارد یا در اثر وسوسه دیگران اثر میگذارد؛ این آسیب بدنی است و چیز مهمّی نیست، آنچه مربوط به روح و عصمت و ولایت و حجیّت است که معصوم و مصون است.
پرسش: ساحر می تواند از نظر بدنی؟
پاسخ: در بدنشان بله، ولی روحشان نه؛ همانطور که سرما اثر میکند و مریض میشوند, گرما اثر میکنند و آسیب میبینند، ممکن است سِحر و شعبده و جادو در بدن اثر کند که چیز مهمّی نیست؛ او که کمتر از سنگ نیست، سنگی میزنند و پیشانی حضرت را میشکنند!
اطلاع اولیای الهی از زمان استجابت دعا و عدم تنافی آن با مقام رضا
اما اینکه گفته شد عارف میداند چه وقت دعا کند، معلوم نبود که آن عارف نبیّ بود, رسول بود, ولیّ بود, امام بود و اینکه چه کسی بود؛ آن عارف، نه یعنی فردی از افراد عادی که اینها میدانند چه وقت دعا کنند ولی - معاذ الله - ایّوب نداند؛ آن ولیّ ای از اولیای الهی چه کسی بود روشن نیست، این بزرگوار هر که بود - حالا یا پیامبر بود یا امام بود یا ولیّای از اولیای الهی بود - وقتی حالت غرق دست میداد می گفت که الآن وقت تسلیم است، اصلاً تسلیم را برای چنین موقعی گذاشتند. کسی که به مقام تسلیم رسید دیگر خواستهای ندارد، مقام تسلیم و مقام رضا و مانند آن فوق مقام دعاست؛ مقام دعا این است که انسان هست، خواستهای دارد و حوادث و رخدادها گاهی با خواستهٴ انسان هماهنگ نیست که از خدای سبحان مسئلت میکند آن حادثه را برطرف کن، اما وقتی به مقام تسلیم محض رسیده است دیگر خواستهای ندارد.
ماندگاری و نام آوری ایّوب و خاندان او تذکّری برای اولی الالباب
در جریان حضرت ایّوب حوادث تلخی پیش آمد که بخشی مربوط به بدن او بود, بخشی مربوط به عائله او بود, بخشی مربوط به شخص همسر او بود. آن مقداری که مربوط به بدن او بود وقتی عرض کرد: رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ؛«نُصب» یعنی رنج و درد, فوراً پاسخ آمد که این دو چشمه زیر پای شما جوشید که یکی برای شستشو و درمان شماست و دیگری هم برای نوشیدن و خنک شدن؛ هم «بارد» است و هم خوراکی است. ممکن است بعضی از آبهای معدنی سرد باشد؛ ولی قابل خوردن نباشد، این برای بدن شریف ایّوب(سلام الله علیه) بود. فرزندان و اهل او که از بین رفتند یا متفرّق شدند - هر دوی اینها ممکن است - فرمود ما اینها را به او برگرداندیم، «هِبه» کردیم و بخشیدیم رَحْمَةً مِنَّا و اینکه گفته شد قرآن کریم کتابی است مبارک یک, برای تدبّر (1)دو و برای تذکّر أُولِی الْأَلْبابِ سه, «تذکره» أُولِی الْأَلْبابِ را در اینگونه از موارد بازگو میکند که فرمود: وَ ذِکْری لِأُولِی الْأَلْبابِ؛ یعنی اگر صبر ایّوبی بود آن تحمّل بود انسان, «لبیب» میشود و «ذکرا» پیدا میکند, ماندگار میشود, نامآور میشود و مانند آن و اگر این سوره مبارکه «ص» مُصَدَّر به این جمله است: ص وَ الْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ، (2)[23]برای آن است که چنین نامی و نامآوریِ نامآوران را مطرح میکند.
معیار عام نبودن سوگند ایوب در تنبیه همسرش در صد بند
درباره همسر خود سوگند یاد کرده بود که او را مثلاً با صد بند تنبیه کند، برای اینکه او نافرمانی کرده بود؛ بالأخره حاکم شرع, ولیّ مسلمین, امام و معصوم میتواند تنبیه کند، حالا گاهی با سوگند و گاهی بیسوگند. در اینجا وجود مبارک ایّوب سوگند یاد کرد که او را با صد تازیانه یا صد بند تنبیه کند. وحی الهی این شد که رحمت الهی که حدود به دست خدای سبحان است، حالا میشود گفت که این در شریعت آنها بود و در شریعت ما قابل عمل است که استصحاب شریعت است یا نه, اصلاً این حقّ مطلق الهی است و اگر خدای سبحان میخواست عفو کند، میتوانست همه را عفو کند، چون حدود، حقوق الهی است و معنای آن این نیست که حالا چنین حیله شرعی هم آدم میتواند به کار ببرد که اگر نذر کرده صد تازیانه بزند، یک دسته صدتایی را فراهم کند و یک بار بزند و بگوید این صدبار زدن است؛ این کارِ پیامبر است, کارِ ولیّ خداست و نمیشود آن کار را معیار قرار داد و بگوییم برای دیگران هم حجّت است. اصلِ حَد برای ذات اقدس الهی است، اگر در شریعتی عفو کرد یا تخفیف داد دلیل نیست که در شریعت دیگر هم بشود که چنین کاری کرد. فرمود: وَ خُذْ بِیَدِکَ ضِغْثاً «ضِغْث» یعنی یک دسته، فَاضْرِبْ به این دسته وَ لا تَحْنَثْ «حنث» سوگند نکن. شما که گفتی صد تازیانه میزنم یا صد تَرکه میزنم یا صد چوب میزنم به این مقدار تخفیف عمل کن که لا تَحْنَثْ؛ یعنی حنثی نکرده باشی. إِنَّا وَجَدْناهُ ما وجود مبارک ایّوب را صابر یافتیم و بندهٴ خوبی است، چون پُررجوع به ماست، پس تو به یاد ایّوب باش؛ یعنی در صحنهها صابر باش و بعد فرمود در بین این انبیای نُهگانه به یاد مبارک ابراهیم و اسحاق و یعقوب هم باش.
نفی روایات اسرائیل در چگونگی بیماری ایوب
پرسش: در مورد روایتی که فقر و مریضی را به ایوب اذعان کرده حکمش چیست؟
پاسخ: نه, آنها اسرائیلیات است. بخشی وسیعی از روایات را که المیزان (1)و دیگران نقل کردند اسرائیلیات است که راهی به آنها نیست؛ گفتند که - معاذ الله - وضع جسمی او طوری شد که جامعه از او متنفّر شد و مثلاً بدبو شد، این را که در کتابهای کلامی گفتید, شنیدید و خواندید که اصلاً پیغمبر نمیتواند یک بیماری داشته باشد که جامعه از او متنفّر شود. خدا مرحوم خواجه را غریق رحمت کند! مرحوم خواجه در متن تجرید دارد علامه شرح کرده است که ولیّ خدا, معصوم و مصون از بیماریهای نفرتبرانگیز هستند. حالا بدن ایشان اینقدر کِرم داشته و بدبو شده که جامعه متنفّر شدند؟! شرط نبیّ بودن, شرط ولیّ بودن, شرط امام بودن این است که از بیماریهایی که باعث نفرت است مصون باشند.
علت امر به پیامبر بر تذکّر جریان انبیای الهی
فرمود: وَ اذْکُرْ عِبادَنا إِبْراهیمَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ؛ اینها مردان بزرگی هستند و به یاد اینها باش، برای اینکه یا «الله» تعالی در قُرب نوافل چشم و گوش اینهاست؛ در آن حدیث معروف «بین الفریقین» «کُنْتُ سَمْعَهُ ... وَ بَصَرَهُ» (2)[26] یا اینها در قُرب فرائض مجاری ادراکی و تحریکی «الله» هستند که «أَنَا عَیْنُ اللَّهِ وَ أَنَا یَدُ اللَّهِ وَ أَنَا جَنْبُ اللَّهِ وَ أَنَا بَابُ اللَّهِ» و مانند آن. اگر «احدالقُربین» یا «کلاالقربین» حاصل شد اینها دارای دست و دارای چشم و گوش هستند. اینکه تبر میگیرد فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً إِلاَّ کَبیراً لَهُمْ (3)این دست, دستِ مبارک است؛ آن چشمی که میگوید: إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ (4)یا هذا رَبِّی که بعد قالَ لا أُحِبُّ الْآفِلینَ (5)[29] این چشم, چشمِ مبارک است؛ فرمود به یاد اینها باش که اینها دارای چشم, اینها دارای گوش و اینها دارای دست هستند. آنکه بتشکن نیست دست ندارد, آنکه محبّت الهی را نمیبیند، چشم ندارد که فرمود: صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لا یَرْجِعُونَ (6)[30] و مانند آن. فرمود به یاد کسانی باش که دست دارند, به یاد کسانی باش که چشم دارند؛ اگر قُرب نوافل نصیب ایشان شد طبق حدیث معروف «کُنْتُ سَمْعَهُ ... وَ بَصَرَهُ» و مانند آن أُولِی الْأَیْدی وَ الْأَبْصارِ هستند, اگر اینها به مقام قُرب فرائض بار یافتند که شدند «یَدُ اللَّهِ», «جَنْبُ اللَّهِ» و «عَیْنُ اللَّهِ», أُولِی الْأَیْدی وَ الْأَبْصارِ هستند. اینکه مرحوم صدوق در توحید نقل کرد که وجود مبارک حضرت امیر «یَدُ اللَّهِ» است, «جَنْبُ اللَّهِ» است، «عَیْنُ اللَّهِ» است و «بَابُ اللَّهِ» (7)[31]است، چون ایشان به مقام قُرب فرائض رسیده است. فرمود اینها دست دارند, چشم دارند. آن چشمی که کتاب نبیند و دستی که تألیف نداشته باشد که دست نیست و آن چشم نیست أُولِی الْأَیْدی وَ الْأَبْصارِ.
پرسش: مراتب یقین نظیر «علمالیقین» و «عینالیقین» و «حقّالیقین» با قُرب نوافل و فرائض چه نسبتی می تواند داشته باشند؟
پاسخ: اینها بیارتباط نیستند، وقتی به قُرب رسیدند به شهود میرسند. در این آیه مبارکه فرمود اگر «علمالیقین» داشتید کَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقینِ ٭ لَتَرَوُنَّ الْجَحیمَ؛ (1)اگر انسان به مقامی رسید که هیچ خصوصیّتی از خود ندید و آیه ما بِکُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ (2)در همه هویّت ادراکی و تحریکی او جاسازی شد، او میتواند به «قُربین» راه پیدا کند.
تذکّر خدا و قیامت ویژگی اعطایی خدا به انبیا
شما مگر به اینها چه چیزی دادی؟ فرمود ما به اینها جایزه مهمّی دادیم. اینها از مرحله اخلاص گذشتند, از مرحله «مُخلِص» بودن گذشتند, شدند «مُخلَص» که ما شدیم «مُستَخلِص» و اینها شدند «مُخلَص» إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ، شما که اینها را «مُخلَص» کردید، خالص و ویژه کردید، چه چیزی به اینها دادید؟ فرمود یک جایزه دادیم که به دیگران نرسید إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ؛ یعنی «أعطیناهم بجائزةٍ خاصّةٍ خالصة»، آن جایزه چیست؟ این است که اینها همیشه به یاد قیامت هستند، ما این را به همه ندادیم إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِکْرَی الدَّارِ، این ذِکْرَی خبر است برای مبتدای محذوف «ما تلک الخالصة؟ هی» آن «خالصه» ذِکْرَی الدَّارِ که این ذِکْرَی الدَّارِ خبر است برای آن «هی» که محذوف است؛ ما به اینها جایزه ویژه دادیم که دیگران این را ندارند، اینها همیشه به یاد قیامت هستند. کسی که همیشه به یاد قیامت است هرگز نه بیراهه میرود و نه راه کسی را میبندد، این جایزه را خدا به هر کس نداد، البته هُدی لِلنَّاسِ (3)هست؛ این همه آیات که می فرماید به یاد معاد باشید, برهان اقامه میکند, «تذکره» میکند, دلیل میآورد, خطرات فراموشی قیامت را ذکر میکند، در همین سوره مبارکه «ص» آیه 26 در جریان حضرت داود(سلام الله علیه) فرمود: إِنَّ الَّذینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدیدٌ بِما نَسُوا یَوْمَ الْحِسابِ؛ فرمود چون اینها قیامت را فراموش کردند گرفتار بسیاری از مشکلات شدند, پس فراموشی قیامت «ضلالت»، «غوایت» و مانند آن را به همراه دارد؛ اما یاد قیامت هدایت را, وصول و شهود به مقصد را به همراه دارد، فرمود این جایزه را ما به اینها دادیم.
مقصود از ذِکْرَی الدَّار در آیه
إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ «فان قیل ما تلک الخالصة؟ نقول هی ذکری الدار»، خانه حقیقی آن است و اینها به یاد خانه خودشان هستند. پس انسان آنچه در دنیا میسازد دار نیست، مسافرخانه دار نیست, خانه مسافر است؛ رودخانه, خانه رود است نه خانه دیگری که در اینجا عبور میکند. فرمود دنیا «فَخُذُوا مِنْ مَمَرِّکُمْ لِمَقَرِّکُمْ» (1)«مَمرّ» خانه ندارد، این «بیتالمرور» است و «بیتالمرور» خانه نیست، بلکه «دارالقرار» خانه است. خانهٴ آدم آنجاست که میرود در آنجا میماند، مسافرخانه هرگز خانه آدم نیست. این بیان نورانی حضرت سیّدالشهداء که فرمود: «فَمَا الْمَوْتُ إِلَّا قَنْطَرَةٌ» (2)همین است. دنیا و مرگی که انسان در دنیا میچشد پُلی است, اگر در سَرِ پل انسان یک دکّه بسازد که خانه نیست. فرمود خانه آدم همانجاست. ما چنین جایزه خالصهای را به این خانواده دادیم؛ به ابراهیم و اسحاق و یعقوب و مانند آن دادیم که جریان آنها در قسمتهای قبل گذشت. پرسش: ببخشید! با اینکه سیره آنها تلفیق با أَ لَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرَی (3)است و نه کاری به دنیا دارند و نه ؟
پاسخ: نه, کار به دنیا دارند در مبارزات هستند, زندان میروند, کار سیاسی میکنند، اما همیشه وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذی فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ است.
پرسش: منظورم این است که اینها نه به دنیا نه به آخرت کار دارند, بلکه با خود صاحب خانه کار دارند؟
پاسخ: بله، اما خانه دارند و به اینها کار ندارند، نه اینکه خانه ندارند; منتها دار اینها «لقاءالله» است. بعضیها دارشان جَنَّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ (1)است؛ هر کسی که آن بالایی را دارد، این پایینی را یقیناً دارد؛ یعنی جَنَّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ را همه انبیا و اولیا و مؤمنین دارند و آن چیزی که همه ندارند آن است که در بخش پایانی سوره «قمر» هست که این خاندان در عین حال که فی جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ (2)را واجد می باشند, عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ (3)را در نظر دارند.
برگزیده بودن همه انبیا و علت ذکر بعضی از آنان در قرآن
إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ آن خالصه چیست؟ ذِکْرَی الدَّارِ به یاد خانه و آنجایی هستند که بالأخره «دارالقرار» است. وَ إِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ الْمُصْطَفَیْنَ الْأَخْیارِ «صَفوه» ما هستند, إِنَّ اللَّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهیمَ (4)همینها هستند, خَیر, برکت, رحمت, مغفرت و مانند اینها هستند. این سه پیامبر در برابر آن سه پیامبر قبلی؛ داود و سلیمان و ایّوب سه نفر, ابراهیم و اسحاق و یعقوب(علیهم الصلاة و علیهم السلام) شش پیامبر; حالا کم کم به آن سه پیامبر دیگر میرسند که جمعاً نُه پیامبر می شود، وَ اذْکُرْ إِسْماعیلَ وَ الْیَسَعَ وَ ذَا الْکِفْلِ که نام مبارک اینها برخیها با تاریخ و برخیها هم بدون تاریخ آمده است و نام بسیاری از انبیا هم در قرآن کریم نیامده است. در چند جای قرآن خدا فرمود ما انبیای فراوانی فرستادیم مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنا عَلَیْکَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَ؛ (5)ما انبیایی را که در خاورمیانه زندگی میکردند و سرگذشت آنها را میتوانستیم به شما نشان دهیم، قصه اینها را گفتیم و بعد گفتیم: فَسیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُروا، (6)اما آن طرف آب, این طرف آب, خاور دور, باختر دور ما انبیایی داشتیم, اُممی داشتیم ما که نمیتوانیم به شما بگوییم که در آن طرف آب, اقیانوس اطلس و اقیانوس کبیر ما کسانی فرستادیم، انبیایی بودند و اُممی بودند که به عذاب مبتلا شدند، بعد نمیتوانیم به شما مدرک نشان دهیم. قصهٴ انبیای خاور دور و باختر دور که در قرآن نیامده، نه برای اینکه انبیا فقط در خاورمیانه هستند، این را «بالصراحة» قرآن فرمود که ما خیلی از اینها را برای شما نگفتیم: مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنا عَلَیْکَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَ، برای اینکه اگر میگفتیم آن طرف اقیانوس کبیر پیغمبری بود، اینها به پیغمبر میگفتند از کجا ما خبردار شویم؟ نه نقلی داریم, نه مشاهده داریم، از کجا شما این حرف را میزنید؟ اما درباره انبیای دیگر که در خاورمیانه بودند آدرس داد، فرمود اگر شما آثار باستانی بشناسید, میراث فرهنگی بشناسید، وقتی از مکه برای تجارت به شام میروید این دو شهر سر راهتان است؛ در سوره مبارکه «حجر» فرمود: وَ إِنَّهُما لَبِإِمامٍ مُبینٍ؛ (7)ما این دو شهر را ویران کردیم، «امام» آن بزرگراه را میگویند که اگر کسی وارد این بزرگراه شد دیگر لازم نیست از کسی بپرسد که مقصد کجاست، مستقیماً میرسد. فرمود این سرِ راهتان هست و راههای فرعی هم نیست، این بزرگراهی که مسیر تجارت بود و از مکه به شام میرسید، این دو شهری که ویران کردیم و آثار باستانی و میراث فرهنگی دارد سرِ راهتان است، ببینید ما با اینها چه کردیم؛ در شام این قضیه هست, در بین راه این قضیه هست که اینها را قرآن کریم میتواند بگوید: فَسیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُروا کَیْفَ کانَ، اما اگر می گفت در آن طرف آب شرق و در آن طرف آب غرب پیامبری بود، اینها میگفتند از کجا مشخص است که چنین پیامبری بود؟ لذا «بالصراحة» فرمود قصه بخشی از انبیا را ما برای شما نگفتیم؛ حالا همینها که گفته را هم تاریخ مفصّل همه اینها نیامده است، چون نام اینها در خاورمیانه بود نام شریف اینها در قرآن کریم آمده است.
جزء اخیار بودن انبیا عامل ماندگاری نام آنان
فرمود: وَ اذْکُرْ إِسْماعیلَ وَ الْیَسَعَ وَ ذَا الْکِفْلِ وَ کُلٌّ مِنَ الْأَخْیارِ، گاهی دارد کُلٌّ مِنَ الصَّالِحینَ (1)و گاهی دارد کُلٌّ مِنَ الْأَخْیارِ و مانند آن, بعد فرمود: هذا ذِکْرٌ ملاحظه فرمودید که در اول سوره مبارکه «ص» دارد: ص وَ الْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ، نامآوری, ماندن, لسان صِدق داشتن, نام کسی در عالَم بماند همین است. الآن در بین این هفت میلیارد نام همین چند پیغمبر مانده است. این همه سلاطین آمدند و رفتند نامشان در کتابهای تاریخ دفن شده، اما وجود مبارک ابراهیم هست, عیسی هست, موسی هست, وجود مبارک پیغمبر(علیهم السلام) هست، این چند نفر هستند که در میان این هفت میلیارد مطرح می باشند. فرمود اینها ذکر است.
تبیین اوصاف خانه قیامت برای متّقین و فجّار
بعد فرمود این «دار» و قیامتی که گفتیم را برای شما شرح دهیم. مشابه این قسمتها تقریباً چندین بار گذشته؛ لذا خیلی بحث ندارد. فرمود در قیامت یک عدّه اهل تقوا هستند و یک عدّه اهل طغیان می باشند, آنها که اهل تقوا هستند سرگذشت آنها مشخص است و آنها هم که اهل طغیان می باشند سرگذشت آنها هم مشخص است، ما اجمال و سرگذشت این دو گروه را الآن برای شما شرح میدهیم وَ إِنَّ لِلْمُتَّقینَ لَحُسْنَ مَآبٍ «اُوب» یعنی رجوع که بازگشت خوبی دارند و هیچ رنجی هم ندارند، «مآب» آنها چیست؟ جَنَّاتِ عَدْنٍ بهشت است که در آنجا مستقرّ هستند، مُفَتَّحَةً لَهُمُ الْأَبْوابُ؛ درها باز است و کسی مایل نیست از بهشت بیرون برود یک و کسی بدون اجازه حقّ ورود ندارد دو, اما باز بودن درب یک آزادی است برای ساکنانش سه, تا وَ الْمَلائِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بابٍ (2)چهار, هر لحظه یا در هر فرصت مناسبی فرشتهها برای عرض سلام و علاقه به حضور بهشتیها میآیند؛ لذا درب باز است و جهنم دربش بسته است، چون هیچ کس قدرت خروج ندارد، برای اینکه اینها «مقرّنین» در «اصفاد» هستند و اینها بسته می باشند، «فی مکان ضیّق» (3)هستند اینطور نیست که در جهنم جای وسیع به اینها دهند؛ آنجا هم اگر کسی گرفتار ضیق صدر بود و سعی کرد دیگران را در فشار قرار دهد، اینطور نیست که یک آتش وسیعی به او دهند و بگویند اینجا بسوز، آنجا هم جایش بسته است; یعنی در آتش تنگ میسوزند این «فی مکان ضیّق», مُقَرَّنینَ فِی الْأَصْفادِ (4)برای اینهاست. درب جهنم هم فی عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ الآن درب را قفل میکنند کلید مشخصی دارند اما گاهی برای دزدی یک پشتبند عمودی میزنند که از بالا تا پایین را بگیرد. سابقاً برای اینکه کسی درب ها باز نکند، پشتبندی داشت که این پشتبند افقی نبود عمودی بود، از بالای درب تا پایین درب را میبست این میشد «عَمَدِ مُمَدَّد» و مُمتد و عمودی از بالا تا پایین, بسته بود و پشتبند آن هم افقی نبود، عمودی بود «مُمدّد» بود, ممتد بود فی عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ، (5)چرا اینطور بسته است؟ برای اینکه بسته بودن درب عذابی است فوق عذاب, کسی که حاضر نیست به جهنم برود و کسی هم که قدرت خروج ندارد، اما بسته بودن درب، عذابی است فوق عذاب. فرمود در جریان بهشت اینطور است که مُفَتَّحَةً لَهُمُ الْأَبْوابُ ٭ مُتَّکِئینَ فیها یَدْعُونَ فیها بِفاکِهَةٍ کَثیرَةٍ وَ شَرابٍ اینها یعنی مُتَّکِئینَ عَلی سُرُرٍ متقابلین و مانند آن تکیهگاهی دارند, روی میز هستند, آرام زندگی میکنند, در رفاه به سر میبرند، هر میوهای که خواستند میوه را میطلبند و میوه حاضر میشود.
ترسیم چگونگی برآورده شدن نیاز بهشتیها و کار آنها
در سوره مبارکه «یونس» گذشت که به کسی نمیگویند به ما میوه بده یا به میوه نمیگویند بیا دَعْواهُمْ فیها سُبْحانَکَ اللَّهُمَّ وَ تَحِیَّتُهُمْ فیها سَلامٌ وَ آخِرُ دَعْواهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمینَ (1)این سه جمله سخن بهشتیهاست؛ بهشتی اگر بخواهد سیب بچیند نه دست دراز میکند که سیب بچیند, نه به کسی میگوید به من سیب بده, نه از فرشته میخواهند که سیب بیاورد, نه به درخت میگویند شاخه خود را خم کن، میگویند: دَعْواهُمْ فیها سُبْحانَکَ اللَّهُمَّ یعنی ما محتاج هستیم و تو محتاج نیستی، آن سبحان میتواند نیاز محتاج را برطرف کند دَعْواهُمْ فیها سُبْحانَکَ اللَّهُمَّ و به یکدیگر که رسیدند تَحِیَّتُهُمْ فیها سَلامٌ، از میوه که استفاده کردند وَ آخِرُ دَعْواهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمینَ که تسبیح و تحمید, کارِ اینهاست چیدن در کار نیست خواستن در کار نیست، با خدا میگویند تو منزّه از بینیازی، معلوم میشود نیازی به سیب دارند این میوه حاصل میشود, نیاز به آب دارند این حاصل میشود، این یَدْعُونَ فیها بِفاکِهَةٍ این دعوای اینها را سوره مبارکه «یونس» مشخص کرد، نه اینکه بگویند به ما میوه بده یَدْعُونَ فیها بِفاکِهَةٍ کَثیرَةٍ وَ شَرابٍ و بدون اینکه گرسنه باشند لذّت سیری را میچشند, بدون اینکه تشنه شوند لذّت نوشیدن آب خنک را میچشند و احساس میکنند وَ عِنْدَهُمْ قاصِراتُ الطَّرْفِ أَتْرابٌ حوریهایی که نزد آنها هستند مُژه کوتاه هستند این کوتاهی مُژه علامت زیبایی نیست گفتند یا کنایه از آن است که غیر از همسرهای خود احدی را نمیبینند یا ناظر به «غنج» و «دلال» وَ عِنْدَهُمْ قاصِراتُ الطَّرْفِ اینها اطراف و امثال هستند و هم شبیه یکدیگر می باشند و هم هماهنگ با این مردان بهشتی هستند. بعد فرمود: هذا ما تُوعَدُونَ لِیَوْمِ الْحِسابِ * إِنَّ هذا لَرِزْقُنا ما لَهُ مِنْ نَفادٍکه این «هذا» ترسیم وضع بهشت است، این را الآن برای شما نقد میکنیم؛ آنهایی که مشمول خطبه نورانی حضرت امیر در وصف متّقیان هستند که فرمود: «فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ کَمَنْ قَدْ رَآهَا» (2)یا مشمول آیه ذیل هستند که اگر «علمالیقین» داشتید کَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقینِهمانطوری که لَتَرَوُنَّ الْجَحیمَ, «ترونّ الجنّة» هم هست و این «هذا» برای آنها درست است، چون نشان میدهند؛ اگر نبودند - کما هو الغالب - این ترسیم صحنه غیبت برای شاهدان است إِنَّ هذا لَرِزْقُنا ما لَهُ مِنْ نَفادٍ،این بحث وَ إِنَّ لِلْمُتَّقینَ؛ اما چون درباره حضرت ابراهیم و اسحاق و یعقوب فرمودند اینها به یاد معاد هستند، حالا این معاد را دارد شرح میدهد که معاد بخشی برای متّقیان است که حُکم آن چنین است و بخشی برای طاغیان است که - أعاذنا الله - حکم آن بعد میآید.
موضوع: تفسیر آیات 55 تا 68 سوره ص
هذا وَ إِنَّ لِلطَّاغینَ لَشَرَّ مَآبٍ (55 جَهَنَّمَ یَصْلَوْنَها فَبِئْسَ الْمِهادُ (56) هذا فَلْیَذُوقُوهُ حَمیمٌ وَ غَسَّاقٌ (57) وَ آخَرُ مِنْ شَکْلِهِ أَزْواجٌ (58) هذا فَوْجٌ مُقْتَحِمٌ مَعَکُمْ لا مَرْحَباً بِهِمْ إِنَّهُمْ صالُوا النَّارِ (59) قالُوا بَلْ أَنْتُمْ لا مَرْحَباً بِکُمْ أَنْتُمْ قَدَّمْتُمُوهُ لَنا فَبِئْسَ الْقَرارُ (60) قالُوا رَبَّنا مَنْ قَدَّمَ لَنا هذا فَزِدْهُ عَذاباً ضِعْفاً فِی النَّارِ (61) وَ قالُوا ما لَنا لا نَری رِجالاً کُنَّا نَعُدُّهُمْ مِنَ الْأَشْرارِ (62) أَتَّخَذْناهُمْ سِخْرِیًّا أَمْ زاغَتْ عَنْهُمُ الْأَبْصارُ (63) إِنَّ ذلِکَ لَحَقٌّ تَخاصُمُ أَهْلِ النَّارِ (64) قُلْ إِنَّما أَنَا مُنْذِرٌ وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلاَّ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ (65) رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَیْنَهُمَا الْعَزیزُ الْغَفَّارُ (66) قُلْ هُوَ نَبَأٌ عَظیمٌ (67) أَنْتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ (68)) تبیین دو تفسیر در معنای إِنَّا أَخْلَصْنَاهُم
بعد از تبیین خطوط کلی اصول دین; یعنی توحید و نبوّت و معاد و ارائه خطوط کلی اخلاق و حقوق، به ذکر مسئله معاد و تا حدودی به طور تفصیل بین دوزخ و بهشت پرداختند. فرمودند این نُه پیامبری که اسامی شریفشان برده شد، بخشی از اینها نسبت به دیگران فضیلتی دارند و آنها ابراهیم و اسحاق و یعقوب(علیهم السلام) هستند که إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِکْرَی الدَّارِ (1)[1] و برای این إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ همانطوری که ملاحظه فرمودید دو تفسیر رایج است؛ یکی اینکه ما به آنها جایزه ویژهای دادیم و دیگر اینکه ما آنها را بنده «مُخلَص» خود قرار دادیم و به یک سبب برای خود اختصاص دادیم و آن این است که اینها مرتب به یاد قیامت بودند، نه اینکه ما به اینها جایزه ویژه دادیم. آنچه در نوبت قبل تفسیر شد را آیه بعد هم تأیید میکند، اما این وجه دوم را جناب فخررازی و دیگران هم ذکر کردند که إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِکْرَی الدَّارِ; یعنی اینکه ما «مستخلِص» هستیم و اینها بندگان «مُخلَص» ما هستند، برای آن است که اینها همیشه به یاد معاد می باشند؛ (2)اما آن تفسیر قبلی این است که ما به اینها یک جایزه ویژه دادیم و آن این است که اینها به یاد معاد هستند و اینها نزد ما «مصطفی» و برگزیده می باشند وَ إِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ الْمُصْطَفَیْنَ الْأَخْیارِ؛ (3)[3] این «صَفوة» بودن, خیر بودن و این به یاد معاد بودن برکاتی است که از ناحیه الهی به اینها رسیده است.
دوزخ بَد جایگاهی برای تبهکاران
مسئله قیامت را که مطرح فرمود، این بحث به دو قسم تقسیم شده است: یکی مسئله بهشت است که نعمتهای بهشت را با ابدیّتِ آن ذکر فرمود، بعد به دوزخ میرسد و میفرماید: هذا وَ إِنَّ لِلطَّاغینَ لَشَرَّ مَآبٍ. در این بخشها کلمه «هذا» چندین بار تکرار شده است، چون این احضار مسئله معاد است، این «تجسیم» یا «تمثیل» یا «احضار» مسئله معاد است. میفرماید صحنهها طوری است که ما به کفّار و تبهکاران میگوییم این, این, این, این؛ در این قسمت چهار بار کلمهٴ «هذا» تکرار شده است.
میفرماید: هذا وَ إِنَّ لِلطَّاغینَ لَشَرَّ مَآبٍ بازگشت بدی دارند، چون بالأخره انسان از مبدأیی که آمد به عنوان إِنَّا لِلَّهِ به همان مبدأ مراجعه میکنند به عنوان وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ؛ (1)لذا «أَوْب» و رجوع برای انسان مقرّر است و معاد و «مَآب» برای انسان تبیین شده است هذا وَ إِنَّ لِلطَّاغینَ لَشَرَّ مَآبٍ، چه اینکه مؤمنین دارای حُسن «مَآب» و خیر «مَآب» هستند. آن مرجع بد چیست؟ عبارت است از جَهَنَّمَ که یَصْلَوْنَها اینها وارد میشوند میسوزند و بد جایگاهی آماده شد؛ انسان برای خود آماده میکند.
اعمال و رفتار انسان سبب بَد شدن جایگاه در قیامت
فرمود آنچه انسان انجام میدهد فَلِأَنْفُسِهِمْ یَمْهَدُونَ؛ (2)اگر فرشی است پهن میکند, اگر جایی است «ممهَّد» و آماده میکند به وسیله عقاید و اعمال و اخلاق خودش هست که فَلِأَنْفُسِهِمْ یَمْهَدُونَ، اینجا هم فرمود «مِهاد» اینها، بستر اینها و آسایشگاه اینها بسیار جای بدی است. بدی آن به چه چیزی است؟ برای اینکه سوزنده است یک, پُر چرک است دو, این کارِ حرام و مال حرام ظاهر آن لذیذ است و باطنش چرک، فرمود: هذا فَلْیَذُوقُوهُ حَمیمٌ که گداخته است، هذا فَلْیَذُوقُوهُ حَمیمٌ وَ غَسَّاقٌ؛ اینها حتماً باید بچشند، هم داغ است و هم چرکین، پُر «غسق» و پُر چرک است. این چروکی که در دنیا به وسیله سیّئات پدید آمد، در آخرت هم غذای اینهاست. اینکه فرمود: کَلاَّ بَلْ رانَ عَلی قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ، (3)[6] «رانَ» یعنی چرک گرفته و «رِین» همان چرک است؛ فرمود سیّئات و اخلاق بد اینها چرکی است که بر روی جان و دل اینهاست. این نیش زدنها, آبرو بردنها, زخم زبان زدنها به صورت یک تیغ درمیآید که فرمود: لَیْسَ لَهُمْ طَعامٌ إِلاَّ مِنْ ضَریعٍ، (4)[7] «ضریع» همان بوتههای پرتیغ بیابان حجاز است؛ فرمود اینها در دنیا که بودند مرتب با آبروی مردم کار داشتند، نیش میزدند و افراد را آزار میدادند که همان نیشزدنها به صورت «ضریع»; یعنی بوته پرتیغ درمیآید. فرمود: هذا فَلْیَذُوقُوهُ حَمیمٌ یک, وَ غَسَّاقٌ دو؛ تنها این نیست، همانطوری که درباره بهشتیها فرمود انواع و اقسام «فواکه» (5)هست، اینجا هم فرمود انواع و اقسام عذابها هست وَ آخَرُ مِنْ شَکْلِهِ؛ یعنی مشابه این است یک, «ازواج» یعنی اصناف دو, اصناف فراوانی مشابه این «حمیم» و مشابه آن «غسّاق» در دوزخ هست.
عذاب جهنم سبب ایجاد گفتگوهای متخاصمانه بین تابعان و متبوعان
بعد گفته میشود هذا فَوْجٌ مُقْتَحِمٌ مَعَکُمْ،حالا یا «خَزنه» دوزخ میگویند یا متبوعانی که قبلاً وارد دوزخ شدند میگویند؛ گفتگویی بین دوزخیان هست که تابع و متبوع هستند و گفتگویی بین دوزخیان با خود نسبت به پرهیزکاران هست؛ آن گفتگویی که بین خود دوزخیان هست، لعن و طرد و سبّ و شتم است کُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها (1)[9] که این میگوید تو باعث شدی و او میگوید تو باعث شدی، اینها در سطح هم گفتگو می کنند؛ اگر یک عدّه جزء ائمه کفر بودند و متبوع بودند که یک عدّه به دنبال آنها راه افتادند، بین اینها هم تخاصمی است که در سوره مبارکه «سبأ» (2)و در سوره «صافات» (3)مشخص شده که این مخاصمهها بین تابع و متبوع است و بین ائمه کفر و امت کفر است که چند بار هم در سوره «سبأ» و هم در سوره «صافات» بیان شد؛ این مخاصمهها را در بخشهای گوناگون قرآن بیان میکند، اینجا الآن تخاصمی است بین تابع و متبوع. هذا فَوْجٌ مُقْتَحِمٌ مَعَکُمْ به آن متبوعها و ائمه کفر گفته میشود دستهای میآیند که با فشار وارد جهنم میشوند و جا تنگ است. مَرْحَباً، «ترحیب»؛ یعنی جا وسیع است و خوش آمدید, «لا مرحباً»؛ یعنی ناخوشآمدید و جا وسیع نیست؛ نه اینکه جا تنگ باشد، جای جهنمی تنگ است. اینچنین نیست که یک میدان وسیعی یا یک اتاق بزرگی به او بدهند و بگویند اینجا باش و بسوز، یک جای تنگی میدهند و میگویند همینجا باش و همینجا بسوز که «فِی مَکانٍ ضَیّقٍ مُقَرَّنینَ بالْأَصْفادِ» (4)[12]این جای تنگی است؛ آن تنگنظری او, این انحصارطلبی او و عدم تحمّل دیگران همه به این صورت درمیآید، اینطور نیست که حالا جای او در جهنم وسیع باشد «فِی مَکانٍ ضَیّقٍ مُقَرَّنینَ بالْأَصْفادِ». تابعها به متبوعان میگویند این فوجی است که با «اقتتام» و با فشار وارد میشوند، آنها میگویند خوش نیامدید لا مَرْحَباً. آیا «خزنه»ٴ جهنم این سخن را میگویند یا این گفتگویی بین تابع و متبوع است؟ از تعبیرات بعدی معلوم میشود که این گفتگویی بین تابع و متبوع است که تابعان به متبوعان میگویند: هذا فَوْجٌ مُقْتَحِمٌ مَعَکُمْ متبوعان میگویند: لا مَرْحَباً بِهِمْ إِنَّهُمْ صالُوا النَّارِ؛ خوش نیامدند، اینها اهل دوزخ هستند و باید بچشند. تابعان دوباره برمیگردند و میگویند شما ما را به جهنم کشاندید. قالُوا بَلْ أَنْتُمْ لا مَرْحَباً بِکُمْ؛ تابعها به متبوعها میگویند شما ناخوش آمدید، برای اینکه شما ما را به این جای تنگ گرفتار کردید أَنْتُمْ قَدَّمْتُمُوهُ لَنا؛ شما باعث شدید که ما به جهنم افتادیم، پس جا و قرارگاه بدی است فَبِئْسَ الْقَرارُ، بعد این تابعها میگویند: قالُوا رَبَّنا مَنْ قَدَّمَ لَنا هذا فَزِدْهُ عَذاباً ضِعْفاً فِی النَّارِ؛ خدایا آنها که باعث شدند ما به جهنم بیفتیم، عذاب آنها را دو برابر کن! این تخاصم و تلاعنی است که بین اهل «نار» است که کُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها (5)[13] این یک اصل، اما حق با تابعان است یا حق با متبوعان، هم در سوره مبارکه «صافات» و هم در سوره مبارکه «سبأ» و هم در موارد دیگر بازگو شد.
تبیین گفتگوی متخاصمانه بین تابعان و متبوعان در دوزخ
در سوره مبارکه «سبأ» آیه 31 به بعد فرمود اینها وقتی به دوزخ گرفتار شدند یَرْجِعُ بَعْضُهُمْ إِلی بَعْضٍ الْقَوْلَ یَقُولُ الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذینَ اسْتَکْبَرُوا لَوْ لا أَنْتُمْ لَکُنَّا مُؤْمِنینَ؛ تابعها به مستکبران متبوع میگویند شما در اثر تبلیغ سوء ما را گرفتار، گمراه و دوزخی کردید، مستکبرانِ متبوع به تابعان میگویند: قالَ الَّذینَ اسْتَکْبَرُوا لِلَّذینَ اسْتُضْعِفُوا أَ نَحْنُ صَدَدْناکُمْ عَنِ الْهُدی بَعْدَ إِذْ جاءَکُمْ (1)[14] انبیا آمدند، عقل داشتید, فطرت داشتید ما دعوت کردیم میخواستید نیایید، ما شما را گمراه نکردیم، شما با سوء اختیار خود به دنبال ما راه افتادید، وگرنه حجّت الهی آمدند, انبیا آمدند, صحف الهی آمد, کتابها و اولیا و معصومین(علیهم السلام) آمدند و گفتند, میخواستید حرف آنها را قبول کنید، ما چه تقصیر داریم؟! ما دعوت کردیم آمدید؛ انبیا دعوت کردند, اولیا دعوت کردند, اهل بیت دعوت کردند میخواستید آنجا بروید قالَ الَّذینَ اسْتَکْبَرُوا لِلَّذینَ اسْتُضْعِفُوا أَ نَحْنُ صَدَدْناکُمْ عَنِ الْهُدی بَعْدَ إِذْ جاءَکُمْ بَلْ کُنْتُمْ مُجْرِمینَ.مستضعفان در دوزخ به مستکبران میگویند آن نقشههایی که شما شب و روز میکشیدید آنها ما را گرفتار کرده، شما نقشهها کشیدید، توطئهها کردید و تبلیغات کردید، این کارها را کردید وَ قالَ الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذینَ اسْتَکْبَرُوا بَلْ مَکْرُ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ؛ شما شب و روز مکر کردید, نقشه کشیدید, توطئه کردید و ما را گرفتار کردید إِذْ تَأْمُرُونَنا أَنْ نَکْفُرَ بِاللَّهِ وَ نَجْعَلَ لَهُ أَنْداداً وَ أَسَرُّوا النَّدامَةَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذابَ وَ جَعَلْنَا الْأَغْلالَ فی أَعْناقِ الَّذینَ کَفَرُوا هَلْ یُجْزَوْنَ إِلاَّ ما کانُوا یَعْمَلُونَ. (2)
داوری خدای سبحان بین متخاصمان و عذاب برابر آنان
پایان و داوری آن را ذات اقدس الهی در بعضی از سوَر گذشته به عهده گرفته است. حالا آنچه در سوره مبارکه «صافات» هم گذشت، چون بررسی آن در این مدتهای اخیر بود به طور اجمال اشاره شود و بعد به آن داوری نهایی پروردگار برسیم. در سوره مبارکه «صافات» آیه 27 به بعد فرمود دوزخیان وقتی وارد شدند وَ أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ یَتَساءَلُونَ ٭ قالُوا إِنَّکُمْ کُنْتُمْ تَأْتُونَنا عَنِ الْیَمینِ ٭ قالُوا بَلْ لَمْ تَکُونُوا مُؤْمِنینَ ٭ وَ ما کانَ لَنا عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطانٍ بَلْ کُنْتُمْ قَوْماً طاغینَ ٭ فَحَقَّ عَلَیْنا قَوْلُ رَبِّنا إِنَّا لَذائِقُونَ؛ (1)مستکبران با مستضعفان که وارد دوزخ شدند، این تابعها به متبوعها میگویند شما از ناحیه قوّت و قدرت آمدید و ما را گرفتار کردید که اینها میگویند ما تبلیغ کردیم و انبیا هم تبلیغ کردند، میخواستید نیایید. در سوره مبارکه «اعراف» و امثال «اعراف» وقتی ناله یا درخواست مستضعفان را خدا نقل میکند که میگویند: رَبَّنا إِنَّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ کُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبیلاَ ٭ رَبَّنا آتِهِمْ ضِعْفَیْنِ مِنَ الْعَذابِ؛ (2)[17] خدایا این مستکبران و این ائمه کفر ما را گرفتار کردند که در داوری نهایی ذات اقدس الهی میفرماید: لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَ لکِنْ لا تَعْلَمُونَ؛ (3)[18] هم عذاب مستکبران دو برابر است و هم عذاب مستضعفان, آنها دو گناه کردند و دو عذاب دارند، شما هم دو گناه کردید و دو عذاب دارید؛ آنها دو گناه کردند یکی اینکه خودشان آلوده شدند و دیگر اینکه تبلیغ سوء کردند و شما را گمراه کردند؛ شما هم دو گناه کردید: یکی اینکه خود آن عمل را مرتکب شدید و دیگر اینکه درب خانه اهل بیت را بستید، شما اگر به طرف ائمه کفر نرفته بودید که درب خانه انبیا و اهل بیت بسته نمیشد، مگر شما کم کاری کردید؟! به هر راهی که گفتند شما راه افتادید و رفتید. اینچنین نیست که درب خانه اهل بیت بیخود بسته شده باشد، شماها بستید، آنها چند نفر بیشتر نبودند، فرمود شما حسابنکرده دارید حرف میزنید قالَ لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَ لکِنْ لا تَعْلَمُونَ، کم کاری نکردید! هر چه به شما گفتند گوش کردید و راه افتادید؛ دیگر نمیدانستید که انسان باید حجّت و یقین داشته باشد لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَ لکِنْ لا تَعْلَمُونَ که این داوری نهایی ذات اقدس الهی است. در آن روایت نورانی که وجود مبارک امام صادق به آن مردی که مستشار دیوان عالی اموی بود و مرحوم کلینی نقل کرد که این شخص در آخر عمر توبه کرد، حضرت فرمود اگر شماها نبودید درب خانه ما بسته نمیشد، شما رفتید و اموی را تقویت کردید، مگر آنها چند نفر بودند؟! (4)
تمام بودن حجّت بر تبهکاران علت معذور نبودن آنان
غرض آن است که حجّت بر اینها تمام شد، اینها نمیتوانند بگویند ما معذور بودیم یا گناه مستکبران دو برابر بود. حجّت الهی اگر بر کسی بالغ نشود نظیر افرادی که در روستاهای دوردست هستند، بله! حساب آنها جداست و شاید خدا آنها را اصلاً عذاب نکند، آنها که حجّت الهی به آنها نرسید چه عذابی دارند؟! اما اینها که هر روز به دنبال زید و عمرو راه میافتند، بر اینها حجّت الهی بالغ شده است، اینها در فضایی زندگی میکنند که هم حرف انبیا و اولیا در آنجا مطرح است و هم حرف بیگانهها، فرمود: لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَ لکِنْ لا تَعْلَمُونَاین تخاصم اهل نار است که کُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها، (1)[20]یک سؤال و جوابی هم نسبت به بهشتیها دارند.
یادآوری مؤمنان مورد استهزای تبهکاران توسط آنها در جهنم
بهشتیها در بخشهایی از آیاتی که قبلاً گذشت با یکدیگر صحبت دارند که مثلاً یکی از آنها میگوید من در دنیا رفیقی داشتم که هر وقت نماز میخواندم, اطاعت میکردم و راه دینی را انتخاب میکردم او ما را مسخره میکرد، شما از او خبر دارید یا ندارید؟ فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فی سَواءِ الْجَحیمِ، (2)[21] از بالا نگاه کرد و دید که او در وسط دوزخ است؛ این گفتگوی بهشتیها با هم بود که یکی از اینها به دیگری میگوید کسی در دنیا بود که هر وقت ما راه صحیح میرفتیم و راه قرآن و عترت را طی میکردیم او ما را مسخره میکرد، شما از او باخبرید یا نه؟ خودش از بالا اِشراف پیدا کرد و سری به دوزخ زد فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فی سَواءِ الْجَحیمِ، بعد گفت خدا را شکر که ما در دنیا حرف تو را نشنیدیم؛ اما اینجا خود دوزخیان با یکدیگر سخن میگویند, میگویند بعضی افراد بودند به نام مؤمن در دنیا اینها یا تحت «مسخره» ما بودند یا تحت «تسخیر» ما بودند، از اینها خبر ندارید؟ اینها را نمیدانید در کجا هستند؟ اینها همانهایی هستند که فعلاً در بهشت هستند. فرمود دوزخیان که با خودشان این حرف را داشتند، نسبت به یکدیگر درباره مؤمنین سخن گفتند: وَ قالُوا ما لَنا لا نَری رِجالاً کُنَّا نَعُدُّهُمْ مِنَ الْأَشْرارِ؛ یک عدّه افراد با ایمانی بودند که ما اینها را به عنوان محور شرارت خیال میکردیم، بعد معلوم شد، یا اینها را «مسخره» میکردیم یا تحت «تسخیر» ما بودند أَتَّخَذْناهُمْ سِخْرِیًّا أَمْ زاغَتْ عَنْهُمُ الْأَبْصارُ؛ ما آنها را مسخره میکردیم یا آنها واقعاً اهل بهشت بودند و ما خبر نداشتیم یا خبری از اینها نیست و اینجا هستند و ما نمیبینیم. در بخشهایی هستند که اینها در بهشت می باشند، البته شما از بهشت خبر ندارید، چون دوزخیان از بهشت بیخبرند، اما بهشتیان میتوانند از دوزخیان باخبر باشند.
ظهور ثمره اختلاف تبهکاران و اتّحاد مؤمنان در قیامت
فرمود این عصارهٴ آن چیزی است که در جهنم میگذرد؛ جهنمیها در دنیا گرفتار اختلاف بودند و «کلٌّ یجرّ النار الی قرصه» (1)هر کدام سعی میکردند که دیگری را بکوبند, هر کدام سعی میکردند خودشان بالا بیایند، نام خودشان را طرح کنند، نام دیگری را طرد کنند و از بین ببرند؛ این خصیصه و رذیلت در جهنم به همان صورت ظهور میکند، اما «الْمُسْلِمُونَ إِخْوَةٌ تَتَکَافَأُ دِمَاؤُهُمْ وَ یَسْعَی بِذِمَّتِهِمْ أَدْنَاهُمْ» (2)[23] این روح اخوّت, روح برادری و روح برابری در دنیا بین مؤمنین هست، همینها او را وارد بهشت میکند؛ این از احادیث وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) است که فرمود: «تَزَاوَرُوا»؛ (3)یکدیگر را ترک نکنید, طرد نکنید، به دیدن یکدیگر بروید، به محفل یکدیگر احترام بگذارید، در آن حضور پیدا کنید و با هم باشید «تَزَاوَرُوا»، بالأخره شما شیعه ما هستید وقتی چند نفر از شما یک جا نشستید حدیث ما, حرف ما, سخن ما و منطق ما را مطرح میکنید «فَإِنَّ فِی زِیَارَتِکُمْ إِحْیَاءً لِقُلُوبِکُمْ وَ ذِکْراً لِأَحَادِیثِنَا»، احادیث ما, سخنان ما اهل بیت هم یک امر عادی نیست «وَ أَحَادِیثُنَا تُعَطِّفُ بَعْضَکُمْ عَلَی بَعْضٍ» (4)این کلمات ما از جای دیگر آمده و آن قدرت را دارد که دلها را به هم مرتبط کند. اینکه میبینید میگویند سنگ روی سنگ بند نمیشود درست است، الآن این برجهای بلندی که به طول صد متر یا دویست متر کمتر و بیشتر دارند میسازند، اگر آهن روی آهن باشد یا سنگ روی سنگ باشد که بند نمیشوند، بالأخره یک ملات نرمی لازم است که این دو سنگ را به هم جمع کند، فرمود فرمایشات اهل بیت آن ملات نرم است که دلها را به هم جمع میکند که آن وقت شما میتوانید برج بسازید «وَ أَحَادِیثُنَا تُعَطِّفُ بَعْضَکُمْ عَلَی بَعْضٍ» که عاطفه ایجاد میکند, محبّت ایجاد میکند, علاقه ایجاد میکند, اختلاف را برمیدارد. حرفهای ما که از دنیا نیامده تا باعث کثرت و اختلاف شود، حرفهای ما از جای دیگر آمده است میتوانید برج بسازید «وَ أَحَادِیثُنَا تُعَطِّفُ بَعْضَکُمْ عَلَی بَعْضٍ». اینکه میگویند سنگ روی سنگ بند نمیشود درست است, اینکه میگویند یک ملات نرم باید باشد تا سنگها را به هم مرتبط کند درست است، ملات نرم بنیان مرصوص جامعهٴ متمدّن سخنان اهل بیت است، فرمود ما حرفهایمان از جای دیگر است. فرمود این اوصاف در آنها نبود، آن وقت همین اختلاف و خودخواهی باعث ورود در دوزخ شد و آنجا هم که سخن از لعن است إِنَّ ذلِکَ لَحَقٌّ تَخاصُمُ أَهْلِ النَّارِ.
تبشیر و انذار دو وجه مأموریت انبیا و علت کاربرد بیشتر انذار
بعد فرمود ما که نبوّت را آوردیم - البته برای مردان الهی تبشیر و بشارت هست - اکثر آیاتی که در مکه بر آنها که گرفتار «شرک» و «وثن» و «صنم» بودند نازل شد - بخشهای وسیعی از رهبری انبیا - به صورت انذار بیان شد. فرمود: قُلْ إِنَّما أَنَا مُنْذِرٌ که به صورت حصر است, إِنَّما أَنَا مُنْذِرٌ هست و إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرُ (1)هست، اما «انما أنا مبشّر» نیست و «انما انت مبشّر» نیست، برای اینکه آن کاری را که انذار میکند تبشیر نمیکند؛ تبشیر یک تشویق است، اما وقتی انسان بگوید - خدای ناکرده - این کار را نکردی به دوزخ گرفتار میشوی حتماً انجام می دهد. این همه فضایلی که برای نماز شب ذکر شده است کمتر موفق هستند؛ اما دو رکعت نماز صبح را یقیناً میخوانند، برای اینکه اگر نخوانند سخن از جهنم و عذاب است. انذار سهم تعیینکنندهای در عمل دارد إِنَّما أَنَا و إِنَّما أنْتَ، این تعبیرهای إِنَّما که مفید حصر است درباره انذار آمده و درباره تبشیر نیامده است.
انذار از شرک مهمترین مأموریت انبیا
إِنَّما أَنَا مُنْذِرٌ از چه چیزی انذار میکنم؟ از شرک, برای اینکه وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلاَّ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ؛ الوهیّت برای «الله» است و «الله» هم که شریک ندارد. برهان بر این است که «الله» شریک ندارد، برای اینکه «الله» یک حقیقت نامتناهی است و حقیقت نامتناهی جا برای غیر نمیگذارد؛ «جدال أحسن» هم هست، برای اینکه مشرکین حجاز و مانند حجاز به دو «الله» قائل نبودند، «الله» یکی است لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ، (2)برای «الله» شریک قرار ندادند، برای «اِله», «رب» و «معبود» اینها مشرک بودند و شریک قائل بودند. میفرماید «اله» بودن برای «الله» است اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ (3)که در «آیةالکرسی» است، اصلاً «اله» بودن برای «الله» است. «الله» که شریک ندارد، «اله» هم شریک ندارد. غیر از «الله» که کسی نمیتواند «اله» باشد و مدیر و مدبّر جهان باشد، چون غیر «الله» که کسی خلق نکرده است اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ.
چند سال قبل بحثی مطرح بود درباره تلاش و کوشش مرحوم آخوند و امثال آخوند(رضوان الله علیه)، بر اینکه بگویند مفهوم حصر چیست، جمله مفید حصر چیست و «لا اله الاّ الله» یک جمله است یا دو جمله، آیا «لا اله موجود الاّ الله» که مشکل دارد، «لا اله ممکنٌ» که مشکل دارد, خبر امکان باشد اشکال دارد و مانند آن که بیراهه رفتن است. مرحوم شهید ثانی در همان مقدمه شرح لمعه (1)خوب تشریح کرده که «اِله» برای «الله» است، «الله» هم که شریک ندارد، آن وقت به جای اینکه بفرماید «الله الهٌ» این «لا اله الاّ الله» را فرمود مفید حصر باشد، غیر از «الله» موجودی نمیتواند «اله» باشد، الوهیّت تنها برای «الله» بودن است و «الله» هم که شریک ندارد.
به هر تقدیر فرمود: وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلاَّ «الله»ی که واحد است و وحدت آن هم وحدت «قاهر» است؛ وحدتی که هر کثرت را برمیدارد، قهر دارد، کثرتزداست و جا برای «اله» دیگر نیست، این یکی و هم «قهّار» است و مشرکان را تنبیه میکند، این دو. «واحد قهّار» برای آن است که جلوی هر شریکی را میگیرد، برای اینکه اگر «الله» یک حقیقت نامتناهی است این وحدت او وحدت «قاهره» است و جا برای غیر نمیگذارد. اگر حقیقتی نامتناهی بود خلأیی نیست تا دیگری بیاید و آن خلأ را پر کند، «الله واحدٌ» و این وحدت هم «قاهر» است و از طرفی هم مشرکین و تبهکاران زیر سلطه «قهر» او هستند.
1) الروضة البهیة فی شرح اللمعة الدمشقیة، الشهیدالثانی، ج1، ص231، ط الحدیثة.
اقامه برهان بر پرستش خدا و نفی شرک
این «الله» که «واحد» است و «قهّار» و باید او را پرستید، برهان مسئله هم این است که او «ربّ سماوات» است یک, «ربّ أرض» است دو, «ربّ بین السماوات و الأرض» است سه. شما مگر نمیخواهید «ربّ» را عبادت کنید؟ «ربّ» هم که غیر از او نیست، اصلاً عبادت برای چیست؟ عبادت یا خوف است یا شکر، برای اینکه یا ما را آفرید یا ما را تأمین میکند، مشکل ما را حل میکند و اگر عبادت نکنیم ما را تنبیه میکند که همه این کارها برای «ربّ» است و «ربّ» هم که غیر از او نیست، «ربّ سماوات» اوست, «ربّ أرض» اوست, «ربّ بین السماوات و الأرض» اوست.
این بیان بر دو برهان است: یکی اینکه شما که قبول کردید خالق یکی است و دیگر اینکه ربوبیّت الاّ و لابد به خالقیّت برمیگردد، چرا؟ برای اینکه ربوبیّت یا خلقت «کان» ناقصه است که چیزی به یک شیء عطا میکند; یعنی کمالی را ایجاد میکند یک, این کمال را به این «مستکمِل» عطا میکند دو, بازگشت این دو کار به خالقیّت است. ربوبیّت به خالقیّت برمی گردد؛ ربّ است یعنی میپروراند، پروراننده است و پرورش هم به این است که کمالی را به «مستکمل»ی عطا کند، پس باید کمالآفرین باشد یک, کمالبخش باشد دو که هم «کان» تامّه و هم «کان» ناقصه به خلقت برمیگردد و اگر به خلقت برنگردد لازمهٴ خلقت است. کسی میتواند موجودی را بپروراند که از هویّت و هستی او باخبر باشد، غیر از خالق اشیا چه مبدأیی از هویّت اشیا باخبر است تا او را بپروارند؟ اگر کسی موجودی را نیافرید، نمیداند از کجا آمده، نمیداند به کجا میرود، نمیداند گوهر هستی او چیست و چگونه میتواند او را هدایت کند و بپروراند, پس الاّ و لابد ربوبیّت یا به خلقت برمیگردد که شما پذیرفتید خالق غیر از خدا نیست یا لازمهٴ خلقت است و غیر خالق نمیتواند ربّ باشد که تلازم را به همراه دارد. فرمود «ربّ سماوات» خداست, «ربّ أرض» خداست و «ربّ بین الأرض و السماء» خداست؛ او نفوذناپذیر است یک, مشکلات شما را هم حل میکند دو, شما چه چیزی میخواهید؟ صلابت و نفوذناپذیری از آن اوست, غفّار بودن و مهربان بودن و بخشنده بودن از ناحیهٴ اوست, بر اساس جمال بخواهید اطاعت کنید اوست, بر اساس جلال بخواهید اطاعت کنید اوست الْعَزیزُ الْغَفَّارُ.
امر به پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بر آگاه کردن مردم از «نبأ عظیم»
بعد میفرماید به این مردم بگو یک خبر مهمّی در پیش است. عِقدالفرید برای ابناثیر است؛ اینها سه برادر بودند که هرکدام یک کار سنگینی کردند؛ یکی تاریخ نوشته, یکی غرائب حدیث و مانند اینها را معنا کرده, یکی هم کتابهای ادبی نوشته است. کتاب عِقدالفرید برای این برادر است به نام ابناثیر، ایشان نقل میکند لوحنوشته برخی از بزرگان این بود؛ یعنی وصیّت برخی از بزرگان چنین بود. در گذشتههای دور وقتی میخواستند لوح قبر بزرگی را بنویسند، در بالای آن مینوشتند: قُلْ هُوَ نَبَأٌ عَظیمٌ ٭ أَنْتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ؛یعنی جریان مرگ به بعد یک خبر مهمّی است، همانطوری که نبوّت «نبأ عظیم» است، ولایت «نبأ عظیم» است، معاد هم «نبأ عظیم» است. لوحنوشتههای اینها این بود که قُلْ هُوَ نَبَأٌ عَظیمٌ ٭ أَنْتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ؛مسئله برزخ و مرگ یک چیز عظیمی است، آنقدر عظیم است که واقعاً عقل متحیّر است، چون نه در دسترس تجربه است, نه امر کلّی است که عقل استدلالی و فلسفی در آن راه پیدا کند. کلیّات را عقل فلسفی و کلامی میفهمد، اما یک موجود مشخّص خارجی است؛ چطور هست, چگونه هست, چطور تأمین میکنند, ورود و خروج آن چطور است، علم به اینها را هیچ راهی نیست؛ لذا قُلْ هُوَ نَبَأٌ عَظیمٌ.
«قیامت» مقصود از «نبأ عظیم» و عدم منافات آن با دیدگاه علامه طباطبایی
حالا سیّدناالاستاد میفرمایند این به توحید برمیگردد (1)که آن هم درست است، به وحی و نبوّت هم برگردد درست است، اما از اینکه قبل آن درباره معاد بود و بعد آن هم ممکن است درباره معاد باشد، این هم بیارتباط نیست؛ ولی ایشان میفرمایند از اینکه فرمود: ما مِنْ إِلهٍ إِلاَّ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُکه توحید است، رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَیْنَهُمَا الْعَزیزُ الْغَفَّارُکه توحید است, قُلْ هُوَبه توحید برمیگردد و خبر توحید, خبر مهمّی است که در عالَم یک نفر دارد جهان را اداره میکند.
1) المیزان فی تفسیرالقرآن، العلامه الطباطبائی، ج17، ص223.
موضوع: تفسیر آیات 67 تا 88 سوره ص
قُلْ هُوَ نَبَأٌ عَظیمٌ (67 أَنْتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ (68) ما کانَ لِیَ مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلَإِ الْأَعْلی إِذْ یَخْتَصِمُونَ (69) إِنْ یُوحی إِلَیَّ إِلاَّ أَنَّما أَنَا نَذیرٌ مُبینٌ (70) إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ طینٍ (71) فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی فَقَعُوا لَهُ ساجِدینَ (72) فَسَجَدَ الْمَلائِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ (73) إِلاَّ إِبْلیسَ اسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرینَ (74) قالَ یا إِبْلیسُ ما مَنَعَکَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِیَدَیَّ أَسْتَکْبَرْتَ أَمْ کُنْتَ مِنَ الْعالینَ (75) قالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طینٍ (76) قالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّکَ رَجیمٌ (77) وَ إِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتی إِلی یَوْمِ الدِّینِ (78) قالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنی إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ (79) قالَ فَإِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرینَ (80) إِلی یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ (81) قالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعینَ (82) إِلاَّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ (83) قالَ فَالْحَقُّ وَ الْحَقَّ أَقُولُ (84) لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکَ وَ مِمَّنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ أَجْمَعینَ (85) قُلْ ما أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُتَکَلِّفینَ (86) إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِکْرٌ لِلْعالَمینَ (87) وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حینٍ (88))
امکان بازگشت ضمیر در «نبأ عظیم» به هر یک از اصول دین
بعد از بیان آن عناصر محوری سوره مبارکه «ص» که در مکه نازل شد و اشاره اجمالیِ به شش پیامبر از انبیای الهی و بررسی قصص نُه پیامبر از انبیای الهی(علیهم السلام) که از این نُه پیامبر با این جریان که وَ اذْکُرُ؛ یعنی داستان اینها را به استثنای وَ الْیَسَعَ وَ ذَا الْکِفْلِ (1)به یاد بیاور، آنگاه به مسئله جمعبندی این مطالب سوره میپردازد.
1) ص/سوره38، آیه47.
بعد از اینکه فرمود: وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلاَّ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ ٭ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَیْنَهُمَا الْعَزیزُ الْغَفَّارُ (1)[2] که در اثبات توحید است، فرمود: قُلْ هُوَ نَبَأٌ عَظیمٌ، این هُوَ ظاهراً باید به توحید برگردد که مرجع نزدیک و بعید این مسئله است و از آن جهت که مسئله معاد هم در بعضی از آیات و سوَر به عنوان «نبأ عظیم» مطرح است عَمَّ یَتَساءَلُونَ ٭ عَنِ النَّبَإِ الْعَظیمِ (2)[3] و مانند آن, چه اینکه ولایت و نبوّت هم از همین قبیل است؛ لذا محتمل دانستند که این هُوَ به معاد برگردد یا این هُوَ به نبوّت برگردد; ولی اصل آن توحید است که در آیه قبل ذکر شد، به هرکدام از این سه اصل از اصول دین برگردد حق است و معنای آن این است که جریان اصول دین خبر مهمّ عالم است، کلّ این عالم به قیامت منتهی میشود. مهمترین جریانی که انسان در پیش دارد مسئله معاد است که رجوع به مبدأ است؛ این خبر بسیار مهم است، هم باید در مورد آن علماً تحقیق کنید, هم عملاً معتقد باشید و بر اساس آن حرکت کنید، چون این یک خبر مهمّی است و مهمترین خبر عالم همین است. اگر در بعضی از روایات دارد که عَمَّ یَتَساءَلُونَ ٭ عَنِ النَّبَإِ الْعَظیمِ «نبأ عظیم» ولایت اهل بیت است، (3)آن هم همین طور است؛ نبوّت, ولایت, معاد اینها جزء اخبار مهمّ عالم هستند که با سِرشت و سَرنوشت انسان همراه می باشند، اینطور نیست که گزارشی بیرون از جان آدم باشد یا اگر مربوط به انسان است در حوزه دنیای او باشد، این مربوط به هویّت انسان در دنیا و برزخ و معاد است؛ معاد یعنی ابدیّت, دیگر خبر از این مهمتر چه خواهد بود؟! لذا فرمود تحقیق کنید، یک؛ باور کنید، دو.
سرّ اعراض انسان از مهمترین اخبار پیشروی خود
سرّ اینکه فرمود شما از آن معرض هستید این است که اظهار تأسف میکند، برای اینکه شما از نظر معرفتشناسی گرفتار حس و تجربه حسی هستید و درست است با بنیاسرائیل فرق دارید؛ ولی فکرتان همان فکر برخی از بنیاسرائیلیهاست که گفتند: لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللَّهَ جَهْرَةً (1)[5]آنها که در معرفتشناسی گرفتار حس و تجربه حسّی هستند، ممکن است که اسلامی حرف بزنند ولی اسرائیلی فکر میکنند، برای اینکه آنها میگفتند: لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللَّهَ جَهْرَةً یا أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً. (2)
فرمود شما از آنها اعراض میکنید أَنْتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ.
نابجایی سؤال از اعتراض فرشتگان هنگام آفرینش انسان و علت آن
بعد فرمود شما درباره جریان عالَم «أَعْلی» از من سؤال میکنید که فرشتگان در هنگام آفرینش انسان چه اعتراضی داشتند و با خود چه میگفتند؟ شیطان چه میگفت؟ درست است که من پیامبر هستم; ولی علمِ من ذاتیِ من نیست. ذات اقدس الهی هر علمی را که به ما داد ما عالِم میشویم، هر دستوری بدهد, هر علمی بدهد و گزارشی عطا کند ما باخبر میشویم. من ذاتاً از آنچه در «مَلَإِ أَعْلی» میگذرد یا گذشته است آگاه نیستم، اما وقتی خبر به من برسد که در هنگام آفرینش انسان فرشتهها چه گفتند، خدا چه گفت, شیطان چه گفت و ذات اقدس الهی درباره او چه تصمیم گرفت، اینها که به من وحی رسیده است به شما گزارش میدهم. ما کانَ لِیَ مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلَإِ الْأَعْلی إِذْ یَخْتَصِمُونَ، باب «افتعال» گاهی کارِ باب «مفاعله» را میکند؛ اینها «مخاصمه» داشتند، نه اینکه با هم «مخاصمه» داشتند, بلکه با پیشنهاد الهی «مخاصمه» داشتند; حالا ممکن است آن پیشنهاد را ذات اقدس الهی به وسیله برخی از فرشتههای «مَلَإِ أَعْلی» اعلام کرده باشد، اینکه فرمود: قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا (3)[7] که با ضمیر متکلّم معالغیر فرمود, شاید این گزارش هم که إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَةً (4)[8] را هم به وسیله فرشتگان برتر با سایر فرشتگان درمیان گذاشته باشد که گفتگوها و سؤال و جواب ها مستقیماً بین ملائکهای که از ذات اقدس الهی می خواستند سؤال کنند نبود، بلکه در بین مأموران الهی بود که این مطلب را به سایر ملائکه ابلاغ کردند؛ وقتی خدا فرمود: إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَةً اگر این پیام را به وسیله برخی از فرشتهها اعلام کرده باشند، آنگاه «اختصام» در «مَلَإِ أَعْلی» سامان میپذیرد. فرشتهها گفتند: نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ؛ (5)تو اگر خلیفه میخواهی، ما اهل تسبیح و تقدیس هستیم. چه موجودی و چه کسی را شایستهتر از ما برای خلافت میدانی؟! این «اختصام» یعنی این «مخاصمه» در «مَلَإِ أَعْلی» بین آن فرشتهها برقرار شد و نه مستقیماً با «الله»، البته کاری که ذات اقدس الهی به وسیله فرشتهها انجام میدهد، آن کار در بخش دیگری از قرآن به خود خدای سبحان اسناد داده میشود. فرمود: ما کانَ لِیَ مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلَإِ الْأَعْلی، «اختصام»ی که در فرشتههاست، نظیر تنازع محمود و ممدوحی است که در بین بهشتیهاست؛ بهشتیها یَتَنازَعُونَ فیها کَأْساً لا لَغْوٌ فیها وَ لا تَأْثیمٌ، (6)[10]برای گرفتن این «کأس»ها و «قدح«ها و «جام«ها یک تنازع محمود و ممدوح لذتآفرینی دارند؛ این تنازعی که در بین فرشتههاست و به قرینه نفی جنس که فرمود اصلاً لغو و گناه در آنجا نیست، معلوم میشود یک تنازع دوستانه و مهربانانهای است که برای ربودن این «کأس»ها با هم منازعهٴ مهربانانه دارند، نه نزاعی که با کینه و حسد همراه باشد؛ چنین نزاع محمود و ممدوحی که در بهشت بین بهشتیها هست، ممکن است در «مَلَإِ أَعْلی» هم بین فرشتهها باشد. إِذْ یَخْتَصِمُونَ؛ فرمود آنها چه «مخاصمه»ای داشتند، تا به من وحی نرسد آگاه نیستم. إِنْ یُوحی إِلَیَّ؛ تنها چیزی که «بالاصالة» برای من به عنوان وحی میآید این است که من نذیر مبین هستم؛ یعنی به صورت شفاف از دروغ, از حسد و از گناهان دیگر شما را باز میدارم، شما را انذار میکنم و دوزخ را مطرح میکنم.
سرّ تکرار جریان ابلیس در سوَر مختلف
سرّ طرح قصه ابلیس در چند سوره برای این است که مهمترین مشکل جامعه بشری همان حرص، تکبّر و مانند اینهاست که جامعه را از پا درمیآورد. دروغ گفتن, حسد داشتن, متکبّر بودن, هوا و هوسمحور بودن اینها جامعه را واقعاً از پا درمیآورد؛ فقر و نداری تا اندازهای انسان را متزلزل میکند، اما جامعه بر اساس دروغ و خلاف بر پا نمیماند؛ لذا قصه ابلیس را که مسئله تکبّر و حسد دامن گیر او بود، هر از چند گاهی به مناسبتهایی ذکر میشود.
تبیین مراحل خلقت انسان
فرمود: إِنْ یُوحی إِلَیَّ إِلاَّ أَنَّما أَنَا نَذیرٌ مُبینٌ، آنگاه فرمود إِذْ؛ یعنی وَ اذْکُرْ که این مسئله «اختصام» «مَلَإِ أَعْلی» را ذکر میفرمایند. إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ طینٍ؛ حالا اگر این را «بلاواسطه» فرموده باشد ممکن است, «معالواسطه» فرموده باشد ممکن است. خدای سبحان به فرشتهها فرمود من میخواهم بشری را از طین خلق کنم، فَإِذا سَوَّیْتُهُ؛ وقتی دستگاه بدنی او کاملاً تکمیل شد، این نظیر جنس سرامیک نیست که با آن مجسّمهسازی شده باشد، کلّ این جریان; یعنی دستگاه درون و بیرون، همه جهاز درونی و دستگاه گوارش, قلب و مغز و اینها را من ساختم، سپس وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی؛ نظیر مجسّمه و سرامیک نیست که فقط ظاهر بدن را نشان بدهد.
فرمود: فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی فَقَعُوا لَهُ ساجِدینَ؛ فرشتهها از روح خدا باخبر بودند، فرشتهها از تنزّل روح خدا در کالبد بشر باخبر شدند و کیفیت «نفخ» را باور کردند و فهمیدند. در سوره مبارکه «بقره», در سوره مبارکه «طه», در سوره مبارکه «حجر»، در سوره مبارکه «الرحمن» و در سایر سوَر گاهی دارد به اینکه انسان از «تراب» (1)است, گاهی دارد از «طین» (2)است, گاهی دارد مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ (3)[13] است, گاهی دارد از صَلْصالٍ (4)[14] است که همه اینها درست است، چون هرکدام از اینها مرتبهای از مراتب سیر تکاملی این ماده می باشند؛ آنجا که میفرمایند «تراب» است درست است, «طین» است درست است, حَمَإٍ مَسْنُونٍ است درست است, صَلْصالٍ است درست است, چون این مقاطع را که یکی پس از دیگری طی میکند، از هر گوشهای خبر داده شود درست است.
دمیدن روح الهی در کالبد انسان بعد از خلقت و استوای او
فرمود وقتی من او را از «طین» خلق کردم و بدن او «مستوی» شد، از روح خودم در او میدمم وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی که آن وقت این میشود انسان و زنده, در آن حال فَقَعُوا؛ «قَعْ» یعنی بیفت و «قَعُوا» یعنی بیفتید, برای او سجده کنید فَقَعُوا لَهُ ساجِدینَ.
پرسش: ببخشید استاد! اینکه فرمودند: وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی به چه شکل روحی که بسیط است در بدن انسان؟
پاسخ: بله، چون «افاضة کلّ شیء بحسبه» ذات اقدس الهی که - معاذ الله - دهان و زبان و لب و دندان ندارد تا بِدَمد. این بیان نورانی حضرت امیر که فرمود: «فَاعِلٌ لا بالْحَرَکَة» (1)[15] همین است؛ اینکه در سوره مبارکه «یس» گذشت که إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ، (2)[16] اینطور نیست که خدا - معاذ الله - دست و پایی داشته باشد؛ آنجا که فرمود: خَلَقْتُ بِیَدَیَّ از آن قبیل است؛ آنجا که فرمود «گفتم» نه یعنی حرف زدم, در دستگاه الهی نه سخن از عِبری است و نه عربی, حرف را خدا ایجاد میکند إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ و آن هم با فعلی که فعل و اراده است انجام میشود. این بیان نورانی حضرت امیر که فرمود: «فَاعِلٌ لا بالْحَرَکَة» از همین قبیل است. ما اگر خواستیم آیتی از آیات رقیق و ضعیف کار خدا را بدانیم، بر اساس «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه» (3)در درون خودمان چیزهایی ایجاد میکنیم. ما اگر بخواهیم بیرون کاری را انجام دهیم، بالأخره با دست و پا و حرکت است؛ اما اگر خواستیم مطلبی را در ذهنمان ایجاد کنیم، این دیگر دست و پا نمیخواهد, این حرکت نمیخواهد, این کوشش و تلاش نمیخواهد بلکه به صِرف اراده حاصل میشود. الآن ما حرم مطهّر امام هشتم(سلام الله علیه) را در ذهنمان ایجاد کردیم، این به صِرف اراده ایجاد میشود، این با فعل و تلاش و کوشش دست و پا نیست, اگر بر اساس «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه»که فرمود: سَنُریهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فی أَنْفُسِهِمْ؛ (4)[18] آنچه در درون جان انسان است، آیهای از آیات انفسی خدا در برابر آیات آفاقی است که نمودار ضعیفی از فعل خدا را به ما نشان میدهد.
مأمور شدن فرشتهها به سجده بر آدم(علیه السلام) بعد از تعلیم اسما
به هر تقدیر فرمود وقتی من این کار را کردم، شما سجده کنید. مستحضرید در سوره مبارکه «بقره» که اوّلین بار این قصه نقل میشود، بین جریان «نفخ» روح با جریان سجده داستان عظیم تعلیم «اسماء» مطرح است. فرمود: إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَةً که آنها عرض کردند: نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ، بعد هم فرمود: وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها (1)[19] و بعد از آنکه تعلیم انجام شد، آنگاه فرمود: وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ؛ (2)[20] یعنی «تسویه» بدن بود، یک؛ «نفخ» روح انسانی بود، دو؛ تعلیم «اسماء» بود، سه؛ عرضهٴ «اسماء» بر ملائکه بود، چهار؛ اظهار عجز ملائکه بود، پنج؛ دستور «اِنباء» و نه تعلیم بود، شش؛ آدم(سلام الله علیه) معلّم ملائکه در بخش «اِنباء» شد و نه تعلیم، هفت و این قصه هم «قضیة فی واقعة» نیست، برای آدم نیست برای آدمیّت است; یعنی برای انسان کامل است که امروز هم معلّم ملائکه وجود مبارک حضرت است، اگر گفته شد یا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ، (3)[21] امروز هم مثل اینکه به حضرت حجّت دستور میدهد که «یا حجة بن الحسن (علیه و علی آبائه علیهم السلام) أنبئهم بأسماء هؤلاء»، این به مقام انسانیّت است و برای انسان کامل است، نه برای شخص که «قضیة فی واقعة» باشد. آن امر مهم در وسط آیات واقع شد و بعد آیه 34 إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ، غرض این است که اگر یک وقت در یکجا خلاصهای ذکر میشود، نشان آن نیست که بلافاصله و بعد از استوای بدن و نفخ روح جریان امر به سجده صادر شده باشد.
زمانمند بودن خلقت انسان
پرسش: استاد کُنْ فَیَکُونُ گفته که؟
پاسخ: چند کُنْ فَیَکُونُاست، آن نفخه هم کُنْ فَیَکُونُ است، اما در جریان خلقت بدن کُنْ فَیَکُونُ نبود و در آنجا را نفرمود کُنْ فَیَکُونُ, إِنَّما أَمْرُهُ نه «خَلقُه». اگر فرمود: لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ، (1)[22] بخش خلق را ذات اقدس الهی زمانمند ذکر کرده و فرمود: وَ قَدَّرَ فیها أَقْواتَها فی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ (2)یا خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فی سِتَّةِ أَیَّامٍ. (3)اگر فرمود: أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ یک و بعد هم فرمود: إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ دو، پس دو مطلب است. بنابراین هیچ وقت نباید مسئله «خَلق» و «أمر» را با هم خلط کرد. آنجا که دارد خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فی سِتَّةِ أَیَّامٍ، قَدَّرَ فیها أَقْواتَها فی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ و آنجا که امر است با کُنْ فَیَکُونُ است، إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً نه «انّما خلقه». بنابراین «خَلق» او زمانمند بود؛ «تراب» بود, «طین» شد, حَمَإٍ مَسْنُونٍشد, صَلْصالٍشد که در درازمدت آنگاه نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی سامان پذیرفت. در سوره مبارکه «ص» بین نفخ روح و سجده فاصلهای نیست؛ ولی در سوره مبارکه «بقره» فاصله فراوانی است.
پرسش: در سوره «بقره» که هفت مرتبه علم را مطرح کردیم مجدد می گوید: «علمه» معلوم می شود علم مهم تر است که هفت بار فرموده؟
پاسخ: غرض آن است که در آنجا مراحل فراوان است; یعنی مسئله سؤال کردن, تعلیم «اسماء» و گزارش ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَی الْمَلائِکَةِ (4)[25]که بعد ملائکه گفتند: سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا (5)[26]و بعد به آدم دستور داد یا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ و نه «علّمهم»، آنها انسان کامل نیستند که عالِم به «اسماء» شوند، آنها فقط در حدّ «نبأ» و گزارش و خبر مستحضر می باشند. آنکه اسمای الهی را کاملاً عالم و آگاه است آن انسان کامل است.
کلّ این قصه وسط واقع شد، بین خلقت آدم و دستور سجده آن جریانها اتفاق افتاد. اگر در سوره «ص» یا سوره «حجر» و مانند آن بلافاصله سخن از دستور سجدهٴ بعد از امر است، معنای آن این نیست که این وسط فاصلهای نشده است.
وجود علت امتناع ابلیس از سجده، در همهٴ انسانها
فرمود ما گفتیم سجده کنید فَقَعُوا لَهُ ساجِدینَ ٭ فَسَجَدَ الْمَلائِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ که هیچ فرشتهای امتناع نکرد، إِلاَّ إِبْلیسَ اسْتَکْبَرَ؛ منشأ امتناع ابلیس استکبار است که طرح قصه آدم و ابلیس و فرشتهها، برای پرهیز از کِبر و دروغ و حسد و اینهاست. ما هر چه میکِشیم و میچشیم از همین دشمنهای درونی ماست، وگرنه جامعه ما بهشت است; یعنی اگر این هفتاد میلیون تصمیم بگیرند دروغ نگویند و بر اساس هوا حرکت نکنند ایران بهشت میشود. این همه خونهای پاکی که ریخته شد اگر ایران بهشت نباشد جای تعجّب است. مشکل ما همان شیطنت ماست؛ دروغ در ما کم نیست, استکبار و خودخواهی کم نیست, حسد کم نیست همه اینها مار و عقرب درون ماست.
در آن بیان نورانی حضرت امیر که در خطبه «قاصعه» (1)دارد فرمود او شش هزار سال سابقه عبادی داشت که در اثر همان کبر و غرور یک جا همه را به هم زد, او دشمن همه ما هم است و اینطور نیست که ما را رها کند؛ «اعدی عدوّ» در درون ما هم هست. کسی با سابقه شش هزار سال «سِتَّةَ آلَافِ سَنَةٍ لَا یُدْرَی أَ مِنْ سِنِی الدُّنْیَا أَمْ مِنْ سِنِی الْآخِرَةِ» (2)اوضاع خود را به هم زد، ما هم هر لحظه باید بگوییم «أعوذ بالله»، او در کمین ما است.
امکان طرد ابلیس از کعبه دل با مراقبت و تقوا
در آن بیانی هم که دارد شیاطین را وجود مبارک سلیمان در بند کشید، (1)برای این بود که راهزنی نکنند و «قتّال بالسّوء» نباشند، وگرنه اصل شیطنت که اغواکننده و تزیینکننده است و امر به منکر و نهی از معروف میکند و وسوسه میکند همیشه هست، منتها اگر کسی سلیمان باشد میتواند اینها را در بند بکشد؛ ولی اگر سلیمانی فکر کند و عالمی باشد که از ورثه انبیاست، او لااقل میتواند خودش را نجات بدهد، این را قرآن وعده داده است. از ما ساخته نیست که کاری مانند کار حضرت سلیمان را انجام دهیم؛ ولی از ما ساخته است که ابلیس را طرد کنیم. فرمود: الَّذینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذَکَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ؛ (2)فرمود مردان باتقوا همیشه مراقب هستند و می دانند کعبهٴ دل خیلی قداست دارد و ذات اقدس الهی که فرمود: مِنْ رُوحی، همین دل را گفته وگرنه به آن گِل که نگفته مِنْ رُوحی، این دل قداست دارد، این کعبهٴ دل دربش باز است و آن ابلیس هم احرام میبندد، او حرامی است که احرام بسته است، نه مُحرِم. این حرامی, احرام میبندد و وارد صحنه میشود که از درب دل وارد دل شود و دل را تصاحب کند. فرمود مردان با تقوا چون مراقب قلب هستند الَّذینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ؛ یعنی این حرامی که احرام بسته و به عنوان طواف میخواهد دور کعبهٴ دل بگردد، اینها میفهمند که این حرامی است تَذَکَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ، این «اعوذ بالله» را برای همین گذاشتند. اینها محفوظ هستند; حالا اگر کسی نتوانست مثل سلیمان اینها را به بند بکِشد، میتواند به بندِ اینها گرفتار نشود که این چنین هست. اینکه به ما گفتند همیشه مراقب کارتان باشید، این خاطراتتان را مواظب باشید, نماز را با حضور قلب بخوانید برای همین است؛ مبادا بگذارید حواستان جای دیگر باشد، اگر حواستان جای دیگر بود او در کمین است. غرض آن است که سلیمان(سلام الله علیه) این کار را که کرد جلوی وسوسه را نگرفت, دیگران اگر کار سلیمانی مقدورشان نیست عمل باتقوا که مقدورشان هست، خودشان را نجات دهند.
آشکار شدن کفر پنهان ابلیس با امر بر سجده به آدم
اینجا فرمود ابلیس سابقهٴ کفر داشت، این «کان» را ما دلیل نداریم بگوییم «و صار من الکافرین»، این کانَ مِنَ الْکافِرینَ؛ یعنی استکباری در درونِ درون او نهفته بود که در امتحان روشن شد. این کانَ مِنَ الْجِنِّ هم همینطور است، زیرا خلقت او هم از جن بود و خودش هم اعتراف کرد و گفت: خَلَقْتَنی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طینٍ، اما این کانَ مِنَ الْکافِرینَرا ما از کجا دلیل داریم که بگوییم «کانَ» به معنی «صارَ» است؟! بارها به عرضتان رسید از مغنی و هشام صاحب مغنی «از شافعی نپرسید امثال این مسائل»، او چون گفته «کان» گاهی به معنی «صار» است که هیچ راهی برای این نداشت، انسان گاهی میگوید کانَ مِنَ الْکافِرینَ؛ یعنی «صار من الکافرین»، وقتی هم ما به آیات مربوط به جبال میرسیم وَ سُیِّرَتِ الْجِبالُ فَکانَتْ سَراباً، (1)[32]اگر به روایات اهل بیت آشنا باشیم میفهمیم این «کان» به معنای «کان» است و نه به معنای «صار»، کوهها میروند تا سراب شوند، نه اینکه صیرورتی به سراب داشته باشند؛ دنیا هم که بودی سراب بود، منتها خیال میکردی یک کوه سخت و سفتی است فَکانَتْ سَراباً. غرض آن است که اینچنین نیست که حالا کجا «کان» به معنی «صار» است و کجا «کان» به معنی خود «کان» است، مغنی کفّ ادبیات است اینها که کتاب علمی نیست تا اینکه آدم بخواهد به حساب مغنی و جامی آیات را معنا کند، آیات را خود قرآن باید معنا کند.
1) نباء/سوره78، آیه20.
به هر تقدیر وَ کانَ مِنَ الْکافِرینَ؛ در درونِ درون ابلیس کفری بود، منتها الآن ما با امتحان روشن و مشخص کردیم، اینطور نبود که واقعاً مؤمن واقعی بود و حالا کافر شده است. مؤمن واقعی که شش هزار سال با فرشتههاست که دیگر کفر نمیورزد, اگر استکبار بود و اگر حسد بود معلوم میشود که درونِ او با وحی الهی و با دستور ذات اقدس الهی مشکلی داشت. فرمود این در درون همه هست و همین به درون شما راه پیدا میکند، منتها در حدّ وسوسه است و در وسوسه هیچ حجّتی برای شما نیست، برای اینکه او تحریک میکند و از آن طرف هم عقل و فطرت از درون و وحی و نبوّت و ولایت هم از بیرون شما را هدایت میکنند، شما رهبران فراوان دارید، در حالی که او یک راهزن است و شما چندین راهنما دارید, چندین کمک دارید؛ این همه فرشتهها کمک شما هستند، این همه انبیا و اولیا و اهل بیت کمک شما هستند، عقل و فطرت هم کمک شما هستند. غرض این است که در درونِ ابلیس این بود و بالأخره این امتحان آن را علنی کرده است وَ کانَ مِنَ الْکافِرینَ.
ناکارآمدی عبادت در رسیدن به مقصود با وجود نقصهای درون
پرسش: شما در کتاب حکمت عبادات فرمودید که عبادت نقص درونی انسان را برطرف می کند؟
پاسخ: اگر انسان گرفتار یک استکبار مرموز مستتر نباشد، وگرنه بالأخره انسان روکشی از عبادت داشته باشد مشکلش حل نمیشود. بله! در زمین صاف، عبادت خیلی راه گشاست؛ ولی در درون اگر خوی غرور باشد، بالأخره گرفتاری آدم در یک موقع ظاهر میشود.
پرسش: قصه حضرت آدم از تعلیم «اسماء» و تلقی کلمات از صدر و ذیل یک قصه یکپارچه است، چطور میشود که صدر آن «قضیة فی واقعه» نباشد، اما ذیل آن باشد؟
پاسخ: قرینه لُبّی و قرینه عقلی آن را همراهی میکند که ذیل قصه با صدر آن فرق میکند. به فرشتهها گفتند برای آدم سجده کنید، به انسانهای عادی که نمیگویند برای انسان سجده کن. روایات فراوانی است که فرموند: «نَحْنُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَی» (1)و گاهی سوگند یاد میکنند «نَحْنُ وَ اللَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَی», (2)«نحن الکلمات التامّات» (3)این روایاتی که قبلاً در مناسبتهای دیگر خواندیم و ائمه فرمودند همین است، فرمودند ما اسمای حسنای حق هستیم, ما کلمات تامّه الهی هستیم فَتَلَقَّی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ (4)[37] ما بودیم; یعنی مقام شامخ انسانیّت که در اسلام بین این چهارده معصوم که نور واحد هستند فرقی نیست و به این مقام تمسّک شده است. بنابراین تعلیم در حقیقت برای این مقام است، اما به اینها نمیگویند شما برای انسان سجده کن، اینها خودشان «مسجودٌله» هستند.
فَسَجَدَ الْمَلائِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ ٭ إِلاَّ إِبْلیسَ اسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرینَ، بعد اعتراض از اینجا شروع میشود.
صحنه شریعت نبودن امر ابلیس به سجده و نهی آدم از شجره
غرض این است که اگر در اثنا چند آیه فاصله باشد که آیات «یُفَسِّرُ بَعضُهُ بَعضاً» (5)از همین قبیل است. برابر آیات روشن و شفاف سوره مبارکه «بقره» یک, و آیات روشن و شفاف سوره مبارکه «طه» دو, این صحنه وحی و نبوّت و شریعت نبود؛ بعد از اینکه اینها هبوط کردند از آن به بعد مسئله دین و شریعت و وحی و امر و نهی آمده است, پس در آن صحنه نمیشود گفت تنزیهی, ارشادی, نهی مولوی و ترک اولویّت بود. وقتی اصلِ شریعت نباشد و شریعت بعد بخواهد بیاید نمیشود گفت: لا تَقْرَبُوا نهی تنزیهی بود, نهی مولوی بود, نهی ارشادی بود و نهی تحریمی بود، اینها نبود.
مقصود از آفرینش انسان با دو دست الهی
فرمود: قالَ یا إِبْلیسُ ما مَنَعَکَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِیَدَیَّ من با دو دستم انسان را آفریدم و در روایات ما هم هست که «وَ کِلْتَا یَدَیْهِ یَمِینٌ». (1)این روزها هم که متعلّق به وجود مبارک بابالحوائج امام کاظم(سلام الله علیه) بود، درباره امام کاظم(سلام الله علیه) آمده است: «وَ کِلْتَا یَدَیْهِ یَمِینٌ» هر دو دست امام کاظم راست بود. (2)اینکه میگویند «کِلْتَا یَدَیْهِ یَمِینٌ»، برای اینکه آدم باایمان با دست چپ هم کار خیر میکند و با دست راست هم کار خیر میکند؛ دیگران «کلتا یدیه شمال» با دست راست هم گناه میکنند، چه اینکه با دست چپ هم گناه میکنند. «یمین» یعنی یُمن و برکت, اگر در بخشهای دیگر «یمین» و «یسار» نگفت توضیح داد که «میمنة» داریم و «مشئمة»، «اصحاب المیمنه» و «اصحاب المشئمه», منظور راست و چپ نیست, بلکه منظور «یُمن» و «شوم» است. آنها که اهل «یُمن» و برکت هستند اصحاب میمنت می باشند و آنها که اهل تباهی و گناه هستند اصحاب «مشئمة» و مشئوم می باشند و نه «مِیْشوم»؛ «مشئوم»، «شوم» و زشت هستند و کارشان حرام است. اگر درباره ذات اقدس الهی آمده است «کِلْتَا یَدَیْهِ یَمِینٌ»، همین وصف درباره وجود مبارک ابیابراهیم(علیه السلام) هم آمده است که «کِلْتَا یَدَیْهِ یَمِینٌ» که معلوم میشود دست ظاهری نیست.
فرمود من با دست جلال و جمال خلق کردم. در این دعاهای شبهای جمعه که میگوییم «یَا بَاسِطَ الْیَدَیْنِ بِالْعَطِیَّةِ»، (1)این معنای خاصّ خودش را دارد. اگر کسی بخواهد چیزی را با احترام به دیگری بدهد، با دو دستی میدهد و با دستِ مبسوط میدهد; یعنی هر چه بخواهی در آن هست او «باسط الیدین» است نه «قابض الیدین» یا «قابض احدی الیدین»، او با دو دستِ باز عطا میکند که با احترام همراه باشد، هر چه میخواهیم بتوانیم بگیریم؛ منتها ما قدرتمان به آن اندازه نیست، ظرفیتمان کم است و کم میگیریم، برای اینکه تمام تلاش و کوشش ما این است که فقط برای خودمان بگیریم؛ اما اگر بخواهیم از خدا که دیگران هم در کنار سفره ما باشند، آن وقت میفهمیم که این دست مبسوط است و همه چیز در آن هست، اما همین که به فکر خودمان هستیم سعی میکنیم به همان اندازه خودمان بگیریم، وگرنه او هم «باسط الید» است، هم «باسط الیدین» است و هم عطای او بیمنّت است.
پرسش از ابلیس در علت سجده نکردن بر آدم(علیه السلام)
به هر تقدیر اینجا فرمود: یا إِبْلیسُ ما مَنَعَکَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِیَدَیَّ آیا تکبّر کردی یا نه، جزء «عالین» و فرشتههای برتر بودی که اینها تحت امر نبودند. واقعاً برتر بودی یا نه, مشمول امر بودی و معصیت کردی؟ برخیها نقل کردند - چون بعضی از تعبیرات روایی هم هست - که فرشتگانی هستند که بودند و هستند که از غیر خدا هیچ خبری ندارند و اصلاً نمیدانند خدا مخلوقی دارد، اینها محو جمال و جلال الهی هستند که به هیچ وجه به غیر خدا توجه ندارند و نمیدانند آدم و عالمی خلق شده است؛ (2)اگر چنین موجودی باشد، آن وقت أَمْ کُنْتَ مِنَ الْعالینَ؛ یعنی آیا تو جزء آنها بودی که مأمور نبودی یا نه, اگر فرشتگان دیگری هم بودند که عالی بودند؛ ولی مأمور نبودند.
پرسش خدای سبحان آشکار کننده روحیه استکبار و تمرّد ابلیس
این سؤال ناظر به آن است که آیا تو استکبار کردی, تمرّد کردی یا نه, تحت امر نبودی؟ معلوم میشود او استکبار کرده قالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ؛ یعنی من استکبار کردم. به تعبیر شیخناالاستاد مرحوم الهی قمشهای گفت:
جُرمش این بود که در آینه عکس تو ندید ٭٭٭ وگرنه بر بوالبشری ترک سجود این همه نیست
حالا کسی یک گناه میکند ملعون ابد میشود، گناه ابلیس در این نبود که سجده نکرد، گناه ابلیس در این بود که در برابر «الله» قرار گرفت و گفت شما نظرتان این است و من نظرم این است، این گناه قابل بخشش نیست. اگر کسی - معاذ الله - به اینجا برسد و بگوید اسلام این را گفته است؛ ولی - معاذ الله - من نظرم چیز دیگر است، این همان حرف شیطنت است؛ یک وقت است قبول دارد و می گوید: رَبَّنا غَلَبَتْ عَلَیْنا شِقْوَتُنا (1)[44] که خدا و قیامت و دین و ولایت اهل بیت همه را قبول دارد؛ ولی گرفتار بعضی از لغزشهاست، برای این شخص امید به توبه و عفو هست، اما کسی مستقیماً در برابر ذات اقدس الهی بگوید شما نظرتان این است و من نظرم این است، این دیگر قابل بخشش نیست.
جُرمش این بود که در آینه عکس تو ندید ٭٭٭ وگرنه بر بوالبشری ترک سجود این همه نیست
آدم یک سجده نکند و یک گناه کند ملعون ابد شود؟! این به علت دیگری است. قالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طینٍ.
1) مومنون/سوره23، آیه106.
اخراج ابلیس از منزلت خود و پذیرفته نشدن تقاضای مهلت دائم او
بلافاصله فرمود - دیگر توبه و مانند آن ندارد - از این منزلتی که داری بیرون بیا، چون سخن از جنّت نیست؛ در تمام این آیات یاد شده یعنی از همین سرفصل هیچ سخن از بهشت نیست تا بگوییم ضمیر مِنْها به جنّت برمیگردد. از این منزلت بیرون بیا، برای اینکه «رجیم» هستی. اینجا هر که بیاید باید به اذن ما باشد، بیاذن در تیررس فرشتههاست. وَ إِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتی إِلی یَوْمِ الدِّینِ؛ لعنت من تا روز قیامت هست و قرائن بعدی هم شهادت میدهد که غایت داخل در مغیّاست، اما ابهامی است که به سود همه است. شیطان گفت درست است لعنت إِلی یَوْمِ الدِّینِ است؛ ولی مهلت هم تا یَوْمِ یُبْعَثُونَ باشد که فرمود نه, این دو خطر دارد؛ اگر مهلت تا یَوْمِ یُبْعَثُونَ باشد دیگران ناامیدند یک و تو هم موعد یَوْمِ یُبْعَثُونَ که نزدیک شد، ممکن است توبه کنی; ولی مهلت تا وقتی است که خود من میدانم، نه تو میدانی و نه دیگری. این ابهام دو فایده دارد: یک فایده این است که او نمیتواند بگوید من فلان وقت توبه میکنم، برای اینکه معلوم نیست چه وقت میمیرد و چه وقت از پای درمی آید, و دیگر اینکه بشر همواره بین خوف و رجا زندگی میکنند و میگویند یک وقت از شرّ او نجات پیدا میکنیم، اگر معلوم باشد میگویند تا آن وقت شیطان هست و بعد دیگر وسوسه نیست، این ابهام برای هر دو گروه نافع است. فرمود خودم میدانم، نه شما میدانید و نه دیگری میداند، لعنت إِلی یَوْمِ الدِّینِ هست که به قرینه آیات بعد غایت داخل در مغیّاست؛ ولی مهلت إِلی یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ است. قالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنی إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ ٭ قالَ فَإِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرینَ ٭ إِلی یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ که من میدانم، نه تو میدانی و نه دیگری.
موضوع: تفسیر آیات 71 تا 88 سوره ص
إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ طینٍ (71 فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی فَقَعُوا لَهُ ساجِدینَ (72) فَسَجَدَ الْمَلائِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ (73) إِلاَّ إِبْلیسَ اسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرینَ (74) قالَ یا إِبْلیسُ ما مَنَعَکَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِیَدَیَّ أَسْتَکْبَرْتَ أَمْ کُنْتَ مِنَ الْعالینَ (75) قالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طینٍ (76) قالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّکَ رَجیمٌ (77) وَ إِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتی إِلی یَوْمِ الدِّینِ (78) قالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنی إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ (79) قالَ فَإِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرینَ (80) إِلی یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ (81) قالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعینَ (82) إِلاَّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ (83) قالَ فَالْحَقُّ وَ الْحَقَّ أَقُولُ (84) لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکَ وَ مِمَّنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ أَجْمَعینَ (85) قُلْ ما أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُتَکَلِّفینَ (86) إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِکْرٌ لِلْعالَمینَ (87) وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حینٍ (88)) برهان و تجربه نشانگر بر محور حق بودن نظام آفرینش
بعد از بیان آن عناصر اوّلی; یعنی اصول دین و ذکر نام شش پیامبر از انبیای الهی به طور اجمال و ذکر نُه پیامبر از انبیای بزرگ برخی تفصیلاً و برخی اجمالاً, جمعبندی مطلب این است که برهان و تجربه نشان میدهد نظام بر محور حق است و انبیا به حق دعوت میکنند و ماندگاری یاد و نام انسان در سایه اطاعت حرف پروردگار است.
تناسب طرح بحث استکبار شیطان با خلقت آدم(علیه السلام) و سجده در برابر او
قصه آدم و سجده فرشتهها و استکبار ابلیس را در هر فرصت مناسبی ذکر میکند; منتها در بخشی از آیات به آن قسمت سجده, در بخشی از آیات به اغوای شیطان و مانند آن بسنده میکند. خداوند هیچ موجودی را خلیفهٴ خود قرار نداد مگر انسان را, هیچ موجودی را با دو دست خود خلق نکرد مگر انسان را, هیچ موجودی را مسجود ملائکه قرار نداد مگر انسان را, هیچ موجودی با او «بلاواسطه» سخن نگفت مگر انسان و مانند آن. کلمه «ید» هم به معنای قدرت به علاوه نعمت نیست، چون همه موجودات را خدای سبحان با قدرت و نعمت آفرید و از اینکه فرمود: خَلَقْتُ بِیَدَیَّ معلوم میشود که هیچ واسطهای در کار نبود، من خودم با دست خودم انسان را آفریدم. بالأخره دو وصف یا دو اسم از اسمای حسنای الهی که شاید جمال و جلال الهی باشد، در تکوّن انسان سهمی داشتند که با یک دست إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ طینٍ را تأمین کرده است و با دست دیگر نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی را تأمین کرده است و یا موارد دیگری که محتمل است. در جریان سجده کردن، وقتی ابلیس از سجده کردن سر باز زد و گفت: فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعینَ.از آنچه در آیه 82 به بعد همین سوره آمده است، معلوم میشود یک خلاصهگیری است که بسیاری از این بخشهای وسط نقل نشده است، برای اینکه اصلاً سخن از آدم و ذریّه آدم و فرزندان آدم و نسل آدم و اینها نیست؛ این ضمیر جمع لَأُغْوِیَنَّهُمْ به چه چیزی برمیگردد؟ اینکه فرمود: فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعینَاگر کسی بگوید که آیا جهنم و تکلیف قبلاً بوده؟ بله! اینکه فرمود جهنم میبریم این بعد از آن است که مسئله هبوط انسان به زمین؛ یعنی هبوط آدم و حوا به زمین مطرح شد؛ شریعت آمد, امر و نهی آمد آن وقت بهشت و جهنم مطرح است، وگرنه در این بخش از آیات سوره «ص» اصلاً سخن از بنیآدم نیست تا ضمیر جمع به آنها رجوع کند. فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ، چه کسی را؟ معلوم میشود آنچه قبل از این آیه است تا این آیه یک بخش وسیعی از مذاکراتی که ذات اقدس الهی مطرح کرده است در سوره «ص» ذکر نشده است. سوره «بقره» سوره «اعراف» سوره «مائده» سوره «اسراء» سوره «طه» و بخشی از سوره «فصلت» عهدهدار تبیین قصه آدم و فرشتهها هستند.
در جریان سوره مبارکه «بقره» که از آیه 30 شروع میشود تا آیه 38 بعد از اینکه جریان استکبار شیطان مطرح شد، آنگاه مسئله ورود آدم و حوا در بهشت، بعد آن امتحان الهی, بعد خروج آنها از بهشت که باز هم سخن از ذریّه مطرح نیست، بعد وقتی که وارد زمین شدند فرمود: اهْبِطُواآنگاه فرمود: وَ لَکُمْ فِی الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلی حینٍ، (1)[1] آنگاه در آیه 38 فرمود: قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمیعاً فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ. بنابراین معلوم میشود آنچه در سوره مبارکه «ص» که فعلاً محلّ بحث است و آمده، بخش وسیعی از این داستانها در وسط ذکر نشده، چون قرآن یک کتاب قصه نیست که چیزی را «سَرَداً» و «متّصلاً» از بالا شروع کند؛ کتاب قصه و کتاب تاریخ نیست، در هر جایی به گوشهای از گوشههای داستانِ واقعشده، برای بیان نکتهای بسنده میکند و آن را نقل میکند؛ وگرنه اینجا ما هیچ مرجع ضمیری نداریم که لَأُغْوِیَنَّهُمْ به آنها برگردد.
محدودهٴ نقش فرشتگان در اقسام سهگانه سخن خدا با انسان
مطلب دیگر آن است که ذات اقدس الهی با هیچ کس «بلاواسطه» سخن نمیگوید، مگر با انسان؛ اینکه فرمود: ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاَّ وَحْیاً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ ما یَشاءُ؛ (2)[2] فرمود خدای سبحان با هیچ کس حرف نمیزند مگر با یکی از این سه راه: یکی «بلاواسطه», یکی مِنْ وَراءِ حِجابٍ و یکی به وسیله رسول; آن بلاواسطه, خود پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و انبیای دیگر هستند, این دَنا فَتَدَلَّی (3)درباره خود پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آمده است و فرشتهها تا آن مقام بار نیافتند که در کلام «بلاواسطه» الهی سهمی داشته باشند، البته آنجا که کلام خدا را تلقّی میکنند ظاهراً «بلاواسطه» است؛ اما معنای «بلاواسطه» بودن این نیست که آنها در حقیقت مخاطب هستند, گرچه تا حدودی آن معنا را میفهماند، اما آن راز و رمزی که بین کلام از یک طرف و بین متکلّم و مخاطب در درون کلام نهفته است، آن را پیک وحی متوجّه نیست؛ لذا در قرآن مطالبی هست که آورندهٴ آن قرآن; یعنی فرشته که مسئول این کار است شاید متوجه نباشد. آنطوری که ذات اقدس الهی رمزگونه با پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) سخن گفت، آنطور فرشتهها متوجّه نمیشوند. در همین دَنا فَتَدَلَّی اینها را که پیامبر «بلاواسطه» شنید، جبرئیل گفت: «وَ لَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَةً لَاحْتَرَقْتُ»، (4)آن گفتگوهای عرشی را که دیگر فرشته نه شنید و نه متوجه میشود. بنابراین اگر فرشته وساطتی در نقل دارد، معنای آن این نیست که جمیع اقسام وحی به وسیله فرشته است؛ بخشی بلاواسطه است, بخشی مِنْ وَراءِ حِجابٍ است و بخشی هم به وسیله رسول و پیک الهی است.
انسانهای «ضال» و «مُضلّ» از مصادیق شیاطین الإنس
مطلب بعدی آن است که در جریان «شیاطین الانس» اگر کسی ضالّ و گمراه بود; ولی آن قدرت را نداشت که دیگران را گمراه کند یا در صدد گمراهی دیگران نبود، این ظاهراً جزء «شیاطین الانس» نیست؛ اما کسی که ضالّ «فی نفسه» و «مُضلّ الغیر» باشد، او میتواند جزء مصادیق «شیاطین الانس» باشد؛ یعنی کسانی که ظاهر آنها انسان است و باطن آنها شیطان, همان طوری که ممکن است بعضی ظاهر آنها انسان و باطن آنها حیوان باشد که أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ، (1)پس «شیاطین الانس» آن افراد ضالِّ مُضلّ هستند و در غیر آن صورت بعید است که جزء «شیاطین الانس» باشند.
نیفتادن در گمراهی و گمراه کنندگی سرّ دستور به مراقبت
ما از کجا بفهمیم که مبتلا هستیم یا نه؟ به ما گفتند مراقب باشید؛ این مراقبت در اخلاق یک معنا دارد، در عرفان معنای دیگر دارد. مراقبت اخلاقی این است که انسان مواظب باشد چه میکند. وقتی رقیب بود; یعنی گردن کشید - اینکه میگویند در امتحانات دانشجویان یا طلبهها سرکشی و مراقبت کرده، برای اینکه کسی که مواظب است دیگران تخلّف نکنند سر میکِشد و گردن را دراز میکند تا بفهمد. گردن کشیدن و «رَقبه» کشیدن کارِ رقیب است و مراقب را از این جهت مراقب میگویند که گردن میکشد، رقبه میکشد و سر میکشد - این سر کشیدن برای همه ما هست که فرمود شما مراقب باشید که چه کار میکنید و چه کار نمیکنید، بعد وقتی که در دفترتان و در دیوان اعمالتان یادداشت کردید، بنشینید و محاسبه کنید، چون یک تاجر اول مراقب است چه چیزی میفروشد، چه چیزی میخرد، چقدر میفروشد و اینها را در دفتر یادداشت میکند که اینها مراقبت است، بعد غروب مینشیند محاسبه میکند که آیا سود برد یا ضرر کرد؛ محاسبه فرع بر مراقبت است و این کار, کارِ اخلاقی است؛ انسان مراقب باشد واجب و مستحب را انجام دهد, مراقب باشد حرام و مکروه را انجام ندهد، دعاها و فرصتهای مناسبی که پیش آمده غفلت نکند که اینها کارِ مراقبت است. اما در عرفان که مسئله مراقبت مطرح است; یعنی انسان ببیند که خدا دارد او را میبیند، خدا مراقب آدم است و انسان به مقامی رسیده است که مشاهده میکند که در «تحت» مراقبت «الله» است. اینکه از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده است که شما وقتی عبادت میکنید به مقام احسان رسیدید، معنای احسان این است که «أَنْ تَعْبُدَ اللَّهَ کَأَنَّکَ تَرَاهُ فَإِنْ لَمْ تَکُنْ تَرَاهُ فَإِنَّهُ یَرَاکَ»، (2)همین است که یا «مشاهده» یا «مراقبه», یا خدا را ببین یا ببین که او تو را میبیند؛ اگر خودش را دیدی میشود «مشاهده» و اگر فعل او را دیدی میشود «مراقبه». این «مراقبه»ای که در عرفان مطرح است، بعد از فراغ از مراقبت اخلاقی است؛ در مراقبت اخلاقی انسان به جایی رسیده است که کار خلاف انجام نمیدهد و از فیض واجب و مستحب هم محروم نمیشود، این کارِ مراقبت اخلاقی است. آدمِ خوب شدن کار اخلاق است, خدا را دیدن کار عرفان است. سکّوی پرواز عرفان مسئله اخلاقی است، اگر کسی در اخلاق مشکل داشت هرگز به مقام معروف, مشاهده کردن که «یَا خَیْرَ مَعْرُوفٍ عُرِفَ» (3)نیست, هرگز به مقام «أَنْ تَعْبُدَ اللَّهَ کَأَنَّکَ تُشاهِده» نیست. بنابراین ما از این راه میتوانیم مراقب خودمان باشیم. گفتند ما میزانی داریم; یعنی ترازویی داریم به نام قرآن و سخنان عترت(علیهم السلام) که ما اینها را باید بدانیم و حتماً خودمان را با این ترازو بسنجیم. اینکه گفتند: «زِنُوا أَنْفُسَکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُوزَنُوا»، (4)[8]«حَاسِبُوا أَنْفُسَکُمْ قَبْلَ أَنْ تُحَاسَبُوا» (5)[9] همین است که مبادا - معاذ الله - ما گرفتار راهی شویم که نباید آن راه را طی کنیم، این راهی است که انسان میتواند بفهمد که در چه مرحله ای هست.
چگونگی تهدید و بشارت بودن ردّ تقاضای مهلت شیطان تا قیامت
مطلب بعدی آن است که شیطان گفت مرا تا قیامت مهلت بده و ذات اقدس الهی فرمود: خیر! تا قیامت مهلت نداری که این هم تهدیدی است برای او و هم بشارتی است برای ما; تهدید است برای او، چون وقت را مشخص نکرد و فرمود تا روز قیامت مهلت نداری، بلکه قبل از قیامت رخت برمیبندی، اما چه وقت روشن نیست. این روشن نبودن زمان مرگ یک خطر برای او است که اگر روشن باشد ممکن است توبه کند و بگوید من مثلاً نجات پیدا میکنم، اما روشن نبودن زمان مرگ این تهدیدی است برای او, برای ما امیدبخش است که بالأخره اینچنین نیست که تا قیامت او باشد، بلکه راه باز است و انسان یک وقت از شرّ وسوسه او نجات پیدا می کند؛ اما چون برای ما زمان مرگ مشخص نیست، ما هر لحظه باید فرزند همان روز باشیم که اگر الآن فرصت الهی تمام شده است إِذا جاءَ أَجَلُهُمْ، (1)این دیگر «لا یَسْتَقْدِم ولا یَسْتَأْخِر»؛ «لا یَسْتَقْدِم» آن که روشن است و «لا یَسْتَأْخِر» آن هم همان طوری که میخواهند بگویند «یَسْتَقْدِم» محال است، «یَسْتَأْخِر» آن هم محال است؛ وگرنه «لا یَسْتَقْدِم» روشن است که قبل از اینکه عمر تمام شود که کسی نمیمیرد، اما میفرمایند همانطوری که تقدّم و هنوز وقت مرگ نرسیده کسی بمیرد محال است، وقتی وقت مرگ رسیده کسی بخواهد تأخیر بیندازد هم محال است. این «لا یَسْتَقْدِم را ذکر کردند، برای اینکه وضع «لا یَسْتَأْخِر» روشن شود; یعنی «یمتنع التقدم» و «یمتنع التأخّر» که «کلا طرفیه» این کار محال است. در چنین فضایی فرمود انسان میتواند با طیّ این راه خلیفه خدای سبحان باشد.
1) اعراف/سوره7، آیه34.
مقصود از حق در آیه فَالحَقُّ وَالحَقَّ أَقُولُ
در پایان این سوره به عنوان جمعبندی فرمود: قالَ؛یعنی خدای سبحان فرمود: فَالْحَقُّ که این میتواند مبتدا باشد و خبرش محذوف است؛ یعنی «فالحقّ أقول, فالحقّ قولی» یا قول من حق است. بعد فرمود: وَ الْحَقَّ أَقُولُ، این تقدیم مفعول بر فعل, مفید حصر است؛ یعنی حق آن است که ما بگوییم وَ الْحَقَّ أَقُولُ؛ ما جز حق نمیگوییم و حق هم غیر از نزد ما در جای دیگر نیست. در سوره مبارکه «آلعمران» و بخش دیگری از قرآن تعبیر خدا این است که الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ، (1)گذشت که ما دو حق در قرآن داریم: حقّی است که ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ (2)[12]که «اللَّهُ حَقٌّ»؛ مقابل ندارد، کسی به آن دسترسی ندارد، معروف کسی نیست, مشهود کسی نیست, معقول کسی نیست و مانند آن, این هیچ؛ اما حقّی است مربوط به فعل او, هر چه حق در عالم هست از خداست الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ که این مربوط به فعل است. اگر نظام حق است «من الله» است, اگر دین و شریعت حق است «من الله» است, پس این حق از خداست و این حقّی است که فعل خداست.
معنای حدیث «علیٌّ مع الحق ...» و گردش حق بر محور علی(علیه السلام)
اگر درباره حضرت امیر(سلام الله علیه) آمده است که «عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ یَدُورُ مَعَهُ حَیْثُ مَا دَارَ» (3)که بارها این حدیث شریف معنا شد، این راجع به همین حق است؛ علی با این حق است نه با ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ، آن حق، هیچ کسی با او نیست، گرچه او با همه هست؛ هیچ پیامبری با «الله» نیست «کَانَ اللَهُ وَ لَمْ یَکُنْ مَعَهُ شَیْءٌ»، «وَ الانَ کَمَا کَانَ»؛ اما این حقّی که در سوره آلعمران است الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ که صفت فعل خداست، این «عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ یَدُورُ مَعَهُ حَیْثُ مَا دَارَ» است و عمده آن است که این «یَدُورُ» به حق برمیگردد نه به علی(سلام الله علیه)، «یَدُورُ حَق» مدار علی «حَیْثُ مَا دَارَ». ما اگر بخواهیم در عالم چه چیزی حق است و چه چیزی حق نیست، جای دیگر نیست و به وسیله انسان کامل میفهمیم؛ اینطور نیست که حقّی غیر از انسان کامل در عالم باشد که ما بگوییم آن حق است و این انسان کامل با آن حق میگردد، برای اینکه انسان کامل وحی میآورد و وحی حق است، هر چه حق است ما از انسان کامل میفهمیم و جای دیگر که نیست. غیر از پیغمبر و ائمه(علیهم السلام) - معاذ الله - راه دیگری برای تشخیص حق هست؟! اینکه نیست! ما می خواهیم بفهمیم که چه چیزی در عالم حق است و چه چیزی حق نیست، به وسیله قرآن و عترت میفهمیم. پس «یَدُورُ حَق» مدار علی(علیه السلام)، منظور از علی هم یعنی وجود مبارک پیغمبر و اهل بیت(علیهم السلام); یعنی اهل بیت که معادل قرآن کریم هستند.
پرسش: حضرت فرمود: «فَاعْرِفِ الْحَقَّ تَعْرِفْ أَهْلَهُ» (1)اما بنا بر فرمایش حضرتعالی یعنی حضرت فرمود مرا بشناس؟
پاسخ: بله, ما یک قانون نوشتهای غیر از قرآن و عترت نداریم، آنها را اول تشخیص دهیم و بعد کار پیغمبر و امام(علیه السلام) را با آنها تطبیق کنیم که چنین چیزی نداریم. ما اگر خواستیم ببینیم چه چیزی حق است و چه چیزی حق نیست باید ببینیم اینها چه چیزی گفتند, پس حق «یَدُورُ مَدار علی حَیْثُ مَا دَار»؛همین جمله درباره عمار هم آمده منتها این «یَدُورُ» به عمار برمیگردد «عَمَّارٌ مَعَ الْحَقِ وَ الْحَقُّ مَعَ عَمَّارٍ یَدُورُ مَعَهُ حَیْثُ دَار»، (2)اما درباره حضرت امیر این ضمیر به «حق» برمیگردد «عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ یَدُورُ مَعَهُ حَیْثُ مَا دَارَ» به قرینه اینکه حضرت; یعنی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در بخش دیگر فرمود: «اللَّهُمَّ أَدِرِ الْحَقَ مَعَهُ حَیْثُ مَا دَارَ» (3)که این یک قرینه خوبی است؛ یعنی خدایا حق را در محور حیات علی قرار بده! قیام و قعود او به اذن تو حق خواهد بود. ما اگر خواستیم بفهمیم چه چیزی حق است و چه چیزی حق نیست، باید ببینیم اینها چه گفتند و اینها چه کردند. «أَدِرِ الْحَقَ مَعَهُ حَیْثُ مَا دَارَ»، این در ذیل بعضی از آن احادیثی است که فرمود: «عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ یَدُورُ مَعَهُ حَیْثُ مَا دَارَ» آمده است.
متعلق قول حق در پُر شدن جهنم از شیطان و پیروان او
فرمود: وَ الْحَقَّ أَقُولُ؛ یعنی ما جز حق چیز دیگری نمیگوییم و حق هم غیر از دستگاه خدا نیست، برای اینکه الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ، آن آیه سوره «آلعمران» و این آیه سوره مبارکه «ص» دو حصر را نشان میدهند: یکی اینکه ما جز حق چیزی نمیگوییم و دیگر اینکه حق هم از غیر ما نیست؛ هم الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ و هم وَ الْحَقَّ أَقُولُ، تقدیم این مفعول بر این فعل مفید حصر است و لسان آنجا هم که لسان حصر است وَ الْحَقَّ أَقُولُ، شما چه میگویید؟ فرمود ما جهنم را از تبهکارها پر میکنیم، اینها چه کار میکنند و چه فرصتی دارند؟!
ضرورت مراقبت خواص جامعه و مسئولین از غرور و خودبرتربینی
این آیات خیلی برای ما, برای نظام ما, دولت ما, ملت ما و مملکت ما نور است. هر کاری که ما - خدای ناکرده - بفهمیم به دین ما و به نظام ما صدمه میزند باید مواظب گفتار و کردارمان باشیم، این خطر هست. این قصه را که خدای سبحان چند بار ذکر میکند، برای این است که با ما درگیر است. مسئله تعلیم «اسماء» چون مربوط به ماها نیست، فقط یک بار در قرآن کریم ذکر شد وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها، (1)[18]که داستانی است برای انسان کامل و مربوط به دیگران هم نیست که تعلیم «اسماء» بگیرند، عالِم شوند، شاگردی خدا را کنند که مقدور همه نیست و فقط یک بار خدای سبحان جریان وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّهارا ذکر کرد، اما جریان شیطنت و استکبار و غرور و خودخواهی این غدّهای در درون همه ماست که هر روزه با آن درگیریم؛ چرا نام مرا نبردند؟! چرا من این حرف را نزدم؟! چرا به من نگفتند؟! چرا من جلو نیفتادم؟! هر جا سخن از أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ (2)است معلوم میشود که گوینده شیطان است, هر جا سخن از نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ (3)است، معلوم میشود سخنگو شیطان است. از این شفافتر و روشنتر! فرمود ما حرف شفاف داریم ما أَنَا مِنَ الْمُتَکَلِّفینَ، ما حرف قلمبه سلمبه نگفتیم. آیه نورانی بعد این است که فرمود به مردم بگو «سوابق» ما را که میدانید, «لواحق» ما را که میدانید, وضع ما را میدانید، ما طمعی نداریم, غرضی نداریم, مرضی نداریم، چیزی هم از شما نخواستیم و حرف ما هم شفاف است. من برای چیزی که دلپذیر نباشد و دلمایه نداشته نباشد «تصنّع»ی بیان کنم و قلمبه سلمبه بگویم؟ ما چنین حرفی نداریم! ما کلّ اوضاع عالم را شرح دادیم، وضع شما را شرح دادیم، گذشته شما را شرح دادیم، آینده شما را شرح دادیم و میگوییم اینکه من باید این کار را کنم و من باید جلو بیفتم غدّه است، خودتان را به سرطان مبتلا نکنید؛ از این حرف شفافتر؟! فرمود ما که تکلّفی نداریم, حرفهای بدی نزدیم, حرفهای پیچیدهای نزدیم، به خیرِ شما گفتیم، شما این راه را بپذیرید! هر چه ما میچشیم از أَنَا خَیْرٌ مِنْ میچشیم, هر جا به مقصد رسیدهایم «هو خَیْرٌ مِنْه» بود «الله خَیْرٌ مِنْه, الحقّ خَیْرٌ مِنْه, العَدل خَیْرٌ مِنْه» اینها بود. فرمود مگر ما این کتاب را نفرستادیم که ترازو باشد؟ شما هر روز خودتان را با این ترازو بسنجید، اگر دیدید رهبری انقلاب را داود(سلام الله علیه) به عهده گرفته وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ، (4)بعد از نبیّشان سؤال کردند و نبیّشان فرمود خدای سبحان بَعَثَ لَکُمْ طالُوتَ مَلِکاً عدّهای گفتند: نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَ لَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ (5)[22] این نَحْنُ أَحَقُّ.
ادعای بهتر از دیگران بودن نشانه شیاطین الإنس شدن انسان
در آن سوره و در جریان طالوت حرف شیطان است، این أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ که خیلی از ماها گرفتار آن هستیم هم حرف شیطان است. هر جا سخن از این است که من از او بهترم حرف شیطان است؛ بله! ممکن است که بهتر باشید؛ اما شما که میگویید یعنی چه؟ یعنی من باید جلو بیفتم؟! مگر همهٴ کارهای را انسان های خوب انجام میدهند؟! این صبر را پس برای چه خلق کردند؟! این امتحان را برای چه خلق کردند؟! یعنی شما به همه اسرار عالَم عالِم هستید؟! حرفتان را میزنید, طرح میدهید و پیشنهاد میدهید، اینها خوب است، اما حتماً من باید جلو بیفتم؟! اینکه به ما گفتند هر روز قرآن بخوانید و هر روز خودتان را با قرآن بسنجید برای همین است. این بیان نورانی امام باقر(سلام الله علیه) است که در تحفالعقول آمده و فرمود هر روز خودتان را با قرآن بسنجید، (1)اصلاً کتاب را برای همین فرستادند. هر جا سخن از این است که من «أعلم» و من «عُظما» هستم، همین حرف اوست. کجا حرف, حرفِ شیطان است؟ چه کسی جزء «شیاطین الانس» است؟ این کسی که میگوید: أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ. اگر نعمتی خدا به شما داد وَ ما بِکُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ (2)شکر کن، چرا میگویی من باید جلو بیفتم؟ اگر این غدّه از ما گرفته شد آن وقت در روح و ریحان هستیم، راحت زندگی میکنیم, راحت میمیریم و هیچ رنجی برای ما نیست. فرمود به مردم اعلام کن ما هم حُسن فعلی داریم, هم حسن فاعلی داریم و هم اینکه آدمِ خوبی هستیم، برای اینکه ما طمعی نداریم. حرفِ خوب میزنیم، چون دلمایه است؛ ما چیزی از شما نخواستیم، نه تکلّفی داریم, نه با کسی درگیر هستیم, نه منازع مافوق و نه تحقیرکنندهٴ مادون هستیم. سه خصلت بد برای تکلّف ذکر شده که در روایت وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و در بحثهای روایی موجود هست. (3)
آسان بودن فهم کلام وحی در ارائه نسخهٴ سعادت انسان
فرمود: وَ ما أَنَا مِنَ الْمُتَکَلِّفینَ ٭ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِکْرٌ لِلْعالَمینَ؛ شما را میخواهیم نامور جهان کنیم. آیا میخواهید مثل سلجوقی و ساسانی و سامانی در تاریخ دفن شوید، آن راه هست. آیا میخواهید مثل انبیا و اولیا که نام آنها کلّ عالم را گرفته شوید، این راه هم هست؛ «إِنَّ الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِیَاءِ»، (1)ما ذکر عالمَی آوردیم، نامورتان کردیم، در دنیا میمانید, برزخ میمانید, قیامت میمانید و در بهشت میمانید؛ میگویید نه! چند روز صبر کنید وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حینٍ؛ (2)حالا این منحصر به قیامت نیست، برخی از حوادث و رخدادها و گزارشهاست که در دنیا روشن میشوند، بعضیها «عندالموت» روشن میشوند، بعضیها برزخ و بعضی در قیامت, نفرمود در قیامت روشن میشود؛ فرمود ما گزارش دادیم حالا گزارشها را بعد به عرضتان میرسد. حالا چه وقت؟ وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حینٍ؛ حالا یا دنیاست یا در آخرت که امیدواریم - انشاءالله - خیر و رحمت و برکت را به همراه داشته باشد.
موضوع: تفسیر آیات 84 تا 88 سوره ص
قالَ فَالْحَقُّ وَ الْحَقَّ أَقُولُ (84 لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکَ وَ مِمَّنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ أَجْمَعینَ (85) قُلْ ما أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُتَکَلِّفینَ (86) إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِکْرٌ لِلْعالَمینَ (87) وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حینٍ (88))
بازگشت آیات پایانی سوره «ص» به صدر و تفصیل آن در سوَر مدنی
پایان سوره مبارکه «ص» عصارهٴ این سوره را بیان میکند و بازگشت آن به صدر این سوره است که فرمود: ص وَ الْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ ٭ بَلِ الَّذینَ کَفَرُوا فی عِزَّةٍ وَ شِقاقٍ (1)[1] آیاتی که در سوَر مکّی نازل شد به منزلهٴ متن است و آیاتی که در سوَر مدنی نازل شد به مثابه شرح آیات مکّی است که اجمال آن در سوَر مکّی است, و تفصیل آن در سوَر مدنی است. جریان خلقت آدم(سلام الله علیه) هم همینطور است.
تبیین اجمال و تفصیل در سور مکّی و مدنی و بیان نمونه ای از آن
مطلب دوم آن است که بین خود سوَر مکّی تفاوتی هست چه اینکه بین سوَر مدنی هم تفاوت است. در بعضی از سوَر مکّی سخن از اِبا و امتناع ابلیس است که سجده نکرد أَبی، در سوره «ص» که آن هم در مکه نازل شد تعبیرش این است که إِلاَّ إِبْلیسَ أَبی وَ اسْتَکْبَرَ; (2)یعنی آنچه در سوره «حجر» فرمود شیطان اِبا کرد، در سوره «ص» آن اِبا را تشریح کرد که اِبای او ابای استکباری است نه ابای اِشفاقی, چون در پایان سوره مبارکه «احزاب» از اِبای اِشفاقی آسمان و زمین سخن به میان آمد که عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها اِبای آسمان و زمین از حمل امانت, اِبای اشفاقی است؛ یعنی گفتند ما نمیتوانیم، اما اِبای ابلیس که أَبی این اِبایش اِبای استکباری است وَ اسْتَکْبَرَ تا روشن بشود اینکه ابلیس ابا کرد, امتناع کرد نه برای آنکه نتوانست بلکه برای آنکه نخواست.
چگونگی «اختصام» ابلیس با خدای سبحان و دو راه حل آن
مطلب دیگر آن است «اختصام»ی که در همین سوره مبارکه «ص» آمده است که ما کانَ لِیَ مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلَإِ الْأَعْلی إِذْ یَخْتَصِمُونَ، (1)محتمل است که یکی از آن مصیق «اختصام» که باب افتعال گاهی به معنی مفاعله است یعنی مخاصمهای که در بین فرشتهها بود یک بخش از آن مربوط به همین «اختصام» ابلیس با سایر فرشتههاست. سؤالاتی فرشتهها از ذات اقدس الهی داشتند بعید است از آن به «اختصام» یاد کنند، سؤال آنها سؤال استفهامی بود، عرض کردند شما که میخواهی خلیفه خلق کنی نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ (2)چرا از ما خلیفه انتخاب نمیکنی؟ این یک سؤال استفهامی بود نه مخاصمه؛ اما آن اختصامی که فرض میشود بین ابلیس است و سایر فرشتهها؛ بعید است که ابلیس مستقیماً با خدای سبحان گفتگو داشته باشد چون اگر خدای سبحان بخواهد با بشر گفتگو کند؛ برخیها بلاواسطه, برخی «من وراء حجاب», برخی از راه ارسال رسول می باشد, چگونه ممکن است خدای سبحان بلاواسطه با یک جن سخن بگوید! البته این بحثهایی که در کتابهای کلامی و فلسفی هست برخی از مشکلات را حل نمیکند، آن بحثهایی که در کتابهای اهل عرفان آمده و به زبان قرآن و دعا نزدیکتر است آن حل میکند. آن بحثهای عقلی بر اساس سلسله نظام علّت و معلول میگویند هر مسبّبی سببی دارد تا به خدای سبحان و علّةالعلل برسیم. در کتابهای معقول خدا را سرسلسله میدانند که اوست که این سلسله را اداره میکند؛ اما در فنّ عرفان مطابق قرآن و روایات، خدا را هم سرسلسله میدانند و هم با تک تک اعضای این سلسله میدانند. هم به تک تک اعضای سلسله میگویند خدا اقرب است به تو از حبلِ ورید تو و این اختصاصی به انسان ندارد بلکه خدا به درخت از حبل ورید درخت نزدیکتر است, خدا به زنبور عسل از حبل ورید او نزدیکتر است اختصاصی به انسان ندارد. اینکه «بکلء شی» نزدیک است و بِکُلِّ شَیءٍ مُحِیطٌ (3)است البته اینها همه مقام سوم و فصل سوم است؛ یعنی مقام وجه او و فیض اوست, بنابراین دو راه دارد: یک راه عقلی دارد که راه طولانی است و اسباب و علل در همین راه طولانیاند؛ یک راه دیگر, همان دعای «ابوحمزه ثمالی» است. در اول دعای «ابوحمزه ثمالی» همین است، دعای روز 27 رجب که امام کاظم(سلام الله علیه) قرائت کردند همین است که «أَنَ الرَّاحِلَ إِلَیْکَ قَرِیبُ الْمَسَافَةِ وَ أَنَّکَ لَا تَحْتَجِبُ عَنْ خَلْقِکَ إِلَّا أَنْ تَحْجُبَهُمُ الْأَعْمَالُ دُونَک» (4)خدایا! فاصله بین خلق و خالق خیلی کم است، یک قدم بیشتر نیست. این «اختصام» با مبنای عقلی که در کتابهای فلسفی و کلامی هست به زحمت قابل حل است، اما در فنّ عرفان, در دعا, در قرآن کاملاً قابل حل است; یعنی ذات اقدس الهی در عین حال که سرسلسله است و سلسلهجنبان است و آغاز سلسله است، «مع کل شیء» هست, فیض او و وجه او «لا بالمقارنة» چنین چیزی أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ (5)دیگر اختصاصی به انسان ندارد; البته در این مقام, همان بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفه سجادیه است که «الدَّانِی فِی عُلُوِّهِ، وَ الْعَالِی فِی دُنُوِّه» در عین حال که بالا هست پایین حضور دارد, در عین حال که در پایین حضور دارد در بالا هست. ممکن است کسی با خدای سبحان سخن بگوید و خدای سبحان هم با او سخن بگوید اما نه خدایی که در مرحله اوج و سرسلسله الهی است، بلکه این خدایی که أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ است در این مرحله; یعنی با این شأن نازل او با این «الدَّانِی فِی عُلُوِّهِ» ممکن است سخن بگوید. بنابراین ابلیس اگر با خدا سخنی گفت یا خدا با او سخنی فرمود, نه در اوج عظمت الهی و ربوبی, بلکه در آن مرحلهای که «مع کلّ شیء لا بالمقارنة»؛ پس اختصام ابلیس دو راه دارد, گفتگوی ابلیس دو راه دارد: یا معالواسطه است که با فرشتهها سخن میگوید، یا اگر با الله سخن میگوید و الله هم با او سخن میگوید در مرحله نازله است، نه در مرحله عالیه, این هم یک مطلب.
عدم دلالت حذف واسطه در بعضی از آیات بر سخن مستقیم خدا با انسان
پرسش: خداوند متعال قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَةً (1)مخاطبش ملائکه بودند در عین حال اِنبا هم به ملائکه شده و اینکه ابلیس آن موقع کجا بوده یا همراه نبوده یا؟
پاسخ: خیلی از موارد است که ذات اقدس الهی قالَ میفرماید ولی با وسائط همراه است الآن این یا أَیُّهَا النَّاسُ که خدا دارد دیگر قُلْ در آن نیست بعد بخشی از آیات خدای سبحان به رسولش(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میفرماید: قُلْیا بَنی آدَمَ, اما در بخشی از آیات سخن از قُلْ نیست مستقیماً با خود ما حرف میزند یا أَیُّهَا النَّاسُ, لا تَبْخَسُوا النَّاسَ, (2)یا بَنی آدَمَ دیگر قُلْ در آن نیست. این حذف قُلْ و حذف واسطه, معنایش این نیست که ما بلاواسطه با خدا داریم سخن میگوییم یا کلام خدا را بلاواسطه داریم میشنویم ذکر آن واسطه یا حذف آن واسطه جای خاصّ خودش را دارد این یا أَیُّهَا النَّاسُ که خدا به ما فرمود دیگر به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نمیفرماید «قل یا ایها الناس» نظیر قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ (3)پس اگر جایی کلمه قُلْو مانند آن ذکر نشد و حذف شد, دلیل نیست که خدا بلاواسطه دارد با ما سخن میگوید ما کلام را از خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ادراک میکنیم، اگر هم یک وقت بلاواسطه باشد همان خدایی که «أقرب الینا من حبل الورید» است در این مرحله با ما سخن میگوید، نه در مرحلهای که عَلِیٌّ حَکیمٌ (4)است، تا کسی به آنجا بار یابد بشود دَنا فَتَدَلَّی. (5)
تبیین نفی اصل «اختصام» بین ابلیس و خدای سبحان
مطلب دیگر اینکه اگرچه ذات اقدس الهی اختصام را به ابلیس نسبت داد؛ ولی اختصامی نبود - همان طور که اشاره شد - که شیطان رو در روی خدای سبحان قرار بگیرد، او با ملائکه همراه بود. کلّ این جریان را همانطور که در بحثهای قبل هم داشتیم ببینید. در سوره مبارکه «بقره» این واسطه ذکر شد که در مدینه نازل شد، اما در سوَر مکّی به صورت متن ذکر شد این لَأُغْوِیَنَّهُمْ اینها برای بعد از زمین است، بعد از اینکه انسانها خلق شدند شیطان گفت: لَأُغْوِیَنَّهُمْ وگرنه آیه 82 که دارد قالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ این ضمیر جمع به چه کسی برمیگردد، در آنجا که هنوز آدم فرزندی پیدا نکرد، هنوز نکاحی حاصل نشده تا فرزندی پیدا شود, نسلی پیدا شود, بنیآدمی پیدا شود. معلوم میشود که بین آن آیات قبل و این آیه که دارد فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ بخشهایی فاصله شد که در سوَر مدنی مثل «بقره» آمده است وگرنه اینجا سخن از جمع نیست, سخن از نسل نیست، این ضمیر جمع به چه کسی برمیگردد.
پرسش: بهانِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ طینٍ (1)بر نمی گردد؟
پاسخ: این تازه فرد مفرد است بعد سجده کنید آن وقت نسل, نوه و نتیجه او ذکر نشده، در سوره مبارکه «بقره» بله! ذکر شده، فرمود: مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلی حینٍ (2)آنگاه فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ (3)[19] کذا یا فَمَنِ اتَّبَعَ هُدایَ که در سوره «طه» دارد کذا, از آن به بعد ابلیس گفت: لَأُغْوِیَنَّهُمْ و مانند آن.
بیان اجمال و تفصیل در آیات خلقت عالَم
مطلب دیگر اینکه ذات اقدس الهی کلّ جهان را آفرید و فرمود: اللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْءٍ (1)[20] این متن, بعد به صورت تفصیل فرمود ما وقتی عالَم امر را بخواهیم خلق کنیم، دیگر زمان و مکان ندارد: إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ؛ (2)این عالَم امر است که خطاب, مخاطبآفرین است؛ اما درباره عالم خلق؛ یعنی موجودات عالم طبیعت و ماده, گاهی میفرماید: لَقَدْ خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما فی سِتَّةِ أَیَّامٍ, (3)گاهی درباره تأمین ارزاق بشر فرمود: ما اینها را در فصول چهارگانه خلق کردیم قَدَّرَ فیها أَقْواتَها فی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ, (4)أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ یعنی چهار فصل, قوت و روزی مردم در چهار فصل تأمین میشود اگر همیشه زمستان بود یا همیشه پاییز بود که روزی تأمین نمیشد, کشاورزی و دامداری و امثال ذلک تأمین نمیشد؛ فرمود: قَدَّرَ فیها أَقْواتَها فی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ.
ویژه بودن آفرینش انسان در میان مخلوقات و مراحل تکامل او
نسبت به مجموعه خلق سخن میگوید و میفرماید: وَ السَّماءَ بَنَیْناها بِأَیْدٍ، (5)[24] «اَید» مفرد است جمع نیست اَید یعنی قوّه, در همین سوره مبارکه «ص» داشتیم که داود ذَا الْأَیْدِ (6)است؛ یعنی صاحب قدرت است صاحب قوّه است فرمود ما با قوّت و قدرت این نظام سپهری را ساختیم اما درباره هیچ کدام ندارد که ما با دو دستمان آفریدیم فقط درباره انسان است که فرمود: خَلَقْتُ بِیَدَیَّ (7)این را با دو دستم آفریدیم؛ یعنی با جامعیّتمان که اسمای جمال و جلال همه جمع شدند هیچ کدام پراکنده نبودند تکبُعدی نبود بر اساس جامعیّت خلق کردیم. بدن او را بر اساس جامعیّت خلق کردیم و روح او را با جامعیّت خلق کردیم، پیوند جسم و روح را هم با جامعیّت خلق کردیم. درباره این مثلث; یعنی بدن, روح, ترکیب بدن و روح که از این مجموعه به عنوان خَلَقْتُ بِیَدَیَّ ذکر میکند، برای اینکه میخواهد بگوید انسانیّت, یک موجود پخته است حالا ممکن است عدهای نظیر ضایعات أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (8)در بیایند. شما میبینید بعضی از کارخانهها یک سلسله ضایعاتی هم دارند که اینها آن صلاحیّت را ندارند که به صورت کالای خوب در بیایند اینها جزء بُرادهها و ضایعاتاند، اینها جزء أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ هستند که خودشان را به این صورت در آوردند وگرنه درباره آنکه انسان است فرمود ما این سه کار را کردیم درست است که از تراب خلق کردیم اما صبر کردیم این پخته شود, درست است که تراب را طین کردیم ولی هنوز پخته نشد, درست است مدتی صبر شد حَمَإٍ مَسنُونٍ (9)و بو آمد، ولی هنوز پخته نشد؛ اما وقتی «صلصال» شد «صلصال» به آن آجر پخته میگویند خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ کَالْفَخَّارِ (10)فرق بین آجر و خِشت این است که آن خام است میگویند خشت «لَبِن خشت خامست آجر چه پخته» که در نصاب خوانده اید, آجر آن پخته را میگویند, لِبن آن خشت خام را میگویند. ما از خام خلق نکردیم. پس این بدن همه این مراحل را پشت سر گذاشت تا سِفت و سخت و محکم شد صَلْصالٍ کَالْفَخَّارِ شد، این یک؛ روح هم که به ما مرتبط است، این روح یقیناً پخته و مستحکم و ستبر است این دو, در پیوند روح و بدن ما عجله نکردیم تا این دوران گذشت و در قرار مکین قرار گرفت، «نطفه» شد، بعد «علقه» شد، بعد «مضغه» شد، بعد به صورت «عظام» در آمد، بعد گوشت مناسب به او پوشاندیم و «جنین» شد؛ حالا آماده شد که تحوّلی پیدا کند، بعد از اینکه این مراحل را گذراند ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ از این به بعد فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقینَ (11).[31] ما این را یک مادّه کامل پخته آفریدیم که هم مفردات آن حسابشده است و هم ترکیب آن حسابشده. این را ذات اقدس الهی در همه مواردی که با او کار رسمی دارد اِعمال کرده است.
ظهور دقایق خلقت در موسی و عیسی(علیهما السلام) و امت آن دو
میبینید در قرآن کریم فرمود بدترین دشمن نسبت به مسلمانها مشرکان هستند و در کنار مشرکان, بدترین دشمنها در آنها همین صهیونیستها هستند که لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَةً لِلَّذینَ آمَنُوا الْیَهُودَ وَ الَّذینَ أَشْرَکُوا وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ قالُوا إِنَّا نَصاری (1)[32] در خلقت وجود مبارک موسی چه حادثهای اتفاق افتاد که امّت او به این صورت در آمدند و در خلقت وجود مبارک عیسی چه حادثهای پیش آمد که امّت او به این صورت در آمدند, اگر اینها را تحریک نکنند, اگر استکبار جهانی روی اینها کار نکند اینها را رها کنند طبعاً پیروان مسیح نرمتر از پیروان موسای کلیم هستند. یک وقت است استکبار اینها را استعمار میکند, استثمار میکند, میکُشد - کما هو الیوم - که «خذّلهم الله» وضعشان را میبینیم, اما اگر بیگانهای اینها را مهار نکند و اینها را به حال خودشان بگذارد آن وقت این آیه مصداق پیدا میکند این آیه میفرماید: لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَةً لِلَّذینَ آمَنُوا الْیَهُودَ وَ الَّذینَ أَشْرَکُوا. این دو گروه از بدترین دشمنان اسلام هستند وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ قالُوا إِنَّا نَصاری سه دلیل میآورد ذلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسینَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لا یَسْتَکْبِرُونَداشتن قسّیس و رهبان, مشترک بین یهود و مسیحیهاست. هم یهود کشیش دارند و هم ترسا؛ اما آن قسمت سوم که وَ أَنَّهُمْ لا یَسْتَکْبِرُونَمهم است. سرّش گفتند این است که وجود مبارک عیسی در حال نشاط, رحمت, انبساط, انعطاف و وضو به بار آمده است، وجود مبارک موسی در حال اضطراب, در حال سیّءالخُلق بودن, خوف, هراس به دنیا آمده است; حالا اینها در حدّ کارهای ذوقی است، اسرار عالم را خدا میداند; ولی کارهای ذوقی گوشهای از تفسیر را میتواند به عهده بگیرد، نه بحثهای اساسی تفسیر را، این است که وقتی فرستاده خدا آمد به حضور مریم(سلام الله علیها) تا به او فرزند عطا کند، خدا فرمود: فَأَرْسَلْنا إِلَیْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِیًّا (2)در این حالت مریم(سلام الله علیها) کاملاً عصبانی بود, کاملاً غضبناک بود, کاملاً خشمناک بود و تنها راه کاهش اضطرار به خدای سبحان پناهنده شدن بود که گفت: إِنِّی أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْکَ إِنْ کُنْتَ تَقِیًّا (3)[34] این حالت برای مریم(سلام الله علیها) بود، گفتند در این حالت آن نفخ الهی حاصل نشد، جبرئیل یا فرستاده الهی آن مأموریت را انجام نداد. حرفی زد, کاری کرد, گفتاری داشت, رفتاری داشت که تا وجود مبارک مریم(سلام الله علیها) از آن حالت خشم و غضب و عصبانیّت و اضطراب در بیاید و به حالت نشاط و انبساط و باز بودن برسد، آنگاه نفخ صورت گرفت. گفت من مأمور الهیام، من بشر نیستم، سخن از مَحرم و نامَحرم نیست، من مأموریت الهی دارم و از طرف خدا آمدم تا به شما فرزند عطا کنم لِأَهَبَ لَکِ غُلاماً زَکِیًّا؛ (4)[35] آنگاه کلّ اوضاع مریم(سلام الله علیها) عوض شد. بشّاش, خندان, شاداب, منبسط, در این حال مادر شد. شما روایات باب نکاح را نگاه کنید میگویند مادر در دوران بارداری عصبانی نشود, خشن نشود, مضطرب نشود, سیّئةالخُلق نشود, پرخاشگر نشود چون همه اینها در کودک اثر دارد آن مادر بدخُلق, مادر عصبانی, مادری که استرس دارد, در زندگی خود مشکلات دارد، کودک او خوب بار نمیآید، پدر هم در همان حال همینطور است. این بیاثر نیست اما مادرِ موسی(سلام الله علیه) در حال اضطراب چگونه بچه را حفظ بکند تا فرعونیها نگیرند, نکشند, چگونه ما را از بین نبرند، با این اضطراب. پس بین موسی و عیسی خیلی فرق است او «بَطش» است قبل از نوبت مُشت میزند و کسی را میکُشد؛ ولی وجود مبارک عیسای مسیح هرگز چنین کارهایی را نمیکند هر دو حق است; منتها یکی مظهر «هو القادر» است یکی مظهر «هو الرحیم» هر کدامشان حق است آنکه فَوَکَزَهُ مُوسی (5)با یک مُشت یک جوان قِبطی را از پا در آوردآن اضطراب ها بیاثر نیست، چنین کاری را هرگز حضرت عیسی نکرده است. ما اسرار عالم را که نمیدانیم؛ ولی گوشهای است که به ما میفهماند، این روایاتی که میگوید مادر در دوران بارداری عصبانی نشود, همسرش او را عصبانی نکند, مواظب باشد که او غذای مناسب, میوه مناسب, هوای مناسب, وضع مناسب داشته باشد هیچ استرسی بر او تحمیل نشود سیّئةالخُلق نشود تا فرزندش گشادهروی و خندان و بشّاش و رحیم و رئوف به بار بیاید همین است.
تأثیر حالات روحی مادر در جنین و رفتار او
پرسش: حضرت مریم در آنجا گفت: کُنْتُ نَسْیاً مَنْسِیًّا؟
پاسخ: بله او درباره مردم فرمود و اما آن وقتی که میخواست حرف جبرئیل را تحویل بگیرد که دیگر کمال نشاط پیش آمد, دیگر نگفت: «أعوذ بک منک» قبل از اینکه تشخیص بدهد که این بشر نیست و بفهمد این فرستاده خداست کاملاً عصبانی بود دفعتاً به ذات اقدس الهی متوسّل شد حالت خشم و غضب و توسل و استعاذه و اینها داشت بعد وقتی جبرئیل گفت من از طرف خدا آمدم لِأَهَبَ لَکِ غُلاماًآن هم زَکِیًّااو هم کاملاً تحمّل کرد و نفخ صورت گرفت و او شده مریم اما وقتی تهمت زدند گفتند: یا أُخْتَ هارُونَ ما کانَ أَبُوکِ امْرَأَ سَوْءٍ وَ ما کانَتْ أُمُّکِ بَغِیًّا (1)فرمود: یا لَیْتَنی مِتُّ قَبْلَ هذا وَ کُنْتُ نَسْیاً مَنْسِیًّا (2)[38]وقتی میبیند مردم او را متّهم میکنند که از کجا باردار شدی با فلان یهودی آشنا شدی این میگوید: یا لَیْتَنی مِتُّ قَبْلَ هذا وَ کُنْتُ نَسْیاً مَنْسِیًّا آن وقت این سخن است.
غرض آن است که اگر مادر نظیر مادر موسی باشد آن وضع پیش میآید; منتها حالا چون معصوم بودند کنترل کردند و اگر نظیر مادر عیسی باشد این پیش میآید. شما بگذرید از اینکه استکبار جهانی الآن دستش در دست صهیونیست است که «کلاهما فی النار» ولی این آیه را بالأخره انسان باید به عنوان اصل قرآنی بپذیرد لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَةً لِلَّذینَ آمَنُوا الْیَهُودَ وَ الَّذینَ أَشْرَکُوا وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ قالُوا إِنَّا نَصاری ذلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسینَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لا یَسْتَکْبِرُونَ این هست. حالا اگر حوادثی و حواشی آن را همراهی نکند طبع اوّلی این است الآن حواشی آمده است.
موسی و عیسی(علیهما السلام) مظهر دو اسم جمال و جلال الهی در رفتار
پرسش: این تحلیل باعث نمیشود ما بیاییم امّت یهود را که بدی می کنند به مادر ولیّ خدا؟
پاسخ: نه, هیچ بدی نیست؛ منتها آنکه معصوم است معصومانه کارها را تنظیم کرد و فرمود مثل این باشید. به هیچ وجه اولیای الهی متّهم نخواهند بود اما چنین کاری را شما در قصه حضرت عیسی نمیبینید که با جوانی درگیر بشود با مُشت او را از پا در بیاورد فَوَکَزَهُ مُوسی همهاش حق است منتها ذات اقدس الهی یک وقت به عنوان «هو المنتقم» ظهور میکند, یک وقت به عنوان هُوَ الرَّحِیمُ (1)ظهور میکند. این به عنوان هُوَ الرَّحِیمُ ظهور کردن یک مطلب است, به عنوان «هو المنتقم» مطلب دیگر؛ هر دو معصوماند, هر دو به جاست منتها یکی رحمت است بهجا, یکی غضب است بهجا. اینکه ما در دعاها میگوییم خدایا همه اوصاف تو خوب است یکی از برجستهترین اوصاف تو عدل است دیگر از عدل پایینتر وصفی نداری خدایا ما را با عدلت به محکمه نبر! «الهی عاملنا بفضلک و لا تعاملنا بعدلک» (2)تو دو محکمه داری یک محکمه عدل است یک محکمه احسان, ما را در محکمه عدل ببری محکوم هستیم ما را در محکمه احسان ببر که گذشت است و عفو است و رحمت «الهی عاملنا بفضلک و لا تعاملنا بعدلک» با ما عادلانه رفتار نکن چون اگر با ما عادلانه رفتار کنی ما محکوم هستیم با ما محسنانه رفتار کن. یک وقت است که وجود مبارک موسای کلیم عادلانه رفتار میکند یک وقت وجود مبارک عیسای مسیح محسنانه رفتار میکند, بنابراین هر دو خیر است اما این بیاثر نیست حالا اگر ما اسرار مریم و مادر موسی را درست نفهمیم این روایاتی که به ما گفته است مادر, زن در دوران بارداری این اوصاف را رعایت کند این برای ما قابل فهم است این را هم میفهمیم هم باید عمل کنیم.
علّت أحسن المخلوقین بودن انسان
در جریان خلقت خدا هم فرمود من انسان را اینچنین آفریدم با دو دستم خلق کردم, با رحمت آفریدم, با جمال و جلال آفریدم. من اختیار به او دادم; ولی کم نیاوردم من انسان را مثل آسمان خلق نکردم که فقط ستبر باشد من انسان را مثل حیوان و نباتات خلق نکردم که فقط مسائل غذایی و خوراکی را داشته باشند من او را با جمال و جلال همراه با اختیار خلق کردم؛ این گونه خلقت, انسان کامل در میآید خَلَقْتُ بِیَدَیَّ این خلقتِ بِیَدَیَّ باعث شده است که این انسان شده «احسن المخلوقین» و خدای سبحان شده «أحسن الخالقین», فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقینَ را درباره خودش فرمود, این گونه خالقیّت باعث میشود که اگر انبیای الهی، اینطور رفتار کنند، مظهر رأفت و رحمت و صلح و صفا خواهند بود و اگر مادون عمل کنند; یعنی به عدل رفتار کنند با انتقام همراه خواهد بود. خدای سبحان جهنّم را بر اساس عدل تنظیم کرده است و بهشت را بر اساس احسان تنظیم کرده است به ما هم گفتند با خدا راز و نیاز کنید بگویید خدایا! ما را با احسان محاکمه کن نه با عدل, پس خدای سبحان انسان را با «یدین» آفرید یک, آسمانها را با قدرت خلق کرد دو, موجودات مجرّد با کُنْ فَیَکُونُ حاصل میشوند سه.
بررسی هماهنگی بین جسم و روح در آفرینش انسان
اما در جریان پیوند روح و بدن مبسوطاً در همان سوره مبارکه «مؤمنون» گذشت هیچ کدام متشابه نیستند تا یکی محکم باشد دیگری تشابه آن را حل کند. در آیه چهارده سوره مبارکه «مؤمنون» آمده است که ما این نطفه را که در قرار مَکین قرار گرفت نطفه را علقه کردیم پس این موجودِ علقه, نطفة الحدوث است و علقیّة البقاء, فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً این علقةالحدوث است و مضغطةالبقاء, فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً این مضغةالحدوث است و «عظمیالبقاء», فَکَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً این موجود ملتحم لحمدار «عظمیالحدوث» است و «لحمیالبقاء» ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ این شیء قبلاً لحمیالحدوث بود خَلقیالبقاء است خَلْقاً آخَرَاین خَلْقاًرا با خَلَقْنَا که قبلاً گفته, کلاً مسیر عوض شد اول جعل بود, بعد همهاش خَلَقْنَا بود مرحلهٴ آخر میفرماید نه از باب جعل نطفه در قرار مکین است, نه از باب خلق مادّی است, بلکه انشایی است از سنخ دیگر, بنابراین با نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی (1)هماهنگ است.
1) حجر/سوره15، آیه29.
اما روایاتی که دارد «خلق الله الأرواح قبل الأجساد» (1)یا دارد «الأرواح جنود مجنّدة» (2)آن موجود به عنوان وجود عقلی سرِ جای خود محفوظ است نه نفس, چون نفس آن است که مدبّر بدن باشد بعد تعلّق به بدن عارض او شده؛ منتها این تعلّق چگونه عارض یک موجود مجرّد میشود این را بحثهای عقلی باید حل کند یا این موجود مادی چگونه از نشئه ماده پا فراتر گذاشت دسترسی به عالم مجرّد پیدا کرد این را هم همان علوم باید حل کنند. از هر دو طرف این شبهه هست که چگونه یک موجود مادّی به نشئه تجرّد میرسد یا یک موجود مجرّد خودش را تنزّل میدهد به مقام مادی میرساند; ولی تشابهی در کار نیست.
ذکر معاد برترین ذکر در میان اذکار الهی و علّت آن
در این بخش پایانی که فرمود: إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِکْرٌ لِلْعالَمینَ خیلی از موارد است که انسان خودش میخواهد ببیند که کدام «ذکر» بهتر است گاهی هم سؤال میکنند کدام «ذکر» را بگوییم ثواب آن بیشتر است البته اینکه در دعاها آمده مشخص شد در ماه مبارک رمضان چه بگوییم, در ماه رجب چه بگوییم, در ماه شعبان چه بگوییم, این دعاها را دستور دادند, اما آن ذکری که انسان را به مقام میرساند آن را قرآن مشخص کرد فرمود ما ابراهیم را, اسحاق را, یعقوب را, اینها را جزء بندگان مخلَصمان قرار دادیم إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ ما شدیم مخلِص، اینها شدند مخلَص که «استخلصهم الله لنفسه» شدند جزء عباد مخلَص, چرا؟ چون آنها اهل «ذکر» هستند, ذکرشان چیست؟ چه چیزی میگفتند؟ «یا الله, یا الله» میگفتند؟ ذکرشان ذکر مبدأ بود؟ خیر, ذکرشان ذکر معاد بود، خدا را به عنوان «هو المرجع» به یاد میآوردند إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ (3)[44] «فإن قیل ما تلک الخالصة؟ قلت هی ذکری الدار» به یاد معاد بودن, اگر از ما بپرسند که ما چه ذکری بگوییم دو جواب داریم: ذکری که ثواب بخواهیم ببریم، بله! همین که در کتابها هست, بخواهیم مخلَص بشویم راه اخلاص را طی کنیم یاد معاد, إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ سؤال چرا؟ بِخالِصَةٍ سؤال: آن خالصه چیست؟ «ما تلک الخالصة» چه صفت خالصهای اسحاق و ابراهیم و اینها داشتند؟ ذِکْرَی الدَّارِ (4)[45] اینها بدون ریا چون یاد معاد بودند دیگر ریا در آن نیست یاد سؤال بودن, یاد جواب بودن, یاد قبر بودن, یاد برزخ بودن، دیگر ذکر لفظی که نیست، این یاد است نه نام؛ بنابراین ولو لب هم حرکت نکند آدم هر کاری که میکند باید مواظب باشد که باید جواب بدهد، انسان هر حرفی که میزند, هر کاری که میکند باید به این ذکر و به این ذُکر و به این یاد باشد که من باید جواب بدهم! آن وقت کارش یا واجب است یا مستحب, دیگر حرام و مکروه را که آدم نمیتواند با یاد معاد انجام بدهد این شخص یا کار واجب انجام میدهد یا کار مستحب, این راه مخلَص شدن است این راه سیر و سلوک است, إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ سؤال؟ چرا اینها را مخلَص کردید؟ بِخالِصَةٍ یعنی به یک صفت صاف و خالص, سؤال: «ما تلک الخالصة؟» جواب: ذِکْرَی الدَّارِ امیدواریم که این توفیق نصیب همه ما بشود و خدا به برکت قرآن و عترت نظام ما, رهبر ما, مراجع ما, ملت و مملکت ما را در سایه ولیّاش حفظ بفرماید! سالگرد رحلت امام است روح مطهّر امام راحل و شهدا را با انبیا محشور بفرماید! مشکلات کشور را حل بفرماید! جوانها را از بهترین جوانهای اهل بیت قرار بدهد! فرزندان ما را تا روز قیامت از بهترین شیعیان اهل بیت قرار بده! دشمنان اسلام مخصوصاً اسکتبار و صهیونیسم را مخذول و منکوب بفرماید! امروز چون پایان درس است یکدیگر را فراموش نکنیم!