ghaemiyeh.com
سرشناسه:شب زندهدار جهرمی، محمدمهدی
عنوان و نام پدیدآور:آرشیو دروس خارج فقه آیت الله محمدمهدی شب زندهدار جهرمی96-95 /محمدمهدی شب زندهدار جهرمی.
به همراه صوت دروس
منبع الکترونیکی : سایت مدرسه فقاهت
مشخصات نشر دیجیتالی:اصفهان:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، ۱۳96.
مشخصات ظاهری:نرم افزار تلفن همراه و رایانه
موضوع: خارج فقه
موضوع: امربهمعروف و نهیازمنکر (شرایط آمر و ناهی/ اقوال در رابطة «علم به معروف» با «امر به معروف»)
مقدمه
مطلب اول: توصیههایی دربارة دهة ذیالحجه
جناب موسی، نبی است انسان کامل است، اما برای این که استعداد بیشتری پیداکند، باید چهل روز به میقات برود و از همة علائق بریده بشود تا این نفس آمادگی پیداکند برای دریافت معنویتهای بیشتر. ما هم برای ترقیات معنوی، نیاز به میقاتهای چهلروزه داریم.
انسان برای ترقیات معنوی، نیاز به دو کار دارد:
یک رکن، زدودن رذائل است؛ مثل غضب و تندی مزاج، حسد، بخل، بیتفاوتی. یکی از راههایی زدودن این رذائل، همین میقاتهای چهلروزه است. معمولاً در چهل روز، عادات، یا ترخیص داده میشود یا برگشت میشود. اگر مثلاً با خوابآلودگیِ بعد از نماز، چهل روز از طریق مثلاً مباحثه مبارزه کند، بعد از چهل روز، این عادت کمکم برمیگردد.
پایة دوم، واجد صفات حمیده شدن است مثل ایمان و یقین؛ اگر چه داشته باشد و بخواهد به مراتب بالاترش برسد. اینجا هم میقاتهای چهلروزه نیاز است.
با این میقاتها، نفسهای چموش که بعضاً زیر بار نمیرود را میشود رام کرد.
بر این میقاتها، از نذر هم میتوان کمک گرفت. مرحوم آیتالله حائری در دفتر خاطراتشان دیدم که نوشتهبودند: دیدم این درسها نمیگذارند به تفسیر برسم، یک دوره تفسیر مجمعالبیان را با نذر مطالعه کردم.»، البته باید طوری باشد که سنگین نباشد. من خودم در ابتدای درس خارج دوست داشتم شرح لمعه» مطالعه کنم؛ نذرکردم مقداری (ولو یک خط) هر شب شرح لمعه مطالعه کنم.
مطلب دوم: شیوة درسخواندن
مطلب دوم این است که این سجیة سلف صالح در نظام دِراسی حوزوی، یک نظام تجربهشدهای است که نتایج ملموس دارد و حوزههای علمیه بر این اساس، محققین فراوانی تحویل دادهاست. البته روشهای جدید هم محسَّناتی دارد، ولی نباید باعث بشود که محسنات روشهای گذشته را کناربگذاریم.
رکن اول: پیشمطالعه
اولین رکن شیوة سلف، این است که مباحث را به طور ارتجال شرکت در درسها و بحثها نداشته باشیم؛ مثل مجلس روضه نباشد که نمیدانیم منبری چه میخواهد بگوید، بلکه حتماً قبلش مطالعه و فکرکنیم؛ قبلش انسان خودش مراجعه و فکرکند؛ خود انسان، قبل از درس، با مطالعه به کتاب و سنت و ادله، بر اساس ادله ببیند چه میشود گفت، یک مختاری پیداکند، ولو مختار ظنّی. پس قبل از درس، با مطالعه و فکر اجمالی، یک مختاری پیدامیکند و یک استدلالی هم برای آن دارد. اگر بعد از درس فهمید که درست بود، یطمئن بنفسه که ما هم اهل طریقیم. اگر مواضع خطا برایش روشن شد، کمکم این مواضع خطا برطرف میشود و اهل طریق میشود. بنابراین این مطالعه و فکرِ قبل البحث، یکی از ضروریاتی است که مورد تجربة علما و بزرگان بودهاست. مرحوم مرحوم استاد میفرمود: آ شیخ ابراهیم محلاتی(1) میفرمود: طلبهای که مطالعه نکند و به درس بیاید، هم وقت خودش را ضایع میکند هم وقت استاد را.
رکن دوم: تقریرنویسی
رکن دوم، تقریرنویسی است. این که الآن مرسوم است، اَمالی است؛ تقریر، این است که مطلب را دریافت کند، بعد خودش مطلب را بازخوانی کند که: «این استدلال چه عناصری در آن مأخوذ بود؟ و چطور این استدلال به این نتیجه رسید؟»، این را بازخوانی کند و بعد ماحصل را بنویسد. این باعث میشود که خوب حلاجی کرده هضم کند، و چون به کتابت درمیآورد، هم قدرت نقلش بالا میرود، و هم نوشتن برایش آسان میشود، و هم آن مطلب بهتر برایش جا افتاده و در ذهنش میماند.
1) (1) - آشیخ ابراهیم محلاتی، هم علماً و هم عملاً از بزرگان بودهاست و میرزای شیرازی او را به فارس فرستاد و در همانجا مرحوم شد.
یکی از جاهای خیلی خوب برای نوشتن تقریر، کتابخانه است که فکر انسان مستجمع است. این تقریرنویسی، مکمل و متمم درس است. کسی که مدتی اینچنین، آن ماسبق، و این تقریر را مداومت داشته باشد، اگر استعداد متوسطی داشته باشد، رشدمیکند.
مرحوم نائینی در جواب یک استفتاء نوشته بودند که مقصود میرزا از وجوب عینی اجتهاد (که باعث شدهبود حتی بعضی کسبه در صدد برآیند که به حوزه بروند)، کسانی هستند که شرایطی داشته باشند، از جمله توانایی نوشتن تقریر، چرا که چنین کسانی هستند مرجوّ اجتهادند.
رکن سوم: مباحثه
و رکن سوم، مباحثه است. بعد از آن فکر، و بعد از شرکت در درس، و بعد از تقریرنویسی، این حرفها را با یک همپای خودش یا بهتر از خودش در میان میگذارد، خطاهای خودش را متوجه میشود، یک بازخوانی دیگری انجام میشود. بعد هم برمیگردد آن تقریرات را اصلاح میکند.
جهات دیگری هم هست؛ مثل حفظکردن رئوس مطالب.
در تعطیلات حوزه، درس تعطیل نیست
تعطیلات حوزه، برای سطح ضرر دارد، اما برای درسهای خارج، اینطور نیست؛ چون درس خارج، نیاز به فکر و تأمل و تتبّع دارد. در روز تعطیلی، کلاس درس تعطیل است، ولی درس تعطیل نیست.
بحث ما به حسب متن جواهر و شرائع رسید به شرایط امر به معروف و نهی از منکر.
مقام پنجم: شرایط امر به معروف و نهی از منکر
جایگاه این بحث(1)
این مبحثی که میخواهیم واردش بشویم، درحقیقت داخل میشود در مقام پنجم از مقامات دوازدهگانهای که گفتیم در کتاب «امربهمعروف» وجود دارد و گفتیم تمام ابحاث کتاب «امربهمعروف»، یا لااقل اهم مباحثش، در این دوازده مقام قرارمیگیرد؛ که فهرست آن مقامات را عرض میکنم:
1) (2) - استاد، این بحث را در انتهای جلسه فرمودند.
مقام اول: فی اهمیة الامر بالمعروف و النهی عن المنکر و الآثار المترتبة علیهما
مقام دوم: حول الموضوع من معرفة المعروف و المنکر و الأمر و النهی
مقام سوم: حول الحکم و خصائصه؛ این وجوب، عینی است یا کفائی،؛ تعبدی است یا توصلی، فوری است یا با تراخی؟
مقام چهارم: حول معرفة الموضوع بمعنی المخاطب؛ مخاطب این حکم، چه کسانی است؟ همة مکلفین؟ یا علما؟ یا بخشی از علما؟
مقام پنجم: حول شرائط آمر و ناهی، و مأمور و منهی، و مأموربه و منهیعنه. چون بحث ما طبق شرائع و جواهر است، این مبحث امروز، داخل در این مقام
مقام ششم: مراتب و کیفیت ترتیب هر مرتبه
مقام هفتم: فی سائر الوظائف فی قبال التارکین و الجاهلین و المُقْدمین؛ آیا غیر از امربهمعروف، وظایف دیگری هم داریم یا نه؟ مثلاً در قلبت تنفر از او داشته باش، یا صورتت را در هم بکش. جاهل را جای امربهمعروف نیست، اما ارشاد جاهل چه حکمی دارد؟ و سوم این که چه وظیفهای نسبت به کسانی که امر به معروف میکنند داریم؟
مقام هشتم: فی بیان مصادیق المعروف. معنایش در مقام دوم مشخص شد، مصادیقش چیست؟ آنجا عرض کردیم یکی از جاهای خیلی مناسب که بشود واجبات را استقصاکرد، همین کتاب امر به معروف است.
مقام نهم: فی بیان مصادیق منکر. خیلی از چیزهایی که در مکاسب محرمه طرح میکنیم، جایش اینجاست مثل غیبت و کذب، که فقط بتناسبٌمایی آنجا ذکرشده. یک مصادیقی مثل نماز است، اصلش را در جای خودش باید بحث کنیم، ولی خیلی از محرماتی که جای خاصی ندارد را میشود اینجا بحث کرد.
مقام دهم: فی احکام الخلل و الشروط.
یازده: فی ما یتعلق بالآداب. قصد اخلاص داشته باشد، قصد تحقیر نداشته باشد..
دوازده: فی جملة من المسائل التی جرت العادة لذکر بعضها لبعض المناسبات اگرچه از مسائل امر به معروف نباشد. مثل: «للفقیه اجراء الحدود» یا «للفقیه القضاء» که جایش کتاب حدود و قضاء است اما بعضاً اینجا متعرض شدهاند.
چون میخواهیم دوستان متنی برای پیشمطالعه داشته باشند، ما طبق این ترتیب بحث نمیکنیم. اما جای هر بحث را میتوانیم طبق این ترتیب مشخص کنیم.
شرط اول: علم به معروف و منکر
ارتباط «علم به معروف» با «امر به معروف»
شرط اول، علم به معروف و منکر است؛ رابطة «علم به معروف» با «امر به معروف» چه رابطهای است؟
اقول در مسأله
در این باره چهار قول داریم:
قول اول: شرط شرعی وجوب
قول اول این است که شرط شرعی وجوب است؛ آمر به معروف، مادامی که علم به معروف نداشته باشد، امربهمعروف بر او واجب نیست. مثل استطاعت برای حج است؛ کسی که استطاعت نداشته باشد، حج بر او واجب نیست، اینجا هم کسی که علم به معروف و منکر نداشته باشد، امربهمعروف و نهیازمنکر بر او واجب نیست. حضرت امام در تحریر این قول را پذیرفته.
قول دوم: شرط شرعی واجب
قول دوم این است که این شرط، شرط واجب است، نه شرط وجوب؛ مثل طهارت برای صلات است؛ اگر کسی متطهر نباشد، طهارت خبثی یا حدثی نداشته باشد، اینطور نیست که نماز بر او واجب نباشد، لکن چون آنچه واجب است، نمازِ مشروط به طهارت است، باید برود طهارت تحصیل کند. پس حتی آن جایی که علم ندارد، امربهمعروف بر او واجب است، لکن باید برود علم را تحصیل کند.
قول سوم: شرط عقلی وجوب
قول سوم این است که این شرط، نه شرط واجب است، نه شرط وجوب است، بلکه یک شرط عقلی است و بازگشتش به شرط «قدرت» است. تکالیف، مشروط به قدرت هستند، اما نه به عنوان شرط شرعی، بلکه شرط عقلی است، از شرایط عامة تکلیف است. بعضی قائلند که علم به معروف، شرط وجوب نیست (شارع وجوبش را معلق به این علم نکردهاست) شرط واجب هم نیست، بلکه یک شرط عقلی است؛ چون دخیل در قدرت بر امربهمعروف است. این هم نظریة آقاضیاء در شرح تبصره است.
قول چهارم: مقدمة عقلی واجب
قول چهارم این است که لا شرطا شرعیا، و لا عقلیا. بلکه اگر میگوییم: «علم لازم است»، همانطور که صاحب شرائع در متن فرموده، «الاول ان یأمنه من الغلط فی الانکار»؛ برای این است که اگر انسان معروف را نشناسد و همینجور اقدام به امر و نهی کند، ممکن است غلط از کار دربیاید. برای این که در چالة امربهمنکر نیفتد، عقل میگوید: «برو یاد بگیر»؛ همانجور که عقل میگوید: «باید مقدمة واجب را بیاوری» و مقدمة واجب، نه شرط شرعی برای وجوب است و نه شرط شرعی برای واجب است. عقل است که میگوید مقدمات سفر حج را باید فراهم کنی. اینجا هم همین که یک منکری واقع شد، برای این که امنیت پیداکنم از این که در غلط بیفتم و عقابِ «نهی از واجب» دامنگیرم بشود، عقل میگوید: «برو علم پیداکن». پس وزان علم به معروف، وزان مقدمات واجب است؛ که نه شرط شرعی است نه شرط عقلی (از شرایط عام تکلیف) است، فلیُحذَف العلم بالمعروف من سجلّ الشروط؛ کما این که شارع فقط همینقدر میگوید که: «نمازِ با طهارت، واجب است.»، و این را نمیگوید که: «باید از رختخواب بلند بشوی بروی شیر آب را بازکنی و...».
ثمرة چهار قول
سؤالاتی که طبق هر قول باید بررسی شود
نتیجه این میشود که اگر معصیتی از کسی واقع شد و کسی او را بدون علم به آن منکر نهی کرد بعد رفت و فهمید آن عمل منکر بوده و آن نهیْ وَقَعَ فی محله، باید طبق هر قول، به سؤالات زیر پاسخ دهیم(1) :
سؤال اول: آیا تکلیفی گردنش بوده یا نه؟
سؤال دوم: اگر تکلیفی گردنش بوده، آیا امتثال کرده یا معصیت؟
سؤال سوم: بعد از علم، آیا تکلیفی نسبت به نهیازمنکر دارد یا ندارد؟
سؤال چهارم: آیا تجرّی کرده یا نه؟
در پاسخ به سؤال چهارم، بحث از تجرّیِ «وجوب نهیازمنکر» نیست؛ چون اگر بر او واجب نبوده، تکلیفی برای تجری نبوده. و اگر تکلیفی متوجه او بوده، تجری معنی ندارد؛ چون نهی کرده. مقصود از تجری، تجریِ «حرمت نهی از معروف» است در فرض احتمال وجوب فعل؛ که وقتی احتمال وجوب آن فعل را بدهد، اگر کسی را نهی از آن فعل کند، این امرش، هم ممکن است امتثال وجوب نهیازمنکر باشد، و هم ممکن است عصیان «حرمت نهیازمعروف» باشد. بعد که علم پیدامیکند که آن فعل حرام بوده و نهیازمنکرش وقع فی محله، میفهمد که «حرمت نهیازمعروف» را عصیان نکرده و فقط تجری کردهاست؛ البته تجری در این حد که محتملالحرمه را مرتکب شده، نه در این حد که معلومالحرمه را مرتکب شده و بعد فهمیده حرام نبوده.(2)
در پاسخ به سؤال چهارم، ثمرهای ظاهرنمیشود؛ چون وقتی که احتمال وجوب آن فعل را بدهد، طبق هر چهار قول تجرّی در حد انجام محتملالحرمه کرده، و اگر احتمال وجوب ندهد و امر دائر باشد بین حرمت و حلیت، طبق هیچیک از چهار قول تجرّی نیست.(1)
پس برای تحقیق ثمره بین چهار قول، کافی است که طبق هر قول، به سه سؤال اول پاسخ دهیم.(2)
طبق قول اول: شرط شرعی وجوب
اگر شرط وجوب بوده (طبق قول اول)، چیزی بر او واجب نبوده (و تکلیفی نداشته، پس معصیتی نکرده. بنابراین پس از علم، اگر موضوع باقی باشد، باید مجدداً نهی کند.)
طبق قول دوم: شرط عقلی وجوب
اگر شرط واجب بوده (طبق قول دوم)، تکلیف «نهی از منکر» متوجه او بوده ولی واجب را اتیان نکرده (و در صورت تقصیر در کسب علم، در امتثال نهی از منکر، معصیت کرده)؛ چون نمیدانسته، مثل نمازِ بیوضو خواندن است. و لذا اگر موضوع باقی است، باید دومرتبه نهی کند.
1) (5) - این مطلب که «در پاسخ به سؤال چهارم، ثمرهای ظاهرنمیشود.»، از مقرر است. استاد فقط در بررسی قول چهارم متعرض این مطلب شدند و فرمودند که تجری کردهاست. این نتیجه (که در پاسخ به این سؤال، ثمرهای بین اقوال ظاهرنمیشود.) به استاد عرضه شد و ایشان تأییدکردند و فرمودند که: «غرض، از طرح «تجرّی»، بیان ثمرة جدیدی بین اقوال نبود.»، بلکه خواستند بگویند: طبق قول چهارم، اینطور نیست که تماماً امتثال کردهباشد و عدم علم هیچ مشکلی درست نکردهباشد، بلکه لااقل در فرض احتمال وجوب، تجرّی در حد انجام محتملالحرمه مرتکب شدهاست.
2) (6) - در بررسی ثمره طبق هر قول، مطالبِ درون پرانتز، از مقرر است.
طبق قول سوم: شرط شرعی واجب
اگر شرط عقلی وجوب بوده (طبق قول سوم)، «علم به منکر» چون به شرط «قدرت» برمیگردد، پس عاجز از امتثال بوده (و چون «قدرت» از شرایط عامة تکلیف است، پس اصلاً تکلیفی نداشته و درنتیجه معصیتی هم نکرده حتی اگر در تحصیل علم به حرمت منکرِ انجامشده مقصّر بودهاست. حال که علم پیداکرده، وجوب میآید. و اگر موضوع باقی است، باید مجدداً نهی کند.).
طبق قول چهارم: مقدمة عقلی واجب
اما اگر نه شرط وجوب است نه شرط واجب (طبق قول چهارم)، تکلیفِ «وجوب نهی از منکر» متوجه او بوده، و چون واجبْ توصلی است، فصدر عنه الامتثال و تکلیف را انجام داده. (و پس از علم به منکر، تکلیفی متوجه او نیست، الا این که بگوییم: «نهی از منکر، پس از یک بار امتثال، اگر شرایطش باقی است، باز هم واجب است.».).
خلاصه و جدول نتایج
میتوانیم ثمرات این چهار قول را برای تحلیل هر چه بهتر، در جدول زیر خلاصه کنیم:
قول اولقول دوم قول سوم قول چهارم
نهی از منکر آیا واجب بوده خیر بله خیر بله
امتثال کرده یا معصیت؟ معصیت کرده معصیت کرده معصیت نکرده امتثال کرده
آیا الآن واجب است؟ بله بله بله خیر
موضوع: شرایط امر به معروف (رابطهی «علم به معروف» با «امر به معروف» / چهار تنبیه ذیل اقول اربعه)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث، در شرایط امر به معروف و نهی از منکر بود، اولین شرط، علم آمر به معروف و ناهی عن المنکر است به معروف و منکر. گفتیم: در این زمینه، چهار قول یا چهار نظریه وجود دارد:
نظریة اول، اشتراط بود؛ به این نحو که «علم» شرط وجوب باشد؛ بنابراین بر غیرعالم اصلاً واجب نیست، مانند اشتراط حج به استطاعت یا اشتراط صلات به دخول وقت.
قول دوم: شرط واجب است، نُسب إلی الشهید الثانی و المحقق الکرکی. مثل طهارت یا استقبال برای صلات.
قول سوم: شرط عقلی وجوب است.
قول چهارم این بود که نه شرط عقلی است و نه شرط شرعی، نه برای وجوب و نه برای واجب، بلکه یک مُدرَک عقلی است برای این که شما در مخالفت با «وجوب امر به معروف» نیفتی. وزانش وزان مقدمة واجب میشود؛ که وجوب ندارد، لکن عقل درک میکند که برای این که بتوانی امر به معروف را انجام دهی، باید این مقدمه را اتیان کنی.
توضیح بیشتری دربارة فرق بین قول سوم و چهارم
دوستان درخواست داشتند که تفاوت بین قول سوم و چهارم را بیشتر توضیح دهیم؛ چرا طبق قول چهارم «علم» شرط نیست؟ «شرط» چیزی است که تکویناً یا به جعل شارع، دخالت دارد در فاعلیت فاعل یا قابلیت قابل. مثلاً «استطاعت» شرعاً دخالت در وجوب دارد؛ به این معنا که اگر استطاعت نباشد، حج، یا مصلحت ندارد، یا چون عباد به حرج و مشقت میافتند، لایصلح که مولا امر به حج کند اگرچه مصلحت داشته باشد. استطاعت باعث میشود که حج، یا مصلحتدار بشود یا قابل امر مولا بشود. اما مقدمات، نه دخالتی در مصلحتدار شدن عمل دارد، و نه دخالتی در امر مولا دارد؛ این مقدمات، بعد از این که امکان تحقق آن فعل بعد از این مقدمات وجود دارد، تأثیری در امر مولا ندارد.
این که میگویند: «قدرت شرط عقلی است»، به این خاطر است که قبیح است مولا امر به غیرمقدور کند و مثلاً بگوید: «طِر إلی السماء». آقای آقاضیاء که فرمود: «شرط عقلی است»، علتش همین است که فرموده: «علم، دخالت در قدرت دارد. و چون قدرت شرط شرعی است، پس علم هم شرط عقلی است.».
بنابراین فرق دو قول سوم و چهارم این است که «علم به معروف و منکر» طبق قول سوم شرط است و اگر نباشد، صدور امر از مولا درست نیست. ولی طبق قول چهارم شرط نیست و دخالتی در امر مولا ندارد، لکن چیزی است که عقل حکم به آن میکند تا شما به مفسدة مخالفت با وجوب امربهمعروف نیفتید.
چند تنبیه
قبل از ورود در ادلة این اقوال، چهار تنبیه را باید متعرض بشویم:
تنبیه اول: قول به تفصیل
تنبیه اول این است که از بعض عبارات فقها مثل محقق حلی در «شرائع» و ابنادریس در «سرائر» استفاده میشود که «علم» کأنّ شرط نهی از منکر است، اما شرط امر به معروف نیست. پس کأن یک تفصیل و قول پنجمی از عبارت این دو بزرگوار استفاده میشود.
عباراتی که نشان از این قول دارد
عبارت این دو بزرگوار:
ابن ادریس در «سرائر» فرموده: «أحدها أن یعلمه منکرا، و ثانیها أن یکون هناک أمارة الاستمرار علیه، و ثالثها أن یظن أن إنکاره یؤثر أو یجوّزه، و رابعها أن لا یخاف علی نفسه، و خامسها أن لا یخاف علی ماله، و سادسها أن لا یکون فیه مفسدة.».(1) همانطور که ملاحظه میکنید، محقق حلی فقط برای نهی از منکر شش شرط ذکرکرده، ولی برای امر به معروف شرطی ذکرنکرده.
1) (1) السرائر الحاوی لتحریر الفتاوی، ابن ادریس الحلی، ج2، ص23.
محقق حلی در «شرائع» فرموده: «و لایجب النهی عن المنکر ما لم تکمل شروط أربعة: الأول أن یعلمه منکرا، الثانی و أن یجوز تأثیر إنکاره، الثالث و أن یکون الفاعل له مصرا علی الاستمرار، الرابع و أن لا یکون فی الإنکار مفسدة.».(1)
این عبارات، ابتداءً یک قول پنجمی را میرساند؛ که امربهمعروف، مشروط به علم و شرائط دیگر نیست، ولی نهیازمنکر مشروط به این شرایط اربعه یا خمسه یا سته است.
توجیه صاحب جواهر
مرحوم صاحب جواهر، در مقام توجیه عبارت صاحب شرائع برآمدهاند و دو توجیه ذکرکردهاند:
توجیه اول ایشان این است که در «منکر» تصرف کنیم و بگوییم: مراد از این «منکر» در این عبارت، اعم است از «فعل حرام» و «ترک واجب».
توجیه دوم ایشان این است که «نهی» تصرف کنیم و بگوییم: این «نهی» کأن در دو معنا استعمال شده؛ در مورد افعال منکره، نهی، یعنی خود نهی. در مورد ترک واجبات، این نهی، یعنی (نهی از ترک آن فعل، یا همان) امر به آن فعل؛ (مثلاً کسی که نماز واجب را ترک کرده، نهی از منکرِ این شخص، به این معناست که او را نهی کنیم از ترک صلات.) قبلاً هم عرض کردیم که بزرگان فرمودهاند: مقصود از «امر» وادارکردن است، نه صیغة امر به کار بردن. وقتی نهی میکند از ترک صلات، امر به فعل صلات است. پس هم میشود گفت: «صلّ» و هم میشود گفت: «ترک صلات را انجام نده».
توجیه سوم، این است که واضح است که شراط یکی، شرایط دیگری هم هست.
1) (2) شرائع الإسلام فی مسائل الحلال و الحرام، محقق حلی، ج1، ص311، ط اسماعیلیان.
فرموده: «و لعل اقتصار المصنف علی الأول لإرادة الأعم من فعل الحرام و ترک الواجب(1) عن المنکر علی أن یکون المراد بالنهی عن الثانی هو الأمر بالفعل الذی هو المعروف، أو لوضوح أنها شرائط فیهما، أو لغیر ذلک.»(2) .
غیر ذلک: اعم است از فعل حرام و ترک واجب، اما لازم نیست آن نهی را بگوییم: استعمال لفظ در اکثر از معنا شده.
اینها توجیهات صاحب جواهر بود، لکن به نظر ما بهترین وجه این است که بگوییم: غفلتی از ناحیة این دو بزرگوار رخ دادهاست.
نتیجه
نتیجه این میشود که لاینبعی که پنج قول داریم، یا به این توجیهات صاحب جواهر، یا به غفلت این دو بزرگوار.
تنبیه دوم: تصالح بین اقوال اربعه
بعضی فقها خواستهاند تصالحی بین این اقوال برقرارکنند و بگویند: این اختلاف اقوال، اختلاف نیست.
صور اربعه
فرمودهاند: در هر واقعهای امر از چهار صورت خارج نیست:
صورت اول: عملی دارد ترک میشود و ما علم تفصیلی به وجوبش داریم. یا عملی دارد انجام میشود و علم تفصیلی داریم که منکر است و حرام است.
صورت دوم: علم اجمالی داریم که توسط بعض از یک جمعی، یک عمل واجبی دارد ترک میشود یا یک عمل منکری دارند انجام میدهند. علم اجمالی ما در این فرض، به این خاطر است که فاعل حرام یا تارک واجب را تفصیلاً نمیدانیم.
صورت سوم: اجمالاً علم پیدامیکنیم که بعضی از کارهای یک نفر، نه چند نفری که تفصیلاً معلوم نیستند، حرام است، اما نمیدانیم کدام کارهایش، یا علم داریم که بعضی واجبات را ترک میکند اما نمیدانیم کدام را. علم اجمالی ما در این فرض، به این خاطر است که حرام انجامشده یا واجب ترکشده را تفصیلاً نمیدانیم.
صورت چهارم: نه علم تفصیلی داریم و نه علم اجمالی داریم.
در صورت اول، روشن است وظیفة ما امر به معروف و نهی از منکر است؛ چون هم به نحو شبهة حکمیه مسأله برایمان روشن است، و هم به نحو شبهة موضوعیه.
در صورت دوم که علم دارم یکی از این سه نفر دارد منکر انجام میدهد، بر من واجب است که فحص کنم علم پیداکنم به کار حرام، و به آن شخص بگویم: «آن کار حرام را انجام نده». اینجا همه میگویند: واجب است.
صورت سوم هم همینجور است.
اما صورت چهارم این است که ما اصلاً نمیدانیم: «در حیاط پشت این دیوار، کسی کار حرامی انجام میدهد یا نه؟»، اینجا لازم نیست برویم ببینیم: «کسی دارد کار حرامی انجام میدهد یا نه؟».
تصالح بین چهار صورت
قائل به تصالح فرموده: کسانی که میگویند: «شرط است»، مرادشان موارد اجمالی یعنی صورت دوم یا سوم است. آنهایی که گفتهاند: «علم شرط نیست»، مرادشان صورت چهارم است.
اشکال به این تصالح
جواب این است که این فرمایش، تمام نیست و نمیتوانیم به این تصالح قائل بشیوم.
در صورت دوم و سوم، چه لزومی دارد آنجا هم برویم یادبگیریم؟ اگر علم شرط وجوب باشد، اینجا اصلاً وجوبی نیست. بعداً خواهدآمد که شرط آمر و ناهی این است که عالم به معروف و منکر باشد تا امتثال آن وجوب نیاز به عمل به شرط آن داشته باشد.
در صورت چهارم، آن که همه قبول دارند: «علم، لازم نیست.»، به نحو شبهة موضوعیه است؛ اگر الآن ندانم کسی بیرون مسجد دارد گناه میکند، بر من واجب نیست بروم او را نهی کنم. اما بحث آقایان، در جایی است که شبهة حکمیه داریم؛ گفتهاند: شرط وجوب امر به معروف این است که بدانی حکم خدا این است؛ بعد از این که دانستی: «حکم خدای متعال، این است.»، اگر دیدی در خارج دارد ترک میشود، آن موقع است که باید امر کنی. و اینجا چنین علمی به حکم خدای متعال نداریم، اول کلام است که: آیا برائت جاری میشود یا نه؟ عدهای از بزرگان همینجا هم میگویند: شرط واجب است و بر شما اجب است بروی علم کسب کنی.
تنبیه سوم: تعبیر به «معذوریت جاهل» اگر علم شرط وجوب باشد
تنبیه سوم این است که در بعض عبارات از جمله عبارت صاحب جواهر است که فرمودهاند: اگر علم شرط وجوب بود، جاهل میبایست معذور میبود: «مقتضاه کون ذلک شرطا للوجوب کالاستطاعة للحج و حینئذ فالجاهل معذور.»(1) .
اشکال: جاهل اصلاً تکلیفی ندارد که «معذور» معنی داشته باشد
تعبیر «معذوریت» تعبیر دقیقی نیست؛ چون معذور را در جایی به کار میبرند که بر او واجب است لکن به خاطر عذری تکلیفی که وجود دارد را امتثال نمیکند. اما اگر علم شرط وجوب باشد، اصلاً تکلیفی وجود ندارد تا نسبت به آن تکلیف «معذوریت» معنی داشته باشد. مثل این است که بگوییم: «ما الآن معذوریم که نمازظهر نمیخوانیم»؛ اینجا عذر معنی ندارد؛ چون اصلاً نمازظهر بر ما واجب نیست. پس این عبارت، با تسامح است.
تنبیه چهارم: تفصیل بین واجب خاص و عام
در بعض عبارات، سه قول در مسأله ذکرشده: قول اول این است که علم شرط وجوب است، قول دوم این است که شرط واجب است، قول سوم تفصیل بین واجب خاص و عام است. امر به معروف خاص، مخصوص علماست: علی العالم بالمعروف القوی المطاع. گفتهاند: در امر به معروف خاص، علم شرط وجوب هست، اما در امر به معروف عام شرط وجوب نیست و باید برود علم کسب کند.
چرا این قول را در عداد آن چهار قول نیاوردیم؟
ما این قول را چرا در ضمن اقوال نیاوردیم؛ چون مصبّ اقوال اصلاً این قسم (امر به معروف خاص) نیست و در کلمات عام فقها دو امر به معروف فرض نشده یکی عام و دیگری خاص. بنابراین کلمات فقها، همهاش ناظر به همان امر به معروف عام است. این قول، در عداد آن اقوال نیست. بله؛ شاذّی از فقها ولو حرفشان هم تمام باشد و ما هم تقویت کردیم، قائل شدهاند به این که آیة «ولتکن منکم امة» امر به معروف را دارد بر جمع ویژهای واجب میکند و این امر به معروف ویژه باید جداگانه بررسی بشود. اما چنین «امربهمعروف»ی در لسان فقها معمول نیست. پس این قول، در عداد آنها نیست؛ چون معمول فقها دو جور امر به معروف را قائل نبودهاند، بلکه کلامشان عموماً ناظر به همان امربهمعروف عام است.
1) (5) جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام، شیخ محمدحسن نجفی، ج21، ص366.
موضوع: شرایط امر به معروف / شرط اول: علم به معروف و منکر / دلیل قول اول (شرط وجوب)
خلاصه مباحث گذشته:
گفتیم: چهار قول در مسأله است، از امروز میخواهیم ادلة آن چهار قول را بررسی کنیم.
ادلة اقوال اربعه
ادلة قول اول
قول اول، اشتراط وجوب امر به معروف» به «علم به معروف» بود به نحو اشتراط وجوب حج به استطاعت؛ وقتی علم به معروف نیست، وجوب امر به معروف نیست، ولو به تعبیر آقاضیاء جهل تقصیری داشته باشد. ولو به خاطر آن جهل عقاب بشود، اما از جهت ترک امر به معروف عقاب نمیشود.
برای این قول، به ادلة عدیدهای استدلال شده یا میشود استدلال کرد.
دلیل اول
استدلال اول، استدلال به روایت مسعدةبنصدقه است که این روایت را پارسال هم خواندهایم، این روایت هم در کافی شریف و هم در تهذیب نقل شده: «وَ- بِهَذَا الْإِسْنَادِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ وَ سُئِلَ عَنِ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ أَ وَاجِبٌ هُوَ عَلَی الْأُمَّةِ جَمِیعاً فَقَالَ لَا فَقِیلَ لَهُ وَ لِمَ قَالَ إِنَّمَا هُوَ عَلَی الْقَوِیِّ الْمُطَاعِ الْعَالِمِ بِالْمَعْرُوفِ مِنَ(1) الْمُنْکَرِ.»(2) . فرمود: همانا این امر به معروف، بر عهدة انسان قوی مطاعی است که عالم به معروف باشد. پس کسی که قوی و مطاع و عالم باشد واجب است.
تبیین استدلال
حضرت فرمودند: «إِنَّمَا هُوَ عَلَی الْقَوِیِّ الْمُطَاعِ الْعَالِمِ.». اگر بگوییم: «إنما، از ادات حصر است.»، پس این فرمایش حضرت دلالت دارد بر این که: «فقط بر «عالم» واجب است، پس بر غیرعالم واجب نیست.». اگر هم بگوییم: «إنما دلالت بر حصر نمیکند، بلکه تنها تأکیدمیکند.»، اینجا مفهوم حصر است؛ چون امام در مقام پاسخ به این سؤال هستند که بر چه کسی واجب است و لذا دارند تحدیدمیکنند و مفهوم تحدید مورد تسالم همه است. پس یا به خاطر ظهور «إنما» در حصر، یا به خاطر «مقام تحدید» این روایت دلالت میکند که امر به معروف فقط بر عالم به معروف واجب است. و اگر هم مطلقاتی داشته باشیم که این فریضه را بر همه واجب میکند، آن مطلقات به واسطة این مقید، تقییدمیشود.
مناقشات دلالی
وجوهی از مناقشات و ایرادات، به استدلال به این روایت شریفه وجود دارد. عدهای از این مناقشات، مناقشات دلالی است، و بعضی مناقشات صدوری است. ابتداءً مناقشات دلالی را بررسی میکنیم.
اشکال آقاضیاء: فقها «علم» را شرط وجوب ندانستهاند
بیان اول: از فتوای فقها میفهمیم که «علم» شرط وجوب نیست
مرحوم محقق عراقی در شرح تبصره فرمودهاند که در این روایت، همانطور که وجوب امر به معروف معلق شده به «علم به معروف»، همانطور هم معلق شده بر «مُطاعبودن»؛ پس باید بگویید که وجوب امر به معروف، مشروط به مُطاعیت است. و حال این که اجماع فقها و تسالم فقها، بر خلاف این است؛ فقها میگویند: «اگر یقین به تأثیر نداری و تنها احتمال تأثیر میدهی، باز هم امربهمعروف واجب است.». وقتی احتمال تأثیر میدهید و احتمال عدم تأثیر هم میدهید، پس شک در مطاعیت دارید. اگر مطاعیت شرط وجوب است، پس در موارد شک در مطاعیت، باید برائت جاری کنید، در حالی که همة فقها فتوا به وجوب دادهاند.
بنابراین چون این روایت شریفه اشتراط به «مطاعیت» را در ردیف اشتراط به «علم» قرارداده و این اشتراط خلاف اجماع و تسالم فقهاست، بنابراین ما نمیتوانیم با عبارت واحده که یک محمول واحده دارد، تفصیل بین این محمولها بدهیم. و همچنین قویبودین. پس این ظهور، نسبت به «عالم» هم قابل اخذ نیست و نمیتوانیم بین «علم» با «مطاعیت» و «قویبودن» تفصیل قائل بشویم.
بیان دوم: از فتوای فقها میفهمیم که «علم» شرط واجب است
اشکال دوم ایشان، کبرایش به همان مطلب برمیگردد، ولی به بیان آخَر: مطاعیت که در این روایت ذکرشده، شرط واجب است نه شرط وجوب؛ چون فقها فتوا دادهاند که اگر شما احتمال مطاعبودن و تأثیرداشتن را میدهی، باید امر و نهی کنی. این فرمایش فقها، با این میسازد که مطاعیت و تأثیرگذاری، شرط واجب باشد نه شرط وجوب؛ چون در شرایط واجب، همانطور که در علم اصول بیان شده، تا انسان علم به عجز از شرایط واجب پیدانکند، باید به آن واجب اقدام کند. اگر اقدام کرد و معلوم شد که قدرت ندارد و عاجز است، معذور است. ولی نمیتواند بگوید: «من که نمیدانم قدرت دارم» و ترک کند. هیچکدام از ما علم نداریم که تا آخر نمازمان حیاتمان باقی است، اما این دلیل نمیشود که پس چون قدرت بر اتمام نماز را احرازنکردهایم، پس نماز بر ما واجب نبوده و در ترک آن معذوریم. این مطلب، مُدرَک عقل عملی ماست نسبت به خصوصیات واجب.
اما نسبت به خصوصیات وجوب، ما اصلاً مسئولیتی نسبت به آن نداریم؛ ما نباید استطاعت را ایجادکنیم تا خداوند به ما امر به حج کند.
اگر به این مطلب اصولی دقت کنیم، نتیجهاش این میشود که مطاعیت باید شرط واجب باشد تا آن فتوا که اگر احتمال تأثیر میدهی، باید امر کنی.»، درست باشد. اگر مطاعیت شرط وجوب باشد، آن فتوا درست نیست. پس مطاعیت، شرط وجوب نبوده شرط واجب است.
نتیجه این میشود که از این فتوای فقها که: «اگر احتمال مطاعیت میدهیم، بر ما امربهمعروف واجب است.»، میفهمیم که تأثیر و مطاعیت را شرط واجب قراردادهاند نه شرط وجوب. پس از این راه کشف میکنیم که اجماع بر این است که مطاعیت و تأثیر، شرط واجب است.
وقتی بالاجماع ثابت شد که «مطاعیت» شرط واجب است و نمیتوانیم به ظهور اولیة روایت در «شرط وجوب» اخذکنیم، نمیتوانیم به این ظاهر اولیه دربارة «علم» اخذکنیم. پس این ظهور، حجت نیست.
در این دو بیان، ایشان نمیفرماید که ظهور از بین میرود، بلکه میفرماید این ظهور، قابل اخذ نیست.
فرق بیان اول و دوم
فرق بیان اول و دوم، در این است که در بیان اول میگفت: این روایت، به حسب ظاهرش مطاعیت را شرط وجوب قراردادهاست، لازمة این که شرط وجوب باشد، این است که عند الاحتمال آن جایی که مطاعیت را احرازنکردهای برائت جاری کنی. این لازمه، با فتوای مشهور و اجماع که گفتهاند: «عند الاحتمال باید امرکنی» سازگار نیست. پس در بیان اول میگوییم: این که: «این شرط، شرط وجوب است.»، با آن فتوا سازگار نیست. تحلیل بیشتری نمیکنیم (که حالا که شرط وجوب نیست، پس شرط چیست؟ آیا شرط واجب است؟).
بیان دوم، بر این اساس استوار است که (تحلیل بیشتری میکنیم و) از این فتوای فقها که گفتهاند: «عند الحتمال باید امرکنی»، کشف میکنیم که پس مطاعبودن و تأثیرداشتن، شرط واجب است؛ چون اگر شرط وجوب بود، چنین فتوایی لایستقیم. حالا که شرط واجب شد، پس دربارة مطاع و قوی، باید دست از ظاهر اولیه (شرط وجوب) برداریم. وقتی در این دو تا، دست از ظهور برداشتیم، قهراً در این آخری هم که در همان سیاق ذکرشده باید دست از این ظهور برداریم.
بیان سوم: از فتوای فقها میفهمیم که ظهور روایت در «شرط واجب» است
در بیان دوم میگفتیم: از فتوای فقها کشف میکنیم که آنها مطاعیت و تأثیر را شرط واجب دانستهاند. ممکن است کسی بگوید: «معلوم نیست فقها تأثیر و مطاعیت را شرط بدانند، بلکه ممکن است خود احتمال تأثیر را شرط بدانند. پس این که عند الاحتمال باید امرکرد، نه از این باب است که مطاعبودن و تأثیرداشتن شرط واجب است، بلکه خود احتمال تأثیر شرط وجوب است.». این اشکال، به بیان اول و دوم وارد است. بیان سوم میخواهد به نحوی از فتوای فقها استفاده کند که این اشکال به آن واردنشود.
بیان سوم میخواهد بگوید: این روایت، در دست اصحاب بودهاست؛ هم در تهذیب است، هم در کافی است، هم در خصال است. آنها این روایت را دیدهاند، ولی همین فقهایی که این روایت در مرئی و منظرشان بوده، همینها گفتهاند: «عندالاحتمال باید امرکنی»، این نشان میدهد که فهم فقها از این روایت، این بوده که مدلول این روایت، «اشتراط وجوب به مطاعیت» نیست، بلکه فهمشان اشتراط واجب است. و وقتی که فقهای سلف که اهل لسان هم بودهاند، وقتی این بزرگان از این جمله اینطور میفهمند، این فهم قرینه میشود که مفاد این روایت «شرط واجب» است نه «شرط وجوب». و وقتی که در مطاع و قوی، شرط «واجب» شد، در «علم» هم که در همان سیاق آمده، همین را میفهمیم.
عبارات آقاضیاء در این دو بیان، یک مقداری غامض است، و بیان سوم هم ممکن است در بیان ایشان نباشد، ولی میشود این بیان را هم به آنچه این بزرگوار فرموده اضافه کرد.
پاسخ: تفکیک در حجیت
یک بحث اصولی داریم که مبنایی است، و آن «تفکیک در حجیت» است؛ خیلی وقتها در روایات مبارکات، تفکیک بین قسمتهای مختلف قائل میشویم.
مثلاً در باب «صوم»، بر این که: «دروغ بر خدا و پیغمبر و ائمه و صدیقة طاهره، مفطِّر است.»، روایتی که داریم، این است که: «إنما یُنقض الوضوءَ و الصوم»، در حالی که هیچ فتوایی نداریم که «ینقض الوضوء». این یک فعل، هم به «وضو» نسبت داده شده، هم به «صوم». نسبت به «وضو» خلاف تسالم و اجماع فقهاست؛ کسی نگفته که وضو با چنین دروغی باطل میشود.
این، تفکیک در حجیت است؛ چون ادلة حجیت میگوید: «هر وقت ثقهای برای شما مطلبی نقل کردی، بپذیرید.». اینجا ثقه دو خبر برای ما نقل کرده، یکی از این دو خبر را نمیتوانیم اخذکنیم، ادلة حجیت خبر احد و ادلة حجیت ظهور چرا نتواند آن خبر و ظهور دیگر را بگیرد؟! پس فقط آن قسمتی که اشکال دارد کنار میرود.
در مانحنفیه هم بنا بر این که اشکال صدوری نداشته باشیم، این راوی ثقه دارد برای ما نقل میکند که امام صادق علیهالسلام سه شرط فرمود: که «وجوب امر به معروف» مشروط است به مطاعبودن، و قویبودن، و علمداشتن. به خاطر آن فتاوا از حجیت ظواهر در شرط اول و دوم دست برمیداریم، اما چرا در سومی دست از حجیت ظواهر برداریم؟!
اللهم الا این که کسی بگوید: دلیل مهم حجیت سند و حجیت خبر واحد، سیرة غیرمردوعة عقلاست، و در سیرة عقلا هم تفکیک نیست.
لکن اقوی در اصول در بحث حجیت ظواهر و سند، قول به تفکیک است. پس بر اساس قول به تفکیک، این اشکالات محقق عراقی قدس سره و بیان سوم (که در عداد فرمایشات ایشان ذکرکردیم) را میتوانیم اینطور پاسخ دهیم. مبنای اصولی ایشان را نمیدانم که بگویم: «طبق مبنای اصولی خودش آیا اشکالش قابل دفع است یا خیر؟».
موضوع: بررسی شرط «علم» برای آمر و ناهی (دلیل اول بر قول به «شرط وجوب» / مناقشات دلالی)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در استدلال به روایت مسعدةبنصدقه بود برای اثبات این که «علم به معروف و منکر، شرط وجوب امر است.»؛ چون امام علیهالسلام فرمود: «إنما هو علی القوی المطاع العالم بالمعروف و المنکر». گفتیم به این استدلال، وجوهی از مناقشات وجود دارد، سه مناقشه را عرض کردیم:
مناقشة اولی این بود که: در این روایت، همانطور که علم به معروف ذکرشده، مطاعبودن هم شرط شده و اگر مُطاعیت شرط باشد، لازمهای دارد که خلاف اجماع است؛ که در شک در مطاعیت، امربهمعروف واجب نباشد، ولو احتمال بدهد یا مظنه داشته باشد، فقط جایی باید امربهمعروف کند که اطمینان اثر بدهد و لذا مطاعیت را احرازکردهباشد. چون چنین لازمهای دارد، این ظهور، در «مطاع» و «قوی» قابل اخذ نیست، پس در همسایهاش که «العالم بالمعروف» باشد هم قابل اخذ نیست.
اشکال دوم این بود که از خود این فتوای فقها که فرمودهاند: «احراز تأثیرداشتن شرط نیست، و اگر احتمال اثر بدهد، باز هم واجب است.»، از این فتوا به دست میآید که علما تأثیر را که عبارةٌ اُخرای مطاعیت است، شرط واجب میدانند نه شرط وجوب. پس باید از ظاهر روایت در مطاعیت و قویبودن، رفع ید کنیم، پس از «عالمبودن» هم کذلک.
اشکال سوم این بود که این روایت، در مرئی و منظر علما بوده و به ایدیهم وصلت الینا، پس این فقها با وجود چنین روایتی چنین فتوایی دادهاند، پس استظهار آنها از این روایت «شرط وجوب» نبوده. پس آنها، یا به قرینة متصله یا به قرینة منفصلهای که لمیصل إلینا، فهمیدهاند که مقصود گوینده «شرط وجوب» نیست.
گفتیم: اشکال او و دوم از کلمات محقق عراقی استفاده میشود، و اشکال سوم را هم ما اضافه کردیم که بعضی اشکالات وارد بر اشکال اول و دوم بر آن وارد نشود.
از همة اینها یک جواب دادیم؛ گفتیم: غایت امری که این سه بیان اثبات میکند، این است که در این همسایهها نمیتوانیم اخذ به این ظهور کنیم که شرط وجوب است، اما از راه «تفکیک در حجیت» چرا در «العالم بالمعروف» اخذنکنیم؟! البته این جواب، جواب مبنایی است؛ اگر کسی در «تفکیک در حجیت» بگوید: «تفکیک در حجیت مطلقاً درست نیست، یا در این مواردی که محمول واحدی بر همه حمل شده، درست نیست.»، این جواب را نمیتواند بدهد.
ثانیاً اجماع، مسلّم نیست
خود این مسأله که شما در بیان اولتان گفتید: «اتفاق و تسالم این است که اگر احتمال میدهی، باید امر به معروف کنی، و شرط مطاعبودن با این نمیسازد.»، یا در دومی گفتید: «از این اجماع میفهمیم که مسألة مطاعیت عندالفقهاء شرط واجب است.»، این اجماع، مسلم نیست و یک فتوای قطعی نیست که ما بتوانیم بر آن رکون کنیم و دست از این ظهور برداریم.
ادلة اشتراطِ «احتمال تأثیر» را وقتی نگاه میکنیم، میبینیم گفتهاند: اگر احتمال تأثیر نمیدهی و بگویی، لغو است؛ چون وجوب امر به معروف برای همین است که بگوییم و اثربگذارد. عدهای به خاطر این جهت، خودشان که محاسبه کردهاند، به این نتیجه رسیدهاند. لذا ادلة قائلین به این شرط (احتمال اثر) را که نگاه میکنیم، آن اجماع مسلّمی که جلوی ظهور را بگیرد یا بگوییم: «این ظهور، خلاف اجماع است و باید از آن رفع ید کنیم.»، بیان مسلمی نیست.
ثالثاً شاید فقها اشکال صدوری به این روایت داشتهاند
وقتی مشهور فقها از یک عبارت یک مطلب را میفهمند، انسان جزم پیدامیکند. این مطلب، کبرایش کبرای قویای است و از خیلی از اعواجاجهای انسان در فقه و سایر معارف جلوگیری میکند. اما در مانحنفیه این صغرای این مطلب درست نیست؛ درست است که این روایت در کافی و خصال نقل شده، اما معلوم نیست: «همة فقهایی که آن حرف را زدهاند که احراز مُطاعیت شرط نیست، به این خاطر بوده که صدور این روایت (که ظهور دارد در این که «مُطاعیت» شرط وجوب است و لذا احراز مطاعیت شرط است) را قبول داشته ولی طبق ظاهر آن عمل نکردهاند، پس ما هم نمیتوانیم به ظاهرش عمل کنیم.»؛ چرا که ممکن است صدورش را قبول نداشتهاند؛ چون خیلی از بزرگان مسعده را قبول نداشتهاند. ممکن است اگر آن فتوا را دادهاند، به این خاطر بوده که مسعده را ثقه نمیدانستهاند و لذا به این روایت اصلاً عمل نکردهباشند، نه این که به این نحو عمل کردهاند.
بنابراین این سه اشکال، مبتلا به این ایرادات است.
اشکال دوم: اشتراط قدرت خاص(1)
اشکال چهارم، باز اصلش از محقق عراقی است که اینجا تدقیق نظر فرموده.
بیان اول: این روایت، ظهور دارد در این که «مطاعیت» شرط شرعی نیست
در سه اشکال قبل، ما میگفتیم: به قرینة همسایهها (یعنی قوی مطاع) نمیتوانیم در «العالم بالمعروف» اخذ به ظهورش کنیم. اشکال چهار میگوید: ما کاری به آن همسایهها نداریم؛ حتی اگر آن قوی مطاع را هم نام نمیبردند، اینجا قرینهای وجود دارد که به واسطة آن قرینه میفهمیم مقصود، بیان یک امر عقلی است، نه اشتراط شرعی.
1) (1) البته این اشکال، همانطور که در متن مشخص است، در بیان استاد، به عنوان اشکال چهارم مطرح شد. ولی حقیر چون سه اشکال قبلی را به عنوان سه بیان از یک اشکال آوردم، لذا این اشکال را اشکال دوم حساب کردم. مقرر.
مقدمة اول: شرط تکلیف، قدرت فیزیکی است به شرطی که در محاذیر نیفتد
توضیح مطلب این است که قدرت بر یک کار، آیا فقط توقف دارد بر این که از نظر فیزیکی و عملی و خارجی بتوانیم انجامش بدهیم ولو مستلزم محاذیری باشد؟ یا این که آن قدرتی که شرط تکلیف است، یک قدرت ویژه است که بتوانیم مأموربه را انجام دهیم بدون این که دچار محذوری مثل ترک واجبات بشویم. ظاهر این است که آن قدرتی که شرط تکالیف است، فقط قدرت فیزیکی نیست؛ مثلاً اگر کسی بتواند انقاذ غریق کند ولی به شرط این که چند نفر مسلمان محقونالدم را بکشد، آیا از نظر فیزیکی قدرت بر انقاذ غریق دارد ولی به خاطر تزاحم نباید این کار را بکند؟ یا این که اصلاً قدرت بر امتثال ندارد؟ پس قدرتی که شرط تکلیف است، قدرت فیزیکی است به علاوة این که ملازم نباشد با محذورات دیگر.
مقدمة دوم: علم، مقدمة عدم محاذیر است
ما برای این که در محاذیر نیفتیم، باید علم به تکلیف و محاذیر دیگر داشته باشیم، وگرنه ممکن است در هزار چالهچولة دیگر بیفتیم. وقتی علم نداشته باشیم، ممکن است هزار مشکل دیگر پیش بیاید، لذا گفتهاند: «ما یفسده الجاهل، اکثر من .». پس علم دخالت دارد در این که آن قدرت ویژة خاص (که همراه نباشد با محاذیر اُخر) را داشته باشیم. پس «علم» دخالت در «قدرت» دارد.
پس باید علم داشته باشد تا امر به منکر نکند و اغراء به جهل نکند. و روشن است که این که در «امر به معروف» این امور از او سرنزند، متوقف است بر آن قدرت ویژهای که شرط تکالیف است؛ یعنی قدرت ویژهای که مبرا باشد از این که در چالهچولههای دیگر بیفتد.
مقدمة سوم: ارتکاز طریقیت علم
وقتی به این مقدمه توجه کردیم، مرحوم آقاضیاء میفرمایند: امام فرموده: «علی القوی المطاع العالم بالمعروف، العالم بالمعروف»، این «علم» آیا موضوعیت دارد یا طریقیت دارد؟ در فهم عرفی، واژة «علم» طریقیت را میرساند، مگر یک جایی قرینهای باشد که دست از طریقیت برداریم.
نتیجه: پس «مُطاعیت» شرط «قدرت» است و نیاز به احراز ندارد
با توجه به این ارتکاز و آن دو مقدمه، از باب «قدرت بر امربهمعروف» است که حضرت فرموده: «علی القوی المطاع العالم»، نه از این باب که یک شرط شرعی را دارد بیان میکند، پس آن فتوای فقها هم درست میشود؛ که در مقام شک در قدرت هم باید اقدام کرد.
بیان دوم: لااقل مانع ظهور است
دو صفحه بعد در بحث «تجویز احتمال» یک بیان دیگری هم اضافه فرموده؛ که این مسائلی که ما گفتیم، اگر ظهور ایجادنکند، لااقلش این است که نمیگذارد ظهور کلام در اشتراط شرعی منعقدبشود، مجمل و دوپهلو میشود. شبیه این است که در اصول گفتهاند: امر درمقام حظر جلوی این که امر دلالت بر وجوب کند را میگیرد، اینجا هم همینطور است. اینجا هم جلوی اشتراط شرعی را میگیرد و لذا نمیتوانیم بگوییم: از شروط شرعی امر به معروف، علم به معروف است.
وقتی دلیلی بر اشتراط شرعی نداشتیم، اطلاقات ادله باقی میماند که: «مروا بالمعروف»، چه بدانی و چه ندانی. پس وقتی که علم نداریم، طبق آن ادله و اطلاقات، تلکیف امر به معروف گردن ما را میگیرد. و اگر شک در قدرت داریم، باید اقدام کنیم؛ مثل این است که کسی شک در قدرت بر نمازخواندن داشته باشد؛ باید اقدام کند، اگر وسط کار نتوانست و مثلاً سکته کرد و مرد، پس قدرت نداشته و نماز بر او واجب نبودهاست. حکم عقل این است که عقل اگر احراز عدم قدرت کرد، میتواند اقدام نکند.
این بیانی که عرض کردیم، صریح بیانش نبود، اما از باب کلمات قوم لعل مقصود ایشان بود.
بیان سوم: امربهمعروف به عنوان «امربهمعروف» متوقف بر علم است
یک احتمال دیکر این است که ایشان میفرماید: امر به معروف به عنوان «امربهمعروف» نه رجاءً، توقف بر علم به معروف و منکر دارد. پس غیرعالم، قدرت بر امربهمعروف به عنوان «امربهمعروف» را ندارد. و ظاهر ادلة امربهمعروف این است که «مروا بالمعروف بعنوان امربالمعروف»، پس غیرعالم، تکویناً قدرت بر امتثال تکلیف ندارد. بنابراین باز این احتمال، جلوی ظهور کلام در اشتراط شرعی را میگیرد، بلکه به حسب آن ارتکاز، ظهور در یک شرط عقلی پیدامیکند؛ کأنّ اگر هم امام نفرمودهبودند، ما خودمان این شرط را میفهمیدیم و لزومی نداشت که امام بفرماید، اما به جهت غفلت ما، تفضلاً فرمودهاند.
این مناقشه، تمام است.
اشکال سوم: این روایت، دربارة یک قسم خاص از امربهمعروف است
استدلال پنجم(1) به این روایت، این است که این روایت به قرینة ذیلش درصدد بیان شرایط یک امربهمعروف ویژهای است؛ چون در لسان ائمه، یک امرمعروف عام داریم که بر عامة مردم واجب است، یک معنی از امربهمعروف هم این است که باید جلوی طواغیت ایستاد و حکومت اسلامی تشکیلداد. سؤال سائل هم منعطف به این قسم است؛ که آیا بر همه واجب است طواغیت را از بین ببرند؟ حضرت میفرمایند: «خیر، فقط بر عهدة قوی مطاع عالم است.». شاهدش این است که در آخر این حدیث شریف به «ولتکن منکم امة» استشهاد میفرمایند، و در انتهای روایت میفرمایند: «و لا عُدَد ولا طاعة»: کسی که در زمان هدنه است (که بالاخره یک آرامشی بین دو طرف ایجادشده و با هم نمیجنگند)، با این که عالم است ولی چون فرمانبردای از او نمیکنند، تکلیفی ندارد. پس وقتی به صدر و ذیل روایت دقت میکنیم، میبینیم ناظر نیست به امربهمعروف و نهیازمنکر به طور مطلق.
1) (2) این اختلاف در شمارة اشکالات، به همان خاطر است که حضرت استاد، سه بیان اشکال اول را سه اشکال قراردادند.
همچنین زمان مصالحه هم زمان هدنه است که مثلاً دهبیست سال قرارگذاشتهاند با هم کاری نداشته باشند. «هدنه» را دربارة جبهة حق و باطل به کار میبند، پس حضرت میفرمایند: در زمان هدنه وقتی عدد و قوت و مطاعیت ندارد، خدای متعال هم از او چیزی نمیخواهد.(1)
پس با توجه به این ذیل، ظهور روایت شریفه، یا در خصوص این است، یا یحتمل القرینیة، پس برای صدر، اطلاقی پیدانمیشود که در تمام اقسام امربهمعروف باید عالم به معروف باشد.
این مناقشه هم تمام است.
اشکال چهارم: عالم بالاجمال
اگر از این اشکالات صرف نظر کردیم، آیا این جمله میتواند دلالت بر این مدعاکند؟ امام میفرماید: بر «القوی المطاع العالم» واجب است. اگر روایتی میگفت: «القضاء، یجب علی العالم بالمعروف»، لازمهاش این نیست که باید کل مسألةٍ مسألةٍ را بلد باشد؛ لازمهاش این است که به قدری بلد باشد که یصدق علیه که عالم باشد. پس همین که یک مقدار معتنابهی را عالم باشد، «العالم بالمعروف» بر او صادق است ولو الآن این مسأله را نمیداند. بلکه آنقدر فروعات پیش میآید که اصلاً ممکن نیست انسان به همة مسائل فقه احاطه داشته باشد. بنابراین باید این عنوان بر او صدق کند، نه «عالم بکل مسألة مسألةٍ»، پس ولو الآن مسألهای پیش بیاید که نمیداند، باید برود یادبگیرد.
1) (3) و بسیاری از بزرگان هم، نه این که قائل به ولایت فقیه نبودهاند که: «حکومت باید به دست فقیه جامع شرایط باشد»، جلّ فقها بلکه شاید کل فقها قائل بودهاند، ممکن است در بعضی ازمنه خطای در تطبیق کردهباشند و فکرمیکردهاند مطاع نیستند و قدرتش را ندارند. مرحوم آیتالله العظمی بروجردی هم شاید اشدّ از این ولایت فقیه را قبول داشتهاند. حرکت امام، یک عنایت الهی بوده. و طبق بعضی نقلها استادشان (آیتالله شاهآبادی) فرمودهبودند شما انقلاب میکنی و موفق هم میشوی.
ولکن نوبت به این اشکال نمیرسد؛ چون ما اشکال قبل را قبول کردیم که این روایت، ناظر به یک مقام دیگری است. اشکالات دیگری هم در مسأله هست که إنشاءالله میگذاریم برای آینده.
فردا (روز عرفه) دعا بعدازظهر است و کلاس صبح باعث ضعف حین دعاخواندن هم نمیشود، لذا فردا إنشاءالله کلاس هست.
موضوع: شرط علم برای آمر و ناهی (ادامة مناقشاتِ دلیل اول بر قول اول (شرط وجوب) / و دلیل دوم و مناقشات آن)
توصیههایی دربارة عرفه
امروز، از روزهای بسیار عجیبی است! هم باید تبریک گفت؛ چون روزی است که درهای آسمان به روی بندگان باز است و خدای متعال اجازة انس و مناجات و خلوت با او را به بندگانش عنایت فرموده و دعاها را مستجاب میفرماید. و این، نعمت بسیار ارزشمندی است که جای تبریک دارد. اما ظالمین، این ایام مبارک را با جور و ظلمشان، به مصائب تبدیل کردهاند؛ شهادت مسلم به حسب نقل شیخ مفید در ارشاد، روز عرفه است. لذا امروز را هم تبریک و تسلیت عرض میکنیم.
نام «عرفه» هم خودش پیام دارد؛ مضامین عمیق دعای عرفه، راه خداشناسی است و راه آشتیدادن دل با خدای متعال است، باید به این مضامین دقت کنیم. بنابراین امیدواریم که دعای ما به عرفه و عرفان خدای متعال تبدیل بشود.
و شهادت جناب مسلم هم این پیام را دارد که همانطور که جاننثار امام زمانش بود، إنشاءالله همة ما هم همة طلاب محترم شیعی در سراسر عالم، نسبت به بقیةالله ارواحناه همینجور باشیم؛ که نسبت به هر خواستة ایشان آمادة خدمت و فرمانبرداری باشیم.
خلاصه مباحث گذشته:
بحث، در استدلال به روایت مسعدةبنصدقه بود. دو اشکال اخیراً ذکرشد؛ یکی این بود که «علی القوی المطاع العالم بالمعروف» میخواهد شرط قدرت را بیان کند، و الا خودش شرط وجوب بما أنه عالمٌ بالمعروف نیست؛ بلکه چون طریقیت دارد به شناخت معروف از منکر و این که اغراء به جهل نشود و بر خلاف مقصود قدمی برداشته نشود و اینها از شؤون آن قدرت ویژه هستند، از این جهت دلالت روایت بر این که یک شرط شرعی ذکرکند، از بین میرود و ظهور پیدامیکند در این که خواسته شرط قدرت را بیان کند، یا لااقل مردد بین الامرین میشود و لذا استدلال به آن برای اشتراط «علم» تمام نیست.
اشکال بعدی هم این بود که ذیل روایت که «هدنه» بود، نشان میدهد امربهمعروف خاص مرادش است. اشکال اخیر، اشکال تمام است و به خاطر همین اشکال عرض میکنیم که استدلال به این روایت تمام نیست.
پاسخ به اشکال دوم
اما فرمایش محقق عراقی محل تأمل است؛ محقق عراقی فرمودهبود: «قدرتی که شرط تکلیف است، قدرت فیزیکی است به علاوة این که ملازم نباشد با محذورات دیگر. پس برای این که به محذورات دیگر نیفتد، باید علم داشته باشد. پس اگر حضرت فرموده: «علی القوی المطاع العالم»، از باب ارشاد به شرطیت قدرت است، نه از این باب که دارد یک شرط شرعی را بیان میکند.».
انصاف، این است که موجب خلل در ظهور کلام نمیشود. ظاهر عرفی «علی القوی المطاع» این است که شرط وجوب است، و لا بأس به این که در مواردی علم دخیل در مسأله باشد. پس به این ظهور باید اخذکنیم و آن فتوای فقها که فرمودهاند: «علم شرط است»، لو لا اشکال بعدی، مانع این ظهور نمیشود؛ ما فقط آن وقتی میتوانیم رفع ید از ظهور کنیم که قطع بر خلاف یا قرینه بر خلاف داشته باشیم، درحالیکه حجتی برای رفع ید از این ظهور نداریم. پس فرمایش محقق عراقی علیرغم این که مطلب دقیقی است، اما رافع ظهور نیست. آنچه رافع ظهور میشود، همان عبارت حضرت در پایان روایت است که نظر به زمان هدنه نشان میدهد امربهمعروف خاص مراد است.
مناقشات صدوری
اشکال اول: ضعف سند
اما آخرین اشکال که بسیاری از بزرگان هم این اشکال را فرمودهاند، ضعف سند است؛ که راوی مباشر از امام مسعدةبنصدقه است که یا گفتهاند: «فقیر است»، یا گفتهاند: «مجهولالحال است».
پاسخ
1- وثاقت مسعده
ما قبلاً یازده وجه برای وثاقتش عرض کردیم، و پنج وجه برای ضعفش عرض کردیم. نتیجة آن بحث طویل و عریض قبل که بعضی دوستان زحمت کشیدند آن مباحث را جداکردند و به عنوان یک بحث رجالی تدوین کردند، این شد که یک راه برای اثبات وثاقت داریم: این که از رجال تفسیر علیبنابراهیم است. اقتدا به این تفسیر را هم تقویت کردیم و جواب اشکالها را دادیم اگرچه گفتیم که اشکالات هم از قوت برخوردار است. بالاخره گفتیم که روایاتی که مسعده در آن باشد را کنارنمیگذاریم اما فتوای قطعی هم نمیتوانیم مطابق آن بدهیم.
2- کافی
در خصوص این روایت چون در کافی است به خاطر شهادت کلینی بر صدور این روایات از ائمه علیهمالسلام از این جهت میگوییم که این روایت معتبره است، به خصوص که بخاطر وجودش در کاملالزیارات تقویت میشود.
اشکال دوم: اعراض مشهور
قدیقال که مورد اعراض مشهور است؛ با این که حضرت صریحاً میفرماید: علی «القوی المطاع العالم» واجب است، ولی بزرگان «قوی مطاع» را شرط نکردهاند؛ پس اَعرَضَ المشهور از این مشهور. و خبری که مورد اعراض مشهور باشد، حجت نیست. و هر چه سند قویتر باشد، اعراض باعث ضعف بیشتری میشود؛ که با این که این روایت را ثقات نقل کردهاند، چرا بزرگان به آن عمل نکردهاند؟!
پاسخ
اشکال کبروی
بعضی مثل محقق خوئی میگویند: نه عمل مشهور جابر ضعف سند است، و نه اعراض مشهور کاسر حجیت آن، تمام ملاک همین است که سند تمام باشد.
ولی کسانی که مثل محقق بروجردی میگویند: «اعراض مشهور، باعث ضعف سند میشود.»، نمیتوانند به این روایت عمل کنند.
انصاف این است که مشهور (همانهایی که این روایت از دست آنها به دست ما رسیده) اگر به این روایت عمل نمیکنند درحالیکه تخلل اجتهاد نبوده، سیرة عقلا معلوم نیست این باشد که این روایت حجت باشد.
پس این اشکال، مبنایی است و امثال آقای خوئی این اشکال را بر استدلال به این روایت وارد نمیدانند.
اشکال صغروی
جواب دیگری که میشود اینجا داد، همانطور که قبلاً هم اشاره کردیم، اعراض مشهور از این روایت معلوم نیست؛ چون ممکن است آنها «علی القوی المطاع» را کنایه گرفتهباشند از همان «احتمال تأثیر»، و گفتهاند: از باب «اشتراط احتمال تأثیر» بوده که باعث شده «احراز مطاعیت» نیاز نباشد، نه این که از باب «اشتراط مطاعیت» بوده که باعث بشود «احراز مطاعیت» نیاز باشد و لذا مشهور از این ظاهر اعراض کردهباشند. یا ممکن است مثل آقاضیاء معنا کردهباشند؛ که ارشاد به شرطیت قدرت است. پس صغرای اعراض مشهور، محل تردید است.
نتیجه: استدلال به این روایت، تمام نیست
فتحصل مما ذکرناه، که استدلال به این روایت بر قول اول تمام نیست.
دلیل دوم: ادامة روایت مسعده
روایت دیگری که به آن استنادشده، باز روایت مسعدةبنصدقه است به همین سند در کافی و در خصال: «قَالَ مَسْعَدَةُ وَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ وَ سُئِلَ عَنِ الْحَدِیثِ الَّذِی جَاءَ عَنِ النَّبِیِّ ص إِنَّ أَفْضَلَ الْجِهَادِ کَلِمَةُ عَدْلٍ عِنْدَ إِمَامٍ جَائِرٍ مَا مَعْنَاهُ قَالَ هَذَا عَلَی أَنْ یَأْمُرَهُ بَعْدَ مَعْرِفَتِهِ وَ هُوَ مَعَ ذَلِکَ یُقْبَلُ مِنْهُ وَ إِلَّا فَلَا.».(1)
1) (1) الکافی، شیخ کلینی، ج5، ص60، ط اسلامیه.
ضمیر بارز هم برمیگردد به آن امام جائر که . اینجا هم وجوب مترتب شده بر «معرفت». البته در این روایت «امربهمعروف» واجب شده، ولی قول به عدم فصل اقتضامیکند که بگوییم: نهی از منکر هم کذلک.
مناقشة اولی: مراد، معرفت امام جائر است
چرا ضمیرِ «بعد معرفته» برمیگردد به آن «مجاهد و متکلم؟ بعید نیست که بگوییم: وحدت سیاق اقتضامیکند که همانطور که ضمیر بازر در «یأمره» برمیگردد به «امام جائر»، ضمیر در «بعد معرفته» هم برمیگردد به «امام جائر»؛ یعنی بعد از این که آن امام جائرْ مسلمان باشد و معرفت به این دین و اسلام داشته باشد، چنین کسی را باید امربهمعروف کرد، و الا که اثر ندارد.
و «ذلک» هم مشارٌإلیهاش این است که معرفت داشته باشد و علاوه بر معرفت، قبول هم میکند. و هو (یعنی همین امام جائر) علاوه بر این معرفت داشته باشد، یَقبل به. بعضی هم «یُقبل منه» اعراب گذاشتهاند که اشاره به همان شرط «مطاعیت» است.
اگر هم چنین ظهوری نداشته باشد، لااقل احتمال چنین معنایی دارد و لذا قابل استناد برای اثبات اشتراط معرفت آمر نیست.
در «خصال» آمده: «علی أنیأمره بقدر معرفته»؛ یعنی به اندازة معرفت آن جائر باید امرش کند. در دستورات دینی هم هست که انسان باید به قدر ظرفیت طرف بگوید. حتی طبق این نسخه هم مناقشة ما وارد است، بلکه این عبارتِ «بقدر معرفته» نسبت به «بعد معرفته» اظهر است که ضمیر به «جائر» برگردد نه به «آمر».
اشکال: اگر معرفت اسلام را به معنای شناخت دین اسلام و مسلمانبودن گرفتید، «قدر معرفت» معنا ندارد!
پاسخ: «معرفت اسلام» هم شدت و ضعف دارد.
مناقشة دوم: افضل جهاد
اشکال بعدی در استدلال به این روایت شریفه این است که: حضرت در پاسخ به سؤال میفرمایند: «افضل جهاد» این است و لذا ممکن است این شرایط، شرایط افضل جهاد باشد. وقتی چیزی شرط افضل بود، لازم نیست شرط اصل آن عمل هم باشد.
مناقشة سوم: امربهمعروف، غیر از جهاد است
اشکال اخیر هم این است که این استدلال، مبنی است بر این که «جهاد» را مرادف بدانیم با «امربهمعروف». اما اگر گفتیم: «این دو، اگرچه در بعضی جهات و مسائل همپوشانی دارند، اما دو مسأله هستند و هر کدام احکام خاص خودش را دارد.»، در این صورت نمیتوانیم شرایط «جهاد» را به «امربهمعروف» تسرّی بدهیم. اگر چنین احتمالی هم بدهیم، کافی است برای این که شرط امربهمعروف اثبات نشود.
نتیجه
بنابراین استدلال به این روایت هم تمام نیست.
استدلالهای زیادی بر این قول شده، لکن ما فقط چند روایت دیگر از خاصه و عامه را بررسی میکنیم.
موضوع: شرط «علم» برای «آمر» (قول اول :شرط وجوب / دلیل سوم: روایت جعفریات: عالم بما یأمر)
خلاصه مباحث گذشته:
گفتیم در ارتباط بین «امربهمعروف» با «علم به معروف»، چهار قول مطرح است. قول اول این بود که علم شرط وجوب است و لذا بر غیرعالم واجب نیست. در استدلال بر این قول، دو دلیل را بررسی کردیم و در هر دو مناقشه کردیم.
دلیل سوم: عالمٌ بما یأمر
حدیث سومی برای اشتراط وجوب به «علم به معروف»، روایت جعفریات است. این کتاب چون تمام روایاتش از جعفربنمحمد الصادق است، به جعفریات معروف شده، اشعثیات هم میگویند؛ چون لقب روایاش «اشعث» است.
من از مستدرکی که با وسائل چاپ شده نقل میکنم: «أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللَّهِ أَخْبَرَنَا مُحَمَّدٌ حَدَّثَنِی مُوسَی قَالَ حَدَّثَنَا أَبِی عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیٍّ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لَا یَأْمُرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ لَا یَنْهَی عَنِ الْمُنْکَرِ إِلَّا مَنْ کَانَ فِیهِ ثَلَاثٌ رَفِیقاً بِمَا یَأْمُرُ بِهِ رَفِیقاً بِمَا یَنْهَی عَنْهُ عَدْلًا فِیمَا یَأْمُرُ بِهِ عَدْلًا فِیمَا یَنْهَی عَنْهُ عَالِماً بِمَا یَأْمُرُ بِهِ عَالِماً بِمَا یَنْهَی عَنْهُ.»(1) .
در دعائم الاسلام ج1 ج368 دارد که این صدر را اضافه دارد که: «مروا بالمعروف و انهوا عن المنکر»: «وَ عَنْ عَلِیٍّ ع أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ مُرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ وَ لَایَأْمُرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ لَایَنْهَی عَنِ الْمُنْکَرِ إِلَّا مَنْ کَانَ فِیهِ ثَلَاثُ خِصَالٍ رَفِیقٌ بِمَا یَأْمُرُ بِهِ رَفِیقٌ بِمَا یَنْهَی عَنْهُ عَدْلٌ بِمَا یَأْمُرُ بِهِ عَدْلٌ بِمَا یَنْهَی عَنْهُ عَالِمٌ بِمَا یَأْمُرُ بِهِ عَالِمٌ بِمَا یَنْهَی عَنْهُ.»(2) .
تقریب استدلال
حضرت میفرماید: کسی که علم ندارد، نهی نمیکند (مثل «یعید صلاته»)، یا نباید نهی کند. پس غیرعالم نباید امرونهی کند، پس «علم» شرط وجوب است؛ چه بگوییم: «این جمله در مقام «انشاء» است.»، و چه بگوییم: «این جمله در مقام «اخبار» است، لکن مراد حضرت این است که در دید ما، کسی که علم نداشته باشد را ما ممتثل امربهمعروف نمیشناسیم.»؛ این نشناختن، به خاطر اشتراط است.
از نظر ادبی در نقل جعفریات اینجور بود که: «رفیقاً بما یأمر به» اما در نقل دعائم: «رفیقٌ بما یأمر به». رفیق» بدل از «ثلاث» قراردادهشده، اما «رفیقاً» بدل از جمله ا ست و جمله منصوب است چون استثناء است و استثناء هم منصور است؛ کأن گفته شده: «لایأمر إلا رفیقا».
قبل از تقریب استدلال عرض کنم که این روایت در «کنز العمال» از «اَنس» نقل شده و در ابتدایش گفته: «لاینبغی أنیأمر بالمعروف».
مناقشات دلالی
مناقشة اول: ظهور در شرط وجوب ندارد
مناقشة دلالی اول، این است که این جمله دلالت بر اشتراط وجوب نمیکند؛ که اگر کسی عالم نبود، این خطاب وجوب متوجه او نیست. این روایت، با اشتراط واجب هم سازگار است. مثل این است که بگوید: «صلوا و لایصلی إلا من کان مستقبل القبلة».
بلکه یمکن أنیقال که حتی اشتراط واجب هم معلوم نیست. بلکه ممکن است این روایت فقط همینقدر دلالت داشته باشد که امربهمعروف بدون علم حرام باشد؛ در این صورت، کسی که نمیدانست منکر است اما نهی کرد ولی اتفاقاً منکر بود، طبق این روایت گناه کرده اگرچه وجوب امربهمعروف را امتثال کرده. در حالی که اگر شرط واجب باشد، باید امتثال نکردهباشد. بنابراین ممکن است فقط بر حرمت امر و نهی بدون علم دلالت کند. مثل این است که اگر غریقی را با وسیلهای غصبی نجات بدهد در حالی که وسیلة غیرغصبی هم وجود داشته، حرمت عدم انقاذ مسلم را مرتکب نشده و آن وجوب را انجام داده اگرچه در کنارش گناه هم کردهاست. اینجا هم ممکن است امربهمعروف را امتثال کردهباشد اگرچه کار حرامی هم کردهباشد چون بدون علم امرکرده. بنابراین این روایت، نه تنها شرط وجوب را نمیرساند، بلکه شاید شرط واجب را هم نرساند.
مناقشة دوم: به قرینة دو شرط دیگر، این شرط هم شرط نیست
مناقشة سوم این است که از این سه نسخه، چه نقل رسول خدا و چه نقل امام صادق، از این سه تا، دو تای اولی، مسلماً شرط وجوب نیستند، بلکه شرط واجب هم نیستند. وقتی دو تا از این سه تا، نه شرط وجوب باشد و نه شرط واجب، یا وحدت سیاق (للسیاقیین) اقتضامیکند که بگوییم: «این شرط سوم (عالما) هم مثل همان دو تا، نه شرط واجب است و نه شرط وجوب.»، یا به لحاظ این که دو تا اکثر کلام است، پس هر سه ظهور دارد در شرط کمال؛ آنچه که کمال امربهمعروف را ایجادمیکند، این سه عنصر است. وقتی حضرت در مقام بیان شرط کمال شد، پس «عالما» هم شرط کمال میشود.
اگر از این دو مطلب (سیاق و شرط کمال) صرف نظرکنیم، لااقل ظهورش در شرطیت خلل پیدامیکند.
چرا شرط وجوب نیست؟ کدام فقیه فتوا داده که «عادلبودن» شرط امربهمعروف است؟ فقط یک نفر چنین فتوایی داده و همه به او اعتراض کردهاند که خلاف اجماع است؛ اگر کسی خودش واجبی را ترک میکند ولی دیگری را هم تارک دید، باید او را امرکند. با رفق و مدارا و ملاطفت را هم هیچکس شرط نکرده. بلکه به حسب بعضی فتاوا باید امر باشد و در امر «استعلا» هست. بله؛ اگر با خشونت باشد، اگر از باب توهین یا ایذاء باشد، حرام است. اما یک چیزی داریم که نه خشن است و نه با رفق و مداراست. پس این دو تا مسلماً شرط وجوب نیستند، سومی هم همینطور. پس یا به خاطر سیاق، یا به خاطر شرط کمال، ظهور دارد در این که «علم» هم شرط نیست، یا لااقل مجمل میشود.
مناقشات صدوری: اختلاف نسخه
مناقشة اول: اختلاف نسخه
اشکال صدوری اول، این است که وثوقی به جملة «عالما بما یأمر به» نیست؛ چون یُحتمل جداً که عبارت این باشد: «عاملا بما یأمر به تارکا لما ینهی عنه»؛ چون دو تا نقل داریم، یکی در مشکاتالانوار لسبط الطبرسی: «سِبْطُ الطَّبْرِسِیِّ فِی مِشْکَاةِ الْأَنْوَارِ، عَنِ الصَّادِقِ ع أَنَّهُ قَالَ: إِنَّمَا یَأْمُرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَی عَنِ الْمُنْکَرِ مَنْ کَانَتْ فِیهِ ثَلَاثُ خِصَالٍ عَامِلٌ لِمَا یَأْمُرُ بِهِ تَارِکٌ لِمَا یَنْهَی عَنْهُ عَادِلٌ فِیمَا یَأْمُرُ عَادِلٌ فِیمَا یَنْهَی رَفِیقٌ فِیمَا یَأْمُرُ رَفِیقٌ فِیمَا یَنْهَی.»(1) .
در خود وسائل در همین باب صاحب وسائل از «روضةالواعظین» نقل میکند: «مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْفَتَّالِ فِی رَوْضَةِ الْوَاعِظِینَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّمَا یَأْمُرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَی عَنِ الْمُنْکَرِ- مَنْ کَانَتْ فِیهِ- ثَلَاثُ خِصَالٍ- عَالِمٌ بِمَا یَأْمُرُ بِهِ تَارِکٌ لِمَا یَنْهَی عَنْهُ- عَادِلٌ فِیمَا یَأْمُرُ- عَادِلٌ فِیمَا یَنْهَی- رَفِیقٌ فِیمَا یَأْمُرُ رَفِیقٌ فِیمَا یَنْهَی.»(2) .
خالی از سه امر نیست: یا امام صادق ناقل کلام رسول خداست، یا اقتباسکنندة از کلام رسول خدا هستند (چون به پیامبر نسبت ندادهاند)، یا خودشان به عنوان «مبیّن شریعت» دارند این مطلب را میفرمایند. علی هیچیک از این احتمالات نمیشود فرمایش پیامبر با فرمایش ایشان اختلاف داشته باشد:
اگر ناقل است، پس علم پیدا میکنیم یکی از این دو نسخه غلط است، پس به هیچکدام وثوق پیدانمیکنیم.
اگر اقتباس فرموده، معنا ندارد دو تا را اقتباس کند، یکی را تغییربدهد!
اگر هم نه ناقلند و نه مقتبس بلکه خودشان میخواهند مطلبی را بفرمایند، پیامبر و امام صادق نسبت به «وقوف به واقع» تفاوتی ندارند؛ نمیشود پیامبر واقع را با حصر در سه شرط بیان کند و امام صادق هم با همان حصر در سه شرط بیان کنند لکن با شرط دیگری؛ اگر این شرط دیگر درست است، پس چهار شرط باید باشد! پس چون واقع امر، یک چیز است و هر دو بزرگوار واقف به واقع هستند بلا جهل و لا نسیان و هر دو هم میفرمایند: «سه تاست»، تفاوت در این شروط را نمیشود پذیرفت. در این فرض سوم هم باعث میشود علم پیداکنیم یکی از نسخهها غلط است.
بنابراین وثوقی به این جملة «عالم بما یأمر» نداریم، نه این که میخواهیم بگوییم: «در عمل به ظواهر، وثوق نفسانی و شخصی شرط است.»، بلکه میخواهیم بگوییم: اطمینان داریم یکی از این دو بیان اشتباه است. و حجیت امارات، مشروط است به این که اطمینان به خلاف نداشته باشیم.
پاسخ: جمع دلالی بین دو نسخه
آیا ین اشکال قابل رفع است یا نیست؟
ممکن است گفته بشود که این فرمایش حضرت که فرموده: «عدلٌ بما یأمر به»، درحقیقت امری است که ملزوم همان «عالمٌ« است، یا لازمهاش همان «عالم» است.
توضیح این که: «عامل بما یأمر به» روشن است؛ یعنی اگر میگوید: «نمازبخوان»، خودش هم میخواند. «عادل فی ما یأمر»؛ یعنی در رابطه با آن کار «عادل» است. اگر عادلبودن به این معنی است که «عامل است»، تکرارمیشود. معنای دوم این است که: «عادل فی ما یأمر» یعنی امر به خلاف نمیکند؛ یعنی نمیگوید: «دزدی کن، ظلم کن.»، پس یعنی امر به منکر و نهی از معروف نمیکند. و اگر کسی بخواهد «عادل فی ما یأمر» باشد، پس باید عالم به معروف و منکر باشد. اگر کسی نمیداند این چیزی که دارد به آن امرمیکند، آیا معروف است یا منکر، خود این امرکردن، مصداق عدم عدالت است؛ چون تجری و جرئت بر خدای متعال است؛ «لاتقْفُ ما لیس لک به علم». پس عالمبودن، لازمة عادلبودن است. پس امام صادق صریحاً فرمودهاست: «عادل باشد»، حضرت لازمهاش (علم) را فرمودهاند. بنابراین اگر این نقل از امام صادق علیهالسلام صادرشدهباشد، فرمایششان غیر از فرمایش رسول خدا صلیالله علیه و آله نمیشود. پس یمکن أننتخلص از این اشکال (صدوری)؛ به این که اینطور نیست که جزم داشته باشیم یکی از این دو نقل صادرنشدهاست. پس اگر سند اشعثیات تمام باشد، نأخذه به، و تهافت با هم پیدانمیکنند.
اگر از اشکالات دیگر صرف نظر کنیم، میتوانیم بگوییم: از این شرط امربهمعروف، به دو بیان میتوانیم تعبیرکنیم: هم میتوانیم صریحاً بگوییم: «یکی از شرایط امربهمعروف، عدل است.»، و هم میتوانیم لازمهاش را بگوییم: «یکی از شرایط امربهمعروف، علم است.».
موضوع: شرط علم برای آمروناهی (ادلة قول اول: شرط وجوب / دلیل سوم: روایت جعفریات / مناقشة صدوری دوم)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در ادلهای بود که به آنها استدلال شده برای اثبات این که «علم» شرط وجوب است. دو دلیل را بررسی کردیم، دلیل سوم روایت کتاب جعفریات بود: «لَایَأْمُرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ لَایَنْهَی عَنِ الْمُنْکَرِ إِلَّا مَنْ کَانَ فِیهِ ثَلَاثٌ رَفِیقاً بِمَا یَأْمُرُ بِهِ رَفِیقاً بِمَا یَنْهَی عَنْهُ عَدْلًا فِیمَا یَأْمُرُ بِهِ عَدْلًا فِیمَا یَنْهَی عَنْهُ عَالِماً بِمَا یَأْمُرُ بِهِ عَالِماً بِمَا یَنْهَی عَنْهُ.». تقریب استدلال عرض شد، و مناقشة صدوری را جواب دادیم، اما دو اشکال دلالی پابرجاست.
مناقشة صدوری دوم: سند کتاب
این روایت، از نظر سند و صدور، ثابت نیست و حجت نیست؛ به خاطر وجوه متعدده:
اعتبار کتاب جعفریات
این کتاب جعفریات یا اشعثیات (چون «اشعث» لقب راویای است که از طریق او این کتاب منتشرشدهاست) یا موسویات (چون از موسیبناسماعیل بن موسیبنجعفر است)، ثابت نیست.
نظر بزرگان دربارة این کتاب
1- صاحب جواهر
صاحب جواهر در ص398 ذیل روایت «لایصلح الحکم و لا الحدود و لا الجمعة إلا بإمام(1) (2) » که از کتاب «جعفریات» نقل کرده، فرمودهاست: «المروی عن کتاب الأشعثیات لمحمد بن محمد بن الأشعث بإسناده عن الصادق عن أبیه عن آبائه عن علی علیهم السلام «لا یصلح الحکم و لا الحدود و لا الجمعة إلا بإمام»(3) الضعیف سندا، بل الکتاب المزبور علی ما حکی عن بعض الأفاضل لیس من الأصول المشهورة بل و لا المعتبرة، و لم یحکم أحد بصحته من أصحابنا، بل لم تتواتر نسبته إلی مصنفه، بل و لم تصح علی وجه تطمئن النفس بها، و لذا لم ینقل عنه الحر فی الوسائل و لا المجلسی فی البحار مع شدة حرصهما، خصوصا الثانی علی کتب الحدیث، و من البعید عدم عثورهما علیه، و الشیخ و النجاشی و إن ذکرا أن مصنفه من أصحاب الکتب إلا أنهما لم یذکر الکتاب المزبور بعبارة تشعر بتعیینه، و مع ذلک فإن تتبعه و تتبع کتب الأصول یعطیان أنه لیس جاریا علی منوالها فإن أکثره بخلافها، و إنما تطابق روایته فی الأکثریة روایة العامة إلی آخره.»(4) .
میفرماید: این کتاب، از اصول مشهوره نیست، بلکه حتی این هم ثابت نیست که از اشعث است، مثل کافی کلینی نیست که به نحو تواتر است. «بل و لمتصح علی وجه تطمئن النفس بها»: نه تنها به نحو تواتر نیست، بلکه به هر نحو انسان به اطمینان نمیرسد. و لذا نه شیخ حر از ایشان نقل کرده و نه مرحوم مجلسی، با این که این دو بزرگوار حریص بودهاند که از هر کتاب معتبری حدیث نقل کنند. و بعید است که این کتاب هم به دست آنها نرسیده باشد. و بیشتر روایات این کتاب هم با عامه و اهل سنت موافق است. فلذا صاحب جواهر، لایعتنی به این روایات.
2- محقق خوئی
فرمایشاتی هم محقق خوئی در «تکملة مبانی منهاج الصالحین» بهمناسبتْ این کتاب را بحث کردهاند و حرف ایشان بخشی از فرمایش صاحب جواهر است و میفرماید که سند نجاشی به کتاب او تمام است، اما اشکال این است که آن کتابی که نجاشی ذکرمیکند، آن کتاب، منطبق بر مابأیدینا نیست. پس آن کتابی که سند تام دارد، لمیصل ذلینا، و این کتابی که وصل إلینا، این سند به آن نمیخورد، پس ما نسبت به این کتابِ موجود سند نداریم، و ممکن است کسی فکرکرده این همان است و برداشته اسم محمدبناشعث را روی آن گذاشتهاست.
آن زمانی که ما نوجوان بودیم، چون کتب امام اجازة چاپ نداشت، تحریرالوسیلة امام، به اسم «آ سید ابوالحسن اصفهانی» چاپ شدهبود. اینجا هم باید ما سند داشته باشیم و به صرف این که نام این شخص روی این کتاب است اکتفانکنیم.
3- آقای حائری
شیخنا الاستاد آقای حائری، به این مطالب وارد نشدهاند و اشکال دیگری دارند، این موسی که نوة امام موسیبنجعفر است، حالش مجهول است. اسماعیل (پسر امام موسیبنجعفر و پدر موسی) خودش ثقه است، اما پسرش موسی را نمیدانیم. به صرف پسر امام بودن، وثاقت کسی اثبات نمیشود، بلکه برخی از این تؤطئهها را همین پسران ائمه با سعایتهایشان نزد سلاطین جور میکردهاند، پس مجرد این که پسر امام باشد، وثاقتش اثبات نمیشود، چه برسد به نوة امام. و ما نمیتوانیم دین را بر اساس فرمایش آنها بنابگذاریم الا این که وثاقتشان اثبات بشود.
4- حاجی نوری
مرحوم حاجی نوری که انصافاً در این فنّ از مَهرة فن است، اولین کتابی که مورد بحث قراردادهاست در خاتمة مستدرک، همین جعفریات است. و شواهد فراوانی را نقل کرده و از فرمایشات صاحب جواهر جواب میدهد. ما اگر بخواهیم همة آن حرفها را بیاوریم، طول میکشد، خودتان مراجعه کنید.
جناب محدث نوری، در خاتمة مستدرک خواسته از اشکال آقای حائری هم جواب بدهد، مِنجمله این که ابنطاوس از این کتاب با عنوان «کتاب عظیمالشأن» یادمیکند؛ اگر ابنطاوس او را ثقه نمیدانست، اینطور از این کتاب یادنمیکرد.
آقای خوئی این حرف را نمیپسندند؛ میفرمایند: سیدبنطاوس از متأخرین است و حرفش ملاک نیست. ما از این اشکال جواب دادیم که اخبار سیدبنطاوس محتملالحس و الحدس است و بسیاری از کتابها نزد ایشان بودهاست.
قرینة دیگرِ حاجیِ نوری، این است که ابنغضائری دربارة روایات اشعثیهای که نقل میکند، میگوید: «لابأس به». اگر موسی که در سند اشعثیات است ثقه نباشد، نمیشود غضائری بگوید: «لابأس به»، خصوصاً که جناب غضائری خیلیها را قدح کردهاست؛ معلوم میشود وثاقت موسی از واضحات بودهاست.
این هم حجت به آن معنا نیست، میتوانیم بگوییم: در آن باب، خلاف واقع نقل نکرده.
پس حاجی نوری، از کسانی است که خواسته بفرماید معتبر است.
5- محقق خوانساری
محقق خوانساری در جامع المدارک اسم آقای خوئی را نمیبرد، حرفهایش را نقل کرده و جواب میدهد و از آن جوابها معلوم میشود که این کتاب را قبول دارد.
6- مرحوم امام
مرحوم امام در بعض کلماتشان مایل هستند به این که این کتاب، معتبر است.
7- آیتالله بروجردی
آیتالله بروجردی در صلات جمعه یا خمسشان مایل به حجیت این کتاب هستند.
نظر استاد
این کتاب، یستحق که یک بحث عمیقی دربارهاش بشود و قرائن و شواهدی که دربارة این کتاب است، بررسی بشود. دربارة این کتاب، سه قول هست: یک قول قائل به اعتبار است مطلقاً، یک قول قائل به عدم اعتبار است مطلقاً، یک قول وسط هم داریم که آن احادیثی که شهیداول (که ثلث این کتاب را تلخیص کرده) نقل کرده معتبر است چون سند دارد، ولی آن احادیثی که نقل نکرده معتبر نیست.
این کتاب، در دست صاحب وسائل نبوده؛ وگرنه صاحب وسائل از خیلی از کتابهایی که اعتبار کمتری دارند نقل کردهاست.
این کتاب، بعداً به دست حاجی نوری میرسد توسط کسی که از هند آوردهاست. بعداً هم قطب راوندی از آن نقل میکند.
این روایت، در دعائم و تحف هم هست، خود این کتابها هم بحث مفصلی دارد، به علاوة این که اینجا نیازی به بحث از این کتابها هم نداریم.
دربارة این کتاب، میل، بر این است که این کتاب، معتبر است. بهخصوص با قرائنی که آیتالله داوری در کتابشان جمع کردهاند.
مناقشة صدوری سوم: ضعف سند این حدیث صرف نظر از سند کتاب
ما الآن به این کار نمیپردازیم؛ چون نیازی به این کار نداریم؛ لأمرین: اولاً اشکال دلالی کردیم، ثانیاً در خصوص این روایت یک شخصی هست که لانعرفه؛ سند این روایت به این نحو بود: «أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللَّهِ أَخْبَرَنَا مُحَمَّدٌ حَدَّثَنِی مُوسَی قَالَ حَدَّثَنَا أَبِی عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیٍّ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ.»
محمد، همان محمد بن محمد بن اشعث است؛ چون به کتاب که نگاه کنیم، متوجه میشویم برای این که تکرارنشود، تخلیص کرده. موسیای که اشعث از او نقل میکند، همان نوة امام کاظم است. «اَبی» همان اسماعیل است فرزند امام کاظم. طبق حرفهای قبلی اگر محمد بن محمد بن اشعث، و موسی و اسماعیل را ثقه بدانیم، حرف، سر این است که «این «عبدالله»ی که در ابتدای حدیث است، کیست؟»، این شخص مجهولالحال است.
نتیجه: عدم حجیت این روایت
نتیجه این میشود که در اثبات شرط وجوب نمیشود به این روایت استدلال کرد.(1)
موضوع: شرط علم (ادلة قول اول: شرط وجوب / دلیل چهارم: روایت جعفریات در کتب دیگر)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در روایات دالة بر اشتراط وجوب امر به معروف به «علم به معروف» بود، سه دلیل را بررسی کردیم.
دلیل چهارم: روایت خصال و مشکات و روضه
احادیث دیگری که به آنها استدلال شده یا میتوان کرد، روایت خصال و مشکاتالانوار طبرسی و روضة الواعظین ابنفتّال بود که در حدیث «جعفریات» به تناسبی قرائت کردیم.
نقل وسائل از خصال: «أَحْمَدَ عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ یَزِیدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی عُمَیْرٍ رَفَعَهُ إِلَی أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّمَا یَأْمُرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَی عَنِ الْمُنْکَرِ- مَنْ کَانَتْ فِیهِ ثَلَاثُ خِصَالٍ- عَامِلُ بِمَا یَأْمُرُ بِهِ- تَارِکٌ لِمَا یَنْهَی عَنْهُ- عَادِلٌ فِیمَا یَأْمُرُ- عَادِلٌ فِیمَا یَنْهَی- رَفِیقٌ فِیمَا یَأْمُرُ- رَفِیقٌ فِیمَا یَنْهَی.»(2) .
تقریب استدلال
تقریب استدلال علاوه بر آنچه در استدلال به روایت «جعفریات» گفتیم، به این نحو است که وقتی شارع به یک مطلبی امرفرموده و در روایات دیگر، راجع به آن مطلب، امرهای دیگری فرموده، آن امرهای بعدی، ارشاد است به اجزاء و شرایط و ابعاض آنچه قبلاً به طور کلی به آن امرکردهبود، نه این که امرها و تکالیف جداگانهای باشد؛ مثلاً وقتی به صلات امرکرد، امر به رکوع و سجود، ارشاد به جزئیت است. اینجا هم در قرآن شریف و روایات فرموده: «مروا بالمعروف»، در این روایت فرموده: «باید اینطوری باشد»، پس ابعاض و شرایط را دارد بیان میکند نه این که تکلیف جدیدی باشد.
آنچه که در اینجا ذکرشده، فقط اشتراط «علم به معروف» است و دربارة علم به منکر» حرفی نزده. لکن به ضمیمة قول به عدم فصل، اثبات میشود که در «منکر» هم باید عالم باشیم.
مناقشات
بر این استدلال، وجوهی از مناقشات وجود دارد:
اشکال اول: اختلاف نُسخ
اشکال اول این است که این «عالمٌ»هایی که خواندیم، طبق یک نسخه است؛ هم خصال و هم مشکات، نُسَخش مختلف است و ثابت نیست که نسخة اصلی «عالم» باشد. در نقل وسائل از خصال، «عامل» در متن است و در حاشیه فرموده که در هامش مخطوط «عالم» است.(1) خود خصالی که به دست ما رسیده، «عامل» است.(2) پس نسخة خصال، مردد است.
در مشکاتالانواری که از طریق مستدرک به دست ما رسیده، «عامل» نقل شده اما در حاشیه فرموده: «و فی المصدر عالم»(3) ، پس نسخة صاحب مستدرک از مشکات «عامل» است، در مشکات مطبوع «عامل» است.(4) پس نسخة مشکات هم مردد است.
اما در نسخة روضة الواعظین ندیدم اختلاف نسخه نقل کنند، در وسائل «عالم بما یأمر» است.
ظاهراً «عالم» تصحیف است
ولی به دلیلی که اینجا میگوییم (که این دلیل در بقیه هم میآید)، ظاهر امر این است که «عالم» تصحیف باشد. چون «عالم بما یأمر به» تلو «تارک لما ینهی» نیست، تلوش «عامل» است. پس با توجه به «تارک» حدس زده میشود که نسخة «عالم» اشکال دارد. این قرینه در خصال، و در مشکاتالانوار هم قابل توجه است؛ چون اگر ما «عامل» را هم داشته باشیم، عناصر خصال میشود چهار تا، یا تکرار لازم میآید و یک تشویشی در عبات ایجادمیشود و یک نوع اختلال در روایت ایجادمیشود و شروط لازم چهار تا میشود: عالم، عامل، عادل، و رفیق.
به علاوة این که معنای «عادلٌ فی ما یأمر» چه میشود؟ اگر معنایش این است که «خودش هم انجام میدهد»، در «عادل فی ما یأمر» مشکلی پیش نمیآید چون تکرارِ «تارکٌ لما ینهی» نمیشود، اما «عادل فی ما ینهی» تکرار «تارک لما ینهی» میشود. بنابراین «عادل فی ما ینهی» معنایش این نیست که خودش هم ترک میکند چون بعد «تارکٌ» را میگوید، پس معنایش این است که وقتی نمیداند، نمیگوید. از این اختلالی که ایجادمیشود، معلوم میشود که این نسخه، نسخة معلومی نیست اگر نگوییم: «عامل ارجح است».
لکن همانطور که در آن حدیث شریف عرض کردیم، «عادل» مطلبی است که لازمهاش «علم» است.
اشکال دوم: شرط کمال به قرینة دو شرط دیگر
اشکال دوم این است که از این سه تا، دو تاش (عمل و رفق) مسلّم شرط نیست؛ نه شرط واجب است و نه شرط وجوب است؛ مسلّم است که «عمل به معروف» نه شرط وجوب امر به معروف است و نه شرط واجب، بلکه فقط شرط کمال است. و همچنین است رفق و مدارا؛ از آداب و شرط کمال است، نه شرط وجوب است و نه شرط واجب است. یا وحدت سیاق اقتضامیکند که این هم شرط کمال است، یا در ردیف آن دو شرط آمدن باعث این ظهور میشود که حضرت در مقام بیان شرائط کمال هستند نه بیان شرایط وجوب، یا لااقل مردد میشویم و لذا ظهور در شرط وجوب از بین میرود.
گفتیم: این اشکال، اشکال تمامی است. بنابراین به این سه روایت در این سه کتابهم نمیتوان تمسک کرد.
اشکال سوم: ضعف سندی
اشکال سوم، ضعف سندی است.
تقریب اشکال
روایت مشکات، مرسل است. روایت روضة الواعظین هم سند ذکرنکرده. در روایت خصال، تا ابنابیعمیر رضوان الله علیهم همه اجلاء هستند؛ چون صدوق میفرماید: محمدبنالحسن که از اکابر طائفه است، بعد محمدبنیحیالعطار است که از اکابر است، و بقیه هم همه از اکابر هستند. لکن محمدبنابیعمیر امام کاظم را درک کرده ولی روایتی از ایشان نقل نکرده، و معروف است که امام صادق را اصلاً درک نکرده، و لذا گفته: «رفعه» و واسطة تا امام صادق را نقل نکرده و لذا این روایت مرفوع است.
تخلص از این اشکال
برای تخلص از این اشکال، سه بیان ممکن است بگوییم:
راه اول: تراکم نقل بزرگان
راه اول این است که تراکم نقل بزرگان از نظر کمّی مثل خصال و مشکات و روضه و جعفریات و تحفالعقول و دعائمالاسلام، تراکم این همه نقل، موجب اطمینان میشود که این خبر، مجعول نیست.
اشکال: ممکن است منبع این نقلها واحد باشد
جواب این بیان، این است که اگر اینها منابع مستقله بودند، چنین اطمینانی برای ما حاصل میشد. لکن لایبعد که نقل مشکات و روضه و دعائم و تحف، برگردد به آنچه که مثلاً در جعفریات بودهاست کما این که گفتهاند یکی از منابع مهم دعائم «جعفریات» است. پس تراکم اثبات نمیشود.
راه دوم: اِسناد جزمی
بیان دوم این است که کتبی که از آنها نقل کردهاند، اولاً بعضی از این کتب مثل تحفالعقول، مطلب را جزماً استناد دادهاند به امام صادق و رسول خدا، پس خود مصنف جزم داشته. ثانیاً بعضی از این مؤلفین، روایات کتابشان را به صحت توصیف کردهاند.
مثلاً دعائم: نقتصر فیه علی الصحیح الثابت». یک مبنا این است که این، شهادت است و مقبول است. یک بیان و مبنا هم این است که این ناقل خودش به نحو جزم میگوید که از ائمه رسیدهاست و اینها در ازمنهای بودهاند که خیلی از خصوصیات و قرائن بودهاست.
یا مثلاً تحفالعقول علاوه بر این که جزماً میگوید، در مقدمه میگوید که این کتاب را برای موالیان اهل بیت نوشتهاست و میگوید که وقتی دیده که در مواعظ و حکم کتابی ندیدهاست، برای تحریص و تشویق نفس و حسن عاقبت باید سراغ ائمه رفت و به کلمات آنها عمل کرد و برای این که این مطالب در دسترس باشد، این کتاب را مینویسد و سپس مینویسد: «تلقَّوا ما نقله الثقات عن السادات»؛ این روایات را ثقات نقل کردهاند. پس هم در مقدمه به نحو جزم کتابش را اسنادمیدهد به ائمه و هم در سند این حدیث.
در خصال سند به اجلاء طائفه میرسد؛ ابنابیعمیر شخصی است که شیخ طوسی دربارة اول میگوید: «لایروی و لایروی الا عن ثقة». و علتش هم این بوده که او از شیعیان خُلّص و سرمایهدار بودهاست، و هم علماً و هم عملاً از بزرگان بودهاست؛ به یکی از بزرگان گفتند: «این همه سجده میکنی، چشمانت از بین میرود.»، گفت: «اگر قرار باشد چشمان کسی در اثر طول سجود از بین برود، چشمان محمدبنابیعمیر از بین میرود.»؛ معروف است که بعد از نمازصبح تا طلوع آفتاب مشغول سجده بودهاست. از ایشان نزد هارون لعنتالله علیه سعایت شد که از خواص ائمه است، او را آوردند و گفتند: «شیعیان را باید معرفی کنی» و او را عریان کردند و تازیانه زدند. ابنابیعمیر میگوید: صد تازیانه که زدند، دیدم دیگر طاقت ندارم و خواستم نام شیعیان را فاش کنم، یکمرتبه صدای یونسبنعبدالرحمن را شنیدم که گفت: «به یاد بیاور موقف خودت را در قیامت.». و لذا نگفت و تا حدود 130 ضربه او را زدند. و چقدر اموالش را دادهاست تا از شرّ آنها خلاص بشود. در اثر آن زندانها که خودش بالای سر کتب نبوده و نوشتههایش از بین رفته، خیلی از روایات را از حفظ میفرموده و سندش را به خاطر نداشته و لذا مرسل میگفته، لکن سعی میکرده روایاتی را بگوید که از ثقات شنیدهبودهاست.
این کیفیات را که با هم جمع میکنیم، یوجب الوثوق.
راه سوم: جمع بین کیفیت و کمیت
بیان سوم این است که این کیفیات را با آن کمیت جمع کنید؛ که از طرفی خیلی از کتب نقل میکنند، به علاوة این که نقله هم این بزرگان هستند. انصاف این است که این روایت، مجعول نیست، اگرچه نمیدانیم: «عالم است یا عادل؟».
راه چهارم:
راه چهارم این است که ما روایات تحف را به خاطر اسناد جزمی تقویت کنیم که حجت باشد. دعائم هم اگرچه خالی از کلام نیست، ولی خالی از قوت هم نیست. و نقل خصال. و شهادت شیخ در عده که «لایروی و لایروی الا عن ثقه».
نتیجه: این روایت مشکل سندی ندارد
پس به این بیاناتی که گفتهشد، اشکال ضعف سند از این روایت مندفع میشود.
نتیجه: عدم استفادة شرط وجوب از این روایت
فتحصل مما ذکرنا، که چه آنچه که در جعفریات و تحف و دعائم بود، و چه آنچه در خصال و مشکات و روضةالواعظین بود، آن اشکال دلالی را دارد که بالاخره دو تا از این شروط واجب نیستند، به علاوة این که با شرط واجببودن هم سازگار است.
و اینجا از موارد علم اجمالی نیست که: «بالاخره یا شرط واجب است یا وجوب، و ما علم اجمالی داریم که بالاخره باید طبق آن عمل کنیم.»؛ چون اگر شرط وجوب باشد، اصلْ عدم تکلیف است. هر وقت یک طرف علم اجمالی ترخیص و عدم مسئولیت بود، علم اجمالی تنجیزآور نیست؛ مثل این که شک دارم واجب است یا مستحب.
بنابراین با این اشکالاتی که عرض شد، استدلال به تمام این روایات، محذور دارد و نمیتوانیم برای اشتراط وجوب امر به معروف و نهی از منکر، به «علم» استنادکنیم.
موضوع: شرط «علم» برای «آمر» (ادلهی قول اول: شرط وجوب / آخرین روایت و ادلهی غیرروایی)
خلاصه مباحث گذشته:
در استدلال بر قول اول (شرط وجوب) چهار روایت را بررسی کردیم.
دلیل پنجم: روایت کنز العمال (حتی تکون عالما)
حدیث دیگری که به آن استدلال میشود برای اشتراط وجوب امربهمعروف به علم، حدیثی است که از «کنزل العمال» نقل شده: «لاتأمر بالمعروف ... حتی تکون عالما و تعلم ما تأمر به».
تقریب استدلال واضح است.
مناقشات
عرض کردیم که این تعبیر، اعم از اشتراط وجوب است؛ با اشتراط واجب هم سازگار است مثل «لاتصلی حتی تکون متطهراً».
علاوه بر این که در این موارد، احتمال حرمت نفسی هم داده میشود؛ چون اغراء به جهل و نقض غرض لازم میآید، نه این که ارشاد به شرطیت علم باشد.
این روایت، مرسَل است، و مرسِلش هم از عامه است.
نتیجة ادلة روایی: دلیل روایی نداریم
فتحصل من جمیع ما ذکرنا، که برای اثبات اشتراط وجوب به «علم بهمعروف» دلیل رواییای پیدانشد.
دلیل ششم: اجماع(1)
صاحب جواهر، این «لاخلاف» را از منتهای علامه نقل میفرماید، و بعد خودشان هم ادعای «لاخلاف» میکنند(2) و بعد در ادامه خودشان چنین ادعای میکنند و میفرمایند: «و فیه مع أنه مناف لما سمعته من الأصحاب من دون خلاف فیه بینهم کما اعترف به فی المنتهی»(3) . پس دو نفر ادعای اجماع کردهاند: یکی علامه که لسانالقدماست، و دیگری صاحب جواهر که متضلّع در کلمات فقهاست.
مناقشة کبروی
اگر اجماعْ مدرکی باشد به این نحو که یک مدرک باشد و همة گذشتگان از همان یک مدرک بر خلاف ما فهمیده باشند، جا دارد گفته بشود: «این که در این مدرک واحد، همه اشتباه کردهباشند، خیلی مستبعد است.». اما وقتی مدارک متعدد است، آن استبعاد وجود ندارد، فلذا سستیِ چنین اجماع مدرکیای بیشتر میشود. بنابراین چون مدارک متعددهای وجود دارد و در کلمات فقها میبینیم که هر کسی به وجهی استدلال کرده و لذا اتفاق بر استناد به یک امر دیده نمیشود، امر این اجماعات مدرکی اوهن است از اجماعات مدرکیای که یک مدرک است. وقتی اجماع مدرکی با یک مدرک را اشکال میکنند، به طریق اولی اینجا هم اجماع اشکال دارد. بنابراین برای ما جزم پیدانمیشود.
مناقشة صغروی
ثانیاً صغرای این مسأله (که اجماع فقها را داشته باشیم) محل کلام است؛ همة فقها مسألة «امربهمعروف» را مطرح نکردهاند تا فتاوایشان را بدانیم. خود صاحبجواهر که آدم متتبعی است، فقط قول چهارپنج نفر را نقل میکند، از علامه حلی شروع میکند اقوال را نقل میکند که «کما صرح به الحلی و الفاضل و الشهیدان و المقداد و غیرهم»(1) ، پس اصلاً از قدمای اصحاب نقل نکردهاست.
پس «عدم خلاف» ممکن است به این خاطر باشد که مطرح نکردهباشند. «لاخلاف» آن جایی مفید است که نظر همه یا لااقل جمع کثیری از متقدمین را داشته باشیم؛ و الا، عدم تعرض باعث اجماع نمیشود. و اگر ما اطلاقاتی داشته باشیم که امربهمعروف را مطلقاً واجب کند، نمیتوانیم به خاطر چنین اجماعاتی دست از اطلاق برداریم.
1) (4) جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام، شیخ محمد حسن نجفی، ج21، ص366.
دلیل هفتم: سیره
اطلاق وجوب امر به معروف (نسبت به علم)، مستلزم تحقق سیره است بر جمیع احکام یا لااقل جلّ احکام؛ اطلاق حکم و عدم اشتراط، لازمهاش این است که همة متدینین که میخواهند امتثال امر خای متعال بکنند، بروند کل احکام یا لااقل جل احکامی که در خارج مبتلا به آن هستند را یادبگیرند؛ مثلاً باید همة احکام شفعه را بلد باشند، همة احکام ارث را بلد باشند، همة احکام نکاح را بلد باشد، بلکه همة فقه را بلد باشد. انسان خودش به همة اینها مبتلا نیست و نیز میتواند احتیاط کند. لکن اگر اطرافیانش مبتلا به این احکام هستند و اگر علم شرط واجب باشد، پس متدینین باید همة این احکام را یادبگیرند، در حالی که حتی خود فقها هم نادرند کسانی که مثل کاشفالغطاء به تمام مسائل احاطه داشته بانشد. بنابراین چون عدم اشتراط و اطلاق وجوب، لازمهاش تحقق این سیره است، پس چون این سیره متحقق نشدهاست، معنیاش این است که تلقی متدینین از صدر اسلام این اطلاق نبوده و «علم» شرط وجوب است.
این دلیل، ولو در کلمات برگان ندیدهام، ولی احسنُ دلیلٍ است.
دلیل هشتم: عدم شهرت قول به اطلاق
اطلاق وجوب، لو کان لبانَ؛ اگر این وجوب مطلق بود و بر گردن همه میگذاشت که: «چه بدانی و چه ندانی، باید امر به واجبهای واقعی بکنی.»، لبان و ظهر. و بما این که لمیُبَن و محل اختلاف است، پس معلوم میشود که این واجب مطلق نیست.
شبیه تکبیرات صلات است؛ در روایات نگفته: «لا بأس بترک التکبیر» فلذا بعضی معاصرین قائل به وجوب شدهاند، لکن دیگران گفتهاند: «لو کان، لبان و ظهر.». یا مثلاً اگر غسل جمعه وجوب نفسی داشت، لبان و ظهر، و حال این که اینطور نیست، پس وجوب نفسی ندارد. اینجا هم اگر بر هر مسلمانی واجب بود ولو به نحو وجوب کفایی، مستلزم این بود که همه بروند سراغ تعلّم احکام. ولی چنین چیزی در ذهنها نیست، معلوم میشود که چنین تلقّیای از شریعت نشده.
در دلیل قبلی گفتیم: «باید سیره بر تعلّم باشد ولی سیره نیست.»، این دلیل به این نکته توجه میکند که خود این وجوب مطلق باید یک امر واضحی میبود ولی نیست.
دلیل نهم: عسر و حرج
تقریب استدلال
این اطلاق، مستلزم عسر و حرج است. در حالی که «یرید بکم الیسر و لایرید بکم العسر»، پس میفهمیم چنین مطلقی قرارنداده. چرا باعث عسر و حرج است؟ واضح است که اگر قرارباشد برویم تمام معروفها و منکرها را یادبگیریم، باعث عسر و حرج میشود. در روایت داریم که اگر چهل سال راجع به حج سؤال کنید، مسأله هست. پس چون اطلاقْ وجوب حرجی است و چون حرج هم در اسلام منفی است، پس چنین وجوب مطلقی نداریم.
این استدلال، دارای دو مناقشه است که إنشاءالله برای شنبه.
موضوع: شرط علم برای آمروناهی (ادلة قول اول: شرط وجوب / نقد دلیل پنجم، و بیان دلیل6و7)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در ادلة دالة بر اشتراط وجوب امر به معروف و نهی از منکر به علم به معروف و علم به منکر بود. رسیدیم به دلیل پنجم؛ خلاصة دلیل پنجم این بود که اگر واقع امر این باشد که هر معروف واقعی چه علم به آن داشته باشیم و چه نداشته باشیم، واجب است به آن امرکنیم، این تکلیف مستلزم عسر و حرج است؛ چون قهراً اینجور تکلیفی اقتضامیکند که انسان همة احکام فقهیه را برود یادبگیرد تا بتواند به معروفهای واقعی امرکند. بعضی فقها مثال قریب به ذهنی زدهاند؛ که اگر مولا به عبدش بگوید: «أکرم کل عالم فی قم» یا بگوید: «هر عالمی که در قم هست را ملاقات کن و سلام من را به او برسان»، او باید چه کار کند؟ باید فحص کند و تکتک علما را پیداکند و این تکلیف را امتثال کند. در مانحنفیه هم باید فحص کند تمام معروفها را پیداکند تا بتواند به آنها امرکند. چنین امتثالی، عَسْری و حرَجی است؛ چه اجتهاداً باشد و حتی چه تقلیداً.
در دلیل سوم (سیره) گفتیم: لازمة چنین وجوبی، این است که متدینین ملتزم به شریعت از زمان ائمه علیهمالسلام تا به حال چنین تلقیای داشته باشند و تمام احکامشان را یادبگیرند. حالا در دلیل پنجم میگوییم که اینجور جعلی از طرف شارع مستلزم عسر و حرج است.
مناقشات
از این بیان، دو جواب ممکن است داده بشود:
جواب اول: امکان تخصیص ادلة عسر و حرج
جواب اول این است که استلزام عسر و حرج، مقتضی است و دال بر عدم جعل حکم نیست؛ چون ادلة عسر و حرج، قابل تخصیص است، مثل جهاد. ادلة عسر و حرج، مثل ادلة عقلیه نیست که قابل تخصیص نباشد، کما این که در مسألة جهاد و دفاع تخصیص خوردهاست. اینجا هم ممکن است امربهمعروف یک مصلحت ملزمهای داشته باشد که شارع این مصلحت را بر مفسدة عسر و حرج ترجیح داده باشد.
بله؛ اگر یک حکم الزامی باعث عسر و حرج در بعضی موارد بشود، ممکن است بگوییم: در اینجا ادلة عسر و حرج، حاکم است و آن حکم در آن موارد جعل نشدهاست. اما اگر چیزی بجمیعه حرجی بود، ممکن است دلیل داشته باشد و ادلة عسر و حرج را تخصیص بزند.
جواب دوم: دایرة عسر و حرج
ممکن است وجوب مطلق امربهمعروف حرجی باشد و ادلة حرج را هم تخصیص نزنیم. اما آیا کل موردٍ حرج دارد؟! مثلاً بسیاری از احکام برای ما حرجی نیست؛ اگر مثلاً یک میلیون حکم داریم، یادگرفتن مثلاً سیصدچهارصد حکم از آنها حرجی نیست. وقتی کل موردٍ کل موردٍ حرجی نشد، ادلة عسر و حرج که دائرمدار حرج است چه حرج شخصی (علی قول) و چه حرج نوعی (کما هو اقوی)، تا جایی که به عسر و حرج نمیافتیم، باید برویم علم را یادبگیریم و امربهمعروف کنیم.
لذا محقق عراقی در شرح تبصره فرموده: «نعم ربما لایجب تحصیل مقدمته، من العلم أو القوة و المطاعیة، للحرج فیسقط عنه وجوبه، کسقوط وجوبه بعلمه بعدم القدرة علی إحداث الداعی.»(1) ؛ همانطور که وقتی علم دارد که حرفش اثر ندارد، بر او واجب نیست، در حرج هم ممکن است بگوییم: آن جایی که حرج لازم میآید، بر او واجب نیست.
اشکال: وقتی اثبات کردید که قول دوم درست نیست و علم شرط واجب نیست، نمیتوانید قول اول را نتیجه بگیرید که: «پس شرط وجوب است»؛ چون ما چهار قول داشتیم و وقتی که قول دوم ردبشود، ممکن است قول سوم یا چهارم درست باشد.
پاسخ استاد: امر وجوب، از دو حال خارج نیست: یا مشروط است یا مطلق است. مطلق بودن اگر باطل شد، فیثبت الاشتراط.
دلیل ششم: قبح عقلی اطلاق به خاطر محذورات عقلی
اطلاق مستلزم محاذیر عقلی است مثل نقض غرض، ایقاع فی الغلط، اغراء به جهل. چرا نقض غرض؟ غرض شارع، اقامة فرائض است، اگر بفرماید: «وقتی که علم هم نداریم، امرکن.»، ممکن است امربهمنکر کند یا نهیازمعروف کند و نقض غرض شارع بشود. بنابراین اطلاق لایصح عقلاً؛ یعنی عقل ما درک میکند که قبیح است شارع مقدس وجوب مطلق نسبت به علم جعل کند. بنابراین جعل مطلق، عقلاً قبیح است فلایمکن صدوره من الشارع. و وجوب امر به معروف، یا مطلق است یا مشروط. پس اشتراط شرعی عقلاً اثبات میشود.
جواب: این محذورات، حاصل جعل مطلق نیست
جواب این است که لایلزم ذلک؛ این ایقاع فی الغلط و نقض غرض و امثال این محذورات، لازمة جعل مطلق نیست، لازمة سوء فعل و اختیار عبد است؛ چون عبد میتواند برای این که این محذورات لازم نیاید برود یادبگیرد. اگر شارع راه تعلم را میبست ولی در عین حال امر میکرد به امر به معروفهای واقعی، این اشکال لازم میآمد. اما حال که راه تعلم بسته نیست، عبد میتواند برای این که این محذورات لازم نیاید، برود تعلم کند. پس این محذورات، نتیجة جعل شارع نیست، نتیجة سوء اختیار عبد است. اگر لازمة لاینفک جعل شارع این محذورات بود، این جعل قبیح بود. اما این لوازم، از لوازم سوء اختیار عبد است؛ چون شارع تعلم را نهی نکردهاست. کما این که از «انقذ الغریق» لازم نمیآید که از زمین غصبی ردبشویم. پس اشتراطْ عقلی نمیشود، عقلْ مُلزِم شارع میشود که باید اینطوری جعل کند.
1) (1) شرح تبصرة المتعلمین (للآغا ضیاء)، ج4، ص450.
بنابراین این چیزی که در متون غیراکابر ما آمده، درحقیقت دلیل نیست. نکتهای است که برای تقریب به ذهنها بیا نشده. و الا اگر استدلال باشد، این اشکال جلیّه را دارد.
دلیل هفتم: به احکام مبتلابهِ خودتان امرونهی کنید
این دلیل را صاحب جواهر قدس سره فرموده، این دلیل ایشان دو تقریب دارد:
تقریب اول: استفاده از برائت
آنچه که متبادر به ذهن است از ادلة امر به معروف، این نیست که هر معروف واقعی را برو یادبگیر و به آنامرکن، بلکه مقصود این است که هر معروفی که عالم به آن هستی در اثر این که تکلیف خودت است، امر به آن بکن. پس به حسب متبادَر، «علم» مأخوذ است، لکن در این محدوده که تکلیف خودت است. متبادر، این است. مثلاً وقتی شارع میگوید: «به مستمندان کمک کن»، یعنی آنهایی که به گوشَت میخورد که مستمند هستند، کمکشان کن.
عبارت صاحب جواهر: «بل یمکن دعوی أن المنساق من إطلاق الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر هو ما علمه المکلف من الأحکام من حیث کونه مکلفا بها، لا أنه یجب أن یتعلم المعروف من المنکر زائدا علی ذلک مقدمة لأمر الغیر و نهیه اللذین یمکن عدم وقوعهما ممن یعلمه من الأشخاص.»(1) . در بیان اول میگوییم: این ادله بیش از این دلالت ندارد که در احکام مبتلابهِ خودت امرونهی کن، پس در مازاد (احکام مبتلابه اطرافیان) شک میکنیم، برائت جاری میکنیم.
تقریب دوم: فقط از طریق ادلة امربهمعروف
طبق تقریب دوم، ادلة امربهمعروف مشتمل بر دو امر است: ایجابی و سلبی؛ از این اطلاقات ایجاباً فهمیده میشود امربهمعروف فقط در حوزة مبتلابهِ خودت واجب است و لاغیر، نه این که نسبت به بقیه احتیاج به برائت داریم. به عبارت دیگر: از لسان ادله، یک حرف اثباتی به ذهن میآید یک نفیای. اثباتی: اینجا باید امرکنی، نفیای: غیر اینجا لازم نیست. پس نیازی به برائت نداریم؛ چون خود دلیل دارد میگوید.
1) (2) جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام، شیخ محمد حسن نجفی، ج21، ص367.
اشکال: لازمة این استدلال، عدم لزوم تعلیم احکام مختص نسوان است
بعضی فقها به ایشان اشکال کردهاند که اگر جماعتی از نسوان در جایی حضور دارند که مسائل خودشان را هم بلد نیستند و کسی هم نیست که به آنها یادبدهد، آیا ادلة امربهمعروف میگوید: «چون مرد به دماء ثلاثه مکلف نیست، پس امربهمعروف بر هیچ مردی هم واجب نیست؟!». پس این که ایشان میفرماید: «منساق از ادله این است»، یک لازمهای دارد که لایمکن الالتزام به.
پاسخ: تعلیم این احکام، از باب وجوب امربهمعروف نیست
این مناقشه وارد نیست؛ چون دو باب داریم: امربهمعروف، و ارشاد جاهل و تحفظ دین عن الاندراس. این مورد، درست است که طبق بیان صاحب جواهر به خاطر وجوب امربهمعروف واجب نیست، ولی ممکن است از باب ارشاد جاهل یا تحفظ دین از اندراس واجب باشد. در امر به معروف، معروف باید بر تارک معروف منجَّز باشد تا از باب «امربهمعروف» امرش به فعل معروف واجب بشود.
موضوع: شرط «علم» برای آمر (ادلة قول اول / دلیل هشتم و نهم)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث، در تقریب دلیل هفتم بود برای اثبات اشتراط وجوب امربهمعروف به علم. حاصل فرمایش ایشان این شد که مُنساق و متبادر از ادلة وجوب امر به معروف، یک قضیة ایجابی و سلبی است؛ قضیةایجابی، این است که در احکام مبتلابهِ خودمان واجب است امربهمعروف کنیم، قضیة سلبی این است که در احکام مبتلابهِ دیگران واجب نیست امر و نهی کنیم. و ممکن است وجه این انسیاق و انسباق در ذهن عرف هم برخی از وجوه متقدمه باشد که مثلاً شارع اگر همة اینها را به عهدهشان گذاشتهباشد، بعید است. خود این استبعاد، یا قدرتنداشتن بر تعلیم همة احکام، ممکن است وجود این استبعادات در ذهن ما باعث بشود برداشت کنیم که مقصود از این ادله این است.
یک اشکال دیروز گذشت، و گفتیم که آن اشکال به صاحب جواهر وارد نیست.
اشکال دوم: نقض به احکامی که میداند ولی مبتلابه نیست
مطلب دیگر این است که: چرا این را مضیَّق میکنید و میگویید: «هو ما علمه المکلف من الاحکام من حیث کونه مکلفا بها»؟ لازمة این فرمایش، این است که اگر احکامی را یادگرفته نه به این خاطر که مکلفبهاست، بلکه چون معلِّم احکام یا روحانی حج بوده یادگرفته، در این احکام لازم نیست امربهمعروف کند؛ چون من حیث کونه مکلفاً نیست. برای این که این تالیفاسد پیش نیاید، باید بفرمایید: «آنچه بلد هستی را باید امربهمعروف کنی.»، وجه بلدبودن هر چه باشد؛ چه به این خاطر یادگرفته که مبتلابه خودش بوده، چه این که اتفاقی به گوشش خوردهاست. مثلاً کسی دستش قطع شده، هیچوقت مکلف به وضوی متعارَف نیست، اگر احکام وضوی متعارف را میدانست و دید که کسی وضویش غلط است، آیا واجب نیست امربهمعروف کند؟!
پس این قید در کلام صاحب جواهر پذیرفتنی نیست.
اشکال سوم: خدشه در انسباق
اشکال دیگر، این است که این انسباق را از کجا آوردهاید؟! ظاهر ادله چنین قیدی نداشته و مطلق است؛ «مروا بالمعروف» سواءٌ که بدانید یا ندانید. لذا این انسباق دلیل ندارد، بلکه اگر ما باشیم و ادله، اطلاق میفهمیم. لذا اگرچه فقیه بزرگی چنین ادعایی کرده، ولی هیچکس بعد از ایشان این قول را اختیارنکردهاست، الجواد قدیکبو.
دلیل هشتم: قدر متیقَّن در مقام تخاطب
دلیل هشتم این است که این اطلاقات ادلة وجوب امربهمعروف، اطلاق ندارد؛ چون قدر متیقین در مقام تخاطب وجود دارد، و قدر متیقن در مقام تخاطب مانع از انعقاد اطلاق میشود؛ چون مسلّماً آنچه عَلِمه را شامل میشود، در مازاد بر آن شک داریم، آیا اطلاق این مازاد را هم دربرمیگیرد؟ کسی که مثل مرحوم آخوند معتقد است که این قدرمتیقن مانع انعقاد اطلاق است، این ادله در نظرش اطلاقی ندارد.
اشکال مبنایی
جواب مبنایی، این است که این مبنا که وجود قدرمتیقن در مقام تخاطب مانع از انعقاد اطلاق است، ولو بزرگانی مثل مرحوم آخوند فرمودهاند، اما اکثر محققین این مبنا را از ایشان نپذیرفتهاند و گفتهاند: قدرمتیقن در مقامتخاطب، مانع انعقاد اطلاق نیست.
اشکال بنایی
جواب بنایی این است که ولو مبنا را از محقق خراسانی بپذیریم، اما آنچه که مانع است، قدر متیقن در مقام تخاطب و گفتار است، نه قدر متیقن در مقام حکم. یعنی این متکلم وقتی با مخاطب دارد صحبت میکند، فضای بحثشان در این حصه بوده. مثلاً دربارة علمای نحوی صحبت میکردهاند و امام فرمودهاند: «أکرم العالم»، آیا میتوان به این کلام استنادکرد و وجوب اکرام ادباء یا وجوب اکرام زمینشناسان را هم اثبات کرد؟ اینجا مرحوم آخوند میفرماید: اطلاق اثبات نمیشود؛ چون در این باره داشتند صحبت میکردند. در مانحنفیه، قدر متیقن، در مقام تخاطب نیست، بلکه قدر متیقن در مقام حکم یا همان قدر متیقن خارجی است.
پس به این بیان هم تقیید اثبات نمیشود و اطلاق وجود دارد.
دلیل نهم: سرایت اجمال از علت
فرمایش محقق عراقی قدس سره است. ایشان فرمودهاست: وجوب در ادلة امربهمعروف معلَّل شده به این که مثلاً «لأنّ بهما تُقام الفرائض»؛ امربهمعروف واجب است چون بهما تقام الفرائض. و چون این علتْ مبهم و مجمل است، پس معلَّل هم مبهم و مجمل میشود و اطلاق در ناحیة معلَّل که وجوب است منعقدنمیشود، پس تقیید اثبات میشود.
توضیح استدلال محقق عراقی
این کلام احتیاج به توضیح دارد.
مقدمة اول: حکم تابع علتش است
مقدمة اول این بود که معلَّل، سعةً ضیقاً مبیَّنا و مجملا، از هر نظرْ تابع علت است. اگر علتْ موسَّع است، نمیشود حکمْ اوسع از آن باشد. اگر علت مقید است و مشروط است، نمیشود حکم غیرمشروط باشد. و همچنین اگر علت اجمال داشت، معلل را هم مجمل میکند. این، مطلب واضحی است که در سراسر فقه و استفاده از کلمات باید مراعات بشود.
مقدمة دوم: علت امربهمعروف، اقامة فرائض است
مقدمة دوم کلام ایشان، این است که در روایات ما، این وجوب و حرمت، معلَّل شده به این که «بهما تقام الفرائض»، این عبارت، در دو روایت وجود دارد:
إِنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ سَبِیلُ الْأَنْبِیَاءِ وَ مِنْهَاجُ الصُّلَحَاءِ فَرِیضَةٌ عَظِیمَةٌ بِهَا تُقَامُ الْفَرَائِضُ(1)
فَبَدَأَ اللَّهُ بِالْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ- فَرِیضَةً مِنْهُ لِعِلْمِهِ بِأَنَّهَا إِذَا أُدِّیَتْ وَ أُقِیمَتِ- اسْتَقَامَتِ الْفَرَائِضُ کُلُّهَا هَیِّنُهَا وَ صَعْبُهَا- وَ ذَلِکَ أَنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ- دُعَاءٌ إِلَی الْإِسْلَامِ(2)
خصوصآً روایت دوم مقید شده.
مقدمة سوم: اقامة فرائض، مبهم است
مقدمة سوم این است که این استقامت فرائض، مبهم است؛ نمیدانیم: «چقدر مطلوبیت دارد؟»؛ آیا فقط نمازخواندن مباشری مصلحت و مطلوبیت دارد؟ یا مطلق نمازخواندن ولو تسبیبی هم مصلحت دارد (و امر به معروفْ انجام آن اوامر است تسبیباً)؟ مطلوبیت اقامة فرائض آیا مقید به علم است؟ یا مطلق است نسبت به علم؟
هیچکدام را نمیدانیم، و نمیتوانیم این ابهام را نه از طریق ادلة امربهمعروف، و نه از طریق ادلة واجبات برطرف کنیم؛ ادلة واجبات، ظاهرش همان مباشری است، و مطلوبیت تسبیبی را اصلاً نشان نمیدهد. و خود ادلة امربهمعروف هم چون چنین علتی کنارش قرارگرفته و ابهام دارد، نمیگذارد برای ادلة امربهمعروف اطلاقی منعقدبشود.
نتیجه: ابهام محدودة وجوب امربهمعروف و عدم انعقاد اطلاق
پس این تعلیل (اقامةالفرائض) که علت غائی است برای جعل وجوب امربهمعروف و نهیازمنکر، سعه و ضیقش ابهام دارد پس معلل (وجوب امر به معروف) هم مبهم میشود.
در آن دو روایت چون این علتْ متصل است، واضح است که باعث ابهام میشود. بلکه حتی آن روایاتی که علت در آنها هم متصل نیست مبهم میشود؛ کأن شارع فرموده: بعضی جاها علت را ذکرنکردهام، ولی علتش همین بوده. و این علت منفصله حاکم میشود. ولو اجمال مخصص منفصل سرایت به عام نمیکند، لکن اجمال دلیل مفسر و شارع (حاکم) سرایت به دلیل مفسَّر (محکوم) میکند. یکی از ثمرات تفاوت تخصیص و حکومت، همین است که در مخصص منفصل، اجمال مخصص به عام سرایت نمیکند، ولی در دلیل حاکم منفصل، اجمال دلیل حاکم به دلیل محکوم سرایت میکند.
عبارت آقاضیاء: «اللهم إلّا أن یدّعی أنّ التعلیل فیها بإقامة الفرائض، ربما یوهن إطلاق وجوبها، إذ هو فرع العلم بإطلاق مطلوبیتها من کل أحد و لو تسبیبا. و مثل هذا الإطلاق لا یستفاد من أدلتها و لا من إطلاق أدلة وجوب الأمر بالمعروف بعد اقترانها بمثل هذه العلة المهملة المبهمة، إذ مثل ذلک- بملاحظة اتصالها باللام- مما یصلح للقرینیة فی نفی الإطلاق فی دلیل الوجوب.»(1) .
اگر اینجا نظر ایشان فقط به همین دو حدیث باشد، به ایشان میگوییم: به ادلهای تمسک میکنیم که این علت در کنارش نیامده. برای این که این اشکال وارد نباشد گفتیم: علت حکم، علت حکم در تمام موارد را بیان میکند و وزانش وزان حاکم است. وقتی که علت ابهام و اجمال داشت، این ابهام و اجمال سرایت میکند به کل. پس نتیجه این میشود که ما از ادلة امربهمعروف اطلاقی نمیفهمیم. پس باید قدر متیقن را اخذکنیم و فقط در جایی که علم داریم امربهمعروف کنیم، و این، همان اشتراط وجوب به علم است. و در غیرقدرمتیقن چون شک میکنیم، برائت جاری میکنیم.
1) (3) شرح تبصرة المتعلمین (للآغا ضیاء)؛ ج4، ص: 450.
این، بیان محقق عراقی قدس سره.
جواب اول: علیت فهمیده نمیشود
خود این بزرگوار جواب دادهاست؛ جواب ایشان این است که از این روایات، استفادة علیت نمیشود برای «اقامة فرائض» تا این حرفها پیش بیاید. بلکه آنچه در این روایات است، این است که اقامةالفرائض یترتب علی وجوبه، نه این که علت جعلش است. پس امر برعکس میشود؛ این مطلوبیت، دائرمدار این است که امربهمعروف، کجاها واجب است؟ در اشکال، مستشکل میگفت: جایی وجوب امربهمعروف هست که این امور (اقامةالافرائض) باشد، ما میگوییم: جایی که امربهمعروف هست این امور هم مترتب شده و هست. پس استظهار ایشان این است که: این امور، علت جعل نیست، بلکه از آثار و فوائد مترتب بر امربهمعروف است.
برای این که جواب ایشان را تکمیل کنیم، عرض میکنیم که ممکن است کسی اشکال کند که «شاید هم علت باشد»، جواب این است که ظهوری در علیت ندارد؛ ممکن است از باب «ترتّب» دارد میفرماید. بنابراین امرش دائرمیشود بین مایضر و مالایضر، پس قرائن منفصله ضربهای به اطلاق نمیزند. آن دلیلی که خودش دلیلش است، چون قرینة متصله هست، احتمال ما یصلح للقرینیه است، اجمال ایجادمیکند. اما نسبت به منفصلات اجمال ایجادنمیشود؛ چون امر آنها دائر است بین این که «مجمل است و نمیدانیم حاکم است یا حاکم نیست». اگر دلیلی مجمل بود و نمیدانستیم حاکم است یا نه، ضربهای به دلیلی که ممکن است محکوم باشد نمیخورد. اگر تعلیل باشد، حاکم است. اگر بیان ما یترتب علیه باشد، حاکم نیست، علت نیست. و اجمالش هم سرایت به ادلة منفصله نمیکند، پس به آنها اخذمیکنیم.
موضوع: شرط «علم» (ادلهی قول اول: شرط وجوب / ادامهی جوابهای دلیل نهم / و دلیل دهم)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در استدلال نهم بود؛ محقق عراقی طرح فرمودهبود که چون ادلة امربهمعروف و نهیازمنکر معلَّل است به اقامة فرائض، و چون معلل تابع علت است در اشتراط و اطلاق و سعه و ضیق، بنابراین وقتی علت مجمل و مبهم بود که: «آیا مطلق است یا مقید؟»، این اجمال باعث میشود که معلل متصل به آن هم اجمال پیداکند. و چون خود شارع میگوید: علت حکمش این است و مفسر است، باعث میشود معلل هم مجمل بشود. قهراً ادلة امربهمعروف و نهیازمنکر مبهم و مجمل میشود که: «آیا موارد عدم علم را شامل میشود یا نمیشود؟». آن مواردی که علم داریم، قدر متیقن است که علت هست و وجوب هم هست، در مواردی که علم نداریم برائت جاری میکنیم. این، بیان محقق عراقی قدس سره بود که طرح کردند. توضیحاتش را هم دادیم.
خود ایشان یک جوابی دادند که دیروز عرض کردیم. حاصل جواب ایشان این بود که این، تعلیل و ما یترتب علیه وجوب الأمر بالمعروف نیست، بلکه بیان مایترتب علی الأمر بالمعروف است و لذا این اقتضائات را ندارد. البته این فرمایش محقق عراقی، به این معنی است که پذیرفته که اگر علت بود، مسأله همینجور بود که ایجاد ابهام میکرد.
جواب دوم: تحقیق سرایت اجمال از علت
آیا مسأله اینجور است و همة علل همینجور است که اجمال از آنها سرایت کند به کلام متصل؟ این، یک بحث اصولی مهمی است، البته در اصول، عنوان ندارد. اینجا اشارهای به بعضی جهاتش میکنم شاید سرنخی باشد برای مواردی که آقایان مطرح کردهاند.
اقسام علت
علل، بر دو قسم است:
ضابطهای برای مکلفین
گاهی عللی که بعد از معلل ذکرمیشود، به عنوان ضابطهای برای عبد بیان شده تا عبد محاسبه کند که این علت تا کجاست؛ مثلاً شارع فرموده: «الخمر حرام لأنه مسکر»؛ پس هر جا این اسکار بود، حرمت هست و نیازی نیست شارع به تعداد موارد مسکر، این حکم را بیان کند. اینجا آن علت، ضابطه است و دست عبد داده میشود، و قهراً اینجور علتها مضیِّق و موسِّع است؛ اگر گفت: «لاتأکل الرمان لأنه حامض»، این علت، هم موسِّع است و لذا لیموترش نباید بخورد، و هم مضیِّق است و رمّان شیرین اشکال ندارد.
ضابطهای برای شارع
اما گاهی علل، عللی است که ضابطهای نیست که به دست عبد داده شده، بلکه خود شارع باید محاسبه کند این علت تا کجا هست. مثلاً بنا بر مسلک «عدلیه» احکام دائرمدار مصالح و مفاسد هستند؛ پس «صلّ» حتماً علتی دارد. اما آیا میتوانیم بگوییم: «صلّ» چون بر اثر مصلحت واجب شدهاست، و چون این مصلحت بر ما مشکوک است، پس دایرة وجوب «صل» هم مشکوک میشود؟!
بنابراین آن ملاکاتی که به عنوان ضابطه به دست عبد داده نشده، اجمالش باعث اجمال معلل نمیشود؛ چون تشخیصش به ید خودش بودهاست. مولا گفته: «أکرم جیرانی»، عقل ما میگوید: «مسلّماً دشمنان درجه یکش را نمیگوید»، اما نمیتواند عبد بگوید: «در تمام موارد مشکوک باید از اکرام پرهیزکنم، پس هیچکس را اکرام نمیکنم.»؛ چون مولایش خودش محاسبات لازم را انجام داده و چنین دستور کلیای دادهاست. شارع خودش مصالح و علت حکم را بررسی کرده مطلقاً فرموده: «صل»، شارع خودش مصالح و علت (اگر اقامة فرائض علت باشد) را بررسی کرده و مطلقاً فرموده: «مروا بالمعروف». پس تشخیص این ضابطه به عهدة ما واگذار نشده که هر جا در ضابطه شک کردیم، در وجوب شک کنیم.
چه علل مذکور در نصوص، و چه از راه دیگر، این علل، کارآییاش چیست؟ آیا توسعه و تضییق ایجادمیکند یا نه؟ آیا اجمالش موجب اجمال خطابات میشود یا نه؟ این، یک بحث اصولی است، ولی متأسفانه بررسی نشدهاست.
مانحنفیه از نوع دوم است
اینجا از نوع دوم است؛ ما حدود و ثغور اقامة فرائض (اگر علت وجوب باشد) را نمیدانیم؛ اقامة فرائض، علت و ضابطهای نیست که به عهدة ما گذاشتهباشند.
جواب سوم: روایت معلَّل نداریم
در جواب اول گفتیم: آقاضیاء گفته: از روایاتی که امربهمعروف را معلَّل کردهاند به «اقامة فرائض» اینطور استظهارکردهاست که «اقامة فرائض» ما یترتب علی الأمر بالمعروف است نه ما یترتب علیه الأمر بالمعروف. در جواب سوم میگوییم: ما اصلاً چنین نصوصی پیدانکردیم که وجوب امربهمعروف، تعلیل به اقامة فرائض شدهباشد.
در روایت کافی، اصلاً تعلیلی نیست
ما در اثر تتبّع فقط دو روایت پیداکردیم؛ یکی روایت کافی بود که اوصاف و ویژگیها را بیان میکرد نه علت جعل را: «إِنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ سَبِیلُ الْأَنْبِیَاءِ وَ مِنْهَاجُ الصُّلَحَاءِ فَرِیضَةٌ عَظِیمَةٌ بِهَا تُقَامُ الْفَرَائِضُ(1) ».
تعلیلِ در روایت تحف، مربوط به امربهمعروف نیست
و روایت دوم، روایت تحفالعقول بود؛ إنما الکلام که این تعلیل، بر چیست؟ ادعای ما این است که تعلیل امر دیگری است، نه تعلیل وجوب امربهمعروف. روایت این است که امیرالمؤمنین فرمودند: خدای متعال، علمای مسیح را نکوهش میفرماید که: «چرا از کارهای خلافِ مردم نهی نکردند؟!»؛ میترسیدند اگر امربهمعروف بکنند، مواجبی که از آنها میرسد قطع بشود. سپس میفرمایند: «فَبَدَأَ اللَّهُ بِالْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ- فَرِیضَةً مِنْهُ لِعِلْمِهِ بِأَنَّهَا إِذَا أُدِّیَتْ وَ أُقِیمَتِ، اسْتَقَامَتِ الْفَرَائِضُ کُلُّهَا(2) ». سؤال این است که این لعلمه» تعلیل برای کجاست؟ فریضة؟ یا فبدأ الله؟ اگرچه همة آیه در این حدیث ذکرنشده، اما احتمالاً اشتباه از راوی باشد. آیة شریفة 71 سورة «توبه» این است که:
وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَ یُطِیعُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ أُولٰئِکَ سَیَرْحَمُهُمُ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ (1)
خدای متعال در این آیه اول امربهمعروف را فرموده، سپس نماز، و در آخر هم زکات را. امیرالمؤمنین میفرماید خداوند در این آیه نماز را اول نگفت، ابتدا امربهمعروف را گفت؛ چرا این را اول گفت؟ چون علم دارد که به وسیلة این واجب است که فرائض برپاداشته میشود.
پس روایت اولی، که اصلاً تعلیل نیست، بیان اوصاف است. روایت ثانیه تعلیل است؛ اما تعلیل برای وجوب امربهمعروف نیست، بلکه تعلیل برای ابتدا به ذکر است. پس خود این امور که امری را مقدم بر امر دیگری کنند، در قرآن شریف و لسان ائمه، نکته دارد. اینجا نکتهاش همین است که از این جهت اهم است.
جواب چهارم: سند دو روایت معلَّل
سند روایت اول: «عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ بِشْرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِی عِصْمَةَ قَاضِی مَرْوَ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ». این سند را مفصل بحث کردیم؛ علاوه بر این که بعضی افراد مجهولالحال هستند و علاوه بر اختلاف نسخ، از همة اینها که بگذریم، به خاطر «عن بعض اصحابنا» مرسل است.
روایت دوم هم مال تحف است، و تمام روایات تحف هم مرسل است.
پاسخ: حجیت دو کتاب کافی و تحف
طبق مبنای مشهور که باید خود اسناد را بررسی کنیم، هر دو روایت را باید کناربگذاریم.
اما طبق مبنای ما که کلینی در دیباجه شهادت داده که این روایات صدرت من المعصوم، ما مشکل سندی نداریم؛ به روایات کافی اخذمیکنیم تا جایی که مطمئن بشویم که اشتباه است. صاحب تحف هم از ثقات و اجلاء است و اطمینان برای انسان ایجادمیشود که انسان بزرگی است و هم بزرگان شهادت دادهاند که او ثقه است. ایشان اِسناد جزمی میدهد و مال قرن چهارم است و این زمان، زمانی است که احتمال حسّ که این روایات را بالحس از شارع به دست آورده باشند، نیشغولی نیست، پس اینجور مرسلات هم حجت است.
1) (3) توبه/سوره9، آیه71.
دلیل دهم: شبهة موضوعیة وجوبیه
بیان دهم، بیان صاحب جواهر قدس سره است؛ که ظاهر ادله این است که به امر به «معروف واقعی» امرشده، نفرموده: امرکنید به «المعروف المعروف لکم»، و علم در ناحیة معلوم اخذنشده. در ناحیة «آمر» هم علم اخذنشده و نفرموده: «أیها العالم»، در هیچ دلیلی هم نفرموده: «إن کنت عالما». پس «علم» نه قید برای وجوب است، و نه قید برای واجب و معروف و منکر است، و نه قید برای مکلف است که بگوید: «أیها العالم».
ولی من وقتی که نمیدانم: «یک چیزی معروف است یا نیست؟»، برای من شبهة موضوعیة وجوبیه میشود؛ وقتی شبهة موضوعیة وجوبیه یا تحریمیه شد، برائت جاری میکنیم. میشوم مثل وقتی که میگویم: «وجوب، مقید است به علم.».
و ایشان میفرماید: فقها که فرمودهاند: «مشروط است به علم»، مقصود همین است؛ نمیخواهند بگویند: «در ادله، وجوب، مقید به «علم» شدهاست.»، میخواهند بگویند: یعنی اگر علم داشته باشی، تنجز میآید و گردنگیرت میشود، و الا برائت جاری میشود. پس اشتراط فقهی به آن معنا که مثلاً نماز مشروط است به دخول وقت، اینجور نیست. مثل این نیست که حج مشروط است به زمان خاص.
وقتی که علم نداریم و شک داریم که: «معروف است یا نیست؟»، پس شک داریم که: «واجب است امر به آن بکنیم یا نه؟»، در شبهة موضوعیه هم برائت جاری میشود. فقط آن جایی گرفتار میشویم که علم داشته باشیم. پس ولو از نظر فنّی «اشتراط به ما له من المعنی الخاص» اثبات نمیشود، اما چیزی اثبات میشود که عملاً همان فایده را دارد؛ اگر قائل به اشتراط میشدیم، در موارد شک آزاد بودیم، نه به خاطر برائت، به خاطر عدم وجود شرط وجوب. و فرموده: مراد قوم از «اشتراط به علم» هم همین است.
آیا این دلیل صاحب جواهر تمام است یا تمام نیست؟
موضوع: شرط «علم» (ادلهی قول اول: شرط وجوب / مناقشهی دلیل دهم: تحقیق جریان برائت در شبهات موضوعیه)
به مناسبت محرم
این حرکت سیدالشهداء یک حرکت مقطعی مربوط به یک زمان خاص نیست، بلکه یک حرکتی است که در قطعنامة این حرکت که زیارت عاشوراست، دو بار این دعا به ما تعلیم داده شده که بخوانیم: «اجعل لنا قدم صدق عندک مع الحسین و اصحاب الحسین»؛ بعد از این واقعه از همه خواسته شده که قدم صدق دشته باشند. قدم صدق، این است که آن آرمان، زمین نماند. آن واقعه گذشت و ما نبودیم، البته همانطور که امام رضا به اباسلط فرمودند، باید همیشه این آرزو را داشته باشیم که «یا لیتنی کنت معکم فافوز فوزا عظیما». ولی قدم صدق این است که آن راهی که حضرت گشودهاند که راه احیای شریعت و ظلمستیزی است، این راه باید ادامه پیداکند.
یکی از راههای قدم صدق و این که ما بتوانیم بهرهای از آن حرکت عظیم داشته باشیم، تبلیغ است؛ که با رفتن به تبلیغ، و ذکر مقاصد این حرکت و فضائل سیدالشهداء و اصحابش و مصائب وارده بر آنها، تا میتوانیم چراغ هدایت را روشن نگه داریم و باعث بشویم که نسلها از آن استفاده بکنند. علاوه بر این که این کار، وظیفة ما هست، ما را نزد امامحسین وجیه قرارمیدهد.
این داستان را سالیان قبل، از استاد معظم آیتالله وحید شنیدیم. در آن مجلسی که این داستان را فرمودند، ضجه و گریه بلند شد. یک سیدجعفر شیرازیای در دستگاه سیدعبدالهادی شیرازی (که بعد از مرحوم آیتالله بروجردی مرجعیت عامة شیعه دو سال به ایشان منتقل شد) بود که بیماری چشم داشت آمد ایران عمل کرد و از دنیا رفت. آسیدعبدالهادی شیرازی برا او مجلس فاتحهای گرفت، در جلسة فاتحه کنار خو آسیدعبدالهادی شیرازی قرارگرفت، ایشان گفت: ما با این آقا داستانی داریم؛ یک سالی همین اوان محرمالحرام خواب دیدم حضرت علیاکبر یا ابوالفضل یک لیستی در دستشان بود که اسم کسی را آوردند و گفتند: اسمش را خط بزن، اسم آسیدجعفر شیرازی را بردند و گفتند: اسمش را در دفتر بنویس. بیدارشدم و خوابم نبرد تا آسیدجعفر بیاید. وقتی آمد، خوابم را گفتم، ایشان گفت که من دیشب یا پریشب به حرم امیرالمؤمنین مشرف شدم، بعد از حرم، این فکر به ذهنم خلجان کرد که ما برای امامحسین گریه کردهایم، ولی کسی را نگریاندهایم چون اهل منبر نبودهام، و این فضائل گریاندن را نبردهام، همانجا تصمیم گرفتم یک کتاب مقتل تهیه کنم و در خانة خودم برای خانواده از شب اول محرم ذکر مصائب عاشورا را داشته باشم.
این، نکتة اول.
نکتة دوم این است که در این منبر رفتنها، تا میشود، کوشش بشود که قصدمان «قربت» باشد. وقتی قصد برای خدا باشد، حرفهای انسان رنگ و بوی دیگری پیدامیکند؛ نمیشود برای خدا، هر حرفی را زد. اولاً حرف باید صحیح و الهی و متقن باشد، ثانیاً حرفهایی که سازندگی برای مردم ندارد یا در دلها شک و تردید ایجادمیکند، چه لزومی دارد؟! لازم نیست آدم هر حرفی را بزند، تا میشود، باید کاری کرد که دلهای جوانها به اسلام و روحانیت و مراجع و رهبری جلب بشود.
در اهمیت اخلاص، پدر ما نقل میکردند از آیتالله مکارم که در تشییع جنازة مرحوم آقای پسندیده اخوی مرحوم امام کنار هم بودیم، آیتالله پسندیده برای آیتالله مکارم این داستان را نقل کرد که یک آقایی وقتی روی منبر میگوید: «السلام علیک یا ابا عبدالله»، جواب میشنود. میگوید: مبدأش این بود که در مجلسی منبریِ دوم بودم، وقتی وارد آن مجلس شد، دید آن آقایی که بالای منبر است آنچنان مجلس را قبضه کرده، که احساس حقارت کردم؛ مردم منبر او را با منبر من مقایسه میکنند! ولی با خودم گفتم: «تو چه کار به این کارها داری؟! تو وظیة خودت را انجام بده، چه کار داری که میگیرد یا نمیگیرد؟!»، لذا عزمم را جزم کردم که به این جمعیت اصلاً توجهی نداشته باشم و قصدم فقط خدمت به دین باشد، بعد از این تصمیم، تا به منبر رفتم، وقتی گفتم: «السلام علیک یا اباعبدالله»، جواب شنیدم.
مرحوم والد رضوانالله تعالی علیه میفرمود: یک روحانی تبریز، خیلی صدا و شهرت نداشته و برای مجالس کم دعوت میشدهاست، لذا از نظر اقتصادی هم زندگیاش مشکل بود. یک عید نوروزی دستش تنگ بوده، خانوادهاش توقع داشتهاند لباس نو و کفش نو برایشان بخرد، ولی برایش میسور نبوده. خطاب به امام حسین عرض میکند: «این کارمندهای دولت عید نوروز عیدی میگیرند، ما یک عمری است نوکر شما هستیم، باید عیدنوروز اینجور باشیم!». در منام خدمت حضرت میرسند، حضرت میگویند: «تو کی نوکر ما بودهای! اما از این به بعد نوکر ما باش.»، با این که صدای من فرقی نکردهبود، بعد از آن، پشت سر هم مراجعات فراوانی به من شد.
خدای متعال روزی کند که همة ما نوکر امامحسین باشیم و قدم صدق داشته باشیم تا إنشاءالله دنیا و برزخمان نورانی باشد.
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در فرمایش صاحب جواهر بود؛ حاصل فرمایشش این شد که وجوب در ادلة امربهمعروف، مقید به هیچ چیز نیست، واجب هم مقید نیست، مکلف خاصی هم مخاطب قرارنگرفته که: «أیها العالم بالمعروف! مُر بالمعروف»، ولی مسأله جوری است که نتیجة کار، مثل این است که وجوب مقید میشود؛ چون وقتی کسی عالم نبود به این که: «این کار، معروف است یا نه؟»، شک میکند که: «آیا آن مروا بالمعروف اینجا را به نحو شبهة موضوعیه دربرمیگیرد یا نه؟»؛ چون شک در شبهة موضوعیه دارد، نمیتواند به ادلة امربهمعروف تمسک کند، پس برائت جاری میکند و لازم نیست برود دنبال علم. پس نمیگوییم: «شرعاً وجوب مقید است به علم»، اما عملاً به حسب قواعد شرعیه با این که مقید نیست، ولی نتیجة این جریان برائت، با تقیید به علم یکسان است.
و صاحب جواهر فرموده این که فقها هم فرمودهاند: «شرط اول برای وجوب امر به معروف، علم است.»، مقصود همین ظاهر اولیهاش نیست؛ مقصودشان همین است که اگر علم نداشته باشی، برائت جاری میشود.
کلام صاحب جواهر
مَن فعل أمرا أو ترک شیئا و لم نعلم حرمة ما فعله و لا وجوب ما ترکه، فإنه لایجب تعرف ذلک مقدمة للأمر و النهی لو فرضنا کونهما منه، بل أصل البراءة محکم، و هو مراد الأصحاب بکونه شرطا للوجوب، و اللّه العالم.(1)
مناقشه: تحقیق جریان برائت در مانحنفیه
1) (1) جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام، شیخ محمد حسن نجفی، ج21، ص367.
این فرمایش، یک بحث طویلالذیلی دارد که جای بحث مستقصایش علم اصول است و باید در برائت در شبهات موضوعیه مطرح بشود. خلاصة این بحث، این است که شما در اینجا چه برائتی میخواهید جاری کنید؟ عقلی (قبح عقاب بلابیان)؟ عقلائیه؟ یا شرعیه؟
برائت عقلیه
عدهای از بزرگان مثل شهیدصدر قائل به حقالطاعه هستند و لذا برائت عقلیه را قبول ندارند. اگر هم گفتیم که این برائت را قبول داریم، قائلین به برائت عقلیه میگویند: برائت عقلیه وقتی جاری میشود که فحص کردهباشی؛ بلا فحصٍ برائت عقلیه، نه در شبهات حکمیه مطرح میشود و نه در شبهات موضوعیه. چون عدم بیان، یعنی یک بیانی که قابل دسترسی باشد نیست. اما اگر یک بیانی است که با فحصْ قابل دسترسی است، شارع میتواند بگوید: «هلا تعلمت و هلا تفحصت». بسیاری از بزرگان این را فرمودهاند، و توضیحش در اصول داده شده که قبل الفحص عقل لایحکم به قبح عقاب بلا بیان؛ چون بیان، با فحص، میسور است. در مانحنفیه هم اگر فحص کند بیان را پیدامیکند، پس برائت عقلیه جاری نمیشود.
برائت عقلائیه
برائت عقلائیه، یعنی عقل نمیگوید، ولی عُقلا رسمشان این است که اگر بیانی نباشد، میگویند: مولا نباید عقاب کند. پس ولو عقل برای مولا حقالطاعه قائل باشد، ولی عقلا وقتی تکلیف به آنها نرسد، میگویند: مولا حق عقوبت ندارد. و چون سیرة عقلا بر این است و غفلت از آن مقام عظمای حضرت حق دارند و توجه به حقالطاعه ندارند، فلذا وقتی شارع این را ردع نکند، معلوم میشود که قبول دارد.
لکن این سیرة عقلا، آن جایی است که عبد نخواهد فرار از انجام تکلیف بکند و چشمپوشی کند. مثلاً بگوید: «من اگر پهلوی مولا نشستم، دستهایم را در گوشم میگذارم یا مثلاً صدای رادیو را بلندمیکنم که بیان مولا را نشنوم.»! عقلا چنین کسی را مستحق عقوبت میدانند. در مانحنفیه اگر مکلف بگوید: «من نمیخواهم بروم معروف واقعی را بشناسم»، کأنّ از تکلیف فرارکرده و لذا عقلا او را معذور نمیدانند. پس در شک در معروفبودن یک عمل، در وجوب امر به آن عمل، برائت عقلائیه جاری نمیشود.
مرحوم شهیدصدر در بحوث ج5 ص409 این بحث را خوب توضیح دادهاست: «اما البراءة العقلیة، فقد عرفت انها لیست ثابتة الا کقاعدة عقلائیة مرتکزة بالنسبة إلی الموالی العقلائیة، و ظروف هذا الارتکاز و مناشئه و ترسخه فی أذهان العقلاء تختص بما بعد الفحص و لاتشمل ما قبل الفحص حتی بلحاظ الشبهة الموضوعیة فی الجملة، فان مرتبة من الفحص بحیث لایصدق علیه انه تهرب عن الحکم و إغماض العین عنه لازم فی الرکون إلی هذا التأمین العقلائی حتی فی الشبهة الموضوعیة.». پس برائت عقلائیه قبل الفحص، در مواردی که به خاطر بیمبالاتی است، جاری نمیشود. مانحنفیه هم از همین قبلی است.
برائت شرعیه
آیا برائت شرعیه جاری میشود یا نه؟ از کلمات علما، سه وجه برای عدم جریان برائت شرعیه استفاده میشود. آیا این سه وجه تمام است یا نه؟
وجه اول: تقیید ادلة برائت به مالایُلم غالباً إلا بالفحص
وجه اول برای عدم جریان برائت شرعیه، مبتنی بر دو مقدمه است: اولاً اطلاقات ادلة برائت، در شبهات موضوعیهای که غالباً لایعلم الا بالفحص، به خاطر وجوب شرعی برای فحص، مقید میشود، ثانیاً مانحنفیه (امر به «معروف واقعی») از این قبیل است که غالباً لایعلم الا بالفحص. اگر این کبری و صغری تمام بشود، پس ادلة برائت شرعیه شامل مانحنفیه نشده و اگر برائت عقلی و عقلائی هم جاری نشود، پس دلیلی که صاحب جواهر فرمودهاند که نتیجهاش با «اشتراط وجوب» یکسان است، تمام نیست.(1)
مقدمه: اقسام شبهات موضوعیه
مقدمتاً باید اقسام شبهات موضوعیه را بیان کنم. اصل این مطلب، از شیخ اعظم است در فرائد، اما شاخ و برگ و توضیحش را سایر بزرگان هم فرمودهاند؛ که شبهات موضوعیه دو قسم است:
1) (2) - این پاراگراف، از مقرر است.
قسم اول: موضوعاتی که غالباً بدون فحص رفع شبهه میشود
یک قسم از شبهات موضوعیه، به نحوی است که مکلفین، بیشترِ افرادش را میشناسند و در زندگی با آنها سر و کار دارند؛ مثل شبهات موضوعیه در باب طهارت و نجاست. این موضوعاتی که انسان زیاد با آنها سر و کار دارد، در موارد شک باید برائت جاری کند.
قسم دوم: موضوعاتی که غالباً بدون فحص رفع شبهه نمیشود
اما برخی شبهات موضوعیه به نحوی است که غالباً تا تفحص نکنی، متوجه تکلیف نمیشوی؛ مثلاً آیا درآمد من زائد بر مخارجم هست یا نه؟ شبهة موضوعیه است، اما همه گفتهاند: اینجا باید محاسبه کند و خمس باقیمانده را بدهد. یا در نصاب در باب زکات نمیشود طرف بگوید: «وزن نمیکنیم پس نمیدانیم به نصاب زکات رسیده یا نه»! یا مثل استطاعت در حج؛ کسی نمیتواند به بهانة این که شبهة موضوعیه است، حج نرود. یا خانمها فحص نکنند که: «این دم، استحاضة قلیله است یا کثیره؟». شیخ میفرماید: موضوعات اینچنینی که غالباً علم به آن پیدانمیشود، باید فحص بشود. اما موضوعاتی که انسان میداند اما یک جاهایی برایش شک ایجادمیشود، برائت شرعیه دارد.
تحقیق کبری: وجوب شرعی فحص در موضوعاتی که لایعلم غالباً الا بالفحص
آیا ادلة برائت شرعیه به خاطر وجوب فحص در «شبهات موضوعیهای که غالباً لایُلم إلا بالفحص» تقیید میخورد یا نه؟ اگر تقیید بخورد، پس برائت شرعیه جاری نمیشود. به چه بیانی ممکن است بگوییم: «ادلة برائت شرعیه تقیید میخورد و شامل مانحنفیه نمیشود؟»، سه بیان در این قسمت داریم:(1)
بیان اول: لغویت
1) (3) - این پاراگراف، از مقرر است.
احکام واقعیهای که موضوعاتش جوری است که غالباً فهمیده نمیشود مگر به فحص، خود ادلة این احکام، یک دلالت التزامیه دارند؛ که باید فحص کنید. مثلاً «حُجّ مع الاستطاعة» یک مدلول التزامی هم دارد که: «تفحَّص عن الاستطاعة». یا مثلاً «مُر بالمعروف» یک مدلول التزامی هم دارد که: «تفحَّص و مُر بالمعروف».
چرا چنین دلالت التزامیهای دارد؟ چون
اولاً آن جاهایی که غالباً یا دائماً موضوعش بدون فحصْ معلوم نباشد، جعل حکم بدون چنین تکلیفی لغو است.
ثانیاً جعل چنین تکلیفی بدون چنین مدلول التزامیای، شبیه تخصیص اکثر است که مستهجن است؛ اگر بگوید: به همة معروفها امرکن، بعد بسیاری از موارد را چون علم نداریم بگوید: «برائت جاری کن»، شبیه تخصیص اکثر است. پس خود ادلة احکام واقعیه (مر بالمعروف) که موضوعش لایُعلم غالباً الا بالفحص، چنین مدلول التزامیای دارد و لذا برائت جاری نمیشود.
بیان دیگری هم هست که خوتان مراجعه بفرمایید: بیان هفتم شهیدصدر ص403 ج5 و منتقی ج5ص337. و للکلام تتمة إنشاءالله یکشنبه 14محرم.
موضوع: شرط «علم» (ادلهی قول اول: شرط وجوب / مناقشهی دلیل دهم: جریان برائت در شبهات موضوعیه)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در ادلة دالة بر اشتراط وجوب امربهمعروف بود به علم به معروف. رسیدیم به فرمایش اخیر محقق صاحب جواهر قدس سره؛ که حاصل دلیل اخیر ایشان این بود که معروف، مقید به «علم» نیست؛ اینطور نیست که امر به «المعروف المعلوم» واجب باشد. ولی در مواردی که شخص آگاه نیست از این که معروف است، قهراً در آن موارد، شبهة موضوعیة وجوب امربهمعروف میشود. مثلاً میبیند کسی فعلی را انجام داد و نمیداند که حرام است یا نه، شک میکند که: «آیا خطاب «و انه عن المنکر» متوجه اوست یا نه؟»، برائت جاری میکنم. پس بنابراین ولو این که تکلیف مقید به «وجوب» نیست که: «اگر عالمی، امربهمعروف واجب است.»، معروف معلول هم موضوع قرارنگرفته، ولی به خاطر جریان برائت، کأن شرط است. شرط شرعی نیست، اما جریان برائت باعث میشود مانند شرط شرعی باشد. بعد هم صاحب جواهر فرموده: فقها هم که فرمودهاند: «علم شرط است»، مرادشان همین جریان برائت در شبهات موضوعیه بودهاست.
بنابراین میتوانیم بگوییم: اقوال، پنج تاست؛ قول پنجم این است که شرط است به این معنا.
عرض کردیم باید محاسبه کنیم ببینیم: «آیا ادلة برائت میتواند مانحنفیه را بگیرد یا نه؟». گفتیم که برائت عقلیه، در شبهات موضوعیه جاری نمیشود؛ چون شارع کبری را فرموده و موضوع هم نیازی به بیان شارع ندارد، باید فحص کنیم.
جریان برائت عقلائیه هم محل اشکال است؛ چون وقتی که مولا دستورات خودش را ابلاغ کرده و به ما هم رسیده، ما باید خودمان دنبال موضوع باشیم، به خصوص که آن موضوع، از موضوعاتی باشد که غالباً بدون فحص برای ما معلوم نمیشود. در چنین مواردی عقلا هم انسان را معذور نمیشمارند. مثلاً «من کان مستطیعاً، یجب علیه الحج.»، نمیتوانند بگویند: حساب نمیکنم. یا مثلاً نمیتواند بگوید: «نصاب زکات» یا «فاضل بر مؤونة سنه» را حساب نمیکنم؛ چون این امور، اموری است که غالباً بدون فحص معلوم نمیشود. سیرة عقلا این است که در این موارد باید فحص کنم. پس برائت عقلائیه هم نداریم.
قدیقال که ادلة برائت شرعیه (مثل «رفع مالایعلمون») اطلاق دارد و این مورد را هم شامل میشود ولو غالباً بلا فحص معلوم نشود.
این هم محل اشکال واقع شده، به این که همانطور که ادلة برائت شرعیه در موارد شبهات حکمیه قبلالفحص جاری نمیشود، همینطور در شبهات موضوعیهای که بلافحصٍ غالباً موضوع مشخص نباشد هم جاری نمیشود. تا کسی دنبال احکام شرعیه نرود، نمیتواند معروف و منکرها را بشناسد؛ غالب معروفها و غالب منکرها به خصوص آن معروفها و منکرهایی که مال دو جنس است مثل احکام اختصاصی زنها، اینجا را تا فحص نکنیم، نمیفهمیم. همانطور که در شبهات حکمیه فحص واجب است، همینطور هم در شبهات موضوعیه جاری نمیشود. چرا ادلة برائت مانحنفیه را نمیگیرد؟ جایگاه این بحث، در اصول است. لکن اینجا اهم چیزی که در اصول ممکن است گفته بشود را بحث میکنیم.
بیان اولی که بعضی بزرگان به آن استنادفرمودهاند، این است که در این موارد، لغویت جعل حکم لازم میآید؛ اگر شارع در کنار جعل حکم، قانون دیگری نگذارد که باید فحص کنیم، لغویت لازم میآید. هر جا شارع چنین حکمی فرض کرد، حتماً در کنارش میگوید: «فتحصص از این که فاضل مؤونه داری یا نه؟». آن حکم دلالت دارد بر این که فحص هم واجب است. چه ملازمهای است؟ چون اگر چنین ملازمهای نداشته باشد، لغویت آن قانون لازم میآید.
بیان دوم: ظهور عرفی ادلة وجوب
بیان دوم، قریب به این بیان، در منتقی است؛ که ظاهر این دلیل، لازم این دلیل، در مواردی که موضوع غالباً بدون فحص برای عباد معلوم نمیشود، ظهور عرفی دارد در این که مقنِّن یک قانونی هم کنارش گذاشته که فحص کند.
بیان سوم: استهجان عرفی عدم جعل وجوب فحص
بیان سوم، این است که از استهجان عرفی کشف میکنیم که مقنن این قانون را گذاشتهاست؛ در اصول بیان شده که اگر مولا یک عامی را آنقدر تخصیص بزند که قلیلی تحت آن عام باقی بماند، مستهجن عرفی است؛ از اول حکم را روی همان قلیل میبرد. استهجان، آنجا روشن است. اینجا هم فرمودهاند: اگر بگوید: «هر معروف واقعی را از تو میخواهم امرکنی»، بعد بگوید: «هر جا علم نداشتی، برائت جاری کن.»، درست است که تخصیص واقعی به آن دلیل نمیزند، ولی مثل همان است؛ از طرفی میگوید: امربهمعروف، در تمام موارد معروف واقعی (ولو علم نداشته باشی) واجب است، از طرف دیگر کاری کرده که این تکلیف، در اکثر موارد امتثال نمیشود! این، شبیه همان تخصیص اکثر است که مستهجن است. بنابراین خود ادلة دالة بر آن احکام، و در مانحنفیه خود دلیل دال بر وجوب امر به معروف، به دلالت التزامیه دلالت میکند که در اینجور موارد، شارع یک حکم واقعی دیگری به عنوان «وجوب فحص» دارد. درنتیجه معنی ندارد ادلة برائت جاری بشود.
این هم سه بیانی است که از مصباحالاصول و منتقی ممکن است استفاده بکنیم.
نقد بیانهای کبری
آیا این بیانها تمام است؟ اگر حتی یکی از این بیانها تمام باشد، پس موضوعاتی که غالباً لایعلم الا بالفحص، از اطلاق ادلة برائت شرعیه خارج بوده و درنتیجه برائت شرعیه مانحنفیه را شامل نشده و کلام صاحب جواهر غلط است. اما اگر هر سه بیان را ردکنیم، پس وجه اول در رد کلام صاحب جواهر تمام نیست و نمیتوانیم برای عدم جریان برائت شرعیه از این وجه استفاده کنیم.(1)
بیان اول
بیان اول لغویت بود، مصباحالاصول این کبری را پذیرفته که آن جایی که غالب افراد لایُعلَم الا بالفحص، برائت جاری نمیشود. اما مثالها (خمس و زکات و حج و مسافت شرعی) را قبول نکرده؛ فرموده: اینجور نیست که «غالب موارد خمس، بدون فحص مشخص نمیشود.»؛ بالاجمال متوجه میشود چقدر است. اینجور نیست که عدم فحص از مسافت شرعی باعث مخالفت کثیره بشود؛ کم پیش میآید که در ناحیهای قراربگیرد که نداند: «آیا مسافت شرعی را طی کرده یا نه؟».
ما میخواهیم کبری را بررسی کنیم که آیا این برهان «لغویت» درست است یا نه؟
اولاً خطابات امربهمعروف، شخصی نیست؛ متوجه عموم مردم است، و عدة زیادی از مردم مثل طلاب و علما احکام را بلد هستند و لذا اینطور نیست که اگر فحص واجب نباشد، وجوب امر به معروف قلیلالفایده بشود و لغویت لازم بیاید. انحلال هم یک امر خودبهخودی است. پس نمیتوانیم به برهان لغویت تمسک کنیم.
ثانیاً اگر ما برائت عقلی و عقلائی را در این موارد انکارکردیم، چه لزومی دارد که شارع در کنار آن قانونش، این قانون جدید را هم جعل کند؟! اگر برائت عقلی و عقلائی جاری نشود، وجوب فحص در این موارد، وزانش وزان وجوب مقدمه است؛ آیا میتوانیم بگوییم: «شارع اگر مقدمه را واجب نکند، ذیالمقدمه هم اتیان نمیشود. پس مقدمه هم باید وجوب شرعی داشته باشد.»؟ نه؛ عقل مکلفین میگوید: «برای این که گرفتار عقوبت ترک ذیالمقدمه نشوند، باید مقدمه را اتیان کنند.». پس اگر عقل یا عقلا حکم به جریان برائت میکردند، لغویت لازم میآمد. اما اگر گفتیم: «در اینجور موارد، عقلا لایحکمون بالبرائة.»، چه لزومی دارد شارع هم وجوب فحص را واجب کند؟! پس نمیتوانیم با تمسک به «لغویت» اثبات کنیم که علاوه بر وجوب امربهمعروف، یک قانون شرعی دیگری هم جعل شده که وجوب فحص از معروفهای واقعی باشد.
1) (1) - این پاراگراف، از مقرر است.
بیان دوم
بیان دوم، ظهور عرفی بود. مما ذکرنا، ظهر که وجهی برای ادعای این ظهور عرفی نیست؛ لا بیِّنٌ و لا مبیَّنٌ. همانطور که در باب مقدمه نمیگویند: «چون اگر مقدمه را اتیان نکنند ذیالمقدمه اتیان نمیشود، پس وجوب ذیالمقدمه، ظهور دارد در وجوب مقدمه.»، اینجا هم میگویند: بعد از این که امنیت عقلیه و عقلائیه وجود ندارد، چه لزومی دارد شارع قانون دیگری جعل کند.
اشکال: بیان دوم برای استفادة وجوب فحص از ادلة امر به معروف، ظهور عرفی بود. بیان اول این بود که اگر شارع جعل وجوب برای امر به «معروف واقعی» کند اما جعل وجوب برای فحص نکند، لغویت لازم میآید، پس وجوب فحص مدلول التزامی است. اشکال دوم به بیان اول این بود که چون عقل یا عقلا حکم به وجوب فحص میکنند، پس لغویتی لازم نمیآید و درنتیجه وجوب فحص مدلول التزامی ادلة وجوب امر به «معروف واقعی» نیست. شما گفتید که این اشکال (که عقل یا عقلا حکم به وجوب فحص میکنند) به بیان دوم هم جواب میدهد. چطور به بیان دوم جواب میدهد؟ این که نیاز نیست شارع اینجا جعل وجوب کند، دلیل نمیشود که این دلیل ظهور نداشته باشد در این که شارع اینجا جعل وجوب کرده. فقط اینطور میتوانیم جواب بدهیم که چنین ظهوری ندارد. ولی اگر ظهور داشته باشد، این که نیازی نیست شارع چنین وجوبی جعل کند، مانع انعقاد ظهور نمیشود.
بیان سوم
استهجان هم وقتی بود که میتوانستیم برائت جاری کنیم. وقتی برائت نداریم، امر به «معروفهای واقعی» بدون «وجوب فحص»، باعث ترک امر به «معروفهایی که معروفیتشان معلوم نیست» نشده و لذا استهجانی لازم نمیآید.
نتیجه
پس این سه بیان (برای اثبات تقیید ادلة برائت شرعیه) که در رد کلام صاحب جواهر و برای اثبات جریان برائت شرعیه گفته شد، تمام نیست. پس تا اینجا اثبات نشد که اطلاقات ادلة برائت شرعیه مانحنفیه را شامل نمیشود و درنتیجه کلام صاحب جواهر تا اینجا ردنشدهاست.(1)
وجه دوم: تأیید یک امر عقلایی
شاید شیخنا الاستاد مرحوم آقای تبریزی در «دروسٌ فی علم الاصول» اینجا میگویند: برائت شرعیه لا بأس به. آیا این مطلب (که ادلة برائت شرعیه در مانحنفیه جاری است) تمام است یا تمام نیست؟ وجه اول برای عدم جریان برائت شرعیه در رد جوابی که مرحوم صاحب جواهر فرموده بودند، بیان و رد شد. دو وجه دیگر برای عدم شمول اطلاقات ادلة برائت شرعیه گفتهاند.
یک راه این است که محقق صدر قدس سره یک قاعدهای را افاده فرموده که اگر روایتی یا کلامی از شارع در زمینة یک امر عقلایی صادر شد، آن کلام، رنگ و آب همان امر عقلائی را با همان شروط و خصوصیات میگیرد. مثلاً اگر شارع بگوید: «اعمل بخبر الثقة»، چون عمل به خبر ثقه یک امر معتمد عند العقلاست، و چون امر شارع ناظر به همان قاعدة نزد عقلاست، پس این امر شارع هم همان شروط و خصوصیات قاعدة عقلائیه را دارد که مثلاً ظن بر خلاف نداشته باشیم، مخبر متهم نباشد، احتمال خطایش خیلی متوفّر نباشد. پس وقتی شارع یک امر عقلایی را تأییدمیکند، اگر مازاد بر شروطی که عقلا قائل هستند را قائل است، نمیتواند به اطلاق بسنده کند، باید تصریح کند.
1) (2) - این پاراگراف، از مقرر است.
در مانحنفیه هم سیرة عقلائیه برای آدم جاهل و معذور این است که: «اگر کسی نمیداند، معذور است.». اما در اینجور مواردی که معمولاً بلافحصٍ دانسته نمیشود، سیره بر این است که وظیفهاش فحص است. اگر مولا گفت: «به همة فقرای قم رسیدگی کن»، اینجا باید بگردد فقرای قم را پیدا کند. شارع هم که میگوید: «رفع ما لایعلمون»، چون در همین ظرفی که عقلا بر آن سیره دارند واردشدهاست، پس یتحدد به به همان حدود که این «رفع ما لایعلمون» مال جایی است که اینجور نباشد که غالباً بدون فحص روشن نمیشود. این کبرای کلی را بزرگانی مثل مرحوم امام فرمودهاند که اطلاقات در اینجور موارد منعقدنمیشود.
وجه سوم: احتمال قرینه
بیان دوم هم باز قاعدهای است که شهیدصدر دارند؛ که هر وقتی یک کلامی از مولا صادرشد و ما احتمال دادیم که لعلّ همراه این کلام یک قرینهای بوده که صارفه یا معیِّنه بوده، و در اثر آن قرینه اطلاق و عموم کلام یک چیز دیگری میشود، دراین موارد نمیتوانیم اصالت عدم قرینه جاری کنیم.
إن قلت که: وثاقت راوی اقتضامیکند که اگر تأثیرگذار بود، برای ما نقل میکرد!
قلت: قرائن مقالیه اینجور است. اما یک سری قرائن، ارتکازات است جوّ عمومی است. لزومی در نقل این قرائن نمیدیدهاند؛ چون برای همه واضح بودهاست، لازم نیست بگوید: «در زمان ما، دعب بر این بودهاست.». پس عدم نقل ارتکازات، بر خلاف وثاقت نیست. آن جایی که احتمال عقلائی برود که قرائنی بوده و به ما نرسیده و شاید آن قرینه باعث تغییر فهم ما بشود، در اینجاها نمیتوانیم به اطلاقات تمسک کنیم. مثلاً تصرف در مال غیر حرام است الا بطیب نفسه، آیا اطلاق دارد طوری که حتی حاکم حق وقتی نیاز است را هم شامل بشود؟ ممکن است آن زمان واضح بوده که این روایت، تکلیف مردم را داشته تعیین میکرده، نه تکلیف والی را.
شهیدصدر، و حاجآقا رضا هم در طهارت شبیه این حرف را داشتهاند.
در مانحنفیه گفته میشود خیلی مستبعد است که برائت جاری بشود. و به قول بعضی از قائلین به عدم اشتراط که «علم به معروف» شرط واجب است نه شرط وجوب، جریان برائت، راه فرار درست کردن برای مکلف است در تکلیفی که این همه تحریص بر آن شده که مثلاً «تقام بهما الفرائض». شارعی که این همه اهمیت به امربهمعروف داده، آیا میشود از طریق جعل برائت شرعیه راه فرار برایش درست کند؟! این استبعاد، این احتمال را برای ما ایجادمیکند که لعل یک ذهنیت متوفّر عقلائی بین عقلا بودهاست که مقصود شارع در ادلة برائت، غیر از این وجوه است و لذا اطلاقات برائت شرعیه امر به «معروف غیرمعلومه» را شامل نمیشود. پس احتمال وجود قرینه، نیشغولی نیست. اگر این را گفتیم، انعقاد اطلاق برای ادلة برائت نمیشود، پس ادلة برائت شرعیه اطلاق ندارد.
نتیجه: عدم جریان برائت شرعیه
فتحصل مما ذکرنا، که اگرچه وجه اول برای مناقشه در شمول اطلاقات ادلة برائت شرعیه ردشد، لکن خاطر وجه دوم و سوم، در مانحنفیه برائت شرئیه جاری نمیشود.
نتیجه: عدم تمامیت دلیل دهم
وقتی برائت شرعیه به خاطر وجه دوم یا سوم جاری نشد، چون در جریان برائت عقلیه و عقلائیه هم مناقشه کردیم، لذا مساعدت با فرمایش صاحب جواهر مشکل است؛ چون نه برائت عقلیه داریم، نه عقلائیه، و نه شرعیه. بنابراین این راهی که صاحب جواهر فرمودند که نتیجهاش اشتراط وجوب امربهمعروف به «علم به معروف» بود و ما به عنوان دلیل دهم ذکرکردیم، تمام نیست.
موضوع: شروط امر به معروف (شرط «علم» / ادلهی اقوال دوم تا پنجم و نتیجهی شرط «علم»)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در ادلة قول اول (اشتراط وجوب) بود. تمام ادلهای که در مقام فرمودهشدهبود یا یمکن أنیقال، بررسی شد.
نتیجه: قول به اشتراط وجوب به علم
نتیجه این شد که غیر از یک دلیل، بقیة ادله قابل مناقشه است؛ هم ادلة لفظیه و روایات، و هم غیرلفظیه، همه مورد مناقشه واقع شد. دلیل تام، فقط همین بود که در امربهمعروف، وجوب مشروط به علم، دارای تالیفاسدی است که نمیشود به آن ملتزم شد؛ وجوب، ملازمه دارد با سیرة محققه در خارج، ولی چنین سیرهای مشاهده نمیکنیم؛ اگر وجوب محقق بود، باید مهتمّین بالشرع تمام احکام فقهی را یادمیگرفتند تا بتوانند امربهمعروف کنند، و اگر اینطور بود به خصوص در عصر ائمه، لبان و ظهر. و حال این که چنین نیست و حتی فقهای بزرگ هم اینطور نبودهاند که همة احکام را استحصار داشته باشند، پس «وجوب مطلق» از شارع تلقی نشده. بنابراین آنچه انسان خودش میداند یا به هر وجهی که یادگرفته، در آن احکام باید امر به معروف کند.
موارد دیگری هست که ممکن است از بابی غیر از باب امربهمعروف واجب باشد مثل اندراس شریعت؛ در این صورت، از باب حفظ دین از اندراس است که باید امرونهی کند، نه از باب وجوب امربهمعروف. پس حق با مشهور است که واجب مشروط به علم است؛ اگر عالم است، باید امربهمعروف کند.
ادلة قول دوم: شرط واجب
مرور قول دوم
قول دوم، عبارت بود از این که شرط واجب است نه شرط وجوب؛ وجوب مطلق است؛ چه بدانیم و چه ندانیم، باید امربهمعروف کنیم. لکن اگر میخواهیم امتثال امربهمعروف کنیم، باید به معروف علم پیداکنیم تا آگانه به آن امرکنیم. مثل طهارت برای صلات؛ چه انسان طاهر باشد و چه نباشد، «صل صلاة الظهر» متوجه اوست، لکن چون شرط نماز «طهارت» است باید برود تحصیل طهارت کند. در مانحنفیه هم شارع فرموده: «مُر بالمعروف» لکن شرط صحت این امربهمعروف این است که عالم باشیم؛ نمیشود به چیزی امرکنیم و بعداً معلوم بشود که منکر بودهاست.
قائلین به این قول
این هم قولی است که بزرگانی به آن قائل بودهاند؛ شاید بزرگترین قائلین به این قول، محقق کرکی و شهیدثانی در مسالک باشند. مرحوم صاحب جواهر کلام این دو بزرگوار را نقل کرده.
دلیل اول: شرط وجوب نیست پس شرط واجب است
محقق کرکی
محقق کرکی فرموده: «و لقائل أن یقول: إن فی اشتراط الوجوب به نظرا، فإن من علم أن زیدا قد صدر منه فعل منکر أو ترک معروفا فی الجملة بنحو شهادة العدلین و لا یعلم المعروف و المنکر ینبغی أن یتعلق به وجوب الأمر و النهی، و یجب علیه تعلم ما یصح معه الأمر و النهی، کما یتعلق بالمحدث وجوب الصلاة، و یجب علیه تحصیل شروطها.»(1) .
ایشان فرموده که دلیل بر این که شرط وجوب نیست و کأن شرط واجب است، این است که اگر شخصی مسائل شرعیه را بلد نیست اما بیّنه قائم شد بر این که «زید فَعل حراماً» و میبیند که شرایط امربهمعروف فراهم است، به مذاق فقهی آیا اینجا بر این شخص لازم است امرکند یا لازم نیست؟ در ارتکاز متشرعه آیا واجب است امرکند یا واجب نیست؟ این که امرنکند، بر خلاف مذاق فقهی و ارتکاز متشرعه و مسلم فقه است. پس میفهمیم که شرط وجوب نیست و اگر قرار است شرط باشد، باید شرط واجب باشد. کأن کلام این محقق بزرگ به این برمیگردد که میدانیم که علم به معروف و منکر شرط است، یا شرط واجب است و یا شرط وجوب. چون شرط وجوب نیست، پس یتعیّن که شرط واجب باشد.
1) (1) جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام، شیخ محمدحسن نجفی، ج21، ص366.
در عبارت ایشان تصریح نیست به این که شرط واجب است، ولی از این که تشبیه کردهاند به طهارت که شرط صحت صلات است، ممکن است استفاده بشود که فرمایش ایشان شرط واجب است نه شرط وجوب.
شهیدثانی
از جواهر دیدم که شهید ثانی در مسالک فرموده: «و قد یناقش بأن عدم العلم بالمعروف و المنکر لا ینافی تعلق الوجوب بمن لم یعلم، و إنما ینافیه نفس الأمر و النهی حذرا من الوقوع فی الأمر بالمنکر و النهی عن المعروف، و حینئذ فیجب علی من علم بوقوع المنکر أو ترک المعروف من شخص معین فی الجملة بنحو شهادة العدلین أن یتعلم ما یصح معه النهی و الأمر ثم یأمر أو ینهی، کما یتعلق بالمحدث وجوب الصلاة و یجب علیه تحصیل شروطها.»(1) .
شهیدثانی هم شبیه کلام محقق کرکی است؛ فرموده: یک خلطی اینجا شده؛ ما علم لازم داریم، ولی برای وجوب لازم نداریم، برای عمل به وجوب لازم داریم، مثل مقدمة واجب است؛ تحقق خارجی مقدمه را نیاز نداریم برای این که امر به آن تعلق بگیرد، اما برای انجام ذیالمقدمه به آن نیاز داریم. مثلاً امر شارع به صلات متوقف بر استقبال و طهارت ما نیست، اما اگر بخواهیم این امر شارع را امتثال کنیم، باید این مقدمات را بیاوریم. در مانحنفیه، ما چه علم به معروف داشته باشیم و چه نداشته باشیم، شارع امر به امربهمعروف کردهاست، برای این که به مبغوض امربهمنکر گرفتار نشویم، عقل یا شارع میگوید: «برو علم پیداکن»، پس این شرط، برای مقام امتثال است، نه برای مقام وجوب.
1) (2) جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام، شیخ محمدحسن نجفی، ج21، ص366.
بزرگانی از معاصرین هم این استدلال را تقویت کردهاند منجمله مرحوم آیتالله فاضل، که اینجا خیلی کوتاه و بالاختصار در حد چند خط این شرط را بحث کردهاند و مایل هستند به این که شرط واجب است. عجیب است که ایشان میفرماید: «عبارت تحریرالوسیله اِشعار دارد به این که شرط وجوب است.»، با این که امام تصریح کردهاند: «کالاستطاعت برای حج است»! بعضی بزرگانی دیگر مثل محقق خرازی هم قائل شدهاند که شرط واجب است نه شرط وجوب.
مناقشه
برای این که شرط واجب باشد، هیچ دلیلی نداریم.
اولاً احتمال دارد نه شرط واجب باشد نه شرط وجوب
این استدلال که در توضیح کلام علمین گفتهشد که: «میدانیم شرط است؛ یا شرط واجب است یا شرط وجوب، اگر شرط وجوب نبود، پس متعین میشود که شرط واجب است.»، تمام نیست؛ چون ممکن است نه شرط واجب باشد و نه شرط وجوب. کما این که ظاهراً مذاق فقهی و ارتکاز متشرعه هم یساعده. اگر کسی، کسی را دید که کاری را انجام میدهد و احتمال داد که آن کار حرام باشد و نهیاش کرد و وقتی که به خانه آمد و رساله را دید، فهمید که حرام بوده، آیا میتوان گفت که: «این شخص، نهی از منکر نکردهاست، و آن کارش شبیه نماز بدون وضو بودهاست.». البته تجرّی کردهاست؛ چون احتمال میداده منکر باشد و جایز نیست که کسی را به حرام تحریک کنیم. پس دلیل اول باطل است؛ برهانی نداریم بر این که باید شرط باشد امّا للواجب و امّا للوجوب.
ثانیاً دلیل بر شرط وجوب داریم
بلکه اگرچه مقتضای ادلة امر به معروف بدواً این است که نه وجوبْ مشروط است و نه واجبْ مشروط است، لکن از خارج دلیلی برای اشتراط وجوب پیداکردیم. پس اگر نگوییم: دلیل بر خلافش داریم، لااقل دلیلی بر مساعدتش نداریم.
دلیل دوم: رواویت جعفریات
دلیل دوم، تمسک به بعض روایات سابقه است مثل روایت جعفریات که رسول خدا فرمود: «لایأمر بالمعروف إلا من کان فیه ثلاثٌ: رفیقاً بما یأمر به، عدلا فیما یأمر به، عالما بما یأمر به.».
تقریب استدلال
تقریب استدلال، این است که نفرموده «کسی که علم ندارد، لایجب علیه الأمر بالمعروف»، بلکه فرموده: «أمربهمعروف از کسی صادرنمیشود الا این که عالم باشد»؛ پس کسی که امرمیکند بدون علم، امتثال «امربهمعروف»ی از او صادرنشدهاست. مثل این است که بگوییم: «لایصل من لمیکن متطهرا»؛ عمل صلاتی از کسی صادرنمیشود مگر این که متطهر باشد. اینجا هم عمل «امربهمعروف»ی از کسی صادرنمیشود الا این که عالم به معروف باشد.
مناقشه
این استظهار لایبعد که معنای روایت هم همین باشد؛ این لسان، به شرط واجب میخورد. اما
1- احتمال حرمت مستقل
اولاً از نظر «دلالت» همانطور که قبلاً هم عرض کردیم، ممکن است استظهارکنیم که نه شرط وجوب را میخواهد بگوید و نه شرط واجب را، بلکه میخواهد بگوید: امر به «معروف غیرمعلومه» یک حرام مستقلی است؛ یعنی کسی که عالم نیست، اگر امربهمعروف کند، ولو با این کار ممکن است یک واجبی را امتثال کردهباشد، ولی مرتکب یک حرام قطعی شده؛ آن حرام قطعی «امر به معروف غیرمعلومه» است. چرا امر به معروف غیرمعلومه حرام است؟ چون ممکن است در چالهچولههای دیگری بیفتد. پس برود علم پیداکند که هم وجوب امربهمعروف را امتثال کردهباشد و هم حرمت امر به «معروف غیرمعلومه» را.
إن قلت که: رفق و عدل، در امربهمعروف واجب نیست. پس «علم» هم که در همان سیاق آمده، واجب نیست تحصیل بشود.
قلت: ممکن است بگوییم: رفق و عدل استحباب دارد، اما «علم» نه؛ چون صیغ امر در مطلق نسبت زجریه استعمال میشود. اگر از خارجْ مرخِّصی وجود داشت، میتواند ترک کند. پس وحدت سیاق هم به هم نمیخورد.
2- مشکل سندی
ثانیاً این روایت، از نظر «سند» محل اشکال بود.
3- اختلاف نسخ
ثالثاً از این نظر هم محل اشکال بود که این جملة «عالماً» در نسخ مختلف است و اطمینان نداریم که این جمله چی بودهاست.
پس به روایات متعددی که در این باب داشتهایم نمیتوانیم اتکاکنیم که شرط واجب است، ولو دلالتش لایخلو من قوة.
ادلة دیگر: اجماع و ضرورت و مناقشه در آن
از نظر اجماع و ضرورت هم که واضح است؛ بلکه مشهور قائلند که شرط وجوب است نه شرط واجب.
نتیجه: «علم» شرط واجب نیست
پس در این مسأله امری که بتواند اثبات کند شرط واجب است، نداریم.
ادلة قول سوم: شرط عقلی وجوب
مرور قول سوم
قول سوم این بود که شرط است لکن شرط عقلی است؛ چون این علم برمیگردد به قدرت، و قدرت هم شرط تکلیف است. این قول، از کلمات آقاضیاء استفاده میشود.
دلیل: قدرتی شرط است که همراه محذور نباشد
اگر بگوییم که شرط تکلیف، قدرت به معنای فیزیک است و همین که بتواند از او صادربشود، علم شرط از این جهت نیست؛ میتواند برود علم کسب کند و امتثال کند. پس صدور فعل از انسان، اینطور نیست که متوقف بر علم باشد، الا این که واجب به این نحو باشد که باید بداند چه چیزی از او سرمیزند. آن قدرتی که آقاضیاء به عنوان شرط تکلیف میفرمایند، عبارت است از قدرت فیزیکای که همراه محذور نباشد. و اینجا چون اگر علم پیدانکند همراه محذور است، پس قدرت ندارد.
مناقشه: ممکن است شرط شرعی هم باشد
بعید نیست که این سخن درست باشد؛ چون الممتنع شرعاً کالممتنع عقلاً، قدرتی که شرط است، مجرد قدرت فیزیکی نیست، بلکه قدرتی است که همراه با محاذیر شرعی یا عقلی نباشد. این درست است، اما چه دلیلی داریم بر این که روایات را حمل کنیم بر قدرت عقلی؟! ممکن است علاوه بر این که «علم» شرط عقلی باشد، شارع هم آن را شرط شرعی هم قرار داده باشد؛ آن جایی که «قدرت» دخیل در ملاک است. اگر شارع قدرت را در تلو تکلیف اخذکرد، در آن موارد اشکالی ندارد که شارع آن را شرط شرعی هم قراربدهد، مگر این که ظواهر کلام ناسازگار با آن باشد و مقام اثبات مساعدت نکند. بنابراین دلیل وافیای نداریم که طبق آن فتوابدهیم که شرط عقلی است؛ چون روایاتی که ایشان به آن استنادمیکرد، تمام نیست.
قول چهارم: شرط عقلی واجب
باقی میماند دو احتمال دیگر: که نه شرط وجوب باشد و نه شرط واجب. این قول، لو لا آن دلیلی که اقامه کردیم که شرط وجوب است، تمام بود. ولی چون اقامة دلیل کردیم بر این که شرط وجوب است، نمیتوانیم این قول را بپذیریم.
قول پنجم: نتیجة شرط وجوب
قول پنجم هم این شد که نه شرط وجوب است و نه شرط واجب، بلکه کشف میکند از این که آن جایی که شک در معروفبودن یک عمل میکنیم، چون برائت جاری میشود، پس امر به آن عمل واجب نیست و لذا نتیجة این برائت، شبیه همان قول اول است که شرط وجوب است.
این قول، همان فرمایش صاحب جواهر به عنوان آخرین دلیل بر قول اول بود، مناقشاتش گذشت؛ در مانحنفیه، نه برائت عقلیه جاری میشود نه برائت عقلائیه و نه برائت شرعیه. لذا این قول هم تمام نیست.
نتیجه: قول اول (شرط وجوب)
فتحصل مماذکرناه که همان قول مشهور صحیح بوده و علم شرط است برای وجوب. و کسی که علم ندارد، بر او واجب نیست امربهمعروف کند.
موضوع: شروط امربهمعروف (شرط اول: علم / تنبیهات)
خلاصه مباحث گذشته:
عمدهی بحث راجع به شرط اول تمام شد، بعضی تنبیهات باقی ماندهاست.
تنبیهات
تنبیه اول: علم اجمالی به معروف و منکر
در آن موردی که محقق کرکی و شهید ثانی اشکال کردند که علم اجمالی پیداکنیم یا بیّنه قائم بشود که کسی فاعل منکری است یا تارک معروفی است، اگر «علم» شرط وجوب باشد، وقتی علم نداریم و درنتیجه نمیتوانیم به «معروف معلومه» امرکنیم، اگر بگوییم: «امر به معروف واجب نیست»، خلاف مسلّم فقهی است. اگر بگوییم: «واجب است»، خلاف مبنای مختار در شرط وجوب است. پس در موارد علم اجمالی به ترک معروف، چطور بگوییم: «امر به معروف در این موارد واجب است» در حالی که مخالفت با قول به «اشتراط وجوب به علم» هم نکرده باشیم؟
جواب این است که در اینجا ما علم تفصیلی پیدامیکنیم به صدور حرام از او و فاسقشدنش، پس قبیح و منکر، عنوان جامعی است که تفصیلاً برای ما روشن است، فقط «ما به تحقَّق» برای ما روشن نیست. پس میتوانیم به او بگوییم: «أیها التارک للمعروف، افعل المعروف.»، پس لازم نیست برویم علم پیداکیم؛ اجمالاً میگوییم معروف را انجام بدهد و مأمور هم خودش میفهمد مقصود آمر کدام معروف است. اگر مأمور نداند تارک معروف است، داخل در باب «ارشاد جاهل» است.
تنبیه ثانی: علم، اعم از علم وجدانی است
علمی که اینجا میگوییم: «لازم است»، اعم است از علم وجدانی و علم تعبدی.
اشکال: علمِ مأخوذ از روایات، موضوعی است
إن قلت که: مدرک ما در اعتبار علم اگر روایت باشد که مثلاً در روایت مسعده بود: «عالما بما یأمر به» یا «بعد معرفته»، در این صورت این «علم» طریقی نیست، موضوعی است(1) ؛ چون خود شارع اخَذه شرطاً لحکمه. علم اگر طریقی باشد، امارات به جای علم طریقی مینشینند. اما اماره نمیتواند جای علم موضوعی بنشیند؛ شارع علم را شرط کرده، شاید نتوانیم اماره را جای آن بگذاریم. لذا بنا بر این مسلک که اعتبار علم را از روایات استفاده کردیم، باید تتمیم کنیم و قرائنی اقامه کنیم که اینجا علم تعبدی هم یقوم مقام العلم الوجدانی.
سؤال: چرا این اشکال را فقط بر این اساس مطرح کردید که اشتراط علم را از روایات استفاده کرده باشیم؟
پاسخ: چون اگر روایات را کناربگذاریم، سیره بر همین است که در این چیزهایی که تلقی از شرع میکنیم واجب است امر و نهی کنیم؛ چه با علم وجدانی اثبات شده باشد، چه با علم تعبّدی، و حتی چه با اصل عملی.
پاسخ اول: فهم متشرّعه
ظاهر این است که لایمکن المناقشه در این که در مانحنفیه علم تعبدی هم به جای علم وجدان مینشیند؛ چون معمول احکام شرع در محیط متشرعه مِن البدو إلی یومنا هذا، معمولاً از طریق امارات بودهاست؛ یا از طریق ظواهر آیات که ظنّیّالدلاله است، یا از طریق روایات که ظنّیالسند و الدلاله است. پس آنچه که از «علم» مقصود است، اعم است از علم تعبدی و علم وجدانی.
1) (1) البته علم، موضوعی طریقی است؛ یعنی علم اخذشده، ولی علمی که مطابق واقع است؛ اینجور نیست که اگر خلاف واقع هم باشد، موضوعیت داشته باشد.
پاسخ دوم: معنای عرفی علم
علاوه بر این که مبنای بسیاری از بزرگان مثل محقق نائینی و بعضی اساتید ما دام ظلّهم این است که «علم» یک معنایی در عرف و لغت دارد که اگرچه شامل «اصول عملیه» نمیشود، لکن امارات را هم شامل میشود و بر همین اساس میگویند: «لاتقفُ ما لیس لک به علم» شامل خبر واحد نمیشود؛ چون با خبر واحد علم عرفی پیدامیکنیم. لذا وقتی به کسی میگوییم: «از کجا میدانی؟»، میگوید: «فلانی گفته»؛ از آنچه فلانی برایش گفته، تعبیر به «علم» میکند. لذا معنای عرفی «علم» شامل «علم تعبّدی» هم میشود. آن علمی که در منطق و فلسفه میگویند، یک اصطلاح خاص است. البته این مبنا محل اختلاف است، ولی بزرگانی که این مبنا را اتخاذکردهاند، این پاسخ را هم میتوانند بدهند.
پاسخ سوم: علم به خلافکاری
جایی را در نظر بگیرید که معروف یا منکر را به استصحاب اثبات کردیم که واجب یا حرام است، مثلاً فرض کنید ما وجوب نمازجمعه در عصر غیبت را به استصحاب اثبات کردهایم. ما اینجا عالم به معروف نیستیم، اگر کسی با چنین معروفی که با اصول عملیه اثبات شده مخالفت کرد، آیا باید امر به معروف کنیم؟
این اشکال را اگر بخواهیم جواب بدهیم، باید همان جواب اول را بدهیم که متشرعه از مؤدای اصول تعبیر به «علم» میکنند، جواب دوم نمیآید؛ چون در عمل به اصول، علم تعبدی نداریم تا معنای عرفی علم شاملش بشود.
اللهم الا این که در این موارد یک حرف سومی بزنیم که در این موارد هم بیاید؛ که کسی که بر خلاف استصحاب عمل میکند، اگرچه علم به منکر نداریم، ولی علم به تجرّی و خلافکاری داریم؛ چون بر خلاف اصل الزامی عمل کردن، قبح عقلی داشته و منکر است. و ما قبلاً گفتیم: منکر شامل قبائح عقلی هم میشود و از قبائح عقلی هم باید نهی کنیم. پس آن جایی که معروف الزامی را با اصل مثل استصحاب درست کردیم، اگر اشتراط علم را از آن روایات استفاده کردهباشیم، اگر چه نمیتوانیم امر به «معروف معلومه» کنیم، لکن حسب روایات امربهمعروف و نهیازمنکر، باید از خلافکاریای که در مخالفت با اصل الزامی است و یک منکر عقلی است، نهی کنیم.
پس کسی که تارک نمازجمعه است ولی چون وجوب «نمازجمعه در عصر غیبت» در حقش با استصحاب اثبات شده و لذا نمیتوانیم امر به «معروف معلومه» کنیم را چرا واجب است امربهمعروف کنیم؟ جواب این است که بعد از حجیت استصحاب، تارک نمازجمعه، فاعل منکر عقلی است و لذا باید امرش کنیم به نمازجمعه؛ چون ادلهی وجوب امر به معروف، شامل معروف و منکر عقلی هم میشود.
تنبیه سوم: احتیاط واجب
در موارد احتیاط واجب، آیا امربهمعروف واجب است؟ مرحوم امام میفرمایند: «احوط وجوب امر به معروف است»، این عبارت ایشان نشان میدهد که این مسأله دغدغه دارد. بعد میفرمایند: «لایبعد که واجب باشد».
اقسام احتیاط واجب بر حسب منشأ
مجتهد در چه مواردی احتیاط واجب میکند؟
1- عدم فتوا
در مواردی که مجتهد احتیاط واجب میکند، یک مواردی هست که برای خود مجتهد هم روشن نیست که «واجب است یا نیست؟»؛ فرصت استفراغ الوسع نداشته احتیاط واجب کردهاست. این عملی که مجتهد احتیاط واجب کرده چون حکمش برای خودش مشخص نبوده، اگر مجتهد یا مقلدش این عمل را انجام داد، آیا واجب است نهیاش کنیم؟
2- مصلحت جامعه
و تارتاً میداند که معروف و منکر چیست، اما رأی خودش را لمصلحةٍ اظهارنمیکند و احتیاط واجب میکند؛ چون وقتی اظهار رأی نکرد، برای مردم شبهات حکمیهی قبلالفحص میشود که وظیفهی مجتهد و مقلدینش، احتیاط است. مرحوم آقای تبریزی بعضی وقتها همینجور احتیاط میکردند که اگرچه فتوایشان بر جواز بودهاست ولی نمیگفتهاند. این موارد، منکر نیست. این عملی که اگرچه فتوای مجتهد بر جواز است ولی احتیاط واجب کرده، اگر مجتهد یا مقلدش این عمل را انجام داد، آیا واجب است نهیاش کنیم از آن عمل؟
مثلاً ممکن است در «حلق لحیه» مجتهدی از ادله استفادهی حرمت نکرده ولی گفته باشد: «احتیاط واجب، در ترک است.»؛ چون ارتکاز متشرعه را میبیند، ولی این ارتکاز متشرعه نمیتواند مستند فتوا باشد؛ چون محتمل است این ارتکاز به خاطر فتاوای فقها در قرون متمادیه باشد. ارتکاز وقتی مفید است که معاصرتش با عصر ائمه را احرازکنیم. من خودم وقتی رفتم سوریه، دیدم بعضی طلاب حلق لحیه کردهاند، گفتند: مقلد فلانآقا در لبنان هستند.
یا مثلاً مرحوم امام قائل بودند به این که عند نامحرم، ستر وجه و کفّین واجب نیست، ولی در فتواهایشان در دوران طاغوت احتیاط واجب کردهاند که سوءاستفاده نشود. بعد از انقلاب، این رأی خودشان را اظهارکردند و گفتند که رأیشان در زمان طاغوت هم همان بود، ولی چون از آن سوءاستفاده میشد، اظهارش نکردهبودند.
3- تفرّد در رأی
گاهی هم منشأ احتیاط واجب این است که اگرچه مجتهد استفراغ وسع کرده و رأی هم داشته باشد و اظهار فتوایش هم آفتی در جامعه نداشته، ولی چون متفرد به آن رأی بوده اظهارش نکردهاست.
نقل میکنند که مرحوم کاظمینی صاحب «فوائد الاصول» تقریرات بحث مرحوم نائینی، در یک سفری که برای زیارت مشهد آمدهبود وقتی به قم آمدهبود، در درس شیخ عبدالکریم شرکت میکند، حاجشیخ مسألهای را به حسب ادله تمام میکند ولی فتوانمیدهد. آن آقای که جَهوَریّالصوت هم بوده، از دور خدمت آقای آخوند که: «إذا ساعدَنا الدلیل ما استوحشنا من الانفراد»، آقای حائری میگوید: «لااقل اگر یک ملامُردهای گفتهبود، ما دلمان خوش بود.»؛ یعنی دغدغه دارد که: «نکند من یک جایی اشتباه کرده باشم! نکند حکم خدا غیر از این باشد!»، مجتهد، امین احکام خداست. پس احتیاط واجب ممکن است منشأش این باشد.
4- حکم عقل
تارتاً ممکن است منشأ احتیاط واجب این باشد که خود حکم عقل «احتیاط» است؛ در این موارد، مجتهد درواقع فتوا به احتیاط دادهاست، نه این که فتوا ندادهاست؛ مثلاً میگوید: «اگر علم داری که یکی از این کاسهها نجس است، احوط اجتناب از همهی کاسههاست.»، یا میگوید: «اگر نمیدانی نمازت قصر است یا تمام است، احوط این است که جمع بخوانی.»، این «احوط»ها، فتوای به احتیاط است. سه قسم اول، احتیاط در فتوادادن است. قسم چهارم، فتوا به احتیاط است، مثل موارد اطراف علم اجمالی.
حکم امربهمعروف در هر قسم
قسم چهارم
آن جایی که فتوای به احتیاط است، روشن است که عدم مبالات به این احتیاط، منکر و خلافکاری است؛ چون مُفتیبه احتیاط است.
اما در غیر این مورد اخیر (که مفتیبه احتیاط نیست)، وقتی که عالم به منکر نیستیم، آیا نهی از این موارد هم واجب است؟ مجتهدها نسبت به همدیگر، مقلدین نسبت به همدیگر.
سه قسم اول
اگر عامل بر خلاف «احتیاط واجب» مقلد باشد
در سه قسم اول، اگر راه اخیر را گفتیم، مسأله حل است؛ چه از طرف مقلد به مقلد، و از طرف مجتهد به مقلد. راه اخیر، این بود که بالاخره وقتی مجتهد احتیاط واجب کرد و اظهار فتوا نکرد (به هر وجهی از وجوه متقدمه)، مقلّد چون شبههی حکمیهی قبل الفحص دارد باید احتیاط کند، و اگر احتیاط نکند فاعل قبیح عقلی میشود. پس اگر فتوای مجتهد بر جواز نباشد، یا اظهار فتوای بر جواز نکرده باشد، و یا حتی اگر فتوای مجتهد بر جواز باشد و مقلد خبر نداشته باشد، چون مقلد شبههی حکمیهی قبل الفحص داشته و باید احتیاط کند، پس اگر احتیاط نکرد، چون فاعل قبیح عقلی است، و چون نهی از «منکر عقلی» هم واجب است، پس واجب است او را نهی کنند، هم بر مجتهد واجب است و هم بر مقلد، حتی بر مقلدین مجتهد دیگر.
اگر عامل بر خلاف «احتیاط واجب» مجتهد باشد
اما اگر مقلدی دید مجتهدی دارد چنین کاری (که خود آن مجتهد احتیاط واجب کرده) را دارد انجام میدهد، بر او واجب نیست آن مجتهد را نهی از منکر کند؛ چون احتمال دارد که فتوای آن مجتهد جواز باشد اما فتوایش را ابرازنکردهباشد. پس اینجا شبههی موضوعیه است برای این که: «آن مجتهد آیا فاعل قبیح است یا نه؟». پس در این موارد که مقلدی میبیند مجتهدی دارد بر خلاف احتیاط واجب عمل کند، بر او واجب نیست آن مجتهد را نهی از منکر کند؛ چون شبههی موضوعیهی قبح است؛ چون احتمال دارد که آن مجتهدی که فاعل این عمل است و خودش در این عمل احتیاط واجب کرده، این عمل را جایز بداند اما فتوایش را اظهار نکرده باشد.
خلاصه
پس اگر مقلدی بر خلاف احتیاط واجب عمل کرد، هم بر مجتهد و هم بر مقلد واجب است او را نهی از منکر کنند؛ چون محرَز است که این مقلد، فاعل قبیح عقلی است. اما اگر مجتهدی بر خلاف «احتیاط واجب»ی که خودش گفته عمل کرد، نه بر مجتهدین دیگر و نه بر مقلدین واجب است او را نهی از منکر کنند؛ چون شبههی موضوعیهی انجام قبیح عقلی است.
سرّ تعبیر حضرت امام به «لایبعد» در این مسأله
بنابراین این که امام ابتداء فرمودهاند: «الاحوط»، توجه به شبهات است. بعد که میفرمایند: «لایبعد»، توجه به تخلص از شبهات است؛ که چون از آن شبهات میتوان تخلص پیداکرد، پس واجب است امربهمعروف کند.
فقهای دقیق «الاقوی» و «الاظهر» میگویند و بدون این پیشوند و پسوندهای دقیق حرف نمیزنند، یک مقدارش به این خاطر است که به مخاطب اهل فن، یک کدهایی داده باشند.
مرحوم امام این فقیه دقیق(1) میفرمایند: «لایبعد» تا بفهمانند: «ما که میگوییم: «معروف، شامل قبیح عقلی هم میشود»، یک استظهار بوده. ممکن است کسی بگوید: «المعروف، ما امرتم به. و المنکر، ما نهیتم عنه.» و لذا معلوم نیست که هر چی عقلی باشد هم مقصود است.»، پس این که دامنهی معروف و منکر را اعم بگیریم طوری که شامل معروف عقلیِ بتّ و منکر عقلی بتّ (که شرع در آنجا حکمی نداشته) هم بشود، این خودش یک امر قطعی مسلّمی نیست، بلکه یک استظهاری است. بنابراین «لایبعد»؛ چون بالاخره از طریق یک امر مسلّمی درستش نکردهایم، بلکه از طریق یک استظهار درستش کردیم که ممکن است کسی این استظهار را نداشته باشد. این، نکتهای بود که به ذهن ما رسید، ممکن است دقتهایی هم در ذهن ایشان بوده که به ذهن ما نرسیدهاست. پس یک دغدغهای اینجا وجود دارد که ممکن است «معروف» و «منکر»ی که در آیات و روایات امر به آنها و نهی از آنها واجب شده، فقط معروف و منکر شرعی است، نه اعم از عقلی و شرعی. به خاطر این دغدغه تعبیر به «لایبعد» کردهاند.
موضوع: شرایط امر به معروف (تنبیه چهارم از شرط اول / شرط دوم: احتمال تأثیر / اقول در این شرط)
1) (2) در دقت ایشان همین بس که در مدت یک سال در بورسیای ترکیه یک دوره فقه تحت عنوان «تحریرالوسیله» نوشتهاند و این دقایق را هم رعایت کردهاند! این تعبیرات ایشان که مثلاً «الأحوط و لایبعد» بر اساس این دقتهای ایشان است.
خلاصه مباحث گذشته:
در انتهای شرط اول (علم) تنبیهاتی را عرض کردیم، به تنبیه چهارم رسیدیم.
تنبیه چهارم: معقولیت شرط اول نسبت به مرتبهی اول
محل نزاع
آخرین تنبیه، این است که این شرط نسبت به مرتبهی اُولی از امربهمعروف و نهیازمنکر که امر قلبی باشد، آیا معقول است یا معقول نیست؟
محقق اردبیلی: غیرمعقول است
محقق اردبیلی در «مجمع الفائدة» فرموده: معقول نیست؛ چون بازگشتش به این است که شرط و مشروط، امر واحدی باشند: «و لایُعقل شرط العلم أیضا، فإنها عین العلم بکونه مأمورا و منهیا.(1) »؛ چون آن شرط به حسب تفسیر ایشان عین این است که معتقد باشیم واجب است؛ اگر میبینیم که حرفمان در او اثری ندارد، مرتبهی اولی این است که معتقد باشیم واجب است. معنی ندارد چنین تکلیفی را مشروط کنیم به علم؛ معنای این حرف، این است که اگر علم داری که این معروف است و واجب است، علم داشته باش که معروف است.
استاد: بستگی دارد به مبنا
اگر شرط اولی را این بدانیم، حق با ایشان است. اما اگر گفتیم: «مرتبهی اولی، انزجار و تنفّر قلبی است.»، این امری است غیر از علم به وجوب و حرمت؛ به این معنی است که اگر علم به وجوب داری، باید از ترکش ناراحت باشی.
یا اگر گفتیم: «امر قلبی، مجرد امر جوانحی نیست، بلکه امری است که در اعضا و جوارح هم اثرش آشکاربشود.»، در این صورت هم این شرط معقول است.
پس این نکته را مد نظر داشته باشیم که اگر مرتبهی اولی را مجرد اعتقاد به وجوب و حرمت بدانیم، اشتراط این مرتبه به علم معقول نیست.
1) (1) مجمع الفائدة و البرهان فی شرح إرشاد الأذهان، مقدس اردبیلی، ج7، ص541.
شرط دوم: احتمال تأثیر
عبارت «شرائع» این است که: «الثانی و أن یجوز تأثیر إنکاره، فلو غلب علی ظنه أو علم أنه لایؤثر لم یجب.»(1) .
سه عنوان در بین فقها برای این شرط سوم وجود دارد: تجویز التأثیر، احتمال التأثیر، امکان التأثیر.
اقوال در شرط وجوب
اهمّ اقوال به حسب ما وقفنا علیه، شش قول است. و قبل از این که اقوال را ذکرکنیم، تارتاً نسبت به واجب میسنجیم، و تارتاً نسبت به وجوب. فعلاً شرط وجوب را داریم بررسی میکنیم.
قول اول: عدم اشتراط
«تأثیر» یعنی ترتیب اثر بدهد آنچه امرمیکنیم را انجام بدهد. فعلاً معنای «تأثیر» همین است، بعضی به معنای دیگری گرفتهاند که إنشاءالله در«تنبیهات» میآید.
قول اول این است که احتمال تأثیر اصلاً شرط نیست؛ حتی اگر یقین هم داشته باشی که اثر ندارد، واجب است امربهمعروف کنی. این مسأله را شیخ طوسی در تبیان ذیل آیهی شریفهی 164 (2) سورهی مبارکهی «اعراف» قائل شدهاست: «قالوا معذرة إلی ربکم» شیخ فرموده: «و فی ذلک دلیل علی انه یجب النهی عن القبیح و إن علم الناهی ان المنهی لا ینزجر و لا یقبل، و ان ذلک هو الحکمة و الصواب الذی لا یجوز غیره.»(3) ؛ پس شیخالطائفه میگوید: نیازی به احتمال تأثیر نیست، بلکه حتی اگر یقین به عدم تأثیر هم داشته باشی، امر به معروف واجب است؛ همانطور که شارع به عُصات امرمیکند با این که تأثیری ندارد، همانطور هم بر همه واجب است که اتماماً للحجت به عصات امر و نهی کنیم اگرچه یقین داشته باشیم تأثیری ندارد.
آ شیخ محمدحسین کاشف الغطاء در حواشیاش بر تبصرهی علامه قائل است که شرط نیست، بلکه علم به عدم تأثیر هم اگر داشته باشی، باید امربهمعروف کنی. تبصرهای که بنده دارم، این است که آقای آ شیخ هادی یوسفی اینجا حاشیه زده که: «لم یلتزم بعضهم بهذا الشرط و قال: الحق ان نفس الإنکار مطلوب لصاحب الشریعة، و هو عبادة فی ذاته سواء أثّر فی المنکر علیه أم لا. فهو علی التحقیق من الثمرات لا الشروط کما فی تعلیقة کاشف الغطاء علی التبصرة.»(1) . پس عدهای از فقها قائلاند که شرط نیست. این که اثر بگذارد، ثمرهای است که امیدواریم محقق بشود، ولی شرط نیست.
پس این شرط دوم اصلاً شرط نیست و باید از عداد شروط حذف بشود.
ذیل عبارت شرائع که فرموده: «الثانی و أن یجوِّز تأثیر إنکاره، فلو غلب علی ظنه أو علم أنه لا یؤثر لم یجب.»، صاحب جواهر نفی خلاف فرموده: «فلو غلب علی ظنه أو علم أنه لا یؤثر لم یجب بلا خلاف أجده فی الأخیر»(2) . و از علامه هم عجیب است که ادعای اجماع شده و صاحب جواهر از ایشان نقل میکند که: «بل فی ظاهر المنتهی الإجماع علیه»(3) . عجیب است که با وجود قول شیخالطائفه به این قول، چطور نفی خلاف و ادعای اجماع شده؟!(4)
1) (5) تبصرة المتعلمین فی أحکام الدین، علامه حلی، ج1، ص90.
2) (6) جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام، شیخ محمدحسن نجفی، ج21، ص367.
3) (7) جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام، شیخ محمدحسن نجفی، ج21، ص367.
4) (8) الجمل و العقود فی العبادات، شیخ طوسی، ج1، ص160. البته «تبیان» کتاب تفسیری شیخ است و شاید نتوان برای فتوای شیخ به آن استنادکرد. شیخ در کتاب فقهی خود تحت عنوان «الجمل و العقود فی العبادات» این شرط را شرط ندانسته و میفرماید: «و شرائط وجوبهما ثلاثة: .1- ان یعلم المعروف معروفا و المنکر منکرا. 2- و یجوّز تأثیر إنکاره. 3- و لا یکون مفسدة.»
قول دوم: اشتراط الوجوب بنفس التأثیر لا تجویزه و احتماله
قول دوم این است که خود «تأثیر» شرط است، بنابراین اگر میدانید که تأثیری ندارد، شرط نیست. و اگر شک دارید، باز هم واجب نیست؛ چون شبههی موضوعیه است. پس خود «تأثیر» شرط است، نه تجویزه یا احتماله. مثل این است که خود «دلوک شمس» شرط است ولی باید به این شرط علم پیداکنیم. نتیجهی این که «خود تأثیر شرط است»، این است که عند احتمال التأثیر لایجب. مگر ظنّ معتبر داشته باشیم؛ اگر علم یا علمی (مثل خبر واحد) داشته باشیم به اثر، شرط احرازمیشود. پس خود «تأثیر» شرط است و این شرط هم باید با علم یا علمی احراز بشود.
این مطلب را قوّاه در «مبانی منهاج الصالحین»؛ نظر ایشان این است که اثبات شرط در اینجا مشکل است، ولی اگر بناست شرطی باشد، خود تأثیر شرط است. بنابراین در مواردی که علم یا علمی نداریم، برائت داریم؛ چون شبههی موضوعیه است.(1)
سؤال: چطور ممکن است خود «تأثیر» شرط وجوب باشد در حالی که بعد از امر به معروف حاصل میشود؟! یعنی شرط متأخر است؟
پاسخ: بله.
قول سوم: اشتراط تمام مراتب احتمال تأثیر
قول سوم این است: «اشتراط الوجوب باحتمال التأثیر و تجویزه أیاً ما کانت مرتبة الاحتمال و التأثیر»
1) (9) مبانی منهاج الصالحین، سید تقی طباطبائی قمی، ج7، ص148. .فالنتیجة ان الجزم بالاشتراط مشکل، و علی الاشتراط لو شک فی التأثیر و عدمه بکون مقتضی البراءة عدم الوجوب کما هو المقرر فی الشبهة الموضوعیة فلا اثر لمجرد احتمال التأثیر کما فی المتن بل الوجوب یتوقف علی العلم بالتأثیر أو العلمی
خود «تجویز التأثیر» شرط است، مرتبهی این احتمال، هر چه باشد، یک درصد، بیست درصد، تا برسد به اطمینان. هر مرتبهای که باشد، شرط حاصل است. احتمال، جنس است برای علم و ما قبل آن؛ همین که احتمال دادیم، واجب است امر به معروف کنیم، اگرچه فقط یک درصد احتمال داده باشیم.
مرحوم محقق کرکی در حاشیهی شرائع که ظاهراً جلد یازدهم موسوعهی محقق کرکی است، و همچنین شهید ثانی در مسالک فرمودهاند: «المراد بالتجویز فی هذا المحل أن لا یکون التأثیر عنده ممتنعا، بل یکون ممکنا بحسب ما یظهر له من حاله. و هذا یقتضی الوجوب ما لم یعلم عدم التأثیر و ان ظنّ عدمه، لأنّ التجویز قائم مع الظن.»(1) . یا به عبارت شهید اول «امکان التأثیر» کفایت میکند.
محقق کرکی در حاشیهاش بر شرائع این اشکال را به محقق حلی میکند که: اول و ذیل کلامش با هم تنافی دارد؛ اول کلامش فرموده: «أنیجوز تأثیر انکاره»، بعد فرموده: «فلو غلب علی ظنه أو علم أنه لایؤثر، لمیجب.». جواب ما به محقق کرکی در دفاع از محلل حلی این است که چون قرینهی متصله دارد، تجویز را نباید اینطور معنا کرد.
شهیدثانی در مسالک فرموده: «لکنّ المصنّف (رحمه اللّه) و العلّامة أسقطا الوجوب بظن العدم، مع فرضهما فی أوّل کلامهما التجویز فی الوجوب. و فی الدروس جعل شرط الوجوب إمکان التأثیر و أطلق، و هو أجود.»(2) . ایشان هم همان اشکال محقق کرکی را دارد. بعد فرموده: «و فی الدروس جعل شرط الوجوب إمکان التأثیر و أطلق، و هو أجود.».
قول چهارم: ظن به عدم تأثیر نداشته باشد
قول چهارم: اشتراط الوجوب باحتمال تأثیره ما دام لم یکن ظنُّه بعدم التأثیر
احتمالی شرط وجوب است که مقابلش «ظن به عدم تأثیر» نباشد؛ نباید تجویز آنقدر ضعیف باشد که ظن به عدمش داشته باشیم؛ اگر پنجاهپنجاه هم بود، شرط حاصل است.
این قول را نَسَبَه الشهید الثانی فی الروضة البهیة إلی بعض الأصحاب: «و اکتفی بعض الاصحاب فی سقوطه بظن العدم و لیس بجید.»(1) .
قول پنجم: غلبهی ظنّ به عدم تأثیر نداشته باشد
قول پنجم: اشتراط الوجوب باحتمال التأثیر و تجویزه ما لمیکن غلبة الظن بعدم التأثیر
غلبهی ظن به «عدم تأثیر» نداشته باشد. عبارت شرائع ظهور در همین قول داشت؛ فرمود: «فلو غلب علی ظنه أو علم أنه لایؤثر، لمیجب.». علامه در تذکره هم ظهور در همین قول دارد؛ فرموده: «الثانی: أن یجوّز تأثیر إنکاره، فلو غلب علی ظنّه أو علم أنّه لا یؤثر، لا یجب الأمر بالمعروف و لا النهی عن المنکر.»(2) .
سؤال فرق این قول با قول چهارم؟
پاسخ: قول چهارم گفت: به شرطی که ظن بر خلاف نداشته باشی، قول پنجم میگوید: به شرطی که غلبهی ظن بر خلاف نداشته باشی.
تفسیر ظنّ غالب
در این که «ظنّ غالب چیست؟» سه تفسیر دارد.
تفسیر اول: مطلق ظن
بعضی مثل ملااحمد تونی در حاشیهی شرح لمعه فرموده مراد آقایان از «ظن غالب» همان «مطلق ظن» است. طبق این تفسیر، قول پنجم به قول چهارم برمیگردد. ذیل همین عبارتی که از شرح لمعه خواندم: «و اکتفی بعض الاصحاب فی سقوطه بظن العدم»، ایشان فرموده: «ممن اکتفی بذلک المحقق و العلامة و جماعة؛ فانهم صرحوا بسقوطه إذا غلب علی ظنّه عدم التأثیر، و الظاهر أن مرادهم بغلبة الظن، مطلق الظن تنبیها علی عدم سقوط وجوبه عند اشتباه الحال.». میخواهند بگویند وقتی اشتباه حال شد، وجوب ساقط نمیشود. نه این که واقعاً «غلبة ظنّ» موضوعیت داشته باشد.
این، تفسیری است که ایشان فرموده، و لا شاهد علیه.
تفسیر دوم: اطمینان
تفسیر دوم: تفسیر دوم، تفسیر صاحب جواهر است؛ ایشان فرموده: منظور از غلبهی ظنّ «اطمینان» است. یعنی باور انسان به «علم» نمیسد، اما به جایی میرسد که احتمال خلافش موهون است؛ یعنی عقلا به آن اعتنانمیکنند.
صاحب جواهر فرموده: «و یمکن حمل عبارة المصنف و نحوها علی أن المراد بغلبة الظن الطمأنینة العادیة التی لا یراعی معها الاحتمال لکونه من الأوهام فیها، لا أن المراد عدم وجوبه مع الاحتمال المعتد به عند العقلاء.»(1) . «اوهام» همان جیزی است که آدمهای وسواسی یا کثیرالشکها، به اوهام هم اعتنامیکنند، ولی عقلا اعتنانمیکنند. میگویند: فیلسوفی همیشه راه میرفته و میگفته: «احتمال میدهم آسمان به سرم بیفتد.»! نمیشود بر رد این قول برهان اقامه کرد، ولی یک احتمال نیشغولی است که عقلا به آن اعتنانمیکنند.
بنا بر این تفسیر، منظور از «احتمالی که ظن غالب بر خلافش نباشد»، احتمالی که عدم تأثیرش شرط اطمینان است.
تفسیر سوم: ظنّ غالب
تفسیر سوم این است که به قرینهی این که ایشان «غلبة الظن» را عطف به «علم» کرده و اینچنین مظنهای عند العرف علم است، این مقابله نشان میدهد غیر از معنای علم مقصود است؛ منظور از «غلبة الظن» همان ظن غالب است؛ که انسان هشتادنود درصد احتمال تأثیر میدهد. بیست درصد و سی درصد، احتمال تأثیر است، نه غلبهی ظنّ.
بنابراین قول پنجم این است که شرط دوم این است که بتوانیم بگوییم: احتمالش غلبه دارد، نه این که صرفاً کسری از احتمال در آن بیشتر باشد. کافی است عرف بگوید: ظنّ غالب است. ممکن است عرف 52درصد را نگوید ظن غالب.
1) (14) جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام، شیخ محمد حسن نجفی، ج21، ص369.
بنابراین مرحوم حلی در شرائع، علامه در تذکره، قائل به این قول شدهاند، و همچنین فیض در مفاتیح و سبزواری در کفایة الاحکام، و سایر اقطاب فقهیه، قائل به این قول شدهاند.
قول ششم: تفصیل
مرتبهی اول (انکار قلبی)، مشروط به «احتمال تأثیر» نیست. اما در سایر مراتب، مشروط است به یکی از چهار نحو گذشته. از جمله محقق سیستانی دام ظله در «منهاج الصالحین»: «فإذا لم یحتمل ذلک، و علم أن الشخص الفاعل لا یبالی بالأمر أو النهی، و لا یکترث بهما لا یجب علیه شیء علی المشهور، و لکن لا یترک الاحتیاط بإظهار الکراهة فعلًا أو قولًا و لو مع عدم احتمال الارتداع به.»(1) ، پس ایشان احتیاط واجب کردهاند، ولی بعضی فقها فتوا دادهاند.
چون این مسأله، مسألهی مهمی است و خیلی هم محل ابتلا هست، ما سعی کردیم اقوال را احصاء کنیم سپس در مقام استدلال ببینیم: حق چیست؟
موضوع: شرایط امربهمعروف (شرط دوم: احتمال تأثیر / ادلهی قول اول / دلیل اول: آیهی «معذرة إلی ربکم»)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در شرط ثانی بود؛ احتمال تأثیر یا امکان تأثیر یا تجویز تأثیر به عنوان عنوان این شرط قراردادهشد، شش قول در این شرط با قائلینش را هم گفتیم.
ادلهی قول اول
قول اول این بود که اصلاً شرط نیست و حتی اگر علم داری تأثیر ندارد، باز واجب است که امربهمعروف و نهیازمنکر کنی. و این، مسلک شیخ طوسی در تبیان است، اگرچه در «الجمل و العقود فی العبادات» این را هم شرط دانستهاند، و همچنان مرحوم کاشف الغطاء در حاشیهی تبصره و برخی معاصرین در «فقه الصادق».
1) (15) منهاج الصالحین، سیدعلی سیستانی، ج1، ص418.
دلیل اول: معذرتاً إلی ربکم
دلیل اول آیهی 164 شریفهی سورهی مبارکهی اعراف است: «وَ إِذْ قالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اللَّهُ مُهْلِکُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذاباً شَدیداً قالُوا مَعْذِرَةً إِلی رَبِّکُمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ»(1) . خداوند به خاطر آزمایش آن قوم ماهیگیری در روز شنبه را بر آنها حرام کرد، از طرف دیگر در همان روز شنبه ماهیهای زیادی در آب نمایان میشدند تا آزمایش آنها تکمیل شود. عدهای از آنها برای این که با ظاهر این حکم مخالفت نکرده باشند، در روز شنبه حوضچههایی درست میکردند و ماهیهای زیادی که میآمدند را به آن حوضچه هدایت میکردند و فردا صیدش میکردند. عدهای از این قوم، آنها را نهی از منکر کردند. عدهای هم به این ناهیان عن المنکر اعتراض کردند که: «چرا این قوم را نهیازمنکر میکنید؟»، گفتند: معذرتاً إلی ربکم؛ تا نزد پروردگارتان عذر داشته باشیم.
دو نکته
قبل از تقریب استدلال، دو نکتهی تمهیدیه را باید عرض کنم:
نکتهی اول: معترضین چه کسانی بودند؟
نکتهی اول، این است که «إذ قالت امَّةٌ منهم» چه کسانی هستند؟ چهار احتمال و نظریه در این باب وجود دارد:
احتمال اول: عُصات
احتمال اول این است که گویندگان این مطلب، عدهای از همین عصات بودهاند که یومالسبط صیدمیکردهاند؛ برای این که از شرّ نهیازمنکر اینها خلاص بشوند، چنین حرفی زدهاند، یا استهزاءً گفتهاند. پس به حسب این احتمال، این قوم دو دسته بودهاند: عصات، و ناهین از منکر.
بعض مفسرین همین قول را اختیارکردهاند و برخی روایات هم همین را تأییدمیکند؛ از جمله: «و کانوا فی المدینة نیفا و ثمانین ألفا، فعل هذا منهم سبعون ألفا و أنکر علیهم الباقون، کما قصّ اللّه: وَ سْئَلْهُمْ عَنِ الْقَرْیَةِ الَّتِی کانَتْ حاضِرَةَ الْبَحْرِ (الآیة). و ذلک أنّ طائفة منهم وعظوهم و زجروهم، و من عذاب اللّه- تعالی- خوّفوهم، و من انتقامه و شدائد بأسه حذّروهم. فأجابوهم عن وعظهم: لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اللَّهُ مُهْلِکُهُمْ بذنوبهم هلاک الاصطلام، أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذاباً شَدِیداً. أجابوا القائلین لهم هذا: مَعْذِرَةً إِلی رَبِّکُمْ. فلمّا نظر العشرة آلاف و النّیف أنّ السّبعین ألفا لا یقبلون مواعظهم و لا یخافون بتخویفهم إیّاهم و تحذیرهم لهم، اعتزلوهم إلی قریة [أخری قریبة] من قریتهم. و قالوا: نکره أن ینزل بهم عذاب و نحن فی خلالهم.».
1) (1) اعراف/سوره7، آیه164.
احتمال دوم: ساکتین و مأیوسین پس از یأس
نظریهی دوم این است که اینها جماعتی از غیرعاصین بودند؛ یعنی سه جماعت بودهاند: عصات، ناهین عن المنکر، و ساکتین. لکن ساکتین، از اول ساکت نبودهاند، ابتدا امربهمعروف میکردهاند ولی بعد مأیوس شدهاند. پس اینها ساکتینی بودهاند که قبلاً خودشان هم آمربهمعروف بودهاند ولی مأیوس شدهاند و حالا به دیگران میگویند: «چرا امربهمعروف میکنید؟».
بزرگانی به این قول قائل شدهاند، از جمله صاحب تفسیر کنزالدقائق.(1) اما ما بر این نظریهی دوم شاهد رواییای پیدانکردهایم.
احتمال سوم: ساکتین از ابتدا بدون احتمال تأثیر
احتمال سوم این است که سه طایفه داریم، طائفهی ساکتین، از اول احتمال تأثیر نمیدادهاند.
احتمال چهارم: ساکتین از ابتدا با احتمال تأثیر
احتمال چهارم: نه به خاطر عدم احتمال تأثیر، بلکه به خاطر عدم مبالات ساکت بودهاند، ولی به خاطر بهانهی خودشان اعتراض کردهاند. روایات عدیدهای داریم که اینها سه طایفه بودهاند نه دو طایفه.
بعضی تفاسیر مؤید این احتمال است؛ ص220 در تفسیر علی بن ابراهیم از امام باقر سلامالله علیه: «و فی تفسیر علیّ بن إبراهیم: حدّثنی أبی، عن الحسن بن محبوب، عن علیّ بن رئاب، عن أبی عبیدة، عن أبی جعفر- علیه السّلام- قال: وجدنا فی کتاب علیّ- علیه السّلام- أنّ قوما من أهل إیلة من ثمود، و أنّ الحیتان کانت سیقت إلیهم یوم السّبت لیختبر اللّه طاعتهم فی ذلک. فشرعت إلیهم یوم سبتهم فی نادیهم و قدّام أبوابهم فی أنهارهم و سواقیهم، فبادروا إلیها فأخذوا یصطادونها. فلبثوا فی ذلک ما شاء اللّه، لا ینهاهم عنها الأحبار و لا یمنعهم العلماء من صیدها. ثمّ إنّ الشّیطان أوحی إلی طائفة منهم: إنّما نهیتم عن أکلها یوم السّبت و لم تنهوا عن صیدها. فاصطادوها یوم السّبت، و أکلوها فیما سوی ذلک من الأیّام. فقالت طائفة منهم: الآن نصطادها. فعتت. و انحازت طائفة أخری منهم ذات الیمین، فقالوا: ننهاکم من عقوبة اللّه أن تتعرّضوا لخلاف أمره. و اعتزلت طائفة منهم ذات الشّمال، فسکتت فلم تعظهم، فقالت للطّائفة الّتی وعظتهم: لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اللَّهُ مُهْلِکُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذاباً شَدِیداً.». پس سه طائفه شدند. و این روایت هم با احتمال آخر سازگار است.
1) (2) جماعة من أهل القریة، یعنی: صلحاءهم الّذین اجتهدوا فی موعظتهم، حتّی أیسوا من إیقاظهم.
نکتة دوم: ناهین عن المنکر دو جواب دادند
این آیه میگوید: ناهین عن المنکر دو جواب میدادهاند؛ جواب اول این بوده که: «معذرة إلی ربکم» و جواب دوم هم این بوده که: «لعلکم تتقون»؛ شاید تقوا پیشه کنند و دست از این کار بردارند.
تقریب استدلال به آیه
تقریب استدلال، به دو نحو است:
تقریب اول: احتمال اثر نمیدادهاند
تقریب اول این است که مآل کلام مجیبین در مقام جواب این است که سلَّمنا حرف شما درست باشد که اثرنمیکند، ما به «معذرة إلی ربکم» این کار را میکنیم؛ که نزد خدای متعال عذر داشته باشیم. عذرآوردن در پیشگاه خدای متعال، در جایی است که وظیفهای بر عهدهی انسان باشد؛ اگر وظیفهای نداشتهباشیم، عذرخواهی معنی ندارد. پس در همان ظرف عدم اثر، تکلیف وجود داشتهاست. پس در ظرف عدم احتمال تأثیر، و بلکه یقین به عدم تأثیر، واجب است
ممکن است کسی بگوید: «این قوم اشتباه کردهاند، چه حجیتی برای ما دارد؟!»، جواب این است که خدای متعال که این مطلب را برای ما نقل میکند و (ردنمیکند)، نشان میدهد که جواب آنها درست است.
تقریب دوم: احتمال اثر میدادهاند
تقریب دوم این است که نگفتهاند: «معذرة إلی ربِّنا»، گفتهاند: «معذرة إلی ربکم». همین تبدیل «ربکم» که متناسب با مقام بود به «ربنا»، دلالت میکند بر این که شما هم در پیشگاه پروردگارتان مسئولید، فلذا میگویند: «ربکم». ناهین عن المنکر، با تبدیل «ربنا» به «ربکم» میخواهند به معترضین بگویند: علیرغم این که اثر ندارد، شما هم وظیفه دارید؛ فلذا از شما و ما سؤال میکنند. بزرگانی از اهل تفسیر، این نکته را فرمودهاند. پس با این تقریب ثانی هم میشود گفت که در ظرف علم به عدم اثر هم وظیفه بر عهدة ما هست.
در جواب اول میگویند: ما به خاطر «معذرة» میگوییم، ولو حرف شما درست باشد و احتمال تأثیر نباشد. جواب دوم این است که حرف شما درست نیست و احتمال تأثیر هست.
بررسی اشکالات وارد بر این استدلال
آیا این استدلال به تقریبه تمام است یا نه؟
اشکال اول: تکلیف امت سابقه
اشکال اول که مشترک است بین دو تقریب، این است که این آیه دلالت میکند که در امم سابقه اینطور بودهاست، اما چه کار به شریعت محمد دارد صلواتالله علیه و آله؟! این، مثل آیات دیگری است که میفرماید: «بر بنیاسرائیل فلان تکلیف واجب است» ولی بر ما واجب نیست.
إن قلت: قرآن که داستانسرایی نمیکند، پس معلوم میشود وظیفهی ما هم هست.
جواب این است که اینجا یک امر مشترکی است که به آن لحاظ است که این داستان را قرآن برای ما نقل میکند، نه این که نقل این داستان نشان بدهد به همهی خصوصیاتش ما هم با آن قوم مشترکیم. مثلاً ممکن است نقل این داستان، برای پندآموزی در این حوزهی اطاعت و عصیان است، نه برای آموزش «ما یُعصی به».
پاسخ: استصحاب
کسی میتواند از این اشکال اینطور جواب بدهد که وقتی در شرائع سابقه اثبات شد، ما همان را استصحاب میکنیم. و یکی از ادلهی عشره بر وجوب امربهمعروف همین بود که به واسطهی آیات قرآن استفاده میکردیم که تکلیف امم سابقه بوده آنگاه استصحاباً در حق خودمان هم اثبات کنیم.
این استصحاب، اشکالات عدیدهای داشت که تکرارنمیکنیم.
اشکال دوم: از چه بابی واجب بوده؟
ممکن است «معذرة» نه در اثر این باشد که امربهمعروف وظیفهشان بوده؛ چون مواردی داریم که گفتن و وعظکردن و اشکالکردن واجب است ولو میدانی تأثیر ندارد، ولی نه از باب امربهمعروف.
مثل مواردی که میدانیم اگر نگوییم، به اندراس شریعت و هدم منجرمیشود. مثلاً سابقاً علما میفرمودند: شما که ماشین سوارمیشوید به مسافرت بروید، از موسیقیهای حرامی که رانندهها گوش میدهند نهی کنید اگرچه اثر نداشته باشد؛ چون اگر نگویید، این حکم خدا منسیّ میشود.
مرحوم آقای شاهآبادی برای نماز به مسجدی در خیابان لالهزار میرفتند و آن مسیر را هم پیاده به مسجد میرفتن، به این منظور که یک عمامهبهسری را ببینند متذکربشوند.
یا مثل مواردی که میدانیم اگر نگوییم، بدعتی گذاشته میشود؛ اینجا هم باید گفت ولو اثر نکند، برای این که بدعت جانیفتد.
پس مواردی داریم که اظهار لازم است ولو اثرنکند. امربهمعروف، باب دیگری است که ممکن است که ممکن است مشروط به احتمال اثر باشد. و معلوم نیست که در این آیه، آیا منشأ وجوب گفتنِ آن امت، امربهمعروف بودهاست؟ یا منشأش امتثال اوامر اُخر بوده که مثلاً حکم خدا منسیّ نشود یا بدعتی در دین گذاشته نشود؟ این هم جوابی است که بعضی علما گفتهاند، از جمله در «تفسیر نمونه».
موضوع: شرط دوم: احتمال تأثیر (ادلهی قول اول / آیات)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث، در استدلال به آیهی مبارکهی 164 سورهی مبارکهی اعراف بود: «وَ إِذْ قالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اللَّهُ مُهْلِکُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذاباً شَدیداً قالُوا مَعْذِرَةً إِلی رَبِّکُمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ»(1) . گفتیم: دو تقریب برای استدلال به این آیه هست؛ در تقریب اول از «معذرةً» استفاده کردیم، حاصل بیان استدلال این بود که معترضین میگفتند: شما که عقیدهتان این است که آنها عذاب میشوند، پس چرا نهیازمنکر میکنید؟!
1) (1) اعراف/سوره7، آیه164.
گفتیم که ناهین عن المنکر دو جواب دادند، جواب اولشان این بود که: «فرضاً حرف شما درست باشد و اثر نداشته باشد، ولی ما «معذرةً» انجام میدهیم؛ تا عذر داشته باشیم.»؛ پس معلوم میشود تکلیفی هست، وگرنه معذرتخواهی معنی ندارد. پس عند عدم التأثیر و حتی علم به عدم تأثیر، چنین تکلیفی هست. و چون این مطلب را خدای متعال نقل میکند (و رد نمیکند)، تقریر خدای متعال به حساب میآید.
مناقشهی اول این بود که این تکلیف، مال امم سابقه است و به ما ربطی ندارد. استصحاب شرائع سابقه هم اشکالاتی دارد که تفصیلاً گذشت.
اشکال دوم این بود که ممکن است در شریعت آنها اینچنین بودهاست که وقتی علم هم دارند، باید تذکربدهند و وظیفهای دارند، اما معلوم نیست که آن وظیفه امربهمعروف باشد، شاید از باب عدم اندراس دین یا رفع بدعت باشد.
در این که «معترضین چه کسانی بودهاند؟»، احتمال پنجمی هم بعضی مفسرین (فکرکنم آلوسی) گفتهاند که ممکن است بعضی از آمرین بالمعروف بودهاند؛ که در عین این که فعالیت میکردهاند، میگفتند: «این کاری که ما میکنیم، چه فایدهای دارد؟!»(1) ، پس احتمالات پنج تا میشود.
این اشکال دومی که کردیم، با بعض روایات وارده که میگفتند: مکلف به امربهمعروف هستند، سازگار نیست. ولی جواب این است که آن روایات، از نظر سند مشکل دارد. در تفسیر «کنزالدقائق» روایاتش جمع شده و هست. پس چون آن روایات از نظر سند تمام نیست، پس این جواب دوم را ردنمیکند.
اشکال سوم: وظیفهی واقعی یا ظاهری؟
اشکال سوم این است که درست است که «معذرةً» در جایی معنا پیدامیکند که تکلیفی باشد، اما این که ناهین عن المنکر در این آیه تکلیفی بر گردن خود احساس میکردهاند، اعم است از این که آن وظیفه، آیا وظیفهی واقعی بوده؟ یا این که حکم واقعی را نمیدانستهاند چیست؟
1) (2) روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم، الالوسی، شهاب الدین، ج5، ص85.
ممکن است برای آنها شبههی حکمیه بوده و در شریعت آنها در شبهات حکمیهی وجوبیه برائت جاری نمیکردهاند؛ کما این که در شریعت ما هم اخباریها همینطورند. اگر از این باب باشد، به درد ما نمیخورد؛ چون در شریعت ما، در شبهات وجوبیه هم برائت جاری میکنیم.
و ممکن است برای آنها شبههی قبل الفحص بوده؛ چون گفته شده که این داستان در زمان حضرت داود علیهالسلام بوده و ایشان در آن منطقه حضور نداشتهاند. ممکن است آن مردم بگویند: «ما الآن حکم خدا را نمیدانیم، و راهی هم برای سؤال از حضرت داود نداریم. ولی بعداً که به ایشان دسترسی پیداکردیم، میپرسیم.»، پس حتی اگر هم در شبهات وجوبیه برائت جاری میکردهاند، اما چون قبل الفحص بوده، برائت جاری نمیکردهاند.
بررسی اشکالات وارد بر تقریب دوم
تقریب دوم این بود که از «ربکم» استفادهکردهاند؛ بزرگانی مثل علامه طباطبائی فرمودهاند: از تبدیل «ربنا» به ربکم میفهمیم که میخواستهاند به آنها بفهمانند: همین شمایی هم که میگویید: «فایدهای ندارد» مسئولید.(1) پس این آیه دلالت میکند بر این که کسی که عالم به عدم تأثیر است هم باید نهی از منکر کند.
اشکالات تقریب اول
آن اشکالاتی که بر تقریب اول گفتیم، اینجا هم میآید.
استظهار از «ربکم»
این که ناهین عن المنکر به جای «ربنا» از عبارت «ربکم» استفاده کردهاند، احتمال خوبی است، اما آیا در حد دلالت است؟ یا اضافه به مخاطب شده برای تحریک عواطف؟ شاید این لطیفه در نظر باشد که برای «تحریک عواطف» است. این احتمال که «شما هم مسئولید» و مرحوم علامه طباطبائی فرمودند، درست است که قویتر است، اما آنقدر قوی نیست که دلالتی درست بشود که بتوان طبق آن فتواداد.
1) (3) المیزان فی تفسیر القرآن، سید محمد حسین طباطبائی، ج8، ص295.
دلیل دوم: دو آیهی بعدی
دلیل دوم بر عدم اشتراط این شرط، دو آیهی بعدی (اعراف:165و166) است: «فَلَمَّا نَسُوا ما ذُکِّرُوا بِهِ أَنْجَیْنَا الَّذینَ یَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَ أَخَذْنَا الَّذینَ ظَلَمُوا بِعَذابٍ بَئیسٍ بِما کانُوا یَفْسُقُون، فَلَمَّا عَتَوْا عَنْ ما نُهُوا عَنْهُ قُلْنا لَهُمْ کُونُوا قِرَدَةً خاسِئین». منظور از «نسوا» این است که: «عَمِلوا عمل من نسی». و الا اگر فراموش کردهبودند، معذور بودند. «عذاب بئیس» یعنی «عذاب شدید»، «عتوا» یعنی «تکبروا» یعنی روی گرداندن و متنبّه نشدند. وقتی تکلیف اول فایده نداشت، نهیازمنکر هم فایده نداشت، عذاب شدید هم فایده نداشت، درنهایت بوزینه شدند.
تقریب استدلال
تقریب استدلال به این دو آیهی مبارکه هم به دو نحوه است؛ تقریب اول، استدلال به آیه است بلا مؤونة الروایات. و تقریب دوم، استدلال به آیتین است به کمک روایات وارده ذیل این آیات.
تقریب اول: بدون کمکگرفتن از روایات
تقریب اول را علامه طباطبائی و بعضی شاگردان ایشان و بعضی بزرگان دیگر از خود آیه استظهارکردهاند:
مقدمهی اول این است که خدای متعال در این آیات میخواهد حال این جمعیت را کلاً برای ما بیان کند.
مقدمهی دوم این است که این آیه در مقام بیان سرانجام آنهاست، و فقط ناهین عن المنکر را نجات داده، پس معلوم میشود بقیهشان هلاک شدهاند و همه (از جمله ساکتین و معترضین به ناهین عن المنکر) جزء «اخذنا الذین ظلموا» هستند. پس ساکتین هم هلاک شدهاند.
مقدمهی سوم: ساکتین کسانی بودند که معتقد بودند اثر ندارد.
نتیجه: وقتی این سه آیه را کنار هم بگذاریم، دلالت میکند که خدای متعال، این ساکتینی که معتقد به «عدم اثر» بودند را هلاک کرد. و هلاک نمیشود قومی مگر به خاطر معصیت، پس آنها که علم به عدم اثر داشتهاند و نهیازمنکر نکردهاند هم معصیت کردهاند، پس نهیازمنکر حتی در فرض علم به عدم تأثیر هم واجب است.(1)
1) (4) المیزان فی تفسیر القرآن، سید محمد حسین طباطبائی، ج8، ص295.
اشکالات
اشکالات آیهی قبل
مما ذکرنا در اشکالات آیهی قبل، اینجا هم اثبات میشود که شاید تکلیف آنها بوده ولی تکلیف ما نباشد. شاید این تکلیف، تکلیف واقعی آنها نبوده و شبههی حکمیه داشتهاند و برائت جاری نکردهاند؛ یا به این دلیل که تکلیف آن قوم در شبهات حکمیه احتیاط بوده، و یا چون قبل الفحص بوده تکلیفشان احتیاط بودهاست.
ممکن است ساکتینی در این قوم نبودهاند
مضافاً بر این که این بیان، توقف دارد بر این که: «این معترضین، همان ساکتینی باشند که صیاد نبودهاند.»، اما اگر همان صیادها که عصات بودهاند به ناهین عن المنکر اعتراض کردهباشند، این استدلال تمام نیست؛ چون در این صورت، ساکتینی که عذاب بشوند نداریم تا بتوانیم نتیجه بگیریم که: «پس حتی اگر احتمال اثر ندهیم، باز هم نهیازمنکر بر ما واجب است، وگرنه مثل ساکتینِ در این آیه مستحق عذاب میشویم.».
آلوسی از شیخ الاسلام نقل میکند که گفته: «اگر این مقصود باشد، باید «لعلکم» میفرمود.». اما یک توجیهاتی هست؛ از جمله این که به اعتبار «قوم» به آنها ضمیر «هم» برگردانده، ولی انصاف این است که این جواب خلاف ظاهر است.(1)
همچنین اگر به قول مفسرین، این اعتراض، «تقاوُلٌ بینهم» بوده و خودشان به خودشان گفتهاند، باز هم استدلال تمام نیست؛ چون در این صورت هم ثابت نمیشود که ساکتینی وجود داشته و عذاب شدهاند تا اثبات بشود که: «مقابل منکر، نباید کسی ساکت بماند ولو احتمال اثر ندهد.». ولکن این قول هم خلاف ظاهر است، خصوصاً بعد از این که روایات عدیدهای داریم بر این که سه گروه بودهاند.
1) (5) روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم، الالوسی، شهاب الدین، ج5، ص86.
ممکن است کسی مناقشه کند که: این، یک احتمالی در آیه است، ظهور نیست، فلذا حتی مفسرین سلف در این مسأله سه قول دارند؛ مثلاً ابنعباس و امثال ایشان هم در این مسأله خیلی تشویش خاطر داشتهاند که: سه گروه بودهاند یا دو گروه؟ ساکتین عذاب شدند یا نه؟ نقل شده که بعضاً گریه هم کردهاند در معنای آیه، یک بار کسی معنایی از این آیه کرد، خُلّتی به او داد. ممکن است این آیه فقط خواستهباشد پندی بدهد که بالاخره عصات به گرفتاریها و عذابهایی دچار میشوند، مواظب باشید شما هم مبتلانشوید. بنابراین این که ما به طور جزم از این آیه استظهارکنیم که خدای متعال حال این گروه را دارد بیان میکند و همه به عذاب دنیوی و اخروی گرفتارشدند، یک ظهور قویای نیست که فقه را بتوانیم بر اساس آن بناکنیم. این احتمالاتی که در خیلی تفاسیر گفته شده، در حد ظهور نیست.
تقریب دوم: با کمکگرفتن از روایات
تقریب دوم این است که با مؤونهی روایات متعددهی ذیل آیه که میفرماید: یک گروه را نجات داد و دو گروه را عذاب کرد، اثبات بشود که ساکتینی بودهاند، و نتیجه بگیریم که پس اگر کسی مقابل منکر ساکت بماند ولو احتمال اثر ندهد، معصیت کردهاست.
از جملهی این روایات، روایتی است که در روضهی کافی است: «سَهْلُ بْنُ زِیَادٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ عُثْمَانَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِیرَةِ عَنْ طَلْحَةَ بْنِ زَیْدٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فِی قَوْلِهِ تَعَالَی فَلَمَّا نَسُوا ما ذُکِّرُوا بِهِ أَنْجَیْنَا الَّذِینَ یَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ قَالَ کَانُوا ثَلَاثَةَ أَصْنَافٍ صِنْفٌ ائْتَمَرُوا وَ أَمَرُوا فَنَجَوْا وَ صِنْفٌ ائْتَمَرُوا وَ لَمْ یَأْمُرُوا فَمُسِخُوا ذَرّاً وَ صِنْفٌ لَمْ یَأْتَمِرُوا وَ لَمْ یَأْمُرُوا فَهَلَکُوا.»(1) . این روایت، چون در کافی است، طبق مبنای ما حجت است.
1) (6) الکافی، شیخ کلینی، ج8، ص158، ط اسلامیه.
در تفسیر کنزالدقائق: «قال: افترق القوم ثلاث فرق: فرقة نهت و اعتزلت، و فرقة أقامت و لم تقارف الذّنوب، و فرقة قارفت الذّنوب. فلم تنج من العذاب إلّا من نهی. قال جعفر: قلت لأبی جعفر: ما صنع بالّذین أقاموا و لم یقارفوا الذّنوب؟ قال: بلغنی أنّهم صاروا ذرّا.»(1) (2) .
پس اگر از آیه هم نفهمیم، از این روایات میففهمیم که ساکتین عذاب شدند، این را ضم میکنیم به همان که ساکتین معتقد بودند اثر ندارد. نتیجه این میشود که بر آنها هم نهیازمنکر واجب بوده اگرچه احتمال اثر نمیدادهاند، پس بر ما هم کذلک.
اشکالات
آن اشکالاتی که گفتیم (که شاید تکلیف آنها بوده ولی تکلیف ما نباشد، و شاید تکلیف ظاهری آنها بوده)، اینجا هم هست. مضافاً بر این که اشکالات دیگری هم ممکن است وارد بشود.
نتیجه: استدلال به آیات تمام نیست
پس استدلال به آیات مبارکات برای اثبات قول اول (که احتمال اثر شرط نیست) تمام نیست.
موضوع: شرط دوم: احتمال تأثیر (ادلهی قول اول: عدم اشتراط / دلیل سوم: تمسک به اطلاقات)
خلاصه مباحث گذشته:
در شرط دوم (احتمال تأثیر) بحث در ادلهی قول اول بود؛ عدم اشتراط به «احتمال تأثیر»؛ حتی اگر شخص عالم باشد که امربهمعروفش اثری ندارد، بر او واجب است. برای اثبات این قول، به دو یا سه آیهی کریمه استدلال شد، و همهی آن استدلالها مناقشه شد.
دلیل سوم: تمسک به اطلاقات
دلیل سوم، اطلاقات ادلهی امربهمعروف است؛ فرمودهاند: «مروا بالمعروف»، و با این که مولا در مقام بیان بوده این اطلاقات را مقیدنکردهاست به این که اگر مؤثر است» یا «اگر احتمال تأثیر میدهی»؛ پس چه احتمال اثر بدهی و چه ندهی، امربهمعروف واجب است. خصوصاً که به این دو آیهی مبارکه هم تأیید میشود.
مناقشات
از این دلیل، به وجوهی جواب دادهاند:
وجه اول: مقید روایی
این اطلاقات، مقیِّد روایی دارد که بعداً خواهدآمد.
از این جواب، در فقهالصادق جواب داده شده که کل این روایات مقیِّده ضعیف هستند، بنابراین مقیِّدی که حجت باشد، نداریم تا بتوانیم از این اطلاقات رفع ید کنیم. این که «آیا این اشکال تمام است یا نه؟» را ذیل همان قول دوم باید بررسی کنیم.
وجه دوم: مقید لبّی
جواب دوم این است که در غیر واحدی از کلمات اصحاب فرموده شده که اینجا مقیِّد لبّی داریم؛ و آن، لزوم لغویت است. و حتی ممکن است بگوییم: مقید هم نیست، بلکه مانع انعقاد اطلاق است؛ چون «لزوم لغویت» یک قرینهی عقلی است که نمیگذارد از اول اطلاقی منعقد بشود نه این که اطلاقی منعقد بشود سپس به سبب این قرینه مقیدمیشود. امربهمعروف، برای اقامهی فرائض است، وقتی میدانیم اثرش بارنمیشود، چرا شارع واجبش کند؟! پس چون این اطلاقات موجب لغویت جعل است و لغو و قبیح لایصدر من الشارع، پس این اطلاقات اصلاً منعقدنمیشود.
از این جواب هم دو گونه میشود جواب داد:
جواب نقضی: اوامر شارع به عصات
جواب اول، جواب نقضی است؛ که این حرف (که شارع امرکند به ما که حتی اگر احتمال اثر هم نمیدهیم امربهمعروف کنیم)، منقوض است به خود اوامر شرعیه و نواهی شرعیه؛ اوامر شرعیه، دربارهی عصات هم هست یا نه؟ اگر شامل نشود، پس عاصی نیستند. اگر شامل میشود، چه اثری بر آن بارمیشود؟! خصوصاً بنا بر این که کفّار هم مکلّف به فروع هستند.(1)
1) (1) در قرآن میفرماید به کفار گفته میشود: «ما سَلَکَکم فی سقر؟ قالوا: لمنکن من المصلین»؛ پس کفار هم مکلف به نماز هستند.
هر جوابی که شما آنجا میدهید، ما هم اینجا میدهیم. اینجا هم اگر شارع به ما امرکند که امری کنیم که اثری بر آن مترتّب نیست، این امر شارع لغو است؛ چون فلسفه و حکمتی ندارد.
جواب حلی: فلسفهی وجوب امربهمعروف
جواب حلی این است که مگر فلسفهی امربهمعروف فقط اثرپذیری عصات است؟!
شاید برای اتمام حجت است؛ که در قیامت خداود به آنها بفرماید: «نه تنها خودم به شما گفتم، بلکه به مردم هم دستوردادم هر وقت دیدند شما فاعل منکرید، اتماماً للحجه به شما بگویند.
و ممکن است برای احتیاط باشد؛ شارع دیده خیلی از جاهایی که ما فکرمیکنیم اثر ندارد اثر دارد، لذا چون خیلی از جاها اثر دارد ولی ما فکرمیکنیم اثر ندارد، مطلقاً گفته: «امرکنید ولو احتمال اثر ندهید» احتیاطاً. شبیه فرمایش شیخ اعظم است که: چرا عند افتتاح باب علم اماره حجت است؟ شیخ فرموده: چون بسیاری از علمها ممکن است جهل مرکب باشد و میبیند که اگر به اماره عمل کنیم، بیشتر مصیب به واقع هستیم نسبت به این که بخواهیم به علمهایمان عمل کنیم. اینجا هم شارع گفته: همه جا بگو.
شاید هم برای تربیت متدیّنین باشد.
و ممکن است مصالح دیگری باشد که لایصل إلیه عقولنا. پس این که بگوییم: «لغو است»، در صورتی درست است که تمامالعلت همین باشد که مأمور متأثر بشود.
وجه سوم: عدم قدرت
جواب سوم این است که در ظرفی که علم به عدم تأثیر داریم، قدرت بر امر و نهی نداریم. توضیح مطلب این است که «مروا بالمعروف» ظاهرش امر و نهی واقعی است، نه صوری؛ امر واقعی به فعلی، یعنی بعث مأمور، به داعی جعل «داعی به آن فعل» در آن مأمور؛ من بعث کنم دیگری را به این انگیزه که در نفس مبعوث، داعی جعل کنم به سوی مبعوثإلیه. نهی هم یعنی جعل داعی انزجاز از منهیعنه در نفس منهی. پس «مروا بالمعروف» یعنی تارک معروف را بعث کنید، و به این داعی بعث کنید که در او ایجاد انگیزه کنید نسبت به انجام آن معروف. هر جا اینطور نشد، امر نیست، صورت امر است.
اگر انسان یقین دارد، داعی در مأمور ایجادنخواهدشد، در نفس آمر آیا این داعی منقدح میشود که او را امرکند به داعی جعل داعی در نفسش؟! مثل این است که کسی دیوار را فشار بدهد و بگوید: «میخواهم ببرمش تهِ مسجد اعظم»، چیزی که میدانیم نمیشود، داعی و انگیزهی واقعی بر آن پیدانمیشود. پس وقتی علم داریم که «این شخص، لایئتمر بأمرنا»، پس نمیتوانیم به او امر واقعی کنیم به انجام آن معروف. وقتی قدرت بر «امربهمعروف» نداریم، ادله نمیتواند به ما بگوید: «امر کن». پس اطلاقات ادله که امر واقعی است، در موارد علم به عدم تأثیر، چون قابل امتثال نیست، شامل ما نمیشود؛ چون قدرت شرط تکلیف است.
اگر از دلیل عقلی بر «اشتراط تکلیف به قدرت» هم خوشتان نمیآید، ادلهی شرعی اشتراط قدرت مثل «لایکلف الله نفسا الا وسعها» یا مثل «لایکلف الله الا ما آتاها» و بقیهی دلایل شرعی قدرت، این اطلاقات را تقییدمیکند. پس یا به دلیل عقلی «شرط قدرت» یا به دلیل سمعی، اینجا مکلف نیستیم.
مرحوم آیتالله احمد مطهری، شرحی دارد بر تحریرالوسیلهی امام، در این شرحشان بیانی دارد که توضیح و تبیینش شاید همین باشد که عرض کردیم.
جواب: مبنای ما در تعریف امرواقعی
اگر گفتیم: «امر، یعنی امر به داعی جعل داعی در مأمور.»، این استدلال تمام است، مگر کسی در این مبنا مناقشه کند. اما اگر مبنا را اینطور تبیین کردیم که: امر یعنی «تحریک و بعث در جایی که اگر مانعی نبود، مأمور بتواند امتثال کند.»، در این صورت این استدلال تمام نیست.
وجه چهارم: استعمال لفظ در اکثر از معنا
جواب چهارم این است که علی ضوء ما تقدم در تعریف امرواقعی در وجه سوم، در «مروا بالمعروف» اگر هر دو امرواقعی و صوری مقصود باشد(1) ، این، مستلزم استعمال لفظ در اکثر از معناست؛ چون «استعمال لفظ در اکثر از معنا»، یعنی لفظ را، یا در دو معنا در عرض هم استعمال کنید، یا در جامعی استعمال کنید و دو فرد مختلف را اراده کنید. علی أیّ حال، اگر نگوییم: «استحاله دارد»، خلاف ظاهر ادله است. پس نمیتوانیم هر دو را بفهمیم.
1) (2) به این نحو که هر جا میشود امرواقعی کنیم، امر واقعی مقصود ادلة «مروا بالمعروف» باشد، و هر جا نمیشود، امرصوری مراد باشد.
جواب: مبنا در تعریف امرواقعی
این بیان هم بیان تمام است اگر بیان قبلی تمام بشود.
وجه پنجم: قرینهی ارتکاز متشرعه در عصر صدور
جواب پنجم حرفی است که سابقاً هم بارها گفتهایم؛ شهیدصدر و محقق همدانی حاج آقا رضا در فقهشان گفتهاند: اگر در یک اطلاقی شواهدی ولو ظنّی داشته باشیم بر این که عندالصدور یک قرینهی حافّهای در کنارش بوده که نمیگذاشته اطلاق منعقدبشود، در این موارد اطلاق منعقدنمیشود و اصالت عدم قرینه در اینجا جاری نمیشود.
در «مروا بالمعروف» احتمال میدهیم در زمان صدور آن، ارتکاز متشرعه به این نحو میفهمیده که این امر شارع، در جایی است که تأثیر داشتهباشد. و این احتمال هم یک احتمال صرف و مجردی نیست، بلکه یک احتمال متوفّری است؛ چرا که اکثر علما این را شرط دانستهاند؛ تا آنجا که بعضیشان گفته: «لایحتاج إلی الدلیل». لذا این احتمال در ذهن ایجادمیشود که: آن موقع شاید واضح بوده که وقتی ائمه میفرمودهاند، مخاطب میفهمیدهاست که مشروط به این شرط است.
اگر ائمه سلامالله علیهم را هم نگاه کنیم، همین سیره را داشتهاند؛ نقل شده که امام صادق ردمیشدند، دیدند یک آفریقایی دارد کاری میکند، حضرت همانطور که سوار بودند، به او گفتند: «اتّق الله»، طرف عصبانی شد و گفت: «هر کس از اینجا ردمیشود، به من اعتراض میکند!»، حضرت هم سری تکان دادند و رد شدند، در صورتی که در ادلهی امربهمعروف داریم که اگر دوباره بگویی اثر دارد، باید دوباره بگویی. وجود این ملامح، بعض روایات، و تقریباً اتفاق علما، وجود این شواهد و قرائن، در ذهن این اعتقاد را ایجادمیکند که لعل واقعاً همچنین ارتکازی آن موقع وجود داشتهاست.
نتیجه: تمامنبودن دلیل سوم در تمسک به اطلاقات
پس نمیتوانیم بگوییم: ادلهی «مروا بالمعروف» اطلاق دارد و علم به عدم تأثیر را هم دربرمیگیرد. پس استدلال به اطلاقات هم مشکل است؛ و باید بگوییم: مقتضی برای اطلاقات مشکل است، نه این که مقید داریم. وقتی مقتضی اطلاق تمام نبود، در فرض علم به عدم تأثیر، شک در وجوب تکلیف داریم به نحو شبههی حکمیه، برائت جاری میشود.
موضوع: شرط دوم: احتمال تأثیر (ادلهی قول دوم: شرطیت خود «تأثیر» / روایت مسعده و مناقشات آن)
خلاصه مباحث گذشته:
ادلهی قول اول پایان یافت و نتیجه این شد که قول به «عدم اشتراط» و این که «حتی در صورت علم به عدم تأثیر هم امربهمعروف واجب باشد» لایمکن المصیر إلیه؛ چون دلیل نداریم.
ادلهی قول ثانی
مرور قول دوم
قول ثانی این است که وجوب امربهمعروف، مشروط است به تأثیر واقعی به نحو شرط متأخر؛ در جایی امر واجب است که امر ما تأثیرمیگذارد در مأمور. قهراً برای آن که احرازکنیم: «الآن بر ما واجب است یا نه؟»، باید احرازکنیم که: «این شرط وجود دارد یا ندارد؟»؛ مادامی که احرازنکردهایم، برائت داریم؛ کما این که در زوال یا هلال شک داریم، یا نمیدانیم: «زید به ما سلام کرد یا نه؟»؛ اینجا هم شرط وجوب امربهمعروف این است که امر ما مؤثر در او باشد، پس اگر شک در مؤثریت داریم، برائت جاری میکنیم. پس خود «تأثیر» شرط است، و احراز این شرط، به علم یا علمی (طرق تعبدیه) است به این که بیّنهای مثلاً قائم بشود.
برای این مدعا، به عدهای از روایات تمسک شدهاست.
روایت اول: مسعده
روایت و تقریب استدلال
در تهذیب و در کافی نقل شده. من از جامعالاحادیث میخوانم.
کافی: «وَ- بِهَذَا الْإِسْنَادِ(1) قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ وَ سُئِلَ عَنِ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ أَ وَاجِبٌ هُوَ عَلَی الْأُمَّةِ جَمِیعاً فَقَالَ لَا فَقِیلَ لَهُ وَ لِمَ قَالَ إِنَّمَا هُوَ عَلَی الْقَوِیِّ الْمُطَاعِ الْعَالِمِ بِالْمَعْرُوفِ مِنَ الْمُنْکَرِ لَا عَلَی الضَّعِیفِ الَّذِی لَا یَهْتَدِی سَبِیلًا إِلَی أَیٍّ مِنْ أَیٍّ یَقُولُ مِنَ الْحَقِّ إِلَی الْبَاطِلِ.»(2) .
کلمهی «مُطاع» دلالت میکند بر این که «مُطاعیت» شرط است، و مطاعیت در جایی است که کلامش تأثیر داشته باشد.
بعد حضرت استدلال به آیات میفرمایند: «وَ الدَّلِیلُ عَلَی ذَلِکَ کِتَابُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ قَوْلُهُ وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ فَهَذَا خَاصٌّ غَیْرُ عَامٍّ کَمَا قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ- وَ مِنْ قَوْمِ مُوسی أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ وَ لَمْ یَقُلْ عَلَی أُمَّةِ مُوسَی وَ لَا عَلَی کُلِّ قَوْمِهِ وَ هُمْ یَوْمَئِذٍ أُمَمٌ مُخْتَلِفَةٌ وَ الْأُمَّةُ وَاحِدَةٌ فَصَاعِداً کَمَا قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّ إِبْراهِیمَ کانَ أُمَّةً قانِتاً لِلّهِ یَقُولُ مُطِیعاً لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لَیْسَ عَلَی مَنْ یَعْلَمُ ذَلِکَ فِی هَذِهِ الْهُدْنَةِ مِنْ حَرَجٍ إِذَا کَانَ لَا قُوَّةَ لَهُ وَ لَا عُذْرَ.»(3) .
این فراز از روایت میفرماید: کسی که عالم است ولی قدرت و عُدّه و طاعتی ندارد که کسی از او اطاعت کند، بر او واجب نیست. پس این فراز هم دلالت میکند که طاعت دیگران شرط است برای وجوب.
ادامهی این حدیث در کافی: «قَالَ مَسْعَدَةُ وَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ وَ سُئِلَ عَنِ الْحَدِیثِ الَّذِی جَاءَ عَنِ النَّبِیِّ ص إِنَّ أَفْضَلَ الْجِهَادِ کَلِمَةُ عَدْلٍ عِنْدَ إِمَامٍ جَائِرٍ مَا مَعْنَاهُ قَالَ هَذَا عَلَی أَنْ یَأْمُرَهُ بَعْدَ مَعْرِفَتِهِ وَ هُوَ مَعَ ذَلِکَ یُقْبَلُ مِنْهُ وَ إِلَّا فَلَا.»(1) .
به شرطی که «امام جائر بپذیرد» امربهمعروفش واجب است. این قسمت، دلالتش اوضح از دو قسمت قبل است: امام جائر از او میپذیرد.
سؤال: آیا این قسمت اخیر، یک روایت دیگری است و مرحوم کلینی دنبال هم آورده؟ یا یک روایت بوده ولی کتب دیگر تقطیعش کردهاند؟
پاسخ: ظاهرش این است که این، جمع بین روایات است.
پس روایت مسعدةبنصدقه، به سه قسمتش دلالت بر اشتراط «نفس القبول» میکند؛ نه علم به آن یا احتمال آن، بلکه خود «قبولکردن و پذیرفتن» شرط است. پس به قول «مبانی منهاج الصالحین» اگر سند درست بود، میگفتیم: خود «تأثیر» شرط است، و درنتیجه مظنّهی تأثیر کافی نبود.(2)
مناقشات
اشکال اول: سند
ما از این مقطع اخیر شروع میکنیم. یک اشکالی که الآن هم اشاره کردیم و عدهای از اعاظم این اشکال را دارند، این است که سند این روایت ضعیف است و مسعده، یا عامّی است یا بَتَریّ است؛ یعنی ولایت امیرالمؤمنین را قبول کرده ولی میگوید: حضرت خودش قبول کرده که آنها مقدم بر او امام باشند و آنها غاصب نیستند.
جواب: تقویت سند
ما راجع به مسعدةبنصدقه مفصلاً بحث کردیم، و این خودش یک رساله است. خلاصهی مطلب این بود که ما وثاقت ایشان را به خاطر تفسیر علیبنابراهیم پذیرفتیم. ولکن الذی یسهِّل، همین است که در کافی است و ما قبلاً گفتهایم: وجود روایت در کافی، حجت است اگرچه سند تمام نباشد.
اشکال دوم: خلاف اجماع
حتی اگر سندش را تتمیم کنیم و اشکال صدوری را از ناحیهی ضعف سند جواب بدهیم، باز صدورش محل اشکال است؛ چون مضمونش خلاف اجماع است؛ مفتیبه این نیست که باید علم داشته باشی، بلکه مفتیبه این است که مظنه و بلکه حتی شک هم کافی است در وجوب امربهمعروف. کسی نگفته: «قبول واقعی شرط است»، پس چون مضمونش معرضٌعنه فقهاست، پس این روایت حجت نیست.
جواب: این مسأله اجماعی نیست
از این اشکال میتوانیم جواب بدهیم به این که اولاً این مسأله اجماعی نیست و لذا صاحب جواهر فرموده: «بلا خلافٍ اَجِده، بل عن المنتهی الاجماع»(1) . اجماعی که صاحب جواهر نقل کرده، از متأخر المتأخرین است. معلوم میشود که در متقدمین ما چنین اجماعی نبودهاست. پس این اجماع، یک اجماعی است که مسلّم نیست. از کجا میفهمیم مسلم نیست؟ از همین کلمات صاحب جواهر که فرموده: «لااجده»، یا از عدم ادعای اجماع توسط متقدمین.
اما ممکن است گفته شود که اگر خلاف اجماع نیست، لااقل خلاف مشهور است. ممکن است مشهور همین را فهمیده باشند ولی به قرائن دیگر از این ظاهر اعراض کردهباشند. اعراض مشهور، به خصوص قمیین، مضر به حجیت است در صورتی که ثابت بشود از این ظاهری که ما میفهمیم اعراض کردهاند، اما اگر جمعاً بین روایات اینطور معنی کردهاند، چنین اعراضی مضرّ نیست. بنابراین اگر دیدیم جمعی که ارائه کردهاند، برای ما قانعکننده نیست، میتوانیم به همین ظاهر اخذکنیم.
اشکال سوم
در جملهی «و هو ذلک یقبل منه» استظهارمیشود که ضمیر «هو» در «منه» برمیگردد به «آمر» نه به «جائر»، و «یقبل» را هم باید مجهول بخوانیم؛ آمر، کسی است که حرف از او پذیرفته میشود. این جملهی «و هو یقبل منه» در مواردی است که در معرض قبولی است؛ مثلاً میگویند: «مردم از فلانمرجع حرفشنوی دارند». این، نه به این معناست که در تکتک موارد حرفش را قبول میکنند؛ پس آنچه شرط است، این است که آمر چنین مکانتی داشته باشد که «یقبل منه» ولو در این مورد خاص از او نپذیرند. همین که خودش احتمال بدهد، کافی است. بعضی اجلاء اینطور معنی کردهاند. که ضمیر «هو» در «منه» را به «آمر» برگرداندهاند و «یقبل» را هم مجهول خواندهاند و در مواردی که علم به تأثیر نیست، منافاتی با این شرط (که آدمی باشد که «یقبل منه») ندارد.
1) (6) جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام، شیخ محمد حسن نجفی، ج21، ص367.
اشکال: یعنی آیا کسی که چنین ویژگیای دارد که «یقبل منه» حتی در آن جایی هم که احتمال تأثیر نمیدهد واجب است امربهمعروف کند؟!
پاسخ: این اجلاء متعرض این مورد نشدهاند که علم به عدم تأثیر داشته باشد.
پاسخ اول: خلاف ظاهر است
عبارت را بخوانم: «هَذَا عَلَی أَنْ یَأْمُرَهُ بَعْدَ مَعْرِفَتِهِ وَ هُوَ مَعَ ذَلِکَ یُقْبَلُ مِنْهُ.». سیاق اقتضامیکند که: ضمیر در «یأمره» برگردد به امام جائر و فاعلش آمر باشد، «بعد معرفته» هم مرجعش همان ضمیر «یأمره» یعنی جائر است، و «هو مع ذلک» هم مرجعش همان مرجع قبلیها یعنی جائر است. بنابراین این که سیاق را به هم بزنیم و بگوییم: «این ضمیرها به جائر برنمیگردد» خلاف ظاهر است.
پاسخ دوم: خلاف اجماع و ضرورت فقه
ثانیاً این که امربهمعروف بر آدمهایی واجب باشد که «یقبل منه»، شاید خلاف اجماع و خلاف ضرورت فقه باشد که امربهمعروف فقط بر آدمهای صاحبنفوذ واجب است. شاید بزرگانی که در آخر استدلالشان «فتأمل» نوشتهاند، شاید منظورشان اشاره به همین اشکال باشد. حمل ادلهی کثیرهی «امربهمعروف» بر این که مخاطبش فقط همین آدمها باشند که «یقبل منهم» هستند، خلاف ظاهر تمام آن ادله است.
اشکال چهارم: خصوصیت مورد امام جائر
اشکال چهارم این است که این که فرمودهاست: «مع ذلک یَقبل منه»، حتی اگر هم ظهور داشته باشد در مدعای مستدل مبنی بر این که «فقط بر آدمهای صاحبنفوذ واجب است»، ممکن است به خاطر خصوصیت مورد یعنی «امام جائر» باشد و موضوعیت نداشته باشد. و خصوصیت این مورد هم برای این است که ضرر و خطر رفع بشود؛ حضرت میفرماید: به امام جائر باید وقتی امرکنی که میپذیرد. اگر نمیپذیرد، ممکن است تو را بکشد یا زندانیات کند. اما اگر بپذیرد، خطری ندارد. پس این جمله طریق است به شرط امنیت از خطر. شاهدش همین است که این موضوع، موضوع خاصی است.
پس این قرینه میشود که برای «یَقبل منه» موضوعیت نمیفهمیم، بلکه طریقیت میفهمیم؛ طریقیت را ولو احتمالاً بفهمیم، باعث میشود ظهور در این که به نحو موضوعی شرط باشد را از بین ببرد.
این اشکال از فاضل نراقی است در کتاب «حدود و شهادات المستند» ج18 ص251؛ میگوید: یک مواردی داریم که میگویند: بر شاهد واجب است شهادت بدهد ولی واجب نیست پذیرفتنش؛ مثل شهادت ولد علیه والد؛ که باید شهادت بدهد ولی قاضی نمیپذیرد. به مناسبتِ پاسخ به این اشکال که: «چطور چنین چیزی ممکن است؟! لغویت لازم میآید!»، وارد این ابحاث شده و یکی از مواردش را هم همینجا آورده؛ که اینجا هم حضرت میفرماید: «یُقبَل منه»، پس آنجا هم حضرت نباید بگوید: «شهادت بدهی»؛ چون همینطور که اینجا «لایَقبل» میگوید: «امرنکن»، آنجا هم اگر «لایُقبل»، پس لازم نیست شهادت بدهی.
در جواب این که کسی بخواهد به این روایت تمسک کند و آن حرف را در باب شهادات ردکند، این مطلب را اینجا فرموده: «لأنّا نقول: إنّ النهی عن ذلک حینئذٍ لما فیه من مظنّة الضرر، حیث کان الکلام مع الإمام الجائر، کما صرّح به فی روایة مفضّل: «من تعرّض لسلطان جائر فأصابته بلیّة لم یؤجر علیها، و لم یرزق الصبر علیها».».(1) پس این روایت قرینه است که اگر قبول میکند به او بگو، وگرنه نگو.(2)
1) (7) مستند الشیعه فی أحکام الشریعه، احمد نراقی، ج18، ص251.
2) (8) توضیح بیشتر: مرحوم فاضل نراقی گفته: «اشکالی ندارد که شهادت واجب باشد، ولی پذیرفتن شهادت واجب نباشد.»، به او اشکال میشود که طبق این روایت مسعده حرفی که «لایُقبَل منه» را واجب نیست بگوییم. مرحوم فاضل نراقی از این روایت جواب میدهد که عدم وجوب گفتن قولی که «لایقبل منه» است، به خاطر خوف ضرر و خطر است، ولی در شهادت چنین محذوری نیست. پس این روایت، نافیِ آن مطلب در باب «شهادت» نیست. مقرر.
البته استثنامیشود آن جایی که دین در خطر است و بیضهی اسلام در خطر است.
پاسخ: ظهور عناوین در موضوعیت
جواب این اشکال، این است که خود این فقها به ما یاددادهاند که عناوین، ظهور در موضوعیت دارند نه طریقیت؛ یعنی هر عنوانی که در لسان دلیل اخذمیشود، ظهور دارد در این که خودش موضوع است، نه این که طریق إلی امرٍ آخر باشد. پس ظاهر این است که «قبول کند» خودش موضوعیت دارد، نه این که طریق به امنیت است. پس این فرمایش فاضل نراقی ولو ابتداءً به ذهن میآید، ولی با آن قاعده که «عناوین، ظهور در موضوعیت دارند، نه این که طریق إلی امر آخر باشند.»، سازگار نیست.
موضوع: شرایط امربهمعروف (شرط دوم: تأثیر / ادامهی مناقشات دلیل اول: روایت مسعده)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در استدلال به روایت مسعدةبنصدقه بود برای اشتراط به خود «تأثیر». گفتیم سه مقطع از این روایت به حسب ادعای مستدلین دلالت میکند، و کلام در مقطع اخیر بود؛ که «و هو مع ذلک یقبل منه». چهار مناقشه را ذکر کردیم.
اشکال پنجم: مخالفت با کتاب
مناقشهی پنجم این است که اگر جایی که تأثیر نباشد، واجب نباشد، مخالف کتاب است؛ همان آیهی 164 سورهی «اعراف» و دو آیهی بعدش، به همان تقریبات ماضیه که گذشت.
پاسخ: دلالت آیات
اگر کسی دلالت آن آیات را بپذیرد، این اشکال تمام است؛ چون از شرایط حجیت خبر این است که مخالف کتاب یا سنت قطعیه نباشد. ولی ما چون گفتیم: «این آیات دلالت بر مدعانمیکند»، پس این اشکال وارد نیست.
اشکال ششم: اختصاص به مرتبهی لسانی
اشکال ششم این است که بعضی از قائلین به این شرط (شیخ نوری حاتم در کتاب «الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر فی فقه أهل البیت») در پاسخ از این روایت اینطور گفتهاند که اگر هم این روایت دلات بر اشتراط به «تأثیر» کند، فقط مرتبهی ادنی که امربهمعروف لسانی است را میگوید. اما این که «اگر تأثیری در مرتبهی امربهمعروف لسانی و قولی نبود، آیا تکلیف به طور کلی از بین میرود؟ یا این که منتقل میشویم به ید و سلاح و مراتب بعدی و در آن مراتب، دیگر «تأثیر» شرط نیست؟»، این روایت در این باره ساکت است. بنابراین نمیتوانیم از این روایت استکشاف بکنیم که وجوب امربهمعروف در تمام مراتبش مشروط است به خود «تأثیر»، بلکه فقط مرتبهی اولی که لسانی است مشروط است به «تأثیر». لابد ایشان مرتبهی «قلب» را از امربهمعروف خارج میداند. چرا این حرف را میزنید که مختص به آن مرتبه است و این شرط را برای مراتب بعدی اثبات نمیکند؟ چون گفت: «کلمة عدلٍ عند امام جائر»، پس صحبت از «کلمه» و «لسان» است، ید و سلاح را نگفت. فرموده: «الظاهر من الحدیث، أنّ مرتبة الأمر و النهی الکلامی بقرینة قوله کلمة عدل للسلطان تسقط إذا لمیَقبل منه. و الحدیث ساکت عن وظیفة المکلف بعد ذلک و «هل أنّه یجب إلی مرتبة الید و السلاح؟ أم یسقط الوجوب کلیا؟». و بناءً علی الأول» که فقط مال مرتبة اولی باشد و وجوب کلاً ساقط نشود، «یکون الساقط مرتبةَ أدنی من مراتب الأمر و النهی و هی مرتبة الأمر و النهی الکلامی لا أصلُ الوجوب. فلایکون دلیلاً علی دعوی اختصاص الوجوب باحتمال التأثیر.».
پاسخ: اولویت
فرض کنیم میگوید: مرتبهی پایین باید تأثیر داشته باشد، آیا مراتب بالاتر به طریق اولویت اثبات نمیشود؟! برای «گفتن» شرط «تأثیر» هست، آیا برای ضرب و یا حتی برای قطع عضو آیا نیاز به شرط «تأثیر» نداریم؟! بنابراین درست است که حضرت فرموده: «کلمة عدلٍ»، اما روشن است که وقتی این مشروط شد، بقیهی مراتب هم مشروط میشود.
اشکال هفتم: دو احتمال در «ما معناه»
این قسمت را دوباره میخوانم: «قَالَ مَسْعَدَةُ وَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ وَ سُئِلَ عَنِ الْحَدِیثِ الَّذِی جَاءَ عَنِ النَّبِیِّ ص إِنَّ أَفْضَلَ الْجِهَادِ کَلِمَةُ عَدْلٍ عِنْدَ إِمَامٍ جَائِرٍ مَا مَعْنَاهُ قَالَ هَذَا عَلَی أَنْ یَأْمُرَهُ بَعْدَ مَعْرِفَتِهِ وَ هُوَ مَعَ ذَلِکَ یُقْبَلُ مِنْهُ وَ إِلَّا فَلَا.»(1) .
تقریب اشکال
سؤال این است که: این «ما معناه؟» مربوط به کجاست؟
احتمال اول: تتمهی سؤال
یک احتمال این است که تتمهی سؤال است؛ سؤال شده که: این حدیث، چه معنایی دارد؟
احتمال دوم: مفعول «یقول»
احتمال دوم این است که مفعول «یقول» باشد؛ یقول در حالی که آن سؤال از او شد، چیزی را یقولُ که معنایش این است. یعنی من عین حرفهای حضرت را نقل نمیکنم نتیجهی حرفهای حضرت را دارم نقل میکنم. مؤید احتمال دوم دو چیز است:
قرینهی اول: ارتباط بین پاسخ حضرت با سؤال
اگر تتمهی سؤال باشد، ارتباط بین جواب حضرت با این سؤال واضح نیست؛ آیا حضرت معنای کلام پیامبر را توضیح دادند؟ یا شیوهی اجرا و شرایط آن را بیان کردند؟ افضلیت جهاد، به این است که به این شیوه عمل کند. نه این که معنای افضلیت جهاد این است. پس اگر سؤال این بوده که: «ما معناه؟»، حضرت درواقع سؤال را جواب ندادهاند! «ما معناه» یعنی پشتوانهی عقلیاش چیست؟ این که معنا ندارد؛ کسی از پشتوانهی عقلی کلام پیامبر سؤال نمیکند.
1) (1) الکافی، شیخ کلینی، ج5، ص60، ط اسلامیه.
قرینهی دوم: اجمالی در کلام پیامبر نیست
و قرینهی دوم هم این است که این کلام پیغمبر که «افضل الجهاد، کلمة عدل عند امام جائر.»، اجمالی در آن نیست که سائل سؤال کند: «ما معناه». اما اگر به نحو دوم معناکنیم، این ابهامها رفع میشود؛ و حضرت جوابی دادند که نتیجهی جواب حضرت این است که دارم میگویم.
نتیجهی ترجیح احتمال دوم: عدم امکان استناد به این قسمت از روایت
پس این «یقبل منه» کلام راوی است و برای ما حجت نیست؛ استنباط خودش است.
پس اگر مفعول «یقول» باشد، استنباط این شخص است. و اگر هم مردد شد بین این که تتمهی سؤال باشد با این که مفعول «یقول» باشد، چون مردد است بین ما یصح الاستدلال به و ما لایصح الاستدلال به، نمیتوان به آن استدلال کرد.
پاسخ اول: ظهور «قال» در این که کلام امام است
راوی گفته: «یَقُولُ ... مَا مَعْنَاهُ قَالَ هَذَا عَلَی...»؛ راوی اگر نمیخواست عین حرف را نقل کند، نباید میگفت: «قال». «قال» ظهور دارد در این که دارد حرف حضرت را برای ما نقل میکند. چون در نقل «خصال» هم این «قال» هست، پس یک جواب این است که عین مطلب و مفهوم قول حضرت را دارد برای ما نقل میکند نه استنباط خودش را.
پس آن «ما معناه؟» را چه کنیم؟ فوقش این است که نتوانیم این شبهه را جواب بدهیم، شاید راوی تعبیر خوبی به کار نبردهاست. شاید مثل عمار ساباطی بوده که عرب نبوده؛ که اگرچه ثقه است ولی روایاتش تشویش دارد. از ادامهی روایت میفهمیم که منظورش از «ما معناه؟» کیفیت و شرایطش بودهاست.
پاسخ دوم: نقل به معنا
جواب دوم این است که در مقصود راوی از این کلام «ما معناه» دو احتمال هست:
احتمال اول: مقصود راوی این است که الفاظ کلام حضرت این نیست، ولی مفاد و معنایش این است؛ یعنی میخواسته بگوید: نقل به معنا کرده، نه نقل الفاظ. و نقل به معنا هم اشکالی ندارد.
احتمال دوم: مقصود راوی این بوده که امام الفاظی فرموده که ولو الفاظش را یادم نیست، ولی مفادش این بود.
خلاصه اگر این «ما معناه» برای ما اشکال داشته باشد، نص یا لااقل اظهر است در این که بالاخره حرف امام را دارد نقل میکند. نه این که یک حرف استنباطی باشد.
اشکال هشتم: اجمال ضمیر در «یقبل منه»
این جملهای که به آن استدلال میشود که: «و هو مع ذلک یقبل منه»، اجمال دارد؛ مردد است:
احتمال دارد: ضمیر «هو»ی بارز و «هو» برگردد به امام جائر؛ یعنی بعد از معرفتش نسبت به دین حق؛ یعنی کافر نیست. در این صورت، استدلال تمام است.
و احتمال هم هست که به «آمر» برگردد؛ که علاوه بر ین که معرفت داشته باشد، آدمی است که از او حرف قبول میشود.
پس امر حدیث دائر میشود بین مفادی که یصح الاستدلال به و ما لایصح الاستدلال به، بنابراین بالاجمال یسقط عن الاستدلال به؛ چون مردد است.
پاسخ: ظهور دارد در «امام جائر»
قبلاً که این روایت را در بحث «علم» بررسی کردیم، گفتیم: «بعد معرفته» یعنی بعد از معرفت امام جائر؛ یعنی لازم نیست سلطان کافر را امربهمعروف کنید. و گفتیم که البته احتمال هم دارد که به «آمر» برگردد و اشاره به شرطیت «علم» باشد. آنجا گفتیم که شاید کفهی این که به امام جائر برگردد اولی باشد، پس نمیتوانیم به این فقره برای اشتراط به «علم» استدلال کنیم. اگر طبق مشی آنجا مشی کنیم، باید این روایت را به خاطر «اجمال» ردکنیم.
اگر مثل دیروز بخواهیم مشی کنیم، باید بگوییم: ظاهر «هو یقبل منه» به دو قرینه، یکی این که ظاهر این است که این ضمائر برمیگردد به امام جائر، این «یقبل» هم همینجور است، و دو این که بخواهیم بگوییم: «شرط وجوب امربهمعروف، این است که این آمر، آدمی باشد که وجاهت اجتماعی دارد و یُقبل منه.»، این بر خلاف ارتکاز و بر خلاف آن چیزی است که مسلّم است که امربهمعروف یک وظیفهی همگانی است، نه این که فقط وظیفهی کسانی است که چنین وجاهت اجتماعیای دارند که نوعاً از آنها میپذیرند، ولو در یک جایی از آنها نپذیرند؛ مثل امارات که ممکن است در یک مورد خاص برای کسی ظن هم نیاورند، ولی چون نوعاً ظن میآورند حجت شدهاند؛ اینجا هم «یقبل منه» به این است که نوعاً از او قبول کنند، اگرچه در بعضی موارد هم از او قبول نکنند.
پس اگر مثل دیروز باشد، استظهارمیکنیم و اینطور جواب میدهیم. اما اگر کسی حرفهای دیروز ما را نپذیرد، این اشکال به این شکل قابل طرح است برای این که این روایت قابل استدلال نیست.
اشکال نهم: قلیلالفایدهشدن امربهمعروف
آخرین اشکالی که فعلاً مطرح میشود، این است که این شخص، درحقیقت معنایش قلیلالفایده شدن مسألهی امربهمعروف است؛ چون اگر خود «تأثیر» شرط وجوب باشد، قلّ ما یتّفق که انسان احرازکند که تأثیر دارد. انسان معمولاً مظنّه دارد. یک مواردی هست که انسان طرف را میشناسد و میداند که اگر بگوید، تأثیر دارد. ولی در معمول موارد، انسان علم ندارد.
و کیف یجتمع که شارع از طرفی کتاباً و سنّتاً این همه اهتمام راجع به امربهمعروف داشته باشد و بفرماید: «بها تقام الفرائض»، ولی از این طرف امربهمعروف را مشروط به شرطی کند که معمولاً لایتفق احراز شرط و لذا برائت جاری میشود؟! پس توجه به اهتمام شارع مِن ناحیةٍ، و از آن طرف فوائدی که مترتب بر امربهمعروف کرده، اینها باعث میشود که این روایت که ظاهر بدویاش ای است که خود «تأثیر» شرط است، با حکمت جعل سازگار نباشد.
شبیه همان جایی که مرحوم امام و دیگران میفرمایند: ادلهی حیَل ربا با مفسدههای زیادی که دربارهی ربا آمده، سازگار نیست. اینجا هم از طرفی بگوید: «زیربنای همهی فرائض است»، و از طرف دیگر شرطی برایش بگذارد که کم اتفاق بیفتد احرازبشود، با حکمت جعل سازگار نیست.
پس شرایط حجیت در این خبر تمام نیست؛ چون حجیت خبر واحد مشروط است به این که اطمینان به خلاف یا حتی ظن به خلاف (طبق بعضی مسلکها) نداشته باشیم. و یا باید بگوییم: اگر هم این روایت تمام است و حجت است، مقصودش طبق همان شناختی که از شرع داریم، بگوییم: قرینه میشود که این روایت، مظنهی تأثیر را شرط کرده؛ یقبل منه به نحو «مظنّه». پس «یقبل منه» یعنی به حسب گمانتان اگر تأثیر داشت، واجب است بگویید.
موضوع: ادلهی قول ثانی: اشتراط خود «تأثیر» (اشکال دهم بر دلیل اول / و دلیل دوم و سوم و مناقشات آن)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در قول دوم بود که خود «تأثیر» را شرط کردهبود نه «احتمال تأثیر» را. در استدلال برای این قول، اولین روایتی را که داشتیم بررسی میکردیم، روایت مسعده بود که فرمود: «هَذَا عَلَی أَنْ یَأْمُرَهُ بَعْدَ مَعْرِفَتِهِ وَ هُوَ مَعَ ذَلِکَ یُقْبَلُ مِنْهُ وَ إِلَّا فَلَا.(1) ». نُه مناقشه از مناقشات استدلال به این روایت را عرض کردیم، یک مناقشهی دیگر باقی مانده.
تقریب مجدد مناقشهی نهم
مناقشهی نهم این بود که اگر خود «تأثیر» را شرط بدانیم، چون در خیلی موارد احرازنمیشود، دائماً برائت جاری میکنیم و لذا امربهمعروف در موارد بسیاری اجرانمیشود و هدف شارع از چنین امر مهمی (که مثلاً اقامهی فرائض بوده) برآورده نمیشود. و به خاطر اهتمام شارع به این واجب، مطمئن میشویم که این روایتی که خود «تأثیر» را شرط میکند، ظاهرش حجت نیست.
1) (1) الکافی، شیخ کلینی، ج5، ص60، ط اسلامیه.
شبیه همان تفسیر عدالت است؛ بعضی «عدالت» را خیلی مضیِّق معنی میکنند طوری که در نوادری در هر عصری امثال مقدس اردبیلی میتوان عدالت را احرازکرد، در حالی که خیلی از مسائل مثل امام جماعت و بیّنه منوط به عدالت است. اگر عدالت آنقدر مضیق باشد، پس این احکامی که منوط به عدالت است، قلیلالفایده میشود. پس معلوم میشود که عدالت به آن ضیق نیست، بلکه همان است که در روایت عبدالله بن ابییعفور آمده که کسانی که با او زندگی میکنند، او را اهل گناه نمیبینند.(1)
و همچنین شبیه همان است که برای رفع خصومت شارع گفته: باید به «مجتهد» مراجعه کنند؛ اگر «اجتهاد» را به نحوی تفسیرکنیم که کمتر کسی چنین شرطی را داشته باشد، مطمئنیم که آن هدف شارع برآورده نمیشود و خیلی از خصومتها برطرفنشده باقی میماند. از همین میفهمیم که یا «اجتهاد» باید شرط سادهای باشد که خیلیها آن را داشته باشند، و یا این که دو نوع قاضی باید داشته باشیم و یک نوعش همان «قاضی تحکیم» است.
پس بیان اول این بود که با «ظن بر خلاف» از حجیت ساقط میشود، و بیان دوم این بود که در مقام تعارض با سنت قطعیه شرط حجیت را ندارد و لذا اصلاً به مقام «تعارض» هم نمیرسد.
بیان سوم این است که هر وقت شارع حکم را روی موضوعی ببرد که لایعلم الا بالفحص مثل خمس و زکات و حج، دلیل آن حکم، یک مدلول التزامی دارد که باید فحص کنی. اینجا هم شبیه همان میشود؛ که آن ادلهای که دربارة اهمیت «امربهمعروف» است، به دلالت التزامی میگوید: یک کاری نکردهام که تند و تند برائت جاری کنی. پس سه بیان میتوان برای این مناقشه ارائه داد.
1) (2) من لا یحضره الفقیه، شیخ صدوق، ج3، ص38.
اشکال دهم: معنای «و إلا فلا»
در «اشتراط علم» هم این مطلب را گفتهبودیم. این روایت، ذیلش اجمال دارد؛ چون فرمود: «هَذَا عَلَی أَنْ یَأْمُرَهُ بَعْدَ مَعْرِفَتِهِ وَ هُوَ مَعَ ذَلِکَ یُقْبَلُ مِنْهُ وَ إِلَّا فَلَا.»؛ متعلق «فلا» ذکرنشده؛ چه چیزی را نفی یا نهی میکند؟ در این «فلا» دو احتمال هست: نافیه و ناهیه. علی أیّ حال، تلو «لا» هم محتملاتی دارد.
احتمالات مختلف در «فلا»
احتمال اول: امربهمعروف واجب نیست
احتمال اول این است که به قرینهی این که این «و إلا فلا» عِدل «علی أن یأمره» است، آنچه اینجا محذوف شده، همان «فلایأمره» است. یعنی و الا اگر آن جائر از اول قبول نمیکند یا اگر آمر آدمی نیست که «یقبلمنه» باشد، فلایأمره؛ او را امربهمعروف نکند، و به این طریق نهی میکند از این که امربهمعروش کند؛ چه به نحو نهی و چه به نحو نفی (که گفتهاند دلالتش آکَد است بر این که گوینده راضی نیست). پس دلالت میکند که در این ظرف نباید بگوید، قهراً استفاده میشود که وقتی اثر ندارد، وجوب نیست. بعضی گفتهاند: ولی استحبابش هست. بعضی گفتهاند: وقتی اثر ندارد، استحباب ندارد، ولی جایز است بگوید. البته میتوان گفت: چون در مقام توهم وجوب است، میخواهد بگوید: «واجب نیست؛ چیزی گردنت نیست.».
احتمال دوم: افضل نیست
احتمال دوم این است که برگردد به سؤال راوی از کلام پیامبر که معنای «کلمة عدل عند امام جائر» چیست؟ امام هم فرمودند: وقتی افضل است که این شرایط باشد. و الا، افضل نیست، اگرچه ممکن است.
اشکال: قرینه بر خلاف این احتمال
ممکن است بعضی بگویند: باید بهعکس باشد: آن جایی که قبول نمیکند، ریسکش بیشتر است، آنجاست که افضل باید باشد. چرا شما میگویید: «افضل، آن جایی است که جائر بپذیرد.». پس چون این معنا غلط است، احتمال اول درست است و به همان «یأمره» برمیگردد.
پاسخ: تأثیر امربهمعروف امام جائر
از این اشکال جواب میدهیم به این که: افضلیت با چه معیاری سنجیده میشود؟ اگر مِن حیث تأثیر در جامعه باشد، وقتی افضل است که تأثیرش در جامعه بیشتر است. «امام جائر را امرکن»، نه یعنی در نماز فرادایش، بلکه در آن جرمهایی که نسبت به جامعه است. چرا افضلالجهاد است؟ چون اگر بتواند تأثیرگذار بشود، یک ستم همگانی را برداشتهاست. به علاوهی این که «الناس علی دین ملوکهم». پس انجا که میپذیرد، به این خاطر که تأثیرش در جامعه زیاد است، افضل است.
احتمال سوم: جهاد نیست
احتمال سوم این است که «و الا فلا» یعنی «فلاجهاد»؛ یعنی در فرض این که تأثیر ندارد، جهادی در کار نیست، نه این که امربهمعروف واجب نیست.
احتمال چهارم: جای امر و نهی نیست
احتمال چهارم را صاحب همان کتاب «امربهمعروف»(1) دادهاند، این است که «فلا امر و لا نهی»؛ جایگاهی برای امر و نهی نیست.
استدلال: اجمال بین این احتمالات
اشکال این است که این «فلا» مردد بین این امور است، و معیِّنی برای این محتملات وجود ندارد. چون بعضی از این محتملات منافاتی با وجوب ندارد مثلاً میگوید: «افضل نیست» یا «جهاد نیست»، پس این روایت از صحت استدلال به آن میافتد.
پاسخ اول: ظهور دارد در «ما یصح الاستدلال به»
یک جواب این است که بگوییم: این محتملات اربعه را بگوییم: مجرد احتمال است، ظهوری ندارد. و همان که یصح الاستدلال به، کلام ظاهر در همان است. «فلا» ظهور دارد در این که آن کاری که گفتم، واجب نیست. پس سبق «یأمره» و این که فرمودند در این شرایط «یأمره»، ظهور دارد در این که اگر آن شرایط نبود، «یأمره» واجب نیست و ربطی ندارد به این که جهاد نیست یا امرونهی نیست.
1) (3) شیخ نوری حاتم.
اشکال به این پاسخ و دفاع از احتمال دوم
در عبارت «هَذَا عَلَی أَنْ یَأْمُرَهُ بَعْدَ مَعْرِفَتِهِ وَ هُوَ مَعَ ذَلِکَ یُقْبَلُ مِنْهُ وَ إِلَّا فَلَا.»، این «هذا» یعنی افضلیتی که در کلام رسول خداست، در وقتی است که این شرایط باشد. و الا، آن مطلبی که در کلام رسول خداست، تطبیق نمیشود. پس اگر مشارٌإلیه این هذا «افضلیت» باشد، احتمال دوم درست است و مقصود از «فلا» این است که: «آن افضلیت نیست»، نه این که «واجب نیست». پس «فلا» اگرچه مستقیماً به «افضلیت» نمیخورد، اما ممکن است «فلا» نفی «هذا» باشد که مشارٌإلیهاش «افضلیت» بود. اگر این را گفتیم، منافاتی هم با «وجوب» ندارد. پس نمیتوان از این «فلا» استفاده کرد که «امربهمعروف واجب نیست».
بیان دیگر این اشکال این است که مجمل و مردد نیست، بلکه ظهور دارد در «افضلیت». این اشکال، وارد است و ما جوابی برای آن نداریم.
مقطع دوم و سوم: القوی المطاع
مسعده روایت دیگری هم دارد (که کافی در همان روایت آورده) :
کافی: «وَ- بِهَذَا الْإِسْنَادِ(1) قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ وَ سُئِلَ عَنِ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ أَ وَاجِبٌ هُوَ عَلَی الْأُمَّةِ جَمِیعاً فَقَالَ لَا فَقِیلَ لَهُ وَ لِمَ قَالَ إِنَّمَا هُوَ عَلَی الْقَوِیِّ الْمُطَاعِ الْعَالِمِ بِالْمَعْرُوفِ مِنَ الْمُنْکَرِ لَا عَلَی الضَّعِیفِ الَّذِی لَا یَهْتَدِی سَبِیلًا إِلَی أَیٍّ مِنْ أَیٍّ یَقُولُ مِنَ الْحَقِّ إِلَی الْبَاطِلِ.»(2) .
پس فقط بر «قوی مطاع» واجب است. پس خود «مطاعیت» و «تأثیر» شرط است.
یا در مقطع دوم فرمود: «وَ لَیْسَ عَلَی مَنْ یَعْلَمُ ذَلِکَ فِی هَذِهِ الْهُدْنَةِ مِنْ حَرَجٍ إِذَا کَانَ لَا قُوَّةَ لَهُ وَ لَا عُذْرَ.».
پاسخ اول و اشکال در آن
یک جوابی اینجا داشتیم که آقاضیاء میدادند که «مطاعیت» شرط قدرت را بیان میکند. آنجا بحث کردیم و این فرمایش ایشان را نپذیرفتیم.
پاسخ دوم: احتمال امربهمعروف خاص
جواب دوم این است که استدلال به این روایت در صورتی درست است که ما بگوییم: این روایت، متعرض همین امربهمعروف همگانی است، نه آن امربهمعروف ویژهی خاصه. احتمال اولی که «مستدل به این روایت» میتواند به آن استدلال کند، این است که امربهمعروف در این آیه، همان معنای محل نزاع است. لکن این احتمال، متعیّن نبوده دو احتمال دیگر هم وجود دارد:
احتمال دوم: معنای اخص (امربهمعروف ستادی)
گفتیم: دو امربهمعروف داریم: همگانی، و ویژه که همان ستاد امربهمعروف باشد. شرایط ستاد، با امربهمعروف همگانی فرق دارد. آنچه که در این روایت، استظهارمیشود که امربهمعروف ستادی است؛ زیرا امام به آیه استشهادفرمود و فرمود که «امت» همگان نیستند و به آیهی دیگری استشهادکردند که آیهای که امت موسی را گفت، منظورش «همگان» نبود.(1) و در مقام استدلال به آیهی شریفه هم عرض کردیم که «مِن» در آیهی «ولتکن منکم امة» اگرچه بعضی گفتهاند: بیانیه است، ولی ظاهرش تبعیضیه است و لذا اشاره به همان «ستاد امربهمعروف» دارد. اگر هم مردد شدیم، پس آیه از نظر ما مردد است و این روایت هم چون همان آیه را میگوید پس مجمل است.
1) (6) «وَ الدَّلِیلُ عَلَی ذَلِکَ کِتَابُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ قَوْلُهُ وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ فَهَذَا خَاصٌّ غَیْرُ عَامٍّ کَمَا قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ- وَ مِنْ قَوْمِ مُوسی أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ وَ لَمْ یَقُلْ عَلَی أُمَّةِ مُوسَی وَ لَا عَلَی کُلِّ قَوْمِهِ وَ هُمْ یَوْمَئِذٍ أُمَمٌ مُخْتَلِفَةٌ وَ الْأُمَّةُ وَاحِدَةٌ فَصَاعِداً کَمَا قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّ إِبْراهِیمَ کانَ أُمَّةً قانِتاً لِلّهِ.».
احتمال سوم: معنا اعم (شامل جهاد)
ثانیاً در مقطع ثانی فرمود: «وَ لَیْسَ عَلَی مَنْ یَعْلَمُ ذَلِکَ فِی هَذِهِ الْهُدْنَةِ مِنْ حَرَجٍ إِذَا کَانَ لَا قُوَّةَ لَهُ وَ لَا عُذْرَ.»؛ «هدنه» به معنای «سکون و آرامش و توقف جنگ و آتشبس» است، به زمان آتشبس «هدنه» میگویند. پس این امربهمعروف، به اصطلاح دومِ امربهمعروف است؛ که به معنای وسیعی است که حتی شامل «جهاد» و «اجرای حدود» و «سیاسات» و «تعزیرت» هم میشود. آن جملهی معروف سیدالشهدا که فرمودند: «أنآمر بالمعروف» هم به همین معنای عام است که شامل جنگ و سیاسات و اجرای حدود هم میشود.
کفر و ایمان و جهاد، مصطلحات مختلفی در لسان ائمه دارد. امربهمعروف هم از همان قبیل است.
نتیجه: اجمال این روایت
پس علاوه بر احتمال امربهمعروف به معنای مصطلح، دو احتمال دیگر هم در این روایت هست؛ یکی این که این امربهمعروف مختص تشکیل ستاد امربهمعروف باشد، و احتمال دیگر هم این است که امربهمعروف عام مراد باشد. چون آیه بین این سه معنا مردد است، پس نمیتوانیم برای اثبات محل نزاع (احتمال اول) به آن تمسک کرد. پس به مقطع دوم از این روایت هم نمیتوانیم استدلال کنیم.
موضوع: شرط دوم: احتمال تأثیر (ادلهی قول دوم: اشتراط خود «تأثیر» / روایت حارثبنمغیره و مناقشات استدلال به آن)
خلاصه مباحث گذشته:
در قول دوم بودیم که وجوب امربهمعروف مشروط است به خود «تأثیر»، نه «احتمال تأثیر». از ادلهی این قول، سه مقطع از روایت مسعدةبنصدقه را بررسی کردیم. امروز روایت بعدی را بررسی میکنیم.
روایت حارثبنمغیره
حدیث شریف دیگری که به آن استدلال میشود برای اثبات اشتراط امربهمعروف به «تأثیر»، حدیث حارثبنمغیره است:
سَهْلُ بْنُ زِیَادٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ خَطَّابِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَارِثِ بْنِ الْمُغِیرَةِ قَالَ: لَقِیَنِی أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع فِی طَرِیقِ الْمَدِینَةِ فَقَالَ مَنْ ذَا أَ حَارِثٌ قُلْتُ نَعَمْ قَالَ أَمَا لَأَحْمِلَنَّ ذُنُوبَ سُفَهَائِکُمْ عَلَی عُلَمَائِکُمْ ثُمَّ مَضَی فَأَتَیْتُهُ فَاسْتَأْذَنْتُ عَلَیْهِ فَدَخَلْتُ فَقُلْتُ لَقِیتَنِی فَقُلْتَ لَأَحْمِلَنَّ ذُنُوبَ سُفَهَائِکُمْ عَلَی عُلَمَائِکُمْ فَدَخَلَنِی مِنْ ذَلِکَ أَمْرٌ عَظِیمٌ فَقَالَ نَعَمْ مَا یَمْنَعُکُمْ إِذَا بَلَغَکُمْ عَنِ الرَّجُلِ مِنْکُمْ مَا تَکْرَهُونَ وَ مَا یَدْخُلُ عَلَیْنَا بِهِ الْأَذَی أَنْ تَأْتُوهُ فَتُؤَنِّبُوهُ وَ تُعَذِّلُوهُ وَ تَقُولُوا لَهُ قَوْلًا بَلِیغاً فَقُلْتُ [لَهُ] جُعِلْتُ فِدَاکَ إِذاً لَایُطِیعُونَّا وَ لَایَقْبَلُونَ مِنَّا فَقَالَ اهْجُرُوهُمْ وَ اجْتَنِبُوا مَجَالِسَهُمْ.(1)
چرا سراغ این آدمها نمیروید او را نصیحت کنید و سخن محکم و درشتی به او بگویید تا دست از آن کارش بردارد؟
سرائر هم در «مستطرفات السرائر» همین روایت را از خود کتاب «ابنمحبوب» مستقیماً نقل میکند. شیخ مفید هم در کتاب «اختصاص» که مشهور است کتاب ایشان است همین را نقل میکنند، البته محقق خوئی در استناد این کتاب به ایشان اشکال میکنند.
تقریب استدلال
اگر «إذا» بخوانیم، یعنی اگر از ما نمیپذیرند، چه کار کنیم؟ اگر «إذاً» بخوانیم، یعنی اگر این کار را بکنیم، از ما نمیپذیرند و قبول نمیکنند. حضرت فرمودند: در این صورت از آنها دوری کنید. پس وجوب امربهمعروف، مشروط است به «قبول».
تقویت بخشی از مضمون این روایت با احادیث هممضمون
این مضمونی که در این روایت هست، در بعضی روایات دیگر هم شبیهش وجود دارد. در همین باب از «جامع احدیث الشیعه» در حدیث سوم از خود حارثبنمغیره نقل شده که:
1) (1) الکافی، شیخ کلینی، ج8، ص162، ط اسلامیه.
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ یَحْیَی عَنِ الْحَارِثِ بْنِ الْمُغِیرَةِ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع لآَخُذَنَّ الْبَرِیءَ مِنْکُمْ بِذَنْبِ السَّقِیمِ وَ لِمَ لَا أَفْعَلُ وَ یَبْلُغُکُمْ عَنِ الرَّجُلِ مَا یَشِینُکُمْ وَ یَشِینُنِی فَتُجَالِسُونَهُمْ وَ تُحَدِّثُونَهُمْ فَیَمُرُّ بِکُمُ الْمَارُّ فَیَقُولُ هَؤُلَاءِ شَرٌّ مِنْ هَذَا فَلَوْ أَنَّکُمْ إِذَا بَلَغَکُمْ عَنْهُ مَا تَکْرَهُونَ زَبَرْتُمُوهُمْ وَ نَهَیْتُمُوهُمْ کَانَ أَبَرَّ بِکُمْ وَ بِی.(1)
این روایات، مؤید آن مضمون است؛ نگفته: «اگر اثر نداشت، واجب نیست» که بگوییم: «پس خود «تأثیر» را شرط کردهاند.»، ولی اصل این مضمون در این روایت هم هست که حضرت توقع دارد که: «بروید سراغشان، و اگر قبول نکردند، در مجالسشان شرکت نکنید.».
روایت بعدی، از تهذیب و مقنعهی شیخ مفید است:
و قال الصادق جعفر بن محمد ع لقوم من أصحابه أنه قد حق لی أن آخذ البریء منکم بالسقیم و کیف لا یحق لی ذلک و أنتم یبلغکم عن الرجل منکم القبیح فلا تنکرون علیه و لا تهجرونه و لا تؤذونه حتی یترکه.(2)
یعنی گاهی حتی میشود اذیتشان کرد.
حدیث دیگر، در امالی شیخ طوسی قدس سره هست، با سند بلندبالایی که میرسد به این که:
هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَوْ أَنَّکُمْ إِذَا بَلَغَکُمْ عَنِ الرَّجُلِ شَیْءٌ تَمَشَّیْتُمْ إِلَیْهِ- فَقُلْتُمْ یَا هَذَا إِمَّا أَنْ تَعْتَزِلَنَا وَ تَجْتَنِبَنَا- وَ إِمَّا أَنْ تَکُفَّ عَنْ هَذَا- فَإِنْ فَعَلَ وَ إِلَّا فَاجْتَنِبُوهُ.(3)
این روایات، در یک بخشی همهشان مشترک بودند؛ آن روایت اول، این جهت را هم داشت که راوی عرض کرد که: «این که میفرمایید امربهمعروف کنیم، اثر ندارد. یا اگر اثر نداشت، چه کار کنیم؟»، و حضرت هم میفرمایند: «اگر قبول نکردند، یک وظیفهی دیگری دارید که از آنها دوری کنید.».
پس تقریب استدلال روشن شد، و بخشی از مضمون این این روایت هم یؤیَّد به عدّةٍ من الروایات.
مناقشات صدوری
در قبال این استدلال، عدهای از مناقشات وجود دارد:
مناقشهی اول: سند
این روایت، از نظر سند محل اشکال است؛ محقق خوئی در معجم رجال الحدیث وقتی به این حدیث میرسند، میفرمایند: به خاطر اشتمالش بر «سهل بن زیاد» که تضعیف شده، و به خاطر اشتمالش بر «خطاب بن محمد» که مجهول است، حجت نیست.
در سرائر هم از «ابومحمد» نقل کرده، اگر کنیة خطاب بن محمد باشد، الکلام فالکلام. اگر کنیة شخص دیگری باشد، مجهول است. به علاوة این که سند سرائر به کتاب ابنمحبوب را هم نمیدانیم.
دربارة «اختصاص» اولاً آیا این کتاب مال شیخ مفید است؟ ثانیاً اگر هم مال او باشد مرسلاً نقل کرده.
تخلص از اشکالات سندی
ببینیم: آیا میشود از این اشکالات تخلص پیداکنیم یا نه؟
راه اول: اصحاب اجماع
راه اول این است که حسنبنمحبوب از اصحاب اجماع است. و کشّی دربارة اصحاب اجماع میفرماید که علما قائل به «تصحیح ما یصح عنهم» شدهاند. این عبارت «تصحیح ما یصح عنهم» به چه معناست؟
مبنای اول: تصحیح تا معصوم
در «اصحاب اجماع» نظر بسیاری از بزرگان این است که هر گاه سند تا اصحاب اجماع تامّ بود که برای ما اثبات بشود که اصحاب اجماع این حرف را زدهاند، به بعد از اصحاب اجماع نگاه نمیکنیم و حتی اگر از شمر همنقل کرده باشند، قبول میکنیم؛ چون اجماع داریم بر این که حدیثی که آنها نقل کردهباشند، صحیح است. اگر اجماع کشّی را اینطور معنی کردیم، این مشکل از سرائر برطرف میشود.
مبنای دوم: تصحیحِ فقط نقل خودشان
مبنای دوم این است که ثابت نیست که چنین اجماعی داشته باشیم که هر چه این روات نقل کردهباشند معصوم هم همان را فرموده، بلکه معنایش این است که امتیاز اینها این است که همگان حرفشان را قبول دارند. حرف این روات هم این نیست که امام صادق این را فرموده، حرف اینها این است که این مطلب را از فلان راوی شنیدهاند، ما هم در همین مطلب آنها را تصدیق میکنیم که از آن راوی این مطلب را شنیدهاند، اما آیا حجت میشود بر این که آن راوی هم صحیح نقل کرده؟ لذا اگر مبنای دوم متعیّن نباشد، لااقل محتملالوجهین است. به علاوة این که حرف کشّی، یک اجماع منقول است. چطور در فروعات فقهی اجماع منقول را میگویید: «لا اعتبار به»؟ اینجا هم همینطور است.
موضوع: ادلهی قول دوم: اشتراط خود «تأثیر» ( روایت حارثبنمغیره / مناقشات صدوری و دلالی)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در استدلال به روایت حارثبنمغیره بود بر قول دوم: اشتراط خود «تأثیر». وارد مناقشات استدلال به این روایت شدیم، مناقشات صدوری را بررسی میکردیم؛ که حجتی بر صدور این روایت نداریم. عدم حجت بر صدور، تارتاً به خاطر ضعف سند است که به عنوان اولین اشکال صدوری جلسهی قبل گفتیم، و تارتاً به خاطر جهات دیگری است که إنشاءالله امروز عرض میکنیم.
ضعف سند این روایت را جلسهی قبل عرض کردم، وارد طرق تخلص از اشکالات سندی شدیم. راه اولی که برای تخلص گفتیم، این بود که حسنبنمحبوب بنا بر مسلک میرزا حاجی نوری و عدهای از بزرگان که بعد از اصحاب اجماع لایُنظَر إلیهم، میتوانیم اشکال را از ناحیهی «خطاببنمحمد» در سند کافی یا «ابومحمد» در سند سرائر حل کنیم. اما این مبنا و کبرای کلی رجالی، محل اشکال است، بنابراین کلٌّ علی مسلکه.
راه دوم: شهادت ابنادریس
راه دوم برای تخلص از مشکل سندی این است که جناب ابنادریس بعد از این که روایاتی را از مشیخهی حسنبنمحبوب گلچین کرده، فرموده: «و من ذلک ما استطرفناه من کتاب المشیخة تصنیف الحسن بن محبوب السراد: صاحب الرضا علیهالسلام و هو ثقة عند أصحابنا جلیل القدر کثیر الروایة أحد الأرکان الأربعة فی عصره»(1) ، در آخر میفرماید: «تمت الأحادیث المنتزعة من کتاب الحسن بن محبوب السراد الذی هو کتاب المشیخة و هو کتاب معتمد»(2) .
قدیقال که این که «کتاب معتمدی است»، لا معنی له الا این که رُواتش معتبر است؛ کتاب وقتی معتمد و قابل استناد است که روات و وسائط نقل، آدمهای معتمدی باشند. بنابراین از این جمله استفاده میکنیم که سرائر دارد اینها را توثیق میکند. «کتاب معتمد است» یک معنایش هم این است که روایاتِ در این کتاب قابل اعتماد است، یا به خاطر وثاقت روات، یا این که آن رواتی هم که قابل اعتماد نیستند مشایخ اجازه بودهاند.
مثلاً مرحوم امام در «چهل حدیث» سند خودش تا مرحوم کلینی را نقل میکند. وقتی کسی سند خودش را تا مرحوم کلینی ذکرمیکند، اگر کسی این وسط باشد که نمیشناسیمش یا حتی میدانیم که ضعیف است، ضررنمیزند؛ چون میدانیم کافی کتاب معتبری است. اینجا هم اگر ابنادریس منابع مشیخهی ابنمحبوب را میشناخته و طریق خودش تا آن منبع را نقل کرده، اگر آدم ضعیفی در این طریق باشد، ضرری نمیزند.
اگر این را هم گفتیم، پس ابنادریس شهادت میدهد که حرفهای این کتاب، محل اعتماد است. و چون حرفهای ابنادریس از جهت نزدیکیاش به آن عصر قابل اعتماد است، پس میتوانیم از این طریق نقل سرائر را معتبر کنیم. بنابراین تمام روایاتی که ایشان نقل میکند، حجت است. اگر این راه را رفتیم، پس نقل سرائر مشکل سندی ندارد.
اشکال: سند ابنادریس به ابنمحبوب
الا این که اشکال میماند که «ابنادریس» با «حسنبنمحبوب» حداقل صدسال فاصله دارد. به خاطر این شبهه عدهای میگویند: «مستطرفات سرائر اصلاً حجت نیست، الا ما استطرفه مِن کتاب علیبنمحبوب؛ چون در کتاب علیبنمحبوب فرموده این کتاب، به خط شیخ طوسی نزد من است، و شیخ طوسی هم در فهرستش سند معتبر دارد به این کتاب.»، آقای خوئی هم میفرمایند: فقط همین استثنامیشود، این قولی است که محقق خوئی در اواخر عمرش صار إلیه.
جواب: اسناد جزمی در محتمل الحس و الحدس
ولی مرحوم خوئی در دورههای قبلی میگفتند: وقتی ابنادریس به طور جزم میگوید: «من از کتاب ایشان نقل میکنم»، چون خبرش محتملالحس و الحدس است، معتبر است. علامه در تذکره فتاوای عامه را نقل میکند بدون آدرس، ولی ما از او قبول میکنیم که قول اهل عامه همان بودهاست؛ چون اسناد علامه جزمی است، و خبرش هم محتمل الحس و الحدس است. یا مثلاً سیدرضی چون خطبههای نهجالبلاغه را جزماً به حضرت اسناد دادهاست، ارسالش لطمهای نمیزند.
بنابراین تبَعا للمحقق الخوئی در بعضی دورههایش، و تبعا لمرحوم امام که اخبار جزمی را کافی میدانستهاند(1) ، این اشکال (که شهادت ابنادریس به خاطر فاصلهای که با حسنبنمحبوب دارد حجت نیست)، به راه دوم برای تخلص از اشکالات سندی (شهادت ابنادریس) ضررنمیزند؛ چون ما هم مرسلات جزمی را حجت میدانیم.
راه سوم: کافی
راه سوم این است که این روایت، در کتاب کافی شریف است، و ما قبلاً گفتیم که مرحوم کلینی شهادت دادهاست که این روایات از معصومین صادرشدهاست. البته در هفت جلد اول تواتر است که کلینی نوشته، ولی نسبت به جلد هشتم کتاب روضه یک مقدار دغدغه هست، ولی به خاطر شهادت بزرگان، جزم پیدامیکنیم که جلد هشتم (روضه) هم از خود مرحوم کلینی است.
1) (3) البته بیان حضرت امام با ما متفاوت است.
راه چهارم: تکرر از روات مختلف
یک امر دیگری هم وجود دارد که اگر خواستید، آن را هم مؤید قراربدهید. بعضی هم ممکن است در اثر صفای نفس، دلیل قراربدهند. مضمون این روایت، مکرر در روایات متعدده بود. این تکرر از روات مختلف، احتمال جعل و وضع را به حد صفر میرساند؛ یک مضمون واحد را افراد مختلفی که ارتباط با هم ندارند اگر گفتند، برای ما اطمینان حاصل میشود که مجعول نیست. البته بخش مشترک همهی این روایات، آن قسمتی است که فرمود: «بروید سراغشان»، و آن قسمتی که محل استدلال است و حضرت فرمودند: «اگر قبول نکردند، واجب نیست چیزی بگویید.» در همهی نقلها نبود. این احتمال که: «ممکن است کسی خودش این قسمت را اضافه کرده باشد و به همین خاطر در نقلهای دیگر نبود.»، اگر برای احتمال ضعیفی باشد، میتواند این راه را هم به عنوان راه چهارمی برای تخلص از اشکالات سندی قراربدهد.
مناقشهی دوم: معارضه با ادلهی داله بر اهمیت امربهمعروف
گفتیم: ابتدا مناقشات صدوری این روایت را بررسی میکنیم. اولین مناقشهی صدوری، مشکل سندی بود که سه یا چهار راه برای تخلص از آن عرض کردیم.
مناقشهی دوم این است که به قرینهی خارجیه احرازمیکنیم که این روایت از معصوم صادرنشدهاست؛ آن قرینه، این است که اشتراط وجوب به تأثیر واقعی، باعث میشود عند عدم احراز الشرط برائت جاری کنیم؛ چون شرط را احرازنکردهایم. و این، با آن ادلهی وافرهی امربهمعروف، به همان دو بیانی که قبلاً گفتیم، سازگاری ندارد؛ همین ناسازگاری با آن ادله، لااقل موجب ظن ما میشود به این که این اشتراط درست نیست. و خبری که ظن بر خلافش داریم، حجت نیست.(1)
1) (4) البته این که اخبار آحاد، ظن بر خلاف نباید داشته باشیم، مبنایی است و ما خودمان چنین مبنایی نداریم.
اگر بگوییم: آن ادله تواتر اجمالی دارد که چنین اشتراطی وجود ندارد، این خبر مخالف با سنت قطعیه میشود و خبری که مخالف با سند قطعیه باشد، حجت نیست. این تواتر اجمالی را ما خودمان قبول داریم، و لذا قبول داریم که خود «تأثیر» شرط نبوده و این روایت بر خلاف سنت قطعیه است. الا این که بگوییم: شارع اینجا (حین عدم احراز این شرط) برائت جعل نکرده تا آن لازمه را از بین ببریم.
مناقشهی سوم: مخالفت با کتاب
سومین مناقشهای که باعث میشود صدور اشکال پیداکند، این است که این روایت، مخالف کتاب (آیة164تا166 سورهی «اعراف») است. از این مناقشه هم تخلصنا منه؛ گفتیم دلالتش محل اشکال است.
مناقشهی چهارم: حمل ذنوب از سفاء
حضرت فرمودند: «ذنوب سفهاء را بر علماء حمل میکنم.»؛ یعنی گناه آنها را بر گردن اینها میگذارم، معنایش این است که از اینها برمیدارد و این بار، دیگر بر دوش گناهکاران نیست؛ اگر زناکردهاند و شراب خوردهاند، با این کارِ حضرت پاک میشوند. درحالیکه میدانیم آنها مقصرند و ناپاکند. این که بگوییم: «گناه آنها را برمیداریم» با موازین عقلی و بلکه شرعی کتاباً و سنتاً سازگاری ندارد. پس چون این کلام مشتمل است بر یک امر مسلّم و خلاف عقل، نمیشود بگوییم: حضرت این را فرموده، شاید راوی اشتباه کردهباشد.
البته این اشکال، در نقلهای دیگر نیست؛ در نقلهای دیگر مثلاً فرمود: «آخذ البریء بالسقیم».
جواب
آیا میشود از این اشکال تخلص پیداکنیم؟
وجه اول: معنای حمل
وجه اول این است که «لأحمِلَنَّ» درست است که یک معنایش همین است که از اینجا برداری بگذاری آنجا، ولی معنای دیگرش طبق المنجد «الحاق حکمی» است: «احملتُه: أی ألحقتُه حُکماً». در این صورت، روایت مشکل عقلی نداشته و شبیه همان روایات دیگر میشود که «حقٌّ لی أنآخذ البریء بذنب السقیم».
وجه دوم: تفکیک در حجیت
جواب دوم این است که بر فرض که «حمل» ناظر به معنای «برداشتن» هم باشد، در این صورت بخشی از روایت اشکال پیدامیکند نه کل روایت. یک جمله گاهی بههمپیوسته است؛ یعنی معنای مستقلی ندارد مگر با آن قسمتی که حجت نیست. اما اگر جملههای مستقلی هستند که هر کدام خودش کامل اسن، اشکالی ندارد که شارع بگوید: «نسبت به آن جمله تو را متعبدنمیکنم، اما نسبت به این جمله تو را متعبدمیکنم.». این مثال را در فقه هم داریم که بعضی روایات قسمتی از آنها مخالف با مسلک امامیه یا اجماع است، فقط همان قسمت را کنارمیگذارند و به بقیهی روایت اخذمیکنند. مثلاً روایاتی که میگوید: «کذب بر خدا و پیغمبر ینقض الوضوء و الصوم»(1) ؛ اینجا با این که «ینقض» هم تکرارنشده، قائل به تفکیک حجیت شدهاند؛ گفتهاند: چون میدانیم وضو به صرف «کذب علی الله و رسوله» باطل نمیشود، پس این روایت در بطلان وضو به خاطر کذب حجت نیست ولی در بطلان صوم حجت است.
اینجا هم درست است ابتدای روایت، مقدمهی بعدش است، اما انتهای روایت که محل استدلال است، جملات مستقلی است که حتی در صورت حجتنبودنِ ابتدای روایت میتوان به آن استنادکرد. پس بنا بر مسلک تفکیک حجیت که غالب بزرگان قبول دارند، میتوانیم از این اشکال تخلص پیداکنیم.
اشکال: این کار آیا باعث نمیشود سیاق روایت به هم بخورد؟
پاسخ: عدهای میگویند: سیاق اصلاً کارآمدی ندارد. عدهای هم میگویند: در حدود کارآمدیاش کلام هست؛ سیاق آیا قرینه در تمام خصوصیات است؟ یا در رکنیات؟ یا در تمام مصادیق؟
1) (5) وسائل الشیعه، شیخ حر عاملی، ج10، ص34، ابواب ما یمسک عنه الصائم ووقت الامساک، باب2، شماره12762، ح7، ط آل البیت.
نتیجه: حجیت این روایت
فتحصل مما ذکرنا که از حیث صدور، چه از حیث سند و چه از حیثهای دیگر، این روایت مشکل صدور ندارد.
مناقشات دلالی
دلالتنداشن، دو وجه دارد.
وجه اول: این روایت فقط مرتبهی زبانی را مقیدکرده
یک وجه این است که بعضی شارحین این حدیث مثل ملاصالح مازندرانی در شرح کافی فرموده: امام نفرمودند: «حالا که اینطور است و امربهمعروف آنها اثرندارد، بر شما امربهمعروف واجب نیست.»، بلکه فرمود: مرتبهی دیگری از امربهمعروف بر شما واجب است؛ ترک مجالست با آنها. پس این روایت دلالت نمیکند بر این که امربهمعروف بجمیع مراتبه مشروط است به قبول. بلکه آن که دلالت میکند، این است که اگر مرتبهی زبانی را قبول نمیکنند، از تو ساقط است. ولی ممکن است مراتب بعدی اطلاق داشته باشد و چه اثر بپذیرند و چه نپذیرند، بر شما واجب است که آن مرحلهی دیگر را انجام بدهی. عبارت ایشان این است: «هذا أیضا نوع من الامر بالمعروف و النهی عن المنکر و فیه فوائد الاولی ترک التشابه بهم الثانیة التحرز من غضب اللّه و عقوبته علیهم الثالثة تحقق لزوم البغض فی اللّه و ثباته الرابعة رفض التعاون فی المعصیة فان الوصل بالعاصی و المساهلة معه یوجب معاونته فی المعصیة و جرأته فیها الخامسة بعثه علی ترک المعصیة فان العاصی اذا شاهد هجران الناس عنه ینفعل و ینزجر عن فعله بل تأثیره قد یکون انفع من القول و الضرب.»(1) . این که «آیا این فرمایش ایشان تمام است یا تمام نیست؟»
1) (6) شرح الکافی، شیخ محمد صالح مازندرانی، ج12، ص177.
موضوع: شرط دوم: احتمال تأثیر (قول دوم: اشتراط واقع «تأثیر» / استدلال به روایت یحییالطویل و مناقشات آن)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در شرط دوم (احتمال تأثیر) قول دوم (اشتراط خود تأثیر) بود، به استدلال به روایت حارثبنمغیره بود رسیدیم، مناقشات صدوری این روایت را بررسی کرده و پاسخ دادیم، نتیجه این شد که این روایت، مشکل صدوری ندارد.
دو اشکال دلالی در این حدیث شریف وجود دارد: اشکال اول را مطرح کردیم؛ عرض کردیم از بعضی شرّاح حدیث استفاده میشود که ترک مجالست هم مرتبهای از امربهمعروف است، پس حضرت میفرمایند: «با این که تأثیر ندارد، این مرتبه از امربهمعروف را انجام بدهید.»؛ به اطلاق این فرمایش حضرت میفهمیم که: «این مرتبه از امربهمعروف واجب است اگرچه این کار روی آنها اثری نداشته باشد.»، پس روایت دلالت نمیکند بر این که «امربهمعروف، مطلقاً مشروط به تأثیر است.»، بلکه فقط مرتبهی لسانی را مشروط به تأثیر میکند. البته ملاصالح مازندرانی این تقریب ما را نگفته، ولی ما خواستیم از همین کلامشان که ترک مجالست هم امربهمعروف است استفاده کنیم.
جواب: ترک مجالست، امربهمعروف نیست
جواب ما این است که این کار، وظیفهی دیگری است و از مراتب امربهمعروف نیست، و یک فلسفهی دیگری هم دارد که در بعضی روایات آمده؛ یک فایدهی این کار این است که مردم وقتی شما را با آنها ببینند، میگویند: «شما از آنها بدتر هستید»، به علاوهی این که باعث تقویت آنها میشوید، به علاوهی این که باعث اغراء مردم میشود و فکرمیکنند: «آن آدمها بد نیستند، وگرنه شیعیان با آنها ارتباط نداشتند.».(1) پس این دستور حضرت، امربهمعروف نیست، بلکه وظیفهی دیگری است؛ امربهمعروف، به این معنی است که باید وادارش کنیم که معروف را انجام دهد، بلکه مرحوم امام احتیاط واجب کردهاند که به صیغهی امر باید باشد. پس این کار (ترک مجالست) که آنها را وادار به معروف نمیکند، امربهمعروف محسوب نمیشود، بلکه وظیفهی دیگری است. الا این که یک جایی خود این «ترک مراوده» باعث حمل او بر این کار بشود، آنجا درست است که بگوییم: «این وظیفه هم جزء مراتب امربهمعروف است.».
1) (1) یادم هست یک بار به مرحوم آقای مشکینی گفتند: «فلان آقا هم شهریه میدهد»، ایشان تعجب کردند و گفتند: «مگر طلبهها هم از ایشان شهریه میگیرند؟! ما زمان قدیم این چیزها را هم حساب میکردیم و از هر کسی شهریه نمیگرفتیم. مگر هر کسی شهریه داد، من باید بگیرم؟! فردای قیامت باید جواب بدهم؟!»، اینجا هم حضرت میفرماید: آنها را بایکوت کنید و باعث تأییدشان نشوید.
نتیجه این میشود که اشکال اول دلالی وارد نیست.
وجه دوم: این روایت اصلاً دلالت بر مدعا ندارد
اشکال دوم این است که این روایت، اصلاً دلالت بر قول دوم ندارد؛ قول دوم این بود که «امربهمعروف» مشروط به واقع «تأثیر» است، نتیجهاش جریان برائت عند الشک در تأثیر است. این روایت آیا دلالت بر این مطلب دارد که: «حتی اگر تأثیر ندارد، باز هم باید بگویید.»؟ آن چه این روایت اثبات میکند، فقط همین است که اگر میدانید اثر ندارد، بر شما واجب نیست. اما لازمهاش این نیست که «آن که شرط است، واقع تأثیر است.»، ممکن است شرطْ احتمال تأثیر باشد و اینجا هم چون احتمال تأثیر نیست، پس شرط نیست و درنتیجه واجب نیست. و این، همان است که قوم گفتهاست.
حداکثر چیزی که از این روایت میفهمیم، این است که: «آن جایی که میدانیم تأثیر ندارد، از تحت ادلهی وجوب امربهمعروف خارج میشود.»، اما آن جایی که نمیدانیم، باید به اطلاق ادلهی امربهمعروف تمسک کنیم.
نتیجه: عدم دلالت این روایت بر قول دوم
نتیجه این شد که این روایت، علیرغم اعتبار سند، از نظر دلالت محل اشکال است، فلایمکن الاستدلال به این روایت برای اثبات قول دوم.
روایت یحییالطویل
روایت دیگری که میتوان به آن استدلال نمود برای اثبات اشتراط وجوب امربهمعروف به واقع تأثیر و قبول، روایت مبارکهای است که در منابع مختلف نقل شده: کافی، تهذیب، خصال صدوق، و هدایهی صدوق، در تحف (که متأسفانه در جامعالاحادیث نیامده)، کتب مسمی به فقهالرضا، و شبیهش در بعضی جاهای دیگر هم وجود دارد. در کافی اینچنین است: «وَ- بِهَذَا الْإِسْنَادِ(1) قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّمَا یُؤْمَرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ یُنْهَی عَنِ الْمُنْکَرِ مُؤْمِنٌ فَیَتَّعِظُ أَوْ جَاهِلٌ فَیَتَعَلَّمُ وَ أَمَّا صَاحِبُ سَوْطٍ أَوْ سَیْفٍ فَلَا.»(2) .
تقریب استدلال
تقریب دلالت، این است که مؤمنی را باید امربهمعروف کنید که از این حرف شما متعظ میشود، پس مشروط به «واقعالاتّعاظ» کردهاست، و همچنین جاهلی را باید امربهمعروف کرد که «یتعلّم». اما اگر کسی صاحب سوط و سیف است، یا چون مظنّهی ضرر است یا چون این شرط دربارهی آنها وجود ندارد که تعلم کنند یا اتعاظ پیداکنند، پس امربهمعروف آنها واجب نیست. پس ظاهر این دلیل دلالت میکند بر «اتعاظ واقعی». پس اگر شک کردیم که: «این آقا آیا یتّعظ أم لا؟»، شبههی موضوعیه است و درنتیجه برائت جاری میشود، اگرچه مظنّه داشته باشیم؛ فقط جایی بر ما واجب است که این شرط را احرازکردهباشیم.
مناقشهی صدوری اول: یحییالطویل
صدور این حدیث، به وجوهی که در روایت قبلی گذشت، محل اشکال است: مخالفت با قرآن، مخالفت با ادلهی امربهمعروف.
اما آنچه مربوط به خصوص این روایت میشود، این است که این «یحییالطویل» که از امام صادق نقل کرده، مجهول است؛ یعنی از او نام برده شده، اما نه جرحی دربارهی او رسیده و نه تعدیلی. بزرگانی استدلال به این روایت را به خاطر همین راوی ردکردهاند.
طرق حل این اشکال
آیا این اشکال، قابل حل است؟ به طرقی میتوان این اشکال را جواب داد که باید ببینیم: «آیا این طرق تمام است یا تمام نیست؟»:
راه اول: روایت ابنابیعمیر
اولاً این روایت، مرویٌّعنهِ ابنابیعمیر است، و این سند هم تا ابنابیعمیر تمام است، پس به نفس این سند، ثابت است که ابنابیعمیر از او روایت نقل کرده. و شیخ دربارهی او فرموده: «لایروون و لایرسلون إلا ثقة»؛ کسانی که اخبار شیخ را دربارهی این ثلاثه قبول دارند مثل شهیدصدر و ما هم که قبلاً دربارهاش صحبت کردیم. ولی بزرگانی که مثل محقق خوئی این را قبول ندارند، این راه اول، نافع به حال آنها نیست.
راه دوم: اسناد جزمی
دو نفر از بزرگان این روایت را اسناد جزمی دادهاند: صدوق در «هدایه»(1) چاپ جدید ص57 و جامعالاحادیث ص11، فرموده: «قال الصادق علیهالسلام»، تحف العقول(2) ص266 فرموده: «و قال علیهالسلام». بارها عرض کردهایم که وقتی راوی اسناد جزمی بدهد، به شرطی که خبرش محتمل الحس و الحدس باشد و این احتمال هم متوفّر باشد، لافرق بین این که حدیث نقل کند به طور جزم، یا به طور جزم بگوید: «فلانی ثقة».
مرحوم امام هم در بیع فرموده: مرسلاتی که صدوق جزماً نسبت میدهد، حجت است، لکن وجهاش فرق دارد؛ فرموده: «چون یقین داشته». ما آنجا اشکال میکنیم که: «مگر یقین او برای ما حجت است؟!»، ما از این راه میرویم که در خبر محتمل الحس و حدس بناء عقلا بر عمل به چنین خبری است.
راه سوم: فقهالرضا
راه سوم این است که این روایت، در کتاب فقهالرضا به این عبارت نقل شده که: «اروی عن العالم علیهالسلام». این کتاب اگر از حضرت رضا باشد، سند نمیخواهد.
اشکال: مصنف کتاب فقهالرضا
اما این کتاب، کما هو الحق از حضرت رضا نیست، قبلاً عرض کردهایم از شلمغانی است، نه از پدر صدوق، علی بن موسی بن بابویه؛ چون نویسندهاش علیبنموسی است، بعضی فکرکردهاند: امامرضاست. این کتاب، مال «کتاب التکلیف» شلمغانی است؛ که قبل از این که انحراف برایش پیدابشود(3) ، این کتابش یک رسالهی عملیهای بوده که در خانههای شیعیان وجود داشته. و علی بن موسی بن بابویه هم از راویان این کتاب بودهاست که از شلمغانی این کتاب را نقل کرده پس مصنف کتاب «فقهالرضا»، شلمغانی است، و راویاش علیبنموسیبنبابویه پدر شیخ صدوق است.
1) (4) الهدایه فی الاصول و الفروع، شیخ صدوق، ج1، ص57.
2) (5) تحف العقول، ابن شعبه الحرانی، ج1، ص266.
3) (6) شلمغانی توقعش این بود که در عصر غیبت، حضرت او را نائب خاص قراربدهند. و وقتی که قرارندادند، در اثر حسادتی که داشت، چپ شد. و این، خطری است که همه را تهدیدمیکند؛ که عمری خدوم اسلام باشد، اما آخرش به خاطر این توقعات نفسانی چپ بشود.
والد صدوق رسالهای خطاب به پسرش شیخ صدوق صاحب «من لایحضره الفقیه» نوشته، مرحوم صدوق در جایجای «من لایحضره الفقیه» میفرماید: « و فی رسالهی والدی إلیّ». اگر آن کتاب (فقهالرضا) را نگاه کنید، عین همین کتاب (عباراتی که شیخ صدوق از رسالهی پدرش نقل کرده) است. و چون صدوق به این کتاب اهتمام داشته، خیلی از جاها عین عبارات شلمغانی را آورده. اخیراً این کتاب رسالهی والد صدوق هم چاپ شدهاست.
و شاهد بعدی بر این که این کتاب (فقهالرضا)، همان کتاب شلمغانی است، این است که بعضی فتواهای متفرد شلمغانی در این کتاب هست؛ مثلاً اگر آب طوری باشد که وقتی ریگ در آن میاندازی موجش به آخر نرسد، معتصم است.
اعتبار این کتاب
اگر این کتاب، کتاب التکلیف شلمغانی شد، اقدم کتب حدیثی ما همین کتاب است. و این کتاب، مال زمان استقامت شلمغانی بودهاست. راجع به کتاب ایشان از حسینبنروح سؤال کردند، ایشان فرمودند: من همان حرفی را میزنم که امام حسن عسکری راجع به کتب «بنیفضال» زدند که: «خذوا ما رووا و ذروا رأوا». پس این عبارتهای «اروی» در این کتاب اگر «اُروی» باشد، حجت نیست. ولی اگر ظهور در «أروی» داشته باشد و ظهور در روایتکردن مباشری است، چون مال حال استقامتش است، لا بأس به. اما اگر یکی از این دو شرط نباشد (یا ظهور در «اَروی» نداشته باشد، یا ظهور در روایت مباشری نداشته باشد.)، از روایت این کتاب، فقط به عنوان مؤید میتوانیم استفاده کنیم.
راه چهارم: استفاضهی نقل
راه چهارم استفاضهی نقل است؛ در منابع متعدد این روایت نقل شدهاست: شبیهاش در جعفریات هست، یا شبیهاش از میزانالحکمه به این نحو است که: «مِن صفة العالم أن لایَعظ إلا من یقبل». خیلی بعید است که تمام این نقله این روایت را جعل کردهباشند. این استفاضه اگر خودش دلیل قرارنگیرد، یؤید.
راه پنجم: کافی
آخرین وجه این است که این روایت در کافی است و طبق مبنای ما مشکلی ندارد.
نتیجه: مشکل سندی نداریم
این سند را اگر از راه پنجم تصحیح کردیم، فقط به درد روایات یحیالطویل در کافی میخورد. اما راه اول (روایت ابنابیعمیر از او) به این درد میخورد که در هر کتابی باشد، تمام است. پس ما به خاطر دو راه مورد اعتماد، از ناحیهی سند مشکلی نداریم.
مناقشهی صدوری دوم: تردد متن
اشکال دلالی این است که این متن مردد است بین سه متن:
کافی و تهذیب و خصال و هدایه و تحفالعقول به این نحو است که: «مؤمن فیتّعظ أو جاهل فیتعلّم».
فقهالرضا: «مؤمن فیستیقظ أو جاهل فیتعلم». البته از یک نسخهی فقهالرضا هم نقل شده که «فیتّعظ».
جواهر: «مؤمن متیقِّظٌ أو جاهل متعلم». معلوم میشود نسخهای که ایشان داشته از کافی یا از تهذیب، به این نحو بودهاست.
این سه نسخه در مقام استدلال با همدیگر تعارض میکنند؛ چون اگر «فیتّعظ» باشد، ظهور دارد در این که قبول میکند؛ در «بیدار» رجاء و امید اثر هست. اگر «متیقّظ» باشد، یعنی «بیدار است» یعنی «احتمال اثر هست». اگر «فیستیقظ» باشد، یعنی بیدارمیشود و متوجهِ این حکم اسلام میشود، و این که «میپذیرد یا نمیپذیرد؟» مهم نیست. پس اگر «متیقّظٌ» باشد، دلالتی بر مدعا نمیکند. اما اگر «فیتعظ» یا «فیستیقظ» باشد دلالت میکند بر این که واقع «تأثیر» شرط است. پس متن، مردد است بین «ما یدل» و «ما لایدل».
نکاتی برای تأمل
شبههی دیگری که رویش فکرکنید، این است که: «مؤمن» گفته، یعنی آیا سنّی نباید امربهمعروف بشود؟!
یکی هم این که روی این فکرکنید که «صاحب سوط و سیف» را واجب نیست امربهمعروف کنیم.
موضوع: شرط دوم: احتمال تأثیر (قول دوم: اشتراط واقع «تأثیر» / مناقشات استدلال به روایت یحییالطویل)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در استدلال به روایت یحییالطویل بود برای اثبات اشتراط وجوب امربهمعروف به «تأثیر»؛ فرمود: مؤمنی را واجب است امربهمعروف کنی که متعظ میشود و آن امر در او اثرمیگذارد. گفتیم که این اشکال، مورد مناقشات عدیده است؛ مشکل سند را پاسخ دادیم و نتیجه این شد که این حدیث از حیث افرادی که در سند است مشکل صدوری ندارد.
تقریب اشکال
مشکل دوم، تردد این سند است بین سه نسخه: فیتعظ، فیستیقظ، و متیقّظ. این تردد، هم اشکال صدوری ایجادمیکند و هم اشکال دلالی ایجادمیکند:
اشکال صدوری
اشکال صدوری ایجادمیکند به جهت همان حرفی که در «تعارض ادله» گفتهاند؛ که میدانیم فقط یکی از این نسخهها از امام صادرشده، ادلهی حجیت صدور نسبت به کدام نسخه جاری میشود؟ نسبت به هر سه جاری نمیشود؛ چون علم داریم که هر سه روایت از امام صادرنشدهاست. نسبت به یک نسخه متعبد کند دون دیگری، ترجیح بلامرجح است. نسبت به به یکی لا علی التعیین متعبدکند، چنین فردی وجود ندارد. پس ادلهی حجیت سند و حجیت صدور، اینجا قابل تطبیق نیست.
اشکال دلالی
از ناحیهی تطبیق ادلهی حجیت ظواهر هم همین مشکل پیش میآید؛ ادلهی حجیت ظواهر اگر بر هر دو تطبیق بشود، علم به خلاف داریم که هر دو صادرنشده و نمیشود ادلهی حجیت ظواهر، ما را به هر دو متعبدکند، این که «ما را متعبد به هر کند» هم ترجیح بلامرجح است، احدهای لاعلیالتعیین هم نداریم.
پاسخ: حجت اجمالی
این، شبههای است که در اختلاف نسخ وجود دارد و حلش هم آسان نیست؛ بعضی میگویند: «شما چشمبندی میکنید»، باید راه حلی برای این مشکل پیداکرد؛ پارسال یک راه حلی در آخر کار درست کردیم.
آن راه حل این است که آن کسی که نسخهی «فیتّعظ» را نقل میکند، دو تا شهادت میدهد؛ یکی این که امام این را فرمود و غیر این (از جمله فیستیقظ و متیقظ) را نفرمود. آن کسی هم که «متقّظ» نقل میکند هم دو نسخهی دیگر را نفی میکند، و آن کسی هم که «فیستیقظ» را نقل میکند. اما هر سه نسخه در یک چیز اشتراک دارند؛ که غیر از این سه تا نبوده. این مدلول التزامیِ این سه نقل را ضمّ کنید به این که هر سه نسخه دلالت دارند بر این که اینجا یک چیزی از امام صادرشدهاست. پس از طرفی متعبّد هستیم که چیزی از امام صادرشدهاست، و از طرف دیگر متعبد هستیم که غیر از این سه نبودهاست، نتیجه این میشود که حجت اجمالی پیدامیکنیم که بالاخره یکی از این سه را فرموده.
اگر تمام نسخ یک مدلول داشته باشند
بعد از این که صدور این معنا از امام حجت شد، اگر هر سه نقل یک مدلول داشته باشد، به همان اخذمیکنیم.
اگر تمام نسخهها اشتراک در مدلول نداشته باشند
اما در مانحنفیه از نظر دلالی برای ما مشکل ایجادمیشود؛ چون اگر «فیتّعظ» باشد، استدلال تمام است. اما اگر «متیقّظ» باشد؛ یعنی بیدار است و آگاه است و درنتیجه رجاء این که «حرف در او تأثیرکند» هست، در این صورت دلالت نمیکند بر این که «تأثیر» یا «علم به تأثیر» شرط است. مؤید این که «متیقّظ» باشد و معنای حدیث هم این باشد، نقل جعفریات است: «عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیٍّ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِنَّمَا یُؤْمَرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ یُنْهَی عَنِ الْمُنْکَرِ جَاهِلٌ فَیُعَلَّمُ أَوْ مُؤَمَّلٌ یُرْتَجَی، وَ أَمَّا صَاحِبُ سَیْفٍ أَوْ سَوْطٍ فَلَا.»(1) ؛ «مؤمل یرتجی»، یعنی آدمی که دربارهی او رجاء این هست که بپذیرد. «فیستیقظ» هم یعنی همین که ممکن است بیداربشود و این گفتهی ما در او اثربگذارد. بنابراین این نسخه مردد است بین «ما یصح الاستدلال به» و «ما لایصح الاستدلال به».
1) (1) الجعفریات – الأشعثیات، محمد بن اشعث کوفی، ج1، ص88.
مخلص اول: ترجیح نقل وسائل
آیا این اشکال، مَخلَصی وجود دارد یا ندارد؟
همانطور که قبلاً هم گفتهام، عدهای از اعاظم(1) میفرمایند: عند اختلاف نسخ، مرجع ما نقل وسائل است؛ هر چه صاحب وسائل نقل کرده، ما همان را قبول میکنیم. چون این کتبی که در دست ماست، اصل این مجموعه تواتر اجمالی دارد. اما صاحب وسائل در خاتمهی وسائل طرق خودش را به مرحوم کلینی و شیخ صدوق و شیخ طوسی نقل کرده، پس روایاتش را به طرق معین نقل کردهاست. بنابراین نقلهای دیگر مجرد احتمال است و حجتی بر آن نداریم، نقل صاحب وسائل طریق معنعن ثابتشده دارد. فیض هم طریق معین دارد. و این دو نسخه که طریق معنعن دارند، «فیتّعظ» است. لذا حفظ وسائل و وافی واجب است؛ چون طریق معنعن دارند. و این، مزیتی است که در «جامع احادیث شیعه» وجود ندارد.(2)
مناقشه: طریق صاحب وسائل، به اصل کتاب بوده
این مبنا، فرمایش این بزرگان است. اما همانطور که بارها عرض کردهایم، طرق صاحب وسائل در خاتمه معلوم نیست طرقی به نسخهی خاصی باشد، بلکه یک جاهایی از وسائل مسلّم است که طرق نداشته. آن طرق در انتهای وسائل، طریق به اصل کتاب است، اما مصداق را از قرائن و شواهد فهمیدهاست. مثل این است که ما هم کتاب «کافی» در خانهمان داریم. شاهد بر این مسأله هم این است که یکی از مشایخ صاحب اجازهی صاحب وسائل مرحوم مجلسی (که همعصر با صاحبوسائل بوده) بودهاست ولی بعضاً در نقل بحار با وسائل اختلاف است؛ پس معلوم میشود این روایات را از همدیگر نگرفتهاند، پس این اجازهها به اصل کتاب بودهاست. پس این راه حل نمیتواند راه حل درستی باشد. پس این مبنا هم محل اشکال و کلام است.
1) (2) ما ابتدا این مبنا را از استادمان مرحوم آقای قاروبی تبریزی دیدیم، بعد در کلمات مرحوم خوئی و شهیدصدر هم دیدم.
2) (3) در کتابهای حدیثی، محقق و چاپخانهای که تحقیق کردهاند، همه باید ثقه باشند. بخشی از وسائل به خط خود صاحب وسائل نزد علامه طباطبائی و مرحوم آقای حجت بودهاست. لذا این نرمافزارهایی که الآن تایپ میشود، قابل اطمینان برای فتوادادن نیست، الا این که اطمینان داشته باشیم که آنقدر دقت میکنند که به طور معمول سهو و نسیان رخ نمیدهد. فلذا این مهم است که کتب حدیث که مستند ماست، کی چاپ کرده؟ کی محققش بوده؟ کی غلطگیری کردهاست؟.
مخلص دوم: اطمینان در اثر تکرار «فیتّعظ»
راه دوم این است که این نقل «فیتّعظ» در اثر تکررش در منابع مختلف مورد اطمینان میشود و نقل صاحب جواهر هم متفرّد است؛ احتمال دارد با اعتماد به حافظهاش نقل کرده و اشتباه کردهباشد. کسانی که خوشحافظه هستند و مراجعه هم نمیکنند، گاهی از این اشتباهات میکنند؛ آیتالله شبیری میفرمودند: «در این «اعتماد بر حافظه»ها آنقدر اشتباه دیدهام که اگر بخواهم حتی «قل هو الله احد» را هم بنویسم، به قرآن مراجعه میکنم و مینویسم.»!. البته باید تتبّع بیشتری بشود؛ مثلاً تهذیبهای رحلی بزرگ را هم باید مراجعه کنیم ببینیم: «آیا این نسخهی «متیقّظ» یا «فیستیقظ» تأییدمیشود یا نه؟»، من از آقایان خواهش میکنم خودشان در این زمینه بررسی کنند.
ولی معمول کافیها و خصال و هدایه و تحف را که نگاه میکنیم، میبینیم همهشان متفقاند بر «فیتّعظ». آیا در اینجا برای انسان اطمینان پیدانمیشود که آنچه صحیح است، نسخهی «فیتّعظ» است؟! اگر برای کسی اطمینان پیدابشود که «فیتّعظ» است، این مشکل برایش دفع میشود. بنابراین ممکن است از این راه اطمینان حاصل بشود که نسخهی «فیتعظ» درست است. پس اشکال میماسد؛ یعنی این روایت، بر اشتراط واقع «تأثیر» دلالت میکند.
مناقشهی سوم: اختصاص به «مؤمن»
اشکال بعدی که هم مشکل دلالی ایجادمیکند و هم مشکل صدوری، این است که میفرماید: «مؤمن فیتّعظ»؛ موضوع وجوب امربهمعروف و نهیازمنکر را «مؤمن» قرارمیدهد، و این، خلاف آن همه روایات امربهمعروف است که مطلق است و حتی مخالفین را هم باید امربهمعروف کنیم. پس این حدیث هم اشکال صدوری پیدامیکند؛ یک مضمونی دارد که نمیشود این مضمون را قبول کرد.
معانی «مؤمن» در روایات
إن قلت که: شاید معنایش «مسلم» باشد؛ چون گاهی «مؤمن» در مقابل «فاسق» به کار برده میشود. قلت که: باید معانی مختلف «مؤمن» را در روایات بررسی کنیم.
1- مقابل فاجر و فاسق
مثلاً عن علی علیهالسلام: «ثَلَاثَةٌ لَا یَنْتَصِفُونَ مِنْ ثَلَاثَةٍ»: سه گروهند که از سه گروه مورد انصاف قرارنمیگیرند: «شَرِیفٌ مِنْ وَضِیعٍ، وَ حَلِیمٌ مِنْ سَفِیهٍ، وَ مُؤْمِنٌ مِنْ فَاجِرٌ.»(1) . در این روایت «مؤمن را در مقابل «فاجر» قراردادهاست؛ «فاجر» یعنی «فاسق».
و همچنین: «رَأَیْتَ الْمُؤْمِنَ صَامِتاً لَا یُقْبَلُ قَوْلُهُ وَ رَأَیْتَ الْفَاسِقَ یَکْذِبُ وَ لَا یُرَدُّ عَلَیْهِ کَذِبُهُ»(2) .
در عبارت «ناصریات» سیدمرتضی فرموده: «الذی یذهب إلیه أصحابنا أنّ أحداً لایستحق الشفعة بالجوار»: به مجرد همسایگی حق شفعه پیدانمیشود، «مِن مؤمن و لا فاسق»(3) ؛ مؤمن را در مقابل فاسق قرارداد.
2- مقابل کافر
یک جا «مؤمن» را مقابل «کافر» قراردادهاند؛ مثلاً در کتاب «»ارث» گفتهاند: «فإن مات مؤمن و له وارث، کافر لم یرثه.»(4) ، یا میگویند: «لایُقتَل مؤمن بکافر»(5) : اینجا «مؤمن» در مقابل «کافر» است؛ یعنی اگر یک مسلمانی یک کافری را بکشد، قصاص نمیشود، پس به معنای «مسلم» است.
یا مثلاً در روایات طینت در کافی داریم: «فَمِنْ هَذَا یَلِدُ الْمُؤْمِنُ الْکَافِرَ وَ یَلِدُ الْکَافِرُ الْمُؤْمِنَ وَ مِنْ هَاهُنَا یُصِیبُ الْمُؤْمِنُ السَّیِّئَةَ وَ مِنْ هَاهُنَا یُصِیبُ الْکَافِرُ الْحَسَنَةَ فَقُلُوبُ الْمُؤْمِنِینَ تَحِنُّ إِلَی مَا خُلِقُوا مِنْهُ وَ قُلُوبُ الْکَافِرِینَ تَحِنُّ إِلَی مَا خُلِقُوا مِنْهُ.»(6) .
3- مقابل مخالف
تارتاً در مقابل «مخالف» یعنی اهل تسنّن است: مثلاً در «زکات فطره» سؤال شده: «هل یجوز إعطاؤها لغیر مؤمن؟ فکتب إلیه: علیک أن تخرج عن نفسک صاعا بصاع النّبی صلی اللّه علیه و آله و سلم، و عن عیالک أیضا لا ینبغی لک أن تعطی زکاتک إلّا مؤمنا»(1) . اینجا «مؤمن» مقابل «مخالف و سنّی» قرارگرفتهاست.
4- مقابل منافق
گاهی هم «مؤمن» در مقابل «منافق» استعمال میشود: «عن علی بن أبی طالب، أن النبیّ صلّی اللّه علیه و آله قال: إن ابنتی فاطمة لیشترک فی حبّها البرّ و الفاجر، و انی کتب إلیّ انه لا یحبّک إلا مؤمن و لا یبغضک إلا منافق.»(2) .
دلالت روایت طبق هر یک از معانی
بنابراین «مؤمن» در لسان روایات، معانی مختلفی دارد. اگر در مقابل کافر باشد، خوب است؛ به این روایت خدشهای واردنمیشود؛ مسلمان را باید امربهمعروف کنیم.
در مقابل فاجر نیست؛ چون به فاجرها را باید امربهمعروف کنیم، نه مؤمنی که گناه نمیکند.
دربارهی «منافق» هم معنی ندارد.
اگر در مقابل «سنّی» باشد، این اشکال مطرح میشود که: «چرا سنّی را لازم نیست امربهمعروف کنیم در حالی که روایات زیادی در امربهمعروف مطلق است؟!»، و ممکن است با همین اشکال ظن به عدم صدور این روایت داشته باشیم و درنتیجه حجت نباشد.
معنای اظهر و تقریب اشکال
تنها معنایی که مضرّ به استدلال به این روایت است، معنای چهارم است که «مؤمن» را مقابل «مخالف» قراردادهاست و بعضی بزرگان چنین نظری دارند؛ امام و محقق خوئی قدس سرّهما در بحث «غیبت» قائلند که این کلمهی «مؤمن» نقطهی مقابل «مخالف» منظور است؛ یعنی سنّی نباشد. و ادلهای هم که گفته: «غیبت مؤمن، حرام است.»، یعنی غیبت شیعهی اثناعشری. البته «مؤمن»، یعنی کسی که اعتقادش تا زمان خودش صحیح باشد؛ مثلاً کسی در زمان امام صادق میزیسته، آنچه تا زمان خودش روشن شده را باید قبول داشته باشد. ولی در روزگار ما تنها مصداقش شیعهی اثناعشری است. آیا در این صورت میتوان این روایت را قبول کرد؟
اینجا اشکالی وجود دارد،فردا.
موضوع: شرط دوم: احتمال تأثیر (قول دوم: اشتراط واقع «تأثیر» / ادامهی مناقشات روایت یحییالطویل)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در استدلال به روایت یحییالطویل بود، به این ماقشه رسیدیم که از این روایت استفاده میشود که موضوع امربهمعروف «مؤمن» است و مؤمن هم در روایات به معنای کسی است که معتقد به حقی است که ثبت فی زمانه، نتیجه این میشود که بعد از نصب امیرالمؤمنین یا فوقش بعد از رحلت رسول اکرم، کسی که قائل به امامت آن بزرگوار و یازده فرزندش نباشد، مؤمن نیست. نتیجه این میشود که به حسب این روایت، امربهمعروف غیر شیعهی اثناعشری واجب نیست، درحالیکه لایمکن الالتزام به فقهیا. پس چون خلاف اجماع و مسلم فقه است، پس ادلهی تعبد به صدور، این روایت را نمیگیرد.
این مطلب که ایمان در این آیات و روایات به این معناست، بزرگانی مثل مرحوم امام در بحث «غیبت» فرمودهاند. یا باید بگوییم: از حین نصب که همان «غدیر» بود، یا باید بگوییم: بعد از وفات حضرت این وظیفه به گردنشان میآید. علی أیّ حال، بعد از وفات حضرت عقیدهی حق شیعهی اثناعشری است.
حضرت امام در «مکاسب»شان در بحث «غیبت»، در دفع این توهم که «اصطلاح «اسلام» و «ایمان» در عصر ائمه حادث شدهاست.»، میفرمایند:
و أما ثانیاً فلأنّ الإیمان کان قبل نصب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم علیّا- علیه السلام- للولایة عبارة عن التصدیق باللّه و رسوله، و لم یکن قبل نصبه، أو قبل وفاته علی احتمال، موردا لتکلیف الناس و من الأرکان المتوقّف علی الاعتقاد بها الإیمان، لعدم الموضوع له، و أمّا بعد نصبه، أو بعد وفاته صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، صارت الولایة و الإمامة من أرکانه. فقوله تعالی «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ» هو جعل الأخوّة بین المؤمنین الواقعیین.
غایة الأمر أنّ فی زمان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم کان غیر المنافق مؤمنا واقعا، لإیمانه باللّه و رسوله صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، و بعد ذلک کان المؤمن الواقعی من قبل الولایة و صدقها أیضا. فیکون خطاب یا أیّها المؤمنون متوجّها إلی المؤمنین الواقعیین و إن اختلفت أرکانه (أی من أرکان الإیمان) بحسب الأزمان، من غیر أن یکون الخطاب من أوّل الأمر متوجّها إلی الشیعة حتّی یستبعد سیّما إذا کان المراد بالمؤمن الشیعة الإمامیة الاثنی عشریة.(1)
فاطمهی بنت اسد به حسب تاریخ وقتی نکیر و منکر از او سؤال کردند: «من امامک؟» حضرت فرمودند بگوید: «پسرم».
قدر مسلّم، این است که بعد از رحلت رسول اکرم کسی که شیعهی اثناعشری نیست، مؤمن نیست. بعضی بزرگان هم از جمله صاحب حدائق(2) و محقق خوئی(3) در همین بحث «غیبت» فرمودهاند: اینها کافرند. مرحوم امام(4) هم در همان حدیث شریف «ارتد الناس بعد رسول الله الا ثلاثة» فرمودهاند: وجه «ارتداد» این است که برای تمام مسلمینِ آن روز مسلّم بودهاست پیامبر این کار را کردهاست، بنابراین عدم قبول، یعنی رد پیامبر و خدا، و این ارتداد است.(5)
ص: 196 میفرمایند: «انّ هذا الارتداد لیس هو الارتداد المصطلح الموجب للکفر و النّجاسة و القتل، بل الارتداد هنا هو نکث عهد الولایة، و نوع رجوع عن مشی الرسول الأعظم، و عدم رعایة وصایاه، و لو کان المراد منه هو الارتداد الاصطلاحی لکان الامام علیه السلام- بعد ان تقلّد القدرة و تسلّط علی الأمور- یضع فیهم السیف و یبدّدهم و یقتلهم من أوّلهم إلی آخرهم خصوصا بلحاظ أنّ توبة المرتدّ الفطری لا تمنع قتله و لا ترفعه بل یقتل و ان تاب.»
1) (1) المکاسب المحرمة، امام خمینی ره، ج1، ص250.
2) (2) الحدائق الناضرة فی أحکام العترة الطاهرة، شیخ یوسف البحرانی، ج18، ص148.
3) (3) فقه الشیعه، سید مهدی موسوی خلخالی، ج3، ص155.البته مرحوم آقای خوئی قائل به کفر عصر حاضر نشدهاند، بلکه همان فرمایش مرحوم امام را که استاد نقل کردهاند، دربارة مسلمین زمان پیغمبر فرمودهاند: «و أما الولایة بمعنی الخلافة و ولایة الأمر فهی من ضروریات المذهب لا من ضروریات الدین، لأن العامة یفسّرون ما ورد فی ولایة علی علیه السّلام و أهل بیته بالحب دون الإمامة، و إنکار ضروریّ المذهب لا یوجب الکفر. و أمر الولایة و إن کان حقا واقعا لمن أمعن النظر، و تجنب عن التکلف و التعصب. لکن قد ذکرنا: أن إنکار الضروریّ لا یوجب الکفر إلّا مع الالتفات، و أکثرهم غیر ملتفتین إلی ذلک نعم من کان منهم فی صدر الإسلام، و سمع النبیّ صلّی اللّه علیه و آله یدعو إلی زعامة علی علیه السّلام و أهل بیته، و إلی إمامتهم و متابعة الناس لهم، و علموا بذلک و أنکروه کانوا کفرة فجرة. و من هنا ورد: فی الأخبار .أنه ارتد الناس بعد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله إلّا ثلاث أو أربع. و لکن مع ذلک کان یعامل معهم معاملة الطهارة و الإسلام، للاضطرار و التقیة.»
4) (4) کتاب الطهاره، امام خمینی ره، ج3، ص316.. حضرت امام هم قائلند که سیره بر طهارت مخالفین است: «ضرورة استمرار السیرة من صدر الإسلام إلی زماننا علی عشرتهم و مؤاکلتهم و مساورتهم و أکل ذبائحهم و الصلاة فی جلودها، و ترتیب آثار سوق المسلمین علی أسواقهم؛ من غیر أن یکون ذلک لأجل التقیّة. و ذلک واضح لا یحتاج إلی مزید تجشّم.»
5) (5) نتائج الافکار، الاول، سید محمد موسوی گلپایگانی، ج1، ص196..البته این، نظر همة بزرگان در تفسیر آن روایت «ارتد الناس» نیست؛ مرحوم آقای گلپایگانی در نتائج الأفکار فی نجاسة الکفار؛
بنابراین طبق این نظر که «مؤمن» در روایات در دارد در معنای مقابل «مخالفت»، و نظر قویای است و بزرگانی هم آن را فرمودهاند، این شبهه اینجا پیدامیشود؛ که چطور امربهمعروف مخالفین واجب نباشد درحالیکه به اجماع و ضرورت فقه امربهمعروف همهی مسلمین واجب است.
تخلص از این اشکال
آیا راه تخلصی برای این شبهه هست یا نیست؟ بزرگانی که ما مراجعه کردهایم، ندیدهایم کسی این اشکال را جواب بدهد.
جواب اول: اجماع قرینه است بر ارادهی کافر
همین ضرورت و اجماع اگر مفروض و درست باشد، قرینه میشود که این مؤمن در اینجا، در مقابل «کافر» است. آن معنا (که «مؤمن» ظهور دارد در معنای مقابل «مخالف») این است که این واژه لو خُلّی و طبعها معنایش مقابل «مخالف» است. اما ما همانطور که دیروز عباراتش را برررسی کردیم، «مؤمن» در چهار معنی به کار رفتهاست و این مطلبِ مسلّم قرینه میشود که این معنای مقابل «مخالف» اراده نشدهاست. پس آنچه شما باعث عدم حجیت قرارش دادید، قرینه میشود برای این معنا.
جواب دوم: «إنما» دلالت بر «حصر» نمیکند
ثانیاً این مطلب در صورتی درست است و خلاف مسلّم لازم میآید که این جمله مفهوم داشته باشد و دلالت بر حصر داشته باشد، کما علیه المشهور. اما بزرگانی مثل مرحوم امام میفرمایند: «إنما تأکید دلالت است، و حصر را افاده نمیکند که: این است و جز این نیست.». وقتی حصر نداشت، پس مفهوم هم ندارد، و فقط یک مصداق مسلّمی را دارد میگوید و وجوب امربهمعروف مخالفین را نفی نمیکند. پس یک راه هم انکار مفهومداشتن این جمله است.
جواب سوم: به قرینهی اجماع و ضرورت، این جمله مفهوم ندارد
جواب سوم این است که حتی اگر هم بپذیریم که: «إنما، دلالت بر حصر کند. یا چون این جمله در مقام تحدید است، پس مفهوم دارد.»، ولی به قرینهی اجماع و ضرورت میفهمیم که اینجا مفهوم وجود ندارد.
جواب چهارم: خدشه در اجماع و ضرورت
جواب اخیر هم این است که این اجماع و مسلّم، امر ضروری قطعی نیست؛ فوقش اطلاقات ادله است که شامل مؤمن و مخالف هم میشود، بلکه شامل مسلمان و کافر هم میشود. پس این اجماع اگر هم باشد، مدرکی است؛ مستندش همین اطلاقات و عمومات است.
سؤال: مگر شما بارها نگفتهاید که: «اگر در موردی واقعاً صغرای اجماع محقق باشد و برخلاف همه بفهمیم، باید خودمان را تخطئه کنیم.»؟
پاسخ: شاید به مقید برنخوردهاند؛ گاهی شهید هفت جور فتوی دادهاست! شیخنا الاستاذ میفرمود که با وجود ابزار فعلی، بدون مراجعه به این ابزار، فحص و یأس حاصل نمیشود. کما این که مرحوم آخوند بعد از این که مستدرک نوشته شد، در جلسهی استفتائات امرمیفرمود که باید مستدرک را هم بیاورند. شما هم الآن باید در همین صندوقها سرچ کنید تا فحصتان کامل بشود.(1)
الا این که یک مقید در مقابل مطلقات زیادی قراربگیرد، که در این صورت بعضی بزرگان میگویند: آن مطلقات زیاد، آبی از تخصیص و تقیید میشود. اگر کسی این مبنا را داشته باشد، نمیتواند به وسیلهی این روایت تخصیص بزند.
1) (6) من خودم قبلاً در حدیث «الناس فی سعة مما لایعلمون» در نوشتههایم نوشتهبودم فقط دو نفر «مما لایعلمون» گفتهاند، با وجود همة تتبّعی که کردهبودم و خیلی هم زحمت کشیدهبودم، اما به بیش از این برنخوردهبودم. حالا که این صندوقها پیداشده سرچ کردهام، دیدم که خیلیها گفتهاند.
پس، از این شبهه هم به این وجوهی که گفته شد، میتوانیم تخلص پیداکنیم.
مناقشهی چهارم: عدم وجوب امربهمعروف مقابل صاحب سوط و سیف
این اشکال، از بعض اجلاء عصر است؛ که فرمودهاند: علاوه بر ضعف سند، یک مشکل دیگر هم دارد؛ که ذیل حدیث فرموده: «و أما صاحب سوط و سیف فلا»، این چیزی است که نمیشود به آن ملتزم شد. فرمودهاند: «و کیف یکون الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر فی قبال صاحب السوط و السیف حراماً أو مرجوحاً مع أن أفضل أفراد الأمر و النهی، هو کلمة عندل عند امام جائر علی ما قاله النبی الأکرم و وصیه الأعظم؟! و من المعلوم أن الإمام الجائر هو صاحب السوط و السیف دائماً فالقول بعدم جواز الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر فی قبال صاحب السوط و السیف، یوجب فتحَ باب تسلط الجبابرة و الطغاة علی ضعفاء الأمة و علی محو الأحکام الدین و تخریب و تضعیف عقائد المسلمین. و هو أمر مخالف لمبنای الشریعة الغراء. فخلاصة القول أن خبر یحیی الطویل هذا، مضافاً إلی ضعف سنده، مخالفٌ لسائر الأخبار المعتبرة و سیَر المجاهدین الذی اجترحوا انفسهم ابتغاء مرضات الله، و بیّضوا وجه التاریخ و الفضیلة، جزاهم الله عن الإسلام و أهلَه خیرَ الجزاء. و مما ینبغی التنبه له، أن مضمون هذا الخبر الدال علی أن صاحب السوط و السیف لایؤمر به و لایُنهی عنه لایمکن الاعتماد علیه و القول به، فإن عدّةً کبیرةً من المجاهدین الآمرین بالمعروف و الناهین عن المنکر الذین فی رأسهم مولانا ابوعبدالله الحسین علیهالسلام قدقاموا فی وجه صاحب السوط و السیف و أمروا بالمعروف و نهوا عن المنکر، و بذلوا دمائهم فی هذا السبیل حتی جُعلت کلمة الله هی العلیا و کلمة الظالمین هی السفلی.»(1) ، و باز بزرگانی از مجاهدین مثل عمار را که مقابل سلاطین ایستادند را نام بردهاست که اگر واجب نبود، چطور اینها این کارها را کردهاند؟! لذا «صاحب سوط و سیف» مضمونی است که نمیتوانیم به آن اخذکنیم.
1) (7) کتاب الأمر بالمعروف، سید محسن خرازی، ج1، ص65-67.
جواب اول: تفکیک در حجیت
از ما ذکرنا سابقاً بعض جوابها استفاده میشود: اولاً اگر قائل به تبعیض در حجیت باشیم، میتوانیم بگوییم: «ذیل روایت قابل اخذ نیست»؛ کما این که در «ینقض الصوم و الوضوء» اینطور بودهاست. و ادلهی حجیت سند، نسبت به کل جملةٍ جملةٍ انحلالی است و لذا جملهی اول را دربرمیگیرد ولی جملهی آخر را دربرنمیگیرد.
جواب دوم: عدم معارضه با روایات «کلمة عدل عند امام جائر»
جواب دیگر این است که خود آن روایتی که فرمود: «کلمة حق عند امام جائر» با این روایت معارضه نمیکند؛ چون برایش شرط گذاشت؛ به شرطی که بپذیرد: «مع ذلک یقبل منه». چون صاحب سوط و سیف عموماً نمیپذیرد، پس به آن روایات هم نمیتوانیم برای این جهت تمسک کنیم و بگوییم که از آن روایات وجوب امربهمعروف مقابل سلاطین جور اثبات میشود و این روایت یحییالطویل با آن روایات معارض است.
جواب سوم: قیام امام حسین، مصداق امربهمعروف محل نزاع نیست
اما سیدالشهداء از باب حفظ اسلام عن الاندراس قیام کرد و قیامش هم امربهمعروف اصطلاحی نبود، اگرچه عنوان امربهمعروف مثل عنوان «جهاد» بر معانی مختلفی هم صدق میکند. در تحف العقول برای عنوان «جهاد» چهار معنای ذکرشده از امام حسین(1) . امربهمعروف، به یک معنای عامّی، به معنای اجرای کل اسلام از جمله «اجرای حدود» است. و قیام امامحسین علیهالسلام به این معنا مصداق امربهمعروف بودهاست. ولی امربهمعروفی که محل بحث ماست، به معنای خاصش است. لکن امامحسین اگر قیام نمیفرمود، اسلام از بین میرفت؛ آن کسی که نعوذ بالله میگوید: «لعبت هاشم بالملک فلا وحی نزل»، کسانی بودند که میخواستند اسلام را از بین ببرند. در زمان سیدالشهداء چارهای جز آن نبود برای حفظ اسلام، لذا خداوند متعال شاء أنیراه قتیلاً. نباید این معنا را با اینها قاطی کنیم. اگر امروز بیضهی اسلام در خطر قرارگرفت، اگرچه صدهزارنفر هم کشته بشود، قیام واجب است و نباید با استناد به امثال این روایت بگوییم: «قیام مقابل صاحب سوط و سیف واجب نیست.». پس این که ما افعال سیدالشهداء یا بزرگان دین و اولیای الهی مثل عمار و حجر را مثال بزنیم، مثالهای معالفارقی است و ربطی به اینجا ندارد.
1) (8) تحف العقول، ابن شعبه الحرانی، ج1، ص243.
جواب چهارم: علت عدم سکوت اصحاب امیرالمؤمنین
علاوه بر این که در کلمات بعضی بزرگان هست؛ که آن بزرگانِ صدر اسلام، قبلاً از طرف ائمه به آنها گفته شده که این سلاطین میخواهند محبین امیرالمؤمنین را بکشند و لذا شما چه حق را بگوید و چه نگویید، شما را خواهندکشت، وقتی یقین دارند کشته میشوند، جای تقیه نیست؛ میگویند: «پس بگذار حرفمان را بزنیم و مردم را آگاه کنیم و بکشندمان». در این صورت، مسألهی آنها ربطی به امربهمعروف نداشته، مسألهی آنها مسألهی دیگری بودهاست.
سؤال: این که امربهمعروف را اینقدر ضیق تعریف میکنیم، دلیلش چیست؟
پاسخ: دلیلش روایات است. امربهمعروف امامحسین، یعنی اقامهی سیاسات دینیه، یعنی همان کاری که پیغمبر کردند. نه این که حضرت میخواهد برود به یزید تذکر لسانی بدهد. دست دزد را بریدن، که امربهمعروف نیست. این را از ادله میفهمیم؛ لذا حتی بعضی احتیاط واجب کردهاند که باید با لسان آمرانه باشد.
جواب پنجم: عدم دلالت این روایت بر حرمت
حضرت در این روایت فرمودهاند: «أما صاحب سوط و سیف فلا»، ممکن است «فلا» هم به این معنی باشد که آن وجوب نیست، ممکن است جواز یا استحباب باشد.
موضوع: شرط دوم: احتمال تأثیر (قول دوم: اشتراط واقع «تأثیر» / روایت ابانبنتغلب و مناقشات استدلال به آن)
خلاصه مباحث گذشته:
ادلهی قول دوم (اشتراط واقع «تأثیر») را بررسی میکردیم.
روایت ابانبنتغلب
روایت دیگری که برای اشتراط تأثیر وجوب امربهمعروف به واقع «تأثیر» میتوان به آن استنادکرد، روایت ابانبنتغلب از امام صادق علیهالسلام است. صاحب وسائل در باب دوم از ابواب «امربهمعروف» حدیث پنجم نقل فرموده، حدیث شریف، در کافی است: «عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ عُبَیْدِ اللَّهِ الدِّهْقَانِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْقَاسِمِ عَنِ ابْنِ أَبِی نَجْرَانَ عَنْ أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: کَانَ الْمَسِیحُ ع یَقُولُ إِنَّ التَّارِکَ شِفَاءَ الْمَجْرُوحِ مِنْ جُرْحِهِ شَرِیکٌ لِجَارِحِهِ لَا مَحَالَةَ وَ ذَلِکَ أَنَّ الْجَارِحَ أَرَادَ فَسَادَ الْمَجْرُوحِ وَ التَّارِکَ لِإِشْفَائِهِ لَمْ یَشَأْ صَلَاحَهُ فَإِذَا لَمْ یَشَأْ صَلَاحَهُ فَقَدْ شَاءَ فَسَادَهُ اضْطِرَاراً فَکَذَلِکَ لَا تُحَدِّثُوا بِالْحِکْمَةِ غَیْرَ أَهْلِهَا فَتَجْهَلُوا وَ لَا تَمْنَعُوهَا أَهْلَهَا فَتَأْثَمُوا وَ لْیَکُنْ أَحَدُکُمْ بِمَنْزِلَةِ الطَّبِیبِ الْمُدَاوِی إِنْ رَأَی مَوْضِعاً لِدَوَائِهِ وَ إِلَّا أَمْسَکَ.»(1) . اگر کسی جرحی بر کسی واردکند، آن کسی که میتواند او را شفابدهد و نمیدهد، او هم در جنایتش شریک است؛ چون همان کاری را کرده که جارح کرده و درواقع ارادهی آسیبرساندن به مجروح داشته.
1) (1) الکافی، شیخ کلینی، ج8، ص345، ط اسلامیه.
تقریب استدلال
امرمیفرماید به منزلهی طبیبی باشید که اگر دیدید موضع شفا هست، اقدام کنید، و اگر دیدید که موضعش نیست اقدام نکنید. پس در مواضع امربهمعروف اگر دیدید اثر دارد اقدام کنید، و اگر دیدید که اثر ندارد، اقدام نکنید. شرط اقدام، این است که ببینیم موضع شفا هست. پس اگر شک داشتیم که موضع است، برائت جاری میکنیم.
اشکال اول: بررسی روات سند
1- سهلبنزیاد
اشکال اول این است که این سند، مشتمل بر افرای است که مشکل دارند؛ یکی سهلبنزیاد که جرح و تعدیلش باعث میشود مجهول باشد.
2- عبیدالله الدهقان
اشکال دوم «عبیدالله الدهقان»(1) است؛ که دو نفر به این نام داریم: عبید الله بن احمد الدهقان، و عبید الله بن عبدالله الدهقان. اولی، مجهول است؛ نه توثیق دارد نه جرح دارد. دومی را نجاشی فرموده ضعیف است.
3- عبدالله بن القاسم
مرویعنه دهقان، عبدالله بن قاسم است. برای «عبدالله بن قاسم» سه عنوان داریم:
1- القاسم الحارثی
یکی از این سه عنوان، «عبدالله بن القاسم الحارثی» است. نجاشی دربارهی او فرموده: «ضعیفٌ غال». ابنغضائری فرموده: «عبدالله بن القاسم البطل الحارثی بصری کذاب غال ضعیف متروک الحدیث معدول عن ذکره.»، هر چه خوبان همه دارند، تو تنها داری. ولی از رجال کاملالزیارات است. بنا بر این که بگوییم: «هر که در رجال کاملالزیارات است، مشمول شهادت ابنقولویه میشود و ثقه است.»، اینجا تعارض میشود بین نجاشی و ابنغضائری با توثیق ابنقولویه.
1) (2) وسائل فقط لقب «دهقان» را گفته، و این یکی از مشکلات وسائل بوده که چون برای خودش روشن بوده اسم را حذف کرده، ولی وقتی که به مصدر وسائل مراجعه میکنیم، اسمش را پیدامیکنیم.
مرحوم خوئی: تضعیف پذیرش
اینجا مرحم محقق خوئی قدس سره در «معجم رجال الحدیث» فرموده که: ما توثیق را اخذمیکنیم؛ چون کتاب منسوب به ابنغضائری ولو خودش ثقهی عدل و خریط فن رجال است، ما یقین نداریم که این کتاب، کتاب او باشد، پس اعتباری به کتابش نیست و لذا جرحی که از ناحیهی ابنغضائری رسیده ضرری نمیزند. اما نجاشی کلامش ظهور دارد در این که خودش ضعیف است نه این که در نقل حدیث ضعیف باشد، در مذهب ضعف دارد(1) ، اما آیا در نقل حدیث هم دروغ میگوید؟ این را نفرموده.
لذا مرحوم آقای خوئی فرمودهاند: «أقول: لم یظهر من النجاشی ضعف عبد الله فی الحدیث و إنما ضعفه فی نفسه من جهة الغلو و أما ابن الغضائری فلا اعتماد علی ما نسب إلیه، إذن لا معارض لتوثیق ابن قولویه فلا مناص من الحکم بوثاقته.»(2) .
استاد: پذیرش تضعیفات
ابنغضائری
اما دربارهی کتاب ابنغضائری، نقلهای علامه از ابنغضائری را میپذیریم؛ چون اِخبار علامه از این کتاب، اخبار محتمل الحس و الحدس است؛ چون علامه و ابنداود، در عصری میزیستهاند و شاگرد کسی (سیدبنطاوس) هستند که کتابخانهی عظیمی داشته که منابع بسیاری از کتب رجالی و تاریخی در کتابخانهاش فراوان بودهاست، پس اخبار این دو بزرگوار، محتمل الحس و الحدس است.
1) (3) غلوّ، ضعف در عقاید است؛ عدهای از غالیان میگفتهاند: اگر ولایت امیرالمؤمنین داشته باشید، نیاز نیست نمازبخوانید. الآن هم عدهای در پاکستان همین فکر را دارند، خیلی هم خوب مصیبت میخوانند، ولی چون معتقدند که حبّ علی همة گناهان را پاک میکند، نمازنمیخوانند شرب خمر هم میکنند.
2) (4) معجم رجال الحدیث، ج10، ص284.
وقتی نقلهای علامه را با ابنداود مقایسه میکنیم، برای انسان اطمینان حاصل میشود که این کتاب، مجعول نیست. بنابراین برای ما ثابت است که این کتاب، کتاب ابنغضائری است. پس وقتی ابنغضائری گفته: «کذاب»، باید «القاسم الحارثی» را کناربگذاریم.
بعضی گفتهاند: «توثیقات ابنغضائری را قبول میکنیم اما تضعیفاتش را خیر؛ چون مبنای ضیقی برای توثیق داشته.»، ولی ما این حرف را قبول نداریم و تضعیفاتش را میپذیریم.
نجاشی
نجاشی که فرموده: «ضعیف غال»، دو شهادت است، نگفته: «ضعیفٌ لأنه غال» تا بتوانیم بگوییم: «فقط ضعف در مذهب اثبات میشود و این شهادت نجاشی، شهادت بر دروغگوبودنش نیست.». یادم نمیآید جای دیگری مرحوم آقای خوئی غال را دلیل «ضعیف» گرفتهاند.
نتیجه: تعارض با کاملالزیارات
پس ایشان ضعیف است اگر کاملالزیارات را قبول نکنیم. اگر کاملالزیارات را قبول کنیم، تعارض میکند.
2- القاسم الحضرمی
یک عنوان دیگر «عبدالله بن القاسم الحضرمی المعروف بالبطل» است. نجاشی دربارهی او فرموده: «کذاب غال یروی عن الغلات، لا خیر فیه و لایعتدّ بروایته»، ولی از رجال کاملالزیارات است. اگر کسی مبنای شهادت ابنقولویه بر توثیق رجال کاملالزیارات را بپذیرد، تعارض میکند.
3- القاسم البطل
عبدالله بن القاسم البطل. این عنوان، در کتاب ابنغضائری وجود دارد. یا همان بطل نجاشی است یا بطل ابنغضائری است.
نتیجه: عدم اثبات وثاقت
پس ما سه عنوان عبدالله بن القاسم داریم که هر سه عنوان محل مناقشه است.
طبق نقل وسائل
اینجا باز یک نکتهی مهمی وجود دارد؛ کافی فرموده: «عن عبید الله الدهقان عن عبدالله بن القاسم عن ابنابینجران عن ابانبنتغلب»، اما وسائل گفته: «عن عبدالله بن القاسم و بن ابینجران جمیعا عن ابانبنتغلب»؛ وسائل، ابنابینجران را مرویعنهِ عبدالله القاسم قرارنداده بلکه عطف به او کرده؛ یعنی این دو تا جمیعاً از ابانبنتغلب نقل کردهاند. پس اگر هم عبدالله القاسم ثقه نباشد، ابنابینجران درست است. بنابراین طبق نقل «وسائل» ضعف عبدالله بن القاسم مشکلی برای سند ایجادنمیکند؛ چون ابنابینجران عطف به او شده. اما به خود کافی که مراجعه میکنیم، مرویّعنه اوست، نه این که معطوف به او باشد. جامع احادیث الشیعه» هم که از «کافی» نقل کرده، باز معطوف نقل نکرده، «عن ابنابینجران» نقل کردهاست. اینجا یکی از همان جاهایی است که نقل «وسائل» با «کافی» و «جامع الاحادیث» تفاوت دارد.
ما چون نقل صاحب وسائل را محتمل الحس و الحدس میدانیم، نمیگوییم که اشتباه کردهاست، خصوصاً که «جمیعاً» هم آوردهاست.
4- ابانبنتغلب
دربارهی «ابانبنتغلب» چون امام صادق فرمودند: «أوجع قلب موت ابان»، معلوم میشود که شخصیت بزرگی است و لذا از این ناحیه اشکالی وجود ندارد.
جمعبندی
پس این سند، از ناحیهی سهلبنزیاد، از ناحیهی دهقان، مسلّماً محل اشکال است. از ناحیهی «عبدالله بن القاسم» طبق نقل «کافی» و «جامعالاحادیث» مسلّماً محل اشکال است، طبق نقل «وسائل» از این ناحیه اشکالی نیست.
برای عدم حجیت، همان دو اشکال کفایت میکند؛ هیچ راه مفرّی برای حل این اشکالات نداریم، الا این که در کافی هست؛ فالاعتبار بشهادة الکافی، لا بالسند المذکور.
اشکال دوم: فرمایش حضرت عیسی
اشکال دوم این است که گفته میشود این فرمایش، فرمایش حضرت عیسی است و چه ربطی به دین خاتمالأنبیا صلّی الله علیه و آله دارد؟! بنابراین مال امم سابقه است و ربطی به دین ما ندارد. و استصحاب شرائع سابقه هم اشکالات زیادی دارد.
پاسخ: این مطلب، عقلائی است
ممکن است تخلص از این اشکال بشود به این که سوق کلام از حضرت عیسی به این نحو است که یک مطلب عقلائی است، نه یک مطلب شرعیای که ممکن است از این شرع تا آن شرع متفاوت باشد؛ مثل همان دلیلی که برای شریکبودن در جرج گفتند، و نیز این که هر کدامتان باید مثل طبیبی باشید که اگر موضع درمان را دیدید، اقدام کنید، و الا فلا. بنابراین سیاق نشان میدهد که امام صادق میخواهد بفرماید حضرت عیسی حرفهای حسابیای زدهاست و در ادیان گذشته هم بوده و ما هم باید عمل کنیم.
بعضی احکامشان مختص خودشان بوده؛ مثلاً در بعضی روایات داریم که بدنشان اگر (به بول) نجس میشد، آب مطهِّرش نبوده و باید با مقراض میچیدهاند، غیر از یک جا که اگر بچینند تمام میشود. وقتی ائمه این مطالب را میفرمایند، میخواهند بفرمایند که شریعت شما، شریعت سهلهی سمعه است. آقای توفیقی میگفت: یهود فقهشان خیلی گسترده و عمیق است! این که «عمل میکنند یا نمیکنند؟» یک بحث دیگری است. گاهی اینطور است؛ که فرمایش ائمه ناظر به این نیست که ما هم این حکم را داریم.
ولی در مانحنفیه سوق این حدیث و استدلال این حدیث را که نگاه میکنیم، نشان میدهد حرفهایی است که الآن هم باید به آن عمل بشود.
اشکال سوم: طبیب به مجرد رجاء تأثیر عمل میکند
مناقشهی سوم این است که صاحب جواهر فرموده: طبیب باید تأثیر را احرازکند یا به رجاء تأثیر طبابت کند؟! طبیب اگر میداند اثر ندارد، اقدام نمیکند. البته بعضی وقتها حتی اگر هم میداند اثر ندارد، باید یک قرصی چیزی تجویزکند که طرف مأیوس نشود. پزشک فقط وقتی اقدام به تأثیر نمیکند که احتمال نمیدهد. اینجا هم مسیح میفرماید: مثل طبیب باشید؛ اگر موضع امید درمان میبینید، اقدام کنید. پس یا ظهور دارد در این که احتمال اثر کافی است، یا لااقل مردّد بین دو احتمال است و لذا ظهور ندارد در این که واقع «تأثیر» شرط است.
نتیجه: ناتمامبودن این روایت در اثبات قول دوم
به خاطر اشکالات صدوری، استدلال به این روایت ناتمام است. بر فرض پذیرش سند به خاطر کافی، اگر این روایت طبق اشکال سوم قول به «احتمال تأثیر» را شرط نکند، لااقل قول به اشتراط «واقع تأثیر» را هم اثبات نمیکند.
موضوع: شرط دوم: احتمال تأثیر (ادلهی قول دوم: اشتراط خود «تأثیر» / روایات نهی از اذلال)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در استدلال به روایاتی بود که وجوب امربهمعروف را مشروط به خود «تأثیر» کردهاند. سه طائفهی دیگر از این روایات باقی ماندهاست که اصحاب بعضاً به انها استدلال کردهاند.
روایات نهی از اذلال
طائفهی اولی، روایاتی است که دلالت میکند بر کراهت تعرض للذّل؛ بابی در روایات داریم که صاحب وسائل هم این باب را باب دوازدهم از کتاب «امر به معروف» قرارداده. اگرچه «کراهت» هم بعضاً در معنای «حرمت» استعمال میشود، ولی شاید بهتر بود تعبیر به «حرمت» میشد. خدای متعال به مسلمانان اجازه نداده که خودشان را ذلیل کند. یکی از این روایات را میخوانیم:
مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ إِسْحَاقَ الْأَحْمَرِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَمَّادٍ الْأَنْصَارِیِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الْأَحْمَسِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ اللَّهَ فَوَّضَ إِلَی الْمُؤْمِنِ أُمُورَهُ کُلَّهَا- وَ لَمْ یُفَوِّضْ إِلَیْهِ أَنْ یَکُونَ ذَلِیلًا- أَ مَا تَسْمَعُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ وَ لله الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ- فَالْمُؤْمِنُ یَکُونُ عَزِیزاً وَ لَایَکُونُ ذَلِیلًا- ثُمَّ قَالَ إِنَّ الْمُؤْمِنَ أَعَزُّ مِنَ الْجَبَلِ- إِنَّ الْجَبَلَ یُسْتَقَلُّمِنْهُ بِالْمَعَاوِلِ- وَ الْمُؤْمِنَ لَایُسْتَقَلُّ مِنْ دِینِهِ شَیْءٌ.(1)
مرحوم حاجی نوری هم در مستدرک روایات دیگری فرموده، بنابراین روایات دال بر این مطلب، روایات مستفیضی است.
1) (1) وسائل الشیعة، شیخ حر عاملی، ج16، ص156، ابواب کتاب الأمر بالمعروف والنهی، باب12، شماره21232، ح1، ط آل البیت.
مقدمهی مشترکهی مفروضه
تقریب استدلال به این روایات، به سه بیان میشود که همهی این بیانها یک مقدمهی مفترضهی مشترکه دارد؛ که طلبکردن امری از کسی و ردکردن درخواست، باعث مذلت و خواری است. کسی که حجابش را مراعات نکند اگر به او بگویی و او هم نپذیرد، این گفتن، ذلت و خواری است.
گاهی صرف عدم پذیرش، موجب مذلّت است؛ کما این که در آن داستان معروف مرحوم آیتالله بروجردی اینطور تشخیص دادند؛ میگویند در یک سفری که آیت الله بروجردی به عراق مشرّف شده بودند بعد از این که آمده بودند ایران، مشرف شدند عراق، مراجع ثلاثهی آن موقع عراق، مثل آقای نائینی و آقای آسید ابوالحسن اصفهانی و بعضی بزرگان که سومی آن یادم نیست یک جلسهای تشکیل دادند، آقای بروجردی را هم دعوت کردند دربودند ایران، مشرف شدند عراق، مراجع ثلاثهی آن موقع عراق، مثل آقای نائینی و آقای آسید ابوالحسن اصفهانی و بعضی بزرگان که سومی آن یادم نیست یک جلسهای تشکیل دادند، آقای بروجردی را هم دعوت کردند در آن جلسه و راجع به مباحث ایران و مسائل ایران و از آقای بروجردی خواستند که به رضاخان بگویداین کار را بکن و این حرف را بزن. مرحوم آقای بروجردی آنجا میفرمایند من نمیکنم چون فرموده بود یکی از نعمتهای خدای متعال آبرو هست من میدانم در این جریان آبروی من میرود و هیچ اثری هم ندارد... این .که امام و بزرگانی مثل آقای صدر و اینها که در قم تشخیص داده بودند آقای بروجردی بیاید قم تا این که حوزه نضج بگیرد همین عقل و درایت خیلی قویای بوده که آقای بروجردی در کنار علم و تقوا، اینها سراغ داشتند از آقای بروجردی با این که مراجع ثلاث قم بودند اما همهی اینها میگفتند ایشان را از بروجرد بیاورید اینجا تا اینجا نضج بیشتری پیدا بکند تقی بالاتری پیدا کند در اثر این خصوصیاتی که در این بزرگوار در کنار هم جمع شده بود.
تقریب استدلال
تقریب اول: تعارض و تساقط به خاطر عموم و خصوص منوجه
بیان اول، این است که نسبت بین این ادله و بین ادلهی امر به معروف، عموم و خصوص منوجه است؛ جاهایی که امربهمعروف میکنیم و قبول میکنند، مذلت نیست. جاهایی هست که مذلت است و کسی تقاضایی میکند و ذلیل میشود ولی ربطی به امربهمعروف ندارد. جاهایی هم هست که کسی به خاطر امربهمعروف ذلیل میشود. وقتی به خاطر تعارض، هر دو دسته ادله از حجیت ساقط شدند، در موضع اجتماع، تعارض و تساقط میکنند. به نحو شبههی حکمیه شک میکنیم که: در این مواردی که تأثیر ندارد، امربهمعروف آیا واجب است یا واجب نیست؟ برائت جاری میکنیم.
تقریب دوم: ادلهی این باب، قابل تخصیص نیست
تقریب دوم، این است که درست است که «نسبت، عموم و خصوص منوجه است.»، اما ادلة داله بر حرمت مذلت، لسانش به نحوی است که قابل تخصیص نیست؛ نمیشود بگوییم: «خدای متعال، به مؤمن اجازة مذلت نداده الا اینجا.»؛ «مذلت»، یک مطلبی است که خدا جایی آن را اجازه ندادهاست. پس ادلة مذلت، ابای از تخصیص دارد. به خلاف ادلة امربهمعروف که ابای از تخصیص ندارد. پس بنابراین ما متوجه میشویم و میفهمیم که این مورد اجتماع حتماً داخل ادلّهی مذلّت هست؛ چون اگر داخل ادلّهی مذلّت نباشد، باید ادلّهی مذلت تخصیص خورده باشد و این مورد مُراد از ادلهی مذلت نباشد و حال آنکه ادلهی مذلت لسانش جوری است که قابل تخصیص نیست که بگوییم: «همهی مذلتها بد است الا اینجا». پس بنابراین در اینجا به این قرینه که لسان ادلهی مذلت هکذا لسانی است که قابل تخصیص نیست، میفهمیم که این مورد اجتماع داخل تحت ادلهی مذلت است و داخل تحت ادلهی امر به معروف و نهی از منکر نیست، و ثَبتَ اشتراط تأثیر و قبول،
تقریب سوم: حکومت
تقریب اول تعارض و تساقط بود، تقریب دوم این بود که مورد اجتماع مردّد است بین این و آن ولی لسان ادلهی حرمت اذلال که آبی از تخصیص است میگوید ذیل این باب است. تقریب سوم این است که درست است که: «نسبت بین این دو باب، منوجه است.»، ولی در حکومت «نسبت» ملاحظه نمیشود؛ چون ادلهی مذلت، حاکم است بر ادلهی امربهمعروف، هر نسبتی که داشته باشند.
چطور لسانش نظارت است؟ ادلهی وضو و صوم مطلق است، اگر ما بودیم و این ادله، میگفتیم: حتی وضوی حرجی و صوم حرجی واجب است. ولی ادلهی «لا حرج»، ناظر به همین موارد است و میگوید: آن اطلاقات، مراد نیست. اینجا هم میگوید: اگر ادلهی امربهمعروف اطلاق داشته باشد، باعث مذلت شده، و این ادلهی حرمت مذلت دارد تفسیر میکند که چنین اطلاقی ندارد. وقتی ناظر و حاکم باشد، نسبت مهم نیست. قدر متیقَّن از حکومت، آن جایی است که ناظر است؛ چون بعضی مثل مرحوم آخوند، در «حکومت»، نظارت را لازم نمیدانند.
پس وقتی تأثیر ندارد و قبول نمیشود، این امرکردن، مذلت و خواری است، پس این موارد، مشمول این روایات میشود و این روایات هم حاکم بر روایات داله بر وجوب امربهمعروف است.
اشکال: در حکومت مگر نباید دلیل حاکم بدون محکوم لغو باشد؟! آیا در مانحنفیه هم اگر ادلة امربهمعروف نباشد ادلة «حرمت اذلال» لغو خواهدبود؟
پاسخ: در حکومت «لغویت» لازم نیست. شیخ تقریباً پنج تفسیر برای حکومت فرموده، در یک تفسیر فرموده لغویت لازم میآید، در تفاسیر دیگر دست از این تفسیر برداشته. اگر اصول نبود، جعل مارات لغو بود؟! آقای آخوند به همین نقض، ردکرده. آن جایی که لغویت لازم میآید، حکومت واضح است، اظهر مصادیق است، اما شرط عمومی نیست.
مناقشات
آیا میشود به این بیانات اکتفاکرد؟
مناقشه به بیان اول: بیاهمیتبودن نسبت
حق این است که بیان اول (تعارض و تساقط) تمام نیست؛ چون این لسان، لسان حکومت است، و در «حکومت» نسبت سنجیده نمیشود.
مناقشه به بیان دوم: ادلهی امربهمعروف هم آبی از تخصیص است
اما بیان دوم (که میگفت: ادلهی «حرمت اذلال» مقدم است بر ادلهی «وجوب امربهمعروف») این حرف ذاتاً درست است، اما قدیقال که ادلهی امر به معروف هم ابای از تخصیص دارد لما ذُکر سابقاً که اگر وجوب امربهمعروف مشروط به خود «تأثیر» باشد، لازمهاش این است که در معمول موارد چون شک در تأثیر داریم، شبههی موضوعیه میشود و برائت جاری میکنیم و لذا موارد نادری برای وجوب امربهمعروف باقی میماند. و در اصول گفته شده که اگر مورد اجتماع را به یک دلیل بدهیم دلیل دیگر قلیلالفرد بشود، پس نباید مورد اجتماع را به آن ادله داد. اینجا هم اگر مورد اجتماع (امربهمعروفی که باعث اذلال میشود) را به ادلهی «حرمت مذلت» بدهیم، چیزی برای ادلهی «وجوب امربهمعروف» نمیماند. ادلهی «حرمت اذلال» هم ابا از تخصیص دارد و لذا نمیتوانیم مورد اجتماع را به ادلهی «حرمت اذلال» بدهیم. پس تعارض میشود، اما نه به خاطر عموم و خصوص منوجه که تقریب اول بشود. پس مرجع، برائت است و همان نتیجه را دارد.
مناقشه به بیان سوم: این حکومت، تاب این تفسیر را ندارد
بیان سوم میگفت: «تقدیم ادلهی حرمت اذلال، به نحو حکومت است.». در باب «حاکم و محکوم» که حاکم مقدم است و نسبت لحاظ نمیشود، یک مبحث مهمی داریم که باید حکومت به نحوی باشد که تاب این تفسیر وجود داشته باشد؛ اگر تاب تفسیر وجود نداشت، حکومت معنی ندارد و به تعارض میانجامد؛ علم پیدامیکنیم که مولا، یا حاکم را نگفته، یا محکوم را نگفتهاست.
در مانحنفیه، از طرفی مولا روی «وجوب امربهمعروف» این همه تأکیدمیکند، از طرف دیگر روی «حرمت اذلال» این همه تأکیدمیکند، این دو تأکید، با هم سازگاری ندارد. مثل این است که کسی در یک باغی که صد درخت انار دارد بگوید: «اشتریتُ کلَّ رمانٍ فی هذا البستان، الا این درخت و آن درخت و آن درخت و ...» تا فقط یک درخت بماند، این تخصیص اکثر است و عرفاً قبیح است، از محاورات عرفیه خارج بوده و مستهجن است. این تخصیص اکثر را اگر به لسان «تخصیص اکثر» نگوید بلکه به لسان «تفسیر» بگوید: «اعنی الرمان الواقع علی هذا الشجر»، اگرچه تخصیص اکثر نیست، ولی این تفسیر هم قبیح است؛ چون بازگشت «حکومت تضییقی» به «تخصیص» است، اگرچه به لسان شرح و تفسیر میگوید نه به لسان معارضه. فرمودهاند: اگر تضییقی به لسان حکومت بود اما همان نتیجهی تخصیص اکثر را داشت، عرف آن را قبیح میداند.
نتیجه: تعارض در فرض پذیرش مقدمهی مشترکه
بنابراین اگر مقدمهی مشترکه را بپذیریم، باید بگوییم: این دو طایفه تعارض میکنند؛ چون ظاهرش این است که این لسان، لسان حکومت است، ولی این حکومت استهجان دارد، پس تعارض کرده و نرجع إلی البراءة. إن شئت، قلت: این هم بیان چهارمی است برای استدلال به این طائفه از روایات.
مناقشه در مقدمهی مشترکه
تمام این بیانات، به آن مقدمهی مشترکه وابسته است.
مناقشهی اول: امر خدا و رسول به عصات
قدیناقش که خداوند به عصات امرکرده، آیا باعث ذلت خدای متعال شده؟! مگر رسول به عصات امرنمیکند؟! همانطور که خدا و رسول به عصات امرمیکنند و باعث ذلتشان هم نمیشود، همانطور هم آمربهمعروف در مواردی که میداند اثری ندارد و امرمیکند، ذلیل نمیشود.
پاسخ: تفاوت بین امر خدا و رسول با اوامر مکلفین
قدیجاب که آن، اولاً تعیین وظیفه است نه امربهمعروف، و ثانیاً مقام کبریایی خداوند و رسول اکرم، مقامی است که مذلتی بر آنها واردنمیشود؛ مثل استادی است که سر کلاس بگوید: «این مشق را بنویسید» و بعضی ننویسند. لکن در مانحنفیه که فقط به یک نفر امرمیکنیم را نمیتوانیم به این مورد که قاهر متعالی که امرمیکند و سپس هم عقوبت میکند مقایسه کنیم.
مناقشهی دوم: عدم تلازم «عدم قبول» با «اذلال»
اما در عین حال میشود گفت که این کبرا به طور کلی تمام نیست که بگوییم: «هر جا حرف انسان را نپذیرفتند، مذلت است.». مواردش فرق میکند؛ مثلاً آن جایی که به انسان نیشخند بزنند، مذلت است. اما مواردی که فقط گوش نمیکنند اما واکنش و بیحرمتیای هم نمیکنند، مذلت نیست و نلتزم به این که امر به معروف در این موارد واجب نباشد. پس این مقدمهی مشترکه، ادعایی است که دلیلی بر آن نیست.
پس این دلیل نمیتواند ما را ملتزم کند به این که هر جا که قبول نبود، علی نحو الاطلاق امربهمعروف باعث مذلت شده و مفسده هست و واجب نیست. بله؛ مواردی که با اهانت و تحقیر و استهزاء و امثال اینها همراه باشد، لا بأس بالالتزام به این که واجب نیست؛ چون شرط امنیت را ندارد؛ ضرر عِرضی و آبرویی دارد.
ادلهی امربهمعروف، امربهمعروف را در جایی واجب میکنند که مفسدهای نباشد. یکی ازمفسدهها این است که انسان تحقیربشود، خود تحقیرشدن مفسده است. (پس حتی میتوانیم بگوییم که: حتی اگر ادلهی «حرمت اذلال» نبود، از خود ادلهی «وجوب امربهمعروف» میفهمیم که در آن جاهایی که امربهمعروف باعث اذلال ما میشود، امربهمعروف واجب نیست.)
موضوع: شرط دوم: احتمال تأثیر (ادلهی قول ثانی: اشتراط «تأثیر» / روایات مالایطیق)
خلاصه مباحث گذشته:
گفتیم که سه طائفه باقی مانده از روایاتی که میشود استدلال به آنها بشود بر اثبات اشتراط امربهمعروف به خود «تأثیر». طائفهی اولی، روایات داله بر حرمت «اذلال نفس» بود که عرض شد و جوابهایش هم عرض شد، لکن یک جواب دیگری هم قدیختلج فی الأذهان.
مناقشهای دیگر: فقط صورت علم به عدم تأثیر خارج میشود
قدیقال که: ادلهی امربهمعروف اطلاق دارد: «مر بالمعروف» سواء کان مؤثرا أم لا، و سواء که علم به تأثیر داشته باشی یا احتمال تأثیر بدهی یا حتی علم به عدم تأثیر داشته باشی. به حسب اطلاق روایات امربهمعروف، آن جایی که تأثیر ندارد، چون موجب اذلال نفس است، پس حرام است و امربهمعروف واجب نیست. این مورد که خارج شد، سایر صور باقی میماند؛ آن جایی که احتمال میدهیم، تحت این ادله باقی میماند و همین هم مستند قائلین به قول سوم است؛ که فقط این یک صورت خارج شد و باقی صور از جمله احتمال اثر داخل است.
این جواب درست نیست؛ اگر در مقام تقریب استدلال اینطور میگفتیم که ادلهی امربهمعروف اطلاق دارد ولی ما مقیِّدی داریم، این اشکال وارد بود که این مقید، به اندازهی خودش (علم به عدم تأثیر و تحقق موضوع «حرمت اذلال» یعنی «اذلال») تقییدمیکند، مازاد (احتمال تأثیر) را تقییدنمیکند (و بنابراین در نتیجهی مقدمکردن ادلهی «اذلال نفس» ادلهی امربهمعروف قلیلالفرد نمیشود).
پاسخ:
اما تقریب استدلال این بود که از این ادله میفهمیم که شارع «اذلال نفس» را اجازه نمیدهد، و موارد «عدم تأثیر واقعاً» مساوق است با «اذلال نفس»؛ ولو من یقین به تأثیر داشته باشم، دچار «اذلال نفس» میشوم. مثلاً «سمّ» اثر خودش را میگذارد، ولو خیال کنیم ماء بارد است. شارع میگوید: من «اذلال نفس» را نمیپسندم. چون «اذلال نفس» حرام است و چون هر جا امربهمعروف تأثیر نداشته باشد مساوق است با «ذلت نفس»، پس میفهمیم که وجوب امربهمعروف را شارع مقیدکرده به این که وقتی واجب است که مذلت نباشد، و این، در جایی است که اثر داشته باشد؛ اگر اثر نداشته باشد، با مذلت همراه است. بنابراین به این نحو جواب که قدیختلج فی الأذهان، نمیتوان به آن استدلال جواب داد.
تقریب خودم: اینطور نیست که چند حالت باشد و فقط یک حالت (علم به عدم تأثیر) از تحت ادله خارج بشود. بلکه فقط دو حالت دارد: امربهمعروف، یا تأثیر دارد یا ندارد، آن جایی که تأثیر ندارد به خاطر روایات اذلال نفس» از تحت روایات امربهمعروف خارج شد، پس امربهمعروف آن جایی واجب است که تأثیر داشته باشد. و احراز این شرط چون مشکل است، پس موارد امربهمعروف بسیار قلیل میشود.
جواب درست، خدشه در همان مقدمهی مشترکه است؛ که اینجور نیست که در تمام موارد «عدم قبول» مساوق با «مذلّت» باشد.
مناقشهی برخی دوستان: ترجیح ادلهی امربهمعروف به خاطر جریان برائت در مورد اجتماع
عدهای از دوستان دیروز بعد از کلاس، در رفع تعارض بین این دو طائفه میگفتند: هر جا که شک در مذلت داشتیم، شبههی موضوعیهی «اذلال نفس» میشود، برائت از حرمت اذلال جاری میکنیم، ادلهی امربهمعروف بدون معارض باقی میماند.
پاسخ: در جانب امربهمعروف هم برائت جاری است
درست است که نسبت به این که: «آیا مذلت است یا نه؟» برائت جاری میکنیم، اما وقتی در ادلهی «حرمت اذلال» برائت جاری کردیم، نتیجه این میشود که جایز است برویم امربهمعروف کنیم، نه این که واجب است؛ چون در جانب وجوب امربهمعروف هم برائت داریم؛ چون شرطش «تأثیر واقعی» است، وقتی نمیدانیم: «شرط هست یا نه؟»، برائت از وجوب امربهمعروف جاری میکنیم.
مثل این است که از طرفی «یحرُم اکرام الفاسق» داریم، و از طرف دیگر یک فعل واجبِ مشروط به عدالت داریم، وقتی شک داریم که: «فلانآقا آیا فلان فسق را انجام دادهاست یا انجام ندادهاست؟»، چون نمیدانیم: «این کار را انجام داده یا نه؟»، نمیتوانیم به ادلهی «یحرم اکرام الفاسق» تمسک کنیم و بگوییم: «اکرامش حرام است». اما از طرف دیگر، وجوب آن فعلی که عدالت شرطش است اثبات نمیشود؛ چون آن وجوب (مثل اقامهی نمازجمعه)، شرطش «عدالت» است، وقتی نمیدانیم: «این آقا آیا عادل است یا نه؟»، پس شرط وجوب احرازنمیشود و برائت از وجوب اقامهی نمازجمعه جاری میکنیم. و از طرف دیگر هم چون نمیدانیم: «فسق انجام دادهاست یا نه؟»، به ادلهی «یحرم اکرام الفاسق» هم نمیتوانیم تمسک کنیم. اکرامکردن اشکال ندارد، ولی وجوب آن فعلی که مشروط به عدالت است، نیست.
اینجا هم همینجور میشود؛ اینجا نمیدانیم: «مذلت است یا نیست؟»، پس امرکردن حرام نیست؛ میتوانیم برویم بگوییم. اما بحث، سر این است که: «آیا واجب است او را امربهمعروف کنیم یا واجب نیست؟».
روایات مالایطیق
طائفهی ثانیهای که ممکن است به آن استدلال بشود، روایاتی است که صاحب وسائل در باب سیزدهم از کتاب امربهمعروف جمع کردهاست: «بَابُ کَرَاهَةِ التَّعَرُّضِ لِمَا لَا یُطِیقُ وَ الدُّخُولِ فِیمَا یُوجِبُ الِاعْتِذَارَ»(1) ؛ امری که طاقت انجام آن را نداریم، یا اگر انجام دادیم بعد باید پوزش بخواهیم، این کار، یا حرام است یا مکروه است.
مرور روایات
ذیل این باب، روایاتی نقل شدهاست؛ از جمله روایت اول این است که: «مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ دَاوُدَ الرَّقِّیِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ لَا یَنْبَغِی لِلْمُؤْمِنِ أَنْ یُذِلَّ نَفْسَهُ- قِیلَ لَهُ وَ کَیْفَ یُذِلُّ نَفْسَهُ- قَالَ یَتَعَرَّضُ لِمَا لَا یُطِیقُ.»(2) .
روایت دیگری هست که صاحب وسائل نیاورده ولی میرزای نوری در مستدرک آورده: «الصَّدُوقُ فِی الْخِصَالِ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی الْعَطَّارِ عَنْ أَبِیهِ وَ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ مَعاً عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنِ ابْنِ أَبِی عُثْمَانَ عَنْ مُوسَی بْنِ بَکْرٍ عَنْ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ قَالَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع عَشَرَةٌ یُعَنِّتُونَ أَنْفُسَهُمْ إِلَی أَنْ قَالَ وَ الَّذِی یَطْلُبُ مَا لَا یُدْرِکُ»(3) .
روایت بعدی، در تحف العقول است: «یَا هِشَامُ إِنَّ الْعَاقِلَ اللَّبِیبَ مَنْ تَرَکَ مَا لَا طَاقَةَ لَهُ بِهِ»(1) .
تقریب استدلال
اگر میدانم تأثیرنمیپذیرد، امرکردن، تعرض به ما لایطیق است؛ چون امرکردن، عبارت است از وادارکردن شخص به آن فعل، و حال آن که میدانم تأثیر نمیپذیرد. و این تعرض، خلاف حکمت و عقل لبیب است، پس میفهمیم وجوب امربهمعروف که دائرمدار مصالح است، در این جاها واجب نیست، بلکه ارتکاب ما هو مبغوضٌ عند الشارع است. پس وجوب امربهمعروف، مشروط است به تأثیر و قبول.
و باز میتوانیم به بعضی از بیانهای گذشته استنادکنیم؛ که نسبت بین این روایات، و ادلهی امربهمعروف، عموم و خصوص منوجه است؛ یک جاهایی هست که ربطی به امربهمعروف ندارد مثلاً طرف سعی میکند شعر بگوید بدون این که هیچ قریحهای هم ندارد، اینجا فقط مورد «مالایطیق» است. آن جایی که امربهمعروف میکنیم و طرف قبول میکند، فقط داخل در امربهمعروف است و داخل در «مالایطیق» نیست. آن جایی که امربهمعروف میکنم و میخواهم طرف را وادارکنم به معروف ولی او تأثیر نمیپذیرد، مورد اجتماع است. پس تعارض میشود به نحو عموم و خصوص منوجه و تساقط میکنند. به نحو شبههی حکمیه شک میکنیم که در موارد عدم تأثیر آیا امربهمعروف واجب است یا نه؟ برائت جاری میکنیم.
آن بیانات دیگر هم ممکن است در اینجا تطبیق بشود؛ بیان ثانی این بود که آن ادلهی مذلت و اذلال، قابل تخصیص نیست، پس مورد اجتماع، تحت ادلهی مذلت است و از ادلهی امربهمعروف خارج است. اینجا هم کسی میتواند بگوید: این حرف عقل که: «چرا انرژی و عمرت را در راهی صرفی میکنی که اثر ندارد؟!» قابل تخصیص نیست و نمیتوانیم بگوییم: «همه جا خلاف عقل است الا اینجا.»!
1) (4) تحف العقول، ابن شعبه الحرانی، ج1، ص399.
مناقشات سندی
اولین مناقشهای که ممکن است بشود، صدور این روایات است؛ که تمام این روایاتی که میگوید: متعرض «ما لا طاقة لک» نشو، ضعف سند دارند و لذا حجت نیستند.
روایت کافی: داود رِقّی
سند روایت اول این است: «مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ دَاوُدَ الرَّقِّیِّ». داود رقّیّ، هم جرح دارد، هم تعدیل. نجاشی دربارهی او فرموده: «ضعیف جدا، و الغلاة تروی عنه.»(1) . ابنغضائری فرموده: «کان فاسد المذهب، ضعیف الروایة، لا یلتفت إلیه.»(2) ، پس دو تا جرح دارد.
از طرف دیگر شیخ طوسی فرموده: «ثقة»(3) . شیخ مفید در ارشاد فرموده: «مِن خاصّة أبی الحسن علیه السّلام و ثقاته و من أهل الورع و العلم و الفقه من شیعته»(4) ؛ درست نقطهی مقابل نجاشی و ابنغضائری. کشی دربارهی او فرموده: «قَالَ أَبُو عَمْرٍو: یَذْکُرُ الْغُلَاةُ أَنَّهُ مِنْ أَرْکَانِهِمْ، وَ قَدْ یَرْوِی عَنْهُ الْمَنَاکِیرُ مِنَ الْغُلُوِّ، وَ یُنْسَبُ إِلَیْهِمْ، وَ لَمْ أَسْمَعْ أَحَداً مِنْ مَشَایِخِ الْعِصَابَةِ یَطْعُنُ فِیهِ، وَ لَا عَثَرْتُ مِنَ الرِّوَایَةِ عَلَی شَیْءٍ غَیْرِ مَا أَثْبَتُّهُ فِی هَذَا الْبَابِ.»(5) ، بعد هم روایاتی زیادی در جلالتش نقل میکند(6) ، ولی این روایات همگی ضعیفند. از طرف دیگر هم مرویعنه ابنابیعمیر است که شیخ دربارهی ایشان فرموده: «لایروون و لایرسلون إلا عن ثقة».
1) (5) رجال النجاشی، علی النجاشی، ج1، ص156.
2) (6) رجال ابن الغضائری، ابن الغضائری، ج1، ص58.
3) (7) رجال الطوسی، شیخ طوسی، ج1، ص336.
4) (8) الارشاد، شیخ مفید، ج2، ص248.
5) (9) رجال الکشی، شیخ طوسی، ج1، ص408.
6) (10) رجال الکشی، شیخ طوسی، ج1، ص402. مثل این روایت: «علی بن محمد قال حدثنی أحمد بن محمد عن أبی عبد الله البرقی رفعه قال نظر أبو عبد الله (ع) إلی داود الرقی و قد ولی فقال: من سره أن ینظر إلی رجل من أصحاب القائم (ع) فلینظر إلی هذا. و قال فی موضع آخر: أنزلوه فیکم بمنزلة المقداد رحمه الله..»
بعضی مثل محقق خوئی میفرمایند: این جرح و تعدیلها تعارض میکنند و درنتیجه این شخص مجهول است.(1)
مرحوم والد معمولاً این چیزها را که الآن میخواهم عرض کنم را نمیگفت، من در یک نوشتهای از ایشان که برای خودش نوشتهبود دیدم که دیدم مرحوم داود رقّیّ آمدهبود به درس آیتالله مکارم، معلوم میشود که آدم آزادی است در برزخ. اگر آدم غلوّکنندهای بود، اجازه نمیدادند از برزخ بیاید برود درس آیتالله مکارم. البته اینها، مطالبی است که نمیتوان در مقام استدلال، به آن استنادکرد.
تخلص از این اشکال
برای تخلّص از این اشکال، این راه وجود دارد که راوی از داود رقی در این سند، حسنبنمحبوب است که از اصحاب اجماع است. بنا بر آن مبنایی که اسناد تا اصحاب اجماع تمام است و لایُنظَر ذلی من بعد، این مشکل حل میشود. ولی ما آن مبنا را نپذیرفتیم.
و الذی یسهِّل الخط عندنا، این است که این روایت در کتاب شریف کافی است، پس ما مشکلی نداریم؛ چون مرحوم کلینی در مقدمهی کتابش شهادت داده که روایات این کتاب از معصومین سلاماللهعلیهم صادرشدهاست.
روایت خصال
احمدبنمحمدبن یحییالعطار
اما آنچه که در خصال است، سندش به این نحو است: «الصَّدُوقُ فِی الْخِصَالِ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی الْعَطَّارِ عَنْ أَبِیهِ وَ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ مَعاً عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنِ ابْنِ أَبِی عُثْمَانَ عَنْ مُوسَی بْنِ بَکْرٍ عَنْ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ». در احمد بن محمد بن یحییالعطار کلام فراوان است؛ چون روایات فراوانی از او نقل شدهاست و توثیقی هم از او نقل نشدهاست.
1) (11) معجم رجال الحدیث، سید ابوالقاسم خوئی، ج8، ص129.
پاسخ
قبلاً این بحث را تفصیلاً بررسی کردهایم؛ راههایی وجود دارد برای اثبات وثاقتش. ولی اینجا مستغنی از این بحث هستیم؛ چون در سند گفته: «وَ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ مَعاً».
ابنابیعثمان و موسیبنبکر
در ادامهی روایت ابنابیعثمان واقع شده، ابنابیعثمان هیچ توثیقی در کتب رجال ندارد. و موسیبنبکر هم هیچ توثیقی در کتب رجال ندارد. پس این سند، به خاطر عدم توثیق این دو نفر، محل اشکال واقع میشود. و در کافی هم نیست و فقط در خصال است.
پاسخ
برای تخلص از این اشکال میتوانیم بگوییم: صفوانبنیحیی در کتاب کافی (ج1:ص277:ح6) (1) از ایشان نقل حدیث کرده، و صفوانبنیحیی هم یکی از آن ثلاثهای است که شیخ شهادت داده که: «لایروون و لایرسول إلا عن ثقة»، بنابراین از این راه میتوانیم بگوییم: ابنابیعثمان ثقه است.
موسیبنبکر هم هر سه نفرِ آن ثلاثه، هم احمدبنمحمدبنابینصر البزنطی، هم صفوانبنیحیی، و هم ابنابیعمیر، هر سه از او نقل روایت کردهاند، بنابراین برای کسانی که این مبنا را بپذیرند، وثاقت موسیبنبکر هم اثبات میشود.
روایت تحف
روایت اخیر هم اشکالش این است که سند بین صاحب تحفالعقول تا هشامبنحکم ارسال دارد؛ چون افراد این واسطه را نمیشناسیم، نمیتوانیم به آن استدلال کنیم.
پاسخ اول: اسناد جزمی
اینجا وقت نشد بروم خود «تحفالعقول» را ببینم، آن چیزی که حاجی نوری نقل کرده، این است که: «الْحَسَنُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ شُعْبَةَ فِی تُحَفِ الْعُقُولِ، عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَکَمِ»(2) . آن اسناد جزمی اینجا نمیآید، باید به خود «تحف» مراجعه کنیم ببینیم: «چطور نقل کردهاست؟»(3) ؛ اگر آنجا فرمودهباشد: «روی هشام بن حکم» یا «قال هشامبنحکم»، از این راه که این خبر محتمل الحس و الحدس است میتوانیم سند را اصلاح کنیم. اما اگر اینجور باشد که حاجی نوری نقل کرده، نمیتوانیم از این راه این سند را اصلاح کنیم. بنابراین اگر آن روایت اول را پذیرفتیم و از اشکالات روایت دوم هم جواب دادیم، این روایت میتواند مؤید باشد، اگرچه نقل «تحف» اینجا برای ما مهم است؛ چون نقل «تحف» میگفت: «عاقل لبیب این کار را نمیکند»، و در تقریب استدلال، ما روی این مطلب ترکیز داشتیم که «عاقل لبیب این کار را نمیکند، پس شارع نمیتواند در جایی که اثر ندارد، امربهمعروف را واجب کند؛ چون با عقل لبیب نمیسازد.»، پس مهم است که بتوانیم سند روایت تحف را تصحیح کنیم.
پاسخ دوم: شهادت مرحوم حرّانی در مقدمه
راه دیگر هم این است که ایشان در مقدمهی این کتاب فرمودهاست که این روایات را از ثقات نقل کرده(1) ولی به خاطر رعایت اختصار سندها را حذف کردهاست. لذا بعضی به مقدمهی این کتاب استنادمیکنند برای این که اثبات کنند که ایشان تمام رجال اسنادش را توثیق کردهاست.
لکن یک بحث اصولی اینجا هست که: اگر کسی نام نبرد و بگوید: «ثقهای نقل کرده»، آیا کفایت میکند یا نه؟ این محل کلام است، ولی متأسفانه در اصول متأخرین بحث نشدهاست، ولی در «معالم» و «قوانین» بحث شدهبود. اگر کسی بپذیرد که اگر گفت: «ثقةٌ» کفایت میکند، صاحب «تحفالعقول» مرحوم حرّانی فرموده که اینها ثقات هستند.
نتیجه: عدم مناقشهی سندی
پس این روایات، مناقشات سندی ندارد.
موضوع: احتمال تأثیر (قول دوم: اشتراط«تأثیر»/استدلال بروایات نهی ازسؤال ومناقشات آن)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در طایفهی ثانیه بود برای اثبات وجوب امربهمعروف به واقع «تأثیر». تعرض لما لایطیق طبق این روایات، منهیّ است و لبیب و عاقل این کار را نمیکند، پس مراد شارع از وجوب امربهمعروف این موارد نیست، بعد از آن که معنای «امر» عبارت است از «واداشتن» و معنای «نهی» عبارت است از منزجرکردن؛ این جایی که اثر ندارد، وادارکردن تحقق پیدانمیکند، پس امربهمعروف، ما لایطیق است و طبق این روایات شارع ما را به این کاری که عاقلانه است امرنمیکند، پس در این موارد که تأثیر ندارد، امربهمعروف واجب نیست. این، تقریب استدلال است.
1) (15) تحفالعقول، ابن شعبه الحرانی، ج1، ص11.
به این استدلال مناقشاتی هست، مناقشات سندی را مطرح کردیم و پاسخ دادیم که صدور این روایات لااقل در بعضی کتب تمام است.
مناقشهی ثانیه: معنای امر
مناقشهی ثانیه این است که: اگر در ماهیت و حقیقت «امر» واداشتن بود، این استدلال تمام بود. ولی معنای «امر» متقوم به این نیست. امر فقط همین است که نسبت بعثیه را متوجه مأمورکنیم، اگرچه او آن فعل را انجام ندهد.
درست است که در بعضی کلمات «امر» را به «وادارکردن» معنی کردهاند، اما معنای واقعیِ «امر» این نیست؛ امر این است که بگویی: «افعل»، و نهی این است که بگویی: «لاتفعل». پس «واداشتن» در معنای «امر» نیفتاده، بلکه تنها داعی است. و داعی، گاهی هم رجاء تأثیر است، یا اتمام حجت است، یا ممکن است شارع به خاطر احتیاط چنین امری کردهباشد؛ چون اگر بگوید: «آن جایی که تأثیر دارد، امرکنید.»، ما خیلی از جاها را که شک داریم، برائت جاری میکنیم و لذا خیلی از جاها امربهمعروف نمیکنیم، لذا شارع میگوید: «شما کاری به این کارها نداشته باشید که تأثیرمیکند یا نه؛ امرکنید اگرچه یقین به عدم تأثیر دارید.».
این مطلب علاوه بر این که به حسب ارتکاز و لغت واضح است، امر شارع به عصات هم به این مطلب شهادت میدهد؛ شارع مقدس که فرموده: «صُم» و «صلّ»، شامل عصات هم میشود. اگر معنایش متقوم به «واداشتن» باشد، چطور امر و نهی را متوجه آنها میکند؟!
پس استدلال به این طائفه تمام نیست؛ چون امرکردن به کسانی که به معروف وادارنمیشوند، مالایطیق نیست.
روایات نهی از سؤال از «من یخاف منَعه»
طایفهی سومی که به آن استدلال شدهاست(1) ، روایاتی است که دربارهی نهی از سؤال از کسی است که میدانیم درخواستمان را ردمیکند.
1) (1) این که میگویم: «به آن استدلال شده»، از این باب است که فقها این روایات را در این باب ذکرکردهاند یا محدّثین در همین باب نقل کردهاند، لابد در ذهنشان بوده که دلالت بر این مطلب هم میکند.
حاجی نوری در مستدرک نقل کرده: «ثِقَةُ الْإِسْلَامِ فِی الْکَافِی، عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ ع أَنَّهُ قَالَ یَا هِشَامُ إِنَّ الْعَاقِلَ لَا یُحَدِّثُ مَنْ یَخَافُ تَکْذِیبَهُ وَ لَایَسْأَلُ مَنْ یَخَافُ مَنْعَهُ وَ لَایَعِدُ مَا لَایَقْدِرُ عَلَیْهِ وَ لَایَتَقَدَّمُ عَلَی مَا یَخَافُ فَوْتَهُ بِالْعَجْزِ عَنْهُ.».
یک مبلّغ هم وقتی میبیند فلان حرف را مخاطبین قبول نمیکنند، اصلاً نباید بگوید. عاقل نباید از کسی که چیزی را از او منع میکند بخواهد؛ چون همهی اینها مصادیق خواری است. به کارهایی که نمیتواند وعده نمیدهد؛ نه این که اگر بخواهد نماینده بشود، وعدههایی بدهد که رأی بیاورد. کاری که میترسد در اثناء، از انجام کاری ناتوان بشود، اصلاً آن کار را شروع نمیکند؛ میگوید: «کسی باید این کار را شروع کند که بداند میتواند تمامش کند». اینها توصیههای حکیمانهای از امام موسیبنجعفر است.
تقریب استدلال
محل استدلال این است که «وَ لَایَسْأَلُ مَنْ یَخَافُ مَنْعَهُ».
بیان اول: امربهمعروف ما غیرعاقلانه است
تقریب استدلال این است که امرکردن به معروف، طلبکردن معروف و سؤالکردن از مأمور است. این روایت میگوید: «آن جایی که مخاطب سؤال و درخواست تو را ردمیکند، عاقل از چنین کسی درخواست نمیکند که آن آن معروف را انجام بده.»، آیا میشود شارع به کار غیرعاقلانه امرکند؟! پس آن جایی که ما میدانیم اثر ندارد، شارع نمیفرماید که: «مُر بالمعروف».
اشکال: امر از موضع بالاست، درخواست نیست.
پاسخ: مستدلّ میگوید: معنی لغوی «سؤال»، درخواست از موضع بالاتر را هم شامل میشود.
بیان دوم: امر شارع به ما غیرعاقلانه است
إن شئت، به عنوان بیان دوم قلتَ که فرقی بین سؤال مباشری و واسطهای نیست؛ در مواردی که شارع به ما میگوید: «امر به معروف کنید»، امر به امر به شیء کردهاست. در اصول یک بابی داریم که: «امر به امر به شیء، امر به شیء است.» و از همین باب عبادات صبی را تصحیح کردهاند؛ که چون شارع به ما امرکرده به صبیان امر به صلات کنیم، پس درواقع به صبیان امرکرده که نمازبخوانند. پس اگر اول وقت نمازخواند بعد بالغ شد، لازم نیست نمازش را اعاده کند؛ چون نمازش امر دارد و امتثالش صحیح است. در اینجا هم که شارع به ما امرکرده به معروف امرکنیم، پس امر به امر به معروف کردهاست، و امر به امر به شیء هم امر به شیء است، پس اینجا شارع امر به معروف کردهاست، پس درواقع شارع از مأمور، درخواست معروف را کردهاست، و این درخواست، در جایی که تأثیر نداشته باشد، غیرعاقلانه است و شارع هم کار غیرعاقلانه نمیکند، پس در آن جایی که تأثیر ندارد، شارع به ما امرنمیکند که امربهمعروف کنیم.
مناقشهی اولی: دو ارسال در سند
مناقشهی اولی این است که اینجور که حاجی نوری نقل کردهاست، این روایت، مشتمل بر دو ارسال است؛ سند این است که: «ثِقَةُ الْإِسْلَامِ فِی الْکَافِی، عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ». قاعدتاً مراد از «بعض اصحاب» بعض اصحاب معاصر کلینی است. بعض اصحاب معاصر کلینی اگر بخواهد از موسیبنجعفر نقل کند، حتماً چند واسطه میخورد، پس بین بعض اصحاب و موسیبنجعفر وسائطی هست که نام برده نشده. به علاوهی این که خود «بعض اصحاب» هم نام برده نشدهاند و درنتیجه از این جهت هم این روایت مرسل است. بنابراین در نقل مستدرک، این دو جهت ارسال وجود دارد.
ولی تعجب است که این نقل، در مستدرک به این شکل آمده؛ این روایت، روایت مفصل هشام است که در جلد اول نقل شده و مرحوم کلینی فرموده: «أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الْأَشْعَرِیُّ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا رَفَعَهُ عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَکَمِ قَالَ قَالَ لِی أَبُو الْحَسَنِ مُوسَی بْنُ جَعْفَرٍ»(1) .
مرحوم کلینی از استادش ابوعبدالله اشعری نقل کرده که ثقه است، استاد ایشان از بعض معاصرینشان نقل کردهاست. پس این نقل مستدرک موافق با کافی نیست.
اما باز مشکل حل نمیشود؛ چون در کافی هم این دو جه تارسال هست که هم «بعض اصحابنا» دارد و هم «رفعه» دارد.
پاسخ: کافی
این اشکال، به حسب مبانی ما چون در کتاب کافی است، مشمول شهادت کلینی شده و صدورش قابل حل است.
مناقشهی دوم: عدم وجود این عبارت در تحف
اشکال دوم این است که این قسمت، در کتاب «تحفالعقول» وجود ندارد. این بخش، ظاهراً آخرین فراز از این روایت طویله است.(2)
1) (2) الکافی، شیخ کلینی، ج1، ص13، ط اسلامیه.
2) (3) در این قسمت از کلاس وقتی بحث استاد به اینجا رسید، بعضی از طلاب کلاس، در صندوقهایشان سرچ کردند و این قسمت از روایت را هم در کتاب «تحفالعقول» (ص383) پیداکرده و به استاد نشان دادند. ولی استاد از اینجا به بعد، بر فرض این که این قسمت در تحف نباشد، بحث را به خاطر فایدهی علمیاش ادامه دادند.
راه اول برای تخلص: اضبطیت کافی
اگر اینچنین باشد، قدیتخلص از این شبهه که اینجا دوران بین زیاده و نقیصه است، و چون کافی اضبط است، بنابراین نقل کافی مقدم است.
مناقشهی کبروی
این کلام، کبریً و صغریً محل کلام است. اضبط، ظنّ بیشتری میآورد، ولی اگر به حد اطمینان نرسد، چرا مقدم بر ضابط بشود؟!
مناقشهی صغروی
صغرویاً هم محل اشکال است؛ مقصودتان از این که «کافی اضبط است» چیست؟ یعنی آیا مرحوم کلینی اضبط از حرّانی است؟ این برای ما ثابت نیست.
بله؛ نسبت به شیخ و کلینی، بزرگانی مثل صاحب حدائق این حرف را زدهاند و گفتهاند: «موارد خطا و سهو در تهذیب بسیار است ولی در کافی اینطور نیست.»(1) ، ولی همین مطلب هم ثابت نیست. بنابراین اضبطیت کلینی بر آن بزرگان، برای ما ثابت نیست. اگر مراد این باشد که «وصول کافی به دست ما» اضبط است نسبت به «وصول تحفالعقول»، درست است؛ چون کافی متداول دست علما بوده و قرائت و سماع میشده ولی تحف اینطور نبوده، بنابراین کافی با دقت بیشتری به دست ما رسیدهاست. اما کتاب حرّانی چون فقط اخلاقی بوده و درنتیجه خیلی مورد مراجعهی علما نبودهاست، بنابراین کافی از این جهت، از بقیهی کتابها اضبط است.
1) (4) حدائق، شیخ یوسف البحرانی، ج3، ص156. مرحوم بحرانی در «حدائق» (ج3:ص156و157) روایتی را از کافی و تهذیب نقل میکند که با هم اختلاف دارند، آنگاه در جمع بین این دو روایت میفرماید: «ربما قیل بترجیح روایة التهذیب لان الشیخ اعرف بوجوه الحدیث و أضبط»، سپس در نقد این «قیل» میفرماید: «و فیه انه لایخفی علی من راجع التهذیب و تدبر اخباره ما وقع للشیخ (رحمه الله) من التحریف و التصحیف فی الاخبار سندا و متنا و قلما یخلو حدیث من أحادیثه من علة فی سند أو متن.»، و در ادامه میفرماید: «و الترجیح بهذه القاعدة فی جانب روایة الکافی أظهر». بسیاری دیگر از بزرگان هم این مطلب را فرمودهاند؛ از جمله مرحوم آقای خوئی در موسوعه (ج28:286) فرمودهاند: «أنّ الصدوق و الکلینی کلاهما أضبط من الشیخ فی النقل».موسوعه امام خوئی، سید ابوالقاسم خوئی، ج28، ص286.
را دوم: اصل بر عدم زیاده است
راه دیگر این است که در دوران بین زیاده و نقیصه، اصل عدم زیاده است؛ نه یعنی آن زیاده نیست، یعنی اصل این است که آن کسی که زیاده نقل کرده، از پیش خودش زیاد نکرده، بلکه آنچه بوده را نقل کرده. و این هم عقلائی است؛ چون مخصوصاً وقتی که مطلبی مثل این روایت خیلی طویل باشد، طبیعی است که جملاتی از آن از ذهن راوی برود.
مناقشهی اول: این قاعده قابل احتجاج نیست
اما خود این قاعدهی «اصل، عدم زیاده است.» محل اشکال است. و کما این که مرحوم امام هم فرمودهاند، ما هم میگوییم که این قاعده ثابت نیست. بله؛ مظنون انسان همین است، اما آیا عقلا در مقام احتجاج بر آن احتجاج میکنند؟!
مناقشة دوم: معلوم نیست در مقام نقل کل روایت باشد
ثانیاً اگر این قانون را بپذیریم، این قانون، در جایی است که هر دو ناقل (ناقل زیاده و ناقل نقصان) هر دو در مقامی باشند که مشغول نقل کل روایت باشند. اما آن جایی که یک روایت طویل را میخواستهاند نقل کنند، ممکن است هر کدام درصدد بیان قسمتی از فرمایشات حضرات ائمه بودهاند. و اینجا نمیدانیم که: «مرحوم حرّانی آیا در مقام بیان تمام روایت بوده؟ یا در مقام بیان بخشی از آن بودهاست؟».
آن کسانی که این قاعدة «اصل، بر عدم زیاده است را قبول دارند، این قاعده را در جایی جاری میکنند که دو راوی در مقام بیان کل یک مجلس باشند؛ اگر در مقام بیان کل مجلس مذاکره با امام نباشند، نقلشان منافاتی ندارد؛ چون آن راویای که جملة محل نزاع را نیاورده، درواقع شهادت نداده که امام آن جمله را نفرموده؛ چون شاید آن قسمت را نمیخواسته نقل کند. وقتی دو راوی در مقام بیان کل مجلس نباشند و درنتیجه نقلشان منافاتی نداشته باشد، جایی برای جریان آن قاعده (که در فرض تعارض دو نقل است) وجود نخواهدداشت. ولی اگر در مقام بیان کل مجلس باشند، آن راویای که آن جمله را نیاورده، درواقع شهادت داده که این جمله از امام صادرنشدهاست و لذا با شهادت راوی دیگر بر این که آن جمله از امام صادرشدهاست تعارض میکند، در اینجاست که آن قاعده جاری شده و نتیجه صدور جملة محل نزاع از امام میشود. لکن در مانحنفیه که در مقام بیان کل مجلس نیستند و درنتیجه نقلشان تعارضی ندارد، اصلاً جای جریان این قاعده نیست حتی نزد کسانی که اصل این قاعده را قبول دارند. (1)
1) (5) این پاراگراف، از مقرر است.
راه سوم: در مقام بیان کل روایت نبودهاند(1)
شاید بتوان از دل مناقشة دوم بر راه دوم (قاعدة عدم زیاده) راه سومی برای تخلص از اشکال تفاوت فرضی نقل مرحوم کلینی و مرحوم حرّانی بیرون کشید؛ به این بیان که: ما اگرچه اصل عدم زیاده را قبول نداریم، لکن آن جایی که دو راوی در مقام بیان کل یک مجلس نبودهاند، تفاوت نقلشان تعارضی ندارد؛ چون نیاوردن آن جملهای که دیگری آورده، به معنی «شهادت به عدم صدور این جمله» نمیباشد، بلکه به معنی «عدم شهادت به صدور این جمله» است. الا این که کسی مناقشة صغروی کند به این که طولانیبودن دو روایت در هر دو کتاب «کافی» و «تحف» اماره است بر این که هر دو بزرگوار در مقام بیان کل روایت هشام بودهاند.
مناقشهی سوم: درخواست برای خود
متبادر از «و لایسئل من یخاف منعه»، این است که برای خودش درخواستی نمیکند که میداند ردمیشود؛ مثلاً اگر میداند که بخواهد قرض بگیرد ردش میکند، درخواست نمیکند. اما در مانحنفیه سائل برای خودش چیزی را نمیخواهد، بلکه برای این که مخاطب به جهنم نرود و برای دلسوزیِ او امربهمعروف میکند. پس چه به تقریب اول و چه به تقریب دوم (که امر به امر به شیء، امر به شیء است.) نمیتوان به این روایت استدلال کرد.
نتیجه: عدم اثبات قول ثانی از روایات خاصه
کل روایاتی که میشد به آنها استدلال کرد برای اشتراط، همینهایی بود که خواندیم، و نتیجه این شد که در روایات خاصه، یک روایتی که تامّالسند و الدلاله باشد و بتواند این قول را اثبات کند، نداریم.
1) (6) این راه را استاد نفرمودهاند، بلکه حاصل مباحثة دوستان و از افاضات طلاب درس استاد است.
روایات عامه
در روایات عامه هم ممکن است بگوییم: روایاتی هست که بر قول دوم دلالت میکند. بعضی از روایات عامه، همان روایاتی است که در روایات خاصه هم بود، اما بعض روایاتی در نقل آنها هست که ممکن است در نقل ما نباشد.
موضوع: شرط دوم (روایات عامه بر قول دوم / و دو دلیل بر قول سوم)
خلاصه مباحث گذشته:
عرض شد که در روایات عامه هم بعضی مرویّاتی است که ممکن است دلالت کند بر این که: «تأثیر، شرط وجوب امربهمعروف است.». علت خواندن این روایات، این است که اگر دلالت این روایات تمام بشود و اشکال ما بر روایات خاصه فقط از ناحیهی سند باشد، مجموعهای از روایات فراهم میشود که بدون مشکل صدوری دلالت بر قول دوم میکند. اما اگر کسی اشکال دلالی به آن روایات خاصه داشت، این روایات تأثیری برای او ندارد؛ چون اگرچه مجرد سنّیبودن باعث عدم وثاقت نمیشود(1) ، ولکن رواتشان برای ما مجهول است. الا این که روایات عامه به حدی برسد که باعث تواتر اجمالی یا معنوی بشود، کما این که در بعضی موارد (مثل فضائل ائمه و شجاعت امیرالمؤمنین) هم همینطور است و ما نمیتوانیم روایات عامه را کناربگذاریم.
متن روایات
در این کتاب(2) از سنن ابیداود نقل شده: «عن ابیاُمیّة الشعبانی قال: سئلتُ اباثعلبةالخشنی فقلتُ کیف تقول فی هذه الآیة علیکم انفسکم؟ قال: اما والله لقدسئلتَ عنها خبیراً»: از یک آدم مطلع سؤال کردی؛ «سئلتُ عنها رسولَ الله فقال: بل ائتمروا بالمعروف و تناهَوا عن المنکر حتی اذا رأیتَ شُحّاً مُطاعاً و هویً متَّبَعاً و الدنیا مُؤثَرة، و إعجابَ کلِّ ذی رأیٍ برأیه، فعلیک یعنی بنفسک، و دَع عنک العوام.»: به حسب این نقل میفرماید: مردم دنبال آز و حرصشان هستند، شما اگر آز و حرص و طمع و هوی و هوس دیدید که اینها را بر آخرت برگزیدهاند و هر کس نسبت به رأی خودش اعجاب دارد و میگوید که خودش اینجور میفهمد و درنتیجه حرفتان اتّباع نمیشود(3) ، اگر سر و کارتان با چنین افرادی افتاد، هوای خودت را داشته باش و عوام را رهاکن. ولی الآن اینجور نیست؛ «فإن ورائکم أیامَ صبر»: پشت سر شما ایامی است که باید صبرکنید و دندان روی جگر بگذارید؛ کما این که پیش آمد و امیرالمؤمنین 25سال خانهنشین شد. «فیها مثلُ قبضٍ علی الجَمَر»: مثل این است که کسی آتش را در دست بگیرد، «للعامل فیه مثل اجر خمسین رجلا یَعملون مثلَ عملِه». وجه استدلال به این روایت، روشن است؛ میگوید: وقتی اثر ندارد، شما وظیفهای ندارید.
روایت دوم از تفسیر عبدالرزاق است: «عن الحسن أن ابن مسعود سئله رجلٌ عن قوله: «علیکم انفسکم»، فقال: أیها الناس! إنّه لیس بزماننا، فإنها الیوم مقبولة.»: زمان عمل به این آیه که «علیکم انفسکم» است، الآن نیست؛ چون الآن میپذیرند. «ولکنه قداوشک أنیأتی زمانٌ تأمرون بالمعروف فیصنع بکم کذا و کذا، أو قال: فلایقبل منکم.»؛ بنا بر یک نسخه: یک زمانی میآید که از شما پذیرفته نمیشود. اما بنا بر نسخهی دیگر (که فیصنع بکم کذا و کذا) اشاره به شرط امنیت میکند. «فحینئذٍ علیکم انفسکم لایضرکم من ضلّ اذا اهتدیتم».
الدر المنثور: عن ابنعُمر أنّه قیل له: «لو جلستَه فی هذه الأیام، فلمتأمر و لمتنهَ، فإن الله قال: علیکم انفسکم.»، فقال: «إنها لیست لی و لأصحابی»: این آیه، مال من و اصحاب من (ابنعمر) که در این زمان زندگی میکنیم نیست؛ «لأنّ رسول الله قال: «ألا و لیَبلُغ الشاهدُ الغائبَ»، فکنّا نحن الشهود و أنتم الغُیَّب. ولکن هذه الآیة، لأقوام یجیئون من بعدنا إن قالوا لمیُقبَل منهم»؛ این آیه، مال آن جایی است که وقتی میگویند، نمیپذیرند، آن جاست که خداوند میفرماید: «علیکم انفسکم لایضرکم من ضل إذا اهتدیتم».
سنن ابنابیداود: عن عبداللهبنعمرو بنالعاص قال: «بینما نحن حول رسول الله صلّی الله علیه و آله، إذ ذکر الفتنة»؛ یعنی خود حضرت یادآور فتنه شدند که یک چنین مسألهای در راه است؛ فقال: «إذا رأیتم الناس قدمَرَجَت عُهودُهم و خَفّت اماناتُهم و قاموا هکذا» و شَبَّک بین اصابعه: حضرت انگشتان دستانشان را در هم کردند و فرمودند اینطور میشود. فقلت: کیف افعل عند ذلک جعلنی الله فداک؟ فرمود: «اَلزِم بیتَک، أملِک علیک لسانَک، خُذ بما تَعرِف، و دَع ما تُنکِر، و علیک بأمر خاصة نفسک، و دَع عنک أمراً عامّاً.»: آن روز باید خودت را بپّایی و به وظایف شخصی خودت برسی و کاری به مردم نداشته باشی.
البته این روایات، بحثهایی دارد؛ که اگر شرایط زوال دین باشد و بیضهی اسلام در خطر باشد، وظیفهی دیگری به عهدهی ماست غیر از امربهمعروف. در آن شرایط، وظیفهی امربهمعروف را نداریم، اما وظیفهی نجات اسلام که اندراس دین پیش نیاید، وظیفهی دیگری است که ولو بلغ ما بلغ هم باید انجام بشود. بعضی علما نقل میکردند که قبل از انقلاب وقتی بعضی مراجع به حضرت امام اشکال کردند که: «اینها رحم ندارند، مردم را میکشند، جواب این خونها را کی میدهد؟!»؛ امام میفرمودند: «اگر صدهزارنفر هم کشته بشود، اشکالی ندارد؛ من خودم جوابگو هستم.».
پاسخ اول از این روایات: مجهولبودن روات
مشکلی که این روایات دارد، این است که وثاقت افرادی که این روایات را نقل کردهاند، برای ما ثابت نیست.
پاسخ دوم: امکان جعلیبودن توسط سلاطین جور
علاوه بر این که این روایات را اگر ثقات هم نقل میکردند، لا بأس بحجیتها. اما این شبهه هم هست که ممکن است این شبهات را دستگاههای جور ساختهباشند و پخش کردهباشند. این روایات آنقدر زیاد نیست که اطمینان پیداکنیم مجعول نیست؛ ممکن است سَلطات جور اینها را جعل کرده باشند و در جامعه پخش کردهباشند تا کسی علیهشان شورش نکند. چون این احتمال (جعل سلطات) خیلی عقلائی است، این روایات نمیتواند باعث حجیت بشود.
نتیجه: عدم اثبات قول ثانی
پس مجموعاً برای قول ثانی نتوانستیم یک دلیل معتمدی پیداکنیم و بگوییم: «وجوب امر به معروف، مشروط به خود تأثیر است.».
ادلهی قول ثالث: احتمال تأثیر
قول ثالث، همان قول مشهور است؛ که وجوب امربهمعروف، مشروط به احتمال تأثیر است، و این احتمال هم در هر درجهای که باشد؛ ولو شک داری، و حتی احتمالِ اثر کمتر از پنجاه درصد است، و بلکه حتی اگر ظنّ قوی بر خلاف داری و فقط مثلاً دهدرصد احتمال تأثیر میدهی، باز هم امربهمعروف واجب است.
هم معمول متقدیمن و هم معمول معاصرین، معمولاً فرمودهاند: احتمال تأثیر کافی است. دلیل بر این قول چیست؟ فعلاً دو دلیل عرض میکنیم.
دلیل اول: عدم انقداح حقیقت امر در نفس
دلیل اول این است که به حسب آنچه که در اصول گفتهاند و تحقیق شدهاست، «امر» عبارت است از بعث به رجاء ایجاد داعی بر فعل در مأمور. این حقیقت، در مواردی که انسان احتمال تأثیر نمیدهد، منقدح در نفس نمیشود؛ چون رجائی نیست. این رجاء وقتی حاصل میشود که لااقل احتمال تأثیر وجود داشته باشد؛ کف حصول رجاء، احتمال است. پس اصل احتمال تأثیر ولو به حد شک هم نرسد، از مقوِّمات صدور امر است. پس این شرط درواقع یک شرط عقلی است؛ شارع که میفرماید: «مُر بالمعروف»، وقتی این امر ممکن است از من سربزند که احتمال تأثیر بدهم، اگر چنین احتمالی ندهم، ممکن نیست این امر از من صادربشود. و آنچه هم که صادر میشود صرفاً لفظ است، نه این که حقیقتاً امر باشد.
اشکال: امر و نهی قرآن به عصات؟
پاسخ: این آقا میگوید: شامل آنها نمیشود، کما این که گفتهاند: کفار مکلف به فروع نیستند.
اشکال: پس عقابشان بیمعناست!
پاسخ: این آقا میتواند جواب بدهد: امر نیست، ولی حقیقت تکلیف، اراده و کراهت است. در مانحنفیه هم نسبت به عصات، کراهت لزومیه دارد.
دلیل دوم: لغویت
دلیل دوم که بسیاری از فقها به آن استدلال کردهاند مِنهم فیض در مفاتیح(1) ، آقاضیاء در شرح تبصره(2) و غیرواحدی از فقها، گفتهاند: امر و نهی، در جایی که اثرنمیکند، لغو و بلافائده است. بنابراین اگر خدای متعال به ما امرکند که جایی که احتمال تأثیر نیست امرکنیم، ما را به یک حرف بلافایده دعوت کردهاست. دلیل اول میگفت: «امرکردن ممکن نیست»، این دلیل میگوید: میشود امرکرد، ولی فایدهای ندارد. چون فایده ندارد، امر شارع به آن، امر به مالافائدة له است. و چون احکام دائرمدار مصالح و مفاسد است، پس کشف میکنیم که ادلهی امربهمعروف مقید است، اگرچه در خلال ادلهی امربهمعروف این قید نیامدهاست.
پس در فرض مجرد «احتمال» وجوب امربهمعروف اثبات میشود، اما این احتمال در چه حدی باید باشد؟ آیا مظنه لازم است؟ بقیهی شرایط که «مظنّه» داشته باشیم یا تأثیر واقعی، با اطلاق رفع میشود. ولی احتمال تأثیر را نمیشود رفع کرد؛ چون به خاطر حکم عقل، بدون احتمال تأثیر، یا امر و نهی در نفس ما منقدح نمیشود، و یا اگر هم بشود لغو است و شارع به آن امرنمیکند.
فرق بیان اول با دوم در این است که بیان اول میگفت: صدور امر از من ممکن نیست. بیان دوم میگوید: صدورش ممکن است، ولی لغو است.
اشکال: اگر شارع احتمال تأثیر بدهد
إن قلت که: شما احتمال تأثیر نمیدهی، و این مساوقه ندارد با این که شارع هم احتمال اثر نمیدهد. ممکن است شارع احتمال تأثیر بدهد و لذا به من بگوید: «ولو احتمال تأثیر هم نمیدهی، باید امربهمعروف کنی.».
پاسخ: شارع نمیتواند به من بگوید: «تأثیر دارد»
جوابش همان جوابی است که در بحث «قطع» گفته شده؛ که در بحث «قطع» شارع نمیتواند به قاطع بگوید: «لاتعمل بقطعک»؛ چون قاطع حینما هو قاطعٌ، نمیتواند به خلاف قطعش تصدیق کند. لذا بعضی بزرگان گفتهاند که لزوم اتّباع قطع، معلَّق است بر این که شارع نگوید: «لازم نیست»؛ اگر شارع بگوید: «وقتی قطع داری، لازم نیست عمل کنی.»، ما که از شارع داغتر نیستیم. اینجا گفتهاند: درست است که این تعلیق هست، ولی شارع نمیتواند بگوید: «أیها القاطع لاتعمل بقطعک»؛ چون در ذهن قاطع تناقض پیش میآید؛ که از طرفی (به خاطر قطعش) واجب است به آن عمل کند، و از طرف دیگر به خاطر ترخیص شارع واجب نیست به آن عمل کند. پس اگرچه آن قضیهی تعلیقیه وجود دارد، اما نمیتواند به آن قضیهی تعلیقیه عمل کند و به من بگوید: «لازم نیست به قطعت عمل کنی»، آنجا در باب «قطع» مشکلش این است. اینجا هم وقتی که من احتمال تأثیر نمیدهم، شارع نمیتواند به من بگوید: «من احتمال تأثیر میدهم، پس لغو نیست و باید امرکنی.».
گاهی ما احتمال میدهیم شارع که به ما گفته: «امربهمعروف کنید»، اهدافی دارد که یکی از آن اهداف تأثیرپذیرفتن مأمور است، اما اهداف دیگری هم دارد مثل این که تمرینی باشد برای ما که خجالت نکشیم به دین عمل کنیم. مثلاً به طرف میگویند: «برو بالای منبر حرف بزن؛ نه این که فکرکنی ما استفاده میکنیم، میخواهیم خودت حرفزدن را یادبگیری.». در این صورت این جواب درست نیست؛ چون در این صورت عقل ما حکم به لغویت چنین تکلیفی ندارد. ولی فرض این است که در باب «امربهمعروف» هدفی نیست جز همین که اقامهی فرائض بشود. اگر اثر و هدف فقط همین باشد، وقتی که مکلف احتمال تأثیر را نمیدهد، شارع نمیتواند به او بگوید: «امرکن»؛ چون مکلف، چنین امری را لغو دانسته و قطع دارد که شارع چنین تکلیفی را متوجه او نکردهاست.
این «إن قلت» تتمهای است برای بیان دوم که اگر چه ما احتمال تأثیر نمیدهیم، ممکن است شارع احتمال اثر بدهد و درنتیجه امربهمعروف بر ما واجب باشد. وقتی من اینجا احتمال میدهم، پس شارع هم نمیتواند به من بگوید: «احتمال نده».
موضوع: شرط دوم: احتمال تأثیر (ادلهی قول ثالث: احتمال تأثیر)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در ادلهی قوم سوم بود؛ که در وجوب امربهمعروف، مجرد احتمال تأثیر شرط است. عرض شد: برای این قول به وجوهی میتوان استدلال کرد.
حاصل وجه اول این بود که «امر» عبارت است از بعث، به رجاء ایجاد داعی در نفس مأمور، و این امر در مواردی که آمر احتمال تأثیر نمیدهد، این داعی و رجاء در نفس آمر پیدانشده و لذا امر واقعی از او قابل صدور نیست، پس در حقیقت قدرت و تمکن از امر ندارد و لذا به یک شرط عقلی (قدرت) برمیگردد.
حاصل دلیل دوم این بود که «امر» در موارد عدم احتمال تأثیر، عند الآمر لغو است. و چون لغو است، پس نمیتواند تصدیق کند که شارع به آن امرکرده.
اشکال به بیان اول: عدم اثبات اشتراط وجوب
این یبان، محل اشکال است از این جهت که اشتراط وجوب را اثبات نمیکند؛ شرط «وجوب» تنها احتمال ممکن نیست، وجوب ممکن است مطلق باشد ولی در این موارد چون قدرت ندارد معذور باشد، و ممکن است شرط واجب باشد نه شرط وجوب.
تکرار اشکال اول به بیان دوم و پاسخ به آن
إن قلت که: درست است که این شخص احتمال نمیدهد، ولی ممکن است شارع او را (در این عدم احتمال تأثیر و درنتیجه لغویت) تخطئه کند و لذا تخطئةً امرکند که امربهمعروف کند.
پاسخ این است که این شخص، احتمال تخطئهی شارع را نمیدهد؛ مثل این است که کسی دارد میبیند روز است، احتمال نمیدهد شارع به او بگوید: «نمازمغرب بخوان».
اشکال دوم به بیان دوم: شاید غرض شارع اتمام حجت باشد
إن قلت که: لغویتی نیست؛ چون ممکن است نظر شارع به اتمام حجت باشد.
پاسخ اول: غرض شارع، اتمام حجت نیست
قلت که: معهود نیست که اتمام حجت هدف باشد؛ چون موضوع امربهمعروف، معروف منجَّز است؛ آن جایی واجب است امربهمعروف کنید که معروف بر مأمور منجَّز باشد. وگرنه مثلاً اگر مجتهدی نظرش این است که فلان مسأله واجب نیست و لذا ترک کند، آیا مقلدینش باید او را امربهمعروف کنند؟! برای او منجز نیست؛ چون معذور است. پس موضوع امربهمعروف، معروف منجَّز لاست. و تنجز برای شخص حاصل نمیشود الا این که اتمام حجت شده باشد.
اشکال: تکلیف باید بر آمر منجَّز باشد، نه بر مأمور.
پاسخ نقضی استاد: شما چطوری به خانمها امر به غسل حیض میکنی؟!
پس مورد امربهمعروف، آن معروفی است که صرف نظر از امر ما، بر مأمور منجَّز بوده و او تارکش بوده. و این منجزبودن، یا به علم است، یا به علمی، یا این که شبههی حکمیهی قبل الفحص است. بنابراین ما میخواهیم با امربهمعروف اتمام حجت کنیم، و حجت هم تمام است، فلذا موضوع برای امر ما درست شده، نه این که با امر ما، تازه اتمام حجت بر او میشود. پس چون حجت بر مأمور تمام است، امربهمعروف بر ما واجب است، نه این که «چون ما امربهمعروف میکنیم، حجت بر مأمور تمام میشود.».
اگر حجت بر او تمام نیست، اصلاً جای امربهمعروف نیست، جای ارشاد جاهل است. پس این که بگوییم: «در موارد عدم تأثیر، فایدهی امربهمعروف اتمام حجت است»، با همین مناقشه تمام نیست.
پاسخ دوم: قول آمر حجت نیست
ثانیاً چطور با امر آمربهمعروف اتمام حجت میشود در حالی که در «آمربهمعروف» شارع شرایط حجیت را قرارندادهاست؟! مگر به قول هر کسی حجت تمام میشود؟! تنها فرضی که امر آمر حجت است، آن جایی است که مجتهد جامعالشرایطی امرکند، شارع قول او را حجت قرارداده، ولی غیر این شخص، حجت را بر مأمور تمام نمیکند. بر افسق فسقه هم واجب است امربهمعروف کنند، قول چنین شخصی، چه حجیتی دارد تا بر مأمور اتمام حجت کند؟! پس نمیتوانیم بگوییم: «اتمام حجت، از فواید امربهمعروف است. درنتیجه آن جایی که احتمال تأثیر نمیدهیم، امربهمعروف و امر شارع به آن، لغو است.».
اشکال: منظور، حجت شرعی نیست!
پاسخ: ما حجت غیرشرعی نمیشناسیم.
اگر از باب تأکید باشد
اگر بگوییم: «منظور تأکید و تأیید است»، شارع گفته: ولو احتمال نمیدهی، اما تأییداً للحجه تأکیداً لها بگو؛ یعنی حجت بر او قائم است، اما باز هم بگو.
اشکال این است که این هم در بسیاری موارد وجود ندارد؛ یعنی در بسیاری از موارد، امر آمر، تأکید یا تأیید امر شارع به مأمور نیست، خصوصاً آن جایی که خود مأمور میداند: «وجه این که آمر او را امربهمعروف میکند، این است که مرجع تقلیدشان یکی است.». زید مقلد فلانمجتهد است که میگوید: سجدهی سهو در آن مورد واجب است، عمرو هم مقلد همان مجتهد است، اگر زید به عمرو امرکند که سجدهی سهو به جا بیاورد، چه تأکیدی است؟! چه تأییدی است؟! امر زید، از امر فراتری کشف نمیکند که باعث تأکید یا تأیید بشود؛ عمرو میداند که زید از باب این که مرجع تقلیدشان یکی است دارد به او امرمیکند. تنجّز جدیدی ایجادنمیشود، تأکید جدیدی ایجادنمیشود؛ چون منشأش واحد است. خصوصاً در فرضی که عمرو میداند: «زید آمر، مقلِّدِ مرجع تقلید او نیست.»، در این فرض، این امر زید چطور باعث تأکید و تأیید نظر مرجع تقلید عمرو میشود؟! یا اگر مثلاً مقلدی مرجعش را امربهمعروف کند، این چطور باعث تأکید یا تأیید میشود؟!
پس تأکیداً و تأییداً فیالجمله مبرِّر و موجِّه امربهمعروف است و باعث میشود که امربهمعروف از لغویت خارج بشود. پس باید بگوییم: امر بهمعروف، جایی واجب است که لغو نباشد. و این لغونبودن، جا به جا فرق میکند. آن جایی که نه اثر «اتمام حجت» دارد، نه اثر تأکیدی و تأییدی دارد، و نه احتمال تأثیر میدهد، در چنین جایی امربهمعروف لغو است.
اشکال سوم به بیان دوم: از امر شارع میفهمیم که لغو نیست
إن قلت که: درست است که ما احتمال تأثیر را نمیدهیم، ولی وقتی شارع گفته: «بگو»، میفهمم که تأثیر دارد و لغو نیست؛ چون شارع امر لغو نمیکند.
پاسخ: به شرطی که امر به خصوص ما میکرد
به شرطی از فرمایش شارع میفهمیم که این کار لغو نیست که به خصوص ما امرکند؛ اگر من فکرکنم قدرت بر فلانکار را ندارم، وقتی حضرت به من بفرماید: «آن کار را بکن»، میفهمم قدرت بر آن کار را دارم. یا مثلاً اگر امام صادق به شخص من بفرمایند: «صل صلاة المغرب» در حالی که من دارم میبینم که روز است، اینجا میفهمم که در روزبودن دارم اشتباه میکنم. این دلالت، در جایی است که امر خاص باشد. خطابِ «امربهمعروف» اگر متوجه شخص خاصی بشود، علم پیدامیکند خطاب متوجه او شدهاست و باید امرکند اگرچه به امر صوری. اما وقتی که خطابِ «امربهمعروف» مطلق است و متوجه شخص او نیست، خودش را مخاطب خطاب نمیداند.
پس بزرگانی مثل آقاضیاء که به این دلیل تمسک کردهاند و فرمودهاند که اگر احتمال تأثیر نباشد لغو محض است، مطلب دقیقی است که با این اشکالات که ممکن است غرض شارع اتمام حجت باشد، یا برای تأکید یا تأیید باشد، قابل ردشدن نیست.
سؤال: اگر اثر مجمل بشود و نتوانیم از ادله بفهمیم، اثر چیست؟
پاسخ: به قدر متیقنش اخذمیکنیم در مازادش برائت جاری میکنیم. در مانحنفیه، قدر متیقن، آن جایی است که احتمال تأثیر باشد. آن جایی که هیچ احتمالی نیست، برائت از وجوب امربهمعروف جاری میشود.
دلیل سوم: روایت ابان
حضرت به حسب این نقل میفرماید: حضرت عیسی مطلبی فرمودند تا به اینجا رسیدند که: «وَ لْیَکُنْ أَحَدُکُمْ بِمَنْزِلَةِ الطَّبِیبِ الْمُدَاوِی إِنْ رَأَی مَوْضِعاً لِدَوَائِهِ وَ إِلَّا أَمْسَکَ.»(1) .
حضرت میفرمایند: هر یک از شما به منزلهی طبیب مداوی باشد؛ طبیب اگر موضعی برای درمان ببیند، اقدام میکند. و اگر اصلاً رجائی نداشته باشد رهامیکند الا این که برای دلداریدادن به او چیزی بگوید. کدام طبیب یقین دارد که این دارو اثر دارد؟! پس ما از این روایت شریفه میفهمیم که مأموریم مثل طبیب باشیم؛ طبیب عند الاحتمال اقدام میکند. بنابراین این روایت دلالت میکند بر این که با «احتمال» باید اقدام کرد. و کأنّ این روایت، ناظر و حاکم و مفسر ادلهی دیگر است.
روشنترین فرضی که نسبت به مردم داریم که باید در آن فرضْ مثل طبیب مداوی باشیم، همان مواضع امربهمعروف است. اما در خرید و فروش و داد و ستد و امثال آن، مورد این روایت نیست. پس این روایت روشن است که ناظر است به همان وظایفی که در رابطه با مردم داریم که باید دستشان را بگیریم و از مَضالّ دورشان کنیم. پس موضع این روایت، همان امربهمعروف است. و این روایت، خیرُ دلیلٍ است بر قول سوم. پس این روایت، از نظر دلالت خیلی خوب است.
مشکل سندی
از نظر سندی مشکل دارد، ولی طبق مبنای ما که در کافی است، برای ما مشکل صدوری ندارد.
سؤال: مشهور به چه مستندی فتوا دادهاند؟
پاسخ: شاید به ادلهی سابق.
دلیل چهارم: یقبل منه
دلیل بعد، همان ادلهای است که برای قول اول اقامه میشود که «و هو یَقبَل منه» یا در بعضی روایات بود که «فیتّعظ». به خاطر همان اشکالاتی که گذشت، آن معنای اول، قابل اراده نیست، پس حمل میشود بر صرف احتمال؛ پس آن روایاتی که مشروط کردهبود به تقبل و پذیرش و اتعاظ، علیرغم آن ظاهر بدوی، حمل میشود و تأویل میشود بر رجاء تأثیر.
1) (1) الکافی، شیخ کلینی، ج8، ص345، ط اسلامیه.
اشکال: چرا همهی درجات احتمال؟
این دلیل خوب است، ولی چرا مشروط به همهی درجات احتمال بشود؟! شاید فقط احتمالی که ظنّ است مقصود باشد، و این اقرب به معنای حقیقی است؛ به خاطر آن اشکالات، از «علم به اثر» که کوتاه بیاییم، «ظنّ به اثر» شرط است. پس اگر بخواهیم بر مطلقالاحتمال حمل کنیم طوری که هر درجهای را شامل بشود ولو یکدرصد و کمتر از آن، چرا بر این دایرهی وسیع حمل کنیم؟! بگوییم: ظن قوی شرط است. پس نمیتوانیم این عرض عریضی احتمال را به این بیان اثبات کنیم.
دلیل پنجم: ابطال چهار قول دیگر
آخرین دلیل برای قول سوم این است که گفته بشود: اینجا چند احتمال بود: قول اول عدم اشتراط به تأثیر بود، که قول شیخ در تبیان بود، قول کاشفالغطاء در حاشیهی تبصره بود. و این قول (که در صورت علم به عدم تأثیر هم باید بگوییم)، ابطال شد. قول دوم میگفت: واقع تأثیر شرط است و نتیجه جریان برائت است عند عدم احراز تأثیر، این قول هم ابطال شد. پس علم به عدم تأثیر ابطال شد، خود تأثیر هم ابطال شد، پس این حکم مال جایی است که احتمال تأثیر باشد. آیا احتمال مطلق؟ یا مظنون؟ یا مظنون قوی؟ اگر قول چهارم و پنجم را ابطال کردیم، قول چهارم اثبات میشود. پس این قول، بعد از رد چهار احتمال دیگر اثبات میشود. برای تکمیل این دلیل، باید قول چهارم و پنجم را هم بررسی کرده و ردکنیم.
موضوع: شرط دوم: احتمال تأثیر (ادلهی قول ثالث: احتمال تأثیر / دلیل ششم و هفتم)
خلاصه مباحث گذشته:
در بررسی ادلهی قول سوم (احتمال تأثیر) پنج دلیل گذشت، دو دلیل دیگر باقی مانده.
دلیل ششم: اجماع
به سبب اجماع و لاخلاف اثبات میکنیم که باید احتمال تأثیر داده بشود؛ به این توضیح که ادلهی امربهمعروف اطلاق دارد، سواءٌ که علم به تأثیر داشته باشید یا نداشته باشید، و سواءٌ که مظنه داشته باشید یا فقط احتمال. نسبت به عدم وجوب امربهمعروف در آن جایی که علم به عدم تأثیر داریم، علامه قدّس سرّه در منتهی ادعای اجماع(1)
ص: 239 به نظر حقیر، مقصود علامه ناظر به ادامة مطلبش است؛ که اصحابْ این شرط را مقید به دست و لسان نکردهاند، بلکه مطلق رهاکرده و لذا شامل مرتبة قلبی هم میشود. ظاهراً این کلام علامه از نظر شمولِ همة اصحاب در مقام بیان نیست؛ بلکه مقصود این است که آن اصحابی که احتمال تأثیر را شرط دانستهاند، این شرط را مطلق رهاکرده و مقید به مرتبة ید و لسان نکردهاند. لذا آن اشکالاتی که استاد در ادامه میفرمایند مبنی بر غرابت این ادعای اجماع، به مرحوم علامه وارد نمیباشد. مقرر
(ج15:ص239) فرموده و صاحب جواهر هم فرموده: «بلا خلاف أجده فی الأخیر، بل فی ظاهر المنتهی الإجماع علیه»(2) . بنابراین جایی که علم به عدم تأثیر داریم، واجب نیست. از تحت اطلاقات ادلهی وجوب امربهمعروف، وقتی صورت علم به «عدم تأثیر» خارج شد، بقیهی صور واجب است. آدم ملتفت اگر بخواهد علم به عدم تأثیر نداشته باشد، باید احتمال تأثیر ولو در درجات پایین را بدهد. بنابراین نتیجهی تقیید اطلاقات به غیر این صورت، این میشود که وجوب، در جایی است که احتمال تأثیر بدهد.مناقشات
اجماع مسلّم نیست
این استدلال تمام است اگر آن اجماع و لاخلاف را بپذیریم. و قبلاً هم عرض کردیم که این اجماع، هیّنٌ؛ چون شیخ طوسی که خیلی اجماع میگوید و غنیه که بسیاری از احکام را نسبت به اجماع میدهند، در این مسأله ادعای اجماع نکردهاند. وقتی اجماع برای قدمای اصحاب احرازنشدهباشد، فکیکف نطمئن به ادعای مرحوم علامه که یا از متأخرین است یا در مرز متأخرین است؟! و بعد از ایشان هم کسانی که به ایشان نزدیک بودهاند مثل صاحب جواهر، خودشان ادعای اجماع نکردهاند، بلکه از ایشان نقل کردهاند. پس این اجماع، یک اجماع ضعیفی است.
محتملالمدرکی است
به علاوهی این که محتملالمدرک است؛ ممکن است آقایانی که گفتهاند، بر اساس وجوهی بوده که ما آن وجوه را ردکردهایم. پس این اجماع کاشف از قول معصومین نیست، لعلّ بر اساس وجوهی باشد که ما قبول نداشته باشیم.
دلیل هفتم: احتمال قرینه مانع تمسک به اطلاق است
کبری: احتمال وجود قرینهی متصله
یک قاعدهای شهیدصدر قدس سره توجه دادهاند در فقه و در اصول؛ که اگر اطلاقاتی را در روایات یافتیم ولی دیدیم معمول فقهای مسلمین و یا فقهای امامیه به آن اطلاقات عمل نمیکنند، این عمل فقها ولو در حد اجماع نباشد، به ذهن انسان این احتمال را میآورد که: لعلّ قرینهی مسلّمی وجود داشته ولو غیرلفظیه مثل فضا و جوّ (نه در حد ارتکاز)، که برای قدما واضح بوده که این ظاهر اولیه مقصود نیست ولی آن قرینه به ما نرسیدهاست. و همین احتمال وجود قرینه، مانع تمسک به اطلاق میشود. مثلاً اگر فرمودهباشند که در مسجد نخوابید، اطلاق دارد؛ نه متکئا، نه مستلقیاً، نه مضطجعاً. اما اگر ببینیم هیچگاه امثال سلمان و ابوذر در مسجد نمیخوابند، اما گاهی تکیه میزنند و یک چرتی میزنند. وقتی این اجلاء اصحاب رعایت نمیکنند، میفهمیم ترخیصی شنیدهبودهاند و آن اطلاقات، مقیِّداتی داشتهاست. یا اگر ببینند ائمه وقتی خیلی خسته بودهاند، در مسجد خوابیدهاند، یا با کفش وارد مسجد شدهاند تا جایی که به فرش برسند. از همینجا میفهمیم که اگر اطلاقاتی داریم مبنی بر این که در مسجد نباید خوابید یا نباید با کفش رفت، آن اطلاقات مقیداتی داشته دالّ بر این که اشکالی ندارد در مسجد خوابید یا با کفش واردشد، ولی آن مقیدات به ما نرسیدهاست.
اگر دیدیم معمول فقها فتوا به حرمت فلانچیز ندادهاند و فتواهای به حرمت نادر است، احتمال قرینهای میدهیم که باعث تقیید بشود. و هیچ قاعدهی عقلائی نداریم که این احتمال را دفع کنیم.
وزان این مطلب، وزان آن جایی است که احتمال قرینهی متصله میدهیم؛ مثلاً یک نامهای مقداری از آن سوخته و احتمال میدهیم در کلامی که در این نامه است، قرینهی متصلهای بوده که سوخته، اطلاق این کلام حجت نیست؛ اگر در نامه نوشته: «أکرم العالم»، شاید قید «العادل» را هم داشته و سوخته، لذا به اطلاقش نمیتوانیم تمسک کنیم. این مواردی هم که اینچنین باشد، برای ما احتمال ایجادمیکند که لعل کنار اینها قرینهای بوده که به دست ما نرسیدهاست.
و اما دعوی أن المورد من موارد احتمال القرینة المتصلة، تطبیقا لکبری حققناها، و هی انه فی کل مورد لایوجد فیه قائل معتد به باللزوم بین المسلمین یحتمل علی هذا الأساس ان یکون عدم اللزوم امرا ارتکازیا فی أذهان المتشرعة فی عصر الأئمة (ع) بحیث یشکل علی فرض وجوده قرینة لبیة متصلة علی صرف الأمر و النهی عن اللزوم، و مع احتمال ذلک یکون المورد من موارد احتمال القرینة المتصلة، و هو موجب للإجمال، کما حققناه فی الأصول کاحتمال قرینیة المتصل.(1)
تطبیق بر مانحنفیه
درمانحنفیه در صورت علم به عدم تأثیر، خیلی نادر است کسی بگوید: «امربهمعروف واجب است». از طرفی روایات این باب مطلق است، ولی از طرف دیگر معمول فقها فتوا نمیدهند به این که حتی عند العلم بعدم التأثیر هم باید امربهمعروف کنی. نتیجه این میشود که این احتمال را میدهیم که لعل ارتکاز یا امر خارجی مسلّمی وجود داشته که باعث میشده قرینهی حافّهای دلالت بر تقیید کند ولی آن قرینه به ما نرسیده، پس اطلاق «مروا بالمعروف» نمیشود شامل علم به عدم تأثیر بشود. آدم ملتفت اگر علم به عدم تأثیر نداشته باشد، احتمال تأثیر را میدهد. وقتی به خاطر احتمال وجود قرینه، اطلاقات ادلهی امربهمعروفْ فرض علم به عدم تأثیر را شامل نمیشود، در سایر موارد (احتمال بجمیع مراتبه) به اطلاقات ادلهی امربهمعروف تمسک میکنیم.
1) (3) بحوث فی شرح العروه الوثقی، سید محمد باقر صدر، ج2، ص290.
اشکال: آیا این حرف به معنای حجیت شهرت فتوایی نیست؟
پاسخ: نمیخواهیم بگوییم: «شهرت فتوایی حجت است»، اما اگر شهرت بالایی داشتیم، احتمال وجود قرینه برای اطلاقات ایجادمیشود. آن که گفتهاند: «حجت نیست»، آن جایی است که هیچ نصّی نداریم. اینجا میگوییم: درست است که حجت نیست، ولی اگر اطلاقات و عموماتی داشته باشیم، آن شهرت فتوایی، این احتمال را در نفس ایجادمیکند که لعل قرینهای بوده که در اثر آن قرینه فقها میفهمیدهاند اطلاق مراد نیست، و اصالت عدم قرینه هم وجود ندارد. استصحاب شرعی هم مثبت است؛ این که بگوییم: «اصل بر این است که قرینه نبوده، پس ظهور منعقد است.»، این لازمهی عقلیاش است. پس در نفی قرینهی محتمله، نه تنها اصل عقلائی وجود ندارد، بلکه اصل شرعی هم مثبت است و مثبتات اصول هم حجت نیست.
وقتی میبینیم در طول اعصار، گذاشتن ریش کار متدینین بوده، میفهمیم که از معصومین تلقی شدهبوده. و حتی اگر اطلاقی داشتیم بر این که حلق تمام موهای بدن جایز است، به خاطر همین قرینه میگوییم: حلق لحیه را دربرنمیگیرد.
یا آن روایتی که بعضی به آن استنادمیکنند که بردن نام مبارک امام زمان حرام است، آیا امروز هم میتوان به آن استنادکرد؟ خیر؛ چون ممکن است آن روایت، برای فضای امنیتیِ آن زمان بودهاست. چون وجداناً چنین احتمالی میدهیم، ممکن است این روایت مختص همان زمان باشد.
شبیه این دلیل را هم مرحوم حاجآقا رضا همدانی هم دارد.
سؤال: چرا این قرائنی که آن زمان مسلّم بوده را روات نقل نکردهاند؟
پاسخ: این قرائن غیرلفظیه، دعب روات بر نقل آن نبوده. ای کاش! روات اینها را برای ما نقل میکردهاند، ولی فکرمیکردهاند همیشه مثل زمان خودشان است و واضح است. محقق صاحب شرائع روزی نصف صفحه از آن کتاب را درس میگفته، حتماً از آن کتابهای رحلی هم بوده. ما امروز در نصف خطش یک روز معطل میشویم. معلوم میشود برای آنها خیلی واضح بودهاست. خودمان هم در نقلهایمان آنچه امروز واضح است را نمیگوییم.
نتیجه: اثبات قول سوم
بعضی از وجوهی که در اثبات این قول ذکرشد را پذیرفتیم، وجه اخیر هم وجه قویای است. پس تا اینجا قول سوم که معمول فقها هم فرمودهاند، اثبات میشود.
موضوع: شرط دوم: احتمال تأثیر (قول چهارم: احتمال تأثیر مرجوح نباشد / دلیل اول و دوم و مناقشات)
خلاصه مباحث گذشته:
در شرط دوم سه قول را بررسی کردیم، تا اینجا قول اول (عدماشتراط) و دوم (اشتراط واقع تأثیر) ردشده و قول سوم اثبات شدهاست. به قول چهارم رسیدیم.
ادلهی قول چهارم: احتمال تأثیر، مرجوح نباشد
قول چهارم این است که وجوب امربهمعروف مشروط به احتمال است، اما نه مطلق احتمال، بلکه احتمالی که مرجوح نباشد؛ یعنی اگر ظن به عدم تأثیر داشتیم، در این موارد امربهمعروف واجب نیست. و هر جا احتمال ما مرجوح نباشد (یا مساوی باشد یا احتمال تأثیر راجح باشد)، امربهمعروف واجب است.
قبلاً عرض شد که شهید ثانی این را در شرح لمعه به بعض اصحاب نسبت داده: «و اکتفی بعض الأصحاب فی سقوطه بظن العدم و لیس بجید»(1) ، مرحوم محقق اردبیلی هم در «مجمع الفائدة و البرهان» جزء احتمالات ذکرکرده: «و یُحتمل الظن مطلقاً»(2) .
در کلمات بزگان و فقها برای این قول و مبنا دلیل واضحی بیان نشده، و بحثهای این جاها خیلی پخته نیست چون کم به آن پرداخته شده. میشود بعضی از وجوه را برای این قول بیان کرد.
دلیل اول: روایات نهی از مذلت
وجه اول این است که یک دسته روایاتی داشتیم که منع از مذلت فرمودهبود، و مواردی که سخن انسان پذیرفته نشود، مذلّت است. پس مذلت، امر حرامی است و این موضوع، در صورت عدم پذیرش و عدم تأثیر محقق میشود.
از طرف دیگر معمولاً انسان نمیتواند علم پیداکند به این که: «آیا تأثیرمیکند یا نمیکند؟ آیا مذلت هست یا نه؟»، پس باب احراز موضوع این دسته روایات منسدّ است، و این همان «انسداد صغیر» است.
توضیح انسداد کبیر
انسداد کبیر که در اصول هم مطرح میشود، مقدماتی دارد:
مقدمهی اول: علم داریم که شریعتی هست ولی راه احراز احکام آن شریعت، هم به علم منسد است و هم به علمی.
مقدمهی دوم: نمیشود وظیفهی ما در همهی موارد احتیاط باشد (چون یا ممکن نیست یا حرجی است) و لذا قطع داریم که شارع احتیاط در همهی موارد را نخواستهاست.
مقدمهی سوم: میدانیم که با جریان برائت در تمام موارد، خروج از دین لازم دارد و مثل بهائم میشویم.
نتیجهی این مقدمات این میشود که: یا کشف میکنیم خدای متعال در این ظرف «مظنّه» را حجت قرارداده که این راه «کشف» است، یا میگوییم: عقل انسان در این موارد حکم یکند که «امتثال ظنّی» کفایت میکند که اسم این راه «حکومت» است.
اسم این انسداد (چه به نحو «کشف» و چه به نحو «حکومت»)، انسداد کبیر است؛ چون باب احراز علم یا علمی به همهی احکام یا اکثر احکام منسد است.
توضیح انسداد صغیر
انسداد صغیر، یعنی در موضوعات خاص راه علم یا علمی منسد است؛ مثلاً در «لغت» مرحوم شیخ انصاری در حجیت قول لغوی به همین انسداد صغیر تمسک کردهاست.(1) اینجا کشف میکنیم که قول لغوی حجت است؛ یا شارع حجت کرده یا عقل ما حکم میکند.
1) (3) فرائد الأصول، شیخ مرتضی انصاری، ج1، ص175.
یا مثلاً چرا قول رجالیین حجت است؟ بعضی اساتید ما دام ظلّهم هم در سیچهل سال پیش قول رجالیین را از باب «انسداد صغیر» حجت میدانستهاند.
و هکذا همهی موضوعات دیگری که راه علم یا علمی در آنجا منسدّ است. مثلاً در نماز قصر مرحوم آیتالله بروجردی در تقریرات بحث «صلات مسافر»شان هست که میفرمودند: مظنّهی هشت فرسخ کفایت میکند به خاطر انسداد صغیر، به خصوص که آن زمانها چه کسی میتوانسته مسافت را دقیقاً بگوید. از طرف دیگر هم مصلحت ملزمه دارد برای قصرخواندن. اینجا اگر شارع بگوید: «قصر به مظنه اثبات نمیشود»، این تکلیف در معمول مواردش زمین میماند.(1)
یا در باب مستحقین زکات و خمس گفتهاند: باید علم پیداکنید که نسب سادات درست است یا بینه قائم بشود. این جا برای چه کسی علم یا علمی پیدامیشود؟
1) (4) تقریر بحث السید البروجردی؛ ج2، ص: 404. فهل یعتبر الظنّ، کما عن ذکری الشّهید (ره) أم لا؟ .مقتضی ما تقرّر فی الأصول من عدم حجیّة الظنّ الّا ما خرج بالدلیل، عدم الحجیّة، لأنّه لا دلیل علیه ظاهرا معتدا به الّا أن یقال بالانسداد الصغیر بان یقال: بانّا نعلم بانّ غرض الشارع تعلّق بوجوب القصر فی أوّل مرتبة المسافة و نعلم عدم حصول العلم بأوّلها غالبا لغالب المسلمین و نعلم عدم قیام البیّنة و لا خبر العدل لغالبهم أیضا، فحینئذ إمّا أن یجری أصل عدم القصر أو یکتفی بالظنّ فی أمثال هذه الموضوعات التی لا طریق الی العلم بها غالبا، و إجراء الأصل لا بدّ من أن یستند الی حکم الشارع أیضا فیلزم رفع الید عن أوّل مرتبة المسافة غالبا، و نعلم أنّه لم یرفع الید عنه، فیجب العمل بالظنّ. و لعلّه مراد الشهید فی ما نقل عنه من أنّ الظنّ یکفی فی الموضوعات التی لا طریق الی العلم بها
یا در باب زکات برای فقرا باید علم به فقرشان داشته باشیم یا علمی. لازمهی این حکم محرومیت فقرا از زکات میشود.
آن احکامی که مثل این موارد، راه ما برای علم یا علمی به شناخت موضوعاتشان منسدّ است، خود آن ادلهای که دلالت میکند بر جعل آن احکام، یدلّ بالدلالة الالتزامیه که در راه شناخت موضوعات آن احکام، مظنّه کفایت میکند.
مرحوم آیت الله بروجردی در «البدر الزاهر» فرموده: «و أما الظن المطلق فعن الشهید فی الروض احتمال اعتباره هنا، لأنّه مناط العمل فی کثیر من العبادات. و أورد علیه بأنّه قول بغیر دلیل. و نحن نقول: لنا أن نثبت ذلک بالانسداد الصغیر، بتقریب أنّ تعلیق الحکم علی موضوع یعسر الاطلاع علیه غالبا کاشف عن اعتبار الظن به.»(1) . مرحوم محقق میلانی جستجوی «الانسداد الصغیر» کلمات بزرگان میآید.
پس «انسداد صغیر» به این معناست که: هر وقت شارع حکم را بر موضوعی برد که «یعسر الاطلاع علیه غالباً»؛ ما از آن تعبیرکردیم به این که: «راه علم یا علمی منسدّ است».
تقریب استدلال
در تشخیص «تأثیر» اگر انسداد صغیر را پذیرفتیم که «تأثیر در نفوس» از اموری است که یعسُر الاطلاعُ علیه، و پذیرفتیم که نپذیرفتن باعث مذلت میشود، پس در تشخیص موضوع ادلهی نهی از مذلّت، به خاطر انسداد صغیر، مظنّه هم جانشین علم یا علمی میشود، پس موارد «ظنّ به عدم تأثیر» موضوع ادلهی نهی از مذلت شده و امربهمعروف جایز نیست. وقتی موارد «ظن به عدم تأثیر» از تحت اطلاقات ادلهی وجوب امربهمعروف خارج شد، موارد این که «احتمال عدم تأثیر، مرجوح باشد» تحت آن اطلاقات باقی میماند؛ پس امربهمعروف فقط آن جایی واجب است که احتمال عدم تأثیر مرجوح باشد، به عبارت دیگر: امربهمعروف آن جایی واجب است که احتمال تأثیر نسبت به احتمال عدم تأثیر، راجح یا مساوی باشد.
1) (5) البدر الزاهر فی صلاة الجمعة و المسافر، شیخ علی منتظری، ج1، ص146.
دلیل دوم: روایات نهی از تعرّض لما لایطیق
بیان دوم این است که یک طایفهی دومی هم داشتیم که میگفت: «تعرض به ما لایطیق، مطلوب شارع نیست؛ عاقل تعرض نمیکند به ما لایطیق، حکمت اقتضامیکند که انسان متعرض لمالایطیق نشود.»، بلکه در بعضی روایات بود که خود «تعرض به ما لایطیق» باعث مذلت است.
در مانحنفیه نمیداند: «آیا میتواند با امربهمعروف آن تارک معروف را به معروف وادارکند یا نه؟»، پس شک در توانایی این کار را دارد، و حضرت فرمود: کسی که اقدام به کاری کند که نمیداند تواناییاش را دارد، تعرض لما لایطیق است، یا خلاف حکمت است یا خلاف عقل لبیب است. و این موضوع (که توانایی تأثیرداشتن را دارد یا نه؟) از مواردی است که یعسر الاطالع علیه، پس انسداد صغیر میگوید: «مظنه برای شما حجت است». پس آن جایی که کنار احتمال تأثیر «ظن به عدم تأثیر» داشت، چون ادلهی «حرمت تعرض لما لایطیق» میگوید این کار حرام است، پس اطلاق ادلهی امربهمعروف این موارد (که ظن به عدم تأثیر داریم) را شامل نمیشود.
تقریب دقیقتر: تقاریب استدلال به این روایات
تارتاً باید ببینیم: نحوهی استفادهمان از این روایات چگونه است؟
طایفهی اولی چهار تقریب دارد:
تقریب اول: عموم و خصوص منوجه
تقریب اول این بود که ادلهی «حرمت اذلال» نسبت به ادلهی «وجوب امربهمعروف» عموم و خصوص و منوجه است، پس در موضع اجتماع، تعارض و تساقط میکنند. نتیجه این میشود که جایی که شک در تأثیر داریم، برائت از وجوب امربهمعروف جاری میکنیم.
در این صورت که برائت از وجوب جاری کردیم، آیا جایز است؟ بعضی گفتهاند: مستحب است. اینجا ممکن است بگوییم: اگر مظنهی مذلّت داشته باشد، جایز نیست؛ به همین خاطر که مذلت در اینجور موارد، لایُعلم، بل یعسر الاطلاع علیها.
تقریب دوم: ابا از تخصیص
تقریب دوم این بود که لسان ادلهی مذلت ابا از تخصیص دارد به خلاف ادلهی امربهمعروف، پس باید مورد اجتماع را به ادلهی مذلت بدهیم و بگوییم: در این موارد امربهمعروف واجب نیست و ادلهی امربهمعروف را تخصیص بزنیم. نتیجه این میشود که باید تأثیر داشته باشد و باید علم به تأثیر داشته باشیم؛ پس وقتی علم نداریم، از تحت ادلهی امربهمعروف خارج است.
تقریب سوم: حکومت
تقریب سوم این بود که ادلهی مذلت حاکم است و لذا نسبت هم لحاظ نمیشود: ادلهی مذلت میگوید: «من جایی میگویم: امربهمعروف کن که مذلت نباشد؛ چون خدا به کسی اجازه نداده که خودش را ذلیل کند.» و لذا نظارت به امربهمعروف دارد، پس حاکم است و معارضه نمیکند ولو نسبتشان منوجه باشد.
پذیرش دلیل اول در فرض تقریب سوم
اگر اینجور تقریب کنیم، این حرف جا دارد؛ که از طرفی خدا اجازه نداده خودت را در مذلت بیندازی، و از طرف دیگر موضوع این حکم (مذلّت) از اموری است که «یعسر الإطلاع علیها»، پس مظنه در این جا حجت است. اگر مستدل، به این تقریب سوم به ادلهی مذلت استدلال کرده، جایی برای این سخنش بازمیشود؛ که پس آن جایی که مظنه بر عدم تأثیر داریم، به خاطر حکومت ادلهی «حرمت اذلال» امربهمعروف واجب نیست.
مناقشهی صغروی در انسداد صغیر
این مطلب که «هر جا که موضوع حکم شارع یعسر الإطلاع علیه، مظنّه کافی است.» آیا اینجا قابل تطبیق است یا قابل تطبیق نیست؟ آیا واقعاً عدم تأثیر، غالباً لایُعلم، بل یعسر الاطلاع علیه، و درنتیجه انسداد صغیر است؟ یا وجداناً میبینیم که معمول موارد اینطور نیست و آدم اثرداشتن یا نداشتن را میداند و اینطور نیست که اگر فقط علم یا علمی حجت باشد، انسداد لازم بیاید؟!
انسداد، مال آن جایی است که الا نادراً حکم قابل پیادهشدن نیست و درنتیجه انسان کشف میکند که شارع مظنه را حجت قرارداده. اما جایی که بسیاری از موارد روشن است، نمیتوانیم بگوییم: انسداد رخ دادهاست. مثلاً در روز عیدفطر روزه حرام است؛ نمیتوانیم بگوییم: «چون خیلی وقتها روشن نمیشود، پس کفایت میکند؛ همین که مظنه پیداکردیم هلال رؤیت شده، کافی است.»؛ درست است که گاهی چند سال پشت سر هم روشن نمیشود، ولی خیلی وقتها هم روشن میشود. انسداد صغیر، مال آن جایی است که اگر مظنه حجت نباشد، غالب موارد روشن نمیشود. اما در موارد امربهمعروف اینجور نیست و تأثیرداشتن یا تأثیرنداشتن را غالباً انسان خودش احراز وجدانی میکند، پس صغرای انسداد صغیر اینجا محقق نیست.
مناقشهی کبروی
بحث دوم این است که: آیا واقعاً آن جاهایی که انسداد صغیر هست، آیا واقعاً مطلق مظنّه حجت است؟ این کبری، محل بحث است در جاهای مختلف؛ مثلاً در لغت به شیخ اعظم اشکال کردهاند که اگر این انسداد صغیر، به انسداد کبیر بینجامد، مطلق مظنّه طبق «انسداد کبیر» حجت میشود. ولی اگر به آنجا نمیانجامد، عقل چنین حکمی نمیکند. مثلاً فقیه در هزار جا فهمیده باید چه کار کند ولی در غنا گیرکرده، آیا میتوانیم بگوییم: «به خاطر انسداد صغیر، هر چی مظنّه داریم حجت است.»؟! فوقش نمیفهمیم شبههی مفهومیه میشود؛ اگر احتیاط کنیم اختلال نظام لازم نمیآید، و اگر برائت جاری میکنیم خروج از دین هم لازم نمیآید. پس موارد انسداد صغیر، جا به جا فرق میکند؛ نمیتوانیم به صورت مطلق بگوییم: «هر جا که انسداد صغیر شد، مطلق مظنّه حجت است.».
بله؛ اگر شارع حکمش را روی موضوعی بُرد که یعسر الاطلاع علیه طوری که انسان میبیند: «عقلائی نیست که آن مورد، موضوع حکم باشد و راهش را علم یا علمی قراربدهد؛ چون مردم عموماً علم پیدانمیکنند.»، اینجا میتوانیم بگوییم: برای این که لغویت حکم شارع لازم نیاید، شارع مطلق مظنه را حجت قراردادهاست.
بنابراین این کبری که در تمام مواردِ «انسداد باب علم و علمی به موضوعات» بگوییم: «مطلق مظنّه حجت است.»، تمام نیست و موارد با هم فرق میکند. از نظر صغری هم گفتیم که اینچنین نیست باب علم و علمی منسدّ باشد؛ بسیاری از موارد انسان تأثیر را احراز میکند.
از «ماذکر» در طایفهی اولی، یظهر الحال در طایفهی ثانیه؛ الکلام، الکلام. یک دلیل سومی هم میشود برای این قول ذکرکرد.
موضوع: شرط دوم: احتمال تأثیر (ادامهی ادلهی قول چهارم / و قول پنجم)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث، در قول چهارم بود که وجوب امربهمعروف مشروط است به احتمالی که مرجوح نباشد؛ اگر ظن به عدم تأثیر باشد، امربهمعروف واجب نیست. برای اثبات این قول، دو دلیل ذکرکردیم؛ هم اخبار دالهی بر حرمت اذلال، و هم اخبار عدم مطلوبیت تعرض لما لایطیق؛ چون در صورت عدم تأثیر، مذلت و مالایطیق محقق میشود. و چون این موضوع (عدم تأثیر) معمولاً لایعلم الا بالعلم یا علمی، پس ادلهی این دو دسته روایات، به دلالت التزامی دلالت میکند که مظنهی به عدم تأثیر هم موضوعشان را محقق میکند.
دلیل سوم: اولویت عرفیه
راه سوم برای اثبات این مطلب، تمسک به اولویت عرفیه است؛ به این بیان که در ثبوت احکام شرعیه و کلیات قوانین، شارع اکتفا به مظنّه کرده، در حالی که کلیات قوانین، یک مورد و دو مورد نیست؛ اگر چیزی واجب است، بر تمام افراد واجد آن شرایط واجب است. وقتی شارع در «احکام کلیه» که گسترده است و مختص مکلفی دون مکلفی نیست اکتفا به مظنه میکند، در وقائع مربوط به «اشخاص» به طریق اولی اکتفا به مظنه میکند. شبیه این بیان را محقق شهیدصدر ذیل «طرق ثبوت نجاست» برای اثبات «حجیت خبر واحد در موضوعات» بیان فرمودهاند: «الثانی: التعدی بملاک الأولویة العرفیة، بمعنی أن العرف یری أن المولی إذا کان یعتمد علی خبر الواحد فی إیصال الحکم الکلی أو نفیه، مع ما یترتب علی ذلک من وقائع کثیرة من الامتثال و العصیان، فهو یعتمد علیه فی إیصال الموضوع و نفیه الذی لا یترتب علیه إلا واقعة واحدة من وقائع الامتثال أو العصیان. و هذه الأولویة العرفیة تجعل دلالة التزامیة عرفیة فی دلیل الحجیة، یثبت بها حجیة الخبر فی الموضوعات. و لایخلو هذا البیان من وجاهة.»(1) ؛ فرمودهاند: بیان آبرومند و وجیهی است؛ که از نفس ادلهی احکام بفهمیم که در «موضوعات» خبر واحد حجت است. شبیه این فرمایش هم در اینجا گفته میشود.
1) (1) شرح العروة الوثقی، سید محمدباقر صدر، ج2، ص85.
بیانهای دیروز هم اینجا اضافه میشود؛ که جایی که تأثیر نیست، موضوع مذلت محقق میشود. پس ظنّ به «عدم تأثیر»، ظن به «مذلت» و «عدم اطاقه» است. ظنّ به موضوع مذلت و عدم اطاقه که پیداکرد، پس موضوع ثابت میشود و آن بیانات میآید.
این استدلال دو تا اشکال دارد:
اشکال اول: در احکام شرعی به «ظنّ» عمل نمیشود
اشکال اول این است که ما قبول نداریم که در احکام شرعی به ظنّ عمل میشود؛ ما به خبر واحد عمل میکنیم چون باعث ظنّ نوعی میشود، اگرچه برای ما ظنّآور نباشد. تعیبر به «قطع و ظن» در کتب اصولی تعبیر دقیقی نیست؛ چون مطلق مظنه حجت نیست، بلکه یک امور خاصی حجت است.
اشکال دوم: اولویتی نیست
اگر هم به مطلق «ظنّ» عمل کنیم، یک تفاوتی بین دو مورد متصور است که جلوی قطع به اولویت را میگیرد؛ ممکن است شارع دربارهی احکام این مطلب را لحاظ کرده که اگر راه «ظنّ» را بازنکند، معمولِ احکام به دست عباد نمیرسد، و همین مطلب باعث شده که بعضی ظنون را حجت کند. اما در موضوعات احکام اینطور نیست که اگر ظنّ حجت نباشد، غالب موضوعات احکام احرازنشود؛ معمولاً میدانند، و بعضی جاهایی هم که نمیدانند، برائت جاری میکنند. چون این تفاوت وجود دارد، پس نمیتوان گفت: «اینجا را به اولویت هم ثابت کرده». پس این اولویت درست نیست.
بلکه ممکن است «اولویت» به عکسش ادعابشود؛ که اگر دلیل داشتیم که در شبهات موضوعیه مطلق «ظنّ» حجت است، در شبهات حکمیه که راه مسدودتر است، به طریق اولی باید ظنّ حجت باشد. البته این اولویت هم درست نیست.
اشکال سوم: قیاس
در بعضی کلمات ممکن است از این مقالهای که گفتیم، جواب داده شده باشد که: «این، قیاس است؛ این که از «شارع در احکام کلیه مطلق «ظنّ» را حجت کرده» نتیجه بگیریم: «در موضوعات هم مطلق «ظنّ» را حجت کردهاست.»، این قیاس است، و القیاس لیس من مذهبنا.
پاسخ: ظهور عرفی است
جواب این اشکال این است که اگر ما گفتیم: «اولویت عرفیه دارد»، اولویت عرفیه جزء دلالات و ظواهر است که حجت است، قیاس نیست، جزء مدالیل الفاظ است. آیا از «لاتقل لهما افّ» نمیفهمیم که «ضرب والدین هم مشکل دارد»؟! شارعی که به مقدار «افّ» راضی نیست والدین ناراحت بشوند، آیا راضی است که به آنها فحش بدهیم؟! این را نمیتوانیم بگوییم: «قیاس است»؛ این، ظهور همان کلام است عند العرف. و آن بیان هم همین بود که ادلهی داله بر حجیت مظنه یا بر حجیت خبر واحد در احکام، همان ادله به نحو دلالت عرفیه دلالت بر حجیت در موضوعات هم میکنیم. بنابراین نمیتوانیم بگوییم: «قیاس است». آن جوابی که میتوانیم بدهیم، همین است که عرض شد؛ که این اولویت اینجا وجود ندارد؛ چون فارق مهمی بین المقامین هست که این دو مقام را از هم جدامیکند.
عروه هم فرموده که در موضوعات «مطلق ظنّ» حجت نیست.
دلیل چهارم: استقرا
فرمایشی است از ابیالصلاح حلبی یا شهید اول یا ثانی نقل شده؛ و آن، تمسک به استقراست؛ فرمودهاند که: ما وقتی استقرامیکنیم، میبینیم کبرویّا و صغرویّا شارع اعتماد به مظنّه فرموده؛ هم در ثبوت احکام، و هم در ثبوت موضوعات. پس چون استقرا، هم به حسب کبرَیات و هم به حسب صغرَیاتِ آن کبریات میبینیم اکتفای به «مظنّه» فرموده، این استقرا به ما نشان میدهد که در این مورد هم که محل بحث ماست همینطور است. پس با مظنّه «عدم تأثیر» اثبات میشود و حرفهای قبلی هم میآید.
این مطلب را دو استوانهی مهم فقه فرمودهاند، و ما باید احترامشان را حفظ کنیم.(1) ولی با تطوّاتی که پیداشده، در اثر تحقیقات و تعلیماتی که همان بزرگان فرمودهاند، این مطلب هم جواب داده شدهاست.
اشکال: شرعیات، بر «ظنون خاصه» استوار است
این بزرگان فرمودهاند: «بیشتر شرعیات، بر ظنون است.»، یعنی چی؟ یعنی بر ظنّ هر شخصی؟ اگر این را میفرمایند، مقبول نیست. اگر منظورشان این است که: «بیشرت شرعیات، بر امارات خاصهای است که قطعآور نیست مثل خبر واحد و بیّنه.»، درست است. ولی در مانحنفیه مظنّهی شخصِ آمر از «ظنون خاصه» نیست. پس این ادعا که «شرعیات، کبرویاً و صغرویاً، بر مظنه استوارا ست.»، تعبیر ناقصی است. باید گفت: شرعیات، در مقام اثباتشان، بر اموری متوقف است که که علمآور نیستند، ولی خصوص همانها حجت هستند که به آنها «ظنّ خاص» میگوییم.
و این که به آن هم «ظنّ» میگوییم، از باب «غلبه» است؛ وگرنه، لازم نیست همه جا برای هر کسی هم مظنّه بیاورد؛ ممکن است کسی حتی ظنّ شخصی بر خلافش داشته باشد، فقط اگر قطع یا اطمینان بر خلافش داشته باشد حجت نیست.
1) (2) این که طلاب محترمی زبانهای تندی به آن اعاظم امثال شیخ انصاری بازمیکنند، مرضیّ خدا و رسول نیست. آن بزرگان، خیلی حق به گردن علم دارند، و علم را خیلی جلو بردهاند. پدر ما نقل میفرمود که در شیراز استاد «لمعه»شان مرحوم آقای «حدائق» که مرد بسیار بزرگی بود، درس خارج هم داشتهاند، آن استاد وقتی میخواست به شهید اول یا ثانی اشکال کند، میگفت: «ما به خاک پای شهید عرض میکنیم»!.
دلیل پنجم: ترجیح مرجوح بر راجح
دلیل بعدی، این است که در عبارت صلاحالدین رضوانالله تعالی علیه نقل شده که اگر به ظنّ عمل نکنیم و به طرف مقابل عمل کنیم، ترجیح مرجوح بر راجح لازم میآید؛ مثلاً اگر طهارت مرجوح باشد و به مظنه عمل نکنیم پس میتوانیم به مرجوح عمل کنیم. درحالیکه ترجیح مرجوح بر راجح قبیح است. اگر این را بگوییم، سر از همان درمیآوریم که در کلام میگویند: «الحمدالله الذی فضّل المفضول علی الفاضل». فرموده: «العمل المرجوح فی مقابل الراجح قبیح».(1)
اشکال: نه به راجح عمل میکنیم نه به مرجوح
جواب این است که نه آن طرف حجت است نه این طرف؛ یعنی نه آن طرفی که مظنّه دارد حجت است، و نه آن طرف مقابل، به هیچکدام اعتمادنمیکنیم و هیچکدام را بر دیگری ترجیح نمیدهیم. ما به اصالتالطهارهی شرع تمسک میکنیم؛ به خاطر ملاکاتی که شارع خودش دارد و ما هم اگر اطلاع پیداکنیم، میبینیم که طرف مرجوح مقدم است. یکی از اصول این است که در موارد جعل طهارت و برائت وقتی که شارع از افق بالا نگاه میکند، میبیند که این مواردی که مردم شک دارند، آن مواردی که اباحه دارد بیشتر است و اگر بخواهد جانب موارد لزومی را بگیرد، ملاکهای اباحه فوت میشود، پس غیرمهمها را فدای مهم میکند و امر به طهارت میکند اگرچه در زندگی آدم صد مورد هم پیش بیاید که واقعاً نجس باشد و ما با آن معاملهی طهارت کنیم. پس شارع با این کارش، اگرچه در مظنّهی ما مرجوح را ترجیح داده، ولی جعل اصالتالحلیه بر اساس تزاحمی است که اگر عقل ما هم از آن اطلاع پیدامیکرد همان حکم را میکرد، پس شارع هم راجح را ترجیح دادهاست.
1) (3) کتاب الطهاره، امام خمینی ره، ج3، ص547.
و ممکن است در امثال «دماء» و «فروج» شارع دیده که ملاکات لزومی آنقدر قوی است که اگر کسی حتی یک بار هم به آن مبتلا بشود، مفاسد زیادی برایش دارد؛ اینجا طبیعی است که اباحهها را فدای حرمت میکند؛ مثلاً میگوید: «اگر شک داری که: «طرف، از محارم است یا نه؟»، با او ازدواج نکن.»؛ چون ازدواج با محارم، مفاسد بسیاری دارد، و نامحرم بالاخره پیدامیشود که با او ازدواج کند.
پس این مطلب که قدیقال و بزرگانی هم فرمودهاند، جوابش این است که در اصول عملیه، ما خودمان ترجیح نمیدهیم که ترجیح مرجوح بر راجح لازم بیاید، بلکه شارع به خاطر ملاکاتی که میداند، بعضی را بر بعضی ترجیح دادهاست که ما چون آن ملاکات را نمیدانیم، فکرمیکنیم مرجوح را باید ترجیح بدهیم.
پس این راههایی که افاده شده برای این که بگوییم: «ظن به ثبوت موضوعات احکام، موجب ثبوت آن موضوعات میشود. پس اگر ظن به عدم تأثیر داشته باشی، با همین ظن، موضوع «مذلت» یا «عدم اطاقه» ثابت شده و از تحت ادلهی امربهمعروف خارج میشود.»، بیان تمامی نیست.
قول پنجم: ظن غالب
قول پنجم این بود که میگفت: اگر ظنّ غالب بر «عدم تأثیر» داشتهباشی، امربهمعروف واجب نیست.
مقصود از «ظنّ غالب»
همانطور که قبلاً گفتیم، این عبارتِ «ظنّ غالب»، در کلمات فقها سه تفسیر دارد:
3- مطلق ظنّ
تفسیر اول، مال ملا احمد تونی قدّس سرّه در حواشی شرح لمعه است که فرمود: «مقصود همان ظنّ مطلق است.».(1) کأنّ «غالب» وصف ذاتی ظنّ است؛ هر ظنّی احتمال غالب است. اگر مقصود از «ظن غالب» این معنا باشد، وجهاش و ادلهاش همانهایی است که بیان کردیم.
1) (4) الروضة البهیة فی شرح اللمعة الدمشقیة، شهید ثانی، ج1، ص255.
2- ظنّ قوی
«ظنّ غالب» را عدهای به «ظنّ قوی» تفسیرکردهاند؛ مثلاً %55 ظنّ قوی نیست، اما %80 ظنّ قوی است.
3- ظنّ اطمینانی
تفسیر سوم، تفسیر صاحب جواهر قدّس سرّه است؛ ایشان فرموده: مراد از ظنّ غالب، ظنّ اطمینانی است. و تفسیر کردهاند که «ظنّ اطمینانی» آن ظنّی است که احتمال مخالفش از اوهام و خرافات شمرده بشود. مثلاً کسی بگوید: «هیچوقت زیر سقف نمیروم؛ چون ممکن است زلزله بیاید و سقف بر سرم خراب بشود.»، بعضی حکما به همین خاطر زیر سقف نمینشستهاند.
تقریب استدلال
اگر تفسیر اول مراد باشد، حسابش روشن شد. اگر تفسیر دوم مراد باشد، در کلمات، دلیلی برای این امور ندیدیم. إنشاءالله این ابحاث باعث بشود رویش فکربشود و پخته بشود.
مرحوم محقق صاحب جامع المقاصد محقق کرکی یک کلامی دارد که ما میخواهیم از آن کلام، دلیل این مطلب را استفاده کنیم. ایشان در جامعالمقاصد فرمودهاست: علامه در متن «قواعد» فرموده: «تجویز التأثیر، فلو عرف عدم المطاوعة، سقط.»، بعد ایشان در حاشیه میفرماید: «و اعلم أنه یکفی فی معرفة عدم المطاوعة الظن الغالب، کما صرح به المصنف فی التذکرة و المنتهی، و لا بُعد فی ذلک، فإنّ إطلاق المعرفة علی ما غلب علیه الظن أمر شائع فی الشرعیات.»(1) .
حاصل بیان ایشان این است که واژهی «معرفت»، شامل «علم» و «ظن غالب» هم میشود و این استعمال در زبان شارع شایع است؛ مثلاً فرموده: «حتی تعرف أنه حرام» و این «تعرف» شامل علم و ظن غالب هم میشود.
قبلاً از محقق نائینی و برخی مشایخ خودمان نقل کردیم که در جواب به این که «إنّ الظن لایغنی من الحق شیئاً» شامل خبرواحد هم میشود، فرمودهاند: خبرواحد عرفاً علم ایجادمیکند؛ وقتی میگویند: «از کجا میدانستی امروز درس تعطیل است؟»، میگوید: «از فلانی شنیدم»، پس به این محتوای خبر واحد هم «علم» اطلاق میشود. پس عرف، مضمون خبر واحد را «خبر ظنّی» تلقّی نمیکند. استاد ما ضیقتر میفرمود؛ میگفت: نه هر امارهای، ولی در خصوص خبرواحد و خبرثقه اینطور است که «علم» حاصل میشود و لذا این آیه شامل آن نمیشود.
1) (5) جامع المقاصد فی شرح القواعد، محقق ثانی، ج3، ص487.
این کلام محقق کرکی، اوسع از آن دو کلام است؛ محقق کرکی میگوید: ظنّ غالب داشتی، ولو خبر واحد هم نباشد، در لسان شریعت شایع است که اسمش «علم» و «معرفت» است.
وقتی اینجوری شد، از این کلام اینجور استفاده میکنیم که شارع مقدس «علم» را غایت حلیتها و حرمتها قراردادهاست و فرموده: «کلّ شیء لک حلال حتی تعلم أنه حرام»؛ یعنی هر چیزی حلال است تا این که علم وجدانی پیداکنی یا ظنّ غالب پیداکنی که حرام است. وقتی که ما ظنّ غالب به «عدم تأثیر» پیداکردیم، پس ظن غالب داریم که مذلت است و تعرض به ما لایطیق است، ایشان میگوید: ما دلیل بر «مطلق مظنّه» نداریم، آن حرف درست نیست؛ چون بر مطلق مظنه اطلاق «علم» نمیشود و آن قول چهارم درست نیست، اما اگر ظن غالب داشتی، در لسان شارع اطلاق «علم» و «معرفت» بر آن میشود. پس ادلهی ما میگوید: حلیت هست، تا وقتی که «تعرف الحرام»، و الآن که «ظن غالب» به «عدم تأثیر» دارم، درست است که بگویم: «عرفتُ الحرامَ».
و در ادلهی ما گفته شده که: هر وقت به موضوعات «علم» و «معرفت» پیداکنی، یعنی «ظنّ غالب» به آن پیداکنی، گردنگیرت میشود. پس هر جا ما به «عدم تأثیر» ظنّ غالب پیداکردیم، حرمت مذلّت و حرمت یا عدم مطلوبیت تعرض لما لایطیق دامنگیرمان میشود. پس امربهمعروف، آن جایی ظنّ غالب به عدم تأثیر داریم واجب نیست.
پس این بزرگان هم به این دلیل تمسک کردهاند.
مناقشه
اگر مقصود «ظنّ» باشد
جواب این بزرگان هم این است که این حرف تمام نسیت؛ در لسان شریعت در کجا به مطلق مظنّه اطلاق «علم» شدهاست؟! در خصوص «خبر واحد» ممکن است این حرف را بزنیم، اما به مجرد این که خودش ظنّ غالب پیداکرده، هیچوقت اینطور نیت که احتمال مخالفش از اوهام باشد و بگوید: «میدانم». مثلاً اگر %20 احتمال بدهد که این گوشتها آنفلوآنزای مرغی دارد، از آن اجتناب میکند.
پس اگر بخواهند بگویند که در لسان شریعت به مطلق مظنّه اطلاق علم شده، چنین حرفی درست نیست. و اگر بخواهند بگویند: «به خبر واحد و بیّنه و امثال ذلک اطلاق علم شده، این، مدعای ایشان را اثبات نمیکند؛ چون در مانحنفیه خبر واحدی نداریم.
اگر مقصود «اطمینان» باشد
اما صاحب جواهر از طرفی دیده آن حرفها (که به مجرد «ظنّ» و یا حتی «ظنّ غالب» اطلاق «علم» کنیم) دلیل ندارد، از طرف دیگر هم اطلاقات ادلهی امربهمعروف را دیده که نمیشود گفت به مجرد «ظنّ» بر عدم تأثیر و یا حتی «ظنّ غالب» بر عدم تأثیر امربهمعروف واجب نباشد، بنابراین گفته: مقصود آقایان از این «مظنّه» بر عدم تأثیر همان «اطمینان» است که حجیت عقلائیه و شرعیه دارد، پس امربهمعروف آن جایی واجب نیست که «اطمینان» به عدم تأثیر داشته باشیم. بنابراین به قرینهی علوّ مقام آقایان و این که آن حرفها (که به مجرد ظنّ به «عدم تأثیر» امربهمعروف واجب نباشد) هم دلیل درست و حسابی ندارد، خوشبینی به این بزرگواران باعث میشود کلامشان را اینجور تفسیرکنیم که امربهمعروف به مجرد «احتمال تأثیر» واجب است الا این که اطمینان بر «عدم تأثیر» داشته باشیم. اگر بخواهیم کلام آقایان را بپذیریم، توجیه صاحبجواهر خوب است. ولی اگر مقصودشان همان ظاهر کلماتشان باشد (که امربهمعروف اگر «ظنّ» و یا حتی «ظنّ غالب» به عدم تأثیر داشته باشیم، واجب نیست.)، لادلیل علیه.
موضوع: شرط دوم: احتمال تأثیر (تنبیهات / تنبیه اول: اثر فعلی یا استقبالی / شش دلیل)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث ما در شرط ثانی بود که اقوال خمسهای ذکرشد و نتیجه این شد که اقوی این است که «احتمال تأثیر» شرط است.
تنبیهات
در ذیل این مسأله تنبیهاتی هست که اکثرش را مرحوم امام در تحریرالوسیله فرمودهاند.
سؤال اول این است که مقصود از این «تأثیر» چیست؟ آیا تأثیرگذاردن نسبت به خصوص مأمور است؟ یا این که اثرات دیگر نسبت به اجتماع هم مقصود است؟ اگر میدانیم: «این شخص مأمور اثری ندارد، اما در دیگران اثر دارد یا برای سلامت جامعه مؤثر است.»، در این صورت آیا شرط «احتمال تأثیر» محقق است و امربهمعروف واجب است؟
سؤال دوم این است که این اثر (چه شخص خاص چه اعم) آیا اثر فعلی و در حال امربهمعروف مدنظر است یا این که بعداً حتی اگر یک سال دیگر هم اثرمیکند کافی است؟ به جهتی ابتدا این سؤال دوم را مطرح میکنیم که: آیا اثر فعلی مقصود است؟ یا اعم از اثر فعلی و استقبالی است؟ علت تقدیم این بحث ثانی این است که اکثر فقها متعرضش شدهاند.
تنبیه اول: اثر فعلی یا استقبالی
عبارت مرحوم امام رضوانالله تعالی علیه: «لو علم أن إنکاره غیرمؤثر بالنسبة إلی أمر فی الحال لکن علم أو احتمل تأثیر الأمر الحالی بالنسبة إلی الاستقبال وجب، و کذا لو علم أن نهیه عن شرب الخمر بالنسبة إلی کأس معیّن لا یؤثر لکن نهیه عنه مؤثر فی ترکه فیما بعد مطلقا أو فی الجملة وجب.»(1) . یا در مهذب الاحکام فرموده: «و لا فرق فی احتمال ترتب الأثر بین أن یکون حالیا أو استقبالیا»(2) .
عمده این است که به ادلهی باب مراجعه کنیم ببینیم چه چیزی اثبات میشود؛ چرا که نحن ابناء الدلیل. شش دلیل را باید بررسی کنیم.
دلیل اول: معتبرهی یحییالطویل
دلیل اول معتبرهی یحییالطویل است اولاً در کافی است و ثانیاً در همین روایت، مرویّعنه ابنابیعمیر است که به شهادت شیخ طوسی جزء کسانی است که «لایروون و لایرسلون إلا عن ثقة».
«وَ- بِهَذَا الْإِسْنَادِ(1) قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّمَا یُؤْمَرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ یُنْهَی عَنِ الْمُنْکَرِ مُؤْمِنٌ فَیَتَّعِظُ أَوْ جَاهِلٌ فَیَتَعَلَّمُ وَ أَمَّا صَاحِبُ سَوْطٍ أَوْ سَیْفٍ فَلَا.»:(2) تنها مؤمنی امربهمعروف میشود که متّعظ میشود و قبول میکند. گفته میشود که این «فیتّعظ» اطلاق دارد؛ چه در حال، چه متراخیاً و در آینده.
دلالت فاء بر فوریت
إن قلت که: فاء دلالت بر فور میکند و درنتیجه نمیتوان متراخیاً را هم استفاده کرد.
جواب این است که: این فاء، یعنی بعد از آن، مترتّب بر آن، چه با تراخی و چه بدون آن. «ثمّ» نشاندهندهی تراخی است، اما فاء، نشاندهندهی فوریت نیست. مثلاً در «طلعت الشمس فالنهار موجود» تلازم هست نه فوریت؛ پس فاء برای ترتیب است؛ یعنی مابعد فاء، در اثر ماقبل فاء به وجود آمدهاست، ولو همزمان، و یا با تراخی. بنابراین این روایت مبارکه که دلیل بر اشتراط تأثیر بود، خود این روایت به حسب اطلاقش هر دو صورت را میگیرد.
اجتهاد در مبانی اجتهاد
سؤال: آیا این مسأله (که مدلول فاء چیست؟) را باید اجتهادی پاسخ دهیم؟ یا میتوانیم تقلید کنیم؟
پاسخ: اینجا سه مسلک داریم:
مسلک اول: باید اجتهادی باشد
مسلک اول این است که مبادی اجتهاد (مثل ادبیات و رجال) هم باید اجتهادی باشد؛ وقتی دیدیم محقق خوئی دربارهی فلان راوی فرموده که ثقه است، مثل همان است که ابنهشام فلان قاعدهی ادبی را گفته، ما بقیهاش را انجام میدهیم.
مسلک دوم: لازم نیست اجتهادی باشد
عدهای قائلند که در مبادی هم باید اجتهاد کرد، وگرنه حجت نیست. پس مجتهد در فقه، باید مجتهد در اصول و ادبیات و رجال هم باشد.
یک نظر (در مقابل مسلک دوم) دیگر این است که به اینها «اجتهاد متوسط» میگویند؛ همین که اجتهاد متوسط داشته باشد، کافی است، حتی در اصول. صاحب عروه هم در بحث «اجتهاد و تقلید» هم این بحث را فرموده؛ که آیا در «اصول فقه» هم میشود تقلید کرد؟ در دنیا امروز همین کار را میکنند.
مسلک سوم: تفصیل بین عمل خودش و تقلید دیگران از اول
نظر سوم این است که فقط برای خودش کفایت میکند، ولی دیگران نمیتوانند از او تقلیدکنند. محقق خوئی در «شرح عروه»شان همین را قائل است که اجتهاد متوسط فقط ینفع به حال خود مجتهد، اما لاینفع به حال دیگران که میخواهند از او تقلیدکنند.
بنابراین دلیل اول برای این که ما بگوییم: «فرقی بین حالی و استقبالی نیست»، معتبرهی یحییالطویل است.
دلیل دوم: «عدم تأثیر» به برکت اجماع از تحت اطلاقات خارج شد
دلیل دوم دو مقدمه دارد:
مقدمهی اولی: ادلهی امربهمعروف قیدی ندارد؛ هم صورت عدم تأثیر را میگرد و هم صورت تأثیر را.
مقدمهی دوم: از این اطلاق و عموم، به واسطهی اجماع، این که احتمال تأثیر نداشته باشد خارج شد. این اجماع و لاخلاف، دلیل لبّی است و اطلاق ندارد. قدر متیقَّنش، آن جایی است که اصلاً اثر نداشته باشد، چه حالی و چه استقبالی، بقیهی صور (از جمله این که استقبالاً اثر نداشته باشد) تحت اطلاقات ادلهی امربهمعروف میماند.
دلیل سوم: «عدم تأثیر» به برکت «لغویت» از تحت اطلاقات خارج شد
دلیل سوم هم همان دلیل است، الا این که مقدمهی دومش این است که دلیل بر خروجِ آن جایی که احتمال تأثیر ندارد، لغویت است. و این دلیل بر «لغویت» که عقلی و لبّی و مقیِّد اطلاقات است، فقط جایی را خارج میکند که بالمرّه اثر نباشد، لا حالیاً و لا استقبالیاً. اما اگر حالیاً اثر نداشته باشد ولی استقابالیاً اثر داشته باشد، لغو نیست و درنتیجه تحت اطلاقات ادلهی امربهمعروف باقی میماند.
دلیل چهارم: روایت مسعدةبنصدقه
روایت این بود که: «قَالَ مَسْعَدَةُ وَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ وَ سُئِلَ عَنِ الْحَدِیثِ الَّذِی جَاءَ عَنِ النَّبِیِّ ص إِنَّ أَفْضَلَ الْجِهَادِ کَلِمَةُ عَدْلٍ عِنْدَ إِمَامٍ جَائِرٍ مَا مَعْنَاهُ قَالَ هَذَا عَلَی أَنْ یَأْمُرَهُ بَعْدَ مَعْرِفَتِهِ وَ هُوَ مَعَ ذَلِکَ یُقْبَلُ مِنْهُ وَ إِلَّا فَلَا.»(1) . بعضی فقها از این روایت استفاده کردند که «قبول» و «تأثیر» شرط است؛ گفته میشود مفادش این است که یقبل منه سواءٌ که قبولش در همان زمان باشد یا بعداً. پس «و هو مع ذلک یقبل منه» اطلاق دارد؛ هم شامل صورت حالیاً میشود و هم شامل صورت استقبالیاً میشود.
فإن قلت که: انصراف دارد به قبول حالی.
جواب این است که انصرافش بدوی است؛ وقتی آدم به حکمت و فلسفهی امربهمعروف توجه میکند و این که آن بندگان خدا باید از این مزلّات نجات یابند، میبیند که ولو بعداً اثرکند را شامل میشود. پس «و هو یقبل منه» اطلاق دارد؛ شامل قبول فعلی میشود و هم شامل قبول استقبالی، هر دو میشود.
1) (5) کافی، شیخ کلینی، ج5، ص60، ط اسلامیه.
البته این دلایل بر فرض جوابدادن به مناقشات صدوری است؛ چون بحثش گذشته، تکرارنمیکنیم.
دلیل پنجم: اطلاقات امربهمعروف
تا حالا به اطلاقات ادلهی دیگر تمسک میکردیم. الآن میگوییم: خود آن ادله میگوید: «امربهمعروف واجب است، چه احتمال اثر حالی بدهید و چه احتمال اثر استقبالی.». بعضی فقها به همین اطلاقات تمسک کردهاند و توضیح بیشتری ندادهاند.
در این اطلاقات ادله، قدیناقش که ما بعد از این که شرط کردیم که موضوع وجوب امربهمعروف «تأثیر» است، «الآن» تأثیر ندارد، «بعداً» هم هنوز محقق نشدهاست، پس موضوع محقق نیست. چطور ممکن است یک تکلیفی فعلی باشد درحالیکه موضوعش محقق نشدهباشد؟! بنابراین تمسک به اطلاقات اینجا وجهی ندارد؛ چون موضوع محقق نیست. بنابراین اگر به نفس اطلاقات ادلهی امربهمعروف میخواهید تمسک کنید، موضوع محقق نیست.
دلیل ششم: تحفّظ بر غرض مولا
دلیل ششم این است که همانطور که عقل حکم به وجوب امتثالِ «ما امَر به المولی» میکند، همانطور هم عقل حکم میکند به وجوب تحفظ بر غرض مولا. فلذا در اصول و فقه فرمودهاند: «انسان حق ندارد کاری بکند که قادر به انجام تکلیف نباشد، فلذا انجام مقدمات مفوِّته واجب است.»؛ مثلاً کسی که حج بر او واجب است به حج نرود و در روز عرفه هم بگوید: «قدرت ندارم بر اتیان حج در عرفه ندارم»، معذور نیست.
و حرف صاحب فصول در «واجب معلَّق» را هم قبول نداشتیم که: «وجوبْ فعلی است، و واجبْ استقبالی است. پس وجوب از قبل از ایام حج هم هست.». پس «وجوب» نیست، پس چرا مقدمات واجب باید واجب باشد در حالی که ذیالمقدمه هنوز واجب نیست؟! پس چرا باید این راه را برود؟ به حکم عقل؛ حق مولا بر عبد اقتضامیکند که آن مقدماتی که باعث تفویت تکلیف آینده بشود، باید اتیان بشود.
در مانحنفیه غرض مولا از وجوب امربهمعروف، انجامشدن معروف است، ولو یک سال بعد. پس ما از الآن باید بگوییم تا یک سال بعد این غرض مولا محقق بشود.
آیا این دلیل اخیر تام است یا تام نیست.
موضوع: شرط دوم: احتمال تأثیر (تنبیهات / ادامهی تنبیه اول / و تنبیه دوم: مقصود از اثر)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در دلیل ششم بر عدم فرق بین تأثیر حالی و استقبالی بود، حاصل دلیل ششم این بود که حفظ غرض مولا عقلاً لازم است همانطور که امتثال احکام مولا عقلاً لازم است. بنابراین در مواردی که ما میدانیم امر ما نسبت به این تارک واجب اثر ندارد اما در زمانهای بعد اثر دارد، ولو هنوز موضوعش محقق نشده و آن حرام انجام نشده، اما چون میدانیم که شارع این غرض را دارد که این واجب در زمان آتی انجام بشود و ما با این امربهمعروفمان میتوانیم بر غرض شارع در زمان آینده تحفّظ کنیم، بنابراین عقل حکم میکند که واجب است الآن امربهمعروف کنیم.
اشکال: دامنهی اغراض مولا روشن نیست
اشکالی که در این بیان هست، این است که اگر بپذیریم که عقل میگوید: «حفظ اغراض مولا واجب است»، در اغراض معلومه است؛ یعنی در آن جایی که غرض بِحدودِه و ثغوره برای ما روشن است. اما اگر غرض مولا برای ما روشن نیست، عقل حکم نمیکند به تحفّظ بر آن غرض محتمل، الا این که حقالطاعهای بشویم، ولی علی المسلک المشهور که «قبح عقاب بلا بیان»ی هستند، عقل چنین درکی ندارد.
و در مانحنفیه یک دلیل شرعیای نداریم که اغراض شارع را در موارد امربهمعرف با تبیین همهی خصوصیاتش تماماً برای ما روشن کردهباشد. ما به نحو فیالجمله میدانیم که شارع چنین غرضی دارد که اقامهی فرائض بشود. اما شارع شرایط دیگر را هم لحاظ میکند؛ شارع نمیخواهد دیگران را در مشقّت قراربدهد و تمام خلائق را بسیج کند که فلانآقا گناه نکند. غرض شارع، انجام واجب است از طریق او، و در این راستا ممکن است تکالیفی به عهدهی اطرافیان هم بگذارد. بنابراین ما حکم عقل یا آیه و روایت یا اجماعی که غرض شارع را روشن کند نداریم.
تنها دلیلی که برای کشف غرض مولا داریم، همین اطلاقات ادلهی امربهمعروف است. البته چون احکام دارای مصالح و مفاسد است، آن جایی که امربهمعروف واجب است، به دلالت التزامی کشف میکنیم که مصلحتی وجود دارد. لکن حتی با اضافهکردن این مقدمه (که حکم شارع ناشی از اغراضی است) هم دلیل ششم تمام نمیشود؛ در مانحنفیه اگر میگویید: «آن اطلاقات شامل این موارد هم میشود»، در عرض هم دو چیز اثبات میشود: هم وجوب مطلق ولو اثرْ استقبالی باشد، و هم غرض شارع. وقتی در عرض وجوب اثبات میشود، معنی ندارد برای اثبات وجوب، به غرض استدلال کنیم؛ چون هر دو در عرض هم اثبات میشوند.
مثل این است که «الخمر حرام» اطلاق دارد و از این دلیل میفهمیم که: «خمر، در تمام احوال مفسدهی ملزمه دارد.». اما در عِداد ادلهی داله بر «حرمت خمر» آیا فقیه میتواند بگوید: «یکی از ادله، مَفسدهی مُلزِمه است.»؟! بله اگر روایتی دربارهی همین مفسده میآمد و میگفت: «خمر مفسدهی ملزمه دارد مطلقاً.»، میتوانستیم با تمسک به آن، حرمت را هم کشف کنیم.
نتیجه: عدم تمامیت دلیل ششم
پس اگر اطلاقات و عموماتی داریم، کفانا و دو چیز را در عرض هم کشف میکنیم: وجوب مطلق حتی اگر تأثیرْ استقبالی باشد، و غرض ملزمه. و اگر اطلاقات و عموماتی نداریم، راه دیگری برای کشف غرض شارع نداریم. پس استدلال ششم که بر «غرض شارع» تکیه کنیم و وجوب را حتی در مواردی که اثرْ استقبالی است اثبات کنیم، چنین راهی نداریم.
نتیجه: اقوی وجوب مطلق است
بیانات قبلی هم یک شرطی داشت؛ شرطش این بود که مناقشاتی که قبلاً در روایت «یقبل منه» را جواب داده باشیم، و همچنین آن روایت «فیتّعظ». بنابراین اینجا، از آن جاهایی است که فقیه اگر بخواهد عبارتش عبارتی باشد که برای اهلش پیام داشته باشد، باید بگوید: «علی الاقوی فرقی بین اثر استقبالی و حالی نیست.»؛ یعنی مسأله خالی از دغدغه و مناقشات نیست، لکن ما این طرف را تقویت کردیم.
اگر در آینده بتوانم امربهمعروفش کنم
این که میگوییم: «علی الاقوی فرقی نیست»، دو صورت دارد:
یک وقت اگر همین الآن امرنکنم، در آینده نسبت به کارهای آیندهی او فرصت این که امربهمعروفش کنم را ندارم، اینجا آن حرف ما که «علیالأقوی فرقی بین اثر حالی و استقبالی نیست.» میآید.
اما اگر من در همان آینده که اثر دارد هستم و میتوانم امربهمعروفش کنم، آیا الآن واجب است امربهمعروفش کنم؟!
اشکال: للتأخیر آفة.
پاسخ: بل آفاتاتاتٌ، ولی فرض ما آن جایی است که میداند آفتی ندارد.
پس این این «علی الأقوی واجب است» در آن جایی نیست که میداند بعداً خودش یا دیگران امربهمعروف میکنند؛ وقتی فقط اثر استقبالی دارد، ما دلیلی نداریم که الآن باید طرف را امربهمعروف کنیم درحالیکه میدانیم در آینده اگر خودمان یا دیگران بگوییم اثر دارد.
نحوهی امر طبق مبنای ایجاد داعی در نفس مأمور
نکتهی دیگر این است که اگر آن حرفی که مستند بعضی بود که: «حقیقت امر، بعث است به داعی ایجاد داعی در نفس مأمور، پس جایی که میدانی تأثیر ندارد، امر ممکن نیست.»، اگر این حرف درست باشد، اینجا اگر بخواهی امر کنی به این صورت که بگویی: «این کار را انجام بده»، الآن قدرت چنین امری را نداری. اما اگر الآن به او بگویی: «در سال آینده انجام بده»، این جملهات واقعاً امر است. و اگر نخواهم بگویم: «در آینده انجام بده»، فقط به یک صورت میتوانم به او امرکنم؛ به این صورت که به نحو کلی بگویم: «انجام بده» اگرچه میدانم که با فرد حالی امتثال نمیکند، بلکه با فرد استقبالی امتثال میکند.
بنابراین باز باید تفصیل بدهیم به این که وقتی اثر حالی نیست، آنچه علیالأقوی واجب است طبق این مبنا، این است که یا امرش را متوجه زمان تأثیر (استقبال) بکند یا به نحو کبرای کلی بگوید که هم شامل حال بشود هم آینده. و الا، اگر به صورت حالی بگوید، امر نیست بلکه صرفاً لقلقهی لسان است و ما چنین چیزی از ادلهی امربهمعروف نمیفهمیم، پس چنین شخصی تکلیف امربهمعروف را امتثال نکردهاست؛ اگر امرمیکند به داعیِ این که در آینده نفسش آماده بشود، این امر مولوی نیست.
تنبیه دوم: اثر در نفس مأمور یا مجتمع؟
بحث دوم این است که این اثر چه اثری است؟
سؤالات محل نزاع
آیا اثری است که در نفس آمر باشد و به تبع آن انجام بدهد؟ یا این که این امر من در این شخص هیچ اثری ندارد اما دیگران انجام خواهند داد؟ یا این که انجام نمیدهد ولی یک انکساری در قلبش ایجادمیشود که: «خدایا! من اگرچه این واجب را انجام هم نمیدهم، اما قبول دارم که خیلی آدم بدی هستم!»! آن اثر، چه اثری است؟ پس اولاً آیا اثر در خود شخص تارک واجب مراد است؟ یا اعم از این شخص و مجتمع؟ و ثانیاً انجام واجب مقصود است؟ یا اثرٌ مّا ولو انکسار؟ و ثالثاً آیا عدم اندراس دین هم یک اثر است که اگر فلان واجب را تذکرندهیم کمکم به فراموشی سپرده میشود؟
اقوال در مسأله
در مسأله دو قول است:
یک قول این است که این اثری که اینجا مقصود است، فقط همان است که واجب را انجام بدهد، و آثار دیگر اینجا مد نظر نیست؛ آنچه وجوب امربهمعروف به آن مشروط است، فقط همین است که تارک معروف، فاعل معروف بشود. آثار دیگر، ممکن است به ادلهی دیگر، و تحت عناوین دیگر، مستحب یا حتی واجب باشد ولی ربطی به وجوب امربهمعروف ندارد. لعلّ بشود این نظر را به مشهور اصحاب نسبت داد.
قول دوم مطلق اثر است و تمام این آثار را شامل میشود؛ هرکدام از این آثار که باشد، امربهمعروف واجب است.
کلام مرحوم امام و توضیح مقصود ایشان
این مسأله معمولاً در کتب فقها مطرح نشدهاست، اخیراً در کلمات فقها آمده. به طور جزئی مرحوم امام یک فرعی را در تحریرالوسیله فرمودهاند که ممکن است این قول استفاده بشود: مسألة9 از همین شرط ثانی: «لو علم ان امره أو نهیه بالنسبة إلی الفاعل و التارک لایؤثّر لکن یؤثّر بالنسبة إلی غیره، بشرط عدم توجه الخطاب الیه وجب توجّهه الی الشخص الأوّل بداعی تأثیره فی غیره»(1) .
این کلام ایشان، یک بخش از عموم را شامل میشود؛ که اگر در غیر این فاعل و تارک، در افراد دیگر اثر میکند، واجب است بگویی، البته در صورتی که نمیشود مستقیماً به خود او گفت؛ اگر میشود به آن دیگرانی که قرار است از طریق امربهمعروفِ این آقا تأثیر بپذیرند مستقیماً امربهمعروف کنیم و آنها تأثیر بپذیرند، این کلام مرحوم امام نمیگوید: «امربهمعروفِ این آقا، مسقط وجوب امربهمعروف آن دیگرانی است که تأثیرمیپذیرند و ما هم مستقیماً میتوانیم به خودشان بگوییم.». فرض اگر این شد که امربهمعروف به خود او اثر ندارد ولی اگر به این شخص بگویی، روی او اثر دارد، مرحوم امام اینجا را میفرمایند واجب است. بنابراین این فرمایش ایشان، صور دیگر (که با امربهمعروفِ شخص دیگری تکلیفمان را امتثال کردهباشیم درحالیکه اگر مستقیماً به خود تارک معروف بگوییم هم اثر دارد) را نمیگیرد. اما دقت این فقیه بزرگوار را نشان میدهد؛ توجه به ظرائف و لطائف، مال همه نیست، مال عدهی خاصی از بزرگان فقهاست. مرحوم امام تقییدکرده که اثرداشتن روی دیگران وقتی شرط وجوب است که اگر به خودشان بگویی، اثر ندارد. اگر در مجتمع اثر دارد، چرا واجب باشد به این شخص بگوییم؟! برو به مجتمع بگو. اگر در دیگران اثر دارد، چه لزومی دارد به این بندهی خدا بگویی؟! به خودشان بگو. این که بگوییم: «واجب است این شخص را امربهمعروف کنیم؛ چون اگرچه روی خودش اثر ندارد، ولی روی دیگران اثر دارد.»، فقط وقتی درست است که راه تأثیر در غیر یا تأثیر در مجتمع یا راه این که احکام الهی اندراس پیدانکند، راهش منحصر در امربهمعروف این تارک باشد. وگرنه اگر گفتن به این شخص راه منحصرش نیست، چرا واجب باشد به این شخص بگوی
1) (1) تفصیل الشریعه - الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر، محمد فاضل محودی لنکرانی، ج1، ص58.
موضوع: شرط دوم: احتمال تأثیر (تنبیه دوم: مقصود از اثر / بررسی معقد اجماع بر عدم وجوب عند عدم الأثر)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در این بود که تأثیری که احتمالش شرط شده برای وجوب امربهمعروف، آیا خصوص انجامدادن و ترککردن مأمور است؟ یا مطلق تأثیر است ولو در دیگران اثرمیکند یا لااقل جلوی اندراس دین یا بدعتها را بگیرد یا جلوی تجرّی دیگران را بگیرد، و یا حتی تأثیری در تربیت آمر داشته باشد که مثلاً خجول نباشد؟
قول اول: اثر خاص در شخص مأمور
حداقل میشود گفت: سه قول در مسأله وجود دارد: یک قول این است که همان اثر خاص مدنظر است؛ که امربهمعروف، در شخص تارک معروف اثرکند و فاعل معروف بشود. آثار دیگر هم حسن است اما ربطی به اینجا ندارد. بعید نیست بتوانیم این قول را به مشهور اصحاب نسبت بدهیم.
قول دوم: بعضی آثار دیگر هم مد نظر است
قول دوم این است که بعضی آثار دیگر هم مقصود است، اما مطلقالأثر هم نیست. در تارکهای دیگر هم مؤثر باشد، اما این که مانع اندراس دین یا پاکشدن مجتمع بشود، تکالیف دیگری است. از حیث اثر در شخص تارک یا تارکین دیگر، مطلقالاثر شرط است.
دلیل اثبات آثار دیگر: اطلاق و اجماع
برای اثبات این قول اخیر، قدیستدل به این که ادلهی امربهمعروف اطلاق دارد: «مروا بالمعروف سواءٌ که اثر داشته باشد یا نداشته باشد». إنما نَخرج از این اطلاق وسیع، به واسطهی اجماعی که صاحب جواهر و علامه ادعاکردهاند؛ فرمودهاند: اگر این شرط نباشد، لایجب بالاجماع، و اجماع هم که دلیل لبّی است و اطلاق و عمومی ندارد، قدر متیقَّنش آن جایی است که هیچ اثری مترتّب نباشد. اما آن جایی که بعض آثار هست، نمیدانیم: «آیا مشمول اجماع هست یا نه؟». بنابراین مقتضای اطلاقات و عمومات این است که هر اثری باشد، وجوب هست، و إنما نُخرج صورت «عدم تأثیر مطلقاً».
این، دلیلی است که استدلّ به بعضُ سادة الأجله دام ظلّه در همین کتاب «امربهمعروف». من عبارت ایشان را میخوانم: «عشرونُها»؛ یعنی بیستمین فرض از فروضی که ذیل همین مسأله بیان فرمودهاند، این فرض است. این فروض، معمولاً همان فروع «تحریرالوسیله» است، این فرض هم تلفیق چند فرض از فروض تحریرالوسیله است. «لو کان الامر بالمعروف و النهی عن المنکر غیر مؤثر من جهة اتیان المعروف و ترک المنکر، ولکن له اثرً آخر کدفع ظهور البدعة او هتک الاسلام او تضعیف عقائد المسلمین او تصیر المعروف منکرا أو المنکر معروفا أو تسلط الظلمة او جرئتهم علی ارتکاب سائر المحرمات و غیر ذلک من المنکرات العظیمة الحادثة بسبب ترک الأمر و النهی و السکوت، فالظاهر هو وجوب الأمر و النهی.». البته دایرهی این ادعا یک مقدار محدود است، ولی در عین حال، باز یک مقداری توسعه دادهاند.
و دلیلشان هم همان است که عرض کردم؛ میفرمایند: «و ذلک لإطلاق دلیل الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر، لما عرفتَ من أنّ مجرّد ترتّب الأثر یکفی فی الخروج عن الإجماع القائم علی ثبوتهما عند عدم الأثر؛ لأن الإجماع دلیلٌ لبّی یُقتصر فیه علی ما إذا لمیکن فیه أثرٌ رأساً.»، این، فرمایش ایشان.
مناقشه: معقد اجماع
قبلاً در بعضی اقوال خمسه به این اجماع تمسک کردیم. اما حق مطلب این است که این بیان، قابل مناقشه است؛ چون این حرف، در صورتی درست بود که ما بر عنوان «اثر» اجماع داشتیم؛ اینجا میگفتیم: قدر متیقنش آن جایی است که هیچ اثری ندارد. ولی وقتی به کلمات نگاه میکنیم، میبینیم معقد اجماع، این نیست، یا واضح نیست که این باشد، بلکه قرائنی وجود دارد که مقصود علما از «اثر» همین خصوص انجامدادن فاعل و ترک شخص است. و آن تأثیرپذیرفتن دیگران را اثر نمیشمرند.
تتبّعی در مقصود فقها از «اثر»
برای این مسأله تتبّع زیادی لازم است، من صبح که مطالعه میکردم، به اندازهای که فرصت بود، بعضی کلمات را پیداکردم.
1- مرحوم حمّصی
از جمله «المُنقِذُ مِن التقلید» مال مرحوم «حِمَّصی» است که متوفّای در اوائل قرن سابع است. بعضی از حرفهایی که ما در سابق عرض میکردیم، دیدم اینجا وجود دارد، که این هم تأییدی است بر آنچه عرض میکردیم.
بحث را ایشان اینجوری عنوان میفرماید که شرایط را که ذکرمیفرماید: «منها أنلایعلم الآمر أو الناهی أن امرَه أو نهیَه لایؤثر، و لایَغلِب ذلک علی ظنّه»؛ غلبهی بر ظنّ هم نداشته باشد که اثر ندارد. «لإنّه إن عَلم أو غلَب علی ظنّه أنّ أمره أو نهیه لایؤثر، قبُح الأمر و النهی. و قدجعل الشیوخ علةَ هذا الاشتراط أنّ الغرض فی الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر، لایَعدو أحدَ أمرَین»: بزرگان، دلیل بر این شرط را این قراردادهاند که غرض از امربهمعروف، به نحو قضیهی مانعةالخلو، خارج از این دو امر نیست: «إمّا تعریفٌ بکون المعروف معروفاً، و کون المنکر منکرا، و وقوع المعروف و نفی وقوع المنکر.»؛ فلسفهی امربهمعروف، یا این است که با این گفتنها، معروفها و منکرها را به مردم بشناسانند و تعلیم بدهند، یا این که فلسفهاش این است که در خارج، معروفها واقع بشود ولی منکرها واقع نشود.
«امّا الغرض الأول» که آموزش باشد، «فالمعرفة بقبح القبائح العقلیة حاصلةٌ للعقلاء کلِّهم. و أما المناکیر الشرعیة، فالمعرفة بقبح مُعظمها و أکثرها حاصلةٌ لأهل الإسلام.»؛ میفرماید: این منکرات، یا منکرات عقلی است که همه بلدند، یا منکرات شرعی است که متشرّعین همه بلد هستند. پس وجوب امربهمعروف با این عرض عریض برای همه، نمیشود فلسفهاش آموزش باشد. و بهتر از این عبارت ایشان این است که اصلاً از شرایط امربهمعروف این است که آمر و ناهی، معروف و منکر را بشناسند. «فبطل أنیکون الغرض فیهما التعریف»: پس این که «فلسفهی وجوب امربهمعروف، تعریف و آموزش معروفها است.»، این باطل است. «فلمیبق إلا الغرض الثانی» که وقوع واجبات و عدم وقوع منکرات است. «فإذا عَلم أو غَلب علی الظن أنّ الأمر و النهی لایؤثران، کان الغرض أیضا فائتا فیَقبَح و لایَحسُن.».
تا همینجا از این استدلال شیوخ میفهمیم که: «همهی آثار مقصودشان است.»؟! یا مقصودشان «انجام این معروف» است و «عدم وقوع این منکر»؟ شما حداکثر میتوانید این را اینقدر تعمیم بدهید که: «چه خودش انجام بدهد و چه دیگران»، اما لا نِقاشَ در این که همین استدلالی که مال شیوخ طائفه است، این استدلال نشان میدهد که مرادشان از «اثر» انجام واجبات و ترک محرّمات است، نه آثار اجتماعی دیگر.
2- شیخ ابوالحسین
بر این استدلال، یکی از فقها به نام شیخ ابوالحسین اشکال کرده: «و قدذکر الشیخ ابوالحسین أن هذا التعلیل لایصحّ لمن یجوّز ورودَ الشرع بوجوب ما فی العقل وجوبُه و قبحِ ما فیه قبحُه، مع العلم بأنّ کثیراً من المکلَّفین لایُطیعون فلایُؤدّون تلک الواجبات و لاینتهون عن تلک القبائح، مع معرفتهم بوجوب تلک الواجبات و قبح تلک المقبَّحات من دون الشرع». میگوید: اگر این حرف شما درست باشد، پس شارع باید از قبائح عقلیهای که میداند اینها عمل نمیکنند هم نهی نکند؛ عاصین آیا مخاطب این حرمت شرعی هستند یا نیستند؟! وقتی هستند، چجور تعلیل میکنید که توجه نهی شارع به آنها درست است؟
همان نقضی که قبلاً میگفتیم، ابوالحسین همان نقض را کرده؛ فرمودهاست: «و ذلک لأنّ الشرع فی ذلک ماورد علیهم للتعریف من حیث أنّ المعرفة حاصلةٌ لهم بالعقل.»؛ اینجا شما نمیتوانید بگویید: «اگر شارع گفته: الظلم حرام، برای تعریف است.»؛ چون خودشان میدانستهاند، پس فلسفهاش حتماً تعریف و آموزش نیست. پس باید فلسفهاش انجام واجب باشد، ولی شارع که میداند اینها انجام نمیدهند. پس این فلسفه راجع به آنها وجود ندارد، پس چطور گفتهاست؟! «و إنما ورد لِیَمتثلوا فیَفعلوا الواجب و یَمتنعوا من القبیح. و إذا کان هذا هو الغرض»؛ اگر غرض شارع از جعل واجبات و محرمات این است، «و هو فائتٌ فی حقِّ مَن المعلومُ أنّه یُعصی و لایُطیع، و مع ذلک فإنّ هذا القائل یقول بحسن ورود الشرع به، فیجب أنیقول: یحسُن أیضاً الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر مع علم الآمر و الناهی أو غلبة ظنِّهما أنّ قولهما لایؤثر.».
پس حاصل اشکال ابوالحسین این شد که: «شما که میگویید: «فلسفهی وجوب امربهمعروف، یا تعریف و آموزش است یا انجامدادن واجبات و ترک محرمات است.»، شما که این حرف را میزنید، من به شما اشکال دارم و میگویم: نمیشود؛ چون وزان امربهمعروف، وزان خود احکام شرعیه است؛ احکام شرعیه در واجبات عقلیه مثل «ظلم حرام است و عدل واجب است»، نه به خاطر غرض اول (تعریف و آموزش) است و نه به خاطر غرض دوم (وقوع) است. پس باید بگویید: ممکن است فلسفهی امربهمعروف، نه آموزش باشد و نه وقوع. پس باید گفت: «امربهمعروف، واجب است ولو اثر انجامدادن نداشته باشد.»، پس ایشان هم اثرداشتن را در نفس مأمور معنی کردهاست. پس ایشان هم جزء قائلین به قول اول است که شرط وجوب امربهمعروف را «احتمال تأثیر در نفس مأمور» دانستهاند.
بعد میگوید: ابوالحسین کلامش را ادامه داده؛ «قال الشیخ ابوالحسین: فأما من یقول: «إنّ تکلیفَ مَن المعلومُ مِن حاله أنّه یکفُر، لایحسُن، إلا إذا کان فیه لطفً لمکلف.»، فإنّ له أنیقول بقبح هذا الأمر و النهی من حیث لمتکن فیهما فائدةٌ.»؛ اگر کسی بگوید: «فایدهی امرونهی، منحصر است در تعلیم یا وقوع، پس باید بگوید: «واجبات الهی هم در آن جایی مخاطبین خودشان آن واجبات را میشناسند (مثل قبح ظلم)، لغو و بیفایده است.»، و نیز باید بگوید: «تکلیف کسی که از حالش معلوم است که یکفُر، لایحسُن.». بنابراین امر و نهی مکلفین، با امر و نهی شارع، یک جور است؛ اگر آنجا میگویی: «با این که این فایدهها بر آن مترتّب نیست، آن امرونهی درست است.»، اینجا در حق آمرین بالمعروف هم باید بگویی: «درست است.»، اگر آنجا میگویی: «نادرست است و خطاب متوجه عاصین، ولی عقاب میشوند بر این که «چرا نفسی دارید که نمیگذارید من امرونهیتان کنم؟!».»، اگر آنجا این را میگویید، اینجا در امربهمعروف هم همین را بگویید که با این که امربهمعروف در حقشان اثری ندارد، ولی باز هم واجب است.
اینها، کلمات ابوالحسین بود.
3- صاحب الفائق
بعد میفرماید: «و قدفرّق صاحب الفائق بین الموضعین»؛ فقیه دیگری به ابوالحسین اشکال کردهاست که بین اوامر و نواهی شارع، با اوامر و نواهی ما تفاوت هست؛ این فقیه سوم(1) گفتهاست: «بأن قال غرض المکلِّف تعالی بتکلیف الإمتناع من القبائح العقلیة و الإتیان بواجبها بالشرع، هو تأکید التکلیف العقلی. و لیس کذلک الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر؛ لأنّ قول الآمر الناهی»؛ چرا خدا به واجبات عقلیه امرمیکند؟ برای تأکید، اما دربارهی ما این تأکید معنا ندارد؛ چون قول ما حجت نیست. این، همان اشکال دومی است که ما هم کردیم؛ ما به «اتماماً للحجة» دو تا اشکال کردیم، اشکال دوم این بود که «اتمام حجت» دربارهی ما معنا ندارد؛ چون در قول ما شرایط حجیت نیست، بهخصوص آنجا که هر دو مقلِّد یک مرجعیم. این صاحب فائق همین را فرموده؛ که مکلِّف تعالی تکلیف میکند به امتناع از قبائح عقلیه و اتیان واجبات عقلیه با این که خودشان حسن و قبحش را میدانند، چرا تکلیف میکند؟ به خاطر تأکید تکلیف. پس دربارهی خداوند لغو و بلافائده نیست.
ولی این فایده بر قول ما مترتّب نیست: «ولیس کذلک الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر؛ لأنّ قول الآمر الناهی منّا لیس بحجة فیصلَح أنیکون مؤکِّداً.»؛ قول ما حجت نیست تا مؤکِّد بشود. پس این فایده بر قول ما مترتّب نیست، اما بر قول خدا مترتّب است، بنابراین نباید فعل ما را با فعل خدا مقایسه کنید.
ما کاری نداریم که: «شما به این حرفها اشکال دارید یا ندارید؟»، ما فعلاً میخواهیم از این کلمات دربیاوریم که معقد اجماع بر مطلق «اثر» نیست، بلکه مقصود از اثر «انجام معروف و ترک منکر» است.
1) (1) فقیه اول حمّصی بود، فقیه دوم ابوالحسین بود.
بعد ادامه میدهد: «قال: و یمکن أنیقال: فی هذا الأمر و النهی أیضاً غرضٌ زائدٌ»؛ درست است که تأکید نیست، ولی غیر از این انجامدادن و ترککردن مأمور، یک فایدهی دیگری متصوَّر است؛ «و هو اعزاز الدین و اظهار الشفقة فی الدین علی الغیر»: برای این است که دین عزیز بشود و اظهار شفقت بشود که ما دلسوز دیگران هستیم و جامعهی ما جامعهای بشود که همه دلسوز همدیگر باشیم؛ «لِیحصُل له مثلُه علی ما تقدّم»: برای این که برای او هم تربیت بشود و همین حالت شفقت برای او هم پیدابشود.
حالا اینجا را دقت کنید؛ آن بیتالغزلی که میخواهیم بگوییم، اینجاست: «فعلی هذا ینبغی أنیحسُن هذا الإنکار و إنلمیؤثر.». پس درست است که بگوییم: امربهمعروف، خوب است اگرچه مؤثر نباشد. درحالیکه در نفس مأمور این اثر را میگذارد که او هم تربیت میشود و حالت شفقت پیدامیکند، این «مؤثر نباشد» چه معنایی دارد؟! اثرهای اعزاز دین و شفقت را آن اثر مورد نظر در امربهمعروف نمیداند، فلذا میفرماید: وقتی که این اثرهای لُغوی باشد، ما قائل میشویم که میشود وجوب امربهمعروف باشد ولو لمیکن مؤثراً؛ ولو آن اثری که آقایان میفرمایند نباشد.
4- علامه در مناهج الیقین
یک عبارت دیگر هم از علامه بخوانم. علامه یک کتابی دارد به اسم «مناهج الیقین»، این کتاب، کلامی است. همانطور که قبلاً هم عرض کردیم، مسألهی «امربهمعروف»، هم در کتب فقهی مطرح شده و هم در کتب کلامی مطرح شده. در چاپ جدید این کتاب در صفحة384 فرموده: «مسألة: من شروط الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر، أنیعلم الآمر و الناهی کونَ المعروف معروفا و کون المنکر منکرا.»، این شرط اول. «و من شروطهما أنیکون المعروف مما سیقع، و المنکر مما سیُترک؛ فإنّهما بعد وقوعهما لو أمر بها و نهی، لکان عابثاً.»(1) . در این عبارت هم یک نکتهی خیلی خوبی هست؛ «نهیکردن از کاری که میخواهد انجام بدهد» معنی دارد، اما «نهیکردن از کاری که انجام داده» چه معنیای دارد؟! ایشان میگوید: «برای آینده است»؛ یعنی در دفعات بعدی. یک مقداری تسامح در عبارت ایشان هست؛ هم برای آینده است، هم برای آن افرادی که منکرشان استمرار دارد؛ یعنی برای این است که آن منکرهایی که ادامه دارد را ادامه ندهد و قطعش کند.
1) (2) مناهج الیقین فی اصول الدین، علامه حلی، ج1، ص541.
«و منها أنیجوِّز تأثیرَ انکاره؛ لإنّ الغرض هو ارتفاع المنکر و وقوع المعروف. و توجُّههما (امرونهی) إلی من لایؤثّران فیه، عبثٌ.»؛ ولو این که در دیگران اثر بگذارد و آن فواید دیگر بر آن مترتّب باشد، ولی ایشان میگوید: «عبث است الا این که در خودش اثربگذارد». پس علامهای که مدّعی آن اجماع است، خودش در کلام دیگری از کلماتش دارد اینجور ادعامیکند. پس ما چطور میتوانیم بگوییم: «اجماعی که علامه ادعامیکند، بر مطلق «اثر» است؟!»!
جمعبندی کلمات فقها
پس هم صدر کلام و استدلالی که مرحوم حِمَّصی از مشایخ نقل کرد، خود آن کلام نشان میدهد که «اثر»ی که احتمالش شرط شده، یک اثر موسَّعی در نزدشان نیست. و این کلامی که از فائق نقل میکند و نفی تأثیر از بقیه میکند و میگوید: «اینها آن اثر مقصود نیستند»، این هم نشان میدهد که اثر مقصودی در کتب فقهی مقصودشان همان انجامدادن تارک معروف است و ترککردن فاعل منکر است. بنابراین از کلام علامه و دیگر بزرگان، این استفاده را میکنیم که معقد این اجماع، کأنّ همان قول اول و مشهور است.
نتیجه: بر مطلق «اثرنداشتن» اجماع نداریم
بنابراین اجماع بر این که «اگر اثر نداشته باشد، لایجب.»، معقد اجماع این است که اگر این اثر وقوعی و لاوقوعی را نداشته باشد، لایجب بالاجماع. پس بنابراین بر عنوان کلی «اثرنداشتن» اجماع نیست که شما بگویید: «میخواهید به قدر متیقَّنش اخذکنید». اجماع فقط بر این است که آن جایی که این اثر (انجام معروف و ترک منکر) را نداشته باشد، واجب نیست.
بنابراین باید این اشکال را هم به قبل اضافه کنید؛ ما قبلاً گفتیم که این اجماع، مدرکی است. ولی اشکال بالاترش این است که این اجماع اصلاً ربطی به این بحث ندارد؛ دارد میگوید: «آن جایی که اثر وقوعی و لاوقوعی ندارد، لایجب.»، فقط اینجا را نفی میکند، بنابراین میگوید: «آثار دیگر فایده ندارد؛ آن اثر مفید برای وجوب امربهمعروف، فقط همین اثر وقوعی و لاوقوعی از خود شخص است.». تمام آن آثار دیگر، از کلام مُجمعین خارج است.(1)
1) (3) به نظر حقیر، نکتهای قابل تأمل است؛ اگر اثبات نشود که: «معقد اجماع، خصوص اثر در نفس مأمور است.»، در تمسک به اطلاقات ادلهی امربهمعروف برای اثبات شمول وجوب در فرض «اثرنداشتن روی خود مأمور اما وجود اثرهای دیگر»، دچار تردید هستیم؛ احتمال میدهیم: «اجماع بر عدم وجوب در صورت اثرنداشتن، این فرض (اثرداشتن روی دیگران) را از تحت ادلهی امربهمعروف خارج کردهباشد. لکن به خاطر لبّیبودن اجماع و تمسک به قدر متیقن آن، این تردید را کنارگذاشته و تنها فرض «اثرنداشتن در نفس مأمور» را از تحت آن ادله خارج میکنیم و سپس با تمسک به اطلاق ادلهی امربهمعروف در فرض اثرداشتن روی دیگران همچنان واجب است. حال اگر اثبات کنیم که معقد اجماع، فرض مذکور (که روی شخص مأمور اثر ندارد ولی اثرهای دیگری هست) را شامل نمیشود، اینجا در خروج اثرهای دیگر از تحت اجماع تردیدی نداریم، و درنتیجه در بقاء فرض مذکور تحت ادلهی امربهمعروف تردیدی نداریم. بنابراین در صورت اول (که اجماع ممکن است مطلق اثر باشد) اثرهای دیگر را با تردید (و با تمسک به لبّیبودن اجماع) مشمول اطلاقات ادلهی امربهمعروف دانستهایم. ولی در صورت دوم (که گفتیم: اجماع، بر مطلق اثر نیست و فقط بر خصوص اثر در نفس مأمور است.)، اثرهای دیگر را بدون تردید مشمول اطلاقات ادلهی امربهمعروف دانستهایم. پس اگر استاد شبزندهدار توانستهباشند اثبات کنند که «قدر متیقَّن اجماع، درواقع همان معقد اجماع است.»، نه تنها استدلال مستدل برای اثبات وجوب امربهمعروف در فرض مطلق اثر را تضعیف نکردهاند، بلکه تقویت هم کردهاند. مقرر.
موضوع: شرط دوم: احتمال تأثیر (تنبیه دوم: مقصود از اثر / دلیل دوم: تقیید به دلیل لغویت)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در این بود که: احتمال تأثیری که شرط وجوب امربهمعروف است، احتمال چه تأثیری مقصود است؟ آیا خصوص تأثیر در فاعلی که میخواهیم امربهمعروفش کنیم؟ یا مطلق تأثیر؟ و در صورت دوم هم آیا مطلق به نحو اطلاق وسیع؟ یا تأثیرات خاصهای؟ گفتیم: ادله را باید بررسی کنیم. دلیل اول این بود که اطلاقات میگوید: همه جا باید امربهمعروف کنیم، اجماع میگوید: «جایی که اثر ندارد، واجب نیست.»، قدر متیقینش مطلق اثر است؛ آن جایی که هیچ اثری نداشته باشد واجب نیست، پس در بقیهی شرایط طبق اطلاقات ادلهی امربهمعروف واجب بوده و در فرض مطلق آثار، امربهمعروف واجب است.
به این استدلال، از دو جهت مناقشه کردیم: جهت اول در خود اجماع بود؛ هم از این جهت که محتملالمدرک است، و هم از این جهت که صغرایش محل اشکال است و کسی به جز علامه چنین ادعایی نکردهاست. مناقشهی دوم هم این بود که معقد اجماع مطلق اثر نیست، بلکه خصوص اثر در نفس مأمور است.
توضیحی دربارهی قدرمتیقَّن اجماع
اینجا باید نکتهای را توضیح بدهیم دربارهی این که میگویند: «اجماع دلیل لبّی است و درنتیجه باید به قدر متیقنش اخذکنیم.»، این مطلب، علی اطلاقه مطلب تمامی نیست که فکرکنیم یک قاعدهی کلی است. آن جایی که بزگانگفتهاند، جای خاصی است.
اجماع تارتاً محصل است و تارتا منقول.
اجماع محصَّل
اجماع محصل، یعنی تکتک فتاوای فقها را استخراج کردهایم فهمیدهایم که همه همین حرف را زدهاند.
وقتی رسالهی یک مرجعی را میبینیم، آیا میتوانیم به قدر متیقَّنش اخذکنیم؟ اگر به اطلاق فتاوا مراجعه کردیم و دیدیم همه قولاً واحداً این را گفتهاند، یک امر مطلقی اثبات میشود و نباید به قدر متیقن اخذکنیم.
تارتاً اصل یک مطلبی از کلمات استفاده میشود، ولی در خصوصیاتش در مقام بیان نبودهاند؛ مثلاً فقیهی محرمات را میشمرده و یکی از آنها را غنا و ربا نام میبرد، اینجا در مقام بیان نیست که اطلاقگیری کنیم و بگوییم: «فلان مورد، از شرایط حرمت غنا یا ربا نیست.».
اگر از کلمات دیگران هم به همین نحو استفاده کنیم که حرمت غنا اجماعی است، این اجماع حدود و ثغورش مشخص نیست.
پس در اجماعات محصله، تارتاً کلمات مجمعین برای ما روشن است، در این صورت نباید قدرمتیقَّنگیری کنیم و باید به عمومات و اطلاقات اخذکنیم. و اگر حدود و ثغور کلامشان مشخص نیست، باید به قدر متیقَّنش اخذکنیم.
اجماع منقول
اجماعات منقوله، معقدی دارد که ناقل اجماع، بر آن معقد، اجماعی را ذکرمیکند. ناقل اجماع اگر کلامش مطلق باشد، پس مقصودش این بوده که بر آن معنای مطلق اجماع اقامه شدهاست. پس همانطور که مقلدی که میخواهد به این کلام مراجعه کند باید اطلاقگیری کند، ما هم که به اجماعش میخواهیم تمسک کنیم، باید همین کار را کنیم؛ چون بر مدعایی که با همین لفظ گفته میخواهد ادعای اجماع کند. پس مصبّ این اجماع، کلّ ما یدلّ علیه الکلام است و قدرمتیقَّنگیری معنی ندارد. اگر عموم فهمیده میشود یا حصر فهمیده میشود، بر همین مطلب دارد ادعای اجماع میکند؛ اینجا معنی نندارد بگوییم: «به قدرمتیقَّنش باید اخذکنیم».
اما اگر ناقل اجماع در مقام بیان نباشد، اینجا چون معقد اجماع و حدود وثغورش مشخص نیست، باید بگوییم: «دلیل لبّی است، و باید به قدرمتیقَّنش اخذکنیم.».
آن مقداری که دلالتش محرز است، یؤخذ به. آن جایی که مشکوک است، کلامش بر آنجا دلالتی ندارد. پس در اجماعات منقوله، اگر معقد اطلاق دارد و مفهوم دارد به حسب قواعد کلام، یؤخذ به، و «قدرمتیقن» معنی ندارد. اگر مشکوک است، این عبارت «قدرمتیقن» نباید گفته بشود؛ باید گفته بشود: «به مقدار دلالت اخذمیکنیم، به موارد اجماع اخذنمیکنیم.». یک جایی هست که بر یک گفتهای ادعای اجماع کرده که الآن در مقام بیان آن گفته نیست، اینجا درست است که بگوییم: «باید به قدرمتیقَّن اخذکنیم».
دلیل دوم: تقیید اطلاقات امربهمعروف به قبح عقلی تکلیف به لغو
اطلاقات ادلهی امربهمعروف، به خاطر ادلهی عقلی قبح تکلیف به لغو تقییدخورده، لذا تقییدش کردهایم به احتمال تأثیر. پس مطلق تأثیرات کفایت میکند. اگر دلیل ما این شد، این استدلال وجیه است.
تقریب استدلال و مقدمات مبتنی بر آن
این استدلال، مبنی بر دو مقدمه است؛ اولاً چنین اطلاقاتی داشته باشیم، این مقدمه را در دلیل قبلی (که مقیِّد ما اجماع بود) هم لازم داشتیم. و ثانیاً مقیِّد دیگری نداشته. اگر فقط یکی از این دو مقدمه خدشه بشود، استدلال تمام نیست. و حق این است که هر دو مقدمه محل مناقشه است.
مناقشه در مقدمهی اول
1- عدم تمامیت اطلاقات ادلهی امربهمعروف
اطلاقاتی که بگوید: «امربهمعروف واجب است، ولو هیچ اثری نداشته باشد، یا ولو هر درجه از اثر را که داشته باشد.»، چنین اطلاقاتی نداریم؛ وقتی به کلمات مراجعه میکنیم، این شبهه برایمان پیدامیشود که: «لعلّ مرتکَز عند المتشرعه عند صدور این روایات، عبارت بوده از وجوب امربهمعروف مقید است به تأثیرگذاری روی مخاطب.»؛ چون مشهور فقها مُنساق از عباراتشان همین است؛ جلسهی گذشته عباراتشان را خواندیم که مقصودشان از اثر، اثر در نفس مأمور بودهاست و اسم برآوردهشدن اغراض دیگر را «اثر» نگذاشتند. اجماعی هم که مرحوم علامه ادعاکرده، روی همان اثر خاص رفتهاست. همهی اینها باعث این شبهه میشود که شاید آنچه از این روایات میفهمیدهاند، همین مقدار اثر بوده. و آن آثار دیگر، از باب دیگری است نه از باب «امربهمعروف».
برای دفع این احتمال، نه اصل شرعی داریم نه اصل عقلایی (که چنین بنایی در عقلا داریم). حال که در «وجود قرینه» عند المخاطبین در عصر صدور شک میکنیم و نمیدانیم که: «آیا اطلاقات ادله، هر اثری را شامل میشود یا نه؟»، نمیتوانیم تمسک به این اطلاقات کنیم.
2- امرواقعی به کسی که میدانیم اثر ندارد ممکن نیست
علاوه بر این که توجیه امرونهی حقیقی به کسی که میدانیم لایمتثل، لایمکن صدوره؛ چون امرحقیقی، انشاء طلب است به داعی بعث مأمور. اگر کسی این مبنا را داشته باشد، اگر اطلاقات ادلة امربهمعروف اینجا را دربربگیرد، مثل این است که بگویند: «به دیوار امرکن تا روی آن شخص اثر داشته باشد.»! امرونهی واقعی را به دیوار نمیشود کرد.
بنابراین اشکال دیگر این است که اگر «امربهمعروف» در روایات «امرواقعی» است نه «امرصوری»، توجیه امرونهی واقعی به کسی که لاینفعه و لایؤثران فیه، امکان ندارد. البته اشکال عمدهاش همان اولی است که اطلاقات محل اشکال است.
مناقشه در مقدمهی دوم: مقیِّدات شرعی باید بررسی شود
اما مقدمهی دوم؛ آیا مقیِّد دیگری هم داریم یا نداریم؟ آیا دلیل ما بر تقیید، فقط همان مقید عقلی است؟ یا مقید شرعی هم داریم؟ اگر کسی بگوید: «مقیِّد شرعی داریم»، محاسبهمان باید بر اساس آن مقید شرعی باشد، نه بر اساس این امر عقلی. و در مانحنفیه سه روایت مهم داشتیم:
1- ابانبنتغلب
روایت اول روایت ابانبنتغلب بود؛ جملهی محل استدلال این بود که: «ولیکن احدکم بمنزلة الطبیب المداوی؛ إن رأی موضعا لدوائه، و إلا، أمسک». از این روایت استفاده کردیم که در امربهمعروف باید احتمال تأثیر بدهیم تا موضع مداوا ببینیم. آیا طبیب دارویی برای موضعی میدهد دیگری موضع دیگری خوب بشود؟ یا برای هر موضعی داروی همان موضع را میدهد؟! آیا طبیب به کسی دارویی میدهد تا دیگری خوب بشود؟! بنابراین این روایت میگوید: «اگر احتمال اثر میدهید، طبابت کنید.»، و طبیب در معالجهی بیمار، بیماری و مداوای دیگران را مدنظر قرارنمیدهد و فقط احتمال تأثیر را در همان شخص بیماری که مداوامیکند بررسی میکند.
2- یحییالطویل
روایت دوم روایت یحییالطویل بود؛ حضرت فرمود: «إنما یؤمر بالمعروف مؤمن فیتّعظ» ضمیر «فیتّعظ» به همان مؤمنی برمیگردد که امربهمعروف متوجه او شده، نه به دیگران. إنما یؤمر بالمعروف مؤمنٌ فیتّعظ آن مؤمنی که به او امرشده، نه مؤمنین دیگر. پس این روایت هم دلالت میکند بر این که آن اثر مورد نظر که شارع اطلاقات وجوب امربهمعروف را مقید به آن میکند، این اثرِ ویژه مقصود است؛ که در نفس مأمور باعث تأثیربشود و واجب را اتیان کند.
3- مسعدةبنصدقه
روایت ثانیهی مسعدةبنصدقة هم اینطور بود که: «علی أنیأمره بعد معرفته و هو مع ذلک یقبل منه»، بنا بر این که «یَقبل» معلوم خوانده بشود و ضمیرش به جائر برگردد.
خلاصه
پس این که بخواهیم از راه تقیید اطلاقات ادلهی امربهمعروف از طریق دلیل عقلی لغویت اثبات کنیم که: «هر اثری کفایت میکند»، مناقشهی اول این است که مقتضی موجود نیست و مطلقات مشکل دارد، و مناقشهی ثانی هم این است که مقیِّد روایی داریم که به خصوص این اثر مقیدش میکند؛ پس مقیِّدش لزوم لغویت نیست تا بتوانیم بگوییم: «فقط فرض «عدم اثر مطلقاً» خارج شد و لذا امربهمعروف اگر روی دیگران اثر داشته باشد هم طبق اطلاقات امربهمعروف واجب است.»؛ مقیِّد ما، روایاتی است که میگوید: «روی خود مأمور باید اثر داشته باشد.».
موضوع: شرط دوم: احتمال تأثیر (ادامه تنبیه اول / وتنبیه دوم: این شرط، شرط کدام مرتبه است؟)
خلاصه مباحث گذشته:
در انتهای شرط دوم، تنبیهاتی را مطرح کردیم. تنبیه اول این بود که مقصود از «اثر» در امربهمعروف چیست؟ ذیل این تنبیه، دو بحث را مطرح کردیم؛ در بحث اول گفتیم: امربهمعروف اگر تأثیر فعلی در نفس مأمور نداشت اما تأثیر استقبالی داشت، آیا امربهمعروف واجب است یا خیر؟ بحث دوم این بود که: آیا خصوص اثر در نفس مأمور شرط است یا مطلق آثار؟ دلیل اول و دوم نتوانست مطلق آثار را شرط کند؛ تا اینجا نتیجه این شد که اطلاقات ادلهی امربهمعروف، اقتضای اثبات مطلق اثر را ندارد، به علاوهی این که مقیِّد روایی هم داریم که وجوب امربهمعروف را مقیدمیکند به خصوص اثر در نفس مأمور. امروز میخواهیم دلیل سوم را بررسی کنیم.(1)
1) (1) این پاراگراف، از مقرر است؛ با این نگاه که استاد ذیل تنبیه اول، دو بحث مطرح کردند، نه این که تا به حال دو تنبیه مطرح کردهاند.
دلیل سوم: سکوت مقابل منکرات موجب محاذیر است
تقریب استدلال
دلیل سوم بر این که مطلق اثر کفایت میکند برای وجوب امربهمعروف، این بیان است که سکوت در مقابل منکرات، موجب مفاسد و محاذیر فراوان است؛ باعث میشود که مرتکبینْ جسور شوند و احساس امنیت کنند و غیر آنها هم جرئت پیداکنند که مرتکب بشوند. اما اگر ببینند دائماً به آنها تذکرمیدهند، خودش را در تنگنا میبیند. پس ولو در خود او اثرنمیکند، اما جامعه سالم میماند و دیگران احساس ناامنی میکنند و این احتمال در ذهنشان مغروس میشود که: «اگر ما هم مرتکب بشویم، آرامش نخواهیمداشت.». محاذیر دیگری هم دارد؛ مثل این که امربهمعروفنکردن، باعث میشود احکام به فراموشی سپرده بشود و کلاً دین از بین برود.پس چون این سکوت مستلزم تالیفاسد است، پس باید امربهمعروف کنیم اگرچه اثرش فقط در دیگران باشد.
چون «عدم وجوب» مستلزم این امور غیرمرضیّه است، میفهمیم حکم امربهمعروف «عدم وجوب» نیست، پس نقیضش که «وجوب» است اثبات میشود. پس بازگشت این استدلال، به این است که ابطال نقیض میشود برای اثبات نقیض؛ این نقیض که واجب نباشد، باطل است به خاطر آن محاذیر؛ وقتی «واجب نباشد» باطل شد، نقیضش که «واجب است» ثابت میشود.
مناقشه
این بیان، درصورتی درست است که ما دلیل شرعی نداشته باشیم بر این که «امربهمعروف، فقط آن جایی واجب است که در نفس مأمور اثر داشتهباشد.»؛ اگر تقیید شرعی داشته باشیم و دلالت آن روایات را هم قبول کنیم که «إنما یؤمر مؤمن فیتّعظ» یا «و هو یَقبل منه» یا روایت ابانبنتغلب که حضرت فرمود: «ولیکن احدکم کالطبیب» بنا بر آن تقریبی که گذشت، اگر ادلهی لفظیه بر تقیید داشته باشیم، نمیتوانیم این مطلب را بگوییم.
اللهم إلا أنیقال که به واسطهی همین محذور میفهمیم آن تقییدها اشکال دارد و آن روایات را باید طور دیگری معناکنیم؛ چرا که خلاف مسلّم است. پس ما باید این مطلب را محاسبه کنیم که: این محاذیر آیا بر اشتراط تأثیر مترتّب است؟ یا مترتّب نیست؟
اولاً سکوت مطلق مستلزم این محاذیر است
حق این است که سکوتی که مستلزم این محاذیر است، سکوت مطلق است؛ یعنی اگر بنا باشد هیچ امربهمعروفی نکنیم (چه اثر داشته باشد و چه اثر نداشته باشد) آن محاذیر مترتّب میشود. اما اگر شارع بگوید: «آن جایی که احتمال اثر میدهی را امربهمعروف کن، حتی اگر احتمال ضعیف میدهی.»، اگر این وظیفه به همین قید گفته بشود، آیا باز هم این مباحث جا دارد و باعث آن محذورات میشود؟!
ثانیاً از باب دیگری واجب است
ثانیاً اگر یک حالتی پیش آمد که دارد اسلام و احکام الهی محجور میشود، وظیفهی آخری با شرایط آخری متوجه ما میشود که ربطی به ادلهی «امربهمعروف» ندارد؛ از باب جلوگیری دین از اندراس است. چرا میگوییم: «نیاز به حوزههای علمیه داریم»؟ چون اگر مجتهد تربیت نشود و یک عدهای به این کار نپردازند، دین کمکم نسیّاً منسیّاً میشد. حضرت امام در تحریرالوسیله در این باره فرمودهاند: «لو وقعت بدعة فی الإسلام و کان سکوت علماء الدین و رؤساء المذهب أعلی الله کلمتهم موجبا لهتک الإسلام و ضعف عقائد المسلمین یجب علیهم الإنکار بأیّة وسیلة ممکنة سواء کان الإنکار مؤثرا فی قلع الفساد أم لا، و کذا لو کان سکوتهم عن إنکار المنکرات موجبا لذلک، و لا یلاحظ الضرر و الحرج بل تلاحظ الأهمیة.»(1) ؛ در این صورت ملاحظهی حرج و ضرر نمیشود، در حالیکه در امربهمعروف اینها لحاظ میشود، پس معلوم میشود که این وظیفه، از باب دیگری است، نه از باب امربهمعروف. اینجا باید اهمیت ملاحظه بشود و قواعد باب تزاحم پیاده بشود.
1) (2) تحریر الوسیله، امام خمینی ره، ج1، ص473.
امربهمعروف دو اصطلاح دارد
واژهی امربهمعروف دارای دو اصطلاح است: امربهمعروف، طبق اصطلاح عامش شامل جهاد، حدود، دیات و تمام احکام دین میشود. سیدالشهدا که مقصدش را امربهمعروف معرفی میکند، مرادش همین معنای عامّ است، نه این که حضرت میخواهند به خصوص سپاهیانی که مقابلش میایستند امرونهی کند. بحث ما، در اصطلاح خاص است؛ همین که وقتی منکری دیدیم، اگر تذکر ما اثر دارد، باید تذکربدهیم.
نتیجه: عدم وجود محذور عقلی در تقیید
پس اگر هم ادلهی لفظی داشته باشیم مثل آن سه روایت، آن اشکال عقلی وارد نیست که: «اینها (که وجوب را مختص میکند به این که در نفس مأمور اثر داشته باشد) یک قیودی است که نمیشود باورکرد؛ چون چنین مفاسدی دارد.»؛ چنین مفاسدی نیست، و اگر چنین مفاسدی باشد، از باب دیگری واجب است تذکربدهیم که صیانت دین است؛ در چنین شرایطی به هر وسیلهای باید متمسک شد. نباید این ابواب را با هم خلط کرد.
سؤال: بعضی فقها گفتهاند: اگر اثر نداشت، مستحب است. آیا این را بررسی نمیکنید.
پاسخ: آن هم خودش فرعی است.
دلیل چهارم: جلوگیری از بدعت
قائلین به این که «مطلق اثر کفایت میکند برای وجوب»، دلیل دیگری که به آن استدلال فرمودهاند، این است که اگر امربهمعروف نشود، بدعت میشود و احکام الهی عوض میشود، درحالیکه نصوص خاصه داریم بر این که اینها مرضیّ شارع نیست. آقای «خرازی» در این کتابشان فرمودهاند: «مضافاً إلی قیام الأدلة الخاصة فی بعضها (بعض المحاذیر) کالأدلة الدالة علی وجوب اظهار العلم عند ظهور البدع»(1) ؛ سپس دو روایت میآورد:
«الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّی بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جُمْهُورٍ الْعَمِّیِّ یَرْفَعُهُ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِذَا ظَهَرَتِ الْبِدَعُ فِی أُمَّتِی فَلْیُظْهِرِ الْعَالِمُ عِلْمَهُ فَمَنْ لَمْ یَفْعَلْ فَعَلَیْهِ لَعْنَةُ اللَّهِ.»(2) ؛ خیلی لسان شدیدی است؛ فعلیه لعنة الله!
«وَ فِی عُیُونِ الْأَخْبَارِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنِ الصَّفَّارِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی (عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ) عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جُمْهُورٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْفَضْلِ عَنْ یُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ فِی حَدِیثٍ قَالَ رُوِّینَا عَنِ الصَّادِقِینَ ع أَنَّهُمْ قَالُوا إِذَا ظَهَرَتِ الْبِدَعُ فَعَلَی الْعَالِمِ أَنْ یُظْهِرَ عِلْمَهُ- فَإِنْ لَمْ یَفْعَلْ سُلِبَ نُورَ الْإِیمَانِ.»(1) . در چنین شرایطی باید اظهار علم کند؛ اگر بدعتی دارد گذاشته میشود یعنی اظهار اسلام میشود دون حجت، «اظهار علم» لازم است؛ اما آیا باید در قالب «امربهمعروف» باشد؟!
مناقشه: اینها ربطی به امربهمعروف ندارد
جواب این دلیل هم روشن است؛ این روایات، ربطی به امربهمعروف ندارد؛ باید اظهار علم کند، اگرچه به آن شخصی که میگوید اثر نداشته باشد. لازمهی اظهار علم این است که علنی بگوید و مثلاً بالای منبر بگوید، اطلاعیه چاپ کند، کتاب بنویسد. اما لازمهای جلوگیری از بدعت، امربهمعروف مصطلح محل نزاع نیست.
جمعبندی: خصوص اثر در نفس مأمور شرط است
پس آنچه از ادله استفاده میشود، بهخصوص دلیل مهم ما، همان بود که مقتضی قاصر است؛ یعنی اطلاقات ادله شامل نمیشود مواردی را که در فاعل و تارک تأثیر نداشته باشد؛ چون احتمال وجود قرینه هست. یؤیِّد ذلک، روایاتی که دیروز خواندیم. این که تعبیر به «تأیید» میکنم، به خاطر مناقشاتی است که عرض شد.
پس نتیجهی بحث این شد که: امربهمعروف، مشروط به تأثیر در خصوص فاعل و تارک است؛ البته اعم از تأثیر حالی و استقبالی. و سایر آثار، موجب وجوب نمیشود، اگرچه ممکن است آن آثار، وظایف دیگری را به عهدهی ما بگذارد که مربوط به امربهمعروف نیست.
1) (5) وسائل الشیعه، شیخ حر عاملی، ج16، ص271، ابواب کتاب الأمر بالمعروف والنهی، باب40، شماره21546، ح9، ط آل البیت.
سؤال: نظرتان راجع به آن که حضرت امام فرمودند که: «اگر تأثیر در دیگران ممکن نیست الا به امربهمعروف این شخص، اینجا هم واجب است.» چیست؟
پاسخ: ما به حسب ادلهی امربهمعروف مایل هستیم که اگر تأثیری هم در دیگری دارد، مربوط به باب «امربهمعروف» نیست.
تنبیه دوم: این شرط، شرط کدام مراتب است؟
تنبیه دوم این است که: آیا احتمال تأثیر شرط وجوب تمام مراتب امربهمعروف است؟ یا فقط مختص مرتبهی لسانی است؟
وجوه ممکن در این مسأله
در این مسأله سه رویکرد وجود دارد:
رویکرد اول این است که ظاهر کلمات این است که امربهمعروف مراتب دارد و همهاش هم مشروط است، پس این شرط، شرط همهی مراتب است حتی قلبی.
رویکرد ثانی، این است که این شرط، مرتبهی اولی را شامل نمیشود. از کسانی که تصریح کردهاند که این شرط، مال مرتبهی اولی نیست، مرحوم علامه در تذکره جلد نهم است؛ ایشان در آنجا فرموده این شرط، مال مرتبهی ثانیه و ثالثه است و مال مرتبهی اولی نیست: «الثانی: أن یجوّز تأثیر إنکاره، فلو غلب علی ظنّه أو علم أنّه لا یؤثر، لا یجب الأمر بالمعروف و لا النهی عن المنکر. و هو شرط فی الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر باللسان و الید دون القلب.»(1) .
این مطلب را شاید بتوانیم از عبارت «شرائع» هم استفاه کنیم؛ در «شرائع» ابتداءً فرموده: «و کیف کان فلایجب النهی عن المنکر و لا الأمر بالمعروف الواجب ما لم یکمل شروط أربعة»(2) ، که شرط اول «علم» بود و شرط دوم «تأثیر». ابتدا اینطور فرموده، ولی بعد وقتی مراتب امربهمعروف را میشمرد، میفرماید: «و هو أی الإنکار بالقلب یجب وجوبا مطلقا علی معنی أنه لا یتوقف علی التجویز و لا علی أمن الضرر کما صرح به غیر واحد.»(3) . اگرچه اولش اطلاق دارد، ولی بعداً خود صاحب شرائع تقیید فرموده، بنابراین ایشان هم میخواهد بفرماید: مرتبهی قلبی مشروط به این شرط نیست.
رویکرد سوم این است که باید ببینیم: مراد از مرتبهی «قلبی» چیست؟ آیا فقط یک امر جوانحی است؟ یا اظهار تنفّر قلبی است؟ به نحوی که با اخم خودش نشان بدهد که از این کارش تنفّردارد. اگر به این معنی باشد، اینجا هم احتمال تأثیر معقول است.
پس رویکرد اول این شد که یک امر قلبی است و توضیح ندادهاند مراد از «امرقلبی» چیست، این رویکرد موجب اشکال عدهای شدهاست که این یک وظیفهی درونی است و مربوط به دیگران نیست که احتمال تأثیر بدهیم! فلذا گفتهاند: از آثار ایمان است.
رویکرد دوم این است که مرتبهی اول مقید به «احتمال تأثیر» نیست، پس مقصودشان این است که اولاً این مرتبه هم از مراتب امربهمعروف است، و ثانیاً مراد از این مرتبه صرف یک عمل جوانحی است.(1)
رویکرد ثالث این است که مرتبهی اولی، صرف امر قلبی نیست، بلکه اظهار فی القلب من التنفر است، پس میشود این مرتبه هم مشروط به احتمال تأثیر» باشد.
بحث از این که «مقصود از این امر چیست؟» را به جای خودش موکول میکنیم؛ چون پنجشش احتمال در مرتبهی اولی هست. آنچه در اینجا میتوانیم بگوییم، این است که اگر مبنایمان این شد، در مرتبهی اولی یک اظهار و نشاندادن تنفّر قلبی هست، در این صورت مشروط است به این که احتمال تأثیر بدهیم. اما اگر امر قلبی صرف شد و گفتیم: «ربطی به باب امربهمعروف ندارد؛ کما این که صاحب جواهر میفرماید که لایبعد که از روایات استفاده بشود که غیر از امربهمعروف هر کسی وظیفهی دیگری هم دارد؛ که باید خودش را طوری تربیت کند که نفسش از کارهای بد بدش بیاید.»(2) ، در این صورت ربطی به بحث ما یعنی امربهمعروف ندارد.
این بحث تمام شد، چند تنبیه دیگر هم وجود دارد؛ یکی از آن تنبیهات این است که اگر بیّنه قائم شد بر این که: «حرفهایت دربارهی این آقای اثر ندارد.»، آیا امربهمعروف در حق این آقا واجب میشود یا نه؟(1)
موضوع: شرط ثانی: احتمال تأثیر ( تنبیهات / تنبیه سوم: بیّنه بر عدم تأثیر)
خلاصه مباحث گذشته:
در انتهای شرط دوم، تنبیهاتی را مطرح کردیم. تنبیه اول این بود که مقصود از «اثر» در امربهمعروف چیست؟ ذیل این تنبیه، دو بحث را مطرح کردیم؛ در بحث اول گفتیم: امربهمعروف اگر تأثیر فعلی در نفس مأمور نداشت اما تأثیر استقبالی داشت، آیا امربهمعروف واجب است یا خیر؟ بحث دوم این بود که: آیا خصوص اثر در نفس مأمور شرط است یا مطلق آثار؟ نتیجه این شد که اطلاقات ادلهی امربهمعروف، اقتضای اثبات مطلق اثر را ندارد، به علاوهی این که مقیِّد روایی هم داریم که وجوب امربهمعروف را مقیدمیکند به خصوص اثر در نفس مأمور.
دیروز تنبیه دوم را مطرح کردیم؛ که این شرط (احتمال تأثیر)، آیا شرط مرتبهی قلبی هم هست یا نه؟ این بحث را موکول کردیم به این که مرتبهی قلبی» را بعداً توضیح بدهیم؛ که این مرتبه، آیا صرف یک عمل جوانحی است و درنتیجه تقیید وجوب این مرتبه به «احتمال تأثیر» دربارهی آن بیمعناست؟ یا این که مقصود از این مرتبه اظهار تنفّر قلبی تست و درنتیجه تقیید معنادار است؟
1) (11) این بحث را میتوانید در کتاب «الامر بالمعروف و النهی عن المنکر» صفحة79 (فرع اول از شرط ثانی) نوشتهی سیدمحسن خرازی مشاهده کنید. مقرر.
لذا از تنبیه دوم هم فارغ شدیم، به تنبیه سوم رسیدیم.(1)
تنبیه سوم: اماره بر عدم تأثیر
تنبیه سوم این است که اگر امارة غیرعلمیه مثل خبرثقه یا خبر عدل واحد یا بیّنه قائم بشود بر این که این امربهمعروف تأثیری ندارد، اما خود شخص آمر احتمال تأثیر میدهد، آیا امربهمعروف باز هم واجب است چون خودش احتمال میدهد؟ یا وجوبش به خاطر این اماره ساقط میشود؟
مرحوم امام در مسألة دوم تحریر متعرض این تنبیه شدهاند؛ فرمودهاند: «لو قامت البینة العادلة علی عدم التأثیر فالظاهر عدم السقوط مع احتماله.»(2) . «ظاهر» یعنی فتواست؛ اما میخواهد به اهل فنّ بفهماند که اشکالاتی هست و لذا جا دارد کسی این حرف ما را نزند، ما چون اشکالاتش را جواب دادهایم، این نظر را داریم.
در این مسأله دو قول است: یک قول، قول مرحوم امام است مبنی بر عدم سقوط، و یک قول هم این است که وجوب امربهمعروف به قیام بیّنه ساقط میشود.
وجه اول برای اثبات عدم سقوط: شهادت حدسی
کسانی که قائل شدهاند به قیام بیّنه ساقط نمیشود، به وجوهی استدلال کردهاند:
وجه اول را که عدهای از شرّاح تحریر هم فرمودهاند؛ که «بیّنه» در امور حسّیه حجت است، و درمانحنفیه که این امربهمعروف در آن شخص اثرنمیگذارد، از امور حدسی است نه از امور حسّی، فلذا بیّنه حجت نیست.
جواب اول: دو نقض
نقض اول: نقض به مسألهای دیگر و لزوم تفصیل
این استدلال، اولاً نقضاً ممکن است بگوییم: محل اشکال است؛ چون حضرت امام در مسألة اول ذیل شرط سوم (که باید تارک معروف مصرّ بر ترک باشد)، فرمودهاند که: «لو ظهرت منه أمارة الترک فحصل منها القطع فلا إشکال. فی سقوط الوجوب، و فی حکمه الاطمئنان، و کذا لو قامت البینة علیه إن کان مستندها المحسوس أو قریبا منه، و کذا لو أظهر الندامة و التوبة.»(3) ؛ بیّنه میگوید: «همین یک دفعه را انجام داده، از این به بعد انجام نخواهدداد.»، مرحوم امام اینجا تفصیل میدهند؛ میفرمایند: اگر آن بیّنه بر اساس شواهد و قرائن محسوسی این حرف را میزند، حرفش حجت است. ولی اگر صغریکبری چیده و حدس زده، قولش حجت نیست.
اینجا ممکن است اشکال بشود که: در این تنبیه (ذیل شرط ثانی) هم مرحوم امام باید همین تفصیل را میدادند که: «اگر مستند بیّنه محسوسات است، وجوب ساقط میشود.». یا باید بگوییم: فتوای حضرت امام در این دو مسأله با هم تهافت دارد، یا باید بگوییم: در مسألة ذیل شرط ثالث نکتهای است که اینجا نمیآید.
نقض دوم: نقض به شهادت بر اجتهاد و اعلمیت
جواب ثانی اینجور داده شده که اعلمیت و اجتهاد به واسطة بیّنه ثابت میشود، چطور آنجا بینه در امور حدسی حجت است؟ اینجا هم کذلک.
وجه اول در اکتفا به بیّنه در اجتهاد و اعلمیت: حدس قریب به حس
دربارة این که «چطور در اجتهاد میتوانیم به بیّنه اکتفاکنیم؟»، بعضی در عروه جواب دادهاند که تشخیص اجتهاد، از امور حدسیای است که قریب من الحس است، و بینه در امور قریب به حس حجت است؛ مثل «عدالت» که یک امر درونی است اما دارای یک امارات و نشانههای واضحی است. اجتهاد هم اماراتی دارد؛ مثلاً بارها دیده که چطور تفریع فروع میکند و از ادله استفاده میکند، همینها باعث میشود که بفهمند مجتهد است. این حدسها، ملحق به حسّ است.
مرحوم محقق خوئی قدس سرّه، در «اجتهاد و تقلید» از این شبهه که «اینها از امور حدسی هستند و بیّنه در اینها حجت نیست» اینطور جواب دادهاست.
سؤال: فرق حدسزدن با فکرکردن در چیست؟
پاسخ: در «فکر» جرقهزدن نیست؛ به قول مرحوم حاجی: «الفکر حرکة من المبادی، و من المبادی إلی المرادی.»، ولی در «حدس» جرقه میزند؛ صغری کبری اقامه نمیکند. این حدس، حجت نیست مگر در امور تخصصی. در بیّنه حجت نیست. و حدسیات بر دو قسم است: تارتاً صرفاً بر اساس یک جرقه است، و تارتاً بر اساس امارات و نشانههایی است که هر کسی میدهدی، به همین نتیجه میرسید. این اماره، ملحق به حسّ است و در باب عدالت و اجتهاد حجت است.
وجه دوم: عدم تخلل بین آثار و امر حدسی
تلمیذه المحقق شیخنا الاستاذ جواد تبریزی بر او ایرادگرفتهاست که امور حدسی که از رهگذر آثار به آنها میرسیم، بر دو قسم است:
اگر همه چنین حدسی دارند
آن جایی که آثار، جوری هست که انتقال از آن آثار به امر حدسی، احتیاجی به آن حدس ندارد؛ چون هر کسی آن آثار را ببیند، همان حدس را میزند؛ مثلاً بدون ملاحظه هر چه دارد را در اختیار دیگران میگذارد، آدم میفهمد این شخص، جواد و سخیّ است.
اگر فقط اهل خبره چنین حدسی دارند
اما یک جاهایی هست که کار هر کسی نیست که از آن آثار بتواند حدس بزند و فقط عدة خاصی حدس مینند؛ مثل علائم خیلی از بیماریها؛ آن کسی میتواند حدس بزند که خودش اهل فنّ باشد. اجتهاد هم همینطور است؛ آن کسی که میخواهد حدس بزند، خودش باید اهل فنّ باشد.
نتیجه: فقط بیّنة اهل خبره بر اجتهاد حجت است
پس بین «دیدن آثار» و «رسیدن به آن امر حدسی» اگر حدس فاصله میشود، لایلحق بالحسیات. پس با قسم اول یعامل معاها معاملة الحس، ولی با قسم دوم لایعامل معه معاملة الحس، نیاز به اهل خبره است. مثلاً اگر یک پزشک عادل بگوید: «فلانی مجتهد است»، آیا این شهادتش قابل اعتماد است؟!
پس مرحوم آقای خوئی فرمودند که چون حدسزدن اجتهاد مثل حدسزدن عدالت از امور قریب به حس است، پس بیّنه بر آن حجت است. مرحوم آقای تبریزی فرمودند: اگر مناط حجیت بیّنه بر اجتهاد «قریب به حس»بودن باشد، پس شهادت هر کسی باید حجت باشد، ولی اینطور نیست، بلکه فقط شهادت بیّنهای که اهل فنّ باشد حجت است. پس مناط حجیت بیّنه بر اجتهاد این است که چون بین دیدن آثار با پیبردن به امر حدسی فاصله هست، پس فقط شهادت اهل فنّ حجت است.(1)
1) (4) - این پاراگراف، از مقرر است.
تطبیق بر مانحنفیه طبق تفصیل مرحوم آقای تبریزی
مرحوم آقای تبریزی فرمود که اگر بیّنه بر «امر حدسی»ای شهادت میدهد که هر کسی آن آثار را میدید همان حدس را میزد، شهادت چنین بیّنهای حجت است. و الا، فلا.(1)
در مانحنفیه آیا اینچنین است؟ این که «آیا حرف در او اثرمیگذارد یا نمیگذارد؟»، از طریق دیدن چه آثاری حدس زده؟ آیا از طریق آثاری بوده که هر کسی میدید همین حدس را میزد؟ در این صورت، شهادتشان حجت است. و الا، فلا. پس این جواب که «اینها، از امور حدسی نیست و حسّی است؛ چون دارای مقدماتی هستند که به واسطة آن مقدمات یلحق به امور حسیه.» را نمیتوان به طور کلی گفت؛ مورد به مورد متفاوت است.
این، یک جواب.
جواب دوم: اطلاق روایات حجیت بیّنه
جواب دوم این است که: چرا بیّنه در موارد حدسی حجت نیست؟ اگر دلیل ما بر حجیت بینه سیرة عقلا بود، میگفتیم: عقلا به بیّنهای اعتمادمیکنند که حدسی نباشد.
ولی دلیل ما بر حجیت بیّنه «روایت» است؛ روایت فرموده: «وَ الْأَشْیَاءُ کُلُّهَا عَلَی هَذَا حَتَّی یَسْتَبِینَ لَکَ غَیْرُ ذَلِکَ- أَوْ تَقُومَ بِهِ الْبَیِّنَةُ.»(2) ، و این هم اطلاق دارد؛ سواءٌ که بیّنه عنحسٍّ شهادت داده باشد یا عنحدسٍ. یا فرموده: «کلُّ شیءٍ لک حلال حتی یجیئک شاهدان یقولان: أن فیه المیتة.»(3) ؛ چه حدس زدهاند، چه عنحسٍّ دارند میگویند. مثلاً ممکن است آن شخصی که شهادت به نجاست یک آبی میدهد استدلال کردهباشد که: «یک موشی فرارکرد، سوراخی نیست که در آن سوراخ رفته باشد، پس حتماً در این آب افتاده.». این، شبهة قویای است در این مقام که: «چرا دست از اطلاقات برمیداریم؟».
1) (5) - این پاراگراف، از مقرر است.
2) (6) - وسائل الشیعة؛ ج17، ص: 89.
3) (7) - أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْکُوفِیُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ النَّهْدِیِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْوَلِیدِ عَنْ أَبَانِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سُلَیْمَانَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فِی الْجُبُنِّ قَالَ کُلُّ شَیْءٍ لَکَ حَلَالٌ حَتَّی یَجِیئَکَ شَاهِدَانِ یَشْهَدَانِ عِنْدَکَ أَنَّ فِیهِ مَیْتَةً. الکافی (ط - الإسلامیة)؛ ج6، ص: 339.
مناقشة اول: قدرمتیقَّن
جواب این شبهه، این است که کلمة «بینه» و «شاهدان» اصطلاح شده، و ما حدود و ثغور معنای متشرعهاش را نمیدانیم؛ خصوصاً که میبینیم فقها سَلفاً و خَلفاً در موارد حدس اشکال میکنند. پس آن مصطلح و معنای شرعی که برای آن معنا وضع تعیّنی پیداکرده، برای ما مردّدمیشود که: «آیا خصوص دو شاهد عادلی است که بدون حدس دارند میگویند؟ یا مطلق است؟»، قدر متیقنش آن جایی است که حسّی میگویند. هذا اولاً.
مناقشة دوم: معنای لغوی بیّنه
ثانیاً قدیقال که خود واژة «بیّنه» و «شاهدان» چنین معنایی در آن باشد؛ «شاهدان» یعنی شهودکرده، «بیّنه» را هم بعضی گفتهاند: از «بان» است؛ یعنی برایش ظاهر و آشکارشدهاست. البته این مطلب (معنای لغوی) در «بیّنه» برای من خیلی واضح نیست، ولی بالاخره بعضی ادعاکردهاند. شیخنا الاستاد مرحوم آقای قاروبی فرقی بین اِخبار و شهادت قائل نبودند.
معتمد ما در جواب از مناقشه، همان حرف اول است. حرف ثانی هم برای تأیید لابأس به.
نتیجه: عدم تمامیت جواب دوم
پس نمیتوانیم به اطلاق روایات تمسک کنیم و مطلق بیّنه را حجت کنیم، بلکه حق این است که باید تفصیل بدهیم بین شهادت عنحسٍّ با شهادت عنحدسٍ.
نتیجه: تفصیل
پس فرمایش حضرت امام که «چرا به قیام بیّنه بر عدم تأثیر، وجوب امربهمعروف نمیشود؟»، به این خاطر است که بیّنه حدسی است، و ادلة حجیت بینه موارد حدسی را نمیگیرد. لکن باید همان تفصیلی که ایشان در مسألة اول ذیل شرط ثالث دادهاند را اینجا هم باید بدهیم.
موضوع: شرط ثانی: احتمال تأثیر (تنبیه سوم: بیّنه بر عدم تأثیر / وجه دوم و سوم)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در این بود که اگر امارهی شرعیه قائم شد بر عدم تأثیر امرونهی ولکن خود شخص احتمال تأثیر میدهد، آیا در این موارد امربهمعروف واجب است یا ساقط میشود؟ قول اول عدم سقوط بود که قول مرحوم امام بود.
برای اثبات عدم سقوط و عدم حجیت این امارات در این ظرف، به وجوهی میشود استدلال کرد، وجه اول این بود که بیّنه در این موارد چون دربارهی یک امر درونی است، پس بیّنهی حدسیّه است و حجت نیست.
از این مطلب پاسخ داده شد به این که درست است که حدسی است، اما این، حدسی است که مقدمات قریبهی به حس دارد نظیر عدالت و شجاعت و اجتهاد، و اینها عندالعرف ملحق به حسیات است. این حدس، مقدماتش حسی است و خودش قریب به حس.
اشکال شد به این که مواردی که حدسی هستند و مقدمات لازم دارند، بر دو قسم است: مواردی که بعد از تحقق مقدمات لایتخلل الحدس بین المقدمات و آن امر حدسی، بلکه هر کسی که آن مقدمات را ببیند ذهنش منتقل میشود به این که آن امر حدسی موجود است. ولی مواردی هست که حتی بعد از آن مقدمات، تخصص ویژه میخواهد. اوّلی عندالعرف ملحق به حسیات است، ولی دومی ملحق نیست، که این نظر مرحوم آقای تبریزی بود.
لبّ کلام ایشان نیاز به «تخلل حدس» ندارد؛ یک مقدماتی هست که هر کسی ببیند، حدس میزند، اینجا ملحق به حسیات است. ولی آن اموری که هر کسی حدس نمیزند، این قسم عندالعرف ملحق به حسیات نمیشود و فقط اخبار اهل فنّ حجت است. طبق این بیان، نیازی به «تخلل حدس» نداریم.
پس باید تفصیل بدهیم؛ همان تفصیلی که امام در مسألة1 شرط سوم فرمودند؛ که اگر شهادت بینه مبتنی بر مقدماتی است که هر کسی میدید همین را میگفت، حجت است و وجوب امربهمعروف ساقط میشود.
جواب دومی هم که اینجا داده شد، این بود که کسی بگوید: درست است که این بینه حدسی است، ولی به اطلاقات ادلهی حجیت بینه تمسک میکنیم. از این جواب دوم جواب دادیم که حدود و ثغور اصطلاح «بینه» برای ما روشن نیست و لذا نمیتوانیم به آن اطلاقات تمسک کنیم.
مناقشهی سوم: تقیید عقلی
یک بیان دیگری هم هست؛ که اطلاقات ادلهی حجیت بیّنه محل تردید است، بلکه اطلاقات ممنوع است؛ چون اگر عرف یک چیزی را خیلی مستبعد بشمارد و بگوید امر درستی نیست، در این موارد جزم به اطلاق و ظهور در اطلاق برای عرف پیدانمیشود. این که شارع بفرماید: «قول دو شاهد عادل، در همهی امور، ولو امور حدسیای که این دو نفر اهلش نیستند، حجت است.»، نزد عرف خیلی مستبعد است. مثلاً وقتی میخواهیم چیزی را قیمت کنیم، دو نفر عادل نظربدهند! یا بگویند: به نظر ما برای فلانبیماری فلاندارو خوب است! فلذا چون اعتمادکردن بر قول کسانی که تخصص در کاری ندارند عقلائی نیست، همین قرینهی عقلی مانع میشود از این که بگوییم: اطلاقات ادلهی حجیت بینه شامل این موارد هم میشود. پس اطلاقات این روایات، تقیّد عقلائی دارد به این که بینه احتیاج به اطلاعات تخصصی و ویژهای نداشته باشد.
نتیجه: تفصیل (1)
پس اگر مستند ما برای این فرمایش حضرت امام که «چرا به قیام بیّنه بر عدم تأثیر، وجوب امربهمعروف ساقط نمیشود؟»، وجه اول باشد که: «بیّنه، حدسی است. و ادلهی حجیت بیّنه، موارد حدسی را نمیگیرد.»، این کلام ایشان بالاطلاق ثابت نمیشود، بلکه باید همان تفصیلی که ایشان در مسألهی اول ذیل شرط ثالث دادهاند را اینجا هم باید بدهیم.
1) (1) این نتیجه، از انتهای جلسهی گذشته به این قسمت انتقال داده شدهاست. مقرر.
وجه دوم: موضوع وجوب یعنی «احتمال تأثیر» با بیّنه مرتفع نمیشود
دلیل دوم این است که در اثبات موضوع وجوب امربهمعروف، آنچه که اثر دارد، تأثیر نیست، بلکه احتمال تأثیر است. این بینه میگوید: «تأثیر ندارد»، و تأثیر هم موضوع امربهمعروف نیست. آنچه بیّنه بر عدم آن قائم شده (عدم تأثیر)، موضوع حکم شرعی نیست. و آنچه موضوع حکم شرعی است و اثر شرعی بر آن مترتّب است (احتمال تأثیر)، بینه بر نفیاش اقامه نشدهاست. به خاطر همین وجه است که حضرت امام در این مسأله (قیام بیّنه بر ارتفاع شرط ثانی) تفصیل ندادهاند ولی در آن مسأله (قیام بیّنه بر ارتفاع شرط ثالث) تفصیل دادهاند؛ در آنجا شهادت میدهند به «عدم استمرار» که این خودش موضوع حکم شرعی است، ولی در اینجا به «عدم تأثیر» شهادت میدهند که موضوع حکم شرعی نیست. پس این فقیه بزرگوار دقت نظر به خرج دادهاست. و شارحین کلام این بزرگوار، هیچکدام به این نکته توجه نکردهاند که وجهاش این است.
دلیل ما بر این شرط اگر روایات باشد
دلیل ما بر این اشتراط چیست؟ اگر دلیلمان روایات باشد که فرمودند: «مؤمن فیتّعظ» یا «یقبل منه» یا فرمودند: «اگر قبول نمیکنند، با آنها رفت و آمد نکنید»، از این روایات برداشت میشود که آنچه شرط است، قبول است تأثیر است اتّعاظ است، اگر این را استفاده کنیم، بیّنه حجت است؛ چون خود «پذیرش» موضوع حکم شرعی است، و بینه اقامه شده بر عدم وجود موضوع. پس اگر کسی مستندش روایات باشد و به همین ظاهرش اخذمیکند و تأویلش نمیکند، او باید اینجا بگوید: «بیّنه حجت است».
هذا، اگر مستند ما ادله باشد.
دلیل ما بر این شرط اگر حکم عقل باشد
اما اگر کسی گفت: آن روایات سنداً و دلالةً اشکال دارد یا بگوید: «مؤوَّل است؛ «یقبل» یعنی «یقبل احتمالاً»؛ چون اگر همان ظاهرش مراد باشد، تخصیص اکثر لازم میآید یا لغویت لازم میآید؛ از طرفی آن همه اصرار بر اهمیت امربهمعروف، از طرف دیگر شرطی بگذارد که غالباً احرازنمیشود. پس آنچه شرط کرده «احتمال قبول» است.»، اگر کسی این را استظهارکرد، موضوع حکمش «احتمال تأثیر» است که امری نفسی است و با شهادت بیّنه زائل نمیشود. درنتیجه قیام بیّنه بر عدم تأثیر، رافع موضوع وجوب امربهمعروف (که احتمال تأثیر است و یک امر نفسی و وجدانی است) نمیشود و درنتیجه وجوب امربهمعروف ساقط نمیشود.
امارات، در جایی حجت است که قطع بر خلافش نداشته باشم؛ در مانحنفیه من یقین به احتمال دارم، بینه نمیتواند بگوید: «این احتمال، محقق نیست.» یا «موضوع، محقق نیست.»؛ چون قطع به خلافش دارم. الآن ما یقین داریم روز است، اگر بیّنه قائم بشود بر این که شب است، این بیّنه حجت نیست. بیّنه، برای شاکّ یا جاهل حجت است. این کسی که میگوید: «اثر ندارد»، اگر میخواهد به دلالت التزامی بگوید: «یعنی احتمال تأثیر نیست»، دو اشکال دارد: اولاً من وجداناً دارم احتمال میدهم، پس چون قطع بر خلافش دارم این اماره حجت نیست. ثانیاً بنا بر مسلک کسانی که میگویند: «مُثبَتات امارات هم مثل مثبتات اصول حجت نیست» اصل مثبت است و از این نظر حجت نیست. البته مسلک معلورف این است که مثبتات امارات حجت است، بنابراین عمدهی عمدهی اشکال همین است که حجت نیست چون علم به خلافش داریم.
نتیجه: عدم سقوط وجوب مطلقاً
بنابراین اگر مدرک ما بر این شرط، این امر عقلی است، این امر عقلی «احتمال تأثیر تکوینی» را برای رفع لغویت کافی میداند و بنابراین این بیّنه هم نمیتواند این موضوع را نفی کند، بنابراین حجت نیست. بنابراین فرمایش حضرت امام در این مسأله، فی کمال الدقة و المتانة است؛ چون واقع امر این بود که ما ادلهی لفظیهی تامّ و تمامی بر این شرط نداشتیم، و فرمایش ایشان هم بر همین اساس است.
وجه سوم: بیّنه بر جواز، حجت نیست
در تفصیلالشریعه یک بیان دیگری را برای فرمایش امام افاده فرمودهاند که دلیل سوم میشود؛ در «عدم حجیت این بیّنه» ایشان فرمودهاند: بیّنه تارتاً موجب ثبوت تکلیف است مثلاً میگوید: این لباس نجس است یا این آب متنجس است، اینجا تنجس این آب برای ما تکلیف حرمت شرب میآورد، و نیز تنجس لباس باعث عدم جواز نماز میشود. اما در مواردی که بینه تکلیف آور نیست، مراعات بیّنه هم لازم نیست؛ مثلاً اگر بینه قائم بشود بر این که: «این آب، پاک است.»، چون طهارت این آب اثری ندارد، پس این بینه حجت نیست.
در مانحنفیه بیّنه اگر میگفت: «تأثیر دارد»، حکم الزامی برای ما درست میشد. اما چون گفته: «تأثیر ندارد»، تکلیفی برای ما نمیآورد و درنتیجه حجت نیست.
میفرماید: «لأنّه أنّ لزوم رعایة البیّنة، إنّما هو فیما إذا کانت موجبة لثبوت التکلیف. و أما إذا کان مفادُها نفیَ التکلیف، فلاتلزم رعایتُه؛ مثلاً إذا قامت البینة علی نجاسة هذا المائع، یجب الاجتناب عنه. و أما إذا قامت علی طهارته، فلایکون هناک مُلزِمٌ لرعایة الطهارة معه.»؛ اینجا میتوانیم به بیّنه عمل نکنیم، برویم با یک آب دیگری که یقین به طهارتش داریم وضوبگیریم. ایشان فرمودهاست مدرک فرمایش امام قدّس سرّه این است.
مناقشه: مانحنفیه از قبیل بیّنه بر سقوط تکلیف است، نه بیّنه بر جواز
ما این فرمایش را درست نفهمیدیم؛ که «چطور دلیل بر فرمایش حضرت امام میشود؟!»؛ اگر تأثیر نیست، بر من واجب نیست. اگر تأثیر هست، بر من واجب است. حرف، سر این است که: آیا با بیّنه میتوانم رفع ید از آن تکلیف کنم؟ بینه میگوید: «ماه رمضان تمام شد»، آیا میتوانم بر این بیّنه اعتمادکنم و دیگر روزه نگیرم؟! یا باید استصحاب بقای شهر رمضان عمل کنم؟!
اینجا هم نظیر همان شهر رمضان است؛ بیّنه میگوید: «تأثیر ندارد، پس امربهمعروف لزوم امتثال ندارد.»؛ کما این که آنجا هم میگفت: «شهر رمضان تمام شد، لازم نیست روزه بگیری.». آیا این بیّنه حجت است یا حجت نیست؟ میخواهیم ببینیم: «آیا این وجوب از گردن ما رفته یا نه؟»، نه این که بیّنه بر جواز یک چیزی اقامه شدهاست مثل بیّنه بر طهارت آب.(1) محل نزاع این نیست که: «آیا در این ظرف که بیّنه قائم شده بر عدم تأثیر، آیا امربهمعروف جایز است یا نه؟»، تا بگوییم: «بیّنه در این ظرف حجت نیست.»، محل نزاع «سقوط وجوب» است؛ که «در این ظرفی که بینه قائم شدهاست، وجوب امربهمعروف آیا هنوز گردنگیر من هست یا نیست؟»؛ میخواهیم ببینیم: بیّنه آیا اینجا این هنر را دارد که وجوب را ساقط کند یا چنین هنری ندارد؟ پس مسأله این است که: «آیا وجوبی از بین میرود یا از بین نمیرود؟». درحقیقت ازبینرفتن وجوب، همان اهمیتی را دارد که ثبوت تکلیف دارد؛ همانطور که اگر بیّنه موجب ثبوت تکلیف بشود اهمیت دارد، همانطور هم اگر موجب سقوط تکلیف بشود، اهمیت دارد و باید ببینیم: «آیا حجت است یا حجت نیست؟».
1) (2) از این فرمایش استاد، شاید برداشت بشود که: «بیّنه بر جواز، حجت نیست.»، ولی ظاهراً حتی بیّنه بر جواز هم حجت است؛ در همان مثالی که استاد در تبیین نظریهی صاحب تفصیل الشریعه زدند، اگر بیّنه بر طهارت آبی اقامه بشود که استصحاب نجاستش را داریم، همین بیّنه حجت است و باعث جواز طهارت با آن آب میشود. ظاهراً استاد در مقام نقد این نظریه نبودند که این مورد را متعرض بشوند، بلکه در مقام نقد این نظریه تنها بر تطبیقش بر مانحنفیه اشکال کردند. مقرر.
پس امام نمیتوانند بفرمایند: «بیّنه اینجا حجت نیست؛ چون بیّنه بر سقوط تکلیف اقامه شدهاست.»؛ همانطور که نمیتوانیم بگوییم: «بیّنه بر تمامشدن شهر رمضان حجت نیست؛ چون بیّنه بر سقوط تکلیف است.». حجّیت بیّنه، در ثبوت تکلیف و سقوط تکلیف تفاوتی ندارد؛ نمیتوانیم تفصیل بدهیم به این که: «بینه هر وقت موجب ثبوت تکلیف میشود حجت است، ولی هر وقتی باعث سقوط تکلیف بشود حجت نیست.»؛ اگر اینطور باشد، پس شهادت بر رؤیت هلال شوّال و تمامشدن ماه رمضان نباید حجت باشد.
اشکال: این مثال شما هم از قبیل بیّنه بر ثبوت تکلیف است؛ چون روزهی عید فطر حرام است.
پاسخ: فرض کنید اگر روزهی عید فطر حرام نبود، آیا این بیّنه حجت نبود؟! یا مثلاً اگر کسی نذرکند ماه رجب را روزه بگیرد، آیا قیام بیّنه بر تمامشدن شهر رجب در حق او حجت نیست؟!
لذا این فرمایش ایشان، یک فرمایشی است که نتوانستیم روی موازین درستش کنیم؛ ولی چون این شخص، عظیمالشأن است، باید بیشتر دقت بشود ببینیم مرادشان چیست، این ظاهر مرادشان قابل قبول نیست.
نتیجه: عدم سقوط مطلقاً به خاطر وجه دوم
بنابراین وجه تفصیل فرمایش حضرت امام بین قیام بیّنه بر «عدم تأثیر» ذیل شرط ثانی و قیام بیّنه بر «عدم استمرار» ذیل شرط ثالث، نه وجه اول است، نه وجه اخیر، بلکه همان وجه وسط است.
إنشاءالله شنبه مسألهی سوم تحریر را بحث میکنیم.(1)
ص: 467 به منظور فراهمشدن شرایط پیشمطالعه، دو متن از متون معاصرین که این مسأله را استدلالی مطرح کردهاند نیز میآوریم: و ذلک لتوقّف حصول الغرض من الأمر و النهی- و هو صدور المعروف و ترک المنکر- علی ذلک، و ان احتمال التأثیر فی هذا الفرض موجود فی الوعظ و الاستدعاء دون الأمر و النهی. دلیل تحریر الوسیلة - الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر؛
ص: 132 (آیتالله علیاکبر سیفی مازندرانی) و أمّا وجوب الإشفاع، فإن الغرض من الأمر و النهی لایتمّ إلا به. و أمّا وجوب الإستدعاء و الموعظة مکان الأمر و النهی، فلعله من جهة أنّ الواجب فی الحقیقة فی الواجبات الکفائیة، هو الغرض. و هو فی المقام، إیقاع المعروف و ترک المنکر. و لا موضوعیّة لعنوان الأمر أو النهی. و علیه، فکلّ ما له دخلٌ فی هذا الغرض، یکون واجباً. الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر؛ ص80 (آیتالله سیدمحسن خرازی).
1) (3) مسألة 3 : لو علم أن إنکاره لایؤثر إلا مع الاشفاع بالاستدعاء و الموعظة فالظاهر وجوبه کذلک، و لو علم أن الاستدعاء و الموعظة مؤثران فقط دون الأمر و النهی فلا یبعد وجوبهما. تحریر الوسیلة؛ ج1،
موضوع: شرط ثانی: تأثیر (تنبیهات / تنبیه چهارم: موعظه و نصیحت)
تنبیه چهارم: موعظه و نصیحت
فتوای حضرت امام
اگر به صرف امرکردن احتمال اثر ندهیم ولی اگر کنار امرکردن نصیحت هم کنیم احتمال اثر میدهیم، آیا واجب است این کار را کنیم؟ و همچنین اگر میدانیم امر اثر ندارد ولی موعظه اثر دارد، آیا واجب است موعظه کنیم. امام در صورت اول میفرمایند: «لو علم أن إنکاره لایؤثر إلا مع الاشفاع بالاستدعاء و الموعظة فالظاهر وجوبه کذلک.». اما در دومی میفرمایند: «و لو علم أن الاستدعاء و الموعظة مؤثران فقط دون الأمر و النهی فلایبعد وجوبهما.». اولی قرصتر است، ولی دومی را ایشان میفرمایند: بعید نیست؛ پس در این دومی دغدغههایی هست که در اولی نیست. مبنای مسأله بر چه امری استوار است؟ سه مطلب در اینجا وجود دارد.
درخواستکردن چطور مصداق امربهمعروف است؟
اینجا شبههای مطرح میشود که مطلق درخواستکردن (از جمله استدعاء و استشفاع و موعظه) چطور از مصادیق تکلیفی است که شارع تحت عنوان «امربهمعروف» به عهدهی ما گذاشتهاست درحالیکه اینها «امر» نیست. در پاسخ به این شبهه، سه راه داریم:(1)
راه اول: معنای امرکردن
راه اول این است که معنای «امر» را بررسی کنیم ببینیم: آیا میشود یک معنای عامّی برای امرکردن استخراج کنیم طوری که استدعاء و نصیحت هم از مصادیق آن بوده و بدین وسیله مستقیماً ثابت کنیم که این وظایف هم مصداق «امربهمعروف» است؟(2)
معنای اول: دستوردادن
تارتاً ما امر و نهی را به همین صیغهی «افعل» و «لاتفعل» معنامیکنیم؛ یعنی دستوردادن و فرماندادن. و این معناست که باعث شبهه شده که: «آنچه شارع به آن امرکرده (یعنی دستوردادن) اثر ندارد، و آن ضمیمههایی هم که اثر دارد، امرکردن و دستوردادن نیست!».
معنای دوم: مطلق خواستن
اما تارتاً میگوییم: «امر، یعنی طلب شیء.»؛ چه آن شیء، انجام کاری باشد و چه انشاء باشد. از باب نمونه در «المنجد» فرموده: «أمر: طلب منه فِعل شیءٍ أو إنشاءَه، فهو آمر و ذاک مأمور». در خود واژهی «امر» هم فرموده: «طلبُ إحداث الشیء».
و این مطلب، از عبارات فقها هم به دست میآید؛ مثلاً محقق کرکی در «جامعالمقاصد» در مرتبهی اولی از مراتب امربهمعروف (قلبی) همانجا که اشکال شد که «مرتبهی قلبی که امر نیست، چطور از مراتب امربهمعروف است؟!»، آنجا فرمودند: یک «امر قلبی»ی است که نشانههایی در صورت و جبینش هم پیداکند.
اگر امرونهی را اینطوری معنی کردیم که: «طلب کنم و بخواهم، با هر عبارتی که باشد، ولو با موعظه، نه این که لزوماً به معنی دستوردادن باشد.»، اگر اینطور بگوییم، آن شبهه جایی ندارد؛ چون آن که اثر ندارد، دستوردادن است که یکی از راههاست، اما برای امرکردن، راههای دیگری هم هست. اگر «امر» را اینطور معناکردیم، این «فالظاهر و «لایبعد» در این مسأله درست میشود، این مبنا، با آن فرمایش حضرت امام که قبلاً احتیاط کردند که با صیغهی امر باشد، خیلی سازگار نیست، الا این که از راههای دیگری استفاده کنیم که این کارها واجبات علی سبیل الترتّب هستند؛ شارع ابتداءً آن فرد اعلی را خواسته که دستوربدهیم، اگر نشد، راههای دیگر.
این راه تمام نیست
ولکنّ الانصاف این است که متبادر از واژهی امر و نهی، مطلق خواستن نیست، بلکه همان فرمان و دستور است؛ عرف «امر» را در مقابل «امرکردن» قرارمیدهد؛ مثلاً میگویند: «من درخواست کردم، من کجا و امرکردن کجا؟!». بنابراین این مبنا را مبنا قراردهیم محل اشکال است.
راه دوم: دستوردادن طریق است
راه دوم این است که با مراجعه به ادلهی امربهمعروف استفاده کنیم که این امرکردن حیث طریقی دارد؛ نه موضوعی صرف است، نه موضوعی طریقی است. موضوعی صرف، یعنی کل مصلحت بر همین استوار است که به صورت امرکردن باشد. موضوعی طریقی، یعنی چیز دیگری هم مد نظر است که انجامدادن معروف باشد. طریقی محض، یعنی فقط طریق است برای انجامدادن. اگر از ادلهی امربهمعروف بتوانیم این سومی را استفاده کنیم، این فتوا درست میشود.
حداقل چهار روایت در این باب وجود دارد که ممکن است بتوانیم این مبنا را از آن استفاده کنیم.
حدیث اول: حارثبنمغیره
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ یَحْیَی عَنِ الْحَارِثِ بْنِ الْمُغِیرَةِ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع لآَخُذَنَّ الْبَرِیءَ مِنْکُمْ بِذَنْبِ السَّقِیمِ وَ لِمَ لَا أَفْعَلُ وَ یَبْلُغُکُمْ عَنِ الرَّجُلِ مَا یَشِینُکُمْ وَ یَشِینُنِی فَتُجَالِسُونَهُمْ وَ تُحَدِّثُونَهُمْ فَیَمُرُّ بِکُمُ الْمَارُّ فَیَقُولُ هَؤُلَاءِ شَرٌّ مِنْ هَذَا فَلَوْ أَنَّکُمْ إِذَا بَلَغَکُمْ عَنْهُ مَا تَکْرَهُونَ زَبَرْتُمُوهُمْ وَ نَهَیْتُمُوهُمْ کَانَ أَبَرَّ بِکُمْ وَ بِی.(1)
«زَبرتموهم» یعنی بازمیداشتید، و «نهیتموهم» هم به همان عطف شده؛ این عطف نشان میدهد که «امر» و «نهی» خصوصیتی ندارد، تنها کافی است که شما آنها را منع کنید. و این کار، به نصیحت و موعظه هم ممکن است.
1) (3) - الکافی (ط - الإسلامیة)؛ ج8، ص: 158.
روایت دوم: أخذ البریء بذنب السقیم
و قال الصادق جعفر بن محمد ع لقوم من أصحابه أنه قد حق لی أن آخذ البریء منکم بالسقیم و کیف لایحق لی ذلک و أنتم یبلغکم عن الرجل منکم القبیح فلاتنکرون علیه و لاتهجرونه و لاتؤذونه حتی یترکه.(1)
هر کسی که این روایت را بخواند، متوجه میشود که این انکار و هجر و ایذاء، از باب مثال است؛ مقصود حضرت این است که یک فعالیتی انجام بدهید تا معروف را انجام بدهد. فهم عرف از این روایت این است که آنچه غایت و مطلوب است، این است که او را وادار به «ترک» کنیم و این انکار و هجر و ایذاء، همه مقدمه است. عرف از این روایت میفهمد که: مقصد «ترک منکر» است و ماذُکر طریق محض به آن غایت است.
حدیث سوم: حارثبنمغیره
سَهْلُ بْنُ زِیَادٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ خَطَّابِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَارِثِ بْنِ الْمُغِیرَةِ قَالَ: لَقِیَنِی أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع فِی طَرِیقِ الْمَدِینَةِ فَقَالَ مَنْ ذَا أَ حَارِثٌ قُلْتُ نَعَمْ قَالَ أَمَا لَأَحْمِلَنَّ ذُنُوبَ سُفَهَائِکُمْ عَلَی عُلَمَائِکُمْ ثُمَّ مَضَی فَأَتَیْتُهُ فَاسْتَأْذَنْتُ عَلَیْهِ فَدَخَلْتُ فَقُلْتُ لَقِیتَنِی فَقُلْتَ لَأَحْمِلَنَّ ذُنُوبَ سُفَهَائِکُمْ عَلَی عُلَمَائِکُمْ فَدَخَلَنِی مِنْ ذَلِکَ أَمْرٌ عَظِیمٌ فَقَالَ نَعَمْ مَا یَمْنَعُکُمْ إِذَا بَلَغَکُمْ عَنِ الرَّجُلِ مِنْکُمْ مَا تَکْرَهُونَ وَ مَا یَدْخُلُ عَلَیْنَا بِهِ الْأَذَی أَنْ تَأْتُوهُ فَتُؤَنِّبُوهُ وَ تُعَذِّلُوهُ وَ تَقُولُوا لَهُ قَوْلًا بَلِیغاً فَقُلْتُ [لَهُ] جُعِلْتُ فِدَاکَ إِذاً لَایُطِیعُونَّا وَ لَایَقْبَلُونَ مِنَّا فَقَالَ اهْجُرُوهُمْ وَ اجْتَنِبُوا مَجَالِسَهُمْ.(2)
تأنیب، به معنای سرزنشکردن و ملامتکردن است، تعذیل هم به همین معناست و لذا عطفش تفسیری است، و یا معنای «تأنیب» این است که شدت به آنها بگیرید و «تعذیل» به معنای سرزنشکردن است. قول بلیغ، یعنی حرف رسا به او بزنید. این، در مسائل اجتماعی و سیاسی هم خیلی مهم است؛ نمیشود آدم با همه ارتباط داشته باشد. این مطلب، در کافی و سرائر هست، اختصاص شیخ مفید هم نقل کرده. حضرت اصلاً اسم امرکردن نیاوردهاست، ولی راههایی را فرموده که عرف اینها را از قبیل مصادیق میبیند.
روایت چهارم: هشامبنسالم
هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَوْ أَنَّکُمْ إِذَا بَلَغَکُمْ عَنِ الرَّجُلِ شَیْءٌ تَمَشَّیْتُمْ إِلَیْهِ- فَقُلْتُمْ یَا هَذَا إِمَّا أَنْ تَعْتَزِلَنَا وَ تَجْتَنِبَنَا- وَ إِمَّا أَنْ تَکُفَّ عَنْ هَذَا- فَإِنْ فَعَلَ وَ إِلَّا فَاجْتَنِبُوهُ.(1)
یا از ما فاصله بگیر اگر میخواهی به این کارهایت ادامه بدهی، یا اگر میخواهی با ما باشی باید اینها را رعایت کنی.
نتیجه
عرف از این عبارات اینطور میفهمد که مقصود، تحقق معروف است، و اینها هم که ذکرشده، طریق به آن مقصود است. و تأکید بر «امرونهی» در بعضی روایات هم از باب طرق غالبی است و موضوعیت ندارد. مضافاً إلی روایاتی که هدف را انجام معروف و ترک منکر گفتهاست، آنها هم مؤید است.
روایاتی که تعبیر «امربهمعروف» به کاربردهاند، یک معنای عامتری مرادشان است.
پس هدف، تحقق معروف و بازداشتن از منکر است و امرکردن و دستوردادن، طریقی محض است؛ یک طریق غالبی است. بنابراین تمام این موارد هم از باب «امربهمعروف» واجب است.
پس اگر میداند: «دستوردادن اثر ندارد الا این که موعظه را هم به آن ضمیمه کند»، احوط این است که امر هم بکند تا احتمال این که «امر» هم موضوعیتی داشته باشد را مراعات کرده باشد. و اگر میداند امرش اثر ندارد ولی خواهش اثر دارد، همین کار را باید بکند. من خودم یک بار در مسافرت رفتم تذکری دادم، اثرنکرد. شخص دیگری بلندشد رفت به او تذکرداد اثرکرد، معلوم شد که او همکارش است. بنابراین هر راهی که همین نتیجه را بدهد، مصداق وظیفهای است که شارع در باب «امربهمعروف» به عهدهی ما گذاشتهاست.
1) (6) - وسائل الشیعة؛ ج16، ص: 146.
راه سوم: وظایفی غیر از امربهمعروف
راه سوم این است که بگوییم: «امربهمعروف» به «نصیحت» صدق نمیکند و موضوعیت هم دارد؛ یا موضوعی تامّ است، یا موضوعی طریقی است. ولی عناوین دیگری هست که آن عناوین اُخَر به ما میگوید: در این مواردی که دستوردادن اثر ندارد، آن راههای استدعاء و استشفاع و موعظه را طی کن. آن عناوین دیگر، امثال «قول بلیغ» و «تأنیب» است. البته «قول بلیغ»، یک عنوانی است که بر همهی این راهها صدق میکند، ولی یک مقدار سخت است که «نصیحتکردن» را از «تأنیب و سرزنش» دربیاوریم. البته شاید بتوان به سرزنشکردن هم «نصیحت» گفت؛ مثلاً بگوییم: «چرا این کار را کردی؟!».
پس ولو بیان اول و دوم را قبول نداشته باشیم یا در آنها شبهه داشته باشیم، این راه هم راه مناسبی است؛ اینها عناوین دیگری است که امر به آن شدهاست و مطلوب شارع است.
پس فتوای حضرت امام وجیه است
بنابراین این دو فتوای حضرت امام که شاید فتوای بسیاری از فقها هم همین باشد، وجیه است. البته این مسائل در کتب قدما نیست و ما نمیتوانیم فتاوای قدما را به دست بیاوریم؛ حتی صاحبجواهر که خیلی هم پرفرع است، دنبال این فروع نرفتهاست.
بسیاری از فروع روشن شد
فلذا بسیاری از این فروعی که حضرت امام ذیل شرط «تأثیر» فرمودهاند، با این بیانی که شد، مبانیاش روشن شد؛ مثلاً در مسألة5 فرمودهاند: «لو علم أو احتمل أن أمره أو نهیه مع التکرار یؤثر وجب التکرار.»؛ وقتی که میداند: «اگر یک بار بگوید، اثر ندارد. ولی اگر تکرارکند، اثر دارد.»، در این صورت واجب است تکرارکند؛ چون این امرکردنها مقدمهی «حتی یترُکه» است. یا «قول بلیغ» یعنی قولی که به مقصد برساند، و قول بلیغ در این فرض، با «تکرار» محقق میشود.
لذا خیلی از فروعی که امام فرمودهاند مبانیاش روشن شد و لازم نیست تکبهتک بررسی کنیم. اما مسائل دیگری هست که مبانیاش روشن نشد و یک مقدار مندمج است، این مسائل را إنشاءالله فردا ذکرمیکنیم و شرط ثانی را تمام میکنیم.
موضوع: شرط ثانی: تأثیر (تنبیه چهارم: موعظه و نصیحت / روایات وجوب نصیحت مؤمن)
خلاصه مباحث گذشته:
تتمه ای راجع به درس دیروز داریم، بعد وارد فروعات بعد بشویم. دیروز دو فرع در عبارت تحریر بود؛ فرع اول این بود که اگر امرونهی بهتنهایی مؤثر نیست، مرحوم امام فرمودند که ظاهر این است که واجب است. و فرع دوم این بود که اگر امر تأثیر ندارد و فقط نصیحت و تقاضا اثر دارد، فرمودند: «لایبعد که واجب است». برای اثبات این که «چرا نصیحت و موعظه واجب است؟» گفتیم: سه راه داریم:
راه اول این بود که نصیحت را مصداق «امربهمعروف» قراردهیم؛ به این صورت که معنای «امر» طلب شیء است و وادارکردن به هر وسیلهای> این راه را نپذیرفتیم.
راه دوم این بود که از روایات استفاده کنیم که این امرونهیای که در لسان شارع آمده، طریقی محض است؛ طریق است به این که ترک کند آن منکر را. بنابراین مأموربه واقعی، همان تحقق واجب یا ترک حرام است و اینها هم طریق هستند. دیروز چهار روایت خواندیم و استفاده کردیم. چند روایت دیگر هم امروز میخوانم.
روایات دیگری در اثبات راه دوم
خودتان بگردید باز روایات دیگری را پیداکنید، من به خاطر کثرت اشتغالات نمیتوانم بیش از این تتبّع کنم.
روایت پنجم: وجوب تغییر
روایت 48 باب 1 کتاب امربهمعروف «جامع احادیث شیعه»: «وَ قَالَ النَّبِیُّ ص مَنْ رَأَی مِنْکُمْ مُنْکَراً فَلْیُغَیِّرْهُ بِیَدِهِ فَإِنْ لَمْ یَسْتَطِعْ فَبِلِسَانِهِ فَإِنْ لَمْ یَسْتَطِعْ فَبِقَلْبِهِ لَیْسَ وَرَاءَ ذَلِکَ شَیْءٌ مِنَ الْإِیمَانِ.»؛(1) وظیفهای که اینجا حضرت به عهدهی ما گذاشتهاند، تغییرمنکر است. تغییر، ممکن است به «نصیحت» و «تقاضا» محقق بشود.(2)
باب نصیحت مؤمن
عناوین واجب دیگری هم داریم، فقط امربهمعروف واجب نیست؛ از جمله یک بابی در وسائل هست به نام «وجوب نصیحت مؤمن»، باب 35 از ابواب «فعل معروف».
روایات
چند روایت از این روایات را میخوانیم:
روایت اولی: صحیحهی عیسیبنابیمنصور
روایت اول این باب: «مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَکَمِ عَنْ عُمَرَ بْنِ أَبَانٍ عَنْ عِیسَی بْنِ أَبِی مَنْصُورٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: یَجِبُ لِلْمُؤْمِنِ عَلَی الْمُؤْمِنِ أَنْ یُنَاصِحَهُ.»(3) ؛ این روایت مستقیماً نصیحتکردن را واجب کردهاست.
روایت دوم: صحیحهی معاویةبنوهب
از این روایت تعبیر به «صحیحه» شده: «وَ عَنْهُمْ عَنْ أَحْمَدَ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ مُعَاوِیَةَ بْنِ وَهْبٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: یَجِبُ لِلْمُؤْمِنِ عَلَی الْمُؤْمِنِ- النَّصِیحَةُ لَهُ فِی الْمَشْهَدِ وَ الْمَغِیبِ.»(4) ؛ نصیحت کردن علی أیّ حال واجب است.
1) (1) عوالی اللئالی العزیزیة، ج1، ص431.
2) (2) البته ترتیبی که در این روایت ذکرشده، به خلاف آن چیزی است که معروف است؛ اینجا اول ید ذکرشده، بعد لسان، بعد قلب. قبلاً هم که این روایت را خواندیم، گفتیم: شاید میخواهد ترتیب ارزشگذاری را ذکربفرماید، یا به جهات دیگری است.
3) (3) وسائل الشیعة، شیخ حر عاملی، ج16، ص381، ط آل البیت.
4) (4) همان.
روایت سوم: ابی عبیدهی حذّاء
در روایت بعدی فرموده: «وَ بِالْإِسْنَادِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ ابْنِ رِئَابٍ عَنْ أَبِی عُبَیْدَةَ الْحَذَّاءِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: یَجِبُ لِلْمُؤْمِنِ عَلَی الْمُؤْمِنِ النَّصِیحَةُ.».
روایت چهارم: جابر
«وَ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ شِمْرٍ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لِیَنْصَحِ الرَّجُلُ مِنْکُمْ أَخَاهُ کَنَصِیحَتِهِ لِنَفْسِهِ.»؛ هر کسی از شما همانطور که برای خودش دلسوزی دارد، برای برادر مؤمنش هم باید دلسوزی داشته باشد.
روایت پنجم: روایت سکونی
«وَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ النَّوْفَلِیِّ عَنِ السَّکُونِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِنَّ أَعْظَمَ النَّاسِ مَنْزِلَةً عِنْدَ اللَّهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ- أَمْشَاهُمْ فِی أَرْضِهِ بِالنَّصِیحَةِ لِخَلْقِهِ.»؛ این روایت، دلالت بر «وجوب» نمیکند، اما دلالت میکند بر این که نصیحتکردن، مقام و اهمیت بالایی دارد.
روایت ششم: سفیانبنعُیَینه
«وَ عَنْهُ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْمِنْقَرِیِّ عَنْ سُفْیَانَ بْنِ عُیَیْنَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ عَلَیْکُمْ بِالنُّصْحِ لِلَّهِ فِی خَلْقِهِ- فَلَنْ تَلْقَاهُ بِعَمَلٍ أَفْضَلَ مِنْهُ.»؛ تعبیر «علیکم» مثل «علیکم حِجُّ البیت» دلالت بر وجوب میکند و حضرت میفرماید: عملی بالاتر از این نیست.
روایت هفتم: تمیم داری
«الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدٍ الطُّوسِیُّ فِی مَجَالِسِهِ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الْمُفِیدِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ خَالِدٍ الْمَرَاغِیِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِسْمَاعِیلَ بْنِ مَاهَانَ عَنْ زَکَرِیَّا بْنِ یَحْیَی عَنْ بُنْدَارَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ سُفْیَانَ بْنِ الْجَرَّاحِ عَنْ عَطَاءِ بْنِ یَزِیدَ عَنْ تَمِیمٍ الدَّارِیِّ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص الدِّینُ نَصِیحَةٌ قِیلَ لِمَنْ یَا رَسُولَ اللَّهِ- قَالَ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ- وَ لِأَئِمَّةِ الدِّینِ وَ لِجَمَاعَةِ الْمُسْلِمِینَ.»؛ اصلاً دین (دینداری یا شریعت) یعنی نصیحت.
به این روایات، در باب «مستثنیات غیبت» استنادشدهاست؛ یکی از مواردی که غیبت جایز است، جایی است که «نُصح» منحصر در «غیبت» باشد. اینجا هم میشود به همین روایات استدلال بشود که اگرچه «امرکردن» اثر ندارد، ولی از باب عناوین دیگری از جمله «نصح» واجب است.
نظر حضرت امام دربارهی دلالت روایات «نصح» بر وجوب
آیا میشود به این روایات استدلال کنیم برای اثبات «وجوب»؟ حضرت امام در بحث «غیبت» در «مکاسب محرمه» قائل شدهاند که نمیشود به این روایات تمسک کرد، و آن مثالهایی هم که میزنند، از باب تزاحم است، نه از باب عمل به ادلهی «وجوب نصح مؤمن».
روایت اول
ایشان میفرمایند: «یجب» در روایت اول به معنای «یثبُت» است؛ یعنی بر گردن مؤمن ثابت است، به چه نحوی؟ به نحو وجوب یا استحباب؟ این روایات در این باره ساکت است؛ فقط اصل وجوب را میگوید.
ایشان فرمودهاند: حتی اگر قائل بشویم که مادهی «وجوب» دلالت بر «الزام» میکند، اینجا نمیتوانیم این حرف را بزنیم؛ چون این ترکیب که «للمؤمن علی المؤمن» برای «ثبوت» استعمال میشود نه برای «الزام». پس مادهی «وجوب» اگرچه لو خُلّی و طبعَها دلالت بر «الزام» میکند، اما به شرطی که در چنین قالبی قرارنگرفتهباشد؛ چون قالب «للمؤمن علی المؤمن» غالباً برای «ثبوت» به کار برده میشود، پس مادهی «وجوب» در این قالب دلالت بر همان «ثبوت» میکند.
میفرماید: «و أمّا کون ذلک شرعا علی نحو الوجوب و الإلزام فلا دلالة علیه، فهو کسائر الحقوق الثابتة للمؤمن علی المؤمن، و مادة الوجوب لو کانت ظاهرة فی الوجوب الاصطلاحی لکن فی مثل هذا الترکیب ظاهرة فی الثبوت، ففرق بین قوله: وجب علیه کذا و قوله: وجب للمؤمن علی المؤمن کذا، فإنّ الثانی غیر ظاهر فی الإلزام، مع أنّ ظهور المادّة فی الوجوب مطلقا محلّ کلام.»(1) ، این جملهی آخر، اشاره است به مبنای ایشان که «لزوم اتیان» به حکم عقل است.
1) (5) المکاسب المحرمة (للإمام الخمینی)، ج1، ص439.
این دربارهی روایت اول بود.
روایت دوم و سوم
روایت دوم را هم به همین بیان اشکال کردهاند، روایت سوم هم چون به همین تعبیر «یجب للمؤمن علی المؤمن» است به همین بیان اشکال میشود.
روایت چهارم
روایت چهارم، دو اشکال دارد:
اشکال اول، ضعف سند است.
اشکال دوم این است که این روایت، در مقام بیان حکم نصیحت نیست، در مقام بیان کیفیت نصیحت است؛ نصیحتی که در شریعت، یا واجب است یا مستحب، چطور انجام بدهد؟ کنصیحته لنفسه. مثلاً اگر روایتی بگوید: «نمازشب را به این کیفیت بخوانید»، از این روایت استظهارنمیشود که حکم نمازشب چیست.
روایات دیگر
روایات دیگر هم ضعاف است.
نتیجه: عدم وجوب نصیحت مؤمن
پس آن روایاتی که دلالت بر وجوب دارد، سندش ضعیف است. آن روایاتی که صحیح است، دلالت بر اصل «ثبوت» میکند. روایت چهارم هم ولو صیغهی «افعل» و «لینصح» دارد، اما اشکالش این است که در مقام بیان حکم «نصیحت» نیست، در مقام بیان کیفیت «نصیحت» است. پس نمیتوانیم به این روایات استنادکنیم برای اثبات وجوب نصیحت مؤمن.
نتیجه: این روایات، منشأ نظر حضرت امام نیست
بنابراین طبق «مکاسب محرمه» نمیتوانیم بگوییم: «این «لایبعد»ی که ایشان در مسألهی سوم ذیل شرط ثانی فرمودهاند، منشأش روایات «نصح المؤمن» است.
نظر مرحوم آقای خوئی
مرحوم محقق خوئی در مصباح الفقاهه جور دیگری از این روایات جواب دادهاست؛ فرموده: ولو این روایات معتبر است و از نظر سند نمیتوانیم به آنها جواب بدهیم، ولی قرینهای در این روایات هست که به خاطر آن قرینه دست از وجوب برمیداریم؛ اگر نصیحت هر مؤمنی بر هر مؤمنی در هر واقعهای واجب باشد، باعث عسر و حرج شدید میشود، درحالیکه «یرید الله بکم الیسر و لایرید بکم العسر». پس میفهمیم که این روایات، یک حکم اخلاقی است و جواز ترک دارد، یک امر مستحبی است. میفرماید: «و هی و إن کانت کثیرة و معتبرة، و لکنها راجعة إلی الجهات الأخلاقیة، فتحمل علی الاستحباب. و الوجه فی ذلک هو لزوم العسر الأکید و الحرج الشدید من القول: بوجوب النصح علی وجه الإطلاق.»(1) .
1) (6) مصباح الفقاهة (المکاسب)، ج1، ص350.
بعد خودشان یک جوابی میدهند و به آن جواب هم پاسخ میدهند؛ که به خاطر عسر و حرج، دست از اطلاق این روایات برمیداریم؛ این روایات، برای مورد ابتلاء است، نه این که واجب باشد این طرف و آن طرف بگردیم مؤمنها را پیداکنیم. یا دربارهی آن مؤمنی است که او هم وظایفی که به شما دارد را ادامیکند، و چنین کسانی هم نادرند.
ما عرض میکنیم: و یا ممکن است موردش آن جایی باشد که ببینیم: مؤمنی دارد حرامی را انجام میدهد و شما میبینید شرایط امربهمعروف هست الا این که امرکردن اثرنمیکند، اینجا این روایات میگوید: «نصیحتکردن واجب است»، چه عسر و حرجی لازم میآید؟!
لذا ایشان میفرماید: «و تقییده بمورد الابتلاء، أو بمن یفی بحقوق الاخوة من غیر أن یضیع منها شیئا و إن کان یرفع العسر و الحرج، و لکن قامت الضرورة علی عدم وجوبه هنا أیضا.»(1) . شاید این نحوهی تقریبکردن از مقرر باشد؛ اگر دلیل ما «ضرورت» است، از اول میگفتید: «ضرورت قائم شده بر عدم وجوب»، چرا به «عسر و حرج» استنادکردید؟! اگر در آن جایی که عسر و حرج لازم نمیآید بالضروره واجب نیست، در صورت عسر و حرج به طریق اولی واجب نیست، پس، از همان اول استناد به همین «عسر و حرج» میکردید! علی أیّ حال نظر ایشان هم این است که این روایات دالّ بر وجوب نیست.
نظر استاد: عدم امکان تمسک به اطلاق
بر این بیانات بزرگواران، برخی بیانات هم ما میافزاییم که به واسطهی آنها از اطلاق این ادله (که نصیحتکردن در تمام شرایط واجب باشد) رفع ید میکنیم:
1) (7) مصباح الفقاهة (المکاسب)، ج1، ص350.
قرینهی اول: احتمال قرینه بر عدم وجوب
بیان اول، همان مطلبی است که بارها عرض کردهایم؛ که با توجه به فتاوای مکرر فقها که فتواندادهاند که نصیحت در تمام حالات واجب بوده، پس احتمال قرینه میدهیم که مردم برداشت وجوب نمیکردهاند، بلکه وجوب اخلاقی میفهمیدهاند. پس چون احتمال احتفاف به قرینه میدهیم و اصل عدم قرینه نداریم، نه اصل شرعی و نه اصل عقلائی، پس در این موارد ما نمیتوانیم جزم به اطلاق پیداکنیم.
قرینهی دوم: عدم سیرهی متدیّنین بر وجوب
قرینهی دوم برای این که نمیتوانیم جزم به اطلاق پیداکنیم، همین سیرهی جیلاً بعد جیل است؛ اگر نصیحتکردن واجب بود، لَبانَ و ظهر و در اجیال باقی میماند، و حال این که میبینیم که چنین سیرهای در طول این ازمنه درست نشدهاست. پس خلاصهی بیان دوم این است که وجوب نصیحت در تمام موارد، یک لازمهی قهری دارد؛ که متدینین و مؤمنین، این سیرهی نصیحت و پند و اندر دادن باید در آنها رایج میشد. و اگر رایج شدهبود، جیلاً بعد جیل باقی میماند. ولی چنین سیرهای نیست، پس تلقّی وجوب نمیکردهاند، بلکه به مثابهی همان احکام اخلاقی تلقّیاش میکردهاند. پس قرینهای بوده که به ما نرسیده و لذا نمیتوانیم تمسک به اطلاق این روایات کنیم.
اگرچه در بخشی از این گفتارهایی که گفته شده، مناقشاتی وجود دارد، ولی به این مجموعه (فرمایشات حضرت امام و مرحوم آقای خوئی و آنچه که ما عرض کردیم) که نگاه کنیم، میتوانیم بگوییم: نمیشود با ادلهی وجوب نصیحت قائل به این مطلب شد که نصیحت مطلقاً واجب است.
نقد فرماش آقای خوئی
اگر از این دو حرف اخیر صرف نظر کنیم، ممکن است در آنچه فرمودند، مناقشه کنیم. مرحوم آقای خوئی فرمودند که با ادلهی «عسر و حرج» سازگار نیست. جواب ما این است که اینجا هم مثل سایر مواردی است که شارع تکلیفی فرموده و بعضی مواردش را با ادلهی عسر و حرج تقییدمیکنیم؛ نصیحتکردن، تا آن جایی که عسر و حرج نیست، واجب است.
نقد فرمایش حضرت امام
اما فرمایش مرحوم امام که فرمودند: «یجب» به معنای «ثبوت» است. بعضی جاها هست شبیه «یجب علی الانسان أنیُنفق علی والدیه إن کانا فقیرین»؛ آِیا اینجا هم میگوییم: «ثابت است، اما نمیدانیم دلالت بر وجوب میکند یا نه؟!»، ظاهر این عبارت که «یجب للمؤمن علی المؤمن» این است که حقی است و باید آن را اداکند. اگر افادهی حق میکند، تا دلیلی بر عدم وجوبش نباشد، دالّ بر وجوب است. بنابراین اگر آن قرائن نباشد، این جمله قصوری از افادهی «وجوب» ندارد، اگرچه به معنای «ثبوت» باشد؛ «ثبوت حق»، به این معناست که حقی است و باید آن را پرداخت.
اما این که فرمودند: «کنیصحته لنفسه» برای بیان کیفیت است، یَشکل الالتزام به؛ دارد چنین نصیحتی را به عهدهی ما میگذارد، نه این که حکمش را مفروض گرفته و دارد کیفیتش را بیان میکند. این «کنصیحته لنفسه» قید است برای آن مادهای که هیئت روی آن رفته و دلالت بر وجوب میکند؛ واجب است نصیحت بکنی، آن طور که خودت را نصیحت میکنی. مثل «صلّوا کمال رأیتمونی اُصلّی» است.
نتیجه: عدم امکان تمسک به روایات باب نصیحت
بنابراین لولاق آن قرائن که عرض کردم و سایر مطالبی که این بزرگان فرمودهاند و میتواند مؤید باشد، میشد به این روایات استدلال بکنیم برای اثبات وجوب مطلق نصیحت مؤمن. پس به روایات این باب نمیتوانیم تمسک کنیم برای این که وقتی امرکردن اثر ندارد، نصیحت و موعظه را از این باب واجب کنیم.
موضوع: شرط ثانی: احتمال تأثیر (تنبیهات / تنبیه پنجم: امر به معروف جلوی جمع)
تنیبه پنجم: امر به معروف مقابل جمع
فرع دیگری که محقق امام قدس سره مطرح فرموده، این است که اگر آمر علم دارد یا احتمال میدهد که امر او منفرداً و پنهانی اثر ندارد ولی اگر در جمعی و نزد عدهای بگوید: «این معروف را انجام بده» مؤثر خواهدبود، اینجا وظیفه چیست؟ آیا امربهمعروف نزد جمع واجب است؟ یا واجب نیست؟ و یا حتی جایز هم نیست؟
حضرت امام مسأله را در دو فرع مطرح میکنند؛ میفرمایند: اگر متجاهر به آن فسق است، جاز و وجب. ولی در صورتی که متجاهر به فسق نباشد، میفرمایند: امربهمعروف، نه تنها وجوب ندارد، بلکه حتی جوازش محل اشکال است.(1) (2)
مقصود این است که میخواهد علنی امربهمعروف کند. اگر جلوی جمع درِ گوشش بگوید، اظهارنکرده و علنی نگفته، این، مورد کلام ما نیست. مورد مسألهی ما آن جایی است که میخواهد اظهارکند طوری که دیگران هم میفهمند: «مأمور، فاعل حرام است.».
فرع دوم: غیر متجاهر به فسق
ما فرع دوم را مقدم میکنیم بر فرع اول؛ چون جهاتی در آن هست که به فرع اول کمک میکند. پس فرع دوم این است که اگر کسی نمازنمیخواند ولی کسی نمیداند و ما میدانیم: «اگر در خفا به او بگوییم اثر ندارد، ولی اگر در مقابل جمع بگوییم اثر دارد.»، آیا امربهمعروف جلوی جمع واجب است یا واجب نیست؟
تعارض بین دو طایفه روایات
در اینجا ما با دو طائفه از ادله مواجهایم؛ یک طائفه، ادلهی امر به معروف است که اطلاقش اینجا را هم میگیرد. طائفهی دوم، ادلهی متعددهای است که منع میکند از امر به معروف؛ یک دسته ادلهی حرمت جهر بالسوء است؛ یعنی آشکارا یک عمل خلاف و ناروایی را آشکارکنی. طبق این دسته روایات، در بین جمع گفتن، ممنوع است، حرام است، این دسته معارضه میکند با روایات وجوب امر به معروف. دستهی دوم روایات حرمت «غیبت» است طبق این مبنا که غیبت مطلق ذکر «ما یکرهه» است(1) . دستهی سوم ادلهی هتک مؤمن است و ما إلیه من العناوین از قبیل ایذاء مؤمن.
شیخ: تقدیم روایات امر به معروف و درنتیجه جواز غیبت
در مقابل این دو طائفه چه باید گفت؟ اتّجاهات مختلفی است؛ مطلب اول، مطلبی است که از کلام شیخ در «غیبت» فهمیده میشود؛ ایشان در باب «غیبت» از موارد استثناء، موردی را دانستهاند که برای ردع مغتاب از منکر است. پس ایشان ادلهی امر به معروف را مقدم کردهاند؛ فرمودهاند: به این خاطر که این کار، احسان به اوست، بنابراین غیبت، اولی است از ستر آن منکر بر او.
توضیح: وقتی به ادلهی طائفهی ثانیه که حرمت غیبت و ایذاء و هتک است نگاه میکنیم، میفهمیم این ادله برای این است که مکانت مؤمن حفظ شدهباشد. در اینجا ما اگر کاری کنیم که دست از این حرام بردارد، به او احسان کردهایم، و چه احسانی بالاتر از این که او را از عذاب الهی نجات دهیم؟! پس علنیگفتن، احسان به اوست و لذا منافاتی با ادلهی دیگر ندارد؛ چون فلسفه و حمت و مصلحت آن عناوین دیگر، احسان به او و حفظ آبرویش بود. این کار ما، شبیه کار جرّاح است؛ که اگرچه دارد دست طرف را قطع میکند، اما این کارش احسان به اوست.
1) (3) استاد این شرط (که غیبت را مطلق ذکر مایکرهه بدانیم) را در پاسخ به این اشکال اضافه کردند که: «چون در حضور شخص است، پس غیبت نیست.». طبق مبنای مشهور که شرط در غیبت این است که در غیاب شخص غیبتشونده انجام بشود، غیبت را اگر در حضور شخص غیبتشونده هم بگوییم، حرام است از باب «افشاء سرّ مؤمن». مقرر.
در این باره، یک روایت هم داریم: «وَ رَوَی الْحَسَنُ بْنُ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ جَاءَ رَجُلٌ إِلَی رَسُولِ اللَّهِ ص فَقَالَ إِنَّ أُمِّی لَا تَدْفَعُ یَدَ لَامِسٍ قَالَ فَاحْبِسْهَا. قَالَ قَدْ فَعَلْتُ قَالَ فَامْنَعْ مَنْ یَدْخُلُ عَلَیْهَا قَالَ قَدْ فَعَلْتُ قَالَ فَقَیِّدْهَا فَإِنَّکَ لَا تَبَرُّهَا بِشَیْءٍ أَفْضَلَ مِنْ أَنْ تَمْنَعَهَا مِنْ مَحَارِمِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.»(1) .
پس افضل بِرّها این است که انسان آنها را از محرّمات الهی دورکند. اینجا هم شیخ میفرماید: چون این کار احسان است و آن ادله هم بر اساس احسان است، پس آن ادلهی هتک و حرمت شامل نمیشود و ادلهی امر به معروف بدون معارض شامل میشود. این، دلیل اولی است که شیخ فرموده.
به این وجه، در فقه در همان بحث «غیبت» اشکالاتی به شیخ اعظم شده که اینجا هم قابل تطبیق است.
اشکال اول: شک در احسان داریم
اشکال اول این است که این، اخصّ از مدعاست؛ چون وقتی شما احتمال «تأثیر» میدهی، پس احتمال «احسان» میدهی، پس موضوع حکم احرازنشدهاست. در «مصباح الفقاهه» فرموده: اخص است. مرحوم امام دو فرع داشت: «علم او احتمل». این اشکال، به «احتمال» واردمیشود.
پاسخ: صرف تذکر احسان است
این اشکال را ممکن است دفع کنیم به این که همین پند و اندرز به دیگران، احسان است. او وقتی قبول کرد و معروف را انجام داد، به خودش احسان کردهاست. اگر یک پزشک یک بیمار را بررسی کرد و درمانش را به او گفت ولی بیمار عمل نکرد، آیا پزشک احسان نکردهاست؟! آیا خدای متعال با فرستادن دین، به گناهکاران احسان نکردهاست؟! احسان آمر به معروف هم همین است که موعظه و نصیحت کند. و حرف شیخ اعظم هم همین است که ولو با این امرکردن هم «غیبت» و «آبروبردن» و «هتککردن» هم صدق میکند، ولکن همهی این هتک و ایذاء و غیبت، درواقع احسان است.
1) (4) من لا یحضره الفقیه، شیخ صدوق، ج4، ص72.
اشکال: این کار، اگر او قبول نکند، تالیفاسد دارد بدون این که فایدهای داشته باشد؛ هم آبرویش رفته و هم احسان به او نشده. آن کار پزشک هم اگر تالیفاسد داشته باشد، کار درستی نیست.
پاسخ: کار آمر به معروف تالیفاسد ندارد، تالیفاسدش که آبرویش میرود و معروف را هم اتیان نمیکند، از ناحیهی آمر نیست، از ناحیهی مأمور است. پس از ناحیهی آمر لیس إلا احساناً محضاً.
اشکال دوم: احسان، به حرام ممکن نیست
اشکال دومی که در بحث «غیبت» شده، این است که احسان به امر محرّم درست نیست؛ مثل این است که بروی مالی را بدزدی و با آن اطعام کنی. بعضی منحرفین (که در زمان ائمه هم بودهاند) چیزی را میدزدیدهاند و به دیگران میدادهاند. اینجا هم هتک و ایذاء مؤمن حرام است، اگر بخواهیم با اینها احسان کنیم، مثل همان است که با مال دزدی بخواهیم انفاق کنیم.
پاسخ: احسان به حرام نیست
طبق تقریبی که گفتیم، این اشکال به شیخ اعظم وارد نیست؛ چون اصلاً حرام نیست. شیخ میفرماید: این ادله، برای منفعت آن شخص است، پس انصراف دارد به جایی که احسان در حقش نباشد و باعث نفعش نباشد. این، مثل ادلهی حرمت قطع عضو میماند که اگر پزشک تشخیص بدهد که اگر آن عضو را قطع نکنند باعث فوت طرف میشود، آیا ادلهی حرمت قطع عضو اینجا را هم شامل میشود؟! شامل نمیشود چون به نفع طرف است. بنابراین این فرمایش شیخ اعظم در کمال دقت و متانت است؛ این ادلهی دالهی بر حرمت، از اینجاهایی که احسان به آن شخص است انصراف دارد.
اشکال: «هتک حرز» حتماً میشود، ولی «نفع طرف» احتمالی است.
پاسخ: مشرّع و قانونگذار، منفعت اینها را درنظرگرفته و این احکام را جعل کردهاست؛ این گفتن، به نفع اوست و لذا شارع جایز بلکه واجبش کرده. اگر او قبول نکند، تقصیر خود اوست، اما دلیل نمیشود بر این که آن کار آمر احسان در حق او نباشد؛ مثل همان است که پزشک با نوشتن نسخه در حق بیمار احسان کردهاست اگرچه بیمار به آن نسخه عمل نکند.
این، بیان شیخ اعظم بود، و دو اشکالی که محقق خوئی بر ایشان گرفتهاند، و جوابش هم عرض شد.
اشکال سوم: لایحبّ الله الجهر بالسوء
یک نکته باقی میماند؛ «لایحبّ الله الجهر بالسوء» را چطور با این طائفه جمع کنیم، نمیتوانیم از باب «احسان» درستش کنیم. این آیه، یعنی شارع دوست ندارد کارهای بد دائماً گفته بشود؛ شاید برای این که قبح این امور از بین نرود، یا برای این که کسانی که در این فکرها نیستند به فکر این گناهان نیفتند. لذا در منبرها هم باید به این مسائل دقت داشته باشیم؛ نگوییم: «فلان گناه را نکنید» در حالی که آنها اصلاً به فکر آن گناه نبودهاند! نگوییم: «در تلگرام فلان گناه انجام میشود»، بعضی که اصلاً نمیدانند، میروند ببیند چه گناهی است!
پس فرمایش شیخ اعظم، فعلاً این مناقشه را دارد؛ که بخشی از ادلهی طائفهی ثانیه را جواب میدهد اما بخش دیگری را جواب نمیدهد.
اشکال: چرا این احتمال را در «غیبت» هم ندادید؟ شاید علت حرمت غیبت، همین بوده که گناهان گفته نشود و عادی نشود، پس حتی غیبت متجاهر به فسق هم جایز نیست!
پاسخ: از ادلهی «حرمت غیبت» فهمیدهایم که علتش حفظ حرمت است؛ مثلاً میگوید: «غیبت مؤمن جایز نیست»، پس غیبت دیگران اشکالی ندارد؛ چون مؤمن است که آبرو و حرمت دارد. یا میفرماید: «غیبت متجاهر به فسق جایز است؛ چون جلباب حیا را انداختهاست.»، لذا بعضی گفتهاند: «متجاهر به فسق (که مثلاً حلق لحیه میکند) را میشود در گناهان مخفیاش هم غیبت کرد.»، پس این ادله هم درصدد حفظ حرمت غیبتشونده و احسان به او هستند.
اشکال: امام عسکری فرمودند: امر به معروف برادر دینی مخفیانه زینت اوست، و آشکارا باعث زشتی اوست. این روایت هم جزء روایات است که معارضه دارد با این فرمایش حضرت امام مبنی بر لزوم امر به معروف جلوی جمع.(1) (2)
پاسخ: این روایتی که میفرمایید، محمول است بر این که میدانی اگر مخفیانه بگویی، اثر میگذارد. صحبت سر این است که اگر مخفیانه بگوییم، اثر ندارد، ولی اگر در یک جمعی بگوییم اثر دارد. به علاوهی این که جماعت را هم باید رعایت کنیم؛ اگر جلوی برادرها و خواهرهایش بگوییم اثر دارد، حق نداریم در جمعهای بزرگتری بگوییم.
پس این مقدار از فرمایش شیخ اعظم ماند که اگرچه این طوائف را جواب میدهد، اما این جوابها نسبت به «لایحبّ الله الجهر بالسوء» نمیآید.
موضوع: شرط ثانی: تأثیر (تنبیه پنجم: مقابل جمع / آیهی «لایحبّ الله الجهر بالسوء»)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث، در این فرع بود که اگر آمر و ناهی علم دارند که امر و نهی مؤثر نیست اگر انفراداً و پنهانی انجام بشود، بلکه اگر تارک معروف را در جمع امرکنند آنجا مؤثر خواهدبود، چه علماً و چه احتمالاً. آیا در اینجا این امرونهی جایز است یا جایز نیست؟ واجب است یا واجب نیست؟
دو فرع در اینجا بود؛ فرع اول این بود که این شخص متجاهر به آن گناه است، و فرع دوم این بود که متجاهر نیست. گفتیم: بر خلاف تحریرالوسیلهی مرحوم امام، چون ادلهی فرع دوم در استنباط فرع اول مؤثر است، ابتداءً فرع دوم را بحث میکنیم.
در این مسأله با دو طایفه روایات روبهرو هستیم:
طایفهی اول، ادلهی امربهمعروف است که ادعامیشود اطلاقش این موارد را هم میگیرد.
طایفهی دوم، ادلهای است که این کار را حرام میکند و شامل چند دسته است:
دستهی اول، روایات حرمت جهر بالسوء را: «لایحبّ الله الجهر بالسوء إلا من ظلم» و چنین امربهمعروفی هم جهر بالسوء است؛ با امربهمعروف در مقابل جمع، سوئی را آشکارمیکنیم.
دستههای دیگر، روایات حرمت هتک مؤمن، تحقیر مؤمن، آبروریزی مؤمن، ایذاء مؤمن، که همهی اینها در شرع روایات دارد و هر کدام بعنوانه حرام است.
در جمع بین این ادله گفتیم: چهار موقف وجود دارد: موقف اول، این است که در اینجا ادلهی امربهمعروف مقدم است به خاطر این که آن ادله اصلاً انصراف از این مورد دارد و نمیگیرد، پس اصلاً نوبت به تعارض و تزاحم اصلاً نمیرسد. چرا آن ادله مانحنفیه را نمیگیرد؟ یک تقریبی شیخ اعظم فرمودند که حاصلش این بود که: چون تمام آن ادله برای دفع ضرر از مؤمن است، برای این است که به او احسان بشود. جایی که خود اینها باعث برونرفت از یک امر آکد و اشدّی میشود، قهراً انصراف دارد؛ چون هدف از آن ادله و فلسفهی وجود آن ادله، این است که او را در حصن منفعت و عدم تضرّر نگه دارد. پس اگرچه ضرر دنیوی برایش دارد، ولی چون به او کمک میکند که از ضرر اخروی نجات یابد، پس اینجا را شامل نمیشود. وقتی شامل نشد، پس فقط ما میمانیم و ادلهی امربهمعروف، و آن ادله نسبت به این مورد شمول ندارد. این، فرمایش شیخ اعظم بود در بحث غیبت. اشکالاتی محقق خوئی فرمودند، آن اشکالات را متعرض شدیم و جواب دادیم. ایشان فقط همینقدر فرموده که: این، احسان به اوست، و ادلهی امربهمعروف هم اینجا را شامل میشود، نه اسمی از تعارض برده و نه اسمی از تزاحم.
گفتیم: این جوابی که مرحوم شیخ دادند، راجع به آن ادله درست بود، اما راجع به «لایحبّ الله الجهر بالسوء» درست نیست؛ ممکن است شارع منفعت عموم را درنظرگرفته و نمیخواهد این حرف گفته بشود؛ چون ممکن است باعث بدآموری و اشاعهی فاحشه بشود، و درنتیجه اگرچه در حق مأمور احسان است، اما چون به مصلحت جمع نیست، چنین امربهمعروفی را جایز نکردهاست.
آیا میتوانیم برای «لایحبّ الله الجهر بالسوء» جوابی داشته باشیم؟ یا این که به خاطر این ادله، ادلهی امربهمعروف شامل این فرع نمیشود؟
معنای جهر بالسوء
در این آیهی مبارکهی «لایحبّ الله الجهر بالسوء» بدواً سه احتمال وجود دارد:
احتمال اول: یعنی یک سوءی که محقق شده، جهر به آن و حکایتش را آشکارا گفتن، خدا دوست ندارد. پس خود این کلام، سوء نیست، بلکه حاکی از سوء است.
احتمال دوم: جهر بالسوء، یعنی خود آن سوء را آشکارکردن تحریم میکند؛ خود فحشدادن را تحریم میکند، نه نقل سوء که فلانی چنین فحشی داد.
احتمال سوم: هر دو مصداق ذکرشده، مصداق جهر بالسوء است.
این، از نظر این که «معنای جهر بالسوء چیست؟»، که گفتیم: سه احتمال دارد.
حکم مستفاد از «لایحبّ الله»
از نظر این که از «لایحبّ الله» چی فهمیده میشود؟
بعضی گفتهاند: عرفاً کنایه از «حرمت» است.
بعضی فرمودهاند: معنایش «کراهت» است الا این که قرینه بر خلاف باشد.
قول سوم هم این است که جامع بین «حرمت» و «کراهت» فهمیده میشود؛ چیزی که خدا دوست ندارد، ممکن است حرام باشد، ممکن است مکروه باشد. برخی محقق خوئی قائل به این نظر سوم هستند.(1)
1) (1) - لایستفاد منها التحریم، فان عدم المحبوبیة أعم منه و من الکراهة المصطلحة. مصباح الفقاهة (المکاسب)؛ ج1، ص: 319.
جواب اول: طبق عدم دلالت بر حرمت
طبق قول سوم، سخنی که حکایت میکند از سوء، خدا این را دوست ندارد و لذا حرمت فهمیده نمیشود و این نمیتواند معارضه کند با ادلهی وجوب امربهمعروف؛ چون حکم الزامیای از آن استفاده نمیشود که بتواند با حکم الزامیای که از ادلهی امربهمعروف استفاده میشود معارضه کند.
مناقشه: به خاطر دلالت بر «عدم محبوبیت» تعارض میکند
این سخن، قابل قبول نیست؛ چون ولو ما بگوییم: «استفادهی حرمت نمیشود»، ولی بالاخره دلالت بر محبوبیت میکند. پس این آیه به دلالت التزامی میگوید: «امربهمعروف اینجا محبوب نیست»، و ادلهی امربهمعروف میگوید: «امربهمعروف اینجا محبوب است»؛ چون هر واجبی محبوب خداست. بنابراین این که خواستهاند به این وسیله که از این آیه جامع بین کراهت و حرمت فهمیده میشود، برای رفع معارضه با ادلهی امربهمعروف استفاده کنند، تمام نیست.
جواب دوم: تمسک به دلیل در شبههی مصداقیه
جواب دیگری که یمکن أنیقال، نظیر همان کلامی است که بعضی در باب «غیبت» فرمودهاند؛ که تطیبق «لایحب الله الجهر بالسوء» تمسک به دلیل در شبههی مصداقیهاش است؛ که اگر حرام باشد جهر بالسوء است، و اگر واجب باشد جهر بالسوء نیست، بلکه جهر به یک امر حسنی است. پس باید «جهر بالسوء» صرف نظر از این آیه برای ما روشن باشد. بنابراین نباید خود این آیه را در مقابل ادلهی «امربهمعروف» قرارداد؛ اگر توانستیم به یک نحوی امربهمعروف را مقدم کنیم، تخصصاً از تحت «لایحبّ الله الجهر بالسوء» خارج میشود؛ چون سوء نیست. و اگر نتوانستیم مقدم کنیم، شبههی مصداقیهی جهر بالسوء است. این مطلب هم یمکن أنیقال.
مناقشه: بستگی دارد به معنای آیه
این، وابسته به این است که «جهر بالسوء» را در «لایحبّ الله الجهر بالسوء» را چطور معناکنیم.
حکایت «فعل سوء»
اگر معنانکنیم به این که «خود آن کلام، سوء باشد.»، بلکه به حکایت «سوء» معناکنیم (به این نحو که سوءی که از قِبل دیگران یا خودت انجام شده را آشکارکنی(1) )، در این صورت، این عمل، حکایت «سوء» است و درنتیجه «جهر بالسوء» است و موضوع این دلیل محقق است، پس تمسک به دلیل در شبههی مصداقیهاش نمیشود.
قولی که سوء است
اما اگر «الجهر بالسوء» یعنی قول سوء را آشکارا گفتن، یا اگر بگوییم: هر دو معنا را شامل میشود، در این صورت نمیدانیم که: «این آیه آیا شامل مانحنفیه میشود یا نه؟» و درنتیجه تمسک به دلیل در شبههی مصداقیهاش است.
راه دوم: تقدیم آیه و ادعای انصراف ادلهی امربهمعروف
راه دوم و اتجاه ثانی این است که بگوییم: ادلهی امربهمعروف مانحنفیه را نمیگیرد و فقط ادلهی هتک مؤمن اینجا را میگیرد. چرا ادلهی امربهمعروف اینجا را نمیگیرد؟ للانصراف؛ ممکن است در توضیح این مطلب گفته بشود که فلسفهی امربهمعروف این است که گناه انجام نشود، شما چطور میخواهی به خاطر عمل به این ادله گناه کنی؟!
بله؛ ما یک جا را میپذیریم، که البته آن هم ربطی به ادلهی امربهمعروف شاید نداشته باشد؛ که اگر یک واجب بسیار شدید شرعی (مثل حفظ مؤمن از هتک) متوقف باشد بر انجام حرامی مثل غیبت (مثلاً کسی که غیبت میکرده غیبتش را بکنیم که دست از غیبت بردارد)، اینجا میتوانیم بگوییم: اگرچه چنین «امربهمعروف»ی به عنوان اولیه حرام است، ولی ادلهی امربهمعروف (که هدفش حذف گناه از صحنهی جامعه است) اینجا را شامل میشود. پس ادلهی امربهمعروف اینجا را نمیگیرد، الا این که از هماهمّ اموری باشد که مد نظر شارع است. این بیان، لایخلو عن قوة؛ چرا که خود «امربهمعروف» برای جلوگیری از گناه است. اگر هم مقطوعالانصراف نباشد، لااقل اطلاقش مشکوک است.
1) (2) - مثلاً میدانی که شرب خمر کرده و اگر این را رد جمع فامیلشان بگویی، اثر دارد.
راه سوم: تعارض
اتجاه ثالث این است که هر دو طرف اطلاق دارد، و به نحو عموم و خصوص منوجه است؛ یک جا هتک است امربهمعروف نیست، یک جا برعکس، یک جا هم با هم جمع میشوند، پس تعارض میکنند.
بعضی گفتهاند: شیخ همین را میخواهد بگوید؛ وقتی میفرماید: «ادلهی امربهمعروف داریم»، این با عظمت شیخ چطور جوردرمیآید که آن ادلهی حرمت را درنظر نداشته باشد؟! لذا مطویاتی در کلام شیخ هست؛ که دو طرف با هم تعارض میکنند تساقط میکنند، شک میکنیم که: «آیا این غیبت جایز است یا جایز نیست؟»، برائت جاری میکنیم؛ چون نه دلیل حرمت داریم نه دلیل وجوب. پس این که شیخ فرموده: «برای رد مغتاب میتوانیم غیبت کنیم و احسان به اوست مضافاً به این که ادلهی امربهمعروف را داریم.»، یعنی اگر هم ادلهی دو طرف اطلاق داشته باشد، تعارض میکنند و تساقط میکنند، لذا برائت جاری میکنیم.
آیا این تعارض به «تساقط» میانجامد؟ یا مرجحاتی داریم؟ إنشاءالله جلسهی بعد.
موضوع: شرط ثانی: تأثیر (تنبیه پنجم: امربمعروف مقابل انظار/ فرع دوم: غیرمتجاهربفسق)
به مناسبت ایام
وقایع گذشته عبرتآور است. کسی که کاسب است، یک روز تعطیلشدن برایش خیلی مشکلات ایجادمیکند، اما ما شاهد بودیم در 19دی وقتی مراجع میفرمودند، یک هفته بازار را تعطیل میکردند. و همین حمایتها اگر در ابتدای اسلام بود، جهان، جهان دیگری بود؛ اگر این چهارده نور پاک بر عالم حکومت کردهبودند، این علام، عالم دیگری بود.
من در سال42 وسط خیابان باجک رفتم هشت صبح نان بگیرم، دیدم جمعیت زیادی چهار راه بازار آمدهبود و شعارشان این بود که: «یا مرگ یا خمینی»! مرحوم امام دستگیر شدهبودند، با این که آن زمان، امام مرجعیت نداشتند، فقط یک مدرس عالی حوزه بودند و خیلی هم احترازداشتند از این که شناخته بشوند؛ حتی نمازجماعت نداشت و به جماعت علما میرفت. در فوت مرحوم آیتالله العظمی بروجردی در تشییع نازه حاضر نشد و ختم هم نگرفتند الا بعد از این که تمام ختمها تمام شد. و همین شیوه را داشتند تا جایی که وظیفه ایجاب کرد که در جامعه مطرح بشود و قدرت روحانیت و علما را به رخ نظام ستمشاهی بکشاند.
امروز هم هر طلبهای نقش دارد در این که آبروی روحانیت و علما حفظ بشود. حوزههای علمیه نیاز به دو چیز دارد تا به وظیفهاش عمل کند: اول تقواست، و دوم علم. ما اگر به صلاح و سداد عمل کنیم، مردم إنشاءالله حمایت خواهندکرد.
این که ما خودمان به نماز اهمیت بدهیم، مهم است، نحوهی خانه و ماشین ما هم در نظر مردم مهم است، نباید وقتی که موقع نماز میشود، ما مثلاً در نانوایی باشیم یا مشغول گعده باشیم، اینها در نظر مردم خیلی مهم است.
عالِمی که آخرتش را به دنیایش نفروخته باشد، در عالم آخرت خیلی اجر و قرب دارد.
اشتهر فی الالسن که فردا روز شهادت حضرت معصومه است، البته بعضی بزرگان هم معتقدند که جعلیبودنش معلوم است. ولی بالاخره یک روزی برای تکریم این بزرگوار لازم است. و فردا چون مراسم بزرگداشت حضرت در صحن و حرم است و تناسب ندارد درس باشد، بحث تعطیل است إنشاءالله تا روز سهشنبه.
این نکته را هم باید توجه کنیم که این خانم، بابی است از ابواب الهی. شواهد و امور مسلّمی هم نشان میدهد که ایشان بسیابسیار مقرب درگاه الهی است. و به حسب نقلی امام صادق قبل از تولد موسیبنجعفر خبردادند که بضعهای از ایشان در قم دفن خواهدشد.
خلاصه مباحث گذشته
ما گفتیم: در مقابل این دو دسته ادله (امربهمعروف و حرمت ایذاء و تحقیر و غیبت و جهر بالسوء). گفتیم: اتجاهات اربعه داریم.
راه دوم این بود که: اطلاقات ادلهی امربهمعروف اصلاً این صورت را نمیگیرد؛ چرا که ادلهی امربهمعروف انصراف دارد از این که به حرام انجام بگیرد؛ چون هدف از امربهمعروف قلع فساد است، چطور میشود خودش مایهی محرَّم و فساد باشد؟!
دو مثال از دو تن از بزرگان ذیل راه دوم
بیان دومی که دیروز ولو نوشته بودم ولی غفلت شد که بگویم، فرمایش محقق ایروانی و محقق خوئی است؛ اینها خواستهاند با یک مثال ذهنها را توجه بدهند؛ گفتهاند: برای بازداشتن شخص زانی آیا میشود با ناموسش زناکرد؟!(1) و قِس علی هذا مثالهایی که انسان خجالت میکشد بگوید.
مناقشه در مثال اول: باید با خود شخص کاری کنند
قدیجاب عن هذا الکلام به این که این مثالهایی که شما میفرمایید، تفاوت میکند با این ادلهای که ما با آنها روبهرو هستیم؛ مثال اول، خیلی مثال عجیبی است؛ این مثال، هتک حرمت دیگری است برای این که این شخص دست از گناهش بردارد! اگر مثال میزدند به این که با خود این شخص یک کاری کنند، باز یک وجهی داشت. اما در مانحنفیه، هتک و ایذاء، بر خود فاعل محرّم و تارک معروف است.
مناقشه در هر دو مثال: تخصیص ادلهی هتک
و قدیقال که: اینجا شبیه باب «لاضرر» و «لاحرج» است؛ آنجا گفته میشود تکالیفی که طبیعتش ضرری و حرجی است، مشمول «لاضرر و لاحرج» نیستند، مخصِّص «لاضرر و لاحرج» هستند؛ مثلاً «جهاد» به خاطر طبیعتش از تحت این ادله خارج است، و همینطور است ادلهی خمس و زکات؛ همهی اینها چون طبیعتشان ضرری است، تخصیص میخورد از این قاعده.
مانحنفیه هم از همین قبیل است؛ در طبیعت امربهمعروف هم یک مقدار هتک و ایذاء خوابیدهاست. پس ادلهی امربهمعروف، محکوم آن ادله نیست بلکه مخصِّص آنهاست. اما اموری که آن اَعلام مثال زدهاند، در طبیعت امربهمعروف آن جور امور نخوابیدهاست. این را بعضی بزرگان در منهاج المنهاج از مراجع معاصر، از استادشان محقق خوئی اینجور جواب دادهاند.
1) (1) - و أما الوجه الثانی: ففیه أنه لا یجوز ردع المنکر بالمنکر لانصراف أدلته عن ذلک، و إلا لجاز ردع الزناة. بالزناة بأعراضهم، و ردع السراق بسرقة أموالهم. مصباح الفقاهة (المکاسب)؛ ج1، ص: 353
جواب: در طبیعت امربهمعروف هتک نخوابیدهاست
تصدیق به این کلام، متوقف است بر این که این کلام ایشان را بپذیریم که در طبیعت امربهمعروف یا در غالب افرادش تحقیر و ایذاء هست. به نظر ما، درست است که ثقیل است، ولی هتک و تحقیر و ایذاء در آن نیست، خصوصاً که امثال «تحقیر» و «هتک» از عناوین قصدیه است؛ باید قصد تحقیر داشته باشیم تا تحقیر محقق بشود. به نظر ما امربهمعروف مثل جهاد و خمس نیست که ملازمهی قهریه دارد با حرج و مشقت فوقالعاده و تنقیص در مال، امربهمعروف ملازمهی قهریه با این عناوین ندارد، الا این که مثل مانحنفیه در مقابل انظار باشد.
سؤال: غالب افراد اگر به آنها تذکر داده شود، ناراحت میشوند.
پاسخ: اذیتشدن، غیر از خوشش نیامدن و ناراحتشدن است.
استدراکی ذیل اتجاه اول: مصلحت امربهمعروف اشدّ است
فرمایش سوم در «ینابیع الاحکام» مال علامه سیدعلی قزوینی که از اعلام طائفه است؛ ایشان فرموده: مصلحت امربهمعروف، آکد و اشدّ است نسبت به مفسدهی غیبت و هتک و ایذاء؛ چون بها تقام الفرائض: دین با آن استوار خواهدشد. وقتی این مصحلت را با مفاسدی که در آن طرف میسنجیم، میبینیم که امربهمعروف مهمتر است. بنابراین مولایی که احکامش بر اساس مصالح و مفاسد است، چون مصلحت امربهمعروف بالاتر است، فدای آن مفاسد نمیکندش. بنابراین ولو این که وظیفهی ما نگاه به ادله است و این مصلحتسنجیها به عهدهی شارع است، ولی اینجا چون آن مصلحتها را فهمیدهایم، خودمان میفهمیم که شارع جانب امربهمعروف را ترجیح داده. ایشان فرموده: «نظراً أنّ مصلحة ذلک أعظم من مصلحة احترام المؤمن، و أنّ مفسدة اغتیابه بذکر منکره أهون من مفسدة بقائه علی منکره.»(1) .
1) (2) - ینابیع الأحکام فی معرفة الحلال و الحرام؛ ج2، ص: 27.
این، یک توضیحی دارد، که فعلاً وقت گذشت، إنشاءالله سهشنبه.
موضوع: شرط ثانی: تأثیر (تنبیه پنجم: امر به معروف مقابل جمع / اتّجاه سوم و چهارم)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در این بود که اگر کسی را مخفیانه امر به معروف کنیم اثر نداشته باشد ولی اگر در مقابل دیگران بگوییم اثر داشته باشد، در این موارد وظیفه چیست؟ گفتیم: دو دسته دلیل داریم: اطلاقات ادلهی امربهمعروف معارضه میکند با ادلهی دیگری مثل هتک مؤمن، تحقیر مؤمن و «لایحبّ الله الجهر بالسوء إلا من ظلم» و امثال اینها. گفتیم: در مقابل این دو دسته ادله چهار موقف وجود دارد، موقف اول تقدیم ادلهی امربهمعروف بود، یک استدراکی کردیم از علامهی قزوینی در «ینابیع الاحکام» که ناتمام ماند.
ایشان فرموده: برای ما مسلّم است که مصلحت امربهمعروف آکد و اشدّ است، پس میفهمیم که شارع در مبادی جعل احکام، حکم را امربهمعروف قرارداده نه حرمت تحقیر و غیره. و به تعبیر دیگر فرموده: اینجا دو مفسده در کار هست: آبروریزی او، و گناهی که به آن مشغول است، و مفسدهی آبروریزی اهون است از گناهی که به آن مبتلاست.
البته نزد جمع گفتن هم باید به همان مقداری باشد که کفایت میکند؛ اگر نزد سه نفر اثر دارد، نباید در روزنامهها بنویسیم و صداوسیما اعلام کند.
مناقشه: علم به اشدّیّت مصلحت امربهمعروف نداریم
این فرمایش مرحوم علامه قزوینی، محل مناقشه است؛ چون ما چنین علمی نداریم؛ چه به بیان اول که بگوییم: «مصلحت امربهمعروف آکد و اشدّ است»، و چه به بیان دوم که بگوییم: «مفسدهی آبروریزی اهون است از مفسدهی ابتلا به گناه»؛ وقتی شارع میفرماید: «مَثل مؤمن، مثل کعبه است.»؛ ممکن است آبروریزی مفسدهی بزرگتری باشد و به همین خاطر تجسّس را تحریم فرموده؛ تجسس هم دقیقاً مثل همینجاست که اگر تجسس کنیم، اگرچه آبرویش برود، ولی گناهش را میفهمیم و میتوانیم کمکش کنیم ترک کند، با این حال این کار حرام است.
مناقشهی اول بر راه سوم: تقدیم عمومات حفظ حرمت مؤمنین
اتجاه سوم این است که این دو طائفه چون نسبتشان عموم و خصوص منوجه است، در موضع اجتماع تعارض میکنند و تساقط میکنند؛ پس گفتن، جایز است ولی واجب یا حرام نیست؛ چون ادلهی وجوب و حرمت تعارض کرده و تساقط کردهاند و ما هم به نحو شبههی حکمیه برائت جاری کردهایم. پس نه در اثر امربهمعروف نکردن، و نه در اثر گفتن و آبرویش را بردن، عقاب نمیشویم.
قدیقال که این راه تمام نیست؛ چون آن ادلهی داله بر حرمت عِرض مؤمن، دلالتشان بالعموم است؛ «لاتؤذِ من أحد» نکره در صیاغ نفی است، «لاتغتب أحداً» هم همینطور است. هم امتثال «نهی» به ترک جمیع افراد است، و هم نکره در صیاغ نفی و نهی و «أحداً» بالعموم دلالت بر موضع اجتماع دارد، اما امربهمعروف اطلاق دارد. در اصول منقح شده که اگر اطلاق با عموم تعارض کرد، عموم مقدم میشود؛ چون اطلاق ظهور تعلیقی است؛ اگر بیانی نباشد اطلاق منعقد میشود. اما عموم ظهور تنجیزی است. پس با وجود عموم، شرط اطلاق محقق میشود. پس در این موارد، اطلاقی وجود ندارد. اگر هم میگوییم: «اطلاقات امر»، مسامحه در تعبیر است.
اشکال به مناقشه: عموم مقدم بر اطلاق نمیشود
تارتاً ما این مبنا را در اصول قبول نداریم، به خصوص روی مسلک بعضی بزرگان مثل آخوند و نائینی که میگویند: عموم هم نیاز به مقدمات دارد؛ مثلاً در «کل شیء لک حلال» میگویند: دلالت بر استیعاب «مدخول» دارد، پس مدخول باید در رتبهی قبل مشخص بشود تا کل دلالت بر تمام آن مدخول کند. در مانحنفیه هم آن «أحد»ی که در تلو نهی واقع شده، باید ابتدا عمومیتش اثبات بشود.
پاسخ: عموم مقدم بر اطلاق میشود
به نظر ما فرمایش این بزرگان (که تمسک به عموم نیازی به جریان مقدمات حکمت ندارد و درنتیجه مقدم بر اطلاق میشود) تمام نیست.
مناقشهی دوم: تقدیم اطلاقات امربهمعروف به خاطر قرینه
ولکن قدیقال که در خصوص مانحنفیه ولو ما آن کبرای اصولی را قبول داشته باشیم و طبق آن باید عمومات مقدم بشود، ولی در مانحنفیه یک قرینه هست که مقتضای آن قرینه این است که اطلاقات مقدم باشد. و آن قرینه صحیحهی عبداللهبنسنان است: «وَ رَوَی الْحَسَنُ بْنُ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: جَاءَ رَجُلٌ إِلَی رَسُولِ اللَّهِ ص فَقَالَ إِنَّ أُمِّی لَاتَدْفَعُ یَدَ لَامِسٍ قَالَ فَاحْبِسْهَا. قَالَ قَدْ فَعَلْتُ قَالَ فَامْنَعْ مَنْ یَدْخُلُ عَلَیْهَا قَالَ قَدْ فَعَلْتُ قَالَ فَقَیِّدْهَا فَإِنَّکَ لَاتَبَرُّهَا بِشَیْءٍ أَفْضَلَ مِنْ أَنْ تَمْنَعَهَا مِنْ مَحَارِمِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل.»(1) . با این که دلالت ادلهی حرمت ایذاء خصوصاً ایذاء مادر بالعموم است، اما در عین حال حضرت میفرماید: جلویش را بگیر و مانع بشو؛ چون بهترین صدقه و نیکویی، همین است که او را از محارم خدا دور نگه داری. نمیخواهیم بگوییم: «حضرت طبق قاعدهی اصولی این را گفتهاند»، میخواهیم بگوییم: از تعلیل حضرت که این ایذاء را احسان در حقش میدانند، میفهمیم که باید ادلهی امربهمعروف را مقدم بداریم.
بزرگانی مثل محقق تبریزی در «ارشاد الطالب» گفتهاند: آن کبری را میپذیریم که عموم مقدم است، اما در مانحنفیه به خاطر این روایت که قرینه است بر تقدیم اطلاقات امربهمعروف، آن کبری را تطبیق نمیدهیم.(2)
ص: 206 پس ظاهراً مرحوم آقای تبریزی این روایت را قرینه بر رفع تعارض ندانستهاند، بلکه این کلام را در جایی فرمودهاند که مصداق تزاحم است؛ و آن، جایی است که یک مفعل مصداق «نهیازمنکر» و «هتک مؤمن» نشود، بلکه ابتدا در یک فعل غیبت و هتک میشود تا زمینه برای نهیازمنکر به عنوان فعل دیگری فراهم بشود، کما این که از ادامة کلام ایشان که فرمودهاند: «ثم إن التزاحم إنما یکون..» (که در آخرین پاورقی تقریر این جلسه آوردیم)، همین معنا برداشت میشود که مراد ایشان در این فرض، دو فعل بودن و تزاحم است، نه در فرضی که یک فعلْ معنونِ دو عنوان شده و مصداق تعارض است. بنابراین شاید بهتر باشد کلام مرحوم آقای تبریزی در استناد به آن صحیحه، ذیل اتجاه چهارم مطرح بشود؛ به این صورت که بفرمایند: در اتّجاه چهارم یعنی تزاحم، بعضی علما در مقام تعیین وظیفة مکلف خواستهاند از طریق استدلال به صحیحة عبداللهبنسنان اثبات کنند که در مقام «تزاحم» ملاک امربهمعروف اهمّ از ملاک حفظ حرمت مؤمن است. لکن در مانحنفیه اصلاً تزاحمی بین ادلة امربهمعروف با حرمت مؤمن رخ نمیدهد؛ چرا که ملاکات حرمت مؤمن این روایت را شامل نمیشود؛ چون مادر آن بندة خدا حرمتی برای خودش نگذاشته بود. پس فرمایش حضرت مبنی بر شمول ادلة امربهمعروف، نه به خاطر تزاحم و ترجیح مصلحت امربهمعروف بر مفسدة هتک مؤمن است، بلکه به خاطر عدم شمول ادلة حرمت هتک مؤمن و بقاء ملاک امربهمعروف بدون مزاحم است. مقرر
1) (1) - من لا یحضره الفقیه، ج4، ص: 73.
2) (2) - مرحوم شیخ انصاری در «مکاسب» پس از استثناء دو مورد «متجاهر به فسق» و «تظلّم مظلوم» از «حرمت غیبت»، فرمودهاند: «فیبقی من موارد الرخصة لمزاحمة الغرض الأهم صورٌ تعرضوا لها: .منها نصح المستشیر، ... و منها: قصد ردع المغتاب عن المنکر الذی یفعله، فإنّه أولی من ستر المنکر علیه، فهو فی الحقیقة إحسان فی حقه، مضافاً إلی عموم أدلّة النهی عن المنکر.». کتاب المکاسب (للشیخ الأنصاری، ط - الحدیثة)؛ ج1، ص: 351تا353مرحوم شیخ فرمودهاند: «عموم أدلة النهی عن المنکر»؛ پس مرحوم شیخ دلالت ادلهی «نهیازمنکر» را بالعموم دانستهاست، درحالیکه در کلام استاد شبزندهدار ادلهی امربهمعروف و نهیازمنکر بالاطلاق دلالت بر وجوب دارد و ادلهی حرمت غیبت که مثلاً فرمودهاند: «لاتغتب احداً»، بالعموم دلالت بر حرمت دارد. پس ممکن است مقصود شیخ اعظم از این عموم «شمول» باشد. مقرر مرحوم آقای تبریزی در «ارشاد الطالب» ذیل «مضافاً إلی عموم أدلة النهی عن المنکر» فرمودهاند: «و لکن مجرد عموم أدلتها لما إذا توقف النهی علی الاغتیاب أو علی محرم آخر، لایوجب تقدیم النهی عن المنکر. بل وجوبه مع حرمة الاغتیاب أو محرم آخر، من المتزاحمین یراعی جانب الأهم أو محتمله. و لایبعد ان یستفاد الأهمیة فی جانب التکلیف بالردع فی مورد تزاحمه مع حرمة الغیبة أو مثل الضرب أو الشتم من مثل صحیحة عبد اللّه بن سنان المتضمنة لأمر الولد بحبس أمه لردعها عن محارم اللّه. و الحاصل انه لا ینبغی التأمل فی جواز الاغتیاب فیما إذا توقف علیه الأمر بالمعروف أو الردع عن المنکر، فإنه علی تقدیر عدم استفادة تعین رعایتهما عن الصحیحة فلا ریب فی استفادة جوازهما، فإن غایة الأمر ان وجوب الردع مع حرمة الاغتیاب فی مورد التوقف من المتزاحمین، و تکون الأهمیة فی کل منهما محتملة، و الحکم مع احتمالها فی کل من المتزاحمین هو التخییر اللهم الا ان یقال بان الأمر بالمعروف و الردع عن المنکر لایجبان مع انحصار مقدمتهما بالمحرم.». إرشاد الطالب إلی التعلیق علی المکاسب؛ ج1،
اشکال: شاید این قرینه مربوط به مانحنفیه نباشد
اشکالی که این فرمایش دارد، این است که ما مطمئن نیستیم که این روایت، منطبق بر بحث ما باشد؛ چون بحث ما در جایی است که فاعل منکر خودش متجاهر به فسق نیست، ولی این کسی که «لاتدفع ید لامس» مشهور به این امور است و خودش جلباب حیا را از بین بردهاست و مصداق همان فرع دیگر است که به دلایلی که خواهدآمد، اشکالی ندارد کسی که متجاهر به فسق است را علنی نهیازمنکر کنیم؛ چون خودش تجاهر به فسق کرده و خودش کاری کرده که احترام ندارد. اینجا هم مادرِ این شخص با این خصوصیاتی که در روایت ذکرشده، تظاهر و تجاهر دارد و درنتیجه کأنّ اصلاً جای آن ادلهی حفظ حرمت مؤمن نیست و روایات امربهمعروف از این باب مقدم شدهاست که ادلهی حفظ حرمت اصلاً این مورد روایت را شامل نمیشود، نه این که: «ادلهی حفظ حرمت، مادر این شخص را هم شامل میشود ولی ادلهی امربهمعروف مقدم میشود، پس کشف میشود که مصلحت امربهمعروف، اهم است.».(1)
پاسخ: اصل بر عدم تظاهر به فسق است
البته شیخ در مکاسب میفرمایند: «و احتمال کونها متجاهرة مدفوع بالأصل.»(2) ، و این اصل هم اصل عدم ازلی نیست؛ یک زمانی متجاهر نبوده، الآن نمیدانیم که: «متجاهر است یا نه؟»، استصحاب میکنیم.
اشکال به این پاسخ: اصل مثبت است
این فرمایش ولو صدر من اساطین فقه، ولی محل اشکال ست؛ چون این اصل، مثبت است. ما با این استدلال میخواهیم بگوییم: این روایت، قرینه میشود. استصحاب «عدم تجاهر» بکنیم تا این روایت قرینه بشود، اصل مثبت است؛ چرا که «قرینیت» اثر تکوینی است نه اثر شرعی. بنابراین از این راه نمیتوانیم این مسأله را حل کنیم.(3)
1) (3) - جملات اخیر این پاراگراف، از مقرر است.
2) (4) - کتاب المکاسب (للشیخ الأنصاری، ط - القدیمة)؛ ج1، ص: 177.
3) (5) - استاد شبزندهدار در پاسخ به این فرمایش شیخ که اصل «عدم تظاهر به فسق» جاری میکنند، به اصل مثبت بودنِ این اصل استنادمیکنند. ولی ظاهراً نیازی به این پاسخ نباشد؛ چرا که وقتی از دلیل استظهارکردیم که مادر آن بندهی خدا متجاهر به فسق بوده، اصلاً جایی برای تمسک به اصل نیست ولو اصل مثبت نباشد، نه این که جای تمسک به اصل هست ولی چون اصل مثبت است به آن تمسک نمیکنیم. مقرر.
نتیجه: عمومات حرمت مؤمن مقدم است اگر عموم مقدم بر اطلاق باشد(1)
راه سوم میخواست با تعارض و تساقط، وجوب و حرمت را بردارد و در نتیجهی جریان «برائت» اباحهی ظاهریه اثبات کند.
در مناقشهی اول بر این راه گفته شد که تساقطی نیست؛ چون باید عمومات حفظ حرمت مؤمن را بر اطلاقات ادلهی امربهمعروف ترجیح بدهیم. در اشکال به این مناقشه گفته شد که عموم هم تعلیقی است و درنتیجه راه سوم که تعارض و تساقط بود، تثبیت شد. پس با مناقشهی اول نمیتوان به راه سوم پاسخ داد. البته گفتیم که ما این اشکال را قبول نداریم و عموم را مقدم بر اطلاق میدانیم، پس طبق مبنای ما در اصول، عمومات حفظ حرمت مؤمنْ مقدم است و امربهمعروف کردنِ کسی که متجاهر به فسق نیست، حرام است و واجب نیست.
در مناقشهی دوم بر این راه گفته شد که روایت عبداللهبنسنان قرینه است بر تقدیم اطلاقات امربهمعروف بر عمومات حفظ حرمت مؤمن؛ چرا که از تعلیل حضرت اهمیت امربهمعروف را میفهمیم. در اشکال بر آن گفتیم که این روایت قرینه بر تقدیم اطلاقات امربهمعروف بر عمومات حفظ حرمت مؤمن نمیشود؛ چرا که این عمومات اصلاً شامل این روایت نمیشود؛ چون این شخص اصلاً حرمتی برای خودش نگذاشتهاست. و استصحاب «حرمت» هم جاری نمیشود؛ چون اصل مثبت است. پس این روایت قرینه بر تقدیم اطلاقات امربهمعروف نمیشود. پس مناقشهی دوم (و رفع تعارض از طریق تقدیم اطلاقات امربهمعروف بر ادلهی حفظ حرمت به قرینهی آن روایت) تمام نیست.
1) (6) - این قسمت، به جز پاراگراف اخیر، از مقرر است.
وقتی مناقشهی دوم و تقدیم اطلاقات ادلهی امربهمعروف تمام نشد، بنابراین اگر کسی آن کبرای کلی را در فقه قبول داشته باشد (که عمومات مقدم بر اطلاقات میشود)، این وجه، وجه مهمی است برای تقدیم ادلهی حرمت آبروریزی مؤمن بر ادلهی وجوب امربهمعروف.
راه چهارم: تزاحم
اتجاه چهارم این است که مانحنفیه، از قبیل تزاحم است؛ ما با دو تکلیف مواجه هستیم: وجوب امربهمعروف و نهیازمنکر، و حرمت هتک مؤمن. در هر جا باید قواعد باب تزاحم را ملاحظه کنیم؛ هر جا آن که اهمیتش بیشتر بود را باید تقدیم کنیم، و اگر اهمیت طرفین مساوی بود مخیَّر هستیم.
مناقشه: مانحنفیه از قبیل تعارض است
تزاحم علی المبنی المعروف، در جایی است که دو تکلیف داشته باشیم که جعل هر کدام فینفسه اشکال نداشته باشد؛ مثل همین مثال که «صلِّ» و «طهِّروا مساجدکم» در مقام جعل، با یکدیگر تهافتی ندارند. چنین دو دلیلی اگر در مقام عمل با هم قابل جمع نباشند، مصداق تزاحم است. اما اگر دو دلیل در مقام ثبوت با هم سازگار نبودند، تعارض است.
به بیان دیگر: «تزاحم» در جایی است که اتحاد «عنوان محرَّم» و «عنوان واجب» پیش نیاید، اگر اتحاد عنوانین پیش بیاید تعارض است. مثلاً نماز در مکان غصبی، اگر اجتماعی نباشیم، تعارض است؛ چون هم مصداق حقیقی سجده است و هم مصداق حقیقی غصب و تصرف در مال غیر است بلا إذنه.
در مانحنفیه هم همینجور است. فلذا فقهای تیزبین در بحث «غیبت» همین تفرقه را قائل شدهاند؛ فرمودهاند: گاهی شما غیبت کسی را میکنید تا زمینه فراهم بشود که امربهمعروفتان اثر کند. اگر اینطوری شد، وارد در تزاحم میشود و باید ملاکات باب تزاحم را پیاده کنید. اما اگر یک جایی خود این گفتن غیبت باشد، این دیگر مورد تزاحم نیست، مورد تعارض است.(1)
1) (7) - ثم إن التزاحم إنما یکون فی فرض توقف النهی عن المنکر علی الاغتیاب بأن توقف ردع المغتاب عن الفعل المنکر علی الاغتیاب أولا ثم نهیه عنه حتی یؤثر فی .الارتداع. و أما إذا کان الاغتیاب بنفسه کافیا فی ارتداعه، کان خطاب وجوب نهی الغیر و ردعه عن ارتکاب المنکر مع خطاب النهی عن الاغتیاب من المتعارضین یجتمعان فی الفرض. إرشاد الطالب إلی التعلیق علی المکاسب؛ ج1، ص: 206و207
بحث ما در اینجا هم همین است که یک عنوان مصداق دو طایفه روایات است. پس مانحنفیه مصداق باب تعارض است. ممکن است تزاحم در ملاکات باشد، ولی آن، ربطی به ما ندارد.
نتیجه: ترجیح اتجاه سوم
بنابراین در مانحنفیه آنچه که بیشتر به تقویت میرسد، همان اتجاه سوم است.
موضوع: شرط دوم: تأثیر (تنبیه پنجم/فرع دوم: امر به معروف شخص متجاهر/دلیل دوم براتّجاه دوم/وفرع اول)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث ما، در جایی بود که امربهمعروف در خلوت اثر ندارد، ولی مقابل جمع اثر ندارد. فرع دوم این بود که شخصی که میخواهیم امربهمعروفش کنیم، متجاهر به فسق نیست. گفتیم: دو طایفه روایات تعارض میکنند؛ روایات امربهمعروف که امرمیکنند به این که به این شخص مقابل جمع تذکربدهیم، و روایات حفظ حرمت مؤمن که از این کار نهی میکنند. در تعارض این دو طایفه، چهار راه را بررسی کردیم. راه دوم این بود که روایات حفظ حرمت مؤمن را ترجیح بدهیم و درنتیجه این کار (امربهمعروف شخص غیرمتجاهر مقابل جمع) فقط حرام است. دلیلی که قبلاً گفتیم، انصراف ادلهی امربهمعروف بود از جایی که این کار به وسیلهی حرام انجام بشود.
دلیل دوم بر اتّجاه دوم: روایتی در عدم شمول ادلهی امربهمعروف
قدیقال که روایتی هست که نشان میدهد وجوب امربهمعروف این مورد (مقابل جمع) را نمیگیرد؛ و آن، روایتی است که در بعضی نقلها از جمله بحار:ج71،ص166 (طبع بیروت) باب «حسن المعاشرة» به امیرالمؤمنین نسبت داده شده که حضرت فرمودند: «وَ قَالَ مَنْ وَعَظَ أَخَاهُ سِرّاً فَقَدْ زَانَهُ وَ مَنْ وَعَظَهُ عَلَانِیَةً فَقَدْ شَانَهُ.»: کسی که برادر خودش را در خفا پند دهد، او را زینت دادهاست. ولی اگر علیانیتاً پندبدهد و موعظه کند، شین بر او واردکرده. این روایت در تحف هم به نحو جزم به امام عسکری نسبت داده شده.
تقریب استدلال
تقریب بیان این است که خود شارع میفرماید که موعظهی جهری و عند الناس موجب شین میشود و بنابراین مردم را از این که پند علنی بدهند برحذرمیدارد. پس آن جایی که میفرماید: «امربهمعروف کنید و پنددهید»، مقصودش خفاءً است. پس این طایفهی سوم حکم است بر ادلهی امربهمعروف و مقصود از این ادله را توضیح میدهد که اطلاق امربهمعروف مراد جدی نیست و باید در خفاء باشد. پس امربهمعروف در این موارد، نه تنها جایز نیست، بلکه حرام است. پس همهی ادلهی دیگر که دال بر حرمت است، باقی میماند و درنتیجه امربهمعروف در محل نزاع، نه تنها جایز نیست، بلکه حرام است. شاید هم به همین دلیل باشد که حضرت امام فرمودند: «فیه اشکالً»؛ مسأله واقعاً غامض است.
اشکال سندی
این راه و این بیان هم لا بأس به إلا این که این روایت مبارکه مرسل است؛ در «بحار» در «جوامع الکلم المنسوب إلیه» نقل شده.
ولی در «تحف العقول» هم نقل شده؛ اگر حجیت روایات ایشان اثبات بشود، خیلی از جاها نافع است، یکی از آن موارد همینجاست؛ اگر کسی آن مبنا را قبول کند، اینجا میتواند با استناد به این روایت، در تمسک به ادلهی امربهمعروف توقف کند. برای تصحیح روایات تحف سه بیان داریم:
بیان اول: اسناد جزمی به معصومین دادهاست.
بیان دوم: در مقدمه فرموده: از ثقات نقل کرده.(1)
بیان سوم: از مقدمه باز استفاده میشود که مضامین این کتاب را شهادت میدهد که حرفهای ائمه است.
1) (1) - اگر ثقهای گفت: «حدَّثنی ثقة»، آیا کفایت میکند؟ این در معالم و قوانین بود، ولی متأسفانه در کفایه و رسائل این مطلب حذف شدهاست.
و ایشان هم مال همان زمان شیخ مفید و شیخ طوسی، در قرن سوم و اوایل قرن چهارم است، و آن ازمنه راههای تشخیص روایات ائمه فراوان بودهاست، بنابراین اخبار ایشان از باب محتمل الحس و الحدس حجت است. پس از جهت «سند» میتوانیم اشکالات وارد بر این روایت را جواب بدهیم.
دلالت
بیان «حکومت» این است که مراد جدی از ادلهی امربهمعروف که فرمودند: «نصیحت کنید و امرکنید»، تفسیرمیشود به این که: «ما نمیخواهیم شین و زشتی بر کسی واردکنید»، پس آن ادله مقید بشود به این که باید مخفیانه بگوییم. این، بیانی است برای حکومت، اما خیلی جلا و وضوح ندارد؛ چون ممکن است یک واقعیتی و یک اثر طبیعی را بفرمایند که: «اگر در خلوت بگوید، چون دست از عیبش برمیدارد باعث زینتش میشود. اما اگر علنی بگوید، چون باعث آشکارشدن عیبش میشود، باعث زشتشدنش در انظار میشود.». اگر واقعیت را میگوید، حتی باعث استحباب هم نمیشود؛ اثرش فقط همین است که با توجه به این واقعیت امربهمعروف کنیم. آیا این روایت حاکم و ناظر به روایات امربهمعروف است؟ یا یک اثر طبیعی را تذکرمیدهد؟ یک مقدار مبهم است، فلذاست که خیلی واضح نیست و محل اشکال است.
نتیجه: امربهمعروف بنا بر احتیاط واجب حرام است
حضرت امام هم فرموده: «اگر متجاهر به فسق نیست، فیه اشکالٌ.» و واقعاً هم فیه اشکالٌ؛ چون مسأله غامض است؛ هر دو طرف دلیل دارد و از آب درآوردن مسأله، خالی از صعوبت و اشکال نیست.
اگر میگفتیم: «به تعارض میانجامد»، هر دو (امربهمعروف و هتک مؤمن، و یا ترک امربهمعروف و حفظ حرمت مؤمن) برای ما جایز بود. ولی اگر دلیل دومِ راه دوم سندش تمام باشد و بیان حکومت هم تمام باشد، قائل به تقدیم ادلهی حرمت مؤمن میشویم و میگوییم: «حرام است جزماً». اما چون احتمال «حکومت» سنداً و دلالةً ضعیف است و احتمال تعارض هم وجود دارد، فلذا این موارد را فقیه میتواند به عنوان «احتیاط واجب» بگیرد؛ احوط (احتیاط واجب) این است که امربهمعروف نشود. الا این که آن گناه خفی یک گناه مهمی باشد که مطمئن باشیم که در مقام تزاحم مصالح و مفاسد، آن فرمایش مقدم است؛ مثلاً طرف افراد زیادی را گول میزند و میبرد در خانهاش به آنها تجاوزمیکند و بعد هم میکشدشان و داخل چاه خانهاش میاندازدشان، اما خیلی هم ظاهرالصلاح است. اینجا از آن جاهایی است که باید علنی بگوییم. و همینطور است اگر جاسوسی مخفیانه در خانهاش در حال جاسوسی است.
فرع اول: متجاهر به فسق
فرع دیگری که در اینجا بود، این است که اگر این شخص متجاهر به فسق هست، خودش دو فرع میشود: امرونهی کنیم نسبت به همان «ما تجاهر به»، یا امرونهی کنیم به غیر آن.
نسبت به فسق متجاهر
اگر نسبت به «ماتجاهربه» میخواهیم امرونهی کنیم، در این موارد هم از طرفی اطلاقات امربهمعروف را داریم و از طرفی اطلاقات حفظ حرمت مؤمن را. ولی بعضی از اطلاقات حفظ حرمت مؤمن مثل «غیبت» تخصصاً شامل این فرع نمیشود؛ چون وقتی تجاهر میکند، ما ستره الله نیست، پس ادلهی حرمت غیبت نمیآید. اما سایر ادله مثل حرمت هتک و تحقیر و ایذاء وجود دارد.
اتّجاه اول: ترجیح ادلهی امربهمعروف
قدیقال: آنچه از این ادله (حرمت ایذاء) استفاده میشود، این است که همهی اینها برای احترام مؤمن و شخصیت مؤمن حفظ بشود، و کسی که تظاهر به فسق میکند، شارع فرموده: حرمت ندارد. پس فلسفهی حرمت آن احکام، در این مورد وجود ندارد. بنابراین ادلهی حفظ حرمت مؤمن کنار میرود؛ یا به این خاطر که سالبه به انتفاء موضوع است و اصلاً حرمتی ندارد، یا به این خاطر که شارع فرموده: «چنین شخصی احترام ندارد»؛ کما این که در مورد مال یا جان کافر حربی میگوید: «احترام ندارد»، پس هم میشود جانش را گرفت و هم میشود مالش را برداشت. اینجا هم میفرماید: کسی که تجاهر به فسق میکند، احترام ندارد. پس آن ادلهای که بر اساس احترام است، اینجا را شامل نمیشود. پس ادلهی امربهمعروف بدون معارض باقی مانده و اینجا را شامل میشود.
یکی از آن روایاتی که بر مانحنفیه دلالت میکند، روایت هارونبنجهم از امام صادق است، این روایات، در «کتاب العشرة»ی «وسائل» و «جامع احادیث الشیعه» هست. این کتاب، از کتابهایی است که خیلی باب دارد، این روایت، از باب 154 حدیث چهارم است:
مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ فِی الْمَجَالِسِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ هَارُونَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِیهِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ الْحِمْیَرِیِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَرْقِیِّ عَنْ هَارُونَ بْنِ الْجَهْمِ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع قَالَ: إِذَا جَاهَرَ الْفَاسِقُ بِفِسْقِهِ فَلَا حُرْمَةَ لَهُ وَ لَا غِیبَةَ.(1)
عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ الْحِمْیَرِیُّ فِی قُرْبِ الْإِسْنَادِ عَنِ السِّنْدِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِی الْبَخْتَرِیِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ ع قَالَ: ثَلَاثَةٌ لَیْسَ لَهُمْ حُرْمَةٌ صَاحِبُ هَوًی مُبْتَدِعٌ، وَ الْإِمَامُ الْجَائِرُ، وَ الْفَاسِقُ الْمُعْلِنُ بِالْفِسْقِ.(2)
چون نکره در صیاغ نفی است، پس هیچ حرمتی ندارد؛ چون حرمت خدای متعال را نگه نداشته، پس خودش هم هیچ حرمتی ندارد.
بیان دیگر هم این است که این ادله حکومت دارد؛ این ادله مفسّر ادلهی حفظ حرمت مؤمن است؛ که آنچه دربارهی لزوم حفظ حرمت مؤمن گفتیم، دربارهی این افراد نیست.
تقریب استدلال به دو بیان
استناداً به این روایات، ادلهی حفظ حرمت مؤمن شامل این افراد نمیشود به هر دو بیان؛ یک بیان این است که از لسان آن ادله معلوم است که فلسفهی جعل آن احکام حفظ احترام مؤمن است، و چون شارع خودش میگوید: «این افراد احترام ندارند»، پس آن احکام هم دربارهی این افراد جاری نمیشود. بیان دوم این است که این ادلهی احترامنداشتن این افراد، ناظر به آن ادلهی حفظ حرمت مؤمن است(3) و حاکم بر ادلهی حفظ حرمت میشود. وقتی ادلهی حفظ حرمت مؤمن شامل این اشخاص نشد، ادلهی امربهمعروف بدون معارض شامل شده و درنتیجه امربهمعروف واجب است اگرچه حرمتش شکسته بشود.
مناقشهی سندی
این بیان، محل اشکال است؛ از این جهت که هر دو روایتی که خواندیم، اشکال سندی دارد. روایت اولی، مشتمل است بر احمدبنهارون که در کتب رجال توثیقی برای این شخص نرسیدهاست، لذا محقق خوئی و همچنین شیخنا الاستاد مرحوم آقای تبریزی فرموده که این روایت ضعیف است.
تخلص از اشکال سندی روایت اول
تنها راهی که برای تخلص از این اشکال سندی هست، این است که مرحوم صدوق از این احمدبنهارون روایات زیادی نقل کردهاست. و در مواردی هم ترضیه دارد نسبت به او و فرموده: «رضی الله عنه». در علمای شیعه، به کار بردن ترضیه، برای آدم معمولی نیست، غیر از «غفر الله له» است.(1) وقتی این دو مطلب را به هم ضمیمه کنیم که مرحوم صدوق از او زیاد نقل کرده و دربارهی او هم چند بار ترضیه دارد، همین دلالت میکند بر وثاقت و امانت و خوبیِ ایشان.
اشکال به تخلص: کثرت نقل قرینه بر وثاقت نیست
البته ما به این اشکال داریم صغرویاً و کبرویاً. اما صغرویاً؛ وقتی یک راوی از کسی زیاد نقل میکند، دلیل نمیشود که او را قبول دارد. شاید رفته از او یک کتاب پانصدصفحهای گرفته و جاهای زیادی از او نقل میکند. به علاوهی این که نقل حدیث از افراد، داعیاش فقط این نیست که این حدیث معتبر است بنفسه، بلکه وقتی این احادیث به هم ضمیمه میشود، تواتر اجمالی یا معنوی درست میشود و ممکن است به این جهت احادیث را جمع کنند. وقتی در یک مطلبی دهبیست روایت باشد، انسان اطمینان میکند ولو این که تکتک سندها محل اشکال باشد. بنابراین این که بزرگان احادیث دیگران را نقل میکنند، لزوماً برای این نیست که معتبر است بنفسه. بلکه برای این است که بر این احادیث تحفّظ بشود و بعضش بر بعض دیگر ضمیمه بشود تا باعث اطمینان و تواتر و امثال ذلک بشود.
1) (5) - مرحوم شیخنا الاستاد آقای حائری در درس اصولشان چند بار فرمودند که: «وقتی من فوت شدم، دربارة من «اعلی الله مقامه» نگویید، بگویید: «غفر الله له».». خود ایشان نسبت به پدرشان آ شیخ عبدالکریم حائری نوشتهاند که یک شب داشتند اصول مینوشتند، وقتی خواستند از پدرشان مطلبی نقل کنند، ابتدا خواستند بنویسند: «اعلی الله مقامه»، بعد نوشتند: «تغمده الله برحمته»، بعد پدرم را خواب دیدم که گفت: «بارک الله».
اما اگر فقیهی اینطور نیست که فقط نقل کرده، بلکه اعتمادکردهاست و ما «اعتماد» را فهمیدیم، آنجا میتوانیم بگوییم: «ثقه است». مثل این که یک آدم معتمدی به کسی اقتدامیکند و نمازش را هم اعاده نمیکند؛ معلوم میشود که او را عادل میداند.
پس اعتماد یک فقیه بر یک راوی، باعث اثبات وثاقتش میشود، اما مجرد نقل دلالتی بر توثیق ندارد.
نتیجه: عدم تخلص از اشکال سندی روایت اول
شیخ صدوق اینطور نیست که برای همهی استادهایش «رضی الله عنه» بگوید، لذا این عبارت ایشان در نگاه اولیه نشاندهندهی اعتماد ایشان است. الا این که آن استاد حق بالایی گردنش داشته باشد،(1) لذا ما اطمینان پیدانمیکنیم که حتماً به خاطر علوّ مقامش دارد «رضی الله عنه» میگوید، ممکن است به خاطر ادای چنین حقی باشد. البته خالی از اشکال نیست، اما در حدی هم نیست که بتوانیم طبق این روایت فتوابدهیم. برای فتوادادن باید به امور قویهای استنادکنیم.
و للکلام تتمة، إنشاءالله فردا.
موضوع: تنبیه پنجم: امربهمعروف مقابل جمع (فرع اول: متجاهر / صورت اول: فی ما تجاهر به)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در این بود که در صورتی که این شخص، متجاهر به فسق باشد، امرونهی علنی چه حکمی دارد؟ فعلاً بحث در صورت اول است که میخواهیم از «ماتجاهربه» نهی کنیم. اینجا هم با دو طایفه روایات روبهرو هستیم: اطلاقات امربهمعروف، و اطلاقات حفظ حرمت مؤمن. باید ببینیم در مواجههی با این دو دسته چه موقفی را باید اتخاذکنیم؟ اتجاه اول این است که ادلهی امربهمعروف را تقدیم کنیم به این دلیل که بعضی ادلهی حفظ حرمت مؤمن مثل ادلهی غیبت اینجا را شامل نمیشود؛ چون فرض این است که غیبت اظهار ماسترهالله است و او خودش اظهارکرده و کار ما اظهار نبوده و مصداق غیبت نیست. اگر غیبت را طوری معناکنیم که جلوی خودش گفتن باز هم غیبت باشد، از باب استثناء غیبت فاسق اشکال ندارد.
1) (6) - مرحوم آقای اراکی هر شب بعد از نماز مغرب و عشا میرفتند سر قبر کسی برایش فاتحه میخواندند. وقتی از ایشان علتش را پرسیدند، گفتند: از آن شخص حدیثی شنیدهبودند که از کس دیگری نشنیدهبودند. لذا احساس حقی میکردهاند، و این احترام ایشان دلالت بر وثاقت آن شخص ندارد.
اما آیهی لایحبّ الله» هم اجمال دارد و مردد است بین کلامی که خودش سوء است با کلامی که حاکی از سوء است. بنابراین «لایحبّ الله الجهر بالسوء» یک اجمالی دارد که نمیتوانیم به آن تمسک کنیم.
اما سه دستهی دیگر حرمت هتک و ایذاء، متبادر از آن ادله این است که به خاطر حفظ احترام مؤمن است. پس با توجه به روایاتی که میگوید: «مُعلن به فسق، احترام ندارد.»، پس فلسفهی این احکام وجود نداشته و درنتیجه مشمول این طایفه نمیشود. و نیز ممکن است تقریب کنیم به این که این روایاتی که میگوید: «احترام ندارد» ناظر به همان روایات حفظ حرمت مؤمن است و میخواهند بگویند: نیاز نیست احترام چنین افرادی را نگه دارید.
این بیان، در صورتی تمام است که دلیل تامّ و تمامی داشته باشیم که شارع بگوید: «چنین شخصی احترام ندارد»، گفتیم: سه روایت داریم که یکی هارونبنجهم، یکی هم روایت ابوالبُختری بود، یکی هم مرسلهی مفید است: «من القی جلباب الحیاء فلا غیبة له».
بدواً دو احتمال در این روایت هست: «من القی جلباب الحیاء بینه و بین ربه»، در این صورت غیبت چنین شخصی جایز است. اما اگر بگوییم: یعنی «بین الناس» یا مطلقاً هم بینالله و هم بینالناس، مصداقش همان است که بینالناس است چون بینالله هم در آن هست. وقتی غیبت ندارد، یعنی احترام ندارد.
این، مجموع ادلهای است که میتوان به آنها استدلال کرد.
گفتیم: به روایت هارونبنجهم اشکال سندی هست که غیر از کثرت نقل صدوق و ترضیهی ایشان دلیل دیگری بر وثاقتش نداریم.
مناقشهی سندی به روایت دوم: ابوالبختری
اشکال روایت دوم این است که نجاشی دربارهی «ابوالبختری» فرموده: «کان کذاباً و له احادیث»، شیخ طوسی: «عامی المذهب ضعیف». کشی: «کان من اکذب البری»، ابنغضائری: «کذاب عامی». پس رجالیون مهم تقریباً اتفاق دارند بر این که کذّاب است.
تخلص از این اشکال: تصحیح روایاتش از امام صادق
الا این که ابنغضائری ولو فروده: «کذاب عامی»، ولی بعدش فرموده: «إلا أن له عن جعفر بن محمد علیه السلام أحادیث کلها لا یوثق بها.»(1) ، و این همان مطلبی بود که در کافی بارها عرض کردیم که ممکن است سند ضعیف باشد ولی بشود به قرائنی بگوییم در این زمینه دروغ نگفتهاست. این بندهی خدا هم به حسب بعضی نقلها مادرش قوم و خویش امام صادق بودهاست. و ابنغضائری که خیلی سختگیر است، دربارهی او اینطور فرموده.(2) از این باب میگوییم: اعتماد به این روایت ممکن است.
استاد ما هم دربارهی حمیری میفرمودند که در قربالاسناد روایات فراوانی از ابوالبختری نقل کرده، این روایات را جمع کردهاند به خاطر قرب سند. کأنّ در فضای آن روز مسلّم بوده که حرفهایی که از امام صادق نقل میکند را راست میگوید، و به همین خاطر بوده که حمیری روایات او را در کتابش آوردهاست.
البته ممکن است کسانی که قربالاسناد مینوشتهاند، خودشان اطلاع از احول رجال حدیث نداشتهباشد، بلکه به نیت خدمت به کسانی که روایات قربالاسناد را خواستهاند آن روایات را در یک جا جمع میکند تا آنها خودشان سند را بررسی کنند. همین الآن هم ما با بعضی معاصریم ولی بعضی افراد را کسی میگوید: «خوب است» دیگری میگوید: «بد است».
معنای نقل، «اعتماد» نیست، لا خَلفاً و لا سَلفاً؛ فلذا صدوق در اول کتبش میگوید: نمیخواهد مثل مصنفین فقط روایات را جمع کند، بلکه میخواهد فقط روایات صحیح را جمع کند. پس معلوم است دعب مصنفین این بوده که همهی روایات را جمع میکردهاند.
روایت ابوالبختری یک مفادی دارد که با روایت هارونبنجهم تطابق دارد؛ هارونبنجهم را هم اگرچه وثاقتش را اثبات نکردیم، ولی استناد دو نفر به شرع، ممکن است برای انسان اطمینان بیاورد که این حرف، ساختگی نیست. تطابق دو کلام از دو نفری که شواهد و قرائن میگوید: «شاید آدم خوبی باشند»، آیا باعث جزم آدم نمیشود که این حرف را زدهاند؟!
تنها روایت ممکن برای اثبات جواز همهی محرمات در هتک مؤمن
با تمسک به این روایات و غیر این روایات که دلالت بر جواز غیبت میکند آیا میتوانیم استفاده کنیم که تمام احکامی که بر اساس احترام است سلب میشود؟ یا این که همینقدر میفهمیم که فقط در این مورد (غیبت) احترام ندارد نه این که بالمره احترام ندارد؟ ادلهی «جواز غیبت» دربارهی «متجاهر به فسق» فقط میفهماند که در صورتی که کسی تجاهر به گناهی بکند، احترام او در این مورد با مانعی روبهروست و لذا حرمت غیبت نمیآید. اما دلالتی ندارد بر این که هیچگونه احترامی ندارد؛ چون فقط فرموده: «غیبت ندارد». پس چون لسان ندارد و «عدم حرمت غیبت» اعم است از این که «اصلاً حرمتی ندارد» یا این که «فقط حرمتِ از جهت غیبت را ندارد»، پس اگر روایت ابوالبختری را تمام بدانیم، دلیل داریم بر این که احترام ندارد. و اگر آن روایت را قبول نکنیم، نمیتوانیم از جواز غیبت، به جواز سایر عناوین محرمهای که هتک مؤمن است تمسک کنیم.
نتیجه: وجوب امربهمعروف
وقتی به روایت ابوالبختری اطمینان پیداکردیم، هم به خاطر توثیق روایاتش توسط ابنغضائری و کثرت نقل حمیری از او، و هم به خاطر تطابق با روایت هارونبنجهم، پس متجاهر به فسق، هیچ احترامی ندارد و درنتیجهی ادلهی حرمت هتک مؤمن شاملش نشده و فقط ادلهی امربهمعروف شاملش میشود. پس میتوانیم بگوییم: ادلهی امربهمعروف مانعی در قبالش نیست و باید امربهمعروف کنیم.
بیان شیخ اعظم: امربهمعروف این شخص، احسان به اوست
در این اتجاه، بیان دیگری هم میشود گفت؛ و آن، بیان شیخ اعظم است؛ که اولاً امربهمعروف، احسان در حق فاسق است. و ثانیاً همهی آن حرمتهای شکستن حرمت مؤمن برای این است که مضرتی به مؤمن واردنشود. نتیجه این میشود که ادلهی حرمتِ شکستن حرمت مؤمن، هتکی که باعث احسان میشود را شامل نمیشود.
اشکال: احسانبودن امربهمعروف این شخص، محرز نیست
اشکالاتی که محققین کردهاند، اینجا هم میآید. ولکن احسانبودنش را ممکن است کسی اشکال صغروی کند. یادم نمیآید این حرف را آنجا (در فرع دوم) گفتهباشم. و آن، این است که از کجا معلوم که احسان باشد؟! ممکن است احسان باشد و ممکن است نباشد؛ چون اگر خدای متعال بنا دارد او را ببخشد بدون این که آبرویش برود و بدون این که ایذاء بشود، پس این کار من در حق او، دیگر احسانی نیست؛ چون وقتی احسان در حقش بود که باعث توبهاش شده و مانع عذابش بشود.
در حدیث هست که حضرت موسی به خدای متعارض عرض کرد که میخواهد همنیشین خودش را بشناسد، به موسی گفتهشد: «همنشین تو فلانقصاب است»، موسی رفت او را دید، آن قصاب گفت: «شاید گناهانی هم داشته باشد» اما شب اولی که ازدواج کردم، فهمیدم که باکره نیست، اما به کسی نگفتم که آبرویش نرود. خدای متعال به خاطر این جهت که آبروی بندهاش را حفظ کرده، او را همنشین موسی قراردادهاست.
اینجا هم احتمال دارد که خداوند بخواهد به او احسان کند بدون این امور. وقتی بدون این امور و آبروریزیها خداوند میخواهد به او احسان کند، این که من آبرویش را بریزم، چطور احسان در قصد اوست؟! درست است که اینجا قصد احسان داشته، اما آیا فعلش هم احسان است؟! مثل دکتری که در عمل جراحیاش قصد احسان دارد ولی طرف زیر عمل میمیرد، اینجا دکتر اگرچه مؤاخذه نمیشود (البته اگر برائت نگرفته باشد، ضامن است.)، ولی کارش به مجرد قصد «احسان» احسان نیست.
این، اتجاه اول بود. اتجاه دیگری هم وجود دارد که بایدبررسی کنیم.
موضوع: تنبیه پنجم: امربهمعروف متجاهر (در غیر ماتجاهر/ وتنبیه ششم: احتمال تأثیرخلاف)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در این بود که اگر امربهمعروف میدانیم در خفا اثر ندارد ولی علنی اثر دارد، وظیفه چیست؟ فرع دوم (غیرفاسق) را اول بحث کردیم، در فرع دوم تقریب کردیم که امربهمعروف مقدم است؛ به این بیان که از طایفهی حفظ حرمت مؤمن بعضی مثل «غیبت» سالبه به انتفاء موضوع است، «لایحبّ الله الجهر بالسوء» اجمال دارد، از بقیهی روایات و عناوین حفظ حرمت مؤمن هم استفاده میشود که مبنای این طایفه «احترام به مؤمن» است و چون شارع گفته، به دو بیانی که گفته شد، اینجا را شامل نمیشود. بیان شیخ اعظم را هم متعرض شدیم و مناقشه کردیم، لکن بعضی دوستان مناقشاتی فرمودند و لذا آن مناقشه احتیاج به تأمل بیشتری دارد.
اگر امربهمعروف بدون هتک ممکن است
نکتهای که باید توجه کنیم، در مواردی که شخص تجاهر دارد و از ماتجاهربه میخواهیم نهی کنیم، لازم نیست که همهی جاها هتک لازم بیاید. اگر مخفی بود، آشکارکردنش هتک بود. اما کسی که خودش علنی انجام میدهد، همه جا تحقیر او نیست. مثلاً اگر بهتندی او را نهیکنند یا در جمعی به یک سخنرانی را نهیازمنکر کنیم که خبر ندارند این کار اشکال دارد. پس اگر کسی میتواند فاسقی را بدون این که تحقیرش کند در مقابل جمع محترمانه امربهمعروف کند، در این فرض ادلهی امربهمعروف با ادلهی هتک تعارضی ندارند و باید بدون هتک امربهمعروفش کند.
صورت دوم: نسبت به غیرماتجاهربه
وقتی که میدانیم یا احتمال میدهیم که: «آن گناهِ مخفیانهاش را اگر بگوییم، ترک میکند.»، در این صورت، وظیفه چیست؟ اینجا هم قهراً با همان دو طایفه روایات مواجهایم؛ طایفهی اول اطلاقات امربهمعروف است، و طایفهی دوم شامل سه دسته است: حرمت غیبت، لایحبّ الله الجهر بالسوء، و حرمت هتک مؤمن.
دستهی اول: ادلهی حرمت غیبت اما آیا ادلهی غیبت اینجا را شامل میشود یا نه؟ در بحث «غیبت» بستگی دارد به این که مبنای ما چی باشد؛ اگر کسی قائل باشد به این که «وقتی کسی تجاهر به فسقی کرد، غیبتش در کل عیوبش جایز است، ولو در غیر ماتجاهربه.»، در این ورت ادلهی حرمت غیبت این صورت را شامل نمیشود. عدهای این فتوا را دادهاند؛ از جمله مرحوم آقای تبریزی در ارشاد الطالب(1) ، در رسالهشان نمیدانم چی نوشتهاند.(2)
1) (1) - مرحوم شیخ انصاری در «مکاسب» میفرمایند: «و هل یجوز اغتیاب المتجاهر فی غیر ما تجاهر به؟»، مرحوم آقای تبریزی ذیل این عبارت میفرمایند: «الأظهر جواز ذلک، کما علیه جماعة، و تقتضیه صحیحة ابن ابی یعفور، حیث أن ظاهرها جواز تفتیش سائر عیوب المتجاهر، فیجوز أیضا إظهار تلک العیوب بعد العلم بها، علی ما تقدم من عدم احتمال الفصل بین الجوازین، و یدل علیه أیضا روایة هارون بن الجهم المتقدمة.». إرشاد الطالب إلی التعلیق علی المکاسب؛ ج1، ص: 202.
2) (2) - در استفتائات در سؤال1012 از ایشان میپرسند: «غیبتکردن کسی که علنی گناهی کردهاست، آیا در خصوص آن گناه جایز است؟ و یا کلاً جایز است؟»، ایشان در پاسخ میفرمایند: «بسمه تعالی.: بنابر احتیاط، به همان گناهی که تجاهر به آن کرده اکتفا شود، و اللّه العالم.». استفتاءات جدید (تبریزی)؛ ج2، ص: 225
دستهی دوم: لایحبّ الله
«لایحب الله الجهر بالسوء» هم اجمال دارد و درنتیجه اینجا را نمیگیرد؛ نمیدانیم: «خود کلام سوء باشد یا حاکی از سوء؟».
دستهی سوم: ادلهی حفظ حرمت مؤمن
اگر روایات عدم حرمت فاسق را بپذیریم
دستهی سوم هم به همان بیانی که در صورت اول گفتیم، ممکن است بگوییم: اینجا را شامل نمیشود؛ چون ظاهر آن روایات این بود که المُعلن بفسقه احترام ندارد، و بر اساس همان حرف که این ادله بر اساس احترام است، پس نسبت به امر مخفیانه هم میتوان او را امرونهی کرد.
چون دلیل دال بر حرمت سند محکمی نداشت، اینجا از آن جاهایی است که امر فقیه برای خودش کأنّ دائر بین محذورین است و برای خودش مشکل ایجادمیکند. در این موارد، برای مقلدین خوب است ارجاع به غیر بدهد و مؤونهی عمل مکلفین را به عهده نگیرد. و ما از سیرهی بزرگان میبینیم که خیلی از بزرگان در امثال این جاها میگویند: «من خودم نمیخورم، به فرزندانم هم میگویم: نخورند».
اگر روایات عدم حرمت فاسق را نپذیریم
اما اگر کسی به آن روایات اشکال کرد، نسبت به ماتجاهربه، حرفها همان حرفهایی میشود که در فرع اول گفتیم؛ چون میخواهد امرونهی کند نسبت به غیر ماتجاهربه.
تنبیه ششم: احتمال تأثیر خلاف
مرحوم امام در ذیل همین شرط احتمال تأثیر فرمودهاند که: «اگر ما احتمال تأثیر میدهیم، اما احتمال خلافش را هم میدهیم؛ به این معنا که احتمال میدهیم اگر او را نهیازمنکر نکنیم، ممکن است خودش ترک کند.»، ولی این احتمال را هم میدهیم که: «اگر او را نهی کنیم، تصمیم میگیرد که علیرغم گفتهی ما مصرّ بر گناهش بشود.»، در این صورت وظیفهی ما چیست؟
در امور سیاسی، مصداق زیاد پیدامیکند؛ که شاید فلانحزب در اثر این حرف من به عکس عمل کند.
اقوال
در این مسأله سه قول داریم: عدم وجوب، که مرحوم امام خودشان همین قول را اختیار کردهاند: «لو احتمل التأثیر و احتمل تأثیر الخلاف فالظاهر عدم الوجوب.»(1) .
قول دوم: امربهمعروف، واجب است.
قول سوم: تفصیل؛ احتمال تأثیر اگر ارجح است به این صورت که مثلاً هشتاد درصد احتمال تأثیر میدهد، واجب است امربهمعروف کند. مرحوم سبزواری در «مهذب الاحکام» این نظر را فرمودهاند: «لو احتمل تأثیر الخلاف أیضا و لم یکن أرجح من خلافه لا یجب.»(2) .
دلیل قول به وجوب
تحقق شرط «احتمال تأثیر» و شمول اطلاقات امربهمعروف
منشأ قول به وجوب این است که شرط امربهمعروف فراهم است؛ چون احتمال تأثیر میدهیم، موضوع برای اطلاقات امربهمعروف حاصل است، و مبرِّری برای عدم وجوب نداریم. صرفاً احتمال خلاف میدهیم، اطلاقات ادلهی امربهمعروف، این احتمال را نفی میکند؛ کأنّ شارع با این اطلاقش گفته: «به این احتمالات توجه نکن»؛ چون میدانسته ما خیلی جاها اشتباه تشخیص میدهیم. آن کسی که خبر واحدی برای ما نقل میکند، ممکن است با این خبرش بخواهد بدعت در دین بگذارد، ولی شارع گفته: «تو به این کارهایش کار نداشته باش، خبرش حجت است.». در مانحنفیه هم شارع گفته: تو به این احتمالات کار نداشته باش و اطلاق جاری کن.
عدم مقیِّد روایی
و ما هم مقیِّد روایی یا لبّی نداریم که این اطلاقات را مقید کند به این که: «به شرط این که احتمال تأثیر خلاف ندهید».
استصحاب عدم تأثیر خلاف
به علاوهی این که با جریان استصحاب عدم تأثیر خلاف، این احتمال را هم نفی میکنیم؛ نمیدانیم: «آیا تأثیر بر خلاف دارد یا ندارد؟»، با استصحاب این احتمال را نفی میکنیم؛ یقین داریم که قبل از این حرف ما مصرّ نبود، شک میکنیم که: «آیا بعد از این حرف ما مصرّ میشود یا نه؟»، استصحاب عدم اصرار جاری میکنیم.
استصحاب عدم تأثیر خلاف، موضوع برخی عناوین محرِّمهی محتمله را از بین میبرد؛ مثلاً اگر تأثیر بر خلاف داشته باشد، شبههاش «تسبیب به باطل» است؛ من سبب شدهام که او ترک واجب کند. یا مثلاً اگر این کار من تأثیر بر خلاف داشته باشد، اعانهی بر اثم کردهام. پس عنوان محرِّم این کار ما، تسبیب به باطل یا اعانهی بر اثم است، ولی موضوع محرز نیست: نمیدانم: «آیا تسبیب باطل است یا نه؟»، نمیدانم: «آیا اعانه بر اثم است یا نه؟»، استصحاب میکنم عدم این موضوع را.
نتیجه: ترجیح وجوب
پس اگر به اطلاقات امربهمعروف نگاه کنیم و مقیِّدی هم نداشته باشیم، همین دلیل وجوب است. و این دلیل، دلیل قویای است. اگر بخواهیم قول به عدم وجوب یا تفصیل را ترجیح بدهیم، باید یک دلیلی بیاوریم که این اطلاقات را جواب بدهیم. حضرت امام هم که فرموده: «فالظاهر»، به خاطر همین اطلاقات است.
ادلهی قائلین به عدم وجوب
شارحین کلام امام، وجوهی در مقام فرمودهاند، ببینیم: آیا این وجوه ینفع للمقام ام لا؟
دلیل اول: لغویت
بعضی فرمودهاند: این اقدام، لغو است. پس مشمول اطلاقات ادله نمیشود به خاطر لغویت. در «دلیل تحریر الوسیله» فرمودهاند: «أنّ احتمال التأثیر، معارض لاحتمال تأثیر الخلاف. و الاقدام بمثل هذا العمل، لغوٌ. فشمول الإطلاق لمثل هذا الفرض، غیرُ معلوم. و مقتضی الأصل، عدمُ الوجوب.». مقیِّدی که اینها پیداکردهاند برای این که جلوی اطلاقات ادلهی امربهمعروف را بگیرند، لغویت است. وقتی آن اطلاقات به خاطر آن لغویت شامل اینجا نشد، پس به نحو شبههی حکمیه شک میکنیم که: «اینجا بر ما واجب است یا نه؟»، برائت جاری میکنیم.
مناقشه: لغو نیست
سؤال این است که: «چرا لغو است؟»، ما احتمال تأثیر هم میدهیم، و شارع میداند در خیلی از جاها ما اشتباه میکنیم؛ لذا بالاطلاق فرموده که ما کاری به احتمال خلاف نداشته باشیم و هر جا که احتمال تأثیر دادیم، امربهمعروف کنیم. همان احتمالی که به ذهن آدمْ ضعیف است، خیلی جاها ممکن است اثربکند. بنابراین لغویت را احرازنکردهایم تا بگوییم: «اطلاقات، شامل اینجا نمیشود.». پس این راه تمام نیست.
دلیل دوم: نقض غرض شارع
راه دوم این است که اگر بگوییم، غرض شارع از امربهمعروف نقض میشود؛ غرض شارع از وجوب امربهمعروف، این است که آن معروف را اتیان کند، وقتی احتمال میدهم که با گفتهی من بدتر میشود، پس احتمال میدهم که نقض غرض شارع بشود.(1)
مناقشهی اول: نقض غرض لازم نمیآید
جواب این است که نقض غرض لازم نمیآید؛ شارع مقدس میخواهد که ما بگوییم، شاید هدفش «اتمام حجت» باشد، البته خودمان در این که هدف شارع اتمام حجت باشد مناقشه کردیم. اگر او بعداً بر خلاف گفتهی ما عمل میکند، تقصیر خودش است. اگر کسی با خدا لج میکند، خدا نباید به او امرونهی کند. بنابراین «نقض غرض» هم برای ما روشن نیست. ممکن است بسیاری از این مواردی که ما احتمال خلاف بدهیم، اشتباه کنیم و به همین خاطرِ کثرت اشتباهات ما شارع به این احتمال ما ترتیب اثر ندادهاست.
1) (5) - و اما وجه سقوط الوجوب فلما یلزم من نقض غرض الشارع. فهو و ان یحتمل تأثیر إنکاره فی الترک الّا انه یحتمل أیضا تأثیره فی إصرار الفاعل علی المعصیة فهو حینئذ یأمر بمحتمل المعصیة. دلیل تحریر الوسیلة: الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر؛ ص: 142.
مناقشهی دوم: موضوع نقض غرض محرز نیست(1)
شاید هم بتوان به این نحو پاسخ داد که بر فرض اگر هم غرض شارع از وجوب امربهمعروف فقط اتیان معروف توسط مأمور باشد و نقض این غرض هم حرام باشد، مانحنفیه مشمول این حرمت نیست؛ چون موضوع این حرمت برای ما محرز نیست؛ چون فقط احتمال میدهیم غرضش نقض بشود. موضوع حرمت، نقض غرض است پس باید احراز بشود. موضوع امربهمعروف، احتمال تأثیر است که بالوجدان وجود دارد. پس موضوع وجوب امربهمعروف محرَز است، ولی موضوع حرمت نقض غرض محرز نیست.
دلیل سوم: تمسک به دلیل در شبههی مصداقیه
فرمودهاند: «و ذلک لعلّه لأنّ مع تأثیر الخلاف، لمیتحقق شرطُ وجوب الأمر و النهی، و هو التأثیر بناءً علی أن احتمال التأثیر شرطٌ فی وجوبهما.»(2) . اگر واقع امر این باشد که تأثیر در خلاف بگذارد و او تصمیم بر استمرار بگیرد، پس حرف من، در واقع و در خارج، تأثیری ندارد، پس شرط وجوب امربهمعروف محقق نیست؛ چون تأثیر وجود ندارد. بنابراین لعلّ تأثیری نباشد پس شرط امربهمعروف محقق نیست. بنابراین تمسک به ادلهی امربهمعروف، کأن تمسک به دلیل در شبههی مصداقیه است.
مناقشه: بیان عجیبی است
یا ما نمیفهمیم چی میخواهند بگویند، یا اگر همین است که ما میفهمیم، بیان عجیبی است! چون آنچه شرط بود، احتمالالتأثیر بود که بالوجدان موجود است، نه واقع التأثیر.
دلیل چهارم: عجز بر تحقق مقصود از امربهمعروف
بیان دومی که گفته شدهاست، این بوده که: «کما أنّ مع احتمال تأثیر الخلاف لایقدر علی ایقاع المعروف و المنع عن المنکر؛ لأن مع احتمال تأثیر الخلاف، یمکن أنیُفید أمرُه أو نهیُه العکسَ.»(3) . بیان دیگر این است که در این فرض، قدرت بر هدف ندارد. امرونهی، طریق به آن مقصود اصلی یعنی اقامهی فرائض است. و در این فرض که احتمال خلاف میدهد، قدرت بر آن هدف و مقصد ندارد.
مناقشه: وظیفهی شاکّ در قدرت، اقدام است
این بیان هم مشکل است؛ چون من مُحرِز عدم قدرت نیستم، و به مجرد احتمال عدم قدرت نمیتوانم تکلیف را رهاکنم؛ وظیفهی شاکّ بر قدرت، اقدام است.
نتیجه: عدم تمامیت این چهار دلیل
بنابراین کسانی که خواستهاند با تمسک به این ادله، فتوای حضرت امام را توجیه کنند، بیاناتشان قانعکننده نیست طوری که ما بتوانیم با این بیانات، رفع ید از اطلاقات امربهمعروف کنیم. آیا میتوانیم برای رفع ید از اطلاق بیانی اقامه کنیم؟ یمکن أنیقال، إنشاءالله برای شنبه.
موضوع: شرط دوم: احتمال تأثیر (تنبیه ششم: احتمال تأثیر خلاف / دلیل پنجم: سیره)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در این فرع بود که اگر آمر و ناهی در کنار این که احتمال تأثیر میدهد، احتمال تأثیر خلاف هم میدهد؛ یعنی احتمال میدهد که گفتن او مانع ترک منکر بشود، در اینجا وظیفه چیست؟ گفتیم: سه قول در این مسأله هست. قول اول این بود که «لایجب» و این فرمایش حضرت امام در «تحریرالوسیله» بود، قول دوم وجوب است، و قول سوم تفصیل است بین این که کدام احتمال ارجح است؛ اگر تأثیر در خلاف ارجح بود، نباید امرونهی کند. ولی اگر احتمال تأثیر در خلاف مساوی بود با احتمال تأثیر یا احتمال تأثیر ارجح بود، امربهمعروف واجب است.
دلیل قول اول اطلاقات امربهمعروف بود؛ چه احتمال تأثیر خلاف بدهیم، و چه احتمال تأثیر خلاف ندهیم. در مقابل این دلیل، چهار دلیل اقامه کردند که بیان کردیم و مناقشه کردیم: لغویت، نقض غرض، تمسک به اطلاق در شبههی مصداقیه، و عدم قدرت؛ که گفتیم: «در شک در قدرت، وظیفه اقدام است.»، مگر این که قدرت شرعی شرط باشد مثل استطاعت، وگرنه در قدرت عقلی باید اقدام کنیم الا این که احرازبشود عدم قدرت.
دلیل پنجم: سیرهی عقلا
سیرهی عقلا را به دو بیان میتوان تقریرکرد:
بیان اول: تقیید اطلاقاتِ منعقدشده توسط سیره
سیرهی عقلا بر این است که وقتی هم احتمال منفعت میدهند و هم احتمال ضرر، اقدام را غیرعقلایی قلمدادمیکنند؛ مثلاً احتمال میدهد که اگر جرّاحی کند خوب میشود و احتمال هم میدهد که بدتر بشود. بنابراین این سیره، مقیِّد اطلاقات امربهمعروف میشود.
مناقشه: این بیان، دوری است
این بیان، محل اشکال است؛ اشکال مشترکش (با بیان دون) را بعد میگوییم، اشکال مختصش این است که این بیان، دوری است؛ نظیر همان تمسک به سیره برای حجیت بر خبرواحد است؛ چون تمسک به این سیرهی عقلائیه، فرع بر این است که اطلاقاتِ عدم حجیت ظن، رادع از آن سیرهی عقلا در عمل به خبر واحد نباشد؛ ممکن است شارع با اطلاقاتِ مثل «إن الظن لایغنی من الحق شیئاً» بخواهد آن سیره را ردع کند. در مانحنفیه هم (که سیرهی عقلائیه داریم بر این که وقتی احتمال ضرر میدهند، بر منفعت محتمل اقدام نمیکنند.)، این سیرهی عقلائیه نمیتواند مقیِّد اطلاقات ادلهی امربهمعروف باشد؛ چون تقیید اطلاقات ادلهی امربهمعروف، متوقف است بر عدم رادعیت این سیره، و عدم رادعیت این سیره متوقف است بر تقیید اطلاقات امربهمعروف، و این دور است.
البته این هم مطلب مهمی است که شارع تارتاً میخواهد سیرهای را براندازد، ولی تارتاً میخواهد اعلام موقف کند. در سیرههایی که میخواهد براندازد، با یک بار و دو بار گفتن، محقق نمیشود. اما اگر فقط میخواهد اعلام موقف کند و بگوید: «من این سیره را قبول ندارم»؛ اینجا قدیقال که با اطلاقات هم میتواند ردع کند. این حرف را اولین کسی که دیدیم گفتهاند، حاجآقا سیدمصطفی خمینی بودهاست.
بیان دوم: عدم انعقاد اطلاقات به خاطر سیره
هر وقت سیرهی عقلائیهای باشد بر خلاف اطلاقات، در این صورت نسبت به «ظهورات»، دو مقام در باب «سیر» وجود دارد: یک مقام این است که ظهور دارد و مقیدمیشود، یک مقام این است که در اثر ارتکاز آن سیره اصلاً ظهوری در اطلاق منعقدنمیشود. مثلاً «عمد الصبی خطأ» را آیا میتوانیم مطلق معناکنیم و مثلاً بگوییم: «روزه بگیرد ناهار هم بخورد و روزهاش هم درست است؟»! آیا میتوانیم بگوییم: «در نماز حرف بزند و نمازش هم صحیح است»؟ این اطلاق اصلاً منعقد نمیشود؛ چون این ارتکاز وجود دارد که این اطلاق، فقط در باب جنایات است؛ یعنی از او فقط دیه بگیرید، قصاصش نکنید. از اول اصلاً اطلاقش منعقد نمیشود، نه این که اطلاقش منعقدمیشود و بعد مقید میشود. این مطلب هم مطلب حقی است که اگر یک سیرهی راسخهای باشد، نه تنها اطلاقات، بلکه حتی عمومات انصراف دارد.
تقریب اول میگفت: اطلاق دارد تقییدش میکنیم، تقریب دوم میگوید: اصلاً جلوی انعقاد اطلاق را میگیرد.
مناقشهی صغروی
آیا چنین سیرهای داریم؟ یا عقلا این سیره را بعضی جاها دارند و لذا باید قائل به تفصیل بشویم؟
عقلا در حین دوران امر بین سود و زیان، چند موقف دارند: تارتاً میداند سودمیکنند، پس اقدام میکنند. تارتاً میدانند ضررمیکنند، پس اقدام نمیکنند. و تارتاً شک بین سود و زیان دارند؛ اینجا احتمال و محتمل را محاسبه میکنند؛ مثلاً وقتی با این یک میلیارد سرمایه سرمایهگذاری کنیم، اگر سودکنیم، صدمیلیارد سودمیکنیم، ولی اگر سودنکنیم، سرمایهمان نصف میشود، عقلا اینجا اقدام میکنند. در مانحنفیه محاسبهی عقلا چطور است؟
آقای حائری بارها در درس میفرمود که باید به مرّ شریعت عمل کنیم؛ مثلاً اگر از ادله فهمیدی که ستر وجه و کفین واجب نیست، نباید احتیاط کنی و بگویی: «یکی از مهمترین جاهایی که تهییج شهوت میکند، وجه است.». اینجا هم اگر شارع فرموده: «مروا بالمعروف»، ولو احتمال تأثیر خلاف میدهی، ولی به مرّ همین اطلاقات باید عمل کنی.
نتیجه: وجوب الا این که احتمال تأثیر خلاف زیاد باشد
در مانحنفیه اگر احتمال تأثیر خلاف، خیلی بالاست و درنتیجه احتمال تأثیر احتمال عقلایی نیست، ادلهی امربهمعروف اصلاً شاملش نمیشود؛ کما این که مراجع معظم تقلید در رسالههایشان نوشتهاند: شرط وجوب، «احتمال تأثیر»ی است که عقلایی باشد. ولی اگر احتمال تأثیر خلاف اندک باشد، سیرهی عقلا در چنین مواردی مانع انقعاد اطلاقات ادلهی امربهمعروف و یا حتی باعث تقیید آنها نمیشود. این ابحاث، متأسفانه در کتب اعاظم بحث نشده و موارد ناپختگی فراوانی دارد.
نتیجه: وجوب امربهمعروف
اینجا، از آن جاهایی است که بر خلاف آنچه که در تحریر الوسیله است، نتیجهی مباحثهی ما این شد که اگر احتمال تأثیر خلاف آنقدر قوی است که احتمال تأثیر احتمال عقلایی نیست، امربهمعروف واجب نیست چون شرط وجوب امربهمعروف که «احتمال تأثیر عقلایی» است محقق نیست. و اگر احتمال تأثیر خلاف آنقدر قوی نبوده و احتمال تأثیرْ عقلایی است، امربهمعروف واجب است چون شرط وجوب امربهمعروف محقق است. پس ملاک وجوب در این فرع، این است که «احتمال تأثیر» بدهیم و «احتمال تأثیر خلاف» احتمال عقلایی نباشد.
موضوع: شرط دوم: احتمال تأثیر (تنبیه هفتم: تأخیر تأثیر / ادلهی قول به وجوب و عدم وجوب)
تنبیه هفتم: تأخیر تأثیر
محل نزاع و فتوای حضرت امام
یکی دیگر از تنبیهات شرط ثانی، این فرع است که حضرت امام در تحریرالوسیله مطرح فرمودند که فرض ما آن جایی است که احتمال تأثیر در اصل عدم وقوع منکر در خارج را نمیدهیم و میدانیم این اثر بر آن مترتب نیست، ولی اثر در تعویق و تأخیر دارد؛ مثلاً میخواهد منزلی را غصب کند، نهی ما اثر ندارد در این که غصب نکند، ولی باعث میشود که غصب را به تأخیر بیندازد. در این موارد که اثر امرونهی فقط در تأخیر و تعویق است، در اینجا وظیفه چیست؟
مرحوم امام این حالت را به دو صورت تقسیم فرمودهاند؛ صورت اول این است که اگر احتمال میهیم بعداً این منهیّ توانایی انجام این کار را نخواهدداشت، نهیازمنکر واجب است. صورت ثانیه این است که احتمال عدم توانایی در آینده نمیدهیم، در این صورت میفرمایند که احوط واجب است بل یجب. پس در صورت ثانیه، یک دغدغهای دارند؛ ابتداءً فتوانمیدهند، بعد ترقی میکنند میفرمایند: «بلکه واجب است».(1)
این بحث در امور سیاسی فراوان پیش میآید؛ میداند که الآن انجام نمیدهد، ولی لااقل باعث میشود به تأخیر بیفتد. اینجا آیا واجب است نهیازمنکر کند یا نه؟
ما هم به تبع مرحوم امام این فرع را دو قسمت میکنیم:
1) (1) - مسألة 18 لو احتمل التأثیر فی تأخیر وقوع المنکر و تعویقه فان احتمل عدم تمکنه فی الآتیة من ارتکابه وجب، و إلا فالأحوط ذلک، بل لا یبعد وجوبه. تحریر الوسیلة؛ ج1، ص: 469.
صورت اول: بعداً توانایی انجام را ندارد
در صورت اول، دو احتمال وجود دارد: وجوب و عدم وجوب.
منشأ قول به وجوب
منشأ قول به وجوب این است که آنچه از ادلهی اشتراط شرط ثانی فهمیدیم، این است که احتمال تأثیر بدهد مطلقاً؛ به معنی عدم وقوع منکر در خارج؛ یعنی احتمال بدهد در اثر نهی او منکر در خارج محقق نمیشود؛ چه نهیازمنکر ما تمامالعله باشد، و چه جزءالعله باشد. و در این صورت، این شرط فراهم است؛ چون با گفتن او بخشی از علت عدم وقوع محقق میشود. پس در مانحنفیه هم نهیازمنکر ما علت میشود برای عدم وقوع منکر، لکن فرقش با جاهای دیگر این است که جاهای دیگر احتمال میدهیم نهیاز منکر ما تمامالعله باشد، اینجا چنین احتمالی نمیدهیم.
منشأ قول به عدم وجوب
دلیل اول: از روایات ما استفاده میشود که نهی ما باید علت تامه باشد
دلیل بر این که واجب نیست، این است که آنچه از ادله فهمیده میشود این است که احتمال بدهیم نهی ما علت تامه برای عدم وقوع منکر باشد، ولی در مانحنفیه چنین احتمالی منتفی است، پس واجب نیست.
دلیل دوم: همین مطلب از ادله فهمیده شود
دلیل دومی که ممکن است اقامه بشود، این است که ما به ادلهی لفظیه و روایاتی که مستند بود وقتی مراجعه میکنیم، میبینیم همین مطلب از آن استفاده میشود:
1- یحییالطویل
از جمله روایت یحییالطویل بود که فرمود: «وَ- بِهَذَا الْإِسْنَادِ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّمَا یُؤْمَرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ یُنْهَی عَنِ الْمُنْکَرِ مُؤْمِنٌ فَیَتَّعِظُ أَوْ جَاهِلٌ فَیَتَعَلَّمُ»(1) ؛ ظاهر «فاء» این است که آن چیزی که در اثر امرونهی ما پیدامیشود، اتّعاظ ماست، نه این که علتش امور خارجی است پس از این که در اثر گفتن ما به تأخیر انداخت. اگر گفتن ما فقط همینقدر اثر داشته باشد که به تأخیر بیندازد و فردا نتواند انجامدهد، این عدم توانایی بر انجامدادن، اتّعاظ حاصل از نهیازمنکر ما نیست. پس نهیازمنکر آن جایی واجب است که احتمال بدهیم گفتهی ما را میپذیرد و متّعظ میشود. پس اگر مستند ما این روایت باشد، مانحنفیه را شامل نمیشود.
1) (2) - الکافی (ط - الإسلامیة)؛ ج5، ص: 60.
2- وصیت امیرالمؤمنین به امامحسن
«مِنْ وَصِیَّةِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ص لِوَلَدِهِ الْحَسَنِ ... مِنْ صِفَةِ الْعَالِمِ أَنْ لَایَعِظَ إِلَّا مَنْ یَقْبَلُ عِظَتَهُ»(1) : عالم، حرفزدنش را بیخود خرج نمیکند. مرحوم آیتالله بروجردی وقتی رفتند نجف، علما به ایشان گفتند: نامهای بفرماید به رضاخان، ایشان قبول نکردند، فرمودهبودند: «چون خدای متعال به من یک آبرویی داده که باید در جای خودش مصرف بشود. و میدانم که این حرف اثر ندارد و مکانت یک عالم دین از بین میرود.». اینجا هم حضرت میفرمایند: «عالم، همینجوری موعظه نمیکند؛ مگر بداند موعظهاش قبول میشود.». «عظه» این است که ترکش کند، نه این که به تأخیر بیندازد.
3- جعفریات
«أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللَّهِ أَخْبَرَنَا مُحَمَّدٌ حَدَّثَنِی مُوسَی قَالَ حَدَّثَنَا أَبِی عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیٍّ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِنَّمَا یُؤْمَرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ یُنْهَی عَنِ الْمُنْکَرِ جَاهِلٌ فَیُعَلَّمُ أَوْ مُؤَمَّلٌ یُرْتَجَی.»(2) ؛ اگر این رجاء در او جود ندارد و نمیپذیرد، واجب نیست.
4- مسعدةبنصدقه
«عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ هَارُونَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قال: هَذَا عَلَی أَنْ یَأْمُرَهُ بَعْدَ مَعْرِفَتِهِ وَ هُوَ مَعَ ذَلِکَ یُقْبَلُ مِنْهُ وَ إِلَّا فَلَا.»؛ اینجا هم برداشت میشود که باید این حرف ما را قبول کند، نه این که اطلاقی داشته باشد که «اگر بعداً نتواند» را هم شامل بشود.
5- حارثبنمغیره
«وَ عَنْهُمْ عَنْ سَهْلٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ خَطَّابِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَارِثِ بْنِ الْمُغِیرَةِ أَنَّ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ لَهُ لَأَحْمِلَنَّ ذُنُوبَ سُفَهَائِکُمْ عَلَی عُلَمَائِکُمْ إِلَی أَنْ قَالَ- مَا یَمْنَعُکُمْ إِذَا بَلَغَکُمْ عَنِ الرَّجُلِ مِنْکُمْ مَا تَکْرَهُونَ- وَ مَا یَدْخُلُ عَلَیْنَا بِهِ الْأَذَی- أَنْ تَأْتُوهُ فَتُؤَنِّبُوهُ وَ تُعَذِّلُوهُ- وَ تَقُولُوا لَهُ قَوْلًا بَلِیغاً- قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ إِذاً لَا یَقْبَلُونَ مِنَّا- قَالَ اهْجُرُوهُمْ وَ اجْتَنِبُوا مَجَالِسَهُمْ.».(3) امام استفصال نفرمود که: «درست است که اطاعت نمیکنند، ولی اگر تأخیر میاندازند، بگو. و اگر تأخیر نمیاندازند، لازم نیست بگویی.»؛ ترک الاستفصال یدل علی العلموم. پس اگر مستند ما این روایات است، چون از حرف ما متعظ نمیشود، واجب نیست.
اینها روایاتی است که در صورت اول، دلالت بر عدم وجوب میکنند، مرحوم امام که در صورت اول بدون دغدغه فتوا به وجوب میدهند، باید از این روایات جواب بدهند. باید ببینیم: آیا جوابی هست یا نه؟
موضوع: شرط دوم: احتمال تأثیر (تنبیه هفتم: تأخیر تأثیر / صورت اول: بعداً قدرت ندارد)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در این بود که اگر آمر و ناهی میداند که نهی او تأثیر در عدم انجام منکر ندارد و فقط احتمال تأثیر در تأخیر را میدهد، و این را هم میداند که در آینده امکان تحقق این منکر را نخواهدداشت. گفتیم: دو قول هست: وجوب نهیازمنکر و عدم وجوب. دلیل وجوب را بیان کردیم و در ادامهی این جلسه دو دلیل دیگر هم به آن اضافه خواهیمکرد.
دلیل عدم وجوب، دو مطلب بود:
یکی این که آن احتمالی که شرط است، این است که خود امرونهی مؤثر باشد، درحالیکه در اینجا به ضمیمهی «عدم امکان تحقق از او در آینده» مؤثر است.
دلیل دوم، عناوینی بود که در روایات اخذشده، این عناوین، اینجا صادق نیست؛ ظاهر «یقبل منه» این است که «انجام ندهد»، نه این که «به تأخیر بیندازد». و همچنین «یتّعظ» رخ نمیدهد، و «لایطیعونا» محقق نمیشود، پس آن عناوینی که شرط وجوب امر به معروف شده محقق نیست.
پاسخ به ادلهی عدم وجوب
آیا جوابی برای این روایات داریم یا نه؟
پاسخ اول: اشکالات سندی یا دلالی
اگر سندتاً تمام نباشد یا دلالتاً، مشکلی از ناحیهی این روایات ندارد و همان دلیل قول اول بلااشکال میشود.
پاسخ دوم: عناوین مذکور در روایات، طریقی است
جواب دوم این است که درست است که ظاهر امر در این روایات که فرموده: «اتّعاظ» یا «قبول»، این است که این عناوین شرط است، ولی شرط طریقی است نه موضوعی؛ میخواهد بفرماید: «این، طریق به عدم تحقق است.»، پس به تناسب حکم و موضوع، این عناوینِ مثل «قبول» یا «اتّعاظ» موضوعیت ندارد، بلکه طریق به عدم تحقق است. و این مطلب، در مانحنفیه وجود دارد؛ چون با این نهیاش احتمال میدهد که موجب تأخیر بشود بعداً هم قدرت نخواهدداشت.
مستفاد از این روایات، حتی طریقی موضوعی هم نیست که شارع بگوید: «میخواهم محقق نشود ولی باتعاظه و بقبوله»، به تناسب حکم و موضوع عرف اینطور میفهمد که مقصود این نیست، بلکه این عناوین تماماً طریق تحقق مقصود شارع است.
اشکال: اگر فقط «عدم وقوع» مهم است، پس اگر به جای این که بگوییم: «شراب نخور»، شراب را دور ریختیم، نهیازمنکر کردهایم!
پاسخ: نهی نکردهای، ولی دفع منکر کردهای؛ مانع از تحقق منکر شدهای و موضوع نهیازمنکر را از بین بردهای.
شرط واقعی این است که با گفتهی تو، احتمال این که انجام ندهد، باشد، اگرچه این نهی تو جزءالعله باشد.
پاسخ سوم: اطلاق زمانی نهی
جواب سوم که ممکن است از این روایات داده بشود، این است که این ناهی از منکر که میگوید: «لاتغصب»، اطلاق زمانی دارد؛ چه الآن، چه بعداً که میخواهد و نمیتواند. پس ناهی از منکر بخشی از نهیاش را احتمال میدهد که امتثال بشود، اگرچه در آینده امتثال نشود. پس برای بخشی از امر میداند تأثیر میکند، پس شرط حاصل است و واجب است بگوید. پس «یقبل» و «یتّعظ» نسبت به همان زمانی که تأخیر میاندازد، محقق است.
اشکال: آیا این اطلاق باعث تعدّد افراد میشود؟
پاسخ: نمیخواهیم بگوییم: «انحلالی است و به تعداد ازمان، تکلیف داریم.»،
اشکال: پس اطلاق ازمانی و تأثیرداشتن در بخشی از زمان، اثری ندارد.
پاسخ: اثرش این است که او را در تمام ازمنه بعث میکند و او در بعض ازمنه قبول میکند و همین هم قبولکردن است.
اشکال: بالاخره معصیت یک فرد بود و همان را هم انجام داد.
پاسخ: آن مقداری که میتواند انجام بدهد و نهی دارد، امتثال کرده، آن مقداری هم که مقدورش نیست، ممکن است بگوییم: اصلاً بر او حرام نیست و نهی شامل حالش نمیشود. این که میگوید: «لاتفعل»، یعنی «در هیچ زمانی انجام نده»، وقتی به تأخیر میاندازد، یعنی در همین زمانها قبول کرده که انجام ندهد و درنتیجه نهی ما را به همین اندازه امتثال کرده. در زمان آینده هم که میخواهد، قدرت ندارد و درنتیجه تکلیف بر او منجَّز نیست. پس این عناوین حتی اگر موضوعی هم باشد و بگوییم: خود «یقبل منه» باید صدق کند، این عنوان اینجا صدق میکند.
و لعل این جوابها و یا جواب دیگری در ذهن حضرت امام بودهاست که با عبارت «لایبعد وجوبه» فتوا به وجوب دادهاست.
سه دلیل دیگر برای وجوب
دلیل اول این بود که شرط اینجا محقق است؛ که این کلام من و نهی من، احتمال بدهم تأثیر در عدم تحقق میگذارد، چه به ضمیمهی امر دیگر چه بدون ضمیمهی امر دیگر.
دلیل دوم: صدق شرط «یقبل منه»
دلیل دوم این است که همین روایاتی که خواندیم، به همین بیانی که از این روایات جواب دادیم، میتوانیم بگوییم: خود این روایات دلیل میشود که «یقبل منه» صادق است.
دلیل سوم: اطلاقات امربهمعروف
اطلاقات ادلهی امربهمعروف را داریم بدون هیچ قیدی، شامل مانحنفیه هم میشود. ما از این اطلاقات، در آن جایی که یقین به «عدم تأثیر مطلقاً» داریم، رفع ید کردیم بالاجماع و دلیل عقلی. غیر آن موارد، تحت اطلاقات باقی ماند، به همان اطلاقات تمسک میکنیم.
این بیان، مال کسانی است که از آن روایات، استفادهی «تأثیر» و آن عناوین نمیکنند؛ کسانی که در آن روایات سنداً او دلالتاً خدشه میکردند، اینجا میتوانند فتوای وجوب بدهند به همین بیان که اطلاقات را داریم و فقط به اندازهای که لغویت لازم میآید رفع یدمیکنیم، مازاد بر آن را به اطلاق تمسک میکنیم.
اشکال: این مورد که فقط تأثیر در تأخیر داشته باشد، فرد نادر است!
پاسخ: اطلاق اگر فرد نادر را بگیرد، اشکال ندارد، اختصاص مطلق به فرد نادر قبیح است. مثلاً شارع فرموده: «صلوا» خنثای مشکل را هم شامل میشود، آیا این عرفاً قبیح است؟!
دلیل چهارم: تأخیر حرام هم مطلوب شارع است
دلیل دیگر این است که بعضی فرمودهاند: خود «به تأخیر انداختن حرام» هم مطلوب شارع است، پس ولو این اثر را داشته باشد که فقط تأخیر میاندازد ولو یقین داشته باشیم در آینده هم انجام خواهدداد، پس لابأس که اطلاقات نهیازمنکر شامل این مورد هم میشود.
این بیان، دو تأمل دارد:
مناقشهی اول: صرف مصلحتداربودن تأخیر، موضوعساز برای نهیازمنکر نیست
فرض کنیم تأخیر مصلحت داشته باشد، پس آیا باید به تأخیر امرکنیم؟ یا باید بگوییم: «لاتفعل»؟ مجرد مطلوبیت تأخیر حرام، دلیل نمیشود که ادلهی نهیازمنکر هم آنجا را میگیرد. پس تمسک به این که: «تأخیر، مطلوب شرعی است.»، کافی نیست برای این که بگوییم: «مصداق نهیازمنکر است و واجب است.».
حتی اگر بفهمیم که مطلوب شارع است در حد وجوبی، این دلیل نمیشود که مصداق نهیازمنکر است. اگر هم تأخیر مطلوب در حد وجوبی است، پس بر او واجب است که این گناه را به تأخیر بیندازد. ولی اگر ادلهی وجوب نهیازمنکر این مورد را نمیگیرد، پس در این که «لازم است ما به تأخیر بیندازیم» برائت جاری میکنیم و ما وظیفهای نداریم.
مناقشهی دوم: هر «تأخیر حرام»ی مطلوب شارع نیست
اشکال دوم این است که معلوم نیست: «همه جا، تأخیر معصیت مطلوب شارع است؛ چه این ساعت، چه ساعت بعد.»؛ اتفاقاً جاهایی ممکن است تقدیم بهتر باشد؛ مثلاً الآن ماه حرام نیست بعداً ماه حرام میشود، یا بعداً به دلیل دیگری هتک بزرگتری میشود. پس تأخیر بما هو تأخیر مطلوب شارع نیست.
اشکال: در این مثالهای شما، عدم مطلوبیت تأخیر، از باب امر مزاحم است.
پاسخ: این که «مجرد تأخیر، مطلوب شارع است.» نیاز به دلیل دارد. الا این که بفهمیم که در «تأخیر» مصلحتی هست؛ مثلاً میخواهد کسی را بکشد، مانعش بشویم تا حیات بیشتری بکند.
نتیجه: وجوب
نتیجهی بحث این شد که همانطور که امام قدس سره فرمودهاست، نهیازمنکر این شخص واجب است؛ به واسطهی لااقل آن سه دلیلی که (به جز دلیل چهارم، بر وجوب) گفته شد.
آن روایتی که فرمود: «مثل طبیب مداوی باش؛ که وقتی اقدام میکند که موضعی برای مداوایش میبیند.»؛ اگر طبیب میداند که اگر این کار را بکند این مطلب به تأخیر میافتد، به تأخیر که افتاد، هوای تابستان تمام میشود و حالش خوب میشود. پس آن روایت طبیب مداوی هم میتواند مستند باشد.
صورت دوم: بعداً هم توانایی انجام را دارد
فرع دومی که امام طرح کردند، این است که میداند تأثیر فعلی ندارد و فقط احتمال میدهد در تأخیر تأثیر داشته باشد، و میداند یا احتمال میدهد که در آینده هم متمکن از آن گناه هست.
اقوال
در اینجا هم سه نظر هست که دو تاش از کلام امام استفاده میشود:
نظر اول: واجب است، به نحو فتوا، یا احتیاط وجوبی.
نظر دوم: واجب نیست.
نظر سوم: تفصیل بین این که آن تأخیر، آیا به امر اشدّی ممکن است تبدیل بشود یا نه. مثلاً الآن نمیکشد، ولی میداند یا احتمال میدهد که اگر الآن نکشد، بعداً در ماههای حرام میکشدش. یا اگر الآن این گناه را نکند، بعداً در مسجدالحرام انجام خواهدداد. در چنین جاهایی، که بعداً گناه را به نحو اشدّی انجام میدهد، نهیازمنکر واجب نیست.
ادلهی این انظار إنشاءالله برای شنبه؛ فردا به خاطر جلسهی فوقالعادهی شورای نگهبان تعطیل است.
موضوع: شرط ثانی (تنبیه هفتم: تأخیرتأثیر/ بعداً هم توان دارد/ ادله قول اول: وجوب)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در فرع ثانی بود که آمر و ناهی میدانند که تأثیر در تأخیر دارد و آن شخص هم متمکن از انجام در آینده هست بر خلاف فرع قبل. گفتیم: سه قول هست: وجوب، عدم وجوب، و تفصیل به این که اگر تأخیر اشدّ بود واجب نیست، ولی اگر تأخیر مساوی بود یا اهون بود، واجب است نهی از منکر.
ادلهی قول اول: وجوب
دلیل اول: معتبرهی ابان (طبیب مداوی)
برای استدلال بر قول اول میتوان به معتبرة(1) ابانبنتغلب استدلال کرد: «عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ عُبَیْدِ اللَّهِ الدِّهْقَانِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْقَاسِمِ عَنِ ابْنِ أَبِی نَجْرَانَ عَنْ أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: کَانَ الْمَسِیحُ ع یَقُولُ إِنَّ التَّارِکَ شِفَاءَ الْمَجْرُوحِ مِنْ جُرْحِهِ شَرِیکٌ لِجَارِحِهِ لَا مَحَالَةَ وَ ذَلِکَ أَنَّ الْجَارِحَ أَرَادَ فَسَادَ الْمَجْرُوحِ وَ التَّارِکَ لِإِشْفَائِهِ لَمْ یَشَأْ صَلَاحَهُ فَإِذَا لَمْ یَشَأْ صَلَاحَهُ فَقَدْ شَاءَ فَسَادَهُ اضْطِرَاراً فَکَذَلِکَ لَاتُحَدِّثُوا بِالْحِکْمَةِ غَیْرَ أَهْلِهَا فَتَجْهَلُوا وَ لَاتَمْنَعُوهَا أَهْلَهَا فَتَأْثَمُوا وَ لْیَکُنْ أَحَدُکُمْ بِمَنْزِلَةِ الطَّبِیبِ الْمُدَاوِی إِنْ رَأَی مَوْضِعاً لِدَوَائِهِ وَ إِلَّا أَمْسَکَ.»(2) ؛ اگر یک طبیبی ببیند اگر این دارو را به این مریض بدهد موتش به تأخیر میافتد، همین کار را میکند. در مانحنفیه هم نهیازمنکر شبیه همان دارودادن است و این روایت میگوید: اقدام کن.
مناقشه: این دلیل، قول سوم را اثبات میکند
این دلیل، دلیل خوبی است، ولی مقتضایش قول سوم است؛ چون طبیب مداوی اگر ببیند: «اگر این کار را بکند، بیماری به تأخیر میافتد، ولی بعداً اشدّ است، دارو برای تأخیر نمیدهد.»؛ مثلاً سرخک اگر در صباوت پیش بیاید، مشکل حادّی نیست. ولی اگر در بزرگسالی پیش بیاید، خطرآفرین است.
ولی از بعضی فروع دیگر استفاده میشود که اصل این مطلب در ذهن حضرت امام هم وجود داشته و اینجا را هم تقیید میفرمودهاند؛ من الآن دو فرع از عباراتشان را عرض میکنم:
در مسألهی 16 میفرمایند: «لو علم أن نهیه مثلا مؤثر فی ترک المحرم المعلوم تفصیلا و ارتکاب بعض أطراف المعلوم بالإجمال مکانه، فالظاهر وجوبه.(1) »؛ یک ظرفی است که مسلّما خمر است، یک خمر اجمالی هم در بین ظروف دیگری هست، میدانیم اگر بگوییم: «خمر نخور»، منتهی نمیشود. ولی احتمال میدهیم که اگر او را از خمر تفصیلی نهی کنیم، قبول میکند، اینجا میفرمایند: «واجب است نهیازمنکرکنیم».
ولی اگر ظرفی که میخواهد بیاشامد و حرمتش معلوم بالتفصیل است، فقط متنجس است، و آن ظرف دیگر که بین چند ظرف است شراب است، و میدانیم که شرب خواهدکرد، و میدانیم که اهتمام شارع به اجتناب از شراب بیشتر است از اجتناب از شرب مائع متنجس(2) ، اینجا را میفرمایند: نهیازمنکر واجب نیست: «إلا مع کون المعلوم بالإجمال من الأهمیة بمثابة ما تقدم دون المعلوم بالتفصیل فلایجوز». بعد ایشان یک تفصیلی دارند که: «آیا مطلق اهمیت باعث ترجیح میشود؟»، میفرمایند: «فیه اشکال»: «فهل مطلق الأهمیة یوجب الوجوب؟ فیه إشکال.».
در مسألهی 14 فرمودهاند: «لو علم أو احتمل تأثیر النهی أو الأمر فی تقلیل المعصیة لا قلعها وجب، بل لایبعد الوجوب لو کان مؤثرا فی تبدیل الأهم بالمهم، بل لا إشکال فیه لو کان الأهم بمثابة لا یرضی المولی بحصوله مطلقا.»(3) .
پس در نظر ایشان این هم مهم است که آن تأخیر، به چه نحوی است. پس لازم بود که اینجا هم ایشان طبق آن دو مسأله تفصیل میدادند.
دلیل دوم: اطلاق ازمانی نهیازمنکر
بیان دوم، همان بیانی بود که در فرع قبل داشتیم؛ که این «لاتفعل»ی که ناهی میگوید، اطلاق زمانی دارد و همهی زمانها حتی آینده را هم میگیرد. و ناهی میداند آن منکر تحقق پیدانمیکند، ولی اینجا گفتیم که اثرش فقط در به تأخیر انداختن است. نسبت به این ازمنهی اول که تأخیر میاندازد، آن شرطی که در روایات ذکرشدهبود که «یقبل» فراهم است پس نهیازمنکر واجب است چون قبول حاصل است.
مناقشه: این دلیل هم قول سوم را اثبات میکند
«یقبل منه» هم دلالت بر وجوب مطلق نمیکند؛ چون اطلاقی ندارد که آن جاهایی که بعداً احتمال دارد اقبح انجام بشود را هم شامل بشود. این قید دقیقاً قید عقلی است؛ اگر گناهی که بعداً مرتکب میشود، برای شارع خیلی مهمتر است، این تقیید عقلی را دارد که نباید الآن مانعش بشود تا بعداً گناهی کند که مفسدهاش بیشتر است. مثلاً اگر این شخص الآن کشته بشود فقط یک شخص کشته شده ولی اگر در آینده کشته بشود چون احتمال دارد در آن زمان رهبر کمونیستها شده باشد و کل مملکت با مرگش کمونیست بشود، اینجا عقل مانع میشود که ادلهی نهیازمنکر شاملش بشود.
دلیل سوم: اطلاقات ادلهی امربهمعروف
اطلاقات ادلهی امربهمعروف شامل همهی صور میشود، و مقیِّد لفظی برای روایات هم نداشتیم. تنها چیزی که داشتیم، تقیید از ناحیهی حکم عقل بود که امربهمعروف نباید لغو باشد؛ درنتیجه آن صورتی که هیچ اثری بر آن مترتّب نیست حتی در تأخیر هم اثری ندارد، از تحت آن اطلاقات خارج شد، ولی صور دیگر تحت آن اطلاقات باقی ماند، پس آن صورتی که اثر «تأخیر» را دارد، واجب است.
مناقشه: همان تقیید عقلی
این بیان، بیان تمامی است. ولی باز آن اشکال در اینجا هم هست که آن تقیید لبّی هست که تأخیر، منجر به امر اشدّ و افضح نشود.
اشکال: ما باید حکم شارع را به لحاظ عنوان اولی از روایات برداشت کنیم، این فرمایشات شما در مقام تزاحم با امور دیگری است و تمام احکام شرعی چنین قیدی را دارند.
پاسخ: اینها عناوین ثانوی نیست؛ قیود اولی برای تکلیف است. ماجرای ردّالشمس هم مال همینجاست؛ امیرالمؤمنین به خاطر جنگ آنقدر نمازش را به تأخیر انداخت که قضاشد، ولی خداوند خورشید را برگرداند که بتواند نمازبخواند.
شهیدصدر در بحث «ترتّب» میگوید: این قید، در تمام تکالیف هست؛ مثلاً قید نماز این است که: «إن لمتکن مشتغلا بأمر أهمّ من الصلاة أو مساوی لها»، این، یک قید لبّی است که در تمام موارد وجود دارد. اینجا هم این قید لبّی وجود دارد که اگر فقط در تأخیر اثر دارد، نباید این تأخیر منجربشود به این که اشدّ را انجام بدهد.
دلیل چهارم: انحلال ازمانی منهیٌعنه
بیان دیگری که در مقام شده برای وجوب، این است که منهیّعنه به حسب ازمنه منحل میشود؛ مثلاً غیبت اگر حرام است، به حسب ازمنه حرام است؛ در هر زمانی حرمت دارد. ما دستور داریم که از تمام این منکرها نهی کنیم؛ مثلاً اگر تا سه روز عقب میاندازد، پس این نهیهای در ازمنهی این سه روز امتثال میشود، بنابراین موضوع نهیازمنکر محقق بوده و حکمش هم باشد میشود.
سؤال: فرق این دلیل با دلیل دوم چیست؟
پاسخ: اینجا نهی شارع را میگوییم که منحل در ازمنه است؛ میگوییم: «منکرها داریم»، آنجا نهیِ ناهیازمنکر را منحل در ازمنه میدانستیم.
پس به تعداد زمانها، نهی از جانب شارع داریم و همهی اینها هم منکر است و «احتمال تأثیر» در بخشی از این نهیها فراهم است، پس واجب است نهیازمنکر کنیم.
مناقشه: چنین انحلالی صحیح نیست
این بیان، مسلماً مبنای حضرت امام نیست؛ چون ایشان «انحلال» را قبول ندارد.
و واقع امر هم همین است که اینجور نیست که: «یک قانون، منحل به هزاران قانون بشود.»؛ این، اگرچه استحاله ندارد، ولی عرفی نیست و درنتیجه از خطابات شرعیه فهمیده نمیشود. پس این که بخوهیم فرمایش امام را از این راه توضیح بدهیم، برای کسی که «انحلال» را قبول دارد خوب است. ولی نمیشود این را مبنای فرمایش حضر ت امام قرارداد؛ چون ایشان «انحلال» را قبول ندارد، حق هم این است که انحلالِ اینچنینی تمام نیست.
موضوع: شرط ثانی (تنبیه هفتم: تأخیرتأثیر/ بعداً هم توان دارد/ ادله قول دوم و سوم/نتیجه)
خلاصه مباحث گذشته:
در تنبیهات شرط ثانی به تنبیه هفتم رسیدیم؛ که نهیازمنکر تأثیر در ترک در همان زمان نهی ندارد، ولی باعث میشود که آن گناه را به تأخیر بیندازد. صورت اول این بود که بعداً که تصمیم بر انجام آن گناهی که به تأخیرش انداخته میگیرد، توانایی بر انجامش ندارد، و نتیجه در آن صورت وجوب نهیازمنکر شد. صورت دوم، آن جایی بود که بعداً که تصمیم بر انجامش میگیرد، توانایی انجامش را هم دارد. گفتیم در این صورت، سه قول داریم: وجوب، عدم وجوب، و تفصیل بین این که آن تأخیر، آیا به امر اشدّی ممکن است تبدیل بشود یا نه. دیروز در اثبات قول اول، چهار دلیل آوردیم، ولی در تمام آنها مناقشه کردیم؛ دلیل چهارم را به خاطر رد مبنای «انحلال» ردکردیم، و گفتیم که سه دلیل اول هم قول سوم را اثبات میکند نه قول اول را.
دلیل پنجم: تأخیر گناه مطلوب شارع است
دلیل دیگر برای وجوب، این است که خود تأخیر گناه، مطلوب شارع است، بنابراین مشمول ادلهی امربهمعروف میشود؛ چون معروف یعنی هر چیزی که مطلوب شارع است. پس واجب است که این مطلوب شارع را محقق کنیم.
مناقشه: اینطور نیست که تأخیر معصیت همیشه مطلوب شارع باشد
قبلاً عرض کردیم که نمیتوانیم به صورت مطلق بگوییم: «تأخیر معصیت مطلقاً مطلوب شارع است.»؛ موارد فرق میکند. اگر هم از این عبارت که «المعروف ما امرتم به، و المنکر ما نهیتم عنه» حصر بفهمیم، دلیلی نداریم که تأخیر معصیت، ولو به نحو ترتب، مورد امر شارع باشد که شارع بگوید: «این کار را نکن. ولی اگر میخواهی بکنی، دیرتر انجام بده.». این محبوبیت را از کجا درآوردهاید که تأخیر مطلوب شارع است؟! آن جاهایی که در آینده افضح است و اشدّ، واضح است که شارع تأخیر را نمیخواهد. برای کشف محبوب و مبغوض الهی، ما راهی جز اوامر و نواهی شارع نداریم. اگر کسی از یک جایی چنین علمی پیداکرد، طبق همان عمل کند، ولی ما راهی برای کشفش نداریم. اگر کسی واقف به دلیلی شد، به ما هم بگوید یادبگیریم.(1)
1) (1) - در بحث ترتّب هم همین را فرمودهاند که محبوبیت را از امر شارع میفهمیم. وقتی کسی به جای اشتغال به ازالهی نجاست از مسجد (که واجب فوری است) به نماز (که واجب موسّع است) میپردازد، نمازش به شرطی صحیح است که شارع به آن امرکردهباشد؛ امر شارع به این نماز، به نحو ترتّبی ممکن است؛ که بگوید: «اگر ازالهی نجاست را ترک کردی، نمازبخوان». مرحوم آخوند در بحث «ترتّب» فرموده که امر ترتّبی نداریم ولی این نماز به این خاطر که محبوب شارع است، صحیح است. به ایشان اشکال کردهاند که این محبوبیت را از کجا فهمیدهای؟! محبوبیت نماز را از امر شارع میفهمیم، اینجا که شارع امر ندارد، از کجا بفهمیم که محبوبش است؟! پس اگر ترتّبی نشدی، راهی برای تصحیح نمازِ متزاحم با مهم نیست.
اشکال: اگر امر دائر بشود بین این که دو روز غصب کنیم یا یک روز، آیا شارع یک روز را ترجیح نمیدهد؟
پاسخ: فرض ما این است که گناه واحد است، یک روز میخواهد غصب کند؛ از شنبه تا یکشنبه را غصب کند، یا از چهارشنبه تا پنجشنبه.
اشکال: عقل میگوید: الآن یقینی است، فردا احتمالی است. پس بگو گناه یقینیِ الآن را ترک کند، شاید تا فردا حدثَ حدثٌ و درنتیجه پشیمان شد و گناه نکرد.
پاسخ: الآن هم یقینی نیست، احتمال تأثیر میدهد، نه این که یقین به تأثیر دارد. به علاوهی این که احتمال تأثیر در ترک بالمره نمیدهد.
اشکال: احتمال مرگش هست؛ شاید اجلش برسد.
پاسخ: بالاخره اگر زنده باشد انجام میدهد، به علاوهی این که اطمینان به حیاتش داریم.
سؤال: اگر نهیازمنکر ما باعث تقلیل گناه بشود، آیا اینجا واجب است بگوییم؟
پاسخ: بله، اینجا را قبول داریم.
اشکال: بالاخره تأخیر، لازمهاش ترک گناه در این زمان است.
پاسخ: ولی در زمانهای دیگر انجام میشود. ما نمیدانیم: «آیا گناهی را دیرتر انجامدادن محبوب شارع است یا خیر؟».
دلیل پنجم: شرطْ الآن فراهم است
بعضی شارحین معظم استدلال کردهاند برای این فرمایش، به این که «وجود الاحتمال بالاضافة الی الحال، و عدم معلومیة وضع الاستقبال، فإنّ مجرد التمکن لایلازم الفعل.»(1) ؛ برای این وجوب اینجور استدلال کردهاند که: الآن احتمال میدهد حرفش مؤثر است؛ اگر نهی کند، طرفْ منکر را انجام نمیدهد، آینده هم معلوم نیست؛ فقط میداند فاعل منکر متمکن است، اما نمیداند: «انجام میدهد یا نه؟»؛ چون بین تمکن و انجام، ملازمهای وجود ندارد. پس بنابراین ناهی از منکر، آینده را نمیداند که فاعل منکر یقیناً منکر را در آینده انجام میدهد، الآن هم حرفش تأثیر دارد، پس شرطْ الآن محقق است، پس باید نهی کند.
1) (2) این فرع این بود که: «و لو احتمال عدم تمکنه فی الآتیة من ارتکابه، وجب. و الا (یعنی اگر احتمال عدم تمکن نمیدهد، بلکه میداند متمکن است.)، فالاحوط ذلک، بل لایبعد وجوبه.». تحریر الوسیلة؛ ج1، ص: 469.
مناقشه: خروج از مسأله
این استدلال، خلاف فرض مسأله است از نظر امام؛ امام این مسأله را اینطور شروع کردند که: «لو احتمل التأثیر فی تأخیر وقوع المنکر و تعویقه»(1) ؛ یعنی فرض این است که احتمال ترک مطلق را نمیدهد؛ پس حال آینده برایش روشن است، نه این که حال مستقبلش برایش معلوم نیست؛ میداند این حرف، در اثصل ترک برایش اثر ندارد. مفروض مسأله همین است. مثلاً اطمینان داریم که اینقدر این ربا برایش منفعت دارد و اینقدر این منفعت را دوست دارد که ترکش نخواهدکرد، ولی احتمال میدهم که به احترام ریش سفید من الآن این ربا را نگیرد.
نتیجه: تفصیل و ترجیح قول سوم
فتحصّل که در این صورت، قائل به تفصیل هستیم؛ لبعض الأدلة الماضیة، نه به این دو دلیلی که امروز عرض شد.
دلیل قول به عدم وجوب: ترکالمعصیت محقق نمیشود
آن که از ادله میفهمیم، این است که غرض از امربهمعروف، ترکالمعصیت است، لاتأخیر المعصیت. و اینجا این شرط و این هدف، محقق نمیشود؛ چون احتمال عدم تحقق نمیدهد، فقط احتمال تأخیر میدهد. پس نهیازمنکر واجب نیست.
یکی از روایاتی که ممکن است کسی بگوید: این مطلب (غرض «ترکالمعصیت» است) جزماً از آن استفاده میشود، این مرسلهی جزمیهی مفید است که: «و قال الصادق جعفر بن محمد ع لقوم من أصحابه أنه قدحق لی أن آخذ البریء منکم بالسقیم و کیف لایحق لی ذلک و أنتم یبلغکم عن الرجل منکم القبیح فلاتنکرون علیه و لاتهجرونه و لاتؤذونه حتی یترکه.»(2) . این هم دلیل کسی است که میگوید: «واجب نیست».
در روایت معتبرة(1) حارثبنمغیره هم حضرت فرمودند(2) : «مَا یَمْنَعُکُمْ إِذَا بَلَغَکُمْ عَنِ الرَّجُلِ مِنْکُمْ مَا تَکْرَهُونَ وَ مَا یَدْخُلُ عَلَیْنَا بِهِ الْأَذَی أَنْ تَأْتُوهُ فَتُؤَنِّبُوهُ وَ تُعَذِّلُوهُ وَ تَقُولُوا لَهُ قَوْلًا بَلِیغاً فَقُلْتُ [لَهُ] جُعِلْتُ فِدَاکَ إِذاً لَایُطِیعُونَّا وَ لَایَقْبَلُونَ مِنَّا فَقَالَ اهْجُرُوهُمْ وَ اجْتَنِبُوا مَجَالِسَهُمْ.»(3) . حضرت اینجا استفصال نکردند که: «با گفتهی شما آیا تأخیر میاندازند یا نه؟»، به صرف این که الآن قبول نمیکنند، حضرت فرمودند: پس وظیفهی امرونهی از شما ساقط است، وظیفهی شما فقط همین است که از مجالسشان دوری کنید.
اشکال: عرفاً به عقب انداختن هم میگویند که گوش کرد.
پاسخ: میگویند: «نکن»، چطور بر «عقب انداختن» صدق میکند؟!
مناقشه: شرط وجوب، در بعض ازمنه حاصل است
کسانی که این روایات را معتبر نمیدانند، امرشان روشن است. ولی کسانی که معتبر میدانند (مثل ما که چون در کافی است و از مرسلات جزمی صدوق است، آن را معتبر میدانیم)، جواب این است که طبق آن تقریری که برای «وجوب» کردیم، در این بخش، اطلاق زمانی دارد: در این زمانی که انجام نمیدهند، غایتِ «حتی یترکه» حاصل است، و همچنین «لایطیعونا» اطلاق زمانی دارد و فاعل منکرْ این مقدارها را اطاعت میکند. با توجه به این وجهی که ما برای «وجوب» به آن استنادکردیم، بنابراین شرط وجوب فراهم است. لکن آن قید عقلی اینجاها را تقیید میکند؛ که اگر بعداً اقبح و افضح است، به همان قرینهی لبّیه تقییدمیشود.
پس این دلیل، برای کسی که میخواهد بگوید: «واجب نیست»، تمام نیست.
دلیل قول به تفصیل: اطلاقات و تقیید عقلی
ما اطلاقات را داریم، ولی یک مقید عقلی داریم؛ که اگر این تأخیر به اقبح میانجامد، معلوم است که مرضیّ شارع مقدس نیست. پس این قرینهی عقلیه تقییدمیکند و درنتیجه قول به تفصیل تمام است.
اگرچه حضرت امام اینجا تفصیل ندادهاند، ولی از همان دو مسأله و شاید از بعضی مسائل دیگر هم استفاده بشود که ایشان درحقیقت به این تفصیل معتقد هستند ولو اینجا نفرمودند.
سؤال: آیا این تفصیل را میتوانیم به حضرت امام نسبت بدهیم؟
پاسخ: جرئت میخواهد.
سؤال: میشود به اطلاقش اخذکرد؟
پاسخ: مشکل است.
نتیجه: قول به تفصیل
به خاطر همان قرینهی عقلیه، ما قائل به تفصیل شدیم؛ که اگر الآن ترکش کند در آینده گناه بزرگتری را مرتکب میشود، نهیازمنکر واجب است.
گاهی تشخیص اهمّ مشکل است (که آیا این گناهش بزرگتر است یا فلانگناه که در آینده انجام میدهد؟)، باید از فقیه سؤال کرد که کدام نزد شارع اهمّ است. یک جاهایی هست که تشخیص آن، برای فقیه هم مشکل است؛ این داستان از خود مرحوم امام است که یکی از صبیههای ایشان موقع وضع حمل به جایی میرسد که دکتر میگوید: «یا باید مادر بمیرد یا فرزند»، ایشان میفرمایند: جای تأمل است که بگوییم: فرزند را بکشند مادر زنده بماند. واگذارمیکنیم به خدای متعال.(1)
1) (8) - بهمناسبت یاد داستان دیگری افتادم؛ شیخ مرتضی حائری این داستان را نوشتهاند که وقتی والدهی آقامصطفی باردار بودند، در موقع وضع حمل، مشرف به موت میشود، ثقفی پدرخانم امام به پشت بام میرود و به خدای متعال متوسل میشود که نجات یابد، همان بالا صدایی میشنود که: «یا حسن، یا خدیجه». آقای حائری میگفتند: حسن را دیدهبودم، یک پسر دهسالهای بود. آقای ثقفی میگوید: «خدیجه». خدیجه وضع حمل میکند، ولی حسن فوت میشود.
موضوع: شرط ثانی: احتمال تأثیر (تنبیه هشتم و نهم و دهم)
تنبیه هشتم: اجازه به حرام
فرع دیگری که مرحوم امام قدس سره در ذیل همین شرط احتمال تأثیر عنوان فرمودهاند، این است که آمر و ناهی بداند که امر و نهی او در صورتی مؤثر است که شخص ناهی به شخص منهیّ اجازه بدهد کار واجبی را ترک کند یا حرامی را انجام بدهد. مثلاً فرزندش میگوید: «اگر اجازه بدهی که حجاب را مراعات نکنم، نمازمیخوانم. اما اگر اجازه ندهی، نماز هم نمیخوانم.»، پس میداند این که به او بگوید: «صلّ» به شرطی اثر دارد که اجازه بدهد او مراعات حجاب را نکند. یا میخواهد برود کلاس موسیقی حرام، میگوید: «اگر اجازه بدهی کلاس موسیقی بروم، نماز هم میخوانم. وگرنه، نماز هم نمیخوانم.»، این مربی یا پدر و مادر میدانند امرشان وقتی اثر دارد که در آن کار حرام به او اجازه بدهند.
«مسألة 7 لو علم أن أمره أو نهیه مؤثر لو أجازه فی ترک واجب آخر أو ارتکاب حرام آخر؛ فمع أهمیة مورد الإجازة لا إشکال فی عدم الجواز و سقوط الوجوب، بل الظاهر عدم الجواز مع تساویهما فی الملاک و سقوط الوجوب، و أما لو کان مورد الأمر و النهی أهم فإن کانت الأهمیة بوجه لا یرضی المولی بالتخلف مطلقا کقتل النفس المحترمة وجبت الإجازة و إلا ففیه تأمل و إن لا یخلو من وجه.»(1) .
صورت اول: امری که اجازه در آن میخواهد، خیلی مهم است
1) (1) - تحریر الوسیلة؛ ج1، ص: 468.
حضرت امام چند صورت میفرمایند؛ صورت اول این است که خود این مورد امر و نهی، نسبت به آن شیئی که باید اجازه بدهد، خیلی اهمیت کمتری دارد و آن دیگری (که فاعل منکر از ناهی میخواهد به او اجازه بدهد آن را مرتکب بشود) امر بسیار مهمی است، در این صورت واضح است که نهیازمنکر واجب نیست. مثلاً بگوید: «اگر اجازه بدهی فلان مسلمان را بکشم، من نمازمیخوانم.»، اینجا به دلیل قرینهی عقلیه مسلّم است که واجب نیست امرونهی کنیم؛ چون نقض غرض شارع است. پس اگر حرامی که میخواهد اجازه بدهد اگر در اهمیت به مثابهی بالایی است، مسلّماً آن اجازهدادن جایز نیست و امرکردن هم واجب نیست.
صورت دوم: تساوی
اما اگر دو امر مساوی هستند، البته در تشخیص تساوی هم باید از فقیه سؤال کرد. در این موارد ایشان میفرمایند که اگر مساوی هم بودند، باز لایجوز که به او اجازه بدهد و واجب نیست که امربهمعروف کند؛ چون ترجیح بلامرجح است. آن مقید لبّی را هم از شهیدصدر گفتیم که اشتغال به اهمّ نداشته باشیم، اینجا هم وجوب امربهمعروف مقید است به این که گناه اهمّی انجام نشود. چرا جایز نیست؟ چون منکری است مساوی با آن. چرا واجب نیست؟ چون شرط «تأثیر» نیست.
صورت سوم: اگر مورد نهیازمنکر اهمّ باشد
اما اگر مورد نهیازمنکر اهم باشد دو قسم دارد:
قسم اول: شارع راضی به انجامش نیست
قسم اول این است که منکر به قسمی اهمّ است که شارع به هیچوجه راضی به انجامش نیست؛ مثل قتل نفس محترمه یا اضلال ناس یا نماز، شارع به هیچوقت راضی نیست این امور ترک بشود. در این قسم، نهیازمنکر واجب است، و اجازهدادن در آن مهم جایز نیست. مثلاً طرف میگوید: «اگر اجازه بدهی فلان پیغمبر را بکشم، زید را نمیکشم.»، اینجا امربهمعروف واجب است و اجازهدادن جایز نیست.
قسم دوم: عدم رضایت شارع مطلق نیست
قسم دوم این است که به مثابهای نیست که شارع مطلقاً راضی به انجامش نباشد؛ مثل غیبت، دروغ؛ که در مواردی جایز میشود. امام در این صورت، فرموده: «ففیه تأمل، و إن لایخلو من وجه».
حکم عقلائی در اینجا این است که به واسطهی اجازهدادن در فاسد، افسد را دفع کنند. مثلاً میگوید: «یا به من اجازه بده که جواب سلام فلانی را ندهم تا باحجاب بیرون بروم، یا من بیحجاب بیرون میروم.»؛ در اینجا معلوم است که بیحجاب بیرونرفتن افسد است. لذا در این مورد ابتداءً میفرمایند: «فیه تأمل»؛ چون اینجور نیست که «لایرضی الشارع مطلقاً»؛ شاید در این ظرف شارع بفرماید که اشکال ندارد حجاب را مراعات نکند. ولکن بعد که میفرمایند: «لایخلو من وجه»، شاید وجهاش این باشد که وقتی امر دائر میشود بین این که یا فاسد انجام بشود یا افسد، عقلا دفع افسد میکنند به فاسد، و این روش عقلائی هم در شرع ردع نشده، پس اینجا بر این اساس میگوییم که امربهمعروف واجب است و اجازهدادن جایز نیست.
اشکال: آیا این سیره در معرض ردعشدن بوده؟
پاسخ: یک امر ارتکازی عقلائی در زندگیهای شخصی و خانوادگی است. امور ارتکازی که مبتلابه است و موارد فراوانی پیش میآید، همینطور است. مثلاً الآن در این حکومت اسلامی خیلی جاها همینطور است؛ مثلاً در همین صداوسیما میگویند: «طبق آمارهایی که داریم، اگر ما این کارها را نکنیم، در ماهوارهها فلان کارها را میکنند و بلای اجتماعی بالاتری را مبتلا خواهیم شد.».
سؤال: اگر واضح است، چرا فرمودهاند: «فیه تأمل»؟
پاسخ: بعد فرمودهاند: «لایخلو من وجه».
تنبیه نهم: امر به امربهمعروف
مسألة 10 لو علم أن أمر شخص خاص مؤثر فی الطرف دون أمره وجب أمره بالأمر إذا تؤاکل فیه مع اجتماع الشرائط عنده.(1)
خیلی جاهای اینجور است که من میدانم که اگر خودم بگویم اثر ندارد، ولی اگر فلانی که بر او هم واجب است بگوید، اثر دارد. آیا واجب است به او بگوییم برود بگوید؟ مسأله به دو صورت است:
صورت اول: بر مأمور هم امربهمعروف واجب است
صورت اول این است که شرایط امربهمعروف در آن شخصِ واسطه فراهم است؛ علم دارد و احتمال تأثیر هم دارد، ولی در عین حال تساهل میکند و نمیگوید. در اینجا واجب است بگوییم به دو جهت؛ یکی این که مأمور را امربهمعروف کردهایم، و دیگر این که بالتسبیب امربهمعروف کردهایم. شخص مأمور، خودش تارک معروف است؛ پس ما با گفتن به او، هم او را امربهمعروف کردهایم و هم مانع آن منکر شدهایم. جهت دوم این که اینجا بالتسبیب احتمال تأثیر را میدهد؛ نسبت به مأمور بالمباشره امربهمعروف کردهایم، نسبت به او بالتسبیب. پس امر به این شخص، از دو جهت وجوب پیدامیکند: از جهت امربهمعروف این شخص، و از جهت امربهمعروفِ تسبیبیِ آن شخص.
صورت دوم: بر مأمور واجب نیست
اگر اجتماع شرایط در نزد شخص مأمور متوفّر نباشد؛ مثلاً او احتمال تأثیر نمیدهد یا علم به این که او دارد منکر را انجام میدهد ندارد، در اینجا مسلماً وجه اولِ امربهمعروفِ شخص واسطه نمیآید؛ چون وجوب امربهمعروف در حق او فعلی نشده. از جهت دوم چطور؟ آیا اطلاقات ادله شامل امربهمعروف تسبیبی میشود؟ اینجا باید بین دو قسم تفصیل بدهیم:
1) (2) - همان.
قسم اول: عدم رضایت شارع مطلقاً
اگر شارع به هیچ وجه لایرضی به تحققش، واجب است؛ مثلاً شخصی را میخواهند اعدام کنند و ما باخبر شدیم، یک مرجع تقلیدی هست که اصلاً خبر ندارد و درنتیجه بر او واجب نیست، ولی اگر ما به او بگوییم، میتواند جانش را نجات بدهد، در این صورت بر ما واجب است به او بگوییم.
سؤال: آیا از باب «ارشاد جاهل» هم واجب است؟
پاسخ: ارشاد به موضوعات، ارشاد جاهل نیست. بلکه خیلی جاها ممکن است اشکال هم داشته باشد؛ چون باعث آزارش میشود. در همان روایت امام باقر کسی به حضرت گفت: «مقداری از کمرتان خشک است»، حضرت به او گفتند: «بر تو واجب نبود به من بگویی»؛ شاید حضرت خودشان آن قسمت را بعداً میشستهاند، ولی خواستند به او یادبدهند که در شبهات موضوعیه مردم را به زحمت نیندازد.
قسم دوم: عدم رضایت فیالجمله
اما اگر اینطور نیست که لایرضی شارع بترکه مطلقاً بلکه در برخی موارد دیدهایم که شارع رضایت به انجام این حرام شده، اگر آن آقای واسطه هم اطلاع ندارد، ظاهر امربهمعروف فقط همینقدر است که خودت امرکن، نه این که واسطه بشو که دیگران انجام بدهند.
اشکال: عقلا میکنند.
پاسخ: خوب است، ولی آیا واجب است؟!
اشکال: امربهمعروف بالتسبیب هست.
پاسخ: دلیلی نداریم بر این که امربهمعروف بالتسبیب بر ما واجب است.
سؤال: پس دو وجهی که در صورت اول گفتید را قبول ندارید؟
پاسخ: وجه دوم که امربهمعروف بالتسبیب بود را قبول نداریم.
تنبیه دهم: منکر و نهیازمعروف
آخرین مسأله را هم بگوییم که بعد إنشاءالله برویم شرط بعدی:
مسألة 13 لو کان الفاعل بحیث لو نهاه عن المنکر أصرّ علیه و لو أمره به ترکه، یجب الأمر مع عدم محذور آخر، و کذا فی المعروف.(1)
اگر یک آدمی پیداشد که لج دارد؛ اگر به او بگویند: «نمازبخوان»، نمیخواند. اگر بگویند: «نمازنخوان»، میخواند! این مثال، برای معروف بود. مثال برای منکر: اگر بگوید: «اقتله»، نمیکشدش، ولی اگر بگویند: «لاتقتله»، میکشدش! آیا اینجا نهیازمعروف یا امربهمنکر واجب است یا نه؟
صورت اول: اگر محذور دیگری نباشد
مرحوم امام میفرماید: «یجب الأمر مع عدم محذور آخر». ممکن است یک عالمی باشد اگر این را بگوید، عدهی دیگری تبعیت کنند. میفرمایند: اگر چنین محاذیری دارد، واجب نیست. ولی اگر چنین محاذیری نیست، واجب است گفته بشود.
راههای اثبات وجوب
در آن جایی که محاذیری نیست و واجب است، با این که مصداق امربهمعروف نیست، چطور واجب است؟ دو راه برای اثبات وجوب داریم:
راه اول: حقیقت امر، بعث است ولو به صیغهی نهی
«امر» در حقیقت، بعث به کار است، ولو به صیغهی امر نباشد. و این نهی هم بعث به عمل است، پس به حمل شایع «امر» است، ولو به حسب ادبیات به این صیغهی «امر» نمیگویند. پس وقتی به حمل شایع «امر» شد، ادلهی وجوب «نهیازمنکر» میگیردش.
اشکال: با مبنای امام که به صیغهی «امر» باید باشد، چطور سازگار است؟
پاسخ: صیغه، یعنی بعث، ولو با جملهی خبریه.
راه دوم: «امر» طریقیت دارد
وجه دوم این است که این امرونهی طریقیت دارد، حتی موضوعی طریقی نیست، طریقی محض است، و قبلاً هم توضیح دادیم. این صیغه را به کار بردن، برای این است که این معروف انجام بشود یا منکر قلع بشود. چون طریقیت دارد، پس یقوم مقامه هر کاری که همان اثر را داشته باشد.
1) (3) - تحریر الوسیلة؛ ج1، ص: 469.
صورت دوم: اگر محذور دیگری باشد
اگر محذور دیگری باشد، یک تتمهای دارد که: آیا وارد باب تعارض میشود یا وارد باب تزاحم میشود؟ إنشاءالله فردا.
موضوع: شرط ثانی: احتمال تأثیر (تنبیه دهم / و تنبیه یازدهم)
خلاصه مباحث گذشته:
در جلسهی گذشته آخرین فرع از تنبیهات شرط ثانی را مطرح کردیم؛ که اگر تارک معروفی را امربهمعروف کنیم، متأثر نمیشود، و اگر امربهمنکر کنیم، برعکس عمل میکند و معروف را انجام میدهد. گفتیم: دو صورت دارد:
صورت اول این بود که محذور دیگری نباشد، گفتیم: در این صورت واجب است امربهمنکر کنیم؛ یا به این دلیل که حقیقت امر بعث به فعل است اگرچه به صیغهی نهی باشد، یا به این دلیل که اصلاً امر لازم نیست و مهم این است که طرف را وادارکنیم به معروف اگرچه با غیر امر. و آن ادلهای که میگوید: «امربهمنکر، حرام است.»، مختص آن جایی است که به داعی بعث به منکر باشد، بنابراین انصراف دارد از اینجا که به داعی بعث به منکر نیست.
صورت دوم این بود که محذور دیگری نباشد، در این صورت، آیا وارد باب تعارض میشود یا وارد باب تزاحم میشود؟ چه نسبتی وجود دارد بین ادلهی وجوب «امربهمعروف» و ادلهی حرمت آن محذور دیگر؟ در بعضی موارد تعارض است، و در بعضی موارد تزاحم است.
موارد تعارض
گاهی نفس همین گفتن، مصداق آن محذور است؛ پس امر واحدی، هم مصداق امربهمعروف میشود بنابراین واجب است، و هم مصداق محرَّم است که مثلاً «اضلال عباد» یا «اهانت به اشخاص» در آن هست؛ حرام است که انسان آبروی خودش را بریزد. پس چون امر واحد یعنی خود «افعل» از طرفی مصداق امربهمعروف است و از طرف دیگر مصداق «اضلال عباد» است، تعارض میشود. این تعارض، به نحو عموم و خصوص منوجه است؛ ادلهی «امربهمعروف» و «اضلال عباد» در این مورد با یکدیگر جمع شدهاند. اینجا آیا موازین تعارض در عموم و خصوص منوجه هم میآید یا نمیآید؟ کسانی که میگویند: «مرجِّحات، در عموم و خصوص منوجه هم جاری میشود.»، باید همان مرجحات را اینجا پیاده کنند.
پس اینجا یک جوری نیست که بتوانیم یک ضابطهی کلی به دست مکلف بدهیم؛ جا به جا موارد مختلف است. و پس از مرجحات، نتیجه آیا تخییر است یا تساقط؟ تخییر اصولی و مجتهد خودش باید یکی را انتخاب کند؟ یا تخییر فقهی برای مکلف است و مکلف خودش هر طرف را خواست انتخاب میکند؟ اینجا فقیه باید موازنه کند که طبق آن موازین مبنایش چیست و در هر موردی همان کار را بکند. لذا یک ضابطهی کلی نداریم. پس در این فرضی که مخاطب برعکس عمل میکند، اگر محذور دیگری باشد، آن محذور دیگر چیزی را برای مکلف روشن نمیکند؛ باید تکتک موارد را سؤال کند.
الا این که یک جاهایی هست که اگرچه تعارض است، ولی به ادلهی دیگر میفهمیم که با آن ادله معارضه نمیکند؛ مثلاً اصل دین بیضهی اسلام در خطر است ولو چند نفر هم در این مسألهی خاص اضلال بشوند و گمان کنند فلان عمل واجب است. اینجا چون از خارج میدانیم که آن امر، یک امر مهمی است، اصلاً تعارض نمیکنند و اطلاق ادلهی محذور دیگر این مورد را شامل نمیشود.
پس باید گفت: این مواردی که محذور وجود دارد و به نحو تعارض است، دو قسم است:
قسم اول: اگر واضح باشد که ادلهی محذور شامل نمیشود
یک قسمش آنچنان مورد امربهمعروف واضح است که معلوم است ادلهی محذور آنجا را نمیگیرد؛ آنجا امربهمعروف واجب است ولو محذور دیگر هم هست.
قسم دوم: اگر اینطور نباشد
و مواردی که قرینهی خارجیه در این حد نیست، این موارد تعارض میکنند. و چون تعارضش به نحو عموم و خصوص منوجه است، هر کسی طبق مسلک خودش در باب تعارض باید عمل کند: مرجحات، تساقط یا تخییر اصولی یا فقهی.
موارد تزاحم
برخی موارد تزاحم است؛ مثلاً مَن یجب اطاعتُه به این شخص گفته: «به صیغهی «افعل» بگو»(1) ، و خودم هم میدانم به شرطی اثر دارد که به صیغهی «لاتفعل» بگویم. ادلهی امربهمعروف میگوید: «بگو: لاتصلّ»، ادلهی «اَطِع اباک» میگوید: «بگو: صل». شبیه همان موردی است که آخر وقت وارد مسجد شده میخواهد نمازبخواند و مسجد هم نجس شده.
در موارد تزاحم، باید قواعد آن باب را اجراکنیم و اکثر اهمیةً را ترجیح بدهیم، که البته کار سادهای نیست که این اهمیتها را تشخیص بدهیم.
اشکال: امر پدر چون خلاف امر شارع است، «اطع اباک» شامل اینجا نمیشود.
پاسخ: شما یک مثال دیگر پیداکن، مثلاً ایذاء بشود و هکذا.
توریه در مانحنفیه
نکتهی دیگر این است که حالا که باید از معروف نهی میکند، آیا در اینجا باید قصد جدّ کند؟ یا توریه کند؟ یعنی آیا واجب است «افعل»ش را در «لاتفعل» استعمال کند؟ احوط ولو استحبابی این است که «لاتفعل»ش را در «افعل» استعمال بکند. یا اصلاً استعمال در معنایی نکند؛ یعنی معنایی را قصدنکند، ولی طرف آثار «لاتفعل» را بارمیکند و انجام میدهد.
فرع یازدهم: تأثیر، متوقف بر ارتکاب حرام است
بحث دیگری که مرحوم امام مطرح کردهاند، این است که میداند تأثیر امرش متوقف است بر این که خودش یک حرامی را انجام بدهد یا واجبی را ترک کند. این مسأله برای نیروهای امنیتی خیلی پیش میآید؛ مثلاً باید برود به شکل آنها دربیاید و مثلاً نمازنخواند و شراب بخورد. قبل از انقلاب، بعضی آدمهای انقلابی برای این که لونروند، در فرودگاه و مسافرت و خیابان، سگ همراهشان میبردند که کسی به آنها شک نکند. الآن هم همینطور هست که نفوذ در این فاسدها یکی از راههایش این است که آدم مثل خودشان بشود. یا مثلاً کسانی که میخواهند فیلمها را کنترل کنند، باید تمام صحنههایش را ببینند تا بدانند که: «میتوانند اجازه بدهند یا نه؟». اوایل انقلاب از من خواستند پروندههای راجع به روحانیون در ساواک را مطالعه کنم، از مرحوم استادمان اجازه گرفتم که مطالعه کنم و ایشان به من اجازه دادند، من هم آنها را خواندم، ولی اینها چون اسرار مردم است، اینها را نمیگویم و با خودم به قبر میبرم.
1) (1) - مثلاً پدر به پسرش گفته اینطور بگوید؛ یا طبق آن مبنا که اطاعت از پدر مطلقاً واجب است، یا لااقل طبق آن مبنا که اگر مخالفت باعث ایذاء بشود اطاعتش واجب است.
حضرت امام فرموده: در این این موارد امربهمعروف ساقط میشود الا این که مورد معروف یا منکر آنقدر مهم باشد که شارع راضی به ترکش نشود: «مسألة 12 لو توقف تأثیر الأمر أو النهی علی ارتکاب محرم أو ترک واجب لا یجوز ذلک و سقط الوجوب، إلا إذا کان المورد من الأهمیة بمکان لا یرضی المولی بتخلّفه کیف ما کان کقتل النفس المحترمة و لم یکن الموقوف علیه بهذه المثابة، فلو توقف دفع ذلک علی الدخول فی الدار المغصوبة و نحو ذلک وجب.»(1) ؛ در این صورت واجب میشود.
و شبیه این مسأله که تأثیر امرونهی بر ارتکاب حرام توقف دارد، این مسأله را طرح کردهاند که گاهی خود امرونهی بر آن توقف دارد؛ مثلاً صدایش به او نمیرسد مگر این که از یک زمین غصبی ردبشود. اینجا هم باید همین ملاک تزاحم را توجه کرد. مثلاً اگر طرف میخواهد کسی را بکشد، واجب است به هر نحوی جلویش را بگیرد.
موضوع: شرط سوم: اصرار (مقام اول: مقصود از اصرار / اقوال / و اصرار قبل از ارتکاب)
احتمال تأثیر، شرط واجب نیست
در ابتدای بحث شرط دوم، عرض کردیم که دو مقام هست؛ در مقام اول پذیرفتیم که: «احتمال تأثیر، شرط وجوب است.»، مقام دوم این است که: «آیا شرط واجب است یا نه؟» حق این است که دلیلی بر این که شرط واجب باشد نداریم. مقتضای اطلاق این است که شرط واجب نباشد، و لذا در کلمات فقها هم میبینیم که فقط شرط وجوب ذکرشده.
1) (2) - تحریر الوسیلة؛ ج1، ص: 469.
اشکال: چطور ممکن است چیزی هم شرط واجب باشد و هم شرط وجوب؟
پاسخ: ممکن است که چیزی، هم در وجود مصلحت تأثیر داشته باشد و درنتیجه شرط وجوب باشد، و هم در استیفای مصلحت تأثیر داشته باشد و درنتیجه شرط واجب باشد.
شرط سوم: اصرار
شرط دیگری که فقها رضوانالله علیهم ذکرفرمودهاند برای وجوب، مسألهی «اصرار» است؛ که محقق حلی در شرائع فرموده: «الثالث و أن یکون الفاعل له مصرا علی الاستمرار؛ فلو لاح منه أمارة الامتناع أو أقلع عنه سقط الإنکار.»(1) .
مثلاً طرف در شب عروسیاش حلق لحیه کرد و میدانیم فقط همان یک شب است و دیگر این کار را تکرارنمیکند، اگر بگوییم: «اصرار شرط است»، اینجا واجب نیست نهیازمنکر کنیم. یا مثلاً نمازصبحش را نخواند و احتمال معذوریت نمیدهیم، اگر میدانیم که اصرار ندارد، طبق این شرط واجب نیست او را نهیازمنکر کنیم.
سؤال: یعنی اگر در شب عروسی انگشتر طلا هم دست کرد و موسیقی حرام هم پخش کردند، اگر بدانیم همان یک شب است و «اصرار» را شرط بدانیم، نهیازمنکر واجب نیست؟
پاسخ: اینها که شما مثال زدید، گناهانی است که استمرار دارد، همانجا باید تذکربدهند که جلوی گناه گرفته بشود، به خلاف حلق لحیه که قبلاً انجام داده و الآن مشغول گناه نیست؛ تراشیدن ریش حرام است، ریشداشتن واجب نیست، بنابراین اینطور نیست که الآن که ریش ندارد مشغول حرام باشد، به خلاف آن مثالها که الآن مشغول حرامند و بایذ نهیازمنکر کنیم.
در دو مقام باید بحث کنیم؛ مقام اول این است که: مراد از «اصرار» چیست؟ مقام دوم این است که: آیا شرط است یا شرط نیست؟
1) (1) - شرائع الإسلام فی مسائل الحلال و الحرام؛ ج1، ص: 311.
مقام اول: مقصود از اصرار
ظاهر «اصرار» این است که: «دائماً میخواهد این را انجام بدهد». مقصود فقها، حتماً این نیست؛ اینطور نیست که در جایی واجب است نهیازمنکر کنیم که پیوسته انجام میدهد.
اقوال
برخی فرمودهاند: مقصود از اصرار این است که تکرارمیکند، ولو یک بار.
تفسیر دیگر این است که قصد انجام برای بعد دارد، ولو بعداً نتواند انجام بدهد.
تفسیر سوم این است که از گناهی که انجام داده، توبه نکند، ولو قصد تکرار هم ندارد. مثلاً از همان حلق لحیه در شب عروسیاش توبه نمیکند و از گناهی که کرده پیشمان نیست یا غافل از توبه است، ولی به خاطر محیط مذهبیای هم که در آن قراردارد قصد تکرار هم ندارد.
این، اهمّ تعاریفی است که برای «اصرار» شدهاست.
تعریف دیگر این است که گناه را انجام داده و ما دلیل معتبری بر این که «بعداً انجام نخواهدداد» نداریم؛ اگر بدانیم بعداً انجام نمیدهد یا اطمینان داشتهباشیم یا بیّنهی شرعیهی دارای شرایط موجود است که با مقدمات قریب به حس شهادت میدهند که بعداً انجام نمیدهد، در این فروض، شرط اصرار فراهم نیست. اگر قرینه بر اصرار باشد مثلاً قبلاً اصرار داشته باشد، الآن هم استصحاب میکنیم همان اصرار سابق را، درنتیجه شرط فراهم است. اگر دلیل معتبری نداشتیم بر این که اصرار ندارد، شرط «اصرار» فراهم است و باید نهیازمنکر کنیم. از مجموع فتاوای حضرت امام، همین تعریف استظهارمیشود علی تأملٍ که بعد عرض میکنم.
کدامیک از این تعاریف درست است؟ این را باید از بررسی ادله به دست بیاوریم.
اصرار قبل از ارتکاب
اینجا یک سؤال پیش میآید؛ که مفروض تمام این تعاریف، این است که گناهی را مرتکب شده و بر آن اصرار دارد. اگر کسی گناهی را انجام نداده ولی در صدد اصرار برآمده، آیا این شرط فراهم است؟ مثلاً تیغ را برداشته میخواهد حلق لحیه کند، اگر اصرار ندارد، آیا واجب نیست نهیازمنکر کنیم. فقها شاید این مورد را به وضوحش واگذارکردهاند و متعرض آن نشدهاند.
ولی یکی از فقها که فقیه دقیقی است، نکتهای را اضافه فرموده؛ که «اصرار» عبارت است از این که: یا کاری را انجام داده و میخواهد اصرارکند(1) ، یا یک فعلی است که استمرار دارد مثل غصبکردن و برهنه بیرونآمدن زن یا لباس حریر پوشیدن برای مرد، یا این که کاری را هنوز انجام نداده و میخواهد انجام بدهد. پس برای این که این شبهه پیش نیاید (که اگر «اصرار» شرط است، پس کسی که میخواهد گناهی مرتکب بشود که اصرار بر آن نخواهدداشت، نهیازمنکرش واجب نیست.)، برخی فقها این مورد را هم داخل در اصرار کردهاند.
برخی فقهای دیگر در «اشتراط» تفصیل داده و فرمودهاند: این شرط، مال کسی است که گناهی از او سرزده.
پس کأن این مسأله مسلم است که کسی که فعل حرام را میخواهد انجام بدهد، واجب است او را نهیازمنکر کنیم؛ پس یا باید چنین شخصی را داخل کنیم در این که شرط «اصرار» را دارد، یا باید بگوییم: شرط «اصرار» دربارهی این شخص شرط وجوب نیست. به عبارت دیگر: یا باید دامنهی «اصرار» را گسترده بگیریم، یا تفصیل در شرط داده مثل محقق خوئی بگوییم: این شرط، مال آن جایی است که گناهی محقق شدهباشد.(2)
1) (2) - یا به این معنی که تکرارکند یا به این معنی که دلیل معتبر بر عدم اصرار نداریم.
2) (3) - هذا بالنسبة إلی من ترک المعروف، أو ارتکب المنکر خارجا. و أما من یرید ترک المعروف، أو ارتکاب المنکر فیجب أمره بالمعروف و نهیه عن المنکر، و إن لم یکن قاصدا إلا المخالفة مرة واحدة.. منهاج الصالحین (للخوئی)؛ ج1، ص: 351
موضوع: شرط دوم (تنبیه هفتم / صورت دوم / ادلهی وجوب / دلیل پنجم / مطلوبیت تأخیر معصیت)
خلاصه مباحث گذشته:
در تنبیه هفتم (تأخیر تأثیر) در صورت دوم (که بعداً هم توانایی انجام دارد) دلیل پنجم بر وجوب امربهمعروف را اینطور گفتیم که اگرچه تأثیر در ترک ندارد، ولی تأثیر در تأخیر دارد. اشکال کردیم به این که اولاً نمیتوانیم بگوییم: «تأخیر همیشه واجب است»؛ چون اگر تأخیر باعث بشود که اقبح انجام بشود، اینجا نمیشود گفت: «تأخیر معصیت مطلوب شارع است». ثانیاً دلیلی نداریم بر این که «تأخیر، مطلوب شارع است.».
بررسی مطلوبیت تأخیر گناه
دو روایت
بعضی از دوستان دو حیث پیداکردهاند مبنی بر این که: «تأخیر معصیت هم مطلوب شارع است». این دو روایت را باید بخوانیم و مورد بررسی قراردهیم. ظاهراً غیر از این دو روایت هم روایت دیگری نباشد؛ در نرمافزارها که جستجوکردیم، فقط همین دو روایت را پیداکردیم.
حدیث اول در کافی است: «عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَمْرِو بْنِ عُثْمَانَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ عِیسَی رَفَعَهُ قَالَ: إِنَّ مُوسَی ع نَاجَاهُ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی فَقَالَ لَهُ فِی مُنَاجَاتِهِ یَا مُوسَی ... عَجِّلِ التَّوْبَةَ وَ أَخِّرِ الذَّنْبَ».(1)
حدیث بعدی در «مکارم الاخلاق» است صفحة446: «عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مَسْعُودٍ قَالَ: دَخَلْتُ أَنَا وَ خَمْسَةُ رَهْطٍ مِنْ أَصْحَابِنَا یَوْماً عَلَی رَسُولِ اللَّهِ ص وَ قَدْ أَصَابَتْنَا مَجَاعَةٌ شَدِیدَةٌ وَ لَمْ یَکُنْ رِزْقُنَا مُنْذُ أَرْبَعَةِ أَشْهُرٍ إِلَّا الْمَاءَ وَ اللَّبَنَ وَ وَرَقَ الشَّجَرِ.»؛ چهار ماه غیر از آب و شیر و ورق اشجار، چیز دیگری در دسترس نبود. ناصرخسرو در سفرنامه اش میگوید: به عربی برخوردم هفتادساله بود، گفت: غیر از شیر، چیز دیگری نخوردهاست. سپس میپرسند: «فَقُلْنَا یَا رَسُولَ اللَّهِ إِلَی مَتَی نَحْنُ عَلَی هَذِهِ الْمَجَاعَةِ الشَّدِیدَةِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لَا تَزَالُونَ فِیهَا مَا عِشْتُمْ.»، روایت مفصل است، چند صفحه است، تا به این قسمت میرسد که: «یَا ابْنَ مَسْعُودٍ لَا تُقَدِّمِ الذَّنْبَ وَ لَا تُؤَخِّرِ التَّوْبَةَ وَ لَکِنْ قَدِّمِ التَّوْبَةَ وَ أَخِّرِ الذَّنْبَ فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَی یَقُولُ فِی کِتَابِهِ بَلْ یُرِیدُ الْإِنْسانُ لِیَفْجُرَ أَمامَهُ». پس معلوم میشود گناه را به تأخیر انداختن، مطلوب شارع است.
1) (1) - کافی:ج8، ص46.
دو یا سه مناقشه بر این دو روایت داریم:
مناقشهی اول: تقدیم توبه
مناقشهی اول این است که ظاهر این حدیث این نیست که «مطلوب است معصیت را به تأخیر بیندازی»، بلکه یک راهکاری است برای این که معصیت نکنی؛ حضرت میخواهد بفرماید: انسان اینجوری است که دلش میخواهد در تمام زمان مستقبل تا آخر عمرش فجور انجام دهد؛ چون مطابق فجورات نفسانی است. انسانی که به حسب طبعش اینجوری است، حضرت دارند راهکاری به این انسانی که هر روز از این اشتهاها در نفسش ایجاد میشود نشان میدهند.
آن راهکار این است که: توبه «تصمیم بر عدم» است، همیشه این «تصمیم به عدم» را قبل از انجام عمل قراردهید؛ وقتی نفست اشتهای به گناه پیداکرد، تصمیم بر عدم بگیر و بگو فعلاً انجام نمیدهم. دفعهی بعدی که باز اشتهای به گناه پیداکردی، باز تصمیم بر عدم بگیر و بگو فعلاً انجام نمیدهم. اگر کسی همیشه به این دستورالعمل حضرت عمل کند و توبه را همیشه قبل از عمل قراربدهد، نتیجهاش این میشود که این گناه هیچوقت از او صادرنمیشود.
مناقشهی دوم: عدم ظهور در معنای مورد نظر مستدل
لااقل این است که این معنایی هم که ما میگوییم، محتمل است. پس این روایت، بین معنای مورد نظر مستدل (که تأخیر ذنب، مطلوب شارع است.) با معنایی که ما گفتیم (که توبه را مقدم کن) اجمال دارد.
بنابراین از این روایت استفاده نمیشود که: «اگر کسی الا و لا بد میخواهد کاری را انجام بدهد، اینجا اگر به تأخیر بیندازد، نفس این به تأخیر انداختن مطلوب شارع است.».
پس نمیتوان در مانحنفیه به آن استنادکرد
و این، فرق دارد با بحث «تحریر» که میدانیم این گناه را در آینده هم انجام خواهدداد؛ از این روایت استفاده نمیشود که این به تأخیر انداختن هم مطلوب است؛ خصوصاً بعضی ظلمه که میدانیم اینها دست از ظلمشان برنمیدارند.
اشکال: از این ستون تا آن ستون فرج است؛ ممکن است نتواند این ظلم را در آینده انجام دهد.
پاسخ: مواردی هست که میدانیم گناهش را در آینده هم مرتکب خواهدشد؛ مثلاً مردی یا زنی میگوید که یقین دارد اخلاق همسرش عوض نخواهدشد. اینها منافاتی ندارد با این که ممکن است معجزهای پیش بیاید و تغییرکنند. ولی عقلا طبق این احتمال (معجزه) برنامهریزی نمیکنند.
مناقشات سندی
اشکال سوم این است که روایت اول مرفوعه است، و مرفوعه هم قسمی از مرسلات است؛ مرسلی که در عبارتش آمده که: «رفعَه» اسمش مرفوعه است. به علاوهی این که این مطلب را معصوم نقل نکرده؛ راوی گفته: «قال»، راوی این «قال» را به معصوم اتصال نداده و درنتیجه موقوفه است. و لذا مرحوم مجلسی در مرآةالعقول دربارهی این حدیث فرموده: «مرفوع مجهول موقوف».
اگر کسی آن مبنای ما را پذیرفته باشد که آنچه در کافی است، مشمول شهادت مرحوم کلینی است، همهی این اشکالات برطرف میشود؛ چون مرحم کلینی در مقدمه شهادت داده که این کتاب را از معصوم نقل میکند. البته این روایت در روضه است و اسناد روضهی کافی به مرحوم کلینی به قطعیتِ سایر قسمتهای کافی نیست، ولی شهادت ایشان شاملش میشود؛ چون اگرچه بعضی آن را به شهید ثانی نسبت دادهاند(1)
ص: 104 (سپس در همان مقدمه چهار جواب از این اشکال داده میشود، از جمله شهادت بزرگان که استاد شبزندهدار هم اشاره فرمودند.).
ولی بزرگان زیادی هم شهادت دادهاند که روضه هم از کافی است.1) (2) - وقال السیّد الخوانساری فی ترجمته أیضاً: «وکان ینسب تألیف روضة الکافی إلی صاحب السرائر- یعنی ابن إدریس- کما ینسب ذلک أیضاً إلی الشهید الثانی». مقدمهی کافی (ط - دار الحدیث)؛
حدیث ثانی (که فقط در «مکارم الاخلاق» است) اشکالش این است که اصلاً سند ندارد؛ این حدیث ظاهراً در مکارمالاخلاق است و مرحوم طبرسی مال قرن ششم است و واسطههایش تا «ابنمسعود» را نقل نکردهاست.
موضوع: شرط سوم: اصرار (مقام دوم/ قسم اول: بعد از ارتکاب حرام/ صورت اول و دوم وسوم)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در شرط سوم بود: اصرارورزیدن فاعل منکر بر گناهش. تفاسیری که راجع به «اصرار» شدهبود، در مقام اول، بحث عمدهاش عرض شد.
مقام ثانی: بررسی روایات
برای تحقیق مقام ثانی که: «آیا این شرط واقعاً وجود دارد یا نه؟» و همچنین «مقصود از این شرط طبق این روایات چیست؟»، عرض میکنیم که این مطلب، به طر صریح، در هیچ روایتی ذکرنشده. ما باید صور متصوَّرهی در این مقام را احصاءکنیم و ببینیم: «مقتضای هر صورت چیست؟» و در نهایت ببینیم: «تعریف «اصرار» را باید چی قراربدهیم؟».
به طور کلی، شخصی که میخواهد مورد نهیازمنکر واقع بشود، دو حال دارد: تارتاً فعل حرامی از او سرزده، و تارتاً هنوز هیچ کار حرامی نکرده ولی ما میدانیم که بنا بر انجام حرام دارد.
قسم اول: کسی که مرتکب حرام شده
قسم اول که حرام از او سرزده، صور عدیدهای دارد که اهمّ صورش دوازده صورت است.
صورت اول: حجت قائم شده بر این که قصد استمرار و قدرت دارد
صورت اول کسی است که فعل حرام را انجام داده و حجت اقامه شده که قصد استمرار بر آن حرامش را دارد؛ اگر مثلاً انگشتر طلا دستش هست قصد استمرار دارد، اگر دارد به نامحرم نگاه میکند قصد استمرار دارد؛ یعنی قصد دارد نگاهش را در لحظات بعدی هم ادامه بدهد.
و مراد ما از «قصد استمرار» اعم است از این که همان گناه را دارد در طول زمان ادامه میدهد، یا این که گناه امر مستمری نیست بلکه فاعل گناه قصد احداث مصداق دیگری از آن گناه در زمانهای آینده را دارد. مثلاً الآن صورتش را تراشیده، و میدانیم که بعداً هم میخواهد بتراشد.
و مقصود از «حجت» هم، یا «علم وجدانی» و «اطمینان» است، یا علم تعبّدی است؛ مثلاً بیّنه قائم شده و یا در مواردی استصحاب داریم.
در این صورت اول، علاوه بر این که حجت داریم که قصد استمرار دارد، باید حجت داشته باشیم بر این که در آینده هم قدرت بر استمرار یا احداث مجدد این گناه را دارد. پس بر دو چیز باید حجت قائم شدهباشد: یکی این که قصد استمرار دارد، و دوم این که قدرت بر این کار را هم دارد.
روشن است که این صورت اول، قدر متیقَّن از همهی ادلهی نهیازمنکر است؛ چون امرونهی نسبت به گذشته معنا ندارد، قهراً نسبت به آینده است. و این صورت، قدر متیقَّن از صورِ نسبت به آینده است.
صورت دوم: حجت قائم شده بر این که قصد دارد ولی قدرت ندارد
صورت دوم این است که حجت قائم شده بر این که قصد استمرار و احداث دارد، ولی حجت قائم شده بر این که قدرتش را ندارد.
مبنای اول: قصد حرام، حرام است
در این صورت تارتاً میگوییم: «قصد ارتکاب حرام داشتن هم حرام است» سواءٌ که به عمل بینجامد یا نینجامد. در این صورت موضوع برای نهیازمنکر هست، ولی نباید به او بگوییم: «نکن»، باید به او بگوییم: «دست از این قصد بردار»؛ چون فعل محرَّم، محقق نخواهدشد.
مبنای دوم: قصد مستعقب به حرام، حرام است
اولاً دلیل بر وجوب نداریم
اما طبق مبنای کسی که میگوید: «قصد ارتکاب حرام، به شرطی حرام است که مستعقب به عمل باشد.»، در اینجا چون میدانیم چنین شرطی محقق نیست، پس اصلاً حرامی محقق نخواهدشد و درنتیجه ادلهی نهیازمنکر اینجا تطبیق نمیشود. اطلاق ادلهی نهیازمنکر که «نهی از منکر کنید، سواءٌ که قدرت بر انجام دارد یا ندارد.»، از این صورت که میدانیم قدرت ندارد، انصراف دارد.
ثانیاً دلیل بر عدم وجوب داریم
به علاوهی این که آن روایت شریفهای که میفرمود: «وَ لْیَکُنْ أَحَدُکُمْ بِمَنْزِلَةِ الطَّبِیبِ الْمُدَاوِی إِنْ رَأَی مَوْضِعاً لِدَوَائِهِ وَ إِلَّا أَمْسَکَ.»(1) ، مفهومش این بود که: «اگر چنین موضعی نمیبیند، واجب نیست.»، و مانحنفیه از این قبیل است.
صورت سوم: بر «استمرار» حجت داریم ولی بر «قدرت» نداریم
قبلاً حرامی مرتکب شده، و حجت قائم شده بر این که قصد استمرار یا احداث مجدد دارد، ولی بر قدرت حجتی قائم نشده؛ نمیدانیم: «در آینده آیا قدرت بر انجام دارد یا نه؟»، ولی احتمال میدهیم داشته باشد.
در این صورت، ظهور ادلهی نهیازمنکر اینجا را شامل میشود؛ نهی از منکر کنید، سواءٌ که بدانید قدرت بر انجام دارد یا ندانید. و آن روایت «طبیب معالج» هم منطوقاً این صورت را شامل میشود؛ چون احتمال تأثیر میدهد. آن کسی که هنوز مرتکب نشده را به طریق اولی شارع میگوید باید نهیازمنکر کنیم، نه این که بگوید: «بگذار گناه را مرتکب بشود بعدش بگو».
إن قلت: شک در قدرت باعث عدم احراز تکلیف است
1) (1) - الکافی (ط - الإسلامیة)؛ ج8، ص: 345.
ممکن است کسی بگوید: اولاً یکی از شرایط وجوب نهیازمنکر این است که آن منکر بر فاعلش منجَّز باشد، و ثانیاً یکی از شرایط عامهی تکلیف «قدرت» است. و اینجا شک داریم که: «این فاعل منکر، قدرت دارد بر تکرار این منکر یا ندارد؟»، پس درواقع شک دارم در این که: «بر او حرام است یا نه؟». پس تکلیف بر او منجَّز نیست، و درنتیجه نهیازمنکر هم بر ما واجب نیست.
قلت: اشکالی ندارد که در شک در قدرت هم شارع ما را مکلف کند
جواب این است که در این مواردی که شک داریم، بنای عقلا در این موارد، مثل شک ماست در قدرت خودمان؛ مثلاً ما الآن شک داریم در این که: «اگر نماز را شروع کردیم، آیا میتوانیم نماز را تمام کنیم و تکلیف را اتیان کنیم؟ یا نمیتوانیم؟»، ولی باید به این تکلیف عمل کنیم. همانطور که در موارد شک در قدرت دربارهی خودمان گفتهاند: باید اقدام کنیم، همانطور هم دربارهی شک در قدرت دربارهی دیگران هم اشکال ندارد که شارع بگوید: باید اقدام کنیم؛ به دو بیان:
بیان اول: سیرهی عقلا بر الغاء احتمالی عدم قدرت است
یک بیان این است که سیرهی عقلائیه بر این است که قدرت خواهدداشت؛ (یعنی عُقلا به این احتمال «عدم قدرت» ترتیب اثر نمیدهند). این خودش یک دلیل معتبر است بر قدرت، و درنتیجه شک در قدرت نداریم.
این که «شک در قدرت اگر باعث عدم تنجِّز تکلیف بشود، باعث میشود همهی تکالیف زمین بماند.»، این نکته باعث شده که سیرهی عقلائیه و مثلاً امر شرعی بر این باشد که: «اقدام بکن».
بیان دوم: مثل شک در قدرت خودمان است
بیان دیگر این است که همانطور که آنجا دربارهی خودمان حکم عقلی و عقلایی و شرعی وجود دارد بر این که باید اقدام کنیم، در این مورد هم اشکالی ندارد که شارع حکم کند بر این که باید اقدام کنیم.
و با این مطلب که میگوییم: «تکلیف باید بر او منجَّز باشد»، میخواهیم احترازکنیم از آن جایی که به خاطر ادلهی دیگر میدانیم منجَّز نیست. اما اگر نمیدانیم: «قدرت دارد یا نه؟»، تکلیف بر فاعل منکر و درنتیجه بر ما واجب است.
موضوع: شرط سوم: اصرار (مقام ثانی: بررسی صور مختلف / صورت چهارم و پنجم)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در شرط سوم بود که اصرار فاعل منکر آیا شرط است یا نیست؟ گفتیم: هم برای این که (در تنقیح مقام اول) برسیم به این که: «چه تفسیری درست است؟»، و هم برای این که ببینیم: «آیا این اشتراط هست یا نه؟»، باید (در مقام دوم) صور مختلف را بررسی کنیم؛ چون در خود روایات این شرط نیست، بلکه این شرط از روایات مختلف اصطیاد میشود.
صورت اول، آن صورتی است که فعل حرام را مرتکب شده و قصد احداث هم دارد و توبه از ماسبق نکرده، و حجت هم قائم شده بر این که قدرت دارد، در این صورت مسلّم است که باید نهیازمنکر کرد. چون امر و نهی دربارهی ماسبق لغو است، پس باید ناظر به آینده باشد.
صورت دوم این بود که حجت قائم شده بر این که قصد استمرار و احداث دارد، و حجت قائم شده بر این که قدرت ندارد، نسبت به «توبه» را بررسی نکردیم؛ در صورتی که توبه کرده(1) ، نهیازمنکر واجب نیست، الا این که از باب «قصد» بر او واجب باشد.
1) (1) - اگر میدانیم توبه از ماسبق نکرده یا شک داریم که توبه کرده، توضیحش را در صورت دیگری میدهیم که این جهت در آن مهم است.
اشکال: چطور ممکن است توبه کردهباشد ولی قصد استمرار یا احداث مجدد داشته باشد؟
پاسخ: اگر بگوییم: تصویر دارد.
صورت سوم را اینطور گفتیم که حجت داریم بر این که قصد استمرار را دارد و نمیدانیم قدرت دارد یا نه. گفتیم: مقتضای اطلاقات وجوب است.
عناصرِ تولیدکنندهی صور مختلف
گفتیم: در دو قسم بحث میکنیم؛ در قسم اول که فعل حرام را مرتکب شده، چهار عنصر در اینجا باید ملاحظه بشود:
عنصر اول: قصد
یک عنصر «قصد» است که از این عنصر سه صورت متولد میشود: قصد تکرار (احداث مجدد) یا استمرار دارد، قصد ندارد و غافل است، قصد عدم دارد یعنی قصد دارد بعد از این مرتکب نشود.
عنصر دوم: قدرت
عنصر دومی که باید به آن توجه کنیم، عنصر «قدرت» است؛ که«آیا قدرت دارد یا ندارد؟
عنصر سوم: توبه
عنصر سوم «توبه» است؛ که آیا توبه کرده یا نه؟
عنصر چهارم: حجت
و عنصر چهارم این است که برای این سه مسأله، آیا حجتی قائم شده بر وجودش یا بر عدمش؟ یا حجتی بر هیچکدامش قائم نشده؟
تعداد صورت محتمله
این صورت، در صور قبلی ضرب میشود:
بر توبهکردن حجت قائم شده، بر توبه نکردن حجت قائم شده، بر هیچکدام حجتی قائم نشده.
بر قدرتداشتن حجت قائم شده، بر قدرتنداشتن حجت قائم شده، بر هیچکدام حجتی قائم نشده.
بر قصد داشتن حجت قائم شده، بر قصدنداشتن حجت قائم شده، بر غفلت حجت قائم شده، بر هیچکدام حجتی قائم نشده.
این صور در هم ضرب میشود، و درنتیجه 36صورت خواهیم داشت. ما اهمّ این صور را عرض میکنیم، حکم سایر صور هم روشن میشود.
صورت چهارم: حجت قائم شده بر این که قصد ندارد ولی توبه کرده
صورت چهارم این است که حجت قائم شده بر این که بر خلاف سه صورت قبل، قصد استمرار و احداث مجدد ندارد. نسبت به هر سه صورت «قدرت» هم مطلق است، نسبت به توبه هم میدانیم که توبه کرده. در اینجا روشن است که واجب نیست؛ چون قصد از ماسبق اثری ندارد (چون فرض این است که توبه کرده)، قصد استمرار هم ندارد و فعلاً نسبت به آینده غافل است، امرونهی نسبت به ماسبق هم معنی ندارد. پس در این صورت، هیچ دلیلی بر «وجوب» نداریم.
بلکه یمکن أنیقال که اگر باعث برخی عناوین محرِّمه مثل ایذاء یا تحقیرش بشود، حرام است. پس نهیازمنکر واجب نیست چون موضوع ندارد، و بلکه اگر باعث ترتب عنوان محرمی بشود حرام است.
صورت پنجم: حجت قائم شده بر این که قصد نداری و توبه نکرده
حجت قائم شده بر این که قصد استمرار و احداث مجدد ندارد، نسبت به هر سه صورت قدرت هم مطلق است، اما توبه از ماسبق نکرده. در اینجا درحقیقت به قول مرحوم استاد دو قول و نصفی داریم: وجوب، عدم وجوب، و تردید.
قائلین به تردید
صاحب جواهر در صفحهی 371 این مسأله را طرح کرده؛ فرموده: «و هل یکفی مجرد الامتناع أو لا بد من التوبة؟ استظهر بعض الناس من أکثر الأصحاب السقوط بالأول»؛ بعضی مردم(1) استظهارکردهاند که نظر اکثر اصحاب این است که: همین که امتناع میکند، وجوب نهیازمنکر ثابت میشود. «ثمّ قال»: سپس همان بعضالناس اینطور فتوا داده که: «نعم إن ظهر استمراره علی ترک التوبة کان اللازم أمرُه بها، و لکن هذا غیر الأمر بالمعروف الذی وجب علیه التوبة بترکه.»: فرموده: اگر میداند که استمرار بر عدم توبه دارد، باید امر به توبه کند. اما این، کاری به آن گناه ندارد که نسبت به آن امرونهی داشتهباشد؛ بلکه یک واجب دیگری است. بعد صاحب جواهر میفرماید: «و فی الکفایة(2) قالوا: لو ظهر الإقلاع سقط. و لا ریب فیه، إن کان المراد بالإقلاع الندم.»: اگر مراد از اقلاع این باشد که هم ترک کرده و هم پشیمان است (و پشیمانی همان توبه است)، شکی نیست در این که وجوب ساقط شده. «و لو کان مجرد الترک ففیه ترددٌ»: اما اگر مجرد ترک باشد (بدون توبه)، در این صورت تردد داریم که: «آیا وجوب امربهمعروف ساقط میشود یا نه؟». صاحب جواهر میفرماید: «قلت: لا ریب فی أولویة مراعاة التوبة کما أشرنا إلیه سابقا، و الله العالم.»: شکی در مراعات اولویت توبه نیست.(3)
از بزرگان دیگری که احتمال دادهاند باید توبه هم کرده باشد تا سابقط بشود، مرحوم مقدس اردبیلی است.
ایشان فرموده: «الثالث: إصرار فاعل المنهی عنه علیه، و إصرار فاعل ترک المأمور به علیه کذلک، بمعنی انه اما ان یکون فاعلا بالفعل، أو مریدا للفعل مرة بعد اخری. و یحتمل الاکتفاء بکونه غیر نادم لما فعل»؛ در وجوب نهیازمنکر ممکن است بگوییم: اکتفامیشود به همین که نادم بر ما فَعل نباشد، «سواء کان عازما علی العود أم لا. و یؤیده وجوب التوبة و الندامة»: ادلهی وجوب توبه و ندامت تأییدمیکند که ما بگوییم: «وجوب نهیازمنکر اینجا ساقط نمیشود» تا احراز ندامت نکردهایم، ولو میدانیم قصد تکرار ندارد، ولی وقتی از ماسبق توبه نکرده، میگوییم: نهیازمنکر اینجا وجوب دارد. «و الأحوط الأمر حینئذ، إذ الظاهر عدم التحریم قطعا.»؛ این هم از آن عبارتهای عجیب است؛ ظاهر این است که قطعاً عدم نیست! اگر قطعی است، «ظاهر است» چه معنی دارد؟! امرکردن قطعاً اشکالی ندارد، ولی احوط(1) این است که آن احتمال را هم مراعات کردهباشیم.(2)
به کتب اعلام هم که مراجعه کنیم، این عبارات وجود دارد؛ مثلاً از دروس شهید استفاده میشود که آن جایی که سقوط وجوب مسلّم است، آن جایی است که نادم هم شده باشد؛ اما اگر نادم نشدهباشد، مسلّم نیست که وجوب نهیازمنکر ساقط است.(3)
1) (5) - البته به شرطی که باعث عناوین دیگر مثل ایذاء و تحقیر نشود.
2) (6) - مجمع الفائدة و البرهان فی شرح إرشاد الأذهان؛ ج7، ص: 537.
3) (7) - حقیر (مقرر) این مطلب که «اگر نادم نشده باشد، مسلّم نیست ساقط شدهباشد» را در «دروس» نیافتم، تنها عبارتی که از شهید دربارهی «ندامت» پیداکردم، همین بود که: «اگر اماره بر ندامت داریم، نهیازمنکر حرام است.»: «و لو لاح من المتلبّس أمارة الندم حرم قطعاً». الدروس الشرعیة فی فقه الإمامیة؛ ج2، ص: 47.
مقدس اردبیلی در صفحهی بعد، بعد از این که مسأله را در ضمن عبارات خیلی سنگینی خیلی بالا و پایین میکنند، در پایان میفرماید: «در سیرهی متشرعه میبینیم همین که دیدند ترک میکند عملاً، دنبال این که توبه کرده یا نکرده» را نمیگیرند و به همان اکتفامیکنند: «و الذی یظهر انهم کانوا یکتفون بترک المنکر مثلا، و ما نقل تکلیفهم أحدا بالتوبة، بل بمجرد الترک کانوا یخلون سبیله: و کذا فی الأمر بالمعروف فإنهم کانوا یترکون بارتکابه فقط.»(1) ؛ به خاطر این سیره، دست از آن احتمال برمیداریم. بعد باز برمیگردد و میگوید: نمیشود چنین حرفی زد!(2) کسانی که جولان فکر دارند، کأنّ نمیتوانند بر یک مطلب مستقر بشوند و دائماً احتمالات مختلفی در ذهنشان شکل میگیرد.
پس سه قول شد: واجب است، واجب نیست، و تردد که از کفایه نقل شد.
مختار: عدم وجوب
حق این است که واجب نیست؛ یعنی همان حرف بعض الناس در اینجا درست است؛ چون نسبت به چی بگوییم: «واجب است»؟ نسبت به حرام انجامشده در ماسبق معقول نیست نهیازمنکر واجب باشد و مثلاً به کسی که قصد غیبت ندارد بگوییم: «غیبت نکن»! این معقول نیست. میشود نسبت به قبل سرزنشش کرد، اما سرزنش نهیازمنکر نیست، نهیازمنکر نسبت به ماسبق معنی ندارد. نسبت به آینده هم موضوع محرز نیست. الا این که اگر احرازکردیم توبه نمیکند، موضوع برای امربهمعروفِ دیگری فراهم شده؛ مثل این است که کسی غیبت کرده الآن میخواهد دروغ بگوید.
اشکال: اینجا (غیبت کرده و الآن میخواهد دروغ بگوید) دو گناه است؛ دروغِ بعدی ربطی به غیبت سابق ندارد.
پاسخ مقرر: فرض کنید دروغی باشد که زاییده از همان غیبت است؛ مثلاً به او میگویند: «تو این غیبت را کردی؟»، و فرض کنید در شرایطی است که راستگفتن محذوری ندارد، ولی میگوید: «نه، من غیبت نکردم.».
پس معنا ندارد این قول که ما بگوییم که: «تا توبه نکرده، باید امرونهی بشود نسبت به همان فعل انجامشده یا نسبت به همان واجب ترکشده.» این معقول نیست. نسبت به آینده هم لایُعقل چون موضوع ندارد. نسبت به توبهکردن از ماسبق امربهمعروف واجب است ولی این امر دیگری است؛ نهیازمنکر نسبت به همان گناه سابق نیست.
سؤال: موضوع چیست که نیست؟
پاسخ: به آدمی که قصد حرام ندارد، بگوییم: «انجام نده»؟!
حضرت امام هم در تحریر همینطور فرمودهاند: «من الواجبات، التوبة من الذنب؛ فلو ارتکب حراما أو ترک واجبا تجب التوبة فورا. و مع عدم ظهورها منه وجب أمره بها، و کذا لو شک فی توبته، و هذا غیر الأمر و النهی بالنسبة إلی سائر المعاصی فلو شک فی کونه مصرا أو علم بعدمه لا یجب الإنکار بالنسبة إلی تلک المعصیة، لکن یجب بالنسبة إلی ترک التوبة.»(1) . پس اینها دو حکم هستند و ربطی به هم ندارد که بگوییم: «اگر توبه نکرد، وجوب نهیازمنکر ساقط میشود.»!
نزاع لفظی است
در اینجا ممکن است بگوییم: این نزاع، لفظی است و بین این کلمات تهافتی نیست:
بیان اول: جنس و صنف نهیازمنکر
آنهایی که میگویند: «تا توبه احرازنشدهباشد، نهیازمنکر واجب است.»، منظورشان جنس نهیازمنکر است؛ اگر توبه نکرده، امربهمعروف لازم است، اما دربارهی «توبه». کأنّ نگاهشان به این بوده که جنس وجوب امربهمعروف جایی از انسان صادر میشود که قصد انجام نداشته باشد و نسبت به ماسبق هم توبه کرده باشد. و از همینجا آن نکتهای که در صورت دوم گفتیم هم روشن میشود؛ که اگرچه قدرت ندارد، ولی چون نسبت به ماسبق توبه کرده، همین حرف آنجا هم میآید.
1) (10) - تحریر الوسیلة؛ ج1، ص: 470.
اما آنهایی که میگویند: «به نفس عدم قصد برای آینده، وجوب نهیازمنکر ساقط میشود.»، منظورشان صنف امربهمعروف و نوع آن که مربوط به همان گناه است، بودهاست. پس این «سقوط وجوب»ی که اینها اثبات میکنند (که بدون توبه وجوب نهیازمنکر ساقط میشود)، آنها نفی نمیکنند، و آن «سقوط وجوب»ی که آنها نفی میکنند (که تا توبه احرازنشده، نهیازمنکر واجب است)، اینها اثبات نمیکنند.
پس اگر بخواهیم بگوییم: «نهیازمنکر کجا بالمره ساقط میشود؟»، آن جایی که فاعل منکر توبه هم کرده باشد استمرار هم ندهد. اگر هم توبه مشکوک باشد، استصحاب عدم توبه داریم. اما اگر توبه نکرده، نهیازمنکر ساقط نشده و جنس نهیازمنکر گردنش هست؛ باید امر به توبه کند.
پس اگر به «صنف امربهمعروف» نگاه کنیم و بخواهیم بگوییم: «لاتکذب» که قبلاً گفته، اینجا نسبت به سابق چه توبه کرده باشد و چه نکرده باشد، همین که نمیخواهد انجام بدهد، نسبت به دروغگفتن سابق، نهیازمنکر ساقط میشود. اما نسبت به توبهکردنش نسبت به ماسبق ساقط نمیشود. اگر به جنس امربهمعروف نگاه کنیم، میگوییم: اصلاً ساقط نیست.
پس به این شکل میتوان بین کلمات بزرگان جمع کرد و گفت که این نزاع لفظی است؛ آنهایی هم که میگویند: «واجب است»، نمیخواهند یک تکلیف غیرمعقول را بگویند به این که واجب است از گناه گذشته نهی کنند. ولی خوب تنقیح و بیان نشده؛ کسی که به کلمات صاحب جواهر نگاه میکند، گمان میکند: «آن جایی که توبه نکرده، باید نسبت به همان کار سابق توبه کند.»، ولی این غیرمعقول است. ظاهراً مراد آقایان همان است که توضیح دادم.
سؤال: یعنی اگر قصد دارد و توبه نکرده، دو تا امربهمعروف واجب است؟
پاسخ: بله.
بیان دوم: جنس و صنف منکر
راه دیگر برای جمع بین کلمات، این است که بگوییم: موضوع نهیازمنکر، وجود المنکر است. وقتی به «جنس منکر» نگاه کنیم، موضوع الآن وجود دارد. اگر به «صنف منکر» نگاه کنیم، وجود ندارد. جنسالمنکر وجود دارد ولو در ضمن این فردش که عدمالتوبه باشد. اما صنفالمنکر که دروغگفتن باشد، وجود ندارد؛ چون قصد انجامش را ندارد. آن فقیهی که میگوید: «تا توبه نکند، وجوب باقی است.»، جنسالمنکر را نگاه کرده. و آن فقیهی که میگوید: «ساقط شده»، به سنخ نگاه میکند. بنابراین این دو باز متلائم میشود.
موضوع: شرط سوم: اصرار (مقام دوم / قسم اول: بعد از ارتکاب حرام / صورت ششم)
خلاصه مباحث گذشته:
واردشدیم در شرط سوم: اصرار. از مقام اول (مقصود از اصرار) فارغ شدیم، واردشدیم در مقام دوم: بررسی روایات برای اشتراط این شرط و معنای آن. گفتیم: در خصوص این شرط، دلیل مستقلی نداریم، بلکه باید صور مختلف را از خلال ادلهی نهیازمنکر استخراج کنیم؛ در یک تقسیم اولی باید دو قسم را بررسی کنیم: قسم اول آن کسی است که مرتکب حرام شده، و قسم دوم آن کسی است که هنوز مرتکب حرام نشده. گفتیم: از صور محتملهی قسم اول دوازده صورت مهمّش را بررسی میکنیم، پنج صورت را بررسی کردیم، رسیدیم به صورت ششم:
صورت ششم: حجت بر قصد و عدم حجت بر توبه
صورت چهارم این بود که حجت قائم شده بر این که قصد ندارد ولی توبه کرده، صورت پنجم این بود که حجت قائم شده بر این که قصد ندارد و توبه هم کرده، صورت ششم این است که حجت قائم شده بر این که قصد ندارد، ولی نمیدانیم: «توبه کرده یا نه؟»، دربارهی «قدرت» هم سه احتمال وجود دارد. در اینجا وظیفهی ما چیست؟
نسبت به حرام واقعشده
نسبت به محرَّم واقعشده، قهراً نهیازمنکر واجب نیست؛ چون موضوع نهیازمنکر همانطوری که توضیح دادیم، وجود ندارد. خصوصاً اگر میدانیم که بعداً قدرت بر انجام ندارد.
اشکال: در بعضی روایات امربهمعروف یک غایتی ذکرمیکند: «حتی یرجعوا إلی امر الله». شخصی که توبه نکرده، این غایت دربارهی او محقق نشدهاست.
پاسخ: این روایت مال جایی است که قصد استمرار یا احداث مجدد دارد، ولی در بحث ما قصد ندارد.
اشکال: رجوع إلی طاعت الله کرده؟
پاسخ: بله؛ قصد انجام حرام ندارد.
اشکال: طبق این روایت، باید قصد عدم کند، نه این که عدم مقصد کافی است.
پاسخ: عدم قصد، کفایت میکند، الا این که بگویید: «نواهی، کفّ نفس است.» کما این که بعضی بزرگان گفتهاند: «باید بروید در معرض گناه قراربگیرید و انجام ندهید»، این را هم برخی قائلین بزرگی زدهاند، ولی الجواد قدیکبو. معلوم نیست ترک حرام، واجب تعبّدی باشد.
نسبت به توبه
اما نسبت به «توبه» چه وظیفهای داریم وقتی که شک داریم: «توبه کرده یا نه؟».
اقوال
در اینجا دو قول و نصفی وجود دارد:
یکی این که واجب است که حضرت امام هم به همین را فرمودهاند و عبارتشان را دیروز خواندیم: «من الواجبات، التوبة من الذنب؛ فلو ارتکب حراما أو ترک واجبا تجب التوبة فورا. و مع عدم ظهورها منه وجب أمره بها، و کذا لو شک فی توبته، و هذا غیر الأمر و النهی بالنسبة إلی سائر المعاصی فلو شک فی کونه مصرا أو علم بعدمه لایجب الإنکار بالنسبة إلی تلک المعصیة، لکن یجب بالنسبة إلی ترک التوبة.»(1) ؛ اگر شک در توبه هم دارد، نسبت به ترک توبه واجب است نهیازمنکر کند.
1) (1) - تحریر الوسیلة؛ ج1، ص: 470.
قول دوم: عدم وجوب است، و قول سوم تردد است. البته اگر تردد مستقر بشود، نتیجهاش همان «برائت» است و عدم وجوب.
دلیل قول به وجوب امر به توبه
دلیل وجه اول که فرمایش حضرت امام بود که امر به توبه واجب است. ضمّ دو امر به هم است: اولاً اطلاقات ادلهی امربهمعروف این معروف را هم میگیرد؛ یکی از معروفها توبهکردن از گناهی است که انجام شده. از طرف دیگر به واسطهی استصحاب عدم توبه، موضوع این اطلاقات را احرازمیکنیم.
اینجا البته یک بحث فنّی وجود دارد؛ که آیا استصحاب فقط موضوع را اثبات میکند؟ یا استصحاب فقط به لحاظ احکام است و مفاد دلیل استصحاب این است که «رتِّب الآثار»؟ این دو مبنا اینجا فعلاً برای ما فرقی نمیکند.
دلیل قول به عدم وجوب
وجه عدم وجوب اموری است:
دلیل اول: انکار اطلاقات نسبت به امور باطنیه
امر اول این است که ما اطلاقات را منکر بشویم و بگوییم: دلیلی نداریم بر این که نسبت به امور باطنیه هم باید امرونهی کنیم. بلکه ادلهی امربهمعروف و نهیازمنکر، مختص محرمات ظاهری است، و امور جوانحی اصلاً مورد امرونهی قرارنمیگیرد. وقتی ادلهای که داریم این صورت را نمیگیرد، به نحو شبههی حکمیهی وجوبیه شک میکنیم و اخباری و اصولی هم متفقند که در این شبهه برائت جاری میشود
مرحوم مقدس اردبیلی به این دلیل تمسک کردهاست: «فلعل أصل العدم، أو عدم العزم، دلیله، و ان التزامه أمر قلبی بینه و بین اللّه، و انه ما علم الوجوب إلا بالأمر بالمعروف الظاهر و نهی المنکر کذلک بالإجماع، و غیره منفی بالأصل.»، سپس فرموده: «و یمکن ان یقال: التوبة معروفة و ترکها منکر، و هو معلوم فی مرتکب حرام، فیبقی الأمر و النهی، فتأمل.»(1) ، گفتیم: ایشان مطالب مختلفی به ذهنشان رسیده و فرموده، و آخرش هم یک «فتأمل» فرمودهاند.
1) (2) - مجمع الفائدة و البرهان فی شرح إرشاد الأذهان؛ ج7، ص: 538.
مناقشه: دلیل وجوب اطلاق نبوده و درنتیجه اطلاق دارد
این بیان، یک بیان تمامی نیست، و شاید «فتأمل» اشاره به همین عدم تمامیت باشد. مگر مدرک ما «اجماع» بود که بگوییم: «لبّی است و قدر مسلّمش معروف و منکر ظاهری است»؟! ادلهی ما روایات متعددی بود که همگی اطلاق داشت. بنابراین اطلاقات ادله را نمیشود انکارکرد، مگر مقیدی برایش پیداکنیم.
از محضر اشان سؤال میکنیم: چه نیازی است به عبارت «التوبة معروفة، و ترکها منکر.»؟! لزومی ندارد منکربودن ترک توبه را اثبات کنیم؛ اگر فقط نهیازمنکر دلیل داشت، لازم بود که اثبات کنیم این امربهمعروف به نهیازمنکر برمیگردد. ولی وقتی که هر دو (امربهمعروف و نهیازمنکر) واجب است، نیازی به این عبارت نیست.
دلیل دوم: سیره مقیِّد اطلاقات است
دلیل دوم این است که مقیِّد برای اطلاقات داریم؛ و آن، همان سیرهای است که از مقدس اردبیلی خواندیم که فرمود: «و الذی یظهر انهم کانوا یکتفون بترک المنکر مثلا، و ما نقل تکلیفهم أحدا بالتوبة، بل بمجرد الترک کانوا یخلون سبیله: و کذا فی الأمر بالمعروف فإنهم کانوا یترکون بارتکابه فقط.»(1) . این سیره مقیِّد آن اطلاقات است.
مناقشهی صغروی: سیره جزمی نیست
خود آن قائل، به این سیره اکتفانفرموده و آخر کلامش فرموده: ممکن است بگوییم: ادلهی امربهمعروف اینجا را میگیرد»، پس در اتکا یه این سیره جازم نیست.
مناقشهی کبروی: سیرهی غیرمتصل به زمان معصومین حجت نیست
و ثانیاً صغرای این سیره ولو مسلّم باشد که در این اعصار این سیره بوده، لعلّ مستند به فتاوای فقها بوده. سیرهای برای ما مفید است که معاصر با معصومین بودهاند، اما آن سیرههایی که احتمال میدهیم در اثر فتاوای فقها بوده، حجت نیست، خصوصاً اگر یک مرجع عامّی چنین فتوایی داشته و مرجع بزرگ بعدی هم همین فتوا را داشته، در این صورت ممکن است طی صد سال مردم طبق فتوای این اعلام عمل میکردهاند و همین فتاوا منشأ سیره بشود.
1) (3) - مجمع الفائدة و البرهان فی شرح إرشاد الأذهان؛ ج7، ص: 538.
اشکال: مجرد ترک را مردم توبه میدانند.
پاسخ: نه؛ اینجور نیست، از آیات و روایات استفاده میشود که توبه، پشیمانی است ولو قصد هم داشته باشد، نه مجرد ترک.
دلیل سوم: احتمال ارتکاز متشرعه مانع تمسک به اطلاقات است
راه دیگر برای انکار اطلاقات، همان بیانی است که قبلاً میگفتیم؛ که احتمال عقلائی بدهیم که لعل ارتکازات متشرعه در عصر صدور این احادیث، نسبت به امور ظاهری بودهاست، یا ارتکازات متشرعه در آن عصر نسبت به مواردی نبوده که قبلاً انجام داده و بعداً انجام نمیدهد. اگر چنین احتمالی بدهیم، بنا بر مسلک شهیدصدر «اصالت عدم قرینه» در این صورت وجود ندارد؛ چون وثاقت روات این احتمال را دفع نمیکند؛ چون راویان یک کلام، ارتکازات عصر خود را نقل نمیکنند. و در مانحنفیه چنین احتمالی میدهیم، منشأش را هم در اشکال بعدی توضیح میدهیم.
دلیل چهارم: به خاطر ظاهر حال مسلم، اصل منقِّح موضوع نداریم
دلیل چهارم بر عدم وجوب، این است که ما در مانحنفیه اصل منقِّح موضوع نداریم و لذا این استصحاب جاری نمیشود؛ چون استصحاب در جایی است که امارهی تعبدیه بر خلاف آن نباشد، و در مانحنفیه که ما شک داریم: «این مؤمن واجبش را انجام داده یا نه؟»، در این موارد، حمل فعل مسلم و ظاهر حال مسلم این است که توبه را انجام دادهاست. پس ادلهی استصحاب و «لاتنقض الیقین بالشک» محکوم این اماره میشود. ظاهر حال مسلم این است که تکالیفش را انجام میدهد؛ مثلاً در ابتدای وقت نماز همراه یک مؤمنی بودهایم و دیدهایم که در آن مدت نمازنخواندهاست، آیا میشود بعد به او زنگ بزنیم که: «نمازبخوان؛ چون ما استصحاب عدم نمازخواندن شما را داریم.»؟! شارع ظاهر حال مسلم را طریق قرارداده برای این که انجام دادهاست. این فرق دارد با «اصالتالصحت»؛ اصالتالصحت، مال آن جایی است که کاری انجام داده مثلاً نمازی خوانده یا معاملهای کرده، نمیدانیم: «درست بوده یا نه؟»، قاعدهی اصالتالصحت میگوید: «صحیح است». در اینجا نمیدانیم: «فعلی از او صادرشده یا نه؟».
اشکال: اگر علناً کبیره انجام بشود و دلیل بر توبه نداشته باشیم، چرا این قاعده باعث عدالت نشود؟
پاسخ: نسبت به نمازنخواندن در اول وقت چطور؟ آیا میتوانیم بگوییم: «چون فاسق است، دائماً استصحاب عدم این عبادات را انجام میدهیم و باید امربهمعروفش کنیم.»؟!
اشکال: در این مورد که (علم به ارتکاب حرام و سقوط از عدالت داریم و) دلیل بر توبه نداریم، چرا ظاهر حال دلیل بر عدالت نمیشود؟
پاسخ: شما این مورد (که وقتی اول وقت نماز نخواند، آیا واجب است وقتی از او جداشدیم به او زنگ بزنیم.» را جواب بده.
سؤال: دلیل بر این امارهی «ظاهر حال» چیست؟
پاسخ: سیرهی قطعیهی متشرعیه است؛ که اگر اینجور بود که «باید با استصحاب عدم نهیازمنکر میکردیم»، لبانَ و ظهر. این، یک مسألهی مبتلابه همگانی است. معلوم میشود حمل حال مسلم به خاطر ظاهر حالش این است این که تکالیفش را انجام میدهد، مگر این که یک جایی حجت قائم بشود که انجام ندادهاست.
در واجبات دیگر هم همینطور است؛ مثلاً کسی به او سلام کرده و ما نمیدانیم: «جواب داده یا نه؟»، نمیتوانیم بگوییم: «واجب است امربهمعروفش کنیم که «سلام کن»؛ چون استصحاب عدم جواب کردهام.»؛ خصوصاً استصحاب عدم ازلی؛ که مثلاً کسی بگوید: «وقتی او سلام نکردهبود، تو جواب ندادهبودی، من الآن شک دارم: «جواب دادهای یا نه؟»، استصحاب عدم جواب میکنم، پس واجب است امربهمعروف کنیم.»!
سؤال: این قاعده آیا غیر از امربهمعروف مورد دیگری هم دارد؟
پاسخ: بله؛ مثلاً پسر بزرگتر نمیداند: «پدرش نمازخوانده یا نه؟»، نمیتوانیم بگوییم: «با استصحاب اثبات میشود که نخواندهاست»! امارهی «ظاهر حال» اثبات میکند که خواندهاست.
یا مثلاً امام جماعت را نمیدانیم: «وضوگرفته یا نه؟»، احتمال میدهیم از وضوگرفتن غافل شدهباشد، اینجا هم امارهی «ظاهر حال» جاری است.
اشکال: در این مورد قاعدهی «صحت» داریم.
پاسخ: فرض کنید هنوز نمازنخواندهاست، آیا نمیتوانیم به او اقتداکنیم؟! اینجا هم میگوییم: کسی که میخواهد بیاید نمازبخواند، ظاهر حالش این است که وضو هم گرفتهاست.
این بیان، منشأ خوبی است برای این که اگر کسی هم بگوید: «با این دلیل قانع نشدیم و به نمیتوانیم به آن اتکاکنیم»، ولکن یک شبههی مهمهای است که لعل این بوده و به این واسطه اطلاقات را در مورد «شک» نمیفهمیدهاند که اینجا هم باید امربهمعروف بکنند. امربهمعروف و نهیازمنکری که در این موارد به خاطر این شبهه، که ما معتقد به آن هستیم.
نتیجه: پذیرش دلیل سوم و چهارم
لااقل این شبهه میتواند منشأ بشود برای این که بگوید: «لعلّ یک همچنین جوّی در سلَف در موقع بیان این روایات و صدور این روایات بوده و در اثر آن اطلاق منعقد نمیشدهاست.».
بقی یک دلیل دیگری که إنشاءالله فردا عرض میکنم.
موضوع: شرط سوم: اصرار (مقام دوم / قسم اول: بعد از ارتکاب حرام / صورت ششم تا نهم)
خلاصه مباحث گذشته:
در شرط سوم (اصرار) مقام دوم، قسم اول (نهیازمنکرِ کسی که حرام را مرتکب شده) پنج صورت را بررسی کردیم، در صورت ششم بودیم که حجت داریم بر قصد تکرار، و حجتی نداریم بر این که توبه کردهاست. گفتیم که در این صورت، نهیازمنکر نسبت به گناه سابق غیرمعقول است. ولی امربهمعروف نسبت به توبه آیا واجب است؟ گفتیم: دو قول و نصفی در مسأله هست:
دلیل قول به وجوب (که مختار حضرت امام هم بود) را اطلاقات ادلهی امربهمعروف گفتیم.
در قول به عدم وجوب چهار دلیل را بررسی کردیم:
دلیل اول را نپذیرفتیم و گفتیم: اینطور نیست که تنها دلیل ما بر وجوب نهیازمنکر «اجماع» باشد و درنتیجه نسبت به «امور باطنیه» مثل توبه اطلاق نداشته باشد.
دلیل دوم را هم نپذیرفتیم و گفتیم که سیرهی متشرعه بر عدم امربهمعروف کسی که نمیدانیم توبه نکرده صغریً و کبریً محل مناقشه است.
اما دلیل سوم و چهارم را پذیرفتیم؛ که ارتکاز متشرعه مانع تمسک به اطلاق است، و امارهی «ظاهر حال مسلم» مانع استصحاب عدم توبه است.
به دلیل پنجم رسیدیم.
دلیل پنجم: اشکال در استصحاب منقِّح موضوع اطلاقات امربهمعروف
دلیل دیگری که بر «عدم وجوب» میتوان اقامه کرد، این است که شما با استصحاب ترک میخواهید موضوع (عدم توبه) را منقح کنید تا امر به توبه واجب باشد.
تنقیح موضوع توبهی واجب
اشکال این است که این استصحاب، در اینجا نمیتواند تنقیح موضوع کند؛ چون آن طوری که از ادلهی توبه استفاده میشود، موضوع وجوب توبه، توبهی بعد از ذنب است؛ یعنی با این وصف که بعد از ذنب است: «و من اساء السوء بجهالة»؛ توبه، برای کسی است که اساء السوء؛ این توبه، بعد از گناه واجب است.
استصحاب توبهی قبل از ذنب
درست است که قبل از ذنب توبه نکرده، و حین ذنب هم توبه نکرده، اما اگر بخواهیم مطلق «توبه» را استصحاب کنیم و بگوییم: «قبل و حین ذنب توبه نکرده، پس توبهی بعد از ذنب هم نکرده.»، این استصحاب، اصل مثبت است؛ چون توبهی به این وصف قبلاً موجود نبود، بلکه لازمهی عقلیاش این است که توبهی بعد از ذنب نبوده.
استصحاب توبهی بعد از ذنب
اگر بخواهیم بگوییم: «مستصحب ما، خود توبهی بعد از ذنب است.»، نسبت به این مستصحب یقین سابق نداریم.
افرادی که گناه میکنند، دو قسمند: یک قسم انجام میدهند و ناراحت نیستند، و قسم دیگر کسانی هستند که در عین این که ناراحت هستند گناه میکنند. مثلاً در ادعیه هم داریم که اگر مطلبی از منم سرزده، روی طغیان و هتک تو نبوده، به خاطر غلبهی هوای نفسم بوده. البته اینها فوق عقول ما انسانهاست. ولی بالاخره. در داستانها نقل شده که دزدی قافله را زده و رئیسشان هم مناجات میکند که: «این دزدیهای ما طغیان بر تو نیست»، این فرق دارد با کسی که طغیان میکند.
خلاصه
پس استصحاب عدم «توبهی قبل از ذنب» مثبت است، و استصحاب عدم «توبهی بعد از ذنب» هم متیقَّن سابق ندارد چون شاید بعد از گناه سریع توبه کردهباشد. پس تنقیح موضوع اطلاقات به واسطهی استصحاب عدم توبه، مبتلای به این اشکال است.
اشکال: میتوانیم بگوییم: عدم توبهی بعد از ذنب، قبل از ذنب، یقینی است، به نحو استصحاب عدم ازلی، این متیقن را استصحاب میکنیم.
پاسخ: این حرف، حرف خوبی است بنا بر این که بگوییم: «استصحاب عدم ازلی جاری میشود».
دلیل ششم: انصراف ادلهی استصحاب به خاطر سیرهی عقلا
بیان ششم برای این که «واجب نیست»، این است که قدیقال که: ادلهی استصحاب از این موارد انصراف دارد؛ به این توضیح که ادلهی استصحاب قاعدهای است که جعل شده برای کسی که تحیّر در عمل «خودش» دارد؛ مثلاً قبلاً وضو داشته الآن شک میکند، استصحاب بقای طهارت میکند. و همینطور در سایر موارد، برای این است که خودش از تحیّر بیرون بیاید. اما آن جایی که نمیداند: «در دیگری آیا حالت سابقهای باقی است تا بتوانم آثاری را بارکنم و مثلاً تحقیرش کنم؟»، در این موارد ادلهی استصحاب جاری نمیشود و اطلاقات ادلهی استصحاب انصراف دارد از استصحاب آثاری که ضررش به دیگری واردمیشود؛ چون در عرف عقلا چنین آثاری را بر استصحاب بارنمیکنند؛ نمیگویند: «الآن هم همان حالت را دارد و برویم متعرضش بشویم، ولی برای خودشان این کار را میکنند. چون در عقلا این مطلب وجود ندارد و نزد آنها هم مستبعد است، پس عرف از ادلهی استصحاب اطلاق نمیفهمد. بنابراین، یا باید گفت: «انصراف دارد و شامل نمیشود کما یدعیه القائل»، و یا باید بگوییم: اگر این انصراف مسلّم نیست، لااقل این شبههی انصراف باعث میشود که به این اطلاق مطمئن نشویم و درنتیجه نمیتوانیم به آن تمسک کنیم.
مناقشه: استصحاب تعبدی محض است
ممکن است بگوییم: استصحاب امر تعبدی محض است و کارهای حیوانات (که حتی بعد از طوفان هم یک پرنده به خانهاش برمیگردد) بر اساس غریزهشان است، و انسانها هم معمولاً به بقای حالت سابقه اطمینان دارند نه این که شک دارند و استصحاب جاری میکنند. اگر تعبدی شرعی باشد نه این که بین عقلا باشد تا آن بیان انصراف و جلوی اطلاق را گرفتن بیاید، دلیل استصحاب ممکن است اطلاق داشته باشد؛ وقتی بین عقلا نباشد و یک قاعدهی تبعدیهی محضه باشد، پس همهی موارد را میگیرد از جمله این مورد. پس این راه را هم نمیشود وجه فرمایش حضرت امام قرارداد به دلیلی که بعداً خواهیم گفت.
فتحصل مما ذکرنا که در صورت ششم، از نظر آن عمل انجامشده، از نظر امر به توبه هم در مواردی که یقین داریم توبه نکرده موضوع امربهمعروف هست. آن جایی که شک داریم، اقوی این است که واجب نیست به خاطر بعض وجوهی که گفته شد.
صورت هفت و هشت و نه: قصد عدم
جامع این صور، این است که قصد عدم دارد؛ قصد دارد که انجام ندهد، از نظر قدرت و از نظر توبه هم همان سه صورت وجود دارد. از ماذکرنا در صور قبل، حکم این صور بتمامه روشن میشود؛ اینجا هم قطعاً امربهمعروف نسبت به آن گناه واجب نیست؛ چون نسبت به ماسبق معقول نیست، نسبت به ما لحق هم قصد عدم دارد و نمیخواهد انجام بدهد، پس موضوع ندارد، خصوصاً آن جایی که میدانیم قدرت هم ندارد.
اما از نظر توبه، آن جایی که شک داریم، همان حرفهایی که در صورت ششم بود، قهراً اینجا هم وجود دارد، بنابراین فقط در صورتی که میدانیم توبه نکرده، باید امر به توبه بدهیم.
بقیهی صور، ده و یازده و دوازده، این است که شک داریم قصد استمرار دارد یا ندارد؟ قصد ایجاد را دارد یا ندارد؟ این صور مهمه، باز از نظر قدرت و توبه هم ضرب میشود. در اینجا دو قول وجود دارد، إنشاءالله برای شنبه.
موضوع: شرط سوم: اصرار (قسم اول: کسی که مرتکب حرام شده / صورت ده و یازده و دوازده)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث رسید به صور دهم و یازدهم و دوازدهم.
عنصری که در صورت اول ملاحظه شدهبود، قصد بود؛ گناه را انجام داده، و قصد تکرار یا استمرار را دارد، این صورت ضرب شد در این سه صورت قدرت، و همچنین سه صورت توبه.
صورت دوم عنصر اصلیاش این بود که قصد ندارد، سومی این بود که قصد عدم دارد. این صورت هم ضرب میشد در همان صور.
صورت سوم این بود که قصد عدم دارد؛ باز ضرب میشد در دو عنصر دیگر.
صورت ده و یازده و دوازده
صورت چهارم این بود که شک داریم؛ حجتی قائم نشده بر این که: «قصد استمرار و احداث دارد یا نه؟»، ولو ظن غیرمعتبر هم داشته باشیم. و نسبت به قدرت هم سه حالت داریم؛ حجت بر قدرت داریم، حجت بر عدم قدرت داریم، و شک داریم.
دو صورت کلی در تمام اینها داریم؛ یکی این که گاهی حالت سابقه برای ما روشن است که مثلاً قصد عدم داشته یا قصد احداث داشته، یا حالت سابقه برای ما روشن نیست. فعلاً بحث ما در جایی است که حالت سابقه برای ما روشن نیست. مثلاً همیشه لحیه داشت، یک بار میبینمش بدون لحیه، شک داریم از این به بعد چه خواهدکرد، آیا اینجا واجب است او را از حلق لحیه نهی کنیم؟
اقوال و نظر حضرت امام
در این فرع که شک دارد در این که شک در قصد دارد به صور مختلفه، دو قول وجود دارد:
مشهور از جمله امام در تحریر و محقق خوئی در منهاج فرمودهاند: واجب نیست. قول دوم این است که واجب است منهم صاحب جواهر.
حضرت امام در مسألة1 در فرض «اماره بر ترک» میفرمایند: «لو ظهرت منه أمارة الترک فحصل منها القطع فلا إشکال فی سقوط الوجوب. و فی حکمه الاطمئنان، و کذا لو قامت البینة علیه إن کان مستندها المحسوس أو قریبا منه، و کذا لو أظهر الندامة و التوبة.»، در مسألة2 در فرض «امارهی ظنّیّه بر ترک» فتوا به «عدم وجوب» داده میفرمایند: «لو ظهرت منه أمارة ظنیة علی الترک، فهل یجب الأمر أو النهی أو لا؟ لایبعد عدمه، و کذا لو شک فی استمراره و ترکه. نعم لو علم أنه کان قاصدا للاستمرار و الارتکاب و شک فی بقاء قصده یحتمل وجوبه علی إشکال.»(1) .
ادلهی قول به وجوب
مهم این است که ادله را بررسی کنیم ببینیم: «مقتضای ادله چیست؟»؛ چون اجماعی نداریم، پس تمامالمعیار ادله است. بنابراین تمام مستند ما روایات است. صاحب جواهر برای وجوب، به سه دلیل استنادکرده و فتوای(2) به وجوب دادهاست:(3)
1) (1) - تحریر الوسیلة؛ ج1، ص: 470.
2) (2) - البته شاید نتوان «فتوای به وجوب» را به صاحب جواهر نسبت داد؛ چرا که ایشان میفرماید: اشکال در «سقوط وجوب نهیازمنکر به اعتبار اطلاق و استصحاب و...» در فرض امارهی ظنّیّه بر «امتناع از انجام منکر در آینده» است. پس ممکن است خودش قائل به سقوط وجوب در فرض مذکور باشد. در نهایت هم میفرماید: «و لعل الأولی، جعلُ الشرط عدم ظهور أمارة الإقلاع.»: یعنی شاید اولی این باشد که شرط وجوب نهیازمنکر را «عدم ظهور امارهی اقلاع» بگذاریم؛ پس در مانحنفیه (که امارهی ظنّیه بر اقلاع داریم)، وجوب «شاید» ساقط باشد. پس شاید نتوان از این عبارات برداشت کرد که صاحب جواهر فتوای به وجوب دادهاست. مقرر.
3) (3) - إنما الإشکال فی السقوط بالأمارة الظنیة بامتناعه کما هو مقتضی المتن و غیره باعتبار إطلاق الأدلة و استصحاب الوجوب الثابت ... بل قدیقال بوجوبهما فی حال عدم العلم بالإصرار، للحکم بفسقه ما لم تعلم توبته، فیجری علیه حینئذ جمیع الأحکام التی منها أمره بالمعروف و نهیه عن المنکر ما لم تتحقق التوبة. جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام؛ ج21، ص: 370.
دلیل اول: اطلاقات
دلیل اول مقتضای اطلاقات ادلهی امربهمعروف است؛ که شارع مطلقاً واجب کردهاست؛ چه شک داشته باشیم چه یقین داشته باشیم، همهی صور را میگیرد، چه استمرار را احرازکردهباشیم و چه نکردهباشیم.
دلیل دوم: استصحاب وجوب
شک میکنیم: «واجب است یا واجب نیست؟»، استصحاب بقای وجوب میکنیم.
دلیل سوم: استصحاب فسق
شخصی که مرتکب گناهی میشود، تا ثابت نشود: «از آن گناه توبه کرده»، یُحکَم بفسقه. و وقتی که فاسق شد، یجب امرُه و نهیُه.
مناقشات
آیا این سه دلیل تمام است؟
مناقشه در دلیل اول: تمسک به دلیل در شبههی مصداقیهی خود دلیل
به «اطلاقات» اشکال شده که تمسک به دلیل در شبههی مصداقیهی خود دلیل است. و تمسک به اطلاق در شبههی مصداقیهی مخصِّصش محل کلام است، ولی بالاتفاق در شبههی مصداقیهی خود دلیل نمیتوانیم به اطلاق تمسک کنیم؛ اگر شخصی را اصلاً نمیدانیم: «عالم است یا عالم نیست؟»، هیچکس اینجا نگفته: «به «اکرم العالم» میتوانیم تمسک کنیم، ولی اگر شک کنیم که: «فاسق است یا نه؟» اینجا بعضی گفتهاند: میتوانیم تمسک به عام کنیم.
توضیح اول
در مانحنفیه چطور تمسک به دلیل در شبههی مصداقیهی خود دلیل است؟ در بعضی کلمات توضیح دادهاند که ما میدانیم این ادله مقیدشده به «اصرار»، کأنّ فرمودهاند: «مروا بالمعروف إن کان مصرا»، و ما هم اینجا شک داریم، پس چطور به آن دلیل تمسک کنیم؟!
مناقشه بر این توضیح
اشکال این توضیح، روشن است:
اولاً هنوز ثابت نشده اصرار شرط است
این، اول کلام است که «اصرار، شرط است یا نیست؟»، نمیشود مدعا را ثابتشده فرض کرد و تمسک به دلیل کنیم.
ثانیاً این شرط به قرینهی متصل فهمیده نمیشود
ثانیاً این قید، به قرینهی متصل برداشت نمیشود، به قرینهی خارجی باید بفهمیم.
توضیح دوم
توضیح درستش این است که بگوییم: معنای عرفی «و انهوا عن المنکر» نسبت به ماسبق معنی ندارد، نسبت به ما لحق هم بعد الفعل معنی ندارد. پس معنای عرفی نهیازمنکر، نهی از «منکری که قصد انجامش را دارد» است. به دلالت اقتضاء (که این کلام باید صحیح باشد) دلالت میکند بر این که اگر کسی گناهی انجام داد و میخواهد ادامه بدهد یا میخواهد احداث مجدد کند، واجب است او را نهیازمنکرکنیم. ما اینجا شک داریم: «میخواهد انجام بدهد یا نه؟»، پس تمسک به دلیل در شبههی مصداقیهی خودش است. و لعل آنهایی که گفتهاند: «مقید به اصرار است»، مقصودشان از «اصرار» همین قصد استمرار و تکرار است و میخواهند بگویند: ادلهی امربهمعروف به همین بیان اینجا را شامل میشود.
پس شرط سوم که از همین صور باید معنایش را استخراج کنیم، همین است؛ یعنی گناهی را انجام داده و قصد دارد که در آینده هم، یا استمرارش بدهد یا تکرارش کند. اما «توبه» و «قدرت» و امثال اینها را که بحث کردیم، به حسب کلمات است، نه این که به حسب واقع است.
اشکال: نهی از «منکری که در آینده اتفاق میافتد» دفع منکر است، ولی ادلهی نهی از منکر رفع منکر را اثبات میکند.
پاسخ: اگر امر و نهی ما کارگر باشد، همیشه از باب «دفع» است، پس ادلهی نهی از منکر درواقع «دفع منکر» را اثبات میکند.
مناقشه در دلیل دوم: استصحاب
مناقشهی اول: ارکان استصحاب فقط نسبت به «نسخ» تمام است
ما اینجا نمیدانیم مقصود صاحب جواهر از استصحاب چیست؟ مگر یک وقتی واجب شدهبود که الآن استصحابش کنیم؟ اگر مقصود شما استصحاب قانون (وجوب امربهمعروف) است، ما در این شبههای نداریم که ادلهی نهیازمنکر نسخ نشده! و اگر غیر این مقصودتان است، در این مورد، کجا واجب بوده که حالا استصحاب کنیم؟! آن حالت سابقهای که شما میفرمایید، کجاست تا آن را استصحاب کنیم؟! پس اشکال اول این است که ارکان استصحاب فقط نسبت به «نسخ» قابل تطبیق است.
مناقشهی دوم: با وجود اطلاق نوبت به استصحاب نمیرسد
اشکال دیگری که اعاظم هم در کتبشان دارند، این است که با وجود اطلاقات، نمیشود استصحاب کرد. اگر اطلاق را قبول دارید، نوبت به اصل نمیرسد. اگر هم استصحاب را اماره بدانیم، این مسلّم است که فرش الامارات است؛ اگر امارات دیگری نبود، نوبت به استصحاب میرسد.
اشکال بر مناقشهی دوم: دلیل دوم در فرض تنزّل است
از این اشکال دوم میتوان اینطور جواب داد که ایشان نمیخواهد این دلیل را در عرض دلیل اول قراردهد، میخواهد بفرماید: اینها هم اینجا وجود دارد، اگر اطلاق را میپذیری، مرجع همان است، اگر اطلاق را نمیپذیری، استصحاب داریم. پس این دلیل، در فرض تنزّل از اطلاقات است.
مناقشهی دلیل سوم: به خاطر گناه قبلی فاسق شد
اما نسبت به دلیل سومشان که فرمودند: «با گناه اول، فاسق شد. و تا ثابت نشده که توبه کرده، حکم به فسقش میشود.»، حتماً به خاطر «استصحاب» است که حکم به فسقش میشود. وقتی فسقش اثبات شد، طبق ادلهی امربهمعروف، هر فاسقی را واجب است امربهمعروف کنیم.
مناقشه: شرط وجوب نهیازمنکر فاسق محرز نیست
اشکال این کلام این است که: هر فاسقی را باید با شرایطش نهیازمنکر کرد، و الآن داریم دربارهی همین شرطش صحبت میکنیم؛ اگر گفتیم: «شرط است که قصد استمرار یا احداث مجدد داشته باشد»، اینجا نمیدانیم: «قصد استمرار دارد یا ندارد؟». ممکن است این «قصد»، مثل «قدرت» شرط باشد و درنتیجه چنین فاسقی (که نمیدانیم: «قصد دارد یا ندارد؟») شبیه فاسقی باشد که میدانیم: «بعداً قدرت نخواهدداشت این منکر را انجام بدهد». نسبت به «توبه» ممکن است بگوییم: «واجب است امربهمعروف کرد»، اما نسبت به آن گناه نمیدانیم: «شرط وجوب (که بعداً انجام میدهد) هست یا نه؟».
اگر روایتی داشتیم، اگر کبرای کلی داشتیم که هر فاسقی را باید نهیازمنکر کرد، به آن میتوانستیم استنادکنیم.
بنابراین دلیل سوم هم تمام نیست.
نتیجه: عدم وجوب در فرض عدم امارهی معتبره بر قصد
پس ادلهی «وجوب» که همین سه تا بود، تمام نشد. بنابراین به نو شبههی حکمیه شک میکنیم که: «امربهمعروف آیا واجب است یا واجب نیست؟». در شبهات حکمیهی وجوبیه، به اتفاق اصولی و اخباری باید «برائت» جاری کرد. پس علیالظاهر فرمایش مشهور و حضرت امام هم تمام است؛ که حتی مظنّه هم داشته باشی که قصد دارد، نهیازمنکر واجب نیست.
این عدم وجوب، بهخصوص در جایی است که از کار قبلیاش توبه کردهاست؛ مظنّه دربارهی چنین کسی این است که قصد استمرار ندارد، شاید اصلاً حقیقت «توبه» هم همین باشد. و همچنین (خصوصاً واجب نیست) در جایی که میدانیم قدرت ندارد. و افضل از همهی اینها آن جایی است که از ماسبق توبه کرده و میدانیم بعداً قدرت هم ندارد ولو خودش توجه ندارد که قدرت ندارد.
استصحاب قصد
اما آن جایی که حالت سابقه را میدانیم که قصد داشته؛ در این موارد آیا میتوانیم استصحاب جاری کنیم و تنقیح موضوع کنیم؟ اگر بگوییم: «استصحاب در اینجا حجت است»، قهراً خارج میشود از صوری که محل بحث ماست؛ چون این خودش حجت است، بحث ما در جایی است که حجتی نداریم بر قصد استمرار و احداث مجدد.
مناقشه: امارهی ظاهر حال مسلمان
آیا این استصحاب درست است یا نه؟ بخشی از حرفهایی که قبلاً دربارهی «توبه» زدیم، آن حرفها اینجا هم تکرارمیشود؛ یکی از حرفهایی که آنجا زدیم، این بود که ما اماره داریم بر این که انسان مسلمان به وظیفهاش عمل میکند، یکی از وظایفش هم توبه از ماسبق است، مگر دلیلی بر خلاف این ظاهر حال مسلم اقامه بشود، و فرض هم این است که چنین دلیلی اقامه نشده. این اماره، مثل «اصالت الصحه» در فعل مسلمان است؛ که با این که استصحاب بطلان داریم، اما ظاهر حال مسلمان این است که افعالش را صحیحاً انجام میهد.
وجه اشکال حضرت امام
حضرت امام در اینجا به ضرس قاطع نفرمودند: «واجب است»، بلکه فرمودند: «یحتمل وجوبُه علی اشکالٍ». وجه این فرمایش حضرت امام که «احتمال وجوبش هست علی اشکالٍ» چیست؟
وجه اول: امارهی ظهور حال مسلم
لعل فرمایش حضرت امام همین «ظهور حال مسلم» باشد؛ «یحتمل» به خاطر اطلاقات ادلهی امربهمعروف است، و «علی اشکالٍ» شاید به این خاطر باشد که اماره داریم بر این که ظاهر حال مسلمان این است که به وظایفش عمل میکند. اینهاست که میفهماند یک فقیه چقدر تیزبین است!
موضوع: شرط سوم: اصرار (وجوه «علی اشکالٍ» در تحریر / و قسم دوم: اصرار قبل از ارتکاب)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در این بود که اگر حجتی بر قصد استمرار یا تکرار نداریم اما حالت سابقه برای ما روشن است و آن حالت سابقه هم قصد تکرار و استمرار است (مثلاً قبلاً خودش به ما گفتهبود که قصد دارد همیشه این کار را بکند)، آیا در اینجا نهیازمنکر واجب است یا نه؟ امام فرمودند: احتمال وجوب هست علی اشکالٍ.
احتمال وجوب، از این ناحیه است که ارکان استصحاب تمام است، پس احراز شرط میشود، پس اطلاقات شاملش میشود؛ اطلاقات میگفت: «هر کسی که قصد استمرار یا تکرار دارد، واجب است او را نهیازمنکر کنیم.»، به کمک استصحاب، موضوع این اطلاقات احراز میشود، پس نهیازمنکر در فرض امارهی ظنیه هم واجب است.
اما وجه اشکال ممکن است وجوهی باشد؛ وجه اولی که دیروز عرض کردیم، این است که در این موارد «ظاهر حال مسلم» وجود دارد که امارهی معتبرهی شرعیه است بر این که انشاءالله در صراط مستقیم است و انجام نمیدهد. پس اگر کسی این ظاهر حال را حجت بداند، با وجود این اماره استصحاب را نمیتواند جاری کند.
امروز دیدم مرحوم آقای در «مهذب الاحکام»شان به همین دلیل استنادکردهاند؛ که در صورت شک، ظاهر حال مسلمان این است که قصد ندارد.(1) حضرت امام از طرفی ارکان استصحاب را تمام دیدهاند، و از طرف دیگر این اماره را دیدهاند و لذا فتوایی ندادهاند.
1) (1) - و مقتضی أصالة البراءة و قاعدة الصحة و ظهور حال المسلم، عدم الوجوب فی الأخیرة (مشکوکة الاصرار) أیضا. مهذب الأحکام (للسبزواری)؛ ج15، ص: 220.
این «ظاهر حال» فقط برای اثبات حیث نفیای به درد میخورد، نه برای اثبات حیث اثباتی؛ یعنی نمیخواهیم «اصالتالعدالت» برای هر مسلمانی را از طریق این اماره اثبات کنیم، فقط میخواهیم همین مقدار را بگوییم که: آثار نفی بارنمیشود.
وجه دوم: انصراف ادلهی استصحاب
ادلهی استصحاب انصراف دارد از مواردی که به ضرر دیگران است، پس اینجا هم نمیتوانیم استصحاب کنیم تا او را نهیازمنکر کنیم و خصوصاً مراتب بالاتر نهیازمنکر را پیاده کنیم. در استصحاب اگر کسی این مبنا را قائل بشود، اینجا موضوع اطلاقات نهیازمنکر را نمیتواند به استصحاب احرازکند.(1)
وجه سوم: اصل مثبِت
وجه سوم برای این که این استصحاب جاری نمیشود، فرماش برخی شرّاح تحریرالوسیله است(2) ؛ گفتهاند: این استصحاب، مثبت است؛ چون موضوع اصرار، نفس قصد استمرار و تکرار نیست، بلکه قصد استمرار و تکراری است که مُستعقَب به عمل بشود. در جایی که علم یا امارهی شرعیه بر قصد داریم، چون ملازمهی تکوینی است بین قصد و عمل، پس علم یا امارهی معتبره داریم بر این که موضوع اصرار محقَّق است.(3) جایی که علم نداریم و فقط اماره داریم، این قید ثابت میشود به این خاطر که مثبَتات امارات هم حجت است. اما استصحاب بقای قصد، اگر بخواهد اثبات کند که: «این قصد، مستعقب به عمل هم هست.»، اصل مثبت است؛ چون لازمهی عقلی و تکوینی است، نه لازمهی شرعی. و مثبَتات اصول، حجت نیست. پس در صورت علم، علم به لازم علم به ملزوم میآورد. در صورت «اماره» مثبتات امارات حجت است. اما در صورتی که فقط اصل قائم شده بر لازم، حکم به اثبات ملزوم، از مثبَتات اصول بوده و درنتیجه حجت نیست.
1) (2) - و اما وجه الإشکال فی وجوب الإنکار باستصحاب الإصرار ان الاستصحاب قاعدة مقرّرة للشاک عند التحیر فی عمل نفسه و لا ینهض بإثبات حکم یوجب التعرض الی الغیر و ذلک لعدم کون ترتیب مثل هذا الأثر علی الاستصحاب معهودا عند عرف العقلاء فلذا تکون أدلة الاستصحاب منصرفة عن ذلک. دلیل تحریر الوسیلة - الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر؛ ص: 154.
2) (3) - مضافا الی خروج الثابت به عن موضوع خطابات إیجاب الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر کما أشرنا آنفا. دلیل تحریر الوسیلة - الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر؛ ص: 154.
3) (4) - بین قصد و ارتکاب اگر مانعی پیش نیاید، ملازمه برقرار است. پس همان امارهای که قصد را اثبات میکند، قصد مستعقب به ارتکاب را اثبات کردهاست.
فلذا ممکن است حضرت امام از این باب فرمودهاند: «علی اشکال»؛ که آیا مجرد قصد شرط است برای وجوب نهیازمنکر تا استصحابش را جاری کنیم؟ یا آن قصدی که منجرّ به عمل است موضوع نهیازمنکر است؟ پس چون مردّدیم که ماحصل ادله چی میشود، میگوییم: علی اشکال.
سؤال: آیا لازمهی مساوی است؟
پاسخ: بله؛ مگر این که یک مانع غیرمترقّبی پیش بیاید، مثلاً بمیرد. اما کسی که مانع برایش پیش نیاید، چطور ممکن است قصد جدی داشته باشد و بعد مرتکب نشود؟!
سؤال: «علی اشکال» یعنی چه؟
پاسخ: معنای «علی اشکال» این است که فتوا نمیدهد.
سؤال: حتی احتیاط واجب هم درنمیآید؟
پاسخ: نه، درنمیآید.
فرعٌ: قصدی که از ارتکاب گناه محرز شده
اگر فقط میدانیم که: «چون قبلاً این گناه را مرتکب شده، پس قبلاً قصد داشته.» ولی الآن نمیدانیم: «قصد دارد یا نه؟»، اگر بخواهیم آن قصد را استصحاب کنیم، استصحاب اصل و جنس قصد، به خاطر قصد گناه سابق که مرتکب شده، استصحاب کلی است. پس جریان این استصحاب، مبتنی است بر این که کسی جریان استصحاب کلی را بپذیرد.
ظاهر حال حضرت امام این است که میدانیم قصد استمرار داشته، نه این که فقط همان قصدی را میدانیم که با آن قصد، گناه سابق را مرتکب شدهاست. اگر حالت سابق، عدمالقصد بوده یا قصد عدم بوده، در اینجا روشن است که ادلهی امربهمعروف نمیآید.
قسم دوم: کسی که هنوز مرتکب حرام نشده
قسم اول این بود که گناهی مرتکب شده، عبارت حضرت امام هم «عاصی» بود؛ پس همان قسم اول را بررسی میفرمودهاند. اما اگر گناهی هنوز متکب نشده، آیا اینجا بر ما واجب است یا نه؟
محقق خوئی تصریح کرده که این شرط، مال کسی است که عصیان کردهاست؛ برای نهیازمنکرِ آن کسی که میدانیم فقط یک بار انجام میدهد، «اصرار» شرط نیست؛ پس اگر حجت قائم شد بر این که میخواهد مرتکب گناه بشود ولو فقط یک بار و بعد هم توبه خواهدکرد، واجب است که او را نهیازمنکر کنیم.
فتوای حضرت امام
امام در مسألة6 فرموده: ظاهر این است که واجب است: «لو ظهر من حاله علما أو اطمئنانا أو بطریق معتبر أنه أراد ارتکاب معصیة لم یرتکبها إلی الآن، فالظاهر وجوب نهیه.»(1) ؛ چون فرمودهاند: «ظاهر این است»، فلذا یک دغدغهای دارند. بنابراین ولو ما فتوای صریح به «عدم وجوب» از کسی ندیدهایم، اما از این کلام ایشان استفاده میشود که برای «عدم وجوب» هم وجه هست، پس در این مسأله دو وجه داریم: وجوب و عدم وجوب.
وجه وجوب
به دو بیان میتوانیم بگوییم: در این موارد هم واجب است:
وجه اول: غرض شارع
وجه وجوب این است که از مجموعهی ادلهی نهیازمنکر استفاده میشود که غرض شارع، «عدم تحقق منکر در خارج» یا «تحقق معروف در خارج» است. پس، از این ادله میفهمیم که در این مورد هم این مقنِّن این تکلیف را دارد که باید از این گناه نهی کرد.
وجه دوم: حکم عقل به ممانعت از هتک دیگران
وجه دوم این است که اگر مستند ما در «وجوب نهیازمنکر» حکم عقل باشد که عقل میگوید: «کسی که میخواهد هتک مولا کند یا درصدد هتک مولاست، نباید تو در مقابلش ساکت بمانی.»؛ همانطور که انسان خودش نباید هتک مولا کند، همانطور هم نباید مقابل هتک دیگران ساکت بماند؛ مادامی که لمیمنع المولی، عقل میگوید که باید جلوی هتک دیگران را هم بگیری. و چون در این موارد قصدکرده این کار را انجام بدهد، بنابراین حکم عقل هم وجود دارد که باید جلویش را بگیریم.
1) (5) - تحریر الوسیلة؛ ج1، ص: 470.
موضوع: شرط سوم: اصرار (قسم دوم: قبل از ارتکاب گناه / وجه سوم وجوب / و وجه عدم وجوب)
خلاصه مباحث گذشته:
در بحث شرط ثانی یعنی «اصرار» در قسم اول (بعد از ارتکاب گناه) دوازده صورت را بررسی کردیم، به قسم دوم (قبل از ارتکاب گناه) رسیدیم؛ که اگر کسی هنوز گناهی مرتکب نشده، آیا «اصرار» دربارة چنین شخصی هم شرط است؟ یا این که حتی اگر فقط یک بار میخواهد منکری را مرتکب بشود باز هم نهیازمنکر چنین شخصی واجب است؟
گفتیم: مرحوم آقای خوئی تصریح کرده که دربارة چنین شخصی شرط نیست. فقهای دیگر متعرض این که: «آیا شرط است یا نه؟» نشدهاند، اما حکمش را بیان کردهاند. حضرت امام در تحریرالوسیله فرمودهاند که: «ظاهر، وجوب نهیازمنکر است.»، گفتیم: از فرمایش حضرت امام استفاده میکنیم که برای عدم وجوب هم وجه هست. در قول به وجوب، دو وجه را گفتیم؛ یکی این که از ادلة وجوب نهیازمنکر میفهمیم که غرض شارع «عدم تحقق منکر» در خارج است و این غرض در مانحنفیه (قسم دوم) هم وجود دارد و درنتیجه عرف میفهمد که این مقنِّن اینجا را هم واجب کردهاست. وجه دوم این بود که عقل حکم میکند همانطور که انسان خودش نباید در محضر مولا هتک کند، همانطور هم باید مانع هتک دیگران بشود.
دلیل سوم: روایات
و برای این قول یمکن أنیستدل به بعضی روایات:
روایت اول: کسی که نهیازمنکر نکند با خدا جنگیده
جامع احادیث شیعه، حدیثی را از کافی نقل کرده، ص393،ح34 از همان باب اول: «عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ وَ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْقَاسَانِیِّ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ سُلَیْمَانَ الْمِنْقَرِیِّ عَنْ فُضَیْلِ بْنِ عِیَاضٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ أَشْیَاءَ مِنَ الْمَکَاسِبِ فَنَهَانِی عَنْهَا فَقَالَ یَا فُضَیْلُ وَ اللَّهِ لَضَرَرُ هَؤُلَاءِ عَلَی هَذِهِ الْأُمَّةِ أَشَدُّ مِنْ ضَرَرِ التُّرْکِ وَ الدَّیْلَمِ قَالَ وَ سَأَلْتُهُ عَنِ الْوَرِعِ مِنَ النَّاسِ قَالَ الَّذِی یَتَوَرَّعُ عَنْ مَحَارِمِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ یَجْتَنِبُ هَؤُلَاءِ وَ إِذَا لَمْ یَتَّقِ الشُّبُهَاتِ وَقَعَ فِی الْحَرَامِ وَ هُوَ لَا یَعْرِفُهُ وَ إِذَا رَأَی الْمُنْکَرَ فَلَمْ یُنْکِرْهُ وَ هُوَ یَقْدِرُ عَلَیْهِ فَقَدْ أَحَبَّ أَنْ یُعْصَی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مَنْ أَحَبَّ أَنْ یُعْصَی اللَّهُ فَقَدْ بَارَزَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بِالْعَدَاوَةِ»(1) .
1) (1) - الکافی (ط - الإسلامیة)، ج5، ص: 108.
تقریب اول: با استفاده از تعمیم علت حبّ عصیان
حضرت فرمودند: کسی که منکر را انکارنکند درحالیکه قدرت بر انکار دارد، دوست دارد که خداوند نافرمانی بشود، و چنین کسی با خدای متعال جنگیدهاست. پس حضرت علت وجوب را این قراردادهاند که چنین کسی که نهیازمنکری نمیکند، دوست دارد که خداوند عصیان بشود؛ یا به استمرارش در مستقبل، و یا به تکرارش در مستقبل. این علت، دربارة کسی که قصد جدی دارد ولی هنوز مرتکب نشده هم جاری است؛ که اگر ما او را نهیازمنکر نکنیم، تحقق گناه را دوست داریم.
اشکال: این کار شما قیاس نیست؟
پاسخ: قیاس نیست، تمسک به علت است.
تقریب دوم: مورد روایت «قصد» است
بلکه حتی در مواردی که در خارج منکری را دیده و نهی نکرده، چطور دوست دارد خدا عصیان بشود؟! دربارة گناه انجامشده معنی ندارد که انجام آن را دوست داشته باشد؛ چون گذشته و تمام شده. پس مقصود این است که استمرار یا تکرار آن گناه را دوست دارد. حتی در آن مواردی که شخصی گناهی را انجام داده، این تعلیل برمیگردد به این که در مقام «قبل از اتیان» دوست دارد که انجام بشود؛ به این نحو که در آینده هم به آن گناه استمرار بخشیده بشود یا تکرار بشود.
در تقریب دوم، کسی نسبت به گناه سابق نهیازمنکر نمیکند، درحقیقت حبّ به گناه ماقبل نیست که در حکم مبارزه با خداست، بلکه حب به استمرار یا تکرار است. پس مورد حدیث، همان جایی است که قصد دارد، و بحث ما هم همانجاست و لازم نیست از تعمیم علت استفاده کنیم.
پس به این دو تقریب، از این روایت شریفه استفاده میشود کسی که قاصد است ولی هنوز مرتکب نشده، باید نهیازمنکر بشود.
اشکال: مواردی داریم که قادر است بر نهیازمنکر و انجام نمیدهد، ولی انجام آن منکر را هم دوست ندارد.
پاسخ: شما در مقابل امام صادق میفرمایید. امام میفرمایند: در دوران بین «تحمل خجالتکشیدن و محو گناه»، با «خجالتنکشیدن و رهاکردن گناهکار به حال خود»، انجامشدن گناه را بیشتر دوست دارد.
در موردی هم که منکری را در خارج دیده اگر نهی نکند، چطور میخواهد خداوند عصیان بشود؟ ...
بنابراین حتی در مواردی که شخصی گناهی را انجام داده، حضرت علتی میآورند که درحقیقت برمیگردد به این که در مقام «قبل از اتیان» دوست دارد انجام بشود. پس دوست دارد که استمرار داشته باشد و یا تکراربشود. پس به این دو تقریب، از این روایت شریفه استفاده میشود که کسی که قاصد است ولی هنوز مرتکب نشده، باید از منکر نهی بشود.
تقریب سوم: تعمیم علت حبّ بقاء ظالمین
ذیلی در کافی هست؛ که «وَ مَنْ أَحَبَّ بَقَاءَ الظَّالِمِینَ فَقَدْ أَحَبَّ أَنْ یُعْصَی اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَی حَمِدَ نَفْسَهُ عَلَی هَلَاکِ الظَّالِمِینَ فَقَالَ- فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ.».
بقاء ظالمین، با گناه همراه است. پس کسی که بقاء ظالمین را دوست دارد، پس درواقع دوست دارد که خداوند گناه بشود. پس آن کبری که «به مبارزه با خداوند برخاستهاست» باز تطبیق میشود.
علت تحقق حرام، عزم جدی است. وقتی این عزم را میبیند، اگر نهی نکند، معلوم میشود که دوست دارد خدای متعال گناه بشود. پس به این ذیل هم میتوانیم استدلال کنیم به این که بقاء ظالمین مستلزم این است که بعداً انجام خواهدداد. قصد جدی هم مستلزم این است که بعداً انجام خواهدداد. علت، دوستداشتن چیزی است که مستلزم انجام گناه است؛ همانطور که با «حب بقاء ظالمین که مستلزم انجام گناه در آینده است» باید مقابله کند و چنین حبّی را در خودش از بین ببرد، همانطور هم باید با «عزم جدی که مستلزم انجام گناه در آینده است» باید مقابله کند.
نتیجه: اعتبار این روایت به سه بیان
پس به سه بیان (که دو بیان از صدر این روایت استفاده شد و یک بیان هم از ذیل این روایت) میتوان به این روایت استنادکرد. و این روایت چون سندهای مختلف دارد و در کافی شریف هم هست، از نظر ما اعتبار دارد.
روایت دوم: طبیب مداوی
روایت بعدی، همان حدیث حضرت عیسی است؛ جامع احادیث الشیعه ص417 حدیث10 فرمود: «عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ عُبَیْدِ اللَّهِ الدِّهْقَانِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْقَاسِمِ عَنِ ابْنِ أَبِی نَجْرَانَ عَنْ أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: کَانَ الْمَسِیحُ ع یَقُولُ إِنَّ التَّارِکَ شِفَاءَ الْمَجْرُوحِ مِنْ جُرْحِهِ شَرِیکٌ لِجَارِحِهِ لَا مَحَالَةَ وَ ذَلِکَ أَنَّ الْجَارِحَ أَرَادَ فَسَادَ الْمَجْرُوحِ وَ التَّارِکَ لِإِشْفَائِهِ لَمْ یَشَأْ صَلَاحَهُ فَإِذَا لَمْ یَشَأْ صَلَاحَهُ فَقَدْ شَاءَ فَسَادَهُ اضْطِرَاراً فَکَذَلِکَ لَاتُحَدِّثُوا بِالْحِکْمَةِ غَیْرَ أَهْلِهَا فَتَجْهَلُوا وَ لَاتَمْنَعُوهَا أَهْلَهَا فَتَأْثَمُوا وَ لْیَکُنْ أَحَدُکُمْ بِمَنْزِلَةِ الطَّبِیبِ الْمُدَاوِی إِنْ رَأَی مَوْضِعاً لِدَوَائِهِ وَ إِلَّا أَمْسَکَ.»(1) ؛ طبیب مداوی وقتی موضع برای دوای خودش ببیند، اقدام میکند. اگر طبیب مداوی ببییند که بیمارش اگر فلان غذا را بخورد بیمار میشود، او را از خوردن آن غذا بازمیدارد. اینجا هم قصد جدی دارد که فلان گناه را انجام بدهد. همانطور که طبیب مداوی نمیگذارد کسی مبتلا به بیماری بشود، همانطور هم در مانحنفیه نباید بگذاریم کسی که قصد انجام گناه دارد مبتلا به گناه بشود.
این روایت هم در کافی است و حجت است.
نتیجه: پذیرش ادلة وجوب به سه دلیل
پس مجموعاً سه دلیل شد، دلیل سوم روایات بود که دو روایتش را خواندیم.
1) (2) - الکافی (ط - الإسلامیة)؛ ج8، ص: 345.
بررسی قول به عدم وجوب
گفتیم: از فرمایش حضرت امام که فرمودند: «ظاهر، وجوب است.»، برداشت میشود که قول به عدم وجوب هم وجهی دارد، اگرچه خلاف ظاهر است. وجه عدم وجوب چیست؟
روایات مشعر به عدم وجوب
دلیل عدم وجوب این است که میبینیم در معمول روایات واردة در باب «امربهمعروف»، موضوع را کسی قراردادهاند که منکری را انجام داده یا واجبی را ترک کرده، بنابراین ممکن است استفاده کنیم که موضوع، فاعل حرام و تارک واجب است. از حدود 22 روایت استفاده میشود که موضوع، «فاعل بالفعل» یعنی همان قسم اول است.
جامع احادیث شعه از «تحفالعقول» نقل میکند؛ ص386 حدیث17 : «اعْتَبِرُوا أَیُّهَا النَّاسُ بِمَا وَعَظَ اللَّهُ بِهِ أَوْلِیَاءَهُ مِنْ سُوءِ ثَنَائِهِ عَلَی الْأَحْبَارِ إِذْ یَقُولُ لَوْ لا یَنْهاهُمُ الرَّبَّانِیُّونَ وَ الْأَحْبارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ وَ قَالَ لُعِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ بَنِی إِسْرائِیلَ إِلَی قَوْلِهِ لَبِئْسَ ما کانُوا یَفْعَلُونَ وَ إِنَّمَا عَابَ اللَّهُ ذَلِکَ عَلَیْهِمْ لِأَنَّهُمْ کَانُوا یَرَوْنَ مِنَ الظَّلَمَةِ الَّذِینَ بَیْنَ أَظْهُرِهِمُ الْمُنْکَرَ وَ الْفَسَادَ فَلَا یَنْهَوْنَهُمْ عَنْ ذَلِکَ رَغْبَةً فِیمَا کَانُوا یَنَالُونَ مِنْهُمْ وَ رَهْبَةً مِمَّا یَحْذَرُونَ وَ اللَّهُ یَقُولُ- فَلا تَخْشَوُا النَّاسَ وَ اخْشَوْنِ.»(1) .
پس موضوع، کسی است که فساد را دارد انجام میدهد، نه این که فقط قاصد است.
ص389 حدیث 20 (از مقنعة شیخ مفید و تهذیب شیخ طوسی) : «و قال الصادق جعفر بن محمد ع لقوم من أصحابه أنه قد حق لی أن آخذ البریء منکم بالسقیم و کیف لایحق لی ذلک و أنتم یبلغکم عن الرجل منکم القبیح فلاتنکرون علیه و لاتهجرونه و لاتؤذونه حتی یترکه.»(2)
قبیح یعنی حرام، پس باز موضوع کسی است که حرام را مرتکب شده.
ص390و391. حدیث24و25 : «إنما هلک من کان قبلکم بما عملوا من المعاصی و لم ینههم الربانیون و الأحبار عن ذلک.»(1) . حدیث25 هم همین مضمون را دارد.
ص392 حدیث 31 : «لَایَحِلُّ لِعَیْنٍ مُؤْمِنَةٍ تَرَی اللَّهَ یُعْصَی فَتَطْرِفَ حَتَّی تُغَیِّرَهُ.»(2) . چشم مؤمنی که میبیند عصیان الهی میشود، حلال نیست که بیتوجه ردبشود. اینجا هم «تری الله یُعصی» است؛ بحث از معصیتی است که واقع شدهاست.
ص393 حدیث34: همان حدیث فضیلبنعیاض بود؛ که «إذا رأی المنکر فلمینکره». البته در این حدیث گفتیم: درست است که موضوع را «فلمینکره» قرارداده، ولی چون معلَّل است، ممکن است بگوییم: شامل مانحنفیه هم میشود.
ص397 حدیث46 از نهجالبلاغه: «إِنَّهُ مَنْ رَأَی عُدْوَاناً یُعْمَلُ بِهِ وَ مُنْکَراً یُدْعَی إِلَیْهِ فَأَنْکَرَهُ بِقَلْبِهِ فَقَدْ سَلِمَ وَ بَرِئَ وَ مَنْ أَنْکَرَهُ بِلِسَانِهِ فَقَدْ أُجِرَ وَ هُوَ أَفْضَلُ مِنْ صَاحِبِهِ وَ مَنْ أَنْکَرَهُ بِالسَّیْفِ لِتَکُونَ کَلِمَةُ اللَّهِ هِیَ الْعُلْیَا وَ کَلِمَةُ الظَّالِمِینَ السُّفْلَی فَذَلِکَ الَّذِی أَصَابَ سَبِیلَ الْهُدَی وَ قَامَ عَلَی الطَّرِیقِ وَ نَوَّرَ فِی قَلْبِهِ الْیَقِینَ.»(3) .
ص401 حدیث 58 : این حدیث، راجع به این است که حضرت نسبت به بعضی گلایه کردند و از آنها ناراحت بودند، آنها گفتند: «ما که گناهی نکردیم»، حضرت تعلیل فرمودند: علت این که ما از دست شما ناراحتیم، این است که: «إِنَّکُمْ رَأَیْتُمُ الْمُنْکَرَ فَلَمْ تُنْکِرُوهُ»(4) .
ص402 حدیث59: «من رأی منکم منکرا فلینکره بیده، فمن لم یستطع فلینکره بلسانه، فمن لم یستطع فلینکره بقلبه، و ذلک أضعف الإیمان»(5) .
همین صفحه حدیث 60: «وَ قَالَ: إِذَا رَأَی أَحَدُکُمُ الْمُنْکَرَ وَ لَمْ یَسْتَطِعْ أَنْ یُنْکِرَهُ بِیَدِهِ وَ لِسَانِهِ وَ أَنْکَرَهُ بِقَلْبِهِ وَ عَلِمَ اللَّهُ صِدْقَ ذَلِکَ مِنْهُ فَقَدْ أَنْکَرَهُ.»(1) . باز در این روایت، موضوع، رؤیت منکر است؛ یعنی منکری واقع شده که ما چنین وظیفهای پیداکردهایم.
حدیث61: «حَسْبُ الْمُؤْمِنِ غَیْراً إِذَا رَأَی مُنْکَراً- أَنْ یَعْلَمَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ قَلْبِهِ إِنْکَارَهُ.»(2) .
ص410 حدیث9: «أَیُّمَا رَجُلٍ رَأَی فِی مَنْزِلِهِ شَیْئاً مِنْ فُجُورٍ فَلَمْ یُغَیِّرْ بَعَثَ اللَّهُ تَعَالَی بِطَیْرٍ أَبْیَضَ فَیَظَلُّ بِبَابِهِ أَرْبَعِینَ صَبَاحاً فَیَقُولُ لَهُ کُلَّمَا دَخَلَ وَ خَرَجَ غَیِّرْ غَیِّرْ فَإِنْ غَیَّرَ وَ إِلَّا مَسَحَ بِجَنَاحِهِ عَلَی عَیْنَیْهِ وَ إِنْ رَأَی حَسَناً لَمْ یَرَهُ حَسَناً وَ إِنْ رَأَی قَبِیحاً لَمْ یُنْکِرْهُ.»(3) .
همین صفحه حدیث10: «أَیُّهَا النَّاسُ، إِنَّ اللَّهَ لَا یُعَذِّبُ الْعَامَّةَ بِذَنْبِ الْخَاصَّةِ إِذَا عَمِلَتِ الْخَاصَّةُ بِالْمُنْکَرِ سِرّاً مِنْ غَیْرِ أَنْ تَعْلَمَ الْعَامَّةُ، فَإِذَا عَمِلَتِ الْخَاصَّةُ الْمُنْکَرَ جِهَاراً فَلَمْ تُغَیِّرْ ذَلِکَ الْعَامَّةُ اسْتَوْجَبَ الْفَرِیقَانِ الْعُقُوبَةَ مِنَ اللَّهِ». این روایت هم دربارة انجام گناه است.
مجموعة این بیست حدیث، موضوع را این قرارداده که منکری واقع شده، پس موضوع امر به معروف، آن جایی است که منکری واقع شده، نه آن جایی که هنوز منکری واقع نشده و فقط قصد منکر را دارد. به این روایات چه جوابی باید داد؟ إنشاءالله جلسة بعد.
موضوع: شرط سوم: اصرار (قسم دوم: قبل ارتکاب/ پاسخ بروایات مشعر بعدم وجوب/ وفروعات)
خلاصه مباحث گذشته:
در شرط سوم (اصرار) قسم دوم (کسی که هنوز مرتکب گناه نشده) گفتیم: حضرت امام اگرچه قائل به وجوب نهیازمنکرِ چنین کسی (که هنوز مرتکب گناه نشده ولی قصد دارد گناه کند) شده، ولی از ظاهر فرمایش ایشان (که میفرماید: «ظاهر، وجوب است.») میفهمیم که خلاف ظاهر، عدم وجوب است. پس عدم وجوب هم باید وجهی داشته باشد اگرچه خلاف ظاهر باشد.
در وجه عدم وجوب گفتیم بیش از بیست روایت هست که موضوع نهیازمنکر را جایی قرارداده که منکری واقع شدهاست، پس نهیازمنکر وقتی واجب است که منکری انجام شدهباشد و ما باید مرتکب معصیت را از استمرار معصیتش و یا تکرار آن در آینده نهی کنیم. اما پاسخ از این روایات (به نحوی که این برداشت خلاف ظاهر باشد) چیست؟ پاسخ به این روایات، بحث امروز ماست.
پاسخ به این روایات
اولاً اطلاقاتی داریم
جواب این است که اولاً در کنار این ادله، کتاباً و سنتاً ادلهی دیگری هم داریم که اطلاق دارد؛ مثلاً فرموده: «مُروا بالمعروف، و النهَوا عن المنکر»(1)
ص: 368 «عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ فِی تَفْسِیرِهِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ بَکْرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ سَمِعْتُهُ یَقُولُ أَیُّهَا النَّاسُ مُرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ- فَإِنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ- لَمْ یُقَرِّبَا أَجَلًا وَ لَمْ یُبَاعِدَا رِزْقاً.» وسائل الشیعة؛ ج16، ص: 125.
.اشکال: آیا نباید مطلق را حمل بر مقید کنیم؟
پاسخ: در مُثبِتین، مطلق را حمل بر مقید نمیکنیم؛ هر کدام بخشی را گفتهاند.
1) (1) - به عنوان نمونه: «وَ عَنْ عَلِیٍّ ع أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ: مُرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ». دعائم الإسلام؛ ج1،
ثانیاً عرف تعمیم میدهد
ثانیاً بر فرض اگر تمام ادله همینطور باشد که در فرضی است که گناهی انجام شده، به همان دو بیانی که قبلاً گفته شد، گفته میشود که اگرچه مدلول مطابقی این است که حرام واقع شده، اما به دلالت التزامیه دلالت میکند بر این که آن صورتی که فعلاً فقط قصدکرده را هم شامل میشود؛ چون فرض این است که از خود این ادله میفهمیم که نسبت به گناهی که قبلاً محقق شده نمیخواهدبگوید، بلکه نسبت به استمرار یا تکرار در آینده است. در نهی از «منکری که در آینده اتفاق میافتد»، عرف فرقی بین «کسی که مرتکب شده» با «کسی که میخواهد مرتکب بشود» نمیبیند.
بنابراین، از همان ادلهای که دلالت میکند بر «وجوب نهیازمنکرِ کسی که گناهی را مرتکب شده نسبت به گناهی که در آینده میخواهد مرتکب بشود»، عرف، هم به تنقیح مناط، هم به الغاء خصوصیت عرفیه، و هم با توجه به اغراضی که در خود روایات ذکرشده که «بها تُقام الفرائض» و امثال ذلک میفهمیم که این صورت هم واجب است و فرقی نمیکند.
بنابراین وجوب امر به معروف مقید نیست به این که فاعل منکر حتماً باید قبلاً منکر را مرتکب شدهباشد. اما جای طرح این سؤال هست که: چرا در اکثر موارد موضوع را اینطور قرارداده که منکر انجام شده؟ چون آن مواردی که احرازمیشود قصد انجام گناه در آینده را دارد، معمولاً در مواردی است که قبلاً آن گناه را مرتکب شدهاست، به خلاف آن جایی که هنوز گناهی مرتکب نشده؛ اینجا احراز این که «عزم جدی بر گناه دارد» مشکل است، لذا اکثر روایات دربارهی آن جایی بود که عموماً احرازمیشود.
ثالثاً علت معمِّم است
ثالثاً آن روایت فضیلبنعیاض دلالت میکند بر این که نهیازمنکر کسی که هنوز مرتکب نشده ولی عزم جدی دارد که مرتکب بشود هم واجب است؛ چون آنجا «علت» را ذکرفرمودهاند، و گفتیم که: «علت، معمِّم است.»، بنابراین اگرچه موضوعش «رأی منکراً» بود، ولی چون معلَّل به علتی شدهبود که آن علت در مواردی که «منکری ندیده ولی میداند میخواهد مرتکب بشود» هم شامل میشود. پس این روایات، به خاطر روایت معتبرهی فضیلبنعیاض که وجه جعل و تعلیلش را بیان فرموده، میفهمیم که این حکم، حکمی است که در غیر مورد معلَّل هم وجود دارد.(1)
ص: 108 استدلال استاد در آن جلسه به این نحو بود که: «حضرت، علت وجوب را این قراردادهاند که چنین کسی که نهیازمنکری نمیکند، دوست دارد که خداوند عصیان بشود؛ یا به استمرارش در مستقبل، و یا به تکرارش در مستقبل. این علت، دربارهی کسی که قصد جدی دارد ولی هنوز مرتکب نشده هم جاری است؛ که اگر ما او را نهیازمنکر نکنیم، تحقق گناه را دوست داریم.».
نتیجه: تأیید فرمایش حضرت امام
بنابراین فرمایش حضرت امام که «واجب است»، فرمایش متینی است. بنابراین اقوی همان وجه اول است که «واجب است».
بررسی قید «قدرت»
لکن یک قیدی دارد؛ تارتاً میدانیم قصد جدی دارد ولی میدانیم که قدرت این کار را ندارد، اگرچه خودش نمیداند قدرت نخواهدداشت (و درنتیجه میتواند قصدکند). اینجا آیا واجب است؟
1) (2) - روایت فضیلبنعیاض که استاد در جلسة69 استدلال به آن را تقریب فرمودند: «إِذَا رَأَی الْمُنْکَرَ فَلَمْ یُنْکِرْهُ وَ هُوَ یَقْدِرُ عَلَیْهِ فَقَدْ أَحَبَّ أَنْ یُعْصَی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مَنْ أَحَبَّ أَنْ یُعْصَی اللَّهُ فَقَدْ بَارَزَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بِالْعَدَاوَةِ». الکافی (ط - الإسلامیة)، ج5،
تحریر محل نزاع
اگر بگوییم: «قصد حرام، حرام است»، واضح است که باید او را از «قصد حرام» نهی کنیم. اگر گفتیم: «قصد حرام، حرام نیست.»، یا اگر گفتیم: «حرام است»، آیا نسبت به مقصود باید او را نهیازمنکر کنیم؟
فتوای حضرت امام
مرحوم امام در مسألهی دیگری این را طرح کردهاند؛ در مسألهی 8 فرمودهاند: «لو علم عجزَه أو قام الطریق المعتبر علی عجزه عن الإصرار واقعا و علم أن من نیته الإصرار لجهله بعجزه، لایجب النهی بالنسبة إلی الفعل غیر المقدور، و إن وجب بالنسبة إلی ترک التوبة و العزم علی المعصیة لو قلنا بحرمته.»(1) ؛ پس نهیازمنکر نسبت به آن عمل، در این فرض (که حجت داریم بر این که قدرت نخواهدداشت) واجب نیست.
نتیجه: تقیید «وجوب در قسم دوم» به «عدم قیام حجت بر عجز»
پس قسم دوم (کسی که هنوز مرتکب گناه نشده) به قرینهی این مسأله مقید میشود؛ نهیازمنکرِ کسی که هنوز مرتکب گناه نشده و تنها قصد گناه را دارد، به شرطی واجب است که حجت بر عجزش قائم نشدهباشد.
فروعات
این فرعها، فرعهای مهمی است. بعد از این فروع، باید برگردیم ببینیم: «اصرار به کدام معناست؟ و آیا شرط است یا نیست؟».
فرع اول: اگر خودش هم میداند عاجز است ولی قصد تقدیری دارد
در مسألهی نهم این فرع را مطرح فرمودهاند که: «لو کان عاجزا عن ارتکاب حرام و کان عازما علیه لو صار قادرا»: الآن هم ما میدانیم و هم خودش میداند که در آینده نمیتواند، اما یک قضیهی شرطیهای و یک قصد تعلیقیای در ذهنش وجود دارد که: «اگر توانایی پیداکردم، این کار را خواهم کرد.»، آیا اینجا واجب است؟
1) (3) - تحریر الوسیلة؛ ج1، ص: 471.
«فلو عَلم و لو بطریقٍ معتبر(1) حصولَ القدرة له، فالظاهر وجوب إنکاره. و إلا، فلا.»؛ میفرمایند: اینجا دو صورت است:
اگر بفهمیم قدرت پیداخواهدکرد
یک صورت این است که هم خودش میداند عاجز است و هم ما میدانیم، ولی ما به یک طریق معتبری میفهمیم که قدرت پیداخواهدکرد ولو خودش نمیداند، این صورت را ایشان میفرمایند که واجب است نهیازمنکر کنیم.
اگر نفهمیم قدرت پیداخواهدکرد
اما اگر چنین علمی برای ما پیدانشد، قهراً نهی از «مقصود» واجب نیست. «إلا علی عزمه علی القول بحرمته»(2) ؛ اگر گفتیم: «قصد حرام، حرام است.»، چون این شخص هم قصد حرام دارد، باید از این قصد نهیاش کنیم. در اینجا باید به نکتهای توجه کنیم؛ که
صورت اول: قصد بالفعل دارد
تارتاً شخصی بالفعل قصد دارد که در زمانی که قدرت پیداکرد، این منکر را انجام بدهد. مثلاً میگوید: «الآن قدرت ندارم، ولی اگر سلام کرد، جوابش را نمیدهم.»، پس میخواهد ترک واجب کند.
صورت دوم: قصد تقدیری دارد
تارتاً این شخص، از چنین قصدی غافل است، لکن آدمی است که اگر بفهمد قدرت دارد، قصدمیکند. پس الآن در صفحهی نفسش قصدی نیست؛ چون شرط قصد نیست.
ظهور فرمایش امام در صورت اول است
ظاهر فرمایش امام که فرمودند: «و کان عازما علیه لو صار قادرا» این است که الآن قصد در نفسش موجود است؛ عازم بر این است اگر قدرت پیداکند. این، در مقابل کسی است که الآن عزم ندارد ولی حالش اینجور حالی است که اگر بفهمد قدرت دارد، عزم خواهدکرد.
دومی (که الآن در صفحهی نفسش قصدی نیست) با ذیل عبارت حضرت امام (حرمت عزم) جوردرنمیآید؛ چون عزمی نیست؛ چون شرطش نیست. پس هم به قرینهی صدر، و هم به قرینهی ذیل، مقصود حضرت امام این است که الآن «عزم فعلی» در نفسش وجود دارد.
پس در این صورت که «الآن عاجز است اما حجت قائم شده بر این که بعداً قدرت پیداخواهدکرد»، ایشان میفرمایند: اینجا نهیازمنکر بر ما واجب است. دلیلش همان ادلهای است که گفتیم؛ هم از نظر «ملاک»؛ چون شارع میخواهد این عمل در خارج واقع نشود. اگر بقیهی شرایط هست، برای این که این عملِ فاسد در خارج محقق نشود، باید الآن نهیازمنکر کنیم.
زمان نهیازمنکر
لکن کی باید بگوییم؟ همین الآن که قدرت ندارد باید بگوییم؟ یا میتوانیم صبرکنیم وقتی قدرت پیداکرد بگوییم؟ موارد، مختلف است و جا به جا فرق میکند:
مورد اول: اگر بعداً قدرت نهی نداریم
اگر میدانیم آن زمانی که قدرت پیدامیکند، ما نیستیم که آن موقع نهیاش کنیم و فقط الآن میتوانیم نهیاش کنیم، پس واجب است که الآن نهیاش کنیم.
مورد دوم: اگر بعداً قدرت نهی داریم
اگر میدانیم آن وقتی که قدرت پیداکرد، بین قدرت پیداکردن و عملکردنش فاصلهای هست که ما در آن فاصله میتوانیم او را نهی کنیم، اینجا میتوانیم از الآن به تأخیر بیندازیم و آن موقع نهیاش کنیم.
مورد سوم: اگر میدانیم بعداً احتمال اثر نمیدهیم
اگر میدانیم: «آن موقع که قدرت پیدامیکند، به نحوی او را اعجاب میگیرد که به حرف کسی گوش نمیدهد و درنتیجه تأثیر ندارد. ولی اگر الآن بگوییم، تأثیر دارد.»، در این مورد واجب است الآن نهی کنیم تا این منکر در خارج واقع نشود.
فرع دوم: اگر اعتقاد دارد به عدم قدرت
فرع دوم، مسألهی دهمی است که ایشان طرح فرموده: «لو اعتقد العجز عن الاستمرار و کان قادرا واقعا و عُلم بارتکابه مع علمه بقدرته»(1) . یک آدمی خودش میگوید: «من این کار را نمیتوانم بکنم»؛ معتقد به عجز است، ولی ما میدانیم که عاجز نیست، یعنی جهلش «جهل مرکب» است. و از طرف دیگر هم میدانیم که: «اگر قدت پیداکند، انجام میدهد.»؛ یعنی اگر الآن قصد ندارد حتی قصد تقدیری هم ندارد، به این خاطر است که فکرمیکند قدرت ندارد. اما ما میدانیم: «اشتباه میکند و قدرت خواهدداشت»، و میدانیم که: «وقتی قدرت پیداکند، این گناه را خواهدکرد.»، آیا نهیازمنکر اینجا واجب است یا واجب نیست؟ این دو صورت دارد:
صورت اول: اعتقادش به عجز برطرف خواهدشد
تارتاً میدانیم که اعتقاد به عجز کمکم برطرف خواهدشد و خودش خواهدفهمید که عاجز نیست، حضرت امام در این صورت میفرمایند: «فان علم بزوال اعتقاده فالظاهر وجوب الإنکار بنحو لایعلمه بخطئه.»(2) ، باید نهیازمنکر کند؛ چون از طرفی علم داریم که وقتی بفهمد قدرت دارد»، چنین قصدی خواهدکرد، و از طرف دیگر هم علم داریم که بعداً خواهدفهمید که قدرت دارد، پس الآن علم داریم و حجت داریم بر این که ایشان در آینده قصد فلان منکر را خواهدکرد. در این صورت واجب است؛ به دلیل همان ادلهی ماضیه. به عبارت دیگر: دفع منکری که میدانیم واقع خواهدشد، واجب است، ولو الآن قصد ندارد.
اینجا فقط یک نکتهای وجود دارد؛ ایشان میفرماید: «فالظاهر وجوب الإنکار بنحو لایُعلمه بخطئه.»(3) ؛ طرف چون معتقد است قدرت ندارد، قصد این کارها را هم ندارد. ولی ما که اطلاع پیداکردیم قدرت پیدا خواهدکرد، نباید طوری به او بگوییم که متوجه بشود قدرت پیداخواهدکرد و درنتیجه قصد کند؛ چون اعانهی بر اثم میشود.
صورت دوم: اعتقادش به عجز برطرف نخواهدشد
اما اگر میدانی که این اعتقاد برایش پیدانخواهدشد و این اعتقاد به عدم قدرت زائل نخواهدشد و جهل مرکبش باقی خواهدماند، در این صورت میفرمایند: «واجب نیست».
علی ضوء ما ذکرنا، فرمایش ایشان در این فرع هم تمام است؛ چون همان ادله اینجا هم میآید، هم وجه وجوب در صورت سابق میآید، و هم وجه عدم وجوب در صورت دوم میآید.
اینها اهمّ مسائلی بود که مرحوم امام قدِّس سرُّه در ذیل این شرط بیان فرمودند. دو مسألهی دیگر هم باقی ماند، که إنشاءالله شنبه.
موضوع: شرط سوم: اصرار (فروعات / فرع سوم و چهارم)
خلاصه مباحث گذشته:
در شرط سوم (اصرار) در قسم اول (بعد از ارتکاب گناه) دوازده صورت را بررسی کردیم، و در قسم دوم (قبل از ارتکاب گناه) نتیجه همان فرمایش حضرت امام شد که اقوی این است که به مجرد این که ببینیم کسی قصد منکری را دارد، نهیازمنکر او واجب است. سپس وارد فروعاتی شدیم که حضرت امام مطرح کردهاند؛ گفتیم: باید این فروعات را بررسی کنیم تا بتوانیم شرط «اصرار» را منقح و جمعبندی کنیم. دو فرع از این فروعات را بررسی کردیم، فرع سوم بحث امروز ماست.
فرع سوم: نهیازمنکرِ جمعی که یک نفرشان عاصی است
اگر علم اجمالی داریم که در میان این گروه، بعضی مرتکب حرام یا تارک واجبند؛ مثلاً سرپرست اردو میداند که از بین این صد نفر، یک نفر این کار حرام را انجام میدهد، در اینجا چه باید کرد؟ آیا باید به تکتک بگوید؟ به همه بگوید؟ یا به یک عنوان جامعی که منطبق بر همه بشود بگوید؟
نظر حضرت امام
واجب است به «عنوان منطبق بر عاصی» نهیازمنکر کند
امام اینجا میفرمایند: «مسألة 11 لو علم إجمالا بأن أحد الشخصین أو الأشخاص مصرٌّ علی ارتکاب المعصیة، وجب ظاهرا توجه الخطاب الی عنوان منطبق علیه بأن یقول من کان شارب الخمر فلیترکه.»؛ باید همه را جمع کند و بگوید: «کسی که شاربالخمر است، این گناه را ترک کند.».
نهی جمعی یا بعض، واجب نیست
بعد میفرمایند: «و أما نهی الجمیع أو خصوص بعضهم فلایجب.»: لازم نیست به همه خطاب کند یا تکتک به همهشان بگوید. پس «جمیع» به دو نحو ممکن است: یکی این که به تکتک خطاب کند، و دیگر هم این که به نحو عام استغراقی بگوید. و با در جایی که نمیتواند امتثال قطعی کند، به «بعض» بگوید تا امتثال احتمالی کردهباشد؛ مثل کسی که نمیتواند به چهار طرف نمازبخواند ولی به بعضی اطراف میتواند نمازبخواند. اینجا هم وقتی که نمیتواند به هر صد نفرشان بگوید، لااقل به بیست نفرشان بگوید. اما حضرت امام میفرمایند: چنین امتثالی که به جمیع یا به بعض بگوید، واجب نیست.
«بل لایجوز»؛ اصلاً این کار جایز نیست که به همه یا به بعض بگوییم. آنچه اینجا واجب است، این است که روی عنوان عامی که قطعاً بر فاعل منکر منطبق میشود ببرد.
اگر باعث هتک بشود، جایز نیست
اما این نهیازمنکر از طریق عنوان عام، یک شرط دارد؛ که باعث هتک سایرین نشود؛ مثلاً در بین جمع، یکی از علما نشسته و ممکن است باعث بشود مردم بگویند: «شاید فلانی را میگوید»، این باعث هتک آن آقا میشود. بنابراین جواز نهیازمنکر جمیع یا بعض، متوقف است بر این که مستلزم هتک نسبت به غیر فاعل محرَّم نشود. اگر مستلزم هتک دیگران بشود، میفرمایند: واجب نیست، بلکه جایز هم نیست: «و لو کان فی توجه النهی إلی العنوان المنطبق علی العاصی هتک عن هؤلاء الأشخاص فالظاهر عدم الوجوب، بل عدم الجواز.».(1)
1) (1) - تحریر الوسیلة؛ ج1، ص: 471.
وجوه فتوای حضرت امام
وجوب گفتن به این عنوان، عقلی است
اینجا یک بحث این است که این وجوب (که باید تحت این عنوان بگوید) آیا وجوب شرعی است یا وجوب عقلی است؟ ظاهر عبارات در کتب این است که وجوب شرعی است.
ولکنّ الحق، این است که این وجوب، وجوب عقلی است؛ یعنی در مقام، موضوع برای نهیازمنکر محقق شدهاست؛ میداند فاعل محرّمی در این جمع هست، شرایطش هم فراهم است، پس متنجّز میشود. بحث در این است که: در مقام امتثال آن وجوه چه باید کرد؟ اینجا شارع در خطاب نمیگوید به چه نحوی نهی کنیم، آنچه شارع به ما گفته، این است که: «مُر بالمعروف». من در مقام امتثال نهیازمنکر باید خودم محاسبه کنم که: «به چه نحوی بگویم که مرتکب حرام دیگری نشوم؟».
مثل این است که شارع گفته: «أنقذ الغریق»، یک راه این است که از این راه غصبی بروم، و یک راه دیگر هم هست که از راه غیرغصبی بروم، اینجا این که «واجب است از راه غیرغصبی بروم» مربوط به «أنقذ الغریق» نیست.
اینجا هم اگر به همه بگوید، نسبت به نهیازمنکر امتثال کرده، ولی مرتکب حرام دیگری (هتک) شده؛ چون واجبش توصلی است. بنابراین این که میگوییم: «واجب است اینطور بگوید»، نه این که از این باب است که مجعول شرعی است، بلکه تدبیری است که شخص در مقام امتثال نهیازمنکر باید اتخاذکند. اگر به نحو تعدد مطلوب، این راه را شارع از ما خواستهبود، وجوبش شرعی میشد.
اگر این وجوب شرعی باشد
وجوب در این تکلیف که باید به عنوان جامع بگوید، اگر وجوبی شرعی باشد، وجه قول حضرت امام که ابتدا فرمودند: «لایجب» و سپس فرمودند: «بل لایجوز» چیست؟
وجه اول: تعارض و برائت
وجه «لایجب»: تعارض دو عنوان واجب و حرام سپس برائت
در این که بخواهد به شخص و به تکتک یا به بعض بگوید، وجه «لایجب» این است که اینجا شخص مواجه با دو خطاب است: «مُر بالمعروف» و دیگری «یحرم هتک المؤمن و ایذاء المؤمن و تحقیر المؤمن»، و اینجا این فعل واحدی که از شخص صادرمیشود، هم مصداق امربهمعروف است و هم مصداق هتک مؤمن است، بنابراین اجتماع امرونهی میشود؛ متعلَّق امر و نهی، دو تا نیست تا بگوییم: «تزاحم میشود»، یک کار واحد، هم مصداق امربهمعروف است و درنتیجه واجب است، و هم مصداق هتک مؤمن است و درنتیجه حرام است. چون یک فعل مصداق دو عنوان واجب و حرام است، بنابراین اجتماع امر و نهی شده و تعارض میکنند و تساقط میکنند سپس شک میکنیم که: «آیا چیزی بر ما واجب هست یا نه؟»، برائت جاری میکنیم، فلذا لایجب که به همه بگوییم.
وجه «لایجوز»: انصارف ادلهی نهیازمنکر از نهیای که حرام است
وجه این که بگوییم: «لایجوز» این است که ادلهی امربهمعروف انصراف از این موارد دارد؛ چون همانطور که قبلاً هم گفتهشد، ادلهی امربهمعروف برای اقامهی واجبات و قلع محرّمات است، پس اگر این کار با یک محرَّمی انجام بشود، شارع چنین امربهمعروفی را نمیخواهد، پس ادلهی نهیازمنکر اینجا را شامل نمیشود ولی ادلهی حرمت هتک و ایذاء اینجا را شامل میشود، فلذا شارع میفرماید: «لایجوز».
پس «لایجب» به این خاطر است که تعارض و تساقط میکنند. تدقیق که میکنیم، ترقی میکنیم؛ میفهمیم باید بگوییم: «یحرُم و لایجوز»؛ چون تعارضی نیست، چون آن ادله از اینجا انصراف دارد.
وجه دوم: تزاحم و اشتغال
و ممکن است مبنای مسأله در نظر شریف ایشان، این باشد که اینجا باب تزاحم است؛ به خاطر همان که اگر به همه و به تکتک بگوید، دربارهی آن کسی که فاعل این است، حرمتی کار نیست و هتک او حرام است، حرمت دربارهی بقیه است. پس میداند به هر کدام که بخواهد بگوید، ممکن است واجب باشد به این شخص بگوید و به بقیه حرام باشد. پس نمیداند: «این نهیاش واجب است یا حرام است؟»؛ اینطور نیست که: «روی هر کدام که دست بگذارد، هم واجب باشد و هم حرام باشد.»، بلکه روی هر کدام که دست میگذارد، یا واجب است، یا حرام است.
وجه «لایجب»: عدم ترجیح یک طرف بر دیگری
از طرفی اشتغال یقینی یقتضی البراءة الیقینیة؛ باید به همه بگوییم تا یقین کنیم به فاعل منکر گفتهایم، از طرف دیگر حرام است هتک مؤمن کنیم. پس دو تکلیف مختلف که دو مصداق مختلف دارند، روبهروی ماست. در اینجا چون هیچ کدام بر دیگری ترجیحی ندارد، پس میگوییم: «واجب نیست که به همه بگوییم».
وجه «لایجوز»: اهمیت عرض مؤمن
بلکه میتوانیم ترقی کنیم و بگوییم: «حرام است»؛ چون عِرض مؤمن بالاتر از مسائل دیگر است؛ «مَثلُ المؤمن کمثل الکعبة»(1) . پس اگر امر دائر شد بین این که نهیازمنکر کنم که واجب است، با این که عرض یک مؤمنی را ببرم، از ادلهی شرعیه میفهمیم که عرض مؤمن در نظر شارع اهمّ است، خصوصاً اگر فاعل حرام فقط یک نفر است؛ آیا باید 99نفر را هتک کنم تا یک نفر را نهیازمنکر کنم؟! پس اینجا لایجوز؛ چون این تکلیف اهمّ است.
1) (2) - أروی عن العالم ع أنه وقف حیال الکعبة ثم قال ما أعظم حقک یا کعبة و و الله إن حق المؤمن لأعظم من حقک.. الفقه - فقه الرضا؛ ص: 335
البته اینجا یک تعلیقهای لازم است؛ حضرت امام باید این فرمایششان را مقیدمیکردند به این که اگر میداند یک نفر از اینها میخواهد مثلاً قتل نفس کند، یا یک کاری کند که شارع به هیچ وجه راضی به آن نیست، در چنین جایی نهیازمنکر اهمّ از هتک مؤمن است. البته خود مرحوم امام هم این قید را قبول دارند، شاید از باب این که در مطالب مختلفی این مطلب را در سابق فرمودند اینجا دیگر نفرمودند.
سؤال: بهتر نبود تفصیل بدهیم بین مواردی که هتک نشود؟
پاسخ: این هم درست است؛ این حرفها مال جایی است که هتک است. اگر مثلاً همه با هم رفیق باشند و هتک نباشد، میتواند بگوید: «برادرها! کسی این کار را نکند.». مفروض حضرت امام، در جایی است که هتک باشد و بر همین اساس هم در ادامه فرمودند: «و لو کان فی توجه النهی ... هتکٌ».
سؤال: آیا بهتر نیست برود علم اجمالیاش را به علم تفصیلی تبدیل کند و بفهمد فاعل منکر چه کسی بوده و فقط او را نهیازمنکر کند؟
پاسخ: اگر فاعل منکر متجاهر نباشد، شناخت تفصیلی او تجسّس بوده و حرام است. این کارهایی که این روزها در روزنامهها و سایتها میکنند تحت عنوان شفافکردن و اطلاعرسانیکردن، اینها اسلام نیست.
وجه سوم: دوران بین محذورین
وجه دیگر که ممکن است در نظر شریف ایشان باشد، این است که به هر فردی که بگوید، امرش دائر بین وجوب و حرمت است، دوران بین محذورین است؛ به هر کسی که بگوید، ممکن است واجب باشد (اگر فاعل منکر بوده) و ممکن است حرام باشد (اگر فاعل منکر نبوده)، پس امر هر کدام، دائر بین وجوب و حرمت میشود.
وجه «لایجب»: در دوران بین محذورین، هیچ طرفی لازم نیست
در دوران امر بین وجوب و حرمت (که مثلاً نمیداند: «روزهی امروز واجب است یا حرام است؟»)، هیچ طرفی لازم نیست. پس «فلایجب».
وجه «لایجوز»: در دوران بین محذورین، غلبه با جانب حرمت است
«بل لایجوز» بنا بر مسلک کسی که میگوید: «کلَّما دار الأمر بین الوجوب و الحرمة، غلبَ الحرامُ الحلالَ»: در دوران بین محذورین باید جانب حرمت را رعایت کرد.
سؤال: مبنای امام هم همین است؟
پاسخ: بعید میدانم نظر اصولی ایشان این باشد؛ «بعید میدانم» از این باب که این قول، قول قویای نیست، فلذا مستبعد است که ایشان قائل به آن باشد.
این سه وجه میتواند مبانی فرمایش ایشان باشد.
اگر این وجوب عقلی باشد
ولی همانطور که گفتیم، میتوانیم بگوییم: نظر مبارک ایشان این نیست که در شرع اینطور است، بلکه میخواهند همان حکم عقلی را بیان کنند؛ که از منکر باید نهی کنم، و در اینجا چون این راه وجود دارد که به عنوان جامع بگویم، بنابراین میتوانم به همین عنوان جامع بسنده کنم.
وجه «لایجب»: نهیازمنکر به غیر از عناون جامع، واجب معیَّن نیست
درنتیجه واجب معین نیست که از آن راه بروم، نه این که وجوب عقلی تخییری ندارد؛ اگر آنها هم راههایی باشد که در آنها اشکال نیست، وقتی چند راه وجود دارد، من عقلاً مخیَّرم که از کدام راه بروم. پس این که میفرماید: «لایجب»، نه به این معنی است که: «نهیازمنکر جمیع یا بعض، وجوب تخییری ندارد و عقل مخیر نیست.»، بلکه به این معنی است که: «نهیازمنکر جمیع یا بعض، معیَّن نیست.».
وجه «لایجوز»: عدم جواز راهی که هتک است
بعد ترقّی میفرماید به این که: «آن راه که به جمیع یا بعض بگوید، اصلاً جایز نیست.»، پس آن راه دیگر (که به عنوان جامع بگوید) عقلاً واجب معین میشود. پس واجب است که به عنوان عام بگوید، نه این که به همه یا به بعض بگوید.
البته این، در صورت هتک است؛ این که «جایز نیست به همه بگوید»، در صورتی است که اگر به همه بگوید، هتک حرمت یا ایذاء یا امثال ذلک میشود.
خلاصه
بنابراین در این موارد هم حکم روشن شد و آن که باید گفت، همین است که عقل به ما میگوید، نه شرع، عقل به ما میگوید: «اگر آن محذور وجود دارد، به عنوان جامع بگو.». ولی اگر آن محذور وجود ندارد و راهِ به همه گفتن باعث هتک و ایذاء نشود، عقل میگوید: «مخیَّری، میتوانی به تکتک بگویی، و میتوانی به جمیع بگویی».
الا این که گفتن به عنوان جامع راحتتر است و آدم عاقل همین کار را میکند. خلاصه این که عقل منحصرنمیکند در این که باید به عنوان جامع بگوید. ولی اگر عنوان «هتک» صادق است، عقل میگوید که: «متعیّن است از راهی برود که هتک نشود»؛ کما این که در انقاذ غریق عقل میگوید: «متعین است در انقاذی که غصب نیست». ولی اگر از آن راه غصبی رفتی، انقاذ غریق را امتثال کردهای. اینجا هم اگر به همه بگوید و هتک بکند، نسبت به «نهیازمنکر» امتثال کردهاست و ثواب میبرد، و نسبت به «هتک» عصیان کردهاست و عقاب میشود.
فرع چهارم: علم اجمالی به وجوب امربهمعروف یا نهیازمنکر
مسألهی دوازدهم هم شبیه همین مسألهی یازدهم است؛ در مسألهی یازدهم، اجمال از این جهت بود که یک نفر از یک جمعی کار حرامی مرتکب شده و ما نمیدانیم: «فاعل منکر، چه کسی است؟»، در مسألهی دوازدهم، اجمال، راجع به کار یک شخص است؛ نمیدانیم: «آیا واجبی را ترک کرده؟ یا منکری را مرتکب شده؟»، مثلاً یا «نمازظهرش را نخوانده یا نعوذ بالله شرب خمر کرده»، اینجا چه چیزی واجب میشود؟ آیا باید هر دو را بگوید و هم امر نمازش کند و هم نهی از شرب خمرش کند؟ یا به یک عنوان جامع باید بگوید که مثلاً «عصیان نکن» یا «اطاعت خدا بکن»؟ اینجا میفرمایند: به نحو ابهام باید گفته شود: «مسألة 12 لو علم بارتکابه حراما أو ترکه واجبا و لم یعلم بعینه وجب علی نحو الإبهام، و لو علم إجمالا بأنه إما تارک واجبا أو مرتکب حراما وجب کذلک أو علی نحو الإبهام.»(1) .
اگر نسبت به هر دو بگوییم، ممکن است هتک و ایذائی بشود مازاد بر مایستحقه. اما اگر فقط بگوییم: «گناه نکن» یا «اطاعت خدا را بکن»، هتک و ایذاء مازاد بر مایستحقه نمیشود. گفتن هر دو، چون ایذائی است مازاد بر مایستحقه، میگوید: «به نحو ابهام بگو». همان توضیحاتی که در مسألة11 دادم، اینجا هم میآید. اینها ریزهکاریهایی است که در مسائل «امربهمعروف و نهیازمنکر» باید به آن توجه داشته باشیم.
این مسائل تمام شد، حالا میخواهیم برگردیم ببینیم: آن شرطی که از مجموعهی این مسائل اصطیادمیشود، چه شرطی است؟ إنشاءالله فردا.
1) (3) - همان.
موضوع: جمعبندی شرط سوم / و شرط چهارم (اقوال و اجمال ادلهی اشتراط)
خلاصه مباحث گذشته:
در شرط سوم، در مقام اول، ابتدا معنای این شرط را اجمالاً بررسی کردیم، لکن همانجا گفتیم که چون این شرطْ در روایاتْ معنون نیست، پس باید این شرط را از خلال بررسی روایات معناکنیم. در مقام دوم روایات را نسبت به دوازده صورت مهم بررسی کردیم. سپس در فروعات چهار فرع را بررسی کردیم تا این شرط و حکم آن واضحتر بشود. اکنون پس از این مراحل، میخواهیم این شرط و حکم آن را از خلال این مسائل منقح کنیم.
جمعبندی و تنقیح شرط سوم و حکم آن
مرور عوامل تأثیرگذار
حاصل مباحثی که عرض شد، چند مطلب به دست آمد:
توبه
مطلب اول: مسألهی «توبه» ربطی به اشتراط و شرط امربهمعروف ندارد؛ خودش یک تکلیف مستقلی است. بنابراین این که در بعضی عبارات فقها «توبهنکردن» را اضافه کردهاند، وجهی ندارد.
قدرت
مطلب دوم: مواردی که شخص قدرت بر انجام حرام یا تکرار واجبی را ندارد ولو قاصد جدی آن هم باشد، اینجاها هم گفتیم: «واجب نیست». پس این که «قدرت باید داشته باشد» لازم است.
قصد
مطلب سوم: همچنین از ادله فهمیدیم قصد فعلی هم لازم نیست؛ بلکه اگر برای ما روشن بشود که قصد خواهدکرد و قدرت هم خواهدداشت، آنجا هم امر به معروف به حسب ادله لازم است.
حجت
یک واژهی دیگر هم باید اضافه کنیم؛ که شرط، قیامالحجت است، چه علم باشد چه علمی، و حتی چه استصحاب. قیام حجت بر قصدی که وجود دارد یا قصدی که به وجود خواهدآمد، هر وقت چنین حجتی قائم بشود، شرط سوم محقق است و نهیازمنکر واجب است.
اشکال: آیا موضوع وجوب نهیازمنکر «قصد و قدرت» است و با «حجت» این موضوع احرازمیشود و درنتیجه اگر حجت بر قصد و قدرت اقامه شد و ما عصیان کردیم و بعد مشخص شد که حجت اشتباه بوده، عصیانی نکردهایم چون موضوع وجوب نبوده؟ یا «حجت» هم جزء موضوع وجوب نهیازمنکر است و درنتیجه اگر حجت بر قصد و قدرت اقامه شد و ما عصیان کردیم و بعد مشخص شد که حجت اشتباه بوده، باز هم عصیان کردهایم؟
پاسخ: اگر حجت قائم شد بر این که قصد و قدرت دارد، نهیازمنکر بر من واجب است اگرچه حجت من اشتباه باشد. بنابراین اگر فیالواقع قدرت نداشته باشد و مرتکب هم نشود، من که او را نهیازمنکر نکردهام، معصیت کردهام.
اقدام
«اقدام بر مقدمات» هم تعبیر تمامی نیست. آنچه موضوع وجوب نهیازمنکر است، این است که حجت قائم شدهباشد بر این که قصد دارد یا قصد خواهدداشت که عصیان کند.
نتیجه: ملاک، قیام حجت بر «قصد و قدرت» است
بنابراین از مجموع این امور میتوانیم این عنوان را اصطیادکنیم که شرط وجوب امربهمعروف این است که این فاعل منکر، قصد بالفعل داشته باشد برای استمرار یا احداث، یا این که در نفس او حادث بشود قصد این منکر. پس مقصود این است که هر جا این شرط محقق باشد که حجت قائم شد بر این که قاصدِ استمرار یا احداث مجدد است یا خواهدبود، و قدرت هم داشته باشد، نهیازمنکر واجب است، چه این قصد نسبت به عملی باشد که قبلاً آن را انجام دادهاست، و چه این قصد نسبت به عملی باشد که مسبوق به انجام هم نیست. پس اجتماع «قصد» و «قدرت» کافی است برای وجوب نهیازمنکر.
تعبیر به «اصرار» مناسب نیست
از ادله فهمیدهایم اینجاها لازم است، تعبیر از این شرط (که وقتی هنوز مرتکب نشده ) به «اصرار» تعبیر خوبی نیست؛ چون «اصرار» در جایی است که قبلاً انجام دادهباشد. این که «اصرار» را به «عازمبودن» معنی کنیم، خلاف معنای عرفی «اصرار» است. فلذا شخصی مثل محقق خوئی در «منهاج» ناچار شده بفرماید این شرط، مال کسی است که مسبوق به گناه است. ولی کسی که مسبوق به گناه نیست، چنین شرطی در حقش نیست؛ پس کسی که میبینیم قصد دارد گناهی را انجام بدهد، ولو بخواهد فقط یک بار آن گناه را انجام بدهد، نهیازمنکرش واجب است.(1)
فلذا ما ابتداءً موارد را استقصاءکردیم ببینیم: «ادله میگیرد یا نه؟»؛ چون این شرط، یک شرطی است که از مجموعهی ادله استخراج میشود. آنچه که از مجموع ادله به دست آوردیم، این شد که هر جا دیدیم یک نفری که قادر است بر انجام گناهی، قاصد عصیان باشد به نحو استمرار، یا به نحو احداث یا تکرار، نهیازمنکرش واجب است، ولو الآن قاصد نباشد؛ یا به این دلیل که التفات ندارد، یا به این دلیل که خودش را عاجز میبیند ولی ما میدانیم که عاجز نخواهدبود.
پس آنچه از مجموع ادله به دست میآید، این است که شرط سوم عبارت است از این که حجت قائم شدهباشد بر این که قصد بالفعلِ عصیان داشته باشد، إمّا استمراراً و إما تکرارا، یا آدمی باشد که وقتی موقعیتش پیش بیاید قصدخواهدکرد. تعبیرات دیگر که مثلاً «اصرار» داشته باشد، یا مسامحهآمیز است، یا قاصر است از این که همهی صور را پوشش بدهد، یا دلیلی بر آن اقامه نشدهاست.
1) (1) - هذا بالنسبة إلی من ترک المعروف، أو ارتکب المنکر خارجا. و أما من یرید ترک المعروف، أو ارتکاب المنکر فیجب أمره بالمعروف و نهیه عن المنکر، و إن لم یکن قاصدا إلا المخالفة مرة واحدة. منهاج الصالحین (للخوئی)؛ ج1، ص: 351.
شرط چهارم: عدم مفسده و ضرر
شرط بعدی که محقق حلی در «شرائع» فرموده و معمول فقها هم عنوان فرمودهاند، این است که: «الرابع و أن لا یکون فی الإنکار مفسدة؛ فلو ظن توجه الضرر إلیه أو إلی ماله أو إلی أحد من المسلمین سقط الوجوب.»(1) : فرمودهاند: شرط چهارم این است که از این نهیازمنکر، مفسدهای حادث نشود. بعضی به جای «مفسده» گفتهاند: «ضرر»ی نرسد؛ نه به خودش یا متعلقاتش، و نه به دیگران از مسلمین.
چه ضرری واردنشود؟ هر ضرری؛ جانی، عرضی، و مالی. ضرر جانی هم اعم است از کشتهشدن یا ورود نقص مثل این که چشمش کوربشود.
اقوال
در این مسأله سه قول اصلی و رئیسی وجود دارد:
قول اول: اشتراط
قول اول اشتراط است، که ظاهر عبارت محقق و بسیاری از فقها هم همین است، به نحوی که هم محقق اردبیلی فرموده: «ظاهراً خلافی در مسأله نیست»(2) ، هم صاحب جواهر فرموده: «بلا خلافٍ اجده»(3) ، و بزرگان دیگری هم این را فرمودهاند که خلافی در این مسأله ندیدهاند. پس حداقل این است که این قول، قول مشهور بین فقهاست.
قول دوم: عدم اشتراط
قول ثانی این است که چنین شرطی نداریم، این قول هم یظهر من بعض الفقها مثل صاحب «مبانی منهاج الصالحین»(4) .
قول سوم: تفصیل
قائلین به تفصیل، از جهات مختلفی تفصیل دادهاند:
بعضی تفصیل دادهاند به این که این شرط، نه اینطور است که مطلقاً شرط باشد و نه اینطور است که مطلقاً شرط نباشد. باید ببینیم: آن منکری که در حال انجام است، در چه حدی است؛ بعضی از آنها مشروط نیست به این که ضرری و مفسدهای نباشد، و بعضی دیگرش مشروط است. یا بعضی از نهیازمنکرها نسبت به بعضی از مراتب ضرر مشروط است، و بعضی از نهیازمنکرها نسبت به بعضی مراتب ضرر مشروط نیست. بنابراین نمیشود مطلقاً گفت، جا به جا فرق میکند. مثلاً اگر این شخص میخواهد کسی را بکشد، اگر او را نهیازمنکر کنیم، یک سیلی محکم به گوش ما میزند ولی آن شخص را هم نمیکشد. آیا اینجا میشود بگوییم: «چون سیلی میخوری، نگو.»؟! یا مثلاً فحشی میدهد که به آبرویمان ضررمیزند. یا مثلاً میخواهیم از گناه عظیمی مثل زنا نهی کنیم، اینجا آیا میشود به خاطر فحشی که به ما بدهد، نهیازمنکر واجب نباشد؟! یا مثلاً ضرر مختصری میکند مثلاً هزارتومان ضرر میکنیم، آیا اینجا هم نهیازمنکر واجب نیست؟!
مرحوم امام قدس سره ابتداءً به نحو مطلق فرمودهاند که باید مفسدهای نباشد، ولی از مجموع مسائلی که در این شرط فرمودند، برداشت میشود که قائل به همین قول هستند.
بعضی هم بین ضرر مالی و ضرر عرضی تفصیل دادهاند؛ که مشروط به عدم «ضرر مالی» نیست، ولی مشروط به عدم «ضرر عرضی» است.
اینها تابع ادله است، باید با بررسی ادله ببینیم: «حق کجاست؟» و «مقتضای ادله، کدامیک از این اقوال است؟».
پس مجموعاً سه قول رئیسی در این مسأله داریم: اشتراط مطلقاً، عدم اشتراط مطلقاً، و تفصیل.
بررسی اجمالی ادلهی اشتراط
ادلهی اشتراط، وجوهی است کتاباً و سنتاً و عقلاً و اجماعاً؛ به ادلهی اربعه استدلال کردهاند.
دلیل اول: قواعد عامّه
به یک سلسله قواعد کلی که از کتاب و غیر کتاب استفاده میشود، استدلال شده:
یکی ادلهی حرج است: «ماجُعل علیکم فی الدین من حرج»،
ادلهی «نفی عسر» یا «ارادهی یُسر» است: «یرید الله بکم الیسر و لایرید بکم العسر»،
و «لاضرر» اگر از کتاب استفاده بشود.
یک قاعدهی عامهی دیگری هم داریم؛ که بنای شریعت بر تسامح است و اسلام دین سهله و سمحه است؛ در روایات از پیامبر نقل شده که: «دین من، دین سهلهی سمحه است.».(1)
گفتهاند: مقتضای این قواعد عامه که حرج و عسر و ضرر در اسلام نیست، و دین سهلهی سمحه است، این است که آن جاهایی که نهیازمنکر باعث مفسده یا ضرر میشود و مثلاً کشته میشود یا نقضی بر بدنش واردمیشود یا اموالش از بین میرود یا اهل و عیالش در خطر قرارمیگیرند، مقتضای این قواعد عامه این است که اینجاها نهیازمنکر واجب نیست. اینها را باید بررسی کنیم.
1) (6) - عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْأَشْعَرِیِّ عَنِ ابْنِ الْقَدَّاحِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: جَاءَتِ امْرَأَةُ عُثْمَانَ بْنِ مَظْعُونٍ إِلَی النَّبِیِّ ص فَقَالَتْ یَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ عُثْمَانَ یَصُومُ النَّهَارَ وَ یَقُومُ اللَّیْلَ فَخَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ ص مُغْضَباً یَحْمِلُ نَعْلَیْهِ حَتَّی جَاءَ إِلَی عُثْمَانَ فَوَجَدَهُ یُصَلِّی فَانْصَرَفَ عُثْمَانُ حِینَ رَأَی رَسُولَ اللَّهِ ص فَقَالَ لَهُ یَا عُثْمَانُ لَمْ یُرْسِلْنِی اللَّهُ تَعَالَی بِالرَّهْبَانِیَّةِ وَ لَکِنْ بَعَثَنِی بِالْحَنِیفِیَّةِ السَّهْلَةِ السَّمْحَةِ أَصُومُ وَ أُصَلِّی وَ أَلْمِسُ أَهْلِی فَمَنْ أَحَبَّ فِطْرَتِی فَلْیَسْتَنَّ بِسُنَّتِی وَ مِنْ سُنَّتِیَ .النِّکَاح. الکافی (ط - الإسلامیة)، ج5، ص: 494
دلیل دوم: اخبار خاصه
دلیل دوم اخبار خاصهای است که در خود باب امربهمعروف و نهیازمنکر واردشدهاست و تقیید و مشروط کردهاست. این روایات هم روایات فراوانی است که باید یک به یک بررسی کنیم.
دلیل سوم: عقل
و دلیل سوم، دلیل عقل است که مرحوم محقق اردبیلی به آن استدلال فرمودهاند؛ که امربهمعروف برای رفع قبیح است، و اینچنین امربهمعروفی خودش قبیح است و شارع امر به قبیح نمیکند.(1) این را هم إنشاءالله بعد توضیح میدهیم.
دلیل چهارم: اجماع
و دلیل چهارم، همان اجماع و «لاخلاف»ی است که آقایان ادعافرمودهاند که در این مسأله هست. توضیح اینها إنشاءالله برای فردا.
موضوع: شرط چهارم: عدم ضرر (کتاب وسنت/ نصوص عامه / وجه اول: قاعدهی «لاضرر» ومناقشات)
خلاصه مباحث گذشته:
دیروز واردشدیم در شرط چهارم: عدم ضرر و عدم مفسده. گفتیم: اجمالاً سه قول در مسأله هست: اشتراط، عدم اشتراط، و تفصیل. در بررسی ادلهی اشتراط، چهار دسته دلیل را اجمالاً ذکرکردیم.
برای اثبات شرط چهارم گفتیم به کتاب و سنت و عقل و اجماع استدلال شده.
کتاب و سنت
نصوص واردهی در کتاب و سنت، به دو دسته تقسیم میشود: دستهی اول عمومات و قواعد کلیهای است که در این مقام و غیر این مقام از آن استفاده میشود، ودستهی دوم روایات مختصهی به این مقام است.
نصوص عامّه
1) (7) - لانه قبیح، و الضرر أیضا قبیح، و دفع القبیح بالقبیح، قبیح. مجمع الفائدة و البرهان فی شرح إرشاد الأذهان؛ ج7، ص: 539.
وجه اول: لاضرر
به این قاعدهی شریفه استدلال میشود برای اثبات این شرط.
تقریب استدلال
این قاعده به طور کلی دو بیان دارد:
بیان اول: حکومت
بیان اول که در اعصار اخیره تقریب میشود، این است که این قاعده حاکم بر سایر ادله است، ولو این که نسبت بین این قاعده و قواعد دیگر عموم و خصوص منوجه است؛ مواردی دارد که مستلزم ضرر و مفسده نیست، و مواردی دارد که مستلزم ضرر و مفسده هست. محل افتراق «لاضرر»، ضررهایی است که ربطی به امربهمعروف ندارد. محل افتراق امربهمعروف هم امربهمعروفهایی است که مستلزم ضرر نیست، در بعضی موارد هم مشترک هستند، پس هر کدام از این ادله، مورد اجتماع دارند، و مورد افتراق دارند، پس نسبتشان عموم و خصوص منوجه است. اما چون «لاضرر» حاکم است، نسبت ملاحظه نمیشود و مقدم میشود. بنابراین شارع میفرماید: «در تشریعات من، ضرری نیست.»، یا به بیان نفی موضوع و ارادهی نفی حکم (که مسلک محقق خراسانی است)، یا به بیان نفی حکم ضرری (که مسلک شیخ اعظم است).
پس نتیجه این میشود که دلیل امربهمعروف، آن امربهمعروفهایی را میگوید واجب است که ضرری نباشد.
بیان دوم: تعارض
بیان دوم که معمولاً مال سابقین است حتی زمان صاحب جواهر، که این جمع «حکومت» هنوز کشف نشدهبود؛ آنها بین این ادله معارضه درست میکردند؛ در مور اجتماعْ «مروا بالمعروف» میگوید: «واجب است که امربهمعروف کنید»، «لاضرر» میگوید: «امربهمعروف (چون باعث ضرر است) واجب نیست»، تعارض میکنند پس تساقط میکنند، نتیجهاش همان اشتراط میشود؛ به خاطر تعارض طرفین و تساقط میگوید: واجب نیست. پس این بیان، اشتراط را حرفیاً اثبات نمیکند، اما نتیجهی اشتراط (که جایی که ضرری باشد وجوب نیست) را اثبات میکند. بنابراین از نظر نتیجهای که در رسالهی عملیه مینویسند، فرقی بین این دو بیان نیست؛ هر دو در رسالهشان مینویسند که در چنین شرایطی امربهمعروف واجب نیست؛ لکن یکی به خاطر اشتراط، و دیگری به خاطر تعارض دلیلین و تساقطشان.
مناقشات
از این بیان جوابهایی داده شده:
مناقشات بر بیان اول (اثبات اشتراط)
به تقریر اول (که میخواهد اشتراط را اثبات کند) چند مناقشه شده:
مناقشهی اول: احکام اجتماعی
مناقشهی اولی این است که احکام اسلام دو قسم است: احکام شخصی مثل وضو و نماز، و احکام اجتماعی.
مقدمهی اول: در احکام اجتماعی «ضرر» در «جامعه» ملاحظه میشود
در احکام شخصی، ضرر با خود شخص محاسبه میشود؛ مثلاً استعمال آب در وضو ضرر دارد؛ ضرر به خود شخص متوضی واردمیشود. اما ملاک احکام اجتماعی، ضرر فرد نیست؛ در احکام اجتماعی، ضرر با «جامعه» محاسبه میشود؛ اگر چیزی به ضرر نوع مردم باشد، ضرری است، اما اگر به نفع نوع مردم است، ضرری نیست اگرچه ممکن است به عدهی خاصی ضرر بزند، چون فرض این است که این فرد در جامعه مندکّ و مستهلک است و ما باید مجموع جامعه را ملاحظه کنیم.
مقدمهی دوم: امربهمعروف از احکام اجتماعی است
همانطور که در روایات هم هست، امربهمعروف باعث سلامت و طهارت جامعه میشود، پس خود امربهمعروف یک قاعدهی اجتماعی است، و قاعدهی «لاضرر» هم اجتماعی است، پس باید مجموع را ملاحظه کنیم، نه تکتک افراد را. پس در احکام اجتماعی، در ناحیهی ضررهای شخصی، اصلاً «ضرر» صدق نمیکند؛ اگرچه به واسطهی امربهمعروف ممکن است مال زیادی از او ببرند یا تحقیرش کنند، یا مثلاً انگشتش را قطع کنند، اما اینها ضررهای فردی است، این نهیازمنکرها باعث میشود مفاسد از جامعه رخت بربندد. و در اینجا مردم یک هزینهای میکنند تا سلامت و طهارت جامعه را به دست بیاورند، پس اینجا «ضرر» صدق نمیکند. پس مواردی که امربهمعروف موجب ضرر است، تخصصاً از تحت ادلهی «لاضرر» خارج است مثل خروج وجوب زکات و خمس و جهات از تحت ادلهی «لاضرر»؛ کسی نمیتواند بگوید این احکام ضرری است؛ چون نفعش به کل جامعه میرسد. ضرری در این احکام نیست، یا مثلاً در «زکات» نه تنها ضرر نیست، بلکه رشد و ترقی جامعه هست.
نتیجه: در امربهمعروف اصلاً ضرر نیست
بنابراین از طرفی در احکام اجتماعی باید «ضرر» را در کل «جامعه» دید، و از طرف دیگر امربهمعروف از احکام اجتماعی است، نتیجه این میشود که امربهمعروف در آن مواردی که به ضرر شخص آمر است، چون ضررش شخصی است ولی نفعش به کل جامعه برمیگردد، پس اصلاً ضرر ندارد تا قاعدهی «لاضرر» حکم به سقوط وجوبش کند.
این، بیانی است که برخی فقهای معاصر در پاسخ به این استدلال ارائه فرمودهاند: «أن حدیث «لا ضرر» إنما هو من الاحکام الاجتماعیة الإسلامیة، فلا محالة یکون الملحوظ فیه عامة المسلمین فإن کان حکم ضرریاً بلحاظ النوع یکون مرتفعاً، و أما إذا کان حکم نافعاً للامة الإسلامیة و ضرریاً علی شخص واحد فلا یرتفع بالحدیث، فإن الفرد مستهلک فی المجتمع، و لا یلاحظ ضرره فی مقابل نفع المجتمع، و لذلک أوجب اللّه الجهاد و الخمس و الزکاة، و لا سبیل الی القول بأن هذه الاحکام ضرریة، فإنه لا یطلق الضرر علی شیء یترتب علیه منافع مهمة، فهل یتوهم أحد أن من یصرف مالًا قلیلًا لتحصیل منافع مهمة أن یقال: إنه تضرر فی هذه المعاملة؟! و قد مر ان الامر بالمعروف و النهی عن المنکر یوجبان سوق المجتمع الی الصلاح و العزة، و بالقیام بهذه الفریضة یلوح للامة آیات السعادة، و یذوقون حلاوة النعم. ... و بدیهی أن الضرر المتوجه الی شخص واحد فی هذا المقام لا یعد ضرراً علی الامة فی مقابل هذه المصلحة العظیمة. أضف إلیه: کون المأمور و المنهی غالباً من الأشرار، فبالطبع یکون الامر و النهی موجباً لضرر أو حرج و مشقة فی غالب الموارد. و علی الجملة، إن تحمل نقص فی المال أو النفس فی مقام إقامة هذه الفریضة العظیمة، المترتب علیها مصالح مهمة للمجتمع الإسلامی، لا یطلق علیه الضرر، فالحدیث الشریف لا یشمل الامر بالمعروف و النهی عن المنکر.».(1)
1) (1) - فقه الصادق علیه السلام (للروحانی)؛ ج13، ص: 258.
اگر ضرر به جامعه میخورد، مشمول قاعدهی «لاضرر» است؛ مثلاً شرکتهای هرمی اگر بین خودشان محاسبه کنیم، نه اکل مال به باطل است، نه این که باعث ضرری میشود. اما اگر آزاد بشود، جامعه ضررمیکند؛ افراد را به سمتی میکشد که تولید لطمه میبیند و جامعه ضررمیکند، درنتیجه مشمول قاعدهی «لاضرر» میشود و اسلام چنین حکمی را تجویزنکرده، ولو این فرد از نفع بسیاری بازمیماند.
اشکالاتی بر این مناقشه
اینجا چند تأمل وجود دارد:
اولاً «لاضرر» فقط دربارهی احکام اجتماعی نیست
اولاً شما میفرمایید: «أن حدیث «لا ضرر» إنما هو من الاحکام الاجتماعیة الإسلامیة»، یعنی آیا نمیتواند وجوب وضوی ضرری را بردارد؟! حدیث «لاضرر» فقط برای احکام اجتماع نیست؛ کتب فقها که اهل لسان بودهاند، خَلَفاً و سلفاً از این حدیث اطلاق فهمیدهاند؛ چه در احکام اجتماعی، چه در احکام فردی. فلذا ما در احکام فردی (مثل وضوی ضرری) هم به همین حدیث تمسک میکنیم. بنابراین نه تنها دلیلی بر تقیید این حدیث شریف به احکام اجتماعی نداریم، بلکه دلیل بر خلافش داریم؛ و آن، اطلاق این دلیل است. و مؤید این اطلاق، فهم فقهاست خَلفاً و سلفاً. خود ایشان آیا در رفع وجوب وضوی ضرری به این حدیث تمسک نکردهاند؟!(1)
1) (2) - حدیث «لا ضرر»، فانه ینفی کل حکم ضرری، فوجوب الوضوء إذا کان ضرریاً یرتفع بالحدیث و ینتقل الفرض إلی التیمم.و فیه: ان حدیث نفی الضرر لوروده مورد الارفاق و الامتنان لا یصلح إلا لرفع الاحکام اللزومیة الضرریة، و أما الحکم الاستحبابی فلایرفع به إذا کان ضرریاً لعدم الامتنان و التوسعة فی رفعه، و علیه فلزوم الوضوء یرتفع به.، و أما استحبابه النفسی فلا یکون مرفوعاً. فقه الصادق علیه السلام (للروحانی)؛ ج1، ص: 318
ثانیاً بدون ضرر هم نتیجهی امربهمعروف ممکن است محقق بشود
ثانیاً آیا هر چیزی که به نفع مجتمع بود، ضرر در آن صدق نمیکند؟! اگر شارع بگوید: «امربهمعروف را فقط کسانی انجام بدهند که ضرر برایشان ندارد» و در این صورت هم «تُقام الفرائض» محقق بشود و جامعه اصلاح بشود، در این صورت آیا جامعه نفع نمیبرد؟! چه لزومی دارد بگوییم: «به خاطر اقامهی فرائض که به نفع جامعه است، این هزینه را باید تکتک بپردازند.»؟!
ثالثاً اگر ضرر فراگیربشود ضرر شخصی مستهلک در نفع جامعه نیست
ثالثاً اگر معمول موارد امربهمعروف اینجوری است که باعث ضرر میشود، آیا میتوانیم بگوییم: «ضررش فقط شخصی است و مستهلک در نفع جامعه است.»؟! مثلاً فرض کنید جامعه صدهزارنفر است، و ناهین عن المنکر پنجاههزار نفر باشند که تکتک دارند ضررمیکنند از نهیازمنکرشان، آیا پنجاههزارنفر مستهلک است در صدهزارنفر؟! و معمول موارد امربهمعروف اگر چنین ضررهایی داشته باشد، چطور میگویید: «مستهلک است»؟! پس اینجور محاسبهکردن تمام نیست و بنابراین «ضرر» هم صدق میکند.
وقتی من باید هزینهای بدهم تا جامعه درست بشود، «ضرر» صدق میکند. آن جایی که میگویند: «ضرر مستهلک در نفع است؛ هزینه میکند، نفع میبرد.»، در جایی است که نفعش هم به خودش برسد. اما اینجا نفعش به خودش نمیرسد؛ میخواهد دیگران اصلاح بشوند.
اگر میخواهید بگویید: «در مقابل ثواب اخروی بگویید ضررنمیکند»، جوابهای اینها در محل خودش دادهشده؛ که مقصود از این ضرر، ضرر عرفی است، ولو کسی که آخرت را قبول ندارد.
بنابراین این بیان که بگوییم: «اینجا اصلاً ضرر صدق نمیکند»، قابل قبول نیست، بهخصوص آن جاهایی که آن مفسدهی پیشآمده خیلی مهم باشد؛ مثل قتل نفس، یا قطع عضو.
مناقشهی دوم: انصراف ادلهی «لاضرر» از ضررهای مستلزم تکلیف
مقدمهی اول: ادلهی «لاضرر» انصراف از تکالیف ضرری دارد
جواب دومی که اینجا داده شده، این است که فرمودهاند: ادلهی «لاضرر» انصراف دارد از ضررهایی که طبع تکالیف مستلزم آن است. خیلی از کارها، طبعشان مستلزم ضررهایی است؛ مثلاً طبیعت روزهگرفتن، مستلزم گرسنگی و ضعف است، و لذا آقایان فرمودهاند: «ضعف، مجوِّز روزهخواری نیست.»، ادلهی «لاضرر» مازاد بر این ضرر را رفع میکند.
مقدمهی دوم: در طبیعت امربهمعروف ضرر هست
و در امربهمعروف چون کسانی که نهی میشوند غالباً اشرار هستند، پس مقتضای طبق امربهمعروف تحمل چنین ضررهایی است.
نتیجه: ضررهای امربهمعروف تخصصاً از تحت «لاضرر» خارج است
«لاضرر» اصلاً آنجا را شامل نمیشود تا تخصیص نیاز بشود. چیزی که طبعش ضرری است، قرینه است بر این که «لاضرر» که میخواهد بگوید: «در اسلام حکم ضرری جعل نشده» این مورد را شامل نمیشود. وضو هم که بخواهی بگیری، باید مقداری آب مصرف کنی.
عبارت ایشان این است: «أضف إلیه: کون المأمور و المنهی غالباً من الأشرار، فبالطبع یکون الامر و النهی موجباً لضرر أو حرج و مشقة فی غالب الموارد.»(1) . البته فقط مال ایشان نیست، دیگران را هم دارند.
اشکال بر این مناقشه: در طبیعت نهیازمنکر ضرر نیست
این بیان هم فیه تأمل جدا؛ ما قبول داریم جایی که طبعش ضرری است، ادلهی «لاضرر» از آن انصراف دارد. اما اینجور نیست که معمولاً موارد نهیازمنکر اشرار باشند؛ انسان در هر جمعی که هست، میبیند عدهای بر اثر سهلانگاری عن تقصیرٍ اشتباهاتی میکنند؛ معمول افرادی که نمازخواندنشان اشتباه است، تقصیر دارند؛ باید بروند بپرسند، پس حجت بر آنها منجَّز است. ولی واقعاً از کسانی نیستند که اگر نهیازمنکرشان کردیم، به ما ضرر مالی یا جانی یا عرضی بزنند. پس نمیتوانیم از این راه هم بگوییم: «لاضرر» این مورد را شامل نمیشود.
1) (3) - فقه الصادق علیه السلام (للروحانی)؛ ج13، ص: 259.
فرض کنید در معمول موارد اخم کنند، اما این که ضرر جانی برایش پیش بیاید، کجا لازمهی امربهمعروف است؟!
البته امربهمعروف یک اصطلاح دیگری هم در روایات دارد که شامل حدود و دیات و جهاد ابتدائی و جهاد دفاعی هم میشود. این که امام حسین علیهالسلام فرمود: به خاطر امربهمعروف قیام میکنند، معنایش همان اصطلاح جامع است؛ که ایشان میخواهد تشکیل حکومت بدهد و جامعه را تطهیرکند، نه این که میخواهد مثلاً امر به سجدهی سهو کند. این بحثی که ما داریم میکنیم، معنای اخصّ امربهمعروف است؛ حدود و دیات و جهاد در آن نیست. فقط همین است که کسی کار حرامی انجام داده میخواهیم به او بگوییم: ترک کند.
موضوع: شرط چهارم: عدم ضرر (ادلهی اشتراط/ نصوص عامّه/ قاعدهی «لاضرر»/ مناقشهی سوم وچهارم)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در استدلال به قاعدهی «لاضرر» بود برای اثبات شرط چهارم. گفتیم: این قاعده دو تقریر دارد: تقریر اول این بود که ادلهی «لاضرر» حاکم است بر ادلهی وجوب امربهمعروف و آنها را مقیدمیکند به صورتی که ضرر نباشد. از این استدلال که توضیحش گذشت، گفتیم: به وجوهی مناقشه شده، دو مناقشه را بررسی کردیم و روشن شد که آن دو مناقشه تمام نیست.
مناقشهی سوم: عدم تطبیق قاعدهی «لاضرر»
تقریب استدلال
در موارد امربهمعروف، «ضرر» تطبیق نمیشود؛ چون این «لاضرر» همانطور که دیروز عرض کردیم، یا معنایش نفی موضوع ضرری است به داعی نفی حکم ضرری؛ میخواهد بگوید: «موضوعات ضرری نداریم»، یا این که کنایه است از حکم ضرری؛ هر کدام که باشد، در مانحنفیه صدق نمیکند.
طبق بیان «نفی موضوع»
اگر مسلک آخوند را بگیریم که در قاعدهی «لاضرر» شارع «نفی حکم» را به لسان «نفی موضوع» بیان کرده(1) ،(2) ما اینجا موضوع ضرری نداریم. در وضوی ضرری، همین وضوئی که میگیرد، برای شخص ضرر دارد؛ وقتی شارع میگوید: «این وضو نیست»، یعنی حکمش نیست. اما اینجا وقتی که شخص میگوید: «صلّ» و او یک سیلی به این آمر میزند، ضرری در «صل» نیست، ضرر در فعل مأمور است. آنجا خود وضو و غسل و صوم که مأمورٌبه است ضرری است، اما اینجا خود امربهمعروف مثلاً امر به صلات، ضرری نیست، ضرری که واردمیشود، از ناحیهی منهیّ است. پس موضوع ضرری در اینجا نیست تا بگوییم: قاعدهی «لاضرر» بر آن تطبیق میشود.
طبق بیان «نفی حکم»
فرمایش شیخ این بود که در قاعدهی «لاضرر» شارع «نفی حکم» را به همان لسان «نفی حکم» فرموده؛ یعنی حکمی که منشأ و موجب ضرر است را شارع جعل نمیکند. در اینجا فاعل ضرر، منهیّ است که یک انسان مختار ذواراده است؛ هر جا بین شخص و آن ضرر، فعل یک انسان مختار ذواراده تخلل پیداکند، در اینجا اینطور نیست که شارع مسبِّب و موجِب ضرر شدهباشد؛ چون شارع به او گفته: «بگو صلّ»، منهیّ به اختیار خودش ضرر به ناهی زد.
اشکال: بالاخره ملازمه است بین امر شارع با ضرری که دیگری عن اختیارٍ رساندهاست.
پاسخ: ملازماتِ در خارج، سببیت درست نمیکند؛ کلَّما کان الانسان ناطقاً کان الحمار ناهقاً.
خلاصه
پس اگر میخواهد نفی موضوع ضرری کند، سؤال میکنیم: اینجا موضوع ضرری چیست؟ در امربهمعروف، آن کاری که از مکلف سرمیزند، ضرری در آن نیست؛ مثلاً در خود گفتنِ «لاتغتب» ضرر نیست. و اگر «لاضرر» حکمی که منشأ و موجب ضرر است را نفی میکند، امر شارع به امربهمعروف، نسبت به آن ضرری، ایجاب و منشأیت و مسبِّبیتی ندارد؛ چون یک فاعل مختاری به اختیار خودش ضرر واردمیکند، به خلاف آن جایی که خود روزهای که شارع به آن امرکرده ضرری است و درنتیجه حرف شارع من را در ضرر انداختهاست.
اگر کسی چوبی را به دست دیوانهای یا بچهای بدهد و آن دیوانه یا بچه به کسی ضرری بزند، این شخص مسبِّب آن ضرر محسوب میشود. ولی اگر چوبی را به دست یک انسان سالم مختار بدهد و او به اختیار خودش با آن چوب به کسی ضرری بزند، این شخص مسبِّ آن ضرر محسوب نمیشود. اینجا هم امر شارع به امربهمعروف شبیه این دومی است و درنتیجه شارع مسبِّب این ضرر محسوب نمیشود.
طبق بیان جامع بین نفی حکم و نفی موضوع
اگر بگوییم مفاد قاعدهی «لاضرر» جامع بین الأمرین است؛ شارع میخواهد بفرماید: «نه حکم ضرری وجود دارد نه موضوع ضرری.»، باز هم همینجور است؛ نه موضوع ضرری هست، و نه حکم شارع سبب ضرر شدهاست.
پس بنابراین فتأمل فإنه دقیق؛ که اینجا اصلاً «لاضرر» تطبیق نمیشود.
اشکال: در روایت سمره هم فعل اختیاری سمره بود که باعث ضرر میشد، نه حکم شارع. پس تخلّل فعل اختیاری، باعث نمیشود که ضرر به شارع اسناد داده نشود.
پاسخ: آنجا نفس ورود او، ضرر و سلب امنیت است. اگر شارع به او بگوید: «اُدخل دارک»، با این حکمش فعلی را تجویزمیکند که باعث ضرر بر دیگری میشود.
پاسخ به این مناقشه
این فرمایش، فرمایش دقیقی است؛ خیلی از جاهایی که میخواهیم قاعدهی «لاضرر» را تطبیق بدهیم، این دقایق را توجه کنیم ببینیم: «آیا این قاعده تطبیق میشود یا نمیشود؟».
نفی حکم ضرری
اگر برداشت ما از قاعدهی «لاضرر» این باشد که: «حکمی که موجب ضرر است، تشریع نشدهاست.»، در این صورت اگر شارع امربهمعروفی که موجب ضرر است را تشریع کند، عرف «ایجاب ضرر» را به شارع نسبت میدهد.
این که «در خود گفتنِ «لاتغتب» ضرر نیست» درست است. اما اگر شارع این را بر ما واجب کند، شبیه آن جایی است که ما یقین داریم که یک فاعل مختاری اینجا شمشیر را بالاگرفته و هر کسی که جلوی او برود را بزند، اگر کسی یک انسانی را هل بدهد زیر شمشیر او، درست است که ضرر از ناحیهی آن فاعل مختار واردشده، ولی او فاعل مختاری است که قصدکرده و عزم کرده که این کار را انجام بدهد. در اینجا ضرر را به هر دو نسبت میدهند؛ هم آن شخصی که شمشیر زده، و هم آن شخصی که او را هل داده و درواقع مجبورش کرده برود زیر شمشیر. اگر شارع بگوید: «برو زیر شمشیرش. اگر نرفتی، به جهنم میروی.»، این حرف شارع هم مثل هلدادن است. اینجا هم واجبکردن امربهمعروفی که موجب ضرر است، شبیه همان هلدادن زیر شمشیر است؛ مکلف در اثر امر شارع مغلولالید میشود و درنتیجه «ضرر» به شارع نسبت داده میشود.
فلذا شیخنا الاستاد میفرمودند: اگر مجتهدی در باب «خمس» دقت لازم را نکند و فتوا بدهد که در فلانمورد خمس هست، مکلف هم چارهای نمیبیند الا این که خمس بدهد. اگر آن فتوا خلاف باشد، آن مجتهد ضامن است. درست است که اینجا مکلفْ فاعل مختار است و به اختیار خودش خمسش را میدهد، اما فاعل مختاری است که مثل مضطر است؛ چون مرجع تقلیدش به او گفته: «اگر ندهی، جهنم میروی.». پس در مانحنفیه هم میگوییم که صدق عرفی «اضرار» میشود؛ اگر طبق «لاضرر» شارع بگوید: «در تشریعات من حکم ضرری وجود ندارد»، عرف اینجا به شارع میگوید: «تو داری من را هل میدهی تحت این ضرر»؛ من میدانم اگر این امربهمعروف را انجام بدهم، طرف من را میکشد یا نقص عضو به من واردمیکند، شمای شارع هم میگویی: «اگر نگویی، میبرمت جهنم.»، من هم مجبورم که بروم بگویم. درست است که آن فاعل مختار به من ضررمیزند، ولی شمای شارع ایجاب ضرر کردی. عرف از اینجا «ایجاب ضرر» میفمد. اگر این را بگوییم، یعنی حکمی که موجب ضرر است، نیست.
نفی موضوع ضرری
اما اگر بگوییم: «لاضرر» یعنی موضوع ضرری نیست.
موضوع ضرر اینجا چیست؟ خود امربهمعروف و نهیازمنکر، موضوع ضرر نیست. اینجا هم بعید نیست بگوییم: بعد از این که امرونهیکردن علت است برای این که آن ضرر به او واردبشود، اینجا هم درست است که بگوییم: «ضرری است».
این، مثل تعلیل در روایات تقصیر صلات است که فرموده: «لأنَّه عملُهم». در آن روایات، چند طایفه ذکرشدهاست؛ یکی مُکاری است که به سفر میرود، یکی اُشتُقان (1) (2) است، یکی بَرید است. چه آن کسی که مثل مکاری «سفر» کارش است و از خود سفر پول درمیآورد شبیه راننده، و چه آن کسی که سفر مقدمهی کارش است مثل اشتقان (که از خرمنگاهی به خرمنگاه دیگری میرود)، اینجا گفتهاند: به قرینهی این که امام این را به هر دو تطبیق فرموده، میفهمیم: «لأنّه عملُهم»(3) (4) این است که: «یا خود «سفر» شغلش است، یا سفر مقدمهی شغلش است.». فلذا اگر کسی روی این فهم شغلش تدریس و تحصیل است و هر روز از قم به تهران میرود، اگرچه سفر شغلش نیست و تنها مقدمهی شغلش است(5) ، اما این شخص هم شبیه همان کسی است که شغلش مسافرت است.
1) (3) اشتقان، کسی است که از سوی حاکم به حراست و نگهبانی خرمنگاهها گمارده میشود؛ به گونهای که پیوسته از خرمنگاهی به خرمنگاهی میرود، بدون آن که در جایی ماندگار باشد. برخی نیز آن را به پیکی که برای رساندن نامهها، پیوسته از شهری به شهری میرود، تعریف کردهاند؛ هر چند معروف میان فقها و لغویان، همان تعریف نخست است. .فرهنگ فقه مطابق
2) (4) مذهب اهل بیت علیهم السلام، ج1، ص503.
3) (5) عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ وَ مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ جَمِیعاً عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِیسَی عَنْ حَرِیزٍ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع .أَرْبَعَةٌ قَدْ یَجِبُ عَلَیْهِمُ التَّمَامُ فِی السَّفَرِ کَانُوا أَوِ الْحَضَرِ الْمُکَارِی وَ الْکَرِیُّ وَ الرَّاعِی وَ الْأَشْتَقَانُ لِأَنَّهُ عَمَلُهُمْ
4) (6) الکافی، الشیخ الکلینی، ج3، ص436، ط الاسلامیة.
5) (7) این شخص، سفر، مقدمهی کارش است؛ اگر میشد تهران را به قم بیاوریم یا قم را به تهران ببریم، سفرنمیکرد.
اینجا هم وقتی که میگوید: «موضوع ضرری»، در نظر عرف، اعم است از این که خودش بلاواسطه منشأ ضرر است مثل این که خود «وضوء» و استعمال آب منشأ ضرر است یا خود صوم که مأموربه است به او ضررمیرساند، یا این که شارع به او گفته: کاری کن، که این کار ملازمهی قطعیه دارد با کاری که آن کار علت ضرر میشود. چرا این تعمیم را میفهمیم؟ چون فرقی نمیکند؛ شارع در قاعدهی «لاضرر» میخواهد یک منّتی بگذارد و بگوید: «من شما را در چیزی که ضرر است، نمیاندازم.»؛ عرف فرقی نمیبیند بین چیزی که خودش ضرری است، با چیزی که ملازمهی قطعیه دارد با چیزی که آن چیزْ ضرری است. بنابراین فهم عرفی، اعم میفهمد از این که خود موضوع بنفسه منشأ ضرر باشد، یا موضوع با چیزی ملازم باشد که آن چیز منشأ ضرر میشود. این، یک استظهار عرفی است، نه برهان عقلی.
به علاوهی تناسبی هم که حدیث سمرةبنجندب دارد، این که «مالک این نخل باشد» مضرّ نیست، یا بقاء نخل در آن زمین» مضرّ نیست، ولی ملازمه دارد با این که وقتی این نخل اینجا باشد، او میخواهد بدون این که اجازه بگیرد برود به نخلش سربزند. اینجا بود که وقتی پیغمبر آن همه مماشات با او کردند(1) (2) و او قبول نکرد، حضرت فرمودند: نخلش را بکنند و پرت کنند مقابلش.
اگر فرمایش شیخ را بگیریم، خیلی روشن است. اگر فرمایش مرحوم آخوند را بگیریم، با این عدم استبعاد و این استظهار میتوانیم جواب بدهیم.
مناقشهی چهارم: از «لاضرر» نهی فهمیده میشود
تقریب مناقشه
جواب دیگری که داده شده، این است که صاحب مبانی منهاج الصالحین(1) (2) فرموده: به این قاعده نمیشود استدلال کرد؛ به خاطر مبنای مرحوم شیخالشریعهی اصفهانی(3) (4) که: این «لاضرر و لا ضرار»» یک جملهی اسمیهای است که معنایش «نهی» است؛ شارع با این جملهاش نمیخواهد بگوید: «ما حکم ضرری یا موضوعی که منشأ ضرر بشود، جعل نکردهایم.» بلکه دارد میگوید: ضررنزنید. پس یکی از ادلهی حرمت اضرار به نفس و دیگران، همین «لاضرر» است، و مفادش تکلیف است، و ناظر به احکام نیست.
مرحوم امام هم همین مسلک را دارند، لکن با این تفاوت که او میفرماید: «نهیٌ اسلامیٌّ: از احکام اسلام است»، ایشان میفرمایند: «نهیً سلطانیٌّ»؛ پیغمبر به عنوان این که یک سلطان و حاکم و والی فرمودهاست، فلذا حضرت امام هم در این موارد به «لاضرر» استدلال نمیکنند. در عدم وجوب نهیازمنکر در جایی که باعث ضرر میشود، چطور میتوانیم به ادلهای که میگوید: «به خودتان ضرر نرسانید» استدلال کنیم؟!
1) (10) الوجه الثانی: قاعدة نفی الضرر و هذا الوجه انما یتم علی مسلک المشهور و اما علی مسلک شیخ الشریعة الذی سلکناه فلا. و التفصیل موکول الی مجال آخر و من أراد التفصیل فلیراجع رسالة قاعدة لا ضرر. فانا ذکرنا فی تلک الرسالة ما خلج ببالنا القاصر.
2) (11) مبانی منهاج الصالحین، السید تقی الطباطبائی القمی، ج7، ص150.
3) (12) ان الراجح فی نظری القاصر، إرادةُ النهی التکلیفی من «حدیث الضرر»، و کنت اَستظهر منه عند البحث عنه فی أوقات مختلفة إرادة التحریم التکلیفی فقط، إلّا أنّه یثبّطنی من الجزم به حدیث الشفعة و حدیث النهی عن منع فضل الماء، حیث إنّ اللفظ واحد. قاعدة لا ضرر (لشیخ الشریعة)، ص18و19.
4) (13) قاعدة لا ضرر ولا ضرار، آیة الله العظمی السید علی السیستانی، ج1، ص30.
پاسخ به این مناقشه
پاسخ اول: مبنایی
جواب اول این است که این استدلال، مبنایی است؛ اگر کسی آن مبنای شیخ یا آخوند را داشته باشد، این مناقشه به او وارد نیست. به نظر ما هم این که از مفاد «لا ضرر و لا ضرار» نهی بفهمیم، خلاف مُنساق و متبادر از این روایت است.
پاسخ دوم: حتی طبق این مبنا هم «لاضرر» شامل مانحنفیه میشود
جواب دوم این است که با نهی و تکلیف به ضررنرساندن هم میتوانیم استدلال کنیم؛ از طرفی شارع طبق این قاعده میفرماید: «به خودت ضررنزن»، از طرف دیگر میفرماید: «نهیازمنکر بکن» و این نهیازمنکر باعث ضرر میشود، اطلاق این دو دلیل به نحو عموم و خصوص منوجه با هم تعارض میکند؛ در قاعدهی لاضرر شارع میگوید: «به خودت ضررنزن، چه به واسطهی نهیازمنکر، چه به واسطهی دیگری.»، در نهیازمنکر میفرماید: «نهیازمنکر کن، چه ضرر برایت داشته باشد و چه ضرر نداشته باشد.»، اطلاق این دو در نهیازمنکری که ضرر دارد تعارض میکند، نتیجه این میشود که در موردی که ضرر برای نفس دارد، دلیلی بر حرمت اضرار و وجوب نهیازمنکر نداریم. نتیجه با همان که گفتهبودیم: «شرط است» یکی میشود؛ اگر بگوییم: «عدم ضرر، شرط وجوب نهیازمنکر است.»، اینجا که نهیازمنکرْ ضرری است، نهیازمنکر واجب نیست، اگر هم بگوییم: «شرط نیست، ولی نهیازمنکر به دلیل تعارض با «حرمت اضرار» ساقط میشود.»، باز هم نهیازمنکر واجب نیست.
و للکلام بقایا، إنشاءالله برای بعد از تعطیلات، دوشنبه چهاردهم فروردین.
در تعطیلات نباید کارهایمان را تعطیل کنیم، باید کارهایمان را تعویض کنیم؛ بعضی اتخاذ مبناها فقط در همین تعطیلات ممکن است.
موضوع: شرط چهارم: عدم ضرر (ادلهی اشتراط / نصوص عامّه)
خلاصه مباحث گذشته:
در بحث شرایط نهیازمنکر، به شرط چهارم رسیدهبودیم: عدم ضرر. گفتیم: بر قول اول یعنی اشتراط وجوب امربهمعروف و نهیازمنکر، به ادلهی اربعه استدلال شدهاست. از روایات، نصوص خاصهای در این باره داریم، و نصوص عامهای هم از قرآن و روایات داریم که «اشتراط» را اثبات میکند، ابتدا وارد بررسی نصوص عامه شدیم. اولین قاعدهی عامّی که به آن استدلال کردیم، قاعدهی «لاضرر» بود. تقریب این قاعده را به دو بیان نفی حکم (بیان مرحوم شیخ) و نفی موضوع (بیان مرحوم آخوند) گفتیم. بر استدلال به این قاعده، چهار مناقشه مطرح کردیم و به هر چهار مناقشه پاسخ دادیم. پس تا اینجا نتیجه این شد که میتوانیم به قاعدهی «لاضرر» بر اثبات «اشتراط» استدلال کنیم و قاعدهی «لاضرر» حاکم بر ادلهی «وجوب امربهمعروف» است.
مناقشهی پنجم: تعارض به خاطر عموم و خصوص منوجه
آخرین مناقشه این است که نسبت بین ادلهی «لاضرر» و ادلهی «امربهمعروف» عموم و خصوص منوجه است؛ چون لاضرر مواردی دارد که ربطی به امربهمعروف ندارد مثل وضوی ضرری، امربهمعروف هم مواردی دارد که ضرری نیست و «لاضرر» آنجا را نمیگیرد، مواردی هم هست که مجمع هر دو دلیل است، در این موارد، تعارض و تساقط میکنند، پس استدلال به دلیل «لاضرر» درست نیست.
پاسخ استاد: حکومت «لاضرر» بر ادلهی دیگر
از پاسخهایی که به مناقشات قبلی دادیم، پاسخ این مناقشه هم روشن است؛ در باب حاکم و محکوم، نسبتسنجی نمیشود.
پاسخ صاحب جواهر: ترجیح «لاضرر» به قرینهی خارجی
اما صاحب جواهر قدس سرّه اینجور جواب دادهاند که عمومات «لاضرر» مقدم است به این خاطر که مقوّی خارجی دارند:
مقوی اول: نصوص خاصه
آن مقوی خارجی عبارت است از نصوص خاصه؛ خود شارع ادلهی وجوب «امربهمعروف» را تخصیص زده به مواردی که ضرر ندارد، و ما در نصوص خاصه آن روایات را میخوانیم، با توجه به آن نصوص خاصه، دلیل «لاضرر» تقویت میشود.(1)
مقوی دوم: ترجیح «لاضرر» در ابواب دیگر
بعد فرموده: خصوصاً وقتی که در مجعولات شرع نگاه میکنیم، در تمام آن موارد هم میبینیم «لاضرر» مقدم شدهاست؛ صوم ضرری و حج ضرری و وضوی ضرری، تمام اینها اینطورند که به واسطهی «لاضرر» واجب نیستند؛ آن مسائل هم تقویت میکند که وقتی آن موارد عدیده اینطور است، پس اینجا هم همینطور است.(2)
به این دو جهت، ایشان میفرماید که قطع پیدامیکنیم که عمومات «لاضرر» مقدم است بر عمومات «امربهمعروف».
مناقشهی اول: حکومت
بعضی از بزرگان مثل محقق خوانساری در جامعالمدارک به صاحب جواهر اشکال کردهاند که وقتی این قاعده حاکم بود، این حرفها در اینجا تمام نیست.(3)
بعضی از اجله فرمودهاند: مقصود صاحب جواهر همین حکومت است، ولی اسمش را نبردهاست. این، یک حسن ظنّ خیلی بالایی است که بگوییم: «مقصود ایشان حکومت است». این ادبیاتی که این بزرگان به کاربردهاند، ربطی به «حکومت» ندارد. تا زمان صاحبجواهر مشی فقهی در موارد حکومت، «تعارض» بوده تا بتوانند به نحوی تعارض را حل کنند. اینها از فضل شیخ انصاری قدس سره است که خیلی از این نکات مدقَّقنشده تا آن عصر را بازکرد. و اگر خدای نکرده بعضی امروز بیمهری میکنند نسبت به شیخ اعظم، اشتباه میکنند.
1) (1) - و من التخصیص فی السابقة، یعلم الرجحان حینئذ فی هذه العمومات. جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام؛ ج21، ص: 372.
2) (2) - خصوصا بعد ملاحظة غیر المقام من التکالیف التی تسقط مع الضرر کالصوم و نحوه. همان.
3) (3) - مرحوم سیداحمد خوانساری کلام صاحب جواهر را در جامعالمدارک (ج5:ص405) نقل میکند، ولی حقیر این مطلبی که استاد میفرمایند که اشکال میکند به این که حکومت است را پیدانکردم. مقرر.
پس اشکال اول این است که این راه حل شما از نظر «اصول» تمام نیست؛ «لاضرر» و ادلهی امربهمعروف، حاکم و محکوم است و اصلاً این حرفها پیش نمیآید.
مناقشهی دوم: نیازی به مقوّی نیست
اما اگر از این اشکال صرف نظر کنیم و بخواهیم به همان سبک «تعارض» پاسخ بدهیم که تعارض بین این «لاضرر» و ادلهی وجوب امربهمعروف رخ داده، اشکال این است که: نصوص خاصه در امربهمعروف چطور باعث تقویت «لاضرر» میشود؟! نیازی به تقویت «لاضرر» به وسیلهی نصوص خاصه نیست؛ مستقیماً به سراغ همان نصوص خاصه میرویم.
ثانیاً همان ادلهای که تقییدکرده، مقید اطلاقات ادلهی دیگر است؛ ما نباید اطلاقات ادلهی دیگر را جدا ببینیم بعدْ نسبتش را با «لاضرر» مقایسه کنیم. اگر آن نصوص خاصه و ادلهی مقیِّده تمام نیستند، در تقویت «لاضرر» کاری نمیتوانند بکنند. و اگر تمام هستند، همین نصوص خاصه اطلاقات وجوب امربهمعروف را تقویت میکنند و نیازی به تعارض با «لاضرر» و سپس تقویت آن به وسیلهی این نصوص نداریم.
فتحصل مما ذکرنا که این دلیل، دلیلی قوی است و ما با همین دلیل «لاضرر» میتوانیم این شرط را اثبات کنیم.
وجه دوم: لاحرج
دلیل دوم از امور عامه، ادلهی «لاحرج» است؛ یعنی ادلهای که میگوید: در دین، حرج نیست. در منظر صاحبجواهر و امثال آن بزرگان، نسبتشان عموم و خصوص منوجه است و باید تعارض کنند. اما اگر گفتیم: «دلیل «لاحرج» هم مثل «لاضرر» حاکم است.»، نسبت ملاحظه نمیشود. چون قبلاً هم در «لاضرر» این تعارض و حکومت را توضیح دادیم، به همان ماسبق بسنده میکنیم. پس هر جا که این مفسده به حد «حرج» میرسد، ملتزم هستیم که «لاحرج» وجوب را برمیدارد.
مناقشهی اول: این استدلال، اخص از مدعاست
اما اولاً این استدلال، اخص از مدعاست؛ چون هر ضرری حرجی نیست؛ حرج، آن مشقّتی است که لاتتحمّل عادةً.
مناقشهی دوم: حرج، موردی است
ثانیاً ادلهی «لاحرج»، موردی است؛ ممکن است یک کاری در یک زمانی برای انسان حرجی باشد، و در زمان دیگر حرجی نباشد. بنابراین حرج، موردی است، و ملتزم هستیم که اگر ضرر به حد حرج رسید، امربهمعروف واجب نیست.
البته این را در ضمن فروعات متذکرمیشویم که اگر آن معروفی که ترک میشود، شارع به هیچ وجه راضی به ترکش نیست، در آن صورت اگرچه حرج باشد، ولی نباید آن امربهمعروف ترک بشود؛ مثلاً اگر امربهمعروفی برای حفظ بیضهی اسلام لازم است، چنین امربهمعروفی باید انجام بشود اگرچه حرج لازم بیاید.
اشکال: آیا ضرر هم همینطور نیست؟ مثلاً آیا اگر بتوانیم با خرجکردن هزارتومن، از دزدیدهشدن یک میلیارد تومن از مال کسی جلوگیری کنیم، آیا اینجا واجب نیست این ضرر را متحمل بشویم؟
پاسخ: نه، واجب نیست. البته اخلاقی هست، ولی واجب نیست که اگر کسی ترکش کرد از عدالت ساقط بشود. البته به قول آ شیخ عبدالکریم حائری بعضی عادلها از شمر بدترند! اینجا هم اگر کسی هزارتومن خرج نکند تا یک میلیارد کسی را حفظ کند، این همان آدم عادلی است که از نظر اخلاقی منحطّ است.
فرق «لاضرر» و «لاحرج» را بعضی در این گذاشتهاند که در قاعدهی «لاضرر» شارع ضرر نوعی را برداشته حتی بر کسی که ضرری نیست، اما در قاعدهی «لاحرج» شارع حرج شخصی را برداشته؛ هر کسی که برایش حرجی است، بر او واجب نیست، اما بر دیگران واجب است. البته این فرق هم در جای خودش باید بررسی بشود.
وجه سوم: قاعدهی یُسر
دلیل سوم قاعدهی «یسر» است؛ خداوند در قرآن فرموده: «یرید الله بکم الیسر، و لایرید بکم العسر.»(1) . خدای متعال آسانی را برای شما میخواهد، مشقت را برای شما نمیخواهد. طبق این آیهی شریفه آن جایی که مشقت و عسری در امربهمعروف باشد، پس خداوند چون عسر را برای ما نخواسته، چنین امربهمعروفی را واجب نکردهاست.
مناقشهی اول: نفی مشقتهای شرایع سابقه
این آیه را کسی دارد میگوید که جهاد را هم واجب کردهاست خمس و زکات را هم واجب کردهاست، دیه و کفاره را هم واجب کردهاست. پس معلوم میشود این عسر و یسری که در این آیه است، به این وسعتی که در نگاه اول به نظر میآید نیست. بلکه مقصود این است که در اسلام، آن تضییقاتی که در شرائع سابقه بوده وجود ندارد.
مناقشهی دوم: نسبت به منافع اخروی عسری نیست(2)
به علاوهی این که وقتی که احکام اسلام را با منافعی که انسان تحصیل میکند میسنجیم، میبینیم کار آسانی است. این، همان است که در لسان بعضی آمده که خداوند بهشت را به «بهانه» میدهد، نه به «بها». مثلاً میگوید: «کسی که قرآن را ختم کند، فلانقدر ثواب دارد. و کسی که سه «قل هو الله احد» بخواند همان ثواب را میبرد، و کسی که چهار «قل یا أیها الکافرون» بخواند همان ثواب را میبرد، اینها یسر است. بنابراین این عسرهای بین راه، نسبت به آن مقاصد عالیه یسر است.
بنابراین معنای این آیه آن معنای عرفی عامش نیست که هر سختیای نفی بشود. پس به این آیه هم نمیشود به این اطلاقات و عمومات تمسک کرد.
اشکال: «الجنة محفوفة بالمکاره» را چه میکنید؟
پاسخ: آن هم مؤید ماست؛ شریعت، پر است از چیزهایی که به این معنا یسر نیست، و این هم (با در نظر گرفتن آن مقاصد عالیه و ثوابهای عظیمه) منافاتی با «یرید الله بکم الیسر» ندارد.
وجه چهارم: شریعت سهلهی سمحه
دلیل آخر از نصوص عامه این است که از رسول خدا صلیالله علیه و آله وسلم نقل شده که فرمودهاند: «بَعَثَنِی بِالْحَنِیفِیَّةِ السَّهْلَةِ السَّمْحَةِ». حنفیه، یعنی مستقیم است و از انحراف به دور است. سهل است، یعنی ضیق ایجادنمیکند. سمحه است، یعنی مشقتآفرین نیست. پس حضرت میفرمایند: دینی که من آوردهام، اعوجاج و ضیق و مشقّتی در آن نیست. شیخ بهائی فرموده: «و الحنیفیّة المستقیمة المائلة عن الباطل إلی الحقّ، و هی هنا صفة محذوف، و التقدیر: الطریقة الحنیفیّة، ...، و السمحة [الّتی] لا تضییق فیها، و السهلة ما لیس فیها مشقّة.»(1) .
روایت را بخوانم: «عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْأَشْعَرِیِّ عَنِ ابْنِ الْقَدَّاحِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: جَاءَتِ امْرَأَةُ عُثْمَانَ بْنِ مَظْعُونٍ إِلَی النَّبِیِّ ص فَقَالَتْ یَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ عُثْمَانَ یَصُومُ النَّهَارَ وَ یَقُومُ اللَّیْلَ فَخَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ ص مُغْضَباً یَحْمِلُ نَعْلَیْهِ(2) حَتَّی جَاءَ إِلَی عُثْمَانَ فَوَجَدَهُ یُصَلِّی فَانْصَرَفَ عُثْمَانُ حِینَ رَأَی رَسُولَ اللَّهِ ص فَقَالَ لَهُ یَا عُثْمَانُ لَمْ یُرْسِلْنِی اللَّهُ تَعَالَی بِالرَّهْبَانِیَّةِ وَ لَکِنْ بَعَثَنِی بِالْحَنِیفِیَّةِ السَّهْلَةِ السَّمْحَةِ أَصُومُ وَ أُصَلِّی وَ أَلْمِسُ أَهْلِی فَمَنْ أَحَبَّ فِطْرَتِی فَلْیَسْتَنَّ بِسُنَّتِی وَ مِنْ سُنَّتِیَ النِّکَاحُ.»(3) . معلوم میشود خانوادهاش از این جهت که به او بیاعتنایی میکرده و همیشه مشغول عبادت بوده، به پیامبر شکایت کردهبود. حضرت هم به حسب این نقل غضبناک میشوند که چرا راه من را نفهمیدهاند و به افراط و تفریط افتادهاند.
صاحب جواهر قدس سره به این مطلب هم استدلال فرموده که اگر قرارباشد امربهمعروف حتی در فرض ضرر هم واجب باشد، چطور جور درمیآید با این که این دین، شریعت سهلهی سمحه است؟! بنابراین از این روایت مبارکه فهمیده میشود که احکامی که در اسلام جعل شده، اگر ظاهرش مواردی را هم که سمحه و سهله نیست شامل میشود، با این روایت تفسیر میشود.(1)
اینها بحثهای خیلی مهمی است؛ خیلی جاها بزرگان خواستهاند اموری که شدت دارد را دست از اطلاقات و عموماتش بردارند.
مناقشهی سندی: سهلبنزیاد
مناقشهی اولی که در اینجا قدیقال، این است که این مطلب، ثابت نیست. روایاتی که دلالت بر این سند میکند، از نظر سند مشکل دارد؛ در سند این روایت «سهلبنزیاد» است، پس ثابت نمیشود که این روایت از معصوم صادرشدهاست. و این مسأله که در کتب منتشر است، محتمل است سندش فقط همین روایت باشد نه این که سندهای متعددی داشته باشد.
پاسخ اول: کافی
جواب از این مشکله این است که اولاً این روایت، در کافی شریف است و همین برای ما کافی است. بنابراین اشتمالش بر «سهل» سهلً.
پاسخ دوم: نقل بزرگان
ثانیاً عدهای از بزرگان (اگرچه از نظر ما مرضی نیست) فرمودهاند: چون کافی مکرر از او نقل میکند و اجلاء و بزرگان زیادی از او نقل حدیث کردهاند، اینها برای انسان اطمینان میآورد که سهل آدم ضابط ثقهای بودهاست که این بزرگان به او اعتمادکردهاند.
1) (9) - لنفی الضرر و الضرار و الحرج فی الدین، و سهولة الملة و سماحتها، و إرادة الله الیسر دون العسر. جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام؛ ج21، ص: 371.
اشکال اول: تصریح به تضعیف
جواب این مسأل این است که بزرگانی هم او را تضعیف صریح کردهاند. اگر این نقلها برای ما یقین بیاورد، آن جرحها اثری نخواهدداشت. ولی اگر این نقلها امارهی عرفیهی عقلائیه باشد، تعارض با آن تضعیفهای مسلّم میکند.
بعضی از بزرگان هم فرمودهاند: سهل اگر در کافی باشد، یعتمد علیه، و اگر در کافی نباشد، لایعتمد علیه. این یک حرفی است که به شخص برمیگردد؛ که باعث اطمینان برای شخص بشود. وگرنه، ما یک مبنای علمی برای آن نداریم.
اشکال دوم: احتمال عدم اعتماد
و این که مرحوم کلینی مکرر از او نقل میکند، بعید نیست از این باب است که اینها مشایخ اجازه هستند؛ یعنی آن کتب که سهل در سند آنها قراردارد، برای مرحوم کلینی مسلّم بودهاست، مثل تهذیب و کافی که برای ما امروز مسلّم است. پس محتمل است اگر این بزرگان نام سهل را در سند کتابی که مسلّم بوده ذکرمیکردهاند، برای این بوده که در ظاهر ارسالی نباشد، نه این که اعتماد به نقل او داشتهاند.
نتیجه: فقط راه اول تمام است
پس نمیتوانیم از راه دوم این سند را تمام کنیم؛ تنها راهی که داریم، شهادت کلینی بر صدور این رایات از معصومین است.
مناقشهی دلالی: نفی سختیهای شرایع سابقه
اما از جهت دلالت، همانطور که عرض کردیم، این روایت در مقابل مشکلاتی است که در امم سابقه در باب مثلاً طهارت و در بعضی امم دیگر وجود داشته. یا مثلاً در بعضی امم سابقه فقط دیه بوده و قصاص نبودهاست، و در بعضی امم دیگر فقط قصاص بوده و دیه نبودهاست. اما در شریعت ما، ارفاق و تسهیل شده و هم دیه هست و هم قصاص. شریعت سهلهی سمحه، به تناسب این ارفاقاتی است که مجموعاً انجام شده، اما ملاکی به دست ما نمیدهد که بتوانیم اطلاقات و عمومات را با آن بسنجیم.
چرا این روایت نمیتواند مقیِّد اطلاقات احکام مشقتدار بشود؟ هم به قرینهی روایات خاصه که بعد بررسی میکنیم، هم به واسطهی آن قرینهی عامه که وقتی به مجموع شریعت نگاه میکنیم، سهلهی سمحه به این معنا وجود ندارد. بنابراین این روایت نمیتواند یک معیاری در مقام استنباط باشد که هر جا حکم سختی داشتیم، وجوبش را انکارکنیم! الا این که به عنوان مؤید از آن استفاده کنیم.
حتی در خود قاعدهی «لاضرر» هم بعضی گفتهاند: این قاعده، مثل قاعدهی «قرعه» است؛ هر جا اصحاب به آن عمل کردهاند مثل موارد مالی در جای خاص، میتوانیم در همان جاها به آن عمل کنیم. بعضی در «لاضرر» هم همین را فرمودهاند. البته این مطلب، در «لاضرر» تمام نیست و بزرگان به آن جواب دادهاند. اما خواستم بگویم: این فکر، در ذهن بعضی هم خلجان کردهاست و به آن معتقد هم شدهاند.
نتیجه: فقط «لاضرر» تمام است و «لاحرج» فیالجمله
بنابراین نتیجه این شد که از میان ادلهی عامه فقط به «لاضرر» میتوانیم تمسک کنیم. و «لاحرج» هم فقط در آن جاهایی جاری میشود که حرجی باشد.
موضوع: شرط چهارم: عدم ضرر (ادلهی اشتراط/ نصوص خاصه/ روایت شرائع دین ونامهی امامرضا)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در نصوص داله بر اشتراط وجوب به «عدم مفسده و ضرر» بود؛ چه ضرر مالی، عرضی، جانی، و چه ضررهای دیگر، چه نسبت به خود آمر و چه نسبت به اهل او یا دیگر مؤمنین.
گفتیم این نصوص به دو طائفه تقسیم میشوند؛ نصوص عامه بررسی شد و نتیجه این شد که فعلاً به دلیل «لاضرر» میتوانیم تمسک کنیم من حیث هو هو؛ اگر دلیل معارضی در ادامهی بررسیهایمان پیدانکنیم. بحث امروز ما نصوص خاصهای است که در این باب وجود دارد.
نصوص خاصه
1- روایت شرائع دین
اولین روایت، روایت اعمش است که صدوق قدس سره در خصال این روایت را نقل فرموده؛ حدیثی که این بحث در آن نقل شده، معروف به حدیث «شرائع دین» است: «حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ الْهَیْثَمِ الْعِجْلِیُّ وَ أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ الْقَطَّانُ وَ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ السِّنَانِیُّ وَ الْحُسَیْنُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ هِشَامٍ الْمُکَتِّبُ وَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ الصَّائِغُ وَ عَلِیُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْوَرَّاقُ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ قَالُوا حَدَّثَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ أَحْمَدُ بْنُ یَحْیَی بْنِ زَکَرِیَّا الْقَطَّانُ قَالَ حَدَّثَنَا بَکْرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَبِیبٍ قَالَ حَدَّثَنَا تَمِیمُ بْنُ بُهْلُولٍ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو مُعَاوِیَةَ عَنِ الْأَعْمَشِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع قَالَ: هَذِهِ شَرَائِعُ الدِّینِ لِمَنْ أَرَادَ أَنْ یَتَمَسَّکَ بِهَا وَ أَرَادَ اللَّهُ هُدَاه ... وَ الْأَمْرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیُ عَنِ الْمُنْکَرِ وَاجِبَانِ عَلَی مَنْ أَمْکَنَهُ وَ لَمْ یَخَفْ عَلَی نَفْسِهِ وَ لَا عَلَی أَصْحَابِهِ»(1) . پس امربهمعروف، بر کسی واجب است که قدرت داشته باشد، و بر خودش و اصحابش نترسد.
دلالت: فقط ضرر جانی
در فقه الحدیث این جملهی مبارکهی «و لمیخف علی نفسه» بحث شده که: «آیا مقصود فقط خوف جانی است و درنتیجه خوف مال و عرضی را نمیگیرد؟ یا تمام اینها را هم شامل میشود؟
عدهای از فقها استظهارکردهاند فقط خوف جانی است. ولی محقق عراقی در شرح تبصره استظهارفرموده که شامل ضرر مالی و عرضی هم میشود: «و الظاهر من الخوف علی النفس خوفه من الضرر الوارد علیه أو علی أصحابه أعم من المال و غیره لا انّ المراد خصوص خوف الضرر النفسی. فالنفس فی المقام مأخوذ فی قبال الغیر من الأصحاب، لا فی قبال العرض و المال.»(2) . پس طبق استظهار ایشان این «نفس» در مقابل «مال» و «عرض» نیست، بلکه در مقابل اصناف دیگر مردم است که اصحاب و پیروان اهل بیت شمرده نمیشوند. «و یؤیده ما فی نص آخر من قوله: «من تعرض لسلطان جائر فأصابته بلیة لم یؤجر علیها».»(3) ؛ این روایت که به اطلاقش ضرر مالی و عرضی را هم شامل میشود، مؤید این استظهار است.
فرمایش محقق عراقی، یک احتمال است، در حد ظهور نیست؛ ظاهر «خوف علی نفس» ضرر جانی است، نه این که خائف است بر این که مثلاً صدهزارتومان از او بدزدند یا دشنامی به او بدهند. لااقل تردید داریم در این که «آیا شامل غیر از ضرر جانی هم میشود یا نمیشود؟» پس نمیتوانیم استظهارکنیم که شامل میشود، درنتیجه غیر از ضرر جانی، از تحت وجوب امربهمعروف خارج نمیشود. پس اگر سند این روایت تمام باشد، از این روایت شریفه بیش از این استظهارنمیشود که فقط خوف جانی را از تحت ادلهی وجوب امربهمعروف خارج میکند.
بلکه حتی ممکن است بگوییم: چون این روایت شرائع اسلام را برمیشمرد و فقط همین دو شرط (قدرت و عدم ضرر جانی) را برای امربهمعروف ذکرمیکند، پس امربهمعروف فقط همین دو شرط را دارد و ابا دارد که محکوم «لاضرر» و «لاحرج» باشد؛ چون در این مقام که مقام حصر است و میخواهد شرائع دین را بفرماید، خیلی مستبعد است که شروطی که لازم است را نگفتهباشد. بنابراین اگر نگوییم دلالت بر عدم اشتراط به ضرر مالی و عرضی دارد، لااقل دلالت بر اشتراط به آن ضررها ندارد.
اگر مقصود چیزی غیر از «جان» هم باشد، باید چیزی مثل «مال» یا «عِرض» را در تقدیر بگیریم. ولی اگر مقصود فقط «جان» باشد، نیاز به تقدیر نیست. این جمله انصراف به ضرر جانی دارد مگر این که دلیلی بر خلافش داشتهباشیم.
بنابراین این روایت، بخشی از مدعا را اثبات میکند؛ فقط ضرر جانی را اثبات میکند.
بررسی سند
اعمش
دلیل تضعیف
اشکال ثانی بر استدلال به این روایت، این است که گفته شده سند این روایت ضعیف است؛ چون «اعمش» را اگرچه شیخ بهائی(1) و میرداماد(2) گفتهاند که ثقه است، ولی ندیدهایم شخص دیگری آنها را ثقه بداند، بلکه بزرگانی در علم رجال اصلاً اسمی از او نبردهاند. پس اعمش ضعیف است و لایمکن الاعتماد علی روایته.
1) (4) - هذا الرجل مذکور فی کتب العامّة و قد شنّعوا علیه بأنّه شیعی و أصحابنا لم یتعرضوا للبیان. مفتاح الفلاح فی عمل الیوم و اللیلة من الواجبات و المستحبات (ط - القدیمة)، ص: 11.
2) (5) - الاعمش الکوفی المشهور ذکره الشّیخ فی کتاب الرّجال فی اصحاب الصادق علیه السّلم و هو ابو محمّد سلیمان بن مهران الأزدی مولاهم معروف بالفضل و الثقة و الجلالة و التشیّع و الاستقامة. و العامة ایضا، مثنون علیه مطبقون علی فضلِه و ثقتِه، مقرون بجلالته، مع اعترافهم بتشیّعه. و من العجب ان اکثر ارباب الرّجال قد تطابقوا علی الاغفال من امره و لقد کان حریّا بالذکر و الثناء علیه الأستقامته و ثقته و فضله و الاتفاق علی علوّ قدره و عظم منزلته له الف و ثلثمائة حدیث ... الرواشح السماویة فی شرح الأحادیث الإمامیة (میرداماد)، ص: 79.
دلیل بر توثیق
اولاً از خواص امام صادق بوده
این روایت، چون روایت مهمی است و مطالب بسیاری از شریعت در آن ذکرشده، تبیین سند این روایت، فایدهی مهمهای دارد. «اعمش» لقب است برای سلیمانبنمهران. ابنشهرآشوب سلیمانبنمهران را از خواص اصحاب امام صادق علیهالسلام شمردهاست، کسی که از خواص اصحاب امام صادق باشد آیا میتوانیم بگوییم: «آدم دروغگویی است»؟! معلوم است که «خواص» یعنی کسانی که حضرت به آنها اعتمادداشتهاند و اسرار را به او میگفتهاند، بنابراین نمیشود ثقه نباشد و دروغگو باشد.
البته ممکن است نسیان و سهو داشته باشد و حافظهی خوبی نداشته باشد، پس ممکن است ثقه نباشد اگرچه عادل است. اینجا، هم به اصالتالسلامه میتوانیم استنادکنیم که آدمها معمولاً حافظهی عادی را دارند، به علاوهی این که آن کسی که قاطی میکند، نمیشود از اصحاب خاص حضرت باشد؛ چون حضرت نمیتواند به چنین کسی اعتمادکند. پس درواقع «از خواص بودن» هر دو را اثبات میکند؛ هم از نظر تقوا و ورع، و هم از نظر حافظهی متعارف. بنابراین محقق خوئی با این که از بزرگان سختگیر در توثیق است، ولی اینجا استناداً به همین حرف ابنشهراشوب(1) درنهایت فرموده: «یکفی فی الاعتماد علی روایته جلالتُه و عظمته عند الصادق ع، و لذلک کان من خواص أصحابه ع»(2) . شهیدثانی میفرماید که حتی در عامه هم به جلالت شأن معروف است.
ثانیاً در رجال تفسیر علیبنابراهیم است
دلیل دوم این است که در رجال تفسیر علیبنابراهیم است و امثال محقق خوئی بر این جهت اعتماد میکنند. و ما هم قبلاً بررسی مفصلی راجع به تفسیر علیبنابراهیم کردیم و نتیجه این شد که خالی از قوت نیست. الا این که سندهایی که فقط به جهت این تفسیر تصحیح میکنیم، فقط در حد احتیاط وجوبی است و نمیتوانیم به ضرس قاطع فتوابدهیم.
نتیجه: وثاقت اعمش
بنابراین ما از ناحیهی جناب «اعمش» خیالمان راحت است. و این که بعضی بزرگان معاصر فقط از ناحیهی اعمش این روایت را ردکردهاند، ظاهراً به این خاطر است که تتبّع کاملی در احوال این شخص نکردهاند.
روات دیگر
لکن افرادی دیگری هستند که در این سند مجهول هستند؛ مثل ابومعاویه که ناقل از اعمش است ولی نمیشناسیمش و مجهول است، و همچنین راوی قبل از او (یعنی کسی که از ابومعاویه نقل میکند) یعنی تمیمبنبهلول؛ او هم مجهول است. راوی از تمیمبنبهلول یعنی بکربنعبداللهبنحبیب هم مجهول است، بلکه نجاشی دربارهی او فرموده: «یُعرَف و یُنکَر، یَسکُن الری»(1) ؛ یک آدمی است که خیلی روال واحدی ندارد؛ حرفهایش گاهی یُعرَف و شناخته میشود، و گاهی یُنکَر، پس معلوم میشود حرفهایش قوت زیادی ندارد. قبل از او هم «أَحْمَدُ بْنُ یَحْیَی بْنِ زَکَرِیَّا الْقَطَّانُ» است، او هم مجهول است و در کتب رجال نامی از او برده نشدهاست.
شش استاد مرحوم صدوق
و آن شش استاد مرحوم صدوق که در صدر سند واقع شدهاند هم بعضیشان مجهول هستند.
ترضیهی مرحوم صدوق
ولی «رضی الله عنهم»ی که مرحوم صدوق دربارهی آنها فرموده علامت وثاقت آنهاست؛ «رحمهالله» یا «غفر الله له» فرق دارد با «رضی الله عنه» و «اعلی الله مقامه»؛ دربارهی آدم گناهکار هم ممکن است کسی «رحمه الله» یا «غفر الله له» را به کار ببرد.(2) ولی ترضیه بار مهمی دارد؛ فوق وثاقت است، این را برای انسانهای والامقامی میگویند.
1) (8) - رجال النجاشی - فهرست أسماء مصنفی الشیعة؛ ص: 109.
2) (9) - شیخنا الاستاد آقای حائری رضوانالله تعالی علیه چندین بار از ایشان شنیدیم که میگفت: «بعداً دربارة من «اعلی الله مقامه» نگویید؛ بگویید: «غفره الله» یا «رحمه الله».». حتی دیدم ایشان نوشته که: «من یک شب میخواستم حرف پدرم (آ شیخ عبدالکریم) را میخواستم نقل کنم، خواستم بنویسم: «اعلی الله مقامه»، بعد گفتم: «من چه میدانم مقامی دارد یا نه؟!»، نوشتم: «تغمّده الله برحمته». بعد پدرم را خواب دیدم که گفت که این کارم درست بوده.». من هم عرض میکنم که اگر یک وقت خواستید برای من چیزی بگویید، همین «رحمه الله» و «غفر الله له» را بگویید.
این مطلب (که «ترضیه» دلالت بر «وثاقت» کند) واضح نیست.
استفاضه
ولی آیا میشود گفت شش نفر از مشایخ صدوق اتفاق بر جعل به «ابوالعباس» داشته باشند؟! پس ما قطع یا لااقل اطمینان داریم که «أَبُو الْعَبَّاسِ أَحْمَدُ بْنُ یَحْیَی بْنِ زَکَرِیَّا الْقَطَّانُ» این حدیث را فرموده. بنابراین به خاطر اجتماع این شش نفر در سند این روایت، تا ابوالعباس دغدغهی خاطری نداریم.
تصحیح این روایت علیرغم روات مجهول
اما با وجود رواتِ مجهولِ بعد از ابوالعباس آیا راهی برای تصحیح سند این روایت داریم؟ راهش فقط همان حرفی است که بعضی در آن روایت معروف زدهاند؛ سند روایت «و أما الحوادث الواقعة فارجعوا فیها إلی روات احادیثنا» را بعضی اینجور درست کردهاند که چون این روایت را پنجشش نفر از بزرگان نقل کردهاند، این روایت اگر یک مطلب مسلّمی نبود، این همه بزرگان اتفاق بر نقل نمیکردند. مثلاً اگر ما دیدیم یک مطلبی را مرحوم امام نقل میکند، مرحوم آیتالله بروجردی نقل میکند، مرحوم آقای گلپایگانی نقل میکند، مرحوم آقای اراکی نقل میکند، برای ما اطمینان پیدامیشود که این یک مطلب مسلّمی بوده که این همه بزرگان نقلش کردهاند. معیارش این است که: تراکم مشایخ بر نقل یک مطلب، دلالت میکند بر این که این مطلبی که اعمش از امام صادق علیهالسلام در شرائع دین نقل میکند، واضح و مسلّم بودهاست. پس ولو این واسطهها را ما الآن نمیشناسیم، ولی معلوم میشود این واسطهها واسطههای ثقهای بودهاند معتمَد بودهاند که این مشایخ اتفاق بر نقل این روایت کردهاند. اگر از نقل این مشایخ سته برای کسی اطمینان شخصی حاصل بشود، این سند را میتواند اینجوری تمام کند. و الا، فلا.
نتیجه: اعتماد بر سند
بنابراین روایت اعمش، از ناحیهی اعمش مشکلی ندارد. از ناحیهی صدر حدیث هم که مشایخ سته فرمودهاند، مشکلی نداریم. و تنها راه حل برای این کسانی که در وسط واقع شدهاند، این است که بگوییم: «اتفاق آن سته، بر این بوده که این روایت، یک مطلب مسلّمی بودهاست و این روات در این حدیث راست گفتهاند.».
2- نامهی امامرضا به مأمون
روایت دوم را مرحوم صدوق در «عیون اخبار الرضا» باب35 «ما کتبه الرضا علیهالسلام للمأمون فی محض الاسلام و شرائع الدین» فرموده: «حَدَّثَنَا عَبْدُ الْوَاحِدِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عُبْدُوسٍ النَّیْسَابُورِیُّ الْعَطَّارُ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ بِنَیْسَابُورَ فِی شَعْبَانَ سَنَةَ اثْنَتَیْنِ وَ خَمْسِینَ وَ ثَلَاثِمِائَةٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ قُتَیْبَةَ النَّیْسَابُورِیُّ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ قَالَ: ... وَ الْأَمْرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیُ عَنِ الْمُنْکَرِ وَاجِبَانِ إِذَا أَمْکَنَ وَ لَمْ یَکُنْ خِیفَةٌ عَلَی النَّفْس.»(1) . این روایت هم مثل روایت قبلی، وجوب امربهمعروف را مشروط به «خوف علی النفس» کردهاست.
مناقشهی دلالی
از نظر «دلالت» همان بحثهایی که آنجا داشتهایم، اینجا هم داریم؛ قدر مسلّم از این روایت، «ضرر جانی» است نه مطلق ضرر، پس استدلال به این روایت، اخص از مدعاست و اشتراط وجوب امربهمعروف به ضرر مالی و عرضی از این روایت اثبات نمیشود.
بررسی سند و راههای تصحیح آن
سند این روایت هم مفصل است، و چون خود حضرت رضا این نامه را نوشتهاند و شرائع دین و احکام فراوانی را در آن توضیح دادهاند، پس مهم است. عدهای فرمودهاند که این روایت حجت است، و عدهای هم فرمودهاند که حجت نیست.
1) (10) - عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج2، ص: 125.
بین مرحوم صدوق و حضرت رضا علیهالسلام سه واسطه هست: «عَبْدُ الْوَاحِدِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عُبْدُوسٍ النَّیْسَابُورِیُّ الْعَطَّارُ»، «عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ قُتَیْبَةَ النَّیْسَابُورِیُّ» و «الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ».
فضلبنشاذان، در جلالت قدر و وثاقت و عظمتش کلامی نیست؛ از واضحات است.
دربارهی آن دو بزرگوار دیگر، توثیق صریحی در کتب رجال نداریم. از این جهت بزرگانی مثل محقق خوئی فرمودهاند: وثاقت این دو نفر ثابت نبوده پس این روایت حجت نیست.(1)
برای تخلص از این اشکال، راههایی وجود دارد که باید بررسی کنیم:
راه اول: اسناد جزمی صدوق
راه اول این است که مرحوم صدوق رضوانالله تعالی علیه در عنوان باب35 فرمودهاند: «باب ما کتبه الرضا ع للمأمون فی محض الإسلام و شرائع الدین»؛ بنابراین مرحوم صدوق اسناد جزمی میدهد؛ میفرماید: این روایت، «ما کتبه الرضا» است، پس شهادت میدهد که «ما کتبه الرضا» است، نظیر همان بیانی میشود که مرسلات نهجالبلاغه را حجت میکند؛ که سیدرضی در نهجالبلاغه اسناد جزمی میدهد: «فی خطبته»، یا «فی کتابه». وقتی سیدرضی مال همان اعصار متقدمه بوده، و راه وقوف بر این که به فرمایشات امیرالمؤمنین پیداکند برای ایشان باز است، فلذا احتمال حسّیّت در او متوفّر است و از باب محتمل الحس و الحدس حجت است.
مناقشه: احتمال دارد این عنوان از ناسخین باشد
ممکن است اشکال بشود که: «این استدلال، مبنی است بر این که این کلام، از خود صدوق باشد نه از نسّاخ.»، درحالیکه ممکن است عناوین را بعداً نسّاخ اضافه کردهباشند.
1) (11) - فتصبح الروایة ضعیفة بهذا الرجل (عبد الواحد بن محمد بن عبدوس) و بمن تقدّمه أعنی: ابن قتیبة، فهی غیر قابلة لتقیید المطلقات... موسوعة الإمام الخوئی؛ ج21، ص: 320.
پاسخ اول: وثاقت نسّاخ
اولاً این کتاب، به آن نحوی که دست ما رسیده و برای ما حجت است، این است که کل «ما بین الدّفَّتین» فرمایشات صدوق است. بنابراین مستنسخینی که شهادت میدهند: «تمام آنچه که در این کتاب است، از صدوق است.»، مستند ما میشود بر این که عناوین هم از مرحوم صدوق است.
پاسخ دوم: ذکر عناوین ابواب در مقدمه
ثانیاً راه دیگری که روشنتر است برای کسانی که دیرباورترند، این است که خود مرحوم صدوق، در مقدمه، عناوین ابواب از جمله این باب را ذکرفرموده.(1)
راه دوم: استفاضه
راه دوم برای این که بگوییم: «این روایت، از امام رضا علیهالسلام صادرشده.»، این است که در این باب35 فقط همین روایت ذکرشده، مرحوم صدوق ابتداءً میفرماید: «حَدَّثَنَا عَبْدُ الْوَاحِدِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عُبْدُوسٍ النَّیْسَابُورِیُّ الْعَطَّارُ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ بِنَیْسَابُورَ فِی شَعْبَانَ سَنَةَ اثْنَتَیْنِ وَ خَمْسِینَ وَ ثَلَاثِمِائَةٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ قُتَیْبَةَ النَّیْسَابُورِیُّ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ.»، بعد از تمامشدن روایت، دو سند دیگر هم برای این روایت نقل میفرماید:
حَدَّثَنِی بِذَلِکَ حَمْزَةُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ زَیْدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع قَالَ حَدَّثَنِی أَبُو نَصْرٍ قَنْبَرُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ شَاذَانَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ عَنِ الرِّضَا ع، إِلَّا أَنَّهُ لَمْ یَذْکُرْ فِی حَدِیثِهِ أَنَّهُ کَتَبَ ذَلِکَ إِلَی الْمَأْمُونِ وَ ذَکَرَ فِیه ...
و حدثنا الحاکم أبو محمد جعفر بن نعیم بن شاذان رضی الله عنه عن عمه أبی عبد الله محمد بن شاذان عن الفضل بن شاذان عن الرضا ع مثل حدیث عبد الواحد بن محمد بن عبدوس.(2)
بنابراین نقل از فضلبنشاذان استفاضه دارد؛ سه سند مختلف وجود دارد. بنابراین راه دوم برای این که بگوییم: «این روایت حجت است»، این است که استفاضهی نقل وجود دارد از افرادی که صدوق هم نسبت به آنها رضیاللهعنه میگوید و با احترام از آنها یادمیکند. بنابراین به خاطر «استفاضه» و این که خیلی مستبعد است که این سه گروه مختلف این روایت را علیه فضلبنشاذان جعل کردهباشند یا تغییراتی در آن ایجادکردهباشند، سند این روایت هم قابل اعتماد است. بنابراین یا اطمینان شخصی پیدامیکنیم یا به قول بعضی بزرگان از جمله آ سید عبدالرسول شریعتمداری جهرمی اینجور سندها مورد بنای عقلاست اگرچه اطمینان شخصی پیدانکنیم؛ مواردی که اینچنین استفاضهای داشته باشد، مورد عمل عقلاست.
طرق دیگری هم برای اعتماد به این سند هست که إنشاءالله شنبه بررسی میکنیم.
موضوع: شرط چهارم: عدم ضرر (ادلهی اشتراط/ نصوص خاصه/ نامهی امامرضا / طرق تصحیح سند)
خلاصه مباحث گذشته:
در شرط چهارم گفتیم بر اثبات اشتراط وجوب امربهمعروف به «عدم ضرر» به ادلهی اربعه استدلال شدهاست، ابتدا وارد بررسی کتاب و سنت شدیم، قواعد عامه را بررسی کردیم و نتیجه این شد که فقط قاعدهی «لاضرر» بر ادلهی وجوب امربهمعروف مقدم میشود و این شرط را اثبات میکند، و قاعدهی «لاحرج» هم فقط در موارد حرجی مقدم میشود.
در نصوص خاصه، ابتدا روایت «شرائع دین» که مرحوم صدوق در «خصال» ذکرفرموده را بحث کردیم. در اشکال دلالی به استدلال به این روایت، گفتیم این استدلال، اخص از مدعاست؛ مدعای قائل به شرط چهارم «عدم وجوب امربهمعروف در مطلق ضرر» است؛ چه جانی، و چه مالی و عرضی، ولی این روایت فقط ضرر جانی را از تحت ادلهی وجوب امربهمعروف خارج میکند. چون این روایت، مهم و مفصل بود، سندش را بررسی کردیم، نتیجه این شد که سند این روایت، علیرغم روات مجهول، به خاطر استفاضهی مشایخ ستهی مرحوم صدوق قابل اعتماد است.
سپس وارد روایت دوم شدیم: نامهی امامرضا به مأمون دربارهی شرائع دین. گفتیم که همان اشکال دلالی روایت اول، به استدلال به این روایت هم وارد است. سپس به خاطر اهمیت این روایت، وارد بررسی سند آن شدیم؛ گفتیم که بین مرحوم صدوق با امامرضا علیهالسلام سه راوی فاصله است که دو نفر از آنها مجهول هستند. سپس وارد طرق تصحیح سند این روایت علیرغم مجهولبودن این دو راوی شدیم: راه اول اسناد جزمی مرحوم صدوق بود، راه دوم استفاضه به خاطر دو سند دیگر بود، راه سوم بحث امروز ماست.
راه سوم: توثیق دو راوی مجهول
راه سوم، اثبات وثاقت این دو راوی است.
عبدالواحد بن محمد بن عبدوس
ابتدا عَبْدُ الْوَاحِدِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عُبْدُوسٍ النَّیْسَابُورِیُّ الْعَطَّارُ است، که چون در روایات زیادی این راوی قراردارد، از این جهت مهم است که حال این راوی مشخص بشود. برای اثبات وثاقت این راوی، توثیق صریح نداریم، ولی از چند راه میتوانیم وثاقتش را اثبات کنیم:
راه اول: ترضیهی شیخ صدوق
راه اول این است که شیخ صدوق در این کتاب «عیون اخبار الرضا» هر جا نام عبدوس را ذکرمیکند، التزام به «ترضیه» دارد. و فرق است بین این که همیشه برای کسی ترضیه کند یا این که بعضی وقتها این کار را بکند، شبیه این است که ما نام پیامبر را بدون صلوات ذکرنمیکنیم.(1) وقتی عدالتش از این ناحیه اثبات بشود، با اصالتالسلامه (که قاعدتاً باید یک حافظهی متعارفی داشته باشد و مطالب را قاطی نکند)، وثاقتش اثبات میشود.
1) (1) - در پاکستان، حتی سنّیها ابا دارند که اسم امامحسین یا امامحسن را روی بچههایشان بگذارند؛ حتماً باید یک پسوند یا پیشوندی مثل غلامحسین داشتهباشد. یکی از علمای قم که اهل آن بلاد است، تعریف میکرد که یک بار اسم پسرش که در ایران به دنیا آمدهبود را «حسین» گذاشتهبود، یک بار در پاکستان پسرش را نزد یک دکتر سنّی برد، آن دکتر وقتی که فهمید نام بیمار «حسین» است، به پدرش گفت: «چطور جرئت کردی نام پسرت را «حسین» بگذاری؟!» و قبول نکرد بیمار را ویزیت کند!.
راه دوم: تصحیح تمام روات «عیون»
صدوق قدس سره یک روایتی را در ص20 از جلد ثانی نقل میکند که در باب «تعادل و تراجیح» مورد استناد است: «حَدَّثَنَا أَبِی وَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِیدِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالا حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْمِسْمَعِیُّ قَالَ حَدَّثَنِی أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ الْمِیثَمِیُ أَنَّهُ سُئِلَ الرِّضَا ع یَوْماً وَ قَدِ اجْتَمَعَ عِنْدَهُ قَوْمٌ مِنْ أَصْحَابِهِ وَ قَدْ کَانُوا یَتَنَازَعُونَ فِی الْحَدِیثَیْنِ الْمُخْتَلِفَیْنِ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص فِی الشَّیْءِ الْوَاحِدِ.». بعد از این که این حدیث پایان مییابد، میگوید: «قال مصنف هذا الکتاب رضی الله عنه کان شیخنا محمد بن الحسن بن أحمد بن الولید رضی الله عنه سیّئ الرأی فی محمد بن عبد الله المسمعی راوی هذا الحدیث و إنما أخرجت هذا الخبر فی هذا الکتاب لأنه کان فی کتاب الرحمة و قد قرأته علیه فلم ینکره و رواه لی.»(1) . مرحوم صدوق در این عبارت، از این که از یک راوی سیّئالرأی نقل روایت میکند، اعتذار میجوید. اما چون وقتی این روایت را بر استادش قرائت میکرد استادش سکوت کرد، برداشت کرده که این راوی لااقل در نقل حدیث ثقه است. و ما هم همین «وثاقت در نقل روایت» را میخواهیم؛ اگر بدانیم که کسی دروغ هم میگوید ولی در روایات حریم نگه میدارد، همین برای اثبات وثاقتش در نقل روایت کافی است.
از این اعتذار مرحوم صدوق استفاده میشود که: مرحوم صدوق در این کتاب، از رواتی که در نقلشان وثاقت ندارند و نمیشود به آنها اعتمادکرد، مطلب نقل نمیکند. فلذا یک بار که از راوی ضعیف نقل کرده، هم دلیل نقلش را گفته و هم اعتذار جسته. اگر ما بتوانیم از این کلام، این استفاده را بکنیم، پس میتوانیم بگوییم: «هر کسی که در سندهای کتاب «عیون اخبار الرضا» واردشده، آدمهایی هستند که میتوان در نقل حدیث به آنها اعتمادکرد.»؛ وگرنه، وجهی نداشت که ایشان در ذیل این باب اعتذار بجوید. مرحوم صدوق در مقدمهی این کتاب نوشته که در پاسخ به دو قصیدهی صاحببنعَبّاد خواسته که علوم حضرت رضا را به او هدیه کند؛ پس روایاتی که مال حضرت است را باید نقل کند، نه هر روایتی را.
1) (2) - عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج2، ص: 22.
سؤال: فقط این کتاب؟
پاسخ: بله؛ چون در کتب دیگرش این کار را نکردهاست.
البته من این را به بعضی از بزرگان عرضه میکردم، نمیپذیرفتند و میگفتند: «ممکن است فقط در این یک جا اعتذارکردهاست.»، ولی اگر این حرف را بزنیم، به تعبیر عامیانه اینجا دَنگش گرفته که این را نوشته ولی بقیهی جاها ننوشته!
پس اینجا که وثاقت مخبری وجود ندارد، وثاقت .
اینجا عذر خودش را بیان کردهاست. این کتاب را تورق کنیم، میبینیم که
اشکال: در همین حدیثی که خواندید، مصنف یک کتاب دربارهی خودش «رضی الله عنه» نوشته، درحالیکه کسی از خودش تعریف نمیکند و کلامی بگوید که نشان بدهد نزد خدا صاحب مقاماتی است. پس «رضی الله عنه» دلالت نمیکند بر این که مقامش بالاست.» و درنتیجه از کثرت ترضیه نمیتوان عدالت را اثبات کرد.
پاسخ: مرحوم صدوق التزام ندارد که دربارهی خودش «رضی الله عنه» به کار ببرد، به علاوهی این که این «رضی الله عنه» شاید مال خودش نباشد؛ شاید راوی کتاب این را میگوید.
راه سوم: تصحیح علامه
راه دیگر این است که جناب عبدالواحد بن عبدوس، علامه روایتی را در باب «صوم» در کتاب «تحریر» راجع به این که اگر کسی افطار به حرام کند میآورد که ایشان در سندش واقع شده و علامه میفرماید که این روایت صحیح است. پس میتوانیم به خاطر تصحیح علامه بگوییم ایشان ثقه است.(1)
ص: 448 (مقرر).
1) (3) - مرحوم علامه در «تحریر: ج2، ص110» روایت «من جامع الرجل حراما أو أفطر علی حرام فی شهر رمضان فعلیه ثلاث کفارات» را فرموده که صحیح است اما سندش را نقل نمیکند. در «مختلف» هم همین روایت را نقل کرده میفرماید: «أقول: فی طریق هذه الروایة عبد الواحد بن محمد بن عبدوس النیشابوری.». مختلف الشیعة فی أحکام الشریعة؛ ج3،
راه چهارم: تصحیح مرحوم صدوق
و همچنین در جلسهی گذشته هم عرض کردیم که مرحوم صدوق این حدیث را به سه طریق نقل کرد، و در نقل دوم فرمود: «و حدیث عبد الواحد بن محمد بن عبدوس رضی الله عنه عندی أصح»(1) ؛ این روایت، صحیحتر از روایتی است که حمزةبنمحمد نقل کردهاست. و عدهای از بزرگان خواستهاند بفرمایند: همین که اصحّ است، معلوم میشود که هر دو را صحیح میداند.
محقق خوئی قدّس سرّه فرمودهاست این اصحّبودن و صحیحبودن نزد مرحوم صدوق دلالت نمیکند بر این که نزد ما صحیح باشد؛ به این خاطر که شاید مرحوم صدوق قائل به اصالتالعداله بودهاست، و ممکن است که این شخص را بر اساس این اصل توثیق کردهباشند.
این فرمایش را اگر بخواهیم بپذیریم، اصلاً بنیان توثیقات به هم میخورد؛ شاید نجاشی هم اصالتالعدالهای باشد، شاید شیخ طوسی هم اصالتالعدالهای باشد، کشّی هم شاید اصالتالعدالهای بودهاند.
اگر ما مبنای کسی را میدانیم و آن مبنا را قبول نداریم، در این صورت شهادت او و اِخبار او محل اشکال است. اما در مواردی که اختلاف مبنا با او را خبر نداریم، وقتی شهادت به امری میدهد، مورد قبول عقلا و متشرعه است و اینجا بررسی نمیکنند که: «آیا ما در کبری و در مبانی آیا با این مُخبر اتحاد داریم یا نداریم؟». مثلاً اگر کسی بگوید: «این آب نجس است، با آن وضو نگیر.»، به این شخص نمیگوییم: «اعیان نجسه را بشمار، شاید نجسی قبول داشته باشی که من قبول نداشتهباشم. و همچنین واسطهی در نجاسات را چند تا میدانی؟ شاید با هم اختلاف داشتهباشیم.»! فلذا به همین جهت بود که اشکال بعضی که فرمودهبودند: «شهادت کلینی در مقدمهی کافی شاید طبق مبانی خودش باشد» را ما نپذیرفتیم.
1) (4) عیون اخبار الرضا، شیخ صدوق، ج2، ص127.
این را میتوانیم تنظیر کنیم با «اصالتالصحه»؛ همانطور که در باب «معاملات» میگویند: «تا علم به اختلاف نداریم، معاملات دیگران را حمل بر صحت میکنیم.»، در بقیهی ابواب هم همینطور است؛ مثلاً هیچکس نمیرود از امام جماعت سؤال کند که: «شما در غسلهایت ترتیب را مراعات میکنی یا نه؟»! فلذا مرحوم آقای خوئی که فتوایش این بود که «ترتیب» لازم نیست، خودشان در غسل «ترتیب» را مراعات میکردند تا همه بتوانند پشت سرشان نمازبخوانند.
نتیجه: اثبات وثاقت
پس چهار راه برای اثبات وثاقت این راوی داریم و لا بأس بالاعتماد علیه.
موضوع: شرط چهارم: عدم ضرر (ادلهی اشتراط/ نصوص خاصه/ نامهی امامرضا / طرق تصحیح سند)
خلاصه مباحث گذشته:
طرق تصحیح سند در نامهی امامرضا به مأمون را بررسی میکردیم، دو راه برای تصحیح سند بدون توثیق دو راوی مجهول را بررسی کردیم: اسناد جزمی مرحوم صدوق، و استفاضه. در راه سوم خواستیم وثاقت هر یک از این دو راوی را اثبات کنیم، دیروز وثاقت عَبْدُ الْوَاحِدِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عُبْدُوسٍ النَّیْسَابُورِیُّ الْعَطَّارُ را به چهار طریق اثبات کردیم، بحث امروز ما اثبات وثاقت عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ قُتَیْبَةَ النَّیْسَابُورِیُّ است. ولی قبل از پرداختن به حال این راوی، دو راه دیگر دربارهی عبدالواحد عبدوس هست که باید بررسی کنیم.
راه پنجم: شهرت و عدم قدح
بیان اول: اطمینان به عدم قدح
یک بیان این است که ایشان از معاریفی است که لمیرد فیه قدحٌ؛ چرا معروف است؟ چون در سند روایات زیادی قراردارد. پس طبق فرمایش مرحوم آقای تبریزی قدّس سرّه قدحی نداشته؛ چون عدم ورود قدح نسبت به یک آدم معروف، باعث اطمینان میشود به این که قدحی نداشتهاست؛ چون رجالیون مهتمّ هستند به این که اگر راویای ثقه نیست بیانش کنند. از طرف دیگر هم این راوی مشهور است؛ کثیرالنقل است، در اسناد فراوانی واقع شدهاست. پس با توجه به این که آدم معروفی است، همه توجه دارند که چنین راویای وجود دارد، و با توجه به این که رجالیون داعی دارند بر این که اگر آدم ضعیفی است ضعفش را بیان کنند ولی چیزی دربارهاش نگفتهاند، پس اطمینان برایمان حاصل میشود که آدم ثقهای است.
بیان دوم: صحیحهی عبدالله بن ابی یعفور
بیان دوم این است که این که یک انسانی در بین یک جماعت اینچنینی که او را زیر ذرهبین قراردادهاند قراردارد ولی دربارهی او حرف بدی نزدهاند، همین «حُسن ظاهر» است و مشمول صحیحهی عبدالله بن ابییعفور میشود که: «اگر کسی در محلهای زندگی میکند، وقتی از اهل آن محله سؤال میکنید، میگویند: بدی از او ندیدهاند، پس عدالتش اثبات میشود.»(1) ، و با «اصالتالسلامه» حفظش هم درست میشود، پس مجموعاً وثاقتش اثبات میشود. مثلاً طرف همین که در حوزهی علمیه زندگی میکند و کسی قدحش نمیکند، همین نشاندهندهی عدالتش است.
مناقشه بر بیان دوم: دوری است
البته مناقشهی ما به این بیان دوم این است که دوری است؛ چون در این صحیحه شخصی وجود دارد که وثاقتش را مرحوم آقای تبریزی از همین راه اثبات کردهاست.(2) فلذا برخی تلامذهی ایشان ایشان میفرمودند: این مطلب، در کتبشان هست، ولی در بحث استفتاء میفرمودند: «اطمینان پیدامیکنیم» و درواقع به همان بیان اول تمسک میکردهاند.
1) (1) - رُوِیَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِی یَعْفُورٍ قَالَ قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع بِمَ تُعْرَفُ عَدَالَةُ الرَّجُلِ بَیْنَ الْمُسْلِمِینَ حَتَّی تُقْبَلَ شَهَادَتُهُ لَهُمْ وَ عَلَیْهِمْ فَقَالَ ... فَإِذَا سُئِلَ عَنْهُ فِی قَبِیلَتِهِ وَ مَحَلَّتِهِ قَالُوا مَا رَأَیْنَا مِنْهُ إِلَّا خَیْراً- مُوَاظِباً عَلَی الصَّلَوَاتِ مُتَعَاهِداً لِأَوْقَاتِهَا فِی مُصَلَّاهُ فَإِنَّ ذَلِکَ یُجِیزُ شَهَادَتَهُ وَ عَدَالَتَهُ .بَیْنَ الْمُسْلِمِینَ ... . من لا یحضره الفقیه؛ ج3، ص: 38و39
2) (2) - و الوجه الثانی: استظهار اعتبار الملکة فی العدالة من بعض الروایات کصحیحة عبد اللّه بن أبی یعفور التی رواها الصدوق و فی سندها أحمد بن یحیی لایضرّ بصحّتها؛ لأنّه من المعاریف الذین لم یرد فیهم قدح. تنقیح مبانی العروة - کتاب الاجتهاد و التقلید؛ ص: 66.
اشکال: رجالیون همانطور که اهتمام داشتهاند روات ضعیف را بشناسانند، دربارهی روات ثقه هم همین اطمینان را داشتهاند.
پاسخ: به این که «اگر بد است، بگویند.» بیش از این اهتمام داشتهاند که: «اگر خوب است، بگویند.».
اشکال: یعنی آیا همهی رجالیون غفلت کردهاند که نام این راوی را بگویند.
پاسخ: بله؛ در کتب رجالیای که به دست ما رسیده، همه غفلت کردهاند. مرحوم حاجآقا بزرگ رحمه الله کتابی دارند تحت عنوان «مُسَوّی المقال فی مؤلفی علم الرجال»، که کتب رجالیِ تا زمان شیخ طوسی را هزار یا صد کتاب شمردهاست (من الآن یادم نیست صد بوده یا هزار)، از آن زمانها فقط یک کتاب رجالی به دست ما رسیده که همان رجال برقی (احمد بن محمد بن خالد برقی) از اصحاب حضرت رضا علیهالسلام است، یکی از کتب خمسهی رجالی ما همین رجال برقی است.
اشکال: چطور چنین راوی مهمی را مهمل رهاکردهاند و اسمی از او نبردهاند؟!
پاسخ: معاذ الله! ما کی گفتیم: «مهمل است»؟! گفتیم: مجهول است؛ اسمش را بردهاند، ولی جرح و تعدیلی به او نسبت ندادهاند.
اشکال: چطور اسمش را گفتهاند ولی جرح و تعدیلش نکردهاند؟
پاسخ: نمیشناختندش؛ الآن بسیاری از افراد در حوزهی قم هستند که ما اسمشان را میدانیم ولی نمیشناسیمشان و نمیتوانیم دربارهی آنها چیزی بگوییم.
اشکال: این اطمینانی که از عدم قدحش برای ما پیدامیشود، برای آن رجالیون امثال نجاشی و کشی پیدانشده؟
پاسخ: نه، پیدانشدهاست.
اشکال: اسمش در کتب ثمانیه نیست.
پاسخ: در بعضی کتب ثمانیه آمده.
راه ششم: شهادت شهیدثانی
راه بعدی این است که مرحوم شهیدثانی شهادت داده که: «مشایخ مشهور از زمان کلینی تا زمان ما، همگی ثقات هستند و احتیاج به توثیق ندارند.»؛ اینها واضح بوده و در اثر وضوحش کسی توثیقشان نکردهاست. مثلاً شیخ صدوق توثیق ندارد و لذا بعضی مُعوَجین به همین وسیله اشکال میکنند و میگویند: «حال صدوق مجهول است»!
و ما هم این شهادت شهیدثانی را میپذیریم؛ چون شهیدثانی از خانوادهی علم است؛ خانوادهای هستند که کتب و احوالات سابقین، سینه به سینه یا کتاب به کتاب، به این خانواده منتقل میشدهاست. مثلاً فرزند شهیدثانی، صاحب معالم است. صاحب معالم در «منتقی الجُمان» میگوید: «تهذیب شیخ طوسی، به خط شیخ طوسی نزد من است.» و لذا موارد اختلاف را از خود تهذیب شیخ طوسی نقل میکند. این کتب، به خطوط علما، و به همان دقتی که قرائت و سماع شدهبود، در خاندان اینها بودهاست. به علاوهی این که حرفهای سینه به سینه نقل میشدهاست.
خیلی فرق میکند کسی که در منطقهای بزرگ شده که هیچ عالمی نبوده، با کسی که در خانهای رشدکرده که با اهل علم خیلی ارتباط داشتهاند. این همه اطلاعاتی که آیتالله شبیری دارند، مرهون این است که از بچگیشان در منزل پدرشان ناظر حرفهای علمای مختلف بودهاست. آن نقلها در اثر این بوده که در جایی بودهاند که این حرفها را دهنبهدهن بسیار شنیدهاند. شهیدثانی هم همینطور بودهاست، پس خبرش محتمل الحس و الحدس بودهاست.
اشکال: آیا این کلام شهیدثانی بوی اخباریگری نمیدهد؟
پاسخ: حاشا و کلا که بویی از اخباریگری در کلمات شهیدثانی باشد، بلکه این حرف ایشان در نقطهی مقابلِ اخباریگری است.
نتیجه: اثبات وثاقت
پس به وسیلهی آن چهار راهی که جلسهی گذشته گفتیم، و به انضمام این دو راه، میتوانیم بگوییم: ثقه است. اگر هم تکتک اینها برای کسی اطمینانآور نباشد، ولی وقتی که مجموع این شش راه را نگاه میکنیم، برای انسان اطمینان حاصل میشود که عبد الواحد بن عبدوس از ثقات بودهاست.
علیبنمحمدبنقُتَیبه
بنای بر وثاقت این راوی، واضحتر است. چند راه برای اثبات وثاقتش وجود دارد:
راه اول: شهادت نجاشی
راه اول این است که نجاشی دربارهی این راوی فرموده: «علی بن محمد بن قتیبة النیشابوری (النیسابوری) علیه اعتمد أبو عمرو الکشی فی کتاب الرجال. أبو الحسن، صاحب الفضل بن شاذان و روایة کتبه.»(1) . پس نجاشی، اعتماد کشی را در کتاب رجالش نقل میکند. و اعتماد، دلیل بر وثاقت است؛ اگر عدالتش یا حفظش را قبول نداشته، بر او اعتماد نمیکرده.
مناقشه: کثرت نقل، دلیل بر وثاقت نیست
بر این راه بعضی مناقشه کردهاند؛ از جمله محقق خوئی؛ فرموده که نجاشی از کجا فهمیده که کشی بر او اعتمادکرده؟ از کثرت نقل. کثرت نقل کشی، چنین دلالتی ندارد؛ چون خود کشّی یروی عن الضعفاء کثیراً. فرموده: «أقول: وقع الخلاف فی اعتبار علی بن محمد القتیبی و عدمه، فقیل باعتباره، و استدل علی ذلک بوجوه. الأول: اعتماد الکشی علیه حیث إنه یروی عنه کثیرا، و یرد علیه ما یأتی عن النجاشی فی ترجمته من أنه یروی عن الضعفاء کثیرا.».(2)
مرحوم محقق تستری در «قاموس الرجال» هم فرموده: «ثمّ إنّ اعتماد الکشّی علیه و إن لمیکن دلیل وثاقته، فقداعتمد علی نصر الغالی ایضا...»(3) . (نصر، یعنی نامبردن)
پاسخ: نجاشی اعتماد کشّی را از کثرت نقل نفهمیده
پاسخ اشکال این دو بزرگوار این است که «نقل روایت» غیر از «اعتماد» است؛ آن که نجاشی فرموده، اعتماد کشّی بر این راوی است، نه نقل. و نجاشی نفرموده: «مدرک من بر اعتماد، کثرت نقل از ایشان است.»، پس از کجا فهمیده؟ ممکن است از آن جا فهمیده باشد که در تعارضها به حرف او اعتمادمیکند. کتاب کشی به دست ما نرسیده، خلاصهای که شیخ از آن نوشته به دستمان رسیدهاست، ولی خود کتاب کشّی به دست مرحوم نجاشی بودهاست و ممکن است از قرائنی در آن کتاب فهمیده باشد غیر از کثرت نقل. به عبارت دیگر: این اشکال محقق خوئی، متوقف بر این است که شهادت نجاشی بر اعتمادکردن کشّی به این راوی، از راه «کثرت نقل» باشد، درحالیکه دلیلی بر چنین مدعایی نداریم. بنابراین اِخبار نجاشی بر این که کشّی به این راوی اعتمادکرده، قابل قبول است، و با آن فرمایش ایشان مبنی بر این که کشّی از ضعفاء کثیراً نقل کردهاست منافاتی ندارد.
اما این که مرحوم تستری فرموده: «بر نصر غالی اعتمادمیکردهاست»، این اشکال هم وارد نیست؛ چون غالی اگرچه غلوّ داشته اما شاید او را ثقه میدانستهاست. حتی کافر حربی هم اگر ثقه باشد، قولش معتبر است.
این «غالی» قدحی است که ایشان راجع به او نقل میکند. ظاهراً تستری از همین که «زیاد از او نقل کرده» خواسته اعتمادبکند. ولی ما میگوییم: از «زیادنقلکردن» اعتماد فهمیده نمیشود که شما بخواهید نقض بکنید؛ چون مرحوم تستری هیچ راهی ندارد برای این که بفهمد: «اعتمادکرده یا نه؟» مگر این که به این کتاب نگاه کند ببیند زیاد از او نقل کرده، یا یک جاهایی ببیند... و ظاهر این است که مرحوم تستری از این که از نصر زیاد نقل میکند در این معرفتالرجال، از این استنباط کرده که ایشان اعتمادکرده بر نصر. ولی گفتیم: کثرت نقل، دلیل بر اعتماد نیست.
پس وجه اول، وجه قویای است؛ که مستند ما برای اثبات وثاقت جناب علیبنمحمد بن قتیبهی نیشابوری، همین اعتماد کشی بر ایشان است؛ اعتماد را به روایت و شهادت نجاشی فهمیدهایم، نه به درایت و حدس نجاشی.
راه دوم: توصیف کشّی به بعض الثقات
راه دوم برای اثبات وثاقت ایشان، راهی است که محقق تستری فرموده، و با این که راه قابل توجهی است و از خیلی از راهها بهتر است، نمیدانم: «چرا محقق خوئی این راه را در معجم رجال الحدیث ذکرنفرمودهاست.؟!».
مرحوم تستری دو مطلب را به همدیگر ضمیمه میکند و وثاقت این راوی را نتیجه میگیرد:
مطلب اول، این است که کشّی راجع به اسحاق بن اسماعیل النیشابوری میگوید که بعض الثقات نقل کردهاند که از حضرت عسکری سلاماللهعلیه توقیعی برای این آقای اسحاق بن اسماعیل صادرشده، و مطالب فراوانی در این توقیع هست که ذکرمیفرمایند. و مطلب دوم این است که مرحوم صدوق در «علل» وقتی همین توقیع را میخواهد نقل کند، از علیبنقتیبه نقل میکند.(1) پس معلوم میشود آن ثقهای که ناقل است، همین علیبنقتیبه است که ایشان از او تعبیر به «بعض الثقات» کردهاست.
1) (6) - علل الشرائع، ج1، ص: 249.
پس فرمایش ایشان این است که کشّی گفته این توقیع از حضرت عسکری برای اسحاقبناسماعیل را بعض الثاقات نقل کردهاند، و از طرف دیگر از «علل» میتوانیم آن بعضالثقات را پیداکنیم که همین علیبنمحمدبنقتیبهی نیشابوری است. ایشان میفرمایند: «یمکن استفادتها (وثاقت) من قول الکشی فی ابراهیم بن عبدة: «حکی بعض الثقات بنیسابور أنه خرج لإسحاقبناسماعیل من أبیمحمد علیهالسلام»؛ بأن یکون هو مراده من «بعض الثقات»؛ فالعلل رواه بإسناده عن علیبنمحمد عن إسحاقبناسماعیل النیسابوری أن العالم علیهالسلام کتب إلیه.»(1) . تنها کسی که این توقیع را از اسحاقبناسماعیل نقل کرده، جناب علیبنمحمد بن قتیبهی نیشابوری است، و ایشان را هم مرحوم صدوق توصیف به «بعض الثقات» کردهاست.
مناقشه: شاید این دو راوی یک نفر نباشد
این راه ممکن است مناقشهاش این باشد که احتیاج دارد به اطمینان شخصی؛ وگرنه اگر احتمال بدهیم که این توقیع دو سند دارد و یک راوی دیگری این روایت را برای مرحوم کشّی نقل کرده و مرحوم کشّی آن راوی دیگر را به «بعض الثقات» توصیف کرده، در این صورت این راه تمام نیست. خیلی چیزها هست که چند نفر نقل کردهاند ولی همهی آن نقلها را در کتب نیاوردهاند؛ همین شیخ صدوق یا شیخ طوسی میگویند: «ما طرق فراوان داریم، ولی به خاطر این که دائماً تکرار نشود و زیاد حجیم نشود، بعضش را میگوییم، و بعضش را هم نمیگوییم.». اینجا هم ممکن است این توقیع، به دست مرحوم صدوق، از رهگذر این راوی رسیدهباشد، ولی به دست مرحوم کشّی، از رهگذر راوی دیگری رسیدهباشد و کشّی آن راوی دیگر را به «بعض الثقات» توصیف کردهباشد نه علیبنمحمد بن قتیبه را. بنابراین این که جزم پیداکنیم به این که: «آن «بعضالثقات»ی که کشّی میفرماید، همان علیبنقتیبهی نیشابوری است که مرحوم صدوق در سند آورده.»، دلیلی و راهی بر آن نداریم. این راه، برای تأیید خوب است، ولی حجت نیست.
1) (7) - همان.
آیا همان نامهی حضرت نشاندهندهی وثاقت نیست؟
پاسخ: آن نامه پر از گلایههای حضرت است.
راه سوم: ذکر علامه و ابنداود در قسم اول
راه دیگر این است که فرمودهاند: علامه و ابنداود، این شخص را در قسم اول کردهاند. رجال «خلاصةالاقوال» علامه، دو بخش دارد: قسم اول، برای موثقین است، قسم دوم برای ضعفاست، ابنداود هم همین کار را کرده. گفتهاند: هم علامه و هم ابنداود «علیبنمحمد بن قتیبهی نیشابوری» را در قسم اول ذکرکردهاند پس او را توثیق کردهاند و توثیق این دو بزرگوار هم حجت است.
مناقشه: ما اینجا دو حرف داریم: اولاً این حرفی که مشهور شده که: «قسم اول، برای موثقین است، و قسم دوم برای ضعفاست.»، اصلاً آیا این حرف درست است؟ این خودش مطلب مهمی است. و ثانیاً اگر این حرف درست بود، آیا همین برای ما کافی است یا کافی نیست؟ این دو مطلب را إنشاءالله فردا بررسی میکنیم.
موضوع: شرط چهارم: عدم ضرر (ادلهی اشتراط/ نصوص خاصه/ نامهی امامرضا / طرق تصحیح سند)
خلاصه مباحث گذشته:
طرق تصحیح سند در نامهی امامرضا به مأمون را بررسی میکردیم، دو راه برای تصحیح سند بدون توثیق دو راوی مجهول را بررسی کردیم: اسناد جزمی مرحوم صدوق، و استفاضه. در راه سوم خواستیم وثاقت هر یک از این دو راوی را اثبات کنیم، وثاقت عَبْدُ الْوَاحِدِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عُبْدُوسٍ النَّیْسَابُورِیُّ الْعَطَّارُ را به چهار طریق اثبات کردیم، برای اثبات وثاقت عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ قُتَیْبَةَ النَّیْسَابُورِیُّ دو راه گفتیم:
راه اول، این بود که نجاشی فرموده بود که کشّی به این راوی اعتمادکردهاست، این راه را پذیرفتیم و اشکال مرحوم خوئی و محقق تستری را پاسخ دادیم.
راه دوم این بود که مرحوم کشّی سند توقیعی که راجع به اسحاق بن اسماعیل نیشابوری از حضرت عسکری صادرشده را به «بعض الثقات» توصیف کرده و مرحوم صدوق در کتاب «علل» در سند آن توقیع همین علیبنقتیبه را میآورد. این راه را نپذیرفتیم و مناقشه کردیم به این که ممکن است این توقیع به سند دیگری به دست مرحوم کشّی رسیدهباشد و مرحوم کشّی رجال آن سند دیگر را به «بعض الثقات» توصیف کردهباشد.
راه سوم این بود که علامه و ابنداود این راوی را در قسم اول ذکرفرمودهاند. گفتیم: برای تمامیت این راه باید دو مطلب را بررسی کنیم: اولاً آیا این حرف درست است که: «رواتی که این دو بزرگوار در قسم اول کتابشان ذکرفرمودهاند، توثیقشان کردهاند.»؟ و ثانیاً اگر این حرف درست باشد، آیا توثیق علامه و ابنداود برای ما کافی است یا خیر؟ این دو مطلب را میخواهیم امروز بررسی کنیم.
بررسی توثیق رواتِ قسمت اولِ رجال علامه
عبارت مرحوم علامه این است: «و رتبته علی قسمین و خاتمة. الأول- فیمن أعتمد علی روایته أو یترجح عندی قبول قوله. الثانی- فیمن ترکت روایته أو توقفت فیه. و رتبت کل قسم علی حروف المعجم للتقریب و التسهیل.»(1) ، بعد فرموده: «القسم الأول: فیمن اعتماد علیه»، بعد در ابتدای قسم ثانی فرموده: «و هذا القسم مختص بذکر الضعفاء و من أرُدُّ قوله أو أقف فیه.»(2) .
در توصیفی که علامه نسبت به قسمت اول داشتند که فرمودند: «فیمن أعتمد علی روایته أو یترجح عندی قبول قوله». «اَعتمدُ» یعنی به «ضرس قاطع»، «یترجّح عندی» یعنی برای «عدم وثاقت»ش هم یک حرفهایی هست، ولکن حرفهای دالّ بر وثاقتش نزد من ترجیح داده میشود. دربارهی «ترجیح داده میشود»، اگر قول موثِّق و جارح تعارض کردند، کدامیک مقدم میشود؟ اگر مبنای علامه این باشد که: «در هنگام تعارض، قول موثِّق را مقدم میکنیم؛ چون معاضد به اصالتالعدالت است.»، این یک مبنای اجتهادی و استنباطی است. بنابراین از آنچه که در بخش اول ذکرمیشود، برای ما ثابت نمیشود که: «آیا جزء معتمدین است؟ یا جزء مرجحین؟ و اگر جزء مرجحین است، وجه ترجیحش چیست؟»، پس مرحوم علامه شهادت نداده که کسانی که اسمشان در قسمت اول ذکرمیشود ثقه هستند که ما بگوییم: «محتمل الحس و الحدس است». این، یک عبارتی است که با استنباط و اجتهاد هم میسازد. بنابراین اگر تصریح نکردهباشد به این که «ثقةٌ»، مجرد درج ایشان در قسم اول مردد است؛ محتمل است یک امر اجتهادی و استنباطی باشد. پس صرف درج در قسم اول خلاصه برای ما کفایت نمیکند.
اشکال: پس رجال علامه از حیِّز انتفاع ساقط میشود!
پاسخ: تصحیحاتشان بله. تصحیحاتشان فقط میتواند مؤید باشد. ولی توثیقات و جرحشان قبول است.
بررسی توثیق رواتِ قسمت اولِ رجال ابنداود
ابنداود سه عبارت دارد؛ یک عبارت در مقدمه دارد: فرموده: «بدأتُ بالموثقین، و أخّرتُ المجروحین، لیکون الوضعُ بحسب الاستحقاق و الترتیب بالقصد لا بالاتفاق.»(1) ؛ ابتدا موثقین را ذکرمیکنم تا ترتیب این کتاب به حسب استحقاق باشد و ترتیب بر اساس یک مقصودی باشد. این حرف را در مقدمه زدهاست.
1) (3) رجال ابن داود، حسن بن علی بن داود، ج، ص1.
وقتی وارد کتاب و ذیالمقدمه میشود، میفرماید: «الجزء الأول من الکتاب فی ذکر الممدوحین و من لم یضعفهم الأصحاب فیما علِمتُه(1) »، در ابتدای قسم دوم میفرماید: «فإنی لما أنهیت الجزء الأول من کتاب الرجال المختص بالموثقین و المهملین، وجب أن أتبَعَه بالجزء الثانی المختص بالمجروحین و المجهولین، إذ بمعرفتهم یتم غرض الناظر فی الأحادیث لیلقی السقیم و یعمل بالسلیم.»(2) .
درج در قسم ثانی، شهادت بر تضعیف نیست
اگرچه در مقدمه میگویند که «موثقین» را در قسم اول و «مجهولین» را در قسم دوم ذکرمیفرماید، ولی وقتی عنوان باب را میخواهد شروع بکند، فرموده: «قسم دوم، مختص است به ضعفاء و مجروحین، و مجهولین.»؛ بنابراین وقتی کسی را در قسم ثانی ذکرمیکند، نمیتوانیم بگوییم: «ضعیف است»؛ ممکن است مجهول باشد. بنابراین اگر جایی توثیقی دربارهاش پیداکدیم، نمیتوانیم بگوییم: «معارض است».
درج در قسم اول، شهادت بر توثیق نیست
در انتهای قسم اول میفرماید که در قسم اول دو طایفه ذکرمیکند؛ موثقین، و مهملین. به قرینهی مقابله، مهملین معنایی غیر از موثقین میدهد. پس در قسم اول، علاوه بر موثقین، یک طایفهی دیگر هم ذکرمیکند و درنتیجه به مجرد درج نام یک راوی در قسم اول نمیتوانیم نتیجه بگیریم ابنداود شهادت به وثاقت آن راوی دادهاست.
«مجهولین» کسانی هستند که اسمشان را در کتب رجالی بردهاند اما چیزی دربارهی آنها نگفتهاند. «مهملین» کسانی هستند که در کتب رجالی اسمی از آنها برده نشده.
عبارتِ «الجزء الأول من کتاب الرجال المختص بالموثقین و المهملین» یک مقداری ابهام دارد؛ «موثقین» یعنی کسانی که نامشان را بردهاند و توثیقشان کردهاند، «مهملین» آیا به این معنی است که من میدانم: «اینها موثق هستند، ولی در کتب از آنها نام نبردهاند؟ یا این که به این معناست که: «اگرچه نامی از آنها نبردهاند و وثاقتشان برای خودم هم ثابت نیست، ولی من در قسم اول ذکرشان میکنم؟ بنابراین عبارت مرحوم ابنداود در قسم اول، برای ما واضح نیست که مرادش چیست؛ آیا فقط موثقین را ذکرمیفرماید؟ یا مهملین را هم (ولو توثیقشان برای خودش معلوم نیست) در آن ذکرمیفرماید؟
اشکال: اگر توثیقشان برای خودش هم ثابت نیست، چه فایدهای دارد که در قسم اول ذکرشان کند؟
پاسخ: فایدهاش این است که کسی که اصالتالعدالهای باشد، میتواند با توجه به این که قدحی دربارهی این افراد نرسیده، حکم به عدالتشان کند.
این، یک سر نخی بود که شما خودتان در رجال علامه و ابنداود بیشتر کارکنید و دقت بیشتری به خرج بدهید و اتخاذ مبنا کنید.
نتیجه: عدم تمامیت استناد به درج نام این راوی در رجال علامه و ابنداود
بنابراین با توجه به این که از مجرد درج نام یک راوی در قسم اول از کتاب رجال علامه یا کتاب رجال ابنداود نمیتوانیم نتیجه بگیریم که این دو بزرگوار شهادت بر وثاقتشان دادهاند، پس از این راه هم نمیتوانیم وثاقت علیبنمحمدبنقتیبه را اثبات کنیم.
راه چهارم: توثیق معاریفِ بدون قدح
آیا میتوانیم وثاقت علیبنمحمدبنقتیبهی نیشابوری را از این راه که «از معاریف بوده و قدحی دربارهاش نرسیده» اثبات کنیم؟
مناقشهی صغروی
آن مبنای استادمان را نمیتوانیم اینجا تطبیق بدهیم؛ چون برای ما واضح نیست که این راوی از معاریف بودهاست؛ چون راویِ بلاواسطهی شیخ صدوق هم نیست که به واسطهی استاد شیخ صدوق بودن بگوییم: «از معاریف است»، و همچنین جزء مشایخ معروفی که مشمول توثیق شهیدثانی قدّس سرّه باشد، نیست.
راه پنجم: شهادت شیخ طوسی به «فضل»
یک راه دیگری هم هست که حق این بود که قبلاً میگفتیم، الآن تدارک میکنیم؛ که مرحوم شیخ طوسی در «رجال» فرمودهاست که: این راوی فاضل بودهاست: «علی بن محمد القتیبی، تلمیذ الفضل بن شاذان، نیسابوری، فاضلٌ.»(1) .
1) (6) رجال الطوسی، شیخ طوسی، ج، ص429.
بعضی میگویند: «فاضل» به دلالت التزام دلالت میکند بر این که ثقه هم هست؛ چون کسی که به فضل و علم شناخته شده، بر افراد دروغ نمیبندد.
این، یک حسن ظنّی است به فاضل. ولکن متأسفانه زیاد دیده شده کسانی که فاضل هستند ولی متعهد نیستند، عالم فاسد در عالم وجود دارد و زیاد است، و درنتیجه این راه صحیح نیست.
بعضی گفتهاند که فاضل» دلالت بر حسن میکند، یک مدحی است. و خبر حسن هم حجت است. خبر حسن، خبری است که راوی توثیق ندارد، ولی یک مدحی دارد. و خبر ممدوح هم حجت است.
اگر کسی قائل بشود که: «خبر ممدوح، حجت است.»، با این شهادت شیخ اگرچه وثاقات ایشان اثبات نمیشود، ولی ممدوحیت ایشان اثبات میشود و همین هم طبق این مبنا کفایت میکند.
مناقشه: خبر حسن حجت نیست
ولی حق این است که در سیرهی عقلائیه خبر کسی که صرفاً یک جهات محسَّنهای دارد ولی «تحرّز از کذب»ش روشن نشدهباشد، یا چنین سیرهای قطعاً نیست، و یا لااقل مشکوک است. درنتیجه حجیت خبر حسن ثابت نیست.
نتیجه: فقط راه اول تمام است
ولکن کفانا همان اعتماد مرحوم کشّی که توسط مرحوم نجاشی قدس سره نقل شدهاست. و راههای دیگر فقط در حد مؤید است.
نتیجه: این سند تمام است
فتحصّل مما ذکرنا، که این سند هم سند معتبری است، بهخصوص بعد از تعاضد این سند با دو سند بعدی. پس اعتماد به این سند، خالی از قوت نیست.
مناقشات مضمونی
شبههی اول: اشتمال بر مطالب عجیب
شبههی اول این است که این روایت، مشتمل است بر مطالبی که لایمکن الالتزام به.
موارد عجیب
از باب نمونه چند موردش را عرض میکنم:
1- بطلان اقتدا به اهل سنت
در ص123 از جلد دوم آمده: «وَ لَایُقْتَدِی إِلَّا بِأَهْلِ الْوَلَایَةِ»(1) . این، با روایات متکاثرهای که داریم مبنی بر این که اقتدای به آنها چقدر ثواب دارد، منافات دارد.
2- وجوب صلوات در هر موطنی
یا در ص124 آمده: «وَ الصَّلَوَاتُ عَلَی النَّبِیِّ ص وَاجِبَةٌ فِی کُلِ مَوْطِنٍ وَ عِنْدَ الْعُطَاسِ وَ الذَّبَائِحِ وَ غَیْرِ ذَلِکَ»(2) ،
3- واجبات غیرمعهوده
در ص125 آمده: «وَ الْعَقِیقَةُ عَنِ الْمَوْلُودِ لِلذَّکَرِ وَ الْأُنْثَی وَاجِبَةٌ وَ کَذَلِکَ تَسْمِیَتُهُ وَ حَلْقُ رَأْسِهِ یَوْمَ السَّابِعِ وَ یُتَصَدَّقُ بِوَزْنِ الشَّعْرِ ذَهَباً أَوْ فِضَّةً ... وَ التَّکْبِیرُ فِی الْعِیدَیْنِ وَاجِبٌ فِی الْفِطْرِ فِی دُبُرِ خَمْسِ صَلَوَاتٍ وَ یُبْدَأُ بِهِ فِی دُبُرِ صَلَاةِ الْمَغْرِبِ لَیْلَةَ الْفِطْرِ وَ فِی الْأَضْحَی فِی دُبُرِ عَشْرِ صَلَوَاتٍ وَ یُبْدَأُ بِهِ مِنْ صَلَاةِ الظُّهْرِ یَوْمَ النَّحْرِ.»(3) ، آیا اینها واجب است؟! یا مستحب است؟!
پس این روایت، مشتمل است بر مواردی که خلاف مسلّمات فقه است. پس چون در این روایت موارد عدیدهای هست که لایمکن الالتزام به، پس تحریفی در این روایت واقع شده.
پاسخ
از این اشکال، به دو جواب میتوانیم پاسخ بدهیم:
اولاً چند اشتباه لطمه به «سلامت حفظ» نمیزند
اولاً به این که ثقهای دارد این خبر را نقل میکند، بعضی از جاهایش خلاف سیره است، میفهمیم اینجاها را اشتباه کردهاست، شاید به جای «واجبة» میخواسته «مستحبة» بگوید، یا باید قرینهی حضرت را میآورد تا استحباب را میرساند. به خاطر این چند اشتباه نمیتوانیم از کل روایتِ یک انسان ثقه دست برداریم. اگر موارد اشتباه به حدی برسد که اکثراً اشتباه کند و «سلامت حفظ»ش از بین برود و مثلاً از هر صد مطلب هشتاد مطلب را اشتباه نقل کند، این لطمه به وثاقت میزند. مثل قاعدهی «ید» است؛ ید، امارهی ملکیت است، اما در حق کسی که دزد نباشد و متهم نباشد به این که خیلی از اموالش دزدی است. همانطور که امارهی «ید» در آدم متعارف است، امارهی «سلامت حفظ» هم دربارهی آدم متعارف است؛ پس این امارهی «سلامت حفظ» مادامی که خلافش ثابت نشده، حجت است. پس چون این اِخبارها انحلالی است و این راوی دارد اِخبارهای متعدد و جملات مستقلی نقل میکند، پس جملاتِ خلاف مسلّماتش را یا باید بگوییم: «اشتباه کردهاست».
ثانیاً منظور از وجوب «ثبوت» است
ثانیاً ممکن است حضرت همان «واجبة» را فرمودهباشند ولی به قرینهی خارجی مقصودشان «ثابتة» باشد و مقصود «مستحب مؤکد» است؛ شاید حضرت اعتمادکردهباشند به این که چون واضح است که این موارد واجب نیست، پس مخاطب میفهمد که مقصود «مستحب اکید» است. دربارهی «غسل جمعه» هم در روایات تعبیر به «وجوب» شدهاست و لذا نوادری از فقها فتوای به «وجوب» دادهاند و برخی دوستان ما هم کأنّ ملتزم هستند به این که واجب است. ولی در همین غسل هم به واسطهی این که به قرینهی خارجی واضح است که: «اگر واجب شرعی بود، چون هر هفته هم تکرارمیشد، باید واضح میشد و متشرعه به آن پایبند میبودند.»، پس همین عدم وضوح وجوبش قرینه است بر این که واجب نبودهاست.
شبههی دوم: نوشتن این معارف به دشمن اهل بیت
شبههی دوم این است که این روایت مشتمل است بر اموری که مستبعد است حضرت به مأمون که از دشمنان ائمه است بنویسد!
ائمه را یکبهیک نام میبرند: «وَ أَنَّ الدَّلِیلَ بَعْدَهُ وَ الْحُجَّةَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ وَ الْقَائِمَ بِأَمْرِ الْمُسْلِمِینَ وَ النَّاطِقَ عَنِ الْقُرْآنِ وَ الْعَالِمَ بِأَحْکَامِهِ أَخُوهُ وَ خَلِیفَتُهُ وَ وَصِیُّهُ وَ وَلِیُّهُ وَ الَّذِی کَانَ مِنْهُ بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ ع أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ إِمَامُ الْمُتَّقِینَ وَ قَائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلِینَ وَ أَفْضَلُ الْوَصِیِّینَ وَ وَارِثُ عِلْمِ النَّبِیِّینَ وَ الْمُرْسَلِینَ وَ بَعْدَهُ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ سَیِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ ثُمَّ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ زَیْنُ الْعَابِدِینَ ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ بَاقِرُ عِلْمِ النَّبِیِّینَ ثُمَّ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ الصَّادِقُ وَارِثُ عِلْمِ الْوَصِیِّینَ ثُمَّ مُوسَی بْنُ جَعْفَرٍ الْکَاظِمُ ثُمَّ عَلِیُّ بْنُ مُوسَی الرِّضَا ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ ثُمَّ عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ ثُمَّ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ ثُمَّ الْحُجَّةُ الْقَائِمُ الْمُنْتَظَرُ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ أَجْمَعِینَ أَشْهَدُ لَهُمْ بِالْوَصِیَّةِ وَ الْإِمَامَةِ وَ أَنَّ الْأَرْضَ لَا تَخْلُو مِنْ حُجَّةِ اللَّهِ تَعَالَی عَلَی خَلْقِهِ فِی کُلِّ عَصْرٍ وَ أَوَانٍ وَ أَنَّهُمُ الْعُرْوَةُ الْوُثْقَی وَ أَئِمَّةُ الْهُدَی وَ الْحُجَّةُ عَلَی أَهْلِ الدُّنْیَا إِلَی أَنْ یَرِثَ اللَّهُ الْأَرْضَ وَ مَنْ عَلَیْها وَ أَنَّ کُلَّ مَنْ خَالَفَهُمْ ضَالٌّ مُضِلٌّ بَاطِلٌ تَارِکٌ لِلْحَقِّ وَ الْهُدَی وَ أَنَّهُمُ الْمُعَبِّرُونَ عَنِ الْقُرْآنِ وَ النَّاطِقُونَ عَنِ الرَّسُولِ ص بِالْبَیَانِ وَ مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْهُمْ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّةً»(1) . در نقل تحف اسم ثانی را میبرند و قدحهایی هم راجع به او دارند(2) ، آیا ممکن است حضرت اینها را به مأمون بنویسند؟!
1) (10) عیون اخبار الرضا، شیخ صدوق، ج2، ص122.
2) (11) - وَ مَنْ مَسَحَ عَلَی الْخُفَّیْنِ فَقَدْ خَالَفَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ کِتَابَهُ وَ لَمْ یُجْزِ عَنْهُ وُضُوؤُهُ وَ ذَلِکَ أَنَّ عَلِیّاً ع خَالَفَ الْقَوْمَ فِی الْمَسْحِ عَلَی الْخُفَّیْنِ فَقَالَ لَهُ عُمَرُ رَأَیْتُ النَّبِیَّ ص یَمْسَحُ فَقَالَ عَلِیٌّ ع قَبْلَ نُزُولِ سُورَةِ الْمَائِدَةِ أَوْ بَعْدَهَا قَالَ لَا أَدْرِی قَالَ عَلِیٌّ ع لَکِنِّی أَدْرِی أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص لَمْ یَمْسَحْ عَلَی خُفَّیْهِ مُذْ نَزَلَتْ سُورَةُ الْمَائِدَة. تحف العقول، ابن شعبه حرانی، ج، ص417.
پاسخ: مأمون شیعه بوده
جواب این است که بله؛ مخالفتی که مأمون در ظاهر میکرده، به خاطر حبّ ریاست بودهاست. ولی مأمون درحقیقت شیعه بوده و حقانیت شیعه را پذیرفته بودهاست؛ در ابتدای این نامه هم آمده که مأمون علت این درخواستش از حضرت رضا علیهالسلام را اینطور گفته که: «فَإِنَّکَ حُجَّةُ اللَّهِ عَلَی خَلْقِهِ وَ مَعْدِنُ الْعِلْمِ»(1) . فلذا از همین راهها هم واردمیشده؛ آن جلسهی مفصل را به خاطر همین قبولداشتن علم امام تشکیل داد.(2) پس مأمون قائل به امامت حضرت بوده، و از حضرت خواسته که شرائع دین را بنویسد، و حضرت هم نوشتهاند.
شبههی سوم: وثاقت کاتب این نامه
اشکال سوم این است که اگرچه ظاهر «عیون» این است که حضرت خودشان نوشتهاند، ولی در ابتدای این روایت در تحف آمده که: «رُوِیَ أَنَّ الْمَأْمُونَ بَعَثَ الْفَضْلَ بْنَ سَهْلٍ ذَا الرِّئَاسَتَیْنِ إِلَی الرِّضَا ع فَقَالَ لَهُ إِنِّی أُحِبُّ أَنْ تَجْمَعَ لِی مِنَ الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ وَ الْفَرَائِضِ وَ السُّنَنِ فَإِنَّکَ حُجَّةُ اللَّهِ عَلَی خَلْقِهِ وَ مَعْدِنُ الْعِلْمِ فَدَعَا الرِّضَا ع بِدَوَاةٍ وَ قِرْطَاسٍ وَ قَالَ ع لِلْفَضْلِ اکْتُب»(3) ؛ ظاهرش این است که حضرت خودشان ننوشتهاند، بلکه آن فردی که واسطه بوده و از حضرت تقاضاکرده، حضرت قلم و دوات برایش آوردند و انشاءفرمودند و گفتند: «بنویس». اشکال این است که شاید فضلبنسهل ثقه نباشد؛ ممکن است حضرت چیزی فرمودهباشند و او چیز دیگری نوشته باشد.(4) وقتی که مقنعهی شیخ مفید را جامعه مدرسین میخواستند چاپ جدید کنند، ما با بعضی از دوستان این کتاب را مقابله میکردیم با نُسَخ خطی سابق. اقدم نسخ که مال قرن ششم بود، مستنسخش انگار سنّی بود، در باب «وضوء» هر جا «مسح الرأس و الرجل» بود، نوشتهبود: «غَسل الرأس و الرجل»، درحالیکه همهی نُسخ «مسح» بودهاست! این قسمتی که خلاف مذهبش بوده را خودش تغییردادهبود! در مانحنفیه هم اگر این کاتب حضرت رضا نباشد، ممکن است آیا این اشکال جواب دارد یا ندارد؟
1) (12) تحف العقول، ابن شعبه حرانی، ج، ص415.
2) (13) - آیتالله وحید از میرفندرسکی نقل کردند که در سفری که به هندوستان رفته، شنیدهبود که یک مرتاض خیلی کهنسالی هست، رفته بوده، او در دخمهای خواب بوده. حارسینش میروند بیدارش میکنند که چنین عالِمی که آوازهاش عالَمگیر بوده آمده. آن مرتاض به حارسینش اعتراض میکند که: من گفتهبودم: «اگر یک آدمی آمد، من را صدابزنید.». گفتهبود که: «من یکی از آن کسانی هستم که مأمون به آن مجلس دعوتشان کردهبود. چهارهزار نفر را دعوت کردهبودند و به همه گفتهبودند: «کسی جلوی پای حضرت بلندنشود»، ولی وقتی که حضرت واردشدند، همه ناخودآگاه بلندشدیم و همة پرندگان ساکت شدند.»! با این که میرفندرسکی خیلی بزرگ بود، ولی فرق بین معصوم با غیرمعصوم از سرا تا ثریاست، و لذا آن مرتاض فقط حضرت رضا را «آدم» حساب میکردهاست.
3) (14) تحف العقول، ابن شعبه حرانی، ج، ص415.
4) (15) - ما در پاکستان در جایی صحبت میکردیم و یک نفر حرفهای ما را ترجمه میکرد، ولی متوجه شدم که من حرفهایی میزنم و او یک حرفهای دیگری میزند! گفتم: «این حرفها که میزنی چیست؟»، گفت: «من میدانم اینها چی احتیاج دارند»!.
شبههی چهارم: یکی از نسخ قید محل استدلال را ندارد
اشکال بعدی را هم بگویم رویش فکرکنید تا جلسهی بعد: در «عیون اخبار ارضا» قید «إن أمکنه و لمیخف علی نفسه و اصحابه» را دارد اما در «تحف» اصلاً ندارد. آیا این دو اشکال مضر است یا نه؟»، إنشاءالله جلسهی بعد.
موضوع: شرط چهارم: عدم ضرر (ادلهی اشتراط/ نصوص خاصه/ نامهی امامرضا / طرق تصحیح سند)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در استدلال به نامهی امام رضا به مأمون در شرائع اسلام بود که دلالت میکرد بر این که در مواردی که خوف بر نفس وجود دارد، درآن موارد امربهمعروف واجب نیست. رسیدیم به این اشکال که از تحفالعقول استفاده میشود که این نوشته، نوشتهی مباشریِ حضرت رضا نیست، بلکه حضرت املاء فرمودند و کاتبْ ذوالرئاستین (فضلبنسهل) است، و فضل ممکن است کم و زیاد کردهباشد. پس ولو در روایات دیگر از او نام برده نشده، ولی به حسب نقل تحف میدانیم که نوشتهی اوست، نه امامرضا.
پاسخ شبههی سوم
آیا میتوانیم از این اشکال جواب بدهیم؟ ندیدهام این اشکال را کسی مطرح کند، ولی اگر مطرح بشود میتوانیم اینطور جوابش را بدهیم.
پاسخ اول: شاید حضرت دوباره نوشتهاند
نقل عیون «فی ما کتبه الرضا» است، نقل «تحف» اینطور است که: «رُوِیَ أَنَّ الْمَأْمُونَ بَعَثَ الْفَضْلَ بْنَ سَهْلٍ ذَا الرِّئَاسَتَیْنِ إِلَی الرِّضَا ع فَقَالَ لَهُ إِنِّی أُحِبُّ أَنْ تَجْمَعَ لِی مِنَ الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ وَ الْفَرَائِضِ وَ السُّنَنِ فَإِنَّکَ حُجَّةُ اللَّهِ عَلَی خَلْقِهِ وَ مَعْدِنُ الْعِلْمِ فَدَعَا الرِّضَا ع بِدَوَاةٍ وَ قِرْطَاسٍ وَ قَالَ ع لِلْفَضْلِ اکْتُبْ»(1) . گفته میشود که ممکن است حضرت بعد از این که این مطلب را به ذوالرئاستین فرمودند، چون به او اعتماد ندارند، خودشان هم دومرتبه به کتابت درآوردند و برای مأمون فرستادند، و فضلبنشاذان همان «ما کتبه الرضا» را نقل میکنند. فرض این است که سند روایت عیون درست است و مؤیَّد به دو نقل دیگر است، و در این سند فضلبنشاذان میگوید که دارد «ما کتبه الرضا» را نقل میکند.
1) (1) - تحف العقول، النص، ص: 415و421.
این راه، یک مقدار بعید است. ولی اگر این مطلب برای ما اطمینان بیاورد، شبهه را برطرف میکند.
پاسخ دوم: نقل عیون ترجیح دارد بر نقل تحف
راه دوم برای تخلص از این اشکال، این است که بگوییم: عیون سند معتبر دارد، تحف سند معتبر ندارد، طبق نظر رائج (که کل تحف را مرسل میدانند)، روایت «عیون» که حجت است ترجیح داده میشود.
به این پاسخ، ممکن است اشکال بشود که اگر کسی بگوید: «کتاب تحف، حجت است و نویسنده کلمات ائمه را نقل کرده و اسناد جزمی هم داده، و اسناد جزمی کافی است برای حجیت حرفهای کسی که خبرهایش محتمل الحس و الحدس است.»، طبق این مبنا، این جواب و ترجیح روایت عیون به خاطر این که روایت «تحف» مرسل است، جواب تمامی نیست. لکن حتی طبق این مبنا هم این جواب تمام است؛ چرا که در کتاب «تحف» نویسنده این روایت را با «رُوی» نقل میکند و اسناد جزمی نمیدهد، پس معارضه با نقل عیون نمیکند و روایت عیون را ترجیح میدهیم.
اشکال: در مقدمه، کل کتابش را اسناد جزمی داده.
پاسخ: شاید به حسب غالب اینطور گفتهباشد.
این جواب بعید است
به طور فنّی میتوان این حرف را زد، ولی وجداناً بعید است که این قسمت (که قلم و دوات بیاورید) را حضرت نفرموده و رواتْ خودشان چنین کذبی را جعل کردهباشند؛ جعل نیاز به داعی دارد؛ چه انگیزهای داشتهاند بر این که نامهنوشتن حضرت را عوض کنند به این که «حضرت فرمودند: قلم و دوات بیاورید و املاکردند»؟!
اشکال: چرا بین فضل و امام را بررسی نمیکنید؟ فضل از پدرش نقل میکند.
پاسخ: نخیر؛ فضل خودش از اصحاب رضاست و در «علل» فرموده که خودش در مجالس بوده و اینها را نقل کردهاست.
پاسخ سوم: شاید فضلبنشاذان از املاء حضرت به «کتابت» تعبیرکرده
جواب سوم این است که فضلبنشاذان از ثقات و اصحاب امام است، ایشان دارد اخبارمیکند که: این فرمایشات، «ما کتَبه الامام» است؛ اعم از این که حضرت خودشان مباشرت فرمودهاند به نوشتن این نامه، یا به فضلبنسهل املاءفرمودهاند. فضلبنشاذان شاید نسخهی املاء حضرت به فضلبنسهل را بعداً پیداکرده و رفته از امام سؤال کرده: «این نوشتهها فرمایشات شماست؟» و حضرت هم تأییدکرده و فضلبنشاذان از آن به بعد این نوشته را به خود حضرت نسبت دادهاست.
یک نامهای در نجف راجع به یکی از اعلام نجف منتشر شدهبود به امضای شهیدمدنی، شهیدمدنی تکذیب کردند. یا آن اوائلی که ما نوجوان بودیم، فتوایی از مرحوم آقای حکیم جعل کردند که: «إذا دار الأمر بین الأعلم و المجاهد، فالمتعین هو المجاهد.» تا طلاب جوان حضرت امام را انتخاب کنند. بعد معلوم شد که این استفتاء دروغ است و امضای مرحوم حکیم را جعل کردهاند. بنابراین هر نامهای هم سند میخواهد. اگر نامهای که منسوب به آقای حکیم است را کسی برود از ایشان بپرسد که چنین چیزی فرمودهاند یا نه و ایشان تأییدکنند، طبیعی است که از آن به بعد آن نوشته را به آقای حکیم نسبت بدهد. اینجا هم ممکن است فضل از امام سؤال کردهباشد و حضرت تأییدکردهباشند. بنابراین اخبار فضل از این که این مطالب مال امام است، یک اِخبار «محتمل الحس و الحدس»ی است که حجت است، کسی هم مناقشه نمیکند که حرف امام است. مثل این است که نامهای از مرحوم امام منتشربشود، بعد ثقهای مثل مشکینی بفرماید: «فرمایش امام است». پس ولو درواقع املاء بوده، ولی بعد از تأیید حضرت، فضل این نامهنوشتن را به خود حضرت نسبت دادهاست.
اشکال: در این صورت «کتَبه» صدق نمیکند و نباید فضلبنشاذان تعبیر به «کتبه» کند.
پاسخ: وقتی دارد اِخبارمیکند، با مسامحه از او میپذیریم.
شبههی چهارم: یکی از نسخ قید محل استدلال را ندارد
اما اشکال آخر این است که جملهی مستدلٌّبها در «عیون» همین بود که: «وَ الْأَمْرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیُ عَنِ الْمُنْکَرِ وَاجِبَانِ إِذَا أَمْکَنَ وَ لَمْ یَکُنْ خِیفَةٌ عَلَی النَّفْس.»(1) ، با این که جامع احادیث شیعه» مقید است که «اختلاف نقل»ها را بیاورد، ولی این اختلاف از قلم افتادهاست. عبارت «تحف» این است: «وَ الْأَمْرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیُ عَنِ الْمُنْکَرِ بِاللِّسَانِ وَاجِب.»(2) . نقل «تحف» قید «إذا أمکن» و «لمیکن خیفة علی النفس» را ندارد. پس آن قیدی که به وسیلهی آن میخواهیم وجوب امربهمعروف را قیدبزنیم به «عدم ضرر»، در نقل «تحف» نیست.
پاسخ اول: ارسال تحف
تخلص از این اشکال، به وجوهی ممکن است که بعضیاش همان است که در پاسخ به اشکال قبل گفته شد؛ اگر کسی بگوید: «روایات تحف، اصلاً حجت نیست.»، پس معارضه با نقل «عیون» نمیکند و اشتراط اثبات میشود.
اما اگر کسی بگوید: «هر دوی اینها حجت است»، راه برای تخلص آیا وجود دارد یا نه؟ چند راه وجود دارد:
پاسخ دوم: ترجیح سه سند
راه اول این است که بگوییم: آن روایت «عیون»، از سه طریق نقل شده و هر سه طریق بر آن جمله اتفاق داشتهاند. سه راوی مختلف، و سه سند متفاوت صدوق نقل فرموده و هر سه سند متفاوت، واجد آن دو قید بود.
عدم حجیت نقل تحف به خاطر اطمینان بر خلاف
اگر سه نفر فتوای مرجعی را برای ما نقل کنند، اطمنیان برای ما حاصل میشود که درست نقل کردهاند. اینجا هم در اثر نقل سه راوی مختلف اگر برای کسی اطمینان پیدابشود، نقل «تحف» چون بر خلاف این اطمینان است، حجیت ندارد.
عدم حجیت نقل تحف به خاطر ظنّ بر خلاف
نقل سه نفر اگر برای کسی که وسواس دارد اطمینانآور نباشد، لااقل مظنون است؛ خیلی بعید است هر سه راوی اشتباه کردهباشند یا هر سه مثل هم جعل کردهباشند. پس نقل «تحف» امارهای است که ظن بر خلافش داریم. و امارهای که ظن بر خلافش داریم، بنا بر مسلک کسانی که میگویند: «حجت نیست»، باز «تحف» در این مقطع از حجیت ساقط میشود و حجیت برای «عیون» میماند.(1)
پاسخ سوم: اصالت عدم زیاده
راه سوم برای تخلّص از این اشکال، دوران بین زیاده و نقیصه است؛ اصالت «عدم زیاده» میگوید: «اصل بر این است که زیادهها واقعیت دارد و راوی چیزی از خودش اضافه نکردهاست.»، خصوصاً وقتی که مؤید بشود به تکرر نقل از روات مختلف در «عیون»، و به این که رواتش مذکور هستند، به خلاف «تحف» که رواتش مذکور نیست. پس اگر کسی هم «اصل عدم زیاده» را قبول داشته باشد که مسلک رایجی است، این هم یک پاسخ است.
1) (4) - استاد شبزندهدار «اطمینان بر خلاف» را پاسخ اول قراردادند و «ظنّ بر خلاف» را پاسخ دوم قراردادند. لکن حقیر به نظرم رسید که اینها دو جواب در عرض هم نیستند؛ در اثر نقل سه نفر، یا اطمینان برای آدم حاصل میشود یا ظنّ، و در هر صورت، فقط یک پاسخ صادق است. مقرر.
بررسی اجمالی این قاعده
البته این قاعده را ذیل «لاضرر و لا ضرار» بحث کردهاند. بزرگانی این قاعده را قبول ندارند مثل امام، بزرگانی هم در آن تفصیل قائلند؛ که اگر زیادههایی است که خودبهخود به زبان میآید، این اصل در مورد آن جاری نیست؛ شاید چون به ذهن راوی مأنوس بوده اضافه کردهاست.
وجه اصالت «عدم زیاده» هم که بارها گفتهشده، این است که انسان در اثر سهو و نسیان یادش میرود چیزی را بگوید، اما خیلی نادر است که چیزی که اتفاق نیفتاده را بیان کند. و ممکن است در دو نقل متعارض به زیاده و نقیصه، راوی نقیصه یادش رفتهباشد آن قسمت را بگوید. لذا عقلا معمولاً زیاده را ترجیح میدهند.
اشکال مرحوم امام این است که: بیش از مظنّه ایجادنمیکند، و در موارد جدی (که آثار بر آن بارمیشود) مثل دادگاه یا میراث(1) ، چنین مظنههایی حجت نیست.
ما هم بارها عرض کردهایم که رکون عقلائی در موارد احتجاجات، بر این مظنهها ثابت نیست. پس این راه، تمام نیست.
مؤید اول: قید «لسان»
خصوصاً که در نقل «تحف» یک قید دیگر هم هست: «باللسان واجب»؛ این «باللسان» محتمل است که فضلبنسهل خواسته جلوی کارهای عملی مثل جهاد را بگیرد، و الله العالم.
مؤید دوم: روایت اعمش
روایت اعمش در همین کتاب هم مؤیِّد نقل «عیون» است؛ روایت اعمش هم عین روایت حضرت رضا همین دو قیدِ «إذا أمکن» و «لمیکن خیفة علی النفس» را داشت؛ این روایت هم تأییدمیکند که نقلِ با اضافه درست است و کسی که این اضافه را نقل نکرده اشتباه کردهاست. پس ولو روایت اعمش از نظر سند اشکال داشت، اما مؤید است.
1) (5) - مثلاً دو وصیتنامه از میّتی دست دو نفر ثقه است؛ در یکی نوشته شده: «تمام اموالم به اضافة فلان مقدار را به او بدهید»، در وصیت دیگر آن مقدار اضافه را ندارد.
نتیجه: این شبهه هم تمام نیست
پس این شبهه هم به خاطر همان اطمینانِ متولد از سه سندی که در «عیون» نقل شده مندفع است.
نتیجه: سند تمام است ولی فقط قسمتی از مدعا را اثبات میکند
بنابرایناین روایت از نظر سندی تمام است، اما اشکالش فقط همان بود که عرض کردیم ظاهرش خوف جانی است، اما خوف مالی و عرضی را شامل نمیشود.
3- مسعدةبنصدقه
روایت دیگری که صاحب جواهر به آن استدلال فرموده، روایت اول همین باب از «وسائل» است؛ «بَابُ اشْتِرَاطِ الْوُجُوبِ بِالْعِلْمِ بِالْمَعْرُوفِ وَ الْمُنْکَرِ وَ تَجْوِیزِ التَّأْثِیرِ وَ الْأَمْنِ مِنَ الضَّرَرِ»(1) ، روایت اول، همان روایت مسعدةبنصدقه است. محل استدلال ما، این قسمت از روایت است: «وَ لَیْسَ عَلَی مَنْ یَعْلَمُ ذَلِکَ فِی هَذِهِ الْهُدْنَةِ مِنْ حَرَجٍ- إِذَا کَانَ لَا قُوَّةَ لَهُ وَ لَا عَدَدَ وَ لَا طَاعَةَ»(2) ؛ کسی که آگاهی از احکام شریعت دارد، در این مدت خاموشی جنگ، اگر قوت عُدد و طاعتی نیست، بر آنها حرج و مشقتی از ناحیهی وجوب امربهمعروف نیست اگر قدرت ندارد. صاحب جواهر و عدهای از اعلام به این روایت استدلال کردهاند بر این که وجوب امربهمعروف مشروط است به این که باید امن از ضرر باشد؛ چه جانی، چه مالی، و چه عِرضی، چه برای خودش و چه برای دیگران.
تقریب استدلال
حضرت میفرمایند: «حرجی نیست»؛ در صورتی حرج نیست که وقتی قدرت ندارد و اطاعت از او نمیشود، وجوبی نباشد.
گفتهاند: وقتی قدرت ندارد و همراه و همرزم ندارد، ضرر به او میرسد، و چون در این شرایط ضرر به او میرسد حضرت این سه شرط را قراردادهاند تا این که مورد ضرر واقع نشود. پس ولو کلمهی «ضرر» یا «مفسده» در این روایت نیامده، ولی عرف میفهمد که اشتراط این امور، موضوعیت ندارد، بلکه طریقی است برای این که ضرر و مفسده به او واردنشود.
اشکال سندی
جواب از این استدلال، گاهی دادهاند به این که دلالتش تمام است، ولی ضعف سند دارد؛ مسعدةبنصدقه وثاقتش ثابت نیست. این را قبلاً بحث کردهایم و وثاقتش را قبول کردیم، علاوه بر این که این روایت در کافی است و همین برای ما کافی است. بنابراین از نظر سند مشکلی نداریم.
اشکال دلالی
اشکال دلالی، این است که این مطلب، واضح نیست؛ چند احتمال در این جملهی مبارکه وجود دارد:
احتمال اول: شرط، مجموع هر سه است
یک احتمال این است که این سه شرطی که به دنبال هم آمده، مجموعش شرط است؛ یعنی امربهمعروف در صورتی واجب است که هم اطاعت بشود، هم قدرت هم داشته باشد، و هم عُدد داشته باشد و دیگران با او همراهی کنند؛ وقتی این سه باشد، وجوب هست. و وجوب وقتی نیست که هر سه نیست؛ مثلاً اگر اطاعت هست ولی مثلاً قدرت ندارد و درنتیجه ضرر به او واردمیشود، این هم واجب نیست. وجوب را در جایی نفی میکند که این سه عامل وجود نداشته باشد. میگوید: «اطاعت که نباشد، چرا ضررکنی؟!».
اما اینجا فرض ما این است که احتمال تأثیر میدهیم و بقیهی شرایط وجوب هم هست، ولی فقط مشکل این است که ضرر به ما میخورد. این روایت، آن جایی را میگوید: «واجب نیست» که «لا طاعةَ». پس طبق این احتمال، مجموع سه امر را دارد شرط میکند. پس وقتی واجب نیست که هر سه نباشد. اما اگر در جایی طاعت باشد ولی آن دو نباشد (که محل بحث ما همین است)، آیا باز هم وجوب را نفی میکند؟! ممکن است واجب باشد.
احتمال دوم: هر سه شرط ناظر به «احتمال تأثیر» است
احتمال دوم این است که میخواهد بگوید: شرط امربهمعروف این است که اثر داشته باشد. اثر، این است که این کار بالاخره انجام بشود اگر واجب است، و ترک بشود اگر حرام است. اگر سر و کارت با یک آدم قلدر حرفنشنو است، اگر میخواهی حرفت اثر داشته باشد، باید قوّت و یاور داشته باشی. اگر با کسی مواجه هستی که اطاعت میکند یعنی با طوع و رغبت میپذیرد، امربهمعروف واجب است. حضرت میفرماید: «جایی که هیچکدام از این دو تا نیست؛ نه به طوع میپذیرد و نه زور داری که مجبورش کنی، این جا واجب نیست.»، پس این اشتراط، به همان شرط سابق برمیگردد که باید اثرگذار باشد، و هیچ ربطی به «ضرر» ندارد. بناراین مفاد این جملهی شریفه قوت و عدد و طاعت، یک چیز را دارند بیان میکنند؛ آن جایی که جائر است و قلدر است و طوع و رغبت و اطاعتی ندارد و ظاهراً مورد روایت هم همانجاست، باید قوّت و عدد باشد. آن جایی که متدین است و طوع و رغبت هست و قبول میکند، «طاعت» مال اینجاست. وقتی که هیچکدام از این دو نباشد، حرجی بر ما نیست در ترک امربهمعروف. بنابراین اینطور ممکن است این حدیث شریف را معناکنیم.
موضوع: شرط چهارم: عدم ضرر (ادلهی اشتراط/ نصوص خاصه/ روایت مسعدةبنصدقه)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث ما در شرط چهارم بود که امربهمعروف موجب ضرر نشود، نه بر خودش، و نه بر دیگران، چه عِرضی و مالی، و چه جانی. برای اثبات این شرط، به ادلهای استدلال شده، وارد بحث از نصوص شرعی شدیم و گفتیم که دو قسم است: نتیجهی نصوص عامه این شد که فینفسه به بعض نصوص عامه میتوان استدلال کرد. و قسم دوم نصوصی است که در بحث امربهمعروف واردشده، دو روایت را بررسی کردیم، روایت سوم، روایت مسعدةبنصدقه بود که حضرت فرمودند: «وَ لَیْسَ عَلَی مَنْ یَعْلَمُ ذَلِکَ فِی هَذِهِ الْهُدْنَةِ مِنْ حَرَجٍ- إِذَا کَانَ لَا قُوَّةَ لَهُ وَ لَا عَدَدَ وَ لَا طَاعَةَ».(1) تقریب استدلال و مناقشهاش عرض شد.
1) (1) وسائل الشیعه، شیخ حر عاملی، ج16، ص127، أبواب الامر والنهی وما یناسبهما، باب2، ح1، ط آل البیت.
اشکال دلالی دوم: اختصاص این روایت به قیام و جهاد
اشکال دیگر این است که این روایت، ناظر به قیام در مقابل سلطههای جائر است برای براندازی آنها و دادن حق به دست کسی که شرعاً از طرف شارع، منسوب به این امور است؛ این را حضرت میفرمایند که وقتی قدرت نیست و یاوری وجود ندارد و مردم از او فرمانبرداری نمیکنند، در این موارد وظیفهای نداریم؛ مثل خود ائمه در این دویست و اندی سال؛ که چون به حسب عادی که خدای متعال وظیفهشان را هم طبق همین جریان قرارداده، قدرت و عدّهای نداشتهاند. فلذا این حدیث اصلاً ناظر به «امربهمعروف» در معنای مصطلح نیست و لذا حضرت بحث «هُدنه» را پیش میآورد؛ واژهی «هدنه» مال جایی است که مسألهی درگیری و تشاجر بین مردم و حکومت است. کسی که دارد غیبت میکند اگر به او بگویی: «غیبت نکن»، ربطی به «هُدنه» ندارد! بنابراین به قرینهی کلمهی «هدنه» و به قرینهی صدر روایت، این روایت اصلاً مال باب «قیام» است نه «امربهمعروف». و در روایات مبارکات «امربهمعروف» دو معنی دارد: معنای مصطلح و جهاد. و شاید آنچه سیدالشهدا فرمودند که قیام میکنند به خاطر امربهمعروف،
پس اگر هم دلالت این روایت بر اشتراط امربهمعروف به «عدم ضرر» تمام باشد، این روایت، مربوط به امربهمعروف عادی نیست.
4- یحییالطویل
عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ، عَنْ أَبِیهِ، عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ، عَنْ یَحْیَی الطَّوِیلِ صَاحِبِ الْمِنْقَرِیِّ قال قَالَ أَبُو عَبْدِ اللّهِ علیه السلام: «إِنَّمَا یُؤْمَرُ بِالْمَعْرُوفِ وَیُنْهی عَنِ الْمُنْکَرِ مُؤْمِنٌ فَیَتَّعِظُ، أَوْ جَاهِلٌ فَیَتَعَلَّمُ، وَأَمَّا صَاحِبُ سَوْطٍ أَوْ سَیْفٍ فَلَا»(1) .
1) (2) الکافی، الشیخ الکلینی، ج9، ص497، ط دار الحدیث.
قبلاً این روایت را با «اختلاف نسخه»هایی که داشت خواندیم؛ مثلاً صاحب جواهر اینجوری نقل میکند که: «إنما یؤمر بالمعروف و ینهی عن المنکر مؤمن متیقظ أو جاهل متعلم»(1) . این روایت را قبلاً مفصلاً سنداً و دلالتاً بحث کردیم.
صاحب جواهر و همچنین جماعتی از محققین که به این روایت استدلال کردهاند، تقریبی برای آن ذکرنکردهاند. و آنهایی هم که استدلال به این روایت را تقریب کردهاند، به ذیل این روایت استدلال کردهاند. تقریب استدلال به این روایت، به دو گونه ممکن است: استدلال به ذیل این روایت، و استدلال به صدر این روایت.
استدلال به ذیل
حضرت در ذیل این روایت میفرمایند که امربهمعروفِ صاحب سوط و سیف، واجب نیست.
تقریب استدلال
استدلال به ذیل این روایت که معروفتر است را به دو بیان میتوانیم تقریب کنیم:
بیان اول: الغاء خصوصیت و تعدی به مطلق ضرر
سوط (تازیانه) و سیف (شمشیر)، معمولاً وسیلهی برای اضرار به دیگری است، چه بهحق (مثل اجرای حدود) باشد و چه به ظلم باشد. چون این دو وسیله به حسب غالب و متعارف، وسیلهی اضرار به دیگران است، به تناسب حکم و موضوع استظهارمیشود که همین جهت «اضرار به غیر» مورد نظر است؛ یعنی میخواهد بگوید: دربارهی کسی که دارای وسیلهی ضرررساندن به دیگران است، امربهمعروف چنین شخصی واجب نیست؛ چون باعث تضرر میشود. پس، از تناسب حکم و موضوع (که این دو وسیله برای اضرار به غیر هستند) استفاده میشود که: صاحب سوط و سیف را چون ضرر به ما میرساند واجب نیست امربهمعروف کنیم.
1) (3) جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام، الشیخ محمّدحسن النّجفی، ج21، ص368.
وقتی نسبت به صاحب سوط و سیف واجب نبود، به موارد دیگری که موجب ضرر میشود هم تعدی میکنیم، اگرچه صاحب سوط و سیف نباشد؛ چون احتمال فرق نمیدهیم بین «ضرری که از ناحیهی سوط و سیف به ما میرسد» با «ضرری که از ناحیهی سوط و سیف نباشد». پس ولو این روایت شریفه فقط در مورد صاحب سوط و سیف دلالت میکند که امربهمعروف واجب نیست، اما چون عرفاً احتمال فرق بین این ضرر با ضررهای دیگر نمیدهیم، پس تعدی میکنیم به این که هر جا ضرر وجود دارد و یا مفسدهای وجود دارد، امربهمعروف واجب نیست.
بیان دوم: کنایه
بیان دوم این است که بگوییم: این جمله، کنایه از «ضرر» است. نه این که حکم را در خصوص صاحب سوط و سیف اثبات میکند و بعد ما به الغاء خصوصیت و عدم احتمال فرق تعدی میکنیم، بلکه اصلاً خود کلام، کنایه است از آن جایی که ضرر دارد؛ مثل آن جایی که فرموده: «زید کثیر الرماد است» و به خصوص «رماد» کاری ندارد؛ ممکن است اثر مهماننوازیاش به غیر از کثرت رماد باشد، بلکه مقصودش فقط همین است که سخاوتمند است. اینجا هم میخواهد کنایه بزند از این که: «آن جایی که ضرری به شما واردمیشود، امربهمعروف واجب نیست.».
جامع دو بیان: به تناسب حکم و موضوع، علت عدم وجوب، ضرر است
جامع دو بیان این است که به تناسب حکم (عدم وجوب امربهمعروف) و موضوع (صاحب سوط و سیف) که نام این دو آلت و وسیلهی ضرری را بیان فرموده، استظهارمیشود که میخواهد بفرماید: علتش ضرررساندن است؛ یا در مورد خاص (که در این صورت تعدی میکنیم به مطلق ضرر به خاطر عدم احتمال فرق)، یا این که کنایه است از این که ضرری نباشد.
مناقشه: احتمال دارد این جمله اشاره به شرط «احتمال تأثیر» داشته باشد
ممکن است این تقریب محل اشکال واقع بشود به این که اگر این جملهی مبارکه منفرداً در لسان یک روایتی واردشدهبود که مثلاً «لایجب الأمر بالمعروف و النهی عن صاحب السوط و السوف»، ممکن بود چنین استظهاری درست باشد. اما در این روایت، مقابله هست بین این جمله با دو جملهی قبل؛ از دو جمله قبل، استفادهی «شرط تأثیر» میشود؛ حضرت میفرماید: «إِنَّمَا یُؤْمَرُ بِالْمَعْرُوفِ وَیُنْهی عَنِ الْمُنْکَرِ مُؤْمِنٌ فَیَتَّعِظُ، أَوْ جَاهِلٌ فَیَتَعَلَّمُ، وَأَمَّا صَاحِبُ سَوْطٍ أَوْ سَیْفٍ فَلَا»(1) ؛ یعنی همانا امربهمعروف و نهی ازمنکر، در جایی است که اثر دارد؛ مثلاً مؤمنی است که حالت پذیرش در او هست، یا جاهلی است که گوش فرامیدهد و یادمیگیرد. اما صاحب سوط و سیف اینطور نیست و امربهمعروفِ او اثر ندارد. پس چون حضرت قبل از این جمله شرط «اتّعاظ و تأثیر» را مطرح فرمودهاند، احتمال دارد این جملهی «صاحب سوط أو سیف» نظر داشته باشد به آن حالت نفسی که باعث عدم پذیرشِ نصایح و امر و نهیِ دیگران میشود، نه این که اشاره داشته باشد به «ضرر».
اما چرا از این حالت نفسی به «صاحب سوط و سیف» تعبیرشده؟ چون این حالت را غالباً آدمهای قدرتمند و صاحب سلطه دارند؛ این قدرت، در دل صاحبانش غروری ایجادمیکند که باعث میشود خودشان را بالاتر از دیگران ببینند و نصیحتپذیری از دیگران نداشته باشند.
پس درست است که سیف و سوط، دو آلت برای اضرار به دیگران است و ممکن است کنایه از اضرار باشد، اما چون صاحب سوط و سیف معمولاً یک حالت نفسی هم دارد که باعث عدم پذیرش میشود، پس ممکن است اشاره باشد به شرط عدم پذیرش. اگر این جمله در کنار آن جملات قبلی که اشاره به شرط «پذیرش» دارد قرارنگرفتهبود، ممکن بود به آن تقریبی که مستدِلّ بیان کرد اعتمادکنیم و آن معنا را استظهارکنیم. اما چون در این سیاق واردشده که حضرت قبلش فرمودهاند: «امربهمعروفِ کسی واجب است که اگر به او بگویی، میپذیرد و متّعظ میشود.»، احتمال میدهیم که این جملهی «صاحب سوط و سیف» دربارهی کسی است که شرط پذیرش را نداشته باشد؛ یعنی اگر امربهمعروفِ صاحب سوط و سیف هم واجب نیست، به خاطر «عدم اتّعاظ»ش است (چون چنین آدمهایی معمولاً چنین حالت نفسانیای را دارند)، نه به خاطر ضرررساندنش. فلذا این ذیل، از آن جایی که ما مطمئن به تأثیر هستیم ولو ضرر هم برساند، شامل آنجا نمیشود و وجوب امربهمعروف را در آنجا نفی نمیکند.
1) (4) الکافی، الشیخ الکلینی، ج9، ص497، ط دار الحدیث.
بنابراین چون در آن سیاق واقع شده که قبلش حضرت دربارهی شرط «تأثیر» صحبت میکنند و این ذیل هم قابلیت این مطلب را دارد که حضرت بخواهند همان شرط را افاده کنند، فلذا به خاطر وحدت سیاق، یا استظهارمیشود که این روایت صدراً و ذیلاً اشتراط تأثیر را بیان میکند، یا لااقل مردد میشویم که: «این ذیل آیا اشتراط تأثیر را دارد بیان میکند یا شرط چهارم یعنی عدم ضرر را؟». فلذا استدلال به ذیل این روایت، با توجه به این مناقشه تمام نیست.
سؤال: شما به قرینهی صدر، ذیل را معناکردید، آیا میشود به قرینهی ذیل، صدر را تفسیر کرد؟
پاسخ: خیر؛ چون صدر اظهر است، ولی ذیل دوپهلوی است.
استدلال به صدر روایت
برای اثبات شرط چهارم، به صدر این روایت هم ممکن است استدلال بشود:
تقریب استدلال به صدر این روایت: اتّعاظ مقارن است با عدم ضرر
صدر این روایت، موارد وجوب امربهمعروف را حصرمیکند به جایی که «یتّعظ و یتعلّم»؛ پس مورد را حصرمیکند به این دو تا. و روشن است که «مؤمن متّعظ» که این حالت «نصیحتپذیری» را دارد و همچنین «جاهل متعلّم»، در مقام اضرار به آمر و ناهیاش برنمیآید. پس صدر این روایت، امربهمعروف را فقط در جایی واجب میکند که اضرار از طرف کسی که امر و نهی میشود وجود نداشته باشد؛ چون مؤمنی که متّعظ و متعلّم است، به حسَب عادت، در صدد اضرار به آمر و ناهیاش برنمیآید. همانطور که شاعر گفته:
ترسم از دوستی که اخلاق بَدم حسن نماید
عیبم هنر و کمال بیند خارم گل و یاسمن نماید
کو دشمن شورچشم بیباک کو عیب مرا به من نماید؟!
کسی که اینچنین است که اگر دشمن شورچشمش عیبش را به او میگوید بپذیرد، نه تنها در مقام اضرارش برنمیآید، بلکه از او تشکر هم میکند. خدا کند که همهی ما اینطور باشیم که وقتی عیبمان را به ما بگویند، خوشحال بشویم.
بنابراین این روایت چون مورد امربهمعروف را منحصرکرده به اینجا، و چون اینجا جایی است که مصونیت از اضرار داریم، بنابراین از این روایت این شرط استفاده میشود که آن جایی واجب است امربهمعروف کنیم که چنین مصونیتی وجود داشتهباشد. روشن است که استدلال به صدر برای اثبات این شرط (به جای اثبات شرط «تأثیر») ضعیفتر از استدلال به ذیل است.
مناقشات
این تقریب هم محل ماقشه است به وجوه عدیده:
مناقشهی اول: از صرف مقارنه «اشتراط» فهمیده نمیشود
لو سلّمنا که شرط سوم همیشه مقارن باشد با شرط چهارم، از مجرد مقارنه «اشتراط» برداشت نمیشود؛ یعنی آدم متّعظ و آدمی که قبول میکند و متعلّم است، چون این حالتِ اتّعاظ و تعلّم در او هست، قهراً این حالت مقارنه دارد با این که ضرر نمیرساند. و این، غیر از این است که شارع «ضررنرساندن» را شرط کردهباشد. مثلاً در باب «صلات» آیا میتوانید بگویید: «یکی از شرایط صلات، عبارت است از پشتکردن به نقطهی مقابل قبله.»؟! چرا نمیتوانین چنین شرطی برای صلات بگذاریم؟ چون شارع فقط گفته: «استقبِل القبلة»؛ شرط فقط استقبال قبله است، و استقبال قبله مقارن و ملازم و همراه است با استدبار نقطهی مقابل. این ملازمه و مقارنبودن، باعث نمیشود که اشتراط شرعی از آن استفاده بشود. اینجا هم فرموده: «به کسی امر و نهی کن که اثر دارد»، سلّمنا که: «این اثرداشتن، ملازمه دارد با این که ضرری به انسان نمیرساند.»، معنای این مقارنه و ملازمه، اشتراط «عدم اضرار» نیست. فلذا نمیتوانیم بگوییم: «یکی از شروط شرعیهی امربهمعروف، عدم ضرر است.».
مناقشهی دوم: ممکن است از ناحیهی غیرمتّعظ ضرر برسد
ثانیاً اشکال دوم این است که این مقارنه درست نیست؛ چون ضرری که محل کلام است، فقط از ناحیهی مأمور و منهیّ نیست، بلکه مطلق است؛ ممکن است از ناحیهی دیگری باشد؛ «إنما یؤمر بالمعروف و یُنهی عن المنکر مؤمن فیتّعظ»، حتی اگر از ناحیهی دیگران ضرری به انسان برسد. مثلاً شما اگر در یک حکومت غیرالهی به کسی بگویید: «حجابت را مراعات کن»، ممکن است آن شخص قبول کند اما دولت بیاید یقهی ما را بچسبد که: «چرا او را به حجاب امرکردی؟!». یا ممکن است مؤمن متّعظی در جمعی باشد که نزدیکانش متعرض آمر و ناهی بشوند. یک آقایی دوست ما بود، به خاطر علاقهی شدیدی که به طلبگی داشت، آمدهبود طلبه شدهبود، ولی پدرش خیلی مخالف بود؛ به قم آمدهبود خدمت بعضی از آقایان رفتهبود گفتهبود: «من دهمیلیون میدهم، شما این را بدهید من ببرم»! پس اینطور نیست که امربهمعروفِ مؤمن متّعظ همیشه مقارن با عدم ضرر باشد.
بلکه حتی ممکن است به حسب اطلاق این روایت بگوییم: «امربهمعروفِ مؤمن متّعظ، حتی آن جایی که از ناحیهی دیگران ضرر برای ما دارد، واجب است.» و درنتیجه عکس مدعای ما در شرط چهارم را اثبات کند. بنابراین این مقارنهی بین «اتّعاظ» با «مصونیت از ضرر» تمام نیست.
مناقشهی سوم: ممکن است از ناحیهی خود متّعظ هم ضرر برسد
ثالثاً حتی مقارنهی بین «متّعظبودن» با «ضررندیدن از طرف او» هم تمام نیست؛ چون ممکن است بگوییم: «شرط، اتّعاظ است، ولو بعد التیّا و التی»؛ مگر هر متّعظی اینجوری است که به صرف گفتن، بپذیرد؟! فلذا قبلاً در عبارات تحریرالوسیلهی مرحوم امام دیدیم، بعداً هم در «مراتب امربهمعروف» میآید که اگر یک بار بگویی اثر نداشت ولی اگر دو بار بگویی اثر دارد، باید دو بار بگویی. اینجور نیست که شرط «تأثیر» این باشد که امربهمعروف فقط آن جایی واجب است که به مجرد این که همان اول گفتی، بپذیرد. پس «یتّعظ» به این معناست که: «میدانی بالاخره اثر دارد»، ولو بعد از این که دوسه تا مشت هم به شما بزند و شما هم تحمل کنی و بگویی: «عزیزم! حالا این مشتها را زدی. ولی دیگه تکرارنکن.»، بنابراین اینطور نیست که «اتّعاظ» همیشه ملازمه داشته باشد با این که آدمی باشد که هیچ ضرری به ما نمیزند و از اولْ حالت اتّعاظ داشته و دنبال واعظی میگشته که او را نصیحت کند. بنابراین از این روایت، نه تنها اشتراط اثبات نمیشود، بلکه ممکن است کسی بگوید: این روایت به خاطر اطلاقش «عدم اشتراط» را اثبات میکند، کسی که درنهایت میپذیرد، امربهمعروفش واجب است اگرچه ابتدا که به او بگوییم، ضررهایی به ما برساند.
مناقشهی چهارم دلالت «إنما» بر حصر
آخرین مناقشه این است که استدلال به صدر این روایت برای اثبات شرط چهارم، مبنی بر دلالت «إنما» بر «حصر» است؛ به این صورت که بگوییم: «فقط امربهمعروف کسی واجب است که متّعظ است و ضرری به ما نمیرساند، پس امربهمعروفِ کسی که به ما ضررمیرساند واجب نیست.». ولی اگر از «إنما» حصر را نفهمیدیم و گفتیم: «ممکن است این روایت میخواهد مورد اهمّ را ذکرکند بدون این که دلالت بر حصر کند.»، در این صورت از این روایت استفاده نمیشود: «در مواردی که امرشونده متّعظ نیست و ممکن است ضرر برساند، امربهمعروفش واجب نیست.».
البته درست است که یک قول در اصول این است که: «إنما، دلالت بر حصر میکند.»، ولکن محققینی مثل مرحوم امام میفرمایند: «إنما، از ادات حصر شمرده نمیشود، از قرائن باید فهمید.». فلذا اگر کسی دلالت «إنما» بر «حصر» را انکارکرد، نمیتواند به این روایت استدلال کند برای اثبات شرط چهارم.
مناقشهی پنجم: صدور این روایت، از دو جهت محل اشکال است
قدیناقش به این که ولو دلالت را بپذیریم، صدورش محل اشکال است؛ یا به این جهت که راویِ ناقل از امام که یحییالطویل باشد، حالش مجهول است. یا از این ناحیه که مشهور (اگر نگوییم: «جمیع») از مفاد این روایت اعراض کردهاند؛ چون مشهور «احتمال تأثیر» را شرط کردهاند، درحالیکه این روایت میفرماید: «إنما یؤمر مؤمن فیتّعظ»، پس خود تأثیر واقعی را شرط میکند و درنتیجه در جایی که شک در تأثیر داریم، امربهمعروف واجب نیست؛ چون شرط «تأثیر واقعی» احرازنشدهاست(1) ، درنتیجه موارد وجوب امربهمعروف بسیار نادر میشود و لذا لایُفتی به، یا لااقل یا یَفتی به المشهور. بنابراین صدور این روایت، از این دو جهت، محل اشکال است.
1) (5) مثل وقتی که شک میکنیم: «آیا ماه رمضان شده یا نه؟»، روزه بر ما واجب نیست.
جواب از اشکال سندی
یحییالطویل درست است که توثیق خاص ندارد، ولی جرح هم ندارد، و طبق سند کافی، در اینجا ابنابیعمیر به سند معتبر از او نقل میکند. به علاوهی این که این روایت را رواها الصدوق فی الخصال عن أبیه عن سعد یعقوببنیزید عن ابنابیعمیر عن یحییالطویل، این سند، بیدغدغهتر است؛ چون مثلاً یعقوببنیزید را، هم شیخ توثیق کرده هم نجاشی. اما به آن سند کافی، به خاطر اشتمالش بر ابراهیمبنهاشم، عدهای به آن «حسنه» میگویند، عدهای به آن «مصحَّحه»(1) میگویند و عدهای هم «صحیحه» میگویند. البته تحقیق این است که وثاقت ابراهیمبنهاشم ثابت است، ولی بسیاری از بزرگان وثاقات او را ثابت نمیدانند و میگویند: «ممدوح است» و لذا بعضی تعبیر به «حسنه» میکنند و بعضی هم به «مصحَّحه» تعبیرمیکنند. پس به همین روایت در کافی و به سند بیدغدغهترِ «خصال» ثابت است که «ابنابیعمیر یروی عن یحییالطویل». و ابنابیعمیر از کسانی است که شیخ شهادت داده به این که: «لایروی و لایُرسل إلا عن ثقة»، پس یحییالطویل هم ثقه است.
جواب از اشکال صدوری
جواب از اشکال دوم را باید ببینیم: قبلاً چی گفتهایم. امروز به ذهنم نیامد که قبلاً چی گفتهایم.
موضوع: شرط چهارم: عدم ضرر (نصوص خاصه / روایات پنجم تا هفتم)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در روایاتی بود که برای اثبات شرط چهارم به آنها استدلال شدهبود.
5- مفضلبنیزید
روایت دیگر مفضلبنیزید است: «عَنْهُ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ مُفَضَّلِ بْنِ یَزِیدَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قَالَ لِی یَا مُفَضَّلُ مَنْ تَعَرَّضَ لِسُلْطَانٍ جَائِرٍ فَأَصَابَتْهُ بَلِیَّةٌ لَمْ یُؤْجَرْ عَلَیْهَا وَ لَمْ یُرْزَقِ الصَّبْرَ عَلَیْهَا.»(2) : کسی که متعرض سلطان جائری بشود و در نتیجهی این تعرض، بلایی به او برسد، خداوند به او پاداشی نمیدهد، بلکه حتی صبر تحمل را هم به او نمیدهد و لذا مصیبت مضاعف میشود. از این روایت استفاده کردهاند که امربهمعروف مشروط است به این که بلیهای که همان «ضرر» است، دامنگیر انسان نشود.
البته این روایت متعرض ضرردیدن غیر آمر نیست، الا این که به الغاء خصوصیت بگوییم: «عرفاً فرقی نیست»، یا به خاطر اجماع مرکب و عدم قول به فصل بگوییم: «فرقی نیست» و درنتیجه تعدی کنیم به مواردی که ضرر به غیر آمر هم برسد.
مناقشات صدوری
مناقشهی اول: سند
در جواب از استدلال به این روایت، عدهای فرمودهاند: دلالت تمام است لکن سندش تمام نیست؛ چون راوی از امام، مفضلبنیزید است، و او هم مجهول است؛ مهمل نیست که نامش را هم نبردهباشند، اسمش را بردهاند ولی جرح یا تعدیلی ندارد.
این اشکال، به وجوهی قابل دفع است:
پاسخ اول: کافی
وجه اول این است که این کتاب، در کافی شریف است
پاسخ دوم: شهادت شیخ به حجیت مراسیل ابنابیعمیر
راوی مفضلبنیزید، ابنابیعمیر است، و سند این روایت تا ابنابیعمیر تمام است، و ابنابیعمیر از کسانی است که به شهادت شیخ در عدّه: «لایروی و لایرسل إلا عن ثقة»، کما این که شهیدصدر(1) (2) و محقق خوئی(3) (4) هم این شهادت را قبول کردهاند.
1) (2) یتمّ الاعتداد بها لا کشهادات حسّیة و إنّما کقرائن تتظافر مع بعضها البعض و لو بُنی علی حدسیتها.
2) (3) بحوث فی مبانی علم الرجال، الشیخ محمد السند، ص89.
3) (4) أقول: الأصل فی هذه الدعوی هو الشیخ- قدس سره-، فقد قال فی أواخر بحثه عن خبر الواحد فی کتاب العدة: «...سوّت الطائفة بین ما یرویه محمد بن أبی عمیر، و صفوان بن یحیی، و أحمد بن محمد بن أبی نصر، و غیرهم من الثقات الذین عرفوا بأنهم لایروون و لایرسلون إلا عمن یوثق به، و بین ما أسنده غیرهم...». و لکن هذه الدعوی باطلة، فإنها اجتهاد من الشیخ قد استنبطه من اعتقاده تسویة الأصحاب بین مراسیل هؤلاء و مسانید غیرهم. و هذا لا یتم. أولا: بأن التسویة المزبورة لم تثبت، و إن ذکرها النجاشی أیضا ...
4) (5) معجم رجال الحدیث و تفصیل طبقات الرجال، السید أبو القاسم الموسوی الخوئی، ج1، ص61.
پاسخ سوم: اصحاب اجماع
ابنابیعمیر از اصحاب اجماع است؛ جزء آن هجده نفری است که کشّی گفته: «أَجْمَعَتِ الْعِصَابَةُ عَلَی تَصْحِیحِ مَا یَصِحُّ مِنْ هَؤُلَاءِ وَ تَصْدِیقِهِمْ لِمَا یَقُولُونَ»(1) ؛ البته این پاسخ، بنا بر برداشت صاحب جواهر ظاهراً(2) (3) یا حاجی نوری مسلّماً (4) (5) از این کلام است که فرمودهاند: معنای این عبارت این است که اگر ثابت شد، اصحاب اجماع کلامی را نقل کردهاند، لایُنظَر إلی مَن بعدهم: اگر سند تا اصحاب اجماع تمام بود، بعدش ولو ضعفا باشند، اشکالی ندارد.
فرق این وجه با وجه قبلی این است که راه قبلی میگفت: «این آدم از ثقات نقل میکند»، پس وثاقات قبلیها را هم اثبات میکرد. اما این راه، وثاقت وسائط بین این اصحاب اجماع با معصومین را ثابت نمیکند، ولی سند را تصحیح میکند؛ شاید به قرینهای غیر از راوی فهمیدهاند که کلام معصوم است و نقل کردهاند.
اگر کسی این مبنا را بپذیرد که «اصحاب اجماع» به این معنی است، این هم یک وجه است. ولی ما خودمان این مبنا را نپذیرفتیم.
پاسخ چهارم: اعتماد بزرگان
این روایت، هم مورد عنایت کلینی است هم شیخ طوسی و هم صدوق که در عقابالاعمال به سند خودش از مفضلبنعمر نقل کرده، که این، مؤید نقل قبلی هم میشود. الا این که نقل صدوق مفضلبنعمر است، فلذا یک دغدغهای داریم که: «آیا مفضلبنعمر همان مفضلبنیزید است یا خیر؟»، ولی چون در کافی است، این جهت خیلی مهم نیست.
سؤال: آیا اصحاب ائمه اسم فرزندانشان را امثال «یزید» میگذاشتهاند؟
پاسخ: اولاً «یزید» اسم پدرش است، ثانیاً در فرزندان ائمه عمر و عثمان هم هست.
مناقشهی دوم: تعارض
این روایت معارض است با روایتی که در خصوص «سلطان جائر» واردشده و گفته که این، بهترین عمل است. این که آیا این مناقشه به استدلال به این روایت، تمام است یا نه؟»، میگذاریم برای بعد که معارضهای این روایت را میخوانیم.
مناقشهی دلالی: نهی از قیام علیه سلطان جائر
همانطور که در روایت مسعدةبنصدقه گفته شد، قدیقال که این روایت، ناظر است به آن قسم از امربهمعروفی که هدفش این است که متعرض سلطهی جائر بشود و ساقطش کند و حکومت دیگری تشکیل بدهد، نه امربهمعروفهای متداول؛ به قرینهی این که روی عنوان «جائر» تکیه شده و موضوعْ «جائر» قراردادهشده و جورش هم این است که بهناحق به مردم مسلط شدهاست. این، نهایت مطلبی است که ممکن است در مقام دلالت گفته بشود. بعد که روایات معارض را میخوانیم، دومرتبه به این روایت برمیگردیم.
سؤال: دلالت اخص شد یا خارج از محل بحث شد؟
پاسخ: خارج از محل بحث شد.
6- ابانبنصلت
روایت دیگری که به آن استدلال میشود، روایت هفتم همین باب دوم از ابواب امربهمعروف است: «أَبِی رَحِمَهُ اللَّهُ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ الْحِمْیَرِیِّ عَنْ أَبَانِ بْنِ الصَّلْتِ قَالَ جَاءَ قَوْمٌ بِخُرَاسَانَ إِلَی الرِّضَا ع فَقَالُوا إِنَّ قَوْماً مِنْ أَهْلِ بَیْتِکَ یَتَعَاطَوْنَ أُمُوراً قَبِیحَةً فَلَوْ نَهَیْتَهُمْ عَنْهَا فَقَالَ لَا أَفْعَلُ فَقِیلَ [وَ لِمَ فَقَالَ لِأَنِّی سَمِعْتُ أَبِی یَقُولُ النَّصِیحَةُ خَشِنَةٌ»(1) .
تقریب استدلال به این روایت
1) (11) علل الشرائع، الشیخ الصدوق، ج2، ص581.
به این روایت هم استدلال شده به این بیان که ظاهر عرفی این است که حضرت به امری استدلال میکنند که مستلزم ضرر و مفسده است؛ چون حضرت میفرمایند: «چون خشن است و آنها عکسالعمل نشان میدهند، پس من نمیگویم.»؛ امربهمعروف اگر مطلقاً واجب بود ولو ضرری باشد، حضرت نمیفرمودند: «لاافعل». مشکل دلالیِ روایت قبلی را هم ندارد که ابتداءً دلالت بر ضرر به خودش کند سپس به الغاء خصوصیت یا عدم قول به فصل، به «ضرر به غیر» هم تعمیمش بدهیم؛ چون به اطلاقش شامل ضرر بر دیگران هم میشود.
خشونت، در مواردی مقطوع است، در مواردی مظنون است، در مواردی خوف. وقتی که امربهمعروف خشن باشد، خوف این هست که مضرتی به انسان برسد. پس حتی در فرض عدم احراز ضرر بلکه به مجرد خوف ضرر، امربهمعروف واجب نیست.
مناقشات
از نظر سند مشکلی ندارد. از نظر دلالت قبلاً این روایت را بحث کردهایم و مناقشاتی در استدلال به این روایت هست:
مناقشهی اول: این قضیه، خارجیه است
یکی این که این قضیه، قضیهی خارجیه است؛ راجع به اهل بیتی است. حضرت فرمودند: این کار را نمیکنم؛ چون پدرم فرمودند: «نصیحت خشن است» و این کار من، آتش را شعلهورتر میکند. پس لعل چون قضیه مال مورد خاصی است، حضرت در آنجا میدانند که مزاحم اهمّ وجود دارد، چون آن مزاحم اهمّ هست و حضرت آنها را میشناسند، امربهمعروفشان نمیکنند.
خیلی جاها که به فعل امام استنادمیشود، همینطور جواب داده میشود؛ مثلاً اگر امام در مقابل یک سیره و بناء عقلایی سکوت کرد، چرا این سکوت دلیل بر حجیت است؟ گفتهاند: «به خاطر وجوب امربهمعروف؛ اگر خلاف شرع بود، امام نباید سکوت میکرد.»؛ آنجا جواب داده میشود که اگرچه امربهمعروف واجب است، ولی ممکن است در قبالش با اهمّی تزاحم کردهباشد که لازم باشد حضرت به خاطر آن مصلحت اهمّ و مثلاً تدریجیبودن ترویج احکام سکوت کنند. پس نمیتوانیم بگوییم: «این کار که سیرهی عقلا بر آن هست، حرام نیست به خاطر ادلهی امربهمعروف.». یا مثلاً به «ارشاد جاهلهم» استنادمیکنند، اشکال آن هم همین است؛ که اگرچه ارشاد جاهل واجب است، ولی ممکن است متزاحم با امر اهمی شده باشد. بنابراین فعل امام در این موارد که میفرمایند: «لاافعل»، یک کار شخصی است و ممکن است حضرت موازین شخصی را تطبیق داده باشند.
خصوصاً که وجوب امربهمعروف، از ضروریات ادیان است؛ پس اگر خشونت باعث عدم وجوب میشود، این خلاف آن مطلب ضروری است که شارع این خشونت را واجب کرده. پس به این قرینهی مسلّمهی عامّه باید بگوییم: اینجا یک خشونت ویژهای بوده که باعث توالیای میشده که تزاحم با امور اهمّی پیش میآمده.
مناقشهی دوم: ممکن است مرتکب حرام نبودهاند
ثانیاً آنها که نگفتهاند: «کار حرام»، ممکن است قبح عرفی و اجتماعی داشته؛ مثلاً در کوچه مینشستهاند، یا مثلاً درِ قهوهخانه مینشستهاند، یا با آدمهایی که در شأن ذریهی پیغمبر نبوده نسشت و برخاست میکردهاند. قبحش هم قبح عرفی است و امربهمعروفش واجب نیست.
اشکال: چرا حضرت به نحوی امربهمعروف نکردند که خشن نباشد؟
پاسخ: ذات نصیحت، این خشونت را دارد.
7- داود رقّی
روایت آخر، روایت سیزدهم از باب امربهمعروف است: «باب کراهة التعرض لما لایطیق و الدخول فی ما یوجب الاعتذار»: روایت اول این باب: «مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ دَاوُدَ الرَّقِّیِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ لَا یَنْبَغِی لِلْمُؤْمِنِ أَنْ یُذِلَّ نَفْسَهُ قِیلَ لَهُ وَ کَیْفَ یُذِلُّ نَفْسَهُ قَالَ یَتَعَرَّضُ لِمَا لَا یُطِیقُ.»(1) .
تقریب استدلال به این روایت
اگر انسان کاری کند که در قبال آن، مفسدهی «زهاق نفس» باشد و بکشندش، عرف میگوید: «طاقت این کار را ندارد». «طاقت ندارد»، هم آن جایی درست است که نتواند انجام بدهد، یا در قبال انجامدادنش میکشندش. فرد جلیّ «لایطیق» این است که اصلاً قدرت ندارد، ولکن آن جایی هم صادق است که مستلزم حرج شدیدی است مثل کشتن یا قطع عضو یا آبروریزی مطلق یا ازدستدادن همهی اموال. حضرت اینجا میفرمایند: تعرض لما لایطیق، شایستهی مؤمن نیست، پس شامل همهی مواردی که ضرر هست میشود.
1) (12) الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص64، ط الإسلامیة.
این «لایطیق» نسبت به خودش قهراً درست است. نسبت به اهلش اگر منجر به کشتن آنها بشود، «لایطیق» صادق است. اما نسبت به دیگران باید گفت که به همان دو بیانی که قبلاً گفتیم، یا به این که عرفاً بعید است فرقی باشد، یا به عدمالفصل تعدی میکنیم.
مناقشهی اول: عموم و خصوص منوجه
این روایت شریفه را قبلاً مفصلاً سنداً و دلالتاً بحث کردیم و گفتیم: نسبت بین این روایت با ادلهی امربهمعروف، عموم و خصوص منوجه است و دربارهی «عموم و خصوص منوجه» اگر گفتیم که اعمال مرجحات میشود و ما وافق الکتاب مقدم میشود، پس اینجا ادلهی امربهمعروف در مورد «تعارض» مقدم میشود؛ چون موافق با کتاب است.
این روایت مباحث دیگری هم دارد که إنشاءالله جلسهی بعد.
موضوع: شرط چهارم: عدم ضرر (ادلهی دال بر عدم اشتراط / حدیث جابر و مناقشات استدلال به آن)
خلاصه مباحث گذشته:
نتیجهی بحث این شد که روایات خاصهی وارده در مقام، برای اثبات تمام مدعا، تمام نیست؛ یا ضعف سند داشتند، یا ضعف دلالت. روایت عیون که فضلبنشاذان نقل کردهبود که خوف بر نفس نباشد و اَمکَنه ذلک، دلالتش را قبول کردیم، لکن گفتیم: فقط جایی که ضرر جانی باشد را شامل میشود و نمیتوان به سایر ضررها تعدی کرد؛ نمیشود از اشدّ به اخفّ تعدیه کرد.
خلاصهی ادلهی مثبت اشتراط
بنابراین فقط دو مستند «لاحرج» و «لاضرر» را داریم. پس درست است که اطلاقات امربهمعروف، موارد ضرری را هم شامل میشود، اما دلیل «لاضرر» تقییدش میکند.
دلیل مهم دیگر این است که اطلاقات امربهمعروف انصراف دارد از آن جایی که ضررهای جانی یا ضررهای طرفی و عضوی به وجود میآید؛ مثلاً سجدهی سهو انجام نمیدهد و میدانیم که اگر به او بگوییم، چشممان را کورمیکند، حتی اگر ادلهی «لاضرر» و «لاحرج» نبود، عرفاً ادلهی وجوب امربهمعروف از چنین جایی انصراف داشت. یا اگر کسی را نهیازمنکر کنیم، خانهی ما را آتش میزند. یا اگر او را امربه سلامکردن کنیم، یک سیلی به ما میزند و ما را کرمیکند. خود ادلهی امربهمعروف، از ضررهایی امثال این موارد، انصراف دارد. یا لااقل شک در شمول نسبت به این موارد داریم؛ چون عرف خیلی مستبعد میشمرد که چنین تکلیف شاقّی برای هدایت دیگران به عهدهی ما باشد.
بنابراین یا مقتضی قصور دارد و اصلاً اطلاق ندارد، یا اگر هم اطلاق داشته باشد، دلیل «لاضرر» تفسیرش میکند که موارد ضرری را شامل نمیشود. لکن فرق لاضرر با قصور مقتضی این است که لاضرر شامل حتی ضررهای کم هم میشود، ولی قصور مقتضی فقط نسبت به ضررهای مهمه و معتدٌّبه است؛ گاهی یک تهمتی تزلزل در اسلام ایجادمیکند؛ مثلاً به یک مرجعی که الآن رکن اسلام شده، تهمتی بزنند که آبروی اسلام در خطر قراربگیرد.(1)
سؤال: منشأ انصراف قلت وجودی است؟
پاسخ: نه؛ استبعاد عرفی است؛ یکی از چیزهایی که انصراف ایجادمیکند، همین استبعادات عرفی است.
1) (1) - مرحوم شیخ جواد تبریزی در باب «اجتهاد و تقلید» یکی از شرایطی که به شرایط مرجعیت اضافه میکردهاند، این بود که سابقة بدی هم نباید داشته باشد؛ چون مردم دائماً یادشان میافتد که: «این، همان است که فلان!»! و لذا چنین مرجعی باعث وهن اسلام است.
سؤال: چرا فهم عرفی باعث انصراف میشود؟
پاسخ: چون مخاطب، عرف است.
سؤال: دلیل «لاضرر» فقط میتواند وجوب مواردی را بردارد که ضرر را احرازکردهایم، مواردی که احتمال ضرر است را چطور برمیدارد؟
پاسخ: فعلاً خود «ضرر» را شرط کردهایم، نه احتمال آن را.
نصوص دالّ بر عدم اشتراط
در مقابل این ادله، نصوص دیگری است که گفتهاند با ادلهی اشتراط «ضرر» معارضه میکند.
1- حدیث جابر
این روایت را صاحب وسائل در چند باب ذکر فرموده، آن قسمتی که ما میخواهیم به آن استنادکنیم، حدوث دوم باب ششم است:
«عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ بِشْرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِی عِصْمَةَ قَاضِی مَرْوَ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: یَکُونُ فِی آخِرِ الزَّمَانِ قَوْمٌ یُتَّبَعُ فِیهِمْ قَوْمٌ مُرَاءُونَ یَتَقَرَّءُونَ وَ یَتَنَسَّکُونَ حُدَثَاءُ سُفَهَاءُ لَایُوجِبُونَ أَمْراً بِمَعْرُوفٍ وَ لَا نَهْیاً عَنْ مُنْکَرٍ إِلَّا إِذَا أَمِنُوا الضَّرَرَ.»: در آخرالزمان قوم ریاکاری میآیند که امربهمعروف و نهیازمنکر را واجب نمیدانند مگر این که ایمن از ضرر باشند. «یَطْلُبُونَ لِأَنْفُسِهِمُ الرُّخَصَ وَ الْمَعَاذِیرَ.» برای ترک امربهمعروف، عذرهایی میآورند. «إلی أن قال: هُنَالِکَ یَتِمُّ غَضَبُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَیْهِمْ فَیَعُمُّهُمْ بِعِقَابِهِ»(1) : در این صورت است که غضب خدای متعال شامل آنها میشود و خداوند آنها را مشمول عقاب خودش قرارمیدهد.
تقریب استدلال بر عدم اشتراط
پس این روایت میگوید: «امن از ضرر» شرط نیست. بنابراین این روایت، چون در مورد ضرر است و مستقیماً میگوید که این ضرر را باید تحمل کنی، حتی روایت «لاضرر» را هم تخصیص میزند. پس این روایت، نسبت به ادلهی «لاضرر» مخصِّص است، و نسبت به روایات خاصهی مُثبِت اشتراط، معارض است. وقتی که «لاضرر» تخصیصاً کنارگذاشته شد و با ادلهی خاصهی مثبت اشتراط هم معارض شد، تساقط میکنند و اطلاقات «مروا بالمعروف» بدون مقید باقی میماند است.
1) (2) الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص55.
اشکال: ادلهی «لاضرر» را با یک روایت میتوانیم تخصیص بزنیم؟
پاسخ: شما قرآن را با یک خبر واحد تخصیص میزنید.
اشکال: وقتی معارض دارد، چطور لاضرر را تخصیص میزند؟
پاسخ: یعنی اگر از تعارض دربیاورید، تخصیص میزند؛ یعنی اگر فقط «لاضرر» را داشتیم و در روایات خاصه سنداً یا دلالتاً اشکال شد.
مناقشهی اول: ضعف سندی از سه جهت
برای تخلص از این اشکال وجوهی گفتهاند. به عبارت دیگر: به این استدلال، مناقشاتی واردکردهاند:
یک وجه این است که این روایت، از نظر سند خیلی اشکال دارد: بعض اصحابنا ارسال دارد. بشربنعبدالله مهمل و مجهول است. قاضی مرو هم مجهول است: توثیق و جرحی ندارد. پس این سند مشتمل بر سه مضعِّف است.
پاسخ: کافی
این روایت را سنداً قبلاً مفصلاً بحث کردهانیم، و گفتیم: تنها راه تصحیح این روایت، این است که این روایت در کافی شریف است.
مناقشهی دوم: عموم سلب
جواب دومی که ممکن است داده بشود، این است که این روایت طبق «عموم سلب» دلالت میکند؛ یعنی هیچ «امربهمعروف»ی و هیچ «نهیازمنکر»ی را واجب نمیدانند الا این که ایمن از ضرر باشند، درحالیکه همهی موارد اینطور نیست؛ آن جایی که پای اسلام در میان است، ضرر را نباید ملاحظه کرد. ممکن است غضب خدای متعال نسبت به این افراد، از این جهت باشد که در تمام موارد حتی در مواردی که خوف هدم اسلام است، به مجرد «ضرر» امربهمعروف را رهامیکنند. پس غضب الهی، به خاطر توسعه و تعمیمی است که اینها دادهاند، نه به خاطر اصل جواز امربهمعروف حین ضرر.
همانطور که فقهای عظام از جمله مرحوم امام در تحریرالوسیله فرمودهاند، «ضرر» در مواردی شرط وجوب امربهمعروف است که معروف از عزائم امور نباشد، و الا تزاحم میشود و باید سبکسنگین کرد. در جریان انقلاب، یک بار مرحوم امام فرمودند: «صد نفر هم اگر کشته بشوند، اشکالی ندارد؛ چون از عزائم امور است.». آن بزرگانی که در آن جلسه اشکال میکردند، در کبریها اختلاف نداشتند؛ اختلاف در این بود که: «آیا این مسأله از عزائم امور هست یا نیست؟». اینها مربوط به اجتهاد است که از ادله بتوانیم بفهمیم هر موردی چقدر اهمیت دارد. ولی این از مسلّمات فقه است که معروفها و منکرهایی وجود دارد که امر و نهی نسبت به آنها مشروط به «ضرر» نیست. با این حال، یک قومی هستند که حتی در این موارد هم امربهمعروف نمیکنند، چنین خطایی است که باعث غضب الهی میشود. لذا حضرت به قرینهی این نکرهی در سیاق نفی، این عموم را اشکال میفرماید. پس این روایت با اصل روایات دالّ بر اشتراط منافاتی ندارد.
مناقشهی سوم: مجموعهی صفات باعث غضب الهی است
جواب سوم به استدلال به این روایت، جوابی است که صاحب جواهر دادهاند؛ فرموده: «محمول علی أناس مخصوصین موصوفین بهذه الصفات»(1) ؛ کسانی که این مجموعه صفات را دارند که «مُرَاءُونَ یَتَقَرَّءُونَ وَ یَتَنَسَّکُونَ حُدَثَاءُ سُفَهَاءُ» به علاوهی این که «لَایُوجِبُونَ أَمْراً بِمَعْرُوفٍ وَ لَا نَهْیاً عَنْ مُنْکَرٍ إِلَّا إِذَا أَمِنُوا الضَّرَرَ.»، کسانی که این مجموعه صفات را داشته باشند، مشمول غضب الهی میشوند.
پاسخ: تکتک موارد مورد غضب خداست
این جواب صاحب جواهر محل اشکال است؛ بالاخره امنیت از ضرر ولو به نحو جزء العله اشکال دارد یا ندارد؟! بالاخره این مجموعه، همهاش خراب است یا بعضیاش خراب است؟! این صفتِ «لَایُوجِبُونَ أَمْراً بِمَعْرُوفٍ وَ لَا نَهْیاً عَنْ مُنْکَرٍ إِلَّا إِذَا أَمِنُوا الضَّرَرَ.» آیا فقط وقتی که کنار «مُرَاءُونَ یَتَقَرَّءُونَ وَ یَتَنَسَّکُونَ حُدَثَاءُ سُفَهَاءُ» قرارمیگیرد اشکال پیدامیکند؟! این فرمایش حضرت، مثل این است که بفرمایند: «در آخرالزمان قومی پیدامیشوند که نمازنمیخوانند روزه نمیگیرند، اینها خیلی آدمهای بدی هستند.»؛ چنین کلامی ظهور دارد در این که تکتک اعضای این مجموعه هم باطل است. اگر این که «لَایُوجِبُونَ أَمْراً بِمَعْرُوفٍ وَ لَا نَهْیاً عَنْ مُنْکَرٍ إِلَّا إِذَا أَمِنُوا الضَّرَرَ.» مطلب حقی است، ضمّش کنار «مُرَاءُونَ یَتَقَرَّءُونَ وَ یَتَنَسَّکُونَ حُدَثَاءُ سُفَهَاءُ»، ضمّ الحجر بجنب الانسان است. معلوم میشود تکتک اینها به نحوی است که مورد رضایت حضرت نیست. بنابراین این راهی که صاحب جواهر فرموده، به نظر نمیآید راه تمامی باشد.
مناقشهی چهارم: مقصود از ضرر «عدم نفع» است
جواب دیگر از استدلال به این روایت را صاحب وسائل قدس سرّه ذیل همین روایت فرموده: «أَقُولُ: الضَّرَرُ هُنَا مَحْمُولٌ عَلَی فَوَاتِ النَّفْعِ وَ یُمْکِنُ حَمْلُهُ عَلَی وُجُوبِ تَحَمُّلِ الضَّرَرِ الْیَسِیرِ وَ عَلَی اسْتِحْبَابِ تَحَمُّلِ الضَّرَرِ الْعَظِیمِ وَ یَظْهَرُ مِنْ بَعْضِ الْأَصْحَابِ حَمْلُهُ عَلَی حُصُولِ الضَّرَرِ لِلْمَأْمُورِ وَ الْمَنْهِیِّ کَمَا إِذَا افْتَقَرَ إِلَی الْجُرْحِ وَ الْقَتْلِ.»(2) . فرموده: مقصود، ضرر واقعی نیست، مقصود «عدم النفع» است؛ مثلاً طرف در یک معاملهای سودنمیکند، میگوید: «ضررکردم». اینجا هم مقصود حضرت این است که این افراد وقتی امربهمعروف را واجب نمیدانند که نفعشان به خطر بیفتد؛ مثلاً یک مشتری دارد، اگر امربهمعروفش کند، این مشتری میرود، این عدم نفع است. یا مثلاً میگوید: «میخواهم من را دوست داشته باشم و به من احترام بگذارم؛ اگر امربهمعروف کنم، از دور و بر من پراکنده میشوند.».
پاسخ: خلاف ظاهر است
شما ممکن است جواب بدهید که خلاف ظاهر اصالتالحقیقه است؛ کلامهی «ضرر» که در آیات و روایات به کار رفته، معنای حقیقیاش نقص در عضو و مال است، عدم نفع را مسامحتاً و مجازاً شامل میشود. پس این استظهار شما، خلاف اصالتالحقیقه است.
اشکال: برداشت خلاف ظاهر، مقتضای جمع است
إن قلت: به خاطر جمع بین ادلهی دال بر اشتراط «عدم ضرر» و این دلیلِ دال بر عدم اشتراط باید دست از این ظاهر برداریم. آیا با این «إن قلت» میتوانیم از این مناقشه دفاع کنیم؟ تتمهی کلام إنشاءالله برای جلسهی بعد.
موضوع: شرط چهارم: عدم ضرر (ادلهی دال بر عدم اشتراط / حدیث جابر و مناقشات استدلال به آن)
خلاصه مباحث گذشته به بیان مقرر با توجه به انتهای جلسة گذشته:
ادلهی دالّ بر اشتراط وجوب امربهمعروف به «عدم ضرر» را بحث کردیم، تنها دلیل قابل استناد به آن، قصور مقتضی نسبت به ضررهای مهم بود، و دلیل «لاضرر» و «لاحرج» نسبت به سایر ضررها.
وارد ادلهی داله بر عدم اشتراط شدیم، حدیث اول حدیث جابر بود که امام باقر علیهالسلام فرمودند: «یَکُونُ فِی آخِرِ الزَّمَانِ قَوْمٌ یُتَّبَعُ فِیهِمْ قَوْمٌ مُرَاءُونَ یَتَقَرَّءُونَ وَ یَتَنَسَّکُونَ حُدَثَاءُ سُفَهَاءُ لَایُوجِبُونَ أَمْراً بِمَعْرُوفٍ وَ لَا نَهْیاً عَنْ مُنْکَرٍ إِلَّا إِذَا أَمِنُوا الضَّرَرَ ... هُنَالِکَ یَتِمُّ غَضَبُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَیْهِمْ فَیَعُمُّهُمْ بِعِقَابِهِ»(1) ، تقریب استدلال به این روایت عرض شد.
مناقشات استدلال به این روایت را بررسی میکردیم، به مناقشهی چهارم رسیدیم که مرحوم صاحب وسائل فرمودند: مراد از ضرر «عدم نفع» است. از این مناقشه، در دفاع از «استدلال به این روایت بر اثبات عدم اشتراط» پاسخ دادیم به این که این فرمایش ایشان، خلاف ظاهر است و درنتیجه مناقشهی چهارم به استدلال به این روایت وارد نیست.
1) (1) الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص55.
به این پاسخ اشکال گرفتیم به این که: «این برداشت خلاف ظاهر، مقتضای جمع بین ادلهی دال بر اشتراطِ «عدم ضرر» با این روایت است.»، آیا میتوانیم از این اشکال پاسخ دهیم و پاسخ به مناقشهی چهارمِ وارد بر استدلال به این روایت را تثبیت کرده و درنتیجه مناقشهی چهارم وارد نباشد؟
خلاصه مباحث گذشته به بیان استاد:
بحث در روایاتی بود که معارضه میکند با روایات دالهی بر اشتراط عدم ضرر و عدم مفسده، در وجوب امربهمعروف و نهیازمنکر. اولین روایت از این روایات معارَضه، روایت اَبیاِسمَع قاضیمَرو عن ابیجعفر علیهالسلام یا عن جابر عن ابیجعفر علیهالسلام بود که به حسب این نقل فرمود: «یَکُونُ فِی آخِرِ الزَّمَانِ قَوْمٌ» که صفاتی دارند، و از آن جمله این است که: «لَایُوجِبُونَ أَمْراً بِمَعْرُوفٍ وَ لَا نَهْیاً عَنْ مُنْکَرٍ إِلَّا إِذَا أَمِنُوا الضَّرَرَ»، به این روایت استدلال شده برای عدم اشتراط و قهراً معارضهی با آن روایات.
برای رفع این معارضه، در استدلال به این روایت برای اثبات وجوب در فرض مطلق ضررها، مناقشات متعددی شده، مناقشات دیگری هم بیان شده که صاحب وسائل قدس سره در ذیل همین روایت به آنها اشاره فرموده.
مناقشهی پنجم: مقصود «ضرر یسیر» است
مناقشهی دیگری که ایشان فرمودهاند این است که: «وَ یُمْکِنُ حَمْلُهُ عَلَی وُجُوبِ تَحَمُّلِ الضَّرَرِ الْیَسِیرِ»(1) ؛ «إِلَّا إِذَا أَمِنُوا الضَّرَرَ» را ایشان حمل کردهاند بر «ضرر یسیر».
روایات مثبت اشتراط «عدم ضرر» میگوید: هر گونه ضرری که باشد، چه یسیر و چه غیریسیر، وجوب نیست. این روایت فقط ضرر یسیر را میگوید: «شرط نیست»، پس معارضه نمیکند، بلکه تخصیص میزند؛ میگوییم: در مواردی که ضرر یسیر باشد، وجوب امربهمعروف وجود دارد. و در مواردی که ضرر یسیر نباشد، امربهمعروف واجب نیست.
1) (2) وسائل الشیعة، الشیخ الحر العاملی، ج16، ص129، أبواب الامر و النهی و ما یناسبهما، باب1، ح6، ط آل البیت.
تقریب استدلال
مشکل این بیان، این است که: «چرا شما اطلاق این روایت را حمل بر ضرر یسیر میکنید؟»، قرینهای بر این تقیید نداریم. وجه این تقیید، این است که وقتی این دو طایفه را با هم نگاه میکنیم، هر کدام در مضمونش مشتمل بر اظهر و ظاهر است، و به قرینهی اظهرِ هر کدام، از ظاهرِ دیگری رفع ید میکنیم.
پایهگذار اصل این مطلب، شیخ اعظم قدّس سرّه در مکاسب محرمه است که در توجیه کلام بزرگانی مثل شیخ طوسی این راه را ارائه فرمودهاند. در بحث مکاسب محرمه در این که «فروش عذره تکلیفاً و وضعاً چه حکمی دارد؟» دو روایت داریم: «ثمن العذرة سحت» و «لا بأس ببیع العذرة». ابتداء این دو روایت تعارض بالمره دارند؛ یک روایت میگوید: «بیع عذره، سحت و باطل است.»، و دیگری میگوید: «لا بأس ببیع العذرة». بزرگانی از جمله شیخ طوسی فرمودهاند: روایت «بیع عذره سحت است» مال غیر مأکول است، و «لابأس ببیع العذرة» مال مأکولاللحم است مثل گاو و گوسفند که برای کود استفاده میشود.
در هیچکدام از این دو روایت، این قید مأکولاللحم وجود ندارد، پس وجه تقیید این دو روایت چیست؟ شیخ اعظم فرموده: وجهاش همین قرینیت اظهر است؛ آن جایی که خیلی جلیّ است، این است که این دلیل نسبت به تمام مفادش اظهر است. مثل این است که گفته: «اغسل للجمعة»، و «لابأس بترک غسل الجمعة»؛ در این مثال، نص (عدم وجوب) قرینه بر این میشود که از ظهور در وجوب رفع ید کنیم و «اغسل للجمعة» را حمل بر استحباب کنیم. اما یک جاهایی هست که در بخشی اظهر است و در بخشی ظاهر است. «ثمن العذرة سحت» نسبت به عذرهی نجسهی غیرمأکولاللحم اقوی و اظهر است؛ چون اگرچه به اطلاقش شامل هر دو میشود، ولی وقتی که عذرهی طاهر را شامل میشود به طریق اولی عذرهی نجسه را هم شامل میشود. «لا بأس ببیع العذرة» نسبت به عذرهی نجس ظاهر است و نسبت به عذرهی طاهر اظهر است. پس به قرینهی اظهر در هر کدام که «بیع عذرهی مأکولاللحم صحیح است» و «بیع عذرهی غیرمأکول اللحم باطل است»، دست از ظاهر هر کدام برمیداریم.
اینجا هم آن روایاتی که میفرماید: «اگر ضرر بود، امربهمعروف جایز نیست.» نسبت به ضررهای غیریسیره اظهر است و نسبت به ضرر یسیر ظاهر است. از آن طرف، این روایت جابر نسبت به ضرر یسیر اظهر است (که عقاب شامل کسانی بشود که به خاطر ادنی ضرری امربهمعروف را ترک میکنند)، و نسبت به ضررهای زیاد ظاهر است. به قرینهی اظهر، از ظاهر رفع ید میکنیم؛ میگوییم: آن روایتی که میگوید: «امربهمعروف واجب نیست»، در فرض ضررهای غیریسیره است، و آن روایتی که میگوید: «امربهمعروف واجب است» در فرض ضررهای یسیره است.
بنابراین این فرمایش صاحب وسائل را نمیتوانیم بگوییم: «جمع تبرّعی است و لا وجه له»؛ بلکه حاصل یک بیان علمی است که شیخ اعظم به ما یاد دادهاست.
اشکالات
ولی این بیان، عند معمول المحققین و متعارف المحققین بعد از شیخ، مورد قبول واقع نشد:
اشکال اول: عدم تقدیم همیشگی اظهر بر ظاهر
اشکال اول این است که آیهای نازل نشده که اظهر را بر ظاهر مقدم کنیم، این، یک قاعدهی عرفیه است که در مکالمات و محاوراتشان برای استفاده از کلام یکدیگر به کار میگیرند. آیا عرف اینجا جمع بین ظاهر و اظهر؟ یا تعارض میفهمد؟ در غسل جمعه درست است که تعارض نمیبیند، اما اگر یک انسانی بگوید: «بیع العذرة سحت» و بگوید: «لا بأس ببیع العذرة»، آیا عرف اینطور جمع میکند؟ یا تعارض میبیند؟ پس این جمع، محل اشکال است.
اشکال دوم: اظهر و ظاهر در دو دلیل(1)
فرض کنیم این قاعده کلیه باشد که: «اظهر بر ظاهر مقدم میشود»، باز هم نمیتوانیم بین این دو دلیل به این نحو جمع کنیم؛ چرا که تقدیم اظهر بر ظاهر، در یک دلیل است نه در دو دلیل. در مانحنفیه، ما بخشِ اظهرِ یک دلیل را بر بخش ظاهرِ دلیل دیگر مقدم میکنیم، درحالیکه ممکن است بخش ظاهرِ یک دلیل، اظهر از بخش اظهرِ دلیل دیگر باشد.
1) (3) - این اشکال، از مقرر است.
درست است که «باطلبودن بیع عذره» در بخش عذرهی غیرمأکولاللحم اظهر است، ولی نسبت به «باطلبودن بیع عذره» در بخش عذرهی مأکولاللحم اظهر است، نه نسبت به «باطلنبودن بیع عذره» در بخش عذرهی مأکولاللحم.
در مانحنفیه هم درست است که در دلیل جابر، واجببودن امربهمعروف، در ضررهای یسیر اظهر است، ولی نسبت به واجببودن امربهمعروف در ضررهای غیریسیره اظهر است، نه این که نسبت به واجبنبودن امربهمعروف در ضررهای یسیر در ادلهی اشتراطِ «عدم ضرر» اظهر است و باید مقدم بشود.
اشکال سوم: قضیهی خارجیه
مسألهی دیگری که در اینجا وجود دارد، این است که این روایت، قضیهی خارجیه را دارد بیان میکند و لذا ما نمیتوانیم تمسک به اطلاق کنیم؛ چون دارد حکایت میکند که یک قومی میآیند که اینجوری هستند. اینجا «الضرر» موضوع حکم واقع نشده که بگوییم: «چون قیدش را ذکرنکرده، پس اطلاق دارد.»، فیالجمله میفهمیم اینجور نیست که: «مطلق ضرر باعث سقوط وجوب امربهمعروف بشود.»، اما آن ضرری که باعث سقوط میشود کدام است؟
مثلاً اگر روایتی بگوید: «یک عدهای کوتاهقد در آخرالزمان خواهند آمد که شصتسانتیمتر هستند»، آیا همهی کوتاهقدهای آخرالزمان شصتسانتیمتر هستند؟! این قضیه ناظر به پاسخ به این سؤال نیست. بنابراین این روایت اصلاً اطلاق ندارد تا شیخ بخواهد اظهر و ظاهر در آن پیداکند.
مناقشهی ششم: مقصود «مستحب» است
جواب دیگری که صاحب وسائل دادهاند، این است که: «وَ عَلَی اسْتِحْبَابِ تَحَمُّلِ الضَّرَرِ الْعَظِیمِ»(1) ، این روایت قاضی مرو را حمل کنیم بر این که مستحب است، آن روایات (که چه ضرر یسیر باشد و چه غیریسیر) شرط وجوب است؛ به مجرد ضرر ولو یسیر، امربهمعروف واجب نیست. این روایت، استحباب تحمل ضرر به خاطر امربهمعروف را بیان میفرماید.
1) (4) وسائل الشیعة، الشیخ الحر العاملی، ج16، ص129، أبواب الامر و النهی و ما یناسبهما، باب1، ح6، ط آل البیت.
اشکال: با ذیل روایت که دربارهی عقاب است سازگار نیست
علاوه بر اشکالی که در مناقشهی قبلی گفتیم، اشکال این مناقشه این است که این که مراد «استحباب» باشد، با ذیلش جور درنمیآید؛ اگر ذیلش دربارهی مطلق «نکوهش» بود، این جمع قابل قبول بود. ولی ذیلش دربارهی عقاب الهی است؛ مگر ترک مستحب باعث عقاب میشود؟!
مناقشهی هفتم: تفصیل بین ضرر آمر با ضرر مأمور
آخرین وجهی که صاحب وسائل فرموده و جواهر هم نقل کرده از ایشان، این است که: «وَ یَظْهَرُ مِنْ بَعْضِ الْأَصْحَابِ حَمْلُهُ عَلَی حُصُولِ الضَّرَرِ لِلْمَأْمُورِ وَ الْمَنْهِیِّ کَمَا إِذَا افْتَقَرَ إِلَی الْجُرْحِ وَ الْقَتْلِ.» (1) . میفرماید:
«إذا امنوا الضرر» اصلاً با روایات قبلی معارضه ندارد؛ روایات قبل میگفت: «شرط وجوب امربهمعروف، انتفاء «ضرر به آمر و ناهی» است.»، این روایت، ضرر به مأمور و منهی را دارد میگوید: «شرط نیست»، پس اصلاً موضوعاً دو تاست.
اشکال: خلاف ظاهر است
اشکال واضحش این است که خلاف ظاهر است؛ نگفت: «امنوا الضرر علیهم علی المأمور و المنهی»، ظهور عبارت در این است که خودش ایمن از ضرر باشد. پس این حمل، خلاف ظاهر است.
إن قلت که: اگرچه خلاف ظاهر است، اما به قرینهی آن روایات، این جمع را انجام میدهیم؛ آن روایات نص بود در این که انتفاء ضرر بر آمر و ناهی شرط وجوب است، این روایت ظاهر بدویاش درست است که اطلاق دارد، ولی به قرینهی آن روایات میفهمیم که مقصود «ضرر بر مأمور و منهیّ» است.
1) (5) وسائل الشیعة، الشیخ الحر العاملی، ج16، ص129، أبواب الامر و النهی و ما یناسبهما، باب1، ح6، ط آل البیت.
آیا به این نحو میتوانیم فرمایش صاحب وسائل را قبول کنیم؟ جواب این است که ملاک «عرف» است؛ یعنی وقتی که به ذهن عرفی خودمان مراجعه میکنیم، اینطور جمعی را نمیپذیریم؛ مثل «اغسل للجمعه» نیست.
روایات دیگری هم در مقام هست که باید بررسی کنیم.
موضوع: شرط چهارم: عدم ضرر (ادلهی دال بر عدم اشتراط / حدیث جابر و مناقشات استدلال به آن)
خلاصه مباحث گذشته:
روایات معارض با ادلهی داله بر اشتراط «عدم ضرر» را بررسی میکردیم، حدیث جابر را بررسی کردیم، به روایت دوم رسیدیم.
2- حدیث تحف
روایت دیگری که به عنوان معارض با روایات دالهی بر اشتراط به آن استدلال شده، روایت9 باب دوم از ابواب امربهمعروف است:
از کتاب تحفالعقول: «و روی عن الإمام التقی السبط الشهید أبی عبد الله الحسین بن علی ع فی طوال هذه المعانی، من کلامه ع فی الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر و یروی عن أمیر المؤمنین: اعْتَبِرُوا أَیُّهَا النَّاسُ بِمَا وَعَظَ اللَّهُ بِهِ أَوْلِیَاءَهُ مِنْ سُوءِ ثَنَائِهِ عَلَی الْأَحْبَارِ إِذْ یَقُولُ لَوْ لا یَنْهاهُمُ الرَّبَّانِیُّونَ وَ الْأَحْبارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ وَ قَالَ لُعِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ بَنِی إِسْرائِیلَ إِلَی قَوْلِهِ لَبِئْسَ ما کانُوا یَفْعَلُونَ وَ إِنَّمَا عَابَ اللَّهُ ذَلِکَ عَلَیْهِمْ لِأَنَّهُمْ کَانُوا یَرَوْنَ مِنَ الظَّلَمَةِ الَّذِینَ بَیْنَ أَظْهُرِهِمُ الْمُنْکَرَ وَ الْفَسَادَ فَلَا یَنْهَوْنَهُمْ عَنْ ذَلِکَ رَغْبَةً فِیمَا کَانُوا یَنَالُونَ مِنْهُمْ وَ رَهْبَةً مِمَّا یَحْذَرُونَ»: خوف آن را داشتند که اگر امربهمعروف کنند، هدایی که از طرف آنها میرسد را قطع کنند. «وَ اللَّهُ یَقُولُ- فَلاتَخْشَوُا النَّاسَ وَ اخْشَوْنِ وَ قَالَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ»(1) . اینها به خاطر خوف از این که منافعشان از بین برود امربهمعروف را ترک میکردهاند، پس معلوم است که مشروط نیست.
1) (1) تحف العقول، ابن شعبه حرانی، جالنص، ص237.
إن قلت که: این روایت راجع به امم سابقه است، چرا در امت ما هم اینچنین باش؟
جواب این است که حضرت برای تشریع امت خودشان این مطلب را میفرمایند. همانطور که این حکم آن موقع مشروط نبوده، الآن هم مشروط نیست.
مناقشهی اول: سند
از این معارض هم قدیجاب به این که این روایت سنداً تمام نیست؛ مرسله است و درنتیجه حجت نیست.
دربارهی اسناد تحف قبلاً جوابی میدادیم؛ که مراسیل جزمیهی محدثینی که اِخبارشان محتمل الحس و الحدس است، حجت است؛ مرحوم ابنشعبهی حرّانی در همان اوایل قرن پنجم بودهاست، مثل شیخ طوسی و شیخ مفید است. آن وجه اینجا نمیآید؛ چون خود ایشان مردد است که از امامحسین است یا امیرالمؤمنین؛ نگفته: «و یُروی ایضاً» که بگوییم: «دو امام این را فرمودهاند»، و این هم خیلی بعید است که دو امام یک روایت مفصل را به الفاظ واحد بفرمایند و ائمه در این امور بر اساس امور خارقالعاده مشی نمیفرمودهاند. فلذا از لحاظ سند خالی از دغدغه نیست. الا این که بگوییم: «به جامعش اطمینان دارد، تردیدش نسبت به این است که: «کدام امام این را فرمودهاند؟».
مناقشهی دوم: قضیهی خارجیه
این روایت یک قضیهی خارجیه است؛ دربارهی این است که خدای متعال احبار را نکوهش میفرماید. اما این نکوهش در مقابل چه کارهایی بوده؟ آیا در مقابل زیر پا گذاشتن عظائم امور سکوت میکردهاند تا نتیجه این بشود که: «امربهمعروف، در ضررهای عظیم، مشروط به «عدم ضرر» نیست.»؟ یا در مقابل غیر عظائم امور هم سکوت میکردهاند و درنتیجه از این آیه استفاده میشود که: «امربهمعروف حتی در غیر عظائم امور هم مشروط به «عدم ضرر» نیست.»؟ یا در مقابل هر دو دسته سکوت میکردهاند؟ پس سه احتمال اینجا وجود دارد. استدلال به این آیه، در صورتی تمام است که یا اثبات بشود: «این نکوهش، دربارهی خصوص غیرعظائم است.»، یا اثبات بشود که: «این نکوهش، اعم از عظائم و غیرعظائم است.». اما اگر فقط راجع به عظائم امور باشد، با مدعای ما مبنی بر اشتراط امربهمعروف به «عدم ضرر» معارضه نمیکند. مثلاً طرف معاذ الله میخواهد قرآنی را آتش بزند، از طرف دیگر اگر اعتراض کنیم یک بمب اتم میاندازد نصف مسلمین را میکشد، آیا در اینجا هم این آیه میگوید: «امربهمعروف مشروط به عدم ضرر نیست.»؟ در تزاحمها فقیه باید محاسبه کند، و مقلد باید تقلیدکند. پس این روایت چون دربارهی احبار دارد صحبت میکند و در مقام تشریع نیست، این روایت نمیتواند معارض با روایات قبل بشود.
و این دو امام بزرگوار که مرحوم ابنشعبهی حرامی از آنها این روایت را نقل میکند، هر دو مواجه با امور عظیمه بودهاند؛ در زمان امیرالمؤمنین خلافت را که از اعظم امور بود منحرف کردند، سیدالشهدا هم در شرایطی است که یزید روی کار آمدهاست و حضرت فرمودند: «و علی الاسلام السلام». لذا ممکن است این آیهای که یکی از این دو بزرگوار به آن استدلال میکنند، فقط دربارهی عظائم امور باشد؛ که در عظائم امور، امربهمعروف مشروط به «عدم ضرر» نیست.
مناقشهی سوم: تقدیم اظهر بر ظاهر
اشکال دیگر این است که فرضاً اگر هم در مقام بیان باشد و بفهمیم که این روایت اطلاق دارد، همان تقریب و جواب دیروز هم اینجا میآید.
تقریب دیروز این بود که روایاتی که عدم اشتراط به «عدم ضرر» را میگوید، قدر مسلّم و نص و اظهرش در مضارّ کم است، این روایت اظهر و نصش در مضارّ کبیره و عظیمه است، به نصّ هر کدام، از ظاهر دیگری رفع ید میکنیم، نتیجه این میشود که این روایت که دارد ترک امربهمعروف به خاطر ضرر را نکوهش میکند مربوط به عظائم امور است، و آن روایاتی که اثبات اشتراط میکند(1) ، مربوط به امور صغیره و غیرعظیمه است.
پاسخ: این جمع، عرفی نیست
همان نقد اینجا هم میآید؛ که این جمع، جمع عرفی نیست.
3- حدیث نهجالبلاغه
روایت دیگری که در مقام معارضه بیان شده، فرمایش امیرالمؤمنین سلامالله علیه است. صاحب وسائل در باب سوم از ابواب امربهمعروف حدیث نهم نقل کرده: «قَالَ الرَّضِیُّ وَ قَدْ قَالَ ع فِی کَلَامٍ لَهُ یَجْرِی هَذَا الْمَجْرَی فَمِنْهُمُ الْمُنْکِرُ لِلْمُنْکَرِ بِقَلْبِهِ وَ لِسَانِهِ وَ یَدِهِ- فَذَلِکَ الْمُسْتَکْمِلُ لِخِصَالِ الْخَیْرِ ... وَ إِنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ لَایُقَرِّبَانِ مِنْ أَجَلٍ وَ لَا یَنْقُصَانِ مِنْ رِزْقٍ وَ أَفْضَلُ مِنْ ذَلِکَ کَلِمَةُ عَدْلٍ عِنْدَ إِمَامٍ جَائِرٍ.»(2) .
کلمهی «عدل» عند امام جائر غالباً همراه با مضرّت است، پس این روایت دلالت میکند بر این که امربهمعروف واجب است اگرچه با ضرر همراه باشد، پس این روایت معارضه میکند با روایات داله بر عدم اشتراط وجوب امربهمعروف به «عدم ضرر»، به خصوص با روایت مفضل بن یزید؛ چون موضوعرشان هم یکی است.
مناقشهی اول: سند
در استدلال به این روایت برای اثبات عدم اشتراط، ممکن است مناقشه بشود به این که این روایت مرسل است.
پاسخ: محتمل الحس و الحدس
جواب این مناقشه این است که سیدرضی مال قرن چهارم و اواخر قرن سوم است، و این بزرگان مجال به دست آوردن کلمات بزرگان به نحو حس که ثقةٍ عن ثقةٍ بشنوند یا از کتب معتبر ببینند را داشتهاند؛ مثلاً یک جا صدوق میگوید: این مطلب را به خط برقی دیدم. پس برای این بزرگان، دسترسی به این منابع به نحو حسّ متوفّر بودهاست. فلذا علی مبنانا نهجالبلاغه در جایی که اِخبارات جزمی داده حجت است و طبق این مبنا اشکالی در سند نیست، الا این که یک جایی «رُوی» بگوید.
مناقشهی دوم: این روایت ربطی به امربهمعروف ندارد
قبل از این قسمتی که خواندم، حضرت فرمودند: «وَ مَا أَعْمَالُ الْبِرِّ کُلُّهَا وَ الْجِهَادُ فِی سَبِیلِ اللَّهِ عِنْدَ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیِ عَنْ الْمُنْکَرِ إِلَّا کَنَفْثَةٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ»؛ در مقام «مقایسه» حضرت میفرمایند: همهی کارهای خوب، مثل نمازخواندنها صدقهدادنها روزهگرفتنها، و حتی جهاد در راه خدا، عند الامر بالمعروف، مثل یک بزاغی در اقیانوس است؛ چون اثری که امربهمعروف در تربیت و اقامهی فرائض دارد، هیچ کار دیگری ندارد؛ امربهمعروف، همیشگی و همهجایی است.
بعد میفرمایند: «وَ إِنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ لَایُقَرِّبَانِ مِنْ أَجَلٍ وَ لَا یَنْقُصَانِ مِنْ رِزْقٍ وَ أَفْضَلُ مِنْ ذَلِکَ کَلِمَةُ عَدْلٍ عِنْدَ إِمَامٍ جَائِرٍ.»؛ به جای «افضل من ذلک» اگر میفرمود: «و افضل ذلک»، این «ذلک» را برمیگرداندیم به امربهمعروف؛ معنایش این میشد که بالاترین رتبهی امربهمعروف، آن کلمهای است که نزد امام جائر گفته شود، در این صورت امربهمعروف در معنای عامش استعمال شدهبود و این امربهمعروف سلطان جائر، از مراتب امربهمعروف محسوب میشد. اما حضرت فرمودند: «و افضل من ذلک»؛ پس این برخوردی که با سلطان جائر انجام میشود را حضرت خارج از امربهمعروف قراردادهاند. پس این برخورد با سلطان، امربهمعروف نیست، یک وظیفهی دیگری است؛ ممکن است این وظیفه، وظیفهی عدهی خاصی مثل علما باشد؛ ممکن است بگوییم: در اسلام، احکام برخورد با حاکم جائر، یک احکام خاصی است؛ چون حکومت جور یک مفسدهی خاصی دارد که نمیگذارد به اسلام عمل بشود. بنابراین این روایت دربارهی امربهمعروف نیست، پس این که «این وظیفهی دیگر مشروط نباشد به عدم ضرر»، منافاتی ندارد با این که «امربهمعروف مشروط باشد به عدم ضرر».
اشکال: افضل از همةواجبات چطور اجر ندارد؟!
اما اگر کسی بگوید: «این روایت، با روایت مفضّلبنیزید از این جهت معارضه میکند که طبق «مَنْ تَعَرَّضَ لِسُلْطَانٍ جَائِرٍ فَأَصَابَتْهُ بَلِیَّةٌ، لَمْ یُؤْجَرْ عَلَیْهَا وَ لَمْ یُرْزَقِ الصَّبْرَ عَلَیْهَا.»(1) چنین وظیفهای (کلمهی عدل نزد امام جائر) نباید اجر داشته باشد، و طبق روایت نهجالبلاغه افضل از همهی وظائف دینی است! مگر میشود کاری افضل از واجب باشد ولی اجر نداشتهباشد؟!
پاسخ: عدم اجر، نتیجهی تعرّض است برای براندازی
1) (4) الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص61، ط الاسلامیة.
در روایت مفضّل، «عدم اجر» نتیجهی «تعرّض» قرارداده شدهاست؛ «تعرض» یعنی میخواهد آن سلطان جائر را از آن منصبی که دارد پایین بکشد. ولی این روایت نهجالبلاغه فقط دربارهی کلمهی حق است. مرحوم امام هم اوایل حرکتشان همینطور میفرمودند که مثلاً: «به تو نصیحت میکنم»، حتی آن اوائل امر شاید هم «اعلیحضرت» به کار میبردهاند. یا این که ایشان سفیر آیتالله بروجردی شدند و با شاه ملاقات کردند و آیتالله بروجردی توسط ایشان راجع به بعضی از مسائل مسلمین و شیعه و ایران، شاه را نصیحت کردند. اما نمیگفتند: «تو شاه نباش»؛ آن اوائل فقط دلسوزی میکردند؛ کأنّ میگفتند: «اگر به شاهیِ خودت میخواهی ادامه بدهی، به صلاحت نیست این کار را ادامه بدهی؛ اینطوری پایههای حکومتت میلرزد، به فکر مردم باش، در مقابل طواغیت کرنش نکن، مملکت را به آنها نفروش.». منظور از «کلمهی عدل عند امام جائر» همین نصیحتکردن است، آن روایت مفضل ناظر به انقلاب است، و در جمع بین روایات، همه مشروط به احتمال اثر است. بنابراین بین این دو روایت و ادلهی دیگر که «احتمال اثر» را شرط میکند، اینطور میشود جمع کرد که: نصیحتکردن امام جائر، در فرض احتمال تأثیر، افضل از همهی عبادات است. و تلاش برای براندازی امام جائر، بدون احتمال تأثیر، هیچ اجری ندارد.
مناقشهی سوم: تقدیم اظهر بر ظاهر
فرضاً این معنایی که اخیراً گفتیم را قبول نداشته باشید، آن جوابی که در حدیث تحف گفتیم، اینجا هم جاری است؛ که این روایتی که میفرماید: «افضل مراتب امربهمعروف، کلمهی عدلی است نزد امام جائر»، نصّ است در آن جایی که اثر دارد و ضرر نمیبینی؛ یا بالمرّه دست از ظلمش برمیدارد، یا لااقل ظلمش را کاهش میدهد. آن روایت قبلی که میگوید: «هیچ اجری ندارد و خدا به او صبرنمیدهد»، قدر متیقَّن و اظهر و نصّش جایی است که اثر ندارد و فقط ضرر میبینی. اگر آن جایی که اثر نداشته باشد افضل است، پس آن جایی که اثر دارد مسلماً افضل است. پس این روایت نص است در این که: «در آن صورتی اثر دارد، افضل است.»، به این نص، دست از ظهور آن روایت برمیداریم و تخصیصش میزنیم؛ آن روایت نصّ است در آن جایی که: «این گفتن تو، هیچ اثری ندارد الا این که به بلیّه مبتلا میشوی. در این صورت خدا نه اجر به تو میدهد و نه صبر به تو میدهد.»، آن، از تحت این خارج میشود که این صورت، افضل نیست، بلکه شاید اصلاً حرام باشد.
مرحوم حاجشیخ عبدالکریم حائری مؤسس حوزه علیمه (که یکی از برکاتش هم امامخمینی و این انقلاب است)، شخصی میرود نزد ایشان و میگوید: «آیا شما از شهادت میترسید؟»، ایشان میگوید: «نه، من مشتاق شهادتم، ولی الآن مسأله جوری است که با این کار حل نمیشود، و اثری ندارد جز این که ما را بکشند و کار خودشان را تثبیت کنند.». وظیفه این است که هدایت کرد و مکتب اهل بیت را پیاده کرد، اما در هر شرایطی راهش فرق دارد.
پس اگرچه یک روایت مطلقاً میفرماید: «افضل است» و روایت دیگر مطلقاً میفرماید: «اجر ندارد»، ولی آن جمعی که شیخ بین اظهر و ظاهر میفرمود، اینجا هم قابل پیادهشدن است؛ جمع این دو، به این است که آن روایت که میفرماید: «افضل است»، مال جایی است که اثر دارد. آن روایتی که میفرماید: «اجر ندارد»، مال جایی است که اثر ندارد.
پاسخ: عدم عمومیت تقدیم اظهر بر ظاهر
جواب از این مناقشه، همانطور که در مناقشات حدیث تحف گفتیم، به این است که این قاعده همیشگی نیست و باید به عرف مراجعه کرد.
موضوع: شرط چهارم: عدم ضرر (نصوص دال بر عدم اشتراط / حدیث اول تا ششم)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در روایات معارضهی با روایات دالهی بر اشتراط وجوب امربهمعروف به عدم ضرر بود. به این روایت مبارکهی نهجالبلاغه رسیدیم که: «وَ أَفْضَلُ مِنْ ذَلِکَ کَلِمَةُ عَدْلٍ عِنْدَ إِمَامٍ جَائِرٍ.». در استدلال به این روایت برای اثبات عدم اشتراط امربهمعروف به «عدم ضرر» مناقشاتی شد، مناقشهی دیگری هست که هم در این روایت میآید و هم در اشباه و انظارش.
مناقشهی چهارم: شاهد جمع
این روایت که میگوید: «سلطان جائر را مطلقاً باید نهیازمنکر کنی»، با بخشی از روایات دالهی بر اشتراط مثل روایت مفضلبنیزید(1) که میگوید: «سلطان جائر را مطلقاً نباید نهیازمنکر کنی» معارضه میکند. لکن در مقام، شاهد جمع وجود دارد و به واسطهی آن شاهد جمع، آن روایت مفضلبنیزید که میگوید: «سلطان جائر را مطلقاً نباید نهیازمنکر کنی»، حمل میشود به جایی که امنیت از ضرر نداشته و این روایت که تشجیع میفرماید، در جایی است که امنیت از ضرر داشته باشد. آن شاهد، روایت فضلبنشاذان است که حضرت فرمود: «امربهمعروف، در جایی واجب است که برایش ممکن باشد و خوف بر نفس خودش و اصحابش نداشته باشد.»(2) ، این جمله مفهوم دارد؛ چون امام در مقام تحدید است. یعنی آن جایی که امکان عرفی برای او وجود ندارد، و همچنین آن جایی که برای خودش یا اصحابش ضرر دارد، واجب نیست. پس روایت فضلبنشاذان (که میگوید: «در فرض خوف ضرر، نهیازمنکر واجب نیست.») میشود شاهد جمع برای روایت نهجالبلاغه که میگوید: «سلطان جائر را مطلقاً باید نهیازمنکر کنی، بلکه نهیازمنکر امام جائر افضل است.» با روایت مفضلبنیزید که میگوید: «سلطان جائر را مطلقاً نباید نهیازمنکر کنی». بنابراین با وجود این شاهد جمع در روایات، این تعارض هم قابل حل و پاسخ است.
4- حدیث دیگری از نهجالبلاغه
1) (1) - «قَالَ لِی یَا مُفَضَّلُ مَنْ تَعَرَّضَ لِسُلْطَانٍ جَائِرٍ فَأَصَابَتْهُ بَلِیَّةٌ لَمْ یُؤْجَرْ عَلَیْهَا وَ لَمْ یُرْزَقِ الصَّبْرَ عَلَیْهَا.».
2) (2) - «عن الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ قَالَ: ... وَ الْأَمْرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیُ عَنِ الْمُنْکَرِ وَاجِبَانِ إِذَا أَمْکَنَ وَ لَمْ یَکُنْ خِیفَةٌ عَلَی النَّفْس.».
و اما روایت دیگری که به عنوان معارض ذکرشده، باز سخنی است از امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه: «وَ مَنْ أَنْکَرَهُ بِالسَّیْفِ لِتَکُونَ کَلِمَةُ اللَّهِ هِیَ الْعُلْیا وَ کَلِمَةُ الظَّالِمِینَ هِیَ السُّفْلَی فَذَلِکَ الَّذِی أَصَابَ سَبِیلَ الْهُدَی وَ قَامَ عَلَی الطَّرِیقِ وَ [نُوِّرَ] نَوَّرَ فِی قَلْبِهِ الْیَقِین.»(1) ؛ معلوم میشود نورانیت یقین در قلبش روشن شدهاست که در میدان کارزار بیمحابا ظاهر میشود.
تقریب دلالت بر عدم اشتراط
تقریب دلالت بر حرمت ترک نهیازمنکر در صورت مفسده یا ضرر، به این صورت است که این «اصاب سبیل الهدی»، یعنی انجام ندادن، خروج از سبیل هدی است. چیزی که خروج از سبیل هدی باشد، قهراً حرام است. پس آدمی که انکر بالسیف، اصاب سبیل الهدی؛ در جادهی هدایت است. پس کسی که این کار را نکند، لم یصب سبیل الهدی، یعنی از جادهی هدایت منحرف شده مطلقاً؛ اگرچه ضرر داشته باشد. بنابراین معارضه میکند با آن روایت که میگوید سبیل هدی همین است که اگر ضرر دارد مفسده دارد انجام ندهید.
مناقشهی سندی و پاسخ آن
یک جواب این است که این روایات سند ندارد، جوابش هم همان است که در حدیث سابق دادیم.
مناقشهی دلالی
جواب دلالی این است که به طور مسلّم این روایت در مقام اطلاق نیست که همه جا «من انکره بالسیف»؛ یک کسی مثلاً در حرم حجابش را مراعات نکرده، شمشیر بکشیم! یا مثلاً کسی که یکی دو بار نمازنخوانده یا حلق لحیه میکند و حتی هر چه به او میگوییم عمل نمیکند(2) ، آیا باید او را با شمشیر نهیازمنکر کنیم؟!
این روایت میخواهد بگوید: «آن جایی که انکار بالسیف لازم است، در چنین ظرفی کسانی که این انکار را انجام میدهند، چنین ویژگیهایی دارند.»، پس نمیتوانیم این روایت را معارض قراربدهیم با روایات دالّ بر اشتراط. پس این روایت در مقام بیان این نیست که: «کجا باید انکار بالسیف کرد؟»؛ این مفاد، برای جایی است که جنگ و جدالی در کار هست.
5- مسعدةبنصدقه
روایت دیگری که به عنوان معارض ذکرشده، روایت مسعده است. این روایت هم در باب چهارم(1) از ابواب امربهمعروف حدیث اول: «مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ فِی الْعِلَلِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ هَارُونَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع قَالَ: قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع إِنَّ اللَّهَ لَایُعَذِّبُ الْعَامَّةَ بِذَنْبِ الْخَاصَّةِ- إِذَا عَمِلَتِ الْخَاصَّةُ بِالْمُنْکَرِ سِرّاً- مِنْ غَیْرِ أَنْتَعْلَمَ الْعَامَّةُ- فَإِذَا عَمِلَتِ الْخَاصَّةُ بِالْمُنْکَرِ جِهَاراً- فَلَمْ تُغَیِّرْ ذَلِکَ الْعَامَّةُ- اسْتَوْجَبَ الْفَرِیقَانِ الْعُقُوبَةَ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلّ.»(2) . یک گروه خاصی گناهانی را علنی انجام میدهند و عموم مردم هم آنها را نهیازمنکر نمیکنند. هر دو دسته عقاب میشوند؛ خاصه به خاطر آن گناه، و عامه هم به خاطر نهیازمنکر نکردن.
به خاطر موثقهبودن این روایت، از نظر سند إنشاءالله مشکلی نیست.
مناقشهی اول: این روایت، مطلق است و مقیَّد میشود
جواب از معارضهی این روایت با روایات داله بر اشتراط، و درواقع مناقشهی استدلال به این روایت برای اثبات عدم اشتراط، این است که این روایت فرضاً اگر مطلق باشد، مقیِّدش همان طایفهی قبل است؛ قیدی که در روایت فضلبنشاذان متصل بود، برای این روایت به منزلهی قید منفصل است.
مناقشهی دوم: شاهد جمع
مناقشهی دوم این است که شاهد جمع وجود دارد.
مناقشهی سوم: قصور مقتضی و انصراف از ضررهای مهمه
ثالثاً همانطور که قبلاً گفتیم، این روایات، انصراف دارد از آن جایی که این تغییر موجب ضررهای مهمه است؛ مثلاً یک عدهای در جامعه هستند که مخفیانه شراب میخورند و کسی خبر نداشت، حالا علنی میخورند، اگر کسی بداند: «اگر بخواهد آنها را تغییربدهد، احتمال عقلایی دارد که او را بکشند یا ضرر عظیمی مثل نقص عضو به او واردکنند.»، آیا اینجا هم شارع میگوید: «شما باید تغییر بدهید»؟! به درک که آنها جهنّم میروند؛ خودشان دارند گناه میکنند.
مناقشهی چهارم: احتمال وجود قرینه
به علاوهی این که جواب چهارم مطلبی است که سابقاً عرض میکردیم؛ که اگر احتمال معتنابه بدهیم که: «در ازمنهی صدور این روایات، یک قرینهی عامهای وجود داشته بر این که مراد، مقیَّد است؛ یعنی یک قیدی به طور مسلّم در اذهان وجود داشته.»، در این صورت برای نفی آن قید نمیتوانیم به اصالتالاطلاق تمسک کنیم؛ امام لازم نیست قید را بیان کند چون نزد مخاطبین واضح است، راوی هم لازم نیست آن را بیان کند چون از قرائن آن مجلس نیست و برای هر کسی بگوید متوجه منظور امام میشود. همانطور که قبلاً عرض کردهایم، محقق همدانی در و شهیدصدر میفرمایند که در این موارد اصلاً اطلاق منعقدنمیشود؛ اصل عقلایی نداریم که بگوییم: «إنشاءالله چنین قیدی نبوده».
اگر روایت دیگری هم نباشد، این فتوای مشهور (مبنی بر اشتراط عدم ضرر)، این احتمال عقلایی و عرفی را در ذهنها ایجاد میکند که لعلّ چنین قرینهای و چنین ذهنیت متشرعیهای در آن ازمنه وجود داشته. بنابراین وقتی چنین احتمالی وجود داشت، اطلاق منعقدنمیشود. پس بنابراین این روایت شریفه و روایات دیگر هم که بعضی برداشت اطلاق از آن میکنند، به واسطهی این مطلب محل اشکال است؛ که با توجه به این فتاوای مشهور ما احتمال این جهت را میدهیم و اصل عدم قرینه هم که وجود ندارد، بنابراین اطلاق منعقد نمیشود، بنابراین این روایت نمیتواند معارضه کند با روایات سابقه.
6- خطبهی امام حسین و استناد به فرمایش پیامبر
روایت دیگر که باز گفتند معارضه میکند با آن ادله، فرمایش سید الشهدا ارواحنا فداه است؛ ایشان فرمودند: «أیها الناس؛ إنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه [و آله] و سلّم قال: «من رأی سلطانا جائرا مستحلّا لحرم اللّه؛ ناکثا لعهد اللّه؛ مخالفا لسنّة رسول اللّه؛ یعمل فی عباد اللّه بالإثم و العدوان فلم یغیّر علیه بفعل و لا قول، کان حقّا علی اللّه أن یدخله مدخله» ألا و إنّ هؤلاء قد لزموا طاعة الشیطان.»(1) .
روشن است که این روایت، اطلاق دارد. و علاوه بر اطلاق، چنین سلطان جائرهایی معلوم است تغییر در مقابل آنها حتماً ملازمهی با مضرّات و مفاسد دارد؛ چون مضرّت، نقص در عضو است و مال است جان است و اینها. اما مفسده بالاتر از این است یعنی غیر از این را هم شامل میشود؛ مفسده مثل این که آبرویش از بین برود مثل این که مریض بشود و امثال اینها. حضرت در اینجا میفرمایند که هر کس تغییری ایجاد نکند به فعل یا به سخن، مبتلای به این عقابهای الهی میشود، حق است بر خدای متعال که این کار را بکند. پس امربهمعروف حتی در صورت احتمال خطر، باز هم واجب است. پس این معارضه میکند با ماسبق.
مناقشهی اول: این روایت، دربارهی هدم دین است
جواب این است که این روایت شریفه، موضوعش درحقیقت «هدم دین» است؛ سلطان جائری که میخواهد هدم دین کند و مستحلّ حرامهای الهی است و دارد دین را از بین میبرد، چنین سلطان جائری را اگر بتوانیم تغییربدهیم و ندهیم، در جهنم با او همجایگاه خواهیمبود.
1) (7) بحار الانوار، علامه مجلسی، ج44، ص382.
مرحوم امام هم از همین باب انقلاب کردند؛ فجایعی در به قول خودشان 2500 ساله درست کردند که حالا آدم از گفتنش اصلاً شرم دارد که از تلویزیون چه چیزهایی را پخش کردند و و و هزاران کارهای خلاف دیگر. آن روند اگر کم کم ادامه پیدا میکرد، تشیع و اسلام و اینها از این مملکت رخت برمیبست. مرحوم امام با آن تیزبینیهایی که ایشان داشت، این را احراز کرده بود. فلذا میفرمود هزار نفر هم کشته بشوند، اشکالی ندارد. البته با آن تدبیرهایی که خود ایشان داشتند، نه که از اول قیام به سیف بکنند. شاید یک دفعه این را نقل کردم حالا یک جاهای دیگری هم نقل کردم؛ مرحوم والد ما قدس سره از عشایر آمدند به امام اعلام وفاداری کردند و این که هر مقدار اسلحه بخواهید در اختیار شما میگذاریم، امام فرمودند که ما بنای بر دست به اسلحه بردن و اینها نداریم؛ اگر دولت یک در میلیون احتمال بدهد که ما این کار را خواهیم کرد، حوزهی علمیه را قلع و قمع خواهد کرد.
پس این روایت، دربارهی جایی است که بیضهی اسلام در خطر باشد، این یک وظیفهی دیگری است. پس این فرمایش سیدالشهداء موضوعاً خارج از این روایات است.
موضوع: شرط چهارم: عدم ضرر (نصوص دال بر عدم اشتراط / حدیث هفتم تا نهم)
خلاصه مباحث گذشته:
یکی از روایات داله بر عدم اشتراط، این روایت امام حسین علیهالسلام بود. یکی از جوابهایی که دادیم، این بود که موضوع این روایت امر خاصی است، و دربارهی وظیفهی دیگری است.
فرمایش امام حسین در ادامهی روایت، مؤید این مناقشه است
امروز تتمهی روایت را عرض میکنم. دیروز تا اینجا خواندیم که: «قدلزموا طاعة الشیطان»، حضرت در ادامه میفرمایند: «و ترکوا طاعة الرحمن و أظهروا الفساد و عطلوا الحدود و استأثروا بالفیء، أحلوا حرام اللّه و حرموا حلاله و أنا أحق من غُیِّر(1) ، و قد أ تتنی کتبکم و قدمت علی رسلکم ببیعتکم انکم لا تسلمونی و لا تخذلونی» شما قول داده بودید که من را یاری میکنید دست از وفاداری من برنمیدارید و هکذا که فرمایشاتشان چند سطر دیگر هم به حسب نقل هست.
پس بنابراین هم خودِ مضمون منقول از پیامبر اکر صلوات الله علیه و آله و سلم و هم مطلبی که خود حضرت تطبیق میفرمایند، همین است که اسلام در خطر است و به تعبیر فقهی و بعضی از روایات، بیضهی اسلام در مخاطره قرار گرفته.
مناقشهی دوم: سند
این کلام را تاریخ طبری نقل کرده الکامل فی التاریخ نقل کرده احقاق الحق نقل کرده وقعة الطف هم نقل کرده. همهی اینها از ابومخنف نقل کردهاند، فرض کنیم ابو مخنف را بنابر وثاقتش میگذارند و مطالبش را قبول میکنند، ولی راوی از ابومخنف یعنی «عقبة بن ابی العیزار» مهمل یا مجهول است. البته یک اختلافی در مُهمل و مجهول هست، ولی ما میگوییم «مهمل»، یعنی اصلاً در کتب رجال ذکر نشدهاست، «مجهول» یعنی حالش مجهول است؛ چه در کتب رجال بالمرّه ذکر نشده باشد، و چه ذکر شده باشد ولی جرح و تعدیلی نداشته باشد.
1) (1) - یا احقُّ من غیَّر، اعرابی که اینجا گذاشتند، «احقّ من غُیر» است؛ یعنی من احق به کسانی هستم که تغییر داده شدند و به جای من کسی نشسته، ولی ظاهر این است که «احقّ من غیَّر» است؛ یعنی من مستحقترین کسی هستم که این اوضاع را باید تغییر بدهد، از این جهت قیام کردم بر آن.
بنابراین از نظر سند، این روایت، اعتبار سندی ندارد.
بررسی تصحیح سند از طریق علوّ مضامین
البته مجموع این کلام را اطمینان داریم که ساخته و پرداخته نیست، اما شاید یک خصوصیاتی در این بود که نشود اینجور استدلال کنیم؛ لعلّ یک جملهای یادش رفته، یا مظنّهاش این است که حضرت اینجور گفته. خلاصه در مقام استدلال ما نمیتوانیم به این روایت استدلال کنیم.
مرحوم امام قدس سره هم مثلاً دربارهی صحیفهی سجادیه در بعضی کتابهای فقهیشان فرمودهاند که معلوم است نمیشود گفت: «این مجموعه، برای غیر امام است.»؛ چه کسی همهی این مطالب بلند را میتواند بگوید؟! اما اینجور نیست که بکلّ لفظٍ لفظٍ و کلمةٍ کلمةٍ بتوانیم آن را به امام سجاد نسبت دهیم؛ چون سندش آن طوری وافی نیست که ما بتوانیم به آن، استدلال فقهی بکنیم.
بعضی فقها به صحیفهی سجادیه اعتماد کردند و گفتند مثلاً نماز جمعه برای غیر امام نمیشود؛ چون آنجا حضرت فرمود: «این از مناصب خاص ما است»؛ پس بنابراین دیگری حق ندارد مگر خود ما اذن بدهیم. بنابراین بعضی که مثلاً میگویند: «نماز جمعه در عصر غیبت حرام است»، به این تمسّک کردند. جواب، این است که شما این جمله را از کجا میگویید حجت است؟!
سؤال: آیا نمیشود یک متنی آنقدر عالی باشد که بفهمیم کلمه به کلمهی آن از امام معصوم صادرشده؟
پاسخ: بله، گاهی ممکن است آن قدر علوّ متن داشته باشد حتی به خصوصیاتش، کهموجب قطع به صدور یا اطمینان به صدور بشود. این وابسته به اشخاص و خصوصیات فردی میشود؛ هر چه به اطمینان برگشت، دیگر شخصی میشود.
نمیشود زود یک کسی بگوید: «این علوّ مضمون دارد، عبارات خیلی کذاست، پس برای امام است.»؛ بعضی از نامههای معاویه علیه الهاویة آدم اگر نداند برای او است، خیال میکند مثلاً یکی از نامههای متعارف حضرت امیر است! بعضی از جاها عین ایشان حرف زده! ممکن است که سرقت هم کرده باشد از اینجا و آنجا، ولی غرض این که اگر کسی بخواهد از راه «مضمون» صدور را درست بکند، احتیاج دارد به دقت وافری.
7- روایت دیگری از امام حسین
روایت دیگری که به آن استدلال شده، روایتی از حضرت است در «تحف العقول» در غیر تحف العقول. حضرت که از حجاز تشریف میبردند عراق، یکی از مناطقع «ذو حسم» است. «و رُوی أنّه لمّا حضرتِ الاقامة (یعنی اقامة الصلاة) خرج الحسین علیه السلام من خبائه (در پس نگاهشان) فی عذارٍ و نعلین فحمد اللّه و أثنی علیه ثمّ قال: أما بعد انه قد نزل من الامر ما قد ترون» شاید وقتی بوده که دیگر خبر شهادت جناب مسلم بیوفایی مردم کوفه رسیده بوده، حالا حضرت در اینجا به حسب این نقل میفرماید: «إِنَّهُ قَدْ نَزَلَ مِنَ الْأَمْرِ مَا تَرَوْنَ، وَ إِنَّ الدُّنْیَا قَدْ تَغَیَّرَتْ وَ تَنَکَّرَتْ وَ أَدْبَرَ مَعْرُوفُهَا وَ اسْتَمَرَّتْ، حَتَّی لَمْ یَبْقَ مِنْهَا إِلَّا صُبَابَةٌ کَصُبَابَةِ الْإِنَاءِ»؛ حضرت میفرماید که مابقی دنیا مثل صبابه است. ظرف وقتی آبش میریزد، به قطراتی که در جدارههایش میماند، «صبابه» میگویند. یعنی نسبت به ما مضی که نگاه میکنیم، تا قیامت کأنّ اینجور چیزی باقی مانده؛ یعنی تمام دنیا اکثرش الی نزدیک به تمامش گذشته و یک مقدار اینچنینی باقی مانده. یا ممکن است نسبت به خودشان مقصودشان باشد، ولی ظاهراً همان اولی است.
سپس حضرت میفرمایند: «وَ إِلَّا خَسِیسُ عَیْشٍ کَالْکَلَإِ الْوَبِیلِ أَ لَا تَرَوْنَ أَنَّ الْحَقَّ لَا یُعْمَلُ بِهِ وَ الْبَاطِلَ لَا یَتَنَاهَی عَنْهُ لِیَرْغَبِ الْمُؤْمِنُ فِی لِقَاءِ رَبِّهِ فَإِنِّی لَا أَرَی الْمَوْتَ إِلَّا سَعَادَةً (شهادة) وَ الْحَیَاةَ مَعَ الظَّالِمِینَ إِلَّا بَرَما»(1) . برم هم به معنای سیء و ما یتنفّرُ النفس منه و یتزجِرُ منه است.
حضرت میفرمایند: وقتی به حق عمل نمیشود و از باطل اجتناب نمیشود، مؤمن باید رغبت کند و اشتیاق پیدا کند در لقای ربّش، به این صورت که وارد عمل بشود ولو به ضرر جانی و شهادتش بیانجامد. وقتی امربهمعروف حتی اگر به ضرر جانی بیانجامد باز هم وظیفه است، پس به طریق أولی مراتب نازله، مثل قطع عضو و مضرات دیگر، عدم اینها شرط وجوب امربهمعروف نیست.
1) (2) تحف العقول، ابن شعبه حرانی، ص245.
بعد حضرت آن جملهی معروف را فرمودند که: «إِنَّ النَّاسَ عَبِیدُ الدُّنْیَا وَ الدِّینُ لَعْقٌ عَلَی أَلْسِنَتِهِمْ یَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَایِشُهُمْ فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّیَّانُونَ». مرحوم علامه مجلسی هم این را نقل کرده، تاریخ طبری هم نقل کرده، تاریخ ابن عساکر مسنداً نقل کرده، و همچنین مثیر الاحزان هم نقل کرده، لهوف مرحوم ابن طاووس هم نقل کردند، و ینابیع المودة هم نقل کرده. کأنّ که استفاضه داشته باشد این نقل.
مناقشهی اول: این روایت، مختص زمانی است که دین متروک شده
این استدلال هم تمام نیست. اگر مفاد این کلام مبارک انحلالی بود و شامل تکتک باطلی که لایتناهی عنه میشد و شامل هر تکتک حقی که لایعملُ به میشد، استدلال به این روایت تمام بود. اما فرضاً همین که یکی حلق لحیه کرد، آیا اینجا هم مؤمن باید به خاطر رغبت ملاقات با پروردگارش آمادهی شهادت بشود؟! «ألا ترون أنّ الحق لایعمل به» ظهور دارد در این که اصلاً حق متروک شده؛ یعنی هیچکس عمل نمیکند، یا نادراً عمل میشود که ملحق به این است که هیچ کسی عمل نمیکند. پس این کلام مبارک، برای وقتی است که مسئلهی جامعه به جایی رسیده که اسلام دیگر در آن مهجور شده. اینجاست که علما که حافظان دین هستند و حصون اسلام هستند، یک وظیفهی دیگری دارند. این وظیفه، مشروط نیست به شرایط امر به معروف فردی.
مسئلهی انقلاب اسلامی ایران هم همینطور بود. در ادامه اگر بنا باشد خدای ناکرده کمکم دوباره برگردیم به همان اوضاع سابق، آن وقت باز وظیفه است. ولی باید نگذاشت که به آن جاهای غلیظ و شدید برسد انشاالله، یکی از راههای آن همین است که در موارد انتخابات خوب انتخاب بکنیم؛ اگر خوب انتخاب کردیم به آنجاها نمیانجامد انشاالله.
مناقشهی دوم: اشکال صدوری
از نظر سند، همان اشکال روایت قبلی اینجا هم میآید؛ که به خاطر علوّ مضامینش اطمینان داریم که از معصوم صادرشده، ولی میتوانیم به کلمهکلمهی آن فتوابدهیم؛ چون صحت سند آن ثابت نشده باشد، حتی اگر بگوییم راویاش داعی بر کذب نداشته، شاید جایی اشتباه کردهباشد یا تلقّی خودش را گفتهباشد.
8- روایت حضرت امیر در نهجالسعاده
روایت دیگری که به آن استدلال شده، روایتی است از امیرالمؤمنین سلام الله علیه در نهج السعاده. که نهج السعاده در حقیقت استدراک نهج البلاغه است؛ یعنی اضافه شده و هفت هشت جلد است. «قال ابو عطاء خرج علینا امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام محزوناً یتنفّس، فقال کیف انتم و زمانٌ قد اضلّکم تعطّل فیه الحدود و یتّخذ المال فیه دُوَلا و یعادّا فیه اولیاء الله و یوالی فیه اعداء الله قلنا یا امیرالمؤمنین فإن ادرکنا ذلک الزمان فکیف نصنع؟ قال کونوا کأصحاب عیسی علیه السلام نُشروا بالمناشیر و صلبوا علی الخشب موتٌ فی طاعة الله عزوجل خیرٌ من حیاةٍ فی معصیة الله». به حسب این نقل، حضرت فرمود: در آن صورت وظیفهی شما این است که مثل اصحاب حضرت عیسی علی نبینا و آله و علیه السلام باشید که آنها با اره بدنهایشان را قطع میکردند و آنها را به دار میزدند یا بر خشبها میخکوب میکردند تا این که بمیرند. پس امربهمعروف، مشروط به عدم ضرر نیست.
بعد به حسب این نقل حضرت فرمود: «موتٌ فی طاعة الله عزوجل خیرٌ من حیاةٍ فی معصیة الله»، این جمله که اینجا از امیرالمؤمنین سلام الله علیه نقل شده، در روایات عامه از رسول خدا نقل شده و شبیه همین مطلب هست در «الدر المنثور عن رسول الله صلی الله علیه و آله إنّ رحی الاسلام ستدور، فحیث ما دار القرآن فداروا به»: تا آنجایی که آسیاب اسلام، بر دور قرآن میچرخد شما هم بچرخید. «و لیوشک السلطان و القرآن أن یقتتلا و یتفرّقا» اما بزودی این مسئله هست که خلاصه سلطنت و قرآن با هم میجنگند و از هم جدا میشوند. «إنّه سیکون علیکم ملوک یحکمون لکم بحکمٍ و لهم بغیره»: این ملوک اینجوری خواهندشد که به غیر قرآن حکم خواهند کرد. «فإن اطعتموهم اولّوکم و إن عصیتموهم قتلوکم». اینها، از اخبار غیبیهای است که حضرت دادند و همینطور هم شد. «قالوا یا رسول الله فکیف بناءٍ ادرکنا ذلک قال تکونوا کأصحاب عیسی نُشروا بالمناشیر و رُفعوا علی الخشب موتٌ فی طاعة خیرٌ من حیاةٍ فی معصیة».
باز در کنز العمّال هست «سیکون علیکم ائمة یملکون ارزاقکم، یحدّثونکم و فیکذّبونکم و یعملون فیسیئون العمل لا یرضون منکم حتی تحصّنوا قبیحهم و تُصدّقوا کذبهم فأتوهم الحق ما رضوا به فإذا تجاوزوا فمن قُتل علی ذلک فهو شهید» این هم از کنز العمّالی که برای عامه هست.
مناقشهی اول: اشکال صدوری
این روایت ولو این که علوّ مطلب دارد و شواهدی هم دارد که بعید است کلاً مجعول باشد، ولی سند ندارد.
مناقشهی دوم: این روایت، ناظر به بیضهی اسلام است
همانطور که در روایات قبل گفته شد، باز موضوع خاص است؛ مال آنجایی است که جائرین سلطه دارند و میخواهند اسلام را تغییر بدهند، میفرماید در آن صورت، وظیفهی علما و غیر علما این است که مقابله کنند ولو این که به شهادتشان یا به چیزهای دیگر ختم بشود. البته این، در صورتی است که (همانطور که سیرهی ائمه در طول این زمانها نشان میدهد) بدانند قیام مؤثّر واقع میشود. اما اگر بدانند مؤثّر واقع نمیَشو،د قهراً این وظیفه نیست، بلکه یک چیز لغوی است.
ممکن است شما اشکال کنید که: «در زمان امام حسین علیهالسلام این تغییر حادث نشد!»، جواب این است که آن تغییر، حادث شد؛ یعنی آن چیزی که حضرت از آن خوف داشتند و به خاطر آن فرمودند: «علی الاسلام السلام»، واقع نشد. فلذا گفته میشود که اسلام محمدی الحدوث، و حسینی البقاء است.
9- روایت داود رِقّی
حضرت فرمود که مؤمن نباید خودش را ذلیل کند. گفتند چگونه؟ فرمود که «یَتَعَرَّضُ لِمَا لَایُطِیقُ».
تقریب استدلال این است که چیزی که طاقت ندارد، عرفاً معنایش این نیست که یعنی قدرت تکوینی بر آن ندارد انجام بدهد، بلکه عرفاً به این معنی است که مشقّت فراوان دارد و حرج است و خیلی مشکل است؛ کما این که در قرآن شریف است: رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسینا أَوْ أَخْطَأْنا رَبَّنا وَ لا تَحْمِلْ عَلَیْنا إِصْراً کَما حَمَلْتَهُ عَلَی الَّذینَ مِنْ قَبْلِنا رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بهِ؛ نمیخواهد بگوید: «آنچه قدرت تکوینی بر آن را نداریم، بر عهدهمان نگذار.»، میخواهد بگوید: «آنچه مشقت زیاد دارد را بر عهدهمان نگذار.».
بنابراین حضرت میفرماید کسی که متعرض یک امری بشود که طاقتش را ندارد، اذلال نفس است. و از «اذلال نفس» هم نهی فرمودند که روایاتش ذیل یک باب در وسائل جمع شده. پس روایات هرجا که ضرری باشد چیزی باشد پس بنابراین تقیید میکند این روایت.
البته این روایت همان طور که در بحث قبلی عرض کردیم، نسبت این دو تا، عموم و خصوص من وجه است؛ یک جا امر به معروف و اینها هست که اصلاً هیچ مشکلی نیست، یک جا تعرّض به اموری است که ربطی به امر به معروف ندارد، در اینجا با هم دارند شاخ به شاخ میشوند، پس تعارض میکنند و تساقطا میکنند.
جاهایی که مفسده و مضرّت است، اذلال نفس است. این روایات میگوید: «لاتذلّ نفسک»، پس تقیید میکند ادلهی «مُروا بالمعروف و انهوا عن المنکر»؛ چون امر به معروف و نهی از منکری که موجب اضرار و مفسده است، مصداق اذلال نفس است.
اشکال: پس این روایت، اشتراط را اثبات کرد، نه عدم اشتراط را! پس نباید جزء روایات معارض قراربگیرد.
پاسخ: بله، ولی در عداد روایات باب ذکر شده است؛ گفتهاند این هم از روایات معارض این باب است.
اما ممکن است بگوییم: مراد مستدل (یعنی کسی که معارضه انداخته بین این روایت با روایات داله بر اشتراط) این است که به این حدیث، انقلابی نگاه کنیم؛ که اگر شما هی بگویید ضرر دارد مفسده دارد و امر به معروف نکنید و نهی از منکر نکنید، نتیجهاش اذلال نفس است.
مناقشه: این روایت، عدم اشتراط را مطلقاً اثبات نمیکند
این را قبول داریم که آن جایی که ترک امربهمعروف باعث اذلال نفس میشود و باعث میشود عزت مسلمین از بین برود، آنجا مشروط به عدم ضرر نیست. اما همه جا اینطوری نیست؛ اگر یک کسی دید یک خانمی بیحجاب است ولی به خاطر خوف ضرر، او را نهیازمنکر نکرد، اینطور نیست که اذلال نفس کردهباشد. بنابراین به این روایت هم نمیَشود استدلال کرد بر عدم اشتراط. استدلال به اینجور ادله، مثل این است که الغریق یتشبّث بکل حشیش.
نتیجه: عدم تمامیت روایات مثبت عدم اشتراط
فتحصّل مما ذکرنا، که کلّ ادلهای که به آنها استدلال شد و معارضه قرار داده شد، اینها تمام نشد.
نتیجه: اثبات اشتراط
طبق مختار: عدم تمامیت روایات مثبت عدم اشتراط
وقتی روایات مثبت عدم اشتراط تمام نشد، پس سَر ادلهی دالّهی بر اشتراط، سلامت ماند از معارضه.
در فرض تمامیت روایات مثبت عدم اشتراط
به علاوهی این که اگر ما معارضه را بر فرض بپذیریم و بگوییم که این دو طرف معارضه دارند، لقائلٍ که بگوید: آن روایات دالّهی بر اشتراط مقدم است؛ چون
اولاً روایات مثبت اشتراط، موافق قرآن است
اولاً موافق قرآن است و با آموزههای قرآن بیشتر جور درمیآید که فرمود: وَ لا تُلْقُوا بِأَیْدیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ(1) و امثال ذلک. البته کسی هم ممکن است بگوید که اینها بیشتر است چون امر به معروف گفته و فلان.
ثانیاً موافق مشهور است
ثانیاً اگر گفتیم: «فتوای مشهور، از مرجِّحات است.»، چون در اینجا فتوای مشهور به «اشتراط» است، پس آن روایات را باید ترجیح بدهیم.
ثالثاً اقویبودن اسناد طبق مبنای تعدّی از مرجِّحات منصوصه
یک مبنا این است که در تعارض، از مرجحات منصوصه تعدّی کنیم کما علیه شیخ الاعظم الانصاری. وقتی تعدیه میکنیم اگر یک طرف معارض دارای اسناد اقوی باشد از طرف دیگر، آن را تقدیم میکنیم. مثلاً در مکاسب اگر روایتی معارضه کرد که در کافی است با روایتی که در محاسن است، ایشان روایت کافی را مقدم میدارد؛ چون کافی اقوی است تا محاسن.
در روایات دالّهی بر اشتراط، موثقه بود، صحیحه بود، اینها بود. اما در روایات این طرف ما اینجور چیزهایی نداشتیم؛ معمولاً اسنادش محل اشکال بود.
1) (3) بقره/سوره2، آیه195.
بنابراین بنابر تعدّی از مرجِّحات منصوصه به مرجِّحات غیرمنصوصه، چون اسناد روایات مثبت اشتراط اقوی بودند، بنابراین روایات مثبت اشتراط را ترجیح میدهیم.
اشکال مبنایی
ولی این مطلبی که شیخ فرموده رضوان الله علیه، بعد از ایشان خیلی طرفدار ندارد و مسلک مرضیای نیست و ما نمیتوانیم از مرجحات منصوصه تعدی بکنیم.
دلیل عمدهی مثبت اشتراط
بنابراین مستند ما فعلاً عبارت است از روایت لاضرر که لانقاش فیه.
علاوه بر روایات به حکم عقل به دلیل عقلی و به اجماع هم استدلال شده، إنشاءالله فردا.
موضوع: شرط چهارم: عدم ضرر (نصوص دالّ بر عدم اشتراط / سیره)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در ادلهای بود که معارضه میکند با ادلهی داله بر اشتراط عدم ضرر و مفسده در وجوب امربهمعروف. عمدهی روایات این بحث بیان شد و نتیجه این شد که روایت قابل استنادی برای تعارض، للتحقیق وجود ندارد. و اگر هم وجود داشته باشد، ترجیح و تقدیم، با روایات اشتراط است.
سیره
علاوه بر روایات، به سیرهی غیرواحدی از بزرگان اصحاب ائمه، بلکه بزرگان ادیان سابقهی الهی استدلال شده که روش و منش آن بزرگواران این بوده که در باب امربهمعروف مراعات ضرر را نمیکردهاند و اقدام میکردهاند اگرچه برای خودشان یا نزدیکانشان ضرر داشته.
تقریب استدلال
سیرهی این بزرگان حتماً مأخوذ از شرع بوده؛ چون نه تنها عادل بودهاند، بلکه از اوتاد بودهاند و تعاریف بلندی از معصومین راجع به آنها بیان شده که نشان میدهد در غایت ورع و تقوا بودهاند. اگر چنین شرطی وجود داشت، معقول نبود که این بزرگان این شرط را رعایت نکنند، خصوصاً که از نزدیکان و خواص ائمه بودهاند و اگر کارشان اشتباه بوده به آنها تذکرمیدادهاند. این سیره قرینه میشود بر این که یا باید روایات داله بر اشتراط را به نحوی تأویل کرد یا معنای غیرظاهری کرد، و یا این که معلوم میشود که آن روایات، ساختهشده است.
بعضی از این نمونهها عبارت است از مؤمن آل فرعون، جناب ابوذر، جناب میثم تمار، جناب حُجربنعَدی، بَرُشَید، مسلم، هانی، قیسبنمُسحَّر، و زیدبنعلی، و حسینبنعلی شهید فخّ، عمار، مالک اشتر و امثال این بزرگان.
از باب نمونه من یک مورد را عرض میکنم، بقیه را هم مراجعه بفرمایید که در احوالاتشان روشن است. نامهای منسوب به امام حسین علیهالسلام هست در جواب نامهی معاویه علیهاللعنه که حضرت فرمودهاند: «أَ لَسْتَ قَاتِلَ حُجْرِ بْنِ عَدِیٍّ أَخِی کِنْدَةَ وَ أَصْحَابِهِ الصَّالِحِینَ الْمُطِیعِینَ الْعَابِدِینَ کَانُوا یُنْکِرُونَ الظُّلْمَ وَ یَسْتَعْظِمُونَ الْمُنْکَرَ وَ الْبِدَعَ- وَ یُؤْثِرُونَ حُکْمَ الْکِتَابِ وَ لَا یَخَافُونَ فِی اللَّهِ لَوْمَةَ لَائِمٍ فَقَتَلْتَهُمْ ظُلْماً وَ عُدْوَاناً بَعْدَ مَا کُنْتَ أَعْطَیْتَهُمُ الْأَیْمَانَ الْمُغَلَّظَةَ وَ الْمَوَاثِیقَ الْمُؤَکَّدَةَ لَا تَأْخُذُهُمْ بِحَدَثٍ کَانَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُمْ وَ لَا بِإِحْنَةٍ(1) تَجِدُهَا فِی صَدْرِکَ عَلَیْهِمْ أَ وَ لَسْتَ قَاتِلَ عَمْرِو بْنِ الْحَمِقِ...»(2) ، و این برخورد معاویه به خاطر برخوردهایی بوده که این این بزرگان با عُمّال معاویه داشتهاند، این سیره چطور با آن اشتراط «عدم ضرر» جور درمیآید؟!
جمع بین این سیره با ادلهی داله بر اشتراط
در جواب از این سخن، وجوهی از پاسخها وجود دارد که باید بررسی شود:
پاسخ اول: فعل لسان ندارد
پاسخ اول این است که اینها فعل آن بزرگواران است، و فعل لسان ندارد؛ عموم و اطلاقی ندارد، خصوصیات و وجه عمل ( که واجب بوده یا مستحب) را بیان نمیکند، ممکن است عملشان به خاطر استحباب بودهاست. از طرف دیگر، ادله «وجوب» را مشروط میکند، اما نمیگوید که: «جایز نیست» یا «مستحب نیست»؛ ممکن است در مورد «ضرر» خداوند بر ما منّت گذاشته باشد و امربهمعروف را واجب نکردهباشد، ولی ممکن است مستحب مؤکَّدی باشد، کما این که بعضی هم به استحباب فتوادادهاند. پس لعلّ عمل این بزرگواران، عمل به استحباب مؤکد بوده و نشان از علوّ مقامشان دارد که مستحبی که اینطور پرحرج و پرمشقت بوده را هم انجام میدادهاند. پس ادله دلالت بر «اشتراط وجوب» میکند، و فعل این بزرگان دلالت بر «عدم اشتراط وجوب» نمیکند.
پاسخ دوم: ضرر به خاطر کینهی دشمنانشان به امیرالمؤمنین بوده
جواب دوم این است که این بزرگان لعلّ میدانستهاند که علی أیّ حالٍ این مضرات بر آنها واردمیشود، در چنین شرایطی حساب میکردهاند: «حالا که قرار است ما را بکشند، چرا مجانی بمیریم؟! لااقل روشنگری کنیم.». مثل این است که کسی را برای اعدام میبرند و در راه که دارند میبرندش، مظالمشان را میگویند.
شاهد بر این مسأله میثم تمّار(1) است. خواندن احوالات این بزرگان، آدم را بیدار میکند. در تنقیحالمقال مرحوم مامقانی جلد هجدهم صفحة68 در روایتی آمدهاست که: «وَ رُوِیَ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الرِّضَا (ع) عَنْ أَبِیهِ، عَنْ آبَائِهِ (صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ) قَالَ: أَتَی مِیثَمٌ التَّمَّارُ دَارَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ (ع) فَقِیلَ لَهُ: إِنَّهُ نَائِمٌ، فَنَادَی بِأَعْلَی صَوْتِهِ انْتَبِهْ أَیُّهَا النَّائِمُ(2) فَوَ اللَّهِ لَتُخْضَبَنَّ لِحْیَتُکَ مِنْ رَأْسِکَ. فَانْتَبَهَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (ع) فَقَالَ أَدْخِلُوا مِیثَماً، فَقَالَ لَهُ: أَیُّهَا النَّائِمُ وَ اللَّهِ لَتُخْضَبَنَّ لِحْیَتُکَ مِنْ رَأْسِکَ. فَقَالَ: صَدَقْتَ وَ أَنْتَ وَ اللَّهِ لَتُقْطَعَنَّ یَدَاکَ وَ رِجْلَاکَ وَ لِسَانُکَ وَ لَتُقْطَعَنَّ النَّخْلَةُ الَّتِی بِالْکُنَاسَةِ(3) فَتُشَقُّ أَرْبَعَ قِطَعٍ(4) فَتُصْلَبُ أَنْتَ عَلَی رُبُعِهَا(5) وَ حُجْرُ بْنُ عَدِیٍّ عَلَی رُبُعِهَا وَ مُحَمَّدُ بْنُ أَکْثَمَ عَلَی رُبُعِهَا وَ خَالِدُ بْنُ مَسْعُودٍ عَلَی رُبُعِهَا، قَالَ مِیثَمٌ فَشَکَکْتُ فِی نَفْسِی وَ قُلْتُ: إِنَّ عَلِیّاً لَیُخْبِرُنَا بِالْغَیْبِ، فَقُلْتُ لَهُ أَ وَ کَائِنٌ ذَاکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ فَقَالَ إِی وَ رَبِّ الْکَعْبَةِ کَذَا عَهِدَهُ إِلَیَّ النَّبِیُّ(ص).» (6) . پس بعضی اصحاب حضرت میدانستهاند که معاویه آنها را میکشد، و اینطور هم نبوده که این کشتن حتماً به خاطر امربهمعروف بودهاست، بلکه به خاطر کینهای بوده که از بزرگان داشتهاند. فلذا امام حسین علیهالسلام این تذکر را به معاویه میدهند که: «لَاتَأْخُذُهُمْ بِحَدَثٍ کَانَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُمْ وَ لَا بِإِحْنَةٍ تَجِدُهَا فِی صَدْرِکَ»: مبادا اینها را با حقدها و کینههایی که در دلت است بکشی. اینها طُلقاء(7) بودهاند، از اسلام کینه داشتهاند؛ آباء و اجدادشان در جنگهای صدر اسلام کشته شدهاند، اینها اسلام نیاوردهبودند و حقد وکینهی امیرالمؤمنین را به دل داشتند تا یک روزی انتقام بگیرند، و به خاطر همین کینهها بود که سیدالشهداء آن تذکر را به معاویه میدهند.
1) (3) - میثم تمّار خودش بعضی مَغیبات را میگفته؛ اینها از بزرگانی هستند که ارتقاء معنویشان به حدی بوده که بعضی از این امور را میدانستهاند.
2) (4) - معلوم میشود خیلی با هم صحیحی بودهاند.
3) (5) - بالضم: موضع الزبالة، و قال فی المراصد: محلة بالکوفة.
4) (6) - آن درخت خرما را چهار قسمت میکنند.
5) (7) - تو را با یکچهارمِ آن درخت دارمیزنند.
6) (8) اختیار معرفة الرجال، شیخ طوسی، ج، ص85.
7) (9) - کسانی که به اختیار خودشان تا قبل از فتح مکه مسلمان نشدهبودند، پس از فتح مکه معروف به «طلقاء» یعنی «آزادشدگان» شدند. مقرر.
بنابراین این عدهی معدودی که ما اسامی مبارکشان را آوردیم، همه از آن بزرگانی هستند که احتمال دارد همینطور بودهاند.
پاسخ سوم: مأموریت خاص
جواب سوم این است که ممکن است این بزرگان مأموریت خاص داشتهاند به خاطر تدبیری که ائمه برای تداوم اسلام به آنهاه دادهبودند، کما این که حضرت سیدالشهداء مأموریت خاص داشتهاند و فرمودند که پیامبر را در خواب دیدند که به حضرت فرمودند: «إن الله شاء أنیراک قتیلاً».
پاسخ چهارم: احتمال اشتباه این بزرگان
آخرین جوابی که میشود داد، این است که: «اگر این بزرگان کاری را انجام دادند، آیا وجوبش اثبات میشود؟!»؛ اگر روایتی به ما رسید که هر وقت فلانطور میشد، میثم تمّار سجدهی سهو به جا میآورد.»، آیا میتوانیم فتوا به وجوب سجدهی سهو بدهیم؟! اگر ادلهای بر عدم وجوب داشتیم، میگوییم: «ممکن است شتباهاً اجتهادکردهباشد.».
پاسخ پنجم: حفظ تشیّع
جواب دیگر، همان جوابی است که در بعضی روایات ماضیه داشتیم؛ که این مسأله که فرمودند: «شما مثل اصحاب عیسی باشید که با اره تکهتکه شدند ولی مقاومت کردند»، این فرمایشات، برای ظرف خاص است؛ که مثلاً مسألهی اسلام یا امامت در خطر است؛ اگر این خونها ریخته نمیشد، تشیّع و راه حق مندرس میشد.
جواب قبلی این بود که ائمه به آنها یک مأموریت خاص دادهاند. این جواب میگوید: ممکن است خود این بزرگان تشخیص دادهاند که اگر مقابل معاویه سکوت کنند، راه حق مندرس خواهدشد. ما هم همین امروز اگر ببینیم: تشیع دارد مندرس میشود و از بین میرود، ما هم چنین وظیفهای داریم. بنابراین ممکن است رفتار این بزرگان، به خاطر رفع بدع بوده و از همان بابی باشد که امام حسین فرمودند: «و علی الاسلام السلام».
نتیجه: عدم معارضهی این سیره با ادلهی دال بر اشتراط
پس یا تکتک این احتمالات، یا لااقل مجموع این احتمالات، مانع میشود که سیرهی این بزرگان را معارض با ادلهی سابقه قراربدهیم و باعث توجیه آن ادله قراربدهیم یا بگوییم: «آن ادله موضوع و مجعول هستند»، یا «روایتش اشتباه کردهاند».
این که صاحب جواهر فرموده: «و ما وقع من خصوص مؤمن آل فرعون و أبی ذر و غیرهما فی بعض المقامات فلأمور خاصة لا یقاس علیها غیرها.»(1) لعلّ نظر مبارکشان به بعض ما ذکرنا باشد. حاصلش این است که این سیره فعل است، و فعل لسان ندارد. توجیهات مختلفی میشود و در بعض مقامات ممکن است به علل خاصه ای باشد که ما خبر نداریم؛ یا دستور خاص داشته اند، یا در معرض کشتهشدن بودهاند اگرچه امربهمعروف نمیکردهاند، یا خودشان تشخیص دادهاند که به خاطر حفظ تشیّع لازم است جانشان را بدهند. بنابراین به این سیرهی این بزرگان نمیشود تمسک کرد.
بعضی سیرههای دیگر مثل «مؤمن آل فرعون» علاوه بر این پاسخها، مشکل استصحاب شرائع سابقه را هم دارد.
نتیجه: اثبات اشتراط فیالجمله
پس این معارض هم از بین رفت، فتحصّل مما ذکرنا که دلیل «لاضرر» و «لاحرج» و بعض نصوص خاصه، وجوب امربهمعروف را فیالجمله مشروط به «عدم ضرر» میکند؛ حدود و ثغورش را بعد باید بحث کنیم.
روایت دیگری بر اشتراط: طبیب مداوی
روایت دیگری هم دالّ بر اشتراط هست که فراموش کردم بخوانیم، این روایت قبلاً خواندیم: «وَ لْیَکُنْ أَحَدُکُمْ بِمَنْزِلَةِ الطَّبِیبِ الْمُدَاوِی إِنْ رَأَی مَوْضِعاً لِدَوَائِهِ وَ إِلَّا أَمْسَکَ.»(2) . به ما دستور دادهاند «کالطبیب المداوی» مداواکنیم؛ طبیب مداوی وقتی مداوامیکند که مضرت برای خودش یا اهلش یا دیگران نداشتهباشد؛ اگر یک پزشکی بخواهد بیماری را معالجه کند اما خودش هم بیماربشود، آیا او را معالجه میکند؟! یا اگر معالجهی او متوقف باشد بر این که او را به میان مردم ببرند و مردم دیگر هم به آن بیماری مبتلا بشوند، آیا در چنین شرایطی باید او را معالجه کند؟! داستانهای خیلی عجیبی هست از زمان قدیم؛ که مثلاً وقتی کسی سل میگرفت و بیماریاش سخت میشد و امکان ابتلای اطرافیان بود، او را به بیابانی میبردند و مثلاً از دور برای او نان پرت میکردهاند! داستانهای خیلی عجیب رقّتباری در این زمینه هست، و بعضی از این داستانها در کتاب «الفرج بعد الشدة» آمده که بعضی از اینها به نحو غیرعادی از طریق کرامتها و معجزهها و امثال ذلک شفا پیداکردهاند.
این دلایل بر اشتراط، از نصوص بود. دو دلیل غیرلفظی هم وجود دارد .
موضوع: شرط چهارم: عدم ضرر (ادلهی وجوب / عقل و اجماع)
خلاصه مباحث گذشته:
استدلال به نصوص برای اثبات شرط چهارم پایان یافت، گفتیم وارد ادلهی غیرلفظیه میشویم. ولی قبل از این که وارد ادلهی لفظیه بشویم، باید به کلامی از محقق خوانساری بپردازیم.
تزاحم بین امربهمعروف با اضرار
محقق خوانساری در جامع المدارک بعد از این که ادلهی لفظیه را بیان میفرمایند و معارضاتش را هم بیان میکنند و سیرهی عدهای از اصحاب را جواب میدهند به این که ممکن است بر آنها واجب نبوده ولی مصاب باشند و این عمل مستحب باشد، بعد میفرمایند: «نعم یمکن أن یقال المقام من باب المزاحمة فبعض المنکرات لیس بحیث لا ینهی عنه بمجرّد ضرر قابل للتحمّل سواء کان مالیا أو عرضیّا ألا تری أنّ وجوب الحجّ لا یرتفع من جهة الضرر القابل للتحمّل کما کان فی الأعصار السابقة یأخذون من أموال الحجاج بعنوان الاخوّة.»(1) ؛
حاصل فرمایش ایشان این است که اینجا ممکن است از باب تزاحم باشد؛ پس باید مقایسهی اهمّ و مهم کنیم، و ممکن است بعضی از واجبات جوری باشد که وقتی امر به آنها با ضرر به نفس مزاحمت میکند، آن واجبات مقدم باشد و ضرر را باید تحمل کرد. بعد مثال میزنند که مثلاً وجوب حج مقدم بر بعضی ضررها میشود؛ کما این که در ازمنهی سابقه، مثل «گمرکات» رسم بوده که موقع ورود به حجاز یا مکه، مبلغی را به عنوان «حق اخوت» میپرداختهاند، ولی هیچ فقیهی به خاطر این ضرر فتوا به عدم وجوب حج ندادهاست. خرجهای دیگر مثل خرج سفر و هزینهی لباس، مقتضای طبیعت حج است، ولی این خرج را طبیعت حج اقتضانمیکند.
1) (1) جامع المدارک فی شرح مختصر النافع، السید أحمد الخوانساری، ج5، ص406.
این کلام اولاً یک مقدار اجمال دارد که به کجا میخورد؛ آیا میخواهند کلام اصحاب ائمه را توجیه کنند که این بزرگان این موارد را از باب «تزاحم» میدیدهاند و جانشان را به خاطر اقویبودن ملاک امربهمعروف دادهاند نه از باب عدم اشتراط وجوب امربهمعروف به عدم ضرر؟ آیا ما وقع من الأجلّه را میخواهند حل کنند؟ یا تعارض بین ادلهی داله بر اشتراط و ادلهی داله بر عدم اشتراط را میخواهند حل کنند؟
ظهور کلام ایشان، به نظر حقیر دومی است، ولی بعض اجلّاء کأنّ از کلام ایشان اولی (راه حلی برای رفع تعارض) استفاده کردهاند که با این کلام میخواهند عمل اجلاء اصحاب را توجیه کند. اگر اینطور باشد که این بزرگان برداشت کردهاند، یک جواب ششمی به سیره است، یا زیرمجموعهی یکی از همان جوابهای پنجگانه است؛ که بزرگانی مثل میثم تمّار و ابوذر و سایر بزرگانی که متحمل مشاقّ شدیده شدهاند و حتی در این راه به شهادت رسیدهاند، از باب تزاحم بین دو تکلیف بودهاست؛ یکی این که اضرار به نفس یا به دیگری حرام است از باب لاتُلقوا بأیدیکم إلی التهلُکة، و تکلیف دیگر این بوده که نگذارید دین مندرس بشود، نگذارید ظلم شایع در جامعه باشد، نگذارید احکام خدا تعطیل بشود، نگذارید مناصب الهی به دست ظالمها باشد. پس اضرار به نفس حرام است، و حفظ دین واجب است، قدرت بر امتثال هر دو نیست، اگر بخواهیم ضرر به نفس نرسد باید مقابل آن ظلمها و تعطیلشدن احکام الهی سکوت کنیم، و اگر بخواهیم برای حفظ دین و عدالت فریادبزنیم ضرر به نفس زدهایم، پس قدرت امتثال هر دو را نداریم و درنتیجه باب «تزاحم» است و مسلّماً «حفظ دین» از طریق امربهمعروف اهمّ است.
الآن هم همینطور است؛ مجمع تشخیص مصلحت نظام به همین خاطر تشکیل شده؛ که امر حکومت خیلی از جاها دائرمیشود بین دو تکلیفی میشود که قدرت بر امتثال هر دو نیست؛ مثلاً از یک طرف نباید املاک مردم را غصب کنند، و از طرف دیگر دو سال قبل این مسأله در شورای نگهبان مطرح شدهبود که بسیاری از مراکز آموزشی در سراسر کشور، اجاره است و اجارهی آنها سر آمدهاست و مالکینش رفتهاند به دادگاه مراجعه کردهاند و حکم تخلیه گرفتهاند؛ از طرفی املاک مردم است و تصرف در آنها بدون اذنشان جایز نیست، از طرف دیگر اگر همهی اینها تخلیه بشوند، اختلال در نظام آموزش و پرورش لازم میآید، لذا باب «تزاحم» بود. شورای نگهبان گفت: «به حکم اولی، این احکام (تخلیه) درست است.»؛ چون شورای نگهبان مصلحت را لحاظ نمیکند، این را بردند به مجمع تشخیص مصلحت نظام، آنها هم گفتند: «این حکمها تا دو سال و نیم اجرا نشود، و فعلاً مالالاجارهی مردم را کما هو حقهم باید پرداخت بشود.». پس این مسألهی «تزاحم»، هم حکم عقل است، هم حکم شرع است. و محقق خوانساری هم میفرماید: بر این اساس ابوذر و میثم تمار و این بزرگان محاسبه کردهاند و عمل کردهاند.
بنابراین ممکن است بگوییم: ادلهی امربهمعروف که دلالت بر وجوب میکند، با ادلهی حرمت اضرار تزاحم میکند.
اشکال: شما در کلماتتان میگویید که اصحاب اجتهادکردهاند، اصلاً مگر آن زمان اصحاب پیامبر و امیرالمؤمنین اجتهادمیکردهاند؟!
پاسخ: بله. اینها چیزی نیست که در عصر غیبت پیداشدهباشد، در اعصار خود ائمه علیهمالسلام هم بودهاست؛ در روایات اشاراتی هست که مثلاً عبداللهبکیر مطلبی گفت، به او گفتند: «از امام شنیدهای؟»، گفت: «نه، وحیٌ رزقنی الله.». یا معلیبنخنیس و عبداللهبنابییعفور در مسافرتی با هم بودند، یک گوشتی را، روی اجتهاداتشان، یکیشان خورد دیگری نخورد، بعد که خدمت امام صادق سلاماللهعلیه رسیدند، اجتهاداتشان را نقل کردند، در یک نقل هست که حضرت معلیبنخنیس را تأییدکردند، و در نهی دیگری عکسش هست، بالاخره باب اجتهاد از همان زمانها مفتوح بودهاست. و حضرت دربارهی ابانبنتغلب که فرمودند: «لقدأوجَع موتُ ابان قلبی»، در زمان حیاتش میفرمودند که: «من دوست دارم که تو در مسجد بنشینی و فتوابدهی.».
سؤال: قبل از زمان امام صادق هم از این اجتهادات داشتهایم؟
پاسخ: دلیل بر عدمش نداریم.
مناقشه: طرف مزاحمت با «حرمت اضرار»
ما به محقق خوانساری عرض میکنیم: طرف مزاحمت با حرمت اضرار به نفس، وجوب چه چیزی است؟ آیا وجوب امربهمعروف است؟ یا وجوب حفظ دین از اندراس؟
طرف مزاحمت اگر امربهمعروف باشد
این فرمایش شما در صورتی درست است که ادلهی امربهمعروف اطلاق داشته باشد و مقید به «عدم ضرر» نشدهباشد تا تزاحم بشود. مثلاً ابوذر از یک طرف دیده خداوند به او فرموده: «امر به معروف کن مطلقاً؛ چه ضرر داشته باشد و چه ضرر نداشته باشد.»، از طرف دیگر خداوند به او فرموده: «لاتُضرّ نفسک و اهلَک و سائرَ الناس و المسلمین»، و دیده که نمیتواند هر دو تکلیف را امتثال کند، سبکسنگین کرده و در آن شرایط دیده که امربهمعروف مقدم است. در صورتی این مسأله از باب «تزاحم» است که ادلهی امربهمعروف اطلاق داشته باشد. اما اگر بگوییم: «ادلهی امربهمعروف، قصور مقتضی دارد و از اولْ اطلاقی نسبت به همهی ضررها منعقدنمیشود.»، یا این که مقتضی قاصر نباشد ولی بگوییم: «ادلهی لاضرر حاکم است پس ادلهی امربهمعروف را مقیدمیکند.»، در این صورت، وجوب امربهمعروف اصلاً شامل موارد ضرری نمیشود و درنتیجه دو دلیل شاخبهشاخ نمیشوند؛ یعنی دو تکلیف گردن ما را نگرفته که تزاحم بشود. این، در صورتی است که طرف مزاحمت را ادلهی امربهمعروف قراربدهید.
طرف مزاحمت اگر «حفظ شریعت» باشد
اگر طرف مزاحمت را «حفظ شریعت» قرارمیدهید، این ربطی به باب «امربهمعروف»ی که متعارف است ندارد.
تزاحم بین دو طایفه از ادله
پس تزاحم وقتی پیش میآید که ادلهی امربهمعروف مشروط به «عدم ضرر» نباشد. اما ما گفتیم که اینچنین نیست و عمل امثال میثم تمار و سایر بزرگان را نمیتوانیم از باب «تزاحم» بگیریم.
اما ممکن است مقصود ایشان کما هو الظاهر این باشد که نخواهد اینجا را از باب «تزاحم» حل کند، بلکه مقصود ایشان این باشد که ادلهی امربهمعروف و این ادله تزاحم دارند، پس باید در هر جایی ببینیم: «کدام اهم است؟»؛ ربّما امربهمعروف اهمّ است و باید مقدم بشود، و ربّما اضرار اهمّ است و باید مقدم بشود. مثلاً وقتی بخواهیم به یک معروف غیرمهم امرکنیم و صدها نفر هم کشته بشوند، اضرار اهمّ است. اگر ضرر خیلی کوچک است، امربهمعروف مقدم است. و اگر مساوی هستند، قواعد باب «تزاحم» باید پیاده بشود. بعید نیست که ایشان بخواهند اینطور بفرمایند و بعضی از فقهای دیگر هم همین مطلب را دارند که باب «تزاحم» است.
این مطلب که «باب تزاحم است» هم تمام نیست علی ضوء ما ذکرنا؛ چون همانطور که گفتیم، این ادله محکوم «لاضرر» است، پس اصلاً وجوب ندارد.
البته اگرچه این را قبول داریم که نباید با امربهمعروف به ما ضرر برسد، ولی این را منکر نیستیم که تکالیف و وظایف دیگری هست که ممکن است تحت امربهمعروف باشد و ممکن است از یک باب دیگری باشد؛ مراتب بسیار مهمهای که اصل اسلام در خطر باشد و کیان اسلام در خطر باشد، در چنین مواردی امربهمعروف مشروط به «عدم ضرر» نیست. اما مراتب نازله، مشروط است به دلیل «لاضرر» و به دلیل روایت فضلبنشاذان. بنابراین نمیتوانیم این باب را از باب تزاحم قراربدهیم. و حق این است که استفادهی اشتراط از ادله تمام است.
دلیل عقل
دلیل دیگری که به آن استدلال شده، دلیل عقلی است که محقق اردبیلی در مجمع الفائدة و البرهان به آن تمسک فرموده؛ ایشان فرموده: آن منکری را که فاعل دارد انجام میدهد قبیح است، اضرار هم قبیح است، و دفعُ القبیح بالقبیح قبیحٌ، در نهیازمنکری که ضرری است، میخواهیم منکری که قبیح است را به «نهیازمنکر»ی که قبیح است، دفع کنیم، به حکم عقل، چنین نهیازمنکری قبیح است. پس به این حکم عقل میفهیم که ادلهی امربهمعروف اطلاق ندارد؛ چون چنین جعلی که شارع ما را وادارکند که امر قبیحی را به قبیحی دفع کنیم، قبیح است.(1)
1) (2) لانه قبیح، و الضرر أیضا قبیح، و دفع القبیح بالقبیح، قبیح. مجمع الفائدة و البرهان فی شرح إرشاد الأذهان، المقدّس الأردبیلی، ج7، ص539.
جواب نقضی: جهاد و قصاص
این استدلال، منقوض است به مواردی که در شرع داریم که واجب است امر قبیحی را به امر ضرری دفع کنیم. مثلاً جهاد ابتدایی دفع منکر است؛ چون آنها تارک اوامر الهیه هستند، و از طرف دیگر جهاد باعث ضرر در مال و نفس است. و یا این که اجرای حدود و دیات و قصاص و امثال ذلک، از طرفی برای حیات است: «فلکم فی القصاص حیاتٌ»؛ وقتی قاتل را قصاص میکنند، باعث میشود دیگران حساب کار خودشان را بکنند، و این باعث حیات شما میشود و باعث دفعالقبیح میشود و کشتن در جامعه کم میشود. بنابراین از طرفی دفع القبیح است، و از طرف دیگر کشتن و قطع عضو قبیح است، پس قصاص، دفع القبیح بالقبیح است. و هکذا مثالهای دیگر.
جواب حلّی: مطلق ارتکاب ضرر قبیح نیست
اینطور نیست که: «ضرر مطلقاً قبیح است.»، ضرر وقتی قبیح است که آکد از فایدهاش نباشد. مثلاً کسی یک بیماری کشنده گرفته، اما اگر پاهایش را قطع کنند زنده میماند. پس اینطور نیست که: «مجرد ضررزدن قبیح باشد»؛ اگر ضررنزدن باعث ضرر بیشتری بشود، نه تنها چنین ضررزدنی قبیح نیست، بلکه حسن هم هست.
علاوه بر این که این، در صورتی است که این ضررها خودش مابإزاء نداشتهباشد. اما اگر خود ضرر مابإزاء داشته باشد، درست است که ضرر است، اما مابإزائی دارد که درحقیقت جابر است و قابل مقایسه نیست، اصلاً قبیح نیست.
در قاعدهی «لاضرر» بعضی گفتهاند: «آن نقصانهایی که جابر دارد، اصلاً ضرر نیست.»؛ چون جابر اخروی دارد، مثل خمس و زکات و جهاد. جواب آنجا این است که ضرر صادق است، ما داریم میگوییم: اگر مضرّتی جابر مهمی دارد، عقل نمیگوید: «ارتکاب آن مضرّت، قبیح است.». وقتی که ما چنین کاری بکنیم ابدیتمان آباد بشود، چطور این کار قبیح است؟!
مرحوم مقدس اردبیلی علاوه بر این که فقیه است، متکلم و اصولیِ بزرگی هم هست، ولی متأسفانه کتابهای ایشان در اصول هنوز چاپ نشدهاست. حواشی اصولیِ ایشان، بر کتاب «ابنحاجب» است؛ چون آن موقع هنوز اصول عامه در حوزههای ما رایج بودهاست. ایشان در کلام هم مرد بزرگی است، اگرچه کتاب کلامی مستقلی غیر از حدیقةالشیعه که به ایشان استناد داده شده، به دست ما نرسیده. اگر مراد ایشان همین ظاهری باشد که در مجمعالفائده است و ما فهمیدهایم، این مناسب با شأن این بزرگوار نیست. و لعلّ همین باعث شده که در کتب بعدی مثل صاحب جواهر یا ریاض، این استدلال را نیاورند.
اجماع
و دلیل دیگری که از ادلهی غیرلفظیه به آن استنادشده، اجماع و لاخلاف است. خود این محقق بزرگوار محقق اردبیلی یکی از مدعیان «لاخلاف» است.(1) و همچنین صاحب جواهر از بعضی نقل فرمودهاند که ادعای «لاخلاف» کردهاند.(2)
مناقشهی اول: اجماع ثابت نیست
جایی که «لاخلاف» میگویند و «اجماع» به کار نمیبرند، معنایش این است که «اتفاق الکل» را احرازنکردهاند، ولی خلافی هم ندیدهاند، فلذا فرمود: «بلا خلافٍ اَجِدُه»؛ یعنی شاید کسانی باشند که کتاب ننوشتهاند یا کتابشان در دسترسی ما نیست، بنابراین این خود تعبیر نشاندهندهی «اجماع کل» نیست.
مناقشهی دوم: اجماع مدرکی است
اگر هم نشاندهندهی اجماع کل باشد، در این موردی که ادلهی وافره وجود دارد، این اجماع کشف نمیکند از این که این مُجمعین از طریق دیگری غیر از ما بأیدینا حکم شارع را به دست آوردهاند. بنابراین کاشف از یک مدرکی در عرض این مدارک موجوده نیست که ما بتوانیم در عرض این ادله مطرح کنیم. اگر فرض کنیم این ادلهای که به دست ما رسیده نبود، آیا این فقها اتفاق بر این فتوا میکردند؟! اگر احراز کنیم که: «اگر این ادلهی مابأیدینا مثل «لاضرر» نبود، باز هم فقها بر همین مطلب اجماع میکردند.»، پسس این اجماع در عرض این ادله است.
نتیجه: اثبات اشتراط فیالجمله
بحمدالله ثابت شد که اشتراط فیالجمله وجود دارد.
و مما ذکرنا، ظهر استدلال کسانی که میگویند: «شرط نیست»؛ همان ادلهی معارض. جواب از ادلهی آنها هم ثابت شد.
کسانی که تفصیل قائلند به این که در موارد خیلی مهم شرط نیست اما در غیر از آن مهمها شرط است، وجهاش روشن شد؛ یا تزاحم قائل میشوند مثل محقق خوانساری، یا میگویند: انصراف فقط در موارد مهمه است، و در موارد غیرمهم انصراف نداریم.
این بحث پایان یافت.
مسائل
بعد از تنقیح اصل بحث، باید وارد جزئیات بشویم.
مسألهی اول: اشتراط ضرر معلوم یا واقع ضرر
اولین مسألهای که عنوان میکنیم، این است که: این که میگوییم: «عدم ضرر شرط است»، مقصود از «ضرر» چیست؟ آیا «واقع ضرر» شرط است و درنتیجه هر جا که احتمال دادیم شاید ضرری نباشد، واجب نیست؟ فکیف به این که مظنّه یا حتی اطمینان داشته باشیم؟! اگر عدم واقعالضرر و عدم واقعالمفسده شرط شدهباشد، نتیجهاش این میشود که چون شرط وجوب است، هر جا شک کردیم: «شرط وجوب، هست یا نیست؟»، قهراً چیزی بر ما واجب نیست؛ مثل این است که شک داریم: «ماه رمضان شده یا نه؟»، روزه واجب نیست، یا شک داریم: «زید به ما سلام کرد یا نه؟» جواب سلامش واجب نیست، احتیاجی هم به استصحاب عدم سلامکردن نداریم. اگر اینجوری باشد، کار خیلی آسانتر میشود.
از آن طرف اگر بگوییم: عدم «الضرر المعلوم» و عدم «المفسدة المعلومة» شرط است، در جایی که احتمال ضرر هم میدهیم، باید اقدام کنیم؛ چون شرط وجوب نیست.
و اگر بگوییم: «مطلق احتمال ضرر و مظنّهی ضرر یا حتی خوف ضرر شرط شده»، در جایی که احتمال ضرر میدهیم، باز هم وجوبی نیست.
کدامیک را بگوییم؟ این بحث مهمی است که إنشاءالله فردا عرض میکنیم.
موضوع: شرط چهارم: ضرر (مسائل / مسألهی اول: طریق احراز ضرر/ اقوال و بررسی کفایت خوف)
خلاصه مباحث گذشته:
بعد از این که اثبات شد وجوب امربهمعروف مشروط است به عدم ضرر (جانی و اعضائی و مالی و عرضی، هم برای خود آمر و هم برای وابستگان به او و هم برای سایر مسلمین)، یقع البحث در این که اثبات ضرر به چه چیزی ممکن است؟ علما این مسأله را اینجور مطرح کردهاند.
اقوال
ابتدا اقوال در این مسأله را بررسی کنیم:
قول اول: اشتراط علم یا ظنّ
صاجب جواهر فرمودهاند: «إن ظاهر الأصحاب اعتبار العلم أو الظن بالضرر»(1) : اصحاب، فقط همین دو تا را ملاک قراردادهاند؛ که اگر علم یا ظنّ به ضرر دارید، امربهمعروف واجب نیست، پس صرف احتمال و خوف ضرر کافی نیست. پس وجوب امربهمعروف، مشروط است به عدم علم به ضرر و عدم ظن به ضرر. این، مشهور بین اصحاب است.
قول دوم: اشتراط علم یا ظنّ یا خوف
قول دوم که خود صاحب جواهر معتقد به آن است و مرحوم امام هم همان را اختیارکردهاند، علم و ظنّ و خوف است؛ یعنی حتی خوف و احتمال موهوم هم کافی است برای سقوط وجوب امربهمعروف؛ پس وجوب امربهمعروف مشروط است به این که نه علم داشته باشی، نه ظن داشته باشی، و نه خوف ضرر داشته باشی، بدون این که بین مضرّات مختلفه (جانی و اعضائی و عِرضی و مالی) فرقی باشد. مرحوم امام هم در مسألهی یک همین مسلک را اختیار فرموده: «مسألة1: لو علم أو ظنّ أنّ إنکاره(2) موجب لتوجه ضرر نفسی أو عرضی أو مالی یعتد به علیه أو علی أحد متعلقیه کأقربائه و أصحابه و ملازمیه فلایجب و یسقط عنه، بل و کذا لو خاف ذلک لاحتمال معتد به عند العقلاء(3) ، و الظاهر إلحاق سائر المؤمنین بهم أیضا.»(4) .
قول سوم: تفصیل بین ضرر مالی و غیرمالی
قول سوم تفصیل میدهد بین ضرر و مفسدهی مالی و غیرمالی؛ در ضرر مالی فقط علم و مظنّه را لازم میداند، خوف و احتمال کفایت نمیکند. اما در غیر ضرر مالی، خوف هم کفایت میکند. لو لا الاجماع، ذهب الیه مرحوم آقاضیاء عراقی در «شرح تبصره»؛ میفرمایند: اگر اجماعی در کار باشد بر این که خوف و احتمال ضرر مالی هم مسقط وجوب است، میپذیریم.(1) قهراً میخواهد بگوید: «باید احتیاط کنیم»، ولی از نظر فنّی لو لا الاجماع، ایشان مناقشه دارد که خوف در باب «ضررهای مالی» مسقط وجوب باشد؛ مثلاً خوف آن را دارد که اگر امربهمعروف کند، خانهاش را آتش بزنند، میفرماید: اینجا لولا الاجماع، محل تردید و اشکال است.
قول چهارم: تفصیل بین ضرر جانی و اعضائی با غیرهما
تفصیل بعدی این است که فقط در جانی و اعضائی، خوف هم کافی است. اما در عرضی و مالی، علم و ظنّ لازم است لو لا الاجماع.
اینها عمدهی وجوه یا اقوالی است که در این مسأله وجود دارد.
جایگاه اطمینان در این اقوال
قهراً اطمینان که حجت عقلائی است، داخل در علم دانستهاند؛ چون علم عرفی هم شامل آن میشود. یا این که مرادشان از ظن، اعم از ظن اطمینانی و غیراطمینانی بوده. بهتر است که از اطمینان هم نام ببریم.
1) (5) انّ فی إلحاق خوف الضرر بصورة الیقین به، حتی فی المال اشکال ... و علیه فیحتاج إثباته إلی دلیل متیقَّن، فإن کان فی البین إجماع- و لو بتسریة مناط خوف الضرر من باب الوضوء و الصوم و أمثالهما إلی المقام- فهو، و إلّا فللنظر فیه مجال، و الله العالم. شرح تبصرة المتعلمین، للآغا ضیاء، ج4، ص454.
چینش مسأله به نحو دیگری
بهتر است این مسأله را اینطور طرح کنیم که: «وجوب امربهمعروف آیا مشروط است به عدم علم یا اطمینان یا ظن یا خوف به ضرر؟ یا مشروط نیست؟». مهم در مقام این است که ادله را بررسی کنیم ببینیم: «مقتضای ادله چیست؟».
بررسی کفایت خوف
بزرگانی مثل محقق خوئی و شهیدثانی در مسالک قائل هستند به این که در باب «ضرر» شارع علاوه بر «علم» که حجت است و بحثی در آن نیست، ظن و خوف را اماره قراردادهاست. در خصوص باب ضرر و مفسده اینچنین است.
دلیل اول: بنای عقلا و عدم ردع شارع
اگر تتبّع در فقه کنید، میبینید مواردی که «ضرر» حکم را برمیدارد، شارع همهی اینها را اماره و طریق قراردادهاست. مثل روزهی ضرری، بلکه به تعبیر جامع میتوانیم بگوییم: «خوف»؛ چون شامل علم و مظنّه هم میشود. پس آقایان ادعا دارند که شارع حتی خوف و احتمال را هم امارهی «ضرر» قراردادهاست؛ چون از طرفی ضرر، یک چیزی است که انسان باید از آن تحرّزکند، و از طرف دیگر معمولاً علم صددرصد به ضرر، میسور نیست، لذا عقلا «احتمال» را هم کافی دانستهاند، و شارع هم ردعی از این سیرهی عقلا نکردهاست.
محقق خوئی در باب صوم بعد از این که فرموده: «لا فرق فی الضرر بین أقسامه من کونه موجبا لشدة المرض أو طول البرء أو شدة الألم و نحو ذلک للإطلاق. إنما الکلام فی طریق إحراز الضرر، فالأکثر کما حکی عنهم علی انه الخوف الذی یتحقق بالاحتمال العقلائی المعتد به و ذکر جماعة اعتبار الیقین أو الظن، بل عن الشهید التصریح بعدم(1) کفایة الاحتمال و الصحیح هو الأول ... و علی الجملة فالمستفاد من الأدلة ان العبرة بمجرد الخوف، و لا یلزم الظن أو الاطمئنان فضلا عن العلم.»(2) (3) ، تا اینجا مربوط به باب «صوم» است.
بعد میفرماید: «بل لایبعد أن یکون هذا طریقا عقلائیا فی باب الضرر مطلقا»: هر جا که باشد؛ چه صوم و چه غیر صوم. «کما یفصح عنه ما ورد فی مقامات أخر غیر الصوم. مثل ما ورد فی لزوم طلب الماء و فحصه للمتیمم علی الخلاف فی مقدار الفحص فی الفلاة من أنه یکف عن الفحص إذا خاف من اللص أو السبع»: کسی که آب ندارد، باید به اندازهی «پرتاب یک تیر» از همهی جوانب فحص کند، اگر آب پیدانکرد، سپس تیمّم کند. اینجا گفتهاند: اگر خوف این را دارد که در این جوانبْ یک دزدی باشد، یا سبُع و درّندهای باشد، فحص لازم نیست و همین مسوِّغ تیمّم میشود. پس در این باب، همین «خوف» را اماره قراردادهاند. «فیدل علی سقوطه لدی کونه فی معرض الخطر، و إلا فلا علم و لا ظن بوجود اللص أو السبع، و لذا عبّر بالخوف.»(1) (2) .
و همچنین در موارد دیگری مثل «سفر معصیت» مثال زدهاند؛ سفری که خوف خطر در آن باشد، سفر معصیت است و نماز در چنین سفری تمام است.
پس مرحوم آقای خوئی میفرمایند که «خوف» یک طریق عقلائی است؛ شارع نه تنها این طریق عقلائی را ردع نکرده، بلکه میبینیم در جایجای فقه در روایات طبق آن مشی کردهاست و فقها هم طبق آن فتوا داده. پس این، یک طریق عقلائی غیرمردوعه و مقبولهی از نظر شارع است.
بزرگان دیگری هم شبیه این مطلب را دارند؛ مثلاً دربارهی «ظنّ» شهیدثانی در «مسالک» فرموده: «لأنّ الضرر المسوغ للتحرز منه یکفی فیه ظنّه، کما فی نظائره من الموارد الشرعیة.»(3) .
اینجا همان بحثهایی میآید که: «چطور ردع نفرموده؟» درحالیکه فرموده: «إنّ الظنّ لایُغنی من الحق شیئاً» و «لاتقفُ ما لیس لک به علمٌ»؛ اینها نه تنها رادع احتمال نیست، بلکه حتی رادع مظنّه هم هست. من اینها را ایکال میکنم به علم اصول.
مناقشه: احتمال، طریق به واقع نیست
البته اینجا یک مناقشهای وجود دارد؛ که اگر مقصود از این که «خوف، طریق است.»، این است که مثل علم و اطمینان و ظنّ طریق به واقع است، چنین حرفی معنا ندارد؛ کما این که در اصول فرمودهاند؛ چون احتمال و شک، طریق الی الواقع نیست. شک هم موجب خوف میشود، با این که «ارائهی واقع» اصلاً در «شک» نیست!
پاسخ: موضوع حکم عقلایی، خوف ضرر است
در پاسخ به این مناقشه میتوانیم بگوییم: «موضوع حکم عقلائی، خوف ضرر است.»؛ عقلا وقتی خوف ضرر داشته باشند، اجتناب میکنند؛ از باب این که خوفها معمولاً ملازم با ضرر است. ولی خوف طریق نیست، کما این که شک هم طریق نیست. پس این که «ضرر» را موضوع قراردادهاند، یک تعبیرِ بامسامحه است.
پس یک راه برای اثبات کفایت خوف، این است که بگوییم: بنای عقلا بر این است و شارع هم این بنا را طردنکردهاست.
دلیل دوم: قصور مقتضی
اگر دلیل ما بر اثبات این شرط «قصور مقتضی» باشد
دلیل دوم این است که بگوییم: ما از ادله اینجور استفاده کردهایم که مهمترین دلیل ما بر این شرط، یکی انصراف (قصور مقتضی) بود؛ در مواردی که امربهمعروف مستلزم ضرر جانی یا ضررهای مهم دیگری است، ادلهی امربهمعروف از آن موارد انصراف دارد، یا لااقل مشکوکالشمول است. وقتی مشکوکالشمول باشد، ظهور در وجوب، احرازنمیشود. اگر این را گفتیم، نتیجه این میشود که عرف، نه فقط جایی که علم یا مظنّهی ضرر داشته باشد، بلکه حتی آن جایی که خوف ضرر داشتهباشد را بعید میداند که مشمول ادلهی وجوب امربهمعروف بشود. پس احتیاج نداریم که «طریقیت» را اثبات کنیم، بلکه میگوییم: اصلاً ادلهی امربهمعروف، یا منصرف از این موارد است، یا مشکوکالشمول است نسبت به این موارد. بنابراین در تمام این موارد، واجب نیست.
اگر دلیل ما بر اثبات این شرط «لاضرر» باشد
دومین دلیلی که گفتیم مهم است، «لاضرر» بود. «لاضرر» میگوید: «هر جا ضرر واقعی است، امربهمعروف واجب نیست»، پس وجوب امربهمعروف مشروط است به این که ضرر واقعی نباشد. احراز هر مشروطی، منوط به احراز شرط است. مثلاً نمازظهر که مشروط به زوال است، پس «زوال» را باید احرازکنیم. در این صورت نه تنها خوف، بلکه حتی اگر ظن هم داشته باشیم، احرازنمیشود. بنابراین اثبات این مطلب، هیچ مؤونهی زائدهای نمیخواهد؛ بعد از این که دلیل «لاضرر» گفت: «وجوب امربهمعروف، مشروط است به انتفاء ضرر واقعی.»، و وقتی که طریق احراز، علم و اطمینان است، پس امربهمعروف فقط وقتی واجب است که به «انتفاء ضرر» علم یا اطمینان داشتهباشیم. پس اگر نسبت به «ضرر» مظنّه و یا حتی خوف داشتهباشیم، انتفاء ضرر را احرازنمیکنیم و درنتیجه وجوب امربهمعروف اثبات نمیشود.
پس برای وجوب امربهمعروف، احراز انتفاء ضرر لازم است. پس عدم احراز انتفاء نتیجه میدهد عدم وجوب امربهمعروف؛ چه این عدم احراز انتفاء ضرر، همراه باشد با احراز ضرر، و چه همراه نباشد. پس وقتی که علم به عدم ضرر داری، علم به عدم وجوب داری. اگر اطمینان به ضرر داری، اطمینان به عدم وجوب داری. اگر ظنّ به ضرر داری، چون موضوع وجوب یعنی «انتفاء ضرر» احرازنمیشود، پس شک در وجوب میکنی و درنتیجه وجوب اثبات نمیشود. خوف ضرر هم اگر داشتهباشی، باز چون موضوع وجوب احرازنمیشود، پس وجوب اثبات نمیشود. بنابراین اثبات کفایت «خوف ضرر» هیچ مؤونهی زائدهای نمیخواهد؛ بعد از این که دلیل «لاضرر» گفت: «وجوب امربهمعروف، مشروط است به انتفاء ضرر.»، در کل موارد خوف ضرر، انتفاء ضرر را احرازنمیکنیم و درنتیجه امربهمعروف واجب نیست.
این هم دلیل سوم که دلیل قویای است و آن راه محقق خوئی و مبانی منهاج الصالحین که در آن دستاندازها گیرکنیم که: «به چه دلیل سیرهی عقلائیه است؟ و آیا امضاشده یا نه؟» احتیاجی نداریم، این راه خیلی صاف است. تا به حال قول صاحب جواهر و امام اثبات شد.
تا حالا، این ادله قول صاحب جواهر و فرمایش حضرت امام را اثبات کرد.
دلیل سوم: روایت فضلبنشاذان
دلیل چهارم(1) این است که روایت معتبرهی فضلبنشاذان: «وَ الْأَمْرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیُ عَنِ الْمُنْکَرِ وَاجِبَانِ إِذَا أَمْکَنَ وَ لَمْ یَکُنْ خِیفَةٌ عَلَی النَّفْس.»(2) : طبق این روایت، در فرض خوف بر نفس یا اصحاب، امربهمعروف واجب نیست. این روایت، منافات با «لاضرر» ندارد؛ اگر با «لاضرر» فقط علم و اطمینان و ظنّ را اثبات کردید، خوفش را هم به واسطهی این روایت میتوانید اثبات کنید.
مناقشه: این دلیل، خوف ضرر مالی و عرضی را اثبات نمیکند
لکن اشکال کردیم که ظاهر «خوف علی نفسه» فقط «ضرر جانی» است، و حداکثر ضرر اعضائی، اما از ضرر مالی انصراف دارد. پس این روایت نمیتواند اثبات کند که مجرد خوف ضرر مالی و عرضی کافی است برای عدم وجوب امربهمعروف.
ولی بعض کلمات آقاضیاء ظهور دارد در این که شامل ضرر مالی و عرضی هم میشود. البته بین صدر کلامش با ذیل کلامش تهافت هست: ایشان در صفحة138 از همین «شرح تبصره» بعد از این که به این روایت مبارکه استشهادمیکند، میفرماید: «و الظاهر من الخوف علی النفس خوفه من الضرر الوارد علیه أو علی أصحابه أعم من المال و غیره لا انّ المراد خصوص خوف الضرر النفسی. فالنفس فی المقام مأخوذ فی قبال الغیر من الأصحاب، لا فی قبال العرض و المال.»(3) ؛ پس اینجا اینطوری استظهارمیفرماید که شامل مال و عرض هم میشود. ولی در آخر کلامش میفرماید: «ثم انّ فی إلحاق خوف الضرر بصورة الیقین به، حتی فی المال اشکال. نعم لا یبعد الإلحاق فی النفسی و العرضی»(4) . وقتی شما از روایت استظهارکردید که مال را هم دربرمیگیرد، چرا اینجا میفرمایید: «فی المال اشکال»؟!
1) (12) استاد از این دلیل تعبیر به دلیل چهارم کردند چون دلیل قبلی را دو دلیل حساب کردند، لکن به نظر حقیر دلیل قبلی، یک دلیل بود؛ این که دلیل اثبات این شرط «قصور ادله» باشد یا «لاضرر»، باعث نمیشود دو دلیل آوردهباشیم. مقرر.
2) (13) عیون اخبار الرضا، شیخ صدوق، ج2، ص125.
3) (14) شرح تبصرة المتعلمین، للآغا ضیاء، ج4، ص453.
4) (15) شرح تبصرة المتعلمین، للآغا ضیاء، ج4، ص453.
پس اگر ما از این روایت استظهارکردیم که: «ضرر مالی و عرضی را هم شامل میشود»، میتوانیم از این روایت استفاده کنیم که: «خوف ضرر هم کافی است برای این که امربهمعروف واجب نباشد.»، اما اشکالش این است که این روایت انصراف دارد از ضررهای غیر نفسی و درنتیجه «مال» و «آبرو» را شامل نمیشود.
نتیجه: شرط چهارم خوف ضرر است
پس مقتضای مراجعهی به ادلهی مقام و آنچه که مستند ما بود در اثبات این شرط، این است که چه علم چه اطمینان چه مظنه چه خوف کفایت میکند. و للفقیه که به جای این که اسم تکتک اینها را ببرد، تعبیر به «خوف» کند؛ چون شامل همهی اینها میشود.
بلکه اصلاً اگر کسی دلیل مهم را ادلهی خاصه و آن روایات قراربدهد که امام فرموده خوف نداشتهباشد، ما هم همین را باید ملاک قراردهیم، نه این که علم و مظنّه را بگوییم، بعد بگوییم: «خوف هم به علم و مظنّه ملحق میشود.» بلکه باید عکسش را بگوییم؛ چون به حسب نص، آنچه شرط قراردادهشده، «عدم خوف» است.
بعض ادلهی دیگر هم وجود دارد که إنشاءالله فردا این بحث را تکمیل میکنیم.
موضوع: شرط چهارم: ضرر (مسائل / مسألهی اول: طریق احراز ضرر/ دلیل قول سوم و مناقشات آن)
خلاصه مباحث گذشته:
این مسأله را بررسی میکردیم که: «آیا خوف، کاشف از ضرر هست یا نیست؟». در اثبات قول دوم یعنی کافیبودن خوف، سه دلیل اقامه کردیم. درنتیجه قول اول یعنی عدم کفایت خوف ردشد. امروز میخواهیم دلیل دو قولی که تفصیل دادهبودند را بررسی کنیم.
دلیل قول سوم: تفصیل بین ضرر مالی و غیرمالی
محقق عراقی قدس سرّه برای صورتی که خوف از ضرر باشد، چه ضرر نفسی چه عرضی و چه مالی، برای این صورت دغدغه دارد. صورت علم و یقین به ضرر را روشن است که میپذیرد، ولی برای صورت «خوف» دغدغه دارد و میفرماید که: ممکن است برای خوف نفسی و خوف عرضی دلیل اقامه کنیم اما برای خوف مالی نه؛ اگر اجماع داشته باشیم، همان دلیل میشود، و الا فللاشکال مجالٌ.
دلیل اول: قاعدهی اشتغال نسبت به امربهمعروف
تقریب استدلال
اما در صورت خوف نفسی و عرضی، استدلال ایشان این است که حفظ نفس واجب است: «لاتلقوا بأیدیکم إلی التهلکة»، حفظ آبرو و عرض هم واجب است، و در مواردی که انسان شک میکند: «نفس در مخاطره است یا نه؟» و تنها خوف ضرر جانی را دارد، در این موارد، قاعدهی اشتغال اقتضامیکند که باید احتیاط کند؛ چون این تکلیف بر دوش اوست و الآن شک دارد که: «اگر این کار را نکند، آیا نفسش یا آبرویش حفظ میشود؟»، قاعدهی اشتغال میگوید: «الاشتغال الیقینی یقتضی البراءة الیقینیة». بنابراین در این موارد میتوانیم بگوییم: چون واجب است حفظ نفس و حفظ عرض، و چون احتمال میدهد که با امربهمعروف کشته بشود یا آبرویش ریخته بشود و یا نقص عضو پیداکند، این آیه شاملش میشود. اما دلیلی برای حفظ مطلق مال نداریم و لذا قاعدهی اشتغال «ضرر مالی» را شامل نمیشود.
عبارت ایشان را بخوانم: «ثم انّ فی إلحاق خوف الضرر بصورة الیقین به، حتی فی المال اشکال.»(1) ؛ پس ابتداءً میفرماید که نمیتوان خوف را ملحق به علم و ظنّ کرد، حتی در ضرر جانی و عرضی. سپس استدراک میکنند و میفرمایند که: «نعم لایبعد الإلحاق فی النفسی و العرضی، لأنه یجب حفظ نفسه عن المضار المزبورة، و مع الشک فیه فقاعدة الاشتغال تقتضی وجوب الحفظ.». این، فرمایش این محقق بزرگ است.
1) (1) شرح تبصرة المتعلمین (للآغا ضیاء)، ج4، ص454.
مناقشات
ایشان دو ادعا دارند: اولاً در اسقاط وجوب امربهمعروف، خوف ضرر نفسی و عرضی، ملحق است به یقین و ظنّ به ضرر نفسی و عرضی؛ یعنی همانطور که یقین و ظن به ضرر نفسی و عرضی باعث سقوط وجوب امربهمعروف است، خوف ضرر نفسی و عرضی هم مسقط وجوب امربهمعروف است. و ثانیاً خوف ضرر مالی ملحق نیست به خوف ضرر نفسی و عرضی؛ یعنی وجوب امربهمعروف، مشروط است به عدم خوف ضرر نفسی یا عرضی، ولی مشروط نیست به عدم خوف ضرر مالی. ما ابتدا مدعای دوم ایشان را نقدمیکنیم و سپس مدعای اول ایشان را.(1)
مناقشهی اول: تشکیک در عدم الحاق «خوف ضرر مالی» به «خوف ضرر نفسی و عرضی»
ممکن است در این فرمایش مناقشه بشود به این که: اگر شک کردیم که: «آیا این کار (مثلاً شرب تتن) برای ما ضرر دارد یا ضرر ندارد؟»، اینجا جای اشتغال است؟ یا جای برائت است؟ مثلاً الآن یک میوهی جدیدی به بازار آمده که نمیدانیم: «ضرر دارد یا نه؟»، برائت جاری میکنیم؛ چون این مورد شبههی موضوعیهی ادلهی اضرار به نفس است.
قاعدهی «اشتغال» مال جایی است که تکلیفْ منجَّز شده به این که کبری و صغرایش هر دو احرازشده؛ آنجاهاست که میگوییم: «اشتغال یقینی، مقتضی برائت یقینی است.». مثل این که ظهر شده پس موضوع را احرازکرده، و کبری یعنی وجوب نمازظهر را هم احرازکرده، حالا شک میکند که: «نمازظهر خوانده یا نه؟». پس مجرای قاعدهی اشتغال، شک بعد از احراز صغری و کبری است. اما اگر اصلاً نمیداند: «ظهر شده یا نشده؟»، قاعدهی «اشتغال» جاری نمیشود.
1) (2) این پاراگراف، از مقرر است.
در مانحنفیه این کبری که «لاتضرّ نفسک بإلقائه إلی التهلکة» احرازشده، اما اگر نمیدانیم: «آیا خوف ضرر مالی هم موضوع حرمت اضرار را محقق میکند یا نه؟»(1) ، اینجا جای قاعدهی اشتغال نیست، بلکه جای شبههی موضوعیهی «ضرر» است(2) ، پس در «خوف ضرر مالی» نسبت به جریان «لاتضرّ نفسک بإلقائه إلی التهلکة» برائت جاری میکنیم و درنتیجه ادلهی امربهمعروف جاری میشود، پس در «خوف ضرر» امربهمعروف واجب است. بنابراین اگر این مطلب درست باشد که: «در شک در «ضرر نفسی و عرضی» امربهمعروف واجب نیست.»، نمیتوانیم شک در «ضرر مالی» را هم به آن دو ضرر ملحق کنیم و بگوییم: «در شک در ضرر مالی هم امربهمعروف واجب نیست». پس اگر اثبات بشود که شرط وجوب امربهمعروف عدم «خوف در ضرر نفسی و عرضی» است، ثابت نمیشود که شرط وجوب امربهمعروف عدم «خوف در ضرر مالی» است. بنابراین در عدم وجوب امربهمعروف نمیتوانیم «خوف در ضرر مالی» را به «خوف در ضرر نفسی و عرضی» ملحق کنیم.
اشکال اول و پاسخ به آن: وجوب دفع ضرر محتمل
مگر این که کسی بگوید: «قاعدهی «وجوب دفع ضرر محتمل» که قاعدهای عقلی است، اینجا را هم شامل میشود.»، ولی جریان این قاعده در اینجا هم محل اشکال است؛ چون مراد از این قاعده، دفع ضررهای اخروی است.
اشکال دوم طبق بعضی مبانی
پس میتوانیم بگوییم: در این شبهات موضوعیه، برائت جاری میشود و در خوف ضرر مالی هم امربهمعروف واجب نیست، مگر این که بگوییم: «این موارد، از قبیل شبهات موضوعیهای است که علمش در آستین آدم است.»؛ بعضی مثل مرحوم محقق آشیخ عبدالکریم حائری و بعضی دیگر این موارد را استثناءکردهاند؛ مثلاً کسی همین که چشمش را بازکند میتواند بفهمد: «صبح شده یا نه؟»، اگر بگوید: «ما چشممان را بازنمیکنیم، پس نمیفهمیم که اذان صبح شده و استصحاب بقاء لیل میکنیم و سحری میخوریم.» درصورتیکه با یک نگاه به افق میفهمد، این را میفرمایند: نمیشود. یا مثلاً شک دارد که: «آیا خون به اندازهی مازاد بر یک درهم به لباسش چکید؟ یا نچکید؟» و اگر یک نگاه کند میفهمد، ولی نگاه نکند و نمازبخواند. معمولاً میگویند: در شبهات موضوعیه لازم نیست فحص کند حتی در این موارد، ولی ایشان در این موارد تأمل دارند.(3) کسی که این مبنا را دارد، میتواند بگوید: مکلف، در مواردی که با فحص کمی متوجه میشود ضرر صدق نمیکند از جمله خوف ضرر مالی، نمیتواند بگوید: «شاید ضرر صدق کند و امربهمعروف واجب نباشد، پس چون شک در وجوب کردیم، امربهمعروف واجب نیست.».
مناقشهی دوم: تشکیک در الحاق مطلق(1) «خوف ضرر نفسی و عرضی» به «یقین به ضرر نفسی و عرضی»
جواب دوم این است که فرض کنیم در «ضررهای نفسی و عرضی» تکلیف «حرمت اضرار به نفس» منجَّز است، ولی باید توجه داشته باشیم که در طرف دیگر هم ادلهی امربهمعروف را داریم، این اطلاقات را چرا مقیدکنیم؟! اینها، دو تکلیفِ جدا از هم است: «مُر بالمعروف و انهَ عن المنکر؛ سواءٌ که موجب هلاکت نفست بشود یا نشود، موجب آبروریزی بشود یا نشود، موجب ضرر مالی بشود یا نشود.». پس دو تکلیف منجَّز داریم و درنتیجه باب «تزاحم» است؛ دو تکلیفی داریم که نمیتوانیم هر دو را امتثال کنیم؛ اگر امربهمعروف را امتثال کنیم، لاتلقوا بأیدیکم إلی التهلکة را نمیتوانیم امتثال کنیم، اگر بخواهیم لاتلقوا بأیدیکم إلی التهلکة(2) را امتثال کنیم، «مُر بالمعروف و انهَ عن المنکر» را نمیتوانیم امتثال کنیم.
وقتی اینطور تزاحم شد، باید سبکسنگین کرد؛ یک جا ممکن است امربهمعروف اهمّ از ضرر جانی و عرضی باشد، یک جا هم ممکن است ضرر اهمّ از امربهمعروف باشد، یک جا هم ممکن است مساوی باشد و مخیَّر بین هر دو باشم. ولی در هر صورت نمیتوانیم مطلقاً بگوییم: «باید خوف نفس و عرض را ملحق کنیم به جایی که یقین داریم».
دلیل دوم: مادهی «حفظ» شامل «احتمال ضرر» هم میشود
اما یک بیان دیگری هست که بعض اجلهی معاصرین از اساتید سطح ما فرمودهاند که اگر آنجور تقریب بکنیم، شاید این اشکالی که کردیم حل بشود و بیان آقاضیاء اصلاح بشود و طبق آن اصلاح، این مناقشه برطرف بشود.
ایشان فرمودهاند که: جایی که ما احتمال میدهیم و خوف داریم، در مورد ضرر نفسی که مثلاً کشته میشود و یا اعضا و جوارحش در مخاطره قرارمیگیرد و کورمیشود، ما در این موارد نباید بگوییم: «مشکل داریم»؛ چون معتبرهی فضلبنشاذان را داریم. مگر این که کسی در سند اشکال بکند. طبق این روایت، خوف ضرر، باعث سقوط وجوب امربهمعروف میشود. در جایی هم که ظن به ضرر داشته باشیم، بالاولویه وجوب ساقط میشود؛ وقتی در «خوف» شارع میفرماید: «امربهمعروف واجب نیست»، به طریق اولی جایی که مظنون است، واجب نیست. لذا فرموده: «و هکذا حکم الظنّ بالضرر؛ فإنّ الخوف إذا کان موجباً للسقوط، فالظن، کذلک بالاولویة.».
از مطالب دیروز هم این نکته برداشت میشود که: لازم نیست مظنّه را بالاولویة خارج کنید؛ همان دلیلی که اشتراط عدم «خوف» را اثبات میکند، بالمطابقه اشتراط عدم «ظن» را هم اثبات میکند؛ چون مناشئ خوف، مختلف است؛ ممکن است منشأ خوف، ظنّ به ضرر باشد، نه فقط احتمال ضرر. پس آن دلیلی که خوف را اثبات میکند، بالمطابقه ظن را هم اثبات میکند و نیازی به مفهوم اولویت نیست. مثل این است که شارع بفرماد: «أکرم العالم»، بعد ما بگوییم: «غیر اعلم و غیر اورع را بالمطابقه میگیرد، اعلم و اورع را به مفهوم اولویت.»! در مانحنفیه هم وقتی که فرموده: «هر وقت خوف بر نفس داشتی، امربهمعروف واجب نیست.»، شمول این دلیل، دربارهی «مظنّه» آکد است نسبت به آن جایی که فقط احتمال میدهیم. پس اگر کسی این روایت را قبول کند، باید بگوییم: «نسبت به خوف بر نفس، روشن است.».
دربارهی «ضرر عرضی» ایشان میفرمایند: «و أما إلحاق الظنّ بالاحتمال المعتدّ به بالضرر العرضی، فلأنّ حفظ العرض من الواجبات»، تا اینجا آقاضیاء هم همین را میفرمود، ولی نکتهی ظریفی که باعث میشود تقریر این دو بزرگوار با هم تفاوت داشته باشد، این است که ایشان میفرماید: مادهی «حفظ» اگر واجب شد، مقتضایش این است که در حالت شک هم احتیاط بکنیم. مثلاً وقتی میگویند: «خودت را از سرماخوردگی حفظ کن»، منظور فقط این نیست که: «وقتی میدانی سرمامیخوری مثل این که بدون لباس بیرون بروی، در اینجا خودت را حفظ کن.»، بلکه منظور این است که جایی هم که شک داری، خود را باید حفظ کنی. اینجا هم میفرمایند: «خودت را از آبروریزی حفظ کن». خصوصیت مادهی «حفظ» و «حراست» این است که از «خوف» هم اجتناب کند؛ مثلاً کسی را که مأمور حراست از جایی میکنند، اگر ببیند یک نفر ناشناس دارد واردمیشود، نمیتواند بگوید: «شبههی موضوعیه است، اشکال ندارد برود داخل.»، و نیازی هم نیست که در موارد شک «احتیاط» جعل کنند، بلکه همان «حفظ کن» کافی است که در موارد شک هم احتیاط کند؛ یعنی تحقق آن حراست، در همین است. با توجه به این مطلب، «الاشتغال الیقینی یقتضی البراءة الیقینیة» هم لازم نیست؛ اصلاً مقتضای «حفظ» همین است، نه این که عقل چنین حکمی میکند.
پس اگر میبیند طرفْ یک آدم دهندریدهای است؛ اگر در جمع او را نهیازمنکر کند، ممکن است آبرویش را ببرد، اینجا شارع فرموده: «احفظ عرضک» و در موارد شک هم همینجور است.
بر همین اساس است که حتی مؤمن عاصی حق ندارد بگوید: «من فلان گناه را کردهام»؛ خدای متعال آنقدر رحیم و ودود است که ذیل آیهی «کِراماً کاتبین» در روایت داریم که که وقتی مؤمنی گناهی کرد، خدای متعال تا هفت ساعت اجازه نمیدهد حتی آن ملائکه هم بفهمند، اگر در این هفت ساعت توبه نکرد، آن ملائکه هم متوجه میشوند و مینویسند. خدای متعال اینجور آبروی مؤمن را حفظ میکند، و دستور هم داده که: «آبروی خودتان را حفظ کنید».
حالا ما یک چیزی هم اضافه میکنیم؛ که اگر در آن روایت فضلبنشاذان مناقشه کردید و سند را نپذیرفتید، حفظالنفس را قبول دارید که واجب است، همین بیانی که در «عرض» میآید، در «حفظ نفس» هم میآید؛ که خود مادهی «حفظ و حراست» این اقتضا را دارند.
مناقشه: اطلاق ادلهی امربهمعروف مقتضی تزاحم است
اشکالی که به بیان آقاضیاء واردمیشد، به این بیان واردنمیشود. و لعلّ مقصود محقق عراقی هم همین باشد ولی قصور در عبارت هست.
ولی اشکال دومی که آنجا به محقق عراقی عرض کردیم، اینجا هم واردمیشود؛ که چرا تقییدمیکنید؟! مقتضای «احفظ نفسک» این است که در حالت شک هم احتیاط کنیم، مقتضای اطلاق «مُر بالمعروف» هم این است که امربهمعروف کند حتی اگر آبرویش در خطر باشد. اگر از اول بگویید که: «ادلهی امربهمعروف، از این موارد، یا انصراف دارد یا مشکوکالشمول است.»، در این موارد برائت از وجوب امربهمعروف جاری میکنیم. اما وقتی به این بیان میخواهید مشکل را حل کنید، یعنی اطلاق ادلهی امربهمعروف را پذیرفتهاید و معتقدید که انصراف ندارد، پس دو دلیل داریم با دو مقتضای مختلف، و ما قادر به امتثال هر دو نیستیم، بنابراین باب «تزاحم» میشود. وقتی باب «تزاحم» شد، گاهی امربهمعروف اهمّ است ولو یک سیلی هم بخوریم، گاهی عرض اهمّ است. ملاک این اهمیتها را هم، یا باید از شارع گرفت، یا از ارتکازات متشرعه.
نتیجه: عنوان جامع «خوف»
فتحصل مما ذکرنا که این شرط را قبول کردیم. و این را هم قبول کردیم که نه فقط علم و ظن، بلکه حتی شک و وهم نسبت به ضرر هم باعث سقوط وجوب امربهمعروف میشود. پس به جای این که از تکتک علم و اطمینان و ظن و شک و وهم اسم ببریم، میتوانیم از عبارت جامع «خوف» استفاده کنیم؛ چه منشأ این خوف، علم باشد، چه اطمینان باشد، چه ظن باشد، و چه احتمال معتدٌّبه عقلائی باشد.
مسألهی دوم: حرج
و هکذا مواردی که حرجی است، امربهمعروف واجب نیست.
نسبت حرج با ضرر
نسبت «حرج» با «ضرر» عموم و خصوص منوجه است؛ مثلاً ما وقتی «صرف میر» میخواندیم، یک دوستی داشتیم از شمال آمدهبود، با هم هممباحثه بودیم، میگفت: «ما آب رودخانه که یخ بسته را میشکنیم و میرویم توی رودخانه غسل میکنیم، خیلی سردمان میشود و خیلی هم مشقّت برایمان دارد، ولی مریض نمیشویم.»! اینجا حرج هست، ولی ضرر نیست.
امربهمعروف حرجی هم واجب نیست
امام رضوانالله علیه فرموده: اگر امربهمعروف موجب حرج بر خودش یا بر دیگری بشود، باز هم واجب نیست. مثلاً میداند اگر الآن امربهمعروف کند، او را زندان میاندازند و زن و بچهاش در حرج شدید میافتند، اینجا واجب نیست، مگر این که از عظائم شریعت باشد. یا ممکن است خودش را در زندان بیندازند و غذایش را هم بدهند و ضرری برایش نداشتهباشد، ولی حرج فوقالعادهای است.
دلیل
دلیلش یا ادلهی «لاحرج» است که: «ما جُعل علیکم فی الدین من حرج»، یا قبل از این دلیل، همان انصراف و عدم شمول است؛ که خیلی بعید است من خودم را به خاطر کسی به حرج بیندازم.
پس قسمت عمدهای از از حرفهایی که در «ضرر» زدیم، در «حرج» هم میآید.
مسألهی سوم: ضرر و حرج استقبالی
مسألهی دیگر هم این است که: فرقی نمیکند این ضرر یا حرج، فعلی باشد یا استقبالی باشد؛ گاهی میداند: «الآن که امربهمعروف میکند، ضرری به او نمیرسد، ولی او میرود تؤطئه میکند و یک سال بعد به او ضرر یا حرج میرساند.»، امام فرمودهاند(1) (2) ، در جواهر(3) (4) هم فرمودهاند که فرقی بین حال و مآل نیست. دلیلش همان ادله است.
شرایط دیگر
بنابراین چهار شرطی که در شرائع و جواهر ذکرشدهبود برای امربهمعروف تمام شد و راه روشن شد. آیا شرایط دیگری هم وجود دارد یا ندارد؟ جواهر و شرایع شرط دیگری نفرمودهاند. ولی از شیخ بهایی یک شرط دیگری نقل میکنند؛ که خود شخص آمر و ناهی باید عامل باشد. مرحوم شیخ جعفر کاشفالغطاء، علی ما ببالی، شرایط را شاید از عشره هم بالاتر برده که باید آنها را هم مطرح کنیم، ولی بحث زیادی نخواهدداشت.
إنشاءالله تعطیلاتمان تعویض کارهایمان باشد. مثلاً در ماه رمضان میتوانیم یک کتاب صوم استدلالی بخوانیم. البته تبلیغ هم خیلی کار خوبی است؛ اگر کسی داخل مردم نشود و به تبلیغ نرود، خود انسان از واقعیات عقب میماند؛ ممکن است یک ملایی بشود که موضوعات را اصلاً نشناسد و اگر مضرّ نباشد، لااقل کمفایده میشود. بنابراین تبلیغ به اندازهی ماه مبارک رمضان و دههی اول ماه محرم و دههی آخر صفر، نه تنها هیچ ضربهای به درس نمیزند، بلکه مفید است. و اینها هم مانع مطالعه نمیشود؛ خصوصاً این جعبههایی که امروز درست شده، همه چی دارد، کتابخانهی سیّار است، میتواند تنظیم کند که وقتی در تبلیغ است، روزی یک ساعت کار استدلالی بکند، هم اصول و هم فقه.
1) (8) مسألة 2 لا فرق فی توجه الضرر بین کونه حالیا أو استقبالیا، فلو خاف توجه ذلک فی المآل علیه أو علی غیره سقط الوجوب.
2) (9) تحریر الوسیله، امام خمینی، ج1، ص472.
3) (10) فلو علم أو ظن توجه الضرر إلیه أو إلی ماله أو إلی عرضه أو إلی أحد من المسلمین فی الحال أو المال سقط الوجوب بلا خلاف أجده فیه.
4) (11) جواهر الکلام، محمد حسن نجفی، ج21، ص371.