ghaemiyeh.com
سرشناسه: آیتی، نصرتالله
عنوان و نام پدیدآور: دلیل روشن (پاسخ به شبهات قفاری درباره اندیشه مهدویت) / نصرتالله آیتی.
مشخصات نشر: قم: آینده روشن، 1393.
مشخصات ظاهری: 552ص.
شابک: 193000 ریال: 1- 46-5073- 600-978
وضعیت فهرستنویسی: فیپا
یادداشت: کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع: محمد بن حسن(عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق. – امامت شیعه.
موضوع: ناصر القفاری، شبهات درباره مهدویت.
موضوع: اصول مذهب الشیعة؛ عرض و نقد.
موضوع: نقدهای روشی، نقدهای موردی.
ردهبندی کنگره: 1390 2 ت 9 آ / 5 / 224BP
ردهبندی دیویی: 462/297
شماره کتابشناسی ملی: 2274499
بسم الله الرحمن الرحیم
یَا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُّزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَیْنَآ إِنَّ اللّهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ
سوره یوسف، آیه 88
تقدیم به آستان بلند بانوی دو عالم و کوثر آفر ینش
حضرت فاطمه زهرا علیها السلام
مقدمه23
اهمیت موضوع25
پیشینه تحقیق26
روش تحقیق27
فصل اول: نقدهای روشی
استناد به روایات غیرمعتبر و شاذ31
تعمیم دیدگاه یک یا چند عالم شیعی به همه عالمان شیعه35
تمرکز بیش از حد بر روی مسائل حاشیهای و فرعی36
برخورد گزینشی با روایات37
رعایت نکردن جانب ادب در نوشتار37
فصل دوم: نقدهای موردی
مهدویت و غیبت از منظر فرقههای شیعی41
شبهۀ 1. عبد الله بن سبأ، بنیانگذار اندیشه غیبت41
خلاصه شبهه45
نقد و بررسی: خلط میان بنیان گذاردن اندیشۀ غیبت و تطبیق آن بر مصداقی خاص45
عمر بن خطّاب، اولین طراح اندیشه غیبت47
شبهه 2. اختلاف شیعیان در تعیین مصداق امام غایب48
نقد و بررسی: اگر اختلاف، دلیل بطلان ادعای همۀ اختلاف کنندگان است، این عویصه دامن اهلسنت را نیز خواهد گرفت.48
پیدایی و تحوّل اندیشۀ غیبت نزد شیعیان دوازدهامامی50
شبهۀ 3. انکار تولد و غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف توسط بیشتر شیعیان معاصرِ شهادت امام حسن عسکری علیه السلام50
خلاصه شبهه54
نقد و بررسی55
پاسخ ادعای اول55
پاسخ اول: اعتقاد اکثریت شیعیان معاصر زمان شهادت امام عسکری علیه السلام به وجود فرزند غایبی برای آن حضرت55
پاسخ دوم: ادعای ندیدن نمیتواند با ادعای دیدن مقابله کند59
پاسخ سوم: معیار حقانیت یک عقیده انبوهی طرفداران آن نیست59
پاسخ ادعای دوم: اتفاق نظر شیعیان بر اعتقاد به وجود فرزند غایبی برای امام حسن عسکری علیه السلام تا پیش از شهادت آن حضرت61
شبهۀ 4. ابداع اندیشه غیبت به انگیزههای مادی65
خلاصه شبهه68
نقد و بررسی68
پاسخ اول: وجود اعتقاد به غیبت حتی پیش از شهادت امام حسن عسکری علیه السلام68
پاسخ دوم: مبتلا بودن بنیادیترین عقاید قفاری به اشکال خودش69
پاسخ سوم: تأیید اعتقاد به غیبت امام مهدی توسط عالمان بزرگی که عهدهدار امر نیابت نبودند71
شبهۀ 5. ابداع اندیشه غیبت به انگیزه رهایی از ناکامیهای سیاسی71
خلاصه شبهه72
نقد و بررسی72
پاسخ اول: تحلیل یادشده اصل باور به مهدی را هدف قرار میدهد، نه اندیشه غیبت را72
پاسخ دوم: برای تسکین سرخوردگیها نیازی به ابداع اندیشه غیبت نیست73
شبهۀ 6. سرایت اندیشه غیبت از ابنسبا و کعبالاحبار و آیین مجوسیت به شیعه73
خلاصه شبهه76
نقد و بررسی76
پاسخ اول: خلط میان مهدویت محمد بن حنفیه و غیبت او76
پاسخ دوم: کعب الاحبار محدث پر آوازه اهلسنت است و نه شیعیان77
پاسخ سوم: مجوسیان معتقد به غیبت نیستند78
پاسخ چهارم: اشتراک دو آیین یا مذهب در یک باور لزوماً به معنای سرایت کردن آن باور از یک کدام به دیگری نیست80
شبهۀ 7. عثمان بن سعید بنیانگذار اندیشه غیبت81
نقد و بررسی: پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و امامان معصوم علیهم السلام بنیانگذاران اندیشه غیبت90
نقدی دیگر92
شبهۀ 8. نزاع مدعیان نیابت با عثمان بن سعید102
نقد و بررسی: فقدان ادعای نیابت در عصر سفارت عثمان بن سعید102
شبهۀ 9. بیرون آوردن توقیع توسط سایر مدعیان نیابت103
نقد و بررسی103
شبهۀ 10. مخالفت بخشی از جامعه شیعی با نیابت محمد بن عثمان103
نقد و بررسی104
شبهۀ 11. وکالت محمد بن بلال105
نقد و بررسی105
شبهۀ 12. وجود افراد خائن در میان نواب106
نقد و بررسی106
پاسخ اول: هیچیک از خائنان وکیل نبودهاند106
پاسخ دوم: امام مأمور به ظاهر است108
پاسخ سوم: قصاص قبل از جنایت ممنوع است109
شبهۀ 13. لعن مخالفان شیوه رایج نواب109
نقد و بررسی110
پاسخ ادعای نخست110
پاسخ ادعای دوم110
شبهۀ 14. ادعای عصمت نواب111
نقدو بررسی111
پاسخ اول: وجوب اطاعت به معنای عصمت نیست111
پاسخ دوم: هممسلکان قفاری فاسق را هم واجبالاطاعه میدانند112
شبهۀ 15. شیوع واژه پول در ادبیات وکلا113
نقد و بررسی113
پاسخ اول113
پاسخ دوم113
شبهۀ 16. نزاع شیعیان در عصر نیابت نایب سوم114
پاسخ اول: تنهایک نفر به نزاع با نایب سوم برخاست114
پاسخ دوم: منازعه به معنای باطل بودن طرفهای نزاع نیست115
شبهۀ 17. اعتراف شلمغانی به مادی بودن انگیزه نزاعها116
نقد و بررسی116
پاسخ اول: برای نقد یک تفکر نمیتوان به ادعاهای دشمنان آن استناد کرد116
پاسخ دوم: فساد شلمغانی از منظر اهلسنت117
شبهۀ 18. تعطیل شدن نیابت به دلیل دروغ بودن وعدهها و شعلهور شدن نزاع118
نقد و بررسی118
چرایی پایان یافتن دوران نیابت119
شبهۀ 19. افسانۀ مادر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف121
نقد و بررسی سندی124
بررسی اول: بررسی منابع124
بررسی دوم: بررسی سند126
نقد و بررسی محتوایی126
احتمال اول127
احتمال دوم127
نقد احتمال اول127
نقد احتمال دوم131
تحلیل اختلاف روایت مربوط به مادر امام مهدی136
شبهۀ 20. توصیف مادر امام مهدی به سیدة النساء137
نقد و بررسی: منظور از سیدة النساء، حضرت فاطمه علیها السلام است137
شبهه 21. امتناع از ملاقات به دلیل شرک138
نقد و بررسی: امتناع برای تشویق به اسلام آوردن بوده است138
شبهۀ 22. آشکار نشدن نشانههای بارداری139
نقد و بررسی سندی139
نقد و بررسی محتوایی: وجود نمونههای مشابه در گذشته تاریخ143
تحلیل قفاری ونقد آن145
شبهۀ 23. تعارض در روایت تولد امام مهدی146
نقد و بررسی سندی146
نقد و بررسی محتوایی146
شبهۀ 24. تعارض روایات از نظر آشکار بودن یا مخفی بودن حمل148
نقد و بررسی سندی149
شبهۀ 25. تعارض در نام مادر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف150
نقد و بررسی150
شبهۀ 26. تعارض در رفتار مولود151
نقد و بررسی سندی151
نقد و بررسی محتوایی: تقطیع حدیث از سوی قفاری152
شبهۀ 27. رشد غیر عادی امام مهدی153
نقد و بررسی سندی154
نقد و بررسی محتوایی155
پاسخ اول: اعتراف عالمان سنیمذهب به نمونههای مشابه155
پاسخ دوم: برخورد گزینشی قفاری با روایات156
پاسخ سوم: پی نبردن قفاری به مفهوم حقیقی روایات157
شبهۀ 28. لغو بودن تحقق امور خارقالعاده برای مولودی که غایب است159
نقد و بررسی: برای فایده داشتن امور خارقالعاده لازم نیست همه مردم حضور داشته باشند159
شبهۀ 29. اعتقاد به تولد امام مهدی مستند به سخن یک زن است161
نقد و بررسی سندی161
نقد و بررسی محتوایی161
پاسخ اول: آگاهی بسیاری از شیعیان از تولد امام مهدی161
پاسخ دوم: شیخ طوسی مستند ماجرای تولد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را منحصر در گزارش حضرت حکیمه نمیداند171
شبهۀ 30. تعارض غیبت با لزوم معرفت امام173
نقد و بررسی سندی173
نقد و بررسی محتوایی173
پاسخ پرسش اول174
پاسخ پرسش دوم175
شبهۀ 31. تعارض روایات آغاز غیبت178
نقد و بررسی سندی179
نقد و بررسی محتوایی180
پاسخ اول: غیبت امری تدریجی بود و نه دفعی180
پاسخ دوم: فقدان تعارض در روایات مورد نظر قفاری182
شبهۀ 32. تناقض در روایات مربوط به مکان زندگی امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف185
خلاصه شبهه190
پاسخ ادعای نخست190
نقد و بررسی سندی190
نقد و بررسی محتوایی191
پاسخ ادعای دوم192
نقد و بررسی سندی192
نقد و بررسی محتوایی: مخفی شدن امام مهدی در سرداب، اتهامی بیدلیل192
روایاتی که از مکانی خاص یاد کردهاند193
روایاتی که مکان حضرت را نامعلوم معرفی کردهاند195
شبهۀ 33. تعارض روایات مربوط به نام امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف201
نقد و بررسی سندی203
نقد و بررسی محتوایی203
پاسخ اول: نهی از نام بردن امام مهدی به معنای مجهول بودن نام آن حضرت نیست203
تحلیل چرایی ممنوع بودن تصریح به نام امام مهدی204
پاسخ دوم: حرمت تصریح به نام امام مهدی از اصول مذهب تشیع نیست206
شبهۀ 34. تعارض روایات مربوط به مدت غیبت امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف207
خلاصه شبهه211
نقد و بررسی211
پاسخ ادعای نخست: نزدیک بودن ظهور، همچون نزدیک بودن قیامت211
پاسخ ادعای دوم214
شبهۀ 35. تعارض فلسفه غیبت و علم امام222
خلاصه شبهه224
نقد و بررسی224
پاسخ ادعای نخست224
پاسخ ادعای دوم227
شبهۀ 36. اگر خطر کشته شدن امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را تهدید میکرد، چرا این خطر برای نوّاب وجود نداشت؟230
نقد و بررسی: پنهانکاری راز ایمن ماندن نواب230
شبهۀ 37. چرا امام مهدی در دوران حکومتهای شیعی آشکار نشد؟233
نقد و بررسی234
شبهۀ 38. دلیل غیبت، امتحان قلوب شیعیان236
نقد و بررسی سندی245
نقد و بررسی محتوایی246
شبهه اول247
پاسخ247
شبهه دوم249
پاسخ249
شبهه سوم253
پاسخ254
شبهه چهارم255
پاسخ255
شبهه پنجم255
پاسخ256
شبهه ششم256
پاسخ257
شبهه هفتم258
پاسخ258
شبهه هشتم259
پاسخ259
شبهه نهم263
پاسخ263
شبهۀ 39. دست یازیدن شیعه به تأویل قرآن برای اثبات غیبت265
نقد و بررسی سندی266
نقد و بررسی محتوایی: دلیل شیعه بر غیبت، روایات تأویلی نیست267
دلیل عقلی268
دلیل نقلی269
شبهۀ 40. استناد شیعه به غیبت انبیا برای اثبات غیبت امام مهدی272
نقد و بررسی274
پاسخ اول: خلط قفاری میان دلایل غیبت و آنچه در مقام رفع استبعاد گفته شده274
پاسخ دوم: رفع استبعادات قفاری277
شبهۀ 41. طولانی بودن عمر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف پذیرفتنی نیست286
نقد و بررسی سندی292
نقد و بررسی محتوایی293
پاسخ اول: استبعاد نمیتواند دلیل انکار باشد293
پاسخ دوم: استناد قفاری به روایات اهلسنت در نقد شیعه294
شبهۀ 42. انکار ختم نبوت و نسخ حکم ارث304
نقد و بررسی سندی305
بررسی منابع305
بررسی سندی306
نقد و بررسی محتوایی307
پاسخ اول: شیخ صدوق اعتقاد به تغییر حکم ارث را عقیدهای شیعی معرفی نکرده307
پاسخ دوم: وجود نمونه مشابه در منابع اهلسنت308
دو پرسش درباره روایت یادشده309
پاسخ پرسش اول310
پاسخ پرسش دوم311
پاسخ سوم: رعایت نکردن جانب انصاف316
پاسخ چهارم318
ضابطه کلی319
شبهۀ 43. نسخ حکم جزیه319
نقد و بررسی سندی320
بررسی اول: بررسی منابع320
بررسی دوم: بررسی سند321
نقد و بررسی محتوایی: نسخ حکم ارث اعتقاد اهلسنت است321
شبهۀ 44. قضاوت بر اساس آموزههای دین یهود321
نقد و بررسی سندی322
نقد و بررسی محتوایی323
پاسخ اول:مقصود روایت مورد نظر قضاوت طبق آیین یهود نیست323
پاسخ دوم:دانشمندان سنی و تجویز قضاوت قاضی بر اساس علم خود324
شبهۀ 45. وضع احکام جدید توسط امام مهدی327
نقد و بررسی سندی328
بررسی اول: بررسی منابع328
بررسی دوم: بررسی سند330
بررسی محتوایی: پذیرش احکام یادشده از سوی اهلسنت330
الف) قتل شیخ زانی330
ب) قتل مانع زکات331
شبهۀ 46. کشته شدن کسانی که فقه نیاموختهاند توسط امام مهدی333
نقد و بررسی: خالی بودن منابع شیعی از حدیث یادشده333
شبهۀ 47. داوری امام مهدی بر اساس غیر قرآن334
نقد و بررسی335
پاسخ اول: حدیث مورد نظر و امثال آن در منابع اهلسنت نیز نقل شده است335
پاسخ دوم: تفسیر اشتباه قفاری از روایت مورد نظر337
شبهۀ 48. آورده شدن کتاب جدید توسط امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف342
نقد و بررسی343
تفسیر روایاتی که از آورده شدن کتاب جدید سخن میگویند344
شبهۀ 49. تخریب خانه کعبه و مسجد الحرام توسط امام مهدی348
نقد و بررسی سندی349
نقد و بررسی محتوایی349
پاسخ اول: به اعتقاد اهلسنت، بازسازی خانه کعبه از آرزوهای پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بود349
پاسخ دوم: تخریب مسجد الحرام، برای توسعۀ آن351
پاسخ سوم: تخریب مسجد کوفه، نشانگر اهداف اصلاحی امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف351
شبهۀ 50. انتقام امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از عمر و ابابکر353
نقد و بررسی سندی355
شبهۀ 51. قتل عام عرب توسط امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف355
نقد و بررسی سندی357
نقد و بررسی محتوایی357
پاسخ اول: وجود روایات مشابه در منابع اهلسنت357
پاسخ دوم: برخورد گزینشی قفاری با روایات359
پاسخ سوم: شمشیر امام مهدی بر گردنکشان عرب فرود خواهد آمد361
شبهۀ 52. قتل عام قریش توسط امام مهدی362
نقد و بررسی سندی363
نقد و بررسی محتوایی363
پاسخ اول: وجود روایات مشابه در منابع اهلسنت363
پاسخ دوم: روایات مورد نظر ناظر به تبهکاران قریش است364
شبهۀ 53. کاملتر بودن امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم367
نقد و بررسی سندی369
نقد و بررسی محتوایی369
پاسخ اول: اعتقاد اهلسنت به موفق نشدن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به انجام برخی از اهداف خود369
پاسخ دوم: کامل بودن شخصیت مستلزم دستیابی به تمام اهداف نیست374
توضیح حدیث «العلم سبعة و عشرون حرفاً»375
شبهۀ 54. قتل عام اهلسنت توسط امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف376
نقد و بررسی سندی378
نقد و بررسی محتوایی380
نقد مطلب اول380
نقد مطلب دوم384
نقد مطلب سوم385
خبطهای دیگر قفاری388
خبط اول: مترادف پنداشتن مرجئه با اهلسنت389
پاسخ389
خبط دوم: مترادف پنداشتن نواصب با اهلسنت392
پاسخ392
شبهۀ 55. تعصب امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نسبت به شیعیان394
نقد و بررسی سندی395
نقد و بررسی محتوایی395
شبهۀ 56. مخالفت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف با سیره پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم397
نقد و بررسی سندی398
نقد و بررسی محتوایی399
پاسخ اول: وجود نمونه مشابه در منابع اهلسنت399
پاسخ دوم: تفاوت در سیره به دلیل تفاوت شرایط است400
پاسخ سوم: همانندی سیره امام مهدی با سیره پیامبر گرامی اسلام در نگاه اهلبیت400
شبهۀ 57. مخالفت امام مهدی با سیره امام علی علیه السلام404
نقد و بررسی سندی405
نقد و بررسی محتوایی: همانندی سیره مهدوی و سیره علوی406
شبهۀ 58. امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف سنتی جدید خواهد داشت408
نقد و بررسی سندی408
نقد و بررسی محتوایی409
پاسخ اول: تعارض حدیث یادشده با مجموعه روایاتِ انکارناپذیر409
پاسخ دوم: حدیث یادشده به معنای تفاوت سیره امام مهدی با سیره پیامبر نیست409
شبهۀ 59. اختصاص نعمتهای عصر ظهور به شیعیان413
نقد و بررسی سندی414
نقد و بررسی محتوایی415
پاسخ مطلب اول416
پاسخ اول416
پاسخ دوم418
پاسخ مطلب دوم418
شبهۀ 60. وجود رگههایی از آموزههای دین یهود در اندیشه مهدویت420
نقد و بررسی سندی422
نقد و بررسی محتوایی422
پاسخ شبهه اول423
پاسخ شبهه دوم423
پاسخ شبهه سوم425
شبهۀ 61. تعطیلی نماز جمعه به سبب غیبت426
نقد و بررسی427
پاسخ اول: اختلاف نظر در مسائل فقهی طبیعی است427
پاسخ دوم: بسیاری از فقهای شیعه معتقد به وجوب نماز در عصر غیبتند427
پاسخ سوم: بسیاری از فقهای اهلسنت نیز وجوب نماز جمعه را مشروط به وجود امام میدانند428
پاسخ چهارم: رأی فقهی عدم وجوب نماز جمعه ارتباطی با غیبت ندارد430
شبهۀ 62. انحصار بیعت به بیعت با امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف432
نقد و برررسی433
پاسخ اول433
پاسخ دوم433
شبهۀ 63. تعطیل شدن جهاد به سبب غیبت434
نقد و بررسی محتوایی436
پاسخ اول: سیره عملی شیعه، بهترین گواه زنده بودن جهاد436
پاسخ دوم: جهاد مذموم، جهادی است که به انگیزههای مادی باشد438
شبهۀ 64. تعطیلی اجرای حدود به سبب غیبت441
نقد و بررسی سندی443
نقد و بررسی محتوایی443
پاسخ مطلب اول: تناقض در سخن قفاری443
پاسخ مطلب دوم444
پاسخ مطلب سوم445
شبهۀ 65. تقیه، بدعت شیعه445
نقد و بررسی446
پاسخ اول: تقیه، اصلی قرآنی و عقلی446
پاسخ دوم: تقیه ارتباطی با غیبت ندارد448
پاسخ سوم: دلیل رویآوری شیعه به تقیه449
شبهۀ 66. شیعیان شهیدند450
نقد و بررسی سندی451
نقد و بررسی محتوایی452
شبهۀ 67. رهبری شیعه توسط یک زن454
نقد و بررسی سندی455
نقد و بررسی محتوایی455
پاسخ اول: هیچگاه رهبری شیعه به دست یک زن نبوده است455
پاسخ دوم: عثمان بن سعید، نخستین زعیم شیعه457
پاسخ سوم: مادر امام حسن عهدهدار وکالت بوده است، نه نیابت خاص460
شبهۀ 68. انتقال قدرت به خارج بیت امام حسن عسکری علیه السلام462
نقد و بررسی سندی463
نقد و بررسی محتوایی464
پاسخ اول: مبتنی بودن تحلیل یادشده بر پیشفرضی باطل464
پاسخ دوم: عزل مادر امام حسن علیه السلام از نیابت، بدون دلیل است464
پاسخ سوم: چرا مادر امام حسن علیه السلام به عزل خود اعتراض نکرد؟465
شبهۀ 69. برخورداری نواب از حق تشریع466
نقد و بررسی سندی470
نقد و بررسی محتوایی470
پاسخ شبهۀ اول: وجوب اطاعت به معنای عصمت نیست470
پاسخ شبهه دوم: شیعه به امکان نسخ قرآن توسط امام اعتقاد ندارد471
پاسخ شبهه سوم: خلط میان تخصیص و تقیید و اعلان تخصیص و تقیید472
پاسخ شبهه چهارم: تفویض مورد نظر قفاری به اعتقاد شیعه نیز باطل است476
شبهۀ 70. مسدود شدن باب نیابت از ترس رسوایی480
نقد و بررسی سندی482
نقد و بررسی محتوایی482
پاسخ اول482
پاسخ دوم483
پاسخ سوم484
پاسخ چهارم484
شبهۀ 71. تناقض در روایات غیبت485
نقد و بررسی سندی486
نقد و بررسی محتوایی486
پاسخ اول: هماهنگی روایات غیبت486
پاسخ دوم: ثبت روایات غیبت پیش از آغاز غیبت487
شبهۀ 72. تناقض روایات ملاقات با امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف489
نقد و بررسی سندی489
نقد و بررسی محتوایی490
پاسخ اول: توقیع مورد نظر نافی ملاقات نیست؛ نافی ادعای ملاقات است490
پاسخ دوم: میان عام و خاص تعارضی نیست491
پاسخ سوم: توقیع مورد نظر، درباره ادعای نیابت است491
شبهۀ 73. ارجاع شیعه به فقها به جای کتاب و سنت492
نقد و بررسی493
شبهۀ 74. نیابت فقها از امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف494
نقد و بررسی495
پاسخ اول: اشتراک نظر شیعه و اهلسنت در لزوم حاکمیت مجتهدان بر جامعه496
پاسخ دوم: اختلاف نظر فقهای شیعه درباره حوزه اختیارات فقیه500
شبهۀ 75. مهدی موهوم501
نقد و بررسی502
شبهه اول: مخالفت تمامی مسلمین با شیعیان اثناعشری درباره مسئله امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف502
پاسخ اول: حق و باطل را با آمار و ارقام طرفداران نمیتوان ثابت کرد502
پاسخ دوم: عدول قفاری از روشی که به آن متعهد شده بود502
شبهه دوم: فقدان دلیلی مستند بر اثبات امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف503
پاسخ503
شبهه سوم: اعتقاد به امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف منشأ شرّ است503
پاسخ503
شبهۀ 76. اعتراف نسبشناسان به بیفرزند بودن امام حسن علیه السلام504
نقد و بررسی505
پاسخ اول: نسبشناسان شیعه یا سنی؟505
پاسخ دوم: اعتراف نسبشناسان سنی به تولد فرزند امام حسن علیه السلام505
شبهۀ 77. امامت کودک510
نقد و بررسی511
پاسخ اول511
پاسخ دوم511
شبهۀ 78. اعتراف شیعه به نبود فرزند برای امام حسن علیه السلام516
نقد و بررسی سندی519
نقد و بررسی محتوایی519
شبهۀ 79. اعتراف اهلبیت به نبود فرزند برای امام حسن علیه السلام521
نقد و بررسی522
پاسخ اول: استناد به منابع اهلسنت برای نقد شیعه522
پاسخ دوم: نگاه نداشتن جانب امانت523
شبهۀ 80. انکار وجود فرزند امام حسن علیه السلام توسط جعفر527
نقد و بررسی سندی531
نقد و بررسی محتوایی531
پاسخ شبهه اول531
پاسخ شبهه دوم532
پاسخ شبهه سوم533
خبطهای دیگر قفاری535
خبط اول535
خبط دوم536
خبط سوم536
خبط چهارم538
شبهۀ 81. انکار وجود فرزند از سوی پدر538
نقد و بررسی541
خاتمه545
فهرست منابع547
باور به منجی که با خروج خود، عدل و داد را در مقطع پایانی تاریخ حیات انسانی به ارمغان خواهد آورد و به ستم و تجاوز ظالمان در پهنه کره خاکی پایان خواهد داد و دولت دادگستری را بنیان خواهد، باوری است که پیروان ادیان سهگانه ابراهیمی و بخش چشمگیری از سایر ملل به آن ایمان دارند.
در اسلام نیز بهرغم وجود مذاهب مختلف اسلامی و تفاوتهای عقیدتی ناشی از آن، همه مسلمانان بر اساس بشارت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم به ظهور منجی موعود با نام «مهدی» در آخرالزمان اعتقاد راسخ دارند. اخبار مهدویت که از جمله روایات متواتر در بین مسلمانان به شمار میآید، به خوبی بسیاری از ابعاد این اعتقاد را روشن ساخته است.
در این بین، شیعه اثنیعشری با نگاه خاص خود به موضوع مهدویت _ که برگرفته از فرمایشات پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه معصومین علیهم السلام است _ باور دارد که مهدی موعود فرزند امام حسن عسکری علیه السلام است که در سال 255ق متولد شده و پس از گذراندن دوران حدوداً هفتاد ساله غیبت صغرا، هماکنون در پس پرده غیبت کبرا به سر میبرد. این باور از سوی مخالفان از ابعاد مختلف به چالش کشیده شده و اشکالات و شبهات بسیاری درباره آن مطرح شده است.
از جمله نویسندگانی که تلاش کرده با القای شبهاتی، قرائت شیعی این آموزه فاخر را به نقد بکشد، دکتر ناصر القفاری _ از نویسندگان وهابیمسلک معاصر _ است. وی
دانش آموخته دانشگاه قصیم و عضو هیئت علمی و مدیر گروه الهیات و مذاهب معاصر همین دانشگاه است. عنوان رساله کارشناسی ارشد او «مسألة التقریب بین الشیعة و السنة» است و کتاب اصول مذهب الشیعة الامامة الاثنی عشریة عرض و نقد رساله دکتری اوست. وی برای دسترسی به منابع شیعه و نگارش رسالهاش به مصر، عراق، بحرین، کویت و پاکستان سفر کرده است. مقدّمات فی الاعتقاد، مقدمةٌ فی الملل و النحل، نواقض توحید الاسماء و الصفات، حقیقة الصحیفة السجادیة او ما یسمّی بزبور آل محمد، البدعة المالیة عند الشیعة الامامیة، العالم الاسلامی و الغرب و اصول الدین عند الائمة الاربعة واحدة از دیگر آثار او به شمار میروند.
کتاب اصول مذهب الشیعة به لحاظ تنوع مباحث و جامعیت و شمار بسیار شبهات آن و طرح مطالب در قالبهای به ظاهر علمی، نزد وهابیون موقعیتی ممتاز یافته است. این رساله رتبه نخست را به دست آورد و از اینرو به چاپ و توزیع گسترده آن در سطح دانشگاهها اقدام شد و چاپهای متعددی از آن صورت گرفت. امروز این کتاب در بسیاری از دانشگاههای معتبر به عنوان یکی از مواد درسی تدریس میشود و در بسیاری از پایگاهها و سایتهای اینترنتی به شکلی گسترده در دسترس قرار گرفته است. این رساله در بیش از 1500 صفحه و در سه جلد چاپ شده و دارای پنج باب است؛ باب اول با عنوان «اعتقاد شیعی درباره مصادر اسلام »در سه فصل به بررسی نظریه شیعه درباره قرآن، سنت و اجماع پرداخته است. در باب دوم با عنوان «اعتقاد شیعه در اصول دین» عقاید شیعه را در توحید الوهیت، توحید ربوبیت، بحث اسما و صفات الهی و بالأخره ایمان و ارکان آن در شش فصل پی گرفته است. در باب سوم _ که عنوان آن «اصول و معتقدات خاص شیعه» است _ بحث امامت، عصمت امام، تقیه، مهدی و غیبت او، رجعت،ظهور، بدأ و مسئله طینت را در هشت فصل ارائه میکند. «شیعیان معاصر و ارتباط آنان با اسلاف خود» عنوان چهارمین باب این کتاب است و بالأخره در باب پنجم «تأثیر شیعه در دنیای اسلام»
مورد بررسی قرار گرفته است. وی در پایان این باب دو دیدگاه بزرگان سلفی را درباره شیعیان ذکر میکند که برخی آنها را اهل بدعت و برخی آنان را محکوم به کفر میدانند.
آنچه در ادامه میآید تلاشی است جهت پاسخگویی به شبهات فصل چهارم از باب سوم که با عنوان «المهدیة و الغیبة» در 110 صفحه مطرح شده است.
نویسنده در اینجا بر خود فرض میداند از تمام اساتیدی که در به ثمر نشستن این مجموعه نقشآفرین بودهاند خصوصاً حجتالاسلام والمسلمین سیدمسعود پورسیدآقایی ریاست محترم مؤسسه آینده روشن که تمام امکانات لازم را برای فراهم شدن این اثر مهیا نمودند قدردانی نماید. همچنین بر خود لازم میدانم از گروه قرآن و حدیث مؤسسه آینده روشن که با نقد و بررسی این نوشته در جلسات پیوسته خود سهم وافری در غنای آن داشتند تشکر ویژه نمایم. بدیهی است اگر در این رساله قوتی وجود داشته باشد آن را وامدار اساتید و اعضاء گروه قرآن و حدیث مؤسسه آینده روشن است.
در اهمیت موضوع میتوان به این نکته اکتفا کرد که مهدویت از مؤلفههای اساسی آموزه امامت است که سنگ بنای هندسه کلامی شیعه و کانون باورهای تشیع اثنیعشری به شمار میرود. اصل امامت _ که اساس تشیع است _ امروزه و در عصر غیبت در چهره امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نمایان شده و آن حضرت، عمود خیمه امامت است. بنابراین دفاع از این آموزه به معنای دفاع از آموزه امامت به شمار میرود که رمز هویت تشیع و نقطه افتراق باورهای شیعی با اعتقادات سایر مذاهب اسلامی است. از سوی دیگر، این آموزۀ بیبدیل با انرژی فوقالعادهای که در دل خود دارد، منشأ بسیاری از تحولات اجتماعی و سیاسی میتواند باشد و بلکه بوده و هست، و نظام ولایت فقیه با تمام برکات آن و تحولاتی که در جهان معاصر به دنبال داشته است،
یکی از ابعاد کارکردهای این اندیشه سترگ به شمار میآید. براین اساس، دفاع از اندیشه مهدویت، هم دفاع از نظام امامت است و هم پاسداری از بنمایههای فکری نظام مبتنی بر اندیشه ولایت فقیه.
شبهات مهدویت، عمری به درازای غیبت دارند. تولد مخفیانه امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، آغاز غیبت آن حضرت و حضور نداشتن عادی ایشان در انظار مردم _ که البته به دلیل شرایط خاص آن دوران بود _ به طور طبیعی برای عموم مردم پرسشهایی ایجاد کرد و با کوششهای عالمان آن عصر و اصحاب و خواص امام عسکری علیه السلام که از روایات غیبت و نیز از جریان تولد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف آگاه بودند، بسیاری از این پرسشها پاسخی درخور یافتند و آنان که دغدغه حقیقت داشتند به حقیقت رهنمون شدند. اما کسانی که قصد بهانهجویی و تخریب داشتند، فضا را برای اشکالتراشی و شبههپراکنی مناسب دیدند و با طرح شبهات، فضا را غبارآلود کردند و البته همزمان با شروع فعالیت جبهه باطل، عالمان راستین نیز به روشنگری و شبههزدایی پرداختند. بنابراین جریان پاسخ به شبهات نیز عمری به درازی غیبت دارد. از مهمترین منابع برجای مانده که با هدف پاسخگویی به شبهات نگاهشته شدهاند، میتوان به کمال الدین شیخ صدوق، الفصول العشرة و رسائل فی الغیبة شیخ مفید و الغیبة شیخ طوسی اشاره کرد که هر یک به شبهات عصر خویش پاسخ دادهاند. بنابراین برخی از شبهات مطرح شده در کتاب اصول مذهب الشیعة که پیشتر از سوی سلف او مطرح شده بودند، در گذشتۀ تاریخ پاسخ گرفتهاند؛ با این حال در نقد شبهات کتاب اصول مذهب الشیعة دو کتاب به رشته تحریر در آمده است؛ نخست کتاب تنزیه الشیعة الاثنی عشریه عن الشبهات الواهیة از آیتالله ابوطالب تجلیل و دوم نقد اصول مذهب الشیعة نوشته استاد حسینی قزوینی. همچنین آقای ابوالفضل اسلامی در جلد سومِ موسوعة الامام المهدی به برخی از شبهات قفاری پاسخ دادهاند. در عین حال، سه
کتاب یادشده فارغ از محاسن بسیار، به صورت تفصیلی شبهات را نقد نکردهاند، بلکه به پاسخ به برخی از مطالب مهم اکتفا کردهاند و نیاز به توضیحات بیشتر در بسیاری از موارد احساس میشود.
نوع پژوهش حاضر، کتابخانهای و روش آن تحلیلی _ تبیینی است. در رساله پیش رو تلاش شده است در مرحله نخست، روایاتی که قفاری به استناد آنها شبههای را مطرح کرده است از نظر سندی بررسی شوند و میزان اعتبار یا ضعف آنها روشن شود. بدیهی است در صورتی که روایتی از نظر سندی ضعیف باشد و به صدور آن از معصوم اطمینان حاصل نشود، شبهه مبتنی بر آن نیز خودبهخود از دور خارج شده و نیاز به پاسخ نخواهد داشت؛ در عین حال، در ادامۀ بررسی سندی، به بررسی محتوایی پرداخته شده و کوشش شده از روایات مورد استناد قفاری _ فارغ از مسئلۀ اعتبار یا ضعف آن _ دفاع شود و اثبات گردد که پذیرش مضمون روایات مورد استناد قفاری، خالی از هر محذوری است و به همه اشکالات او میتوان پاسخهای منطقی و مستدل داد و از آنها به خوبی دفاع کرد.
پیش از بیان نقدهای موردی، بیان تفصیل شبهات قفاری و بیان پاسخهای
آن، بجاست برخی اشکالات کلی که به شیوه قفاری در طرح شبهات وارد است را مطرح کنیم.
قفاری ابتدا مدعی شده است که در کتاب خود، از ذکر روایات شاذ و ضعیفی که نشان دهندۀ حقیقت مذهب تشیّع نیست، پرهیز کرده و تنها به روایات مستفیض و معتبر استناد جسته است:
من در این رساله تنها آن دسته از اعتقاداتشان را بیان کردهام که مبتنی بر روایات مستفیضشان است و بزرگانشان به آن اقرار کردهاند ... تا گفته نشود که ما به برخی از روایات شاذ و ضعیفشان _ که منعکس کننده حقیقت مذهب نیست _ استناد کردهایم. (1)
در حالی که بهرغم ادّعای وی، خوانندۀ کتاب در بخش «المهدیة و الغیبة» هیچ اثری از بحثهای سندی نمییابد؛ چراکه نویسنده در هیچ جای کتاب خود به اثبات اعتبار روایات بر مبنای عالمان شیعه نپرداخته، بلکه همچنان که در بخش نقدهای موردی خواهد آمد، بسیاری از شبهات او مبتنی بر روایاتی است که بر اساس مبانی عالمان شیعه فاقد اعتبارند. با این حال، روشن نیست که چگونه اعتبار
1) اصول مذهب الشیعة، ص10.
روایات مورد استنادش را از نظر دانشمندان شیعه ادّعا کرده است.
تنها استدلالی که برای قفاری بر ادعای اعتبار روایات میتوان آورد، وجود این روایات در منابع مهم شیعه است؛ منابعی که عالمان شیعه از آنها با عظمت یاد کردهاند. یعنی به پندار قفاری، وقتی روایتی در یکی از منابع شیعه وجود داشته باشد و دانشمندان شیعه از آن کتاب به عظمت یاد کرده باشند، آن روایت به اعتراف خودشان معتبر خواهد بود. به همین دلیل، قفاری در مقدمۀ کتاب خود هنگامی که منابع شیعی مورد مراجعه خود را برمیشمارد، توصیفات عالمان شیعه از آن منابع را نیز ذکر میکند. اما وی تجلیل از یک کتاب را با اعتقاد به اعتبار تمام روایات آن خلط کرده است، در حالی که هیچ تلازمی میان بزرگداشت یک کتاب و اعتبار تمام روایات آن نیست؛ چراکه این بزرگداشت با نگاه به عظمت مقام علمی نویسنده، آگاهی او به موضوع کتاب، دقت او در گزینش روایات، دسترسی به مصادر اوّلیه و منابع کهن، تبویب مناسب، جامعیت کتاب و... میتواند باشد. بنابراین، بزرگداشت عالمان شیعه از یک کتاب، دلیل بر اعتقاد آنان به اعتبار همۀ روایات آن کتاب نیست. از اینرو، شیخ مفید _ که از بزرگترین استوانههای تشیّع به شمار میرود _ از یکسو از کتاب شریف کافی با عنوان «و هو من اجل کتب الشیعة و اکثرها فائدة» (1)یاد کرده، اما از سوی دیگر، با اینکه شیخ کلینی در کتاب کافی بابی با عنوان «أنّ الائمه علیهم السلام یعلمون علم ما کان و ما یکون و لایخفی علیهم الشیء» (2)قرار داده و روایاتی با همین مضمون نقل کرده، این دیدگاه و روایات آن را نپذیرفته و اجماع شیعیان را دربارۀ علم امام به آنچه خواهد آمد، نفی کرده است. او اتفاق نظر شیعیان را دربارۀ علم امام به حکم همۀ آنچه خواهد بود، دانسته، نه اینکه به اعیان آنچه حادث میشود و خواهد بود، به تفصیل علم داشته باشند. وی مدعی شده
اعتقاد به آگاهی امام از هرچه خواهد شد، در نزد ما پذیرفته نیست. (1)
شیخ مفید در جایی دیگر، دربارۀ شیخ صدوق و کتابهای رواییاش _ همچون کتاب من لایحضره الفقیه که از کتب اربعه شیعه است _ مینویسد:
اما آنچه را ابوجعفر رحمة الله روایت کرده، پس عمل به تمام آن واجب نیست، اگر از راههایی که سخن ائمه علیهم السلام وابسته به آن است ثابت نشده باشد؛ چراکه در میان آنها خبرهای واحدی وجود دارد که نه علمآور است و نه به آن میتوان عمل کرد و روایتهایی در آن هست که در راویان آن امکان سهو و غلط وجود دارد، بلکه ابوجعفر آنچه را شنیده، روایت کرده و آنچه را حفظ داشته، نقل کرده و درستی آن را ضمانت نکرده است. (2)
همچنین شیخ طوسی _ که خود نویسندۀ دو کتاب از کتب اربعه شیعه است _ پس از نقل روایتی از کتاب کافی مضمون روایت تحریم گوشت الاغ اهلی را موافق با اهلسنّت یاد میکند و اکثر راویان آن را از اهلسنّت میشمارد و بیان میدارد که به آنچه فقط اهلسنّت روایت کرده باشند، نمیتوان اعتنا کرد. (3)
وی در جایی دیگر، دربارۀ استدلال به روایتی از کتاب کافی، این حدیث را درست نمیداند؛ چراکه خبر واحد است و موجب علم و عمل به آن نیست. (4)
از عالمان متأخر شیعه که به همین مطلب رأی دادهاند میتوان به امام خمینی و آیتالله خویی قدس سره اشاره کرد. امام خمینی پس از نقل روایتی دربارۀ حیلههای فرار از ربا که در کافی و من لا یحضر آمده است، آن را غیرقابل اعتماد و ناسازگار با ساحت امام میداند. (5)آیتالله خویی نیز دربارۀ اعتبار کتب اربعه مینویسد:
ادعای قطع به صدور تمام روایات کتب اربعه از معصومین علیهم السلام واضحالبطلان است و حتی نویسندگان این کتابها نیز چنین اعتقادی نداشتهاند. (1)
وقتی بنابر باور اندیشهوران بزرگی همچون شیخ مفید و شیخ طوسی همۀ روایات کتاب شریف کافی _ که معتبرترین کتاب شیعه است _ اعتبار نداشته باشد، دیگر کتابها جای خود خواهند داشت و جالب است که آقای قفاری در کتاب خود در تعریف اخباریان و اصولیان به مطلب پیشگفته، اعتراف کرده و چنین نوشته است:
پس اخباریان از اجتهاد منع میکنند و به روایات عمل میکنند و معتقدند تمام روایات کتب اربعه ( کافی، من لایحضره الفقیه، تهذیب و استبصار) صحیح است و صدورشان از ائمه قطعی است و به کتاب و روایات بسنده میکنند و به همین دلیل، اخباری نامیده میشوند که منسوب به خبر است و اجماع و دلیل عقلی را انکار میکنند و معتقدند نیازی به اصول فقه نیست و آن را درست نمیدانند و در برابر آنها اصولیان یا مجتهدانی هستند که معتقد به اجتهادند و اینکه ادّله احکام کتاب و سنّت و اجماع و دلیل عقلی است و تمام روایات کتب اربعه را صحیح نمیدانند و اینها اکثریت هستند. (2)
بنابراین به اعتراف قفاری، بیشتر عالمان شیعه همۀ روایات کتب اربعه را قطعی نمیدانند و اخباریان نیز که در اقلیتند، تنها کتب اربعه را قطعی میدانند و نه همۀ جوامع حدیثی شیعی را. بر این اساس، روایتهای غیر کتب اربعه به اجماع عالمان شیعه لزومی ندارد که قطعیالصدور باشند، در حالی که بسیاری از روایاتی که آقای قفاری بر آنها خرده گرفته، از غیر کتب اربعه است. همچنین تنها به دلیل وجود روایتی _ حتی در کتب اربعه_ نمیتوان آن را به همۀ شیعیان نسبت داد و اعتقادی شیعی خواند.
براساس آنچه گذشت، روشن شد که این ادّعای قفاری که در کتاب خود به روایات معتبر استناد کرده، بیاساس است؛ زیرا او نه از راه بررسی اسناد روایات، اعتبار روایات مورد استنادش را ثابت کرده و نه به استناد وجود آنها در منابع معتبر، اعتقاد به اعتبار آنها را به همۀ عالمان شیعه میتواند نسبت دهد.
با توجه به آنچه گذشت، اشتباه فاحش دیگر قفاری روشن میشود. وی در کتاب خود درپی نقد اعتقادات مذهب تشیّع است، بلکه از عنوان کتاب او فهمیده میشود که وی درپی نقد همۀ اعتقادات شیعه نبوده و اصول و عقاید زیربنایی مکتب تشیّع (اصول مذهب الشیعه) را نقد کرده است. روشن است که زمانی عقیدهای را به دین یا مذهبی میتوان نسبت داد که آن عقیده از باورهای همگانی معتقدان به آن دین یا مذهب به شمار رود، یا مخالفانی انگشتشمار داشته باشد. بنابراین، قفاری برای اثبات آنچه در کتاب خود آورده، باید اثبات کند که همه، یا اکثر قریب به اتفاق شیعیان بر آنچه وی آورده، اتفاق نظر دارند، در حالی که وی گاه با تنها یک روایت در یکی از منابع نهچندان مهم شیعه_ که نهایتاً از اعتقاد نویسندۀ آن کتاب به آن روایت حکایت دارد_ باور به آن حدیث را به همۀ عالمان شیعه نسبت داده و آن را از اعتقادات مذهب تشیّع خوانده است. به تعبیر دیگر، بسیاری از آنچه قفاری در کتاب خود آورده، بیش از آنکه نقد مذهب تشیّع باشد، نقد آرای شماری از دانشمندان شیعه است که بیگمان هرگز به کلیّت مذهب تشیّع آسیبی نمیرساند؛ چراکه این نقدها پیش از آنکه در نزد مخالفان انجام شود، در نزد خود عالمان شیعه صورت پذیرفته است و اندیشهوران شیعی به دلیل دیدگاهی که در باب مفتوح بودن باب اجتهاد دارند، همیشه آرای یکدیگر را نقد میکنند و نکات ضعف و قوت را گوشزد مینمایند. تا کنون هیچگاه این نقد و بررسیها و نقض و ابرامها به معنای ابطال مذهب تشیع تفسیر نشده است. به تعبیر دیگر، گرچه شماری
از نقدهای قفاری متوجه بخشهایی از نظام عقیدتی تشیع است، اما بسیاری از انتقادات او دربارۀ دیدگاههای یک یا چند عالم شیعی است و در صورتی که این نقدها درست باشند _ که البته هیچکدام درست نیستند _ آنچه آسیب خواهد دید، دیدگاه همان یک یا چند عالم شیعه است و نه نظام عقیدتی مذهب تشیّع. برای نمونه، اگر روایتی که مادر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را نوه قیصر روم میداند، درست نباشد، دیدگاه کسانی همچون شیخ صدوق که این روایت را پذیرفتهاند، نقد خواهد شد؛ اما این نقد بر اندیشهوران بزرگ دیگری همچون شیخ نعمانی و نویسنده اثبات الوصیة که این روایت را نپذیرفتهاند، وارد نخواهد بود؛ یا اگر بر روایتی که بنابر آن، امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف جزیه را نمیپذیرد، خدشهای باشد، تنها عیاشی که این روایت را نقل کرده، نقد خواهد شد، اما دیگر اندیشهوران شیعی از انتقاد به دور خواهند ماند و مکتب تشیّع از این نقدها آسیبی نخواهد دید؛ چراکه هرگز این اعتقادات از اجزای نظام عقیدتی مذهب تشیّع به شمار نمیروند.
افزون بر آنچه گذشت، بسیاری از نقدهای قفاری بر اعتقاداتی است که بر فرض اینکه از عقاید مذهب تشیّع باشند و انتقادات هم پذیرفته شود، باز اصل نظام عقیدتی تشیّع آسیبی نخواهد دید؛ چراکه این اعتقادات از مسائل جزئی و حاشیهای هستند که باطل بودنشان بر مذهب تشیّع خدشهای نمیزند. برای نمونه، باور به اینکه مادر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نوه قیصر روم بوده یا نه، اینکه حضرت حکیمه آثار بارداری را در حضرت نرجس مشاهده کرده یا نه، اینکه حضرت نرجس از بارداری خود آگاه بوده یا نه، اینکه نام ایشان سوسن بوده یا چیز دیگر، اینکه امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف پس از تولد «الْحَمْدُلِلهِ رَبِّ الْعالَمِین» بر زبان جاری کرده یا ذکری دیگر، اینکه رشد آن حضرت طبیعی بوده یا غیرطبیعی و دهها نمونه از این دست، چیزهایی هستند که نه ثابت شدنشان اهمیتی چندان دارد و نه بطلانشان چیزی را برهم میزند؛ در
حالی که بسیاری از نقدهای قفاری دربارۀ همین مسائل حاشیهای است و او کوشیده با تکثیر این نوع از اشکالات، اساس اعتقاد به وجود امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را در نظر خواننده سست جلوه دهد.
از دیگر اشکالات روشیِ قفاری، برخورد گزینشی با روایات است. او کوشیده است از ناآگاهی مخاطبان عمومی_ که منابع شیعی را در اختیار ندارند یا دارای انگیزهای برای رجوع به آنها و تفحص از صحت و سقم دعاوی قفاری نیستند_ سوء استفاده کرده و با گزینش هدفدار روایات، مفهوم مورد نظر خود را به عنوان باور شیعی به مخاطبان القا نماید. به عنوان نمونه، او بر اساس برخی از روایات ضعیف، از امام مهدیِ شیعیان چهرهای خشن و بیرحم ارائه میدهد، در حالی که با مراجعه به روایات معتبر و متعدد، روشن میشود که روایات شیعه با تعابیری همچون «رحمة للعالمین» (1)یا «اشبه الناس برسول الله خلقاً و خلقاً» (2)آن حضرت را مایه رحمت برای همه انسانها، بلکه برای همه هستی، و خلق و خوی آن حضرت را شبیه خلق و خوی پیامبر گرامی اسلام عجل الله تعالی فرجه الشریف معرفی کردهاند.
بر آنچه گذشت، این نکته را میتوان افزود که متأسفانه قفاری در کتاب خود حرمت قلم را شکسته و جانب ادب را نگه نداشته است؛ اگر کلمات زشت و فحاشیهای او در این کتاب جمعآوری شود، خود کتابی جدا خواهد شد. مسلمانی آزاداندیش که مدعی است دغدغۀ حقیقت دارد و از سر احساس وظیفه، قلم به دست میگیرد و برای رضای خداوند قلم میزند، چگونه به خود اجازه میدهد
اینچنین از کلمات زشت استفاده کند و به طرف مقابل خود توهین نماید؟ به راستی، آیا کسی که خود را حق میداند و معتقد است برهان او قوی و منطقش استوار است، به این همه بدزبانی نیازی دارد؟ آیا به کار بردن تعبیرهایی چون «و لا ینقضی العجب من تلک الجراة علی الکذب و خفة العقل و الاغرب کیف لایستحیی شیعة هذا العصر من إخراج هذا العار للناس»، (1)«و عدو موتور و زندیق حاقد»، (2)و «و لقد أصبح هؤلاء عاراً علی بنیآدم و ضحکة یسخر بهم کلّ عاقل» (3)برازندۀ نویسندهای انصافمدار و کتابی علمی است؟
آنچه گذشت، پارهای از خدشههای کلّی و روشی نوشتۀ قفاری بود. در
ادامه، همۀ فصل چهارم متن کتاب او به ترتیب بازگو میشود و اشکالات آن گوشزد خواهد شد.
مهدویت و غیبت از منظر فرقههای شیعی (1)
آقای قفاری سخن خود در بخش مهدویت را اینگونه آغاز میکند:
و نیز پنهان شدن از مردم و بازگشت او در آینده به عنوان مهدی اعتقاد دارند. این فرقهها جز در تعیین مصداق امامی که بازمیگردد، اختلاف نظر ندارند؛ همچنان که تعیین شخص امامانی که امام غایب از جملۀ آنان است، از مسائل اختلافیشان به شمار میرود.
قمی، نوبختی، شهرستانی و دیگران، سبئیه را نخستین فرقهای یاد کردهاند که به توقّف بر علی و غیبت او معتقد بودهاند. این فرقه گمان میکردند علی کشته نشده، نمرده و کشته نمیشود و نمیمیرد تا آنکه بر (2)عرب حکومت کند و زمین را _ همچنان
که از ظلم و ستم پر شده است _ از عدل و داد سرشار کند.
چون خبر مرگ علی[ علیه السلام] به عبدالله بن سبأ رسید، به آورندۀ خبر گفت: «تو دروغ میگویی! اگر مغز سرش را در هفتاد همیان برایم بیاوری و هفتاد شاهد عادل بر کشته شدنش اقامه کنی، باز هم ما میدانیم که او نمرده و کشته نشده است و کشته نمیشود تا اینکه به حکومت برسد.» پس از آن در انتظار بازگشتن او از غیبتش نشستند. سپس این اندیشه از سبئیه به برخی از فرقههای کیسانیه مثل کربیه منتقل شد و پس از مرگ محمد بن حنیفه _ که او را امام میپندارند _ ادّعا کردند که او نمرده، بلکه در کوه رضوی میان مکه و مدینه است و در طرف راست او شیری و در جانب چپش پلنگی است که از او تا زمان خروج و قیامش محافظت میکنند. (1)
آنان بر این باور بودند که او همان مهدی منتظر است و گمان میکردند او به زودی در کوه رضوی به مدت هفتاد سال غایب، و سپس آشکار خواهد شد و حکومت را برایشان برپا خواهد داشت و ستمگران بنیامیه را خواهد کشت. ... ولی چون هفتاد سال گذشت و به چیزی از آرزوهایشان دست نیافتند، برخی از شاعرانشان شعری سرودند تا اینکه پیروان بر این عقیده استوار بمانند و همچنان منتظر مهدیشان باشند، هرچند غیبتش به اندازۀ عمر نوح به درازا بکشد. (2)
عمر نوح علیه السلام.
1) لما بلغ عبدالله بن سبأ نعی علی بالمدائن قال للذی نعاه: «کذبت، لو جئنا بدماغه فی سبعین صرة، وأقمت علی قتله سبعین عدلاً لعلمنا أنه لم یمت ولم یقتل، ولا یموت حتی یملک الأرض» وظلت تنتظر عودته من غیبته، ثم انتقلت هذه «الفکرة» من السبئیة إلی بعض فرق الکیسانیة کالکربیة حیث قالت لما مات محمد بن الحنفیة _ وهو الذی تدعی أنه إمامها _ : إنه حی لم یمت وهو فی جبل رضوی بین مکة والمدینة عن یمینه أسد وعن یساره نمر موکلان به یحفظانه إلی أوان خروجه وقیامه.
2) قالوا: إنه المهدی المنتظر وزعموا أنه سیغیب عنهم سبعین عامًا فی جبل رضوی ثم یظهر فیقیم لهم الملک، ویقتل لهم الجبابرة من بنیأمیة... فلما مضت سبعون سنة ولم ینالوا من أمانیهم شیئًا حاول بعض شعرائهم توطین أصحابه علی هذه العقیدة، وأن یرضوا بالانتظار ولو غاب مهدیهم مدة
پس از این، توقّف بر امام و انتظار بازگشت او به عنوان مهدی میان فرقههای شیعی رواج یافت و پس از وفات هریک از امامان اهلبیت، از میان پیروانش فرقهای با چنین ادعایی تکوّن یافت و در خصوص تعیین امامی که بر او توقّف شده و باز خواهد گشت، میانشان اختلاف شدیدی درگرفت و به همین دلیل، سمعانی میگوید: «آنان دربارۀ انتظار امامی که چشم به راهش هستند، اختلاف نظر دارند؛ اختلافی که حماقت آشکاری از آن هویداست.» (1)
حتی پارهای از فرقههای زیدی (جارودیه) در توهّم انتظار امامی که مرده بود، سرگردان شدند و به گفتۀ اشعری، بغدادی، شهرستانی و دیگران، دربارۀ تعیین امام منتظر میان انشعابات این فرقه اختلاف شد. بر این اساس، سخن احمد امین
_ که گلدزیهر نیز به آن اشاره کرده که تمام فرقههای زیدی منکر این تفکّر بودهاند _ اشتباه است. (2)
البته شیعیان به غیبت افراد شناخته شدهای از اهلبیت معتقد بودهاند؛ افرادی که در گذشتۀ تاریخ وجود داشتهاند و مانند دیگر مردم زندگی کردهاند، اما پس از مرگشان این فرقهها دربارهشان آن ادعا را طرح کردهاند و مرگشان را نپذیرفتهاند و گمان کردهاند که غایب شده و دوباره ظهور خواهد کرد. (3)
1) م شاع التوقف علی الإمام وانتظار عودته مهدیًا بعد ذلک بین فرق الشیعة. فبعد وفاة کل إمام من آل البیت تظهر فرقة من أتباعه تدعی فیه هذه الدعوی. وتنتظر عودته، وتختلف فیما بینها اختلافًا شدیدًا فی تحدید الإمام الذی وقفت علیه وقدرت له العودة _ فی زعمهم _ ولذلک قال السمعانی: «ثم إنهم فی انتظارهم الإمام الذی انتظروه مختلفون اختلافًا یلوح علیه حمق بلیغ».
2) حتی بعض فرق الزیدیة وهی الجارودیة تاهت فی وهم هذا الانتظار للإمام الذی قد مات، مع اختلاف فروع هذه الطائفة فی تحدید الإمام المنتظر، کما نقل ذلک الأشعری والبغدادی والشهرستانی وغیرهم ولذلک فإنه لا صحة لما قاله بعضهم من أن الزیدیة کلها تنکر هذا الاتجاه کما قاله أحمد أمین وأشار إلیه جولدسیهر.
3) ذه عقیدة الغیبة عند فرق الشیعة، ارتبطت بأفراد من أهل البیت معروفین وجدوا فی التاریخ فعلاً وعاشوا حیاتهم کسائر الناس، فلما ماتوا ادعت فیهم هذه الفرق تلک الدعوی، حیث لم تصدق بموتهم، وزعمت أنهم غابوا، وسیعودون للظهور مرة أخری.
اما اندیشۀ غیبت در باور شیعیان دوازدهامامی با اندیشۀ غیبت در میان دیگر فرقهها تفاوت دارد؛ چراکه آنان به غیبت شخصیتی خیالی معتقد هستند؛ شخصیتی که حتی به باور بیشتر فرقههای شیعی معاصرِ پیدایش این ادعا، وجود خارجی نداشته است. این شخصیت نزد طرفدارانش شخصی رمزی است که مردم او را ندیدهاند و نشناختهاند و از مکانش آگاهی ندارند. به ادعای آنان، وی پس از ولادتش غایب شده، حملش آشکار نشده و تولّدش با هالهای از پنهانکاری انجام گرفته، بلکه خانوادهاش و وکیلش و نزدیکترین مردم به او از وجود این حمل و آن مولود آگاهی نیافتهاند و آن را انکار کردهاند و بلکه برای شیعه که مدّعی وجود این شخصیت هستند، جز از طریق نایبانی که ادّعای ارتباط با وی میکردهاند، آشکار نشده است. (1)
چنین شخصیتی، مهدی منتظرِ شیعیان است و ایمان به او پایه و زیربنای مذهبشان را تشکیل میدهد و اساس تشیّع بر آن استوار است؛ چراکه پس از
پایان یافتن سلسله امامان شیعه با وفات حسن عسکری ایمان به غیبت فرزندِ پنداریاش محوری برای دیگر باورهایشان شد و ستونی که از فرو ریختن بنیان تشیّع جلوگیری کرد. (2)
1) ما هذه الفکرة عند الاثنی عشریة فتختلف من حیث إنها ارتبطت عندهم «بشخصیة خیالیة» لا وجود لها عند أکثر فرق الشیعة المعاصرة لظهور هذه «الدعوی» وهی عند أصحابها شخصیة رمزیة، لم یرها الناس، ولم یعرفوها، ولا یعلمون مکانها، غابت _ کما یدعون _ بعد ولادتها، ولم یظهر حملها، وأحیطت ولادتها بسیاج من السریة والکتمان، بل إن عائلتها، ووکیلها وأقرب الناس إلیها لم یعلموا بأمر هذا الحمل وذلک المولود، وکانوا له منکرین، بل لم یظهر للشیعة التی تدعیه إلا من خلال نواب یدعون الصلة به.
2) ذه الشخصیة هی شخصیة المهدی المنتظر عندهم، ویشکّل الإیمان بها عند الاثنی عشریّة الأصل الذی ینبنی علیه مذهبهم، والقاعدة التی تقوم علیها بنیة التّشیّع عندهم؛ إذ بعد انتهاء وجود أئمّة الشّیعة بوفاة الحسن العسکری أصبح الإیمان بغیبة ابنه المزعوم هو المحور الذی تدور علیه عقائدهم، والأساس الذی یمسک بنیان الشّیعة من الانهیار.
سخنان پیشگفته را در این جمله میتوان خلاصه کرد که بنیانگذار اندیشۀ غیبت، عبدالله بن سبأ بوده است و این اندیشه از او به دیگر فرقههای شیعه و در نهایت به امامیۀ اثنیعشری انتقال یافته است. بر این اساس، اندیشۀ غیبت ساختگی و به دور از هر نوع پشتوانۀ حقیقی به شمار میرود.
گذشته از اینکه در تاریخ، شخصیتی به نام عبدالله بن سبأ وجود داشته یا اینکه چنین شخصیتی از مجعولات پارهای از نویسندگان است، (3)باید گفت قفاری در سخنان خود دچار خبط بزرگی شده و میان اصل اندیشۀ غیبت و تطبیق آن بر مصداقی خارجی تفاوتی نگذارده است. آنچه وی به استناد کتابهای شیعی ثابت کرده، چیزی نیست جز تطبیق اندیشۀ غیبت بر مصداق خاص توسط فرقه سبئیه؛ زیرا در کتاب فرق الشیعة و المقالات و الفرق بیش از این نیامده است که نخستین فرقهای که اندیشۀ غیبت را بر مصداق خاص تطبیق کرد و مدعی شد امام علی علیه السلام زنده و غایب است، سبئیه بوده و کتابهای یادشده دربارۀ تکوّن اصل این اندیشه توسط فرقۀ سبئیه سخنی نگفتهاند، بلکه در مقام گزارش از فرقهها و عقاید آنها چنین نوشتهاند: «فرقة منهم قالت أن علیّاً لم یقتل و لم یمت...؛ (4)فرقهای از آنان بر این عقیده بودهاند که علی کشته نشده و نمرده است... .» روشن است که این
عبارت مدلولی جز این ندارد که سبئیه نخستین فرقهای بودهاند که به غیبت امام علی علیه السلام معتقد شدهاند و البته پذیرش این سخن به دور از هر نوع محذور است. همچنین فارق از تردیدی که در اصل وجود شخصیت عبدالله بن سبأ وجود دارد میتوان پذیرفت که سبئیه، نخستین کسانی بودهاند که از غیبت امام علی علیه السلام سخن گفتهاند، اما اینکه اصل اندیشۀ غیبت گذشته از تطبیق آن بر شخصی خاص پیش از شکلگیری فرقۀ سبئیه وجود نداشته و بنیانگذار آن عبدالله بن سبأ بوده، مطلبی دیگر است که کتابهای یادشده، هرگز دربارۀ آن قضاوتی نکردهاند. به تعبیر
دیگر، میان این مطلب که سبئیه نخستین فرقهای بوده که به غیبت امام علی علیه السلام معتقد شده و اینکه پیش از آن اصل اندیشۀ غیبت وجود نداشته، هیچ تلازمی
وجود ندارد؛ بلکه با وجود آنکه اعتقاد به وجود اصل اندیشۀ غیبت پیش از
زمان پیدایش فرقۀ سبئیه بوده، باز هم میتوان پذیرفت که سبئیه نخستین گروهی بودهاند که به اشتباه آن را بر امام علی علیه السلام تطبیق کردهاند. به همین دلیل، نوبختی و اشعری قمی بهرغم اینکه سبئیه را نخستین فرقۀ معتقد به غیبت امام علی علیه السلام یاد کردهاند، به فاصلهای اندک به صراحت از طرح اندیشۀ غیبت در کلمات امام علی علیه السلام سخن گفتهاند. (1)
البته میان نویسندگان شیعه و سنّی در اینباره تفاوت وجود دارد؛ نویسندگان شیعی همچون نوبختی و اشعری در اینباره چیزی جز این نگفتهاند که در گذشتۀ تاریخ، نخستین فرقه که اندیشۀ غیبت را بر امام علی علیه السلام تطبیق کرد، سبئیه بوده؛ اما نویسندگان سنّیمذهب همچون شهرستانی از مطلب پیشگفته چنین نتیجه میگیرند که اصل اندیشۀ غیبت را نخستینبار، سبئیه طرح کردهاند (2)و البته از آنان جز این توقّعی نبوده است.
آنچه نکتۀ پیشگفته را تأیید میکند و نشان میدهد بنیانگذار اندیشۀ غیبت عبدالله بن سبأ نبوده و پیش از او نیز این اندیشه در میان مسلمین مطرح بوده است، سخنان خلیفۀ دوم به هنگام رحلت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم است. وی به نقل طبری و برخی دیگر از تاریخنویسان مشهور سنّی و شیعه چنین گفت:
برخی از منافقان گمان میکنند که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم رحلت کرده است؛
ولی به خدا سوگند او نمرده، بلکه به سوی پروردگارش رفته است، همچنان که موسی بن عمران به سوی پروردگارش رفت و چهل شب غایب شد و
پس از آنکه گفته شد وفات کرده، برگشت. به خدا سوگند، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم نیز برمیگردد و دست و پای کسانی را که گمان میکنند او رحلت کرده،
قطع میکند. (1)
یعقوبی که از نظر زمانی بر طبری پیش است، سخنان عمر را اینچنین
گزارش میکند:
به خدا سوگند، پیامبر خدا رحلت نکرد و رحلت نمیکند، بلکه غایب شد و همچنان که موسی بن عمران چهل شب غایب شد، او نیز دوباره برمیگردد. (2)
براساس گزارشهای تاریخی، با تذکر ابوبکر، عمر از این سخن خود بازگشت؛ اما اصل طرح مسئلۀ غیبت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم از جانب عمر جز رسوخ اندیشۀ غیبت در ذهن خلیفۀ دوم توجیهی نمیتواند داشته باشد. بیگمان، رسوخ این اندیشه در ذهن عمر از سخنان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم متأثر بوده است و برای آن منشأ دیگری نمیتوان یافت؛ چرا که از سویی معقول نیست عمر پس از رویارویی با رحلت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم از پیش خود و بدون دلیل، رحلت آن حضرت را انکار کند و از
غیبت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سخن بگوید، با اینکه مسئلۀ رحلت آن بزرگوار مسئلهای آشکار بوده و همۀ مردم مدینه از بیماری پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آگاه بودهاند و رحلت آن حضرت نه به صورت ناگهانی، که پس از دورهای بیماری بوده و خود آن حضرت نیز پیشاپیش از نزدیک بودن زمان رحلت خود سخن گفته بودند؛ از سوی دیگر، مسئلۀ غیبت از اخبار غیبی مربوط به آینده به شمار میرود که کسی جز پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم دربارۀ آن نمیتوانسته سخن بگوید. بنابراین، اگر طرح مسئلۀ غیبت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم غیر از آنچه گفته شد، مستندی داشته باشد، سخن خلیفۀ دوم بسیار ناسنجیده و نامعقول خواهد بود. بنابراین، اصل اندیشۀ غیبت در گفتار رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم مطرح بوده است، گرچه عمر در تعیین مصداق آن به خطا رفت.
حال باید دید که قفاری در پی اثبات چه چیزی بوده است. اگر مقصودش از نقل عبارت صاحبان فِرق، این است که سبئیه نخستین معتقدان به غیبت امام علی علیه السلام بودهاند، سخنی حق است و البته از آن نمیتوان نتیجه گرفت که بنیانگذار اندیشۀ غیبت، عبدلله بن سبأ بوده است؛ ولی اگر ادّعا کرده که پیدایی اصل اندیشۀ غیبت به فرقۀ سبئیه بازمیگردد، این مطلب از گفتار نویسندگان شیعی اثباتپذیر نیست و قفاری نخواهد توانست بر عقاید شیعه به استناد منابع شیعی خرده بگیرد.
افزون بر آنچه گذشت، در کلمات قفاری این نکته نیز به چشم میخورد که در میان شیعیان دربارۀ تعیین امام غایب، اختلاف شدیدی وجود داشت و گویا به نظر او این خود دلیلی بر بطلان اندیشۀ غیبت است.
پاسخ تفصیلی دربارۀ ادعای یادشده درپی خواهد آمد؛ اما قفاری باید بداند که
اختلاف و دو دستگی، عمری به درازای عمر انسان دارد و همیشه در کنار حق، جریانهایی باطل نیز بودهاند و البته این اختلافات به فرقه یا مذهبی خاص منحصر نبوده است. در میان اهلسنّت نیز چنین چنددستگیها فراوان وجود داشته است؛ فرقههایی چون واصلیه، هذیلیه، نظامیه، خابطیه، بشریه، معمریه، مرداریه، ثمامیه، هشامیه، جاحظیه، خیاطیه، کعبیه، جبائیه، بهشمیه، جهمیه، نجاریه، ضراریه، مشبهه، ازارقه، بیهیه، عجارده، اخنسیه، معبریه، رشیدیه، شیبانیه، مکرمیه، معلومیه و مجهولیه، اندکی از صدها فرقهای هستند که به اعتراف نویسندگان سنّیمذهب در میان اهلسنّت وجود داشتهاند. (1)البته همیشه دانشمندان برای ارزیابی درستیِ یک اندیشه، به مبانی و اصول فکری آن توجه کردهاند و هیچگاه هیچ عالم و متفکری تنها به دلیل وجود اختلاف و دو دستگی دربارۀ موضوعی، طرفهای نزاع را تخطئه نکرده و از اساس، مدّعی بطلان تمام دیدگاههای موجود نشده است. اگر قفاری چنین دیدگاهی برگزیند، با وجود اختلافات فراوانی که در میان اهلسنّت وجود
دارد، اشکال او دامن هممذهبان او را نیز فرا خواهد گرفت. بر این اساس، از وجود اختلاف نظر شیعیان در تعیین مصداق امام غایب، بطلان تمام آنها را نمیتوان استنتاج نمود.
در این بخش از سخنان قفاری، این ادعا نیز وجود داشت که مهدی منتظرِ شیعیان دوازدهامامی، شخصیتی خیالی است که کسی او را ندیده و نشناخته، حملش آشکار نشده، تولّدش مخفیانه بوده و حتی نزدیکترین کسانش او را انکار کردهاند و جز از طریق نایبانی که مدّعی ارتباط با او بودهاند، آشکار نگردیده است.
درباره این ادعا به زودی سخن خواهیم گفت.
1) الملل و النحل.
قفاری ذیل عنوان «وضعیت شیعه پس از رحلت حسن عسکری» در این باره چنین مینویسد:
به همین دلیل، شیعه مضطرب شد و جمعیتش پراکنده گشت؛ چراکه بدون امام شدند و به باورشان بدون امام، دینی نخواهد بود؛ چراکه او حجّت بر اهل زمین است و حتی به اعتقاد آنها _ همچنان که گذشت _ کتاب خدا جز به سبب امام حجّت نیست و بقای هستی به سبب امام است؛ (2)زیرا «اگر زمین بدون امام شود، اهلش را در
1) لابد فی الحدیث عن النشأة أن نتناول حال الشیعة بعد وفاة الحسن لعلاقته الوثیقة بنشأة هذه الفکرة.إذ بعد وفاة الحسن _ إمامهم الحادی عشر _ سنة (260ه- ) «لم یر له خلف، ولم یعرف له ولد ظاهر، فاقتسم ما ظهر من میراثه أخوه جعفر وأمّه» کما تعترف بذلک کتب الشیعة نفسها.
2) بسبب ذلک اضطرب أمر الشّیعة، وتفرّق جمعهم، لأنّهم أصبحوا بلا إمام، ولا دین عندهم بدون إمام، لأنّه هو الحجّة علی أهل الأرض .وحتی کتاب الله سبحانه لیس حجة عندهم إلا به _ کما سلف _ ، وبالإمام بقاء الکون، إذ «لو بقیت الأرض بغیر إمام لساخت»، وهو أمان النّاس «ولو أنّ الإمام رفع من الأرض ساعة لَمَاجَتْ بأهلها کما یموج البحر بأهله» .ولکن الإمام مات بلا عقب، وبقیت الأرض بلا إمام، ولم یحدث شیء من هذه الکوارث. فتحیرت الشیعة واختلفت فی أعظم أمر عندها وهو تعیین الإمام، فافترقت إلی أربع عشرة فرقة کما یقول النّوبختی، أو خمس عشرة فرقة کما ینقل القمّی، وهما من الاثنی عشریّة. وممّن عاصر أحداث الاختلاف، إذ هما من القرن الثّالث، فمعلوماتهما مهمة فی تصویر ما آل إلیه أمر الشیعة بعد الحسن العسکری.
خود فرو میبرد» و او مایۀ امنیت مردم است؛ «اگر امام لحظهای از زمین برود، زمین مضطرب میشود، همچنانکه دریا مضطرب میشود». ولی امام بدون اینکه فرزندی داشته باشد، از دنیا رفت و زمین بدون امام ماند و هیچیک از این اتفاقها نیفتاد. از اینرو، شیعه متحیّر شد و دربارۀ بزرگترین مسائل (تعیین امام) میانشان اختلاف افتاد و به گفتۀ نوبختی به چهارده فرقه و به نقل قمی به پانزده فرقه تقسیم شد؛ در حالی که این دو نویسنده خود شیعۀ دوازدهامامی هستند و از آنجا که در قرن سوم میزیستهاند، معاصر با پیدایی این اختلافات بودهاند. از این رو، گزارشهای آنان دربارۀ وضعیت شیعه پس از حسن عسکری برای ما مهم است.
فرقهها پس از دو نویسنده یادشده بیشتر شدند و به دامنۀ اختلافات افزودند؛ چراکه طبق گزارش مسعودی نویسندۀ شیعی (درگذشتۀ 346 قمری) دربارۀ اختلاف شیعه، شیعیان پس از وفات حسن بیشتر از بیست فرقه شدند و پس از آن را خدا میداند. (1)
این فرقهها دربارۀ مسئله امامت دیدگاههای گوناگونی اختیار کردند؛ پارهای از آنها بر این باور بودند که «حسن بن علی زنده است و رحلت نکرده، بلکه غایب شده است و همو قائم است و جایز نیست در حالی که فرزند ظاهری ندارد بمیرد؛ چراکه زمین از امام خالی نمیشود». این فرقه بر (2)حسن عسکری توقف کردند و به
1) من بعدهما زادت الفرقة واتّسع الاختلاف، حیث یذکر المسعودی الشّیعی (المتوفّی سنة 346ه) ما بلغه اختلاف شیعة الحسن بعد وفاته، وأنّه وصل إلی عشرین فرقة فما بالک بما بعده.
2) قد ذهبت هذه الفرق مذاهب شتّی فی أمر الإمامة، فمنهم من قال: «إنّ الحسن بن علی حیّ لم یمت، وإنّما غاب وهو القائم، ولا یجوز أن یموت ولا ولد له ظاهر، لأنّ الأرض لا تخلو من إمام». فوقفت هذه الفِرقة علی الحسن العسکری وقالت بمهدیته وانتظاره کما هی العادة عند الشّیعة بعد وفاة کلّ إمام تدّعی إمامته، وذهبت فرقة أخری إلی الإقرار بموته، ولکنّها زعمت أنّه حیّ بعد موته، ولکنّه غائب وسیظهر بینما فِرَق أخری حاولت أن تمضی بالإمامة من الحسن إلی أخیه جعفر، وأخری أبطلت إمامة الحسن بموته عقیمًا.
مهدی بودن او معتقد شدند و به انتظارش نشستند و این شیوۀ شیعیان پس از وفات هر امامی بود که مدّعی امامتش بودند. عدهای دیگر مرگ او را پذیرفتند، ولی خیال کردند پس از مرگش زنده شده، ولی غایب شده و به زودی ظهور میکند. فرقههای دیگری نیز بودند که درپی انتقال امامت از حسن به برادرش جعفر برآمدند و برخی دیگر از اساس، منکر امامت حسن شدند؛ چراکه او بدون فرزند از دنیا رفت.
اما شیعیان دوازدهامامی بر این پندار عقیدهمند شدند که حسن عسکری فرزندی دارد «که تولدش را مخفی نگاه داشت و امرش را پنهان کرد، به دلیل اینکه دوران سخت بود و سلطان وقت به جِدّ در پی او... پس فرزندش را در زمان حیاتش آشکار نساخت و عامۀ شیعیان پس از وفاتش او را نشناختند». (1)
بعد وفاته».
در مقابل، بنابر دیدگاه مخالف دیگری «حسن بن علی قطعاً وفات کرد، همچنان که پدرانش قطعاً وفات کردند و روایات فراوانی در اینباره وجود دارد که قابل تکذیب نیستند. افزون بر اینکه بسیاری رحلت او را مشاهده کردند و دوست و دشمن به صورت متواتر از آن خبر دادند و در این مطلب شکی راه ندارد. شبیه دلایل یادشده فرزند نداشتن او را نیز ثابت میکنند (2)و چون دو مطلب پیشگفته نزد ما ثابت شد،
1) ما الاثنا عشریّة فقد ذهبت إلی الزّعم بأن للحسن العسکری ولداً «کان قد أخفی (أی الحسن) مولده، وستر أمره لصعوبة الوقت وشدّة طلب السّلطان له... فلم یظهر ولده فی حیاته، ولا عرفه الجمهور
2) یقابل ذلک اتجاه آخر یقول: «إن الحسن بن علی قد صحت وفاته کما صحت وفاة آبائه بتواطؤ الأخبار التی لا یجوز تکذیب مثلها، وکثرة المشاهدین لموته، وتواتر ذلک عن الولی له والعدو، وهذا ما لا یجب الارتیاب فیه، وصح بمثل هذه الأسباب أنه لا ولد له، فلما صح عندنا الوجهان ثبت أنه لا إمام بعد الحسن بن علی، وأن الإمامة انقطعت... کما جاز أن تنقطع النبوة بعد محمد، فکذلک جائز أن تنقطع الإمامة، لأن الرسالة والنبوة أعظم خطرًا وأجل، والخلق إلیها أحوج، والحجة بها ألزم، والعذر بها أقطع، لأن معها البراهین الظاهرة والأعلام الباهرة، فقد انقطعت، فکذلک یجوز أن تنقطع الإمامة».
روشن میشود که پس از حسن بن علی امامی نیست و سلسلۀ امامت قطع شده است... و همچنان که قطع شدن نبوت پس از محمد صلی الله علیه و آله و سلم امکانپذیر است، منقطع شدن امامت نیز جایز است؛ چراکه رسالت و نبوت اهمیت بیشتری دارد و بندگان به آن نیازمندترند و حجّت به آن تمامتر است و عذر با آن بیشتر برطرف میشود؛ زیرا نبوّت با خود براهین آشکار و نشانههای روشن دارد و وقتی نبوّت با چنین جایگاهی قطع شد، امامت نیز میتواند قطع شود.»
فرقهای دیگر معتقد بودند به یقین حسن بن علی رحلت کرده و جانشینی
ندارد و خداوند به زودی از میان کسانی که درگذشتهاند، قائم آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم را برخواهد انگیخت. اگر خواست، حسن بن علی را برخواهد انگیخت و اگر خواست، دیگری را مبعوث خواهد کرد و ما الآن در زمان فترت هستیم که امامت در آن قطع شده است. (1)
باری، سخنهایی متعارض ابراز کردهاند و دیدگاههایی مختلف برگزیدهاند و گروهها و احزاب گوناگونی در میانشان پدید آمده و هر حزبی به آنچه داشته، دلخوش کرده... و در این زمان فترت، به قدری حیرت بر آنها سایه افکند که برخی از آنان معتقد به توقف شدند و گفتند: «ما نمیدانیم در اینباره چه بگوییم و امر بر ما مشتبه شده است...». (2)
1) قطعت کذلک فرقة أخری بموت الحسن بن علی وأنه لا خلف له، وقالت: إن الله سیبعث قائمًا من آل محمد ممن قد مضی، إن شاء بعث الحسن بن علی، وإن شاء بعث غیره، ونحن الآن فی زمن فترة انقطعت فیه الإمامة.
2) هکذا تضاربت أقوالهم، واختلفت اتجاهاتهم، وتفرقوا شیعًا وأحزابًا کل حزب بما لدیهم فرحون... وبلغت الحیرة فی تلک الفترة أن اختار بعضهم التوقف وقال: «نحن لا ندری ما نقول فی ذلک وقد اشتبه علینا الأمر...».
قفاری در کلمات پیشآمده در پی درافکندن دو مطلب بوده است:
مطلب نخست اینکه افزون بر اینکه اصل اختلاف شیعیان پس از شهادت امام حسن عسکری علیه السلام و انشعاب آنها به 14 و بلکه بیست فرقه دلیل بر بطلان اعتقاد آنان است، انکار وجود و غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در نزد اکثر شیعیانی که در آن عصر میزیستهاند، دلیل دیگری بر بطلان دیدگاه شیعیان اثناعشری است. گرچه نویسنده به این مطلب تصریح نکرده، در مواضع دیگر به آن پرداخته است. برای مثال او در جایی دیگر مینویسد:
قصۀ مهدی در کتابهای شیعه قصۀ عجیبی است که خیال رشتههایش را بافته و در ترسیم رخدادهایش به نهایت خود رسیده و به افسانهای بزرگ تبدیل شده است که نه عقل آن را میپذیرد و نه فطرت سالم آن را قبول میکند، تا جایی که بیشتر فرقههای شیعی معاصر شکلگیریِ آن، آن را
انکار کردند. (1)
قفاری بر مدّعای خود _ افزون بر آنچه گذشت _ در مواردی دیگر به کلمات شیخ نعمانی و شیخ صدوق _ که از حیرت بسیاری از شیعیان معاصر شهادت امام عسکری علیه السلام سخن گفتهاند _ استناد کرده است. (2)
دومین مطلبی که قفاری درصدد القای آن بوده _ گرچه به آن تصریح نکرده _ این است که پیریزی اندیشه وجود امام مهدیِ غایب واکنشی از سوی عالمان شیعه دوازدهامامی برای مواجهه با حیرت و تزلزلی که پس از شهادت امام حسن عسکری علیه السلام بر جامعه شیعی سایه افکنده بود، به شمار میآمد.
در پاسخ ادّعای یادشده، باید گفت اوّلاً این ادعا که بیشتر شیعیان معاصر امام حسن عسکری علیه السلام وجود و غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را انکار میکردهاند، بیدلیل و بلکه خلاف واقع است. در اینباره بخشهایی از کلمات استاد سامی بدری در نقد احمد الکاتب درپی میآید:
جناب احمد الکاتب میان دو قضیه خلط نموده و منابع هردو را یکی دانسته و حال آنکه حقیقت چیز دیگری است:
مطلب نخست، مسئلۀ متفرّق شدن اصحاب امام عسکری علیه السلام بعد از رحلتشان به چهارده فرقه که شیعۀ امامیه یکی از آنهاست و مستند او در اینباره کتاب فرقالشیعة نوبختی و المقالات و الفرق اشعری قمی است.
مطلب دوم، حیرت فراگیری است که عموم شیعیان را پس از انقطاع نیابت خاصه و آغاز غیبت کبرا فراگرفت؛ چنانکه شیخ نعمانی و شیخ صدوق (پدر و پسر) و شیخ طوسی و شیخ مفید با عبارت صریحی آن را بیان کردهاند؛ ولی احمد الکاتب به ناحق و به دروغ و افترا این عبارات را از مسیر واقعیاش منحرف کرده و آنها را به قضیه نخست ربط داده و خواننده را به گمراهی کشانده است.
اکنون خلاصهای از این دو مسئله درپی میآید:
مسئلۀ اول. ادعای پراکندگی اصحاب امام عسکری علیه السلام: باید گفت _ صرفنظر از اینکه آنچه در منابع شیعه آمده، تقسیم شیعیان به چهارده فرقه است؛ یعنی شیعیان اثناعشری یکی از چهارده فرقه بودهاند و این لزوماً به این معنا نیست که به لحاظ کمیت تعداد شیعیان دوازدهامامی یکچهاردهم جمعیت شیعه بوده، بلکه
این امکان وجود دارد که بهرغم اینکه شیعیان دوازدهامامی یک فرقه از چهارده فرقه شیعیان بودهاند، به لحاظ کمیت اکثریت شیعیان را تشکیل میدادهاند. بنابراین، ادعای قفاری در مباحث آینده که بارها از انکار وجود فرزند امام حسن عسکری علیه السلام در نزد اکثر شیعیان سخن گفته و آن را به کتابهای کهن شیعه نسبت داده، از اساس باطل است. گذشته از آنچه گفته شد _ به تصریح شماری از منابع کهن شیعی و سنّی، شیعیان دوازدهامامی که وجود و غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را باور داشتهاند، به لحاظ کمیت اکثریت شیعیان را تشکیل میدادهاند و به گفتۀ این منابع، سیزده فرقه دیگر به رغم تنوعشان اندک هوادارانی داشتهاند. تعدادی از آن منابع کهن بدین قرارند:
شیخ مفید مینویسد:
چون ابومحمد حسن بن علی بن محمد رحلت نمود، اصحاب آن حضرت به گفتۀ ابومحمد حسن بن موسی نوبختی چهارده فرقه شدند. اکثریت آنان به امامت قائم منتظر معتقد شدند و ولادت او را ثابت دانسته، نصّ بر او را صحیح یافتند و گفتند او همنام رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و مهدی مردمان است.
شیخ صدوق نیز در کتابش اکمال الدین به حقیقت پیشگفته اشاره کرده است. وی مینویسد:
ما از هرکدام از مخالفان قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف پرسیدیم از یکی از این دو حال خارج نبود: یا معتقد به امامت یازده امام از پدرانش بود و یا نبود. اگر از معتقدان به امامت آنان بود، بر او واجب است به امامت امام دوازدهم نیز ایمان آورد؛ به دلیل روایاتی که از ائمه علیهم السلام به نام و نسب او تصریح کرده و به دلیل اینکه شیعیان بر امامتش و اینکه او قائمی است که پس از غیبتی طولانی ظهور کرده و جهان آکنده از ظلم و ستم را سرشار از عدل و داد میکند،
اجماع دارند.
ذهبی نیز در سیر اعلام النبلاء از ابومحمد ابنحزم نقل کرده است:
حسن [بن علی بن محمد] بدون فرزند وفات کرد و اکثر رافضه بر این باور بودند که او فرزندی داشته که مخفیاش کرده است.
ابنحزم (484-548 قمری) در کتاب الفصل فی الملل مینویسد:
روافض بر این باورند که امامت تنها در علی علیه السلام است، به دلیل نصّ بر او... پس حسن رحلت کرد، بدون اینکه فرزندی داشته باشد و شیعیان به فرقههای مختلفی تقسیم شدند. اکثر آنها بر این باور بودند که برای حسن بن علی فرزندی متولّد شده و او را مخفی نگاه داشته... .
او در جای دیگری مینویسد:
تمام قطعیه از امامیه _ که اکثر شیعه هستند _ شامل متکلّمان و
نظریهپردازان و شمار بسیاری هستند معتقدند محمد بن حسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب زنده است و نمرده و نمیمیرد تا اینکه خروج کرده و زمین را از عدل و داد
پر کند... .
اشعری سنّی در کتابی _ که در سال 297 نگاشته _ به مطلب پیشگفته تصریح کرده است. وی _ که مقدم بر ابنحزم است _ به این نکته تصریح دارد که اکثریت اصحاب حسن عسکری علیه السلام معتقد بودند آن حضرت فرزندی دارد که امام دوازدهم است و همو مهدی منتظر است. کتاب ابوالحسن اشعری _ مقالات الاسلامیین _ که از تألیف آن در سال 297 یعنی سی و پنج سال پس از رحلت امام حسن عسکری علیه السلام فراغت یافته، منبع مهمی است که سزاوار است یک پژوهشگر از آن غفلت نورزد.
وی مینویسد:
فرقه اول از شیعیان که قطعیه هستند... و اکثریت شیعه را تشکیل میدهند گمان میکنند که پیامبر بر امامت علی بن ابیطالب تصریح کرد... و حسن بن علی بر امامت پسرش محمد بن حسن بن علی تصریح کرد و او همان غایب منتظر است که مدعیاند ظهور کرده و جهان را پس از آنکه از ظلم و
ستم آکنده شده از عدل و داد پر میکند. (1)
استاد سامی بدری پس از نقل عبارات پیشگفته مینویسد:
در پرتو منابع کهن شیعه و سنّی روشن شد که اکثر اصحاب حسن عسکری علیه السلام و معتمدان آن حضرت که اکثر شیعیان آن زمان بودهاند، معتقد بودهاند که آن حضرت فرزندی دارد و پدر بزرگوارش بر امامت او تصریح کرده بودند و او همان مهدی موعود است. (2)
بنابراین، نسبت شیعیان دوازده امامی به دیگر شیعیان یک به چهارده و یا یک به بیست نبوده است و از تقسیم شیعیان به 14 یا 20 فرقه نمیتوان چنین نتیجه گرفت که اکثریت شیعیان معاصر امام حسن عسکری علیه السلام منکر وجود فرزند آن حضرت شدند.
مسئلۀ دوم. حیرت شیعیان در آغاز غیبت کبرا: بدون تردید، بسیاری از شیعیان پس از آگاهی از پایان یافتن نیابت خاصه با رحلت نایب چهارم در حیرت فراگیری فرورفتند؛ چرا که امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف مرجعی برای آنان برنگزید تا امورشان را به انجام رساند. افزون بر اینکه زیدیه و معتزله و دیگران شبهات بسیاری طرح کرده بودند. عالمان شیعه در این دوران رفع حیرت شیعیان، کتابهای ماندگاری نوشتند، همچون الغیبة نعمانی، الامامة و التبصرة من الحیرة نوشتۀ علی بن بابویه، اکمال الدین و اتمام النعمة شیخ صدوق و الغیبة شیخ طوسی. (3)
به تعبیر دیگر، اگر نویسندگان بزرگی همچون شیخ نعمانی و شیخ صدوق از حیرت شیعیان سخن گفتهاند، حیرت لزوماً به معنای انکار نیست؛ بلکه حیرت به دلیل وجود شبهاتی است که در ذهن شیعیان وجود داشته است؛ شیعیانی که با وجود اعتقاد به وجود و غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در ذهنشان سؤالات و ابهاماتی در
اینباره داشتهاند و با وجود این پرسشها هرگز از دایرۀ باورمندان به امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف خارج نشدهاند و آرام آرام با همّت عالمان شیعه برای پرسشهایشان پاسخ مناسب یافتهاند و بر اعتقاد وجود و غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ثابتقدم و استوار گردیدهاند.
خلاصۀ نخستین پاسخ شبهۀ سوم قفاری چنین است که به اعتراف نویسندگان بزرگ شیعه و سنّی به رغم اختلاف اصحاب امام حسن عسکری علیه السلام، بیشتر شیعیان به وجود و غیبت فرزند آن حضرت اعتقاد داشتهاند؛ گرچه در اینباره پرسشها و ابهاماتی نیز بوده که عالمان شیعه به آنها پاسخ دادهاند. بنابراین، ادّعای قفاری که پس از شهادت امام حسن عسکری علیه السلام بیشتر شیعیان منکر وجود فرزند برای آن حضرت شدند بیاساس است.
دومین پاسخ به ادعای یادشده را از شیخ صدوق نقل میکنیم. وی در این باره چنین مینویسد:
در چنین مواردی سخن مثبتین بر نافین مقدم است، گر چه نافین اکثریت باشند؛ چرا که نفی کنندگان، ادعای ندیدن میکنند و نمیتوانند ادعای نبود کنند؛ اما مثبتین ادعای دیدن میکنند. بنابر این ادعای نافین معارض با ادعای مثبتین نیست. به تعبیر دیگر گرچه اکثریت ممکن است حتی ادعای نبود کرده باشند _ و لذا فرقههای دیگری ساختند _ اما استدلال آنها بیش از این نبوده که ما فرزندی ندیدیم و روشن است که این استدلال آنها باطل بوده است؛ چرا که از ندیدن نمیتوانستند بر نبودن دلیل بیاورند. (1)
سومین پاسخ به اشکال قفاری این است که اگر واقعاً اکثر شیعیان پس از شهادت امام حسن عسکری علیه السلام وجود و غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را انکار کردهاند
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص80.
_ گرچه این فرض خلاف واقع است _ گویا آقای قفاری درصدد برآمده که انکار اکثر را دلیلی بر بطلان عقیدۀ اقلیت معرّفی کند. از این استدلال به خوبی میتوان دریافت که به اعتقاد او مرز میان واقعیت و خیال و معیار حق و باطل، انکار و پذیرش مردم است. پذیرش مردم دلیل واقعیت داشتن یک پدیده و انکار آنان علامت خیالی بودن آن است، در حالی که اگر نشانۀ حقانیتباوری مقبولیت آن نزد همه مردم باشد و متقابلاً انکار مردم دلیل بر بطلان آن به شمار آید، حقانیت هیچباوری اثباتپذیر نیست. آیا انکار حقانیت آیین اسلام در نزد بیشتر مردم دنیای معاصر دلیل باطل بودن این آیین مقدس است؟ آیا اتفاق اکثر مردم بر بتپرستی در عصر پیامبران بزرگ، نشانۀ حقّانیت بتپرستی است؟ مگر نه این است که به رغم دعوتِ _ به تعبیر قرآن _ 950 سالۀ حضرت نوح علیه السلام به یکتاپرستی، جز اندکی به او ایمان نیاوردند؟ (1)آیا میتوان انکار اکثریت قوم نوح را دلیل بر افسانه بودن اعتقادات نوح پیامبر علیه السلام دانست؟
به راستی میان منطق قرآن _ که گاه اکثر مردم را غیرمؤمن و مشرک میخواند (2)_ و منطق قفاری که حق و باطل را با آمار و ارقام میخواهد ثابت کند و به جای آنکه اهل حق و باطل را از راه شناخت آن بشناسد، از راه اقبال و ادبار مردم میخواهد شناسایی میکند چه تفاوتی وجود دارد؟ ابنقبه _ فیلسوف بزرگ شیعی _ بیش از هزار و صد سال پیش چه زیبا گفته است:
اما اینکه میگویند شیعیان با هم در نزاعند و یکدیگر را تکفیر میکنند، سخنشان راست است و عموم مسلمانان نیز چنینند و یکدیگر را تکفیر میکنند. بنابراین هرچه دوست دارند، بگویند و هر تهمتی خواستند، بزنند؛ چراکه براهمه نیز به مثل این اشکال به مسلمانان اعتراض میکنند... و اگر حق جز با دلیلی که بر آن اتفاق نظر باشد ثابت نمیشود، هیچ حقی ثابت
نخواهد شد. (1)
آری، اکثریت فریب میدهد و به غلط میاندازد. وقتی انبوه جمعیتها سخنی میگویند یا عقیدهای را برمیگزینند، نسبت دادن خطا به همۀ آنان بسیار دشوار است؛ اما کسانی که از منطق قرآن پیروی میکنند و دانشآموختۀ مکتب قرآنند، نیک میدانند که در بازار حقیقت، انبوهی جمعیتها به پشیزی نمیارزد و این جمعیتهایند که با حقیقت محک میخورند و میزان راستی و درستیشان روشن میشود، نه اینکه جمعیتها معیار حقیقت باشند.
دومین مطلب _ که گویا قفاری در پی القای آن بوده، گرچه بدان تصریح نکرده _ این است که پیریزی اندیشۀ وجود امام مهدی غایب عجل الله تعالی فرجه الشریف واکنش عالمان شیعۀ دوازدهامامی برای مواجهه با حیرت و تزلزلی بوده که پس از شهادت امام حسن عسکری علیه السلام بر جامعۀ شیعی سایه افکنده است. به تعبیر دیگر، اندیشۀ وجود فرزند غایبی برای امام عسکری علیه السلام بیش از آنکه بهرهای از واقعیت داشته باشد، تدبیری برای برونرفت از مشکلاتی به شمار میرود که دامنگیر جامعۀ شیعهشده بود.
در پاسخ به شبهۀ یادشده باید گفت قفاری طبیعتاً درصدد نقد اعتقادات شیعه بر اساس مبانی اهلسنّت نیست؛ چراکه اگر او از منظر نویسندهای وهابی و با نگاه انکار و تردید، همۀ باورهای شیعه را بیاساس و ساختگی و بافتۀ ذهن خیالپرداز عالمان شیعه معرفی کند، میان ما و او هیچ اصلی مشترک نخواهد بود و باب گفتوگو و مفاهمه بسته خواهد شد و ما نیز مشابه همین اتهامات را متوجه او و اعتقاداتش میکنیم. بر این اساس، مبنای نقدهای او باید مقبولات عالمان شیعه
1) کمالالدین و تمام النعمة، ص108.
باشد؛ همچنانکه قفاری در مقدمۀ کتاب خود ادّعا کرده که در نقد اعتقادات شیعیان تنها از منابع خودشان استفاده نموده است. از اینرو، برای ارزیابی و بررسی صحت و سقم تحلیل او چارهای جز مراجعه به منابع مورد استناد وی و منابع مشابه نیست.
منابع کهن شیعی _ که نویسندگان آن معاصر امام حسن عسکری علیه السلام بودند و به خوبی از فضای حاکم بر جامعۀ شیعی پیش از شهادت امام عسکری علیه السلام همزمان با شهادت و پس از آن آگاهی داشتند _ به صراحت بیان کردهاند که امام عسکری علیه السلام اصحاب ویژهای داشتند که با آن حضرت در ارتباطی تنگاتنگ بودند و حاملان روایات و معارف آن حضرت به شمار میرفتند. آنان وظیفۀ دریافت نامهها و درخواستهای شیعیان و رساندن آن به امام علیه السلام و نیز ابلاغ پاسخهای امام علیه السلام به مردم را برعهده داشتند. این اصحاب خاص پس از شهادت آن حضرت بر این باور که آن حضرت فرزند غایبی دارد، اتفاق نظر داشتند و میانشان هیچ تردیدی ایجاد نشد؛ بلکه همه شیعیان تا پیش از شهادت امام عسکری علیه السلام بر این عقیده بودند. ابوسهل نوبختی _ از دانشمندان قرن سوم _ در اینباره مینویسد:
حسن علیه السلام پس از خود جماعتی از افراد مورد اطمینان را به جا گذارد. آنان از او حلال و حرام را روایت میکردند و نامههای شیعیان و وجوهات آنها را میرساندند و پاسخ آنها را میآوردند. ... آنها عادل بودند و خود آن حضرت در ایام حیاتش به عدالتشان گواهی داده بود و چون امام حسن عسکری علیه السلام درگذشت، همگی آنان همنظر بودند که او فرزندش را جانشین خود قرار داده و او همان امام است. (1)
ابومحمد نوبختی _ دیگر نویسندۀ شیعی که او نیز در قرن سوم میزیسته _ پس از اشاره به اینکه احادیث فراوانی دربارۀ مخفی بودن ولادت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و غیبت آن
1) التنبیه فی الامامة؛ به نقل از: کمالالدین و تمام النعمة، ص92.
حضرت روایت شده است، مینویسد: پیوسته شیعۀ امامیۀ صحیحالتشیع بر این باور بوده است.» (1)
به گواهی اشعری قمی _ از اصحاب امام حسن عسکری علیه السلام _ اعتقاد به اینکه امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف فرزند امام عسکری علیه السلام است و زندگی غایبانه دارد، از باورهایی بوده که همواره شیعیان بر آن اتفاق نظر داشتهاند و حتی پیش از شهادت امام عسکری علیه السلام شیعه بر این باور بوده است. وی در اینباره مینویسد:
احادیث فراوان صحیحی روایت شده که ولادت قائم بر مردم مخفی است و نامش فراموش میشود و ناشناخته میماند و مکانش دانسته نمیشود تا زمانی که ظهور کند و پیش از قیامش به او اقتدا شود. با وجود چنین خفا و استتاری چارهای جز این نیست که افراد مورد اطمینان خودش و پدرش گرچه اندک باشند، از امر او مطلّع باشند... و این است راه آشکار امامت و هدف واجب و لازمی که پیوسته شیعه امامیۀ هدایت یافته بر آن اتفاق نظر داشتند و ما بر همین باور تا زمان درگذشت حسن بن علی _ درود خدا بر او باد _ اجماع داشتیم. (2)
بر این اساس، به گواهی اشعری قمی نهتنها میان اصحاب خاص امام عسکری علیه السلام بر وجود فرزندی غایب برای آن حضرت اتفاق نظر وجود داشته، بلکه این مسئله پیش از شهادت آن حضرت میان تمام شیعیان اجماعی بوده و اگر اختلافی در این خصوص پیش آمده، پس از شهادت آن حضرت و به دلیل میدانداری افراد فرصتطلب و سودجو یا جاهل بوده است.
با توجه به آنچه گذشت، این تحلیل قفاری که عالمان شیعه پس از مواجهه با حیرت جامعۀ شیعی به دلیل فقدان فرزند برای امام عسکری علیه السلام، اندیشۀ وجود فرزند غایب برای آن حضرت را اختراع کردهاند، بیاساس است و به گزارش عالمانی که در
آن عصر میزیستهاند، اعتقاد به وجود و غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از باورهای اجماعی و اتفاقی اصحاب امام عسکری علیه السلام حتی پیش از شهادت آن حضرت بوده است و فرقههای دیگری که به اندیشهای غیر از اندیشۀ شیعۀ امامیۀ اثناعشری گرایش پیدا کردهاند، انحرافی از عقیدۀ رایج و بلکه اجماعی شیعیان بودهاند و با این حال، اعتقاد به وجود و غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را اندیشهای مصنوعی برای برونرفت از حیرت و تزلزل جامعۀ شیعی نمیتوان تفسیر کرد.
آنچه گذشت واقعیت عصر امامت امام عسکری علیه السلام و شهادت آن حضرت و پس از آن به گزارش عالمان شیعی بود و اگر قفاری بر اساس گزارشهای عالمان شیعی میخواهد قضاوت کند، به چیزی دست نمییابد، جز آنچه گذشت؛ اما اگر از پیش خود و از منظر نویسندهای وهابی همۀ واقعیات را بخواهد انکار کند، دیگر ما را با او سخنی نیست.
با توجه به آنچه گذشت، روشن شد که ادعای قفاری دربارۀ اضطراب شیعه به دلیل بیامامی در حالی که معتقد بودند دین بدون امام نمیشود، چون او بر اهل زمین حجّت است و...، سخنی باطل به شمار میآید؛ زیرا اکثر شیعیان با اینکه به مسائلی از این قبیل که دین بدون امام نمیشود و امام حجّت بر اهل زمین است و بدون امام، زمین اهل خود را فرو میبرد و...، اعتقاد داشتند و روایات آن را شنیده بودند. آنان از روایات فراوانی که از غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف سخن گفته بود نیز آگاهی داشتند و به خوبی میان این دو عقیده آشتی برقرار کرده بودند و میدانستند امام با وجود پنهانزیستی، آثار و برکات وجودی خود را به همراه میتواند داشته باشد. به همین دلیل _ بنابر آنچه گذشت _ گرچه پس از شهادت امام حسن عسکری علیه السلام میان شیعیان دربارۀ امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف اختلاف افتاد، اکثر آنان بر مذهب شیعۀ اثناعشری استوار ماندند.
در پایان این قسمت توجه به این نکته ضروری است که به گفتۀ قمی و نوبختی،
هنگامی که امام عسکری علیه السلام به شهادت رسید، برای آن حضرت جانشینی دیده نشد و فرزند ظاهری از وی مشاهده نگردید. (1)
با دقت در این تعابیر روشن میشود که آنچه نویسندگان یادشده نفی کردهاند، وجود فرزند امام عسکری علیه السلام نیست، بلکه دیده شدن جانشین آن حضرت و مشاهده شدن فرزند آشکار امام عسکری علیه السلام است. بنابراین، از اعتراف دانشمندان شیعه به دیده نشدن جانشین و فرزند امام عسکری علیه السلام، اعتراف به وجود نداشتن فرزند امام عسکری علیه السلام را نمیتوان نتیجه گرفت. به همین دلیل، نویسندگان یادشده به فاصلۀ چند سطر به تصریح از وجود امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و غیبت آن حضرت سخن گفتهاند و ما عبارات آنان را پیش از این به تفصیل ذکر کردیم. بر این اساس، روشن نیست که چگونه قفاری پس از نقل این سخن عالمان شیعه که «لم یر له خلف و لم یعرف له ولد ظاهر» ادعا میکند: «لأنّهم ابقوا بلا إمام... و لکن الإمام مات بلا عقب و بقیت الأرض بلا إمام و...».
قفاری ذیل عنوان «دلایل اعتقاد به غیبت» چنین مینویسد:
1) «لم یر له خلف و لم یعرف له ولدٌ ظاهرٌ.» (فرق الشیعة، ص105)
2) ولعل القارئ یعجب من ذلک الإصرار الشدید علی القول بإمامة أحد من آل البیت حتی ینکرون موت من مات، أو یدعون أنه حی بعد موته، أو یخترعون ولداً لمن لا عقب له، وقلیل منهم ثاب إلی رشده لما انکشف له الغطاء بموت الإمام عقیمًا فترک التحزب والتشیع وقال بانقطاع الإمامة، ورجع إلی شئون حیاته. ولعل هذه الفئة هی التی تتشیع عن صدق، فلما تبین لها الأمر، وسقط القناع رجعت.
شدند و زندگی خود را در پیش گرفتند. شاید شیعیان راستین همینها باشند؛ چراکه وقتی واقعیت برایشان آشکار شد و پردهها کنار رفت، از اعتقاد خود بازگشتند.
به مهمترین دلیل این اصرار از میان اختلافات و نزاعی که در میان این فرقهها وجود داشت، میتوان دست یافت؛ نزاع بر سر دفاع از اعتقاداتشان و به دست آوردن پیروان بیشتر؛ چراکه هر گروهی به مهدی خودش دعوت میکرد و دیگری را تکذیب مینمود و از میان این دشمنیها حقیقت درز کرد. (1)
برای مثال، خوب است به سخن شیعیان دوازده امامی که معتقد به غیبت و توقّف بر فرزندِ پنداری حسن عسکری هستند، دربارۀ ادعای گروه دیگری از شیعیان که به غیبت و توقف بر موسی کاظم اعتقاد دارند، گوش دهیم: «ابوابراهیم _ موسی کاظم علیه السلام _ از دنیا رفت و نزد وکلای او اموال فراوانی بود و همین انگیزه شد تا آنان بر آن حضرت توقف نمایند و رحلت ایشان را انکار کنند؛ چراکه به اموال چشم طمع دوخته بودند. نزد زیاد بن مروان قندی هفتاد هزار دینار بود و نزد علی بن ابیحمزه سیصد هزار دینار...». (2)
در اینباره گزارشهای دیگری هم نقل کردهاند که از واقعیات پرده برمیدارد و نشان میدهد پس پردۀ ادّعای غیبت و (3)انتظار رجعت او چیزی جز طمع در اموال
1) ن أهم سبب لهذا الإصرار یتبین من خلال اختلاف هذه الفرق ونزاعها فیما بینها للدفاع عن رأیها والفوز بأکثر قدر من الأتباع، حیث إن کل طائفة تنادی بمهدی لها وتکذب الأخری، ومن خلال تلک الخصومة تتسرب الحقیقة.
2) نستمع _ مثلاً _ إلی ما ترویه الاثنا عشریة _ التی تقول بالغیبة والوقف علی الابن المزعوم للحسن للعسکری _ فی کشف حقیقة دعوی الطائفة الأخری التی تقول بالغیبة والوقف علی موسی الکاظم تقول: «مات أبو إبراهیم (موسی الکاظم) ولیس من قوامه أحد إلا وعنده المال الکثیر، وکان ذلک سبب وقفهم وجحدهم موته طمعًا فی الأموال، کان عند زیاد بن مروان القندی سبعون ألف دینار، وعند علی بن أبی حمزة ثلاثون ألف دینار...».
3) جاء عندهم روایات أخر بهذا المعنی تکشف ما خفی... وأن وراء دعوی غیبة الإمام وانتظار رجعته الرغبة فی الاستئثار بالأموال، وأن هناک فئات منتفعة بدعوی التّشیّع تغرّر بالسّذّج، وتأخذ أموالهم باسم أنّهم نوّاب الإمام، فإذا ما توفّی الإمام أنکروا موته لتبقی الأموال فی أیدیهم، ویستمرّ دفع الأموال إلیهم باسم خمس الإمام الغائب.
وجود نداشته و در این میان، گروههایی وجود داشتهاند که از ادّعای تشیّع نفع میبردهاند، افراد سادهلوح را میفریفتند و اموالشان را به نام نوّاب امام دریافت میکردند و هنگامی که امام رحلت میکرد، مرگش را انکار میکردند تا اینکه اموال را نزد خود نگاه دارند و پرداخت اموال به منزلۀ خمس امام غایب همچنان ادامه داشته باشد.
اینچنین برنامۀ غارت اموال جریان داشت و در این میان قربانیان واقعی، انسانهای سادهلوحی بودند که اموال خود را به کسانی میپرداختند که آنان را نایبان امام در نقاط مختلف دنیای اسلام میپنداشتند و کسانی که این غنیمت گوارا را به چنگ میآوردند، در دل مردم محبّت اهلبیت را مینشاندند و از ستمها و محنتهای اهلبیت و مطالبۀ حقوق آنان سخن میگفتند تا در میان امت اسلامی تخم تفرقه بکارند و از ثروتهای به دست آمدۀ تشکیلات سرّی خود را که در مسیر تخریب کیان دولت اسلامی تلاش میکرد، تغذیه (1)نمایند. (2)
پیریزی اندیشه غیبت از طرف کسانی بوده است که انگیزههای مادی داشتند؛ زیرا به اعتراف خود این افراد، در گذشته نیز کسانی با همین انگیزه ادعاهای مشابهی
1) هکذا تدور عملیات النهب والسلب... والضحیة هم أولئک السذج المغفلون الذین یدفعون أموالهم إلی من زعموا أنهم نواب الإمام فی بلدان العالم الإسلامی. والذین استمرأوا هذه الغنیمة الباردة فظلوا یذکون فی النفوس محبة آل البیت، واستشعار ظلم آل البیت، والحدیث عن محن آل البیت، والمطالبة بحق آل البیت... لیفرقوا الأمة، ویتخذوا من تلک الأموال وسیلة لتغذیة جمعیاتهم السریة التی تعمل علی تقویض کیان الدولة الإسلامیة.
2) اصول مذهب الشیعة، ص1007_ 1008.
مطرح کرده بودند.
پیش از ارائه پاسخ به شبهۀ یادشده، توجه به این نکته ضروری است که قفاری در آغاز این بخش اصرار پارهای از شیعیان بر انکار رحلت امام و ادعای حیات و غیبت او را تعجّبآمیز خوانده است. تعجّب او خود شگفتیبرانگیز است؛ چراکه از قضا همین اصرار، خود بهترین گواه بر این است که اندیشۀ غیبت مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف آنقدر ریشهدار، عمیق و مسلّم بوده که گاه شیعیان را بر آن میداشت شهادت قطعی امام را انکار کنند و او را همان امام غایب بپندارند. بنابراین، از این اصرار نباید تعجّب کرد، بلکه باید از آن آموخت که شیعه در طول تاریخ نسل به نسل و سینه به سینه اندیشۀ غیبت مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف را با خود حمل میکرده و در آن اندکی تردید نداشته است. این اعتقاد از باورهای تردیدناپذیر شیعه به شمار میرفت. بنابراین، برای اصل اندیشۀ غیبت به دور از اختلافاتی که در تعیین مصداق آن وجود داشته، جز سخنان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و امامان اهلبیت علیهم السلام مستندی نمیتوان یافت.
اما در پاسخ این ادعا که طرح اندیشۀ غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به انگیزۀ به چنگ آوردن ثروت بوده، باید گفت که با توجه به آنچه در نقد شبهۀ پیشین گذشت، روشن شد که مسئلۀ اعتقاد به امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و غیبت آن حضرت حتی پیش از شهادت امام عسکری علیه السلام در میان خواص و بلکه تمام شیعه وجود داشته و برخلاف تصور قفاری این اعتقاد پس از شهادت امام عسکری علیه السلام تکوّن نیافته است. بر این اساس، تحلیل وی دربارۀ علّت تکوّن اندیشۀ غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از اساس باطل میشود؛ چراکه تحلیل او در اینباره بر پیدایی این اندیشه پس از شهادت امام عسکری علیه السلام مبتنی است؛ یعنی پس از شهادت آن حضرت عدهای با این ادّعا که فرزند او امام غایب است و ما نایبان او هستیم، درپی کسب ثروت برآمدند. حال آنکه ثابت شد
این اعتقاد حتی پیش از شهادت امام حسن عسکری علیه السلام نیز وجود داشته و بلکه به تعبیر برخی از عالمان معاصر آن زمان از مسائل مورد اتفاق شیعیان بوده است.
این استدلال که به اعتراف عالمان شیعه راز تکوّن اندیشۀ غیبت امام کاظم علیه السلام در نزد برخی از شیعیان، طمع به چنگ آوردن ثروت بوده و از اینرو، علّت اعتقاد به غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز همین امر است، چنان سست مینماید که گویا بینیاز از پاسخ است. اما به اشارت میتوان گفت استدلال یادشده به این میماند که ملحدی مدّعی شود از آنجا که به اعتراف مسلمانان کسانی چون مسیلمه کذاب به قصد جاه و مقام و به چنگآوردن ثروت به دروغ ادعای پیامبری کردند، پس _ نعوذ بالله _ پیامبر نیز به دروغ دعوی پیامبری کرد و او نیز هدفی جز کسب جاه و ثروت نداشته است. آیا آقای قفاری این استدلال را میپذیرد و به آن گردن مینهد؟
اگر بتوان باب چنین تحلیلهایی را گشود و از پیش خود و بدون مستند رخدادهای تاریخی را معلول توطئۀ عدهای فرصتطلب و سودجو معرّفی کرد، هیچ شخصیتی را از تیررس این اشکال نمیتوان خارج کرد. آیا اجماع اهل حلّ و عقد در سقیفه بنیساعده و انتخاب ابوبکر به خلافت مسلمین را همچون قفاری نمیتوان تحلیل کرد و آن را اجتماع گروهی فرصتطلب و سودجو برای به چنگآوردن قدرت و ثروت نمیتوان خواند؟ به راستی اگر کسی ادعا کند اهل حلّ و عقد از پیش بر سر چگونگی تقسیم ثروت بیاندازۀ دنیای اسلام با ابوبکر توافق کرده بودند و به همین دلیل، به خلافت او رأی دادند، قفاری چه پاسخ خواهد داد؟ اگر کسی مدّعی شود انتخاب عمر توسط ابوبکر دلیلی جز توافق پنهانی آندو بر سر چگونگی تقسیم قدرت نداشته و ابوبکر با این انتخاب مزد حمایتهای بیدریغ عمر از خود را در طول دوران خلافتش ادا کرد، قفاری چه پاسخ خواهد گفت؟ وقتی قفاری توافق صدها عالم شیعی بر اندیشۀ غیبت را به دلیل توافق آنان بر کسب ثروت و قدرت میداند و چنین
توافقی را نهتنها امکانپذیر، بلکه تحققیافته میخواند، آیا توافق میان دو نفر (عمر و ابوبکر) یا تعدادی محدود از اهل حل و عقد را توافقی برای به چنگآوردن ثروت و قدرت نمیتوان خواند؟ اگر کسی همین نوشتۀ قفاری را محصول دلارهای امریکا و اسرائیل بخواند و مدّعی شود وی سر در آخور دشمنان اسلام دارد و به هزینۀ آنان کتاب خود را نوشته و منتشر کرده تا وحدت جامعه مسلمین را خدشهدار کند، قفاری چگونه از خود دفاع خواهد کرد؟
بنابراین، قفاری باید از ورود به حوزۀ انگیزهها و طرح احتمال توطئۀ پنهانی
افراد فرصتطلب و سودجو آن هم بدون مستند بپرهیزد؛ چراکه طرح این ادّعا چنان آتشی برخواهد انگیخت که حتی دامان او و بنیادیترین عقایدش را میگیرد. بنابراین، بهتر است این حربۀ پوسیده را _ که جز تیر اتهام چیزی در ترکش ندارد _ بر زمین گذارد و اگر بر مدّعای خود دلیلی منطقی دارد بیاورد، تا سیهروی شود هر که در او غش باشد!
ابنقبه نیز به شبههای مانند شبهۀ قفاری چنین پاسخ داده است:
به ما بگو اگر امام شما خروج کند و پیروز شود، آیا خمس میگیرد؟ خراج
را گردآوری میکند؟ آیا از فیء و غنام و معادن و مانند آن حق را میستاند؟ اگر بگویید: خیر، او با حکم اسلام مخالفت کرده است و اگر بگویید:
آری، به او میگوییم اگر کسی بر او احتجاج کند و بگوید: خدای تعالی فرموده است: «از کسی پیروی کنید که از شما اجری درخواست نکند»
و بگوید: خدای تعالی فرموده است: «بسیاری از دانشمندان و راهبان
اموال مردم را میخورند» به او چه میگویید تا امامیه نیز مشابه آن را به شما پاسخ گوید؟ خدا شما را توفیق دهد! این اعتراضی است که ملحدان، مسلمانان را بدان سرزنش میکنند و نمیدانم چه کسی آن را به اینان القا کرده است. (1)
1) کمالالدین و تمام النعمة، ص112.
سوم اینکه عالمان بلندمرتبهای همچون اشعری نوبختی، ابنقبه، کلینی، علی بن بابویه و... جریان وکالت و نیابت از امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را تأیید کردهاند؛ با وجود اینکه هیچیک از منابع، این عالمان را نایبان و وکیلان امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نشمردهاند و به تعبیر دیگر، نظام وکالت برای این دسته از عالمان هیچ نفعی به دنبال نداشته و افراد یادشده از این رهگذر بهرهای نمیبردند. بر این اساس، اگر ادّعای غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و نیابت آن حضرت، دروغین و با هدف به چنگ آوردن اموال بوده، هرگز عالمان یادشده در برابر آن سکوت نمیکردند و سکوت آنان تأییدی بر حقانیت اندیشۀ غیبت و نظام وکالت است.
قفاری در ادامه مینویسد:
1) ولعل من أسباب القول بالمهدیة والغیبة أیضًا تطلع الشیعة إلی قیام کیان سیاسی لهم مستقل عن دولة الإسلام، وهذا ما نلمسه فی اهتمامهم بمسألة الإمامة، ولما خابت آمالهم، وغلبوا علی أمرهم وانقلبوا صاغرین هربوا من الواقع إلی الآمال والأحلام کمهرب نفسی ینقذون به أنفسهم من الإحباط وشیعتهم من الیأس، وأخذوا یبثون الرجاء والأمل فی نفوس أصحابهم، ویمنونهم بأن الأمر سیکون فی النهایة لهم. ولذلک فإن القول بالمهدیة والغیبة ینشط دعاته بعد وفاة کل إمام لمواجهة عوامل الیأس وفقدان الأمل، بالإضافة إلی تحقیق المکاسب المادیة. کما أن التشیع کان مهوی قلوب أصحاب النحل والأهواء والمذاهب المتطرفة؛ لأنهم یجدون من خلاله الجو المناسب لتحقیق أهدافهم، والعودة إلی معتقداتهم.
غیبت پس از وفات هر امامی، شیعیان را برای مقابله با عوامل یأس برمیانگیخت. با وجود این، گسترش باور به مهدویت برایشان سودهای مادی نیز درپی داشت؛ همچنانکه تشیّع قلبهای صاحبان نحلهها و مذاهب افراطی را نیز به خود جلب میکرد؛ چراکه آنان از میان این عقیده فضای مناسبی برای دستیابی به عقاید خود و بازگشت به باورهایشان فراهم مییافتند... . (1)
ابداع اندیشه غیبت امام مهدی معلول ناکامیهای سیاسی بوده است.
تحلیل دومی که قفاری برای ساختگی بودن اندیشۀ غیبت ارائه کرده، اگر درست باشد، بیش از آنکه اعتقاد به غیبت را نفی کند، اصل اندیشۀ مهدویت را باطل میسازد؛ زیرا به استناد همین تحلیل، همچون شماری از غربزدگان اصل اندیشۀ مهدویت را ساختگی میتوان خواند؛ به این بیان که چون جامعۀ مسلمان به انحطاط و ضعف گرایید و فساد و بیعدالتی در آن گسترش یافت و در خود توان مقابله با آن را نمیدیدند، مهدویت را اختراع کردند و به ظهور مهدی موعود و گسترش عدالت و برچیده شدن فساد و ستمگری توسط او دلخوش کردند. این در حالی است که قفاری اصل اندیشۀ مهدویت را قبول دارد و به همین دلیل، تحلیل یادشده از نظر او نیز پذیرفتنی نیست. بنابراین، تحلیل پیشگفتۀ قفاری نهتنها اعتقاد به امام
1) اصول مذهب الشیعة، ص1009.
مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به قرائت شیعی را مخدوش میکند، بلکه اساس اندیشۀ مهدویت حتی به قرائت اهلتسنّن را نیز فرو میریزد؛ در حالی که این اندیشه از اعتقادات تردیدناپذیر دین اسلام است.
در نقد تحلیل یادشده افزون بر آنچه گذشت، باید گفت اگر تحلیل قفاری درست باشد و شیعه به دلیل ناامیدی از کسب قدرت سیاسی مهدویت را از پیش خود ابداع کرده باشد، آنچه دوای این سرخوردگی بود و نومیدی او را تسکین میداد اصل اندیشۀ مهدویت بود، نه اعتقاد به غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف؛ یعنی شیعه میتوانست برای غلبه بر یأس و تسکین ناکامیهای خود، خویش را به آمدن موعودی که قدرت را به او بازمیگرداند دل خوش کند و برای غلبه بر سرخوردگیهایش هیچ نیازی به اعتقاد به غیبت مهدی موعود نداشت، بلکه اصل اندیشۀ مهدویت به قرائت اهلتسنّن (1)میتوانست او را تسکین دهد. بنابراین قفاری با این تحلیل، هرگز ساختگی بودن اندیشۀ غیبت را نمیتواند اثبات کند و اگر تحلیل او درست باشد، اصل اندیشۀ مهدویت خدشه خواهد خورد و البته روشن است که او خود به این امر رضایت ندارد؛ چراکه این اندیشه از اعتقادات تردیدناپذیر دین اسلام است.
قفاری در باب ریشههای اندیشه غیبت میگوید:
1) به اعتقاد اهل تسنن، امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف هماکنون وجود ندارد، اما در آیندهای ظهور میکند که تعیین نشده و آن زمان شاید بسیار نزدیک باشد.
2) ولهذا فإن مسألة المهدیة والغیبة حسب الاعتقاد الشیعی لها جذورها فی بعض الدیانات والنحل، مما لا یستبعد معه أن لأتباع تلک الدیانات دوراً فی تأسیس هذه الفکرة فی أذهان الشیعة.
بعید نیست پیروان این ادیان در پایهگذاری آن در ذهن شیعه تأثیر داشته باشند.
به باور بعضی از مستشرقان این اندیشه از آیین یهود سرچشمه میگیرد؛ چراکه به باور یهودیان ایلیا به آسمان رفت و در آخرزمان بازخواهد گشت. بنابراین، به اعتقاد آنان ایلیا نخستین نمونۀ امامان مخفی و غایب شیعه محسوب میشود. (1)
ولی به باور من این مطلب به تنهایی برای نشان دادن ردّپای آیین یهودیت کفایت نمیکند؛ چراکه در دین اسلام نیز از عروج عیسی به آسمان و بازگشت او در آخرزمان سخن گفته شده است. بنابراین، این اندیشه با اصول اسلامی ناهمخوان نیست،
ولی از آنجا که مستشرقان منکر اصل مهدویتند، اینگونه تحلیل کردهاند. آنچه ردّپای آیین یهودیت را بهتر آشکار میکند، برگشتن اندیشۀ غیبت به ابنسبا از عالمان یهود است. افزون بر اینکه به تصریح شماری از شاعران شیعه، اندیشۀ مهدویت از احادیث کعبالاحبار سرچشمه گرفته که پیش از اسلام آوردن یهودی بوده است. (2)
آنچه گفته شد، به وضوح در این شعر کثیر عزه، شاعر کیسانیمذهب، دربارۀ ابنحنفیه نمایان است: (3)
ابن الحنفیة:
1) یمیل بعض المستشرقین أنها ذات أصل یهودی، لأن الیهود یعتقدون بأن إیلیا رفع إلی السماء وسیعود فی آخر الزمان، ولذلک فإن إیلیا هو _ حسب رأیهم _ النموذج الأول لأئمة الشیعة المختفین الغائبین.
2) فی نظری أن هذا لا یکفی لإظهار الأثر الیهودی، لأن فی الإسلام أن عیسی رفع إلی السماء وسیعود فی آخر الزمان، فلیست هذه الفکرة التی عرضوها غریبة علی الأصول الإسلامیة، ولکن لأن المستشرقین ینکرون مسألة المهدیة أصلاً قالوا هذا القول. إنما یبرز إیضاح الأثر الیهودی أکثر من أوجه أخری هی أن نظریة الغیبة ترجع فی أصولها إلی ابن سبأ وهو حبر من أحبار الیهود.
3) ذلک ما صرح به بعض شعراء الشیعة من أن فکرة المهدیة مستمدة من أخبار کعب الأحبار الذی کان علی دین الیهودیة قبل إسلامه، ویبدو ذلک بوضوح فیما قاله شاعر الکیسانیة کثیر عزة فی
او مهدی است که کعب برادر احبار در سالهای گذشته به ما خبر داده است. (1)
فان فلوتن میگوید: «اعتقاد به مهدی منتظر به صورت ویژهای توجه مستشرقین را به خود جلب کرده است.» (2)
وی در ادامه این باور را به اسرائیلیات مرتبط میسازد و آن را به باورهای یهودیت و مسیحیت بازمیگرداند؛ چراکه این مسئله در زمرۀ پیشگویی دربارۀ برخی از شخصیتها و حوادث معین است که در کتابهای اسرائیلی وجود داشته است. چنین چیزها در ابتدا نزد اعراب رایج نبوده و از طریق یهودیان و مسیحیانِ مسلمان شده، به دست مسلمانان رسیده است. (3)
تکن معروفة عند العرب فی بادی الأمر، وإنما وصلت إلیهم عن طریق الیهود والمسیحیین الذین
اعتنقوا الإسلام.
به نظر میرسد ارتباطی که وی برای این عقیده با یهودیت و مسیحیت برمیشمارد، به دلیل قرار داشتن این عقیده در قلمرو اخبار غیبی که عرب از آن آگاهی نداشته، ضعیف است؛ چراکه پارهای از معجزات پیامبر عربی و هاشمی اسلام نیز اخبار غیبی بوده، ولی مستشرقان از آنجا که نبوت محمد صلی الله علیه و آله و سلم را انکار میکنند، براساس دیدگاه کفرآمیز خود چنان تحلیل میکنند. (4)
به نظر من، اعتقاد شیعیان دوازدهامامی به مهدویت و غیبت از آیین مجوس
1) و المهدی خبرناه کعبأخو الأحبار فی الحقب الخوالی
2) یقول فان فلوتن: «وأما نحن معاشر الغربیین فقد استرعت عقیدة المهدی المنتظر بوجه خاص أنظار المستشرقین منا».
3) م یربط هذه العقیدة بالإسرائیلیات ویردها إلی أصول یهودیة ونصرانیة، لأنه یری أنها تخل تحت نطاق التنبؤ ببعض الأشخاص والحوادث المعینة، وهو التنبؤ الذی أفاضت فیه کتب إسرائیلیة لم
4) یبدو أن ربطه هذه العقیدة بالیهودیة والنصرانیة لمجرد أنها تدخل فی نطاق الإخبار بالمغیبات الذی لا یعرفه العرب کما یقول هو ربط ضعیف، ذلک أن من معجزات رسول الإسلام العربی الهاشمی الإخبار ببعض المغیبات، لکن هؤلاء یحللون هذه المسائل وفق عقلیتهم الکافرة، واتجاههم المنکر لنبوة محمد صلی الله علیه وسلم.
سرچشمه میگیرد؛ چراکه بیشتر شیعیان شیعه فارسند و مجوسیت از ادیان آنان است. مجوسیان در انتظار کسی هستند که زنده، باقی و مهدی است. او از نسل «بشتاسف بن بهراسف» است و به او «ابشاوثن» میگویند. او در دژی بزرگ از خراسان و چین است. این باور با حقیقت مذهب اثناعشری همخوانی (1)دارد. (2)
اعتقاد به غیبت در تفکرات ابن سبا و کعب الاحبار و نیز آیین مجوسیت
ریشه دارد.
قفاری در ابتدای این قسمت چندان بیمیل نیست که اندیشۀ غیبت را برگرفته از آیین یهودیت بداند. او به گمان خود بر این مدعا دو قرینه میآورد: نخست اینکه عبدالله بن سبای یهودی، اوّلین شخصیتی به شمار میرود که به غیبت امام علی علیه السلام معتقد شده و دوم اینکه کثیر _ شاعر کیسانیمذهب _ در شعر خود به سخنان کعبالاحبار یهودی استناد کرده است.
پیش از این، به تفصیل دربارۀ ادعای نخست نویسنده توضیح داده شد که اگر عبدالله بن سبا شخصیتی بود که غیبت امام علی علیه السلام را ادّعا کرده، از آن چنین نمیتوان استنتاج کرد که او پایهگذار اصل اندیشۀ غیبت نیز بوده است؛ چراکه میان این دو تفاوت بسیار است. به لحاظ تاریخی تنها میتوان گفت عبدالله بن سبا
1) أرجح فی هذه المسألة أن عقیدة الاثنی عشریة فی المهدیة والغیبة ترجع إلی أصول مجوسیة، فالشّیعة أکثرهم من الفرس، والفرس من أدیانهم المجوسیّة، والمجوس تدّعی أنّ لهم منتظرًا حیًّا باقیًا مهدیًّا من ولد بشتاسف بن بهراسف یُقال له: أبشاوثن، وأنّه فی حصن عظیم من خراسان والصّین.وهذا مطابق لجوهر المذهب الاثنی عشری.
2) اصول مذهب الشیعة، ص1009_ 1011.
نخستین کسی بوده که این اندیشه را بر امام علی علیه السلام تطبیق کرده است، اما اینکه پیش از او کسانی دیگر این اندیشه را بر غیر امام علی علیه السلام تطبیق نکرده باشند، مطلبی دیگر است که از آن به دست نمیآید. همچنان که طرح اندیشۀ غیبت در سخنان خلیفه دوم عمر به خوبی بر این مطلب گواهی میداد.
اما قفاری دربارۀ شعر کثیر از این نکته آشکار غفلت کرده که کثیر در این شعر اصل مهدی بودن محمد بن حنیفه را به کعب نسبت داده و نه غایب بودن او را: «هو المهدی خبّرناه کعب». روشن نیست چگونه قفاری از این شعر توانسته است انتقال اندیشۀ غیبت را از طریق کعبالاحبار به کیسانیه استنباط نماید.
گذشته از آنچه گذشت، بسیار جای تعجب دارد که قفاری جرئت کرده از تأثیر افکار و اندیشههای کعبالاحبار بر شیعه سخن بگوید، با اینکه به گواهی تاریخ و منابع عامّه، اهلسنّت او را شخصیتی برجسته میدانستهاند و کتابهایشان سرشار از روایات اوست! مگر نه اینکه کعبالاحبار در مواردی متعدّد طرف مشورت عمر
_ خلیفۀ دوم _ بوده است؟ (1)آیا تعبیر «الا أن کعب الأحبار أحد العلماء إن کان عنده لعلم کالبحار» (2)سخن امام شیعیان است یا سخن معاویۀ اهلسنّت؟ آیا تعابیری همچون «هو من کبار التابعین و علمائهم و ثقاتهم و کان من أعلم الناس بأخبار التوراة و کان حبراً من أحبارهم أسلم فأحسن إسلامه و کان له فهم و دین و کان عمر یرضی عنه»، (3)دیدگاه عالمان سنّیمذهب است یا اندیشهورزان شیعه؟ آیا عبدالله بن عمر، ابوهریره، عبدالله بن زبیر، عبدالله بن عمر بن عاص و دیگر شخصیتهای سنّی، راوی روایات کعبالاحبارند یا عالمان شیعه؟ ای کاش قفاری دستکم
یکی از این تعابیر بلند دانشمندان سنّیمذهب در وصف کعبالاحبار را در کلمات عالمان شیعه پیدا میکرد و آن وقت از تأثیر افکار او در اعتقادات شیعیان سخن میگفت! چگونه قفاری جوانان مسلمان را نادان و سادهلوح انگاشته و چنین بیپروا اشکالات و ضعفهای مذهب خود را به مذهب شیعه نسبت داده است؟
اما در پاسخ ادعای قفاری که اندیشۀ غیبت را برآمده از آیین مجوس دانسته باید گفت با مراجعه به منابع کهن و دست اوّل آیین زرتشت، به خوبی روشن میشود که اساساً زرتشتیان معتقد به غیبت موعود خود نیستند. آنان دربارۀ موعود بر این باورند که در آخرزمان از زرتشت سه پسر متولد میشود که با نام عمومی «سوشیانس» خوانده میشوند. این سه برادر از پشت و نطفۀ زرتشت پیامبر ایران هستند. بنابر سنّت نطفۀ زرتشت را ایزد نریو سنگ برگرفت و به فرشتۀ آب ناهید سپرد که آن را در دریاچۀ کیانسیه (هامون) حفظ کرد. در آغاز هزارۀ یازدهم دوشیزهای از خاندان بهروز خداپرست و پرهیزکار در آن دریاچه آبتنی میکند و از آن نطفه آبستن میشود. پس از سپری شدن نه ماه، هوشیدر پا به عرصه دنیا خواهد گذاشت. این پسر در سی سالگی از طرف اهورامزدا برانگیخته میشود و دین در پرتو ظهور وی جان میگیرد. در آغاز هزارۀ دوازدهم دگرباره دوشیزهای از خاندان بهروز در دریاچۀ هامون تن خود را میشوید و از نطفۀ زرتشت بارور میشود و از او هوشیدرماه زاده خواهد شد و در سیسالگی به رسالت خواهد رسید. در پایان هزاره دوازدهم باز از خاندان بهروز دوشیزهای در آب هامون شستوشو میکند و بارور میشود و از او سوشیانس آخرین آفریدۀ اهورامزدا متولد میشود. در سی سالگی مزدیسنا امانت رسالت را به وی واگذار میکند و به واسطه نشانۀ متوقف شدن خورشید در وسط آسمان به عالمیان، ظهور سوشیانس و نوکننده جهان بشارت داده خواهد شد و از ظهور وی اهریمن و
دیو دروغ نابود گردد. (1)
و چون روزگار اوشیدرماه به سر شود، دختران بروند بر آب کانفسه نشینند. دختری باشد که نام او «ارددبد» باشد از آن آب آبستن شود و چون
نه ماه برآید، سیاوشانس از وی بزاید و چون سی ساله شود به همپرسگی اورمزدوه افزونی رسد و سی شبانه روز خورشید در میان آسمان بایستد و
فرو نشود و مردمان بدانند که دیگرباره شگفتی پدیدار خواهد شدن.
پس سیاوشانس بیاید و مردم به یکبارگی دین مازدیسنان بپذیرند و هرجایگاهی که منافقی یا اشموغی باشد، نیست شود و همۀ مردمان به یکبارگی بر دین به مازدیسنان بایستند. پس ایزد تعالی به قدرت خویش اهریمن را نیست کند و سیاوش فرماید تایزشن کند به گاه او شهن ساخته گرداند که بامداد باشد گاههاون گیرد و مردم همه جمع باشند به گاههاون حرکت و جنبش تمام برد، پدیدار آید و چون نماز پیشین باشد، همه زنده شوند و خرّم و بانشاط باشند و بعد از آن نماز دیگر شب نباشد. مردمان همه به نزدیک دادار اورمزد باشند و جمله دین بپذیرند، پاکیزه شوند و از همه بلاها و دردها برهند. (2)
آنچه گذشت، باور زرتشتیان دربارۀ موعود بود. بسیار مایۀ تأسف است که قفاری در رسالۀ دکتری خود برای نسبت دادن عقیدهای به زرتشتیان به جای مراجعه به متون کهن، به کتابهای دست چندم و آنهم نه منابع زرتشتیان، که به کتاب نویسندهای مسلمان رجوع کرده و تأسفبارتر اینکه مجموعۀ اساتید مرکزی دانشگاهی بر سخنان او مهر تأیید زدهاند و نوشتۀ او را با عنوان رسالۀ دکتری پذیرفتهاند! آیا ارجاعات نویسنده به منابع شیعی نیز از همین میزان اتقان و درستی برخوردار است؟
باور شیعیان به غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف برآمده از کلمات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و امامان اهلبیت علیهم السلام است و در اینباره صدها روایت در منابع کهن شیعی گردآوری و ثبت شده است. اساساً وجود مشابه این عقیده در آیین مجوسیت _ بر فرض وجود آن، که البته این فرض باطلی است _ دلیل رسوب این تفکر از مجوسیت به شیعه نیست؛ همچنانکه به تصریح قفاری مشابه این باور در یهودیت وجود دارد و صرف مشابهت دلیل بر انتقال آن از آیین یهود نیست. به تعبیر دیگر، اگر صرف اشتراک دو مذهب در عقیدهای بر رسوب آن عقیده از آیین کهن به مذهب دیگر دلالت کند، باید اصل توحید، معاد، نبوت، باور به موعود و... را که از اعتقادات بنیادین اسلامی است، از رسوبات آیین یهود و مسیحیت دانست؛ چراکه این اعتقادات پیش از اسلام در این آیینها وجود داشتهاند و اگر صرف اشتراک دلیل بر انتقال نیست، همچنانکه خود قفاری به آن اعتراف کرده است. پس به دلیل اشتراک مذهب تشیع و مجوس در عقیدۀ غیبت موعود، آیین کهنتر را منشأ این اعتقاد نمیتوان دانست؛ البته صرفنظر از اینکه اساساً اعتقاد به غیبت در آیین مجوس وجود ندارد.
قفاری در فصلی با عنوان «بنیانگذار نظریۀ غیبت نزد شیعیان دوازدهامامی» چنین مینویسد:
1) إذا کان ابن سبأ هو الذی وضع عقیدة النص علی علی بالإمامة _ کما تذکره کتب الفرق عند الشیعة وغیرها _ فإن هناک ابن سبأ آخر هو الذی وضع البدیل «لفکرة الإمامة» بعد انتهائها حسیًا بانقطاع نسل الحسن، أو أنه واحد من مجموعة وضعت هذه الفکرة، لکنه هو الوجه البارز لهذه الدعوی. هذا الرجل یدعی عثمان بن سعید العمری، وقد ورد فی کتب الاثنی عشریة أنه ممن ادعی البابیة للغائب، وقد سبقه فی ذلک رجل آخر یدعی الشریعی، وتلاه آخرون ادعوا کدعواه. وقد قام بدوره فی منتهی السریة حیث «کان یتجر فی السمن تغطیة علی الأمر»، وکان یتلقی الأموال التی تؤخذ من الأتباع باسم الزکاة والخمس وحق أهل البیت فیضعها «فی جراب السمن وزقاقة... تقیة وخوفًا».وقد زعم _ فی دعواه _ أن للحسن ولداً قد اختفی وعمره أربع سنوات، وزعم أنه لا یلتقی به أحد سواه فهو السفیر بینه وبین الشیعة یستلم أموالهم ویتلقی أسئلتهم ومشکلاتهم لیوصلهم للإمام الغائب.
که با پایان یافتن نسل حسن به آخر راه رسید، جایگزینی پیریزی نمود، یا او یکی از افراد مجموعهای بود که این اندیشه را پایهگذاری کردند و او چهرۀ برجسته این ادعا بود. نام این مرد عثمان بن سعید عمری است در کتابهای دوازده امامیها چنین آمده که او از کسانی بود که مدعی شد باب غائب است و پیش از او مرد دیگری به نام شریعی چنین ادعا کرده بود و پس از او نیز کسان دیگری چنین ادعایی کردند. او با نهایت پنهانکاری نقش خود را ایفا کرد؛ چراکه برای استتار به ظاهر در کار تجارت روغن بود. او به نام خمس و زکات و حق اهلبیت از پیروان پول میگرفت و آن را از سر ترس و برای رعایت تقیه در کوزههای روغن و سکه پنهان میکرد و گمان میکرد حسن فرزندی چهارساله دارد که مخفی شده و باز گمان میکرد کسی جز خودش با او ملاقات نمیکند و خودش تنها سفیر میان او و شیعیان است که اموال آنها را میگیرد و سؤالات و مشکلاتشان را دریافت مینماید و به امام منتقل میکند.
و عجیب است با اینکه شیعه جز سخن معصوم سخن کس دیگری را نمیپذیرد تا آنجا که اجماع بدون معصوم را کنار مینهد، اما همو در مهمترین اعتقاداتش ادعای یک مرد غیرمعصوم را میپذیرد، با اینکه کسان دیگری نیز ادعاهایی شبیه ادعای او را داشتند و همگی گمان میکردند نایب غایبند و میانشان نزاع شدیدی درگرفت و هرکدامشان توقیعی در لعن و (1)تکذیب دیگری بیرون میآورد و گمان میکرد
1) من الغریب أن الشیعة تزعم أنها لا تقبل إلا قول معصوم حتی ترفض الإجماع بدون المعصوم، وها هی تقبل فی أهم عقائدها دعوی رجل واحد غیر معصوم وقد ادعی مثل دعواه آخرون، کل یزعم أنه الباب للغائب وکان النزاع بینهما علی أشده، وکل واحد منهم یخرج توقیعًا یزعم أنه صدر عن الغائب المنتظر یتضمن لعن الآخر وتکذیبه، وقد جاء علی ذکر أسمائهم الطوسی فی مبحث بعنوان: «ذکر المذمومین الذین ادعوا البابیة لعنهم الله».
که از طرف غایب منتظر است. اسامی این مدعیان را طوسی در بخشی با عنوان «نام مذمتشدگانی که ادعای بابیت کردند _ لعنت خداوند بر آنها باد» گردآوری کرده است.
به گزارش کتابهای شیعه، عثمان بن سعید در بیشتر مناطق دنیای اسلام وکیلانی داشت که مردم را به سوی امامت چنین شخصیت معدومی و پذیرش بابیت عثمان بن سعید دعوت میکردند. ابنبابویه قمی از آنها یاد کرده و محمدباقر صدر اسامی آنها را جمعآوری کرده است و البته در این میان وکیلان دیگری نیز بودهاند که مورد رضایت عثمان بن سعید و پیروانش قرار نگرفتند و طوسی نام هفت نفر از آنها را در بخشی با عنوان «وکیلان مذمت شده ائمه علیهم السلام» گردآوری کرده است. (1)
به باور آنها تفاوت باب و وکیل این است که باب با امام غایب ملاقات میکند؛ ولی وکیل امام را نمیبیند و تنها با باب در ارتباط است و واسطۀ میان شیعه و
باب است. (2)
باب اوّل عثمان بن سعید بود که دوازدهامامیها به او اعتماد داشتند و هنگام مرگش پسرش محمد را به جانشینی خود نشاند،ولی برخی از آنها با این امر به مخالفت برخاستند و بابیت فرزندش را نپذیرفتند و (3)میانشان نزاعی درگرفت و یکدیگر
1) ولعثمان بن سعید _ کما تنقل کتب الشیعة _ وکلاء فی معظم الدیار الإسلامیة یدعون لإمامة هذا المعدوم والقول ببابیة عثمان بن سعید. وقد جاء علی ذکر هؤلاء الوکلاء ابن بابویه القمی، وهو أجمع نص لأسمائهم، کما یذکر محمد باقر الصدر وهناک وکلاء آخرون غیر مرضیین من عثمان بن سعید ومن یشایعه، وقد ذکر منهم الطوسی سبعة فی مبحث بعنوان «ذکر المذمومین من وکلاء الأئمة».
2) الفرق عندهم بین الباب والوکیل: أن الباب یلتقی بالإمام الغائب، والوکیل یلتقی بالباب ولا یری الإمام، ویکون الواسطة بین الشیعة والباب.
3) لما توفی عثمان بن سعید الباب الأول المعتمد عند الاثنی عشریة، عین من بعده ابنه محمداً، ولکن خالفه فی ذلک طائفة منهم، فلم ترتض بابیة ابنه، ونشأ نزاع بینهم ولعن بعضهم بعضًا.
را لعن کردند.
یکی از آن مخالفان احمد بن هلال کرخی بود که وقتی به او گفته شد: آیا امر ابوجعفر محمد بن عثمان را نمیپذیری و به او رجوع نمیکنی، با اینکه امام واجبالاطاعه به نام او تصریح کرده است؟ پاسخ داد: من از آن حضرت نشنیدم که به وکالت او تصریح کرده باشد، ولی پدرش را انکار نمیکنم؛ اما یقین ندارم که ابوجعفر وکیل صاحبالزمان است. به او گفتند: دیگران از آن حضرت این مطلب را شنیدهاند. و او پاسخ داد: شمایید و آنچه شنیدهاید... پس لعنش کردند و از او بیزاری جستند. (1)
از بعضی از نوشتههایشان سبب این نزاع فهمیده میشود. برای مثال، طوسی دربارۀ مردی با نام محمد بن علی بن بلال مینویسد: او بابیت محمد بن عثمان عمری را نپذیرفت و میانشان جریان معروفی اتفاق افتاد؛ چراکه محمد بن علی اموالی از امام که نزدش بود را نگاه داشت و از پرداخت آن امتناع ورزید و مدّعی وکالت شد و در نهایت جامعۀ شیعه از او بیزاری جست و لعنش کرد. (2)
چنانکه ملاحظه میکنید او در وکالت شریک عثمان بن سعید بود، ولی پس از مرگ او اموال را مصادره کرد. پس او (3)به دلیل جمعآوری ثروت بر سر وکالت و بابیت
1) هذا أحد المخالفین ویدعی أحمد بن هلال الکرخی لما قیل له: «ألا تقبل أمر أبی جعفر محمد بن عثمان وترجع إلیه، وقد نص علیه الإمام المفترض الطاعة فقال لهم: لم أسمعه ینص علیه بالوکالة، ولست أنکر أباه _ یعنی عثمان بن سعید _ فأما أن أقطع أن أبا جعفر وکیل صاحب الزمان فلا أجسر علیه. فقالوا: قد سمعه غیرک، فقال: أنتم وما سمعتم... فلعنوه وتبرؤوا منه».
2) تکشف بعض أوراقهم سبب هذا التنازع بینهم، یذکر الطوسی _ مثلاً _ عن رجل یدعی محمد بن علی بن بلال بأنه رفض بابیة محمد بن عثمان العمری، وأنه جری بینه وبین العمری قصة معرفة _ کما یقول _ حیث تمسک الأول «بالأموال التی کانت عنده للإمام، وامتنع من تسلیمها وادعی أنه الوکیل حتی تبرأت منه الجماعة ولعنوه».
3) أنت تلاحظ أنه شارک عثمان بن سعید فی الوکالة، فلما توفی استأثر بالمال. فهو تزاحم وتکالب علی البابیة والوکالة من أجل جمع الأموال... وإلا لو کان هناک «إمام» غائب، یسیر أمر شیعته عن طریق الأبواب لما صارت الأموال إلی هذا الرجل المحتال، ولما کان محل ثقة الإمام صاحب الزمان، لأن الإمام عندهم یعلم ما کان وما یکون... فلماذا لم یصدر أمره من البدایة فی التحذیر من التعامل معه حتی لا یأخذ أموال الناس؟! لکن الحقیقة أنه لا إمام غائب؛ بل عصابات تأکل أموال الناس بالباطل باسم التشیع والتدین، وأن نزاعها کان لأجل ذلک.
نزاع و کشمکش داشت و اگر واقعاً امام غایبی وجود داشت که امور شیعیان را از طریق ابواب مدیریت میکرد، اموال به دست این مرد حیلهگر نمیافتاد و مورد اعتماد صاحبالزمان قرار نمیگرفت؛ چراکه به باور آنها امام آنچه را بوده و خواهد بود میداند. پس چرا از همان اوّل دستور نداد از ارتباط با او بپرهیزند تا اموال به دستش نرسد؟ ولی حقیقت این است که امام غایبی وجود نداشت، بلکه گروههایی بودند که اموال مردم را به نام تشیّع و دین میخوردند و نزاعشان به همین دلیل بود.
سپس محمد بن عثمان وفات کرد (304 یا 305قمری) «پس از آنکه قریب به پنجاه سال متصدی امر بابیت بود و مردم اموالشان را به او میدادند و او با همان خطی که در زمان حیات حسن توقیعات نوشته میشد، برایشان در امور مهم دینی و دنیوی توقیع بیرون میآورد و گاه به سؤالاتشان پاسخهای عجیب میداد.» (1)
پس از او مردی با نام ابوالقاسم حسین بن روح متولی این امر شد و به گزارش روایاتشان او در آخر حیات محمد بن عثمان عهدهدار وظیفۀ خطیر بابیت گردید و دریافت اموال شیعیان به او واگذار شد. از اینرو، مردی به نام محمد بن علی اسود میگوید: موقوفات جمعآوری شده را نزد (2)ابوجعفر محمد بن عثمان میبردم و او آنها
1) م توفی محمد بن عثمان بن سعید (ت304 أو 305) بعد أن تولی البابیة «نحواً من خمسین سنة، یحمل الناس إلیه أموالهم، ویخرج إلیهم التوقیعات بالخط الذی کان یخرج فی حیاة الحسن علیه السلام إلیهم بالمهمات فی أمر الدین والدنیا وفیما یسألونه من المسائل بالأجوبة العجیة».
2) تولی بعده رجل یدعی أبا القاسم الحسین بن روح، وقد کان کما تذکر روایاتهم یقوم بمهمة البابیة فی آخر حیاة محمد بن عثمان؛ حیث کان یحیل إلیه استلام الأموال التی یأتی بها الأشیاع، ولذلک قال رجل یدعی (محمد بن علی الأسود): کنت أحمل الأموال التی تحصل فی باب الوقف إلی أبی جعفر محمد بن عثمان العمری فیقبضها منی فحملت إلیه شیئًا من الأموال فی آخر أیامه قبل موته بسنتین أو ثلاث سنین، فأمر بتسلیمه إلی أبی القاسم الروحی فکنت أطالبه بالقبوض، فشکا ذلک إلی أبی جعفر (محمد بن عثمان) فأمرنی ألا أطالبه بالقبوض، وقال: کل ما وصل إلی أبی القاسم فقد وصل إلیّ، فکنت أحمد بعد ذلک الأموال إلیه ولا أطالبه بالقبوض.
را تحویل میگرفت. دو یا سه سال قبل از وفاتش اموال را نزد او بردم و او دستور داد آنها را نزد ابوالقاسم روحی ببرم. من چنین کردم و از او رسید خواستم. وی نزد ابوجعفر (محمد بن عثمان) شکایت کرد و ابوجعفر به من دستور داد از او رسید مطالبه نکنم و گفت: هرچه به دست ابوالقاسم برسد، به دست من رسیده است. و من پس از آن پیوسته اموال را به او میدادم و از او رسید درخواست نمیکردم.
و چون یکی از آنها در دادن اموال به ابوالقاسم بن روح تردید کرد، باب _ محمد بن عثمان _ بر او خشمناک شد و گفت: چرا دستور مرا اطاعت نکردی؟ و آن مرد درصدد برآمد با او از در مهربانی وارد شود و از غضب او بکاهد؛ چراکه میترسید همچنان که عادت بابها در مواجهه با امتناعکنندگان از پرداخت اموال بود توقیعی در لعن و بیزاری از او بیرون آورد و به همین دلیل، با نرمی به او گفت: «به آنچه برایم نوشته بودی دست نیافتم»، ولی باب خشمگینانه گفت: آنطور که میگویم رفتار کن! آن مرد میگوید: من جز اطاعت فوری چارهای نداشتم. پس نزد ابوالقاسم بن روح که در خانهای کوچک بود، رفتم و جریان را برایش بازگو کردم و او شادمان شد و خداوند را شکر کرد. من دینارها را به او تحویل دادم و پیوسته پولهایی را که به دستم میرسید نزد او میبردم. (1)
1) لما تردد أحدهم فی تسلیم أمواله إلی أبی القاسم بن روح غضب منه الباب محمد بن عثمان وقال له: لم لم تمتثل ما قلته لک؟ ولکن الرجل حاول أن یلاطفه ویهدئ من غضبه خشیة أن یخرج له توقیعًا بلعنه والبراءة منه کعادة الأبواب فیمن یرفض دفع الأموال إلیهم، فقال له متلطفاً: «لم أجسر علی ما رسمته لی» إلا أن الباب أجابه وهو غاضب وقال له: «قم کما أقوال لک» یقول الرجل: «فلم یکن عندی غیر المبادرة، فصرت إلی أبی القاسم بن روح وهو فی دار ضیقة فعرّفته ما جری فسر به وشکر الله عز وجل، ودفعت إلیه الدنانیر، وما زلت أحمد إلیه ما یحصل فی یدی بعد ذلک من الدنانیر».
و تو ملاحظه میکنی که چگونه شخصیتهای برجستۀ شیعی برای خود قداست قائلند و خود را واجبالاطاعه و سخنان خود را معصومانه میدانند، وگرنه چیزی نخواهد بود، مگر لعن و دوری از رحمت خداوند. (1)
همچنان که میبینی واژۀ پول در توقیعات منسوب به منتظر و نیز در سخنان ابواب و وکیلان رواج دارد. (2)
انتخاب ابوالقاسم به این دلیل بود که او در مورد مکان زندگی غایب رازدارتر بوده؛ چراکه انتخاب باب در نزد سازمانهای شیعه برحسب ویژگیهای خاص انجام میگرفته که شاید از بارزترین آنها رازداری و مشهور و در انظار نبودن بوده است. بر نکتۀ یادشده این کلام الغیبة طوسی دلالت دارد: از سهل نوبختی سؤال شد: چگونه این امر به شیخ ابوالقاسم حسین بن روح رسید، نه به تو؟ او پاسخ داد: آنها به انتخاب خود آگاهترند، ولی من کسی هستم که با دشمنان ارتباط دارم و با آنها مناظره میکنم و اگر همچون ابوالقاسم از مکان او آگاه باشم و از نظر دلیل بر مکان آن حضرت در مضیقه قرار بگیرم، شاید دشمنان را بر مکان راهنمایی کنم؛ ولی اگر حجت زیر عبای ابوالقاسم باشد و با قیچی تکهتکه شود، عبا را از او برنمیدارد. (3)
اما به رغم این تعیین ابوالقاسم بن روح باعث ایجاد (4)نزاع بزرگی در میان
1) أنت تلاحظ ما تحیط به الرموز الشیعیة نفسها من صفة القداسة، وما تضفی به علی قولها من العصمة ووجوب الطاعة المطلقة، وإلا فاللعن والطرد من رحمة الله.
2) ما تلاحظ بأن لغة المال هی السائدة فی التوقیعات المنسوبة للمنتظر وعلی ألسنة الأبواب والوکلاء.
3) کان اختیار أبی القاسم لأنه أحفظ لسر المکان الذی یقیم فیه الغائب، حیث إن اختیار الباب یتم من قبل الدوائر الشیعیة حسب مواصفات خاصة لعل من أبرزها حفظ السر، وعدم الظهور والشهرة، یدل علی ذلک ما جاء فی الغیبة للطوسی «أن سهلاً النوبختی سئل فقیل له: کیف صار هذا الأمر إلی الشیخ أبی القاسم الحسین بن روح دونک؟ فقال: هم أعلم وما اختاروه، ولکن أنا رجل ألقی الخصوم وأناظرهم، ولو علمت بمکانه کما علم أبو القاسم وضغطتنی الحجة علی مکانه لعلی کنت أدل علی مکانه، وأبو القاسم فلو کانت الحجة تحت ذیله وقرض بالمقاریض ما کشف الذیل عنه».
4) رغم ذلک فقد أثار تعیین أبی القاسم بن روح نزاعاً کبیراً بین الخلایا السریة، فانفصل عدد من رؤسائهم وادعوا البابیة لأنفسهم... وکثر التلاعن بینهم.
جمعیتهای سرّی شد.
از اینرو، تعدادی از سرانشان جدا شدند و برای خود ادعای بابیت کردند و لعن و بیزاری در میانشان بسیار شد و برخی از آنها به دلیل اینکه نتوانستند پیروان بیشتری پیدا کنند، مجبور شدند از راز ادعای بابیت پرده بردارند. یکی از آنها محمد بن علی شلمغانی (کشته شده در سال 323 هجری) است. او از کسانی است که مدعی شد نایب مهدی رافضیهاست و با حسین بن روح بر آن حسادت ورزید و مفتضحشان کرد و گفت: ما با ابوالقاسم حسین بن روح در این امر وارد نشدیم، مگر اینکه میدانستیم در چه چیزی وارد شدهایم. ما مثل دو سگ که بر سر مرداری میجنگند با هم میجنگیدیم. (1)
علی الجیف».
احمد کسروی ایرانی (شیعیالاصل) در ادامه این مطلب چنین نوشته است: «او سخن راستی گفته است؛ چراکه نزاع جز بر سر پول نبود. مردی پولی جمع میکرد و در آن طمع میکرد، پس ادعای بابیت میکرد تا آن را به دیگری تحویل ندهد.» (2)
سپس ابنروح در سال 326 درگذشت و بابیت با وصیت او به نفر چهارمی با نام ابوالحسن علی بن محمد سمری منتقل شد. او مقام نیابت را عهدهدار شد و غیبت امام نزدیک به هفتاد سال طول کشید و (3)به رغم انتظار و اندوه شیعیان، آرزوی شیعه
1) قد اضطر بعضهم لأن یکشف حقیقة دعوی البابیة تلک بسبب أنه لم ینجح فی اقتناص مجموعة أکبر من الأتباع، ومن هؤلاء محمد بن علی الشلمغانی المقتول سنة (323ه- ) وهو ممن ادعی النیابة عن مهدی الروافض، ونافس أبا القاسم الحسین بن روح علیها، وفضح أمرهم فقال: «ما دخلنا مع أبی القاسم الحسین بن روح إلا ونحن نعلم فیما دخلنا فیه، لقد کنا نتهارش علی هذا الأمر کما تتهارش الکلاب
2) یعقب علی ذلک أحمد الکروی الإیرانی (الشیعی الأصل): «لقد صدق فیما قال، فإن التخاصم لم یکن إلا لأجل الأموال، کان الرجل یجمع المال ویطمع فیه فیدعی البابیة لکیلا یسلمه إلی آخر».
3) م ما لبث ابن روح أن توفی سنة (326ه-) فانتقلت البابیة بوصیة منه إلی رجل رابع یدعی: أبا الحسن علی بن محمد السمری. والذی تولی منصب البابیة وکان قد انقضی علی غیبة الإمام قرابة سبعین عامًا لم یتحقق فیها أمل الشیعة فی رجعته رغم انتظارهم إیاه وتلهفهم علیه. وقد تخلفت وعود الشیعة بالظهور للغائب المستور، وساد الشک الأوساط الشیعیة، وبدأت تتکشف حقیقة الأمر بعد النزاع الحاد الذی وقع بین أدعیاء البابیة، ولذلک اختفی نشاط الباب تمامًا، فلا تجد له فی کتب الشیعة مثل ما تجد لأسلافه من الرقاع والتوقیعات التی ینسبونها للغائب المنتظر. وقد اعترف بذلک بعض الشیعة وإن حاول أن یتستر علی تلک الأسباب فیعزو الأمر إلی کثرة الضغوط علی الشیعة.
در بازگشت او تحقق نیافت و وعدههای ظهوری که به شیعه داده میشد، دروغ از آب درآمد و شیعیان به شک افتادند و پس از کشمکش شدیدی که میان مدعیان بابیت درگرفت حقیقت شروع به نمایان شدن کرد. به همین دلیل، تمام فعالیتهای باب مخفیانه شد و از اینرو، شما در کتابهای شیعه آن نامهها و توقیعهای منسوب به غایب منتظر را که گذشتگانش داشتند دیگر نمیبینی. یکی از شیعیان به این مطلب اعتراف کرده، گرچه خواسته این عوامل را بپوشاند و آن را با کثرت فشارهایی که بر شیعه وارد میشد، تحلیل کند.
سمری سه سال در منصب [ظاهریاش] بود و چهبسا ناامیدی بر او چیره شد و احساس کرد منصب او به عنوان وکیل مورد اعتماد امام غایب خاصیتی ندارد و وقتی در بستر مرگ به او گفته شد: وصی تو پس از مرگت کیست؟ گفت: برای خداوند امری است که به او میرسد. این چنین ادعای ارتباط مستقیم با غایب پایان یافت؛ چراکه به سبب مسابقهای که بر سر آن درگرفت حقیقتش روشن شد. و ادعای غیبت به بنبست رسید؛ چراکه اندیشۀ بابیت خاصه سودی نبخشید، ولی بزرگان شیعه توقیعی منسوب به سمری از منتظر بیرون آوردند که بر پایان یافتن بابیت مستقیم دلالت داشت و نظریۀ نیابت عامهای را که بزرگان شیعه در آن شراکت داشتند، طرح کرد. (1)
1) قد استمر السمری فی منصبه (الشکلی) ثلاث سنوات، وربما أدرکته «الخیبة وشعر بتفاهة منصبه کوکیل معتمد للإمام الغائب، فلما قیل له وهو علی فراش الموت: من وصیک من بعدک؟ قال: لله أمر هو بالغه». وهکذا انتهت دعوی الصلة المباشرة بالغائب، لأن أوراقها انکشفت بسبب التنافس علیها. ووصلت دعوی الغیبة إلی طریق مسدود، إذ لم تنجح فکرة البابیة الخاصة، ولکن أخرج شیوخ الشیعة توقیعًا منسوبًا للسمری عن المنتظر یعلن فیه انقطاع البابیة المباشرة، واختراع مبدأ النیابة العامة التی یشترک فیها شیوخ الشیعة _ کما سیأتی _ .
بعد از این تغییر، جریان غیبت مهدی از بنبست خارج شد و نزاعهای ظاهری بر سر منصب بابیت پنهان شد و غنیمت به صورت مساوی میان همه تقسیم شد و عقیدۀ نیابت تثبیت گردید که ما پس از طرح بحث اعتقاد شیعیان دربارۀ مهدی متعرض آن خواهیم شد. (1)
این بابهای چهارگانه عثمان بن سعید، پسرش، ابنروح و سمری بنیانگذاران اندیشۀ غیبت و مهدویت هستند، یا اینکه چهرههای بارزی به شمار میروند که اندیشۀ مهدی اثناعشری را پیریزی کردند و به دوران فعالیت آنها تحت عنوان بابیت غیبت صغرا گفته میشود که هفتاد سال یا بیشتر طول کشید. (2)
ما به زودی اندیشۀ غیبت و مهدویت را طبق آنچه در کتابهای اثناعشریه آمده، بررسی خواهیم کرد و محتوای آن را شناسایی خواهیم نمود؛ چراکه این عقیده امروزه اساس مذهب شیعه را تشکیل (3)میدهد. (4)
از سخنان قفاری چنین برداشت میشود که جریان وجود و غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در هیچیک از روایات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و امامان اهلبیت علیهم السلام مطرح نشده بود؛ نه امام حسن عسکری علیه السلام در اینباره سخنی فرموده بود، نه هیچکس از تولد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف
1) بعد هذا التغییر خرجت قضیة غیبة المهدی من طریقها المسدود، واختفت ظواهر النزاع علی منصب البابیة واقتسمت الغنیمة بین الجمیع بالسویة، وقررت عقیدة النیابة والتی سنتحدث عنها بعد استعراضنا لقضیة المهدی عند الشیعة.
2) ؤلاء الأبواب الأربعة: عثمان بن سعید، وابنه، وابن روح، والسمری، هم المؤسسون لقضیة الغیبة والمهدیة، أو هم الوجوه البارزة التی رسمت نظریة المهدی عند الاثنی عشریة، وتسمی فترة عملهم بالبابیة: «الغیبة الصغری» والتی استمرت سبعین سنة أو تزید.
3) سنتناول نظریة المهدیة والغیبة کما جاءت فی کتب الاثنی عشریة، ونتعرف علی مضامینها، حیث أصبحت الیوم هی أساس المذهب الشیعی.
4) اصول مذهب الشیعة، ص1019_ 1011.
آگاه شد، نه هیچیک از شیعیان آن حضرت را ملاقات کردهاند؛ و نه هیچکس از وجود آن حضرت اطلاع یافته و پیش از شهادت امام عسکری علیه السلام در اینباره در میان شیعیان هیچ ذهنیتی وجود نداشته است و به یکباره مردی مجهولالهویه به نام عثمان بن سعید مدعی شد که امام حسن علیه السلام فرزند غایبی دارد و خود را نایب آن حضرت خواند. به راستی اگر واقعیت همان باشد که در سخنان قفاری آمده، حق به جانب اوست و شیعیان سادهلوحانی بیش نیستند!
اما گزارشهای متون کهن تاریخی و حدیثی واقعیت را به گونهای دیگر نشان میدهند. به گزارش آنها پیشوایان معصوم علیهم السلام پیش از تولد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در صدها روایت موضوع تولد مخفیانه و غیبت آن حضرت را توضیح داده بودند و امام عسکری علیه السلام نیز بهویژه در مواضع متعدّدی از غیبت و پنهانزیستی فرزند دلبند خود گفته است. مسئلۀ غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف چنان مسلّم و تردیدناپذیر بوده که حتی پیش از تولد آن حضرت دهها کتاب با عنوان الغیبة نوشته شده است. برای مثال، ابراهیم بن صالح انماطی از اصحاب امام باقر علیه السلام، (1)حسن بن علی بن ابیحمزه بطائنی معاصر امام رضا علیه السلام، (2)علی بن حسن بن فضال از اصحاب امامهادی علیه السلام، (3)عباس بن هشام متوفای 220 قمری (4)و... از کسانی هستند که پیش از تولد و غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف دربارۀ غیبت آن حضرت کتاب نوشتهاند. پس از تولد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز دهها نفر از شیعیان مورد اعتماد یا جمال دلربای آن حضرت را زیارت کردهاند یا توسط امام عسکری علیه السلام از تولد آن حضرت اطلاع یافتهاند. چنانکه گذشت، اصحاب خاص امام عسکری علیه السلام بر این مطلب اتفاقنظر داشتهاند و بلکه تمام
شیعیان پیش از شهادت امام عسکری علیه السلام بر این مطلب اجماع کردهاند. از سوی دیگر، عثمان بن سعید انسانی مجهولالهویه نبود، بلکه از شخصیتهای معروف بود که سالها توفیق ادای وظیفۀ خطیر وکالت از امامهادی و امام عسکری علیهما السلام را بر عهده داشت و امام حسن عسکری علیه السلام در مواضع متعدّدی در حضور شیعیان
او را توثیق کرده بود و به وکالت او از ناحیۀ فرزند عزیزش تصریح فرموده بود. برای نمونه، شیخ طوسی به سند خود از چند نفر از اصحاب امام حسن عسکری علیه السلام چنین روایت میکند:
نزد ابومحمد حسن بن علی علیه السلام برای پرسش از حجت پس از او گرد میآمدیم. در مجلس چهل نفر حضور داشتند. پس عثمان بن سعید عمری برخاست و عرض کرد: ای فرزند پیامبر خدا، میخواهم از شما سؤالی بپرسم که شما به آن از من داناترید... ناگهان نوجوانی همچون پارۀ ماه را دیدیم که شبیهترین مردم به ابومحمد علیه السلام بود. امام حسن علیه السلام فرمود: این امام شما پس از من
و خلیفۀ من بر شماست؛ از او اطاعت کنید و پس از من پراکنده نشوید
که دینتان فاسد خواهد شد. آگاه باشید که شما پس از امروز او را نخواهید دید تا اینکه مدتی طولانی بگذرد. پس سخن عثمان را بپذیرید و به دستور
او گردن نهید و سخنش را بپذیرید. او جانشین امام شماست و امر به
دست اوست. (1)
آنچه گذشت _ که تفصیل پارهای از آن در آینده نیز خواهد آمد _ به روشنی نشان میدهد باور شیعه به امام غایب ریشه در سخن عثمان بن سعید ندارد تا اینکه قفاری از پذیرش قول یک غیرمعصوم در مهمترین مسائل اظهار تعجب کند. آنچه تعجب برانگیز مینماید، این است که چگونه قفاری صدها روایتی را که در دهها منابع کهن شیعه همچون الامامة و التبصرة، کافی، کمال الدین، الغیبة نعمانی و الغیبة
1) الغیبة للحجة، ص357.
شیخ طوسی و ...وجود دارد و آنها را دهها نفر از راویان حدیث که دارای سلایق مختلف و دیدگاههای متفاوت بودهاند و در مناطق مختلف جغرافیایی میزیستهاند، از امامان اهلبیت علیهم السلام روایت کردهاند و همگی از غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف سخن گفتهاند، ندیده یا نخواسته ببیند و مدّعی شده که اعتقاد شیعیان به وجود امام غایب ریشه در سخن عثمان بن سعید دارد؟
یکی از نویسندگان معاصر از منظری دیگر به شبهه یادشده پاسخ داده است که ذکر آن در اینجا خالی از لطف نیست. وی در این باره مینویسد:
در منابع کهن شیعی سخن از منصبی با عنوان منصب وکالت در دوران غیبت صغرا به میان آمده است، به گونهای که عدهای ادعا داشتند واسطۀ بین امام زمان عجل الله تعال فرجه الشریف و شیعیان در آن دوران هستند و به جمعآوری اموال شرعی شیعیان میپرداختند.
هرچند در منابع این بحث وجود دارد، اما آیا این منصب نمیتواند ساختگی باشد؟ به عبارت دیگر، آیا امکان ندارد عدهای مخفیانه طرحی را برنامهریزی کرده باشند تا از سردرگمی و حیرت شیعه در آن دوران استفاده کنند تا هم از موقعیت اجتماعی خوبی برخوردار شوند و هم از اموالی که به دست آنها میرسید، بهره ببرند؟ آیا توطئهای در کار نبوده است؟
بخشی از شبهات مطرح شده در مورد امام زمان عجل الله تعال فرجه الشریف در بحث وکلا _ بهویژه وکلای اربعه _ در واقع از همینگونه سؤالها سرچشمه میگیرد. (1)
برای جواب دادن به این سنخ سؤالها و شبههها، باید به بررسی واقعیت منصب وکالت در دوران غیبت صغرا پرداخت تا به طور اساسی و جدّی جواب روشنی برای اینگونه سؤالها یافت و صحّت یا عدم صحّت ادعای مدعیان منصب وکالت را روشن کرد.
1) اصول مذهب الشیعة، ص892 893؛ تطور الفکر السیاسی الشیعی، ص231؛ بهاییگری، ص9 10.
با توجه به اطلاعات موجود در مورد شخصیت وکلا و فعالیتهای آنان شواهدی را دالّ بر صحّت ادعای وکالت از سوی امام عصر عجل الله تعال فرجه الشریف، میتوان اقامه کرد. (1)
الف) شخصیت وکلای چهارگانه
در منابعی که به معرفی شخصیت وکلا پرداخته شده، به هیچ نقطۀ ضعف اخلاقی یا شخصیتی در مورد وکلا اشاره نشده است؛ بلکه هر آنچه هست، نشان از مدح و عظمت شأن آنهاست. (2)از اینرو، به راحتی و بدون ارائۀ دلیل و مدرک محکم و قطعی نمیتوان تهمت وضع این منصب را متوجه ایشان نمود.
ب) مورد درخواست واقع شدن
منظور این است که شیعیان در مسائل عقیدتی، علمی، فقهی و اموری
از این قبیل به ایشان رجوع میکردهاند و این افراد پناهگاه شیعیان در آن
دوران بودهاند.
برای نمونه، به این موارد توجه شود:
یکم. احمد بن اسحاق قمی نامهای به محمد بن عثمان نوشت و سؤالهایی را مطرح کرد؛ (3)
دوم. محمد بن عبدالله بن جعفر حمیری که هم پدرش (4)و هم خودش (5)
جزء علما و رجال مطرح شیعه در قم هستند و صاحب تألیف بوده، (6)نامهای به محمد بن عثمان نوشت و درخواست کرد آن را بر حضرت حجّت عجل الله تعال فرجه الشریف
1) از آنجا که اطلاعات موجود، بیشتر دربارۀ وکلای اربعه است و دربارۀ سایر وکلا اطلاعات بسیار اندکی وجود دارد، شواهد حول این چهار وکیل خواهد بود.
2) برای آگاهی از جایگاه شخصیتی و اجتماعی ایشان، نک: سازمان وکالت و نقش آن در عصر ائمه علیهم السلام، ص450 _ 482.
3) الغیبة للحجة، ص287_ 290.
4) رجال طوسی، ص432.
5) رجال نجاشی، ص354_ 355.
6) رجال نجاشی، ص354_ 355.
عرضه کند؛ (1)
سوم. علی بن حسین بن بابویه از ابنروح درخواست کرد که از محضر امام زمان عجل الله تعال فرجه الشریف برای فرزنددار شدن او دعا کند. وی همچنین سؤالاتی از ابنروح پرسیده است؛ (2)
چهارم. اسحاق بن یعقوب سؤالهایی مطرح کرده و از محمد بن
عثمان درخواست کرده که آن را به محضر امام برساند و جواب آنها را دریافت کند. (3)
با توجه به عالم و فقیه بودن این افراد و نداشتن جایگاه علمی و فقهی ممتاز و ویژۀ وکلا، اینگونه سؤالها میتواند نشان از اعتماد آن فقیهان و عالمان بر وکیلان به شمار آید.
ج) انکار نکردن اصل منصب وکالت توسط مخالفان
مدعیان دروغین و مخالفان (4)
دربارۀ مخالفان، نیاز به بررسی جدی وجود دارد. تمام آنها را با نام مدعیان دروغین میآورند، اما تعیین نوع مخالفت آنها جای کار دارد.
وکلا، پس از آنکه مورد لعن و تبرّی و طرد از سوی وکلای اربعه واقع میشدند، اصل منصب وکالت را انکار نمیکردند؛ در حالی که اینان خود جزو رجال مطرح شیعه بودند و اگر این منصب واقعی نبود، آنگاه که برای آنان فایدهای نمیداشت، بهترین راه برای غلبه بر وکلا آن بود که اصل منصب وکالت را انکار کنند؛ در حالی که ایشان سخنانی گفتهاند که بر قبول منصب وکالت دلالت میکند:یکم. احمد بن هلال وکالت عثمان بن سعید را قبول دارد و میگوید من
در مورد محمد نصّی نشنیدهام، اما وکالت پدرش برای امام زمان عجل الله تعال فرجه الشریف را
نفی نمیکنم؛ (5)
دوم. محمد بن علی بن بلال در مجلسی اعتراف کرده که محمد بن عثمان برحق است و به او امر شد که اموال را به او رد کند؛ (1)
ج) از سخنان شلمغانی در ابتدای کتاب الغیبةاش که شیخ طوسی جملاتی از آن را نقل کرده، چنین برمیآید که وی وجود منصب وکالت را پذیرفته است. همچنین در برخی از سخنان نقل شده از او اصل منصب وکالت مورد تأیید قرار گرفته است. (2)
د) اخبار غیبی
به این نمونهها توجه کنید:
یکم. خبر دادن محمد بن عثمان و سمری از مرگ خود؛ (3)
دوم. خبر دادن سمری از مرگ علی بن حسین بن بابویه بدون اینکه کسی از او سؤالی کرده باشد؛ (4)
سوم. گاه برخی از اموال که به آنان می رسید، پذیرفته نمیشد و یا به آورنده توضیحاتی مبنی بر جاماندن بخشی از اموال میدادند و در مواردی نشانی و مشخصات اموالی را به او میگفتند که آورنده همراه داشت. (5)
اینگونه اخبار غیبی جدای از صحّت و سقم تکتک گزارشها و موارد بیان شده، ظن ما را به صحت ادعای آنان میتواند تقویت کند.
ه- ) نبودن رابطۀ خاص بین وکلا
وجود نوعی پیوند و رابطۀ خاص بین افرادی که ادعایی مشابه را مطرح میکنند، میتواند احتمال ساختگیبودن ادعای آنان را تقویت کند، در حالی که عدم وجود پیوند و رابطه بین متصدیان یک منصب میتواند به نوعی حاکی از صحّت ادعای آنان باشد. از اینرو، بررسی وجود رابطۀ خاص
بین وکلا _ به خصوص وکلای اربعه _ درپی خواهد آمد.
هرچند عثمان بن سعید و محمد پدر و پسر هستند، ابنروح فردی منتسب به خاندان نوبختی البته از طرف مادر است و از لحاظ پدری دقیق معلوم نیست که جزو کدام خاندان است. (1)وضعیت خاندانی سمری هم دقیق معلوم نیست؛ او را از اهالی صیمر و از خاندان علی بن محمد بن زیاد صیمری نام میبرند که نادرست است و خلط اطلاعات به شمار میرود. (2)
با مطالعۀ زندگی این چهار نفر _ که در رأس منصب وکالت در دوران خود قرار
دارند _ نمیتوان بین ایشان پیوند خانوادگی خاصی مشاهده کرد. منظور ما از پیوند خانوادگی، پیوندی است که به نوعی زمینهساز انتخاب فرد، برای تصدّی امر وکالت باشد و بتوان بر این ادعا شاهد اقامه کرد، وگرنه صرف پیوند خانوادگی در نظر نیست.
در میان اینان رابطۀ حزبی که موجب توهّم همداستان بودنشان باشد دیده نمیشود. در کتاب شیخ طوسی گزارشهایی وجود دارد که نشان میدهد ابنروح با وجودی که جزو دستیاران محمد بن عثمان بوده، جایگاه ممتازی در میان آنان نداشته است. (3)حتی بنابر گزارشی وقتی محمد فردی
را به تسلیم اموالش به ابنروح امر میکند، او در ابتدا دچار تردید میشود
و از دادن اموال به ابنروح خودداری میکند. (4)همچنین با وجود افرادی
مثل احمد بن متیل و پسرش جعفر، کسی احتمال جانشینی ابنروح را نمیداده است. (5)
در ضمن با وجود افرادی مثل کلینی و ابراهیم بن هاشم، سمری انتخاب میشود و در اطلاعات موجود رابطهای بین سمری و وکلای قبلی در حدّی که او را کاندیدای جانشینی ابنروح قرار دهد دیده نمیشود.
و) نداشتن جایگاه علمی و فقاهتی ممتاز
آیا این وکلا از لحاظ علمی و فقاهتی در حدی بودهاند که بتوانند جامعۀ شیعی آن روز را با توجه به مسائل کلامی پیش آمده در مورد امامت و مسائل شرعی دیگر، به تنهایی هدایت کنند؟
در حقیقت، با توجه به اطلاعات موجود نمیتوان جایگاه علمی و
فقاهتی ویژهای را برای وکلای اربعه در نظر گرفت. در مورد عثمان بن
سعید و محمد بن عثمان از آنجا که محضر امام هادی و امام عسکری علیهما السلام را درک کردهاند، میتوان ردپایی در نقل احادیث دید. برای مثال، گفته
شده که محمد دست به تألیف کتاب فقهی زده است، (1)اما در مورد ابنروح و سمری اطلاعاتی که بتوان آنها را در ردیف فقها و علمای شیعه قرار داد
در دسترس نیست. در مورد ابنروح آمده است که او کتاب التأدیب را
برای تأیید مطالبش به نزد علمای قم فرستاد. (2)البته این بدان معنا نیست
که اینان هرگز به علوم و مسائل فقهی آگاه نبودهاند. برخی حضور نداشتن آنان در مباحث علمی و فقهی را دلیل تقیۀ شدیدشان دانستهاند. (3)
به هرحال، گویا این وکلا خودشان جایگاه خاص علمی و فقهی نزد
شیعیان نداشتهاند.
با وجود این، افرادی مانند احمد بن اسحاق قمی، محمد بن عبدالله بن جفعر حمیری، ابنبابویه و اسحاق بن یعقوب سؤالهای علمی و فقهی خود را به سوی اینان گسیل داشتهاند. آیا این امر نشانۀ اعتماد این افراد به وکلای اربعه و قبول رابط بودن آنان نیست؟
ز) اطاعت شخصیتهای مورد قبول شیعه از وکلای اربعه
عقل میگوید: به صورت طبیعی وقتی عدهای بخواهند بدعتی را به مکتبی وارد کنند، متولّیان واقعی آن مکتب به مبارزه با بدعتگران خواهند پرداخت و به دروغگویان که قصد سوءاستفاده از مردم دارند واکنش نشان خواهند داد و موضعگیری خواهند کرد.
اگر پدید آوردن منصب وکالت امری ساختگی میبود، علما و فقهای مقبول شیعه که تا آن روز در برابر هر بدعتی قد علم کرده بودند و به نحوی پیشگام در حفظ ساحت ائمه علیهم السلام و مذهب تشیع بودند باید موضع منفی میگرفتند، در حالی که شواهد زیر حاکی از تأیید وکلاست:
یکم. وقتی از ابوسهل نوبختی پرسیدند: چرا به جانشینی محمد بن عثمان انتخاب نشدی، بر درستی گزینش ابنروح چنین تأکید میکند که
ممکن بود من به علت مناظرات جایگاه امام را آشکار کنم؛ ولی اگر امام
زیر جامۀ ابنروح پنهان باشد و او را با قیچی تکهتکه کنند جای ایشان را نشان نمیدهد. (1)
دوم. نامههای ابنبابویه، محمد بن عبدالله حمیری، احمد بن اسحاق
و دیگران و پرسشها و درخواستهای آنان بر چیزی جز تأیید وکلا
دلالت نمیکند.
سوم. عبدالله بن جعفر حمیری که از علمای قم است میگوید: «هنگامی که ابوعمرو درگذشت، نامهای به همان خط نزد ما آمد که ما با آن مکاتبه میکردیم، مبنی بر جانشینی ابیجعفر.» (2)این سخن نشان از پذیرش ادعای محمد میتواند باشد.
وجود اینگونه شواهد در حالی است که ابوسهل نوبختی و ابنبابویه وقتی حسین بن منصور حلّاج ادعای وکالت دارد، با او درگیر میشوند و او را در
انظار مردم مفتضح میسازند. (1)اینگونه حمایتها و تأییدها بر چه چیزی دلالت میکنند؟ اگر گفته شود برخی از رجال شیعه مانند احمد بن هلال، محمد بن علی بن بلال و شلمغانی با این وکلا به نزاع برخاستهاند، پاسخ آنان از بحثهای قبل روشن میشود؛ زیرا این مخالفت در حد ردّ اصل منصب وکالت نبود و در حد مخالفت با متصدی وقت منصب بود.
ح) وضعیت امامیه در پایان غیبت صغرا
سرانجام وکالت چه بود؟ آیا رهبری اینان باعث هماهنگی شیعیان شد یا برعکس اختلافات را شدیدتر کرد؟
پس از شهادت امام یازدهم علیه السلام و در سالهای ابتدایی غیبت صغرا، شیعیان آن حضرت متحیر شدند؛ (2)ولی شیعیان متحیّر با تلاش وکلا و دیگر علمای شیعه در گذر زمان سرانجام مسیر حقیقت را شناختند، هرچند تحیّر و سردرگمی گروههایی از شیعیان تا سالهای طولانی ادامه یافت و سبب نوشتن کتابهایی مثل الامامة و التبصرة من الحیرة، الغیبة نعمانی، کمال الدین و تمام النعمة شد. (3)با وجود این، هر چه از سالهای اولیه غیبت گذشت، دیگر آن تقسیمهای اولیه در کار نبود. (4)
مدعیان دروغین در دوران محمد بن عثمان و سالهای ابتدایی وکالت ابنروح فعال بودند و اکثر مخالفتها در آن دوران بود. (5)اما در سالهای
1) الغیبة للحجة، ص401 و 403؛ رجال نجاشی، ص23؛ کمال الدین و تمام النعمة، ص53 _ 56؛ خاندان نوبختی، ص116.
2) فرق الشیعة، ص96؛ المقالات و الفرق، ص102_ 116.
3) در مقدمۀ همین کتابها به این مطلب اشاره شده است.
4) با مراجعه به کتابهای فرق و مذاهب، به این نکته پی میبریم.
5) احمد بن هلال، محمد بن علی بن بلال و محمد بن نصیر مربوط به دوران محمد و شلمغانی، حلّاج و ابوبکر بغدادی در دوران ابتدایی و میانی ابنروح هستند. توجه شود که تمام این مخالفتها در یک حد قرار ندارد و علت مخالفتها متفاوت است.
پایانی وکالت حسین بن روح و دوران سمری گزارشی از این مخالفت در دست نیست و اگر موردی هم باشد، در حد مخالفتها در دوران محمد و اوایل دوران ابنروح قوّت ندارد. به بیان دیگر، در گذر زمان، تعداد مخالفان و فعالان برضدّ وکلای اربعه سیر نزولی گرفت و در اواخر دوران غیبت صغرا به کمترین حد خود میرسد. در همان دوران هم که مخالفتها اوج گرفت، گزارشهایی مبنی بر عدم موفقیت مخالفان در آسیب رساندن به وکالت محمد بن عثمان وجود دارد. (1)
در مجموع نهتنها مخالفان وکلا و مدعیان دروغین نتوانستد رهبری وکلا را مخدوش کنند، بلکه با گذر زمان هدایت و رهبری اینان در جامعه آثار وجودی خود را آشکارتر ساخت و قدرت رهبری آنان را نشان داد. (2)
ط) نبود اختلاف بین وکلای اربعه
در میان وکلا، هرگز وکیلی سخن وکیل قبلی را نقض نمیکرد یا رفتار و عمل او را خطا نمیخواند؛ بلکه شواهدی بر همسان بودن روش آنان در دست است. برای مثال، برخی از توقیعات صادر شده در دوران ابنروح دربارۀ لعن مدعیان دروغین، به لعن مدعیان دروههای قبل نیز پرداخته است. (3)حاصل سخن آنکه با مطالعه دربارۀ وکلای اربعه گزارشی دیده نمیشود که حاکی از اختلاف ایشان و یا ردّ سخن و عمل وکیل قبلی باشد.
ی) توقیعات
صدور غالب توقیعات به دست وکلای اربعه، (4)صدور آنها به همان خط در دوران وکیل قبلی، (5)وجود امور غیبی در توقیعات (6)و پاسخ به سؤالهایی که
فراتر از جایگاه علمی وکلا بود، همه در کنار هم میتواند حاکی از این باشد که منبع اصلی صدور توقیعات شخص دیگری است که این وکلا ادعای وکالت او را دارند.
از کنار هم قرار دادن مجموعۀ این شواهد میتوان به این واقعیت رسید که در دوران غیبت صغرا منصبی با عنوان وکالت وجود داشته و این منصب مورد پذیرش جامعۀ تشیع امامی آن روزگار بوده است. از اینرو، اگر کسی بخواهد این منصب را ساختگی و غیرواقعی بخواند، باید مدارک و دلایل متقنی ارائه دهد تا علاوه بر ردّ شواهدی که اقامه شده، دلیل محکمی بر ساختگی بودن آن باشد؛ وگرنه صرف ادعا و شبهه وارد کردن، خوانندۀ منصف را از مسیر حقیقت جدا نخواهد کرد، هرچند شاید بتواند برای مدتی پردهای از ابهام بر چهرۀ حقیقت بکشد، اما خورشید همواره پشت ابر نخواهد ماند. (1)
افزون بر آنچه گذشت، در سخنان قفاری خبطهای متعدّد دیگری نیز وجود دارد که به آنها اشاره اجمالی میشود.
وی در شرح حال عثمان بن سعید مینویسد:
کسان دیگری نیز شبیه ادعای او را طرح کردند و همگی گمان میکردند که باب امام غایبند و بینشان نزاع شدیدی درگرفت. (2)
خوشبختانه با رجوع به منابع کهن روشن میشود که در عصر سفارت عثمان سعید هیچکس ادعای سفارت نکرده و هیچکس با او درباره امر نیابت امام
مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نزاع ننموده است؛ چراکه در عصر سفارت او حتی یک مورد مدعی دروغین نیابت وجود نداشته است. این امر نشاندهندۀ ثبات جایگاه او و اتفاقنظر شیعیان بر امر نیابت اوست که البته این مطلب معلول زمینهسازی امام عسکری علیه السلام و بارها تذکّر آن حضرت درباره نیابت عثمان بن سعید از امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بود و البته تعداد انگشتشماری از مدعیان دروغین نیز وجود داشتند که به دنبال جاه و ثروت بودند، اما این مدعیان پیش از رحلت نایب اوّل توان عرضاندام نداشتند و همگی پس از رحلت او ادعای دروغ خود را طرح کردند. با توجه به نکتۀ پیشگفته، روشن میشود این سخن قفاری نیز بیاساس است که می گوید: «و هناک وکلاء غیر مرضیین من عثمان بن سعید و من شایعه.» (1)
وی در ادامه مینویسد:
و همۀ مدعیان نیابت، توقیع بیرون میآوردند و گمان میکردند که آن توقیع از جانب غایب منتظر صادر شده است (2).
این ادعا نیز مانند ادعای پیشین بیاساس است؛ چراکه در منابع حتی یک مورد نیز وجود ندارد که مدعیان دروغین نیابت، توقیعی بیرون آورده باشند و آن را به امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نسبت داده باشند. به همین دلیل، قفاری برای ادعای خود هیچ سندی نیاورده است.
او در ادامه نوشته است:
و چون عثمان بن سعید _ باب اوّل، که مورد اعتماد شیعه بود _ وفات کرد، برای پس از خود پسرش محمد را قرار داد، ولی برخی از آنان با او مخالفت کردند و به بابیت او رضایت ندادند و میانشان نزاع درگرفت و یکدیگر را لعن کردند. (1)
نویسنده بر مدّعای خود دلیلی نیاورده و برای آن سندی ذکر نکرده، اما برای روشن شدن میزان راستی سخنان او در سخنان شیخ طوسی بررسی میکنیم. وی چنین روایت میکند:
پیوسته شیعه به عدالت عثمان بن سعید و محمد بن عثمان اعتقاد داشت تا اینکه ابوعمر عثمان بن سعید _ که خدایش رحمت کند _ وفات کرد. پسرش ابوجعفر محمد بن عثمان او را غسل داد و متولی امور شد و تمام کارها به او سپرده شد و شیعه بر عدالت و وثاقت و امانتداری او اجماع داشت؛ چراکه پیش از آن در زمان حیات حسن علیه السلام و بعد از رحلت آن حضرت و در زمان پدرش عثمان بن سعید به امانتداری و عدالت و لزوم رجوع به او تصریح شده بود. در عدالت او هیچ اختلافی وجود نداشت و در امانتداریاش تردیدی نبود. در طول حیاتش در امور مهم توقیعات با همان خطی که در زمان حیات پدرش نوشته میشد، به دست او بیرون میآمد و شیعه در اینباره جز او را نمیشناخت و به هیچکس جز او رجوع نمیکرد. (2)
در صدر همان روایتی که جریان مخالفت احمد بن هلال را توضیح داده و آقای قفاری به آن استناد کرده است نیز چنین آمده است:
احمد بن هلال از اصحاب ابومحمد علیه السلام بود. پس شیعیان به دلیل تصریحی که از امام حسن علیه السلام در زمان حیات حضرتش وجود داشت، بر وکالت محمد
بن عثمان _ خداوند از او خشنود باد _ اجماع داشتند و چون حسن علیه السلام رحلت فرمودند، جامعۀ شیعه به احمد بن هلال گفتند: آیا وکالت ابوجعفر محمد بن عثمان را نمیپذیری؟ (1)
البته قفاری برای اینکه تعداد مخالفان را زیاد نشان دهد، از ذکر صدر حدیث خودداری کرده و تنها ذیل آن را نقل کرده است. بر این اساس، به گواهی منابع کهن، شیعیان بر نیابت نایب دوم اجماع داشتند و روشن است که با وجود چنین اتفاق نظری که میان شیعیان دربارۀ سفارت او وجود داشت، وجود انگشتشمار مدّعیان دروغین که به معارضۀ با او پرداختند، به سفارت او آسیبی نمیرساند؛ چراکه اگر اتفاق نظر و اجماع دلیل حقانیت باشد، هیچ حقی اثباتپذیر نخواهد بود.
وی در ادامه مدّعی شده که محمد بن علی بلال همچون عثمان بن سعید وکیل امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و مورد اعتماد آن حضرت بوده و با وفات عثمان بن سعید از تحویل اموال خودداری کرده است. (2)
ادعای مشارکت محمد بن علی بن بلال با عثمان بن سعید در وکالت از امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و وثاقت او نزد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز همچون دعاوی پیشین آقای قفاری بیاساس است؛ چراکه از این جملۀ شیخ طوسی «او اموالی از امام نزدش بود که آن را نگه داشت و از پرداخت آن خودداری کرد» (3)که قفاری به استناد آن مدّعی وکالت ابنبلال از امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف شده، هرگز وکالت او استنباطشدنی نیست؛ زیرا ممکن
است ابنبلال به دروغ ادعای وکالت کرده باشد و شیعیان ناآگاه، وجوه شرعی خود را به او پرداخته باشند، همچنان که این امر پیشینه داشته است. (1)شیخ طوسی به نکتۀ پیشگفته تصریح کرده و پس از ذکر خودداری او از پرداخت وجوه شرعی مینویسد:
او مدعی وکالت بود و شیعیان از او بیزاری جستند و لعنش کردند (2).
بر این اساس، محمد بن علی بن بلال، نه وکیل امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بود و نه مورد اعتماد آن حضرت.
قفاری براساس شبهۀ پیشگفته _ که بطلان آن روشن شد _ شبهۀ دیگری درافکنده و مدّعی شده است:
پس او (محمد بن علی بن بلال) به دلیل جمعآوری ثروت بر سر وکالت و بابیت نزاع و کشمکش داشت، والّا اگر واقعاً امام غایبی وجود داشت که امور شیعیان را از طریق ابواب مدیریت میکرد، اموال به دست این مرد حیلهگر نمیافتاد و مورد اعتماد صاحبالزمان قرار نمیگرفت؛ زیرا به باور آنها امام آنچه را بوده و خواهد بود میداند. پس چرا از همان اوّل دستور نداد از ارتباط با او بپرهیزند تا اموال به دستش نرسد، ولی حقیقت این است که امام غایبی وجود نداشت. (3)
گرچه با توجه به آنچه در شبهۀ پیشین گفته شد، این شبهه از اساس فروخواهد ریخت؛ چراکه اصولاً وکالت ابنبلال از امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ثابت شده نیست، اما برای
بررسی جوانب بحث باید گفت از مدعیان دروغین وکالت در هیچیک از منابع با عنوان وکیل امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف یاد نشده و تنها شخصیتی که از میان مدعیان دروغین وکالت احتمالاً سِمَت وکالت را برعهده داشته، شلمغانی بوده است که به گفته شیخ طوسی او وکیل حسین بن روح بود و البته شیخ طوسی در جایی دیگر از محمد بن همام چنین روایت میکند:
محمد بن علی شلمغانی نه باب ابوالقاسم (حسین بن روح) بود و نه طریق به او، و وی هرگز شلمغانی را برای هیچ کاری منصوب نکرده بود و کسی که چنین بگوید، به اشتباه رفته است و او صرفاً فقیهی از فقهای ما بود. (1)
بر این اساس، افزون بر تردیدی که در اصل وکالت شلمغانی وجود دارد، او وکیل حسین بن روح بوده و از ناحیۀ او به این منصب برگزیده شده است. بنابراین، او وکیل امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و منصوب از سوی آن حضرت نبوده تا سؤال شود: چگونه امامی که به ماکان و مایکون علم دارد، در نصب وکیل به خطا رفته است. (2)
1) اصول مذهب الشیعة، ص408.
2) البته شیخ طوسی در بخش معروف به «وکلای مذمومین» از احمد بن هلال و محمد بن علی بن بلال یاد کرده است و به همین دلیل ممکن است تصور شود این دو در زمرۀ وکلای امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بودهاند، اما با دقت در تعابیر شیخ روشن میشود که این تصور مقرون به صحت نیست؛ چراکه شیخ طوسی در ابتدا پیش از ذکر نام اسامی سفرای امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در زمان غیبت چنین مینویسد: «و قبل ذکر من کان سفیراً حال الغیبة نذکر طرفاً من اخبار من کان یختص بکل امام و یتولی له الامر علی وجه الایجاز و نذکر من کان ممدوحاً منهم حسن الطریقة و من کان مذموماً سییء المذهب لیعرف الحال فی ذلک» (الغیبة للحجة، ص345). وی سپس نام احمد بن هلال و محمد بن علی بن بلال را در زمرۀ مذمومین ذکر میکند. اگرچه جملۀ «من کان یختص بکل امام و یتولی له الامر» در وکالت این دو نفر از سوی امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ظهور دارد، اما وی در مقدمۀ باب «مذمومینی که ادعای بابیت کردند» _ که از جمله آنان احمد بن هلال و محمد بن علی بن بلال هستند _ تصریح میکند که تمام اینها در ابتدا به دروغ ادعای وکالت امام را کردند و سپس ادعاهای بالاتری نمودند: «کل هؤلاء المدعین انّما یکون کذبهم علی الامام و انهم وکلائه...» (الغیبة للحجة، ص397). یا در شرح حال محمد بن علی بن بلال تصریح میکند او ادعا کرد که وکیل امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است (الغیبة للحجة، ص400) و با وجود چنین تصریحاتی نمیتوان به استناد کلام اول شیخ طوسی، این دو نفر را از وکلای امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف خواند و محتمل است این دو وکلای نواب آن حضرت به شمار میرفتهاند و از این طریق عهدهدار امور امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بودهاند (یتولی له الامر).
ثانیاً بر فرض که بپذیریم در میان وکلای امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف افراد خائنی هم یافت شدهاند، چنین افرادی هنگامی که به وکالت منصوب میشدهاند انسانهای صالحی بودهاند و پس از نصب به وکالت راه انحراف در پیش میگرفتهاند و نصب چنین افرادی به وکالت با وجود علم امام به آینده به دلایل متعددی بدون اشکال است؛ زیرا به باور شیعه گرچه امامان معصوم علیهم السلام علم غیب دارند، اما آنها موظفند بر طبق ظاهر رفتار کنند و جز در موارد استثنایی از دخالت دادن علم غیب در تصمیمگیریها بپرهیزند؛ زیرا در سایۀ همین رفتار عادی و طبیعی امام معصوم علیه السلام زمینه برای امتحان مردم فراهم میشود و آنها خواهند توانست بدون اجبار، مسیر سعادت یا شقاوت را انتخاب کنند.
نمونۀ قرآنی این مسئله بلعم باعوراست. وی که مردی وارسته و زاهد بود، به روایت اهل سنّت چنان مورد لطف الهی قرار گرفت که عرش خداوند را میدید، (1)مستجابالدعوه بود (2)و اسم اعظم میدانست؛ (3)اما در نهایت به دلیل دنیاپرستی کارش به آنجا رسید که به تعبیر قرآن مثلش مثل سگ است: «فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ أن تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَث». (4)مگر نه این است که خداوندی که ماکان و مایکون را میداند، سرانجام بلعم باعور را میدانسته؟ پس چرا این علم پیشین باعث نشد او را از الطاف خود محروم کند و به او اسم اعظم را نیاموزد و مستجابالدعوهاش نگرداند؟ آیا جز به این دلیل است که ارادۀ الهی بر این تعلق
گرفته است که دربارۀ انسانها به پشتوانۀ علم غیب خود داوری نکند و انسانها را براساس رفتارهایی که از خود بروز میدهند، بهرهمند یا محروم گرداند؟ علم پیشوایان معصوم به غیب که پرتوی از علم غیب الهی و شعبهای از آن به شمار میآید نیز همینگونه است و وقتی خداوند که علم غیبش بالذات و نامحدود است، انسانها را با توجه به علم پیشین خود ثواب و عقاب نمیکند، نباید توقع داشت امام معصومی که علم غیبش بالغیر و محدود است، دربارۀ انسانها بر اساس علم پیشین خود داوری نماید.
دیگر آنکه برخورد امام با وکلایی که در آن وضعیت صالح و شایسته بودهاند و سپس به انحراف کشیده شدهاند، از مصادیق قصاص قبل از جنایت است که به حکم شرع و عقل ناپسند است. بنابراین، اگر در میان وکلای امام افرادی وجود میداشتند که پس از منصوب شدن وکالت به انحراف کشیده شدهاند، باز هم نصب آنها به این مقام بدون اشکال است؛ زیرا آنها در زمانی که به وکالت نصب شدهاند افرادی سالم و شایسته بودهاند و انتصابشان به وکالت بدون محذور بوده است و زمانی هم که شایستگی آن را از دست دادهاند از این مقام خلع شدهاند.
با توجه به آنچه گذشت، پاسخ این سؤال قفاری که چرا امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از ابتدا آنها را از ارتباط با چنین افراد خائنی پرهیز نداد نیز روشن میشود؛ چرا که پیشفرض این سؤال دخالت دادن علم غیب امام در همه شئون و حل و فصل همۀ امور توسط علم غیب امام است، در حالی که _ گذشت _ امامان معصوم جز در موارد استثنایی مأمور به عمل بر طبق ظاهر بودهاند.
نویسنده مورد نظر در ادامه مینویسد:
عادت ابواب این بود که در لعن و نفرین کسانی که از پرداخت اموال به آنها
خودداری میکردند، توقیع بیرون میآوردند. (1)
این جمله دو ادعا را دربر دارد: اول اینکه عادت و شیوۀ نوّاب امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف این بود که برای مخالفان خود توقیع بر لعن بیرون میآوردند و دوم اینکه این شیوه در برابر کسانی اعمال میشد که از پرداخت اموال به آنها خودداری میکردند.
در پاسخ ادعای نخست باید گفت بر اساس گزارش منابع جز در مورد پنج نفر (شریعی، (2)احمد بن هلال، (3)محمد بن علی بن بلال، (4)شلمغانی (5)و نمیری (6)) امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در لعن کسی توقیعی صادر نفرموده است. بنابراین، نمیتوان صدور توقیع در لعن مخالفان را شیوه و عادت نواب خواند.
پاسخ ادعای دوم این است که از قضا هیچیک از توقیعهایی که بر ضدّ
افراد یادشده صادر شده، به دلیل انحرافات مالی نبوده، بلکه به گزارش شیخ طوسی دلیل صدور توقیع بر لعن شریعی دروغ بستن او بر خدا و پیشوایان معصوم علیهم السلام
و نسبت دادن امور ناشایست به آنها و در نهایت کفر و الحاد بوده است. (7)نمیری نیز از این جهت لعن شد که مدّعی پیامبری خود و ربوبیت امام هادی علیه السلام
گردید. (1)شلمغانی نیز کارش به کفر و الحاد کشیده شد و مدّعی بود حقیقت خداوند یکی است، ولی گونههای گوناگونی دارد؛ روزی به رنگ سفید، روزی قرمز و روز دیگر سیاه است. (2)ابنهلال نیز منکر نیابت نایب دوم شد (3)و محمد بن علی بن بلال افزون بر انحراف مالی، به دروغ ادعای وکالت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را نیز داشت. (4)بنابراین، تصویری که قفاری از نواب ارائه کرده که شیوۀ آنها در رویارویی با کسانی که از پرداخت اموال به آنها خودداری میکردند صدور توقیع بوده، تصویری سیاه و عاری از حقیقت است.
نویسنده پس از نقل ماجرای فردی که از پرداخت اموال به حسین بن روح خودداری کرده بود و با واکنش شدید محمد بن عثمان مواجه شد، مینویسد:
تو ملاحظه میکنی که شخصیتهای برجستۀ شیعه برای خود قداست قائلند و خود را معصوم و واجبالاطاعه مطلق میدانند. (5)
در پاسخ به این کلام قفاری خوب است به این سخنان یکی از اندیشهوران بزرگ سنّیمذهب توجه کرد:
راه سوم اثبات امامت استیلا و قهر است. پس اگر امام مُرد و کسی که شرایط
امامت را دارد، بدون بیعت و نصب و بلکه با قدرت خود و لشکریانش بر مردم مسلّط شد، خلافتش صحیح است تا اینکه به جامعه مسلمین نظم ببخشد. پس اگر فاسق یا جاهل بود و شرایط امامت را نداشت، در اینباره دو احتمال است و صحیحترین آنها این است که خلافتش صحیح است، به خاطر آنچه ذکر کردیم... واجب است اطاعت امر و نهی امام مادامی که مخالف شرع نباشد، چه امام عادل باشد چه ستمگر. (1)دیدگاه صحیح این است که امام با فسق از امامت ساقط نمیشود. (2)
بنابر آنچه گذشت، میان وجوب اطاعت و عصمت هیچ تلازمی وجود ندارد و به اعتقاد اهلسنّت حتی حاکم فاسق و ستمگر نیز واجبالاطاعه است. بنابراین، از وجوب اطاعت کسی عصمت او را نمیتوان استنباط کرد. بنابراین، استنباط قفاری از روایت مورد نظر که لزوم اطاعت از سفیران امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بر عصمت آنان دلالت دارد، خطاست.
ثانیاً وقتی دانشمندان بزرگ هممسلک قفاری اطاعت از شخص فاسق ستمگر را واجب میدانند، چگونه او از اعتقاد شیعه به وجوب اطاعت نایبان امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف که از نظر شیعه انسانهایی مؤمن، پرهیزکار و در کمال وارستگی بودند، استیحاش میکند، صرفنظر از اینکه اگر شیعه اطاعت از نواب را واجب میداند، به این دلیل است که آنان عهدهدار مقام نیابت از امام زمانی هستند که معصوم و واجبالاطاعه است و انکار آنان انکار امام معصوم و سرپیچی از آنان سرپیچی از امام معصوم علیه السلام است؛ وگرنه بدون لحاظ این جایگاه، نایبان نیز انسانهای عادی هستند که بر دیگران هیچ برتری ندارند. بنابراین، آن کسی که در واقع واجبالاطاعه است امام
معصوم علیه السلام است و نه نواب آن حضرت.
وی در ادامه چنین نوشته است:
همچنان که میبینی واژۀ پول تنها واژهای است که در میان توقیعات منسوب به منتظر و بر زبان ابواب و وکلا رایج است. (1)
اوّلاً با بررسی توقیعات امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف روشن میشود که حدود سهچهارم توقیعات، مربوط به اموری همچون مسائل اعتقادی، فقهی، پاسخ به سؤالات، راهنمایی شیعیان و... است و در آنها از مسائل مالی سخنی به میان نیامده است و تنها حدود یکچهارم از آنها دربارۀ مسائل مالی است. بنابراین، رواج واژۀ پول در توقیعات از اساس ادعایی باطل است
ثانیاً گویا قفاری میخواهد به خوانندگان اینگونه القا کند که توقیعات مالی مضامینی همچون تشویق به پرداخت پول، تهدید از نپرداختن آن، نحوۀ تقسیم اموال میان افراد ذونفع و... داشته است؛ در حالی که در مواضع متعددی حتی همین بخش اندک توقیعات در پی القای مطالب دیگری است، همچون دستور به نگرفتن اموال فرستاده شده (2)بازگرداندن اموال حرام، (3)اعلام مقدار دقیق اموال فرستاده شده (4)
و... . بنابراین، تصویری که قفاری از مسائل مالی نایبان امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ارائه میدهد، با واقعیت همخوانی ندارد.
ادامۀ سخنان نویسنده مورد نظر چنین است:
تعیین ابوالقاسم بن روح میان شیعیان نزاع بزرگی برانگیخت. از اینرو، تعدادی از سرانشان آهنگ جدایی سر دادند و برای خود دعوای بابیت کردند …و میانشان لعن و بیزاری بسیار شد. (1)
اولاً در منابع تنها از نزاع نایب سوم با شلمغانی به صراحت سخن به میان آمده است و بهجز این مورد از نزاع و لعن شخص دیگری توسط حسین بن روح سخن گفته نشده است. البته شاید حلّاج، ابوبکر بغدادی و ابودلف مجنون نیز در عصر نایب سوم ادعاهای باطل خود را مطرح کرده باشند که البته به این مطلب در منابع تصریح نشده است. اما به گفتۀ شیخ طوسی نادانی و فساد اخلاق ابوبکر بغدادی و دیوانگی ابودلف مشهورتر از آن بود که نیاز به گفتن داشته باشد (2)و به گفتۀ جعفر بن محمد بن قولویه، ابودلف در جایی حضور نمییافت، مگر اینکه تحقیر میشد. (3)بنابراین، آن دو نفر در میان شیعیان جایگاه و موقعیتی نداشتند تا اینکه بتوانند در برابر حسین بن روح قد علم کنند و با او به ستیز و مخاصمه برخیزند. بنابراین، سخن قفاری که تعیین حسین بن روح نزاع بزرگی میان شیعیان برانگیخت، جز سیاهنمایی
چیزی نیست.
ثانیاً آقای قفاری که نزاع میان نایبان امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و مدّعیان را قرینهای
بر ساختگی بودن ادعای نیابت گرفته، گویا فراموش کرده که در گذشتۀ تاریخ
نزاعها و درگیریهایی به مراتب بیشتر و شدیدتر وجود داشته است؛ اما اهلسنّت
در برخی موارد نهتنها به باطل بودن طرفین نزاع حکم ندادهاند که هر دو را حق
به جانب و بلکه مأجور خواندهاند. نووی از بزرگترین شارحان صحیح مسلم
چنین مینویسد:
اما علی پس خلافتش صحیح است به اجماع و او تنها خلیفه در زمان خود بود و کسی جز او این منصب را نداشت؛ و اما معاویه پس او از عادلان و فاضلان و صحابۀ برگزیده بود و اما جنگهایی که درگرفت، به این دلیل بود که هر گروهی شبههای داشت که براساس آن خود را حق به جانب میدانست و تمام آنها عادل بودند _ رضیالله عنهم _ و در جنگها و غیر آن تأویلی داشتند و هیچیک از این اقدامات آنها را از مرز عدالت خارج نساخت؛ چراکه همه مجتهد بودند. (1)
حال چه شده است که نزاع معاویه، طلحه، زبیر و عایشه با امام علی علیه السلام خلیفۀ پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و ریختن خون هزاران نفر از مسلمانان بیگناه نزاع بر سر جیفۀ دنیا نبود و آنها را از مرز حقانیت خارج نکرد و دلیل انحرافشان نبود؛ اما نزاع میان نواب امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف با مدعیان دروغین نیابت که انگشتشمار بودند و خونی نریختند و از نزاع لفظی پا فراتر ننهادند، دلیل باطل بودن ادعای آنان و انحرافشان از حقیقت است؟ به راستی عجیب است که یکجا نزاع علامت باطل بودن طرفین نزاع است و در جای دیگر با اینکه همین نزاع با شدت بیشتر وجود دارد، نه یک طرف که هردو طرف حق شمرده میشوند! «فَمَا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ».
1) شرح النووی علی صحیح المسلم، ج15، ص148.
آقای قفاری سلسله دعاوی خود را چنین ادامه داده است:
برخی از شیعیان از آنجا که نتوانستند پیروان بیشتری جذب کند، مجبور شدند از حقیقت ادعای بابیت پرده بردارند. یکی از آنها محمد بن علی شلمغانی (کشته شده به سال 323 هجری) است. او از کسانی است که ادعا کرد نایب مهدی رافضههاست و با ابوالقاسم بن روح در اینباره به نزاع برخاست و مفتضحشان کرد و گفت: ما و ابوالقاسم حسین بن روح داخل در این امر نشدیم، مگر اینکه میدانستیم در چه چیزی داخل شدهایم و مثل دو سگ که بر سر مرداری میجنگند، با یکدیگر میجنگیدیم. (1)
نویسنده در این بخش ادعاهای خود، برای اثبات دروغ بودن جریان نیابت به سخن شلمغانی مدعی دروغین نیابت استناد کرده است و این از عجیبترین استدلالهاست؛ چرا که او خواسته ادعای بدون سند و مدرک کسی را که خود از دشمنان جریان نیابت بوده، سندی بر ضدّ جریان نیابت یاد کند. واقعاً غریب است که در نقد یک مذهب، جریان فکری یا اجتماعی به دروغهایی که دشمنان به آن بستهاند، استناد شود! البته ما با قفاری در بخشی از مسیر همراه هستیم و ادعای شلمغانی دربارۀ خودش را میپذیریم و از آنجا که «اقرار العقلاء علی انفسهم جایز»، قبول داریم که او به اعتراف خودش اگر با حسین بن روح بر سر نیابت به نزاع برخاست، مقصدی جز رسیدن به مطامع دنیوی نداشت و همچون سگان درنده به دنبال جیفۀ دنیا بود، اما قفاری توقع نداشته باشد که کسی ادعای بدون سند و
1) اصول مذهب الشیعة، ص1017.
مدرک شلمغانی دربارۀ حسین بن روح را هم بپذیرد؛ زیرا در تاریخ افراد فراوانی بودهاند که به مرام و مذهب خود پشت کرده و آیین جدیدی اختیار کردهاند و پس از این تغییر موضع دربارۀ مرام و مذهب سابق خود و افراد وابسته به آن اظهار نظرهایی کردهاند. روشن است که بسیاری از این تغییر موضعها نه معلول هویدا شدن حقیقت که به دلیل اغراض مادی، سیاسی، اجتماعی و... بوده است و طبیعتاً موضعگیریها و اظهارنظرهای چنین افرادی نیز متأثر از همان اغراض بوده است. به همین دلیل تا بر ادعای خود دلیلی معتبر اقامه نکنند، نمیتوان به سخنانشان اعتماد کرد.
آنچه مطلب پیشگفته را تأیید میکند و نشان میدهد شلمغانی انسانی صالح و حقیقتطلب نبوده و مخالفت او با نایبان امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از سر آزاداندیشی و حقیقتجویی نیست و به همین دلیل، نمیتوان به اظهار نظرهای او اعتماد کرد، توصیفات عالمان اهلسنّت از شخصیت و عقاید شلمغانی است. برای نمونه، ذهبی در اینباره مینویسد:
ابن ابیالعزاقر زندیق دروغپرداز، ابوجعفر، محمد بن علی شلمغانی رافضی. او قائل به تناسخ بود و مدعی بود خداوند در او حلول کرده و در هر چیزی به اندازۀ ظرفیتش حلول میکند. پس خداوند در آدم و ابلیس حلول کرد، با اینکه ایندو ضد یکدیگر بودند. او معتقد بود مردم به هرکس نیازمند باشند او خداست و موسی و محمد را خائن میدانست؛ چرا که هارون موسی را فرستاد و علی، محمد را ولی آنها به هارون و محمد خیانت کردند و بر این عقیده بود که علی سیصد سال به محمد فرصت داد و پس از آن شریعتش از میان میرود. از دیگر اعتقادات او ترک نماز و روزه و مباح بودن هر فرجی بود و اینکه باید فاضل با مفضول نزدیکی کند تا اینکه نور را در او داخل نماید و کسی که از این کار سر باز زند، در مرحلۀ دوم مسخ میشود. پس جاهلان را فریفت و دروغ گفت و گروهی را گمراه کرد و بزرگ شیعیان ابوالقاسم حسین
بن روح ملقب به باب صاحبالزمان او را رسوا کرد. (1)
حال با وجود توصیفات یادشده آیا باز میتوان به ادعای شلمغانی اعتماد کرد و گفتار او را درباره حسین بن روح که به تعبیر ذهبی باعث رسوایی او شد، پذیرفت؟
ادامۀ سخنان قفاری اینچنین است:
و وعدههای شیعه به ظهور غایب پنهان، خلاف از آب درآمد و شک در میان شیعیان گسترش یافت و پس از نزاع شدیدی که میان مدعیان بابیت درگرفت، حقیقت امر شروع به هویدا شدن کرد و به همین دلیل، تمام فعالیتهای باب تعطیل شد. از اینرو، شما [در عصر نایب چهارم] دیگر نامهها و توقیعات منسوب به غایب منتظر را که در عصر اسلاف او وجود داشت، نمیبینی. (2)
قفاری در این عبارت، دو تحلیل از خاتمه یافتن فعالیتهای سفرای امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف (پایان یافتن دوران غیبت صغرا) ارائه کرده است: اوّل، خلف وعدۀ ظهور امام غایب و دوم، نزاع شدید میان مدّعیان بابیت.
درباره تحلیل نخست او باید گفت نویسنده بر این تحلیل هیچ سندی نیاورده و توضیح نداده که چگونه به تعبیر او شیوخ شیعه برای ظهور زمانی تعیین کرده بودند و وعدۀ آنها دروغ از آب درآمد و البته اگر در اینباره سندی داشت، حتماً از ارائۀ آن دریغ نمیورزید. بنابراین، تحلیل نخست او بیاساس و فاقد مدرک است.
دربارۀ تحلیل دوم وی که درگرفتن نزاع شدید میان مدعیان بابیت است، پیش از این به تفصیل سخن گفته شد و روشن شد که اولاً مدعیان دروغین نیابت در طول
هفتاد سال دوران غیبت صغرا تعدادی انگشتشمار بودند و ثانیاً بر اثر مداخلات شخص امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و روشنگریهای نوّاب آن حضرت چهرۀ حقیقی مدعیان آشکار شد و آنها نتوانستند در میان شیعیان جایگاهی برای خود فراهم کنند. (1)بنابراین، نزاع آنان با سفرای امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به هیچ عنوان باعث دلسردی مردم از سازمان وکالت نبود.
گذشته از نقدهای یاد شده بر تحلیل قفاری از پایان یافتن دوران غیبت صغرا، به نظر میرسد از مهمترین عوامل پایان یافتن دوران غیبت صغرا این بوده که این دوران به خودی خود مطلوبیتی نداشته، بلکه این دوران مرحلۀ گذر از عصر حضور معصوم علیه السلام به عصر غیبت کامل معصوم بوده است. توضیح اینکه اقتضای عوامل غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف این بوده که آن حضرت رخ در نقاب غیبت بکشد و این غیبت تا زمانی ادامه خواهد داشت که فطرتهای مردم بیدار شود و ضرورت وجود او را بیابند و برای آمدنش لحظهشماری کنند و پس از آمدنش قدر و ارزشش را بدانند. بنابراین، برای رسیدن به این بلوغ چارهای از پنهانزیستن نبوده است. اما اگر
1) در اینباره برخی از تعابیر شیخ طوسی درباره مدعیان دروغین نیابت چنین است. وی دربارۀ شریعی مینویسد: «فلعنته الشیعة و تبرأت منه» (الغیبة للحجة، ص397). دربارۀ ابنهلال نوشته است: «فلعنوه _ الشیعة الجماعة _ و تبروأ منه» (الغیبة للحجة، ص399). دربارۀ ابنبلال مینویسد: «حتی تبرأت الجماعة منه و لعنوه» (الغیبة للحجة، ص400). دربارۀ حلّاج چنین آورده است: «و صیرّه ابوسهل احدوثة و ضحکة و یطنز به عند کل احد و شهّر امره عند الصغیر و الکبیر و کان هذا الفعل سبباً لکشف امره و تنفیر الجماعة منه» (الغیبة للحجة، ص402). دربارۀ شلمغانی مینویسد: «فاشتهر ذلک فی الطائفة فاجتمعت علی لعنه و البرائة منه» (الغیبة للحجة، ص411). نظرش دربارۀ ابودلف چنین است: «ما عرفناه قط اذا حضر فی مشهد الّا استخف به و لا عرفته الشیعة الّا مدة یسیرة و الجماعة تبرأ منه» (الغیبة للحجة، ص412). دربارۀ ابوبکر بغدادی مینویسد: «و امر ابیبکر البغدادی فی قلّة العلم و المروّة اشهر» (الغیبة للحجة، ص413). این تعابیر به خوبی نشانگر فقدان موقعیت مطلوب برای مدعیان بابیت در میان شیعیان است.
آن حضرت به ناگاه و بدون آمادگی نسبی شیعه، غیبت خود را آغاز میکرد، چهبسا شیرازۀ جامعۀ شیعی از هم میگسست و سیل شبهات و مشکلات و فشارها بنیان آن را از اساس فرو میریخت. بنابراین، برای رسیدن به وضعیت غیبت کامل معصوم علیه السلام چارهای نبود، جز اینکه در مقطعی محدود با وجود مخفی بودن امام علیه السلام از دیدگان شیعه، از طریق سفیران که با آن حضرت در ارتباط بودند و از جانب آن حضرت راهنمایی مستقیم میشدند، شیعیان را سرپرستی و هدایت کنند و آنان را برای ورود به مرحلۀ غیبت کامل آماده نمایند. طبیعی است که با تحقّق این هدف و انس شیعه با غیبت امام معصوم علیه السلام و دریافت این واقعیت که در دوران غیبت معصوم برای تدبیر شئون دینی و اجتماعی به عالمان و فرزانگان میتوان رجوع کرد، دیگر برای استمرار دوران سفارت دلیلی وجود نخواهد داشت؛ چرا که این مرحله برای انتقال از وضعیت حضور به وضعیت غیبت کامل پیریزی شده بود. براساس همین توضیح میتوان مسئلۀ کم شدن توقیعات امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به آخرین سفیر را نیز تحلیل کرد؛ چرا که وقتی تصمیم بر این بود که آرامآرام دوران سفارت پایان یابد و ارتباط شیعیان با امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف یکسره قطع شود، طبیعیترین حالت ممکن این است که این قطع ارتباط ناگهانی نباشد، بلکه با روبه پایان رفتن دوران سفارت ارتباط امام با شیعیان از طریق سفرا نیز آرامآرام محدود و محدودتر شود و در نهایت باب ارتباط بسته شود. بنابراین، کمتر بودن توقیعات امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف برای سفیر چهارم در قیاس با دیگر سفیران کاملاً طبیعی و منطقی است و بلکه اگر ما در عصر سفارت نایب چهارم با انبوهی از توقیعات مواجه بودیم، برایمان پرسش وجود داشت که چرا با وجود تصمیم بر پایان یافتن عصر سفارت این همه توقیع وجود دارد.
جناب علی بن محمد سمری از این مطلب آگاهی کامل داشت و هرگز در اهمیت منصب خود اندکی تردید نکرد و تا آخرین لحظات حیات با کمال جدّیت وظایف سفارت را انجام داد.
رونالدسن نیز که مدّعی شده احساس ناامیدی و بیاهمیت بودن منصب سفارت به نایب چهارم دست داده، بر مدّعای خود هیچ دلیلی ندارد و به تعبیر قفاری در جایی دیگر، او و دیگر مستشرقان براساس افکار الحادی خود رخدادهای تاریخی را تحلیل کردهاند. بنابراین، تحلیلهای آنان اگر بدون مدرک باشد، اندکی ارزش ندارد. البته قفاری که در آغاز کتابش خود را متعهّد دانسته در نقد عقاید شیعه فقط از منابع شیعه استفاده کند، گویا از سر ضیق خناق چارهای جز استناد به سخنان مستشرقان که در جاهای دیگر آنها را کافر خوانده، نداشته است و البته ما نیز حال ایشان را درک میکنیم.
قفاری در ادامه در فصلی با عنوان «چارچوب کلی قصه مهدی در باور شیعیان اثناعشری» چنین مینویسد:
کتابهای شیعه، رخدادهای جریان پیوند (2)حسن با مادر مهدی را همچون
1) قصة المهدی فی کتب الشیعة قصة غریبة، نسج الخیال خیوطها وبلغ مداه فی صیاغة أحداثها، وتحولت إلی أسطورة کبری لا تجد إلی العقل منفذًا، ولا فی الفطر السلیمة قبولاً حتی أنکرتها أکثر الفرق الشیعیة التی عاصرت ولادتها.ولنعرض لخطوطها العامة بدءًا من اختیار الحسن لأم المهدی المزعوم، إلی ولادة المهدی، واختفائه، ثم عودته، وسیرته.
2) ما اقتران الحسن بأم المهدی فقد صاغت کتب الشیعة أحداثه بما یشبه قصص ألف لیلة ولیلة، فاختیار الحسن العسکری للجاریة التی ینسبون لها الولد قد تم _ کما تصوره کتب الشیعة _ عن درایة بالغیب المستور، فهو یبعث خادمه لسوق بیع الجواری، ویعطیه أوصاف الجاریة، ونوع لباسها، والکلام الذی ستنطق به أثناء بیعها، وما یحدث أثناء المساومة، ویرسل معه کتابًا لها بالرومیة ما إن تنظر إلیه حتی تبکی بکاءً شدیداً وتتمسح به، وحینما یعجب الخادم من کل ذلک تکشف له عن هویتها وأنها ملیکة بنت یوشع بن قیصر ملک الروم. وتسرد له قصة حیاتها، ووقوف الکوارث أمام زواجها من خطابها، وأنها رأت فی منامها أن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم جاء یخطبها من المسیح وقال له: «یا روح الله جئتک خاطباً من وصیک شمعون فتاته ملیکة لابنی هذا، وأومأ بیده إلی أبی محمد» (الحسن العسکری).
قصههای هزار و یک شب ترسیم کردهاند. چنانکه کتابهای شیعه تصویر کردهاند، حسن عسکری کنیزی را با علم غیبی که از همگان پوشیده است اختیار کرد. او خادمش را به بازار کنیزفروشان میفرستد. همچنین اوصاف کنیز، نوع لباسش، سخنی که هنگام خریده شدنش به زبان جاری میکند و اتفاقاتی که هنگام معامله میافتد را برایش شرح میدهد. نامهای نیز به زبان رومی به او میدهد تا آن را به کنیز دهد. وقتی کنیز نامه را میبیند بسیار گریه میکند و بر آن دست میکشد. وقتی خادم تعجب میکند، کنیز هویت خود را آشکار میکند. او میگوید که ملیکه _ دختر یوشع، پسر قیصر پادشاه روم _ است و داستان زندگیاش را بازمیگوید و موانعی را که پیش روی ازدواجش با خواستگارانش پیش آمده به یاد میآورد. همچنین میگوید که در خواب دیده که پیامبر خدا او را از مسیح خواستگاری میکند و به او میگوید: «ای روح الله، من آمدهام از وصیّ تو، دخترش ملیکه را برای این پسرم خواستگاری کنم» و با دستش به ابومحمد (حسن عسکری) اشاره کرد.
سپس بارها خواب میبیند، تا آنجا که در عالم خواب، مادر حسن عسکری
به همراه مریم دختر عمران و هزار کنیز بهشتی به ملاقات او میروند و مریم
به او میگوید: «این بانوی زنان، مادر همسر تو ابومحمد است.» پس مادر مهدی
او را در آغوش میگیرد. او میگرید و از (1)اینکه حسن عسکری به دیدارش
1) م تتابع الرؤی علیها حتی تزورها فی المنام أم الحسن العسکری، ومعها مریم بنت عمران، وألف وصیفة من وصائف الجنان فتقول لها مریم: هذه سیدة النساء أم زوجک أبی محمد علیه السلام، فتتعلق بها أم المهدی وتبکی وتشکو إلیها امتناع الحسن العسکری من زیارتها، لکن أم الحسن قالت لها: إن ابنی محمد لا یزورک وأنت مشرکة بالله. ثم تمضی أحداث القصة حتی تسلم بتأثیر هذه المنامات، فتبدأ زیارات الحسن العسکری لها فی الأحلام.
نمیرود، شکایت میکند، ولی مادر حسن به او میگوید: «پسرم محمد تا زمانی که تو به خداوند مشرک هستی، به دیدارت نمیآید.» سپس ماجراهای قصه اتفاق میافتد تا آنجا که او در اثر این رویاها اسلام میآورد و دیدارهای حسن عسکری در عالم رویا آغاز میشود.
سپس ماجرای اسیر شدنش بهدست مسلمانان را بیان میکند. او میگوید که
برای پوشیده ماندن رازش، خود را نرجس نامیده و از مالکش خواسته او را جز به کسی که مورد رضایتش است _ کسی که به او در خواب ویژگیهایش الهام شده _ نفروشد. پس از آن به حسن میرسد و این دیدار برای او تازگی ندارد؛ زیرا او را میشناسد و پیش از این در عالم رویا با او دیدار کرده است. پس به او بشارت میدهد که فرزندی خواهد آورد که شرق و غرب دنیا را خواهد گرفت و جهان را از عدل و داد سرشار خواهد (1)کرد. (2)
در نقد سندی روایت مورد نظر قفاری از دو جنبه میتوان بحث کرد: بحث اول، بررسی منابعی است که روایت مورد نظر را نقل کردهاند که با این بررسی روشن خواهد شد آیا این روایت مقبول عالمان شیعه بوده است یا نه؛ و بحث دوم، بررسی سند این روایت است.
1) م تذکر قصة وقوعها فی أسر المسلمین، واختیارها لاسم «نرجس» إخفاءً لحقیقتها، ثم طلبها من مالکها ألا یبعها إلا لمن ترضاه وهو الذی یحمل المواصفات التی أوحی إلیه بها فی المنام، ثم تلتقی بعد ذلک بالحسن ولا تجد غراب فی لقائه لأنها تعرفه وتتصل به قبل ذلک من خلال الرؤی والأحلام، فیزف لها البشری بولد یملک الدنیا شرقًا وغربًا ویملأ الأرض قسطًا وعدلاً.
2) اصول مذهب الشیعة، ص1020 - 1021.
درباره اصل روایت مورد نظر و میزان اعتماد و اعتقاد عالمان شیعه به آن باید گفت که اولاً کهنترین منبع این روایت کتاب کمال الدین شیخ صدوق است و از عالمان بزرگ شیعه که پیش از ایشان میزیستهاند، برخی همچون شیخ کلینی این روایت را در کتاب خود ثبت نکردهاند و برخی دیگر آن را نپذیرفتهاند. برای نمونه، شیخ نعمانی مادر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را کنیزی سیاه میداند (1)و نویسنده اثبات الوصیة در اینباره
چنین مینویسد:
اساتید ثقۀ ما چنین روایت کردهاند که یکی از خواهران ابوالحسن علی بن محمد علیه السلام، کنیزی داشت که در خانهاش متولد شده بود و به دست خودش او را تربیت کرده بود و نامش نرجس بود... . (2)
نویسنده کتاب هدایة الکبری _ که پیش از شیخ صدوق میزیسته _ معتقد است حضرت نرجس، کنیز حضرت حکیمه بوده است. (3)
افزون بر این، از میان دانشمندان بزرگی که پس از شیخ صدوق میزیستهاند، برخی همچون شیخ مفید، این روایت را نقل نکردهاند و برخی دیگر، آن را نپذیرفتهاند. نویسنده عیون المعجزات که معاصر شیخ طوسی بوده است چنین مینویسد:
در کتابهای بسیاری و در روایات فراوان صحیحی چنین خواندم که حکیمه _ دختر ابیجعفر محمد بن علی علیه السلام _ کنیزی داشت که در خانهاش متولد شده و توسط او تربیت شده بود و نرجس نام داشت. (4)
ثانیاً گرچه شیخ صدوق و شیخ طوسی روایت مورد نظر را در کتابهای خود ثبت
کردهاند، اما این دو دانشمند بزرگ در کتابهای خود، احادیث دیگری هم آوردهاند که بر اساس آنها، حضرت نرجس کنیز حضرت حکیمه بوده است و نه ملیکه نوه پادشاه روم. شیخ صدوق به فاصله یک روایت، پس از آنکه حدیث مورد نظر را نقل میکند، به نقل از حکیمه چنین میگوید:
برای من کنیزی بود که به او نرجس گفته میشد. روزی برادرزادهام مهمان من بود. او به نرجس نگاه میکرد. گفتم: سرور من، شاید او را میخواهی! آیا او را به شما بدهم؟... (1)
این حدیث را شیخ طوسی نیز روایت کرده است. (2)از این رو، نمیتوان حتی
به امثال شیخ صدوق و شیخ طوسی اعتقاد به مضمون این روایت را قاطعانه
نسبت داد.
پس آقای قفاری در اینکه این روایت را از باورهای شیعیان میداند و چنانکه از عنوان کتابش برمیآید، آن را از اصول مذهب شیعه امامیه خوانده، به خطا رفته است. او تنها میتواند ادعا کند که این روایت از سوی برخی عالمان شیعه پذیرفته شده است. البته روشن است که نمیتوان اعتقاد یک یا چند عالم شیعه را به اصل مذهب تشیع نسبت داد؛ بهویژه با توجه به اینکه بسیاری از عالمان شیعه به صراحت این باور را نفی کردهاند.
چنانکه گذشت، کهنترین منبع این روایت کتاب شیخ صدوق است (3)
به جز محمد بن بحر شیبانی که کشی او را متهم به غلو کرده است (اختیار معرفة الرجال، ج1، ص362) راویان این روایت همگی مهمل هستند و از آنها در کتابهای رجالی نامی به میان نیامده
است. آیتالله خویی رحمة الله در توصیف روایتی دیگر _ که راویان آن تقریباً همان راویان روایت مورد بحث هستند _ مینویسد: «هذه الروایة ضعیفة السند جداً فإن محمد بن بحر لم یوثق و هو متهم بالغلو و غیره من رجال سند الروایة مجاهیل» (معجم رجال الحدیث، ج9، ص82). این ماجرا را شیخ طوسی و طبری نیز از محمد بن عبدالمطلب از محمد بن بحر و او از بشر بن سلیمان روایت کردهاند (الغیبة للحجة، ص207؛ دلائل الامامة، ص487) که دو نفر اخیر به همان مشکل پیشگفته مبتلا هستند و محمد بن عبدالمطلب نیز توثیق نشده است. نجاشی نیز میگوید: اکثر اصحاب ما او را تضعیف میکنند (رجال نجاشی، ص396).
و سندی1) کمال الدین و تمام النعمة، ص426.
2) الغیبة للحجة، ص244.
3) کمال الدین و تمام النعمة، ص417. سند این روایت بدین صورت است: محمد بن علی بن حاتم النوفلی قال: حدثنا أبو العباس أحمد بن عیسی الوشاء البغدادی قال: حدثنا أحمد بن طاهر القمی قال: حدثنا أبوالحسین محمد بن بحر الشیبانی قال: حدثنا بشر بن سلیمان النخاس.
که وی برای این روایت بیان میکند، ضعیف به شمار میآید.
بنابراین اساساً این روایت حتی طبق مبانی عالمان شیعه ضعیف است و
بهرهای از حجیت ندارد. از اینرو اگر اشکالی متوجه آن باشد به جایی آسیب وارد نخواهد شد.
درباره این ادعای قفاری که بیشتر شیعیان معاصر تولد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، منکر ولادت بودند، پیش از این به تفصیل سخن گفته شد. اما درباره روایت مربوط به مادر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف باید گفت با وجود اینکه قفاری، به صورت شفاف انتقاد خود بر این روایت را بیان نکرده است که به چه دلیل آن را نپذیرفتنی میداند؟ با این وجود در این باره دو احتمال وجود دارد:
احتمال نخست اینکه آنچه باعث انکار او شده است، غیرعادی بودن ماجرای بیان شده در این روایت است. این مطلب را میتوان از این تعبیر او دریافت که در ادامه درباره کیفیت بارداری حضرت نرجس مینویسد: «و امّا حملها بالمهدی فاغرب واعجب.» گویا به صورت غیرمستقیم میخواهد این ماجرا را به دلیل غیرطبیعی بودنش در نظر مخاطب سست جلوه دهد؛ همچنانکه از تشبیه این ماجرا
به داستانهای هزار و یک شب نیز پیداست.
احتمال دیگر این است که آنچه قفاری را به انکار این ماجرا واداشته، سخن به میان آمدن از آگاهی امام هادی علیه السلام از غیب است: «فاختیار الحسن العسکری للجاریة التی ینسبون لها الولد قد تم عن درایة بالغیب المستور.»
مناسب بود آقای قفاری _ که جریان تولد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را شبیه قصههای هزار و یک شب خوانده است _ به طور شفاف بیان میکرد که به نظر او مرز میان حقیقت و افسانه چیست و با چه معیاری میتوان واقعیتها را از داستانهای دروغین بازشناسی کرد؟ آیا آنچنانکه او پنداشته، هر رخدادی که برخلاف روال عادی و به ظاهر عجیب بود را میتوان به همین بهانه، قصۀ هزار و یک شب خواند؟
بجاست برای شناختن قدر و اندازه معیار آقای قفاری، نظری گذرا به قرآن کریم بیفکنیم. در آغاز قرآن و در آیات نخستین سوره بقره، داستان حضرت آدم علیه السلام آمده است؛ اینکه خداوند آدم علیه السلام را از گِل آفرید و در او از روح خود دمید و او به انسانی زنده تبدیل شد؛ اینکه حوا از آن آفریده شد و اینکه جایگاه او در ابتدا بهشت بود و با فریب شیطان به زمین هبوط کرد. پس از سوره بقره، در نخستین آیات سوره آلعمران، داستان حضرت مریم علیها السلام آمده است که هرگاه زکریا علیه السلام در محراب بر او وارد میشد، نزد او از غذاهای بهشتی میدید و فرشتگان با مریم سخن میگفتند و به او بشارت میدادند که خداوند او را برگزیده و پاک ساخته و بر تمام زنان عالم برتری داده است. همچنین به او نوید دادند که خداوند به او پسری عنایت میکند. پس او بدون داشتن همسر باردار شد. در ادامه، داستان اصحاب کهف آمده است که به خوابی طولانی فرو رفتند؛ آنان سیصد و نُه سال، بدون اینکه در این مدت طولانی غذایی بخورند و
آبی بنوشند، همچنان زنده و سالم ماندند.
اینها برخی از دهها رخداد عجیب و غریب و به ظاهر باورنکردنی است که به گواهی قرآن، در گذشتۀ تاریخ اتفاق افتاده است و در آن هیچ تردیدی نیست. آقای قفاری و همفکرانش نیز چارهای جز فرود آوردن سر تسلیم در برابر آن ندارند. حال اگر ملحدی داستانهای یادشده و داستانهای مشابه را به بهانه غرابت آن، قصههای هزار و یک شب بخواند، آقای قفاری به او چه پاسخ خواهد داد و در برابر او چه موضعی خواهد گرفت؟ مگر نه این است که داستان حضرت یوسف علیه السلام که قرآن از آن به عنوان «احسنالقصص» یاد کرده است، با یک خواب شروع میشود و با تفسیر و تعبیر همان خواب پایان مییابد. در میان آن، خواب پادشاه است که داستان را جذابتر و خواندنیتر میکند و به تعبیر دیگر، محور تمام قصه، رویاست. آقای قفاری چه تحلیلی از این داستان ارائه میدهد و در برابر آن، چه موضعی میگیرد؟ آیا به خود حق میدهد که به دلیل غرابت این داستان یا محور بودن رویا، آن را انکار کند. آیا اگر ملحدی چنین کرد، او را معذور میدارد و حق به جانبش میخواند؟ البته روشن است که آقای قفاری نمیتواند با این استدلال که داستانهای یادشده در قرآن آمده، اما جریان مربوط به امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در قرآن نیامده، ماجرای مربوط به آن حضرت را انکار کند؛ زیرا اولاً مقصود ما از آوردن نمونههای قرآنی ادعای وجود این داستان در قرآن نیست؛ بلکه مقصود این است که استبعاد صحت این ماجرا بشکند و روشن شود که چنین اتفاقات به ظاهر بعیدی در گذشته پیاپی رخ دادهاند و قرآن به تحقق برخی از آنها گواهی داده است. بنابراین به صرف استبعاد تحقق آن نمیتوان آن را منکر شد. ثانیاً اگر قفاری به بهانه ذکر نشدن در قرآن، این ماجرا را انکار کند، اولاً تمام استدلال او برای ساختگی بودن این ماجرا، ذکر نشدن آن در قرآن است و نیاز به توضیح نیست که شیعیان نیز مدعی وجود این داستان در قرآن نیستند. ثانیاً اهل تحقیق نیک میدانند که بسیاری از باورهای تردیدناپذیر اهلسنت همچون حدیث
عشره مبشره در قرآن نیامده است. بنابراین، نبودن یک مسئله در قرآن را نمیتوان دلیل بیاساس بودن آن پنداشت.
افزون بر آنچه گذشت، بجاست آقای قفاری _ که با ژستی روشنفکرمآبانه داستان مورد نظر را افسانه و قصه هزار و یک شب میخواند _ نظری گذرا به منابع اهلسنت بیفکند تا ببیند دانشمندان بزرگ اهلسنت در نقل چنین ماجراهایی اگر از شیعه سبقت نگرفته باشند از آنها عقبتر نیستند و اگر به این بهانه بتوان چیزی را انکار کرد، بسیاری از باورهای اهلسنت، از تیغ تیز نقد در امان نخواهد ماند. برای نمونه، فخر رازی، مفسر بزرگ اهلسنت، درباره کرامات عمر چنین مینویسد:
روایت شده است که رود نیل در عصر جاهلیت هر ساله یکبار از جریان میافتاد و تا دختر زیبارویی در آن انداخته نمیشد، جاری نمیگشت. در دوره اسلام عمرو بن عاص این ماجرا را به عمر گفت و عمر بر روی سفالی چنین نوشت: «ای نیل، اگر به فرمان خداوند جاری بودی، پس جاری شو و اگر به امر خود جاری بودی، ما را به تو نیازی نیست.» این سفال به نیل انداخته شد و رود به جریان افتاد و از آن پس دیگر از جریان بازنایستاد. (1)
و باز مینویسد:
در مدینه زلزلهای رخ داد. عمر با تازیانه خود بر زمین زد و گفت: «به اذن خداوند بایست!» پس زمین از حرکت بازایستاد و از آن پس در مدینه زلزلهای رخ نداد. [همچنین] بعضی از خانههای مدینه آتش گرفت. عمر بر سفالی نوشت: «ای آتش، به اذن خداوند خاموش شو!» آن سفال را در آتش انداختند و بلافاصله خاموش شد. روایت شده است که سفیر پادشاه روم به قصد ملاقات با عمر، به شهر وارد شد و از خانۀ او پرسید و گمان میکرد خانۀ او مانند قصر پادشاهان است. به او گفتند که خانۀ او چنین نیست و او
1) تفسیر الرازی، ج21، ص87.
اکنون در بیابان در حال خشتزنی است. سفیر به بیابان رفت و عمر را در حالیکه تازیانهاش را زیر سرش گذاشته و بر روی خاک خوابیده بود، مشاهده کرد. از این وضعیت تعجب کرد و گفت: «اهل مشرق و مغرب از این میترسند، در حالیکه او اینچنین است.» سپس با خود گفت: «من او را میکشم و مردم را از دستش راحت میکنم.» تا شمشیر را بلند کرد خداوند از زمین دو شیر بیرون آورد. آنها به سوی او حمله بردند؛ ترسید و شمشیرش را انداخت. عمر از خواب بیدار شد و چیزی ندید و از او سؤال کرد. سفیر جریان را شرح داد و سپس اسلام آورد. (1)
اینها و نمونههای دیگر، مواردی هستند که دانشمندان اهلسنت آنها را پذیرفته و در کتابهای خود ثبت کردهاند که به روشنی نشان میدهد معیار پذیرش یک پدیده، عادی بودن آن نیست و نمیتوان به دلیل غرابت چیزی، آن را انکار کرد. به تعبیر دیگر، ادعای قفاری با باور اندیشمندان سنی نیز در تعارض است و روایات و کلمات پیشگفته بر این مطلب دلالت دارند که حتی در مرتکزات ذهنی عالمان اهلسنت نیز این امر پذیرفته شده بوده است که نمیتوان یک روایت یا گزارش تاریخی را به بهانه غرابت آن دروغ خواند. بنابر این ادعای قفاری به اجماع شیعه و سنی پذیرفتنی نیست.
احتمال دوم در کلمات پیشگفته قفاری این بود که آنچه باعث شده او داستان مادر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را افسانه بخواند، این است که در آن به امام هادی علیه السلام بهرهمندی از علم غیب نسبت داده شده است.
در اینباره، باید به چند مطلب اشاره کرد:
1) تفسیر الرازی، ج21، ص88.
آلوسی، مفسر بزرگ اهلسنت در اینباره مینویسد:
علم غیبی که از غیر خداوند نفی میشود، علمی است که برای ذات او و بدون واسطه باشد. چنین علمی برای هیچ موجودی در زمین و آسمانها امکانپذیر نیست؛ زیرا غیر از خداوند همه موجودات ذاتاً و صفتاً ممکنالوجودند و این ویژگی باعث میشود چیزی بدون واسطه برایشان ثابت نباشد... و آنچه از علم غیب برای خواص حاصل شده است از سنخ علم غیبی نیست که از غیرخداوند نفی شده است؛ زیرا روشن است که این علم غیب را خداوند به آنان افاضه کرده است. (3)
در وهله اول چنین به ذهن آید که از غیبی که بر همگان مستور است، تنها پیامبران اطلاع مییابند؛ اما با توجه به آیات دیگری از قرآن کریم روشن میشود که
این برداشت اولیه درست نیست. برای نمونه در قرآن کریم، درباره حضرت مریم علیها السلام چنین میخوانیم:
«وَإِذْ قَالَتِ الْمَلَائِکَةُ یَا مَرْیَمُ إِنَّ الله اصْطَفَاکِ وَطَهَّرَکِ وَاصْطَفَاکِ عَلَی
نِسَاءِ الْعَالَمِینَ»؛ (1)
و [یاد کن] هنگامی را که فرشتگان گفتند: ای مریم، خداوند تو را برگزیده و پاک ساخته و تو را بر زنان جهان برتری داده است.
در ادامه نیز چنین آمده است:
«إِذْ قَالَتِ الْمَلَائِکَةُ یَا مَرْیَمُ إِنَّ الله یُبَشِّرُکِ بِکَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِیحُ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ وَجِیهاً فِی الْدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ وَمِنَ الْمُقَرَّبِینَ»؛ (2)
[یاد کن] هنگامی [را] که فرشتگان گفتند: ای مریم، خداوند تو را به کلمهای از جانب خود، که نامش مسیح، عیسی بن مریم است مژده میدهد، در حالی که [او] در دنیا و آخرت آبرومند و از مقربان [درگاه خدا] است.
به گواهی این آیات، با اینکه حضرت مریم علیها السلام پیامبر نبود، اما اولاً با فرشتگان _ که از عالم غیب هستند _ ارتباط برقرار کرد که نفس این ارتباط و تکلّم با فرشتگان، از آنجا که آنان از دایره شهود انسانهای عادی هستند، به معنای ورودشان به حوزه عالم غیبت است. ثانیاً حضرت مریم به تعلیم فرشتگان، از فرزنددار شدن خود باخبر شد، همچنانکه تجلی جبرئیل بر آن حضرت هنگام باردار شدن به حضرت عیسی علیه السلام مصداق دیگری از اظهار غیب بر غیررسول است.
نمونه دیگر، مادر حضرت موسی علیه السلام است. در قرآن در اینباره چنین میخوانیم:
«وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ وَلَا تَخَافِی وَلَا تَحْزَنِی إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ»؛ (3)
و به مادر موسی وحی کردیم که: او را شیر ده، و چون بر او بیمناک شدی او را در نیل بینداز، و مترس و اندوه مدار که ما او را به تو بازمیگردانیم و از [زمرۀ] پیمبرانش قرار میدهیم.
از این آیه چنین برمیآید که به مادر موسی _ با اینکه پیامبر نبود _ وحی شد و دوم اینکه او از دو خبر غیبی اگاهی یافت؛ یکی بازگشت موسی علیه السلام به دامان مادر و دیگری قرار گرفتن او در زمرۀ پیامبران. بنابراین، خداوند فقط پیامبران را از غیب باخبر نمیکند و غیرپیامبران نیز میتوانند از غیب آگاه شوند.
افزون بر آیات یادشده، برخی از دانشمندان سنیمذهب، به این نکته تصریح کردهاند که آگاهی از غیب، مخصوص پیامبران نیست. برای نمونه، فخر رازی _ مفسر بزرگ اهلسنت _ در تفسیر آیه «عَالِمُ الْغَیْبِ فَلَا یُظْهِرُ عَلَی غَیْبِهِ أَحَداً» (1)
چنین مینویسد:
بدان که بدون تردید مراد خداوند از آیه یادشده این نیست که خداوند بهجز پیامبران کسی را از غیب مطلع نمیکند. بر این مطلب دلایل متعددی دلالت میکنند: اول اینکه براساس احادیث قریب به تواتریشقا و سطیحا که کاهن بودند پیش از ظهور حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم از ظهور آن حضرت خبر دادند و در میان عرب به داشتن چنین دانشی مشهور بودند... دوم اینکه تمام ارباب ملل و ادیان، به صحت علم تعبیر خواب و اینکه گاهی معبّر از حوادث آینده خبر میدهد و در خبرش صادق است، اتفاق نظر دارند... و ثالثاً.... و رابعاً... . (2)
همچنین محدثان و مورخان اهلسنت، در شرح حال خلیفۀ دوم نوشتهاند که او در روز جمعهای در میان خطبه و بدون مناسبت به ناگاه فریاد برآورد: «ساریه کوه کوه» و چون از علت اینکار جویا شدند گفت: «به خاطرم گذشت که مشرکان میخواهند بر لشکر مسلمانان یورش برند. از این رو، فریاد زدم به کوه پناه ببرید.» پس از یک ماه، لشکر تحت امر ساریه، با پیروزی بازگشت و گفتند که در همان روز جمعه
و در همان ساعت، صدایی شبیه صدای عمر شنیدند که فریاد میزد: «ساریه کوه کوه» و لشکر به کوه پناه برد و بر دشمن غلبه یافت. (1)
در صحیح بخاری از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم چنین روایت شده است:
همانا در قوم بنیاسرائیل، مردانی بودند که بدون اینکه پیامبر باشند با آنها تکلم میشد و اگر در امت من کسی اینچنین باشد، عمر است. (2)
قسطلانی _ عالم سنیمذهب _ در شرح این روایت مینویسد:
این کلام حضرت که «اگر در امت من کسی باشد...» برای تردید نیست، بلکه برای تأکید است؛ مانند اینکه گفته میشود اگر برای من دوستی باشد فلانی است. (3)
نووی _ دیگر عالم بزرگ اهلسنت _ نوشته است:
علما درباره مقصود از واژه «محدثون» (کسانی که با آنها تکلم میشد) اختلاف نظر دارند. ابنوهب گفته است: یعنی به آنها الهام میشد، و برخی گفتهاند: اگر گمانشان به چیزی رفت در گمانشان صائب هستند، و برخی گفتهاند: فرشتگان با آنها سخن میگویند. (4)
آنچه گذشت، بخشی از سخنان دانشمندان اهلسنت درباره اختصاص نداشتن علم غیب به پیامبران بود. حال پرسش ما از آقای قفاری این است که آیا فرشتگانی که به مریم علیها السلام بشارت دادند و بر او تجلی کردند، از تجلی بر شخص دیگری عاجزند و آیا خدایی که به مادر موسی علیه السلام الهام کرد، نمیتواند به شخص دیگری الهام کند؟ آیا آن خدایی که به اعتقاد اهلسنت به عمر الهام کرد و او را از
واقعهای که صدها فرسنگ دورتر اتفاق افتاد باخبر ساخت، از الهام بر دیگران بخل میورزد؟ آیا دلیلی بر اختصاص این الهامها به افراد یادشده وجود دارد؟ چگونه آقای قفاری میتواند اثبات کند که برای حضرت مریم و مادر موسی علیهما السلام و خلیفه دوم و دیگران، آگاهی از عالم غیب امکانپذیر است، اما چنین چیزی درباره امام هادی علیه السلام یا دیگر ائمه اهلبیت علیهم السلام ممکن نیست؟ به تعبیر دیگر، ادعای قفاری با باور اندیشمندان سنی مذهب نیز در تعارض است؛ زیرا روایات و کلمات پیشگفته بر این مطلب دلالت دارد که حتی در مرتکزات ذهنی عالمان اهلسنت نیز این امر پذیرفته شده بوده است که نمیتوان یک روایت یا گزارش تاریخی را به صرف اینکه به غیر پیامبران علم غیب نسبت داده، دروغ خواند. بنابر این ادعای قفاری به اجماع شیعه و سنی پذیرفتنی نیست.
از آنچه بیان کردیم، روشن شد که روایت مورد نظر آقای قفاری _ روایت سرگذشت مادر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف _ را نه میتوان به دلیل غرابت و غیرعادی بودنش نفی کرد و نه میتوان آن را به دلیل اینکه بر آگاهی امامهادی علیه السلام از غیب دلالت دارد، منکر شد. به تعبیر دیگر، مبنایی که قفاری درانداخته نه پذیرفته شدۀ اندیشمندان شیعی است و نه مقبول عالمان اهلسنت.
در پایان این بخش توجه به این نکته ضروری است که گرچه در اینباره که حضرت نرجس کنیز حضرت حکیمه بوده است یا ملیکه نوه قیصر روم، اختلاف است، ولی در اصل اینکه ایشان همسر امام حسن عسکری علیه السلام و مادر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و کنیز بوده، اتفاق نظر وجود دارد. بر این اساس، نمیتوان به بهانه اختلاف درباره سرگذشت آن حضرت، اصل مسئله را سست جلوه داد. وجود گزارشهای گوناگون درباره سرگذشت مادر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف با توجه به چند نکته طبیعی و پذیرفتنی است:
کنیزان داشتهاند، همچنین به دلیل اینکه در خانه افراد سرشناس معمولاً چندین کنیز و خادم حضور داشتهاند، نمیتوان انتظار داشت که تاریخ و سرگذشت زندگی تکتک آنان بهویژه سرگذشت آنان پیش از ارتباط با بیت امامت، همانند سرگذشت زندگی زنان آزاده شفاف و بدون ابهام باشد.
پاسخ شبهه یادشده این است که مقصود از «ام الحسن» در روایت مورد نظر همسر امام هادی علیه السلام نیست، بلکه مقصود حضرت زهرا علیها السلام است و اطلاق واژه «ام» بر جده و «اب» بر جد، در میان عرب شایع است؛ همچنانکه «ابن» و «بنت» بر فرزند و فرزندِ
فرزند، ولو با چندین واسطه باشد، بسیار اطلاق میشود. آنچه مطلب پیشگفته را تأیید میکند، نقل همین حدیث به روایت شیخ طوسی است که در آن به این مطلب تصریح شده است:
فقالت سیدة النساء علیها السلام... فقولی أشهد أن لا إله إلّا الله و أنّ أبی محمّداً
رسول الله. (1)
در کتاب دلائل الامامة نیز چنین میخوانیم:
فأریت أیضاً بعد أربع عشرة لیلة کان سیدة النساء فاطمة علیها السلام و معها مریم بنت عمران... . (2)
در اینکه یک مسلمان میتواند در عالم بیداری _ چه رسد به عالم خواب _ به دیدار مشرکی برود و با او گفتوگو و تعامل داشته باشد، تردیدی نیست. گمان نمیکنم این مطلب حتی بر جاهلی پوشیده باشد، چه رسد به عالمان شیعه که به تعبیر آقای قفاری این روایت را جعل کردهاند؛ زیرا در قرآن کریم به صورت مکرر از
گفتوگو و دعوت و محاجه پیامبران الهی، بهویژه پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم با مشرکان سخن گفته شده است. اگر در این روایت از امتناع امام حسن علیه السلام برای دیدار با حضرت نرجس به دلیل مشرک بودن ایشان سخن به میان میآید، به این دلیل است که از عشق وافر حضرت نرجس به امام حسن علیه السلام بهره برده شود و انگیزه ایشان برای اختیار اسلام افزایش پیدا کند. این شیوهای تربیتی است که در میان عقلا مرسوم است و خداوند نیز آن را در قرآن کریم به کار برده است. به دلیل علاقه انسانها به لذت، راحتی و نعمتهای مادی و معنوی، خداوند با دادن وعده نعمتهای بهشتی، مردم را به ایمان و پذیرش اسلام تشویق کرده است؛ همچنان که گاه والدین برای اینکه فرزندشان به رفتاری رو آورد یا از عملی خودداری کند او را از آنچه دوست میدارد بازمیدارند تا انگیزهاش برای انجام یا ترک عمل مورد نظر افزایش یابد.
در این بخش قفاری به یک روایت استناد کرده است؛ روایتی که از آشکار نبودن نشانههای بارداری در مادر امام مهدی در غروب روز پیش از تولد امام سخن میگوید و البته در آخر همین روایت چنین آمده است که حتی مادر امام مهدی تا آن زمان از باردار بودن خود بیاطلاع بود. سند این روایت ضعیف است. (3)
درباره مخفی بودن آثار بارداری حتی تا غروب روز قبل از تولد امام مهدی روایات دیگری نیز وجود دارد که اسناد همه آنها ضعیف است. این روایات بدین قرارند:
حدثنا محمد بن الحسن بن الولید _ رضی الله عنه _ قال: حدثنا محمد بن یحیی العطار قال: حدثنا أبو عبدالله الحسین بن رزق الله قال: حدثنی موسی بن محمد بن القاسم بن حمزة بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن أبی طالب علیهم السلام قال: حدثتنی حکیمة... ( کمال الدین و تمام النعمة، ص424). این روایت نیز ضعیف به دلیل مهمل بودن موسی بن محمد ضعیف است (مستدرکات، ج8، ص32).
حدثنا أبوالمفضل محمد بن عبدالله، قال: حدثنی محمد بن إسماعیل الحسنی، عن حکمیة (دلائل الامامة، ص497). این روایت نیز به دلیل مهمل بودن محمد بن اسماعیل ضعیف است (مستدرکات، ج6، ص460).
أخبرنی أبو الحسین محمد بن هارون، قال: حدثنی أبی _ رضی الله عنه _ قال: حدثنا أبو علی محمد بن همام، قال: حدثنا جعفر بن محمد، قال: حدثنا محمد بن جعفر، عن أبی نعیم عن محمد بن القاسم العلوی، قال: دخلنا جماعة من العلویة علی حکیمة... (دلائل الامامة، ص499). این حدیث نیز به سبب مهمل بودن محمد بن القاسم ضعیف است (مستدرکات، ج7، ص293).
تذکر این نکته نیز ضروری است که این مطلب که مادر امام مهدی نیز از باردار بودن خود بیاطلاع بودند، تنها در همان روایت نخست به صراحت آمده است که به دلیل ضعف سند قابل
اعتماد نیست.
1) أما حملها بالمهدی فأغرب وأعجب، إذ لم یظهر علیها أثر الحمل مع أن حکیمة بنت محمد_ کما یقولون _ حاولت التثبت من حملها فوثبت إلیها _ کما تزعم روایاتهم _ فقلبتها ظهراً لبطن فلم تر فیها أثراً للحمل، وعادت إلی الحسن وأخبرته، لکنه أکد لها وجود الحمل وقال لها: «إذا کان وقت الفجر یظهر لک الحبل». والأغرب من ذلک أن أم الولد نفسها حتی لیلة ولادتها لم تعلم بأمر حملها حتی قالت لحکیمة: «یا مولاتی ما أری بی شیئًا من هذا». ویبدو أن نفی ظهور أثر الحمل علیها هی حیلة أو محاولة للتخلص مما ثبت حتی لدی الشیعة من قیام جعفر (أخی الحسن العسکری) بحبس نساء الحسن وإمائه _ بعد وفاة الحسن _ لاستبرائهن حتی ثبت للقضای والسلطان براءة أرحامهن من الحمل، وتم بعد ذلک قسمة میراث الحسن.
2) اصول مذهب الشیعة، ص1021.
3) کمالالدین و تمام النعمة، ص426. سند این روایت به این صورت است: حدثنا الحسین بن أحمد بن إدریس _ رضی الله عنه _ قال: حدثنا أبی، قال: حدثنا محمد بن إسماعیل قال: حدثنی محمد بن إبراهیم الکوفی قال: حدثنا محمد بن عبدالله الطهوی قال: قصدت حکیمة... . این حدیث، به دلیل مهمل بودن محمد بن عبدالله الطهوی ضعیف است (مستدرکات علم رجال الحدیث، ج7، ص190).
گفتنی است در این صفحات عمده روایاتی که نویسنده به آنها استناد کرده، روایت حکیمه است. این روایت که جریان ولادت امام مهدی را گزارش کرده، از آنجا که با اسناد متعددی به دست ما رسیده است (1)کثرت آن باعث تقویت روایت شده و لذا اصل ماجرای تولد امام مهدی به وسیله آنها اثباتپذیر است، گرچه ممکن است نتوان ویژگیهای خاصی که در یک نقل آمده و در نقلهای دیگر وجود ندارد را به دلیل ضعف سند آن روایت خاص اثبات کرد. بنابر این اثبات نشدن مسئله مخفی بودن آثار بارداری در روز پیش از تولد امام مهدی _ که از ویژگیهای برخی روایات است که اسنادی ضعیف دارند _ به معنای نفی حد مشترک روایت حضرت حکیمه _ که در روایات متعددی نقل شده و کثرت آن موجب اطمینان به صدور آن میشود _ نیست.
دومین نکتهای که تذکر آن در اینجا ضروری است، این است که باید میان آشکار نشدن آثار بارداری در طول دوران بارداری مادر امام مهدی و آشکار نبودن آثار بارداری در غروب روز پیش از تولد آن حضرت تفاوت بگذاریم. آنچه روایاتش ضعیف است و قابل اثبات نیست، هویدا نبودن آثار در غروب پیش از تولد است؛ اما
1) کمالالدین و تمام النعمة، ص424، 426؛ دلائل الامامة، ص497 و 499؛ الغیبة للحجة، ص204، 237، 238 و 239.
مسئله مخفی بودن آثار بارداری در مادر امام مهدی در طول دوران بارداری از روایاتی متعدد قابل اثبات است؛ زیرا این روایات یکدیگر را تقویت کرده و تعدد آنها موجب اطمینان به صدور آن میشود. توضیح اینکه روایاتی که از آشکار نشدن آثار بارداری در مادر امام مهدی سخن میگویند را به دو دسته میتوان تقسیم کرد: روایاتی که تصریح به این مطلب دارند و روایاتی که به التزام بر این معنا دلالت دارند.
دسته نخست، روایت حضرت حکیمه است که در آن حضرت حکیمه چگونگی تولد امام مهدی را گزارش میدهد و با تعابیری همچون «فَقَلَبْتُهَا ظَهْراً لِبَطْنٍ فَلَمْ أَرَ بِهَا أَثَرَ حَبَلِ» به صراحت از روشن نبودن نشانههای بارداری تا شب تولد سخن میگوید. این حدیث را شیخ صدوق با دو سند (1)و نیز طبری با دو سند (2)نقل کردهاند.
دسته دوم، نقل شیخ طوسی از حضرت حکیمه است که به پنج سند آن را روایت کرده است. (3)تعبیر حضرت حکیمه در این روایت این است: «فَقُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاکَ یَا سَیِّدِی! الْخَلَفُ مِمَّنْ هُوَ؟ قَالَ: مِنْ سَوْسَنَ فَأَدَرْتُ طَرْفِی فِیهِنَّ فَلَمْ أَرَ جَارِیَةً عَلَیْهَا أَثَرٌ غَیْرَ سَوْسَنَ.» اگرچه این روایت به ظاهر از آشکار بودن نشانههای بارداری سخن میگوید، اما با دقت در آن روشن میشود که این نقل نیز بر مخفی بودن اثر بارداری در طول دوران آن دلالت دارد و مقصود از آشکار بودن این نشانهها، آشکار بودن آن در طول دوران بارداری نیست، بلکه مقصود روز قبل از تولد است. توضیح اینکه وقتی حضرت حکیمه وقتی متوجه میشود که بناست فرزند امام حسن متولد شود، میپرسد: از چه کسی؟
در سؤال ایشان دو احتمال وجود دارد: نخست اینکه چند نفر از کنیزان باردار بودهاند و ایشان برای تعیینِ شخص میپرسد؛ دوم اینکه پیش از آن زمان نشانه
بارداری در کسی نبوده و به همین دلیل حضرت حکیمه از اینکه در بیت امام حسن علیه السلام کنیزی بار دار است مطلع نبوده و سؤال برای شناسایی کنیز باردار است. قرینه داخلی روایت احتمال اول را نفی میکند؛ زیرا در روایت به صراحت آمده است که در هیچ کدام از کنیزان اثر حمل نبود جز حضرت نرجس؛ بنابر این سؤال حضرت حکیمه برای تعیین نبوده، بلکه برای شناسایی تنها کسی بوده که باردار بوده است. نتیجه اینکه اثر حمل در حضرت نرگس تا آن زمان اشکار نبوده و لذا حضرت حکیمه هم پیش از آن متوجه نشده بود؛ ولی در روز چهاردهم شعبان، آثار بارداری را در حضرت نرگس مشاهده میکند.
روایات یادشده از سوی روایات دیگری نیز تأیید میشوند؛ مانند روایاتی که امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را به حضرت موسی علیه السلام در مخفی بودن ولادت تشبیه کردهاند (1)یا روایاتی که از مخفی بودن ولادت امام مهدی سخن میگویند. (2)مجموعه روایات یادشده یکدیگر را تصدیق میکنند و به نظر میرسد این روایات، صرفنظر از روایات مشترکالسند به اندازهای هست که از مجموع آنها بتوان به صحت اصل مشترک بین آنها _ یعنی آشکار نشدن نشانههای بارداری در مادر امام مهدی در طول دوران بارداری _ اطمینان حاصل کرد؛ اگرچه در اینباره که در روز قبل از تولد امام مهدی
آیا اثر حمل در مادر گرامی آن حضرت آشکار بوده یا نه، نتوان به جمعبندی
دقیقی رسید.
در پاسخ به اشکال قفاری باید گفت: آری، شیعه بر این باور است که بارداری حضرت نرجس به صورت غیرطبیعی و اعجازگونه انجام گرفت؛ زیرا حکومت وقت به وسیله قابلهها، وضعیت بارداری همسران و کنیزان امام حسن علیه السلام را کنترل میکرد تا
در صورت تولد فرزند پسر، فوری او را به قتل برساند. طبیعی است که محافظت از جان امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف _ که آخرین ذخیره خداوند است _ به تحقق چنین اعجازی نیاز دارد، ولی این پدیده با وجود غیرعادی و اعجابانگیز بودن آن، نهتنها از نظر عقلی هیچ محذوری ندارد، بلکه قرآن کریم به اشاره از تحقق نمونه مشابه آن در گذشتۀ تاریخ سخن گفته است و جز منکران متافیزیک کسی آن را انکار نکرده است. البته گمان نمیکنیم آقای قفاری از این دسته باشد. در سوره قصص در اینباره چنین میخوانیم:
«إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِی الْأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِیَعاً یَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِّنْهُمْ یُذبِّحُ أَبْنَاءَهُمْ وَیَسْتَحْیی نِسَاءَهُمْ إِنَّهُ کَانَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ»؛ (1)
فرعون در سرزمین [مصر] سر برافراشت، و مردمِ آن را طبقهطبقه ساخت؛ طبقهای از آنان را زبون میداشت، پسرانشان را سر میبرید، و زنانشان را [برای بهرهکشی] زنده برجای میگذاشت، که وی از فسادکاران بود.
ابنکثیر _ از مفسران اهلسنت _ در توضیح این آیه چنین نوشته است:
برای فرعون، مأموران و قابلههایی بود که زنان را کنترل میکردند و اگر زن بارداری را مییافتند، نامش را ثبت میکردند... چون مادر موسی به موسی علیه السلام باردارشد، آن را از همه مخفی نگه داشت... شکمش برنیامد و رنگش تغییر نکرد و شیرش آشکار نشد و از قابلهها متعرض او نشدند. (2)
سمعانی _ دیگر مفسر سنّی _ مینویسد:
چون مادر موسی باردار شد، آثار بارداری آنچنانکه بر زنان باردار ظاهر میشود بر او هویدا نشد. (3)
نمونه مشابه دیگر، حضرت ابراهیم علیه السلام است که به گفته برخی از دانشمندان اهلسنت همچون طبری (1)و ابناثیر (2)به شکل غیرطبیعی آثار حمل بر مادر آن حضرت ظاهر نشد. براساس آنچه گذشت، روشن شد که نمیتوان تولد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را به بهانه غیرعادی و غریب بودن آن انکار کرد؛ زیرا دانشمندان بزرگ سنیمذهب، تحقق نمونههای مشابه آن را در گذشتۀ تاریخ پذیرفتهاند و اگر پدیدهای یک یا چندبار اتفاق افتاده باشد، چرا برای مرتبهای دیگر تکرار نشود؟ به تعبیر دیگر، با تأمل در جریان تولد حضرت ابراهیم و حضرت موسی علیه السلام و مقایسۀ آن با جریان تولد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف روشن میشود که این یک سنت الهی است که وقتی برای هدایت مردم و اتمام حجت، فرستادن حجت ضروری باشد، خداوند متعال به هر صورت به این مهم جامۀ عمل خواهد پوشاند. وقتی شرایط مهیا باشد و حجت الهی بدون دخالت نیروهای فوقطبیعی میتواند پا به عرصۀ وجود بگذارد، نیازی به دخالت نیروهای غیبی نیست، ولی زمانی که ستمگران دست به دست هم میدهند تا از تولد حجت خداوند جلوگیری کنند به اقتضای ضرورت حجت، چارهای جز این نیست که با اراده ویژه خداوندی و به کمک عوامل فوقطبیعی، شرایط لازم برای وجود حجت مهیا شود. تولد حضرت موسی علیه السلام یکی از مصداقهای این سنت الهی بود و تولد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نمونه دیگر آن است.
بیپایهتر از اصل ادعای آقای قفاری، تحلیل او از مسئله مخفی بودن نشانههای بارداری است. او مدعی است شیعیان پذیرفتهاند که جعفر، همسران و کنیزان امام حسن علیه السلام را حبس کرد و پس از کنترل آنها به وسیله قابلهها از بارداری حضرت نرجس اطلاعی حاصل نشد با این وجود، شیعیان، مدعی تولد امام مهدی هستند.
بنابراین، چارهای نداشتند جز اینکه مدعی شوند نشانههای حمل در مادر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف آشکار نشد.
بیاساس بودن این تحلیل به این دلیل است که اساساً امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در
سال 255 قمری متولد شد. از این رو، آشکار نشدن نشانههای بارداری در حضرت نرجس مربوط به این مقطع زمانی است. در حالیکه جعفر در سال 260 قمری و
پس از شهادت امام حسن علیه السلام همسران و کنیزان آن حضرت را حبس کرد و در
آنها اثری از حمل ثابت نشد. به تعبیر دیگر، آن اثر حملی که پس از حبس نزد جعفر
و سلطان و قاضی ثابت نشد، پنج سال پس از تولد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بوده است
و آن حملی که شیعه مدعی است آثارش آشکار نشد، مربوط به پنج سال پیش
از حبس خانواده امام حسن علیه السلام به وسیله جعفر بوده است. با این وجود، چگونه میتوان ادعای فقدان آثار حمل در سال 255 قمری را به انگیزه آشکار نشدن آثار حمل در سال 260 قمری دانست، این معادلهای است که حل آن فقط از عهده آقای قفاری برمیآید.
فقره مورد نظر قفاری یعنی سخن گفتن امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در شکم مادر از میان مجموع نقلهای روایت حضرت حکیمه تنها در یک روایت وجود دارد و این روایت به لحاظ سندی ضعیف است. (1)بنابر این بر اساس روایات شیعه، اصل سخن گفتن امام مهدی در شکم مادر ثابت شده نیست.
پاسخ این اشکال، با مطالعه روایت مورد نظر آقای قفاری روشن میشود. اگر ایشان اندکی از آن همه دغدغهای که برای پیدا کردن اشکالهای عقاید شیعه دارد را صرف مطالعه منابع شیعی میکرد یا روایات مورد اشکالش را دستکم یکبار از آغاز تا پایان به درستی میخواند، پاسخ بسیاری از پرسشهایش را مییافت (البته بدون تردید آقای قفاری این روایت را از اول تا به انتها بارها مطالعه کرده است، ولی گویا مصلحت در ندیدن بوده است). به هر تقدیر، در متن روایت مورد نظر تصریح شده است که حضرت حکیمه، هنگام غروب آفتاب، نشانهای از بارداری از حضرت نرجس نیافت و امام حسن علیه السلام فرمود: «نشانهها به هنگام طلوع فجر آشکار خواهد شد.» بر اساس وعده آن حضرت، با طلوع فجر، نشانههای حمل آشکار شد و پس از آن جنین سخن گفت و به حکیمه سلام کرد. بنابراین، نهتنها در صدر و ذیل روایت تناقضی نیست، بلکه در صدر روایت تصریح شده است که نشانههای حمل حتماً در هنگام طلوع فجر آشکار میشود و این وعده عملاً تحقق یافت. پس از تحقق این وعده بود که جنین سخن گفت. متن روایت اینگونه است:
قالت حکیمة: فمضی أبوالحسن علیه السلام و جلس أبومحمد مکان والده و کنت أزوره
1) کمالالدین و تمام النعمة، ص428. این حدیث به دلیل مهمل بودن محمد بن عبدالله الطهوی ضعیف است (مستدرکات، ج7، ص190).
کما کنت أزور والده فجاءتنی نرجس یوماً تخلع خفی، فقالت: یا مولاتی ناولینی خفک، فقلت: بل أنت سیدتی ومولاتی والله لا أدفع إلیک خفی لتخلعیه ولا لتخدمینی بل أنا أخدمک علی بصری، فسمع أبو محمد علیه السلام ذلک فقال: جزاک الله یا عمة خیراً، فجلست عنده إلی وقت غروب الشمس فصحت بالجاریة و قلت: ناولینی ثیابی لانصرف. فقال علیه السلام: لا یا عمتا بیتی اللیلة عندنا فإنه سیولد اللیلة المولود الکریم علی الله عزوجل الذی یحیی الله عزوجل به الأرض بعد موتها. فقلت: ممن یا سیدی و لست أری بنرجس شیئاً من أثر الحبل؟ فقال: من نرجس لا من غیرها؟ قالت: فوثبت إلیها فقلبتها ظهرا لبطن فلم أربها أثر حبل. فعدت إلیه علیه السلام فأخبرته بما فعلت فتبسم، ثم قال لی: إذا کان وقت الفجر یظهر لک بها الحبل لأن مثلها مثل أم موسی علیه السلام لم یظهر بها الحبل ولم یعلم بها أحد إلی وقت ولادتها، لأن فرعون کان یشق بطون الحبالی فی طلب موسی علیه السلام، و هذا نظیر موسی علیه السلام. قالت حکیمة: فعدت إلیها فأخبرتها بما قال: وسألتها عن حالها. فقالت: یا مولاتی ما أری بی شیئا من هذا، قالت حکیمة: فلم أزل أرقبها إلی وقت طلوع الفجر و هی نائمة بین یدی لا تقلب جنباً إلی جنب حتی إذا کان آخر اللیل وقت طلوع الفجر و ثبت فزعة فضممتها إلی صدری وسمیت علیها فصاح [إلی] أبومحمد علیه السلام و قال: اقرئی علیها: «إِنَّا انزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ» فأقبلت أقرأ علیها وقلت لها: ما حالک؟ قالت: ظهر [بی] الأمر الذی أخبرک به مولای فأقبلت أقرأ کما أمرنی، فأجابنی الجنین من بطنها یقرأ مثل ما أقرأ و سلّم علیّ. (1)
ممن هو؟ قال: من سوسن _ تقول _ فأدرت نظری فیهن فلم أر جاریة علیها أثر غیر سوسن...».
جانشین از چهللإشراف علی ولادة المهدی من جاریته فقالت: «جعلت فداک یا سیدی الخلف
کسی است؟» فرمود: «از سوسن.» حکیمه میگوید: «پس من نگاهم را میان آنها چرخاندم و جز سوسن کنیزی که آثار بارداری داشته باشد ندیدم.»
پس او بر اساس این روایت، با یک نگاه از بارداری او باخبر میشود و براساس روایت ابنبابویه، از جلو و پشت او را وارسی میکند و هیچ اثری از (1)
تجد أثراً.
بارداری نمییابد. (2)آشکار بودن نشانههای بارداری در مادر امام مهدی در روز قبل از تولد امام مهدی در تمام نقلهای روایت حضرت حکیمه وجود ندارد، بلکه این مسئله تنها در روایاتی که شیخ طوسی آن را روایت کرده است وجود دارد و البته همه این روایات به ضعف سند مبتلا هستند. (3)
الغیبة للحجة، ص237: وبهذا الاسناد، عن محمد بن الحسن بن الولید، عن محمد بن یحیی العطار، عن محمد بن حمویة الرازی، عن الحسین بن رزق الله، عن موسی بن محمد بن جعفر قال حدثتنی حکیمة بنت محمد علیه السلام بمثل معنی الحدیث الأول... .
این روایت نیز ضعیف است؛ زیرا موسی بن محمد مهمل است (مستدرکات، ج8، ص32).
الغیبة للحجة، ص238: أحمد بن علی الرازی، عن محمد بن علی، عن علی بن سمیع بن بنان، عن محمد بن علی بن أبی الداری، عن أحمد بن محمد، عن أحمد بن عبدالله، عن أحمد بن روح الأهوازی، عن محمد بن إبراهیم، عن حکیمة بمثل معنی الحدیث الأول... .
این حدیث به دلیل مهمل بودن محمد بن علی ابی الداری ضعیف است (مستدرکات، ج7، ص213).
الغیبة للحجة، ص238: أحمد بن علی الرازی، عن محمد بن علی، عن حنظلة بن زکریا قال: حدثنی الثقة، عن محمد بن علی بن بلال، عن حکیمة بمثل ذلک.
این حدیث نیز به دلیل مجهول بودن حنظلة بن زکریا ضعیف است (رجال نجاشی، ص147).
الغیبة للحجة، ص239: وفی روایة أخری عن جماعة من الشیوخ أن حکیمة حدثت بهذا الحدیث... .
این روایت مرسله است.
بنابر این اصل مسئله آشکار بودن آثار بارداری در مادر امام1) هی فی هذه الروایة تدرک حملها بمجرد النظر إلیها، وفی روایة ابن بابویه تقلبها ظهراً لبطن فلا
2) اصول مذهب الشیعة، ص1022.
3) الغیبة للحجة، ص234: وأخبرنی ابن أبی جید، عن محمد بن الحسن بن الولید، عن الصفار محمد بن الحسن القمی عن ابیعبدالله المطهری عن حکیمة... . این حدیث به دلیل مهمل بودن محمد بن عبدالله الطهوی ضعیف است (مستدرکات، ج7، ص190).
مهدی در روز قبل از تولد بر اساس روایات اثباتپذیر نیست و اساساً این مسئله که حضرت حکیمه آثار بارداری را در روز چهاردهم شعبان در حضرت نرگس مشاهده کرد یا نه آنقدر جزئی و حاشیهای است که نه ثابت شدنش جایی را آباد و نه رد شدنش چیزی را خراب میکند. البته خوانندگان عزیز میدانند که مقصود آقای قفاری از طرح چنین مسائل بیاهمیتی چه بوده است.
گرچه این اشکال آنقدر سست است که نیازی به پاسخ ندارد، اما برای اینکه هیچ یک از انتقادهای آقای قفاری بیپاسخ نمانده باشد، باید گفت _ همچنانکه برخی از محققان نوشتهاند _ در آن زمان تعدد اسامی کنیزان امری شایع بوده است؛ زیرا مردم برای خوشآمدگویی کنیزان، آنها را به اسامی گوناگونی میخواندند و به همین دلیل است که بسیاری از اسامی مادر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف همچون نرجس، ریحانه، سوسن و... اسامی گلها هستند. (3)
مشابه این گوناگونی اسامی و القاب را در شخصیتهای دیگر نیز میبینیم. برای نمونه، محدثان اهلسنت از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم چنین روایت کردهاند:
برای من نامهایی است: من محمدم، من احمدم، من ماحی هستم
که خداوند به وسیله من کفر را محو میکند. من حاشرم که مردم پس
از من محشور میشوند. من عاقب هستم (کسی که پس از او
پیامبری نیست). (1)
همچنین برای آن حضرت، به استناد احادیث دیگر، اسامی دیگری برشمردهاند. (2)البته هیچ محققی تعدد اسامی و القاب آن حضرت را دلیل بر ساختگی بودن شخصیت ایشان ندانسته است. با توضیحات یادشده روشن شد که نه روایات مربوط به نام مادر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف جعلی هستند و نه کتابهای شیعه جعلیات را گردآوری کردهاند.
در حدیث دیگری چنین روایت شده است که او از شکم مادر خارج شد و سجده
1) انّ لی أسماء أنا محمد و أنا أحمد و أنا الماحی الذی یمحوا الله بی الکفر و أنا الحاشر الذی یحشر الناس علی قدمی و أنا العاقب (صحیح البخاری، ج6، ص62).
2) مسند احمد، ج5، ص405.
3) وحینما ولد «سقط... من بطن أمه جائیًا علی رکبتیه، رافعًا سبابتیه إلی السماء ثم عطس فقال: الحمد لله رب العالمین وصلی الله علی محمد وآله، زعمت الظلمة أن حجة الله داحضة، لو أذن لنا فی الکلام لزال الشک».
حدیث اول را شیخ صدوق روایت کرده است و سند آن ضعیف است (3)
این روایت به دلیل مجهول بودن ابراهیم بن محمد ضعیف است (معجم رجال الحدیث، ج1، ص259).
و حدیث دوم نیز همچون حدیث نخست از مشکل ضعف سند رنج میبرد. (4)بنابراین آنچه در این روایات به امام مهدی نسبت داده شده، قابل اثبات نیست.گرچه نویسندۀ مورد نظر به صورت شفاف، نقدهای خود بر این روایت را بیان نکرده است، ولی شاید مقصودش این بوده که در این روایات دو تناقض وجود دارد: اول اینکه بر اساس حدیث اول، امام پس از تولد بر زمین زانو میزند، در حالیکه بر اساس حدیث دوم، در آن حال سجده میکند؛ دوم اینکه بر اساس روایت نخست، فرمایش امام «الحمد لله رب العالمین...» بوده است و حال آنکه بر اساس حدیث دوم، آن حضرت جملاتی دیگری بر زبان جاری ساخته است.
در پاسخ این دو اشکال باید گفت که مع الأسف، قفاری در نقل روایات امانتداری نکرده است. او مشترکات روایات را حذف کرده و تنها موارد اختلاف را آورده است. در حدیث اول که راویان آن نسیم و ماریه از کنیزان امام حسن علیه السلام هستند چنین آمده است:
1) فی روایة أخری أنه سقط ساجدًا لله وهو یتشهد، ویدعو بقوله: «اللّهم أنجز لی ما وعدتنی...».
2) اصول مذهب الشیعة، ص1023.
3) کمال الدین و تمام النعمة، ص430: حدثنا محمد بن علی ماجیلویه، وأحمد بن محمد بن یحیی العطار _ رضی الله عنهما _ قال: حدثنا محمد بن یحیی العطار، قال: حدثنا الحسین بن علی النیسابوری، عن إبراهیم بن محمد بن عبدالله بن موسی بن جعفر علیهما السلام، عن السیاری قال: حدثتنی نسیم وماریة قالتا... .
4) کمال الدین و تمام النعمة، ص428. این روایت نیز به دلیل مهمل بودن محمد بن عبدالله الطهوی ضعیف است (مستدرکات، ج7، ص190).
سقط جاثیاً علی رکبتیه رافعاً سبابته إلی السماء ثم عطس فقال: الحمد لله
رب العالمین. (1)
در حدیث دوم که راوی آن حضرت حکیمه است میخوانیم:
ساجداً لوجهه جاثیاً علی رکبتیه رافعاً سبابتیه و هو یقول أشهد أن لا إله إلّا الله. (2)
بنابراین، جمله «جاثیاً علی رکبته، رافعاً سبابتیه» در هردو روایت هست، اما در یک حدیث افزون بر آن «ساجداً لوجهه» نیز وجود دارد. بر این اساس، نمیتوان این دو حدیث را از این جهت متناقض دانست؛ زیرا در حدیث نخست یک جمله نیامده است و در حدیث دوم آمده است. و روشن است که امثال این حذف و کاستی در روایات فراوان دیده میشود. گاهی یک راوی، بخشی از ماجرا را از روی فراموشی یا به گمان اهمیت نداشتن ذکر نمیکند، ولی راوی دیگر، دقیقتر و کاملتر آن حادثه را روایت میکند. با وجود اختلافی که در نقل ماجرا وجود دارد، هر دو صادق هستند و هردو واقعیت را گزارش کردهاند؛ ولی یک راوی، بخشی از رخداد را گزارش کرده و راوی دیگر تمام آن را. افزون بر اینکه در مواردی که حذف یک فقره مخل به معنا نیست، راوی میتواند بخشی از جزئیات را نقل نکند. او موظف است که دروغ نگوید و از پیش خود چیزی روایت ننماید، ولی موظف نیست در نقل یک رخداد تاریخی همه جزئیات و ظرافتهای حادثه را به زبان بیاورد. چنین اصلی در نقل رخدادهای تاریخی وجود ندارد.
با توجه به آنچه گذشت، اختلاف روایت در نقل سخنان آغازین امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را نیز میتوان تحلیل کرد؛ چون ممکن است آن حضرت پس از اینکه زانو بر زمین نهاده سجده کردند و انگشتان سبابه را به سوی آسمان بلند کردند، تمام آنچه در این دو روایت آمده است و بلکه بیش از آن به زبان آورده باشند؛ اما هریک از راویان که
شاهد ماجرا بودهاند، بخشی از آن را نقل کردهاند؛ نسیم و ماریه جمله «الحمد لله رب العالمین...» را و حضرت حکیمه جمله «أشهد أن لا إله إلّا الله...» را.
در روایت قمی اینچنین آمده است: «همانا فرزند ما چون یکماهه شد، مانند کسی است که یکساله است. فرزند ما در شکم مادرش سخن میگوید و قرآن میخواند و پروردگار بلندمرتبهاش را درشیرخوارگی عبادت میکند. فرشتگان از او فرمانبرداری میکنند و صبحگاهان و (2)شامگاهان بر او وارد میشوند». (3)
1) أما نموه فهو مخالف تماماً لسنة الله فی خلقه، وخارج عن النوامیس الطبیعیة التی یخضع لها الکائن الحی بأمر الله، یصور ذلک الخبر المروی علی لسان حکیمة بنت محمد، حیث تقول: «لما کان بعد أربعین یوماً دخلت علی أبی محمد علیه السلام فإذا مولانا الصاحب یمشی فی الدار فلم أر وجهاً أحسن من وجهه، ولا لغة أفصح من لغته، فقال أبو محمد علیه السلام: هذا المولود الکریم علی الله عز وجل، فقلت: سیدی أری من أمره ما أری وله أربعون یوماً، فتبسم وقال: یا عمتی أما علمت أنا معاشر الأئمة ننشأ فی الیوم ما ینشأ غیرنا فی السنة».
2) فی روایة القمی «إن الصبی منا إذا کان أتی علیه شهر کان کمن أتی علیه سنة، وإن الصبی منا یتکلم فی بطن أمه ویقرأ القرآن، ویعبد ربه عز وجل عند الرضاع، تطیعه الملائکة وتنزل إلیه صباحاً ومساءً».
3) اصول مذهب الشیعة، ص1023.
در این قسمت دو روایت وجود دارد روایت نخست را شیخ طوسی به صورت مرسل نقل کرده است و از اینرو قابل اعتماد نیست (1)و روایت دوم را که شیخ صدوق نقل کرده است ضعیف است. (2)بنابر این اساساً آنچه در این دو روایت آمده اثباتشدنی نیست.
این اعتقاد که یک نوزاد میتواند رشدی بسیار سریعتر از رشد عادی داشته باشد، مخصوص شیعه نیست و برخی از دانشمندان سنیمذهب نیز آن را پذیرفتهاند. برای نمونه در شرح حال پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم چنین نوشتهاند:
و آن حضرت در یک روز به اندازه یک ماه و در یک ماه به اندازه یک سال رشد کودکان دیگر رشد میکرد. پس شش ساله شد در حالی که نوجوانی قوی بود. (3)
طبری _ دانشمند سنیمذهب _ نیز در شرح حال حضرت ابراهیم علیه السلام پس از بیان اینکه نمرود درپی پیشگیری از تولد این پیامبر الهی بود و مخفیانه متولد شد و مادرش او را در غاری پنهان کرد، مینویسد:
او در یک روز، به اندازه یک ماه و در یک ماه به اندازه یک سال رشد میکرد. (4)
در جایی دیگر نوشته است:
او در یک روز به اندازه یک هفته و در یک هفته به اندازه یک ماه و در یک ماه به اندازه یک سال رشد میکرد. (1)
تعبیر ابناثیر _ دیگر دانشمند سنیمذهب _ نیز چنین است:
او در یک روز به اندازه یک ماه دیگران رشد میکرد. (2)
بیگمان آن خدایی که ابراهیم علیه السلام را به سرعت پرورش داد، از اینکه با امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز چنین کند، عاجز نشده است.
با تأمل در مجموعه روایات مربوطه، روشن میشود که قفاری در نسبت دادن اعتقاد به فوق العاده بودن رشد امام مهدی به عالمان شیعه به خطا رفته است؛ زیرا اندیشهورزانی چون شیخ کلینی، شیخ صدوق و شیخ طوسی که احادیث مورد نظر آقای قفاری را روایت کردهاند در کتابهای خود احادیث دیگری نیز آوردهاند که بر رشد عادی امام مهدی علیه السلام دلالت دارند. از جمله کلینی به سند خود از ابراهیم بن ادریس چنین روایت میکند:
او (امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف) را در حالیکه نوجوانی نزدیک به سن بلوغ بود، پس از درگذشت ابامحمد دیدم و دست و سرش را بوسیدم. (3)
شیخ صدوق به سند خود از یکی از اصحاب امام حسن عسکری علیه السلام آورده است:
او در خانه امام حسن علیه السلام بوده است که به ناگاه، سوارانی که در میانشان جعفر کذاب نیز بود به خانه ریختند و شروع به تاراج خانه کردند. در این
حال، من نگران سرورم قائم بودم. ناگهان دیدم آن حضرت آمد و از در خارج شد و من او را نگاه میکردم و او پسری شش ساله بود. کسی ایشان را ندید تا اینکه از چشمها پنهان شد. (1)
شیخ طوسی از اسماعیل بن علی چنین روایت میکند:
بر امام عسکری علیه السلام در بیماری رحلتش وارد شدم. به خادمشان فرمود: داخل اتاق شو، بچهای را میبینی که در حال سجده است. او را برای من بیاور. (2)
در این روایات و روایات مشابه که توصیفکنندۀ هیبت امام اندکی پیش یا اندکی پس از شهادت امام حسن علیه السلام هستند، از آن حضرت با نامهایی چون صبی و غلام یاد شده است. از اینرو، نمیتوان به استناد روایات مورد نظر آقای قفاری ادعا کرد که دانشمندان شیعی، رشد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را غیرعادی و فوقالعاده سریع میدانند.
با توجه به آنچه گذشت روشن شد که اساساً قفاری به مفهوم حقیقی روایات مورد نظرش پی نبرده است. اشکال او نیز ناشی از همین سوءبرداشت است. به نظر میرسد مقصود تعبیرهایی که در روایاتی نظیر «انا ننشأ فی الیوم کما ینشأ غیرنا فیالسنة و...» به کار رفته، معنای ظاهری آن نیست، بلکه این تعبیرها کنایه از رشد سریعتر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در قیاس با دیگر کودکان است. شواهد گوناگون، کنایی بودن این تعبیرها را ثابت میکند:
الف) اگر این روایت را کنایی ندانیم و معنای ظاهری آن را در نظر بگیریم، لازمهاش این است که براساس آن امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در دوماهگی در هیبت یک انسان شصت ساله باشد و این سخن آنقدر سخیف و سست است که جاهلی آن را بر زبان نمیآورد؛ چه رسد به امام معصوم و یا عالمان شیعه و سنی.
ب) چنانکه گفته شد دانشمندانی چون شیخ کلینی، شیخ صدوق و شیخ طوسی در کنار روایات مورد اشاره آقای قفاری، روایات دیگری نیز نقل کردهاند که بر رشد عادی امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف دلالت دارد. این نشانگر آن است که بر اساس برداشت آنان، روایات یادشده متعارض نبودهاند، بلکه دسته نخست را بر نوعی از مبالغه در رشد سریعتر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف حمل میکردهاند. البته این رشد سریع، بهاندازهای نبوده است که با حالت طبیعی آن فاصله زیادی داشته باشد؛ یعنی در عین حال که غیرطبیعی نبوده با رشد کودکان عادی تفاوت داشته است.
ج) در بیشتر روایاتی که جریان دیدار با آن حضرت را در زمان حیات امام حسن عسکری علیه السلام شرح دادهاند، از حضرت با عنوان کودک یاد شده است و کسی از
آن حضرت با عنوان مرد یا جوان یاد نکرده است. (1)البته این احتمال وجود دارد
که تمامی این ملاقاتها در ماههای آغازین تولد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف رخ داده باشد،
ولی حمل همه آنها بر این مقطع زمانی بسیار بعید است. برای نمونه، کامل بن ابراهیم میگوید:
بر امام حسن علیه السلام سلام کردم و در اتاقی که پردهای بر آن افتاده بود نشستم. بادی وزید و گوشه پرده کنار رفت. کودکی حدوداً چهارساله دیدم که چون پارۀ ماه بود. (2)
سعد بن عبدالله قمی میگوید:
بر ران راست امام حسن علیه السلام کودکی که در زیبایی همچون ستارۀ مشتری بود، نشسته بود. (3)
1) البته در یک روایت از آن حضرت به «رجل» تعبیر شده است ( کمال الدین و تمام النعمة، ص429)، ولی این روایت منحصر به فرد است و در سایر نقلهای این روایت از جمله نقل شیخ طوسی (الغیبة للحجة، ص239)، مسعودی (اثبات الوصیة، ص259) و طبری (دلائل الامامة، ص500)این تعبیر نیامده است.
2) الغیبة للحجة، ص247.
3) کمال الدین و تمام النعمة، ص475.
این روایات، قرینه مناسبی هستند بر اینکه احادیث مورد نظر آقای قفاری، معنای ظاهری آن اراده نشده، بلکه این احادیث کنایه از رشد سریعتر امام در قیاس با دیگر کودکان هستند.
سپس چیزی نگذشت که او غایب شد و از او و غیبتش کسی جز حکیمه باخبر نشد؛ همو که آنچنانکه به او نسبت داده شده است، میگوید که حسن به او فرمان داد خبر این مولود را فاش نکند، تا زمانی که پس از وفات او میان شیعیان اختلاف شود. حسن به او چنین گفت: «چون خداوند مرا از دیدگان مخفی کرد و جان
مرا گرفت و دیدی که میان شیعیان من اختلاف بروز کرد، ماجرا را برای افراد
مورد اعتمادشان بازگو کن؛ زیرا خداوند ولیّاش را از خلق پنهان میکند و
او را از بندگان میپوشاند. پس کسی او را نمیبیند تا هنگامی که جبرئیل علیه السلام اسبش را (2)
کان مفعولاً».
برایش بیاورد.» (3)1) ولکن هذا المولود الذی یحمل کل هذه الظواهر الخارقة لا یعلم به أحد ولا یری له أثر، فما فائدة إجراء هذه الخوارق إذن؟
2) م ما لبث أن غاب ولم یعلم بأمره ولا غیبته أحد إلا «حکیمة» والتی تقول _ کما تنسب إلیها الروایة _ : إن الحسن أمرها ألا تفشی هذا الخبر فی أمر هذا المولود حتی تری اختلاف شیعته بعد وفاته، حیث قال _ الحسن _ : «فإذا غیب الله شخصی وتوفانی ورأیت شیعتی قد اختلفوا فأخبری الثقات منهم فإن ولی الله یغیبه الله عن خلقه ویحجبه عن عباده فلا یراه أحد حتی یقدم له جبرائیل علیه السلام فرسه لیقضی الله أمراً
3) اصول مذهب الشیعة، ص1024.
قفاری میپرسد: برای مولودی که به وسیله هیچکس دیده نشد، وقوع چنین حوادث خارقالعادهای چه فایده دارد؟
در پاسخ باید گفت تحقق امور خارقالعاده برای امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف مانند وقایع خارقالعادهای است که برای حضرت عیسی و حضرت مریم علیهما السلام رخ داد:
«وَهُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَیْکِ رُطَباً جَنِیّاً»؛ (1)
و تنۀ درخت خرما را به طرف خود [بگیر و] بتکان، تا بر تو خرمای تازه بریزد.
« کُلَّمَا دَخَلَ عَلَیْهَا زَکَرِیَّا الْمِحْرَابَ وَجَدَ عِنْدَهَا رِزْقاً»؛ (2)
زکریا هر بار که در محراب بر او وارد میشد، نزد او [نوعی] خوراکی مییافت.
با اینکه در مورد نخست جز حضرت مریم علیها السلام کسی آنجا نبود و در مورد دوم تنها حضرت زکریا علیه السلام از این موضوع باخبر شد، اما این حوادث خارقالعاده باز هم اتفاق افتاد تا اینکه هم نشانهای بر عظمت حضرت عیسی علیه السلام و حضرت مریم علیها السلام باشد و هم باعث استواری ایمان کسانی شود که از آن پس، این رخدادها را میشنوند. تحقق امور خارقالعاده به هنگام تولد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز میتواند نشانهای از عظمت این تازهمولود برای حاضران مانند حضرت نرجس، حضرت حکیمه، نسیم و ماریه، کنیزان بیت امام حسن علیه السلام باشد. از همه مهمتر اینکه این رخدادها، از سوی حاضران نقل شد و برای شیعیانی که در طول تاریخ آن را میشنوند، مایه تقویت ایمان و اطمینان خاطر است. به تعبیر دیگر، برای مفید بودن تحقق امور خارقالعاده لازم نیست همه مردم دنیا در صحنه حضور داشته باشند، همچنان که وقتی عیسی علیه السلام نابینا را شفا داد، یا پیامبر گرامی اسلام به درخت دستور داد حرکت کند، همه مردم
دنیا حاضر نبودند، بلکه تعدادی از آنان حضور داشتند و واقعه را برای دیگران گزارش کردند، در ماجرای تولد امام مهدی نیز تعدادی از خواص بودند و ماجرا را برای دیگران گفتند.
روایتی که قفاری به آن استدلال کرده است از نظر سندی ضعیف و غیرقابل اطمینان است. (3)
ادعای اخیر قفاری نیز از اساس باطل است؛ زیرا در منابع روایی، گزارشهای گوناگونی در اینباره وجود دارد که تعداد زیادی از شیعیان مورداعتماد از این ماجرا باخبر بودهاند. این خبر نه از سوی حضرت حکیمه، که از راههای گوناگون دیگری
1) فمسألة المهدی وغیبته تسربت إلی الشیعة عن طریق حکیمة کما تقوله روایة شیخ الطائفة وما أدری کیف یقبل الشیعة قول امرأة واحدة غیر معصومة فی أصل المذهب، وهم الذین یردون إجماع الأمة بأسرها إذا لم یکن المعصوم فیهم ولو فی مسألة فرعیة؟!
2) .اصول مذهب الشیعة، ص1024.
3) الغیبة للحجة، ص237. این حدیث به دلیل مهمل بودن محمد بن عبدالله المطهری ضعیف است (مستدرکات، ج7، ص190).
رسیده است. کسانی که از وجود امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف باخبر بودهاند و این موضوع را از منبعی غیر از حکیمه شنیدهاند، به چند دسته تقسیم میشوند:
الف) کسانی که به وسیله امام حسن عسکری علیه السلام، با امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف دیدار کردهاند. برای نمونه میتوان به افراد ذیل اشاره کرد:
عمر اهوازی؛ وی میگوید: «ابومحمد پسرش را به من نشان داد و گفت این صاحب شما پس از من است»؛ (1)
محمد بن عثمان، معاویة بن حکیم، محمد بن ایوب بن نوح و سی و هفت نفر دیگر؛ این سه نفر میگویند: «ابومحمد حسن بن علی علیه السلام در منزلش فرزند خود را به ما که چهل نفر بودیم نشان داد و فرمود این امام شما پس از من است و جانشین من بر شماست»؛ (2)
یعقوب بن منقوش؛ وی میگوید: «بر ابومحمد حسن بن علی علیه السلام وارد شدم، در حالی که در خانه نشسته بود و سمت راستش اتاقی قرار داشت که پردهای بر آن آویخته بود. گفتم: سرورم، صاحب این امر کیست؟ فرمود: پرده را بردار. پس نوجوانی با پنج وجب قد _ که ده یا هشتساله یا مانند آن بود _ به سوی ما آمد... امام حسن علیه السلام فرمود: این صاحب شماست»؛ (3)
مردی از اهل فارس؛ ضوء بن علی عجلی از مردی از اهل فارس چنین نقل میکند: «به سامرا آمدم و ملازم بیت ابومحمد علیه السلام شدم... . روزی به قسمت مردانِ خانه رفتم و متوجه حرکتی در آنجا شدم. امام حسن علیه السلام فرمود: از جایت حرکت نکن. پس نه میتوانستم داخل شوم و نه میتوانستم خارج شوم. پس کنیزی که چیزی پوشیده با خود داشت خارج شد. سپس صدا زد: داخل شو! و من داخل شدم و کنیز
را نیز صدا کرد. او نیز آمد و به او فرمود: آنچه با خود داری را نشان بده. او چنین کرد و من کودکی زیبارو و سفید را دیدم... . آن حضرت فرمود: این صاحب شماست». (1)
ب) کسانی که از سوی امام حسن علیه السلام از تولد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف باخبر شدند. برای نمونه، میتوان به این افراد اشاره کرد:
محمد بن علی بن بلال؛ او میگوید: «از سوی ابومحمد، دو سال پیش از درگذشتش، پیغامی برایم رسید که مرا از جانشین خود آگاه کرده بود. سپس سه روز پیش از درگذشت پیغام دیگری برایم رسید و مرا از جانشین خود آگاه کرد»؛ (2)
ابوهاشم جعفری؛ وی میگوید: «به ابومحمد علیه السلام گفتم: عظمت شما مانع پرسش میشود؛ آیا اجازه پرسش میدهید. فرمود: بپرس. گفتم: آیا شما فرزندی دارید؟ فرمودند: آری»؛ (3)
عثمان بن سعید؛ ابوجعفر عمری میگوید: «چون آقا متولد شد، ابومحمد علیه السلام فرمود: ابوعمر (عثمان بن سعید) را نزد من فرا بخوانید. او فرا خوانده شد و نزد
آن حضرت رفت. امام حسن علیه السلام به او فرمود: دههزار رطل نان و دههزار رطل گوشت بخر و آن را _ به گمانم فرمود میان بنیهاشم _ تقسیم کن و برایش فلان تعداد گوسفند عقیقه کن»؛ (4)
سبب دوستیشان. دوست داشتیم تو نیز با خبر شوی تا خداوند به سبب آن تو را شادمان نماید، همچنان که ما شادمان شدیم. والسلام»؛ (1)
بشار بن ابراهیم بن ادریس؛ وی میگوید: «سرورم ابومحمد... چهار قوچ برایم فرستاد و نوشت: به نام خداوند بخشنده مهربان. این چهار قوچ را از طرف سرورت ذبح کن و بخور. خداوند آن را بر تو گوارا کند»؛ (2)
جعفر بن محمد بن اسماعیل؛ وی میگوید: «امام حسن علیه السلام فرمود: چون که خداوند مهدی این امت را به من عنایت فرمود، دو فرشته را به سویش فرستاد و آنها او را تا سراپردههای عرش بالا بردند، تا اینکه در برابر خداوند ایستاد. سپس خداوند خطاب به او فرمود: آفرین بر بندهام که برای یاری دینم انتخاب شده است»؛ (3)
احمد بن محمد بن عبدالله؛ وی میگوید: «هنگامی که زبیری _ که لعنت خداوند بر او باد _ کشته شد، از امام حسن علیه السلام نامهای برایم رسید که در آن نوشته بود: این جزای کسی است که بر خداوند درباره اولیایش جسارت کرد. او گمان میکرد مرا میکشد در حالیکه فرزندی ندارم، پس قدرت خداوند را چگونه دید؟»؛ (4)
محمد بن حمزة بن الحسن؛ وی میگوید: به امام حسن علیه السلام عرض کردم: دوست دارم امام و حجت خداوند بر بندگان پس از شما را بشناسم. آن حضرت فرمود: ولیّ خداوند و حجّت او بر بندگانش و جانشین من شب نیمه شعبان سال 255 هنگام طلوع فجر در حالیکه ختنه شده بود متولد شد». (5)
ج) کسانی که در کودکی و در غیبت صغرا با حضرت دیدار کردهاند. برای نمونه میتوان به این افراد اشاره کرد:
محمد بن عثمان؛ عبدالله بن جعفر حمیری میگوید: از محمد بن عثمان پرسیدم: آیا صاحب این امر را دیدهای؟ گفت: آری، آخرینباری که او را دیدم نزد کعبه بود و میفرمود: بار خدایا، از دشمنانت انتقام مرا بگیر»؛ (1)
اباعلی بن مطهر؛ فتح مولی الزراری میگوید: «اباعلی میگفت: او را دیده است و قامتش را نیز توصیف کرد»؛ (2)
ابراهیم بن ادریس؛ وی میگوید: «آن حضرت را بعد از رحلت ابومحمد در حالیکه نوجوانی نزدیک به سن بلوغ بود دیدم و دست و صورتش را بوسیدم»؛ (3)
ابوعبدالله بن صالح؛ محمد بن علی از او چنین نقل میکند: «او آن حضرت را نزد حجرالاسود دیده است، در حالیکه مردم به سوی آن هجوم میبردند و آن حضرت فرمودند که به این کار مأمور نشدند»؛ (4)
ابونصر ظریف؛ ابراهیم بن محمد از او نقل میکند که او حضرت را دیده است؛ (5)
نسیم و ماریه، کنیزان امام عسکری علیه السلام؛ سیاری میگوید: «آن دو به من گفتند، چون صاحبالزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف از شکم مادر خارج شد، عطسه کرد و فرمود: الحمد لله
ربّ العالمین»؛ (6)
اباهارون؛ وی میگوید: «صاحبالزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را دیدم و روز تولدش جمعۀ سال 256 بود»؛ (7)
ابوالادیان؛ وی میگوید: «چون جعفر برای قرائت نماز بر پیکر امام حسن علیه السلام جلو
ایستاد و خواست تکبیر بگوید، کودکی کمی گندمگون با موهایی مجعد که میان دندانهاش فاصله بود از اتاق خارج شد و عبای جعفر را کشید و گفت: عمو عقب بایست، من برای قرائت نماز بر پدرم سزاوارترم»؛ (1)
محمد بن صالح؛ او میگوید: «صاحبالزمان بر جعفر کذاب هنگامی که پس از درگذشت ابومحمد علیه السلام در مورد میراث با او منازعه کرد، از جایی غیرمعمولی وارد شد و به او گفت: ای جعفر، چرا متعرّض حقوق من میشوی؟»؛ (2)
جد حسن بن وجناء؛ حسن به نقل از جد خود چنین روایت میکند: «او هنگام هجوم سربازان و جعفر کذاب به خانه امام حسن علیه السلام در آنجا بوده است که به ناگاه امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را میبیند که از آنجا بیرون میآید و از در خانه خارج میشود و کسی متوجه خروج او نمیشود»؛ (3)
کامل بن ابراهیم؛ او برای پرسش از مسائلی به خدمت امام حسن علیه السلام میرسد و در خانۀ آن حضرت، امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را ملاقات میکند؛ (4)
محمد بن اسماعیل؛ وی مسنترین نوادگان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در
عراق بوده است. او میگوید: «آن حضرت را میان دو مسجد دیدم، در حالی که نوجوان بود»؛ (5)
جعفر کذاب که آن حضرت را دو بار ملاقات کرد؛ (1)
سیماء؛ وی که درِ خانه حضرت را شکسته و وارد آنجا شده بود حضرت
را دید که به او فرمود: «در خانه من چه میکنی؟» او گفت: «جعفر گمان میکرد
پدرت درگذشته است و فرزندی ندارد، ولی اگر خانه خانۀ شماست، من از آن
خارج میشوم»؛ (2)
کنیز ابوعلی خیزرانی؛ ابوعلی وی را به امام عسکری علیه السلام هدیه کرده بود. او هنگام هجوم جعفر بر بیت امام عسکری علیه السلام از آنجا فرار میکند و نزد ابوعلی بازمیگردد و ابوعلی با او ازدواج میکند. ابوعلی میگوید: «کنیز گفت: هنگام ولادت امام حضور داشته است و نام مادرش صیقل بوده است»؛ (3)
ابراهیم بن محمد بن فارس؛ وی میگوید: «از ترس والی، به خانه امام عسکری علیه السلام رفتم تا از ایشان خداحافظی و از شهر فرار کنم. چون بر آن حضرت وارد شدم، نوجوانی که چون ماه شب چهارده بود را کنار آن حضرت دیدم. او به من گفت: ای ابراهیم، فرار مکن! خداوند تو را از شرّ او مصون میدارد. بسیار تعجب کردم و به ابومحمد گفتم: سرورم، ای فرزند پیامبر خدا، این کیست که از دل من خبر داد؟ فرمود: او پسرم و جانشین من پس از من است»؛ (4)
اسماعیل بن علی؛ وی میگوید: «در آخرین ساعات حیات امام حسن علیه السلام کنار آن حضرت بوده است و امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را بر بالین پدر گرامیاش مشاهده
کرده است». (5)
از افرادی که آن حضرت را پیش از غیبت کبرا ملاقات کردهاند، ولی جریان دیدار
آنها به تفصیل بیان نشده است، میتوان از این افراد یاد کرد:
شیخ صدوق به سندی از ابوعبدالله کوفی روایت میکند که کسانی که حضرت و معجزههای ایشان را دیدهاند، این افرادند:
از وکلای بغداد عمری و پسرش و حاجر، بلالی، عطار، از کوفه عاصمی، از اهواز محمد بن ابراهیم بن مهزیار، از قم احمد بن اسحاق، از همدان محمد بن صالح، از ری بسامی و اسدی، از آذربایجان قاسم بن علاء، از نیشابور محمد بن شاذان؛
از غیروکلا، از اهل بغداد، ابوقاسم بن ابیحلیس، ابوعبدالله کندی، ابوعبدالله جنیدی، هارون قزاز، نیلی، ابوالقاسم بن دبیس، ابوعبدالله بن فروخ، مسرور طباخ، احمد و محمد، فرزندان حسن، اسحاق کاتب، صاحب النواء، صاحب همیان، از همدان محمد بن کشمرد، جعفر بن حمدان، محمد بنهارون بن عمران، از دینور حسن بنهارون، احمد بن اخیه، ابوالحسن، از اصفهان ابنباذ شاله، از صیمره زیدان، از قم حسن بن نصر، محمد بن محمد، علی بن محمد بن اسحاق، پدرش و حسن بن یعقوب، از اهل ری قاسم بن موسی، پسرش، ابومحمد بنهارون، صاحب سنگیزه، علی بن محمد، محمد بن محمد کلینی، ابوجعفر رخاء، از قزوین مرداس و علی بن احمد، از فاقتر دو نفر، از شهر زور ابنالخان، از فارس محروج، از مرو مالک هزار دینار و صاحب مال و رقعه سفید و ابوثابت، از نیشابور محمد بن شعیب بن صالح، از یمن فضل بن یزید، فرزندش حسن، جعفری، ابناعجمی و شمشاطی، از مصر صاحب
دو فرزند و صاحب مال در مکه و ابو رجاء، از نصیبین ابومحمد بن و جناء، از
اهواز حصینی. (1)
د) کسانی که از وجود امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف باخبر بودهاند و در برخی از موارد به طور دقیق نمیدانیم این اطمینان از چه راهی برایشان به دست آمده است، ولی وجود این دسته از افراد نیز نقض دیگری بر کلام آقای قفاری است که مدعی است تنها راه
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص442.
اطلاع شیعه از وجود امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، حضرت حکیمه بوده است؛ زیرا او نمیتواند ثابت کند که این افراد لزوماً از سوی حضرت حکیمه به چنین اطمینانی دست یافتهاند. این دسته، طیف وسیعی را تشکیل میدهند که از گزارشها و نامههای ارسالیشان برای حضرت کشف میکنیم که اصل وجود حضرت برایشان یقینی
بوده است.
اسامی تعدادی از این افراد بدین قرار است:
علی بن محمد؛ شیخ کلینی از وی چنین روایت میکند: «صاحب عجل الله تعالی فرجه الشریف در نیمه شعبان 255 متولد شد»؛ (1)
ابوغانم خادم؛ وی میگوید: «برای ابومحمد علیه السلام فرزندی متولد شد و نامش را محمد گذاشت و روز سوم او را بر اصحابش عرضه کرد و فرمود: این صاحب شما پس از من و جانشین من بر شماست»؛ (2)
حمزة بن ابیفتح؛ حسن بن صدر میگوید: «روزی حمزه نزد من آمد و گفت: بشارت! امروز در خانه ابومحمد علیه السلام نوزادی متولد شد و دستور بر کتمان آن داد. پرسیدم: نامش چیست؟ گفت: نامش محمد و کنیهاش جعفر است»؛ (3)
غیاث بن اسید؛ وی میگوید: «مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در روز جمعه متولد شد و مادرش ریحانه است»؛ (4)
ابوالفضل حسن بن حسین علوی؛ وی میگوید: «بر ابومحمد حسن بن علی علیه السلام در سامرا وارد شدم و ولادت فرزند قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف را به او تبریک گفتم.» (5)
حمزة بن نصر؛ وی میگوید: «چون که مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف متولد شد، اهل خانه شادمان
شدند و چون رشد کرد، دستور رسید که هر روز با گوشت، مغز استخوان نیز بخریم و گفته شد: این برای مولای کوچکم است»؛ (1)
_ صلواتالله علیهم اجمعین _ در شب جمعۀ ماه رمضان سال 254 هجری
متولد شد». (2)
بر این نامها میتوان نام دهها شخصیت دیگر را افزود که برای حضرت نامه نوشتهاند. آنها تقاضاهایی از محضر مبارک آن حضرت داشتهاند و گاه پاسخهای حضرت صورتی معجزهآسا داشته است، همه این ارتباطها نشان میدهد که وجود حضرت بر ایشان امری مسلّم بوده است، تفصیل اسامی این افراد و شرح ماجراهای آنان در کتابهایی چون کافی، کمالالدین و الغیبة شیخ طوسی و دیگر کتابهای مربوط آورده شده است. البته به گفته شیخ طوسی، اینها بخش اندکی از روایات کسانی است که با حضرت دیدار کردهاند. شیخ طوسی بسیاری از روایات را به دلیل پرهیز از طولانی شدن کتاب نیاورده است. (3)
آنچه گذشت فقط افرادی بودند که از راهی غیر از گزارش حضرت حکیمه از تولد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و وجود آن حضرت باخبر شدهاند. البته با توجه به شرایط خاص آن مقطع زمانی و تهدیدهایی که برای جان امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف وجود داشته بیشک بسیاری دیگری از شیعیان خالص نیز وجود داشتهاند که از وجود امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف مطلع شدهاند و آن را برای دیگران بازگو نکردهاند یا گزارشهای آنان به دست ما نرسیده است. البته این صرفنظر از دهها و صدها حدیثی است که بر قیام نهمین فرزند از
نسل امام حسین علیه السلام و غیبت او دلالت دارد، که به استناد آنها حتی اگر هیچکس با امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف دیدار نکرده بود، میتوان نسبت به وجود آن حضرت و غیبتشان اطمینان حاصل کرد. (1)بر این اساس، روشن شد که این ادعای آقای قفاری که از وجود امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و غیبت او هیچ کس جز حکیمه اطلاع نیافت، سخنی به غایت بیاساس است، گرچه نقش برجسته حضرت حکیمه به عنوان کسی که شاهد ولادت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بوده است، انکارنشدنی است. همچنین روشن شد که شیعه در اعتقاد به تولد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به سخن یک زن اعتماد نکرده است.
آقای قفاری در ادامه، ادعا میکند که شیخ طوسی نیز بر همین باور بوده است. وی در اینباره چنین مینویسد:
پس مسئله مهدی و غیبت او _ آنچنان که روایت شیخالطائفه بر آن دلالت دارد _ تنها از طریق حکیمه در میان شیعه رواج پیدا کرد و من نمیدانم چگونه شیعه سخن یک زن غیرمعصوم در مورد اصل مذهب میپذیرد، با اینکه آنها اجماع تمام امت را ولو در مسئلهای فرعی اگر معصوم در میانشان نباشد، نمیپذیرند. (2)
از ظاهر کلام ایشان اینگونه برمیآید که گویا میخواهد بگوید: شیخ طوسی نیز بر این باور بوده است که مسئله وجود و غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، فقط از طریق حضرت حکیمه در میان شیعه رواج یافته است، ولی با مراجعه به کلمات شیخ طوسی به سادگی میتوان دریافت که این ادعا هرگز با واقعیت همخوانی ندارد. شیخ در فصل
مستقلی که به دلایل تولد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف اختصاصی داده است، چنین مینویسد:
اما درباره صحت ولادت آن حضرت از ناحیۀ اخبار ما به زودی بخشی از آنچه، به صورت مختصر یا مفصل در اینباره روایت شده را ذکر میکنیم و سپس برخی از اخبار مشاهدهکنندگان آن حضرت را بیان میکنیم؛ زیرا بیان تمام آنچه در اینباره روایت شده کتاب را طولانی میکند. (1)
وی در ادامه، روایات گوناگونی در اینباره نقل میکند. در این روایات، افراد زیادی ولادت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف یا دیدار خود با آن حضرت را گزارش دادهاند. این افراد
به ترتیب عبارتند از: ابوالفضل حسین بن الحسن العلوی، حضرت حکیمه، احمد
بن محمد، ابوهاشم جعفری، نسیم خادم، مردی از اهل فارس، عمر اهوازی،
پیرزن همسایۀ امام عسکری علیه السلام، عثمان بن سعید، نسیم و ماریه، حمزة بن نصر، ابراهیم بن ادریس، ابونصر خادم، کامل بن ابراهیم، جعفر کذاب، رشیق، اباهارون و احمد بن اسحاق. (2)
البته این افراد، غیر از کسانی هستند که در فصل بعد که با عنوان «اخبار تعدادی از کسانی که صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را دیدهاند» آورده شدهاند. بنابراین، نمیتوان
مدعی شد به اعتقاد شیخ طوسی، ماجرای تولد و غیبت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف
به وسیله حضرت حکیمه به شیعه منتقل شده است. البته در روایت مورد نظر
آقای قفاری، که در کتاب الغیبة شیخ طوسی روایت شده است هیچگونه
قرینهای وجود ندارد که اثبات کند اطلاع از امر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف منحصراً در اختیار حضرت حکیمه بوده است. گفتنی است در این روایت، امام حسن علیه السلام به حضرت حکیمه سفارش میفرماید که امر امام مهدی را پس از شهادتشان برای شیعیان
بازگو نمایند.
در این قسمت قفاری به دو روایت استناد کرده است؛ روایت نخست، روایتی است که طبق آن هر کس امام را نشناسد غیر خدا را شناخته و عبادت کرده است. (3)این روایت، سند معتبری دارد و روایت دوم، روایتی است که بر اساس آن، مرگ بدون معرفت امام، مرگ کفر و نفاق است (4)که این روایت نیز سندی معتبر دارد.
در کلام قفاری، دو پرسش میتواند وجود داشته باشد:
چگونه به امامی که از دیدگان همه غایب است، میتوان معرفت پیدا کرد؟
چگونه به امامی که اصل وجود و غیبتش پوشیده است، میتوان معرفت
پیدا کرد؟
1) وتلاحظ أن إمامهم یأمر بحجب أمر المهدی وغیبته إلا عن الثقات من شیعته، مع أن من لم یعرف الإمام _ عندهم _ فإنما یعرف ویعبد غیر الله، وإن مات علی هذه الحالة مات میتة کفر ونفاق.
2) اصول مذهب الشیعة، ص1025.
3) الکافی، ج1، ص181: محمد بن یحیی (ثقه: رجال نجاشی، ص353)، عن أحمد بن محمد (ثقه: رجال نجاشی، ص76)، عن الحسن بن محبوب (ثقه: الفهرست، ص96)، عن عمرو بن أبی المقدام (ثقه: معجم رجال الحدیث، ج14، ص82)، عن جابر (ثقه: رجال نجاشی، ج4، ص344).
4) الکافی، ج1، ص184: محمد بن یحیی(ثقه: رجال نجاشی، ص353)، عن محمد بن الحسین (ثقه: رجال نجاشی، ص334)، عن صفوان بن یحیی(ثقه: رجال نجاشی، ص197)، عن العلاء بن رزین (ثقه: رجال نجاشی، ص298) عن محمد بن مسلم (ثقه: رجال نجاشی، ص323).
پرسش نخست ناظر به وضعیت تمام شیعیانی است که توفیق دیدار با امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را پیدا نکردند. اما پرسش دوم تنها متوجه شیعیانی است که در دوران تولد آن حضرت میزیستهاند و به دلیل شرایط حاد سیاسی، از اصل وجود آن حضرت مطلع نبودند؛ ولی شیعیانی که در آن دوران یا پس از آن میزیستهاند و با تلاشهای امام حسن عسکری علیه السلام و دانشمندان شیعه از وجود و غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف اطلاع یافتند، حتی اگر آن حضرت را ملاقات نکرده باشند، در تیررس این شبهه نیستند.
پاسخ پرسش اول
شیخ مفید، قریب به هزار سال پیش در پاسخ به پرسش نخست چنین مینویسد:
میان معرفت به امام و غیبت او منافاتی نیست؛ زیرا علم به وجود امام در هستی نیازمند مشاهده او نیست. ما به چیزهایی که با هیچیک از حواس درک نمیشوند علم داریم، چه رسد به چیزی که ادراکش ممکن است؛ زیرا میتوان به آنچه مکان ندارد علم پیدا کرد، چه رسد به آنچه مکان دارد، ولی مکانش مخفی است. میتوان به معدوم و گذشته و آینده علم پیدا کرد، چه رسد به آنچه وجود دارد، ولی پوشیده و مستور است. خداوند بلندمرتبه به انبیای گذشته بشارت پیامبر ما محمد صلی الله علیه و آله و سلم را پیش از وجودش داد و فرمود: «وَإِذْ أَخَذَ الله مِیثَاقَ النَّبِیِّینَ لَمَا آتَیْتُکُم مِن کِتَابٍ وَحِکْمَةٍ ثُمَّ جَاءَکُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَکُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَلَتَنصُرُنَّهُ قَالَ ءَأَقْرَرْتُمْ وَأَخَذْتُمْ عَلَی ذلِکُمْ إِصْرِی قَالُوا أَقْرَرْنَا قَالَ فَاشْهَدُوا وَأَنَا مَعَکُم مِنَ الشَّاهِدِینَ» و فرمود: «النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِندَهُمْ فِی التَّورَاةِ وَالْإِنْجِیلِ» پس نام پیامبر ما _ بر او و خاندانش سلام _ در کتابهای پیشین خداوند نوشته شده بود و خداوند بر امتهای گذشته معرفت به او، اقرار به او و انتظارش را واجب کرده بود، در حالیکه او ودیعهای در صلب پدرانش بود و به وجود نیامده بود. ما امروز به قیامت و مبعوث شدن و حساب روز واپسین علم و معرفت داریم،
در حالیکه اینها معدومند و هنوز موجود نشدهاند. ما آدم و نوح و ابراهیم و موسی و عیسی علیه السلام را میشناسیم، در حالیکه نه آنها را دیدهایم و نه کسانی را که آنها را دیدهاند. به جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و ملک الموت علیهم السلام معرفت داریم، در حالیکه نه شخص آنها را میشناسیم و نه مکان آنها را میدانیم. پس خداوند معرفت به آنها و اقرار به آنها را بر ما واجب کرده است، گرچه ما راهی به آنها نداریم. (1)
پاسخ پرسش دوم
آقای قفاری از امامان اهلبیت علیهم السلام در احادیث دیگری چنین روایت شده است
که تکلیف وجوب شناخت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف از عهده کسانی که این مهم برایشان
میسور نیست تا زمان مهیا شدن آن برداشته شده است. برای نمونه، یعقوب بن شعیب میگوید: از امام صادق علیه السلام پرسیدم: اگر برای امام اتفاقی بیفتد، مردم چه کنند؟ فرمود:
این سخن خداوند «پس چرا از هر فرقهای از آنان، دستهای کوچ نمیکنند» کجاست؟ آنها تا زمانی که در حال جستوجو هستند معذورند و کسانی که منتظر جستوجوگران هستند نیز معذورند تا آنها برگردند. (2)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام پرسیده شد دربارۀ کسانی که امامشان درگذشته چه میگویید و آنها چه کنند. فرمود: آیا در کتاب خداوند نخواندهای که «پس چرا از هر فرقهای از آنان، دستهای کوچ نمیکنند» تا آنجا که میفرماید: «باشد که آنان [از کیفر الهی] بترسند». پرسیدم: فدایت شوم! تا زمانی که کسانیکه برای اطلاع رفتهاند برنگشتهاند، وضعیت منتظران چگونه است؟ فرمود: خداوند تو را
رحمت کند! آیا نمیدانی که میان محمد صلی الله علیه و آله و سلم و عیسی علیه السلام 250 سال فاصله بود و عدهای بر دین عیسی از دنیا رفتند، در حالیکه منتظر دین محمد صلی الله علیه و آله و سلم بودند؟ پس خداوند دوباره به آنها پاداش داد. (1)
بر این اساس، روشن شد که کسانی که در عصر تولد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف میزیستهاند و به دلیل شرایط خاص آن مقطع از وجود امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و غیبت آن حضرت مطلع نشدهاند. اگر برای رسیدن به این آگاهی تلاش خود را به کار گرفته باشند، معذور هستند؛ زیرا تکلیف آنها به معرفت شخص امام بدون وجود زمینههای این معرفت تکلیف بمالایطاق است که هم عقلاً قبیح است و هم روایات یادشده بر ضرورت نداشتن آن دلالت داشتند. بنابراین، بر باورهای شیعه از این ناحیه اشکالی
وارد نیست. (2)
1) أ ما تقرأ کتاب الله (فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ( إلی قوله (یَحْذَرُونَ( قلت: جعلت فداک! فما حال المنتظرین حتی یرجع المتفقهون؟ قال: فقال لی یرحمک الله أ ما علمت إنه کان بین محمد و عیسی: خمسون و مأتاً سنة فمات قوم علی دین عیسی انتظاراً لدین محمد؟ فاتاهم الله أجرهم مرتین. (تفسیر العیاشی، ج2، ص117)
2) البته با نگاهی دقیقتر، کسانی که در این برهه میزیستهاند به اصل امامت و اینکه یک نفر از خاندان پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم امام زمان است، اعتقاد داشتهاند، ولی شخص او را به صورت دقیق نمیشناختهاند و به اعتراف عالمان اهلسنت چنین معرفتی نیز از مصادیق حدیث معروف پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم است. ابنحزم در شرح حدیث پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم چنین مینویسد: «ان قیل: قد مات عمر و جعل الخلافة شوری فی ستة نفر عثمان و علی و عبدالرحمن بن عوف و سعد بن أبیوقاص و طلحة والزبیر و أمرهم أن یتشاوروا ثلاثة أیام فی أیهم یولی قلنا: نعم و لیس فی هذا خلاف لأمر رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم الذی ذکرنا لأنه استخلف أحدهم و هو الذی یتفقون علیه. فعثمان هو الخلیفة من حین موت عمر و الناس تلک الثلاثة الأیام بمنزلة من بعد عن بلد الخلیفة فلم یعلمه بإسمه و لا بعینه إلا بعد مدة فهو معتقد لإمامته و بیعته و إن لم یعلمه بإسمه و لا بنسبه و لا بعینه.» (المحلی، ج9، ص359)
به حالت گمراهی است. شیخ کلینی سند خود را از ابن ابییعفور چنین روایت میکند:
از امام صادق علیه السلام درباره این فرمایش پیامبر خداوند صلی الله علیه و آله و سلم: «هرکس بمیرد و امامی نداشته باشد، مرگش مرگ جاهلیت است»، پرسیدم که آیا مقصود مرگ در حال کفر است؟ فرمود: مقصود مرگ در حال گمراهی است. پرسیدم: پس هرکس امروز بمیرد، بدون اینکه امامی داشته باشد، مرگش مرگ جاهلیت است؟ فرمود: آری. (1)
ملّاصالح مازندرانی در شرح این حدیث مینویسد:
کفر معانی متعددی دارد، از جمله کفر به خداوند و روز قیامت؛ یعنی انکار آنها کلاً و این انکار اصل ایمان است. از جمله معانی آن گمراهی و ارتداد است؛ یعنی خارج شدن از مسیر حق بعد از داخل شدن در آن و ترک آن پس از خواستنش. به همین دلیل امام صادق علیه السلام به آن معنایی که در این حدیث قصد شده اشاره فرمود. پس هرکس به دین اسلام اعتراف کند، ولی امام حق را انکار کند به وجوب ایمان معترف است، اما از طریق آن گمراه شده است؛ چون گمان کرده است که طریق حق همانی است که میپیماید. چنین شخصی به این معنا کافر است نه به معنای اول. (2)
بر این اساس، روشن شد که اگر اهلبیت علیهم السلام در جایی مرگ جاهلیت را به مرگ کفر و نفاق تفسیر کردهاند، در جای دیگر، مقصود خود را از مرگ کفر و نفاق توضیح دادهاند و از قضا تفسیر اهلبیت علیهم السلام، همان تفسیری است که محدثان اهلسنت از این حدیث ارائه کردهاند. برای نمونه، ابنحجر در شرح حدیث پیامبر مینویسد:
مقصود از مرگ جاهلیت، مرگی مشابه مرگ اهل جاهلیت بر گمراهی است. (1)
سیوطی مینویسد:
یعنی بمیرد، آنچنانکه اهل جاهلیت بر گمراهی و افتراق میمردند. (2)
بر این اساس، شیعه و اهلسنت در تفسیر حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم همنوا هستند. برخلاف تصور آقای قفاری، تفسیر یاد شده از حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تفسیری شیعی نیست و البته مخفی ماندن این ظرافتها بر کسی که هدفی جز شبههافکندن و تکثیر اشکالات ندارد، چندان هم دور از انتظار نیست.
در حدیث دیگری روایت کرده است که (4)حکیمه پس از هفت روز دیگر او را ندید و
1) فتح الباری، ج13، ص5.
2) شرح سنن النسائی، ج7، ص123.
3) أما وقت غیبة المهدی فإن روایات الشیعة تتضارب فی تحدیده. فیروی الطوسی أن حکیمة قالت: «... فلما کان بعد ثلاث (من مولده) اشتقت إلی ولی الله فصرت إلیهم فبدأت بالحجرة التی کانت سوسن فیها، فلم أر أثراً ولا سمعت ذکراً، فکرهت أن أسأل فدخلت علی أبی محمد علیه السلام فاستحیت أن أبدأ بالسؤال فبدأنی فقال: هو یا عمة فی کنف الله وحرزه وستره و غیبه حتی یأذن الله له».
4) فی روایة ثانیة أن حکیمة فقدته بعد سبعة أیام، وفی روایة ثالثة: أنها رأته بعد أربعین یوماً یمشی فی الدار ثم فقدته بعد ذلک، وفی روایة أخری أن حکیمة کانت تختلف إلی دار العسکری، تزوره کل أربعین یوماً، وقبل وفاته بأیام قلائل _ کان عمر المهدی آنذاک خمس سنوات علی الأکثر _ زارت دار العسکری کعادتها، تقول: ف- «رأیته رجلاً فلم أعرفه، فقلت لابن أخی علیه السلام: من هذا الذی تأمرنی أن أجلس بین یدیه؟ فقال لی: هذا ابن نرجس، هذا خلیفتی من بعدی وعن قلیل تفقدونی فاسمعی له وأطیعی».
در حدیث سومی روایت کرد که او را پس از چهل روز دید، در حالیکه در خانه راه میرفت و پس از آن دیگر او را ندید. در حدیث دیگری آمده است که حکیمه در خانه عسکری رفت و آمد مینمود و هر چهل روز او را زیارت میکرد. چند روز پیش از وفات حسن عسکری _ که عمر مهدی حداکثر پنج سال بود _ طبق عادت خود به خانه عسکری رفت و ماجرا را چنین شرح کرده است: «مردی را دیدم و نشناختم؛ به برادرزادهام گفتم: این که دستور میدهی در مقابلش بنشینم کیست؟ فرمود: فرزند نرجس و جانشین من است و به زودی مرا از دست خواهید داد. پس سخن او را بشنو و از او اطاعت کن.»
و مهدی اینچنین غایب شد و کسی جز حکیمه _ که خبر آن را به ثقات شیعه منتقل کرد، آنچنانکه روایتشان میگوید _ از آن اطلاع (1)نیافت. (2)
در این قسمت قفاری به چهار روایت استناد کرده است که همه آنها ضعیف و غیر قابل اعتمادند. (3)
روایت نخست به دلیل مهمل بودن محمد بن عبدالله المطهری (مستدرکات، ج7، ص190) و روایت دوم به دلیل مهمل بودن موسی بن محمد ضعیفند (مستدرکات، ج8، ص32). روایت سوم مرسله است و روایت چهارم به دلیل مهمل بودن محمد بن عبدالله المطهری ضعیف است (مستدرکات،
ج7، ص190).
آقای قفاری در اشکال پیشگفته، مرتکب دو اشتباه اساسی شده است. اول اینکه تصور کرده تنها کسی که امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را ملاقات کرد و از تولد و غیبت ایشان اطلاع یافت، حضرت حکیمه بوده است. دوم اینکه گمان کرده غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف امری دفعی بوده است که با آخرین ملاقات حضرت حکیمه با امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، آغاز شده است. اما از نقد شبهۀ پیشین درمییابیم که اولاً حضرت حکیمه تنها شخصیتی نبودهاند که با امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف دیدار کرده و از تولد و غیبت آن حضرت مطلع بوده است، بلکه بسیاری دیگر از اصحاب مورد اعتماد امام حسن عسکری علیه السلام آن حضرت را ملاقات کرده بودند. بنابراین، دادن نقش محوری به حضرت حکیمه در جریان باخبر شدن شیعیان از تولد و غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از اساس باطل است. ثانیاً غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف با آخرین ملاقات حضرت حکیمه با ایشان همزمان نبوده است. اصولاً غیبت به معنای ظاهر نشدن امام عجل الله تعالی فرجه الشریف در برابر انظار مردم است. این پدیده گرچه میتوانست به صورت دفعی انجام پذیرد، اما روایات و گزارشهای تاریخی مؤید این معناست که این پدیده صورتی تدریجی داشته است. به همین دلیل، در منابع حدیثی به موارد گوناگونی برمیخوریم که شیعیان مورد اعتماد، آن حضرت را یک شب پس از تولد، (1)هفت روز پس از تولد، (2)چهل روز پس از آن، (3)دو روز پیش از شهادت امام عسکری علیه السلام، (4)چند روز قبل از شهادت حضرت، (5)
هنگام تجهیز حضرت (1)یا پس از شهادت امام عسکری علیه السلام (2)دیدهاند. این روایات نشان میدهد، این تصور آقای قفاری که غیبت آن حضرت امری دفعی و همزمان با آخرین ملاقات حضرت حکیمه بوده، بیاساس است. به همین دلیل، شیخ مفید (3)با اینکه آغاز غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را زمان تولد آن حضرت میداند، حکایتهای گوناگونی از دیدار شیعیان خاص با امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از زمان تولد تا پایان غیبت صغرا آورده است. (4)این نیست، مگر به این دلیل که به باور او غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نه دفعی که تدریجی بوده است، همچنانکه امثال شیخ صدوق و شیخ طوسی که احادیث مورد نظر آقای قفاری را روایت کردهاند، در کنار این احادیث دهها ماجرا از تشرفات مؤمنان به محضر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را نیز آوردهاند. (5)پس به باور آنان، آغاز غیبت آن حضرت با آخرین ملاقات حضرت حکیمه همزمان نبوده است. اگرنه، چگونه میتوان از یکسو آغاز غیبت را روز سوم یا هفتم تولد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و آن هم همزمان با آخرین ملاقات حضرت حکیمه دانست و از سوی دیگر، دهها حکایت از ملاقات دیگر مؤمنان در زمانهای گوناگون حتی چندروز پیش از شهادت امام عسکری علیه السلام یا پس از آن را بیان کرد.
مشکل آقای قفاری این است که با گزینش تعداد انگشتشماری از روایات و از پیش خود برای شروع غیبت زمانی خاص تعیین کرده و براساس آن، روایات را متعارض دیده است؛ در حالیکه برای فهم معنای یک روایت، باید دیگر روایات مشابه را نیز دید و مقصود اصلی روایت را با عرضه روایات بر یکدیگر به دست آورد.
همچنانکه برای فهم مقصود یک دانشمند، باید مجموع سخنان او را در نظر گرفت. پس اگر شیخ طوسی یا شیخ صدوق، روایتی را آوردهاند که براساس آن، حضرت حکیمه در روز سوم یا هفتم امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را زیارت کردند، در کنار آنان، دهها روایت دیگر هم آوردهاند که به صورت مکرر و در زمانهای دیگر، افراد دیگری نیز حضرت را دیدهاند. مجموع این روایات نشان میدهد به اعتقاد آنان، شروع غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف با آخرین ملاقات حضرت حکیمه با امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف همزمان نبوده است.
نکته دیگری که در کلام آقای قفاری وجود دارد، این است که گویا او چهار روایت مربوط به ملاقات حضرت حکیمه با امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را در تعارض دیده است، در حالیکه اولاً او در نقل روایت دوم امانتداری نکرده و به دروغ مدعی شده است که حکیمه پس از هفت روز امام مهدی را ندید؛ (1)در حالیکه در آن روایت از دیده شدن امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در روز هفتم سخن به میان آمده و نه دیده نشدن پس از هفت روز. ثانیاً این روایات هرگز با یکدیگر در تعارض نیستند. متن چهار روایت مورد نظر آقای قفاری این گونه است:
عن موسی بن محمد بن جعفر قال: حدثتنی حکیمة بنت محمد علیها السلام بمثل معنی الحدیث الأول إلّا أنها قالت: فقال لی: أبو محمد علیه السلام یا عمة! إذا کان الیوم السابع فأتینا. فلما أصبحت جئت لاسلم علی أبی محمد علیه السلام و کشفت عن الستر لاتفقد سیدی فلم أره، فقلت له: جعلت فداک! ما فعل سیدی؟ فقال: یا عمة إستودعناه الذی استودعت أمّ موسی. فلما کان الیوم السابع جئت فسلمت و جلست فقال: هلموا ابنی، فجئ بسیدی و هو فی خرق صفر ففعل به کفعله الأول، ثم أدلی لسانه فی فیه کأنما یغذیه لبناً وعسلاً، ثم قال: تکلّم یا بنی... . (1)
... فلما کان بعد أربعین یوماً دخلت علی أبی محمد علیه السلام فإذا مولانا الصاحب یمشی فی الدار، فلم أر وجهاً أحسن من وجهه ولا لغة أفصح من لغته، فقال أبومحمد علیه السلام: هذا المولود الکریم علی الله عزوجل فقلت: سیدی أری من أمره ما أری و له أربعون یوماً، فتبسم و قال: یا عمتی أما علمت أنا معاشر الأئمة ننشؤ فی الیوم ما ینشؤ غیرنا فی السنة، فقمت فقبلت رأسه و انصرفت، ثم عدت وتفقدته فلم أره فقلت لأبی محمد علیه السلام: ما فعل مولانا؟ فقال: یا عمة استودعناه الذی استودعت أمّ موسی. (2)
قالت حکیمة: فلم أزل أری ذلک الصبی فی کلّ أربعین یوماً إلی أن رأیته رجلاً قبل مضی أبی محمد علیه السلام بأیام قلائل فلم أعرفه، فقلت لابن أخی علیه السلام: من هذا الذی تأمرنی أن أجلس بین یدیه؟ فقال لی: هذا ابن نرجس و هذا خلیفتی من بعدی وعن قلیل تفقدونی فاسمعی له و أطیعی. (3)
با دقت در این چهار روایت روشن میشود که در آنها هیچ تعارضی نیست؛ زیرا روایت نخست، تنها ناظر به این مطلب است که حضرت حکیمه، فردای شب تولد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف موفق به زیارت آن حضرت نشد و اصلاً از اینکه روزهای پس از آن
امام مهدی را دیدهاند یا نه سخنی به میان نیامده است. آنچه در حدیث دوم به چشم میخورد، این است که حضرت حکیمه در روز هفتم توانست با امام مهدی دیدار کند و باز نسبت به اینکه روزهای بعد توفیق ملاقات را داشتهاند یا نه، سخنی در میان نیست و گفتیم که آقای قفاری به دروغ از حضرت حکیمه چنین نقل کرده بودند که پس از روز هفتم آن حضرت را ندیدم.
در روایت چهارم چنین آمده است که حضرت حکیمه هر چهل روز امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را زیارت میکرد. روشن است که میان این سه روایت هیچ تعارضی نیست؛ زیرا هیچکدام یکدیگر را نفی نمیکنند و بر اساس آنها حضرت حکیمه روز اول موفق به ملاقات نمیشود و در روز هفتم این توفیق را پیدا میکند. در هر چهل روز باز این توفیق برایش فراهم میشود.
در روایت سوم نیز چنین آمده که حضرت حکیمه، در روز چهلم به دیدار امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف میرود. این مطلب با روایات سابق همخوانی دارد، تنها نکته روایت این است که ایشان میگوید: «ثم فقدته بعد ذلک.» این روایت به ظاهر با روایت چهارم
_ که براساس آن امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را هر چهل روز زیارت میکرده _ منافات دارد؛ اما این تعارض ظاهری نیز به این صورت حل شدنی است که مقصود حضرت حکیمه از جملۀ «ثم فقدته بعد ذلک» این است که روزهای پس از روز چهلم _ یعنی روز چهل و یکم و چهل و دوم و... _ امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را زیارت نکردم. این با ملاقات چهل روز پس از آن منافاتی ندارد. به تعبیر دیگر، اگر تعبیر حضرت حکیمه این بود که: «ثم فقدته بعد ذلک ابداً»، این تعبیر هرگونه ملاقاتی پس از آن تاریخ را نفی میکرد؛ اما در کلام حضرت حکیمه، چنین تعبیری نیامده است. افزون بر اینکه اگر واقعاً میان این دو روایت تعارض باشد، این مسئله آنقدر کوچک و جزئی است که اگر هر دو را هم باطل بدانیم، هیچ چیزی آسیب نمیبیند.
با توجه به آنچه گذشت، روشن شد که اولاً روایات به ظاهر متعارض چهار روایت
نبوده و بلکه دو روایتند و ثانیاً این دو روایت نیز با یکدیگر جمعشدنی هستند.
خبر ندارد و علت کتمان مکان غیبت او از شیعیانش، بیم او از مطلع کردن
دیگران است. (1)
للغیر بمکانه.
لیکن پارهای از روایات کافی، شهری را که او در آن مخفی شده است، ذکر کردهاند: «صاحب این امر ناگریز غیبتی خواهد داشت و ناگریز در غیبتش کنارهگیری خواهد داشت و "طیبه"، منزل خوبی است.» این روایت به اینکه او در مدینۀ منوره مخفی میشود، اشاره دارد؛ چرا که «طیبه» از نامهای «مدینه» است و چون یکی از شیعیان از حسن عسکری پرسید: اگر برای شما اتفاقی افتاد، در کجا از او پرسوجو کنم؟ پاسخ داد: در مدینه. (2)
1) أما مکان الغیبة فإنه کان موضع السریة والکتمان، ولما تناهی إلی شیعته خبر الغیبة المزعومة حاولوا التعرف علی مکانه إلا أن الباب الذی یدعی الصلة به رفض البوح بشیء من ذلک وأخرج «توقیعاً» سریاً ینسبه للمهدی یقول فیه: «... إن عرفوا المکان دلوا علیه» فهذا النص یشیر إلی أنه فی مکان معین، وفی مخبأ سری لا یعرفه إلا الباب، وأن سب کتمان مکان غیبته عن شیعته هو خوفه من إخبارهم
2) لکن دلت بعض روایات الکافی علی البلد الذی یختفی فیه، حیث قالت: «لابد لصاحب هذا الأمر من غیبة، ولابد له فی غیبته من عزلة، ونعم المنزل طیبة».فهی تشیر إلی أنه یختبئ بالمدینة المنورة، لأن طیبة من أسمائها، ولما قال أحدهم للحسن العسکری: إن حدث بک حدث فأین أسأل عنه؟ قال: بالمدینة.
ولی طوسی در الغیبة روایت کرده است که او ساکن کوهی است که «رضوی» خوانده میشود. روایت او چنین است: «عبدالاعلی مولی آل سام میگوید: همراه اباعبدالله علیه السلام از منزل خارج شدم. چون به روحاء رسیدیم، آن حضرت گردن کشیده، به کوه آن منطقه نگاه کردند و به من فرمود: این کوه را میبینی؟ به آن رضوی میگویند؛ از کوههای فارس بود؛ ما را دوست داشت؛ پس خداوند او را به سوی ما منتقل کرد. همانا در آن، هر درخت میوهداری است و آنجا محل امن خوبی برای شخص ترسان است _ این جمله را دوبار تکرار فرمود _ همانا برای صاحب این امر در آن دو غیبت خواهد بود؛ یکی کوتاه و دیگری طولانی.» (1)
برخی از روایات میگویند: او در برخی وادیهای مکه پنهان شده است. در تفسیر عیاشی و غیر آن آمده است که اباجعفر گفت: برای صاحب این امر در برخی از این نواحی غیبتی خواهد بود و سپس با دست به منطقه «ذیطوی» اشاره کردند. (2)
لیکن احادیث آنها در ادعیه و زیاراتی که برای مشاهد ائمه است، اشاره میکند که او ساکن سرداب سامراست و به همین دلیل، در آنها چنین آمده است: «سپس به سرداب غیبت برو و میان دو درگاه بایست و با دست، دو طرف در را بگیر. پس از آن مانند کسی که اذن دخول میخواهد، تنحنح کن و با وقار و آرامش نام خدا را ببر و وارد شو. در گوشه سرداب، دو رکعت نماز بگذار و بگو: بارخدایا، انتظار به درازا کشید و بدکاران ما را سرزنش کردند و دفع ظلم ستمگران بر ما سخت شد. خدایا، صورت
1) ینما یروی الطوسی فی الغیبة أنه مقیم بجبل یدعی رضوی، حیث یقول فی روایته: «... عن عبد الأعلی مولی آل سام قال: خرجت مع أبی عبدالله علیه السلام فلما نزلنا الروحاء نظر إلی جبلها مطلاً علیها، فقال لی: تری هذا الجبل؟ هذا جبل یدعی رضوی من جبال فارس أحبنا فنقله الله إلینا، أما إن فیه کل شجرة مطعم، ونعم أمان للخائف مرتین، أما إن لصاحب هذا الأمر فیه غیبتین واحدة قصیرة والأخری طویلة».
2) تذکر روایات أخری أنه یختفی فی بعض ودیان مکة، فقد جاء فی تفسیر العیاشی وغیره أن أبا جعفر قال: «یکون لصاحب هذا الأمر غیبة فی بعض هذه الشعاب _ ثم أومأ بیده إلی ناحیة ذی طوی».
مبارک ولیات را در زمان حیات و مماتمان به ما بنما. بارخدایا، من به رجعت پیش روی صاحب این مکان ایمان دارم. فریاد رس، فریاد رس، فریاد رس، ای صاحبالزمان برای وصال تو از دوستان بریدم و سرزمینها را درنوردیدم و مطلب خود را از اهل سرزمینها مخفی نگاه داشتم تا اینکه نزد پروردگارت و پروردگارم شفیع من باشی، ای سرور من، ای فرزند حسن بن علی، به عنوان زائرت آمدم.» (1)
و برخی از روایاتشان میگوید در غیبتش، سی نفر از دوستانش همراه اویند که همدم او در تنهایی هستند و او با وجود سی نفر احساس تنهایی نمیکند. (2)
اختصاص این ادعیه، مناجات، اذن دخول و... به سرداب از این مطلب حکایت دارد که جعلکنندگان این روایات میخواهند وجود او در سرداب را به پیروانشان بباورانند و به همین دلیل، ابنخلکان میگوید: «شیعیان منتظر خروج او از سرداب در آخرالزمانند» و ابناثیر مینویسد: «آنها معتقدند منتظر در سرداب است.» (3)
علیرغم آنچه گذشت، یکی از شیعیان معاصر واقعیت را انکار کرده و میگوید: «هیچ روایتی وجود ندارد و در (4)
الأمل والحزن.
هیچ کتابی از کتابهای شیعه نیامده است که1) یر أن أحادیثهم فی الأدعیة والزیارة لمقامات الأئمة تلوح إلی أنه مقیم بسرداب سامراء، ولذلک جاء فیها «ثم ائت سرداب الغیبة وقف بین البابین، ماسکاً جانب الباب بیدک، ثم تنحنح کالمستأذن، وسم وانزل، وعلیک السکینة والوقار، وصل رکعتین فی عرضة السرداب وقل:... اللّهم طال الانتظار وشمت بنا الفجار، وصعب علینا الانتصار، اللّهم أرنا وجه ولیک المیمون، فی حیاتنا وبعد المنون، اللّهم إنی أدین لک بالرجعة، بین یدی صاحب هذه البقعة، الغوث الغوث الغوث یا صاحب الزمان، قطعت فی وصلتک الخلاف، وهجرت لزیارتک الأوطان، وأخفیت أمری علی أهل البلدان لتکون شفیعاً عند ربک وربی... یا مولای یا ابن الحسن بن علی جئتک زائراً لک».
2) تشیر بعض أخبارهم إلی أن معه فی غیبته ثلاثین من أولیائه یؤنسونه فی وحدته «وما بثلاثین من وحشة».
3) تخصیص السرداب بتلک ادعیة والمناجاة والاستئذان عند الدخول... یدل علی أن واضعی تلک الروایات یوهمون أتباعهم بوجوده فی السرداب، ولهذا قال ابن خلکان: «والشیعة ینتظرون خروجه فی آخر الزمان من السرداب بسر من رأی». وذکر ابن الأثیر أنهم یعتقدون أن المنتظر بسرداب سامراء.
4) رغم ذلک فإن بعض الشیعة المعاصرین ینفی ما هو واقع ویقول: «لم یرد خبر ولا وجد فی کتاب من کتب الشیعة أن المهدی غاب فی السرداب... ولا أنه عند ظهوره یخرج منه، بل یکون خروجه بمکة ویبایع بین الرکن والمقام»، ولکن عمل الشیعة یخالف ذلک، ویتفق مع ما جاء فی کتب الزیارة عندهم. فقد ظل الشیعة _ کما یقول الشیعی أمیر علی _ إلی أواخر القرن الرابع عشر المیلادی الذی صنف فیه ابن خلدون تاریخه الکبیر یجتمعون فی کل لیلة بعد صلاة المغرب بباب سرداب سامراء فیهتفون باسمه ویدعونه للخروج حتی تشتبک النجوم ثم ینفضون إلی بیوتهم بعد طول الانتظار وهم یشعرون بخیبة
مهدی در سرداب غایب شده است... و نیامده است که او هنگام ظهور از آنجا خارج میشود، بلکه خروج او از مکه است و میان رکن و مقام با او بیعت میشود»، ولی عمل شیعه، مخالف این ادعاست و با آنچه در کتابهای زیارت آمده، هماهنگ است؛ چرا که به گفته امیرعلی، نویسنده شیعی، شیعیان تا اواخر قرن چهاردهم میلادی که ابنخلدون، تاریخ کبیرش را مینوشته، هر شب پس از نماز مغرب، در درگاه سرداب سامرا جمع میشدند و تا زمانی که ستارگان آسمان بسیار شدند، نام او را صدا میکردند و او را دعوت به خروج میکردند و پس از انتظاری طولانی، با ناامیدی و اندوه به خانههاشان بازمیگشتند.
و این انتظار مایه سخره سخرهکنندگان بود تا آنجا که گفته شد: «زمان آن نرسیده است که سرداب بزاید آن کسی را که شما با نادانیتان دربارهاش سخن میگویید؟ زمان آن نرسیده؟ پس خاک بر سر عقلهایتان چرا که شما به سیمرغ و دیوها افسانه سومی افزودید.» (1)
ما آن للسرداب أن یلد الذیکلمتموه بجهلکم ما آنا
فعلی عقولکم العفاء فإن کمثلثتم العنقاء والغیلانا
و ابنقیم گفته است: «اینها مایه خجالت و خنده بنیآدمند و هر عاقلی آنها را مسخره میکند.» به همین دلیل است که دردعاهایشان آمده که آنها به دلیل این اعتقاداتشان، مورد تمسخر و عیبجویی دیگران قرار (2)گرفتهاند و در دعاهایشان
خطاب به غایب چنین میگویند: «همانا انتظار به درازا کشید و بدکاران ما را
شماتت کردند... .»
برخی از زیاراتشان نیز از حیرت آنها درباره مکان پنهان شدن او حکایت دارد. پس او را صدا میزنند و میگویند: «ای کاش میدانستم در کجا مسکن گزیدهای یا کدامین سرزمین تو را در آغوش کشیده. آیا در کوه رضوی هستی یا در ذیطوی یا جای دیگر؟» (1)
با وجود این، پارهای دیگر از روایاتشان میگوید او مکان ثابتی ندارد، بلکه میان مردم زندگی میکند. «در مراسم حج شرکت میکند و مردم را میبیند، ولی آنها
او را نمیبینند.» (2)
روایاتشان در مورد تعیین مکان او با یکدیگر اینگونه اختلاف دارند و بر اساس اختلاف جناحهای شیعی یا بر اساس اختلاف احوال و زمانها، هر کس در این باره رأیی را انتخاب میکند. تا زمانی که بازی فریبکاری و تزویر ادامه دارد، چنین اختلافی طبیعی است؛ چرا که غایب آنها وجود خارجی (3)ندارد.» (4)
اولاً روایات ناظر به مکان امام مهدی با یکدیگر در تعارضند و ثانیاً شیعیان به
1) قد جاء فی بعض أدعیة الزیارات عندهم ما ینبئ عن حیرتهم فی مکانه الذی یختفی فیه، فهم یهتفون به ویقولون: «... لیت شعری أی استقر بک النوی، بل أی أرض تقلک أو ثری، أبرضوی أم غیرها، أم ذی طوی...».
2) ذا وتذکر روایات أخری لهم أنه لیس له مکان ثابت بل هو یعیش بین الناس «یشهد الموسم فیراهم ولا یرونه».
3) هکذا تختلف أخبارهم فی تحدید مکانه، وکل زمرة تذهب فی هذا مذهباً علی اختلاف الفصائل الشیعیة أو علی اختلاف الأحوال والأزمنة، أو حتی تستمر لعبة التلبیس والتزویر.ومن الطبیعی أن تختلف مادام غائبهم لا وجود له.
4) اصول مذهب الشیعة، ص1026_ 1030.
پنهان شدن امام مهدی در سرداب معتقدند.
قفاری برای اثبات تعارض روایات مکان امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به چند دسته از روایات استناد کرده است؛ در دسته نخست دو روایت وجود دارد که طبق نخستین آن منزل امام در دوران غیبت طیبه (مدینه) است. (1)این روایت از نظر سندی ضعیف است، اما روایت دوم از سند معتبری برخوردار است. (2)طبق دسته دوم روایاتی که قفاری بدان استناد جسته، مکان امام در عصر غیبت کوه رضوی است (3)که این روایت نیز ضعیف است؛ و طبق دسته سوم، مکان امام ذی طوی است (4)و این روایت نیز با مشکل ارسال در سند روبهروست. بنابر این روایات معتبر حتی در ظاهر نیز عاری از هر نوع تعارض بدوی هستند.
در مورد روایاتی که محل سکونت امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف را در دوران غیبت مکانهای مختلفی چون مدینه، ذیطوی، رضوی یا جاهای دیگر معرفی کردهاند، باید گفت میان این روایات هیچ تعارضی وجود ندارد؛ چرا که به مضمون همه آنها، بدون کمترین اشکالی میتوان ملتزم شد. در توضیح مطلب باید دانست اولاً امام
1) عدة من أصحابنا، عن أحمد بن محمد، عن الحسن بن علی الوشاء، عن علی بن أبی حمزة، عن أبی بصیر، ... (الکافی، ج1، ص340). علی بن ابی حمزه ضعیف است (رجال نجاشی، ص742).
2) محمد بن یحیی (ثقه: رجال نجاشی، ص353) عن أحمد بن إسحاق (ثقه: رجال نجاشی، ص91) عن أبیهاشم الجعفری (ثقه: رجال نجاشی، ص156). (الکافی، ج1، ص328)
3) أخبرنا ابن أبی جید القمی، عن محمد بن الحسن بن الولید، عن محمد بن الحسن الصفار، عن العباس بن معروف، عن عبدالله بن حمدویه بن البراء، عن ثابت، عن إسماعیل، عن عبد الاعلی مولی آل سام... (الغیبة للحجة، ص163). ثابت و اسماعیل در این مشترکند و تشخیص آنها ممکن نیست.
4) تفسیر العیاشی، ج2، ص56.
مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف به اقتضای اینکه بشر است، به مکانی برای زندگی نیاز دارد. بهجز آن، این مکان میتواند در مقاطع مختلف زمانی، تغییر یابد؛ یعنی آن حضرت در طول هزار و چند صد سالی که از عمر شریفشان گذشته است، مکانهای مختلفی را برای زندگی انتخاب کردهاند یا میکنند. گاهی در مدینه سکونت گزیده و گاه در مکه منزل کردهاند. گاه در ذیطوی زندگی کرده و گاهی در کوه رضوی بودهاند. زمانی نیز مکانهای دیگر را برای سکونت برگزیدهاند، چنانکه محل تولد و بخشهای آغازین حیات مبارکشان شهر سامرا بوده است. همانطور که در توقیع مورد اشاره آقای قفاری تصریح شده است، علت خفای مکان دقیق آن حضرت، ایمن ماندن ایشان از شناسایی است. روشن است که تصریح به شهر حضور ایشان از دو جهت منجر به شناسایی آن حضرت نمیشود: اول اینکه مقطع زمانی حضور ایشان در آن شهر معین نشده است. دوم اینکه هویت آن حضرت برای مردم ناشناخته است. از اینرو، حضورشان در یک شهر خاص منجر به شناسایی ایشان نمیشود. به همین دلیل عاشقان آن حضرت، سوزمندانه، حیرت خود را از مکان آن حضرت زمزمه میکنند: «لیت شعری این استقرت بک النوی بل ای ارض تقلک اوثری ابرضوی ام غیرها ام ذی طوی.»
با این توضیحها روشن شد که سخن پایانی نویسنده مورد نظر که میگوید: «ولی طبق روایات دیگر شیعه، او مکان ثابتی ندارد، بلکه میان مردم زندگی میکند»، با دیگر روایات همخوان و هماهنگ است و هیچ نیازی نیست آن را فریبکاری و تزویر شیعه بخواند. اساساً روشن نیست آقای قفاری از کدام منطق پیروی میکند و در فهم روایات از چه اسلوبی بهره میبرد که همیشه تعارض و تضاد به ذهنش متبادر میشود، با اینکه میتوان بدون غرضورزی و پیشداوری و با دور ریختن تعصبها و لجاجتها، به این روایات و روایات مشابه نگریست و آنها را کنار هم نشاند و میانشان آشتی برقرار کرد.
آنچه قفاری در این قسمت به آن استناد کرده است تا اثبات کند که شیعیان معتقد به مخفی شدن امام مهدی در سرداب هستند، نهتنها مرسل است، بلکه اساساً مستند به هیچیک از امامان معصوم هم نیست و به احتمال زیاد از منشئات یکی از علماست. (1)بنابر این اشکال قفاری از اساس فرو خواهد ریخت.
درباره اتهام اعتقاد داشتن شیعیان به وجود امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف در سرداب باید گفت آقای قفاری، نه اولین نویسنده وهابی است که این اتهام را به شیعه نسبت میدهد و نه آخرین آنهاست. (2)نویسندگان وهابی اصرار فراوانی دارند اعتقاد به زندگی امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف در سرداب را به شیعه نسبت دهند و با وجود اینکه بسیاری از دانشمندان شیعه این مسئله را نفی کردهاند، باز این اتهام را تکرار میکنند. پس چارهای جز طرح تفصیلی این مسئله نیست.
روایاتی که متعرض محل زندگی امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف در عصر غیبت شدهاند، دو دستهاند: دستهای به مکانهایی خاص اشاره کرده و دستهای دیگر مکان آن حضرت را نامعلوم دانستهاند. برخی از این دو دسته روایت بدین قرارند:
الف) مدینه: از امام باقر و امام صادق علیهما السلام چنین روایت شده است:
صاحب این امر ناگریز غیبتی خواهد داشت و ناگریز در غیبتش کنارهگیری خواهد داشت و طیبه، منزل خوبی است.
این حدیث را که از مدینه به عنوان محل زندگی امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف یاد کرده است، شیخ کلینی (1)، شیخ نعمانی (2)، شیخ طوسی (3)، شیخ حر عاملی (4)و علامه
مجلسی (5)روایت کردهاند.
در حدیث دیگری، ابوهاشم جعفری میگوید:
از امام حسن عسکری علیه السلام پرسیدم: عظمت شما مانع از سؤال میشود. آیا اجازه پرسش دارم؟ فرمودند: بپرس. پرسیدم: آیا برای شما فرزندی است؟ فرمودند: آری. عرض کردم: اگر برای شما اتفاقی افتاد، کجا او را بیابم؟ فرمودند: در مدینه.
این حدیث را شیخ کلینی، (6)شیخ مفید، (7)شیخ طوسی، (8)شیخ طبرسی، (9)اربلی، (10)شیخ حر عاملی، (11)علامه مجلسی (12)و برخی دیگر از عالمان شیعه در کتابهای خود روایت کردند.
ب) کوه رضوی: عبدالاعلی مولی آل سام میگوید: همراه امام صادق علیه السلام از منزل
1) لا بدّ لصاحب هذا الأمر من غیبة و لا بدّ فی غیبته من عزلة و نعم المنزل طیبة. (الکافی، ج1، ص340)
2) کتاب الغیبة، ص194.
3) الغیبة للحجة، ص162.
4) اثبات الهداة، ج3، ص445.
5) بحار الانوار، ج52، ص153.
6) .قلت لابی محمد علیه السلام: «جلالتک تمنعنی من مسألتک، فتأذن لی أن اسألک؟ فقال: سل، قلت: یا سیدی هل لک ولد؟ فقال: نعم، فقلت: فان بک حدث فأین اسأل عنه؟ فقال: بالمدینة. ( الکافی، ج1، ص328)
7) الارشاد، ج2، ص348.
8) الغیبة للحجة، ص232.
9) اعلام الوری، ج2251.
10) کشف الغمة، ج3، ص246.
11) اثبات الهداة، ج3، ص .
12) بحارالانوار، ج51، ص161.
خارج شدم. چون به روحاء رسیدیم، آن حضرت گردن کشید و به کوه آن منطقه نگاه کرد و به من فرمود: این کوه را میبینی؟ به آن رضوی میگویند؛ از کوههای فارس بود که ما را دوست داشت. پس خداوند او را به سوی ما منتقل کرد. همانا در آن، هر درخت میوهداری است و آنجا محل امن خوبی برای شخص ترسان است _ این جمله را دوبار تکرار فرمود _ همانا برای صاحب این امر در آن دو غیبت خواهد بود؛ یکی، کوتاه و دیگری، طولانی.
این حدیث را شیخ طوسی (1)، شیخ حر عاملی (2)و علامه مجلسی (3)روایت کردهاند.
ج) ناحیه ذیطوی: امام باقر علیه السلام فرمود: «برای صاحب این امر در این نواحی غیبتی خواهد بود.» سپس با دست به منطقه ذیطوی اشاره کردند.
این حدیث را عیاشی (4)نعمانی (5)و علامه مجلسی (6)در کتابهای خود
ثبت کردهاند.
الف) امام صادق علیه السلام فرمود:
برای صاحب این امر دو غیبت خواهد بود؛ یکی از آن دو، طولانی خواهد بود تا آنجا که برخی میگویند مُرد، و تعدادی میگویند کشته شد و بعضی میگویند رفت. و بر اعتقاد به او از میان اصحابش جز تعداد اندکی باقی
1) تری هذا الجبل؟ هذا جبل یدعی رضوی من جبال فارس أحبّنا فنقله الله إلینا أما إنّ فیه کلّ شجرة مطعم و نعم أمان للخائف _ مرّتین _ أما إنّ لصاحب هذا الأمر فیه غیبتین واحدة قصیرة و الأخری طویلة. (الغیبة للحجة، ص163)
2) اثبات الهداة، ج3، ص500.
3) بحارالانوار، ج52، ص153.
4) یکون لصاحب هذا الأمر غیبة فی بعض هذه الشّعاب؛ ثمّ أوما بیده إلی ناحیة ذی طوی. (تفسیر العیاشی، ج2، ص56)
5) کتاب الغیبة، ص187.
6) بحار الانوار، ج52، ص341.
نخواهد ماند و بر جایگاهش هیچکس از دوست و بیگانه آگاهی نمییابد، مگر خدمتگزاری که به کارهای او میرسد.
این حدیث را شیخ نعمانی (1)و شیخ طوسی (2)و علامه مجلسی (3)روایت کردهاند.
ب) از آن حضرت در حدیث دیگری چنین نقل شده است:
برای قائم دو غیبت خواهد بود؛ یکی، کوتاه و دیگری، طولانی. در غیبت اول، از مکان او جز شیعیان مخصوصش خبر ندارند و در غیبت دیگر، جز دوستان مخصوصش از مکان او مطلع نیستند.
این حدیث را کلینی (4)، نعمانی (5)شیخ حر عاملی (6)و علامه مجلسی (7)در کتابهای خود نقل کردهاند.
ج) شیخ صدوق از امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف چنین روایت کرده است:
همانا پدرم از من عهد گرفت که برای پنهان ماندن امرم جز در مخفیترین و دورترین مکانهای زمین سکونت نگزینم. (8)
پیش از این توضیح داده شد که این روایات هیچگونه تعارضی با یکدیگر ندارند و
1) إنّ لصاحب هذا الأمر غیبتین إحداهما تطول حتّی یقول بعضهم مات و بعضهم یقول قتل و بعضهم یقول ذهب فلا یبقی علی أمره من أصحابه إلّا نفر یسیر لا یطّلع علی موضعه أحد من ولی و لا غیره إلّا المولی الّذی یلی أمره. ( کتاب الغیبة، ص176)
2) الغیبة للحجة، ص162.
3) بحار الانوار، ج52، ص153.
4) للقائم غیبتان إحداهما قصیرة و الأخری طویلة الغیبة الأولی لا یعلم بمکانه إلّا خاصّة شیعته و الأخری لا یعلم بمکانه إلّا خاصّة موالیه. (الکافی، ج1، ص340)
5) کتاب الغیبة، ص175.
6) اثبات الهداة، ج3، ص445.
7) بحارالانوار، ج52، ص155.
8) إن أبی علیه السلام عهد إلی أن لا أوطن من الأرض إلّا أخفاها و أقصاها إسراراً لأمری. ( کمال الدین و تمام النعمة، ص447؛ بحارالانوار، ج52، ص34)
با توجه به مدت طولانی غیبت امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف میتوان هرکدام از روایات دسته نخست را ناظر به مقطعی از زمان گرفت. از سوی دیگر، از آنجا که مقطع زمانی حضور امام در مدینه، روشن نیست، بنابراین، مکان زندگی آن حضرت بر کسی آشکار نیست. از اینرو، میان دسته نخست روایات و دسته دوم تعارضی وجود ندارد.
در کنار این مجموعه روایات، زیارتی وجود دارد که آقای قفاری متن آن را در کتاب خود آورده و بر اساس آن مدعی شده است که شیعیان به وجود امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف در سرداب معتقد هستند. توجه به چند نکته درباره این زیارت ضروری است:
یونس بن ظبیان از امام صادق علیه السلام پرسید: من بسیار یاد حسین علیه السلام میکنم. چه بگویم؟ آن حضرت فرمود: «قل: صلّی الله علیک یا أباعبدالله، تعید ذلک ثلاثاً. فإنّ السّلام یصل إلیه من قریب و من بعید؛ (1)سه بار بگو: صلّی الله علیک یا اباعبدالله. همانا سلام به او از نزدیک و دور میرسد.»
در این حدیث، امام صادق علیه السلام به کسانی که از حرم مقدس امام حسین علیه السلام دورند، توصیه فرمودهاند با صیغه خطاب «السلام علیک» بر امام حسین علیه السلام سلام کنند. شیخ طوسی نیز از آن حضرت چنین روایت کرده است:
هر کس بخواهد قبر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم و امام علی علیه السلام و حضرت زهرا علیها السلام و دیگر امامان اهلبیت علیهم السلام را از دور زیارت کند، باید به بیابانی برود و نماز بگزارد. سپس آیاتی از قرآن بخواند و سپس بگوید: السّلام علیک ایّها النّبی و رحمةالله و برکاته، السّلام علیک أیّها النّبیّ المرسل و الوصیّ المرتضی و السّیّدة الکبری و السّیّدة الزّهراء و السّبطان المنتجبان جئت انقطاعاً إلیکم
1) المزار، ص213.
و إلی آبائکم و ولدکم... . (1)
سید بن طاوس نیز در زیارت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از دور این زیارت را نقل میکند:
السّلام علیک یا رسول الله السّلام علیک یا خلیل الله... . (2)
در این زیارت و زیارتهای مشابه که نمونههای آن در کتابهای شیعه بسیار است، زائر با اینکه در حرم معصوم حضور ندارد، از دور، با صیغه «خطاب» به او سلام میکند و او را همچون حاضر زیارت میکند و این نیست مگر به این دلیل که شیعه بر این باور است که برای پیشوایان معصوم علیهم السلام نزدیک و دور تفاوتی ندارد. آنان همچنان که سلام زائر مجاور را میشنوند، عرض ارادت عاشقانی را نیز که فرسنگها دورترند، میبینند و میشنوند. اهلسنت نیز در نمازهای خود، هر روزه پیامبر گرامی اسلام را با صیغه خطاب مورد توجه قرار میدهند و عرض میکنند: «السّلام علیک أیّها النّبی و رحمة الله و برکاته.» البته هیچ مسلمانی این سلام و عرض ادب را به معنای اعتقاد به حضور فیزیکی آن حضرت نزد نمازگزار ندانسته است. از اینرو، از اینکه در سرداب، امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف با صیغه خطاب زیارت میشود، نمیتوان حضور فیزیکی آن حضرت در سرداب و اعتقاد به غایب شدن ایشان در این مکان را برداشت کرد. به همین دلیل، هرچند علامه مجلسی زیارت مورد نظر آقای قفاری را در کتاب خود ثبت کرده، بابی با عنوان «باب زیارة الامام المستتر عن الابصار... فی السّرداب و غیره» (3)گشوده است. از قضا زیارت مورد نظر آقای قفاری در همین باب آمده است. در جایی دیگر مینویسد:
سپس بدان که مستحب است زیارت امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف در هر مکان و زمانی و در سرداب مقدس و مرقد اجداد پاکش. (4)
در جایی دیگر، به صراحت از متغیر بودن مکان امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف سخن گفته و در شرح حدیثی نوشته است:
شاید مقصود از حیرت، حیرت در محل زندگی و اینکه در هر زمانی در شهر یا ناحیهای است. (1)
روشن است که اگر چنانکه آقای قفاری پنداشته است، زیارت مورد نظر به معنای وجود امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف در سرداب بود و علامه مجلسی چنین عقیدهای داشت، زیارت کردن آن حضرت در غیر سرداب و در هر مکانی و در حرم امامان اهلبیت علیهم السلام معنا نداشت. اگر زیارت آن حضرت در حرم امامان معصوم علیهم السلام و غیر سرداب به معنای حضور فیزیکی و غیبت آن حضرت در این مکانها نیست، زیارت آن حضرت در سرداب نیز به معنای حضور در سرداب نیست. البته سرداب مقدس از این جهت ویژگی دارد که خانه شخصی و محل سکونت سه امام معصوم _ امام هادی علیه السلام، امام حسن عسکری علیه السلام و امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف _ بوده است و این سرداب، یادآور لحظات شیرین، اما کوتاهی است که امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف آن را در کنار پدر خود در این خانه تجربه کرده است. بنابراین شیعیان هنگام ورود به خانه شخصی امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف اذن دخول میگیرند و با قرائت ادعیه و مناجاتهای مأثور به آن حضرت عرض ارادت میکنند.
کهنترین منبع این زیارت، کتاب المزار ابنمشهدی است که از علمای قرن ششم هجری بوده است. در کتابهای دعا و زیارتی که پیش از آن نگاشته شده، همچون کامل الزیارات ابنقولویه، المزار شیخ مفید و مصباح المتهجد شیخ طوسی اثری از این زیارت نیست.
در کتاب المزار ابنمشهدی و دیگر کتابهایی که این زیارت را از آن نقل کردهاند، این زیارت به هیچیک از امامان اهلبیت علیهم السلام نسبت داده نشده است.
1) بحار الانوار، ج51، ص118.
بنابراین، زیارت مورد نظر از منشئات ابنمشهدی یا یکی دیگر از عالمان شیعه است.
با توجه به آنچه گذشت، از آقای قفاری و دیگر نویسندگانی که اعتقاد وجود و غیبت امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف در سرداب را به شیعه نسبت دادهاند، چند پرسش داریم و از خوانندگان منصف خود میخواهیم در این باره قضاوت کنند:
طبق روایات متعددی که در کتب شیعه آمده، به صراحت، برای امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف مکانهایی همچون مدینه، کوه رضوی، وادی ذیطوی، و مکانهای دوردست را بیان کردهاند یا مکان آن حضرت را مخفی دانستهاند و برخی از آنها نیز به صراحت بر هجرت امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف از شهر سامرا دلالت دارند. با این حال، چرا آقای قفاری از همه این روایات صرف نظر کرده است و به استناد یک زیارت که آن هم به وجود امام در سرداب تصریح ندارد، اعتقاد به وجود امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف در سرداب را به شیعه نسبت داده است؟
چگونه است که آقای قفاری روایات دانشمندانی همچون شیخ کلینی، شیخ صدوق، شیخ طوسی، شیخ مفید، شیخ نعمانی و عیاشی را که هم از نظر زمانی بر ابنمشهدی مقدّم هستند و هم از نظر دانش با او قابل قیاس نیستند و احادیث مخفی بودن مکان امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف یا داشتن مکان خاص را روایت کردهاند، رها کرده است، اما به نقل زیارت توسط چند نفر از عالمان شیعه که با وجود جلالتشان، از علمای متقدم تراز اول شیعه نیستند، استناد جسته است؟ دسته نخست از نظر تعداد، تقدم زمانی و دانش، مقدّم هستند. افزون بر این، روایات آنها را تعداد زیادی از دانشمندان متأخر شیعه همچون اربلی، امینالاسلام طبرسی، شیخ حر عاملی و... نیز نقل کردهاند.
چگونه است که آقای قفاری از آن همه روایت که از امامان اهلبیت علیهم السلام درباره محل زندگی امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف صادر شده، چشم پوشیده است و برای استناد یک عقیده به شیعه، به زیارتی استناد کرده است که نه از ائمه اهلبیت علیهم السلام، بلکه از
منشئات علماست؟ باید دانست به نظر اتفاقی شیعیان، کلام غیر معصوم هیچ بهرهای از حجیت ندارد.
بوده، به کلمات نویسندگان سنیمذهب استناد جسته است؛ کسانی که خود، اصل این ماجرا بوده و آن را ساخته و منتشر کردهاند. به راستی که این ادعای آقای قفاری و مستنداتش، یادآور مثل معروف «شاهدها ذنبها» است.
در میان خودشان از او جز با رمزی که دیگران از آن بیاطلاع بودند، یاد
نمیکردند، مانند غریم. شیخ مفید درباره (2)اطلاق این لقب به او میگوید: این
1) وإذا کان مکانه موضع السریة فی بعض أخبارهم، فإن اسمه أیضاً قد حجب عن شیعته، فقد جاء فی «توقیعات» المنتظر التی تصدر عن «بابه»: «إن دللتم علی الاسم أذاعوه...». فهذا النص یشیر إلی أنه مجهول الاسم، کما هو مجهول المکان والولادة والنشأة... ولکن ورد فی کتب الشیعة أن اسمه محمد، غیر أن روایات الشیعة کانت تحرم تسمیته باسمه حیث جاء فیها: «ولا یحل لکم ذکره باسمه». بل اعتبرت من یسمیه باسمه فی عداد الکافرین، وقالت: «صاحب هذا الأمر لا یسمیه باسمه إلا کافر»، ولذلک تلاحظ حین یرد ذکره فی روایاتهم یکتب اسمه بالحروف المقطعة هکذا: م ح م د. ولما قالوا: کیف نذکره؟ قال الحسن العسکری: «قولوا: الحجة من آل محمد صلوات الله علیه وسلامه».
2) کانت الدوائر الشیعیة القدیمة لا تذکره فیما بینها إلا بالرمز الذی لا یعرفه سواهم کالغریم. ولهذا قال المفید عن إطلاق هذا اللقب علیه: «هذا رمز کانت الشیعة تعرفه قدیماً بینها، ویکون خطابها علیه السلام _ کذا _ للتقیة». ورموزهم التی یطلقونها علیه کثیرة مثل: «القائم والخلف، والسید، والناحیة المقدسة، والصاحب، وصاحب الزمان، وصاحب العصر، وصاحب الأمر وغیرها».
رمزی است که شیعیان در قدیم آن را میشناختند و به دلیل رعایت تقیه از حضرت با آن یاد میکردند. رمزهایی که با آن به او اشاره میکردند، زیاد بود مثل القائم، الخلف، السید، الناحیۀ المقدسه، الصاحب، صاحبالزمان، صاحبالعصر، صاحب الامر و غیر آن.
این پنهانکاریها نشاندهنده وجود تشکیلات سرّی در داخل دولت اسلامی است که پیروانش برای ارتباط با یکدیگر از رمز و اشاره استفاده میکردند و از سوی دیگر، بر دروغ خود سرپوش میگذاشتند و حقیقت را پنهان میکردند. افزون بر اینکه این حقیقت با این ادعای آنها که اسم و صفت مهدیشان از پیش گفته شده بود، در تعارض (1)است. (2)
گرچه توقیعی که قفاری به آن استناد کرده است از سند معتبری برخوردار
نیست، (3)اما بر اصل حرمت تسمیه امام مهدی روایات متعددی دلالت دارد (4)
که کثرت آنها موجب اطمینان به صدور آن شده و ما را از بررسی سندی بینیاز میکند.
1) عملیة الکتمان تلک تنبئ عن تنظیم سری داخل الدولة الإسلامیة، یتخذ أتباعه لغة الرمز والإشارة للتفاهم فیما بینهم، وهی من جانب آخر محاولة للتستر علی الکذب، وإخفاء الحقیقة، ثم هی تنقض مایدعونه أن مهدیهم قد ذکر باسمه، ووصفه من قبل.
2) اصول مذهب الشیعة، ص1031.
3) الکافی، ج1، ص333. این روایت به دلیل مجهول بودن ابی عبدالله الصالحی ضعیف است (معجم رجال الحدیث، ج22، ص248).
4) الکافی، ج1، ص328، 330 و 332؛ عللالشرایع، ج1، ص245؛ کمالالدین و تمام النعمة، ص379، 381، 648 و... .
گویا قفاری از روایات نهی تصریح به نام امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، چنین برداشت کرده است که آن حضرت مجهولالاسم است. از اینرو، آنها را با روایاتی که نام آن حضرت را محمد خواندهاند، در تعارض دیده است. این در حالی است که مدلول روایاتی نظیر آنچه قفاری آورده است: «ان دللتهم علی الاسم اذاعوه»، بیش از این نیست که برخی شیعیان، نام واقعی امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را نمیدانستند. به همین دلیل، از نواب خاص در این باره پرسش میکردند. البته کسی مدعی نشده است که همه شیعیان آن دوران، عالمانی فرهیخته و آگاه به تمام مسائل دینی و عقیدتی بودند. بنابراین، با وجود اینکه سالها پیش در برخی از روایات پیشوایان معصوم با عباراتی چون «اسمه اسمی» (1)یا «سیخرج الله من صلبه رجلاً بإسم نبیّکم» (2)نام آن حضرت بیان شده بود، بسیاری از شیعیان نیز وجود داشتند که از این روایات و روایات دیگری که مسائل جزئی را دربر میگرفتند، بیاطلاع بودند. بنابراین از افراد آگاه در این باره پرسش میکردند. آنچه مطلع نشدن شیعیان آن زمان از نام امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را منطقی جلوه میداد، توصیه مؤکدی بود که پیشوایان معصوم و شخص امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به تصریح نکردن به نام آن حضرت کرده بودند. از اینرو، آن حضرت مجهولالاسم نبود، بلکه برخی شیعیان از نام آن حضرت اطلاع نداشتند. مؤید روشنی که بر اطلاع حداقل دستهای از شیعیان از نام مبارک امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف دلالت میکند، همین روایاتی است که از تصریح به نام ایشان منع میکند؛ چرا که اگر آن حضرت مجهولالاسم بود، خودبهخود، کسی نام ایشان را به زبان نمیآورد و نیازی به تأکید بر حرمت تصریح به اسم نبود.
درباره مسئله حرمت تصریح به نام مبارک امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ابتدا ضروری است زمینهها و بسترهایی را که منجر به نهی از تصریح به نام مبارک امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف شد، بشناسیم. در این صورت، میتوان راز این حکم را دریافت و آن را به صورتی معقول و موجه تحلیل کرد. به گواهی منابع تاریخی و روایی، پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و امامان علیهم السلام در روایات فراوانی به تولد فرزندی از نسل پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، نهمین فرزند از نسل امام حسین علیه السلام و فرزند امام عسکری علیه السلام با عنوان مهدی موعود بشارت داده بودند؛ موعودی که رسالت سترگ ویران کردن کاخ ستم و پیریزی حکومت عدل جهانی را بر عهده دارد. این بشارتها حساسیت حاکمان ستمگر معاصر امام حسن عسکری علیه السلام را برانگیخت و آنان را برای جلوگیری از تولد فرزند آن حضرت به هر صورت ممکن تحریک کرد. مأموران حکومتی امام عسکری علیه السلام را به اجبار، در شهر سامرا که در واقع پادگان نظامی بود، سکونت دادند و پیوسته خانه ایشان را کنترل میکردند. در این شرایط، امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف مخفیانه متولد شد و حکومت و مردم عادی از این ماجرا بویی نبردند. هرگونه بیاحتیاطی و درز کردن اخبار مربوط به تولد این نوزاد تمام برنامههای امام را به هم میریخت و حاصل تلاش تمام پیشوایان معصوم را تباه میکرد. سفارشهای اکید امام حسن عسکری علیه السلام به مخفی نگاه داشتن خبر تولد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و نیز سفارش به تفحص نکردن درباره مکان آن حضرت و فرستادن امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به مکه، (1)مجموعهای از اقداماتی بود که باعث ایمن ماندن جان امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از تهدیدات شد. سلسله اقدامات پیشگیرانه امام حسن عسکری عجل الله تعالی فرجه الشریف با مسئله نهی از تصریح به نام مبارک امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف کامل شد؛ چرا که تصریح به نام آن حضرت در شرایط تقیه و خفای آن حضرت، حساسیت دستگاه حاکم را برمیانگیخت و به پیگیری و جستوجوی آن حضرت و در نتیجه، تهدید
1) اثبات الوصیة، ص259.
شدن جان ایشان میانجامید. نایب اول، عثمان بن سعید در پاسخ به سؤال از اسم امام، پرسش از آن را نهی میکند و این حکم را نه از ناحیه خود، که از طرف امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف میشمارد و در تحلیل آن چنین میگوید:
نزد سلطان چنین مسجل شده است که ابومحمد بدون اینکه فرزندی داشته باشد، از دنیا رفته است... و اگر به نام حضرت تصریح شود، به جستوجوی از او بر خواهند آمد. پس تقوای الهی پیشه کنید و از آن صرف نظر کنید. (1)
صرف نظر از آنچه گذشت، برخلاف تصور آقای قفاری که مسئله حرمت تصریح به نام مبارک امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را یکی از اصول مذهب شیعه خوانده است، باید گفت مسئله یادشده، مسئلهای فقهی است که فقیهان شیعه هرکدام بر حسب اجتهاد خود درباره آن فتوایی دادهاند و نظر واحدی در میان آنان وجود ندارد. برخی معتقد به حرمت تصریح به نام مبارک امام عجل الله تعالی فرجه الشریف در همه زمانها هستند، ولی در مقابل، عدهای دیگر معتقدند حکم یادشده به دوران تقیه مربوط است، اما در عصر ما که این کار تهدیدی را متوجه آن حضرت نمیکند، میتوان به نام مبارک ایشان تصریح کرد. محقق اربلی در این باره چنین مینویسد:
به اعتقاد من، منع از تصریح به نام حضرت به دلیل رعایت تقیه بوده است در زمانی که بر آن حضرت بیم میرفته و به دنبال ایشان بودند، اما اکنون این منع وجود ندارد. (2)
فیض کاشانی نیز در شرح حدیثی چنین میگوید:
از ظاهر تعلیل این روایت چنین استفاده میشود که حرمت تسمیه
مخصوص آن زمان بوده است. (1)
شیخ حر عاملی (2)و ملاصالح مازندرانی (3)از دیگر طرفداران این دیدگاه هستند. بر این اساس، روشن شد که:
این مسئله از اصول مذهب شیعه نیست.
در میان فقیهان شیعه، نظر واحدی در این باره وجود ندارد.
اختلاف دیدگاه فقها درباره موضوعات فقهی، امر متداولی است که در فقه اهلسنت صدها نمونه از آن را میتوان سراغ گرفت و البته هیچکس اختلاف انظار فقیهان را نشانه جعلی و دروغ بودن اصل مسئلهای قلمداد نکرده است.
1) الوافی، ج2، ص402.
2) وسائل الشیعة، ج16، ص237.
3) شرح اصول الکافی، ج6، ص237.
4) أما مدة الغیبة: فإن مخترعی هذه الفکرة کانوا یمنون أتباعهم بقصر المدة، وسرعة العودة لغائبهم، حتی أکدوا فی روایاتهم بأنها لا تعدو ست سنین فی أقصی الأحوال، فقد جاء فی الکافی عن علی بن أبی طالب _ کما یفترون _ أنه قال عن منتظرهم: «تکون له غیبة وحیرة یضل فیها أقوام ویهتدی فیها آخرون». ولما سئل کم تکون الحیرة والغیبة، قال: «ستة أیام أو ستة أشهر، أو ست سنین...».
به نظر میرسد این حدیث در روزهای نخست تکون اندیشه غیبت جعل
شده باشد تا تسکینی باشد برای دلهای خونخواه و آرامشی برای قلبهای سرگردان که بر آن حقیقت تلخ واقف شدند؛ زیرا امام بدون داشتن فرزندی فوت
کرد و نیرنگ روشن شد و حقیقت نمایان گشت. از اینرو، برای غیبت ادعا
شده چنین وعده نزدیکی قرار داده شد تا پذیرش آن سریعتر و راحتتر باشد و
بدین طریق، کسب اموال مهیا تضمین شود؛ اموالی که ظهور امام انتظار کشیده میشد تا به عنوان حق آلالبیت به او پرداخته شود... و با وجود بدا و تقیه، زمینه برای تأویل و بازگشت از کلام... در آینده فراهم بود... و این موضعی است که شیوخ متأخرشان درباره این روایت اتخاذ کردهاند. یکی از آنها چنین میگوید: «احتمال دارد مقصود این باشد که غیبت و حیرت در این مقدار از زمان محتوم باشد، اما پس از آن، در آن، بدا واقع میشود.» و برخی دیگر خواستهاند با توجیهاتی دیگر از آن خلاصی یابند، اما هیچیک از آنها جرئت نکرده است که به اصل مسئله غیبت خدشه وارد نماید. (1)
همچنانکه به نظر آنها وقت ظهور این امر هفتاد سال پس از غیبت تعیین شده بود و پس از آن به 140 موکول شد و سپس تا زمان نامعلومی به تأخیر افتاد و به ائمه نسبت دادند که میخواستند از (2)طریق حروف مقطعه آغاز سورهها، زمان خروج غایب
1) یبدو أن هذا النص قد وضع فی الأیام الأولی لنشوء فکرة الغیبة، لتسکین النفوس الثائرة وتهدئة القلوب الحائرة التی أفاقت علی الحقیقة المرة حینما مات الإمام بلا عقب، وانجلت الخدعة وتبینت الحقیقة، فربطت حینئذ دعوی الغیبة بهذا الوعد القریب لتکون أقرب للتصدیق وأسهل، ولیضمنوا الکسب الحاضر للمال الجاهز الذی ینتظر ظهور الإمام لیدفع إلیه باسم حق آل البیت...، وفی البداء والتقیة متسع للتأویل، والرجوع عن الکلام... فی المستقبل... وهذا ما وقع بالنسبة لموقف شیوخهم المتأخرین من هذا النص، حیث قال بعضهم: یحتمل أن یکون المراد أن الغیبة والحیرة فی ذلک القدر من الزمان أمر محتوم ویجری فیهما البداء بعد ذلک، ومنهم من حاول التخلص بغیر هذا، ولکن لم یجرؤ أحد منهم علی الطعن فی مسألة الغیبة ذاتها.
2) ما جاء عندهم توقیت ظهور هذا الأمر فی السبعین من الغیبة، ثم غیر إلی مائة وأربعین، ثم أخر إلی غیر أمد معین، ونسبوا للأئمة استطلاع وقت خروج الغائب من الحروف المقطعة فی أوائل السور.
را به دست بیاورند.
و از روایاتشان چنین برداشت میشود که چهرههای برجستهای که سکان تشیع را در اختیار داشتند، پیروان خود را نسبت به نزدیک بودن زمان فرج و ظهور امام غایب امیدوار میکردند تا جایی که برخی از شیعیان برای خروج غایب لحظهشماری میکردند. در احادیثشان چنین آمده است که برخی از آنها به انتظار آمدن غایب از خرید و فروش و فعالیت دست کشیده بودند و از این حالت شکایت میکردند تا جایی که یکی از آنها گفت: «ما به انتظار تحقق این امر بازارهایمان را رها کردیم تا جایی که نزدیک است محتاج دیگران شویم.» (1)
در واقع، این وعدهها همان چیزی است که به آن اشاره کردیم؛ یعنی استمرار بازیشان و برطرف کردن شک و حیرت پیروانشان و این شیوه آنها در سرگرم کردن شیعه با آرزوها و تخدیر آنها با وعدههاست و به این مطلب خودشان در روایاتشان اعتراف کردهاند: «همانا دویست سال است که شیعه با آرزوها پرورش داده میشود»؛ زیرا اگر به آنها گفته میشد: «این امر تا دویست یا سیصد سال دیگر اتفاق نمیافتد، قلبها سخت میشد و بیشتر مردم از اسلام _ یعنی مذهبشان _ برمیگشتند، ولی گفتند چقدر سریع و نزدیک است تا اینکه دلهای مردم نرم گردد و فرج نزدیک دیده شود.» (2)
1) یظهر من روایاتهم أن الرموز التی تدیر دفة التشیع کانت تمنی أتباعها بقرب الفرج والظهور للغائب المستور، حتی کان من الشیعة من یتوقع خروج الغائب بین لحظة وأخری، فقد جاء فی أخبارهم أن منهم من ترک البیع والشراء والعمل بانتظار الغائب واشتکوا من هذه الحالة حتی قال بعضهم: «لقد ترکنا أسواقنا انتظارًا لهذا الأمر حتی لیوشک الرجل منا أن یسأل فی یده».
2) لکن الهدف من هذه الوعود هو ما أشرنا إلیه من محاولتهم إمرار لعبتهم وإزالة شک الأتباع وحیرتهم، وهذا دیدنهم فی تعلیل الشیعة بالأمانی، وتخدیرهم بالوعود حتی اعترفوا فی أخبارهم: «إن الشیعة تربی بالأمانی منذ مائتی سنة».وسبب ذلک أنه لو قیل لهم: «إن هذا الأمر لا یکون إلا مائتی سنة أو ثلاثمائة سنة لقست القلوب، ولرجعت عامة الناس عن الإسلام (یعنی مذهبهم)، ولکن قالوا: ما أسرعه وما أقربه تألفاً لقلوب الناس وتقریباً للفرج».
روایاتی که برای علاج مشکل مشخص بودن زمان غیبت ساخته شدند، در اینباره با یکدیگر اختلاف دارند. این روایات یکبار دستور به تسلیم شدن میدهند و میگویند: «وقتی برایتان حدیثی گفتیم و آن حدیث واقع شد، بگویید: خداوند راست گفت، و اگر شما را حدیث گفتیم و برخلاف آن واقع شد، بگویید: خداوند راست گفت، تا دوبار پاداش بگیرید.» (1)
بار دیگر، سبب خلف وعده تحقق ظهور در وقت مقرر را افشای راز آن توسط
شیعه معرفی میکند و به همین دلیل، وقتی یکی از آنها گفت: آیا این امر زمان
پایانی ندارد تا اینکه مایه آسایش ما شود؟ [امامشان] گفت: بله، ولی شما آن را فاش کردید. از اینرو، خداوند آن را به تأخیر انداخت. روایاتشان میگوید: «خداوند بلندمرتبه برای این امر سال 140 را تعیین کرده بود... و ما شما را از آن آگاه کردیم و شما سخن ما را فاش کردید و پرده از آن برداشتید. پس خداوند پس از آن برای ما وقتی قرار نداد.» (2)
بار دیگر از کشته شدن حسین به عنوان دلیل عدم تحقق وعده یاد میکند. ابوعبدالله میگوید: «همانا خداوند بلندمرتبه وقت این امر را سال هفتاد قرار داده بود، ولی چون حسین _ که درود خداوند بر او باد _ کشته شد، غضب خداوند بر اهل زمین شدید شد و آن را به تأخیر انداخت.» (3)
1) اختلفت روایاتهم التی وضعت لمعالجة مشکلة تحدید فترة الغیبة فی طریقة معالجتها، فهی تارة أمر بالتسلیم وتقول: «إذا حدثناکم بحدیث فجاء علی خلاف ما حدثناکم به فقولوا: صدق الله، وإذا حدثناکم بحدیث فجاء علی خلاف ما حدثناکم به فقولوا: صدق الله، تؤجروا مرتین».
2) هی تارة تعزو سبب إخلاف الوعد للظهور الذی حددته الأئمة بإفشاء الشیعة لسره، ولذلک حینما قال بعضهم: «ما لهذا الأمر أمد ینتهی إلیه ویریح أبداننا؟ قال (إمامهم): بلی، ولکنکم أذعتم فأخره الله».وتقول روایاتهم: «إن الله تبارک وتعالی قد کان وقّت هذا الأمر... إلی أربعین ومائة، فحدثناکم» فأذعتم الحدیث، فکشفتم قناع الستر ولم یجعل الله له بعد ذلک وقتاً عندنا.
3) هی تارة تعزو ذلک لقتل الحسین. یقول أبو عبدالله: «إن الله تبارک وتعالی قد کان وقت هذا الأمر فی السبعین. فلما أن قتل الحسین صلوات الله علیه اشتد غضب الله تعالی علی أهل الأرض، فأخره...».
آنها همه اینها را با عقیده بدا توجیه میکنند و به همین دلیل، مازندرانی میگوید: «تعیین وقت برای این امر... وقتگذاری بدائی است. به همین دلیل، در آن بدا واقع شد.» (1)
در همین حال، روایات شیعه دست از اخبار تعیین وقت میشویَد و میگوید: «وقتگذاران دروغ گفتند و عجلهکنندگان هلاک شدند و تسلیمشوندگان نجات یافتند»؛ «وقتگذاران دروغ گفتند؛ ما اهلبیت وقت تعیین نمیکنیم»؛ «نه در گذشته وقت تعیین کردیم و نه در آینده چنین میکنیم»؛ «هرکس از طرف ما برایت وقت تعیین کرد، از اینکه او را تکذیب کنی، هراس نداشته باش. ما برای هیچکس وقت تعیین نکردهایم»؛ «خداوند جز این نخواسته است که خلاف وقت وقتگذاران را آشکار سازد» و اینگونه احادیثشان با یکدیگر تعارض و تناقض دارد؛ چرا که به اقتضای شرایط، احادیث مختلف جعل (2)شدهاند. (3)
آب درآمد.
1) هم ینظمون ذلک کله فی عقیدة البداء، ولذلک قال المازندرانی: «توقیت ظهور هذا الأمر... توقیت بدائی فلذلک جری فیه البداء».
2) هی حیناً تنفض الید من أخبار التوقیت کلها وتقول: «کذب الوقاتون، وهلک المستعجلون، ونجا المسلمون»، «کذب الوقاتون، إنا أهل بیت لا نوقت»، «ما وقتنا فیما مضی ولا نوقت فیما یستقبل»، «من وقت لک من الناس شیئاً فلا تهابن أن تکذبه فلسنا نوقت لأحد وقتاً». «أبی الله إلا أن یخالف وقت الموقتین». وهکذا تتضارب أخبارهم وتتناقض، لأن الوضع یتم حسب الظروف والمناسبات.
3) اصول مذهب الشیعة، ص1032-1036.
در قرآن کریم، در آیات فراوانی از تحقق قریبالوقوع قیامت سخن گفته شده است: ((أَتَی أَمْرُ اللهِ فَلَا تَسْتَعْجِلُوهُ))، (1)((اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ))، (2)((اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ)). (3)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز با بیانهای مختلفی این حقیقت قرآنی را به مسلمانان گوشزد میفرمود. آن حضرت انگشتان سبابه و وسط را کنار هم نهاد و فرمود:
بعثت من و قیامت مانند نسبت این انگشت به آن است. (4)
بنا بر روایت محدثان اهلسنت، وقتی از آن حضرت از زمان قیامت سؤال شد، به نوجوانی از انصار که آنجا حاضر بود، نظر کرد و فرمود:
اگر این نوجوان زنده بماند، امید است که به سن پیری نرسیده، قیامت برپا شود. (5)
آیات قرآن و فرمایشهای پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم گاه بر مؤمنان راستین چنان تأثیر میگذاشت که گمان میکردند تا قیامت جز لحظاتی چند باقی نمانده است. ثعالبی _ مفسر سنیمذهب _ چنین روایت میکند:
مردی از اصحاب پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در حال ساختن دیواری بود. مردی از کنار او گذشت و از او پرسید: امروز از قرآن چه نازل شده است؟ او پاسخ داد: ((اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ وَهُمْ فِی غَفْلَةٍ مُّعْرِضُونَ)). پرسشگر دست از بنایی
کشید و گفت: به خدا سوگند، دیگر چیزی نمیسازم. (1)
سلوک پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز چنین بود که گویی قیامت بسیار نزدیک است.
اَنَس میگوید:
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم زیر درختی نشسته بود که شاخههای درخت تکان خورد. آن حضرت سراسیمه بهپا خاست. از آن حضرت درباره این رفتار سؤال شد. پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: گمان کردم قیامت بهپا شد. (2)
البته روشن است که از زمان نزول آیات یادشده و فرمایشهای پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بیش از 14 قرن میگذرد و تا به امروز قیامت رخ نداده است. حال چگونه میتوان آن همه تأکید بر قریبالوقوع بودن قیامت را با این تأخیر هزار و چند صدساله کنار هم نشاند؟ به نظر میرسد آن همه تأکید از این جهت بوده است که گرچه میان بعثت و قیامت در نظر انسانهای ظاهربین قرنها فاصله افتاده است، اما در نگاهی عمیقتر، قیامت حتمی است و آنچه حتمی است، نزدیک است. (3)
افزون بر این، نزدیک خواندن قیامت به صلاح مکلفان است؛ چرا که انگیزه آنها را در جبران گناهان و خلاصی از آن افزایش میدهد. (4)از سوی دیگر، اگر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در پاسخ سؤال از قیامت اظهار بیاطلاعی میکرد، بیم آن میرفت که اعراب مرتد شوند. بنابراین، با زبان تعریض و تلویح با آنان سخن میگفت. (5)این توضیحات را محدثان و مفسران اهلسنت درباره آیات و روایات پیشگفته ارائه کرده و هیچکدام به استناد تعارض ظاهری آنها برچسب جعل و تحریف به روایات نزدهاند. به نظر میرسد با همین نگاه میتوان احادیث امامان: را درباره نزدیک بودن زمان ظهور
تفسیر کرد. ظهور، قریبالوقوع است و هر لحظه باید انتظار آن را کشید، هرچند صدها و بلکه هزاران سال از آن بگذرد؛ چرا که ظهور، حتمی است و هر امر محتومی نزدیک است. تأکید بر نزدیک بودن آن نیز به صلاح مؤمنان است؛ چرا که این باور در زندگی منتظران نقش سازندهای دارد. با اعتقاد به نزدیک بودن ظهور، انگیزه منتظران برای آمادگی، خودسازی و اصلاح جامعه افزایش مییابد و از سوی دیگر، مقاومت آنها در برابر سختیهای دوران غیبت دوچندان میشود.
اگر تعدادی از شیعیان با شنیدن چنین روایاتی از کسب و کار دست میکشیدند، شبیه این عکسالعمل را تعدادی از مسلمانان صدر اسلام نیز هنگام شنیدن آیات قیامت نشان میدادند. همچنانکه آن همه تأکید بر نزدیک بودن قیامت، دروغ نبود و آن واکنش ها طبیعی بود، تأکید بر نزدیک بودن ظهور نیز دروغ نیست و واکنش منتظران طبیعی است.
نقد و بررسی سندی: قفاری برای اثبات این مدعا که شیعیان در ابتدا زمانی را برای پایان یافتن غیبت قرار داده بودند، به سه روایت استناد جسته است؛ طبق روایت نخست، امام علی علیه السلام زمان غیبت را شش روز یا شش ماه یا شش سال بیان فرموده است. (1)
این حدیث به دلیل مجهول بودن منصور بن السندی ضعیف است (معجم رجال الحدیث، ج19، ص376).
این روایت به سند کلینی ضعیف است. البته شیخ طوسی این روایت را به سند دیگری نقل کرده است که به نظر معتبر میآید. (2)شیخ در الفهرست (ص135) سندی به تمام روایات و مصنفات سعد، از طریق شیخ صدوق و
پدرش دارد.
روایت دوم روایتی است که1) . علی بن محمد، عن عبدالله بن محمد بن خالد قال: حدثنی منذر بن محمد بن قابوس، عن منصور بن السندی، عن أبی داود المسترق، عن ثعلبة بن میمون، عن مالک الجهنی، عن الحارث بن المغیرة، عن الأصبغ بن نباتة قال... . (الکافی، ج1، ص338)
2) سعد بن عبدالله (ثقه: الفهرست، ص135)، عن محمد بن الحسین بن أبی الخطاب (ثقه: رجال نجاشی، ص334)، عن الحسن بن علی بن فضال(ثقه: الفهرست، ص7)، عن ثعلبة بن میمون (ثقه: رجال نجاشی، ص117)، عن مالک الجهنی(ثقه: طرائف المقال، ج1، ص644)، عن الأصبغ بن نباتة (ثقه: رجال نجاشی، ص8). (الغیبة للحجة، ص165)
سال 140 را سال پایان یافتن غیبت معرفی کرده است. (1)این روایت نیز سند معتبری دارد و روایت سوم مورد نظر قفاری مرسله است. (2)افزون بر روایات یادشده، در این بخش از کلمات قفاری، روایات دیگری نیز وجود داشت که به ترتیب اسناد آنها بررسی میشود:
روایتی که بر دست از کار کشیدن برخی از شیعیان به دلیل انتظار ظهور دلالت میکرد. (3)
این حدیث به دلیل مجهول بودن عبد الحمید ضعیف است (رجال طوسی، ص139)
این روایت ضعیف است.روایت بعد، روایتی بود که از تربیت شدن شیعه با آرزوها سخن میگفت. (4)
این حدیث به دلیل مجهول بودن سیاری ضعیف است (رجال نجاشی، ص80).
این حدیث نیز همچون حدیث قبل ضعیف است.روایت سوم، روایتی بود که بر اساس آن، اگر از ائمه علیهم السلام روایتی شنیده شد و به همان صورت اتفاق افتاد، تصدیق آن یک اجر دارد و... . (5)
ج1، ص369)
این روایت از سند معتبری1) ... و محمد بن یحیی (ثقه: رجال نجاشی، ص353)، عن أحمد بن محمد بن عیسی (ثقه: رجال نجاشی، ص82) جمیعاً، عن الحسن بن محبوب (ثقه: الفهرست، ص96)، عن أبی حمزة الثمالی (ثقه: رجال نجاشی، ص115). (الکافی، ج1، ص368)
2) تفسیر العیاشی، ج2، ص8.
3) سهل، عن ابن فضال، عن علی بن عقبة، عن عمر بن أبان الکلبی، عن عبد الحمید الواسطی. (الکافی، ج8، ص80)
4) محمد بن یحیی و أحمد بن إدریس، عن محمد بن أحمد، عن السیاری، عن الحسن ابن علی بن یقطین، عن أخیه الحسین، عن أبیه علی بن یقطین... . (الکافی، ج1، ص369)
5) الحسین بن محمد بن عامر (ثقه: رجال نجاشی، ص66)، عن معلی بن محمدالبصری (ثقه: معجم رجال الحدیث، ج19، ص280)، عن الحسن بن علی الخزاز (ثقه: رجال نجاشی، ص39)عن عبدالکریم بن عمرو الخثعمی (ثقه: رجال نجاشی، ص245)، عن الفضل بن یسار (ثقه: رجال نجاشی، ص309). (الکافی،
برخوردار است.
روایت بعد روایتی است که از فاش شدن زمان گشایش توسط شیعیان سخن میگوید (1)که این روایت نیز به نظر معتبر میآید.
بخشی دیگر از روایات مورد تظر قفاری روایاتی است که دروغگو بودن وقتگذاران و عدم توقیت از جانب ائمه علیهم السلام دلالت دارد که در این باره روایات متعدی وجود دارد و کثرت آنها ما را از بررسی سندی بینیاز میکند. (2)
نقد و بررسی محتوایی: روایات مورد نظر قفاری ناظر به ظهور امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نیستند.
آقای قفاری مدعی است برخی از روایات شیعه، وقت خاصی را برای ظهور تعیین کرده بودند. پس وقتی این وعده در موعد مقرر عملی نشد، عالمان شیعه روایات گوناگونی را برای توجیه آن جعل کردند. روایاتی که به نظر آقای قفاری بر تعیین وقت ظهور دلالت دارند، عبارتند از: روایتی که سال ظهور را سال 140 معرفی میکند، روایتی که درصدد تعیین وقت ظهور با کمک حروف مقطعه قرآن است و روایت امام علی علیه السلام. متن کامل حدیث نخست بدین قرار است:
ابوحمزه ثمالی میگوید: به امام باقر علیه السلام عرض کردم: علی علیه السلام همیشه میفرمود: «تا هفتاد، بلا است» و میفرمود: «پس از بلا گشایش است»، ولی هفتاد گذشت و گشایشی ندیدیم. امام باقر علیه السلام فرمود: ای ثابت، خداوند وقت این امر را سال هفتاد قرار داده بود؛ ولی چون حسین علیه السلام کشته شد، غضب خداوند بر اهل زمین شدید شد و آن را به سال 140 موکول کرد. ما آن را به شما گفتیم و شما سخن ما را منتشر کردید و پرده از راز برداشتید. پس
خداوند آن را به تأخیر انداخت. پس از آن، نزد ما وقتی را قرار نداد و «خدا آنچه را بخواهد، محو یا اثبات میکند و اصل کتاب نزد اوست.» ابوحمزه ثمالی میگوید: این مطلب را بر امام صادق علیه السلام عرضه کردم. آن حضرت فرمود: آری، همینطور است. (1)
روایت یادشده برخلاف توهّم آقای قفاری هرگز ناظر به تعیین وقت ظهور امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف نیست. اثبات این مدعا که روایت یادشده، ناظر به تعیین وقت ظهور است، نیازمند اثبات دو نکته است: نخست اینکه مقصود از هفتاد و صد و چهل، هفتاد و صد و چهل پس از غیبت باشد؛ دوم اینکه مقصود از «هذا الأمر»، ظهور امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف باشد.
خوشبختانه نهتنها هیچ قرینهای این دو مدعا را ثابت نمیکند، بلکه قراین متعددی برخلاف آن دلالت دارند. این قراین عبارتند از:
ظهور واژه «سبعین و اربعین و مائة»، هفتاد و صد و چهل پس از هجرت است، چنانکه متفاهم عرفی از عبارتهای مشابه همین است. برای مثال، اگر کسی بگوید: در سال هزار، فلان اتفاق افتاد، همه از آن هزار پس از هجرت را فهم میکنند.
قرینه دوم، فهم راوی است؛ چرا که او از این فرمایش امام علی علیه السلام «إلی السّبعین بلاءً»، هفتاد پس از هجرت را فهمیده است. در زمان امام باقر علیه السلام هنوز غیبت آغاز نشده بود. از همینرو، از امام باقر علیه السلام میپرسد: چرا با اینکه سال هفتاد گذشت، گشایشی حاصل نشد؟
1) عن أبی حمزة الثمالی قال: قلت لأبی جعفر(: إنّ علیّا علیه السلام کان یقول: «إلی السّبعین بلاء» و کان یقول: «بعد البلاء رخاء» و قد مضت السّبعون و لم نر رخاء فقال أبوجعفر(: یا ثابت! إن الله تعالی کان وقت هذا الأمر فی السّبعین فلمّا قتل الحسین علیه السلام اشتدّ غضب الله علی أهل الأرض فأخّره إلی أربعین و مائة سنة فحدّثناکم فأذعتم الحدیث و کشفتم قناع السّرّ فأخّره الله و لم یجعل له بعد ذلک عندنا وقتاً و (یَمْحُوا اللهُ مَا یَشَاءُ وَیُثْبِتُ وَعِندَهُ أُمُّ الْکِتَابِ(. قال أبوحمزة: و قلت ذلک لأبی عبدالله علیه السلام، فقال: قد کان ذاک. (الغیبة للحجة، ص428)
واژه «هذا الأمر» در روایت مورد نظر نیز ناظر به «رخاء بعد البلاء» است؛ چرا که راوی درباره علت تحقق نیافتن این فرمایش امام علی علیه السلام که «إلی السّبعین بلاء و بعد البلاء رخاء» سؤال میکند. امام باقر علیه السلام نیز در پاسخ میفرماید: «إنّ الله کان وقت هذا الأمر»؛ یعنی همان رخاء را در سال هفتاد قرار داده بود. روشن است که رخاء به معنای گشایش (1)است و هیچ دلیلی بر تفسیر آن به ظهور امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف نیست. نکره بودن رخاء نیز قرینهای بر مطلب یادشده است.
به نظر علامه مجلسی در این روایت، «وّقت هذا الأمر، یعنی ظهور حق و غلبه آن بر باطل به دست یکی از ائمه علیهم السلام ، نه ظهور امام دوازدهم». (2)فیض کاشانی، دیگر عالم جلیلالقدر شیعی در ابتدا مینویسد که هفتاد، یعنی هفتاد پس از هجرت یا پس از غیبت امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف؛ ولی در ادامه، احتمال اول را ترجیح میدهد و میافزاید احتمال اینکه مقصود، هفتاد پس از هجرت باشد، با این نکته تأیید میشود که امام حسین علیه السلام حق خود را در حدود سال هفتاد پس از هجرت طلب کرد و امر امام رضا علیه السلام اندکی پس از سال 140 در شرف ظهور بود. (3)
آقای قفاری برای تکثیر اشکال، تفسیر مشاهیر عالمان شیعی همچون علّامه مجلسی و فیض کاشانی را رها کرده و به تفسیر یکی از عالمان نهچندان مشهور شیعی استناد کرده است.
روایت دومی که به نظر آقای قفاری درصدد تعیین وقت ظهور برآمده، روایت امام باقر علیه السلام است که فرمود:
ای ابولبید، دوازده نفر از فرزندان عباس به حکومت میرسند که پس از هشتمین آنها چهار نفرشان کشته میشوند. یکی از آنها درد گلو میگیرد که او را میکشد. آنها گروهی هستند که عمرشان، کوتاه و مدت حکومتشان، اندک و سیرتشان، پلید است. یکی از آنها فاسق است که لقبش، هادی، ناطق و غاوی است. ای ابولبید، در حروف مقطعه قرآن، دانش فراوانی است. همانا خداوند بلندمرتبه ((الم ذلِکَ الْکِتَابُ)) را نازل کرد. پس محمد قیام کرد تا اینکه نورش آشکار شد و امرش تثبیت شد و در روز تولدش به دنیا آمد، در حالی که از هزاره هفتم، صد و سه سال گذشته بود. [سپس فرمود:] و این در کتاب خدا در حروف مقطعه بیان شده است، وقتی آنها را بدون تکرار بشماری و در حروف مقطعه، حرفی نیست که ایامی بگذرد، مگر اینکه هنگام به پایان رسیدنش، قائمی از بنیهاشم بهپا خیزد. [آنگاه ادامه داد:] الف، یک است؛ لام، سی؛ میم، چهل و صاد، نود که مجموعاً 161 است. پس آغاز خروج حسین بن علی علیه السلام، ((الم الله)) بود و چون زمانش فرا رسید، قائمی از نسل عباس در ((المص)) قیام کرد و قائم ما هنگام به پایان رسیدن آن ((الر)) قیام خواهد کرد. این را یاد بگیر و محافظت کن و مخفی نگاهدار. (1)
1) یا ابالبید! إنّه یملک من ولد العبّاس اثنا عشر، یقتل بعد الثّامن منهم أربعة فتصیب أحدهم الذبحة فتذبحه، هم فئة قصیرة أعمارهم، قلیلة مدّتهم، خبیثة سیرتهم منهم الفویسق الملقّب بالهادی، و النّاطق و الغاوی. یا ابالبید! إنّ فی حروف القرآن المقطّعة لعلماً جمّاً، إنّ الله تبارک و تعالی أنزل (الم ذلِکَ الْکِتَابُ(، فقام محمّد صلی الله علیه و آله و سلم حتّی ظهر نوره و ثبتت کلمته، و ولد یوم ولد، و قد مضی من الألف السّابع مأئة سنة و ثلاث سنین، [ثم قال:] و تبیانه فی کتاب الله [فی] الحروف المقطّعة إذا عددتها من غیر تکرار، و لیس من حروف مقطّعة حرف ینقضی أیام إلّا و قائم من بنیهاشم عند انقضائه، [ثم قال:] الألف واحد، و اللّام ثلاثون، و المیم أربعون، و الصّاد تسعون، فذلک مأئة و إحدی و ستون، ثمّ کان بدو خروج الحسین بن علی علیه السلام (الم الله(، فلمّا بلغت مدّته قام قائم ولد العباس عند (المص(، و یقوم قائمنا عند انقضائها ب- (الر( فافهم ذلک و عه و اکتمه؛ (تفسیر العیاشی، ج2، ص8)
در این روایت که علّامه مجلسی آن را معضلات اخبار شمرده، (1)با زبان رمز و کنایه سخن گفته شده است. شارحان روایات نیز نتوانستهاند درباره مفاد آن به صورت قطعی قضاوت کنند. با وجود چنین ابهامی، چگونگی دلالت آن بر تعیین وقت روشن نیست. از اینرو، نمیتوان آن را از احادیثی شمرد که وقتی برای ظهور تعیین کردهاند و ظهور در وقت موعود محقق نشده است. درباره روایت امام علی علیه السلام که در پاسخ به پرسش از مدت حیرت و غیبت فرمود: «ستۀ ایام او ستۀ اشهر او ست سنین»، باید گفت:
قفاری برای آن همه غوغای خود و متهم کردن عالمان شیعه به بازی دادن مردم و جعل حدیث مستندی جز همین روایت ندارد _ البته آن را نیز پاسخ خواهیم داد _ در حالی که مخاطبی که سخنان وی را میخواند، از آن چنین برداشت میکند که گویا تشکیلات منسجم و هدفمندی با تمام توان در مسیر جعل حدیث و تحریف حقایق تلاش میکردند.
اگر عالمان شیعه این روایت را به دروغ و برای فریب شیعیان جعل کرده باشند، چگونه شیخ کلینی _ که کتابش کهنترین منبع این روایت است و دهها سال پس از غیبت و تحقق نیافتن وعده امام علی علیه السلام کتاب خود را تألیف کرده _ این حدیث را در کتاب خود ثبت کرده است. چرا شیخ طوسی _ که دویست سال پس از غیبت میزیسته _ آن را در کتاب خود آورده است؟ آیا نقل این حدیث در کتابهای الکافی و الغیبة بیش از آنکه بر جاعل بودن عالمان شیعه دلالت کند، بر امانتداری آنها در نقل روایات گواهی نمیدهد؟
تحلیل آقای قفاری زمانی صحیح بود که در منابعی که پیش از غیبت یا همزمان با آن نگاشته شده است، این روایت وجود داشته باشد و از آن پس، در منابع انعکاس
1) بحار الانوار، ج52، ص107.
نیاید. اکنون جریان دقیقاً برعکس است؛ یعنی در منابع قبل و همزمان غیبت،
اثری از این روایت نیست و در منابعی که دهها سال پس از غیبت نوشته شدهاند،
این روایت وجود دارد. آنچه گذشت، بهترین قرینه است بر اینکه مقصود روایت،
آن چیزی نیست که آقای قفاری پنداشته است؛ چنانکه شیخ حر عاملی
گفته است، این روایت بیش از آنکه در مقام تعیین زمان ظهور باشد، درصدد
مجمل و مبهم گذاردن آن است. (1)علی بن بابویه، صدوق اول در توضیح این حدیث چنین مینویسد:
چگونه روشن نیست که فرمایش علی علیه السلام، شش روز یا شش ماه یا شش سال آشکار نیست؟ چیزی که ممکن است وقتش از شش روز به شش ماه و از شش ماه به شش سال امتداد پیدا کند، بدون شک، میتواند تا سالها امتداد یابد. آیا این روشن است؟ پس اگر آن حضرت قصد بیان وقت را داشتهاند، روشن است که وقتی تعیین نکردهاند و اگر مقصودشان، پوشاندن آن بوده، عجیب نیست که آن را با شدیدترین وجه ممکن بپوشاند و با تمام توان آن را مخفی نماید؛ چرا که کسی که به دانش او اطمینان وجود دارد، وقتی با شک بین شش روز یا شش سال خبر میدهد، جز مخفی نگاه داشتن و پوشاندن قصدی ندارد. (2)
آنچه این معنا را تقویت میکند، روایات فراوانی است که به صراحت، تعیین وقت را حتی در گذشته از ائمه علیهم السلام نفی میکند.
امام صادق علیه السلام فرمود:
ما خاندانی هستیم که وقت تعیین نمیکنیم. (3)
باز فرمود:
ای مفضل، من برای آن وقتی تعیین نمیکنم و برای آن وقتی تعیین نمیشود و هرکس برای مهدی ما وقت تعیین کند، در علم خداوند بلندمرتبه، خود را شریک دانسته و مدعی شده که به اسرار الهی اطلاع یافته است. (1)
همچنین فرمود:
وقتگذاران دروغ میگویند. ما نه در گذشته وقت تعیین کردیم و نه در آینده وقت تعیین میکنیم. (2)
همچنین در حدیث دیگری فرمود:
ما در گذشته برای هیچکس وقت تعیین نکردهایم. (3)
آنچه گذشت، به ر وشنی بر این نکته دلالت دارد که روایت مورد نظر درصدد تعیین وقت ظهور نبوده است. بنابراین، نه پیشوایان معصوم برای ظهور وقتی تعیین کرده بودند و نه روایات در این باره با یکدیگر در تعارضند.
1) یا مفضل! لا أوقّت له وقتاً و لا یوقّت له وقت إنّ من وقّت لمهدیّنا وقتاً فقد شارک الله تعالی فی علمه و ادّعی أنّه ظهر علی سرّه. (بحار الانوار، ج53، ص2)
2) کذب الموقّتون ما وقّتنا فیما مضی و لا نوقّت فیما یستقبل. (الغیبة للحجة، ص466)
3) فلسنا نوقّت لأحد وقتاً. (الغیبة للحجة، ص466)
4) أما سبب غیبته: فقد جاء فی الکافی عن زرارة قال: «سمعت أبا عبدالله یقول: إن للقائم علیه السلام غیبة قبل أن یقوم، قلت: ولم؟ قال: إنه یخاف _ وأومأ بیده إلی بطنه _ یعنی القتل». وجاءت عندهم روایات عدة فی هذا المعنی. وأکد ذلک شیخ الطائفة الطوسی بقوله: «لا علة تمنع من ظهوره إلا خوفه علی نفسه من القتل، لأنه لو کان غیر ذلک لما ساغ له الاستتار وکان یتحمل المشاق والأذی، فإن منازل الأئمة وکذلک الأنبیاء علیهم السلام إنما تعظم لتحملهم المشاق العظیمة فی ذات الله تعالی».
است: هیچ علتی مانع ظهور ایشان نمیشود، جز ترس از کشته شدن؛ چرا که اگر جز این بود بر آن حضرت پنهان زیستی روا نبود و آن حضرت سختیها و آزارها را تحمل میکردند؛ چرا که رتبه امامان و همچنین پیامبران علیهم السلام از این جهت ارتقا یافته که سختیهای بسیاری را بر خاطر ذات اقدس خداوند تحمل کردهاند.
ولی این تعلیل که شیخ الطائفه بر آن تأکید ورزیده است طبق باورهای شیعه در حق ائمه قابل تصور نیست؛ چرا که همچنان که کلینی در کافی روایات متعددی آورده و بابی با همین عنوان گشوده است: «ائمه میدانند کی رحلت میکنند و جز با اختیار خود از دنیا نمیروند». مجلسی نیز این مطلب را در بحارالانوار ثبت کرده و بابی با این عنوان برایش قرار داده است: «آنها (ائمه علیهم السلام) میدانند کی از دنیا میروند و جز با اختیار خودشان رحلت نمیکند.» پس شیعیان از این تناقضگویی چگونه خلاصی مییابند؟ (1)
فی روایات عدیدة، وبوب لها بهذا اللفظ المذکور.وأثبت ذلک المجلسی فی بحارالأنوار وبوب له
بلفظ: «أنهم علیهم السلام یعلمون متی یموتون وأنه لا یقع ذلک إلا باختیارهم». فکیف یخرجون من
هذا التناقض؟!
همچنان که به باور شیعیان، ائمه «آنچه بوده و خواهد بود را میدانند و چیزی از آنها پنهان نیست»، چنانکه کلینی بابی با همین عنوان گشوده است. پس آنها میتوانند به گونهای که به فکر کسی خطور نمیکند از خطر (2)
کما قرر ذلک الکلینی فی باب یحمل العنوان المذکور.فبوسعهم أن یحترزوا من الخطر بما لا یخطر علی بال أحد.
بگریزند. (3)1) لکن هذا التعلیل للغیبة الذی یؤکده شیخ الطائفة لا یتصور فی حق الأئمة _ علی ما یعتقد الشیعة _ لأن الأئمة «یعلمون متی یموتون، ولا یموتون إلا باختیار منهم». کما أثبت ذلک الکلینی فی الکافی
2) ما أن الأئمة _ علی حد ما یعتقد الشیعة _ «یعلمون ما کان وما یکون ولا یخفی علیهم الشیء»،
3) اصول مذهب الشیعة، ص38-1036.
اگر امام مهدی جز با اختیار خود از دنیا نمیرود، پس چرا برای زنده ماندن غایب شده است؟
اگر امام مهدی به ما کان و ما یکون علم دارد، میتوانست برای زنده ماندن از خطرات بگریزد و نیازی به غیبت نبود.
نقد و بررسی سندی: قفاری در ابتدای این بخش به روایاتی اشاره کرده است که علت غیبت امام را خوف قتل میداند. در این باره در جوامع روایی شیعه روایات فراوانی وجود دارد که ما را از بررسی سندی بینیاز میکند (1)و در ادامه به این مسئله که ائمه علیهم السلام جز با اختیار خود از دنیا نمیروند اشاره کرده است. در این باره یک روایت بیشتر وجود ندارد که البته آن نیز مخصوص امام حسین علیه السلام است، با این وجود سند معتبری دارد. (2)
نقد و بررسی محتوایی: اختیاری بودن رحلت امام با رحلت طبیعی او منافاتی ندارد.
کسانی که معتقدند امام جز با اختیار خود از دنیا نمیرود، این مسئله را ویژه امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نمیدانند و آن را برای همه پیشوایان معصوم علیهم السلام ثابت میدانند، با اینکه به گواهی تاریخ، همه امامان معصوم پیشین زندگی عادی داشتهاند و به صورتی کاملاً عادی و در چارچوب سنتهای طبیعی حاکم بر هستی به شهادت رسیدهاند. این نشان میدهد با اینکه امام جز با اختیار خود از دنیا نمیرود، اما با این حال، بنا
نبوده که امام معصوم از کشته شدن خود به شکل غیرعادی و معجزهآسا جلوگیری کند و با اعمال قدرت خارق العاده از کشته شدن خود ممانعت نماید. این مسئله ریشه در این نکته دارد که امام معصوم گرچه جز با مشیت خود از دنیا نمیرود، اما به تعبیر امام هادی علیه السلام مشیت او تابع مشیت الهی است:
إِنَّ اللهَ جَعَلَ قُلُوبَ الْأَئِمَّةِ مَوْرِداً لإِݢݢرَادَتِهِ فَإِذَا شَاءَ اللَّهُ شَیْئاً شَاءُوهُ وَ هُوَ قَوْلُهُ وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ یَشاءَ اللَّهُ؛ (1)
همانا خداوند قلوب ائمه را جایگاه اراده خود قرار داد. پس هرچه را خداوند بخواهد آنها اراده میکنند و این همان سخن خداوند است که چیزی نمیخواهید، مگر اینکه خدا بخواهد.
مشیت الهی بر این تعلق گرفته است که مجرای امور به صورت طبیعیِ آن باشد تا زمینه برای اختیار و انتخاب انسانها فراهم باشد و از همین رهگذر به سعادت یا شقاوت برسند. بیگمان اگر پیشوایان معصوم علیهم السلام از مدار این سنت الهی خارج میشدند و به اعجاز تهدیدهایی که از سوی دشمنانشان وجود داشت را خنثی میکردند، دیگر زمینهای برای ابتلا و امتحان انسانها وجود نداشت. تصور کنیم کسانی قصد جان امام معصوم را کردهاند و به او شمشیر کشیدهاند. اگر امام به اعجاز شمشیر آنها را از کار بیندازد، چنین اشخاص فاقد اختیار خواهند بود و نسبت به عدم قتل امام مجبور خواهند بود. حال اگر در ذهن دشمنانی که در طول تاریخ برابر امام معصوم علیهم السلام و پیامبران الهی علیهم السلام صف کشیدند، این تلقی وجود داشت که هیچ کس قدرت کشتن امام و پیامبر را ندارد و آنها به اعجاز از کشته شدن خود جلوگیری میکنند. در این صورت انسانها به ماشینهای بیاراده تبدیل میشدند که قدرت مخالفت با پیشوایان الهی را نداشتند و به اجبار باید از آنان تبعیت نمایند. نتیجه این مطلب، لغو بودن آفرینش انسان خواهد بود؛ زیرا آدمی برای این به دنیا آمده است
1) . بصائر الدرجات، ص537.
که مسیر عبودیت را طی کند (1)و طی کردن مسیر عبودیت جز با قرار گرفتن انسان بر سر دو راهی طاعت و تمرد و گزینش مسیر طاعت از روی رغبت و اختیار میسور نخواهد شد. (2)
با توضیحات یادشده، دریافتیم که اگر مقصود آقای قفاری این است که چون امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف جز با اختیار خود از دنیا نمیرود، پس با اعجاز از کشته شدن خود جلوگیری کند. روشن است که نتیجه این مطلب، سلب اختیار از انسانها و از میان رفتن زمینههای سعادت و شقاوت است. بنابراین نمیتوان به آن ملتزم شد و اگر مقصودش این است که آن حضرت به صورت طبیعی و با اراده عادی خود از کشته شدن احتراز نماید. روشن است که این اراده صورت گرفته است و امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به همین منظور از انظار پنهان و به اصطلاح، غایب شده است. نیاز به توضیح نیست که غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به معنای نامرئی شدن نیست، که حالتی معجزهگونه دارد بلکه به معنای غیبت شخصیت و هویت است؛ یعنی آن حضرت در اوایل حیات خود از انظار عموم مردم پنهان شدند و در مجامع عمومی حضور نیافتند و جز اندکی جمال مبارک ایشان را ندیدند. پس از گذشت چندین سال تمام کسانی که سابقه تشرف به محضر مبارک را داشتند از دنیا رفتند و از آن پس کسی وجود نداشت که سابقه ملاقات با ایشان را داشته باشد. بنابراین امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف میتوانستند به راحتی و بدون کمترین مشکلی در میان مردم رفت و آمد و حتی زندگی کنند، بدون اینکه کسی به هویت آن حضرت پی برد. (3)با این تدبیر بود که امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف با اراده طبیعی و غیرمعجزهگونه خود از کشته شدن احتراز کردند. برای آنچه گذشت _ بهره مندی امام از علم و اراده فوق طبیعی و استفاده نکردن از آن در زندگی شخصی به منظور
1) . (وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ(. (سوره ذاریات، آیه56)
2) . (إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِراً وَإِمَّا کَفُوراً( (سوره انسان، آیه3)؛ (وَقُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ( (سوره کهف، آیه29).
3) . تاریخ الغیبة الکبری، ص6 _33.
فراهم شدن زمینههای سعادت و شقاوت _ میتوان به علم غیب الهی تنظیر کرد؛ زیرا خداوند میدانست که شیطان از فرامین او تمرد کرده و موجب گمراهی بسیاری از انسانها خواهد شد؛ اما این علم غیب مانع از خلقت او نشد و باز خداوند میدانست که فرعون دعوی خداوندی میکند و شکم بسیاری از زنان را میدرد و فرزندان بسیاری از بین اسرائیل را میکشد، اما این علم مانع از آفریدن فرعون نشد. و باز میدانست که دارایی انبوه قارون او را در ورطه گمراهی میکشاند و بسیاری را میفریبد، اما این آگاهی مانع از دادن ثروت به او نشد. و باز میدانست و میتوانست و... . اما سنت الهی بر این تعلق گرفته است که جز در مواقع ضروری خاص که از اعجاز بهره میگیرد، دوران گردونه هستی به صورت طبیعی و عادی باشد تا اینکه بسترهای امتحان و ابتلا برای فرزندان آدم هم فراهم شود و از این رهگذر به سعادت یا شقاوت رسند.
نقد و بررسی سندی: دومین اشکال قفاری این بود که اگر امام مهدی به ماکان و مایکون علم دارد، میتوانست برای زنده ماندن از خطرات بگریزد و نیازی به غیبت نبود. درباره برخوردار بودن امام از علم ماکان و ما یکون روایات فراوانی در جوامع روایی شیعه وجود دارد که نیاز به بررسی سندی ندارد. (1)
در پاسخ به این شبهه که با وجود علم غیب، نیازی به غیبت نیست، باید گفت اولاً درباره دایره علم غیب امام معصوم میان اندیشمندان شیعه دیدگاه واحدی وجود ندارد. به عنوان نمونه، شیخ مفید در این باره چنین مینویسد:
پرسشگر میگوید: امام (به اجماع) به عقیده ما آنچه هست و خواهد بود را
1) . الکافی، ج1، ص261_ 262؛ بصائر الدرجات، ص147، 148و... .
میداند. پس چرا امیرالمؤمنین در حالی که میدانست کشته میشود و قاتل خود را میشناخت و زمان آن را میدانست، باز هم به مسجد رفت؟ و چرا حسین علیه السلام با اینکه میدانست اهل کوفه او را رها کرده و یاری نمیکنند و میدانست کشته میشود، به سمت اهل کوفه رفت و چرا با اینکه میدانست اگر به اندازه چند زراع زمین را حفر کند به آب میرسد، این کار را نکرد و خود را کمک نکرد و با لب عطشان از دنیا رفت؟و چرا حسن علیه السلام با اینکه میدانست معاویه عهد خود را میشکند و به آن وفا نمیکند و شیعیان پدرش رامی کشد، باز با او صلح کرد؟
پاسخ این است _ و توفیق از خداست _ که: اما این سخن او که به اجماع ما امام آنچه خواهد بود را میداند مطلب خلافی است و هیچگاه شیعه بر این مسئله اجماع نداشته است. آنچه که بر آن اجماع داشته این است که امام حکم هرچه که رخ میدهد را میداند، نه اینکه به عین آنچه حادث میشود و تحقق مییابد به صورت تفصیلی آگاه باشد. این پاسخ مبنای سؤالات او را فرو میریزد. البته ما نفی نمیکنیم که امام به اعلام خداوند بلندمرتبه به اعیان حوادث علم داشته باشد، اما به صورت مطلق نمیگوییم او هر چه که خواهد بود را میداند و گوینده این سخن را نیز تأیید نمیکنیم؛ چرا که ادعایش بدون حجت و مدرک است. (1)
سید مرتضی نیز بر این عقیده است که امام اجمالاً به غیب آگاه است، نه به صورت تفصیلی؛ (2)بنابر این آنچه قفاری آورده، یکی از چند دیدگاهی است که در میان اندیشمندان شیعه وجود دارد و اشکال او اگر وارد باشد تنها متوجه برخی از عالمان شیعه است و نه کلیت مذهب تشیع.
ثانیاً اگرچه پیشوایان معصوم به آنچه بود و خواهد بود آگاهی دارند، لیکن
_ چنانکه گذشت _ استفاده از این علم غیب برای امور شخصی خود و جلوگیری از کشته شدن، ثمرهای جز سلب اختیار از انسانها نخواهد داشت و از همینرو هیچیک از پیشوایان از این علم غیب برای احتراز از کشته شدن استفاده نکردند.
ثالثاً داشتن یک زندگی معمولی و احتراز از تهدیدها در مواقع خطر _ آنطور که آقای قفاری تصویر کرده _ برای کسی متصور است که بتواند در میان مردم زندگی عادی داشته باشد؛ در حالی که حاکمان ستمگر عباسی پیش از تولد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف تولد آن حضرت را رصد میکردند تا به سرعت آن حضرت را به قتل رسانند. به همین دلیل بود که غیبت آن حضرت با تولد مخفیانه ایشان آغاز شد.
با این حساب، چگونه میتوان فرض کرد که امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به صورت عادی
زندگی کنند و در مواقع خطر به گونهای که به فکر کسی خطور نمیکند از خطرات احتراز جویند؟
بر آنچه گذشت این نکته را نیز میتوان افزود که اساساً وجود تهدید برای جان امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف آنقدر آشکار بود که دانستن آن نیازی به علم غیب نداشت و همه از وجود خطراتی که جان آن حضرت را تهدید میکرد آگاه بودند. طبیعتاً برای ایمن ماندن جان آن حضرت از این خطرات باید اقدامی صورت میگرفت و دستکم یکی از این اقدامات میتوانست این باشد که امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف چندین سال به صورت مخفیانه زندگی کنند و در انظار عمومی آشکار نشوند. حاصل این اقدام این بود که اگر پس از گذشت چند سال به صورت طبیعی در انظار عموم مردم ظاهر میشدند، کسی از هویت ایشان اطلاع نمییافت و این سادهترین و عادیترین مسیر برای محافظت از جان آن حضرت بود. روشن است که برای انجام این مهم، دیگر نیازی به اعجاز یا تکیه بر علم غیب و امثال آن نیست و شیعه که معتقد به غیبت امام
مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است چنین عقیدهای دارد.
حال قضاوت در این باره را به عهده خوانندگان میگذاریم که آیا وقتی برای حفاظت از جان امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف مسیری اینگونه سهل الوصول وجود دارد، آیا _ حتی بر فرض اینکه امام علم غیب دارد و جز با اراده خود از دنیا نمیرود _ باز هم نیازی به استفاده از علم غیب یا جلوگیری از کشته شدن به وسیله نیروی غیبی و اعجازی وجود داشت؟ به تعبیر دیگر، گرچه امام علم غیب دارد و جز با اختیار خود از دنیا نمیرود، اما _ چنانکه گذشت _ محفوظ ماندن جان امام مهدی از خطرات با تدبیری سادهتر نیز میتوانست انجام پذیرد و نیازی به استفاده از ابزارهای غیر عادی نبود و روشن است که اعتقاد به برخورداری امام از علم غیب و نیروهای غیبی لزوماً به معنای استفاده از آن در همه جا و همه شرایط نیست.
نویسنده مورد نظر پس از اینکه به پندار خود میان غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به دلیل ترس از قتل از یکسو و اینکه امامان معصوم علیهم السلام جز با اختیار خود از دنیا نمیروند از سوی دیگر تعارض دیده است، در ادامه مینویسد:
در پاسخ به سؤال یادشده باید گفت محفوظ ماندن جان نواب چهارگانه نتیجه
رعایت احتیاط کامل و توجه ویژه به اصل پنهانکاری بود. این اصل در تمام شئون سازمان وکالت به کاملترین وجه ممکن رعایت میشد از جمله:
اولاً در انتخاب نواب خاص کمال دقت صورت میگرفت و آنها از کسانی انتخاب میشدند که مورد توجه دستگاه حاکم نبودند و به همین دلیل هیچیک از نایبان چهارگانه از علویونی که سابقه قیامهای نظامی بر علیه دستگاه حاکم را داشتند و طبیعتاً از این نظر مورد توجه دستگاه حاکم بودند انتخاب نشدند. (1)
ثانیاً فعالیتهای نواب اربعه به شکل کاملاً مخفیانه انجام میشد و به دلیل پنهانکاری شدیدی که از سوی آنها اعمال میشد راز سفارت و ارتباط ویژه آنها با امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بر حکومت مخفی ماند. در منابع دست اول شیعی، روایتهای متعددی ذکر شده است که به روشنی نشان دهنده رازداری کامل سفرا و فعالیتهای کاملاً سری آنهاست. از جمله به گزارش شیخ طوسی ابو عبدالله بن غالب میگوید:
من عاقلتر از شیخ ابوالقاسم حسین بن روح ندیدم ... از ملاقتهای من با او مصادف شد با مناظره دو نفر که یکی از آنها گمان میکرد که پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ابوبکر بافضیلتترین مردم است و پس از او عمر و بعد از آن دو علی علیه السلام برترین مردمند و دومی میگفت که مقام علی بالاتر از عمر است. ابوالقاسم حسین بن روح گفت: آنچه صحابه بر آن اجماع دارند عبارت است از مقدم بودن صدیق، سپس فاروق، بعد از او عثمان صاحب دو نور و بعد علی وصی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم. و اصحاب حدیث همین اعتقاد را دارند و در نظر ما هم همین صحیح است کسانی که در مجلس حاضر بودند از این سخن شگفتزده شدند و اهلسنت او را بر سر گذاشتند و برایش بسیار دعا کردند و کسانی که او را به رافضی بودن متهم میکردند را سرزنش کردند. (2)
و باز روایت میکند:
به حسین بن روح گزارش داده شد که نگهبان درب اول، معاویه را لعن و نفرین کرده است. حسین بن روح دستور داد او را اخراج کرده و راندند و مدت زیادی بدین ترتیب گذشت و دائماً از وی درخواست میشد که نگهبان را بازگرداند، او هرگز خدمتکار را بازنگرداند. (1)
آنچه گذشت و نمونههای مشابه، به روشنی بر نهایت رازداری و پنهانکاری سفرا دلالت میکند و از حکایت نخست میتوان دریافت که نهایت ذهنیتی که مردم سنیمذهب آن زمان از حسین بن روح داشتند رافضی بودن ایشان بوده که آن هم با درایت وی برطرف شد؛ با این وجود، آنها هرگز احتمال سفیر بودن وی از طرف امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را نمیدادند.» (2)
به دلیل رعایت اصل پنهانکاری در برخی از مقاطع، سفارت، به منزله رازی میان خواص شیعه بود و لذا آنچه برای سفیر دوم آورده میشد، آورندهاش از حال سفیر و آنچه میآورد اطلاعی نداشت، بلکه به او گفته میشد به فلانجا برو و آنچه همراه داری را تحویل بده و به او رسیدی هم داده نمیشد. (3)
ثالثاً بر آنچه گذشت میتوان این نکته را افزود که در زمان غیبت صغرا جبهههای متفاوتی همچون قرامطه، صاحب زنج و خوارج در برابر خلفا گشوده شده بود که همگی درصدد ریشهکن کردن حکومت بودند و مشکل وزرا و نزاع آنان بر سر قدرت و تمرد لشکریان اوضاع را آشفتهتر کرده بود. به همین دلیل خلیفه صلاح نمیدید با کشتن سفرا _ بر فرض اطلاع از رابطه آنها با امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف _ جبهه جدیدی در درون مرکز خلافت علیه خود بگشاید. (4)
آنچه گذشت، بخشی از عواملی بودند که به حفاظت جان سفیران خاص امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و در نهایت ایمن ماندن نهاد وکالت از تهدیدهای موجود انجامید.
با توجه به نکات پیشگفته روشن شد که اساساً شبهه آقای قفاری درباره چرایی کشته شدن نواب چهارگانه، ناشی از این تصور نادرست بوده است که نهاد وکالت تشکیلاتی شناخته شده بوده و فعالیتهای علنی داشته است، در حالی که همچنان که جان امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف با رعایت اصل پنهانکاری (تولد مخفیانه و غیبت) محفوظ ماند، رعایت همین اصل موجب خنثیٰ شدن تهدیدهای احتمالی علیه سفرا گردید.
و سلاح و قدرتش بهره ببرند و هنگامی که دولت فرو میپاشید به مخفیگاه
خود بازگردد. به همین دلیل احمد کسروی _ که ابتدا شیعه بوده _ میگوید: اگر
منتظر آنها به دلیل ترس بر جانش غایب شده است، چرا هنگامی که شیعیان
آل بویه بر بغداد تسلط پیدا کردند و بنیعباس را تحت نفوذ خود درآوردند و یا هنگام به قدرت رسیدن شاهاسماعیل صفوی _ که از اهلسنت جویهای خون به راه انداخت _ ظهور نکرد؟ (1)
چرا هنگامی که کریمخان زند _ از بزرگترین پادشاهان ایران _ نام امامتان
1) کذلک قد توفر الأمن التام للإمام فی أثناء قیام بعض الدول الشیعیة فلماذا لم یخرج إلیهم، ویأنسوا بطلعته، ویستفیدوا من علمه، وسلاحه، وقوته... وإذا مازالت الدولة رجع إلی مکمنه؟ ولذلک قال أحمد الکسروی _ الشیعی الأصل _ : «إذا کان منتظرهم قد اختفی لخوفه علی نفسه فلم لم یظهر عندما استولی آل بویه الشیعیون علی بغداد، وصیروا خلفاء بنی العباس طوع أمرهم، فلم لم یظهر عندما قام الشاه إسماعیل الصفوی وأجری من دماء السنیین أنهارًا؟
صاحبالزمان را بر سکهها ضرب میکرد و خودش را وکیل او معرفی مینمود ظهور نکرد؟ و پس از آن، چرا امروز ظهور نمیکند، با اینکه جمعیت شیعه بالغ بر شصت میلیون نفر شده و بیشتر آنها از منتظران او هستند؟ (1)
و همچنین امروز پس از کسروی، حکومت آیتاللهها برپا شده؛ پس چرا او به سوی آنها نمیرود، بهخصوص اینکه آنها صدها سال است که با صدای بلند دعا میخوانند و برای خروجش (2)استغاثه میکنند. (3)
پاسخ این اشکال قفاری با توجه به دو نکته روشن میشود: اول اینکه هدف قیام امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف تشکیل حکومت جهانی و گسترش عدالت در سرتاسر جهان است و او به دنبال اصلاحات محدود و موقت نیست؛ بلکه اصلاحاتی که او پی خواهد ریخت، فراگیر و ریشهای است و این مطلبی است که همه مذاهب اسلامی درباره آن اشتراک نظر دارند. بنابر این برای قیام آن حضرت نیز باید زمینههایی متناسب با این هدف بزرگ شکل گیرد و مقدماتی که این اصلاح فراگیر نیاز دارد محقق شود. از مقدمات این اصلاحات فراگیر، آمادگی جامعه جهانی برای تحمل این اصلاحات و همراهی مردم دنیا با امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در تحقق این هدف بزرگ است و این مطلب روشنی است که بدون شکلگیری این آمادگی جهانی و بدون تحقق ظرفیت مردم دنیا برای همراهی با امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در عملی کردن اهداف و آرمانهای آن حضرت، قیام امام به ثمر نخواهد نشست. بنابراین آمادگی تعداد معدودی از انسانها، بلکه بخشی از شیعیان به تنهایی بر ظهور تأثیری نخواهد داشت و امام همچنان منتظر
فراهم شدن شرایط ظهور در سطح جهانی باقی خواهد ماند. افزون بر اینکه اساساً اصلاحاتی که امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف انجام میدهند، بسیار عمیق و ریشهای است و آن حضرت خواهد کوشید بشر را به جایگاه واقعیاش در خلقت برساند و تمام ظرفیتها و استعدادهای او را شکوفا کند. روشن است که برای تحقق چنین اهداف بلندی، مؤمنان باید در حد اعلای آمادگی باشند و به صرف اینکه کسی خود را مؤمن و شیعه بخواند یا حتی حکومتی خود را حکومت شیعی بنامد، نمیتوان گفت ظرفیت تحمل حکومت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف فراهم شده است.
دومین نکتۀ مفید برای پاسخ به شبهه یادشده، این است که قفاری تصور درستی از غیبت نداشته و گمان کرده است امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در مکانی پنهان شده و وقت ظهور از آنجا خارج میشود، در حالی که غیبت آن حضرت به معنای غیبت هویت ایشان است؛ یعنی آن حضرت در میان مردم حضور دارند و به فعالیت و تلاش و تربیت نفوس و بلکه فراهم کردن زمینههای ظهور و... مشغولند و همه این فعالیتها را با هویتی مخفیانه انجام میدهند. روشن است که این پرسش قفاری که چرا امام از مخفیگاه خود خارج نمیشود، ریشه در تلقی اشتباه او از غیبت دارد و پرسش او طبق باور شیعه درباره غیبت، پرسشی غیرقابل طرح و غیرمنطقی است. البته ما میتوانیم از قفاری دفاع کرده و پرسش او را اینگونه تکمیل کنیم که چرا امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در مقاطعی که قدرت در دست شیعه بود، هویت خود را بر مردم آشکار نکردند تا مردم ایشان را بشناسند و پس از افول قدرت شیعه دوباره غایب شوند؟
پاسخ این پرسش این است که اگر این اتفاق میافتاد و هویت ایشان برای همه آشکار میشد، دیگر برای آن حضرت امکان غیبت نبود؛ زیرا با آشکار شدن هویت دیگر غیبت _ که همان زندگی با هویت مخفی است _ امکانپذیر نخواهد بود. به تعبیر دیگر، آن حضرت در دوران غیبت به صورت ناشناس در حال انجام بسیاری از فعالیتهایی هستند که شأن امامت آن حضرت اقتضای آن را دارد؛ در حالی که اگر در مقطعی از زمان، هویت آن حضرت بر مردم آشکار شود، امکان انجام بسیاری از
این فعالیتها از ایشان سلب شده و آن حضرت را مجبور به گوشهنشینی و مداخله نکردن در امور مینماید. البته نیاز به توضیح نیست که این امکان نیز وجود دارد که در این صورت، آن حضرت به صورت معجزهآسا از انظار مردم مخفی شوند و در هر مواجهه، چشمها اعجازگونه از دیدن آن حضرت ناتوان شود، لیکن بر اساس سنتهای الهی روال امور باید بر اساس اسباب و علل عادی باشد و معجزه بسیار محدود و منحصر در شرایط خاص و استثنایی است؛ در حالی که در فرض مورد نظر ما، به دلیل حضور امام در جامعه در هر روز و ساعت و لحظه، باید چندین معجزه اتفاق بیفتد و این با سنت الهی در نظام آفرینش در تعارض است.
و آزمایش قلوب شیعیان است، این تعطیل تلاشی بود از سوی عالمان شیعه برای علاج پدیدۀ شکی که به قلبهای شیعیان رسوخ کرد؛ چراکه عقلهای بسیاری از آنان نتوانست این مسئله را بپذیرد تا جایی که آنها را مجبور به دور افکندن عقیده تشیع نمود. (1)
همچنان که انتظار غایب موعود، شیعه را خسته کرد تا آنجا که گوینده چنین گفت: «این امر بر ما به درازا کشید تا اینکه دلهامان تنگ شد و دقمرگ شدیم.» (2)
و شک هولناکی بر آنها سایه افکند و ابنبابویه قمی به این مطلب گواهی داده است وی چنین نوشته است: «به نیشابور برگشتم و (3)در آنجا اقامت گزیدم و مشاهده
1) کما وضعت روایات تعلل الغیبة بامتحان قلوب الشیعة واختبارهم، وقد یکون هذا التعلیل الذی تحمله تلک الروایات محاولة منهم لمعالجة ظاهرة الشک الذی تسلل إلی قلوب الشیعة، حیث لم تجد هذه المسألة طریقها إلی عقول کثیر منهم حتی اضطرهم ذلک إلی نبذ عقیدة التشیع ورفضها.
2) ما مل الشیعة الانتظار للغائب الموعود حتی قال قائلهم: «قد طال هذا الأمر علینا حتی ضاقت قلوبنا ومتنا کمدًا...»
3) أطل علیهم شبح الشک الرهیب وقد شهد بذلک ابن بابویه القمی حیث قال: «رجعت إلی نیسابور، وأقمت فیها فوجدت أکثر المختلفین علیّ من الشیعة قد حیرتهم الغیبة، ودخلت علیهم فی أمر القائم علیه السلام الشبهة».
کردم غیبت، بیشتر شیعیانی که نزد من رفت و آمد میکنند را متحیر کرده است و در مورد قائم عجل الله تعال فرجه الشریف ذهنهاشان شبههناک شده است.»
و روایاتی که برای علاج این مشکل جعل شدند حیرت آنها دربارۀ امر غایب، طولانی شدن غیبت او، و انقطاع اخبارش را به تصویر کشیده است. در کافی از زراره روایت کرده است که از اباعبدالله شنیدم که فرمود: «برای نوجوان قبل از قیامش غیبتی خواهد بود... و او منتظر است و او کسی است که در ولادتش شک میشود. برخی میگویند: پدرش بدون داشتن فرزندی رحلت کرد؛ عدهای میگویند: هنگام رحلت پدرش حملی بود در شکم مادرش؛ عدهای دیگر میگویند: دو سال پیش از رحلت پدرش متولد شد و او همان منتظر است؛ ولی خداوند دوست دارد شیعیان را امتحان کند و در این حال اهل باطل در شک میافتند.» (1)اما آنان مدعی شدند این اختلاف برای امتحان شیعه است.
چنانکه گذشت، کتابهای فرَق برای ما گزارش دادهاند که این چیزی است که پس از مرگ حسن عسکری رخ داد و گویا این حدیث و امثال آن برای مواجهه با تردید و شکی جعل شدند که بعد از مرگ بدون فرزند امامشان آنها را غافلگیر کرد. (2)
و آنها از این دست روایات بسیار درست کردند که به بهترین صورت وضعیت واقعیشان را نشان میدهد. در کافی آمده است: (3)«نه به خدا، سوگند آنچه
1) قد صورت روایاتهم _ التی وضعت لمعاجلة هذا الأمر کما یظهر _ حیرتهم فی أمر الغائب، وطول غیبته وانقطاع أخباره، جاء فی الکافی «عن زرارة قال: سمعت أبا عبدالله یقول: إن للغلام غیبة قبل أن یقوم... وهو المنتظر وهو الذی یشک فی ولادته، منهم من یقول: مات أبوه بلا خلف، ومنهم من یقول: حمل، ومنهم من یقول: إنه ولد قبل موت أبیه بسنتین وهو المنتظر، غیر أن الله عز وجل یحب أن یمتحن الشیعة، فعند ذلک یرتاب المبطلون» ... فعللوا هذا الاختلاف بأنه امتحان للشیعة.
2) قد نقلت لنا کتب الفرق أن هذا ما حدث لهم بعد موت الحسن العسکری _ کما سبق _ فکأن هذه الروایة وأمثالها اخترعت لمواجهة نزعة الحیرة والشک التی داهمتهم بعد موت إمامهم عقیمًا.
3) قد أکثروا من الروایات التی تجری هذا المجری، وتصور واقعهم أبلغ تصویر. فقد جاء فی الکافی: «لا والله لا یکون ما تمدون إلیه أعینکم حتی تغربلوا، لا والله لا یکون ما تمدون إلیه أعینکم حتی تمحصوا، لا والله لا یکون ما تمدون إلیه أعینکم حتی تمیزوا، لا والله لا یکون ما تمدون إلیه أعینکم إلا بعد إیاس، لا والله لا یکون ما تمدون إلیه أعینکم حتی یشقی من یشقی ویسعد من یسعد».
چشمانتظارش هستید، نخواهد بود تا اینکه غربال شوید؛ نه به خدا سوگند، آنچه چشم به راهش هستید رخ نخواهد داد تا اینکه امتحان شوید؛ نه به خدا سوگند، آنچه در انتظارش هستید نخواهد بود تا اینکه جدا شوید؛ نه به خدا سوگند، آنچه منتظرش هستید رخ نخواهد داد، مگر پس از ناامیدی؛ نه به خدا سوگند، آنچه چشم به راهش هستید واقع نخواهد شد تا اینکه آنکه شقی میشود شقی شود و آنکه سعادتمند میشود سعادتمند گردد.»
پس آنها مدعیاند آنچه به سبب غیبت دچارش شدند برای امتحان و آزمایش بوده است و چون آزمایش شدند قائم بازمیگردد و به جعفر صادق نسبت دادهاند که برخی از اصحابش بر او وارد شدند، در حالیکه همچون مادر جوانمرده گریه میکرد؛ زیرا به گفته آنها او در کتاب جفر که مشتمل بر دانش بلایا و منایا _ بلاها و وقت مرگها _ و دانش آنچه بوده و تا قیامت خواهد بود نظر افکنده بود و چنین گفت: «در آن کتاب درباره میلاد قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف ما، غیبتش، تأخیرش، طولانی شدن سرگردانی و ابتلائات مؤمنان آن زمان و نفوذ تردید در قلبهای شیعیان و ارتداد اکثر آنها از دینش اندیشه کردم.» (1)
روایت یادشده _ که منسوب به جعفر است _ از ارتداد بسیاری از شیعیان به سبب ادعای غیبتی که به درازا میکشد سخن میگوید و (2)این حدیث مانند دیگر احادیث
1) هم یدعون أن ما حل بهم بسبب دعوی الغیبة إنما هو من أجل التمحیص والابتلاء، وأنه إذا تم ذلک رجع القائم، ونسبوا إلی جعفر الصادق: أنه دخل علیه بعض أصحابه وهو یبکی کالثکلی، لأنه نظر _ کما یقولون _ فی کتاب الجفر المشتمل علی علم البلایا والمنایا، وعلم ما کان وما یکون إلی یوم القیامة فقال: «تأملت فیه مولد قائمنا علیه السلام، وغیبته وإبطاءه وطول عمی وبلوی المؤمنین من بعده فی ذلک الزمان، وتولد الشکوک فی قلوب الشیعة من طول غیبته وارتداد أکثرهم عن دینه...».
2) هذه الروایة المنسوبة إلی جعفر تتحدث عن ردة کثیر من الشیعة بسبب دعوی الغیبة التی طال أمدها، وهی قد وضعت _ کغیره _ بعدما حل بهم هذا الأمر لحضهم علی البقاء فی نطاق التشیع، وذلک بدعوی أن هذا أمر أخبرت به الأئمة وهو من أمارات رجعة الإمام المفقود.
پس از وقوع ارتداد شیعیان جعل شد؛ زیرا آنان اصرار داشتند که شیعیان همچنان در دایره تشیع باقی بمانند و از این رو ادعا کردند که این واقعیتی است که امامان پیشاپیش از آن خبر دادهاند و آن از نشانههای امام مفقود است.
و نعمانی _ که رهبر آنها در قرن سوم است و در عصر پیدایش ادعای غیبت میزیسته و به همین دلیل گواهیاش از اهمیت بالایی برخوردار است _ گواهی داده است که همۀ شیعیان بهجز اندکی در امر غیبت به تردید افتادند. وی میگوید: «ما گروههایی را دیدیم که به مذهب شیعه منسوب و به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وابسته و به اهلبیت علیهم السلام اعتقاد دارند... اینها دچار تفرقه شدند و مذاهب مختلفی را برگزیدند و نسبت به واجبات الهی سست شدند و به محرمات الهی رو آوردند. پارهای به وادی غلو فرو غلتیدند و برخی دچار تقصیر شدند و بهجز اندکی، بقیه آنان در مورد امام زمان خود و ولیّ امر و حجت پروردگارشان به شک افتادند... به خاطر گرفتاری که به دلیل غیبت ایجاد شده است.» (1)
و عدهای عدۀ دیگر را لعن کردندو از آنها بیزاری جستند و به کفرشان گواهی دادند همچنان که روایت نعمانی دربارهاش سخن گفته است: «آنچه منتظرش هستید رخ نخواهد داد تا اینکه پارهای از (2)شما از پارهای دیگر بیزاری بجویند و برخی
1) قد شهد شیخهم النعمانی وهو من شیوخ القرن الثالث، وممن عایش واقع الشیعة فی الفترة المبکرة لدعوی الغیبة، فشهادته فی ذلک فی غایة الأهمیة، شهد بشک جمیع الشیعة فی أمر الغیبة _ إلا القلیل _ یقول: «فإنا رأینا طوائف من العصابة المنسوبة إلی التشیع، المنتمیة إلی نبینا محمد وآله صلی الله علیهم ممن یقول بالإمامة... قد تفرقت کلمتها، وتشعبت مذاهبها، واستهانت بفرائض الله عز وجل، وخفت إلی محارم الله تعالی فطال بعضهم غلواً، وانخفض بعضهم تقصیراً، وشکوا جمیعاً إلی القلیل فی إمام زمانهم وولی أمرهم وحجة ربهم... للمحنة الواقعة بهذه الغیبة».
2) قد أخذ بعضهم یلعن بعضًا، ویبرأ منه ویشهد علیه بالکفر، کما تصور ذلک روایة النعمانی التی تقول: «لا یکون الأمر الذی ینتظر حتی یبرأ بعضکم من بعض ویتفل بعضکم فی وجوه بعض، فیشهد بعضکم علی بعض بالکفر ویلعن بعضکم بعضاً»، وجعلت الروایة هذه الظاهرة الخطیرة خیراً، لأنها مؤذنة بخروج القائم فقالت: «الخیر کله فی ذلک الزمان، یقوم قائمنا ویدفع ذلک کله».
بر روی دیگری آب دهان اندازند. پس عدهای بر کفر عدهای دیگر گواهی دهند و برخی برخی دیگر را نفرین کنند.» این روایت چنین پدیدۀ مهمی را خیر معرفی کرده است؛ چراکه آن را نشانه خروج قائم میداند و میگوید: «تمام خیر در آن زمان است قائم ما قیام میکند و تمام آنها را برطرف میکند.»
از این روایات روشن میشود که محدثان شیعه در مواجهه با این عقبگرد این احادیث را جعل کردند و آن را به اهلبیت نسبت دادند و مضمون آنها را امتحان، ابتلا و ارتداد شیعه هنگام وقوع غیبت قرار دادند. هدف جعل این روایات فریفتن شیعیان به منظور باقی ماندن در قلمرو عقیده تشیع امامی بود. (1)
بهرغم این اعترافات اندیشه غیبت که امامیه از سر ناچاری به آن عقیدهمند شد زلزله شدیدی تولید کرد که کیان تشیع امامی را متزلزل نمود و نزدیک بود که با رویگردانی پیروانش از اساس ساقط شود. با این وجود در روایات شیعه آمده است که اگر خداوند میدانست آنها دچار تردید میشوند به اندازه یک چشم به هم زدن حجتش را غایب نمیکرد و چه تردیدی بالاتر از شک همگان بهجز اندکی و تفرقه و لعن و نفرین بر یکدیگر؟ (2)
مشاهده میشود که بسیاری از (3)
إلی وضوح کذبها لمن عاصرها وعایش ظروفها، ولذلک فقد نشط مؤسسو هذه الفکرة لسد الثغرات التی تهب علیهم منها ریاح الشک، وتسدید الفجوات التی تتضح منها صورة الکذب، فعالجوا مشکلة التکذیب والتلاعن والتفرق بوضع روایات علی أهل البیت تنبئ بحدوثها وتبشر بالخیر عند وقوعها لأنها مؤذنة بعودة القائم (ولکنها وقعت ولم یخرج القائم)، حاولوا معالجة ما ترامی إلی أسماع الشیعة
من تکذیب أسرة الحسن لهذه الدعوات بوضع روایات تقول: «إن للقائم غیبة ویجحده أهله» وحینما سأل زرارة _ الموضوع علیه الخبر _ عن سبب ذلک قال أبو جعفر _ فیما تزعم الروایة _ : «یخاف، وأومأ
بیده إلی بطنه».
شیعیان خصوصاً در مراحل آغازین پیدایش1) فیبدو من خلال هذه النصوص أن محدثی الشیعة عملوا علی مواجهة هذه النکسة بوضع هذه الروایات علی أهل البیت وجعلوها تشیر إلی ما یلحق الشیعة من التمحیص والابتلاء والردة عند وقوع الغیبة وذلک من أجل إغرائهم بالبقاء داخل نطاق التشیع الإمامی.
2) رغم هذه الاعترافات والشهادات فإن فکرة الغیبة التی اضطرت الإمامیة للقول بها قد أحدثت هزة عنیفة زلزلت کیان التشیع الإمامی وکادت أن تؤدی إلی سقوطه بذهاب أتباعه... رغم ذلک فإنهم یقولون فی روایاتهم: «لو علم الله أنهم یرتابون ما خیب حجته طرفة عین» فأی ریبة أشد من شک الجمیع إلا القلیل، ومن التفرق والتلاعن؟!
3) یلاحظ کثرة التکذیب للغیبة من لدن الشیعة، ولا سیما فی مراحل نشأتها، ولعل السبب یعود
اندیشه غیبت آن را تکذیب کردند و شاید علتش وضوح دروغ بودن آن برای معاصرانی بود که در آن شرایط زندگی میکردند به همین دلیل بنیانگذاران این اندیشه کوشیدند حفرههایی که از آنها توفان شک به سویشان میوزید پر کنند و شکافهایی که تصویر دروغشان از آن آشکار میشد را بگیرند. پس مشکل تکذیب، اختلاف و لعن یکدیگر را با نسبت دادن روایاتی به اهلبیت علاج کردند که از وقوع این پدیدهها سخن میگوید و بشارت میدهد که وقوع آنها خیر است؛ زیرا نشانه بازگشت قائم است، در عین حال که اینها رخ داد و قائم خروج نکرد و وقتی به گوش شیعه رسید که خانواده حسن چنین ادعاهایی را تکذیب کرد، تلاش کردند با جعل احادیثی اینگونه آن را علاج کنند: «برای قائم غیبتی خواهد بود و نزدیکانش آن را انکار میکنند» و چون زراره که این روایت را از زبان او جعل کردهاند از ابوجعفر دربارۀ سبب آن پرسید، پاسخ داد: «میترسد» و به شکمش اشاره کرد.
از دیگر مشکلات این بود که هیچکس از خانواده حسن و غیر آنها از ولادت و رشد او اطلاع نیافت؛ پس روایاتی جعل کردند که میگفت: «خداوند برای این امر نوجوانی از ما برخواهد انگیخت که ولادت و رشدش مخفی است. و کسی که این روایات مربوطه را پیگیری کند انگشت تعجب به دهان خواهد گرفت.» (1)
1) من الفجوات کذلک أنه لا أحد من أسرة الحسن ولا غیرهم، یعلم بولادته ولا بمنشئه فوضعوا روایات تقول: «یبعث الله لهذا الأمر غلامًا منا، خفی الولادة والمنشأ».ومن تتبع روایاتهم بهذه الطریقة وجد العجب.
از سوی دیگر روایاتی را جعل کردند با این مضمون که انتظار گشایش با خروج قائم از بافضیلتترین و بزرگترین اعمال است تا اینکه ملالت ناشی از طولانی شدن انتظار و تأسف ناشی از چشم به راهی و محرومیت از مصاحبت امام قائم را بزدایند. در کافی چنین آمده است: «نزدیکترین حالتهای بندگان به خداوند و رضایتمندترین حالتهای آنها هنگامی است که حجت خداوند بلندمرتبه را از دست بدهند و او از چشمشان مخفی باشد و مکانش را ندانند، در حالی که یقین دارند حجت خداوند بلندمرتبه و میثاقش باطل نشده، در این هنگام هر صبح و شام منتظر فرج باش.» (1)
پس غیبت را نشانه آشکار شدن فرج قرار دادند. با اینکه امروز از غیبت بیش
از هزار و صد سال گذشته و هیچیک از این وعدهها تحقق نیافته است، کسی
که امثال این آرزوهای شیعه را میخواند چه میگوید؟ آیا به شکش افزوده و از یقینش کاسته نمیشود و دنبال مذهب دیگری غیر از اسلام نمیرود؟ چراکه به دروغ
به او گفته شده است که درباره این مهدی موعود میان شیعه و اهلسنت اتفاقنظر وجود دارد. (2)
آنها درباره انتظار روایات فراوانی دارند که مجلسی 77 مورد از آن را در (3)
خروج منتظرهم.
بابی با1) ما قاموا من جهة أخری بوضع روایات تجعل من انتظار الفرج بخروج القائم من أفضل الأعمال وأعظمها وذلک _ فیما یظهر _ لطرد الملل من طول الانتظار، وإزالة الأسی الناتج عن شدة الترقب، والشعور بالحرمان من صحبة القائم الإمام. جاء فی الکافی: «أقرب ما یکون العباد من الله جل ذکره وأرضی ما یکون عنهم إذا افتقدوا حجة الله جل وعز ولم یظهر لهم ولم یعلموا مکانه وهم فی ذلک یعلمون أنه لم تبطل حجة الله جل ذکره ولا میثاقه، فعندها فتوقعوا الفرج صباحاً ومساءً».
2) جعلوا الغیبة أمارة علی ظهور الفرج مع أنه قد مضی الیوم علی الغیبة أکثر من ألف ومائة سنة، ولم یقع شیء من هذه الوعود، فما تأثیر ذلک علی من یقرأ أمثال هذه الأمانی من الشیعة؟! ألا یزداد الشک ویضعف الیقین، وقد یبحث عن مذهب آخر سوی الإسلام، لأنه قیل له _ زوراً وبهتاناً _ إن هذا المهدی الموعود متفق علیه بین السنة والشیعة.
3) لهم روایات کثیرة فی عقیدة الانتظار، وقد ذکر المجلسی منها (77) روایة فی باب عقده بعنوان «باب فضل انتظار الفرج، ومدح الشیعة فی زمن الغیبة وما ینبغی فعله فی ذلک الزمان».حتی نسبوا إلی رسول الله صلی الله علیه و سلم أنه قال: «أفضل أعمال أمتی انتظار فرج الله عزوجل» یعنون به
عنوان «باب فضیلت انتظار فرج و مدح شیعه در زمان غیبت و آنچه سزاوار است در آن زمان انجام شود» گردآوری کرده است؛ تا جایی که به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم نسبت دادهاند که: «بافضلیتترین اعمال امت من، انتظار فرج از خداوند بلندمرتبه است» یعنی خروج منتظَرشان.
و انتظار را محبوبترین عملها نزد خداوند میدانند و «منتظران ظهورش افضل اهل تمام زمانها هستند» و گمان میکنند که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم درباره آنها به اصحابش فرمود: «به زودی پس از شما گروهی خواهند آمد که یک نفر از آنها اجر پنجاه نفر از شما را خواهد داشت. پرسیدند: ای پیامبر خدا، ما در کنار شما در بدر و احد و حنین شرکت داشتیم و آیاتی از قرآن دربارۀ ما نازل شد. آن حضرت فرمود: اگر آنچه حمل میکنند را شما حمل میکردید مثل آنان صبر نمیکردید.» (1)
و گویا جعلکننده این روایت جایگاه صحابه نزد شیعه را فراموش کرده که چنین روایتی را ساخته است. (2)
و روایات دیگرشان نور آرمان خروجش را خاموش میکند و میگوید: کسی که به این امر معرفت داشته باشد و قبل از قیام قائم عجل الله تعال فرجه الشریف بمیرد، مانند اجر کسی را خواهد داشت که همراه او کشته شده است. (3)
1) جعلوا الانتظار أحب الأعمال إلی الله و «المنتظرون لظهوره أفضل أهل کل زمان»، وزعموا أن رسول الله صلی الله علیه و سلم قال عنهم لأصحابه: «سیأتی قوم من بعدکم الرجل الواحد منهم له أجر خمسین منکم، قالوا: یا رسول الله! نحن کنا معک ببدر وأحد وحنین ونزل فینا القرآن. فقال: إنکم لو تحملوا ما حملوا لم تصبروا صبرهم».
2) غاب عن واضع الروایة منزلة الصحابة عند الرافضة.
3) جاءت عندهم روایات تطفئ ذلک التطلع لخروجه وتقول «من عرف هذا الأمر ثم مات قبل أن یقوم القائم علیه السلام کان له مثل أجر من قتل معه».
و در کنار این تشویقها کسی که غیبت قائم را انکار کند تهدید شده و وعده کفر و خلود در آتش به او داده شده است، تا آنجا که انکارش مانند کفر به رسالت محمد صلی الله علیه و آله و سلم دانسته شده، بلکه انکار او را همچون انکار ابلیس شمردهاند. (1)
صدوقشان با سندِ پنداریاش از ابنابییعفور روایت میکند که اباعبدالله علیه السلام فرمود: «کسی که به امامان از نسل پدران و فرزندان من اقرار کند و مهدی از فرزندان مرا انکار نماید، مانند کسی است که به همۀ انبیا ایمان داشته باشد و محمد صلی الله علیه و آله و سلم را انکار کند. عرض کردم: سرورم، مهدی از فرزندان شما کیست؟ فرمود: پنجمین از هفتمین فرزند که شخص او غایب میشود و بردن نامش بر آنها حرام خواهد بود.» (2)
و به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم به دروغ نسبت دادند که: «هرکس قائم از فرزندان مرا انکار کند مرا انکار کرده است.» (3)
و صدوقشان گفته: «مَثَل کسی که قائم را در زمان غیبتش انکار کند، مَثَل ابلیس است که از سجده بر آدم سرباز زد.» (4)
و مسئله غیبت نزد بزرگان شیعه منشأ کینهورزی علیه صحابه و کسانی که به نیکی از آنها پیروی کردند شده است، تا جایی که بزرگشان جزایری میگوید: «هرگاه مسئله مشکلی برایم پیش آمد، خود را ملزم به لعن آنها کردم؛ چراکه آنها سبب غیبت حجتند.» (5)
قال شیخهم الجزائری: «إنی کلما أشکلت علیّ مسألة أوجبت علی نفسی لعنهم، لأنهم سبب فی
استتار الحجة».
1) بجانب هذا الترغیب فهناک التهدید والوعید بالکفر والخلود فی النار لمن أنکر غیبة القائم حتی جعلوا إنکارها کالکفر برسالة محمد صلی الله علیه و سلم، بل عدّوا ذلک مثل کفر إبلیس.
2) وی صدوقهم بسنده المزعوم «عن ابن أبی یعفور قال: قال أبو عبدالله علیه السلام: من أقر بالأئمة من آبائی وولدی، وجحد المهدی من ولدی کان کمن أقر بجمیع الأنبیاء وجحد محمدًا صلی الله علیه و آله و سلم. فقلت: یا سیدی ومن المهدی من ولدک؟ قال: الخامس من ولد السابع، یغیب عنهم شخصه ولا یحل لهم تسمیته».
3) افتروا علی رسول الله صلی الله علیه و سلم أنه قال: «من أنکر القائم من ولدی فقد أنکرنی».
4) قال صدوقهم: «مثل من أنکر القائم علیه السلام فی غیبته مثل إبلیس فی امتناعه فی السجود لآدم».
5) مسألة الغیبة صارت بفعل شیوخ الشیعة مصدر حقد، ضد الصحابة ومن تبعهم بإحسان، حتی
و تو ملاحظه میکنی که آنها درصددند عصبانیت و کینۀ دلهای شیعه به دلیل تلخی انتظار و آتش حزن نهفته در دل را با این مسئله توجیه کنند که امام غایب مورد ستم قرار گرفته و حقش ستانده شده و به زور مغلوب واقع شده است. و اینکه به سبب غیبت او _ به پندار آنان _ دشمنان خداوند خون شیعیان را ریختند و اموالشان را غارت کردند... . از اینرو کینه ناشی از آن را با دشنام و نفرین متوجه بهترین امتی که بشر به چشم خود دیده و کسانی که از آنها پیروی (1)کردند مینمایند. (2)
قفاری در این قسمت به طیفهای مختلفی از روایات استناد جسته است که به ترتیب از نظر سندی بررسی خواهند شد:
بخشی از روایات مورد نظر قفاری مربوط به ملول شدن شیعیان از تأخیر در فرج و حیرت و اختلاف آنها در مواجهه با غیبت ونیز روایاتی است که مربوط به مخفی بودن تولد امام مهدی است که این روایات را گزارشهای تاریخی نیز تأیید میکنند و نیازمند به بررسی سندی نیستند. بخش دیگر ناظر به وجود تمحیص و تمییز در میان شیعیان در آخر الزمان است که این دسته نیز نیازمند بررسی سندی نیست؛ چرا که به این مضمون روایات متعددی در جوامع روایی شیعه وجود دارد. (3)
دسته دیگری از روایات مورد نظر قفاری روایاتی هستند که از انکار وجود امام مهدی توسط جعفر سخن میگویند که این دسته نیز نیازمند بررسی سندی نیستند؛
1) تلاحظ أنهم یحاولون توجیه السخط والحقد الکامن فی نفوس الشیعة من مرارة الانتظار، ولوعة الاعتقاد بأن «الإمام الغائب مقموع مقهور مزاحم فی حقه قد غلب قهراً». وأنه بسبب غیبته _ کما یزعمون _ «جری علی شیعته من أعداء الله ما جری من سفک الدماء ونهب الأموال...». فیوجهون هذا الحقد الناتج من هذا الشعور إلی سب ولعن لخیر جیل عرفته البشریة... ومن اقتفی أثرهم.
2) اصول مذهبالشیعة، ص1039_ 1046.
3) الکافی، ج1، ص370؛ کتاب الغیبة، ص209، 210، 211، 212و... .
زیرا درباره آن، روایات متعددی وجود دارد. (1)
بخش دیگری از روایات، ناظر به فلسفه غیبت و خوف قتل هستند که صحت اسناد آن پیش از این بررسی شد. طیف دیگری از روایات مورد نظر قفاری
روایاتی هستند که از فضیلت انتظار سخن میگویند که این طیف نیز به دلیل
کثرت آن نیازمند بررسی سندی نیست. (2)آخرین بخش از روایات مورد نظر قفاری روایات مربوط به انکار امام مهدی است که وی به دو روایت استناد کرده است: روایت نخست به دو سند نقل شده است که هر دو ضعیفند؛ (3)
این حدیث به دلیل ضعیف بودن محمد بن سنان ضعیف است (رجال نجاشی، ص328).
کمال الدین و تمام النعمة، ص410 _ 411: حدثنا علی بن أحمد بن محمد رضی الله عنه قال: حدثنا محمد بن أبی عبدالله الکوفی قال: حدثنا سهل بن زیاد الآدمی قال: حدثنا الحسن بن محبوب عن عبد العزیز العبدی، عن ابن أبی یعفور.
این حدیث نیز به دلیل مجهول بودن عبدالعزیز العبدی ضعیف است (رجال طوسی، ص239).
روایت دومیکه قفاری بدان استناد کرده، روایت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بود که میفرماید:
«هر کس قائم از فرزندان مرا انکار کند مرا انکار کرده است.» این روایت از نظر سندی اعتبار دارد. (4)
عبارات پیشگفته حاوی چند شبهه است که به ترتیب نقد و بررسی خواهند شد.
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص43، 319، 431، 442، 479 و... .
2) المحاسن، ص173؛ الخصال، ص625؛ کمال الدین و تمام النعمة، ص644_ 645 و... .
3) کمال الدین و تمام النعمة، ص333: حسین بن أحمد بن إدریس رضی الله عنه، قال: حدثنا أبی، عن أیوب بن نوح، عن محمد بن سنان، عن صفوان بن مهران.
4) أحمد بن زیاد بن جعفر الهمدانی (ثقه: معجم رجال الحدیث، ج2، ص127) قال: حدثنا علی بن إبراهیم بن هاشم (ثقه: رجال نجاشی، ص260)، عن أبیه (ثقه: معجم رجال الحدیث، ج1، ص291)، عن محمد بن أبی عمیر (ثقه: رجال نجاشی، ص326)، عن غیاث بن إبراهیم (ثقه: رجال نجاشی، ص305). ( کمال الدین و تمام النعمة، ص412)
تردید و انکار شیعیان معاصر شهادت امام حسن عسکری علیه السلام در مسئله وجود و غیبت امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف بر ساختگی بودن اندیشه غیبت دلالت دارد.
نقد ادعای یادشده پیش از این به تفصیل گذشت و توضیح داده شد که:
اولاً به گواهی متون کهن شیعه و اهلسنّت اکثر شیعیان معاصر شهادت امام عسکری علیه السلام به وجود غیبت امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف معتقد بودند، گرچه در اینباره تردیدها و شبهاتی نیز داشتند که به همت عالمان شیعه شبهاتشان پاسخ یافت و تردیدهایشان برطرف شد.
ثانیاً برای شناسایی حق و باطل نمیتوان از معیار انکار و پذیرش مردم بهره گرفت؛ چراکه به گواهی بسیاری از آیات قرآن مجید در بسیاری از برهههای گذشته تاریخ پویندگان مسیر حقیقت اندکی بیش نبودهاند و ما خوانندگان عزیز را به بحثهای پیشین ارجاع میدهیم. (1)
ثالثاً بر آنچه گذشت میتوان این نکته را افزود که بهرغم اصرار نویسندۀ مورد نظر بر اینکه حیرت و تزلزل جامعه شیعی به دلیل غیرقابل پذیرش بودن اندیشه غیبت بوده است، با رجوع به همان منابعی که وی به آنها استناد جسته است، به خوبی روشن میشود که اساساً اندیشه غیبت در میان بسیاری از شیعیان دوازدهامامی و حتی سایر شیعیان از اندیشههای مورد پذیرش بوده است. به عنوان نمونه از میان 13 انشعابی که در میان شیعیان پس از شهادت امام عسکری علیه السلام ایجاد شد، شش فرقه معتقد به غیبت بودند، گرچه در مصادیق امام غایب با یکدیگر اختلاف نظر داشتند. (2)بنابراین طرح اندیشه غیبت منجر به تحیّر و تزلزل شیعه نشد، بلکه یکی از
عوامل مهم ایجاد انشعاب در میان شیعیان اختلاف در مورد تعیین امام غایب بود. آنچه نکتۀ پیشگفته را تأیید میکند. این نکته است که در میان فرقههایی همچون ناووسیه، اسماعیلیه، واقفیه، مفوضه، سنائیه، محمدیه (1)و... که دهها سال پیش از شهادت امام حسن عسکری علیه السلام میزیستند، اعتقاد به غیبت وجود داشته است؛ با این وجود چگونه میتوان ادعا کرد که تحیّر و اختلاف شیعیان _ پس از شهادت امام عسکری علیه السلام _ به دلیل وضوح کذب اندیشه غیبت بوده است و عالمان شیعه پس از مواجهه با شهادت امام عسکری علیه السلام به دروغ، اندیشه غیبت را جعل کردند؟ آیا پذیرفتنی است که معتقدان به فرقههای یادشده در طول تاریخ بهرغم فاصله زمانی و پراکندگی مناطق جغرافیایی و تنوع عقاید و سلایق، همگی بر یک مطلب دروغ اجتماع کرده باشند و همگان به دروغ به پیشوایان دینی مسئله غیبت قائم موعود عجل الله تعال فرجه الشریف را نسبت داده باشند، یا اینکه واقعیت این است که این مسئله از سوی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و امامان معصوم علیهم السلام به عنوان یک حقیقت پیشگویی شده بوده است و در طول تاریخ فرقههای مختلف در شناسایی مصداق امام غایب به خطا رفتهاند.
مگر نه این است که دعوی خدایی فرعونها از این جهت نزد مردم مقبول افتاد که اصل وجود خدا نزد مردم مسلّم بود و فرعون به دروغ خود را مصداق خدای واقعی خواند؛ یا دعوی پیامبری مسیلمۀ کذابها از این جهت برخی از مردم را به خود جذب کرد که اصل پیامبری حقیقتی پذیرفته شده بود و مسیلمهها به دروغ خود را مصداق آن معرفی کردند. به راستی اگر در عالم _ به فرض محال _ خدایی یا پیامبری نبود، آیا کسی به دروغ ادعای خدایی یا پیامبری میکرد؟ و اگر میکرد کسی به او ایمان میآورد؟ بنابراین اصل دعوی غیبت امام و پذیرش آن از سوی بسیاری از شیعیان در طول تاریخ بهترین گواه بر حقانیت اصل اندیشه غیبت است. بنابراین نه عالمان شیعه اثنیعشری را میتوان سازندگان اندیشه غیبت خواند و نه علت تحیر و
1) الملل و النحل، ص146 _ 174.
تفرق شیعیان پس از شهادت امام حسن عسکری علیه السلام را میتوان طرح اندیشه غیبت دانست؛ بلکه شیعیان عمدتاً به دلیل تحیّر در تشخیص امام غایب به تزلزل و اختلاف مبتلا شدند.
دومین ادعای قفاری دربارۀ روایاتی است که امتحان شیعه را از علل غیبت شمردهاند و از تحیّر و اختلاف شیعیان پس از غیبت امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف سخن میگویند. او معتقد است روایات مذکور، همگی پس از مواجهه عالمان شیعه با این واقعیتها ساخته شدهاند.
اولاً قفاری بر این ادعای بزرگ خود حتی کوچکترین دلیلی اقامه نکرده است و خوانندگان گرامی نیک میدانند که اتهام جعل حدیث راحتترین اقدامی است که برای بایکوت کردن طرف مقابل میتوان انجام داد، اما اگر قفاری بتواند به همین راحتی و بدون دلیل روایات مورد نظر را ساخته و پرداخته عالمان شیعه بخواند، متقابلاً ما نیز میتوانیم تمام روایات مورد پذیرش او را ساختگی بخوانیم و در این صورت میان ما و او نقطه مشترکی برای تفاهم و گفتوگو وجود نخواهد داشت و اساساً قفاری برای نقد شیعه نیازی به این همه تفصیل نداشت؛ چرا که میتوانست از همان ابتدا مدعی شود به نظر من تمام آنچه در منابع شیعه وجود دارد ساختگی و حاصل توطئه پنهانی عدهای از شیوخ شیعه است. بنابراین ادعای او اگر با دلیلی قاطع تثبیت نشود، ذرهای ارزش نخواهد داشت.
ثانیاً در آغاز این سلسلهمباحث گذشت که به ادعای آقای قفاری ابداع اصل اندیشۀ غیبت امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف تدبیری بود که عالمان شیعه پس از شهادت امام عسکری علیه السلام برای برونرفت از تحیّر شیعیان اندیشیدند؛ تحیری که ناشی از مواجهه با رحلت امامِ بدون فرزند بود. به همین دلیل عالمان شیعه روایات غیبت را جعل
کردند و آنها را به امامان اهلبیت علیهم السلام نسبت دادند.
روشن است وقتی نویسندۀ یاد شده روایات غیبت را ساختگی بداند، سایر احادیثی که از شاخ و برگ غیبت سخن گفتهاند را نیز جعلی خواهد دانست؛ مانند احادیث مربوط به تحیّر و اختلاف شیعیان پس از مواجهه با غیبت یا روایاتی که از امتحان مردم به وسیله غیبت سخن گفتهاند. بر این اساس، ادعای نویسندۀ یاد شده در اینجا، یکی از نتایج ادعای پیشین وی است. در این باره باید گفت که پیش از این به تفصیل در نقد ادعای اصلی ایشان سخن گفته شد و طبیعتاً با نقد اصل فروعات آن نیز نقدهای خود را بازخواهند یافت. خوانندگان عزیز برای آشنایی بیشتر میتوانند به مباحث پیشین رجوع نمایند. (1)
در پایان این قسمت مناسب است به این نکته مهم توجه کرد که مقصودِ روایاتی همچون حدیث امام صادق علیه السلام _ که در آن تعابیری نظیر «و ارتداد اکثرهم عن دینه»
وجود دارد، که البته این حدیث از ضعف سند رنج میبرد (2)
این روایت به دلیل ضعیف بودن محمد بن بحر (معجم رجال الحدیث، ج9، ص89) و مجهول بودن سعید بن منصور (مستدرکات، ج4، ص83) و مهمل بودن احمد بن علی (مستدرکات، ج1، ص371) و... ضعیف است.
_ معنای ظاهری آن نیست؛ بلکه مقصود ارتداد عملی و عدم پایبندی اکثریت شیعیان به التزام عملی به آموزهای این مذهب است؛ زیرا:اولاً _ چنانکه پیش از این گذشت _ دلایل متعددی بر باورمندی اکثریت شیعه
به وجود و غیبت امام مهدی دلالت داشتند و این خود بهترین گواه بر این
ادعاست که مقصود این روایت، معنای ظاهری آن _ یعنی خروج شیعیان از مذهب
تشیع _ نیست.
ثانیاً اینکه ارتداد به معنای ظاهری آن _ یعنی خروج از دین _ نباشد، در روایات نظایر فراوانی دارد؛ برای مثال، عینی در شرح این حدیث پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم که میفرماید: «همانا گروهی از اصحاب مرا به سمت چپ میبرند و من میگویم: اصحابم! اصحابم! در پاسخم گفته میشود: از زمانی که تو از آنان جداشدی، پیوسته آنان به پشت سر خود بازگشتند و من همان سخن عبد صالح (عیسی مسیح)را میگویم که من تا در میانشان بودم گواهشان بودم ...» (1)چنین مینویسد:
خطابی میگوید: مقصود از ارتداد در این روایت، تأخیر در ادای حقوق لازم و تقصیر در انجام آن است. (2)
مبارکفوری نیز در شرح فقره «مرتدین علی اعقابهم» احتمالاتی را طرح کرده و از جمله اینکه مقصود کسانی نیست که از دین خارج شدهاند؛ بلکه مقصود اصحاب گناهان کبیره و بدعتگذاران است. (3)
ابنحجر نیز نوشته است:
بیضاوی میگوید: واژه «مرتدین» نص در این نیست که آنان از اسلام برگشتند، بلکه احتمال این معنا هست و این احتمال هم هست که مقصود این باشد که آنان مؤمنان گنهکاری هستند که از استقامت سر باز زدند و اعمال نیک را به اعمال بد تبدیل کردند. (4)
همچنان که نووی معتقد است:
مانعان زکات کافر نیستند، اما به آنها میتوان واژه مرتد را اطلاق کرد؛ اما این اطلاق به معنای خروج آنها از دین نیست، بلکه به لحاظ معنای لغوی آن است؛ یعنی کسانی که از کاری که انجام میدادند منصرف شوند. (1)
آنچه گذشت به روشنی بر این نکته دلالت داشت که اگر در روایات از ارتداد شخص یا اشخاصی سخن گفته شده است، لزوماً به معنای خروج آنها از دین نیست. بنابر این روایت امام صادق علیه السلام نیز میتواند ناظر به خروج شیعیان از مکتب تشیع نباشد، بلکه با توجه با قراینی که بر اعتقاد اکثریت شیعه به مسئله تولد و غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف دلالت داشتند، مقصود این روایات عدم التزام عملی بسیاری از شیعیان به رفتار بر طبق موازین و مقررات مکتب تشیع است.
آنچه مطلب پیشگفته را تأیید میکند، روایاتی است که گروههایی را نه مرتد که کافر خوانده است؛ نظیر این روایات پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم:
عهد میان ما و آنان، نماز است و هر کس آن را ترک کند، کافر شده است. (2)
هر بندهای که از موالی خود بگریزد کافر شده است، تا اینکه به
سویشان بازگردد. (3)
هر کس با زن حایضی نزدیکی کند، یا اینکه از پشت با زنی نزدیکی کند، یا کاهنی را تصدیق نماید، به آنچه بر محمد نازل شده کفر ورزیده است. (4)
هر کس به غیر خدا سوگند بخورد، کافر یا مشرک شده است. (5)
با اینکه به گفته عینی، به اجماع علما ترک نماز و زکات و امثال آن موجب کفر
1) شرح النووی علی صحیح المسلم، ج1، ص204.
2) العهد الذی بیننا وبینهم الصلاة فمن ترکها فقد کفر. (مسند احمد، ج5، ص346)
3) أیما عبد ابق من موالیه فقد کفر حتی یرجع إلیهم. (صحیح مسلم، ج1، ص59)
4) من أتی حائضا، أو امرأة فی دبرها، أو کاهنا، فصدقه بما یقول فقد کفر بما أنزل علی محمد صلی الله علیه و آله و سلم. (سنن ابن ماجه، ج1، ص209)
5) من حلف بغیر الله فقد کفر أو أشرک. (سنن الترمذی، ج3، ص46)
نیست. (1)بنابراین، مقصود از این روایات ظاهر آن نیست، بلکه این تعبیر از باب تغلیظ و تشدید و مبالغه در ترساندن مسلمین است تا به این امور مبتلا نشوند (2)و روشن است که وقتی مقصود روایاتی که به صراحت کسی را کافر خوانده ظاهر آن نباشد، روایاتی که از ارتداد سخن میگویند نیز میتوانند چنین باشند.
ثالثاً، اساساً روایت امام صادق علیه السلام میتواند ناظر به آخر الزمان و آستانه ظهور امام مهدی باشد و نه وضعیت شیعه پس از شهادت امام حسن عسکری علیه السلام. بنابراین بر خلاف تصور قفاری _ که گمان کرده است عالمان شیعه این حدیث را برای توجیه وضعیت موجود جعل کردند _ چهبسا هنوز زمان تحقق وعدهای که در این روایت داده شده نرسیده باشد؛ همچنان که روایت «لا یکون الأمر الذی ...» مربوط به دوران آخرالزمان و در آستانه ظهور امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است و بر خلاف تصور قفاری که آن را ساخته و پرداخته عالمان شیعه برای توجیه وضعیت موجود دانسته، مضمون این روایت هنوز تحقق نیافته است و این روایت میتواند ناظر به اختلافات و مشاجراتی باشد که در آستانه ظهور امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف تحقق خواهند یافت. بنابراین این ادعای قفاری که این روایات برای توجیه آنچه رخ داده شده ساخته شدند، ادعایی بدون دلیل است.
سومین نکته سخنان قفاری این است که علیرغم اعتراف روایات و نیز عالمان شیعه به تحیر و اختلاف شیعیان پس از مواجهه با غیبت امام مهدی، در برخی دیگر از روایاتشان چنین آمده است که: اگر خداوند میدانست آنها به تردید میافتند به اندازه یک چشم بر هم زدن حجت خود را از آنان نمیپوشاند.
پاسخ این اشکال، این است که روایت مورد نظر که البته در نوع خود منحصر به فرد و در عین حال از نظر سندی معتبر است، از استواری ایمان اولیای الهی به وجود امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف سخن میگوید و این که اگر خداوند میدانست اولیائش دربارۀ وجود آن حضرت ذرهای به تردید میافتند، هرگز حجت خود را از دیدگان پنهان نمیکرد.
و او میدانست که اولیایش به تردید نمیافتند و اگر میدانست که به تردید میافتند حجتش را یک چشم به هم زدن از آنان غایب نمیکرد ... . (1)
روشن است که موضوع این حکم، اولیای الهی هستند و در آن واژۀ مردم یا شیعیان به کار نرفته است و بیگمان شیعیان مُزبزبی که با کوچکترین شبهات به دام ابلیس افتاده و از باور خود دست میکشند را نمیتوان اولیای الهی به معنای خاص آن خواند. بنابر این، اساساً روایت مورد نظر، ناظر به وضعیت تمام شیعیان نیست تا با تردید بخشی از آنها به مضمون آن خللی ایجاد شود و به همین دلیل است که شیخ نعمانی _ که خود از ارتداد اکثر شیعیان سخن گفته _ پس از نقل مورد نظر مینویسد:
و این ستایش امام صادق علیه السلام از اولیای او در زمان غیبت است به این تعبیر که بیشترین خشنودی خداوند از ایشان زمانی است که حجت خداوند را نیابند و از ایشان رو بپوشد و با این وجود آنان بدانند که حجت خداوند باطل نشده است. و نیز توصیف او از ایشان که آنان تردید نمیکنند و اگر خداوند میدانست که آنان دچار تردید میشوند به اندازۀ یک چشم بر هم زدن
1) حدثنا أبی (ثقه: رجال نجاشی، ص261)، و محمد بن الحسن رضی الله عنهما قالا: حدثنا سعد بن عبدالله (ثقه: رجال نجاشی، ص177) و عبدالله بن جعفر الحمیری جمیعاً، عن أحمد بن محمد بن عیسی (ثقه: رجال نجاشی، ص82)، عن الحسن بن محبوب(ثقه: الفهرست، ص96) عن محمد بن النعمان (ثقه: رجال نجاشی، ص207) .. . و قد علم ان اولیاءه لا یرتابون و لو علم انهم یرتابون لما غیب عنهم حجته طرفة عین... . (کمالالدین و تمام النعمة، ص339)
حجّت خود را غایب نمیساخت. خدا را سپاس که ما را از اهل یقین که تردید و شک ندارند قرار داد نه از شاکین و منحرفین. (1)
و باز هم به همین دلیل است که قمی پس از اشاره به احادیث فراوانی که درباره مخفی بودن ولادت امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف و غیبت آن حضرت روایت شده است مینویسد:
پیوسته امامیه صحیح التشیع بر این باور بوده است.
یعنی امامیه صحیح التشیع هیچگاه در این باره به تردید نیفتادند.
چهارمین اشکال قفاری این است که بر اساس روایات شیعه، ظهور پس از غیبت و وقوع اختلاف و پراکندگی میان شیعیان رخ خواهد داد، با اینکه این وعده عملی نشد.
اشکال یاد شده ناظر به تعیین وقت برای ظهور است که در بحث تعیین وقت ظهور به تفصیل دربارۀ آن توضیح داده شد. بر آنچه گذشت میتوان این نکته را نیز افزود که بر اساس مفاد روایات مورد نظر ظهور امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف پس از اختلاف و پراکندگی است؛ اما به اینکه فاصله زمانی میان اختلاف و ظهور چقدر است در این روایات اشارهای نشده است. بنابر این حتی اگر هزاران سال میان این دو پدیده فاصله شود، باز هم روایات مطلب درستی را القا کردهاند؛ همچنان که این احتمال وجود دارد که مقصود از اختلاف و پراکندگی شیعه موج دیگری از این واقعیت تلخ باشد که در آینده و در آستانه ظهور رخ خواهد داد، نه آنچه در گذشته اتفاق افتاده است.
پنجمین اشکال قفاری، روایتی بود که بر تکذیب وجود امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف توسط خاندان آن حضرت دلالت داشت: «ان للقائم غیبة و یجحده اهله».
1) کتاب الغیبة، ص163.
درباره این روایت باید گفت همچنان که در کتابهای لغت آمده است، «اهل» به معنای خاندان و نزدیکان است (1)و روشن است که خاندان و نزدیکان، طیف وسیعی را تشکیل میدهند و میتوان آنها را به نزدیکان درجه اول و دوم و سوم تقسیم کرد. در مباحث پیشین به تفصیل بیان کردیم که پدر امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف، عمه آن حضرت و بسیاری از شیعیان خاص و نیز تعدادی از کسانی که در خانۀ آن حضرت خدمت میکردند، همه از تولد امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف مطلع شدند و آن را برای خواص نقل نمودند و طبق گزارشهای تاریخی، تنها شخصیتی که از خاندان امام عسکری علیه السلام وجود امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف را _ آن هم به انگیزۀ به دست آوردن موقعیت امام حسن عسکری علیه السلام _ انکار کرد، جعفر _ برادر آن حضرت _ بود و البته روشن است که جعفر از نزدیکان درجه دوم به شمار میآید و با وجود تأیید تولد امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف توسط نزدیکان درجه اول همچون پدر و مادر و نزدیکان دیگری همچون عمه و دیگر افراد همچون خادمان و کنیزانی که در بیت امام حسن عسکری علیه السلام حضور داشتند و از رخدادهای آنجا باخبر بودند، تکذیب آن از سوی جعفر که روابط مناسبی با امام حسن علیه السلام نداشت (2)و از اینرو از رخدادهای بیت آن حضرت نیز بیاطلاع بود ارزشی نخواهد داشت. افزون بر اینکه اگر تکذیب نزدیکان ارزشی داشته باشد، باید تکذیب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از سوی عمویش ابولهب و بسیاری دیگر از خاندانش قریش نیز _ نعوذ بالله _ نشانگر دروغ بودن ادعای آن حضرت باشد.
ششمین ادعای قفاری، ساختگی بودن روایاتی بود که از فضیلت انتظار و منتظران سخن میگفت. وی مدعی بود حدیث «افضل اعمال امّتی انتظار الفرج» را شیعیان
به دروغ به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نسبت دادهاند.
اولاً ادعای ساختگی بودن حدیث یادشده از سر فقدان اطلاع قفاری از منابع اهلسنت است؛ چرا که منابع معتبر و دست اول اهلسنت بالاتر از مضمون حدیث یادشده را از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم روایت کردهاند؛ زیرا طبق نقل محدثان سنیمذهب آن حضرت انتظار فرج را نه افضل اعمال، که افضل عبادات شمردهاند:
افضل العبادة انتظار الفرج؛ (1)
انتظار فرج برترین عبادتهاست.
و اگر گشایش در ابتلائات و سختیهای فردی و کوچک افضل عبادات باشد، به چه دلیل انتظار گشایش از گستردهترین و عمیقترین ابتلائات که در آخر الزمان گریبانگیر جامعه اسلامی و بلکه کل بشریت میشود، افضل اعمال نباشد؟ به راستی روشن نیست که قفاری که دایرۀ انتظار فرج را محدود فرض کرده است، چه دلیلی
بر این محدودیت دارد و چرا نتوان انتظار فرج را در همان معنای مطلقش فهم کرد
که یکی از مصادیق آن فرج و گشایش فراگیری است که به دست امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف شکل میگیرد.
ثانیاً انتظار فرج امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف مفهومی شیعی نیست تا لازم باشد قفاری از سر بغض و عداوت آن را ساخته پرداختۀ عالمان شیعی بخواند؛ چرا که برادران اهلسنت ما نیز بر این باورند که مهدی آل محمد عجل الله تعال فرجه الشریف در آخر الزمان خواهد آمد و جهان آکنده از ظلم و ستم را از عدل و داد سرشار خواهد کرد. بنابراین، آنان نیز منتظر امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف هستند و اصولاً انتظار فرج امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف مشروط به اعتقاد به وجود و غیبت آن حضرت نیست و میتوان با فرض اعتقاد به تولد ایشان در آخرالزمان
1) سنن الترمذی، ج5، ص225.
نیز چشم به راه ایشان بود و به راستی مگر میتوان مسلمانی را یافت که از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم درباره جامعۀ مهدویِ سرشار از عدالت، معنویت و زیبایی آن همه بشارت شنیده باشد اما چشم به راه آمدن او نباشد؟
و اگر بر اساس روایات اهلسنت، انتظار فرج افضل عبادات باشد، طبیعی است که منتظران فرج افضل اهل زمان خواهند بود و روشن نیست کجای این احادیث خلاف عقل یا قرآن و سنت است که قفاری اینچنین بر آنها تاخته است؟
اشکال دیگر قفاری، این بود که او روایت «سَیَأْتِی قَوْمٌ مِنْ بَعْدِکُمْ الرَّجُلُ الْوَاحِدُ مِنْهُمْ لَهُ أَجْرُ خَمْسِینَ مِنْکُمْ...» را از نسبتهای شیعه به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خوانده بود.
این روایت نیز داستانی شبیه داستان حدیث پیشین دارد؛ چرا که مضمون آن را محدثان اهلسنت نیز روایت کردهاند و اگر آقای قفاری ذرهای انصاف میورزید و افکار عنادآلود را از ذهن خود دور میکرد، به سادگی میتوانست به این روایات دست یابد. عبدالله بن مسعود از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چنین حدیث میکند:
پس از شما زمانی خواهد بود که راهی جز صبر نخواهد بود و کسی که به آنچه شما برآنید چنگ بزند، اجر پنجاه شهید را خواهد داشت. عمر عرض کرد: ای پیامبر خدا، شهید ما یا شهید آنها؟ فرمود: شهید شما. (1)
عتبة بن غزوان نیز از آن حضرت اینگونه روایت میکند:
پس از شما روزگاری خواهد آمد که جز صبر راهی نخواهد بود و کسی که در آن روز به مثل آنچه شما برآنید چنگ زند، مانند اجر پنجاه نفر از شما را خواهد داشت. پرسیدند: ای پیامبر خدا، آیا پنجاه نفر از آنان؟ فرمود: بلکه
1) إن من ورائکم زمان صبر للمتمسک فیه أجر خمسین شهیداً. فقال عمر: یا رسول الله! منّا أو منهم؟ قال: منکم. (طبرانی المعجم الکبیر، ج10، ص183)
پنجاه نفر از شما. باز سؤال کردند: ای پیامبر خدا، آیا پنجاه نفر از آنان؟ فرمود: بلکه پنجاه نفر از شما. (این جمله را سه یا چهاربار تکرار فرمود.) (1)
هشتمین ادعای قفاری دروغ خواندن روایات مربوط به انکار امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بود.
اولاً در حدیث «مَنْ أَقَرَّ بِالْأَئِمَّةِ مِنْ آبَائِی وَ وُلْدِی وَ جَحَدَ الْمَهْدِیَّ مِنْ وُلْدِی...» منکر «غیبت» امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به منکر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم تشبیه نشده، بلکه منکر «وجود» امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به منکر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم تشبیه شده است. بنابر این قفاری میان منکر امام مهدی و منکر غیبت آن حضرت خلط کرده و مضمون دوم را به روایت نسبت داده، با اینکه معنای روایت، مضمون اول است.
ثانیاً به اجماع فقهای شیعه و سنی، انکار برخی از باورهای اسلامی باعث کفر و خروج از دین اسلام میشود. به عنوان نمونه به اعتقاد فقیهان اهلسنت، سبّ شیخین، (2)انکار امامت ابوبکر و عمر، (3)انکار روایت متواتر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم، (4)اعتقاد به قدم عالم، (5)سبک شمردن سنت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم مانند اینکه اگر به کسی گفته شود آن حضرت پس از صرف غذا سه انگشت خودرا میلیسید، بگوید: این کار خلاف ادب است، یا اگر به او گفته شود: ناخنهایت را کوتاه کن؛ چرا که این کار سنت است، بگوید: این کار را نمیکنم اگرچه سنت باشد و قصد استهزا داشته
1) من روائکم ایام الصبر للمتمسک فیهنّ یومئذٍ بمثل ما أنتم علیه له کأجر خمسین منکم. قالوا: یا نبیالله! أو منهم؟ قال: بل منکم. فقالوا: یا نبیالله! أو منهم؟ قال: بل منکم ثلاث مرات أو أربع. (مجمع الزوائد، ج7، ص282)
2) اعانة الطالبین، ج4، ص155؛ البحر الرائق، ج5، ص212.
3) البحرالرائق، ج5، ص204.
4) البحرالرائق، ج5، ص203.
5) روضة الطالبین، ج7، ص248.
باشد (1)و مواردی از این دست، موجب کفر میشود. با این وجود، اگر شیعه معتقد باشد انکار امام مهدی موجب کفر است، نباید از آن استیحاش داشت؛ چرا که به اعتقاد شیعه، باور به امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از امامت ابوبکر و عمر و حدوث عالم نزد اهلسنت کمتر نیست و اگر انکار اینها موجب کفر است، چرا انکار امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف باعث خروج از دین نشود؟ همچنان که به اعتقاد شیعه، درباره امام مهدی دهها روایت از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم وجود دارد و انکار آنها از مصادیق انکار روایات متواتر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و نیز سبک شمردن سنت آن حضرت است که به تصریح فقهای اهلسنت موجب کفر میشود. البته ممکن است این روایات مورد پذیرش اهلسنت نباشند، اما شیعه آنها را قبول دارد و بر اساس مبانی خود، انکارناپذیرشان میداند. به همین دلیل اگر منکر آنها را کافر بخواند، بر اساس مبانی خود به بیراهه نرفته است؛ همچنان که شیعه منکر امامت شیخین است و هیچیک از مستندات آن را قبول ندارد. با این حال، چون اهلسنت دلایل آن را کافی میدانند، منکران آن را متهم به کفر میکنند.
ثالثاً اساساً قفاری در فهم مقصود این روایت به خطا رفته است و به اشتباه اعتقاد به اینکه منکر امام مهدی کافر است را عقیدهای شیعی _ که مورد پذیرش همه عالمان شیعه است _ به شمار آورده، در حالی که به تصریح بسیاری از عالمان شیعه، مقصود این روایت و روایات مشابه _ که گاه در آنها از اهلسنت با عنوان کافر یاد شده است _ کافر به معنای غیرمسلمان و خارج از دین اسلام نیست. امام خمینی رحمة الله در اینباره چنین مینویسد:
به حسب ارتکاز متشرعه، مسلمان کسی است که به خداوند متعال و وحدانیت او و رسالت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم اعتقاد داشته باشد، اما بدون تردید اعتقاد به ولایت (امامان اهلبیت) در اسلام معتبر نیست و سزاوار است که
1) مغنی المحتاج، ج4، ص135.
این مطلب از اموری شمرده شود که نزد همه شیعیان از واضحات است. اگر مقصود از کفری که مقابل اسلام است، آن معنایی باشد که بر مثل اهل ذمه اطلاق میشود و باعث نجاست آنها و حرام بودن ذبیحه آنها و همغذا شدن و ازدواج با آنهاست؛ چرا که از صدراسلام تا زمان ما، همواره سیره بر این وجود داشته که با آنها معاشرت میشده و از غذاهای آنان خورده میشده و ذبایح آنها مورد استفاده قرار میگرفته، در پوست آن ذبایح نماز گذارده میشده و آثار بازار مسلمین بر بازارشان مترتب میشده است، بدون اینکه این کار به دلیل تقیه باشد و این مطلب روشنی است که نیاز به تکلف ندارد. (1)
ایشان پس از ذکر برخی از روایاتی که ظهور در کفر اهلسنت دارند، مینویسد:
اما مقصود روایات یادشده و نظایر آن، بعضی از مراتب کفر است _ نه خروج
از دین اسلام_ چرا که اسلام و ایمان در کتاب و سنت به معانی گوناگونی آمده است و برای آنها مراتب و مدارج فراوانی است، همچنان که در
روایات به این مطلب تصریح شده است ... به اصول کافی و غیر آن مراجعه کن، میبینی که کافر و مشرک بر غیر امامی و کافر به نعمت و ترک کننده فرامین الهی و تارک نماز و تارک آن همراه با انکار و تارک عملی که به آن اقرار کرده و کسی که از امام علی سرپیچی کرده و زناکار و شارب خمر و بدعتگذار و کسی که به کلام کسی که سخن شیطان را به زبان میآورد گوش فرادهد و کسی که به هسته بگوید سنگریزه و به سنگریزه بگوید هسته و به آن تقرب جوید اطلاق شده است و در روایات مستفیضی به ریاکار مشرک اطلاق شده است؛ بلکه از برخی روایات چنین استفاده میشود که کسی که به ملاقات خداوند برود در حالی که در قلب او جز خداوند باشد مشرک است. (2)
سید محسن حکیم _ دیگر عالم شیعی _ در اینباره مینویسد:
معروف بین اصحاب ما این است که اهلسنت مسلمانند. (1)
آیتالله خویی نیز این استدلال که اهلسنت منکر ولایت امام علی علیه السلام _ که
از ضروریات دین است _ هستند و به همین دلیل کافرند را ناتمام دانسته و
چنین مینویسد:
اما ولایت به معنای خلافت به هیچوجه از ضروریات دین نیست، بلکه مسئلهای نظری است که اهلسنت _ و لو به تقلید از پدران و دانشمندان خود _ آن را به معنای محبت و ولاء تفسیر کردهاند و اینکه ولایت را به معنای خلافت نمیدانند به دلیل شبههای است که برایشان پیش آمده است ... و خلافت اهلبیت برای آنها از مسائل ضروری نیست، بلکه ولایت به معنای خلافت از ضروریات مذهب [شیعه] است، نه ضروریات دین. (2)
سید محمدباقر صدر پس از بیان اینکه ضوابطی که در روایات برای اسلام بیان شده بر اهلسنت منطبق است مینویسد:
اگر مقصود از آن ضروری که اهلسنت آن را انکار میکنند، امامت اهلبیت باشد، روشن است که این قضیه آنقدر روشن نیست تابه حد ضروری دین برسد و اگر بپذیریم این اندیشه هنگام حدوث ضروری بوده است، اما بدون شک این وضوح به دلیل عواملی به آن مقدار استمرارپیدا نکرده است ... و مقصود از کفر در روایاتی که به اهلسنت واژه کافر اطلاق شده است، کفر در مقابل اسلام نیست، بلکه لسان آنها لسان روایاتی است که به کسی که بر امام تمرد میکند کافر گفته شده است و روشن است که معصیت موجب کفری که مقابل اسلام است نمیشود. (3)
با توجه به آنچه گذشت، حتماً بر خوانندگان عزیز راز خبط بزرگ قفاری روشن شده است؛ زیرا او گمان کرده هرکس بتواند روایتی را ترجمه کند و مفهوم واژههای آن را بفهمد، مقصود حقیقی آن را دریافته است. او با همین ذهنیت ساده به سراغ روایات منابع شیعی رفته و پس از ترجمه آنها کوشیده است بر اساس ظواهرشان درباره اعتقادات شیعیان قضاوت کند؛ در حالی که _ چنان که آیات قرآن یکدیگر را تفسیر میکنند و بلکه به مقصود حقیقی یک انسان حکیم جز با توجه به تمام سخنان او و لحاظ مقیدات و مخصصات و توضیحاتی که در کلام او آمده و نیز لحاظ ادبیات حاکم بر گفتار او نمیتوان دست یافت، مقصود واقعی روایات نیز جز در
پرتو عرضه آنها بر یکدیگر و توجه به مجموعه آنها فهمشدنی نیست؛ درحالی که آقای قفاری خواسته است با یک ترجمه تحت اللفظی _ آن هم بدون توجه به سایر روایات _ مقصود روایت را دریابد و آن را عقیدهای شیعی بخواند.
نهمین ادعای قفاری تردید در حدیث «مَنْ أَنْکَرَ الْقَائِم...» بود.
اما حدیث «مَنْ أَنْکَرَ الْقَائِمَ مِنْ وُلْدِی فَقَدْ أَنْکَرَنِی» که قفاری آن را از افترائات شیعه بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خوانده، ناظر به اصل مهدویت است و نه امام مهدی به قرائت شیعی آن. به تعبیر دیگر، این حدیث درصدد بیان این نکته است که کسی که امام مهدی را _ چه به قرائت شیعی آن و چه به قرائت سنیاش _ انکار کند و بگوید این اندیشه عاری از حقیقت است، همچون منکر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خواهد بود و البته روشن است که چنین شخصی نه سنی است و نه شیعه؛ چرا که اهلسنت نیز اصل اندیشه مهدویت را پذیرفتهاند، گرچه غالب آنها درباره وجود فعلی آن حضرت با شیعیان اختلاف نظر دارند. بنابر این، منکر امام مهدی یکی از ضروریترین اعتقادات مسلمانان را انکار کرده و چنین شخصی حتی به اعتقاد اهلسنت نیز
کافر است. (1)محدثان اهلسنت در این باره از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم چنین
روایت کردهاند:
من کذب بالمهدیّ فقد کفر. (2)
بنابراین، روایت اساساً ناظر به وجود فعلی امام مهدی نیست تا اینکه قفاری مجبور باشد آن را از افترائات شیعه بر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بخواند.
و اما برای اینکه امام غایب مقموع و مقهور است، چه دلیلی بهتر از غیبت او
که به رساترین صداها فریاد میکند که ستمگران تاریخ مانع فعالیت آزادانه او
شدهاند و بلکه حق زیستن را نیز از او ستانده و او را از یک زندگی عادی نیز محروم کردهاند و اینکه شیعیان او در طول تاریخ آماج مصائب و بیعدالتیهای بسیار بودهاند، چیزی نیست که بتوان آن را انکار کرد. کتابهای تاریخ نیز به صحت آن گواهی میدهند و گمان نمیرود کسی که حتی بهره اندکی از علم تاریخ داشته باشد در آن تردید کند.
و اما شیعه از صحابه و من تبعهم باحسان، هیچ کینهای به دل ندارد و اگر از برخی کسانی که در عصر پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم میزیستهاند دل خوشی ندارد، مقصودش منافقانی است که به تصریح آیات قرآن مجید در آن زمان میز یستهاند و افزون بر اینکه در زمان حیات آن حضرت توطئه میکردند، پس از رحلت ایشان نیز منشأ انحرافات بسیاری در دنیای اسلام شدند.
1) بسیاری از دانشمندان اهل سنت روایات مربوط به امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را متواتر خواندهاند. برای نمونه میتوان به آبری شافعی (التذکرة، قرطبی مالکی، ص701) و ابنقیم (المنار المنیف، ص135) و... اشاره کرد و گذشت که به اعتقاد برخی از دانشمندان سنیمذهب انکار روایات متواتر پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم یکی از عوامل کفر است.
2) معجم احادیث الامام المهدی، ج2، ص17. این روایت از کتابهای زیر نقل شده است: الروض الانف و الفتاوی الحدیثیة و عقد الدرر و...به نقل از فوائدالاخبار اسکافی.
قفاری ذیل عنوان استدلال شیعه بر وقوع غیبت چنین مینویسد:
در اصل اصول تفاسیرشان (تفسیر قمی)درباره این سخن خداوند: «وَالنَّهَارِ إِذَا تَجَلَّی» چنین آمده است: فرمود: «روز، همان قائم ما اهلبیت است ...». (2)
و در صحیحترین کتب اربعهشان درباره این آیه: «قُلْ أَرَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُکُمْ غَوْرًا فَمَن یَأْتِیکُم بِمَاء مَّعِینٍ» چنین آمده است: «فرمود: وقتی که امامتان از شما غایب شود چه کسی برایتان امام جدیدی خواهد آورد؟» و در تفسیر عیاشی درباره این سخن خداوند سبحان: «وَأَذَانٌ مِّنَ اللهِ وَرَسُولِهِ إِلَی النَّاسِ یَوْمَ الْحَجِّ الأَکْبَرِ» چنین روایت کرده است: «فرمود: مقصود خروج قائم است و اذان دعوت اوست به سوی خودش.» (3)
در این قسم از تأویل مثالهای فراوانی وجود دارد، تا آنجا که درباره آن کتابهای مستقلی به رشته تحریر درآوردند، مانند ما نزل من القرآن فی صاحب الزمان و المحجة فی
1) عنی الإمامیة عنایة شدیدة بالبرهنة علی صحة عقیدتهم فی غیبة المهدی... وقد اتجهوا إلی کتاب الله سبحانه یبحثون فیه عن سند لعقیدتهم، فلما لم یجدوا فیه ما یریدون استنجدوا کعادتهم بالتأویل الباطنی المتسم بالتکلف الشدید والشطط البالغ وأولوا عدة آیات من کتاب الله بهذا المنهج.
2) اء فی أصل أصول التفسیر عندهم (تفسیر القمی) فی قوله سبحانه: (وَالنَّهَارِ إِذَا تَجَلَّی(. قال: النهار هو القائم علیه السلام منا أهل البیت.
3) جاء فی أصح کتبهم الأربعة فی قوله سبحانه: (قُلْ أَرَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُکُمْ غَوْرًا فَمَن یَأْتِیکُم بِمَاء مَّعِینٍ(، قال: إذا غاب عنکم إمامکم فمن یأتیکم بإمام جدید وفی تفسیر العیاشی فی قوله سبحانه: (وَأَذَانٌ مِّنَ اللهِ وَرَسُولِهِ إِلَی النَّاسِ یَوْمَ الْحَجِّ الأَکْبَرِ(. قال: «خروج القائم وأذان دعوته إلی نفسه».
ما نزل فی القائم الحجة که کتاب اخیر را یکی از رافضههای معاصر تحقیق کرده است و مؤلف آن بیش از 120 آیه از کتاب خداوند را به مهدی منتظرشان تأویل کرده، تأویلاتی که افتضاحش قابل پنهان کردن نیست، ولی محقق به این تعداد از آیات قانع نشده و 12 آیه به آن افزوده و در آخر کتاب به عنوان «مستدرک المحجة» آن را آورده است. (1)
فی صاحب الزمان،» و«المحجة فیما نزل فی القائم الحجة»، وقد نشر الأخیر فی طبعة حدیثة قام
علی تحقیقها بعض الروافض المعاصرین، وقد أول فیه مؤلفه أکثر من (120) آیة من کتاب الله
بمهدیهم المنتظر فی تأویلات هی من فضائحهم التی لا تستر، ولکن المحقق لم یقتنع بهذا
العدد فأضاف إلیه تأویل اثنتی عشرة آیة أخری من کتاب الله ووضعها فی آخر الکتاب تحت عنوان «مستدرک المحجة».
و خواننده منصف در این تأویلات باطنی که برای اثبات غیبت مهدیشان به آن تمسک جستهاند غلو شدیدی مییابد و مشاهده میکند که این کار تحریف کتاب خداوند است، نه استدلال به آن و این به وضوح بر فاسد بودن این دیدگاه از اساس (2)دلالت دارد. (3)
در این قسمت، قفاری به سه روایت استدلال کرده است: روایت نخست که در تفسیر آیه «وَالنَّهَارِ إِذَا تَجَلَّی» است، سند معتبری دارد. (4)سند روایت دوم که در تفسیر
1) الأمثلة فی مثل هذا اللون من التأویل کثیرة حتی ألفوا فی هذا کتبًا مستقلة مثل «ما نزل من القرآن
2) النظر الموضوعی المنصف یری فی هذه التأویلات الباطنیة التی یراد الاحتجاج بها لمسألة غیبة مهدیهم غلوًا شدیدًا وأنها تحریف لکتاب الله لا استدلال به، وهی تدل دلالة ظاهرة علی فساد الفکرة التی یحاول تقریرها من أصلها.
3) اصول مذهب الشیعة، ص1047.
4) اخبرنا أحمد بن إدریس(ثقه: رجال نجاشی، ص92) قال: حدثنا محمد بن عبد الجبار (رجال طوسی، 391) عن ابنأبیعمیر (ثقه: رجال نجاشی، ص326) عن حماد بن عثمان (رجال نجاشی، ص143) محمد بن مسلم (ثقه: رجال نجاشی، ص323). (تفسیر القمی، ج2، ص425).
آیه «قُلْ أَرَأَیْتُمْ» است نیز معتبر است (1)و روایت سوم مرسله است.
قفاری در این قسمت از کتاب خود درصدد نقد دلایل شیعه برای اثبات غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف برآمده است. این بحث یکی از پر چالشترین بحثهای اندیشه مهدویت است که میان شیعیان و اهلسنت درباره آن اختلافات عمیقی وجود دارد و طبیعتاً به لحاظ اهمیت آن، این توقع وجود داشت که قفاری در نقد و بررسی آن به صورت مستوفی وارد میدان بحث شود؛ اما متأسفانه وی به اختصار از آن گذشته و در این قسمت نتوانسته است هیچ نوآوری و خلاقیتی از خود نشان دهد و علیرغم اینکه در لابهلای مباحث پیشگفته، گاه برخی از اشکالات او جدید بودند، در اینجا هیچ حرف تازهای برای گفتن نداشته و هیچ نکتهای بر آنچه که سلف او در این باره گفتهاند نیفزوده است.
صرفنظر از آنچه گذشت، قفاری در اینجا از ذکر دلایلی که شیعیان برای اثبات غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف اقامه کردهاند خودداری کرده و تنها به ذکر تعداد انگشتشماری از روایات که به نظر او مخدوش بودهاند، اکتفا نموده است و به خوانندگان کتاب خود این طور القا کرده که تمام استدلال شیعه بر اثبات غیبت امام مهدی همین است، در حالی که واقعیت چیز دیگری است و این کار افزون بر اینکه جفای بر مخاطب به شمار میآید، مخالف انصاف در داوری است.
تفصیل نکته پیشگفته به این صورت است که اندیشمندان شیعه برای اثبات غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف هم از دلایل عقلی بهره گرفتهاند و هم به روایات متواتری که در این زمینه وجود دارد استناد کردهاند.
1) علی بن محمد (ثقه: رجال نجاشی، ص353)، عن سهل بن زیاد (ثقه: رجال طوسی، ص387)، عن موسی بن القاسم بن معاویة البجلی(ثقه: رجال نجاشی، ص405) عن علی بن جعفر (ثقه: رجال طوسی، ص359). (الکافی، ج1، ص339)
به عنوان نمونه سید مرتضی علم الهدی قدس سره درباره بهترین دلیل برای اثبات غیبت امام زمان عجل الله تعال فرجه الشریف مینویسد:
همانا عقل بر ضرورت امامت دلالت میکند و اینکه هر زمانی که مکلفانی که ممکن است از آنها بد و نیک و طاعت و معصیت صادر شود وجود داشته باشند، خالی از امام نخواهد بود؛ چرا که خالی بودن زمان از امام، ایجاد اختلال در امکان رشد و ایراد در نیکویی تکلیف کردنشان است. بعد از آن عقل استدلال میکند بر اینکه آن امام باید معصوم از خطا و لغزش و مورد اطمینان از انجام کارهای زشت باشد... . و مسئله غیبت با این روش، به گونهای تبیین میشود که هیچ شبههای در آن نیست و این روش، واضحترین روشی است که در ثبوت امامت صاحب الزمان به آن تمسک شده و دورترین آنها از شبهات است. (1)
وی تا بدانجا این دلیل را محکم میداند که معتقد است، حتی اگر ادله نقلی غیبت قابل خدشه باشند، ادله عقلی آن خدشهبردار نیستند! (2)
شیخ طوسی قدس سره نیز این دلیل را چنین تقریر میکند:
بدان که ما به دو روش درباره غیبت صاحب الزمان عجل الله تعال فرجه الشریف سخن میگوییم:
یکم. وقتی که ثابت شود که امامت در هر حال ضرورت دارد و مردم غیرمعصوم جایز نیست که هیچگاه بدون رئیس بمانند و اینکه از شرایط رئیس این است که عصمتش قطعی باشد. بنابراین آن رئیس باید یا آشکار و معلوم باشد یا غایب و پنهان... . (3)
ایشان در ادامه بحث خود تصریح به عقلانی بودن این مبانی میکند و مینویسد:
از جمله چیزهایی که جزو الطاف عقلانی الهی است، ضرورت وجود ریاست معصوم است؛ زیرا هر عاقلی درک میکند که اگر چنین شخصی با این خصوصیت وجود نداشته باشد، نظام زندگی بشر بر هم ریخته و مبتلا به ظلم و جور و فساد میشود. (1)
از نظر ایشان این مسئله به اندازهای روشن است که اگر کسی آن را انکار کند، شایسته سخن گفتن نیست! (2)
دومین دلیلی که اندیشمندان شیعه برای اثبات غیبت امام مهدی به آن تمسک کردهاند، روایات متواتری است که از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و سایر پیشوایان معصوم در اینباره وجود دارد؛ به عنوان نمونه نوبختی _ که در عصر امام حسن عسکری علیه السلام میزیسته _ در اینباره مینویسد:
احادیث فراوانی روایت شده است که تولد قائم مخفی خواهد بود و یادش به فراموشی سپرده میشود و شناخته نمیشود، جز اینکه قیام نمیکند تا اینکه آشکار شود و دانسته شود که او امام و فرزند امام است. (3)
شیخ صدوق در اینباره نوشته است:
ایمان هیچ مؤمنی صحیح نیست جز آنکه بداند حال کسی را که به وی ایمان میآورد، چنانکه خدای تعالی فرموده است: «مگر کسانی که گواه به حقّند و میدانند.» (4)و صحّت گواهی را بر آنها واجب نکرده، مگر پس از علمشان، همچنین ایمان کسی که به مهدی قائم عجل الله تعال فرجه الشریف ایمان آورده است، فایده ندارد، مگر آنکه به شأن و منزلت او در حال غیبت عارف باشد، و آن
این است که ائمّه علیهم السلام از غیبت او خبر داده و وقوع غیبت را برای شیعیانشان توضیح دادهاند. این مطلب در روایاتی که از ایشان نقل شده و در رسالههایی که از آنها باقی مانده و در کتابهایی که تألیف و تدوین گردیده است، در حدود دویست سال قبل از وقوع غیبت روایت گردیده است. هیچ یک از پیروان ائمّه علیهم السلام از این موضوع غفلت نکرده و در بسیاری از کتب و روایات
و مصنّفات خود، آنها را ذکر کردهاند، و اینها همان کتبی است که
به «اصول» معروف است و نزد ایشان _ آل محمّد علیهم السلام _ از قریب دویست
سال پیش از غیبت، به تدریج مدوّن گردیده و محفوظ مانده است. و من اخبار مسندی که درباره غیبت است از آن اصول استخراج کرده و در این کتاب آوردهام.
امّا حال پیروان این اصول، از دو حال بیرون نیست؛ یا اینکه آنها علم غیب داشتهاند به این غیبتی که الآن واقع شده است و آن را پیش از وقوعش در کتب خود نوشتهاند _ و این در نظر خردمندان و دانشمندان محال است _ و یا اینکه این جمع کثیر در کتابهایشان، یک امر کذبی را ساخته باشند و آن امر کذب _ همانگونه که ذکر کردهاند _ اتفاق افتاده و تحقّق یافته باشد، با آنکه این جمع کثیر، دور از یکدیگر بوده و عقاید مختلفی داشته و در اقطار مختلفی زندگی میکردهاند. پس این احتمال نیز مانند احتمال پیشین محال است.
لذا هیچ راهی باقی نمیماند جز آنکه بگوییم آنها اخبار غیبت امام زمان عجل الله تعال فرجه الشریف را از ائمّه خود _ که حافظان وصیّت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بودهاند _ اخذ کردهاند و آن حضرت از غیبت امام زمان عجل الله تعال فرجه الشریف و صفات و مقامات او خبر داده و ایشان، آن اخبار را در کتب خود تدوین کرده و در اصول خود تألیف نمودهاند و با همین دلیل و ادلّه دیگری شبیه به آن، حقّ پیروز میگردد «و باطل نابود میشود؛ زیرا که باطل، نابودشدنی است» (1).
1) سوره اسراء، آیه 81.
شیخ مفید چنین مینویسد:
و در امت اسلام از پیش توسط پیامبر هدایت و پس از آن حضرت از سوی امیرمؤمنان علی بن ابیطالب و سایر ائمه یکی پس از دیگری به او تصریح شده بود تا زمان پدرش حسن که نزد خواص و افراد مورد اطمینانش به او تصریح کرد و خبر غیبتش پیش از غیبتش ثابت بود و روایات حکومتش قبل از غیبتش مستفیض بود. (1)
شیخ طوسی قدس سره نیز این دلیل را این گونه تقریر میکند:
همین طور دلالت میکند بر صحت امامت فرزند امام حسن عسکری علیهما السلام و صحت غیبت ایشان، روایات شایعی که بسیار پیش از غیبت امام مهدی از سوی پدران آن حضرت آشکار و منتشر شده است مبنی بر اینکه صاحب این امر غیبتی خواهد داشت و چگونگی غیبت او و اختلافی که دربارهاش شکل میگیرد و حوادثی که رخ میدهد و اینکه او دو غیبت خواهد داشت که یکی از آنها از دیگری طولانیتر خواهد بود و در غیبت اول اخبارش شناخته میشود و در غیبت دوم اخبارش نیز شناخته نمیشود. همه اینها موافق آن چیزی است که در اخبار آمده است و اگر غیبت و امامتش صحت نداشت، موافق اخبار نمیشد؛ زیرا آن جز با اعلام خدای متعال بر زبان پیامبرش صلی الله علیه و آله و سلم امکانپذیر نیست.
و این نیز روشی است که بزرگان و اساتید از قدیم به آن اعتماد کردهاند و ما از اخباری که متضمن این اخبار هستند، تنها بخشی را ذکر میکنیم تا صحت آنچه که گفتیم، ثابت شود. به دلیل اینکه جمع کردن همه آنچه که در اینباره صادر شده است، طول میکشد و آن در میان کتب اخبار موجود است. کسی که آنها را بخواهد میتواند از آن کتاب به دست آورد. (2)
پیش از این توضیح داده شد که مسئله غیبت آنقدر مسلّم و روایات آن به قدری شایع بوده که بسیاری از اصحاب ائمه _ که پیش از تولد امام مهدی میزیستهاند _ کتابهایی با عنوان «الغیبة» نگاشتهاند و گر چه این کتابها به دست ما نرسیدهاند، اما در دسترس عالمان متقدم شیعه بوده و پارهای از روایات آن در کتابهای عالمان متقدم شیعه منعکس شده است. خوانندگان عزیز میتوانند این روایات را در کتابهایی همچون کافی، الغیبة نعمانی، کمال الدین و الغیبة شیخ طوسی مطالعه کنند.
قفاری که با انبوهی از این روایات مواجه بوده است، از آوردن این روایات و حتی اشاره به آنها خودداری کرده و تنها به ذکر چند روایت تأویلی اکتفا کرده است تا به گمان خود بتواند با تأویلی و باطنی خواندنشان به آنها خدشه وارد کند. در اینجا از طرح مسئله تأویل و معیارهای آن و تفاوت تأویل درست و اشتباه و کسانی که از تأویل قرآن آگاهی دارند چشم میپوشیم و تفصیل آن را به موضع خود حوالت میدهیم. اما گفتنی است روایات تأویلی شیعه درباره غیبت بسیار اندک و انگشتشمارند، بلکه در قیاس با مجموعه روایات غیبت قابل ذکر نیستند. به عنوان نمونه، شیخ کلینی در جلد اول کتاب کافی 36 حدیث که به صراحت از غیبت امام مهدی سخن میگوید روایت کرده است که تنها سه روایت آن از روایات تأویلی است. بنابر این خدشه به روایات تأویلی هیچ خللی به اندیشه غیبت وارد نمیکند و نمیتوان به استناد تأویلی بودن آنها تمام روایات را کنار نهاد.
1) ویلتمس الإمامیة من الغیبة التی وقعت لبعض الأنبیاء دلیلاً علی صحة وقوع غیبة مهدیهم؛ فیحتجون _ مثلاً _ بغیبة «موسی بن عمران علیه السلام من وطنه وهربه من فرعون ورهطه کما نطق به القرآن»، وغیبة یوسف علیه السلام، واستتار خبره عن أبیه _ کما جاءت به سورة فی القرآن _ إلی أن کشف الله أمره وظهر خبره وجمع بینه وبین أبیه وإخوته، وقصة یونس بن متی نبی الله علیه السلام مع قومه وفراره منهم حین تطاول خلافهم له، واستخفافهم بحقوقه، وغیبته عنهم وعن کل أحد حتی لم یعلم أحد من الخلق مستقره، وستره الله تعالی وأمسک علیه رمقه بضرب من المصلحة، إلی أن انقضت تلک المدة ورده الله تعالی إلی قومه، وجمع بینهم وبینه.
بن عمران از قومش و فرارش از فرعون و قبیلهاش _ چنانکه در قرآن آمده _ و غیبت یوسف و مخفی ماندن خبرش از پدرش تا اینکه خداوند امرش را آشکار کرد و خبرش را روشن کرد و او و پدر و برادرانش را به هم رساند و قصه یونس بن متی پیامبر خداوند با قومش و گریختن او از آنها وقتی که مخالفتشان با او به درازا کشید و حقوق او را سبک شمردند و او از آنها و همگان غایب شد، تا جایی که هیچ کس از مکان او اطلاع نداشت و به سبب مصالحی توان او گرفته شد، تا اینکه این مدتی سپری شد و خداوند او را به قومش برگرداند و میان آنها جمع کرد.
و همچنین به پنهان شدن پیامبر ما محمد در غار استناد میکنند و طوسی در پاسخ این اشکال که اگر امام شما مکلف به قیام به امر و تحمل مسئولیت سنگین امامت باشد چگونه غیبت کرده است؟ میگوید: آیا پیامبر سه سال در شعب پنهان نشد به گونهای که هیچ کس به ایشان دسترسی نداشت؟ و آیا سه روز در غار پنهان نشد؟ (1)
حقیقت امر این است که مقارناتی که شیعه برای قانع کردن پیروان خود و کسانی که درباره غیبت به تردید افتاده بودند بیان میکند، در خاموش کردن شعله تردیدی که در قلب آنها زبانه میکشید سودی نمیبخشد (2)
فی أمر الغیبة ولإقناع الحافین به من الشیعة الذین داهمهم الریب والحیرة فی شأنها کما أشار إلی ذلک فی کتابه.
اگر آنها با چشم عقلشان به این1) کذلک استتار نبینا محمد صلی الله علیه و سلم فی الغار، وقد احتج بها الطوسی علی من قال: «إذا کان (إمامکم) مکلفًا للقیام بالأمر وتحمل أعباء الإمامة کیف یغاب؟» فیجیبه الطوسی بقوله: «ألیس النبی صلی الله علیه و آله و سلم قد اختفی فی الشعب ثلاث سنین لم یصل إلیه أحد واختفی فی الغار ثلاثة أیام».
2) الواقع أن هذه المقارنات التی یقوم بها الإمامیة لإقناع أتباعهم والمتشککین فی أمر الغیبة لا تجدی فی نزع فتیل الشک المشتعل فی أفئدة القوم کلما تأملوا أمر الغیبة بعین عقولهم، رغم أنهم یعولون علی هذه المقارنات کثیراً، حتی إن ابن بابویه ألف فی شأنه کتاباً لإقناع کبیر شیوخهم الذی داخله الشک
مسئله توجه کنند، آنها باز به این مقارنات تکیه میکنند، تا جایی که ابنبابویه در شأن مقارنات کتابی را نوشت تا با آن بزرگ شیوخشان را که درباه غیبت دچار شک شده بود و همین طور افرادی را که از شیعه به او پناه آورده بودند، اقناع کند. کسانی که شک و تردید در مسئله غیبت به آنان هجوم آورده بود، همان طور که خود در کتابش به آن اشاره میکند.
من بر این باورم که این مقارنات به دلایل بسیاری برای اثبات تفکر غیبت امامشان، به درد نمیخورد. از جمله اینکه موسی و یوسف و یونس و محمد علیهم السلام پیامبرانی هستند که خداوند در کتاب خود از غیبت آنها به صراحت و بدون پوشش خبر داده است. اما روایات غیبت مهدیشان به حکمیه _ اگر این انتساب درست باشد _ و به ابواب اربعه ختم میشود که به شهادتشان طعن و ایراد وارد است. به دلیل اینکه آنها این اخبار را برای مصلحت خودشان جعل میکردند؛ زیرا منافع مالی برایشان وجود داشت. به همین سبب نیز عده زیادی ادعای بابیت (1)
هذه البابیة.
کردند. (2)خبط فاحشی که قفاری در این بخش مرتکب شده، این است که میان دلایلی که
1) قول: إن هذه المقارنات غیر مجدیة فی إثبات فکرة غیبة إمامهم لأسباب کثیرة، منها أن غیبة موسی و یوسف و یونس و محمد علیهم السلام قد أخبر الله سبحانه بها فی کتابه بنص واضح صریح لا لبس فیه ولا غموض، أما غیبة مهدیهم فتنتهی روایاته إلی حکیمة إن صحت النسبة إلیها، ثم أخبار الأبواب الأربعة المطعون فی شهادتهم، لأنهم یجرون المصلحة إلیهم، حیث المال المتدفق. ولهذا ادعی کثیرون
2) اصول مذهب الشیعة، ص1050.
اندیشمندان شیعه برای اثبات غیبت امام مهدی اقامه کردهاند و آنچه به عنوان رفع استبعاد از غیبت بیان شده، تفاوتی ننهاده و گمان کرده با نقد آنچه در مقام رفع استبعاد گفته شده است، دلایل غیبت مخدوش خواهند شد. توضیح اینکه عالمان شیعه از آنجا که به امامت امامان دوازدهگانه اعتقاد دارند و آنان را منصوبان از سوی خداوند متعال و مصون از هر گونه عصیان و خطا میدانند، به فرمایشات آنان به عنوان یک دلیل شرعی و حجت الهی مینگرند و از آنجا که این پیشوایان معصوم و در رأس آنان وجود نازنین پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم سالها پیش از غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در روایاتی متواتر غیبت آن حضرت را پیشگویی کرده بودند، بنابر این شیعه به این مسئله به عنوان یک حقیقت تردیدناپذیر نگاه میکند. (1)از اینرو اگر هیچ پیامبری غیبت نمیکرد و در قرآن از پنهانزیستی هیچ پیامبری سخنی به میان نیامده بود، باز شیعه در این اعتقاد خود تردیدی نداشت، اما از آنجا که غیبت برای بسیاری از مردم نامأنوس و غریب از ذهن است، عالمان شیعه به تبعیت از پیشوایان معصوم برای رفع استبعاد ناشی از این نامأنوس بودن به غیبت پیامبران گذشته _ که در قرآن از آنها سخن رفته است _ تمسک میکنند. بنابراین اگر تمام آنچه در مقام رفع استبعاد از غیبت گفته شده باطل باشد که نیست، به اصل غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف خدشهای وارد نخواهد شد؛ بلکه نهایتاً استبعاد آن رفع نخواهد شد و البته روشن است که به صرف اینکه چیزی نامأنوس و دور از ذهن است، نمیتوان آن را انکار کرد؛ همچنان که خلقت حضرت آدم علیه السلام از گل، باردار شدن حضرت مریم علیها السلام بدون داشتن شوهر، خواب اصحاب کهف و... همه در نگاه ابتدایی دور از ذهن هستند، اما هیچ مسلمانی در صحت آنها تردید ندارد. به تعبیر دیگر، در برابر
1) نیاز به توضیح نیست که مقصود ما از شیعه در اینجا همه شیعیان نیست؛ چرا که اساساً در هیچ دورهای از تاریخ همه مردم بر حق توافق نداشتهاند. مقصود ما اکثریت شیعه است که طبق توضیحاتی که پیش از این گذشت، بر اعتقاد به غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف استوار ماندهاند.
قفاری و امثال او دو مسیر بیشتر وجود ندارد؛ یا این است که تمام روایاتی که پیش از غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف درباره غیبت آن حضرت از پیشوایان معصوم وارد شده را جعلی و ساخته و پرداخته عالمان شیعه میدانند، یا بر فرض پذیرش این روایات میخواهند اندیشه غیبت را به چالش بکشند. بر فرض دوم اگر همه آنچه درباره غیبت انبیا علیهم السلام گفته شده باطل باشد، به دلیل وجود روایات متواتر اصل غیبت آسیبی نخواهد دید و نهایتاً غیبت استبعاد خواهد داشت و گذشت که به صرف استبعاد نمیتوان چیزی را انکار کرد و اگر کسی معتقد به فرض نخست باشد، اساساً بحث از صحیح یا باطل بودن مقارنات بیهوده است؛ زیرا مقارنات برای رفع استبعاد از یک حقیقتی هستند و وقتی آن حقیقت از اساس انکار شود، دیگر بحث برای رفع استبعاد از آن وجهی ندارد. البته قفاری نمیتواند طبق فرض نخست اندیشه غیبت را به چالش بکشد؛ چرا که اولاً او در آغاز کتاب خود متعهد شده است که باورهای شیعه را بر اساس مبانی شیعه نقد کند و روشن است که این با جعلی خواندن روایات متواتری که در منابع شیعه آمده است، همخوانی ندارد؛ ثانیاً اساساً اگر قفاری بخواهد همه روایات شیعه درباره غیبت را ساختگی بخواند، ما نیز میتوانیم مشابه این اتهام را متوجه او و اعتقاداتش کنیم. در این صورت، میان ما و او هیچ نقطه مشترکی وجود نخواهد داشت و باب مفاهمه و گفتوگو بسته خواهد شد و بلکه با انکار روایات متواتر بسیاری از معارف دین اسلام _ که شیعه و سنی و بر آن اتفاق نظر دارند _ و حتی بسیاری از آموزههای ادیان دیگر نیز فرو خواهد ریخت؛ زیرا بخش عمده آموزههای ادیان از طریق نقل غیرمتواتر به ما رسیده است و وقتی نقل متواتر انکار شود، غیرمتواتر جای خود خواهد داشت. بنابر این مبنایی که قفاری درافکنده است، چنان آتشی خواهد افروخت که دامان خودش و حتی تمام ادیان را نیز خواهدگرفت و این چیزی است که مورد پذیرش مؤمن به هیچ دینی نخواهد بود.
با توجه با آنچه گذشت، ضرورتی برای پاسخ به استبعاداتی همچون اینکه
غیبت انبیا نزد قومشان شناخته شده بوده و غیبت امام مهدی نه، یا اینکه غیبت انبیا محدود بوده به خلاف غیبت امام مهدی و... وجود ندارد. اما با این حال، برای اینکه برای قفاری و امثال او هیچ عذری در انکار باقی نماند به استبعادات او _ که البته بیش از هزار سال پیش، اسلاف او طرح کردهاند و در همان زمان عالمان شیعه به آنها پاسخ دادهاند (1)_ پاسخ میدهیم.
استبعاد اول: نخستین استبعاد قفاری این است که مسئله غیبت انبیا در قرآن آمده است، اما روایات غیبت امام مهدی به حکیمه و نواب اربعه منتهی میشود.
پاسخ: درباره ادعای منتهی شدن روایات غیبت به حضرت حکیمه یا نواب اربعه پیش از این به تفصیل سخن گفته شد، اما درباره این ادعا که مسئله غیبت انبیا در قرآن آمده اما غیبت امام مهدی نه، باید گفت اولاً روشن است که در قرآن به صراحت از غیبت امام مهدی سخنی به میان نیامده است و هیچ عالم شیعهای چنین ادعایی نکرده است و اگر اندیشمندان شیعه به آیات مربوط به غیبت انبیا استناد کردهاند، درصدد اثبات غیبت امام مهدی توسط این آیات نبودهاند؛ چرا که هر جاهلی میداند از اینکه در قرآن چیزی برای کسی اثبات شده باشد نمیتوان چنین نتیجه گرفت که پس همان چیز برای شخص دیگری نیز ثابت است؛ بلکه عالمان شیعه درصدد اثبات این نکته بودهاند که با توجه به این آیات روشن میشود که اصل تحقق غیبت برای حجت خداوند امکانپذیر است و پنهانزیستی برای حجت خداوند استبعادی ندارد و این مطلب تنها امکان غیبت را ثابت میکند، اما تحقق آن نسبت به یک شخصیت خاص _ همچون امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف _ نیازمند دلیل مستقل است و توضیح داده شد که دلیل اندیشمندان شیعه بر غایب بودن امام
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص20 _ 32؛ الغیبة للحجة، ص108و... .
مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف افزون بر دلایل عقلی روایات متواتری است که از سوی پیشوایان معصوم پیش از تولد آن حضرت صادر شده است.
ثانیاً سؤال ما از قفاری _ که مدعی شده است غیبت انبیا در قرآن ذکر شده، ولی از غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف سخن گفته نشده، پس نمیتوان آن را پذیرفت _ این است که مقصود او چیست؟ اگر این است که به باور او هر چه در قرآن باشد پذیرفتنی است و هر چه در آن نباشد باطل است، این ادعایی است که هیچ عالم سنی و شیعی آن را به زبان نیاورده است؛ زیرا در میان مسلمانان باورهای فراوانی وجود دارد که اثری از آن در قرآن نیست. به عنوان نمونه، آیا قفاری میتواند برای اثبات خلافت ابوبکر و عمر و عثمان از قرآن دلیل بیاورد و به نظر او این استدلال که چون در اینباره در قرآن آیهای نیامده است، پس خلافت آنها باطل است پذیرفتنی است؟ بنابراین یاد نشدن غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در قرآن نمیتواند بهانه مناسبی برای انکار باشد و اگر مقصود او این است که شیعه برای اثبات غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از منابع اهلسنت نمی تواند دلیلی اقامه کند، این توقع نیز نامعقول است؛ چرا که اساساً اگر شرط اثبات حقانیت یک مسئله این باشد که بتوان برای آن از منابع مخالفان دلیل آورد، هیحیک از اعتقادات قفاری و هممسلکانش قابل اثبات نخواهد بود؛ زیرا او نیز متقابلاً مجبور خواهد بود اعتقادات خود را به استناد منابع شیعه اثبات کند و روشن است که او از انجام این کار ناتوان خواهد بود. همچنین اگر مقصود او این است که شیعه از منابع خود دلیلی بر اثبات غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ندارد، ادعای او بی اساس است؛ زیرا
_ چنانکه گذشت _ در منابع شیعه روایات متواتری در اینباره وجود دارد که دهها سال پیش از تولد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از لسان امامان معصوم علیهم السلام صادر شده است و
_ همچنان که شیخ صدوق و شیخ طوسی تصریح کرده بودند _ این روایات به لحاظ کثرت و تنوع راویان و تفاوت مناطق جغرافیایی آنها به گونهای هستند که امکان توافقشان بر کذب محال است.
استبعاد دوم: استبعاد دوم نویسنده این است که غیبت انبیا در نزد قومشان شناخته شده بود؛ زیرا آنان در میان قومشان زندگی کردند و شناخته شده بودند، اما غایب شیعیان را نه کسی میشناسد و نه اثری از او دیده شده است و حتی برخی از خاندانش نیز منکر او شدند؛ همانطور که مورخان مورد اطمینان شهادت دادهاند که حسن عسکری بدون فرزند از دنیا (1)
یر له أثر، وکان أهله أنفسهم ینکرون وجوده. کما شهد ثقات المؤرخین أن الحسن العسکری لم یعقب _ کما سیأتی _ .
رفت. (2)پاسخ: در پاسخ این اشکال میتوان گفت از قضا بر خلاف تصور قفاری، غیبت برخی از انبیا همچون حضرت ابراهیم و موسی علیهما السلام از بدو تولد آغاز شد و از همان ابتدا به طور ناشناس در میان مردم زندگی میکردند و پس از آنکه آشکار شدند و مردم به هویت آنان پی بردند. بنابراین غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از این جهت دارای نمونههای مشابه است. پیش از این نیز به تفصیل توضیح داده شد که افزون بر اینکه باور به غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از اعتقادات اجماعی شیعیان پیش از تولد آن حضرت بود، پس از تولد بسیاری از شیعیان توفیق ملاقات با آن حضرت را یافتند و اکثریت شیعه بر باور به غیبت ایشان استوار ماندند. بنابراین برخلاف ادعای نامبرده هم غیبت امام مهدی نزد قومش شناخته شده بود و هم اکثریت شیعه آن حضرت را شناختند و هم بسیاری ایشان را دیدند. درباره این ادعا که به گفته مورخان، امام حسن عسکری علیه السلام فرزند نداشتند به زودی گفتوگو خواهیم کرد.
استبعاد سوم: افزون بر اینکه غیبت این پیامبران از نظر زمانی و مکانی محدود بود، طولی نمیکشید که به قوم و اهل خود برمیگشتند؛ اما امام منتظر شیعیان با اینکه قرنها گذشته است، اثری از او نیست و مکان مشخصی (3)ندارد. (4)
پاسخ: شیخ طوسی قریب به هزار سال پیش به این اشکال، پاسخ داده است. درباره آن به اختصار میتوان گفت هیچ برهانی عقلانی مبنی بر ضرورت کوتاه بودن غیبت وجود ندارد، بلکه این مسئله تابع عوامل پنهانزیستی است. اگر این عوامل در کوتاهمدت برطرف شوند، غیبت نیز در کوتاهمدت پایان خواهد یافت و اگر آن عوامل در درازمدت همچنان پابرجا باشند، طبیعتاً غیبت نیز به همان میزان به درازا خواهد کشید. بر این اساس به باور شیعیان، علت طولانی شدن غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف طولانی شدن عواملی است که باعث پنهانزیستی آن حضرت شده است؛ همچون ایمن نبودن جان آن حضرت، فقدان آمادگی عمومی برای تحقق حکومت عدل جهانی و... و تا زمانی که این عوامل وجود داشته باشد، غیبت نیز به درازا
خواهد کشید.
استبعاد چهارم: همین طور پیامبران خدا علیهم السلام زمانی از قوم خود غایب شدند که پیامهای خدا را به مردم رسانده بودند. اما غایب شیعیان با وجود اینکه نسلها آمده و رفتهاند، هیچ خبری از او (1)نیست. (2)
پاسخ: در پاسخ این اشکال می توان گفت اولاً امام مهدی نیز پس از ابلاغ رسالت خود غایب شد؛ چرا که آن حضرت در هفتاد سال دوران غیبت صغرا توسط نواب خاص خود وظایف امامت را به شایستگی انجام دادند و مانع از ایجاد بدعتها و بدفهمیها شده و به سؤالات و مشکلات دینی و حتی مادی شیعیان پاسخ دادند و حجت را بر مردم تمام کردند. البته آنچه مهم است، رسیدن دستورات الهی به مردم و تمام شدن حجت بر آنهاست و شکل آن اهمیت چندانی ندارد. ثانیاً اگر فرضاً
امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف پیش از انجام مسئولیتهای خود غایب شده باشند، باز این اشکال وارد نیست؛ چرا که بر خلاف انبیا _ که حداقل فرصت اندکی برای اتمام حجت داشتند _ حاکمان خودکامه عصر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از همان آغاز تولد آن حضرت درصدد قتل ایشان بودند و فرصتی برای اتمام حجت باقی نگذاشتند. بنابر این طبیعی است که میان امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و سایر انبیا علیهم السلام از این جهت تفاوت باشد. به تعبیر دیگر، به اعتقاد شیعه اگر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نتوانستند وظایف امامت را به طور کامل به انجام رسانند، دلیلش قصور از جانب آن حضرت نبود، بلکه ایشان برای انجام وظایف آمادگی کامل داشتند. آنچه مانع این مهم شد، تهدیدی بود که از جانب دستگاه حاکمه وجود داشت و آن حضرت را مجبور به زندگی مخفیانه و در نتیجه متروک ماندن برخی از وظایف امامت کرد. با این توضیحات روشن شد که اگر از این جهت تفاوتی میان امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و انبیا علیهم السلام وجود دارد، این تفاوت اولاً منطقی است؛ زیرا امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بر خلاف پیامبران مورد نظر، فرصت اتمام حجت نداشت، چون از بدو تولد مورد تهدید بود و ثانیاً در اینباره از طرف ایشان قصوری نبود و انگشت اتهام را باید به سوی عواملی که باعث تهدید شدن جان آن حضرت شدند نشانه گرفت.
استبعاد پنجم: افزون بر آنکه غیبت انبیا علیهم السلام امری طبیعی بوده است؛ مانند غیبت یوسف علیه السلام که دور شدن از پدرش و ظاهر شدن در نزد قوم دیگر بود، همان طور که شخصی از یک شهر به شهر دیگر میرود و غیبت او زمان محدودی داشت. این حوادث حتی نسبت به انبیا حالت استثنائی دارند؛ زیرا آنها جمع کثیری بودند و این وقایع برای غیر از موارد مذکور نقل نشده (1)است. (2)
پاسخ: اولاً بر خلاف تصور قفاری بر اساس روایات اهلبیت علیهم السلام غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز کاملاً عادی و طبیعی است. از امام صادق علیه السلام در اینباره چنین نقل شده است:
در قائم سنّتی از یوسف است. [راوی میگوید:] گفتم: گویا خبر او یا غیبت او را ذکر میکنید! فرمود: این مردم خوکصفت منکر نیستند که برادران یوسف اسباط و اولاد پیامبران بودند، با یوسف که برادرشان بود و آنها هم برادر وی بودند تجارت کرده و داد و ستد نمودند و وی را نشناختند، تا آنگاه که گفت: من یوسفم و این هم برادر من است؛ پس چرا منکر میشوند که خدای تعالی در روزگاری بخواهد حجّتش را از آنها پنهان کند؟ یوسف روزی پادشاه مصر بود و بین او و پدرش هجده روز فاصله بود و اگر خدای تعالی میخواست که مکان وی را به او بنمایاند میتوانست. به خدا سوگند وقتی به یعقوب و فرزندانش مژده رسید، نُه روزه خودشان را به مصر رساندند. چرا این مردم منکرند که خدای تعالی با حجّت خود همان کند که با یوسف کرد؟ در بین ایشان گردش کند و در بازارهای آنها راه رود و بر بساط آنها پا نهد و آنها او را نشناسند تا آنگاه که خدای تعالی به او اذن دهد که خود را به آنها معرّفی سازد، همان گونه که به یوسف اذن داد، آنگاه که به
ایشان گفت: آیا میدانید آنگاه که نادان بودید چه بر سر یوسف و برادرش
آوردید؟ گفتند: آیا تو خودت یوسف نیستی؟ گفت: من یوسفم و این هم برادر من است. (1)
1) إن فی القائم سنة من یوسف، قلت کأنک تذکر خبره أو غیبته؟ فقال لی: وما تنکر هذه الامة أشباه الخنازیر أن إخوة یوسف کانوا أسباطا أولاد أنبیاء تاجروا یوسف وبایعوه وهم إخوته وهو أخو هم فلم یعرفوه حتی قال لهم: «أنا یوسف و هذا أخی» فما تنکر هذه الامة أن یکون الله عزوجل فی وقت من الاوقات یرید أن یستر حجته عنهم لقد کان یوسف یوما ملک مصر وکان بینه وبین والده مسیرة ثمانیة عشر یوماً فلو أراد الله تبارک و تعالی أن یعرفه مکانه لقدر علی ذلک والله لقد سار یعقوب وولده عند البشارة فی تسعة إیام إلی مصر، فما تنکر هذه الامة أن یکون الله عزوجل یفعل بحجته ما فعل بیوسف أن یکون یسیر فیما بینهم ویمشی فی أسواقهم ویطأ بسطهم وهم لا یعرفونه حتی یأذن الله عزوجل له أن یعرفهم نفسه کما أذن لیوسف علیه السلام حین قال لهم: (هَلْ عَلِمْتُم مَّا فَعَلْتُم بِیُوسُفَ وَأَخِیهِ إِذْ أَنتُمْ جَاهِلُونَ * قَالُوا أَءِنَّکَ لَأَنتَ یُوسُفُ قَالَ أَنَا یُوسُفُ وَهذا أَخِی(. ( کمال الدین و تمام النعمة، ص144)
و از محمد بن عثمان چنین روایت شده است:
به خدا سوگند صاحب این امر همه ساله در موسم حجّ حاضر میشود و مردم را میبیند و میشناسد و مردم نیز او را میبینند، امّا نمیشناسند. (1)
بنابر این غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز کاملاً طبیعی است؛ چرا که آن حضرت در میان مردم حضور دارد، اما کسی از هویت ایشان مطلع نیست. خوانندگان گرامی میتوانند در این باره به مطالب پیشگفته مراجعه نمایند.
ثانیاً متأسفانه آقای قفاری برای هر ادعا و شبهۀ خود، تنها به موردی توجه پیدا میکند که برای ایجاد شبهه مناسبتر است و موارد دیگر را ندیده میگیرد؛ زیرا روشن است که غیبت تمام انبیا علیهم السلام طبیعی نبوده است. آیا تولد حضرت ابراهیم علیه السلام به دور از دیدگان نمرود و تولد حضرت موسی علیه السلام به طور کاملاً مرموز و مخفیانه تا جایی که آثار حمل در مادرانشان پیدا نشد را میتوان طبیعی دانست؟! (2)آیا اینکه حضرت ابراهیم علیه السلام مخفیانه تا سنین جوانی رشد کند و کسی ایشان را نشناسد، طبیعی است؟! آیا اینکه حضرت موسی علیه السلام مخفیانه به دنیا آید، بعد با الهام الهی به آب انداخته شود؛ آن صندوق از قصر فرعون سر درآورد و علاقه طفل خردسال در دل کسی بیفتد که به خاطر پیدا کردن او هزاران پسربچه خردسال را کشته بود، امری طبیعی است؟! آیا اینکه ایشان تا سنین جوانی در قصر فرعون بینام و نشان رشد کند، مسئلهای طبیعی است!؟ آیا غیبت حضرت یونس علیه السلام با آن حکایت عجیب و
اینکه ماهی بزرگی جلوی کشتی را بگیرد و قرعه به نام او بخورد و ماهی ایشان را ببلعد و بعد از چند روز آن حضرت را در ساحل دریا رها کند؛ درختی بر بالای سر ایشان رشد کند و آن حضرت بعد از بهبودی کامل به سوی قوم خود بازگردد، امری طبیعی است؟ حتی غیبت سه روزه حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم در غار، امری غیرطبیعی بود؛ زیرا به امر خدا، درختی در کنار آن رویید و عنکبوتها بر در آن تنیدند و دو کبوتر وحشی بر آن آشیانه ساختند تا کسی متوجه حضور آن حضرت در غار نشود.
آیا دست اعجاز خدای متعال در غیبت حضرت یوسف علیه السلام کمتر از موارد پیشین دیده شد؟ آیا غیر از این بود که برادران یوسف با همه وجود مصمم در کشتن او شدند و حتی آن طفل خردسال را در چاه عمیقی انداختند، با این حال گزندی به ایشان نرسید و سپس به گونهای معجزهآسا نجات یافت و وارد دربار عزیز مصر شد و شد آنچه که باید میشد و پس از مدتی یک برده به مقام عزیزی مصر رسید و بعد از فرارسیدن زمان ظهور، پدر و برادرانش را به نزد خود فراخواند تا شاهد عظمت خدا و لطف و عنایتی که به او کرده است، باشند و بهرمند شوند. (1)بنابر این از یک سو همچنان که غیبت انبیا علیهم السلام به معنای مجهول بودن هویتشان برای دیگران است و نه غیب شدن جسمشان، غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز به همین معناست. از سوی دیگر، همچنان که تولد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و جریانات مربوط به ایشان گاه به شکل غیرعادی است، در جریان تولد و غیبت انبیا نیز از این دست امور غیر عادی فراوان به
چشم میخورد.
قفاری در پایان این قسمت مدعی شده است که غیبت انبیا علیهم السلام استثنا بوده است و روشن نیست مقصود او از این جمله چیست؛ چرا که ما نیز غیبت را امری استثنایی میدانیم. به همین دلیل است که از میان چهارده معصوم فقط معتقد به غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف هستیم.
1) سوره یوسف، آیه 4 - 102؛ البدایة و النهایة، ج1، ص202؛ الکامل، ج1، ص137.
استبعاد ششم: اما استدلال دوازدهامامیها به مخفی شدن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در غار؛ پس این استدلال بیجاست؛ زیرا استتار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به سبب مخفی کردن ادعای نبوت نبود، بلکه از نوع پنهان شدن در جنگ است تا کفار راه را بر او نبندند. گذشته از اینکه این اختفا سه روز طول کشیده و مقایسه آن با غیبت مهدیشان در نهایت حماقت است؛ زیرا تفاوت واضحی است میان مخفی شدنی که مقدمه کوتاهی برای ظهور دین است و میان اختفایی طولانی که لازمه آن رها کردن و ترک دعوت و افزایش و توسعه طغیانگری (1)است. (2)
پاسخ: از قفاری میپرسیم اگر استتار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از نوع استتار در جنگ بود تا کفار راه را بر او نبندند، مگر غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف برای چیز دیگری بود؟ آن حضرت نیز نه برای مخفی کردن امامت، که برای محفوظ ماندن جانشان غایب شدهاند. گویا وی این طور فرض کرده است که اختفای امام دوازدهم شیعه برای اخفای ادعای امامت صورت گرفته است؛ در حالی که این غیبت نه برای اختفای امامت که برای اخفای شخص امام علیه السلام صورت گرفته است. آیا اختفای امام زمان عجل الله تعال فرجه الشریف از نوع استتار در جنگ نبوده است؟ در حالی که جان ایشان در خطر بود و برای رهایی از چنگال حکام وقت، مانند هر انسان دیگری مجبور به اختفا میشود تا آخرین مشعل هدایت الهی نیز مانند ائمه پیش از او خاموش نشود. بنابراین اخفتای امام زمان عجل الله تعال فرجه الشریف نیز مانند اختفا و استتار در جنگ صورت گرفته است تا در اولین فرصت ممکن ظهور کرده و به رسالت خود قیام نماید.
1) ما احتجاج الاثنی عشریة باختفاء النبی صلی الله علیه و سلم فی الغار «فإن هذا الاستدلال واقع فی غیر موقعه، لأن استتار النبی صلی الله علیه و سلم لم یکن لإخفاء دعوی النبوة، بل کانت من جنس التوریة فی الحرب، حتی لا یسد الکفار علیه الطریق، ثم هذا الاختفاء کان ثلاث أیام، فقیاس ذلک علی غیبة مهدیهم فی غایة الحماقة، فرق واضح بین الاختفاء الذی کان مقدمة عاجلة لظهور الدین وبین الاختفاء المتطاول الذی لازمه الخذلان وترک الدعوة وانتشار الطغیان»
2) اصول مذهب الشیعة، ص1051.
اما پاسخ این ادعا که غیبت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم سه روز بود، از اینرو نمیتوان آن را با غیبت امام مهدی مقایسه نمود، پیش از این گذشت که آنچه مهم است این است که امکان دارد حجت خداوند به دلیل شرایط حادی که بر او تحمیل میشود زندگی مخفیانه در پیش بگیرد. اگر اصل این مطلب ثابت شد، مقدار آن اهمیت چندانی ندارد؛ چرا که از نظر عقلانی نه دلیلی بر لزوم اندک بودن مدت غیبت داریم و نه عقل بر ضرورت طولانی بودن غیبت دلالت دارد؛ آنچه در این میان مدت غیبت را تعیین میکند، عواملی است که به غیبت حجت خداوند متعال انجامیده است. اگر این عوامل در کوتاهمدت از بین بروند، غیبت نیز در کوتاهمدت پایان خواهد پذیرفت و اگر در درازمدت از میان بروند غیبت نیز به درازا خواهد کشید. بنابراین آنچه از استتار پیامبر گرامی اسلام استنباط میشود، اصل امکان غیبت حجت خداوند است و بر خلاف تصور قفاری که گمان کرده است عالمان شیعه میخواستهاند از استناد به غیبت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم امکان طولانی بودن غیبت را استنباط کنند، استدلال آنها تنها ناظر به اصل امکان غیبت حجت خداوند
بوده است.
قفاری زیر عنوان «دفاع شیعیان از طولانی شدن غیبت» مینویسد:
یقول شیخ الإسلام ابن تیمیة _ أمر یعرف کذبه بالعادة المطردة فی أمة محمد، فلا یعرف أحد
ولد فی زمن الإسلام عاش مائة وعشرین سنة فضلاً عن هذا العمر، وقد ثبت فی الصحیح عن النبی صلی الله علیه و سلم أنه قال فی آخر عمره «أریأتکم لیلتکم هذه، فإن علی رأس مائة سنة منها لا یبقی علی وجه الأرض ممن هو الیوم علیها أحد».
آن را1) إن مما یعرف به کذب دعوی الشیعة وجود إمامها، هو استبعاد بقائه حیًا طول هذه المدة
التی تجاوزت الآن ألف ومائة سنة. فإن تعمیر واحد من المسلمین هذه المدة هو _ کما
تکذیب میکند؛ زیرا هیچ شخصیتی که در عصراسلام متولد شده باشدوجود ندارد که یکصد و بیست سال عمر کرده باشد. در حدیث صحیحی از پیامبر روایت شده است که آن حضرت در آخر عمرشان فرمودند: «آیا از امشب اطلاع دارید؟ کسانی که اکنون بر روی کره زمینند، صدسال دیگر هیچ کدامشان زنده نیستند.»
پس کسانی که در آن زمان یک سال یا بیشتر داشتهاند قطعاً بیش از صد سال
زنده نماندهاند و اگر در آن زمان عمرها از این مقدار تجاوز نمیکرده طبق عادت غالب، عصرهای بعد به طریق اولیٰ چنینند ... همچنانکه طبق روایت صحیحی
که وجود دارد عمر مردم این امت میان شصت تا هفتاد خواهد بود و اندکی از آن تجاوز میکنند. (1)
این اعتراض گلوی امامیه را میفشارد و ریشۀ اعتقاد آنان را از اساس برمیکند ... و شیوخ شیعه درصدد برآمدهاند از این اشکال بیرون بیایند، به این طریق که امام مهدیشان را با برخی از انبیایی که عمرشان از متوسط طبیعی عمر بشر بیشتر بوده تشبیه کنند و به اعتقاد آنها مهدی شبیه نوح است که 950 سال میان قوم خود بود. (2)
آنها برای اینکه این مقارنه نزد پیروانشان پذیرفته شود آن را به اهلبیت نسبت دادند. ابنبابویه به سندش از علی بن الحسین چنین روایت میکند: (3)«قائم شباهتی
1) من کان فی ذاک الوقت له سنة ونحوها لم یعش أکثر من مائة سنة قطعاً، وإذا کانت الأعمار فی ذلک العصر لا تتجاوز هذا الحد فما بعده من الأعصار أولی بذلک فی العادة الغالبة العامة... ثم أعمار هذه الأمة ما بین الستین إلی السبعین، وقلیل ممن یجوز ذلک. کما ثبت ذلک فی الحدیث الصحیح.
2) ذا الاعتراض یأخذ بخناق الإمامیة، ویجتث جذور اعتقادهم من أساسه... وقد حاول شیوخ الشیعة دفعه بإجراء مقارنات بین مهدیهم وبعض الأنبیاء علیهم السلام الذی زادت أعمارهم عن المعدل الطبیعی المألوف للبشر، فالمهدی عندهم شبیه بنوح علیه السلام الذی لبث فی قومه ألف سنة إلا خمسین عاماً.
3) أسندوا هذه المقارنة إلی بعض آل البیت لتحظی بالقبول عند أتباعهم، فروی ابن بابویه _ بسنده _ أن علی بن الحسین قال: «فی القائم سنة من نوح علیه السلام وهو طول العمر».
با نوح دارد و آن طول عمر است.»
و بر این باورند که باقی ماندن مهدیشان مانند باقی ماندن عیسی بن مریم و خضر و الیاس است و حتی او را با ابلیس نیز تشبیه میکنند و برای اینکه پیروانشان به این مقارنات یقین پیدا کنند، آن را به برخی از اهلبیت نسبت میدهند؛ زیرا در این صورت از سخنان معصوم خواهد بود. همچنین به اخبار درازعمران بشر استناد میکنند و فراموش کردهاند که به جبرائیل و ملکالموت و تمام ملائکه و آسمانها و زمین نیز استناد کنند. (1)
و این دفاع را خود شیعه باطل کرده است؛ چراکه آنها معتقدند مهدیشان یازده قرن یا بیشتر حاکم شرعی امت است و او قیّم قرآن است و به قرآن جز به او نمیتوان احتجاج کرد و هدایت بشر جز از طریق او میسور نخواهد بود ... و او تنها کسی است که قرآن کامل و مصحف فاطمه و جعفر و جامعه و آنچه مردم در دین و دنیاشان به آن نیاز دارند را در اختیار دارد. پس مهدی آنها در برابر امت مسئول است و ابزار هدایت و سعادت امت در دنیا و آخرت در دست اوست. (2)
اما کسانی که مهدی به آنها تشبیه شده با او تفاوت بسیاری دارند؛ چراکه نوح در میان قوم خود 950 سال درنگ کرد و آنها را (3)
هذه المدة.
به سوی خداوند سبحان فراخواند تا1) کذلک یقولون إن بقاء مهدیهم هو کبقاء عیسی بن مریم علیه السلام. والخضر وإلیاس، ویعقدون المقارنة حتی بإبلیس. ویسندون جملة من هذه المقارنات إلی بعض آل البیت لتکسب صفة القطع عن أتباعهم؛ لأنها من قول المعصوم، وکذلک یحتجون بأخبار المعمرین من البشر، وفاتهم أن یعقدوا المقارنة مع جبرائیل وملک الموت، والملائکة عموماً وبالسماوات والأرض.
2) هذا الدفاع قد أبطله الشیعة أنفسهم؛ لأنهم یقولون بأن مهدیهم هو الحاکم الشرعی للأمة منذ أحد عشر قرنًا أو یزید، وهو القیم علی القرآن ولا یحتج بالقرآن إلا به، ولا هداة للبشر إلا بواسطته... وهو الذی معه القرآن الکامل ومصحف فاطمة والجفر والجامعة، وما یحتاجه الناس فی دینهم ودنیاهم، فمهدیهم مسؤول عن الأمة، ومعه وسائل هدایتهم وسعادتها فی الدنیا والآخرة.
3) ما غیره ممن یعقدون المقارنة به فیختلفون عنه اختلافاً کثیراً، فإن نوحاً علیه السلام قد لبث فی قومه ألف سنة إلا خمسین عاماً یدعوهم إلی الله سبحانه حتی أوحی الله إلیه (أَنَّهُ لَن یُؤْمِنَ مِن قَوْمِکَ إِلاَّ مَن قَدْ آمَنَ( ولم یکن غائباً فی سردابه أو فی مخبئه لا یعلم مستقره ومکانه، یری الناس فی ضلالهم وکفرهم ویتواری عن الأنظار فلا یرونه مع تعاقب الأجیال وکر القرون. علی أن عمر المهدی _ الآن _ قد زاد عن
آنجا که خداوند به او وحی کرد: «إِنَهُ لَن یُؤْمِنَ مِن قَوْمِکَ إِلَّا مَن قَدْ آمَنَ» و او در سرداب و پناهگاهش پنهان نبود که جا و مکانش را کسی نداند، گمراهی و کفر مردم را ببیند، ولی از انظار مخفی شود و با گذشت نسلها و عصرها او را نبینند. افزون بر اینکه هماکنون عمر مهدی از عمر نوح هم بیشتر شده است.
همچنین عیسی پیش از به آسمان رفتنش، رسالت پروردگارش را به انجام رساند، حجت را تمام و امانتش را ادا کرد و غیبتش برای پیروان ضرری نداشت؛ به خلاف منتظر آنها که از زمان کودکی غایب شد و شیعه را درحالی رها کرد که در وجود او و بابیت او اختلاف داشتند و تقیه، آنها را از شناخت حقیقت مذهبش کور کرده بود و با یکدیگر اختلاف و درگیری داشتند تا آنجا که برخی، برخی دیگر را تکفیر و
لعن میکردند. (1)
اما خضر و الیاس؛ محققان از اهل علم بر این باورند که آنها مردهاند و بر فرض که زنده باشند، ما مقارنه را قبول نداریم؛ زیرا آنها در هدایت و رهبری امت مسئولیتی بر عهده ندارند، به خلاف مهدی آنها که به اعتقاد آنها در برابر مسلمین در تمام شئونشان مسئولیت دارد. (2)
1) کذلک عیسی علیه السلام قد بلغ رسالة ربه، وأقام الحجة وأدی الأمانة قبل رفعه إلی السماء فلم یکن یضیر أتباعه أن یغیب عنهم بخلاف منتظرهم الذی غاب منذ طفولته وترک شیعته یختلفون فی وجوده وبابیته، وتعمیهم التقیة عن معرفة حقیقة مذهبه، ویختلفون ویتنازعون حتی یکفر بعضهم بعضاً ویلعن بعضهم بعضاً.
2) ما الخضر وإلیاس فإن الذی علیه المحققون من أهل العلم أنهما قد ماتا، وعلی تقدیر حیاتها فلا تسلم لهما المقارنة، لأنهما لیسا بمکلفین فی هدایة هذه الأمة وقیادتها بخلاف إمامهم الذی هو مسؤول _ فی اعتقادهم _ عن المسلمین جمیعاً فی کل أمورهم.
اما ابلیس؛ قرآن گزارش زنده بودنش را داده است، به خلاف مهدی شیعیان که حتی خاندان او و طوایفی از شیعیانش انکارش کردند؛ افزون بر اینکه ابلیس، مسئولیتش که گمراهی خلق از راه خداست را انجام میدهد و بدون تردید گمراهی شیعه با پیروی از این معدوم از کارهای اوست، اما منتظر آنها نه نشانی دارد و نه خبری از او هست، همچنانکه ابلیس از جنس بشر نیست و در هر صورت مقارنه با او درست نیست. (1)
اما هر اندازه عمر سایر درازعمران بشر طولانی باشد، به اندازۀ بعضی از آنچه برای غایبشان ادعا میکنند نمیرسد و تمام مثالهایی که شیوخ آنها در قرن چهارم آوردهاند، امروز ارزشی ندارد؛ زیرا عمر منتظرشان امروز چندین برابر عمر آنهاست، همچنان که آنها وظایف و مسئولیتهای غایبشان را برعهده نداشتند. (2)
برخی از شیوخ معاصرشان درصدد برآمده از دانش روز یاری جسته و بر امکان بقای منتظرشان دلیل اقامه کنند. مظفر در اینباره چنین میگوید: «علم طب طولانی شدن حیات بیشتر از عمر طبیعی یا آنچه گمان میشود عمر طبیعی است را نفی نمیکند و آن را محال نمیشمارد، ولی علم طب هنوز نتوانسته به آنچه باعث طولانی شدن عمر انسان میانجامد، (3)دست یابد و اگر طب از این کار عاجز باشد،
1) ما إبلیس فالخبر فی بقائه ورد به القرآن بخلاف مهدیهم الذی أنکره حتی أهله وطوائف من شیعته، ثم إن إبلیس یمارس مهمته فی إضلال الخلق عن سبیل الله، ولا شک أن ضلال الشیعة باتباع هذا «المعدوم» من أعماله، أما منتظرهم فلیس له أثر ولا خبر. کما أن إبلیس لیس من جنس الناس... فلا تسلم لهم المقارنة فی کل الأحوال.
2) ما بقیة المعمرین من البشر فإنهم مهما بلغوا من العمر فلا یصلوا إلی بعض ما یدعونه فی غائبهم، وکل الأمثلة التی ضربها شیوخهم فی القرن الرابع لیس لها قیمة الیوم لتجاوز عمر منتظرهم أضعافها، کما أن هؤلاء لیس لهم مهمة غائبهم ومسؤولیاته.
3) یحاول بعض المعاصرین من شیوخهم أن یستنجد بلغة العلم الحدیث فی التدلیل علی إمکانیة بقاء منتظرهم، فیقول المظفر: «وطول الحیاة أکثر من العمر الطبیعی أو الذی یتخیل أنه العمر الطبیعی لا یمنع منها الطب ولا یحیلها، غیر أن الطب بعد لم یتوصل إلی ما یمکنه من تعمیرة حیاة الإنسان وإذا عجز عنه الطب فإن الله قادر علی کل شیء».
خداوند بر هر چیزی قادر است.»
و محمدحسین آل کاشفالغطا میگوید: «بزرگان فیلسوفان غرب میگویند امکان خلود انسان در دنیا وجود دارد» و ادامه میدهد: «برخی از دانشمندان بزرگ اروپا بر این باورند که اگر شمشیر ابنملجم نبود علی بن ابیطالب از خالدین بود؛ زیرا تمام صفات کمال و اعتدال در او جمع بود.» (1)
این نظریات برخی از کفار بود _ اگر ناقلان آن راست گفته باشند _ ولی خداوند سبحان به پیامبرش میگوید: «وَ مَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِن قَبْلِکَ الْخُلْدَ أَفَإِن مِّتَّ فَهُمُ الْخَالِدُونَ» و باز میفرماید: «کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ» و باز میفرماید: «نَحْنُ قَدَّرْنَا بَیْنَکُمُ الْمَوْتَ وَمَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ» و او به خلق خود داناتر است و راستگوترین سخنگویان است و با این وجود سخن کافری که میخواهد ولو با اوهام در این دنیا باقی بماند، ارزشی ندارد. (2)
و علی الرضا _ آنطور که کتابهای شیعه نقل کرده _ در رد بسیاری از فرقههای شیعه که معتقد به حیات برخی از اهلبیت بودند و مرگ آنها را تصدیق نکرده و مدعی میشدند آنها غایبند و به زودی برمیگردند، سخن صادقی دارد که از قویترین ردها بر دوازدهامامیها از کلام خودشان است. در (3)رجال کشی چنین آمده که
1) یقول محمد حسین آل کاشف الغطا: «بأن أکابر فلاسفة الغرب قالوا بإمکان الخلود فی الدنیا للإنسان». ثم قال: «قال بعض کبار علماء أوروبا: لولا سیف ابن ملجم لکان علی بن أبی طالب من الخالدین، لأنه قد جمع جمیع صفات الکمال والاعتدال».
2) ذا ما تقوله _ نظریات بعض الکفار _ إن صدق هؤلاء فی نقلهم _ ولکن الله سبحانه یقول لنبیه: (وَمَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِّن قَبْلِکَ الْخُلْدَ أَفَإِن مِّتَّ فَهُمُ الْخَالِدُونَ(، ویقول: (کُلُّ نَفْسٍ ذَآئِقَةُ الْمَوْتِ( ویقول سبحانه: (نَحْنُ قَدَّرْنَا بَیْنَکُمُ الْمَوْتَ وَمَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ(. وهو سبحانه أعلم بمن خلق، وأصدق القائلین، فلا عبرة بعد ذلک بقول کافر یحاول أن یتشبث بالبقاء فی هذه الحیاة ولو بالأوهام.
3) لعلی الرضا _ کما تنقل کتب الشیعة _ کلمة صادقة قالها فی الرد علی الفرق الشیعیة الکثیرة التی تقول بحیاة بعض آل البیت ولا تصدق بموتهم وتدعی أنها غیبة وسیرجعون، وهی من أقوی الردود علی الاثنی عشریة من کلامهم أنفسهم، فقد جاء فی رجال الکشی أن علیاً الرضا قیل له: إن قوماً وقفوا علی أبیک ویزعمون أنه لم یمت، قال: «کذبوا وهم کفار بما أنزل الله عز وجل علی محمد صلی الله علیه و آله و سلم، ولو کان الله یمد فی أجل أحد لمدّ الله فی أجل رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم».
به علی الرضا گفته شد: گروهی بر پدرتان توقف کردند وگمان میکنند او رحلت نکرده است. آن حضرت پاسخ داد: «دروغ میگویند، آنها به آنچه خداوند بزرگمرتبه بر محمد نازل کرده کافرند و اگر قرار بود خداوند، اجل کسی را طولانی کند، اجل پیامبر خدا را طولانی میکرد.»
ولی آنها با سخن امامشان مخالفت میکنند و گمان میکنند خداوند به خاطر نیاز بشر عمر او را طولانی کرده است، بلکه به خاطر اینکه هستی و هر چیزی در حیاتش به او نیاز دارد، عمر او را طولانی کرده است؛ چراکه طبق افترای آنها اگر او نباشد، زمین اهلش را فرو میبرد و نابود (1)میکند. (2)
قفاری در این قسمت به دو روایت استناد کرده است؛ روایت نخست روایت امام سجاد علیه السلام است که در آن امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به حضرت نوح علیه السلام تشبیه شدهاند که این روایت از آنجا که مربوط به آینده بوده است و مضمون آن _ طولانی شدن عمر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف _ تحقق یافته، خود دلیل بر صحت آن است. روایت دوم از امام رضا علیه السلام است که سندی ضعیف دارد. (3)
این حدیث به دلیل مجهول بودن محمد بن الحسن (معجم رجال الحدیث، ج16، ص213) و ابوعلی(معجم رجال الحدیث، ج3، ص123) ضعیف است.
1) لکنهم یخالفون قول إمامهم ویزعمون أن الله مدّ فی عمره لحاجة البشر إلیه؛ بل لحاجة الکون وکل شیء فی الحیاة إلیه؛ إذ لولاه _ کما یفترون _ لساخت الأرض، وماجت بأهلها.
2) اصول مذهب الشیعة، ص1052-1058.
3) محمد بن الحسن البراثی، قال: حدثنی أبو علی، قال: حدثنی یعقوب بن یزید، عن محمد بن أبی عمیر الا ما رویت لک ولکن حدثنی ابن أبی عمیر عن رجل من أصحابنا... . (اختیار معرفة الرجال، ج2، 759)
اولاً آقای قفاری سخنی از محال بودن عمر طولانی امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به میان نیاورده، حتی جرئت چنین ادعایی را نیز نداشته است. وی یکجا عمر طولانی امام مهدی علیه السلامرا بعید شمرده است: «استبعاد بقائه حیاً طول هذه المدة» و در ادامه، آن را خلاف عادت شمرده و نوشته است: «فإن تعمیر واحد من المسلمین هذه المدة ... امر یعرف کذبه العادة المطردة فی امة محمد» و در جایی دیگر مینویسد: «فما بعده من الاعصار اولی بذلک فی العادة الغالبة العامة.» بنابراین، آنچه در کلمات قفاری آمده چیزی نیست جز اینکه عمر طولانی امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف استبعاد دارد و خلاف عادت رایج است و بر خوانندۀ بصیر پوشیده نیست که صرف استبعاد عمر طولانی، دلیل بر محال بودن آن نیست؛ همچنانکه به صرف اینکه عادت رایج بر این قرار گرفته که عمر انسانها کوتاه باشد، نمیتوان عمر طولانی را انکارکرد و آن را محال شمرد. به همین دلیل است که به استناد اینکه عادت رایج در میان انسانها تولد از پدر و مادر است، نمیتوان پدید آمدن حضرت آدم و حوا علیهما السلام از گِل را و یا تولد حضرت عیسی علیه السلام از مادر و بدون داشتن پدر را انکار کرد. یا به استناد اینکه خواب انسان عادتاً از چند ساعت بیشتر طول نمیکشد، نمیتوان خواب سیصد و چند ساله اصحاب کهف را انکار نمود.
ممکن است قفاری مدعی شود _ همچنانکه در جاهای دیگر ادعا کرده است _ جریانات خلاف عادتی که در قرآن آمده است را میپذیریم؛ زیرا قرآن به صحت آنها گواهی داده است، اما طول عمر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از آنجا که در قرآن نیامده است، پذیرفتنی نیست. بازگشت این ادعا به دو مطلب است: نخست اینکه اگر آقای قفاری منکر طول عمر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است، دلیل آن خلاف عادت بودن طول عمر آن حضرت و یا تعارض آن با روایاتی همچون «أرایتکم لیلتکم هذه ...» یا «اکثر اعمار
هذه الامة ما بین الستین الی السبعین» نیست، بلکه دلیل آن ذکر نشدن این مسئله در قرآن است. بنابر این تمام استدلالهایی که او برای انکار طول عمر حضرت اقامه کرده، فرو خواهد ریخت. دوم اینکه بازگشت این ادعای قفاری به این است که
تنها معیار پذیرش یک عقیده وجود آن در قرآن است، در حالیکه اگر این معیار درست باشد بسیاری از اعتقادات اهلسنت که ریشه در قرآن ندارد، اثباتشدنی نخواهد بود.
ثانیاً آقای قفاری برای اثبات استبعاد طولانی بودن عمر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، به روایات اهلسنت استناد کرده است و البته این بر چیزی جز ضیق خناق او دلالت ندارد؛ زیرا اولاً اگر شیعه این روایت و امثال آن را قبول داشت، هرگز به طولانی بودن عمر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف اعتقاد نداشت و گویا قفاری توقع دارد شیعه، روایات اهلسنت را معیار اعتقادات خود قراردهد و بر پایۀ آنها باورهای خود را تنظیم کند. ثانیاً این استدلال، عدول از روشی است که قفاری در کتاب خود برگزیده است؛ زیرا وی در آغاز کتاب خود ملتزم شده است که در نقد اعتقادات شیعیان، جز از مقبولات شیعه بهره نگیرد. از اینرو استناد به روایات اهلسنت وجهی ندارد. ثالثاً بسیار مایۀ تأسف است که کسی که درصدد فهم و نقد باورهای شیعیان برآمده، از دیدگاههای عالمان همسلک خود نیز اطلاع چندانی ندارد و اگر این مسئله از آقای قفاری قابل اغماض باشد، نمیتوان از اقدام اساتید دانشگاه قصیم که بر نوشتههای او مُهر تأیید زدهاند و آن را به عنوان رسالۀ دکتری پذیرفتهاند، چشمپوشی کرد.
به عنوان نمونه سیوطی در شرح حدیث موردنظر قفاری _ أرایتکم لیلتکم هذه ... _ مینویسد:
مقصود این است که هر کسی که در آن شب بر روی زمین وجود داشت، پس از آن بیش از صد سال عمر نخواهد کرد؛ چه عمرش پیش از آن شب کم
باشد چه زیاد و این روایت، عمر طولانیتر از صدسال را برای کسانی که پس از آن شب متولد میشوند نفی نمیکند. (1)
نووی نیز در شرح این حدیث تصریح میکند که این حدیث نفیکنندۀ عمر بیش از صدسال برای متولدان پس از آن شب نیست، (2)بلکه عینی پس از نقل حدیثی که مشابه روایت موردنظر قفاری است _ ما منکم الیوم من نفس منفوسة یأتی علیها مأة سنة و هی یومئذ حیة _ مدعی است این حدیث ظاهرش متروک است؛ زیرا جماعتی بیش از صدسال عمر کردند. (3)صرفنظر از آنچه گذشت، در کلام قفاری خبطهای متعدد دیگری نیز وجود دارد که به ترتیب بیان میشود.
خبط اول: قفاری در کلمات پیشگفته برای انکار طول عمر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به روایت «اکثر اعمار امتی ما بین الستین الی السبعین» استناد کرده بود.
پاسخ: اولاً این روایت از منابع اهلسنت است و همچنان که گذشت استناد به منابع اهلسنت در مقام استدلال بر علیه شیعه، پشتوانه منطقی ندارد.
ثانیاً پاسخ اشکال یادشده در متن آن آمده است و اگر قفاری یکبار آن را تا آخر به دقت مطالعه میکرد و بیش از ولع خود برای تکثیر اشکال، رغبت به فهم روایات داشت، آن را در تعارض با عمر طولانی امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نمیدید؛ زیرا در پایان حدیث تصریح شده است که: «اقلهم من یجوز ذلک» یعنی در قیاس با کسانی که عمری
تا هفتاد سال دارند تعداد کسانی که عمر بیشتری دارند، کمترند. بنابراین، این روایت نهتنها عمرهای بیش از هفتاد را نفی نکرده، بلکه به صراحت از وجود و امکان
آن سخن گفته است و امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف میتواند یکی از مصادیق«أقلهم من یجوز ذلک» باشد.
خبط دوم: نویسنده در ادامه مدعی شده است که وقتی در عصر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم عمرها بین شصت تا هفتاد بود، در زمانهای پس از آن به طریق اولیٰ چنین است.
پاسخ: اولاً قفاری بر ادعای اولویت خود هیچ دلیلی اقامه نکرده است.
ثانیاً سخن او از این جهت نیز باطل است؛ زیرا با رشد آگاهی بشر و افزایش امکانات و پیشرفت دانش پزشکی، متوسط عمر بشر رو به افزایش است و این حقیقتی است که از نظر علمی ثابت شده است. بنابراین، ادعای اولویت او نیز مانند سایر ادعاهایش بیاساس است.
خبط سوم: قفاری پیش از بیان دو روایت یادشده مدعی شده بود که در دوران اسلام، عمر هیچکس به صد و بیست سال نرسیده است، چه رسد به بالاتر از آن. بنابراین طولانی بودن عمر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف پذیرفتنی نیست.
پاسخ: این ادعای قفاری را نیز در خوشبینانهترین فرضها میتوان بر بیاطلاعی او حمل کرد؛ زیرا در منابع اهلسنت نام دهها نفر وجود دارد که در عصر اسلام متولد شدهاند و صد و بیست سال یا بیشتر عمر کردهاند. به عنوان نمونه عبدالملک بن عمیر بن سوید 163سال عمر کرد، (1)معروف بن عبدالله الخیاط 160سال، (2)محمد بن تاجالدین احمد الوسیمی بیش از 150سال، (3)سنان بن یزید 126سال، (4)محمد بن عبدالرحیم المقری بیش از 120 سال، (5)احمد بن علی بن الحسین، (6)و حجاج بن یوسف قتیبه 120سال (7)عمر کردند. آنچه گذشت اسامی تعدادی از کسانی است که
به اعتراف نویسندگان سنیمذهب، عمرهای طولانی داشتهاند و در دوران اسلام میزیستهاند. با این وجود روشن نیست چگونه قفاری مدعی شده است حتی یک نفر وجود ندارد که در دوران اسلام عمری 120ساله داشته باشد و اساساً روشن نیست که اصرار قفاری و سلفش ابنتیمیه بر اینکه در بین مسلمانان چنین عمرهای طولانی وجود نداشته، چیست. گویا مقصودشان این بوده است که وجود عمرهای طولانی در بین امتهای پیشین، نمیتواند اثباتکنندۀ عمر طولانی در بین امت اسلام باشد و این سخن بسیار عجیب است؛ زیرا اگر انسانهای عصرهای گذشته عمرهای طولانی داشتهاند به دلیل کفرشان نبوده است، تا با آمدن اسلام عمر انسانها کوتاه شود؛ بلکه این درازعمری معلول شرایط جسمی محیطی، تغذیهای و... بوده است که با فراهم آوردن شرایط مشابه میتوان همچون گذشتگان عمری طولانی داشت. به تعبیر دیگر، اسلام و کفر مسئلهای اعتقادی است و ربطی به طول عمر که از خواص جسمی انسان است، ندارد و حتی اگر باورها و طرز تفکر آدمی در طولانی شدن عمر او نقش داشته باشد، همچنان که برخی از دانشمندان معاصر گفتهاند مسلمانان به عمرهای طولانی سزاوارترند. بنابراین نمیتوان مدعی شد از آنجا که عمرهای طولانی در میان یهودیان و مسیحیان و بتپرستان وجود داشته، مسلمانان نمیتوانند عمری طولانی داشته باشند. البته خوانندگان بصیر، نیک میدانند که این ادعای مضحک دلیلی جز ضیق خناق آقای قفاری ندارد؛ زیرا به استناد قرآن کریم و منابع اهلسنت در میان امتهای گذشته، درازعمران زیادی زندگی میکردهاند و این میتواند گواه خوبی برای اثبات امکان طول عمر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف باشد و چون قفاری نمیتوانسته این حقایق تاریخی را انکار کند، چارهای جز این نداشته که مدعی شود آنها پیش از اسلام زندگی میکردهاند و طول عمر آنها نمیتواند اثباتکنندۀ عمر طولانی مسلمانان باشد.
خبط چهارم: قفاری در ادامه مدعی شده است که محققان از اهل علم بر این
باورند که خضر و الیاس رحلت کردهاند.
پاسخ: ای کاش آقای قفاری توضیح میداد که به نظر او محققان چه کسانی هستند و غیرمحققان چه کسانی، و معیار او برای تشخیص محقق از غیرمحقق چیست تا خوانندگان در اینباره به اشتباه نیفتند. اما ما میدانیم که معیار او چه بوده است. به نظر او کسانی که مدعی حیات خضر و الیاس هستند از این جهت محقق نیستند که سخنشان میتواند دلیلی بر اعتقاد شیعه مبنی بر طول عمر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف باشد و همین گناه نابخشودنی کفایت میکند تا از نظر قفاری از جرگه محققان اخراج شوند.
خوب است در این باره به سخنان برخی دانشمندان اهلسنت مراجعه کنیم. به عنوان نمونه ابنحجر میگوید:
اکثر علما روایاتی که از بقای خضر و عمر طولانیاش سخن میگوید را پذیرفتهاند. (1)
همو از نووی چنین نقل میکند:
اکثر دانشمندان بر این باورند که خضر زنده است و در میان ماست و صوفیه بر این مطلب اتفاقنظر دارند. (2)
آلوسی نیز در تفسیر خود از ابنصلاح چنین نقل میکند که جمهور علما و مردم بر این باورند که خضر زنده است و تنها برخی محدثان، حیات او را انکار کردهاند. (3)بنابراین برخلاف ادعای قفاری، بسیاری از دانشمندان اهلسنت معتقد به بقای خضرند و این گواه روشنی بر امکان عمر طولانی امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است.
خبط پنجم: عجیبتر از این ادعای قفاری، پاسخی است که او به مسئلۀ طول عمر حضرت نوح و حضرت عیسی و خضر و الیاس علیهم السلام میدهد. او در پاسخ این استدلال شیعه که طولانی بودن عمر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به دلیل طول عمر
حضرت نوح و حضرت عیسی و خضر و الیاس علیهم السلام امکانپذیر است، نوشته است که این پیامبران الهی رسالت خودرا انجام دادند و پس از آن غایب شدند، همچنان که اساساً خضر و الیاس عهدهدار هدایت بشر نبودند، اما امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف شیعیان پیش از انجام رسالت خود غایب شد.
پاسخ: روشن نیست که این مطلب که پیامبران الهی پس از انجام رسالت خودغایب شدند و امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف پیش از آن،چه ارتباطی با مسئله طول عمر دارد. شیعه مدعی است از نظر قرآن طولانی شدن عمر انسان امکانپذیر است؛ زیرا حضرت نوح و حضرت عیسی و خضر و الیاس علیهم السلام عمرهایی طولانی داشتهاند. اما اینکه این بندگان صالح خداوند در طول عمر خود چه کردند و چه خوردند و چه نوشیدند و چه گفتند و کجا رفتند و... مسائل دیگری است که ارتباطی با وجه شبه موردنظر (طول عمر) ندارد و اساساً این نکته بدیهی بر آقای قفاری مخفی مانده است که برای تشبیه دو امر به یکدیگر مماثلت و مشابهت تام میان مشبه و مشبهبه لازم نیست. به تعبیر دقیقتر، گرچه اشکال قفاری در آغاز متوجه طول عمر بوده است، اما در نهایت آن را متوجه این مطلب کرده است که جمع میان غیبت و مسئولیت امامت چگونه امکانپذیر است. البته این سؤال خوبی است که در جای خود به آن پاسخ خواهیم داد، اما این تغییر موضع قفاری و معطوف کردن اشکال از طول عمر به جمع میان امامت و غیبت نشانۀ آن است که او نتوانسته به استدلال شیعه دربارۀ مسئلۀ طول عمر خدشهای وارد نماید و به همین دلیل اشکال را متوجه مطلب دیگری کرده است.
خبط ششم: قفاری در ادامه مدعی شده بود که عمر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از عمر نوح بیشتر است، بنابراین، از درازعمری حضرت نوح علیه السلام نمیتوان امکان طول عمر امام
مهدی علیه السلام را اثبات کرد؛ چنانکه سایر درازعمرانی که عالمان شیعه در قرن چهارم نام بردهاند، عمری بسیار کوتاه از عمر کنونی امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف داشتهاند.
پاسخ: اولاً به روایت برخی از منابع اهلسنت، نوح علیه السلام 1650 سال عمر کرد و آنچه در قرآن آمده است، تنها ناظر به دوران تبلیغ ایشان است. (1)از عمر حضرت عیسی علیه السلام نیز تا کنون بیش از دو هزار سال گذشته است و در میان درازعمرانی که عالمان شیعه در قرن چهارم یاد کردهاند، کسانی وجود دارند که از عمر فعلی امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز بیشتر عمر کردهاند. مانند لقمان بن عاد که سه هزار و پانصد سال عمر کرد (2)و یا بنیانگذار مهرگان که دوهزار و پانصد سال عمر کرد. (3)
ثانیاً این اشکال قفاری از آنجا ناشی شده است که او مغز و کنه استدلال شیعه را درنیافته است. دانشمندان شیعه درصدد اثبات این نکته بودهاند که وجود افراد درازعمر در گذشتۀ تاریخ، نشانگر این واقعیت است که زنده ماندن آدمی بیش از حد معمول امکانپذیر است و مرگ بشر پس از طی عمر طبیعی یک ضرورت نیست. به تعبیر دیگر، به صرف اینکه عمر طبیعی بشر حدود 70 سال است، نمیتوان مدعی شد لزوماً حیات بشر پس از طی این مدت باید پایان یابد، بلکه این عمرهای کوتاه جز یک عادت بیش نیست و اگر با توجه به نمونههای تاریخی ثابت شد که مرگ انسان پس از طی عمر طبیعی یک ضرورت نیست، دیگر میان دویست سال و دوهزار سال تفاوتی وجود ندارد؛ زیرا آنچه درازعمری را نفی میکرد، ضرورت انگاشتن برخورداری آدمی از یک عمر طبیعی بود و با باطل شدن این اصل هیچ دلیلی بر انکار عمر طولانی نیست؛ چه آن عمر طولانی اندک باشد چه زیاد. به همین دلیل است که در میان نمونههایی که عالمان شیعه ذکر کردهاند، عمرهای دویست و سیصد ساله نیز
پیدا میشود و این دلیلی ندارد جز اینکه آنها درصدد اثبات این بودهاند که عمر طبیعی یک عادت است و نه یک ضرورت و اگر ضرورت نیست، نمیتوان برایش مرزی تعیین کرد. بنابراین، اگر حضرت نوح عمری سیصد ساله هم داشت، برای اثبات طول عمر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف میشد به آن استدلال کرد.
خبط هفتم: قفاری در ادامه ادعا کرده بود که عالمان شیعه برای اثبات امکان طول عمر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، به طول عمر ابلیس استدلال کردهاند و اشکال کرده بود که اولاً مسئلۀ طول عمر ابلیس در قرآن ذکر شده، به خلاف طول عمر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و ثانیاً ابلیس از جنس بشر نیست. بنابراین، نمیتوان برای طول عمر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به آن استدلال کرد.
پاسخ: در پاسخ اشکال نخست او پیش از این ذکر شد که مبنای این سخن، این است که تنها منبعی که برای اثبات عقیدهای میتوان به آن استناد کرد قرآن مجید است و هرچه در قرآن نباشد پذیرفتنی نیست و این ادعایی است که نه در میان اهلسنت طرفدار دارد و نه در میان شیعیان؛ زیرا بسیاری از باورها در میان مسلمین وجود دارد که در قرآن دربارۀ آن سخنی به میان نیامده. بنابراین، ذکر نشدن طول عمر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در قرآن، بهانۀ مناسبی برای انکار آن نیست و دهها روایتی که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و اهلبیت آن حضرت وجود دارد، برای اثبات طول عمر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف کفایت میکند. البته قفاری نباید توقع داشته باشد که شیعه برای اثبات طول عمر امام مهدی از منابع اهلسنت دلیل بیاورد؛ زیرا پیش از این توضیح داده شد که اگر شرط حقانیت یک عقیده وجود دلایل کافی بر آن از منابع مخالفان باشد، اهلسنت نیز باید باورهای خود را بر اساس منابع شیعه بر کرسی بنشانند و در این صورت هیچیک از باورهای آنان اثباتپذیر نخواهد بود.
پاسخ اشکال دوم قفاری این است که اولاً مسئلۀ تشبیه طول عمر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به طول عمر ابلیس در هیچیک از روایات اهلبیت علیهم السلام وارد نشده است و اگر
کسی چنین چیزی گفته باشد، تنها نظرخودرا بیان کرده است. ثانیاً با رجوع به کتاب الزام الناصب که قفاری این مطلب را از آن نقل کرده، روشن میشود که نویسنده، مطلب موردنظر را از کتاب البیان فی اخبار صاحب الزمان که از نوشتههای یکی از عالمان اهلسنت به نام محمد بن یوسف کنجی شافعی است نقل کرده است، نه اینکه خود مستقلاً اینگونه استدلال کرده باشد. ثالثاً اگر کسی چنین سخن بگوید به بیراهه نرفته است، بلکه میتوان از سخن او تفسیری درست ارائه کرد؛ یعنی مقصود او این است که وقتی خداوند میتواند جان موجود زندهای همچون ابلیس را از پیش از خلقت آدم علیه السلام تا پایان دنیا حفظ کند، جان امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف
را هم میتواند در مدتی کمتر از آن حفظ نماید. به تعبیر دیگر، بقای حیات
ابلیس نمونهای از گستردگی قدرت خداوند و توانایی او بر حفظ حیات امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است.
خبط هشتم: آقای قفاری در ادامه به نقل از محمدحسین آل کاشف الغطا چنین نقل کرده بود که فیلسوفان غرب معتقدند خلود در دنیا برای انسان امکانپذیر است و او در پاسخ، این ادعا را با آیاتی همچون «وَ مَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِن قَبْلِکَ الْخُلْدَ» در تعارض دیده بود.
پاسخ: در پاسخ این بخش از سخنان او باید گفت اولاً هیچ عالم و جاهل شیعی ادعای خلود امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را نکرده است و مرحوم آل کاشفالغطا نیز در مقام اثبات امکان طول عمر امام مهدی و نه خلود ایشان به این سخن فیلسوفان غربی استناد کرده است. بنابراین آیات قرآن مجید نفیکنندۀ باور شیعیان دربارۀ طول عمر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نیستند. ثانیاً به گفتۀ آلکاشف الغطا، آنچه فیلسوفان غرب ثابت کردهاند امکان خلود انسان است و نه ضرورت آن، یعنی به لحاظ اصول علمی و فلسفی هیچ دلیلی بر ضرورت مرگ انسان پس از طی یک عمر طبیعی وجودندارد، در حالیکه آنچه با قرآن منافات دارد ادعای ضرورت خلود انسان است نه امکان آن. به
تعبیر دیگر، هیچ منافاتی میان این وجود ندارد که خلود انسان را امکانپذیر بدانیم و معتقد باشیم هیچ دلیل عقلی و علمی بر محال بودن آن نیست. در عین حال، به فرمودۀ قرآن مجید، این امر در خارج تحقق پیدا نمیکند و هیچ انسانی جاوادان نخواهد بود. برای مثال، اینکه قفاری از لجاجت دست بردارد و از تفکر وهابیت دست بکشد و به مکتب اهلبیت رو آورد امری ممکن و شدنی است، اما آیا چنین چیزی در خارج تحقق پیدا میکند؟ ظاهراً خیر، اما از اینکه او از لجاجت خود دست نمیکشد و از تفکرات سلفیگری عدول نمیکند، نمیتوان مدعی شد تحقق این امر محال و ناشدنی است.
و اما حدیث امام رضا علیه السلام که بیشتر رجال آن مجهولند و از نظر سندی قابل اعتماد نیست و قفاری عمداً قسمتی از آن را حذف کرده و متن کامل آن چنین است: «کذبوا و هم کفار بما أنزل الله عزّ و جلّ علی محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و لو کان الله یمدّ فی أجل أحد من بنیآدم لحاجة الخلق إلیه لمدّ الله فی أجل رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم»، اساساً بر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف انطباق نمییابد؛ زیرا بر اساس فرمایش امام رضا علیه السلام، اگر وقتی که اجل کسی میرسید به خاطر نیاز خلق خداوند اجل او را طول میداد، باید اجل پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را نیز طولانی میکرد؛ یعنی هیچگاه اینطور نبوده است که اجل کسی فرا برسد و خداوند به خاطر نیاز خلق اجل او را به تأخیر بیندازد. روشن است که به باور امامیه، طولانی شدن عمر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از سنخ رسیدن اجل و تأخیر اجل نیست، بلکه برای امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از همان اول عمر طولانی مقدر شده است. به تعبیر دیگر، اگر عمر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از همان آغاز اندک بود و بعد از فرارسیدن اجل آن حضرت اجل ایشان به تأخیر میافتاد، ایشان مصداق این روایت بودند، در حالیکه عمر طولانی آن حضرت از نوع رسیدن اجل و به تأخیر افتادن آن نیست، بلکه از همان آغاز چنین مقدر شده بود که آن حضرت عمری طولانی داشته باشند. بنابر این فرمایش امام رضا علیه السلام بر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف منطبق نمیشود.
قفاری ذیل عنوان «مهدی پس از بازگشت پنداریاش»چنین مینویسد:
همچنانکه این روایت از انگیزه جعلکنندگان آن _ که سرپوش گذاردن بر شریعت اسلام و تعطیل کردن آن است _ پرده برمیدارد و تفکر ملحدانهای را نشان میدهد که درصدد ویران کردن شریعت و انکار اندیشه ختم نبوت است. (2)
1) المهدی بعد عودته المزعومة
یشیر ابن بابویه فی الاعتقادات التی تسمی دین الإمامیة إلی أن المهدی إذا رجع من غیبته ینسخ شریعة الإسلام فیما یتعلق بأحکام المیراث، فیذکر عن الصادق أنه یقول: «إن الله آخی بین الأرواح فی الأظلة قبل أن یخلق الأبدان بألفی عام، فلو قد قام قائمنا أهل البیت أورث الأخ الذی آخی بینهما فی الأظلة ولم یرث الأخ من الولادة». لعل هذه الروایة تکشف عما یختلج فی نفوس أرباب تلک العصابة من رغبة فی إحلال العلاقة الحزبیة والتنظیمیة بین أفرادها محل القرابة والولادة فی المیراث، ونهب أموال الناس باسم هذه العلاقة والأخوة! وما تحلم به عند قیام دولتها الموعودة من تطبیق هذه التطلعات والتی أرادت إعطائها صیغة مقبولة بنسبها لآل البیت.
2) ما تفصح هذه الروایة عن موقف واضعی هذه الروایات من تطبیق الشریعة الإسلامیة ورغبتهم فی تعطیلها... ثم هی تعکس مضموناً إلحادیاً یسعی لهدم الشریعة، والخروج علی عقیدة ختم النبوة.
این ادعا افزون بر اینکه خروج از شریعت اسلام است، با حکم عقل نیز مخالف مینماید؛ زیرا ارثبری وابسته به ارتباطات خویشاوندی و ولادت است و بشر، برادری پنداری ازلی را درک نمیکند تا بخواهد معیاری برای تقسیم ارث (1)باشد. (2)
در نقد سندی روایت مورد نظر قفاری از دو جنبه میتوان بحث نمود؛ بحث اول بررسی منابعی است که روایت مورد نظر را نقل کردهاند که با این بررسی روشن خواهد شد آیا این روایت مقبول عالمان شیعه بوده است یا خیر. بحث دوم بررسی سند این روایت است.
همچنانکه از عنوان کتاب اصول مذهب الشیعة الامامیة الاثنی عشریة برمیآید، قفاری درصدد بیان اصول اعتقادات شیعه است؛ مذهب شیعه باورهایی دارد که نظام اعتقادیاش را تشکیل میدهند و شیعه با این باورها تعریف میشود. باورهای اصلی و فرعی. این نویسنده به نقد باورهای اصلی و بنیادین مذهب شیعه پرداخته است. بیگمان تنها عقیدهای که از مسلمات آن مذهب باشد، عنصر بنیادین یک مذهب به شمار میرود، آن عقیده باید پذیرفته همه عالمان و اندیشهوران آن مذهب نیز باشد یا دستکم مخالفانش انگشتشمار بنمایند. در غیر اینصورت، نسبت دادن این باور به آن مکتب فکری بیاساس خواهد بود. با توجه به این ضابطه کلی باید دید که آیا اعتقاد به تقسیم ارث در عصر ظهور براساس خویشاوندی در عالم ارواح از مسلمات مکتب تشیع است و آیا اکثر عالمان شیعی آن را پذیرفتهاند!
خوشبختانه افزون بر اینکه هیچ یک از عالمان شیعه به قطعیت و مسلم بودن این مسئله تصریح نکرده است، از روایت مورد نظر آقای قفاری در کتابهای مهمی همچون کافی، تهذیب و استبصار اثری نیست و از میان دانشمندان شیعی تنها چهار عالم این حدیث را در کتابهای خود ثبت کردهاند؛ شیخ صدوق، (1)حسن بن سلیمان حلی در مختصر بصائر الدرجات، (2)علامه مجلسی در بحارالأنوار (3)و میرزا حسین نوری در مستدرک وسائل الشیعه (4)که البته این سه عالم همگی از شیخ صدوق روایت کردهاند. بر اهل تحقیق روشن است که علامه مجلسی و میرزا حسین نوری در مقام جمعآوری احادیث و به اصطلاح امروزه موسوعهنویسی بودهاند و هدف ایشان لزوماً گردآوری احادیث پذیرفته شده نبوده است. بر این اساس، این دو شخصیت را از معتقدان به مضمون این حدیث نمیتوان شمرد.
از میان عالمان شیعه از عصر غیبت تا به امروز تنها دو عالم شیعی این حدیث را در کتاب خود ثبت کردهاند و آن را پذیرفتهاند؛ البته اگر ثبت حدیثی در کتابی به معنای پذیرش آن حدیث باشد _ این مطلب که جای مناقشه بسیار دارد. با وجود این، چگونه نویسنده یادشده این باور را از اصول اعتقادات شیعه برمیشمرد و آن را به شیعیان نسبت میدهد، به گونهای که براساس آن، مخاطب بیاطلاع گمان میبرد این عقیده از عقاید مسلّم شیعه و از باورهایی است که تمام دانشمندان شیعه بر آن اتفاق نظر دارند.
روایت مورد نظر قفاری مرسل است و در هیچیک از منابع برای آن سندی ذکر
نشده؛ بنابر این اشکال قفاری از اساس فرو خواهد ریخت.
نویسنده یادشده این حدیث را از کتاب اعتقادات شیخ صدوق نقل کرده است. بنابر ظاهر کلمات نویسنده، شیخ صدوق رحمة الله در مقام شمارش عقاید شیعه باور به تقسیم ارث براساس خویشاوندی در عالم ارواح را از عقاید شیعه شمرده است، در حالیکه با مراجعه به کتاب اعتقادات حقیقت را چیزی دیگر مییابیم.
شیخ صدوق در باب اعتقاد شیعه درباره نفوس و ارواح مینویسد:
و اعتقاد ما درباره روح این است که چون روح از بدن مفارقت میکند، باقی میماند. برخی از آنها از نعمتها بهرهمند میشوند و برخی در عذابند تا اینکه خداوند آنها را با قدرتش به بدنها برگرداند. عیسی بن مریم علیه السلام به حواریون فرمود: به حق به شما میگویم که به آسمان صعود نمیکند مگر آنچه از آسمان فرود آمده باشد... و خداوند فرمود: و کسانی را که در راه خدا کشته میشوند مرده نخوانید بلکه زندهاند ولی شما نمیدانید. و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ارواح لشکریانی اجتماع یافتهاند، پس آنهایی که یکدیگر را میشناسند، با هم الفت میگیرند و آنها که یکدیگر را نمیشناسند، از هم پراکنده میشوند. و امام صادق علیه السلام فرمود: خداوند دو هزار سال پیش از اینکه بدنها را خلق کند، میان ارواح در عالم ارواح رابطه برادری برقرار نمود. و چون قائم ما اهلبیت علیهم السلام قیام کند، برادر از برادر خود در عالم ارواح ارث میبرد و از برادری که در ولادت با او اشتراک دارد، ارث نمیبرد. (1)
این عبارات به روشنی دلالت دارند که شیخ صدوق رحمة الله مسئله تغییر حکم تقسیم ارث را از اعتقادات شیعه برنشمرده است، بلکه به انگیزه توضیح درباره روح در باور
1) الاعتقادات فی دین الامامیة، ص7-47.
شیعه به این حدیث اشاره میکند روشن است که میان این مطلب و سخنان قفاری تفاوت بسیار است.
پاسخ دیگر آنکه اگر وجود ضوابط متفاوت از سنت رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم مستلزم انکار ختم نبوت و اعتقاد به نسخ شریعت اسلام باشد، اهلسنت در صف نخست معتقدان به نسخ دین اسلام و منکران ختم نبوت قرار خواهند گرفت؛ زیرا در میان روایتهای اهلسنت از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم احادیثی وجود دارد که به تفاوت وضع و اجرای ضوابط اسلامی در آخرالزمان با سنت رسول گرامی اسلام اشارت دارند، در حالیکه همه دانشمندان اهلسنت این مقررات متفاوت را نه مستلزم نقص در شریعت اسلام میدانند و نه مستلزم نسخ شریعت اسلام. بسیاری از کتابهای معتبر اهلسنت، روایاتی به مضمون زیر را دربر دارند:
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
سوگند به خدایی که جانم به دست اوست، زود است که فرزند مریم از آسمان در میان شما فرود آید و حاکمی عدالتگر باشد. پس صلیب را بشکند و خوک را بکشد و جزیه را لغو کند. (1)
آن حضرت در حدیثی دیگر میفرماید:
میان من و او _ یعنی عیسی بن مریم علیه السلام _ پیامبری نیست و او از آسمان
فرود خواهد آمد... پس با مردم بر سر اسلام بجنگد و صلیب را بشکند و خوک را بکشد و جزیه را لغو کند و خداوند در زمان او بهجز اسلام تمام آیینها را نابود نماید. (2)
1) و الذی نفسی بیده لیوشکنّ أن ینزل فیکم ابن مریم حکماً مقسطاً یکسر الصلیب و یقتل الخنزیر و یضع الجزیة. (مسند احمد، ج2، ص272؛ صحیح بخاری، ج3، ص40؛ صحیح مسلم، ج1، ص93)
2) ... لیس بینی و بینه نبیّ یعنی عیسی و أنّه نازل... فیقاتل الناس علی الإسلام فیدقّ الصلیب و یقتل الخنزیر و یضع الجزیه و یهلک الله فی زمانه الملل کلّها إلّا الإسلام. (مسند احمد، ج2، ص406؛ سنن ابیداود، ج2، ص319)
جلالالدین سیوطی در شرح و تفسیر این روایات مینویسد:
و یضع الجزیه، یعنی جزیه را نمیپذیرد و از کفار جز اسلام را نمیپذیرد. (1)
ابنکثیر نیز چنین میگوید:
عیسی علیه السلام پیش از قیامت بر زمین فرود میآید و تمام اهلکتاب به او ایمان میآورند؛ زیرا او جزیه را لغو میکند و جز اسلام دین دیگری را نمیپذیرد. (2)
نووی نیز احادیث یادشده را اینگونه توضیح میدهد:
تفسیر درست «و یضع الجزیة» این است که او جزیه نمیپذیرد و از کفار جز اسلام را قبول نمیکند و پرداخت جزیه جای اسلام را نخواهد گرفت، بلکه او جز اسلام یا قتل را نمیپذیرد. این دیدگاه ابوسلیمان خطابی و عالمان دیگری است... و دیدگاه درست همان است که گذشت. (3)
دو پرسش اساسی درباره روایات یادشده وجود دارد: پرسش نخست اینکه آیا این مقررات که حضرت عیسی علیه السلام وضع و اجرا مینمایند، مسیحی هستند یا اسلامی؟ به تعبیر دیگر، آیا آن حضرت ضوابط یادشده را به منزله مقرراتی اسلامی اجرا مینماید و یا مقرراتی مسیحی؟ دیگر آنکه اگر آن حضرت مجری احکام اسلام است، بنابر ضوابط دین اسلام اهلکتاب به پذیرش دین اسلام موظف نیستند، بلکه با پرداخت جزیه به حکومت اسلامی میتوانند زندگی کنند، همچنانکه سنت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به همین گونه بوده است. با وجود این، چگونه حضرت عیسی علیه السلام که به اجرای احکام اسلامی مأمور است، برخلاف ضوابط اسلام از اهلکتاب جزیه نمیگیرد و از آنها جز
اسلام را نمیپذیرد؟ آیا این رفتار حضرت عیسی علیه السلام به معنای نسخ شریعت اسلام و نفی اندیشه ختم نبوت نیست، با اینکه قرآن کریم پیامبر اسلام را خاتم پیامبران معرفی کرده است؟
در پاسخ به پرسش نخست باید گفت افزون بر اینکه تعدادی از احادیث به صراحت از پایان یافتن رسمیت آیین اهلکتاب در آخرالزمان سخن گفتهاند و این رخداد از ضوابط آیین مسیحیت به شمار نمیرود، بسیاری از محدثان و شارحان حدیث تصریح کردهاند که لغو شدن حکم اخذ جزیه نیز به معنای پایان یافتن زمان رسمیت آیین مسیحیت خواهد بود. بر این اساس، اقدامات حضرت عیسی علیه السلام براساس ضوابط اسلامی انجام خواهد پذیرفت و آنها را رفتاری نشأت گرفته از آیین مسیحیت نمیتوان دانست. بسیاری از شارحان احادیث به این نکته تصریح کردهاند، از جمله:
مناوی در اینباره مینویسد:
عیسی علیه السلام به مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف اقتدا میکند تا روشن شود که او پیرو پیامبر ما و حکم کننده به شریعت آن حضرت نازل شده است. (1)
مبارکفوری نیز میگوید:
در شرح السنة و غیر آن چنین آمده است که عیسی علیه السلام دین نصرانیت را باطل میکند و طبق شریعت حنیف عمل میکند. (2)
عظیمآبادی به نقل از نووی مینویسد:
... مقصود از نزول عیسی علیه السلام این نیست که او به شریعتی نازل میشود که شریعت ما را نسخ میکند و در این روایات و دیگر روایات هرگز چنین مطلبی
وجود ندارد؛ بلکه این احادیث صحیح بر این معنا دلالت دارند که حضرت عیسی علیه السلام حاکمی دادگر نازل میشود که به شریعت ما حکم میکند و آنچه از شریعت ما مهجور مانده را احیا مینماید. (1)
پرسش دوم این بود که به رغم آنکه حضرت عیسی علیه السلام بر پایه ضوابط اسلامی و سنت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم رفتار میکند چگونه جزیه را لغو میکند با اینکه بر اساس ضوابط اسلامی اهل کتاب موظف به پرداخت جزیهاند، آیا این رفتار متفاوت حضرت عیسی علیه السلام به معنای نسخ دین اسلام و انکار ختم نبوت نیست؟
در پاسخ به پرسش یادشده همه دانشمندان اهلسنت تأکید کردهاند که مخالفت سیره حضرت عیسی علیه السلام با سیرت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم به معنای نسخ دین اسلام و آوردن شریعت جدید نیست؛ چراکه حقیقت نسخ این است که در آغاز حکمی از نظر زمانی مطلق و بدون قید وضع شود و پس از سپری شدن مدتی لغو گردد. اما به حکمی که از آغاز به صورت محدود و تا زمانی معین وضع شود و با فرا رسیدن آن زمان معین خودبهخود لغو گردد، نسخ نمیگویند. مسئله مورد نظر نیز از مصادیق همین قاعده است؛ زیرا وقتی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید: «چون حضرت عیسی علیه السلام از آسمان فرود آید، جزیه نمیگیرد و از غیرمسلمین جز اسلام پذیرفته نمیشود»، این سخن به معنای رسمیت داشتن آیین اهلکتاب و نیز پذیرش جزیه محدود به زمان نزول عیسی علیه السلام است و پس از این زمان، هرگز چنین حکمی وجود ندارد تا عیسی علیه السلام آن را نسخ کند. حضرت عیسی علیه السلام نیز تکلیف اسلامی خود را از همین روایات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در خواهد یافت. نووی در اینباره مینویسد:
دیدگاه درست همان است که پیش از این بیان کردیم؛ یعنی عیسی علیه السلام جز اسلام را نمیپذیرد. بر این اساس، گاه سؤال میشود که حکم یادشده
1) عون المعبود، ج11، ص307.
برخلاف شریعت اسلام است؛ چراکه اگر اهلکتابی جزیه پرداخت، پذیرفتن آن واجب است و کشتن او جایز نیست، همچنانکه اجبار او بر اسلام جایز نیست. پاسخ پرسش یادشده این است که: حکم یادشده (وجوب اخذ جزیه و عدم جواز کشتن اهلکتاب و اجبار او بر اسلام) تا روز قیامت استمرار ندارد، بلکه این حکم از نظر زمانی محدود به پیش از نزول حضرت عیسی علیه السلام است و رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در این روایات صحیح از نسخ شدن این حکم به ما خبر دادهاند. بر این اساس، عیسی علیه السلام ناسخ این احکام نیست، بلکه پیامبر ما صلی الله علیه و آله و سلم بیان کننده نسخ است؛ چراکه عیسی علیه السلام طبق شریعت ما حکم میکند، پس امتناع از قبول جزیه در وقت نزول طبق شریعت پیامبر ما محمد صلی الله علیه و آله و سلم است. (1)
جلالالدین سیوطی نیز مینویسد:
حضرت عیسی علیه السلام جزیه قبول نمیکند و از کفار جز اسلام را نمیپذیرد و مطلب یادشده با مشروع بودن اخذ جزیه در سنت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و با این اصل که حضرت عیسی علیه السلام شریعت اسلام را تغییر نمیدهد منافات ندارد؛ چراکه رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در این حدیث و احادیث مشابه این حکم را مقید به زمان نزول عیسی علیه السلام وضع کردهاند، نه اینکه وضع آن برای همیشه و تا روز قیامت باشد. (2)
حال پرسش ما این است که چگونه اهلسنت لغو حکم جزیه به دست حضرت عیسی عجل الله تعال فرجه الشریف را ملازم با نسخ شریعت اسلام نمیدانند، آن را انکار اندیشه ختم نبوت نمیخوانند، اما براساس حدیث امام صادق علیه السلام که فرمودهاند: «... چون قائم ما اهلبیت قیام کند برادر از برادر خود در عالم ارواح ارث میبرد و از برادری که در ولادت با او شریک است ارث نمیبرد»، مدعی میشوند که شیعه به نسخ شریعت
معتقد است و منکر اندیشه ختم نبوت است؟ به راستی چه تفاوتی میان لغو حکم جزیه به دست حضرت عیسی علیه السلام و تقسیم ارث براساس ارتباط در عالم ارواح وجود دارد؟ مگر هر دو مورد احکامی متفاوت با سنت پیامبر اسلام نیستند؟ پس چرا یک مورد به نسخ شریعت و انکار ختم نبوت تفسیر میشود و دیگری هرگز مستلزم نسخ شریعت و انکار ختم نبوت دانسته نمیشود؟ این تفاوت در قضاوت با وجود تشابه در موضوع، آدمی را به تعجبی عمیق وا میدارد و مَثَل معروف «بائک تجرّ و بائی لاتجرّ» را یاد میآورد.
اشکال و پاسخ: درباره مطلب یادشده این پرسش وجود دارد که درباره تقسیم ارث براساس خویشاوندی در عالم ارواح و دیگر موارد که در کتابهای شیعه آمده، از رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم حدیثی نقل نشده است. از اینرو، رفتار امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف به احادیث پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مستند نیست و لذا مخالفت آن حضرت با سیره پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم جز نسخ شریعت اسلام و نفی اندیشه ختم نبوت معنایی نخواهد داشت.
برای پاسخ به پرسش یادشده، ذکر دو مقدمه ضروری مینماید:
مقدمه اول: روشن است که همه روایتهای موجود در کتابهای روایی اهلسنت، احادیث و فرمایشهای پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم به شمار نمیروند. محدثان اهلسنت خود بر این مطلب تصریح کردهاند. برای نمونه، بخاری که صحیح او معتبرترین کتاب روایی اهلسنت است، بهرغم اینکه ششصد هزار حدیث در اختیار داشته، (1)تنها حدود چهارهزار از آنها را در کتاب خود ثبت کرده است و به تصریح خود بسیاری از روایات صحیح را به منظور پرهیز از طولانی شدن کتاب ذکر نکرده (2)و یا مسلم بهرغم سیصدهزار روایتی که در اختیار داشته، (3)تنها به ذکر حدود
چهار هزار حدیث بسنده کرده است. احمد بن حنبل دیگر محدث مشهور اهلسنت نیز 750 هزار حدیث در اختیار داشته، (1)ولی تنها حدود 28 هزار از آنها را در مسند خود ثبت کرده است. با وجود این، آنچه از احادیث پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در کتابهای اهلسنت گردآوری شده، تنها بخشی از مجموعه فرمایشهای آن حضرت به شمار میرود و آن حضرت احادیث فراوان دیگری هم داشته که محدثان اهلسنت موفق به ثبت آنها نشدهاند. در نتیجه، با استناد به فقدان یک حدیث در کتابهای اهلسنت، انکار اصل وجود آن منطقی نیست.
مقدمه دوم: بنابر باور شیعیان که البته این باور از کلام اهلبیت علیهم السلام سرچشمه میگیرد، امامان معصوم علیهم السلام از پیش خود نه چیزی بر دین میافزایند و نه از آن میکاهند و نه شرح و تفسیری خودساخته از دین ارائه میدهند، بلکه همگی به متن فرمایشهای پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم میپردازند که به سند متصل و سینه به سینه از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به آنها رسیده است.
امام صادق علیه السلام به روایت حماد بن عثمان، به هشام بن سالم و تعدادی دیگر از صحابهاش فرموده است:
سخن من سخن پدر من است و سخن پدرم کلام جد من است و کلام جدم کلام حسین علیه السلام است و کلام حسین علیه السلام کلام حسن علیه السلام است و کلام حسن علیه السلام کلام امیرالمؤمنین علیه السلام است و کلام امیرالمؤمنین علیه السلام کلام رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و کلام رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمایش خداوند بلندمرتبه است. (2)
در حدیثی دیگر نیز آنگاه که جابر از امام باقر علیه السلام درخواست میکند که
هرگاه حدیثی را برای او نقل میفرماید، سندش را نیز برایش بازگوید، آن حضرت
1) نیل الاوطار، ص12.
2) حدیثی حدیث أبی وحدیث أبی حدیث جدّی و حدیث جدّی حدیث الحسین علیه السلام و حدیث الحسین علیه السلام حدیث الحسن علیه السلام و حدیث الحسن علیه السلام حدیث أمیرالمؤمنین علیه السلام و حدیث أمیرالمؤمنین علیه السلام حدیث رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و حدیث رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم قول الله عزّوجلّ. (الکافی، ج1، ص53)
فرموده است:
پدرم برای من از جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از جبرئیل علیه السلام از خداوند بلندمرتبه حدیث کرد و هرگاه من برای تو حدیثی میگویم سندش این است. (1)
در روایتی دیگر، جابر از امام باقر علیه السلام چنین روایت میکند:
ای جابر، اگر ما با نظر خود برای شما حدیث میکردیم، هر آینه از هلاک شدگان بودیم، لیکن ما برای شما احادیثی را بازگو میکنیم که آن را از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اندوختهایم، همچنانکه اینان طلا و نقره خود را میاندوزند. (2)
بر این اساس، تمام احادیث امامان معصوم علیهم السلام فرمایشهای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است، هرچند ائمه علیهم السلام به ظاهر از پیش خود سخن بگویند و آن را به آن حضرت منتسب نکنند؛ چراکه احادیث پیشگفته ضابطهای کلی برای تمام روایات اهلبیت علیهم السلام به شمار میرود و همه آنها را به حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم استناد میدهد.
نکته آخر اینکه گرچه درباره مرجعیت دینی و سیاسی اهلبیت علیهم السلام میان شیعه و اهلسنت اختلاف نظر وجود دارد، در مورد صداقت و راستگویی اهلبیت علیهم السلام هیچکس تردید ندارد. از همینرو، وقتی امامان معصوم علیهم السلام احادیث خود را سخنان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم معرفی کردهاند، به اقتضای صداقت و امانتشان باید بپذیریم که احادیث آنها واقعاً فرمایشهای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است، هرچند امثال ابوهریره و عایشه و عبدالله بن عمر و کعب الاحبار آنها را نقل نکرده باشند. مگر اینکه اهلسنت ابوهریرهها و کعبالحبرها را از امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام راستگوتر بدانند!
1) حدّثنی أبی علیه السلام عن جدّی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم عن جبرئیل علیه السلام عن الله عزّوجلّ و کلّما اُحدِّثک بهذا الاسناد. (الامالی، ص42)
2) یا جابر إنّا لوکنّا نحدّثکم برأینا کلّنا من الهالکین و لکنّا نحدّثکم بأحادیث نکنزها عن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم کما یکنز هؤلاء ذهبهم و فضّتهم. (بصائرالدرجات، ص319)
با توجه به دو مقدمه یادشده، در پاسخ به پرسش پیشگفته باید گفت که درباره تقسیم ارث براساس خویشاوندی در عالم ارواح و امثال آن حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به دست ما نرسیده است، اما در اینباره از ائمه علیهم السلام روایت وجود دارد و براساس مقدمه دوم این روایات در واقع از فرمودههای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به شمار میرود و اقدامات امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف را براساس این روایات میتوان توجیه کرد. از آنجا که این روایتها در واقع فرمایشهای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم هستند، امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف نه شریعت جدیدی میآورد و نه دین اسلام را نسخ مینماید، همچنانکه حضرت عیسی علیه السلام با استناد به سخنان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم چنان رفتار میکند و به همین دلیل ناسخ شریعت و منکر اندیشه ختم نبوت به شمار نمیرود.
ناگفته نماند که خردهبینی آقای قفاری در عقاید شیعه جز اشکالی نیست که حدود هشتصد سال پیش امینالاسلام طبرسی آن را نقل و نقد کرده است. وی در اینباره نوشته است:
مسئله هفتم: گفتهاند وقتی که به اجماع مسلمین بعد از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم پیامبری نخواهد بود، شما شیعیان چگونه مدعی میشوید که قائم عجل الله تعال فرجه الشریف هنگام قیام از اهلکتاب جزیه نمیگیرد. به حکم داوود عمل میکند و شاهد نمیپذیرد و امثال این احکام را که شما در کتابهایتان ذکر کردهاید، اجرا میکند، در حالیکه وضع چنین احکامی به معنای نسخ شریعت اسلام و ابطال احکام آن است. (1)
امینالاسلام طبرسی پس از نقل این شبهه به آن پاسخهای متفاوتی میدهد و علامه مجلسی رحمة الله نیز پس از نقل کلمات مرحوم طبرسی مینویسد:
حسین به مسعود در شرح السنة به سند خود از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم چنین روایت
1) اعلام الوری، ج2، ص310.
کرده است: «سوگند به خدایی که جان من در دست اوست، زود است که پسر مریم در میان شما فرود آید. او حاکمی دادگر خواهد بود که صلیب را میشکند، خوک را میکشد و جزیه را لغو مینماید. پس آنقدر مال میبخشد که کسی آن را قبول نمیکند». وی در توضیح این حدیث چنین مینویسد: «صلیب را میشکند» بعض نصرانیت را باطل میکند... و «جزیه را لغو میکند» یعنی آن را از اهلکتاب برمیدارد و آنها را بر پذیرش اسلام
وا میدارد.
ابوهریره از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مورد نزول عیسی علیه السلام چنین حدیث کرده است: «در زمان او تمام آیینها بهجز اسلام نابود میشوند» و بخاری به سند خود از ابوهریره از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چنین روایت کرده است: «چگونه خواهید بود وقتی که عیسی بن مریم در میان شما فرود آید و امام شما از خودتان باشد.» همگان بر صحت این حدیث اتفاق نظر دارند. پایان کلام ابنمسعود.
من (علامه مجلسی) میگویم: حسین بن مسعود و غیر او احادیث دیگری را نیز در این خصوص روایت کردهاند. پس آنچه در مورد سیره قائم عجل الله تعال فرجه الشریف نقل میشود مختص به شیعیان نیست و مخالفین ما نیز آن را نقل کردهاند البته آنها این رفتارها را به عیسی علیه السلام نسبت میدهند با اینکه روایت کردهاند که «امام شما از خودتان است» پس آنچه پاسخ آنها به این اشکال است [نسخ شریعت] پاسخ ما هم هست و این اشکال همچنانکه متوجه ماست متوجه آنها نیز هست. (1)
قفاری درباره این حدیث به کتاب بحارالأنوار ارجاع داده، از اینرو، پیداست که پاسخهای علامه مجلسی و امینالاسلام طبرسی به این حدیث را نیز مطالعه کرده است. با وجود این، او تنها اشکال را از آنان گرفته و هیچ اشارهای به پاسخهای آنها نکرده است که بنابر انصاف سزاوار بود اگر پاسخهای این دو عالم شیعی را نمیپسندد، دستکم آنها را نقل و نقد نماید. شاید اسلامی که آقای قفاری سنگش
1) بحارالأنوار، ج52، ص383.
را به سینه میزند و شیعیان را دشمنان آن میخواند چنین حکم کرده است! به راستی چقدر زشت و ناپسند است که کسی از یک سو مدعی دلسوزی و دفاع از دین اسلام باشد و مهمتر اینکه دیگران را به دشمنی و ستیزهجویی با این آیین مقدس متهم نماید و از سوی دیگر خودش به ابتداییترین و پیش افتادهترین موازین دین اسلام پشت پا بزند.
نویسنده مورد نظر افزون بر اینکه روایت مورد بحث را مستلزم هدم شریعت و انکار ختم نبوت دانسته، مدعی شده که تقسیم ارث براساس رابطه در عالم ارواح مخالف منطق عقل است! در پاسخ باید گفت که عقل تنها اجتماع و ارتفاع نقیضین و یا آنچه را به این دو انجامد، محال میداند. از اینرو، باید پرسید که ادعای مخالفت با منطق عقل درباره تقسیم ارث براساس ارتباط در عالم ارواح، بر چه استدلالی استوار است. آیا چنین حکمی جامع یا رافع نقیضین است و یا آنکه به یکی از این دو میانجامد؟ البته روشن است که قفاری استدلالی اقامه نکرده و نه میتواند اقامه کند. وی تنها چنین استدلال کرده که بشر نمیتواند چنین پیوندی را درک کند و از این رو چنین پیوندی معیار تقسیم ارث نمیتواند باشد. این استدلال نیز سست است؛ چراکه ما نیز میدانیم که عقل بشر در عصر صدور این روایت و در عصر ما راهی برای کشف این پیوند ندارد، اما از کجا که در آینده با توسعه حوزه علوم این امر امکانپذیر نشود؟ مگر نه اینکه بسیاری از آنچه امروزه با گسترش مرزهای دانش ممکن و سهلالوصول شده، برای گذشتگان حتی تصورشدنی نبوده است؟ برای نمونه، اگر صد سال پیش کسی ادعا میکرد بشر در آینده خواهد توانست با انجام یک آزمایش پدر و مادر نوزادی را تشخیص دهد، آیا مانند قفاری آن را انکار نمیکردند و آن را مخالف منطق عقل نمیپنداشتند؟ در حالی که امروزه با یک آزمایش ساده میتوان به این تشخیص رسید بنابراین، ادعای مخالفت این روایت با
منطق عقل از نظر عقلی سست و بیاساس است.
پاسخ به شبهه پیشگفته، ضابطهای کلی دارد که به احادیث اهلبیت علیهم السلام درباره مخالفت سیرت امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف با سیرت و سنت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم سرایت مییابد. اگر سند روایاتی که از تفاوت سخن میگویند، اطمینانپذیر باشند، پذیرش سنت متفاوت امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف با سنت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نسخ شریعت اسلام و انکار ختم نبوت به شمار نمیرود؛ چراکه تمام این رفتارهای به ظاهر متفاوت که با سیره عملی حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم همخوانی ندارد، در واقع به فرمایشهای آن حضرت مستند است و از اینرو، با سنت (قول، فعل و تقریر) ایشان کاملاً انطباق دارد. به همین دلیل، امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف نه شریعت اسلام را نسخ خواهد کرد، نه پیامبری جدید خواهد بود و نه دین جدیدی بر بشر عرضه خواهد نمود.
قفاری در ادامه مینویسد:
و همچنین منتظر شیعیان، شریعت اسلام را درباره مسئله گرفتن جزیه از اهلکتاب تغییر میدهد و روایات آنها به این مطلب تصریح میکند که منتظر آنها در این مورد با شیوه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم به مخالفت برمیخیزد. روایات آنها چنین میگوید: «صاحب این امر جزیه نمیگیرد، همچنان که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم جزیه میگرفت.» (1)
و این سخن به معنای خروج مهدی از سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و (2)
بالخروج علیه؟!
ایجاد تغییری1) و کذلک یغیر منتظرهم شریعة الإسلام فیما یتعلّق بأخذ الجزیة من أهل الکتاب و تنصّ روایاتهم أنّ منتظرهم بهذا المنهج یخالف هدی رسول الله صلی الله علیه و سلم فتقول: «و لا یقبل صاحب هذا الأمر الجزیة کما قبلها رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم.»
2) یکفی هذا الإعتراف فی تأکید خروجه عن سنّة رسول الله صلی الله علیه و سلم و تبدیله لها عمداً... فهل أراد واضع هذه الروایات أن یهون من شأن التشریع الإسلامی فی نفوس الأتباع و یغری
عمدی در آن است. پس آیا جعل کننده این احادیث میخواسته شأن و جایگاه شریعت اسلام را در نظر پیروان خود سست کند و آنها را بر خروج از شریعت
اسلام برانگیزاند؟ (1)
در نقد سندی روایت مورد نظر قفاری از دو جنبه میتوان بحث کرد؛ بحث اول، بررسی منابعی است که روایت مورد نظر را نقل کردهاند که با این بررسی روشن خواهد شد آیا این روایت مقبول عالمان شیعه بوده است یا نه. بحث دوم بررسی سند این روایت است.
اولاً بهجز عیاشی در تفسیر خود (2)و علامه مجلسی در بحارالأنوار (3)به نقل از تفسیر عیاشی، هیچ عالم شیعی دیگری حدیث مورد نظر قفاری را در کتاب خود ذکر ن
کرده است.
چنانکه گذشت، نقل یک روایت در بحارالأنوار به معنای پذیرش آن در نزد علامه مجلسی رحمة الله نیست. بنابراین، از میان صدها عالم شیعه تنها شخصیتی که این حدیث را پذیرفته، مرحوم عیاشی است. با وجود این، چگونه آقای قفاری از این اعتقاد با عنوان «اصول مذهب شیعه» یاد کرده و آن را به شیعیان نسبت داده و از آن نتیجه گرفته که شیعیان به نسخ شریعت اسلام معتقدند و میخواهند دین اسلام را تغییر دهند؟
روایت مورد نظر قفاری مرسل است بنابر این اشکال او از اساس فرو خواهد ریخت و نیاز به پاسخ نخواهد داشت
صرفنظر از ضعف سند روایت مورد نظر قفاری و بیاساس بودن اشکال مبتنی بر آن، بسیار مایه تأسف است که آقای قفاری اعتقاد به لغو شدن جزیه در آخرالزمان را که تنها یک عالم شیعی بدان معتقد است، عقیدهای شیعی معرفی کرده، ولی از احادیث مشابهی که بر همین مضمون دلالت دارند و عالمان بزرگ اهلسنت همچون بخاری، (1)مسلم، (2)احمد بن حنبل، (3)ابنماجه، (4)ترمذی، (5)بیهقی (6)و دهها عالم تراز اول دیگر سنیمذهب آن را روایت کردهاند، بیاطلاع است. این احادیث و تفسیر و توضیحات شارحان سنیمذهب درباره آن، به تفصیل در پاسخ به شبهه پیشین گذشت. کاش قفاری که از واضحترین عقاید مذهب خود بیاطلاع است، به جای خردهبینی باورهای دیگران، همت خود را صرف آموختن معارف ابتدایی مذهب خود مینمود.
نویسنده یادشده درباره قضاوت امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف چنین مینویسد:
کلینی _ ثقة الاسلام شیعیان _ این عقیده را پذیرفته و برای آن باب خاصی با این عنوان قرار داده است: بابی در مورد اینکه چون امر ائمه علیهم السلام ظاهر شود (به حکومت رسیدند) به حکم داوود علیه السلام و خاندان او داوری میکنند و درخواست شاهد نمیکنند.» و البته وجود عناصر تفکر یهودی در این دیدگاه کاملاً آشکار است و از اینرو، برخی بر عنوان یادشده اینگونه حاشیه زدهاند: «یعنی شریعت محمدی را نسخ میکنند و به دین یهودیت رجوع مینمایند.» (2)
ببین چگونه سازندگان این احادیث که به دروغ لباس شیعهگری به تن کردهاند، خواب دولتی را میبینند که در آن به غیر دین اسلام داوری (3)میشود؟ (4)
مضمون مورد نظر قفاری در روایات متعددی نقل شده است که برخی از آنها
1) بل إن الحکم والقضاء فی دولة المنتظر یقام علی غیر شریعة المصطفی صلی الله علیه و سلم. جاء فی الکافی وغیره، قال أبو عبدالله: «إذا قام قائم آل محمد حکم بحکم داود وسلیمان ولا یسأل بینة»، وفی لفظ آخر: «إذا قام قائم آل محمد حکم بین الناس بحکم داود علیه السلام ولا یحتاج إلی بینة».
2) قد تبنی ثقة إسلامهم الکلینی هذه العقیدة وبوب لها باباً خاصاً بعنوان: «باب فی الأئمة علیهم السلام أنهم إذا ظهر أمرهم حکموا بحکم داود وآل داود ولا یسألون البینة». ولا یخفی ما فی هذا الاتجاه من عنصر یهودی. ولهذا علق بعضهم علی هذا العنوان بقوله: «أی ینسخون الدین المحمدی ویرجعون إلی دین الیهود».
3) انظر کیف یحلم واضعو هذه الروایات _ الذین لبسوا ثوب التشیع زوراً وبهتاناً _ بدولة تحکم بغیر شریعة الإسلام.
4) اصول مذهب الشیعة، ص1060.
سند معتبری دارند. به عنوان نمونه، نخستین روایت مورد نظر قفاری از سند معتبری برخوردار است. (1)
در ابتدا، تذکر این نکته مهم ضروری مینماید که قضاوت داوودی که روایات شیعه از آن بسیار سخن گفتهاند، اصطلاحی خاص با بار معنایی خاص است. این اصطلاح به واقعهای درباره حضرت داوود علیه السلام اشاره دارد که بدون رجوع به شاهد و قسم، براساس علم خدایی طبق واقع داوری میکرد. امام صادق علیه السلام در اینباره فرموده است:
در کتاب علی علیه السلام چنین نوشته است: ... داوود علیه السلام به خداوند عرض کرد: پروردگارا، حق را آنگونه که نزد توست، به من نشان ده تا طبق آن داوری کنم. خداوند فرمود: تو طاقت آن را نداری. داوود علیه السلام اصرار ورزید تا اینکه خداوند خواستهاش را برآورد. پس مردی نزد او آمد که از دیگری شکایت داشت و گفت: این مرد مالم را گرفته است. خداوند به داوود علیه السلام وحی کرد که این شاکی پدر این شخص را کشته و مالش را گرفته است. به دستور داوود علیه السلام شاکی کشته شد و مالش را گرفت و به آن شخص داد. مردم تعجب کردند و در اینباره سخن گفتند تا خبر به داوود علیه السلام رسید و از آن جهت اندوهگین شد. از خدا خواست تا این حالت را از او باز ستاند و خداوند نیز چنین
کرد. آنگاه خداوند بلندمرتبه به او وحی کرد که میان مردم با شاهد و قسم داوری کن. (2)
1) علی بن إبراهیم (ثقه: رجال نجاشی، ص260)، عن أبیه (ثقه: معجم رجال الحدیث، ج1، ص291)، عن ابن أبی عمیر (ثقه: رجال نجاشی، ص326)، عن منصور (ثقه: رجال نجاشی، ص366)، عن فضل الأعور (ثقه: رجال نجاشی، ص308)، عن أبی عبیدة الحذاء (ثقه: رجال نجاشی، ص170). (الکافی، ج1، ص397)
2) فی کتاب علیّ صلوات الله علیه... : أنّ داود علیه السلام قال: یا ربّ أرنی الحقّ کما هو عندک حتّی أقضی به فقال إنّک لا تطیق ذلک. فألحّ علی ربّه حتّی فعل فجائه رجل یستعدی علی رجل فقال: إنّ هذا أخذ مالی فأوحی الله عزّوجلّ إلی داود علیه السلام أنّ هذا المستعدی قتل أبا هذا و أخذ ماله فأمر داود علیه السلام بالمستعدی فقتل و أخذ ماله فدفعه إلی المستعدی علیه قال: فعجب الناس و تحدّثوا حتّی بلغ داود علیه السلام و دخل علیه من ذلک ما کره فدعا ربّه أن یرفع ذلک ففعل ثمّ أوحی الله عزّوجلّ إلیه أن احکم بینهم بالبیّنات و أضفهم الی اسمی یحلفون به. (الکافی، ج7، ص414)
بر این اساس، مراد از قضاوت داوودی امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف این است که آن حضرت بدون رجوع به شاهد و قسم براساس علم الهی خود به واقع قضاوت میکند. بنابر توضیحات یادشده، قضاوت داوودی آنچنانکه قفاری و همفکرانشان پنداشتهاند، به معنای داوری براساس آیین یهودیت نیست و آن حضرت درصدد اجرای ضوابط قضایی دین یهود نیست، بلکه در مقام داوری طبق مقررات قضایی اسلام حکم خواهد کرد و برای اثبات جرم به جای استفاده از شاهد و قسم، به علم الهی خود بسنده خواهند نمود. آشنایان با منابع شیعه میدانند که قضاوت داوودی، اصطلاحی خاص است و به معنای داوری به واقع و بدون رجوع به شاهد و قسم است. عجیب است که قفاری با آنهمه مراجعات به منابع شیعی، از این مطلب غفلت ورزیده و یا خود را به تغافل زده است.
به رغم گریز قفاری از قضاوت داوودی امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف، مسئله قضاوت قاضی به علم خود و بدون مراجعه به شاهد و اقرار، افزون بر اینکه به اقرار محدثان اهلسنت از سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و خلیفه دوم عمر سرچشمه میگیرد، در میان دانشمندان بزرگ اهلسنت نیز طرفدارانی دارد که پارهای آن را با قیودی پذیرفتهاند و عدهای دیگر به صورت مطلق به جواز آن فتوا دادهاند. از اینرو، بر فرض که مهدی شیعیان بدون رجوع به شاهد و اقرار و قسم براساس علم خود داوری کند، بدعتی در دین نگذاشته است و اولین شخصی نبوده که در دنیای اسلام چنین کرده است. «و لیس هذا أوّل
قارورةٍ کسرت فی الاسلام!» برای نمونه، ابنرشد در اینباره مینویسد:
از جمله مسائلی که درباره آن، فقها با یکدیگر اختلاف نظر دارند، مسئله قضاوت قاضی به علم خود است. توضیح اینکه به اجماع علما قاضی در مورد جرح و تعدیل به علم خود قضاوت میکند و اگر شهود برخلاف علم او شهادت دادند، طبق شهادت آنها قضاوت نمیکند و او در خصوص اقرار و انکار خصم به علم خود عمل میکند... و همچنین به اجماع علما قاضی در ترجیح دادن دلیل یکی از دو متخاصم بر دیگری به علم خود قضاوت میکند، اگر در آن اختلافی نباشد... . اما در اینباره که آیا قاضی بدون شاهد و اقرار هم میتواند طبق علم خود قضاوت کند یا اینکه تنها باید براساس شاهد و اقرار داوری نماید، میان فقها اختلاف نظر وجود دارد. مالک و بیشتر اصحابش و نیز احمد و شریح نظر دوم را پذیرفتهاند، اما شافعی و کوفی و ابوثور و جماعتی گفتهاند قاضی میتواند براساس علم خود داوری نماید. (1)
در کتاب عمدة القاری در اینباره آمده است:
در این مسئله علما دیدگاههای متفاوتی دارند. شافعی گفته است که قاضی میتواند در حقالناس به علم خود داوری کند، چه علمش مربوط به پیش از قضاوت باشد، یا پس از آن. ابوثور نیز این دیدگاه را پذیرفته است. اما ابوحنیفه معتقد است که براساس علم پیش از قضاوت نمیتواند حکم کند، اما طبق علم پس از آن میتواند. ابویوسف و محمد گفتهاند که طبق علم پیش از قضاوت میتواند داوری کند... . عبدالملک معتقد است قاضی میتواند براساس علمی که در مجلس قضاوت برایش حاصل میشود، حکم کند و کرابیسی میگوید: به نظر من شرط جواز داوری قاضی به علم خود این است که او به صلاح و عفاف و راستی شهره باشد و به زیادی لغزش معروف نباشد و جریمهای بر عهدهاش نباشد و اسباب تقوا در او موجود باشد و
1) بدایة المجتهد و نهایة المقتصر، ج2، ص385.
اسباب تهمت در او نباشد. چنین قاضیای میتواند به علم خود داوری کند، مطلقاً. ابوالیمان از شعیب از زهری از عروه از عاشیه حدیث کرد که هند دختر عتیبة بن ربیعه نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمد و عرض کرد: «... ابوسفیان مردی بخیل است، آیا من میتوانم از مال او مخارج خانوادهام را بردارم؟» پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: «باکی بر تو نیست که نفقه آنها را به شکل مناسب (بدون اسراف) بپردازی.» طبق این حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به علم خود قضاوت کرده است. (1)
نویسنده کتاب المغنی نیز مینویسد:
ظاهر مذهب این است که حاکم به علم خود داوری نمیکند، نه در حدود و نه در غیر آن و نه عملی که مربوط به قبل از ولایت است و نه بعد از آن. این نظر شریح و شعبی و مالک و اسحاق و ابوعبید و محمد بن حسن و یکی از اقوال شافعی است. اما از احمد روایت دیگری نقل شده است که قاضی میتواند به علم خود داوری کند. این نظر را ابویوسف و ابوثور انتخاب کردهاند و دیدگاه دوم شافعی نیز همین است و مزنی نیز آن را اختیار کرده است؛ زیرا چون هند به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم عرض کرد که ابوسفیان مرد بخیلی است و نفقه مورد نیاز من و فرزندانم را نمیدهد، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: «از مال او به شکل مناسب به اندازه خود و فرزندانت بردار!» و پیامبر در این ماجرا بدون شاهد و اقرار به نفع هند حکم کردند؛ چراکه میدانستند هند راستگوست و ابنعبدالبر در کتاب خود از عروه و مجاهد روایت کرده است که مردی از بنیمخزوم به عمر بن خطاب از ابوسفیان شکایت کرده که ابوسفیان به او در مورد زمینی در فلان مکان ستم کرده است. عمر گفت: «من به این مطلب داناتر از مردم هستم. من و تو هنگامی که نوجوان بودیم، گاهی در آنجا بازی میکردیم. پس ابوسفیان را نزد من بیاور.» آن مرد چنین کرد و عمر به ابوسفیان گفت: «ای ابوسفیان با ما به فلان مکان بیا.» آنها برخاستند و به آن مکان
1) عمدة القاری، ج24، ص235.
رفتند. عمر به ابوسفیان گفت: «این سنگ را از اینجا بردار و آنجا بگذار.» ابوسفیان گفت: «به خدا سوگند چنین نمیکنم.» عمر گفت: «به خدا سوگند میکنی و ابوسفیان پاسخ داد به خدا سوگند چنین نمیکنم.» عمر تازیانه خود را بلند کرد و گفت: «بیمادر سنگ را بردار و آنجا بگذار! تو ظلم قدیمت را فراموش کردهای؟» پس ابوسفیان سنگ را برداشت و جایی که عمر میگفت گذاشت... آنها گفتهاند که طبق این روایت عمر به علم خود قضاوت کرده است. (1)
آنچه گذشت تنها دیدگاه شماری از دانشمندان اهلسنت در خصوص جواز قضاوت قاضی به علم خود و بدون رجوع به شاهد و اقرار بود. از اینرو، اگر بپذیریم که امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف قضاوت داوودی میکند و شاهد نمیخواهد، این داوری حتی براساس فقه اهلسنت نیز قضاوتی اسلامی و هماهنگ با سنت و سیرت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم خواهد بود. ای کاش آقای قفاری و هماندیشانش به جای آن همه زحمتهای بیهوده برای خدشه زدنهای بیاساس به شیعه، اندکی در محضر اساتید باانصاف سنیمذهب زانو میزدند تا با منابع اهلسنت آشنا شوند و اینچنین درباره شیعه جاهلانه قضاوت نکنند.
روایت زیر از دیگر احادیثی به شمار میرود که قفاری به آن خرده گرفته است:
در نقد سندی روایت مورد نظر قفاری از دو جنبه میتوان بحث کرد؛ بحث اول، بررسی منابعی است که روایت مورد نظر را نقل کردهاند که با این بررسی روشن خواهد شد آیا این روایت مقبول عالمان شیعه بوده است یا نه؛ و بحث دوم، بررسی سند این روایت است.
در پاسخ این سؤال که آیا واقعاً _ چنانکه قفاری مدعی شده _ این حدیث را عالمان شیعی پذیرفتهاند و مضمون آن از اعتقادات شیعیان است یا خیر، باید گفت: مضمون این حدیث با اندکی تفاوت در این حدیث امام صادق علیه السلام منعکس شده است:
خداوند دو خون را حلال شمرده است که هیچکس به آن قضاوت نمیکند تا اینکه خداوند قائم ما اهلبیت را برانگیزاند. پس چون خداوند بلندمرتبه قائم ما اهلبیت را برانگیزاند، او بدون اینکه شاهدی بخواهد، در مورد آنها طبق حکم خداوند داوری خواهد کرد زناکار محصن را سنگسار خواهد نمود و کسی را که زکات نمیپردازد گردن خواهد زد. (1)
تفاوت عمده این دو حدیث در فقره سوم حدیث نخست وجود دارد که در
روایت دوم نیامده است. کتابهای کافی، (2)من لایحضره الفقیه، (3)محاسن، (4)
وسائلالشیعة، (1)مستدرک وسائلالشیعة، (2)منتهیالمطلب، (3)حدائق، (4)جواهر (5)و... حدیث دوم را از میان این دو حدیث یاد کردهاند؛ زیرا این روایت از نظر دلالت، از هر نوع ابهام و اشکال خالی است و علاوه بر عالمان شیعه، اهلسنت نیز به مضمون آن فتوا دادهاند. اما کسانی چون کلینی، برقی، شیخ حر عاملی، علامه حلی و صاحب جواهر که حدیث دوم را در کتابهای خود آوردهاند، از نقل حدیث نخست که مضمونی شبیه حدیث دوم دارد، سر باز زدهاند و از میان عالمان شیعه فقط شیخ صدوق (6)و نویسنده مختصر بصائرالدرجات (7)و علامه مجلسی (8)و میرزا حسین نوری این روایت را (9)به نقل از شیخ صدوق، در کتابهای خود ثبت کردهاند. چنانکه گذشت، علامه مجلسی و میرزاحسین نوری از زمره معتقدان به این روایت به شمار نمیروند، همچنانکه از نبودن این حدیث در من لایحضرهالفقیه به اعتماد نداشتن ایشان به روایت مورد نظر میتوان پی برد؛ البته اعراض دانشمندان شیعه از این حدیث، به دلیل وجود فقره سوم بوده، یعنی تقسیم ارث براساس خویشاوندی در عالم ارواح. با وجود این، چگونه قفاری مضمون این حدیث را از اعتقادات شیعه معرفی کرده و براساس آن مدعی شده است که عالمان شیعه معتقدند، امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف شریعت اسلام را نسخ میکند و آن را تغییر میدهد؟
روایت مورد نظر قفاری از نظر سندی ضعیف است (1)
محمد بن عبدالله بن عمران البرقی قال: حدثنا محمد بن علی الهمدانی، عن علی بن أبی حمزة. (الخصال، ص169)
این حدیث به دلیل مهمل بودن محمد بن عبدالله ضعیف است (مستدرکات علم رجال الحدیث، ج7، ص183)
و از اینرو اشکال قفاری نیز نیاز به پاسخ گویی نخواهد داشت.صرفنظر از حکم تقسیم ارث که از نبود آن در گفتار محدثان شیعه، نظر منفی آنان درباره این حکم را میتوان دریافت، درباره دو حکم نخست یعنی قتل شیخ زانی و قتل مانع زکات باید گفت که عالمان سنیمذهب بیش از فقهای شیعه بر صحت این دو حکم تأکید کردهاند که برخی از کلمات آنان را در این زمینه نقل میکنیم:
جمله «الشیخ و الشیخة إذا زنیا فارجموهما البتّة؛ پیرمرد و پیرزن چون زنا کردند، آندو را حتماً رجم کنید»، به باور اهلسنت، از آیات قرآن مجید بوده که چون لفظ آن نسخ شده، از قرآن حذف گشته، اما حکمش همچنان باقی مانده است. عمر نیز در پی افزودن این جمله به قرآن بود، اما از ترس چنین نکرده است. شافعی در مسند خود چنین روایت میکند:
عمر بن خطاب گفت: هشدارید که به سبب آیه رجم هلاک نشوید! مبادا کسی از شما بگوید ما حکم دو حد را در کتاب خدا نیافتیم؛ زیرا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رجم کرد و ما نیز رجم کردیم. سوگند به خدایی که جانم به دست اوست! اگر مردم نمیگفتند عمر به کتاب خدا چیزی افزوده، این جمله را در
1) حدثنا علی بن أحمد بن موسی رضی الله عنه قال: حدثنا حمزة بن القاسم العلوی قال: حدثنا
آن مینوشتم: «الشیخ و الشیخة إذا زنیا فارجموهما البتّة.» همانا این آیه را پیش از این، قرائت میکردیم. (1)
بیهقی در السنن الکبری از عمر چنین روایت میکند:
هراس دارم زمان بر مردم بگذرد تا جایی که کسی بگوید ما رجم را در کتاب خدا نیافتیم و با ترک فریضهای گمراه شوند که خداوند بلندمرتبه آن را نازل فرمود. همانا رجم حق است؛ اگر مرد محصن باشد و شاهد بر آن اقامه شود یا حمل وجود داشته باشد یا اعتراف باشد و ما در قرآن اینچنین قرائت میکردیم: «الشیخ و الشیخة إذا زنیا فارجموهما البتّة.» همانا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رجم کرد و ما نیز پس از او رجم کردیم. این را بخاری در حدیث صحیحی از علی بن عبدالله و مسلم از ابوبکر روایت کرده است. (2)
نووی در شرح جمله «فکان ممّا أنزل اللّه علیه آیة الرجم» مینویسد:
مقصود از آیه رجم این آیه است: «الشیخ و الشیخة إذا زنیا فارجموهما البتّة.» و این از آیاتی است که لفظش نسخ شده، اما حکم آن مانده است. (3)
درباره حکم قتل مانع زکات باید گفت، ابوبکر اولین کسی بود که در طول تاریخ اسلام عدهای از مسلمانان را به بهانه اجرای این حکم به قتل رساند. بخاری در این زمینه از ابوهریره چنین روایت میکند:
چون رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رحلت نمود و ابوبکر جانشین آن حضرت شد و کسانی از عرب کافر شدند، عمر به ابوبکر گفت: «تو چگونه با مردم میجنگی با اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: به من دستور داده شد که با مردم بجنگم تا اینکه لا إله إلّا الله بگویند. پس کسی که چنین گفت، مال و جانش محفوظ است،
مگر به حقش و حساب او با خداست.» ابوبکر پاسخ داد: «به خدا سوگند با کسی که میان نماز و زکات فرق بگذارد خواهم جنگید؛ زیرا زکات حق مالی است و به خدا سوگند اگر زانوبند شتری را که به پیامبر دادند از من دریغ کنند، با آنها خواهم جنگید!» پس عمر گفت: «به خدا سوگند جز این نبود که دیدم خداوند سینه ابوبکر را برای جنگ گشود و دانستم که این کار
حق است!» (1)
نووی در شرح این حدیث مینویسد:
احتمالاً ابوهریره به اعتماد دانش مخاطبان نخواسته تمام ماجرا را نقل کند؛ زیرا آنها کیفیت ماجرا را میدانستهاند. شاهد ما بر مختصر بودن حدیث ابوهریره این است که عبدالله بن عمر و انس این حدیث را با اضافهای که ابوهریره آن را نقل نکرده، روایت کردهاند. در حدیث ابنعمر از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم چنین آمده است: «به من دستور داده شد که با مردم بجنگم تا اینکه لا إله إلّا الله و محمد رسولالله بگویند و نماز بگزارند و زکات بپردازند. چون چنین کردند جان و مالشان محفوظ است مگر به حق اسلام و حساب آنها بر خداست.» از استدلال ابوبکر و اعتراض عمر فهمیده میشود که آنها از حدیثی که ابنعمر، انس و ابوهریره همراه با این اضافه در مجلس دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیده بودند، بیاطلاع بودهاند. (2)
به باور ابنحجر، ابوبکر نه تنها قتال با مانعان زکات را باور داشت، بلکه معتقد بود که پس از پیروزی با آنان، همچون کافران اموالشان غنیمت و زن و فرزندانشان اسیر به شمار میروند. (3)
چنانکه گذشت، قتل پیرمرد زناکار و قتال با مانع زکات حکمی نوظهور نیست و
امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف درصدد ایجاد بدعت در دین اسلام نخواهد بود، بلکه این دو حکم از مسلمات مذهب اهلسنت است؛ به گونهای که یکی را عمر میخواسته به قرآن بیفزاید و دیگری را اولینبار ابوبکر در دنیای اسلام به اجرا درآورده است.
قتل مانع زکات توسط امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف را به قتال با مانعان زکات همسو میتوان دانست؛ یعنی در صورتی که کسی از پرداخت زکات امتناع ورزد، آن حضرت با او خواهد جنگید و او را خواهد کشت که در این صورت رفتار امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف دقیقاً با دیدگاه دانشمندان اهلسنت مطابقت دارد.
نویسنده یادشده این روایت را نیز به شیعه نسبت میدهد و براساس آن به اعتقادات شیعه خرده میگیرد:
*او (امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف) کسانی را میکشد که به بیستسالگی رسیدهاند، اما دینشناس (1)نشدهاند. (2)
گویا قفاری هرگز احتمال نمیداده که خوانندگان کتابش به منابع اصلی
رجوع کنند و درباره صحت و سقم ادعاهایش جستوجو نمایند؛ وگرنه هرگز
به خود اجازه نمیداد که حدیث یادشده را به منزله اصول اعتقادات
شیعه طرح و نقد کند. در واقع، هیچیک از کتابهای حدیثی و غیرحدیثی
شیعه، به آن روایت اشاره نکردهاند و هیچیک از امامان اهلبیت علیهم السلام چنین
سخنی بر زبان نراندهاند. تنها در کتاب اعلامالوری (3)و البته در
بحارالانوار (1)متن عبارت اعلامالوری نقل شده که در مقام پاسخگویی به شبهات اهلسنت چنین آمده است:
مسئله هفتم: گفتهاند وقتی به اجماع مسلمانان پیامبری بعد از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نیست، چگونه شما میگویید هنگامی که قائم قیام کند، از اهلکتاب جزیه نمیگیرد و کسی را که به بیستسالگی رسیده، اما دانش دین را نیاموخته میکشد و...؟ پاسخ این است که ما از آنچه در سؤال آمده که امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف از اهلکتاب جزیه نمیگیرد و کسانی را که به بیستسالگی رسیدهاند و دانش دین نیاموختهاند میکشد، اطلاع نداریم و اگر در اینباره حدیثی باشد، قطعی نیست.
آنچه گذشت، تنها منبع حدیثی است که قفاری بدان نظر داشته است. بنابراین، هیچ عالم شیعی این حدیث را ذکر نکرده و آن را به هیچیک از امامان اهلبیت علیهم السلام نسبت نداده است، و به تصریح امینالاسلام طبرسی، ما از این روایت اطلاعی نداریم. در نتیجه، این مطلب از نسبتهای مخالفان به شیعه است و اگر درباره اعتقادت هر مذهب به نسبتهایی که مخالفان میدهند، بتوان اعتماد کرد، معیاری برای تشخیص واقعیات از اتهامها و دروغپردازیها وجود نخواهد داشت.
قفاری در ادامه مینویسد:
1) ج52، ص381.
2) وتقوم دولة المنتظر علی الحکم لأهل کل دین بکتابهم، مع أن الإسلام لم یجز لأحد أن یحکم بغیر شریعة القرآن باتفاق المسلمین. جاء فی أخبارهم «إذا قام القائم قسم بالسویة، وعدل فی الرعیة، واستخرج التوراة وسائر کتب الله تعالی من غار بأنطاکیة، حتی یحکم بین أهل التوراة بالتوراة، وبین أهل الإنجیل بالإنجیل، وبین أهل الزبور بالزبور، وبین أهل القرآن بالقرآن».
میان مردم به عدالت رفتار کند و تورات و دیگر کتابهای خداوند را از غاری در انطاکیه بیرون میآورد و میان اهل تورات به تورات و میان اهل انجیل به انجیل و میان اهل زبور به زبور و میان اهل قرآن به قرآن داوری میکند.
این قانونی که جعل کنندگان این احادیث درصدد اجرای آن هستند و عملی شدن آن توسط مهدی منتظر را وعده میدهند، تا حد زیادی به اندیشه دین جهانی شباهت دارد که آیین مانوی منادی آن است؛ اندیشهای الحادی که ادیان آسمانی را با شعار آزادی فکر و عقیده انکار (1)میکند. (2)
روایت مورد نظر ایشان را نه تنها دانشمندان شیعه، بلکه برخی از عالمان اهلسنت نیز آوردهاند و از اینرو، اگر در محتوای آن اشکالی وجود داشته باشد، گریبان اهلسنت را نیز خواهد گرفت و اهلسنت نیز باید به آن پاسخ دهند. برای نمونه، ابنحماد، استاد بخاری، بزرگترین محدث اهلسنت، چنین روایت میکند:
مهدی... تابوت سکینه را که در آن توراتی که خداوند بر موسی علیه السلام و انجیلی که بر عیسی علیه السلام فرو فرستاد، وجود دارد، از غاری در انطاکیه بیرون میآورد
و میان اهل تورات طبق توراتشان و میان اهل انجیل طبق انجیلشان
حکم میکند. (3)
1) هذا القانون الذی یطمح إلی تطبیقه واضعو هذه الروایات ویعدون بتنفیذه علی ید المنتظر هو شبیه _ إلی حد کبیر _ بفکرة الدیانة العالمیة التی ترفع شعارها المانویة... وهی فکرة إلحادیة تقوم أساسًا علی إنکار الأدیان السماویة تحت دعوی حریة الفکر والعقیدة.
2) اصول مذهب الشیعة، ص1061.
3) المهدیّ... یستخرج تابوت السکینة من غار بأنطاکیّة فیه التوراة التی أنزل الله تعالی علی موسی علیه السلام و الإنجیل الذی أنزله الله عزّوجلّ علی عیسی علیه السلام یحکم بین أهل التوراة بتوراتهم و بین أهل الإنجیل بإنجیلهم. (الفتن، ص220)
افزون بر آنچه گذشت حکم به تورات برای اهل تورات و حکم به انجیل برای اهل انجیل و حکم به زبور برای اهل زبور و حکم به قرآن برای اهل قرآن، در روایاتی مشابه، به امام علی علیه السلام نسبت داده شده است. ثعلبی از دانشمندان اهلسنت در تفسیر خود از امام علی علیه السلام چنین روایت میکند:
قسم به آنکه دانه را شکافت و آدمی را آفرید! اگر برای من بساط داوری گسترده شود و بر آن بنشینم، میان اهل تورات به توارتشان و میان اهل انجیل به انجیلشان و میان اهل زبور به زبورشان و میان اهل قرآن به قرآنشان حکم خواهم کرد. (1)
حاکم حسکانی _ دیگر دانشمند اهلسنت _ (2)و ایجی (3)_ متکلم سنیمذهب _
این حدیث را ذکر کردهاند. دانشمندان یادشده این روایت را در کتابهای تفسیری
و کلامی خود آوردهاند و بر مضمون آن خرده نگرفتهاند و این بهترین قرینه است
بر اینکه تصور قفاری از این حدیث و الحادی دانستن مضمون آن دور از
واقعیت است.
به گفته ابن ابیالحدید، ابوعلی به روایت یادشده خرده گرفته و آن را حدیثی ساختگی شمرده است؛ زیرا «جایز نیست علی حکم به امر غیرمشروع را به خود نسبت دهد و روشن است که چه برای ایشان بساط داوری گسترده شود و چه نشود، برای همه جز طبق قرآن حکم نخواهد کرد». (4)
ابن ابیالحدید به اشکال یادشده چنین پاسخ میدهد:
اما اینکه ابوعلی حدیث علی را بعید شمرده است، بیجاست؛ زیرا او به مقصود ایشان پی نبرده است. مقصود ایشان از این کلام این است که من با آنها براساس کتابهایشان که به پیامبر ما و صحت شریعت او بشارت دادهاند، داوری میکنم. از اینرو، بر آنها طبق مقتضای کتابهای خودشان، براساس شریعت اسلام و احکام قرآن حکم میرانم. (1)
مسئله حکم طبق کتابهای آسمانی، نه اندیشهای برآمده از روایات، بلکه حقیقتی قرآنی است و البته این حقیقت قرآنی را همچون قفاری به صورت نادرست میتوان تفسیر کرد و آن را اندیشهای الحادی و بدعتآمیز میتوان دانست و فهم درستی از آن میتوان داشت و آن را همنوا و همسو با خاتمیت شریعت اسلام میتوان تفسیر کرد. مفهوم صحیح حکم بر اساس تورات و انجیل و زبور، یعنی از آنجا که با نزول قرآن هیچ کتاب آسمانی دیگری از حجیت و اعتبار برخوردار نیست و تنها سیرت و سنت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم حجت و شایسته پیروی است، کتابهای آسمانی از آن جهت معیار عمل میتوانند قرار گیرند که به آمدن پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بشارت میدهند و بر حجیت و اعتبار آیین او دلالت میکنند. بنابراین، در حکم بر طبق مجموعه تورات و انجیل و زبور، حکم براساس قرآن نهفته است و عمل به مجموعه و نه بخشهای گزینش شده تورات و انجیل و زبور، جز در سایه تبعیت از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و کتاب آسمانی او حاصل نخواهد شد. آیه شریفه ((وَلْیحْکُمْ أَهْلُ الإِنجِیلِ بِمَا أَنزَلَ اللهُ فِیهِ)) (2)از آیاتی است که بر مسئله حکم طبق غیرقرآن دلالت دارد و دقیقاً در آن واژهای از ماده حکم آمده (لیحکم)، همچنانکه در حدیث مورد نظر از
واژهای از همین ماده (یحکم) استفاده شده است. کلمات شماری از مفسران اهلسنت در اینباره در پیش میآید:
یکم. ابنکثیر در تفسیر این آیه مینویسد:
برخی «لیحکم» را به جزم قرائت کردهاند تا اینکه لام، لام «امر» باشد؛ یعنی اهل انجیل باید به تمام آنچه در انجیل است ایمان بیاورند و به تمام دستورهای آن عمل نمایند که بشارت به بعثت حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و امر به تبعیت و تصدیق او یکی از آنهاست؛ همچنانکه خداوند میفرماید: ((قُلْ یا أَهْلَ الْکِتَابِ لَسْتُمْ عَلَی شَیءٍ حَتَّیَ تُقِیمُواْ التَّوْرَاةَ وَالإِنجِیلَ وَمَا أُنزِلَ إِلَیکُم مِّن رَّبِّکُمْ)) (1)و میفرماید: ((الَّذِینَ یتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِی الأُمِّی الَّذِی یجِدُونَهُ مَکْتُوبًا عِندَهُمْ فِی التَّوْرَاةِ وَالإِنْجِیلِ یأْمُرُهُم بِالْمَعْرُوفِ وَینْهَاهُمْ عَنِ الْمُنکَرِ وَیحِلُّ لَهُمُ الطَّیبَاتِ وَیحَرِّمُ عَلَیهِمُ الْخَبَآئِثَ وَیضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَغْلاَلَ الَّتِی کَانَتْ عَلَیهِمْ فَالَّذِینَ آمَنُواْ بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُواْ النُّورَ الَّذِی أُنزِلَ مَعَهُ أُوْلَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ)). (2)و (3)
ابوالسعود نیز حکم بنابر انجیل را به معنای حکم نکردن به قرآن نمیداند و به زیبایی میان حکم به قرآن و حکم به انجیل آشتی برقرار میکند و مینویسد:
«و لیحکم» امر ابتدایی به آنهاست که حکم کنند و به آنچه در انجیل است عمل نمایند که از جمله آنها دلایل و شواهدی است که بر رسالت و نبوت حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم دلالت مینماید و احکامی که شریعت آن حضرت اقتضا میکند. اما احکام منسوخ تورات، حکم طبق آنها، حکم «بما أنزل الله فیه» نیست، بلکه ابطال و تعطیل ما انزلالله است؛ زیرا خودش بر نسخ و پایان یافتن وقت عمل به آن شهادت میدهد. دلیل مطلب
یادشده این است که شهادت انجیل به صحت شریعتی که انجیل را نسخ میکند، در واقع شهادت به نسخ خودش است؛ همچنین شهادت میدهد که احکام انجیل در واقع همان احکامی به شمار میآید که در آن شریعت [ناسخ] آمده است. (1)
آلوسی نیز عین کلمات ابیسعود را نقل و تأیید میکند. (2)
گفتنی است ابنتیمیه که به گفته قفاری بر این احادیث خرده گرفته و اشکال کرده است که «دولت منتظر برای اهل هر دینی به کتاب خودشان حکم میکند؛ با اینکه به اتفاق مسلمانان، اسلام اجازه نمیدهد که بهجز شریعت قرآن به کتابی حکم کرد»، (3)خود در تفسیر آیه ((وَلْیَحْکُمْ أَهْلُ الإِنجِیلِ بِمَا أَنزَلَ اللهُ فِیهِ)) (4)مینویسد:
برخی از دانشمندان گفتهاند، این آیه به کسانی که انجیل واقعی نزد آنان بوده است، امر میکند که به آنچه خداوند در انجیل نازل فرموده، عمل کنند. بر این اساس، «و لیحکم» امر به مسیحیان پیش از بعثت محمد صلی الله علیه و آله و سلم است، ولی تعدادی دیگر از دانشمندان گفتهاند، به این تکلف نیازی نیست؛ زیرا کلام در خصوص انجیل مانند کلام درباره تورات است.خداوند بلندمرتبه میفرماید: ((یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ لَا یَحْزُنکَ الَّذِینَ یُسَارِعُونَ فِی الْکُفْرِ مِنَ الَّذِینَ قَالُوا آمَنَّا بِأَفْوَاهِهِمْ وَلَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ وَمِنَ الَّذِینَ هَادُوا سَمّاعُونَ لِلْکَذِبِ سَمّاعُونَ لِقَوْمٍ آخَرِینَ لَمْ یَأْتُوکَ یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ مِنْ بَعْدِ مَواضِعِهِ یَقُولُونَ إِنْ أُوتِیتُمْ هذَا فَخُذُوهُ وَإِن لَمْ تُؤْتَوْهُ فَاحْذَرُوا وَمَن یُرِدِ اللهُ فِتْنَتَهُ فَلَن تَمْلِکَ لَهُ مِنَ اللهِ شَیْئاً أُولئِکَ الَّذِینَ لَمْ یُرِدِ اللهُ أَن یُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ لَهُمْ فِی الدُّنْیَا خِزْیٌ وَلَهُمْ فِی الْآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِیمٌ * سَمّاعُونَ لِلْکَذِبِ أَکَّالُونَ لِلسُّحْتِ فَإِن جَاؤوکَ فَاحْکُم بَیْنَهُمْ أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ وَإِن تُعْرِضْ عَنْهُمْ فَلَن یَضُرُّوکَ شَیْئاً وَإِنْ حَکَمْتَ فَاحْکُم
بَیْنَهُم بِالْقِسْطِ إِنَّ اللهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ * وَکَیْفَ یُحَکِّمُونَکَ وَعِنْدَهُمُ التَّوْرَاةُ فِیهَا حُکْمُ اللهِ ثُمَّ یَتَوَلَّوْنَ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ وَمَا أُوْلئِکَ بِالْمُؤْمِنِینَ * إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْرَاةَ فِیهَا هُدیً وَنُورٌ یَحْکُمُ بِهَا النَّبِیُّونَ الَّذِینَ أَسْلَمُوا لِلَّذِینَ هَادُوا وَالرَّبَّانِیُّونَ وَالْأَحْبَارُ بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِن کِتَابِ اللهِ وَکَانُوا عَلَیْهِ شُهَدَاءَ فَلَا تَخْشَوُا النَّاسَ وَاخْشَوْنِ وَلَا تَشْتَرُوا بِآیَاتِی ثَمَناً قَلِیلاً وَمَن لَمْ یَحْکُم بِمَا أَنْزَلَ اللهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْکَافِرُونَ * وَکَتَبْنَا عَلَیْهِمْ فِیهَا أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَالْعَیْنَ بِالْعَیْنِ وَالْأَنْفَ بِالْأَنْفِ وَالْأُذُنَ بِالْأُذُنِ وَالسِّنَّ بِالسِّنِّ وَالجُرُوحَ قِصَاصٌ فَمَن تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ کَفَّارَةٌ لَهُ وَمَن لَمْ یَحْکُم بِمَا أَنْزَلَ اللهُ فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ * وَقَفَّیْنَا عَلَی آثَارِهِم بِعِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ التَّوْرَاةِ وَآتَیْنَاهُ الْإِنْجِیلَ فِیهِ هُدیً وَنُورٌ وَمُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ التَّوْرَاةِ وَهُدیً وَمَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِینَ)).
بنابر ظاهر آشکار این آیات، یهودیانی که برای داوری پیش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رفته بودند، تورات داشتهاند و در آن حکم خدا موجود بوده، ولی با این حال، پس از اینکه آن را بر زبان پیامبرش محمد صلی الله علیه و آله و سلم جاری ساخته از آن روی میگرداندند و امر به کسانی که پیش از این خطاب مردهاند، ممتنع است. از اینرو، این امر به کسانی توجه میکند که پس از اینکه خداوند بندگانش را خطاب کرده، به آن ایمان آوردهاند. در نتیجه، این آیه به کسانی که در زمان خطاب موجود هستند، امر میکند بنابر آنچه خداوند در انجیل نازل کرده، حکم کنند و خداوند در انجیل به پیروی از محمد صلی الله علیه و آله و سلم امر کرده، همچنانکه در تورات بدان دستور داده است. پس آنان باید بنابر آنچه خداوند در انجیل نازل کرده و محمد صلی الله علیه و آله و سلم آن را نسخ نکرده، حکم کنند، همچنانکه به اهل تورات دستور داده که طبق آنچه در تورات آمده و مسیح علیه السلام آن را نسخ نکرده، حکم کنند، اما در موارد نسخ شده باید از مسیح علیه السلام پیروی نمایند و انجیل، به کسانی که میخواهند بعد از بعثت محمد صلی الله علیه و آله و سلم طبق آنچه خداوند در تورات و انجیل نازل کرده، حکم کنند و نمیخواهند با حکم محمد صلی الله علیه و آله و سلم مخالفت نمایند، امر کرده که از محمد صلی الله علیه و آله و سلم پیروی نمایند؛ وظیفهای که هم تورات و هم انجیل بدان اشاره کردهاند. خداوند میفرماید:
((الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِندَهُمْ فِی التَّورَاةِ وَالْإِنْجِیلِ)). (1)
از آنچه گذشت، روشن شد که روایت مورد نظر قفاری را اینگونه میتوان معنا کرد که امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف کتابهای آسمانی را از مخفیگاه بیرون میآورد و براساس بشارتهایی که به آمدن پیامبر آخرالزمان و لزوم تبعیت از او _ و چه بسا بشارت به آمدن موعود _ در آنها وجود دارد، از آنان میخواهد اسلام آورند و از آن حضرت پیروی نمایند.
محدثان اهلسنت مضمون یادشده را با تعابیری دیگر در کتابهای خود بیان کردهاند، از جمله عبدالرزاق چنین روایت میکند:
همانا به مهدی، مهدی گفته میشود؛ زیرا او به امری مخفی هدایت میکند. او تورات و انجیل را از جایی در انطاکیه بیرون میآورد. (2)
ابنحماد نیز چنین روایت میکند:
به مهدی، مهدی گویند؛ زیرا به اسفاری از تورات هدایت میکند. او آنها را از کوههای شام بیرون میآورد و یهودیان را بدان میخواند و تعداد فراوانی به وسیله آن کتابها اسلام میآورند. (3)
مفهوم صحیح حدیث یادشده چنان است که گذشت و قفاری پنداری بیش نکرده است. اینکه ایشان و همفکرانشان آیات را بهرغم تشابه تعبیر آنها و روایت مورد نظر، به صورت خاصی تفسیر کردهاند و تفسیر دیگری از روایت ارائه دادهاند و بر آن تفسیر نادرست خرده گرفتهاند، به دور از منطق و انصاف است و نشان میدهد
اهداف دیگری جز شناخت حقیقت در پس پرده این قضاوتها وجود دارد.
قفاری در ادامه میگوید:
و روایات دیگرشان توضیح میدهد که منتظرشان به ادعای محرّف بودن قرآن، مردم را از آن منع میکند و کتاب دیگری را که مخالف با قرآن است، جانشین آن مینماید و میکوشد مردم را با این ادعا که کتابش همان کتاب کاملی است که بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نازل شده، گمراه کند و (2)عجمها تلاش میکنند آن را میان مردم منتشر
1) وفی حومة هذه الأفکار التی تسعی لنسخ شریعة القرآن وابتداع أحکام جدیدة لم یأذن بها الله، والرجوع إلی حکم داود لا شریعة محمد صلی الله علیه و سلم... _ وتطبیق شرائع الأدیان لا حکم القرآن _ نلتقی بعد ذلک بفکرة مسمومة تعد نتیجة لهذه المقدمات والتغییرات التی سبقتها، وفحوی هذه الفکرة هو إلغاء المهدی الحکم بالقرآن وإحلال کتاب آخر محله، وهذا ما تشیر إلیه روایة النعمانی عن أبی بصیر قال: قال أبو جعفر رضی الله عنه: «یقوم القائم بأمر جدید، وکتاب جدید، وقضاء جدید»، «لکأنی أنظر إلیه بین الرکن والمقام یبایع الناس علی کتاب جدید».
2) تصف روایات أخری عندهم ما یقوم به منتظرهم من محاولة لصرف الناس عن القرآن بدعوی أنه محرف وإخراج کتاب آخر مخالف له، وسعیه لتضلیل الناس بدعوی أن کتابه هو الکتاب الکامل الذی أنزل علی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم. و قیام «العجم» بالسعی لنشره بین الناس، وتعلیمهم إیاه، ومواجهتهم صعوبة بالغة لتغییر ما فی أفئدة الناس وأذهانهم من کتاب الله.
سازند و آن را به مردم یاد دهند و برای تغییر آنچه در قلب و ذهن مردم از کتاب خدا ثبت شده، با مشکلات فراوانی مواجه میشوند. (1)
پیشوایان معصوم علیهم السلام در روایات متعددی بر این مطلب تأکید کردهاند که قرآن کریم در عصر ظهور، همچنان تنها کتاب معتبر آسمانی است که معیار عمل قرار خواهد گرفت. در این احادیث با تعابیر متفاوتی همچون احیای قرآن، عمل به قرآن، دعوت به قرآن و قضاوت براساس قرآن، بر این نکته تأکید شده که برخلاف تصور قفاری، امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف هرگز درصدد کنار زدن قرآن کریم و نشاندن کتاب دیگری به جای آن نیستند. پارهای از روایات یادشده بدین قرارند:
امام علی علیه السلام فرمود:
او خواستهها را تابع هدایت میکند، هنگامیکه هدایت را تابع هواها میکنند و نظریهها و اندیشهها را تابع قرآن میسازد، هنگامی که قرآن را تابع نظریهها میکنند... پس به شما سیرت عادلانه را نشان خواهد داد و کتاب و سنت را احیا خواهد نمود. (2)
و امام باقر علیه السلام نیز میفرماید:
دنیا به پایان نخواهد رسید تا اینکه خداوند بلندمرتبه مردی از ما اهلبیت را برانگیزاند که طبق کتاب خداوند رفتار میکند و منکری نمیبیند، مگر اینکه از آن نهی مینماید. (3)
1) اصول مذهب الشیعة، ص1062.
2) یعطف الهوی علی الهدی إذا عطفوا الهدی علی الهوی و یعطف الرأی علی القرآن إذا عطفوا القرآن علی الرأی... فیریکم کیف عدال السیرة و یحیی میّت الکتب و السنّة. (نهجالبلاغه، ص21)
3) إنّ الدنیا تذهب حتّی یبعث الله عزّوجلّ رجلاً منّا أهلالبیت یعمل بکتاب الله لایری فیکم منکراً إلّا أنکره. (الکافی، ج8، ص396)
و باز فرمود:
او مردم را به کتاب خداوند و سنت پیامبرش فرامیخواند. (1)
و نیز میفرماید:
در زمان او چندان به شما حکمت آموخته شود که زن در خانهاش براساس کتاب خداوند و سنت پیامبرش قضاوت میکند. (2)
همچنین آن حضرت در حدیث دیگری فرموده است:
دانش کتاب خداوند بلندمرتبه و سنت پیامبرش در قلب مهدی ما میروید، آنچنانکه گیاه به بهترین شکلش میروید. (3)
این مجموعه گوناگون حدیثی، بر محوریت قرآن در عصر ظهور دلالت دارند و محدثان بزرگی همچون شیخ کلینی، شیخ صدوق، شیخ نعمانی و عیاشی آن را روایت کردهاند. اگر قفاری بهجز فهم حقیقت، اغراض دیگری را دنبال نمیکرد و به انصاف داوری مینمود، این مجموعه روایات را معیار قضاوت قرار میداد و در پرتو آنها احادیث متشابه را معنا میکرد، نه اینکه از اینهمه تصریح چشم بپوشد و شیعه را براساس روایات دوپهلو، آماج اتهامات بیاساس قرار دهد.
بنابر روایات یادشده، مفهوم احادیثی که از آورده شدن کتاب جدید توسط امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف سخن میگویند با آنچه قفاری فهمیده، تفاوت دارد.
آیتالله محمد صدر رحمة الله درباره مفهوم واقعی این روایات توضیحات زیبایی داده
1) فیدعو الناس إلی کتاب الله و سنّة نبیّه. (تفسیر عیاشی، ج2، ص57)
2) و تؤتون الحکمة فی زمانه حتّی أنّ المرئة لتقضی فی بیتها بکتاب الله و سنّة رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم. (کتاب الغیبة، ص245)
3) إنّ العلم بکتاب الله عزّوجلّ و سنّة نبیّه صلی الله علیه و آله و سلم لینبت فی قلب مهدیّنا کما ینبت الزرع علی أحسن نباته. ( کمالالدین و تمامالنعمة، ص653)
است. ایشان در اینباره مینویسد:
در نظر ابتدایی برای «کتاب جدید» چند معنا تصور میشود:
اگر امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف قرآن جدیدی بیاورد، یعنی قرآن کریم را نسخ کرده و از اسلام خارج شده و این برخلاف ادله قطعی و ضروری است. به هر حال، بیتردید امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف نه کتاب مستقل و نه حتی آیه جدیدی میآورد، چه رسد به کتابی کامل.
احتمال اول: امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف قرآن کریم را با آیات بیشتری بیاورد؛ آیاتی که پیش از ظهور شناخته شده نبودهاند.
چنین فرضی بر پذیرش روایاتی مبتنی است که براساس آنها قرآن در زمان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم دربردارنده آیاتی بوده که پس از رحلت آن حضرت از قرآن حذف شده است. اگر این فرض صحیح باشد، افزوده شدن آیات حذف شده توسط امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف نیز صحیح خواهد بود؛ زیرا او سزاوارترین کسی
است که قرآن را به وضعیت طبیعی خود میتواند برگرداند و دوباره آن را به مردم عرضه نماید. اما همچنانکه در جای خود ثابت شده، احادیثی که به وجود حذف در قرآن کریم دلالت دارند، اثباتشدنی نیستند و از اینرو، احتمال نخست نیز پذیرفتنی نخواهد بود.
احتمال دوم: امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف قرآن کریم را همراه با تقدیم و تأخیر آیات و به ترتیب نازل شده بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم عرضه مینماید؛ زیرا بیتردید قرآنی که اکنون در اختیار ماست، به ترتیب نزول نیست.
در احتمال سوم خواهد آمد که تغییر در ترتیب نزول به فرمان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم بوده است. پس چنین تغییری مشروع بوده و به تبدیل آن نیازی نیست و بلکه چنین تبدیلی با فرمان حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم مخالف خواهد بود و امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف به آن اقدام نخواهد کرد.
احتمال سوم: آن حضرت قرآن کریم را با تغییر آیات و سورهها و به همان ترتیبی که در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بوده، عرضه خواهد نمود؛ زیرا در جای خود ثابت شده که قرآن کریم در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تحت اشراف و فرمان آن حضرت به صورت خاصی ترتیب یافته است. پس قرآن کنونی بنابر ترتیب نزول تدوین نشده، ولی این تفاوت به فرمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بوده که از سر هوا سخن نمیگوید و سخنش جز آنچه بر او وحی شده نیست.
این احتمال بر این پیشفرض مبتنی است که ترتیب قرآن کریم پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تغییر یافته و امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف آن را به شکل نخست باز میگرداند. ولی دلایل کافی بر چنین مطلبی وجود ندارد و بیشک قرآن کریم به همین صورت کنونیاش به فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم چینش شده است.
بر این اساس، از آنجا که یکی از احتمالات سهگانه اثباتشدنی نیست، معنای دوم نیز پذیرفتنی نخواهد بود؛ البته حدیثی در مجامع روایی وجود دارد که احتمال دوم را تأیید میکند. شیخ مفید در ارشاد به صورت مرسل از جابر از امام باقر علیه السلام چنین روایت کرده است: «چون قائم آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم قیام کند، خیمههایی را برپا خواهد کرد و قرآن را به مردم به همان صورتی که
خداوند نازل کرده، خواهد آموخت و آن روز بر حافظان قرآن بسیار سخت خواهد بود؛ زیرا از نظر تألیف با قرآن تفاوت خواهد داشت. (1)» گویا مقصود از «علی ما أنزل الله»، بازگرداندن قرآن به ترتیب نزول است، ولی دلایلی که بر بطلان این احتمال و احتمالات دیگر دلالت دارند، قویتر از این است که با چنین حدیث مرسلی بتوان از آن دست کشید. افزون بر این، همچنانکه خواهد آمد، این حدیث را به صورت دیگری نیز میتوان فهم کرد.
تعبیر «کما أنزل الله علی محمّد» در روایت ذیل نشان میدهد که اگر روایاتی از تفاوت قرآن امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف با قرآن موجود سخن میگویند و از نظر سند معتبر باشند، به اعتماد این حدیث معتبر و مرسله جابر، تفاوت را همسو با شیوه ترتیب آیات و سوَر میتوان دانست، یعنی قرآن امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف بدون اینکه کلمهای از قرآن بکاهد یا بیفزاید، به ترتیب نزول تدوین خواهد شد. در پاسخ این سؤال که چنین تغییری مخالف فرمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مبنی بر چینش قرآن به شکل کنونی است، میتوان گفت که اقدام امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف به تغییر ترتیب آیات و سورههای قرآن، خود بهترین دلیل بر این است که فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به پیش از عصر ظهور مربوط بوده است. امام صادق علیه السلام در پرتو حدیثی مفصل میفرماید: «اگر قائم ما قیام کند و سخن گوی ما لب به سخن بگشاید سپس از نو قرآن و شرایع دین و احکام و واجبات را آن چنان که خداوند بر محمد نازل کرده است به شما بیاموزد کسانی که از شما اهل بصیرتاند در آن روز آن را به شدت انکار کنند. (2)»
1) إذا قام قائم آل محمّد صلی الله علیه و آله و سلم ضرب فساطیط لمن یعلّم الناس القرآن علی ما أنزل الله عزّوجلّ فأصعب ما یکون علی من حفظ الیوم لأنّه یخالف فیه التألیف. (بحارالأنوار، ج52، ص339)
2) و لو قام قائمنا و تکلّم متکلّمنا ثمّ استأنف بکم تعلیم القرآن و شرایع الدین و الأحکام و الفرائض کما أنزل الله علی محمّد صلی الله علیه و آله و سلم لأنکر أهل البصائر فیکم ذلک الیوم إنکاراً شدیداً. (اختیار معرفةالرجال، ج1، ص350)
کریم میانجامد. این مطلب صحیحی است که گریزی از آن نیست؛ زیرا این واقعیت نشان میدهد که بینش بشر در عصر دولت عدل جهانی عمیق و گسترده خواهد شد. آن فهم جدید از تمام فهمهای پیشین عمیقتر است و آنگاه تمام اختلافات موجود در فهم قرآن کریم و تفسیر آن از میان میرود. شاید حدیث پیشین چنین هدفی دارد و مراد از «القرآن علی ما أنزل الله» مفاهیم و معانی واقعی قرآن کریم باشد؛ مفاهیمی که به اندازه کافی در عصر پیش از ظهور روشن نبوده و شاید مقصود از تفاوت در تألیف تفاوت شیوه جدید تفسیر امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف با فهم سنتی مرسومی باشد که در عصر پیش از ظهور رایج بوده است. (1)
قفاری در فصل جدیدی با عنوان «سیره قائم منتظر» چنین مینویسد:
أما سیرته فتحمل سمات من شریعته الجدیدة، حیث یتولی مضایقة المسلمین فی مقدساتهم ومساجدهم، فیقوم بعملیة هدم وتخریب فی الحرمین الشریفین، حیث تنص أخبارهم «أن القائم یهدم المسجد الحرام حتی یرده إلی أساسه، ومسجد الرسول صلی الله علیه و سلم إلی أساسه، ویرد البیت إلی موضعه وإقامته علی أساسه».
3) اصول مذهب الشیعة، ص1063.
روایت مورد نظر قفاری از نظر سندی ضعیف است. (1)
این روایت به دلیل ضعیف بودن علی ابن ابی حمزه ضعیف است (اختیار معرفة الرجال، ص742). البته به این مضمون روایت دیگری نیز وجود دارد که آن هم مرسل است (الکافی، ج4ص543).
بنابر این اشکال وی نیز خودبهخود مرتفع خواهد شد.پیش از آنکه عالمان شیعه از امام صادق علیه السلام درباره لزوم تخریب خانه کعبه و احداث آن بر اساس اولیهاش (مضمون حدیث) روایت نقل کنند، محدثان اهلسنت این روایات را از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم روایت کردهاند. برای نمونه، بخاری (2)و مسلم (3)در صحاح خود و شافعی (4)و بسیاری دیگر از محدثان اهلسنت حدیثی به این مضمون روایت آوردهاند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به عایشه فرمود:
... حطیم، حجر اسماعیل، جزئی از کعبه است، ولی خاندان تو به دلیل کمبود مال حلال، آن را از کعبه بیرون گذاردند و اگر نبود که خاندان تو به عهد جاهلیت نزدیکند، بنای کعبه را خراب میکردم و پایههایی را که ابراهیم خلیل علیه السلام کعبه را بر آن استوار کرد، آشکار میکردم و حطیم را داخل کعبه مینمودم و آستانه در را بر زمین قرار میدادم و اگر تا سال دیگر زنده بمانم، چنین خواهم کرد. (5)
1) عنه، عن عبد الرحمان، عن ابن أبی حمزة، عن أبی بصیر. (الغیبة للحجة، ص472)
2) صحیح بخاری، ج2، ص156.
3) صحیح مسلم، ج4، ص97.
4) مسند، ص129.
5) ... إنّ الحطیم أی الحجر من البیت إلّا أنّ قومک قصت بهم النفقة أی الحلال فأخرجوه من البیت و لولا حدثان قومک بالجاهلیّة لنقضت بناء الکعبة و أظهرت قواعد الخلیل و أدخلت الحطیم فی البیت و ألصقت العتبة علی الأرض و لئن عشت إلی قابل لأفعلن ذلک. (سیرة الحلبیة، ج1، ص288)
ابنکثیر پس از نقل مضمون یادشده مینویسد:
این حدیث به طرق متعددی در کتابهای صحاح، حسان و مسانید از عایشه روایت شده است. (1)
این روایت آنقدر مشهور بوده که عبدالله بن زبیر خانه کعبه را با استناد به آن، خراب و بازسازی کرد. سرخسی در اینباره چنین مینویسد:
تا اینکه زمان عبدالله بن زبیر شد و او این حدیث را شنیده بود، پس به آن عمل کرد و پایههایی را که ابراهیم خلیل علیه السلام کعبه را بر آن استوار کرده بود آشکار ساخت و کعبه را در برابر دیدگان مردم، بر همان پایهها بنا نهاد و حطیم را جزء کعبه قرار داد. اما پس از آنکه کشته شد، حجاج از این کار ابنزبیر ناخشنود بود، به همین دلیل آن را خراب کرد و به همان صورت عصر جاهلیت بنا نمود. (2)
این حدیث دستآویز مناسبی برای دانشمندان شیعه میتوانست باشد تا با استناد به آن، درباره طرحهای پنهانی و دسیسههای شوم اهلسنت برای تخریب خانه کعبه و هدم شریعت اسلام داستانسرایی کنند؛ همچنانکه قفاری با استناد به احادیث مشابه نسبت به شیعه چنین کرده است. اما تقوا و انصاف دانشمندان شیعی آنها را از این قضاوتهای عجولانه و ناعادلانه بر حذر میدارد. توقع این است که برادران اهلسنت ما نیز در مواجهه با احادیث مشابه چنین کنند و منبع و سند را در تفسیر روایات دخالت ندهند.
در حقیقت، همچنانکه محدثان اهلسنت روایت کردهاند، تخریب خانه کعبه و احداث آن به شکل اولیهاش از آرزوهایی بوده که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به اجرای آن موفق نشد، ولی نواده گرامی آن حضرت، مهدی موعود عجل الله تعال فرجه الشریف این آرزو را عملی خواهد ساخت
و تخریب این خانه، نه به هدف هدم نمادهای اسلامی، بلکه برای عملی کردن خواسته قلبی پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم خواهد بود.
ادعای دیگر قفاری تخریب شدن مسجد الحرام توسط امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بود، در حالی که در حدیث مورد نظر، تصریح شده بود که تخریب مسجدالحرام به هدف بنا نهادن آن بر اساس اولیهاش خواهد بود و البته با نگاه به روایات دیگر درباره اساس اولیه مسجدالحرام روشن میشود که ابراهیم خلیل علیه السلام مسجدی گستردهتر از مسجدالحرام کنونی ساخته است و امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف با هدف توسعه مسجد، آن را تخریب خواهند کرد.
حسن بن نعمان از امام صادق علیه السلام درباره قسمتی که به مسجدالحرام افزودهاند، سؤال کرد. آن حضرت فرمود:
ابراهیم و اسماعیل علیهما السلام حد مسجدالحرام را میان صفا و مروه قرار دادند. (1)
احادیث دیگری نشان میدهد که ادعای جعل این احادیث توسط عالمان شیعه به هدف انهدام بنیان شریعت، بیاساس و ساخته و پرداخته ذهن مشوش قفاری است. این احادیث در کنار تخریب خانه کعبه و مسجدالنبی از تخریب مسجد کوفه نیز سخن میگویند؛ با این توضیح که مسجد کوفه بیش از آنکه اهلسنت به آن توجه نمایند، مورد تکریم و بزرگداشت شیعیان است و از اینرو، نمادی شیعی محسوب میشود. با وجود این، اگر شیعیان این روایات را به انگیزه دشمنی با شریعت اسلام جعل کرده باشند، طبیعتاً نباید تخریب مسجد کوفه را به این احادیث اضافه نمایند و از آنجا که احادیث مورد نظر در کنار مسجدالحرام و مسجدالنبی از
1) إنّ إبراهیم و إسماعیل حدّا المسجدالحرام ما بین الصفا و المروة. (الکافی، ج4، ص209)
تخریب مسجد کوفه نیز سخن گفتهاند و بلکه تعدادی از احادیث به شکل مستقل تنها به مسئله تخریب مسجد کوفه توسط امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف اشاره کردهاند، میتوان دریافت تحلیل قفاری از ساختگی بودن این احادیث بیاساس است.
امام صادق علیه السلام در اینباره میفرماید:
چون قائم علیه السلام قیام کند، بیتالحرام را براساس سابقش باز خواهد گرداند و مسجدالنبی و مسجد کوفه را نیز چنین خواهد کرد. (1)
اصبغ بن نباته در روایتی دیگر میگوید: چون امام علی علیه السلام به مسجد کوفه
رسید، فرمود:
وای بر کسی که تو را ویران کرد! وای بر کسی که اسباب ویرانی تو را مهیا نمود! وای بر کسی که تو را با گل پخته بنا نهاد و قبله نوح علیه السلام را تغییر داد! و خوشا به حال کسی که شاهد تخریب تو توسط قائم خاندان من باشد! آنها بهترین امت همراه با نیکان خاندان عترتند. (2)
امام باقر علیه السلام میفرماید:
چون قائم علیه السلام قیام کند، داخل کوفه شده، دستور تخریب مساجد چهارگانه را صادر خواهد کرد تا اینکه به صورت آغازین آن برگردد. (3)
البته به گواهی روایاتی دیگر، این تخریب نیز برای توسعه است؛ امام
صادق علیه السلام فرمود:
امام علی علیه السلام نزد در مسجد کوفه میایستادند و تیری پرتاب میکرد و آن
تیر در محل تمارین (خرمافروشان) فرود میآمد و میفرمود: آنجا نیز
1) إنّ القائم ردّ البیتالحرام إلی أساسه و مسجد الرسول إلی أساسه و مسجد الکوفة إلی أساسه. (الکافی، ج4، ص543)
2) ویلٌ لمن هدمک و ویلٌ لمن سهّل هدمک و ویلٌ لبانیک بالمطبوخ المغیّر قبلة نوح طوبی لمن شهد هدمک مع قائم أهل بیتی أولئک خیار الاُمّة مع أبرار العترة. (الغیبة للحجة، ص473)
3) إذا قام القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف دخل الکوفة و أمر بهدم المساجد الأربعة حتّی یبلغ أساسها. (الغیبة للحجة، ص475)
جزو مسجد است. (1)
قفاری در ادامه چنین مینویسد:
همراه پیامبر خدا را _ در حالی که تر و تازهاند از قبر بیرون میآورد و آن دو را لعن کرده از آنها بیزاری میجوید و به دار میکشد. سپس آنها را پایین آورده، میسوزاند و بر باد میدهد. و در حدیث دیگری چنین آمده است: اولین اقدام قائم این است که ... این دو را تر و تازه بیرون میآورد و آتش میزند و بر باد میدهد و مسجد را
خراب میکند. (2)
و به خداوند چنین نسبت میدهند و خداوند منزه است از آنچه ظالمان میگویند که وقتی پیامبرش را به معراج برد به او فرمود: و این قائم ... کسی است که قلبهای شیعیانت را از ستمگران و منکران و کافران تشفی میدهد. پس لات و عزّا
_ منظورشان دو خلیفه پیامبر خداست _ را در حالی که تازهاند بیرون میآورد
و میسوزاند. (3)
1) و کان أمیرالمؤمنین علیه السلام یقوم علی باب المسجد ثمّ یرمی بسهمة فیقع فی موضع التمارین فیقول ذلک من المسجد. (الکافی، ج3، ص492)
2) کذلک یتجه إلی قبر رسول الله صلی الله علیه و سلم وصاحبیه ویبدأ _ کما تقول أخبارهم _ «بکسر الحائط الذی علی القبر... ثم یخرجهما (یعنی صاحبی رسول الله) غضین رطبین فیلعنهما ویتبرأ منهما ویصلبهما ثم ینزلهما ویحرّقهما ثم یذریهما فی الریح». وفی روایة أخری «أول ما یبدأ به القائم... یخرج هذین رطبین غضین فیحرّقهما ویذریهما فی الریح، ویکسر المسجد».
3) نسبوا إلی الله _ سبحانه وتعالی عما یقول الظالمون _ أنه قال لنبیه _ حینما أسری به _ : «وهذا القائم... هو الذی یشفی قلوب شیعتک من الظالمین والجاحدین والکافرین، فیخرج اللات والعزی (یعنون خلیفتی رسول الله) طریین فیحرقهما».
و برخی از روایاتشان به این مطلب اشاره دارند که این کار مسلمانان را بر انگیخته میکند. روایاتشان میگوید: ... سپس کاری میکند پس چون چنین کرد، قریش میگویند: ما را به سمت این طغیانگر ببرید! پس سوگند به خدا، اگر او محمدی بود این کار را نمیکرد؛ اگر علوی بود این کار را نمیکرد؛ اگر فاطمی بود این کار را نمیکرد... . (1)
بزرگ و فخرشان مجلسی میگوید: شاید مقصود از جمله «کاری میکند» سوزاندن آن دو شیخ ملعون باشد و از اینرو از آن حضرت با عنوان طغیانگر یاد میکنند. (2)
روشن است که وعدههایی از این دست که به گفته روایاتشان منتظر آن را عملی میکند از دشمنی و کینههای نهفته در دل آنها نسبت به دین اسلام سر برمیآورد تا آنجا که فرصت تخریب حرمین شریفین و نبش آن دو قبر شریف پاک برایشان فراهم شود و از آنجا که به دلیل قدرت دولت اسلامی خود را ناتوان از انجام این عمل میبینند خود را با این آرزوها دلداری میدهند و توجیه میکنند و خشمشان نسبت به اسلام و پیشگامان آن _ که سرزمینشان را فتح کردند و سلطنتشان را از بین بردند و اسلام را درمیانشان رواج دادند _ فرو مینشانند ... پس در واقع اینها نشانگر این است که اگر آنان به قدرت و حکومت دست یافتند به دنبال انجام چه کارهایی خواهند بود. از این رو شیعیان معاصر، آرزوی فتح مکه و مدینه را در سر میپرورانند، همانطور که این سخن بر زبان آیتاللههایشان جاری شده است تا اینکه آرزوهایشان را که روایاتشان از آن پرده برمیدارد عملی نمایند و آنان مکر میورزند و خداوند نیز مکر میورزد و خداوند بهترین مکرورزان (3)
خیر الماکرین.
است. (4)1) تشیر بعض روایاتهم إلی أن هذا العمل یثیر المسلمین، حیث تقول: «... ثم یحدث حدثًا فإذا فعل ذلک قالت قریش: اخرجوا بنا إلی هذا الطاغیة، فوالله لو کان محمدیًا ما فعل، ولو کان علویًا ما فعل، ولو کان فاطمیًا ما فعل... ».
2) ال شیخهم وفخرهم المجلسی: «لعل المراد بإحداث الحدث إحراق الشیخین الملعونین فلذا یسمونه علیه السلام بالطاغیة».
3) لا یخفی أن هذه «الوعود» بصنائع المنتظر التی تطفح بها روایاتهم إنما تنم عن دخائل نفوسهم وما تکنه صدورهم من مناوأة لدین الإسلام وسعی فی الکید له حتی یتمنوا أن تتاح لهم فرصة لهدم الحرمین، ونبش القبرین الطاهرین، وحینما یحسون بعجزهم عن تحقیق ذلک لقوة الدولة الإسلامیة آنذاک یعزون أنفسهم ویعللونها، ویشفون غیظ قلوبهم علی الإسلام ورواده الذین فتحوا دیارهم، وأزالوا ملکهم، ونشروا الإسلام بینهم... بهذه الأحلام والآمال... فهی تکشف فی الحقیقة ماذا یتمنون تحقیقه لو واتتهم فرصة الحکم والتسلط. ولذلک فإن المعاصرین منهم یتمنون فتح مکة والمدینة، کما جاء علی ألسنة آیاتهم، لیحققوا أحلامهم التی أفصحت عنها أخبارهم _ کما سیأتی _ ویمکرون ویمکر الله والله
4) اصول مذهب الشیعة، ص1064.
قفاری در این قسمت به چهار روایت استناد کرده است که دو روایت نخست آن افزون بر اینکه مرسل است از کتاب غیبت سید عبدالحمید _ از علمای قرن هشتم _ است و از آنها در کتابهای پیش از این خبری نیست. روایت سوم نیز ضعیف (1)
این حدیث به دلیل مجهول بودن احمد بن بندار ضعیف است (معجم رجال الحدیث، ج2، ص64).
و روایت چهارم مرسل است. بنابر این اشکال او از اساس فرو خواهد ریخت.وی در ادامه مینویسد:
1) حدثنا محمد بن إبراهیم بن إسحاق الطالقانی قال: حدثنا محمد بن همام قال: حدثنا أحمد بن بندار قال: حدثنا أحمد بن هلال عن محمد بن أبی عمیر عن المفضل بن عمر. (عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج2، ص60)
2) ولم یکتف منتظرهم بهذا؛ بل إنه یقوم بقتل عام شامل للجنس العربی واستئصال وجوده، ولذلک فإن أخبارهم تعد العرب بملحمة علی ید غائبهم _ إذا رجع _ لا تبقی ولا تذر علی رجل أو امرأة ولا صغیر ولا کبیر بل تأخذهم جمیعًا فلا تغادر منهم أحدًا. فیروی النعمانی: «... عن الحارث بن المغیرة وذریح المحاربی قالا: قال أبو عبدالله علیه السلام: ما بقی بیننا وبین العرب إلا الذبح».
نعمانی از حارث بن مغیره و ذریح محاربی از اباعبدالله چنین حدیث میکند: «میان ما و عرب جز کشتن باقی نمانده است.»
و گویا این روایت میان شیعه و غیرشیعه فرق نمیگذارد. اما روایات دیگرشان تأکید میکند که هیچ عربی با قائم همراهی نمیکند و به همین دلیل، از آنها بر حذر میدارند و چنین میگویند: «از عرب بپرهیز! برای آنها خبری ناگوار است. حتی یک نفر از آنها با قائم خروج نخواهد کرد.» (1)
اما اعراب فراوانی در میان شیعه وجود دارند، ولی طبق روایات شیعیان، آنها امتحان میشوند و از آنها جز تعداد اندکی باقی نمیماند. (2)
النزر الیسیر.
روایات آنها میگوید: «قائم خون هفتاد قبیله عرب را میریزد...». (3)
روشن است که اختصاص این کشتارها به عرب، نشاندهنده شدت تعصبهای نژادی از سوی جعل کنندگان این احادیث است و این روایات از میزان دشمنی مؤسسان رفض با نژاد عرب، پرده برمیدارد و نشان میدهد، آنها مشتاقند با قتل اعراب، تشفی خاطر یابند و به واقع این دشمنیها نه به دلیل نژادشان، بلکه به دلیل دینی است که به آن اعتقاد (4)دارند. (5)
1) کأن روایتهم هذه لا تفرق بین من یتشیع وغیره: لکن تؤکد أخبارهم أنه لن یتشیع أحد من العرب للقائم، ولهذا تحذر منهم فتقول: «اتق العرب فإن لهم خبر سوء أما إنه لم یخرج مع القائم منهم واحد».
2) لکن فی الشیعة من العرب کثیر غیر أن أخبارهم تقول بأنهم سیمحصون فلا یبقی منهم إلا
3) تقول روایاتهم بأن القائم «یبهرج سبعین قبیلة من قبائل العرب».
4) لا یخفی أن تخصیص العرب بالقتل یدل علی تغلغل الاتجاه الشعوبی لدی واضعی هذه الروایات... وهی تبین مدی العداوة للجنس العربی لدی مؤسسی «الرفض» والرغبة فی التشفی منهم بقتلهم، وذلک _ فی حقیقة الأمر _ لا یعود لجنسیتهم بل للدین الذی یحملونه.
5) اصول مذهب الشیعة، ص1065.
در این بخش قفاری به سه روایت که مضمونشان برخوردهای تند امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف با عرب است استناد کرده است که از میان آنها تنها روایت نخست سند معتبری دارد؛ (1)اما در این روایت نامی از امام مهدی برده نشده است و ارتباط دادن آن با امام مهدی فاقد دلیل است. روایات دوم (2)
این روایت به دلیل مجهول بودن موسی الابار ضعیف است (رجال طوسی، ص314).
و سوم (3)این روایت به دلیل ضعیف بودن علی بن ابیحمزه ضعیف است (اختیار معرفه الرجال، ج2، ص742).
که با امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ارتباطی صریح دارند از نظر سندی ضعیف و غیر قابل اعتمادند.ای کاش قفاری پیش از داستانسرایی درباره دشمنی فارسیزبانان با عربزبانان، اندکی به منابع اهلسنت مراجعه میکرد تا عجولانه این احادیث را ساخته و پرداخته شیعیان فارسیزبان نمیخواند، به نزاعهای نژادی و قومیتی دامن نمیزد و ناخواسته و ناآگاهانه آب در آسیاب دشمن نمیریخت؛ زیرا این مضمون در منابع معتبر اهلسنت نیز وجود دارد. برخی از روایات یادشده بدین قرار است:
بخاری، بزرگترین محدث اهلسنت، از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم چنین حدیث میکند:
هلاکت عرب از نشانههای نزدیکی قیامت است. (4)
آن حضرت در حدیث دیگری میفرماید:
1) احمد بن محمد بن سعید (ثقه: رجال نجاشی، ص94)، قال: حدثنا محمد بن المفضل بن إبراهیم (ثقه: رجال نجاشی، ص340)، قال: حدثنی محمد بن عبدالله بن زرارة (ثقه: معجم رجال الحدیث، ج17، ص253) عن الحارث بن المغیرة (ثقه: رجال نجاشی، ص138) و ذریح المحاربی.
2) عنه، عن علی بن أسباط، عن أبیه أسباط بن سالم، عن موسی الابار. (الغیبة للحجة، ص476)
3) عنه، عن عبد الرحمن بن أبیهاشم، عن علی بن أبی حمزة، عن أبی بصیر. (الغیبة للحجة، ص475)
4) إنّ من إقتراب الساعة هلاک العرب. (تاریخ کبیر، ج4، ص345)
میان رکن و مقام برای مردی بیعت گرفته میشود و کسی جز اهل خانه کعبه حرمت آن را نمیشکند. پس چون حرمت آن را شکستند، از دلیل هلاکت عرب نپرس. (1)
البته در این احادیث از امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف، چگونگی هلاکت عرب و شخص یا اشخاصی که عرب به دست آنان هلاک میشود، سخنی به میان نیامده است. اما میان این احادیث و روایات شیعه در مورد اصل نابودی و کشته شدن جمعیت چشمگیری از عرب در آخرالزمان اشتراک نظر وجود دارد. اگر وجود چنین مضمونی در روایات شیعه، از دشمنی شیعیان عجم با نژاد عرب ناشی شود، پس چرا این مضمون را دانشمندان اهلسنت نیز روایت کردهاند؟ آیا آنان نیز با جنس عرب دشمنی دارند و تعصبهای قومی و نژادی دامن آنها را نیز گرفته، یا اینکه مشکل در گونه تفکر قفاری و دیدگاههای لجوجانه و متعصبانه اوست؟ منصفان خود قضاوت کنند!
خدا را شکر که در تعریف و بزرگداشت اهل فارس احادیث فراوانی در منابع اهلسنت وجود دارد:
اگر دین به ستاره ثریا آویخته باشد، مردانی از فارس آن را به دست
خواهند آورد. (2)
اگر علم در ستاره ثریا باشد، مردانی از فارس آن را به دست خواهند آورد. (3)
اگر ایمان در ستاره ثریا باشد، مردانی از سرزمین این (سلمان فارسی) آن را به دست خواهند آورد. (4)
عالمان شیعه این احادیث را روایت نکردهاند و بخاریها، مسلمها، ترمذیها و
1) یبایع الرجل بین الرکن و المقام و لن یستحلّ البیت إلّا أهله فإذا استحلوه فلا تسأل عن هلکة العرب. (مسند احمد، ج2، ص312)
2) لوکان الدین معلّقاً بالثریّا لتناوله ناس من أبناء فارس. (المصنف لابن ابیشیبة، ج7، ص593)
3) لوکان العلم بالثریّا لتناوله اُناس من أبناء فارس. (مسند احمد، ج2، ص420)
4) لوکان الإیمان عند الثریّا لناله رجال من هؤلاء. (صحیح بخاری، ج6، ص63؛ صحیح مسلم، ج7، ص191)
احمد بن حنبلها آنها را نوشتهاند، وگرنه قفاری مدعی میشد شیعیان فارسیزبان میخواهند علم و دین و ایمان را به انحصار خود درآورند و دیگران را از آن منع نمایند.
ثانیاً اگر حدیثی از همراهی نکردن اعراب با امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف سخن گفته، در احادیث متعدد دیگری به صراحت این مطلب نفی شده است. ای کاش قفاری و همکارانش برای نشان دادن حسن ظن خود دستکم به یکی از این احادیث
اشاره میکردند.
کتاب دلائلالامامة به سند متصل از انس بن مالک روایت میکند:
روزی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر ما وارد شد و چون علی را دید، دست خود را بر شانه او قرار داده، فرمود: ای علی، اگر از عمر دنیا جز یک روز باقی نمانده باشد، خداوند آن روز را آنقدر طولانی میکند تا اینکه مردی از خاندان تو به حکومت برسد که به او مهدی گفته میشود. او به سوی خداوند بلندمرتبه هدایت میکند و عرب به وسیله او هدایت مییابد؛ همچنان که تو کافران و مشرکان را از گمراهی هدایت کردی. (1)
شیخ مفید نیز به سند متصل خود از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم چنین حدیث میکند:
ندادهندهای هنگام خروج قائم از آسمان ندا میدهد که ای مردم، فرصت ستمگران به پایان رسید و بهترین افراد امت محمد صلی الله علیه و آله و سلم به حکومت رسید. پس بشتابید به سوی مکه! در این هنگام نجبا از مصر، ابدال از شام و گروهها از عراق که راهبان شب و شیران روزند و قلبهاشان گویا پارهای آهن است، به سوی او روانه میشوند و میان رکن و مقام با او بیعت میکنند. (2)
1) یا علیّ! لولم یبق من الدنیا إلّا یوم واحد لطوّل الله ذلک الیوم حتّی یملک رجل من عترتک یقال له المهدیّ یهدی إلی الله عزّوجلّ و یهتدی به العرب کما هدیت أنت الکفّار و المشرکین من الضلالة. (دلائل الامامة، ص469)
2) إذا کان عند خروج القائم ینادی مناد من السماء أیّها الناس قطع عنکم مدّة الجبّارین و ولیالأمر خیر اُمّة محمّد صلی الله علیه و آله و سلم فالحقوا بمکّة فیخرج النجباء من مصر و الأبدال من الشام و عصائب العراق رهبان باللیل لیوث بالنهار کان قلوبهم زبر الحدید فیبایعونه بین الرکن و المقام. (الاختصاص، ص208)
فضل بن شاذان به سند خود از امام باقر علیه السلام چنین روایت میکند:
سیصد و اندی نفر به تعداد اهل بدر میان رکن و مقام با قائم بیعت میکنند و در میان آنان نجیبان اهل مصر و ابدال اهل شام و اخیار اهل عراق وجود دارند و او به اندازهای که خداوند بخواهد، خواهد ماند. (1)
محمد بن سوید میگوید:
من و فطر بن خلیفه بر امام صادق علیه السلام وارد شدیم. آن حضرت برای ما خرما آورد و ما از آن میل کردیم و حضرت با دست خود از آن به فطر میداد. آنگاه فرمود: «آنچه از ابیطفیل _ رحمت خدا بر او باد _ درباره ابدال برای من حدیث کردی چه بود؟» فطر عرض کرد: از ابوطفیل شنیدم که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: ابدال از شام و نجبا از کوفهاند. خداوند آنها را برای بدترین روز دشمنان ما گرد خواهد آورد. امام صادق علیه السلام فرمود: خداوند شما را رحمت کند! بلا نخست بر ما وارد میشود، سپس بر شما، و آسانی ابتدا به ما رو میآورد و سپس به شما. خدای رحمت کند کسی را که ما را محبوب مردم قرار دهد و مبغوض آنها نگرداند! (2)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در وصف اهل یمن میفرماید:
مردم سرزمین یمن قلبهای رقیق و ایمانهای استوار دارند. منصور که با
1) یبایع القائم بین الرکن و المقام ثلاث مئة و نیف عدّة أهل بدر فیهم النجباء من أهل مصر و الأبدال من أهل الشام و الخیار من أهل العراق فیقیم ما شاء الله أن یقیم. (الغیبة للحجة، ص476)
2) مُحَمَّدِ بْنِ سُوَیْدٍ الْأَشْعَرِیِّ قَالَ: دَخَلْتُ أَنَا وَ فِطْرُ بْنُ خَلِیفَةَ عَلَی جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ علیهما السلام فَقَرَّبَ إِلَیْنَا تَمْراً فَأَکَلْنَا وَ جَعَلَ یُنَاوِلُ فِطْراً مِنْهُ، ثُمَّ قَالَ لَهُ: کَیْفَ الْحَدِیثُ الَّذِی حَدَّثْتَنِی عَنْ أَبِی الطُّفَیْلِ رَحِمَهُ اللهُ فِی الْأَبْدَالِ؟ فَقَالَ: فِطْرٌ سَمِعْتُ أَبَا الطُّفَیْلِ یَقُولُ: سَمِعْتُ عَلِیّاً أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام یَقُولُ الْأَبْدَالُ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ وَ النُّجَبَاءُ مِنْ أَهْلِ الْکُوفَةِ یَجْمَعُهُمُ اللهُ لِشَرِّ یَوْمٍ لِعَدُوِّنَا. فَقَالَ جَعْفَرٌ الصَّادِقُ علیه السلام: رَحِمَکُمُ اللهُ بِنَا یُبْدَأُ الْبَلَاءُ ثُمَّ بِکُمْ وَ بِنَا یُبْدَأُ الرَّخَاءُ ثُمَّ بِکُمْ رَحِمَ اللهُ مَنْ حَبَّبَنَا إِلَی النَّاسِ وَ لَمْ یُکَرِّهْنَا إِلَیْهِمْ. (الامالی للمفید، ص30)
هفتاد هزار نفر قیام میکند و جانشین من و جانشین وصی مرا یاری میدهد از آنهاست. (1)
آنچه گذشت، پارهای از روایاتی است که دانشمندان بزرگ شیعه همچون فضل بن شاذان، شیخ مفید، شیخ طوسی و شیخ نعمانی آن را در کتابهای خود ثبت کردهاند؛ روایاتی که از حضور عرب در جمع یاران امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف و بلکه در جمع 313 یار ویژه آن حضرت که وزیران و امیرانند، گزارش میدهد. ای کاش قفاری متعصبانه و جانبدارانه به گزینش روایات نمیپرداخت و در کنار احادیثی که ذکر میکرد، دستکم به یک نمونه از این احادیث نیز اشاره میکرد.
درباره روایات مورد اشاره قفاری باید گفت محققان نیک میدانند طبق ضوابط علمی، با توجه به کثرت روایاتی که از حضور عرب در جمع یاران و همراهان امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف سخن میگویند، تنها حدیثی که بر حاضر نبودن حتی یک نفر از عرب در جمع سپاهیان حضرت دلالت دارد، به دلیل تعارض با مجموعهای از احادیث، معتبر نیست. اگر روایات دیگر از درگیری، شدت و صلابت امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف با نژاد عرب سخن میگوید، منظور تمام اعراب نیست؛ بلکه اعرابی است که پس از آشکار شدن حقیقت، معاندانه و مغرضانه آن را انکار کنند و در برابر خواستههای الهی آن حضرت، سر تسلیم فرود نیاورند و در امر حکومت جهانی عدالتمحور و فضیلتگستر حضرت اخلال ایجاد نمایند، همچنان که امام صادق علیه السلام میفرماید:
وای بر طغیانگران عرب از امری که نزدیک شده است! (2)
البته روشن است که با وجود این معیار، میان اعراب و غیراعراب تفاوتی وجود
نخواهد داشت و هرکس بخواهد طغیانگری کند و سدّ مسیر حرکت آن حضرت گردد، چه عرب باشد و چه عجم، با عکسالعمل شدید آن حضرت مواجه خواهد شد و هرکس، چه عرب و چه عجم، به ندای خداییاش پاسخ مثبت دهد، حضرت صمیمانه از او استقبال خواهد کرد. به همین دلیل، تعدادی دیگر از روایات، در کنار جنگ امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف با اعراب، از جنگ آن حضرت با فارس نیز سخن گفتهاند. امام صادق علیه السلام در اینباره فرمود:
سیزده شهر و طایفه با قائم میجنگند و قائم نیز با آنها میجنگد: اهل مکه، اهل مدینه، اهل شام، بنیامیه، اهل بصره، اهل دست میسان، کردها، اعراب، ضبة، غنی، باهل، ازد و اهل ری. (1)
( کتاب الغیبة، ص309)
بنابراین حدیث نژاد و زبان تعیین کننده نوع رفتار امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف نیست، بلکه عکسالعمل انسانها در برابر دعوتها و روشنگریهای آن حضرت نقشآفرین و تأثیرگذار است.
قفاری پس از بیان روایاتی که به قتل اعراب توسط امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف میپردازند، مینویسد:
1) ثلاث عشرة مدینة و طائفة یحارب القائم أهلها و یحاربونه أهل مکّة و أهل المدینة و أهل الشام و بنواُمیّة و أهل البصرة و أهل دست میسان و الأکراد و الأعراب و ضبة و غنی و باهلة و أزد و أهل الری.
2) ویخصون قبیلة رسول الله صلی الله علیه و سلم: قریش التی منها صفوة أصحابه بالذکر التفصیلی لعملیات القتل التی یجریها علیها القائم، ففی الإرشاد للمفید «عن عبدالله بن المغیرة عن
أبی عبدالله علیه السلام قال: إذا قام القائم من آل محمد علیه السلام أقام خمسمائة من قریش فضرب أعناقهم، ثم أقام خمسمائة فضرب أعناقهم، ثم خمسمائة أخری حتی یفعل ذلک ست مرات. قلت: ویبلغ عدد هؤلاء هذا؟ قال: نعم منهم ومن موالیهم».
چنین روایت شده است: «چون قائم خاندان محمد صلی الله علیه و آله و سلم قیام کند، پانصد نفر از قریش را به پا داشته، گردن میزند. سپس پانصد نفر دیگر را گردن میزند و سپس پانصد نفر دیگر را و ششبار این کار را تکرار میکند. عبدالله بن مغیره میگوید:
عرض کردم آیا تعدادشان این اندازه میشود؟ حضرت فرمودند: بله از آنها
و از دوستانشان.» (1)
روایت مورد نظر قفاری مرسل است.
نهتنها عالمان شیعه، بلکه دانشمندان بزرگ اهلسنت روایات مورد نظر قفاری
را نیز آوردهاند؛ برای نمونه، ابنحماد، استاد بخاری از امام علی علیه السلام چنین
حدیث میکند:
خداوند فتنهها را توسط مردی از ما برطرف میسازد. او آنها را خوار و ذلیل میکند و با آنها جز با زبان شمشیر سخن نمیگوید. او شمشیر را هشت ماه بر دوش حمایل کرده، بسیار میکشد تا اینکه میگویند: به خدا سوگند این از فرزندان فاطمه نیست! اگر از فرزندان فاطمه بود، بر ما رحم میکرد. خداوند او را بر بنیعباس و بنیامیه مسلط میگرداند. (2)
افزون بر ابنحماد، سیوطی (1)و متقی هندی (2)این حدیث را روایت کردهاند.
ابن ابیالحدید معتزلی نیز از امام علی علیه السلام چنین روایت میکند:
به خاندان پیامبرتان نگاه کنید؛ اگر اقدامی نکردند شما نیز دست نگه دارید و اگر از شما یاری خواستند، یاریشان نمایید. بیتردید خداوند فتنه را توسط مردی از ما اهلبیت برطرف خواهد ساخت. پدرم فدای فرزند بهترین کنیزان باد! او شمشیر را هشت ماه بر دوش گذاشته، از آنها بسیار بسیار میکشد تا اینکه قریش میگوید: «اگر این از فرزندان فاطمه بود، بر ما رحم میورزید.» خداوند او را بر بنیامیه مسلط میکند تا آنها را خرد و شکسته نماید. «از رحمت خدا دور گردیده و هرکجا یافت شوند، گرفته و سخت کشته خواهند شد. درباره کسانی که پیشتر بودهاند [همین] سنت خدا [جاری بوده] است و در سنت خدا هرگز تغییری نخواهی یافت.» (3)
ابن ابیالحدید پس از نقل این روایت مینویسد:
این خطبه مستفیض و متداول است و گروهی از سیرهنویسان آن را
نقل کردهاند.
اگرچه پارهای از روایات بر کشته شدن تعدادی از قریش توسط امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف دلالت دارند، احادیث دیگر این مسئله را توضیح دادهاند که این کشتنها و کشته
1) عرفالوردی.
2) کنزالعمال، ج14، ص589.
3) فانظروا أهلبیت نبیّکم فإن لبدوا فالبدوا و إن استنصروکم فانصروهم فلیفرّجنّ الله الفتنة برجل منّا أهلالبیت بأبی ابن خیرة الإماء لایعطیهم إلّا السیف هرجاً هرجاً موضوعاً علی عاتقه ثمانیة أشهر حتّی تقول قریش لو کان هذا من ولد فاطمة لرحمنا یغریه الله بنیاُمیّة حتّی یجعلهم حطاماً و رفاتاً ملعونین أینما ثقفوا اُخذوا و قتلوا تقتیلا سنّة الله فی الذین خلوا من قبل و لن تجد لسنّة الله تبدیلاً. (شرح نهجالبلاغه، ج7، ص58)
شدنها به مؤمنان و صالحان قریش مربوط نیست، بلکه مخصوص فاجران، زنازادگان و مرتدان قریش است. شاید این تفکر عصر جاهلیت که انتسابات قومی و قبیلهای معیار ارزش و فضیلت به شمار میآید، در نهانخانه ذهن قفاری لانه کرده و همین، اعتراض ایشان به احادیث مورد نظر را برانگیخته که چرا قریش با وجود انتسابی که به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دارد، باید مجازات شود. اما ایشان باید بدانند آیاتی همچون ((تَبَّتْ یَدَا أَبِی لَهَبٍ وَتَبَّ)) (1)که آشکارا عموی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را نفرین میکند، این تفکر جاهلی را منسوخ کرد و آن را به زبالهدان تاریخ سپرد. براساس آموزههای دین اسلام، انتسابات قومی و قبیلهای مایه امتیاز نیست و تنها تقوا به آدمی عزت و کرامت میبخشد: ((إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللهِ أَتْقَاکُمْ)). (2)
پارهای از احادیث که به کشته شدن برخی از قریش توسط امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف اشاره دارند، بدین قرارند:
امام علی علیه السلام فرمود:
پدرم فدای فرزند بهترین کنیزان باد! [او ] آنها را خوار میسازد و جام شرنگ به آنها مینوشاند و به آنان جز شمشیر مرگآفرین نخواهد داد. در این هنگام فاجران قریش آرزو میکنند که ای کاش دنیا و آنچه در آن است، از ایشان بود و آن را میدادند تا گناهانشان بخشوده شود، ولی ما از آنها دست برنخواهیم داشت تا خداوند راضی شود. (3)
امام باقر علیه السلام نیز فرمود:
... سپس به سمت مدینه حرکت میکند و مردم نیز او را همراهی میکنند تا
اینکه خدای بلندمرتبه راضی شود. پس او 1500 قریشی را میکشد که همگی زنازادهاند. (1)
آن حضرت در حدیث دیگری میفرماید:
چون قائم قیام کرد و گروهی را به جهت بنیامیه به شام فرستاد، بنیامیه به روم میگریزند. رومیان به آنها میگویند: «به شما اجازه ورود نمیدهیم مگر اینکه به آیین نصرانیت بگروید» و آنها صلیب بر گردنهایشان میآویزند و وارد روم میشوند. چون رومیان با اصحاب قائم مواجه میشوند، درخواست امان و صلح میکنند. اصحاب قائم میگویند مشروط به اینکه کسانی را از ما که نزد شمایند به ما برگردانید و آنها چنین میکنند و این همان کلام خداوند است که میفرماید: «مگریزید و به سوی آنچه در آن متنعم بودید و [به سوی] سراهایتان بازگردید! باشد که مورد پرسش قرار گیرید.» قائم از آنها درباره گنجها پرسش میکند، در حالی که او به آن داناتر است. پس آنها میگویند: «ای وای بر ما که ما واقعاً ستمگر بودیم! سخنشان پیوسته همین بود تا آنان را درو شده بیجان گردانیدیم» با شمشیر. (2)
این روایات تصریح کردهاند که فاجران، زنازادگان و مرتدان از قریش، مشمول شدت و صلابت مهدوی قرار میگیرند و حاشا که آن امام معصوم متعرض افراد بیگناه شود.
1) ... یسیر إلی المدنیة فیسیر الناس حتّی یرضی الله عزّوجلّ فیقتل ألفاً و خمس مئة قریشاً لیس فیهم إلّا فرخ زنیّة. (دلائل الامامة، ص455)
2) إذا قام القائم و بعث إلی بنیاُمیّة بالشام فهربوا إلی الروم فیقول لهم الروم لا ندخلنّکم حتّی تتنصّروا فیعلّقون فی أعناقهم الصلبان فیدخلونهم فإذا نزل بحضرتهم أصحاب القائم طلبوا الأمان و الصلح فیقول أصحاب القائم لانفعل حتّی تدفعوا إلینا من قبلکم منّا قال فیدفعونهم إلیهم فذلک قوله: (لَا تَرْکُضُوا وَارْجِعُوا إِلَی مَا أُتْرِفْتُمْ فِیهِ وَمَسَاکِنِکُمْ لَعَلَّکُمْ تُسْأَلُونَ( قال: یسألهم عن الکنوز و هو أعلم بها قال فیقولون (یَا وَیْلَنَا إِنَّا کُنَّا ظَالِمِینَ فَمَا زَالَتْ تِلْکَ دَعْوَاهُمْ حَتَّی جَعَلْنَاهُمْ حَصِیداً خَامِدِینَ( بالسیف. (الکافی، ج8، ص52)
نویسنده در ادامه میگوید:
در حالی که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید: «به خدا سوگند اگر فاطمه دختر محمد دزدی کند، دستش را قطع میکنم.» پس چگونه آن حضرت بر عایشه ترحم کرد، با اینکه خداوند میفرماید ((وَلاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللهِ إِن کُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللهِ)). پس آن حضرت بر عایشه حد را جاری نساخت، ولی قائمشان _ آنچنانکه شیعه میپندارد _ در عصر پنداری رجعت، آنچه را برترین خلیفهها از انجامش عاجز بود، اجرا خواهد کرد و این یعنی قائم از خاتم پیامبران، کاملتر و در اجرای دین خدا از کسی که به منزله اسوه عالمیان فرستاده شده، توانمندتر است. (2)
آنچه گفته شد به صراحت در روایاتشان وجود دارد. ابنبابویه _ بزرگ آنها _ از ابوبصیر روایت میکند که اباعبدالله علیه السلام در ()
1) ( ولا تنسی روایاتهم أن تخص البیت النبوی الطاهر ببائقة من بوائق منتظرهم حیث یزعمون أن أم المؤمنین الصدیقة بنت الصدیق حبیبة رسول الله صلی الله علیه و سلم تبعث من قبرها قبل یوم القیامة، وذلک لأنها ارتکبت _ کما یفترون _ حداً فی عهد رسول الله صلی الله علیه و سلم، ولکن رسول الله لم یقم علیها الحد _ کما یزعمون _ .
2) هو الذی یقول: «وأیم الله لو أن فاطمة ابنة محمد سرقت لقطعت یدها»، وقد أخذته الرحمة بها، مع أن الله سبحانه یقول: (وَلا تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللهِ إِن کُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللهِ( فلم یقم علیها الحد ولکن قائمهم یتولی تنفیذ ما عجز أفضل الخلیقة عن تنفیذه وذلک فی عصر الرجعة المزعوم _ کما یفترون _ . وهذا یعنی أن القائم أکمل من خاتم النبیین، وأقدر علی تحقیق دین الله ممن أرسل قدوة للعالمین.
) هو ما صرحت به أخبارهم حیث روی شیخهم ابن بابویه: «... عن أبی بصیر قال: قال أبو عبدالله علیه السلام فی قوله عز وجل: (هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَی
وَدِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَلَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ( فقال: والله ما نزل تأویلها بعد ولا ینزل تأویلها حتی یخرج القائم علیه السلام ... «أی أن القائم سیحقق ما عجز عنه الأنبیاء».
تفسیر آیه ((هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَی وَدِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَلَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ)) فرمود: «به خدا سوگند تأویل این آیه هنوز نیامده است و نخواهد آمد تا اینکه قائم عجل الله تعال فرجه الشریف خروج کند.» یعنی قائم مجری چیزی است که تمام انبیا از اجرای آن ناتوان بودند.این مطلبی است که برخی از رهبران معاصر به خیال آنها بزرگشان، [خمینی] به آن تصریح کرده و همچنانکه خواهد آمد، دنیای اسلام آن را محکوم نمود. (1)
اعتقاد یادشده از این باور سرچشمه میگیرد که آنها گمان میکنند، دانش قائم چندین برابر از دانش انبیا بیشتر است تا جایی که در بحارالانوار و غیر آن چنین روایت شده است: «ابان از اباعبدالله چنین حدیث میکند: دانش 27 بخش است و تمام آنچه پیامبران آوردهاند، دو بخش از آن است. پس مردم تا امروز جز دو بخش دانش را فرا نگرفتهاند و چون قائم ما قیام کند 25 بخش دیگر آن را بیرون خواهد آورد و میان مردم منتشر خواهد کرد و دو بخش دیگر را به آن ضمیمه خواهد ساخت و تمام 27 قسمت را میان مردم منتشر خواهد (2)کرد.» (3)
اشکال یادشده را اینچنین میتوان خلاصه کرد: به باور شیعیان، رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم به اجرای برخی از اهداف خود موفق نشد و امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف به این اهداف، جامه عمل خواهد پوشاند. برای نمونه، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نتوانست بر عایشه حد خدا را
1) هذا ما صرح به بعض شیوخهم الکبار عندهم [وهو «الخمینی». ] _ فی هذا العصر _ واستنکره العالم الإسلامی _ کما سیأتی _ .
2) لک أنهم یزعمون أن ما عند القائم أضعاف ما عند الأنبیاء من العلم، حتی جاء فی بحار الأنوار وغیره «عن أبان عن أبی عبدالله قال: العلم سبعة وعشرون حرفًا فجمیع ما جاءت به الرسل حرفان، فلم یعرف الناس حتی الیوم غیر الحرفین، فإذا قام قائمنا أخرج الخمسة والعشرین حرفًا فبثها فی الناس، وضم إلیها الحرفین حتی یبثها سبعة وعشرین حرفًا».
3) اصول مذهب الشیعة، ص1069.
جاری سازد، ولی امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف این کار را میکند و یا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نتوانست دینش را بر تمام ادیان غالب سازد، ولی امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف چنین خواهد کرد. اعتقاد به کاملتر و برتر بودن امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم لازمه چنین باوری است.
قفاری در این قسمت به سه روایت استناد کرده است؛ روایت نخست _ که درباره حد خوردن عایشه است _ از نظر سندی ضعیف و غیرقابل اطمنیان است. (1)
این حدیث به دلیل اینکه محمد بن سلیمان که مشترک بین افراد متعددی است ضعیف است (رجال طوسی، ص353).
بنابر این اشکال او از این جهت نیاز به پاسخ نخواهد داشت. روایت دوم که بر غلبه اسلام بر تمامی ادیان در عصر ظهور دلالت دارد به دلیل تأیید توسط طیف وسیعی از روایات (2)به صدور آن از معصوم اطمینان حاصل میشود و نیازمند بررسی سندی نیست؛اما روایت سوم که درباره گسترش علم در زمان امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نقل شده،
ضعیف است. (3)
این حدیث به دلیل مجهول بودن موسی بن عمر ضعیف است (رجال نجاشی، ص405).
این اعتقاد که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به اجرای پارهای از اهداف خود موفق نشدند و اهداف آن حضرت پس از رحلت حضرتش، توسط شخصیتهای دیگری شکل واقعیت به خود خواهد گرفت، از مختصات شیعه نیست و در میان دانشمندان
1) حدثنا محمد بن علی ماجیلویه عن عمه محمد بن أبی القاسم عن أحمد بن أبی عبدالله عن أبیه عن محمد بن سلیمان عن داود بن النعمان عن عبدالرحیم القصیر. (علل الشرائع، ج2، ص579)
2) الکافی، ج1ص432؛ کمال الدین و تمام النعمة، ص317؛ الاحتجاج، ج1، ص382و... .
3) موسی بن عمر بن یزید الصیقل عن الحسن بن محبوب عن صالح ابن حمزة عن ابان. (مختصر بصائر الدرجات، ص117)
اهلسنت نیز وجود دارد. بنابراین اگر چنین باوری، اعتقاد به کاملتر بودن آن شخصیتها از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را معنا دهد، این اشکال به عالمان اهلسنت نیز وارد است و پاسخ آنان به این اشکال پاسخ ما نیز خواهد بود. برای نمونه، بسیاری از مفسران اهلسنت در تفسیر آیه ((هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَی وَدِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَلَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ)) (1)که قفاری بدان اشاره دارد، دیدگاهی شبیه دیدگاه دانشمندان شیعی ارائه کردهاند.
درباره زمان تحقق وعدهای که در این آیه وجود دارد، یعنی غلبه اسلام بر تمام ادیان، مفسران اهلسنت سه دیدگاه مختلف ارائه کردهاند:
وعده یادشده در زمان حیات رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم تحقق یافت. محمد بن ادریس شافعی را از طرفداران این نظریه میتوان برشمرد. (2)
وعده مورد نظر پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم شکل واقعیت به خود گرفت. جصاص، قرطبی و باقلانی (3)را از معتقدان به این دیدگاه میتوان شمرد. جصّاص در اینباره مینویسد:
این کلام خداوند «لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ» از دلایل نبوت است؛ زیرا خداوند از این واقعیت زمانی خبر داد که مسلمانان اندک، ضعیف، ترسان و مقهور بودند. ولی در عین حال این وعده به وقوع پیوست؛ زیرا در آن زمان یهودیت، نصرانیت، مجوسیت، صائبه، بتپرستان سند و غیر آن وجود داشتند، ولی از آنها امتی باقی نماند، مگر اینکه مسلمانان بر آنها پیروزی یافتند و آنها را ذلیل کردند و بر تمام یا برخی از سرزمینهایشان غلبه یافتند و به مناطق دوردست کوچشان دادند و این تحقق عملی آیه شریفهای است که خداوند در آن، به پیامبرش وعده داده که او را بر تمام ادیان غلبه دهد و میدانیم که
جز خداوند بلندمرتبه از غیب آگاه نیست و او جز پیامبرانش را از غیب آگاه نمیسازد. پس این دلیل روشنی بر صحت نبوت محمد صلی الله علیه و آله و سلم است.
اگر سؤال شود چگونه این، غلبه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر تمامی ادیان است، با اینکه غلبه مورد نظر پس از رحلت آن بزرگوار اتفاق افتاد، پاسخ این است که خداوند به پیامبرش وعده داد که دینش را بر ادیان دیگر غلبه دهد [نه رسولش را] چراکه فرمود: ((هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَی وَدِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ)) یعنی دین حق را بر تمام ادیان غالب سازد [ضمیر لیظهره به دینالحق برمیگردد نه رسول] افزون بر اینکه اگر مراد پیروز کردن رسول باشد، باز هم درست است؛ زیرا وقتی خداوند دینش و مؤمنان به آن را بر دیگر ادیان غلبه بخشید، جایز است که گفته شود پیامبرش را غالب کرد؛ همچنانکه اگر لشکری سرزمینی را بدون جنگ فتح کند، میتوان گفت: خلیفه آن سرزمین را فتح کرد، گرچه خود او در جنگ حاضر نباشد؛ زیرا لشکر به دستور او چنین کرده است. (1)
قرطبی نیز در اینباره مینویسد:
از خبرهای غیبی که جز از طریق وحی نمیتوان از آن اطلاع یافت، وعدهای است که خداوند به پیامبرش داد که دینش را بر تمام ادیان غالب میگرداند: ((هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَی وَدِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ)) و خداوند این وعده را عملی ساخت. ابوبکر هنگامی که سپاهیانش را گسیل میداشت، به آنها این وعده خداوند را گوشزد میکرد تا به پیروزی اطمینان و به ظفر یقین داشته باشند و عمر نیز چنین میکرد؛ پس همواره پیروزی از شرق و غرب و خشکی و دریا فرود میآمد. (2)
یا امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف عملی خواهد شد. مفسرانی همچون ابنعباس، مجاهد،
سدی، ابنابیحاتم رازی، سمرقندی، سمعانی، آلوسی و ابنجریر طبری (1)چنین دیدگاهی دارند.
ابولیث سمرقندی در تفسیر آیه مورد نظر مینویسد:
... و ابنعباس گفته است: «لیظهره علی الدین کلّه» یعنی پس از نزول عیسی علیه السلام کسی باقی نمیماند، مگر اینکه به دین اسلام میگرود. (2)
ابن ابیحاتم رازی مینویسد:
وجه سوم در تفسیر این آیه، این است که روایت کرد مرا علی بن حسین از مقدمی از معمر از لیث که مجاهد در تفسیر «لیظهره علی الدین کلّه» گفت: این نخواهد بود، مگر اینکه هیچ یهودی و نصرانی و صاحب دینی جز دین اسلام باقی نماند و گوسفند از گرگ، گاو از شیر، انسان از مار، در امان باشد و موشی انبان نجود و تا اینکه جزیه برداشته شود؛ صلیب شکسته گردد و خوک کشته شود و این معنای «لیظهره علی الدین کلّه» است. (3)
سمعانی نیز در تفسیر آیه مورد نظر چنین مینویسد:
مفسران گفتهاند: این هنگام نزول عیسی بن مریم علیه السلام رخ میدهد و کسی در زمین باقی نمیماند، مگر اینکه مسلمان میشود. (4)
آلوسی نیز پس از طرح دو احتمال درباره مرجع ضمیر «لیظهره» (رسول و دین الحق) مینویسد:
اکثر مفسران احتمال دوم را پذیرفتهاند و گفتهاند: این غلبه هنگام نزول عیسی علیه السلام رخ خواهد داد و در آن زمان دین دیگری بهجز دین اسلام باقی نخواهد ماند. (5)
ابنجوزی پس از طرح احتمال رجوع ضمیر «لیظهره» به «دین الحق» مینویسد:
طبق این احتمال در تفسیر این آیه دو نظر وجود دارد: اول اینکه خداوند اسلام را بر دیگر ادیان غلبه دهد. اما در چه زمانی؟ در اینباره دو دیدگاه وجود دارد: 1. این هنگام نزول عیسی علیه السلام است که تمام انسانها از او پیروی میکنند و تمام ملتها به یک ملت مبدل میشوند و همگی به اسلام میگروند یا جزیه میدهند. این نظر ابوهریره و ضحاک است. 2. این وعده هنگام خروج مهدی عملی خواهد شد. سدی این نظر را اختیار کرده است. (1)
از آنچه گذشت، روشن شد که به اعتقاد بسیاری از مفسران اهلسنت، وعدهای که در آیه شریفه ((هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَی وَدِینِ الْحَقِّ لِیظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ)) به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم داده شد، در زمان آن حضرت عملی نشده است. از میان این بسیار، اکثر بر این عقیدهاند که وعده یادشده در آخرالزمان و در عصر حضرت عیسی علیه السلام تحقق خواهد یافت و این دیدگاه به هر دو صورت آن با دیدگاه شیعه در اصل اینکه این مهم توسط شخصیت یا شخصیتهایی غیر از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم عملی خواهد شد، اشتراک نظر دارد. اگر لازمه این دیدگاه نقص در وجود مقدس پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و کامل و برتر بودن شخصیت مجریان این وعده الهی از شخصیت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم باشد، اهلسنت نیز به این اشکال مبتلا هستند. با وجود این، تنها دیدگاه شیعه را منعکس کردن و به آن خرده گرفتن و چشم از دیدگاه مشابه اهلسنت بستن، جز خروج از مسیر انصاف در داوری چیز دیگری نیست. و ای کاش قفاری اندکی از آن همه وقتی را که صرف خرده گرفتن بر دیدگاه دانشمندان شیعی کرده، به مطالعه منابع اهلسنت اختصاص میداد و اگر چنین میکرد، نه عِرض خود میبرد و نه زحمت ما میداشت.
گذشته از پاسخ نقضی یادشده، پاسخ حلّی این اشکال چنین خواهد بود که برقرار
1) زادالمسیر، ج3، ص290.
کردن تلازم میان تحقق وعده غلبه اسلام بر دیگر ادیان در عصر ظهور امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف و کاملتر بودن آن حضرت از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بیاساس و بیمبنای منطقی است؛ زیرا گاهی شخصیتهایی بلندمرتبه، ایدههایی بزرگ ابداع میکنند و زمینهها و بسترهای آن را تا حد ممکن فراهم مینمایند اما ایجاد تمامی شرایط لازم برای تحقق آن ایده نیازمند گذر زمان است تا جوامع انسانی در کشاکش حوادث و رویدادهای تلخ و شیرین ارتقا یابند و انسانها به بلوغ و رشد مطلوب برسند و پس از فراهم شدن زمینههای لازم، شخصیت بزرگ دیگری که به عظمت ابداع کننده آن ایده نیست، مدیریت جامعه را به عهده میگیرد و جامعه را به سوی آرمان مورد نظر هدایت میکند. پس اینگونه نیست که همیشه شخصیتهای بلندمرتبه، به اجرای تمامی اهداف خود موفق شوند. این واقعیت را نباید فراموش کرد که لزوماً همواره زمینههای وضعیت مطلوب برای رادمردان الهی مهیا نبوده و گاه بخش وسیعی از عواملی که برای تحقق یک ایده لازم میآید، از محدوده قدرت آنها خارج بوده است. از اینرو، عملی نشدن پارهای از آرمانهای مردان بزرگ را نمیتوان دلیل نقص آنان گرفت و از آنسو، عملی شدن آن آرمانها توسط دیگران را به معنای کاملتر بودن آن دیگران نمیتوان پنداشت. برای نمونه، همه دانشمندان اهلسنت، بهجز انگشتشماری، بر این عقیدهاند که مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف در آخرالزمان خروج خواهد کرد و جهان را پس از آنکه از ظلم و ستم آکنده شده، از عدل و داد سرشار خواهد کرد. بیگمان، گسترش عدالت در سرتاسر گیتی از آرمانهایی است که تمامی انبیا و از جمله رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم آن را تعقیب کردهاند و در مسیر تحقق آن به اندازه توان کوشیدهاند، ولی به دلیل فقدان زمینههای لازم به این مهم دست نیافتهاند. حال آیا میتوان با استناد به این باور، اعتقاد برتری مهدی موعود علیه السلام بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را به اهلسنت نسبت داد؟
گسترش قلمرو سرزمینهای اسلامی نمونه دیگر در عصر خلفاست که اهلسنت
برای فرار از بدعت و غیرمشروع بودن اقدام خلفا باید آن را از آرمانهای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بدانند؛ آرمانی که آن حضرت فرصت عملی ساختن آن را پیدا نکرد و توسط خلفا شکل واقعیت به خود گرفت. حال آیا با استناد به این مطلب میتوان چنین وانمود کرد که به باور اهلسنت، خلفا برتر و کاملتر از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هستند؛ زیرا آنچه را پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نتوانست انجام دهد، عملی ساختند. بیتردید پاسخ منفی است. بنابراین، چیره شدن دین اسلام به دست امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف بر همه ادیان و اجرای همه حدود الهی و...، به رغم اینکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به اجرای آنها موفق نشدند، برتری امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف را نشان نمیدهد.
درباره حدیث «العلم سبعة و عشرون حرفاً...» باید گفت که این روایت، به دو صورت متفاوت معنا میشود: اول اینکه همه دانش انبیا، دو قسمت از 27 قسمت مجموعه دانش بوده و دوم اینکه تمام دانش انبیا برای بشر، دو بخش از 27 بخش دانش بوده است. بنابر معنای دوم، حدیث مورد نظر درصدد بیان میزان دانش انبیا نیست و همچنانکه در اینباره چیزی را ثابت نمیکند، چیزی را هم نفی نمیسازد، بلکه تنها ناظر به این است که انبیا دو قسمت از 27 قسمت دانش را برای بشر به ارمغان آوردند. بنابراین، ممکن است انبیا مجموعه دانشها را در اختیار داشته باشند، اما به دلیل فقدان بلوغ فکری بشر، تنها به عرضه اندکی از آن بسنده کرده باشند. وجود جمله «فجمیع ما جاءت به الرسل» احتمال دوم را تأیید میکند. این جمله نشان میدهد که آنچه انبیا آوردهاند و به بشر عرضه کردهاند، دو بخش از آن است، نه آنچه انبیا میدانستهاند. جمله بعد یعنی «فلم یعرف الناس حتّی الیوم غیر الحرفین» قرینه مناسبی است که نشان میدهد جمله قبل در مقام بیان میزان دانش انبیا نیست، بلکه علومی را بیان میکند که انبیا بر بشر عرضه نمودهاند؛ یعنی چون انبیا دو قسمت از 27 قسمت علم را برای بشر به ارمغان آوردهاند، پس مردم از غیر این
دو قسمت آگاهی نداشتهاند. دستکم احتمال دوم نیز در معنای حدیث میرود. بنابراین، خردهگیری قفاری نسنجیده است.
قفاری در ادامه چنین مینویسد:
و گاه روایاتشان اهلسنت را نواصب مینامد و میگوید: «چون قائم قیام کرد تمام ناصبیها را بر آن حضرت عرضه میکنند، پس اگر (2)به اسلام که همان ولایت است،
1) وعملیة الاجتیاح الدموی الرهیب التی تحلم بها الشیعة الاثنا عشریة علی ید مهدیهم تکاد تتناول کل الفئات والأجناس البشریة باستثناء طائفتهم، حیث یخرج قائمهم «موتوراً غضبان أسفاً... یجرد السیف علی عاتقه» ویبدأ القتل، فیحصد أهل السنة الذین تلقبهم أخبار الشیعة _ أحیاناً _ بالمرجئة حتی قال إمامهم: «ویح هذه المرجئة، إلی من یلجؤون غداً إذا قام قائمنا» ولم یستثن من ذلک إلا من تاب، أی دخل بمذهبهم فقال: «من تاب تاب الله علیه، ومن أسر نفاقًا فلا یبعد الله غیره، ومن أظهر شیئًا أحرق الله دمه. ثم قال: یذبحهم والذی نفسی بیده کما یذبح القصاب شاته _ وأومأ بیده إلی حلقه _ ».
2) تسمیهم أحیانًا بالنواصب وتقول: «فإذا قام القائم عرضوا کل ناصب علیه فإن أقر بالإسلام وهی الولایة وإلا ضربت عنقه أو أقر بالجزیة فأداها کما یؤدی أهل الذمة».
اقرار کرد و الّا گردن زده میشود یا اینکه جزیه را بپذیرد و آن را مانند اهل ذمّه بپردازد.
لیکن براساس برخی از روایاتشان از آنها جزیه قبول نمیشود آنچنانکه از اهل ذمه پذیرفته میشود. از امامشان درباره وضعیت اهل ذمه در دولت قائم سؤال شد او گفت: «با آنان صلح میشود آنچنانکه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم با آنان صلح کرد، آنان با دست خود در حالی که کوچک میشوند جزیه میدهند.» (1)
در مورد سایر انسانها که رافضی نیستند، چنین گفته است: «مخالفان ما در دولت ما بهرهای ندارند. خداوند خون آنها را هنگام قیام قائم ما بر ما حلال کرده است» تا جایی که قائمشان شیعیان زیدی را که اهل غلو نباشند، تعقیب کرده، میکشد. روایاتشان در اینباره چنین میگوید: «چون قائم قیام کند به کوفه میرود. ده هزار و اندی نفر از کسانی که به نام بتریه معروفند، سلاح بهدست از آنجا خارج میشوند و میگویند از همان راهی که آمدهای بازگرد، ما به فرزندان فاطمه نیازی نداریم. پس او شمشیر میکشد و همه آنها را میکشد» بلکه او بیگناهان را نیز میکشد. روایاتشان میگوید: «چون قائم خروج کرد، فرزندان قاتلین حسین را به خاطر رفتار پدرانشان میکشد» و همچنین قائمشان «کاری جز کشتن ندارد و کسی را باقی نمیگذارد» و «از کسی درخواست توبه نمیکند». (2)
1) کن بعض روایاتهم تقول بأن الجزیة لا تقبل منهم کما تقبل من أهل الذمة، فقد سئل إمامهم عن وضع أهل الذمة فی دولة القائم فقال: «یسالمهم کما سالمهم رسول الله صلی الله علیه و سلم ویؤدون الجزیة عن ید وهم صاغرون».
2) ما غیرهم من المخالفین للرافضة فقال فیه: «ما لمن خالفنا فی دولتنا من نصیب، إن الله قد أحل لنا دماءهم عند قیام قائمنا». حتی إن قائمنا یتتبع الشیعة الزیدیة غیر الغلاة، فیقتلهم. تقول أخبارهم: «إذا قام القائم علیه السلام سار إلی الکوفة فیخرج منها بضعة عشر آلاف أنفس _ کذا _ یدعون البتریة علیهم السلاح فیقولون له: ارجع من حیث جئت فلا حاجة لنا فی بنی فاطمة فیضع فیهم السیف حتی یأتی علی آخرهم» ... بل إنه یقتل من لا ذنب له. تقول روایاتهم: «إذا خرج القائم قتل ذراری قتلة الحسین بفعل آبائها». وهکذا فإن قائمهم «لیس شأنه إلا القتل لا یستبقی أحدًا» «ولا یستتیب أحدًا».
و پارهای از روایاتشان خونریزی او _ البته از غیر طایفۀ خودش _ را اینچنین به تصویر کشیده است: «اگر مردم میدانستند وقتی قائم خروج کرد چه میکند، بیشترشان دوست داشتند او را نبینند از بس که مردم را میکشد... تا آنجا که بسیاری از مردم میگویند این از خاندان محمد نیست، اگر از خاندان محمد بود رحم میورزید.» طبق این احادیث قائم از شیوۀ رحمت و عدالتی که اهلبیت بدان معروفند، خارج (1)میشود. (2)
قفاری در این قسمت به روایات متعددی استناد کرده است و گرچه اصل مسئله برخورد قاطعانه و با صلابت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف با دشمنان آن حضرت و جنگهایی که ایشان با دشمنان خدا خواهند داشت، در روایات متعددی گزارش شده است. از اینرو این مطلب اثباتپذیر است؛ لیکن جزئیات این مسئله که در همه روایات از آن یاد نشده، نیازمند بررسی است و تا دلیل معتبری نتوان بر آن اقامه کرد نمیتوان نسبت به آن ادعای قاطعانهای داشت. بنابراین چارهای جز بررسی سند روایات مورد نظر قفاری نداریم.
روایت نخست _ که طبق آن امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف شمشیر به دوش میگیرند و... _ ضعیف است. (3)
این حدیث به دلیل ضعیف بودن حسن بن علی بن ابی حمزه (اختیار معرفة الرجال، ج2، ص827) و علی بن ابی حمزه (اختیار معرفة الرجال، ج2، ص742) ضعیف است.
روایت دوم _ که درباره مرجئه است _ نیز مانند روایت نخست1) تصور بعض روایاتهم مبلغ ما یصل إلیه من سفک دماء الناس (من غیر طائفته) حتی تقول: «لو یعلم الناس ما یصنع القائم إذا خرج لأحب أکثرهم ألا یروه مما یقتل من الناس... حتی یقول کثیر من الناس: لیس هذا من آل محمد، لو کان من آل محمد لرحم»
2) اصول مذهب الشیعة، ص72 _ 1069.
3) اخبرنا أحمد بن محمد بن سعید، قال: حدثنا أبو عبدالله یحیی بن زکریا بن شیبان، عن یونس بن کلیب، عن الحسن بن علی بن أبی حمزة، عن أبیه، عن أبی بصیر. ( کتاب الغیبة، ص319)
ضعیف است. (1)
این حدیث به دلیل مجهول بودن بشیر نبال (خلاصة الاقوال، ص79) ضعیف است. این روایت با سند دیگری در کافی (ج8، ص80) آمده که آن هم به دلیل مجهول بودن عبد الحمید واسطی (رجال طوسی، ص139) ضعیف است.
روایت مربوط به مواجهه امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف با ناصبیها سند معتبری دارد. (2)روایت بعد _ که مربوط به جزیه است و طبق آن مخالفان در دولت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نصیبی ندارند _ مرسل و غیرقابل اعتماد است. پنجمین روایت _ که درباره مواجهه امام با زیدیه است _ نیز مرسل است. روایت بعد که درباره کشته شدن اولاد قاتلان امام حسین علیه السلام است، معتبر است. (3)قفاری در ادامه به سه روایت دیگر اشاره کرده است که طبق اولین آنها امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف کاری جز کشتن ندارد (4)این روایت به دلیل ضعیف بودن حسن بن علی بن ابیحمزه (اختیار معرفة الرجال، ج2، ص827) و علی بن ابیحمزه (اختیار معرفة الرجال، ج2، ص742) ضعیف است.
و طبق روایت دوم، آن حضرت از کسی درخواست توبه نمیکند. (5)( کتاب الغیبة، ص236)
این حدیث به دلیل مجهول بودن محمد بن حسان (معجم رجال الحدیث، ج16، ص203) و ضعیف بودن محمد بن علی کوفی (اختیار معرفة الرجال، ج2، ص823) ضعیف است.
بر اساس سومین روایت نیز اگر1) اخبرنا أحمد بن محمد بن سعید بن عقدة، قال: حدثنا علی بن الحسین التیملی من کتابه فی صفر سنة أربع وسبعین ومائتین، قال: حدثنا العباس بن عامر بن رباح الثقفی، عن موسی بن بکر، عن بشیر النبال. ( کتاب الغیبة، ص293)
2) عدة من اصحابنا، عن أحمد بن محمد (ثقه: رجال نجاشی، ص82)، عن ابن محبوب (ثقه: الفهرست، ص96)، عن الأحول (ثقه: رجال نجاشی، ص325) عن سلام بن المستنیر (ثقه: معجم رجال الحدیث، ج9، ص181). (الکافی، ج8 ص227)
3) حدثنا أحمد بن زیاد بن جعفر الهمدانی رضی الله عنه (ثقه: خلاصة الاقوال، ص70) قال: حدثنا علی ابن إبراهیم (ثقه: رجال نجاشی، ص260)، عن أبیه (ثقه: معجم رجال الحدیث، ج1، ص291) عن عبدالسلام بن صالح الهروی (ثقه: رجال نجاشی، 245). (علل الشرائع، ج1، ص229)
4) أخبرنا أحمد بن محمد بن سعید بن عقدة، قال: حدثنی أحمد بن یوسف بن یعقوب أبو الحسن الجعفی من کتابه، قال: حدثنا إسماعیل بن مهران، قال: حدثنا الحسن بن علی بن أبی حمزة، عن أبیه ووهیب بن حفص، عن أبی بصیر. ( کتاب الغیبة، ص262)
5) أخبرنا علی بن الحسین، قال: حدثنی محمد بن یحیی العطار، عن محمد بن حسان الرازی، عن محمد بن علی الکوفی، عن أحمد بن محمد بن أبی نصر، عن عبدالله بن بکیر، عن أبیه، عن زرارة.
مردم میدانستند امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف چقدر از انسانها را میکشد، بیشترشان دوست داشتند آن حضرت را نبینند؛ (1)
این حدیث به مشکل حدیث پیشین مبتلاست.
اما هردو روایت یادشده ضعیف و غیرقابل اعتمادند. بر اساس آنچه گذشت، روشن شد که عمده اشکالات قفاری مستند به روایات ضعیف است.خوانندهای که مطالب آقای قفاری را میخواند امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف را چنین تصوّر میکند: امام مهدی شیعیان کسی است که با خشونت تمام و بدون کمترین مدارا و نرمشی با مخالفان خود برخورد میکند و برای راهنمایی و هدایت آنان به هیچ اقدام سازنده و روشنگرانهای دست نمیزند. از اینرو، بهجز شیعیان که به او میپیوندند و از برکات عصر ظهور بهرهمند میشوند، سایر انسانها از این نعمتها بهرهای نمیبرند و بلکه طعمۀ شمشیر آن حضرت میشوند. این تصویر از سه جزء تشکیل شده است.
1) أخبرنا علی بن الحسین، قال: حدثنا محمد بن یحیی العطار، عن محمد بن حسان الرازی، عن محمد بن علی الکوفی، عن أحمد بن محمد بن أبی نصر، عن العلاء، عن محمد بن مسلم. ( کتاب الغیبة، ص238)
هیچکس دریغ نمیکند و برای هدایت انسانها تمام توان خود را بهکار میگیرد. گزینش معنادار روایاتی که نیمۀ اول شخصیت آن حضرت را ترسیم میکنند و وانهادن دیگر روایات نشاندهندۀ نهایت انصاف امانتداری آقای قفاری است. برای نمونه، از احادیثی که نیمۀ دوم شخصیت آن حضرت را ترسیم کردهاند، به این روایات میتوان اشاره کرد:
حدیث لوح که مشتمل بر حدیث قدسی است، پس از تصریح به اسامی تکتک امامان معصوم علیهم السلام امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف را «رحمة للعالمین» یاد کرده است:
... و از او (محمد الهادی علیه السلام) حسن، دعوت کننده به راهم و خزانه علمم را خارج میسازم و آن را با فرزندش محمد که مایه رحمت برای عالمیان است تکمیل میکنم. (1)
امام صادق علیه السلام در حدیثی کلام گهربار امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف را چنین منعکس میکند:
... اگر من همان رحمت پروردگارتان که همه چیز را فرا گرفته نبودم، با شما به سوی آنها باز میگشتم. (2)
بنابر زیارتی که از ناحیۀ مقدسه وارد شده، از آن حضرت با تعابیری همچون «الغوث» (پناه)، «الرحمة الواسعة» (رحمت فراگیر) و «سفینة النجاة» (کشتی نجات) یادشده است. (3)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز آن حضرت را مایۀ فرحناکی ساکنان زمین و آسمان یاد کردهاند:
چگونه هستید زمانی که از آمدن مهدی ناامید میشوید، ناگاه بهسان خورشید بر شما آشکاری شود و اهل آسمان و زمین از آمدن او خرسند شوند. (4)
1) ... و اُخرج منه الداعی إلی سبیلی و الخازن لعلمی الحسن و اُکمل ذلک بإبنه محمّد رحمة للعالمین. (الامامة و التبصرة، ص105)
2) ... فلولا أنّ رحمة ربّکم وسعت کلّ شیُ و أنا تلک الرحمة لرجعت إلیهم معکم. (بحارالانوار، ج53، ص11)
3) مفاتیح الجنان، زیارت آلیاسین.
4) کیف أنتم إذا استیأستم من المهدیّ فیطّلع علیکم مثل قرن الشمس یفرح به أهل السماء و الأرض. (دلائل الامامة، ص468)
امام باقر علیه السلام او را دفعکننده بلاها از بندگان خداوند در شرق و غرب عالم معرفی کرده است:
در روی زمین گاهی با ابر به سیاحت میپردازد و گاهی با باد. و زمین برای او پیچیده میشود، بلاها را در شرق و غرب زمین از مردم و شهرها دفع میکند. (1)
به تعبیری دیگر از امام صادق علیه السلام تمام بندگان خداوند دست مهربان آن حضرت را بر سر خود احساس میکنند و در پرتو آن عقلها و خردهاشان جمعیت و رشد مییابد:
چون قائم ما قیام کند خداوند دستش را بر سر بندگان گذارد، پس عقولشان را جمع کند و خردشان کامل شود. (2)
ج1، ص25)
احادیث متعدد دیگری خلق و خوی آن حضرت را محمدی صلی الله علیه و آله و سلم معرفی کردهاند؛ همان محمدی که خداوند متعال در توصیف مهربانی و غمخواری او چنین فرمود:
شاید، اگر به این سخن ایمان نیاورند، تو جان خود را از اندوه، در پیگیریِ [کار ]شان تباه کنی. (3)
از جمله پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در اینباره فرموده است:
مهدی از فرزندان من است نامش نام من و کنیهاش کنیه من است او شبیهترین مردم به من است از نظر خلقت و خلق و خو. (4)
و امام علی علیه السلام نیز با اشاره به امام حسین علیه السلام میفرماید:
1) أنّه یسیح فی الدنیا کلّها علی السحاب مرّة و علی الریح اُخری و تطوی له الأرض مرّة فیدفع البلایا عن العباد و البلاد شرقاً و غرباً. (الخرائج و الحوائج، ص931)
2) إذا قام قائمنا وضع الله یده علی رءوس العباد فجمع بها عقولهم و کملت به أحلامهم. ( الکافی،
3) (فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَّفْسَکَ عَلَی آثَارِهِم إِن لَّمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِیثِ أَسَفاً(. (سوره کهف، آیه 6)
4) المهدّی من ولدی اسمه اسمی و کنیته کنیتی أشبه الناس بی خَلقاً و خُلقاً. (الامامة و التبصرة، ص119)
به زودی خداوند از صلب او مردی را بیرون میآورد که همنام پیامبر شماست و شبیهترین مردم از نظر خلقت و اخلاق به اوست. (1)
وجود جنبههای رحمت و رأفت از سویی و شدت و صلابت از سوی دیگر در امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف نشاندهندۀ اعتدال و کمالیافتگی شخصیت آن حضرت است؛ چراکه او در برابر مؤمنان و صالحان نرمخو و مهربان است و سرکشان و تجاوزگرانی را که نه به دعوتها پاسخ میدهند و نه از هشدارها عبرت میگیرند، همچون طبیبی مشفق داغ مینهد و داغ او نه از سر تشفّی خاطر و فرونشاندن کینه که برای مداوا و درمان است و از همینروست که خداوند بلندمرتبه از سویی به رحمان و رحیم توصیف میشود و از سوی دیگر، به «شدید العقاب» (2)و «شدید العذاب»، (3)همچنانکه قرآن کریم در جایی از رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم با عنوان ((بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُوفٌ رَحِیمٌ)) (4)یاد میکند و در جایی دیگر به او دستور میدهد که با کافران و منافقان قاطعانه برخورد کند: ((یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ جَاهِدِ الْکُفَّارَ وَالْمُنَافِقِینَ وَاغْلُظْ عَلَیْهِمْ)). (5)
با توضیحات یادشده روشن شد که قفاری در قضاوت طریق انصاف نپیموده است؛ چراکه تنها از روایاتی سخن گفته که به رفتارهای قهرآمیز امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف اشارت دارند، در حالیکه در اخلاق و سیرۀ آن حضرت جلوههای فراوانی از رحمت و مهرورزی نیز وجود دارد.
نکتۀ دیگری از سخنان قفاری به دست میآید که البته به آن تصریح نکرده است. وی اقدامات قاطعانه امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف را خشونتبار و غیرمنطقی یاد میکند؛ چراکه
این اقدامات به روشنگری و هدایت مسبوق نیست و گویا آن حضرت بیش از آنکه دغدغه هدایت داشته باشد، در پی کشتن و قلع و قمع کردن است. این دیدگاه نقد میپذیرد، چنانکه براساس سخنان پیشوایان معصوم علیهم السلام اساسیترین آرمان امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف هدایت و سازندگی خواهد بود و از اینرو، پیش از هر نوع اقدام جهادی به دعوت و روشنگری خواهد پرداخت و به سوی همۀ مسلمین و بلکه عموم بشر دست یاری دراز خواهد کرد. برای نمونه، امام صادق علیه السلام در اینباره فرموده است:
بر پیروان هیچ دینی وارد نمیشوند، مگر اینکه آنها را به خدا، اسلام و اقرار به حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم دعوت میکند. (1)
امام باقر علیه السلام فرموده است:
پس مردم را به سوی کتاب خدا و سنت پیامبرش فرا میخواند. (2)
امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف در مسیر دعوتگری از تمام ظرفیتها استفاده خواهد کرد و حتی از ابزار معجزات نیز بهره خواهد برد. امام صادق علیه السلام در اینباره میفرماید:
هیچیک از معجزات پیامبران و اوصیا نیست، مگر اینکه خداوند برای تمام شدن حجت بر دشمنان مثل آن را بر دستان قائم ما جاری میسازد. (3)
بنابر آنچه گذشت، برخلاف تصور قفاری برخوردهای قهرآمیز و قاطعانۀ امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف با دشمنان را هرگز خشونتهایی کور و بیمنطق نمیتوان نام نهاد؛ چراکه این اقدامات، ثانوی هستند و حضرت تنها پس از ارشاد و روشنگری و عناد و لجاجت و دشمنی و ستیزهجویی مخالفان به آنها خواهد پرداخت.
سومین مطلب مهم اینکه برخلاف تصور قفاری اکثر انسانها در عصر ظهور به
1) لایأتون علی أهل دین إلّا دعوهم إلی الله و إلی الإسلام و إلی الإقرار بمحمّد. (بصائر الدرجات، ص512)
2) فیدعو الناس إلی کتاب الله و نبیّه. (بحارالانوار، ج52، ص342)
3) ما من معجزة من معجزات الأنبیاء و الأوصیاء إلّا و یظهر الله تبارک و تعالی مثلها فی ید قائمنا لإتمام الحجّة علی الأعداة. (معجم احادیث الامام المهدی عجل الله تعال فرجه الشریف، ج3، ص380)
دعوت امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف لبیک خواهند گفت و همسو و همنوا با آن امام خوبیها آرمانشهر موعود بشر را به زیباترین و کاملترین شکل بنا خواهند نهاد.
امام علی علیه السلام در اینباره فرموده است:
عالم در برابر او تسلیم میشود، کافری نمیماند مگر اینکه ایمان میآورد و بدکاری نمیماند مگر اینکه به نیکیها رو میآورد. (1)
امام باقر علیه السلام میفرماید:
هیچ یهودی و نصرانی باقی نمیماند، مگر اینکه به او ایمان آورد و تصدیقش کند و در آن روزگار تنها دین، دین اسلام خواهد بود. (2)
احدی باقی نمیماند مگر اینکه به محمد صلی الله علیه و آله و سلم ایمان آورد. (3)
امام صادق علیه السلام فرموده است:
چون قائم قیام کند از این امر کسانی که گمان میرفت اهل آنند، خارج میشوند و کسانی همچون پرستندگان خورشید و ماه به آن میگروند. (4)
( کتاب الغیبة، ص332)
بر اساس روایات یادشده، احادیثی که از اقدامات قهرآمیز امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف سخن میگویند، دربارۀ اقلیت محدودی از انسانهای معاند هستند که بهرغم وجود زمینههای هدایت و رشد لجوجانه، حقیقت را انکار میکنند و با ایجاد مانع در برابر جریان رو به رشد فضیلتخواهی و عدالتگستری، میکوشند این جریان مبارک را زمینگیر نمایند.
پس از توضیحات یادشده، اندیشهورزان با انصاف خود قضاوت خواهند کرد که
1) یدین له عرض البلاد و طولها لایبقی کافر إلّا آمن و لا طالح إلّا صلح. (بحارالانوار، ج52، ص280)
2) فلا یبقی یهودیّ و لانصرانیّ و لا أحد ممّن یعبد غیرالله إلّا آمن به وصدّقه و یکون الملّة واحدة ملّة الإسلام. (معجم احادیث الامام المهدی عجل الله تعال فرجه الشریف، ج5، ص176)
3) یکون أن لایبقی أحد إلّا أقرّ بمحمّد. (تفسیر العیاشی، ج2، ص87)
4) إذا خرج القائم خرج من هذا الأمر من کان یری أنّه من أهله و دخل فیه شبه عبدة الشمس و القمر.
تصویرپردازی قفاری از امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف چه اندازه به واقع نزدیک، و چه اندازه با روایاتی که عالمان شیعی از پیشوایان معصوم خود روایت کردهاند، هماهنگ است؟
فهم وی از روایات از این جهت اشتباه مینماید که به گزینش روایات پرداخته است، در حالی که برای فهم مقصود حقیقی حدیث باید آن را در کنار مجموعۀ احادیث نشاند و آن را در پرتو دیگر احادیث فهمید؛ زیرا همچنانکه آیاتی از قرآن آیات دیگر را تفسیر میکنند، روایات نیز گاه به یکدیگر ناظرند و یکدیگر را توضیح میدهند. از اینرو، احادیث اهلبیت علیهم السلام دربارۀ خروج آن حضرت با چهرهای غضبناک و بر دوش گرفتن شمشیر و کشتن مرجئۀ توبه نکرده، با توجه به دیگر روایات که گذشت، اندکی از انسانهای معاند را دربر میگیرد که ندای الهی امام علیه السلام را پاسخ نگفتهاند و با او به ستیز برخاستهاند و درصدد آسیب رساندن به حکومت جهانی آن حضرت برآمدهاند. از قضا در یکی از روایات که قفاری برای اشکال آورده، _ روایت کشتار بتریه _ تصریح شده است که امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف با نفاقپیشگانی از بتریه که شمشیر به دوش میگیرند و با آن حضرت به مخالفت برخاستهاند، میجنگد:
[امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف] به جانب کوفه حرکت میکند. پس 16 هزار بتریه که غرق در سلاحاند از آنجا خارج میشوند. آنها فقیهان در دینند که بر پیشانیهاشان پینه زدهاند و صورتهاشان را زرد نمایان کردهاند؛ ولی نفاق همه وجود آنها را فرا گرفته است و میگویند: ای پسر فاطمه، از همان راهی که آمدهای بازگرد؛ چراکه ما را به تو نیازی نیست. (1)
البته روایتی که قفاری آورده، روایت مرسل ابوالجارود از امام باقر علیه السلام از کتاب ارشاد است که فاقد توضیح یادشده است؛ اما همین حدیث در کتاب دلائلالامامة به صورت مسند از ابوالجارود از امام باقر علیه السلام با توضیحی که بیان کردیم، روایت شده
1) و یسیر الی الکوفة فیخرج منها ستّة عشر ألفاً من البتریة شاکین فی السلاح قرّاء القرآن فقهاء فیالدین قد قرحوا جباههم و سمروا ساماتهم و عمهم النفاق و کلهم یقولون یابن فاطمة إرجع لا حاجة لنا فیک. (دلائل الامامة، ص455)
است و قفاری به دور از انصاف و رعایت بیطرفی علمی، حدیث مرسل و بدون توضیح را آورده است.
در توضیح روایتی که از کشته شدن فرزندان قاتلان امام حسین علیه السلام توسط امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف سخن میگوید نیز باید گفت قفاری در این باره جانب امانت را رعایت نکرده است؛ زیرا از قضا در ادامه همین روایت به فلسفه این اقدام امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف تصریح شده است و قفاری از ترس اینکه خوانندگان او را در ادعایش همراهی نکنند از نقل ذیل حدیث خودداری کرده است. متن کامل روایت بدین صورت است:
به امام علی بن موسی الرضا علیه السلام عرض کردم: ای فرزند پیامبر خدا، نظر شما درباره این حدیث امام صادق علیه السلام که فرمود: «وقتی قائم خروج کند فرزندان قاتلان حسین علیه السلام را به خاطر عمل پدرانشان میکشد» چیست؟ فرمود: همینطور است. عرض کردم: پس معنای این سخن خدا که هیچ کس بار گناه کسی را به دوش نمیکشد چیست؟ فرمود: خداوند در همه سخنانش راست گفت، ولی فرزندان قاتلان حسین علیه السلام به کارهای پدرانشان راضی هستند و به آن افتخار میکنند و کسی که به کاری راضی باشد، مانند کسی است که مرتکب آن عمل شده است و اگر مردی در مشرق کسی را بکشد و مرد دیگری در مغرب به این کار رضایت داشته باشد، او نزد خداوند شریک قاتل است و وقتی قائم خروج کرد، آنان را به دلیل رضایت به کار پدرانشان میکشد. (1)
چنانکه میبینید، امام رضا علیه السلام در این روایت، دلیل برخورد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف با فرزندان قاتلان امام حسین علیه السلام را کاملاً توضیح داده است؛ اما قفاری کوچکترین
1) قلت لأبی الحسن علی بن موسی الرضا علیه السلام: یا بن رسول الله! ما تقول فی حدیث روی عن الصادق علیه السلام أنه قال: إذا خرج القائم قتل ذراری قتلة الحسین علیه السلام بفعال آبائها فقال علیه السلام: هو کذلک. فقلت: فقول الله عز وجل: (ولا تزر وازرة وزر أخری( ما معناه؟ فقال: صدق الله فی جمیع أقواله لکن ذراری قتلة الحسین یرضون أفعال آبائهم ویفتخرون بها ومن رضی شیئا کان کمن أتاه ولو أن رجلاً قتل فی المشرق فرضی بقتله رجل فی المغرب لکان الراضی عندالله شریک القاتل وإنما یقتلهم القائم إذا خرج لرضاهم بفعل آبائهم. (علل الشرائع، ج1، ص229)
اشارهای به این بخش از فرمایش امام رضا علیه السلام نکرده است. توضیح این نکته نیز ضروری است که این اقدام امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از باب قصاص نیست تا اشکال شود که قصاص منحصراً باید متوجه فاعل مباشر قتل باشد؛ بلکه این اقدام امام میتواند از باب عذاب الهی باشد و فرزندان قاتلان امام حسین علیه السلام از آنجا که به قتل سرور جوانان بهشت رضایت دارند و به آن افتخار میکنند مستحق عذاب الهی هستند؛ همچنان که ناقه صالح را یک نفر پی کرد، اما همه قوم صالح به دلیل رضایت از این کار مشمول عذاب الهی شدند. (1)
افزون بر نقد یادشده در کلمات قفاری، خبطهای دیگری نیز وجود دارد که چارهای جز طرح و پاسخگویی به آنها وجود ندارد.
اولین خبط قفاری مترادف پنداشتن واژههای مرجئه با اهلسنت است. همچنانکه گذشت، وی پس از اشاره به روایتهایی که از برخوردهای قاطعانۀ امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف با مرجئه سخن میگویند، با تفسیر مرجئه و نواصب به اهلسنت، این روایات را به معنای برخورد قهرآمیز امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف با اهلسنت میپندارد و از آن حضرت چهرهای ضدسنی ترسیم مینماید.
با مراجعه به کلمات دانشمندان شیعه و سنی روشن میشود که مرجئه به لحاظ مفهومی و مصداقی با اهلسنت منطبق نیستند، گرچه هرکدام از آنها از نحلههای برآمده در جهان اسلام به شمار میروند. در اینباره به پارهای نکات میپردازیم که دانشمندان دربارۀ این دو نحله گفتهاند:
1) «دفاع از روایات مهدویت»، ص217.
دانشمندان در تفسیر واژۀ مرجئه یکی از این دو تعریف را برگزیدهاند:
یکم. مرجئه کسانی هستند که معتقدند ایمان قول بدون عمل است. برای نمونه، نووی در شرح صحیح مسلم (1)و ابنحجر در فتحالباری (2)و ابنحزم (3)و زبیدی در تاج العروس (4)این تعریف را برگزیدهاند. از دانشمندان شیعی نیز برای نمونه به شیخ طوسی، (5)قاضی نعمان مغربی (6)و ابوالفتح کراجکی (7)میتوان اشاره کرد.
دوم. مرجئه کسانی هستند که معتقدند با وجود ایمان معصیت به انسان ضرر نمیزند. علّامه مجلسی در اینباره مینویسد:
مرجئه فرقهای از مخالفانند که معتقدند با وجود ایمان معصیت ضرری ندارد، همچنانکه با وجود کفر اطاعت فایدهای ندارد.
البته در ادامه مینویسد:
گاهی مرجئه به تمام اهلسنت اطلاق میشود. (8)
روشن است که به تعبیر علامه مجلسی، اطلاق دوم اندک صورت میپذیرد و
باید با قرینه همراه باشد و همان معنای نخست برای این واژه پذیرفته است. از
اینرو، او مینویسد:
و گذشت که مرجئه گروهی هستند که بر این باورند که با وجود ایمان معصیت ضرری نمیرساند، همچنانکه با وجود کفر اطاعت نقص در پی ندارد. (9)
از دیگر قراینی که نشان میدهد مرجئه در اصطلاح روایات با اهلسنت مترادف نیست، روایاتی است که مرجئه را در کنار قدریه و معتزله و خوارج مینشانند، (1)در صورتی که اگر مرجئه با اهلسنت مترادف بود، قدریه و معتزله و خوارج قسمی از آن محسوب میشدند، نه قسیم آن.
قفاری مترادف انگاشتن مرجئه با اهلسنت را به علامه مجلسی در مرآة العقول و نویسندۀ مجمع البحرین نسبت داده و همانطور که گذشت، علامه مجلسی در بحارالانوار چنین دیدگاهی نداشتهاند و با رجوع به کتاب مرآة العقول روشن میشود که این انتساب نیز خلاف واقع است؛ چراکه علامه مجلسی در شرح حدیثی مینویسد:
شاید مقصود از مرجئه در این روایت تمام اهلسنت باشد. (2)
این تعبیر نشان میدهد که به نظر ایشان، مقصود از مرجئه در همه روایات اهلسنت نیست، بلکه حدیث مورد نظر به دلیل وجود قرینۀ خاصّی بر تمام اهلسنت دلالت دارد و لذا ایشان در چند سطر دیگر مینویسد:
مشهور این است که مرجئه گروهی هستند که معتقدند با وجود ایمان معصیت ضرری ندارد و با وجود کفر طاعت نقصی ندارد.
دربارۀ انتساب مترادف انگاشتن مرجئه با اهلسنت به نویسندۀ مجمع البحرین نیز باید گفت که اولاً بر فرض ایشان چنین دیدگاهی داشته باشد، چرا قفاری تصریح بسیای از اندیشمندان شیعه و سنی را بر اینکه مرجئه کسانی هستند که معتقدند ایمان قول بدون عمل است و یا با وجود ایمان معصیت ضرری ندارد، نادیده گرفته و به کلمات طریحی که موافق چندانی ندارد، استناد کرده است؟ منصفان نیک میدانند که چنین گزینشهایی به چه هدف و نیّتی بوده و ثانیاً انتساب چنین تفسیری به نویسندۀ مجمع البحرین خلاف واقع است. متن کلمات ایشان بدین شرح است:
درباره مرجئه اختلاف نظر وجود دارد. گفته شده است که آنها فرقهای از فرقههای اسلامیاند که معتقدند با وجود ایمان معصیت ضرری ندارد... و از ابنقتیبه نقل شده است که آنها کسانی هستند که میگویند ایمان سخن بدون عمل است... برخی از دانشمندان ملل و نحل گفتهاند: مرجئه گروهی از جبریهاند که میگویند عبد عملی انجام نمیدهد و اسناد فعل به عبد به منزله اسنادی مجازی است... و برخی بر این باورند که مقصود غیرشیعه از اهلسنت است. (1)
روشن است که آقای طریحی برای مرجئه چهار معنا ذکر کرده است که چهارمین و آخرین آنها ترادف مرجئه با اهلسنت است و ایشان درباره هیچکدام قضاوت نکرده است. بنابراین، انتساب این تفسیر به ایشان بیاساس است.
اشتباه دیگر آقای قفاری این است که نواصب را با اهلسنت مترادف پنداشته و در نتیجه، برخورد قهرآمیز امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف با نواصب را به معنای دشمنی آن حضرت با اهلسنت تفسیر کرده است.
در نقد پندار قفاری باید گفت سه دیدگاه در تفسیر واژۀ نواصب وجود دارد:
ناصبی کسی است که با اهلبیت علیهم السلام دشمنی میورزد، از جمله کسانی که چنین تفسیری برای ناصبی ارائه کردهاند به سیدمحمد عاملی در مدارک الأحکام، (2)محقق سبزواری در ذخیرة العباد (3)و شیخ انصاری در کتاب الطهارة (4)میتوان اشاره کرد؛
ناصبی کسی است که به دشمنی با اهلبیت علیهم السلام تظاهر میکند. طریحی در
مجمع البحرین مینویسد:
ناصب کسی است که به دشمنی اهلبیت علیهم السلام و شیعیان آنان تظاهر میکند. (1)
شهید ثانی مینویسد:
نواصب کسانی هستند که به دشمنی با اهلبیت تظاهر میکنند، صریحاً
یا التزاماً. (2)
محقق حلّی، (3)علامه حلّی (4)و فرزندشان (5)و محقق نراقی (6)نیز معنای دوم را
اختیار کردهاند.
ناصبیه و نواصب کسانی هستند که بغض علی علیه السلام را برای خود دین گرفتهاند. (7)
شیخ جعفر کاشفالغطا نیز مینویسد:
ناصب دارای چند معناست یکی از آنها متدیّن به بغض امیرمؤمنان علیه السلام یا یکی از خلفای راشدین است و معنای دیگر تظاهر کننده به بغض علی علیه السلام یا یکی از خلفاست، گرچه آن را به عنوان دین خود انتخاب نکردهاند. (8)
صاحب جواهر نیز تفسیر قاموس از نواصب را دارای وجه درستی میداند، گرچه در ادامه گفته است احتمال تفسیر ناصبی به کسی که با اهلبیت علیهم السلام دشمنی میورزد،
اگرچه متدیّن به آن نباشد، در ذهن قوی مینماید. (1)
امام خمینی رحمة الله نیز در اینباره مینویسد:
نواصب کسانی هستند که با ائمه علیهم السلام دشمنی میورزند یا اینکه آن را دین خود میپندارند و آن را وظیفۀ دینی خود میدانند یا اینکه بر یکی از آنان خروج کردهاند، مانند خوارج و ظاهراً مقصود از نواصب در روایات مانند موثّقه ابن ابییعفور همین معنا باشد؛ چراکه نواصب در آن زمان گروه شناخته شدهای بودند... و مراد از نواصب معنای اشتقاقی آن نیست تا بر هر کسی که با اهلبیت دشمنی ورزد صدق کند، بلکه مقصود گروه معروفی است که دشمنی را دین خود میدانستند و شاید آنها گروهی از خوارج باشند. (2)
شیخ صدوق در این باره میگوید:
نادانان گمان میکنند هر مخالفی ناصبی است، در حالیکه چنین نیست. (3)
شیخ انصاری نیز در اینباره میگوید:
به هر تقدیر ضعف تعمیم ناصب به مخالفان آشکار است. (4)
با توجه به توضیحات گفته شده، موضوع روایتی که از اعمال شدت امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف بر خوارج سخن میگفت، بر فرض که از نظر سندی اطمینانپذیر باشد، اهلسنت نیست، بلکه گروهکی منحرف است که بهرغم سفارش پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بر مودّت قربا کینۀ اهلبیت علیهم السلام را در دل پروراندند و بلکه این کینه را دین و آیین خود برگزیدند.
از دیگر مطالبی که قفاری در مواضع مختلفی از کتاب خود کوشیده آن را به
مخاطب القا کند، مصونیت آهنینی است که روایات منابع شیعی برای شیعیان ترسیم کردهاند. آنان بر این باورند که امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف بهرغم رفتار خشونتآمیز با غیرشیعه، آنهم تنها به دلیل شیعه نبودن آنان، با شیعیان _ چه صالح و مؤمن و چه طالح و فاجر _ تنها به دلیل شیعه بودن با نهایت مدارا و مهرورزی رفتار خواهند کرد و در نظر آن حضرت آنچه معیار فضیلت است، ادعای شیعهگری است و هرکس شیعه باشد، خودی و شایسته عنایت محسوب میشود؛ هرکس میخواهد باشد و هرچه میخواهد بکند. برای نمونه، قفاری در اینباره مینویسد:
... در حالی که مردم در عصر قائم در خون غوطهورند و از قائم شیعه _ که مایۀ عذاب آنهاست همچنانکه محمد صلی الله علیه و آله و سلم مایۀ رحمت است _ در خوف و هراسند، سپاهیان قائم و اصحابش از زندگی دیگری سرشار از انواع نعمتها و (3)شادمانیها برخوردارند. (4)
روایت مورد نظر قفاری از نظر سندی معتبر نیست. (5)
این روایت به دلیل ضعیف بودن محمد بن عبدالله بن مهران ضعیف است (رجال نجاشی، ص350).
1) وعملیة الاجتیاح الدموی الرهیب التی تحلم بها الشیعة الاثنا عشریة علی ید مهدیهم تکاد تتناول کل الفئات والأجناس البشریة باستثناء طائفتهم.
2) اصول مذهب الشیعة، ص1069.
3) .. وبینما الناس فی عصر القائم یعیشون بین الدماء والأشلاء، وفی خوف ورعب من قائم الشیعة الذی کان بعثه نقمة علیهم، کما أن بعث محمد صلی الله علیه و سلم رحمةفإن عسکر القائم وأصحابه یعیشون فی حیاة أخری حافلة بألوان النعیم وأنواع المسرات.
4) اصول مذهب الشیعة، ص1074.
5) عنه عن صالح عن محمد بن عبدالله بن مهران عن عبدالملک بن بشیر عن عثیم بن سلیمان عن معاویه بن عمار. (الکافی، ج8، ص233)
در پاسخ وی باید گفت آن مهدی متعصّبی که پیوندهای نژادی و مذهبی او را از مسیر عدالت خارج میکند و تعصّبهای دینی دستش را به خون هزاران بیگناه آلوده میسازد، بیش از آنکه مهدی شیعیان باشد، ساخته و پرداختۀ ذهن خیالپرداز قفاری است. مهدی شیعیان با نصبالعین قرار دادن ((إعدِلُوا هُوَ أقرَبُ لِلتَّقویَ)) بزرگترین منادی عدالت و فضیلت در عصر آخرالزمان است و نه تازیانۀ ادبش بیدلیل تن کسی را میگدازد و نه دست مهربانش به عبث سری را مینوازد. به همین دلیل، از یکسو آغوش پرمهرش را برای کسانی که به ندای فطرتشان لبیک میگویند، میگشاید:
هنگامی که قائم علیه السلام قیام کند، کسی که خود را از اهل این امر میپندارد،
از آن خارج میشود و افرادی چون خورشیدپرستان و ماهپرستان در آن
داخل میگردند. (1)
( کتاب الغیبة، ص332)
از سوی دیگر، تازیانه قهرش بر سر شیعیانی فرود میآید که به ظاهر دعوای شیعهگری میکنند، اما در عمل به ورطۀ تباهی و فساد فرو غلتیدهاند. معیار فضیلت در نظر مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف تقوای الهی است و از این جهت، میان شیعه و غیرشیعه تفاوتی نیست و به همین دلیل، در روایات متعدّدی از برخوردهای با شدّت و صلابت امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف با شیعیانی که از مسیر پرهیزکاری خارج شدهاند، سخن گفته شده است. برای نمونه، امام صادق علیه السلام در تفسیر آیه ((کَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوَاهَا)) فرمود:
ثمود گروهی از شیعه هستند و خداوند سبحان میفرماید: «اما ثمودیان: پس آنان را راهبری کردیم و[لی] کوردلی را بر هدایت ترجیح دادند پس به [کیفر] آنچه مرتکب میشدند، صاعقۀ عذاب خفّتآور آنان را فرو گرفت» یعنی شمشیر هنگامی که قائم علیه السلام قیام کند. (2)
آن حضرت در جایی دیگر فرموده است:
... همانا تقیه برای محفوظ نگهداشتن جان است، پس اگر تقیه خود باعث ریختن خون شود، دیگر جایی برای تقیه نخواهد بود. به خدا سوگند! اگر برای یاری ما فرا خوانده شوید، ابا کرده و میگویید تقیه میکنیم و تقیه در نظرتان از پدران و مادرانتان محبوبتر است، ولی چون قائم علیه السلام قیام کند، نیازی به درخواست از شما نخواهد داشت و بر بسیاری از منافقان از شما حدّ خدا را اجرا خواهد کرد. (1)
آن حضرت در حدیث دیگری میفرماید:
چون قائم ما قیام کند از دروغگویان شیعه آغاز میکند و آنان را میکشد. (2)
امام باقر علیه السلام فرموده است:
چون قائم ما قیام کند، ابتدا کسانی را که [به دروغ] ادعای محبت ما را میکنند، گردن میزند. (3)
از آنچه گذشت، روشن شد که برخلاف تصوّر قفاری، رفتارهای امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف به هیچ نحو متأثر از گرایشهای مذهبی نیست و آن حضرت با شیعیانی که از مسیر درست منحرف شوند، مانند دیگران رفتار خواهد کرد.
1) ... إنّما جعلت التقیّة لیحقن بها الدم فإذا بلغت التقیّة الدم فلا تقیة و ایم الله لو دعیتم لتنصرونا لقلتم لا نفعل إنّما نتقی و لکانت التقیّة أحبّ إلیکم من آبائکم و اُمهّاتکم و لو قد قام القائم علیه السلام ما احتاج إلی مسائلتکم عن ذلک و لاقام فی کثیر منکم من أهل النفاق حدّ الله. (تهذیب الاحکام، ج6، ص172)
2) لو قد قام قائمنا بدأ بکذّابی الشیعة فقتلهم. (اختیار معرفة الرجال، ج2، ص589)
3) لو قد قام قائمنا بدأ بالذین ینتحلون حبّنا فیضرب أعناقهم. (الایضاح، ص475)
4) ( بل إنه خرج عن سنة المصطفی صلی الله علیه و سلم، وهذا ما یصرحون به؛ فقد سئل الباقر _ علی حد زعمهم _ أیسیر القائم بسیرة محمد؟ فقال: «هیهات! إن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم سار فی أمته باللین وکان یتألف الناس، والقائم أمر أن یسیر بالقتل وألا یستتیب أحداً، فویل لمن ناوأه».
تصریح میکنند؛ زیرا _ به گمان آنها _ از باقر سؤال شد: «آیا قائم به سیرت محمد خواهد بود؟ او پاسخ داد: هرگز همانا رسول خدا همراه با بخشش با امّت خود رفتار میکرد و دلهای مردم را جذب مینمود، ولی قائم ما مأمور شده است که با کشتار رفتار کند و از کسی طلب توبه نکند. وای به حال کسی که با او به مخالفت برخیزد!»
پس شیعه گمان میکند که قائم به سیرهای متفاوت با سیرت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم مأمور شده است، در حالی که به اجماع مسلمانان هرچه مخالف سیرۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم باشد، از اسلام نیست. پس آیا قائم به دینی غیر از اسلام برانگیخته شده است؟ (1)
چگونه او مأمور به روشی متفاوت با سیره رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است؟ آیا او پیامبری است که بر او وحی تازهای شده، با اینکه بعد از خاتمالانبیا پیامبری نیست و بعد از وفات او وحی نیز منقطع شد و هرکس چیزی جز این ادعا کند، دروغپرداز و دجّال است؟ چراکه این ادعا با نصوص قطعی و اجماع مسلمین بر پایان یافتن وحی و نبوت با رحلت سرور پیامبران حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم در تعارض است. (2)
این روایات مکنونات قبلی سازندگان آن را به تصویر میکشد و کینههای آنان به مردم و بهویژه امت اسلام را که مخالف با روش آنها هستند، نمایان میسازد و نشان میدهد که آنان روز نزدیکی را آرزو میکنند که در آن روز به خوابهایشان جامۀ عمل بپوشانند؛ خوابهایی که این روایات از آن پرده برمیدارد و حقیقت تشیع عصر صفوی و دولت آیتاللهها و تشکیلات آنها در لبنان آن را ترسیم (3)میکند. (4)
1) الشیعة تزعم أنه أمر بسیرة تخالف سیرة رسول الله صلی الله علیه و سلم، وقد أجمع المسلمون أن کل ما خالف سیرته صلی الله علیه و سلم فهو لیس من الإسلام، فهل بعث برسالة غیر رسالة الإسلام؟!
2) کیف یؤمر بخلاف سیرة رسول الله صلی الله علیه و سلم؟ فهل هو نبی أوحی إلیه من جدید؟ ولا نبی بعد خاتم الأنبیاء، ولا وحی بعد وفاته، وکل من ادعی خلاف ذلک فهو مفتر دجال؛ لمعارضته للنصوص القطعیة وإجماع الأمة علی ختم الوحی والنبوة بوفاة سید المرسلین صلی الله علیه و سلم.
3) ولکن هذه الروایات تصور ما فی قلوب واضعیها من حقد علی الناس ولاسیما أمة الإسلام التی تخالفهم فی نهجهم، وأنهم یتمنون یوماً قریباً آتیاً یحققون فیه هذه «الأحلام» التی تکشف حقیقتها هذه الروایات ویترجمها واقع الشیعة فی العهد الصفوی وفی دولة الآیات القائمة، وفی منظماتهم فی لبنان.
4) اصول مذهب الشیعة، ص1072.
روایت مورد نظر قفاری ضعیف است. از اینرو اشکال او نیز اساس
استواری ندارد. (1)
( کتاب الغیبة، ص236)
این حدیث به دلیل مجهول بودن محمد بن حسان (معجم رجال الحدیث، ج16، ص203) و ضعیف بودن محمد بن علی کوفی (اختیار معرفة الرجال، ج2، ص823) ضعیف است.
اولاً پیش از این به تفصیل توضیح داده شد که محدثان اهلسنت در مهمترین کتابهای خود از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم چنین روایت کردهاند که در آخرالزمان عیسی علیه السلام از آسمان فرود میآید، جزیه را لغو میکند و از آنان جز اسلام نمیپذیرد، با اینکه بدون تردید لغو کردن جزیه و پایان یافتن رسمیت اهل کتاب، با سیره و سنت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم منافات دارد و این اقدام حضرت عیسی علیه السلام با سیرۀ حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم مخالف است. بر این اساس، اگر بخواهیم این مضمون را در قالب حدیثی بیان کنیم، چنین میشود: از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم پرسیدند:
أیسیر عیسی بسیرتک؟ فقال: هیهات! إنّی سرت فی أهل الکتاب بالمنّ و کنت آخذ الجزیة و عیسی اُمر أن یسیر بالغلظة و الشدّة و أن یضع الجزیة و أن لایقبل إلّا الإسلام.
چگونه وجود چنین مضمونی در منابع معتبر اهلسنّت، معنای انکار ختم نبوّت و
1) أخبرنا علی بن الحسین، قال: حدثنی محمد بن یحیی العطار، عن محمد بن حسان الرازی، عن محمد بن علی الکوفی، عن أحمد بن محمد بن أبی نصر، عن عبدالله بن بکیر، عن أبیه، عن زرارة.
مبعوث شدن عیسی علیه السلام به دینی غیر از اسلام را نمیدهد، اما حدیث یادشده در نظر ایشان به معنای انکار ختم نبوت و مبعوث شدن امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف به دینی غیر از اسلام است؟
پیش از این به تفصیل گذشت که دانشمندان اهلسنت با برگرداندن این تفاوت در سیره به سنت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم، روایت یادشده را با اندیشۀ ختم نوبت همنوا و هماهنگ میدانند و باز توضیح داده شد که روایات مشابه منابع شیعی را هم با همان ساز و کار و برگرداندن این تفاوت ظاهری به سنت حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم، هماهنگ با اندیشۀ ختم نبوت میتوان فهمید. از اینرو، رفتار ویژه امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف با مخالفان به جهت استناد به سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مخالف با سیرت آن حضرت نیست. (1)
از سویی، پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در شرایط مختلف سیرههای متفاوتی داشتهاند. رفتار آن حضرت با مخالفان هنگامی که جمعیت مسلمین انگشتشمار بود، با رفتار آن حضرت در زمان اوج اقتدار متفاوت مینمود، همچنانکه دوران پیش از هجرت با فشارها و تنگناهایش اقتضائاتی داشت و دوران پس از هجرت اقتضائاتی دیگر. این به معنای تذبذب در سیرۀ پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نیست، بلکه به دلیل تغییر شرایط است که رفتارهایی ویژه را اقتضا میکند و اگر در سیرۀ امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف با سیرۀ رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم تفاوتی وجود داشته باشد، از آنجا که این تفاوت در شرایط است، به واقع تفاوتی نخواهد بود؛ چراکه اصول حاکم بر رفتارها همیشگی و همهجایی هستند و هم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به آن اصول پایبند بوده و هم امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف و این تفاوتی که به ظاهر دیده میشود، به دلیل تحقق شرایط جدید است که رفتارهای جدید را میطلبد، به گونهای که اگر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نیز در زمان امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف حضور داشت، رفتاری مشابه آن حضرت میکرد، همچنانکه اگر امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف در زمان
1) نک: ص305 همین کتاب.
حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم میزیست، همچون آن حضرت عمل میکرد.
سوم آنکه در برابر روایتی که قفاری در نظر دارد و در نوع خود منحصر به فرد است و جز شیخ نعمانی کسی آن را در کتاب خود روایت نکرده، (1)مجموعۀ متعدّدی از روایات وجود دارد که بر همانندی سیرت و سنت نبوی و مهدوی تأکید کرده است. با وجود این مجموعۀ متنوّع حدیثی که بسیاری از اندیشهورزان طراز اول شیعی آن را روایت کردهاند، جا داشت قفاری اعتقاد به همگونی سیرت و سنت نبوی و مهدوی را به عالمان شیعه نسبت دهد، نه اینکه روایت منحصر به فرد یادشده را گزینش کند و براساس آن، ادعا کند شیعیان منکر ختم نبوت و خروج امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف از شریعت اسلامند.
محدثان بزرگی همچون شیخ صدوق، شیخ نعمانی، شیخ طوسی، شیخ مفید، عیاشی، محمد بن جریر طبری و... مجموعۀ روایات را در منابع دست اولی همچون کمالالدین و تمامالنعمة، الغیبة، دلائلالامامة، تهذیب، ارشاد، تفسیر عیاشی و... روایت کردهاند. در این احادیث، افزون بر تصریح به همسانی سیرت و سنت این دو نور مقدّس، با تعابیر دیگری همچون دعوت به سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم احیای سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و ستیز برای اقامۀ سنت آن حضرت و... بر این حقیقت تأکید شده است که امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف سیرت و سنتی جز سیرت و سنت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نخواهد داشت. برخی از روایات یادشده بدین قرار است:
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرموده است:
او همنام من است... و روشش همان روش من. مردم را بر دین و آیین من
برپا میدارد. (2)
در جایی دیگر فرموده است:
مردی از امت من بهپا خواهد خاست که طبق سنت من رفتار خواهد کرد. (1)
از امام علی علیه السلام روایت شده است:
او در میان شما سنت پیامبر را به پا خواهد داشت. (2)
و در جایی دیگر میفرماید:
بدعتی نمیماند مگر اینکه آن را نابود میکند و سنتی نمیماند، مگر اینکه آن را احیا مینماید. (3)
امام باقر علیه السلام فرموده است:
چون قیام نماید، به روش پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم رفتار خواهد کرد. (4)
محمد بن مسلم میگوید: از امام باقر علیه السلام پرسیدم: چون قائم عجل الله تعال فرجه الشریف قیام کند، چه سیرهای در میان مردم خواهد داشت؟ حضرت فرمود:
به همان سیرۀ پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم تا اینکه اسلام پیروز شود. (5)
عبدالله بن عطا میگوید: از امام باقر علیه السلام درباره سیره قائم علیه السلام سؤال کردم. آن حضرت فرمود: «به همان سیرۀ پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم». (6)
همچنین از امام پنجم روایت شده که فرمود:
[مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف] مردم را به کتاب خدا و سنت پیامبرش صلی الله علیه و آله و سلم فرا میخواند. (7)
امام صادق علیه السلام نیز فرموده است:
1) یخرج رجل من اُمتّی یعمل بسنّتی. (بحارالانوار، ج51، ص82)
2) یقیم فیکم سنّة النبّی. (دلائل الامامة، ص470)
3) لایترک بدعة إلّا أزالها و لا سنّة إلّا أقامها. (الارشاد، ج2، ص385)
4) إذا قام سار بسیرة رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم. ( کتاب الغیبة، ص168)
5) بسیرة ما سار به رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم حتّی یظهر الإسلام. (تهذیب الاحکام، ج6، ص154)
6) بما سار به رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم. ( کتاب الغیبة، ص173)
7) فیدعو الناس إلی کتاب الله و سنّة نبیّه. (بحارالانوار، ج52، ص341)
در صاحب این امر روشهایی از انبیاست... و اما روش محمد صلی الله علیه و آله و سلم هدایت یافتن به هدایت او و رفتار کردن بر اساس سیرت اوست. (1)
( کمالالدین و تمام النعمة، ص350)
امام صادق علیه السلام در روایت دیگری سخنرانی آغازین امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف در مسجدالحرام را چنین گزارش میفرماید:
مردم را به حق خود فرا میخواند و متعهّد میشود که با آنان به روش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برخورد کند و مانند آن حضرت رفتار نماید. (2)
امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف نیز در خطاب آغازین خود چنین میفرماید:
آگاه باشید! هرکس درباره سنت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم با من محاسبه میکند، بداند که من نسبت به روش آن حضرت سزاوارترم. (3)
گفتنی است استفاضۀ روایاتی که بر همانندی سیرت و سنت نبوی و
مهدوی دلالت دارند، اگر نگوییم تواتر و نیز تعدّد و دست اول بودن منابع آن ما را از بررسی سندی این روایات بینیاز میکند؛ چراکه به صدور این مضمون از معصوم اطمینان حاصل میشود، گرچه پارهای از آنها از نظر سندی نیز معتبرند، اما روایت مورد نظر آقای قفاری را مرحوم نعمانی به سند خود از محمد بن حسان رازی _ که توثیق نشده _ (4)از محمد بن علی کوفی روایت میکند. مرحوم نجاشی در شرح حال علی بن محمد مینویسد:
بسیار ضعیف و فاسدالعقیده است. در هیچ چیز به او اعتماد نمیشود. پس از آنکه در کوفه به دروغپردازی شناخته شد، وارد قم گردید، مدتی بر احمد بن محمد بن عیسی وارد بود، به غلو شهرت یافت و مورد آزار قرار گرفت و
1) إنّ فی صاحب هذا الأمر سنناً من الأنبیاء... و أمّا سنّته من محمّد فیهتدی بهداة و یسیر بسیرته.
2) ... و دعاهم إلی حقّه و أن یسیر فیهم بسیرة رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم و یعمل فیهم بعمله. (الارشاد، ج2، ص382)
3) ألا و من حاجّنی فی سنّة رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم فأنا أولی الناس بسنّة رسولالله. ( کتاب الغیبة، ص290)
4) رجال نجاشی، ص338.
احمد بن عیسی او را از قم بیرون کرد. (1)
شیخ طوسی نیز مینویسد:
فضل بن شاذان گفته است دروغگویان مشهور چند نفرند... و ابوسمینه، علی بن محمد کوفی، مشهورترین آنهاست. (2)
قفاری نیک میداند که براساس مبانی اهلسنت و نیز تشیع با وجود تعارض میان مجموعۀ متعددی از احادیث و یک حدیث ضعیفالسند، ترجیح با مجموعه احادیث است. از اینرو، براساس مبانی شیعه حدیث مورد نظر قفاری پذیرفتنی نیست، هرچند اندیشهورزی بزرگ، آن را در کتاب خود روایت کرده باشد.
مجموعه احادیث یادشده به وضوح بر دیدگاه عالمان شیعه مبنی بر همسانی و همانندی سیرت و سنت مهدوی و سیرت و سنت نبوی دلالت دارد و با وجود اینهمه روایت که هم دانشمندان فراوانی آن را نقل کردهاند و هم در منابع کهن و دست اول حدیثی منعکس شده، جایی برای تردید در این مسئله باقی نمیماند و عجیب است که قفاری با وجود اینهمه روایت در منابع شیعی که بر همگونی سیرت و سنت نبوی دلالت دارند، چگونه اعتقاد به تفاوت سیرۀ امام مهدی با سیرۀ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را به شیعیان نسبت میدهد!
نویسنده در ادامه مینویسد:
اویند، مخالفانش را تکفیر نکرد و جز با کسانی که علیه او (3)خروج کردند، نجنگید.
1) رجال نجاشی، ص332.
2) اختیار معرفة الرجال، ج2، ص823.
3) ومعلوم أن أمیر المؤمنین علیاً الذی یزعمون التشیع له لم یکفر مخالفیه، ولم یقاتل إلا من بغی علیه، فقائمهم الذی یفعل هذه الأفاعیل ومن تبعه فی نهجه، لیس من شیعة علی، وقد اعترفوا فی روایاتهم أن قائمهم لا یأخذ بسیرة علی، فقد سئل الصادق _ کما یزعمون _ «أیسیر القائم بخلاف سیرة علی؟ فقال: نعم، وذاک أن علیاً سار بالمن والکف لعلمه أن شیعته سیظهر علیهم من بعده، أما القائم فیسیر بالسیف والسبی، لأنه یعلم أن شیعته لن یظهر علیهم من بعده أبداً». وقال صادقهم یخاطب بعض الشیعة: «کیف أنت إذا رأیت أصحاب القائم قد ضربوا فساطیطهم فی مسجد الکوفة، ثم أخرج المثال الجدید، علی العرب شدید. قال (الراوی): قلت: جعلت فداک ما هو؟ قال: الذّبح، قال: قلت بأی شیء یسیر فیهم؛ بما سار علی بن أبی طالب فی أهل السواد؟ قال: لا، إن علیاً سار بما فی الجفر الأبیض، وهو الکف، وهو یعلم أنه سیظهر علی شیعته من بعده، وأن القائم یسیر بما فی الجفر الأحمر وهو الذبح، وهو یعلم أنه لا یظهر علی شیعته».
پس قائم شیعیان که این اقدامات را انجام میدهد و پیروان او، شیعه علی نیستند. شیعیان در احادیثشان اعتراف کردهاند که قائمشان به سیرۀ علی رفتار نمیکند، چراکه به گمان آنها از صادق سؤال شد: آیا قائم بر خلاف سیرۀ علی رفتار
خواهد کرد؟ پاسخ داد: آری! همانا علی با گذشت و خودداری با آنها رفتار
کرد؛ چرا که میدانست پس از او بر شیعه تسلط خواهند یافت، اما قائم با آنها
با شمشیر و اسارت رفتار خواهد کرد؛ چراکه میداند پس از او تا ابد کسی بر شیعه تسلط نمییابد. و صادقشان یکی از شیعیان را مخاطب قرار داده، میگوید: چگونه خواهی بود وقتی اصحاب قائم را ببینی که خیمههایشان را در مسجد کوفه برپا کردهاند؟ و سپس مثال جدید که بر عرب شدید است را خارج کند. راوی میگوید:عرض کردم: فدایت شوم! آن چیست؟ فرمود: ذبح. گفتم: چگونه با آنها رفتار خواهد کرد؟ آنگونه که علی بن ابیطالب با اهل عراق رفتار کرد؟ فرمود: نه، همانا علی با آنها به آنچه در جفر سفید بود _ یعنی خوداری _ رفتار نمود و او میدانست که پس از خودش بر شیعه غلبه خواهد شد؛ ولی قائم به آنچه در جفر قرمز است _ یعنی ذبح _ رفتار خواهد کرد و او میداند که دیگر کسی بر شیعیانش غالب نخواهد شد.
روایت مورد نظر قفاری از نظر سندی ضعیف است. (1)
این حدیث به دلیل مهمل بودن حسن بن هارون ضعیف است (مستدرکات علم رجال الحدیث،
ج3، ص67).
البته همین مضمونبا اندکی تفاوت در حدیثی معتبر روایت شده؛ (2)از اینرو اصل این مضمون اثباتشدنی است.
بر اساس روایات اهلبیت علیهم السلام امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف سیرت و سنتی همانند سیرت و سنت امام علی علیه السلام خواهد داشت.
امام صادق علیه السلام در اینباره فرموده است:
چون قائم ما قیام کند، لباس علی علیه السلام را خواهد پوشید و به روش او رفتار خواهد کرد. (3)
بنابر این اگر پارهای از احادیث از تفاوت سیرت علوی و مهدوی سخن میگویند، این تفاوت در یک مورد خاص است که از کلیت همانندی سیرت علوی و مهدوی استثنا میشود. روشن است که با وجود تشابه همهسویۀ سنت علوی و مهدوی، تفاوت در یک مورد خاص آنهم به دلیل رعایت مصالحی، آن حضرت را از جرگۀ شیعیان امام علی علیه السلام خارج نمیسازد و بلکه با نگاه عمیقتر حتی همان یک مورد نیز مخالفت با سیره امام علی علیه السلام نیست؛ چراکه اگر شرایط عصر امام علی علیه السلام همانند شرایط عصر ظهور بود، آن حضرت نیز به کاری مانند امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف دست میزد. به
تعبیر دیگر، پیشوایان معصوم همگی تابع ضوابط معیّنی هستند و اگر یک معصوم در عصری به دلیل وجود شرایط و عواملی، براساس دستورالعمل خاصی مأمور به رفتار باشد و در عصر معصوم دیگر به دلیل فقدان آن شرایط و عوامل، انجام آن دستورالعمل از عهدۀ معصوم برداشته شود و او به پیروی از ضابطۀ دیگری مأمور باشد، به معنای متغیّر بودن قوانین نیست، بلکه شرایط مختلف در خود قوانین دیده شدهاند و ضوابط مختلفی به تناسب شرایط وضع شدهاند. افزون بر اینکه بنابر بحثهای گذشته، حتی تفاوت رفتار امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف با رفتار پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم آن حضرت را از چارچوب سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خارج نمیکند، همچنانکه اهلسنت الغای جزیه توسط حضرت عیسی علیه السلام را به معنای خروج آن حضرت از سنت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نمیدانستند، با توجه به معیار یادشده رفتار متفاوت امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف به معنای خروج از سنت علوی هم نیست.
به قرینۀ دیگر روایات که به این موضوع پرداختهاند، مورد خاصی که روایات مورد نظر آقای قفاری به آن اشاره دارند، جنگ با اهل بغی است، یعنی امام علی علیه السلام در جنگ با اهل بغی از کشتن مجروحان و فراریان و به اسارت گرفتن همسر و فرزندانشان چشم پوشید، اما امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف چنین نخواهد کرد. امام صادق علیه السلام فرموده است:
سیرۀ علی علیه السلام در رویارویی با اهل بصره از آنچه خورشید بر آن میتابد، برای شیعیانش بهتر بود. او میدانست برای آن گروه دولتی خواهد بود. پس اگر امام علی علیه السلام آنها را به اسارت میگرفت، آنها نیز شیعیانش را اسیر میکردند. راوی میگوید: پرسیدم: آیا قائم عجل الله تعال فرجه الشریف نیز به سیرت امام علی علیه السلام رفتار خواهد کرد؟ فرمود: خیر، همانا علی _ درود خدا بر او _ باد، با آنها با گذشت رفتار نمود، چون از به غلبه و قدرت رسیدن آنها آگاهی داشت؛ اما قائم عجل الله تعال فرجه الشریف رفتاری متفاوت خواهد داشت؛ چون آنها را پس از آن دولتی نخواهد بود. (1)
1) لَسیرة علیّ فی أهل البصرة کانت خیراً لشیعته ممّا طلعت علیه الشمس إنّه علم أنّ للقوم دولة فلو سباهم لسُبیت شیعته قلت فأخبرنی عن القائم یسیر بسیرته قال: لا إنّ علیّاً صلوات الله علیه سار فیهم بالمنّ للعلم من دولتهم و إنّ القائم یسیر فیهم بخلاف تلک السیرة لأنّه لادولة لهم. (الکافی، ج5، ص33)
در حدیثی دیگر، عبدالله بن سلمان میگوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: مردم میگویند: امام علی علیه السلام اهل بصره را کشت، ولی اموالشان را رها کرد. حضرت فرمود:
علی علیه السلام بر آنها شفقت ورزید، همچنانکه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر اهل مکه منّت گذارد و همانا علی علیه السلام اموال آنها را رها کرد؛ چراکه میدانست به زودی شیعیانی خواهد داشت و دولت باطل بر آنها تسلط خواهد یافت و علی علیه السلام خواست که در مورد شیعیانش به او اقتدا شود. (1)
بر این اساس، اگر روایات اهلبیت علیهم السلام از تفاوت سیرۀ امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف با سیرۀ امام علی علیه السلام سخن گفتهاند، اگر بتوان نام آن را تفاوت نهاد، در مورد یک مسئلۀ خاص است، وگرنه در دیگر موارد سیرت مهدی همان سیرت علوی خواهد بود. از اینرو، آن حضرت شیعه امام علی علیه السلام و پیرو سیرت و سنت آن حضرت است.
از دیگر روایاتی که قفاری به آن خرده گرفته، این حدیث است:
روایت یادشده از نظر سندی ضعیف است. (4)
این روایت به دلیل مجهول بودن محمد بن حسان (معجم رجال الحدیث، ج16، ص203) و ضعیف بودن محمد بن علی کوفی (اختیار معرفة الرجال، ج2، ص823) ضعیف است.
بنابر این، اشکال ناشی از آن نیز نیاز1) إنّ علیّاً إنّما منّ علیهم کما منّ رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم علی أهل مّکة و إنّما ترک علیّ أموالهم لأنّه کان یعلم أنّه سیکون له شیعة و أنّ دولة الباطل ستظهر علیهم فأراد أن یقتدی به فی شیعته. (علل الشرائع، ج1، ص154)
2) یقوم القائم بأمرٍ جدیدٍ و کتابٍ جدیدٍ و سنّةٍ جدیدةٍ و قضاءٍ جدیدٍ.
3) اصول مذهب الشیعة، ص1073.
4) أخبرنا علی بن الحسین،، قال: حدثنا محمد بن یحیی العطار، عن محمد بن حسان الرازی، عن محمد بن علی الکوفی عن أحمد بن محمد بن أبی نصر، عن عاصم بن حمید الحناط، عن أبی بصیر. ( کتاب الغیبة، ص238)
به پاسخ نخواهد داشت.
پیش از این به کتاب جدید امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف و نیز قضاوت ایشان پرداختیم. دربارۀ سنت جدید آن حضرت باید گفت که اولاً اگر فرضاً روایت مورد بحث بر تفاوت واقعی سنت نبوی و مهدوی دلالت داشته باشد، به دلیل تعارض آن با مجموعۀ دیگری از روایات که بر همانندی سنت نبوی و مهدوی دلالت دارند و ما پیشتر آنها را ذکر کردیم، باید آن را کنار نهاد و اهلسنت نیز به این مبنا معتقدند.
ثانیاً این روایت به معنای تفاوت واقعی میان سنت امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف و سنت
و سیرت واقعی پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نیست؛ چراکه روایات متعدد و متنوعی
بر همانندی سنت سیرت نبوی و مهدوی دلالت دارند و در اینباره پیشتر به تفصیل پرداختهایم.
اگر این روایت به معنای تفاوت سنت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف نیست، پس مفهوم آن چیست؟
دربارۀ محتوای این حدیث سه احتمال وجود دارد:
حضرت در زندگی خود روش و شیوهای به کار خواهد گرفت که در قیاس با سنتها و رسوم رایج در جامعه جدید است و برای مردم آن زمان تازگی دارد. این سیرت و سنت جدید همان سنت رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم است که بر اثر فاصله گرفتن مسلمانان از ارزشهای اسلامی غبار فراموشی بر آن مینشیند و متروک و مهجور مینماید. امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف با احیای آن، مردم را با سنت و سیرت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم آشنا میکند که در آن زمان میان مردم شناخته شده و شایع نیست. آنچه این احتمال را تقویت میکند، فقدان هرگونه مقایسه میان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف در این روایت است.
در توضیح چرایی تفاوت سیرت و سنت واقعی پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و آنچه به عنوان سنت و سیرت آن حضرت در میان مردم رواج دارد، این عوامل را میتوان برشمرد:
یکم. میان ما و عصر آغازین اسلام فاصلۀ طولانیمدتی وجود دارد که در این فاصلۀ دراز، عواملی چون منع کتابت حدیث، اختناق حاکم بر فضای جامعۀ اسلامی در عصر امویان و عباسیان و در نتیجه، محدودیت فعالیت امامان اهلبیت علیهم السلام و دانشمندان شیعی، جنگهای صلیبی و جنگ مغول که به از میان رفتن هزاران نسخه از کتابهایی انجامید که بخش مهمی از سنت شریف پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و دیگر معارف اسلامی را دربر داشتند و عواملی از این قبیل، باعث شد
امت اسلامی از بسیاری میراثهای فرهنگی خویش محروم بماند و از سوی دیگر، تحریفگران و حدیثسازان که بهجز رسیدن به اهداف سیاسی و مادی دغدغهای نداشتهاند، خلأهای موجود را با احادیث ساختگی خود پر کردهاند. این روند به محرومیت نسلهای بعد جامعه اسلامی از بخش مهمی از سنت حقیقی پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم انجامید.
امام صادق علیه السلام در روایتی به مطلب یادشده، چنین اشاره فرموده است:
اگر قائم ما قیام کند و سخنگوی ما لب به سخن بگشاید و از نو به شما قرآن، آداب دینی، احکام و واجبات را آنچنانکه خداوند بر محمد صلی الله علیه و آله و سلم نازل کرده است، تعلیم دهد، آنهایی که امروز در میان شما اهل بصیرتند، آن را به شدت انکار خواهند کرد. پس بر دین خداوند استوار نخواهید شد، مگر اینکه تیزی شمشیر را بالای سرتان احساس کنید. همانا خداوند پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خود مردم را بر سنت پیشینیان مسلط کرد و آنها آن را تغییر دادند و دگرگون کردند و تحریف نمودند و بر دین خداوند افزودند و از آن کاستند، پس امروز چیزی در دست مردم نیست، مگر اینکه با آنچه از سوی خداوند به آن وحی فرستاده شده، تفاوت دارد. (1)
دوم. وقتی فقها خود را از دستیابی به احکام موضوعات جدید و پیشآمدهایی که در طول زمان رخ میداد، محروم یافتند، به ناچار به قواعد عمومی اسلامی که به عمومیتش شامل این حوادث میشد، رو آوردند. این قواعد اسلامی صحیح هستند و انسان را هنگام جهل به حکم واقعی یاری میرسانند و وظیفه دینی او را مشخص میکنند، ولی ثمرۀ این قواعد کلّی لزوماً در همهجا حکم واقعی اسلام نیست، بلکه
1) ... و لو قد قام قائمنا و تکلّم متکلّمنا ثّم استأنف بکم تعلیم القرآن و شرائع الدین و الأحکام و الفرائض کما أنزله الله علی محمّد صلی الله علیه و آله و سلم لأنکر أهل البصائر فیکم ذلک الیوم انکاراً شدیداً ثمّ لم تستقیموا علی دین الله و طریقه إلّا من تحت حدّ السیف فوق رقابکم إنّ الناس بعد نبّیالله صلی الله علیه و آله و سلم رکب الله به سنّة من کان قبلکم فغیّروا و بدّلوا و حرّفوا و زادوا فی دین الله و نقصوا منه فما من شیّ علیه الناس الیوم إلّا و هو منحرف عمّا نزّل به الوحی من عندالله. (اختیار معرفة الرجال، ج1، ص350)
چیزی است که از آن به عنوان حکم ظاهری یاد میکنند، یعنی حکمی که وظیفۀ دینی مکلف را هنگام جهل به حکم واقعی و اصلی معیّن مینماید. این نوع از احکام ظاهری بعد از پایان یافتن عصر تشریع احکام تا به امروز بیشترین بخش از مسائل فقه یا تقریباً تمام آن را بهجز احکام روشن اسلامی فرا گرفته است. (1)
این عوامل باعث شد آنچه پس از عصر پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم سیرت و سنت آن حضرت شناخته میشد، با سیرت و سنت واقعی آن حضرت فیالجمله تفاوتهایی داشته باشد و از آنجا که امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف سنتهای اصیل فراموش شده را احیا میکند، سنت حضرت جدید بنماید.
سوم. تازگی سنت امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف به این دلیل است که پارهای از احکام را که آن حضرت اعلام میکند، پیش از آن حتی رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نیز بیان نفرموده است. آیتالله سیدمحمد صدر در اینباره مینویسد:
احکامی که خداوند از طریق پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به بشر عرضه کرد و آن حضرت آنها را فرا گرفت، دو دستهاند: پارهای از آنها به مردم اعلام شد تا اینکه برای زمان معیّنی معیار علم و عمل باشند و برخی از آنها بر مردم پوشیده ماند و اعلام آنها تا عصر ظهور امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف و زمان اجرای عدالت کامل به تأخیر افتاد. واضحترین دلیل بر مطلب یادشده این است که ما به روشنی میبینیم تعداد زیادی از احکام وجود داشته که در صدر اسلام و در عصر نخستین رهبران اسلامی امکان بیان آنها وجود نداشته است؛ چراکه جامعه از موضوعات آنها بیاطلاع بوده و آن احکام با سطح فکری و فرهنگی مردم متناسب نبوده است، مانند حکم سوار شدن هواپیما و استفاده از بمبهای میکروبی و کاشت قلب و مانند آن. از اینرو، ضرورت داشت اعلام این احکام به پس از آشنایی جامعه با موضوعات آن موکول شود و با توجه به اینکه در زمان آشنایی جامعه با این موضوعات منبع شریعت در دسترس
1) تاریخ مابعد الظهور، ص445.
نبود، از اینرو این احکام هنگامی اعلام خواهد شد که بشر برای مرتبه دوم به منبع شریعت که همان امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف است، دسترسی پیدا کند. (1)
بر اساس احتمال سوم، جدید بودن سنت امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف در قیاس با سنتهای اعلام شدۀ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خواهد بود، اما در قیاس با سنتهای اعلام نشده پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آن حضرت روش جدیدی نخواهد داشت. با توجه به توضیحات یادشده، احادیثی که سنت امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف را جدید خواندهاند، بر عدول و رویگردانی آن حضرت از سیرت و سنت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دلالت ندارند و سنت آن حضرت هماهنگ و همسان با سنت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم اعم از سنتهای فراموش شده یا سنتهای اعلام نشده است و در نتیجه، امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف نه پیامبری جدید خواهد بود و نه شریعت تازهای خواهد آورد.
وی در ادامه مینویسد:
1) تاریخ مابعد الظهور، ص444.
2) وبینما الناس فی عصر القائم یعیشون بین الدماء والأشلاء، وفی خوف ورعب من قائم الشیعة الذی کان بعثه نقمة علیهم، کما أن بعث محمد صلی الله علیه و سلم رحمة، فإن عسکر القائم وأصحابه یعیشون فی حیاة أخری حافلة بألوان النعیم وأنواع المسرات، فهو یأمرهم فی میسرهم ألا یحملوا «طعاماً ولا شراباً ولا علفاً، فیقول أصحابه: إنه یرید أن یقتلنا یقتل دوابنا من الجوع والعطش فیسیر ویسیرون معه؛ فأول منزل ینزله یضرب الحجر فینبع منه طعام وشراب وعلف فیأکلون ویشربون ودوابهم حتی ینزلوا النجف من ظهر الکوفة»، وهکذا «لا ینزل منزلاً إلا انبعث منه عیون، فمن کان جائعاً شبع ومن کان ظمآن روی»، وإنه إذا قام اجتمعت إلیه أموال الدنیا من بطن الأرض وظهرها، فیعطی أصحابه ما لم یعطه أحد کان قبله، ویتضاعف الرزق علی یدیه فیرزق فی الشهر رزقین ویعطی فی السنة عطاءین، حتی إن أحداً من الشیعة لا یجد لدیناره ودرهمه موضعاً یصرفه فیه.
مبعوث شده است _ در ترس و وحشتند، سپاهیان او و اصحابش از زندگی دیگری سرشار از نعمتهای رنگارنگ و انواع شادمانیها برخوردارند. پس او در مسیر به آنها فرمان میدهد که «با خود غذا و نوشیدنی و علفی برندارند. آنها میگویند او میخواهد ما و چارپایانمان را از گرسنگی و تشنگی هلاک کند. پس او حرکت میکند و آنها نیز همراه او به راه میافتند و چون به اولین منزل رسیدند، به سنگ ضربهای میزند و از آن غذا و نوشیدنی و علف میجوشد و اصحاب و چارپایانشان از آن میخورند و مینوشند تا اینکه پشت کوفه در نجف فرود میآیند.» و همچنین «در منزلی فرود نمیآید، مگر اینکه از آن چشمههایی میجوشد و هرکس گرسنه باشد، از آن سیر میشود و هرکس تشنه باشد، سیراب میگردد.» «و چون او قیام کند اموال ظاهر و باطن زمین نزد او جمع میشود و او به اندازهای به اصحابش میبخشد که پیش از او کسی چنین نکرده است و رزق به دست او فزونی مییابد. پس او در هرماه دوبار آذوقه میدهد و در هرسال دوبار میبخشد، به اندازهای که هیچ شیعهای کسی را برای بخشیدن درهم و دینار خودنمییابد». (1)
قفاری در این قسمت به چند روایت استناد کرده است. اولین روایت مورد نظر قفاری که از مبعوث شدن امام مهدی به عنوان نقمت سخن میگوید، ضعیف السند و غیر قابل استناد است. (2)
این روایت به دلیل ضعیف بودن محمد بن عبدالله ضعیف است (رجال نجاشی، ص350).
روایت دوم که درباره دستور امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به یاران مبنی بر همراه برنداشتن غذا و نوشینی است نیز به دلیل ضعف سند قابل اطمینان نیست. (3)این روایت به دلیل مجهولیت احمد بن هوذة (معجم رجال الحدیث، ج3، ص142) و ضعف ابراهیم بن اسحاق (رجال نجاشی، ص19) ضعیف است.
مضمون روایت سوم این است که امام در هیچ منزلگاهی فرود نمیآید، مگر1) اصول مذهب الشیعة، ص1074.
2) عنه، عن صالح، عن محمد بن عبدالله بن مهران، عن عبد الملک بن بشیر، عن عثیم بن سلیمان، عن معاویة بن عمار. (الکافی، ج8 ص233)
3) أبو سلیمان أحمد بن هوذة، قال: حدثنا إبراهیم بن إسحاق النهاوندی، قال: حدثنا عبدالله بن حماد الأنصاری، قال: حدثنا أبو الجارود زیاد بن المنذر. ( کتاب الغیبة، ص244)
اینکه از آن سنگی که همراه دارد چشمههایی میجوشد... . این روایت سند معتبری دارد. (1)روایت بعد که در این باره است که امام در یک ماه دوبار رزق میدهند و... نیز از نظر سندی ضعیف است. (2)
این روایت به دلیل مجهول بودن احمد بن هوذة (معجم رجال الحدیث، ج3، ص142) و ضعیف بودن ابراهیم بن اسحاق (رجال نجاشی، ص19) ضعیف است.
آخرین روایت مورد نظر قفاری نیز از مشکل ضعف سند رنج میبرد. (3)این روایت به دلیل مجهول بودن محمد بن سنان ضعیف است (رجال نجاشی، ص328).
البته درباره بهرهمند شدن انسانها از مواهب مادی در عصر ظهور روایات متعددی وجود دارد که ما را از بررسی سندی بینیاز میکند و ما در ادامه به برخی از آنها اشاره خواهیم کرد.به ذهن خوانندهای که عبارات یادشده را میخواند چنین متبادر میشود که اولاً اصحاب امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف انسانهایی رفاهزده و لذتجو هستند که برای گسترش عدالت و فضیلت در عصر ظهور متحمل هیچگونه مشقتی نمیشوند و در این راه باری به دوش نمیکشند و با این وجود از رهگذر حاکمیت امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف به عالیترین سطوح رفاه دست مییابند. ثانیاً آنهمه آسایش و نعمتی که وعده تحققش
1) محمد بن همام (ثقه: رجال نجاشی، ص379) ومحمد بن الحسن بن محمد بن جمهور العمی، عن الحسن بن محمد بن جمهور (ثقه: رجال نجاشی، ص62)، عن أبیه (ثقه: معجم رجال الحدیث، ج16، ص189)، عن سلیمان بن سماعة(ثقه: رجال نجاشی، ص184)، عن أبی الجارود (ثقه: معجم رجال الحدیث، ج8، ص332). ( کتاب الغیبة، ص244)
2) أخبرنا أحمد بن هوذة الباهلی، قال: حدثنا إبراهیم بن إسحاق النهاوندی، قال: حدثنا عبدالله بن حماد الأنصاری، عن عبدالله بن بکیر، عن حمران بن أعین. ( کتاب الغیبة، ص245)
3) محمد بن همام، قال: حدثنا أحمد بن مابنداذ، قال: حدثنا محمد بن مالک، قال: حدثنا محمد بن سنان، عن الکاهلی. ( کتاب الغیبة، ص152)
در دوران ظهور داده شده است، تنها برای اصحاب امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف و شیعیان آن حضرت است و دیگران در آن سهمی ندارند.
در پاسخ مطلب نخست باید گفت که تصویر یادشده بیش از آنکه از روایات اهلبیت علیهم السلام سرچشمه گیرد، محصول داستانپردازیهای قفاری است؛ چراکه براساس روایات اهلبیت علیهم السلام اصحاب امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف انسانهایی وارسته و پرهیزکارند که برای تشکیل حکومت جهانی تمام سختیها را به جان میخرند و ابتلائات فراوانی را پشت سر میگذارند. درباره مقام و منزلت معنوی اصحاب امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف روایات متعددی وجود دارد که برخی از آنها بدین قرار است: امام باقر علیه السلام فرمود:
گویا قائم عجل الله تعال فرجه الشریف و اصحاب او را در نجف کوفه میبینم که گویا پرنده بر سرشان نشسته و توشههایشان تمام شده و لباسهاشان پوسیده است. اثر سجده بر پیشانیشان مشهود است. آنها شیران روز و راهبان شبند و گویا قلبهایشان پارههای آهن است. (1)
امام صادق علیه السلام نیز فرمود:
مردانی که گویا قلبهایشان پارههای آهن و از سنگ سختتر است و در ذات خداوند ذرهای تردید بر آن عارض نشده است. اگر بر کوهها بگذرند، آن را از جا برمیکنند، با پرچمشان قصد جایی نمیکنند، مگر آنجا را ویران کنند، گویا بر اسبهایشان عقاب نشسته است، به زین اسب امام دست میکشند و به آن تبرک میجویند، گرداگرد او را میگیرند و در میدانهای نبرد با جانشان از او محافظت میکنند و آنچه میخواهد اجابت میکنند.
1) کأنّی أنظر إلی القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف و أصحابه فی نجف الکوفة کان علی رئوسهم الطیر قدفَنِیت أزوادهم و خَلُقت ثیابهم قد أثّر السجود بجباههم لیوث بالنهار و رهبان باللیل کأنّ قلوبهم زبرالحدید. (بحارالانوار، ج52، ص386)
در میانشان مردانی هستند که شبها نمیخوابند و در نمازشان زمزمهای همچون زمزمۀ زنبور عسل دارند... . (1)
درباره مشقتهایی که یاران امام مهدی برای بر پایی حکومت عدل جهانی متحمل میشوند میتوان به این روایات اشاره کرد:
بشیر نبال میگوید: به امام باقر علیه السلام عرض کردم: آنها میگویند اگر مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف قیام کند کارها خودبهخود برای او سامان مییابد و به اندازۀ حجامتی خون نمیریزد؛ امام علیه السلام فرمود:
به خدایی که جانم در دست اوست سوگند، اگر کارها به خودی خود برای کسی سامان مییافت برای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هنگامی که دندانهایش شکست و صورتش زخمی شد سامان مییافت. هرگز، سوگند به آنکه جانم در دست اوست [چنین نخواهد شد] تا اینکه ما و شما عرق و خون بسته شده را پاک کنیم. پس آن حضرت بر پیشانی خود _ به عنوان نمودار آن حالت _ دست کشید. (2)
امام صادق علیه السلام نیز فرمود:
اصحاب طالوت با نهری که خداوند دربارهاش فرموده است: «خداوند
شما را با نهری میآزماید» امتحان شدند و اصحاب قائم نیز به مثل آن آزمایش میشوند. (3)
1) رجال کأنّ قلوبهم زبرالحدید لایشوبها شکّ فی ذات الله أشدّ من الحجر لوحملوا علی الجبال لأزالوها لایقصدون برایاتهم بلدة إلأ خرّبوها کأنّ علی خیُلهم العقبان یتمسّحون بسرج الإمام علیه السلام یطلبون بذلک البرکة و یحفّون به یقونه بأنفسهم فی الحروب و یکّفونه مایرید فیهم رجال لاینامون اللیل لهم دویّ فی صلاتهم کدویّ النحل... . (بحارالانوار، ج52، ص307)
2) کلّا و الذی نفسی بیده لو استقامت لأحد عفواً لاستقامت لرسولالله صلی الله علیه و آله و سلم حین اُدمیت رباعیته و شجّ فی وجهه کلّا و الذی نفسی بیده حتّی نمسح نحن و أنتم العرق و العلق ثم مسح جبهته. ( کتاب الغیبة، ص294)
3) إنّ أصحاب الطالوت إبتلوا بالنهر الذی قال الله تعالی مبتلیکم بنهر و إنّ أصحاب القائم یبتلون بمثل ذلک. (کتاب الغیبة، ص331)
ابنخلاد میگوید: نزد امام رضا علیه السلام از قائم عجل الله تعال فرجه الشریف سخن به میان آمد؛ آن حضرت فرمود:
شما امروز نسبت به زمان قائم عجل الله تعال فرجه الشریف سبکبارتر هستید. اصحاب پرسیدند: چگونه؟ امام علیه السلام فرمود: اگر قائم عجل الله تعال فرجه الشریف قیام کند چیزی جز خون بسته بر پیشانی و عرق ریختن و خوابیدن بر زین اسبها نخواهد بود و لباس قائم جز لباس درشت و غذایش جز غذای بیخورش نیست. (1)
با وجود سربلندی اصحاب آن حضرت در رویارویی با چنین ابتلائات و سختیها شایستگی آن را پیدا میکنند که با دیدن گوشهای از کرامات مهدوی قلبهایشان مطمئنتر گردد و در مسیر جهاد با دشمنان خدا استوارتر گردند.
ثانیاً در روایتی که قفاری به آن استناد کرده، واژۀ طعام و شراب (خوردنی و نوشیدنی) آمده است که میتواند نان جو و آب باشد و اینکه ایشان از کجا از این روایت، زندگی سرشار از نعمتهای رنگارنگ و انواع شادمانیها را برداشت کرده است، خود باید پاسخگو باشد.
در پاسخ ادعای دوم نویسنده یادشده باید گفت ویژگیهای عصر ظهور برای شیعه و محرومیت انسانهای دیگر از آن، ادعایی سست و بیاساس و مخالف احادیث اهلبیت علیهم السلام است؛ چراکه احادیث بسیاری از اهلبیت علیهم السلام وجود دارد که با به کار گرفتن تعابیری چون «الناس» و «العباد»، به بهرهمندی همه انسانها از نعمتهای عصر ظهور دلالت دارند. از جمله امام باقر علیه السلام فرموده است:
زمین گنجهای طلا و نقرهاش را بیرون میریزد، پس امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف میگوید:
1) أنتم الیوم أرخی بالاً منکم یومئذٍ قالوا و کیف قال: لو قد خرج قائمنا عجل الله تعالی فرجه الشریف لم یکن إلّا العلق و العرق و النوم علی السروج و ما لباس القائم إلّا الغلیظ و ما طعامه إلّا الجشب. (کتاب الغیبة، ص296)
ای مردم، بیایید از آنچه به خاطرش خونها ریختید و قطع رحم کردید، برگیرید و به اندازهای میبخشد که کسی پیش از او نبخشیده و کسی پس از او نخواهد بخشید. (1)
در حدیث دیگری فرموده است:
به مردم در سال دوبار میبخشد و در هرماه دوبار آذوقه میدهد و میان مردم به مساوات رفتار میکند تا اینکه نیازمندی پیدا نشود. (2)
همچنین میفرماید:
چون قائم ما قیام کند، خداوند دستش را بر سر بندگان بگذارد، پس عقلهایشان را جمع کند و خردهایشان را کامل کند. (3)
همچنانکه آشکار است، این روایات به دور از هرگونه اشاره یا تصریحی به اختصاص مزیتهای یادشده به شیعیان است. جالب تر اینکه در ادامۀ روایتی که قفاری آورده، به صراحت از بهرهمندی همگان و نهتنها شیعیان از نعمتهای عصر ظهور تصریح شده است و احتمالاً قفاری از سر آزاداندیشی و حقجویی _ که در آغاز کتاب خود از آن بسیار دم زده _ آن را نیاورده است. متن کامل روایت بدین صورت است:
عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام أَنَّهُ قَالَ: تَوَاصَلُوا وَ تَبَارُّوا وَ تَرَاحَمُوا، فَوَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ
بَرَأَ النَّسَمَةَ لَیَأْتِیَنَّ عَلَیْکُمْ وَقْتٌ لَا یَجِدُ أَحَدُکُمْ لِدِینَارِهِ وَ دِرْهَمِهِ مَوْضِعاً یَعْنِی لَا یَجِدُ عِنْدَ ظُهُورِ الْقَائِمِ علیه السلام مَوْضِعاً یَصْرِفُهُ فِیهِ لِاسْتِغْنَاءِ النَّاسِ جَمِیعاً بِفَضْلِ اللَّهِ وَ فَضْلِ وَلِیِّهِ. (4)
1) تخرج الأرض کنوزها من الذهب و الفضّة فیقول أیّها الناس هلمّوا فخذوا ما سفتکم فیه الدماء و قطعتم فیه الأرحام و یعطی مالم یعطه أحد قبله و لا یعطه أحدٌ بعده. (شرح الاخبار، ج3، ص397)
2) یعطی الناس عطایا مرّتین فی السنة و یرزقهم فی الشهر رزقین و یسّوی بین الناس حتّی لاتری محتاجاً إلی الزکاة. (بحارالانوار، ج52، ص390)
3) إذا قام قائمنا وضع الله یده علی رءوس العباد فجمع بها عقولهم و کملت به أحلامهم. (الکافی، ج1، ص25)
4) کتاب الغیبة، ص152.
البته اگر قفاری اصرار دارد مزیتهای عصر ظهور را ویژۀ اصحاب و شیعیان امام مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف بداند، باز این سخن به گونهای میتواند درست باشد؛ چراکه به نظر میرسد در عصر ظهور بهجز اندکی از انسانهای لجوج، اغلب انسانها به جرگۀ اصحاب و شیعیان آن حضرت خواهند پیوست و بهرهمندی اصحاب و شیعیان از مواهب عصر ظهور، به معنای بهرهمندی تقریباً همۀ انسانها خواهد بود.
قفاری در ادامه مینویسد:
در حالی که روایتی در بحار میگوید:وقتی قائم آل محمد قیام کرد از پشت کوفه 27 مرد را بیرون میآورد 25 نفر از قوم موسی که به حق داوری میکنند و طبق آن به عدالت رفتار مینمایند و هفت نفر از اصحاب کهف و یوشع _ وصی موسی _ و مؤمن آل فرعون و سلمان فارسی و ابودجانه انصاری و مالک اشتر. (2)
این روایت نفوذ نژاد یهود را در میان مجموعهای که دین تشیع را ساختهاند به وضوح آشکار میکند. (3)
1) تشیر بعض روایاتهم إلی أن جند القائم من الموالی والعجم ویبلغ عددهم اثنی عشر ألفاً، وأنه یمنحهم القائم سلاحاً من عنده عبارة عن سیف وبیضة ذات وجهین، ثم یقول لهم: «من لم یکن علیه مثل ما علیکم فاقتلوه». وتذکر روایة للنعمانی أن «أصحاب القائم ثلاثمائة وثلاثة عشر رجلاً أولاد العجم».
2) ینما تقول روایة فی البحار «إذا قام قائم آل محمد استخرج من ظهر الکعبة سبعة وعشرین رجلاً، خمسة وعشرین من قوم موسی الذین یقضون بالحق وبه یعدلون، وسبعة من أصحاب الکف، ویوشع وصی موسی، ومؤمن آل فرعون، وسلمان الفارسی، وأبا دجانة الأنصاری ومالک الأشتر».
3) واضح فی هذا النص تغلغل العنصر الیهودی فی المجموعة التی وضعت دین التشیع.
همچنان که نشان میدهد تشیع شامل مجموعهای از نژادهای مختلف است که هر کدام هرچه خواستند را جعل میکنند و آنچه مقتضای ملیت خود است را میسازند. عجمها آنچه به مصلحتشان بوده را جعل میکنند؛ یهود نیز همچنین و... و موسوعههای دوازدهامامیها بدون پالایش همه را جمع کرده است. (1)
در برخی روایاتشان به تفصیل اسامی تک تک سپاه او و وطن یا قبیله یا شغل آنها را در روایت بلندی ذکر کردهاند؛ از جمله چنین آوردهاند: دو مرد از شام که به آنها ابراهیم بن صباح و یوسف بن جریا (صریا) گفته میشود. (2)
پس یوسف بن عطار از دمشق است و ابراهیم بن قصاب از قریه صویقان و بر همین منوال نام 313 نفر به تعداد اهل بدر را ذکر میکند. و گویا آنها دیدگاه شرمآورشان درباره اهل بدر و سایر صحابه را فراموش کردهاند. (3)
و تو هنگامی که این اسامی را میخوانی نمیتوانی از خندهای که بر تو غلبه میکند جلوگیری کنی و به وضوح دست و پا زدن برای دروغ گفتن و تلاش برای پوشاندن آن را مشاهده میکنی و اینگونه جرئت بر دروغپردازی و سبکعقلی آدمی را در تعجب فرو میبرد و عجیبتر اینکه شیعۀ زمان ما چگونه از انتشار این عار در میان مردم و چاپ و تحقیق آن شرم نمیکند؟ و شاید خداوند میخواهد رازشان را فاش کند و مفتضحشان (4)نماید! (5)
1) ما یظهر أن التشیع استوعب مجموعة من العنصر المختلفة، کل یصنع ما یشاء له هواه، وما تملی علیه عنصریته... فالعجم یضعون روایات فی صالحهم، والیهود کذلک... وهکذا، وموسوعات الاثنی عشریة استوعبت الجمیع بلا تمییز.
2) جاء فی بعض أخبارهم البیان التفصیلی لأسماء جنده واحداً واحداً وموطن کل جندی أو قبیلته أو حرفته فی روایة طویلة. منها قوله: «ومن أهل الشام رجلین یقال لهما إبراهیم بن الصباح، ویوسف بن جریا» (صریا).
3) یوسف عطار من أهل دمشق، وإبراهیم قصاب من قریة صویقان «ومضی فی ذکرهم علی هذا النسق حتی ذکر (313) رجلاً لیبلغ بهم عدة أهل بدر». کما یقول: «ونسی موقفهم المخزی من أهل بدر وسائر الصحابة».
4) لا تملک نفسک وأنت تقرأ تلک الأسماء من ابتسامة تغالبک، وأنت تلمح بوضوح التکلف فی الکذب، والمحاولات الغبیة لستره، ولا ینقضی العجب من تلک الجرأة علی الکذب، وخفة العقل، والأغرب کیف لا یستحی شیعة هذا العصر من إخراج هذا «العار» للناس، وطبعه وتحقیقه؟! أو أن الله سبحانه أراد أن یکشف أمرهم ویفضح زیفهم.
5) اصول مذهب الشیعة، ص76_ 1075.
قفاری در این بخش به چهار روایت استناد کرده است؛ روایت نخست، مرفوعه و روایت سوم، مرسله و روایت دوم که مضمون آن این است که یاران امام مهدی 313 نفر از اولاد عجمند، ضعیف است. (1)
این روایت به دلیل مجهول بودن احمد بن هوذة (معجم رجال الحدیث، ج3، ص142) و ضعیف بودن ابراهیم بن اسحاق (رجال نجاشی، ص19) ضعیف است.
البته درباره اصل اینکه امام مهدی 313 یاور ویژه دارد روایات متعددی وجود دارد که ما را از بررسی سندی بینیاز میکند. (2)آخرین روایت مورد استناد قفاری، روایتی است که اسامی یاران امام مهدی را برشمرده است که این روایت نیز از ضعف سند رنج میبرد. (3)این روایت به دلیل مهمل بودن محمد بن مروان و عبدالله بن داود (مستدرکات علم رجال الحدیث، ج5، ص10) ضعیف است. البته در این باره روایت دیگری نیز وجود دارد که آن هم به سبب مهمل بودن عبدالله بن الحسن و معروف بن خزاز و... ضعیف است (دلائل الامامة، ص554).
بنابر این اشکال قفاری نیز از اساس فرو خواهد ریخت.مطالب پیشگفته شامل سه شبهه بود؛ نخستین آنها درباره منحصر بودن یاران امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به عجمها، دومین شبهه درباره وجود ریشههای تفکر یهودی در میان شیعیان و سومین آنها درباره اسامی سپاهیان امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف.
1) أخبرنا أحمد بن هوذة أبو سلیمان، قال: حدثنی إبراهیم بن إسحاق النهاوندی، عن عبدالله بن حماد الأنصاری، عن أبی الجارود. ( کتاب الغیبة، ص329)
2) عیون اخبار الرضا، ج2، ص64؛ کمال الدین و تمام النعمة، ص378، 654، 672 و...
3) أبوحسان سعید بن جناح، حدثنا محمد بن مروان الکرخی، قال: حدثنا عبدالله بن داود الکوفی، عن سماعة بن مهران. (دلائل الامامة، ص562)
درباره این ادعای قفاری که سپاهیان امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف همه از عجمند و در میانشان از اعراب وجود ندارد، پیش از این به تفصیل سخن گفته شد و ما خوانندگان عزیز را به آنجا ارجاع میدهیم.
درباره حرص و ولع بیاندازه آقای قفاری برای اثبات وجود تفکر یهودی در میان شیعیان به استناد روایت «َ إِذَا قَامَ قَائِمُ آلِ مُحَمَّدٍ اسْتَخْرَجَ مِنْ ظَهْرِ الْکَعْبَةِ سَبْعَةً وَ عِشْرِینَ رَجُلاً...» باید گفت:
اولاً شخصیتهای مورد نظر این روایت، شخصیتهای قرآنی هستند که در قرآن از آنها تجلیل شده است. داستان اصحاب کهف به تفصیل در قرآن آمده است. درباره قوم موسی علیه السلام چنین آمده است: «وَمِن قَوْمِ مُوسَی أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالحَقِّ وَبِهِ یَعْدِلُونَ». (1)یوشع وصی موسی علیه السلام همان صاحب موسی علیه السلام است که در قرآن از او یادشده است (2)و پیامبری بود (3)که خورشید برایش توقف کرد (4)و مؤمن آل فرعون همان شخصیتی است که در قرآن دربارهاش چنین آمده است: «وَجَاءَ رَجُلٌ مِنْ اقْصَی الْمَدِینَةِ یَسْعَی» (5)(6)و به روایت اهلسنت یکی از سه صدیق عالم است، (7)با این وجود، اگر تجلیل از این شخصیتها و اعتقاد به حضور آنها در کنار امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به معنای رسوب تفکر یهود است _ نعوذ بالله _ قرآن بیش از شیعیان در معرض این
تهمت قرار خواهد داشت.
ثانیاً اعتقاد به حضور حضرت عیسی علیه السلام در کنار امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و اقتدای به ایشان و نیز قرار داشتن اصحاب کهف در زمره یاران امام مهدی از باورهای اهلسنت نیز هست. به عنوان نمونه میتوان به این روایات ازمنابع اهلسنت اشاره کرد:
چگونه خواهید بود، وقتی که عیسی علیه السلام در میان شما از آسمان فرود آید در حالی که امامتان از شماست؟ (1)
به گفته دانشمندان اهلسنت بر اساس روایات متواتری مقتدای حضرت عیسی علیه السلام همان امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است. (فتح الباری، ج6، ص358)
مسیح عیسی بن مریم علیه السلام از آسمان فرود میآید ... پس به محل اجتماع مسلمانان میآید و مشاهده میکند که خلیفه آنان بر آنها نماز میگزارد؛ چون مسیح را میبیند به خاطر او به عقب برگشته و به او میگوید: ای کسی که از سوی خدا مسح شده است، برایمان نماز بگذار! مسیح میگوید: بلکه شما برای اصحابت نماز بگزار؛ همانا خدا از تو راضی است و من به عنوان وزیر مبعوث شدم، نه امیر. (2)
اصحاب الکهف اعوان المهدی؛ (3)
اصحاب کهف، یاران مهدی هستند.
با این وجود اگر کسی مدعی شد رسوبات تفکر مسیحی و یهودی در اندیشه اهلسنت ریشه دوانده است و هر کدام به نفع خود حدیث جعل کردهاند و کتابهای اهلسنت همه را منعکس کرده است، قفاری چه پاسخ خواهد داد؟ (4)
1) کیف بکم اذا نزل بکم و امامکم منکم؟ (مسند احمد، ج2، ص272)
2) یهبط المسیح عیسی بن مریم... فیأتی مجمع المسلمین حیث هم فیجد خلیفتهم یصلی بهم فیتأخر للمسیح حیث یراه فیقول یا مسیح الله صل لنا فیقول بل انت فصل لاصحابک فقد رضی الله عنک فانما بعثت وزیراً و لم ابعث امیراً. (الفتن، ص347)
3) الدرالمنثور، ج4، ص215.
4) افزون بر آنچه گفته شد، این احتمال وجود دارد که قفاری میان روایتی که اصحاب حضرت را 313 نفر شمرده و روایت 27 نفر تعارض دیده است؛ و یا آن روایتی که اصحاب حضرت را از عجم دانسته و روایت اخیر که از حضور عربها همچون مالک اشتر و ابودجانه انصاری سخن گفته را متعارض یافته است. اگر اینچنین باشد، پاسخ اشکال نخست او این است که آن 27 نفر بخشی از همان 313 نفرند و به همین دلیل میان آنها هیچ تعارضی نیست؛ زیرا این 27 نفر کسانی هستند که از پشت کعبه زنده میشوند، اما سایر یاران حضرت این خصوصیت را ندارند و پاسخ اشکال دوم این است که تعبیر «ثلاثمأة و ثلاث عشر رجلاً من اولاد العجم» تعبیر عرفی و از باب تغلیب است؛ یعنی غالب یاران حضرت از عجمند و این با حضور تعداد اندکی از عربها منافاتی ندارد.
درباره حدیثی که نام اصحاب امام مهدی را آورده است باید گفت:
اولاً این روایت در میان منابع کهن شیعه جز در کتاب دلائل الامامة نیامده و حتی علامه مجلسی در موسوعه خود بحار الانوار آن را نیاورده است. بنابر این مضمون این روایت را نمیتوان از اعتقادات مذهب تشیع خواند.
ثانیاً اگر چیزی علامت خفّت عقل باشد و نشانه جرئت بر دروغپردازی و ذکر آن در کتابها مایه شرمندگی باشد، آوردن روایتی که نام اصحاب امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را بیان کرده نیست؛ زیرا این روایت نه در تعارض با هیچیک از اصول عقلی است
و نه مضمون آن بر خلاف کتب و سنت است و پذیرش آن به عنوان خبری غیبی هیچ محذوری ندارد. آنچه مایه شرمندگی و گواه گویایی بر خفت عقل است
وجود روایات خلاف عقلی است که وجدان هیچ انسان سلیم الفطرهای
آن را برنمیتابد و روح هر انسان پاکطینتی را میآزارد؛ روایاتی که به پیامبر مکرم اسلام صلی الله علیه و آله و سلم _ که خداوند او را صاحب خلق عظیم خوانده است (1)_ امور سخیفی
را نسبت میدهند که قلم از نوشتن آن شرم دارد؛ نسبتهای ناروایی همچون ایستاده ادرار کردن (2)، علاقهمندی به دخترکان آوازهخوان (3)، افسون شدن
توسط ساحری یهودی (1)و ... . این روایات و امثال آن نه در منابعی همچون دلائل الامامة، که نزد شیعه جایگاه خاصی ندارد؛ بلکه در کتاب صحیح بخاری آمده است
که جایگاه آن نزد اهلسنت بر کسی مخفی نیست. حال عاقلان خود قضاوت خواهند کرد که آنکه عار بر پیشانی دارد کیست و آنکه باید احساس شرمندگی کند چه کسی است.
وی در ادامه چنین مینویسد:
با آن زندگی میکند، شیوخ شیعه به اقتضای نیابت از منتظر، عمل به پارهای از احکام دین را متوقف کردهاند؛ همچنان که اعتقادات و احکامی را ابداع کردند که خداوند سبحان به آنها اذن نداده است. شیوخ شیعه به دلیل غیبت منتظر، اقامه نماز جمعه را تعطیل کردند، همچنان که از برپا شدن امامت ممانعت کردند و گفتند: «جمعه و حکومت برای امام مسلمین است» و مقصودشان از امام، همان منتظر است. (2)
به همین دلیل اکثریت شیعه تا به امروز نماز جمعه نمیخوانند، تا آنجا که برخی از متأخران گفتهاند: شیعیان از زمان ائمه، نماز جمعه (3)نمیخواندند. (4)
1) صحیح البخاری، ج7، ص28.
2) فی ظل الغیبة التی دانت بها الشیعة، وعاشت فی حکمها منذ أکثر من ألف ومائة سنة أوقف شیوخ الشیعة _ بحکم نیابتهم عن المنتظر _ العمل بجملة من أحکام الدین، کما استحدثوا عقائد وأحکاماً لم یأذن بها الله سبحانه. لقد أوقف الشیعة بسبب الغیبة للمنتظر إقامة صلاة الجمعة، کما منعوا إقامة إمام للمسلمین وقالوا: «الجمعة والحکومة لإمام المسلمین» والإمام هو هذا المنتظر.
3) لهذا فإن معظم الشیعة إلی الیوم لا یصلون الجمعة. حتی قال بعض المتأخرین: «إن الشیعة من زمان الأئمة کانوا تارکین للجمعة».
4) اصول مذهب الشیعة، ص1077.
مسئله وجوب یا عدم وجوب نماز جمعه در عصر غیبت، مسئلهای فقهی است که اختلاف انظار فقها درباره آن پدیدهای نوظهور و غریب نیست و همچون بسیاری از مسائل فقهی دیگر است که گاه میان فقهای اهلسنت نیز درباره آن اختلاف نظر فراوانی وجود دارد. بنابراین، این تلقی که فقهای شیعه باید در اینباره همگی بر یک فتوا _ آن هم فتوایی که مورد پذیرش آقای قفاری است _ اتفاق نظر داشته باشند از اساس باطل است.
بر خلاف ادعای قفاری که معتقد است فقهای شیعه اقامه نماز جمعه را در عصر غیبت تعطیل کردهاند، فقهای شیعه در اینباره رأی واحدی ندارند. برخی از آنها بر این عقیدهاند که نماز جمعه در عصر غیبت واجب تعینی است. کلینی، شیخ صدوق، شیخ مفید و ابوالفتح کراجکی از این دستهاند. یکی از نویسندگان بیش از هفتاد نفر از عالمان شیعه را نام برده است که معتقد به وجوب تعیینی نماز جمعه در عصر غیبتند. (1)برخی دیگر بر این باورند که نماز جمعه در عصر غیبت واجب تخییری است. میرداماد، کاشفالغطا، صاحب جواهر و امام خمینی از این دستهاند و برخی نیز آن را نامشروع میدانند. (2)روشن است که بازگشت دو دیدگاه نخست به این است که یا اساساً وجود امام یا کسی که منصوب از طرف اوست در اقامه نماز جمعه شرط نیست، همچنان که شهید ثانی مدعی شده است؛ یا اینکه امامان معصوم به صورت عمومی این اجازه را به فقها یا عموم مؤمنان دادهاند که در عصر
غیبت، نماز جمعه را برپا دارند. (1)بنابراین نسبت دادن اعتقاد به تعطیلی نماز جمعه در عصر غیبت به همه عالمان شیعه بیاساس است و نمی توان این اعتقاد را به همۀ شیعیان نسبت داد. صرفنظر از دیدگاههای فقهی یادشده در طول تاریخ بسیاری از فقهای شیعه اقامه جمعه میکردهاند و در عمل بیاساس بودن اتهام تعطیلی نماز جمعه در میان شیعیان را اثبات کردهاند. یکی از محققان اسامی بیش از هفتاد تن از عالمان شیعه که در عصر خود، اقامه جمعه میکردند را برشمرده است. (2)
بر خلاف تصور قفاری که گمان کرده است اعتقاد به مشروط بودن وجوب نماز جمعه به وجود امام یا نایب امام از اعتقادات شیعیان است، این مسئله در میان اهلسنت نیز طرفداران بسیاری دارد. به عنوان نمونه میتوان به این موارد اشاره کرد:
نویسنده البحر الرائق از فقهای اهلسنت چنین مینویسد:
و اما شرایط نماز جمعه دو گونه است: شرایط صحت و شرایط وجوب. اما دسته اول شش مورد است، آنچنان که مؤلف بیان کرده است: شهر، سلطان، وقت، خطبه، جماعت و اذان عمومی. (3)
نویسنده الدر المختار نیز بر این باور است:
صحت آن مشروط به هفت چیز است: اول شهر... ، دوم سلطان و لو او با غلبه به زمامداری رسیده باشد و یا زن باشد؛ البته در این صورت خود او نمیتواند اقامه نماز جمعه کند، بلکه باید به دستور او باشد. (4)
عبدالله بن قدامه در اینباره چنین مینویسد:
روایات درباره دو شرط آخر مختلفند که عبارتند از حریت _ که در جای خودش بدان میپردازیم _ و اذن امام. و قول درست این است که چنین شرطی درست نیست و مالک و شافعی و ابوثور بر این عقیدهاند. و نظر دوم این است که نماز جمعه مشروط به اذن امام است. این مطلب از حسن و اوزعی و حبیب بن ابیثابت و ابوحنیفه روایت شده؛ چرا که در تمام دورانها بهجز ائمه، کسی اقامه جمعه نمیکرده است. بنابراین، این مسئله اجماعی است. (1)
ابنرشد نوشته است:
و ابوحنیفه شهر و سلطان را شرط میداند، ولی عدد را نه. (2)
سرخسی مینویسد:
به نظر ما سلطان از شرایط نماز جمعه است... . (3)
ابوبکر کاشانی نیز میگوید:
به نظر ما سلطان شرط ادای جمعه است، تا آنجا که بدون حضور او یا نایبش اقامه آن جایز نیست ... . (4)
آنچه گذشت _ که دیدگاه برخی از فقهای اهلسنت درباره مشروط بودن اقامه نماز جمعه به حضور امام یا مأذون از طرف او بود _ به روشنی بر این مطلب دلالت دارد که دیدگاه فقهای شیعه مبنی بر ضرورت اقامه نماز جمعه توسط امام یا نایب او دیدگاهی شاذ و متروک نیست. البته ما نیز قبول داریم که مقصود فقهای شیعه از امام، امام معصوم است؛ اما اهلسنت امام جائر را نیز کافی میدانند. به هر تقدیر هر
دو در اصل مشروط بودن نماز جمعه به حضور امام اشتراک نظر دارند، همچنان که بسیاری از فقهای شیعه معتقدند امامان معصوم به صورت عام به تمام فقهای عادل اذن اقامه نماز جمعه را در عصر غیبت دادهاند. بنابراین نمیتوان اعتقاد به تعطیلی نماز جمعه در عصر غیبت را به کلیت مذهب شیعه نسبت داد.
بر آنچه گفته شد میتوان این نکته را افزود که اصولاً ارتباط دادن مسئله نماز جمعه به غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از اساس اشتباه است و اگر برخی از عالمان شیعیان به تعبیر قفاری معتقد به تعطیلی نماز جمعه هستند، ریشه آن نه مسئله غیبت امام مهدی، بلکه مشروط بودن آن به وجود امام معصوم یا نایب اوست. توضیح اینکه از چون از یکسو به باور شیعه تنها امام معصوم یا نایب او میتواند اقامه جمعه کند و از سوی دیگر در دوران خفقان اموی و عباسی که امامان معصوم حضور داشتند، این امکان برای آنها وجود نداشت. بنابراین طبیعی بود که شیعیان نسبت به حضور در مراسم نماز جمعههایی که توسط سلاطین جور یا دستنشاندههای آنها اقامه میشد اهتمام چندانی نداشته باشند. البته در عصرهای متأخر _ که گاه گشایشی برای شیعیان حاصل میشد _ در اقامه نماز جمعه کوتاهی نمیورزیدند. بنابراین عامل اصلی عدم اهتمام شیعه به نماز جمعه در دوران خفقانی که پیشوایان معصوم حضور داشتند، نه اعتقاد به غیبت، که اعتقاد به ضرورت اقامه نماز جمعه توسط امام معصوم یا نایب او بوده است و مطلب یادشده این ادعای قفاری را که فقهای شیعه به دلیل اعتقاد به غیبت امام مهدی نماز جمعه را تعطیل کردند، از اساس فروخواهد ریخت.
قفاری در پاورقی، دو ادعای دیگر نیز مطرح کرده است؛ نخست اینکه تعداد نماز جمعههایی که امروزه توسط شیعیان اقامه میشود انگشتشمار است و آن را به ادعای یکی از همفکرانش به یکی از عالمان شیعه نسبت میدهد. صرف نظر از
اینکه او در این ادعایش صادق است یا نه، ما در نقد کلام او به همین نکته بسنده میکنیم که او میتواند برای پی بردن به صدق و کذب ادعایش سفری به کشور پهناور ایران داشته باشد تا با چشمان خود ببیند در سرتاسر آن از شهرهای بزرگ گرفته تا شهرکهای کوچک و حتی در مناطق دورافتاده، هر هفته نماز باشکوه جمعه اقامه میشود و انبوه نمازگزاران مؤمن در آن شرکت میکنند و بر خلاف تصور او شیعیان به اقامه نماز جمعه اهتمام تام دارند تا جایی که معمار بزرگ انقلاب اسلامی ایران امام خمینی رحمة الله نماز جمعه را بزرگترین هدیه خداوند به نظام اسلامی شمرده است.
ادعای دوم او این است که آیتالله محسن حکیم از سؤال درباره علت مشروط بودن نماز جمعه به وجود امام نهی کرده است. روشن است که مدعی این سخن از این جهت آن را نه به یک منبع مکتوب و قابل دسترسی، که به سؤال مشافههای یکی از شیعیان نسبت داده است تا خود را از زحمت اثبات آن برهاند و اگر کسی از او بر این ادعایش سندی خواست با این بهانه که این پرسش مشافههای بوده از آوردن مدرک خودداری کند و این طرفند، گر چه ممکن است برای عوام کارگر بیفتد، اما رسواتر از آن است که برای اهل فن پشیزی ارزش داشته باشد. صرفنظر از نکته یادشده، پاسخ این سؤال قریب به هزار سال پیش در کلام شیخ طوسی آمده است و دیگر فقهای شیعه در طول تاریخ استدلال شیخ طوسی را تکمیل کردهاند و کسی که اندکبهرهای از دانش فقه داشته باشد پاسخ آن را میداند، چه رسد به فقیه عالیقدری همچون آیتالله محسن حکیم.
کلام شیخ طوسی در این باره چنین است:
از شروط انعقاد جمعه، وجود امام یا کسی است که امام به او دستور اقامه دهد؛ مانند قاضی یا امیر و امثال آنها، و اگر بدون دستور امام برگزار شود صحیح نیست. و اوزعی و ابوحنیفه چنین گفتهاند و محمد گفته است: اگر امام مریض شد یا به سفر رفت و مردم کسی را برای اقامه برگزیدند، درست است؛ چرا که اینجا مورد ضرورت است و نماز جمعه در نظر اینان مانند
نماز جماعت است. و شافعی گفته است: امام و دستور او از شرایط جمعه نیست، ولی اگر عدهای بدون دستور امام نماز جمعه را بهپا داشتند جایز است. مالک و احمد نیز بر این عقیدهاند. دلیل ما این است که در اینکه جمعه با امام یا دستور او منعقد میشود اختلافی نیست و بر منعقد شدن جمعه در صورتی که امام یا دستور او نباشد دلیلی نیست. پس اگر گفته شود: آیا در کتابهایتان روایت نکردهاید که بر اهل آبادیها و شهرها و مؤمنان جایز است که وقتی به اندازهای که جمعه با آن منعقد میشود رسیدند، نماز جمعه بخوانند؟ میگوییم: به چنین چیزی اذن داده شده و انجام آن مطلوب است و این مانند آن است که امام کسی را برای اقامه جمعه نصب نماید. دلیل دیگر ما اجماع فرقه است؛ چرا که آنان در اینکه از شرایط جمعه امام یا دستور اوست اختلافی ندارند. محمد بن مسلم از امام باقر علیه السلام روایت کرده است که: جمعه بر هفت نفر از مسلمین واجب است و بر کمتر از آنان واجب نیست: امام و قاضی او و کسی که به حق مدعی باشد و مدعی علیه و دو شاهد و کسی که در برابر امام اجرای حد میکند. همچنین بر این مطلب اجماع وجود دارد؛ چرا که از زمان پیامبر تا زمان ما جمعه را جز خلفا و امرا و کسی که عهدهدار نماز است اقامه نمیکند و از این دانسته میشود که اجماع همه دورانها بر این مطلب بوده است و اگر با مردم جمعه منعقد میشد این کار را میکردند. (1)
وی سخنان خود را چنین ادامه میدهد:
1) الخلاف، ج1، ص626.
2) کما أن الشیعة لا تری بیعة شرعیة إلا للقائم المنتظر، ولذلک فإنهم یجددون البیعة له کل یوم، ففی دعاء لهم یسمونه «دعاء العهد» وفیه: «اللّهم إنی أجدد له فی صبیحة یومی هذا، وما عشت من أیامی عهداً و عقداً و بیعة له فی عنقی لا أحول عنها ولا أزول أبداً». وفی دعاء یومی آخر للغائب المنتظر یتضمن الإقرار له بالبیعة فیقول: «اللّهم هذه بیعة له فی عنقی إلی یوم القیامة». قال المجلسی: «... ویصفق بیده الیمنی علی الیسری کتصفیق البیعة».
چنین میگویند: «اللّهم هذه بیعة له فی عنقی إلی یوم القیامة». مجلسی میگوید: دست راستش را بر دست چپ میزند، مانند حالت بیعت کردن. (1)
دعای مورد نظر، هیچ دلالتی بر اینکه شیعه جز با قائم بیعت نمیکند ندارد و قفاری به این نکته بدیهی متفطن نشده است که اثبات شیء نفی ما عدا نمیکند و از اینکه در این دعا با امام مهدی بیعت شده است، نمیتوان نفی سایر بیعتها را نتیجه گرفت.
برای شیعه همین افتخار بس که هر فاسق و فاجری را به عنوان امام مسلمین نمیپذیرد و جز با امام معصوم یا نایب امام معصوم بیعت نمیکند و نمیدانیم آیا امثال قفاری که بیعت با حاکم مسلمین را _ و لو فاسق و شرابخواری باشد که با زور و تهدید به حکومت رسیده است _ واجب میدانند و او را امام مسلمین میخوانند، باید احساس شرمندگی کنند، یا شیعیانی که جز با امام معصوم و نایب او _ که شبیهترین افراد به امام معصوم است _ بیعت نمیکنند؟
1) اصول مذهب الشیعة، ص1078.
افزون بر اینکه بیعت هر روزه شیعه با امام غایب از زیباترین و گویاترین مظاهر پیوند عمیق شیعه با امام خویش است و بهترین دلیل بر حضور روحانی و معنوی امام در حیات فردی و جمعی شیعیان به شمار میرود و همین حضور معنوی امام و پیوند قلبی است که باعث شده است شیعه در طول تاریخ پرفراز و نشیب خود در برابر گردنکشان و ستمگران سر تعظیم فرو نیاورد. بیعت هر روزه شیعه با امامی که به اعتقاد او مظهر همه خوبیها و فضایل اخلاقی است، معنایی جز این ندارد که او با امام خود عهد میبندد که به او تأسی نماید و تا حد ممکن در کسب فضایل اخلاقی بکوشد و خود را به زیور صفات عالی انسانی بیاراید و از بدیها و کژیها اجتناب ورزد. اگر چنین تعهد و پیمانی جرم است، شیعه به جرم خود افتخار میکند.
قفاری در ادامه میگوید:
و امامی که اطاعتش بر مسلمین واجب است از سال 260 تا امروز همان منتظری است که در سرداب غایب است و پیش از آن سایر امامان دوازدهگانه بودند. پس جهاد با ابوبکر و عمر و عثمان و سایر خلفای مسلمین تا امروز مانند مردار و خون حرام است. (2)
1) کذلک منع الشیعة الجهاد مع ولی أمر المسلمین، لأنه لا جهاد إلا مع الإمام، فقد جاء فی الکافی وغیره عن أبی عبدالله قال: «القتال مع غیر الإمام المفترض طاعته حرام مثل المیتة والدم ولحم الخنزیر».
2) الإمام المفترض الطاعة علی المسلمین منذ سنة 260ه إلی الیوم هو منتظرهم الغائب فی السرداب. وما قبل سنة 260ه هم بقیة الأئمة الاثنی عشر، فالجهاد مع أبی بکر وعمر وعثمان وبقیة خلفاء المسلمین إلی الیوم هو حرام کحرمة المیتة والدم.
و به باور شیعیان سپاهیان اسلام که از مرزها محافظت میکنند و در راه خدا جهاد میکنند و انگیزه برتریجویی و فساد ندارند و کسانی که سرزمین فارس و غیر آن را فتح کردند گشتگانی بیش نیستند. وای بر آنها به سوی سرنوشتشان به سرعت در حرکتند. شیخ طوسی در تهذیب از عبدالله بن سنان چنین روایت میکند: «به اباعبدالله عرض کردم: فدایت شوم! درباره اینان که در این مرزها کشته میشوند چه میگویید؟ فرمود: وای بر آنها! به کشته شدن در دنیا و آخرت شتاب میکنند؛ به خداوند سوگند، شهیدی نیست جز شیعیان ما، اگرچه در رختخواب بمیرند.» (1)
و تو ملاحظه میکنی که به اعتقاد شیعه، جهاد مسلمانان در گذشتۀ تاریخ، جهاد باطل و بدون اجر و ثواب بوده است، تا آنجا که مجاهدان مسلمان را گشتگان میخوانند و از آنها با عناوینی همچون مجاهد و شهید که از سوی خداوند بدانهاشرافت یافتهاند یاد نمیکنند. (2)
پس آیا هیچ عاقل بدون غرض و تعصبی در این تردید میکند که بنیانگذار این اندیشه دشمن منتقم و زندیق کینهتوزی بوده است که منتظر وقوع بلا بر امت اسلامی است و خواستار ضعف و سستی آن است و دوست ندارد امت اسلام در راه خدا جهاد کند و پرچم خدا را برافرازد و از دین و سرزمینش محافظت نماید. و دسیسۀ آنان برای رواج این مطلب تا به آنجا پیشرفت کرده که آن را به جعفر الصادق و سایر اهلبیت نسبت میدهند تا هم از یکسو میان پیروان نادان رواج پیدا کند و هم از
1) جنود الإسلام الذین یرابطون علی الثغور، ویجاهدون فی سبیل الله، ولا یریدون علوًا فی الأرض ولا فسادًا والذین فتحوا بلاد الفرس وغیرها! ما هم فی اعتقاد الشیعة إلا قتلة، الویل لهم، یتعجلون مصیرهم. روی شیخهم الطوسی فی التهذیب: «... عن عبدالله بن سنان قال: قلت لأبی عبدالله علیه السلام: جعلت فداک ما تقول فی هؤلاء الذین یقتلون فی هذه الثغور؟ قال: فقال: الویل یتعجلون قتلة فی الدنیا، وقتلة فی الآخرة، والله ما الشهید إلا شیعتنا ولو ماتوا علی فرشهم».
2) أنت تری أن الشیعة تری أن جهاد المسلمین علی مرور التاریخ جهاد باطل لا أجر فیه ولا ثواب، حتی یصفون المجاهدین المسلمین «بالقتلة» ویجردونهم من الأسماء التی شرفهم الله بها «کالمجاهد» و«الشهید».
قفاری در این قسمت به دو روایت استناد کرده است؛ اما هر دو از مشکل ضعف سند رنج میبرند. (3)
این روایت به دلیل مجهول بودن بشیر الدهان ضعیف است (رجال طوسی، ص169). البته درباره اصل مشروط بودن وجوب جهاد ابتدایی به حضور امام روایات متعددی وجود دارد (وسائل الشیعة، ج15، ص45، باب اشتراط وجوب الجهاد بأمر الامام).
محمد بن أحمد بن یحیی عن إبراهیم بن هاشم عن علی بن سعید عن واصل عن عبدالله بن سنان. (تهذیب الأحکام، ج6، ص125)
این روایت به دلیل مجهول بودن علی بن سعید (رجال نجاشی، ص273) و مجهول بودن واصل
(معجم رجال الحدیث، ج20، ص205) ضعیف است. البته به همین مضمون روایت دیگری در
محاسن وجود دارد (ج1، ص164) که آنهم به خاطر ابراهیم بن اسحاق ضعیف است. (رجال
نجاشی، ص19)
درباره حکم جهاد به باور فقهای شیعه، اجمالاً باید گفت فقهای شیعه جهاد را به ابتدایی و دفاعی تقسیم کردهاند. جهاد ابتدایی جهادی است که به منظور ریشهکن کردن شرک و بتپرستی و دعوت به اسلام انجام میپذیرد و جهاد دفاعی جهادی در برابر یورش غیرمسلمانان بر مسلمین به منظور محافظت از آیین اسلام و سرزمینهای اسلامی است. درباره جهاد ابتدایی میان فقهای شیعه اشتراک نظر وجود ندارد؛
1) هل یشک عاقل متجرد من الهوی والتعصب أن واضع هذا المبدأ عدو موتور، وزندیق حاقد... یتربص بالأمة الدوائر ویبغی فیها الفشل، ولا یرید لها أن تبقی مجاهدة فی سبیل الله، رافعة رایة الله، لیحتفظ بدینه ودیاره، وقد بلغ به التآمر لإشاعة هذا المبدأ أن نسبه لجعفر الصادق وغیره من أهل البیت حتی یجد الرواج بین الأتباع الجهلة من جانب، وحتی یسیء لأهل بیت رسول الله من جانب آخر.
2) اصول مذهب الشیعة، ص1078.
3) محمد بن یحیی، عن محمد بن الحسین، عن علی بن النعمان، عن سوید القلانسی، عن بشیر. (الکافی، ج5، ص27)
بسیاری از آنها جهاد ابتدایی را مشروط به حضور امام معصوم میدانند (1)و برخی دیگر بر این باورند که برای جهاد ابتدایی حضور امام معصوم شرط نیست. (2)اما بهرغم این اختلاف نظر درباره مشروعیت و ضرورت جهاد دفاعی و لزوم حفظ بیضه اسلام در برابر هجوم کفار و مشرکان حتی در حال غیبت امام معصوم، میان فقهای شیعه هیچ اختلاف نظری وجود ندارد و همه به اتفاق نظر به وجوب جهاد دفاعی حتی در دوران غیبت امام زمان فتوا دادهاند. (3)
ما در اینباره به همین مقدار بسنده میکنیم و حساب قفاری و اتهاماتش را به کرامالکاتبین وامیگذاریم؛ اما نمیدانیم از آنچه قفاری در این بخش گفته، باید بگرییم یا بخندیم؟! چقدر مضحک است از تعطیلی حکم جهاد در میان شیعه سخن گفتن و دعوی زنده بودن جهاد در میان اهلسنت را داشتن و برای از میان رفتن مجاهدان در راه خدا غصه خوردن؛ و از فشل شدن جامعه مسلمین سخن گفتن و شیعه را به تعطیلی حکم جهاد متهم کردن، با اینکه اسرائیل در کمتر از یک هفته چنان شکست مفتضحانهای را بر چند کشور مسلمان سنیمذهب تحمیل کرد که خاطره تلخش تا ابد از ذهن تاریخ محو نخواهد شد. اما سالها پس از آن همان اسرائیل _ که به مراتب قدرتمندتر و مسلحتر بود _ در جنگی سی و سه روزه در برابر جمعیت اندک شیعۀ حزب الله لبنان چنان زمینگیر و منکوب شد که داغ آن تا ابد بر سینه رژیم صهیونیستی باقی خواهد ماند و یادآوری آن، قلب هر مسلمان آزادهای را مالامال از شادی و غرور خواهد کرد. به راستی نمیدانیم آیا شیعیان ایران که بیش از سی سال در برابر زیادهخواهیهای استکبار جهانی ایستادگی کردهاند و ذرهای از اصول خود کوتاه نیامدهاند، حکم جهاد را تعطیل کردهاند یا دولتهای سنیمذهبی
که سر در آخور استکبار دارند و با خیانت به آرمان فلسطین و همدستی با اسرائیل غاصب و امریکای جهانخوار، عزت و شرف اسلام و مسلمین را فدای منافع چندروزۀ خود کردند؟ به هنگام نگارش این سطور، شش روز از هجوم ددمنشانۀ ارتش اسرائیل به مردم مظلوم غزّه میگذرد و از سحرگاه دیشب، ارتش اسرائیل هجوم زمینی خود را نیز آغاز کرده است؛ هجومی که قربانیان آن کودکان و زنان بیدفاع و مساجد و بیمارستانهاست. معلوم نیست اگر حکم جهاد در میان اهلسنت زنده است، چرا هیچیک از دولتهای اسلامی سنی در برابر این نسلکشی اقدام قاطعِ عملی انجام نداند؟! مگر دولتهای مصر،عربستان، اردن و...سنی نیستند؟ مگر عالمان و فقیهانشان به وجوب جهاد اعتقاد ندارند؟ مگر الازهر مصر با وجود این همه جنایتی که در سرزمین مظلوم غزه در حال انجام است، در محارب بودن دولت غاصب اسرائیل تردید دارد؟ پس چرا اینچنین مرگبار سکوت اختیار کرده است و اگر در این میان دولتی وجود داشته باشد که به فریاد «یا للمسلمین» غزۀ مظلوم لبیک میگوید، دولت شیعه ایران است؛ همو که رهبرش گفت: «امید است کسانی که در جهاد با ارتش ددمنش اسرائیل به شهادت میرسند، اجر شهدای بدر و احد را داشته باشند!» و مجاهد فداکار دیگرش سید حسن نصرالله، غزه را سرزمین کربلا و جنگ آن را پردۀ دیگری از جنگ امام حسین علیه السلام و یزید خواند.
آنچه گفته شد _ که کاهی از کوه دردهای جهان اسلام بود _ اگر پاسخ قفاری را نداده باشد، حتماً قلبهای آزاداندیشان مسلمان را قانع خواهد کرد.
روایتی که قفاری به آن استناد کرده، دربارۀ جنگهایی بوده است که در آن حدود الهی رعایت نمیشده و نه به قصد مبارزه با شرک و بتپرستی، که به قصد کشورگشایی و ثروتاندوزی بوده است. آنچه این مطلب را اثبات میکند روایات دیگری است که در اینباره وجود دارد. به عنوان نمونه میتوان به این روایات اشاره کرد:
مردی به علی بن الحسین علیه السلام عرض کرد: به حج آمدید و جهاد را ترک کردید؟ به نظر حج برایتان راحتتر بود، در حالی که خداوند میفرماید: همانا خداوند از مؤمنان جانها و اموالشان را میخرد ... امام علی بن الحسین علیه السلام در پاسخ فرمود: فقرات آخر آن آیه را نیز بخوان؛ پس چنین خواند: توبهکنندگان، عبادتکنندگان، ستایشکنندگان ... و رعایتکنندگان حدود خدا. سپس علی بن الحسین علیه السلام فرمود: وقتی چنین افرادی پدید آمدند، ما جهاد را بر چیزی ترجیح نمیدهیم. (1)
محمد بن عبدالله سمندری میگوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: من در درگاه ایستادهام؛ درگاه اصلی شهر که ندا میدهند: سلاحها را برگیرید! آیا با آنان همراه شوم؟ امام فرمود: اگر تا با آنان همراه شدی و مردی را اسیر کردی و به او امان دادی و آنچه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برای مشرکان قرار میداد را برایش قرار دادی، آیا آنان به آن وفا میکنند؟عرض کردم: به خدا سوگند خیر، فدایت شوم! آنان وفا نمیکردند. امام علیه السلام فرمود: پس با آنان همراه نشو! (2)
همچنان که در روایات دیگری توضیح داده شده است که جهادکنندگانی به سوی کشته شدن شتاب میکنند که نیتهای پاک نداشتهاند و برای دستیابی به متاع بیارزش دنیا به جبهههای جنگ رفتهاند؛ اما کسانی که به قصد اعلای کلمه توحید به جهاد رفته شهید شدهاند برابر نیتشان پاداش میگیرند. به عنوان نمونه
1) قال رجل لعلی بن الحسین علیهما السلام: أقبلت علی الحج و ترکت الجهاد فوجدت الحج ألین علیک؟! والله یقول: (إن الله اشتری من المؤمنین أنفسهم وأموالهم( الآیة. قال: فقال علی بن الحسین علیهما السلام اقرأ ما بعدها قال: فقرأ (التائبون العابدون الحامدون( إلی قوله: (والحافظون لحدود الله( قال: فقال علی بن الحسین علیهما السلام: إذا ظهر هؤلاء لم نؤثر علی الجهاد شیئاً. (تهذیب الاحکام، ج6، ص134)
2) محمد بن عبدالله السمندری قال: قلت لأبی عبدالله علیه السلام: انی أکون بالباب یعنی باب الأبواب فینادون السلاح فاخرج معهم قال: فقال لی أرأیتک ان خرجت فأسرت رجلاً فأعطیته الأمان وجعلت له من العقد ما جعله رسول صلی الله علیه و آله و سلم للمشرکین أکانوا یفون لک به؟ قال: قلت: لا والله جعلت فداک ما کانوا یفون لی به قال: فلا تخرج قال. (تهذیب الاحکام، ج6، ص135)
میتوان به این حدیث اشاره کرد:
مردی از امام صادق علیه السلام پرسید: من بسیار به جهاد میرفتم و به دنبال
ثواب بودم و غیبتهای طولانی [از خانواده] داشتم؛ ولی از آن منع شدم
و به من گفته شد که جز با امام عادل جهاد نیست. خدا شما را به
صلاح بدارد؛ نظرتان چیست؟ امام فرمود: اگر بخواهی به اجمال پاسخ دهم، مجمل میگویم و اگر بخواهی به تفصیل بگویم، مفصل میگویم. عرض کرد: مجمل بفرمایید! فرمود: خداوند مردم را در روز قیامت بر اساس نیتهایشان محشور میکند. (1)
به همین دلیل است که امام سجاد _ چهارمین پیشوای معصوم شیعیان _ ادعیه ذاکیه خود را اینچنین نثار مرزبانان ثغور اسلامی و مجاهدان در راه خداوند میکند:
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ حَصِّنْ ثُغُورَ الْمُسْلِمِینَ بِعِزَّتِکَ، وَ أَیِّدْ حُمَاتَهَا بِقُوَّتِکَ، وَ أَسْبِغْ عَطَایَاهُمْ مِنْ جِدَتِکَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ کَثِّرْ عِدَّتَهُمْ، وَ اشْحَذْ أَسْلِحَتَهُمْ، وَ احْرُسْ حَوْزَتَهُمْ، وَ امْنَعْ حَوْمَتَهُمْ، وَ أَلِّفْ جَمْعَهُمْ، وَ دَبِّرْ أَمْرَهُمْ، وَ وَاتِرْ بَیْنَ مِیَرِهِمْ، وَ تَوَحَّدْ بِکِفَایَةِ مُؤَنِهِمْ، وَ اعْضُدْهُمْ بِالنَّصْرِ، وَ أَعِنْهُمْ بِالصَّبْرِ، وَ الْطُفْ لَهُمْ فِی الْمَکْرِ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ عَرِّفْهُمْ مَا یَجْهَلُونَ، وَ عَلِّمْهُمْ مَا لا یَعْلَمُونَ، وَ بَصِّرْهُمْ مَا لا یُبْصِرُونَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ أَنْسِهِمْ عِنْدَ لِقَائِهِمُ الْعَدُوَّ ذِکْرَ دُنْیَاهُمُ الْخَدَّاعَةِ الْغَرُورِ، وَ امْحُ عَنْ قُلُوبِهِمْ خَطَرَاتِ الْمَالِ الْفَتُونِ، وَ اجْعَلِ الْجَنَّةَ نُصْبَ أَعْیُنِهِمْ، وَ لَوِّحْ مِنْهَا لِأَبْصَارِهِمْ مَا أَعْدَدْتَ فِیهَا مِنْ مَسَاکِنِ الْخُلْدِ وَ مَنَازِلِ الْکَرَامَةِ وَ الْحُورِ الْحِسَانِ وَ الْأَنْهَارِ الْمُطَّرِدَةِ بِأَنْوَاعِ الْأَشْرِبَةِ وَ الْأَشْجَارِ الْمُتَدَلِّیَةِ بِصُنُوفِ الثَّمَرِ حَتَّی لا یَهُمَّ أَحَدٌ مِنْهُمْ بِالْإِدْبَارِ، وَ لا یُحَدِّثَ نَفْسَهُ عَنْ قِرْنِهِ بِفِرَارٍ. ... اللَّهُمَّ وَ أَیُّمَا غَازٍ غَزَاهُمْ مِنْ أَهْلِ مِلَّتِکَ، أَوْ مُجَاهِدٍ جَاهَدَهُمْ مِنْ أَتْبَاعِ
1) سأله [أبی عبدالله علیه السلام] رجل فقال: انی کنت أکثر الغزو و ابعد فی طلب الاجر و أطیل الغیبة فحجر ذلک علی قیل لی لا غزو إلا مع إمام عادل فما تری أصلحک الله؟ فقال أبو عبدالله علیه السلام: ان شئت ان أجمل لک أجملت، وان شئت ان ألخص لک لخصت قال: بل أجمل قال: ان الله یحشر الناس علی نیاتهم یوم القیامة. (تهذیب الاحکام، ج6، ص135)
سُنَّتِکَ لِیَکُونَ دِینُکَ الْأَعْلَی وَ حِزْبُکَ الْأَقْوَی وَ حَظُّکَ الْأَوْفَی فَلَقِّهِ الْیُسْرَ، وَ هَیِّئْ لَهُ الْأَمْرَ، وَ تَوَلَّهُ بِالنُّجْحِ، وَ تَخَیَّرْ لَهُ الْأَصْحَابَ، وَ اسْتَقْوِ لَهُ، الظَّهْرَ، وَ أَسْبِغْ عَلَیْهِ فِی النَّفَقَةِ، وَ مَتِّعْهُ بِالنَّشَاطِ، وَ أَطْفِ عَنْهُ حَرَارَةَ الشَّوْقِ، وَ أَجِرْهُ مِنْ غَمِّ الْوَحْشَةِ، وَ أَنْسِهِ ذِکْرَ الْأَهْلِ وَ الْوَلَدِ. وَ أْثُرْ لَهُ حُسْنَ النِّیَّةِ، وَ تَوَلَّهُ بِالْعَافِیَةِ، وَ أَصْحِبْهُ السَّلامَةَ، وَ أَعْفِهِ مِنَ الْجُبْنِ، وَ أَلْهِمْهُ الْجُرْأَةَ، وَ ارْزُقْهُ الشِّدَّةَ، وَ أَیِّدْهُ بِالنُّصْرَةِ، وَ عَلِّمْهُ السِّیَرَ وَ السُّنَنَ، وَ سَدِّدْهُ فِی الْحُکْمِ، وَ اعْزِلْ عَنْهُ الرِّیَاءَ، وَ خَلِّصْهُ مِنَ السُّمْعَةِ، وَ اجْعَلْ فِکْرَهُ وَ ذِکْرَهُ وَ ظَعْنَهُ وَ إِقَامَتَهُ، فِیکَ وَ لَکَ... . (1)
قفاری در ادامه مینویسد:
1) الصحیفة السجادیة، ص132 _ 134.
2) کذلک صرح الشیعة أیضًا بمنع إقامة حدود الله سبحانه فی دولة الإسلام بسبب غیبة إمامهم، لأن أمر الحدود موکول _ کما یقولون _ إلی الإمام المنصوص علیه، ولم ینص الله سبحانه _ بزعمهم _ إلا علی اثنی عشر إماماً آخرهم قد غاب منذ منتصف القرن الثالث تقریباً ولابد من انتظار عودته، حتی یقیم الحدود، إلا أنه بحکم التفویض الذی أجراه لشیوخ الشیعة بعد قرابة سبعین سنة من غیبته یحق للشیخ الشیعی فقط من دون سائر قضاة المسلمین أن یتولی إقامة الحدود، وإذا لم یوجد فی قطر من أقطار الإسلام أحد من شیوخهم فلا یجوز إقامة الحدود، لأنه لا یتولاها إلا المنتظر أو نائبه من مراجع الشیعة وآیاتهم. روی شیخهم ابن بابویه وغیره: «... عن حفص بن غیاث قال: سألت أبا عبدالله علیه السلام: من یقیم الحدود: السلطان أو القاضی؟ فقال: إقامة الحدود من إلیه الحکم».
کسی جز منتظر یا نایب او و یا مراجع شیعه و آیاتشان نمیتواند عهدهدار این مسئله شود. ابنبابویه _ بزرگ آنها _ و غیر او از حفص بن غیاث چنین روایت کردهاند: «از اباعبدالله پرسیدم: چه کسی حدود را اجرا میکند؛ سلطان یا قاضی؟ حضرت پاسخ داد: اجرای حدود به دست کسی است که قضاوت به دست اوست.»
و مفید میگوید: «اما اجرای حدود به دست سلطان اسلام است که از سوی خداوند منصوب میشود که آنها امامان هدایت از خاندان محمد هستند و همچنین امیران و حاکمانی که آنها منصوب مینمایند و امامان اهلبیت این مسئله را به فقهای شیعه واگذاردهاند، در صورتی که امکان این کار وجود داشته باشد.» (1)
من آل محمد علیهم السلام، ومن نصبوه لذلک من الأمراء والحکام، وقد فوضوا النظر فیه إلی فقهاء شیعتهم
مع الإمکان».
و روایاتشان از رجوع به قضات و محاکم مسلمین منع میکند تا آنجا که میگوید: کسی که در حق یا باطلی به آنها رجوع کند به طاغوت رجوع کرده است و اگر به نفع او داوری شد، آنچه میگیرد حرام است، اگر چه حق با او باشد؛ چرا که آن را طبق داوری طاغوت گرفته است. (2)
اینها پارهای از احکام اسلامی بود که شیعه به سبب غیبت مهدیاش آنها را تحریم کرده و عمل به آن را تا زمان آشکار شدن او متوقف کرده (3)است. (4)
1) قال المفید: «فأما إقامة الحدود فهو إلی سلطان الإسلام المنصوب من قبل الله، وهم أئمة الهدی
2) وتحذر روایات الشیعة من الرجوع إلی محاکم المسلمین وقضاتهم حتی تقول: «من تحاکم إلیهم فی حق أو باطل فإنما تحاکم إلی طاغوت، وما یحکم له فإنما یأخذ سحتاً، وإن کان حقه ثابتاً، لأنه أخذه بحکم الطاغوت».
3) ذه جملة من شرائع الإسلام حرمتها الشیعة بسبب غیبة مهدیهم، وأوقفت العمل بها حتی خروجه من غیبته.
4) اصول مذهب الشیعة، ص1079.
قفاری در این بخش به دو روایت استناد کرده است. بر مضمون روایت نخست، میان فقهای امامیه اجماع وجود دارد (1)و روایت دوم، مورد قبول فقهای امامیه قرار گرفته است و از آن با عنوان «مقبوله عمر بن حنظله» یاد میشود. (2)
این بخش از کلمات قفاری شامل چند مطلب است: اول ادعای تعطیل شدن اجرای حدود در عصر غیبت؛ دوم اینکه اگر در جایی فقهای شیعه نبودند، اجرای حدود تعطیل خواهد شد، و سوم، پرهیز شیعه از رجوع به محاکم اهلسنت.
آقای قفاری در آغاز و پایان این قسمت از نوشته خود مدعی شده است که شیعه اجرای حدود را در زمان غیبت تعطیل کرده است. او معتقد است این تعطیلی تا زمان ظهور ادامه خواهد داشت؛ با این حال خود وی در لابهلای کلماتش تصریح میکند که به باور شیعیان، در عصر غیبت وظیفه خطیر اجرای حدود اسلامی از سوی پیشوایان معصوم به عهده فقهای شیعه واگذار شده است. با این حال روشن نیست که وی چگونه مدعی تعطیلی اجرای حدود الهی شده است؟ اگر شیعیان معتقدند در عصر غیبت فقها متکفل اجرای حدود الهی هستند _ که به واقع نیز چنین است _ پس شیعیان معتقد به تعطیلی اجرای حدود نیستند و اگر به اعتقاد قفاری، شیعه به دلیل اعتقاد به امام غایب، اجرای حدود را تعطیل کرده است، چگونه است که خود او در کلامش تصریح میکند که به باور شیعیان این مهم در عصر غیبت به عهده فقها نهاده شده است؟ آیا این تناقض در گفتار نیست؟
مضحکتر از ادعای نخست قفاری، این ادعاست که به اعتقاد شیعیان اگر روزی در یکی از مناطق اسلامی از فقهای شیعه کسی نباشد، اجرای حدود در آنجا جایز نیست. این ادعا از این جهت مضحک است که:
اولاً اهلسنت نیز بر این باورند که کسی جز امام یا نایب او حق اجرای حدود الهی را ندارد. (1)با این حال آیا میتوان مدعی شد اهلسنت معتقد به تعطیلی حدود اسلامی هستند؟ چراکه در نقاط دوردست دنیای اسلامی، مناطق بسیاری هست که نه امام مسلمین در آنجا حضور دارد و نه نایبش و نه هیچیک از مأموران حکومتی؛ بنابر این در چنین مناطقی حدود الهی اجرا نخواهد شد. پس اهلسنت معتقد به تعطیلی اجرای حدود هستند. روشن است که پاسخ منفی است. بنابر این از عدم اجرای حدود در برخی از مناطق، آن هم نه به دلیل فقدان قانون، بلکه به دلیل فقدان ابزار اجرای قانون، نمیتوان اعتقاد به تعطیلی حدود را استنباط کرد.
ثانیاً اساساً حاکم شرعی وظیفه ندارد در کوچه و بازار به دنبال بزهکاران بگردد و بر آنها حدود الهی را اجراکند. او موظف است اگر برایش جرمی که مقتضی حد شرعی است ثابت شد، حد متناسب با آن را اجرا نماید. بنابراین اگر در منطقهای هیچیک از فقهای شیعه حضور نداشته باشند و جرمی اتفاق بیفتد، فقها درباره اجرای حد شرعی بر آن مجرم خاص، هیچ وظیفهای نخواهند داشت؛ چرا که نه از تحقق جرم اطلاع دارند و نه بر اجرای آن قدرت دارند.
با توجه به آنچه گذشت، روشن شد که همچنان که فقهای اهلسنت معتقدند هیچ کس خودسرانه حق اجرای حدود اسلامی را ندارد و این حق منحصراً در اختیار امام یا نایب اوست، شیعه نیز بر این باور است که حق اجرای حدود شرعی تنها در
1) المجموع، ج20، ص34؛ مغنی المحتاج، ج4، ص151؛ المبسوط سرخسی، ج9، ص81؛ الشرح الکبیر، ج10، ص121؛ کشاف القناع، ج6، ص100.
اختیار امام معصوم یا نایب اوست و این مهم در عصر غیبت به عهده فقهای شیعه نهاده شده است. البته ما و اهلسنت درباره مصداق کسانی که حق اجرای حدود الهی را دارند، با یکدیگر اختلاف نظر داریم و همچنانکه آنان اجرای حد توسط امامان اهلبیت علیهم السلام و فقهای شیعه را مجاز نمیدانند، ما نیز اجرای حدود توسط امامان آنها و نوابشان را جایز نمیدانیم. اما این سخن با آنچه قفاری مدعی آن شده است بسیار تفاوت دارد. او ادعا کرده است که شیعه معتقد است به دلیل غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف اجرای حدود شرعی تعطیل شده است و با توجه به آنچه گذشت روشن شد که این ادعا بیاساس ودروغ است.
با توجه به آنچه گفته شد، پاسخ این بخش از سخنان قفاری نیز روشن شد که میگوید: «روایات آنها از مراجعه به دادگاههای مسلمانان و قضات آنها منع میکند و میگوید: کسی که در حق یا باطلی به محکمههای آنان رجوع کند، همانا به طاغوت مراجعه کرده است و آنچه که بر اساس داوری آنها میگیرد حرام است، اگرچه حقش باشد؛ چرا که به حکم طاغوت آن را گرفته است»؛ زیرا مفاد این روایت تعطیلی قضاوت نیست، بلکه رجوع به قاضیانی است که به اعتقاد او شایستگی داوری را دارند. افزون بر اینکه بدون تردید، قاضیان اهلسنت برای داوریهای خود بر اساس یکی از مذاهب چهارگانه اهلسنت داوری میکنند و نه مذهب جعفری. بنابراین طبیعی است که پیروان مذهب جعفری از مراجعه به محاکمی که به مذهب آنها داوری نمیکنند امتناع ورزند و البته این طبیعیترین واکنشی است که میتوان در اینباره نشان داد.
وی مینویسد:
درباره دیدگاه مورخان و نسبشناسان درباره امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به زودی سخن خواهیم گفت؛ اما در پاسخ به ادعای دیگر قفاری باید گفت اساساً لزوم عمل به تقیه در شرایط خاص نه از ابداعات شیعه، که از احکامی است که کتاب و سنت و عقل به آن حکم میکنند. آیتالله سید شرفالدین در اینباره مینویسد:
عمل به تقیه هنگام ترس بر جان یا آبرو یا مال، هم از نظر شرعی واجب است هم از نظر عقلی؛ و همه صاحبان خرد از مسلمین و غیرمسلمین بر آن اتفاق نظر دارند. بنابر این تقیه علیرغم تصور برخی از جاهلان، مختص به شیعه نیست و روحالامین آن را بر قلب سرور پیامبران نازل کرده و اینگونه بر او تلاوت کرده است: «لَا یَتَّخِدِ الْمُؤْمِنُونَ الْکَافِرِینَ أَوْلِیَاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ وَمَن یَفْعَلْ ذلِکَ فَلَیْسَ مِنَ اللهِ فِی شَیْءٍ إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً وَیُحَذِّرُکُمُ اللهُ
1) کما أنهم شرعوا لأنفسهم أحکاماً فی فترة اختفاء هذا المنتظر لم یأذن بها الله سبحانه، ومن ذلک: مسألة التقیة والتی هی فی الإسلام رخصة عارضة عند الضرورة جعلوها فرضاً لازماً ودائماً فی فترة الغیبة لا یجوز الخروج عنها حتی یعود المنتظر الذی لن یعود أبداً، لأنه لم یولد کما یؤکد ذلک المؤرخون، وأهل العلم بالأنساب، وفرق کثیرة من الشیعة نفسها، ومن ترک التقیة قبل عودة المنتظر کان کمن ترک الصلاة.
2) اصول مذهب الشیعة، ص1081.
نَفْسَهُ وَإِلَی اللهِ الْمَصِیرُ». و بار دیگر بر او چنین خوانده است: «مَن کَفَرَ بِاللهِ مِن بَعْدِ إِیمَانِهِ إِلَّا مَنْ أُکْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمَانِ وَلکِن مَّن شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْراً فَعَلَیْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ». روایات صحیح متواتری وجود دارند که در صورت اضطرار، دستور به تقیه میدهند؛ بهویژه از طریق خاندان مطهر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و برای تو کافی است این روایتی که صحیح علی شرط الشیخین است که ابوعبیده بن محمد بن عمار بن یاسر از پدرش نقل میکند که: «مشرکان، عمار را دستگیر کردند و اورا رها نکردند تا اینکه پیامبر را سب کرد و از خدایان آنها به نیکی یاد کرد؛ آنگاه رهایش کردند. پس چون به خدمت پیامبر خدا رسید، فرمود:بر تو چه گذشت؟عرض کرد: بد ای پیامبر خدا؛ رها نشدم تا اینکه متعرض شما شدم و خدایانشان را به نیکی یاد کردم. آن حضرت فرمود: قلب را چگونه مییابی؟ عرض کرد: مطمئن از ایمان. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: اگر دوباره چنین کردند، تو هم دوباره چنان کن.» و باز در روایتی که صحیح علی شرط الشیخین است، ابنعباس در تفسیر این کلام خداوند: «إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً» میگوید: «تقاة» سخن گفتن به زبان است، در حالی که قلب مطمئن از ایمان باشد. پس در این صورت دستش را باز نکند تا کشته شود ... . من میگویم: این حکم شرع است که در کتاب و سنت بیان شده است و عقل هم به تنهایی بر آن حکم میکند، اگر منکران انصاف داشته باشند. شیعه به حاکمان جور و والیان ستمگری مبتلا بود که آنان را شکنجه میدادند و دستها و پاهاشان را میبریدند و آنان را بر درختها دار میزدند و چشمانشان را کور میکردند و اموالشان را تصاحب میکردند، سیاستشان ارتکاب چنین جنایاتی را اقتضا میکرد و آنان در ارتکاب این جرایم تنها به ظن و اتهام اکتفا میکردند و قاضیانشان از عالمان سوء بودند؛ عالمانی که با مباح کردن آنچه حاکمان انجام میدادند به آنان تقرب میجستند. در این شرایط شیعه و ائمهاش از ترس انقراض به حکم عقلا و حکما و پرهیزکاران به تقیه مضطر شد و این رفتار آنان دلیل عقل و حکمت و فهم آنان بود و خداوند بلندمرتبه با چنین
وضعیتی آنان را از تقیه منع نمیکرد، در حالی که او خود فرموده است: «لَا یُکَلِّفُ اللهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَهَا لَهَا»، «وَمَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ»، «یُرِیدُ اللهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَلَا یُرِیدُ بِکُمُ الْعُسْرَ»، «لَا یُکَلِّفُ اللهُ نَفْساً إِلَّا مَا آتَاهَا» و پیامبر فرموده است: «من به دین حنیف همراه با مسامحه و آسان مبعوث شدم»؛ ولی اهل خوشی تقیه را از معایب شیعه میشمارند. پس وای بر انسان محزون از دست انسان بیغم! در حالی که اگر به آنچه بر شیعه گذشت مبتلا میشدند، در تقیه فرومیرفتند و همچون خارپشت سر در لاک خود فرو میبردند، همچنان که اهلسنت برای محافظت از جان خود در برابر چنگیزخان و هلاکو به تقیه پناه بردند و ضعیف عاقل وقتی گرفتار
قوی ستمگر شد چه کند؟ و وقتی مأمون همه را به اعتقاد به مخلوق
بودن قرآن فراخواند، بسیاری از نیکان اهلسنت با زبانشان به آن اعتراف کردند، در حالی که در قلب معتقد به قدیم بودن قرآن بودند و از روی
تقیه خلاف چیزی را که باور داشتند آشکار کردند؛ همان کاری که
امروز مسلمانان حجاز میکنند و تظاهر به سخن و عملی که از نظر
وهابیون مشروع نیست، مانند زیارت قبور اولیا، و بوسیدن ضریح
مقدس نبوی و تبرک به آن، و استغاثه به سرور انبیا و توسل به سبب آن حضرت به درگاه الهی برای بخشش گناهان و برطرف شدن مشکلات نمیکنند. و حاجیان سنی و شیعه از ترس فتنه و آزار و اذیت شدن
به هیچیک از این رفتارها اقدام نمیکنند، بلکه از تظاهر به قرائت
دعاهای مستحبی در آن مکانهای مقدس و مشاهد بلندمرتبه از روی
تقیه میپرهیزند. (1)
افزون بر آنچه گذشت، باید گفت مسئله تقیه نزد شیعیان هیچ ارتباطی با مسئله
1) اجوبة مسائل جار الله، ص78 _ 82.
غیبت ندارد و لزوم عمل به تقیه به سبب غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نبوده، بلکه شیعه پس از رحلت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم همواره با تقیه زندگی میکرده است. اگر آقای قفاری به آنچه در بخش «تقیه» کتاب خود آورده مراجعه میکرد، به این نکته متفطن میشد؛ زیرا تمام روایاتی که در آنجا آورده، از نظر زمانی شامل همه زمانها غیر از عصر ظهور امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و از جمله عصر حضور پیشوایان معصوم سابق شیعیان نیز میشود. بنابراین پیوند دادن مسئله تقیه با مسئله غیبت امام مهدی و این ادعا که شیعیان در عصر غیبت امام مهدی به دلیل غیبت آن حضرت احکامی از جمله تقیه را تشریع کردند، از اساس باطل است.
ای کاش قفاری _ که دهها صفحه از کتاب خود را به مسئله تقیه اختصاص داده _ دستکم چند سطر از آن را به ریشهیابی این مسئله اختصاص میداد و از زمینههایی که باعث شد شیعه، تقیه را به عنوان شعار خود برگزیند نیز اندکی گفتوگو میکرد! به راستی اهلسنت که در طول تاریخ اسلام همیشه در اکثریت بودهاند و قدرت را در اختیار داشتهاند، با شیعه چه کردهاند که آنها جرئت ابراز عقاید خود را نداشته و مجبور شدهاند در لاک تقیه فروروند؟ آیا با این اوصاف باید شیعه را متهم کرد یا کسانی را که به آنها اجازه زندگی عادی را نمیدادند؟ به راستی که این داستان عجیبی است که از گروهی حق زندگی آزاد و ابراز عقاید گرفته شود و آنها مجبور شوند برای حفظ جان خود عقاید خویش را کتمان کنند؛ بعد همانها از سوی کسانی که این شرایط را به وجود آوردهاند، مؤاخذه شوند که چرا شما به تقیه وپنهانکاری رو آوردهاید؟! مَثَل آقای قفاری و اشکالش مثل دزدی است که بر مظلومی خنجر کشیده است و به او که از ترس به غارت رفتن اموالش آنها را پنهان کرده است ایراد میگیرد که چرا اموال خود را پنهان کردهای؟ این کار تو نفاق و دورویی است.
قفاری در ادامه میگوید:
و بحرانی _ بزرگ آنها _ در کتاب المعالم الزلفی بابی با این عنوان گشوده است: «باب 59 در اینکه شیعیان خاندان محمد شهیدند، اگرچه در بستر بمیرند» و پارهای از روایاتشان را در آنجا آورده است. سپس _ همچنان که عادت آنهاست _ بیش از این مبالغه کردهاند تا آنجا که ابنبابویه به سند خود از علی بن الحسین چنین روایت میکند: «کسی که در زمان غیبت قائم ما بر محبت ما ثابتقدم باشد، خداوند پاداش هزار شهید از شهدای بدر و احد را به او خواهد بخشید.» (2)
و از احکام آنها وجوب بیعت با غایب منتظر است، تا آنجا که تجدید بیعت مکرر در ضمن ادعیه و زیارات مشاهد ائمه را تشریع کردند؛ زیرا کسی از این امت که شب رابه صبح رساند، در (3)حالی که امام آشکار عادلی از سوی خداوند نداشته باشد،
1) کذلک جعلوا الاستشهاد فی سبیل الله یحصل بمجرد اعتناق التشیع، وانتظار عودة الغائب، لا فی الجهاد فی سبیل الله، فالشیعی شهید ولو مات علی فراشه. قال إمامهم: «إذا مات منکم میت قبل أن یخرج قائمنا کان شهیداً، ومن أدرک قائمنا فقتل معه، کان له أجر شهیدین...».
2) عقد شیخهم البحرانی فی المعالم الزلفی بابًا بعنوان: «الباب 59 فی أن شیعة آل محمد شهداء وإن ماتوا علی فرشهم». وأورد فیه جملة من أخبارهم. ثم زادت مبالغاتهم _ کالعادة _ إلی أکثر من هذا القدر حتی روی ابن بابویه بسنده إلی علی بن الحسین قال: «من ثبت علی موالاتنا فی غیبة قائمنا أعطاه الله عز وجل أجر ألف شهید من شهداء بدر وأحد».
3) من أحکامهم فرضیة البیعة للغائب المنتظر، حتی شرع عندهم تجدید البیعة مرات وکرات عبر الأدعیة فی الزیارات لمشاهد الأئمة _ کما مر _ ، لأن «من أصبح من هذه الأمة لا إمام له من الله عزوجل ظاهراً عادلاً أصبح ضالاً تائهاً، وإن مات علی هذه الحال مات میتة کفر ونفاق».
گمراه و سرگردان خواهد بود و اگر با این حال بمیرد، به حالت کفر و نفاق مرده است.
اما اصل بزرگتری که در سایه غیبت آن را اختراع کردند، اصل نیابت فقیه شیعه از غایب منتظر است. پس فقیه شیعه به نام نیابت امور فراوانی را بر خود حلال شمرد. (1)
شیوخ شیعه درباره حدود و ثغور نیابت اختلاف دارند؛ برخی به نیابت حداقلی و برخی حداکثری معتقدند، تا جایی که نیابت به بالاترین حد خود، یعنی عهدهداری وظایف امام، یعنی ریاست دولت و فتوا به تشکیل حکومت در دولت آیتاللهها رسید؛ در حالی که آنها جز به امام منصوص ایمان ندارند... و به دلیل اهمیت اندیشه نیابت و به این دلیل که به نظر من این اندیشه خروج از اندیشه مهدویت است، اما به صورت پوشیده و در لفافه که توسط مجموعه بزرگی از شیوخ شیعه انجام گرفت که هر کدامشان خود را به نیابت سزاوارتر میدید. ما در بخش آینده مستقلاً درباره آن گفتوگو (2)میکنیم. (3)
قفاری در این قسمت به سه روایت استناد کرده است؛ سند روایت نخست ضعیف است. (4)
این روایت به دلیل مجهول بودن عمر بن شمر ضعیف است (رجال نجاشی، ص287).
البته مضمون این روایت در روایات متعددی آمده است؛ (5)بنابر این1) ما المبدأ الأکبر الذی اخترعوه فی ظل الغیبة فهو مبدأ نیابة الفقیه الشیعی عن الغائب المنتظر. وقد استحل الفقیه الشیعی باسم النیابة أموراً کثیرة.
2) اختلف شیوخ الشیعة فی حدود النیابة بین مقل ومستکثر، حتی بلغت النیابة الحد الأقصی لوظائف الإمام الغائب وهو رئاسة الدولة، والاستفتاء علی تشکیل الحکومة فی دولة «الآیات» الحاضرة، وهم الذین لا یؤمنون إلا بالإمام المنصوص علیه... ولخطورة عقیدة النیابة، ولأنها _ فی اعتقادی _ تمثل الخروج المقنع للمهدی، علی ید مجموعة کبیرة من شیوخهم کل یزعم أحقیته فی النیابة سنخصها بالحدیث التالی.
3) اصول مذهب الشیعة، ص1081.
4) أخبرنا أبو عبدالله محمد بن محمد، قال: أخبرنی أبو القاسم جعفر ابن محمد، قال: حدثنا محمد بن یعقوب، قال: حدثنا علی بن إبراهیم بن هاشم، عن أبیه، عن محمد بن عیسی، عن یونس بن عبدالرحمن، عن عمرو بن شمر، عن جابر. (الأمالی، ص231)
5) کمال الدین و تمام النعمة، ص323؛ بحار الانوار، ج52، ص123، 125، 126، 131و... .
به صدور اصل این مضمون از معصوم میتوان اطمینان حاصل کرد؛ ولی روایت دوم (1)و سوم (2)از سند معتبری برخوردارند.
درباره مسئله بیعت با امام پیش از این سخن گفته شد و درباره مسئله نیابت نیز به زودی گفتوگو خواهد شد؛ اما درباره سایر سخنان قفاری باید گفت گرچه او در این بخش از کلماتش به صراحت اشکال خود بر این روایات را بیان نکرده است، لیکن گویا این روایات به نظر او به دو دلیل قابل پذیرش نیستند: اول اینکه این روایات شهادت در راه خداوند را نه به جهاد در راه او و قتال با مشرکان، که به صرف پذیرش مکتب اهلبیت و قرار گرفتن در زمرۀ شیعیان آنان میدانند و شاید به گمان او این مطلب به نوعی استخفاف جهاد در راه خداوند است. دوم اینکه گویا هضم این معنا که کسی با اینکه در راه خداوند کشته نشده است در زمره شهدا قرار گیرد، برای قفاری سنگین بوده است؛ اما منشأ این دو تصور غلط چیزی نیست جز اینکه اطلاعات آقای قفاری و نیز اعضای هیئتی که به رساله او نمره عالی دادهاند از منابع اهلسنت بسیار اندک بوده است. با مراجعهای گذرا به منابع روایی اهلسنت به روایات متعددی برمیخوریم که در معنای شهید توسعه دادهاند و بر غیر کسانی که
1) حدثنا أحمد بن زیاد بن جعفر الهمدانی (ثقه: معجم رجال الحدیث، ج2، ص128) قال: حدثنا علی بن إبراهیم بن هاشم (ثقه: رجال نجاشی، ص260)، عن أبیه (ثقه: معجم رجال الحدیث، ج1، ص291)، عن بسطام بن مرة (ثقه: معجم رجال الحدیث، ج4، ص211)، عن عمرو بن ثابت (ثقه: معجم رجال الحدیث، ج14، ص80). ( کمال الدین و تمام النعمة، ص323)
2) محمد بن یحیی(ثقه: رجال نجاشی، ص353)، عن محمد بن الحسین (ثقه: رجال نجاشی، ص334)، عن صفوان بن یحیی (ثقه: رجال نجاشی، ص197)، عن العلاء بن رزین (ثقه: رجال نجاشی، ص298) عن محمد بن مسلم (ثقه: رجال نجاشی، ص323). (الکافی، ج1، ص184)
در جهاد با کفار کشته میشوند نیز واژه شهید را اطلاق کردهاند. به عنوان نمونه به اعتقاد اهلسنت کسی که به سبب طاعون میمیرد و کسی که از دلدرد میمیرد و کسی که در آب غرق میشود شهید است؛ (1)و کسی که از کوه بیفتد و درندگان او را بخورند شهید است؛ (2)و هرکس تب کرده بمیرد یا با وضو از دنیا بمیرد شهید است؛ (3)بلکه بر اساس حدیثی که عینی آن را صحیح (4)و ابنحجر آن را حسن خوانده است (5)هر مسلمانی که به مرگ طبیعی بمیرد شهید است. اینها و دهها نمونۀ مشابه
آن روایاتی است که در منابع معتبر اهلسنت ذکر شده، و نه هیچکس آنها
را استخفاف به جهاد در راه خداوند و مقام مجاهدان دانسته، و نه هضم آن بر هیچ عالم و جاهلی سنگین بوده است. حال سؤال ما از قفاری این است که وقتی به
باور اهلسنت مبطون و طاعونزده و غریق و... شهیدند و پذیرش آن برایشان
هیچ محذوری ندارد، به راستی آیا در نظر قفاری، شیعیان _ که به فرمودۀ
امام صادق علیه السلام: «اهل ورع و تلاشند، اهل وفا و امانتند، اهل زهد و عبادتند، کسانی هستند که در شبانهروز پنجاه و یک رکعت نماز میگزارند، شبها را
به شبزندهداری و روزها را به روزه سپری میکنند، مالشان را پاکیزه میکنند و
حج میگزارند و از هر حرامی پرهیز میکنند.» (6)و نیز در وصفشان فرمود: «به خدا سوگند شیعۀ علی _ درود خدا بر او باد _ نیست، مگر کسی که در شکم و فرجش عفت ورزد و برای خالقش کار کند و به ثواب او امید داشته باشد و از عقاب او
1) صحیح مسلم، ج6، ص51؛ مسند احمد، ج2، ص522.
2) فتح الباری، ج6، ص33.
3) عمدة القاری، ج14، ص127.
4) عمدة القاری، ج14، ص127.
5) فتح الباری، ج6، ص33.
6) شیعتنا اهل الورع و الاجتهاد و اهل الوفاء و الامانة و اهل الزهد و العبادة اصحاب احدی و خمسین رکعة فی الیوم و اللیلة القائمون باللیل الصائمون بالنهار یزکون اموالهم و یحجون البیت و یجتنبون کل محرم. (صفات الشیعة، ص4)
بترسد» (1)_ از مبطون و غریق و تبزده و طاعونگرفته کمترند؟ مگر نه این است که به باور اهلسنت هر مسلمانی شهید است؟ پس چرا شیعیان که از مسلمانان هستند شهید نباشند؟ نکند آقای قفاری شیعیان را به مسلمانی هم قبول ندارد؟
قفاری در فصلی با عنوان «نیابت از منتظَر» چنین مینویسد:
پس به اعتراف کتابهای شیعه، اولین رهبری که عهدهدار امور شیعه شد، یک زن بود ... و همچنان که پیامبر فرمود: «قومی که زنی بر آنها حکم براند هرگز رستگار نشوند»؛ زیرا پس از وفات حسن عسکری و گسترش ایده وجود فرزند پنهان و بدون امام آشکار ماندن شیعه برای آنها این سؤال مطرح شد که به چه کسی (3)رجوع کنند؟
پس در سال 262 _ یعنی دو سال پس از وفات حسن عسکری _ برخی از شیعیان به خانه حسن عسکری رجوع کرده و از (4)خدیجه _ دختر محمد بن علی الرضا _ از فرزندِ
1) والله ما شیعة علی صلوات الله علیه الّا من عف بطنه و فرجه و عمل لخالقه و رجا ثوابه و خاف عقابه. (صفات الشیعة، ص8)
2) ( أرسیت دعائم فکرة الغیبة لولد للحسن العسکری _ کما سلف _ وکان لابد من وجود وکیل مفوض یتولی شئون الأتباع فی أثناء فترة الاحتجاب، ویکون الواسطة والباب للغائب فی السرداب، أو فی جبال رضوی، أو ودیان مکة.
3) کان أول زعیم تولی شئون الشیعة _ کما کشفت ذلک أوراق الاثنی عشریة _ هی امرأة... وما أفلح قوم ولوا أمرهم امرأة کما قال النبی صلی الله علیه و آله و سلم إذ بعد وفاة الحسن العسکری، وإشاعة وجود الولد المختفی، وبقاء الشیعة بدون إمام ظاهر، بدأ الشیعة یتساءلون إلی من یرجعون؟
4) فی سنة (262ه) أی بعد وفاة الحسن العسکری بسنتین، ، توجه بعض الشیعة إلی بیت الحسن العسکری وسأل _ کما تقول الروایة _ خدیجة بنت محمد بن علی الرضا عن ولد الحسن العسکری المزعوم، فسمته له یقول راوی الخبر: «قلت لها: فأین الولد؟ قالت: مستور، فقلت: إلی من تفزع الشیعة؟ قالت: إلی الجدة أم أبی محمد علیه السلام».
پنداری حسن عسکری پرسش میکنند و او نامش را میگوید. راوی میگوید: به او گفتم: فرزند کجاست؟ او گفت: مخفی است. گفتم: پس شیعه به که پناه بَرَد؟ پاسخ داد: به جده مادر ابومحمد علیه السلام. (1)
حکایت مورد نظر قفاری از نظر سندی ضعیف است و از اینرو اشکال او نیز پایه و اساسی ندارد. (2)
این روایت به دلیل مهمل بودن احمد بن ابراهیم ضعیف است (مستدرکات علم رجال الحدیث، ج1، ص242).
در نقد این بخش از سخنان قفاری، باید گفت اولاً پاسخ اشکال قفاری به صراحت در ذیل روایت مورد نظر او آمده است که البته آقای قفاری با آن همه ادعای آزاداندیشی و حقیقتجویی از آوردن آن خودداری کرده است و البته اگر آن را میآورد مشت او نزد خوانندگان باز میشد. متن کامل روایت _ که شیخ صدوق به سند خود از احمد بن ابراهیم نقل میکند _ بدین قرار است:
در سال 282 بر حکیمه _ دختر محمد بن علی الرضا، خواهر ابی الحسن العسکری _ در شهر مدینه وارد شدم و از پشت پرده با او سخن گفتم و از دینش پرسیدم. او نام امامان را گفت و سپس گفت: فلان فرزند حسن، و
نامش را برایم گفت. عرض کردم: فدایت شوم! او را دیدهاید یا خبرش را شنیدهاید؟ گفت: این خبری است که ابومحمد برای مادرشان نوشتهاند. پرسیدم: پس مولود کجاست؟ فرمود: مستور است. پرسیدم: پس شیعه به که پناه ببرد؟ فرمود: به جدۀ مادر ابومحمد. پرسیدم: به کسی اقتدا کنم که به یک زن وصیت کرده است؟ فرمود: به حسین بن علی بن ابیطالب اقتدا کرده است؛ همانا حسین بن علی در ظاهر به خواهرش زینب دختر علی بن ابیطالب وصیت نمود و دانشی که از علی بن حسین صادر میشد برای پنهان ماندن علی بن حسین، به زینب دختر علی نسبت داده میشد. سپس فرمود: همانا شما مردمی هستید که از روایات اطلاع دارید. آیا برایتان روایت نشده است که نهمین فرزند از نسل حسین در حالی که زنده است میراثش تقسیم میشود؟ (1)
البته شیخ صدوق به فاصله اندکی این ماجرا را مربوط به سال 262 میداند ( کمال الدین و تمام النعمة، ص507) همچنانکه در منابع دیگر زمان وقوع این رخداد سال262 معرفی شده است (نک: الهدایة الکبری، ص366؛ الغیبة للحجة، ص230).
طبق آنچه در ذیل این روایت آمده است، شأن مادر امام حسن عسکری منحصراً انعکاس دیدگاهها و فرمایشات امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بوده است و از جانب خود سخنی نمیگفته و اقدامی نمیکرده است؛ همچنان که حضرت زینب علیها السلام به منظور محفوظ
1) دخلت علی حکیمة بنت محمد بن علی الرضا أخت أبی الحسن العسکری علیهم السلام فی سنة اثنین و ثمانین و مأتین بالمدینة فکلمتها من وراء الحجاب و سألتها عن دینها فسمت لی من تأتم به، ثم قالت: فلان بن الحسن علیه السلام فسمته، فقلت لها: جعلنی الله فداک معاینة أو خبراً؟ فقالت: خبراً عن أبیمحمد علیه السلام کتب به إلی أمه، فقلت لها: فأین المولود؟ فقالت: مستور، فقلت: فإلی من تفزع الشیعة؟ فقالت: إلی الجدة أم أبی محمد علیه السلام فقلت لها: أقتدی بمن وصیته إلی المرأة؟ فقالت: اقتداء بالحسین بن علی بن أبی طالب علیهما السلام إن الحسین بن علی علیهما السلام أوصی إلی أخته زینب بنت علی بن أبی طالب علیه السلام فی الظاهر، و کان ما یخرج عن علی بن الحسین علیهما السلام من علم ینسب إلی زینب بنت علی تستراً علی علی بن الحسین علیهما السلام، ثم قالت:إنکم قوم أصحاب أخبار، و أما رویتم أن التاسع من ولد الحسین علیه السلام یقسم میراثه و هو فی حیاة. ( کمال الدین و تمام النعمة، ص501)
ماندن جان امام علی بن الحسین علیهما السلام فرمایشات آن حضرت را از زبان خود بیان میکردند و روشن است که چنین چیزی از سنخ حکم راندن زن نیست و لذا شیعیان را نمیتوان مصداق فرمایش پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم خواند.
قفاری مدعی شده است که نخستین رهبر شیعیان در دوران غیبت یک زن بوده است. روشن است که این ادعا زمانی صحیح است که به لحاظ تاریخی کسی قبل از مادر امام حسن علیه السلام عهدهدار منصب وکالت نباشد؛ و الّا اگر در منابع از وکالت شخصیت دیگری پیش از مادر امام حسن علیه السلام سخن به میان آمده باشد، دیگر ایشان را نمیتوان اولین زعیم شیعیان شمرد. خوشبختانه با مراجعه به منابع روشن میشود که پیش از سال 262 _ که طبق حدیث مورد نظر قفاری، مادر امام حسن علیه السلام در آن زمان وکیل امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بودهاند _ شخص دیگری منصب وکالت را بر عهده داشته است. به عنوان نمونه میتوان به این روایت شیخ صدوق اشاره کرد:
چون آقای ما ابومحمّد حسن بن علی علیهما السلام درگذشت، از قم و بلاد کوهستان نمایندگانی که معمولاً وجوه و اموال را میآوردند درآمدند و از درگذشت امام حسن علیه السلام خبر نداشتند و چون به سامرّاء رسیدند، از امام حسن علیه السلام پرسش کردند؛ به آنها گفتند که وفات کرده است. گفتند: وارث او کیست؟
گفتند: برادرش جعفر بن علی. آنگاه از او پرسش کردند، گفتند که او برای تفریح بیرون رفته و سوار زورقی شده است؛ شراب مینوشد و همراه او خوانندگانی هم هستند. آنها با یکدیگر مشورت کردند و گفتند: اینها از اوصاف امام نیست. و بعضی از آنها گفتند: بازگردیم و ایناموال را به صاحبانشان برگردانیم.
ابوالعبّاس محمّد بن جعفر حمیریّ قمی گفت: بمانید تا این مرد بازگردد و او را به درستی بیازماییم. راوی میگوید: چون بازگشت، به حضور وی رفتند و بر او سلام کردند و گفتند: ای آقای ما، ما از اهل قم هستیم و گروهی از شیعیان
و دیگران همراه ما هستند و ما نزد آقای خود ابومحمّد حسن بن علی اموالی را میآوردیم. گفت: آن اموال کجاست؟ گفتند: همراه ماست. گفت: آنها را به نزد من آورید! گفتند: این اموال داستان جالبی دارد. پرسید: آن داستان چیست؟ گفتند: این اموال از عموم شیعه یک دینار و دو دینار گردآوری میشود، سپس همه را در کیسهای میریزند و بر آن مهر میکنند و چون این اموال را نزد آقای خود ابومحمّد علیه السلام میآوردیم، میفرمود: همه آن چند دینار است و چند دینار آن از که و چند دینار آن از چه کسی است و نام همه آنها را میگفت و نقش مهرها را هم میفرمود. جعفر گفت: دروغ میگویید! شما به برادرم چیزی را نسبت میدهید که انجام نمیداد! این علم غیب است و کسی جز خدا آن را نمیداند... .
و چون از شهر بیرون آمدند، غلامی نیکومنظر که گویا خادمی بود به طرف آنها آمد و ندا میکرد: ای فلان بن فلان، ای فلان بن فلان، مولای خود را اجابت کنید! گوید: گفتند آیا تو مولای ما هستی؟ گفت: معاذ الله! من بندۀ مولای شما هستم، نزد او بیایید. گویند: ما به همراه او رفتیم تا آنکه بر سرای مولایمان حسن بن علی علیهما السلام وارد شدیم و به ناگاه فرزندش، آقای ما، قائم علیه السلام را دیدم که بر تختی نشسته بود و مانند پارۀ ماه میدرخشید و جامهای سبز دربر داشت. بر او سلام کردیم و پاسخ ما را داد. سپس فرمود: همۀ مال چند دینار است و چند دینار از فلانی و چند دینار از فلانی است و بدین سیاق همۀ اموال را توصیف کرد. سپس به وصف لباسها و اثاثیه و چهارپایان ما پرداخت و ما برای خدای تعالی به سجده افتادیم که امام ما را به ما معرّفی فرمود و بر آستانۀ وی بوسه زدیم و هر سؤالی که خواستیم از او پرسیدیم و او جواب داد. آنگاه اموال را نزد او نهادیم و قائم علیه السلام فرمود که بعد از این مالی را به سامرّاء نبریم و فردی را در بغداد نصب میکند که اموال را دریافت کند و توقیعات از نزد او خارج شود. گوید: از نزد او بیرون آمدیم و به ابوالعبّاس محمّد بن جعفر قمّی حمیری مقداری حنوط و کفن داد و به او فرمود: خداوند تو را در مصیبت خودت اجر دهد.
راوی گوید: ابوالعبّاس به گردنۀ همدان نرسیده درگذشت و بعد از آن اموال
را به بغداد و به نزد وکلای منصوب او میبردیم و توقیعات نیز از نزد آنها خارج میگردید. (1)
فَلَمَّا أَنْ خَرَجُوا مِنَ الْبَلَدِ خَرَجَ إِلَیْهِمْ غُلَامٌ أَحْسَنُ النَّاسِ وَجْهاً، کَأَنَّهُ خَادِمٌ، فَنَادَی یَا فُلَانَ بْنَ فُلَانٍ وَ یَا فُلَانَ بْنَ فُلَانٍ أَجِیبُوا مَوْلَاکُمْ، قَالَ: فَقَالُوا: أَنْتَ مَوْلَانَا. قَالَ: مَعَاذَ اللهِ، أَنَا عَبْدُ مَوْلَاکُمْ فَسِیرُوا إِلَیْهِ قَالُوا فَسِرْنَا إِلَیْهِ مَعَهُ حَتَّی دَخَلْنَا دَارَ مَوْلَانَا الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ علیهما السلام فَإِذَا وَلَدُهُ الْقَائِمُ سَیِّدُنَا علیه السلام قَاعِدٌ عَلَی سَرِیرٍ کَأَنَّهُ فِلْقَةُ قَمَرٍ، عَلَیْهِ ثِیَابٌ خُضْرٌ، فَسَلَّمْنَا عَلَیْهِ، فَرَدَّ عَلَیْنَا السَّلَامَ، ثُمَّ قَالَ: جُمْلَةُ الْمَالِ کَذَا وَ کَذَا دِینَاراً حَمَلَ فُلَانٌ کَذَا، وَ حَمَلَ فُلَانٌ کَذَا، وَ لَمْ یَزَلْ یَصِفُ حَتَّی وَصَفَ الْجَمِیعَ. ثُمَّ وَصَفَ ثِیَابَنَا وَ رِحَالَنَا وَ مَا کَانَ مَعَنَا مِنَ الدَّوَابِّ، فَخَرَرْنَا سُجَّداً لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ شُکْراً لِمَا عَرَّفَنَا، وَ قَبَّلْنَا الْأَرْضَ بَیْنَ یَدَیْهِ، وَ سَأَلْنَاهُ عَمَّا أَرَدْنَا فَأَجَابَ، فَحَمَلْنَا إِلَیْهِ الْأَمْوَالَ، وَ أَمَرَنَا الْقَائِمُ علیه السلام أَنْ لَا نَحْمِلُ إِلَی سُرَّ مَنْ رَأَی بَعْدَهَا شَیْئاً مِنَ الْمَالِ، فَإِنَّهُ یَنْصِبُ لَنَا بِبَغْدَادَ رَجُلًا یَحْمِلُ إِلَیْهِ الْأَمْوَالَ وَ یَخْرُجُ مِنْ عِنْدِهِ التَّوْقِیعَاتُ، قَالُوا: فَانْصَرَفْنَا مِنْ عِنْدِهِ وَ دَفَعَ إِلَی أَبِی الْعَبَّاسِ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ الْقُمِّیِّ الْحِمْیَرِیِّ شَیْئاً مِنَ الْحَنُوطِ وَ الْکَفَنِ فَقَالَ لَهُ: أَعْظَمَ اللهُ أَجْرَکَ فِی نَفْسِکَ.
قَالَ: فَمَا بَلَغَ أَبُو الْعَبَّاسِ عَقَبَةَ هَمْدَانَ حَتَّی تُوُفِّیَ رحمة الله. وَ کَانَ بَعْدَ ذَلِکَ نَحْمِلُ الْأَمْوَالَ إِلَی بَغْدَادَ إِلَی النُّوَّابِ الْمَنْصُوبِینَ بِهَا وَ یَخْرُجُ مِنْ عِنْدِهِمُ التَّوْقِیعَات. ( کمال الدین و تمام النعمة، ص476_ 479)
این روایت و روایات متعدد دیگری که به صراحت از منصوب شدن عثمان بن
1) لَمَّا قُبِضَ سَیِّدُنَا أَبُو مُحَمَّدٍ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ الْعَسْکَرِیُّ علیهما السلام وَفَدَ مِنْ قُمَّ وَ الْجِبَالِ وُفُودٌ بِالْأَمْوَالِ الَّتِی کَانَتْ تُحْمَلُ عَلَی الرَّسْمِ وَ الْعَادَةِ، وَ لَمْ یَکُنْ عِنْدَهُمْ خَبَرُ وَفَاةِ الْحَسَنِ علیه السلام فَلَمَّا أَنْ وَصَلُوا إِلَی سُرَّ مَنْ رَأَی سَأَلُوا عَنْ سَیِّدِنَا الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ علیهما السلام فَقِیلَ لَهُمْ: إِنَّهُ قَدْ فُقِدَ، فَقَالُوا: وَ مَنْ وَارِثُهُ؟ قَالُوا: أَخُوهُ جَعْفَرُ بْنُ عَلِیٍّ فَسَأَلُوا عَنْهُ فَقِیلَ لَهُمْ إِنَّهُ قَدْ خَرَجَ مُتَنَزِّهاً وَ رَکِبَ زَوْرَقاً فِی دِجْلَةَ یَشْرَبُ وَ مَعَهُ الْمُغَنُّونَ، قَالَ: فَتَشَاوَرَ الْقَوْمُ فَقَالُوا: هَذِهِ لَیْسَتْ مِنْ صِفَةِ الْإِمَامِ، وَ قَالَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ: امْضُوا بِنَا حَتَّی نَرُدَّ هَذِهِ الْأَمْوَالَ عَلَی أَصْحَابِهَا. فَقَالَ أَبُو الْعَبَّاسِ مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ الْحِمْیَرِیُّ الْقُمِّیُّ: قِفُوا بِنَا حَتَّی یَنْصَرِفَ هَذَا الرَّجُلُ وَ نَخْتَبِرَ أَمْرَهُ بِالصِّحَّةِ. قَالَ: فَلَمَّا انْصَرَفَ دَخَلُوا عَلَیْهِ فَسَلَّمُوا عَلَیْهِ وَ قَالُوا: یَا سَیِّدَنَا نَحْنُ مِنْ أَهْلِ قُمَّ وَ مَعَنَا جَمَاعَةٌ مِنَ الشِّیعَةِ وَ غَیْرِهَا وَ کُنَّا نَحْمِلُ إِلَی سَیِّدِنَا أَبِی مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ الْأَمْوَالَ فَقَالَ: وَ أَیْنَ هِیَ؟ قَالُوا: مَعَنَا، قَالَ: احْمِلُوهَا إِلَیَّ، قَالُوا: لَا، إِنَّ لِهَذِهِ الْأَمْوَالِ خَبَراً طَرِیفاً، فَقَالَ: وَ مَا هُوَ؟ قَالُوا: إِنَّ هَذِهِ الْأَمْوَالَ تُجْمَعُ وَ یَکُونُ فِیهَا مِنْ عَامَّةِ الشِّیعَةِ الدِّینَارُ وَ الدِّینَارَانِ، ثُمَّ یَجْعَلُونَهَا فِی کِیسٍ وَ یَخْتِمُونَ عَلَیْهِ وَ کُنَّا إِذَا وَرَدْنَا بِالْمَالِ عَلَی سَیِّدِنَا أَبِی مُحَمَّدٍ علیه السلام یَقُولُ: جُمْلَةُ الْمَالِ کَذَا وَ کَذَا دِینَاراً، مِنْ عِنْدِ فُلَانٍ کَذَا وَ مِنْ عِنْدِ فُلَانٍ کَذَا حَتَّی یَأْتِیَ عَلَی أَسْمَاءِ النَّاسِ کُلِّهِمْ وَ یَقُولُ مَا عَلَی الْخَوَاتِیمِ مِنْ نَقْشٍ، فَقَالَ جَعْفَرٌ: کَذَبْتُمْ تَقُولُونَ عَلَی أَخِی مَا لَا یَفْعَلُهُ، هَذَا عِلْمُ الْغَیْبِ وَ لَا یَعْلَمُهُ إِلَّا اللهُ... .
سعید توسط امام حسن عسکری علیه السلام به عنوان نایب امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف سخن میگویند (1)به روشنی بر این نکته دلالت دارد که بلافاصله پس از شهادت امام حسن عسکری علیه السلام نایب امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در شهر بغداد فعالیت خود را آغاز کرده و محل مراجعات شیعیان گردیده است، در حالی که از روایت مورد نظر قفاری بیش از این استفاده نمیشود که در سال 262 _ یعنی دو سال پس از شهادت امام حسن _ مادر آن حضرت در شهر مدینه محل مراجعات شیعیان بوده است. بنابراین از روایت مورد نظر قفاری به هیچ عنوان نمیتوان این مطلب را استنتاج کرد که اولین پیشوای شیعیان پس از شهادت امام حسن علیه السلام یک زن بوده است.
با توجه به سایر روایاتی که در آنها امام حسن عسکری علیه السلام به صراحت از عثمان بن سعید به عنوان نایب اول امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف یاد کردهاند، (2)مقصود از وکیل امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در بغداد _ که در روایت پیشگفته از آن سخن به میان آمد _ هموست. بنابر این، وکالت مادر امام حسن عسکری علیه السلام میتواند به این معنا باشد که ایشان در شهر مدینه وکیل _ و نه نایب خاص _ امام مهدی بوده است، چنانکه در سایر شهرها وکلای دیگری وجود داشتند که همگی زیر نظر نوّاب خاص فعالیت میکردند. آنچه نکتۀ پیشگفته را تأیید میکند، این است که اولاً به اجماع شیعیان، نواب خاص امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف چهار نفر بیشتر نبودهاند: عثمان بن سعید، محمد بن عثمان، حسین بن روح و علی بن محمد سمری؛ و هیچکس در طول تاریخ تشیع از مادر امام حسن به عنوان نایب خاص امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف یاد نکرده است. ثانیاً کسانی چون شیخ صدوق و شیخ طوسی _ که روایت مورد نظر قفاری را در کتاب خود آوردهاند _ وقتی درصدد شمارش نواب خاص بودهاند از مادرامام حسن به عنوان نایب خاص یاد
نکردهاند. (1)بنابر این، نویسندگان یادشده نیز از این روایت این تلقی را نداشتهاند که مادر امام حسن علیه السلام نایب خاص امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بوده است. از اینرو اولاً مادر امام حسن علیه السلام زعیم نبوده است، بلکه یکی از دهها نایب امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بوده و منحصراً در حیطۀ مسئولیتهای یک وکیل _ و نه یک زعیم _ فعالیت میکرده است. ثالثاً ایشان وکیل تمام شیعیان نبوده و از روایت مورد نظر قفاری بیش از این استفاده نمیشود که ایشان تنها در شهر مدینه و در میان شیعیان این شهر، ایفای مسئولیت میکرده است.
با توجه به آنچه گذشت، روشن شد که اساساً اشکال قفاری از اینجا ناشی شده است که گمان کرده شیعیان پیش از سال 262 از جریان نیابت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف تصویر روشنی نداشتهاند و به همین دلیل، از روایت مورد نظر خود که مربوط به سال262 است چنین استنباط کرده که برای اولینبار مادر امام حسن علیه السلام به عنوان نایب امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف معرفی شده است، در حالی که منابع کهن شیعه به روشنی بر این مطلب دلالت دارند که مسئلۀ نیابت عثمان بن سعید سالها پیش از آن _ یعنی در زمان حیات امام حسن علیه السلام _ از سوی آن حضرت طرح و تثبیت شده بود و _ همچنانکه در بخشهای گذشته گفته شد _ به همین دلیل بود که نیابت عثمان بن سعید هیچ مخالفی نداشت و هیچکس در اینباره با اوبه منازعه برنخاست. البته مقصود ما از طرح و تثبیت نیابت عثمان بن سعید، آگاهی همۀ شیعیان دنیا از این مسئله نیست؛ چرا که این امر هم به دلیل فقدان ابزار اطلاعرسانی مناسب و هم به دلیل شرایط خفقان، امکانپذیر نبود. بنابراین طبیعی است شیعیانی که جایگاه اجتماعی ممتازی نداشتند یا از سامرا و بغداد _ که محل زندگی امام حسن علیه السلام و مرکز فعالیت نواب بود _ فاصله داشتند، احیاناً از این مسئله بیاطلاع باشند. از اینرو اینکه شخص مجهولالهویهای به نام احمد بن ابراهیم از این مسئله بی اطلاع بوده
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص432؛ الغیبة للحجة، ص353 _ 393.
باشد را نمیتوان به همۀ شیعیان سرایت داد.
وی در ادامه چنین مینویسد:
1) ویبدو أن رجال الشیعة أرادوا أن تبقی النیابة عن الغائب فی بیت الحسن العسکری، فأشاعوا بین أتباعهم فی بدایة الأمر أن أم الحسن العسکری هی الوکیلة عن المنتظر، فهی الرئیسة العامة للمسلمین (بالنیابة). ویظهر أن هذا «التعیین» کان القصد منه إیجاد الجو المناسب لنمو هذه الفکرة بین الأتباع لأن أم الحسن هی الوصیة للحسن بعد وفاته کما تذکر أخبار الشیعة، فکان من الطبیعی أن تتولی عن ابنه، إلا أن محاربة بیت الحسن العسکری لفکرة الولد _ کما سیأتی _ قد وجه رجال الشیعة إلی اختیار رجل من خارج أهل البیت، ولهذا جاء فی الغیبة للطوسی «ولد الخلف المهدی صلوات الله علیه سنة ست وخمسین ومائتین، ووکیله عثمان بن سعید، فلما مات عثمان بن سعید، أوصی إلی أبی جعفر محمد بن عثمان، وأوصی أبو جعفر إلی أبی القاسم الحسین بن روح، وأوصی أبو القاسم إلی أبی الحسن علی بن محمد السمری...».
اینان نواب چهارگانهاند که از بیت حسن نبودند و کسان دیگری با آنها دربارۀ نیابت به نزاع برخاستند و نیابت آنان نمایانگر ارتباط شخصی مستقیم با مهدی منتظر است و به همین دلیل دوران نیابت آنها در عرف شیعه به غیبت صغرا نامیده (1)میشود. (2)
آنچه قفاری دربارۀ نواب اربعه از شیخ طوسی نقل کرده است، سند معتبری ندارد، (3)
این روایت به دلیل مهمل بودن محمد بن خلیلان ضعیف است (مستدرکات علم رجال الحدیث، ج7، ص87)
لیکن افزون بر اینکه مسئلۀ نیابت چهار نفر یادشده از مسائل متفقعلیه در میان شیعه به شمار میرود، به این مطلب در روایات متعدد و معتبر دیگری نیز تصریح شده است. (4)1) هؤلاء النواب الأربعة، ویزاحمهم علی مسألة النیابة آخرون، هم من خارج بیت الحسن، وتمثل نیابتهم صلة شخصیة مباشرة بالمهدی المنتظر. ولذلک تسمی فترة نیابتهم فی عرف الشیعة بالغیبة الصغری.
2) اصول مذهب الشیعة، ص4-1083.
3) أخبرنی جماعة، عن أبی جعفر محمد بن علی بن الحسین بن بابویه، قال: حدثنا محمد بن إبراهیم بن إسحاق، عن الحسن بن علی بن زکریا بمدینة السلام، قال: حدثنا أبو عبدالله محمد بن خلیلان، قال: حدثنی أبی، عن جده عتاب _ من ولد عتاب بن أسید _ . (الغیبة للحجة، ص393)
4) به عنوان نمونه: أخبرنی جماعة، عن أبی محمد هارون بن موسی (ثقه: رجال نجاشی، ص439)، عن أبی علی محمد بن همام الإسکافی (ثقه: رجال نجاشی، ص380)، قال: حدثنا عبدالله بن جعفر الحمیری (ثقه: رجال نجاشی، ص219)، قال: حدثنا أحمد بن إسحاق بن سعد القمی (ثقه: رجال نجاشی، ص91) قال: دخلت علی أبی الحسن علی بن محمد صلوات الله علیه فی یوم من الأیام فقلت: یا سیدی أنا أغیب وأشهد ولا یتهیأ لی الوصول إلیک إذا شهدت فی کل وقت، فقول من نقبل؟ وأمر من نمتثل؟ فقال لی صلوات الله علیه: هذا أبو عمرو الثقة الأمین ما قاله لکم فعنی یقوله، وما أداه إلیکم فعنی یؤدیه. فلما مضی أبوالحسن علیه السلام وصلت إلی أبی محمد ابنه الحسن العسکری علیه السلام ذات یوم فقلت له علیه السلام مثل قولی لأبیه، فقال لی: هذا أبو عمرو الثقة الأمین ثقة الماضی وثقتی فی المحیا والممات، فما قاله لکم فعنی یقوله، وما أدی إلیکم فعنی یؤدیه. قال أبو محمد هارون: قال أبو علی: قال أبو العباس الحمیری: فکنا کثیرا ما نتذاکر هذا القول ونتواصف جلالة محل أبی عمرو. (الغیبة للحجة، ص354)
روشن است که این ادعای قفاری بر ادعای پیشینش مبتنی است؛ یعنی از آنجا که به گمان او، مادر امام حسن علیه السلام اولین زعیم شیعه بود، این تحلیل قوت میگیرد که شیوخ شیعه در ابتدا تمایل داشتهاند نیابت در بیت امام حسن علیه السلام باقی بماند، ولی پس از آن به دلیل انکار فرزند از سوی بیت آن حضرت، مجبور شدند شخص دیگری خارج از بیت را معرفی نمایند و از آنجا که در قسمت پیشین ثابت شد که مادر امام حسن علیه السلام نه زعیم شیعه بوده و نه اولینِ زعیمها، این تحلیل قفاری نیز خودبهخود فرو خواهد ریخت.
این تحلیل قفاری که علت تمایل شیوخ شیعه به انتخاب نایب از خارج بیت امام حسن علیه السلام انکار وجود فرزند از سوی بیت آن حضرت بود، زمانی میتواند مقرون به صحت باشد که مادر امام حسن علیه السلام _ که به گمان قفاری در ابتدا از سوی شیوخ شیعه به عنوان نایب معرفی شد _ منکر وجود فرزند شده باشد، در حالی که در هیچیک از منابع از مادر امام حسن علیه السلام به عنوان منکر فرزند آن حضرت یاد نشده است؛ بلکه بر اساس روایات، این جعفر بود که وجود امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را انکار کرد. با این حال، هیچ توجیهی برای انتخاب شدن ایشان به عنوان نایب و پس از آن، انکار نیابت ایشان وجود ندارد. به تعبیر دیگر، اگر تحلیل قفاری را درست فرض کنیم و مسئلۀ نیابت ساخته پرداختۀ شیوخ شیعه باشد، جعفر _ عموی امام مهدی _ گزینۀ مناسبی برای نیابت نیست؛ چرا که او فرزند داشتن امام عسکری علیه السلام را انکار میکرد. بنابراین مادر امام حسن علیه السلام به لحاظ پیوند نسبی با امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بهترین گزینه برای
نیابت بود، مگر اینکه ایشان از اساس منکر وجود فرزند باشد و از آنجا که
در هیچیک از منابع شیعه و اهل سنت از مادر امام حسن علیه السلام حتی کلمهای در مخالفت با وجود فرزند برای آن حضرت نقل نشده است، ایشان همچنان بهترین گزینه برای نیابت بود و عزل وی و نصب عثمان بن سعید به مقام نیابت هیچ توجیهی نخواهد داشت.
آنچه گفته شد، بر این مطلب دلالت دارد که تحلیل قفاری از اساس باطل است و اندیشۀ نیابت نه ساخته پرداختۀ شیوخ شیعه، بلکه واقعیتی بود که سالها پیش از شهادت امام حسن عسکری علیه السلام توسط آن حضرت طرح شده و به نیابت عثمان بن سعید و پسرش محمد تصریح گردیده بود.
اگر تحلیل قفاری درست باشد و شیوخ شیعه، نه به دلیل فرمایشات
امام حسن علیه السلام، بلکه تنها به دلیل منافع مادی و زد و بندهای حزبی ابتدا مادر
آن حضرت را به عنوان نایب معرفی کردند و سپس او را عزل نمودند، طبیعی است
که مادر امام عسکری علیه السلام _ که از چنین جایگاه والایی محروم شده است _ با
نیابت عثمان بن سعید به مخالفت برخیزد و نسبت به عزل خود معترض باشد، همچنانکه مخالفت جعفر با وجود امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در منابع منعکس شده است،
در حالی که در هیچیک از منابع، حتی کوچکترین اعتراضی از ایشان گزارش
نشده است. این امر به خوبی نشان از آن دارد که تحلیل قفاری هیچ بهرهای از واقعیت ندارد و تنها ساخته و پرداختۀ ذهن خیالپرداز اوست. البته جولان فکری وی و توانایی قوۀ خیالش در بافتن تحلیلهای تخیلی واقعاً ستودنی است و ما از این بابت به او تبریک میگوییم، ولی جای سخنانی از این دست بیش از آنکه در کتابهای علمی باشد، در کتابهای تخیلی است و گویا قفاری بین این دو تفاوتی ننهاده است.
وی در ادامه مینویسد:
او اطاعت کنید و پس از من متفرق نشوید که دینتان هلاک خواهد شد. آگاه باشید که پس از امروز او را نخواهید دید تا اینکه مدتی طولانی بگذرد. پس آنچه عثمان (باب اول) میگوید را بپذیرید و دستورش را اطاعت کنید. او جانشین امام شماست و امر به دست اوست؛ سخنانش از طرف من است و آنچه به شما میگوید از ناحیۀ من است.» (1)
و اینچنین باب دارای حق نیابت از امام شد و امر به او موکول شد و سخنش مقدس و معصومانه گشت؛ چرا که او از ناحیۀ امام سخن میگوید و از طرف او حرف میزند و به همین دلیل هر کس با آنها مخالفت کند سزاوار لعن و مستحق آتش میشود، همچنانکه در توقیعی که از سوی منتظر دربارۀ مخالفان نواب صادر شد به این مطلب تصریح شده است. بنابراین نیابت به این چهار نفر حق تشریع میدهد؛ چرا که آنها از طرف معصوم سخن میگویند و (2)
کما سلف.
همچنانکه گذشت معصوم حق1) وهؤلاء النواب الأربعة لهم ما للإمام من حق الطاعة، وثقة الروایة، جاء فی الغیبة للطوسی أن الحسن العسکری قال: «هذا إمامکم من بعدی (وأشار إلی ابنه) وخلیفتی علیکم، أطیعوه، ولا تتفرقوا من بعدی فتهلکوا فی أدیانکم، ألا وإنکم لا ترونه من بعد یومکم هذا حتی یتم له عمر فاقبلوا من عثمان (الباب الأول) ما یقوله، وانتهوا إلی أمره فهو خلیفة إمامکم والأمر إلیه، فما قاله لکم فعنّی یقوله، ما أدی إلیکم فعنی یؤدیه».
2) هکذا أصبح للباب حق النیابة عن الإمام والأمر إلیه، لقوله صفة القداسة والعصمة، لأنه ینطق عن الإمام، ویؤدی عنه، ولذلک فإن من خالف هؤلاء الأبواب حلت به اللعنة، واستحق النار. کما جاء فی التواقیع التی خرجت من المتنظر فی حق من خالف هؤلاء الأبواب. إذن مسألة النیابة لهؤلاء الأربعة تخولهم التشریع، لأنهم ینطقون عن المعصوم، وللمعصوم حق تخصیص، أو تقیید، أو نسخ نصوص الشریعة _ کما مر _ ولذلک کان للتوقیعات الصادرة منهم نفس المنزلة التی لکلام الإمام أو أقوی
تخصیص و تقیید و نسخ شریعت را دارد و به همین دلیل توقیعاتی که از آنها صادر میشد، همان جایگاه کلام امام و بلکه بالاتر از آن را دارد؛ همچنانکه پیش از این توضیح داده شد.
همچنانکه به آنان حق صادر کردن سند بخشش یا محرومیت و گرفتن موقوفات و زکات و خمس را به نام امام میدهد. (1)
قفاری در جایی دیگر مقصود خود از عبارات پیشگفته را با تفصیل بیشتر روشن کرده است. وی در اینباره چنین مینویسد:
بنابراین مسئلۀ تخصیص عمومات قرآن یا (3)تقیید مطلقات آن یا نسخ آن با وفات
1) کذلک تخولهم إصدار صکوک الغفران أو الحرمان، وأخذ أموال الوقف والزکاة والخمس باسم الإمام.
2) اعتقادهم بأن قول الإمام ینسخ القرآن ویقید مطلقه ویخصص عامه... بناءً علی اعتقاد الشیعة بأن الإمام هو قیم القرآن، وهو القرآن الناطق وأنهم هم خزنة علم الله وعیبة وحیه وأنه بوفاة الرسول صلی الله علیه و سلم لم یکمل التشریع، بل إن بقیة الشریعة أودعها الرسول لعلی، وأخرج علی منها ما یحتاجه عصره، ثم أودع ما بقی لمن بعده، وهکذا إلی أن بقیت عند إمامهم الغائب (انظر: فصل السنة).
3) ناءً علی ذلک فإن مسألة تخصیص عام القرآن، أو تقیید مطلقه، أو نسخه هی مسألة لم تنته بوفاة الرسول صلی الله علیه و سلم؛ لأن النص النبوی، والتشریع الإلهی استمر ولم ینقطع بوفاة الرسول، بل استمر عندهم إلی بدایة القرن الرابع الهجری وذلک بوقوع الغیبة الکبری. والتی انتهت بها صلتهم بالإمام، وانقطع تلقی الوحی الإلهی عنه؛ لأنهم یعتقدون «أن حدیث کل واحد من الأئمة الطاهرین قول الله عز وجل، ولا اختلاف فی أقوالهم کما لا اختلاف فی قوله تعالی»
پیامبر پایان نیافت؛ چرا که نص نبوی و تشریع الهی استمرار داشت و با وفات پیامبر قطع نشد، بلکه به نظر آنان تا ابتدای قرن چهارم هجری استمرار یافت تا اینکه غیبت کبرا رخ داد؛ غیبتی که با تحقق آن ارتباطشان با امام و دریافت وحی الهی از او قطع شد؛ چرا که آنان معتقدند که سخن هر یک از ائمۀ طاهرین، سخن خداوند بلندمرتبه است و همچنانکه در کلام خدا اختلافی نیست در کلام آنان نیز اختلافی نیست.
و نیز آنان بر این باورند که جایز است کسی که حدیثی را از اباعبدالله (یعنی جعفر بن محمد صادق) شنید، آن را از پدرش یا یکی از اجدادش روایت کند، بلکه جایز است که بگوید خدا چنین گفت. بنابراین به اعتقاد آنان امام میتواند قرآن را تخصیص یا تقیید بزند و یا آن را نسخ کند و این تخصیص و تقیید و نسخ قرآن به قرآن است؛ چرا که طبق بهتان آنان، سخن امام کلام خداست. (1)
این به این دلیل است به گفتۀ یکی از آیتاللههای معاصرشان آنان بر این باورند که: حکمت تدریج اقتضا میکرد که برخی از احکام بیان شود و برخی دیگر مکتوم بماند، لیکن پیامبر اکرم احکام را نزد اوصیای خود به ودیعت سپرد و هر وصیای آن را به دیگری میسپارد تا اینکه در وقت مناسبی که حکمت اقتضا میکند، آن را بیان نماید و عام آن را تخصیص بزند یا مطلق و مقید و مجمل و مبین و (2)امثال آن را بازگو
1) قالوا: یجوز لمن سمع حدیثاً عن أبی عبدالله (یعنون جعفر بن محمد الصادق) أن یرویه عن أبیه أو أحد أجداده؛ بل یجوز أن یقول: قال الله تعالی فکان للإمام _ فی اعتقادهم _ تخصیص القرآن أو تقییده أو نسخه، وهو تخصیص أو تقیید أو نسخ للقرآن بالقرآن، لأن قول الإمام کقول الله _ کما یفترون _ !!
2) لک أنهم یرون _ کما یقول أحد آیاتهم فی هذا العصر _ : «أن حکمة التدریج اقتضت بیان جملة من الأحکام وکتمان جملة، ولکنه _ سلام الله علیه _ أودعها عند أوصیائه: کل وصی یعهد بها إلی الآخر، لینشرها فی الوقت المناسب لها حسب الحکمة: من عام مخصص، أو مطلق، أو مقید، أو مجمل مبین إلی أمثال ذلک، فقد یذکر النبی عاماً ویذکر مخصصه بعد برهة من حیاته، ولا قد یذکره أصلاً، بل یودعه عند وصیه إلی وقته»
نماید. پس گاهی پیامبر عامی را بیان میفرمودند و پس از گذشت برههای مخصص آن را بیان میفرمودند و گاهی مخصص آن را اصلاً بیان نمیفرمودند، بلکه آن را نزد وصیشان تا وقت خودش به ودیعت مینهادند.
و مسئلۀ نسخ و تخصیص و تقیید ... چیزی جز بخشی از مسئولیت بزرگ امامان نیست که عبارت است از تفویض امر دین به آنان، که صاحب کافی در بابی که در اینباره منعقد کرده با عنوان «باب تفویض امر دین به پیامبر خدا و ائمه» آن را تأیید کرده است. (1)
پس امر دین به ائمه تفویض شد، همچنانکه به پیامبر خدا تفویض شد. پس آنان از حق تشریع برخوردارند. کتابهای شیعه از ائمه چنین نقل میکند: «همانا خداوند بلندمرتبه به پیامبرش تفویض کرد و فرمود: آن چه را که پیامبر به شما میدهد بگیرید و از آنچه شما را نهی میکند بپرهیزید (حشر، آیۀ 7)پس آنچه به پیامبر خدا تفویض کرد را به ما تفویض نمود.» (2)
و ابوعبدالله آنطور که کتابهای شیعه گمان میکند چنین گفت: «نه، به خدا سوگند خدا تفویض نکرد به احدی از خلقش، مگر به پیامبرش و ائمه. خداوند بلندمرتبه فرمود: همانا ما این کتاب را به حق بر تو نازل کردیم تا (3)میان مردم طبق آنچه
1) مسألة النسخ والتخصیص والتقیید... لیست إلا جزءاً من وظیفة الأئمة الکبری وهی (التفویض فی أمر الدین) والتی یقررها صاحب الکافی فی باب یعقده فی هذا الشأن بعنوان: «باب التفویض إلی رسولالله صلی الله علیه و سلم وإلی الأئمة علیهم السلام فی أمر الدین».
2) فالأئمة قد فوضوا فی أمر هذا الدین، کما فوض رسول الله صلی الله علیه و سلم، فلهم حق التشریع. تقول کتب الشیعة عن الأئمة: «إن الله عز وجل... فوض إلی نبیه صلی الله علیه و آله و سلم فقال: (وَمَا آتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا(. فما فوض إلی رسول الله صلی الله علیه و سلم قد فوضه إلینا».
3) قال أبو عبدالله _ کما تزعم کتب الشیعة _ : «لا والله ما فوض الله إلی أحد من خلقه إلا إلی رسول الله صلی الله علیه و سلم وإلی الأئمة. قال عز وجل: (إِنَّا أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاکَ اللهُ(. وهی جاریة فی الأوصیاء».
خدا به تو نشان داده است حکم کنی (نساء، آیۀ 105) و این آیه در اوصیا جاری است. (1)
این بخش از کلمات قفاری شامل چهار شبهه است؛ اولین شبهه ناظر به عصمت نوّاب، دومین آن دربارۀ برخورداری امام از حق نسخ قرآن، سومین شبهه دربارۀ برخورداری امام از حق تخصیص و تقیید قرآن و آخرین آنها دربارۀ تفویض امر دین به امام است.
روایت مورد نظر قفاری معتبر است و سند آن در پانوشت پیشین بررسی شد.
دربارۀ مسئلۀ وجوب اطاعت از نواب و قداست و عصمت سخنان آنها پیش از این توضیح داده شد و ما خوانندگان عزیز را به آنجا ارجاع میدهیم. اما باز برای تکمیل بحث اضافه میکنیم که شیعه هرگز معتقد به عصمت نواب اربعه نیست، بلکه معتقد است آنان وقتی از امام مهدی سخنی را نقل میکنند، همچون یک راوی ثقه هستند که به لحاظ وثاقتشان باید به آنها اعتماد کرد و سخنشان را پذیرفت، چنانکه اهلسنت دربارۀ حرام و حلال الهی به سخنان اصحاب پیامبر گرامی اسلام و دیگر راویان ثقه احادیث اعتماد میکنند و دین خود را از آنان میگیرند؛ چرا که به راستگویی و امانتداری آنان اطمینان دارند و معتقدند آنان در نقل احادیث پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم جانب راستی و درستی را نگاه میدارند. بنابراین حجیت سخنان نواب در مواردی که از امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف سخنی را نقل میکنند، از باب حجیت سخن راوی ثقه است که همۀ عقلای عالم بر آن اتفاق نظر دارند، اما در مواضعی که نواب
1) اصول مذهب الشیعة، ص165.
امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از جایگاه یک مدیر برای مدیریت جامعۀ شیعه از پیش خود _ و نه از جانب امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف _ اظهار نظری میکردند یا تصمیمی میگرفتند، بهرغم اینکه از نظر کیاست و هنر مدیریت در اوج بودند، اما باز به لحاظ برخوردار نبودن از عصمت احتمال اشتباه در مورد آنان منتفی نبود و شیعه آنان را از این حیث معصوم نمیداند. البته نیاز به توضیح نیست که فقدان عنصر عصمت در نواب به معنای جواز سرپیچی از فرامین آنها نیست و آنها با وجود معصوم نبودن، واجبالاطاعه بودند؛ زیرا به هر حال مدیری که افراد تحت نظرش از او اطاعت نکنند، نخواهد توانست به خوبی آنها را اداره کند و به همین دلیل است که اهلسنت به صراحت گفتهاند: اطاعت از حاکم واجب است، و لو فاسق باشد.
در پاسخ به شبهۀ دوم قفاری باید گفت اساساً شیعه هرگز به امکان نسخ قرآن توسط امام معتقد نیست و هیچ عالم شیعی در طول تاریخ چنین نگفته است. آقای قفاری نیز نمیتواند بر این ادعای خود کوچکترین شاهدی از کلمات دانشمندان شیعه اقامه نماید، همچنانکه نمیتواند حتی یک مورد را ذکر کند که آیهای از آیات قرآن توسط امامان شیعه نسخ شده باشد. حتی عالمان شیعه روایات متعددی از پیشوایان خود با این مضمون نقل کردهاند که: «احادیث ما را به قرآن عرضه کنید و اگر آن را مخالف قرآن یافتید، بدانید سخن باطلی است که به ما نسبت دادهاند.» به عنوان نمونه، میتوان به این روایات اشاره کرد:
ابنابییعفور میگوید: از امام صادق دربارۀ اختلاف حدیث پرسیدم که راویانی که به آنها اطمینان داریم یا نداریم آن را روایت میکنند. امام فرمود: اگر با حدیثی مواجه شدید و برای آن شاهدی در کتاب خدا یا سخن پیامبر یافتید، آن را بپذیرید و الّا آنکه حدیث را برایتان نقل کرده به آن سزاوارتر است. (1)
1) عن عبدالله بن أبی یعفور، قال: سألت أبا عبدالله علیه السلام عن اختلاف الحدیث یرویه من نثق به و منهم من لا تثق به؟ قال: إذا ورد علیکم حدیث فوجدتم له شاهدا من کتاب الله أو من قول رسول الله صلی الله علیه و سلم و إلا فالذی جاء کم به أولی به. (الکافی، ج1، ص69)
ایوب بن حر میگوید: شنیدم امام صادق علیه السلام فرمود: هر چیزی به کتاب و سنت بازگردانده میشود و هر حدیثی که با کتاب خدا همخوان نباشد باطل است. (1)
دربارۀ سومین شبهۀ قفاری باید گفت او میان تقیید و تخصیص احکام الهی و اعلان تقیید و تخصیص تفاوتی ننهاده است، درحالی که این دو از آسمان تا زمین با یکدیگر فاصله دارند. آنچه قفاری ادعا کرده، این است که به باور شیعیان، امام حق تخصیص و تقیید و نسخ قرآن را دارد، اما آنچه از کلمات عالمان شیعه به دست میآید، این است که امام مقیدات و مخصصات قرآن را اعلان میکند و برای مردم بازگو مینماید و روشن است که میان این دو بسیار تفاوت است؛ چرا که در فرض دوم، امام به خودی خود حق تقیید یا تخصیص آیات قرآن را ندارد، بلکه این شأن مخصوص پیامبر اسلام و حتی به واقع شأن خداوند متعال است و امام تنها آنچه از پیامبر اسلام دریافت کرده است را به دیگران عرضه میکند، در حالی که در فرض اول امام میتواند از پیش خود قرآن را تخصیص یا تقیید بزند. به تعبیر دیگر، به باور شیعه پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم خاتم انبیاست و آن حضرت آیین مقدس اسلام را به صورت کامل و بدون ذرهای کاستی از جانب خداوند متعال دریافت فرمودند. اما آن حضرت بهرغم اینکه اصول کلی و چارچوبهای اساسی دین و بسیاری از فروعات آن را برای مردم بازگو نمودند فرصت ارائۀ تمام جزئیات دین را نیافتند و امامان معصوم که حامل علم پیامبر هستند، بدون اینکه از پیش خود ذرهای به
دین بیافزایند، جزئیات مقیدات و مخصصات دین را _ که از پیامبر اسلام دریافت
1) عن أیوب بن الحر قال: سمعت أبا عبدالله علیه السلام یقول:کل شئ مردود إلی الکتاب و السنة، و کل حدیث لا یوافق کتاب الله فهو زخرف. (الکافی، ج1، ص69)
کردهاند _ برای مردم بازگو میکنند. این مطلب به صراحت در سخنان محمدحسین آل کاشفالغطا نیز آمده است. وی تصریح میکند که به باور شیعه هر واقعهای حکمی دارد و خداوند تمام این احکا م را به پیامبر اسلام عرضه فرموده است و تخصیص یا تقییدی که امام معصوم بیان میکند، چیزی جز همان مقید یا مخصصی که از سوی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نزد وی به ودیعت نهاده شده بود نیست. متن سخن او چنین است:
امامیه بر این باور است که خداوند در هر واقعهای حکمی دارد، حتی ارش خراش و هیچ حرکت یا سکونی از مکلفین نیست، مگر اینکه یکی از احکام پنجگانۀ خدا _ یعنی وجوب، حرمت، استحباب، کراهت و اباحه _ برایش ثابت است و هیچ معاملۀ مالی یا عقد ازدواج و مانند آن نیست، مگر اینکه در شرع حکمی برایش وجود دارد: صحت یا فساد. و خدای سبحان تمامی این احکام را نزد پیامبر خاتمش به ودیعت نهاد و پیامبر از روی وحی الهی یا الهام به این احکام آگاهی یافت، سپس آن حضرت به حسب رخدادها و وقایع یا مشکلات و شرایطی که پیش میآمد بسیاری از آنها را برای مردم بیان فرمودند، خصوصاً برای اصحاب خود که دورش را گرفته بودند و گرد عرش وجودش طواف میکردند تا اینکه اینان آن احکام را به سایر مسلمانان در اطراف و اکناف جهان برسانند «و اینچنین شما را امّت وسط قرار دادیم تا شاهدان بر مردم باشید و پیامبر شاهد بر شما باشد.» و احکام بسیاری باقی ماند که انگیزهای برای بیانش وجود نداشت یا به دلیل اینکه در عصر نبوت مبتلیٰبه نبود، یا به دلیل اینکه انتشار آن به مصلحت نبود. حاصل سخن اینکه حکمت تدریج در بیان احکام اقتضا میکرد پارهای از احکام بیان شود و پارهای دیگر مکتوم بماند، ولی آن حضرت _ درود خدا بر او باد _ آنها را نزد اوصیای خود به ودیعت نهاد و هر وصیای آن را به دیگری میسپرد تا اینکه در زمان مناسب و بر اساس حکمت آن را منتشر کند، عام تخصیص خورده را بیان کند یا مطلق قید خورده را یا مجمل مبین شده و
مانند آن را. پس گاهی پیامبر عامی را ذکر میکرد و پس از گذشت زمانی مخصص آن را بیان میفرمود و گاهی اصلاً آن را ذکر نمیفرمود، بلکه آن را نزد وصیاش به ودیعت مینهاد تا در زمانش آن را آشکار نماید. (1)
این مطلب که پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم خاتم انبیاست و پس از ایشان کسی رهآورد تازهای از آسمان نخواهد آورد و امام از جانب خود ذرهای به دین نمیافزاید یا از آن نمیکاهد و اگر دربارۀ دین سخنی میگوید، تنها انتقالدهندۀ سخنان پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم است، هم در روایات اهلبیت علیهم السلام و هم در سخنان بسیاری از دانشمندان شیعه به صراحت آمده است. به عنوان نمونه از روایات میتوان به این دو حدیث اشاره کرد:
سورة بن کلیب میگوید: از امام صادق علیه السلام پرسیدم: امام بر اساس چه فتوا میدهد؟ فرمود: بر اساس کتاب. پرسیدم: اگر در کتاب نباشد؟ فرمود: بر اساس سنت. عرض کردم: اگر در کتاب و سنت نباشد؟ فرمود: هیچ چیز نیست، مگر اینکه در کتاب و سنت وجود دارد. من سخنم را یکبار یا دوبار دیگر تکرار کردم، فرمود: تسدید میشود و توفیق مییابد، اما نه آنگونه که تو گمان میبری. (2)
حماد بن عثمان میگوید: من شاهد بودم که سوره از امام صادق علیه السلام پرسید: فدایت شوم! امام بر اساس چه فتوا میدهد؟ فرمود: بر اساس کتاب. پرسید: اگر در کتاب نباشد؟ فرمود: بر اساس سنت. عرض کرد: اگر در کتاب و سنت نباشد؟ فرمود: هیچ چیز نیست، مگر اینکه در کتاب و سنت وجود دارد. سپس لحظه ای درنگ کرده و فرمود: تسدید میشود و توفیق مییابد و
1) اصل الشیعة واصولها، ص233.
2) عن سورة بن کلیب قال: قلت لأبی عبدالله علیه السلام: بأی شیء یفتی الإمام؟ قال: بالکتاب. قلت: فما لم یکن فی الکتاب؟ قال: بالسنة. قلت: فما لم یکن فی الکتاب والسنة؟ قال: لیس شیء الّا فی الکتاب والسنة. قال: فکررت مرة أو اثنین؟ قال یسدد ویوفق فامّا ما تظن فلا. (بصائر الدرجات، ص407)
آنگونه که تو گمان میکنی نیست. (1)
علّامه مجلسی در شرح این روایت چنین مینویسد:
مقصود از این فرمایش که: «یوفق و یسدد» این است که تسدید میشود و توفیق مییابد تا به آن از کتاب و سنت علم یابد. (2)
این دو روایت به روشنی بر این مطلب دلالت دارند که تمام فرمایشات امامان معصوم علیهم السلام مستند به قرآن و سنت پیامبر گرامی اسلام است صلی الله علیه و آله و سلم و آنان از پیش خود ذرهای در دین دخل و تصرف نمیکنند.
نکتۀ پیشگفته در کلمات دانشمندان شیعه نیز به صراحت آمده است. به عنوان نمونه سید مرتضی در اینباره مینویسد:
نبی بدون واسطه یا باواسطۀ روحالامین از جانب خداوند خبر میآورد... و امام از ناحیۀ نبی و نه از ناحیۀ خداوند خبر میدهد. (3)
شیخ طوسی نیز نوشته است:
تفاوت نبی و امام این است که نبی کسی است که از نزد خداوند تعالی بدون واسطۀ بشر خبر میآورد. امام امت و نقلکنندگان از نبی در این تعریف داخل نیستند، گرچه جملگی از نزد خداوند به واسطۀ بشر (نبی) خبر بدهند و ما در تعریف نبی قید بشر را افزودیم؛ زیرا نبی هم با واسطه از ناحیۀ خداوند خبر میآورد، لیکن آن واسطه فرشته است نه بشر. (4)
1) عن حماد بن عثمان عن أبی عبدالله علیه السلام قال: سأله سورة و انا شاهد، فقال: جعلت فداک! بما یفتی الإمام؟ قال: بالکتاب. قال: فما لم یکن فی الکتاب؟ قال: بالسنة. قال: فما لم یکن فی الکتاب والسنة؟ فقال: لیس من شیء الّا فی الکتاب والسنة. قال: ثم مکث ساعة، ثم قال: یوفق ویسدد ولیس کما تظن. (بصائر الدرجات، ص408)
2) بحار الانوار، ج2، ص176.
3) الشیعة فی المیزان، ص121، به نقل از الشافی.
4) الرسائل العشر، ص111.
آنچه گذشت به وضوح نشان داد که قفاری در نسبت دادن اعتقاد به برخورداری امام از حق تخصیص تقیید و نسخ شریعت به شیعه به خطا رفته است و آنچه از سخنان دانشمندان شیعه قابل استنباط است، بیش از این نیست که امام مقیدات و مخصصاتی را که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به صورت مشافهه و یا سینه به سینه دریافت کرده است، برای مردم بازگو مینماید.
ادعای دیگر قفاری این بود که به باور شیعیان، امام از حق تشریع برخوردار است و او میتواند هر چه خواست حلال یا حرام کند.
در پاسخ این ادعا باید گفت بهترین راه برای شناسایی اعتقادات یک فرد یا طرفداران یک مذهب، مراجعه به مواضعی است که در آن به صراحت دیدگاههای خود دربارۀ یک موضوع را ابراز کردهاند و البته روشن است که سخنان چندپهلو _ که قابلیت تفاسیر مختلفی دارند _ نمیتوانند منابع مورد اطمینانی برای دستیابی به باورهای افراد باشند.
پس از بیان این مقدمه، به سراغ پارهای از کلمات دانشمندان شیعه میرویم تا دیدگاه آنان دربارۀ مسئلۀ برخورداری امام از حق تشریع راجویا شویم. به عنوان نمونه، علامه مجلسی پس از بیان اینکه تفویض معانی مختلفی دارد، چنین مینویسد:
دومین معنای تفویض، تفویض در امر دین است و در این نیز دو احتمال میرود: اول اینکه خدای بلندمرتبه به پیامبر و همۀ ائمه تفویض کرده باشد که هرچه را خواستند حلال کنند و هرچه را اراده کردند حرام کنند، بدون اینکه از جانب خدا به آنان وحی یا الهام شود و یا اینکه بتوانند آنچه به آنان وحی شده را طبق نظر خوشان تغییر بدهند. چنین سخنی باطل است و هیچ عاقلی آن را بر زبان نمیآورد؛ چرا که پیامبر پیوسته روزهای زیادی منتظر وحی بود تا به سؤال پرسشگری پاسخ دهد و از پیش خود به او پاسخ نمیداد. و خداوند میفرماید: «و او بر اساس خواست خود سخن نمیگوید و
آن نیست مگر آنچه به او وحی شده است.»
دومین احتمال این است که وقتی خدای متعال پیامبرش را به کمال رساند به گونهای که چیزی جز حق و درستی را اختیار نمیکرد و به ذهنش چیزی که مخالف مشیت خداوند باشد خطور نمیکرد، از اینرو به منظور آشکار شدن شرافت آن حضرت نزد خداوند، تعیین برخی از امور را به آن حضرت تفویض نمود؛ مانند زیاد کردن نماز یا تعیین نوافل نماز و روزه و... . چیزهای دیگری که گذشت و خواهد آمد و اصل تعیین جز با وحی نبود و اختیار هم جز با الهام نبود. و سپس خداوند آنچه را آن حضرت اختیار میکرد با وحی تأکید میکرد و این مطلب از نظر عقلی هیج مشکلی ندارد و نصوص مستفیضی بر آن دلالت دارند. (1)
آیتالله خویی نیز در اینباره نوشته است:
به برخی از آنان چنین نسبت داده میشود که به الوهیت خداوند سبحان معترفند، لیکن بر این باورند که تمامی امور مربوط به تشریع و تکوین به دست امیرالمومنین یا یکی از ائمه است. بنابر این بر این عقیدهاند که آن حضرت زنده کننده و میراننده است و او خالق و رازق است و او کسی است در خفا انبیای گذشته و آشکارا پیامبر گرامی اسلام را یاری کرد. این باورها اگرچه واقعاً باطل و برخلاف حقیقت است _ چرا که قرآن بر این دلالت دارد که تمامی امور تکوین و تشریع به دست خدوند سبحان است _ ولی این باور موضوعیتی در حکم به کفر معتقد به آن ندارد. بله، چنین اعتقادی همان تفویض است؛ چرا که معنایش آن است که خدای سبحان مانند برخی از سلاطین و پادشاهان از تدبیر امور کشورش کنارهگیری کرده و آن را به یکی از وزرایش واگذار نموده است و این مطلب در شعرهای فارسی و عربی زیاد به چشم میآید؛ چرا که مشاهده میکنی که شاعر برخی از این امور را به امیرالمومنین نسبت میدهد. بنابراین چنین اعتقادی انکار امر ضروری
1) بحار الانوار، ج25، ص348.
است؛ چرا که امور مربوط به تکوین و تشریع مخصوص ذات واجب تعالی است. بنابراین کفر این دسته مبتنی بر آن چیزی است که گذشت که آیا انکار ضروری مطلقاً موجب کفر است یا اینکه زمانی موجب کفر میشود که به تکذیب پیامبر بازگردد، مانند اینکه او بداند آنچه را انکار میکند از ضروریات دین است. ما اگر نظر اول را بپذیریم حکم به کفر این افراد میکنیم و اگر نظر دوم را بپذیریم باید تفصیل داد بین کسی که اعتقادش مبتنی بر شبههای باشد که ریشه در برخی از روایات و ادعیه دارد _ روایات و ادعیهای که ظهور در این دارد که این امور به ائمه تفویض شده _ و نداند که این امور مختص به خدای سبحان است و بین کسی که چنین عقیدهای داشته باشد و در عین حال بداند اعتقادش با ضروری دین در تعارض است. بر این اساس در صورت دوم، حکم به کفر میشود، ولی در صورت نخست نه.
برخی هم معتقد به ربوبیت امیرالمومنین و تفویض امور به آن حضرت نیستند، ولی بر این باورند که آن حضرت و سایر ائمۀ طاهرین والیان امر و کارگزاران خدای سبحان و گرامیترین مخلوقات نزد خدا هستند. بنابراین خلق و رزق و مانند آن را حقیقتاً به آنان نسبت میدهند _ نه به این معنا که آن را به آنان اسناد دهند _ چرا که بر این باورند که عامل حقیقی خداوند است، بلکه مانند استناد مرگ به ملکالموت و باران به فرشتۀ باران و زنده کردن به عیسی، همچنانکه در قرآن عزیز چنین آمده است: «و من مردگان را به اذن خدا زنده میکنم.» و مانند سایر کارهای خداوند که با اعتباراتی به کارگزاران نسبت داده میشود. چنین اعتقادی موجب کفر نیست و انکار ضروری هم نیست. بنابراین آن را از اقسام غلو شمردن نظیر چیزی است که صدوق از استادش ابنولید نقل کرده که نفی سهو از پیامبر اولین درجۀ غلو است. و اشکالی در این معنا از غلو نیست، بلکه چارهای از پذیرش فیالجملۀ آن نیست. (1)
1) کتاب الطهارة، ج2، ص73.
آیتالله گلپایگانی _ از دیگر عالمان شیعه _ پس از بیان اینکه تفویض دارای معانی مختلفی است، مینویسد:
یکی از معانی تفویض این اعتقاد است که تکالیف به پیامبر واگذار شده است، به این معنا که آن حضرت در تشریع به وحی نیاز ندارند؛ چرا که خدای متعال امر تشریع را به دست آن حضرت سپرده و به ایشان تفویض نموده است. بنابر این هر حکمی که ایشان قرار بدهند حکمی است که اطاعتش واجب و تخلف از آن حرام است. یکی دیگر از معانی تفویض این اعتقاد است که تکالیف به علی علیه السلام یا به آن حضرت و سایر ائمه در زمان خودشان تفویض شده است. بنابر این آنان در تکالیف و احکام به خداوند نیاز ندارند و باورهای فاسد و مذاهب باطل دیگر شبیه آنچه گذشت، تمامی این اقسام باطل است و مخالف شرع است؛ چرا که ائمه جز آنچه را پیامبر میگوید نمیگویند و آن حضرت نیز چیزی جز آنچه خداوند میفرماید بر زبان نمیآورد. خداوند متعال میفرماید: «او از روی هویٰ سخن نمیگوید؛ آن جز وحیای که فرستاده شده است نیست.» اما این کلام خدا: «آن چه را پیامبر به شما میدهد بگیرید و از آنچه شما را نهی میکند بپرهیزید.» مراد از آن این نیست که پیامبر از پیش خود بدون اینکه از خداگرفته باشد چیزی میآورد، بلکه مقصود این است که باید آنچه را پیامبر میآورد که معلوم است از طرف خداست اخذ نمود. پس هر چه را پیامبر و ائمه آوردند، آن را از خدا گرفتهاند، گرچه به تفصیل در قرآن نیامده باشد. و خلاصه اینکه پیامبر واسطه در رسالت است نه جعل کنندۀ احکام و تکالیف و نه مقنن قوانین. (1)
با توجه به آنچه گفته شد، درمییابیم که اولاً تفویضی شرک به خداوند است که کسی در عرض خداوند و به صورت مستقل حکمی وضع کند یا احکام الهی را تقیید
1) نتایج الافکار، ج1، ص223.
یا تخصیص زند و شیعه نسبت به پیشوایان خود هرگز چنین اعتقادی ندارد. حتی تصریح دانشمندان شیعه چنین اعتقادی شرک و باطل است. ثانیاً اگر برخی از عالمان شیعه بر این باورند که خداوند متعال تشریع برخی از جزئیات را به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم تفویض نمود، آن حضرت به مدد وحی و الهام الهی این مسئولیت خطیر را به انجام میرساند، همچنانکه علامه مجلسی تصریح کرده بود. بنابر این در چنین مواضعی نیز قانونگذار اصلی خداوند متعال است. از اینرو این اعتقاد نیز خالی از هر نوع شائبۀ شرک است.
قفاری در ادامه چنین مینویسد:
و احتمالاً اینکه بزرگان شیعه با بسته شدن بابیت توسط سمری موافقت کردند و آن را میان شیعیان رواج دادند، به این هدف بوده است که از رسوایی و آشکار شدن حقیقت اندیشه غیبت جلوگیری کنند؛ زیرا خصوصاً در زمان سلفش ابوالقاسم بن روح، طمعکنندگان در این منصب از بزرگان شیعه زیاد شدند و درگیریها میانشان زیاد شد تا جایی که یکدیگر را (2)
الأتباع هو المحافظة علی فکرة غیبة المهدی من افتضاح حقیقتها وانکشاف أمرها؛ حیث کثر
الراغبون فیها من شیوخ الشیعة ولا سیما فی عهد سلفه أبی القاسم بن روح، وعظم النزاع بینهم
ووصل الأمر إلی التلاعن والتکفیر والتبری، کما یلحظ ذلک فی التوقیعات التی خرجت علی
ید الأبواب منسوبة للمنتظر. فأغلق السمری حکایة البابیة.
لعن و تکفیر کردند و از یکدیگر برائت جستند. اینمطلب از توقیعات منسوب به منتظری که به دست ابواب بیرون میآمد روشن میشود. به همین دلیل سمری داستان بابیت را به انتها رساند.
و در اینجا تحول دیگری در مسئله نیابت خصوصاً و در مذهب تشیع عموماً شکل گرفت و آن اینکه نیابت حق مطلق شیوخ قرار داده شد؛ زیرا محافل دوازدهامامی، توقیعی منسوب به منتظر موهوم را منتشر کردند که بعد از اعلام پایان یافتن بابیت به دست سمری بیرون آورده شد. در توقیع چنین آمده است: «اما در اتفاقاتی که رخ میدهد، به راویان حدیث ما رجوع کنید؛ زیرا آنان حجت من بر شما و من حجت خداوند هستم.» و بدین صورت پایان یافتن ارتباط مستقیم با مهدی اعلام شد و نیابت از منتظر به راویان احادیثشان و جعل کنندگان اخبارشان تفویض گردید. (1)
اعلام این مطلب موجب دستیابی به مجموعهای از اهداف شد. با این کار ادعای بابیت از انحصار یک نفر بیرون آمد؛ چیزی که به آسانی و به صرف نظارت تعدادی از افراد رازش فاش میشد و به همین دلیل بود که در عصر غیبت نخست درباره آن بسیار تردید و تکذیب انجام گرفت. همچنان که این مطلب باعث فروکش کردن هجوم بر ادعای بابیت که آثار سوئی در پی داشت گردید و نیابت به صورت مشاع برای شیوخ قرار داده شد و بر پایان یافتن نیابت خاص و تبدیل آن به نیابت عام غیبت کبرا گفته (2)شد. (3)
1) هنا حصل تطور آخر فی مسألة النیابة، وفی المذهب الشیعی عمومًا، حیث جعلت النیابة حقًا مطلقًا للشیوخ، فقد أصدرت الدوائر الاثنا عشریة «توقیعًا» منسوبًا للمنتظر الموهوم. وخرج بعد إعلان انتهاء البابیة علی ید السمری. یقول التوقیع: «أما الوقائع الحادثة فارجعوا فیها إلی رواة حدیثنا فإنهم حجتی علیکم وأنا حجة الله». فأعلن انقطاع الصلة المباشرة بالمهدی وفوض أمر النیابة عن المنتظر إلی رواة حدیثهم وواضعی أخبارهم.
2) لقد حقق هذا الإعلان مجموعة من الأهداف، فقد أصبحت دعوی البابیة غیر مقصورة علی واحد، والذی قد تکشف حقیقة أمره بسهولة، وبمجرد مراقبة مجموعة له، ولذلک یلاحظ کثرة الشک والتکذیب فی فترات الغیبة الأولی. کما أن ذلک خفف التنافس علی البابیة التی کان لها آثارها، فبقیت مشاعة بین شیوخ الشیعة، وأطلق علی انقطاع البابیة الخاصة وتحولها إلی نیابة عامة «الغیبة الکبری».
3) اصول مذهب الشیعة، ص7-1085.
روایت (1)
این روایت به دلیل مجهول بودن اسحاق بن یعقوب ضعیف است (معجم رجال الحدیث، ج3، ص236).
مورد نظر قفاری گرچه از نظر سندی ضعیف است، لیکن مضمون آن_ یعنی نیابت فقها از امام مهدی در دوران غیبت _ از مسلّمات مذهب شیعه به شمار میآید.
تحلیلی که قفاری از مسئله پایان یافتن دوران غیبت صغرا و شروع غیبت کبرا ارائه نموده و در مواضع متعددی آن را تکرار کرده است، بر چند مسئله استوار شده است که عبارتند از کثرت مدعیان نیابت، بالا گرفتن نزاع و درگیری میان مدعیان، گسترش شک و تردید در میان شیعیان و در نتیجه بیم آشکار شدن حقیقت که به گمان قفاری دروغ بودن اندیشه غیبت است. در چنین فضایی شیوخ شیعه مجبور به تغییر رویه شدند و نایب چهارم توقیعی منسوب به امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف با این مضمون بیرون آورد که «أَمَّا الْحَوَادِثُ الْوَاقِعَةُ فَارْجِعُوا فِیهَا إِلَی رُوَاةِ حَدِیثِنَا فَإِنَّهُمْ حُجَّتِی عَلَیْکُمْ وَ أَنَا حُجَّةُ اللهِ عَلَیْهِمْ». پس از صدور این توقیع، باب نیابت خاصه بسته شد و همه فقها مشترکاً عهدهدار منصب نیابت شدند.
درباره مستندات تحلیل قفاری پیش از این به تفصیل توضیح داده شد که اولاً مدعیان دروغین نیابت، انگشتشمار بودند؛ دوم اینکه همین تعداد انگشتشمار نیز در میان شیعیان جایگاهی کسب نکردند و از سوی شیعیان طرد شدند؛ سوم، در
1) حدثنا محمد بن محمد بن عصام الکلینی رضی الله عنه قال: حدثنا محمد بن یعقوب الکلینی، عن إسحاق بن یعقوب. ( کمال الدین وتمام النعمة، ص483)
منابع حدیثی و تاریخی حتی یک مورد نفی اصل اندیشه نیابت گزارش نشده و آنچه گزارش شده است، ادعای نیابت از سوی مدعیان دروغین یا نهایتاً انکار نیابت یکی از نواب از سوی مدعیان دروغین است و هیچ کس اصل اندیشه نیابت را تکذیب نکرد و در صحت آن تردید ننمود؛ چهارم، به دلیل تثبیت موقعیت سفرا و افزایش آگاهی شیعیان، هر چه به دوران پایان غیبت صغرا نزدیک میشویم، جریان ادعای نیابت دروغین رو به افول میگذارد و سیر نزولی پیدا میکند؛ به گونهای که در دوران نیابت نایب چهارم، حتی یک مورد ادعای نیابت دروغین وجود نداشت و هیچ کس با او در این باره به نزاع برنخاست. این مطلب گواه روشنی بر تثبیت موقعیت نایب چهارم و اتفاق شیعیان بر سفارت او و بیاساس بودن تحلیل قفاری است. (1)
بنابراین بر خلاف تصور قفاری، نه اندیشه غیبت مفتضح شد و نه کسانی که رغبت به نیابت داشتند بسیار شدند و نه تعداد انگشتشمار مدعیان جایگاهی داشتند تا نزاع نواب با آنها و صدور توقیع علیهشان جامعه شیعه را به تلاطم افکند و شیوخ شیعه را مجبور به تغییر رویه نماید. اصل جریان نیابت از امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز از سوی کسی مورد تردید یا تکذیب قرار نگرفت. با این وجود، تحلیلی که قفاری از مسئله پایان یافتن دوران نیابت نواب خاص ارائه کرده، تحلیلی بیمبنا و خودساخته خواهد بود که هیچ شاهد تاریخی بر صحت آن وجود ندارد.
اشتباه فاحش دیگر قفاری این است که طبق تحلیلی که او ارائه کرده، این تغییری که در روش شیوخ شیعه ایجاد شد باید در دوران نیابت نایب چهارم باشد؛ یعنی بر اساس تحلیل قفاری وقتی شیوخ شیعه در دوران نایب چهارم دیدند مدعیان زیاد شدند و نزاع بسیار شده و زود است که اندیشه غیبت مفتضح شود، مجبور شدند تغییر روش دهند و نیابت خاص را پایان یافته اعلام کنند و آغاز دوران نیابت عامه را
1) نک: ص102-121 همین کتاب.
اعلام نمایند. بنابراین در همین دوران به دروغ از طرف امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف توقیعی به این مضمون بیرون آوردند که «أَمَّا الْحَوَادِثُ الْوَاقِعَةُ فَارْجِعُوا فِیهَا إِلَی رُوَاةِ حَدِیثِنَا فَإِنَّهُمْ حُجَّتِی وَ أَنَا حُجَّةُ اللهِ»، در حالی که بر خلاف تصور قفاری، توقیع یادشده نه مربوط به دوران نیابت نایب چهارم و به دست او، بلکه مربوط به دورا ن نیابت نایب دوم است. (1)با این حال، بنای بزرگ تحلیل قفاری و نتایجی که از آن گرفته بود از اساس فرو خواهد ریخت.
قفاری گمان کرده است مسئله نیابت فقها برای اولینبار در زمان نایب چهارم و در توقیع مورد نظر مطرح شد، در حالی که فقهای شیعه برای اثبات نیابت فقها به این توقیع به عنوان یکی از دهها ادله نیابت فقها استناد میکنند و به باور آنها این مسئله در روایاتی همچون مقبولۀ عمر بن حنظله، حدیث اللّهم ارحم خلفائی، حدیث العلماء ورثة الانبیاء، حدیث الفقهاء حصون الاسلام، حدیث الفقهاء امناء الرسل، حدیث العلماء حکام علی الناس، حدیث مجاری الامور و الاحکام علی ایدی العلماء و... که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و سایر معصومین علیهم السلام صادر شده نیز مطرح بوده است. (2)بنابر این افزون بر اینکه تحلیل قفاری خودساخته و فاقد هر نوع مستندی است، قراین متعددی بر بیاساس بودن آن گواهی میدهند.
افزون بر آنچه گفته شد، قفاری باید به این پرسش پاسخ دهد که اگر واقعاً تحلیل او درست باشد و جریان نیابت را شیوخ شیعه ساخته و پرداخته باشند و همین افراد پایان دوران نیابت خاص را اعلام کردند و دوران نیابت عام را پیریزی نمودند، چگونه است با اینکه در سرتاسر دنیای اسلام دانشمندان شیعۀ بسیاری زندگی
میکردند، بین همه آنها مسئله پایان یافتن دوران نیابت خاصه و آغاز نیابت عامه مقبولیت یافت و هیچیک از آنها حتی کلمهای در مخالفت با آن ابراز نکرد؟ با اینکه به ادعای قفاری، این مسئله به انگیزه مسائل مادی بوده است، طبیعتاً در چنین مواضعی به سبب سهمخواهیها و فزونطلبیها راضی کردن همه ممکن نیست، به راستی چگونه میشد صدها عالم شیعه _ که در سرتاسر دنیای اسلام، از حجاز گرفته تا بغداد و کوفه قم و ری و سمرقند زندگی میکردند و هر کدام برای خود شأنی قائل بودند و میان آنها به لحاظ موقعیت اجتماعی و مدارج علمی تفاوتهای بسیاری بود و به همین دلیل برای هر کدام میبایست سهمی متناسب با موقعیتش قرار داده میشد _ را به گونهای راضی کرد که حتی یک نفر هم لب به اعتراض نگشاید و حتی کلمهای در مخالفت به زبان نیاورد؟ این امر اگر نگوییم محال است، حتماً قریب به محال است. این نشان از آن دارد که بر خلاف تصور آقای قفاری، مسئله نیابت خاصه و عامه نه ساخته و پرداخته شیوخ شیعه، که امری الهی به شمار میرفت و به دستور امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف سازماندهی شده بود. عالمان پرهیزگار شیعه نیز به این دلیل بر آن اتفاق نظر یافتند که میدانستند این مسئله به امر آن حضرت سامان یافته و البته طبیعی است که وقتی نواب امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به حقیقت سزاوار این جایگاه بودند، مسائل مالی مربوط به مقام امامت را نیز مدیریت میکردند و وجوه دریافتی را در موارد خود هزینه مینمودند.
قفاری در ادامه چنین مینویسد:
1) فصار للإمام غیبتان صغری وکبری رغم أن لهم روایات لا تتحدث إلا عن غیبة واحدة. ولکن وضعت روایات تناسب هذا الوضع وتتحدث عن غیبتین، یقول بعضها: «قال أبو عبدالله علیه السلام: للقائم غیبتان أحدهما قصیرة والأخری طویلة، الأولی لا یعلم بمکانه إلا خاصة شیعته، والأخری لا یعلم بمکانه إلا خاصة موالیه فی دینه».
باشند و از دو غیبت سخن بگویند. در یکی از آنها چنین آمده است: «ابا عبدالله علیه السلام فرمود: برای قائم دو غیبت خواهد بود: یکی کوتاه و دیگری بلند؛ در غیبت نخست از مکانش جز خواص شیعیانش آگاه نمیشوند و در دیگری جز دوستان او در دینش از آن اطلاع نمییابند. (1)
روایاتی که بر غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف دلالت دارند متواترند و نیاز به بررسی سندی ندارند، همچنان که روایت مورد نظر قفاری که از دو غیبت امام سخن میگوید، دارای سندی معتبر است. (2)
در اینباره که برخی از روایات از یک غیبت برای امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف سخن گفتهاند و برخی دیگر از دو غیبت و قفاری این دو دسته را متعارض دیده است، باید گفت اصولاً میان این دو دسته هیچ تناقضی وجود ندارد؛ زیرا دسته نخست در مقام بیان اصل وجود غیبتند، یعنی ناظر به این هستندکه امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بخشی از عمر شریفشان را به صورت پنهانی زندگی خواهند کرد و به جزئیات این مسئله همچون تعداد کیفیت و... اشاره نمیکنند؛ اما روایات دسته دوم، افزون بر اصل مسئله
غیبت، به تعداد آن نیز توجه دارند و روشن است که میان این دو هیچ تناقضی وجود ندارد و البته این روشی است که در قرآن کریم نیز در موارد متعددی به کار گرفته شده است. به عنوان نمونه، در سوره نازعات چنین آمده است:
«وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوَی * فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْوَی». (1)
در سوره رحمن نیز میخوانیم:
«وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ». (2)
روشن است که این دو آیه با یکدیگر در تناقض نیستند، با اینکه در آیه نخست پاداش کسانی که از مقام پروردگار خود هراس دارند را «جنت» و در آیه دوم «جنتان» خوانده است. توضیح این تفاوت در تعبیر میتواند این باشد که آیه نخست تنها در مقام بیان این بوده است که چنین افرادی از دوزخ نجات خواهند یافت و بهشت جایگاه آنان خواهد بود؛ اما آیه دوم افزون بر آنچه گذشت تعداد بهشتها را نیز بیان کرده است. نمونه دیگر این دو آیه است:
«تَنزِیلاً مِمَّنْ خَلَقَ الْأَرْضَ وَالسَّماوَاتِ الْعُلَی». (3)
«الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماوَاتٍ وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ». (4)
در آیه نخست از خلقت زمین (الارض) توسط خداوند سخن گفته شده است و در آیه دوم، خلقت هفت زمین (و من الارض مثلهن) به خداوند نسبت داده شده و هیچکس آنها را متناقض ندیده است.
نکته قابل توجه دیگری که در این روایات وجود دارد و بر حقانیت این باور که امام
مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف دو غیبت داشتهاند دلالت دارد، این است که برخی از روایاتی که ناظر به وجود دو غیبت برای امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف هستند در کتاب شریف کافی وجود دارند که نویسنده آن در سال328 (1)یا شعبان سال 329 وفات یافته است (2)و بنابر نظر مشهور، علی بن محمد سمری نایب چهارم نیز در ماه شعبان سال 329 از دنیا رفته (3)و در نتیجه غیبت کبرا نیز در همین سال آغاز شده است. بنابر این در منابع حدیثی شیعه پیش از تحقق غیبت کبرا درباره آن روایاتی وجود داشته و این مسئله پیش از تحققش توسط پیشوایان شیعه پیشگویی شده بوده است. بنابر این در صحت این روایات نمیتوان تردید کرد. (4)
قفاری در پینوشت این قسمت نوشته است:
برخی روایات برای امام مهدی یک غیبت برشمردهاند و تأکید کردهاند که او بعد از این غیبت ظهور خواهد کرد.
گویا او ظاهر نشدن امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف پس از غیبت را دلیلی بر ساختگی بودن این روایات پنداشته است، در حالی که در روایت مورد نظر قفاری چیزی بیش از این نیامده است که آن حضرت پس از غیبت آشکار خواهد شد و در آن اشارهای به مقدار زمان غیبت نشده است. بنابر این اگر غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف هزار سال دیگر نیز
1) الفهرست، ص211؛ الکامل فی التاریخ، ج8، ص364.
2) رجال طوسی، ص439؛ رجال نجاشی، ص378.
3) نک: الغیبة للحجة، ص396؛ خلاصة الاقوال، ص432؛ رجال نجاشی، ص261. نجاشی رحلت علی بن حسین را سال 329میداند در عین حال از خبر دادن زمان رحلت او توسط نایب چهارم نیز گزارشی نقل میکند. بنابر این به اعتقاد او نیز نایب چهارم در سال 329 یا پس از آن رحلت یافته است.
4) مطلب یادشده بر فرض این که وفات کلینی را سال 328 بدانیم روشن است؛ اما اگر وی در سال 329 رحلت کرده باشد باز به مطلب پیشگفته خللی ایجاد نمیشود؛ چرا که وفات نایب چهارم و شیخ کلینی در ماه شعبان بوده است (رجال طوسی، ص439؛ الغیبة للحجة، ص394) و عادتاً شیخ کلینی کتاب خود را پیش از مرگش منتشر کرده بوده است. بنابر این احتمال افزودن این روایات به کتاب توسط شیخ کلینی قریب به صفر است.
طول بکشد، باز به روایت مورد نظر خللی ایجاد نخواهد شد؛ زیرا آن حضرت پس از غیبت ظهور کردهاند. گویا قفاری توقع داشته که پس از دوران غیبت صغرا آن حضرت ظهور کند، با اینکه تقسیم دوران غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به صغرا و کبرا به لحاظ غیبت آن حضرت نبوده است؛ چرا که ایشان از آغاز غیبت همچنان غایب است؛ بلکه این تقسیم، تنها به لحاظ وجود سفرا و عدم وجود آنهاست.
نویسنده در ادامه مدعی شده است:
روایتی که از همراهی سی نفر با امام سخن میگوید، از ضعف سند رنج میبرد؛ (3)
أبی بصیر. (الکافی، ج1، ص340)
این روایت به سبب ضعف علی بن ابی حمزه ضعیف است (خویی، ج12، ص246).
1) فأنت تری أن هذه الروایة أثبتت له غیبتین الأولی یتصل به خاصة شیعته، وهذا قد یکون إشارة إلی السفراء الذین تناوبوا علی دعوی البابیة، والأخری یتصل به خاصة موالیه، وقد أشارت روایة فی الکافی إلی أن عددهم ثلاثون، فلم تنف روایاتهم الصلة المباشرة بالمنتظر فی الحالتین، رغم أن السمری حینما حل وظیفة البابیة أصدر توقیعًا علی لسان المنتظر یقول فیه: «من ادعی المشاهدة للمنتظر فهو کاذب».
2) اصول مذهب الشیعة، ص1087.
3) عدة من أصحابنا، عن أحمد بن محمد، عن الحسن بن علی الوشاء، عن علی بن أبی حمزة، عن
همچنان که توقیع مورد نظر قفاری از نظر سندی ضعیف است. (1)
این توقیع به دلیل مهمل بودن حسن بن احمد المکتب ضعیف است (مستدرکات علم رجال الحدیث، ج2، ص348).
در پاسخ شبهه یادشده باید گفت توقیع نایب چهارم ناظر به نفی ملاقات نیست تا با روایت دیگر در تعارض باشد، بلکه مدلول آن به ظاهر تکذیب مدعیان مشاهده است. به تعبیر دیگر، این توقیع ظاهراً میگوید هر کس ادعای ملاقات کرد دروغ گوست، اما اگر کسی توفیق ملاقات با امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را یافت، اما در این باره با کسی سخن نگفت و ادعایی نکرد، از توقیع نفی چنین چیزی استفاده نمیشود. بنابراین در عین حال که احتمال ملاقات با امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف وجود دارد و هیچ دلیلی بر نفی آن نیست و بلکه به دلالت روایت یادشده ملاقات توسط سی نفر انجام میپذیرد، اگر کسی مدعی آن شد، دروغگویی بیش نیست. البته دلیل تأکید بر اینکه مدعیان ملاقات دروغگویند روشن است؛ زیرا فرصتطلبان فراوانی وجود داشته و خواهند داشت که میخواهند با ادعای ارتباط با امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف برای خود جایگاهی دست و پا کنند و این توقیع باب این سوء استفادهها را بسته است. حاصل سخن اینکه توقیع، مدعیان ملاقات را دروغگو میخواند و روایت دیگر از ملاقات سی نفر _ که در هیچ کجا از آنان ادعای ملاقاتی نقل نشده _ سخن میگوید. بنابر این این سی نفر از حوزه مضمون توقیع خارجند.
1) حدثنا أبو محمد الحسن بن أحمد المکتب قال: کنت بمدینة السلام فی السنة التی توفی فیها الشیخ علی بن محمد السمری _ قدس الله روحه _ فحضرته قبل وفاته بأیّام فأخرج إلی النّاس توقیعاً. (کمال الدین وتمام النعمة، ص516)
توقیع مورد نظر عام است و روایتی که از همراهی موالی خاص یا سی نفر سخن میگوید خاص است و روشن است که میان عام و خاص هیچ منافاتی وجود ندارد؛ زیرا دلیل خاص مدلول عام را تخصیص میزند. بنابر این بر اساس مبنای شیعه _ که همه امامان معصوم را نور واحد میداند _ در توقیع شریف عامی آمده که در روایت امام صادق علیه السلام خاص آن ذکر شده است و حاصل آن این میشود که در دوران غیبت کبرا کسی توفیق ملاقات امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را نخواهد داشت، مگر موالیان خاص آن حضرت.
همچنان که بسیاری از عالمان شیعه تصریح کردهاند، اساساً این توقیع درصدد نفی ملاقات با امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در دوران غیبت کبرا نیست؛ بلکه درصدد نفی ادعای مشاهده همراه با ادعای نیابت است. (1)علامه مجلسی در اینباره چنین مینویسد:
شاید مقصود کسی باشد که ادعای مشاهده به همراه نیابت و آوردن اخبار از طرف حضرت برای شیعه را داشته باشد، شبیه آنچه سفرا انجام میدادند. (2)
آنچه این احتمال را تأیید میکند، قراین متعددی است؛ از جمله سیاق توقیع که صدر آن درصدد اعلام پایان یافتن دوران نیابت خاصه است و وقتی در چنین فضایی از مدعیان ملاقات سخن گفته میشود، مقصود کسانی است که مدعی همان چیزی میشوند که در صدر روایت نفی شده بود، یعنی کسانی که ادعای نیابت دارند. به تعبیر دیگر، ذیل توقیع درصدد توجه دادن به این نکته است که همان چیزی که پایان یافتنش اعلام شد، ممکن است مدعیانی داشته باشد و کسی که
چنین کند دروغگویی بیش نیست. قرینه دیگر، واژه مفتر است که در این توقیع آمده است. این واژه نیز قرینه دیگری است بر اینکه توقیع یادشده درصدد نفی مطلق ملاقات نیست؛ زیرا کسی که به دروغ ادعای ملاقات میکند، چیزی را به دروغ به امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نسبت نمیدهد، اما کسی که ادعای نیابت میکند به دروغ چیزی را به آن حضرت نسبت داده است. بنابر این مقصود این روایت نفی مشاهده همراه با ادعای نیابت است (1)و در نتیجه، این توقیع با روایت مورد نظر آقای قفاری در تعارض نخواهد بود.
قفاری در ادامه چنین مینویسد:
1) دارالسلام، ص193، با اندکی توضیح.
2) وإن شیوخهم یقولون بأنه وقعت فی الغیبة الکبری المحرومیة العظمی من الإمام. یقول شیخهم النعمانی بعد ذکره لأخبارهم فی الغیبتین: «هذه الأحادیث التی یذکر فیها أن للقائم غیبتین أحادیث قد صحت عندنا... فأما الغیبة الأولی فهی الغیبة التی کانت السفراء فیها بین الإمام علیه السلام وبین الخلق منصوبین ظاهرین موجودی الأشخاص والأعیان یخرج علی أیدیهم الشفاء من العلم وعویص الحکمة والأجوبة عن کل ما کان یسأل عنه من المعضلات والمشکلات وهی الغیبة القصیرة التی انقضت أیامها وتصرمت مدتها. والغیبة الثانیة هی التی ارتفع فیها أشخاص السفراء والوسائط». ولکن شیوخ الشیعة یدعون فی فترة الغیبة الثانیة النیابة عن الإمام المنتظر ویستندون فی ذلک علی التوقیع الذی أظهره السمری عن منتظرهم، والذی یحیلهم إلی رواة حدیثهم فی کل الحوادث الواقعة الجدیدة.
شیوخ شیعه مدعی نیابت از منتظر در دوران غیبت دوم شدند و در اینباره به توقیعی که سمری از منتظرشان آشکار کرد استناد میکنند. در این توقیع شیعیان در رخدادهای جدید به راویان حدیث ارجاع داده شدند.
ملاحظه میشود که آنها را به کتاب و سنت ارجاع نداد، بلکه به شیوخ (1)ارجاع داد. (2)
شاید قفاری این کلام مرحوم نعمانی: «و الغیبة الثانیة هی التی ارتفع فیها أشخاص السفراء و الوسائط» و این سخن عالمان شیعه که در دوران غیبت کبرا، فقها نایب امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف هستند را متعارض دیده است؛ در حالی که کلام نعمانی نیز چیزی جز سخن عالمان شیعه نیست؛ چرا که مقصود نعمانی از ارتفاع سفرا و وسایط همان سفرایی است که به تصریح خود او در دوران غیبت صغرا موجود الاشخاص و الاعیان بودند و منصوب از طرف امام مهدی بودند؛ یعنی شخص آنها به نام و نشان از طرف امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به مقام سفارت منصوب شده بودند، در حالی که در دوران غیبت کبرا امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از شخص خاصی نام نبردهاند و به صورت عام فقها را به منصب نیابت منصوب نمودهاند.
قفاری در ادامه این قسمت مدعی شده است که در این توقیع شیعیان به جای ارجاع به کتاب و سنت، به شیوخ ارجاع داده شدند و ما این اشکال را ندیده میگیریم و آن را بر این حمل میکنیم که احتمالاً ایشان هنگام نوشتن این سطور چشمانشان سنگین شده بوده و در عالم خواب و بیداری این شبهه را طرح کردهاند و گویا افرادی
که رساله وی را تأیید کرده و به آن نمره عالی دادهاند نیز این بخش از رساله دکتری آقای قفاری را در حال خواب و بیداری مطالعه کردهاند؛ زیرا روشن است که مخاطب این توقیع، عوام از مردمند و ارجاع آنها به فقها به این دلیل است که مردم عادی، توانایی رجوع مستقیم به کتاب و سنت را ندارند؛ بنابراین باید به فقها _ که اهل خبرهاند _ رجوع کنند و البته فقها نیز موظفند برای کشف حکم الهی از کتاب الهی و سنت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بهره گیرند. نگارنده گمان نمیکند این مطلب حتی بر فردی جاهل پوشیده باشد، چه رسد به امثال آقای قفاری!
ادامه سخنان قفاری چنین است:
مظفر _ شیخ آنها _ میگوید: عقیده ما (2)
والراد علیه راد علی الإمام، والراد علی الإمام راد علی الله تعالی، وهو علی حد الشرک بالله کما جاء فی الحدیث عن صادق آل البیت علیهم السلام. فلیس المجتهد الجامع للشرائط مرجعاً فی الفتیا فقط، بل له الولایة العامة، فیرجع إلیه فی الحکم والفصل والقضایا، وذلک من مختصاته لا یجوز لأحد أن یتولاها دونه إلا بإذنه، کما لا تجوز إقامة الحدود والتعزیرات إلا بأمره وحکمه. ویرجع إلیه فی الأموال التی هی من حقوق الإمام ومختصاته.
درباره مجتهد جامع الشرایط این است که1) وقد تبوأ شیوخ الشیعة بذلک منصب البابیة عن الغائب واستمدوا القداسة بین الأتباع بفضل هذه النیابة عن الإمام الذی أضفوا علیه تلک الصفات الخارقة، والفضائل الکاملة... ولذلک یطلقون علی شیوخهم الذین وصلوا إلی منصب «النیابة عن الإمام» اسم «المراجع وآیات الله» فهم مظاهر للإمام المعصوم، ولذلک یقرر أحد شیوخهم المعاصرین بأن الراد علی النائب کالراد علی الله تعالی وهو علی حد الشرک بالله وذلک بمقتضی عقیدة النیابة.
2) قول شیخهم المظفر: «عقیدتنا فی المجتهد الجامع للشرائط، أنه نائب للإمام علیه السلام فی حال غیبته، وهو الحاکم والرئیس الملطق، له ما للإمام فی الفصل فی القضایا والحکومة بین الناس،
او نایب امام علیه السلام در زمان غیبت است و اوحاکم و رئیس مطلق است و تمام آنچه برای امام درباره فیصله دادن قضا و حکومت بین مردم ثابت است برای او نیز ثابت است و کسی که او را نپذیرد امام را نپذیرفته و کسی که امام را نپذیرد خداوند بلندمرتبه را رد کرده است. و این در حد شرک به خداوند است، همچنان که در حدیثی از صادق آلالبیت علیهم السلام این مطلب آمده است. پس مجتهد جامع الشرایط صرفاً مرجع مردم در امر فتوا نیست، بلکه او دارای ولایت عامه است و در حکومت و فیصله دادن امور و داوری به او مراجعه میشود و این از مختصات اوست و تصدی این امر بدون اجازه او بر هیچ کس جایز نیست؛ همچنان که اجرای حدود و تعزیرات جز با دستور او و حکم او روا نیست و در مسائل مالی مربوط به امام و حقوق امام به او رجوع میشود.
و این جایگاه یا ریاست عامه را امام به مجتهد جامع الشرایط داده است تا اینکه در زمان غیبت نایب او باشد و به همین دلیل به او نایب امام گفته (1)میشود. (2)
در کلام قفاری چند مطلب وجود دارد:
باید به دست فقیه باشد.
اینکه فقیه، تنها مرجع مردم در فتوا نیست، بلکه او حاکم و رئیس مطلق است و تمام اختیارات امام معصوم را دارد.
دیدگاه شیعه درباره وجوب اطاعت از ولیّ فقیه.
در نقد سخنان قفاری توجه به چند مطلب لازم است:
به حکم فطرت و طبیعت نمیتوان جامعه را بدون رهبری از اهل خرد و حکمت و علم و زکاوت رها کرد. به همین دلیل این سخن برخی از متکلمان خطاست که گفتهاند: اگر مردم از ستم دست برداشتند نصب امام واجب نخواهد بود؛ زیرا صحابه بر نصب امام اجتماع کردند و مقصود از امام، بلندپایهترین مسئول دولت است و امامت و خلافت و امارت بر مؤمنان به یک معنا هستند و مقصود از آن، ریاست عامه بر تمامی شئون دین و دنیاست. (1)
دیگر نویسنده سنیمذهب، عهدهداری مدیریت جامعه را واجب کفایی شمرده و چنین مینویسد:
امامت مانند قضاوت واجب کفایی است؛ زیرا امت به ناچار به امام نیاز دارند تا دین را بهپا دارد، و سنت را یاری نماید، و حق مظلوم را از ظالم بستاند، و حقوق را ادا کند، و هر چیزی را در جای خود بگذارد. (2)
امور دینی و دنیوی است؛ چنانکه این مطلب با تعبیرهای دیگر در کلمات
دیگر دانشمندان سنیمذهب نیز آمده است. به عنوان نمونه، نویسنده کشف القناع نوشته است:
و بر امام، ده کار لازم است:
«حفظ دین» طبق اصولی که گذشتگان از امت بر آن اجماع داشتهاند. پس اگر صاحب شبههای از آن منحرف شد، با دلیل برایش توضیح داده میشود و طبق قوانین با او رفتار میشود تا اینکه دین از آسیب مصون بماند.
و «اجرای احکام» بین متخاصمین و رفع نزاع میانشان.
و «حمایت از جامعه» و کشور تا مردم به دنبال کسب و کار خود بروند و با امنیت به سفر روند.
و «اقامه حدود» تا محارم الهی شکسته نشود و حقوق بندگان خدا از تلف شدن محفوظ بماند.
و «محافظت از مرزها» با سلاحهای بازدارنده و نیروی دفعکننده تا اینکه دشمنان با نیرنگ پیروز نشوند و هتک محرمات نکنند و خون بیگناهی
را نریزند.
و «جهاد با معاند» که بعد از دعوت با اسلام دشمنی میکند، تا اینکه یا مسلمان شود و یا داخل در ذمه گردد.
و «جمع آوری مالیات و صدقات» به صورت مشروع آن.
و «اندازهگیری مصارف» بیتالمال بدون اسراف و کوتاهی و پرداخت به موقع آن... .
و «اینکه خود عهدهدار نظارت بر امور باشد»... . (1)
1) کشاف القناع، ج6، ص204.
عالمان سنیمذهب، رهبر جامعه اسلامی باید از آن برخوردار باشد. نووی در این باره چنین مینویسد:
در شروط امامت؛ و آن این است که امام مکلف، مسلمان، عادل، آزاد، مرد، عالم، مجتهد، شجاع، دارای رأی و کفایت باشد... . (1)
تفتازانی نیز اجتهاد در اصول و فروع دین را از شرایط امام میداند:
در اصول و فروع مجتهد باشد تا اینکه بتواند امور دین را بهپا دارد. (2)
آنچه گذشت را میتوان در این جملات خلاصه کرد که به باور اهلسنت، اولاً جامعه اسلامی نمیتواند بدون امام باشد؛ ثانیاً رهبری جامعه اسلامی جایگاهی رفیع است که هر کس شایستگی تصدی آن را ندارد و این مهم تنها باید به دست مجتهدانی باشد که از سایر ویژگیهای امامت برخوردارند؛ ثالثاً امام عهدهدار تمام شئون جامعه، اعم از شئون دینی و دنیوی امت است؛ رابعاً اطاعت از امام مسلمین واجب است.
حال از آقای قفاری میپرسیم این باور شیعه که در دوران غیبت تنها فقها و مجتهدان از حق رهبری جامعه اسلامی برخوردارند و آنها بر تمام شئون دینی و دنیوی امت اسلامی ولایت دارند و اطاعت آنها واجب است، با دیدگاه اهلسنت چه تفاوتی دارد؟ چه شده است که همین سخنان وقتی از زبان اهلسنت بیان میشود معقول وپذیرفتنی است، اما وقتی شیعه آن را به زبان آورد، گویا جرمی
نابخشودنی مرتکب شده است.
به تعبیر دیگر، اعتقاد شیعه درباره نیابت فقها به لحاظ واقعیت خارجی با اعتقاد اهلسنت تفاوتی ندارد. اهلسنت معتقدند پس از رحلت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم این فقها و مجتهدان هستند که به عنوان خلیفه پیامبر اسلام میتوانند و حتی واجب است رهبری جامعه اسلامی را بر عهده گیرند و شیعه نیز اعتقاد دارد در زمان غیبت، این مهم به عهده فقها نهاده شده است. البته در نگاه شیعه این مزیت وجود دارد که جامعه اسلامی را دارای چنان قدر و منزلتی میداند که کسی حق فرمان راندن بر آن را ندارد، مگر به اذن خداوند و در نگاه شیعه، فقها از این جهت حق ولایت دارند که به فرمان امام معصوم _ که جز از سوی خداوند سخن نمیگوید _ به این جایگاه منصوب شدهاند؛ همچنان که جز انسانهای پرهیزگار کسی نمیتواند به این مقام دست یابد. اما به باور اهلسنت، این مقام نهتنها با رأی شخصی خلیفۀ پیشین و اجماع اهل حل و عقد_ که با سه و بلکه یک نفر نیز مصداق پیدا میکند _ و حتی با زور سرنیزه نیز قابل دستیابی است، بلکه فسّاق و فجّار نیز میتوانند آن را به دست آورند. (1)
توجه به این نکته نیز جالب است که اهلسنت چنین شخصی را امام و امیرالمؤمنین و خلیفه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میدانند (2)، اما شیعه از فقها و مجتهدان به هیچ عنوان با عنوان امام به معنای واقعی آن یاد نمیکند و این واژه را منحصراً مخصوص امام معصوم میداند و فقها را تنها نایبان امام به شمار میآورد، همچنان که واژۀ «مهدی» را بر هیچیک از عالمان خود اطلاق نکرده است. حال چه شده که اطلاق واژههایی همچون «مرجع تقلید» یا «نایب الامام» از سوی شیعیان بر فقها، بر آقای قفاری سنگین و غیرقابل هضم جلوه کرده است، اما در اطلاق واژههایی همچون امام، امیرالمؤمنین و خلیفۀ رسول خدا بر رهبر فقیه، که حتی ممکن است
فاسق هم باشد کمترین اشکالی وجود ندارد.
بر آنچه گفته شد باید این نکته را افزود که اساساً درباره حوزه اختیارات فقیه
میان اندیشمندان شیعه، دیدگاههایی متفاوت وجود دارد و گرچه برخی از آنان
تمام اختیارات امام معصوم را برای فقیه نیز ثابت میدانند، اما برخی دیگر بر این باورند که فقیه تنها مرجع فتوای مردم است و در حوزه امور حسبیه حق ولایت دارد. بنابراین آنچه آقای قفاری آورده است یک دیدگاه از میان دیدگاههای گوناگون فقهای شیعه است و نسبت دادن مطلب یادشده به تمامی فقهای شیعه امری بیاساس به شمار میرود.
در پایان این بخش توجه قفاری را به این نکته جلب میکنیم که در نگاه شیعی، نیابت فقها از امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف کنار نهادن اهلبیت علیهم السلام نیست، بلکه بهترین خدمت به آنهاست؛ زیرا در دورانی که ستمگران و گردنکشان همه راهها را بر اهلبیت بستند و مجالی برای فعالیتشان باقی نگذشتند، به جای آنها نایبانشان شیعه را سرپرستی کردند و برای تحقق آرمانهایشان تمام همت خود را به کار گرفتند و بر خلاف تلقی قفاری، منصب نیابت از امام بیش از آنکه تکیه زدن به جای آن حضرت باشد، به دوش کشیدن بار سنگینی است که تنها از عهده انسانهای وارسته و خودساخته برمیآید و عالمان پرهیزگار شیعه به شایستگی در طول دوران غیت این مهم را به انجام رساندهاند و جامعه شیعه را چنان مدیریت کرده، به رشد و شکوفایی رساندند که اندکی از جلوههای زیبای آن که در نظام جمهوری اسلامی ایران رخ نموده است، چشمهای جهانیان را خیره کرده و البته این هنوز از نتایج سحر است، باش تا صبح دولتت بدمد!
امام هادی علیه السلام چه زیبا این همت علمای شیعه را ارج نهاده است:
اگر بعد از غیبت قائم ما نبودند عالمانی که به سوی او دعوت و راهنمایی
میکنند و با حجتهای الهی از دین او دفاع مینمایند و بندگان ضعیف خدا را از دامهای ابلیس و پیروانش و ناصبیها نجات میدادند، کسی
باقی نمیماند مگر اینکه از دین خدا برمیگشت؛ لیکن آنها کسانی
هستند که سکان قلبهای ضعیفان شیعه را به دست گرفتهاند، همچنان که ناخدا سکان کشتی را به دست میگیرد و اینان برترینها نزد خداوند بلندمرتبه هستند. (1)
قفاری در فصلی با عنوان «نقد اندیشه غیبت و مهدویت در نگاه شیعیان اثنی عشری» چنین مینویسد:
و اهلسنت به اقتضای نصوص شرعی و دلایل تاریخی و عقلی بر این باورند که اعتقاد شیعیان دوازدهامامی به غیبت مهدی، توهمی بیش نیست؛ زیرا از او عین و اثری نیست و نه کسی او را حس کرده و نه از او خبری هست و کسی از او (3)نه بهرۀ
1) لولا من یبقی بعد غیبة قائمنا علیه السلام من العلماء الداعین إلیه، والدالین علیه والذابین عن دینه بحجج الله، والمنقذین لضعفاء عباد الله من شباک إبلیس ومردته ومن فخاخ النواصب لما بقی أحد إلّا ارتد عن دین الله ولکنهم الذین یمسکون أزمة قلوب ضعفاء الشیعة، کما یمسک صاحب السفینة سکانها أولئک هم الأفضلون عندالله عز وجل. (بحارالانوار، ج2، ص6)
2) إن فرق المسلمین تخالف الاثنی عشریة فی خلق المهدی و وجوده فکیف ببلوغه، فکیف برشده، فکیف بإمامته، فکیف بعصمته، فکیف بمهدیته؟! والشیعة لا یقدرون ببرهان واضح علی إثبات واحدة من هذه الأمور _ کما سلف أثناء استعراضنا لعقیدتهم وأدلتهم _ .
3) أهل السنة یقررون بمقتضی النصوص الشرعیة، والحقائق التاریخیة... والدلائل العقلیة أن مسألة غیبة المهدی عند الاثنی عشریة لا تعدو أن تکون وهماً من الأوهام، إذ «لیس له عین ولا أثر، ولا یعرف له حس ولا خبر، لم ینتفع به أحد لا فی الدنیا ولا فی الدین، بل حصل باعتقاد وجوده من الشر والفساد ما لا یحصیه إلا رب العباد».
دنیوی برده نه منفعت مادی؛ بلکه اعتقاد به وجودش مایه چنان شر و فسادی شده که جز پروردگار عالم کسی از آن آگاهی ندارد. (1)
کلمات پیشگفتۀ قفاری حاوی شبهات متعددی است که به ترتیب نقل و نقد خواهند شد.
اینکه سایر مسلمین با شیعیان درباره وجود فعلی امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف اختلاف نظر دارند، گرچه اجمالاً سخن حقی است، اما این مطلب به خودی خود چیزی را ثابت نمیکند و پیش از این به تفصیل ثابت کردیم که اساساً این تلقی که عقیدهای حق است که همه مسلمانها بر آن اتفاق نظر داشته باشند، از اساس باطل است. در واقع بنمایۀ این ادعا این است که حق و باطل با آمار و ارقام طرفداران آن ثابت میشود و این مطلب افزون بر در تعارض بودن با آیات قران کریم، از سوی هیچ عقل سلیمی نیز پذیرفته نمیشود.
این استدلال عدول از روشی است که آقای قفاری در ابتدای کتاب خود به التزام به آن متعهد شده است. او در آنجا روش خود را نقد شیعه بر اساس مقبولات شیعه معرفی میکند. با این حال، انکار مسئله وجود و غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف توسط سایر مذاهب اسلامی چیزی را ثابت نمیکند و گویا آقای قفاری توقع دارد که شیعه برای
1) اصول مذهب الشیعة، ص1091.
اثبات معتقدات خود از اهلسنت اجازه بگیرد و به استناد منابع آنها عقاید خویش را ثابت کند. به همین دلیل، او انکار تولد و غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف توسط اهلسنت را نقطهضعفی برای شیعه دانسته است، در حالی که اگر این معیار درست باشد، متقابلاً اهلسنت نیز باید عقاید خود را به استناد مقبولات شیعه به کرسی بنشانند و با این وجود گمان نمیرود چیزی از باورهای آنان اثباتشدنی باشد.
اما اینکه شیعه برهان آشکاری بر اثبات وجود امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ندارد، سخن سستی است که به تفصیل در مباحث گذشته بطلان آن آشکار گردید. همچنین روشن شد که اثبات مسئله تولد و وجود امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بر اساس منابع شیعه بسیار سهل است و هیچیک از اشکالاتی که قفاری براستدلالهای شیعه وارد کرده است اساس استواری ندارد. باز پیش از این به تفصیل ثابت شد که هم خبر تولد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را بسیاری شنیدند و هم بسیاری او را در دوران حیات پدر بزرگوارش و پس از آن مشاهده کردند؛ هم بیشتر شیعیان، مسئله وجود و تولد او را باور کردند و هم پیشوایان معصوم پیش از او در دهها روایت، تولدش را بشارت داده بودند. البته اگر اکنون از او به ظاهر نشانی نیست، به دلیل غیبت اوست و اگر شیعه به ظهور او اعتقاد داشت، سؤالاتی همچون اینکه کو و کجاست و آثارش کدام است، جا داشت، اما این پرسشها بر فرض غیبت او بیمعنا خواهد بود.
اما این جمله ابنتیمیه که «بل حصل باعتقاد وجوده من الشر و الفساد ما لایحصیه الّا رب العباد» آدمی را به یاد سخن مشرکان مکه میاندازد که وجود پیامبر گرامی
اسلام را مایه شر و فساد میدانستند: «وَ إنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ یَقُولُوا هَذِهِ مِنْ عِنْدِکَ» (1)همچنان که نیاکان آنها با حضرت موسی علیه السلام چنین میگفتند: «وَإِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ یَطَّیَّرُوا بِمُوسَی وَمَنْ مَعَهُ» (2)دلیل این مطلب این است که حجتهای الهی تنها برای مؤمنان مایه هدایت و سعادتند، اما آنان که به آنها پشت کنند، سرنوشتی جز خسارت و تباهی نخواهند داشت و از همینروست که قرآن _ با اینکه مایه شفا و رحمت است _ برای آنان که از او رو برمیگردانند، جز خسارت چیزی به ارمغان نمیآورد:
«وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَلَا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَسَاراً». (3)
ای کاش قفاری تاریخ انبیای الهی و بهویژه پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم را مرور میکرد و میدید با آغاز دعوت انبیا، چه ولولههایی که در جوامع ایجاد نشد و چه اختلافاتی که میان قبایل و عشیرهها و خانوادهها به وجود نیامد و آتش چه جنگهایی که افروخته نشد و چه فرزندانی که بر پدرانشان شمشیر نکشیدند و چه زنانی که با شوهرانشان به نزاع برنخاستند. آیا قفاری انبیا را نیز مایه شر وفساد میخواند و انگشت اتهام را به سوی پیامبران خداوند نیز نشانه میگیرد؟ بنابر این اعتقاد به مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز چیزی جز خیر و رحمت نیست و اگر شر و فسادی باشد، علت آن پشت کردن به این حقیقت آسمانی است.
قفاری در ادامه چنین استدلال میکند:
نداشت. (1)
آقای قفاری در آغاز کتاب خود متعهد شده بود که در نقد اعتقادات شیعه تنها از منابع شیعه استفاده کند و البته این مبنای درستی است؛ زیرا اگر شیعیان به کتابهای اهلسنت اعتماد داشتند، از باورهای خود دست میکشیدند و سنیمذهب میشدند؛ همچنان که متقابلاً اهلسنت را نمیتوان به استناد منابع شیعی به چالش کشید. بنابراین اگر مقصود او از نسبشناسان و مورخانی که به فرزند نداشتن امام حسن عسکری علیه السلام معترفند، نسبشناسان و مورخان سنیمذهب است، این اعتراف برای شیعه ارزشی ندارد و آقای قفاری نمیتواند از آن علیه شیعه استفاده کند. اگر هم مقصود او مورخان و نسبشناسان شیعه است، ادعای او باطل و بیاساس خواهد بود؛ زیرا به اجماع همه عالمان شیعه، امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف متولد شدهاند و فرزند امام حسن عسکری علیه السلام هستند.
خوشبختانه بر خلاف نظر آقای قفاری، بسیاری از مورخان و نسبشناسان سنیمذهب نیز به وجود فرزند برای امام حسن عسکری علیه السلام اعتراف کردهاند؛ از جمله:
و فیها توفی الحسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد
بن علی بن الحسین بن علی بن أبی طالب علیه السلام. و هو أبو محمد العلوی العسکری و هو أحد الأئمة الاثنی عشر علی مذهب الامامیة، و هو والد
محمد الذی یعتقدونه المنتظر بسرداب سامراء و کان مولده سنة اثنتین و ثلاثین
1) اصول مذهب الشیعة، ص1091.
و مائتین؛ (1)
و در این سال، حسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب رحلت کرد و او ابومحمد علوی عسکری است و او یکی از امامان دوازدهگانه طبق مذهب امامیه است و او پدر محمد است که معتقدند در سرداب سامرا انتظارش کشیده میشود و تولد او در سال 232بوده است.
نیاز به توضیح نیست که آنچه را ابناثیر به امامیه نسبت میدهد، اعتقاد به منتظر بودن محمد بن حسن عجل الله تعالی فرجه الشریف است، نه والد محمد بودن امام حسن علیه السلام؛ یعنی او تصریح میکند که امام حسن علیه السلام پدر محمد عجل الله تعالی فرجه الشریف است و این قسمت را به شیعه نسبت نمیدهد؛ بلکه نظر خود را بیان میکند. (2)اما آنچه را به شیعه نسبت میدهد و یک باور شیعی میخواند، اعتقاد به منتظر بودن محمد عجل الله تعالی فرجه الشریف است. (3)به تعبیر دیگر، ابناثیر به عنوان یک مورخ اینگونه گزارش میدهد که «فیها توفی الحسن بن علی». او در ادامه برای توضیح بیشتر نوشته است که ایشان بر اساس مذهب امامیه، یکی از امامان دوازدهگانه است (4)سپس باز به عنوان یک گزارش تاریخی ادامه میدهد: «و هو والد محمد» و باز برای توضیح بیشتر اضافه میکند که به باور شیعیان، این محمد، منتظَری است که در سرداب است (5)وی در ادامه گزارش تاریخی خود مینویسد: «و کان مولده سنة اثنتین و ثلاثین و مأتین». بنابر این ابناثیر از جمله مورخانی است که به تولد فرزند امام حسن عسکری علیه السلام تصریح کرده است.
ابو القاسم محمد بن الحسن العسکری بن علی الهادی بن محمد الجواد المذکور قبله ثانی عشر الأئمة الاثنی عشر علی اعتقاد الامامیة ... کانت ولادته یوم الجمعة منتصف شعبان سنة خمس وخمسین ومائتین ولما توفی أبوه وقد سبق ذکره کان عمره خمس سنین؛ (1)
ابوالقاسم محمد بن حسن العسکری بن علی الهادی بن محمد الجواد که پیش از این شرح حالش گذشت. او دوازدهمین نفر از امامان دوازدهگانه به اعتقاد امامیه است. ... ولادت او در روز جمعه نیمه شعبان سال 255 بود و چون پدرش رحلت کرد _ که شرح حالش را پیش از این بیان کردیم _ پنج سال داشت.
و ذکر ابن الأزرق فی تاریخ میافارقین أن الحجة المذکور ولد تاسع شهر ربیع الأول سنة ثمان و خمسین و مائتین و قیل فی ثامن شعبان سنة ست و خمسین و هو الأصح؛ (2)
ابنازرق در تاریخ میافارقین چنین گفته است: حجت یادشده در نهم ماه ربیعالاول سال 258 متولد شد. و برخی گفتهاند: در هشتم شعبان 256، و این صحیحتر است.
المنتظر الشریف، أبو القاسم، محمد بن الحسن العسکری بن علی الهادی ابن محمد الجواد بن علی الرضی بن موسی الکاظم بن جعفر الصادق بن محمد الباقر بن زین العابدین بن علی بن الحسین الشهید بن الإمام علی بن أبی طالب، العلوی الحسینی. خاتمة الاثنی عشر سیداً، الذین تدعی الإمامیة عصمتهم _ ولا
عصمة إلّا لنبی _ و محمد هذا هو الذی یزعمون أنه الخلف الحجة، و أنه صاحب الزمان، و أنه صاحب السرداب بسامراء، و أنه حی لا یموت، حتی یخرج،فیملأ الأرض عدلاً و قسطاً، کما ملئت ظلماً و جوراً؛ (1)
منتظر شریف ابوالقاسم محمد بن حسن العسکری بن علی الهادی بن محمد الجواد بن علی الرضی بن موسی الکاظم بن جعفر الصادق بن محمد الباقر بن علی بن الحسین شهید بن الامام علی بن ابیطالب علوی حسینی خاتم دوازده سرور که امامیه مدعی عصمت آنان هستند _ و کسی جز پیامبر معصوم نیست _ و این محمد همان کسی است که گمان میکنند جانشین و حجت است و صاحب الزمان است و او صاحب سرداب سامراست و او زنده است و نمیمیرد تا اینکه خروج کرده، زمین را _ چنانکه پر از ظلم و ستم شده است _ سرشار از عدل و داد کند.
آنچه در توضیح کلام ابناثیر آمد، اینجا نیز میآید؛ زیرا در اینجا نیز ذهبی
در ابتدا دیدگاه خود را بیان میکند و محمد را فرزند امام حسن علیه السلام معرفی مینماید
و در انتها اعتقاد به غبیت و صاحب الزمان بودن فرزند امام حسن علیه السلام را به شیعه نسبت میدهد.
1) سیر اعلام النبلاء، ج13، ص119.
علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن أبی طالب _ رضی الله عنه _ یکنی أبا الحسن الهادی ولد بالمدینة ونقل إلی سامراء، و ابنه الحسن بن علی ولد بالمدینة أیضاً و نقل إلی سامراء فسمیا بالعسکریین لذلک، فأما علی فمات فی رجب سنة 254 ومقامه بسامراء عشرین سنة، وأما الحسن فمات بسامراء أیضا سنة 260 و دفنا بسامراء وقبورهما مشهورة هناک. ولولدهما المنتظر هناک مشاهد معروفة؛ (1)
علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب کنیهاش ابوالحسن الهادی است که در مدینه به دنیا آمد و فرزندش حسن بن علی نیز در مدینه به دنیا آمد و به سامرا منتقل شد و به این دلیل به عسکریین نامیده شدند؛ اما علی در رجب سال 245 رحلت کرد و بیست سال در سامرا بود. حسن نیز در سال 260 در سامرا رحلت کرد و در همانجا دفن شدند و قبرهایشان در آنجا مشهور است و فرزند منتظَرشان در آنجا بارگاههای معروفی دارد.
محمد بن حسن العسکری (الخالص) بن علی الهادی، أبو القاسم، آخر الأئمة الاثنی عشر عند الإمامیة. وهو المعروف عندهم بالمهدی، و صاحب الزمان، و المنتظر، و الحجة، و صاحب السرداب. ولد فی سامراء. و مات أبوه و له من العمر نحو خمس سنین؛ (2)
محمد بن حسن العسکری الخالص بن علی الهادی ابوالقاسم، آخرین امامان دوازدهگانه در اعتقاد امامیه است و او نزد آنان به مهدی و صاحبالزمان و منتظر و حجت و صاحب سرداب معروف است. او در سامرا متولد شد و حدود پنج سال داشت که پدرش رحلت کرد.
ابومحمد حسن الخالص به سال 232 هجری تولد یافت. ... ایشان بهجز پسرش ابو القاسم محمد الحجة که به هنگام رحلت پدرش تنها پنج سال داشت فرزند دیگری از خود به جای نگذارد. (3)
در ذکر مناقب محمد بن حسن الخالص بن علی الهادی ... مادرش امولد
بود که به او نرجس گفته میشد. (1)
آنچه به عنوان نمونه گذشت، به روشنی بیپایه بودن این ادعا که «به گفته مورخان و نسبشناسان، حسن بن علی فرزندی نداشته» را آشکار کرد.
قفاری در ادامه چنین مینویسد:
_ که به صراحت در قرآن و سنت و اجماع آمده است _ واجب است که نزدیکان این یتیم بر فرض وجودش حضانتش را بر عهده گیرند و کسی مالش را نگهداری کند تا به سن رشد برسد. و چگونه کسی که در مال و بدنش محجور است میتواند امام همه مسلمین و معصوم باشد و مؤمن بودن دیگران در گرو ایمان به او باشد، چه رسد به اینکه چنین کسی با وجود طولانی بودن غیبتش معدوم و مفقود باشد و اگر ولیّ زنی غایب شود، حاکم یا ولیّ حاضر او اقدام به تزویج او میکند تا اینکه به سبب غیبت ولیّ موجودش مصلحت او فوت نشود، با این وجود چگونه میشودمصلحت امت با غیبت این امام (2)در طول این مدت طولانی فوت شود؟ (3)
1) نور الابصار، ص342.
2) ثم إنهم یقولون: إن المهدی دخل السرداب بعد موت أبیه، وعمره سنتان أو ثلاث أو خمس علی اختلاف روایاتهم، وأصبح من ذلک الوقت هو الإمام علی المسلمین رغم طفولته واختفائه، مع أن الواجب فی حکم الله الثابت بنص القرآن والسنة والإجماع أن یکون هذا الیتیم _ علی فرض وجوده _ عند من یستحق حضانته من قرابته، وأن یکون ماله عند من یحفظه حتی یؤنس منه الرشد، فکیف یکون من یستحق الحجر علیه فی بدنه وماله إماماً لجمیع المسلمین معصوماً لا یکون أحد مؤمناً إلا بالإیمان به؟!. «فکیف إذا کان معدوماً أو مفقوداً مع طول هذه الغیبة؟! والمرأة إذا غاب ولیها، زوجها الحاکم أو الولی الحاضر لئلا تضیع مصلحة المرأة بغیبة الولی الموجود، فکیف تضیع مصلحة الأمة مع هذا الإمام المفقود علی طول الدهور».
3) اصول مذهب الشیعة، ص2-1091.
درباره افترای سرداب، پیش از این به تفصیل سخن گفته شد. اما در اینباره که امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف کودکی بود که به مقتضای سنش محجوریت داشت و نیازمند حضانت بود و چنین شخصی چگونه میتواند امام مسلمین باشد، باید گفت حضانت به معنای اینکه کسی متکفل امور شخصی یک نفر شود و به عنوان مثال برای او غذا تهیه کند و به امور بهداشتی او رسیدگی نماید و... هیچ منافاتی با امامت ندارد؛ همچنان که پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم خادم یا خادمانی داشتند که به امور شخصی آن حضرت همچون تهیه غذا، نظافت و... رسیدگی میکردند. بنابراین از اینکه کسی عهدهدار امور شخصی یک کودک پنجساله باشد، نمیتوان امامت او را زیر سؤال برد.
این سؤال قفاری ریشه در تلقی اشتباه او از مقام امامت دارد. او امامت را منصبی زمینی و دنیوی تصور کرده و پنداشته است آنچنان که پادشاهی میمیرد و خودش یا اطرافیان فرزند خردسالش را به جای او مینشانند، امام حسن عسکری علیه السلام نیز رحلت نمودند و فرزندشان توسط آن حضرت یا شیعیان به جای پدر نشانده شدند. اما این تلقی از اساس باطل است و شیعه امامت را منصبی الهی میداند که هیچ کس جز خداوند متعال در انتخاب آن نقشی ندارد و البته روشن است که خداوند، این منصب شامخ را جز به کسی که دارای توانایی کافی برای احراز این مسئولیت بزرگ باشد عطا نمیکند.
بهترین گواه بر مطلب یادشده این است که اندکی پیش از آغاز امامت امام
مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، امام جواد علیه السلام _ امام نهم شیعیان _ در سن هفت یا هشت سالگی به امامت رسید و با اینکه کودکی بیش نبود، تمام وظایف امامت را به شایستگی به انجام رساند. آن حضرت در نگاه شیعیان باید معصوم، اعلم اهل زمان، پرهیزگارترین و بافضیلتترین اهل زمان خود میبود و همین عقیده میتوانست دستآویزی مناسب برای دشمنان شیعه باشد تا با گرفتن کوچکترین خرده از امام جواد علیه السلام، موقعیت والای آن حضرت را نزد شیعیان تضعیف کنند و حتی اصل باور آنان به نظام امامت الهی را به چالش کشند. با این وجود، در حالی که دشمنان اهلبیت _ که از قضا بر اریکه قدرت نیز سوار بودند _ برای پیدا کردن نقطهضعفی از امام جواد علیه السلام انگیزههایی بسیار قوی داشتند، در تمام کتابهای تاریخی _ اعم از شیعه و سنی _ حتی کوچکترین اشارهای نسبت به ناتوانی آن حضرت برای انجام مسئولیتهای امامت وجود ندارد.
دومین گواه بر اینکه در رسیدن به مناصب الهی شرط سنی خاصی وجود ندارد و خداوند متعال میتواند جایگاه نبوت و امامت را حتی به خردسالی بدهد و البته این اعطا بدون تردید همراه با شایستگی است، به نبوت رسیدن حضرت عیسی و حضرت یحیی علیهما السلام است. در قرآن کریم در اینباره چنین آمده است:
«قَالُوا کَیْفَ نُکَلِّمُ مَن کَانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیّاً * قَالَ إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتَانِیَ الْکِتَابَ وَجَعَلَنِی نَبِیّاً» (1)
«یَا یَحْیَی خُذِ الْکِتَابَ بِقُوَّةٍ وَآتَیْنَاهُ الْحُکْمَ صَبِیّاً». (2)
به گواهی آیات یادشده، این دو پیامبر گرامی با اینکه کودکی بیش نبودند، بدون اینکه در مال و بدنشان محجور باشند، به مقام پیامبری رسیدند و حضرت عیسی علیه السلام به عنوان پیامبر اولو العزم، حجت خداوند بر همه انسانها بود و پیوستن به
جرگه مؤمنان جز در سایه ایمان به آنان میسور نبود.
از آیات یادشده به روشنی میتوان دریافت که کمیِ سن نمیتواند مانعی برای رسیدن به مناصب الهی باشد؛ همچنان که نمیتوان به بهانه آن، شایستگی کسی را برای رسیدن به منصبهای الهی انکار کرد. البته آقای قفاری میتواند امامت را منصبی عادی و دنیوی تفسیر کند و به اقتضای آن، هم نصب امام از سوی خداوند را مورد تردید قرار دهد و هم استدلال بر آیات یادشده را نپذیرد؛ اما او باید به این نکته توجه داشته باشد که در آغاز کتاب خود متعهد شده است نقدهایش درونمذهبی باشد و اعتقادات شیعه را بر اساس مقبولات آنان به چالش کشد. بنابراین او در اینجا نخواهد توانست از منظر یک سنی _ که امام را منصوب از سوی غیرخداوند میداند _ اعتقاد به امامت یک کودک را با این پیشفرض که امام منصوب از طرف خداوند متعال است نفی کند. به تعبیر دیگر، اعتقادات شیعه، یک دستگاه فکری منسجم است که اجزای آن با یکدیگر مرتبط و در هم تنیدهاند و همچنان که برای فهم آن باید مجموعه را لحاظ کرد، برای نقد آن نیز توجه به این مطلب ضروری است. بنابر این خاصیت نظامواره بودن نظام فکری شیعه این است که نمیتوان یک جزء از آن را به تنهایی و بریده از سایر اجزا در نظر گرفت و نقد کرد؛ بلکه نقد باید با توجه به نقش و موقعیت آن در کل مجموعه باشد.
با این توضیح روشن شد که اگر قفاری اعتقاد به امامت کودک را نقد کرده است، باید از او پرسید آیا نقد او بر فرض پذیرش الهی بودن منصب امامت است یا بر فرض انکار آن؟ اگر بر فرض انکار باشد، اشتباه او این بوده است که یک جزء از یک نظام فکری را بدون توجه به سایر اجزا مورد انتقاد قرار داده است و این شیوه به لحاظ روشی از اساس باطل است. به تعبیر دیگر، اساساً او اعتقاد شیعیان را نقد نکرده است؛ زیرا اگر شیعیان به امامت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در سن کودکی معتقدند، به این دلیل است که آن حضرت را منصوب از طرف خداوند متعال میدانند و با توجه به
آیات پیشگفته، روشن شد که سپرده شدن مناصب الهی به کودک امکانپذیر است و اگر نقد او بر فرض پذیرش الهی بودن منصب امامت است، اشکال او بیجاست؛ زیرا باز با گواهی آیات یادشده، خداوند میتواند یک کودک را حتی به عنوان پیامبر اولو العزم برگزیند.
اما پاسخ این پرسش که چگونه میشود در طول این مدت طولانی مصلحت امت اسلامی فوت شود را شیخ طوسی نزدیک به هزار سال پیش داده و افزوده است:
فرستادن امامی که مبسوطالید باشد و مردم از فیض وجودش بهرهمند شوند، لطف الهی است و البته ذات خداوند بلندمرتبه از بخل منزه است. بنابر این اگر انسانها از مدیریت ظاهری امام معصوم بهره نمیبرند، علت آن خداوند متعال نیست؛ بلکه علت اساسی این محرومیت خودشان هستند که زمینههای مناسب برای ظهور او را فراهم نکردهاند. (1)
آیتالله محمد حسین غروی اصفهانی _ دیگر فقیه و فیلسوف شیعه _ درباره آن به این صورت پاسخ داده است:
... اگر ما از این مرتبه (نقش امام در عالم تکوین و ضرورت وجود او به جهت انتظام عالم تکوین)، سخن نگفتیم و گفتیم نصب امام تنها برای تبلیغ احکام است، باز هم غیبت امام با وجوب نصب او بر خداوند منافات ندارد؛ با این توضیح که جعل تکالیف و ارسال پیامبران و نصب حجتها برای این است که استعدادهایی که میتوانند به سعادت همیشگی و شقاوت ابدی برسند به مرحله فعلیت برسند و حقیقت سعادت با روی آوردن به سوی خداوند متعال از طریق انجام مسئولیتهای بندگی است و حقیقت شقاوت به روی گرداندن از خداوند از طریق ترک مسئولیتهای بندگی است و قوام این دو به اختیار و نشئت گرفتن فعل و ترک از جایگاه قلب است. پس آنچه در اینجا لازم است، این است که [از سوی خداوند] چیزی
1) الغیبة للحجة، ص11.
قرار داده شود که به امکان ذاتی و وقوعی امکان انگیزهمند کردن و برانگیختن یا منع کردن و نهی نمودن را داشته باشد، اگرچه در عالم خارج به دلیل سوء اختیار برانگیخته شدن و منع شدن رخ ندهد و فرستادن انبیا و نصب امام نیز به همین وزان است؛ زیرا اینها مقدمه مثل همین تکلیفند. بنابر این حکمشان همین گونه است. پس آنچه لازم است این است که کسی که یاد گرفتن تکلیف از او امکان داشته باشد مبعوث شود و همچنین کسی که یاد گرفتن تکلیف از او امکان دارد به عنوان امام نصب شود، در عین حال همچنان که سد کردن باب تعلّم و رسیدن احکام از سر سوءاختیار، اصل تکلیف را باطل نمیکند مشروط به اینکه به گونهای باشد که اگر از آن تفحص کند به آن برسد، نبوت نبی و امامت امام را هم باطل نمیکند و صرف اینکه خداوند علم دارد که مکلف امتثال تکلیف نمیکند یا اینکه از پیامبر یا امام پیروی نمینماید، موجب لغویت جعل تکلیف یا بعثت رسول یا نصب امام نمیشود؛ چرا که آثار سعادت و شقاوت و لوازم آن تابع فعلیت تکلیف و فعلیت بعثت رسول و نصب امامند. پس آگاهی از اینکه ماده قابلیت سعادت یا شقاوت را دارد باعث بینیازی از تکلیفی که او را به سعادت بالفعل یا شقاوت بالفعل برساند نمیشود. آری، گناه بستن راه انتفاع از رسول یا امام تنها برای کسی است که این کار را کرده و برای غیر آن گناهی نیست؛ ولی سخن ما درباره عاصی بودن عموم مردم به دلیل طغیانگری برخی از افراد نیست، بلکه سخن در این است که نصب امام و بعثت رسول لغو نیست، با اینکه قطع [به عدم انتفاع از آنها] وجود دارد و بستن راه انتفاع از او مانند تکلیف یا به بستن راه وصول اوست و یا به عدم امتثال از او. (1)
1) ... ثم انه لو لم نقل لهذه المرتبة وقلنا بأن نصب الإمام لمجرد تبلیغ الاحکام فغیبة الإمام علیه السلام لا تنافی وجوب نصبه علی الله تعالی أیضاً. بیانه: أن جعل التکالیف وإرسال الرسل ونصب الحجج علیهم السلام لإخراج المواد المستعدة للسعادة الدائمیة والشقاوة الأبدیة إلی مرحلة الفعلیة، وحقیقة السعادة بالإقبال علی الله تعالی بالقیام بوظایف العبودیة، وحقیقة الشقاوة بالاعراض عن الله تعالی بعدم القیام بوظایف العبودیة وهما معنیان متقومان بالاختیار وانبعاث الفعل والترک عن مقام القلب، فاللازم فی هذا الباب جعل ما یمکن أن یکون داعیاً وباعثاً أو زاجراً وناهیاً بالإمکان الذاتی والوقوعی وان لم یحصل الانبعاث أو الانزجار فی الخارج بسوء الاختیار، وکذا بعث الرسول ونصب الامام أیضاً، حیث إنه مقدمة لمثل هذا التکلیف فهو أیضا بهذه المثابة، فاللازم بعث من یمکن تعلم التکالیف منه وکذا نصب من یکون کذلک، فسد باب التعلم ووصول الحکم عادة بسوء الاختیار کما لا یبطل حقیقة التکلیف إذا کان بمثابة بحیث لو تفحص عنه لوصل، کذلک لا یبطل نبوة النبی وإمامة الإمام علیه السلام، ومجرد علمه تعالی بعدم امتثال المکلف للتکلیف أو عدم الانقیاد للنبی صلی الله علیه و آله و سلم أو للإمام علیه السلام لا یوجب لغویة الجعل أو البعث أو النصب، وذلک لأن آثار السعادة والشقاوة ولوازمها تابعة لفعلیة السعادة والشقاوة وفعلیتهما تابعة لفعلیة التکلیف وفعلیة بعث الرسول ونصب الإمام علیه السلام، فالعلم بأن المادة قابلة للسعادة أو الشقاوة لا توجب الاستغناء عن التکلیف المبلغ له إلی السعادة الفعلیة أو الشقاوة الفعلیة. نعم سد باب الانتفاع بالنبی صلی الله علیه و آله و سلم أو بالامام علیه السلام لا یوجب الاثم إلا علی من استند إلیه ولا إثم علی من لم یستند إلیه، والکلام لیس فی ترتب الإثم علی العموم بطغیان الخصوص بل فی عدم لغویة نصبه وبعثه مع القطع بحسبه مثلاً، وسد باب الانتفاع به کما فی التکلیف اما بسد باب وصوله أو بعدم امتثاله، وبقیة الکلام فی علم الکلام. (نهایة الدرایة فی شرح الکفایة، ج2، ص384)
نویسنده در ادامه چنین مینویسد:
1) وبغض النظر عن موقف أهل السنة من مهدی الاثنی عشریة وغیبته... فإن المتأمل لنصوص المهدیة والغیبة فی کتب الاثنی عشریة المعتمدة، یلاحظ ملاحظة جدیرة بالاهتمام وهی أن هذه الدعوی لم تلق قبولاً لدی الشیعة أنفسهم إلا فی العصور المتأخرة نسبیاً، وذلک حین جدت الدعایة الشیعیة فی ترویج هذه العقدیة، وألغت فکرة البابیة التی انکشف بواسطتها أمر الغیبة، ولذلک فإن شیخهم النعمانی وهو من معاصری الغیبة الصغری یقرر أن جمیع الشیعة فی شک من أمر الغیبة إلا قلیلاً منهم. ذلک أن أمارات الشک واضحة بیّنة لهم، حیث إن الحسن العسکری _ کما یعترفون _ توفی ولم یر له أثر، ولم یعرف له ولد ظاهر فاقتسم أخوه جعفر وأمه ما ظهر من میراثه.
غیبت به تردید افتادند؛ چرا که عوامل شک به صورت آشکاری وجود داشت؛ زیرا به اعتراف خودشان حسن عسکری در حالی که نشانی از او باقی نماند رحلت کرد و فرزند آشکاری از او شناخته نشد. از همینرو برادرش جعفر و مادرش میراث او را تقسیم کردند.
و در کافی _ صحیحترین کتاب روایی آنها _ و غیر آن از احمد بن عبدالله بن خاقان چنین روایت شده است که: «... چون در سال 260 حسن عسکری رحلت کرد سامرا یکصدا ناله زد: "ابنالرضا رحلت کرد". سلطان مأمورانی را فرستاد تا خانه و اتاقها را تفتیش کنند و همه آنها را مهر و موم کرد. پس از آن در جستوجوی فرزندش برآمدند و زنانی که به امور زنان آشنا بودند را آوردند. آنها کنیزان آن حضرت را وارسی کردند و گفتند: یکی از کنیزان باردار است. آن کنیز در اتاقی قرار داده شد و تعدادی از زنان مأمور مراقبت از او شدند. پس از آن شروع به تجهیز آن حضرت کردند... چون از این کار فراغت یافتند، سلطان، ابوعیسی بن متوکل را برای نماز بر آن حضرت فرستاد. چون ابوعیسی نزدیک آن حضرت رسید، صورت آن حضرت را آشکار کرد و به بنیهاشم از علویان و عباسیان و امیران و کاتبان نشان داد... سپس گفت: این حسن بن علی بن محمد الرضاست که بر بستر به مرگ طبیعی از دنیا رفته است و خادمان و (1)ثقات امیرالمؤمنین نزدش حضور یافتند... سپس بر او نماز خواند...
1) قد ورد فی الکافی _ أصح کتب الحدیث عندهم _ وغیره عن أحمد بن عبدالله بن خاقان قال:... لما مات الحسن العسکری سنة ستین ومائتین ضجت سر من رأی ضجة واحدة مات ابن الرضا، وبعث السلطان إلی داره من یفتشها ویفتش حجرها وختم علی جمیع ما فیها، وطلبوا أثر ولده، وجاءوا بنساء یعرفن الحمل، فدخلن إلی جواریه ینظرن إلیهن فذکر بعضهن أن هناک جاریة بها حمل، فوضعت تلک الجاریة فی حجرة ووکل بها بعض النسوة، ثم أخذوا بعد ذلک فی تهیئته... فلما فرغوا من ذلک بعث السلطان إلی أبی عیسی بن المتوکل للصلاة علیه، فلما دنا أبو عیسی منه کشف عن وجهه فعرضه علی بنی هاشم من العلویة والعباسیة والقواد والکتاب... ثم قال: هذا الحسن بن علی بن محمد الرضا، مات حتف أنفه علی فراشه، حضره من حضره من خدم أمیر المؤمنین وثقاته... ثم صلی علیه... وبعد دفنه أخذ السلطان والناس فی طلب ولده وکثر التفتیش فی المنازل والدور، وتوقفوا عن قسمة میراثه، ولم یزل الذین وکلوا بحفظ الجاریة التی وهم علیها الحمل ملازمین لها حتی تبین بطلان الحمل، فلما بطل الحمل عنهن قسم میراثه بین أمه وأخیه جعفر.
پس از تدفین، سلطان و مردم در جستوجوی فرزندش برآمدند و در خانهها بسیار کنکاش کردند و از تقسیم ارثش دست نگاه داشتند و پیوسته کسانی که از کنیزی که احتمال بارداری او میرفت مراقبت میکردند و ملازم او بودند تا اینکه روشن شد او باردار نیست. به همین دلیل ارثش میان مادر و برادرش جعفر تقسیم شد.»
همچنان که ملاحظه میشود دوازدهامامیها این روایت را برای استدلال بر بطلان دیدگاه شیعیانی که بر حسن عسکری توقف کرده و وفاتش را انکار کرده بودند آوردهاند، ولی از خلال آن بطلان ادعای وجود فرزند هم آشکار میشود؛ زیرا خانواده حسن و نقیب اهلبیت و سلطان به صورت آشکار درباره حقیقت ماجرا تحقیق کردند و این کار به منظور ابطال گمان شیعیان در اینباره بود. به همین دلیل قمی و نوبختی و دیگران تصریح کردهاند که شیعه پس از رحلت حسن عسکری به فرقههای متعددی تقسیم شد و اکثر آنها از اساس منکر وجود فرزند شدند، تا آنجا که برخی از آنها گفتند ما به هر صورت ممکن از فرزند جستوجو کردیم، ولی او را نیافتیم و اگر بتوان ادعا کرد که حسن فرزندی مخفی داشته درباره هر میت بدون فرزندی میتوان چنین ادعا کرد و میتوان ادعا کرد پیامبر نیز فرزندی برجای گذاشته که نبی و رسول بوده است؛ زیرا این خبر که حسن بدون فرزند (1)
بالوقف علی الحسن العسکری فی إنکار وفاته، ولکن تبین من خلالها بطلان دعوی الولد،
لأن أسرة الحسن، ونقابة أهل البیت، والسلطان حققوا علنیاً فی حقیقة الأمر وذلک لإبطال
ما یزعمه الشیعة فی هذا المجال، ولهذا قرر القمی والنوبختی وغیرهما بأن الشیعة افترقوا _ بعد
وفاة الحسن العسکری _ إلی فرق عدیدة أنکر أکثرها وجود الولد أصلاً حتی قال بعضهم: إنا قد
طلبنا الولد بکل وجه فلم نجده، ولو جاز لنا دعوی أن للحسن ولداً خفیاً لجاز مثل هذه الدعوی
فی کل میت من غیر خلف، ولجاز أن یقال فی النبی صلی الله علیه و سلم أنه خلف ابناً نبیاً رسولاً، لأن مجیء الخبر بوفاة الحسن بلا عقب کمجیء الخبر بأن النبی صلی الله علیه و سلم لم یخلف ولداً من صلبه، فالولد قد بطل لا محالة.
رحلت کرد، مثل این خبر است1) أنت تلاحظ أن الاثنی عشریة ساقوا هذه الروایة للدلالة عن بطلان قول من قال من الشیعة
که پیامبر بدون فرزند رحلت کرد. پس بدون تردید وجود داشتن فرزند باطل است.
به اعتقاد من این واقعیت باعث شد شیوخ شیعه روایاتی را با این مضمون جعل کنند که مخفی بودن حمل ولادت و شک در آن و... را از لوازم منتظَرشان قرار میداد تا اینکه از آن مرحلهای که نزدیک بود در آن حقیقت ماجرا فاش شود عبور (1)کنند. (2)
حکایت مورد نظر قفاری از ضعف سند رنج میبرد. (3)
این روایت به دلیل ضعیف بودن احمد بن عبدالله خاقان ضعیف است (مستدرکات علم رجال الحدیث، ج1، ص361).
البته بسیاری از مضامین آن را روایات متعددی ثابت میکند؛ مانند تلاش جعفر برای اثبات بدون فرزند بودن امام حسن علیه السلام و تقسیم ارث آن حضرت و... که پیش از این درباره آن گفتوگو شد.درباره این ادعا که مسئله تولد و غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از سوی اکثر شیعیان معاصر آن حضرت پذیرفته نشد، پیش از این به تفصیل سخن گفته شد و بر آن این نکته افزودنی است که شیخ مفید _ که بیش از هزار سال پیش میزیسته _ پس از اشاره به انشعاباتی که در میان شیعیان پس از شهادت امام حسن عسکری علیه السلام رخ
1) هذا الواقع _ فی نظری _ هو الذی حدا بشیوخ الشیعة إلی وضع روایات تجعل من لوزام منتظرهم اختفاء حمله، وولادته، والشک فیه... کمحاولة من شیوخهم لتجاوز هذه المرحلة التی کاد أن ینکشف فیها أمر التشیع.
2) اصول مذهب الشیعة، ص4- 1092.
3) الحسین بن محمد الأشعری ومحمد بن یحیی وغیرهما عن أحمد بن عبید الله بن خاقان. (الکافی، ج1، ص503)
داد، درباره بافت جمعیتی شیعه چنین میگوید:
در زمان ما _ که سال سیصد و هفتاد و سه است _ از این فرقهها که نام بردیم جز فرقه امامیه اثناعشریه که قائلند به امامت فرزند امام حسن عسکری علیه السلام که همنام رسول صلی الله علیه و آله و سلم است و جزم دارند به حیات آن حضرت و بقای او تا وقتی که قائم شود به سیف، چنانکه شرح کردیم پیش از این از قول این طایفه را موجود نیست.
و این فرقه اکثر فرقههای شیعهاند به حسب عدد و دانشمندان و متکلّمان و صالحان و عباد و فقها و اصحاب حدیث و صاحبان علم ادب و شعرند و ایشان بزرگان طایفه امامیه و رؤسای جماعت خود و در دیانت مورد اعتمادند و بهجز ایشان بقیه منقرض شدهاند، به گونهای که هیچ کس از این چهارده فرقهای که ذکر شد احدی را نمیشناسد که در ظاهر قائل به یکی از این مذاهب باشد و بر وصف دیانت باشد به غیر از فرقه اثنیعشریه و از آنها اثری نیست جز حکایتی از گذشتگان و اراجیفی درباره وجود قومی از ایشان که صحت آن به ثبوت نمیرسد. (1)
بنابراین اندیشه غیبت نه در عصرهای متأخر، که از همان آغاز از سوی اکثریت شیعیان مقبولیت یافت.
و باز توضیح داده شد که آنچه دانشمندان شیعه بدان اعتراف کردهاند، این است که «لم یر له خلف و لم یعرف له ولد ظاهر». این جمله نفی فرزند برای امام حسن علیه السلام نیست، بلکه نفی دیده شدن و آشکار بودن آن حضرت است و به همین دلیل است که همین نویسندگان به فاصله چند سطر به صراحت از تولد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و مسائل مربوط به آن به تفصیل سخن گفتهاند.
اما درباره ماجرایی که از کتاب شریف کافی و کمال الدین نقل کرده بود، باید گفت برخلاف تصور قفاری، این روایت نهتنها کوچکترین تعارضی با مسئله تولد و غیبت
1) الفصول المختارة، ص321.
امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ندارد، بلکه کاملاً با آن هماهنگ است؛ زیرا به باور شیعیان امام مهدی در سال 255 به صورت مخفیانه متولد شدند و آن حضرت از همان آغاز حیات مبارکشان پیوسته از انظار عموم مردم مخفی بودند و جز خواص، توفیق ملاقات با ایشان را نیافتند؛ چرا که حکومت وقت پیوسته مترصد تولد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بود تا بیدرنگ آن حضرت را به قتل رساند. بنابر این طبیعی است که در سال 260 _ که حکومت وقت به انگیزه پیدا کردن ایشان، بیت امام حسن را تفتیش کرد _ از آن حضرت اثری نیابد. همچنین در کنیزان امام حسن علیه السلام نیز اثری از بارداری نباشد؛ زیرا در آن هنگام از عمر شریف امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف پنج سال گذشته بود و روشن است که بطلان بارداری کنیزی که گمان بارداری در او میرفت نیز ضرری به تولد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف _ که در آن زمان پنج ساله بودند _ نمیزند و اساساً روشن نیست که آقای قفاری میان این ماجرا و باور شیعیان به تولد و غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف چه تعارضی دیده است؟! و نیز _ چنانکه پیش از این به تفصیل گذشت _ گویا منشأ اشتباه قفاری غفلت از این نکته بوده است که ماجرای تفتیش بیت امام حسن علیه السلام و ثابت شدن برائت کنیزان آن حضرت از حمل مربوط به سال 260 است، در حالی که تولد امام مهدی در سال 255 رخ داده است.
قفاری در ادامه چنین مینویسد:
1) وعلاوة علی إنکار جل الشیعة لذلک، فإن لأهل البیت موقفاً صریحاً حاسماً فی هذا الأمر. وهو من البراهین الواضحة علی بطلان هذه الدعوی، حیث جاء فی تاریخ الطبری فی حوادث سنة 302ه- أن رجلاً ادعی _ فی زمن الخلیفة المقتدر _ أنه محمد بن الحسن بن علی بن موسی بن جعفر، فأمر الخلیفة بإحضار مشایخ آل أبی طالب وعلی رأسهم نقیب الطالبیین أحمد بن عبد الصمد المعروف بان طومار.
حسن بن علی بن موسی بن جعفر است. خلیفه فرمان داد بزرگان آل ابیطالب و در رأس آنها نقیب طالبیین احمد بن عبدالصمد معروف به ابنطومار را احضار کردند.
ابنطومار گفت: حسن فرزندی نداشته. و فریاد بنیهاشم از ادعای این مرد بلند شده، گفتند: باید این مرد در میان مردم رسوا شود و به اشد مجازات عقوبت گردد. پس او را بر شتری سوار در روز ترویه و عرفه در میان مردم گرداندند و پس از آن در سمت مغرب در زندان مصریها محبوسش کردند. (1)
این گواهی بنیهاشم و در رأس آنها نقیب طالبین مهم است؛ چرا که از سوی کسی انجام گرفته که نقیب علویین است و عنایت ویژهای به ثبت اسامی موالید این خاندان در دفتر ویژهای داشته است، و نیز به دلیل قدمت تاریخ این ماجرا که دوران غیبت صغرا بوده و در آن زمان بسیاری از سران شیعه ادعای بابیت (2)میکردند. (3)
قفاری در این قسمت از اشکال خود به کتاب یک نویسنده سنیمذهب استناد کرده و روشن است که اعترافات اهلسنت نمیتواند دلیلی علیه شیعه باشد و این مطلب اشکال قفاری را از اساس فرو میریزد و ما را از پاسخ به آن مستغنی میکند.
1) قال له ابن طومار: لم یعقب الحسن. وقد ضج بنو هاشم من دعوی هذا المدعی وقالوا: یجب أن یشهر هذا بین الناس، ویعاقب أشد عقوبة. فحمل علی جمل وشهر یوم الترویة ویوم عرفة، ثم حبس فی حبس المصریین بالجانب الغربی.
2) هذه الشهادة من بنی هاشم، وعلی رأسهم نقیب الطالبیین مهمة لأنها من نقیب العلویین الذی کان عظیم العنایة بتسجیل أسماء موالید هذه الأسرة فی سجل رسمی، ولقدم فترتها الزمنیة حیث إنها واقع فی زمن الغیبة الصغری التی کثر فیها ادعاء هذا الولد وادعاء بابیته من العدید من الرموز الشیعیة.
3) اصول مذهب الشیعة، ص1094_ 1095.
به خوانندگان گرامی توصیه میشود آنچه قفاری به نقل از تاریخ طبری آورده است را به دقت و برای چندبار مطالعه کنند تا به میزان امانتداری او پی ببرند. از آنچه قفاری از طبری نقل کرده است، چنین به ذهن متبادر میشود که وقتی ابنطومار به فرزند نداشتن امام حسن علیه السلام گواهی داد، از آنجا که بنیهاشم با او در این مسئله همنوا و همعقیده بودند فریادشان در اعتراض به فرد مدعی بلند شد (1)به همین دلیل قفاری بلافاصله تصریح میکند که گواهی بنیهاشم به فرزند نداشتن امام حسن علیه السلام مهم است (2)حال اصل ماجرا را از منبع اصلی که البته قفاری به اشتباه آن را تاریخ طبری خوانده است میخوانیم:
مردی نیکوجامه و خوشبو به درگاه غریب دایی مقتدر وارد شد، در حالی که زرهی به تن و چکمهای قرمز به پا داشت و شمشیر نوی با کمربندی حمایل خود کرده و سوار بر اسبی بود و همراهش غلامی بود. اذن دخول خواست، اما دربان اجازه نداد و او را راند و بر او سخت گرفت. ولی او پیاده شد و داخل شد و نزد دایی نشست و بدون ذکر لقب امیرالمؤمنین به او سلام کرد. غریب در حالی که از کار او کراهت داشت به او گفت: «خدا تو را عزیز گرداند! سخنت چیست؟» گفت: «من مردی از فرزندان علی بن ابیطالبم و میخواهم خلیفه را نصیحتی کنم و نمیخواهم کس دیگری آن را بشنود و این مطلب آن قدر مهم است که اگر دیر شود، اتفاقی بزرگ رخ خواهد داد.» دایی نزد مقتدر و بانو رفت و ماجرا را برایشان تعریف کرد. او وزیرش علی بن عیسی را فرستاد و دایی مرد را احضار کرد و وزیر و نصر حاجب و دایی هرچه تلاش کردند تا سخن خود را به آنها بگوید، او نپذیرفت تا اینکه بر خلیفه وارد شد و شمشیرش را گرفتند و به او نزدیک شد و غلامان و خدمتگزاران
دور شدند. و او به مقتدر چیزی گفت که کسی متوجه آن نشد. سپس مقتدر دستور داد به منزلی که برایش مهیا شده بود برود؛ آنچه پوشیده بود به او برگرداند و خادمانی را برای خدمتگزاریاش مقرر کرد. مقتدر دستور داد ابنطومار نقیب طالبیین و بزرگان خاندان ابوطالب را احضار کنند و سخن آن مرد را بشنوند و از کارش سر درآورند. آنها بر او وارد شدند، در حالی که او بر جهاز طبری بلندی نشسته بود و در برابر هیچ کدامشان از جای برنخاست. ابنطومار از نسبش پرسید. او مدعی بود محمد بن حسن بن علی بن موسی بن جعفر الرضاست و از بیابان آمده است. ابنطومار گفت: «حسن فرزندی از خود به جای نگذاشت.» و عدهای میگفتند: «به جای گذاشت» و عدهای میگفتند: «به جای نگذاشت» و مردم در امر او متحیر بودند تا اینکه ابنطومار گفت: «این مرد گمان میکند از بیابان آمده، در حالی شمشیرش تازهساز و تازهآراسته شده است؛ شمشیرش را به دارالطاق ببرید و ببینید چه کسی آن و تیغهاش را ساخته است.» شمشیر را به بابالطاق نزد شمشیرسازان بردند. آنها آن را شناختند و مردی را آوردند که آن را از صیقل دهندهای خریده بود به او گفته شد: «آن را به که فروختی؟» گفت: «به مردی معروف به ابنضبعی که پدرش از اصحاب ابن فرات بود و از جانب او در حلب، به شکایات رسیدگی میکرد.» پس ضبعی را احضار کرد و آن مدعی و خاندان ابوطالب را جمع کرد و ضبعی اعتراف کرد که آن مدعی فرزند اوست. پس مدعی مضطرب شد و به لکنت افتاد و پدرش در مقابل وزیر به گریه افتاد تا اینکه وزیر بر او رحم کرد و وعده داد که از عقوبتش چشم بپوشد و او را به زندان افکنَد یا تبعیدش کند. پس بنیهاشم ضجه سر دادند و گفتند: «این مرد باید بین مردم گردانده شود و به شدیدترین وجه مجازات گردد.» سپس مدعی به زندان افتاد و در روز ترویه و عرفه از دو سو در شهر گردانده شد و دوباره به زندان افتاد. (1)
1) جاء رجل حسن البزه طیب الرائحة إلی باب غریب خال المقتدر وعلیه دراعة وخف أحمر وسیف جدید بحمائل وهو راکب فرسا ومعه غلام فاستأذن للدخول فمنعه البواب فانتهره وأغلظ علیه ونزل فدخل ثم قعد إلی جانب الخال وسلم علیه بغیر الامرة فقال له غریب وقد استبشع أمره ما تقول أعزک الله قال أنا رجل من ولد علی بن أبی طالب وعندی نصیحة للخلیفة لا یسعنی أن یسمعها غیره وهی من المهم الذی إن تأخر وصولی إلیه حدث أمر عظیم فدخل الخال إلی المقتدر والی السیدة وأعلمهما بأمره فبعث فی الوزیر علی بن عیسی وأحضر الخال الرجل فأجتهد الوزیر والحاجب نصر والخال أن یعلمهم النصیحة ما هی فأبی حتی أدخل إلی الخلیفة وأخذ سیفه وأدنی منه وتنحی الغلمان والخدم فأخبر المقتدر بشئ لم یقف علیه أحد ثم أمره بالانصراف إلی منزل أقیم له وخلع علیه ما یلبسه ووکل به خدم یخدمونه وأمر المقتدر أن یحضر ابن طومار نقیب الطالبیین ومشایخ آل أبی طالب فیسمعون منه ویفهمون أمره فدخلوا علیه وهو علی برذعة طبریة مرتفعة فما قام إلی واحد منهم فسأله ابن طومار عن نسبته فزعم أنه محمد بن الحسن بن علی بن موسی بن جعفر الرضا وأنه قدم من البادیة فقال له ابن طومار لم یعقب الحسن وکان قوم یقولون إنه أعقب وقوم قالوا لم یعقب فبقی الناس فی حیرة من أمره حتی قال ابن طومار هذا یزعم أنه قدم من البادیة وسیفه جدید الحلیة والصنعة فابعثوا بالسیف إلی دار الطاق وسلوا عن صانعه وعن نصله فبعث به إلی أصحاب السیوف بباب الطاق فعرفوه وأحضروا رجلا ابتاعه من صیقل هناک فقیل له لمن ابتعت هذا السیف فقال لرجل یعرف بابن الضبعی کان أبوه من أصحاب ابن الفرات وتقلد له المظالم بحلب فأحضر الضبعی الشیخ وجمع بینه وبین هذا المدعی إلی بنی أبی طالب فأقر بأنه ابنه فاضطرب الدعی وتلجج فی قوله فبکی الشیخ بین یدی الوزیر حتی رحمه ووعده بأن یستوهب عقوبته ویحبسه أو ینفیه فضج بنو هاشم وقالوا یجب أن یشهر هذا بین الناس ویعاقب أشد عقوبة ثم حبس الدعی وحمل بعد ذلک علی جمل وشهر فی الجانبین یوم الترویة ویوم عرفة ثم حبس. (صلة تاریخ الطبری، ص34)
با مقایسه این عبارت با آنچه قفاری نقل کرده بود، خوانندگان عزیز خواهند توانست به میزان امانتداری او پی ببرند و حسن یا سوء نیت او را دریابند؛ زیرا او:
اولاً با در کنار هم نهادن دو جمله غیر مرتبط _ «لم یعقب الحسن » و «و قد
ضج بنوهاشم من دعوی هذا الرجل» _ از آن مطلبی برداشت کرده است که با
مقصود اصلی نویسنده فرسنگها فاصله دارد. آنچه بنیهاشم را به ضجه واداشت، اعتقاد به فرزند نداشتن امام حسن علیه السلام نبود، بلکه آشکار شدن ادعای دروغین
مدعی بود و اساساً در این نقل سخنی از گواهی دادن بنیهاشم به فرزند نداشتن
امام حسن علیه السلام وجود ندارد و قفاری به دروغ این مطلب را به بنیهاشم نسبت
داده است.
ثانیاً در عبارت پیشگفته به صراحت از اینکه باور به فرزند داشتن امام حسن علیه السلام در میان مردم وجود داشته سخن گفته شده و قفاری از آوردن آن خودداری کرده است؛ به گونهای که مخاطب گمان میکند مسئله فرزند نداشتن امام حسن علیه السلام مسئلهای بوده که همه بر آن اتفاق نظر داشتهاند.
ثالثاً عجیب است که قفاری انتظار دارد در این ماجرا نقیب طالبیین به صراحت در مقابل خلیفه وقت به وجود داشتن امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف تصریح کند؛ خلیفهای که به اعتقاد شیعه، او و امثالش باعث و بانی غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف شدهاند. گویا قفاری فراموش کرده است که این ماجرا بر فرض راست بودنش مربوط به دوران غیبت صغرا _ سال302 _ است؛ یعنی همان زمانی که حکومت به شدت درصدد جستوجوی امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بود و به شیعیان توصیه میشد حتی از به زبان آوردن نام آن حضرت خوداری کنند تا مبادا حکومت حساس شده، برای پیدا کردن امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به فعالیتهای خود شتاب بیشتری دهد. همچنین مقتدر همان کسی است که به مدت پنج سال نایب سوم را به زندان انداخت. با این حال روشن نیست چگونه قفاری توقع دارد نقیب طالبیین در برابر خلیفه عباسی از تولد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف سخن بگوید و اساساً برای اثبات این مطلب که نقیب طالبیین در برابر خلیفه عباسی اعتراف کرده که امام حسن علیه السلام فرزند نداشته، لازم نبود آقای قفاری به خود زحمت بدهد و از لابهلای کتاب صله تاریخ الطبری شاهد آورد؛ زیرا ما خود اعتراف میکنیم نهتنها نقیب طالبیین، بلکه تمام شیعیان آگاه _ از کوچک و بزرگ گرفته تا مرد وزن _ هیچیک در مقابل خلیفه عباسی درباره وجود امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف کلمهای به زبان نمیآوردند. بنابر این نه قفاری در نقل ماجرا امانتداری کرده است و نه بنیهاشم به فرزند نداشتن امام حسن عسکری علیه السلام اعتراف کردند، و نه ماجرا بر فرض صحتش به نفع قفاری چیزی را ثابت میکند.
نویسنده در ادامه مدعی شده است:
و شیعیان به این مسئله اعتراف دارند و نقل میکنند که جعفر کنیزان و همسران برادرش را حبس کرد و برایش ثابت شد که هیچ کدام باردار نیستند و او کسی که چنین ادعایی داشت را تقبیح میکرد و این مسئله را به دولت اسلامی نیز گزارش کرد. با این وجود طوسی میگوید: «انکار جعفر شبههای نیست که برای دانشپژوهی قابل اعتنا باشد؛ چرا که همگان بر این باورند که جعفر همچون انبیا معصوم نبود تا به دلیل عصمتش انکار حق و ادعای باطل از او ممتنع باشد. پس انجام کار ناروا از او ممتنع نیست.» (2)
پس طوسی انکار جعفر را به دلیل معصوم نبودنش نمیپذیرد، ولی طوسی و دیگر دوازدهامامیها ادعای عثمان بن سعید درباره وجود فرزند و ادعای بابیت او را میپذیرند، با اینکه عثمان نیز معصوم نیست؛ آیا این تناقض به شمار نمیآید؟ (3)
چگونه جعفر با اینکه برادر حسن عسکری و از سلاله اهلبیت و بزرگ خاندان پس
1) وعلاوة علی شهادة نقیب الطالبیین وبنی هاشم، فإن أقرب الناس إلی الحسن العسکری وهو أخوه جعفر یؤکد أن أخاه مات ولا نسل له ولا عقب.
2) والشیعة یعترفون بذلک، بل ینقلون أنه حبس جواری أخیه وحلائله حتی ثبت له براءتهن من الحمل، وأنه شنع علی من ادعی ذلک وأبلغ دولة الخلافة الإسلامیة بتآمره، ولکن الطوسی یقول: إن هذا الإنکار من جعفر «لیس بشبهة یعتمد علی مثلها أحد من المحصلین لاتفاق الکل علی أن جعفراً لم یکن له عصمة کعصمة الأنبیاء فیمتنع علیه لذلک إنکار حق ودعوی باطل، والغلط غیر ممتنع منه».
3) الطوسی لا یقبل الإنکار من جعفر، لأنه غیر معصوم، ولکن الطوسی ومعه طائفة الاثنی عشریة یقبلون دعوی عثمان بن سعید فی إثبات الولد ودعوی بابیته وهو غیر معصوم، ألیس هذا تناقضاً؟!
از وفات حسن است تکذیب میشود، و مردی بیگانه از اهلبیت که در ادعایش مورد اتهام است و به نام بابیت میخواهد به مال و مقام برسد تصدیق میگردد؟ آیا در سخن کسی که اینچنین است تردید وجود ندارد و گواهیاش رد نمیشود؟ (1)
و به دلیل موضعی که جعفر در برابر ادعای وجود فرزند از سوی محافل شیعی گرفت، در تنگنا قرار گرفت و تا جایی که او را جعفر کذاب نامیدند و و روایاتی جعل کردند و به اهلبیت نسبت دادند که طبق آنها اهلبیت از غیب خبر داده و رفتار جعفر را پیشگویی کرده بودند. پس به سجاد چنین نسبت دادند که او گفته است: «گویا جعفر کذاب را میبینم که ستمگر زمان خود را برای تفتیش از ولیّ خدا که در پناه خداوند غایب شده وادار کرده است؛ زیرا او از ولادتش آگاهی ندارد و اگر به او دست یابد بر کشتنش حریص است و در ارث برادرش چشم طمع دوخته تا آن را بدون استحقاق به چنگ آورد.» (2)
چنانکه ملاحظه میشود در این روایت جعفر را متهم میکنند که به طمع میراث، ولادت را انکار کرد و این یادآور همان مثل معروف است که مرض خودش را به من انداخت و رفت ؛ زیرا _ همچنان که گذشت _ سازندگان این روایات خودشان کسانی هستند که به طمع اموال ادعای وجود فرزند و بابیت او را کردند. (3)همچنین صدر و
1) یف یکذب جعفر وهو أخو الحسن العسکری ومن سلالة أهل البیت، وعمید الأسرة بعد وفاة الحسن، ویصدق رجل أجنبی عن أهل البیت، وهو متهم فی دعواه، لأنه یجر المصلحة لنفسه من المال والجاه باسم البابیة، ومن هذا شأنه ألا یشک فی قوله وترد شهادته؟!
2) لموقف جعفر المتمیز ضد محاولات الرموز الشیعیة اختراع ولد لأخیه، ضاق الشیعة ذرعاً بأمره، حتی لقبوه «بجعفر الکذاب» ووضعوا روایات نسبوها لأوائل أهل البیت تتنبأ بالغیب فتتحدث بما سیقع من جعفر، وتندد به. فنسبوا للسجاد أنه قال: «کأنی بجعفر الکذاب قد حمل طاغیة زمانه، علی تفتیش أمر ولی الله المغیب فی حفظ الله جهلاً منه بولادته، وحرصاً علی قتله إن ظفر به طمعاً فی میراث أبیه حتی یأخذه بغیر حقه».
3) لاحظ فی هذه الروایة أنهم اتهموا جعفراً بأنه أنکر ولادته طمعاً فی المیراث، علی حد المثل القائل: رمتنی بدائها وانسلت، ذلک أن صانعی هذه الروایات هم الذین ادعوا الولد وقالوا ببابیته حرصاً علی الأموال _ کما سلف _ کذلک فإن الروایة تتناقض حینما تقول بأن جعفراً یجهل ولادته، ثم تقول بأنه یحرص علی قتله، فإذا کان یجهل أنه ولد له ولد فکیف یحرص علی قتل مجهول وجوده؟! ثم انظر کیف یدافعون عن عثمان بن سعید، ویتهمون جعفراً وهم یدعون التشیع للآل.
ذیل این روایت با هم تناقض دارد؛ زیرا در عین حال که میگوید: جعفر از فرزند آگاهی نداشت، در ادامه میافزاید: او بر کشتن فرزند حریص بود. پس اگر از وجود فرزند اطلاع نداشت، چگونه بر کشتن او حریص بود؟ پس ببین که آنها چگونه از عثمان بن سعید دفاع میکنند و به جعفر تهمت میزنند و با این وجود مدعیاند که شیعه آل البیت هستند!
و جعفر تنها کسی از خاندان رضا نیست که این ادعا را انکار میکند؛ بلکه
از روایات شیعه روشن میشود که این انکار از ناحیه بیت آن فرزندِ پنداری
و عموزادگانش هم بوده است. بر این نکته، این جریان که در کتابهای شیعه
آمده دلالت دارد که از اسحاق بن یعقوب روایت شده است که: «از محمد
بن عثمان عمری خواستم کتابی را که در آن برخی از سؤالهای مشکلم را نوشته
بودم به دست حضرت برساند. پس توقیعی از سوی سرورمان صاحب الزمان
به این مضمون صادر شد که: اما آنچه تو _ که خداوند راهنماییات کند _
درباره انکار ما توسط اهلبیتمان و عموزادگانمان پرسیده بودی، پس بدان که بین خداوند بلندمرتبه و هیچ کس خویشاوندی نیست و هر کس مرا انکار کند از من نیست و راهش راه فرزند نوح است؛ اما جریان عمویم جعفر و فرزندانش جریان برادران یوسف است... .» (1)
1) لیس جعفر هو وحده من أسرة الرضا الذی ینکر هذه الدعوی. بل یظهر من روایات الشیعة أن الإنکار کان من بیت الولد المزعوم ومن بنی عمه، یدل علی ذلک ما جاء فی کتب الشیعة «عن إسحاق بن یعقوب قال: سألت محمد بن عثمان العمری أن یوصل لی کتاباً قد سألت فیه مسائل أشکلت علی، فورد التوقیع بخط مولانا صاحب الزمان صلی الله علیه: أما ما سألت عنه أرشدک الله من أمر المنکرین لی من أهل بیتنا وبنی عمنا. فاعلم أنه لیس بین الله عز وجل وبین أحد قرابة، ومن أنکرنی فلیس منی وسبیله سبیل ابن نوح، وأما سبیل عمی جعفر وولده فسبیل أخوة یوسف...».
این روایت بر این نکته دلالت دارد که انکار وجود فرزند از جانب اهلبیت و عموزادهها بوده و ادعای وجود فرزند از خارج بوده... با این وجود کدام سزاوار تصدیقند؟ آیا شریفترین اهلبیت تکذیب میشود و روغنفروشی که شأنی در دین و دانش و نسب و مقام و ریشه ندارد تصدیق میگردد؟ (1)
گاهی گفته میشود خاندان و عموهای او درصدد مستور کردنش بودهاند تا جانش محفوظ بماند، ولی توقیعی که از منتظَرِ پنداری صادر شده، بر این مطلب دلالت دارد که انکار آنها واقعی بوده است؛ چرا که آنها را همچون پسر نوح کافر خوانده است؛ زیرا میان خداوند و هیچ کس قرابتی نیست. افزون بر اینکه مذهب آنها بر این استوار است که قرابت امامانشان با پیامبر به آنان این منزلت را داده است. (2)
همچنین حمله آنها به جعفر و دادن لقب کذّاب به او و متهم کردن او به هر عیب و منقصتی بر این دلالت دارد که انکار جعفر واقعی بوده است. به همین دلیل مدعیان وجود فرزند، روایاتی که به جعفر و اهلبیت منتظَر و عموزادگانش میتازد را جعل کردند و از انکار آنها نفرت دارند و کینههایشان را بر آنها فرو میریزند. این موضع آنها در آن زمان تأثیر خود را گذاشت؛ زیرا همچنان که بزرگشان _ نعمانی و دیگران _ گواهی دادهاند، همه شیعیان بهجز اندکی در این ادعا تردید (3)کردند. (4)
1) یدل هذا علی أن إنکار وجود الولد صدر من أهل بیته وعمومته، والدعوی جاءت من الخارج... فأیهما أقرب للتصدیق؛ أیکذب أشراف أهل البیت، ویصدق سمان لا یعرف له شأن فی دین ولا علم ولا نسب ولا مقام ولا أصل؟!
2) قد یقال بأن أهل بیته وعمومته یتسترون علیه صیانة له، لکن التوقیع الصادر عن المنتظر المزعوم یدل علی أن الإنکار حقیقی لأنه یحکم علیهم بأنهم کابن نوح فی الکفر، إذ لیس بین الله وبین أحد قرابة، مع أن مذهبهم قائم علی أن قرابة أئمتهم من الرسول صلی الله علیه و آله و سلم هی التی خولتهم تلک المکانة...
3) ذلک حملتهم علی جعفر ووصفه «بالکذاب» ورمیه بکل عیب ونقیصة یدل علی أن الإنکار من أسرة الحسن حقیقی، ولذلک صنع أصحاب هذه الدعوة تلک الروایات التی تهاجم جعفراً، وأهل بیت المنتظر وبنی عمه وتندد بإنکارهم وتفیض بالحقد علیهم. وقد کان لموقفهم أثره فی ذلک الوقت، حیث شک جمیع الشیعة فی هذه الدعوی إلا القلیل، کما شهد بذلک شیخهم النعمانی وغیره.
4) اصول مذهب الشیعة، ص1095.
روایات متعددی بر تکذیب وجود امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از سوی جعفر دلالت دارند که پیش از این درباره آن گفتوگو شد.
سخنان قفاری را در چند محور میتوان خلاصه کرد:
اینکه چرا سخن عثمان بن سعید بر جعفر ترجیح داده شد؛
روایاتی که جعفر را مذمت کردهاند جعلی هستند؛
شیعه حرمت اهلبیت را شکسته است.
پاسخ این پرسش که چگونه میتوان سخن جعفر را به دلیل غیرمعصوم بودنش نپذیرفت، اما سخن عثمان بن سعید را با اینکه او نیز معصوم نبود را میتوان قبول کرد در بخشهای گذشته بیان شد و توضیح داده شد که اساساً جریان غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از جمله آموزههایی بود که دهها سال پیش از تولد آن حضرت صدها روایت دربارهاش وجود داشت و دهها کتاب با عنوان «الغیبة» درباره آن نگاشته شده بود. اصحاب امام حسن عسکری علیه السلام نیز تا پیش از شهادت آن حضرت، بر تولد و غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف اتفاق نظر داشتند و عثمان نیز شخصیت ناشناختهای نبود که به یکباره ادعای نیابت کند؛ بلکه او سالهای متمادی توفیق خدمتگزاری به آستان مقدس امام هادی و امام عسکری علیهما السلام را داشت و در میان شیعه به عظمت شناخته میشد و در راستگویی و امانتداریاش تردیدی وجود نداشت. به همین دلیل در زمانی که عهدهدار مقام نیابت بود، هیچ کس با او به مخاصمه برنخاست. بنابر این روشن است که با این اوصاف، مقبولیت اندیشه غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از
سنخ ترجیح سخن یک نفر بر سخن شخص دیگر نیست، بلکه در یک سو مجموعهای از روایات و گزارشها و شواهد و قراین وجود دارد و در طرف مقابل، ادعای یک نفر که عالیترین دفاعی که از او میتوان کرد _ همچنان که قفاری چنین کرده _ انتساب او به خاندان اهلبیت است و اهل نظر نیک میدانند که بر اساس ضوابط اسلامی، صرف انتساب فامیلی به خاندان وحی چیزی را ثابت نمیکند؛ بهویژه اینکه سخن او مخالف صدها روایت و گزارش و شواهد و قراین باشد و آنچه در بخشهای پیشین گذشت، برای خوانندۀ بصیر کافی است.
قفاری روایاتی که در نکوهش جعفر وارد شده است را ساخته و پرداخته عالمان شیعه دانسته و البته بر این ادعای بزرگ خود حتی کوچکترین دلیلی اقامه نکرده است. خوانندگان بصیر میدانند که اتهام جعل و تزویر، معونه چندانی نمیبرد و راحتترین ابزاری است که برای خراب کردن طرف مقابل میتوان به کار گرفت؛ اما مشکل به کارگیری این ابزار، این است که همچون شمشیری دو لبه، گاه دست خود انسان را نیز میبرد؛ چرا که اگر بتوان به همین راحتی و بدون کوچکترین دلیلی این همه روایت را ساختگی خواند و عالمان شیعه را جعّالان حدیث معرفی کرد و از توطئه و تبانی پشت پرده آنها داستانسرایی نمود، همه این اتهامات را به عالمان اهلسنت نیز میتوان نسبت داد و آقای قفاری نیک میداند که بیرون آمدن از این چاه ویلی که خود کنده است، داستان همان سنگی خواهد شد که یک دیوانه در چاهی میاندازد و صد عاقل از بیرون آوردنش ناتوانند. بنابر این اولین مشکل این بخش از سخنان قفاری این است که بر مدعای بزرگ خود کوچکترین دلیلی اقامه نکرده است.
پاسخ دوم ادعای قفاری این است که اساساً این ادعای او ریشه در ادعاهای پیشینش _ یعنی مجعول بودن نهاد وکالت _ دارد؛ بدین معنا که وقتی او مدعی است
عدهای شیاد به طمع ثروت مدعی وجود فرزند شدند و ادعای نیابت کردند، طبیعی است که روایات مربوط به جعفر را دروغ و جعلی بخواند. البته پیش از این، قراین و شواهدی که اثبات کننده صحت ادعای نواب بود به تفصیل بیان شد و با این وجود، راهی جز پذیرش روایات نکوهش جعفر وجود نخواهد داشت. به تعبیر دیگر، اگر قفاری بخواهد اثبات کند که روایات نکوهش جعفر جعلی هستند، باید تمام دلایل و قراینی که بر تولد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف دلالت داشتند و نیز تمامی قراینی که بر صحت ادعای نواب دلالت میکردند را یک به یک نقد و رد کند و تنها در این صورت خواهد توانست ادعای مجعول بودن روایات نکوهش جعفر را اثبات نماید. البته این مطلبی است که قفاری نه آن را اثبات کرده و نه میتواند اثبات کند.
سومین مطلبی که در سخنان او به شکلی برجسته مطرح شده است، تأکید و اصرار بیش از اندازهاش بر مسئله پیوندهای خانوادگی و فامیلی است؛ اینکه جعفر از اهلبیت است و شیعیان با کذاب خواندن او حرمت اهلبیت را شکستهاند و... . افزون بر اینکه این طرز تفکر قفاری ریشه در عقاید جاهلی او دارد که قرآن بیش از
1400 سال پیش بر آن خط بطلان کشید و با لعن ابولهب _ عموی پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم _ (1)نشان داد که گاه نزدیکترین افراد به مردان الهی، دورترین افراد از آنها هستند و گاه ندای حجتهای خداوند از هزاران فرسنگ دورتر در گوشهای انسانهای پاک سیرت مینشیند؛ اما همین ندا کمترین موجی در سامعه نزدیکترین نزدیکان ایجاد نمیکند. (2)بنابر این برای تشخیص حق و باطل نمیتوان به پیوندهای
1) (تَبَّتْ یَدَا أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَّ(. (سوره مسد، آیۀ 1)
2) برداران یوسف علیه السلام از دیگر نمونههای قرآنی مطلب پیشگفتهاند که با وجود پیوند نزدیکی که با برادرشان _ یوسف پیامبر علیه السلام _ داشتند، با او به صورتی ناشایست رفتار کردند و با این وجود که خود میدانستند یوسف علیه السلام زنده است پدر را _ که پیوسته چشمانتظار آمدن یوسف بود _ ملامت میکردند.
قومی و قبیلهای اعتماد کرد و اساساً حق و باطل را نمیتوان با افراد شناخت؛ بلکه این افرادند که میزان راستی و درستیشان با نسبتی که با حق دارند روشن میشود. افزون بر آنچه گفته شد، باید گفت قفاری که اینچنین سینهچاک اهلبیت شده و از مخالفت شیعه با جعفر برآشفته گردیده، گویا فراموش کرده است امام حسن عسکری علیه السلام که به صورت مکرر از تولد و غیبت فرزندشان سخن گفته بودند و حضرت حکیمه که شاهد تولد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بودند، نیز از اهلبیت پیامبر گرامی اسلام هستند و اگر سخن اهلبیت بر دیگران ترجیح داشته باشد، سخن پدر و نیز عمه_ که به لحاظ زن بودنش از مسئله بارداری و تولد آگاهتر است _ بر سخن دیگران ترجیح دارد. بنابر این حتی طبق معیاری که قفاری ارائه کرده است، ادعای تولد فرزند دلایل استوارتری دارد.
بر آنچه گفته شد باید این نکته را افزود که اساساً قفاری و همفکرانش که اینچنین از بیاحترامی شیعه به جعفر به فریاد آمدهاند و خود را سینهچاک و دلدادۀ اهلبیت علیهم السلام نشان میدهند، ذرهای به خاندان پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم ارادت ندارند و تظاهر آنها به این مطلب دلیلی جز این ندارد که جعفر در برابر شیعیان موضع گرفت و نغمه مخالفت سر داد.
آنچه مطلب پیشگفته را تأیید میکند، این است که بخاری و مسلم
_ نویسندگان صحیحترین کتابهای روایی اهلسنت _ از امام حسن مجتبی علیه السلام
_ سبط پیامبر گرامی اسلام و ریحانه آن حضرت _ و امام موسی کاظم و امام علی بن موسی الرضا و امام جواد و امام هادی و امام حسن عسکری علیهم السلام _ که به اعتراف شیعه و اهلسنت از عالمان و فرهیختگان خاندان پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بودند _ حتی یک روایت نقل نکردهاند. همچنین بخاری از نقل حتی یک حدیث از صادق آل محمد_ که صیت علمش جهان را فرا گرفته بود _ خودداری کرده است؛ با این وجود آیا میتوان از ارادت به خاندان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم دم زد و بر مخالفت شیعه با جعفر
اشک ماتم ریخت؟!
نکته دیگری که قفاری از آن غفلت کرده، این است که او گمان کرده
دلیل مخالفت شیعه با جعفر، اتهام او به داشتن انگیزههای مادی است؛ در حالی که اگر شیعیان به ادعای جعفر وقعی ننهادند، اتهام فساد مالی او نبود، بلکه به این
دلیل بود که شیعیان دهها دلیل بر تولد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف داشتند و پیشوایان معصوم علیهم السلام در صدها روایت از تولد و پنهانزیستی آن حضرت سخن گفته بودند
و امام حسن علیه السلام مکرر در اینباره سخن گفته بودند و به بسیاری از اصحاب
مورد اطمینانشان فرزند دلبند خود را نشان داده یا آنان را مطلع کرده بودند و ادعای جعفر با همه این قراین و شواهد در تعارض بود. بنابر این نمیتوان گفت اگر سخن جعفر به دلیل اتهام به طمع در اموال باطل باشد، ادعای نواب نیز به همین دلیل باطل است.
اشکالی که قفاری به روایت امام سجاد علیه السلام گرفته از یک عربزبان بسیار عجیب و مایه تأسف است که قفاری حتی از قواعد زبان مادریاش نیز آگاهی ندارد؛ زیرا در این روایت آمده است: «جهلاً منه بولادته و حرصاً علی قتله ان ظفر به». در این روایت «حرصاً علی قتله» به صورت مشروط آمده و مقید به «ان ظفر به» شده است و قتل در صورت دست پیدا کردن با جهل به وجود سازگار است، همچنان که میتوان گفت «من از اینکه کسی در این خانه باشد اطلاعی ندارم، اما اگر کسی را در آنجا یافتم او را اکرام میکنم.» به تعبیر دیگر، آنچه با حرص بر قتل تعارض دارد، یقین به عدم ولادت است، در حالی که طبق این روایت، جعفر از ولادت آگاهی نداشت، نه اینکه نسبت به آن یقین داشته باشد.
قفاری درپایان این قسمت، از جعفر و فرزندانش با عنوان اشراف اهلالبیت یاد کرده و از عثمان بن سعید با عنوان روغنفروشی که جایگاه و اصل و نسبی ندارد! او سؤال کرده است چگونه میتوان سخن اشراف اهلبیت را بر یک روغنفروش بیاصل و نسب ترجیح داد؟
این سخنان صرفنظر از دروغ بودنش (1)از این نظر مایه تأسف عمیق آدمی میشود که چگونه یک دانشمند مسلمان هنوز از الفبای آیین مقدس اسلام بیاطلاع است؟! این مطلب که در اسلام، شرافت به اصل و نسب آدمی نیست و تنها تقوای الهی است که انسان را در جایگاهی برتر از دیگران مینشاند، از ابتداییترین آموزههای دین اسلام است و به همین دلیل بلال _ برده سیاه حبشی _ به وسیله اسلام به چنان عزت و عظمتی نایل میشود که ابوسفیانها و و ابولهبها و دیگر اشرافزادگان عرب اصیل قریشی به گرد پایش هم نمیرسند و معلوم نیست قفاری در چه فضایی رشد کرده و چگونه تربیت شده و چه تفکرات و اعتقاداتی بر وجود او حکم میراند که هنوز نتوانسته است به این آموزههای زیبا و دلنشین ایمان واقعی بیاورد!
قفاری در ادامه از ترجیح سخن صحابی خاص امام هادی و امام حسن عسکری علیهما السلام بر ادعای جعفر برآشفته است. او باید پاسخ دهد چرا اسلاف او از ترجیح سخن خلیفه اول بر سخن اشرف اهلبیت، پاره تن پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و تنها یادگار آن حضرت، حضرت زهرا علیها السلام برنیاشفتند؟ طبق آنچه در منابع اهلسنت
1) چرا که در هیچیک از کتابهای شیعه و اهلسنت حتی کوچکترین کلمهای در مدح و بزرگداشت جعفر وجود ندارد و از سوی دیگر، در منابع شیعه روایات متعددی در وصف عثمان بن سعید و عظمت مقام او وارد شده است. بنابر این نه جعفر اشرف اهلبیت است و نه عثمان بن سعید مردی است که شأنی در علم و دین ندارد.
آمده است، هنگامی که پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم رحلت فرمودند، حضرت فاطمه علیها السلام به عنوان تنها یادگار آن حضرت از ابوبکر تقاضا کرد فدک را _ که میراث به جای مانده از پدر بزرگوارشان بود _ به ایشان برگرداند؛ اما خلیفه با این استدلال که از پیامبر اسلام شنیدم: «لا نورث ما ترکنا صدقة»، از دادن فدک امتناع ورزید و آن حضرت به همین دلیل تا آخر عمر با ابوبکر سخن نگفت. (1)نویسندگان سنیمذهب نیز تقاضای حضرت فاطمه علیها السلام برای بازپسگیری فدک را این گونه توجیه کردهاند که ایشان از روایت مورد نظر ابوبکر آگاهی نداشته است. (2)
حال با مقایسه این ماجرا با ماجرای جعفر به نکات جالبی میتوان دست یافت. در این ماجرا دختر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و اشرف اهلبیت علیهم السلام ادعای ارث دارد و در مقابل، یکی از صحابی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این ادعا را بیمورد میداند و استدلال او این است که من از پدرت چیزی شنیدهام که تو نشنیدهای (انا لا نورث ما ترکنا صدقة)! و هیچ کس زبان به اعتراض نمیگشاید که این کار، تکذیب اشرف اهلبیت و تنها یادگار پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم است. در ماجرای نزاع جعفر با عثمان بن سعید نیز جعفر _ یکی از اهلبیت _ مدعی میشود امام حسن عسکری علیه السلام فرزندی نداشته و عثمان بن سعید _ یکی از صحابهویژه آن حضرت _ این ادعا را بیمورد دانسته و میگوید: «من از برادرت امام حسن علیه السلام شنیدم که فرزندی دارد، حتی او را دیدم.» صدها روایت و قرینه نیز وجود فرزند را تأیید میکنند. حال چرا ترجیح سخن عثمان بن سعید بر سخن جعفر تکذیب اشراف اهلبیت علیهم السلام و بیحرمتی به خاندان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم قلمداد میشود، اما ترجیح ادعای ابوبکر بر سخن حضرت فاطمه علیها السلام که با غضبناک شدن بر خلیفه اول و خودداری از سخن گفتن با او ادعایش را بیاساس و روایتش را جعلی خواندند، بیحرمتی به اهلبیت علیهم السلام و تکذیب اشراف خاندان پیامبر گرامی
اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نیست؟منصفان در اینباره خود قضاوت خواهند کرد!
ادعای مضحک دیگری که قفاری از سر ناچاری آن را در پاورقی آورده است، وجود اسماء یهودی در روایات مربوط به امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است. گویا قفاری میخواهد آن را دلیلی بر پیوند شیعه و یهود به شمار آورد. البته اگر قفاری به لوازم سخن خود ملتزم باشد، اسلاف او بیش از شیعیان در معرض این اتهام قرار خواهند داشت؛ زیرا در منابع دست اول اهلسنت از این دست از اسامی فراوان وجود دارد؛ شخصیتهایی با نامهایی چون سلیمان بن داود، موسی بن عمران، یوسف بن یعقوب و... (1)که از محدثان اهلسنت بودهاند و بسیاری از روایات اهلسنت از زبان آنان نقل شده است.
قفاری این بخش از کتاب خود را اینگونه پایان میدهد:
وصدقاته وأشهد علی ذلک وجوه الدولة وشهود القضاء، کما یروی ذلک الکلینی فی الکافی،
وابن بابویه فی إکمال الدین وغیرهما، ولو کان له ولد هو إمام المسلمین، یحمل تلک الأوصاف الکاملة والخارقة لما وسعه إلا توکیله، فمن هو وکیل ورئیس علی الأمة، ومن هو أمان للکون والناس لا یعجزه مع غیبته أن یقوم بأعباء النظر علی أوقاف أبیه وصدقاته... فلمّا لم یفعل دل علی أنه لا ولد له أصلاً.
امام مسلمین و دارای چنینوأنکره حیث أسند وصیته فی مرضه الذی توفی فیه إلی والدته، وأوکل لها النظر فی أوقافه
اوصاف کامل و خارقالعادهای بود، نمیتوانست جز او را وکیل خود نماید. پس کسی که خود وکیل و رئیس امت و مایه امنیت هستی و مردم است، با وجود غیبتش از تصدی امور اوقاف و صدقات پدرش ناتوان نیست؛ و چون چنین نکرد، معلوم میشود که اصلاً فرزندی نداشته است.
و با وجود این گواهی عملی، جایی برای این سخن طوسی: «حسن این کار را به هدف پنهان نگاه داشتن تولد فرزندش و مخفی کردن او از سلطان وقت انجام داد» باقی نمیماند؛ چرا که این سخنی بدون دلیل است. بنابر این بطلان وجود داشتن او و آثاری که بر آن مترتب است آشکار میشود. (1)
این گواهی اهلسنت و بیشتر فرقههای شیعه و نقیب خاندان ابوطالب و خانواده آل بوطالب و برادرش جعفر و حسن عسکری است و تمام این گواهیها و شواهد، ادعای وجود فرزند را نفی میکند و ادعای بابیت و ملاقات اجانبی که دورند را رد مینماید، چه رسد به اینکه چنین شخصیتی بر فرض اینکه وجود داشته باشد زنده ماندنش در طول صدها سال بعید است و اگر خداوندبه سبب نیاز مردم، عمر کسی را طولانی میکرد، عمر پیامبرش را طولانی مینمود، همچنان که ابوالحسن رضا گفته است. و در طول این مدت، کسی از مکان و محل اقامتش اطلاعی ندارد (2)و هیچ
1) لیس ینال من هذه الشهادة العملیة للحسن العسکری قول الطوسی: إن الحسن فعل ذلک قصدًا إلی إخفاء ولادة ابنه وسترًا له عن سلطان الوقت، لأن هذا القول دعوی بلا برهان. وبهذا یثبت بطلان وجوده، وبطلان ما ترتب علی ذلک.
2) هذه شهادة أهل السنة، وأکثر فرق الشیعة، ونقابة آل أبی طالب، وأسرة آل أبی طالب وأخیه جعفر، والحسن العسکری، وکل هذه الشهادات والبینات تنفی دعوی الولد، وهی ترد دعوی الأجانب البعداء فی نوایاهم ممن ادعی البابیة والمشاهدة. فکیف إذا أضیف إلی ذلک استبعاد بقائه _ علی فرض وجوده _ مئات السنین ولو مدّ الله فی عمر أحد من خلقه لحاجة الناس إلیه لمد فی عمر رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم کما قال أبو الحسن الرضا، وهو مع طول هذه المدة لا یعرف أحد مکانه، ولا یعلم مستقره ومقامه، ولا یأتی بخبره من یوثق بقوله. وکل من اتفق له الاستتار عن ظالم لخوف منه علی نفسه أو لغیر ذلک من الأغراض یکون مدة استتاره قریبة، ولا یخفی علی الکل.
شخص قابل اطمینانی خبری از او نیاورده است و هرکس که به دلیل ترس بر خود یا دیگر اغراض از ستمگری پنهان شده باشد، مدت پنهان شدنش اندک است و از همگان نیز مخفی نمیشود.
و چگونه کسی که اولین مسئول امت است در این مدت طولانی غیبت کرده است؟ آیا این دلیل روشن و آشکاری بر این نیست که داستان غیبت، افسانهای از افسانههایی است که مزدوران و زندیقان و کینهورزان ساختهاند؟ (1)
به نظر میرسد طرح این ادعا به انگیزههای مادی و سیاسی بوده است؛ میل به به چنگ آوردن ثروت و نابود کردن دولت اسلامی، دو هدف اصلی ابداع این اندیشه بودهاند؛ زیرا همچنان که در کتابهای شیعیان اثناعشری آمده است و ما پیش از این بیان کردیم، پول، جهتگیریهای فرقههای شیعه را مشخص میکرد و دلیل نزاعها و اختلافاتشان بود. (2)
همچنین ماجرای امامت و خلافت سخن این گروههای شیعی است و آنها بر این مدار سیر میکنند و ابداع اندیشه امام غایب آنها را از اهلبیت جدا کرده و ریاست را به دستشان میسپارد و آنها برای دستیابی به این هدف، متحمل مشقت فکر و کنکاش و تأمل نشدند؛ چرا که آن را (3)در دین مجوس یافته بودند و همچنان که
1) کیف یغیب المسؤول الأول عن الأمة هذه الغیبة الطویلة؟ ألیس هذا کله دلیلاً واضحاً جلیاً علی أن حکایة الغیبة أسطورة من الأساطیر التی صنعها المرتزقة والزنادقة والحاقدون؟!
2) یبدو أن هذه المقالة کان الدافع وراءها مادیًا وسیاسیًا، فالرغبة فی الاستئثار بالأموال، ومحاولة الإطاحة بدولة الخلافة کانا هدفین أساسیین فی اختراع هذه الفکرة، والدلیل علی ذلک أن لغة المال تسود توجیهات الفرق الشیعیة، وهی مصدر نزاعهم واختلافهم، کما حفظت نصوص ذلک کتب الاثنی عشریة _ کما مر _ .
3) ذلک فإن قضیة «الإمامة والخلافة» هی حدیث هذه الخلایا الشیعیة وهم فی فلکها یسیرون... وابتداع فکرة الإمام الخفی یخلصهم من أهل البیت، ویجعل الزعامة فی أیدیهم. ولم یتکلفوا شیئاً من عناء التفکیر والبحث والتأمل للوصول إلی هذه الغایة، إذ إنهم وجدوا هذه الفکرة فی الدیانة المجوسیة، ذلک أن «المجوس» تدعی أن لهم منتظراً حیاً باقیاً مهدیاً... _ کما مر _ .
گذشت، مجوس بر این باور بودند که منتظَری دارند که زندۀ باقی و مهدی است. (1)
در واقع بیشتر این بخش از سخنان قفاری _ که آخرین قسمت از نوشتۀ او در بخش «المهدیة و الغیبة» است _ چیزی جز تکرار شبهات پشین نیست که در بخشهای گذشته به تفصیل به آنها پاسخ داده شد و خوانندگان گرامی را به مباحث پیشگفته ارجاع میدهیم؛ ادعاهایی همچون غیرممکن بودن عمر طولانی امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، ابداع اندیشه غیبت به انگیزه منافع مادی یا اغراض سیاسی، ریشه داشتن این تفکر در آیین مجوس و... .
اما به این شبهه که امام حسن عسکری با وصیت نکردن به فرزندش، خود وجود او را نفی کرده است، شیخ مفید بیش از هزار سال پیش پاسخ گفته است. (2)در پاسخ آن به اجمال چنین میتوان گفت که این استدلال که امام حسن علیه السلام مادر خود را وصی خویش قرار دادند و نه فرزندشان را، پس آن حضرت وجود فرزند برای خود را انکار کردهاند، هم بر مبنای شیعه باطل است و هم بر مبنای اهل تسنن؛ زیرا اگر قفاری از منظر یک سنی به این ماجرا نگاه کند و به امامت الهی و عصمت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف اعتقاد نداشته باشد، طبیعی است که در نظر او یک کودک خردسال نمیتواند وصایت کسی را بر عهده گیرد؛ بنابر این به صورت طبیعی امام حسن علیه السلام نمیتوانست به فرزند خردسال خود وصیت کند؛ در نتیجه از وصیت آن حضرت به مادر گرامیشان نمیتوان چنین برداشت کرد که پس آن حضرت فرزند نداشتهاند. اگر آقای قفاری از منظر یک شیعه به این ماجرا نگاه کند، باز امام عسکری علیه السلام
نمیتوانستند به فرزندشان وصیت کنند؛ البته نه به دلیل خردسال بودنشان، بلکه به این دلیل که وصایت به امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، منجر به اطلاع حکومت وقت از تولد آن حضرت میشد و در نتیجه جان ایشان به خطر میافتاد. بنابر این طبیعی بود که امام حسن علیه السلام در وصیت خود نامی از فرزند دلبندشان به میان نیاورند. (1)عجیب این است که قفاری به استناد ماجرای یادشده مدعی شده است امام حسن عسکری علیه السلام منکر وجود فرزند برای خود بوده است؛ اما او از دهها روایتی که از آن حضرت صادر شده و در آنها به مسئله تولد فرزندشان تصریح گردیده _ که برخی از این روایات در بخشهای گذشته بیان شد _ ذکری به میان نیاورده است.
وی در نقد این سخن شیخ طوسی که علت وصیت نکردن امام حسن به فرزندشان مخفی نگه داشتن ایشان از حکومت بوده است، مینویسد:«این ادعایی بدون دلیل است.» حال از آقای قفاری میپرسیم مقصود او از دلیل چیست؟ اگر مقصودش این است که شیخ طوسی باید بر مدعای خود از منابع اهلسنت دلیل بیاورد، افزون بر اینکه از روش خود _ که نقد شیعه بر اساس مقبولات شیعه است _ عدول کرده، از اساس چنین سخنی نامعقول و التزامناپذیر است؛ زیرا هیچگاه نمیتوان توقع داشت طرفداران یک مذهب، باورهایشان را بر اساس مبانی دیگران به کرسی بنشانند، همچنانکه نمیتوان از اهلسنت توقع داشت برای اثبات تکتک باورهایشان از منابع شیعه دلیل آورند. البته مذهب شیعه این افتخار را دارد که میتواند بسیاری از معتقدات خود را حتی بر اساس منابع و مقبولات اهلسنت اثبات نماید؛ مانند آنچه علامه امینی در کتاب الغدیر انجام داده است. همچنین اگر مقصود او از دلیل این است که شیخ طوسی باید از منابع شیعه بر مدعای خود
1) گواه روشنی که نشان میدهد این رفتار امام حسن جنبه تقیهای داشته، این است که آن حضرت در این وصیت خود بزرگان حکومت و قضاوت را شاهد میگیرد و نه اصحاب خود را. این نشان میدهد مقصود آن حضرت این بوده است که در نظر حکومت این تلقی را به وجود آورد که من فرزندی ندارم.
دلیل اقامه کند، این سخن حقی است و البته در منابع شیعه برای اثبات این مدعا شواهد فراوانی وجود دارد؛ از جمله نوبختی _ نویسنده کتاب فرق الشیعة که معاصر امام حسن عسکری علیه السلام بوده است _ در اینباره چنین مینویسد:
ما در برابر امام پیشین و امامتش سر تسلیم فرود میآوریم و به رحلت او اقرار میکنیم و اعتراف میکنیم که او از صلبش جانشینی دارد که به جای او نشسته است و همو امام پس از اوست... و نام بردن او و پرسش از مکانش جایز نیست تا اینکه برای آن دستوری برسد؛ چرا که او _ درود خداوند بر او باد _ پوشیده، ترسان و مستور به ستر خداوند متعال است و بر ما نیست از آن پرسوجو کنیم، بلکه این کار روا نیست و حرام است؛ چرا که آشکار کردن آنچه از ما پوشیده شده باعث ریختن خون او و خون ما میشود و در پوشیده ماندن آن و لب فرو بستن از آن، خون ایشان وخون ما محفوظ میماند... و اباعبدالله الصادق در حالی که امرش آشکار بود و مکانش معلوم بود و نسبش بر کسی پوشیده نبود و تولدش مخفی نبود و یادش میان خاص و عام رایج و مشهور بود میفرمود: «هر کس مرا به نامم بخواند لعنت خداوند بر او باد!» و گاه یکی از شیعیانش او را ملاقات میکرد و از او رخ برمیگرفت. و روایت شده است که مردی از شیعیانش در راه با ایشان مواجه شد، ولی از آن حضرت رخ برگرفت و سلام نکرد و حضرتش از او تشکر کرد و او راستود و به او فرمود: «ولی فلانی مرا دید و بر من سلام کرد و کار نیکویی انجام نداد» و او را نکوهش کرد و آن را ناپسند دانست... . پس در زمان ما چگونه جایز باشد با وجود شدت جستوجو و ظلم سلطان و رعایت نشدن حقوق امثال آنها از سوی سلطان با آنچه که از صالح بن وصیف به آن حضرت (امام حسن عسکری علیه السلام) رسید و ایشان را به زندان انداخت و او کسی که خبرش و نامش آشکار نشد و ولادتش مخفی بود را معرفی کرد؟ و روایات فراوانی وجود دارد که ولادت قائم بر مردم مخفی خواهد بود و یادش به فراموشی خواهد رفت و شناخته نخواهد شد... . (1)
1) فرق الشیعة، ص117_ 118.
با توجه به آنچه گذشت روشن شد که نه امام حسن علیه السلام وجود فرزند را انکار کرد و نه بنیهاشم و نه اکثر شیعیان و انکار اکثریت اهلسنت نیز نمیتواند دلیلی
علیه شیعه باشد، همچنان که انکار جعفر و تعداد معدودی از فرزندان او نمیتواند چیزی را ثابت کند؛ زیرا با وجود اعتراف کسانی همچون پدر، عمه و کنیزان
و خادمانی که در بیت امام حسن علیه السلام حضور داشتند و از اخبار آن آگاه بودند و نیز اصحاب ویژه امام حسن علیه السلام و بلکه اکثریت شیعه، مخالفت جعفر _ که از قضا روابط مناسبی با امام حسن علیه السلام نداشت و طبیعتاً از اخبار بیت آن حضرت بیاطلاع بود _ و نیز مخالفت فرزندان جعفر قدر و اندازهای نخواهد داشت؛ زیرا به تعبیر ابن قبه اگر حق جز با دلیلی که بر آن اتفاق نظر باشد ثابتشدنی نباشد، هیچ حقی ثابت نخواهد شد. خوانندگان گرامی میتوانند تفصیل این مطالب را در بخشهای گذشته مرور کنند.
و اما این پرسش که چگونه اول مسئول امت در طول این مدت طولانی رخ از امت نهان کرده است، همچنان که پیش از این گذشت بیش از اینکه متوجه
امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف باشد، متوجه کسانی است که این وضعیت را به وجود آوردهاند.
اگر آن حضرت با میل و رغبت، زندگی پنهانی خود را در پیش میگرفت، این سؤال
به صورت طبیعی متوجه ایشان بود؛ اما گویا قفاری این نکته را فراموش کرده است که به باور شیعه، غیبت امام امری اضطراری و ناخواسته است که بر خلاف میل
آن حضرت به ایشان تحمیل شده است. بنابر این از این ناحیه بر آن حضرت ایرادی وارد نیست.
آنچه گذشت نقد و بررسی 81 شبهه مطرح شده از سوی دکتر ناصرالقفاری درباره قرائت شیعی اندیشه مهدویت بود. بر اساس آنچه گذشت، روشن شد که:
بسیاری از شبهات قفاری مستند به روایت ضعیف و غیر قابل اعتمادند. بنابراین بسیاری از شبهات او نیاز به پاسخگویی ندارند و حتی آن دسته از شبهاتی که مستند به روایات ضعیفند، قابل دفاع هستند و روایت مربوط به آن را میتوان به صورت منطقی توضیح داد و تبیین کرد.
در بسیاری از مواقع، وی اشکالات خود را بر مبانی اهلسنت بنیان نهاده است.
او در مواضع متعددی جانب امانت را نگاه نداشته و با تقطیع روایات، کوشیده است از روایات تقطیع شده شبههای درافکند.
روایات معتبر شیعه درباره امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و تولد و غیبت آن حضرت _ و حتی معظم روایات ضعیف شیعه _ منظومهای به هم پیوسته و کاملاً هماهنگ است و اجزای آن کاملاً متناسب با هم و مکمل یکدیگرند و همدیگر را تأیید میکنند و هیچ خللی در میان آنها وجود ندارد و هیچیک در تعارض با دیگری نیستند. حتی تعارضات ابتدایی که گاه در میان آنها مشاهده میشود، تعارضاتی بدوی است که در نگاه اولیه و بدون تأمل به نظر تعارض میآید؛ اما با تأمل روشن میشود که این تعارضات بدوی به راحتی قابل حل است. بنابر این تمام شبهات قفاری ضعیف است و به همه آنها میتوان پاسخ مناسب داد.
در پایان بر درگاه الهی سجده شکر میگذارم و بر آستان قطب عالم امکان بوسه سپاس مینهم و امید آن دارم این تلاش ناچیز در نظر عیبپوش آن عزیز مقبول افتد! از خوانندگان گرامی نیز میخواهم عیوب فراوان این نوشته را کریمانه به نویسنده گوشزد نمایند.
و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمین
_اثبات الوصیة، علی بن حسین مسعودی، قم، مؤسسه انصاریان، چاپ دوم، 1424ق.
_اثبات الهداة، محمد بن حسن حر عاملی، قم، مکتبة المحلاتی، 1383ق.
_الاحتجاج، احمد بن علی طبرسی، نجف، دار النعمان، 1386ق.
_احکام القرآن، احمد بن علی جصاص، بیروت، دار الکتب العلمیة، چاپ اول، 1415ق.
_احکام القرآن، محمد بن ادریس شافعی، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1400ق.
_اختیار معرفة الرجال، محمد بن حسن طوسی، قم، مؤسسه آل البیت، 1404ق.
1الارشاد، محمد بن محمد بن نعمان عکبری بغدادی (شیخ مفید)، قم، مؤسسه آلالبیت، چاپ دوم، 1414ق
_اُسد الغابة فی معرفة الصحابة، علی بن محمد ابن اثیر، بیروت، دارالکتاب العربی، بیتا.
_الاصابة، شهابالدین بن حجر عسقلانی، بیروت، دارالکتب العلمیة، چاپ اول، 1415ق.
_اصل الشیعة و اصولها، محمد حسین آل کاشف الغطاء، قم، مؤسسة الامام علی علیه السلام، چاپ اول، 1415ق.
_اصول مذهب الشیعة الامامیة الاثنی عشریة؛ عرض و نقد، ناصر القفاری، بیجا، انتشارات دارالرضا، بیتا.
_اعتقادات الامامیة، محمد بن علی بن حسین بن بابویه صدوق، بیروت، دار المفید، چاپ دوم، 1414ق.
_اعجاز القرآن، محمد بن طیب باقلانی، مصر، دارالمعارف، چاپ سوم، بیتا.
_اعلام الوری، فضل بن حسن طبرسی، قم، مؤسسه آلالبیت، چاپ اول، 1417ق.
_الاعلام، خیرالدین زرکلی، بیروت، دارالعلم، چاپ پنجم، 1980م.
_اعیان الشیعة، محسن امین، بیروت، دارالتعارف، بیتا.
_اقبال الأعمال، علی بن موسی حلی (ابنطاوس)، قم، مکتب الاعلام الاسلامی، چاپ اول، 1414ق.
_الی المجمع العالمی بدمشق، عبدالحسین شرفالدین، بیجا، بینا، بیتا.
_الامامة و التبصرة، علی بن حسین بن موسی بنبابویه قمی، قم، مدرسة الامام المهدی، چاپ اول، 1404ق.
_الانوار اللامعة فی شرح زیارة الجامعة، عبدالله شبر، بیروت، مؤسسة الوفاء، چاپ اول، 1403ق.
_اوائل المقالات، محمد بن محمد بن نعمان عکبری بغدادی (شیخ مفید)، بیروت، دارالمفید، چاپ دوم، 1414ق.
_ایضاح الفوائد، محمد بن حسن فخرالمحققین، قم، بینا، چاپ اول، 1387ق.
_الایقاظ من الهجعة، محمد بن حسن حر عاملی، قم، انتشارات دلیل ما، چاپ اول، 1380ش.
_بحار الأنوار، محمدباقر مجلسی، بیروت، مؤسسة الوفاء، چاپ دوم، 1403ق.
_البحر الرائق، زین الدین بن ابراهیم ابننجیم مصری، بیروت، دارالکتب العلمیة، چاپ اول، 1418ق.
_البحر المحیط، ابیحیان اندلسی، بیروت، دار الکتب العلمیة، چاپ اول، 1422ق.
_بدایة المجتهد و نهایة المقتصد، محمد بن احمد بن رشد الحفید، بیروت، دارالفکر، 1415ق.
_البدایة و النهایة، عمادالدین اسماعیل دمشقی (ابنکثیر)، بیروت، دار احیاء التراث العربی، چاپ اول، 1408ق.
_بدایع الصنایع، ابوبکر کاشانی، پاکستان، المکتبة الحبیبیة، چاپ اول، 1409ق.
_البدر الزاهر فی صلاة الجمعة و المسافر، حسینعلی منتظری، مکتب آیة الله العظمی المنتظری، چاپ دوم، 1416ق.
_بصائر الدرجات، محمد بن حسن صفار، تهران، منشورات الاعلمی، 1404ق.
_بهاییگری، احمد کسروی، تهران، انتشارات فرخی، 1344ق.
_تاج العروس، محمد بن محمد زبیدی، تحقیق: علی شیری، بیروت، دارالفکر، چاپ اول، 1414ق.
_تاریخ الاسلام، شمسالدین محمد بن احمد ذهبی، بیروت، دارالکتاب العربی، چاپ اول، 1407ق.
_تاریخ الامم و الملوک، محمد بن جریر طبری، بیروت، مؤسسة الاعلمی، چاپ چهارم، 1403ق.
_تاریخ الغیبة الکبری، سید محمد صدر، قم، ذوی القربی، چاپ دوم، 1383ش.
_تاریخ الیعقوبی، احمد بن ابییعقوب، بیروت، دار صادر، بیتا.
_تاریخ بغداد، احمدبن علی خطیب بغدادی، بیروت، دارالکتب العلمیة، چاپ اول، 1417ق.
_تاریخ سیاسی عصر غیبت امام دوازدهم، جاسم حسین، تهران، انتشارات امیرکبیر، 1377ش.
_تاریخ مابعد الظهور، سید محمد صدر، قم، نشر ذوی القربی، چاپ دوم، 1383ش.
_تاریخ مدینة دمشق، علی بن حسن بن عساکر، بیروت، دارالفکر، 1415ق.
_تاریخ، عبدالرحمن بن محمد حضرمی (ابنخلدون)، بیروت، داراحیاء التراث العربی، چاپ چهارم، بیتا.
_تحریر الاحکام، حسن بن یوسف حلی، قم، مؤسسة الامام الصادق علیه السلام، چاپ اول، 1420ق.
_تحفة الاحوذی، محمد مبارکفوری، بیروت، دارالکتب العلمیة، چاپ اول، 1410ق.
_التذکرة فی احوال الموتی و امور الآخرة، محمد بن احمد قرطبی، بیروت، دارالکتب العلمیة، چاپ اول، 1405ق.
_تطور الفکر السیاسی الشیعی من الشوری الی ولایة الفقیه، احمد الکاتب، بیروت، انتشارات دارالجدید، 1998میلادی.
_تعلیقة علی منهج المقال، وحید بهبهانی، بیجا، بینا، بیتا.
_تفسیر ابنکثیر، عمادالدین اسماعیل دمشقی (ابنکثیر)، بیروت، دارالمعرفة، 1412ق.
_تفسیر ابی السعود، ابیالسعود، بیروت، دار احیاء التراث العربی، بیتا.
_تفسیر البحر المحیط، محمد بن یوسف اندلسی (ابنحیان)، بیروت، دارالکتب العلمیة، چاپ اول، 1422ق.
_تفسیر البغوی، بغوی، بیروت، دارالمعرفة، بیتا.
_تفسیر الثعالبی، عبدالملک بن محمد ثعالبی، بیروت، دار احیاء التراث العربی، چاپ اول، 1418ق.
تتفسیر الجلالین، جلالالدین سیوطی و جلالالدین محلی، بیروت، دارالمعرفة، بیتا.
_تفسیر السمعانی، ابوالمظفر سمعانی، ریاض، دار الوطن، چاپ اول، 1418ق.
_تفسیر العیاشی، محمد بن مسعود عیاشی، بیروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چاپ اول، 1411ق.
_تفسیر الفخر الرازی، محمد بن عمر فخر رازی، بیروت، دارالفکر، 1423ق.
_تفسیر القمی، علی بن ابراهیم قمی، قم، دارالکتاب، چاپ دوم، 1404ق.
_تفسیر سمرقندی، نصر بن محمد سمرقندی، بیروت، دارالفکر، بیتا.
_تلخیص الشافی، محمد بن حسن طوسی، قم، منشورات عزیزی، چاپ سوم، 1494ق.
_التمهید، ابنعبدالبر، مغرب، وزارة عموم الاوقاف و الشؤون الدینیة، 1387ق.
_تهذیب الاحکام، محمد بن حسن طوسی، تهران، دارالکتب الاسلامیة، چاپ سوم، 1364ش.
_تهذیب التهذیب، احمد بن علی بن حجر عسقلانی، بیروت، دارالفکر، چاپ اول، 1404ق.
_جامع البیان، ابن جریر طبری، بیروت، دار الفکر، 1415ق.
_الجامع الصغیر، جلالالدین سیوطی، بیروت، دارالفکر، 1401ق.
_الجامع لاحکام القرآن، محمد بن احمد قرطبی، بیروت، داراحیاءالتراث العربی، بیتا.
_جواهر الکلام، محمدحسن نجفی، تهران، دارالکتب الاسلامیة، چاپ دوم، 1365ش.
_حاشیة الدسوقی علی الشرح الکبیر، شمسالدین محمد دسوقی، بیجا، دار احیاء الکتب العربیة، بیتا.
_حدائق الناضرة، یوسف بحرانی، قم، مؤسسة النشرالاسلامی، بیتا.
_خاندان نوبختی، عباس اقبال آشتیانی، تهران، انتشارات رشدیه، 1345ش.
_الخرائج و الجرائح، قطبالدین راوندی، قم، مؤسسة الامام المهدی، چاپ اول، 1409ق.
_الخصال، محمد بن علی بن حسین بن بابویه صدوق، قم، منشورات جامعة المدرسین، 1403ق.
_خلاصة الاقوال، حسن بن یوسف حلی، قم، مؤسسة النشر الاسلامی، چاپ اول، 1417ق.
_الخلاف، محمد بن حسن طوسی، قم، مؤسسة النشر الاسلامی، 1407ق.
_الدر المختار، محمد علاء الدین حصکفی، بیروت، دار الفکر، 1415ق.
_الدر المنثور، جلالالدین سیوطی، بیروت، دارالمعرفة، بیتا.
_الدراسات فی ولایة الفقیه و فقه الدولة الاسلامیة، حسینعلی منتظری، قم، المرکز العالمی للدراسات الاسلامیة، چاپ اول، 1408ق.
_الدرر، ابنعبدالبر، بیجا، بینا، بیتا.
_دعائم الاسلام، قاضی نعمان مغربی، قاهره، دارالمعارف، 1383ق.
_دقائق التفسیر، احمد بن تیمیه، دمشق، مؤسسه علوم القرآن، چاپ دوم، 1404ق.
_دلائل الامامة، محمد بن جریر طبری، قم، مؤسسة البعثة، چاپ اول، 1413ق.
_الدیباج علی مسلم، جلالالدین سیوطی، المملکة العربیة السعودیة، دار ابن عفان، چاپ اول، 1416ق.
_ذخیرة المعاد، محمدباقر سبزوای، قم، مؤسسه آل البیت، بیتا.
نذکر اخبار اصفهان، ابونعیم احمد بن عبدالله اصفهانی، 1934م، بینا.
_رجال ابن داود، حسن بن علی حلی، نجف، مطبعة الحیدریة، 1392ق.
_رجال النجاشی، احمد بن علی نجاشی، قم، مؤسسة النشر الاسلامی، چاپ پنجم، 1416ق.
_رجال، محمد بن حسن طوسی، قم، مؤسسة النشر الاسلامی، چاپ اول، 1415ق.
_الرسائل التسع، جعفر بن حسن حلی، قم، مکتبة آیة الله العظمی المرعشی، چاپ اول، 1413ق.
_الرسائل العشر، محمد بن حسن طوسی، قم، مؤسسه النشر الاسلامی، بیتا.
_رسائل فی الغیبة، محمد بن محمد بن نعمان عکبری بغدادی (شیخ مفید)، بیروت، دارالمفید، چاپ دوم، 1414ق.
تروح المعانی فی تفسیر القرآن، سید محمود آلوسی، بیجا، بینا، بیتا.
تروضة الطالبین، یحیی بن شرف نووی، بیروت، دارالکتب العلمیة، بیتا.
_سازمان وکالت و نقش آن در عصر ائمه، محمدرضا جباری، قم، انتشارات مؤسسه امام خمینی رحمة الله، 1382ش.
_سنن ابی داود، ابوداود سجستانی، بیروت، دارالفکر، چاپ اول، 1410ق.
_السنن الکبری، احمد بیهقی، دارالفکر، بیتا.
_سیر اعلام النبلاء، شمسالدین محمد بن احمد ذهبی، بیروت، مؤسسة الرسالة، چاپ نهم، 1413ق.
_سیرة الحلبیة، علی بن برهانالدین حلبی، بیروت، دار المعرفة، 1400ق.
_شبهات وردود، سامی البدری، بیجا، نشر حبیب، چاپ دوم، 1417ق.
_شرح اصول الکافی، محمدصالح مازندرانی، بیروت، دار احیاء التراث العربی، چاپ اول، 1421ق.
_الشرح الکبیر، ابنقدامه عبدالرحمن، بیروت، دارالکتاب العربی، بیتا.
_شرح المقاصد فی علم الکلام، تفتازانی، پاکستان، دارالمعارف النعمانیة، 1401ق.
_شرح سنن النسائی، جلالالدین سیوطی، بیروت، دارالکتب الاسلامیة، بیتا.
_شرح صحیح مسلم، محییالدین نووی، بیروت، دارالکتب العربی، 1407ق.
_شرح نهج البلاغه، عزالدین بن ابیالحدید شیبانی، دار احیاء الکتب العربیة، چاپ اول، 1378ق.
_شواهد التنزیل، عبیدالله حسکانی، مجمع احیاء الثقافة، چاپ اول، 1411ق.
_الشیعة فی المیزان، محمدجواد مغنیه، بیروت، دارالتعارف، چاپ چهارم، 1399ق.
_صحیح البخاری، محمد بن اسماعیل بخاری، بیروت، دار الفکر، چاپ اول، 1365ش.
_صحیح مسلم، ابوالحسین مسلم بن الحجاج قشیری نیشابوری، بیروت، دارالفکر، چاپ اول، 1417ق.
_الصحیفة السجادیة، قم، مؤسسة الامام المهدی علیه السلام، چاپ اول، 1411ق.
_الصراع بین الاسلام و الوثنیة، عبدالحسین امینی، بیجا، بینا، بیتا.
_صلاة الجمعة دراسة فقهیة و تاریخیة، عزالدین رضانژاد، قم، مؤلف، چاپ اول، 1415ق.
_صلة تاریخ الطبری، عریب بن سعد قرطبی، بیروت، مؤسسة الاعلمی، بیتا.
_الصواعق المحرقة علی اهل الرفض و الضلال و الزندقة، احمد بن محمد بن حجر هیثمی، لبنان، مؤسسة الرسالة، چاپ اول، 1417ق.
_طرائف المقال، علی اصغر بروجردی، قم، مکتبة آیة الله العظمی المرعشی، چاپ اول، 1410ق.
_عبدالله بن سبا، مرتضی عسکری، مجمع علمی اسلامی، چاپ چهارم، 1370ش.
_علل الشرایع، محمد بن علی بن حسین بن بابویه صدوق، نجف اشرف، مکتبة الحیدریة، 1385ق.
عمدة القاری، محمود بن احمد عینی، بیروت، دار احیاء التراث، بیتا.
_عون المعبود، محمد عظیمآبادی، بیروت، دار الکتب العلمیة، چاپ دوم، 1415ق.
_عیون المعجزات، حسین بن عبدالوهاب، نجف، محمدکاظم الشیخ صادق الکتبی، 1369ق.
_الغدیر، عبدالحسین، امینی، تحقیق: ابراهیم بهادری، اشراف: جعفر سبحانی، بیروت، دار الکتب العربی، چاپ چهارم، 1397ق.
_الغیبة للحجة، محمد بن ابراهیم نعمانی، تحقیق: فارس حسون، قم، انوار الهدی، چاپ اول، 1422ق.
_فتح الباری، احمد بن علی بن حجر عسقلانی، بیروت، دارالمعرفة، چاپ دوم، بیتا.
_فتح الباری، احمد بن علی بن حجر، بیروت، دارالفکر، چاپ اول، 1420ق.
_فتح الباری، شهابالدین بن حجر عسقلانی، بیروت، دارالمعرفة، چاپ دوم، بیتا.
_الفتن، نعیم بن حماد، بیروت دارالفکر، 1414ق.
_فرق الشیعة، حسن بن موسی نوبختی، نجف، انتشارات مکتب المرتضویة، 1355ق.
_الفصول العشرة، محمد بن محمد بن نعمان عکبری بغدادی (شیخ مفید)، بیروت، دارالمفید، چاپ دوم، 1414ق.
_الفصول المختاره، علی بن حسین سید مرتضی، بیروت، دارالمفید، چاپ دوم، 1414ق.
_فقه الصادق، محمدصادق روحانی، قم، دارالکتاب، چاپ سوم، 1412ق.
_فلاح السائل، علی بن موسی حلی (ابنطاوس)، بیجا، بینا، بیتا.
_الفهرست، محمد بن حسن طوسی، مؤسسة نشر الفقاهة، چاپ اول، 1417ق.
_فیض القدیر، محمد عبدالرئوف مناوی، بیروت، دار الکتب العلمیة، چاپ اول، 1415ق.
_القاموس المحیط، محمد بن یعقوب فیروزآبادی، بیجا، بینا، بیتا.
_قرب الاسناد، عبدالله بن جعفر حمیری، قم، مؤسسة آل البیت، چاپ اول، 1413ق.
_الکافی، محمد بن یعقوب کلینی، تحقیق، تصحیح و تعلیق: علیاکبر غفاری، تهران، دارالکتب الاسلامیة، چاپ پنجم، 1363ش.
_الکامل فی التاریخ، علی بن محمد ابن اثیر، بیروت، دارصادر، 1386ق.
_کتاب البیع، سید روح الله الموسوی الخمینی، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی رحمة الله، چاپ اول، 1421ق.
_کتاب الصلاة، سید ابوالقاسم خویی، قم، دار الهادی، چاپ دوم، 1410ق.
_کتاب الطهارة، سید ابوالقاسم خویی، بیجا، انتشارات لطفی، چاپ دوم، 1411ق.
_کتاب الطهارة، سید روح الله الموسوی الخمینی، قم، مطبعة مهر، بیتا.
_کتاب الطهارة، شیخ مرتضی انصاری، المؤتمر العالمی بمناسبة الذکری المئویة الثانیة لمیلاد الشیخ الانصاری، چاپ اول، 1415ق.
_کتاب الغیبة، محمد بن حسن طوسی، تحقیق: عبادالله تهرانی و علی احمد ناصح، قم، مؤسسة المعارف الإسلامیة، چاپ اول، 1411ق.
_کشاف القناع، منصور بن یوسف بهوتی، بیروت، دارالکتب العلمیة، چاپ اول، 1418ق.
_کشف الاستار، میرزا حسین نوری، تهران، مکتبة نینوی الحدیثة، چاپ دوم، 1400ق.
_کشف الغطاء، جعفر کاشف الغطاء، اصفهان، مهدوی، بیتا.
_کشف الغمة، علی بن عیسی اربلی، بیروت، دار الاضواء، چاپ دوم، 1405ق.
مکمال الدین و تمام النعمة، محمد بن علی بن حسین بن بابویه صدوق، تحقیق: علیاکبر غفاری، قم، مؤسسة النشر الاسلامی، چاپ اول، 1405ق.
_کنزالفوائد، ابوالفتح کراجکی، قم، مکتبة المصطفوی، چاپ دوم، 1369ش.
_لسان العرب، محمد بن مکرم مصری انصاری (ابنمنظور)، قم، نشر ادب حوزه، 1405ق.
_المبسوط، شمسالدین سرخسی، بیروت، دار المعرفة، 1406ق.
_مجمع البحرین، فخرالدین طریحی، مکتب النشر الثقافة الاسلامیة، چاپ دوم، 1408ق.
_مجمع البیان، فضل بن حسن طبرسی، بیروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چاپ اول، 1415ق.
_مجمع الزوائد، علی بن ابیبکر هیثمی، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1408ق.
_المجموع، محییالدین نووی، بیروت، دار الفکر، بیتا.
_المحلی، علی بن احمد بن حزم، بیجا، دارالفکر، بیتا.
_مختصر اثبات الرجعة، فضل بن شاذان، چاپ شده در مجله تراثنا، سال دوم، ش4.
_مدارک الاحکام، محمد بن علی عاملی، قم، مؤسسه آل البیت، چاپ اول، 1410ق.
_مرآة العقول، محمدباقر مجلسی، تهران، دار الکتب الاسلامیة، چاپ چهارم، 1379ش.
_المزار، محمد بن جعفر مشهدی، قم، القیوم، چاپ اول، 1419ق.
_مسالک الافهام، زینالدین علی عاملی، قم، مؤسسة المعارف الاسلامیة، چاپ اول، 1415ق.
_المسائل السرویة، محمد بن محمد بن نعمان عکبری بغدادی (شیخ مفید)، بیروت، دارالمفید، چاپ دوم، 1414ق.
_المسائل العکبریة، محمد بن محمد بن نعمان عکبری بغدادی (شیخ مفید)، بیروت، دارالمفید، چاپ دوم، 1414ق.
_مستدرک الوسائل، میرزا حسین نوری، بیروت، مؤسسه آل البیت، چاپ اول، 1408ق.
_مستدرکات علم رجال الحدیث، علی نمازی، تهران، ابنالمؤلف، چاپ اول، 1412ق.
_مستند الشیعة، احمد بن محمد نراقی، قم، مؤسسه آل البیت، چاپ اول، 1415ق.
_المسند، احمد بن حنبل، بیروت، دار صادر، بیتا.
_مصباح المتهجد، محمد بن حسن طوسی، بیروت، مؤسسة فقه الشیعة، چاپ اول، 1411ق.
_المصنف، محمد بن ابیشیبه، بیروت، دارالفکر، چاپ اول، 1409ق.
_معجم احادیث الامام المهدی، علی کورانی، قم، مؤسسة المعارف الاسلامیة، چاپ اول، 1411ق.
_معجم البلدان، یاقوت حموی، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1399ق.
_معجم رجال الحدیث، سید ابوالقاسم خویی، بیجا، بینا، چاپ پنجم، 1413ق.
_مغنی المحتاج، محمد بن احمد شربینی، بیروت، دار احیاءالتراث العربی، 1377ق.
_المغنی، عبدالله بن قدامه، بیروت، دارالکتاب العربی، بیتا.
_مفاتیح الجنان، شیخعباس قمی، قم، دارالعلم، بیتا.
تالمقالات و الفرق، سعد بن عبدالله اشعری، تهران، مؤسسه مطبوعاتی عطایی، بیتا.
_المقنع فی الغیبة، علی بن حسین سید مرتضی، بیروت، مؤسسه آل البیت، چاپ اول، 1416ق.
_الملل و النحل، محمد بن عبدالکریم شهرستانی، بیروت، دارالمعرفة، بیتا.
_المنار المنیف فی الصحیح و الضعیف، ابن قیم الجوزیه، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1408ق.
_المواقف، عضدالدین ایجی، بیروت، دارالجیل، چاپ اول، 1417ق.
_المهدی، صدرالدین صدر، تهران، مؤسسة الامام المهدی، 1403ق.
_المهذب، عبدالعزیز قاضی ابن براج، قم، مؤسسة النشر الاسلامی، 1406ق.
_نتایج الافکار، سید محمدرضا گلپایگانی، قم، دارالقرآن الکریم، چاپ اول، 1413ق.
_نورالابصار فی مناقب آل النبی المختار، ذوی القربی، مؤمن بن حسین شبلنجی، بیجا، بینا، چاپ اول، 1384ق.
_نهایة الدرایة فی شرح الکفایة، محمدحسین غروی اصفهانی، قم، انتشارات سید الشهدا، چاپ اول، 1374ش.
_النهایة، محمد بن حسن طوسی، قم، قدس محمدی، بیتا.
_نیل الاوطار، محمد شوکانی، بیروت، دار الجیل، 1973ق.
_الوافی بالوفیات، صفدی، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1420ق.
_الوافی، ملا محسن فیض کاشانی، اصفهان، مکتبة الامام امیرالمؤمنین علیه السلام، چاپ اول، 1365ش.
_وسائل الشیعة، محمد بن حسن حر عاملی، تحقیق: مؤسسة النشر الإسلامی، قم، مؤسسه
آلالبیت، چاپ دوم، 1414ق.
_الولایة الإلهیة الإسلامیة أو الحکومة الإسلامیة، محمد مؤمن، مؤسسة النشر الاسلامی، چاپ دوم، 1428ق.
_وندیداد، هاشم رضی، فکر روز، 1376ش.
_هدایة الکبری، حسین بن حمدان خصیبی، بیروت، مؤسسة البلاغ، چاپ چهارم، 1411ق.
تهدیة العارفین، اسماعیل باشا بغدادی، بیروت، دار احیاءالتراث العربی، بیتا.
_یشتها (گزارش پور داود)، بیجا، بینا، چاپ سوم، 1256ق.
_فصلنامه انتظار موعود، شماره 10، زمستان 1388ش.
_فصلنامه تاریخ در آینه پژوهش، شماره12، زمستان 1385ش.
_فصلنامه مشرق موعود، شماره 9، بهار 1388ش.