ghaemiyeh.com
سرشناسه : چنارانی، محمدعلی، ۱۳۳۸ -
عنوان و نام پدیدآور : امام رضا علیه السلام از دیدگاه اهل سنت/محمدعلی چنارانی.
مشخصات نشر : قم: صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، مرکز پژوهشهای اسلامی، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری : ۱۵۲ ص.
شابک : 978-964-514-249-8
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
موضوع : علی بن موسی (ع)، امام هشتم، ۱۵۳؟ - ۲۰۳ق. -- نظر اهل سنت
شناسه افزوده : صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره : BP۴۷/چ۹الف۸ ۱۳۹۱
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۷
شماره کتابشناسی ملی : ۲۸۴۳۲۲۰
درآمد7
فصل اول: شناسنامه امام رضا79
تبار امام رضا79
مادر امام رضا710
همسر امام رضا711
فرزندان امام رضا711
کنیه و القاب امام رضا712
چگونه امام، لقب رضا گرفت؟13
ولادت امام رضا715
مژده رسول خدا916
معجزه دوران بارداری16
مناجات کردن، هنگام تولد16
واژه امام در کلام اهل سنت17
امامت امام رضا7 در منابع اهل سنت17
فصل دوم: شخصیت علمی امام رضا721
جایگاه علمی امام از دیدگاه اهل سنت22
فصل سوم: پیشگوییها و کرامات امام رضا729
الف) پیشگوییها29
پیروز نشدن هارون بر امام29
کشته شدن امین به دست مأمون30
در راه بودن دو فرزند30
فرماندار شدن جعفر علوی31
جانشین امام731
سقوط برمکیان32
آگاهی از خواستههای درونی32
آرامگاه امام و هارون33
ناپایداری ولایتعهدی34
سفر بیبازگشت34
آخرین پیشگویی34
ب) کرامات35
آگاهی امام به زبانهای گوناگون35
سخن گفتن امام به زبان زاید سِندی35
امام و درخواست باران36
زنده شدن شیرها39
فصل چهارم: جلسات مناظره امام با سران دیگر ادیان43
هدف مأمون از مناظرهها45
فراخوان برای مناظره با امام45
نتیجه این محافل علمی47
مناظره ساختگی49
فصل پنجم: امام رضا7 در آینه اندیشهها51
فصل ششم: حاکمان دوران امامت59
اختلاف امین و مأمون60
سر نوشت امین61
شخصیت مأمون در مدارک اهل سنت62
اوضاع سیاسی و اجتماعی زمان مأمون64
جایگاه اجتماعی مأمون65
مذهب اعتزال مأمون66
خَلق قرآن67
تشیع مأمون68
نقد و بررسی71
فصل هفتم: ولایتعهدی امام رضا773
طراح ولایتعهدی کیست؟73
اهداف مأمون75
ایجاد محبت و مهربانی میان علویان و عباسیان76
آرام کردن علویان و جلوگیری از شورش آنان76
مشروع جلوه دادن خلافت خود78
آیا مأمون در پیشنهاد خود صادق بوده است؟78
مراسم ولایتعهدی82
سخنان امام در مراسم ولایتعهدی84
دلایل ناخشنودی امام از ولایتعهدی85
مخالفان ولایتعهدی86
به سان پیامبر در نماز عید87
فصل هشتم: اخلاق امام رضا791
اخلاق امام از دیدگاه بزرگان اهل سنت92
اخلاق امام رضا7 در شعر شاعران97
فصل نهم: حدیثی با سند زرین105
نویسندگان حدیث سلسلة الذهب106
نخستین گزارشگر حدیث سلسلة الذهب106
امام رضا7 در نیشابور106
آیا از این روایت چیزی حذف کردهاند؟108
شفابخش بودن حدیث سلسلة الذهب110
فصل دهم: عروج ملکوتی115
زمان شهادت امام رضا7115
مکان شهادت امام7116
عمر امام در هنگام شهادت117
چگونگی شهادت امام رضا7117
نقد این نظریه118
واژه شهادت121
فصل یازدهم: آرامگاه امام رضا7 در بیان اهل سنت123
فصل دوازدهم: فضیلت زیارت امام رضا7 در برخی روایات اهلسنت129
بزرگان اهل سنت که امام رضا7 را زیارت کردهاند133
خاستگاه امام از دوستانش138
کتابنامه139
درآمد
از دریچه نگاه شیعه، امامان بزرگوار، الگو و اسوههای فکری، اعتقادی، عملی و اخلاقی بودهاند و گفتار، رفتار، کردار و تقریر ایشان دلیل و برهان شرعی است. ازاینرو، نجات و سعادت تنها در گروِ پیروی کردن از آنان است.
یکی از آن ارجمندان که در گفتار و رفتار، راهنما و الگوی عملی مردم است، حضرت امام علی موسی الرضا(ع) است؛ امام همامی که اخلاق رسول خدا صلی الله علیه و آله و نیاکان گرامی را در وجود خود دارد.
از آنجا که مبادا گفته شود، معرفی آن والامقام تنها در مدارک شیعیان آمده است، بر آن شدم تا در این کتاب، به معرفی شخصیت آن امام رئوف و مهربان، از مدارک اهل سنت بپردازم. گفتنی است در این نوشته، کوشیدهام تا با بهرهگیری از مجموعه آنچه اهل سنت یاد کرده و در دسترس بوده است، گلی از بوستان معطر را به پیروان و عاشقان آن حضرت هدیه کنم.
به راستی، اگر معارف اسلام و از آن جمله، روشهای رضوی، آنگونه که وجود دارند، شناسانده شوند و به آنها عمل گردد، سربلندی جامعه قرآنی
و عزت انسانی محقق خواهد شد و انسانها دوستدار رهبران راستین الهی خواهند گردید و هرگز از مدعیان دروغین و بیگانگان پیروی نخواهند کرد.
امیدوارم که با این قلم نارسا، در شناساندن شخصیت امام رضا(ع) از دیدگاه اهل سنت موفق بوده باشم تا رضایت پروردگار، شفاعت آن امام مهربان و هدایتگر و نیز خشنودی خوانندگان را سبب شود. انشاءالله.
این نوشتار در دوازده فصل تنظیم شده است.
ما نیز همانند خواجه عبدالله انصاری همواره اینگونه دعا میکنیم: «خدایا، دلی ده که در کار تو جان بازیم؛ و جانی ده که در کار آن جهان سازیم؛ دانایی ده که از راه نیفتیم؛ بینایی ده تا در چاه نیفتیم».(1)
در پایان بر خود لازم میدانم، از همه افرادی که وظیفه حروفچینی، ویرایش، صفحهپردازی و کارهای مربوط به چاپ، نشر و توزیع بر دوش آنها بوده است، صمیمانه سپاسگزاری کنم. همچنین برای کسانی که جهت نشر فرهنگ ناب و اصیل اهل بیت(ع)، به تبلیغ و تشویق دیگران درباره این کتاب تلاش کردهاند، از پروردگار برای ایشان اجر جزیل خواستارم.
امید است، این نوشته توانسته باشد شعاعی هر چند اندک، از پرتو همواره فروزنده امام را بتاباند و این تلاش رضایت ایشان را فراهم آورد.
1) خواجه عبدالله انصاری، مناجاتنامه، ص22.
فصل اول: شناسنامه امام رضا(ع)
زیر فصل ها
تبار امام رضا(ع)
مادر امام رضا(ع)
همسر امام رضا(ع)
فرزندان امام رضا(ع)
کنیه و القاب امام رضا(ع)
ولادت امام رضا(ع)
مژده رسول خدا صلی الله علیه و آله
معجزه دوران بارداری
مناجات کردن، هنگام تولد
واژه امام در کلام اهل سنت
امامت امام رضا(ع) در منابع اهل سنت
تبار امام رضا(ع)
دانشمندان اهل سنت، پدر و نیاکان امام علی بن موسی الرضا(ع) را اینگونه یادآور شدهاند: «علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب.»(1)بر اساس این مطلب، مشخص میشود که تبار حضرت، به رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میرسد.
حاکم نیشابوری در این باره چنین مینویسد:
یکی از بزرگترین افتخارات و فضائل علی بن موسی الرضا(ع) این است که وی، از نسل و تبار پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله میباشد و این مطلب از باورها و اعتقادات مذهب سنت و جماعت است، و تمام فقیهان حجاز بر این مطلب اتفاق نظر دارند و کسانی که با این موضوع مخالفت ورزند، با قرآن و سنت به مبارزه برخاسته و با حق به ستیز پرداختهاند، و تا قیامت در مورد دو سرور جوانان بهشتی و دودمان آن دو تعصب و
1) ابن عبدربه، عقد الفرید، ج5، ص359؛ سمعانی، الانساب، ج3، ص74؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج6، ص336؛ ابن جوزی، تذکرة الخواص، ص315؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج3، ص269؛ ابوالفداء، المختصر فی اخبار البشر، ج2، ص24؛ یافعی، مرآة الجنان، ج1، ص11؛ ابن کثیر، البدایة و النهایة، ج10، ص250؛ ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج7، ص338؛ ابن صباغ، الفصول المهمة، ص374.
دشمنی خود را آشکار ساختهاند.(1)
علت اینکه در رساندن تبار امام رضا(ع) به رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله تا این اندازه سفارش شده، بدان جهت است که دشمنان اسلام، همیشه تلاش کردهاند اهل بیت آن حضرت را از وی جدا سازند و اگر در این کار موفق میشدند، میتوانستند به اهداف شوم خود یعنی جدا کردن مردم از آن خاندان به راحتی دست یابند؛ اما هرگز موفق نشدند.
مادر امام رضا(ع)
درباره نام مبارک مادر گرامی امام رضا(ع) نیز اختلاف نظر وجود دارد. برای مادر ایشان، که کنیز بوده، نامهای گوناگونی را یادآور شدهاند. این نامها عبارتند از: «سُکَینَة،(2)أروی،(3)خیزران، مریسیة(4)و نَجمه.»(5)لقب وی را شَقراء نَوبیّة(6)یا ام البنین(7)نامیدهاند. البته در مدارک شیعیان نامهای دیگری نیز آمده است.(8)
خواجه پارسای حنفی در ستایش از مقام معنوی مادر گرامی امام چنین مینویسد: «مادر آن حضرت از بزرگزادگان غیر عرب بوده [است]، و از نظر عقل و دین، سرآمد زنان دوران خویش شمرده میشود».(9)
1) حاکم نیشابوری، تاریخ نیشابور، ص123؛ ابراهیم بن محمد جوینی، فرائد السمطین، ج2، ص202، ح481.
2) ذهبی، سیر أعلام النبلاء، ج9، ص387.
3) علی فکری، احسن القصص، ج4، ص289.
4) ابن طلحه شافعی، مطالب السؤول فی مناقب آل الرسول، ص295؛ تذکرة الخواص، ص315.
5) خواند امیر، حبیب السیر فی أخبار افراد بشر، ج2، ص83.
6) مطالب السؤول، ص295؛ سیر أعلام النبلاء، ج9، ص387.
7) صفدی، الوافی بالوفیات، ج22، ص248.
8) نامهایی همچون: «تُکتَم، سَمّان، سَکَن، نجیه و طاهره»، که مشهورترین آنها، تُکتم است. صدوق، عیون اخبار الرضا، ج1، ص14؛ طبرسی، اعلام الوری، ص302؛ طبری، دلائل الامامة، ص183.
9) قندوزی، ینابیع المودة، ج3، ص166؛ فصل الخطاب لوصل الاحباب، ص129.
همسر امام رضا(ع)
بر اساس مدارک موجود و نظریه دانشمندان شیعه، امام رضا(ع) دو همسر داشته؛ یکی از آنان که کنیز بوده، سبیکه، مادر امام جواد(ع) است، ولی از دیدگاه اهل سنت تنها همسر آن حضرت، ام حبیبه بوده است(1)که در جریان ولایتعهدی، به همسری امام در آمد؛ زیرا مأمون با انگیزه خاص سیاسی خود، دخترش، ام حبیبه را به همسری امام رضا(ع) و دختر دیگرش، ام الفضل را به همسری امام جواد(ع) درآورد(2)و بدین وسیله در خانه ایشان، جاسوس قرار داد تا از احوال آنان همواره باخبر باشد.
فرزندان امام رضا(ع)
تاریخنویسان و محدثان شیعه در این باره دو نظر دارند:
اینکه امام رضا(ع) از ام حبیبه، دختر مأمون، فرزندی نداشته است؛
اینکه از کنیزی به نام «سبیکه» یک پسر داشته که او همان جوادالائمه(ع) است.
اما دانشمندان اهل سنت برای امام، بیش از یک فرزند قائل هستند، اگرچه برخلاف قول مشهور شیعیان است.
زرندی حنفی مینویسد: «درست آن است که (امام رضا(ع))، جز محمد بن علی، ملقب به تقی، فرزندی، چه پسر و چه دختر، نداشت و این فرزند دارای فرزندانی میباشد».(3)
فخر رازی شافعی نیز مینویسد: «امام رضا(ع) دارای پنج پسر به نامهای امام ابوجعفر محمدتقی، حسن، علی، حسین، موسی، و دختری به نام فاطمه بوده است. به اتفاق تاریخنگاران، نسل امام رضا(ع) از امام جواد(ع) ادامه پیدا کرده است».(1)
برخی دیگر نیز فرزندان امام رضا(ع) را محمد (امام جواد(ع)) و حسین دانستهاند. سمعانی شافعی نیز مینویسد: «فرزندان امام رضا(ع) و دودمان آن حضرت را رَضوی مینامند».(2)
کنیه و القاب امام رضا(ع)
از دیدگاه شیعیان، نام شریف حضرت، علی؛ لقب مشهور ایشان، رضا و کنیه معروفشان، ابوالحسن است.(3)در مدارک اهل سنت نیز نام مبارک حضرت، علی آورده شده است. بنابراین، امام رضا(ع) سومین فردی است که پس از حضرت علی(ع) و علی بن الحسین(ع) (امام سجاد(ع))، علی نامیده میشود.(4)
برای آن حضرت کنیهها و القاب فراوانی در مدارک گوناگون ذکر شده است. از جمله اینکه، کنیه آن حضرت ابوالحسن نوشته شده است؛(5)از پدر بزرگوارش امام کاظم(ع) نقل شده است که فرمود: «فرزندم، همکنیه من است».
1) فخر رازی، الشجرة المبارکة فی انساب الطالبیة، ص77؛ موصلی شافعی، النعیم المقیم لعترة النبأ العظیم، ص409.
2) الانساب، ج3، ص74؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الانساب، ج2، ص30؛ سیوطی، ُلبِّ اللباب فی تحریر الأنساب، ج1، ص354.
3) طبری شیعی، دلائل الامامة، ص183؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابیطالب، ج4، ص366.
4) مطالب السؤول فی مناقب آل الرسول، ص295.
5) ابن جوزی، المنتظم فی تواریخ الملوک و الامم، ج10، ص93؛ تذکرة الخواص، ص315؛ سیر أعلام النبلاء، ج9، ص387؛ ابن خلدون، العِبَر فی خبر مَن غَبَر، ج1، ص266؛ ولی در مدارک شیعه برای آن حضرت کنیه ویژهای به نام ابی علی یاد کردهاند؛ مناقب آل ابیطالب، ج4، ص366.
در مورد القاب امام نیز مطالب فراوانی را یاد کردهاند که گویای وجود القاب بیشمار برای این بزرگوار است. خواند امیرشافعی در این باره چنین مینویسد: «آن حضرت (امام رضا(ع)) القاب بسیاری دارد».(1)
درباره القاب حضرت، تاریخنگاران و محدثان موارد ذیل را یادآور شدهاند که عبارتند از: «رضا،(2)هاشمی، علوی، حسینی، قَرَشی، مدنی،(3)ولی،(4)حفی، صابر، زاکی، زکی(5)و قائم»(6)که مشهورترین آنها «رضا» است.(7)
چگونه امام، لقب رضا گرفت؟
به طور کلی نامها و القابی که برای برخی از افراد انتخاب میشود، هر یک پیام خاصی دارد که القاب امام رضا(ع) نیز اینگونه است. برخی از تاریخنگاران اهل سنت، لقب «رضا» را انتخاب مأمون برای امام میدانند و بر این باورند که در پی پذیرش ولایتعهدی امام، مأمون وی را به این لقب خواند. نخستین کسی که این موضوع را مطرح کرده، محمد بن جریر طبری
1) حبیب السیر فی أخبار أفراد بشر، ج2، ص82.
2) الانساب، ج3، ص74؛ اللباب فی تهذیب الأنساب، ج2، ص30؛ المنتظم فی تاریخ الملوک و الامم، ج10، ص92؛ فیروزآبادی، قاموس المحیط، ج4، ص337؛ مزی، تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، ج13، ص408؛ ابن حجر عسقلانی، تقریب التهذیب، ج2، ص45؛ البدایة و النهایة، ج10، ص250؛ سیر الأعلام النبلاء، ج9، ص387.
3) تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، ج13، ص408؛ سیر أعلام النبلاء، ج9، ص387؛ ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ج1، ص266؛ البدایة و النهایة، ج10، ص261؛ بَردی، النجوم الزاهرة فی ملوک مصر و القاهرة، ج2، ص117.
4) الفصول المهمة، ص375.
5) تذکرة الخواص، ص315؛ ابن صباغ، الفصول المهمة، ص375؛ سویدی، سبائک الذهب فی معرفة قبائل العرب، ص334؛ شبلنجی، نور الأبصار فی مناقب آل بیت، النبی المختار، ص309؛ احسن القصص، ج4، ص289.
6) خُنجی، وسیلة الخادم الی المخدوم، ص238.
7) الفصول المهمة، ص375؛ نورالأبصار، ص309؛ احسن القصص، ج4، ص289. در مصادر شیعه القاب دیگری برای آن حضرت بیان شده است که عبارتند از: «سِراجُ الله، نورُ الهُدی، قُرّة عین المؤمنین، مَکیدة الملحدین، کافی الخَلق، الرضی، الرّضا، رَبُّ السَّریر، ربُّ التدبیر، الفاضل، الصابر، الوفی، الصدیق»؛ طبری، دلائل الامامة، ص209؛ مناقب آل ابیطالب، ج4، ص367.
(م310 ه .ق) است. وی در ضمن نقل حوادث سال 201 ه .ق چنین مینویسد: «در این سال (201 ه .ق) مأمون، علی بن موسی بن جعفر(ع) را ولیعهد و جانشین خود قرار داد و او را «الرضی من آل محمد» نامید».(1)
نظیر این عبارت از ابن کثیر(2)و ابن اثیر جزری(3)نیز نقل شده است. ابن خلدون نیز به همین مطلب اشاره میکند، ولی به جای «الرضی من آل محمد» عبارت «الرضا من آل محمد» را آورده است.(4)این نامگذاری مأمون، در دیگر مدارک اهل سنت نیز آمده است.(5)
برخی دیگر از دانشمندان اهل سنت با استناد به حدیث امام جواد(ع)، این ادعا را که مأمون این لقب به آن حضرت داده است، رد میکنند. در حدیثی از امام محمد تقی(ع) میخوانیم: «خدای متعال بدین جهت که تمامی مخالفان و موافقان وی از او راضی بودند، لقب «رضا» را به پدرم داده است».(6)
شاعر خوشذوق، این موضوع را چنین به نظم درآورده است:
امام، علی نام، عالی نسب
پناه عجم، مقتدای عرب
از او بوَد راضی جهانآفرین
از آن رو رضا گشت او را لقب(7)
بررسی
مدارک موجود نشان میدهد که نامگذاری و تعیین لقب برای امام، موضوعی فراتر از تحلیلهای تاریخنگاران است. در این زمینه، دلایل را میتوان به دو دسته تقسیم کرد:
الف) دلایلی که تنها معتقدان و شیعیان اهل بیت(ع) ارائه دادهاند که تبیین کردنی هستند و در آن یادآور شدهاند که این نامها و القاب به وسیله پیامبر و چهبسا از طریق وحی تعیین شده است. همانگونه که امام رضا(ع) را در روایت «لوح محفوظ»، رضا نامیدهاند؛(1)
ب) روایاتی که برای همه پذیرفتنی بوده و از امامان پیشین صادر شده که در آنها به لقب «رضا» تصریح شده است.(2)
افزون بر آنچه یاد کردیم، در اسناد پیش از ولایتعهدی امام رضا(ع)، از سوی مأمون لقب «رضا» برای آن حضرت دیده میشود. برای نمونه، در نامهای که فضل بن سهل برای حضرت فرستاده و از امام دعوت کرده است تا به توس عزیمت کند، چنین میخوانیم: «بسم الله الرحمن الرحیم؛ لعلی بن موسی الرضا... مِن ولیه الفضل بن سهل...».(3)
بنابراین، میتوان اطمینان یافت که لقب «رضا»، از دستاوردهای ولایتعهدی نبوده است، گرچه برخی از دانشمندان اهل سنت بر آن عقیده اصرار دارند.(4)
ولادت امام رضا(ع)
تاریخنگاران و محققان مسلمان، در تعیین زمان ولادت این امام بزرگوار سخنان گوناگونی گفتهاند. دانشمندان اهل سنت، ولادت باسعادت حضرت را یکی از سالهای 143ه .ق،(5)148ه .ق،(6)151ه .ق(7)و 153ه .ق(8)دانستهاند.
1) عیون اخبار الرضا، ج1، ص13.
2) شیخ صدوق، الامالی، ص588؛ طوسی، تهذیب الأحکام، ج6، ص108.
3) رافعی قزوینی، التدوین فی أخبار قزوین، ج3، ص425.
4) تاریخ الأمم و الملوک، ج7، ص139؛ ابن جوزی، المنتظم، ج10، ص93.
5) نور الابصار، ص306.
6) الکامل فی التاریخ، ج4، ص178؛ تتمة المختصر فی أخبار البشر، ج1، ص320؛ ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج9، ص387؛ الوافی بالوفیات، ج22، ص248.
7) مرآة الجنان، ج2، ص10.
8) مسعودی، مروج الذهب، ج4، ص417؛ وفیات الاعیان، ج3، ص270؛ مرآة الجنان، ج2، ص10؛ ابن طولون، الائمة الاثنی عشر، ص98؛ مطالب السؤول، ص295.
برخی نیز روز ولادت امام را ششم، هفتم یا هشتم شوال ثبت کردهاند.(1)بعضی دیگر نیز تولد حضرت را روز پنجشنبه یا جمعه، 11 ذیالقعده 148 ه .ق دانستهاند که با نظریه مشهور شیعیان مطابق است.(2)
مژده رسول خدا صلی الله علیه و آله
در برخی از مدارک اهل سنت، درباره مژده پیامبر به زاده شدن امام رضا(ع) چنین آمده است:
زمانی که حمیده مادر امام کاظم(ع) کنیزی به نام نجمه را خریداری کرد، پیامبر را در خواب دید که به او فرمود: «این کنیز را به فرزندت (امام کاظم(ع)) هدیه کن؛ زیرا از این کنیز، فرزندی به دنیا خواهد آمد که برجستهترین فرد روی زمین است»، و حمیده آن کار را انجام داد و امام کاظم(ع) نام نجمه را به طاهره تغییر داد.(3)
معجزه دوران بارداری
مادر بزرگوار امام رضا(ع) میگوید: «هنگام بارداری، سنگینی حمل را هرگز احساس نکردم و هنگام خواب، صدای تسبیح و تهلیل و تقدیس فرزندم (رضا(ع)) را میشنیدم».(4)
مناجات کردن، هنگام تولد
1) وفیات الاعیان، ج3، ص270؛ مرآة الجنان، ج2، ص10؛ الائمة الاثنی عشر، ص98.
2) طبرسی، أعلام الوری، ص303؛ ابن فتال، روضة الواعظین، ج1، ص236، اربلی، کشف الغمة، ج3، ص70.
3) میرخواند، روضة الصفا، ج3، ص41؛ حبیب السیر، ج2، ص83؛ مفتاح النجا فی مناقب آل عبا، ص176.
4) روضة الصفا، ج3، ص42؛ حبیب السیر، ج2، ص84؛ ینابیع المودة، ج3، ص166.
یکی از حوادثی که برای بسیاری از پیشوایان معصوم(ع) نقل شده، مناجات کردن ایشان، هنگام به دنیا آمدنشان است. مادر بزرگوار امام رضا(ع) چنین میگوید:
زمانی که فرزندم (رضا(ع)) به دنیا آمد، دستانش را روی زمین قرار داد و سر خود را به سوی آسمان بلند کرد. لبانش حرکت مینمود. گویی با خداوند مناجات میکرد، که پدر بزرگوارش وارد شد و به من گفت: «کرامت پروردگار بر تو مبارک باد».
در این حال، فرزندم را به وی دادم و حضرت در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه خواند و با آب فرات کام او را برداشت.(1)
واژه امام در کلام اهل سنت
جستار در مدارک اهل سنت، چنین نشان میدهد که کاربرد واژه «امامت» در فرهنگ اهل سنت، با آن معنایی که شیعیان باور دارند، کاملاً متفاوت است؛ زیرا این واژه، از دیدگاه شیعیان، یکی از واژههای مقدس است و برای آن مقامی والا و ارجمند قائلند.
اگرچه جستوجو در منابع و مدارک اهل سنت نشان میدهد که در مورد امام رضا(ع)، از واژه «امام» استفاده و از آن بزرگوار تعبیر به امام شده، از نظرگاه اهل سنت، نباید چنین پنداشت که مقصود آنان، همانند شیعیان است.
ظاهراً از میان دانشمندان، نخستین کسی که این واژه را درباره امام رضا(ع) به کار برده، علی بن حسین مسعودی (م 346 ه .ق) است.(2)بعد از وی دیگر دانشمندان اهل سنت، این واژه را در مورد حضرت به کار بردهاند که میتوان گفت، اوج این کاربرد، در قرنهای هفتم، هشتم و نهم هـ .ق دیده میشود.
امامت امام رضا(ع) در منابع اهل سنت
امامت حضرت، تنها در مدارک شیعیان نقل نشده است، بلکه بسیاری ازمنابع اهل سنت نیز از آن یاد کردهاند. مانند این روایت که در آن آمده است:
جابر بن عبدالله انصاری گوید:
پس از ولادت حسین بن علی(ع) بر فاطمه(س) وارد شدم تا به فاطمه(س) تهنیت بگویم. در دست فاطمه(س) صحیفهای (نوشتهای) دیدم. پرسیدم: این صحیفه چیست؟ فاطمه(س) فرمود: «در آن نام امامانی است که از فرزندان من هستند. از آن بانوی مکرمه اجازه خواستم تا در آن بنگرم، و چون نگریستم، نام تمام امامان را با ذکر ویژگیهای اسمی هر کدام دیدم.
آنگاه جابر، جزئیات آنچه را در آن «لوح» یا «صحیفه» دیده بود، برای امام باقر(ع) به تفصیل بیان داشت.(1)
روایات فراوانی وجود دارد که در آنها، امام پیشین، با ذکر مشخصات، جانشین پس از خود را معرفی کرده است. مانند امام موسی بن جعفر(ع) که در موارد بسیار و مناسبتهای گوناگون، به شناساندن امام پس از خویش پرداخته است. در ادامه، برخی از اینگونه روایتها آورده میشود.
ابن صباغ مالکی (م 855 ه .ق) که چندین روایت را یادآور شده است، مینویسد:
یکی از دانشمندان و دیندارانی که این حدیث را روایت کرده، داود بن کثیر رِقّی است. وی میگوید: «به امام کاظم(ع) عرض کردم: فدایت شوم، من پیر و سالخورده شدهام؛ دستم را بگیر و از آتش نجاتم بده (یعنی اگر امام خود را نشناسم، اهل دوزخ میشوم)! پس از تو سرپرستمان کیست؟»
1) ابن قتیبه، المعارف، ج1، ص212؛ مطالب السؤول، ص281؛ تذکرة الخواص، ص303؛ فصول المهمة، ص318؛ ینابیع المودة، ج3، ص494، هیثمی، صواعق المحرقة، ص201؛ سیر أعلام النبلاء، ج4، ص404.
امام کاظم(ع) با اشاره به فرزندش، ابوالحسن الرضا(ع)، فرمود: «پس از من این شخص (رضا(ع)) سرپرست شما خواهد بود».(1)
همچنین وی در روایت دیگری از مخزومی که مادرش از فرزندان جعفر بن ابیطالب بوده و با امام کاظم(ع) خویشاوندی داشته است، اینگونه نقل میکند:
روزی [امام] کاظم(ع) ما را گِرد آورد و خطاب به ما فرمود: آیا میدانید چرا شما را گِرد آوردم؟ پاسخ دادیم: خیر.
امام کاظم(ع) با اشاره به علی بن موسی الرضا(ع) فرمود: «گواه باشید که این فرزندم، جانشین و وصی من است. هر کس از من طلبی دارد، از این فرزندم بازستاند و به هرکس وعدهای دادهام، انجام دادن آن را از این فرزندم درخواست کند و هرکس خواستار دیدار من باشد، باید با نوشته این فرزندم باشد».(2)
خواجه پارسای حنفی نیز آورده است: «(امام) موسی بن جعفر فرمود: علی، پسرم، بزرگترین فرزندم و حرفشنوترین و مطیعترینِ فرزندان من است. هرکس از وی پیروی کند، هدایت خواهد شد».(3)
بهجت افندی میگوید: «پس از امام کاظم(ع)، فرزند بزرگ آن حضرت، امام رضا(ع)، بر اساس سفارش و وصیت او، پیشوا بوده است».(4)
فصل دوم: شخصیت علمی امام رضا (ع)
اگرچه در میان پیشوایان شیعه، امام باقر و امام صادق8 با توجه به وضعیت زمانی، فرصت بیشتری برای تشکیل جلسات علمی و نشر علوم نبوی صلی الله علیه و آله داشتهاند، با این حال، عنوان «عاِلم آلِ محمد»،(1)زیبنده وجود مقدس امام رضا(ع) شده است. شاید دلیل آن، مناظرهها و جلسات علمی و اعتقادی حضرت بوده، که به سبب موقعیت زمانی و مکانی، از چنان اهمیتی برخوردار گردیده، که به عنوان عاِلم آل محمد شناخته شده است.
در تقسیمبندی محدثان، از نظر طبقه رجال حدیث، بر اساس دیدگاه اهل سنت، حضرت، در طبقه هشتم قرار میگیرد.(2)اگرچه برخی امام را در طبقه دهم دانستهاند.(3)بر این اساس ذهبی شافعی میگوید: «از صحاح ششگانه، تنها ترمذی، ابوداود و ابن ماجه،(4)در کتابهای خویش از امام رضا(ع) نقل حدیث کردهاند».(5)
از امام کاظم(ع) نقل شده است که فرمود:
1) بر اساس روایتی که اباصلت از محمد بن اسحاق بن موسی بن جعفر(ع) نقل کرده است، امام کاظم(ع) به امام رضا(ع) این لقب را داده است؛ اعلام الوری، ص315.
2) تذکرة الخواص، ص315.
3) تقریب التهذیب، ج2، ص45.
4) ابن ماجه، السنن، ج1، ص26، ح65.
5) ذهبی، تاریخ الاسلام، ج3، ص269؛ سیر أعلام النبلاء، ج9، ص388؛ گفتنی است، متأسفانه در مدارک یادشده، روایاتی که از پیشوایان شیعه نقل گردیده، حذف شده است؛ ازاینرو، این روایات در کتابهای چاپ جدید وجود ندارد.
پیامبر و امیرالمؤمنین(ع) (را در خواب) دیدم. پیامبر به من فرمود: «ای موسی، فرزندت (علی بن موسی) به نور خدا مینگرد؛ حکیمانه سخن میگوید؛ درستکار است و اشتباه نمیکند؛ داناست؛ جهل و نادانی در او راه ندارد؛ وجود وی سرشار از علم و حکمت است».(1)
بنابراین، این بزرگوار، مانند نیاکان وارستهاش، مقام علمی والایی دارد؛ زیرا ستایش شخصی همانند آخرین پیامبر و فرستاده پروردگار، خود گواه این حقیقت است.
جایگاه علمی امام از دیدگاه اهل سنت
دانش گسترده امام، سبب شده است تا موافقان و مخالفانش به عظمت و شخصیت علمی حضرت، اعتراف کنند. این امر موجب شد تا چهره علمی امام برای همگان آشکار گردد. ازاینرو، برخی از اعترافات دانشمندان اهل سنت را برای بیان و نشان دادن جایگاه و شخصیت علمی حضرت، میآوریم.
ابن حِبّان بُستی شافعی میگوید: «ابوالحسن، علی بن موسی الرضا(ع)، از بزرگان و خردورزان اهل بیت(ع)، و از شخصیتهای برجسته و بزرگوار بنی هاشم به شمار میآید و هرگاه حدیثی از او روایت گردد، باید بدان اهمیت داده شود».(2)
محمد بن عمر واقدی (م 207 ه .ق) میگوید: «علی بن موسی الرضا(ع) شخصیتی مورد اطمینان بود و با اینکه بیشتر از 24 سال از عمرش نگذشته بود، در مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله فتوا میداد و از طبقه هشتم تابعین مدینه به شمار میرفت».(3)
حسن بن سهل (215 ه .ق) میگوید: «مأمون، علی بن موسی الرضا(ع) را ولیعهد خود قرار داد. وی در میان فرزندان علی(ع) و عباس، شخصی را برتر و پرهیزکارتر و آگاهتر از علی بن موسی نیافت».(1)
بدخشی حنفی به نقل از اباصلت میگوید: «فردی داناتر از علی بن موسی الرضا ندیدم، و هر اندیشوری آن حضرت را دید، در این سخن با من همعقیده بود».(2)
احمد بن یحیی بلاذری (279 ه .ق) بر امام وارد شد و پس از تعزیت به حضرت، برای درگذشت فرزندش، چنین گفت: «تو والاتر از وصف ما هستی و ما از پند دادن به تو ناتوانیم؛ تو از دانش کافی برخوردار هستی و خداوند به تو تعزیت دهد».(3)
عباس بن محمد بن صولی،(4)که از معاصران آن حضرت است، درباره دانش امام چنین گفته است: «هرچه از علی بن موسی الرضا(ع) پرسیده میشد، پاسخ میداد. من تاکنون فردی را آگاهتر از وی ندیدهام. مأمون آن حضرت را با پرسشهای گوناگون میآزمود و علی بن موسی(ع) با پاسخهای قانعکننده جواب میداد...».(5)
حاکم نیشابوری (م 405 ه .ق) درباره شخصیت علمی حضرت رضا(ع) مینویسد: «امام رضا(ع) با اینکه بیست و چند ساله بود، در مسجد رسول
1) تاریخ الأمم و الملوک، ج5، ص138؛ ابن مسکویة، تجارب الأمم، ج4، ص131؛ الکامل فی التاریخ، ج6، ص326؛ البدایة و النهایة، ج10، ص258.
2) مفتاح النجافی مناقب آل عبا، ص179.
3) نویری، نهایة الأرب فی فنون الأدب، ج5، ص168.
4) در برخی مدارک نام وی ابراهیم بن عباس آمده است؛ شبراوی، الاتحاف بحب الاشراف، ص338؛ أحسن القصص، ج4، ص289.
5) فصول المهمة، ص384؛ نورالأبصار، ص312.
خدا صلی الله علیه و آله مینشست و فتوا میداد. بزرگان اهل حدیث، مانند: آدم بن ابیایاس، نصر بن علی جهنی و محمد بن رافع قشیری، از آن حضرت روایت نقل کردهاند».(1)
ابن ماکولای شافعی (م 475 ه .ق) درباره آن حضرت چنین میگوید: «ابوالحسن، علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب(ع) ...، در علم و دانش و فضیلت از برجستگان خاندانش به شمار میآمد».(2)
سمعانی شافعی (م 562 ه .ق) مینویسد: «(امام) رضا(ع)، از دانشوران و اهل فضل و کمال بود».(3)
ابن نجار بغدادی شافعی (م 643 ه .ق) میگوید: «علی بن موسی، از چنان جایگاه علمی و دینی والایی برخوردار بود که در بیست و چند سالگی، در مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله فتوا میداد».(4)
ابن ابیالحدید معتزلی (م 656 ه .ق) امام رضا(ع) را از بزرگان و عالمان اهل بیت(ع) میداند.(5)همین دیدگاه را ابن جوزی نیز یادآور شده است.(6)
ابن موصلی شافعی (م 660 ه .ق) مینویسد: «علی بن موسی، احادیث بسیاری روایت کرده [است] و در بینش و فهم روایت، بسیار دقیق بود. او در علم و دانش، شخصیتی قدرتمند [بود] و در نهایت بردباری قرار داشت».(7)
1) حاکم، تاریخ نیشابور، ص148؛ فرائد السمطین، ج2، ص199، ح478؛ تهذیب التهذیب، ج7، ص339.
2) ابن ماکولا، الاکمال فی رفع الارتیاب فی المؤتلف و المختلف فی الاسماء و الکنی و الأنساب، ج4، ص75.
3) الانساب، ج3، ص74؛ تهذیب التهذیب، ج7، ص339.
4) ابن نجار بغدادی، ذیل تاریخ بغداد، ج19، ص135، ش969.
5) ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج12، ص254؛ ج15، ص291 (با اندک اختلاف در عبارت).
6) تذکرة الخواص، ص315.
7) ابن موصلی، النعیم المقیم لعترة النبأ العظیم، ص377.
جوینی شافعی (م 722 ه .ق) مینویسد: «... علی بن موسی الرضا(ع) سرور پاک و معصوم، آگاه به حقیقت علوم، دانا به امور پیچیده و نهانی، و خبردهنده از آینده و گذشته است...».(1)
ذهبی شافعی (م 748 ه .ق) مینویسد: «پیشوای بزرگ، علی بن موسی الرضا(ع)، ... از جهت دانش و دیانت و بزرگواری، از جایگاه ویژهای برخوردار است.»(2)در جای دیگری میگوید: «امام رضا(ع) از جایگاه والایی برخوردار بود. دانش و بیان او بسیار بود و در دلهای مردم نفوذ داشت».(3)
زرندی حنفی مینویسد: «ابوالحسن، علی پسر موسی، ملقب به رضا، از دانشمندان زاهد و نیک و اولیای حکیم و نیکو بود...».(4)
عطاءالله شیرازی (م 803 ه .ق) مینویسد: «امام رضا(ع) با مردم، با زبان خودشان سخن میگفت و خود، از فصیحترین مردمان و داناترین آنان به همه زبانها به شمار میرفت».(5)
ابن حجر عسقلانی (م 852 ه .ق) مینویسد: «علی بن موسی(ع) فردی راستگو و از بزرگان طبقه دهم بود».(6)
نَبهانی شافعی (م 1350 ه .ق) در کتاب خود آورده است: «علی بن موسی، از امامان بزرگ و مشعلهای فروزان امت، از اهل بیت نبوت، معدن علم و عرفان، و بخشش و جوانمردی است. وی بلندجایگاه و نامش شهره آفاق [است] و کرامات بسیاری دارد».(7)
1) فرائد السمطین، ج2، ص187، اول باب 39.
2) سیر أعلام النبلاء، ج9، ص387؛ العبر فی خبر مَن غَبر، ج1، ص266.
3) سیر أعلام النبلاء، ج13، ص121.
4) زرندی، معارج الوصول الی معرفة فضل آل الرسول و البتول، ص157.
5) شیرازی، روضة الاحباب، ج4، ص43؛ بریانوی حنفی، تاریخ الاحمدی، ص36.
6) تقریب التهذیب، ج2، ص42.
7) نبهانی، جامع کرامات الاولیاء، ج2، ص311.
بهجت افندی شافعی (م 1350ه .ق) نیز آورده است: «امام رضا(ع) وارث علوم نبوت و امامت بود. آن حضرت عالم به اسرار مکنونات، و عواقب امور است».(1)
صعیدی مصری (1377ه .ق) در کتابش بیان میدارد: «علی بن موسی(ع) در سال 150ه .ق (767 م.) به دنیا آمده و در دانش و تقوا، جایگاه والایی داشته است».(2)
زرکلی دمشقی (م 1396ه .ق) مینویسد: «علی بن موسی(ع) ملقب به رضا [است] و بنابر اعتقاد شیعیان، هشتمین امام از پیشوایان دوازدهگانه آنان و از بزرگواران و دانشوران اهل بیت(ع) شمرده میشود».(3)
محمدامین ضَنّامی چنین آورده است: «علی ملقب به رضا، هشتمین پیشوای دوازده امامیان نزد آنان است که از بزرگان و عالمان اهل بیت است».(4)
عبدالسلام تَرمانینی در کتاب خود اذعان داشته است: «علی بن موسی الرضا(ع) ملقب به رضا، بنا بر عقیده شیعه امامیه، هشتمین پیشوای آنان است. در مدینه به دنیا آمده [است]، و از برجستگان اهل بیت و دانشوران آنان، به شمار میرود».(5)
کامل مصطفی شیبی آورده است:
رضا(ع) مانند جدّ و پدرش، با علم و دانش سروکار داشت. به گونهای که عبدالله بن جعفر حمیری روایت کرده، که او (رضا(ع)) به پانزده هزار مسئله پاسخ گفته است، و این ماجرا پیش از اتفاق مردم بر برتری
علمی او بوده است... . در علم، نمونه جدش جعفر صادق(ع) بود، و نظریاتی پیرامون امامت و علامات آن داشت. رضا(ع)، صحیفهای دارد که [در آن] مجموعهای از روایات را از پدرانش، از پیامبر آورده است؛ که در سند تمام آنها، قشیری هست.(1)
1) شیبی، الصلة بین التصوف و التشیع، ج1، ص236.
فصل سوم: پیشگوییها و کرامات امام رضا(ع)
زیر فصل ها
الف) پیشگوییها
ب) کرامات
الف) پیشگوییها
بررسی هر یک از ابعاد شخصیتی امام رضا(ع) اهمیت ویژهای دارد. از آن جمله، پیشگوییهای حضرت درباره مسائل گوناگون است که به برخی از آنها اشاره میکنیم.
پیروز نشدن هارون بر امام
صفوان بن یحیی روایت کرده است:
پس از شهادت امام کاظم(ع) و آغاز امامت علی بن موسی الرضا(ع)، از توطئههای هارون بر امام رضا(ع) بیمناک شدیم. ماجرا را به آگاهی امام رسانیدیم؛ امام فرمود: «هارون تلاش خود را انجام میدهد، ولی کاری از پیش نخواهد برد».(1)
صفوان در روایت دیگری نقل میکند:
یکی از افراد مورد اعتماد، برای من نقل کرد که یحیی بن خالد برمکی به هارون گفت: «علی بن موسی(ع) ادعای امامت دارد.» با این سخن قصد تحریک هارون را داشت، ولی هارون در پاسخ او گفت: «آنچه با پدرش انجام دادیم، بس است؛ آیا میخواهی همه
1) الفصول المهمة، ص376؛ جامع کرامات الاولیاء، ج2، ص311.
آنان را بکشیم؟»(1)
کشته شدن امین به دست مأمون
حسین بن یسار گفته است:
روزی علی بن موسی الرضا(ع) به من فرمود: «عبدالله (مأمون)، برادرش امین را خواهد کشت.» از امام پرسیدم: یعنی عبدالله بن هارون، محمد بن هارون را خواهد کشت؟ امام فرمود: «آری، عبدالله محمد (امین) را خواهد کشت.» بر اساس پیشگویی امام چنین شد.(2)
در راه بودن دو فرزند
بکر بن صالح روایت کرده است:
حضور امام رضا(ع) رسیدم و به آن حضرت عرض کردم: همسرم، خواهر محمد بن سنان، از خواص و شیعیان شما، باردار است. از شما میخواهم دعا کنید، خداوند فرزند پسری به من عنایت کند.
امام فرمود: «دو فرزند در راه است.» از نزد امام بیرون رفتم و تصمیم من چنین شد: نام یکی را محمد و دیگری را علی خواهم گذارد. در این هنگام امام مرا فرا خواند و بدون اینکه از من چیزی بپرسد، فرمود: «نام یکی را علی و دیگری را «اُمّ عمرو» بگذار.» هنگامی که به کوفه رسیدم، همسرم یک پسر و یک دختر به دنیا آورده بود، و همان نامهایی را که امام گفته بود، برای آنان انتخاب کردم.
به مادرم گفتم: معنای اُمّ عمرو چیست؟ پاسخ داد: «نام مادر بزرگت امّ عمرو بود».(3)
فرماندار شدن جعفر علوی
حسین بن موسی نقل کرده است:
[با] گروهی از جوانان بنی هاشم، پیرامون امام رضا(ع) نشسته بودیم. در این هنگام، جعفر بن عمر علوی با قیافهای فقیرانه از کنار ما گذشت. برخی از ما با نگاه مسخرهآمیز به وی نگریستیم. امام فرمود: «به زودی خواهید دید که زندگی او تغییر کرده، و اموالش زیاد شده، و خادمانش بسیار گردیده است، و ظاهرش آراسته خواهد شد».
حسین بن موسی گوید: پس از گذشت یک ماه، او والی و فرماندار مدینه شد و زندگیاش همانگونه که امام گفته بود، تغییر کرد و از آن پس، جعفر بن عمر علوی از کنار ما زیاد میگذشت و پیرامونش خدمتکاران فراوانی بودند که پیشاپیش او حرکت میکردند و ما برای او برمیخاستیم، به او احترام میگذاردیم و برایش دعا میکردیم.(1)
جانشین امام(ع)
برخی از یاران خاص امام رضا(ع) نقل کردهاند:
روزی حسین واسطی،(2)یکی از پیشوایان فرقه واقفیه، به ما اصرار فراوان کرد تا واسطه شویم و از امام رضا(ع) برای او اجازه دیدار بگیریم. هنگامی که آن حضرت به وی اجازه دیدار داد، وی نزد آن حضرت آمد و به امام گفت: «ای اباالحسن، شما امام هستی؟» امام فرمود: «آری.» واسطی ادامه داد: «اما برای من مشخص شده است که شما امام نیستی.»
1) اخبار الدول و آثار الاول، ص114؛ نورالابصار، ص323؛ مفتاح النجا، ص176؛ الاتحاف بحب الاشراف، ص158.
2) حسین بن قیامای واسطی صیرفی، که در شمار یاران امام کاظم(ع) بود، پس از شهادت آن حضرت، بر امامت وی توقف کرد؛ او از سران واقفیان است، ازاینرو، دانشمندان شیعه وی را مذمت کردهاند؛ نمازی، مستدرکات علم رجال الحدیث، ج3، ص182، ش4615؛ هدف کسانی که جزو واقفیان شدند، مال و ثروتهایی بوده است که بهعنوان نماینده امام کاظم(ع) در اختیار داشتند.
امام لحظهای درنگ کرد؛ سپس پرسید: «چگونه دریافتی که من امام نیستم؟» حسین گفت: «از ابوعبدالله، جعفر صادق(ع)، حدیثی به ما رسیده است که امام عقیم نیست؛ با اینکه شما به این سن و سال رسیدهای و از فرزند بیبهره هستی.» امام پس از درنگی دیگر فرمود: «قبل از پایان این سال، خدای متعال به من پسری عنایت خواهد کرد.» عبدالرحمن که یکی از راویان این حدیث است، میگوید: «هنوز سال، تمام نشده بود که [فرزندش] امام محمد تقی(ع) زاده شد».(1)
سقوط برمکیان
یکی از راویان، به نام مسافر چنین آورده است:
در سرزمین مِنا، خدمت امام رضا(ع) بودم. ناگهان یحیی بن خالد برمکی که به سبب گرد و غبار، صورتش پوشیده بود، وارد مجلس شد. امام خطاب به ما فرمود: «اینان چه بیچارهاند؛ نمیدانند در این سال برای آنان چه اتفاقی رخ خواهد داد».
مسافر گوید: در همان سال برمکیان سقوط کردند و پیشگویی امام روی داد... .(2)
آگاهی از خواستههای درونی
یکی از نزدیکان امام رضا(ع) نقل کرده است:
روزی ریان بن صلت به من گفت: «میخواهم از امام رضا(ع) برای من اجازه دیدار بگیری؛ امیدوارم از جامههای خود یکی را به من بدهد و از آن درهمهایی که نام آن حضرت بر آنان ضرب شده [است]، نیز به من عطا فرماید».
راوی گوید: نزد امام آمدم و هنوز لب به سخن نگشوده بودم که امام فرمود: «ریان بن صلت میخواهد نزد ما بیاید و امیدوار است که به او جامهای بدهم و از درهمهایی که به نام ما زدهاند، چیزی به او دهیم؛ بگذارید وارد شود».
ریان حضور امام رسید و آن حضرت «دو جامه» و «سی درهم» به او عنایت فرمود.(1)
آرامگاه امام و هارون
موسی بن عمران(2)نقل کرده است: «روزی علی بن موسی الرضا(ع) را در مسجد مدینه دیدم و هارون مشغول سخنرانی برای مردم بود. امام به من فرمود: و روزی را خواهی دید که من و هارون در یک جا به خاک سپرده میشویم».(3)
حمزة بن جعفر ارجانی روایت کرده است: «هارون الرشید از یک در مسجدالحرام و علی بن موسی الرضا(ع) از دَرِ دیگر خارج شدند. در این هنگام، آن حضرت به هارون اشاره کرد و فرمود: «ای توس، خانههای ما از تو چه اندازه دور است، ولی محل دیدارمان چه اندازه نزدیک میباشد. من و او (هارون) را در یک جا گِرد خواهی آورد».(4)
همچنین در ماجرای پیشگویی درباره سقوط برمکیان چنین فرمود: «... از این شگفتآورتر، من و هارون هستیم که شبیه این دو انگشت (انگشت سبابه و وسط) میباشیم... . مسافر گوید: «معنای سخن امام را در مورد هارون نفهمیدم، تا اینکه امام درگذشت و در کنار هارون به خاک سپرده شد».(5)
1) اثبات الوصیه، ص180؛ شواهد النبوة، ص386.
2) برخی نام وی را موسی بن مروان آوردهاند؛ الاتحاف بحب الاشراف، ص316.
3) الفصول المهمة، ص376؛ نورالابصار، ص323؛ جامع کرامات الاولیاء، ج2، ص312.
4) ابیالفرج، الاغانی، ج7، ص266؛ الاتحاف، ص158؛ نورالابصار، ص323.
5) فرائد السمطین، ج2، ص209، ح487؛ الفصول المهمة، ص376؛ الاتحاف بحب الاشراف، ص158؛ نورالابصار، ص322؛ جامع کرامات الاولیاء، ج2، ص312.
ناپایداری ولایتعهدی
مدائنی گفته است:
هنگامی که امام رضا(ع) در مجلس بیعت ولایتعهدی نشست و لباس مخصوص را پوشید و سخنرانان به سخن پرداختند، به سوی یکی از یاران خود نگریست که از این ماجرای ولایتعهدی امام، بسیار اظهار خوشحالی میکرد. امام با اشاره، او را نزد خود فراخواند و آرام در گوش او چنین فرمود: «قلب خود را به این ولایتعهدی مشغول مکن و به آن دل مبند و خوشحالی مکن؛ زیرا این امر (ولایتعهدی) ماندنی نیست».(1)
سفر بیباز گشت
راوی گوید:
در خراسان از امام رضا(ع) شنیدم که میفرمود: «هنگامی که مرا از مدینه (به مرو) فراخواندند، همه خانوادهام را گرد آوردم و به آنان سفارش کردم، بلند بر من گریه کنید، به گونهای که صدایتان را بشنوم. بعد از آن دوازده هزار درهم میان آنان تقسیم کردم و به آنان گفتم: هرگز به سوی شما باز نخواهم گشت».(2)
آخرین پیشگویی
آخرین پیشگویی که از امام رضا(ع) ثبت گردیده پیرامون شهادت خود و چگونگی جزئیات آن است که به طور خلاصه یادآور میشویم و در فصل مربوط به شهادت امام در این راستا بیشتر توضیح خواهیم داد.
ابن حجر هیثمی مینویسد:
(علی بن موسی) پیش از مرگش خبر داد که به او انگور یا انار میخورانند، که بر اثر آن از دنیا میرود. مأمون میخواهد او را [امام
را] پشت سَرِ هارون دفن کند، ولی نمیتواند. همه اینها رخ داد، همانگونه که وی از آنها خبر داده بود!(1)
ب) کرامات
آگاهی امام به زبانهای گوناگون
یکی دیگر از مظاهر شخصیت علمی امام رضا(ع) که سبب شگفتی اطرافیان و شاهدان شد، آشنایی کامل آن حضرت به زبانهای گوناگون بوده است.
اباصلت هروی میگوید: «امام رضا(ع) با مردم به زبان خودشان سخن میگفت. به خدا سوگند که وی فصیحترین مردم و داناترین آنان به هر زبان و فرهنگی بود».
او میافزاید: «عرض کردم: ای فرزند رسول خدا، من در شگفتم از این همه اِشراف و تسلط شما به زبانهای گوناگون.
امام فرمود: من حجت خدا بر مردم هستم، چگونه میشود، خداوند فردی را حجت بر مردم قرار دهد، ولی او زبان آنان را درک نکند. مگر سخن امیر مؤمنان علی(ع) به تو نرسیده که فرمود: به ما «فَصلُ الخِطاب» داده شده است و آن چیزی جز شناخت زبانها نیست».(2)
سخن گفتن امام به زبان زاید سِندی
ابواسماعیل سِندی(3)میگوید:
در سِند شنیدم که خداوند میان عربها حجتی دارد. ازاینرو، به قصد دیدار و زیارت او از سند بیرون آمدم. امام علی بن موسی، را به من
معرفی کردند. خدمت وی رسیدم و از آنجا که با زبان عربی آشنا نبودم، با زبان سِندی به آن حضرت سلام کردم. آن حضرت نیز با زبان سندی پاسخ مرا داد و هر سخنی را که با زبان سندی با امام گفتوگو میکردم، امام با همان زبان پاسخ مرا بیان میکرد.
سپس انگیزه سفر خود را که همان دیدار آن حضرت بوده، به عرض امام رساندم. امام فرمود: به خواستهات رسیدی و من همان حجت خدا هستم: هر چه میخواهی، از من بپرس.
ابواسماعیل گوید: هر سؤالی که داشتم، از آن حضر ت کردم و هنگام رفتن، به امام گفتم: من زبان عربی نمیدانم. از شما میخواهم در حق من دعایی نمایید تا خدای متعال زبان عربی را به من الهام بخشد!
آن حضرت دست مبارک خود را بر لبان من کشید، و از همان لحظه توانستم به زبان عربی سخن بگویم!(1)
امام و درخواست باران
حاکم نیشابوری میگوید: «پس از آنکه مأمون، امام را ولیعهد و جانشین خود نمود، فصل باریدن باران بود، اما باران نبارید. همین موضوع سبب گردید تا اطرافیان و مخالفان ولایتعهدی امام، برای اذیت کردن و آزار وی، این مسئله را بهانه قرار دهند. ازاینرو، با تمسخر میگفتند: «علی بن موسی الرضا(ع)، ولیعهد ما، باران را از ما گرفته است!».
این سخنان به گوش مأمون رسید، به گونهای که او نیز تحت تأثیر این سخنان قرار گرفت. یک روز جمعه به امام گفت: مدتی است باران نیامده، اگر دعایی کنی تا باران ببارد، بسیار مناسب است.
امام فرمود: دعا میکنم. مأمون پرسید: چه زمانی دعا میکنید؟ امام فرمود: روز دوشنبه، شب گذشته پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و امیر مؤمنان، علی بن ابیطالب(ع)
1) شواهد النبوة، ص388؛ حبیب السیر، ج2، ص84.
را در خواب دیدم. رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود: فرزندم! تا روز دوشنبه صبر کن، روز دوشنبه به صحرا برو و باران طلب نما که خداوند با لطف خود باران رحمتش را بر این مردم فرود خواهد آورد. فرزندم! عنایت ویژه پروردگار به خودت را به مردم نشان بده و بگذار بدانند که نزد خداوند متعال از چه مقام و عظمتی برخوردار هستی.
با فرارسیدن روز دوشنبه علی بن موسی الرضا(ع) و مردم، روانه صحرا شدند. آن حضرت بر بلندی ایستاد و پس از ستایش خداوند، به پیشگاه وی چنین عرضه داشت: بار پروردگارا! تو حق ما اهل بیت را بزرگ داشتی، ولی آنان به ما چنانکه فرمان دادی، توسل جستند و چشم به فضل و رحمت تو دارند و احساس و نعمتت را انتظار میکشند، پس آنان را با بارانی سودمند و عمومی و بدون زیان سیراب گردان و ابتدای بارندگی برای آنان، بعد از بازگشتشان از این جایگاه به منازلشان باشد.
راوی گوید: به پروردگاری که محمد صلی الله علیه و آله را به پیامبری برگزید، پس از تمام شدن سخنان علی بن موسی الرضا(ع) بیدرنگ ابرهای بارانزا در آسمان پدیدار گشتند و رعد و برق فضا را آکنده ساخت، به گونهای که مردم به تصور باریدن باران، در پی سر پناه میگشتند. امام رضا(ع) فرمود: ای مردم! این ابرها از آن شما نیست! بلکه از آنِ فلان منطقه است. این اتفاق 10 بار رخ داد و امام فرمود: این ابرها مربوط به فلان منطقه است. یازدهمین بار امام فرمود: ای مردم! خدای متعال این ابرها را برای شما فرستاده است. پس پروردگار را بر این نعمت و تفضل سپاس بگزارید تا به منازل خود بازنگشتهاید، ابرها بر شما نخواهند بارید. بنابراین، به سوی خانههایتان بازگردید تا رحمت خدا بر شما نازل گردد!
آنگاه امام پایین آمد و روانه منزل خود گردید و مردم نیز چنین کردند. زمانی که مردم به خانههای خود رسیدند، ابرها شروع به باریدن کردند و تمام شهر را فرا گرفت و مردم نیز با اشتیاق فراوان از امام تجلیل میکردند و میگفتند: «هنیئاً لِوَلَدِ رَسولِ الله صلی الله علیه و آله کرامات الله؛ بر فرزند رسول خدا کرامات الهی مبارک باد».
امام فرصت را مناسب دید. ازاینرو، به پند و نصیحت مردم پرداخت و چنین فرمود: «ای مردم! در برابر نعمتهای پروردگار تقوای الهی پیشه سازید و با گناهان، این نعمتها را از خود دور مسازید، بلکه با اطاعت از پروردگار و شکر نعمتهایش، نعمت را بر خود فزونی دهید. بدانید که هیچ شکری بعد از ایمان به خداوند و شناخت حقوق اولیای خداوند، و اهل بیت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله نزد او محبوبتر از همکاری شما مؤمنان با برادران دینی خود در امور دنیایی آنان نیست؛ زیرا این کار، گذرگاه شما برای رسیدن به بهشت الهی است. کسانی که دست به چنین کارهایی بزنند [به دیگران کمک نمایند]، از خاصان درگاه پروردگار شمرده خواهند شد.
آنگاه امام رضا(ع) ماجرای شگفتانگیزی از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند و میفرماید: به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خبر دادند، فلان صحابی هلاک شد؛ زیرا فلان گناه را انجام میدهد. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: بلکه او نجاتیافته و خداوند او را عاقبتبهخیر گردانیده و تمام گناهانش را پاک و کارهای نیک او را جایگزین گناهانش کرده است.
روزی این فرد در مسیری که حرکت میکرده، به مؤمنی برخورد که عورتش آشکار بود. وی به گونهای عورت او را پوشانید که آن مؤمن خود خبردار نشد تا شرمنده نشود، ولی آن فرد بعد متوجه شد و در حق وی چنین دعا کرد: خداوند به تو بهترین پاداشها را عنایت فرماید و حساب تو را آسان و سهل گرداند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «این فرد صحابی به سبب دعای آن مؤمن، عاقبتبهخیر شد. هنگامی که سخنان پیامبر به آن مرد صحابی رسید، به برکت آن سخنان، از گناه خود توبه کرد و دیگر آن گناه را انجام نداد. خداوند نیز توبه او را پذیرفت تا اینکه سرانجام در رکاب رسول خدا صلی الله علیه و آله به شهادت رسید. امام رضا(ع) پس از این سخنان رهسپار منزل خود شد.
راوی گوید: خداوند به دعای حضرت رضا(ع) [که از او خشنود باد] به سبب این باران، برکتهای فراوانی را به سرزمینها مرحمت فرمود».(1)
زنده شدن شیرها
در ماجرای شگفتانگیز باریدن باران به دعای حضرت رضا(ع)، نقشه مخالفان و بدخواهان امام و حسودان نقش بر آب شد؛ زیرا از این فرصت برای در هم شکستن شخصیت امام و باز پس گرفتن ولایتعهدی از علویان برنامهریزی کرده بودند، گرچه نتیجه برعکس شد و بر عظمت و شخصیت آن حضرت روزبهروز افزوده گردید و دشمنانش را خفیفتر ساخت.
حاکم نیشابوری در همین راستا چنین مینویسد: «روزی یکی از مخالفان امام به نام حمید بن مهران خطاب به مأمون گفت: ای امیرالمؤمنین، اجازه دهید من با علی بن موسی الرضا(ع) بحث کنم و او و هوادارانش را محکوم نمایم و شخصیت و مقام و منزلت او را تحقیر کنم!
اگر هیبت شما نبود، نشان میدادم که او لیاقت ولایتعهدی را ندارد. مأمون نیز با علاقه فراوان از پیشنهاد وی استقبال کرد و گفت: هیچ چیزی نزد من محبوبتر از این کار نیست، سپس دستور داد جلسهای برگزار شود و بزرگان و شخصیتها در آن حضور یابند. روز موعود فرا رسید. پس از آنکه همه سران
1) فرائد السمطین، ج2، صص121 ـ 214، ح490، به نقل از: تاریخ نیشابور، ص126.
کشوری و لشکری گِرد آمدند، حمید بن مهران، بدون مقدمه خطاب به امام چنین گفت: مردم درباره شما بسیار گفتوگو میکنند، به گونهای که در آن مبالغه و زیادهروی میکنند که اگر از آنها آگاه شوید، منکر آنها خواهید شد. مردم دیدند شما دعا کردید و خداوند بارانی را که زمان باریدن آن فرا رسیده بود، بر مردم فرود آورد و آنان چنین پنداشتند که این کار شما معجزه است و شما شخصیتی بیمانند هستید، با اینکه هیچ فردی همانند مأمون [که مُلکش مستدام باد] قابل مقایسه نیست و مقام ولایتعهدی را او به شما داده است.
بنابراین، شما سزاوار این همه مدح و ستایش نیستی، تا علیه خلیفه نیز این همه دروغ و ناروا صورت گیرد!
امام با متانت و آرامش چنین فرمود: من نمیتوانم مردم را از بازگو کردن نعمتهای خداوند درباره خودم باز دارم، هر چند نمیخواهم راه تکبر و خودبینی را پیش گیرم، اما جایگاهی را که تو از آن سخن میگویی و ادعا میکنی مأمون آن را به ما داده است، چیزی جز جایگاه حضرت یوسف(ع) و پادشاه مصر نیست.
حمید بن مهران از سخنان امام خشمگین شد و گفت ای فرزند موسی، از مرز خود پا را فراتر نهادهای و بیش از جایگاه خویش سخن میگویی و بارانی را که خداوند در زمانی که خود آن را مقدر کرده بود و هرگز تقدیم و تأخیر در آن روی نمیداد، به نام خود تمام کردی و آن را نشانه و علامتی برای گسترش سلطه و نفوذ خود قرار دادی، گویی معجزهای همانند معجزه ابراهیم خلیل آوردهای، زمانی که چهار پرنده را کشت و آنها را با یکدیگر مخلوط ساخت و بر قله چهار کوه متفاوت قرار داد، سپس آنها را به اذن پروردگار زنده کرد و به سوی خود فرا خواند. اگر تو در
ادعای خود راستگو هستی، تصویر این دو شیر را زنده کن، به حیوانی درنده که واقعی باشد و آنان را بر من مسلط گردان. اگر چنین کنی، این کار، معجزه تو خواهد بود!
اما بارانی که بر اساس روال عادی در هنگام باریدن خود بارید، نمیتوان به دعای تو نسبت داد و شاید آن باریدن به سبب استجابت دعای دیگران بوده است [که در میان آن جمعیت انبوه بودهاند].
حمید بن مهران همچنین هنگام گفتوگو به عکس آن دو شیری که در مجلس مأمون وجود داشت، اشاره میکرد و با حالت تمسخر، امام را برای زنده کردن آنها فرا میخواند و تحریک میکرد.
امام از سخنان حمید بن مهران خشمگین شد و به عکس آن دو شیر اشاره کرد و با صدای بلند فرمود: «دَو نَکُما الفاجر فَافْتَرِسَاهُ وَ لا تُبقِیا لَه عَیناً وَلا أثراً؛ ای دو شیر، بیایید و این فاجر را پاره پاره کنید و اثری از او باقی نگذارید».
آن دو عکس به شیر واقعی تبدیل و به حمید بن مهران حملهور شدند و او را پاره کردند و خوردند و زمین را از وجود او پاک کردند، در حالی که حاضران شگفتزده، شاهد این جریان بودند، آن دو شیر خدمت امام رضا(ع) رسیدند و به امر خدا به زبان آمدند و به امام رضا(ع) عرضه داشتند: ای ولیّ خدا بر روی زمین! در مورد مأمون به ما چه دستور میدهید؟
هنگامی که مأمون این سخنان را شنید و احساس کرد سرنوشت او نیز همانند حمید بن مهران خواهد شد، از هوش رفت.
امام(ع) نیز فرمود: بایستید! آنگاه امام دستور داد مقداری آب به صورت مأمون پاشیدند، او را به هوش آوردند. هنگامی که به هوش آمد، آن دو شیر به امام گفتند: آیا به ما اجازه میدهی، او را نیز به سرنوشت دوستش مبتلا کنیم؟ امام اجازه نداد و فرمود: اراده پروردگار به هر امری تعلق گیرد، آن را به انجام خواهد رسانید.
سپس آن دو شیر از امام اجازه گرفتند که به مکان خود باز گردند. آن حضرت به آنها دستور داد به مکان خویش باز گردند. آن دو شیر به دستور امام به مکان خود باز گشتند. و به همان شکل نخست [تصویر] در آمدند.
مأمون که در حالت ترس و وحشت به سر میبرد، گفت: «اَلحمدُلِلّهِ الَّذی کَفانی شرَّ حمَیدِ بنِ مَهران؛ سپاس پروردگار را که مرا از شر حمید بن مهران در امان داشت».
سپس مأمون خطاب به امام گفت: این مقام خلافت از آن ِ جد بزرگوارتان رسول خدا صلی الله علیه و آله و شماست. اگر مایل باشید، از این مقام [خلافت] کنارهگیری میکنم و آن را به شما واگذار مینمایم».(1)
1) فرائد السمطین، ج2، ص214، ح490.
فصل چهارم: جلسات مناظره امام با سران دیگر ادیان
یکی از ویژگیهای زمان علی بن موسی(ع)، گسترش مباحثه میان ادیان و مذاهب است. موضوع مناظرهها در زندگانی امام باقر و امام صادق8 نیز وجود داشته است، ولی اوج این حرکت علمی را میتوانیم در زندگانی علمی و سیاسی و اجتماعی زمان امام رضا(ع) ببینیم.
این موضوع از آن جهت اهمیت دارد که گرایش جامعه اسلامی و محافل علمی و دینی به بحث و گفتوگو، نشاندهنده راهیابی مباحثههای گوناگون فلسفی و کلامی به حوزه محافل علمی و اسلامی و رشد روحیه کاوشگری در میان مسلمانان بوده است. از سوی دیگر، استقبال بیچون و چرای اهل بیت(ع) از این گونه محافل و مباحث بوده که دو نتیجه قطعی را به همراه داشته است که عبارتند از:
مُهر تأییدی بر تبادل اندیشه و بحثهای آزاد به شمار میآمد.
نشانه منطقی بودن و استدلالپذیر بودن اندیشه و معارف آنان بوده است.
ازاینرو، هادی حمّو مصری شافعی درباره وضعیت دوران امام رضا(ع) چنین مینویسد:
امام رضا(ع) در یکی از درخشانترین دوران تمدن اسلامی میزیست
و با مأمون در برههای از زمان معاصر بود. امام در مجلس علمی و مناظراتی که مأمون برگزار میکرد، سهم بسزایی داشت، به گونهای که مأمون جلسهها را برگزار و علما و فقیهان و متکلمان را از همه ادیان و مذاهب در این جلسه حاضر میکرد و از امام میپرسیدند و آن حضرت به همه آنها به گونهای پاسخ میداد که دانشمندان همگی به دانش و برتری امام اعتراف و به جهل خود در برابر وی اقرار میکردند.
عیسی یقطینی این مناظرهها را در کتابی ضمن هجده مسئله همراه با پاسخ آنها گردآورده است. گر چه این کتاب هم اکنون همراه با هزاران کتاب دیگر ناپدید شده که زیانهای فراوانی به کتابخانههای عربی اسلامی وارد آورده، هم اکنون نزد شیعیان کتابی ژرف با سبکی استوار وجود دارد که آن را صحیفة الرضا مینامند.(1)
استقبال اهل بیت(ع)، به ویژه حضرت رضا(ع) از مباحثههای آزاد میان ادیان و مذاهب گوناگون و حضور آن بزرگواران در این میدان، به این معناست که آنان بر این باور بودند که مبانی اعتقادی اسلام دارای پایههای برهانی و استوار و معارف دین، با عقل و علم، دفاعکردنی است.
همچنین اطمینان آنان به حقانیت دین و واقعگرایی شریعت محمدی صلی الله علیه و آله و علمی بودن آن، سبب شده تا ژرفکاویهای عقلی و پرسشهای دینی را ارج نهند و پیروان خود را به تأمل و تدبر و مناظره و مباحثههای علمی فرابخوانند و آنان را از باورهای سطحی و بیاساس و عملکردهای بیمنطق و هرگونه حرکتی که بدون آگاهی و علم و دانش باشد، باز دارند.
1) حمّو مصری، اضواء علی الشیعة، ص134.
هدف مأمون از مناظرهها
مأمون عباسی با اهدافی خاص، از اندیشهوران مذاهب و فرقههای گوناگون دعوت میکرد تا آنان را رو در روی آن حضرت قرار دهد. او که مقاصد سیاسی را دنبال میکرد، چنین نشان میداد که به مباحثههای علمی علاقهمند است؛ زیرا مأمون جزو افرادی نبود که بدین وسیله بخواهد عظمت و حقانیت خاندان پیامبر را به نمایش بگذارد و شخصیتی را که مورد علاقه علویان بوده است، در جامعه آن روز مطرح کند تا برتری و شایستگی و شکوه آنان را به دیگران بنمایاند، بلکه در پس این تلاشها، هدفهای سیاسی داشت و چه بسا بیمیل نبود که در این نشستها برای یک بار هم که شده، امام از پاسخ بازماند، همان گونه که مأمون به سلیمان مروزی میگوید: «من تو را خوب میشناسم و تسلط تو را در امر جَدَل و مناظره میدانم. ازاینرو، تو را دعوت کردم برای یک بار هم که شده، برهان علی بن موسی(ع) را درهم بشکنی و او را مُجاب کنی».(1)
همچنین شیخ صدوق مینویسد: «مأمون متکلمان را از شهرهای گوناگون فرا میخواند تا شاید یکی از آنان در برابر حضرت پیروز شود و در نتیجه جایگاه علمی امام نزد دانشمندان کاهش یابد و کاستی او در برابر مردم آشکار گردد».(2)
فراخوان برای مناظره با امام
یکی از یاران امام رضا(ع) به نام محمد بن حسن نوفلی میگوید:
هنگامی که حضرت رضا(ع) به مَرو گام نهاد، مأمون به وزیر خود، فضل بن سهل دستور داد چهرههای سرشناس علمی و رهبران مذاهب و دانشمندان فرقههای گوناگون را که در علم مناظره و جَدَل از دیگران ممتاز و برتر بودند، فرا بخواند و در روزی معیّن مناظره علمی برگزار کند.
فضل از جاثلیق،(1)رأس الجالوت،(2)دانشمندان صائبی،(3)هرابذه،(4)اصحاب زرتشت، قسطاس رومی(5)و گروهی دیگر از متکلمان دعوت کرد و نشست برگزار شد.
مأمون خود نیز در نشست مقدماتی شرکت جست و با ابراز خرسندی از گِرد آمدن عالمان فرقههای گوناگون گفت: «شما مشهورترین و سرشناسترین چهرههای این زمان هستید. هدف این نشست، گفتوگو با این مهمان حجازی، امام رضا(ع)، است تا هر کدامتان به ارائه منطق و دلایل خود بپردازید.
حاضران در جلسه، آمادگی خود را برای برآوردن خواستههای مأمون اعلام داشتند و با مأمون پیمان بستند تا همه توان خویش را به نمایش گذارند.
نوفلی در ادامه چنین میگوید: «من در کنار امام بودم که یاسر خادم وارد شد و برای شرکت در جلسهای که برای روز بعد مقرر شده بود، دعوت مأمون را به امام رساند.
آن حضرت در پاسخ فرمود: سلام مرا به او [مأمون] برسان و بگو میدانم هدف تو چیست؟ به خواست پروردگار فردا صبح نزد تو خواهم آمد. هنگامی که فرستاده مأمون خارج شد، امام فرمود: نظر تو درباره این نشستِ اهل شرک و صاحبان اندیشههای گوناگون چیست؟
گفتم: هدف خلیفه آزمودن شماست، ولی این طرح مزوّرانه بنایی سست و بیپایه دارد. امام فرمود: جلسه را چگونه پیشبینی میکنی؟ گفتم: این افراد که برای مباحثه و مناظره دعوت شدهاند، ولی اینان به انکار شهرت دارند و
کارشان مغالطه است و زیر بار سخن حق نخواهند رفت. بهتر آن است از روبهرو شدن با آنان پرهیز کنید! حضرت ضمن تبسمی فرمود: آیا نگران هستی که مبادا دلایل من کافی نباشد؟
عرض کردم: امیدوارم خداوند تو را بر آنان پیروز گرداند! امام فرمود: دوست داری بدانی چه موقع از کار خود پشیمان گردد؟ گفتم: آری.
فرمود: آنگاه که بشنود با اهل تورات با توراتشان، با طرفداران انجیل با انجیل آنان، با پیروان زبور به زبورشان، با صائبیان با زبان عبری آنان، با هرابذه و موبدان زرتشتی به پارسی، با رومیان به زبان رومی و با هر کدام از صاحبان اندیشهها و مکاتب با زبان خودشان، استدلال کنم و به بحث و گفتوگو نشینم.
آن زمان که هر گروه به بن بست رسد و دلایل خود را باطل ببیند و لب فرو بسته، تسلیم سخن من شوند، مأمون خواهد فهمید که به آنچه پنداشته و در اندیشه داشته است، هرگز دست نخواهد یافت».(1)
درباره تعداد نشستهای مناظره و شمار افرادی که با امام به گفتوگو پرداختند، اختلاف است، ولی در مدارک اهل سنت سوگمندانه در این باره هیچگونه گزارشی ثبت نشده است.
نتیجه این محافل علمی
نتایج آن نشستها سبب شکوه و عظمت امام و بهره علمی و اعتقادی شیعه شد. عبدالسلام هِروی که در بیشتر این نشستها و مناظرهها حضور داشت، چنین میگوید: «هیچکس را از امام رضا(ع) داناتر ندیدم و هیچ دانشمندی آن حضرت را ندیده، مگر اینکه به علم برتر او گواهی داده است. در محافل
1) طبرسی، الاحتجاج، ج2، ص415؛ عیون اخبار الرضا، ج2، صص 55 ـ 57.
و جلسهها که گروهی از دانشوران و فقیهان و دانایان ادیان گوناگون حضور داشتند، بر همه آنان غلبه یافت تا آنجا که آنان به ضعف علمی خود و برتری امام اذعان داشتند».(1)
ابراهیم بن عباس نیز که گواه دیگری در این گونه نشستها بوده است، میگوید: «حضرت رضا(ع) هیچ مسئلهای را بدون پاسخ نمیگذاشت و در علم و دانش کسی را داناتر از او سراغ ندارم. آنچه مأمون مطرح میساخت، پاسخ کامل آن را دریافت میکرد و آنچه حضرت میفرمود: مستند به قرآن بود».(2)
حضرت رضا(ع) درباره دانش خویش چنین فرمود: «در حرم پیامبر مینشستم و دانشمندان مدینه، هرگاه در مسئلهای با مشکل روبهرو بودند و از حل آن ناتوان میماندند، به من رو میآوردند و پاسخ میگرفتند».(3)
اباصلت هروی نیز میگوید: «امام رضا(ع) با مردم با زبان خودشان سخن میگفت: به خدا سوگند که او فصیحترین مردم و داناترین آنان به هر زبان و فرهنگی بود».(4)
مأمون در هیچ یک از مجالس مناظره، به نتیجه دلخواه خود نرسید و به اعتراف و خضوع در برابر عظمت علمی امام روآورد. در یکی از این نشستهای علمی، چون هنگام نماز فرا رسید، امام برای خواندن نماز از جلسه بیرون رفت و مأمون به محمد بن جعفر، عموی امام رو کرد و گفت: «پسر برادرت را چگونه یافتی؟ پاسخ گفت: او عالِم و دانشمند است. مأمون گفت: پسر برادرت از خاندان پیامبر است، خاندانی که پیامبر درباره آنان فرموده است: آگاه باشید، نیکان عترت من و شاخههای درخت وجود من، در
خردسالی، خردمندترین و در بزرگسالی، داناترین مردماند، آنان را تعلیم ندهید؛ زیرا آنان از شما داناترند. هیچگاه شما را از دروازه هدایت بیرون نخواهند برد و در گمراهی وارد نخواهند کرد».(1)
مناظره ساختگی
ابن عبدربه اندلسی مناظرهای ساختگی میان امام رضا(ع) و مأمون، خلیفه عباسی ذکر کرده است.(2)چگونگی آن بر ساختگی بودنش گواهی میدهد، گرچه این احتمال نیز وجود دارد که از ساختههای یکی از دشمنان و متعصبان و مخالفان اهل بیت(ع) باشد.
به هر حال، مأمون خود برای برگزاری این نشستها اصرار داشت، ولی در پایان از این تدبیر خود اظهار پشیمانی میکرد؛ زیرا میخواست امام و شخصیت وی را تحقیر کند و جامعه را به این گونه مجالس سرگرم سازد تا بتواند به اهداف سیاسی خویش، آن گونه که دلخواهش بود، دست یابد، ولی چون خود را در رسیدن به آن اهداف ناکام یافت، سخت پشیمان شد، تا آنجا که برخی این رخدادها را زمینهساز طراحی نقشه شهادت امام دانستهاند.
از اباصلت هروی پرسیدند: چگونه مأمون خودش را راضی کرد که امام را به شهادت برساند؟
وی در پاسخ، از ناکامی خلیفه در دو حادثه چنین یاد کرد:
ماجرای ولایتعهدی؛
مناظرههای علمی.
ریان بن شبیب میگوید: «چون خلیفه در این دو میدان به بنبست رسید، چنین تصمیم گرفت».(3)
فصل پنجم: امام رضا(ع) در آینه اندیشهها
اگر آفتاب هزاران منکر داشته باشد، ولی چون همواره میدرخشد و روشنی و گرما میبخشد، خود بهترین گواه و مؤید ارزشهای خویش است. بنابراین، آنان که چشم فرو بسته و سر در حُفره تعصبات جاهلی فرو بردهاند، خود را از فیض آفتاب عالَمتاب محروم ساخته و آنانی که آینه اندیشه را در برابر درخشش آن وا داشتهاند، خود نور یافته و به چشمهسار خورشید راه جستهاند.
امام علی بن موسی الرضا(ع) از جمله چهرههای درخشانی است که هر بینای اندیشمندی را به تعظیم و تکریم ارزشهای خویش وا داشته است. ازاینرو، ستایشگران امام مهربان، نه تنها شیعیان و پیروان وی نبودهاند، بلکه بسیاری از آنان که راه امامیه را باور نداشته و همواره بر اعتقاد شیعیان درباره خلفا، نقدهای شدید و تندی نوشتهاند، زمانی که در برابر شخصیت کامل و روشن و انکارناپذیر حضرت علی بن موسی الرضا(ع) قرار گرفتهاند، لب به تحسین و ستایش گشودهاند. این ستایشها نیز گویای این است که جایگاه علمی و عملی امام رضا(ع) بدان پایه در جهان اسلام آشکار است که نمیتوان از آن چشم پوشید.
ازاینرو، تعظیم و تکریم شیعیان نسبت به آن حضرت ناشی از تعصب و فرقهگرایی نیست. بدین ترتیب، جا دارد نخست به بیان دانشمندان اهلسنت بپردازیم؛ زیرا
بهتر آن باشد که سِرّ دلبران
گفته آید در حدیث دیگران
خلیفة بن خیاط (در گذشته 240 ه .ق) مینویسد: «در سال 201 ه .ق مأمون، علی بن موسی(ع) را به ولایتعهدی خویش برگزید و با آن حضرت بیعت کرد و دستور داد که لباس سیاه را دور افکنند و لباس سبز بپوشند».(1)
محمد بن جریر طبری سنی (در گذشته 310 ه .ق) مینویسد: «در سال 201 ه .ق مأمون، علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب را ولیعهد مسلمانان و جانشین خود گرداند، وی را «الرضی من آل محمد» نامید و دستور داد سپاهش لباس سیاه را دور افکنند و لباس سبز بپوشند و این موضوع را به تمام کشور اطلاع داد، مأمون کسی را که برتر و پرهیزکارتر و داناتر از علی بن موسی(ع) باشد، پیدا نکرد».(2)
حاکم نیشابوری (در گذشته 405 ه .ق) مینویسد: «ابوالحسن، علی بن موسی الرضا(ع) درسال 200 ه .ق وارد نیشابور شد و در بیست و چند سالگی در مسجد جدش پیامبر فتوا میداد، از بزرگان علم حدیث مانند معلّی بن منصور رازی، آدم بن ابیایاس عسقلانی، محمد بن ابیراقع قشیری، نصر بن علی جهضمی و دیگران از آن حضرت حدیث نقل کردهاند!»(3)
سمعانی (در گذشته 562 ه .ق) مینویسد: «رضا به کسر «راء» لقب ابی الحسن، علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن
ابیطالب هاشمی، معروف به رضا است. آن حضرت از دانشمندان و برتران دوران خویش بوده است. افزون بر این، از جهت شرافت خانوادگی نیز بر همگان برتری داشت».(1)
عبدالکریم رافعی (در گذشته 625 ه .ق) مینویسد: «علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب، کنیهاش ابوالحسن رضا، یکی از پیشوایان اهل بیت(ع) و از بزرگان و سروران و گرانقدران این خاندان است».(2)
ابن جوزی (در گذشته 654 ه .ق) مینویسد: ابوالحسن، علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب(ع)، ملقب به ولیّ و وفیّ، مادرش کنیزی به نام خیزران بود».(3)
واقدی میگوید: «علی بن موسی(ع) از پدرش و دیگران حدیث روایت میکرد. وی مردی مورد اعتماد بود. در مسجد پیامبر مینشست و فتوا میداد. او از طبقه هشتم از راویان و اهل مدینه است. آن حضرت از دانشمندان و پرهیزکاران و بخشندگان بود».
ابن طلحه (در گذشته 654 ه .ق) مینویسد: «ابوالحسن، علی بن موسی الکاظم بن جعفر صادق(ع) از نظر فکر و اندیشه در حقیقت وارث امام صادق(ع) و امام سجاد(ع) بود. پس امام رضا(ع) سومین فردی است از امامان که ایمانش والا و مقامش برتر است. یاران و پیروانش فزونی یافتند و معجزاتش آشکارتر گردید، تا اینکه خلیفه عباسی، یعنی مأمون، او را شریک خود در امورات مملکت گردانید و خلافت را (در ظاهر) به او واگذار نمود. و دخترش را به ازدواج آن حضرت در آورد.
امام رضا(ع) مردی بود که دارای مناقب فراوان و صفات شریف و اخلاق نیکو و از خانواده پیامبر و بنیهاشم بود. پس مأمون هر فضیلتی را که در نظر میگرفت، امام برتر از آن را دارا بود و آن حضرت والاترین فضائل و صفات نیکو را دارا بود».(1)
ابن ابیالحدید (در گذشته 656 ه .ق) مینویسد: «شما درباره علی بن موسی(ع) چه میدانید؟ وی در سراسر عمر خویش، با اینکه اموال فراوان و مزارع بسیار و در آمد سرشاری داشت، باز هم لباس پشمینه میپوشید».(2)
وی در بحث مفاخره بنیهاشم و بنیامیه مینویسد: «علی بن موسی الرضا(ع) سزاوار خلافت و نامزد ولایتعهدی و دانشمندترین، بخشندهترین و بزرگوارترین مردم زمان خویش بود».(3)
ابن اثیر جزری (در گذشته 630 ه .ق) مینویسد: «در سال 201 ه .ق مأمون، علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب(ع) را ولیعهد مسلمانان و جانشین خویش قرار داد و لقب «الرضی من آل محمد» را برایش برگزید؛ زیرا مأمون در میان فرزندان عباسی و ابیطالب کسی را که برتر، پرهیزکارتر و داناتر از آن حضرت باشد، نیافت».(4)
ابن خلکان (در گذشته 681 ه .ق) مینویسد: «ابوالحسن، علی بن موسی، کاظم بن جعفر صادق بن محمد باقر بن علی زین العابدین، یکی از پیشوایان دوازدهگانه امامیه است... مأمون تمام بنیعباس را از بزرگ و کوچک گرد
آورد که نزدیک به 330 نفر بودند. آنگاه مأمون خطاب به عباسیان گفت: من به اولاد علی(ع) و عباس نگریستم و کسی را ندیدم به جز علی بن موسی(ع) که صلاحیت ولایتعهدی را داشته باشد».
«پس مأمون در زمان خود کسی را برتر و سزاوارتر به ولایتعهدی از علی بن موسی(ع) نیافت. بدین جهت با وی بیعت ولایتعهدی نمود، سپس مأمون دستور داد لباسهای سیاه را در آوردند و به جای آن لباسهای سبز بپوشند».(1)
یافعی (در گذشته 768 ه .ق) مینویسد: «پیشوای بزرگوار و با عظمت، از تبار بزرگان و بخشندگان، ابوالحسن علی بن موسی(ع) یکی از امامان دوازدهگانه است. وی دارای فضائلی والاست که امامیه به آنان نسبت میدهند و مذهب خویش را بر آن عقیده استوار گردانیدهاند. مأمون آن حضرت را ولیعهد خود گردانید؛ زیرا در آن زمان کسی را برتر و سزاوارتر از او به خلافت نیافت. بدین منظور با آن حضرت بیعت کرد».(2)
ذهبی (در گذشته 748 ه .ق) مینویسد: «علی بن موسی بن جعفر بن محمد هاشمی علوی، از پدرش و جدش حدیث نقل میکند.(3)وی پیشوایی بزرگوار و اهل دانش و دین و سروری، و دارای جلالتی بزرگ و سزاوار خلافت بود.(4)وی ولیعهد مأمون بود و یکی از دوازده پیشوای شیعیان است که معتقد به عصمت آنان هستند و پیروی از آنان را واجب میدانند».(5)
ابن حجر عسقلانی (در گذشته 852 ه .ق) مینویسد: «علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب(ع) از هاشمیان، کنیهاش ابوالحسن بود که از پدرش حدیث نقل میکرد و فرزندش جواد و ابوعثمان مازنی نحوی، علی بن علی دِعبلی، ایوب بن منصور نیشابوری، ابوصلت هروی، مأمون، علی بن مهدی، داود بن سلیمان بن یوسف غازی قزوینی، عامربن سلیمان طلایی، ابوجعفر، محمد بن محمد بن تمار و تعداد دیگری، از آن حضرت روایت نقل کردهاند».(1)
ابن صباغ (در گذشته 855 ه .ق) مینویسد: «برخی بزرگان از پیشوایان دانشمندان گویند. فضائل علی بن موسی(ع) از برترین مناقب است. فضیلتها و امتیازهای پیاپی او مانند پیاپی بودن کتابهاست! شرافت او تمام شرق و غرب جهان را فرا گرفت. بنابراین، برتریهای آن حضرت والا و صفاتش برجسته و اخلاقش نیکو بود. او از خاندان بنیهاشم و بزرگوار و از تبار پیامبر است. هرگاه فضائلی را برشمارند، وی بیشترین آنها را دارد و هرگاه مناقب وی را برشماریم، وی در اوج آنها قرار دارد».(2)
ابن طولون (در گذشته 953 ه .ق) مینویسد: «هشتمین امام شیعیان، ابوالحسن، علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب(ع) است. مأمون تمام فرزندان بنی عباس و فرزندان علی بن ابیطالب(ع) را جمع کرد، در زمان خود کسی را برتر و سزاوارتر به ولایتعهدی از امام رضا(ع) ندید».(3)
ابن حجر هیثمی (در گذشته 974 ه .ق) مینویسد: «موسی بن جعفر(ع) 37 پسر و دختر داشت. یکی از آنان «علی الرضا» است که بزرگوارتر و جلیلالقدرتر از دیگر فرزندان وی بود. بدین جهت مأمون وی را احترام میکرد و دخترش را به ازدواج وی در آورد، وی را ولیعهد خود گردانید و گروه فراوانی را بر این کارش گواه و شاهد گرفت».(1)
تَغری بردی (در گذشته 874 ه .ق) مینویسد: «امام رضا(ع) سرور بنیهاشم و گرانقدرترین آنان در زمان خود بوده است. مأمون او را بسیار گرامی میداشت و در برابرش بسیار کرنش میکرد».(2)
شبراوی (در گذشته 1127 ه .ق) مینویسد: «علی بن موسی الرضا(ع) مردی بزرگوار، بخشنده، دارای مهابت و باوقار بود. گفتهاند: علی بن موسی الرضا(ع) هزار بنده آزاد کرده است. او تمام شب را تا به صبح وضو میگرفت و نماز میگزارد».(3)
قرمانی (در گذشته 1019 ه .ق) مینویسد: «فضائل و مناقب امام رضا(ع) والا و صفاتش بسیار ارزنده است. آن حضرت اندک میخوابید و بسیار روزه میگرفت».(4)
سویدی (در گذشته 1236 ه .ق) مینویسد: «اخلاق امام رضا(ع) نیکو و صفاتش برازنده بود. کنیهاش ابوالحسن و القابش راضی، صابر، و زاکی است. معجزاتش فراوان و فضائلش آشکار میباشد، به گونهای که در این بحث ما نمیگنجد».(5)
قاضی بهجت افندی (در گذشته 1350 ه .ق) مینویسد: «بعد از امام موسی بن جعفر(ع) پسر بزرگش امام رضا(ع) با وصایت امام بوده است. مرتبه و منزلت این پیشوای گرانقدر، به اندازهای است که تفصیل آن را این کتاب مختصر گنجایش ندارد».(1)
این بیانها گوشهای است از آنچه تاریخنگاران و دانشمندان اهل سنت درباره شخصیت امام رضا(ع) آوردهاند و از ستایش و مدح آن بزرگوار لب فرو نبسته و به علم و تقوای آن حضرت اذعان داشتهاند. البته نباید انتظار داشت که آنان حق مطلب را درباره حضرت رضا(ع) ادا و تمام ابعاد شخصیتی امام را بیان کرده باشند؛ زیرا باورهای عقیدتی آنان و دلبستگی ایشان به یکی از مذاهب چهارگانه، خواه ناخواه بر بینشهای تاریخی و داوریهای آنان نسبت به شخصیتهای علمی و دینی اثر میگذارد.
با وجود این، اندیشمندان اسلامی به جایگاه والای آن حضرت اعتراف کردهاند، چنانکه برخی سخنان ایشان را با عنوان امام رضا(ع) در آینه اندیشهها یادآور شدیم.
1) تشریح و محاکمه در تاریخ آل محمد صلی الله علیه و آله ، ص157.
فصل ششم: حاکمان دوران امامت
امام رضا(ع) در زمان پیشوایی خود، با سه تن از خلفای عباسی معاصر بوده است.
نخستین آنان، هارونالرشید است که 10 سال از امامت هشتمین امام، همزمان با حکمرانی هارون بود. هارون به سبب مشکلات حکومتی خود هیچگاه با امام رضا(ع) روبهرو نشد. وی در پایان زندگانیاش نگران آینده حکومت عباسیان بود. به همین منظور در سال 175 ه .ق، فرزندش محمدامین را که پنج سال داشت، برای جانشینی پس از خود معرفی کرد.(1)
همچنین هفت سال بعد، در سال 182 ه .ق با معرفی مأمون به جانشینی امین، در تثبیت حکمرانی عباسیان کوشید.(2)هارون در سال 186 ه .ق، همراه سه فرزند خود، امین، مأمون و مؤتمن، روانه سفر حج شد و در مکه پیماننامهای را در حضور شخصیتهای سیاسی، قضایی و نظامی به امضای دو فرزند خود امین و مأمون رساند و نسخهای از آن را بر دَر خانه کعبه آویخت.
در این قرارداد ضمن معرفی فرزندانش برای اداره دستگاه خلافت، یکی
پس از دیگری، از آنان پیمان گرفت که این عهدنامه را نقض نکنند. سپس هارون متن را داد که برای حاضران در موسم حج بخوانند تا پس از بازگشت حاجیان، موضوع جانشینی امین و مأمون میان همه مردم منتشر شود.(1)
هارون پس از این کار، هدایا و عطاهای فراوانی را میان مردم مدینه تقسیم کرد و دستور داد به موجب سندی، کشور پهناور اسلامی را میان سه نفر، امین، مأمون، و مؤتمن قسمت کنند، ولی از آنجا که معمولاً هرگاه حکومتها با قدرتطلبی و حرص و آز و بیتقوایی همراه شود، همه عهدها و پیمانها نادیده گرفته میشود، تدبیرهای هارون نیز چندان دوام نیافت و برادری امین و مأمون به دشمنی تبدیل شد.(2)
اختلاف امین و مأمون
سرانجام هارون در سال 193 ه .ق در توس در گذشت. دیری نپایید که بر سر قدرت، میان امین و مأمون اختلاف پدید آمد که با دستهای پشت پرده سیاسی و قومی نیز هدایت میشد.
این اختلافها سبب شد امین، برادر خود مأمون را در سال 195 ه .ق از ولایتعهدی برکنار کند و راه حکمرانی خود را هموار سازد. از سوی دیگر مأمون نیز که تربیتیافته شیوه هارونی بود، نمیتوانست حکومت را به راحتی از دست بدهد. ازاینرو، درصدد رویارویی با امین برآمد که نتیجه آن چیزی جز لشکرکشی نبود. بدین جهت سپاهی از خراسان و لشکری از بغداد راهی ری شدند که در این نبرد، لشکر امین ناباورانه شکست را پذیرفت.(3)
سر نوشت امین
طرفداران مأمون پس از پیروزی در نخستین نبرد با امین، راهی بغداد شدند و کار را بر امین دشوار کردند. ازاینرو، امین از طاهر، فرمانده سپاه مأمون، خواست تا با فرستادن نامهای از مأمون برای او امان بخواهد،(1)ولی فرمانده سپاه مأمون به درخواست او توجهی نکرد و سرانجام امین را دستگیر کرد و در حادثه حمله چند مرد مسلح، امین کشته شد و در پی آن بغداد سقوط کرد و این آغازی برای مأمون بود تا بر سراسر سرزمینهای اسلامی چیره شود و هیچ رقیبی نداشته باشد.
آنگاه که سر بریده امین را نزد مأمون آوردند، فضل بن سهل که نقش اساسی را در این ماجراها داشت، گفت: «شمشیرها و زبانهای مردم بر ضد ما به کار افتاد».(2)
مأمون پس از شنیدن این سخن گفت: «دیگر کار از کار گذشته است. برای نجات از این باتلاق و پوزش از آن، چارهای بیندیش».(3)
در اینجا بار دیگر شیطنت مأمون آشکار میشود و در ظاهر خویشتن را بیگناه نشان میدهد. ازاینرو، مأمون هنگامی که زبیده نامهای به صورت شکواییه از حرکت غیر انسانی طاهر و سپاهیانش به مأمون نوشت و حادثه نبرد بغداد و جزئیات آن را با قصیدهای بیان کرد،(4)گفت: «من همان سخنی را میگویم که علی بن ابیطالب در مورد قتل عثمان گفت که به خدا سوگند! من او را نکشتم و نیز سوگند میخورم که کشنده امین نیستم! نه گفتهام، نه به این قتل راضی بودهام و نه به انجام دادن آن فرمان دادهام».(5)
شخصیت مأمون در مدارک اهل سنت
مأمون عباسی که نامش عبدالله است، در پانزدهم ربیعالاول سال 170 ه .ق به دنیا آمد؛ همان سالی که هارون الرشید به خلافت رسید و هنگامی که مژده تولد او را به هارون دادند، نامش را مأمون نهاد که به معنای «فال نیک» است.(1)مادر مأمون، کنیزی ایرانی به نام مراجل بوده که در آشپزخانه قصر هارون کار میکرده است.
دمیری شافعی مینویسد: «مادر مأمون از زشتترین کنیزان بود. روزی زبیده، همسر هارون، با وی به بازی شطرنج مشغول بود، هنگامی که زبیده هارون را شکست داد، از وی خواست تا با زشتترین کنیزان آشپزخانه همبستر شود».
هارون نپذیرفت و در برابر آن مالیات مصر و عراق را پیشنهاد کرد، شاید که زبیده از تصمیم خود باز گردد، ولی زبیده نپذیرفت، سپس هارون با اصرار زبیده، با مراجل همبستر شد که از او مأمون متولد شد و از آنجا که مراجل در دوران نفاس از دنیا رفت، مأمون در دامان یحیی بن جعفر برمکی پرورش یافت.(2)
دمیری پس از بیان این مطالب درباره ویژگیهای مأمون مینویسد: «در میان عباسیان کسی داناتر از مأمون نبود... او از دانشمندانی بود که هم دانایی و هم زیرکی و سیاست را با هم داشت».(3)
ابن ندیم مینویسد: «مأمون داناترین خلیفه نسبت به فقه و کلام بود».(4)
دینوری نیز مینویسد: «مأمون ستاره عباسیان در آسمان دانش و حکمت بود و از برخی علوم بهرهای برده و در آن سهیم بود».(1)
سیوطی مینویسد: «مأمون برترین فرد عباسیان از نظر دوراندیشی و استواری اراده و عزم و دانش و رأی و زیرکی و هیبت و شجاعت... بود».(2)
در پیشگوییهای امیر مؤمنان علی(ع) چنین میخوانیم: «وای بر این امت، از مردانشان، درخت ملعونی که پروردگارتان یاد کرده است، ابتدایش سبز و پایانش بیبرگ و خشک میباشد. آنگاه گروه دیگری امور امت محمد صلی الله علیه و آله را بعد از آنان بر عهده میگیرند. هفتمین آنان داناترین ایشان است!»(3)
همچنین نوشتهاند: «مأمون مردی زیرک بود و چهرهای بس پیچیده داشت. گاهی چونان دینداری دلسوز ظاهر میشد و مردم را به سبب کوتاهی در امر اقامه نماز و فرو رفتن در لذات و پیروی از شهوات نکوهش میکرد و آنان را از عذاب الهی میترسانید! و زمانی خودش در بزم عیش و نوش و مجلس لهو و لعب شرکت میجست!».(4)
احمد امین مصری مینویسد: «مأمون در عین حال که در مجالس عیش و نوش شرکت میجست، به کتاب و فلسفه و بحث و جَدَل و مناظره علمی و مباحث فقهی علاقه شدیدی داشت».(5)
روزگاری ادعای تشیع میکرد و وجود خویش را لبریز از دوستی و عشق به علی(ع) نشان میداد،(6)ولی در فاصله اندکی نقاب از چهره واقعی خود
برگرفت تا آنجا پیش رفت که حاضر نبود حتی از حجاج بن یوسف، آن جلاد و تبهکار خُرده گیرد!(1)
اوضاع سیاسی و اجتماعی زمان مأمون
پس از آنکه مأمون با سیاست و زیرکی توانست برادر خود امین را به قتل رساند و بر اوضاع مسلط شود، از آغاز سال 198 ه .ق به بعد، شورشهای اعتقادی، سیاسی و اجتماعی، به ویژه قیام علویان شدت گرفت، همانگونه که پیش از این یادآور شدیم، این جریانها حکومت عباسیان را تهدید کرد.
یکی از شورشهای سیاسی و اجتماعی در سال 198 ه .ق، قیام نصر بن شبث عقیلی است که در شهر حلب شورش کرد و آنجا را به تصرف خود در آورد. به همین سبب، اطراف حلب نیز به تصرف او در آمد.(2)
همچنین در همان سال در موصل میان دو قبیله بزرگ یمانیه و نزاریه، درگیری شدیدی به وجود آمد که بر اساس مدارک موجود تاریخی بیش از شش هزار نفر از نزاریان کشته شدند!(3)در سال 199 ه .ق نیز درگیری شدیدی میان بنیثعلبه و بنیاُسامه پیش آمد.(4)
افزون بر این مشکلات، در سال 201 ه .ق مردم بغداد دچار بلایی بزرگ شدند به گونهای که شمار فراوانی از ساکنان آن به سبب غارت و اسارت و قحطی و ویرانی خانهها، ترک وطن کردند.(5)
جایگاه اجتماعی مأمون
مأمون در ربیعالاول سال 170 ه .ق در یاسریه(1)زاده شد. مادرش یکی از کنیزان هارون به نام مراجل بود که از اهالی باذغیس(2)بود. مأمون پس از کشتن برادرش امین، بر سراسر سرزمینهای اسلامی، بیش از بیست سال حکومت کرد.(3)
با وجود این، مأمون را به خاطر مادرش سرزنش میکردند. هارون با کنیز مطبخی همبستر گشته و این کار وی دستآویزی برای عباسیان شده بود. بدین وسیله مأمون را همواره تحقیر میکردند، چنانکه خنجی مینویسد: «بنیعباس مأمون را حرامزاده خواندند!»(4)برخی دیگر نوشتهاند که خود هارون، فرزندش مأمون را نیز حرامزاده نامیده است(5)که این نیز وسیلهای برای سرزنش و تحقیر و بیلیاقتی مأمون بود.
تاریخنگاران مینویسند: «زمانی به امین خبر رسید که مأمون بدیهای او را برمیشمارد و خود را از او برتر میداند. امین شعری خطاب به برادرش مأمون سرود و او را به وجود مادرش [مراجل] سرزنش کرد. صولی نیز آن را این گونه سروده است:
دیگران نباید به واسطه تو فخر کنند؛ چرا که افتخار، جوانمرد با کمال را میزیبد.
آن هنگام که مردان به فضل و برتریهایشان با یکدیگر به جنگ بپردازند، تو بر جایت بنشین؛ زیرا تو مرد این میدان نیستی!
1) یاسریه: نام روستایی نزدیک بغداد است. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج5، ص425.
2) در آن روزگار، جزو خراسان بوده، ولی هم اکنون نام محلی نزدیک هرات در افغانستان است.
3) تاریخ الامم و الملوک، ج7، ص198؛ الکامل فی التاریخ، ج6، ص289.
4) خنجی، وسیلة الخادم الی المخدوم، ص221.
5) سهل تستری، قاموس الرجال، ج12، ص166.
پروردگارت آنچه را خواستی به تو داد و تنها تو مخالف خواستهات را نزد مراجل (مادرت) مییابی!.
بر منبرها، هر روز بالا میروی و آرزو داری چیزی را که بعد از من بدان نمیرسی؛
بر آن کس که به سبب فضل و کمالش بر تو برتری دارد، عیب میگیری و درباره من گفتار باطلی را تکرار میکنی.(1)
گزارش تاریخ نگاران، این واقعیت را آشکار میسازد که مأمون در میان عباسیان، پایگاه و جایگاه متزلزلی داشته است.
البته در روایات امامیه نیز مأمون به شدت نکوهش و سرزنش و از او بهعنوان کشنده امام رضا(ع) و «عفریت مستکبر»(2)یا «عفریت کافر»(3)یاد شده است.(4)
مذهب اعتزال مأمون
برخی تاریخنگاران اهل سنت بر این باورند که مأمون از پیروان مذهب معتزله بوده است. ابن کثیر در این باره چنین مینویسد: «مأمون مذهب اعتزال را برگزید و به گروهی که از پیروان مذهب اعتزال بودهاند، پیوسته است و معتزلیان مأمون را اغفال کردند! یکی از افرادی که در این جریان تأثیر مهمی داشته، بشر بن غیاث مریسی است».(5)
1) مسعودی، التنبیه و الاشراف، ص302؛ ابن حِبّان، الثقات، ج2، ص328؛ تاریخ الخلفاء، ص244؛ خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج10، ص182.
2) صدوق، کمالالدین و تمام النعمة، باب 28، ح1؛ عیون اخبار الرضا، ج1، باب 6، ح2؛ مجلسی، بحارالانوار، ج36، ص195.
3) الامالی، مجلس 11، ح566؛ بحارالانوار، ج36، ص202.
4) برای آگاهی بیشتر درباره مأمون از دیدگاه دانشوران شیعه، نک: شیخ عباس قمی، سفینة البحار، ج1، صص 112 ـ 115، ماده «اَمِن»، منتهی الآمال، ج2، ص512؛ تتمة المنتهی، ص350؛ قاموس الرجال، ج12، ص144، ش388؛ نمازی، مستدرکات علم رجال الحدیث، ج6، ص340، ش32، ص12.
5) البدایة و النهایة، ج10، ص275.
ابن کثیر پس از بیان آنچه گذشت، نسبت تشیع نیز به مأمون میدهد و در همین راستا چنین میگوید: «مأمون، هم مذهب تشیع و هم روش اعتزال داشته است، اما از مذهب صحیح سنت بهرهای نداشته است.»،(1)در مباحث بعدی به افسانه تشیع مأمون خواهیم پرداخت.
خَلق قرآن
افزون بر آنچه یاد کردیم، یکی از دلایلی که برای اثبات عقیده اعتزال مأمون یاد کردهاند، موضوعی به نام «خَلق قرآن» است. این مسئله در زمانی از حکومت عباسیان بحث اعتقادی و سیاسی روز شده بود. این موضوع تا بدان جا پیش رفت که هر کس با آن اندیشه مخالفت میکرد یا زندانی یا تبعید و یا محکوم به مرگ میشد. یکی از این افراد، بشر مریسی بود که از ترس هارون الرشید، پنهانی زندگی میکرد.
پس از درگذشت هارون و آغاز خلافت مأمون، عقیده به خلق قرآن که او نیز با آن موافق بوده، تأیید شد. به همین جهت بشر مریسی چنین سروده است:
به راستی که مأمون ما و آقای ما، سخنی گفته که کتابها [همانند قرآن] آن را تأیید میکند.
همانا ابوالحسن علی(ع) پس از پیامبر که هادی مردم است، برتر از همگان میباشد.
و به درستی که اعمال ما برای خود ماست و قرآن حادث و آفریده است.
در برابر وی یکی از شاعران اهل سنت چنین شعری سرود که ترجمهاش از این قرار است:
ای مردم! آن کس که کلام خدا را مخلوق بداند، نامه عملش از گفتار و کردار تهی است و هیچ چیزی ندارد.
1) همان.
این سخن [مخلوق بودن قرآن] را نه ابوبکر و نه عمر، و نه پیامبر و نه هیچ راستگویی نگفته است.
این دیدگاه، سخن بدعتگذاران بر خدا و پیامبر است که اینان نزد خداوند زندیقاند.
بِشر خواسته با گفتارش دین آنان را از میان ببرد؛ زیرا دین آنان به خدا سوگند! از بین رفتنی است. ای مردم! اندیشه خلیفه با زنجیرهای محکمی بسته شده و در بند است.(1)
افزون بر آنچه برای معتزلی بودن مأمون یاد کردیم، نکته تأملبرانگیز این است که معتزلیان، همواره علی(ع) را سزاوارتر از دیگران برای خلافت میدانسته و از آنجا که مأمون به اعتزال گرایش داشته، درباره برتر بودن علی(ع)، در یکی از سخنانش چنین میگوید:
بسیاری از مردم، از آن جهت که علی(ع) را بر دیگر صحابه برتر دانستهایم، بر ما ایراد گرفتهاند و چنین پنداشتهاند که برتر دانستن علی(ع) بر دیگر خلفا، به معنای کوچک شمردن دیگران است، در حالی که هرگز چنین نیست. به خدا سوگند! اجازه نخواهم داد! کسی حتی از حجاج بن یوسف عیبجویی کند و او را لعن و نفرین نماید تا چه رسد به سلف طیّب.(2)
تشیع مأمون
یکی از تدابیر مأمون برای ایجاد فضای جدید سیاسی و بر هم زدن معادلههای پیشین و فریب توده مسلمانان، اظهار تشیع و ارادت وی به اهل بیت(ع) است.
بیشتر افرادی که مأمون را از علاقهمندان به خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله معرفی کردهاند، به اظهارات وی در سخنان یا گفتوگوها یا اشعار وی استناد جستهاند؛ زیرا وی در اشعارش به برتری علی بن ابیطالب(ع) اعتراف یا از مخالفان تشیع انتقاد یا با علویان خوشرفتاری کرده یا فدک را به علویان بازگردانده یا ولایتعهدی را به امام رضا(ع) تفویض کرده است. مسعودی، تاریخنگار مشهور، مینویسد: «مأمون همواره اظهار تشیع میکرد و خود را شیعه مینمود».(1)
ابن جوزی نیز در قصیدهای که از مأمون آورده، چنین میگوید: «من به خاطر دوستی جانشین پیامبر، علی(ع)، سرزنش میشوم! در حالی که سرزنش از شگفتیهای روزگار است. او جانشین بهترین مردم است. او نخستین فردی است که پیامبر را در پنهان و آشکارا یاری کرده. قصیده طولانی دیگری نیز از وی نقل کرده است.(2)
افزون بر این، در تاریخ، قصیدههای بسیاری به نام مأمون ثبت شده که درباره متصدیان خلافت پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله گفته است که به همین اندازه بسنده میکنیم.(3)
سیوطی نیز مینویسد: «مأمون به سبب تشیع افراطیگریاش (امام) رضا(ع) را به ولایتعهدی برگزید».(4)
مأمون در نامهای هم که از مرو، پس از ماجرای ولایتعهدی و در پاسخ نامه عباسیان نوشته و به بغداد فرستاده بود، فضائلی از علی(ع) را بازگو کرده که همان را دلیل بر تشیع وی پنداشتهاند.(5)
باز گرداندن فدک به فرزندان امام حسن(ع) را نیز یکی دیگر از دلایلی شمردهاند که تشیع مأمون را ثابت میکند. ابن ابیالحدید معتزلی مینویسد: «هنگامی که مأمون دستور داد تا سند آن را برای اولاد فاطمه(س) بنویسند، دعبل خزاعی برخاست و قصیده معروف خود را خواند که با این شعر آغاز میشود.
اَصبَحَ وَجهُ الزَّمانِ قَدضَحِکا
بِرَدِّ مأمون هاشِم فَدَکا
چهره زمان خندان شد، آنگاه که مأمون فدک را به بنیهاشم باز گرداند.(1)
یعقوبی نیز مینویسد: «مأمون دستور داد تا نشستی با حضور فقیهان تشکیل شود، وی پس از اثبات حقانیت فرزندان فاطمه، سندی نوشت و فدک را به این خاندان باز گردانید».(2)
ابن کثیر هم مینویسد: «مأمون مذهب اعتزال را برگزیده و به گروهی که از پیروان مذهب معتزله(3)بودند، پیوسته است و آنان مأمون را اغفال کردند. یکی از افرادی که در این جریان تأثیر مهمی داشته، بشر بن غیاث مریسی است».(4)
در جای دیگر نیز مینویسد: «مأمون، هم مذهب تشیع و هم روش اعتزال داشته، اما از مذهب صحیح سنت بهرهای نداشته است».(5)
این سخن ابنکثیر بدون اندیشه و تفکر است؛ زیرا اگر کسی اندکی آشنایی با فرقههای شیعه و معتزله داشته باشد، خواهد فهمید که میان این دو مذهب بسیار تفاوت است و هرگز کسی نمیتواند در یک زمان معتقد به هر دو مذهب باشد.
1) شرح نهجالبلاغه، ج16، ص217.
2) تاریخ یعقوبی، ج2، ص217.
3) معتزله یکی از فرقههای اسلامی است که آنها را به واصل بن عطا، شاگرد حسن بصری که از استادش جدا شد، نسبت دادهاند. درباره آنان مطالب فراوانی بیان شده که جای طرح آنها در مباحث کلامی است. شهرستانی، الملل و النحل، صص 49ـ 78؛ بغدادی، الفرق بین الفرق، صص 67 ـ 120.
4) البدایة و النهایة، ج10، ص275.
5) همان.
نقد و بررسی
آنچه از اعترافهای مأمون به برتری علی بن ابیطالب و تصریح وی به افضل بودن آن حضرت یاد کردیم، منحصر به مأمون نیست و دیگران نیز از علی(ع) ستایش کردهاند، ولی هرگز به عنوان شیعه شناخته نشدهاند. همچنین درباره اینکه اگر به جهتی مأمون فردی از علویان را بخشیده، این کارش را نشانه شیعه بودن وی دانستهاند. ازاینرو، اینکه گروه فراوانی از علویان به دستور وی کشته شدهاند،(1)چه توجیهی برای آنان دارد!
درباره باز گرداندن فدک نوشتهاند: «پیش از مأمون نیز کسانی بودهاند که فدک را به خاندان علی(ع) باز گردانیدهاند، اما هرگز شیعه به شمار نیامدهاند، برای نمونه، معاویه یک سوم منافع فدک را به مروان بن حکم و دو سوم آن را به عمرو بن عثمان داد، ولی پس از شهادت امام حسن(ع) تمام درآمد آن را در اختیار مروان قرار داد، مروان آن را به فرزندش عبدالعزیز واگذار کرد و او نیز به فرزند خود عمر بن عبدالعزیز بخشید. وی هنگامی که به خلافت رسید، برای نخستین مرتبه آن را به فرزندان فاطمه(س) پس داد، اما بعد از مدتی با روی کار آمدن یزید بن عبدالملک (در گذشته 105 ه .ق) بار دیگر فدک از تصرف آنان خارج شد و در اختیار امویان قرار گرفت.
با روی کار آمدن حکومت عباسیان در سال 132 ه .ق، نخستین خلیفه آنان، ابوالعباس سفاح، فدک را به فرزندان فاطمه(س) باز گردانید، ولی بعدها منصور عباسی در سال 158 ه .ق آن را از آنان پس گرفت.
مهدی عباسی (در گذشته 169 ه .ق) بار دیگر آن را به فرزندان فاطمه(س) برگرداند، گرچه سال بعد موسی بن مهدی (در گذشته 170 ه .ق) آن را پس گرفت و تا زمان مأمون در اختیار عباسیان ماند».(2)
دکتر رفاعی مینویسد: «چه بسا رجال سیاسی، برای جلب توجه عامه و پیشبرد هدفهای سیاسی و حکومتی خود، به دینی گرایش پیدا میکنند، ولی بعد از رسیدن به مقاصد خود، دین را به دینداران وا میگذارند».(1)
در جای دیگری نیز مینویسد: «ممکن است مأمون از همین روش استفاده کرده باشد و این نظریه در مذهب مأمون تأییدکردنی است».(2)
فصل هفتم: ولایتعهدی امام رضا(ع)
طراح ولایتعهدی کیست؟
نخستین کسی که در تاریخ اسلام، ولایتعهدی را بدعت نهاد، معاویه بن ابیسفیان بود.(1)از آن پس این موضوع میان امویان و عباسیان گسترش یافت، به گونهای که تعیین ولیعهد، تنها به خواست خلیفه بستگی داشت. او بود که برمیگزید و کسی حق هیچگونه اعتراضی نداشت و معمولاً این گزینش از میان خاندان و فرزندان شخص خلیفه صورت میگرفت.
درباره اینکه طراح موضوع ولایتعهدی امام رضا(ع) چه کسی بوده است، دو نظریه وجود دارد:
1) تاریخ الخلفاء، ص160؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج2، ص217.
علویان دهد. ازاینرو، به مأمون گفت: تو نذر کرده بودی که اگر خداوند تو را بر امین پیروز گرداند، ولیعهد خود را از علویان قرار دهی و با این کار هر چند حکومت به آنان نرسد، ولی تو به نذر خود عمل کردهای.
مأمون گفت: راست میگویی! چه کسی را ولیعهد خود قرار دهم؟
فضل گفت: علی بن موسی الرضا(ع) را که امام روزگار است و اکنون در مدینه حضور دارد».(1)
در نقل دیگری از عبیدالله بن عبدالله بن طاهر چنین میخوانیم:
فضل بن سهل از مأمون خواست تا برای رسیدن به قرب الهی و رسول گرامیاش، به وسیله ولایتعهدی حضرت رضا(ع) صله رحم نماید و آثار ستم هارونی را از این خاندان بزداید. مأمون چون نمیتوانست پیشنهاد او را نادیده بگیرد، با آن موافقت کرد. آنگاه رَجاء بن ابیضحاک و یاسر خادم را برای احضار حضرت از مدینه به مرو فرستاد و بالاخره خواسته او را عملی ساخت. هر چند بعدها پشیمان گردید.(2)
برخی تاریخنگاران طرفدار این نظریهاند و فضل بن سهل را طراح این نظریه میدانند و یکی از آنان ابن اثیر جوزی(3)است.
رَیان! به من خبر رسیده که مردم پنداشتهاند بیعت با علی بن موسی(ع) از تدبیرهای فضل است! گفتم: آری، مردم چنین گمان میبرند. مأمون گفت: وای بر تو ای ریان، آیا کسی چنین جسارتی میتواند به من داشته باشد و مرا وادار سازد تا از حکومت دست بکشم و آن را به دیگری واگذار کنم؟ آیا عقل و خرد، باور میکند؟ گفتم: هرگز! سوگند به خدا که هیچکس جرئت چنین جسارتی را ندارد. مأمون گفت: به خدا سوگند چنان نیست که مردم گمان بردهاند».(1)
افرادی که طرح ولایتعهدی را پیشنهاد فضل بن سهل پنداشتهاند، بیشتر بر این باورند که آنان در باطن، گرایشهای شیعی داشته و خواستار پایان دادن به حکومت عباسیان بودهاند و بهتر دیدند برای چنین اقدامی زمینهسازی کنند،(2)ولی تحقیق در اسناد تاریخی چنین مینمایاند که ابن فضل و همفکرانش تفکر شیعی نداشتهاند، بلکه میتوان گفت آنان پشت پرده با مأمون هماهنگ بودند تا چنین نقشی را بازی کنند؛ زیرا نوشتهاند: «روزی فضل بن سهل و هشام بن عمرو، نزد امام رضا(ع) آمدند و چنین وانمود کردند که خواهان خلع مأمون و حتی کشتن او و به خلافت رساندن امام هستند، اما آن حضرت آنان را از خود راند. آن دو نزد مأمون رفتند و اظهار داشتند، ما خواستیم علی بن موسی الرضا(ع) را بیازماییم که آیا به حکومت تو طمع دارد یا خیر؟»(3)
اهداف مأمون
پا فشاری مأمون برای تحمیل ولایتعهدی بر امام، نشان میدهد وی دنبال اهدافی است. از منابع تاریخی و حدیثی نیز میتوان به اهداف زیر اشاره کرد.
علویان و عباسیان از زمان خلفای عباسی با یکدیگر درگیر بودند و همواره میان آنان تضاد وجود داشته است که تا زمان مأمون ادامه یافت. این خشونتها روز به روز آتش کینهها را افزایش میداد. ازاینرو، مأمون با سیاستی که پیش گرفت، توانست تا اندازهای میان این دو گروه الفت و ائتلاف ایجاد کند،(1)ولی شواهد بیشماری هست که نشان میدهد اندیشه برقراری صلح میان این دو گروه از علویان و عباسیان، یک طرح اخلاقی و عاطفی نبوده است، بلکه طرحی سیاسی بوده تا بدین وسیله بتواند به اهداف حکومتی خود دست یابد؛ چرا که اگر واقعاً مأمون در پی ایجاد ائتلاف میان آنان بوده، هنگام احساس خطر از سوی علویان آنان را نمیکشت، چنانکه ابوالفرج اصفهانی، 10 تن از نیکوکاران علوی را نام میبرد که در زمان مأمون و به دستور وی کشته شدهاند.(2)
افزون بر این، مأمون در نامهای که برای عباسیان به بغداد فرستاد، درباره اهداف خود از ولایتعهدی این گونه نوشت: «من این کار [بیعت با امام رضا(ع)] را به سبب حفظ خونتان و دفاع از شما انجام دادم و احترام به خاندان علی(ع) را وسیلهای بیش نمیدانم. اگر شما گمان میکنید خلافت به آنان خواهد رسید، چنین نیست. من در اندیشه کار شما و فرزندان شما هستم».(3)
در زمان عباسیان، به ویژه دوران مأمون، خطر علویان را برای وی میتوان یکی از موارد جدی پنداشت؛ زیرا حکومت نوپای مأمون پیش از آنکه مستقر
شود، با جنگ برادرش امین روبهرو شد و دیری نپایید که هرج و مرج، سراسر حکمرانی مأمون را فرا گرفت و علویان از هر سو دست به قیام زدند که به طور خلاصه به برخی اشاره میکنیم.
در کوفه، ابوالسرایا با قیام خود، ضربههای سختی بر لشکر مأمون وارد آورد و بر اساس گزارشهای تاریخی، در طول کمتر از 10 ماه، دویست هزار نفر از هواداران خلیفه کشته شدند».(1)
از بصره نیز هر روز گزارشهای نگرانکنندهای برای مأمون میرسید تا آنجا که اجازه هر گونه تصمیمگیری را از وی گرفته بود.(2)
در حجاز و مکه نیز قیام محمد بن جعفر، معروف به «دیباج» که حمایت بسیاری از علویان را به همراه داشت، به بیعت مردم با وی انجامید که در نتیجه اطراف حجاز در اختیار او قرار گرفت.(3)
ناحیه یمن نیز به دست ابراهیم بن موسی بن جعفر(ع) سقوط کرد و کارگزاران مأمون گریختند، به گونهای که منطقه گستردهای از اختیار خلیفه خارج شد و در اختیار قیامکنندگان قرار گرفت.(4)
همزمان با وی، در مدینه نیز محمد بن سلیمان بن داود خروج کرد. او که یکی از نوادگان علی(ع) بود، اهل حجاز و اهالی مدینه از او حمایت کردند و پیروزی چشمگیری نصیب او شد.(5)
در واسط با اینکه بسیاری از مردم گرایش عثمانی داشتند، دو تن از علویان به نامهای جعفر بن محمد و حسین بن ابراهیم قیام کردند و شهر را به تصرف خویش در آوردند.(6)
در شهرهایی همانند شام، هر چند بیشتر مردم از امویان و مروانیان و حامیان آنان بودند و با فرزندان علی دشمنی داشتند، برای براندازی حکومت عباسیان حاضر شدند با علویان کنار آیند و در جبههای بر ضد مأمون بجنگند.(1)بنابراین، ولایتعهدی، یکی از راههای فرو نشاندن این شورشها بوده است.(2)
مأمون برای این میکوشد امام ولایتعهدی را بپذیرد که خلافت خود را مشروع و دینی جلوه دهد و اگر در این طرح موفق میشد، به پیروزی بزرگی دست یافته بود. افزون بر این، همه کارهایی که وی در راستای حکومتش انجام میداد، مشروع میشمرد و با نظارت امام تلقی میشد. از این جهت مأمون در یکی از نشستهای خصوصی خود چنین گفت: «علی بن موسی الرضا به دور از چشم ما، مردم را به امامت خود فرا میخواند. ازاینرو، بر آن شدیم تا او را ولیعهد خود قرار دهیم تا مردم را به سوی ما بخواند و حکومت ما را بپذیرد و به آن اقرار کند و بدینگونه همه آنان که به او دل بستهاند، اعتراف خواهند کرد که حکومت و زمامداری از آنِ ماست».(3)
آیا مأمون در پیشنهاد خود صادق بوده است؟
همانگونه که پیش از این یاد کردیم، گروهی بر این باورند که پیشنهاد ولایتعهدی را مأمون داده است. اکنون این پرسش مطرح میشود که آیا واقعاً مأمون در این طرح خود صادق بوده یا برای فریب دیگران چنین طرحی را داده است؟
سه دیدگاه در این باره وجود دارد که به طور خلاصه یادآور میشویم:
الف) بسیاری از تاریخنگاران و محدثان نقل کردهاند که «مأمون در میان فرزندان عباس و علی(ع) نگریست، ولی هیچکس را با فضیلتتر و با ورعتر و دانشمندتر از علی بن موسی ندید. ازاینرو، وی را به عنوان ولیعهد خویش برگزید».(1)
ب) بیهقی مینویسد: «مأمون هنگام درگیری با برادرش امین، با خدا پیمان بسته بود که اگر بر برادرش امین پیروز شود، خلافت را به برترین فرد از خاندان ابوطالب تحویل دهد و علی ملقب به رضا برترین فرد علویان بود».(2)
ج) سیوطی مینویسد: «مأمون به جهت شیعهگری افراطی خود، رضا را بدین کار [پذیرفتن ولایتعهدی] وا داشت و حتی گفته شده او میخواست از سلطنت کنارهگیری کند و آن را به وی بسپارد».(3)
ابن طقطقی مینویسد: «مأمون درباره خلافت پس از خود اندیشید و خواست برای این کار خود [ولایتعهدی] کسی را قرار دهد که صلاحیتش را داشته باشد تا از دِین خود خارج شود. بنابراین، در میان فرزندان عباس و علی(ع) نگریست، پس کسی را برتر و پرهیزکارتر و داناتر از او [امام] نیافت».(4)
1) تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص138؛ مروج الذهب، ج4، ص441؛ تجارب الامم، ج4، ص131؛ الکامل فی التاریخ، ج6، ص326؛ مختصر الدول، ص134؛ مرآة الجنان، ج2، ص10؛ البدایة و النهایة، ج10، ص247.
2) تاریخ بیهقی، ص17؛ مقاتل الطالبیین، ص375.
3) تاریخ الخلفا، ص242.
4) ابن طقطقی، الفخری فی آداب السلطانیة و الدول الاسلامیة، ص217.
احمد امین مصری شافعی مینویسد: «مأمون با این کار خود خواست میان دو خاندان عباسیان و علویان آشتی برقرار کند و پراکندگی آنان را به یگانگی تبدیل نماید، تا در آنچه خیر و صلاح امت است، یاری کنند و فتنهها بخوابد و دلها از کینهها پاک شود. او معتزلی بود و حقانیت و شایستهتر بودن علی(ع) و فرزندانش را برای خلافت میدانست و همچنین او تحت تأثیر فضل و حسن، دو فرزند سهل فارسی بود... .
مأمون دید که اگر علویان خلافت را برنگزینند، امامشان از هالهای از قداست برخوردار خواهند شد. پس وقتی حکومت را به دست بگیرند، در معرض دید مردم قرار خواهند گرفت و خطا و صوابشان آشکار و آن قداست از ایشان برداشته خواهد شد... .
من بیشتر گمان میکنم که مأمون از سر دلسوزی و صداقت بدین کار دست زد».(1)
الف) دکتر علی سامی نشار مینویسد: «مأمون خطر دعوت اسماعیلیان را دریافته بود. پس، میخواست به کارشان پایان دهد و امام عبدالله [رهبر اسماعیلیان] فعالیت گستردهای را آغاز کرده بود. ازاینرو، مأمون، علی ملقب به رضا را به خود نزدیک گردانید و با او به ولایتعهدی بیعت کرد».(2)
ب) دکتر شیبی مینویسد: «مأمون، او را ولیعهد خود قرار داد؛ چون میخواست مردم را بر ضد طایفه عباسیان که با او میجنگیدند و برادرش امین را یاری میکردند، همآهنگ سازد و دل آنان را به دست آورد!»(3)
ج) محمدحسین مظفر نیز مینویسد: «انگیزه مأمون در بیعت با علی(ع) ملقب به رضا به ولایتعهدی، سیاسی بوده و آن حفظ مصالح دولت عباسیان بوده است؛ زیرا مأمون از مردان زیرک و سیاستمدار بوده است».(1)
خُنجی حنفی در این باره چنین مینویسد:
برخی میگویند خلیفه مردی دانا بود و خود در واقع میخواست خلافت را از عباسیان به فرزندان علی(ع) باز گرداند، نه آنکه در آن امر به مکر و حیله بپردازد، بلکه هدف او، بازپسگیری حق بود تا امانت را به اهل خود بسپارد، ولی پس از پایان یافتن امر ولایتعهدی، عباسیان بدان راضی نشدند و مأمون را حرامزاده خواندند و بر او شوریدند... و مأمون که کار را مختل دید، مُلک فانی را بر آخرت اختیار کرد و امام را با زهر مسموم ساخت.(2)
مطالعه دقیق حکومت عباسیان و به ویژه مأمون نشان میدهد که وی همواره راه نیاکان خویش را پیموده است. از این جهت جرجی زیدان درباره آنان مینویسد:
یکی از ویژگیهای عباسیان حفظ اسرار دولتی با جدیت کامل بوده است؛ زیرا آنچه در دل نهان میکردند، برای کسی آشکار نمیساختند و نقش خود را تا آخرین لحظه پنهان نگاه میداشتند. به ویژه اگر مربوط به امور سلطنتی و روابط آنان با سرداران و رجال کشور بود.
رفتار منصور با ابومسلم و عموهای خویش گواه این مدعاست، چنانکه هارون با برمکیان و مأمون با فضل بن سهل و علی بن موسی و طاهر بن حسین همین گونه عمل کرد. عباسیان پوشیده نگاه داشتن راز و اسرار و نقشهها را شرط اساسی موفقیت خود میدانستند.(1)
مراسم ولایتعهدی
پس از آنکه ولایتعهدی را بر اساس اهداف پنهانی خود طرحریزی کردند، باید برای آگاه شدن مردم از آن، مراسم ویژهای برگزار شود. ازاینرو، مأمون به فضل بن سهل مأموریت داد تا جشن ویژهای را تدارک ببیند.
این مراسم در شرایط ویژهای انجام شد. تاریخنگاران درباره ماه آن، که در دهه نخست ماه رمضان سال 201 ه .ق بوده، اتفاق نظر دارند، ولی درباره روز آن اختلاف است.
برخی این مراسم را در روز اول ماه مبارک رمضان سال 201 ه .ق دانستهاند.(2)برخی دیگر روز دوم را پذیرفته(3)و گروهی روز پنجم(4)و تعدادی روز هفتم رمضان را نقل کردهاند.(5)برای جمع میان این سخنان گوناگون میتوان گفت که احتمال دارد همه این نظریهها درست باشد؛ زیرا این اختلاف نظرها بر این اساس است که انجام دادن مقدمات این مراسم از آغاز تا پایان آن، چندین روز به طول انجامیده و همین سبب دیدگاههای مختلف شده است.
ابوالفرج مینویسد: «فضل بن سهل در مرحله نخست برای خواص و شخصیتها، جلسهای ویژه تشکیل داد و مراسم رسمی بیعت را به هفته بعد موکول کرد».(1)
شیخ مفید نیز مینویسد: «در مجمع بزرگ و با شکوهی که تمام اشراف و فرماندهان و مردان برجسته حکومتی در آن شرکت داشتند، فضل بن سهل به نیابت از خلیفه، امام را به عنوان ولیعهدِ پس از مأمون معرفی کرد. در همایش دیگری که خلیفه در آن حضور داشت، مأمون و فرزندش عباس، ضمن اقرار به ولایتعهدی حضرت با امام بیعت کردند».(2)
ابوالفرج اصفهانی مینویسد: «روز موعود فرا رسید. مجلس باشکوه ترتیب یافت که در آن، جایگاه ویژهای برای مأمون و حضرت رضا(ع) تعیین شده بود. دعوتشدگان با لباسهای سبز رنگ و پرچمهای در دست با نظم و ترتیبی خاص به تالار تشریفات وارد شدند».(3)
ریاست این مراسم را یکی از وزیران مأمون به نام ثابت بن یحیی رازی که معروف به «ابوعباد» بود، بر عهده داشت. او مردی خشن و جسور بود که پس از ادای احترام به خلیفه و بیان اوصافی چند از امام رضا(ع)، انگیزه برپایی همایش را تشریح کرد و از مردم خواست تا با ترتیب و رعایت مراتب، با امام به عنوان ولایتعهدی بیعت کنند».(4)
سخنان امام در مراسم ولایتعهدی
پس از آنکه مراسم بیعت پایان یافت و همگان بیعت کردند، خطیبان و شاعران درباره خلیفه و تجلیل از امام رضا(ع) سخنان و اشعار خود را بیان کردند.(1)پس از آن امام اشارتی کرد و نظر همگان را به سوی خود جلب کرد.
آنگاه پس از ستایش پروردگار و درود بر پیامبر صلی الله علیه و آله و خاندان گرامیاش فرمود:
«مأمون موضوع مهم زمامداری مسلمانان را [پس از خود] به من انتقال داد.(2)پس هر کس پیمانی را که خداوند خواسته است محکم باشد، بگسلد و رشتهای را که خداوند دوست داشته استوار بماند، پاره کند و حرام خدا را حلال نماید و احترام آن را رعایت نکند و یا به سبب مخالفت با ولایتعهدی، امام را مورد سرزنش قرار دهد و با این عمل خود، اسلام را هتک کند، من صبر و شکیبایی اختیار میکنم و البته روش گذشتگان ما در برابر افراد نادان و فرومایه به همینگونه بوده است. آنان در برابر حوادث و اوضاع ناگوار صبر کردند و من نمیدانم سرانجام من و شما چگونه خواهد بود. حکم و فرمان، مخصوص پروردگار است و اوست که به حق حکم میکند، او بهترین جداکننده حق از باطل است».(3)
نکته مهم این است که آن حضرت هرگز در این سخنان از مأمون ستایش نکرده است. گرچه شاید همگان انتظار داشتند تا حضرت در گفتارش نامی هم از مأمون به عنوان خلیفه بیاورد، ولی امام از او و دستاندرکاران برگزاری این مراسم تشکر نکرد. با این روش، جایگاه معنوی خود را برای حاضران یادآور شد و نارضایتی خویش را آشکار ساخت!
دلایل ناخشنودی امام از ولایتعهدی
هرچند مأمون عهدنامه نوشت و مجلس جشن بر پا کرد و از مردم برای خود و امام بیعت ستاند و لباس سیاه عباسیان را به لباس و پرچم سبز تبدیل کرد و به نام آن حضرت سکه زد و در سراسر کشور منتشر کرد،(1)ولی امام از روی ناچاری و برای مصالح برتر اسلام و مسلمانان ولایتعهدی را پذیرفت. این به معنای تسلیم و فرو هشتن رسالت و وظیفه امامت نبوده است. مطالعه جزئیات ماجرای ولایتعهدی نشان میدهد که امام در برابر نقشههای مأمون مخالفت کرده، سپس با اجبار و تهدید آن را پذیرفته است. از میان آن دلایل میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
امام در پاسخ عهدنامه میفرماید: امام در آغاز پاسخ عهدنامه نیز میفرماید: «سپاس خداوندی را که هر چه بخواهد، انجام میدهد و هیچ کس نمیتواند قضای او را ردّ کند، خیانت چشمها را میداند. همچنین آنچه را در سینهها پنهان میکند، بدانها آگاه است... .» (2)اینگونه مطالب نشاندهنده نارضایتی و ناخشنودی امام از ماجرای ولایتعهدی است.
خواجه پارسای حنفی نیز مینویسد: «به خدا سوگند! پدرم از پدرانش برایم از فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرد که من پیش از تو [ای مأمون] مظلوم از دنیا میروم. بر من فرشتگان آسمان و زمین میگریند و در سرزمین غربت دفن میشوم. آنگاه مأمون بسیار اصرار نمود، پس با گریه و ناراحتی ولایتعهدی را پذیرفت.(3)قندوزی نیز همین مطلب را یاد آور شده است».(4)
احمد امین مصری نیز میگوید: «[امام] رضا به این کار اجبار گردید، ولی امتناع نمود، بعد از آن پذیرفت».(1)
هنگامی که امام به ولایتعهدی انتخاب شد، یکی از اطرافیان امام اظهار خوشحالی میکرد، امام به وی فرمود: «قلبت را با امر به ظاهر خوبی که مینگری، مشغول مساز و خوشحال مباش؛ زیرا این کار سرانجامی ندارد».(2)
همانند این روایات، بیشمار نقل شده که به همین اندازه بسنده میکنیم.(3)
مخالفان ولایتعهدی
مأمون در ابتدا موفق شد ولایتعهدی را بر امام رضا(ع) تحمیل کند، ولی دیری نپایید که سیاستهای زیرکانه او برخلاف آنچه میاندیشید، او را در دامهایی که برای علی بن موسی الرضا(ع) گسترده بود، گرفتار کرد؛ زیرا عباسیان با نگرانی، ولایتعهدی آن حضرت را دنبال میکردند و این حادثه، آنان را میلرزاند و حتی هواداران مأمون را که از سیاستهای وی حمایت میکردند، به شک و تردید وامیداشت. ازاینرو، مخالفان سیاسی مأمون در بغداد، در همان سال که خبر واگذاری ولایتعهدی به امام منتشر شد، دست بیعت به سوی منصور بن مهدی، عموی مأمون، دراز کردند؛(4)گرچه وی بیعت آنان را نپذیرفت، بلکه فرمانداری بغداد را بر عهده گرفت. پس از وی عباسیان گِرد ابراهیم بن مهدی را گرفتند و با او بیعت کردند، تا مبادا پس از مأمون خلافت از خاندان آنان خارج شود. آنان ابراهیم بن مهدی را امیرالمؤمنین، خلیفه و ولیعهد خواندند.(5)
1) ضحی الاسلام، ج3، ص294.
2) فصول المهمة، ص392؛ مفتاح النجا فی مناقب آل عبا، ص178.
3) اثبات الوصیة، ص321؛ ینابیع المودة، ج3، ص166؛ صدوق، علل الشرایع، ج1، ص280؛ کشف الغمه، ج3، ص134؛ بحارالانوار، ج49، ص140.
4) الکامل فی التاریخ، ج6، ص327.
5) تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص139؛ مروج الذهب، ج4، ص144؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج3، ص270؛ ابن خلدون، المقدمة، ج1، ص405.
به سان پیامبر در نماز عید
هر کدام از رویدادهای دوران زندگانی امام رضا(ع)، ارزش ویژهای دارد. یکی از این رخدادها نماز عید فطر آن حضرت است که دو تن به نامهای یاسر خادم و ریان بن صلت آن را اینگونه گزارش کردهاند.
پس از آنکه مأمون حضرت را به ولایتعهدی خود منصوب کرد، چون عید فطر پیش آمد،(1)فردی را نزد امام فرستاد که برای خواندن نماز عید و خطبه آن به محل نماز برود. حضرت به مأمون پیغام داد که تو خود شرایطی که میان من و تو هست، میدانی [قرار این بوده که از اینگونه کارها معاف باشم، پس] مرا از نماز خواندن با مردم معذور دار!»
مأمون در پیام خود به امام گفت: «هدف از این پیشنهاد، تثبیت ولایتعهدی است و دوست دارم مردم به این وسیله اطمینان پیدا کنند که به راستی، ولایتعهدی را پذیرفتهای. افزون بر این، مایلم مردم به فضیلت و برتری تو آگاه شوند.
و پیوسته فرستادگان میان امام و مأمون در رفت و آمد بودند، تا اینکه امام پیغام داد اگر مرا معذور داری، بیشتر دوست دارم، اما اگر معذورم نداری، من همانند رسول خدا صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین، علی بن ابیطالب(ع) [که] برای خواندن نماز عید بیرون رفتهاند، بیرون خواهم رفت.
مأمون گفت: هر طور میخواهی برو. سپس به سرلشکران، پردهداران و دیگر مردمان دستور داد که بامداد برای نماز در برابر منزل امام گرد آیند تا امام را به سوی مصلّی همراهی کنند. مردم برای دیدار امام بر سر راهها و بالای
1) همانگونه که پیش از این گفتیم، مراسم ولایتعهدی در دهه اول ماه رمضان سال 201ه .ق برگزار شد. ازاینرو، امام پس از گذشت بیست و چند روز، نماز عید را در اول شوال 201ه .ق برگزار کرد. تاریخ الامم و الملوک، ج7، ص139؛ الکامل فی التاریخ، ج6، ص326؛ عیون اخبار الرضا، ج2، ص167، باب 41، ح1.
بامها نشسته بودند و زنان و کودکان همگی بیرون ریخته و چشم به راه آمدن آن حضرت بودند و همه کسانی را که مأمون دستور داده بود، در مقابل منزل امام، سوار بر مرکبهای خود ایستاده بودند، تا اینکه آفتاب طلوع کرد.
امام غسل کرد، جامه خود را پوشید، عمامه سفیدی از کتان بر سر بست و یک سر آن را به سینه و سر دیگر آن را میان دو شانه خود انداخت و اندکی عطر زد. آنگاه عصایی مخصوص به دست گرفت و به همراهان و موالیان خود فرمود: شما نیز چنین کنید که من کردم. آنان امام را همراهی کردند و امام پای برهنه، در حالی که زیر جامه خود را تا نصف ساق پایش بالا زده بود و دامن دیگر لباسهایش را به کمر زده بود، به راه افتاد.
اندکی بعد سر به سوی آسمان بلند کرد و تکبیر گفت.(1)همراهان او نیز تکبیر گفتند، سپس به راه افتاد تا اینکه به جلو خانه رسید. سربازان که امام را با آن حالت دیدند؛ همگی از مرکبهای خود فرود آمدند و کفشهای خود را بیرون نموده و با حضرت تکبیر گفتند! مردم نیز با امام تکبیر گفتند! [چنان صدایی بلند شد] که گویا آسمان و درَ و دیوارها با آن حضرت تکبیر میگویند!
مردم که امام را با آن حالت دیدند و صدای تکبیرش را شنیدند، چنان صداها را به گریه بلند کردند که شهر مرو را به لرزه در آوردند. خبر به مأمون رسید: فضل بن سهل گفت:
ای امیرالمؤمنین، اگر علی بن موسی الرضا(ع) با این وضع به مصلّی برود، مردم شیفته او خواهند شد. [ممکن است مردم بر ما بشورند] پس کس را نزد او بفرست تا باز گردد!
1) کلینی مینویسد: امام پیاده راه میرفت و هر 10 دقیقه یکبار میایستاد و اینگونه تکبیر میگفت: الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر علی ما هدانا، الله اکبر علی ما رزقنا من بهیمة الانعام، الحمد لله علی ما ابلانا. کلینی، اصول کافی، ج2، ص408؛ عیون اخبار الرضا، ج2، ص151، ح21.
مأمون کس را فرستاد و گفت: ما شما را به زحمت افکندیم و خوش نداریم که سختی و رنج و مشقتی به شما برسد، شما باز گردید و هر کس که همیشه با مردم نماز میخوانده، اکنون نیز نماز عید را خواهد خواند!
امام کفشهای خود را طلبید و پوشید، آنگاه سوار مرکب شده بازگشت و آن روز مردم پراکنده شدند و نماز عید مرتبی خوانده نشد».(1)
در بازگشت به منزل، امام با اندوه بسیار میفرمود: «اَللّهُمَّ اِن کانَ فَرَجی بِالمَوتِ فَعَجِّل لِیَ السّاعَةِ؛ بار خدایا! اگر گشایش من از این وضعیت کنونیام به مرگ من است، هم اینک در آن شتاب فرما».(2)
فصل هشتم: اخلاق امام رضا(ع)
پیشوایان معصوم به گونهای میزیستند که هر کس آنان را میدید، بیاختیار به یاد رسول اکرم صلی الله علیه و آله میافتاد. امام رضا(ع) نیز چنین بود. ازاینرو، درباره همانندی آن حضرت با رسول خدا صلی الله علیه و آله گفتهاند: «در اخلاق او پیامبر جلوهگر بود؛ چراکه او برخاسته از ریشههای نبوی است. او از نشانههایی اعجازآمیز و ارزشهایی در اوراق تاریخ و بستر روزگاران، متجلی است و گواهانی راستین بر بزرگی او گواهند، گویا او آینه تمامنمای اخلاق و صفات پیامبر است».(1)
بنابراین، از دریچه نگاه شیعه، هر یک از امامان بزرگوار الگوها و اسوههای فکری، اعتقادی، عملی و اخلاقی هستند و گفتار، رفتار، کردار، و تقریر آن بزرگواران دلیل و برهان شرعی است. بدین جهت نجات فقط در پیروی کردن از آن بزرگواران منحصر شده است.
امام رضا(ع) از نظر روحی و معنوی، معجزهها و کرامتها، دانش و فضائل، مناظره با پیروان دیگر ادیان، شیوه برخورد با سیاستمداران و
1) کمپانی، انوار القدسیة، ص99.
دولت مردان عباسی، موضوع ولایتعهدی، ارتباط با علویان، برخورد با گروههای گوناگون اجتماعی و دیگر موارد، شایسته بررسی و تحقیق گسترده است.
آنچه در این میان درخشش ویژهای دارد، برخوردهای اخلاقی آن امام رئوف و مهربان است؛ چرا که زبان عمل و شیوه برخورد، تأثیری افزونتر از سخن و کلام دارد.
رفتارهای اخلاقی و اجتماعی امام رضا(ع) در مدارک شیعیان بیش از اندازه است که بتوان همه آنها را گردآوری کرد، ولی از آنجا که در این نوشتار به مدارک اهل سنت بسنده میشود، برخی از آنها را برای نمونه یادآور میشویم.
اخلاق امام از دیدگاه بزرگان اهل سنت
احمد بلاذری (در گذشته 279 ه .ق) مینویسد: «تو والاتر از وصف ما هستی، و ما از پند دادن به تو ناتوانیم».(1)
ابراهیم بن عباس میگوید:
علی بن موسی اندک میخوابید و بسیار روزه میگرفت. هیچگاه سه روز روزه ماهیانهاش ترک نمیشد و میفرمود: این سه روز روزه، برابر با روزه یک سال است. کارهای خیر فراوانی انجام میداد. پنهانی صدقه میداد و بیشتر این صدقات در تاریکی شب انجام میگرفت. در تابستان بر حصیر و در زمستان بر پوستین مینشست.(2)
ابن جوزی (در گذشته 597 ه .ق) مینویسد: «علی بن موسی الرضا(ع) از تبار بنیهاشم، ملقب به رضاست، او بسیار راستگو بود».(3)
ابن اثیر (در گذشته 606 ه .ق) مینویسد: «امامت شیعه در زمان علی بن موسی به آن حضرت منتهی گشت. فضائل وی بیشمار است، رحمت و رضوان خدا بر او باد».(1)
ابن طلحه (در گذشته 652 ه .ق) مینویسد:
علی بن موسی، بزرگوارترین، شریفترین و کاملترین فرزندان موسی الکاظم(ع) است.(2)وی مناقب و ویژگیهایی والا و صفاتی برجسته دارد. منش او پیامبرگونه و خلق و خوی پسندیده آن حضرت خلق و خوی انسانهای اصیل بوده و این ویژگیها را از پدرانش به ارث برده است. روحیاتش هاشمی و خاندان ارجمندش نبوی است. هر ویژگی از او شمرده شود، اندک، و هر چه در وصفش بیان گردد، والاتر و بالاتر از آن است.(3)
سبط بن جوزی (در گذشته 654 ه .ق) مینویسد: «[امام رضا] از اهل فضیلت و پرهیزکاری و کَرَم و بخشندگی بود».(4)
ابن ابی الحدید (در گذشته 656 ه .ق) مینویسد: «(امام رضا) داناترین، بخشندهترین، و خوشخوترین مردمان بود».(5)
موصلی شافعی (در گذشته 660 ه .ق) مینویسد: «آن حضرت [امام رضا] از حیث ادب و بردباری و بینش بسیار پُرمایه بود. در نهایت بردباری قرار داشت، در پرهیزکاری و ترس از خداوند و شهامت و جوانمردی سر آمد بود».(6)
قلقشندی شافعی (در گذشته 821 ه .ق) مینویسد: «زمانی که مأمون، فضل گسترده و دانش تابان، و ورع آشکار و زهد خالص و دوریاش از دنیا، و دلدادگی مردم را نسبت به او دید، او را به ولایتعهدی خویش برگزید».(7)
1) ابن اثیر، تتمة جامع الاصول، ج2، ص715.
2) الاتحاف بحب الاشراف، ص155.
3) مطالب السؤول، ص295.
4) تذکرة الخواص، ص321.
5) ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج12، ص254.
6) موصلی، النعیم المقیم لعترة النبأ العظیم، ص377.
7) قلقشندی، صبح الاعشی فی صناعة الانشاء، ج9، ص383؛ مآثر الانافة فی معالم الخلافة، ص304.
ابن حجر عسقلانی (در گذشته 852 ه .ق) مینویسد: «علی بن موسی فردی راستگو بود».(1)
ابن صباغ مالکی (در گذشته 855 ه .ق) میگوید:
مناقب علی بن موسی الرضا(ع) از والاترین مناقب و ویژگیهاست، همانگونه که نیروهای لشکر پشت سر یکدیگر و پی در پی حرکت میکنند، فضائل و مناقب وی نیز پی در پی قرار دارد. ولایت او از همان آغاز، بجا و ویژگیها و اوصاف وی بسیار شگفتانگیز بود. جایگاه، رتبه و شرافت او در اوج عظمت است. خوش به حال پیروان او و شوم باد حال دشمنانش! بزرگی و شرافت پدران آن حضرت، از روز آشکارتر و از خورشید فروزندهتر است.
ویژگیهای اخلاقی و صفات خاصه او به گونهای است که کسی به رتبه و مقام وی نمیرسد. بلندی جایگاه وی همین بس، به راهی رفته که از پدرانش به ارث برده، و فرزندان از پدرانشان به ارث میبرند. تمام آنان در اصالت خانوادگی، اصل و نسب او مانند دندانههای شانه برابرند، پس شرافت از آن ِاین خاندان بلندمرتبه باد که در بلندی و بزرگواری و اسم و رسم بر آسمان هستند و بیاستثنا تمام صفات کمال را دارند و برای دیگران نگذاشتند.
این پیشوایان چون مرواریدها و دُرّهای یک رشتهاند، اول و آخرشان برابرند و به رتبهای در بزرگواری دست یافتند که هیچکس را بدان راهی نیست. دشمنانشان خواستند آن را بشکنند و آنان را کوچک نمایند، اما خدا بالایشان بُرد. با کارهای گوناگون و حیلهها خواستند جمع آنان را پراکنده سازند و خداوند اتحادشان را بیشتر کرد و چه بسیار حقشان را ضایع و نابود کردند، ولی خداوند نه اهمال ورزید و نه ضایع ساخت.(2)
عبدالرحمن جامی (در گذشته 898 ه .ق) مینویسد: «علی بن موسی بن جعفر(ع) امام هشتم است. هر چند آنچه بر زبانها جاری و در کتابها به نگارش در آمده، اندکی از مناقب و فضائل فراوان حضرت رضا(ع) و قطرهای از دریای بیکران است که در این مختصر نمیگنجد. ناگزیر به بیان برخی از کرامات و کارهای خارقالعاده او اکتفا میشود...».(1)
خُنجی حنفی (در گذشته 927 ه .ق) مینویسد: «پروردگارا! درود و سلام و صلوات فرست بر امام هشتم که مهتر نیکوخصالان و صاحب کرم و بخشش و مروت و نیکوکاری است».(2)
قرمانی (در گذشته 1019 ه .ق) فصلی از کتابش را به ویژگیهای اخلاقی امام اختصاص داده است که در قسمتی از آن چنین مینویسد: «فصل هشتم، در یاد کرد شباهت شجاعتش به شجاعت و دلاوری جدش علی مرتضی، مناقبش والا و صفاتش بلندمرتبه و کراماتش بسیار و مناقبش شهره آفاق است. وی بسیار کم میخوابید و بسیار روزه میگرفت و در تابستان روی حصیر و در زمستان روی پوستین مینشست...».(3)
مَناوی شافعی (در گذشته 1031 ه .ق) مینویسد: «علی بن موسی، شخصیتی والا و بلندمرتبه و نامش شهره آفاق و دارای کرامتی بسیار است».(4)
شبراوی شافعی (در گذشته 1172 ه .ق) مینویسد: «هشتمین امام پیشوا، علی بن موسی الرضا(ع) است. وی شخصی کریم، بزرگوار و باوقار بود. پدرش، موسی بن جعفر(ع)، او را بسیار دوست میداشت. گفته شده علی بن موسی الرضا(ع) هزار بنده را در راه خدا آزاد کرده است.
آن حضرت اهل وضو و طهارت و پاکی و اهل نماز شب بوده است. به گونهای که برای هر نماز وضو میگرفت و تا صبح مشغول عبادت و بندگی بود.
برخی اطرافیان حضرت میگویند: هرگاه امام رضا(ع) را میدیدیم، یاد این آیه قرآن میافتادیم: «قَلیلاً مِنَ الَّلیلِ ما یَهجَعُونَ...؛ اندکی از شب را میخوابید...».(1)
مناقبش والا و اوصافش عالی و اخلاق و روحیاتش هاشمی و سجایای وحی نبوی و پیامبرگونه است. کرامات آن حضرت بیشمار است و نیاز به بیان ندارد».(2)
موسوی شافعی (در گذشته 1180 ه .ق) مینویسد: «فضائل علی بن موسی(ع) هیچ حد و اندازهای ندارد و شمردنی نیست».(3)
فکری شافعی (در گذشته 1372 ه .ق) مینویسد:
ابراهیم بن عباس درباره شخصیت امام رضا(ع) مطالبی یاد کرده است. برای نمونه درباره عبادت آن حضرت چنین مینویسد: «عبادت آن حضرت: امام رضا(ع) کم میخوابید و بسیار روزه میگرفت و روزه سه روز از هر ماه را انجام میداد و میفرماید: معادل روزه یک سال است. اما کارهای نیک آن حضرت: بسیار نیکی میکرد و بسیار صدقه میداد و بیشتر این کارها را در شبهای تاریک انجام میداد [تا شناخته نشود]. اما کرم و بخشش امام: از جمله بخششهای وی این بود که روزی ابونواس قصیدهای در مدح اهل بیت سرود و امام نیز دستور داد سیصد دینار به وی پاداش دهند.
همچنین دِعبِل خُزاعی قصیدهای طولانی در مدح امام رضا(ع) سرود که امام صد دینار به وی هدیه داد و از وی به علت کم بودن آن پوزش طلبید. اما زهد و پرهیزکاری امام: آن حضرت بسیار زاهد و پرهیزکار بود، به گونهای که در تابستان روی حصیر و در زمستان روی پوستین مینشست.(4)
اخلاق امام رضا(ع) در شعر شاعران
افزون بر آنچه در سخنان بزرگان و تنی چند از دانشمندان اهل سنت یاد کردیم، در اشعار فراوانی هم شخصیت اخلاقی امام رضا(ع) بیان شده است که به برخی از آنها اشاره میکنیم.
حسن بن هانی معروف به ابونواس، یکی از شاعرانی است که در قرن دوم ه .ق میزیسته و درباره شخصیت امام رضا(ع) شعر سروده است. تاریخنگاران بیشماری نوشتهاند: روزی برخی از یاران ابونواس به او گفتند: تو درباره شراب، کوه، دشت و موسیقی... شعر سرودهای. تو را چه شده است که درباره موضوعی مهم، یعنی شخصیت والای امام علی بن موسی الرضا(ع) تاکنون چیزی نگفته و شعری نسرودهای؟ با آنکه معاصر امام نیز هستی و او را به خوبی میشناسی!
ابونواس در پاسخ گفت: به خدا سوگند که بزرگی او مانع این کار شده است. چگونه کسی چون من، درباره شخصی همانند وی میتواند مدح و ستایش نماید؟
آنگاه ابیاتی سرود که خلاصه ترجمه آن چنین است: از من نخواهید او را [امام رضا] ستایش کنم؛ زیرا مرا توان آن نیست تا از کسی که جبرئیل خدمتگزار آستان پدر اوست، مدح گویم؟(2)
فی فُنُونٍ مِنَ الکَلامِ النَّبیه
لَکَ فی جَوهرِ الکَلامِ بَدیعٌ
یثمِرُ الدُّرَّ فی یدَی مُجتَبیه
فَعَلامَ تَرَکتُ مَدحَ اِبنِ مُوسی
وَ الخِصالَ الّتی تَجمَعَنَّ فیه
قُلتُ لا اَهتَدی لِمَدحِ اِمامٍ
کانَ جِبرِئیل خادِماً لِأبیه
تذکرة الخواص، ص121؛ وفیات الاعیان، ج3، ص270؛ ابن طولون، الائمة الاثناعشر، ص98؛ اخبار الدول و آثارالاول، ص114.
سید عباس مکی شافعی که خود از ادیبان برجسته اهل سنت به شمار میآید، در مورد شعر ابینواس درباره شخصیت حضرت رضا(ع)، چنین میگوید: «تردیدی نیست که خدای متعال، گناهان گذشته و آینده سراینده این شعر گرانبها [ابونواس] را خواهد بخشید!»(1)
همچنین حاکم نیشابوری (در گذشته 405 ه .ق) مینویسد: «روزی ابونواس از منزل خود [در مرو] بیرون آمد. سواری را دید که دوشادوش او در حرکت است. چهره وی را نمیدید. از او پرسید: کیستی؟ به او گفته شد: وی علی بن موسی الرضا(ع) است. ابونواس در همان حال با شوق و ذوق در ستایش آن حضرت چکامهای اینگونه سرود:
اِذا اَبصَرتْکَ العَینُ مِن بَعدِ غَایَةٍ
وَ عارَضَ فیکَ الشَّکُّ اَتیتَکَ القَلبُ
وَ لَو اَنَّ قَوماً اَمَّمُوکَ لِقادِهِم
نَسیَمکَ حَتَّی یَستَدِلَّ بِهِ الرَّکْبُ(2)
هرگاه دیدگان از فاصله بسیار دور نظارهگر سیمای تو باشند و در وجودت تردید به وجود آید، دل به حقانیت تو گواهی دهد. اگر مردمی تو را پیشوای خود قرار دهند، نسیم وجودت آنان را رهبری کند و همگان بدان رهنمون گردند.
همچنین نقل شده است، روزی ابونواس، در حالی که از نزد مأمون آمده بود، خدمت امام آمد و گفت: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله ، شعری در مدح و ستایش شما سرودهام، دوست دارم آن را بشنوی.
امام فرمود: بخوان! ابونواس چنین گفت:
مُطَهَّروُنَ نَقِیّاتُ ثِیابِهُم
تَجریِ الصَّلاةُ عَلَیهِم اَینَما ذُکِروُا
مَن لَم یَکُن عَلَوِیّاً تَنسِبُهُ
فَمالَهُ فِی قَیِم الدَّهرِ مُفتَخَرُ
وَ اَنتُمُ المَلَأُ الأعلی وَ عِندَکُم
عِلمُ الِکتابِ وَ ما جائَتَ بِهِ السُّوَرُ(1)
امامان معصوم، پاکیزگان و پاکدامنان هستند که هرگاه نامی از ایشان به میان آید، بر آنان درود و تحیت فرستاده خواهد شد.
کسی که انتسابش به سُلاله پاک علی(ع) نرسد، در روزگاران دارای مجد و افتخار نیست.
به راستی که شما در جایگاه بلندی قرار دارید و علم کتاب [قرآن] و محتوای سورههای آن نزد شماست.
امام رضا(ع) پس از شنیدن این اشعار، ابونواس را تشویق کرده، و مبلغ سیصد دینار به او هدیه داد.(2)
پس از ماجرای ولایتعهدی امام رضا(ع)، روزی عبدالله بن مطرف بن هامان بر مأمون وارد شد. امام نیز در آن مجلس حاضر بود. مأمون رو به عبدالله کرد و گفت: درباره ابوالحسن علی بن موسی(ع) چه میگویی؟ عبدالله گفت: چه بگویم درباره کسی که طینت او با آب رسالت سرشته شده و در گوارای وحی ریشه دوانیده است؟ آیا از چنین ذاتی جز مُشک هدایت و عنبر تقوا میتواند ظاهر شود؟(3)
محمد بن یحیی صولی (در گذشته 335 ه .ق) در مقام قضاوت درباره اشعار ابونواس میگوید: «شعر ابونواس پیرامون امام رضا(ع) برترین اشعار است».(4)
1) موصولی، النعیم المقیم لعتره النباء العظیم، ص396؛ وفیات الاعیان، ج3، ص271؛ جوینی، فرائد السمطین، ج2، ص201، ح480؛ الوافی بالوفیات، ج22، ص250؛ مرآة الجنان، ج2، ص11؛ الائمه الاثناعشر، ص99.
2) فرائد السمطین، ج2، ص201، ح480؛ الاتحاف بحب الاشراف، ص161؛ احسن القصص، ج4، ص290.
3) عیون اخبار الرضا، ج2، ص144، ح10.
4) سیر اعلام النبلاء، ج9، ص388.
عبدالجبار بن سعید (در گذشته 229 ه .ق) زمانی که ولایتعهدی را بر امام رضا(ع) تحمیل کردند، در همان سال به مدینه رفت و درباره این رخداد مهم تاریخی چنین گفت:
ولیعهد مسلمانان، علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب(ع) است. سپس چنین سرود:
سِتَّةُ آبائِهُم ما هُم هُم
خَیرُ مَن یَشرِبُ صَوبَ الغَمام
شش تن از اجداد و نیاکان وی، همان بزرگوارانی هستند که وصفناشدنیاند و از برترین کسانی هستند که باران رحمت الهی را میآشامند.(1)
ابراهیم بن عباس صولی (در گذشته 243 ه .ق) هنگامی که ولایتعهدی را به امام تحمیل کردند، برای تبریک گفتن نزد آن حضرت آمد و چنین سرود:
اَزالَت عَزاءُ القلبِ بعد التَّجَلُّدِ
مَصارِعُ اَولادِ النَّبِیِّ مُحَمَّدٍ
[اعطای ولایتعهدی به امام رضا(ع)] همه دردها و مصایب اهل بیت محمد صلی الله علیه و آله را برطرف ساخت.(2)
وی همچنین در ستایش از خاندان و دودمان امام رضا(ع) اینگونه سروده است:
اَلا اِنَّ خَیرَ النّاسِ نَفساً وَ وَالِداً
وَ رَهطاً وَ اَجدَاداً عَلِیّ المُعَظَّمُ
اَتَتنا بِهِ العِلمَ وَ الحِلمَ ثامِناً
اِماماً یُؤَدّی حُجَّةَ اللهِ تُکتَمُ
آگاه باش که بهترین مردمان، خودِ علی بزرگ و پدر خاندان و اجداد او هستند. به سبب او که هشتمین امام است، از دانش و بردباری برخوردار شدیم، امامی که حجت پنهان الهی را بیان میکند.(3)
همچنین در فراق امام و شکوه و عظمت شخصیت وی نیز چنین میسراید:
اِنّ الرَّزِیَّةَ یَابنَ مُوسی لَم تَدَع
فِی العَینِ بَعدَکَ للِمَصائِبِ مُدمِعاً
وَ الصّبرُ یُحمَدُ فیِ المَواطِنِ کُلّها
وَ الصَّبرُ اَن نَبکی عَلَیکَ وَ نَجزَعاً
ای فرزند موسی [بن جعفر] پس از مصیبت از دست دادن تو، مصیبتی فراتر نیست که ما را بگریاند، گرچه صبر در همه جاها نیکوست، ولی صبر در مصیبت تو این است که شیون و گریه کنیم!(1)
یکی از شاعران دوران امام رضا(ع) به نام نوفلی در ستایش امام میسراید:
رَاَیتُ الشَّیبَ مَکرُوهاً وَ فیهِ
وِقارٌ لا تَلیقُ بِهِ الذُّنُوبَ
اِذا رَکِبَ الذُّنُوبَ اَخُومُشیبٍ
فَما اَحَدٌ یَقُول: مَتی یَتُوبُ؟
وَ ذاءُ الغانِیاتِ بَیاضُ رَأسی
وَ مَن مُدَّ البَقاءُ لَهُ یَشیبُ
سَأَصحِبُهُ بِتَقویَ اللهِ حَتّی
یُفَرَّقُ بَینَنا الأجَلُ القَریبُ
سفیدی محاسن و پیری را ناپسند میبینم، ولی در آن وقاری هست که هرگز با گناه جمع نمیشود. زمانی که پیر و سالخوردهای مرتکب گناهی شود، هرگز امید به توبه او نداشته باش! بیماری آوازهخوانان سپید موی من است و کسی که عمرش طولانی شود، مویش سپید خواهد گشت. بنابراین، من تا عمر دارم، در کنار علی بن موسی الرضا(ع) خواهم ماند.(2)
محمد بن یحیی صولی (در گذشته 335 ه .ق) درباره ولایتعهدی امام رضا(ع) چنین میسراید:
عَلی حینَ اَعطیَ النّاسِ صَفقُ اَکُفهُم
عَلِیّ بنَ مُوسی بِالِولایَةِ وَالعَهدِ
فَما کانَ فینا مَن اَبَی الضَّیمَ غَیرُهُ
کَریمٌ کَفَی باقَی القَبُولِ وَ فیِ الرَّدِّ
هنگامی که مردم با علی بن موسی(ع) به ولایتعهدی بیعت کردند، در میان ما [هاشمیان] کسی که ستم نپذیرد، جز او نیست. او کریمی است که میپذیرد باقی [اموال] را به صاحبش بدهد و آن را برگرداند.(1)
خواند میر شافعی (در گذشته 942 ه .ق) نیز میگوید:
سَلامٌ عَلَی آلِ طاها وَ یَس
سَلامٌ عَلَی آلِ خَیرِ النَّبیِّین
سَلامٌ عَلی رَوضةٍ حَلَّ فیها
اِمامٌ یُباهِی بِهِ الْمُلْکُ وَ الدِّینُ
درود و سلام بر خاندان طاها و یس، درود بر خاندان بهترین پیامبران، سلام بر آن آرامگاهی که در آن امامی قرار گرفته که دنیا و دین به وجود او مباهات میکند.(2)
آنگاه درباره آن حضرت اینگونه میگوید:
از آن زمان که فلک شد به نور مِهر منوّر
ندیده دیده کس چون علی موسی جعفر
سپهر عز و جلالت محیط علم و فضیلت
امام مشرق و مغرب ملاذ آل پیمبر
حریم تربت او سجدهگاه خسرو اَنجم
غبار مقدم او توتیای دیده اختر
و نور علم و علوّ مکان اوست به حدی
که شرح آن نتوان نمود کلک سخنور
قلم گر همگی وصف ذات او بنویسد
حدیث او نشود در هزار سال مکرر(3)
آنچه یاد کردیم، برخی از اعترافهای تنی چند از شاعران معاصر آن حضرت است که به عنوان تیمن و تبرک بدانها، نگاشتیم و اگر بخواهیم در این باره اشعار را گِرد آوریم، خود چندین جلد کتاب خواهد شد.(1)
1) در این باره به کتاب دیگری از همین نویسنده با نام رفتارهای اخلاقی و اجتماعی امام رضا(ع) مراجعه کنید.
فصل نهم: حدیثی با سند زرین
هر تاریخنگاری که درباره فصلی از زندگینامه یا گفتههای گوناگون هشتمین پیشوای شیعیان جهان حضرت علی بن موسی الرضا(ع) مطالعه کرده باشد، از سفر تاریخی آن حضرت به «مرو» و پیآمدها و پیشواز رفتن گروههای گوناگون مردم از آن بزرگوار بر دروازه نیشابور،(1)سخن به میان آورده است. این همه، یادآور سخن آن حضرت، معروف به حدیث «سلسلة الذهب» است.
تاکنون در صدها مقاله و کتاب ـ به گونهای که اطلاع کامل از تمام آنها یا آگاهی بر همه آن نگارشهای تاریخی و حدیثی ناممکن است ـ درباره این حدیث شریف سخن گفته شده است.(2)
شناسایی منابع و مصادر کهن این حدیث که قرنها از نگارش آنها میگذرد، دشواری و رنج فراوانی را به همراه داشت که با عنایت آن امام همام این کار نیز پایان یافت.
1) نام این شهر را در زبان فارسی کنونی به صورت نیشابور و در عربی نیسابور تلفظ میکنند و از کلمه قدیم نیاشاپور که به معنای چیز خوب یا کار یا جای خوب شاه است، گرفته شده و منسوب به شاهپور دوم پادشاه ساسانی است که در قرن چهارم میلادی به تجدید بنای این شهر پرداخته است. بانی نخست شهر نیشابور، شاپور اول و پسر اردشیر بابکان، بنیان گذار سلسله ساسانی است. در قدیم به نیشابور «اَبَرشهر» هم گفته میشده است. معجم البلدان، ج1، ص65.
2) نک: علیاکبر الهی خراسانی، کتابخانه امام رضا(ع).
نویسندگان حدیث سلسلة الذهب
پس از آنکه امام رضا(ع) در سال 200 ه .ق وارد شهر نیشابور(1)شد، با استقبال بینظیر مردم به ویژه دانشمندان و محدثان بنام اهل سنت روبهرو گشت که درباره شمار آنان در آن زمان با اختلاف سخن گفتهاند که بیانگر عظمت و جایگاه علمی آن دوران شهر نیشابور بوده است. در این باره چنین نوشتهاند:
تعداد گزارشگران جریان باشکوه امام رضا(ع) در نیشابور را 10 هزار،(2)بیست هزار(3)و سی هزار تن(4)یاد کردهاند که مشهورترین همان بیست هزار نفر است.
نخستین گزارشگر حدیث سلسلة الذهب
نخستین کسی که روایت سلسلة الذهب را نقل کرده، ابوعبدالله حاکم نیشابوری در کتاب تاریخ نیشابور است. هم اکنون این اثر گرانسنگ در دسترس نیست. ازاینرو، گزارش حاکم نیشابوری را با واسطه از مدارک موجود میتوان نقل کرد(5)که از این قرار است:
امام رضا(ع) در نیشابور
آنگاه که کاروان امام رضا(ع) از نیشابور میگذشت، دو نفر از حافظان حدیث به نامهای، ابوزرعه رازی و محمد بن اسلم طوسی، با گروهی از فراگیرندگان دانش که افزون از شمارش بودند، در پی آن حضرت آمدند و خواهش کردند که آن حضرت چهره خویش را بدانان بنمایاند و حدیثی از
1) فرائد السمطین، ج2، ص199، ح478؛ تذکرة الخواص، ص315.
2) خنجی، مهمانخانه بخارا، ص345.
3) الفصول المهمة، ص243؛ سهمودی، جواهر العقدین فی فضل الشریفین، ص344؛ صواعق المحرقة، ج2، ص595؛ اخبار الدول، ص115؛ مناوی، فیض القدیر، ج4، ص489؛ نور الابصار، ص314 (تمام این مدارک از تاریخ نیشابور نقل کردهاند).
4) وسیلة الخادم الی المخدوم، ص229.
5) الفصول المهمة، ص242؛ صواعق المحرقة، ج2، ص594؛ اخبار الدول، ص115؛ فیض القدیر، ج4، ص489؛ نورالابصار، ص313؛ سیر اعلام النبلاء، ج9، صص390 ـ 393؛ تهذیب التهذیب، ج7، ص339؛ سمهودی، جواهر العقدین، ص342؛ وسیلة الخادم الی المخدوم، ص227؛ مهماننامه بخارا، ص343.
نیاکانش بیان کند. این خواهش پذیرفته شد. ازاینرو، امام مهار شتر خویش را کشید و دستور داد پرده از هودج برگیرند تا دیدگان آنان را بر سیمای آسمانی خود روشن گرداند، در حالی که شالی برگردنش افکنده و بر شانههایش آویزان بود، چهره نمایان ساخت.
ناگهان آن مردم از هر گروهی که بودند، به پا خاستند و هنگامی که سیمای ملکوتی امام را دیدند، شادمانی کردند و به هیجان آمدند، بدانگونه که بسیاری از شوق گریستند و گروهی گریبان چاک کردند و روی زمین برخاک میغلتیدند و برخی بر سُمّ استر او بوسه میزدند و زیر چتر هودج آن حضرت گردن میسودند و همچنان اشک بر گونههایشان میدوید، تا اینکه دانشمندان بانگ برکشیدند که ای مردم! خاموش شوید و از این بیخویشی به هوش آیید و بیش از این خود و زاده پیامبرتان را میازارید. آنگاه مردم اندکی آرام گرفتند و گوش فرا دادند. سپس امام سخنان خود را به حافظان حدیث چنین املا کرد:
حَدَّثنی أبی موسی الکَاظِمُ، عَنْ أبیهِ جَعْفر الصّادِق، عَنْ أبِیه مُحمَّدِ الباقِرِ، عَنْ أَبیهِ عَلیّ زَینِ العابدینِ، عَن أبیهِ الْحُسَینِ الشَّهیدِ بِکَربلاءِ، عَنْ أَبیهِ عَلیِّ بْنِ ابیطالب(ع) قال: حَدَّثنی حَبیبی وَ قُرّةُ عَینی رَسولُ الله صلی الله علیه و آله قَال: حَدَّثنی جَبرائِیلُ. قال: سَمِعتُ رَبّ العزّة سُبحانَه وَ تَعالی، یَقولُ: «کَلِمَةُ لا اله الا الله حِصْنی، فَمَن قالَها، دَخلَ حِصْنی، وَ مَن دَخَل حِصْنی، اَمِنَ مِنْ عَذابی».(1)
حدیث کرد مرا پدرم موسی کاظم و او از پدرش جعفر صادق و او از پدرش محمد باقر و او از پدرش علی، زین العابدین و او از پدرش حسین بن علی و او از پدرش علی بن ابیطالب(ع) و او از رسول خدا صلی الله علیه و آله و او از جبراییل و جبراییل از خدا که فرمود: «کلمه لا اله الا الله دژ استوار من
1) صواعق المحرقة، ص121، به نقل از: حاکم نیشابوری در تاریخ نیشابور.
است. هر کس آن را بر زبان آورد، در دژ من وارد شده است و هر کس وارد دژ من شود، از عذابم در امان است.
پس آنگاه پرده را بار دیگر برهودج بیفکندند و کاروان آن حضرت به راه افتاد. چون به راه افتادند، کسانی را که قلم و دوات آماده کرده و همراه داشتند و تقریرات امام(ع) را مینوشتند، شماره کردند که بیش از بیست هزار تن بودند.
همانگونه که پیش از این یاد کردیم، این روایت حاکم در مدارک گوناگون اهل سنت بیان شده است، که پنجاه راوی از زمان صدور آن تاکنون به گونههای مختلفی ماندهاند که این روایت را از آن حضرت روایت کردهاند.(1)
آیا از این روایت چیزی حذف کردهاند؟
این روایت در مصادر بیشماری آمده است، گرچه عبارتهای آن با یکدیگر اختلاف دارد؛ زیرا در برخی با زیادی یا کاستی متن روبهرو هستیم.(2)برای نمونه میتوان به عبارت «اَلا بشروطها و انا من شروطها» اشاره کرد که در برخی از آنها این عبارت آمده و در برخی دیگر حذف شده است!
در اینکه چرا ناقلان و تاریخنگاران یا ارباب حدیث از فریقین، از آوردن این عبارت غفلت ورزیده یا آن را نادیده انگاشتهاند، با توجه به درجه اهمیت موضوع، شاید بنا بر جهاتی باشد که بر دانشمندان پوشیده نیست. یا اینکه با طبع و خواست برخی گروههای گوناگونی که در آن اجتماع بیمانند بودهاند، سازگار نبوده، یا سانسور شدید دستگاه حکومت با توجه به اینکه گروهی از مأموران با امام همراه بودهاند، ایجاب میکرد که آن بخش از سخن امام را حذف کنند.
خلاصه با اینکه در بیشتر مدارک اهل سنت این عبارت حذف شده، برخی نویسندگان منصف آنان، ادامه روایت را آوردهاند به این دلیل که مسئله ولایت، مسئلهای بنیادی است و آن حضرت با توجه به حساسیت این موضوع اساسی و رابطه استواری که با توحید و یکتاپرستی دارد، آن را بیان کرده است و البته میزان پیوستگی موضوع ولایت با توحید و یکتاپرستی، آشکار است.
محمد خواجه پارسای حنفی(1)(در گذشته 822 ه .ق) و قاضی بهجت افندی شافعی(2)(در گذشته 1350 ه .ق) به نقل از اباصلت روایتی آوردهاند که در پایان آن چنین میگویند: «هر کس با شهادت و گواهی مخلصانه به لا اله الا الله بیاید، در دژِ مَن وارد شود و هر که در دژِ مَن وارد گردد، از عذابم در امان میماند، ولی باید به شروط کلمه طیبه نیز عمل نماید و من از جمله شروط آن هستم [پذیرفتن ولایت و امامت من از شرایطی است که میتواند داخل آن دژ شود].
آنچه یاد کردیم، معروف به روایت «حِصن» است. در این باره دو دیدگاه در میان اهل سنت وجود دارد:
اول ـ اینکه برخی اباصلت را که راوی این حدیث است، به سبب اینکه فقط او تنها نقل کرده است، وی را ضعیف میشمارند و آن را بیاعتبار میپندارند.(3)
دوم ـ گروهی دیگر از دانشمندان اهل سنت، افزون بر توثیق اباصلت، روایت «حصن» را تأیید کردهاند.
روایت دیگری نیز که از آن به روایت «ایمان» تعبیر میشود، در مدارک بیشماری از کتابهای اهل سنت از راویان گوناگونی چون امام کاظم(ع) و امام صادق(ع) نقل شده که دلیل بر جعلی نبودن آن است. شمار راویان این حدیث 48 نفر است که از قرن سوم تا قرن سیزدهم آن را بیان کردهاند.(1)در این روایت، امام در نیشابور چنین فرموده است:
«اَلایمانُ مَعرِفَةٌ بِالْقَلْبِ، وَ اِقرارٌ بِاللِّسانِ، وَ عَمَلٌ بِالأرْکانِ؛ ایمان، شناخت قلبی، اقرار زبانی و عمل به دستورات است».(2)
دانشمندان اهل سنت نیز در برخورد با این روایت به دو گروه تقسیم میشوند:
اول ـ همانگونه که در ذیل روایت «حصن» یاد کردیم، چون این روایت را اباصلت هروی نقل کرده، گروهی از دانشمندان آنان، آن را ضعیف شمردهاند.
دوم ـ گروهی دیگر اباصلت را موثق پنداشتهاند. ازاینرو، حدیث ایمان را نیز معتبر دانستهاند؛ چرا که افزون بر اباصلت، این روایت را از امام رضا(ع) نقل کردهاند که بر اعتبار آن افزوده است.(3)موافقان و مخالفان، این روایت را در ذیل روایت «حصن» بیان کردیم، ازاینرو به تکرار آن نیازی نیست.
شفابخش بودن حدیث سلسلة الذهب
یکی از موضوعهای جالبی که بزرگان اهل سنت درباره حدیث «سلسلة الذهب»، مطرح کردهاند، شفابخش بودن آن است که به سبب سند زرّین آن روایت، ارزنده و گرانسنگ است. بسیاری از آنان بدین حقیقت اعتراف کردهاند و در این باره آن را مجرّب میپندارند که به نظریههای برخی برای گواهی بر این حقیقت اشاره میکنیم.
احمد بن حنبل (در گذشته 241 ه .ق)، پیشوای فقهی اهل سنت، میگوید: «اگر این اسناد را بر دیوانهای بخوانم، از دیوانگیاش شفا مییابد».(1)
این سخن با اندکی اختلاف در برخی واژههای آن، در بسیاری از مدارک اهل سنت آمده است.(2)
همچنین ابن جوزی (در گذشته 654 ه .ق) به نقل از اباصلت درباره عظمت سند این روایت میگوید: «اگر این اسناد بر دیوانهای خوانده شود، البته که عاقل خواهد شد».(3)
یحیی حسنی (در گذشته 298 ه .ق) درباره اسناد صحیفه امام رضا(ع) پیوسته میگفت: «اگر این اسناد در گوش دیوانهای خوانده شود، البته عاقل خواهد شد».(4)
ابونعیم اصفهانی (در گذشته 430 ه .ق) مینویسد: «این روایت، ثابت و مشهور است که با این اسناد، از انسانهای پاک، از پدران پاکشان روایت شده است و برخی از محدثان گذشته ما هنگامی که این اسناد را روایت میکرد، میگفت: اگر این اسناد بر دیوانهای خوانده شود، البته عاقل خواهد شد».(5)
قُشَیری شافعی (در گذشته 465 ه .ق) درباره این روایت چنین میگوید:
این حدیث [سلسلة الذهب] با این سلسله سند به برخی از پادشاهان سامانی [نوح بن منصور] رسید. وی دستور داد این روایت را با طلا بنویسند و وصیت کرد هنگام مرگ، با وی در قبرش دفن گردد. پس
از مرگش او را در خواب دیدند، از او پرسیدند: خداوند با تو چه کرد؟ در پاسخ گفت: پروردگار مرا به شهادت لا اله الا الله و تصدیق محمد رسولالله بخشید.(1)
خنجی شافعی (در گذشته 927 ه .ق) میگوید:
حدیث سلسلة الذهب، فوقالعاده عظیمالشأن است و اسناد بسیار عالی و صحیح دارد تا آنجا که عالمان روایت کردهاند یکی از محدثان، آن حدیث را در مجلس یکی از سلاطین [نوح بن منصور] از پادشاهان بخارا قرائت کرد. آن پادشاه از محدث درخواست کرد حدیث را با آن اِسناد برای او بنویسد و وصیت کرد بعد از وفات، ورقهای را که آن حدیث بر آن نوشته شده، در کفن او قرار دهند و با او در قبر گذارند.(2)
عبدالواسع یمانی حنفی مینویسد: «سزاوار است این روایت به طور کامل به همراه سند پیوسته آن، که به دودمان پاک و بلندپایه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میرسد، با طلا نوشته شود».(3)
محمد فؤاد عبدالباقی حنفی میگوید: «هر آینه از جنونش شفا مییابد، به خاطر بندگان نیکی که در این اسناد قرار دارند؛ زیرا آنان عصاره اهل بیت پیامبرند، پروردگار از آنان خشنود باد».(4)
عِلجونی شافعی (در گذشته 1162 ه .ق) میگوید: «از نکات جالب و ظریف و لطیف این اسناد، روایت فرزندان از پدران در تمام سلسله سند است».(5)
1) الفصول المهمة، ج389، سمهودی، جواهر القدین، ص334؛ مهماننامه بخارا، ص342؛ وسیلة الخادم الی المخدوم، ص216؛ اخبار الدول، ص115؛ مناوی، فیض القدیر، ج4، ص489؛ نورالابصار، ص314؛ تابعی، الاعتصام بحبل الاسلام، ج1، ص206.
2) وسیلة الخادم الی المخدوم، ص216؛ مهماننامه بخارا، ص342.
3) واسعی یمانی، مسند الامام زید، ص441.
4) بشار، تعلیقه سنن ابن ماجة، ج1، ص26، ح65.
5) علجونی، کشف الخفا، ج1، ص22.
محمد بن ادریس شافعی (در گذشته 204 ه .ق)، یکی از فقیهان و بنیانگذار مذهب شافعیه، روایت ایمان را پذیرفته و بر آن شرح نوشته(1)که دلیل دیگری بر درستی و عظمت و جایگاه سند این روایت ارزنده است.
عبدالله بن طاهر (در گذشته 230 ه .ق) که فرمانروای خراسان، گرگان، ری و مازندران از سوی عباسیان بوده است،(2)پسری شاعر و ادیب دارد که درباره سند حدیث سلسلة الذهب چنین میگوید:
روزی کنار پدرم ایستاده بودم. احمد بن حنبل، اسحاق بن راهویه و اباصلت هروی نیز در جمع ما حضور داشتند. پدرم گفت: هر یک از شما حدیثی برایم نقل کنید. اباصلت نیز حدیث ایمان را با سند زرین آغاز و تا پایان قرائت کرد.
محمد بن عبدالله گوید: برخی از حاضران(3)با اظهار شگفتی از این سلسله سند گفتند: این چه اسنادی است؟
پدرم در پاسخ گفت: این اسناد داروی دیوانگان است؛ زیرا هرگاه دیوانهای این دارو را به کار برد، شفا یابد و عاقل شود.(4)
آجری شافعی (در گذشته 360 ه .ق) درباره این حدیث ایمان چنین میگوید: «این حدیث [حدیث ایمان] از دیدگاه فقیهان پیشین و جدید، یکی از اصول مهم و بزرگ در ایمان به شمار میرود و با قرآن، مطابقت کامل دارد و غیر از انسانهای خبیث، طرد شده و بیدین، کسی با این روایت مخالفت نمیورزد و من این مطلب را روشن میسازم، تا همه کسانی که در آن مینگرند، از آن آگاه شوند و پندی برای مؤمنان باشد».(5)
1) زرندی، معارج الوصول، ص164.
2) تاریخ بغداد، ج9، ص483، ش5114.
3) ظاهراً فرد شگفت زده، احمدبن حنبل میباشد. زیرا این سلسله سند را اسحاق بن راهویه هنگام خروج امام رضا از نیشابور شنیده بود. همچنین اباصلت آن را روایت کرده، پس تنها کسی که در آن مجلس از چنین سندی بیاطلاع بوده و شگفت زده شده تنها احمد بن حنبل میباشد.
4) تاریخ بغداد، ج5، ص418، ش2932.
5) آجری، الاربعین حدیثاً، ج1، ص47، ح12.
دار قطنی شافعی (در گذشته 385 ه .ق) در همین راستا مینویسد: «این روایت در کتابهای بسیاری از دانشمندان ما از طریق اباصلت نقل گردیده است».(1)
مزّی شافعی (در گذشته 742 ه .ق) مینویسد: «ابن ماجه این حدیث را نقل کرده و سند آن بسیار عالی و برای ما ثابت است».(2)
یادکرد برخی درباره شفابخش بودن حدیث سلسلة الذهب، دلیل بر عظمت این روایت است.
خنجی حنفی (در گذشته 927 ه .ق) در همین راستا چنین مینویسد: «... از جمله خواص این حدیث [سلسلة الذهب] آن است که اگر کسی به راستی آن را با اسنادش بر بالین مریضی که مشرف به مرگ است بخواند، اگر در اجل او تأخیری باشد، بیدرنگ اثر صحت بر او ظاهر و آشکار میشود و این فقیر، حدیث مزبور را بر بسیاری از خستگان خوانده و اثر آن را تجربه کردهام...».(3)
همچنین در جای دیگری مینویسد: «... و این فقیر تجربه کردهام که به عیادت هر بیماری که رفتم و اجل او نرسیده بود، من از روی اخلاص، این اسناد را بر مریض خواندم، پروردگار در همان روز به وی شفا کرامت کرد و اثر صحت بیدرنگ در او آشکار گردید و این از مجرّبات فقیر است».(4)
افزون بر دو روایت «حصن» و «ایمان» که معروف به حدیث سلسلةالذهب است، در برخی مدارک اهل سنت روایات دیگری با عنوان حدیث سلسلة الذهب نقل شده(5)که ارتباط چندانی با این بحث ندارد و از نقل آنها خودداری میکنیم؛ زیرا دلالت آن روایات به جز این دو حدیث است.
1) دارقطنی، المؤتلف و المختلف، ج2، ص115.
2) تهذیب الکمال، ج11، ص465، ش4003.
3) مهمان نامه بخارا، ص342.
4) وسیلة الخادم الی الخدوم، ص217.
5) ابن نجار، ذیل تاریخ بغداد، ج19، ص135؛ رافعی، التدوین فی اخبار قزوین، ج3، ص428؛ قضاعی، مسند الشهاب، ج1، ص332؛ بغدادی، الکفایة فی علم الروایة، ج1، ص78، ح543؛ بیهقی، شعب الایمان، ج6، ص256، ح8062؛ ابونعیم، حلیة الاولیاء، ج1، ص85؛ ابن حنبل، المسند، ج3، ص258؛ نورالابصار، ص314؛ بغدادی، موضع اوهام الجمع و التفریق، ج2، ص454.
فصل دهم: عروج ملکوتی
زمان شهادت امام رضا(ع)
درباره تاریخ شهادت امام رضا(ع) میان تاریخنگاران و محدثان اهل سنت اختلافهای فراوانی هست.
تاریخ شهادت آن حضرت بنا بر قول مشهور، در روز شنبه آخر ماه صفر سال 203 ه .ق در دوران حکمرانی مأمون عباسی بوده است. البته بیشتر اهل سنت این نظریه را برگزیدهاند،(1)ولی از نظر شیعیان، مشهورترین و قویترین نظر، روز جمعه آخر ماه صفر سال 203 ه .ق است.(2)اهل سنت گفتههای دیگری نیز نقل کردهاند که از این قرار است:
1) تاریخ خلیفه، ص312؛ تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص146؛ مروج الذهب، ج4، ص33؛ ابن حبان، الثقات، ج8، ص457؛ المنتظم، ج10، ص120؛ ابن مسکویه، تجارب الامم، ج4، ص141؛ اللباب فی تهذیب الانساب، ج2، ص30؛ الکامل فی التاریخ، ج6، ص351؛ مختصرالدول، ص134؛ المختصر فی اخبار البشر، ج3، ص23؛ سیر اعلام النبلاء، ج9، ص393.
2) مروج الذهب، ج3، ص241؛ عیون اخبار الرضا، ج1، ص19؛ اعلام الوری، ص303.
3) التنبیه و الاشراف، ص303.
4) المنتظم، ج10، ص120؛ الوافی بالوفیات، ج22، ص248؛ تهذیب التهذیب، ج7، ص339.
5) وفیات الاعیان، ج3، ص270؛ اثبات الوصیه، ص182.
مکان شهادت امام(ع)
بر اساس مدارک موجود تاریخی و روایی، امام در دوران خلافت مأمون عباسی در طوس در روستایی که به آن «سناباد»(3)میگفتند و از توابع شهر «نوقان»(4)به شمار میآمد، به شهادت رسیده است و بر اساس پیشگوییهای امام، به دستور مأمون عباسی کنار قبر هارون الرشید به خاک سپرده شد.(5)
گویا چنین مقدر بود که فرزندی از تبار رسول خدا صلی الله علیه و آله و امامی از پیشوایان اثنی عشر(ع)، در سرزمینی که دور از مدینه پیامبر است به شهادت برسد، تا آرامگاه نورانیاش همواره قلب میلیونها انسان یکتاپرست را متوجه کوثر زلال ولایت گرداند و از سوی دیگر، بارگاهش، پناهگاه دلهای رمیده باشد، تا همچون آهوانی که از رنج و جور گریختهاند، به دامان ولیّ پروردگار پناهنده شوند.
درود و سلام خداوند بر او باد، آنگاه که دیده به جهان گشود و آن هنگام که دور از خانواده به شهادت رسید و آن روز که در اوج و شکوه و عظمت، گام بر صحنه محشر نهد و چون آفتاب، جان شیعیان خود را نور بخشد.
1) مرآة الجنان، ج2، ص10.
2) همان.
3) سناباد یکی از روستاهای نوقان از توابع شهرستان طوس آن زمان بوده است. معجم البلدان، ج3، ص259.
4) در زمان آن حضرت، طوس دو شهر بزرگ داشته به نامهای طابران و نوقان که گفته شده هرکدام دارای هزار روستا بودهاند! معجم البلدان، ج5، ص311.
5) ابن حبان، الثقات، ج8، ص457؛ هروی موصلی، الاشارات الی معرفة الزیارات، ص7؛ سیر اعلام النبلاء، ج9، ص393؛ الوافی بالوفیات، ج22، ص248؛ تهذیب التهذیب، ج7، ص339.
عمر امام در هنگام شهادت
همانگونه که درباره روز و سال شهادت آن حضرت اختلاف هست، درباره مقدار عمر امام نیز اختلاف وجود دارد، که عبارتند از:
آن حضرت در پنجاه سالگی به شهادت رسیده است؛(1)
این امام 44 سال داشته است؛(2)
از عمر امام در آن زمان 47 سال گذشته بود؛(3)
امام در آن هنگام 49 سال داشته است؛(4)
سن امام در آن وقت پنجاه سال بوده است؛(5)
امام در 53 سالگی به شهادت رسیده است.(6)
بنابراین، مشهورترین و قویترین نظر در تاریخ شهادت آن حضرت روز جمعه آخرین روز ماه صفر سال 203 ه .ق است که آن بزرگوار در آن زمان 55 سال از عمر شریفش میگذشت.(7)
چگونگی شهادت امام رضا(ع)
درباره چگونگی شهادت امام رضا(ع) سه گزارش ثبت شده است:
1) تقریب التهذیب، ج2، ص45.
2) تاریخ یعقوبی، ج2، ص453.
3) مروج الذهب، ج4، ص417.
4) همان، ذیل تاریخ بغداد، ج19، ص142؛ سیر اعلام النبلاء، ج9، ص393؛ الوافی بالوفیات، ج22، ص248؛ تهذیب التهذیب، ج7، ص339.
5) مغلطای، اکمال تهذیب الکمال فی اسماء الرجال، ج9، ص380.
6) مروج الذهب، ج4، ص417.
7) مروج الذهب، ج4، ص417؛ وفیات الاعیان، ج3، ص270.
محمد بن جریر طبری از تاریخنگاران اهل سنت (در گذشته 310 ه .ق)، در این باره مینویسد: «مأمون مدتی در کنار قبر پدرش هارون درنگ کرد و پس از آن، علی بن موسی الرضا(ع) انگور بسیار خورد و ناگهان در گذشت».(1)
بسیاری دیگر از تاریخنگاران اهل سنت از طبری پیروی کردهاند و شهادت امام را به سبب خوردن انگور میدانند.(2)
به ثبت رسیدن اینگونه تعبیرها در مدارک تاریخی، نتیجه دو مسئله است؛ نخست اینکه مأمون با سیاستبازیهای خود توانست چنین مطلبی را منتشر سازد، دوم اینکه برخی تاریخنگاران کوشیدهاند تا دامان مأمون را از اینگونه اتهامها پاک جلوه دهند؛ زیرا این کار برای آنان از بیان حقیقت اهمیت بیشتری داشته است. همچنین بودنِ طبری در زمان آنان و نوشتن تاریخ برای هارون و عباسیان میتواند این نظریه را تقویت کند.
نقد این نظریه
این دیدگاه را از جهاتی میتوان نقد و بررسی کرد. افزون بر آنچه یاد کردیم، امام که خود حکیم و خردمند و زاهد است و به دیگران دستورهای بهداشتی میدهد و در «رساله ذهبیه» برای مأمون دستورهای آن را یادآور شده است،(3)چگونه در خوردن انگور زیادهروی میکند.
بنابراین، نقل اینگونه مطالب نشانه دشمنی و غرضورزی یا ناآگاهی است.
1) تاریخ الامم و الملوک، ج7، ص150 (حوادث 203 ه .ق)؛ مرآة الجنان، ج2، ص10.
2) الکامل فی التاریخ، ج6، ص351؛ مختصر الدول، ص134؛ المختصر فی اخبار البشر، ج2، ص23؛ تاریخ ابن خلدون، ج3، ص250؛ البدایة و النهایة، ج10، ص249؛ المختصر فی اخبار البشر، ج2، ص23؛ تاریخ ابن خلدون، ج3، ص250؛ البدایة و النهایة، ج10، ص249؛ وفیات الاعیان، ج3، ص270؛ المنتظم، ج10، ص99.
3) بحارالانوار، ج62، ص310.
افزون بر اینها، ابن جوزی مینویسد: «وفات امام بر اثر کسالتی بود که در توس بر آن جناب عارض شد».(1)
یافعی نیز مینویسد: «سبب درگذشت امام، بنا بر آنچه گفتهاند، این است که بر اثر زیاد خوردن انگور اتفاق افتاده است.» همچنین گفته شده است: «وی مسموم از دنیا رفته است».(2)
همچنین محمد خواجه پارسای حنفی پس از نقل سخنان موافق و مخالف از اظهار نظر درباره قاتل امام خودداری میکند!(3)
برخی دیگر مانند ابن حجر هیثمی،(4)و روزبهان خُنجی نیز مرگ ناگهانی امام را بر اثر مسموم شدن آن حضرت به وسیله انار یا انگور میداند، ولی هرگز سخنی از قاتل وی به میان نمیآورد!(5)
گروه دیگری بر این باورند که امام به مرگ طبیعی از دنیا نرفته، بلکه عامل اصلی شهادت آن حضرت، مأمون عباسی بوده است که برخی از آنان عبارتند از:
مقریزی مینویسد: «مأمون متهم به مسموم کردن امام رضا(ع) با انگور است».(6)
در جای دیگری نیز آشکارا مینویسد: «مأمون، امام رضا(ع) را مسموم کرد».(7)
ابن حبان مینویسد: «علی بن موسی الرضا(ع) با جرعهای سمّ که مأمون به وی نوشاند، بیدرنگ از دنیا رفت».(1)
در جای دیگری مینویسد: «امام با آب انار، مسموم و به شهادت رسید و آن را مأمون به وی (امام) نوشانید».(2)
صفدی مینویسد: «روزگار امام با مأمون بدان جا رسید که سرانجام آن حضرت را با انار، مسموم ساخت تا نظر بنیعباس را جلب نماید».(3)
ابوالفرج اصفهانی نیز مینویسد: «مأمون، علی بن موسی الرضا(ع) را ولیعهد خود قرار داد، ولی سپس آنگونه که گفته شده، سمّی به او خوراند که بر اثر آن، دنیا را وداع گفت».(4)
حلبی معروف به ابن عظیمی مینویسد: «امام رضا(ع) با سمّی که مأمون به وی خوراند، از دنیا رفت».(5)
ترمانینی مینویسد: «گفتهاند مأمون با خوراندن سمّ به امام رضا(ع) وی را مسموم کرد».(6)
دکتر کامل مصطفی شیبی نیز مینویسد: «آنگونه که بیشتر تاریخنگاران برآنند، امام رضا(ع) مسموم از دنیا رفت».(7)
بنا بر قول مشهور، شهادت آن حضرت با سمّ به دست مأمون عباسی بوده است؛ زیرا افزون بر آنچه یاد کردیم، آن حضرت در زمانهای گوناگون تصریح کرد که «مَن با سّم کشته و در دیار غربت به خاک سپرده خواهم شد».(8)
1) ابن حبان، الثقات، ج8، ص457.
2) ابن حبان، المجروحین، ج2، ص107.
3) الوافی بالوفیات، ج22، ص249.
4) مقاتل الطالبیین، ص378.
5) ابن عظیمی، تاریح حلب، ص242.
6) تَرمانینی، أحداث التاریخ الاسلامی بترتیب السنین، ج2، ص1169.
7) شیبی، الصلة بین التصوف و التشیع، ج1، ص244.
8) فرائد السمطین، ج2، ص812، ح492؛ ینابیع المودة، ج3، ص197.
همچنین بارها امام، مأمون را قاتل خویش معرفی کرده است.(1)بنابراین، یکی از نشانههای این حقیقت که شهادت امام به دست مأمون بوده، این است که در همان روز شهادت امام، مردم اجتماع کردند و همگان بر این عقیده بودند که خلیفه، آن حضرت را مسموم کرده است.(2)
همچنین عبدالله بن موسی نیز در نامهای که آن روز به مأمون نوشته، به این اقدام خلیفه تصریح و مأمون را عامل قتل امام معرفی کرده است.(3)
واژه شهادت
یکی از دلایل اینکه امام رضا(ع) به شهادت رسیده، این است که واژه «شهادت» درباره آن حضرت به کار رفته است. حاکم نیشابوری مینویسد:
«اُستُشهِدَ عَلیُّ بن مُوسی بِسناباذٍ مِنْ طُوس؛ علی بن موسی در سناباد طوس به شهادت رسید».(4)
ابن صباغ مالکی نیز مینویسد: «اُستشهد علی بن موسی الرضا؛ علی بن موسی الرضا به شهادت رسید».(5)
خنجی گفته است: «اَلاِمامُ الْقائِمُ، الثّامِنُ، الشَّهیدُ السّم فِی الغمّ؛ امام قائم و هشتم با سمّ به شهادت رسید».(6)
قاضی بهجت افندی نیز آشکارا مأمون را قاتل امام معرفی میکند و میگوید: «مأمون از گسترش دانش و انوار هدایت امام به تنگ آمده، سرانجام با زهر جفا
1) مطالب السؤل، ص300؛ الفصول المهمة، ص399؛ شواهد النبوة، ص389؛ روضة الصفا، ج3، ص49؛ حبیب السیر، ج2، ص88.
2) عیون اخبار الرضا، ج2، ص241؛ بحارالانوار، ج49، ص299، ح9.
3) مقاتل الطالبیین، ص415.
4) تاریخ نیشابور؛ سیر اعلام النبلاء، ج9، ص393؛ عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج7، ص339.
5) الفصول المهمة، ص403.
6) وسیلة الخادم الی المخدوم، ص226.
آن حضرت را شهید نمود و عدم اجتماع ظلم و عدل، حق و باطل، علم و جهل را در یک جا، با ارتکاب این عمل غدّارانه اثبات کرد».(1)
به هر حال، با درنگ در آثار دانشمندانی که به دوران پیشوایان معصومان(ع) نزدیکتر بودهاند و نیز با توجه به روایات گوناگونی که به برخی از آنها اشاره کردیم، بیشتر حدیثشناسان و تاریخنگاران آن حضرت، بر این باورند که مأمون عباسی، وی را با انگور یا انار سمّی به شهادت رسانده است.
بنابراین، دیگر جایی برای برداشتهای غیر واقعبینانه یا مغرضانهای که از سوی برخی افراد مانند ابن خلدون مالکی(2)یا احمد امین مصری شافعی(3)مطرح شده است، باقی نخواهد ماند. علامه مجلسی مینویسد: «حق همان است که صدوق و مفید رحمه الله اظهار داشته و بزرگان بدان باور دارند که حضرت رضا(ع) به وسیله سمّ مأمون شهید شده است».(4)
فصل یازدهم: آرامگاه امام رضا(ع) در بیان اهل سنت
در سخنان بزرگان و دانشمندان اهل سنت، افزون بر آنچه یاد کردیم، تعابیری درباره آرامگاه امام رضا(ع) نیز نقل شده است که به برخی از آنها اشاره میکنیم، ذهبی مینویسد: «برای علی بن موسی در طوس بارگاهی هست که مردمان به زیارت او میآیند».(1)
همچنین در جای دیگری میگوید: «برای علی بن موسی آرامگاهی بزرگ در طوس است که زیارت میشود.»(2)آنگاه که به معرفی فرزندان امام کاظم(ع) میرسد، درباره امام رضا(ع) مینویسد: «... و برای فرزندش [فرزند امام کاظم(ع)] علی بن موسی، بارگاهی بزرگ در طوس وجود دارد».(3)
صفدی نیز مینویسد: «[علی بن موسی] در طوس دفن شده و قبرش زیارتگاه است».(4)
عطاءالله شیرازی نیز مینویسد: «مشهد و مرقد منور علی بن موسی مرجع
زائران از تمام طبقات و سراسر جهان است».(1)
میر خواند، درباره زائران ایرانی و خارجی امام رضا(ع) چنین مینویسد:
ذکر احوال علی بن موسی الرضا رضی الله عنه، مشهد مقدس و مرقد این امام، علیالاطلاق، مرجع ایران و مقصد سالکان اکابر و اصاغر آفاق است. طوایف امم و طبقات بنی آدم از اقصای روم و هند، از جمیع مرز و بوم هر ساله مهاجرت اوطان و مفارقت خلّان اختیار کرده، و روی توجه به این آستان فرخنده نهاده، و مراسم زیارت و طواف به جای آورند، و این موهبت عظمی را سرمایه سعادات دنیا و عقبا میدانند... .
مناقب و مآثر و فضائل و مفاخر امام ابوالحسن الرضا زیاده از آن است که محاط علم بشری گردد، و در این مقام بر سطری چند از خوارق عادات آن قدوة ارباب سعادات اقتصار میرود، رضی الله عنه.(2)
خنجی حنفی نیز پس از آنکه آرامگاه و مزار امام رضا(ع) را کعبه حاجات و مقاصد جمیع حاجتخواهان معرفی میکند، چنین میگوید:
زیارت قبر مکرم و مرقد معظّم حضرت امام، ائمةالهدی سلطان الاِنس و الجن، امام علی بن موسی الکاظم بن جعفر الصادق بن محمد الباقر بن علی زین العابدین بن حسین الشهید بن علی المرتضی، صلوات الله و سلامه علی سیدنا محمد و آله الکرام، سیّما الآیة النظام ستة آیاته کلّهم افضل من یشرب صوب الغمام، تریاق اکبر محبان و موجب حیات دل و جان است. مرادات همه عالَم از آن درگاه با برکت حاصل و فی الواقع رَبع مِیمونش توان گفت که اشرف منازل است.
آن مقام مبارک، تمامی اوقات مقرون به تلاوت قرآن مجید است و توان گفت که معبدی است از معابد اسلام، هرگز آن معبد عالی از طاعت نیازمندان خالی نیست و چگونه چنین نباشد و حال آنکه تربت
حضرت امامی است که اوست مظهر علوم نبوی و وارث صفات مصطفوی و امام بر حق و رهنمای مطلق و صاحب زمان امامت، خود و وارث نبوت و حق استقامت خود.
هزار دفتر اگر در مناقبش گویند
هنوز ره به کمال علی نشاید برد
[آنگاه درباره سرودن این قصیده چنین میگوید] و سابقاً که عزم زیارت مشهد مقدس حضرت امام بود، این قصیده صورت نظم یافته بود و در این مقام، ادراج او مناسب است؛ زیرا که ملایم زیارت آن صاحب مناقب است... .(1)
سپس در جای دیگری، پس از بررسی و بیان برخی ویژگیهای آن حضرت درباره زیارت ایشان چنین میگوید: «بار خدایا! به لطف و فضل و کرم و منت خویش زیارت قبر مقدس و بارگاه با صفایش را روزی ما کن، و گناهانمان را ببخش و تمام حاجات ما را به برکت او بر آور! خداوندا! بر سرور ما محمد صلی الله علیه و آله و خاندان سرور ما محمد به ویژه امام برگزیده، ابوالحسن علی بن موسی الرضا درود و سلام بفرست...».(2)
... و آن حضرت را در آن روضه مقدسه و مرقد منور و مشهد معطّر دفن کردند و آن روضه بهشت، کعبه حاجات و مقاصد جمیع حاجتخواهان شد تا روز قیامت. صلوات الله و سلامه علیه و تحیاته و رضوانه علی تلک الروضة المقدسة رَزَقنا الله زیارتها و عَمّر بالانوار الالهیة و النفوس القدسیة عمارتها. رجای کمترین بندگان، فضل الله بن روز بهان الامین، واثق است به الطاف الهی که این فقیر حقیر را امثال زیارت مرقد مطهر و مشهد منور آن حضرت به خیر و عافیت روزی گردد. و قرائت
این کتاب وسیلة الخادم الی المخدوم در شرح صلوات چهارده معصوم در آستانه آن مرقد مطهر، جهت دوستان و محبان و موالیان اهل البیت نموده شود؛ چه ولا و تولاّی آن حضرت، شیمه دیرینه این فقیر و محبت و استمداد از آن حضرت نقد خزینه سینه این حقیر است. در هر واقعه که این فقیر را پیش آید، استمداد از باطن اقدس آن حضرت را طریق نجات میدانم، و در هر هایله و داهیه، روح مقدس آن حضرت را».
آنگاه در ستایش از امام رضا(ع) اینگونه میسراید:
سلام علی روضة الامام
علی بن موسی علیهالسلام
سلام من العاشق المنتظر
سلام من الواله المستهام
بر آن پیشوای کریم الشیم
بر آن مقتدای رفیع المقام
ز شهد شهادت حلاوت مذاق
ز زهد عدو در جهان تلخ کام
زخُلد برین مشهدش روضهای
خراسان از او گشته دارالسلام
از آن خوانمش جنت هشتمین
که شد منزل پاک هشتم امام
محبان ز انگور پر زهر او
فکندند میهای خونین به جام
مرا چهره بنمود یک شب به خواب
شد از شوق او خواب بر من حرام
علیوار بر شیرمردی سوار
امین در رکابش کمینه غلام(1)
همچنین خواند میر شافعی نیز فصلی با نام «ذکر امام هشتم علی بن موسی الرضا(ع) میگشاید و در قسمتی از آن درباره مزار شریف آن حضرت چنین میگوید: و حالا مزار آن بزرگوار و روضه فایض الأنوار، مطاف طواف اعیان و اشراف روزگار است و قبله آمال و کعبه اقبال أصاغر و أعاظم اقطار بلاد و امصار.
1) همان، ص229.
سَلامٌ عَلَی آلِ طَاها وَ یَس
سَلامٌ عَلَی آلِ خَیْرِ النَّبیِّین
سَلامٌ عَلَی رَوضةٍ حَلَّ فیها
اِمامُ یُباهِی بِهِ المُلکُ وَالدِّینُ
و صلی الله علی خَیر خلقه محمد سید المرسلین و آله الطیبین الطاهرین سیما الائمة المعصومین الهادین».(1)
سپس درباره امام چنین میگوید:
بیت شهید خاک خراسان امام طیب و طاهر، علی بن موسی بن جعفر بن محمد باقر... اقارب و اجانب از مشرق تا مغرب بر وافر علوّشان و سمّو مکان آن امام وافر احساس، اعتراف داشتهاند و دارند، و أقاصی و أدانی، بل که جمیع افراد انواع انسانی مناقب و مفاخر آن حمیده مآثر بر صحایف ضمایر نگاشتهاند، و مینگارند، کرامتش از هر چه تصور توان کرد، بیشتر بود، و امامتش به موجب نَصّ آبای بزرگوارش معیّن و مقرر است... .
پوشیده نماند که کرامات و خوارق عادات امام رضا(ع) بسیار است و برکات مشهد منور و فیوضات مرقد مطهر آن جناب و تفصیل آن امور مقدور خامه شکسته زبان نبوده، لاجرم در طرق اختصار سلوک نمود.(2)
ابن عماد حنفی مینویسد: «او [علی بن موسی الرضا (ع)] در طوس بارگاهی بزرگ دارد که زیارتگاه است».(3)
قاضی بهجت افندی نیز مینویسد: «روضه معلاّی آن حضرت (امام رضا(ع)) در بلده طیبه مشهد مقدس و زیارتگاه بزرگ عالَم اسلام و دارای قبه مطلایی است که مثل و نظیرش در عالَم یافت نمیشود. زادالله شرفاً».(4)
مقدسی بشاری مینویسد: «در طوس قبر علی بن موسی(ع) است که گِرداگِرد آن دیواری ساختهاند که خانهها و بازاری دارد و عمیدالدوله فائق(1)مسجدی در آن ساخته است که در خراسان بهتر از آن نیست».(2)
مهلّبی نیز مینویسد: «نوقان از بزرگترین و آبادترین شهرهای خراسان است که در پشت این شهر، مرقد امام علی بن موسی بن جعفر(ع) قرار دارد... که بر روی قبر ایشان حصاری است که در آن حصار مردم معتکف میشوند».(3)
ابن بطوطه نیز مینویسد:
به شهر مشهد الرضا مسافرت کردیم، وی (رضا) علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین شهید، فرزند امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(ع) است که رضوان خدا بر آنان باد.
مشهد الرضا شهر بسیار بزرگی است و بر بارگاه مکرّم حضرتش، گنبد بزرگی بنا شده و در کنار آن مدرسه و مسجدی است که بنای تمامی آنها از زیبایی خاصی برخوردار است. دیوارها مزیّن به کاشی و بر روی قبر شریف، چهارچوبی از تخته و روکش آن از نقره بود و بر فراز ضریح ایشان، چراغهایی از نقره آویزان و چهارچوب در گنبد، نقره و پرده در نیز از پارچه حریر زربفت بود، و تمام محوطه زیارتگاه مفروش به فرشهای متنوع و در کنار آن، قبر هارون الرشید است که زائران هنگام ورود به زیارتگاه [به جهت بیزاری از هارون]، با پاهای خود محکم به قبر هارون میکوبند و بر قبر شریف امام رضا(ع) سلام میکنند و احترام مینمایند.(4)
1) اینگونه گزارشها نشان میدهد که چنین بناهایی در قرن سوم هـ .ق وجود داشته است. بنابراین، این کارها نه تنها بدعت نبوده، بلکه از سوی حاکمان عباسی همانند عمیدالدوله که یکی از وزیران عباسیان بوده، ساخته شده است. اما وهابیت آنها را بدعت میدانند، از این رو، دستور تخریب آرامگاهها را صادر میکنند، ما در کتاب دیگری به نام «زیارت در اسلام و ادیان دیگر» در این باره مفصل نوشتهایم.
2) مقدسی، احسن التقاسیم فی معرفة الاقالیم، ص261.
3) مهلبی، الکتاب العزیزی، ص155.
4) الرحلة، ص401.
فصل دوازدهم: فضیلت زیارت امام رضا(ع) در برخی روایات اهلسنت
زیارت نیاکان، مؤمنان و حضور بر بارگاه پاک پیشوایان دینی، خواندن نماز، نیایش و قرآن در آرامگاههای آنان یکی از عبادتها و سنتهای ارزشمند اسلامی به شمار میرود. زیارت نه پرستش مردگان، بلکه دیدار زندگان است، که با چشم دل پیوند روحی با ارواح پاک و مطهر برگزیدگان خداوند صورت میگیرد.(1)
در برخی مدارک معتبر اهل سنت، چندین روایت درباره فضائل زیارت امام رضا(ع) نقل شده است که برخی از آنها را برای تیمن و تبرک یادآور میشویم:
حاکم نیشابوری با سند خود از امام صادق(ع) و از پدرانش از علی(ع) و از رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نقل کرده است که فرمود: «پارهای از تن من در خراسان مدفون خواهد گشت، هر مؤمنی که به زیارت او برود، خداوند بهشت را بر او
1) در طول تاریخ، فرقههای گوناگونی بوده که با زیارت مخالفت کردهاند. در زمان ما فرقه گمراهی به نام وهابیت که پرورشیافته استعمار انگلیس است، با زیارت مخالف است. برای اطلاع بیشتر به کتاب دیگری از همین نویسنده با نام زیارت در اسلام و ادیان دیگر مراجعه کنید.
واجب خواهد ساخت و بدن او را بر آتش جهنم حرام خواهد گردانید».(1)
همچنین در روایت دیگری، عایشه از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده است که فرمود: «کسی که فرزندم را در طوس زیارت کند، گویی یک حج به جا آورده است».
عایشه پرسید: یک حج ؟
پیامبر فرمود: «دو حج».
عایشه پرسید: دو حج؟
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «سه حج.» عایشه ساکت شد.
پیامبر فرمود: «اگر سکوت نمیکردی تا هفتاد حج بر میشمردم!»(2)
حاکم نیشابوری با سند خود نقل کرده است که از امام موسی بن جعفر(ع) شنیدم که میفرمود: «هر کس آرامگاه فرزندم را زیارت کند، پاداش هفتاد حج را نزد خداوند خواهد داشت. آنگاه فرمود: چه بسا حجی قبول نمیشود، هر کس او را زیارت کند یا شبی در بارگاهش بماند، گویی همه آسمانیان را زیارت کرده است و چون روز قیامت شود، زائران را با امامان ما اهل بیت خواهند یافت و زائران فرزندم علی [بن موسی] درجاتشان بالاتر و زندگانی [معنوی آنان] نزدیکتر است».(3)
همچنین وی با سند خود از امام رضا(ع) نقل کرده که پیامبر فرموده است: «پارهای از تن من در خراسان مدفون خواهد شد، هر گرفتاری او را زیارت کند، خداوند گرفتاریاش را برطرف میسازد و هر گنهکاری او را زیارت نماید، خدای متعال گناهانش را میآمرزد!»(4)
همچنین فضال روایت کرده که از علی بن موسی الرضا(ع) شنیدم که شخصی نزد وی آمد و به آن حضرت گفت: «ای فرزند رسول خدا! پیامبر را در خواب دیدم که به من فرمود: چگونه خواهید بود، آنگاه پاره تن من در سرزمین شما مدفون و گوشت بدنم در آنجا پنهان شود و از امانت من چگونه محافظت خواهید کرد؟»
امام رضا(ع) در پاسخ فرمود: «من آن شخصی هستم که در سرزمین شما دفن خواهد شد! من پاره تن رسول خدا صلی الله علیه و آله و همان امانتی هستم که هر شخصی اگر با معرفت و شناخت به حق من و اطاعت و پیروی از من زیارتم نماید، من و پدرانم شفیعان او در روز قیامت خواهیم بود و کسی که ما شفیع او باشیم، نجات خواهد یافت، هر چند گناهان وی به اندازه گناهان جن و انس باشد!».(1)
سپس امام رضا(ع) از جد بزرگوارش چنین نقل کرده که فرموده است: «هر کس مرا در خواب ببیند [واقعاً] مرا در خواب دیده است؛ زیرا شیطان به صورت من و هیچ یک از جانشینانم ظاهر نمیگردد. رؤیای صادقه جزئی از هفتاد جزء پیامبری است».(2)
جوینی نیز با سند خود از حاکم نیشابوری آورده که علی بن موسی الرضا(ع) فرمود: «من کشته شده با زهر و مدفون شده در سرزمین غریب هستم. این را به سفارشی که پدرم از پدرش از نیاکانش از علی(ع) از رسول خدا صلی الله علیه و آله به من نمودهاند، من میدانم. آگاه باشید! هر کس مرا در غربتم زیارت کند، من و پدرانم شفیعان او در روز قیامت خواهیم بود و هر
کس ما شفیعان او باشیم، نجات مییابد. هر چند گناهان جِن و اِنس را داشته باشد».(1)
آنگاه جوینی پس از نقل چندین روایت اینگونه اظهار میدارد: «کَرامةٌ! یا لَها مِنْ کَرامَةٍ باهرةٍ! وَ بَشَارةٌ لِشَفاعةِ الذُّنوبِ ماحِیةٌ غافِرَةٌ؛ چه کرامتی؟ کرامتی نورانی و بشارتی برای محو و پوشانندگی از زشتیها و گناهان!»(2)
همچنین جوینی به نقل از حاکم نیشابوری آورده است که امام رضا(ع) فرمود: «کسی که به زیارت من بیاید، من نیز روز قیامت در سه جایگاه به فریاد او خواهم رسید: زمانی که نامههای اعمال را به دست راست و چپ میدهند و هنگام عبور و گذر از پُل صراط و هنگامی که اعمال را در کفه ترازو قرار میدهند».(3)
همچنین با همین سند نقل کرده که امام رضا(ع) فرمود: «برای زیارت هیچ قبری بار سفر نبندید، مگر برای زیارت آرامگاههای ما، آگاه باشید که من ظالمانه به وسیله زهر کشته و در جایی دور از مدینه دفن خواهم شد. پس هر کس برای زیارتم بار سفر ببندد، دعایش به اجابت خواهد رسید، و گناهانش آمرزیده میشود».(4)
قندوزی نیز در ماجرای ولایتعهدی امام رضا(ع) نقل کرده است که آن حضرت خطاب به مأمون فرمود: «به خدا سوگند! پدرم برای من از پدرانش از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کردهاند که من پیش از تو، مظلومانه از دنیا میروم، فرشتگان آسمان و زمین بر من میگریند و در سرزمین غریب به خاک سپرده میشوم».(5)
جوینی با سند خود از امام جواد(ع) نقل کرده است که فرمود: «هر کس
مزار پدرم را زیارت کند، پروردگار گناهان گذشته و آیندهاش را میآمرزد و چون روز قیامت شود، برای او جایگاهی در برابر جایگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله قرار میدهند تا هنگامی که خداوند به حساب همه بندگانش رسیدگی کند».(1)
حاکم نیشابوری نیز با سند خود از صَقر بن دلف نقل کرده است که از امام هادی(ع) شنیدم میفرمود:
هر کس حاجتی دارد، به زیارت قبر جدم رضا به طوس برود. ابتدا غسل کند، سپس بالای سرِ وی دو رکعت نماز بخواند و حاجت خویش را در قنوت نمازش از خداوند بخواهد، که بر آورده خواهد شد. البته به شرطی که حاجت وی (درخواست) گناه یا قطع صله رحم نباشد.
مکانی که وی در آنجا دفن شده، قطعهای از بهشت است. هر مؤمنی که او را زیارت نماید، خداوند وی را از آتش دوزخ نجات میدهد و داخل بهشت میگرداند.(2)
بزرگان اهل سنت که امام رضا(ع) را زیارت کردهاند
یکی از موضوعهایی که در سیره دانشمندان اهل سنت آشکار و نمایان است، رفتن به زیارت رسول خدا صلی الله علیه و آله و معصومان(ع)، به ویژه امام رضا(ع) است؛ چرا که قلب زائر، سرشار از نور میشود و روحش با انوار الهی اُنس میگیرد و تاریکیها بعد از دعا از قلب وی پاک میشود و هر چه زائر بتواند با فرد زیارتشونده بیشتر ارتباط برقرار کند، از فیض خداوند بیشتر بهرهمند خواهد شد. مَناوی شافعی در این باره مینویسد: «پس هرگاه فردی بر مزار شخصی که دارای نفس قوی و کامل و اثرگذار است بایستد، میان آنان ملاقات
روحانی برقرار میشود و این زیارت سبب رسیدن به منافع بزرگ و شادمانی بیشماری برای روح زائر و زیارتشونده میگردد. به گونهای که با سلام دادن و پاسخ شنیدن، نهایت خوشحالی به وی دست میدهد».(1)
از این جهت است که بسیاری از بزرگان اهل سنت از هر فرقه و گروهی که هستند، به قصد زیارت و شفا گرفتن و برآورده شدن حاجتهایشان به زیارت مزار منور و مقدس امام رضا(ع) آمده و به آن حضرت متوسل شده و حاجتهای خود را گرفتهاند که در این مختصر به چند نمونه اشاره میکنیم.
حاکم نیشابوری میگوید: «از محمد بن مومل شنیدم که میگفت روزی با پیشوای اهل حدیث ابوبکر بن خزیمه(2)و ابو علی ثقفی(3)و دیگر استادان خود به زیارت مرقد علی بن موسی الرضا(ع) به طوس رفتیم. آنان بسیار به زیارت قبر علی بن موسی الرضا میرفتند».
محمد بن مومل گوید: «احترام و بزرگداشت و تواضع و گریه و زاری ابن خزیمه در کنار مرقد علی بن موسی(ع)، همگی ما را شگفتزده کرد».(4)
«این همه تواضع و احترامات ویژه ابن خزیمه به قبر [امام رضا] در حضور بزرگان از خاندان سلطان و خاندان شاذان بن نعیم و آل شنقثین و در حضور گروهی از علویان نیشابور و هرات و طوس و سرخس انجام گرفت و همه آنان شمایل و حرکات ابن خزیمه را به هنگام زیارت قبر امام مشاهده
1) مناوی، فیض القدیر، ج5، ص422.
2) ابن خزیمه (در گذشته 311 ه .ق) نزد اهل سنت مشهور به شیخ الاسلام، امام الائمة، حافظ، حجة، فقیه، بینظیر و زندهکننده سنت رسول صلی الله علیه و آله است. وی را بسیار ستودهاند و در دانش حدیث و فقه ضربالمثل است. سیر اعلام النبلاء، ج14، ص365.
3) ابوعلی ثقفی شافعی (در گذشته 328 ه .ق) نیز جایگاه ویژهای دارد و درباره شخصیت او نیز تعابیری همچون الامام، محدث، فقیه، علامه، شیخ خراسان، مدرس فقه شافعی در خراسان، امام در بیشتر دانشهای شرعی و حجت خدا بر خلق خدا به کار برده شده است. سیر اعلام النبلاء، ج14، ص280.
4) فرائد السمطین، ج2، ص198، ح477؛ تهذیب التهذیب، ج7، ص339.
و ثبت کردهاند. از این برخورد وی با مزار امام، بسیار خوشحال شدند و بدین جهت صدقه دادند و همگی اظهار داشتند: اگر این کار [زیارت قبور و گریه و زاری کنار آنها و تواضع و احترام به صاحب قبر] سنّت نبود و فضیلت نداشت، هیچگاه ابن خزیمه چنین نمیکرد».(1)
ابن حِبّان شافعی نیز مینویسد: «من بارها مرقد وی را [امام رضا] زیارت کردهام، زمانی که در طوس بودم، هر مشکلی برایم رُخ میداد، قبر علی بن موسی الرضا(ع) را که درود خدا بر جدّش و او باد، زیارت و برای برطرف شدن مشکلم دعا میکردم، دعایم مستجاب میشد و مشکلم برطرف میگردید. این کار را بارها تجربه کردم و پاسخ میگرفتم. خداوند ما را بر محبت و دوستی رسول خدا صلی الله علیه و آله و اهل بیتش بمیراند».(2)
همچنین جوینی از ابوالحسن، محمد بن علی بن سهل فقیه(3)نقل میکند که گفت: «هیچ امر مهم دینی و دنیایی برای من روی نداد که به بارگاه امام رضا(ع) برای آن حاجت رفتم و نزد قبرش خدا را خواندم، جز آنکه آن حاجت برآورده شد و پروردگار، مرا از آن غم و اندوه رهانید... .
و این عادت من شده که به آن درگاه، تمام اموری که بدانها دچار میشوم، ببرم؛ چرا که آن نزد من آزموده شده است».(4)
حاکم نیشابوری نیز مینویسد: «خداوند مرا از کرامات تربتش، بهترین کرامت را شناسانید، از آن جمله اینکه من دچار بیماری خشکی مفاصل بودم و جز با مشقت نمیتوانستم حرکت کنم.
بنابراین، بیرون آمدم و زیارتش کردم و با دو کفش کرباسی به نوقان بازگشتم، صبح که در نوقان بودم، تمام آن درد درمان شد و تندرست به نیشابور باز گشتم».(1)
جوینی با سند خود از محمد بن قاسم نیشابوری نقل میکند که گفت:
من از کسانی بودم که زیارت قبر [امام رضا] را در طوس قبول نداشتم و مردم را از رفتن به زیارت وی باز میداشتم! شبی در خواب دیدم که در طوس هستم، و پیامبر در کنار مزار [رضا] مشغول نماز است. ناگهان صدایی شنیدم که میگفت: هر کس دوست دارد قبری را ببیند که اگر آن را زیارت کند، خداوند ناراحتی او را از بین میبرد، به زیارت این قبر بیایید که پروردگار در آن فرزندی از تبار پیامبر را قرار داده است... .
هنگامی که از خواب بیدار شدم، غرق در عرق بودم، بیدرنگ غلام خود را صدا زدم تا مرکبم را آماده سازد، سوار مرکب شدم و رهسپار زیارت امام رضا(ع) گردیدم و از آن پس سالی دو مرتبه به زیارت قبر امام مشرّف میشوم.(2)
همچنین جوینی به نقل از ابونضر مؤذن میگوید:
به بیماری سختی مبتلا شدم، به گونهای که زبانم بند آمد و قادر بر سخن گفتن نبودم. به ذهنم خطور کرد که به زیارت قبر امام رضا(ع) بروم و در کنار مزار وی دعا کنم، وی را واسطه قرار دهم و از خداوند بخواهم تا مرا از این بیماری نجات دهد.
به قصد زیارت قبر امام از نیشابور خارج شدم و مزار وی را زیارت
کردم و در قسمت بالای سر آن حضرت مشغول خواندن نماز شدم و امام رضا(ع) را شفیع قرار دادم و از پروردگار خواستم به احترام و منزلت و مقام امام رضا(ع) مشکل زبانم را بر طرف سازد.
در سجده نماز خوابم برد، ناگهان دیدم ماه شکافته شد و مردی از آن بیرون آمد. نزدیک من آمد و صدا زد: ای ابونضر، بگو «لا اله الا الله!» من با دست اشاره کردم که توانایی سخن گفتن ندارم! زبانم بند آمده است.
آن مرد فریاد زد و گفت: مگر به قدرت خدا ایمان نداری؟. بگو: «لا اله الا الله» من که تا آن هنگام لال بودم، یک باره زبانم باز شد و گفتم: «لا اله الا الله» من نیز به شکرانه این نعمت الهی، از مشهد پیاده بازگشتم و در طول مسیر [تا نیشابور] همواره ذکر «لا اله الا الله» را بر زبان داشتم، و بعد از آن دیگر هرگز زبانم بند نیامد.(1)
همچنین جوینی به نقل از حاکم نیشابور آورده است که زید فارسی میگوید: «من در مرو رود، مدت دو سال دچار مرض نِقرِس بودم که نمیتوانستم بایستم و نماز بخوانم. پس در خواب به من نشان دادند که چرا به زیارت قبر رضا(ع) نمیروی و پاهایت را به ضریحش نمیمالی و در کنار مزارش از خدا نمیخواهی تا بیماریات را از بین ببرد؟!
گفت: پس از این خواب چهارپایی را کرایه کردم و به طوس آمدم و پاهایم را به قبر مالیدم و از خداوند [شفا] خواستم. پس آن درد از بین رفت و مدت دو سال است که در اینجا سکونت دارم و تاکنون دچار آن بیماری نشدهام».(2)
حاکم نیشابوری از ابوالحسین بن ابیبکر شافعی نقل کرده که گفته است: «خداوند هر دعایی که در مرقد امام رضا(ع) کردم، اجابت کرد. حتی از خداوند
خواستم فرزندی به من عنایت کند که بعد از ناامیدی، فرزندی روزی من نمود».(1)
خاستگاه امام از دوستانش
امام علی بن موسی الرضا(ع) همانند دیگر پیشوایان دینی، همان راهی را رفته که رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله آغازگر آن بوده است. ازاینرو، امام همان انتظاری را از محبان خود دارد که رسول اکرم صلی الله علیه و آله از همه مسلمانان داشته است.
اگر در روایات از آن حضرت به خورشید تعبیر شده، بدین جهت است که دوستانش همواره از نور هدایت و دانش و اخلاق او بهره بجویند و زندگی فردی و اجتماعی خویش را با آن روشن سازند.
بنابراین، افرادی که خود را دوستدار اهل بیت(ع) میدانند و رهنمودهای آن بزرگواران را به کار نمیگیرند، همانند افرادی هستند که در پرتو خورشید قرار گرفتهاند، ولی چشمان خویش را بستهاند و از مسیری دشوار و پرخطر می گذرند.
1) همان، ص220، ح498.
کتابنامه
آبی، منصور، نثر الدرر، مصر، هیئة المصریة العامة للکتاب، بی تا.
آجری، محمد، الاربعین حدیثا، کویت، مکتبة المعلاّ، چاپ اول، 1408 ه .ق.
ابن ابیالحدید، عزالدین، شرح نهجالبلاغه، بیروت، دارالکتب العلمیه، چاپ اول، 1378 ه .ق.
ابن اثیر، علی، الکامل فی التاریخ، بیروت دار احیاء التراث العربی، چاپ اول، 1408 ه .ق
ابن اثیر، علی، اللُّباب فی تهذیب الانساب، بیروت، دارصادر، چاپ سوم 1414 ه .ق.
ابن اثیر، مبارک، تتمة جامع الاصول فی احادیث الرسول، بیروت، دارالفکر، چاپ اول، 1412 ه .ق.
ابن بطوطه، محمد، تحفة النظّار فی غرایب الامصار، معروف به رحله ابن بطوطه، بیروت درالکتب العلمیه، بی تا.
ابن تغری بردی، یوسف، النجوم الزاهرة، بیروت، دارالکتب العلمیة، چاپ اول، 1413 ه .ق.
ابن جوزی، عبدالرحمان، المنتظم فی تواریخ الملوک و الامم، بیروت،
دارالفکر، چاپ اول، 1415 ه .ق.
ـــــــــــــ ، فنون الافنان فی عجائب علوم القرآن، بغداد، المجامع العلمی العراقی، 1408 ه .ق.
ابن حبّان، محمد، الثقات، بیروت، دارالفکر، چاپ اول، 1393 ه .ق.
ـــــــــــــ ، المجروحین، بیروت، دارالمعرفة، 1412ه .ق.
ابن حجر عسقلانی، احمد، تقریب التهذیب، بیروت، دارالمعرفه، چاپ دوم، 1395 ه .ق.
ـــــــــــــ ، تهذیب التهذیب، بیروت، دارالفکر، چاپ اول، 1404ه .ق.
ابن حنبل، احمد، المسند، بیروت، دار صادر، بی تا.
ابن حوقل، ابی القاسم، صورة الارض، لیدن، چاپ دوم، 1938 م.
ابن خلدون، عبدالرحمان، العبر و دیوان المبتدأ و الخبر، معروف به تاریخ ابن خلدون، بیروت، دارالفکر، چاپ دوم، 1408 ه .ق.
ـــــــــــــ ، المقدمه، ترجمه: گنابادی، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1391 ه .ق.
ابن خلکان، محمد، وفیات الاعیان و أنباء أبناء الزمان، بیروت، دارصادر، چاپ اول، 1398 ه .ق.
ابن خیاط، خلیفه، تاریخ خلیفه، بیروت، دارالکتب العلمیة، چاپ اول، 1415 ه .ق.
ابن رسته، احمد، الاعلاق النفیسه، ترجمه: قره چاقلوا، تهران، امیرکبیر، 1365 ه .ق.
ابن شهر آشوب، محمد، مناقب آل ابیطالب، قم، علامه، بی تا.
ابن صائغ، سلیمان، تاریخ الموصل، ترجمه: علی حبیبة، قاهرة، 1387 ه .ق.
ابن صباغ، علی، الفصول المهمة فی معرفة الائمة، ترجمه: جعفر حسینی،
قم، المجمع العالمی لاهل البیت(ع)، چاپ اول، 1427 ه .ق.
ابن طاووس، علی، طرائف المقال، قم، مطبعة خیام، 1399 ه .ق.
ــــــــــــــــ ، فرحة الغری، مرکز الغدیر، بی جا، چاپ اول، 1419 ه .ق.
ابن طقطقا، محمد، الفخری فی الآداب السلطانیة والدول الاسلامیة، حلب، دارالقلم العربی، چاپ اول، 1418 ه .ق.
ابن طلحة، محمد، مطالب السؤول فی مناقب آل الرسول، اشراف، عبدالعزیز طباطبایی، بیروت، البلاغ، چاپ اول، 1419 ه .ق.
ابن طولون، محمد، الائمة الاثنی عشر، ترجمه: صلاحالدین منجد، قم، رضی، بیتا.
ابن عبدربه، احمد، عقدالفرید، بیروت، دارالکتب العلمیه، چاپ اول، 1404 ه .ق.
ابن عِبری، غریفور، تاریخ مختصر الدول، قم، موسسة نشرالمنابع الثقافیة، بیتا.
ابن عساکر، علی، تاریخ دمشق، بیروت، داراحیاء التراث العربی، چاپ اول، 1421 ه .ق.
ابن عظیمی، محمد، تاریخ حلب، بینا، بیتا.
ابن عماد، عبدالحی، شذرات الذهب فی اخبار مَن ذهب، دمشق، دار ابن کثیر، چاپ اول، 1405 ه .ق.
ابن فتال، محمد، روضة الواعظین، قم، رضی، بیتا.
ابن قتیبه، عبدالله، المعارف، ترجمه: ثروت عکاشه، مصر، دارالمعارف، چاپ دوم، بیتا.
ابن قتیبه، عبدالله، طبقات الشعراء، ترجمه: ضناوی، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1421 ه .ق.
ابن قدامه، الخراج، ترجمه: قره چانلو، تهران، البرز، 1370.
ابن کثیر، اسماعیل، البدایة والنهایة، بیروت، دارالکتب العلمیه، چاپ پنجم، 1409 ه .ق.
ابن ماجه، محمد، السنن، بیروت، دارالفکر، بی تا.
ابن ماجه، سنن ابن ماجه، تحقیق و تعلیق: بشار معروف عواد، بیروت، دارالجیل، 1418 ه .ق.
ابن ماکولا، علی، الاکمال فی رفع الارتیاب، بیروت، دارالکتب العلمیه، چاپ اول، 1411 ه .ق.
ابن مسکویه، ابوعلی، تجارب الامم، ترجمه: ابوالقاسم امامی، تهران، دار سروش للطباعة و النشر، چاپ اول، 1418 ه .ق.
ابن نجار، محمد، ذیل تاریخ بغداد، بیروت، دارالکتب العلمیه، چاپ اول، 1417 ه .ق.
ابن ندیم، محمد، الفهرست، بیروت، چاپ اول، بیتا.
ابن وردی، عمر، تتمة المختصر فی اخبارالبشر، معروف به تاریخ ابن وردی، نجف، حیدریه، 1389 ه .ق.
ابوالفداء، اسماعیل، المختصر فی اخبار البشر، بیروت، دارالمعرفه، بیتا.
ابومخنف، لوط، بحرالانساب، تهران، دارالخلافه، 1268 ه .ق.
ابونعیم، احمد، حلیة الاولیاء و طبقات الاصطفاء، بیروت، دارالکتب العربی، چاپ پنجم، 1407 ه .ق.
ابیالفرج، علی، الاغانی، بیروت، دارالفکر، بی تا.
ـــــــــــــــ ، مقاتل الطالبیین، ترجمه: احمد صقر، بیروت، دارالمعرفه للطباعة و النشر، بی تا.
احمد امین، ضحی الاسلام، مصر، مکتبة نهضة المصریة، چاپ هفتم، بیتا.
اربلی، علی، کشف الغمة فی معرفة الائمة، تبریز، بی تا.
ازدی، یزید، تاریخ الموصل، ترجمه: علی حبیبة، قاهره، 1387 ه .ق.
اصطخری، ابراهیم، مسالک و ممالک، به کوشش: ایرج افشار، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1340.
افندی، قاضی بهجت، تشریح و محاکمه در تاریخ آل محمد صلی الله علیه و آله ، ترجمه: ادیب، تهران، بنیاد بعثت، 1376.
بدخشی، محمد خان، مفتاح النجافی مناقب آل عبا، نسخه خطی، مرعشی، قم، بیتا.
بریانوی، امیراحمد حسین، تاریخ الاحمدی، ترجمه: طریحی، بیروت، موسسة البلاغ، چاپ اول، 1408 ه .ق.
بسطامی، نوروز علی، تحفة الرضویه، تبریز، 1274 ه .ق.
بغدادی، احمد، الکفایة فی علم الروایة، قاهره، دارالکتب الحدیثه، بیتا.
ـــــــــــ ، تاریخ بغداد، بیروت، دارالکتب العلمیه، چاپ اول، 1417ه .ق.
ـــــــــــ ، موضع اوهام الجمع و التفریح، بیروت، دارالمعرفة، چاپ اول، 1470 ه .ق.
بغدادی، عبدالقاهر، الفَرق بین الفِرَق، به اهتمام: کوثری، قاهره، 1948 م.
بلاغی، عبدالحجة، تاریخ نایین، تهران، مظاهری، 1369 ه .ق.
بیهقی، ابراهیم، المحاسن و المساوی، بیروت، دار بیروت، 1404 ه .ق.
بیهقی، احمد، شعب الایمان، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1421 ه .ق.
بیهقی، محمد، تاریخ بیهقی، مشهد، دانشگاه فردوسی، چاپ دوم، 1356ه .ق.
تابعی، احمد، الاعتصام بحبل الاسلام، قاهره، مطبعة العادة، چاپ اول، 1327 ه .ق.
ترمانینی، عبدالسلام، أحداث التاریخ الاسلامی بترتیب السنن، دمشق، دار
طلّاس، چاپ اول، 1417 ه .ق.
تستری، محمدتقی، قاموس الرجال، قم، نشراسلامی، 1410 ه .ق.
تقیالدین، النقودالاسلامیة المسمی بشندور العقود فی ذکر الفقود، قم، رضی، چاپ اول، 1407 ه .ق.
جامی، عبدالرحمان، شواهد النبوة، ترجمه: حسن امین، تهران، غزال، چاپ اول، 1379 ه .ق.
جرجانی، یحیی، الأمالی الخمیسیة، بیروت، دارالکتب العلمیة، چاپ اول، 1422 ه .ق.
جرجی زیدان، التاریخ التمدن الاسلامی، بیروت، دارمکتبه الحیاة، بی تا.
جوزجانی، یعقوب، احوال الرجال، بیروت، مؤسسة الرساله، چاپ اول، 1405 ه .ق.
جوینی، ابراهیم، فرائدالسمطین، محمودی، بیروت، مؤسسة المحمودی، چاپ اول، 1400 ه .ق.
جهشیاری، محمد، الوزراء و الکتاب، بیروت، دارالفکر الحدیث، 1408 ه .ق.
جیهانی، ابوالقاسم، اشکال العالم، ترجمه: کاتب، مشهد، آستان قدس، چاپ اول، 1368.
حاکم نیشابوری، محمد، المستدرک علی الصحیحین، بیروت، مکتبة العصریة، چاپ اول، 1420 ه .ق.
ـــــــــــــــ ، تاریخ نیشابور، تصحیح کدکنی، چاپ اول، بیجا، بیتا.
حمّو، هادی، أضواء علی الشیعة، تونس، دارالترکی، چاپ اول، 1989 ه .ق.
حموی، یاقوت، معجم البلدان، بیروت، دارصادر، بیتا.
خزاز، علی، کفایة الاثر فی النص علی الائمة الاثنی عشر، ترجمه: کوه
کمرهای، قم، بیدار، 1401 ه .ق.
خُنجی، فضلالله، مهماننامه بخاری، تهران، نشر بنگاه ترجمه و نشر کتاب، چاپ دوم، بی تا.
ــــــــــــ ، وسیلة الخادم الی المخدوم، قم، انصاریان، چاپ اول، 1375 ه .ق.
خواند امیر، غیاثالدین، حبیب السیر فی اخبار افراد بشر، تهران، خیام، چاپ اول، 1353 ه .ق.
دارقطنی، علی، المؤتلف والمختلف، بیروت، دارالغرب الاسلامی، چاپ اول، 1406 ه .ق.
دمیری، محمد، حیاة الحیوان، تهران، ناصرخسرو، چاپ اول، بی تا.
دینوری، احمد، اخبار الطوال، ترجمه: عبدالمنعم عامر، قاهره، داراحیاء الکتب العربیة، چاپ اول، 1960 م.
ذهبی، محمد، تاریخ الاسلام، بیروت، داراحیاء التراث العربی، بیتا.
ـــــــــــــ ، دول الاسلام، بیروت، موسسة الاعلمی للمطبوعات، چاپ دوم، 1405 ه .ق.
ـــــــــــــ ، سیر اعلام النبلاء، ترجمه: کامل الخرات، بیروت، الرسالة، 1402 ه .ق.
ـــــــــــــ ، میزان الاعتدال فی نقد الرجال، بیروت، دارالفکر، بیتا.
رازی، عبدالرحمان، الجرح و التعدیل، بیروت، دارالفکر، چاپ اول، بیتا.
رافعی، عبدالکریم، التدوین فی اخبار قزوین، بیروت، دارالکتب العلمیة، بیروت، 1408 ه .ق.
رفاعی، احمد فرید (معاصر)، عصرالمأمون، قاهره، دارالکتب المصریة، چاپ چهارم، 1346 ه .ق.
زبیدی، محمد، اتحاف السادة المتقین بشرح اسرار احیاء علوم الدین، مصر، خزانة السادات، بیتا.
زرکلی، خیرالدین، الاعلام، بیروت، دارالملایین، چاپ سوم، 1398 ه .ق.
زرندی، محمد، معارج الوصول الی معرفة فضل آل الرسول و البتول، ترجمه: محمد کاظم محمودی، قم، مجمع احیاء الثقافة للاسلامیة، چاپ اول، 1425 ه .ق.
زمخشری، محمود، ربیع الابرار و نصوص الاخبار، بیروت، موسسه الاعلمی للمطبوعات، چاپ اول، 1412 ه .ق.
سبط بن جوزی، یوسف، تذکرة الخواص، بیروت، موسسة اهل البیت، 1401 ه .ق.
سحاب، ابوالقاسم (معاصر)، زندگانی حضرت علی بن موسی الرضا(ع)، تهران، اسلامیه، 1334.
سمعانی، عبدالکریم، الانساب، ترجمه: الباوردی، بیروت، دارالجنان، چاپ اول، بی تا.
سمهودی، علی، جواهر العقدین فی فضل الشرفین، بغداد، وزارة الاوقاف و الشئون الدینیة، 1407 ه .ق.
سویدی، محمد امین، سبائک الذهب، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1409 ه .ق.
سیوطی، عبدالرحمان، تاریخ الخلفاء، بیروت، دارالکتب العلمیة، چاپ اول، بیتا.
ـــــــــــــ ، لُبّ اللباب فی تحریر الأنساب، بیروت، دارالکتب العلمیة، چاپ اول، 1411 ه .ق.
شبلنجی، مومن، نورالابصار فی مناقب اهل بیت النبی المختار، بیروت، دارالکتب العلمیه، چاپ اول، 1418 ه .ق.
شوشتری، نورالله، احقاق الحق، قم، مرعشی، چاپ اول، بیتا.
شهرستانی، عبدالکریم، الملل و النحل، ترجمه: احمد فهمی، قاهره، بیجا، 1948 م.
شیبی، کامل (معاصر)، الصلة بین التصوف و التشیع، بیروت، دارالاندلس، چاپ سوم، 1982 ه .ق.
شیرازی، عطاءالله، روضة الاحباب، مرعشی، قم، نسخه خطی، بی تا.
صدوق، محمد، الامالی، بیروت، اعلمی، چاپ پنجم، 1410 ه .ق.
ــــــــــــــــ ، علل الشرایع، ترجمه: اعلمی، بیروت، موسسه الاعلمی، چاپ اول، 1408 ه .ق.
ــــــــــــــــ ، عیون اخبار الرضا، قم، بیجا، چاپ دوم، 1363.
ــــــــــــــــ ، کمال الدین و تمام النعمة، تهران، مکتبة الصدوق، چاپ اول، 1390 ه .ق.
صعیدی، عبدالمتعال، المجد دون فی الاسلام، قاهره، مکتبة الاحباب، 1416 ه .ق.
صفدی، خلیل، الوافی بالوفیات، ترجمه: علی محمد رستم، و عمربن عبدالنصیر، بیروت، دارصادر، چاپ دوم، 1411 ه .ق.
صنیع الدولة، محمدحسن خان، مطلع الشمس، تهران، فرهنگ سرا، 1362 ه .ق.
صولی، محمد، اشعار اولاد الخلفاء، بیروت، دارالمسیرة، چاپ سوم، 1401 ه .ق.
طبرانی، سلیمان، المعجم الاوسط، عمان، دارالفکر، چاپ اول، 1420 ه .ق.
ــــــــــــــ ، المعجم الکبیر، ترجمه: سلفی، بیروت، دار احیاء الترات العربی، و القاهر، مکتب ابن تیمیه، 1404 ه .ق
طبرسی، احمد، الاحتجاج، مشهد، مرتضی، 1403 ه .ق.
طبرسی، فضل، اِعلام الوری بأعلام الهدی، ترجمه: غفاری، تهران، مکتبة العلمیة الاسلامیة، 1338 ه .ق.
طبری، محمد، تاریخ الامم والملوک، ایران، مکتبة ارومیة، بیتا.
ـــــــــــــ ، دلائل الامامة، قم، رضی، چاپ سوم، 1363 ه .ق.
طبسی، محمدحسن، حدیث سلسلة الذهب به روایت اهل سنت، قم، دلیل ماه، 1388 ه .ق.
طوسی، حسن، الامالی، قم، دارالثقافة، چاپ اول، 1414 ه .ق.
ـــــــــــــ ، تهذیب الاحکام، تهران، دارالکتب الاسلامیة، چاپ سوم، 1364.
ـــــــــــــ ، رجال الطوسی، ترجمه: بحرالعلوم، نجف، حیدریه، 1381 ه .ق.
عاملی، مرتضی، الحیاة السیاسیة للامام الرضا(ع)، قم، نشر اسلامی، چاپ سوم، 1416 ه .ق.
عِجلونی، اسماعیل، کشف الخفاء، بیروت، الرسالة، چاپ ششم، 1416 ه .ق.
عِجلی، احمد، تاریخ الثقات، بیروت، دارالکتب العلمیة، چاپ اول، 1405ه .ق.
عروسی، مصطفی، نتائج الافکار القدسیة، دمشق، جامعة الدرویشیة، بیتا.
فخر رازی، محمد، الشجرة المبارکة فی انساب الطالبیة، قم، مرعشی، چاپ اول، 1409 ه .ق.
فکری، علی، احسن القصص، بیروت، دارالکتب العلمیة، چاپ اول، 1395 ه .ق.
فلیپ حتی، خلیل، تاریخ العرب، ترجمه پاینده، تبریز، شفق، چاپ اول، 1344.
فیروز آبادی، محمد، قاموس المحیط، بیروت، دارالجیل، بی تا.
قرمانی، احمد، اخبار الدول و آثار الاول، بیروت، عالم الکتب، بی تا.
قضاعی، محمد، مسندالشهاب، بیروت، الرساله، 1407 ه .ق.
قلقشندی، احمد، صبح الاعشی فی صناعة الانشاء، بیروت، دارالکتب العلمیه، بیتا.
ــــــــــــــ ، مآثرالانافة فی معالم الخلافة، بیروت، عالم الکتب، چاپ اول، 1427 ه .ق.
قمی، حسن، تاریخ قم، ترجمه: حسن قمی، تصحیح: جلالالدین تهرانی، بیجا، بیتا، 1313 ه .ق.
قمی، عباس، تتمة المنتهی در تاریخ خلفا، قم، دلیل ماه، 1382 ه .ق.
ــــــــــــــ ، مفاتیح الجنان، ترجمه: الهی قمشهای، تصحیح: بروجردی، تهران، جهان، 1397 ه .ق.
ــــــــــــــ ، منتهی الامال فی تواریخ النبی و الآل، قم، هجرت، 1375.
کلینی، محمد، اصول کافی، تهران، دارالکتب الاسلامیة، چاپ سوم، 1388 ه .ق.
ـــــــــــــ، فروع کافی، تهران، دارالکتب الاسلامیه، چاپ دوم، 1350.
مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت، الرسالة، چاپ سوم، 1403 ه .ق.
مزّی، یوسف، تهذیب الکمال فی اسماء الرجال، بیروت، دارالفکر، چاپ اول، 1414 ه .ق.
مسعودی، علی، اثبات الوصیة، قم، رضی، بی تا.
ــــــــــــ ، التنبیه و الاشراف، بیروت، دارصعب، بی تا.
ــــــــــــ ، مروج الذهب، قم، دارالهجره، 1404 ه .ق.
مظفر، محمدحسین (معاصر)، تاریخ الشیعه، قم، بصیرتی، 1361.
مغلطای، علاءالدین، إکمال تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، بیروت، الغاروق الجدیثه، چاپ اول، 1422 ه .ق.
مفید، محمد، الارشاد، ترجمه: محلاتی، تهران، حیدری، 1387 ه .ق.
مقدسی، محمد، احسن التقاسیم فی معرفة الأقالیم، بیروت، داراحیاء الترات العربی، 1408 ه .ق.
مقریزی، تقیالدین، المقفی الکبیر، ترجمه: محمد العیلاوی، بیروت، دارالغرب الاسلامی، چاپ اول، 1411 ه .ق.
مناوی، عبدالرؤوف، الکواکب الدریة فی تراجم السادة الصوفیة، قاهره، بینا، چاپ اول، بی تا.
ـــــــــــــ ، فیض القدیر بشرح الجامع الصغیر، بیروت، دارالفکر، چاپ دوم، 1391 ه .ق.
موسوی، عباس، نُزهة الجلیس و منیة الادیب الانیس، قم، مکتبة الحیدریه، چاپ اول، 1417 ه .ق.
موصلی، عمر، النعیم المقیم لعترة النبأ العظیم، قم، دارالکتاب الاسلامی، چاپ اول، 1423 ه .ق.
مولوی، عبدالحمید، آثار باستانی خراسان، مشهد، 1354.
مهلبی، حسن، العزیزی یا المسالک و الممالک، ترجمه: تیسیر خلف، دمشق، نشر التکوین، چاپ اول، 2006 م.
میرخواند، میر محمد، روضة الصفا، تهران، انتشارات مرکزی، 1339.
نَبهانی، یوسف، جامع کرامات الاولیاء، ترجمه: عبدالوارث، بیروت دارالکتب العلمیه، چاپ اول، 1417 ه .ق.
نخجوانی، هندوشاه، تجارب السلف، مقدمه روضاتی، اصفهان، داد، 1402ه .ق.
نشار، علی، نشأة الفکر الفسلفی فی الاسلام، اسکندریه، دارالمعارف، چاپ چهارم، 1969 م.
نمازی، محمدعلی، مستدرکات علم رجال الحدیث، اصفهان، بینا، چاپ اول، بی تا.
نویری، احمد، نهایة الارب، مصر، وزارة الثقافة، بیتا.
واسعی، عبدالواسع، مسندالامام زید، بیروت، دارمکتبة الحیاه، 1966 م.
وجدی، فرید، دائرة المعارف القرن العشرین، بیروت، دارالمعرفه، 1971 م.
هاشم معروف (معاصر)، عقیدة الشیعه الامامیة، بیروت، دارالکتاب اللبنانی، 1376 ه .ق.
هَروی، علی، الاشارات الی معرفة الزیارات، دمشق، مهدالفرنسی، 1935 م.
هیثمی، احمد، صواعق المحرقة، قاهره، شرکة الطباعة الفنیة المتحدة، چاپ دوم، 1385 ه .ق.
یافعی، عبدالله، مرآةالجنان و عبرة الیقظان فی معرفة ما یعتبر من حوادث الزمان، بیروت، دارالکتب العلمیه، چاپ اول، 1417 ه .ق.
یعقوبی، احمد، البلدان، ترجمه: ضنّاوی، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1422 ه .ق.
ــــــــــــــــ ، تاریخ الیعقوبی، بیروت، دارصادر، بی تا.