ghaemiyeh.com
سرشناسه : رامین، فرح، ۱۳۳۹-
عنوان و نام پدیدآور : آخرین انقلاب، انقلابی آخر : رویکردی تطبیقی بر اندیشه مهدویت/ فرح رامین.
مشخصات نشر : قم : مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی (ص) : موسسه آینده روشن٬ ۱۳۹۴.
مشخصات ظاهری : ۳۹۹ ص.؛ ۵/۱۴ × ۵/۲۱ سم.
شابک : ۱۸۵۰۰۰ ریال: 978-964-195-442-2
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه: ص. [۳۷۳]- ۳۹۹ ؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : مهدویت-- مطالعات تطبیقی
موضوع : آخرالزمان -- مطالعات تطبیقی
شناسه افزوده : جامعة المصطفی(ص) العالمیة. مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی(ص)
رده بندی کنگره : BP۲۲۴/ر۱۵آ۳ ۱۳۹۴
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۶۲
شماره کتابشناسی ملی : ۳۸۳۳۹۰۰
بسم الله الرحمن الرحیم
آخرین انقلاب؛
انقلابی آخر
(رویکردی تطبیقی بر اندیشه مهدویت)
فرح رامین
مقدمه مؤلف13
فصل اول: انقلاب مهدوی و انقلابهای معاصر23
مفهوم انقلاب24
ویژگیهای انقلاب مهدوی27
ارکان وقوع انقلاب31
سیره تربیتی و اخلاقی60
سیره اجتماعی61
سیره سیاسی61
سیره مدیریتی61
سیره اقتصادی62
سیره علمی62
فصل دوم: انسان کامل عرفا و أبر انسان نیچه63
نیچه64
رابطه ابرانسان نیچه با انسان کامل از دیدگاه عرفا81
فصل سوم: دموکراسی و مردمسالاری مهدوی99
چیستی دموکراسی103
دموکراسی به مثابه یک روش106
ارکان دموکراسی109
اسلام و دموکراسی111
فصل چهارم: مهدویت و اخلاق جنگ و صلح141
غرب و اخلاق جنگ و صلح145
اخلاق جنگ و صلح در اسلام167
جنگ در عصر مهدویت182
فصل پنجم: ساختار معرفت در فرهنگ اتوپیای مور و آرمانشهر مهدوی191
تامس مور و اتوپیا اندیشی192
مفهومشناسی194
پیشینۀ اتوپیا اندیشی199
ساختار معرفتی اتوپیای مور203
آرمانشهر مهدوی212
ساختار معرفتی آرمانشهر مهدوی214
نقد کلی ساختار معرفتی اتوپیای مور234
فصل ششم: هنر؛ تنها راه نجات (موعودگرایی در فلسفه هنر هایدگر)239
رساله «سرآغاز اثر هنری»244
الف) شیء، جوهر و حامل اعراض و اوصاف است (نظریه جوهر و عرض)247
ب) شیء کثرتی از انطباعات حسی است که از چیزی برای حواس حاصل شده است (نظریه شیء بهعنوان وحدت محسوسات)248
ج) شیء، ماده صورت یافته است (نظریه ماده و صورت)248
هنر از منظر تفکر اسلامی با رویکرد به اندیشه هایدگر256
فصل هفتم: خانواده زمینهساز ظهور و خانواده در مکاتب اخلاقی غرب273
اخلاق همسرداری285
اخلاق در حوزه خانواده313
فصل هشتم: نگاهی فلسفی بر رسانه و نقش آن در انتقال فرهنگ مهدوی331
مفهومشناسی و مبانی نظری334
نظریههای در باب تأثیر رسانه بر پیام دینی و ارزیابی آنها341
نظریههای در باب تأثیر رسانه بر مخاطب دینی و ارزیابی آنها348
کارکردهای رسانهها در ترویج فرهنگ مهدوی360
پیشنهادها371
فهرست منابع و مآخذ373
آدمی با پشت سر گذاشتن تمامی فراز و نشیبهای سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، حقوقی، روانی و تجربه ناکارآمدی و ناتوانایی انواع گوناگون انقلابها، حکومتها و دولتها و با بینش و آگاهی از قدر خویش و نقش اساسی خود در هستی، به ضرورت وجود نظامی توانمند و فراگیر میرسد و با ایجاد زمینههای مناسب، مقدمات انقلابی سترگ را فراهم میآورد؛ انقلابی که پایههای آخرین حکومت جهانی را پی میریزد. حکومتی که تا پایان تاریخ ادامه مییابد (آخرین انقلاب)، به دنبال انقلابی به وقوع میپیوندد که با داشتن عناصر گرانسنگ، رهبری و ایدئولوژی منحصر به فرد، عظیمترین و بیسابقهترین انقلاب تاریخ است. انقلاب مهدوی با ایجاد تحولاتی اساسی و همه جانبه در وضعیت فکری، فرهنگی و اجتماعی، اقتصادی و سیاسی جهان، مترقیترین اندیشه در زمینه حکومت و زمامداری را به نمایش میگذارد (انقلابی آخر). این انقلاب بزرگ جهانی همانند دیگر انقلابهای اجتماعی، برآیند و مبتنی بر وجود علل و شرایط مهمی است که نه تنها با شرایط عمومی انقلابها مطابقت میکند، بلکه بهعنوان یک «فرا نظریه» بر مجموعه شرایط ویژهای تکیه میزند تا «آخرین حکومت جهانی» را استوار است. امام باقر علیه السلام میفرماید:
دولتنا آخر الدول و لم یبق اهلبیت لهم دولة الّا ملکوا قبلنا... و هو قول الله عزوجل و العاقبة للمتقین. (1)
در روایت شریف، تعبیر «آخرین دولت» علاوه بر اینکه مفهومی زمانی دارد، ممکن است دربر دارنده مفهومی کیفی نیز باشد؛ یعنی حکومت مهدوی بهترین ساختار، ایدئولوژی و استراتژی را دارد. بنابراین هم از نظر زمانی و هم از نظر ساختار «آخرین» است.w
لکل اناس دولة یرقبونها
و دولتنا فی آخر الدهر تظهر (2)
انقلاب مهدوی همچون منشوری است با ابعاد مختلف و همین است که به عدد منظرها و رویکردهای آن (اعتقادی، فرهنگی، تربیتی، اخلاقی، عرفانی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، تاریخی و...) میتوان از ضرورتهای آن گفتوگو کرد. علیرغم دغدغههای معاصر و گرایشهای فراوان به مطالعات در باب آیندهپژوهی، پایان تاریخ، جهانی شدن و جهانیسازی و نیز شور و اشتیاق به پرداختن به مباحث منجیگرایی، توصیف وظایف منتظران، عصر غیبت و آرمانشهر مهدوی، مهدویتپژوهی در ابتدای راه قرار گرفته و به صورت مبسوط گسترش نیافته است و عرصهها و ظرفیتهای بسیار زیادی در این حیطه وجود دارد که باید مورد توجه جدی محققان و اندیشمندان قرار گیرد. در طول تاریخ اسلام و بهخصوص شیعه، علما و دانشمندان بزرگ به تحقیق و مطالعه در باب مهدویت و مسائل مرتبط با آن پرداختهاند، اما اینگونه مطالعات
بیشتر در حوزه مطالعات تاریخی _ اجتماعی و قرآنی _ روایی و در بافت تفکر شیعی صورت گرفته است. این تأملات و تحقیقات با رویکردی درونی به اندیشه مهدویت پرداختهاند. در نگاه درونی، مهدویت، آموزه و الگویی دینی _ اعتقادی محسوب میشود که مسائل جزئی و تفضیلی آن در درون سنت دینی خاص بررسی میگردد. در نگاه دروندینی به این آموزه، محقق جزءنگر و نقلمحور عمل میکند و به آن در مجموعه باورهای کلان دینی مینگرد.
برخلاف مطالعات دروندینی، رویکرد بروندینی هنوز در مراحل اولیه است. در نگاه بیرونی، نگرشی کلی و بنیادی به این حوزه مطالعاتی مهم صورت میگیرد و موعودگرایی در سطحی وسیعتر از حیطه دین یا تفکری خاص اهمیت مییابد که تنها شامل مدل و الگوی اعتقادی یک دین خاص نیست، بلکه پدیدهای فرادینی است که معطوف به آینده جهان است و با موضوعات مهمی چون آیندهپژوهی، پایان تاریخ، دهکده جهانی و آرمانشهر گرایی پیوند میخورد. در سالهای اخیر، این رویکرد مورد اقبال مهدویتپژوهان قرار گرفته است و این نوشتار نیز با چنین رویکردی به این مهم میپردازد و سعی دارد نوعی منجیگرایی فیلسوفانه را در تطبیق اندیشه مهدویت با برخی جریانهای فکری _ فلسفی ارائه دهد.
نگرش تطبیقی یکی از کارآمدترین روشهای پژوهش در حوزه بروندینی است. البته در امکان یا صحت کاربرد این شیوه در برخی از شاخههای معرفت اختلاف نظر وجود دارد و اساساً کسانی که سیر تاریخ را خطی میدانند و نه دوری، معتقدند تطبیق امکان ندارد؛ زیرا هر نظام فکری
مربوط به شرایط زمانی و تاریخی خود است و هریک در فضا و مکان تاریخی خاص خود رشد کرده و دو فرهنگ و دو جریان مختلف هستند که قابل مقایسه با یکدیگر نیستند. زیرا اگر آنها را از زمان، مکان و فرهنگ خود جدا کنید بیمعنا خواهند بود و مبانی و شیوههای آنها با هم متفاوت است و به نتایج متفاوتی منجر میشوند و از این رو مقایسه امکان ندارد و یا بر فرض امکان صحیح نیست. در مقابل، متفکرانی هستند که معتقدند درست است که در علوم طبیعی نمیتوان از تطبیق سخن گفت و هندسه یا فیزیک تطبیقی وجهی ندارد؛ اما در علوم انسانی، رویکرد تطبیقی ممکن است؛ بهطور مثال ادبیات تطبیقی و یا فلسفه تطبیقی قابل تصور است. حال سوال این است که اصولاً آموزههای دینی چون مهدویت را میتوان از نظام جامع یک دین جدا ساخت و با تفکرات فلسفی مقایسه کرد؟ افلاطون و سقراط در حدود هزار و ششصد سال پیش رویای تحقق آرمانشهر را در سر میپروراندند، آرمانشهری که در آن بهترین نظامها و الگوهای سیاسی _ اجتماعی تصویر میشد؛ ولی این تفکر فلسفی فرسنگها با مدینۀ فاضلۀ مهدوی فاصله دارد و با ادبیات دینی که انسان کامل با ویژگیهای معین و مشخص در تحقق چنین جامعه و شهری اقدام میکند، بسیار متفاوت است. اگر لازمه نگاه بیرونی به دین یا یکی از آموزههای آن، روش تطبیقی است و اگر ما معتقدیم در این حوزه امکان تطبیق وجود ندارد و یا بر فرض امکان صحیح نیست، چگونه میتوانیم باب دیالوگ، گفتوگو و شناساندن اندیشههای دینیمان را بگشائیم و آموزه مهدویت را بهعنوان یک فرانظریه به جهانیان عرضه کنیم؟
واقعیت آن است که در به کارگیری روش تطبیقی در مباحث مهدویت میتوان قائل به تفکیک شد؛ یعنی از آنجا که در نگاه دروندینی آموزههای یک دین با یکدیگر انسجام درونی دارند، اندیشه مهدویت از
سایر آموزههای دین اسلام جدا نیست و هر سنت دینی غالباً مجموعهای منسجم و هماهنگ از آموزهها و باورها را شامل میگردد. از این منظر
به نظر میرسد مطالعات تطبیقی در این حیطه امکان ندارد و نمیتوان موعود شیعی را با تفکر فلسفی یک فیلسوف غربی در دو کفه نهاد
و با یکدیگر مقایسه کرد. اما در حوزه بروندینی نه تنها روش تطبیقی ممکن و صحیح، بلکه ضروری است و این تطبیق را میتوان به روشهای متفاوتی انجام داد:
ملاک تطبیقپذیری دو نظریه یا نظام فکری آن است که حداقل در ضلعی از اضلاع معرفتی با هم مماس باشند، هرچند که در بین آنها در بنیانیترین مبانی، اختلاف ماهوی وجود داشته باشد. بنابراین وجود مشترکات برای تطبیق دو یا چند امر با یکدیگر ضروری است. اما اگر مبنای تطبیق میان نظامها یا آموزههای فکری تنها و تنها تشابهات باشد و اصولاً تطبیق را به معنای شناخت و یافتن شباهتها لحاظ کنیم، متهم به سطحینگری در پژوهش هستیم. درست است که در هر دو رویکرد تطبیقی باید موضوع یا موضوعات واحدی در دو یا چند نظام فکری وجود داشته باشند و این موضوعات مشترک از یک سنخ و یک مقوله باشند؛ اما گاه شاید برخی مفاهیم آنچنان با هم مغایرند که تنها در حد اشتراک لفظ
مشابهت دارند و ساختار کلی، مبانی و روشها، آنچنان متفاوت باشند که مقایسههایی که تنها مبتنی بر این شباهتها هستند، تطبیقهایی نادرست باشند. به نظر میرسد، در اینگونه موارد اصولاً تطبیق توهمی بیش نیست.
از شرایط پژوهش تطبیقی آن است که تطبیق میان دو یا چند نظام فکری یا تفکری باشد که علاوه بر شباهتها، افتراقاتی نیز با یکدیگر داشته باشند؛ اگر تفاوتی در کار نباشد، دوئیتی در کار نیست که مقایسهای صورت گیرد. بنابراین تفاوتها به همان اندازه اشتراکها در ممکن ساختن کار تطبیقی ضروریاند. اما اگر ما بهطور کلی از نقاط تماس و موضوع یا موضوعهای مشترک چشمپوشی کنیم و تنها تفاوت ها را بزرگنمایی کنیم باز هم تطبیق واقع نشده است. تکیه بر یافتن تفاوتها و تمایزهای بین اموری که هیچ قرابتی با یکدیگر ندارند نه تنها فایده چندانی ندارد، بلکه نام تطبیق بر آنها نهادن خطاست.
مانند دو تکه کاغذ جدا از هم خواهند بود که با اصل قرار دادن یکی، کاستیهای دیگری را براساس آن تبیین میکنیم. در واقع در این روش غلبه یک نظام فکری را پذیرفتهایم و میخواهیم با این مقایسه نقص دیدگاه دیگر را به منظور تقویت نظام فکری مقابل، اثبات کنیم.
این روش مطالعه، مزایای خاص خود را دارد و حداقل شاید حقانیت نظام فکری پایه، برای پیروان و طرفداران آن تقویت گردد؛ اما به راستی تطبیقی نامیدن چنین رویکردی را به سختی میتوان باور داشت. بهتر است چنین شیوه پژوهشی را جدل یا مناظره بنامیم. اگر تطبیق بهعنوان روشی برای رویکردی بروندینی به یک آموزه به کار میرود، مخاطبان آن تنها پیروان آن اندیشه در درون سنت دینی خاص نیستند؛ بلکه مخاطبانی عام دارد که به دنبال تحری حقیقتند و در این صورت پژوهشگر با این شیوه متهم به اثبات چیزی میگردد که از پیش پذیرفته است و نوعی مصادره به مطلوب در استدلالهای وی رخ میدهد. ماکس مولر _ بنیانگذار دینپژوهی _ میگوید:
به جای پیروی از متکلمان _ که تنها میخواهند درستی دین خود و اشتباه ادیان دیگر را اثبات کنند _ وقت آن رسیده که رویکردی کمتر طرفدارانه اتخاذ کنیم. رویکردی که عناصر، الگوها و اصولی را جستجو میکند که در ادیان همه زمانها و مکانها بهطور یکسان یافت میشود. (1)
1) دنیل پالس، هفت نظریه در باب دین، محمدعزیز بختیاری (قم: انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(، 1385)، ص22 - 21.
در این روش سعی میشود با تطبیق نظامهای فکری، به وحدت ذاتیای که در پس آنها نهفته است، دست یابیم و به یک چشمانداز کلی نظاممند برسیم. در واقع در این روش، تطبیق یعنی یافتن ذات و گوهر یک معنا که در صدفهای مختلف قرار گرفته است. درست است که صدفها در رساندن ما به گوهر سهم مهمی ایفا میکنند، اما محقق در رویکرد تطبیقی سعی دارد این ظاهر متفاوت را به کناری نهد و به کنه دست یابد. باید از صدفها به گوهر رسید و سپس همزبانی و دیالوگ بین دو نظام برقرار کرد و سرانجام به داوری نشست.
رویکرد تطبیقی پدیدارشناسانه به دین در آثار دینپژوهان برجستۀ معاصر چون میرچا الیاده، هانری کربن، رودلف اتو، فریدریک هیلر، اتین ژیلسون و آنه ماری شیمل وجود دارد. در شیوه پدیدارشناسی، محقق میکوشد تا با شناخت پدیده و تأثیرات و آثاری که آن پدیده میتواند بر فرد و جامعه داشته باشد به کانون یک دین وارد شود و به درونیترین امر مقدس هر دین دست یابد. (1)در این نگاه به جای رد و اثبات یک تفکر یا نظام فکری که روشی استدلالگرایانه است و به جای سخن گفتن از صدق و کذب یک نظام، به این موضوع میپردازیم که در زوایای پنهان این تفکر چه قرابت و همدلی با دیگر نظام فکری مفروض وجود دارد. روش پدیدارشناسانه، روشی است که در آن به قول هایدگر سعی میشود موقعیتی فراهم شود که خود
1) آنه ماری شیمل، تبیین آیات خداوند: نگاهی پدیدارشناسانه به اسلام، عبدالرحیم گواهی (تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1377) ص36.
شی، خود را نشان دهد و با مفاهیم نارسا و مبهم در خفا و حجاب نیفتد. وقتی که یک مرد جنگلی، از جنگل صحبت میکند یا یک اهل کویر، از کویر صحبت میکند، باید پرسید آن جنگل و آن کویر برای آنها چگونه پدیدار میشوند؛ نه اینکه ما به آنها از ورای مفاهیم پیش ساخته شده بنگریم و هیچ تأویلی نکنیم. (1)
ما در این اثر که حاصل مقالههای متعدد در طول سالیان گذشته میباشد، سعی داریم نمونهها و الگوهایی را عرضه کنیم که چگونه میتوان در عرصه بروندینی، نگاهی تطبیقی و پدیدارشناسانه به آموزۀ مهدویت داشت. در مقایسه بین اندیشۀ مهدویت شیعی با منجیگرایی فلسفی تفکر غرب، هدف این بوده است که مؤلفههای اصلی این پدیده خود را بنمایانند و این اندیشه «خودش» را به جهانیان نشان دهد یا «بگذارد» در معرض دید هر متفکر آزاداندیشی قرار گیرد. در این نمونه کارها و الگوها کوشیدهایم بدون آنکه درباره صدق و کذب اندیشه غربی به داوری و قضاوت بنشینیم به توصیف آن بپردازیم و با آن ارتباط برقرار کنیم و نوعی همزبانی و همدلی میان نظامهای فکری در آموزۀ منجیگرایی را تصویر نمائیم و به روح مشترک اینگونه تفکرات دست یابیم.
ای بسا هند و ترک همزبان
ای بسا دو ترک چون بیگانگان
پس، زبان همدلی خود دیگر است
همدلی از همزبانی بهتر است
رامین (دانشیار دانشگاه قم)
1) موریس کوروز، فلسفه هایدگر، محمد نوالی (تهران: حکمت، 1378)، ص26- 25.
نظریهپردازان انقلاب و سیاستگذاران معاصر، میکوشند تحولات انقلابی غیرمنتظره را درک کنند. آموزه مهدویت و ماهیت انقلاب مهدوی در فرهنگ شیعه برای بسیاری از آنها، بسیار پیچیده و اسرارآمیز مینماید. مقاله حاضر، کوششی است در عرضه مفهومی نظری درباره انقلاب، بررسی صحت کاربرد این واژه درباره خروج امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، تبیین عوامل و پارادایمهای وقوع هر انقلاب با تکیه بر ارکان سهگانه انقلاب (مردم، رهبری، ایدئولوژی) و تطبیق آنها با انقلاب مهدوی. در این زمینه، تلاش میشود که مدلهای نظریههای انقلاب در مورد انقلابهای بزرگ معاصر، با انقلاب قائم منتظر عجل الله تعالی فرجه الشریف مقایسه گردد. نگارنده اذعان میکند که انقلاب مهدوی بهعنوان «آخرین انقلاب» و «انقلابی آخر»، ماهیتی خاص دارد و در قالب مدلهای نظریهپردازی معاصر، به آسانی تحلیل نمیشود؛ اما با استناد به ضرورت شناسایی و شناساندن انقلاب مهدوی در قالب مفاهیم متداول فلسفه سیاسی امروز، مقصود این دفتر آن است که نشان
دهد این انقلاب بزرگ جهانی، همانند دیگر انقلابهای اجتماعی، برآیند و مبتنی بر قدرت تبیینی عوامل نارضایتی گسترده مردمی و رهبری کاریزمایی امام معصوم عجل الله تعالی فرجه الشریف است و به پشتوانه ایدئولوژی ساختارشکن شیعی محقق و پیروز خواهد شد.
واژه انقلاب، مفهومی کلیدی در تفکر سیاسی مدرن به شمار میرود و با اینکه در رشتههای مختلف علوم به کار رفته است، مفهوم مبهم و شناوری دارد. (1)انقلاب از نظر لغوی به معنای حالی به حالی شدن، دگرگون شدن، برگشتن، تحول، تقلب و تبدل است. (2)این واژه در اولین کاربرد، از اصطلاحهای اخترشناسی بود که به حرکت دورانی و منظم قانونمند ستارگان دلالت میکرد و تا قرن هفدهم در همین چارچوب به کار میرفت. (3)در اصطلاح علمی، به تغییرات ذاتی مثل تبدیل سکه طلا به مس یا تغییرات آمونیاکی در شیمی آلی انقلاب میگویند. در فلسفه نیز وقتی واژه انقلاب را به کار میبرند، مراد دگرگونی در صورت است؛ البته باید توجه داشت که مراد از صورت، معنای ارسطویی آن یعنی حقیقت و ماهیت و ذات یک شیء است؛ زیرا ماهیت و ذات یک شیء در صورتش
1) Noel O'sullivan, An introductory essay: revolution and modernity, In: Revolutionary Theory and Political Reality, (New York: St. Martin's Press, 1983), P.3.
2) علیاکبر دهخدا، لغتنامه دهخدا، زیر نظر: دکتر معین (تهران: شرکت چاپ افست گلشن، 1341)، ص431 - 430؛ حسن عمید، فرهنگ عمید (تهران: سازمان انتشارات جاویدان، بیتا)، ص167.
3) Perz Zagorine, Theories of revolution in contemporary historiography, In: Political Science Quarterly (March 1973), Vol. 88, P26.
تعریف میشود. (1)
انقلاب در کاربرد سیاسی _ اجتماعی، دارای تعاریف گوناگونی است و هر نویسنده و اندیشهورزی به فراخور برداشتهای خود، تعاریف متفاوتی از آن دارد. (2)نظریهپردازان انقلاب، با تکیه بر وجوه مشترک انقلابهای مشهور جهان، این واژه را تعریف کردهاند:
از نگاه ساموئل هانتینگتون، انقلاب به معنای توسعه مشارکت سیاسی و گسترده خارج از ساختار موجود نهادهای سیاسی است که از تقابل بین نظام سیاسی حاکم و نیروهای اجتماعی ناشی میشود. (3)انقلاب تمامعیار، انقلابی است که نظام مطرود و نامطلوب را تخریب کند و نظامی مطلوب و مقبول را جایگزین نماید؛ نهادهای سیاسی رژیم سابق را واژگون سازد و گروههای جدید بسیج شده و نهادهای سیاسی تازهای را خلق کند و این امر، با از هم پاشیدن و خشونت نهادهای سیاسی قدیم و برپایی نظام جدید توأم است. (4)
چالمرز جانسون، انقلاب را به تغییر نظام سیاسی محدود نمیداند، بلکه به نظر او، انقلاب قبول خشونت برای تغییر در نظام جامعه و تحول نظام اجتماعی است که در برگیرنده تغییر و تحول در نظام سیاسی نیز
1) ارسطو را بنیانگذار واقعی مکتب مطالعه انقلاب و اولین متفکری میدانندکه موضوع تجزیه و اضمحلال اجتماعی را در نظریه کلی تغییرات سیاسی قرار داد و در قالب جامعه بررسی کرد. [پیتر کال ورت، انقلاب، ابوالفضل صادقپور (تهران: دانشگاه تهران، 1358)، ص34-32].
2) هانا آرنت، انقلاب، عزتالله فولادوند (تهران: انتشارات خوارزمی، 1377)، ص36.
3) Samuel P. Huntington, Political order, In: Changing Society (New Heaven: Yale University Press, 1968), P.264.
4) Ibid, P. 276.
خواهد بود. (1)
بهطور کلی، انقلاب سیاسی _ اجتماعی، حرکتی است مردمی، توأم با خشونت، در جهت تغییر سریع و بنیادین ارزشها و باورهای مسلط، نهادهای سیاسی، ساختارهای اجتماعی، رهبری، روشها و فعالیتهای حکومتی جامعه. (2)انقلاب، طغیان و عصیان مردم یک ناحیه و یا یک سرزمین علیه نظام حاکم موجود برای ایجاد نظمی مطلوب است. انبیای الهی از زمان حضرت نوح علیه السلام، نظم موجود را به هم ریخته و در پی اصلاح نظم اجتماعی بودهاند:
«لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَابَ وَالْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ»؛ (3)
به راستی [ما] پیامبران خود را با دلایل آشکار روانه کردیم و با آنها کتاب و ترازو را فرود آوردیم تا مردم به انصاف برخیزند.
هدف همه رسالتها و نبوتها، بر هم زدن نظم فاسد موجود و استقرار نظام عادلانه مطلوب است و این امر در دین اسلام، محرزتر و مشخصتر مینماید. (4)
مفهوم انقلاب در کاربرد سیاسی، با ویژگیهایی همراه است که این پدیده اجتماعی را از حرکتهای اصلاحطلبانه، نهضتهای آزادیبخش، کودتا و شورش ممتاز مینماید. این شرایط و ویژگیها،
در قیام قائم منتظر عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز وجود دارد؛ از اینرو، خروج ایشان را میتوان «انقلاب» نامید:
یخرج إلیه النّجباء من مصر، و عصائب اهل المشرق، حتّی یأتوا مکة فیبایعونه؛ (1)
نجبای مصر و دسته های اهل مشرق به سوی او خارج میشوند تا به مکه میآیند و با او بیعت میکنند.
إذا قام قائمنا، جمع الله له أهل المشرق و أهل المغرب، فیجمعون له کما یجتمع قزع الخریف؛ (2)
هنگامی که قائم ما قیام نمود، خداوند برایش اهل مشرق و مغرب را گرد آورد، همانند گرد آمدن ابرهای پاییزی.
فیجیئون نحوها و لا یمضی لهم إلّا کلمحة بصر، حتّی یکون کلّهم بین یدیه علیه السلام بین الرّکن و المقام؛ (3)
و به سوی او میآیند و بر آنها کمتر از یک چشم بر همزدن نمیگذرد، مگر همگی در برابر امام علیه السلام بین رکن و مقام هستند.
تأکید بر عنصر خشونت، در آثار بسیاری از نظریهپردازان انقلاب دیده
میشود؛ همه انقلابها با خشونت همراه بودهاند. (1)
See: Pitirim. Sorokin, Fluctuations of Internal disturbances, In: Struggles in the State (New York: Wiley, 1970), PP 125-147.
تصور انقلاب بدون خشونت یا «انقلاب سفید» امکان ندارد. زمانی که نارضایتی عمومی مردم بر اثر ظلم و استبداد، اوج میگیرد، به یقین طبقه حاکم و مسلط بر جامعه، ساکت و آرام نمینشینند و به هر وسیلهای برای سرکوب و نابودی حرکت انقلابی متوسل میشوند، لذا جهاد و درگیری و خشونت بین حق و باطل، جریانی است که در سیر تکامل جامعه اجتنابناپذیر است. اما میزان خشونت در هر انقلاب، به عوامل بسیاری چون ویژگی های فرهنگی مردم، نوع رژیم حاکم، نوع نیروهای مسلح و وضعیت خاص داخلی و بینالمللی بستگی دارد. برای مثال، در انقلاب الجزایر (1962) حدود یک میلیون نفر از مردم _ یعنی از هر هشت نفر یک نفر _ کشته شدند و یا در جریان انقلاب ویتنام (1954) ارتش امریکا در ویتنام شمالی، جنوبی، کامبوج و لائوس، صدها هزار نفر را کشت.انقلاب مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز بدون درگیری و خشونت متحقق نخواهد شد؛ و اینکه برخی راه تفریط را پیموده و معتقدند حتی به مقدار محجمه (مقدار خون در ظرف حجامت) خونریزی نمیشود، (2)با ماهیت پدیده انقلاب
1) از جمله در آثار چالمرز جانسون و ساموئل هانتینگتون، به خشونت در هر انقلابی تصریح میشود. پیتریم سوروکین در بررسی خود از تاریخ اغتشاشات و انقلابهای اروپایی، به این نتیجه رسیده که بیش از 70% از این اغتشاشات و انقلابها، با خشونت و خونریزی بسیار همراه بوده است. [نک: چالمرز جانسون، تحول انقلابی: بررسی نظری پدیده انقلاب، ص30-17؛ ساموئل هانتینگتون، سامان سیاسی در جوامع دستخوش دگرگونی، محسن ثلاثی (تهران: نشر علم، 1370)، ص385].
2) اهلسنت معتقدند که به اندازه پر پشه، خونریزی نخواهد شد و تمام مردم روی زمین، بدون مقاومت و سرکشی، به امام و ارتش او تسلیم میشوند. [محمد امینیگلستانی، سیمای جهان در عصر امام زمان( (قم: انتشارات مسجد مقدس جمکران، 1385)، ج10، ص470].
ناسازگار است و برخی روایات، به نادرستی این مسئله گواهی میدهد. بشیر میگوید خدمت امام باقر علیه السلام عرض کردم:
مردم میگویند وقتی مهدی قیام کند، کارها برای او روبهراه میشود و به اندازه محجمه هم خونریزی نمیشود. حضرت فرمود: «قسم به کسی که جانم در دست اوست! اگر چنین موضوعی امکان داشت، برای رسول خدا صورت میگرفت. در صورتی که در میان جنگ، دندانش خونین شد و پیشانی مبارکش شکست. به خدا قسم! انقلاب صاحبالامر هم انجام نمیگیرد، مگر اینکه در میدان جنگ، عرق بریزیم و خونها ریخته شود.» سپس به پیشانی مبارکش دست کشید. (1)
بعد از آنکه امام عجل الله تعالی فرجه الشریف خود را برای همگان معرفی و حجت را بر آنها تمام میفرماید، معاندان کمر به قتل ایشان میبندند و درگیری آغاز میگردد:
... فیقول: أیّها النّاس! أنا فلان بن فلان؛ أنا ابن نبیّ الله، ادعوکم إلی ما دعاکم إلیه نبیّ الله، فیقومون إلیه لیقتلوه...؛ (2)
... و میفرماید: ای مردم! من حجة بن الحسن و فرزند پیامبرم! شما را دعوت میکنم به آنچه پیامبر خدا دعوت نمود. سپس مردم بهپا میخیزند که او را به قتل برسانند... .
در مقابل، برخی روایات بر خشونت در انقلاب مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در حجمی
بسیار وسیع دلالت دارد؛ مانند روایاتی که به کشته شدن سه میلیون، یک سوم، دو سوم، پنج هفتم، هفت نهم و نه دهم مردم اشاره میکنند. (1)
با بررسی این روایات، آشکار میگردد که برخی از آنها _ بر فرض صحت سند _ به اوضاع نابهسامان جهان پیش از عصر ظهور مربوط است و هیچ ارتباطی با دوران انقلاب مهدوی ندارد و روایاتی که به زمان ظهور و انقلاب مربوط است، برخی ضعف سند دارد و عمدۀ آنها از اسرائیلیات است.
در بررسی میزان خشونت هنگامه انقلاب مهدوی، باید راه اعتدال را پیمود. از آنجا که پیش از ظهور و مقارن با آن، ستمگران حاکمان زمین هستند و امام علیه السلام برای برپایی حکومت عدل، در برابر همه کجرویها میایستد، بیتردید معاندان در مقابل انقلاب و حرکت مردمی امام علیه السلام ایستادگی میکنند و درگیری حتمی است. اما امام، همان سیاست پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم را دنبال میکند. او که شمیم رحمت و رأفت است، به یقین آخرین حربهاش در مقابل معاندان، خشونت خواهد بود. در سیمای حکومت جهانی مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف مهر و قهر در کنار یکدیگر جلوه خواهد کرد و رأفت و عدالت در کنار خشونت معنا مییابد. (2)
1) محمد امینی گلستانی، سیمای جهان در عصر امام زمان(، ج1، ص373_ 369.
2) علیاکبر مهدیپور، «بررسی چند حدیث شبههناک درباره عدالت آفتاب عالمتاب»، فصلنامه علمی _ تخصصی انتظار موعود، ش14، ص130- 89؛ آیةالله سیدصادق شیرازی، «شمیم رحمت»، فصلنامه علمی _ تخصصی انتظار موعود، ش12 - 11، ص494 - 483؛ مهدی حسینیان قمی، «دفاع از روایات مهدویت 3» (نقد شمیم رحمت)، فصلنامه علمی _ تخصصی انتظار موعود، ش12 - 11، ص518 - 459؛ نجمالدین طبسی، «درنگی در روایات قتلهای آغازین دولت مهدی(»، فصلنامه علمی _ تخصصی انتظار موعود، ش6، ص386 - 355؛ سیمای جهان در عصر امام زمان(، ص502 - 470.
انقلاب مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، در جهت تغییر ارزشها و اصول حاکم بر زندگی فردی و اجتماعی مردم جهان است و میخواهد صفحه جدیدی در زندگی و تاریخ آدمی بگشاید. چنین انقلابی خودبهخود، متضمن دگرگونی اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی است. زمانی که فکر و فرهنگ هر ملت منقلب شد، به یقین طبقات و گروههای اجتماعیشان ثابت نمیماند؛ نظام سیاسی و اقتصادیشان نیز تغییر میپذیرد. در قرآن کریم از چنین انقلابی به زنده کردن _ «احیا» _ تعبیر شده، همانگونه که پیامبران مردم را احیا میکنند:
«اسْتَجِیبُوا لِلهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ»؛ (1)
چون خدا و پیامبر، شما را به چیزی فرا خواندند که به شما حیات میبخشد، آنان را اجابت کنید.
مردم از آن حیات قبلی که داشتند، میمیرند و به حیات دیگری زنده میشوند که همان حیات دینی حقیقی است.
هنگامی که پیامبران پیام خود را ابلاغ میکردند، گرچه ظاهر پیام گاهی سیاسی، اجتماعی یا اقتصادی نبود، احساس عمومی آن بود که همان پیام اخلاقی، فرهنگی، اعتقادی یا عبادی، متضمن تغییر همه مناسبات جامعه است؛ لذا مستکبران عالم در برابرش موضع میگرفتند.
با نگاهی به انقلابهای معاصر، (2)به نظر میرسد پیروزی هر انقلابی به
حضور و کاربرد سه رکن انقلاب: مردم، رهبری و ایدئولوژی، بستگی دارد. مرحله مقدماتی هر انقلاب، مشارکت عموم مردم در آن است که به صورت انفجاری در داخل جامعه رخ میدهد. چنانچه این مشارکت و حضور، رهبری قوی نداشته باشد و رهبری نتواند این حرکت را به نحو مطلوبی هدایت کند یا نتواند تحرک لازم را در تشکیل نهادهای سیاسی لازم به وجود آورد، به پیروزی انقلاب نمیتوان امیدوار بود. انقلاب مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف با ایجاد نارضایتی عمیق مردم در ابعاد مختلف و فراهم آوردن زمینه برای شروع انقلاب، شکل میگیرد و با رهبری کاریزمایی و الهی قائم منتظر عجل الله تعالی فرجه الشریف و به پشتوانه ایدئولوژی شیعی، طبق وعده حتمی خداوند، پیروزی محقق خواهد شد:
«وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ وَلَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یَعْبُدُونَنِی لَا یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً وَمَن کَفَرَ بَعْدَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ»؛ (1)
خدا به کسانی از شما که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند، وعده داده است که حتماً آنان را در این سرزمین جانشین [خود] قرار دهد؛ همانگونه که کسانی را که پیش از آنان بودند جانشین [خود] قرار داد، و آن دینی را که برایشان پسندیده است به سودشان مستقر کند، و بیمشان را به ایمنی مبدل گرداند، [تا] مرا
1) سوره نور، آیه 55.
عبادت کنند و چیزی را با من شریک نگردانند، و هر کس پس از آن به کفر گراید؛ آنانند که نافرمانند.
انقلاب حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از نظر اجرا همانند دیگر انقلابها، به زمینههای عینی و خارجی بستگی دارد و باید فضای مناسب برای وقوع آن شکل گیرد. شهید محمدباقر صدر در اینباره میگوید:
تغییرات اجتماعی که سرچشمه الهی دارد، از جنبه اجرایی به شرایط بیرون متکی است و موفقیت و زمان انجام آن، بستگی به آن دارد و درست به همین جهت بوده است که آسمان در انتظار ماند تا پنج قرن از جاهلیت بگذرد و آن وقت آخرین پیام خود را به واسطه حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم فرستاد و با آنکه جهان در دوران فترت، نیاز شدید به پیامبر داشت، ولی به خاطر وابستگی اجرایی به شرایط خارجی، در آن تأخیر شد. (1)
انقلاب، حرکتی مردمی است که به وسیله توده شروع میشود و به
فرجام میرسد. مراد از نقش مستقیم مردم در وقوع انقلاب، آن است
که گروه چشمگیری از تودهها، در انقلاب مشارکت نمایند و دیگران
نیز عملاً به مخالفت با آن نپردازند. میزان شرکت تودهها در انقلابها با یکدیگر متفاوت است؛ برای مثال، در انقلاب روسیه شمار تودههای شرکتکننده زیاد نبود و تنها بخشی از کارگران و سربازان را شامل میشد و دهقانان که بیشتر جمعیت را تشکیل میدادند، عموماً با سکوت خود، به
1) محمدباقر صدر، رهبری بر فراز قرون «گفتوگو درباره امام مهدی(»، مصطفی شفیعی (تهران: انتشارات موعود، 1382)، ص77.
تحولات رضایت میدادند؛ اما در انقلاب اسلامی ایران تقریباً همه تودهها شرکت داشتند. (1)
این حرکت مردمی، برخاسته از نارضایتی عمیق در ابعاد مختلف است، به حدی که از بهبود اوضاع ناامید میگردند. ظهور این نارضایتی، تغییر در کنش و رفتار افراد جامعه را باعث میگردد. به شکلی که همین نارضایتی عمومی، اولین عامل و شرط لازم در وقوع هر انقلابی است. نارضایتی و خشم از وضع موجود و طلب یک وضع آرمانی مطلوب، اساس هر انقلابی به شمار میآید، بهگونهای که شناخت عوامل نارضایی و شناخت آرمان مردم به معنای شناخت خود انقلاب است. (2)اگر نارضایتی پدیدآمده، عمیق و در برگیرنده تمام یا بخش عظیمی از جامعه باشد و آرمان ایجادشده، واحد و فراگیر و روحیه انقلابی نیز شدید و فراگیر باشد، وقوع انقلاب و پیروزی اجتنابناپذیر است. پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در توصیف وقایع دوران ظهور میفرماید:
در آخرالزمان، بلای شدیدی که سختتر از آن شنیده نشده باشد _ توسط فرمانروایان اسلامی _ بر امت من وارد خواهد شد؛ بهگونهای که فراخنای زمین بر آنان تنگ خواهد گشت و زمین از بیداد و ستم لبریز میگردد؛ آنچنان که مؤمن برای رهایی از ستم، پناهگاهی نمییابد که بدان پناهنده شود. (3)
1) منوچهر احمدی، تحلیلی بر انقلاب اسلامی، ص171_ 130.
2) مرتضی مطهری، پیرامون انقلاب اسلامی، ص31.
3) محمدبن عبدالله (حاکم نیشابوری)، المستدرک علی الصحیحین فی الحدیث (بیروت: انتشارات دارالفکر، بیتا)، ج4، ص465؛ یوسف بن یحیی مقدسی سلمی شافعی، عقدالدرر فی اخبار المنتظر (قاهره: انتشارات عالم الفکر، بیتا)، ص43؛ شهید قاضی نورالله حسینی مرعشی شوشتری، احقاق الحق و إزهاق الباطل (قم: کتابخانة آیةالله مرعشی نجفی، بیتا)، ج19، ص664.
بهطور کلی، سیمایی که روایات از عصر ظهور ترسیم میکند این است که فتنه و آشوب، هرج و مرج، نابهسامانی، ناامنی، ظلم و بیداد، نابرابری و اجحاف، قتل و کشتار و تجاوز، همهجا را فرامیگیرد و زمین، از ستم و بیعدالتی سرشار است. به همین دلیل مجموعههای روایی، بابها و فصلهایی را با عنوان «فتن» یا «ملاحم و فتن» تدوین نمودهاند و کتابهای مستقلی به نام الفتن و الملاحم نگاشته شده است. افزایش ظلم و جور و زیادترشدن فساد، نمایی از ناکارآیی تمام دولتهای طاغوت را نشان میدهد و ناامیدی از این دولتها و حکومتها، به نفی و سلب وضع موجود میانجامد. از طرفی در کنار این فتنهها و آشوبها، با روند روبه رشد عقل، فهم و علم آدمی و برجسته شدن و طرح مفاهیم و معیارهایی چون آزادی و برابری، احترام متقابل، استقلال و حقوق بشر _ هر چند در عمل به آنها اعتنایی نمیشود _ جهشهای تاریخی بهوجود میآید که زمینه ظهور را فراهم میسازد. در واقع این جنبه ایجابی، مکمل و متمم آن جنبه سلبی است و هر دو در کنار یکدیگر، نارضایتی انقلابی را به حدی میرساند که مردم گرد مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف جمع میشوند و او را برای حکومت میآورند، همانند عروسی که شب زفاف به سوی خانه شوهر میبرند؛ (1)امت به او پناه میآورد،
1) رضیالدین علی بن موسی بن طاووس، الملاحم و الفتن فی ظهور الغائب المنتظر (بیروت: مؤسسة الاعلمی، بیتا)، ص139؛ نجمالدین طبسی با همکاری جمعی از فضلا، معجم احادیث الامام المهدی( (قم: نشر معارف اسلامی، 1411ق)، ج1، ص478.
آنگونه که زنبور به ملکه خویش پناه میبرد؛ (1)و از هر سرزمینی به سوی او روانه میشوند و با اشتیاق به سوی او میشتابند، همانطور که شتر ماده به طرف فرزند خود میرود. (2)
بسیاری از نظریهپردازان انقلاب با تأکید بر یک عامل خاص، سعی میکنند تا نارضایتی در وقوع انقلاب را تبیین کنند. در این روش از طریق مطالعات خطی و تکعاملی، بین عوامل وقوع انقلاب به لحاظ شدت و اهمیت، تقدم و تأخر قائلند و یک عامل را در وقوع انقلاب بر عوامل دیگر اولویت میدهند. این امر ممکن است نشأتگرفته از تفاوت پیشذهنهای نظریهپردازان باشد و از طرفی، ممکن است پارادایمهای مختلف در زمانهای متفاوت در جوامع حاکم باشد. امروزه به اثبات رسیده است که در حوزه علوم اجتماعی یک پارادایم وجود ندارد؛ بلکه چندین عامل با یکدیگر دستاندرکارند و پارادایمی که دستکم در یک جامعه خاص تا حدی مسلط باشد، اکنون به شدت زیر سؤال رفته است.
در رویکردهای مختلف به انقلاب اسلامی ایران، گاه بر عوامل اقتصادی _ اجتماعی و گاه بر عوامل روانشناختی، سیاسی و فرهنگی تکیه میکنند. برخی نظریههای انقلاب نیز رهیافت چندعلیتی به انقلاب داشتهاند. نیکی کدی، معتقد است که مجموعهای از نارضایتیهای
مذهبی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی در وقوع انقلاب اسلامی ایران دخیل بودهاند. (1)وی در تبیین وقوع انقلاب و ظهور اسلام در قرن هفتم میلادی نیز همین عوامل را مطرح کرده و بیان میدارد که این عوامل، به فهم علل ظهور اسلام و غلبه سریع آن بر قبایل عرب کمک میکرد. (2)
پیتر سوروکین از دیگر نظریهپردازانی است که با رهیافتی ترکیبی به انقلاب مینگرد. وی آشکارا حرکتهای انقلابی را تحقیر میکند. نظریه او به این دلیل ارزشمند است که به بررسی عواملی میپردازد که موجب بروز روند انقلاب میگردد. او انقلاب را پدیدهای مینگرد که به ناتوانی ارزشها در تطبیق با محیط مربوط است. این فشار فزاینده بر رابطه ارزشی _ محیطی، همیشه در اثر «افزایش سرکوب غرایز» عمده اکثریت جامعه و ممکن نبودن ارضای آن غرایز در حداقل ضروری خود، به وجود میآید. (3)سوروکین ششگونه کلی سرکوب را منجر به وقوع انقلاب میداند: «سرکوب غرایز مربوط به تغذیه (گرسنگی)؛ سرکوب غریزه دارایی؛ سرکوب غریزه جنسی؛ سرکوب انگیزه آزادی؛ سرکوب غریزه اظهار وجود یا تصریح عقاید یا خودبیانگری».
از نظر وی، انقلاب ممکن است پاسخی به سرکوبی یک یا تعدادی از غرایز باشد؛ اما عمدتاً پس از سرکوبی همه غرایز رخ میدهد. (4)وی بر آخرین سرکوب در وقوع انقلاب اصرار دارد؛ اما بسیاری از نظریهپردازان انقلاب به
1) نیکی آر. کدی، ریشههای انقلاب ایران، دکتر عبدالرحیم گواهی (تهران: نشر فرهنگ اسلامی، 1375)، ص15.
2) نیکی آر. کدی، ریشههای انقلاب ایران، دکتر عبدالرحیم گواهی (تهران: نشر فرهنگ اسلامی، 1375)، ص23_ 22.
3) Pitirim Sorokin, The Sociology of Revolution (New York: First Published, 1925), P. 367.
4) Ibid, P. 40-41.
نقش محدودیتهای اقتصادی در ایجاد نارضایتی عمیق انقلابی پای میفشارند؛ اگرچه در بین آنها در نوع تأثیرگذاری این عامل، اختلافنظر وجود دارد. نظریههای آنها در حقیقت پاسخی به این سؤال است که آیا انقلابها، به هنگام رونق و رشد اقتصادی _ اجتماعی، روی میدهند یا زمانی که رکود و تنزل اقتصادی _ اجتماعی باشد؟
مارکس تنزل و عقبگرد وضعیت اقتصادی _ اجتماعی طبقه «استثمار شده» در هر «دوران تاریخی» را علت انقلاب میداند. ریشه همه انقلابها، در شیوه تولید و عدم تطبیق زیربنا و روبناست. زیربنا به ساختار اقتصادی یا شیوه تولید برمیگردد که ساختار روابط اجتماعی را معین میکند. این ساختار در هر دوره، شامل دو طبقه است: طبقه حاکم و طبقه تحت استثمار.
طبقه حاکم از طریق «نظام تقسیم کار اجباری» و «مدرنیزاسیون»، «از خودبیگانگی» طبقه تحت استثمار را باعث میگردد و سپس تداوم تولید و استثمار و بحرانها، آگاهی طبقاتی در طبقه استثمار شده را باعث میشود و آنگاه به انقلابی خشونتآمیز میانجامد. (1)
See: A. S. Cohan, Theories of Revolution (London: Nelson, 1975), PP 54-73.
این نظریهپرداز معتقد است که اغلب انقلابها، از بهبود اوضاع اقتصادی _ سیاسی، پس از دورانی طولانی از فشار و سرکوب
1) آندره پیتر، مارکس و مارکسیسم، شجاعالدین ضیائیان (تهران: دانشگاه تهران، 1360)، ص115- 107؛ مصطفی ملکوتیان، سیری در نظریههای انقلاب (تهران: نشر قومس، 1372)، ص65 - 45.
ناشی می گردند:
همیشه چنین نبوده است که انقلابها در زمان وخیمتر شدن اوضاع، پیشآمده باشند، بلکه برعکس، انقلاب غالباً در زمانی پیش میآید که مردمی که دیر زمانی با یک حکومت ستمگر بدون هیچگونه اعتراضی کنار آمدهاند، یکباره دریابند که حکومت، فشارش را تخفیف داده است؛ آنگاه است که علیه حکومت اسلحه به دست میگیرند. (1)
برخی از نظریهپردازان انقلاب، این ایده توکویول را با اختلافاتی پذیرفتهاند. کرین برینتون معتقد است که انقلابهای فرانسه، روسیه، انگلستان و امریکا، نهتنها در جوامعی که از نظر اقتصادی واپسگرا هستند، اتفاق نیفتاد بلکه برعکس، در کشورهایی صورت گرفت که از نظر اقتصادی توسعه مییافتند. (2)
ص45 - 32.
دیویس انقلابها را زمانی ممکنالوقوع میداند که بعد از مدتی طولانی از توسعه اقتصادی _ اجتماعی، توسط یک دوره کوتاهمدت عقبگرد سریع دنبال شوند. (3)
به نظر دیویس، ثبات و بیثباتی سیاسی، نهایتاً به وضعیت فکری در جامعه وابسته است. وجود نارضایتی، سازنده انقلاب است، نه وضعیت
قابل لمس عرضه کافی یا ناکافی غذا، برابری یا آزادی. مردم راضی یا بی اعتنا که از نظر کالاها، موقعیت و قدرت فقیر هستند، ممکن است از نظر سیاسی ساکت باقی بمانند و مخالفان آنها امکان دارد به شورش دست بزنند. به همین صورت و با احتمال قویتر، فقیران ناراضی ممکن است اغتشاش کنند و ثروتمندان راضی، با انقلاب مخالفت نمایند.
جیمز دویس از طریق نموداری که به منحنی «J» مشهور است، بیان میکند که تا وقتی شکاف بین خواستهها و دریافتهای مردم اندک باشد، مشکلی پیش نمیآید، اما در صورتی که خط دریافتها به شکل «J» درآید و شکاف مزبور تحملناپذیر گردد، انقلاب صورت میگیرد. (1)
و همچنین: مصطفی ملکوتیان، سیری در نظریههای انقلاب، ص140.
اندیشه موعودباوری در ادیان، بر این نکته تأکید میکند که کار اصلاح عالم، از دست انسان خارج است و روند رو به تباهی جهان، جز با دخالت خدا و تحقق اراده الهی در زمین بسامان و صلاح بازنمیآید. در زمینه اقتصادی، وقتی به دو شاخص عدالت اقتصادی، یعنی کاهش نابرابری و فقر در عصر امروز میپردازیم، آشکار میگردد که نظام سرمایهداری کنونی جهان، نهادها و سازکارهای این نظام، نهتنها عدالت اقتصادی را به ارمغان نمیآورد، بلکه جهان را بیش از پیش، پر از ظلم و تبعیض و فقر و نابرابری خواهد کرد و بشر، نهتنها به رفاه اقتصادی و بینیازی دست نمییابد، بلکه فاصله عمیق میان کشورهای توسعهیافته و در حال توسعه، بیشتر و بیشتر
1) James Davies, Toward a Theory of Revolution, In: Struggle in The State, op.cit, PP 150 -167.
میگردد و هدف نهایی عدالت اقتصادی که آزاد شدن انسانها از رنج طلب و کسب بیش از حد است تا بتوانند بهطور خلاقانه در کارهای بیشمار غیراقتصادی مربوط به روح و ذهن درگیر شوند، در عصر جهانیسازی و به دست بشر تحققپذیر نیست.
بیتردید، فقر و نیاز روزانه به غذا، لباس، مسکن و...، بدترین و ناهنجارترین اسارت برای بشر است؛ زیرا آسایش و فراغت را از آدمی سلب میکند و زمینههای رشد و تکامل معنوی و مادی او را نابود میسازد. احادیث بسیاری درباره رفاه اقتصادی دوران ظهور وجود دارد که به مواردی اشاره میشود:
واعلموا أنّکم إن اتّبعتم طالع المشرق سلک بکم منهاج الرّسول... و کفیتم مئونة الطّلب و التّعسّف، و نبذتم الثّقل الفادح عن الأعناق...؛ (1)
بدانید اگر شما از قیامگر مشرق پیروی کنید، شما را به آیین پیامبر درآورد... تا از رنج طلب و ظلم آسوده شوید و بار سنگین را از شانههایتان بر زمین نهید... .
یکون فی امّتی المهدیّ... والمال یومئذ کدوس، یقوم الرّجل فیقول: یا مهدیّ أعطنی، فیقول: خذ؛ (2)
در زمان مهدی علیه السلام ... مال، خرمنی شود. هر کس نزد مهدی آید و گوید: به من مالی بده! مهدی بیدرنگ بگوید: بگیر.
و یعطی النّاس عطایا مرّتین فی السّنة و یرزقهم فی الشّهر رزقین... حتّی لاتری محتاجاً إلی الزّکاة و یجیء أصحاب الزّکاة بزکاتهم إلی المحاویج
من شیعته فلا یقبلونها، فیصرّونها و یدورون فی دورهم، فیخرجون إلیهم، فیقولون: لاحاجة لنا فی دراهمکم... فیعطی عطاء لم یعطه أحد قبله؛ (1)
امام مهدی علیه السلام، در سال دو بار به مردم مال میبخشد و در ماه دو بار امور معیشت به آنان میدهد... تا نیازمندی به زکات باقی نماند و صاحبان زکات، زکاتشان را نزد محتاجان آورند و ایشان نپذیرند. پس آنان زکات خویش را در کیسههایی نهند و در اطراف خانهها بگردند و مردم بیرون آیند و گویند: ما را به پول شما نیازی نیست... پس دست به بخشایش گشاید، چنانکه تا آن روز کسی آنچنان بخشش اموال نکرده باشد.
با استناد به روایات، در زمان مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف، گستره عدالت اقتصادی اسلام، سطوح تولید، توزیع و مصرف را فرامیگیرد و رشد اقتصادی پایدار، حذف فقر، کاهش نابرابری و آموزه اصلاح الگوی مصرف را به ارمغان میآورد. اما باید توجه داشت که با وجود اهمیت عدالت اقتصادی، امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در برنامه کار خود، ساختن انسانها را نقطه زیربنایی قرار میدهد؛ زیرا تا انسانها ساخته نشوند، جامعه بنیاد صحیح نخواهد یافت. باید توجه داشت که قیام آن حضرت به سوی مستضعفان جهتگیری دارد، اما خاستگاه این انقلاب تنها مستضعفان نیست. برخلاف مکاتب مادیگرا که انقلاب را فقط و فقط به محرومان نسبت میدهند و به سود آنها میدانند که علیه طبقه مرفه قیام کنند، نهضت پیامبران و انقلاب مهدوی به سود محرومان است، اما منحصراً به دوش
1) علامه مجلسی، بحارالانوار، ج52، ص327.
محرومان نیست. درک نکردن تفاوت بین جهتگیری و خاستگاه انقلاب، منشأ بسیاری از اشتباهات شده است. (1)
انقلاب مهدوی از آنجا که بر فطرت انسانها و انسانیت آنها تکیه دارد، تنها مخاطبانش محرومان نیستند؛ بلکه همه گروهها و طبقات اجتماعی در پیروزی آن دخیلند. به همین دلیل، پیامبران از آغاز دعوت خویش و در شروع مبارزه بر ضد طاغوتها، به سراغ فرعونها میروند تا ابتدا فطرت الهی به زنجیره کشیده خود آنها را اصلاح کنند و از درون به انقلاب میپردازند. مگر نه این است که در انقلاب موسی علیه السلام، فردی از همان گروه مرفه و یا به اصطلاح از طبقه استثمارگر، به وی ایمان آورد و به حمایت او برخاست: «وَقَالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَکْتُمُ إِیمَانَهُ...»؛ (2)و یا همسر فرعون به حمایت از انقلاب موسوی، بر ضد همسر خود آشفت. (3)
جنبشها و تحولات تاریخی باید بر تغییر در محتوای درونی انسانها استوار باشند؛ زیرا محتوای درونی انسان، منشأ حرکتهای تاریخی است. اندیشه و اراده، محتوای درونی آدمی به شمار میآید و در قلمرو تاریخ و اجتماع، تلفیق اندیشه و اراده آیندهساز آدمی است و اساس جنبش تاریخی او را فراهم میآورد. به عبارت دیگر، اگر محتوای درونی آدمی را زیربنا و منشأ تمام تغییرات بدانیم، مجموعه پیوندهای اجتماعی و نظامهای زندگانی و تشکیلات بشری، تابعی از متغیر همان زیربنا یا محتوای درونی انسان خواهد بود. پیوند و رابطهای که میان زیربنا (محتوای
درونی آدمی) و روبنا (وضع و حال جامعه) وجود دارد، نوعی رابطه علّی است. آیه شریفه «إِنَّ اللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ»، (1)روشنگر همین رابطه میان روبنا و زیربناست. ظواهر و شئون و احوال هر جامعه، وقتی تغییر خواهد کرد که وضع نفسانی انسانها تغییر کند و به یقین، تغییر حال روانی یک تن یا دو تن یا سه تن از افراد جامعه، تمام ملت را به جنبش و انقلاب وانمیدارد، بلکه حالتهای نفسانی همه افراد جامعه باید زیر و رو شود تا سرنوشت عمومی آنها عوض گردد. هر اندازه آرمان متعالیتر باشد، هدف نیکتر و پردوامتر است و هر قدر آرمان پست و محدود باشد، غایت نیز خردتر و ناچیزتر خواهد بود. (2)
میشل فوکو، فیلسوف مشهور فرانسوی و نظریهپرداز پستمدرنیسم در زمینه ریشهیابی علل وقوع انقلاب اسلامی ایران، میگوید که این انقلاب، امکان ندارد با انگیزههای اقتصادی و مادی صورت گرفته باشد؛ زیرا جهان، شورش و قیام همه مردم بر ضد قدرتی را شاهد بود که مشکلات اقتصادی آن در حدی بزرگ نبود که در نتیجه آن، میلیونها ایرانی به خیابانها بریزند و انقلاب کنند. از اینرو، ریشه این انقلاب را باید در جایی دیگر جستوجو کرد. به نظر وی، روح انقلاب اسلامی در این حقیقت نهفته است که ایرانیها از خلال انقلاب خود، درصدد ایجاد تحول و تغییر در خویش بودند. در واقع هدف اصلی آنها، ایجاد تحولی بنیادین در وجود فردی و در حیات سیاسی _ اجتماعی و در نحوه تفکر و شیوه نگرش
خویش بود. ایرانیان خواهان دینی بودند تا تجربه و نحوه زیستن خود را دگرگون سازند و برای این منظور، بیش از هر چیز، خود را هدف قرار داده بودند. آنان راه اصلاح خود را در اسلام یافتند؛ اسلامی که برای آنان هم دوای درد فردی و هم درمان بیماریها و نواقص اجتماعی بود. (1)
بهطور کلی، در بررسی عوامل ایجاد نارضایتی در وقوع انقلاب میتوان گفت: انسان با ترکیب خاص خود از حس، غریزه، خیال، فکر و نظارت عقل بر راهها و هدفها، به حرکت روی میآورد و از آنچه دارد، به آنچه میتواند و باید داشته باشد، میپردازد. با این حرکت، برخورد با مانعها، محدودهها و دیوارها آغاز میشود و نیاز به عدالت، احساس میگردد. در این مرحله، آنجا که مزاحمی و شریکی در حدودش سر برمیدارد و سرپرستی آدمی را ادعا میکند، این آزادی و عدالت و آن شخصیت سربرداشته، نمیتواند حضور این مزاحم را تحمل کند و برای استقلال خود و خلاصی از هر مزاحم و مهاجمی، درگیر میشود تا از شخصیت، آزادی، عدالت و محدوده سرزمین، ناموس و دارایی خویش، دفاع نماید که احساس میکند اینها جزئی از او هستند و هجوم به آنها هجوم به خود اوست. (2)
جوهره اصلی و اصیل مهدویت که ظهور حق در زمین را نوید میدهد، فراهمآورنده این نیازهای طبیعی بشر است. ظهور حق، شامل آشکار شدن
حقایق، رسیدن هر ذیحقی به شایستگیاش، بازبرپایی نظام کیهانی و اجتماعی درست، بسامان شدن همه چیز، و به نوعی ظهور خدا در زمین به واسطه برپایی و تحقق حق است: «وَیَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ وَیُحِقُّ الْحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ»؛ (1)«خدا باطل را محو و حق را با کلمات خود محقق میسازد»
و نیز «وَیُرِیدُ اللّهُ أَن یُحِقَّ الْحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ»؛ (2)«خدا میخواهد حق را با کلمات خود محقق کند». محقق شدن حق آنگاه خواهد بود که حقیقت آشکار گردد (بعد معرفتی)، ذیحق به آنچه سزاوار آن است برسد (بعد فقهی و جزایی و حقوقی)، نظام عالم و آدم چنان شود که باید (بعد کیهانی و اجتماعی)، و وجه خدا چنان که هست و تا آنجا که ممکن است، در زمین ظاهر گردد. (3)
به اعتقاد ما، انقلاب مهدوی یک فرانظریه به شمار میآید؛ نظریهای که بسامانبخشی دیگر نظریهها همچون زیرمجموعه خود تواناست. این نظریههای زیرمجموعهای _ که قبلاً ذکر شد _ در عین اینکه هر یک دچار ابهامات و در معرض نقدهای عمدهای است، تنها گوشههایی از پدیده انقلاب را شناسایی میکند. اندیشه مهدویت به منزله یک فوقنظریه، در مقایسه با دیگر نظریهها و رهیافتها جامعیت دارد.
در هر انقلابی، وجود رهبری ضروری است که بتواند نارضایتیهای
موجود در جامعه را فعال سازد و آنها را به سمت براندازی هدایت نماید. بسیاری از شکافهای سیاسی، فکری، اجتماعی و...، در جوامع مختلف وجود دارد که به دلیل فقدان چنین رهبرانی، به انقلاب یا پدیده اجتماعی مشابه تبدیل نمیگردد. از اینرو، رهبری در جریان یک انقلاب واحد، نقشهای متعددی دارد؛ از قبیل فعالسازی نارضایتی از وضع موجود، برانگیختن روحیه انقلابی، بیان و گسترش اندیشه و ایدئولوژی جدید، تنظیم و برنامهریزی راهبردهای حرکت انقلابی، بسیج کردن و به صحنهآوردن تودهها، ترسیم و برقراری نظام سیاسی جدید و نیز تلاش برای رسیدن به اهداف و شعارهای انقلابی پس از پیروزی.
ویژگیهای شخصی یا فرهمندی (1)رهبران، میتواند در وقوع انقلاب نقش مؤثری ایفا کند. رهبران معمولاً دارای قریحه و استعداد خاصی هستند و از نظر روانشناختی نمیتوانند پیرو دیگران باشند. لنین _ رهبر انقلاب روسیه _ فردی باهوش، دارای پشتکار، بسیار خودرأی و بدون وابستگی به قیود وجدانی، تأثیربرانگیز و دارای قدرت هیپنوتیزمی بود. (2)او حتی میتوانست فکر و اراده خود را نیز به دوستان انقلابیاش تحمیل کند. وی نامتمایل به تجملات و شوخطبع نیز بود. (3)
تاریخ نشان داده است که رهبران بدسرشت، حتی اگر به شکل موقت پیروز شوند، به دست خود بذر نابودی خویش را میکارند و پس از مدتی،
محصول آن را درو میکنند. گاه به نظر میرسد که سرنوشت ملتها و انقلابها، از نقش رهبرانی چون روبسپیر، کرامول، ناپلئون، لنین و کاسترو جداناشدنی باشد.
مونتگومری آلامین، ارزشهای اصلی و مشترک رهبران را در چهار گروه مشخص، گردآوری و مقولهبندی میکند:
تدبیر: این ارزش با صفاتی چون عقل، انصاف یا بیطرفی و کیاست گره میخورد.
عدالت: براساس این صفت، شخص حق خویش را به هر کس اعطا میکند. صفات مرتبط با عدالت عبارت است از: وظایف مذهبی، اطاعت و اراده نیک نسبت به دیگران.
اعتدال: به معنای کنترل خویش بهعنوان بالاترین پیشرفت ماهیت بشری و همچنین بهعنوان اهداف فردی و اجتماعی است. این صفت، با اخلاص، تواضع و صبر ارتباط دارد.
شکیبایی: صفت روحی است که زندگی را در مقابل بلایا و آزمایشها تحملپذیر میکند. شجاعت اخلاقی و انضباط شخصی، با شکیبایی ارتباط دارد. (1)
تأثیر رهبری بر جامعه و انقلاب، امری پیچیده است و نمیتوان حکمی کلی درباره آن صادر کرد. رهبر میتواند مردممحور، (2)وظیفهمحور، (3)یا ترکیبی از هر دو باشد. رهبران مردممحور، به مردم احساس هویت و قدرت
میدهند و تصویری از یک نظم جدید و عادلانه را برای آنها ترسیم مینمایند. رهبران وظیفهمحور، عمدتاً بر استراتژی مناسب و برنامه زمانبندیشده تکیه میکنند.
امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در اعتقاد شیعه، تنها رهبر حکومت اسلامی نیست؛ بلکه پیشوایی معصوم به شمار میآید که خداوند او را به این مقام منصوب کرده است. امامت تنها یک مقام و حکومت ظاهری نیست، بلکه یک مقام والای معنوی و دینی است. امام هدایت همهجانبه مردم را در امر دین و دنیا برعهده دارد. امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، تلاش در جهت تربیت دینی و معنوی جامعه، بالندگی فضایل و کمالهای عالی انسانی و گسترش تقوا را در برنامه دارد و بسیاری از امور مانند برقراری عدالت اجتماعی، امنیت و آزادی، در سایه این اهداف محقق خواهد شد. قرآن کریم در ترسیم سیمای معنوی حکومت صالحان _ که وعده تحقق آن به دست مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف داده شده _ میفرماید:
«الَّذِینَ إِن مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَوةَ وَآتَوُا الزَّ کَوةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنکَرِ وَلِلهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ»؛ (1)
همان کسانی که چون در زمین به آنان توانایی دهیم، نماز برپا میدارند و زکات میدهند و به کارهای پسندیده وامیدارند، و از کارهای ناپسند باز میدارند، و فرجام همۀ کارها از آنِ خداست.
سیره فردی و ویژگیهای شخصیتی امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز نشان میدهد که
1) سورۀ حج، آیۀ 41.
این آخرین رهبر جهانی، مردممحوری را در کنار وظیفهمحوری در برنامه دارد و علاوه بر صفاتی از قبیل تدبیر، اعتدال و شکیبایی؛ انسانی معصوم، برگزیده از جانب خدا و دارای علم لدنی است. او کمال موسی، شکوه عیسی و شکیبایی ایوب را دارد. (1)علم به کتاب خدا و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در دل او ریشه دوانیده، آنچنان که گیاه در دل مساعدترین زمینها ریشه میدواند. (2)مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، نه انسانی عادل، بلکه سراپا عدل و برکت و پاکی است؛ (3)شتابنده به سوی نیکیها و بزرگواریها، مبارز و سختکوش است؛ (4)داناترین، حکیمترین، پرهیزکارترین، بردبارترین، بخشندهترین و عابدترین مردم به شمار میآید. (5)تقواپیشه است و از روی بصیرت و هدایت گام برمیدارد: (6)
إذا بعث الله رجلاً من اطایب عترتی و ابرار ذریتی، عدلاً مبارکاً زکیاً، لا یغادر مثقال ذرة... یکون من الله علی خدوٍ لا یغترّ بقرابة، ولا یضع حجراً علی حجر...؛ (7)
1) ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین بن بابویه، عیون اخبارالرضا (قم: نشر توس، بیتا)، ج1، ص36.
2) علامه مجلسی، بحارالانوار، ج52، ص317؛ شیخ لطفالله صافی، منتخب الاثر فی الامام الثانی عشر( (تهران: کتابخانه صدر، 1373)، ص309.
3) ابن طاووس، الملاحم و الفتن، ص108. «به نقل از: کامل سلیمان، روزگار رهایی، علیاکبر مهدیپور (تهران: نشر آفاق، 1376)، ج2، ص950»
4) جمال الاسبوع، ص310. «به نقل از: مسعود پورسیدآقایی و دیگران، تاریخ عصر غیبت (قم: انتشارات حضور، 1379)، ص436»
5) شیخ علی یزدی حائری، الزام الناصب فی اثبات الحجة الغائب، ص9. (به نقل از: روزگار رهایی، ج1، ص132)
6) علامه مجلسی، بحارالانوار، ج52، ص269.
7) ابن طاووس، الملاحم و الفتن، ص108.
آنگاه خداوند مردی را از بهترین فرزندان و پاکترین عترت من برمیانگیزد که سراپا عدل و برکت و پاکی است؛ از کوچکترین حقکشی چشم نمیپوشد... او فرمان خدا را پیروی میکند، با کسی حساب خویشاوندی ندارد و سنگی روی سنگ نگذارد (از متاع دنیا چیزی برنگیرد).
یکون اولی بالناس من أنفسهم، و أشفق علیهم من آبائهم و امهاتهم، و یکون اشد الناس تواضعاً لله عزّوجلّ، و یکون آخذ الناس بما یأمر به، و أکفّ الناس عمّا ینهی عنه؛ (1)
ص62 و 37.
او بر مردم از خودشان اولاتر، از پدر و مادرشان مهربانتر، و در برابر خدا از همه متواضعتر است؛ آنچه به مردم فرمان میدهد، خود بیش از دیگران به آن عمل میکند، و آنچه مردم را از آن نهی مینماید، خود پیش از همگان از آن پرهیز میکند.
... یکون أعلم الناس، و احکم الناس، و اتقی الناس، و احکم الناس، و أسخی الناس، و أعبد الناس...؛ (2)
... او داناترین مردمان، حکیمترین آنان، پرهیزکارترین انسان، بردبارترین مردمان، سخیترین آنان و عابدترین همگان است... .
برخی از نظریهپردازان انقلاب، درباره نقش برجسته امام خمینی قدس سره در وقوع انقلاب اسلامی ایران بهعنوان آخرین انقلاب قرن، تصریح کردهاند؛ از جمله:
شخصیت آیةالله خمینی پهلو به افسانه میزند. هیچ رییس دولتی و هیچ رهبر سیاسیای _ حتی به پشتیبانی همه رسانههای کشورش _ نمیتواند ادعا کند که مردمش با او پیوندی چنین شخصی و چنین نیرومند دارند. (1)
از لحاظ علل، اهمیتی ندارد که چه شکل از انقلابهای اجتماعی ممکن است در آینده به وقوع بپیوندد. حقیقت امر این است که از نظر تاریخی، هیچ انقلاب اجتماعی موفقی با بسیج
1) میشل فوکو، ایرانیها چه رؤیایی در سر دارند، ص64.
تودهها و مسلماً با جنبشهای انقلابی ساخته نشده است. (1)
اسکاچیل تحت تأثیر شخصیت کاریزمایی امام خمینی قدس سره در
سال 1982 مقالهای با عنوان «دولت تحصیلدار و اسلام شیعی در انقلاب ایران»، نوشت و با توجه به آشکار بودن نقش اراده، آگاهی، رهبری و اندیشه اسلامی در این انقلاب، نظریه پیشین خود را در تحلیل آن نارسا دانست
و افزود: «اگر در دنیا یک انقلاب، آگاهانه ساخته شده باشد، انقلاب
ایران است»:
انقلاب ایران به یکباره اتفاق نیفتاد، بلکه به شکل سنجیده و بههمپیوستهای ساخته شد؛ بهویژه در مراحل اولیه، یعنی براندازی رژیم سابق. (2)
حال، با توجه به نظریه اسکاچیل، باید پرسید انقلاب کبیر مهدوی ساخته میشود یا بهوجود میآید؟
طبق آیات شریفه قرآن، تاریخ بشر و سرنوشت انسانها در دایره نظام خاصی رقم میخورد و هرگونه دگرگونی و انقلاب، تابع یک سلسله قوانین مشخص و معین است که خداوند، برای تدبیر جهان به اجرا درآورده است. بهرهمندی از نعمتهای الهی، به میزان تلاش آدمی یکی از سنتها و قانونهای حاکم بر جهان هستی به شمار میآید و انسان در پرتو اختیار، با عمل، خویش یا جامعه را به پیش میبرد و تاریخ را تکامل میبخشد و یا به سبب سستی و عدم تلاش، قابلیت دریافت نعمتهای الهی را از دست
میدهد: «وَأَن لَّیْسَ لِلاِْنسَانِ إِلَّا مَا سَعَی * وَأَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُرَی». (1)
سرنوشت هر جامعهای به رویکرد و اراده افراد آن جامعه بستگی دارد و اراده جمعی مردم، پدیدآمدن زمینهها و بسترها را سبب میشود. روایت «یخرج أناس من المشرق، فیوطّئون للمهدی یعنی سلطانه»، (2)به بسترسازی حکومت مهدوی از طرف مردم اشاره دارد و از طرفی روایت مشهور «افضل الاعمال انتظار الفرج»، (3)نشان میدهد که انتظار، یک حالت روانی نیست، بلکه عمل آدمی است که برای رسیدن به هدفی میکوشد و بدون کوشش برای رسیدن به مقصود، وصول ممکن نیست. بنابراین، انتظار از مقوله فعل است نه انفعال. چنین انتظاری، زمینهساز تحول در معرفت، احساس، رفتار و عمل آدمی میشود تا شایسته ظهور و فرج حضرت عجل الله تعالی فرجه الشریف قرار گیرد. بنابراین، از این زاویه که بنگریم، انقلاب مهدوی ساخته میشود و تنها انفجار تصادفی و خودبه خودی توده مردم در وقوع انقلاب نیست.
از طرفی خداوند متعال، با توجه به اوضاع جامعه و مناسب بودن زمینهها و بسترها و براساس نیاز جامعه جهانی، هر زمان اراده کند، اذن انقلاب مهدوی را صادر خواهد کرد و انقلاب موعود بهوجود میآید. در حقیقت، بخشی از مقدمات را در اختیار انسانها نهادهاند و از آنها
خواسته شده تا در این جهت گام بردارند؛ اما ممکن است براساس اراده الهی، و با توجه به نیاز شدید، منتظر برخی از زمینهها و شرایط نباشد. از اینرو، «اگر از دنیا به جز یک روز باقی نمانده باشد، خدای متعال آن روز را چنان طولانی میکند تا مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ظهور نماید.» (1)از این بعد که بنگریم، انقلاب مهدوی بهوجود میآید.
در حقیقت، از یک طرف باید ظهور حجت عجل الله تعالی فرجه الشریف به اراده الهی محقق شود و از طرف دیگر، باید قدرت و اراده پولادین انسانها ظهور یابد. تا زمانی که انسانها، به ایجاد زمینه و مقدمات ظهور اقدام نکنند، ظهور در انتظار اقدام آنها خواهد نشست. همانگونه که عطار نیشابوری در منطقالطیر به آن اشاره میکند، حکایت ظهور، گویی حکایت دیدار سی مرغ با سیمرغ است؛ زیرا سیمرغ همواره حضور داشت و اراده و همت سی مرغ غایب بود و میبایست حاضر میشد. (2)از اینرو، امام علیه السلام حضور دارد، اما یاران و زمینهسازان ظهور او غایبند.
شیخ طوسی میگوید:
هم ما و هم خداوند، قدرت باز کردن دست امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در تصرف امور و تقویت سلطنت وی را داریم. پس اگر فرضاً خداوند به وی بسط ید نداد، میدانیم که تقویت و بسط ید او بر ما واجب است... اگر بسط ید از کارهای خداوند میبود، ناچار میبایست خلق را مقهور و مجبور بر تمکین سازد و بین امام علیه السلام و کید
دشمنانش حایل شود که او را آزار نکنند؛ یا او را به وسیله فرشتگان تقویت و مدد فرماید. چهبسا که این کارها، به سقوط غرض تکلیف و حصول اضطرار بینجامد. پس بر ما واجب است که در هر حال، دست امام را در امور باز گذاریم. (1)
باید توجه داشت که ظهور، مشکل فاعلی ندارد بلکه مشکل از ناحیه قابل است. اگر قابل (انسانها) مقدمات ظهور را فراهم کنند، ظهور از جانب خداوند متعال لطفی واجب است. (2)
گسترش و تلاطم اندیشهها و ایدئولوژیهای جدید، پیش از وقوع همه انقلابها دیده میشود و همانگونه که برخی از نظریهپردازان انقلاب گفتهاند، هیچ انقلابی بدون این گسترش روی نداده است. (3)
بسیاری از دانشمندان علوم اجتماعی، مفهوم گستردهای از ایدئولوژی را به مثابه نظامی از ارزشها، ایدهها و باورها مطرح کردهاند که متضمن تفسیری جامع از تاریخ است و نظریه دقیقی از نظم اجتماعی را شکل میدهد و با تکرار تلقینکننده ایدهها از طریق نظام ارزشی، باور و وفاداری توده را جلب میکند. (4)
ایدئولوژی انقلاب، استراتژیها و روشهای رسیدن به هدف را مشخص میسازد. به عبارت دیگر، آییننامه اجرایی مکتب فکری انقلاب
است. (1)هدف ایدئولوژی شکل دادن، بسیج، هدایت، سازماندهی و توجیه اشکال خاص، راهکارها و نحوه اعتراض به دیگران تلقی میشود. (2)
ایدئولوژی هر انقلابی در چگونگی پیروزی آن، نوع حکومت جایگزین و حتی مراحل و تحولات پس از پیروزی، نقش مؤثری دارد. انقلابهایی که ایدئولوژی واحدی را گسترش میدهند، بهویژه اگر این ایدئولوژی با تاریخ و فرهنگ آن کشور پیوند خورده باشد، انقلاب زودتر فراگیر میشود و بسیج قویتر تودهها را به دنبال میآورد؛ در نتیجه، این انقلابها سریعتر به پیروزی میرسند و پس از پیروزی، بیثباتیهای کمتری را از سر میگذرانند. (3)
ص150 - 149.
انقلاب اسلامی ایران، نمونه بارز اینگونه انقلابهاست که به رغم روبهرو شدن با رژیمی مقتدر، از آنجا که پشتوانه آن یک ایدئولوژی واحد منسجم بود که از دل فرهنگ مردم شیعی ایران برخاست، در مدت زمانی اندک به پیروزی رسید. در انقلاب روسیه نیز به دلیل ضعف ناشی از فروپاشی حاکمیت دولت در اثر شکست در جنگ جهانی اول، انقلاب به سرعت پیروز شد؛ اما به دلیل نبود ایدئولوژی واحد و عدم پیوند آن با تاریخ و فرهنگ روسیه، سرانجام با کشتارهای وسیع مواجه گشت و زمینههای فروپاشی نهایی اتحاد جماهیر شوروی و بلوک شرق را فراهم ساخت. (4)See: Edward Crankshaw, Russia and The Russians (London: Macmillan, 1947), P. 106.
1) محمدرضا شفیعیفرد، درآمدی بر مبانی فکری انقلاب اسلامی (قم: نشر معارف، 1378)، ص89.
2) David Miller(ed), The Blackwell Encyclopedia of Thought, (V. K. Blackwell, 1987), P 235.
3) مصطفی ملکوتیان، انقلاب از آغاز تا فرجام «مروری بر ویژگیهای هفتگانه مشترک انقلابها»، مجموعه مقالات همایش انقلاب اسلامی (قم: دفتر نشر معارف، 1385)، ج1،
4) س.س ولک و دیگران، تاریخ شوروی، شهرام قهرمانی و بهزاد امین (تهران: انتشارات آلفا، 1361)، ص235 - 215.
امتیاز اساسی انقلاب مهدوی بر دیگر انقلابهای معاصر غربی، در ایدئولوژی، مبانی و غایاتی است که بر روشها و استراتژیهای این انقلاب تأثیر شگرف دارد. پدیدۀ انقلاب در اندیشه سیاسی غرب در علوم اجتماعی و انسانی بررسی میشود. علوم انسانی و اجتماعی، شاخهای از علم تجربی است که هدف آن، بسط جوهر پوزیتیویستی و حسی علم جدید است. در این تفکر، دین و اخلاق از صبغه الهی، آسمانی و معنوی تهی، و تنها بهعنوان محصول و نتیجه تطورات اجتماعی تلقی میشود. بشر بهعنوان موجودی مادی، غریزی و بیولوژیک، تعریف و تفسیر میگردد. از این رو، اندیشهورزان و نظریهپردازان غربی با وجود تفاوتها و اختلافهایی که درباره مدلها و تئوریهای انقلاب دارند، در چارچوب تفکر و تمدن بشرانگارانه به موضوع انقلاب مینگرند و بر مبادی، غایات، ایدئولوژیها و نظامهای حقوقی و سیاسی اومانیستی تکیه میکنند. از منظر آنان انقلاب، تحولی خشن و سریع در ساختار طبقاتی جامعه و گروه هیئت حاکم است که تنها صبغه سیاسی و اقتصادی دارد.
انقلاب مهدوی به معنای تغییر و دگرگونی مبنایی، باطنی و ماهوی است که اومانیسم، خودمحوری و خودبنیادی در برابر حق را نفی میکند. این انقلاب، استقرار مدینه اسلامی، حاکمیت قانون الهی، هدایت و تربیت، رستگاری آدمی و قرب الهی را غایت خود میداند. همچنین از قلمرو بشرانگارانه عبور میکند و عالم و آدم دیگری بر مبنای قرب به حق و ولایت الهی پدید میآورد.
انقلاب مهدوی با رویکرد معنوی به بشر، و انقلاب در جان و احوال مردم آغاز میشود. به این ترتیب بسط خودآگاهی دینی، زمینههای ظهور تمامعیار انقلاب را مهیا میسازد. انقلاب مهدوی، صورت تحقق عینی و خارجی یافته و به برقراری ولایت الهی در سراسر زمین میانجامد.
ایدئولوژی انقلاب مهدوی، برگرفته از اسلام ناب شیعی است. پتانسیل درونی این مکتب و عوامل درونی این مذهب که آن را از دیگر مکاتب سیاسی جدا میکند، عبارتند از:
جهان مادی از واقعیت مطلق سرچشمه میگیرد و تنها یک مبدأ دارد (توحید)؛ مدبری حکیم، عالم و قادر که بر تمام روابط و عوامل طبیعی حکومت میکند و همه عالم و عوامل طبیعی و حرکتها و فعل و انفعالهای در ماده، فعل خداوند و مظهر و تجلیگاه اراده اوست.
جهان هستی تحت سرپرستی و ولایت الهی قرار دارد و با ولایت و تدبیر الهی، از نقص به سوی کمال حرکت میکند.
انسان موجودی ابدی و جاودانی است و عوالم دیگری در پیش دارد که در آن عوالم، آثار و نتایج اعمال این جهان خود را خواهد یافت.
انسان موجودی آزاد و مسئول است که با اختیار، حرکت تکاملی خود را به پایان میرساند و چون آزاد است، گاهی حرکت به سوی خداوند و گاه به سوی شیطان را انتخاب میکند.
حق حاکمیت الهی، با اذن و نصب خداوند به انسانهای صالحی واگذار میگردد که معصوم و مبرای از گناه هستند.
مبانی نظری و اصول اعتقادی ویژه شیعه بعد از اصل «امامت»،
عدل است. عدالت که از صفات خداوند به شمار میآید، باید در خلیفه و جانشین او نیز تسری داشته باشد.
اعتقاد شیعه به امام عادل و معصوم، در درون خود یک اصل انقلابی را میپروراند و آن اعتقاد به نامشروع بودن همه حکومتهای غیرمعصوم در زمان معصوم علیه السلام و غاضبانه بودن همه حکومتهای غیرمأذون در دوران غیبت است. بنابراین نظریه امامت، موجب میگردد تا روحیه انقلابی و آمادگی نسبی شیعیان برای انقلاب در طول تاریخ تداوم یابد. (1)
از طرفی وجود دو آموزه غیبت و انتظار، زمینههای بالقوهای برای ایجاد انقلاب در میان شیعیان فراهم کرده است. شیعیان، تمام آرمانها و آرزوهای خویش را تا رسیدن موعود امم عجل الله تعالی فرجه الشریف دستنایافتنی میدانند و بنابراین، همواره از وضع موجود ناراضیاند و امید به ظهور مصلح جهانی، آنها را همواره در حالتی آمادهباش قرار میدهد.
سیره اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، قضایی، علمی، مدیریتی، اخلاقی و تربیتی امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف که از ایدئولوژی اسلامی شیعی
گرفته شده، آییننامه اجرایی و قانون اساسی حکومت مهدوی است (2)که
در این مقاله برای حسن ختام، با تمسک به روایتی در هر بخش، به آنها اشاره میشود:
امام علی علیه السلام میفرمایند:
لو قام قائمنا... لذهب الشحناء من قلوب العباد؛ (1)
اگر قائم ما قیام کند... کینهها از سینهها بیرون رود.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
یملأ الأرض قسطاً و عدلاً کما ملئت ظلماً و جوراً؛ (2)
زمین را سراسر قسط و عدل میکند، همانگونه که سراسر ستم و دشمنی شده بود.
امام باقر علیه السلام میفرماید:
إذا قام القائم ذهب دولة الباطل؛ (3)
هنگامی که قائم قیام کند، هر دولت باطلی از بین میرود.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
المهدی سمح بالمال، شدید علی العمال، رحیم بالمساکین؛ (4)
مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بخشندهای است که مال را به وفور میبخشد، بر کارگزاران و مسئولان دولت خویش بسیار سخت میگیرد و بر بینوایان بسیار مهربان است.
امام باقر علیه السلام در جای دیگر میفرماید:
یسوّی بین الناس حتی لاتری محتاجاً الی الزکاة؛ (1)
مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف اموال را میان مردم چنان به تساوی قسمت میکند که دیگر نیازمندی یافت نمیشود تا به او زکات دهد.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم میفرمایند:
... حتی أن المرأه لتقضی فی بیتها بکتاب الله تعالی و سنة رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم ؛ (2)
... حتی زنان در خانهها با کتاب خدا و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قضاوت میکنند.
همچنین امام صادق علیه السلام میفرمایند:
العلم سبعة و عشرون حرفاً فجمیع ما جاءت به الرسل حرفان، فلم یعرف الناس حتی الیوم غیر الحرفین، فاذا قام قائمنا أخرج الخمسة والعشرین حرفاً فبثّها فی الناس و ضمّ الیها الحرفین، حتّی یبثّها سبعة و عشرین حرفاً؛ (3)
علم و دانش 27 حرف، شعبه و شاخه است و تمام آنچه پیامبران برای مردم آوردهاند، دو حرف بیش نبوده، و مردم تاکنون جز آن دو حرف را نشناختهاند، اما هنگامی که «قائم» ما قیام میکند، 25 حرف دیگر را آشکار میسازد.
در این فصل برآنیم به مقایسۀ تطبیقی در باب ایده «ابر انسان» در تفکر نیچه، با اعتقاد به وجود انسان کامل در تفکر عرفانی به معنای عام و دکترین مهدویت شیعی به نحو خاص دست یازیم. هدف از این مقایسه آن است که نشان دهیم دغدغه فیلسوفی چون نیچه که به الحاد شهرت دارد، نوعی تفکر انتظارگرایانه و آمادهگرایانه است که بشارت اجمالی ظهور ابر انسان را به تصویر میکشد. ابر انسان او آیندهای تابناک را نوید میدهد که در نهایت بحران حرمانی و حیرانی، کورسویی به سوی حیات متعالی فراروی انسان مینهد. انسانی که زرتشت نیچه ما را به خلق آن میخواند، درمانی است برای هرج و مرج، نومیدی و پوچگرایی که به نظر او در نهایت، طومار تمدن مغرب زمین را در خواهد نوردید.
در آثار نیچه بیتردید بُعد شرقی و محتوای غیر اروپایی وجود دارد. زبان حکایت، استعارهها، گزینگویهها و شور شاعرانه و عارفانه او ما را به یاد حافظ، سعدی و مولانا میاندازد و شاید بتوان ادعا نمود که قرابت معنوی
بین برخی آموزههای تفکر او با عرفای بزرگ اسلامی چون ابن عربی و عزیزالدین نسفی وجود دارد و احتمالاً نیچه از آنان تأثیر پذیرفته است. اما بنیاد تفکر وی بر واقعه هولناک مرگ خدا استوار است؛ همین امر موجب میگردد که آموزه «ابر انسان» او با «انسان کامل» عرفا فرسنگها فاصله یابد.
فردریش نیچه (1844-1900 میلادی) از مهمترین متفکران جهان در 150 سال اخیر است که بیگمان از پیشوایان اندیشهورزی امروزه به شمار میروند. (1)تأثیرگذاری شخصیت نیچه تقریباً بر تمامی ارزشها (یا ضد ارزشها!)ی آدمی امروز در جوامع متمدن، چه موافق و چه مخالف، پیداست. بیگمان، متفکران مشهوری چون فروید، یاسپرس، هیدگر، آندره ژید، کامو و سارتر از نیچه تأثیر مستقیم پذیرفتهاند. فردریش نیچه، نیای همه جنبشهای فلسفی قرن بیستم به شمار میرود، حتی برخی پستمدرنسیم را نیز وامدار او دانستهاند. (2)
نیچه فیلسوفی به معنای سنتی کلمه نیست، زیرا اندیشه وی منظومهای فلسفی و سیستماتیک ندارد. برخی او را شاعر نامیدهاند، زیرا اندیشههایش را بیشتر پراکنده و گاه حتی به ظاهر، بیارتباط با یکدیگر، به گونۀ کلمات قصار بیان میکند. همواره آثار او، همراه با زیبایی خیالانگیز
شاعرانه است. با وجود این، نیچه خود را «شاعر اندیشمند» و یا «اندیشمند شاعر» مینامد. (1)او خود را در شمار آدمهای درکناشدنی میخواند (2)و پیشبینی میکرد که تنها پس از مرگش به ژرفای نوشتههایش پیخواهند برد. سدهای که با مرگ او آغازید، سرشار از رویدادها، درگیریها و آشفتگیهای متعدد بود که نیچه با تیزبینانه، خبر از چیزی میداد که پیشآمدنی مینمود؛ نیستانگاری «واپسین انسان» که به «هیچ خواستن» بسنده کرده و چشمک میزند، (3)در هنگامی که احساس پوچی همچون بیابان برهوتی گسترش مییابد. نیچه فلسفه خود را آشکارا مقدمه یا اعلان عصری کاملاً جدید معرفی مینماید و مینویسد:
روایت من روایت تاریخ دو قرن آینده است، من آنچه را که رخ میدهد، توصیف میکنم، آنچه را که به صورتی دیگر نمیتواند رخ بدهد، و این چیز همانا پیشرفت و گسترش نیستانگاری است. برگی از این تاریخ از هماکنون قابل روایت است، زیرا در وضعیت کنونی جبر آن در کار است. این آینده از هماکنون، و از طریق صدها علامت و نشانه سخن میگوید. (4)
1) حامد فولادوند، در شناخت نیچه (مقاله فیلسوف اضداد)، ناصرالدین صاحبالزمانی (تهران: نشر کتاب نادر، 1384)، ص32.
2) فردریش نیچه، حکمت شادان، آل احمد، سعید کامران و فولادوند (تهران: نشر جامی، 1385)، قطعه371.
3) «زمین کوچک شده است، واپسین انسان بر آن جستوخیز میکند و همه چیز را کوچک میسازد. نسل او همچون پشه، فناناپذیر است، واپسین انسان از همه درازتر میزید. واپسین انسانها میگویند: ما خوشبختی را یافتهایم! و چشمک میزنند.» [فریدریش ویلهلم نیچه، چنین گفت زرتشت، داریوش آشوری (تهران: انتشارات آگاه، 1382)، ص27]
4) قطعات منتشر شده پس از مرگ فردریش نیچه. (به نقل از حامد فولادوند، در شناخت نیچه، ص166)
برخی نیچه را فردی میدانند که تباهی و فرو ریزش نزدیک تمدن غرب را شناخته است:
هیچ متفکری در تاریخ فلسفه نو همانند فردریش نیچه نتوانسته است بر ارزشهای غربی، اثری کوبنده و مخرب بگذارد. اهمیت او بهعنوان یک فیلسوف به دلیل شدت ضربهای است که به بنیان اخلاقی و ذهنی جامعه وارد ساخت. (1)
آثار نیچه در معرض تفاسیر مختلفی قرار گرفته است. روش نویسندگی او عامل مهم برای امکان برداشتهای گوناگون را فراهم میسازد، بهخصوص بیماری، جنون و درگیریهای شخصی زندگی وی زمینه تحلیل روانشناسیک آثارش را نیز فراهم آورده است. (2)سبک نگارش وی
1) Zeitlin, M. Irving, Niezsche, (USA: Polity press, 1994) P. 5.
2) نیچه که پدر و اجداد مادری و پدریاش همه نسل در نسل کشیش لوتری بودند، در چهار سالگی پدرش را از دست داد و در میان زنان خانواده (مادر، دو عمه و خواهر) پرورش یافت. او در هنگامی که در سواره نظام به صورت داوطلب مشغول خدمت بود، از اسب به زمین غلتید و زخمی شد. در زمان جنگ فرانسه و پروس در سال 1870 تبعه سوئیس شد و چون نتوانست در جنگ شرکت کند، به خدمت در بخش حمل و نقل و پرستاری مجروحان جنگی مشغول شد. در این ایام که مدت درازی به طول انجامید، اوقات سختی بر او گذشت، بهگونهای که بار دیگر بیمار و رنجور شد. بار دیگر به تدریس دانشگاه پرداخت، اما چون ضعف جسمانی مانع از کار او بود، به عزلت گرایید و زندگی خود را وقف تألیف و تصنیف کرد. در سال 1889 دچار سکته شد و پس از آن هرگز سلامتی خود را به طور کامل باز نیافت. در آخرین سالهای عمر، مادر و خواهرش از وی نگهداری میکردند. کار زیاد، تنهایی طولانی، و رنج عاطفی در پیشرفت بیماریاش بسیار مؤثر بود و حدود ده سال هوشیاری خود را از دست داد و در بیمارستان روانی Iena بستری شد. این دوران به دوره سقوط فکری نیچه معروف است و سرانجام در نیمروز 25 اوت 1900 چشم از جهان فرو بست. در باب تأثیر بیماری نیچه بر نوشتههایش، گفتهاند که پزشکی که مدتها او را معالجه میکرد، سرانجام گفت: «خیر! اعصاب تو مشکلی ندارد؛ این فقط من هستم که عصبی هستم.» [فردریش نیچه، آنک انسان Ecce Homo، رؤیا منجم (تهران: انتشارات فکر روز، 1374)، ص53] برخی معتقدند همان آثاری که در اواخر عمر یعنی مواقعی که تصور میشود نیچه دچار جنون شده است، از همه عمیقتر است و به دلیل همین عمق با سخنان هذیانآمیز اشتباه میشود. [فریدریش نیچه، دجال، عبدالعلی دستغیب (تهران: نشر پرسش، 1376)، ص19] ژیل دلوز معنا و مفهوم بیماری و جنون را در نزد نیچه چنین شرح میدهد: «در بیماری، بیشتر چشماندازی بر تندرستی میبیند، و در تندرستی، چشماندازی بر بیماری... بیماری چونان ارزیابی تندرستی، لحظههای تندرستی چونان ارزیابی بیماری... از تندرستی به بیماری، از بیماری به تندرستی، اگر فقط در تصور هم باشد، خود این حرکت نوعی تندرستی برتر است. [ژیل دلوز، نیچه، پرویز همایونپور (تهران: نشر قطره، 1383)، ص51]
مشابهتی به نوشتههای مرسوم فلسفی ندارد. او در کتابهایش استدلال نمیکند، بلکه سبکی شاعرانه، پر از استعاره و تشبیهات پیچیده دارد. از این رو، تعیین جایگاه نیچه و تشخیص فیلسوف، حکیم و یا شاعربودن او بسیار مشکل است. حتی در زمان حیات او نیز نمیدانستند که او را در کدام رشته و حوزه باید قرار داد. برخی به ریشخند او را ادیب و شاعر خواندهاند، برخی از فیلسوفان افکار وی را خارج از قلمرو فلسفه پنداشتهاند و حتی عدهای نیز تأثیر او را در حوزه تفکر بسیار فاجعه آمیز دانستهاند. (1)بدون شک این متفکر شخصیت چند بعدی دارد. بینش و عملکرد فلسفی او با معیارها و برداشتهای موجود در فرهنگ غرب همخوانی نداشته است و شاید هنوز هم نداشته باشد. هیدگر در آغاز کتاب بزرگ خود به نام نیچه مینویسد:
مواجهه با نیچه هنوز آغاز نشده و حتی مقدمات آن نیز
فراهم نگردیده. مدتهای مدید است که نیچه را یا مورد
1) ج.پ. استرن، نیچه، ص25.
تجلیل و تقلید قرار دادهاند، و یا به او ناسزا گفته و از وی سوءاستفاده کردهاند. (1)
در حوزه دین نیز برخی نیچه را یک خدا ناباور تندرو دانستهاند که با
تمام نیرو میکوشد تا نفوذ زهرآگین ایمان دینی را نشانهرود، در حالی که دیگران در همان تاخت و تاز شدید وی به مسیحیت، نشانه درگیری بنیادی وی را با مسئله خدا دیدهاند. (2)نیچه بزرگترین رخداد روزگاران نزدیک را مرگ خدا میداند و این رخداد را در آثار مختلف خود چون
آواره و سایهاش، حکمت شادان، چنین گفت زرتشت به تصویر میکشد. وی نخستین بار در بند 125 حکمت شادان، ماجرای دیوانهای را شرح میدهد که در روز روشن فانوسی میافروزد و در میدان عمومی شهر خدا را میجوید! به او خبر میرسد که خدا را کشتهاند و در کلیسا دفن کردهاند. رخداد هولناک مرگ خدا در تفکر نیچه در معرض تفسیرهای متفاوتی قرار دارد. کاپلستون میگوید:
این ادعا که کسی که خود به خداناباوری خویش اقرار دارد، درست به دلیل همین حمله پیگیر و سختی که به خداباوری میکند، در حقیقت از اهل ایمان است، گزافهگویانه و ناساز است، اما نیچه که در کودکی سخت مذهبی بوده است، هرگز به مسائل هستی و معنا و جهت زندگی بیاعتنا نبود. نیچه به رغم رد کردن خدا، با آنچه همگان «آدم بیدین» مینامند، بسیار
فاصله داشت. (1)
مهم آن است که نیچه نمیگوید «خدا نیست» بلکه میگوید «خدا مرده است». او در واقع قصد حکایت یک واقعیت تاریخی را دارد و نگاه خود را از به صلیب کشیدن عیسی مسیح علیه السلام ارائه میدهد. بنابر باور او، انسانها در یک برهه تاریخی خدا را کشتهاند و خود جانشین خدا شدهاند. بشر چراغ ایمان به خدا را در قلب خویش خاموش کرده است. به تعبیر نیچه، انسان خدا را کشت و دفن کرد. بالاترین سرچشمه پاکی، نور و عدل، زیبایی و زندگی را به گل خودپرستی بست و در عمیقترین تاریکیها سرگردان شد.
نیچه از مسیحیت تحریف شده بیزار بود. او به صراحت مینویسد:
واژه «مسیحیت» یک سوءتفاهم است _ در حقیقت یک مسیحی وجود داشت و او هم بر صلیب جان سپرد. «بشارت دهنده»بر صلیب مرد. (2)
گرچه نیچه آشکار و نهان بر ضد دین آباء و اجدادی خویش سخن میگوید، اما به هیچ وجه ضد دین نیست:
به گمان من غریزه دینی، بهراستی در حال رشد است، ولی ازبس به خداشناسی بدگمان است، از سیراب کردن خود با آن سرباز میزند... . فلسفه جدید که، بنیان آن بر نقد شک آورانه شناخت است، آشکار و نهان ضد مسیحی است، اما برای گوشهای حساستر بگویم که به هیچ وجه ضد دین نیست. (3)
رویکرد به «ابر انسان» از اساسیترین راهکارهای نیچه برای خروج از بنبست نیستانگاری قرون جدید، است. او در چنین گفت زرتشت، مشهورترین اثر خود، به ترسیم شخصیت «ابر انسان» میپردازد. در ذیل به جملههایی از این کتاب اشاره میشود:
ای تنهایان امروز شما خروج کردگان، خود روزی قومی خواهید شد و از میان شما، که خود را برگزیدهاید، قومی گزیده خواهدخاست و از آن میان _ ابرانسان! به راستی، زمین شفاخانهای خواهد شد. (1)
خدایان همگان مردهاند: اکنون می خواهیم که ابرانسان بزید!» این باد خواست ما روزی در نیمروز بزرگ. (2)
هان! من به شما ابرانسان را میآموزانم. ابرانسان معنای زمین است. بادا که اراده شما بگوید: ابرانسان معنای زمین باد! (3)
به راستی انسان رودی است آلوده، دریا باید بود تا رودی را پذیرا شد و ناپاکی نپذیرفت. هان! به شما ابرانسان را میآموزانم: اوست این دریا. در اوست که خواری بزرگتان فروتواند نشست. (4)
برخی، سخنان نیچه در باب ابرانسان و نقد دموکراسی و سوسیالیسم را به منزله مهر تأییدی بر نژاد پرستی، خاک و خون پرستی، برتری طلبی و سرانجام فاشیسم و نازیسم انگاشتهاند و ابرمرد او را هیتلر دانستهاند. اما متفکرانی چون ژاک دریدا، میشل فوکو و بهویژه ژیل دلوز کوشیدهاند این
سوء تعبیرها را در مورد نیچه آشکار سازند. نقد او بر ملیگرایی و اروپامداری و نیز تعهد به فرهنگ انسانی در تقابل با سیاست و چالش او در برابر دولت بوروکراتیک مدرن، از جمله موضوعاتی در نوشتههای نیچه است که به نظر میرسد اتهام نازیسم را از او برطرف میکند. ژاک مارتین، فیلسوف اگزیستانسیالیست معاصر میگوید:
اگر کتابها را به میزان سوءاستفادهای که مردم میتوانند از آنها داشته باشند، داوری کنیم، آیا چه کتابی بیش از «کتاب مقدس» مورد سوءاستفاده قرار گرفته است. (1)
والتر کافمان از بهترین مترجمان انگلیسی زبان آثار نیچه معتقد است که هیچ نویسنده آلمانی به اندازه نیچه مخالف نظریه نازیسم و برتری نژادی نبوده است.
در این مقاله، برآنیم به مقایسهای تطبیقی در باب «ابرانسان» نیچه با ایده انسان کامل در نگاه عرفا دست یازیم. نکته مهم آن است که روش تطبیقی تفاوتها را انکار نمیکند، بلکه میکوشد با مراجعه به نکتهای مشترک، دغدغه این فیلسوف را آشکارتر و شناخت را ژرفتر نماید.
«ابرانسان» واژهای است که نیچه در چنین گفت زرتشت به کار میبرد. گفتنی است که زرتشت (2)
پی یر ابرسوفرن، زرتشت نیچه، بهروز صفدری (تهران: انتشارات فکر روز، 1376)، ص35-33؛ حامد فولادوند، در شناخت نیچه، «ملاحظاتی چند در زمینه ایران مآبی نیچه»، ص116-107.
در سی سالگی، همچون مسیح علیه السلام، خانه وکاشانه خویش را ترک کرد و همراه عقاب و مارش (1)به مدت ده سال در تنهایی برفراز کوهی مسکن گزید. در هنگام بازگشت به شهر در آغاز با پیرمردی قدیس در جنگل روبهرو شد و در یافت که او نمیداند«خدا مرده است» و هنوز مشغول نیایش است. اما زرتشت ارمغانی شگفتانگیز برای مردمان خویش آورد؛ انسانیت غایت و فرجام هستی نیست بلکه پلی است که باید از روی آن گذشت و به مرحلهای والاتر دست یافت. او این مرحله را شأن ابرانسان میداند و میگوید انسانهای معاصر باید معنای زندگی را در این جایگاه جست و جو کنند. به این مرتبه تنها از طریق چیرگی بر وضع کنونی و در گذشتن از آن، یعنی در گذشتن از وضعیت انسانی، میتوان دست یافت. (2)
زرتشت نیچه در ابتدای راه پر فراز و نشیب خود قصد دارد «ابرانسان را بیاموزد»، اما ابرانسان نیچه کیست، چه خصوصیاتی دارد و در سیر تفکر او، چه ضرورتی بر عهده وجود ابرانسان است؟
واژه «Uber- Mensch» (ئوبِر منش) (3)ترکیبی است از «Uber» به معنای اَبَر
1) عقاب نمایشدهنده همه اموری است که متافیزیک سنتی، منشأ وجودشان را دنیای دیگر میداند، مثل خدا، نیکی و معقولات یا مثال. مار نمودی است از امور تجربی و همه چیزهایی که متافیزیک سنتی منشأ وجودشان را این دنیا، عالم خاکی میداند. این دو هر دو مونس و آشنای زرتشتند و زرتشت چنین تقابلی را میان آنها قبول ندارد.(پی یر ابرسوفرن، زرتشت نیچه، ص168)
2) محمد ضیمران، نیچه پس از هیدگر، دریدا و دلوز (تهران: انتشارات هرمس، 1382)، ص24.
3) واژة آلمانی Uber- Mensch به فرانسه Sur homme و به انگلیسی Superman یا Overman ترجمه میشود.
یا زبر و «Mensch» به معنای انسان. این واژه در فارسی «ابرانسان»، «ما فوق بشر»، «از ما بهتران»، «ابر مرد»، «فرا انسان»، «زبر مرد» یا «مرد برتر» ترجمه میشود.
ایده «ابرانسان» در تفکر نیچه معماگونه است؛ بنابر بعضی از عبارات نیچه، ابرانسان کسی است که در زمان آینده میآید. آیا ابرانسان نیچه تحت شرایطی، همانند«سوشیانس» (1)آن مصلح بزرگ جهانی آیین زرتشت، خروج خواهد کرد؟ یا اینکه تنها انسان در تحت فرآیند تکامل داروینی میتواند به ابرانسان تبدیل گردد؟
مفسران فلسفه نیچه در اینباره دیدگاههای متفاوتی دارند:
پیر ابر سوفرن میگوید:
ابرانسان در نزد نیچه یک نوع جدید نیست که مخلوق انتخاب طبیعی باشد و مثلاً همان طور که انسان اندیشهورز جانشین انواع پیشین نوع میمون شده است، ابرانسان نیز جانشین انواع انسان فعلی شود. ابرانسان به یک نژاد جدید تعلق ندارد. اما آنچه الزام و ضرورت دارد، این است که اگر ابرانسان چیزی است که خود انسان میتواند روزی به آن تبدیل شود، پس در همین معنا انسان باید پس از مرگ خدا بتواند به ابرانسان تبدیل شود. (2)
دیو رابینسون نیز معتقد است:
ابرانسان به مفهوم بر خود فایق آمدن است و نه به مفهوم تسلط بر
دیگران. فرا انسان حیثیتی است معتقد به اصالت وجود بر حسب تجربه که عرف اورا محدود نمیسازد و مسئول خلق شخصیت، اعتقادات و ارزشهای خویشتن است. به هر حال معلوم نیست که ابرانسان صرفاً شخصیتی آرمانی یا حالت ممتاز ذهن یا احتمال آینده واقعبینانه و ضرورت تکامل داروینی باشد. این لغت بهعنوان یک ایده فلسفی واجد تأثیر فراوانی در ادبیات و زندگانی بودهاست. سوء تفسیر مکرر و کاربرد سیاسی این آموزه همیشه نتایج خشنود کنندهای نداشتهاست. (1)
فردریک کاپلستون در باب ابرانسان نیچه میگوید:
نیچه اسطوره ابرانسان را همچون مهمیزی به انسان بالقوه والاتر و همچون هدفی برای او پیش میکشد. «هدف» نه انسانیت که ابرانسان است. انسان چیزی است که بر او چیره باید شد، انسان پلی است نه هدفی. اما این بدان معنا نیست که انسان با فرآیندی ناگزیر به ابرانسان بدل خواهد شد. ابرانسان یک اسطوره است. هدفی است برای اراده ابرانسان معنای زمین است... اینجا مسئله بدل شدن انسان به ابرانسان از راه یک فرآیند گزینش طبیعی در میان نیست؛ زیرا در این صورت، رشته چه بسا در مغاک فروافتد. ابرانسان پدید نخواهد آمد، مگر آنکه افراد برتر دلیری کنند و همه ارزشها را باژگون کنند و لوحهای کهن ارزشها را بشکنند. بهویژه لوحهای مسیحی را و از درون زندگانی و قدرت سرشار خود، ارزشهای تازه بیافرینند. ارزشهای تازه به انسان والاتر جهت و هدفی خواهد بخشید که ابرانسان مظهر شخصی آن است. اگر گریبان نیچه را بگیرند که چرا نتوانسته
1) دیو رابینسن، نیچه و مکتب پست مدرن، ص65 - 66.
است ابرانسان را بهروشنی وصف کند، او چه بسا پاسخ دهد که چون ابرانسان هنوز در میان ما نیست. (1)
مارتین هیدگر نیز کیستی ابرانسان را شرح میدهد:
نیچه با نام ابرانسان به هیچ وجه به انسانی مافوق تصور، از نوعی که تاکنون شایع شده، اشاره نمیکند. بهگونهای از انسان که عاری از همه صفات انسانی باشد و اراده محض را قانون خویش و خشم دیو آسا را فرمانروای خویش ساخته باشد نیز اشاره نمیکند. بل، ابرانسان، آن انسانی است که از انسانیت پیشین خود فراتر میرود تا فقط چنین انسانیتی را نخستین بار به ذاتش هدایت کند، ذاتی که هنوز نامتحصّل است؛ و انسانیت را در آن ذات راسخ کند. (2)
هیدگر میگوید که نیچه نخستین اندیش مندی است که میخواهد انسان را به فراتر از خویش رهنمون سازد، یعنی از انسانیت پیشین و معاصر فراتر رود. در واقع، ابرانسان در حال گذار و فرارفتن از خویش است.
شاید بتوان گفت نیچه از«ابرانسان» انسان کامل را در نظر داشته، یعنی انسانی که به راستی به قلمرو آزادی گام نهاده و از ترس، خرافه و پندارهایی که تاکنون بر اندیشه بشر حکمروا بوده، رهایی یافته است، و نیز نوع والاتری از انسان را از جهت معنوی در نظر داشته که با «آری» گفتن به هستی، چنانکه هست، و روی گرداندن از هستیها و جهانهای خیالی، «عهد امانت» را از نو زنده میکند و «معنای هستی» را در زمان غیبت خدا به
گردن میگیرد. (1)
به نظر میرسد که نیچه به عمد تصویر ابرانسان را مبهم باقی میگذارد. شاید بتوان گفت، ابرانسان گسترهای ایدهآل و متعالی است که در
چنین گفت زرتشت غایت آرزوی بشر خوانده میشود. نیچه در بخشی از این کتاب مینویسد:
از خدایان هیچ نگویید، اما ابرانسان را چه نیک میتوانید بیافرینید. برادران ای بسا خود نتوانید اما توانید خود را چنان باز آفرینید که پدران و نیاکان ابرانسان باشید. این باشد بهترین آفرینش شما. (2)
و در جای دیگر میگوید:
ابرانسان آذرخشی است که از دل ابر تیره انسان بیرون میآید. (3)
نیچه و زرتشت خصوصیات ابرانسان را به درستی معلوم نمیدارند. ابرانسان غایت، فرجام و هدفی است که در فاصله دوری از وجود انسان کنونی قرار میگیرد. (4)با جست و جو در آثار نیچه میتوان خصوصیات زیر را برای ابرانسان او مطرح کرد:
ابرانسان نیچه هیچگونه محدودیت اخلاقی ندارد. تنها اصول اخلاقی او
«میل به قدرت» است. نیچه انگیزهمحوری بشر را همان میل به قدرت میپندارد و بر این عقیده است که انگیزههای بنیادین که تمامی رفتارهای ما را باعث میشوند، از این منبع تغذیه میشوند. اگر چه پیکر چنین نیروی محرکهای در طی دوران متوالی با رنگ و لعابهای مختلفی تزیین شده است، هیچگاه این پوششها نتوانستهاند وجود آن را تحتالشعاع قرار دهند. از دیدگاه نیچه «میل به قدرت» در انسان به صورت ارزشگذاری و کشش به سوی برترین ارزشها نمایان میشود، زیرا انسان به ذاتِ خود باشندهای ارزشگذار است. (1)
نیچه با بدبینی به مسیحیت، تفکر مسیحی را آموزههایی چون تواضع و فروتنی، محبت برادرانه، ترحم و دلسوزی میدانست که در حقیقت این امر چیزی بیش از شکل انحرافی میل به قدرت نبود؛ مسیحیت مذهبی بود که در نظام بردهداری امپراتوری روم متولد شد و هیچگاه روحیه بردگیاش را رها نکرد. (2)
نیچه در بخشی از چنین گفت زرتشت مینویسد:
ابرانسان معنای زمین است، بادا که ارادۀ شما بگوید ابرانسان معنای زمین باد.
برادران، شما را سوگند میدهم که به زمین وفادار مانید و باور ندارید آنانی را که با شما از امیدهای اَبَرزمینی سخن میگویند. اینان زهر پالایاند، چه خود دانند یا ندانند. (3)
ابرانسان، با انکار خدا، افزون بر بیاعتقادی به عالم عقبا اعتقادی ندارد، بلکه فقط و فقط به زمین معتقد است. (1)ابرانسان، انسانی بس فرهیخته، با مهارت تمام در همه کارهای بدنی و بردبار به شمار میرود که از سر قدرت، هیچ چیز مگر ناتوانی را ناروا نخواهد شمرد، خواه در زیر صورت «فضیلت» باشد، یا «رذیلت»؛ انسانی یکسره آزاد و مستقل که به زندگی و جهان آری میگوید. خلاصه، ابرانسان تمام آن چیزهایی است که نیچه رنجور، تنها و فراموش شده، دوست دارد. (2)
در تفکر نیچه، بعد از واقعه هولناک مرگ خدا، ابرانسان جایگزین میگردد. ابرانسان موجودی جدید و شخصیتی متعالی است که خواهد توانست بر گرانش زندگی انسان فایق آید. ابرمردان افرادی نیرومند، قوی و سالم هستند که حیاتی زمینی را با برخورداری از لذات جسمانی و فارغ از خطای اعتقاد به هرگونه واقعیت ماورائی و محدودیتهای اخلاقیات گوسفندوار، تجربه خواهند کرد. (3)
نیچه در آثار خود بارها میپرسد که اگر نیکی، پاکی، دادگری، آفرینندگی و هر چه هست، همه در خدا و از خدا باشد، پس این موجود یکتایی که بشر نام گرفته چه کاره است. تا هنگامی که سایه پدر بر سر اوست، این فرزند زبون و بیچاره چگونه باید از این حالت هیچی بیرون بیاید؟ (4)تا کی بگوید
1) فریدریک نیچه، چنین گفت زرتشت، ص60.
2) فردریک کاپلستون، تاریخ فلسفه، ج7، ص404.
3) دیو رابینسن، نیچه و مکتب پست مدرن، ص26.
4) نیچه دو اعتراض مهم به دین مسیحیت دارد: مسیحیت حیات آدمی را در این دنیا خوار و حقیر میشمارد و دیگر اینکه انسان را فرمانبردار و زیردست خداوند میسازد. (ج. پ استرن، نیچه، ص149)
اگر او هست حقّا که من نیستم؟ باید به پا خیزد، بشورد، بشکند و طرحی نو دراندازد. باید از هیچی به درآید. باید نقش خویش را بر این دنیای سرد، سخت و بیمنطق که در و دیوارش با او بیگانه است، حک کند تا از آوارگی و بیچارگی بیرون آید و ببیند و بداند که کاشانهای دارد و غریبه مطلق نیست. ارزشهای گذشته رفت. خدایی که منبع هر نیکی و حقانیتی بود، دیگر نیست. آدمی ایمان خویش را به دین (مسیحیت) از دست داده است و چراغ دیانت که نه تنها منشأ، بلکه مقصد هر ارزشی بود، در دل او خاموش شده است. او باید همه ارزشها را از نو ارزیابی کند و از نو بیافریند، باید دلیر باشد و خطر کند و دل به دریا زند.
نیچه ابرانسان را به بندباز تشبیه میکند. (1)بندباز نماد اندیشهگری است که خطر میکند و راه خطرناک گذار از انسان به ابرانسان را میپیماید و سرشار از نشئه حیات این دنیا زندگی میکند. باید هر مانعی را از سر راه نیرو و نشاط زندگی بردارد. باید به زندگی آری بگوید، باید بشود هر آنچه حقیقتاً هست، باید با خود راست باشد و باید ابرانسان گردد.
ابرانسان نیچه شاید شبحی از خدا باشد، اما هرگز خدا نیست، بلکه انسانی است که از وفور قدرت بین انسان و خدا قرار میگیرد. با وصفی که نیچه از ابرانسان ارائه میدهد و از زبان زرتشت بیرون میتراود، او کسی نیست جز خروجشوندهای از ناوردگاه جنگ و از پهنای سخت و دشوار حیات که بیشتر به پیامبر همانند است تا آنکه شبه خدا باشد و اساساً او
1) فریدریک نیچه، چنین گفت زرتشت، ص30.
برای براندازی و شالودهشکنی و منسوخ ساختن تفکرات منحط لیبرالیستی و اخلاق بردگی خروج خواهد کرد که مسیحیت تحریف یافته بر شالوده آن استوار است.
اساساً مرگ خدا در تفکر نیچه مرحلهای در روند آفرینش ابرانسان به شمار میرود؛ مرحلهای ویرانگر و ضروری که آفریننده از آن خشنود است، تحققش را تسریع میکند و تنها یک مرحله دارد. ابرانسان، انسانی است که زرتشت نیچه ما را به خلق آن فرا میخواند تا بتوانیم از «نیستانگاری» (1)
الف) از ارزش انداختن این دنیا به نام آخرت؛
ب) از ارزش انداختن دنیا و آخرت هر دو؛
ج) اقدام به عمل، بدون اعتقاد به یک توجیه نهایی برای این عمل، توجیهی بر پایة آخرت. جایگزین کردن بنیان ربانی و خدایی ارزشها با بنیان انسانی، بی آنکه تغییری در این ارزشها به وجود آید.
د) خواستِ فرو شدن، عصیان و تخریب لوحهای کهنه، خواست سازندگی و ایجاد لوحهای نو در سرشت این خواست نهفته است.
از دیدگاه نیچه «واپسین انسان»، تحقیرپذیرترین انسان به شمار میرود که دیگر حتی معیارهای لازم برای تحقیر خویش را نیز از دست داده است. انسانِ نیهیلیسم (در معنای دوم) ارزشهای کهنه را یکسره بیبنیاد میداند؛ یعنی وی برعکس زاهد خلوتنشین میپندارد که خدا مرده، اما خوشحال است. اگر مسئولیت و تکلیف و الزامی در میان نباشد، نه مثل آفریننده، ارزشهای نو میآفریند، و نه حتی مثل ابرانسان اختیار عمل دارد. (پی یر ابرسوفرن، زرتشت نیچه، ص170- 169)
قرن بیستم فراتر رویم. ابرانسان درمانی است که او علیه هرج و مرج و نومیدی پوچگرایانهای که به نظر نیچه نهایتاً تومار تمدن مغرب زمین را در خواهد1) نیهیلیسم (Nihilism) یا نیستانگاری، از ریشه لاتین Nihil به معنای هیچ، پوچ، نابود و صفر است. این واژه در آثار نیچه معانی متفاوتی مییابد که در ذیل به آن اشاره میشود:
نوردید، تجویز میکند. (1)او در اراده معطوف به قدرت، «نیستانگاری» اروپایی را در دو سده آینده و بعد از آن پیشبینی میکند. فرهنگ اروپایی بیپروا به سوی فاجعهای عظیم پیش میرود و به انحطاط و پایان خود نزدیک میشود. بیارزش شدن ارزشها، «نیستگرایی» قرون آینده است. نیچه با ایده «خدا مرده است»، اول خراب میکند و نه میگوید و بعد از «نه»، «آری» میگوید و در این «آری گفتن» نیازمند به ابرانسان است. از نظر او درماندگی و استیصال انسان و فرومایگی و رذالت واپسین انسان، لزوم و ضرورت ابرانسان را میرساند.
بررسی زندگی و آثار نیچه نشاندهنده گرایش وی به فرهنگهای دیگر مثل فرانسه، هند، به آئین اسلام و بهویژه ایران است، بهگونهای که برخی معتقدند گزینش یک شخصیت ایرانی برای موضوع و اثر معروف او یعنی چنین گفت زرتشت اتفاقی نبوده و ادعا شده که نیچه «ایران مئاب» بوده است! (2)بدون شک، در آثار نیچه بُعد شرقی و محتوای غیر اروپایی وجود دارد. نوع نوشتار چنین گفت زرتشت، زبان رمزی، حکایات، استعارهها، گزینگویهها، شور شاعرانه و عارفانه او برای شرقیان بهویژه ایرانیان آشناست. نیچه، بیتردید با تاریخ و فرهنگ ایران زمین آشنا بود. او آثار
1) دیو رابینسن، نیچه و مکتب پست مدرن، ص26.
2) ایران مآبی (بر وزن قلندرمآبی، مقدسمآبی، یونانمآبی، فرنگیمآبی و مانند آنها) به معنای بازگشت و مراجعه به ایران است. ایرانمآب گرایش خاصی به کشور و فرهنگ ایران دارد و آنجا را «بازگشتگاه» خود میپندارد. (لغتنامه دهخدا، به نقل از حامد فولادوند، در شناخت نیچه، «ملاحظاتی چند در زمینه ایرانمآبی نیچه»، ص107)
اِمرسون، (1)(مترجم اشعار حافظ)، و گوته را مطالعه کرده و با خواندن ترجمههای دیوان حافظ در نوجوانی، با این شاعر خو گرفته بود.
برخی عصر نیچه را «رنسانس شرقی» (2)نامیدهاند که در آن عصر، اکثر پیشتازان اروپا تشنه شناختن اسلام، هند و خاور بودهاند. نیچه مانند هگل آثار فریدریک روکرت، (3)مترجم مولانا را خوانده است. شاید بتوان ادعا نمود قرابت معنوی بین برخی آموزههای تفکر نیچه با عرفای اسلامی احساس میشود، بهگونهای که برخی نیچه را عارف میدانند. (4)در حکمت شادان، قطعه 125، نیچه مضمونی دارد که مربوط به دیوانهای است که در روز روشن خدای مقتولی را میجوید. این مضمون در قطعه «انسانم آرزوست» (5)
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
مولوی (البته با تفاوتهایی) دیده میشود. نیچه در یکی از پانویسهای حکمت شادان، خواننده را به گلستان سعدی ارجاع میدهد و این امر آشنایی او را با شیخ شیراز نشان میدهد. نیچه از شخصیت های برجسته آثار اقبال است که از او به صور مختلف سخن به میان میآورد. اقبال، او را در «جاویدنامه» حلاج بیدار و رسن (6)معرفی میکند که «انا الحق» را به صورتی دیگر بیان میکند:1) Emerson.
2) Renaissance oventale.
3) F. Ruckert.
4) مراد از عارف کسی است که اهل شناخت (خود/ خدا) باشد و حقایق انسان و جهان را بکاود. در زبان آلمانی واژه der erkennende معادل «جوینده شناخت» بارها در کتاب چنین گفت زرتشت بهکار رفته است. (حامد فولادوند، در شناخت نیچه، ص18)
5) زینهمرهان سستعناصر دلم گرفت
6) نذیر قیصر، اقبال و شش فیلسوف غربی، محمد بقائی ماکان (تهران: شرکت نشر یادآوران، 1384)، ص17.
باز این حلاج بیدار و رسن
نوع دیگر گفت آن حرف کهن
حرف او بیباک و افکارش عظیم
غربیان از تیغ گفتارش دو نیم
اقبال در «جاویدنامه» نیچه را حکیم، مجذوب و فرزانه نیز مینامد و افزون بر تحسین، از او به نیکی یاد میکند. حتی به نظر اقبال، نیچه در طریق بیاعتقادی خاص خود به همان دیدگاه اسلام میرسد (1)که انسان را به یاد بیت حدیقه سنایی میاندازد:
کفر و دین در رهش پویان
«وحده لا شریک له» گویان
شاید بتوان ادعا نمود که نیچه در کاربرد دکترین ابرانسان، از انسان کامل در آثار عرفای اسلامی چون ابنعربی، عزیزالدین نسفی و مولانا متأثر باشد. (2)
1) نذیر قیصر، اقبال و شش فیلسوف غربی، محمد بقائی ماکان (تهران: شرکت نشر یادآوران، 1384)، ص190 (نیچه در اواخر کتاب دجال به دین اسلام اشاره میکند: «مسیحیت میوه فرهنگ جهان کهن را از ما به یغما برد و بعدها میوه فرهنگ اسلامی را نیز از دست ما ربود. جهان شگفتانگیز اعراب اسپانیا که از بنیاد با ما بیشتر بستگی داشت، با ادراکها و ذوقهای ما صریحتر از یونان و روم سخن میگفت، لگدکوب شد (نمیگویم با گام چه کسانی) چرا؟ زیرا این فرهنگ شریف بود، و خاستگاه خود را به غریزههای مردانه مدیون بود، زیرا حتی در آن گنجینه نادر و عالی زندگانی اعراب اسپانیا باز به زندگانی آری میگفت!... بعدها جنگجویان صلیبی خواستار تاراج بودند، و شرق غنی بود... اما بیایید تعصب را کنار بگذاریم! جنگهای صلیبی راهزنی عظیم دریایی بود، همین و همین! (فریدریش نیچه، دجال، ص123)
2) عزیزالدین نسفی از عرفای سده هفتم هجری (سیزده میلادی)، از قدیمیترین کسانی است که در اروپا شهرت دارد. در سال 1655 میلادی بخشی از رساله مقصدالاقصی وی از متن ترکی به لاتینی ترجمه شد. در زمان او مذهب ابوحنیفه در اوج قدرت بود و بسیار محتمل است که کیش وی نیز همین باشد، اما برخی بر آنند که چون نسفی در بیشتر مصنفات خود، مثلاً کشف الحقایق، از اصول و معتقدات شیعی با احترام و عطوفت سخن میگوید و مذهب خود وی نیز آیین شیعه است. او در مکالماتی که با سعدالدین حمویه _ متولد 587 هجری و از عارفان بزرگ ایرانی _ داشته، در باب ولایت صاحبالزمان سخن گفته است.
برخی از عبارات این عرفا ما را به تطبیق برخی مفاهیم در تفکر نیچه وادار مینماید. برای مثال:
ای درویش! به یقین بدان که بیشتر آدمیان صورت آدمی دارند و معنای آدمی ندارند، و به حقیقت خر و گاو و گرگ و پلنگ و مار و کژدمند. و باید که تو را هیچ شک نباشد که چنین است. در هر شهری چند کسی باشند که صورت و معنای آدمی دارند و باقی همه صورت دارند و معنا ندارند، قوله تعالی: «وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ کَثِیرًا مِنْ الْجِنِّ وَالْإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لَایَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْیُنٌ لَا یُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَا یَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ». (1)
نیچه نیز مردم را توده گلهوار مینامد و معتقد است بیشتر افراد جامعه قادر نیستند خود را فراسوی سطح جامعهای ببرند که در آن زندگی میکنند. تنها افراد خاصی که ابرانسانند، به انجام چنین کاری قادر هستند. انسانها مانند سنگ خارایی هستند که به مجسمهسازی احتیاج دارند تا بدان شکل بخشد. (2)البته نیچه تأکید دارد که تودههای میانمایه وسایلی ضروری برای گونه والاتری از انسان هستند. (3)
احتمالاً در میان اندیشهورزان اسلامی فارابی احتمالاً نخستین کسی به شمار میرود که درباره انسان کامل اندیشیده و رهبری «مدینه فاضله» را شایسته او دانسته است. (4)برخی از مشایخ صوفیه نیز از انسان کامل سخن
1) عزیزالدین نسفی، الانسان الکامل، تصحیح و مقدمه ماریژان موله، ترجمه مقدمه از سید ضیاءالدین دهشیری (تهران: کتابخانه طهوری، 1377)، ص74.
2) Zeitlin, M. Irving, Niezsche, P.18.
3) فردریک کاپلستون، تاریخ فلسفه، ج7، ص403.
4) فارابی، اصطلاحات «الفیلسوف»، «الامام»، «الرئیس الاول»، «الفیلسوف الکامل»، «الکامل علی الاطلاق» را به مفهوم انسان کامل به کار برده است. «ابو نصر محمد فارابی، تحصیل السعادة (حیدر آباد دکن: دایره المعارف العثمانیه، 1345ق)»
به میان آوردهاند، (1)اما در عرفان اسلامی نخست محییالدینابنعربی بود که اصطلاح «الانسان الکامل» را در آثار خود به کار برد (2)و درباره ویژگیهای چنین انسانی به تفصیل بحث کرد. بعد از وی، افراد بسیاری مثل عزیزالدین نسفی، شمستبریزی، عبدالکریم جیلانی در این باره سخن گفتهاند. برای مقایسه ابرانسان نیچه با انسان کامل عرفای اسلامی بهترین شیوه آن است که «کیستی»، «چیستی» و چرایی وجود انسان کامل از دیدگاه عرفان را نیز بررسی نماییم:
انسان کامل، نمونه کامل آفرینش و مظهر «اسم الله» به شمار میرود که جامع همه اسماء الهی است. ناگزیر چنین انسانی علاوه بر اینکه ضرورت وجودی دارد، واحد هم باید باشد. انسان کامل حقیقتی کلی است که همه مراتب حقایق و اسماء الهی در او جمع است و اولین تعین ذات احدیت به
1) حلاج از انسانی که مراتب کمال را را پیموده و مظهر کامل صفات عالی انسانی است، سخن میگوید و خود را نیز سائلی می داند که به چنین مقامی نائل شده است. پس از حلاج نیز بایزید بسطامی اصطلاح «الکامل التمام» را برای انسان نمونه خود به کار برد.
2) محسن جهانگیری، محییالدین ابنعربی (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، بیتا)، ص326؛ مرتضی مطهری، انسان کامل (تهران: انتشارات صدرا، 1367)، ص20. «ابن عربی معمار هندسه عرفان نظری است که شاید تاکنون کسی به عظمت او ظهور نکرده باشد. غموض و مشکلی عبارات و مفاهیم و محتوای کتب او باعث شده است که این شخصیت در میان نزاع مرافقان و مخالفان مستور بماند؛ جمعی او را قطب و مرشد بدانند و گروهی او را تکفیر کنند. دائرة المعارف بزرگ اسلامی 138 فتوا بر ضد او و 33 فتوی در دفاع از او نقل میکند.» [محمدکاظم موسوی بجنوردی، دائرة المعارف بزرگ اسلامی (تهران: نشر مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی، 1383)، ج4، ص281]
شمار میرود که از آن به «حقیقت محمدیه» تعبیر میشود. خداوند ابتدا این حقیقت کلیه و از طریق او موجودات عالم را آفرید. حال این حقیقت کلیه در دو مرتبه نبوت و ولایت ظهور میکند. پیامبر الهی مظهر جنبهای از جنبههای انسان کامل است که ظهور آن پیامبر، همان جنبه انسان کامل را تفسیر میکند، تا اینکه رسالت به شخص محمد رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم ختم میشود و او مظهر تمام جنبههای انسان کامل است. به تعبیر دیگر، او
مظهر اسم جامع الهی به شمار میرود و لذا تمام خصوصیات انبیاء قبلی
را در خود جمع کرده است. با ظهور نبوت حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم دوره رسالت پایان میپذیرد، اما ولایت منقطع نمیگردد و ولی در هر عصری باید
مظهری داشته باشد. بنابراین، حقیقت انسان کامل هم در مرتبه نبوت ظهور پیدا می کند و هم در مرتبه ولایت. البته در زمان نبوت، ولایت هم در نبوت متجلی است، اما بعد از دوره رسالت نبوت منقطع میشود و ولایت باقی میماند.
کتاب فصوص الحکم ابن عربی در شناخت انسان کامل سه مرحله را میپیماید: الف) موقعیت انسان کامل در جهان هستی که در این مورد او را عصاره هستی میداند؛ ب) رابطه انسان کامل با نبوت که در این مورد هریک از پیامبران را مظهر یکی از جنبههای اساسی انسان کامل میداند و هر «فص» از این کتاب را به نام یکی از پیامبران اختصاص می دهد و آنگاه پیامبر اسلام را کاملترین جلوه انسان کامل و خاتم پیامبران معرفی میکند؛ ج) هر کسی که در مسیر سیر و سلوک قرار گیرد، قابلیت دارد که به مقام انسان کامل برسد و استعدادهای خود را به فعلیت برساند.
بنابراین، انسان کامل از نظر ابنعربی در وهله نخست شخص حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم است، در مراتب بعدی دیگر پیامبران قرار دارند و بعد از آنان اولیاء و اقطاب هر عصری به مقدار استعدادشان از این مقام برخوردارند. ابن عربی گذشته از مباحث مستقل درباره ولایت و ختم ولایت، تصریح میکند که خداوند یکی از اولیاء خود را برای آخرالزمان ذخیره کرده است و ختم ولایت را به حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نسبت میدهد:
خداوند خلیفهای دارد که پس از آنکه عالم پر از ظلم و جور شده باشد، قیام میکند و قسط و عدل را در عالم میگستراند و اگر از عمر دنیا فقط یک روز باقی مانده باشد، خداوند آن روز را آنقدر طولانی میکند تا اینکه این خلیفه که از عترت رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم و از فرزندان فاطمه علیها السلام است و همنام رسولالله و جدش حسین است، قیام کند و بین رکن و مقام با مردم بیعت کند. او از نظر خلقت شبیه رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم و از نظر خلق جانشین اوست. (1)
عزیزالدین نسفی نیز بعد از توصیف انسان کامل، او را به اسامی گوناگونی یاد میکند و معتقد است انسان کامل در عالم یکی بیش نیست و هرگاه هم که از دنیا برود، دیگری به جای وی مینشیند تا عالم بیدل نباشد، زیرا انسان کامل دل عالم است:
ای درویش! انسان کامل را شیخ، پیشوا، هادی، مهدی، دانا، بالغ، کامل، مکمل، امام، خلیفه، قطب، صاحبالزمان، جام جهاننما، آئینه گیتی نما، تریاق بزرگ و اکسیر اعظم گویند. او را
1) محییالدین ابن عربی، الفتوحات المکیه (بیروت: دارالاحیاء التراث العربی، بیتا)، ج3، ص327.
عیسی خوانند که مرده زنده میکند، و خضر گویند که آب حیات خورده است، و سلیمان گویند که زبان مرغان میداند و این انسان کامل همیشه در عالم باشد و زیادت از یکی نباشد، از جهت آنکه تمامت موجودات همچون یک شخص است و انسان کامل دل آن شخص است و موجودات بیدل نتوانند بود، پس انسان کامل همیشه در عالم باشد، و دل زیادت از یکی نبود، پس انسان کامل در عالم زیادت از یکی نباشد. در عالم دانایان بسیار باشند، اما آنکه دل عالم است، یکی بیش نبود. دیگران در مراتب باشند، هریک در مرتبهای. (1)
از دیدگاه مذهب شیعه، ممکن است هرانسانی به مرتبهای از ولایت تصرفی برسد و دارای کراماتی بشود، اما فوق همه اینها ولایت تامه ویژه برگزیدگان الهی است. اولیاء الله بعد از پیامبر، ائمه دوازدهگانه هستند که در هر عصری یک نفر از آنها به امامت میرسد. در روایات نیز تصریح شده است که دو امام، دریک زمان وجود ندارد، مگر اینکه یکی از آنها ساکت باشد، یعنی کسی که زمام امور را به دست ندارد:
قلت لأبی عبدالله علیه السلام : تکون الأرض لیس فیها إمام؟ قال: لا، قلت: یکون إمامان؟ قال:لا، إلّا و أحدهما صامتٌ؛ (2)
از ابوعبدالله علیه السلام پرسیدم: هنگامی خواهد بود که بر زمین امامی نباشد؟ فرمود: نه! پرسیدم: دو امام چه؟ فرمود: نه، مگر آنکه یکیشان سکوت کند.
بنابراین، ولایت تکوینی تعیینی مختص به ائمه است، اما ولایت تکوینی عامه که هر انسانی بر اثر رسیدن به مقامات روحانی میتواند بهرهای از آن داشته باشد، مختص به همه انسانهای شایسته است. با وجود این، حقیقت انسان کامل و حقیقت محمدیه، در انسانهای والایی مجلی میشود؛ امامان دوازدهگانه پس از پیامبرکه تمامی آنها نور واحدی هستند که در قالبهای مختلف ظهور کردهاند و زمین هیچگاه نباید از حجت خدا خالی باشد:
لا تخلو الأرض من قائم لله بحجّة: إما ظاهراً مشهوراً إمّا خائفاً مغموراً؛ (1)
هیچگاه زمین بیحجت خدا نخواهد بود که با برهان روشن برای خدا قیام کند؛ یا آشکار و شناخته شده و یا بیمناک و پنهان.
ابن عربی و نسفی از عرفای اسلامی هستند که به ویژگیها و ضرورت وجود انسان کامل پرداختهاند. در این مختصر به برخی از این خصوصیات اشاره میشود:
محییالدین معتقد است که خداوند در مرتبه ذات، ذات و صفات و افعال خود را به حکم اولیت و باطنیت شاهد است، اما چون خواست و اراده او تعلق گرفت که ذات، افعال و صفات خود را به حکم آخریت و ظاهریت مشاهده کند، انسان را خلق نمود، زیرا انسان استعداد وجودی آن را داشت تا به وسیله اش سر حق به حق ظاهر گردد. به بیان دیگر، خداوند
1) نهج البلاغه فیض الاسلام، ص1158.
انسان را به این علت آفرید تا هرگاه بر انسان تجلی فرماید، ذات، صفات و افعال خود را ببیند. بنابراین، عالم همچون آینه جلانیافته بود و خداوند اراده کرد تا این آینه جلا یابد تا در آن خود را مشاهده کند. انسان کامل جلای این آینه بود که بهوسیله او اسرار و حقایق الهی ظهور یافت. (1)
انسان کامل، همانطور که حق ذات خود را در او مشاهده میکند، همچنین آینهای است برای اینکه حق مخلوقات خود را نیز بنگرد. ابنعربی از انسان کامل به «انسان العین» تعبیر میکند، یعنی انسان کامل در نظام هستی مانند مردمک دیده است که خداوند بهوسیله آن به خلق خود نظر میکند:
همانا تو ای انسان مقصود و هدف هستیای و همه اسباب دیگر برای تو خلق شدهاند، وگرنه آنها خودشان مطلوب نبودهاند. خداوند دوست داشت که شناخته شود و معرفت او امکان نداشت مگر برای کسی که به صورت او آفریده شده است. خداوند کسی را جز انسان کامل به صورت خود نیافریده است. (2)
انسان کامل به سبب بخشش صورت الهی به او، همانند روح برای عالم است؛ یعنی همانطور که بدن در سیطره روح قرار دارد، عالم نیز در سیطره و تدبیر انسان کامل به شمار میرود. این قدرت تسخیر به جهت این است که او جمیع حقایق و اسماء الهیه را در خود دارد:
خداوند انسان کامل را روح عالم قرار داد و عالم علوی و سفلی را مسخر او ساخت، به دلیل صورت کامل او. پس همچنانکه همه عالم تسبیح خداوند میکنند، همه عالم مسخر انسان کامل هم هستند، به دلیل همان حقیقت صورت او. (1)
انسان کامل روح عالم است؛ اگر از عالم جدا شود، عالم خواهد مرد، همانطور که اگر روح از بدن جدا شود، بدن میمیرد. (2)
نجم رازی از علمای اهل سنت نیز از انسان کامل به روح عالم
تعبیر میکند:
دیگر آنکه چون روح را به خلافت میفرستم و ولایت میبخشم، و مدتی است تا آوازه إِنِّی جَاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً (3)در جهان انداختهام، دوست و دشمن، آشنا و بیگانه منتظر قدوم او ماندهاند. او را با اعزاز تمام باید فرستاد. مقربان حضرت خداوندی را فرمودهام که چون او به تخت خلافت بنشیند، جمله پیش تخت او سجده کنید، باید که اثر اعزاز و اکرام ما بروی ببینند تا کار در حساب گیرند. (4)
انسان کامل همچون نگین انگشتر، محل نقوش اسماء الهی است، لذا به وسیله او عالم حفظ خواهد شد؛ همچون مهری که بر خزائن ملک زده میشود و آن را حفظ میکند. انسان کامل حافظ عالم به شمار میرود و تا
زمانی که انسان کامل در این عالم است، عالم و خزائن موجود در آن نیز محفوظ میماند. آنگاه چون این انسان از این عالم به عرصه آخرت گام نهد، هرچه را از خزائن دنیا در آن باشد، مانند کمالات و معنویات، با خود به آن عالم میبرد:
پس عالم به وجود انسان کامل تمام میشود و او نسبت به عالم همچون نگین است نسبت به انگشتر که محل نقش و علامتی است که پادشاه به وسیله آن خزائن را مهر میکند... . و خداوند به وسیله او خلق را حفظ میکند. همچنانکه خزائن با مهر حفظ میشوند.... انسان کامل هم جانشین خداوند در حفظ عالم است و مادامی که در عالم باشد، عالم محفوظ خواهد ماند. (1)
از آنجا که انسان کامل مظهر اتم و اکمل ذات اقدس الهی مینماید و جمیع حقایق و اسماء الهی در او مستجمع است و صورت رحمانی دارد (2)(خلق آدم علی صورة الرحمن)، پس شایستگی خلافت هم از آن او خواهد بود. (3)
1) محییالدین ابن عربی، فصوص الحکم، فص آدمی، ص50.
2) ابن عربی، بر خلاف نیچه، معتقد است هر انسان دارای آن صورت رحمانی، میتواند به مقام خلیفه الهی برسد و عوارض و خصوصیات شخصیه در انسان کامل بودن دخالت ندارد و بر این امر تکیه میکند که همچنانکه مردان میتوانند به مقام خلافت برسند، زنها هم میتوانند این مقام را کسب کنند. انسانیت با مرد و زن جمع میشود و ذکورت و انوثت دو عرض هستند و از حقایق انسانی نیستند. (محییالدین ابن عربی، عقلة المستوفر، چاپ لیدن، ص46)
3) محییالدین بن عربی، رسائل ابن عربی «رساله حقیقة الحقایق» (تهران: انتشارات مولی، 1367)، ص65.
ابرانسان نیچه، با نفی خداوند و ارزشهای اخلاقی نه تنها جانشین خدا، بلکه خود، خدای زمین میگردد، اما انسان کامل صورتی رحمانی دارد و یگانه موجودی است که میتواند به بهترین صورت ممکن، صفات کمالی خداوند و مظهر خیر و جمال مطلق او را در عالم آفرینش بنماید، زیرا که خلیفه یا قائم مقام در همه شئون، به خلافت او گمارده شده است.
اگر انسان کامل موجودی است که حق تعالی به سبب وی به خلق نظر میکند و او«انسان العین الحق» است، پس واسطه بین حق و خلق به شمار میرود. همانگونه که مردمک دیده بین رائی و مرئی واسطه است، فیض الهی از طریق انسان کامل به خلق میرسد. (1)
خداوند انسان کامل را بر صورت خویش آفرید و او را دلیل بر خودش قرار داد، برای کسی که میخواهد به طریق مشاهده او را بشناسد، نه به طریق فکری. (2)
ذات حق بنفسه اقتضای وجود دارد (واجب الوجود است) و وجود ممکنات دلیل بر وجود واجب هستند و انسان کامل چون بر صورت الهی آفریده شده، اکمل آیات در معرفت حق است و اصلاً معرفت حق بر معرفت انسان متوقف است که «من عرف نفسه فقد عرف ربه».
عزیزالدین نسفی میگوید:
بدان که انسان کامل آن است که در شریعت و طریقت و حقیقت تمام باشد. و اگر این عبارت را فهم نمیکنی، به عبارتی دیگر بگویم: بدان که انسان کامل آن است که او را چهار چیز به کمال باشد: اقوال نیک و افعال نیک و اخلاق نیک و معارف. (1)
نسفی گفتار انبیاء را شریعت و کردار آنان را طریقت و دید و بینش انبیاء را حقیقت میداند. مراد او از معارف در توصیف انسان کامل، هر چهار گونه معرفت است، یعنی معرفت دنیا و آخرت و معرفت خود و خدا.
نسفی میگوید:
ای درویش! تمامت عالم هم چون حقهای است پر از
افراد موجودات، و از این موجودات هیچچیز و هیچکس را از خود و از این حقه خبر نیست، الا انسان کامل را، که از خود و از این حقه خبر دارد، و در ملک و ملکوت و جبروت هیچچیز بر وی پوشیده نمانده است؛ اشیا را «کماهی» و حکمت اشیا را «کماهی» میداند و میبیند. آدمیان زبده و خلاصه کائناتند و میوه درخت موجوداتند و انسان کامل زبده و خلاصه موجودات آدمیان است. موجودات جمله به یک بار در تحت نظر انسان کاملند، هم به صورت و هم به معنا، از جهت آنکه معراج از این طرف است هم به صورت و هم به معنا، تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم! (2)
عزیزالدین نسفی بیان میدارد:
ای درویش! صاحبالزمان مرتبه کمال علم و مرتبه کمال
قدرت است، مرتبه کمال علم و قدرت مصاحب اویند.
وی تمام عرصه زمین را تصرف میکند و هرگونه ظلم و
بیعدالتی را از عرصه زمین محو میکند، زمین را پر از عدالت خواهد کرد. در عصر وی افراد بشر در صلح و سعادت
خواهند زیست. (1)
انسان کامل چون در این دنیا به مرحله شهود میرسد، دارای چشم برزخی است و حجاب دنیا را دریده است و بر آنچه در نشئه آخرت وجود دارد، مطلع میگردد. چنین انسانی به ظاهر در دنیاست، ولی قلبش به نشئه آخرت تعلق دارد؛ به تن فرشی است و به جان عرشی. (2)
عزیز الدین نسفی مینویسد:
ای درویش! انسان کامل هیچ طاعتی بهتر از آن ندید که عالم را راست کند و راستی در میان خلق پیدا کند، و عادات و رسوم بد از میان خلق بردارد، و قاعده و قانون نیک در میان مردم بنهد، و مردم را به خدای خواند و از عظمت و بزرگواری و یگانگی خدای، مردم را خبر دهد، و مدح آخرت بسیار گوید و از بقا و ثبات آخرت خبر دهد، و مذمت دنیا بسیار کند، و از تغییر و بیثباتی دنیا
حکایت کند. (1)
بیتردید، ویژگیهای ابرانسان نیچه با انسان کامل عرفا که
جمیع صفات حمیده را دارد و مدارج کمال را پیموده و به حد اعلای انسانیت رسیده است، مقایسه و تطبیق نمیپذیرد. ابرانسان نیچه قدرت مجسم، اشرافزاده و عاری از تقوا، محبت و اعتقاد به خداست. انسان کامل عرفا تشنه قدرت نیست؛ ترکیبی از جلال و جمال الهی به شمار میرود. قدرت او همراه با مهربانی، رحم، شفقت، احسان و دیگر صفات عالی انسانیت است.
انسان کامل بعد از شناخت و لقای خداوند هیچکاری برابر آن ندید و هیچ طاعتی بهتر از آن ندانست که راحت به خلق رساند و هیچ راحتی بهتر از آن ندید که با مردم چیزی بگوید و چیزی کند که مردم چون آن بشنوند و به آن کار کنند، دنیا را به آسانی بگذرانند و از بلاها و فتنههای این عالم ایمن باشند و در آخرت رستگار شوند. (2)
انسان کامل حاکم و فرمانروای واقعی نوع بشر و قدرتمند است، ولی نه برای ایجاد جنگ و وحشت. او اصول اخلاقی را عرضه میکند و گذشته از مرتبه موجودات بشری، موجب عدالت اجتماعی و اقتصادی و محبت میگردد، حال آنکه نیچه حق برابری را فقط به ابرانسانها میدهد و افراد عادی را به دیده تحقیر مینگرد. ابرانسان او خدانشناس است و آمده تا بشارت «مرگ خدا» را نوید دهد، اما انسان کامل، خدا جو، شیفته تقوا و
دوستدار خلق است.
با وجود تمامی اختلافاتی که دکترین ابرانسان نیچه با ایده انسان کامل عرفا دارد، اما گونهای قرابت معنوی را بین این دو تفکر میتوان یافت. در تفکر نیچه آشکارا فلسفه انتظار وجود دارد. او در انتظار است؛ فارغ از خیر و شر که زرتشت از کنارش گذشت و به سوی «ابرانسان»، «مردی که روی زمین جای او خواهد بود» رهنمون گشت. او در نهایت بحران حرمانی و حیرانی، کورسویی به سوی حیات متعالی فرا راه انسان مینهد و از تلاش و تکاپو برای ایجاد زمینهای مساعد برای رشد و بالندگی حیاتی والا و انسانیتر غفلت نمیورزد و یا کنج انزوا و عزلت پیشه نمیسازد. امید به آیندهای تابناک و همیشگی، برای او همچون خورشیدی که در پس ابرها و پردههای تیره مینماید زنده و مایه امید به حیاتی نو و آیندهای بهتر است. نیچه، بحران مدرنیزم را که با روشنگری مدرن به وقوع پیوسته، پیشبینی کرده بود و با به کارگیری روش تحلیل مسائل اجتماعی که بیشتر از طریق سلبی و نفی آنچه مایه زوال و انحطاط چنین جهانی گشته است، تلاش میکرد تا این جهان بیمار و بحران زده را بهبود بخشد. او پس از نفی و ویرانی ارزشهای دروغین و میان مایه، خرابیها را پاکسازی میکند و کاخ باشکوه آرمانی خود را بر بلندیها بنیان مینهد تا روزی «ابرانسان» ساکن آن باشد.
سخنان نیچه در جهت سلبی یعنی نفی تاریخ 2500 ساله متافیزیک غربی و وجود ضد ارزشها در این تمدن و در جهت ایجابی یعنی در بشارت اجمالی ظهور ابرانسان تأملپذیر است، ولی یقیناً کیستی و چیستی
و تا حدودی چرایی وجود ابرانسان او با خصوصیات منجی ادیان به معنای عام و مهدویت خاص شیعی بسیار تفاوت دارد. در اندیشه نیچه، مسلم است که تفکر انتظارگرانه و آمادهگرانه با بازگشت مسیح علیه السلام یا ظهور مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نسبتی ندارد، اما بیگمان جهانی فارغ از غرب و غربزدگی را نوید میدهد. اساس غربزدگی بر جهل و جور است؛ ذات بشر جهل و جور را بر نمیتابد، پس ناگزیر بشر کنونی خواسته یا ناخواسته به سوی مقصدی گام بر میدارد که به غلبه موعود امم، اقامه، بسط و نشر عدل و چیرگی توحید میانجامد.
از تکوین نخستین جوامع ابتدایی تا به امروز، در دورههای گوناگون تاریخی، همواره اندیشه سامانبخشی به حیات جمعی و تنظیم رابطه افراد و گروهها با حکومت وجود داشته است. در دوران برتریجویی کلیسا و بهطور کلی حکومتهای دینی پیشین، آنچه بهگونهای رسمی ادعا میشد، حکومت خدا در زمین بود که در سایه قیومیت خلیفه یا رسول او قرار داشت و تنها غایت آن، رضایت خداوند و جریان مستمر تکلیف آدمیان در برابر او بود. در نگرش دنیای امروز بهخصوص بعد از ظهور عصر روشنگری، انسان به جای خدا نشسته و این تغییر مبنایی، به خودی خود تحولات دیگری را در عرصههای مختلف از جمله عرصه سیاسی پدید آورده است. از میان جوامع دینی پیشین، جوامع لیبرال سر برآوردند و علوم تجربی تفسیر و تبیین جهان را برعهده گرفتند. بنیاد سیاست به جای رضایت خداوند بر رضایت انسان و بر حقوق طبیعی او مبتنی گشت و سخن از ایجاد میثاقهای اجتماعی، اراده همگانی، حقوق شهروندی و
دموکراسی به میان آمد. اگر حکومتهای دینی تکلیفمدار بودند و حق را از آنِ خداوند و پیرو آن، جانشینان او در زمین میدیدند، حکومتهای لیبرال دموکرات همه حقها را از آنِ انسان و میثاقهایی میدانستند که خودشان با عقل جمعی خود فراهم آورده بودند.
برخی در نظام اسلامی، معتقدند که براساس آموزههای دینی (بهویژه شیعی)، تمدن اسلامی، فقهمحور و دموکراسی، مبتنی بر آزاداندیشی و حقمحوری است و از اینرو، نظام مبتنی بر مهدویت تکلیفاندیش است و حقاندیش نیست و مفهوم مهدویت و دموکراسی جمعناشدنی مینمایند. (1)اما با عبور از لایههای سطحی مذهب مشخص میشود که نظام فقهی، براساس حقوق تکتک افراد جامعه و سفارش یکایک افراد به رعایت این حقوق بنا نهاده شده است. داروی شفابخش حق، از جمله دستمایههای اصلی نظام مهدویمحور است و تندرستی و چالاکی اجتماعی، تنها یکی از میوههای شجره طیبهای است که بر پایه حفظ حقوق آحاد جامعه و تکیه بر عدالت بنا شده است. تأکید بر محفوظ داشتن حقوق افراد جامعه، توازنی مطلوب میان حق و تکلیف برقرار میکند و مفهوم مهدویت به معنای حقیقی کلمه با تکیه بر انتظار واقعی و سازنده جامعه و اعتقاد به اینکه منتظر مصلح، خود باید صالح باشد، مرتبهای والاتر از مردمسالاری را پیش میکشد و تأیید میکند. اعتقاد به ظهور منجی آسمانی که در شیعه در قالب مهدویت رخ مینمایاند، در
1) عبدالکریم سروش، اسلام و دموکراسی، سخنرانی در جمع دانشجویان ایرانی در دانشگاه سوربن فرانسه، 1384.
حقیقت با شایستهسالاری سازگار است. اعتقاد به مهدویت، با ساختاری چنین و در پی تحقق حکومتی چنان، زمینهای برای هدایت جامعه به سوی ساختار موعود خواهد بود.
نظام مردمسالاری مبتنی بر آموزههای دین، در این مسیر با تعمیم دین و نفوذ آن به شریانهای جامعه، ضمن احساس مسئولیت آحاد مردم به عملکرد سیستم حاکم و شریک دانستن خود در پیآمدها و دستآوردهای حکومت شکل خواهد گرفت که در واقع، جزئی از بدنه جامعه و حتی پاسخگوترین بخش جامعه نیز خواهد بود. بیشک، در نظامی چنین که نتیجه قطعی اعتقاد به مهدویت است، تسری حکومت مردم بر مردم با مناسبترین شکل و ملموسترین وضعیت ایجاد میشود و ضمن ارزش نهادن به آموزههای دینی و شیعی، میان ریشه این نوع مردمسالاری دینی که همان مهدویت است و ثمره آنکه همانا گویاترین نوع مردمسالاری است، هیچگونه تعارضی وجود نخواهد داشت.
به تدریج، با نهادینه شدن اعتقاد سازنده و اثرگذار به مهدویت و ایجاد اعتقاد فراگیر به لزوم اصلاح در نفس و تعمیم آن به دیگران که از جمله بهرههای ثابت شده حکومت مهدویتمحور است، ارتباط برپایه قانون که از مردمسالاری دینی به درستی شکل گرفته است، جای خود را به ارتباط برپایه محبت خواهد داد. گذر از این مسیر، جز از راه تعمیم اعتقاد به مهدویت به ضمیر درونی انسانها و بیدار کردن حس دگردوستی و ترجیح دیگری بر خود میسر نیست و این حاصل نخواهد شد مگر اینکه مهدویتمداری در جامعه مردمسالار با تقویت جنبه دینداری و تمسک به
شاخصههای شریعت، نهادینه شود.
در چنین نظامی، هریک از آحاد جامعه، جایگاه خود را برای سیر عمومی به سوی تکامل میشناسد و براساس قابلیتها و انگیزههای حاکم، مناسبترین روش را برای یاری رساندن به دیگران و خود در مسیری به سوی تکامل مییابد. این الگوی حکومتی و ساختار اجتماعی، بارها از مفهوم عام دموکراسی که مفهومی بسیار مبهم است و آنچه الگوها و نسخههای غربی آن برای چنین جامعهای به ارمغان میآورند و در عین حال گستاخانه آن را با آموزههای دینی بهویژه شیعی معارض میدانند، برتر و کاملتر است و به یقین، تضمینی پذیرفتنی و معقول برای سعادت همهجانبه برای جامعه را بشارت میدهد. اعتقاد به مهدویت نه تنها جامعه را از الگوی مناسب حکومتی دور نمیکند، بلکه راه را برای تحقق چنین حکومتی هموارتر میسازد و فراتر از آن، زمینه را برای ایجاد جامعهای مبتنی بر محبت و به دور از قوانین بیانعطاف بشری فراهم میکند. این اعتقاد الگوی حکومتی پویا، دینمدار و متکی بر آموزههای مهدویت و افزون بر این، دربرگیرنده تمامی نقاط قوت یک ساختار مردمسالاری راستین را فراهم میآورد. برقراری ارتباط محب و محبوب و مرید و مراد میان تکتک افراد اثرگذار جامعه از یکسو و رهبر سیاسی و مذهبی جامعه از سوی دیگر، شرایط را برای تحول جامعه و حرکت آن به سوی رهآوردهای جامعهای مهدویتمدار، بیش از پیش آماده میسازد.
آنچه این مقاله بدان میپردازد، بررسی نگرش شیعی در باب طرح نسبت میان حکومت مهدوی و مردمسالاری است؛ نگرشی که میان حق و
تکلیف، رضایت مخلوق و خالق و میان خلق و حق آدمی با حق خالق و تمامیت دین آشتی برقرار میسازد و از این رهگذر، جایگاه مردم را در حوزه تفکر سیاسی مهدوی مشخص میکند.
وانگهی نظریه دموکراسی در مفهوم غربیاش، مفسران بیشمار و بسیار متفاوت و گاه متضادی دارد که در طول قریب به سه هزار سال تاریخ اندیشه سیاسی بشر، طراحی شده و بسیاری به آنها نقد کردهاند. گستردگی و مبهم بودن معنای دموکراسی و اصول آن، همچنین مقبولیت عام دموکراسی بهویژه در سده بیستم، یافتن ارتباط بین دکترین مهدویت و دموکراسی را پیچیدهتر میسازد.
آیا دموکراسی نظریه سیاسی عام و فراگیری است یا روشی حکومتی به شمار میرود که سازوکارهای اداره جامعه را معین میکند؟ اگر دموکراسی به منزله یک روش است، آیا روشها از ارزشها تهی و به لحاظ ماهیت خنثا هستند و دموکراسی با هرگونه ایدئولوژی سازگار است؟ آیا دموکراسی تنها در برگزاری انتخابات خلاصه میشود؟ آیا هر حکومت برگزیده مردم باید دموکراتیک باشد؟ اقلیتها در دموکراسی چه جایگاهی دارند؟ آیا اکثریت حق دارند درباره حقوق اقلیت تصمیم بگیرند؟ برای پاسخ به این پرسشها باید تعریفی روشن از مفهوم دموکراسی درانداخت، اما تاریخ اندیشه دموکراسی پیچیده و حاکی از دریافتهای متضاد است. اصطلاح دموکراسی که رایجترین اصطلاح در علم سیاست به شمار میرود، مفهومی
شناور و لغزنده را تداعی میکند. راسل هانس، محقق امریکایی میگوید:
در همان حال که ارزش دموکراسی متعالیتر گشت، معنای آن در سروصدای تعبیرهای متفاوت گم شد. (1)
واژه دموکراسی تلفیقی از دو لفظ یونانی «demos» به معنای عامه مردم «krato» به معنای قدرت، حکومت، اداره امور و حاکمیت است. بنابراین، لغت دموکراسی همان حکومت مردم (مردمسالاری) معنا میشود.
ابراهام لینکلن شایعترین تعریف از اصطلاح دموکراسی را در عرف سیاسی مطرح کرده که با معنای لغوی این واژه مطابق است: «ارایه حکومت مردم برای مردم و به وسیله مردم». (2)
این تعریف واژه مردم را سه بار به کار میبرد، ولی مردم چه کسانی هستند؟ استنباط از کلمه مردم در ادوار تاریخ با تطور و تغییر همراه است. در یونان بردگان و زنان و بیگانگان جزء مردم محسوب نمیشدند. حق رأی در قانون اساسی 1791 فرانسه، به افرادی تعلق داشت که میزان معینی مالیات میپرداختند. زنان در کشورهای اروپایی تا اواخر قرن نوزدهم از مردمان به شمار نمیآمدند و حق رأی نداشتند. بیسوادها در بعضی از دموکراسیها، از رأی دادن محروم بودند. (3)
مراد از حکومت مردم چیست؟ آیا همه مردم باید حکومت کنند یا اکثریت مردم؟ اگر اکثر حکومت میکنند، دیگر دموکراسی حکومت مردم
نیست، بلکه حکومت اکثریت است و اقلیتی همواره در مقابل این اکثریت رأیها را میبازد، پس آیا دموکراسی، دیکتاتوری اکثریت نیست. از طرفی، دموکراسی در معنای لغوی اقتضا دارد که مردم بهگونه مستقیم در فرایند قانونگذاری و تصمیمگیری سیاسی مشارکت داشته باشند و خود بر خویشتن حکومت کنند، بیآنکه قدرت سیاسی را به بخش خاص یا اقلیتی نخبه و کاردان تفویض نمایند، اما واقعیت این است که در جوامع به مقیاس وسیع کنونی (1)در عمل، امکان ندارد که «demos» قدرت سیاسی را در دست داشته باشد. عامه مردم در جوامع دموکراتیک معاصر جای خود را به نمایندگان (2)دادهاند. از اینرو، شاید بتوان گفت دموکراسی نه حکومت اکثریت بلکه حکومت اقلیت برگزیده مردم است.
حکومت دموکراسی «برای مردم» است، یعنی همه کارهایش در جهت منافع مردم است. اما غالب دیکتاتوریها نیز همین ادعا را داشتهاند. برای نمونه، رژیم دیکتاتوری مارکسیستی شوروی سابق در زمان لنین و استالین، جز این ادعایی نمیکرد.
بنابر ادعای سوم در تعریف فوق، دموکراسی حکومتی است «به وسیله مردم»، یعنی این مردم هستند که حاکمان را از طریق گزینش نمایندگان _ مستقیم یا غیرمستقیم _ انتخاب میکنند. اما چه بسا حاکمی با رأی مردم بر سر کار آید و سپس هرچه میخواهد انجام دهد و حاضر هم نباشد از تخت حکومت پایین بیاید. لذا افرادی مانند پوپر به ناچار قید دیگری در تعریف دموکراسی گنجاندهاند: «مردم حکام را بر سر کار آورند و بتوانند از
قدرت هم عزل نمایند.» (1)
امروزه متفکران سیاسی معتقدند که به جای پرسش از کسی که شایستگی حکومت دارد، باید درباره چگونه حکومت کردن پرسید. پوپر وجه تمایز دموکراسی آتن و مدرن را در این امر دانسته که آموزه کلاسیک، دموکراسی را ایدئولوژی و نظریه سیاسی و آموزه معاصر و مدرن آن را به منزله روش و تکنولوژی مطرح میکند.
دموکراسی در دنیای امروز، موضوعی است مربوط به رکن کارآمدی
نظام و روش حکمرانی که جای بحث آن در علم سیاست است و نه
فلسفه سیاسی. (2)
نظریهپردازان از هابز تا شومپتر، دموکراسی را واقعیت سیال اجتماعی _ تاریخی و روشی برای توزیع قدرت و تقلیل خطاها در جامعه میدانند. میتوان به نظریات برخی از متفکران غرب در این زمینه اشاره کرد:
1) کارل پوپر، درس این قرن، علی پایا (تهران: انتشارات طرح نو، 1360)، ص119- 115.
2) گفتنی است که فلسفه سیاسی، کوششی است برای کشف حقایق زندگی سیاسی و به اندیشهها و ایدههایی اطلاق میشود که در گذر تاریخ، متفکران در پاسخ به مشکلات جامعه ارائه کردهاند. متفکر، در عرصه فلسفه سیاسی همواره آرمانها و اهدافی را که حکومت در جهت آن حرکت میکند، در نظر دارد و کاستیهای آن را میکاود و برای رسیدن به مطلوب راهحل میدهد. فلسفه سیاسی یعنی تفکر منتظم درباره غرض و غایت حکومت. [آنتونی کوئینتن، فلسفه سیاسی، مرتضی اسعدی (تهران: انتشارات بینالمللی الهدی، 1377)، ص46] اما علم سیاست صرفاً در صدد حفظ وضع موجود و حل و فصل جامعه است. [عبدالحمید ابوالحمد، مبانی علم سیاست (تهران: نشر توس، 1365)، ص25]
دموکراسی فقط به این معناست که مردم میتوانند کسانی را
که بر آنها حکومت میکنند، بپذیرند یا رد کنند، نه اینکه
مردم در مفهوم مشخصی از واژههای مردم و حکومت،
عملاً حکومت میکنند. در واقع، دموکراسی حکومت سیاستمداران است. (1)
1) برای بررسی آرای شومپتر، نک: آنتونی کوئینتن، «دو مفهوم از دموکراسی»، فلسفه سیاسی، ص365-366؛ ژوزف شومپتر، سرمایهداری، سوسیالیسم، دموکراسی، حسن منصور (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1354)، ص360- 315؛ دیوید هلد، مدلهای دموکراسی، عباس مخبر (تهران: انتشارات روشنگران، 1369)، ص288- 251.
تصویر مدل سیاسی مطلوب خود، بارها تأکید میکند که در قید الفاظ و اصطلاحات نیست و دموکراسی را حکومتی میداند که بدون خونریزی از شرّش میتوان خلاص شد، ولی دیکتاتوری حکومتی است که جز به وسیله انقلاب، امکان رهایی از آن نیست. (1)
ص301.
در اواسط سده بیستم در بحثهای مربوط به معنای دموکراسی سه برداشت عام جا باز کرده است: دموکراسی به معنای شکل حکومت، برحسب منابع قدرت برای حکومت، برپایه مقاصدی که حکومت در پیش میگیرد و برمبنای شیوه و روال کاری که در تشکیل حکومت به کار گرفته میشود... پس از جنگ جهانی در بین افراد سرشناس از جمله صاحبنظران، درباره معنای دموکراسی بر مبنای منبع (منابع قدرت حکومت) و یا مقصود (مقاصدی که حکومت در پیش دارد) بحثی درگرفت و جمع بیشماری از افراد صلاحیتدار نیز آن را چنانکه شومپتر در نظر داشت، برپایه شیوه و روال کار تعریف کردند. (2)
مفاهیم سیاسی که با پسوند «ایسم» بررسی میشوند. مثل لیبرالیسم، فاشیسم، فمینیسم و...، برچسبهای امروزیاند که برای فلسفههایی برنامهدار همراه با جنبشهای سیاسی عمدهای
که در دویست سالی که از انقلاب فرانسه میگذرد، پیدا شده است، اما در مقابل، دموکراسی که پسوند «ایسم» ندارد، منتج از مباحثات سیاسی در دولتشهرهای یونان باستان، بهخصوص آتن، در سدههای چهارم و پنجم قبل از میلاد است و بیانگر نوعی خاص از رژیم یا شکلبندی سیاسی است. (1)
برخی از ارکان ویژه دموکراسی که آن را ناسازگار با حکومت ولایی مینمایند، عبارتند از:
انسانها قادرند با استفاده از عقل، همه مسائل را درک و حل کنند. عقل بر شالودهها و بنیانهای محکمی استوار است که به نیازهای انسانی پاسخ میگوید و به حل نزاعهای جامعه توانایی دارد. عقل داور نهایی در منازعات است و مستقل از وحی و آموزشهای الهی، قدرت اداره زندگی بشر را دارد. از پیآمدهای عقلگرایی، دینستیزی است. بلاستر میگوید:
به کار گرفتن عقل، ضرورتاً نوعی بیحرمتی به مرجعیت در مسائل فکری و اعتقادی است. (2)
مهمترین رکن دموکراسی غربی، اصالت فرد است. تلاش متفکران غربی
چنین برایندی را در منطق اجتماعی غرب نمودار ساخت که فرد انسان، اصل، اساس و غایت همه هستی است. باید کوشید تا حد ممکن به خواست او احترام بگزارند و هرنوع خواست و میل انسانها در محدوده توافق اکثریت معقول است و راه سعادت و خیر جامعه، در تنظیم قوانینی است که ضامن نفع و خیر اکثریت باشد.
اگر دموکراسی تنها به معنای حکومت اکثریت باشد که در نازیسم و کمونیسم، اکثریت از آنِ حاکمان بود، جامعه دموکراتیک جامعهای به شمار میرود که بیشتر متکثر است و بیشتر بیرنگی بر آن حکومت دارد. تکثرگرایی در عرصههای گوناگون تجلی مییابد: سیاست، مذهب، اخلاق، هنر و... .
تکثرگرایی در عرصه دین که جان هیک انگلیسی بنیانگذار آن بود، مدعی بیطرفی به ادیان مختلف و حقانیت همه آنهاست. بنابر ادعای پلورالیسم اخلاقی، خوبی و بدی، بیش از یک معیار دارد و لازمه آن نسبیت اخلاق است. پلورالیسم سیاسی که یکی از اصول بنیادین دموکراسی لیبرال به شمار میرود، به توزیع قدرت سیاسی میان گروهها و سازمانهای مستقل از دولت برای مشارکت آنها در صحنه سیاستگذاری اعتقاد دارد و ابزار آن، احزاب و جامعه مدنی است. نمونه بارز تکثرگرایی سیاسی، ائتلاف چند حزب با یکدیگر در انتخابات است که با وجود اختلاف
نظر، با هم متحد میشوند تا حکومت خود را سرکار بیاورند. در حالی
که همین احزاب از حیث نظری همنظر نیستند و هرکدام به اصول خود
معتقدند، در معاشرت سیاسی _ اجتماعی با حفظ اکثریت، با یکدیگر سازش میکنند.
آشکار است که نتیجه اصالت فرد، عقلانیت و پلورالیسم در همه زمینهها، افتادن در دامان نسبیگرایی است. در نظامی که قوانین، برآمده از خواست انسانها و محصول عقل و اندیشه است و ارتباطی به ماورای طبیعت و وحی ندارد، حقایق ثابت و مطلقی وجود نخواهد داشت. به عبارت دیگر، هیچ عقیده و ارزشی، حقیقت مطلق به شمار نمیرود و دموکراسی به پراگماتیسم و نسبیت عقاید و ارزشها خواهد انجامید. این نسبیگرایی در دو عرصه تکثر و تنوع عقاید و سیاست نمود مییابد و موجب بروز مشکلات عمدهای میشود که برخی تحلیلگران غربی آن را موجب زوال و فساد جامعه میبینند. برژنسکی در اینباره مینویسد:
امریکا به وضوح نیازمند یک بازنگری فلسفی و انتقاد از فرهنگ خودی است. امریکا باید به درستی این واقعیت را بپذیرد که لذتطلبی همراه با نسبیگرایی که راهنمای اصلی زندگی مردم شده است، هیچگونه اصول ثابت اجتماعی را ارائه نمیدهد؛ باید بپذیرد جامعهای که به هیچیک از ویژگیهای مطلق اعتقاد ندارد، بلکه در عوض رضایت فردی را هدف قرار میدهد؛ جامعهای است که در معرض تهدید، فساد و زوال قرار دارد. (1)
بحث درباره دموکراسی و نظامهای مدنی غرب و قابلیت انطباق آن در
1) زیبگینو برژنسکی، خارج از کنترل (تهران: نشر اطلاعات، 1372)، ص129.
جوامع اسلامی با بستر شریعت، از هنگام آشنایی مسلمانان با آرای افلاطون و ارسطو و نظریه حکومتهای چهارگانه آریستوکراسی، دموکراسی، الیگارشی و تیرانی آغاز شده است. (1)
مقایسه اسلام _ بهویژه تشیع _ با دموکراسی و مردمسالاری، از دغدغههای اساسی متفکران اسلامی، در دهههای پایانی قرن بیستم، بوده است. آیا حاکمیت دینی و بهخصوص امامت و مهدویت با دموکراسی نه به منزله ایدئولوژی و نظریهای سیاسی، بل به منزله تکنولوژی و روشی در توزیع قدرت و نظارت بر آن سازگار است؟
برای سازگار دانستن و ندانستن اسلام و دموکراسی باید به تعریف دموکراسی و موضعگیری انسان در برابر این پرسش پرداخت که حتی اگر دموکراسی را به مثابه روش انگاریم، آیا روشها میتوانند در ماهیت خنثا و در نظامهای لائیک و دینی علیالسویه به کار روند؟
برخی دانشوران اسلامی دموکراسی را بهگونهای مشارکت مردمی، نفی استبداد یا حاکمیت قانون میدانند و فارغ از مبانی آن به سازگاری اسلام با دموکراسی معتقدند. (2)برخی نیز دموکراسی را به معنای حکومت اکثریت و با توجه به مبانی خاص آن چون مشروعیت مردمی، با اسلام سازگار نمیدانند. (3)به نظر میرسد، قائلان به سازگاری دموکراسی و حاکمیت دینی
معتقدند که روشها (1)به لحاظ ماهیت خنثا هستند و خصلتی عام و همگانی دارند. البته این سخن بدین معنا نیست که روشها بر هیچ مبنا و اصولی پایهگذاری نشدهاند و هیچ غایت و هدفی را دنبال نمیکنند؛
زیرا اگر از هر روشی پردهبرداری شود، در پشت آن نظریه و فلسفهای
خاص قرار دارد که ضامن اجرایی آن روش است و برای بررسی میزان عملکرد یک روش آن را با اهداف و غایاتی میسنجند که در پی آن است. خنثا بودن روشها، بدین معناست که آنها با مبانی و ایدئولوژیهای مختلف سازگار و در هر نظامی قالب و محتوای حقوقی و فرهنگی خاصی یافتهاند و به منزله یک روش در خدمت ارزشها، احکام و اهداف ایدئولوژی خاصی قرار میگیرند. پیوند دموکراسی در سیر تحولش گاه با لیبرالیسم و سکولاریسم و زمانی با کمونیسم یا سرمایهداری، همین حقیقت را بیان میکند.
معتقدان به سازگاری اسلام با دموکراسی، دموکراسی را نوعی متد و فن جدید و تجربهای عرفی _ عقلایی میدانند و برآنند که اگر کسی از دموکراسی تعبیری اخلاقی، ایدئولوژیک یا مسلکی داشته باشد و معتقد باشد که پشت دموکراسی، نوعی جهانبینی، انسانشناسی، نظام ارزشی و ایدهمندی خاص نهفته، این امر به مثابه آن است که بگوییم پشت الکتریسیته، الکتروکاردیوگرافی، کامپیوتر و فکس نیز نوعی
1) روش یعنی پیش گرفتن راهی برای رسیدن به هدف و مقصودی با نظم و توالی خاص [پیتر کاز، «روش علمی»، علمشناسی فلسفی، عبدالکریم سروش (تهران: مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1372)، ص156].
ایدئولوژی وجود دارد. (1)
در برابر این گروه، معتقدان به ناسازگاری، عقیده دارند که روش فارغ از ارزش معنا ندارد، بلکه اهداف در ابزار ترشح میشود و آن را تصحیح، توسعه و حتی تغییر میدهد. اگرچه دموکراسی، ایسم ندارد، دموکراسی غربی، آنچنان با مبانی لیبرالیسم آمیخته است که انفکاکپذیر از آن نیست. بشر امروز باید خود را از نفاق مدرنیته که از یک سو خود را سازگار با همه ادیان، نشان میدهد و از سوی دیگر، نسخهای ملحدانه برای عمل مینویسد، آزاد سازد. نقد «فرامدرن» از دموکراسی که پیرامون پنهانکاری مدرنیته است، سعی دارد از این دین پنهانی که در پس دموکراسی وجود دارد، پردهبرداری کند و سپس به نقد آن بپردازد. (2)
به نظر نگارنده، هرچند محتوای نظام سیاسی، جزء یا شرط ماهیت دموکراسی نیست، این روش بر ارکان، مبادی نظری _ ارزشی و پیشفرضهای ویژهای استوار است که بدون آنها تحقق دموکراسی محال مینماید.
این نوشتار با تأکید بر ابهامها، تعارضها و معایبی که در دموکراسی غربی وجود دارد _ گرچه به هیچوجه منکر پارهای از شایستگیهای آن نیست _ به جای طرح دغدغه فکری سازگاری یا ناسازگاری اسلام با
1) مقصود فراستخواه، دین و جامعه (تهران: نشر شرکت سهامی انتشار، 1377)، ص245.
2) محمدجواد لاریجانی، تدین، حکومت، توسعه (تهران: نشر مؤسسه فرهنگی اندیشه معاصر، 1377)، ص257- 251. (نویسنده کتاب، گرچه نقد فرامدرن را عمدهترین نقادی بر دموکراسی لیبرال میداند، معتقد است میتوان مدل دموکراسی نمایندگی جان استوارت میل را از عقلانیت لیبرال منفک کرد و پس از پردهبرداری از اجزاء مقدم، آن را در عقلانیت اسلامی اجرا کرد. (ص270-267)
دموکراسی، به طرح اندیشه در ویژگیهای حکومت دینی و نقش مردم در حکومت مهدوی میپردازد؛ زیرا حتی اگر برآن باشیم که مکانیزمها و شیوههای اجرایی اسلام را با دموکراسی در مدل غربیاش سازگار جلوه دهیم، باز هم غربیان ما را دموکرات نمیدانند:
کسانی که میکوشند با استفاده از شیوه ظاهری دموکراسی غربی، رأی اکثریت را در حمایت از اندیشههای خود کسب کنند و پس از پیروزی جوهره دموکراسی غربی (اصالت فرد) را فراموش نموده و به اندیشههای خود جامه عمل بپوشانند، حق استفاده از مکانیزمهای اجرایی دموکراسی غربی را ندارند و صحیح این است که با زور و خشونت جلوی آنان را گرفت و به وسیله خشونت ماهیت دموکراسی را حفظ کرد. (1)
در وقت گفتوگو از «مردمسالاری دینی» و نقش مردم در شکلدهی قدرت سیاسی و فرایند تصمیمگیری در حکومت مهدوی باید توجه کرد که هستی، آسمان و معنویت در تفکر غربی معنا ندارد. انسان خود در جایگاه امر و نهی است و از موضع «فعال مایشاء»، خود را مستغنی از خالق هستی و گستره اوامر و نواهی غیبی و پیامبران الهی میشناسد.
زمانی که اصالت تجربه جانشین «ایمان به غیب»، اصالت ترقی جانشین «فلاح و کمال معنوی»، دنیا و زمان حال جانشین «عقبا و مقام رضوان» و تبعیت از نفس فردی و اجتماعی جانشین «عبودیت و اطاعت» شود، دیگر جایی برای سیر در عالم دینی مهدوی عصر ظهور و استقرار
1) موریس دورژه، اصول علم سیاست، ابوالفضل قاضی (تهران: نشر دادگستر، 1376)، ص200.
حکومت علوی باقی نخواهد ماند. از اینرو، پیش از پرداختن به نقش مردم در عصر ظهور، لازم است برخی مؤلفهها و پیشانگارههای معرفتشناختی، هستیشناختی و انسانشناختی حکومت مهدوی بیان شود:
عقل به مثابه «رسول باطن» و وحی به مثابه «رسول ظاهر» هر دو حجت و با یکدیگر منبع کشف و تنسیق مصالح بشریاند.
موجودات فعل خدایند. از اینرو، خداوند به مصالح و مفاسد آفریدهها و سازوکار آن، آگاهتر از هر موجود دیگری است. بنابراین، انسان نمیتواند جدا از خدا، تمام شئونات زندگی خویش را آنچنان تدبیر کند که بایسته و شایسته است.
خداوند خالق موجودات، مالک آنها و در نتیجه مَلِک است. از اینرو، تصرف در شئون تشریعی بشر مانند شئون تکوینی وی از آنِ اوست و این حق تصرف در چارچوب خاص به انسانهای ویژه واگذار میگردد.
آفرینش، هدفدار و همه پدیدهها از جمله انسان پیوسته در صیرورت از نقص به کمال مطلوب خویشند. دنیا و عقبا به مثابه منازل و صیرورت انسان، به هم پیوسته و در طول همند.
انسان بیتالغزل آفرینش و دارای عزت و کرامت انسانی است که با معرفت به جایگاه رفیع انسانی خود، هیچگاه اسیر و برده ابزار و غایات مادی نخواهد شد و در جامعه مهدوی، روابط انسانها براساس تعامل و تکمیل است.
از آنجا که دین اسلام، از جامعیت و شمول لازم برخوردار است،
به همه عرصههای حیات آدمی از جمله شیوههای عمل و احکام رفتاری خاص در همه زمینهها بهخصوص حکومت و سیاست پرداخته است و بخشهای مختلف این دین همآهنگ با یکدیگر و در ارتباط وثیق هستند.
الگوی مردمسالاری در حوزه تفکر شیعی بر این مبنا استوار است
که ایجاد هرگونه تغییر و تحول در جوامع انسانی به دست خود انسانها
و با اراده و خواست آنان امکانپذیر است و محور هرنوع دگرگونی در
اوضاع اجتماعی به تغییر و تحول آدمی از درون بستگی دارد. قرآن کریم در این باب میفرماید:
«إِنَّ اللّهَ لَا یُغَیرُّ مَا بِقَوْمٍ حَتَّی یُغَیرُّواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ»؛ (1)
در حقیقت، خدا حال قومی را تغییر نمیدهد تا آنان حال خود را تغییر دهند.
و نیز میفرماید:
«ذَلِکَ بِأَنَّ اللّهَ لَمْ یکُ مُغَیرًّا نِّعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلَی قَوْمٍ حَتَّی یُغَیرُّواْ مَا بِأَنفُسِهِمْ»؛ (2)
این [کیفر] بدان سبب است که خداوند نعمتی را که بر قومی ارزانی داشته تغییر نمیدهد، مگر آنکه آنان آنچه را در دل دارند تغییر دهند.
تغییر درونی که به منزله تغییر در زیرساختهای ارزشی جامعه محسوب میگردد، بستر و زمینه مهمی برای دگرگونیهای اجتماعی است؛ زیرا با تحول در اندیشه و جان آدمی، اراده جمعی مناسب با آن اندیشه و آرمان بروز مینماید. بنابراین، اگر تحول درونی منوط به اراده و اختیار آدمی است، تغییرهای اجتماعی نیز از اراده و خواست انسان برمیخیزد. قرآن بارها بر این امر تأکید دارد که رهبران الهی مأمور فراخوانی مردم برای حمایت و پیروی از آنان برای برپایی حکومت عدل هستند، نه آنکه با اعمال زور و سلب اختیار از مردم بر مردم حکومت کنند. آیات شریفی در اینباره در زیر میآید:
«لَا إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیّ»؛ (1)
در دین هیچ اجباری نیست.
«فَذَکِّرْ إِنَّمَا أَنتَ مُذَکِّرٌ لَّسْتَ عَلَیهِم بِمُصَیطِرٍ»؛ (2)
پس تذکر ده که تو تنها تذکر دهندهای.
«مَا جَعَلْنَاکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظًا»؛ (3)
تو وکیل آنان نیستی.
«إِنْ أَنتَ إِلَّا نَذِیرٌ»؛ (4)
تو جز هشدار دهندهای [بیش] نیستی.
«مَّا عَلَی الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلَاغُ»؛ (1)
بر پیامبر [خدا، وظیفهای] جز ابلاغ [رسالت] نیست.
«وَمَا أَنَاْ عَلَیْکُم بِوَکِیلٍ»؛ (2)
و من بر شما نگهبان نیستم.
این آیات اسلام را آیین تسلیم مینمایند، ولی نه تسلیم آمرانه و اجباری، بلکه تسلیمی بنابر اختیار، آزادی و حفظ کرامت انسانی. این آیات نشان میدهند که استفاده از استبداد و قدرتی مافوق اراده و اختیار مردم در تأسیس حکومت دینی جایز نیست. حال با تأکید اسلام بر عنصر آزادی و اختیار آدمی، نقش مردم در تشکیل حکومت مهدوی در قالب مکانیزمهای خاصی تجلی مییابد:
مقبولیت و مشروعیت (3)در عرف فلسفه سیاسی امروز توأمانند. این دو واژه به لحاظ مفهومی متغایرند، اما از نظر مصداق اتحاد دارند، یعنی حکومتی مشروع و قانونی است که مردم آن را بپذیرند و در صورت عدم پذیرش مردمی، مشروعیت خویش را از دست میدهد. بر این اساس، ملاک مشروعیت همان مقبولیت و پذیرش مردمی است.
فیلسوفان سیاسی اسلام میان مقبولیت و مشروعیت به تفکیک
معتقدند. «حق حکومت» در این نگرش را نباید با «امکان حکومت» خلط کرد. ملاک مشروعیت در مقام ثبوت یعنی تعیین بهترین فردی که مصالح مادی، معنوی، فردی و اجتماعی مردم را میتواند تأمین کند و از طرف خدا به نحو خاص یا عام معین شده باشد و این امر ملازمهای با قبول مردم ندارد. این نظریه که به «انتصاب» شهرت دارد، حاکمیت را از آنِ خدا میداند و مردم را موظف میدارد که به مقتضای عبودیت و ربوبیت تشریعی خداوند، قانون و فرمان الهی را رعایت کنند و حاکمیت ولیّ تعیین شده از جانب او را بپذیرند. این پذیرش مردمی به رهبر اسلامی قدرت و به حکومت او مقبولیت میدهد تا مجری قوانین الهی باشد. بنابر این مبنا مشروعیت حکومت از جانب خداوند و مقبولیت و قدرت حکومت از طرف مردم است و مردم در کارآمدی این نظام نقش اساسی دارند. اگر حکومتی مشروعیت داشته و قدرت نداشته باشد، به فعلیت نخواهد رسید و اگر نظامی، تنها مقبولیت مردمی داشت و از مشروعیت بهرهمند نبود و قانونی نداشت که ارزشها و اصول خویش را با آن حفظ کند و یا اینکه ارزشها را نیز از رأی اکثریت کسب کرده باشد، به استبداد میانجامد و به تدریج مقبولیت خویش را نیز از دست میدهد. (1)
1) در دوران اخیر، در تفکر غربی نیز به انواعی از دموکراسی برمیخوریم که بهگونهای به نظر میرسد بین مقبولیت و مشروعیت حکومت تفکیک کرده اند، مانند تقسیم دموکراسی به دموکراسی مطلق (pure democracy) و دموکراسی محدود (limited democracy) [فریدون آدمیت، تاریخ فکر (تهران: انتشارات روشنگران، 1386)، ص134-133] یا تقسیم آن به دموکراسی ذاتی و دموکراسی شکلی [احمد جهانبزرگی، اصول سیاست و حکومت (تهران: انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، 1378)، ص40]؛ دموکراسی ذاتی یا مطلق به نظام سیاسی اطلاق میشود که همه پرسشها و منشأ تمام تحولات سیاسی را بدون هیچ محدودیتی به رأی اکثریت موکول میکند و خواست و رأی اکثریت ارزش ذاتی دارد و فوق هرگونه مبنا و ارزش بنیادین و مقدم بر همه آنهاست. در این نوع دموکراسی به نظر میرسد مقبولیت و مشروعیت مصداق واحدی دارد. دموکراسی محدود یا شکلی بر این مبنا استوار است که بسیاری حقوق بنیادین، ارزشها و اصول فلسفی و اخلاقی، مستقل از رأی و خواست اکثریت دارای اعتبار و حقانیت است و از آنجا که مشروعیت و اعتبار این حقوق و ارزشها وامدار رأی و قانون اکثریت نیست و مستقل از آن موجه و معتبر است، میتوانند در نقش عوامل مهارکننده فرایند تصمیمگیری دموکراتیک و اعمال رأی اکثریت ظاهر شوند. برخی چون ایمانوئل کانت معتقدند که اگر دموکراسی و رأی اکثریت از طریق یک قانون اساسی که حافظ و ضامن ارزشها، مبانی و اصول خاص است، مهار و کنترل نشود، ما با واقعیت تلخی به نام ستم به اکثریت مواجه خواهیم شد. از اینرو، لیبرالیسم در طی دورانی طولانی و تلاش مستمر موفق شد به مدلی از نظام سیاسی دست یابد که در عین بهرهمندی از مزایای مردمسالاری، آن را در چارچوب اصول و ارزشهای لیبرالی مهار و کنترل کند.
با تفکیک بین مشروعیت و مقبولیت، با وجود تأکید بر قوانین و حاکمیت الهی و جانشینان او، به نقش مردم در فرایند تصمیمگیری نیز توجهی ویژه میشود؛ زیرا مقتضای حکومت دینی، پذیرش مردمی است و مردم در نظامهای ولایی محجور و مجبور نیستند. در تاریخ اسلام به حوادث بسیاری برمیخوریم که مستندی بر تفکیک این دو مفهوم است:
به فعلیت نرسیدن حکومت علی علیه السلام به مدت 25 سال و به فعلیت نرسیدن حکومت هیچیک از معصومان علیهم السلام که با وجود داشتن مشروعیت الهی، پذیرفته مردم واقع نشدند؛ (1)
شکوفایی دوران حکومت علی علیه السلام به مدت چهار سال و اندی، به دلیل پذیرش قاطع مردم.
تحقق حاکمیت مهدوی نیز از دو جهت مشروعیت و مقبولیت بررسیشدنی است. روایات معتبری وجود دارد که مشروعیت حکومت حضرت را به خداوند استناد میدهند و حضرتش را خلیفه الهی
معرفی میکنند:
خرج علینا رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم ذات یوم فرأی علیّاً، فوضع یده بین کتفیه ثمّ قال: یا علیّ، لولم یبق من الدنیا الّا یوم واحد لطوّل الله ذلک الیوم حتّی یملک رجل من عترتک، یقال له المهدیّ، یهدی إلی الله عزّوجلّ و یهتدی به العرب، کما هدیت أنت الکفّار و المشرکین من الضلالة. ثمّ قال: «و مکتوب علی راحتیه بایعوه فإنّ البیعة لله عزّوجلّ»؛ (2)
ای علی اگر از دنیا تنها یک روز باقی باشد، خداوند آن روز را طولانی میسازد تا فردی از عترت تو به نام مهدی مالک زمین شود. او به سوی خداوند متعال هدایت میکند و عرب به او هدایت میشود، آنگونه که تو کافران و مشرکان را از گمراهی
هدایت بخشیدی. سپس فرمود: «و بر دو کف دست مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف مکتوب است که با او بیعت کنید؛ چراکه بیعت برای خداوند عزوجل است.»
فی رایة المهدیّ مکتوبٌ البیعة لله؛ (1)
بر پرچم مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نوشته شده است، بیعت برای خداوند است.
یخرج المهدیّ علی رأسه غمامة، فیها مناد ینادی: «هذا المهدیّ خلیفة الله فاتبعوه»؛ (2)
مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در حالیکه قطعه ابری بر سر او سایه افکنده قیام مینماید. در آن ابر گویندهای است که اعلام میدارد: «این مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف خلیفه خداست از او پیروی کنید.»
با توجه به این روایات، امام خلیفه خدا و جانشین پیامبر است و وکیلی نیست که مردم او را انتخاب کرده باشند. اگر فقط مسئله انتخاب مردم بود، این امر از سقیفه برمیآمد و نیازی به غدیر نبود. از اینرو، مردمسالاری مهدوی به این معنا نیست که امام را مردم انتخاب میکنند. حکومت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به نصب الهی مشروعیت یافته است. نقش مردم در حکومت آن
1) سیدبن طاووس، الملاحم و الفتن، باب 141، ص68؛ یوسف بن یحیی شافعی، عقدالدرر، باب 9، ص216؛ صافی گلپایگانی، منتخبالاثر فی الامام الثانی عشر، ص319؛ سلیمان بن ابراهیم قندوزی حنفی، ینابیع المودة، ص435.
2) ابراهیم بن محمد الجوینی، فرائد السمطین، تصحیح: شیخ محمدباقر محمودی (بیروت: مؤسسة المحمودی، 1398ق)، ج2، باب 61؛ ص316، روایت 566 و 569؛ ابن صباغ مالکی، الفصول المهمة (بیروت: دار الاضواء، 1409ق)، فصل 12، ص298.
حضرت، فراهم آوردن مقدمات و ایجاد زمینه برای پذیرش مردمی در شکلگیری ظهور آن حضرت است. قبول و پذیرش مردمی فقط در خواست و رأی اکثریت جلوه نمینماید. نه تنها اکثریت با امام بیعت میکنند، بل زمانی فرا خواهد رسید که آنان به چنان عطش و شیفتگی میرسند که اضطرار حکومت جهانی موعود را با تمام وجود درک میکنند و آن را تنها نظام تحققبخش آرمانها و اهداف عالی انسانی میدانند و به آن عشق میورزند. اینچنین نظام سیاسی نه تنها بر آرای مردمی متکی است و پذیرش مردمی را به همراه دارد، اطمینان خاطر مردم را نیز سبب میشود. در این نظام، بین حکومت امام و مردم تنها رابطه «دولت _ ملت» وجود ندارد، بلکه رابطه مرید و مراد و محبوب و محب است:
من الشرّ؛ (1)
به درستی که مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف قیام نمیکند تا زمانی که هیچ غایبی در نزد مردم محبوبتر از وی نباشد و این به دلیل شرارتها و نارواییهایی است که مردم دیدهاند.
لایخرج المهدیّ حتّی یقتل النفس الزکیّة، فاذا قتلت النفس الزکیّة غضب علیهم أهل السماء و أهل الأرض، فأتی الناس المهدیّ و زفّوها إلیه ما تزفّ العروس إلی زوجها لیلة عرسها؛ (2)
حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف قیام نمیکند تا زمانی که نفس زکیه به شهادت میرسد. پس هنگامی که نفس زکیه کشته شد، اهل آسمان و زمین، بر قاتلان او خشمناک میشوند. در این هنگام است که مردم، گرد مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف جمع میشوند و او را همانند عروسی که شب زفاف به سوی خانه شوهر میبرند، برای حکومت میآورند.
بیگمان تعبیر «زفّوها الیه» حاکی از اشتیاق شدید مردم به حکومت حضرت و فراهم بودن زمینه پذیرش مردمی است.
المهدیّ خیر الناس... محبوبٌ فی الخلائق...؛ (1)
حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بهترین مردم است... او محبوب نزد خلایق است.
إذا نادی مناد من السماء: «أنّ الحقّ فی آل محمّد» فعند ذلک یظهر المهدیّ علی أفواه الناس و یشربون حبّه فلا یکون لهم ذکر غیره؛ (2)
زمانی ندا دهندهای از آسمان فریاد میزند: «حق در آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم است.» سپس در آن زمان مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ظاهر میشود و محبت او در دل مردم جای میگیرد، بهطوری که در یاد هیچکس، غیر او نخواهد بود.
دلبستگی شتر ماده به فرزندش بیان شده است:
... فیبلغ المؤمنین خروجه فیأتونه من کلّ أرض، یحنّون إلیه کما تحنّ الناقة إلی فصیلها...؛ (1)
هنگامی که خبر خروج حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به انسانهای
مؤمن میرسد، از هر سرزمینی به سوی او روانه میشوند و با اشتیاق به سوی او میشتابند، همانطور که شتر ماده به طرف فرزند خود میرود.
تأدی إلیه اُمتّه کما تأوی النحل إلی یعسوبها؛ (2)
امت به حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف پناه میبرند، آنگونه که زنبور به ملکه خویش پناه میبرد.
این روایات که نوع رویکرد مردم به حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را نشان میدهد، آدمی را به یاد نحوه بیعت مردم با امیرمؤمنان علی علیه السلام میاندازد:
... فما راعنی إلّا والناس کعرف الضبع إلیّ، ینثالون علیّ من کلّ
جانبٍ حتّی لقد وطیء الحسنان و شقّ عطفای، مجتمعین حولی کربیضة الغنم...؛ (3)
ازدحام فراوانی که مانند بالهای کفتار بود، مرا به قبول خلافت واداشت. آنان از هر طرف مرا احاطه کردند، چیزی نمانده بود که حسنین علیها السلام زیر پا لگدمال شوند، چنان جمعیت به پهلوهایم
فشار آورد که سخت مرا به رنج انداخت و ردایم از دو جانب پاره شد! مردم، همانند گوسفندان گرگزده که دور چوپان جمع شوند، مرا در میان گرفتند... .
انسانی که برای رسیدن به سعادت هر راهی را پیش گرفته و به بنبست رسیده، حال اینگونه به اشتیاق و اضطرار حکومت موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف میرسد و با تمام وجود آماده یاری و جانبازی در محضر او میگردد. منتظر واقعی که اینچنین مضطر شده است، به زمینهسازی برای ظهور روی میآورد که اگر این زمینه مردمی نباشد، جامعه لیاقت و قابلیت بهرهمندی از این نعمت الهی را ندارد:
یخرج اُناسی من المشرق، فیوطّئون للمهدیّ یعنی سلطانه؛ (1)
از مشرقزمین، مردمانی خروج میکنند و زمینهساز حاکمیت مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف میگردند.
عنصر مقبولیت و پذیرش مردمی در حکومت اسلامی در قالب مکانیزم بیعت انجام میگیرد. بیعت، از مفاهیم شاخص در فرهنگ سیاسی اسلام است. تلاش برای گرفتن بیعت و یا نزاع به دلیل شکستن آن، همواره بخش مهمی از تاریخ سیاسی اسلام را رقم زده است. نیمنگاهی به بارزترین حوادث سیاسی _ اجتماعی صدر اسلام، گویای نهادینه بودن باور به بیعت در میان مسلمانان و حتی عربان پیش از اسلام است. در قیام
1) متقی هندی، کنزالعمال، ج7، ص186؛ علامه مجلسی، بحارالانوار، ج51، ص87؛ ابوعبدالله محمدبن یزید قزوینی، سنن ابنماجه، تحقیق: فواد عبدالباقی (بیروت: دارالفکر، بیتا)، ج2، باب خروج المهدی، ص1368.
مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز اجتماع بزرگی از صالحان، مستضعفان، شیعیان و موحدان حقطلب و عدالتگرا با وحدت و انسجام و همراهی با ایشان بیعت میکنند. رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
تنزل الرایات السود التی تخرج من خراسان إلی الکوفة، فإذا ظهر المهدیّ بعثت إلیه بالبیعة؛ (1)
پرچمهای سیاهی که از خراسان در میآید، در کوفه فرود میآید. هنگامی که مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ظهور میکند، این پرچمها برای بیعت به حضور او گسیل میشود.
بیعت در معنای خاص، اصطلاحی سیاسی _ حقوقی است که توسط تمام یا گروهی از مردم و رهبر سیاسی آنها به وجود میآید و رابطهای اخلاقی، حقوقی و سیاسی بین مردم و رهبر سیاسی آنهاست که مفاد آن را تعهد به اطاعت و پیروی مردم از رهبرشان تشکیل میدهد. (2)
در دوران معاصر، به دنبال پیدایش اندیشههای مبتنی بر مردمسالاری در اداره جامعه، اهمیت واژه بیعت دوچندان شده است؛ زیرا تلاشهایی
1) شیخ طوسی، الغیبة، ص274؛ علامه مجلسی، بحارالانوار، ج52، ص467.
2) راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن (بیروت: دارالقلم، بیتا)، ص155؛ ابن اثیر، النهایة فی غریب الحدیث و الاثر (قم: مؤسسه مطبوعاتی اسماعیلیان، 1367)، ج1، ص174؛ اسماعیل بن حماد جوهری، الصحاح: تاج اللغة و صحاح العربیه (بیروت: دارالعلم للملایین، بیتا)، ج3، ص1189؛ ابنمنظور، لسانالعرب (بیروت: دار احیاء التراث العربی، 1408ق)، ج8، ص24؛ فخرالدین محمد طریحی، مجمع البحرین (تهران: نشر مرتضوی، 1375)، ج1، ص210؛ مرتضی زبیدی، تاجالعروس (کویت: دار الهدایة، 1385)، ج1، ص36- 35؛ عبدالرحمان بن خلدون، مقدمه ابن خلدون (قاهره: دار النهضة، 1930م) ص147؛ احمدبن محمد فیومی، المصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر للرافعی (قم: مؤسسه دارالهجرة، بیتا)، ص69.
صورت میگیرد که بیعت را با مسئله «حق رأی»، «رأی اکثریت» و «انتخابات» در نظامهای دموکراتیک تطبیق نمایند. بیعت با فرایند حق رأی همانندیهایی دارد، اما این دو مکانیزم با یکدیگر تمایز جوهری دارند. برخی ویژگیهای بیعت در فلسفه سیاسی اسلام عبارت است از:
بیعت در اسلام، پیمان شرعی و عهد و میثاق با خداوند است، (1)هرچند دست در دست ولیّ خدا مینهند و با او بیعت میکنند؛ (2)
بیعت مکانیزمی امضایی است و نه تأسیسی، بدین معنا که کارکرد بیعت در جهت پذیرش مردمی و مقبولیت حکومت است و مشروعیت برای حکومت اسلامی به ارمغان نمیآورد؛ (3)
مردم به لحاظ حقوقی در انجام بیعت آزاد هستند و بیعت در نظام سیاسی اسلام خصیصهای اختیاری دارد و محصول اراده طرفین است. (4)بنابراین، ضمانت اجرایی دنیوی ندارد، به این معنا که اگر کسی برخلاف پیمان خود عمل کند، به مانند پیمانشکنان مؤاخذه و مجازات کیفری و دنیوی ندارد، هرچند که به جهت نکث پیمان از گزند عذاب اخروی در امان نیست؛ (5)
1) سوره مائده، آیه 7.
2) سوره فتح، آیه 10.
3) نصرالله سخاوتی، «نگاهی به مفهوم مقبولیت در نظام سیاسی اسلام»، مجله معرفت، ش55، ص47؛ محمد ابراهیمی و علیرضا حسینی، اسلام و حقوق بینالملل عمومی (تهران: انتشارات سمت، 1379)، ج1، ص357-354.
4) نهجالبلاغه، خطبه7 و نامه54؛ محمدبن جریر طبری، تاریخ الامم و المملوک، تحقیق: محمد ابوالفضل ابراهیم (مصر: دار المعارف، بیتا) ج4، ص427؛ بلاذری، انساب الاشراف، تحقیق: محمد حمیدالله (مصر: دار المعارف، 1959م) ج2، ص259.
5) سوره فتح، آیه 10؛ اصول کافی، ج2، ص337؛ شیخ صدوق، خصال، تحقیق: علیاکبر غفاری (قم: نشر اسلامی، 1403ق)، ج1، ص296.
بیعتشونده باید مرضی الهی و مشروع دینی باشد. بنابراین، با فاسق نباید بیعت کرد؛ (1)
موضوع بیعت شرعاً مجاز (2)و عملاً مقدور باشد. در بعضی روایات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در هنگام بیعت تأکید بر تعلیم و تلقین این امر به بیعتکنندگان داشتند؛ (3)
عمل به مفاد بیعت واجب تکلیفی و اخلاقی است؛ زیرا از آنجا
که بیعت قراردادی شرعی و قانونی و لازم میان مردم و رهبر است،
مردم و بیعتکنندگان آن را نمیتوانند نقض و نسخ کنند. (4)البته رهبری
آن را یکطرفه میتواند فسخ کند و بیعت را از گردن مردم بردارد، مانند
عمل امام حسین علیه السلام در شب عاشورا. (5)با دقت در سیره معصومان علیهم السلام مشخص میگردد که اگر شخص واجد شرایط با اقبال عمومی مردم، عملاً
1) شیخ صدوق، الامالی، ص130؛ ابناعثم کوفی، الفتوح (هند: مجلس دائرة المعارف العثمانیه، 1395ق)، ج5، ص12.
2) علامه مجلسی، بحارالانوار، ج23، ص74.
3) متقی هندی، کنزالعمال، روایت1510.
4) نهجالبلاغه، نامه7؛ محمدبن یزید المبرد، الکامل فی اللغة و الادب (بیروت: دارالکتب العلمیة، بیتا)، ج1، ص428؛ نصر من مزاحم المنقری، وقعة صفین، تحقیق: عبدالسلام محمد هارون (قم: مکتبة آیتالله العظمی نجفی مرعشی، 1404ق)، ص58.
5) محمدبن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص418؛ ابن کثیر، البدایة و النهایة (بیروت: دارالفکر، 1402ق)، ج8، ص876؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ (بیروت: دار صادر، 1399ق)، ج2، ص559؛ ابن عثم کوفی، الفتوح، ج5، ص91؛ فضل بن حسن طبرسی، اعلام الوری باعلام المهدی (تهران: دارالکتب الاسلامیة، بیتا)، ص234؛ شیخ صدوق، امالی، ص123؛ سیدبن طاووس، اللهوف علی قتلی الطفوف (قم: دارالاسوة للطباعة و النشر، 1414ق)، ص151.
زمام امور رهبری جامعه اسلامی را به دست گرفت، حتی بر افرادی هم که با او بیعت نکردهاند، لازم است که از او تبعیت و پیروی کنند و با او به معارضه نپردازند. (1)
اصل شورا و مشاوره از مهمترین اصول اجتماعی اسلام است
که در منابع اسلامی با دقت و اهمیت خاصی مطرح و در سیره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و پیشوایان بزرگ اسلام جایگاه ویژهای دارد، بهطوری که «نهاد شورا» را ستون فقرات نظام اسلامی و شیوهای اجتنابناپذیر در مدیریت جامعه اسلامی میتوان یاد کرد که نقش اساسی مردم را در تصمیمگیریهای جامعه نشان میدهد.
قرآن کریم در آیات متعدد موضوع شورا را مطرح کرده است:
«فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ کُنتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لَانفَضُّواْ مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِی الأَمْرِ»؛ (2)
پس به [برکتِ] رحمت الهی، با آنان نرمخو [و پُر مِهر] شدی، و اگر تندخو و سختدل بودی قطعاً از پیرامون تو پراکنده میشدند. پس، از آنان درگذر و برایشان آمرزش بخواه، و در کار [ها] با آنان مشورت کن.
«وَالَّذِینَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ وَأَقَامُوا الصَّلَوةَ وَأَمْرُهُمْ شُورَی بَینَهُمْ»؛ (3)
و کسانی که [ندای] پروردگارشان را پاسخ [مثبت] داده و نماز برپا کردهاند و کارشان در میانشان مشورت است.
«فَإِنْ أَرَادَا فِصَالاً عَن تَرَاضٍ مِّنْهُمَا وَتَشَاوُرٍ فَلَا جُنَاحَ عَلَیهِمَا»؛ (1)
پس اگر [پدر و مادر] بخواهند با رضایت و صواب دید یکدیگر، کودک را [زودتر] از شیر بازگیرند، گناهی بر آندو نیست.
«فَبَشِّرْ عِبَادِ الَّذِینَ یسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ»؛ (2)
پس بشارت ده به آن بندگان من که به سخن گوش فرامیدهند و بهترین آن را پیروی میکنند.
در آیه شریفه «وَأَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ»، واژه «امر» از نظر ادبی چنین است که به ضمیر جمع «هم» افزوده شده و بنابراین، همه شئون زندگی بهویژه زندگی جمعی را دربر میگیرد که در رأس آن شئون سیاسی _ اجتماعی قرار دارد. بدیهی است که اگر کارها، بهویژه در امور مربوط به مسائل جامعه، با مشورت انجام گیرد، احتمال خطای آن کمتر است. (3)
روایات و احادیث اسلامی به منزله دومین منابع دینی، بر شورا و مشاوره تأکید دارند و از مسلمین میخواهند که در امور از استبداد رأی و تکروی بپرهیزند و با دیگران مشورت نمایند که در غیر اینصورت، رأی آنان بیارزش خواهد بود و موجب هلاکت و نابودیشان میگردد. علی علیه السلام فرمود:
و الإستشارة عین الهدایة و قد خاطر من استغنی برأیه؛ (4)
مشورت عین هدایت است و کسی که تنها به فکر خود بسنده کند، خویشتن را به خطر انداخته است.
و نیز امام صادق علیه السلام فرمود:
المستبدّ برأیه موقوف علی مراخص الزلل؛ (1)
کسی که به رأی خود استبداد ورزد، بر لغزشگاههای خطا و گناه ایستاده است.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مشورت را از اسباب حیات جامعه و ترک آن را از اسباب مرگ جامعه معرفی میکند:
إذا کان اُمرائکم خیارکم و أغنیائکم سمحائکم و أمرکم شوری بینکم فظهر الأرض خیرٌ لکم من بطنها؛ (2)
هنگامی که زمامداران شما صالحترین شما بودند و ثروت شما در دست افراد باگذشت قرار داشت و امور اجتماعی شما نیز به صورت شورا حلوفصل شد، در این صورت زنده بودن بر مرگ ترجیح دارد.
امام علی علیه السلام درباره اهمیت شورا میفرمایند:
و ألزموا السواد الأعظم، فإنّ یدالله علی الجماعة، و إیّاکم و الفرقة، فإنّ الشاذّ من الناس للشیطان، کما أنّ الشاذّ من الغنم للذئب؛ (3)
1) شیخ عباس قمی، سفینة البحار، ج1، ص493.
2) حسن بن علی ابن شعبه، تحفالعقول عن آل الرسول، تصحیح: علیاکبر غفاری (قم: مؤسسة النشر الاسلامی التابعة لجماعة، 1362)، ص26.
3) نهجالبلاغه، خطبه127؛ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، تحقیق: محمد ابوالفضل ابراهیم (مصر: دار احیاء الکتب العربیه، 1378ق)، ج8، ص112.
از سواد اعظم پیروی کنید؛ زیرا دست خدا بر سر جماعت است
و برحذر باشید از مخالفت و جدایی؛ زیرا تنها مانده از مردم
دچار شیطان است، چنانکه تنها مانده از گوسفند طعمه
گرگ میشود.
مشاوره موجب رشد اندیشه و تفکر در جامعه اسلامی و مشارکت مردم در سرنوشت خویش، سبب تقویت پیوندهای اجتماعی و تقویت روحیه مسئولیتپذیری و مشارکت در امور و از بین رفتن روحیه بیتفاوتی و انزواگرایی میگردد. دستور به مشورت به معنای ارج نهادن به رأی اکثریت و شورا مانع خودمحوری و تمرکز قدرت است. جامعهای که فاقد سنت مشورت باشد، در تبوتاب خودمحوریها و خودسریها میسوزد و دچار عدم تعادل میشود.
نمونه های تاریخی بسیاری در باب مشورت، از زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امامان معصوم علیهم السلام وجود دارد. (1)با توجه به این منابع هدف از شورا بهطور کلی دو چیز است:
اجتناب از خودمحوری و استبداد رأی و خودکامگی و انحصارطلبی؛
رسیدن به معرفت و آگاهی و غنا بخشیدن به اندیشه و فکر در پرتو تضارب آرا و دستیابی به توافق جمعی.
از اینرو، در تفاسیر قرآن درباره چرایی مأمور شدن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به مشورت با وجود اینکه ایشان از منبع وحی، حقایق را دریافت میکردند، وجوهی ذکر شده که همه آنها به این ده هدف باز میگردد:
1) محمدرضا مصطفیپور، «قلمرو شورا در منابع اسلامی»، مجله پاسدار اسلام، شماره 305، اردیبهشت 1385، ص6.
مشاوره برای شخصیت دادن به افراد؛
برای رشد فکری مردم؛
برای اینکه مردم بدانند حکومت او استبدادی نیست؛
برای اینکه خلق خدا بدانند نزد خدا احترام دارند؛
برای اینکه نظرخواهی از دیگران امری عادی است؛
برای پیروی امت از حضرت و اقتدا به او؛
برای آزمایش افراد و اینکه افراد صاحبنظر و عاقل تشخیص
داده شوند؛
برای استفاده از تأیید مردم و توافق جمعی؛
در صورت شکست، انتقاد بیجا صورت نگیرد؛
برای آگاهی مشورت شوندگان به اینکه نظر صحیح کدام است. (1)
باید در نظر داشت که در نظام اسلامی، شورا به امور خاصی محدود میشود. جامعه اسلامی حق به شور گذاشتن احکام صریح اسلامی و فرامین پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم را ندارد و افرادی که بهعنوان مشاور برگزیده میشوند، باید شرایط و ویژگیهایی داشته باشند.
حضور مستمر مؤمنان در صحنه و نقد و ارزیابی دائمی آنان به هم، بهویژه از ارکان و عاملان حکومت، از مهمترین نقشهای مردم در حکومت دینی است. همانگونه که رهبر و نمایندگان او وظیفه دارند بر اخلاق و رفتار
1) رضا استادی، شوری در قرآن و حدیث (قم: انتشارات بنیاد فرهنگی امام رضا(، 1360)، ص36 و 31.
جامعه نظارت کنند و حافظ سلامت فرهنگی جامعه باشند، جامعه نیز موظف است بر جریان امور حکومت، نظارت کند و از دادن پیشنهاد و انتقاد دلسوزانه دریغ نورزد. مطمئنترین، سالمترین و مؤثرترین عامل برای نظارت قدرت بر حاکمان، حضور پویا و آگاهانه همراه با احساس مسئولیت مردم در صحنه و مراقبت دائمی آنان از جریان حاکمیت و مدیریت جامعه و نقد و ارزیابی همیشگی و پیگیرانه آنان از اعمال و رفتار مدیران و مسئولان حکومت است و در این جهت فرقی میان رهبران معصوم و غیرمعصوم نیست. از اینرو، امام علی علیه السلام که خود از زمامداران
جهان اسلام است، از مردم میخواهد که از برخورد چاپلوسانه و ریاکارانه
با او برحذر باشند و از انتقاد مشفقانه و ارشاد نیکاندیشانه دریغ نورزند. (1)تأکید کسانی چون پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و علی علیه السلام که مصون از لغزش و خطا بودهاند، بر انتقاد از رهبری و حکمرانی، ضمن اینکه نوعی حرمت نهادن
به شخصیت مردم و مایه شکوفایی اندیشهها و تقویت روحیه خودباوری است، الگویی روشن از شیوه زمامداری دینی و نقش مردم را در
حکومت مینماید.
امیرمؤمنان علی علیه السلام در نامه خود به مالک اشتر میفرماید:
و لا تقولنَّ أنّی مؤمرٌ أمر فأطاع، فإنّ ذلک إدغالٌ فی القلب و منهکة للدین و تقربٌ من الغیر...؛ (2)
هرگز با خود مگو من فرمانروا و مسلط هستم که باید دستور
دهنده باشم و دیگران اطاعت کنند. به یقین چنین پنداری، مایه فساد قلب و سستی دین خواهد شد و و تو را با [نارضایتی عمومی و] حوادث بنیان برانداز روبهرو خواهد ساخت.
مسئله «النصیحة لأئمّة المسلمین» از مکانیزمهای نظارت مردمی است که عامل نیرومندی در جهت تقویت صلاح حکمرانان و مانع خطا و اشتباه در اجرای سیاستهای اتخاذ شده به شمار میرود. این مکانیزم یکایک افراد جامعه را دربر میگیرد. رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم فرموده است:
ثلاثةٌ لایغلّ علیهنّ قلب إمرء مسلم: إخلاص العمل لله و النصیحة لأئمّة المسلمین و اللزوم بجماعتهم؛ (1)
سه چیز است که دل هیچ مسلمانی به گریز از آن
رضایت نمیدهد: اخلاص عمل برای خدا، نصیحت
و خیرخواهی به امام مسلمانان و ملازمت و همراهی با
جماعت مسلمانان.
«نصیحتپذیری» در بسیاری از احادیث از صفات مؤمنان شمرده شده است. در اینگونه احادیث، هم واژه نصیحت آمده که حاکی از خیرخواهی و ملاحظه شخص مؤمن است و هم به استنکاف نوع بشر از پذیرش نقد خود از سوی دیگران اشاره دارد. (2)
راهکار دیگری که اهرم بسیار قدرتمند و ابزاری برای نظارت و مهار
کردن قدرت سیاسی در جامعه اسلامی به شمار میرود، امر به معروف و نهی از منکر است. باید توجه داشت که امر به معروف و نهی از منکر با نصیحت و انتقاد تفاوتهایی دارد. هر نهی از منکری خود نوعی انتقاد است، ولی شاید در جایی انتقاد صورت پذیرد، ولی نهی از منکر بر آن صدق نکند؛ رابطه نصیحت با امر به معروف نیز همینگونه است. برای مثال، چنانچه از کسی کاری صادر شود که این عمل، او را در نظر مردم کوچک و خوار جلوه دهد و از موقعیت اجتماعی او بکاهد و یا کسی، دارای صفتی باشد که با وجود آن، در موفقیت او خللی وارد سازد، تذکر از روی صلاح و دلسوزی و نقد عملکرد شخصی، در هر زمینهای که مایه رشد او شود، انتقاد نام دارد، ولی بدان نهی از منکر نمیگویند. بر این اساس، نقد و ارزیابی عملکرد مسئولان و حاکمان، گرچه نهی از منکر نباشد، انتقاد نام میگیرد. از تفاوتهای دیگر آنکه نهیکننده از منکر با پشتوانه شرعی عمل میکند و کسی که از کاری براساس آن نهی شده، در قبال تکلیف و وظیفه شرعی خود قرار میگیرد، ولی انتقاد در معنای خاص اینگونه نیست؛ چون در این موارد، منتقد نه براساس حکم شرعی روشن، بلکه برپایه تشخیص و فهم خود، در موضوعاتی که چه بسا هیچ دستوری از شرع درباره آن نباشد، اعلام نظر میکند.
عدالت و تقوا شرط رهبری و التزام عملی به موازین اسلامی لازمه زمامداری در نظام اسلامی است، اما تذکرات سودمند مردمی و نظارت عمومی مانع بروز مشکلات ناشی از اشتباهات میتواند گردد و نقشی مکمل میتواند ایفا کند:
«فَلَوْلَا کَانَ مِنَ الْقُرُونِ مِن قَبْلِکُمْ أُوْلُواْ بَقِیّةٍ ینْهَوْنَ عَنِ الْفَسَادِ فِی الأَرْضِ إِلاَّ قَلِیلاً مِّمَّنْ أَنجَینَا مِنْهُمْ وَاتَّبَعَ الَّذِینَ ظَلَمُواْ مَا أُتْرِفُواْ فِیهِ»؛ (1)
پس چرا از نسلهای پیش از شما خردمندانی نبودند که [مردم را] از فساد در زمین بازدارند؟ جز اندکی از کسانی که از میان آنان نجاتشان دادیم و کسانی که ستم کردند به دنبال ناز و نعمتی که در آن بودند رفتند و آنان بزهکار بودند.
این آیه اصلی اجتماعی را مطرح میکند که ضامن نجات جوامع از تباهی است؛ در هر جامعهای تا زمانی که گروهی از اندیشهورزان متعهد و مسئول باشند که در برابر مفاسد سکوت نمیکنند و به مبارزه برمیخیزند و امر به معروف و نهی از منکر میکنند، این جامعه به تباهی و نابودی کشیده نمیشود، اما زمانی که بیتوجهی و سکوت حکمفرما گردد و جامعه در برابر عوامل فساد بیدفاع ماند، فساد و به دنبال آن نابودی حتمی است. (2)
در آرمانشهر مهدوی که ادامه حکومت نبوی و علوی است، علاوه بر اینکه حکومت و قیام حضرت انقلابی فراگیر و جهانی است که با بسیج بزرگ مردمی شکل میگیرد، مردم در تثبیت حکومت جهانی، انتخاب و نصب حاکمان، سامانبخشی به امور و رشد و شکوفایی و تعالی جامعه بشری از طریق شورا و مشورت، امر به معروف و نهی از منکر و انتقاد سازنده، حضور پویا و آگاه خواهند داشت. دستیابی به جامعه برتر و
موعود ادیان و فروکاهیدن از آلام و ستمها و رسیدن به کمال و سعادت واقعی، آرمان ماندگار همان انسانهای صالح، مستضعف و موحد است و این زمانی به دست میآید که همه حقطلبان، عدالتخواهان و یکتاپرستان در صفی واحد قرار گیرند و در تعاملی جمعی در رسیدن به اهداف حکومت مهدوی پیش روند. انسانهای وارستهای که براساس برخی روایات از پیروان ادیان دیگر نیز هستند، با همدلی و اتحاد کممانند در کنار یکدیگر قرار میگیرند و کینهها، دشمنیها و درگیریها را کنار میگذارند. امام صادق علیه السلام میفرماید:
هنگامی که قائم آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم ظهور کند، تعدادی از پشت کعبه بیرون میآیند که عبارتند از 27 نفر از قوم موسی، هفت نفر از اصحاب کهف، یوشع وصی موسی، مؤمن آل فرعون، سلمان فارسی، ابادجانه انصاری و مالکاشتر. (1)
به خدا قسم! در آن روز اختلافهای میان ملتها و دینها رفع میشود (فوالله لیرفع عن الملل و الأدیان الإختلاف...) (2)و کینهها و دشمنی از قلوب بندگان میرود و درندگان و چهارپایان در صلح زندگی میکنند (... لذهبت الشحناء من قلوب العباد و اصطلحت السباع و البهائم) (3)و وحدت کلمه و الفت در بین قلبها ایجاد میگردد (یجمع الله الکلمة و یؤلّف بین قلوب مختلفة). (4)
مسئله اخلاق، ارزشها و هنجارهای اخلاقی از موضوعات اساسی نظام بینالملل در عصر معاصر است. در شرایط و وضعیت کنونی بیش از هر زمان دیگر سؤالات متعددی در باب جایگاه و نقش ارزشهای اخلاقی و انسانی در سیاست بینالملل مطرح میشود. بحث رابطه اخلاق و سیاست در عرصه سیاست بینالمللی مورد توجه صاحبنظران و نظریهپردازان روابط بینالملل بوده است. برخی امکان بهکارگیری الزامات اخلاقی را در سیاست بینالمللی منتفی میدانند، حال آنکه برخی دیگر درباره تحقق آن خوشبین هستند. تحقق اخلاق و ارزشها و برقراری عدالت در سطح جهان، همواره از آرزوها و خواستههای بشری بوده است و سازمانهای بینالمللی را میتوان طلیعه عملی شدن اندیشه انسان برای دستیابی به جهان مسالمتآمیز و عاری از بحرانها و جنگها دانست.
ما در این فصل، جایگاه ویژه اخلاق در ساختار حکومت جهانی و اساساً تقدم اخلاق بر سیاست را پیشفرض میداریم؛ زیرا این امر باور تمام
اندیشهوران اسلامی و بسیاری از بزرگان اندیشه در غرب است. ارسطو غایت دانش سیاست را نیکبختی میداند که همانا رسیدن به فضایل اخلاقی است. (1)کانت نیز از جمله متفکرانی است که به تقویت اخلاق و ارزشهای انسانی در سیاست بینالملل معتقد است. از دیدگاه وی، صلح جهانی بالاترین خیرسیاسی به شمار میرود که از طریق دولت اخلاقی امکان میپذیرد. کانت به برقراری صلح پایدار در سطح جهان میاندیشید؛ صلحی که بر پایه اخلاق استوار است. (2)
از آنجا که جهانی سرشار از صلح و عدالت و امنیت، آرزوی بشر در همه دورانها بوده و جهان امروز نیز بیش از همه بدان محتاج است، دغدغه اساسی تئوریهای سیاسی جدید، توجیه جایگاه جنگ در سیاست بینالملل است. در نگاهی کلی، به نظر میرسد که جنگ نمیتواند پدیدهای اخلاقی باشد؛ زیرا جنگ و درگیری حادثه و ابهام را در پی دارد و مرگهای خونین و خرابههای وحشت، برنامهها و آرزوها را در هم میریزد، نظم و انضباط جامعه را میشکند و اعتمادها و آرامشها را بر باد میدهد. اینها حوادث جاری جنگ است. از اینها گذشته، ابهام آینده و در نتیجه ترس و هراس فزاینده همراه جنگ است؛ زیرا افزون بر ترسهای جاری، ترس از آنچه معلوم نیست، همچون هیولایی تمامی دل را در بر میگیرد و همچون شبحی بر همه جا مینشیند.
آیا از منظر اخلاقی جنگ را میتوان جایز شمرد؟ نظریهپردازان جنگ،
این سؤال را در قرون متمادی و در فرهنگهای مختلف بررسی کردهاند. بهطور کلی در باب کاربرد نیروی نظامی در سیاست بینالملل، دیدگاههای متفاوتی وجود دارد. نظریات مهمی در دهههای اخیر در باب نقش اخلاق در جنگ و درگیریهای نظامی مطرح شده است؛ نظریاتی چون رئالیسم سیاسی، جهانوطنی، جنگ مشروع، صلحطلبی و انترناسیونالیسم.
بیتردید، برخی از این تئوریهای سیاسی، قابلیت مقایسه با
روابط بینالملل در عصر حضور را دارد و استراتژی سیاسی اسلام با
برخی قرائتهای این نظریهها ناسازگاری ندارد. این نوشتار، بعد از تبیین تفصیلی نظریات عام غربی در باب نقش اخلاق در امور سیاست بینالملل به اخلاق جنگ و صلح در عصر حضور امام معصوم علیه السلام می پردازد و رابطه تئوریهای سیاسی غربی در روابط بینالملل را با فقه بینالملل اسلامی بررسی تطبیقی مینماید. در بدو امر توجه به دو نکته مهم، ضروری مینماید:
الف) بهطور کلی مبانی فکری _ نظری اسلام با مبانی فکری _ نظری تئوریهای غربی متفاوت است. اندیشه سیاسی غرب بر محور انسان استوار است، در حالی که اندیشه اسلامی _ مهدوی بر محوریت خالق هستی مبتنی است و انسان به منزله خلیفه الهی در کانون توجه قرار دارد. تمدن غربی بر تفکیک دین از سیاست پای میفشرد، اما اسلام دین و سیاست را در هم میتند. دغدغه تمدن امروز غرب، آزادی انسان و دغدغه دین، فضیلت و سعادت وی است، در حالی که غرب بر خرد خودبنیاد ابزاری استوار است. مهدویت و اندیشه اسلامی بر عقل همسو با وحی و
عقل غایتمدار مبتنی است. اندیشه مهدوی بر پایه ثنویت در روان آدمی شکل میگیرد؛ انسان دارای روح حیوانی و روح انسانی است. اقتضای روح حیوانی، خودمرکزی و خودپرستی، انحصارطلبی و بیاعتنایی به حقوق دیگران است. این روح، همان است که انسان را به تجاوز و سلطه بر اموال، جان و شرف دیگران سوق میدهد و ستم، دشمنی و جنگ را پدید میآورد و صلح و عدالت را نمیشناسد، ولی روح انسانی، خود را مسئول تأمین سعادت و حفظ حقوق دیگران میداند و گاه در این راه، حتی از مال و جان خود ایثار میکند و گاه خود را قربانی آرمانهای الهی و خیرخواهانه و بشردوستانه مینماید.
ب) چنان که در سطور آینده به تفصیل خواهد آمد، نظریه جنگ مشروع و جهانوطنی در دهههای اخیر، از منسجمترین تئوریها در باب اخلاق جنگ و صلح در غرب به شمار میرفته است. نظریه جهانوطنی بر ارزش مساوی انسانها به منزله اعضای جامعه اخلاقی جهانی پای میفشرد و داعیه صلح جهانی دارد و تئوری جنگ مشروع بر آن است که با ارائه معیارهای اخلاقی کاربرد خشونت را بسیار محدود نماید.
اما در واقعیت، هم اکنون رژیم «ارباب و رعیتی» بر جهان حکمفرماست؛ همه باید زیر سایه ارباب قدرت و ثروت، در صلح با آنان به سربرند تا عضوی از این جامعه اخلاقی جهانی به حساب آیند! در اکثر این تئوریها خشونت و جنگ، جز در موارد خاص، مذموم شمرده شده، اما در عمل، در نیم قرن اخیر نزدیک به 150 جنگ با حدود 25 میلیون تلفات رخ داده است!
نظریه جنگ مشروع، از مشهورترین نظریات سیاسی در باب جنگ است. این نظریه، به گسترش الزامات اخلاقی در کاربرد نیروهای نظامی توسط حکومتها معتقد است و معیارهایی را فراهم میآورد تا معیّن نماید جنگ در چه شرایطی میتواند از منظر اخلاقی جایز باشد. به عبارت دیگر، تئوری جنگ مشروع، از یک طرف کاربرد نیروی نظامی را برای حفظ دفاع از قوانین بینالمللی لازم میشمارد و از طرف دیگر، سعی دارد ضوابط و معیارهای اخلاقی را معیّن کند تا استفاده از آن را محدود و مقید سازد. (2)
اساس این نظریه بر ارزیابی جنگ به منزله فعلی اخلاقی استوار است، در حالیکه برخی از نظریههای بدیل مانند تئوری رئالیسم سیاسی و صلحطلبی، ارزیابی اخلاقی جنگ را جایز نمیشمارند. رئالیستها معتقدند ارزیابی اخلاقی با جنگ بیارتباط است و غالب اوقات با منافع کشوری که رهبری جنگ بر عهده اوست، مغایرت دارد. طرفداران فعالیتهای صلحطلبانه نیز اعتقاد دارند که ارزیابی جنگها از منظر اخلاقی ناممکن است؛ زیرا جنگ یا هر فعالیتی که برای کشتن و صدمه زدن سازماندهی شود، اخلاقی نیست. صلحطلبان بیان میدارند که اگر ما تنها برخی از موارد جنگ یا خشونت را تقبیح کنیم، در واقع به شکل غیرمستقیم، نهاد جنگ را مشروع جلوه دادهایم.
نظریه جنگ مشروع از دو بخش متمایز تشکیل میشود که هریک ضوابط اخلاقی ویژهای را در باب جنگ ذکر میکند:
بخش اول که به «jus ad bellum» شهرت دارد و میتوان آن را به «حقوق جنگ» ترجمه کرد، غایات و اهداف جنگ را بررسی میکند و خود دارای شش معیار کلی است: قدرت ذیصلاح، (2)علت مشروع، (3)آخرین چاره، (4)تناسب، (5)حقطلبی (6)و موفقیت احتمالی. (7)
براساس نظریه جنگ مشروع، عزم برای جنگیدن باید توسط یک قدرت یا حکومت مشروع که دارای صلاحیت قانونی است، گرفته شود. در عصر معاصر، دولت به منزله هویت سیاسی حاکم، قدرت مشروع دارد؛ زیرا در عرف سیاسی امروز تنها دولت میتواند زور و خشونت را ابزاری قانونی در بُعد داخلی و خارجی استفاده نماید. اما بر طبق بند 42 منشور سازمان ملل متحد، شورای امنیت سازمان ملل تنها قدرت مشروع برای تصمیمگیری در کاربرد نیروهای نظامی برای حفظ یا ایجاد صلح و امنیت بینالمللی است.
نظریهپردازان این تئوری معتقدند که جنگ پدیدهای غمانگیز و هراسناک است، اما گاهی کشور یا جامعهای ناچار از آن خواهد بود. برای مثال، میتواند به منظور دفاع از قلمرو جغرافیایی و فرهنگی، حیات
اقتصادی، اتحاد ملی یا حقوق اساسی خویش بجنگد. اگر کشوری به یکی از دلایل فوق مورد تهدید قرار گرفت، به لحاظ اخلاقی برای دفع و خلعسلاح کشور مهاجم، میتواند به جنگ توسل جوید. در حقیقت، دفاع یعنی حملههای بازدارنده علیه نیروهای مهاجم به منظور تضعیف یا نگاهداشتن نیروهای دشمن. دفاع، واکنشی خشونتآمیز به تهدیدی بالفعل یا تهدیدی قریبالوقوع به کشور یا جامعهای مستقل و سیاسی است. بیگمان اگر مهاجمان خلعسلاح گردند و یا حملات آنان دفع شود، حملههای دفاعی معنا ندارد، اما برخی نظریهپردازان جنگ مشروع، حملههای کیفری یا هجومی را علیه مهاجمانی که خلعسلاح شدهاند یا حتی عقبنشینی کردهاند، جایز میشمرند تا مهاجم را از حملات احتمالی در آینده منصرف سازند.
اکثر نظریهپردازان جنگ مشروع، مداخلههای صلحطلبانه را نیز جایز شمردهاند. به عبارت دیگر، گاه کشور یا جامعهای برای یاری رساندن به مردمی که گرفتار جنگ غیرعادلانهاند، به خشونت یا جنگ متوسل میگردد. برای مثال، اگر کشوری به برخی از شهروندان خود یا شهروندان کشور دیگری حمله کند، به لحاظ اخلاقی جایز است که گروهی از داخل همان کشور یا از کشورهای دیگر، بهطور عادلانه، برای یاری رساندن به مظلومان مداخله نمایند. اما اگر مداخلههای صلحطلبانه به لحاظ اخلاقی جایز باشد، تئوری جنگ مشروع دچار پارادوکسی از درون میگردد؛ آیا مدافعان کشور مهاجم نیز میتوانند به جنگ متوسل شوند؟ (1)
1) Encyclopedia of Ethics,op.cit, P 1783.
بسیاری از نظریهپردازان معتقدند همانگونه که مدافعان کشور یا گروه مورد تهاجم واقع شده، به لحاظ اخلاقی مجاز به مداخله هستند، مدافعان کشور مهاجم نیز حق دفاع از خود در برابر حملات را دارند!
برخی اشکال دیگری را نیز بر این نظریه وارد کردهاند: اگر تئوری جنگ مشروع، جنگ دفاعی یا جنگ مداخلهجویانه را مشروع میداند، باید توسل به خشونت و جنگ را به اهداف دیگری نیز جایز شمارند. سیاستمداران و مردم جهان از این نظریه انتظار دارند که جواز توسل به خشونت، به منظور نشر، یا دستکم اجتناب از زوال، عقاید دینی و یا ارزشهای سیاسی چون دموکراسی را نیز به آنها بدهد و حتی خشونتهایی که بر حسب روابط قدرت صورت میگیرد، مانند مداخله برای بازگشت توازن قدرت نیز باید به لحاظ اخلاقی مشروع باشد. (1)
بنابراین، به نظر میرسد هر هدفی در این نظریه میتواند دلیلی منصفانه برای جنگیدن باشد. این امر بیانگر آن است که برای توجیه اخلاقی توسل به جنگ یا خشونت، تنها علل و سبب مشروع و منصفانه کافی نیست و معیارهای دیگری نیز باید در کار باشد.
از مهمترین معیارهای نظریه جنگ مشروع، آخرین اقدام است. توسل
به جنگ یا خشونت باید آخرین چاره باشد؛ زمانی که همه ابزارهای صلحآمیز تأثیر کارآمد ندارد و تلاشهای خشونتآمیز برای رسیدن به اهداف مشروع به شکست میانجامد که البته باید از هر نوع خشونت غیرضروری نیز پرهیز نمود.
1) Ibid.
در جنگ مشروع، معیار تناسب اهمیت ویژهای دارد. مراد از معیار تناسب این است که منافع حاصل از جنگ یا دستکم میزان ضرری که توسل به خشونت دفع میکند، باید ارزشمندتر و مهمتر از ضرری باشد که خود جنگ ایجاد میکند.
معیار حقطلبی، پالایشدهنده علل و سبب مشروع در جنگ است. عزم به جنگیدن تنها باید بنابر دلایل مشروع و منصفانه باشد. نظریه جنگ مشروع، اقدامات ایثارگرانه یا قهرمانانه در جنگ را که در خدمت اهداف جامعه نیست، منع میکند. افراد شایسته باید برای توسل به جنگ تصمیم بگیرند و علل مشروعی که ذکر میکنند، باید دلایل واقعی جنگ را نشان دهد. برای مثال، دعاوی افراد یا کشورهایی که به بهانه یاری رساندن به مظلومان به جنگ متوسل میشوند، در حالی که زیر شعار زیبای نجات مستضعفان، اهداف سیاسی خاص و منافع امپریالیستی را دنبال میکنند، پذیرفتنی نیست.
بخش دوم نظریه جنگ مشروع به «jus in bello» شهرت دارد که به بررسی کاربرد ابزار و روشهای کارآمد در جنگ میپردازد. جنگ و خشونت باید عادلانه اجرا گردد و شیوههای به کار گرفته در طول جنگ باید به ملاحظات اخلاقی محدود و مقید گردد. این بخش نیز دو اصل اساسی تمییز یا افتراق (2)و تناسب (3)را در بردارد:
یکم. اصل تمییز و افتراق نیز مصونیت غیرنظامیها را در نظر دارد. تنها سربازان دشمن باید مورد هجوم قرار گیرند و اگر آنها تسلیم و خلعسلاح شدند، نباید مورد هجوم قرار گیرند. کاربرد سلاحهای نظامی نباید موجب آسیبرسانی جبرانناپذیر گردد.
دوم. بر طبق اصل تناسب، طراحان جنگ، به کاربرد هر سلاحی در تهاجمات خویش مجاز نیستند و باید بین هدف و ابزار به کارگرفته در جنگ تناسب وجود داشته باشد. این اصل بیان میدارد که چه نوع و چه میزان خشونت برای رسیدن به اهداف مناسب است.
گاه نظریهپردازان تئوری جنگ مشروع به قاعده اضطرار (1)توسل میجویند. این قاعده بیان میکند که در شرایطی خاص، برای رسیدن به منافع و اهداف مشروع خویش، غیرنظامیان را نیز میتوان آسیب رساند. این امر بستگی به میزان اهمیت اهداف مشروع یا منصفانه جنگ دارد. برای مثال، بمباران کردن شهرهای دشمن، گاه تنها تاکتیک عملی و امکانپذیر برای دفع دشمن جلوه مینماید. اما آشکار است که قاعده اضطرار با اجرای عادلانه جنگ کاملاً مغایرت دارد؛ زیرا در این صورت دیگر تفاوتی بین جنگ مشروع و قتلعام مردم وجود ندارد.
مسئله دیگری که مفسران نظریه جنگ مشروع با آن مواجهند، آن است که آیا میتوان افرادی را که خود مخالف با جنگ هستند (جنگی خاص) و یا از نظر اخلاقی توسل به جنگ را جایز نمیدانند، به جنگیدن وادار کرد. به بیان دیگر، آیا احضار، تهدید، فریفتن، تهییج و در نهایت اجبار سربازان به
1) Supreme emergency.
جنگیدن از نظر اخلاقی جایز است؟
بسیاری از مفسران این نظریه چنین کاری را جایز میدانند، اما
به نظر میرسد این کار با اصول اخلاقی چون آزادی و اختیار انسان در تعارض باشد.
گاه از این تئوری به انزواجویی و سیاستگریزی نیز تعبیر میشود. (2)بر طبق این نظریه، هیچ توجیه اخلاقی برای توسل به جنگ وجود ندارد. برخی مفسران این نظریه هرگونه خشونت بر ضد بشر یا حتی حیوانات و اموال انسانها را منع میکنند. (3)این گروه معتقدند که تئوری سیاسی جنگ مشروع، استانداردهای اخلاقی برای به کار بستن خشونت را معیّن میکند، اما هیچ ضمانت اجرایی ندارد. واقعیت این است که هنوز هم ابزارهای کشتار جمعی و شیمیایی در درگیریهای نظامی به کار گرفته میشود و بسیاری را کشته و زخمی می کند. صلحطلبان معتقدند که گرچه بسیاری علل و اسباب جنگیدن در نظریه جنگ مشروع، ارزش جنگیدن را داراست، هیچ دلیلی نمیتواند خشونت آگاهانه یا جنگ را توجیه کند.
مفسران این نظریه با تکیه بر دو رکن اساسی دین و اخلاق، هرگونه توسل به جنگ حتی خلعسلاح کردن و بیرون راندن متجاوزان و یا کشتن آنها را منع میکنند.
طرفداران این تئوری برای طرد جنگ به دلایل مختلفی تمسک میجویند. برخی معتقدند که اصولاً روح آدمی خشونت را برنمیتابد و زندگی مادی انسانها نیز ارزشمند است. توسل به جنگ نه تنها با علایق فطری بشر ناسازگار است، بلکه نابودی، فقر و تسلط حکومتهای ظالمانه را در پی خواهد داشت. جنگ و خشونت به لحاظ اخلاقی جایز نیست؛ زیرا حداقل، باعث ظلم و تعدی به حقوق اقلیتی از شهروندان و گروههای مخالف خواهد شد.
بسیاری از صلحطلبان بیان میدارند که خشونت نظامی، خود بر
اثر خشونت نژادی، جنسی و مالی به وقوع میپیوندد و از طرفی دیگر
خود باعث ایجاد همین خشونتها میگردد. صلحطلبان حتی اعتدال
در خشونت را نیز جایز نمیدانند؛ زیرا معتقدند ابرقدرتها به ندرت میتوانند دشمنی فزاینده و نابودی غیرعقلانی و غیراخلاقی را نظارت نمایند. عشق به خشونت، کینه ظالمانه، مقاومت وحشیانه و در نهایت عشق به قدرت، مبانی اساسی جنگ است. عواملی که آگوستین آنها را «شرور واقعی» (1)مینامد.
نظریهپردازان صلح، کاربرد ابزارها و تاکتیکهای غیرخشونتآمیز مانند اعتصاب، تظاهرات، بایکوت و نافرمانی را برای رسیدن به هدف مشروع پیشنهاد میکنند و برآنند که اینگونه فعالیتها آثار فیزیکی و روانی کمتری از عملیات جنگی دارد.
بهطور خلاصه، صلحطلبان عقیده دارند که کارآیی خشونت، درست
1) Real evils.
برآورد نشده است؛ زیرا اگر جنگی برندهای دارد، یقیناً بازندهای هم خواهد داشت که عملیات نظامی خشونتآمیز او با شکست مواجه شده است و حتی در بسیاری از جنگها، هیچیک از طرفین نزاع، هدفی را که با آن سعی در توجیه اخلاقی جنگ داشتهاند، به دست نمیآورند و در نهایت، برنده و بازنده آسیبهای جدی مادی و روانی میبینند. (1)
دکترین رئالیسم سیاسی، نوعی نظریه در باب روابط بینالملل است که بر جنگ به منزله خصیصه اجتنابناپذیر روابط بینالملل تأکید میورزد. براساس این دکترین، سیاست بینالملل چند ویژگی اساسی دارد: استقلال دولت، (3)امنیت یا بقای دولت، (4)خودیاری (5)یا ماهیت رقابتی (6)منافع دولتی و ساختار آنارشی و هرج و مرج نظام بینالمللی.
براساس این ویژگیها، وقوع جنگ اجتنابناپذیر است و باید کاربرد ملاحظات اخلاقی را در سیاست بینالملل محدود نمود و یا حتی به هیچگونه رابطهای بین اخلاق و سیاست بینالملل معتقد نمود. رئالیسم سیاسی معتقد است شرایط هرج و مرج گونه نظام بینالمللی، ایجاب میکند که هیچ هنجار یا ارزش اخلاقی، دولتها را در تعقیب منافع خویش از طریق هر نوع ابزار ضروری برای رسیدن به اهداف محدود ننماید. این ابزار ضروری میتواند کاربرد نیروی نظامی یا توسل به جنگ باشد.
واقعگرایان سیاسی، دولت را اساسیترین واحد سیاسی در نظام بینالملل میدانند و معتقدند هیچ رکن سیاسی دیگری که بتواند قدرت یا مرجعیت خود را بر دولت اعمال کند، وجود ندارد. از آنجا که دولتها متعدد و مستقل از یکدیگرند و هیچ یک مرجع سیاسی مافوق خویش را نمیپذیرند، هرج و مرج و آنارشی، ساختار اساسی نظام بینالمللی است. منافع اقتصادی، سیاسی و نظامی هر دولتی در عین استقلال در رقابت با منافع دولتهای دیگر است و دولتها هریک براساس منافع خویش عمل میکنند. قدرت تنها معیار در روابط دولتهاست و امنیت ملی که تمامیت ارضی و بقای هر دولتی را بهعنوان یک واحد سیاسی پایدار در پیدارد، ارزش و هدف اصلی هر دولتی است. حفظ تمامیت کشور، الزامی اخلاقی است که هرگونه دعاوی اخلاقی دیگر را به حاشیه میراند و بسط و گسترش منافع هر کشوری، اولین تعهد دولتمردان آن است. از اینرو، مارتین ویت (1)دولت را سازمانی میداند که باید در یک آنارشی بینالمللی خود را حفظ کند.
واقعگرایان، منافع ملی هر کشوری را در تعارض با منافع ملی دولتهای دیگر میدانند و به دلیل آشتیناپذیری منافع و علایق ملی دولتها، قدرت را مفهومی محوری در عرف واقعگرایی سیاسی میانگارند. از دیدگاه واقعگرایان سیاسی، سیاست بینالملل یعنی کوشش برای حفظ یا افزایش قدرت دولت و کنترل یا تضعیف قدرت دولتهای دیگر. (2)
نظریه انترناسیونالیسم، همکاری و معاونت بین دولتهای جهان را موجب سعادت و برقراری صلح و آرامش و رسیدن به حکومتی جهانی میداند. این نظریه مانند تئوری رئالیسم سیاسی بر نقش اساسی دولت و اصل استقلال دولت در سیاست بینالملل تأکید دارد. اما تفاوت عمده آن با نظریه واقعگرایی سیاسی آن است که رئالیسم سیاسی هنجارها و ارزشهای اخلاقی را در درون حکومتها معتبر میداند و آنان را به فضای سیاست و روابط بینالملل بسط نمیدهد، ولی انترناسیونالیسم معتقد است که هنجارها میتوانند از قلمرو داخلی به حوزه بینالمللی گسترش یابند و این امر به مکانیسم و ساختار قوانین بینالملل بستگی دارد.
انترناسیونالیسم با تأکید بر اهمیت قوانین بینالمللی و نهاد سازمان ملل، معتقد است سازمان ملل میتواند مدیریت نظامی را در
طی درگیریهای نظامی و جنگها بر عهده گیرد و با ضوابط و قوانین بشردوستانه، صلح و دوستی را برای جوامع به ارمغان آورد. درست همانگونه که دولت ساختاری سیاسی است که در قلمرو داخلی
میتواند به ایجاد و کار بستن قوانین بپردازد، در بُعد بینالمللی نیز میتواند چنین نظامی با همکاری دولتهای مختلف ایجاد گردد. به عبارت
دیگر، ابرقدرتها قادرند با همکاری با یکدیگر در ایجاد و بقای صلح و امنیت در ساختار جامعه بینالمللی از طریق بسط قوانین مورد توافق، همکاری کنند.
1) Internationalism Theory.
قوانین بینالمللی از طریق قراردادها و پیمانهای مختلف، میتوانند مانع کاربرد نیروی نظامی توسط دولتها گردند، یا دستکم اینگونه درگیریها را میتوانند محدود و مقید سازند. (1)
بهطور خلاصه میتوان گفت که رئالیستها بحث از ارزشهای اخلاقی را از سیاست بینالملل جدا میکنند و یا تعریف ویژهای از آنها در فضای سیاست بینالمللی ارائه میدهند، اما انترناسیونالیستها معتقدند میان دو محیط داخلی و بینالملل جدایی وجود ندارد و قواعد و هنجارهای داخلی را میتوان در فضای بینالملل به کار گرفت. اساساً بر مبنای منطق واقعگرایی، ساختار نظام بینالملل از طریق نحوه توزیع قدرت به دست میآید. از این نظر ساختارهای متفاوت، فرصتهای نابرابری را در اختیار دولت قرار میدهند و دولت در نظام ساختاری از موقعیت و منزلت معیّنی برخوردار میشود و ایفای نقش آن در درون ساختارهای تعریف شده امکانپذیر است. از سوی دیگر، هر اقدام و رفتار دولت در صحنه بینالملل به قدرت نیاز دارد، لذا کشورهایی که از قدرت بیشتری برخوردارند، توان اقدامات و رفتارهای بیشتری خواهند داشت. (2)
خود به نفع خیرعام بشری و تقویت نهادهای فراملی بکاهند و خیر خود را در چارچوب منافع عام بشری بنگرند.
نظریه جهانوطنی با نظریات بدیل خویش در باب نقش اخلاق در امر بینالملل اختلاف دارد. نظریاتی مانند رئالیسم سیاسی و انترناسیونالیسم بر نقش اساسی دولت و اصل استقلال دولت در سیاست بینالملل پای میفشرند و دیدگاههای خاصی در باب نقش اخلاق در سیاست بینالملل دارند. البته هر دو نظریه واجد لوازم خاصی در باب نقش اخلاق در روابط بینالمللی هستند و معتقدند امکان محدود کردن کاربرد نیروی نظامی بهعنوان خصوصیت اجتنابناپذیر سیاست بینالملل وجود دارد.
نظریه جهانوطنی بر این باور است که همه انسانها بهعنوان اعضای جامعه اخلاقی جهانی دارای ارزش یکسانند. این تئوری بر آن است که به جای جنگ و درگیری نظامی، سپری برای صلح و راهکارهای غیرخشونتآمیز در برابر درگیریهای اجتماعی و سیاسی باز نماید.
نظریه جهانوطنی دارای ابعاد سیاسی و اخلاقی ویژهای است. در بُعد اخلاقی، در سنت فلسفی غرب بر دیدگاههای نتیجهگرا، (2)وظیفهگرا (3)
1) Cosmopolitanism Theory.
2) نظریه نتیجهگرا بر این اصل استوار است که ملاک اساسی یا نهایی خوب یا بدی کار x، Consequentialism عبارت است از ارزش غیراخلاقی یا آثار و نتایج به دست آمده از آن. غایت میتواند لذت، سود، کمال و... باشد [ویلیام کی. فرانکنا، فلسفه اخلاق، هادی صادقی (قم: انتشارات مؤسسه فرهنگی طه، 1376)، ص45].
3) Deontology approaches: نظریه وظیفهگرایانه اولاً و بالذات به خود فعل بدون ارزشی که ایجاد میکند و صرفنظر از آثار و نتایج آن مینگرد. وظیفهگرا معتقد است که عمل یا قاعده عمل میتواند اخلاقاً درست یا الزامی باشد. حتی اگر بیشترین غلبه خیر بر شر را برای خود شخص، جامعه یا جهان به وجود نیاورد. (ویلیام کی. فرانکنا، فلسفه اخلاق، هادی صادقی (قم: انتشارات مؤسسه فرهنگی طه، 1376)، ص47)
و اصالت حق (1)استوار است. در بُعد سیاسی نیز بر نقد و ارزیابی
نقش اساسی استقلال دولت در تئوریهای سیاسی و روابط بینالملل مبتنی است.
این نظریه با تئوریهای اخلاق هنجاری (2)پیوند میخورد و اخلاق جهانی واحدی را برای همه انسانها بهعنوان اعضای یک جامعه اخلاقی واحد تجویز میکند.
دیوید هلد (3)از نظریهپردازان تئوری جهانوطنی میگوید:
جهانوطنی بر این اصل تکیه دارد که نوع بشر به یک قلمرو اخلاقی واحد تعلق دارد و در این قلمرو هر فردی بهطور یکسان دارای احترام و ارزش اخلاقی است. به عبارت دیگر، ما انسانها اعضای یک جامعه اخلاقی جهانی هستیم و همه دعاوی اخلاقی در باب ما باید بهطور یکسان و بدون توجه به مرزهای جغرافیایی یا سیاسی و یا فرهنگی اعمال گردد. (4)
تئوریهای اخلاقی جهانوطنی مبتنی بر سه ویژگی مشترک هستند:
1) rights-based approaches.
2) Normative ethics : این نظریه در باب الزام و راهنمایی کردن ما در تصمیمگیریها و احکام مربوط به افعال در موقعیتهای خاص است و در مقابل اخلاق توصیفی قرار دارد. (ویلیام کی. فرانکنا، فلسفه اخلاق، هادی صادقی (قم: انتشارات مؤسسه فرهنگی طه، 1376)، ص41)
3) David Held.
4) Iain Atack, op.cit, P. 40.
مساواتطلبی، (1)فردگرایی و (2)جهانشمولی. (3)
مفسران این نظریه بر این باورند که نظام اخلاقی ایدهآلی وجود دارد که همه انسانها را در بر میگیرد. از این رو، انسانها در ارتباط با یکدیگر حقوق و وظایفی دارند. این نظریه بر این اصل اساسی استوار است که بشر میتواند از طریق ممارست خرد و عقل، قوانین معتبر اخلاقی جهانی را معیّن نماید و این اصول و قوانین عام تا اندازهای به انسانها کمک میکنند تا بر تعارض مبتنی بر علایق و منافع گروهی یا دولتی آنها فائق آیند. اگر این اصول بر خرد خود بنیاد مبتنی باشد، بشر (فرد یا گروه) بر اساس آنها عمل خواهد کرد.
برخی از فیلسوفان اخلاق، رایج ترین تئوریهای اخلاقی فلسفه غرب مانند سودگرایی، (4)کانتیگرایی (5)و تئوریهای حقوق طبیعی (6)را نوعی از نظریات جهانوطنی میدانند.
سودگرایی از مشهورترین انواع اخلاق نتیجهگراست. این نظریه، غایت اخلاق را کسب سود برای بیشترین افراد میداند. از دیدگاه سودگرایی، اخلاقی بودن به نتیجه کار بستگی دارد و نتیجه کار یعنی منفعت و سود. بنابراین، معیار کلی فعل اخلاقی، ایجاد بیشترین خیر عمومی است.
تئوریهای وظیفهگرا که اخلاق کانت نمونه برجسته آن
است، نتیجهگرا نیستند، بلکه معتقدند فعل اخلاقی، فعلی است که دقیقاً منطبق با وظیفه اخلاقی و به انگیزه احترام به همین حکم اخلاقی انجام میشود.
با وجود اختلافهای آشکار اخلاق غایتگرا با اخلاق وظیفهگرا، این نظریهها در یک امر مهم اشتراک دارند؛ تأیید نوعی اخلاق جهانی برای همه انسانها از این حیث که به جامعه اخلاقی واحدی تعلق دارند. به بیان دیگر، اصول مطلق و جهانی را بدون توجه به جامعه یا مرزهای جغرافیایی خاص مطرح میکنند.
ایمانوئل کانت فیلسوف اخلاق وظیفهگراست. او معتقد بود که انسانها، فاعلهای اخلاقی مختار و عاقل هستند و از این رو، جایگاه اخلاقی یکسانی دارند. این فاعلهای مختار اخلاقی بهعنوان اعضای جامعه اخلاقی جهانی، هریک در ارتباط مستقیم با یکدیگرند و وظیفه دارند به یکدیگر خیانت نکنند و به دیگری ضرر نرسانند. قاعده زرین کانت در اخلاق بسیار مشهور است: «تنها بر اساس دستوری عمل کن که در همان حال بتوانی بخواهی که قانونی عام گردد.» (1)
_ برای مطالعه اخلاق کانت، نک: ویلیام کی فرالکنا، فلسفه اخلاق، ص77-83.
به عبارت دیگر، ما انسانها هرگز نباید به شیوهای عمل کنیم که نتوانیم اراده کنیم که ضابطه رفتاری ما به صورت قانونی عام درآید.دیدگاه سودگرایی نیز مبنای فعل اخلاقی را نتیجه و غایات مترتب بر فعل میداند، اما با تأکید بر اصل بیشترین سود برای بیشترین افراد، ویژگی
1) Iain Atack, op.cit. P 43.
جهانی مییابد. ما باید بهگونهای عمل کنیم که خیر را برای همه انسانها _ بهطور یکسان و در هر مکانی از کره زمین _ به حداکثر برسانیم. سودگرایی با سه ویژگی اساسی نظریه جهانوطنی یعنی جهانشمولی، فردگرایی و برابری تطبیق میکند.
نگرش اخلاقی تئوری جهانوطنی بهطور کلی، در بعد داخلی و سیاست بینالملل، بر حقوق بشر تأکید میورزد. انسانها بهعنوان اعضای جامعه اخلاقی دارای حقوق طبیعی یکسانی هستند.
به نظر میرسد، تئوری جهانوطنی، به منزله نظریهای اخلاقی، با تأکیدی که بر جهانشمولی دارد، در چالش با ساختارها و تئوریهای سیاسی سنتی باشد؛ زیرا نظریهپردازان تئوری جهانوطنی بر ارزش اختیار فرد و تقدم این ارزش بر ارزشهای دیگر تأکید دارند و برای مثال، کانت معتقد است انسان به منزله فاعلی اخلاقی بر جامعه تقدم دارد. اما تئوریهای سیاسی، ساختارهای سیاسی موجود را منبع نهایی ارزش میدانند و بر برتری و تفوق حاکمیت دولتی در روابط بینالملل اصرار میورزند. دولتمحوری در ساختار نظام بینالملل، مبنای اساسی است و این امر تا حد زیادی مقوله اخلاق و ارزشها را در سیاست خارجی دولتها به حاشیه میراند.
آیا نظریههای جهانوطنی مستلزم زوال نظام بینالمللی مبتنی بر دولت نیست؟ پاسخ نظریه جهانوطنی بر نقش دولت در سیستم بینالملل چیست؟
دیدگاه این نظریه در باب نقش دولت در نظام بینالملل دو گونه تفسیر میشود:
نظریه جهانوطنی که بر روابط بین انسانها بهعنوان اعضای جامعه اخلاق جهانی پای میفشرد، میتواند متمم و مکملی برای نظریه انترناسیونالیسم باشد که بر روابط بین دولتها تأکید میورزد. جهانوطنی و انترناسیونالیسم، هر دو میتوانند از رفتار سودگرایانه دولتها بهطور قانونی و مشروع جلوگیری کنند. برای مثال، در بافت سیاست بینالملل پیمانها و قراردادهایی را برای احترام به استقلال دولتها از یک طرف و حفظ و ابقای حقوق بشر از طرف دیگر، وضع نمایند.
کانت در باب نقش دولت در سیاست بینالملل معتقد است که گرچه اخلاق امری مطلق است، هیچ چیز نمیتواند بیاعتنایی ما را به وظایف اخلاقی توجیه کند. با وجود این، وی آگاه به تعارض عقل و خواهشهای نفسانی، بر آن بود که همه قوانین اخلاقی به صورت اوامر ظاهر میشوند و دولت، پیش شرط حتمی هرگونه پالایش اخلاقی انسان است. (1)
در نگرش اخلاقی کانت، خودانگاری، خودمحوری و خودپسندی برآمده از نظام دولت _ ملت وجود ندارد و فاصله میان محیط داخلی و خارجی از میان برداشته میشود. همه ملتها و دولتها تابع سرنوشتی واحدند و خیر عام جانشین منافع و مصلحتهای ملیگرایانه است.
در اندیشه کانت، رفتار و اقدامات افراد بر حسب انجام وظیفه صورت
1) راجر سالیوان، اخلاق در فلسفه کانت، ص51 -61.
میگیرد و تا به وظیفه عمل میشود، فرد بافضیلت به شمار میرود. اساس تکلیف، امری اخلاقی است و انسان برای نیل به کمال، وظیفه دارد سعادت دیگران را نیز برای نیل به سعادت خویش، بهگونه غایتی الزامآور لحاظ کند:
وظیفه اخلاقی برای ایجاد سعادت دیگران این است که غایات دیگران را غایات خویش بدانیم، البته تنها تا آنجا که این غایات غیراخلاقی نباشند. (1)
کانت در مقاله خود تحت عنوان «صلح پایدار»، (2)بسط فدراسیون دولتهای دموکراتیک و مطیع قانون را بهترین راه دستیابی به صلح جهانی میداند و معتقد است که همان نفع شخصی که افراد را از وضع طبیعی به جامعه قانونمند هدایت کرد و سرانجام به ارزشها و اخلاق رهنمون شد، نظام بینالمللی را نیز به سمت فدراسیون بینالمللی سوق خواهد داد.
کانت در پروژه «صلح پایدار» بر قانون جهان وطنگرایانه یا قانون مردم تکیه میکند؛ قانونی که ما را به همه افراد بشر و نه صرفاً شهروندان خویش، متعهد و موظف میسازد. او برای رسیدن به صلح پایدار جهانی، حکومت قانون را در سه سطح مطرح میکند: جمهوری، (3)بینالمللی (4)و
جهانوطنی. (1)
مارتین ویت برای تبیین ارتباط این سطوح از سه دایره هم مرکز بهره میجوید: دایره درونی دولت است که بر قوانین داخلی در قلمرو داخلی خویش حکومت میکند، دایره دوم که دایره اول را احاطه کرده، جامعه بینالمللی است که بر قوانین و حقوق موضوعه تأکید میکند و دایره سوم که دو دایره دیگر را احاطه میکند، نظریه جهانوطنی است که بر حقوق طبیعی همه انسانها تکیه میزند. بنابراین، قوانین موضوعه جامعه بینالملل و قوانین محدود دولتهای خاص، برای کامیابی نظریه جهانوطنی ضروری به نظر میرسند، اما قانون جهان وطنگرایانه بر آنها برتری دارد. (2)
گاه نظریه جهانوطنی به شکلی تفسیر میشود که با صلحطلبی بشردوستانه انقلابی پیوند میخورد. این نظریه بر تحریم هر نوع خشونت در حیات انسانی در هر شرایطی مبتنی است. براساس این دیدگاه، دولت به منزله ساختاری سیاسی، شبکهای است که برای خشونت سیاسی، سازماندهی میشود و از آنجا که با حقوق اساسی افراد به منزله اعضای جامعه جهانی اخلاقی در تضاد است، منفور و مطرود به شمار میرود. (4)
بهطور خلاصه میتوان بیان نمود که دو تفسیر نظریه سیاسی
جهانوطنی، نه تنها با یکدیگر اختلاف دارند، بلکه این نظریه، دارای ساختار متناقضی در باب نقش دولت به منزله شکلی از سازمان سیاسی است. از منظر تفسیر سنتی کانتی، دولت نهادی سیاسی و لیبرال _ دموکرات است که میتواند به ایجاد یا به کار بستن قانون بپردازد و این قوانین میتواند از قلمرو داخلی به قلمرو بینالمللی گسترش یابد و از منظر تفسیر صلحطلبانه رادیکال، دولت نهاد سیاسی خشونتآمیزی است که با حقوق انسانی افراد به منزله اعضای جامعه جهانی در تعارض است.
تئوری جهانوطنی، قلمرو اخلاق را فراتر از مرزهای جغرافیایی کشورها میداند. از آنجا که حفظ و بسط آرمانی مشترک بین انسانها، به منزله اعضای جامعه جهانی اخلاقی، در متن جنگ و درگیری نظامی، کاری بس دشوار است، به نظر میرسد جنگ حتی با اهداف مشروع و منصفانه، در چالش با این نظریه باشد.
دیدگاه نظریه جهانوطنی در باب جنگ، بستگی تام به مبانی اخلاقی و سیاسی این نظریه دارد. برای مثال، اگر نظریهپرداز این تئوری به لحاظ اخلاقی وظیفهگرا باشد و در بُعد سیاسی صلحطلبی افراطی را بپذیرد، هرگونه کشتن و صدمه زدن آگاهانه را منع میکند. اما اگر نتیجهگرا و سودگرا باشد و هدف اخلاق را کسب بیشترین سود برای بیشترین افراد بداند، جنگ مشروع را در شرایطی خاص میپذیرد و میتواند مانند کانت وظیفهگرایی باشد که با تکیه بر تفسیر سیاسی سنتی به جای ترویج
خشونت، بر هنجارهای انسانی و حقوقی تأکید کند؛ هنجارهایی که دولتها را موظف میسازد از اقتدار و حاکمیت ملی خود به نفع خیرعام بشری بکاهند.
بر این اساس، معضلات گسترده انسانها در عرصه بینالمللی از صورتبندی و ساختار جهانی ناشی است و اصلاح ساختاری در قلمروهای حقوقی و سیاسی، نه تنها مسائل جهان سیاست را سامان میبخشد، بلکه سیاست جهان را نیز اخلاقی میکند. این ساختار در قالب حکومت جهانی و مشارکت همه جانبه دولتها در ساخت آن امکانپذیر است، بهگونهای که توزیع قدرت در آن به صورت عادلانه صورت گیرد و فرد و دولت سعادت دیگران را نیز همانند سعادت خود دانند. به نظر میرسد در وضعیت کنونی که جهان در حالت وابستگیهای متقابل اقتصادی، اجتماعی و سیاسی به صورت متقارن یا نامتقارن قرار دارد، بیش از هر زمانی حرکت به سمت تحقق بخشیدن به ایدههای انسانی در سطح اخلاق و ارزشهای انسانی تقویت شده است؛ از طرفی، مسائل بشری مانند تبعیض و بیعدالتی، جنگ و بیثباتی، جنایت، مواد مخدر و... جهانی شده و اقدامات جمعی جهانی برای رفع آنها ضروری است و از سوی دیگر، جهان در عصر فرا اطلاعات بیش از هر زمانی بههم تنیده و آگاهیهای ملتها به مسائل سیاست بینالمللی افزایش یافته است و این امر میتواند زمینههای توجه به اخلاق و تقدم یافتن آن به سیاست را تقویت نماید و بشر را به آرزوی دیرینهاش یعنی ساخت جامعه جهانی بر مبنای عدالت و برابری نزدیک سازد.
در سالهای اخیر، بهویژه بعد از حادثه یازده سپتامبر سال 2001، توجه سیاست جهانی معطوف به اسلام و مسئله جهاد و جنگ شده است. در این زمینه، سعی میشود جهاد را با مفهوم قرون وسطایی «جنگ مقدس» (1)مترادف بپندارند؛ زیرا هر دو بر مبنای انگیزههای دینی به وقوع میپیوندند. جنگهای مقدس معمولاً به هدف ستیز خداپرستان علیه کفاری صورت میگرفت که تصور میشد بر ضد خدا قیام کردهاند، اما در واقع، هدف از این جنگها تحمیل اعتقادات دینی یک قوم یا ملت بر دیگران بود.
واقعیت آن است که مفهوم جهاد با جنگ مقدس تفاوت ماهوی دارد. جهاد، ستیز علیه ظلم، بیعدالتی و شرور است. جهادستیزی برای دفع تجاوز نیروهای ددمنش و برای کسب صلح و عدالت به شمار میرود و هرگز در جهت تحمیل اعتقادات دینی هدایت نمیگردد. در هیچ یک از منابع معتبر دینی اعم از قرآن و حدیث، از جهاد به جنگ مقدس تعبیر نشده است. (2)
مهمترین مشخصه حکومت جهانی مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ایجاد عدالت است و عدالت جهانی در زیر سایه صلح جهانی میسور است؛ صلحی پایدار که بر سراسر جهان سایه افکند. نکته مهم آن است که صلح در اسلام به معنای فقدان جنگ نیست، بلکه صلح به معنای فقدان ظلم، بیعدالتی، فساد و استبداد است. صلح واقعی در اسلام تنها زمانی امکان میپذیرد که
عدالت چیره گردد.
در فرهنگ اسلامی حتی بین مفهوم «جهاد» با «قتال» نیز تفاوت وجود دارد.
در شرایطی که خشونت از بارزترین ویژگیهای عصر معاصر است، اسلام بر تقدس حیات تأکید میورزد. قرآن کریم، کشتن یک انسان بیگناه را مانند نابودی کل بشر میداند (1)و همه اشکال حیات را محترم میشمارد.
بر طبق سخن خداوند در قرآن کریم، اولین و بالاترین حقی که خداوند به انسانها اعطا فرموده، حق حیات صلحآمیز است. در قوانین اسلامی به قدری بر اهمیت حق حیات تأکید شده که نه تنها کشتن و صدمه رساندن به دیگران، بلکه از خودکشی و صدمه زدن به خود نیز نهی شده است. (2)
به صراحت میتوان ادعا نمود که اسلام دین صلح است. نام «صلح» با نام «اسلام» آمیخته است. «اسلام» به معنای صلح و تسلیم است. آموزههای این دین بر صلحطلبی، یاری و احترام انسانها به یکدیگر، صرفنظر از فرهنگ، زبان، نژاد و یا دین خاص، پای میفشرد. هر مسلمانی موظف است در اولین برخورد با دیگران «سلام» کند و سلام یعنی آرزوی صلح و امنیت برای دیگری. ختام نماز هر مسلمانی، طلب و دعای صلح و امنیت برای همه مسلمانان است. تابلویی که قرآن کریم از چهره رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ترسیم مینماید، این چنین است:
«فَبِمَا رَحمَةٍ مِنَ اللهَ لِنتَ لَهُم وَ لَو کُنتَ فَظّاً غَلِیظَ القَلبِ لانَفضُّوا مِن حَولِکَ»؛ (1)
پس به [برکتِ] رحمت الهی، با آنان نرمخو [و پُر مِهر] شدی، و اگر تندخو و سختدل بودی قطعاً از پیرامون تو پراکنده میشدند.
و یا در جای دیگر میفرماید:
«لَقَدْ جَاءکُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیکُم بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُوفٌ رَّحِیمٌ»؛ (2)
قطعاً، برای شما پیامبری از خودتان آمد که بر او دشوار است شما در رنج بیفتید، به [هدایت] شما حریص، و نسبت به مؤمنان، دلسوز مهربان است.
سیره عملی پیامبر در صدر اسلام، چهره صلحجویانه این دین را مشخص مینماید. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در بدو تأسیس حکومت اسلامی، همزیستی مسالمتآمیز با یهود ساکن مدینه را در نظر داشتند. ایشان در ضمن قراردادها و پیمانهایی که بین مهاجران و انصار در مدینه (مانند پیمان مواخات) بسته شد، پیمانهایی را بین مسلمانان و یهودیان منعقد ساختند. این قراردادها در باب اعتقادات و اعمال دینی یهودیان نبود. آنان در کیش خود آزاد بودند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یهود و مسلمان را امتی واحد نامید که میتوانند در سایه عدالت و امنیت دولت اسلامی زندگی کنند. در متن پیمانها و قراردادها، مسلمان و یهود متعهد میشدند که به یکدیگر آسیب نرسانند، از مرزهای کشور اسلامی حفاظت کنند و با مشرکان علیه
دولت جدید همکاری ننمایند. جنگهایی که در صدر اسلام با یهودیان به وقوع پیوست، همگی به دلیل نقض این قراردادها و پیمانشکنی یهود بود. برای مثال، بعد از جنگ بدر، یهود بنیقینقاع که نبض اقتصادی مدینه را در دست داشت، به جنگ سرد تبلیغاتی روی آورد و با نشر شعارهای زننده و اشعار توهینآمیز، پیمانی را که با پیامبر بسته بود، نقض کرد و در اینباره به عرض و ناموس زن مسلمانی توهین نمود. (1)یهود بنیقریظه نیز در جریان جنگ احزاب با دشمنان همپیمان شد و جو داخلی شهر مدینه را به اغتشاش کشید. (2)همین امر درگیری نظامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را با آنان سبب شد. اما حتی با وجود پیمانشکنی، خداوند مسلمانان را در صورت تسلیم شدن یهودیان به صلح دعوت نمود:
«وَإِن جَنَحُواْ لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا وَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ»؛ (3)
و اگر به صلح گراییدند، تو [نیز] بدان گرای و بر خدا توکّل نما که او شنوای داناست.
روابط بینالمللی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در صدر اسلام با حکومت مسیحینشین حبشه نمونه گویای روابط صلحآمیز بینالمللی اسلام است. به دستور پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، برخی مسلمانان به رهبری جعفربن ابیطالب و به دلایل مختلف به کشور حبشه پناهنده شدند. نجاشی حُسن نیت کامل خویش را در قبول پناهندگان سیاسی نشان داد. این روابط حسنه با دولت حبشه، سالها همچنان ادامه یافت، گرچه حبشیان بر اعتقادات دینی خویش
همچنان راسخ بودند. (1)
اسلام همواره تأکید دارد که پیروانش با پیروان ادیان دیگر بهنرمی سخن گویند:
«لَا ینْهَاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یقَاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَلَمْ یخْرِجُوکُم مِّن دِیارِکُمْ أَن تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَیهِمْ إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطِینَ»؛ (2)
[امّا] خدا شما را از کسانی که در [کار] دین با شما نجنگیده
و شما را از دیارتان بیرون نکردهاند، باز نمیدارد که با آنان
نیکی کنید و با ایشان عدالت ورزید، زیرا خدا دادگران را
دوست میدارد.
جهاد از ریشه فعل «جَهَدَ» به معنای هر نوع کوششی است که تقویت حق و تضعیف باطل و اقامه حق و دفع باطل را در برداشته باشد. جهاد به معنای نهایت کوشش یک فرد یا گروه در مبارزه علیه ظلم، شر و بیعدالتی است. این تلاش دارای ابعاد و مراحلی است. مرحوم مجلسی در بیان اقسام جهاد به نقل از راغب اصفهانی مینویسد:
الجِهاد ثلاثة أضرب؛ مجاهدة العدوّ الظاهر و مجاهدة الشیطان و مجاهدة النفس و تدخل ثلاثتها فی قوله تعالی: «وَجَاهِدُوا فِی اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ»؛ (3)«وَجَاهِدُواْ بِأَمْوَالِکُمْ وَأَنفُسِکُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ»؛ (4)«إِنَّ الَّذِینَ آمَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ»؛ (5)و قال صلی الله علیه و آله و سلم : جاهدوا
أهوائکم کما تجاهدون أعدائکم، و المجاهدة تکون بالید و اللسان؛ قال صلی الله علیه و آله و سلم : جاهدوا الکفّار بأیدیکم و ألسنتکم. (1)
بنابراین، جهاد میتواند شخصی (جهاد با نفس)، لسانی یا جهاد فیزیکی باشد و به گفته پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، بالاترین جهاد و سختترین جهاد، جهاد با نفس است.
در حدیث ذیل نیز به بیان دیگر، به انواع و مصادیق جهاد اشاره
شده است:
.... عن فضیل بن عِیاض، عن أبیعبدالله علیه السلام قال: سألته عن الجهاد، أسنّة هو أم فریضة؟
فقال: الجهاد علی أربعة أوجُه: فجِهادان فرضٌ و جِهاد سنّة لایقام إلاّ مع فرض، و جهاد سنّةٌ:
فأمّا أحد الفرضین فمجاهدة الرجل نفسه عن معاصی الله عزّوجلّ، و هو من أعظم الجِهاد، و مجاهدة الذین یلونکم من الکّفار فرض. و أمّا الجهاد الذی هو سنّة لایقام الّا مع فرض، فإنّ مجاهدة العدوّ فرض علی جمیع الاُمّة و لو ترکوا الجهاد لأتاهم العذاب، و هذا هو من عذاب الاُمّة، و هو سنّة علی الامام أن یأتی العدوّ مع الأمة فیجاهدهم، و أمّا الجهاد الذی هو سنّة، فکّل سنّة أقامها الرجل و جاهد فی إقامتها و بلوغها و إحیائها، فالعمل و السعی فیها من أفضل الأعمال، لأنّه أحیی سنّة، قال النّبی صلی الله علیه و آله و سلم : من سنّ سنّة حسنة فله أجرها و أجر من عمل بها من غیر أن ینتقص من اُجورهم شیء؛ (2)
از امام صادق علیه السلام درباره جهاد سؤال شد که آیا مستحب است یا واجب؟ حضرت فرمودند: جهاد بر چهار قسم است، دو قسم آن واجب؛ یک قسم آن مستحبی که با واجب همراه است و یک
قسم هم مستحب.
اما در جهاد واجب، یکی جهاد انسان با نفس خویش از ارتکاب معصیت خداوند است که از بزرگترین جهادها به شمار میآید و دیگری جهاد با کفار است. اما جهاد مستحبی که اقامهاش با جهاد واجب همراه است، جهاد با کفار است که واجب به شمار میرود و ترک آن عِقاب دارد، ولی بر امام مستحب است که همراه مردم با کفار بجنگد. اما جهاد مستحب، انجام هر سنتی است که مرد در برپایی و بارور ساختن و احیای آن تلاش میکند.
همانا انجام دادن و تلاش در اقامه آن از بزرگترین کارهاست؛
زیرا او سنتی را زنده کرده است. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: هرکه سنت نیکویی بر جای نهد، علاوه بر پاداش آن، پاداش هرکه را به آن عمل کند نیز خواهد دید، بدون آنکه از اجر عاملان به آن کاسته شود.
جهاد از مهمترین آموزههای قرآن به شمار میرود. بر هر مسلمانی واجب است با ستیزی همهجانبه با تمام قوای خویش اعم از عقلانی، فیزیکی، لسانی، اخلاقی و مالی، در راه خدا جهاد کند. از اینرو، جهاد در اسلام ضرورتاً عملی خشونتآمیز نیست، بلکه در حقیقت ستیزی همه جانبه در راه خداست که میتواند به شیوههای مختلف اعمال گردد. از روشنگری و بیّنات گرفته تا فریادگری و افشاگری و امر به معروف و نهی از منکر تا پنهانکاری و تقیه و از آنجا تا قتال و جنگ و قیام و رویارویی. از اینجا تفاوت جهاد با قتال نیز روشن میگردد. قتال در راه خدا، آخرین چاره و سنگینترین مرحله جهاد است. تا انسان با زبان و نطق و تحلیل، معرفت و بینشی در نیفکنده و ارشادی نکرده، حق امر و نهی ندارد. نکته مهمتر،
گذشته از ارشاد، عنصر نصیحت و دلسوزی است؛ دعوت به حق نه از روی ادای تکلیف بل باید از روی محبت، نصیحت و دلسوزی باشد. سخن، تنها انتشار اندیشهها نیست؛ اندیشههایی به گوش و دل راه مییابد که همراه نرمش، نصیحت، مهربانی و دلسوزی باشد. خداوند میفرماید:
«فَقُولَا لَهُ قَوْلاً لَّینًا لَّعَلَّهُ یتَذَکَّرُ أَوْ یخْشَی»؛ (1)
و با او سخنی نرم گویید، شاید که پند پذیرد یا بترسد.
قرآن کریم بالاترین شکل جهاد را «قتال» میداند. اما نباید تصور کرد قتال عملی تجاوزگرانه برای کسب منافع مادی و دنیوی و یا تحمیل اعتقادات دینی است. قتال وظیفهای الهی است. قتال فی سبیلالله، وظیفه انسانی است که با هدایت وحی همراه شده، به بینش و معرفتی رسیده و با شیطان نفس، جهاد کرده است، از سطح غرایز برخاسته و عمل به تکلیف را در برنامه خویش دارد. قرآن کریم تأکید میکند که مسلمانان باید با کسانی که با آنها میجنگند، پیکار کنند، اما در آیات متعددی نیز بر این امر تأکید دارد که مسلمانان نباید به دیگران تجاوز کنند و اعتقادات دینی خویش را تحمیل نمایند. هر شکلی از تغییر کیش اجباری در اسلام ممنوع است:
«لَا إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ»؛ (2)
در دین هیچ اکراهی نیست.
از نظر قرآن، اگر غیر مسلمانان، خواهان صلح باشند، مسلمانان نیز برای
دستیابی به آن باید تلاش کنند. (1)قرآن کریم، مسلمانان را توبیخ میکند؛ زیرا آنان برای اقامه صلح و دفع استبداد و ظلم قتال نکردهاند.
«وَمَا لَکُمْ لَا تُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَالْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاء وَالْوِلْدَانِ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْ هَذِهِ الْقَرْیَةِ الظَّالِمِ أَهْلُهَا وَاجْعَل لَّنَا مِن لَّدُنکَ وَلِیًّا وَاجْعَل لَّنَا مِن لَّدُنکَ نَصِیرًا»؛ (2)
و چرا شما در راه خدا [و در راه نجاتِ] مردان و زنان و کودکان مستضعف نمیجنگید؟ همانان که میگویند: «پروردگارا، ما
را از این شهری که مردمش ستمپیشهاند بیرون ببر و از جانب
خود برای ما سرپرستی قرار ده، و از نزد خویش یاوری برای ما تعیین فرما.»
بر طبق آیه شریفه «لَا إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ»، جهاد با مفهوم «جنگ مقدس» درکاربرد قرون وسطاییاش سنخیتی ندارد. علاوه بر قرآن، در سنت اسلامی نیز مفهوم «جنگ مقدس» جایگاهی ندارد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پس از غزوه بدر که نقش بسزایی در بقای امت اسلامی داشت، فرمودند که شما از جهاد اصغر به سوی جهاد اکبر بازگشتهاید و آنگاه که از ایشان درباره جهاد اکبر پرسیدند، ایشان فرمود: آن جهاد با نفس اماره است. (3)
از دیرباز در بین فقهای سنتی اسلام مرسوم بوده که جهان را به دو اردوگاه «دارالکفر» و «دارالاسلام» تقسیم میکردهاند. رابطه حکومت اسلامی با دارالکفر (سرزمینی که حاکم و اکثر شهروندان آن کافر هستند و قوانین
جاری در آن قوانین غیراسلامی است) در زمانی که با اسلام و مسلمین دشمنی نداشته باشند، رابطه مسالمتآمیز و براساس احترام متقابل است. (1)
ص19-34.
«دارالحرب» به سرزمینی اطلاق میشود که کفاری که در آن سکونت دارند، با اسلام و مسلمین دشمنی دارند که در این صورت در شرایط خاص، مثلاً توانایی تسلیحاتی و جسمی رزمندگان اسلام، وجود امام معصوم علیه السلام، دعوت کفار به اسلام و امتناع آنها از پذیرش آن، آغاز جنگ از طرف کافران، جنگ با آنها مشروعیت دارد. (2)تقریباً بیشتر فقهای اهل تسنن بهویژه در عصر حاضر، جهاد را تنها زمانی مشروع میدانند که نه ابتدایی (مهاجمی) بلکه دفاعی باشد. به عبارت دیگر، هرگاه کیان امت اسلامی به خطر افتد، بر کل مسلمانان واجب است که به جهاد برخیزند. (3)
دیدگاه مشهور فقهای شیعه نیز در باب روابط بینالمللی اسلام، بر ترک جنگ است و جهاد ابتدایی، مشروط به شرایط ویژهای است که شرط حضور امام معصوم علیه السلام به منزله قدرتی مشروع و شایسته، از جمله آنهاست.
به نظر نگارنده، تقسیم جهاد به جهاد ابتدایی و دفاعی و تعیین مصادیق این دو نوع جهاد، کاری بس دشوار است. اگر جهاد را ستیزی همه جانبه علیه ظلم، استبداد، بیعدالتی و در جهت ایجاد صلح و امنیت معنا
کنیم، به نظر میرسد تقسیم آن به ابتدایی و دفاعی وجهی ندارد. اگر مراد از جهاد ابتدایی، حمله تهاجمی برای تحمیل اعتقادات دینی است، این امر با نص صریح آیه شریفه قرآن «لَا إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ» ناسازگار است و اگر مراد از آن ستیز همه جانبه علیه ظلم در جهت گسترش عدالت است، هر قدرت شایستهای، اعم از امام معصوم یا نایب خاص و عام ایشان، برای اینکار مشروعیت دارد و مقید کردن آن به حضور امام معصوم با اطلاق آیات قرآن در این باب سازگار نیست. (1)
به جرئت میتوان ادعا نمود که در هیچیک از آیههای قرآن کریم ایده جنگ و قتال به نحو مطلق بیان نشده است. قتال در اسلام به قوانین سخت و بازدارندهای مقید و محدود است. قوانین بینالملل اسلام در باب جنگ، بسیار فراتر از معیارهای «jusad bellum» و «jus in bello» در تئوری جنگ مشروع است. تفاوت اساسی الزامات اخلاقی در فقه بینالملل اسلام با قوانین بینالمللی غربی در باب جنگ در آن است که قوانین بینالمللی فاقد حقی الهیاند که تأثیر عملی آنها را تضمین کند. به همین دلیل، اندیشهوران فلسفه سیاسی به تئوریهای صلحطلبانه رادیکالگونه و انتزاعی پناه بردهاند. در تئوری سیاسی اسلام، اعتقاد به خدا و اخلاص در عمل، ضامن اجرایی مهمی در عمل و فعل اخلاقی مسلمانان است.
آموزههای نظامی اسلام، فرماندهان و سپاهیان را به اخلاق و رعایت
1) برخی از فقهای معاصر قائل به جواز جهاد ابتدایی در عصر غیبت امام معصوم هستند [نک: آیةالله شیخمحمد مؤمن، کلمات سدیدة فی مسائل جدیدة (قم: انتشارات مؤسسة النشر الاسلامی، 1415ق)، ص357 - 318].
عواطف و احساسات فطری بشری توصیه نموده و در شرایط سخت جنگ سربازان را از انجام رفتارهای غیراخلاقی باز میدارد. در آیات و احادیثی که «حقوق در جنگ» را بیان مینماید، نکتههای بسیار جالب توجهی وجود دارد که نشاندهنده نمادهای اخلاقی و فضیلت انسانی در جنگ است. در این مختصر میتوان به نمونههای اندکی از آنها اشاره نمود:
از آنجا که جهاد در اسلام عبادت محسوب میشود، مجاهدان باید به قصد تقرب به خدا و جلب رضایت حق تعالی مجاهده کنند. از اینرو، جهاد با هر قصد و نیت دیگری باطل است و اگر کسی با نیت و هدف غیرالهی کشته شود، شهید نیست:
عنه ]جعفر بن محمد[علیهما السلام أنّه سئل عن قول الله: «إِنَّ اللّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ فَیَقْتُلُونَ وَیُقْتَلُونَ وَعْدًا عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْرَاةِ وَالإِنجِیلِ وَالْقُرْآنِ وَمَنْ أَوْفَی بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ فَاسْتَبْشِرُواْ بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُم بِهِ وَذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ». (1)
هذا لکلّ من جاهد فی سبیلالله أم لقوم دون قوم؟ فقال ابوعبدالله جعفر بن محمد علیهما السلام : إّنّه لمّا نزلت هذه الآیة علی رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم سأله بعض أصحابه عن هذا فلم یُجبه، فأنزل الله علیه بعقب ذلک: «التَّائِبُونَ الْعَابِدُونَ الْحَامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاکِعُونَ السَّاجِدونَ الآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّاهُونَ عَنِ الْمُنکَرِ وَالْحَافِظُونَ لِحُدُودِ اللّهِ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ». (2)فأبان الله بهذا صفة المؤمنین الذین اشتری منهم أموالهم و أنفسهم، فمن أراد الجنّة
فلیجاهد فی سبیلالله علی هذه الشرائط، و إلّا فهو فی جملة من قال رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم : ینصرالله هذا الدین بقوم لاخَلاق لهم فی الآخرة؛ (1)
از امام صادق علیه السلام درباره این فرموده خداوند سؤال شد:
«در حقیقت، خدا از مؤمنان، جان و مالشان را به [بهای] اینکه بهشت برای آنان باشد، خریده است؛ همان کسانی که در راه خدا میجنگند و میکُشند و کشته میشوند. [این] بهعنوان وعدۀ حقّی در تورات و انجیل و قرآن بر عهدۀ اوست. و چه کسی از خدا به عهد خویش وفادارتر است؟ پس به این معاملهای که با او کردهاید شادمان باشید و این همان کامیابی بزرگ است.» که آیا در شأن تمام مجاهدان در راه خداست یا مخصوص عِدّه خاصی است؟
حضرت فرمودند: هنگامی که این آیه بر رسول خدا نازل شد، عدهای از اصحاب همین سؤال را پرسیدند ولی پیامبر به آنها جواب نداد تا اینکه این آیه نازل شد: «[آن مؤمنان،]همان توبهکنندگان، پرستندگان، سپاسگزاران، روزهداران، رکوعکنندگان، سجدهکنندگان، وادارندگان به کارهای پسندیده، بازدارندگان از کارهای ناپسند و پاسداران مقررات خدایند و مؤمنان را بشارت ده!» که در آن خداوند صفت مؤمنانی که مال و جانشان را میخرد تبیین فرموده است. پس هرکه خواستار بعثت است با این شرایط در راه خدا جهاد کند وگرنه در شمار کسانی خواهد بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم درباره آنها فرمود: خداوند این دین را به وسیله کسانی که هیچ بهرهای از آخرت ندارند، پیروز میگرداند.
1) علامه مجلسی، بحارالأنوار، ج97، ص48؛ قاضی نعمان مغربی، دعائم الاسلام، تحقیق آصف فیضی (قاهره: انتشارات دارالمعارف، 1383ق)، ج1، ص341.
فلسفه این محدودیت مبتنی بر کرامت انسان و منزلت خلافت
الهی اوست. بر اساس این قانون، جنگ در ماههای خاص (رجب، ذوالقعده، ذوالحجه، محرم) حرام است، مگر اینکه دشمنان به مسلمانان هجوم آورند.
عن العلاء بن الفُضیل قال: سألته عن المشرکین أیبتدئ بهم المسلمون بالقتال فی الشهر الحرام؟ فقال: إذا کان المشرکون ابتدئوهم باستحلالهم، و رأَی المسلمون أنّهم یظهرون علیهم فیه و ذلک قوله الشهرالحرام بالشهر الحرام و الحرمات قصاص؛ (1)
علاء بن فضیل میگوید از امام در مورد جنگ با مشرکین سؤال کردم که آیا آغاز جنگ با آنها در ماه حرام از سوی مسلمانها جایز است یا خیر؟
امام فرمود: چنانچه مشرکان آغازکننده جنگ باشند و مسلمانان ببینند که آنان با این جنگ بر آنها غلبه میکنند، باید به جنگ با آنها برخیزند و این همان قول خداست که میفرماید: این ماه حرام در برابر آن ماه حرام است و [هتک] حرمتها قصاص دارد.
در برنامههای نظامی اسلام، کاربرد ابزارها و سلاحهای کشتار جمعی ممنوع است. برای مثال، ریختن زهر و مسموم کردن آب به منزله رفتاری غیرانسانی تلقی میشود:
1) علامه مجلسی، بحارالأنوار، ج97، ص53؛ شیخ ابونصر محمد بن مسعود عیاشی، تفسیر عیاشی، تصحیح سیدهاشم رسولی محلاتی (تهران: انتشارات المکتبة العلمیة الاسلامیة، بیتا)، ج1، ص86.
... عن السکونیّ، عن أبیعبدالله علیه السلام قال: قال أمیرالمؤمنین علیه السلام ؛ نهی رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم أن یُلقی السمّ فی بلاد المشرکین؛ (1)
امیرمؤمنان علیه السلام فرمودند: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از ریختن سم در سرزمینهای مشرکان نهی فرمودند.
قرآن کریم، قتال در راه خدا را علیه کسانی امر میکند که با مسلمین وارد جنگ شدهاند و تجاوز به غیر نظامیان را مبغوض میشمارد:
«وَقَاتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَکُمْ وَلَا تَعْتَدُواْ إِنَّ اللّهَ لَا یُحِبِّ الْمُعْتَدِینَ»؛ (2)
و در راه خدا، با کسانی که با شما میجنگند، بجنگید، [ولی] از اندازه درنگذرید، زیرا خداوند تجاوزکاران را دوست نمیدارد.
در جای دیگر، خداوند به صراحت میفرماید که برای رفع فتنه
قتال کنید، اما اگر دشمن عقبنشینی کرد، نباید مسلمانان متعرض
او شوند:
«وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّی لَا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَیَکُونَ الدِّینُ لِلّهِ فَإِنِ انتَهَواْ فَلَا عُدْوَانَ إِلاَّ عَلَی الظَّالِمِینَ»؛ (3)
با آنان بجنگید تا دیگر فتنهای نباشد و دین مخصوص خدا شود. پس اگر دست برداشتند، تجاوز جز بر ستمکاران روا نیست.
قرآن میفرماید:
«وَیُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَی حُبِّهِ مِسْکِینًا وَیَتِیمًا وَأَسِیرًا * إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِیدُ مِنکُمْ جَزَاء وَلَا شُکُورًا»؛ (1)
و به [پاس] دوستیِ [خدا] بینوا و یتیم و اسیر را خوراک میدادند* ما برای خشنودی خداست که به شما میخورانیم و پاداش و سپاسی از شما نمیخواهیم.
امام صادق علیه السلام نیز در باب نهی از کشتن سفیر و اسیر فرمودهاند:
ابوالبختریّ، عن الصادق علیه السلام عن أبیه قال: قال رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم : لایُقتل الرُّسُل و لا الرُّهُن؛ (2)
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: سفیران و گروگانها نباید کشته شوند.
در باب سیره حکومتی امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و استراتژی سیاسی ایشان
بسیار سخن گفتهاند. متأسفانه، ذهنیت رایج مسلمانان آن است که امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف با چهرهای خشن ظهور میکند و با تکیه بر شمشیر، قتل و کشتار مخالفان خود، به تشکیل حکومت و کسب قدرت موفق میشود. برخی روایات، اشاره دارند که رفتار خشن امام علیه السلام، به حدی است که بسیاری از مردم در نسب ایشان به تردید میافتند و او را از آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم نمیدانند! (3)
برخی از احادیث نیز سیره و رفتار امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را کاملاً با سیره رسول اکرم متفاوت میشمارند؛ رسول خدا با نرمی با امتش رفتار می کرد، اما امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف از روش قتل و کشتار استفاده خواهد کرد. (1)
گرچه روایات در باب سیره خشن امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف، به بیش از پنجاه مورد میرسد، از این تعداد، بیش از سیمورد، سند آنها به فردی به نام محمد بن علی الکوفی میرسد. این شخص در زمان امام حسن عسکری علیه السلام میزیسته و از معاصران جناب فضل بن شاذان است. فضل بن شاذان
از اعاظم شیعه است که هیچ شکی در قدر و منزلت وی وجود ندارد.
امام عسکری علیه السلام ایشان را مدح کردهاند. فضل، محمد بن علی کوفی
را «رجلٌ کذّاب» میخواند و تمام علمای رجال بر بیاعتباری روایات او حکم کردهاند.
بسیاری از این روایات علاوه بر ضعف سند، از جهت دلالت نیز ناتمام و ناپذیرفتنیاند؛ زیرا مفاد بسیاری از آنها با ضروریات دین در تعارض است و به هیچوجه نمیتوان آنها را توجیه نمود. در این احادیث گاه به امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف اوصافی نسبت داده میشود که در مورد ظالمترین افراد تاریخ بیان نشده است!
سمعت أباجعفر علیه السلام یقول: لو یعلم الناس ما یصنع القائم إذا خرج لأحبّ أکثرهم أن لا یروه ممّا یقتل من الناس. (2)
مفاد این حدیث این است که اگر مردم رفتار امام علیه السلام را پس از ظهور
میدانستند، بیشتر آنها به دلیل کشتارهای جمعی ایشان، دوست نداشتند ایشان را ببینند!
عن أبیبصیر قال: قال أبوجعفر علیه السلام : لیس شأنه إلّا بالسیف لایستتیب أحداً. (1)
شیخ طبرسی، فقیه، محدث و مفسر برجسته شیعه در قرن بیستم هجری، در اعلام الوری تمام روایاتی را که در باب اعمال خشونت در حکومت جهانی امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است، به لحاظ مدلول نامعتبر دانسته و قائل
به عدم حجیت آنان شده است. این روایات که گاه به کشتن دو سوم
مردم و ساختن پشته از این کشتهها دلالت دارد، با بسیاری از احادیث صحیح و معتبری که روش حکومتی امام عصر را توصیف میکنند، در تعارض است:
عن إبنعقدة عن علیّ بن الحسن (إبنفضّال) عن أبیه عن رفاعة عن عبدالله بن عطاء قال: سئلت أباجعفر الباقر علیه السلام : فقلت إذا القائم الحجة بأیّ سیرة یسیر فیالناس؟ فقال علیه السلام یهدم ما قبله کما صنع رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم و یستأنف الإسلام جدیداً؛ (2)
از امام باقر علیه السلام پرسیدم: هرگاه قائم قیام کند، چه روشی در پیش میگیرد؟ امام فرمود: همانند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بدعتهایی که قبل از او در دین به وجود آورده است را از میان برمیدارد و اسلام را از نو بنیان مینهد.
عن إبنعباس عن النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم قال: التاسع منهم [من أولاد الحسین علیه السلام ] من أهل بیتی و مهدیّ اُمّتی، أشبهالناس بی فی شمائله و أقواله
و أفعاله؛ (1)
ابن عباس از پیامبر روایت میکند که نهمین فرزند از نسل حسین، از اهلبیت من و هدایتگر امت من، شبیهترین مردم است به من در سیره و گفتار و کردار.
شیخ طبرسی در ذیل این روایت میگوید: اگر درباره چگونگی سیره حکومتی امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف سؤال شود، باید گفت که هرگز حکومت ایشان با شدت و خشونت نخواهد بود و هیچ روایت صحیحی دال بر رفتار خشونتآمیز حضرت وجود ندارد. (2)
سیره حکومتی امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف، سیره و سلوک رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است. سیره پیامبر اکرم به شهادت قرآن اینچنین است:
«فَبِمَا رَحمَةٍ مِنَ اللهَ لِنتَ لَهُم، وَ لَو کُنتَ فَظّاً غَلِیظَ القَلبِ لانَفّضُوا مِن حَولِکَ»؛ (3)
پس به [برکتِ] رحمت الهی، با آنان نرمخو [و پُر مِهر] شدی، و اگر تندخو و سختدل بودی قطعاً از پیرامون تو پراکنده میشدند.
«لَقَدْ جَاءکُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیکُم بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُوفٌ رَّحِیمٌ»؛ (4)
قطعاً، برای شما پیامبری از خودتان آمد که بر او دشوار است شما
در رنج بیفتید، به [هدایت] شما حریص، و به مؤمنان، دلسوز و مهربان است.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در توصیف امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف میفرماید:
مردی از امت من قیام میکند که مردم زمین و آسمان او را
دوست دارند. (1)
امام زمان، بیتردید تجلی رحمت واسعه حق است: «السلام علیک
أیّها الرحمة الواسعة»، (2)امام مظهر اسماء حسنای الهی است.
کسی که تربیت شده خدای رحمان باشد، مظهر رحمت بیکران الهی خواهد بود.
اعتقاد به منجی در اسلام و تمام ادیان، اعتقاد به فراگیری نیکیها و مکارم انسانی، عدل و قسط گستری، پایان خوب تاریخ، استقرار حکومت واحد جهانی است. اندیشه مهدویت، شورآفرین و تعالیبخش انسانهای آزادهای است که به کرامت و عزت انسانها اعتقاد دارند. اهداف حکومت جهانی امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، رساندن جامعه بشری به کمال مطلوب، رشد و بالندگی، تثبیت و گسترش صلح و امنیت جهانی، از بین بردن جنگها، ستیزهجوییها، کینهها، زیادهخواهیها و خودپرستیها، نجات مردم از چنگال ستمگران، جباران و مفسدان، زنده و احیاکردن آیین توحیدی، تعمیق برابری و مساوات اسلامی و از بین بردن امتیازات و تبعیضات نژادی و طبقهای است.
احادیث ناظر بر اوضاع جهان پس از ظهور بهگونهای است که شاید بتوان ادعا نمود روایات دال بر کشتار و خشونت، با فرض صحت سند، میتواند تنها ناظر بر اوضاع نابسامان جهان پیش از ظهور حضرت باشد؛ زیرا روایات بسیاری دال بر صلح، امنیت و عدالت فراگیر در زمان ایشان وارد شده که به تعداد محدودی از آنها میتوان اشاره نمود:
مهدی آنچنان رفع ستم از ستمدیدگان میکند که اگر حق شخصی، زیر دندان کسی باشد، آن را باز میستاند و به صاحب حق برمیگرداند. (1)
به واسطه حضرت ولیعصر عجل الله تعالی فرجه الشریف راهها آنقدر امن میشود که شخصی (حتی ضعیفترین مردم) از مشرق به مغرب سفر میکند و از احدی به او آزار و اذیت نمیرسد. (2)
به خدا سوگند! عدالت او (مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف)، در خانههای ایشان وارد میشود، همچنان که گرما و سرما وارد میگردد. (3)
چون مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف قیام کند، مال را بهطور مساوی تقسیم میکند و عدالت را در میان مردم اجرا میکند. هرکسی از او اطاعت کند، از خدا اطاعت کرده است. (4)
نگارنده، با تأکید بر چهره رحمت و صلح در حکومت امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف، منکر جهاد و درگیری در عصر ظهور نیست. وقوع درگیری، قتال و جهاد، اجتناب ناپذیر است؛ زیرا آنجا که اهداف و راهها جدا میشود
و امید به بازگشتی نیست، درگیری و قهر ضروری مینماید، اما قهر او نیز جلوهای از رحمت او خواهد بود. قهر او با جماعتی از معاندان و نژادپرستانی است که علیرغم رشد فکری انسانها در آن عصر، بازهم کفر میورزند و در زمین فساد مینمایند. اساسیترین هدف جهاد در دوران امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف گسترش عدالت است؛ ایجاد صلحی فراگیر، زیر سایه عدالتی فراگیر. همانگونه که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برای اجرای عدالت در میان جوامع بشری برانگیخته شد، (1)
آیه 15)
امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز برای بسط عدالت و قسط خروج خواهند کرد. (2)هزاران سال است که بشر با واژه عدل مأنوس، اما خود عدالت را بسیار کم دیده است. اندیشهوران از دیرباز حول محور عدالت، نظریههای فراوانی ابراز داشته و برای دستیابی به مدینه فاضله رنجها بردهاند. نام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز با عدالت گره خورده است؛ (3)عدالتی بس فراگیر و فراتر از مسائل اقتصادی، سیاسی یا اجتماعی، عدالتی در پهنه آفاق و انفس. عدل مهدوی بهگونهای است که حتی پرندگان نیز از حکومت ایشان راضیاند، گویا که در حکومتهای غیر الهی بر حیوانات نیز ظلم میشود که آلودگی هوا و دریا و محیط زیست، قسمی از آن است. دامنه عدالت او تا دورترین
1) (قُلْ أَمَرَ رَبِّی بِالْقِسْطِ( (سوره اعراف، آیه 29)؛ (وَأُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَینَکُمُ( (سوره شوری،
2) فیملأ الأرض قسطاً و عدلاً کما ملئت جوراً و ظلماً. (علامه مجلسی، بحارالأنوار، ج36، ص316)
3) در 123 حدیث آمده است که او جهان را پر از عدل و داد خواهد کرد. (شیخ لطفالله صافی، منتخبالأثر، ص308 - 311)
نقاط عالم، همچون گرما و سرما نفوذ خواهد کرد. در سایه این عدالت، هیچ انسانی در قید بندگی و بردگی باقی نمیماند. (1)حقوق به یغما رفته انسانها به آنها باز میگردد. بندهای پیدا و ناپیدای بندگی از سر و گردن آنان گسسته و زمینه استثمار انسان از انسان برچیده میشود. (2)
این تحقیق کوششی نظری برای مقایسۀ آرمانشهری بسیار مشهور غالب بر فرهنگ غرب با مدینۀ فاضلۀ مهدوی است. آرمانشهرهایی که از ذهن بشر تراوش کرده، هرگز با آرمانشهر مهدوی مقایسهکردنی نیست. رسالت این فصل ارزشگذاری آرمانشهر مهدوی در برابر اتوپیای مور نیست، اما اگر توانسته باشد در راستای فهمپذیر کردن ارزش حکومت مهدوی برای انسان عصر پستمدرن که حتی با الفبای مهدویت آشنا نیست، قدمی بردارد، وظیفۀ خویش را به انجام رسانده است. غرب امروز اتوپیای مور را خوب میشناسد و با وجود اطلاع از کاستیهای آن، طراح آن را میستاید و اصول و قوانین اتوپیای او را راهکار عملی زندگانی اجتماعی قرار میدهد.
در جهان امروز، متفکران و اندیشمندانی نیز وجود دارند که بعد از فروپاشی کمونیسم، اتوپیاهای مور، انگلس و مارکس را سرابی میدانند که به شهادت تاریخ شکست خوردهاند، ولی به جای پناه آوردن به وحی، در وادی خطرناکتری غلتیدهاند که پایان سیاه تاریخ را نوید میدهد.
تامس مور (1)(1478 _ 1535) متفکر انگلیسی کاتولیک در دوران رنسانس و اومانیستی مسیحی است که برخی او را از بزرگترین شخصیتهای کمونیسم میدانند. (2)اراسموس، (3)از پیشروان نهضت رنسانس، به او عنوان «مرد چهار فصل» را داده و دربارۀ وی گفته است: روانش پاکتر از هر برفی بود و چنان نبوغی داشت که انگلیس هرگز نه مانندش را آورده بود و نه خواهد توانست بیاورد. کلیسای کاتولیک او را در شمار قدیسان جای داد. (4)
مور فیلسوف به معنای خاص نبود، ولی با فلسفه آشنا و از آن بهره
برده بود. او ادبیات و فلسفۀ یونان را مطالعه و در دیالوگی از
جمهوری افلاطون دفاع کرده بود. شهرت وی با نگارش آرمانشهری
به نام «اتوپیا» شکل گرفت که با استقبال زیاد سیاستمداران مواجه و سبب شد نام مور در زمرۀ قهرمانان انقلاب بر لوحهای در میدان سرخ مسکو قرار گیرد. (5)
کتاب اتوپیا در بخش نخستین خود، اوضاع نابسامان آن عصر انگلستان را توصیف میکند. این بخش بعد از نگارش بخش دوم نوشته شده، ولی از آنجا که جنبۀ عینی و ارزش تاریخی و جامعهشناختی دارد از حیث
منطقی بر بخش اول مقدم است. (1)
در بخش دوم کتاب، مور به توصیف آرمانشهر خویش میپردازد که در ضمن آن از جامعه خویش خرده میگیرد. از اینرو برای در امان ماندن از پیآمدهای این همه انتقاد از جامعه، به زبان طنز متمسک میشود. (2)
اتوپیا، جزیرهای هلالیشکل (3)است که توسط یوتوپوس، (4)پادشاه آن سرزمین ساخته شده بود. این سرزمین طبیعت را به سود انسان تغییر میداد و ساکنان روستایی و نافرهیخته آن دیار را متمدن میساخت. راوی اتوپیا، مردی جهانگرد به نام هیئلودی (5)یعنی «یاوهسرا» است که به همراه دوستانش از جزیره و شهر بزرگ آن، آمائورت (6)به معنای خیالی و نامعلوم، دیدن میکند. (7)این شهر از ویژگیهای خاصی در عرصههای جامعهشناختی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی برخوردار است که میتواند پاسخگوی آرمان و آرزوهای بشری باشد.
اهمیت اتوپیای مور به قدری است که از قرن شانزدهم به بعد به بیشتر زبانهای اروپایی ترجمه شد و مایۀ بسیاری از سخنان گردید که در تمدن مدرن اروپایی مطرح گردید. (8)
1) فردریک روویون، آرمانشهر در تاریخ اندیشه غرب، عباس باقری (تهران: نشر نی، 1385)، ص45.
2) عبدالحسین زرینکوب، تاریخ در ترازو (تهران: انتشارات امیرکبیر، 1375)، ص238.
3) هلالیشکل بودن جزیره و مجهز بودن شهرهای آن به دژهای نفوذناپذیر برای جلوگیری از نفوذ بیگانگان و بادها و موجهای بزرگ است. (مور، آرمانشهر «اتوپیا»، ص71)
4) .Utopos.
5) Raphael Hythloday.
6) Amaurote.
7) تامس مور، آرمانشهر (اتوپیا)، ص29.
8) گانتا موسکا و گاستون بوتو، تاریخ عقاید و مکتبهای سیاسی «از عهد باستان تا امروز»، حسین شهیدزاده (تهران: انتشارات مروارید، 1370)، ص164-163.
بیتردید، آرمانشهراندیشی عامل مهمی در ظهور و اندیشه پیشرفت در غرب جدید گردیده است. (1)این اندیشه در غالب موارد بیانگر تفکری سیاسی و جامعهشناختی بوده که شوق و همت انسانی را در جهت اصلاح جوامع برانگیخته است. انسان عصر جدید با مشاهدۀ بحرانهای معاصر به خلق ایدههای آرمانی روی آورده و خواهان جهانی ایدهآل است. اندیشه اتوپیسم بر آن است که به این عطش انسان معاصر پاسخ گوید، اما در این راستا با ضعفها و کاستیهایی روبهرو شده که به «ضد اتوپیا» مبدل گشته است. برخی متفکران اجتماعی، سخن گفتن از آرمانشهر را خیالپردازی و رؤیاگرایی دانستهاند که کار لغو و بیهوده، بلکه مضر و زیانبخش است. کارل پوپر معتقد است این قبیل طرحهای «ناکجاآبادی» گذشته از اینکه هرگز به شکلی که به تصور درآمدهاند به حقیقت نخواهند پیوست، در نهایت از واقعبینی انسانها میکاهد و آنان را از این نکته بسیار مهم غافل میسازد که تقریباً هیچ عمل اجتماعی نتیجۀ مورد انتظار و مطلوب را به بار نمیآورد. (2)
از آنجا که واژههای «اتوپیا» و «فرهنگ» از مهمترین واژگان کلیدی این مقاله است، تحدید مفهومی آنها ضروری مینماید:
واژۀ یونانی اتوپیا، مرکب از پیشوند منفی «ou» به معنای «نا» و «topos» به معنای «مکان» است و میتوان آن را به «مکان ناموجود»، «جایی که وجود ندارد»، «ناکجا آباد»، «آرمانشهر» یا «مدینه فاضله» ترجمه نمود. تامس مور پیشوند «eu» به معنای «خوب» را به جای «ou» گذاشته و از اینرو، واژه از نظر او به معنای «مکان خوب ناموجود» است. (1)و (2)امروزه در زبانهای اروپایی صفت «utopique» یا «یوتوپیایی» برای هر چیز خیالی دستنیافتنی و غیرممکن به کار میرود.
اصطلاح اتوپیا، معنای بسیار شناوری دارد که گاه بر مصادیق متضاد صدق میکند؛ گاه تصوری از نظامهای اجتماعی خوب و قابل حصول است و گاه خیالی از کمال مطلوب دستنیافتنی و فرافکندن تخیل بر واقعیت خارجی است. (3)
در مقابل واژۀ «اتوپیا» کلمۀ «دیستوپیا» (4)قرار دارد که به «ضد آرمانشهر» ترجمه میشود. دیستوپیا طرحهای اتوپیایی منفی هستند که معمولاً در جهت مخالف آرمانشهرهای مثبت سیر میکنند. در این آرمانشهرها، طراح سعی دارد نشان دهد که هریک از ویژگیهای آرمانی اتوپیا مثل علم و تکنولوژی یا قانونگرایی اگر به نهایت کمال برسند، سرانجام انسانیت را به
1) ou – topos (no place); eu – topos (good place).
2) راجر ال امرسون، فرهنگ اندیشه سیاسی (اتوپیا)، خشایار دیهمی (تهران: نشر نی، 1387)، ص410.
3) کارل مانهایم، ایدئولوژی و اتوپیا (مقدمهای بر جامعهشناسی شناخت)، فریبرز مجیدی (تهران: سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها، 1380)، ص257.
4) dystopia.
خطر میاندازند. (1)دیستوپیا نشان میدهد که سرانجام، نابودی بشر و فرجام کار انسان به دست خودش رقم خواهد خورد.
در فرهنگ اسلامی به جای واژۀ «اتوپیا» غالباً از مدینۀ فاضله استفاده میگردد که در مقابل آن مدینههای غیرفاضله وجود دارد و این مدینهها خود اقسام گوناگون مییابد، مانند مدینۀ ضروریه، نزاله، خسیسه، کرامیه، تغلیبیه، جماعیه، فاسقه و ضاله. (2)ریشه و منبع اصلی مدینۀ فاضلۀ اسلام، قرآن و آموزههای وحیانی است.
واژۀ فرهنگ، از جمله واژهها و مفاهیم علوم اجتماعی و انسانی است
که با وجود کاربرد بسیار، اتفاقنظر چندانی بر سر تعریف آن وجود ندارد. تاکنون بیش از 270 تعریف از فرهنگ ارائه شده است. (3)به نظر میرسد هر کدام از صاحبنظران با توجه به قلمرو، دامنه و میزان حضور فرهنگ در عرصههای اجتماعی، مادی و معنوی انسانی تعریف و برداشت خاصی از فرهنگ ارائه دادهاند.
واژۀ فرهنگ در فارسی به معنای «بالا کشیدن» و «اعتلا بخشیدن» است (4)و نیز با واژههایی چون آموزش و پرورش، علم و دانش، معرفت،
1) فردریک رووین، آرمانشهر (تاریخ اندیشه غرب)، ص16.
2) ابونصر محمد فارابی، اندیشههای اهل مدینه فاضله، ترجمه و تحشیه: سیدجعفر سجادی (تهران: انتشارات طهوری، 1361)، ص240-170.
3) محمدجواد ابوالقاسمی، به سوی توسعه فرهنگ دینی در جامعه ایران (تهران: عرش پژوه، 1384)، ص18.
4) علیاکبر دهخدا، لغتنامه دهخدا، ج3، ص227.
عقل، حکمت، هنر و... مترادف پنداشته شده است. (1)به نظر میرسد این واژهها اجزای سازندۀ فرهنگ باشد که اندیشمندان اسلامی هر کدام با تأکید بر یکی از این عناصر، فرهنگ را تعریف کردهاند. (2)
واژۀ فرهنگ در زبان لاتین به معنای «پروراندن» است. این واژه نخستینبار در قرن یازدهم در اروپا ابداع شد و در دو معنا به کار رفت: مراسم دینی و دیگر کشت و زرع. (3)اصطلاح فرهنگ دارای تعریفهای گوناگونی است:
الف) مجموعۀ پیچیدهای شامل معارف، اعتقادات، هنر، حقوق، اخلاق، رسوم و تمامی تواناییها و عاداتی که به وسیلۀ انسان بهعنوان عضوی از جامعه به دست میآید. (4)
vol1, p.1
ب) فرهنگ مجموعهای کیفی شامل ارزشها، فرآوردههای هنری، مذهبی، فلسفی و تجلیات فکری، ذوقی و عاطفی که ضامن حیات جوامع انسانی و تمدن بشری است. (5)
ج) فرهنگ مجموعهای از روشهای زندگی انسانی است که برای آموزش از یک نسل به نسل دیگر منتقل میشود. (6)
1) حسن عمید، فرهنگ عمید، ج2، ص766.
2) محمدرضا کاشفی، تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی (قم: انتشارات مرکز جهانی علوم اسلامی، 1384)، ص23.
3) چنگیز پهلوان، فرهنگشناسی «گفتارهایی در زمینه فرهنگ و تمدن» (تهران: انتشارات پیام امروز، 1378)، ص4-3.
4) Edward Taylor, Primitive Culture: Researches into the Development of my theology, Philosophy, Religion, Language, Art and Custom (London: John Murray Ltd, 1871),
5) چنگیز پهلوان، فرهنگشناسی، ص73.
6) مجید محمدی، درآمدی بر جامعهشناسی و اقتصاد فرهنگ ایران امروز (تهران: انتشارات قطره، 1377)، ص21.
د) فرهنگ عبارت است از اندیشههایی که اعضای یک گروه معین دارند، هنجارهایی که از آن پیروی میکنند و کالاهای مادی که تولید میکنند.
در این تعریف ارزشها به معنای آرمانهای انتزاعی هستند و حال آنکه هنجارها اصول و قواعد معینی هستند که از مردم انتظار میرود که آنها را رعایت کنند. هنجارها نشاندهندۀ «بایدها» و «نبایدها» در زندگی اجتماعی است. (1)
از آنجا که واژۀ فرهنگ، در جریان تاریخ انسان به تدریج شکل گرفته و مفهومش مشخص گردیده، طبیعی است که مفاهیم گوناگونی دربر داشته باشد. تعریف برگزیدۀ ما از فرهنگ «مجموعهای از ارزشها و معیارهای حاکم بر جامعه است که تحت تأثیر باورهای آدمی میتواند آداب و رسوم، هنجارها، اساطیر، علوم و سنتهای جوامع را تغییر دهد.»
به عبارت دیگر، فرهنگ عبارت است از باورها و ارزشهایی که از جهانبینی انسانها نشئت میگیرد و در عرصههای مختلف حیات و زیست اجتماعی و فردی زندگی متجلی میشود.
بر طبق این تعریف، مؤلفه و شاخصۀ اصلی فرهنگ، «باور» آدمی است که تحت تأثیر بینش و جهانبینی او قرار میگیرد. بنابراین، جهانبینی، مبدأ و منشأ فرهنگ انسانی به حساب میآید و هرگونه توسعه و تغییر در
1) آنتونی گیدنز، جامعهشناسی، منوچهر صبوری (تهران: نشر نی، 1373)، ص36.
جهانبینی و نگرش باعث تغییر در فرهنگ میگردد. هر قدر جهانبینی و نگرش پویا و فعالتر باشد، فرهنگ نیز پویاتر خواهد بود؛ زیرا با تحول بینش و نگرش در درون افراد، کنشهای رفتاری تغییر میکند و زمانی که کنشهای رفتاری از فرد تجاوز کرد و به گروهها منتقل شد، واکنشهای رفتار فردی به نحو جمعی صورت میپذیرد و فرآیند تأثیر و تأثر اجتماعی آغاز میگردد و آداب و رسوم و سنتهای جوامع را متحول میسازد. از اینرو، این نوشتار بر مؤلفۀ اصلی فرهنگ یعنی معرفت و باور تکیه میکند.
در بلندای تاریخ، هیچگاه انسان از اندیشه و رویای بهزیستن فارغ نبوده و همواره نگاه او برای آیندهای بهتر و سامان یافتهتر دوردستها را نظاره کرده است. تصور ایجاد جامعۀ آرمانی، همیشه بسیاری از دانشمندان جهان را مجذوب خود ساخته و هریک از دریچهای خاص آرمانشهر خویش را طراحی کردهاند. این زاویه نگاه، بیشتر تحت تأثیر اشکال خاص نابسامانی در جامعۀ آنان و دیدگاه ویژه آنها به مرکز ثقل مشکلات است.
در میان کهنترین معماران آرمانشهرها، افلاطون شهرت بسزایی دارد. وی در سراسر رسالۀ جمهوری و در بخشهایی از رسالۀ تیمائوس و کریتیاس، طرح مدینۀ فاضله را عرضه میکند. عنصر اصلی این جامعۀ آرمانی سامان سیاسی و سعادت آدمی، محور و غایت جامعۀ سیاسی است. در این آرمانشهر، فیلسوفان حاکمیت را بر عهده دارند و طبقۀ حاکم، با فضلیتتر و به یک معنا اشراف جامعهاند که برای بهتر اداره کردن جامعه در یک نظام
اشتراکی به سر میبرند و از همان نخست تحت مراقبتهای ویژه قرار میگیرند. آرمانشهر افلاطون معمایی سیاسی _ فلسفی است که چهبسا هرگز محقق نگردد و حتی تحقق آن اهمیتی نداشته باشد:
اینکه چنین حکومتی وجود خارجی داشته یا در آینده وجود پیدا خواهد کرد و یا نه، دارای اهمیت نیست... مهم آن است که مرد حکیم، تنها از اصول یک چنین حکومتی پیروی خواهد کرد. (1)
در جهان اسلام، مدینۀ فاضلۀ فارابی (فیلسوف قرن چهارم) از اهمیت خاصی برخوردار است. این آرمانشهر تا حدودی افلاطونی است،
ولی اعتقادات اسلامی و الهی در آن نفوذ یافته است. قلب مدینۀ فاضلۀ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است که به عقل فعال متصل است و پس از او رییس مماثل
و در غیاب او رییس فقاهت عهدهدار زمامداری جامعۀ فاضله است. مقصد مدینۀ فارابی سعادت و خیر مطلق است که در فطرت همۀ انسانها ریشه دارد. (2)
در قرون وسطا به علت مخالفت کلیسا با آرمانشهراندیشی، آرمانشهرهای بسیار محدودی ترسیم شدهاند. از مهمترین آرمانشهرهای مسیحی میتوان به «شهر خدا» آگوستین اشاره کرد که مسائل اخلاقی بشر را مطرح و راهحل آنها را با توجه به تعالیم مسیحی بیان میکند. آنچه در نظریۀ افلاطون «مدینۀ فاضله» خوانده میشود، در اندیشۀ متکلمان
مسیحی «شهر خدا» نام دارد. (1)
پس از قرون وسطا با آزادی بشر از اسارت کلیسا و عصر رنسانس، آرمانشهرها تحت تأثیر عصر مدرن قرار گرفت و از ابعاد انتزاعی و آسمانی آن کاسته شد. انسانی که قرنها لگدمال تعصبات کور مذهبی بود در تفکر مدرن، محور قرار گرفت. از اینرو قرائتهای جدید از اتوپیا شکل گرفت که بر آن پایه انسان خود را دایر مدار حقیقت مییابد. در این دوران است که فیلسوفانی چون اگوست کنت و روانشناسانی چون اریک فروم بر مذهبی انسانمدار تکیه میزنند و ادیان خدامحور را ادیان خودکامه مینامند. (2)این سیر تفکر در ترسیم آرمانشهرها تأثیر بسزایی داشته است؛ از طلیعههای نخستین انسانگرایانه در آرمانشهرها، «اتوپیای» مور و «آتلانتیس نو» فرانسیس بیکن است. در آتلانتیس نو «شهر خدا» تبدیل به «شهر علم» میگردد و اکتشافات و اختراعات بشر را راه نجات انسان میداند. (3)
در قرن نوزدهم باید اشاره به آرمانشهرهای سوسیالیستهای تخیلی کرد که شارل فوریه و سن سیمون برجستهترین آنها هستند. این اتوپیاها تحت تأثیر انقلاب صنعتی در اروپا به منظور بهبود وضعیت طبقات محروم جامعه، بهویژه کارگران شکل گرفتند. از آنجا که این طرحها از ویژگیهای لازم و کافی در مقابله با نابسامانیهای انقلاب صنعتی برخوردار
1) رضا داوری اردکانی، اوتوپی و عصر تجدد (تهران: انتشارات ساقی، 1379)، ص34.
2) پل فولکیه، فلسفه عمومی (مابعد الطبیعه)، یحیی مهدوی (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1347)، ص61؛ اریک فروم، روانکاوی در دین، آرسن نظریان (تهران: انتشارات مروارید، 1388)، ص49.
3) محسن جهانگیری، اصول و آثار و آراء فرانسیس بیکن (تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، 1376)، ص69.
نبودند، طراحان آنها را به معمارانی میتوان تشبیه کرد که در نخستین تجربههای معماری خویش، قصد پایهگذاری یک ساختمان صد طبقه بر روی تلی از خاک داشتند و به همین دلیل از آنها در طول تاریخ تفکر، با عنوان سوسیالیستهای تخیلی یاد میکنند. مهمترین ویژگی این تفکر ضدیت با نظام سرمایهداری و سیستم اقتصاد آزاد بود. (1)
پس از سوسیالیستهای تخیلی، افرادی چون مارکس و انگلس با تدوین سوسیالیسم علمی، آرمانشهرهایی را که بهشت زمینی مینمود، طراحی کردند که در عرصۀ باورها و ارزشهای جامعههای اروپایی و غیراروپایی قرن نوزدهم و بیستم بسیار مؤثر افتاد. در قرن بیستم به تدریج اتوپیا به ضد خود تبدیل شد و اتوپیاهایی در جهت مخالف نوشته شد که غالباً دیستوپیا یا ضد آرمانشهر نامیده شدند.
در دوران پستمدرن به تدریج طرحهای اتوپیایی به سرابی تبدیل شد و به شکست تفکر اتوپیستی انجامید. نظریههایی که در پیشبینی آیندۀ جهان برخی چون فرانسیس فوکویاما، الوین تافلر و ساموئل هانتینگتون مطرح کردهاند، نهتنها انسانها را به پایان تاریخی انباشته از رفاه، صلح و آرامش فرا نمیخواند، بلکه نویددهندۀ جنگ و درگیری و سیطرۀ نهایی لیبرالیسم است. (2)البته متفکران اتوپیست غالباً به تحقق اتوپیا اعتقادی
نداشتهاند، اما با این سیر تفکر، اتوپیااندیشی به حاشیه رانده شد و از سیطرۀ نفوذ آن در جوامع غربی کاسته شد.
همانگونه که گفته شد، فرهنگ مؤلفههای گوناگونی دارد که بررسی دقیق ابعاد مختلف آن در یک مقاله، نه امکان دارد و نه مطلوب است. از آنجا که اساسیترین مؤلفه فرهنگ، «معرفت» است، ساختار معرفتی اتوپیای مور با آرمانشهر مهدوی مقایسه میشود:
پس از رنسانس و با فروپاشی بنیادهای فلسفۀ مسیحی، چارچوب فکری آرمانشهراندیشی در سطح عقلانیت ابزاری تنزل یافت. قرائت ابزاری از عقل، آن را در سطح قوهای تنزل میدهد که ما را در انتخاب اهداف خاص یا تحقق بخشیدن به ابزارهای سودمند برای دستیابی به اهداف یاری میرساند. به عبارت دیگر، عقلانیت، بررسی ابزارهایی است که ما را به هدف میرساند. (1)جهتگیری اصلی عقلانیت ابزاری تسلط آدمی بر طبیعت است و کنشها و رفتارهایی که متوجه به اهداف دنیوی است، سامان میدهد. این عقل، عمدتاً نقش کاربردی و عملی دارد و دارای ویژگیهایی چون استدلالگری، پیشبینی و کارآیی است و تنها ابزاری برای تأمین بهتر نیازهای عملی آدمی به شمار میرود.
1) R. Foley, Some Different Conception of Rationality, In: Constraction and Constraint: The shaping of scientific Rationality, Ernan Mc Mullin (USA: University of – Notre Dame Press, 1988), p. 131.
اومانیسم و انسانمحوری از ابعاد مهم عقلانیت ابزاری است. انسانمحوری به معنای تجلی یافتن خواستههای نفسانی، انسان منقطع از عالم ماورای طبیعی و خدا و اصالت داشتن انسان بدون خالق و معبود است. (1)انسان دورۀ تجدد، تحت تأثیر اومانیسم، همه چیز را با مقادیر و موازین انسانی سنجید و از همۀ امور مقدس، تقدسزایی کرد:
در دوران رنسانس، یک واژه مورد احترام و اعتبار قرار گرفت و از
پیش، سراسر برنامۀ تمدن متجدد را در خود خلاصه کرد. این واژه، واژۀ اومانیسم بود. در واقع، منظور از این واژه این بود که همه چیز را محدود به موازین و مقادیر بشری محض سازند و هر اصل و طریقتی را که خصلت معنوی و برین داشت، به صورت انتزاعی و مجرد درآورند و حتی بر سبیل تمثیل میتوان گفت مقصود این بود که به بهانۀ تسلط بر زمین، از آسمان روی برتابند. (2)
توماس مور، اومانیستی مسیحی است و در اتوپیای خویش به دنبال نشاندن انسان به جای خداوند است. آرمانشهر او در خدمت بشری قرار گرفته که همۀ گردونههای زندگی دنیوی بر گرد آن میچرخد. (3)مور میکوشد که با طرحی آرمانی، وضع موجود را نفی و بهشت زمینی را برای بشر ترسیم نماید و از اینرو آرمانشهر او بر محور ایجاد عدالت و امنیت برای بشر شکل
گرفته و مهمترین شاخصه فرهنگیاش مالکیت عمومی، توزیع عادلانه ثروت و مسکن اشتراکی برای افراد است. (1)
نظام قانونگذاری اتوپیای مور بر عقل بشری استوار است و عقل بشر تنها قانونگذار است. (2)گرچه وی به خدا باور دارد خدا در آرمانشهر او غایب است. از اینرو، با عقل خودبنیاد خویش، قوانینی را وضع میکند که در هیچ دینی یافت نمیشود و آموزههای وحیانی آن را تأیید نمیکنند. مور برای ساعات کار، (3)سکونت، غذا خوردن و سفر، (4)شغل، (5)ازدواج (6)و کیفر (7)قوانینی را بیان میکند که قوانین بشری به شمار آمده و هیچگونه مبنای معنوی ندارد. اتکای او به عقل تا حدی است که قوانین حاکم بر اتوپیا، اصول ثابتی فرض میشوند که به هیچ وجه تغییرپذیر نیستند. انسانها باید مطیع قانون عقل و نظام عقلی باشند و موظف هستند بهطور کامل از قوانین تغییرناپذیر آرمانشهر پیروی کنند، گرچه اهل اتوپیا انسانهای کمالیافتهای هستند که به این قوانین رضایت دارند؛ زیرا که این قوانین برای رفاه کامل انسانی ضروریاند.
جامعۀ آرمانی مور، به ظاهر مسیحی است که همۀ انسانها در
پرستش خدای یگانه متفق هستند و گردش عالم را به دست تقدیر خداوند قاهر میدانند.
در این جامعه باورها و اعمال دینی مورد احترام است و حتی در مواردی اگر کسی به آنها باور نداشته باشد و غیر آنها را بیندیشد، کیفر سختی در انتظارش بوده و شایستگی زندگی در جامعه آرمانی را ندارد؛ زیرا چنین کسی به راحتی میتواند قوانین دیگر را نیز زیر پا گذارد. (1)
برخی اعمال و باورهای دینمدارانه در اتوپیای مور عبارت است از:
اعتقاد به روح بعد از مرگ بدن و حضور آن در میان انسانها، عبادت دانستن مشاهده و تأمل در طبیعت، خرافه و خوار دانستن ریاضت، از اینرو که سبب گمراهی است، یقین به معجزه بهعنوان فعل خداوند و دیگر عدم تعرض به کاهنان حتی در صورت ارتکاب جنایت؛ زیرا همچون هدیۀ مقدس وقف خداوند هستند. (2)
عصر رنسانس تأثیر بسزایی در اندیشۀ اتوپیستی مانند مور داشته است. کتاب اتوپیا، آینهای از تفکرات اندیشمندان دوران رنسانس و آرمانهای آنها به شمار میرود. مقارن با دورۀ «نوزایی»، شکاکیت در حوزۀ معرفتی به اوج خود رسید. البته رگهها و پیشزمینههایی از اندیشههای شکاکانه به صورت پراکنده در افکار کسانی چون اگوستین در قرون وسطا وجود
داشت. (1)به نظر میرسد اگوستین اولین کسی باشد که وجود شک را دلیل هستی انسان تلقی کرد. (2)
در قرن شانزدهم میلادی بر اثر عوامل بسیاری، چون نارسایی مفاهیم دینی کلیسا، محتوای خرافی و ضدعلمی کتب مقدس تحریف شده، برخوردهای تعصبآمیز ارباب کلیسا با دانشمندان، شکاکیت بهخصوص در حوزۀ معارف دینی گسترش یافت. از بزرگترین شخصیتهای برجستۀ مسیحی در این دوران اراسموس استاد توماس مور است که او را بنیانگذار شکاکیت در حوزۀ الهیات دانستهاند. (3)او با ایمان به مسیحیت کاتولیک و انکار توانایی عقل در فهم کتاب مقدس بلکه ناتوانی عقل در درک اعتقادات و مسائل الهیات، «پوزیتویسم مسیحی» را بنیان نهاد. رواج شکاکیت در حوزۀ معرفت (پلورالیسم معرفتی)، به تدریج به گسترش پلورالیسم دینی انجامید. نظریۀ پلورالیسم دینی با آن مجموعه از دستگاههای معرفتی تطبیقپذیر است که در معرفتشناختی به نسبیت در فهم و حتی نسبیت در حقیقت معتقد باشد. (4)
توماس مور که در جوانی با اراسموس آشنا و تحت تأثیر او بود، (5)آشکارا در آرمانشهر خویش به ترویج پلورالیسم دینی پرداخت. وی معتقد است که اگر تنها یک دین حق وجود داشته باشد و دیگر دینها دروغین باشند، به
تدریج باید حقیقت بر همگان آشکار میگردید. بنابراین کسی حق ندارد دین خود را بر دیگران تحمیل کند و تعصب دینی و جنجال در مورد یک دین نیز کیفر سختی به دنبال دارد. (1)در آرمانشهر مور همۀ صاحبان ادیان در کنار یکدیگر زیست میکنند، چنانکه گویی همگی از راههای گوناگون رهسپار یک منزل هستند. (2)بنابراین، گرچه برخی از اعضای این جامعه، خورشیدپرست و برخی ستارهپرست هستند، خردمندترین ایشان بر آنند که خدایی ناشناخته، جاودانی و بیکران وجود دارد که ورای فهم بشر است. سرآغاز و مایۀ رشد و پیشرفت و دگرگونی و پایان همه چیز اوست و همه او را با یک عنوان میخوانند که به زبان بومی آن را «میترا» مینامند. (3)
جریان فکری دیگری که پس از رنسانس نضج گرفت، تجربهگرایی بود. هرچند تجربهگرایی در تاریخ فلسفه سابقهای طولانی داشت، جریان تجربهگرایی نوین، با تأکیدات بدیع فرانسیس بیکن بر لزوم به کارگیری استقرا به جای استدلال قیاسی آغاز شد و سرانجام بر سیطرۀ علممداری بر اندیشۀ بسیاری از دانشمندان علوم تجربی انجامید. علممداری که فرزند خلف تجربهگرایی است، اعتقادی فلسفی (یا بهطور دقیقتر معرفتشناختی) به شمار میرود که علم را تنها روش کاملاً قابل اعتماد
برای در تماس قرار دادن ذهن انسان با واقعیت عینی میداند. (1)توجه به این نکته ضروری است که علممداری به هیچ وجه خود علم نیست؛ زیرا در حالی که علم روشی کمادعا، قابل اعتماد و پر حاصل برای آموختن امور مهم دربارۀ جهان است، علممداری عبارت از این فرض است که علم، تنها راه مناسب برای رسیدن به حقیقت است.
علممداران، حقیقت را در محاصرۀ علم تجربی میدانند و گمان بردهاند هر آنچه را غیر علم بگوید جملاتی بیمعناست که در خور نام معرفت نیست و از علم معبودی ساختند که حل هر مشکلی به دست اوست و هم او مدینۀ فاضله را خواهد ساخت:
تصور میکردند که علم و پیشرفت مادی، خود به خود خوشبختی و فضیلت به بار میآورد و انسان میتواند بهشت را برای خود بر روی زمین بسازد. (2)
این تلقی از علم که در دامان عصر نوزایی پرورید، علم و علممداری را با هم درآمیخت و این ترکیب ناروا، زمینه را برای تخطی علوم تجربی از قلمرو خود و تجاوز به قلمرو فلسفه، متافیزیک و دین فراهم ساخت. در عصر روشنگری، حتی عقلگرایی در برابر تجربهگرایی نبود، بلکه عقل خادم تجربه و انتظامدهنده به آن به شمار میرفت. (3)
توماس مور با تکیه بر علممداری در اتوپیای خویش، دانش را لذتبخش روح و تأمل در حقیقت را شادیبخش دانست. دانش و تعلیم و تربیت از جایگاه ویژهای در آرمانشهر او برخوردار است و بیشتر اهل اتوپیا، اهل مطالعه هستند. (1)اهل اتوپیا برای علوم متعدد ارزش قائلند، اما پزشکی را بسیار بها میدهند و آن را لذتبخشترین و سودمندترین علوم میدانند. صنعت و اختراع نیز برای آسایش زندگی بسیار اهمیت دارد. (2)
توماس مور در آرمانشهر خویش بر عدالت اجتماعی یا عدالت توزیعی (3)تأکید دارد. کاوش در نظریههای گوناگون در باب عدالت اجتماعی، از این واقعیت پرده برمیدارد که هر یک از این نظریهها بر عنصری خاص به صورت پایه و اساس اصول عدالت خویش پای میفشرند. عدالت در نظر توماس مور بر عنصر «برابری» (4)و بهویژه مسئلۀ «نیاز» (5)تکیه دارد و برای آن ارزشی بنیادین قائل است. مبنا و معیار قرار دادن نیاز برای برقراری عدالت اجتماعی و توزیع عادلانه طبعاً مستلزم اعمال محدودیت اقتصادی و ایجاد برابری فرصتهاست. از اینرو، در اتوپیای مور، همۀ ثروتها به دولت تعلق دارد و در نتیجه نزاع رقابتی وجود ندارد، هر کس به اندازۀ توان کار میکند و هرچه نیاز دارد برمیدارد، هیچ کس خانۀ شخصی ندارد و در
هر ده سال خانهها با قرعه عوض میشوند. (1)لباسها در این آرمانشهر، یکشکل و جمعیت 54 شهر آن، یکسان (2)و حتی خانههای آنها یکشکل است. (3)در اتوپیا مالکیت خصوصی وجود ندارد. (4)آرمانشهر مور حاکمیت همسانی اشخاص است که مظهر آن یک شکلی در همه چیز، یعنی زبان، آداب و رسوم، قوانین و حتی شهرها و خانههاست. (5)
نگاهی به تعاریف متفکران دربارۀ عدالت اجتماعی، نشان میدهد که تفاوت این تعاریف نه در معنای عدالت اجتماعی، بلکه در مصادیق آن است. منشأ این اختلاف در تطبیق جهانبینی خاص متفکر است؛ زیرا جهانبینی و آرمانهای هر متفکر ترسیمکنندۀ جامعۀ ایدهآل اوست. نظریههای عدالت آشکارا یا ضمنی، بر پیشفرضهای فلسفی و معرفتشناختی خاصی متکی هستند و مدلی را برای زندگی اجتماعی پیشنهاد میکنند که حق و درست تشخیص دادهاند و این درستی
و حقانیت بر نگرشهای خاص فلسفی به انسان، اجتماع و اخلاق مبتنی است. (6)ارتباط معرفت با عدالت به حدی است که متفکرانی چون افلاطون و سقراط فضیلت _ و عدالت بهعنوان افضل فضایل _ را با معرفت یکسان میدانند و همۀ فضایل را به معرفت حاصل از
تعقل باز میگردانند. (1)
در حقیقت، هر مکتب منسجم فکری، جامعۀ آرمانی را برای انسان تصویر مینماید و تمام ادیان الهی نیز به تحقق چنین جامعهای بشارت دادهاند. جامعۀ آرمانی، غایت هر مسلک و اندیشهای است تا چارچوب معرفتی خویش را بر اساس آن پی بریزد و با تعیین شاخصهای وضع مطلوب یک جامعه، راهکارهای نظری برای حل وضعیت موجود ارائه دهد. اگر جامعۀ آرمانی به درستی ترسیم نگردد، هدف، مسیر و حتی شناخت جامعۀ فعلی میسر نخواهد بود.
بیتردید زمانی یک آرمانشهر واقعی است و ما را از گرداب خیالبافی و افسانهگویی رهایی میبخشد که سه ویژگی در نظر باشد:
الف) این طرح بر اساس حقایق زیستشناختی، روانشناختی و جامعهشناختی انسانها ترسیم شود و قابلیت تحقق داشته باشد تا امید رسیدن به آن واهی نباشد. ریشه و اساس آرمانشهر مهدوی در تحقق فرج و ظهور منجی موعود نهفته است. آموزۀ اعتقادی حضور و وجود منجی در افق زمانی مشترک با فرد منتظر، امید به تحقق فرج را عینیت میبخشد و مضاعف میسازد. امام عجل الله تعالی فرجه الشریف در تفکر شیعی، غایب از نظر اما همواره حاضر و موجود است. عنصر دیگری که انتظار فرج را عینیت میبخشد آن است که امید تنها حالتی روانشناختی نیست، بلکه در دایرۀ عمل انسان منتظر
1) افلاطون، جمهوری، ص589.
جای دارد که انتظار فرج افضل اعمال _ و نه حالات _ است.
ب) در ترسیم مدینه فاضله، راه و روش دستیابی به آن و در یک معنا زمینهسازی برای تحقق آن نشان داده شود. آنچه باعث وهمی و پنداری شدن آرمانشهرها میگردد جنبۀ غیرعملی آنهاست. در اتوپیاهایی چون اتوپیای تامس مور، طراح غالباً دنیای آینده را بدون واسطه بر روی دنیای حال مینهد و مدینۀ فاسده را بیواسطه به مدینۀ فاضله مربوط میسازد، بدون آنکه بکوشد تحول مدینۀ فاسده به مدینۀ فاضله و راهکارهای رسیدن به آن را نشان دهد. (1)
ج) در ترسیم مدینۀ فاضله باید اهدافی اعم از هدف اصلی و نهایی
و هدفهای واسطه برای جامعۀ آرمانی تعیین شود که دارای مراتب باشد تا آسانتر بودن پارهای از مراتب آن، شور و خواست و اراده را در مردم برانگیزاند و آنان را به مبارزههای اجتماعی و تغییر اوضاع و احوال موجود مایل و راغب گرداند.
چنین طرحی هدف فعالیتهای اجتماعی را معین و معلوم میدارد؛ زیرا بدیهی است هر عمل عقلانی، هدفی را پیش رو دارد و پیش از هرگونه اقدام عملی در راه اصلاح جامعه باید هدف اصلی و نهایی و اهداف متوسط تعیین شود. اهداف متوسط وسایل یا گامهایی در راه نیل به هدف نهایی است. با تعیین این اهداف بهترین راهها و وسایل رسیدن به آن هدف نهایی را میتوان سنجید. (2)
با توجه به تعریف عامی که از فرهنگ ارائه شد، میتوان ادعا نمود فرهنگ مهدوی، مجموعۀ باورها و ارزشهایی است که دربارۀ ظهور منجی موعود از نسل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شکل گرفته و ریشههای معرفتی آن از کتاب و سنت استخراج میشود. (1)اگر این باورها و ارزشها اندکی از کتاب و سنت انحراف یابد، فرهنگ مهدوی دچار انحراف خواهد شد، چنانکه تاریخ بارها ماجرای مدعیان دروغین فرهنگ مهدوی را گزارش میکند. آنچه جامعۀ مهدوی را از سایر جوامع ممتاز و متمایز میسازد، ساختار معرفتی و جهانبینی آن است. زیربنا و ایدئولوژی مدینۀ فاضلۀ مهدوی، برنامهها و آموزههای وحیانی اسلام است. بنابراین، سیرۀ رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در فراگیری دین اسلام و یکتاپرستی توسط امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف احیا میگردد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید: «فلا یکون ملک الاّ الاسلام؛ در آن روز حکومتی جز حکومت اسلامی نخواهد بود.» (2)
در اسلام، آموزۀ مهدویت و پیرو آن، فرهنگ شکل گرفته بر اساس
آن، قدمتی همپای ظهور اسلام دارد. اگر در برخی روایات سخن از ایجاد دین و سنت جدید در عصر ظهور است، (3)مراد از «جدید»، سنتهایی است که تا زمان ظهور محقق نشده و امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف به احیاگری اسلام
راستین میپردازد.
هدف اصلی ساختار معرفتی حکومت مهدوی، استکمال حقیقی انسانهاست که جز بر اثر خداشناسی، خداپرستی، اطاعت کامل و دقیق از اوامر و نواهی الهی، کسب رضای خدای متعال و تقرب به درگاه او حاصل نخواهد شد و این مفاهیم، همه مفاهیم مشکک و دارای مراتبند که هر مرتبه از آنها در جماعتی از مردم مصداق مییابد. در جامعۀ آرمانی حداقل این است که عصیان به خدای متعال آشکارا و علنی صورت نمیپذیرد و مردم چنان تربیت میشوند که حتی در نهان و خلوت نیز معصیت نکنند. (1)گناه کمتر و یا عدم گناه بهطور شهودی باعث معرفت بیشتر به خدا و ماوراءالطبیعه میگردد؛ «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِن تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَل لَکُمْ فُرْقَاناً». (2)
مهمترین ویژگی جامعۀ آرمانی یکتاپرستی، نفی شرک و کفر است. ایدۀ خدامحوری و توحیدگرایی در تمام عرصههای حقوق، عبادت، اقتصاد و... نمودار است. در نظام الهی مهدوی، خداوند عنصر فراموش شده نیست؛ او در متن زندگی انسانها حضور دارد و خدامحوری در جامعۀ نهادینه میشود. فرهنگ توحیدی، اساسیترین مؤلفۀ معرفتی حکومت مهدوی است:
و لیبلغنّ دین محمّد صلی الله علیه و آله و سلم ما بلغ اللّیل حتّی لا یکون شرک علی
ظهر الأرض؛ (3)
بدون تردید آیین محمد صلی الله علیه و آله و سلم به هر نقطهای که شب و روز میرسد، خواهد رسید و دیگر اثری از شرک روی زمین باقی نمیماند.
و نیز:
و لا تبقی فی الأرض بقعة عبد فیها غیر الله عزّوجلّ الّا عبدالله فیها و یکون الدّین لله و لو کره المشرکون؛ (1)
سرپناهی در زمین که غیر خدای متعال در آن پرستش شده باشد باقی نخواهد ماند، مگر اینکه خدا در آن عبادت شود و دین برای خدا باشد، هرچند برای مشرکان ناخوشآیند باشد.
توحیدمداری در مدینۀ فاضلۀ مهدوی، کارکردهای اجتماعی بسیاری دارد. بر اساس نگرش توحیدی، از آنجا که سلسلهجنبان آفرینش یکی است و همگان از یک مبدأ و منشأ هستند، همۀ اجزای جهان مجموعهای واحد و دارای یک جهتگیری است: «مَا تَرَی فِی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِن تَفَاوُتٍ» (2)جهان پویا کاروانی است که همۀ رهروان، همانند حلقههای زنجیر به هم متصلند و هر کدام مانند یک ارگانیسم، برنامۀ خاصی دارند. این امر در عصر ظهور محقق خواهد شد و آرمان جامعۀ جهانی واحد به وقوع خواهد پیوست.
کارکرد دیگر بینش توحیدی، وحدت و یکسانی انسانها در برابر خداست. او رب و خداوندگار همۀ انسانهاست و اگر تمایزی وجود دارد به دلیل کوششی است که هر کسی میتواند در راه و جهت خیر و صلاح
انسانها انجام دهد. (1)توحید به ارمغانآورندۀ آزادگی انسان از عبودیت غیر خدا خواهد بود و هر نوع اسارت فرهنگی، اقتصادی و سیاسی را از انسان نفی میکند: «إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَهِ». (2)
هیچ مکتب و آیینی نمیتواند بدون شناخت انسان، برای او نظام حقوقی، سیاسی، اقتصادی، خانوادگی و شیوۀ حکومتی خاص را پیریزی کند. هر نوع طرح تازهای برای انسان در گرو شناخت اوست.
نوع تلقی آرمانشهر مهدوی از جایگاه انسان، ترکیب پیچیده، استعدادها، امکانهای عظیم و نیازهای واقعی وی، اهداف مدینه فاضله را رقم میزند. در این جامعۀ آرمانی ارزشهایی چون لذت، خوشی و رفاه برای انسان به ارزشهای والاتری تبدیل میگردد؛ زیرا تئوریها و حکومتهایی که جامعۀ انسانی را تا سرحد «دامپروری» بزرگی تنزل میدهند و تنها به دنبال رفاه، عدالت، اقتصاد و امنیت هستند، دیگر به وحی، کتاب، پیامبر و امام نیازی ندارند و از اینرو در دامن اومانیسم گرفتار میآیند. (3)در آرمانشهر مهدوی، نگاه به انسان تکساحتی و مادی نیست و او را در وسعت هستی به نظاره مینشیند. در تئوری مهدویت، تک تک افراد جامعه، برگزیدگان خلقتند که از کرامت الهی برخوردارند. در این
مکتب فکری هر انسانی خلیفةالله (1)و امانتدار الهی (2)است که باید مظهر اسما و صفات الهی گردد. امام علی علیه السلام کرامتبخشی به جامعۀ انسانی در عصر ظهور را چنین تصویر مینماید:
سپس به کوفه روی میآورد که قرارگاه و منزل اوست. بردۀ مسلمانی در بند نمیماند جز اینکه او را آزاد میسازد و بدهکاری نمیماند، مگر اینکه دین او را میدهد و مظلمهای نمیماند جز اینکه آن را میپردازد و کشتهای نمیماند مگر اینکه دیۀ او را میپردازد و خانوادۀ او را تأمین میکند. (3)
در جامعۀ مهدوی فرد عضوی از جامعه و پا به پای جامعه به رشد
و شکوفایی میرسد و کنشها و واکنشهای فرد و جامعه از یکدیگر موجب میشود که آدمی مسیر کمال را بپیماید. (4)در آرمانشهر مهدوی علاوه بر احترام به کرامت ذاتی انسانها، به همگرایی فرد با جامعه نیز تصریح دارد: «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وَلَا تَفَرَّقُوا». (5)پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز در این باب میفرماید:
مثل المؤمنین فی توادّهم و تراحمهم و تعاطفهم کمثل الجسد إذا اشتکی عضو منه تداعی سائره بالحمیّ و السَّهر؛ (6)
مؤمنان در اینکه به یکدیگر مودت و رحمت دارند، مانند یک
پیکرند که هنگامی که عضوی از آن به درد آید، دیگر اعضا با تب و بیداری یکدیگر را به مشارکت فرا میخوانند.
در آرمانشهر مهدوی، دین همه مجالهای زندگی بشر را دربر میگیرد و حوزۀ کارکرد دین شامل همۀ عرصههای فکری، رفتاری، مادی و معنوی میگردد و برای تمام زوایای زندگی انسان، طرح و برنامه دارد. قلمرو و گسترۀ حکومت در این آرمانشهر بر قلمرو و گسترۀ دین مبتنی است. به شهادت قرآن، با ظهور امام عجل الله تعالی فرجه الشریف دین اسلام، همه عالم را فرا خواهد گرفت و دین حق بر تمام ادیان غلبه خواهد کرد: «هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَی وَدِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ». (1)
امام صادق علیه السلام در بیان وضعیت دین در عصر ظهور میفرماید:
ای مفضل! سوگند به خدا که او [مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف] اختلاف میان ملتها و ادیان را برمیچیند و دین واحد میشود، همانگونه که خدا فرموده است: دین حقیقی نزد خدا اسلام است. (2)
از نظر قرآن کریم، دین از اول تا آخر جهان، یکی بیش نبوده است و همۀ پیامبران، بشر را به یک دین دعوت کردهاند:
«شَرَعَ لَکُم مِنَ الدِّینِ مَا وَصَّی بِهِ نُوحاً وَالَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ وَمَا وَصَّیْنَا بِهِ إِبْرَاهِیمَ وَمُوسَی وَعِیسَی أَنْ أَقِیمُوا الدِّینَ وَلَا تَتَفَرَّقُوا فِیهِ»؛ (3)
بنابراین نهتنها در عصر ظهور، بلکه همواره دین، میان همۀ پیامبران
مشترک بوده و اسلام به منزلۀ یک دین مقصد، هدف اصلی انبیای الهی بوده است. همانگونه که وحدت خداوند با همۀ جلوۀ متنوع آن یک حقیقت است، دین هم یک حقیقت است که تنوعش در امور از مشیت خداوند است. (1)دین حقیقی «اسلام» است و هر یک از ادیان جلوه و ظاهری از آن حقیقت محض است. از اینرو در قرآن، هرگز کلمۀ دین، به صورت جمع (ادیان) به کار نرفته است. پیامبران یک رشته را تشکیل میدهند و پیامبران پیشین اشاره کننده به پیامبران پسین هستند. (2)
دین الهی اسلام به معنای عام (تسلیم)، واحد و ثابت است، اما شرایع الهی در راههای رسیدن به آن برحسب استعدادهای مختلف و متنوع بشری متکثر هستند. هر کدام از ادیان از حقیقت واحد اسلام بهرهمندند و از اینرو به لحاظ وجودی خود اسلام هستند، هرچند که اسلام به معنای خاص آن ناظر به تقریری است که در اسلام محمدی صلی الله علیه و آله و سلم جلوهگر شده است. (3)شهید مطهری در تأیید این امر میگوید:
اگر گفته شود که مراد از اسلام، خصوص دین ما نیست بلکه منظور تسلیم خدا شدن است، پاسخ این است که البته اسلام همان تسلیم است و دین اسلام همان دین تسلیم است، ولی حقیقت تسلیم در هر زمانی شکلی داشته و در این زمان، شکل
1) محمدتقی جعفری و دیگران، عدالت در روابط بینالملل و بینالادیان از دیدگاه اندیشمندان مسلمان و مسیحی (تهران: انتشارات بینالمللی الهدی، بیتا)، ص259.
2) مرتضی مطهری، جامعه و تاریخ «مجموعه آثار» (تهران: انتشارات صدرا، 1381)، ص358.
3) محمدتقی جعفری، فلسفه دین، تدوین: عبدالله نصر (تهران: پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، 1378)، ص508.
آن همان دین گرانمایهای است که به دست حضرت خاتمالانبیا ظهور یافته است و قهراً کلمۀ اسلام بر آن منطبق میگردد و بس. به عبارت دیگر لازمۀ تسلیم خدا شدن پذیرفتن دستورهای اوست و روشن است که همواره به آخرین دستور خدا باید
عمل کرد و آخرین دستور همان چیزی است که آخرین رسول او آورده است. (1)
بنابراین، تبعیت از هریک از ادیان در ظرف زمانی خودشان واجب بوده، ولی با گذشت زمان و آمدن شریعت جدید باید از شریعت جدید پیروی شود؛ زیرا دین حق در هر زمان یکی بیش نیست.
از نگاه وحدتگرایانه، ادیان و شرایع الهی مراتب تفضیل وحی الهی
و تجلیات گوناگون یک حقیقت زندهاند. حقیقت دینی در ادیان دیگر
نیز وجود دارد تا پیروان آنها هم بتوانند به نجات و رستگاری نایل شوند.
از این حقیقت نمیتوان چشم پوشید که در طول تاریخ و اعصار مختلف، دین جلوههای متنوع داشته و همواره پدیدۀ تنوع و تکثر ادیان وجود داشته است. (2)
روایات متعدد کثرت ادیان در عصر ظهور را تأیید میکند. صاحبان کتاب در عصر ظهور، در پرتو حکومت مهدوی به سر میبرند و جزیه پرداخت میکنند. (3)آیاتی از قرآن کریم بر حضور دائمی اهل کتاب تا قیامت
1) مرتضی مطهری، عدل الهی «مجموعه آثار» (تهران: انتشارات صدرا، 1374)، ص277.
2) کثرت ادیان یا کثرت دینی (religious plurality) واقعیتی خارجی و انکارناپذیر است و با کثرتگرایی دینی یا پلورالیسم (Pluralism) که نظریهای کلامی - فلسفی است، تفاوت دارد. Keit Eyandel, Philosophy of Religion (London: Routledge, 1999), p.7
3) علامه مجلسی، بحارالانوار، ج52، ص375.
تأکید میورزند. (1)
در توجیه کثرت دینی در عصر ظهور میتوان گفت در آرمانشهر مهدوی، چهرۀ تحریف از نقاب ادیان الهی برگرفته میشود و دین واحد و حق بر جهانیان عرضه میگردد. در چنین شرایطی، درگیری و جهاد با افراد متعصب و عنادورز در برابر دین حق قطعی است، اما از آنجا که ظرف استعداد و ادراک انسانها تفاوت دارد و در هیچ شرایط و زمانی نمیتوان انسان را بدون اختیار و اراده تصور کرد، برخی انسانها که مصداق مقصر در تحقیق و جستوجو به شمار نمیروند و در ردیف منکران و مخالفان قرار ندارند، به حکم آیۀ شریفه «لَا إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ »بر دین خود میمانند و به میزان بهرهمندی از حقیقت به مراتبی از رستگاری دست خواهند یافت.
در متون اسلامی، موضوع عقل و عقلانیت بخش اعظمی از آموزهها و گزارههای اسلامی را به خود اختصاص داده است. کتاب «عقل و جهل» در اصول کافی، بحارالأنوار، مرآة العقول و شافی، بهطور مستقل در کنار بخشهای مهمی چون کتاب «توحید» قرار گرفته است. در قرآن کریم از واژۀ عقل و مشتقات آن بسیار استفاده شده است. عقل در تفکر قرآنی، قوهای است که انسان در دین خود از آن بهرهمند میشود و هدایتگر انسان به سوی اعمال صالح و حقایق و معارف است و اگر در این مسیر نباشد عقل نامیده نمیشود، اگرچه در خیر و شرهای دنیوی، کارآیی داشته باشد. (2)
در عصر ظهور این عقل معاداندیش به نهایت کمال خود میرسد و خردورزی و دانایی سراسر جامعۀ مهدوی را درمینوردد:
إذا قام قائمنا وضع الله یده علی رئوس العباد فجمع بها عقولهم و کملت به أحلامهم؛ (1)
هنگامی که قائم ما قیام کند، خدا دستش را بر سر بندگان میگذارد تا عقلهایشان را جامع گرداند و به افکارشان جامه کمال پوشد.
عقلانیت دینی، در سطح معرفت و شناخت با برخورداری از ابزارهای معرفتی گسترده و متقن، از عهدۀ بنیادیترین سؤالهای آدمی برمیآید. ابزارهای معرفتی چون حس، عقل، شهود، وحی، الهام و در کنار آن، طبیعت، جامعه، تاریخ و جهان غیب عقلانیت دینی را مدد میرساند. (2)و امکان رشد و اعتلای فرهنگی برای آحاد جامعه فراهم میگردد:
کأنّی بالعجم فساطیطهم فی مسجد الکوفة یعلّمون النّاس القرآن؛ (3)
غیر عربها در مسجد کوفه خیمهها میزنند و به مردم
قرآن میآموزند.
عقلانیت دینی در سطح هنجارها، رفتارها و ارزشها بر روابط فرد با خود، خدا، جامعه و طبیعت تأثیر می گذارد. اهل مدینۀ فاضلۀ عصر ظهور، خداوند را سرچشمۀ نهایی وجود سایر موجودات و خود را موجودی
میشناسند که هستی خود را وامدار خدا میداند و وحی را واسطۀ ارتباط انسان با خدا میانگارد. عقلانیت دینی این حقیقت را برای بشر آشکار میسازد که آنچه در اختیار دارد، اعم از جسم و بدن و نفس، امانت الهی است و او نمیتواند هرگونه که بخواهد در آن دخل و تصرف کند.
عقلانیت دینی هر فرد را در برابر طبیعت و همه موجودات مسئول میداند: «فانکم مسئولون حتی علی البقاع و البهائم.» (1)ارتباط فرد با
دیگران بر اساس دو اصل «قسط و عدالت» و «احسان» ضابطه مییابد
و روابط آدمی را در عرصههای سیاسی، اقتصادی، خانواده و حقوق
سامان میبخشد. (2)
بنابراین، عقلانیت در آرمانشهر مهدوی به لحاظ ذات، مصداق و کارکرد با عقلانیت ابزاری حاکم بر اتوپیای مور، تفاوت ماهوی دارد. عقلانیت در فرهنگ مهدوی در سه سطح مطرح میشود:
عقلانیت بنیادین: شناخت فلسفۀ حیات و موقعیت حساس و استثنایی انسان در آن و شأن و جلالت عقل در تنظیم رابطۀ انسان با خود، جهان و خدای متعال؛
عقلانیت و ارزشها: شأن عقل در تنظیم رابطۀ انسان و معماری اخلاقیات؛
عقلانیت ابزاری: مهندسی و اندازهگیری، نظم و پیشبینی و
نقش عقل در محاسبات معیشتی برای نیل به اقتصادی شکوفا و تمدنی
آباد و مرفه.
عقلانیت غربی تنها ساحت سوم را در نظر دارد، اما عقلانیت اسلامی در موالات و ترتیبی منطقی، ابتدا در یک پرسش اصلی و کلان، از انسان و حیات میپرسد و وقتی سنگ بنای عقلانیت را گذارد و مختصات و اهداف و مبانی آن را معلوم کرد به تنظیم اخلاقیات مینشیند و عاقبت به روشها و ابزار تأمین اهداف مادی و معنوی بشریت میپردازد. (1)
عقل در نگاه اسلام در ذیل و راهنمایی و هدایت آموزههای دینی معنا مییابد و میتواند از دیگر قوای آدمی از قبیل شهوت، خشم و احساسات رهانیده شود و در جایگاهی فوق آنها، مهار دیگر قوا را در اختیار گیرد. عقل در نگاه غربی، تنها ابزاری در خدمت تأمین اهدافی است که غرایز و احساسات برای آدمی ترسیم میکند و تنها در چارچوب تأمین منافع مادی توجیهپذیر است. (2)تفاوت عقلانیت دینی و عقلانیت ابزاری را میتوان در نمودار ذیل خلاصه کرد:
عقلانیت دینی
عقلانیت ابزاری
طرح عقلانیت در سه سطح معرفت، ارزش و ابزاراقتناع به سطح عقلانیت ابزاری
پذیرش حقایق ثابت، ماورای عالم طبیعتنفی حقایق ثابت غیر از عالم طبیعت
میسر بودن فهم حقایقمیسر نبودن فهم حقایق
اعتماد به وحی و شرعبیاعتمادی به وحی و شرع
عدم خودکفایی عقل در حل منازعاتخودکفایی عقل در حل منازعات
مفهوم «علم» از اصیلترین و کلیدیترین مفاهیم در فرهنگ اسلامی است. علم مفهومی به شمار میرود که هویت هر فرهنگی در چگونگی برخورد با آن شکل میگیرد. علم در فرهنگ اسلامی، مراتب، مدارج و ابزارهای گوناگون دارد و بین مراتب آن، پیوند و ربطی دقیق وجود دارد. بالاترین مرحلۀ علم، علم شهودی و ربانی است. علم الهی، در رأس این مرتبه است. خداوند عالم مطلق و همۀ علوم مظاهر بیکران علم اویند و انسان که خلیفه اوست، عالم به جمیع اسماء الهی است و اوج کمال انسانی آن است که خزینهدار علم الهی گردد: «خزّان العلم و منتهی الحلم.» حکمت حقیقی، همین علم است که حاصل تزکیه و تعلیم کتاب الهی است و نوری است که خداوند در سینۀ هر کس بخواهد میاندازد: «العلم نورٌ یقذفه الله فی قلب من یشاء.» (1)نازلترین مرتبۀ علم در مراتب علم حصولی، دانش حسی و علم تجربی است. انسانی که به این علم مجهز است، گرچه حکمت حقیقی را در دست ندارد، میتواند به مطالعۀ طبیعت در چارچوب جهانبینی دینی بپردازد و در جهت اعتلای جامعۀ اسلامی به ابزار و فنآوری مادی دست یابد و طبیعت را تحت مهار خویش قرار دهد.
مفهوم علم در فرهنگ اسلامی همۀ مراتب فوق را دربر میگیرد، اما شرافت علم به تناسب مراتب آن است. (2)باید توجه داشت این نوع رویکرد
به علم تجربی با علممداری اتوپیای مور که بر نفی هرگونه نقشآفرینی دین در عرصههای مختلف جامعه مبتنی است، تفاوت دارد. عمدهترین انتقاد بر نظریۀ معرفتشناختی علممداری آن است که خود این رهیافت به طریق علمی اثباتپذیر نیست؛ زیرا نمیتوان آزمونی علمی ترتیب داد که نشان دهد علم تنها راه قابل اعتماد برای وصول به حقیقت است. (1)
آرمانشهر مهدوی، مدینۀ علم است. علم به جمیع مراتب آن در این عصر توسعه و پیشرفت خواهد داشت. علوم و دانشهایی که در طول اعصار و قرون در پشت پرده مکنون بوده، تجلی مییابد و مرزهای دانایی و یادگیری تا سراپرده منازل و تا اعماق وجود تکتک انسانها، اعم از زن و مرد گسترش مییابد:
... تؤتون الحکمة فی زمانه حتّی إن المرأة لتقضی فی بیتها بکتاب الله و سنّة رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم ؛ (2)
در دوران او، شما از حکمت برخوردار میشوید تا آنجا که زن در خانه خود، برابر کتاب خدای تعالی و روش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قضاوت میکند.
امام عجل الله تعالی فرجه الشریف خود عالمی است که حکیمتر و دانشمندتر از او وجود ندارد. ایشان مانند علی علیه السلام اعلام مینماید:
سلونی قبل أن تفقدونی فإنّ بین جوانحی علماً جمّاً؛ (3)
قبل از آنکه از میان شما بروم، هرچه سؤال دارید بپرسید؛ زیرا که
سراسر وجود من سرشار از علم و دانش است.
چه نسبتی بین علوم در زمان حضرت با دانشهای امروزین وجود دارد؟ آیا علوم در آرمانشهر مهدوی، با علوم متعارف معاصر تفاوت ماهوی دارد، یا همین علومی که در دنیای امروز وجود دارد در آن دوره نیز به نحو گسترده توسعه مییابد؟ برخی معتقدند که علوم در جوامع امروز، باعث کارآمدی و اقتدار بشر گردیده و آثار سوء آن ناشی از کاربرد نادرست افراد و حکومتهاست. توسعۀ دانش و تکنولوژی میتواند بشر را به مرحلهای از اقتدار برساند که بر پایۀ آن جامعۀ جهانی موعود را بنا نهد. رشد علوم به سمت عصر ظهور است و در آن دوران این علوم به نهایت خویش میرسند. این گروه، با استناد به برخی روایات، معتقدند ابزارها و سیستمهای پیشرفته و پیچیدۀ ارتباطی امروز چون ماهواره و اینترنت در عصر ظهور وجود دارند. (1)
با نگاه روشمندانه به منظومۀ علوم امروزین و ترسیم منحنی رشد آنها به نظر میرسد علوم امروزی، دانشهایی هستند که در خدمت معنویت و عبودیت قرار نمیگیرند، بلکه تنها ابزاری در مسیر توسعۀ مادی دنیوی به
1) برای مثال به برخی از این روایات میتوان اشاره کرد: 1. «إنّ المؤمن فی زمان القائم و هو بالمشرق لیری أخاه الّذی فی المغرب؛ مؤمن در عصر ظهور در حالی که در مشرق است برادر خویش را در مغرب میبیند.» (علامه مجلسی، بحارالانوار، ج52، ص336) 2. «إنّ قائمنا إذا قام مدّ الله لشیعتنا فی أسماعهم و أبصارهم حتی [لا] یکون بینهم و بین القائم برید، یکلّمهم، فیسمعون و ینظرون الیه و هو فی مکانه؛ همانا زمانی که قائم( ما قیام کند، خداوند به گوشها و چشمان شیعیان ما مدد میکند به شکلی که بدون پیک و واسطهای امام با آنها سخن میگوید و آنها سخن او را میشنوند و او را میبینند، در حالی که او در جای خود قرار دارد.» (علامه مجلسی، بحارالانوار، ج52، ص336)
شمار میروند. بنابراین، حتی نمیتوانند بستر تحقق جامعه مهدوی گردند. علم در عصر ظهور از سنخ دیگری است و از کتاب مکنون و لوح محفوظ آفرینش سرچشمه میگیرد. علم در عصر معاصر، دانایی است که اقتدار بشر را فراهم میکند، اما علم در آرمانشهر مهدوی، گونهای دانایی به شمار میرود که با توانایی قرین است؛ قدرت نیست، بلکه قدرت از درون آن به کار گرفته میشود. انسانی که کلمهای از این دانش بیکران را فرا گیرد «عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ» (1)به اقتداری میرسد که میتواند تخت بلقیس را پیش از آنکه پلکی زند از سبا به فلسطین بیاورد.
برداشت نادرست از روایات، بر فرض صحت سند آنها، به تلفن همراه، اینترنت و ماهواره، مصداق همان مورچهای است که دو شاخک دارد و میپندارد خداوند هم با شاخکهای بزرگ کار جهان را سامان میدهد. این تلقی از روایات همان است که امام محمدباقر علیه السلام میفرماید: «کلّما میّزتموه بأوهامکم فی أدّق معانیه مخلوق مصنوع مثلکم مردود إلیکم.» (2)از آنجا که انسان خود در عصر معاصر محدود به این ابزار است، میپندارد که امام عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز با این ابزار که مرتبۀ نازلتری از سیطره بر طبیعت هستند، عمل میکند و اقتدار حضرتش را به کارآمدی اینگونه تکنولوژیهای مدرن مقید میکند.
شاید این روایت مشهور که علم 27 شعبه یا حرف دارد و تاکنون تنها دو شعبۀ آن آشکار شده و در عصر ظهور 25 شعبه یا حرف دیگر آن تجلی خواهد یافت، (3)ناظر به توسعۀ علوم در عصر ظهور ولی تفاوت ماهوی آن در
آرمانشهر مهدوی با علوم معاصر فعلی باشد.
در باب عدالت در حکومت مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف بسیار سخن گفتهاند و کتابها و مقالههای متعددی نوشتهاند. عدالت در جامعۀ مهدوی در سه سطح فردی، اجتماعی و تاریخی قابل بررسی و عدالت اجتماعی نیز در سه بُعد سیاسی، فرهنگی و اقتصادی جلوه مینماید. در این نوشتار، با توجه به ضلع معرفتی مشترک در اتوپیای مور و آرمانشهر مهدوی به عدالت اجتماعی در بُعد اقتصادی میپردازیم:
عدل در لغت دارای معانی متعددی چون موازنه، تعادل، استوا و مساوات است (1)و عدالت اجتماعی به معنای استوا و اعتدال در جامعه و نبود انحراف و اعوجاج در آن است. اختلاف در تعریف عدالت اجتماعی در بین متفکران به علت اختلاف در تشخیص مصادیق است که ناشی از دیدگاه معرفتشناختی خاص آنهاست. مفهوم عدالت، بخشی از یک دستگاه فلسفی و اعتقادی است که فقط در آن مجموعه قابل طرح و فهم است. از آنجا که این مفهوم همواره با نوعی قضاوت اخلاقی همراه شده، معمولاً در دایرۀ ارزش قرار میگیرد. برای بررسی عدالت در حوزۀ معرفتشناختی، حداقل باید شناخت انسان را ضامن اجرای عدالت، معیار سنجش و ابزار عدالت دانست:
1) ابن منظور، لسان العرب، ج11، ص183.
جهانبینی توحیدی از پایههای ایمان مؤمن است و برخاسته از فهم، علم عمیق، بهرهگیری از حکمت و برخورداری از حلم است. (1)بنیاد عدالت بر معرفت و گسترش مبانی معرفتی در مورد انسان است و ضامن اجرای عدالت، قوای حاکم بر اجتماع نیست، بلکه انسانی است که بر طبق شناخت ماهیت عدالت و ضرورت آن در جامعۀ بشری، خود پاسدار و ضامن اجرای جریان آن میگردد. معرفت انسان و شناخت جایگاه او در جامعۀ مهدوی نهتنها ضامن اجرا که عامل تحقق و تداوم عدالت است. در جامعۀ عصر ظهور، اصل اساسی، عزت و کرامت انسان است که با ادراک و معرفت به جایگاه رفیع انسانی خود، اسیر و بردۀ هیچگونه ابزار و غایتهای کاذب مادی نمیشود. امام عجل الله تعالی فرجه الشریف میکوشد که انسان را نه در قالب ماده که بر مبنای «فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی» (2)در بُعد معنوی، تکامل بخشد. عدالت در جامعۀ مهدوی اصلیترین زمینۀ ظهور و بروز استعدادها و خلاقیتهای انسانی و شکوفا شدن جنبههای مختلف خلیفة الهی بودن انسان به شمار میرود.
1) «الایمان علی أربع دعائم: علی الصّبر و الیقین و العدل و الجهاد... و العدل منها علی أربع شعب: علی غائص الفهم، و غور العلم، و زهرة الحُکم، و رساخة الحلم، فمن فَهِمَ عَلِمَ غورَ العلم، و من علم غور العلم صدر عن شرائع الحُکم، و من حَلُمَ لم یُفِرِّط فی أمره و عاش فی النّاس حمیداً.» (نهجالبلاغه، حکمت30، ص1100)
2) سوره حجر، آیه 29.
3) مرتضی مطهری، عدل الهی، ص62.
اجتماعی، قرار دادن هر چیزی در جای خود و در نظر گرفتن ظرفیتها، استعدادها و صلاحیتها در گزینش افراد است: «إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُکُمْ أَن تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَی أَهْلِهَا». (1)
در اتوپیای توماس مور، معیار عدالت، برابری فرصتها و شرایط برای همۀ مردم در جامعه است، بدون در نظر گرفتن شایستگیها و استعدادها. هدف در این اتوپیا برآوردن نیاز انسانها به گونۀ یکسان است. اما نیازها چگونه تعیین میشوند؟ آیا انسانها نیازهای مادی و معنوی متفاوتی ندارند؟ در این آرمانشهر تفاوت انسانها در استعداد، شرایط و امکانات در راه مصلحت جامعه پایمال میگردد و تنها به توازن بین احتیاجات و بودجۀ مصرفی جامعه نگریسته میشود. برخورداری یکسان همۀ مردم از اموری که موجب سعادت میشود، به استثمار حقوق فرد میانجامد.
1) سوره نساء، آیه 58.
فراراه جامعه اسلامی امروز باشد، چنین میتوان برشمرد:
یکم. تنبیه به این امر که خداوند مالک مطلق و رازق همۀ کائنات
است و انسانها نباید به مال و ثروت خود مغرور شوند و راه اسراف و تبذیر پیش گیرند؛ (1)
دوم. مالکیت عمومی دولت اسلامی دربارۀ زمینهای انفال و ثروتهای بسیار طبیعی و غیرطبیعی و حذف مالکیت خصوصی در باب آنها؛ (2)
سوم. وجوب انفاق در شکل خمس و زکات (3)و تأکید بسیار بر انفاقهای مستحبی (4)به منزلۀ راهکاری برای حذف فاصلۀ طبقاتی؛
چهارم. حذف کامل رشوه (5)و ربا (6)که از عوامل بسیار مهم ناکارآیی
1) (نَحْنُ قَسَمْنَا بَیْنَهُم مَعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَرَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِیّاً( (سوره زخرف، آیه 32).
2) چون قائم ما قیام کند، زمین انفال را جمعآوری کند، چنانکه پیامبر جمعآوری نمود و از چنگ دیگران درآورد و آنها را بیرون نماید. (علامه مجلسی، بحارالانوار، ج52، ص390)
3) دو خون است که در اسلام حلال است، ولی هیچ کس در آن دو خون حکم نکند تا اینکه خداوند قائم اهلبیت( را مبعوث نماید. پس او به حکم خدا در رابطه آن دو حکم کند و بیّنه نخواهد: زناکننده محصن را سنگسار کند و مانع زکات را گردن زند. (علامه مجلسی، بحارالانوار، ج52، ص325)
4) درباره انفاقهای مستحبی آنقدر در قرآن کریم سفارش شده که به نظر میرسد، ترک آن مورد رضایت شرع نمیباشد. (طباطبایی، المیزان، ج9، ص277 -272) در باب اینگونه انفاقها در عصر ظهور آمده است: اگر کسی از امام چیزی بخواهد و بگوید: ای مهدی به من بده، امام( بر دامن او آنقدر میریزد که توان حمل آن را نخواهد داشت. (امینی گلستانی، سیمای جهان در عصر امام زمان، ج2، ص251)
5) این صفت ناپسند (رشوه) در عصر قائم بر اثر مراقبت امام و رشد فرهنگی و شدت ایمان مردم نابود و ریشهکن خواهد شد. (علامه مجلسی، بحارالانوار، ج52، ص269)
6) ربا در زمان قائم( به طور کامل از بین میرود. (لطفالله صافی گلپایگانی، منتخب الاثر، ص474)
اقتصادی است؛
پنجم. حل مشکل بیکاری و مسکن با آزادی شغل، مسافرت، تجارت و حذف مالیات و قوانین ظالمانه برای طبقۀ متوسط مردم. (1)
نمودار ذیل به انگیزۀ تلخیص مقایسۀ عدالت در آرمانشهر مهدوی و اتوپیای مور ارائه میشود:
عدالت مهدوی
عدالت موری
بر پایۀ اومانیسم و عقلانیت ابزاری
برابری و یکسانسازی بر اساس نظام کمونیستی
حاکمیت اصالت جامعه
تعدیل ثروت و فقرزدایی با عدم پذیرش مالکیت خصوصی افراد
ظهور بحرانهای فراگیر، ترویج گستردۀ نسبیت ارزشها، بحران در حوزۀ انسانشناسی و رفتار انسان غربی، از خودبیگانگی و عوارض ناشی از آن، احساس یأس و ناامیدی، اضطراب و دلهره، احساس پوچی و بیمعنایی و بحرانهای عمیق اقتصادی و سیاسی، مولود نظریهپردازیهای منقطع از وحی است. اتوپیای مور، بهشت موعود زمینی را ترسیم میکند که از پشتوانۀ وحی برخوردار نیست. از اینرو، هم در تشخیص مصادیق کمال به خطا میرود و هم بشر را به وادی بحران سوق میدهد. دکتر سیدحسین نصر
1) محمد امینی گلستانی، سیمای جهان در عصر امام زمان، ج2، ص291-290.
در باب نظریهپردازیهای اتوپیایی میگوید:
انسانها با اطمینان خاطر بسیار دربارۀ خلق آینده سخن میگویند و نقشههایی ترسیم میکنند که بر روی کاغذ کاملاً منطقی به نظر میرسند، ولی دیری نمیپاید که به انواع و اقسام نواقصی که در مرحلۀ نقشهکشی حتی به تصور هم نمیآمد، مخدوش میشوند؛ زیرا انسانهایی که عامل اجرای این نقشهها تلقی میشوند، آنگونه که واقعاً هستند، یعنی مخلوقاتی ناقص و فاقد معرفت لازم نسبت به سرشت امور، دیده نمیشوند، وجود آنان آکنده از نواقصی است که به هر کاری که دست میزنند بر آن تأثیر میگذارند، به هر اندازهای که منکر این نواقص شوند، خطرناکتر میشوند، فراموش کردهاند که هیچ وضعی ممکن نیست از وضع ناقص و معیوب کسانی که موجب پدید آمدن آن وضع شدهاند بهتر باشد. (1)
کانون توجه اتوپیای مور، انسانی است که به جای خدا نشسته و همه چیز اعم از طبیعت و غیر آن برای او و در خدمت اوست. انسانمداری اتوپیا، آسیبهای اومانیسم را به دنبال دارد که مهمترین آنها انقطاع انسان از معنویت و تکیه بر عقل خود بنیاد بشری است. گرچه در اتوپیای مور از خدا و ایمان سخن رانده شده، خداوند حضوری بسیار کمرنگ دارد و حتی میتوان ادعا نمود که برای حل بحرانهای بشری، اتوپیست خدا را خلق کرده است.
علممداری در اتوپیا نیز بر محور سعادت مادی آدمی است و تنها منافع و
1) کریستیان گودن، آیا باید از اتوپیا اعاده حیثیت کرد؟، ص97.
مصالح زیست دنیوی را در نظر دارد. در آرمانشهر مور، علم پزشکی برترین علم است. چرخش زندگی انسان بر محور علم و عقل و قطع ارتباط انسان با آسمان، آثار و نتایجی برای بشر به ارمغان میآورد که بسیاری از نقادان دورۀ مدرن از آن خبر دادهاند.
مور برای برونرفت از معضلات و نابسامانیهای جامعۀ آن روزگار انگلستان، در آرمانشهر خویش آنچنان بر رفاه، عدالت، امنیت و قانونمداری جامعه پای میفشرد که در این راستا آزادی را از آدمی میرباید. او با تأکید بسیار بر اصالت جامعه در مقابل اصالت فرد، انسان را در قفس آهنین قانون به بند میکشید و حتی در شرایطی خودکشی را برایش جایز میشمرد. در این آرمانشهر اگرچه اهل اتوپیا از امتیازات یکسان برخوردارند، عجیب آن است که بردگان احترامی ندارند و بر نابرابری زن و مرد در همۀ شئون زندگی تأکید میگردد. زنان در هر هفته پیش از رفتن به پرستشگاه باید در برابر شوهران زانو بزنند و به گناه و طلب بخشش اقرار بکنند. (1)گویی که در این آرمانشهر، بردگان و زنان انسان نیستند! این نگرش به زن در اتوپیای مور بهعنوان «دیستوپیای زنان» معرفی شده که در آن آیندۀ وخیمی برای زنان تصویر شده است. (2)
ساختار دینی اتوپیای مور بسیار مبهم و تناقضآمیز است و حتی با آموزههای مسیحی و تفکر عالمان مسیحی سازگار نیست، بهطوری که مسیحیان دربارۀ آن قضاوت نمودهاند:
مور قدیسی مسیحی است که در راه اعتقاداتش جان میبازد، اما برخی قوانین آرمانشهر او چون قوانین سخت ضد طلاق، جواز خودکشی و سوزاندن اجساد مردگان (1)با تعالیم مسیحی سازگار نیست. در این اتوپیا مسیحیان در اقلیت هستند و حتی با طنزی تحقیرآمیز از مقام پاپ سخن رانده میشود. (2)
دینمداری مسیحی جای خود را به پلورالیسم دینی میدهد و در نهایت آرمانشهر او مدلی برای جوامع کمونیستی میگردد. در این اتوپیا، ادیان مختلف که برخی حتی ستارهپرست و ماهپرست هستند زندگی میکنند و نوعی فضای تساهل و تسامح بر جامعه حاکم است. عجیب آن است که طراح این اتوپیا بر ساختار معرفتی آن پایبند نیست. مور خود عامل اصلی کیفر دادن و کشتن مردمانی بود که جرم آنها انحراف از جزماندیشی کاتولیکی، ارتداد و بدعتگزاری بود. (3)
اتوپیای مور اساساً مورد تأیید مسیحیت نیست. از نظر دین مسیحی تنها انسان کامل عیسی مسیح علیه السلام است و آرمانشهر او زمینی نیست. جهان مادی در تفکر مسیحی، جایگاه گناه و رنج و انسان فطرتاً گناهکار است؛ جامعۀ دنیوی را شاید بتوان تا حدودی سامان داد، اما هرگز آن را از اساس نمیتوان اصلاح نمود. (4)
پرسش از ماهیت هنر، ویژگی یا ویژگیهای ذاتی آن، منشأ و سرآغاز هنر، غایت و مصادیق و کارکردهای هنر، مهمترین پرسشهایی است که فلسفه هنر، عهدهدار پاسخگویی به آن است. فلسفه هنر از جمله فلسفههای مضاف است که به تبیین چیستی هنر و مبانی نظری و فلسفی آن میپردازد. به تعبیر دیگر، فلسفه هنر با تبیین مبادی و مبانی غیر هنری هنر سر و کار دارد.
پیش از دوران مدرنیته، در آراء متفکران غربی، مباحث هنر به خلاقیت و نوآوری فردی و ذوق شخصی ارجاع داده میشد و فلسفه هنر در ضمن مباحث معرفتشناختی مطرح بود.
نخستین بار فیلسوف آلمانی، الکساندر بومگارتن با جعل اصطلاح «Aesthetics»، که در لغت به معنای احساس میباشد، آنرا
برای داوریهای ذوقیِ مبتنی بر حس به کار گرفت و تلاش کرد دانشی
تازه را بنیان گذارد. این دانش خبر از توجهی تازه به قلمرو
محسوسات میداد، توجهی ورای چارچوبهای تعریفشده متافیزیک سنتی که امور حسپذیر را صرفاً بهعنوان مادهی خام کارورزیِ برترِ عقل
به شمار میآورد. بر اساس روایت کاسیرر، بومگارتن منطقدانی بود
که در پژوهشهایش عرصه مستقلی از امر حسی را قرار داد و البته
همچنان شناخت زیباشناختی را در مرتبهای نازلتر از شناخت عقلانی توصیف کرد. (1)
کانت با ناتمام دانستن تلاشهای سلف خود در شناخت حقیقت و معیار زیبایی، تلاش کرد تا نظمی فلسفیتر و روشمدارتر را در مباحث مربوط به این دانش نوپا ایجاد کند و پس از نوشتن نقدهای اول و دوم خود، که به ترتیب به سنجش شناخت و نقد کردار آدمیان اختصاص یافته بود، نقد سوم خود را به شناخت امر زیبا و سنجش داوریهای زیباشناختی اختصاص داد. تلاش کانت صرف اعتبار بخشی به زیباشناسی به مثابه دانشی هر چه مستقلتر و نیز توجه به هنر به مثابه پدیدهای هر چه خودمختارتر گردید.
هگل که تاثیر عظیم کانت را بر خود احساس میکرد و همواره تلاش داشت که نسبت به کانت گامی به جلو برداشته و پرسشهای کانتی را با پاسخها و روشهایی متفاوت از خود او مورد سنجش قرار دهد، در مقولۀ هنر و زیبایی هم گامی متفاوت از کانت برداشت و با وارد کردن هنر در دستگاه فلسفی _ تاریخی خاص خود، برای زیباشناسی و هنر شأنی افزونتر از یک بحث فرعیِ فلسفی و البته شانی نازلتر از یک امر مستقل و خودکفا و
1) ارنست کاسیرر، فلسفه روشنگری، یدالله مؤقن (تهران: انتشارات نیلوفر، 1382)، ص515.
درونماندگار قائل شد. (1)
مقام هنر در نگاه هگل در جایی میان طبیعت و عقل قرار دارد؛ اثر
هنری از شکلوارگی خام طبیعت گذر کرده و در جایی فراتر از طبیعت ایستاده است. هنر با این گذر که از نگاه هگل گام به جلویی برای استقرار مطلق در جای خودش محسوب میشود، توانسته است تاریخ را یک گام به جلو کشانده و انسان و جهان را از اسارت در حصار طبیعتِ خام اندکی رهاتر سازد.
طبق نظام هنرشناسی هگل، در هنر سمبولیسم محتوا اسیر در حصار فرم است و از این رو سمبولیسم را باید هنری دانست که جلوهگری فرم آن، حظ چندانی از محتوا را نصیب مخاطب نخواهد کرد. در دوره بعدی هنر، یعنی کلاسیسیم، با تناسب فرم و محتوا مواجه هستیم. در هنر رمانتیسم محتوا بر فرم فزونی مییابد و به اصطلاح از آن سرریز میشود. هگل «شعر» و «موسیقی» را بهترین نمونه برای معرفی هنر دوره رمانتیسم میداند. هنر رمانتیسم با همه تواناییاش، باز هم پاسخگوی همه حقیقت هستی نیست و بدینسان امر مطلق مورد توجه هگل، نیاز خود را در فراروی از هنر میبیند و در گام بعدی قدم به مرحله دین میگذارد. (2)
در ادامه کسانی همچون شلینگ، نیچه و بعدها هایدگر، با
اعلام خودمختاری مطلق هنر، از فرمالیسم کانتی و رمانتیسم ناتمام هگلی، به رمانتیسمباوری تام و تمام میرسند؛ رمانتیسمی که به موجب
آن وظیفه هنر انجام هر عملی است که تاکنون هیچ نظام فلسفی یا الهیاتی عهدهدار انجام آن نبوده، یا در تلاش برای انجام آن با شکست مواجه شده است؛ یعنی: «تفسیر حیات بشر از منظر یک راوی دانای کل و با یک نگاه سراسر بین.»
با ظهور افکار اندیشمندانی چون هایدگر، تحول اساسی در شیوه معرفت آدمی رخ داد و مفهوم هنر از جمله مفاهیمی بود که در پرتو این شیوه تفکر از مرزهای مفهومی خود فاصله گرفت و نگاهی وجودشناسانه و انتولوژیک به این مقوله انداخته شد.
هایدگر بر آن بود، یکی از ویژگیهای اساسی مدرنیته معاصر این است که ما بیش از پیش تمایل داریم تا خود را فرمانروای طبیعت بدانیم و انسان را به مقام «خدای زمین» (1)ارتقا دهیم تا قادر باشد با استفاده از تکنولوژی بر جهان طبیعت سیطره یابد. خطر واقعی تکنولوژی مدرن نیز همین است که از یک سو انسان تا سرحد یک حیوان ناطق، ذهن یا فاعلشناسا (سوژه) تنزل مییابد و از سوی دیگر مهمترین وصف جهان، موضوع و متعلق شناسایی بودن (ابژه) میگردد و جهان تا سرحد ابژهای برای یک سوژه تقلیل مییابد. هایدگر خواهان گسست از چنین تفکری است و هنر امکان چنین تفکر غیر معرفتشناسانه را برای او فراهم میآورد. هنر و تجربه هنری میتواند زمینه نوعی مواجهه حضوری با جهان را فراهم آورد. مراد هایدگر از هنر، قابلیت استفاده از تکنیکهای هنری نیست. بلکه نوعی مواجهه حضوری (غیر حصولی) با جهان و زیستنی شاعرانه و سکنیگزیدنی (2)
شورمندانه در عالم است. تلاش برای رسیدن به حقیقت از طریق درک حصولی، انسان را تباه میکند و امروز در پرتو سیطره تفکر علمی و تکنولوژیک ما این تباهی را احساس میکنیم. انسان با تکنیک جدید «عالمی مصنوع» خویش ایجاد میکند. این عالم مصنوع، هرچه بیشتر بسط و گسترش مییابد، از طبیعت دور و به نفس آدمی نزدیک میشود و با این نفسانی شدن ویرانگر میگردد. تا آنجا که در صورت کامپیوترها و رفتار هوشهای مصنوعی و فعل و انفعالات راکتورهای هستهای بیشتر به عالم اوهام و طوفانهای نفسانی انسان شبیه میگردد تا طبیعت. (1)
هایدگر سعی دارد «قدرت نجاتدهنده هنر» را در برابر جهان تکنولوژیک و سوبژکتیویستی کنونی، نشان دهد. در این تفکر هنر تا سرحد یک «منجی» ارزش مییابد. وی اذعان دارد که مرادش از هنر، «هنر بزرگ» (2)است، نه هنر جدید. هنر جدید تنها نوعی سرگشتگی انسان را روایت میکند و خود در ذیل تفکر تکنیکی مدرن نفس میکشد. چنین هنری نمیتواند وجود را به ظهور برساند. هایدگر از «مرگ هنر بزرگ» سخن میگوید. اما برخلاف هگل معتقد است که امکان بازگشت چنین هنری وجود دارد. بازگشتی که «نجات» غرب را شکل میبخشد. (3)«هنر بزرگ» از آن حیث بزرگ است که حقیقت موجودات به مثابه یک کل را آشکار میسازد. «هنر بزرگ» انکشاف حقیقت است.
دیدگاه هایدگر در باب هنر، گرچه برای غرب، غریب و نامأنوس است، برای تمدن شرقی آشناست. در دریافت اسلامی، هنر با زیبایی ارتباط تنگاتنگ دارد و حسن و زیبایی در ضمن مباحث وجود و مراتب آن مورد توجه قرار میگیرد. این مقاله بر آن است با روایتی ساختاری از فلسفه هنر هایدگر، افقهای این تفکر در باب هنر را با اندیشه اسلامی نزدیک و مقارن نماید. تا از این رهگذر، تا حدودی فهم اندیشه رازگونه هایدگر را امکانپذیر سازد و در پرتو آن نقاط تشابه دو دستگاه فکری در باب هنر را بیابد، هرچند به لحاظ مبانی اندیشه فرسنگها از یکدیگر فاصله دارند.
هنر در تفکر مارتین هایدگر (1889-1976) نقش بسیار اساسی دارد. برجستهترین اثر وی در باب هنر، «سرآغاز اثر هنری» است. افکار او در این کتاب بسیار پیچیده و شعرگونه است و برگردان فارسی این رساله به فارسی بر این پیچیدگی افزوده است. برخی متفکران ترجمه آثار هایدگر را امکانپذیر نمیدانند. دیدگاهی که چه بسا برگرفته از رویکرد هایدگر به مقوله ترجمه باشد. وی ترجمه را لزوماً تفسیر به رأی میدانست و معتقد بود تفکر اصیل در کنه و ماهیت خود مبهم است و با تعصبی که به زبان آلمانی و قابلیتهایش داشت به ترجمه و ارتباط ساحتهای زبانی سخت بیاعتنا بود. (1)
1) گلن گِرِی، تمهیدی بر تفکر پس فردا، محمدرضا جوزی، در: فلسفه و بحران غرب، ادموند هوسرل، مارتین هایدگر، کارل یاسپرس، جان مک کواری و...، ترجمه رضا داوری اردکانی، محمدرضا جوزی، پرویز ضیاء شهابی (تهران: هرمس، 1382)، ص162.
دو پرسش اساسی هایدگر در فلسفه هنر خویش آن است که راز اثر هنری با راز هستی چه نسبتی دارد؟ و سرآغاز و منشأ اثر هنری چیست؟ رساله «سرآغاز منشأ هنری» در پی یافتن پاسخی برای این دو پرسش است. هایدگر بر این رساله دو ضمیمه افزود: «موخره» که سنت زیباییشناشی کلاسیک را مورد انتقاد قرار میدهد و دیگری «تکمله» که در آن برخی ابهامهای رساله و برداشتهای مجدد خود از آن را مطرح میکند.
سؤال اصلی در رساله «سرآغاز اثر هنری» یافتن منشأ و سرچشمه اثر هنری است. این پرسش در همان بند اول کتاب، پاسخ گفته میشود. منشأ اثر هنری، هنرمند نیست بلکه «هنر» است. پرسش از منشأ اثر هنری، در همان ابتدا، تبدیل به پرسش از هنر میشود. (1)
هایدگر میگوید اینکه هنر چیست را باید از اثر هنری فهمید و اینکه اثر چیست را تنها از ذات هنر میتوان دانست. چیستی اثر هنری را از ذات هنر درمییابیم و چیستی هنر را از ذات اثر باید استتناج کرد. (2)آشکارا دوری مطرح میشود که در منطق باطل است.
هایدگر در روش هرمنوتیکی خود دور را میپذیرد و آن را برای فرآیند فهم اجتنابناپذیر میداند. هایدگر در کتاب «وجود و زمان» مثالهایی از دور هرمنوتیکی را مطرح میکند:
برای فهمیدن اینکه هستی چیست، نیازمند بررسی وجود «دازاین» هستیم. اما مگر میتوان وجود «دازاین» را بدون فهم قبلی از هستی فهمید؟
فهم و تأویل هر چیزی نیازمند پیشفهمها است، ولی پیشفهمها خودشان چیزی غیر از فهم و تأویل نیستند.
«دازاین» بدون فهمی از هستی نمیتواند با هستی مواجه شود. اما بدون فهم از هستی، هستی معنا ندارد. (1)
در رساله «سرآغاز اثر هنری» به این دور در قالب هنر و اثر هنری اشاره میشود: چگونه میتوان فهمید هنر چیست، بدون آنکه اثر هنری را مورد بررسی قرار داده باشیم؟ اما اثر هنری چگونه هنر خوانده میشود، اگر ندانیم که هنر چیست؟ هایدگر معتقد است این دور امکان بنیادیترین نوع شناخت را فراهم میآورد. فهم هنر در ارتباط با فهم اثر هنری و فهم اثر هنری در ارتباط با فهم هنر است و بدون هریک، فهم دیگری ممکن نیست. به باور هایدگر، در دور هرمنوتیکی، مهم ورود به حلقه هرمنوتیکی است نه خروج از آن. (2)
Heidegger, Martin, The Hermeneutics of Factictity, trs: John Van Buren (Indiana: Indiana University Press, 1999), p. 85
برای ورود به این دور، وی ازخود اثر هنری آغاز میکند، اما توضیح چندانی برای این انتخاب نمیدهد. از آنچه دم دست است باید آغاز کرد.
1) Martin Heidegger, Being and Time, trs: John macquarrie and Edward Robinson (NewYork: Harper & Row, 1962), p. 195-167
2) برای فهم دور هرمنوتیکی هایدگر، ر.ک: بیمل، والتر، بررسی روشنگرانه اندیشههای مارتین هایدگر، بیژن عبدالکریمی (تهران: سروش، 1381) و هوی، دیوید کورنز، هایدگر و چرخش هرمنوتیکی، در: هرمنوتیک مدرن، بابک احمدی، مهران مهاجر، محمد نبوی (تهران: مرکز، 1377) و نیز:
هایدگر برای درک امر انتزاعی از قبیل هنر مصداق انضمامی آن را مقدم میسازد تا با توصیف آن، به فهم امر انتزاعی برسیم. چون هنر مفهوم کلی است که مشخص نیست دقیقاً به چه چیزی اشاره دارد، به اثر هنری بالفعل موجود میپردازد که ما را راهنمایی کند. (1)
اثر هنری همچون شیئی میان سایر اشیاء است. اما آنچه اثر را اثر
هنری میسازد و آن را از سایر اشیاء تفکیک میکند، چیست؟ بنیان
اثر هنری بر چه چیز استوار است. هایدگر برای دست یافتن به حقیقت
هنر، سه تفسیر از شیء را که فلسفه در سنت تفکر غربی بسط داده است، تبیین مینماید:
این نظریه ریشه در تفکر یونان دارد که مطابق آن یک نهاد وجود دارد
که حامل خصوصیاتی است. (نظیر رنگ، بو، زبری، ...). این نظریه از شیء تا حدودی بازتاب ساختار زبان است که ارسطو آن را به کار میبرد. هر جمله حاوی محمول و موضوع است. محمول، مجموعهای است که بر موضوع (جوهر) حمل میشود. این نظریه مشروعیت خویش را از ساختار زبان میگیرد.
هایدگر به نقد این تعریف برخاسته و میگوید: ساختار زبان یا واقعیت بهگونهای است که نمیتوان تعیین کرد کدام اصل است و نمیتوان پاسخ
1) مهران رضایی، بررسی رساله منشأ اثر هنری، مجله کتاب ماه فلسفه، سال چهارم، شماره 44، 1390، ص55.
روشنی به چنین پرسشهایی داد. (1)
بر طبق این نظریه، شیء امر محسوس و چیزی است که به ادراک در آید. هایدگر این تفسیر از شیئیت را نیز مورد نقد قرار میدهد و میگوید این تعریف زیاده از حد شیء را جسمانی کرده در حالیکه تعریف اول شیء بیش از حد از جسمانیت دور شده است.
هایدگر در رد نظریه دوم میگوید: زمانی که من صدای هواپیمایی را میشنوم، تنها صورت محض نیست که هواپیما است، بلکه من غیر از شنیدن یا دیدن هواپیما تصوری از آن در ذهن دارم. بنابراین، باید نظریهای را یافت که هسته اصلی آنچه را که ما شیء مینامیم حفظ کند. به نظر میرسد «نظریه ماده و صورت» راهگشای این مشکل است؛ زیرا به هر دو جزء یک شیء اشاره دارد. اما مشکل این است که این نظریه، تنها شامل اشیاء طبیعی و ابزاری میگردد. مثلاً صورت، کارکرد ابزارهایی مانند کوزه، کفش و دیگر ابزارها است و ماده خام این ابزارها در جمع با این صورت، ماهیت یک ابزار را نشان میدهد. از این رو بنای تصور ماده و صورت را کارکرد ابزاری اشیاء میشمرد.
هایدگر نظریه اخیر را یکسره باطل نمیداند و به کنار نمیگذارد؛ بلکه این
1) مارتین هایدگر، سرآغاز کار هنری، پرویز ضیاء شهابی (تهران: هرمس، 1390)، ص11 - 8؛ کوکلمانس، هایدگر و هنر، ص165 - 156.
نظریه را سرنخی برای شناخت بهتر اثر هنری معرفی میکند. آنگاه نظریه دیگری از شیء ارائه میدهد. هایدگر معتقد است آثار هنری اگرچه شیء هستند اما نه یک شیء صرف مثل یک تکه سنگ طبیعی یا یک کنده درخت و... آثار هنری ساخته دست آدمی است و عالمی که برای آدمی ظهور داشته، در آن آثار متجلی است و این عالم دیگر در یک شیء محض نیست. در آثار هنری علاوه بر شیئیت، یک «چیز دیگر» در کار است و هنری بودن اثر هنری بازگشت به این «چیز دیگر» است. اثر هنری علاوه بر اینکه یک شیء است، از چیز دیگر حکایت میکند و این ویژگی آن را از شیء محض که تنها خودش است و نماد چیزی نیست جدا میسازد. این «چیز دیگر» در واقع ظهور و انکشاف حقیقت است.
هایدگر بیان میدارد که سه نظریهای که در فلسفه مطرح شده ما را از حقیقت شیء دور میکند و سعی میکند در پرتو یک مثال، ما را در تمییز بین یک شیء بهعنوان یک ابزار صرف و اثر هنری مدد رساند. تابلو نقاشی «کفشهای زن روستایی» اثر وان گوگ چه تفاوتی با یک شیء محض (مثلاً یک کفش معمولی و واقعی) دارد. کفش نقاشی شده در تابلو، تمامی عالم یک زن روستایی را آشکار میکند. در اثر هنری «رویداد حقیقت» واقع میگردد و همین رویدادگی حقیقت است که یک شیء را به یک اثر هنری تبدیل میکند.
هنر، تنها ابزاری نیست که در پرتو به خدمت گرفته شدن، تعریف شود. هویت یک ابزار براساس ارتباط با غیر تعریف میشود. همانگونه که حروف
از خود معنای مستقلی ندارند و در ارتباط با غیر است که در جمله معنا مییابند. هنر در تعریف ابزاری بیشتر از جنبه زیباییشناسی مورد توجه قرار میگیرد و به اثر هنری از جهت زیباییشناسی نگاه میشود و از آن لذت برده میشود. هنر به منزله ابزار، نوعی فعالیت فرهنگی است که تنها در موزهها و نمایشگاههای هنری باید آن را یافت. در این تلقی به هنر، ناظر اثر هنری، مانند نظافتچیان موزهها که از یک مجسمه گردگیری میکنند یا کسانی که در کار جابهجا کردن آثار هنری از یک نمایشگاه به نمایشگاه دیگر هستند و اثر هنری را چون تنه درختی یا تکه زغال سنگی منتقل میکنند، به هنر مینگرد. (1)
هایدگر با مردود دانستن چنین برداشتی از هنر، هنر را بهعنوان «انکشاف حقیقت» و «برگشودن عالم» معرفی میکند. هنر چیزی است که «عالمی را میگشاید». (2)در تابلوی کفشهای وان گوگ، کفشهای زن روستایی در فضایی تهی به نمایش درمیآید که بر آن گرد راه مزرعه و مسیر کار و روزمرگی نشسته است. این نقاشی، عالم کشاورز را با خستگیها، بیمها و امیدهایش تصویر میکند. در کاربرد روزمره، این جفت کفشها، نه تنها مورد توجه نیستند، که فراموش میشوند. مانند دستگیره دری که تا پیش از خراب شدن توجه ما را به خود جلب نمیکند؛ زیرا که در روند استفاده شدن، اطمینان از سلامت آن وجود دارد. اما این کفشها در تابلو نقاشی جلوهگر حقیقت میشوند. به تعبیر هایدگر: «حقیقت خود را در اثر هنری
مینهد» (1)و هنر فی حد ذاته استقلال و هویت مییابد. ویژگی ذاتی هنر، زیباییآفرینی نیست، بلکه هنر، حقیقتآفرین است. در نگرش هایدگر، حقیقت به معنای مطابقت با واقع نیست. حقیقت ظهور و انکشاف وجود است و هنرمند کسی است که در اثر خود، وجود را متجلی میسازد:
آنچه او «هنر بزرگ» میخواند، چیزی کمتر از «رخداد حقیقت» نیست. این رخداد را نباید به معنای پدید آوردن یک بازنمایی
یا تصویری دقیق و رسا از موجودات یا اشیاء تلقی کرد، بلکه
یک گشودگی یا آشکارگی اصیل موجود است، موجودات آنگونه که هستند. (2)
در اینجاست که هایدگر به جای تصور اثر هنری برحسب ماده و صورت یا جوهر و عرض، نظریه بدیع خود را در باب هنر بیان میکند. اثر
هنری بهعنوان یک شیء نه حامل خصوصیات حسی و نه جوهر و عرض و نه ماده و صورت، بلکه بهعنوان «عرصه پیکار زمین و عالم» معرفی میشود. نحوه شیئیت اثر هنری که همان نحوه وجود آن است، پیکار میان عالمی است که بر گشوده میشود و زمینی که میخواهد رازهای اثر را فرو پوشیده سازد.
هایدگر در رساله «سرآغاز اثر هنری» به جای استفاده از اصطلاحات آشنا و متداول فلسفه و زیباییشناسی غربی، مجموعهای خاص و منحصر به فرد از اصطلاحات جدید را وارد میکند. اصطلاحاتی نظیر عالم، زمین و نزاع میان آن دو. هنر برحسب مفاهیم زمین و عالم فهمیده میشود. عالم
خود را بر زمین بنا مینهد و زمین از طریق عالم اوج میگیرد. عالم در عین اتکا و سکونت بر زمین، میکوشد بر آن فائق آید. عالم از آنجا که ذاتاً بازکننده و افشاگر است نمیتواند آنچه را فرو بسته است، رخصت دهد و تحمل کند. زمین نیز از آن حیث که هم نگهدارنده است و هم پنهانکننده، همواره میخواهد عالم را به درون خویش کشد و آن را پنهان و مستور نماید. (1)
در تفکر هایدگر، «عالم» تنها صورت شیء و «زمین» معادل ماده صرف نیست. گرچه در نظر ابتدایی، به نظر میرسد چنین باشد. در بیان ابتدایی، «زمین» عبارت است از جنبه انفعالی اثر هنری که همچون ماده در ابزار مصرف میشود. از نظر وی زمین جنبه فرو بسته اثر هنری است که تنها با قرار گرفتن در «عالم» اثر هنری گشوده میشود، نه اینکه همچون ابزار یک ماده در کاربرد و قابلیت استفاده از ابزار محو گردد، مانند چاقویی که تا خوب میبرد و یا تبری که تا به راحتی میشکند، کسی به خود آنها توجه ندارد. در اثر هنری ماده (زمین) آشکار میشود و به فضای گشوده عالم اثر میآید. زمین و عالم در واقع صورت و سیرت اثر هنری است. عالم، صورت اثر هنری است که محصول مهارت توأم با خلاقیت هنرمند است و زمین، سیرت آن است که همواره حامل محتوا، پیام و حقیقتی است.
«زمین» میتواند سنگی در یک پیکره، رنگی در یک نقاشی یا آهنگی در یک قطعه موسیقی باشد که به خودی خود مانند سایر اشیاء فرو بسته است و «عالم»، مناسبات خاصی است که این وجه فرو بسته را در فضایی
1) یوزف کوکلمانس، هایدگر و هنر، ص218 - 212.
باز قرار میدهد. سنگ و رنگ و آهنگ، به خودی خود اشیایی محضاند که در مناسبات خاص اثر که هایدگر آن را «عالم اثر» مینامد، معنا پیدا میکند و به تعبیر هایدگر «در گشوده» میشود.
در تبیین نقاشی کفشهای زن روستایی، هایدگر به ما میفهماند که در تعامل عادی ما با اشیاء نوعی غفلت وجود دارد و اثر هنری ما را متوجه آن میسازد. توجه به چیزی که «هست»، اثر هنری این توجه را با غیر معمول بودن خود ایجاد میکند. اثر هنری شیء معمول و خارج از توجه انسان را برمیگزیند و به آن عالمی میبخشد که او را از حالت معمول بیرون آورد و امکان گشودگی وجود دار به آن شیء میبخشد و یک بار دیگر وجود داشتن آن شیء در حوزه آگاهی انسان قرار میگیرد. از این رو سیرت اثر هنری از جنس معرفت و آگاهی است. اثر هنری، ایجاد این التفات خاص است و وجود داشتن چیزها را متذکر میشود. چنین خصوصیتی در کار هنری وجود خالق و آفریننده را ایجاب میکند.
آنچه در تعابیر هایدگر مبهم و رازگونه است، آن است که به هنر و اثر هنری، قدرتی جادویی میدهد که باعث تقرر ظهوری انسان است. به تعبیر هایدگر، هنرمند در برابر هنر و اثر هنری بود و نبودنش یکسان است و به سان معبری است که خود را در فرآیند ابداع هنر نیست میکند. آثار هنری، مجرایی است که در آن حقیقت جلوهگر میشود. و حقیقت، حقیقت هستی است، هستی برای ظهور، آدمی را واسطه قرار میدهد، یعنی مثل نینوازی که نی بنوازد و اثر هنری پدید آورد. اما در اینجا نی واسطه است. در این برداشت از هنر، هنرمند واسطهایی است و گویی حقیقت هستی را به
کار میگیرد تا موجب ظهور حقیقت گردد. (1)
اثر هنری و هنر در غیاب هنرمند بهعنوان تولیدکننده آن رخ مینماید. هنر رخدادی از حقیقت است که انسانیت انسان در گرو آن است. از
این رو منشأ و سرآغاز اثر هنری، از منظر هایدگر، هنرمند نیست، بلکه خود «هنر» است:
چنین نیست که در آغاز یک باشنده، یعنی انسان داریم که اشیاء هنری میآفریند، بلکه با رخدادی مواجهیم که میگذارد انسان، انسان باشد. به صورتی که هرچه که هست (از جمله خود انسان) بتواند خود را آنگونه که هست، نشان دهد. (2)
در اینجاست که بیان هایدگر که سرآغاز و منشأ اثر هنری را «هنر» میداند، بسط مییابد. دیدگاه رایج این است که هنر زاییده ذهن هنرمند و یا اثر هنری است. اما هایدگر میگوید چون هنر هست، اثر هنری نیز هست و چون هنر هست، هنرمند نیز هست. به عقیده وی سرآغاز هر چیز ذات آن چیز است و سرآغاز اثر هنری، ذات هنر است. بیشک هنرمند منشأ علّی اثر هنری است، اما شأن والای یک اثر هنری را در خود هنر باید جست. ذات هنر، «انکشاف حقیقت» است. اگر هنر منشأ کار هنری است و اگر هنر ظهور حقیقت است و اگر حقیقت، ظهور و انکشاف وجود است، بنابراین وجود، منشأ اثر هنری است و هنرمند واسطه ظهور هستی و حقیقت است.
هایدگر نه تنها هنرمند را در انکشاف و تجلی وجود و حقیقت دخیل
میداند؛ بلکه ناظران اثر هنری (که از آنها به «نگاهداران» یاد میکند) را کسانی میداند که به رویداد حقیقت در اثر هنری توجه دارند. هر ناظری، نگاهدار اثر هنری نیست. نگاهداران، ناظرانی هستند که مقام والای هنر را درک و حیطه قدسی آن را حفظ مینمایند و برای اثر هنری نقش حقیقتبخشی قائلند. ناظران سنتی کسانی هستند که نقشی در هنر شدن اثر هنری ندارند. چنین ناظری، برای مثال، تابلوی کفشهای زن روستایی را مینگرد و برای حظّ هنری و یادگاری حتی بر دیوار آن را حفظ میکند و در موزه نگاه میدارد، اما این تابلو، برای او از هرگونه تحقق حقیقت خالی است.
هایدگر هر هنری را در ذات خود «شعر» میداند. هنر معماری، نقاشی، موسیقی همه به نوعی شعر محسوب میشوند:
شاعری، هنر شعر سرودن نیست بلکه آن چیزی است که ذات همه صور هنر بدان وابسته است. (1)
این سخن بدان معنا نیست که همه صور هنر را بتوان به شعر تحویل برد. از منظر هایدگر، شاعری ذات هنر است؛ اما مرادش از شعر کلام موزون خیالانگیزی نیست که باعث قبض و بسط روح شود. (2)در فلسفه او، شعر وسعتی به اندازه تمام زبان دارد. هایدگر همانگونه که از هنر تفسیری انتولوژیک دارد، شعر و زبان را نیز در فرآیندی هستیشناسانه تفسیر
میکند. شعر، زبان است و زبان یعنی جایی که «وجود» در آن عرض اندام میکند. باید تصور متعارف از زبان را که تنها وسیلهای برای ارتباط و بیان حالات درونی است، رها کرد. زبان یعنی انکشاف وجود. با این تلقی از زبان، هر هنری (معماری، نقاشی، موسیقی و...) نوعی زبان است که وجود، در آن به زبان درمیآید و از پنهانی به گشودگی میرسد. نامیدن موجودات به معنای وضع یک نشانه برای یک شیء نیست، بلکه نامگذاری چیزی، همان به زبان در آوردن و به لفظ در آوردن و گفتن است و این گفتن و به لفظ درآوردن، نشان دادن و حاضر کردن وجود است. زبان خاستگاه وجود است و شعر چیزها را با نامیدن به حضور درمیآورد. (1)بنابراین شعر، همان زبان است مانند سایر هنرها، اما شعر زبانی نامتعارف است؛ زیرا در شعر است که بیش از هر هنری تأکید بر به هم ریختن نظم زبان متداول آشکار است. گویی موجوداتی که در تعامل روزمره با آن روبرو هستیم در هنر بهگونهای دیگر جلوه مییابند.
غایت فلسفه هنر هایدگر، نشان دادن نقش هنر در آشکار کردن حقیقت هستی است. مقوله هنر در اندیشه این فیلسوف آنچنان ضرورت دارد که خوانشی صحیح از فلسفه او در گرو فهم این مقوله است. وی از متفکرانی است که هنر را نه به جهت گسترش دامنه مباحث فلسفی خود، بلکه بهعنوان بخشی اساسی از فلسفهاش مطرح میکند. البته باید به این مهم
1) یوزف کوکلمانس، هایدگر و هنر، ص264.
توجه داشت که تأکید و اهمیت نقش هنر در فلسفه هایدگر تا حدودی ناشی از مقتضیات سیاسی _ اجتماعی جامعه معاصر غرب است. براساس نظر «پولگر»، هایدگر بعد از تجربه تلخی که در عرصه سیاست داشت به تأمل بر هنر روی آورد. توجه او به زبان و هنر در آن دوره در واقعگریزی از واقعیات سیاسی بود. (1)وی سلطه تکنولوژی بر حیات اجتماعی دوره معاصر را میدید و سعی داشت راه نجات انسان تکنولوژی زده غربی را در درون هنر جستجو نماید. به عقیده هایدگر پیامد پر مخاطره ظهور تکنولوژی مدرن، حضور فزاینده پدیدهای از نوع جدید، متمایز و خطرناک در میان ما نیست، بلکه خطر، در سیطره یافتن نوع جدید، متمایز و خطرناکی از «جهان» است که اشیاء را خدای جدید خود ساخته است. (2)
هایدگر یک ناقد سرسخت مدرنیته است که تمامی مبانی اصلی تفکر روزگار مدرن را به چالش میکشد و هرگونه تجلی مادی، فنی و فکری آن را رد میکند. او از این روزگار به «سرزمین شب» و «زمانه تنگدستی» (3)یاد میکند و خردباوری، علمباوری و حتی پیشرفتهای مادی آن را بیاساس میداند. او بارها نوشت که در دوران کنونی و در دوران سلطه تکنولوژی، هرگونه تأکید زیاده از حد بر دستاوردهای مادی و رفاهی مدرنیته و فراموشی مصیبتهای زندگی مدرن، در جهت سرکوب آزادی انسان است. دوران مدرن اوج فراموشی «هستی» است و اندیشه در آن ماشینی شده است. البته او تمامی تجلی فرهنگی و فکری مدرنیته را مردود نمیدانست؛ ولی به
گرایش کلی فرهنگی دوران مدرن که آن را «گرایش رو به زوال» مینامید، اعتراض داشت. (1)
مفسران و تحلیلگران فلسفه هنر هایدگر به صراحت گفتهاند که آنچه هایدگر در باب هنر و اثر هنری میگوید، به یقین موقت، ناتمام و از بسیاری جهات مبهم است. به کارگیری اصطلاحات شاعرانه چون زمین و عالم و نزاع آنها با یکدیگر و شکل ناتمام رساله «سرآغاز اثر هنری» هرچه بیشتر بر پیچیدگی این اثر افزوده است. (2)
شاید بتوان ادعا نمود که هایدگر دشوارنویسترین فلیسوف غربی است. وی علاوه بر وضع واژههای جدید، الفاظ را در معانی جدید به کار میبرد و این امر باعث غموض مضاعف نظام فلسفی او شده است. فلسفه وجودی هایدگر در عین پیچیدگی در قالب زبانی بیان شده که آمیخته با زبانهای باستانی و واژههایی است که در هیچ فرهنگ لغتی، معادل آن یافت نمیشود. تعداد انگشتشماری از محققان معاصر، سعی در مقایسه نظام معرفتی این متفکر با فیلسوفان و عارفان مسلمانی چون صدرای شیرازی و محیالدین عربی داشتهاند. نگارنده در این مقاله داعیه چنین کاری ندارد و تنها میکوشد، نشان دهد افق اندیشه این فیلسوف در باب هنر برای شرق اسلامی غریب و نامأنوس نیست و میتوان ردپایی از این نحوه تفکر را در میان افکار متفکران مسلمان یافت که میتواند پیچیدگیها و نواقص اندیشه هایدگر در باب هنر را جبران سازد.
در فرهنگ اسلامی از واژه «فن» و «صنعت» به جای لفظ «هنر» استفاده شده و در کاربرد این لفظ از فلسفه یونان تأثیر پذیرفته است. واژه «تخنه» Techne در یونان باستان بر فنون و صنایع اطلاق میشده است، چه صنایع هنری و چه صنایع کاربردی. در فرهنگ اسلامی نیز هیچگاه میان صنعت و هنر تفاوت و فاصله چندانی وجود نداشته و این دو به یکدیگر گره خوردهاند؛ زیرا صنعتکاران نیز زیبایی و ظرافت را در ضمن پیشه و صنایع دستی میآفریدند. (1)
هایدگر نیز از واژه «هنر» معنایی را میفهمد که مطابق با مفهوم یونانی تخنه است. (2)وی معتقد است یونانیان نیز واژهای مختص به «هنرهای زیبا» نداشتهاند. هنر و فن به همراه همه اشکال آن در نظر آنان «تخنه» بود و هر دو حقیقت را آشکار میکرد. اما تکنیک و صنعت یونانی با مفهوم صنعت و تکنولوژی جدید تفاوت اساسی داشت. صنعت یونانی نحوهای از رخ نمود و انکشاف حقیقت Aletheia (آلتیا) بود که دنباله جهان و طبیعت به شمار میرفت؛ اما تکنیک جدید تنها شباهتی به امر خارجی دارد و در واقع تحقق صورتی انتزاعی از طبیعت است. صورت فوق، بیانگر تلقی خاص بشر جدید از ماده و طبیعت است که در آن، بر طبیعت صورتی انتزاعی قابل محاسبه زده میشود و انسان قدرت تصرف در آن را مییابد. هایدگر میگوید کثرت آسیابهای بادی نشانه چنین نظرگاهی
است. مردم قدیم همواره به امید وزش باد بودند و هنوز انرژی را از جریان هوا جدا نمیکردند، تا آن را ذخیره کنند و طبیعت بهعنوان منبع انرژی مورد تعرض قرار نمیگرفت. اما در دوره جدید، تکنیک دیگر دنباله و مکمل طبیعت نیست، بلکه در برابر طبیعت و وسیله استیلا و سیطره و تعرض بر طبیعت و تصرف بیرحمانه آن است؛ که در نهایت به تغییر خطرناک طبیعت انجامیده و بحران محیطزیست را پدید آورده است. (1)صنعت در معنای یونانی (تخنه) همان صنعت معنوی تمدنهای دینی است که اشکالی از آن در قرون وسطی و تمدن اسلامی و نیز تمدنهای بزرگ شرق نظیر چین و هند مشاهده میشود. در اینجا صنعتگر به کار خویش از جهتی صورتی طبیعی و از جهت دیگر صورتی روحانی و غیبی میدهد. (2)
در تفکر اسلامی عنصر «زیبایی»، هنر و صنعت را به یکدیگر میپیوندد و از این رو واژه فن و صناعت به هر دو نسبت داده میشود. صنعتکاران نیز با خلاقیت خود، حکایتگر زیباییهای موجود در طبیعتاند. (3)در اندیشه اسلامی، ویژگی ذاتی هنر، «زیبایی» است. برخی متفکران معاصر هنر را «زیبایی آفرین» نام نهادهاند (4)و برخی هنر را کوششی برای ایجاد زیبایی و عالم ایدهآل تعریف کردهاند. (5)در تفکر هایدگر ویژگی مشترک هنر با تکنولوژی قدیم، انکشاف «حقیقت» است. بنابراین، عنصر «زیبایی» در
1) محمد مددپور، ماهیت تکنولوژی و هنر تکنولوژیک، ص60 - 59.
2) محمد مددپور، ماهیت تکنولوژی و هنر تکنولوژیک، ص61.
3) نصیرالدین طوسی، اساس الاقتباس (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1367)، ص591.
4) مرتضی مطهری، فطرت (تهران: انجمن اسلامی دانشجویان مدرسه عالی ساختمان، 1361)، ص53.
5) مهدی توحیدیپور، بررسی هنر و ادبیات (تهران: امیرکبیر، 1334)، ص53.
این تفکر به «حقیقت» تبدیل میگردد. آنچه این دو اندیشه را به یکدیگر نزدیک مینماید آن است که در تفکر هایدگر حقیقت با وجود مساوق است. در تفکر اسلامی، قوام هنر به «زیبایی» است و زیبایی مرتبهای از مراتب وجود است. بنابراین هر دو تفکر به یک ایده منتهی میشود: «هنر انکشاف وجود است».
عارفان مسلمان، سلسله مراتب وجود را پنج مرتبه میدانند و از آن به «حضرات خمسه الهیه» یاد میکنند. علت این نامگذاری آن است که هر مرتبه جز ظهور و تجلی حضرت حق، چیز دیگری نیست. این مراتب وجود طولی هستند و هر مرتبه عالی، علت تحقق مرتبه پایینتر از خود است و مراتب پایین دارای تکثر و تنوع ولی مراتب بالا دارای وحدتاند. هر سطحی از سطوح هستی، تجلی مرتبه بالاتر است تا به ذات الهی میرسد. همه عوالم و مراتب هستی ساخته و تجلی زیبایی و حسن الهی است. از این رو ابنعربی هستی را صبغة الله میخواند. (1)فارابی نیز به صراحت زیبایی را بالاترین مرتبه وجود برای هر موجودی معرفی میکند:
الجمال و البهاء و الزینة فی کل موجود هو أن یوجد وجوده الافضل و یحصل له کماله الاخیر. (2)
در اندیشه اسلامی «زیبایی» و به تبع آن «هنر» حقیقتی خارجی و هستیشناسانه دارد که حکایت از مرتبهای از وجود است. مفهوم زیبایی در
کاربرد متعارفش به موجودات خارجی نسبت داده میشود. اما مناقشه در این است که آیا واقعاً اشیاء در میان صفاتی چون حجم، جرم یا رنگ که دارند، صفتی به نام «زیبایی» نیز دارند؛ بهگونهای که اگر فرض کنیم آدمی در جهان نباشد، باز هم این اشیاء این صفت را دارند؛ یا زیبایی امری است که ما به اشیاء خارجی میدهیم و ما آنها را زیبا مییابیم و زیبایی اشیاء برحسب دریافت ما از اشیاء است.
واقعیت این است که اموری در ما احساس زیبایی را پدید میآورند و چیزهایی نیز وجود دارند که در ما احساس زشتی را سبب میشوند. وقتی ضمیر یک فرد واحد که دریافتهای ویژهای از این جهان دارد، در مواجهه با دو موجود، یکی را زشت و دیگری را زیبا میبیند، باید بپذیریم که این دو موجود با هم متفاوت بودهاند و برای آن شخص، شیء زیبا، غیر از چیز زشت است، یعنی در واقع، دو اثر از دو مؤثر به فرد انتقال مییابد. بدین معنا، زیبایی امری واقعی و عینی است. بنابر واقعیت خارجی، این دو شیء با هم متفاوتاند و به همین دلیل، برای فرد نیز متفاوت جلوه کردهاند. نکته بسیار مهم این است که احساس زیبایی متفاوت با آن چیزی است که این احساس را سبب میشود. این موجودات خارجی هستند که احساس زیبایی را پدید میآورند، و از این نظر، زیبایی امری عینی و واقعی است، اما احساس زیبایی، امری ذوقی و درونی مینماید. اما اینکه زشتی ممکن است برای دیگران زیبا جلوه کند، ارتباطی با عینی یا ذهنی بودن زیبایی ندارد، زیرا انسانها از حیث ساختمان روحی و اثرپذیری از خارج با هم متفاوتاند، و از این رو، یک امر خارجی ممکن
است احساسهای مختلفی را در آنها برانگیزاند. شاید اگر ما همگی دارای ساختمان روحی یکسانی بودیم، احساس مشابهی از زشتی و زیبایی و هنری یا غیرهنری بودن یک شیء داشتیم. محمدتقی جعفری در باب زیبایی میگوید:
زیبایی عبارت است از درک و دریافت ذهنی از پدیدههای عینی که اگر آدمی از چنین ذهن یا از چنین استعدادهای روانی برخوردار نباشد، زیبایی هم وجود ندارد. (1)
آنچه مفهوم زیبایی را در فرهنگ اسلامی سوبژکتیو مینماید نقش «خیال» در هنر است که گمان میشود اثر هنری تنها از وهم هنرمند ناشی میشود. فلاسفه اسلامی در کتابهای خود بهطور مفصل از چهار قوه ادراکی سخن گفتهاند: حس، خیال، وهم، عقل. قوه خیال را برخی مجرد (ملا صدرا) و برخی نیمه مادی (ابنسینا) میدانند. تلقی رایج آن است که قوه خیال اشیایی را در ذهن حاضر میکند که در جهان مادی حضور ندارند. اما باید توجه داشت این حضور، حضور امری موهوم نیست؛ یعنی ذهن، اشیایی که در هیچ عرصه و مرتبهای از عالم هستی وجود نداشته باشد، تصور نمیکند. بلکه در حقیقت، تخیل، ادراک و شهود اموری است که در جهانی بالاتر و والاتر از جهان مادی و محسوس قرار دارند. شیخ اشراق در این زمینه میگوید:
صورتهای خیالی مخلوق و ساخته و پرداخته ذهن نیستند، بلکه صورتهای خیالی، شبیه محسوسات وجود منحاز دارند.
1) محمدتقی جعفری، زیبایی و هنر از دیدگاه اسلام (تهران: وزارت ارشاد، بیتا)، ص52.
بنابراین، ادراک خیالی یعنی مشاهده این صورتها در جهان خاص خودشان. جهانی که صورتهای خیالی در آن تحقق دارند. این جهان مادی نیست، بلکه جهانی است که عالم خیال منفصل یا عالم مثل نامیده میشود. (1)
مقوله هنر در نزد هایدگر نیز کارکردی هستیشناسانه دارد. اساس تفکر هایدگر، گذر از سوبژکتیویسم مستقر در تاریخ غرب است. به اعتقاد هایدگر هنر امری ذوقی (سوبژکتیو) و حاصل نبوغ هنرمند نیست، بلکه معنایی کاملاً انتولوژیک و وجودشناختی دارد.
تفکر جدید که بنیانگذار آن دکارت است، انسان را مرکز و محور عالم و ملاک حق و باطل و هست و نیست قرار داده است. دریافت بشر از اساسیترین مفاهیم مثل هنر، زبان، زیبایی، ... دستخوش تحولی اساسی گردیده است. بشر امروز همه حقایق را از دریچه تنگ عالم ماده مینگرد و به انکار سایر ساحات هستی میپردازد و بر این انکار اصرار میورزد. علم به علوم جدید و روش علمی به ابزار تسلط بر عالم و آدم تنزل یافته و از عقل جز عقل ابزاری و محاسبهگر معنایی باقی نمانده است. طبیعت به منبع نیرو و انرژی تنزل یافته و زبان تنها وسیله ارتباط بین افراد برای بیان احساسها و خواستهها محسوب شده و زیبایی به احساس خوشایند و مطبوع تبدیل گشته است و هنر محصول نبوغ هنرمند دانسته میشود و این همه کاملاً بدیهی انگاشته میشود. هایدگر، در فلسفه خویش به تخریب چنین تفکری میپردازد و راه را بر تفکر قلبی حضوری و همراه با تذکر هموار
1) شهابالدین سهروردی، حکمة الاشراق در: مجموعه مصنفات شیخ اشراق، تحقیق: هانری کربن (تهران: انتشارات حکمت و فلسفه، 1355)، ص212.
میسازد. هایدگر برای رهایی از این سوبژکیتویسم مدرن به مقوله هنر از دریچه هستیشناسانه روی میآورد. هنر آینهای میگردد که وجود، خود را در آن آشکار میسازد. تمام تلاش وی، آشکار ساختن حضور و تجلی هستی در اثر هنری است. (1)
اندیشمندان مسلمان، منشأ «زیبایی» را که ویژگی ذاتی هنر است، حق متعال میدانند. او «حقیقت مطلق» و «زیبایی مطلق» است:
الواجب الوجود له الجمال و البهاء المحض و هو مبدأ جمال کل شیء و بهاء کل شیء. (2)
صدرای شیرازی نیز زیباییهای این جهان را پرتو و سایهای از زیبایی موجود در عوالم بالا معرفی میکند. از دیدگاه او خداوند سرآغاز و منشأ زیبایی است:
هو مبدء کل خیر و کمال و منشأ کل حسن و جمال. (3)
در این دیدگاه، هنر امری قدسی است که نه تنها ظهور و تجلی ناقصی از زیبایی مطلق میباشد، بلکه منشأ هنر نیز برخی اسماء و صفات الهی است. هنرمندان مانند سایر انسانها در حد ظرفیت خویش جانشین خداوند هستند و جانشین باری تعالی، مظهر اسماء و صفات الهی است. بنابراین، هنر از روحی خدایی که وارث برخی صفات حق است،
1) Herbert. L Dreyfus, Heideggerʼs Ontology of Art, In: A Companion to Heidegger, Hurbert, L. Dreyfus and Mark. A. Wrathall (ed), (Oxford: Blackwell Publishing, Ltd, 2006), p.407
2) ابنسینا، الشفاء «الهیات» (تهران: انتشارات ناصر خسرو، 1363)، ص368.
3) صدرالدین شیرازی، اسرار الآیات (تهران: انجمن حکمت و فلسفه، بیتا)، ج1، ص151.
نشأت میگیرد:
هرکدام از احاد بشر، ناقص یا کامل، از خلافت الهی بهرهای دارند؛ به اندازه بهرهای که از انسانیت دارند. زیرا خداوند فرمود: «او خدایی است که شما را بر روی زمین خلیفه قرار داد» این آیه اشاره دارد به اینکه هریک از افراد بشر چه برترینها و غیر برترینها خلیفه خداوند بر روی زمین هستند. صاحبان فضلیت در آینه اخلاق ربانی خود مظاهر صفات جمال خداوندند. حق تعالی با ذات خود در آینه دلهای انسانهای کامل تجلی میکند، تا اینکه آینه دل آنها، مظهر جلال ذات و جمال صفات الهی باشد. انسانهای دیگر نیز جمال و زیبایی خداوند را در آینه هنرهای خود متجلی میسازند. (1)
در اندیشه هایدگر، منشأ و سرآغاز اثر هنری، خود «هنر» میباشد. در مباحث زیباییشناسی دوره جدید آفرینش اثر هنری به نبوغ و خلاقیت هنرمند نسبت داده میشود. هنرمند نابغهای است که دارای قوه تخیل قوی است و احساسهای خویش را در قالب آثار هنری بیان میکند و اثر هنری ابزاری است برای انتقال احساسها و اندیشههای هنرمند به مخاطبان. هایدگر چنین رهیافتی را دگرگون میسازد. به عقیده وی ذات هنر منشأ اثر هنری است و هنرمند واسطهای است بین ساحت قدس و مردم زمانه خویش. مخاطبان و محافظان آثار هنری کسانی هستند که میتوانند به عالمی که اثر هنری میگشاید، راه یابند و راهیابی آنان به این عالم خود نوعی مشارکت در آفرینش اثر هنری است. اثر هنری عالمی را
1) صدرالدین شیرازی، اسرار الآیات (تهران: انجمن حکمت و فلسفه، بیتا)، ج1، ص73.
میگشاید که در آن موجودات به نحو دیگری ظهور میکنند. هنر یکی از طرق اساسی تحقق حقیقت است و حقیقت خود را در اثر هنری بنیاد مینهد (1)و سرآغاز و منشأ اثر هنری میگردد. ذات حقیقت نزاع و کشمکش بین مستوری و نامستوری، ظهور و خفاست. ظهور و خفای وجود است که موجب ظهور اثر هنری میشود. ذات حقیقت چهره نمودن و چهره پنهان کردن وجود است. حقیقت هستی زمانی که ظهور میکند، ظهورش باعث خفای آن است. انکشاف و نامستوری وجود، ظهور حقیقت است و ظهور حقیقت باعث خفای آن است. به بیان سهلتر، چهره نمودن هستی، موجب آن است که چهره هستی در حجاب رود. (2)
در عرفان اسلامی، این «حقیقت» که منشأ اثر هنری از منظر هایدگر است به خداوند تعبیر میشود. خداوندی که از شدت ظهور در خفاست و از افراط ظهور و پیدایی، پنهان است. خداوندی که وجه او حجابی ندارد مگر به ظهورش.
یا من هو اختفی لفرط نوره الظاهر الباطن فی ظهوره (3)
هایدگر فردی است که خود را نه ملحد و نه متاله میداند و فلسفه او سکوتی است درباره خداوند. وی تمامی تفسیرهای رسمی در باب خدا _ حتی در دین مسیحیت _ را مانع مواجهه صحیح با وجود میداند. هایدگر در آثارش بارها از واژه «خدا» بهره میبرد، اما به نظر میرسد این واژه بیشتر جنبه فرضی دارد و وجود خدا برای او از قضایای مقبوله
است. (1)نویسندگان بسیاری، آثار او را برای یافتن معنا و مفهوم «خدا» مورد کاوش و کنکاش قرار دادهاند و کتابی نیز در این زمینه نوشته شده به نام «هایدگر و پرسش از خدا»؛ اما حتی نویسندگانی که نگرشهای کاتولیکی نیز داشتهاند، به هیچ رهیافت قابل قبولی نرسیدهاند.
هایدگر در اواخر عمر خویش که جهان درگیر جنگ سرد بود و در اواخر 1962 بحران موشکی کوبا، جهان را تا لبه پرتگاه درگیری هستهای میان امریکا و روسیه پیش برد، به این فکر افتاد که تنها خدایی میتواند نژاد بشر را از انهدام به دست خویش نجات دهد. برخی معتقدند، هایدگر پس از گرایش به جانب نوعی الحاد نیستانگارانه، به بینش فلسفی گرایش یافت که به نظر میرسید در حال هرچه بیشتر دینی شدن بود. (2)
هایدگر در گفتوگو با مجله اشپیگل در سؤال به روزنامهنگاری
که میپرسد: آیا فلسفه میتواند در شرایط کنونی، بشر را نجات دهد؟ جواب میدهد:
اجازه بدهید پاسخی کوتاه و جامع بدهم که البته حاصل تفکری طولانی در اینباره است و آن این است که فلسفه به هیچ وجه نمیتواند تغییر مستقیم و بیواسطه در وضعیت کنونی عالم ایجاد کند. البته این درباره فلسفه نیست بلکه شامل همه علوم انسانی نیز میشود. اکنون دیگر فقط خدایی میتواند ما را نجات دهد. تنها امکانی که برای ما باقی مانده این
1) جان مک کواری، فقط خدایی میتواند ما را نجات دهد، محمدرضا جوزی، در: فلسفه و بحران غرب، ادموند هوسرل، مارتین هایدگر، کارل یاسپرس، جان مک کواری و...، ترجمه رضا داوری اردکانی، محمدرضا جوزی، پرویز ضیاء شهابی (تهران: هرمس، 1382)، ص134.
2) جان مک کواری، فقط خدایی میتواند ما را نجات دهد، محمدرضا جوزی، در: فلسفه و بحران غرب، ادموند هوسرل، مارتین هایدگر، کارل یاسپرس، جان مک کواری و...، ترجمه رضا داوری اردکانی، محمدرضا جوزی، پرویز ضیاء شهابی (تهران: هرمس، 1382)، ص134.
است که در شعر و تفکر میتواند نوعی آمادگی برای ظهور خدا فراهم شود. (1)
روزنامهنگار میپرسد: آیا ارتباطی میان تفکر شما و ظهور این خدا وجود دارد؟ آیا از نظر شما این رابطه یک رابطه علّی است؟ آیا مقصود شما این است که ما با تفکر میتوانیم خدا را نزدیکتر کنیم؟ وی میگوید:
ما نمیتوانیم خدا را با تفکر نزدیک بیاوریم، بلکه حداکثر این است که میتوانیم آمادگی انتظار او را فراهم کنیم.
روزنامهنگار میپرسد: آیا ما میتوانیم کمکی در جهت تسهیل آمدن خدا کنیم؟ هایدگر میگوید:
تدارک آمادگی باید نخستین قدم در این راه باشد.
هایدگر در بدگمانیها و نگرانهایی که درباره عصر تکنولوژی جدید دارد، هنر را «تنها نجاتدهنده» معرفی میکند و در آخرین مقالهای که در نشریه وزین آلمانیزبان اشپیگل به چاپ رسیده است، به صراحت بیان میدارد که «فقط خدایی میتواند ما را نجات دهد»؛ خداوندی که شعر و هنر نوعی آمادگی برای ظهورش را فراهم میآورد.
همچنانکه در این مقاله بارها گفته شد، هنر از منظر هایدگر، انکشاف حقیقت است و در اینجا، هایدگر هنر را آمادگی برای ظهور خدا میداند. بنابراین، آیا ما منطقاً اجازه داریم که انکشاف حقیقت را در تفکر وی، نوعی مواجهه برای ظهور و تجلی خدا بدانیم؟
آنچه اطمینان دارم، این است که هایدگر از واژه «خدا»، خدای
1) جان مک کواری، فقط خدایی میتواند ما را نجات دهد، محمدرضا جوزی، در: فلسفه و بحران غرب، ادموند هوسرل، مارتین هایدگر، کارل یاسپرس، جان مک کواری و...، ترجمه رضا داوری اردکانی، محمدرضا جوزی، پرویز ضیاء شهابی (تهران: هرمس، 1382)، ص 149.
مسیحیت را اراده نکرده است، گرچه از تفکر مسیحی بسیار تأثیر پذیرفته است. به هرحال نباید فراموش کرد که این فیلسوف آلمانی در خانوادهای کاتولیک به سر میبرده و پدرش خادم کلیسا بوده و خود درس کشیشی خوانده است. او غالباً به جای خدا از واژه «خدایان» استفاده میکند و حتی در این مصاحبه نیز از «خدا» سخن نمیگوید، بلکه از «خدایی» یاد میکند. بیتردید مقصود هایدگر از «خدایان» الهههای متعدد و متکثر نیست، زیرا او به «وحدت وجودی» دعوت میکند. میتوان واژه «خدایان» را با توجه به اسماء و صفات الهی تفسیر کرد. مایستر اکهارت نیز از اسماء و صفات حق تعالی، مانند عرفای اسلام، استفاده کرده است و هایدگر از این بابت تحت تأثیر عرفای قرون وسطا است. این امکان نیز وجود دارد که مراد او از «خدا» تجلی قدسی وجود یا شاید مرادش «سرنوشت و قضا» باشد. خود وی با لحنی تند در برابر پرسش از خدا میگوید:
تعیین اینکه خدا زنده است یا مرده ربطی به آدم متدین ندارد تا چه رسد به آرزوهای کلامی فلسفه و علم. خدا بودنِ خدا چیزی است که از متن وجود و در متن وجود تعیین میشود. (1)
میدانیم که منظور هایدگر از حقیقت وجود، خدای احد و واحد و منحاز و مستقل ادیان نیست. اگر به تفکیک میان مطلق وجود و وجود مطلق در فلسفه و عرفان اسلامی مراجعه کنیم، یعنی چیزی که از آن تعبیر به وجود لابشرط و به شرط لا میشود، به این نتیجه میرسیم که هایدگر خدای ادیان را یکی از انواع بشرط لا و از نوع وجود مطلق میداند و
1) جان مک کواری، فقط خدایی میتواند ما را نجات دهد، محمدرضا جوزی، در: فلسفه و بحران غرب، ادموند هوسرل، مارتین هایدگر، کارل یاسپرس، جان مک کواری و...، ترجمه رضا داوری اردکانی، محمدرضا جوزی، پرویز ضیاء شهابی (تهران: هرمس، 1382)، ص151.
لذا خدا را هم در شمار «موجودات»ی میداند که با «حقیقت وجود» مورد نظر او متفاوت است. شخصا تصور میکنم نوعی ماتریالیسم عرفانی یا عرفان ماتریالیستی را باید در اندیشه هایدگر جستجو کرد؛ اندیشهای که طبق آن عالم دارای روحی سراسری و تنیده در کالبد آن است که فقط به نحوی شهودی میتوان با آن پیوند یافت. این نگاه به عرفان بودایی نزدیک میشود که جهان را برگرفته از یک غیاب قدسی (1)میداند و دو سوی این هستی کنونی را نیستی/ تاریکی محض (2)میشمارد. خلاصه که حقیقت وجود هایدگری کمی بیشتر از روح مطلق هگلی محل ابهام و پذیرای تفاسیر بیپایان است.
هایدگر از واژه «خدا» هرچه را که اراده کرده باشد، بارقههای انتظار و موعودگرایی در تفکر وی قابل انکار نیست. هنر در تفکر او، منجی دوران مدرنیته است. موعودی که «تنها راه نجات» و عهدهدار انکشاف حقیقت است. ذات حقیقت که در کشاکش مستوری و نامستوری است، از حقیقت وجود چهره مینماید. وجودی که از شدت ظهور در نهان است. هایدگر نام چنین هنر غیر ابزاری را «هنر بزرگ» مینهد. هنر بزرگ، هنری است که از ابتذال روزمرگی و تنوع سر بر کشیده و روزنهای به سوی دنیای مطلوب دارد. نقبی است در بنبست تکرار، طراح زندگی است و جلودار و پیشرو. (3)هنر بزرگ، از منظر اسلامی یک مقوله دینی است، حقیقتی
متعالی و مقدس که نجاتبخش بشریت است و یک رسالت مافوق مادی و متعالی و در عین حال انسانی دارد، «هنر بزرگ» محل و جلوهگاه زیبایی مطلق است و زیبایی مطلق منشأ و خاستگاه آن است.
نهاد خانواده نخستین نهاد تربیتی است که رفتار آدمی را شکل میدهد. بسیاری از ناهنجاریهای اخلاقی و رفتاری انسانها در خانواده ریشه
دارد و در عین حال بسیاری از پیشرفتهای بشر نیز از خانواده نشئت میگیرد. در طول دو دهه گذشته، رشتههای مربوط به درمان مشکلات خانواده، توجه خود را از نقصها و کمبودهای خانواده به توانمندیهای آن معطوف داشتهاند. (1)
در میان توانمندیهای خانواده، نقش شکلگیری و معنادهی نظامهای باور در بین اعضای خانواده در حل معضلات پیش روی خانواده و جامعه بسیار پر اهمیت است. در قلمرو دین اسلام، باور به ظهور منجی موعود، میتواند چشماندازی امیدوارکننده و مثبت را در خانواده ایجاد کند، ارزشهای معنوی و متعالی را پرورش دهد و خانواده را از آفتها و
1) F, A Walsh, A family Resilience Framework: Innovative Practice Application S. Family Relations (NewYork: Guilford Press, 2002), Vol. 51, p. 2
بحرانهای عصر غیبت حفظ نماید. از جمله کارکردهای آموزۀ انتظار، تقویت هنجارهای اخلاقی و آراستگی افراد خانواده به خوبیها و پیراستن از ناهنجاریها و بدیهاست که هدف رسالت نبوی به شمار میآید. (1)اعضای خانوادۀ منتظر با آراسته شدن به فضایلی چون ورع، اجتهاد، عفت، سداد و... در تحقق ظهور نقشی عمده ایفا میکنند و از آنجا که شهرها از خانوادهها پدید میآیند، (2)با راسخ شدن این صفات نفسانی در بین افراد خانواده، جوامع نیز به اخلاق زمینهساز مزین میشوند.
اخلاق زمینهساز ظهور در خانواده بهعنوان بخشی از اخلاق خانواده به منزله حوزهای از اخلاق کاربردی است. اخلاق کاربردی عبارت است از کاربرد و تطبیق استدلالها، اصول، ارزشها و ایدهآلهای اخلاقی درباره رفتارهای اخلاقی، اعم از رفتارهای فردی و اجتماعی. (3)یکی از رسالتهای اخلاق کاربردی این است که راه تشخیص تکالیف اخلاقی و شیوه تحقق آنها در حوزههای خاص را معین کند و به جای ارائه فهرستی بلند از فضایل و رذایل اخلاقی، شیوه استدلال اخلاقی در امور روزمره زندگی را بیاموزاند. در حوزه اخلاق خانواده، شاید افراد، بسیاری از فضایل و رذایل اخلاقی را به خوبی بشناسند و وظیفه اخلاقی خویش را تشخیص دهند، اما راه بهجا آوردن وظایف اخلاقی و چگونگی اجرای احکام اخلاقی را به درستی درنیابند یا در شرایط خاص، تصمیم اخلاقی درستی نتوانند
بگیرند. اخلاق کاربردی سعی دارد جلوهها، نشانهها و راهکارهای مناسب در این زمینهها را به آنان ارائه دهد.
اخلاق خانواده بهعنوان بخشی از اخلاق کاربردی، با مکاتب و نظریات متعدد اخلاقی چون وظیفهگرایی، سودگرایی، اخلاق فضیلتمدار و اخلاق فمینیستی ارتباط مستقیم دارد که براساس پذیرش معیار هر نظریه خاص، تبیین نوع رفتار افراد خانواده با یکدیگر متفاوت خواهد بود و نیز اخلاق خانواده با علوم متعددی چون جامعهشناسی و روانشناسی نیز تعامل دارد. مباحثی مثل جنسیت و ازدواج از اموری به شمار میروند که از دغدغههای اصلی جامعهشناسان است. علم روانشناسی نیز با تمییز تفاوتهای روانی، احساسات و عواطف بین زن و مرد و تفکیک رفتارهای زنانه از مردانه با اخلاق خانواده ارتباط مییابد.
در نظام اخلاقی اسلام، اخلاق بهعنوان بخشی از دین قلمداد میشود و آموزههای دین، از جمله آموزه انتظار در جهتدهی و تبیین دنیوی _ اخروی قواعد اخلاقی و تأمین بُعد انگیزشی قواعد و آموزههای اخلاقی از رهگذر گوشزد کردن ضمانت اجرایی _ الهی احکام اخلاقی و توصیههایی برای برونرفت از بنبستها و معماهای اخلاقی در خانواده، تأثیری بسزا دارد. زن و مرد در یک خانوادۀ زمینهساز، برای عمل به وظیفه خود در تربیت زمینهساز، باید از همان ابتدا که تصمیم به تشکیل خانواده میگیرند در انتخاب همسر دقت کنند که عشق و محبت به امام در او نهادینه شده باشد، آنگاه با همکاری یکدیگر، پایههای تحقق ظهور را در خانواده استحکام بخشند.
در این فصل، ابتدا به بررسی مبادی تصوری اخلاق زمینهساز در خانواده میپردازیم و پس از معین کردن نوع رابطه دین با اخلاق، تفکیک فعل اخلاقی از فعل طبیعی و چیستی غایتِ فعل اخلاقی از منظر اسلام، میکوشیم اخلاق در خانواده زمینهساز را در دو قلمرو روابط بین همسران و روابط والدین با فرزندان واکاوای نماییم.
خانواده بهعنوان طبیعیترین و قدیمیترین نهاد اجتماعی، از جهت مفهوم عرفی امری واضح و قابل فهم است. اما تعریف اصطلاحی خانواده به جهت تحول آن در طول تاریخ و خالی بودن قرآن کریم و سنت شریف از آن با دشواری همراه است. (1)حقیقت این است که خانواده امری عرفی و تابع معیارهای عرف است و مصطلح شرعی یا متشرعه نیست؛ البته از آیات متعدد و روایات بسیار چنین برمیآید که از منظر اسلام، وجود زن و شوهری که میان آنان پیوند زناشویی برقرار شده، سرآغاز و رکن اساسی تشکیل خانواده است. در قرآن کریم واژهای معادل «الاُسرة» یا «خانواده» وجود ندارد؛ اما واژه «اهل» که همان بار معنایی را دارد، تکرار شده که تا حدودی مرز یک خانواده را مشخص میکند:
1) محمدمهدی مقدادی، ریاست خانواده (تهران: روابط عمومی شورای فرهنگی اجتماعی زنان، 1385)، ص60.
خانواده اطلاق نمیشود: «إِنَّا مُنَجُّوکَ وَأَهْلَکَ إِلَّا امْرَأَتَکَ». (1)شاهد مدعا این است که در زبان عربی، «إمرء» به زنی اطلاق میشود که شرعاً به عقد مردی درآید.
مِنْ أَهْلِی». (2)
بنابراین خانواده را میتوان به دو شکل در نظر گرفت: گسترده و هستهای. خانواده گسترده مجموع اشخاصی هستند که به سبب قرابت به
هم وابستهاند (4)یا گروهی که به واسطه قرابت یا زوجیت، همبستگی
حقوقی و اجتماعی یافته و تحت رهبری و ریاست مقامی قرار گرفتهاند. (5)در خانواده هستهای، شبکه خویشاوندی دامنهای وسیع ندارد و متشکل از پدر، مادر یا یکی از آن دو و فرزندان است که معمولاً منظور، فرزندان ازدواج نکرده هستند.
مراد از خانواده در این نوشتار، خانوادههای تک والدی، بدون فرزند و زندگی مشترک بدون ازدواج رسمی نیست و اگرچه میتوان از منظر دینی، خانواده را هستهای یا گسترده در نظر گرفت، به منظور محدود کردن دایره
تحقیق، خانواده هستهای را مدنظر داریم؛ یعنی خانوادهای متشکل از زن، شوهر و فرزندان تحت سرپرستی آنان که معمولاً با هم زندگی میکنند و تحت ریاست شوهر و پدر هستند. (1)
برای رسیدن به مفهوم جامعی از اخلاق زمینهساز، ابتدا باید اخلاق و دین را تعریف کرده و رابطه دین و اخلاق را بررسی نماییم تا بتوانیم به نوعی خاص از این رابطه، یعنی «بررسی تأثیر آموزۀ انتظار بر اخلاق» بپردازیم:
اخلاق جمع خُلق به معنای خوی، سجیه و طبع است که بر
سرشت درونی دلالت میکند. (2)اخلاق در اصطلاح به معنای حالت
و هیئت راسخ نفس است که به سبب آن، افعال به سهولت و
آسانی و بدون نیاز به اندیشه و تأمل از نفس صادر میشود. (3)این
حالت راسخ، همان ملکه نفسانی است که ممکن است در فرد به
شکل طبیعی یا به دلیل عادت و تمرین به وجود آید و در اثر تکرار در او
پایدار گردد. (4)بنابراین حالات غیر راسخ نفس را خُلق نمیگویند. (5)
1) سیدحسین صفایی، اسدالله امامی، حقوق خانواده (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1374)، ج1، ص2.
2) جمیل صلیبا، المعجم الفلسفی (بیروت: الشرکة العالمیه الکتاب، 1414ق)، ج1، ص539.
3) محمدبن محمد غزالی، احیاء علوم الدین (دمشق: دار قتیبه، 1412ق)، ج3، ص83.
4) محمدمهدی نراقی، جامع السعادات (قم: انتشارات قائم آل محمد، 1388)، ج1، ص54.
5) جمیل صلیبا، المعجم الفلسفی، ج1، ص540.
اگر افعالی که از این هیئت ثابت نفسانی صادر میشود شرعاً و عقلاً پسندیده باشند، این هیئت را خلق نیکو و اگر زشت و ناپسند باشند، خُلق بد میگویند. (1)
در مباحث اخلاقی و در راستای اهداف این پژوهش، ذکر سه نکته خالی از فایده نیست:
اخلاق و مسائل اخلاقی از امور اعتباریاند که ریشه تکوینی دارند؛ بدین معنا که گرچه اوصاف و احکام اخلاقی در خارج مابهازای عینی ندارند، اما دارای منشأ انتزاع هستند. از اینرو اخلاق با سنن و آداب و رسوم _ که تابع قرارداد محض هستند _ متفاوت است. (2)
معیار تشخیص فعل اخلاقی از فعل طبیعی و عادی مثل خوردن، خوابیدن، راه رفتن و... این است که فعل اخلاقی قابل ستایش و نکوهش است. یا به بیان دیگر، این افعال از صفاتی نشئت میگیرند که قابل ستایش و نکوهش هستند و انسان از هر مکتب و اندیشهای که باشد برای اینگونه افعال ارزش قائل است. (3)
عناصر ارزشمندی عمل اخلاقی، آزادی و اختیار فاعل، انگیزه و نیت او و حُسن فِعلی آن است. منظور از حسن فعلی این است که فعل، صرفنظر از نیت فاعل، فینفسه نیک و شایسته باشد. (4)
ص50 - 40.
مفاهیم نظری _ بهویژه مفاهیمی که با انسان ارتباط دارند _ همواره در معرض آرا قرار میگیرند و مفهوم «دین» نیز از این وضعیت مستثنا نیست و تاکنون توافقی بر تعریف آن حاصل نشده است. گوناگونی تعاریف دین به قدری گسترش دارند که حتی ارائه فهرستی ناقص از آن میسر نیست. (1)در این نوشتار، مراد از دین، آنچه قرآن به سوی آن دعوت کرده، سنت نبوی و روایات امام معصوم علیه السلام است.
درباره نسبت بین دین و اخلاق، دیدگاههای گوناگونی مطرح شده است که عبارتاند از: اتحاد دین و اخلاق و استقلال دین و اخلاق با وجود امکان ارتباط میان آن دو.
کسانی که به اتحاد دین و اخلاق قائلاند، یا یگانگی و عینیت دین و اخلاق یا استنتاج دین از اخلاق و یا استنتاج اخلاق از دین را مطرح میکنند و دیدگاهی که استقلال دین و اخلاق را مطرح میکند، یا به تعارض جزئی بین دین و اخلاق قائلاند، یا دین و اخلاق را دو ماهیت کاملاً ناسازگار و مستقل میدانند و یا دین و اخلاق را دو ماهیت مستقل و کاملاً سازگار میدانند. (2)
در این نوشتار، همگام با بسیاری از متفکران اسلامی، اخلاق را جزء جداییناپذیر دین و بخشی از ساحتهای سهگانه دین (عقاید، احکام،
اخلاق) میشماریم. اما این مسئله به معنای استقلال و بینیازی این سه بخش از یکدیگر نیست؛ بلکه اخلاق در مقام ثبوت و ارزش واقعی و در مقام اثبات و تحقق و در مقام ضمانت اجرا محتاج به دین است؛ بدین معنا که هرچند هریک از بخشهای دین از جمله اخلاق، جزئی از مجموعه کلی دین را تشکیل میدهند، اما اینگونه نیست که این اجزا کاملاً از یکدیگر بیگانه باشند و با هم هیچ ارتباطی نداشته باشند؛ بلکه نظام دینی یک نظام در هم تنیده است که همه بخشهای آن با یکدیگر مرتبط و بر یکدیگر استوارند. (1)
با توجه به آنچه گفته شد، اخلاق اسلامی، اخلاق منسوب به
دین اسلام است؛ یعنی مجموعه صفات و الزامهای اخلاقی برگرفته
از دین اسلام که راه و رسم زندگی کردن را بهگونهای شایسته ترسیم
میکند و بایدها و نبایدهای ارزشی حاکم بر رفتار آدمی را مینمایاند.
از آنجا که «اخلاق زمینهساز» بخشی از اخلاق اسلامی است، مراد از اخلاق زمینهساز، صفات و الزامات اخلاقی خاصی است که برگرفته از آموزه انتظار، و زمینهساز ظهور ولیّعصر عجل الله تعالی فرجه الشریف است. به دیگر سخن، اوصاف و افعال اخلاقی است که مقدماتی ایجاد میکند تا شرایط فردی و اجتماعی برای تحمل ولایت معصوم و ظهور امام عجل الله تعالی فرجه الشریف فراهم آید. این زمینهسازی اهداف و انگیزههای یک فرد و در نتیجه روابط او با دیگران را
1) محمدتقی مصباح یزدی، دروس فلسفه اخلاق (تهران: انتشارات اطلاعات، 1367)، ص199- 197.
تحت تأثیر قرار میدهد.
در اخلاق زمینهساز ظهور، غایت فعل اخلاقی عدالت اجتماعی
و سیاست مدن نیست؛ (1)آنگونه که افلاطون قائل است و فرد
منتظر بهرهمندی از لذات ممکن و دوری گزیدن از ناخوشیها (لذات و آلام عقلانی و روحانی یا جسمانی) را مایه سعادت نمیداند؛ آنگونه که ارسطو ذکر میکند؛ (2)بلکه انسان منتظر جز امام را نمیخواهد و عشق و محبت به امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف است که او را به تلاش وامیدارد تا این رفعت و بیقراری را به دیگران نیز منتقل کند و برای اهداف بلندش نیروی انسانی تربیت نماید.
اصل، معیار و ضابطه اخلاقی بودن فعل در این نگرش اتصاف به حسن و قبح است؛ اما فعلی حسن است که بسترساز زمینه ظهور باشد و فعلی قبیح است که عامل تأخیر در ظهور باشد. در این نگرش رسیدن به حاکمیت ولیّعصر عجل الله تعالی فرجه الشریف و تحقق ظهور است که مایه سعادت حقیقی است و بر مبنای این معیار، انسان تکلیف اخلاقی خود را در عصر غیبت درمییابد. در این صورت، ممکن است «فعل اخلاقی» نسبی باشد و ممکن است در شرایط و زمانهای گوناگون تغییر کند؛ اما همین اصل و معیار و ضابطه ثابت و مطلق است. با این توضیح زمینهسازی و اخلاق زمینهساز در عرصههای گوناگونی قابل طرح است که خانواده یکی از این حوزهها به شمار میآید.
اخلاق در حوزه خانواده با حوزههای مختلف اخلاق کاربردی چون اخلاق خانواده، اخلاق ازدواج، اخلاق همسرداری، اخلاق جنسی، اخلاق مادری، اخلاق مدیریت و اخلاق تربیت ارتباطی تنگاتنگ دارد. برای آنکه در دامان نزاعهای لفظی گرفتار نیاییم، ارائه تعریفی روشن از این حوزههای اخلاقی ضرورت دارد:
اخلاق خانواده: در این قلمرو اخلاقی، زن و مرد در نقش پدر و مادر
و رابطه آنها با فرزندان و وظایف اخلاقی هریک نسبت به یکدیگر
مدنظر است.
اخلاق ازدواج: مراد از اخلاق ازدواج، ارتباط اخلاقی زن و مرد در
قالب نهاد ازدواج، بهعنوان یک قرارداد یا تعهد، و حقوق اخلاقی متقابل هریک از آنهاست.
اخلاق همسرداری: مراد مهارتی است که زن و شوهر بر اساس آن،
با شناخت توانمندیها، تفاوتها و حساسیتهای یکدیگر به نیازهای جسمی، عاطفی، روانی و حتی جنسی طرف مقابل میتوانند پاسخ
دهند، بهطوری که هر دو احساس رضایت خاطر و آرامش نسبی نمایند.
با این تعریف از اخلاق همسرداری، اخلاق جنسی در قالب نهاد خانواده، بخشی از اخلاق همسرداری است. (1)همچنین «اخلاق همسری»، اوصاف و رفتارهای اخلاقی مورد انتظار زن و شوهر در برابر یکدیگر را نیز
1) فرح رامین، «اخلاق همسرداری»، در: جستارهایی در اخلاق کاربردی (قم: انتشارات دانشگاه قم، 1389)، ص339.
دربر میگیرد.
اخلاق مادری: اخلاق مادری برترین شکل از اخلاق مراقبت است که رابطه مادر و فرزند را به تصویر میکشد. به همین سبب گاه اخلاق مراقبت را «اخلاق مادرانه» نیز نامیدهاند. اخلاق مراقبت به معنای توجه به نیازهای دیگران، توجهی که به فردیت و شخصیت دیگران احترام میگذارد، نه اینکه با آنها صرفاً طبق قوانین انتزاعی عدالت رفتار کند. (1)
اخلاق مدیریت: اخلاق مدیریت عبارت است از ملکات نفسانی انسان، از آن جهت که اداره امور جمعی از انسانها را در نیل به اهداف معین عهدهدار است. (2)
اخلاق تربیت: مراد از این حوزۀ اخلاقی برانگیختن، فراهم ساختن
و به کار بستن سازوکارهای آموزشی و پرورشی در جهت دریافت
گزارههای اخلاقی و شناختن و شناساندن فضایل و رذایل و زمینهسازی برای ایجاد نگرش و روی آوردن به اخلاق حسنه و تقید و پایبندی و عینیت دادن ارزشهای اخلاقی به منظور رسیدن به سعادت و کمال جاودانه است. (3)
اخلاق تربیت یا تربیت اخلاقی فرایند زمینهسازی و بهکارگیری شیوههایی برای شکوفاسازی، تقویت، ایجاد صفات، رفتارها و آداب اخلاقی و اصلاح یا از بین بردن صفات، رفتارها و آداب غیراخلاقی در خود
1) Onora Oʼneill, Charity. In: Beker, Lawrence. C, Beker, Charlotte. B (eds), In: Encyclopedia of Ethics (NewYork: Routledge, 2001), Vol. 1, p. 204
2) قاسم واثقی، درسهایی از اخلاق مدیریت (قم: مرکز چاپ و نشر سازمان تبلیغات اسلامی، 1376)، ص24.
3) محمد بهشتی، «تربیت، اخلاق و تربیت اخلاقی»، مجله معارف، شماره 10، 1381، ص180.
انسان یا دیگری است. (1)
در این پژوهش، اخلاق مدیریت، اخلاق مادری و اخلاق تربیت را عناوین فرعی و زیرمجموعه اخلاق در حوزه خانواده و اخلاق ازدواج، اخلاق جنسی و اخلاق همسری را زیرمجموعه اخلاق همسرداری قرار میدهیم و میکوشیم اوصاف و اخلاقی را _ که زمینهساز ظهور هستند _ در هریک از این حوزههای اخلاق کاربردی واکاوی کنیم.
برای یافتن مصادیق اخلاق زمینهساز در قلمرو روابط بین همسران، شناخت بحرانهایی که این روابط را در عصر غیبت تهدید
میکند ضروری است تا در سایه آن اوصاف و افعال اخلاقی مهمی
که در جهت خروج از این بحرانها و ایجاد بستر مناسب برای تحقق ظهور است، بازشناسیم.
نماد ازدواج را به حق جزء نهادهای جهان شمول دانسته¬اند، زیرا توافق و قراردادی دو جانبه است که دارای لوازم سیاسی، فرهنگی و اجتماعی بیشماری است. در سالهای اخیر، با وجود افزایش چشمگیر روابط و معاشرت دو فرد، خارج از چارچوب ازدواج، در اکثر مناطق جهان، رویکرد
1) علی همت بناری، مأخذشناسی تربیت اخلاقی (قم: پژوهشکده تعلیم و تربیت، 1382)، ص9.
به ازدواج رایج بوده است. (1)
زندگی خود، حداقل یک بار ازدواج می¬کنند اما 43% تا 64% این ازدواجها به طلاق
منتهی میشود.
B. J Fowers. The of Marital happines: How embracing the virtues of loyalty, generosity, Justice and courage can strengthen your relationship (Sanfrancisco, C A: Jossey – Bass Publishers and Littlefield Publishers, Inc, 2000), P. 31
اما با بالا رفتن آمار طلاق و ازدواجمجدد، اهمیت پژوهش در باب ازدواج و پی آمدهای اقتصادی، اخلاقی، حقوقی و حتی بینالمللی آن در زندگی مردم مشخص میگردد. نظریهپردازان علوم اجتماعی، روانشناسان، جامعه شناسان و مشاوران خانوادگی زمان و انرژی زیادی را در بهبود روابط زوجین مصروف داشتهاند، اما به نظر میرسد که ساختار ازدواج بسیار پیچیده است و باید مورد بازبینی قرار گیرد.
در اخلاق خود گروانه، ازدواج قرار دادی (3)دو جانبه میان دو فرد مستقل و برابر است که از طریق رابطهای که رضایت دو طرف را در بر دارد، به دنبال حداکثر سود شخصی خویشاند. در این مکتب، ازدواج روشی برای خودارضایی است که شخص برای رسیدن به آن، باید به دیگران نیز اهمیت دهد. (4)حامیان این دیدگاه، تأکید بر «خود» را اساس تمام روابط انسانی میدانند و معتقدند که باید ارزشهای جامعه به سمت اهمیت فرهنگی خودگرایی و اصالت فرد هدایت شود. (5)
1) آمار ازدواج در آمریکا گویای این امر است که تقریباً 90% افراد بزرگ سال، در طول
2) Egoism
3) contract
4) D, Popenoe, American Family Decline: A Reviwe and Appraisal, Journal of Marriage and Family, 55, p. 527-555
5) E. J. Porter, Building Good Families in a Changing World (Australia: Melbourne University Press, 1995), P.14
ارزش یک ازدواج به میزان رضایت و سودی که برای فرد در زندگی فراهم میآورد، بستگی دارد. بنابراین زوجین همواره باید در مورد نقشهای زناشویی، نیازها و انتظاراتشان با یکدیگر گفتوگو کنند تا شرایطی را فراهم آورند که هر کدام بتوانند به بیشترین سود برسند. بسیاری مشاوران و روانشناسان ازدواج، تحت تأثیر اخلاق خودگروانه هستند:
زوجین باید درهمان ابتدا، غایت ازدواج را بدانند. ازدواج صرفاً برای تشکیل خانواده، یافتن یک فرد خوب، یا انتخاب شدن توسط یک فرد خوب نیست. ازدواج وسیله¬ای برای ارتقاء و رشد شخصی است. (1)
از آنجا که نیازها و امیال بشری بسیار پیچیده است، اینکه زوجین چگونه میتوانند در روابط خویش به حداکثر خواستههای شخصی خود برسند، کاری بس دشوار است. بنابراین در اخلاق خودگروی، یکی از فاکتورهای اساسی یکی ازدواج موفق این است که زوجین خواستهها و نیازهای واقعی خود را بشناسند. ارزش یک ازدواج خوب در گرو تناسب بین نیازها و خواستههای طرفین است و «خودآگاهی» شرط اساسی یک ازدواج موفق است.
طرفداران این مکتب، بیشتر برآنند که نشان دهند پیش از آنکه بتوانیم دیگران را دوست داشته باشیم، باید خودمان را بشناسیم و دوست بداریم. از اینرو متخصصان و مشاوران ازدواج و خانواده میتوانند در این زمینه یعنی خودشناسی و یافتن راهکارهای مناسب در اینکه همسران چگونه
1) I. D. Glick, E. M. Berman, J. F. Clarking D. S Rait. Mairtal and Family Therapy (Washington, D. C: American Psychiatric, 2000), P. 67
نیازهای خویش را به یکدیگر بشناسانند، زوجین را مدد نمایند و مهارتهایی چون مدافعانه گوش ندادن (خوب گوش دادن)، روشن ساختن هویت و نیازهای فردی، مدیریت صحیح روابط و ایستادگی در برابر ناسازگاریها را در دراز مدت آموزش دهند. (1)اما پیش فرض اصلی تعلیم و ترویج چنین مهارتهایی این است که «خودِ» آدمی، اولین و مهمترین غایت است و باید با توجه به دارا بودن نیازهای متعدد به دنبال اموری رود که او را راضی نگه دارد. (2)
منتقدان بیان میدارند که اگر «خود» اساس ازدواج است، پس هیچ
چیز فراتر از «خود» و ارادههای آزاد اشخاص وجود ندارد و ازدواج هیچ
لوازم و بایدها اجباری اجتماعی را به همراه ندارد. (3)در این نظریه، هدف از مناسبات متقابل انسانی در حد سودمندی تنزل مییابد و همه انسانها _ جر «خود» آدمی _ تنها ابزاری برای رسیدن به رضایتمندی «خود» به شمار میآیند. در این صورت ارتباط زوجین چیزی بیش از مجموعهای از معاوضات نیست: ما زمان و انرژیمان را به اشکال مختلف در اختیار همسرمان قرار میدهیم و بهطور متقابل انتظار سود داریم. (4)
در اخلاق خودگروانه، نقش همسری به نقش فروشندهای سرسخت
1) A, Holtzworth – Munroe & N. S. Jacobson, Behavioral Marital Therapy, In: A. S Gurman & D. P Kinsiskern (eds), Handbook of Family Therapy (NewYork: Bruner Mazel, 1991), P. 96-133
2) I. D, Gilck, Op. cit, P 67
3) R. N. Bellah, R. Madsen, W. M. Sullivan, A. Swidler & S. M, Tipton, Habits of the heart: individualism and Commitment in American Life (NewYork: Harper and Row, 1985), P. 107
4) Fowers, Op. cit, P. 92
تقلیل مییابد که بیصبرانه منتظر است که تجارت بازار زندگی را کنترل کند تا بیشترین سود را ببرد. بنابراین، اگر این سود حاصل شد، بازار خوبی برای معامله دارد و اگر حاصل نشد باید سود خویش را در جای دیگری جست و جو کند!
از منظر اخلاق فضیلت ازدواج تنها یک قرارداد نیست، بلکه تعهدی (2)است که زوجین با انتخاب آزاد خویش نسبت به یکدیگر دارند، اما خود را در برابر دیگران (و در نگاه دینی، خدا) نیز متعهد میشمارند. در این مکتب، ازدواج به جای این که بر «احساس خوب»، متمرکز باشد، بیشتر بر «خوب بودن» توجه دارد. مهم نیست که «آیا این کار برای من سود دارد یا خیر»، مهم آن است که «آیا این کار درست است یا اشتباه». در اخلاق فضیلت، پیمان زناشویی نیاز به تمرین خویشتنداری (3)و کف نفس دارد. گاه باید «خود» را زیر پا گذاشته، برای دیگری ایثار (4)کرد.
در این دیدگاه، پیجویی خیر ارزش ذاتی دارد و فضیلت محسوب میشود. اساس روابط زناشویی این است که زوجین با بهکارگیری عقل خویش در تعقیب فضیلتهایی چون عدالت، وفاداری، دوستی، بخشش و... باشند. ازدواج یعنی همکاری مشترک دو زوج به منظور دستیابی به خیر بیشتر. (5)ازدواجهایی که به هدف کسب رضایت عاطفی فرد، شکل میگیرد، حتی اگر همسران مهارتهای ارتباطی بسیاری را از متخصصان
فراگرفته باشند، اساس ضعیف و سستی دارد. زیرا عواطف و احساسات غیرقابل پیشبینیاند و ویژگیهای احساسی که همسران در برابر یکدیگر تجربه میکنند، ممکن است در طول روز، هفته،ماه یا سالها تغییر کند:
اگرچه یادگیری مهارتهای ارتباطی ارزشمند است، اما چنین مهارتهایی، زمانی ثمربخش هستند که زوجین پیش از پرداختن به آنها خویشتنداری و کنترل خود را بیاموزند و تمرین کنند و به کارهای فضیلتآمیز بپردازند. (1)
انسان فضیلت مدار، وجدان آگاهی دارد که میتواند خویش را
جهت دهد و به جای انجام کارهای دون و پست به انجام کارهای با فضیلت بپردازد و بیشترین تلاش خویش را برای دستیابی به بیشترین خیر به کار گیرد، خویشتنداری در زندگی زناشویی فضیلت است. خویشتنداری یعنی چشمپوشی از ارضا تمایلات کمارزش به سود مسائل والاتر و پر ارزشتر. (2)
حامیان اخلاق فضیلت، به پیروی از ارسطو، معتقدند فضیلت آن است که آدمی کار خیر را فقط به جهت خیر بودن آن _ گرچه تمایلی به انجام آن نیز نداشته باشد _ باید انجام دهد. و حتی بیان میدارند کاری کاملاً فضیلتآمیز است که فرد در انجام آن، _ حداقل در مراحل اولیه انجام کار _ هیچ احساس خوشایندی نداشته باشد. زمانی ما رفتاری فضیلتآمیز داریم که تصمیم بگیریم کاری را که بهطور طبیعی مایل به انجامش هستیم، انجام ندهیم؛ زیرا فهمیدهایم که میتوانیم و باید هدفی بهتر،
اصیلتر و با ارزشتر را دنبال کنیم. البته انسان با تمرین و تکرار کارهای با فضیلت میتواند بین احساس، عقل و رفتار خویش هماهنگی ایجاد کند. در ازدواج دو فرد با یکدیگر متحد میشوند تا در پی اهدافی باشند که فراتر از خواستههای خودشان است و این اهداف، به تنهایی قابل دستیابی نیستند. (1)
برخی پنداشتهاند به کارگیری اصول اخلاق فضیلت در ازدواج به
معنای این است که اصل در رابطه زناشویی ایثار کردن، خود را فدای دیگری کردن و یا تن دادن به قوانین اجباری است. اما اخلاق فضیلت احکام ناظر به وظیفه را احکام اساسی اخلاق نمیداند و شخص بر حسب وظیفه ملزم به تبعیت کردن از قوانین اخلاقی _ اجتماعی نیست، بلکه رفتاری فضیلت آمیز است که فرد با به کارگیری دقیق عقل خویش درک کند آن کار از نظر اخلاقی با ارزشتر است. رفتار فضیلتآمیز یعنی در پی خیر بیشتر رفتن و چشمپوشیدن از امکانات بیشتر برای رسیدن به امکانات بهتر. (2)
منتقدان بیان میکنند که اخلاق فضیلت باید مشخص کند خیر بیشتری که هر شخص باید در پی آن باشد چیست؟ از آنجا که طیف گستردهای از ظرفیتها و استعدادها در آدمی وجود دارد و به دلیل فرهنگهای مختلف، هرگز به وضوح نمیتوانیم خیر را تشخیص دهیم. در این مسیر تردیدها، سردرگمیها و آزمون و خطا وجود دارد. (3)
اشکال دیگری که بر اخلاق فضیلت وارد است این است که به نظر میرسد نمیتواند بهطور کامل بر «فردگرایی» (1)غلبه کند. زیرا حتی مدافعان آن میپذیرند که در ازدواج، هریک از زوجین باید خودشان درباب اهداف و غایاتشان در زندگی تصمیمگیری کنند؛ خواه همسر آنان در آرزوها و غایاتشان با ایشان اشتراک داشته باشد یا خیر. در این نظریه انتخاب همسر از اهمیت خاصی برخوردار است. باید همسری را برگزینیم که بیشترین و مهمترین سهم را در اهداف زندگی مشترک با ما داشته باشد. (2)بنابراین خیر بیشتر بازهم باید توسط خود فرد معین و روشن گردد و «خود» مبنای ارزش قرار میگیرد. (3)
در این مکاتب اخلاقی، سعی میشود برای غلبه کامل بر فردگرایی، انسان را در بافت سنتهای اجتماعی مطرح کنند. جامعهگرایان، فردگرایی را محکوم میکنند، اما نه به خاطر اینکه «خودگرایی»، بر رضایتمندی احساسی، تمرکز و منافات با عمل فضیلتآمیز دارد، بلکه آنها معتقدند که ازدواج در اخلاق خودگروی، به مانند ظرف خالی است که ممکن است با هرچیزی پر شود. زیرا در این نظریه، فرد از غایاتی که دنبال میکند، مهمتر است و آشکارا امکان دارد در موقعیتهای مختلف به تردید بیفتد و از خود بپرسد که آیا دوست دارد دیگر ادامه دهد؟ و این امر منجر میشود که روابط زناشویی از رضایت
اخلاقی تهی گردد. (1)
در این دیدگاه تأکید میشود که روابط اجتماعی، شرایطی را
ایجاد میکند که فرد در آن ساخته میشود. هویت فرد در متن اجتماع شکل میگیرد و فرد را نمیتوان مجزا از روابط اجتماعی در نظر گرفت. ازدواج اساساً رابطهای است که مملو از انتظارات و توقعات اجتماعی است. در ازدواج این خودِ فرد نیست که تصمیم میگیرد و یا انتخاب میکند. ازدواج با اختیار و اراده دو فرد مستقل انجام نمیگیرد. در واقع، سنن اجتماعی برخود زوجین و حتی تواناییهای عقلانی آنها در تشخیص خیر، تقدم دارد.
حامیان این دیدگاه، به جای آن که از زوجین بهعنوان عوامل اخلاقی سخن به میان آورند، تمایل دارند تا از تغییر در فرهنگ و اجتماع و تأثیر
آن بر ازدواج گفتوگو کنند. زیرا در مقایسه با معیارهای اجتماعی،
باید خواستهها و امیال افراد نادیده گرفته شود. بنابراین، تغییرات
فرهنگی و اجتماعی را برای اصلاح ازدواج مدرن در دستور کار خود
قرار میدهند. (2)
در اسلام برای تشکیل یک خانواده اخلاقمدار، الگوی ازدواج اسلامی ارائه شده است. کارکرد اخلاقی ازدواج، نتیجه پیوند ارادی دو
جنس مخالف است که حسن معاشرت، وفاداری، صداقت، عفت،
حیا و دیگر موارد ارزشی را در محیط خانواده به ارمغان میآورد. از
ازدواج _ که در قرآن کریم بهعنوان «میثاق غلیظ» (1)مورد تأکید است _
در انجیل نیز به «سر عظیم» تعبیر میشود که نمونهای زمینی از یک حقیقت آسمانی است. (2)اهتمام مسیحیت به مسئله ازدواج به حدی است که هرگونه عملی که منجر به گسستن این پیمان گردد، محکوم میشود و ازدواج بهعنوان عقد انحلالناپذیر شناخته شده و طلاق امکانپذیر نیست. (3)
در طول تاریخ بشر، مسئله ازدواج با معضلات عدیدهای بهویژه در
بُعد اخلاقی روبهرو بوده است. نمونههای آشکار الگوهای غیراخلاقی ازدواج را در عصر جاهلیت پیش از اسلام و در دوره جاهلی معاصر
میتوان یافت. نکاح مقت (به ارث بردن و ازدواج با نامادری پس از مرگ پدر)، شِغار (نکاح فاقد مهر یا اینکه مهریه هر نکاح، نکاح دیگری است)، بَدَل (تعویض همسران)، خَدن (ارتباط نامشروع و پنهانی با جنس مخالف)، استبضاع (واگذار کردن همسر خود به دیگری برای ایجاد صفات مطلوب خُلقی و خَلقی در فرزند) و رهط (ایجاد رابطه زناشویی چند مرد با یک زن) در دوره جاهلی، از منظر اسلام منفور، زشت و نادرست شده است. نمونههایی منفورتر را در جاهلیت معاصر میتوان یافت؛ مانند همخانگی (4)(زندگی کردن زن و مرد با رابطه جنسی بدون ازدواج)، زندگی
اشتراکی (1)(زندگی مختلط و مشترک بین چند زن و تعدادی مرد)، همجنسبازی (2)(احساسات جنسی نسبت به جنس موافق) و چندشوهری (3)(زندگی یک زن با چند شوهر) از ناهنجاریهای اخلاقی در عصر غیبت است که به اینگونه موارد میتوان مسائلی چون عشق و ازدواجهای اینترنتی را نیز افزود که محرکهای رو به تزاید جنسی گام به گام شرایط را بحرانیتر میکند. در این میان، آنچه این بحرانها را دامن میزنند، نگرشهای فمینیستی است که به بهانه «مردستیزی» به نفی حریم خانواده و تحریم ازدواج با مردان پرداخته و در افراطیترین شکل، کانون خانواده را عمدهترین عامل بدبختی و تبعیض زنان معرفی میکنند (4)و همجنسگرایی و گرایش جنسی زنان به خود را تجویز میکنند. (5)امروزه زنی که در گذشته «فاحشه» محسوب میشد، دختری که «از لحاظ جنسی فعال است» تلقی میشود. (6)
نتایج برگرفته از چنین دیدگاههایی منجر به شیوع زنا، افزایش بیرویه بیماریهای مقاربتی، سقط جنین و از بین رفتن ارزشهای اخلاقی است. این نگرشها، تمدن غربی را به سویی هدایت میکند که در آن هیچ ارزش مطلقی وجود ندارد، هیچ اصول اخلاقی، جز سودگروی و لذتگروی
1) communities
2) homosexuality
3) polyandry
4) رابرت. اچ یورگ، در سراشیب به سوی گومرا، الهه هاشمی حائری (تهران: انتشارات حکمت، 1378)، ص441.
5) دایانا پاسنو، فمینیسم، راه یا بیراهه؟!، محمدرضا مجیدی (تهران: پژوهشگاه فرهنگ و معارف، 1384)، ص85.
6) دایانا پاسنو، فمینیسم، راه یا بیراهه؟!، محمدرضا مجیدی (تهران: پژوهشگاه فرهنگ و معارف، 1384)، ص62 - 60.
مادی، ارزش پیدا نمیکند و اخلاق بر مدار استقلال و خودمختاری فردی معنا مییابد و فضایل اخلاقی چون پاکدامنی، سخاوت، حیا و... بقایای دوران اساطیر میشود.
برای خروج از این بحران و فراهم آوردن شرایط ظهور، ازدواج مهمترین ابزار است. در چنین شرایطی انسانی که در انتظار ظهور به سر میبرد در برابر این کجرویها _ که در برخی روایات تنها سبب طولانی شدن غیبت شمرده شده (1)_ هرگز سکوت نمیکند و با خودآگاهی و تهذیب نفس به ترویج فرهنگ ازدواج در سطح جامعه میپردازد.
ازدواج توافق و قرارداد دوجانبهای است که لوازم سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اخلاقی بیشماری دارد. ازدواج در اخلاق اسلامی فعلی اخلاقی است که مستحب مؤکد و در برخی شرایط واجب شمرده شده است (2)و مورد طلب و درخواست الهی است (3)و از اینرو مطلوبیت ذاتی دارد.
غزالی با ذکر فواید پنجگانه برای ازدواج (فرزند، شکستن شهوت، ترویج نفس، تفریغ قلب و ریاضت) بقای نسل را مهمترین برمیشمارد. (4)
در اخلاق مسیحی، خانواده محل تحقق عشق و محبت است.
عشق همسران به یگدیگر، محبت والدین به فرزندان و عشق و محبت فرزندان به والدین مثلث سه گانه ای است که سرود محبت را در سراسر هستی جاری میسازد:
پس سه چیز همواره باقی خواهد ماند: ایمان، امید و محبت، اما از همه اینها بزرگتر، محبت است. (1)
نظریه «اخلاق محبت»، (2)بهطور گسترده و در تمامی حوزههای اخلاق یهودی _ مسیحی پذیرفته شده است. در این نظریه تنها یک دستور اخلاقی وجود دارد: دوست داشتن؛ و باید سایر دستورات را از آن گرفت. (3)
منتقدان اخلاق محبت گفتهاند که چگونه دوست داشتن میتواند دستورالعملی در اختیار ما بنهد که بیان کند کدام عمل را باید انجام داد یا از کدام قاعده باید پیروی کرد؟ چطور ممکن است همه وظایف خویش را صرفاً از آموزه محبت اخذ کنیم؟ بهطور مثال، به نظر میرسد که اخذ وظیفه عادل بودن از قانون محبت ناممکن است، به شکلی که برخی محبت و عدالت را در مقابل یکدیگر قرار میدهند. (4)
شارحان یهودی _ مسیحی اخلاق محبت در جواب این انتقاد بیان
1) رساله اول پولس به قرنتیان: 13:13.
2) ethics of love
3) اخلاق محبت را «agapism» نیز نامیدهاند که از واژه یونانی «agape» به معنای عشق ایثارگرانه و خالی از خودخواهی و بدون چشم داشت است؛ در مقابل «eros» عشق شهوانی پنداشته شده است. برخی نیز «agape» را به معنای عشقدهنده و «eros» را به معنای عشقگیرنده ترجمه کردهاند. در عشقدهنده، عاشق چیزی را برای خود نمیخواهد، مانند محبت خدا به مخلوقاتش، به خلاف عشقگیرنده. (ر.ک: ویلیام، کی فرانکنا، فلسفه اخلاق، ص127)
4) ویلیام، کی فرانکنا، فلسفه اخلاق، ص131.
میدارند که این نظریه ابتدا در قالب وحی خاصی در جهان ظهور یافته و اساساً بر عقاید و تجارب توحیدی خاصی مبتنی است و بهعنوان یک اصل کار آمد تنها در دسترس کسانی قرار میگیرد که با فیض و رحمت الهی از حیات معنوی برخوردارند. (1)
در اخلاق مسیحی، محبت سرمنشأ بسیاری از فضایل اخلاقی است:
کسی که محبت دارد، صبور است و مهربان؛ حسود نیست و به کسی رشک نمیبرد، مغرور نیست و هیچ گاه خودستایی نمیکند؛ به دیگران بدی نمیکند؛ خودخواه نیست و باعث رنجش کسی نمیشود. کسی که محبت دارد، پرتوقع نیست و از دیگران انتظار بیجا ندارد، عصبی و زودرنج نیست و کینه به دل نمیگیرد؛ هرگز از بیانصافی و بیعدالتی خوشحال نمیشود، بلکه از پیروز شدن صدق و راستی شاد میگردد. اگر کسی را دوست بدارید، به هر قیمتی که باشد، به او وفادار میمانید، همیشه سخنان او را باور میکنید، سعادت او را میخواهید و از او دفاع میکنید. (2)
روابط میان زن و مرد افزون بر اینکه نیازمند به حقوق است و مقررات ازدواج، نفقه، مهریه، حضانت، فرزندان، طلاق و... را دربر میگیرد و اگر
این حقوق رعایت نگردد، عدالت در میان زوجین محقق نمیشود،
به اخلاق نیز نیازمند است. پس از تحقق ازدواج، بقای این رابطه نیازمند
به آراسته شدن به فضایل و افعال اخلاقی است که در این تحقیق از
آن به «اخلاق همسری» تعبیر میکنیم. از دیدگاه قرآن کریم، انس و
آرامش یکی از اهداف الهی ازدواج است. منشأ گرایش مرد به زن و
آرمیدن در سایه انس با یکدیگر، همانا مودت و رحمتی است که
خداوند بین آنها قرار داده است. این مودت الهی و انس روحی غیر از گرایشهای غریزی است که برخی جریانهای انحرافی در رابطه زن و مرد مطرح میکنند.
انسی که در سایه ازدواج فراهم میآید، بر مبنای افعال اخلاقی برگرفته از فضایل اخلاقی است. بدگویی، بدبینی، بدخواهی، بدرفتاری، شماتت و خشونت در روابط همسران، به جای آرامش، آتش میافروزد و تکرار و تذکر مداوم ملالآور است. برای رسیدن به آرامش توقع را باید کم کرد و تحمل را افزود و صبر و عفو و تغافل میوه شیرین کمتوقعی است و این همه همان محاسن اخلاقی است که یک فرد منتظر در حیطه خانواده باید آراسته به آنها باشد:
مَنْ سَرَّهُ أَنْ یَکُونَ مِنْ أَصْحَابِ الْقَائِمِ فَلْیَنْتَظِرْ وَ لْیَعْمَلْ بِالْوَرَعِ وَ مَحَاسِنِ الْأَخْلَاقِ وَ هُوَ مُنْتَظِرٌ. (1)
منشور اخلاقی اوصاف و افعال منتظران، در این سخن امام معصوم علیه السلام ترسیم شده است:
أَعِینُونِی بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ وَ عِفَّةٍ وَ سَدَادٍ. (2)
با توجه به مضمون روایت، اعانت و یاری امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف در پرتو چهار ویژگی اخلاقی ورع، اجتهاد، عفت و سداد تحقق مییابد. در روایت پیشین، ورع و محاسن اخلاق مطرح شد که به نظر میرسد ذکر خاص قبل از عام _ یا ذکر خاص بعد از عام _ بیانگر تعظیم و بزرگداشت و اهمیت اوصاف است. محاسن اخلاق، شامل ورع، اجتهاد، عفت و سداد نیز میشود، ولی به دلیل اهمیت، این چهار صفت بهطور جداگانه ذکر میشوند. بهطور کلی در ادبیات _ عرب یا غیرعرب _ این شیوه ادبی مرسوم است و در لسان قرآن کریم نیز از آن استفاده شده است. برای نمونه: «مَنْ کَانَ عَدُوًّا لِلهِ وَمَلَائِکَتِهِ وَرُسُلِهِ وَجِبْرِیلَ وَمِیکَالَ فَإِنَّ اللَّهَ عَدُوٌّ لِلْکَافِرِینَ». (1)
اگر فرد منتظر باید مزین به اخلاق حسنه باشد، بدیهی است خوشرفتاری و خوشگفتاری، مدارا و محبت، صبر و حلم و... باید در رفتار زوجین در خانواده منتظر مشهود باشد. اما در این تحقیق با تکیه بر روایت مهم پیشین، سعی داریم ورع، اجتهاد، عفت و سداد را بهعنوان مهمترین شاخصههای اخلاقی روابط زوجین بررسی کنیم. البته کسی که در مرحله عون و یاری امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف قرار گرفته، از پیش باید به معرفت کامل آن وجود مبارک نائل آمده باشد و در پرتو این معرفت، به محبت و عشقی رسیده باشد که قوه محرکه حرکتش در جهت یاری ایشان و زمینهسازی برای ظهورش قرار گیرد که «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّةً». (2)انسان مادامی که نوع بینش و تلقی او از خود، خدا، هستی و
جامعه تغییر نکرده باشد به چنین شناختی نمیرسد. تا مادامی که تلقی ما از انسان و برداشت ما از خویشتن دگرگون نشود و تا آنگاه که نقش انسان بهعنوان خلیفه الهی مجهول بماند و بینش او از این نقش در حد تنوع، زندگی تکراری، در حد خوشیها و سرگرمیها و در حد بازیگر شدن و بازیچه ماندن خلاصه شود، شناخت و عشق و عون امام بودن معنایی نخواهد داشت:
«ورع» در لغت به معنای کف نفس است: الورع: یدل علی الکفّ
و الانقباض. (1)
این واژه در روایات بسیار تکرار شده، اما در لسان قرآن چنین واژهای به کار نرفته است. واژه تقوا _ که دارای معنای بسیار نزدیکی به این کلمه است _ کاربرد قرآنی دارد. در اصطلاح روایی «ورع» آن است که انسان در برخورد با شبهه توقف کند. (2)در کتب لغت، انسان باورع، ترسو معرفی شده است:
رجل ورع: الرجل الجبان. (3)
ورع حالتی از حذر است که در انسان شکل گرفته و همین حالت او را بسیار محتاط مینماید؛ تا آنجا که نهتنها از گناه، که حتی از شبهه نیز بیمناک است و در خود حریمی ایجاد میکند. از اینرو در روایات، از ورع
به «سپر» تعبیر شده است.
اگر هر یک از دو واژه ورع و تقوا به تنهایی به کار برده شوند، میتوانند مرادف باشند؛ اما در جایی که در کنار یکدیگر میآیند به یقین معنایی متفاوت دارند:
المتقی من اتقی کل ما نهی الله عنه، و اکبر من التقوی الورع، و الورع من اتقی الشبهات و ترک الحلال مخافة الوقوع بالحرام. (1)
تقوا از ماده «وقی» به معنای حفظ، صیانت و نگه داری است؛ نگهداری نفس از آنچه انسان را به گناه میکشاند. تقوا گناه نکردن است، اما «ورع» وارد حریم گناه نشدن و حتی شبهات را نیز ترک کردن است. انسان باورع نهتنها واجبات را انجام میدهد و از محرمات پرهیز میکند، بلکه از مکروهات و مباحات نیز میپرهیزد؛ زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید:
دَعْ مَا یُرِیبُکَ إِلَی مَا لَا یُرِیبُکَ. (2)
بنابراین، ورع از مراتب تقواست. امام صادق علیه السلام میفرماید:
فَإِنِّی أُوصِیکَ بِتَقْوَی اللَّهِ وَ طَاعَتِهِ، فَإِنَّ مِنَ التَّقْوَی الطَّاعَةَ وَ الْوَرَعَ وَ التَّوَاضُعَ. (3)
تقوا نقشه راه رسیدن به مقام قرب خدا، تابلوی راهنمای حرکت به سمت مقام «مشاهده و شهود قلبی» و منزل گزیدن در جوار رضوان الهی است. کسانی که میخواهند به درجه اعلای مقام تقوا برسند باید منازل و
مراحلی را بگذرانند. مرتبه نخست، ایمان و تسلیم است؛ مرتبه دوم، مقام توبه است که در این مقام، مؤمن از همه گناهان اجتناب میورزد؛ مرتبه سوم، از شبهات اجتناب کردن، که همان مقام ورع میباشد. (1)
ورع نیز مراتبی دارد: ورع التائبین، ورع المساکین، ورع المتقین، ورع الصدیقین و... . (2)صدیقین در مقام ورع از هر آنچه غیر خداست اعراض میکنند، از خوف اینکه ساعتی از عمر را در کاری که سودی ندارد تباه کنند. فرد منتظر که قلبش مملو از عشق و ایمان به خداست: «هم اصحاب المهدیّ عجل الله تعالی فرجه الشریف الذین قال الله فیهم: ... یحبّهم و یحبّونه»، (3)رنگ خدایی پیدا میکند: «رجال الهیون»، (4)به وحدانیت خداوند _ آنچنان که حق وحدانیت اوست _ اعتقاد مییابد: «فهم الذین وحدوا الله حق توحیده» و به امامت موعود منتظر ایمان دارد: «القائمین بإمامته». (5)چنین انسانی به همان میزان که عشق و علاقه در او شکل گرفته، خوف و خشیت جدایی و از دست دادن این عشق را نیز دارد. ترس از جدایی و محرومیت در فرد منتظر حالت حذر، ترس و ورع را ایجاد میکند.
آثار ورع در قلمرو روابط همسران، رابطهای هماهنگ را ایجاد میکند
که زمینهساز نظام برین انسانی را فراهم میآورد. ورع به منزله اساس
دین: «أَصْلُ الدِّینِ الْوَرَعُ وَ رَأْسُهُ الطَّاعَة»، (1)منشأ هر خُلق نیکوست.
عمل نیکو ثمره ورع است: «مَعَ الْوَرَعِ یُثْمِرُ الْعَمَلُ». (2)به همین دلیل
در روایت، پیش از اخلاق نیکو، ورع ذکر شده است. ورع در زندگی نورانیت و پاکی مطلق را به ارمغان میآورد و آرامش بین زوجین را رقم میزند و
باعث شکوه و هیبت در چهره و قاطعیت در رفتار میشود. ورع عامل محبوب شدن در نزد یکدیگر و بر قلبها حکومت کردن است. ورعی که بهعنوان یک حالت نفسانی در دل احتکار شود و آثار و نشانهای از خود نداشته باشد، ابتر است. از نشانههای ورع در بین زوجینها به دو نمونه اکتفا میکنیم:
علامه طباطبایی رحمة الله در تفسیر آیۀ 19 سوره نساء، قلمرو لزوم حسن معاشرت و رفتار شایسته با زنان را حتی فراتر از زندگی خانوادگی دانسته است و لازمه آن را قرار دادن زن در جایگاه واقعی خود در ایجاد جامعهای
مطلوب و بهعنوان یکی از دو رکن سازندۀ جامعه انسانی، همسنگ مردان میداند. (1)پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم رفتار و کلام نیکو را اساس پذیرش عبادات زن دانسته و میفرماید: «هر زنی که با زبانش شوهرش را بیازارد، خداوند توبه و کفاره او را نمیپذیرد، بلکه هیچ کار نیکی را از وی قبول نمیکند، حتی اگر روزها را به روزهداری و شبها را به عبادت بگذراند تا وقتی که شوهرش را راضی کند.» (2)
امام صادق علیه السلام زنی را که با همسرش به نیکویی رفتار کند و به استقبال و بدرقۀ شوهرش در منزل بیاید، از کارگزاران خداوند که نیمی از پاداش شهید را دارد میداند. (3)
در روایات از نشانههای محبت و عشق به امام عجل الله تعالی فرجه الشریف، محبت به همسر ذکر شده است:
هر کسی محبتش نسبت به ما شدیدتر گردد، محبت وی به زنان شدیدتر است. (4)
امام رضا علیه السلام میفرماید:
اعْلَمْ أَنَّ النِّسَاءَ شَتَّی فَمِنْهُنَّ الْغَنِیمَةُ وَ الْغَرَامَةُ وَ هِیَ الْمُتَحَبِّبَةُ لِزَوْجِهَا وَ الْعَاشِقَةُ لَهُ. (1)
ابراز محبت متقابل میتواند سودمندترین رابطه کلامی باشد:
قول الرّجل للمرأة: إنّی أحبّک لا یذهب من قلبها أبداً. (2)
این نکته اخلاقی سودمند است که در ابراز محبت باید همواره حد را نگاه داشت. تا آنجا که هنوز به جملههایی از تو مشتاقاند، خاموشی شیرینتر است. دلزدگی حتی در ابراز محبت، تنفر میآورد. این نکته نیز اهمیت دارد که ارتباط کلامی در خانه، برای مرد به اندازۀ زن اهمیت ندارد. مرد در روابط به صرف حضور بیشتر توجه دارد. (3)
ورع و خشیت و ترس ناشی از آن، شاید انزوا و خمودی را به همراه داشته باشد. انسان ممکن است از شدت احتیاط از هر اقدامی جدا شود و گوشه عزلت گیرد. از اینرو در روایت شریف «أعینونی» پس از ورع، انسان به «اجتهاد» دعوت میشود؛ یعنی منتظر باید به اندازه تمامی امکانات و ظرفیت کار کند. اجتهاد با اقدام متفاوت است؛ اجتهاد اقدامی است که با همه وجود انجام میشود. اجتهاد عملی همراه با مراقبت است. انسانی که عاشق محبوب است، از هر عملی که شاید او را اندوهگین کند میپرهیزد و
نهتنها دوری میکند که هراسان است و در این حالت باید به کوشش و تلاش دعوت شود. تلاش و کوشش آنجا شکل میگیرد که فرصتها محدود باشند و انسان میان کاری که انجام داده و کاری که میتواند انجام دهد و باید انجام میداد، محاسبه برقرار ساخته است. فرصت محدود و جایگاه مناسب و نسبت توان و عمل از زمینههای اجتهاد و تلاش هستند. (1)آغاز روایت با ورع برای این است که اگر ورع نباشد، احتمال وارد شدن به راه نادرست زیاد است؛ از اینرو نخست باید مصونیت شکل گیرد تا تلاشی مثبت آغاز شود. با بینشی دیگر، اجتهاد بعد از ورع، کوششی برای تمرین و ممارست برای ثابت و راسخ کردن اوصاف اخلاقی است که دوری از شبهات نیازمند تمرین و ممارست مداوم است.
ثمره چنین اجتهادی در اخلاق همسرداری، دوری از سستی، قنوط و یأس است؛ زیرا آفت بزرگ خوف و افراط در آن کاهلی و ناامیدی است. اصلاح امروز، نیازمند تدارک فرداست و تدارک فردا، به آیندهنگری، دوراندیشی و تلاش نیازمند است. به بهانه ورع و زهد نباید به انزوا و کاهلی گرفتار شویم و حتی در تهیه معاش و امور زندگی سستی ورزیم. پیشوایان معصوم علیهم السلام با گفتار و عمل، همواره پیروان خود را به تلاش برای روزی حلال تشویق کردهاند:
الشاخص فی طلب الرزق الحلال کالمجاهد فی سبیل الله. (2)
اگر اجتهاد را در کنار ورع، تمرین و ممارست در راسخ شدن صفات
نفسانی بدانیم، بهترین کوشش در این راستا در قلمرو اخلاق همسری شکل میگیرد؛ زیرا ازدواج نخستین گام برای رهایی از خودپرستی و خوددوستی به سوی غیردوستی و نخستین و سختترین میدان واقعی برای تجربه دیگر دوستی است. بسیاری از فضایل و رذایل اخلاقی، در ظرف روابط همسری ظهور مییابد. ازدواج ظرف ظهور فضایلی مانند عدالت، انصاف، احسان، ایثار انفاق، تواضع، صداقت و همچنین رذایلی
چون ظلم، حقکشی، خودخواهی، تکبر، خیانت، دروغ، بیحیایی و حسادت است.
واژه «عفت» از نظر لغوی حفظ نفس از امور قبیح است و در اصطلاح خودداری از تمایلات و شهوات نفسانی است. تفاوت عفت با تقوا این است که تقوا حفظ نفس از محرمات و از هر آنچه که موجب خلاف و عصیان میشود، برشمرده میشود. بنابراین عفت به امور و تمایلات درونی نفس، و تقوا به امور خارج از نفس تعلق میگیرد. (1)
از آنجا که تمایلات نفسانی به اختلاف اشخاص و موارد مختلف میگردد، معنای عفت نیز تغییر میکند. عفت در فرد فقیر به معنای قناعت و خودداری نفس از تمایلات و شهوت شکم و خوراک است. عفت در ازدواج به معنای کف نفس از شهوت به هر وسیلۀ ممکن چون روزه، عبادت، اشتغال و برکناری از صحنههای تحریککننده است. مهمترین
1) حسن مصطفوی، التحقیق فی کلمات قرآن الکریم (تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1374)، ج8، ص180.
بُعد عفت، عفت شکم و عفت دامن به شمار میآید:
مَا مِنْ عِبَادَةٍ أَفْضَلَ عِنْدَ اللَّهِ مِنْ عِفَّةِ بَطْنٍ وَ فَرْجٍ. (1)
در این نوشتار، مجموعه بایدها و نبایدهای هنجاری و اخلاقی حاکم بر روابط و زندگی جنسی زن و مرد را «اخلاق جنسی» مینامیم. موضوع اخلاق جنسی، رفتار، گفتار و اندیشههای مرتبط با غریزه جنسی است که یا بهطور مستقیم اختیاری بوده، یا دارای مبادی و مقدمات اختیاری هستند و هدف آن هدایت نظاممند، منطقی و هماهنگ غریزه و عمل جنسی است. (2)در اسلام با واقعبینی به غریزۀ جنسی، بهعنوان یکی از غرایز اصلی انسان توجه شده است و به بهرهبرداری صحیح از آن از طریق ازدواج و همسر توصیه شده و رهبانیت را مردود میشمارد:
مَنْ أَحَبَّ أَنْ یَلْقَی اللَّهَ طَاهِراً مُطَهَّراً فَلْیَلْقَهُ بِزَوْجَةٍ. (3)
فضیلت اخلاقی عفت و آراسته شدن زوجین به آن، یکی از راهکارهای دین اسلام برای تعدیل روابط جنسی است و از صفات اخلاقی است که فرد منتظر برای یاری امام زمان خویش باید به آن مزین باشد. ارتباط عفت با دو ویژگی ورع و اجتهاد در این است که در حوزه عمل و در میدان اقدام، آفات گوناگونی از شهوات و از غضبی که پشتوانۀ این شهوات است در کمین است؛ بهویژه آنجا که این شهوات محبوب شده باشد و توجیه و
تزیین گردیده باشد؛ زیرا قرآن کریم فرموده است:
«زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ». (1)
اینجاست که آدمی باید حرکت کند و از کمترین امکان برای تأمین نیازهایش بهره گیرد. (2)
میتوان به برخی از مهمترین جلوهها و نمودهای عفت در اخلاق جنسی اسلام که روابط همسران را پایدار مینماید اشاره کرد:
1) سوره آلعمران، آیه 14.
2) علی صفایی حائری، وارثان عاشورا، ص54.
3) کلینی، اصول الکافی، ج5، ص339.
4) علامه مجلسی، بحارالانوار، ج75، ص237.
5) ابی نصر الحسن بن الفضل طبرسی، مکارم الاخلاق، ابراهیم میرباقری (قم: انتشارات فراهانی، 1365)، ج1، ص415.
6) زینالدین بن علی عاملی (شهید ثانی)، مسالک الافهام الی تنقیح شرائع الاسلام (قم: مؤسسة المعارف الاسلامیه، 1413ق)، ج8، ص44.
باشد «شقاق» نامیده میشود. (1)
آیات و روایات متضمن لزوم وفاداری در مطلق پیمانها و ضرورت پایبندی به همبستگی عاطفی در پیمان زناشویی، مهمترین ادله
وجوب وفاداری به شمار میرود. بدون تردید وفاداری، بستر شکلگیری اعتماد است. (2)
از جمله بحرانهای عصر غیبت، شهوات جنسی است. این شهوات ممکن است زوجین را نسبت به یکدیگر بیانگیزه کرده و میل و
رغبت نسبت به بیگانه را در نزد آنان ایجاد نماید. برای مقابله با چنین شرایطی باید حریم جنسی حفظ شود. لازمه ایجاد وفاداری در بین همسران، زدودن زمینهها و انگیزههای گرایش به روشهای غیرمجاز است. بازداشتن نگاه شهوتآمیز، حفظ حریم میان افراد نامحرم، حجاب، درک صحیح و بدون پیرایه از جایگاه ازدواج موقت و تعدد زوجات به منظور پرهیز از هوسرانی و پارسایی ذهنی در روابط همسری از تدابیر اسلام برای حفظ وفاداری در خانواده منتظر به شمار میآید. ارضای نیاز جنسی بین همسران در هر موقعیت (3)برای ایجاد آرامش و نشاط در روح و روان زن و شوهر
ضروری است. (1)وفاداری و پرهیز از هر گونه بیاحتیاطی و حفظ ورع در محافظت جنسی و سلامت اخلاقی رابطه همسری، عفت عمومی جامعه را تضمین میکند.
واژه سداد از «سَدَدَ» به معنای بستن است. «سددت الثلمة سداً»
یعنی هر حاجز و مانعی را بین دوشی بستن و شکاف و رخنه را ترمیم
کردن است و از همینرو «سدید» به معنای استوار است؛ گویا هیچ شکاف و رخنهای در آن نیست. سدید استواری است که مانع از ورود امور
دیگر است. بنابراین در واژه «سداد» دو قید لحاظ میگردد؛ اتقان و استحکام فینفسه با حاجزیت و مانعیت. مثلاً «قول سدید» یعنی سخن متقن و حق که مانع از تشابه میگردد و عواملی که ممکن است برای آن آسیبزا باشد را میبندد. (2)
بنابراین «سداد» پر کردن شکافها و برداشتن کسریها و کمبودهاست. وجود مسدد، وجودی است که خود شکاف و کسری ندارد و «اهل سداد» کسانی هستند که شکافها و کسریها را پر میکنند و کمبودها را میآورند و تمامی کارهای انجام نشده و نیازهای برآورده نشده را در نظر داشته و با توجه به اهمیتها و اولویتها به آن میپردازند. (3)
رابطه عنصر سداد با ورع، اجتهاد و عفت آن است که آنجا که کوشش بسیار انجام شده و حاصل کار کم است، باید محاسبهای مستمر
و جمعبندی مداوم صورت گیرد تا کسرها و ضعفها پیدا شود. کسانی که به مجموعه نیازها و کارها نگاه میکنند و از دم دست برنمیدارند و میخواهند کاری مؤثر انجام داده باشند و نمیخواهند وقت را پر کرده باشند، اهل سداد هستند. در واقع این مرحله تمامی مراحل ورع و اجتهاد و عفت را میخواهد که اهل سداد باید خود مسدد باشند و کسریهایشان را پر کرده باشند و آنگاه با احاطه و بصیرت بر تمامی طرحی که دارند و کارهایی که مانده، به اقدام بپردازند. (1)انسانی که بدون ورع اقدام میکند و میکوشد، ضعفها و کمبودها و منفذهایش زیادتر میشود. اگر ناپاکی بود و عفت وجود نداشت، ضعفها و کسریها مضاعف میگردد.
ویژگی سداد در اخلاق همسرداری در شکل «لباس و پوشش» بودن زن و مرد نسبت به یکدیگر ظهور مییابد: «هُنَّ لِبَاسٌ لَّکُمْ وَأَنْتُمْ لِبَاسٌ لَهُنَّ...». (2)همسران عیبهای یکدیگر را میبندند و میپوشانند و از شیوع و گسترش آن جلوگیری میکنند. انسان مسدد، علاوه بر پوشش کاستیها و ضعفها، باید کمبودها را نیز مداوا کند و این امر حاصل نمیگردد جز در سایه ایجاد زمینه برای گفتوگو، دادن فرصت بازگشت و صلح و چشمپوشی و فاصله گرفتن از خوددوستی به سوی غیردوستی.
از جمله عوامل تأثیرگذار بر زمینهسازی ظهور ولیّعصر عجل الله تعالی فرجه الشریف نقش والدین
در خانواده است. کودک، نخستین الگوهای زندگی خویش را از والدین میگیرد. خانواده نهادی بسیار ارزشگذار و انتقالدهنده ارزشها از نسلی به نسل دیگر است و تنها سازمان اجتماعی است که با اعضای خود با عشق، عقل و مراقبت بسیار برخورد میکند و همین نیروی همبستگی باعث تعالی افراد میشود. (1)خانواده یک ارگانیسم با روح جمعی است که باورها و اصول اخلاقی متعالی در آن نقشی محوری ایفا می کند. از میان باورهای تأثیرگذار در خانواده که سبب همبستگی و رفتار اخلاقی میشود، باور به ظهور یک منجی و تحقق مدینه فاضله اوست. در اوصاف و صفات یاران امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف آمده است که آنان چنان رفتار برادرانهای دارند که گویا از یک پدر و مادر زاده شدهاند:
إن اصحاب المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف یلقی بعضهم بعضاً کأنّهم بنو أب و أم. (2)
اخلاق زمینهساز در قلمرو خانواده، در این نوشتار ناظر بر چهار امر است:
تقویت میکنند تا _ انشاءالله _ فرزندانشان در شمار اصحاب و یاران
امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف باشند.
اوصاف و افعالی که والدین در فرزندان خود ایجاد و تقویت میکنند تا در مقابل بحرانهایی که در عصر غیبت آنها را تهدید میکند، حفظ شوند تا از این طریق بستری مناسب برای ظهور حضرت تحقق یابد.
اوصاف و افعال اخلاقی که والدین در خود ایجاد و تقویت میکنند تا
شناخت و عشق به حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و آرزوی فرج آن گوهر هستی را در فرزندان خود شکوفا گردانند.
در این پژوهش، برآنیم اخلاق زمینهساز در خانواده را در سه قلمرو اول بررسی نماییم و از نقش پدر در این امر مهم تحت عنوان «اخلاق مدیریت» و از نقش مادر بهعنوان «اخلاق مادری» یاد میکنیم؛ زیرا به نظر میرسد مهمترین وظیفه مرد در حیطه خانواده، مدیریت است و اساسیترین وظیفه زن در خانواده، مراقبت و مادری است. در بخش «اخلاق تربیت» نیز برای والدین سهمی یکسان قائل هستیم و وظایف اخلاقی زمینهساز فرزندان نسبت به والدین را به فرصتی دیگر وامیگذاریم.
چنانکه گفته شد مراد از خانواده در این نوشتار، خانواده هستهای است؛ یعنی زن، شوهر و فرزندانی که معمولاً با هم زندگی میکنند و تحت ریاست شوهر (= پدر) هستند. ضابطه تشکیل خانواده، ریاست مرد بر اعضای آن است که نوعی وحدت و هماهنگی در امور خانواده و میان اعضای آن ایجاد میشود و از آنان گروهی منسجم میسازد. (1)در این تعریف، قید «معمولاً» نشاندهنده این است که خانواده بیسرپرست و فاقد مرد، با آنکه شخصی بهعنوان رئیس (مرد)، مدیریت آن را بر عهده ندارد، ولی باز خانواده به شمار میآید.
1) سیدحسین صفایی، اسدالله امامی، حقوق خانواده، ج1، ص2.
نظام خانواده مانند دیگر نظامهای انسانی و اجتماعی دارای سازمان است. در هر سازمان، هر فرد برای خود جایگاهی ویژه دارد که نشانه قدرت و تأثیر او بر دیگران است. در جوامع انسانی، سازمانی که همه افراد در آن در یک رتبه باشند، دیده نمیشود. بسیاری از صاحبنظران خانواده، وجود سلسلهمراتب شفاف و صحیح درونخانوادگی را پیشفرض کار این خانواده در نظر میگیرند. نظم و انسجام خانواده به سلسلهمراتب آن بستگی دارد. (1)لزوم مدیریت و ریاست برای خانواده امری فطری و بدیهی است. فارابی از مدیر منزل با عنوان «رب المنزل» یاد میکند و او را در منزل به مدیر منزل و منزل را به بدن انسان تشبیه مینماید. (2)اسلام نیز بر لزوم سلسلهمراتب در خانواده تأکید دارد. از لوازم سلسلهمراتب، اقتدار بیشتر برخی اعضاست. اگر این سلسلهمراتب رعایت نشود و والدین از اقتدار کافی برخوردار نباشند، خانواده با مشکلات فراوانی روبهرو خواهد شد. از اینرو پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید:
خدایا، به تو پناه میبرم از فرزندی که خدایم باشد! (3)
در اسلام افزون بر تأکید بر اقتدار والدین به مرد اقتدار بیشتری داده شده است و ریاست خانواده برعهده مرد است. منظور از مدیریت و ریاست، تصمیمگیری در امور خانواده براساس مراعات مصلحت و راهبری و کنترل
خانواده برای دستیابی به اهداف الهی است. البته احراز ریاست مرد در خانواده مستلزم برخورداری از اوصاف و شرایطی مثل اهلیت، عقل، قدرت و توانمندی و صلاحیت اخلاقی است که فقدان آنها مرد را از این موقعیت و مسئولیت _ که امتیاز فردی برای وی به شمار نمیآید _ بیبهره میسازد؛ زیرا تفویض مسئولیت به نااهلان مصداق ظلم است و ظلم عقلاً و شرعاً قبیح است.
در این نوشتار، باید تأکید کنیم که «اخلاق مدیریت» با «مدیریت اخلاق» متفاوت است. «اخلاق مدیریت» را ویژگیهای نفسانی و فضایلی میدانیم که یک مدیر باید به آنها آراسته باشد و ویژگیهای ناپسندی که باید از آنها پرهیز کند؛ ولی «مدیریت اخلاق» به معنای اداره و کنترل مسائل اخلاقی است. به بیان دیگر، مدیریت اخلاق، شناسایی و اولویتبندی ارزشهای اخلاقی برای هدایت رفتارهاست و با ایجاد برنامهای دقیق، میتوان اخلاقیات را در محیط خانواده مدیریت کرد. بنابراین، اگرچه در حیطه اخلاق مدیریت، مرد را مدیر خانواده میدانیم و اخلاق مدیریت را _ از آن جهت که اداره امور خانواده را در نیل به اهداف معیّن عهدهدار است _ ملکات نفسانی او تعریف میکنیم، اما در قلمرو «مدیریت اخلاق» در نظام خانوادگی قائل به مدیریت مشارکتگرایانه زن و مرد هستیم.
اخلاق زمینهساز در حیطه «اخلاق مدیریت» در خانواده، به
معنای اوصاف اخلاقی است که مدیر خانواده باید واجد باشد و
رفتار اخلاقی خویش را براساس آن سامان دهد تا بتواند خانوادهای
مهدوی را اداره کند و به هدف اصلی این خانواده _ که همانا تحقق
ظهور است _ برساند. در این راستا، باید بتواند بر بحرانهایی که
افراد خانواده را در عصر غیبت تهدید میکند فائق آید. از اینرو برای
یک مدیر، فضایلی مانند ایمان، بصیرت، شجاعت، شرح صدر،
حلم، نظم و صداقت پسندیدهتر و بایستهتر از دیگران است و همینطور رذایلی چون ترس، تزلزل، اضطراب، یأس، شتابزدگی _ که برای همه انسانها در هر شرایط و موقعیتی زشت و ناپسند است _ برای او زشتتر و قبیحتر است. در این نوشتار، بر اوصاف و افعال اخلاقی تأکید میورزیم که در سایه ورع، اجتهاد، عفت و سداد فراهم میآید و این چهار ویژگی را مبنا و اساس اخلاق زمینهساز میدانیم و معتقدیم مهمترین شاخصههای اخلاقی یک مدیر در خانواده مهدوی عدالت، امیدواری، قاطعیت و صبر است. عدالت و صبر ثمره ورع، امیدواری ثمره اجتهاد و قاطعیت میوه سداد است:
عدالت از واژه «عدل» است و از نظر لغوی به تسویه دو چیز اطلاق میشود. (1)عدالت لفظی است که مساوات، (2)میانهروی و اجتناب از افراط و تفریط در هر امری را اقتضا میکند. برخی عدالت را به قرار دادن هر چیز در جایگاه خود معنا میکنند. (3)برخی نیز آن را رساندن هر صاحب حقی به
حق خویش معنا کردهاند. (1)عدالت در اصطلاح علم اخلاق، اعتدال در قوای نفسانی در تحت تدبیر عقل است. از اینرو عدالت اخلاقی، فضیلتی جامع سایر فضایل است و به تبع آن قوه غضب از افراط و تفریط رهایی یافته و قوه شهوت مسیر اعتدال را میپیماید و در نتیجه آن قوه عقل نیز به حکمت رسیده و قوای دیگر را رهبری میکند. این نوع عدالت، در اخلاق به معنای عام است و به عدالت فردی از آن یاد میشود و در برابر آن عدالت اجتماعی قرار دارد که به معنای دفع ظلم از دیگران بوده و به عدالت به معنای خاص اطلاق میشود. در برابر عدالت فردی نیز ظلم قرار دارد که به معنای تعدی و تجاوز از حد اعتدال است. (2)
علمای علم اخلاق یکی از رئوس فضایل اخلاقی را عدالت میدانند و معتقدند دوازده فضیلت صداقت، الفت، وفا، شفقت و مهربانی، صله رحم، مکافات، حسن معاشرت، حسن قضا، تودد، تسلیم، توکل و عبادت زیرمجموعه فضیلت عدالت است. (3)
عدالت یکی از مفاهیم مهم و عام اخلاقی است که در خانواده به آن تأکید شده است. در حوزه مدیریت خانواده مراد از عدالت هم میتواند عدالت فردی باشد که در این صورت مدیر خانواده باید جامع بسیاری از فضایل اخلاقی باشد و هم میتواند مراد عدالت اجتماعی باشد که در حوزه روابط مدیر با اعضای خانواده است. در لسان روایات مهدوی به نظر
میرسد میتوان واژه عدالت را بیشتر ناظر به عدالت اجتماعی بدانیم؛ گرچه قابل اطلاق به عدالت فردی نیز هست. سیره امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف سلوک بر مبنای عدالت اجتماعی است:
یَمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً. (1)
سیره یاران او نیز اینچنین است:
اللَّهُمَّ وَامْلَأْ بِهِمْ کُلَّ أُفُقٍ مِنَ الْآفَاقِ وَ قُطْرٍ مِنَ الْأَقْطَارِ قِسْطاً وَ عَدْلًا وَ مَرْحَمَةً وَ فَضْلًا. (2)
همچنین در فضایل اخلاقی امام عجل الله تعالی فرجه الشریف و یارانش صفاتی ذکر میشود که ناظر به عدالت فردی است. بنابراین نهتنها عدالت اجتماعی، بلکه عدالت فردی نیز شاخصه فرد منتظر به شمار میآید. مدیر در خانواده با داشتن فضیلت عدالت باید بتواند در هر موقعیتی با توجه به مقتضیات زمان، نقش خود را ایفا کند و از هر کسی به اندازه استعداد و ظرفیتهایش توقع داشته باشد.
مقاومت و پایداری در مسیر انتظار موعود جهانی، از مهمترین شاخصههای خانواده منتظر به شمار میآید. شرط مهم انتظار، استقامت در برابر نقصانها و کمبودهاست:
طُوبَی لِلصَّابِرِینَ فِی غَیْبَتِهِ. (3)
در فرهنگ اخلاقی صبر به معنای وادار نمودن و حبس کردن نفس به آنچه عقل و شرع اقتضا میکنند و باز داشتن از آنچه عقل و شرع نهی میکنند، اطلاق میشود. (1)صبر بر سختیها و مصیبتها و عدم اضطراب و پریشانی، سعه صدر است و از ابزارهای مهم و مؤثر در مدیریت به شمار میرود. اگر مدیر خانواده صبور نباشد، نظام خانواده تباه میشود. از آثار سعه صدر در خانواده، رفق و مدارا، تغافل، انتقادپذیری، وقار و متانت است که لازمه ضروری هر مدیریتی است.
امید به معنای احساس راحتی قلب در نتیجه انتظار تحقق امری
که محبوب و خوشایند است (2)با مقوله انتظار ارتباطی تنگاتنگ دارد.
اگر انتظار نه یک حالت، بلکه یک عمل است: «افضل اعمال امتی
انتظار الفرج»، (3)انسان منتظر همواره امیدوارانه اقدام میکند. بنابراین
امید با «کوشایی» و اجتهاد نیز ارتباط مییابد. یکی از ویژگیهای مدیر خانواده، امیدوار بودن به تحقق اهداف خانواده و از جمله تحقق ظهور است که از آثار انتظار به شمار میآید. این شور و اشتیاق و امید از مدیر به افراد خانواده نیز سرایت میکند و سبب پویایی، دوری از افسردگی و خمودی و انزوای در جامعه میشود و خانواده منفعل را به خانوادهای فعال تبدیل میگرداند.
ثمره ویژگی سداد در مدیر خانواده، قاطعیت در تصمیمگیری، انضباط و اعتماد به نفس است. مدیر خانواده برای پیشبرد اهداف متعالی در خانواده با برنامهریزی، سازماندهی و هماهنگی _ که از ارکان مدیریت اسلامی است _ اقدام میکند و به تواناییهای خویش ایمان دارد و در رأس هرم مدیریت خانواده در تصمیمگیری راسخ است و اگر احیاناً دچار اشتباه شد با شجاعت و صداقت اشتباه خویش را میپذیرد.
دیدگاههای فمینیستی در دوران معاصر یکی از جدیترین بحرانهای عصر غیبت را رقم زده است. این نگرش، «اخلاق مادرانه» را تقبیح و آن را بیان گر تمایلات درونی زنان برای نوعی مراقبت از دیگران میداند که آنان را به شدت درگیر روابط عاطفی میکند. (1)خصایص سنتی زنانه مثل مراقبت، دلسوزی، خیرخواهی، پرورش دادن و مهرورزی از ویژگیهای منفی قلمداد شده که جامعه مردسالار بر زنان تحمیل کرده است. (2)خانواده صحنه نابرابری است که زنان در آن به انقیاد کشیده میشوند. (3)در این دیدگاه، مادری سرشت طبیعی زنان و کارکردی غریزی است. (4)گروهی از
1) الیزابت پرنر، «علم اخلاق زنانهنگر»، سوگند نوروزیزاده، مجله ناقد، شماره 2، 1383، ص102.
2) رزماری تانگ، «اخلاق فمینیستی»، عباس یزدانی، در: فمینیسم و دانشهای فمینیستی (قم: دفتر مطالعات و تحقیقات زنان، 1382)، ص170.
3) پاملا آبوت؛ کلر والاس، جامعهشناسی زنان، منیژه نجم عراقی (تهران: نشر نی، 1385)، ص114.
4) Nancy Chodorow, The Reproduction of Mothering (Berekely: University of California Press, 1978), p. 50
فمینیستهای تندرو، سرکوب زنان را به موضوع مادری ربط داده و حتی رایجترین مانع زنان را بیولوژی تولید مثل میدانند. (1)
زن منتظر در عصر غیبت باید با شناخت و آگاهی کامل به مقابله
با این دیدگاهها برخیزد. از نظر اسلام، زن به منزله رکن اساسی
خانواده، شالوده خانواده را بنیان مینهد و به دلیل جایگاه عاطفی
که در خانواده دارد، میتواند با فضایل و افعال اخلاقی خود جلوهگاه
رحمت الهی و بهترین انتقالدهنده فرهنگ انتظار باشد. اسلام
مهمترین نقش زن را مادری و مهمترین وظیفهاش را مراقبت میداند.
برخی بر این باورند که حتی احساسات و عواطف زن به همسر خود،
پایه در عشق مادری داشته، حالتی ثانوی از مادری زن است و از غریزه
او در انطباق با اوضاع برمیخیزد. (2)«مادری» رابطه و نقش اجتماعی
در پرورش جسمی و روحی فرزندان و حمایت عاطفی از آنان است. توجه
به فرزندان و مراقبت از آنها در تفکر اسلامی، نقشی زنانه و نقطه
کمال و تعالی زن دانسته میشود تا جایی که بهشت زیر پای مادران قرار داده شده است.
اخلاق مادری یا مراقبت، رابطهای است که در آن مادر نه براساس وظیفه یا عدالت، بلکه بر اساس خیرخواهی، محبت و دلسوزی عمل میکند. رفتار او چیزی فراتر از حق و عدالت است. مادری فنی عمیق،
همراه با مبانی دقیق و مهارتی است که غفلت از آن موجب تباهی نسل و فساد جامعه میشود. کلمه «امّ» به معنای اصل و پایه هر چیز است. اگر مهمترین نقش زن در خانواده مهدوی «مادری» است، مهمترین ویژگی اخلاقی زن منتظر در خانواده، محبت کردن انجام وظیفه مادری از طریق مهرورزی است. در جایی که اقتدار و مدیریت پدر شکل میگیرد و رفتارش بیش از هر چیز بر پایه عدالت قرار میگیرد، برخورد محبتآمیز مادر میتواند گرههای ناگشوده را بگشاید.
در این نوشتار، گام را فراتر نهاده و ادعا میکنیم «اخلاق خانواده»
ارائه راهکارهایی برای بروز و ظهور محبت در بین اعضای خانواده است. اگر اخلاق خانواده را گسترش دهیم، در مرحلهای بالاتر به اخلاق اجتماعی و در مرتبه دیگر به اخلاق حرفه و تجارت میرسیم و حتی میتوان
آن را در سطحی گستردهتر به اخلاق بینالمللی بسط دهیم؛ بهویژه
اگر به دهکده جهانی و تبدیل شدن جهان به یک خانواده قائل
باشیم، اخلاق خانواده، اخلاق نوع بشر است. بنابراین ملاک رفتار
اخلاقی همه انسانها بر اساس «اخلاق محبت» است. مراد از محبت،
نه محبت غریزی، بلکه محبت عقلی است که جلوه و نشانهای از
محبت باری تعالی است و در سایه محبت او رنگ مییابد؛ محبتی که محب، محبوب را نه صرفاً برای خودش، بلکه او را برای خدا میخواهد؛ محبتی که راه رسیدن به کمال و قرب الهی است؛ محبتی بدون چشمداشت و ایثارگرانه. از اینروست که ولیّعصر عجل الله تعالی فرجه الشریف از پدر و مادر بر انسانها مهربانتر است:
یَکُونُ أَوْلَی النَّاسِ مِنْهُمْ بِأَنْفُسِهِمْ وَ أَشْفَقَ عَلَیْهِمْ مِنْ آبَائِهِمْ وَ أُمَّهَاتِهِم؛ (1)
او (امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف) نسبت به مردم از خودشان سزاوراتر و از پدر و مادرشان دلسوزتر است.
این مهر و محبت اوست که خطاب به منتظران میفرماید:
وَ لَوْ لَا مَا عِنْدَنَا مِنْ مَحَبَّةِ صَلَاحِکُمْ وَ رَحْمَتِکُمْ وَ الْإِشْفَاقِ عَلَیْکُمْ لَکُنَّا عَنْ مُخَاطَبَتِکُمْ فِی شُغُلٍ...؛ (2)
و اگر محبت و عشق به اصلاح و نجات شما و مهر و دلسوزی نسبت به شما نبود، هیچ سخنی با شما نداشتم... .
مادر در خانواده مهدوی با متصف شدن به فضایل ورع، اجتهاد، عفت و سداد، محبت به اعضای خانواده را _ که رنگی از محبت خدا و عشق به امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است _ پیشه میسازد؛ محبت برگرفته از این فضایل به یقین تنها محبتی غریزی نیست.
اخلاق تربیت در خانواده منتظر، تبیین شیوهها و ابزارهای آراستن افراد خانواده به فضیلتها و پیراستن آنها از رذایل اخلاقی است که موجب تأخیر در ظهور میشود. این روشهای تربیتی، گاه به صورت خودتربیتی، گاه دیگرتربیتی، گاه گفتاری و گاه عملی، گاه سلبی و بازدارنده، گاه ایجابی و اصلاحی و گاهی برای همه مراحل سنی و گاه سن خاص است.
برای آنکه تربیت مهدوی تحمیلی نشود باید مبادی رفتار را در فرزند ایجاد کرد. به دیگر سخن، ابتدا باید تصوری صحیح از مفهوم انتظار و امامباوری در فرزند ایجاد شود؛ زیرا شاخصه ارزشگذاری در انسان معرفت اوست. پس از چنین شناختی، وی باید فایده عمل به فضایل و دوری از رذایل را تصدیق کند تا در نهایت شوق مؤکد به انجام فعل در او ایجاد شود. اگر در تربیت این سه مرحله (تصور، تصدیق به فایده و شوق مؤکد) رعایت نگردد، نهتنها نمیتوانیم فرهنگ مهدوی را در خانواده راسخ کنیم، بلکه شاید حتی بیتفاوتی یا تنفر را دامن زده باشیم. امام صادق علیه السلام به صحابی خویش میفرماید:
یَا عُمَرُ! لَا تَحْمِلُوا عَلَی شِیعَتِنَا وَ ارْفُقُوا بِهِمْ فَإِنَّ النَّاسَ لَا یَحْتَمِلُونَ مَا تَحْمِلُونَ. (1)
بنابراین والدین در امر تربیت به جای توجه به ظرفیتهای خود،
باید ظرفیت فرزندان را در نظر گرفته و فعالیتهای تربیتی را بر آن اساس سامان دهند.
برای بر حذر بودن از تربیت تحمیلی باید فرایند تربیت، مستمر و تدریجی باشد و از شتابزدگی بپرهیزیم. گاه ممکن است دانهای بکاریم و مدتها بعد، از میوه آن بهرهمند شویم. شاید شرایط دوران بلوغ و نوجوانی و جوانی اجازه ندهد تربیت اخلاقی بالفعل بروز کند؛ باید به دعا بنشینیم و منتظر ثمرۀ آن در آینده باشیم. رسیدن به معرفت صحیح و تبدیل شدن فضایل اخلاقی به صفات انسانی راسخ نیازمند زمینهسازی و فراهم کردن
1) کلینی، اصول الکافی، ج8، ص334.
بستر مناسب است. مادامی که نیازهای زیستی در حد متعادل ارضا نگردد، فرد نمیتواند به طرف تعالی اخلاقی سوق یابد. علمای اخلاق، اعتدال و ارضای قوا را امری ضروری برای پیشرفت اخلاقی دانستهاند. از اینرو اگر به نظام معیشتی، ازدواج، تأمین صحیح نیازهای جسمانی و تخلیه نیروهای جوانی فرزندانمان توجه نداشته باشیم، سخن گفتن از فرزندان مهدیباور و مهدییاور در حد شعار تنزل خواهد کرد. در امر تربیت از این امر مهم نیز نمیتوان غافل شد که جریان تربیت گام به گام نباید منجر به از دست دادن فرصتها شود. راسخ شدن صفات و فضایل نفسانی نیازمند تمرین و ممارست است و در این راستا، میتوان به راهکارهایی اشاره کرد:
از بسترهای مناسب برای تقویت اخلاق، الگوسازی است؛ زیرا مهمترین نوع یادگیری، از طریق مشاهده یا تقلید است. (1)از این رو باید با در نظر گرفتن حفظ حق آزادی انسانها با ارائه معیارها و معرفی الگوهای مطلوب زمینه گزینش آزادانه را برای فرزندان فراهم کنیم. معرفی یاران حضرت عجل الله تعالی فرجه الشریف از طریق فیلم و داستان، برپایی مجالس به نام حضرت ولیّعصر عجل الله تعالی فرجه الشریف، بزرگداشت اعیاد شعبانیه و روزهایی _ همچون روز جمعه _ که منتسب به ایشان است، مداومت در توسل به آن حضرت و... میتواند محیط تربیتی مساعدی را برای پرورش اوصاف اخلاقی فرد منتظر
در فرزندان ایجاد کند. والدین با زنده نگاه داشتن یاد و ذکر امام عجل الله تعالی فرجه الشریف دوستی
1) علیاکبر سیف، روانشناسی پرورشی «روانشناسی یادگیری و آموزش» (تهران: نشر گاه، 1368)، ص314.
و عشق خود را به آن وجود مبارک به فرزندان میآموزند؛ زیرا: «مَنْ أَحَبَّ شَیْئاً لَهِجَ بِذِکْرِهِ». (1)حفظ فرزندان در گرو خوبیها و شایستگیها و اعمال والدین است.
از دیگر بسترهای مناسب برای تقویت اخلاق «خودآگاهی» است. برخی روانشناسان احساس حقارت یا کهتری را تقریباً منشأ تمام رفتارهای غیرعادی انسان میدانند. (2)توجه دادن انسان به شرافت و کرامت ذاتی خویش و اینکه او گوهری ارزشمند و بیمانند است، وی را به سوی ارزشهای متعالی اخلاقی سوق میدهد. یکی از بهترین روشهای تربیت اخلاقی، انجام دادن اموری است که به باور ارزشمند بودن فرزند بینجامد؛ چرا که: «مَنْ هَانَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ، فَلَا تَأْمَنْ شَرَّهُ». (3)
در این نوشتار، برآن شدیم چهار عنصر اخلاقی ورع، اجتهاد، عفت و سداد را در قلمروهای متفاوت اخلاق در خانواده بررسی کنیم. از جمله مهمترین ثمرههای این نوشتار برای نگارنده، آگاهی از مهجور بودن اخلاق مهدوی در حیطه پژوهش بود. در دهههای اخیر، اندیشمندان غربی به مباحث اخلاقی _ بهویژه فلسفه اخلاق و مکاتب اخلاقی _ توجهی جدی داشتهاند. در پی این جریان فکری، در کشور ما نیز این موضوعات اهمیت یافته و بهخصوص عرصههای گوناگون اخلاق کاربردی، توجه محققان را به خود جلب کرده است. پژوهشگران اسلامی با کندوکاو در متون علمای اخلاق، کوشیدهاند ساختار نظاممندی برای اخلاق اسلامی بیابند.
فضایل، رذایل، بایدها و نبایدهای اخلاقی به صورت پراکنده و در شکل اخلاق نقلی در منابع و کتب اخلاق اسلامی وجود دارد؛ اما استخراج و سامان دادن آنها در قالبهای منسجم و جدید به در انداختن طرحی نو نیازمند است. در این میان، مهدیپژوهان نیز رویکردی اخلاقی به مباحث مهدویت را در برنامه داشتهاند.
برای غنی ساختن تحقیقات درباره تأثیر دکترین مهدویت بر خانواده، نیازمندیم اهل فن _ از حوزه و دانشگاه _ روایات را از سخنان معصومان علیهم السلام استخراج کرده و تنظیم نمایند و اندیشمندان آنها را تحلیل و تفسیر
کنند تا با دقت و غور در کلمات گهربار امامان علیهم السلام و یافتن ارتباط میان آنها و هم افق شدن با زمان آنان، مراد معصوم علیه السلام نمایان شود. در عرصه اخلاق مهدوی کار ناشده بسیار است و تحقیق با دشواریهای خاص خود روبهرو است. تفکیک بین اخلاق اسلامی و اخلاق زمینهساز _ که رابطهای عام و خاص دارند _ کاری بس دشوار است و در این مسیر هنوز در ابتدای راه هستیم.
ارتباط، سنگبنای ساختار جامعه و آغاز فرهنگ انسانی است. هیچ فرهنگ و تمدنی بدون ارتباطات نمیتواند پویا و زنده باشد. فرهنگ از ارتباطات و ارتباطات از فرهنگ جدا نیست و هریک نهتنها زمینهساز دیگری، بلکه مکمل یکدیگرند. فرهنگ و ارتباطات از یکدیگر تفکیکناپذیرند. (1)از آنجا که دین برای فرهنگ و تمدن جوامع، عنصری ضروری است، بنابراین دین نیز بدون ارتباط محقق نخواهد شد.
نقش ارتباط، در اندیشه برخی فیلسوفان آنچنان ویژه است که انسان را محصول روابط و مناسباتی میدانند که او را دربر گرفته و بر او حاکم هستند. انسان قطع نظر از عالم ناممکن و در حقیقت او هستیِ در عالم است. موجود انسانی در میان کنش مداوم با موجودات دیگر زندگی میکند. به بیان دیگر انسان، هستیِ با دیگران است. بدون عالم، انسانی
1) M. Prosser, “Intercultural Communication Theory and Research Overview of Major Constructs”, in: B. O. Ruben (ed), Communication Yearbook 2: An Annual Review (London: International Communication Association, 1978), P. 336
تحقق نمییابد و حتی وجود اشخاص دیگر در مفهوم انسان به اندازه مفهوم عالم، اساسی است. انسان آنگونه خصلت اجتماعی دارد که بدون دیگران نمیتواند وجود داشته باشد:
انسان، برای اینکه از نیستی فرد رهایی یابد و «خود» شود،
نیازمند دیگری است آدمی فقط در حال ارتباط با دیگری به خود اعتماد میتواند کرد. (1)
کییرکگور معتقد است که زندگی همه انسانها را میتوان بهصورت یک گفتار بزرگ در نظر گرفت که در آن افراد مختلف، اجزای مختلف گفتار را نمایان میسازند. بسیاری از آدمها صرفاً نقش یک صفت، حرف ندا، حرف ربط و قید را دارند. تعداد کمی اسم و فعل هستند؛ بسیاری هم نقش فعلهای ربطی را بازی میکنند. آدمها در ارتباط با یکدیگر، مانند فعلهای بیقاعده در زبانهای مختلفند؛ تقریباً همه فعلها بیقاعدهاند. (2)
اگر ارتباط را انتقال معانی و اطلاعات از فردی به فرد دیگر بدانیم، ارتباط با تلاش انسان برای فراگیری، درک و سپس تبیین و توضیح آنچه فرا گرفته و فهمیده شده است، آغاز میشود. انسان بهعنوان موجودی اجتماعی که زندگی و هستیاش در جمع شکل میگیرد، برای آنکه به درک و دریافت محیط اجتماعی خود نایل شود و شناختی از آن به دست آورد و این دریافتها و برداشتها را به دیگری منتقل سازد، نیازمند گونهای وسیله
ارتباطی است.
امروزه رسانهها، ابزارهای اساسی برای برقراری ارتباط هستند. رسانهها نهتنها کانال و مسیر ارتباط شمرده میشوند، بلکه اکنون فراتر از گذشته، گویا به اصل پیام تبدیل شدهاند. (1)رسانههای جدید و تحولات بزرگ
قرن اخیر در ارتباطات، در شناخت و فهم انسان معاصر از جهان نیز
مؤثر بوده است. این شرایط جدید ارتباطی، از فلسفههای مهم مدرنیته بسیار متأثر است. فهم جدید از انسان و جهان در دوران مدرنیته، عاملی بسیار مهم در شکلگیری فضای جدید ارتباطی است و همین امر باعث شده است نوع نگرش به دین و آموزههای دینی نیز در اثر تماس
با جریانهای جدید ارتباطی تغییر ماهیت دهند و حتی ساختار واقعیت
در ذهن از رسانهها متأثر گردد. بهخصوص اینکه به نظر میرسد دین
در جوهره خود یک مقوله ارتباطی از جنس پیام است و در طرف مقابل، عرصه ارتباطات نیز در حقیقت خود منفک از مقولههای دینی نبودهاند. بنابراین نه رسانهها قادر به عدم انعکاس مفاهیم و مطالب دینی هستند و نه دین میتواند در مقابل طرح اصول خود از طریق رسانهها مقاومت کند. در این بخش، ابتدا با پرداختن به مبانی نظری و مفهومشناسی، حیطه پژوهش را معین مینمائیم و سپس با توجه به نظریههای متفاوت در باب تأثیر رسانه بر پیام و مخاطب نقش رسانهها را در انتقال فرهنگ مهدوی مورد بررسی قرار میدهیم.
1) مارشال مک لوهان، درک رسانهها، سعید آذری (تهران: تحقیقات و مطالعات و سنجش برنامهای، 1377)، ص5.
مفهوم «ارتباط»، به نظر مفهومی بدیهی است؛ اما تعاریف گوناگون
آن، بیانکننده پیچیدگی آن است. برای این واژه بیش از 126 تعریف
ذکر کردهاند. (2)
هیچیک از این تعاریف، جامع و مانع نیستند و گاه مبتلی به دور در تعاریفند. برخی برای حل این مشکل، به دستهبندی تعاریف روی آوردهاند؛ برای مثال، تعاریف براساس سطوح تأثیرگذاری یا براساس عناصر و اجزای ارتباط، دستهبندی شدهاند؛ ولی تنوع فراوان اینگونه دستهبندیها کار را دشوارتر کرده است. گروهی نیز فقدان تعریف جامع و مانع را امر چندان جدی نمیدانند و معتقدند که بیش از آنکه به تعریف اصالت داده شود، باید به حقیقت و جوهره پدیده ارتباط توجه کرد. (3)برای نمونه، میتوان به چند تعریف مشهور از اصطلاح ارتباط در علم ارتباطات اشاره نمود:
تأثیر میگذارد؛ (4)
ارتباط فرآیندی است که ما توسط آن منظور دیگران را میفهمیم و درک میکنیم و در مقابل، دیگران نیز منظور ما را میفهمند و درک میکنند. ارتباط حالتی دینامیکی است که بهطور دائم در حال تغییر و انتقال در برابر موقعیتهای مختلف است؛
ارتباطات فراگرد مرتبط کردن اجزای گسسته جهان با یکدیگرند؛ (3)
(تعریف منتخب): ارتباط عبارت است از فراگرد انتقال پیام از سوی فرستنده برای گیرنده، مشروط بر آنکه در گیرنده پیام مشابه معنا، با معنای مورد نظر فرستنده پیام ایجاد گردد. (4)
با توجه به این تعریف، ارتباط دیگر به معنای رساندن، انتقال دادن، آگاه ساختن یا ارائه اطلاعات نیست، بلکه پروسهای است که فرستنده را موظف میسازد تا برای ایجاد درست معنای مورد نظر خود در ذهن مخاطب، همه عوامل را نیز در نظر داشته باشد. بنابراین، ارتباط مسئله سادهای نیست که بتوان بیدغدغه و تحقیق از کنار آن گذشت.
1) باقر ساروخانی، جامعهشناسی ارتباطات اجتماعی (تهران: مؤسسه اطلاعات، 1377)،
ص21 - 19.
2) باقر ساروخانی، جامعهشناسی ارتباطات اجتماعی (تهران: مؤسسه اطلاعات، 1377)،
ص21 - 19.
3) E. E. X, Dance, The Concept of Communication, In: Journal of Communication, June 1970, Vol 20, P. 10
4) مهدی محسنیانراد، ارتباطشناسی (تهران: سروش، 1385)، ص57.
واژه «media» در زبان لاتین جمع «medium» و معنای لغوی آن، وسیله، واسطه، و یا واسطه انتقال است. در زبان فارسی واژه «رسانه» را بهعنوان معادل اصطلاحی آن بهکار میبریم. این واژه معمولاً وسیله بیان، قالب بیان، واسطه بیانی یا ابزار بیانی ترجمه شده است و در جوامع پیشرفته به رسانههای گروهی جامعه اشاره دارد که کار آنها، رمزگذاری و انتقال پیامها به یک جمعیت وسیع است. با این تعریف، رادیو، تلویزیون و روزنامهها از مصادیق روشن رسانهاند. (2)
پستمن بیان میکند که اصطلاح رسانه، بیشتر با کاربردهای رسانه ارتباط دارد، نه فنّاوریهای آن. بهعبارت دیگر، اصطلاح رسانه بیشتر به شیوههایی اشاره دارد که افراد مخاطب منابع ارتباطی با واسطه به کار میبرند؛ نه به انواع فرستندهها و تمهیدات دریافتی بهکار برده شده. برای نمونه، غالباً تلویزیون رسانه نامیده میشود. بسیاری از مخاطبان، تلویزیون را منبعی اساسی برای تأمین اطلاعات خود از دنیا میدانند و محتوای تلویزیون را موضوعی برای گفتوگوهای اجتماعی با دوستان و خویشاوندان برمیگزینند. آنان در رویدادهای تلویزیونی رفتوآمد کرده، تماشای تلویزیون در زندگی اجتماعی آنها دخالت دارد. بنابراین، همه از یک رسانه معین به یک روش خاص استفاده نمیکنند. (3)
رسانه در یک تقسیمبندی، پنج نوع هستند:
رسانههای نوشتاری: روزنامه، مطبوعات (کتاب و نشریه و...)، اعلامیه، پلاکارد و...؛
رسانههای شنیداری: نوار کاست، رادیو و...؛
رسانههای دیداری: هنرها، نقاشی، کندهکاری، خطاطی، کاریکاتور و...؛
رسانههای شنیداری _ دیداری: تئاتر، تلویزیون، سینما، کامپیوتر و...؛
رسانههای شخصی: برخورد و گفتوگو (دیالوگ)، سخنرانی، موعظه و... .
جان فیسک، (1)رسانهها را به سه گروه عمده تقسیم میکند: نمایشی، (2)تصویری، (3)مکانیکی. (4)رسانههای نمایشی شامل صدا، چهره و بدن فردی است که از زبان گفتاری و حرکات استفاده میکند و در آن رسانه، برقرارکننده ارتباط است؛ رسانههای تصویری شامل همه موارد نوشتاری و چاپی (کتاب و مطبوعات)، عکس و... هستند که همگی وجودی مستقل از ارتباطگر دارند؛ رسانههای مکانیکی شامل تلفن، رادیو، تلویزیون، فیلم و اشکال مختلف رسانههای دیجیتال است. (5)
در این مقاله، بر تلویزیون بهعنوان رسانه صوتی _ تصویری تکیه میشود؛ زیرا سرعت، مداومت و وسعت حوزه بسیار زیادی دارد و با هزینه پایین در دسترس همگان است. برای بسیاری از مردم مدت زمانی که با تلویزیون میگذرانند، بسیار بیشتر از مدتی است که در تمام عمر با همه هنرها و نمونههای ارتباطی دیگر سروکار دارند. اکثر مردم هنگام پخش برنامه تلویزیونی، خوب باشد یا بد، جلو تلویزیون مینشینند و حتی زمانی که برنامه بیش از اندازه بد باشد، از آن شکایت میکنند؛ ولی از تماشای آن چشم نمیپوشند. (1)
در دوران پستمدرن و تحت تأثیر اندیشه «عدم قطعیت» هایزنبرگ که جهان را تنها مجموعهای از فاعلهای دانا میداند که بر مفعولهای منفعل اثر میگذارند، تلویزیون را مابهازایی برای حقیقت، مفسر و تجسمگر دنیا و اصلاً تلویزیون را عین دنیا میدانند. گویا جهان به صحنه نمایش بدل شده و یک رویداد موثق نیست؛ یا به عبارتی، واقعی نیست، مگر اینکه آن را بر صفحه تلویزیون مشاهده کنیم. (2)
صاحبنظران رسانه، تلویزیون را از سه منظر مطالعه میکنند: صنعت (تولید)، مجموعهای از متون دیداری _ شنیداری، تجربه اجتماعی _ فرهنگی (مخاطبان). (3)
در منظر نخست، به سازمان رسانهای بهعنوان جایگاه معینی توجه میگردد که در آن فرآوردههای رسانهای تولید میشود. آنچه بر صفحه تلویزیون ظاهر میشود، نهتنها محصول زنجیرهای از تصمیمگیریها و مراحل عملی تولید است، بلکه شرایط مکان حاکم بر نهاد رسانه نیز هست. (1)در منظر دوم، به متن تلویزیونی و آثاری که آنها تولید و پخش میکنند، توجه میگردد و برنامهها، مطالعه و تحلیل میشود. و در منظر سوم، به این امر پرداخته میشود که مخاطبان برنامههای تلویزیونی چه معنایی را از محتوای تلویزیون دریافتهاند و برنامهها چه آثاری بر مخاطبان گذارده است. مخاطبان با برنامهها ارتباط برقرار میکنند و آن را در معرض تفسیرهای متفاوتی قرار میدهند. (2)
واژه فرهنگ، از جمله واژهها و مفاهیم علوم اجتماعی و انسانی است که با وجود کاربرد بسیار، اتفاق نظر چندانی بر سر تعریف آن وجود ندارد. تاکنون بیش از دویست و هفتاد تعریف از فرهنگ عرضه شده است. به نظر میرسد هرکدام از صاحبنظران با توجه به قلمرو، دامنه و میزان حضور فرهنگ در عرصههای اجتماعی، مادی و معنوی انسان، تعریف و برداشتی خاص از یک واژه عرضه کردهاند.
کلاید کلوکون (3)در پژوهشی مجموعه تعاریف فرهنگ را در دوازده طبقه دستهبندی کرده است؛ فرهنگ به مثابۀ کل روش زندگی، میراث
اجتماعی، روش تفکر، احساس و اعتقاد مردم، ذهنیت رفتار، چگونگی رفتار، مخزن آموختهها، معیار تکرار امور، رفتار اکتسابی، مکانیسم قواعد هنجاری رفتار، تکنیک تطبیق با محیط و رسوم تاریخ. (1)
تعریف کلاسیک و مشهور از فرهنگ، عبارت است از: مجموعه پیچیدهای شامل معارف، اعتقادات، هنر، اخلاق، حقوق، رسوم و
تمامی تواناییها و عاداتی که به وسیله انسان بهعنوان عضوی از جامعه به دست میآید. (2)
با توجه به تعریف عام از فرهنگ میتوان فرهنگ مهدوی را مجموعه باورها، ارزشها، تمایلات و هنجارها و نمادهایی دانست که در ارتباط با ظهور منجی موعود از نسل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و یازدهمین فرزند امام علی علیه السلام شکل گرفته و ریشههای اعتقادی آن از آیات قرآن و روایات معصومین استخراج میشود. به بیان دیگر، فرهنگ مهدوی عبارت است از میزان تأثیر، روش، منش، کنش، نگرش و بینش حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و اندیشههای نشأت گرفته از انتظار و موعودگرایی در فرهنگ انسانی دانست.
از آنجا که فرهنگ مقولهای نیست که در زمان کوتاه شکل بگیرد؛ فرهنگ مهدوی نیز فرآیندی است که به یک دوره زمانی طولانی نیاز دارد تا شکل و هیأت خاص خود را پیدا کند و به تدریج جزئی از باورهای بنیانی اقشار یا ملتی محسوب گردد.
در ارتباط با فرهنگ و رسانه میتوان گفت که ارتباطات محصول فرهنگ و فرهنگ مشخصکنندۀ رمز، ساختار و معنای ارتباطی است که صورت میگیرد. رسانه و فرهنگ محکوم به همزیستی هستند و بهعنوان دو بال یک جامعه محسوب میشوند که به یکدیگر نیازمندند. هیچ فرهنگی بدون ارتباطات قادر به بقا نیست. (1)رسانهها، صور فرهنگی را اشاعه میدهند و در تحکیم فرهنگ سنتی نقش دارند و ذهنها را برای پذیرش سبکها و رفتارهای جدید فرهنگی آشنا و آماده میکنند. (2)با این بیان فرهنگ مهدوی، از یک سوی معینکننده ساختار معنایی و رمزگشای برنامههای رسانه است و از سوی دیگر توسعه و گسترش این فرهنگ در عصر جدید در گرو فعالیتهای رسانهای است.
در مورد میزان، ابعاد و چگونگی اثرگذاری رسانهها بر پیام، دیدگاههای گوناگونی وجود دارد. برخی، رسانهها را بدون جهت و تنها وسیله ارتباطی میپندارند و برخی با نگاهی متفاوت، رسانه ها را جهتدار و ایدئولوژیک میدانند. در این میان، عدهای نیز که چنان بر قدرت اثرگذاری رسانهها تأکید میورزند که میتوانند «مجاز» را به جای واقعیت جلوه دهند؛ بهگونهای که همگان آن را واقعیت کامل بپندارند. این دیدگاههای
متفاوت، هیچ یک توان تأثیرگذاری رسانه را نفی نمیکنند. در اینجا به دو نظریه اساسی در این باره میپردازیم:
در این دیدگاه، برای رسانهها جنبه ابزاری قائل هستند. تکنولوژی بهطور ذاتی نه خوب است و نه بد، بلکه همه چیز به نحوه استفاده ما از تکنولوژی بستگی دارد. (1)فنّاوری ابزاری است که کاربرد خیر و شر آن، به انتخاب انسان بستگی دارد. تکنولوژی ابزاری خنثی و غیرارزشی است که میتواند برای مقاصد خیرخواهانه یا اهداف شرورانه به کار رود. اسلحه به خودی خود مردم را نمیکشد، بلکه این مردم هستند که همدیگر را میکشند.
در این دیدگاه، به فنّاوری بیشتر از بُعد سختافزاری، تجهیزات و مصنوعات مکانیکی آن توجه میشود (2)که میتواند ابزاری برای انتقال پیام _ دینی یا غیردینی _ باشد.
این نظریه، منتقدان زیادی دارد. این فرض که فرآیندهای تکنولوژیک بیطرف و خنثی هستند، هزینهای گزاف دربردارد. طبق این نظر، دانشمندان و مهندسان از هرگونه مسئولیتی مبرّا هستند و ما رسانههای جمعی را مثل مهندسی و پزشکی، میتوانیم از اروپا و امریکا به ارمغان آوریم. نتیجه این امر، مسابقه در تقلید کورکورانه از رسانههای خارجی
خواهد بود.
نکته مهم آن است که فنّاوری در فضایی عاری از پیشفرض اتفاق نمیافتد، بلکه در بستری پوشیده از تجارب انسانی رشد میکند و براساس اهداف انسان هدایت میشود. نگاه صرفاً ابزاری و فنی به تکنولوژی، ناشی از نوعی سفسطه منطقی است. این رویکرد جزء را جایگزین کل مینماید. در حالیکه جنبه فنی، یعنی ابزار، به معنای کل فنّاوری نیست. (1)
همچنانکه ارسطو تصور میکرد، فنّاوری با ابزارها، مصنوعات و محصولات برابر نیست، انسانها نسبت به تکنولوژی در موضعی بیرونی قرار ندارند، بلکه فنّاوری با هستی انسان گره خورده است. زیرساختهای فعالیتهای تکنولوژیک، از تمدنی سرچشمه میگیرند دارند که سرشار از ارزشهای اساسی است.
اندیشورانی چون هایدگر، مک لوهان و پستمن، به این دیدگاه قائل هستند و از نقادان حضور دین در رسانه محسوب میشوند. هایدگر رویکردی هستیشناسانه به فنّاوری دارد. وی جهانبینی مبتنی بر ابزارنگاری را به نقد میکشد و میگوید: فنّاوری یک اسم نیست، بلکه یک فعل است؛ فرآیندی فرهنگی است که در آن هستی انسان بنا میشود. فنّاوری و انسان همانند معجونی درهم آمیخته و ترکیب شدهاند. تکنولوژی تنها به معنای کاربرد علم نیست؛ بلکه شیوه ساخت اجتماعی
1) کلیفورد کریستیانز، «چشماندازهای دینی فناوری ارتباطات»، مهدی روزدار، مجله رواق هنر و اندیشه، شمارههای 40- 39، سال 1388، ص175.
نیز هست. (1)
به گفته هایدگر، وقتی از فنّاوری بهمثابه امر خنثی سخن میگوییم، به بدترین شکل درباره آن داوری کرده و با آن مواجه شدهایم و از ماهیت و ذات آن غافل ماندهایم. خطر ذاتی تکنولوژی را نباید فراموش کرد. تهدید اصلی فنّاوری آن است که گوهر آدمی را هدف قرار داده است. انقلاب تکنولوژیک، ما را به پذیرش و عمل براساس تفکر حسابگرانه، به منزله تنها نوع تفکر مجبور کرده و در نتیجه، انسانیت اصیل و اصالت انسانی ما زایل شده است. (2)
مک لوهان معتقد است که وسایل ارتباطی از دو بخش تشکیل یافتهاند: خود وسیله و تأثیرات آن، پیام و تأثیر آن. اکثر پژوهشگران و نظریهپردازان فقط به تأثیر پیام توجه کردهاند و برای تأثیر وسیله هیچ ارزشی قائل نیستند. مک لوهان تأثیر وسیله ارتباطی را بیشتر از پیام دانسته، شعار معروفش «رسانه خود، پیام است» میباشد. این رسانه است که ما را تغییر میدهد و بر ما حکومت میکند. (3)رسانه بدون در نظر گرفتن پیام آن، بر جامعه و بر افکار یکایک مردم اثر خواهد داشت. وی میگوید:
آنچه فراموش شده و شاید هنوز هم اقبال عمومی مؤسسات علمی را به درستی به خود جلب نکرده، تأثیر وسیله ارتباطی
عصر و دوره حاضر است که صرفنظر از پیام و یا محتوای
1) Martin Heidegger, The Concerning Technology and Other Essays, Trans: William Lovitt (NewYork: Harpper and Row, 1977), P. 9
2) کلیفورد کریستیانز، «فناوری و نظریه سه وجهی رسانه، مسعود آریایینیا، در: مجموعه بازاندیشی درباره رسانه؛ دین و فرهنگ (تهران: سروش، 1382)، ص101-100.
3) ابراهیم رشیدپور، آیینههای جیبی آقای مک لوهان (تهران: سروش، 1352)، ص10.
خود، هریک بهگونهای در خصوصیات اجتماعی و مهمتر از آن روانی فرد فرد مردم این قرن اثرات قابل ملاحظهای بر جای گذاشتهاند. (1)
مک لوهان تا آنجا پیش میرود که میگوید: محتوای واحد در هریک از وسایل ارتباط جمعی، حتی میتواند اثر متمایزی برجای گذارد. (2)امروزه کارکردهای رسانهای، درک ما از مکان و زمان را بازسازی کردهاند. واقعیت، دیگر نه در نتیجه تماس ما با جهان خارج، بلکه چیزی است که صفحه تلویزیون به ما عرضه میکند. تلویزیون به جهان تبدیل شده و در زندگی ما رسوخ کرده و زندگی ما در تلویزیون تحلیل رفته است. (3)در چنین فضایی است که رسانه به پیام تبدیل میشود؛ یعنی اهمیت از محتوای پیام به شیوه رساندن آن انتقال مییابد.
پستمن، نویسنده امریکایی منتقد رسانه نیز رویکردی فنّاورانه به رسانه دارد. وی برداشت مک لوهان از رسانه را اصلاح و تعدیل میکند و تأثیر اصلی رسانه را تغییر کلی محتوای پیام و شکلدهنده به پیام میداند. او در نقد تکنولوژی میگوید:
تکنولوژیهای جدید به نوعی دادوستد میمانند که آدمی نیروهای معنوی و روحی خود را برای دستیابی به نیروهای مادی و جسمانی معاوضه میکند و چنین بده بستانی در همه
تکنولوژیها بهگونهای دیده میشود. (1)
پستمن مانند مک لوهان، به تقابل ذاتی بین دین و رسانه قائل است
و یادآوری میکند که باور و ایمان ما به تکنولوژی سبب سست
شدن معنویات زندگی بشر شده است. اصولاً تکنولوژی با نوع خاصی
از عقلانیت ملازمت دارد که این نوع از عقلانیت، با افت معنویات
همراه است. (2)
وی در نقد کامپیوتر نیز میگوید:
کامپیوتر که امروزه در اداره جوامع انسانی نقش اساسی و عظیمی دارد، نهتنها نمیتواند پاسخگوی معضلهای جدی ما باشد، بلکه در عمل، سبب تشدید و تقویت ضعفهای معرفتی و اخلاقی بشر است. اشتغال به امر فراگیر و پر هیاهوی اطلاعات، سبب غفلت بشر از توجه به امور مهم و جهتبخش به حیات دنیوی او شده است. (3)
تکنولوژی مانند اسب افسار گسیختهای به پیش میتازد و در هیچ مسیر ویژهای هدایت نمیشود و هیچ هدف و کمالی را در نظر ندارد. ما از اطلاعات اشباع شده و در آن غرق گشتهایم، ولی هیچ کنترلی بر آن نداریم و نمیدانیم با آن، چه باید بکنیم. این امر، دو دلیل دارد:
یکم. هنوز یک مفهوم منسجم از خود، جهان و روابطمان با آن نداریم و لذا نمیدانیم به چه اطلاعاتی نیاز داریم و کدام اطلاعات زاید است.
دوم. تمام انرژی و استعدادمان را در جهت اختراع ماشینآلاتی قرار دادهایم که به جز افزایش حجم اطلاعات، کار دیگری نمیکنند. در نتیجه مقابله ما با اشباعشدگی اطلاعاتی، بینتیجه مانده است. در حالی که سیستم ایمنی اطلاعات ما در حال اجراست، نمیدانیم چگونه آن را فیلترگذاری کنیم؛ نمیدانیم حجم آن را چگونه کاهش دهیم و یا حتی چگونه از آن استفاده کنیم. ما دچار نوعی «ایدز فرهنگی» شدهایم.
پستمن پیش از مرگش در سال 2003 تا آنجا که امکان داشت،
از بهکارگیری بسیاری از فنّاوریهای مدرن اجتناب کرد. (1)در
میان مسیحیان، فرقه آمیشها (2)نیز از تلویزیون دوری میکنند. همچنین ارتودکسهای افراطی و برخی یهودیها نیز دیدن تلویزیون سکولار را
ممنوع کردهاند. (3)
اگر عناصر اساسی برقراری یک نظام کامل ارتباطی را فرستنده پیام، گیرنده پیام، پیام (محتوا) و وسیله یا کانال ارتباط بدانیم، طبق دیدگاه محتوامحور، رسانه بیهیچ دخل و تصرفی در محتوای پیام، تنها یک کانال و مجرای ارتباطی برای انتشار پیام است، ولی براساس دیدگاه فنّاورمحور، یا باید با مک لوهان همداستان شویم که میگوید رسانه، خود، پیام است و
یا مانند پستمن، رسانه را شکلدهنده پیام بدانیم.
دیدگاه فنّاورمحور تنها بر تکنولوژی تکیه میکند و اینکه تکنولوژی حاکم ارتباطی، به طرز فزایندهای به فرهنگ شکل میدهد. طبق این نظریه، دیگر تأثیر رسانه بر پیام دینی مطرح نیست؛ زیرا رسانه خود به دین تبدیل شده است. این نظریه برای این موضوع که از رسانه چگونه و به چه منظوری استفاده میشود، اهمیتی قائل نیست و فقط به کاربرد آن توجه دارد؛ ولی فرآیند ارتباطی میتواند تحت نظام سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و ارزشی توحیدی قرار گیرد و در این فرآیند ارتباطی توحیدی، هر امری که سعی در تحدید حاکمیت خداوند دارد، باطل شناخته میشود. (1)
پل تیلیش میگوید:
تحت تأثیر حضور معنوی، حتی فرآیندهای تکنیکی نیز ممکن است خداآیین شوند. (2)
از آغاز قرن اخیر تاکنون، درباره قدرت تأثیر رسانهها بر مخاطبان، باورهای متفاوتی در میان صاحبنظران وجود داشته است. در این بخش از مقاله، با بررسی سه نظریه مهم در این زمینه برآنیم که به این سؤال پاسخ دهیم که الگوی رسانه اسلامی در مورد ترویج دین براساس کدام نظریه
مفیدتر و اثربخشتر خواهد بود.
این نظریه در فاصله بین دو جنگ جهانی مطرح شد و اولین دیدگاه درباره تأثیر پیامهای ارتباطی بود. براساس این رویکرد، میتوان پیام را به نحوی تزریق کرد که در جان و ذهن مخاطب نفود کند و آن رفتاری را که مورد نظر است، در مخاطبان به وجود آورد. طبق این نظر، در بین عناصر ارتباط، بر پیام تکیه میشود و مخاطب، منفعل و غیرپویاست. نظریه تزریقی رابطه نزدیکی با نظریه محرک پاسخ دارد و به بُعد عاطفی، بیشتر از بُعد ادراکی توجه میکند.
طرفداران این دیدگاه، تصور میکردند مردم به شکل یک توده، در مقابل دریافت پیامهای مشابه از رسانهها، به صورتی مشابه پاسخ میدهند و تفکر و اندیشه فردی در بین آنها، جای خود را به آگاهی و وجدان جمعی میدهد. این نظریه میپنداشت که پیامها، کلمه به کلمه در ذهن مخاطب _ محل ذخیره احساسات و نگرشها _ مینشیند؛ گویی احساسات و نگرشها تزریق میشوند و رفتار مورد نظر فرستنده، پیام را در مخاطب ایجاد میکند. (2)
حدود هشتاد سال پیش، اولین جریانهای دینی که با تکیه بر نظریه تزریقی از رسانهها بهره بردند، سازمانهای بنیادگرا و اوانجلیستی بودند. (3)
«اوانجلیست» (1)به مبلغان انجیل گفته میشد که شعار آنها بازگشت به انجیل و تغییر جامعه با تحول فرهنگی بود. آن دسته از اوانجلیستها را که از راه تلویزیون، برنامههای تبلیغی پخش میکردند، «تلی وانجلیست» (2)یا «تبشیرگر تلویزیونی» میگفتند. تلی وانجلیستها از تلویزیون بهعنوان طریقی جانشین برای موعظه بهره میبردند. (3)تبشیرگرایی، نوعی از تبلیغات پروتستانهاست که در آن از ابزار تلویزیون و برنامههای متنوع آن برای دعوت مردم به مسیحیت پروتستانی استفاده میشود. امروزه جریانهای اوانجلیستی یکی از قدرتمندترین جریانهای دینی _ رسانهای امریکا هستند که از سالها پیش تاکنون، با نفوذ در میان سیاستمداران جمهوریخواه امریکا، مقاصد سیاسی خود را دنبال میکنند. (4)پدیده «تلیوانجلیسم» در اصل یک پدیده امریکایی بوده و هست؛ ولی با گسترش شبکههای رسانهای بینالمللی، اکنون مخاطبان اینگونه تبلیغات در سراسر جهان پراکندهاند. فعالیتهای رسانهای آنها، دیگر به استفاده از رادیو و تلویزیون محدود نیست. همزمان با گسترش فنّاوریهای جدید ارتباطی مانند اینترنت، تبلیغات دینی نیز راه خود را به این حوزه جدید از
1) Evangelist: واژه یونانی اِوِنجلس به معنای آوردن خبرهای خوب یا بشارت است (آرمسترانگ، «تبشیرگری تلویزیونی»، عبدالله گیویان، در: برگزیده دانشنامه دین، ارتباطات و رسانه، ویراسته: دنیل استوت، به کوشش: سید حمیدرضا قادری (قم: دفتر عقل، 1388)، ص105)
2) Televangelis
3) http:\ www. pearsoncustom.com/Ink/televangelism.htm
4) استوارت ام هوور، «چرخش فرهنگگرایانه در پژوهشهای رسانه و دین»، افشین خاکباز، مجله رواق هنر و اندیشه، شمارههای 40 - 39، سال 1388، ص146.
ارتباطات باز کرد؛ بهگونهای که امروزه تعداد زیادی «اوانجلیست اینترنتی» در سرتاسر دنیا مشغول فعالیت هستند.
تبشیرگرایان سعی دارند تا از طریق پیامهای انجیلی، مسیر جوامع را تغییر دهند و نیز معتقدند که عقاید دینی، همه جنبههای زندگی را دربرمیگیرد. این رسالت عظیم، تبشیرگرایان را بر آن میدارد تا راههای نوآورانهای را برای گسترش عقایدشان بیابند. به استناد آمار، تبشیرگرایان در مدت کوتاهی توانستند بیش از 1550 شبکه رادیو و تلویزیون راهاندازی کنند و بیش از 260 کالج تأسیس نمایند. (1)مبلغان انجیلی، معتقدند که کار کلیسا اساساً در حوزه ارتباطات است و بیان میدارند که:
دولتمردان و متألهان، این نکته را باید دریابند که راهحل بنیادین بحرانهای کنونی جهان، امری وابسته به علوم دینی و الهی است. (2)
اینان تأکید میکنند که تقریباً دو هزار سال پیش، حضرت عیسی مسیح علیه السلام با آموزه زیر که «مأموریت اکبر» نامیده میشود، سنگ بنای کاری را گذاشت که بعدها تلاشی جهانی برای دعوت دینی گردید:
پس برو و تمامی ملل را بیاموزان! آنان را به نام پدر، پسر و روحالقدس تعمید ده. آنان را بیاموزان از آنچه به تو فرمان دادهایم... و من همواره با تو هستم حتی تا آخر دنیا. آمین! (3)
اوانجلیستها دوران مربوط به اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم را که سکولاریزم بر جامعه حاکم بود، دوره «پیشروی شیطان» نامیدند و معتقد بودند که فقط عیسی مسیح علیه السلام میتواند با ظهور دوباره خود، جهان و بشریت را نجات دهد. (1)
به نظر میرسد اوانجلیستها و بهطور کلی پیروان نظریه تزریقی، به رسانه (تلویزیون) تنها بهعنوان یک ابزار انتقال پیام توجه نموده (دیدگاه محتوامحور به رسانه در انتقال پیام) و به زیرساختهای ایدئولوژیک رسانهها که با سکولاریزم گره خورده چندان توجه نکرده و یا تأثیر آن را بسیار کمرنگ میبینند و با تمرکز بر احساسگرایی _ به جای خردگرایی _ مخاطب خود را به سمت دین (مسیحیت) سوق میدهند، در حالیکه استفاده از تحریک عواطف و تزریق احساسات و هیجانات، به منظور تقویت یا تغییر معرفت دینی، بدون رویکردی خردگرایانه به دین، اثر آنی و موقت خواهد داشت و مخاطب را به حاشیه دین _ و نه متن دین _ خواهد کشید. ممکن است رسانهها با کمک تکرار و تحریک عاطفه، بروز رفتارهای دینی را به ظاهر نهادینه کنند، ولی چون مبنای آن تعقل نیست، روبنایی و آسیبپذیر خواهد بود و به سطحی شدن دین میانجامد و به تدریج، بیحسی مذهبی عمومی را دامن خواهد زد و تبلیغ دینی، خود به خود به ضد تبلیغ منتهی
1) حسن بشیر، «تبلیغات تجاری و اوانجلیسم به مثابه کالا»، سیدمحمد فکورپور، در: مجموعه تعامل دین و ارتباطات، به اهتمام: دکتر حسن بشیر (تهران: پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی، 1389)، ص254.
شده، به پدیدهای به نام «دین مداحان» خواهد انجامید. (1)
امروزه بسیاری از سخنرانان، از طریق بازی با احساسات مخاطبان و با تکیه بر ترس، تنفر و امیدهای آنان، انگیزشهای لازم را برای رفتار دلخواه فراهم میکنند و گاهی آنان را به اعمالی وا میدارند که از نظر عقل سلیم اعمالی نادرست است. (2)برای نمونه، به بروز رفتارهایی چون ستایش نمادها و شمایل و انجام دادن مناسک سحرگونه میتوان اشاره کرد که اغلب به لایههای رازگونه و خرافات آمیخته است. این روش ترویج دین، بیشتر در میان گروههای بیسواد و کمسواد تأثیرگذار است و بسیاری از اوقات در پشت آنها، عناصر مغرض با اهداف نفعطلبانه وجود دارد. از آثار سوء این روش رسانهای در تبلیغ دین، آن است که در عصر مصرفگرایی، از فرهنگ دینی نیز بهعنوان نوعی از کالا تبلیغ میشود و به دنبال مصرفکنندگان است. در دنیای تبلیغات تجاری، محصولات به شیوهای معجزهآمیز، مصرفکنندگان را دچار دگرگونی و تغییر شکل کرده است.
در برنامههای تلویزیونی اوانجلیستی، میتوان چنین تغییر شکلهای شگفتانگیزی را مشاهده کرد. اینگونه برنامهها همواره به نحوی ایده «انجیل، منبع سلامت و سرخوشی» را تبلیغ میکنند. در این برنامهها میبینیم که با روی آوردن به عیسی مسیح علیه السلام و تبدیل شدن به یک «دعاگو»، کاشتن «بذر ایمان» و اطاعت از مبادی و اصول پادشاهی عیسی مسیح علیه السلام و در پیش گرفتن شیوه تفکر مثبت و خوشبینانه، چگونه
بیماریها جای خود را به سلامت و بهبودی میدهند، ازدواجها به خوشبختی میانجامند و افراد ورشکسته بر مشکلات مالی خود غلبه مییابند. (1)
جیمز کری، این نحوه تبلیغ دین را فریبکارانه میداند که
نتایج ویرانگری در پی خواهد داشت و در خدمت کسانی
درمیآید که میخواهند نظامهای سرکوبگر و کنترلکنندهای را بر ما تحمیل کنند:
الگوهای موجود ارتباطات ما بیش از آنکه تحلیل و بررسی باشند، به آشوب فرهنگ معاصر دامن میزنند و ما در بخشهای مهمی، تاوان سوءاستفاده طولانی سیاست، تجارت و طب را از فرآیندهای اساسی ارتباطات پس میدهیم. (2)
پیچیدگی جوامع، اجماع اندک، ناهنجاری، آشفتگی فردی و از
خود بیگانگی روانی نیز در قدرتمند شدن رسانهها بسیار تأثیرگذار است.
در چنین اوضاعی، افراد توسط رسانهها خیلی زود بلعیده میشوند. بسیاری از افراد، از تأثیر همهجایی بودن ارتباطات جمعی و قدرت
بالقوه آنان به سختی هراسان شدهاند. (3)رسانه تلویزیون که جریان اصلی رسانهای و فراگیرترین رسانه پنج دهه اخیر است، متأسفانه اغلب یا
وابسته به دولتها و یا در اختیار کمپانیهای بزرگ و قطبهای اقتصادی و سیاسی کشورهاست.
نمونه این تبلیغات اوانجلیستی، ساخت فیلمهایی با موضوع آخرالزمان است که تولید آنها پس از وقایع یازده سپتامبر 2001 و حملات امریکا و همپیمانانش به کشورهای اسلامی، رنگ متفاوتی به خود گرفته است. این فیلمها که در قالب آخرالزمان طبیعی، آخرالزمان تکنولوژیک و فنّاوری، آخرالزمان علمی _ تخیلی، آخرالزمان اسطورهای و آخرالزمان دینی ساخته میشود، در پشت پرده، اهداف ایدئولوژیک و سیاسی خاصی را در نظر دارد. این پروژههای آخرالزمانی با بنیادی شیطانی، ولی صورتی رحمانی و دینی و با استناد انجیلی، قصد دارند حافظ منافع استراتژیهای منطقهای و فرامنطقهای غرب باشند. (1)
پرداختن به ظواهر و مناسک دینی در رسانهها، از جمله نتایج ویرانگر دیگر اوانجلیسم است که سطحینگری و قشریگرایی دینی را رواج میدهد و آفت آن، فردگرایی و راضی شدن به دین فردی است؛ زیرا وجود برنامههای بسیار زیاد دینی که از رسانهها پخش میشود، آدمی را بینیاز از حضور اجتماعات دینی میکند و رفتهرفته این تصور شکل میگیرد که دین در بُعد اجتماع، نقشی ندارد و این امر به تدریج به سکولاریسم خواهد انجامید. بنابراین، به جرأت میتوان ادعا نمود که جریانهای اوانجلیستی و تلیوانجلیستی _ آگاهانه یا ناآگاهانه _ سکولاریسم را رواج میدهند؛ اگرچه به ظاهر در برابر آن و نافی آن هستند.
1) جریانشناسی روند تصویرسازی از وقایع آخرالزمان، ص15.
این نظریه را لازار اسفلد وبرسون در دهه چهل ارائه کرد. براساس آن، پیام قدرت ندارد و فرد به انتخاب خودش آن را برمیگزیند. در این نظریه، مخاطب فعال است و تأثیر پیامهای ارتباطی تقویت (و نه تغییر یا ساختن) عقاید موجود است. (2)پیام، تغییرات بنیادی ایجاد نمیکند، بلکه عقاید و گرایشها را استحکام میبخشد. در این دیدگاه، تکیه اصلی بر جنبههای روانی مخاطبان، تفاوتهای فردی، فرهنگی _ اجتماعی و مناسبات اجتماعی آنان است.
استفاده و رضامندی (3)یکی از متغیرهای تفاوت فردی است که در اثرات رسانهها نقش دارند. یکی از دلایلی که افراد از رسانههای ارتباطجمعی استفاده میکنند، میزان رضایتمندی و انگیزههای آنان است. از اینرو، نظریه استفاده و رضایتمندی، بخشی از همان نظریه استحکام به شمار میآید. جوزف کلاپر که نظریه استحکام را نظریه «قدرت محدود رسانهها» (4)مینامد، درباره تأثیر رسانه بر مخاطب میگوید:
ارتباط جمعی در حالت عادی، در حکم علت ضروری و کافی اثر بر مخاطب عمل نمیکند؛ بلکه از طریق رشتهای از عوامل و تأثیرات میانجی عمل میکند. عوامل میانجی مثل فرآیندهای گزینشی (درک گزینشی، مواجهه گزینشی و حفظ گزینشی)،
فرآیندها و هنجارهای گروهی و رهبری افکار میباشد. (1)
طبق نظریه استحکام، پیام رسانه جمعی، به صورت فردی بر پیامگیران تأثیر نمیگذارد؛ زیرا فرد متعلق به گروه است و در او تعلقات گروهی وجود دارد. از اینرو، روابط اجتماعی فرد در چگونگی واکنش او به ارتباطات جمعی، نقشی مؤثر دارد. به اعتقاد لازار اسفلد، برای فهم کامل آثار پیام وسایل ارتباط جمعی، لازم است آن را مانند یک جریان دو مرحلهای در نظر بگیریم؛ بدین معنا که در مرحله نخست، پیام از سوی رسانهها به رهبران فکری میرسد و در مرحله دوم، رهبران فکری، پیام را در میان اطرافیان خود منتشر میسازند. (2)
رسانهها میتوانند علاوه بر تقویت اندیشهها، در تغییر و ساختن اندیشههای جدید بسیار مؤثر باشند. این نظریه نقش رسانه را در تغییر
نیازها نادیده گرفته و تنها به نقش آن در تقویت باورها بسنده کرده است.
از طرفی، گرچه نمیتوان نقش رهبران افکار را در شکلگیری عقاید
مردم منکر شد، تأکید افراطی بر این امر، با پویایی خود مخاطب در شکلگیری افکارش در تعارض است. به نظر میرسد این دیدگاه، از درون دچار تناقض است.
نقطه قوت این دیدگاه، در پویا و فعال بودن مخاطب و تأثیر ویژگیهای
روانی او در شکلگیری اعتقادش است. براساس نظریه تزریقی، مخاطب فیلمهای خشن، خشن میگردد؛ ولی براساس نظریه استحکام، تنها کسانی که زمینه خشونت دارند، خشن میگردند. نکته مهم این است که هر فنّاوری (مثلاً تلویزیون) حتی سادهترین آنها، دارای اقتضائاتی است که به ما اجازه نمیدهد هرگونه استفادهای از هر رسانهای داشته باشیم و این امر، سبب محدودیت رسانه در انتقال مفاهیم دینی خواهد شد. توانایی رسانه، خود از زمینههای قبلی مخاطب و نگرشهای او، تفاوتهای فردی و ساختارهای اجتماعی متأثر است.
این نظریه، از عصر «بازگشت به اثرهای نیرومند» رسانهها نشأت میگیرد. تمرکز این دیدگاه بر محتوای رسانهها بهعنوان تبیین مقدماتی برای آثار رسانههاست. در این دیدگاه نیز برای نقش مخاطب در شناخت آثار رسانه، اهمیتی قائل نیستند؛ زیرا در برخی موارد، محتوای رسانهها به قدری فراگیر است که نادیده گرفتن آن برای فرد ممکن نیست. این مدل، بر همآهنگی و تکرار پیامها در رسانهها متمرکز است.
این مدل برخلاف نظریه تزریقی، تبیین میکند که آثار رسانهها، از مواجهه انباشتی (نه نتیجه یک رویداد واحد) ناشی است. با نمایش مکرر مضامین و محتواهای مشابه در شبکههای تلویزیونی مختلف، افراد تحت تأثیر قرار میگیرند. با عرضه انباشتی، افراد شروع به سازگاری با رسانه بهعنوان بازنمایی از واقعیت میکنند. از طریق تکرار و تماشای زیاد
1) Cumulative effects Theory
تلویزیون، بینندگان معتقد میشوند که دنیای واقعی، شبیه دنیای تلویزیون است. برای نمونه، بینندگانی که زیاد تلویزیون تماشا میکنند، بیشتر از جرم میترسند. این نظریه که میتوان آن را همان نظریه سنتی کاشت (1)پنداشت، بر آن است که رسانهها با تکرار مضامین و محتواهای یکسان، الگوهای یکسان ذهنی را در اندیشه مخاطب کشت میدهند. (2)
نظریه برجستهسازی (3)را نیز میتوان بهعنوان یک مدل اثرهای انباشتی در نظر گرفت. رسانهها در انتقال پیامها، نوعی اولویت یا برجستهسازی به وجود میآورند. رسانهها گرچه نمیتوانند تعیین کنند که مخاطبان چگونه بیندیشند، میتوانند تعیین کنند که درباره چه بیندیشند. مثلاً رسانههای خبری با محتوای اخبار یکسان، به ما میآموزند که درباره چه بیندیشیم. (4)در این مدل، فرض آن است که چون الگوهای مواجهه با رسانهها به نسبت باثبات هستند، آثار آنها بر مخاطبان نیز به نسبت پایدارند.
این دیدگاه در حقیقت، بازگشت نوعی نظریه تزریقی است. شاهد این امر، رشد و گسترش مجدد اوانجلیسم از اواخر دهه 1970 است که نام «نئواوانجلیسم» به خود گرفت. برخی از افراد، یکی از عوامل اصلی در این احیای سیاسی و دینی را استفاده از رسانههای الکترونیکی برای ایجاد قدرت و سازماندهی میدانند. نقش این رسانهها هم در بیداری و
آگاهیبخشی به مشارکتکنندگان در جریان مذکور و هم در متقاعدساختن عامه مردم در خصوص این تحول فرهنگی و دینی عظیم، برجسته بود. (1)
عوامل اجتماعی و دینی نهضت نئواوانجلیسم که تحت تأثیر گسترده رادیو و تلویزیون مذهبی و نهادهای چندرسانهای است، «کلیسای الکترونیک» (2)نام گرفت. (3)حامیان کلیسای الکترونیک آن را جایگزین
نقش دینی رسانههای مکتوب میدانند و واتیکان در دومین شورای
خود درباره رسانهها، آنها را «هدیه الهی» نامید. در مقابل، برخی این مسئله را تهدیدی برای کلیساها تلقی کردند که مایه کاهش اعضا و درآمد آنها میشود. (4)
واقعیت این است که نظریههای مربوط به تأثیر رسانه بر پیام و مخاطب دینی، همه بهگونهای با آموزههای سکولار عجین بوده و براساس اومانیسم، عقلانیت ابزاری، تجربهگرایی، نسبیگرایی و فردگرایی سامان یافتهاند. البته نگارنده با یک سره باطل دانستن اینگونه فلسفه ورزیدنها موافق نیست. این آموزهها میتوانند در مطالعات تطبیقی با ارتباطات اسلامی
1) S. Hoover, Mass Media Religion: The Social Sources of the Electronic Church
2) Electronic Church
3) حسن بشیر، «تبلیغات تجاری و اوانجلیسم به مثابه کالا»، ص256- 255.
4) ناصر باهنر، «برنامههای دینی تلویزیون و دریافت مخاطبان»، در: مجموعه تعامل دین و ارتباطات، به اهتمام: دکتر حسن بشیر (تهران: پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی، 1389)، ص247- 246.
ثمربخش باشند؛ اما آشکار است که ارتباط از منظر اسلامی باید بر محور هستیشناختی، انسانشناختی و جهانشناختی اسلامی و در جهت اهداف نظام ارتباطی اسلام که هدایت، تربیت و رشد آدمی است، بنا نهاده شود. در جهانبینی اسلامی، خداوند در مرکز خلاقیت و انسان در مرکز مخلوقات زمینی به مثابه خلیفه او میباشد و ارتباط وی با عالم ارتباطی مقدس است. بنابراین رسانه زمینهساز ظهور نیز ماهیت و مختصات خاص خود را دارد که آن را از دیگر رسانهها متمایز میسازد. رسانه زمینهساز رویکردی فناورانه به فرهنگ مهدوی ندارد؛ زیرا پیام در نظریه فناورمحور، با توجه به تأثیری سامان مییابد که از رسانه و تکنولوژی میگیرد. در این صورت، فرهنگ مهدوی بهعنوان حوزهای تأثیرپذیر _ و نه تأثیرگذار _ به همراه تکنولوژی رو به زوال میرود. در حالی که فرهنگ مهدوی، نه تنها مقهور کنشها و قواعد رسانهای و تکنولوژیک نیست، بلکه باید مبانی و دستاوردهای رسانهای را از خود متأثر سازد و رسانههای جدید، همگرا با رسانههای سنتی با تبعیت از استراتژی مشترک و همجهت با یکدیگر، به اشاعه فرهنگ مهدوی در سطح جهانی بپردازند. در این نظام معرفتی، رسانه بهعنوان محملی تلقی میگردد که اهمیتی بیش از محتوا ندارد و به رسانه بهعنوان ابزاری در جهت تقویت سرمایهداری یا سلطه بر علوم نگریسته نمیشود، بلکه از آن بهعنوان زمینهای برای تعالی انسان به مقام انسانی خویش و قرار گرفتن در دایره وحدت هستی، حول محور خداوند متعال، استفاده میگردد.
رسانه زمینهساز ظهور نه تحمیل یک عقیده بر مؤمنان و دیگر مخاطبان، بلکه تأکید و تذکر بر فطرت است و انتخابگری مخاطب را مفروض میگیرد. رسانه زمینهساز ظهور، علاوه بر قابلیت محور بودن، دانشمحور است. علاوه بر اینکه در جهت شکوفایی استعدادها طرحی نو در میاندازد؛ در بخش عقاید، استراتژیهایی را در جهت شکوفایی عقلانیت و منطق دینی طراحی میکند و در بخش ارزشها، اخلاقیات نظاممند را نهادینه مینماید و در حیطۀ رفتارها نیز الگوهای رفتاری هماهنگ با ظرفیتها و مراحل رشد و تعالی را ترویج میدهد. بنابراین از آنجا که معارف مهدوی شیعی همه مراتب سهگانه «اعتقادی _ عقلی»، «قلبی _ عاطفی» و «عینی _ رفتاری» وجود آدمی را دربر میگیرد و همه آنها را متأثر میسازد؛ رسانهها باید در انتقال و ترویج فرهنگ مهدویت، سه کارکرد عمده داشته باشند: دانشافزایی، شورآفرینی و حرکتزایی. (1)در این بخش به این کارکردها و مصادیقی از آنها اشاره میشود:
رسانههای ارتباطی، به شیوههای متسقیم یا غیرمستقیم _ خواه برای آموزش برنامهریزی شده باشند یا خیر _ آموزشدهنده هستند:
تمام کنشها و اثرات، راهها و ارزشهایی که برای رشد و تکامل توانایی مغزی و معرفتی و همچنین مهارتها، نگرشها و رفتار انسان به کار میروند [آموزش است]. البته به طریقی که
1) ابراهیم شفیعی سروستانی، رسانه ملی وجوه سهگانه فرهنگ مهدویت، شماره 110، سال 1390، ص131.
شخصیت انسان را تا ممکنترین حد آن تعالی بخشند. (1)
رسانهها فراهمآورنده دانش و شکلدهنده ارزشها هستند و مردم همواره از آنها تأثیر میپذیرند و میآموزند. اهمیت وظیفه آموزشی وسایل ارتباطی در جوامع معاصر، به حدی است که برخی از جامعهشناسان برای مطبوعات، رادیو، تلویزیون و سینما نقش «آموزش موازی» یا «آموزش دائمی» قائل هستند. جامعهشناسان معتقدند که وسایل ارتباطی با پخش اطلاعات و معلومات جدید، به موازات کوشش اساتید و معلمان، وظیفه آموزشی انجام داده و دانستنیهای علمی، فرهنگی و اجتماعی مخاطبان خود را تکمیل میکنند. (2)
از آنجا که عدم شناخت امام زمان منجر به مرگ جاهلی است: «من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة الجاهلیة»، (3)از مهمترین وظایف شیعه در دوران غیبت معرفت یافتن و شناخت امام عجل الله تعالی فرجه الشریف است و رسانهها میتوانند با برنامهریزی دقیق و استفاده از کارشناسان متخصص به این مهم دست یازند. مراد از شناخت امام میتواند شناخت شخص امام با اسم و نسب باشد یا شناخت صفات و ویژگیهای وی، یا حق معرفت او را به جای آوردن؛ بدین معنا که او ولایت تکوینی و تشریعی بر عالم دارد و
واسطه فیض است. امام به مقام خلیفة اللهی و ولایت مطلقه الهی رسیده است و رهبری سیاسی، صدور حکم و قضاوت و مرجعیت علمی و دینی بر عهده اوست. این نوع شناخت میتواند در زندگی فردی و اجتماعی منتظران منشأ اثر و تحول باشد و چنین معرفتی زمینهساز ایجاد محبت و اطاعت است.
منتظر واقعی کسی است که به فضایل اخلاقی آراسته باشد: «من سره أن یکون من اصحاب القائم، فلینتظر و لیعمل بالورع و محاسن الاخلاق و هو منتظر». (1)رسانهها باید در جهت نهادینه کردن ارزشهای مهدوی و فرهنگ انتظار گام بردارند و مهدیباوری و مهدییاوری را به ارزش اجتماعی تبدیل کنند. فرهنگ مهدوی براساس امید نسبت به آینده شکل میگیرد، از این رو رسانهها باید از ایجاد یأس و ناامیدی در افراد جامعه به شدت پرهیز کنند. فرهنگ انتظار راهبردی امیدبخش است که مؤمنان را به ظهور منجی مصلح و عدالتگستر الهی نوید میدهد. ظهور منجی در سایه احساس تکلیف و تعهد نسبت به دیگران، دیگرخواهی و نوعدوستی عینیت مییابد. انسان در سایه انتظار، خواستار آن است که رذایل اخلاقی از جامعه رخت بندد و این مهم تحقق نمییابد مگر تحول و خودساری در جامعه منتظر ترویج و آموزه ظلمستیزی در مؤمنان بارور گردد.
در مرحله آسیبشناسی فرهنگ مهدویت، شناخت آسیبها
1) نعمانی، الغیبه، ص200.
(موضوع، عامل و حوزه آن) و اولویتبندی آنها، براساس درجه اهمیت، بسیار مهم است و در این راستا، کارکرد نظارتی رسانهها از کارآیی زیادی برخوردار است؛ زیرا با تحولات صورت گرفته در جوامع، شیوههای سنتی نظارت و کنترل چندان کارآیی ندارد. برخی آسیبهای فرهنگ مهدویت در حوزه رسانه را میتوان نام برد:
عدم ارائه دلایل و مستندات کافی و لازم در حیطه معرفتافزایی فرهنگ مهدوی و عدم تبیین همه سونگرانه از موضوع انتظار؛
عدم رعایت اصول مخاطبشناسی و رعایت شرایط زمان و مکان و کهنهگرایی؛
عدم تبیین همهجانبه آثار، نتایج و دستاوردهای حیاتی و سرنوشتساز وجود امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و عدم باز پیرایی معارف مهدوی؛
عدم پاسخگویی علمی به شبهافکنیها، جریانهای انحرافی، عرفانهای منفی و اندیشههای خرافی.
رسانهها میتوانند با نظارت و کنترل مستمر در باب شبهات و آسیبها و با آگاهیسازی در حیطه دشمنشناسی با چنین آسیبهایی
مقابله نمایند.
سرگرمسازی، مأموریت عمومی رسانهها بهخصوص تلویزیون است و اختراع ابزاری چون تلویزیون برای تبلیغ دین نبوده است. وسایل ارتباط جمعی بهعنوان مهمترین ابزار تفریحی و سرگرمی افراد به شمار میروند، سرگرمی گریز از تأمل در مسائل جدی است و انسان را به سمت غفلت
تشویق مینماید. از این رو بین این کارکرد رسانه و ترویج فرهنگ دین همواره نوعی تنش وجود داشته است. دین مستلزم تأمل عمیق و تعهد به ارزشهاست؛ اما سرگرمی گریز از مسائل جدی است. رسانه زمینهساز ظهور میتواند در جهت معرفتافزایی، قابلیت محور باشد و از فیلم، سریال، موسیقی، شعر، مسابقه و... همه شاخههای هنر در جهت پرورش قوای روحی، فکری و اخلاقی مخاطب بهره جوید. هنری که معیارها و شاخصههای معتبر دینی را داشته باشد و اوقات فراغت افراد را در جهت مثبت مدیریت نماید. بهطور مثال مصداق لهو و لعب نباشد، با حیات طیبه مؤمنانه در تعارض نباشد و سلامت روانی را مخدوش ننماید. بهرهگیری از هنر دینی و فیلمها و اشعاری با مضامین انتظار، استفاده از خوانندگان و هنرپیشگان متعهد میتواند کمک شایانی در جهت معرفتافزایی فرهنگ مهدوی بهطور غیرمستقیم داشته باشد. البته هنرهایی هستند که برای ترویج فرهنگ مهدویت نیاز به پرورش و روزآمدی دارند. اثر هنری باید دستاندرکار ایجاد «انتظار» گردد و بیانی از زندگی و آینه تمامنمای فرهنگ مهدوی باشد.
ایجاد محبت در گرو شناخت است و محبتی ارزشمند است
که نشأت گرفته از شناخت و معرفت باشد؛ در غیر اینصورت،
نگاه آرمانگرایانه و برخورد عاطفی با آموزه مهدویت محکوم به سطحینگری است. رویکردی عاطفی به ظهور حضرت، بدون توجه به فلسفه قیام، انگیزههای قیام و پیامدها و آثار حکومت جهانی مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و
غلبه این رویکرد بر رویکرد عقلانی دستمایهای خواهد شد که جریانهای انحرافی شکل بگیرد و هرکس بر طبق ظرفیت و استعداد درونی خویش، خود را مهدی زمان جا زند و از ظرفیتهای عاطفی مسلمانان سوءاستفاده کند.
نگارنده معتقد است که رسانهها برای اثرگذاری در مخاطبان خویش جایز نیست که به تزریق کمّی برنامههای مهدوی در ذهن مخاطب روی آورند. رسانه باید به انتخاب و گزینشگری و قابلیت مخاطب در واکنشهای متفاوت اهمیت دهد و مخاطب را تبدیل به فرد منفعل و غیرپویا ننماید. تزریق کمّی فرهنگ مهدوی نوعی تبلیغ فریبکارانه است و پیآمدهای خطرناکی چون ترویج خرافات و اوهام در بین مخاطبان را دربر خواهد داشت. در کارکرد شورآفرینی، باید از عرضه انباشتی افراطی اندیشه مهدوی به شکل واحد اجتناب کرد. نگاه تزریقی و انباشتی به آموزه مهدویت، دین را رسانهای خواهد کرد؛ اما همچنان رسانه دینی مهجور میماند. برنامههای دینی تجاری خواهد شد و منبعی برای درآمدزایی و «دینعوامانه» در رسانه ترویج میگردد. شایسته است رسانه مهدوی، نهادینه کردن معرفت دینی را اصل و آغاز هرگونه فعالیت بداند و این مهم، تنها با پرداختن به مناسک ظاهری و تحریک عواطف، قابل دستیابی نیست، بلکه حتی شاید پخش مکرر اینگونه برنامهها _ با توجه به نظریه اثرهای انباشتی _ به ترویج فردگرایی دینی و عدم رخ نمود دین در سطح اجتماعی و به قشریگرایی دینی انجامد.
مؤلف اذعان دارد که جریان شیعی با همه معارف مستحکم آن، در طول
زمان و تاریخ، از طریق عواطف و ایجاد محبت و پیوند عاطفی مستحکم با اولیاء دین توانسته است که باور ولایی خود را حفظ و انتقال دهد، از این رو رسانه زمینهساز با سرلوحه قرار دادن معرفتافزایی، وظیفه شورآفرینی را نیز در بین مخاطبان بر عهده دارد؛ ولی برای برانگیختن عشق و احساسات باید بهگونهای هوشمندانه از قالبهای هنری بهرهگیری کرد. اوج بهرهگیری از احساسات را در رابطه عاشقانه انسان با خدا در دعای کمیل، مناجات شعبانیه، دعای ابوحمزه ثمالی و سایر ادعیه ائمه معصومین علیهم السلام به وضوح مشاهده میکنیم و این نوعی بهره گیری هوشمندانه از زبان هنر است. رسانهها نیز میتوانند فرهنگ مهدوی را در قالب کاملاً جدید و با استفاده از آرایههای زیباییشناختی و زبان هنر انتقال دهند.
دستاورد معرفت، محبت است. نمیتوان امام حق را شناخت و دلبستگی و پیوند قلبی به او پیدا نکرد و محبت و دلبستگی مقدمه اطاعت و سرسپردگی است که مهدیدوستی باید به مهدیاوری تبدیل گردد و این همان حقیقت انتظار است. منتظر واقعی سیر عملی فردی و اجتماعیاش مهدییاوری است.
با توجه به این امر، رسانه زمینهساز برای همراه کردن عملی مردم با امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف باید علاوه بر معرفتافزایی و شورآفرینی، روشهای دیگری را به کار گیرد.
وسایل ارتباط جمعی، باید در زمینه فرهنگ مهدویت، موجب
نزدیکی سلیقهها، خواستها و انتظارات تمامی مخاطبان شده و
جامعه اسلامی را از خرده فرهنگها و فرهنگهای خاص جدا سازد
و نوعی تشابه میان افراد جامعه به وجود آورد بهگونهای که مردم از سبک زندگی و علایق و خواستههایی که رسانههای جمعی ارائه میدهند،
پیروی کنند.
براساس جامعهشناسی ارتباطات، مخاطبان، تودههای عظیمی از انسانهای پراکنده با ویژگیهای ناشناخته هستند، که هیچ گونه پیوندی با هم نداشته و وجه مشترک آنها همان اثری است که از رسانه میگیرند. در واقع این رسانهها هستند که عامل پیونددهنده انسانها با یکدیگر بوده و به آنها هویت جمعی میبخشند. (1)
برای زمینهسازی ظهور و تشکیل حکومت جهانی، اتحاد و انسجام مسلمانان نقش اساسی دارد. حرکت به سمت تشکیل امت واحد جهانی، راه را برای ظهور مصلح جهانی باز خواهد کرد. رسانههایی چون ماهواره و اینترنت میتوانند احساس تعلق مشترک مؤمنان ساکن در مناطق گوناگون و پراکنده را تقویت کنند و به بازیابی هویت دینی آنها فراسوی هویتهای متنوع دیگر کمک نمایند. نمایشها و فیلمهای مهدوی در قالب دیداری و شنیداری در ایجاد و تشدید همنوایی و همدلی مخاطب نقش محوری دارد. مخاطب گاه در چنین فضایی پا به پای فیلم پیش میرود و از مشارکت با واسطه خود احساس آرامش میکند.
1) حسامالدین آشنا، «مخاطبشناسی رسانه»، نشریه پژوهش و سنجش، شماره 26، سال 1380، ص20- 19.
در نظامهای دموکراسی، وسایل ارتباط جمعی میتوانند در راه گسترش ارتباط میان رهبریکنندگان و رهبریشوندگان، خدمات مهمی را
انجام دادهاند. در جامعه مهدوی، رسانههای گروهی میتوانند
ارتباط معنوی میان امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف و منتظران را هرچه بیشتر گسترش
دهند و با تأکید بر عوامل خرسندی یا ناخرسندی آن حضرت کنند و نیز
با نشان دادن اینکه امام حجتی زنده و شاهد و ناظر اعمال انسان است
و در لحظه لحظه زندگی فردی و اجتماعی آنها حضور دارد، در مخاطب انگیزهسازی کنند تا در ارتباط وی با امام پیوندی وثیق ایجاد
نمایند. پیوندی که ساخته و پرداخته ذهن نیست؛ بلکه واقعیتی موجود است. حجت خدا با مردم زندگی میکند؛ مردم را میبیند و دردهای آنها را حس میکند.
یاور مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف کسی است که به وظایف و تکالیف فردی خود عمل کند و رسانه با تذکر دادن این وظایف میتواند زمینه همراهی عملی منتظران را با اهداف و آرمانهای حضرت فراهم آورد و تولی و تبری و امر به معروف و نهی از منکر را در جامعه ترویج نماید.
توجه و تذکر باعث ملکهسازی فرهنگ مهدوی میگردد و از آنجا که غفلت و نسیان ویژگی بارز انسان است، تذکر و تکرار پیام مهدوی، به موقع و مناسب و از طریق روشهای متفاوت و جذاب، میتواند مهدییاوری را تقویت نماید.
آشکار است که نمیتوان فعالیتهایی که بعد از انقلاب اسلامی در رسانهها _ بهویژه تلویزیون _ در جهت رشد و ارتقای آموزه مهدویت صورت گرفته، نادیده بگیریم. اما ذکر نکاتی به نظر سودمند است:
حضور دین در رسانه به معنای دخیل بودن غایات و ارزشهای دینی در برنامهریزیهاست و نه تکرار سرد و بیروح آموزههای مهدوی که در جان مخاطب دمیده نمیشود و کنش او را تغییر نمیدهد، بلکه گاه باعث بیحسی مذهبی عمومی و حتی تنفر میشود.
تجاری بودن اکثر برنامهها و نگاه درآمدزایی به آنها، عاملی است
که سبب میشود دستاندرکاران رسانهها، تنها به برانگیختن احساسات هیجانی و تحریک عواطف بپردازند. شیوهای که اگر مبتنی بر خردگرایی
و اندیشه نباشد، زمینه تفکر را از مخاطب سلب میکند و بیشتر با
نگاه تزریقی به رسانه، ترویج دینعوامانه را باعث و منجر به رواج خرافات و اوهام میگردد.
فانتزی سعی دارد معانی، اهداف و استراتژیهای متناسب با سیاستگذاریهای خاص خود را برنامهریزی کند و در این راستا، هم به تکنیک و فنآوری مدرن احاطه دارد و هم متفکرانی دارد که مبانی فکری _ سیاسی خود را میتوانند از دریچۀ تنگ هنر نشان دهند. زبان انسان مدرن و پستمدرن را میدانند و مخاطب خویش را میشناسند.
بعد از قرآن کریم، نهجالبلاغه و کتب مقدس انجیل و تورات
_ال. مان، نرمان، اصول روانشناسی، ترجمه محمود ساعتچی، تهران: امیرکبیر، 1355.
_ابراهیمی، محمد، حسینی، علیرضا، اسلام و حقوق بینالملل عمومی، تهران: انتشارات سمت، 1379.
_ابن ابیالحدید، عبدالحمید بن هبة الله، شرح نهجالبلاغه، تحقیق: محمد ابوالفضل ابراهیم، مصر: دار احیاء الکتب العربیه، 1378ق.
_ابن اثیر، علی بن محمد، الکامل فی التاریخ، بیروت: دار صادر، 1399ق.
_ابن اثیر، مبارک بن محمد، النهایة فی غریب الحدیث و الاثر، قم: مؤسسه مطبوعاتی اسماعیلیان، 1367.
_ابن بابویه، ابوجعفر محمدبن علی بن الحسین، عیون اخبارالرضا، قم: نشر توس، بیتا.
، کمالالدین و تمام النعمة، کمرهای، تهران: نشر اسلامیه، 1377.
_ابن خلدون، عبدالرحمان، مقدمة ابن خلدون، قاهره: دار النهضة، 1930م.
_ابن شعبه حرانی، حسن بن علی، تحفالعقول عن آل الرسول، تصحیح: علیاکبر غفاری، قم: مؤسسة النشر الاسلامی التابعة لجماعة المدرسین، 1362.
_ابن صباغ مالکی، علی بن محمدبن احمد، الفصول المهمة فی معرفة الائمه، بیروت: دار الاضواء، 1409ق.
_ابن طاووس، رضی الدین علی بن موسی، الملاحم و الفتن فی ظهور الغائب المنتظر، بیروت: مؤسسة الاعلمی، بیتا.
، اللهوف علی قتلی الطفوف، قم: دارالاسوة للطباعة و النشر، 1414ق.
_ابن عجیبه، احمدبن محمد، تفسیر البحر المدید، قاهره: انتشارات دکتر حسن عباس زکی، بیتا.
_ابن عربی، محیی الدین، فصوص الحکم، تعلیقات عقیقی، تهران: انتشارات الزهراء، 1370.
_، الفتوحات المکیه، بیروت: دارالاحیاء التراث العربی، بیتا.
_، رسائل ابن عربی «رساله حقیقة الحقایق»، تهران: انتشارات مولی، 1367.
_ابن فارس، احمدبن فارس بن زکریا، معجم مقاییس اللغة، قم: مکتب الاعلام الاسلامی، بیتا.
_ابن کثیر، اسماعیل بن عمر، البدایة و النهایة، بیروت: دارالفکر، 1402ق.
_ابن مزاحم، ابوالفضل، وقعة صفین، تحقیق: عبدالسلام محمد هارون، قم: مکتبة آیتالله العظمی نجفی مرعشی، 1404ق.
_ابن هشام، عبدالملک، السیرة النبویه، بیروت: دار احیاء التراث العربی، بیتا.
_ابنسینا، ابوعلی، الشفاء «الهیات»، تهران: انتشارات ناصر خسرو، 1363.
_ابنمنظور، محمدبن مکرم، لسانالعرب، بیروت: دار احیاء التراث العربی، 1408ق.
_ابوالحمد، عبدالحمید، مبانی علم سیاست، تهران: نشر توس، 1365.
_ابوالقاسمی، محمدجواد، به سوی توسعه فرهنگ دینی در جامعه ایران، تهران: عرش پژوه، 1384.
_اثباتی، بهروز، مبانی ارتباطات، تهران: نشر ساقی، 1389.
_احمدی، بابک، هایدگر و تاریخ هستی، تهران: نشر مرکز، 1381.
_احمدی، منوچهر، تحلیلی بر انقلاب اسلامی، تهران: انتشارات امیرکبیر، 1376.
_اخوانمفرد، حمیدرضا، ایدئولوژی انقلاب ایران، تهران: پژوهشکده امام خمینی و انقلاب اسلامی، 1381.
_ادبورن، ن، بُعد فرهنگی ارتباطات برای توسعه، ترجمه مهرسیما فلسفی، تهران: سروش، 1379.
_اربلی، ابوالحسن علی بن عیسی بن ابیالفتح، کشف الغمة فی معرفة الأئمه، بیروت: انتشارات دارالکتاب الاسلامی، 1401ق.
_ارسطو، اخلاق نیکوماخوس، ترجمه محمدحسن لطفی، تهران: انتشارات طرحنو، 1378.
______، سیاست، ترجمه حمید عنایت، تهران: انتشارات حبیبی، 1358.
_استادی، رضا، شوری در قرآن و حدیث، قم: انتشارات بنیاد فرهنگی امام رضا علیه السلام، 1360.
_استراترن، پل، آشنایی با نیچه، ترجمه مهرداد جامعی ندوشن، تهران: نشر مرکز، 1378.
_استرن، ج.پ، نیچه، ترجمه عزتالله فولادوند، تهران: انتشارات طرح نو، 1380.
_استوت، دنیل، «مخاطب»، ترجمه روحالله عطایی، در: برگزیده دانشنامه دین، ارتباطات و رسانه، ویراسته: دنیل استوت، به کوشش: سید حمیدرضا قادری، قم: دفتر عقل، 1388.
_افلاطون، جمهوری، ترجمه فؤاد روحانی، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، 1374.
_امرسون، راجر. ال، فرهنگ اندیشه سیاسی (اتوپیا)، ترجمه خشایار دیهمی، تهران: نشر نی، 1387.
_امینی گلستانی، محمد، سیمای جهان در عصر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف، قم: انتشارات مسجد مقدس جمکران، 1385.
_اونی، بروس، نظریه اخلاقی کانت، ترجمه علیرضا آلبویه، قم: انتشارات بوستان کتاب، 1381.
_آبوت، پاملا و والاس، کلر، جامعهشناسی زنان، ترجمه منیژه نجم عراقی، تهران: نشر نی، 1385.
7آدلر، آلفرد، روانشناسی فردی، ترجمه حسن زمانی شرفشاهی، بیجا: نشر تصویر، 1370.
_آدمیت، فریدون، تاریخ فکر، تهران: انتشارات روشنگران، 1386.
_آرمسترانگ، کارن، تبشیرگری تلویزیونی، ترجمه عبدالله گیویان، در: برگزیده دانشنامه دین، ارتباطات و رسانه، ویراسته: دنیل استوت، به کوشش: سید حمیدرضا قادری، قم: دفتر عقل، 1388.
_آرنت، هانا، انقلاب، ترجمه عزتالله فولادوند، تهران: انتشارات خوارزمی، 1377.
_آشنا، حسامالدین، «مخاطبشناسی رسانه»، نشریه پژوهش و سنجش، شماره 26، سال1380.
_آل غازی العانی، ملاحویش، بیان المعانی، دمشق: مطبعة الترقی، 1382.
_باربور، ایان، علم و دین، ترجمه بهاءالدین خرمشاهی، تهران: مرکز نشر دانشگاهی، 1374.
_باهنر، ناصر، برنامههای دینی تلویزیون و دریافت مخاطبان، در: مجموعه تعامل دین و ارتباطات، به اهتمام: دکتر حسن بشیر، تهران: پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی، 1389.
_بحرانی، سیدهاشم، البرهان فی تفسیر القرآن، تهران: بنیاد بعثت، 1416ق.
_برژنسکی، زیبگینو، خارج از کنترل، ترجمه نوه ابراهیم _ عبدالرحیم، تهران: نشر اطلاعات، 1372.
_برلین، ایزا، سرنوشت تلخ بشر (جستارهایی در تاریخ اندیشهها)، ترجمه لیلا سازگار، تهران: انتشارات ققنوس، 1387.
_برنشتاین، ر، «تکنولوژی و منش اخلاق»، ترجمه یوسف اباذری، مجله ارغنون، شماره 1، سال1373.
_برینتون، کرین، کالبدشکافی چهار انقلاب، ترجمه محسن ثلاثی، تهران: نشر نو، 1361.
_بشیر، حسن و فکورپور، سیدمحمد، تبلیغات تجاری و اوانجلیسم به مثابه کالا، در: مجموعه تعامل دین و ارتباطات، به اهتمام: دکتر حسن بشیر، تهران: پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی، 1389.
_بلاذری، احمدبن یحیی، انساب الاشراف، تحقیق: محمد حمیدالله، مصر: دارالمعارف، 1959م.
_بلاستر، آنتونی. آر، ظهور و سقوط لیبرالیسم غرب، ترجمه عباس مخبر، تهران: نشر مرکز، 1377.
_بهروز لک، غلامرضا، سیاست و مهدویت، قم: حکمت رویش، 1384.
_بهشتی، محمد، «تربیت، اخلاق و تربیت اخلاقی»، مجله معارف، شماره 10، سال1381.
_پاسنو، دایانا، فمینیسم، راه یا بیراهه؟!، ترجمه محمدرضا مجیدی، تهران: پژوهشگاه فرهنگ و معارف، 1384.
_پالس، دنیل، هفت نظریه در باب دین، ترجمه محمدعزیز بختیاری، قم: انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمة الله، 1385.
_پترسون، مایکل و دیگران، عقل و اعتقاد دینی، ترجمه احمد نراقی و ابراهیم سلطانی، تهران: انتشارات طرح نو، 1376.
لپرنر، الیزابت، «علم اخلاق زنانهنگر»، ترجمه سوگند نوروزیزاده، مجله ناقد، شماره 2، سال1381.
_پروتی، جیمز. ال، پرسش از خدا در تفکر مارتین هیدگر، ترجمه محمدرضا جوزی، تهران: نشر ساقی، 1379.
_پژوهشهای اسلامی صداوسیما، جریانشناسی روند تصویرسازی از وقایع آخرالزمان در غرب، ویراستار: محمدصادق دهقان، قم: مرکز پژوهشهای اسلامی صداوسیما، 1389.
_پوپر، کارل، جامعه باز و دشمنان آن، ترجمه عزتالله فولادوند، تهران: نشر خوارزمی، 1369.
____________، درس این قرن، ترجمه علی پایا، تهران: انتشارات طرح نو، 1360.
_پورسیدآقایی، مسعود، با جاری انتظار، قم: مؤسسه آینده روشن، 1390.
____، تاریخ عصر غیبت، قم: انتشارات حضور، 1379.
_پهلوان، چنگیز، فرهنگشناسی «گفتارهایی در زمینه فرهنگ و تمدن»، تهران: انتشارات پیام امروز، 1378.
_پیتر، آندره، مارکس و مارکسیسم، ترجمه شجاعالدین ضیائیان، تهران: دانشگاه تهران، 1360.
_تانگ، رزماری، اخلاق فمینیستی، ترجمه عباس یزدانی، در: فمینیسم و دانشهای
فمینیستی، قم: دفتر مطالعات و تحقیقات زنان، 1382.
_تانن، دبورا، مرا نمیفهمی، تو هم مرا نمیفهمی، ترجمه مهدی قراچه داغی و زهره فتوحی، تهران: نشر دایره، 1384.
_تمیمی آمدی، عبدالواحد بن محمد، غررالحکم و دررالکلم، تحقیق: مصطفی درایتی، قم: مکتب العلوم الاسلامی، بیتا.
_تمیمی مغربی، نعمان بن منصوربن احمد، دعائم الاسلام، تحقیق آصف فیضی، قاهره: انتشارات دارالمعارف، 1383ق.
_توحیدیپور، مهدی، بررسی هنر و ادبیات، تهران: امیرکبیر، 1334.
_جانسون، چالمرز، تحول انقلابی: بررسی نظری پدیده انقلاب، ترجمه حمید الیاسی، تهران: انتشارات امیرکبیر، 1363.
_جعفری، محمدتقی و دیگران، عدالت در روابط بینالملل و بینالادیان از دیدگاه اندیشمندان مسلمان و مسیحی، تهران: انتشارات بینالمللی الهدی، بیتا.
___، زیبایی و هنر از دیدگاه اسلام، تهران: وزارت ارشاد، بیتا.
___، فلسفه دین، تدوین: عبدالله نصر، تهران: پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، 1378.
_جمعی از نویسندگان، اخلاق کاربردی، قم: پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی، 1386.
_جمعی از نویسندگان، جامعه ایدهآل اسلامی و مبانی تمدن غرب، نگاهی به نحوه شکلگیری سیر تحولات و وضعیت فعلی تمدن غربی، تهران: دبیرخانه دائمی اجلاس دوسالانه بررسی ابعاد وجودی حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف.
_جوادی آملی، عبدالله، مبادی اخلاق در قرآن، قم: اسراء، 1378.
_جوهری، اسماعیل بن حماد، الصحاح: تاج اللغة و صحاح العربیه، بیروت:
دارالعلم للملایین، بیتا.
_الجوینی، ابراهیم بن محمد، فرائد السمطین، تصحیح: شیخ محمدباقر محمودی، بیروت: مؤسسة المحمودی، 1398ق.
_جهانبزرگی، احمد، اصول سیاست و حکومت، تهران: انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، 1378.
_جهانگیری، محسن، اصول و آثار و آراء فرانسیس بیکن، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، 1376.
___، محییالدین ابنعربی، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، بیتا.
_حاکم نیشابوری، محمدبن عبدالله، المستدرک علی الصحیحین فی الحدیث، بیروت: انتشارات دارالفکر، بیتا.
_حر العاملی، محمد بن الحسن، اثبات الهداة بالنصوص و المعجزات، تصحیح: سیدهاشم رسولی محلاتی، تهران: دارالکتب الاسلامیه، بیتا.
______________، وسائلالشیعة، تحقیق: الشیخ عبدالرحیم الربانی، بیروت: دار احیاء التراث العربی، 1391ق.
_حسینی مرعشی شوشتری، قاضی نورالله، احقاق الحق و إزهاق الباطل، قم: کتابخانة آیةالله مرعشی نجفی، بیتا.
محسینیان، روحالله، تاریخ سیاسی تشیع تا تشکیل حوزه علمیه «مقدمهای بر تاریخ انقلاب اسلامی»، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1380.
_حلی، حسن بن یوسف، الجوهر النضید، قم: انتشارات بیدارفر، 1381.
_خسروپناه، عبدالحسین، کلام جدید با رویکرد اسلامی، قم: نشر معارف، 1388.
_دادگران، محمد، مبانی ارتباط جمعی، تهران: انتشارات مروارید، 1385.
_دالگران، پیتر، تلویزیون و گستره عمومی، ترجمه مهدی شفقی، تهران: سروش،
_داورپناه، ابوالفضل، انوار العرفان فی تفسیر القرآن، تهران: انتشارات صدرا، 1375.
_داوری اردکانی، رضا، اوتوپی و عصر تجدد، تهران: انتشارات ساقی، 1379.
_دفلور، ملوین و اورت، ای دنیس، شناخت ارتباطات جمعی، ترجمه سیروس مرادی، تهران: دانشکده صداوسیما، 1383.
_دلوز، ژیل، نیچه، پرویز همایونپور، تهران: نشر قطره، 1383.
_دو توکویل، الکسی، انقلاب فرانسه و رژیم پیشین آن، ترجمه محسن ثلاثی، تهران: نشر نقره، 1369.
_دورانت، ویلیام جیمز، تاریخ فلسفه غرب، ترجمه عباس زرین خویی، تهران: سازمان انتشارات آموزش انقلاب اسلامی، 1356.
_دورژه، موریس، اصول علم سیاست، ترجمه ابوالفضل قاضی، تهران: نشر دادگستر، 1376.
_دهخدا، علیاکبر، لغتنامه دهخدا، زیر نظر: دکتر معین، تهران: شرکت چاپ افست گلشن، 1341.
_دیلمی، احمد، اخلاق جنسی در: دانشنامه فاطمی، تهران: پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، 1393.
_دیلمی، احمد، آذربایجانی، مسعود، اخلاق اسلامی، قم: نشر معارف، 1381.
_رابرتسون، یان، درآمدی بر جامعه با تأکید بر نظریههای کارکردگرایی، ستیز و کنش متقابل نمادی، ترجمه حسین بهروان، مشهد: آستان قدس رضوی، 1374.
_رابینسن، دیو، نیچه و مکتب پستمدرن، ترجمه ابوتراب سهراب، فروزان نیکوکار، تهران: فرزانروز، 1383.
_راجرز، ا، تاریخ تحلیلی علم ارتباطات «رویکردی شرح حال انگارانه»، ترجمه غلامرضا آذری، تهران: نشر دانژه، 1387.
_راسل، برتراند، تئوری و عمل بلشویسم، ترجمه احمد صبا، تهران: بیجا، بیتا.
_راش، مایکل، جامعه و سیاست، مقدمهای بر جامعهشناسی سیاسی، ترجمه منوچهر صبوری، تهران: سمت، 1377.
_راغب اصفهانی، حسین بن محمد بن فضل، مفردات الفاظ القرآن، بیروت: دارالقلم، بیتا.
_رامین، فرح، اخلاق همسرداری، در: جستارهایی در اخلاق کاربردی، قم: انتشارات دانشگاه قم، 1389.
9رجبینیا، داوود، تکنولوژی و چالشهای فرارو، قم: مرکز پژوهشهای صداوسیما، 1389.
_رحیمپور ازغدی، حسن، عقلانیت «مباحثی در جامعهشناسی توسعه»، تهران: مؤسسه فرهنگی دانش و اندیشه معاصر، 1378.
_رشیدپور، ابراهیم، آیینههای جیبی آقای مک لوهان، تهران: سروش، 1352.
_رضایی، مهران، «بررسی رساله منشأ اثر هنری»، مجله کتاب ماه فلسفه، شماره 44، سال1390.
_روویون، فردریک، آرمانشهر در تاریخ اندیشه غرب، ترجمه عباس باقری، تهران: نشر نی، 1385.
_زبیدی، مرتضی، تاجالعروس، کویت: دار الهدایة، 1385.
_زرینکوب، عبدالحسین، تاریخ در ترازو، تهران: انتشارات امیرکبیر، 1375.
_ساراپ، مارن، راهنمایی مقدماتی بر پساساختارگرایی و پسا مدرنیسم، ترجمه محمدرضا تاجیک، تهران: نشر نی، 1382.
_ساروخانی، باقر، جامعهشناسی ارتباطات اجتماعی، تهران: مؤسسه اطلاعات، 1377.
_سالاریفر، محمدرضا، خانواده در نگرش اسلام و روانشناسی، تهران: سازمان
مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها، 1385.
_سالیوان، راجر، اخلاق در فلسفه کانت، ترجمه عزتالله فولادوند، تهران: انتشارات طرحنو، 1380.
_سبحانی، جعفر، فروغ ابدیت، قم: انتشارات دانش اسلامی، 1363.
_سخاوتی، نصرالله، «نگاهی به مفهوم مقبولیت در نظام سیاسی اسلام»، مجله معرفت، شماره 55، سال.
_سعدیپور، اسماعیل، «بررسی و مقایسه مدلهای اثرات رسانهها»، فصلنامه پژوهشهای ارتباطی، شماره 2، سال13888.
_سوفرن، پی یر ابر، زرتشت نیچه، بهروز صفدری، تهران: انتشارات فکر روز، 1376.
_سهروردی، شهابالدین، حکمة الاشراق در: مجموعه مصنفات شیخ اشراق، تحقیق: هانری کربن، تهران: انتشارات حکمت و فلسفه، 1355.
_سیف، علیاکبر، روانشناسی پرورشی «روانشناسی یادگیری و آموزش»، تهران: نشر گاه، 1368.
_شایگان، علی، حقوق مدنی، قزوین: انتشارات طه، 1375.
_شبّر، عبدالله، الاخلاق، ترجمه محمدرضا جباران، قم: انتشارات هجرت، 1387.
_شریعتمدار جزایری، سید نورالدین، فقه و روابط بینالملل، نشریه علوم سیاسی، فصلنامه تخصصی دانشگاه باقرالعلوم علیه السلام .
_شفیعی سروستانی، ابراهیم، «رسانه ملی وجوه سهگانه فرهنگ مهدویت»، شماره 110، سال1390.
_شفیعیفرد، محمدرضا، درآمدی بر مبانی فکری انقلاب اسلامی، قم: نشر معارف، 1378.
-شولتز، کویینتین، ارتباطات به منزله دین، ترجمه علی فارسینژاد، در: جستارهایی در رسانه (دین و رسانه)، مؤلفان: جمعی از نویسندگان، قم: دانشگاه ادیان و مذاهب، 1387.
_شومپتر، ژوزف، سرمایهداری، سوسیالیسم، دموکراسی، ترجمه حسن منصور، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1354.
_شهید ثانی، زینالدین بن علی عاملی، مسالک الافهام الی تنقیح شرائع الاسلام، قم: مؤسسة المعارف الاسلامیه، 1413ق.
_شیمل، آنه ماری، تبیین آیات خداوند: نگاهی پدیدارشناسانه به اسلام، ترجمه عبدالرحیم گواهی، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1377.
_صافی، شیخ لطف الله، منتخب الاثر فی الامام الثانی عشر علیه السلام، تهران: کتابخانه صدر، 1373.
_صدر، محمدباقر، رهبری بر فراز قرون «گفتوگو درباره امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف»، ترجمه مصطفی شفیعی، تهران: انتشارات موعود، 1382.
، سنتهای تاریخ در قرآن، ترجمه سیدجمالالدین موسوی، قم: دفتر انتشارات اسلامی، بیتا.
_صدرالدین شیرازی، محمد، اسرار الآیات، تهران: انجمن حکمت و فلسفه، بیتا.
_الصدوق، محمدبن علی بن حسین بابویه، الامالی، قم: بنیاد بعثت، 1417ق.
_____، خصال، تحقیق: علیاکبر غفاری، قم: نشر اسلامی، 1403ق.
_صفایی حائری، علی، استاد و درس «ادبیات؛ هنر؛ نقد»، قم: انتشارات هجرت، 1403ق.
____، انتظار «درسهایی از انقلاب»، قم: انتشارات لیلة القدر،
____، درسهایی از انقلاب، دفتر سوم: قیام، قم: انتشارات لیلةالقدر، 1382.
____، وارثان عاشورا، قم: انتشارات لیلة القدر، 1380.
_صفایی، سیدحسین و امامی، اسدالله، حقوق خانواده، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1374.
_صلیبا، جمیل، المعجم الفلسفی، بیروت: الشرکة العالمیه الکتاب، 1414ق.
_ضیمران، محمد، نیچه پس از هیدگر، دریدا و دلوز، تهران: انتشارات هرمس، 1382.
_طباطبایی، سیدجواد، زوال اندیشه سیاسی در ایران، تهران: انتشارات امیرکبیر، 1365.
____، تفسیر المیزان، بیروت: مؤسسة الاعلمی، 1394.
____، روابط اجتماعی در اسلام (ترجمه و نگارش از تفسیر المیزان)، ترجمه محمدجواد مجتبی کرمانی، قم: بوستان کتاب، 1387.
_طبرسی (امینالاسلام)، ابوعلی فضل بن الحسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، بیروت: منشورات دار مکتبة الحیاة، بیتا.
_طبرسی، ابومنصور احمد بن علی بن ابیطالب، الاحتجاج، تصحیح: شیخ ابراهیم بهادری و شیخ محمدهادی به، قم: انتشارات اسوه، 1413ق.
_____________، اعلام الوری باعلام الهدی، تهران: دارالکتب الاسلامیة، بیتا.
_طبرسی (رضیالدین)، حسن بن فضل، مکارم الاخلاق، ترجمه ابراهیم میرباقری، قم: انتشارات فراهانی، 1365.
_طبری، محمدبن جریر بن رستم، دلائلالامامة، قم: منشورات الرضی، 1363.
_____________، تاریخ الامم و المملوک، تحقیق: محمد ابوالفضل ابراهیم، مصر: دارالمعارف، بیتا.
_طبسی، نجمالدین، معجم احادیث الامام المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، قم: نشر معارف اسلامی، 1411ق.
_طریحی، فخرالدین بن محمد، مجمع البحرین، تهران: نشر مرتضوی، 1375.
_طوسی (شیخ طوسی)، ابوجعفر محمدبن حسن، الغیبة، تهران: نینوا، 1385.
_طوسی (خواجه نصیرالدین)، ابوجعفر محمدبن محمدبن حسن، اخلاق ناصری، تصحیح: مجتبی مینوی و علیرضا صدری، تهران: دانشگاه تهران، 1390.
_طوسی، خواجه نصیرالدین، اساس الاقتباس، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1367.
_عالم، عبدالرحمن، بنیادهای علم سیاست، تهران: نشر نی، 1376.
_عبادیان، محمود، گزیده زیباشناسی هگل، تهران: فرهنگستان هنر، 1386.
_عمید، حسن، فرهنگ عمید، تهران: سازمان انتشارات جاویدان، بیتا.
_عیاشی، شیخ ابونصر محمد بن مسعود، تفسیر عیاشی، تصحیح سیدهاشم رسولی محلاتی، تهران: انتشارات المکتبة العلمیة الاسلامیة، بیتا.
_غزالی، محمد بن محمد، احیاء علوم الدین، دمشق: دار قتیبه، 1412ق.
_فارابی، ابو نصر، فصول منتزعه، ترجمه حسن ملکشاهی، تهران: نشر سروش، 1383.
________________، اندیشههای اهل مدینه فاضله، ترجمه و تحشیه: سیدجعفر سجادی، تهران: انتشارات طهوری، 1361.
________________، تحصیل السعادة، حیدرآباد دکن: دایرة المعارف العثمانیه، 1345ق.
_فتال نیشابوری، محمدبن حسن، روضة الواعظین، قم: منشورات الرضی، بیتا.
_فراستخواه، مقصود، دین و جامعه، تهران: نشر شرکت سهامی انتشار، 1377.
_فرانکنا، ویلیام. کی، فلسفه اخلاق، ترجمه هادی صادقی، قم: انتشارات مؤسسه فرهنگی طه، 1376.
_فروم، اریک، روانکاوی در دین، ترجمه آرسن نظریان، تهران: انتشارات مروارید، 1388.
_فوکو، میشل، ایرانیها چه رؤیایی در سر دارند، ترجمه حسین معصومی همدانی، تهران: انتشارات هرمس، 1377.
_فولادوند، حامد و صاحبالزمانی، ناصرالدین، در شناخت نیچه (مقاله فیلسوف اضداد)، تهران: نشر کتاب نادر، 1384.
_فولکیه، پل، فلسفه عمومی (مابعد الطبیعه)، ترجمه یحیی مهدوی، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1347.
_فیض کاشانی، ملامحسن، المحجة البیضاء فی تهذیب الاحیاء، بیروت: مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، 1361.
_فیومی، احمدبن محمد، المصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر للرافعی، قم: مؤسسه دارالهجرة، بیتا.
_قدیری اصل، باقر، سیر اندیشههای اقتصادی، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1364.
_قمی، شیخ عباس، سفینةالبحار و مدینة الحکم و الآثار، بیروت: دارالتعارف، بیتا.
_قندوزی، سلیمان بن ابراهیم، ینابیع المودة، قم: منشورات الرضی، 1394ق.
_قیصر، نذیر، اقبال و شش فیلسوف غربی، ترجمه محمد بقائی ماکان، تهران: شرکت نشر یادآوران، 1384.
_کاپلستون، فردریک، تاریخ فلسفه، ترجمه داریوش آشوری، تهران: انتشارات
سروش، 1375.
_کاتوزیان، ناصر، حقوق مدنی خانواده، تهران: شرکت انتشار، 1371.
_کاز، پیتر، علمشناسی فلسفی «روش علمی»، ترجمه عبدالکریم سروش، تهران: مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1372.
_کاسیرر، ارنست، فلسفه روشنگری، ترجمه یدالله مؤقن، تهران: انتشارات نیلوفر، 1382.
_کاشفی، محمدرضا، تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی، قم: انتشارات مرکز جهانی علوم اسلامی، 1384.
_کال ورت، پیتر، انقلاب، ترجمه ابوالفضل صادقپور، تهران: دانشگاه تهران، 1358.
7کامل سلیمان، جبل عاملی، یوم الخلاص، ترجمه علیاکبر مهدیپور، تهران: نشر آفاق، 1376.
_کدی، نیکی. آر، ریشههای انقلاب ایران، ترجمه عبدالرحیم گواهی، تهران: نشر فرهنگ اسلامی، 1375.
کریستیانز، کلیفورد،«چشماندازهای دینی فناوری ارتباطات»، ترجمه مهدی روزدار، مجله رواق هنر و اندیشه، شمارههای 40 39، سال1388.
___، «فناوری و نظریه سه وجهی رسانه»، ترجمه مسعود آریایینیا، در: مجموعه بازاندیشی درباره رسانه؛ دین و فرهنگ، تهران: سروش، 1382.
_کلینی، محمدبن یعقوب اسحاق، الاصول الکافی، تصحیح علیاکبر غفاری، بیروت: دار صعب دار التعارف، 1403ق.
، الفروغ من الکافی، تصحیح و تعلیق علیاکبر غفاری، بیروت: انتشارات دارالتعارف، 1401ق.
، روضة الکافی، بیروت: دارالصعب و دارالتعارف، 1403ق.
_کنی، آنتونی، تامس مور، ترجمه عبدالله کوثری، تهران: طرح نو، 1374.
_کورانی، علی، معجم احادیث الامام المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، قم: مؤسسه معارف اسلامی، 1411ق.
_کورنر، اشتفان، فلسفه کانت، ترجمه عزتالله فولادوند، تهران: انتشارات خوارزمی، 1380.
_کورنز، هوی، هایدگر و چرخش هرمنوتیکی، در: هرمنوتیک مدرن، ترجمه بابک احمدی، مهران مهاجر، محمد نبوی، تهران: مرکز، 1377.
_کوروز، موریس، فلسفه هایدگر، ترجمه محمد نوالی، تهران: انتشارات حکمت، 1378.
_کوشا، محمدمهدی، دانستنیهای فرهنگ، رسانه، تهران: وزارت علوم، تحقیقات و فناوری، دفتر برنامهریزی اجتماعی و مطالعات فرهنگی، 1387.
_کوفی، ابن اعثم، الفتوح، هند: مجلس دائرة المعارف العثمانیه، 1395ق.
_کوکلمانس، یوزف. ی، هایدگر و هنر، ترجمه محمدجواد صافیان، آبادان: نشر پرسش، 1382.
_کوئینتن، آنتونی، فلسفه سیاسی، ترجمه مرتضی اسعدی، تهران: انتشارات بینالمللی الهدی، 1377.
رگِرِی، گلن، تمهیدی بر تفکر پس فردا، ترجمه محمدرضا جوزی، در: فلسفه و بحران غرب، ادموند هوسرل، مارتین هایدگر، کارل یاسپرس، جان مک کواری و...، ترجمه رضا داوری اردکانی، محمدرضا جوزی، پرویز ضیاء شهابی، تهران: هرمس، 1382.
_گلندینینگ، سیمون،«فلسفه هنر هایدگر»، ترجمه شهابالدین عباسی،
مجله سروش اندیشه، شماره 2، سال1381.
_گنون، رنه، بحران دنیای متجدد، ترجمه ضیاءالدین دهشیری، تهران: انتشارات امیرکبیر، 1372.
_گودن، کریستیان، آیا باید از اتوپیا اعاده حیثیت کرد؟، ترجمه سوسن شریعتی، تهران: انتشارات قصیده سرا، 1383.
_گورباچف، میخائیل، تاریخ گویای دوران انقلاب اکتبر شوروی، ترجمه فتحالله دیدهبان، تهران: بیجا، بیتا.
_گیدنز، آنتونی، جامعهشناسی، ترجمه منوچهر صبوری، تهران: نشر نی، 1373.
_لاریجانی، محمدجواد، تدین، حکومت، توسعه، تهران: نشر مؤسسه فرهنگی اندیشه معاصر، 1377.
_لاموره، ادوارد لی، نظریه تأثیرات رسانه، ترجمه راضیه میرخندان، در: برگزیده دانشنامه دین، ارتباطات و رسانه، ویراسته: دانیل استوت، به کوشش: سید حمیدرضا قادری، قم: دفتر عقل، 1388.
_لویی شرایبر، سروان ژان، نیروی پیام، ترجمه سروش حبیبی، تهران: سروش، 1371.
_ماجه قزوینی، ابوعبدالله محمدبن یزید، سنن ابنماجه، تحقیق: فواد عبدالباقی، بیروت: دارالفکر، بیتا.
_مانهایم، کارل، ایدئولوژی و اتوپیا (مقدمهای بر جامعهشناسی شناخت)، ترجمه فریبرز مجیدی، تهران: سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها، 1380.
_مبرد، محمدبن یزید، الکامل فی اللغة و الادب، بیروت: دارالکتب العلمیة، بیتا.
_متقی هندی، علاءالدین علی بن حسام، کنز العمّال، بیروت: مؤسسة الرسالة، 1405ق.
_مجتهدی، سیدمرتضی، صحیفه مهدیه، ترجمه محمدحسین رحیمیان، قم: انتشارات دارالثقلین، 1381.
_مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت: انتشارات مؤسسة الوفاء، 1403ق.
_محسنیانراد، مهدی، ارتباطشناسی، تهران: سروش، 1385.
_محمدی، مجید، درآمدی بر جامعهشناسی و اقتصاد فرهنگ ایران امروز، تهران: انتشارات قطره، 1377.
_مددپور، محمد، ماهیت تکنولوژی و هنر تکنولوژیک، تهران: سوره مهر (حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی)، 1384.
_______________، «چیستی عقلانیت»، مجله قبسات، شماره 1، سال1375.
_مدنی، جلالالدین، مبانی و کلیات علوم سیاسی، تهران: نشر مؤلف، 1372.
_مشکینی، علی، ازدواج در اسلام، قم: نشر الهادی، 1366.
_مصباح یزدی، محمدتقی، جامعه و تاریخ از دیدگاه قرآن، قم: مرکز چاپ و نشر سازمان تبلیغات اسلامی، 1368.
_________، دروس فلسفه اخلاق، تهران: انتشارات اطلاعات، 1367.
_مصطفوی، حسن، التحقیق فی کلمات قرآن الکریم، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1374.
_مصطفیپور، محمدرضا،«قلمرو شورا در منابع اسلامی»، مجله پاسدار اسلام، شماره 305، سال1385.
_مطهری، مرتضی، انسان کامل، تهران: انتشارات صدرا، 1367.
________________، آشنایی با علوم اسلامی، قم: انتشارات صدرا، 1368.
________________، پیرامون انقلاب اسلامی، قم: انتشارات صدرا، 1362.
________________، جامعه و تاریخ «مجموعه آثار»، تهران: انتشارات صدرا، 1381.
________________، شرح منظومه، تهران: انتشارات حکمت، 1360.
________________، عدل الهی «مجموعه آثار»، تهران: انتشارات صدرا، 1374.
________________، فطرت، تهران: انجمن اسلامی دانشجویان مدرسه عالی ساختمان، 1361.
________________، نظام حقوق زن در اسلام، قم: انتشارات صدرا، 1380.
_معتمدنژاد، کاظم، وسایل ارتباط جمعی، تهران: دانشگاه علامه طباطبایی، 1385.
_معرفت، محمدهادی، ولایت فقیه، قم: انتشارات التمهید، 1377.
_مقدادی، محمدمهدی، ریاست خانواده، تهران: روابط عمومی شورای فرهنگی اجتماعی زنان، 1385.
_مقدسی سلمی شافعی، یوسف بن یحیی، عقدالدرر فی اخبار المنتظر، قاهره: انتشارات عالم الفکر، بیتا.
_مک کواری، جان، تفکر دینی در قرن بیستم، ترجمه بهزاد سالکی، تهران: انتشارات امیرکبیر، 1378.
__، فقط خدایی میتواند ما را نجات دهد، ترجمه محمدرضا جوزی، در: فلسفه و بحران غرب، ادموند هوسرل، مارتین هایدگر، کارل یاسپرس، جان مک کواری و...، ترجمه رضا داوری اردکانی، محمدرضا جوزی، پرویز ضیاء شهابی، تهران: هرمس، 1382.
_مک کوایل، دنیس، نظریه ارتباطات جمعی، ترجمه پرویز جلالی، تهران: دفتر مطالعات و توسعه رسانهها، 1385.
_مک لوهان، مارشال، درک رسانهها، ترجمه سعید آذری، تهران: تحقیقات و مطالعات و سنجش برنامهای، 1377.
_مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، تهران: دارالکتب الاسلامیه، 1372.
_مکنزی، ایان و دیگران، مقدمهای بر ایدئولوژیهای سیاسی، ترجمه م. قائد، تهران: نشر مرکز، 1375.
_ملکوتیان، مصطفی، «انقلاب از آغاز تا فرجام «مروری بر ویژگیهای هفتگانه مشترک انقلابها»، مجموعه مقالات همایش انقلاب اسلامی، قم: دفتر نشر معارف، 1385.
__، سیری در نظریههای انقلاب، تهران: نشر قومس، 1372.
_موحدیان، علی، جوهره مهدویت «تأملی پدیدارشناسانه در کارکردهای انقلاب مهدوی»، قم: سازمان تبلیغات اسلامی، 1385.
_مور، تامس، آرمانشهر (اتوپیا)، ترجمه داریوش آشوری و نادر افشاری، تهران: انتشارات خوارزمی، 1361.
_مورگنتا، هانس. جی، سیاست میان ملتها، ترجمه حمیرا مشیرزاده، تهران: انتشارات دفتر مطالعات سیاسی و بینالملل، 1374.
_موسکا، گانتا و بوتو، گاستون، تاریخ عقاید و مکتبهای سیاسی «از عهد باستان تا امروز»، ترجمه حسین شهیدزاده، تهران: انتشارات مروارید، 1370.
_موسوی بجنوردی، محمدکاظم، دائرة المعارف بزرگ اسلامی، تهران: نشر مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی، 1383.
_موسوی گیلانی، سیدرضی، درآمدی بر روششناسی هنر اسلامی، قم: نشر ادیان و انتشارات مدرسه اسلامی هنر، 1390.
_مولانا، حمید، گذر از نوگرایی، ترجمه یونس شکرخواه، تهران: مرکز تحقیقات و مطالعات رسانه، 1371.
_مهدیپور، علیاکبر، «بررسی چند حدیث شبههناک درباره عدالت آفتاب عالمتاب»، فصلنامه علمی _ تخصصی انتظار موعود، شماره 14، سال1383.
_مؤمن، شیخ محمد، کلمات سدیدة فی مسائل جدیدة، قم: انتشارات مؤسسة
النشر الاسلامی، 1415ق.
_نجفی، شیخ محمدحسن، جواهرالکلام، تهران: انتشارات دارالکتب الاسلامیة، بیتا.
_نجم رازی، عبدالله بن محمد شاهور الاسدی، مرصاد العباد من المبدء الی المعاد، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، 1366.
_نراقی، ملا احمد، معراج السعادة، تهران: انتشارات رشیدی، 1362.
_نراقی، ملا محمدمهدی، جامع السعادات، قم: انتشارات قائم آل محمد، 1388.
_نصر، سیدحسین، قلب اسلام، ترجمه مصطفی شهرآیینی، تهران: انتشارات حقیقت، 1383.
_، معرفت و معنویت، ترجمه انشاءالله رحمتی، تهران: انتشارات دفتر پژوهشی و نشر سهروردی، 1375.
_، نیاز به علم مقدس، ترجمه حسن میانداری، تهران: انتشارات طه، 1382.
_نعمانی، محمدبن ابراهیم، الغیبة، تهران: مکتبة الصدوق، 1397ق.
_نقیبی، سید ابوالقاسم، «نقش وفاداری در اعتمادآفرینی و راهبردهای توسعهای آن در نهاد خانواده با رویکرد به آیات و روایات»، فصلنامه شورای فرهنگی اجتماعی زنان، شماره 52، سال1390.
_نودهی، علیرضا، نظریه اختیاری بودن ظهور، تهران: انتشارات موعود عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف، 1384.
_نوری طبرسی، میرزا حسین، مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، تحقیق: مؤسسة آلالبیت، قم: مؤسسة آلالبیت، 1408ق.
_نیچه، فردریک، آنک انسان، ترجمه رؤیا منجم، تهران: انتشارات فکر روز، 1374.
، حکمت شادان، ترجمه آل احمد، سعید کامران و فولادوند، تهران: نشر جامی، 1385.
، دجال، ترجمه عبدالعلی دستغیب، تهران: نشر پرسش، 1376.
، فراسوی نیک و بد، ترجمه داریوش آشوری، تهران: شرکت سهامی انتشارات خوارزمی، 1372.
، چنین گفت زرتشت، ترجمه داریوش آشوری، تهران: انتشارات آگاه، 1382.
_واثقی، قاسم، درسهایی از اخلاق مدیریت، قم: مرکز چاپ و نشر سازمان تبلیغات اسلامی، 1376.
_واعظی، احمد، «عدالت اجتماعی و مسائل آن»، مجله قبسات، شماره 33، سال1383.
_والتر، بیمل، بررسی روشنگرانه اندیشههای مارتین هایدگر، ترجمه بیژن عبدالکریمی، تهران: سروش، 1381.
_وتشتاین، آرنولد، «الهیات در عصر فرهنگ تکنولوژیک، مروری بر آراء پل تیلیش، ترجمه مراد فرهادپور، نشریه ارغنون، شماره 1، سال1373.
_ولک، س. س و دیگران، تاریخ شوروی، ترجمه شهرام قهرمانی و بهزاد امین، تهران: انتشارات آلفا، 1361.
_هانتینگتون، ساموئل، سامان سیاسی در جوامع دستخوش دگرگونی، ترجمه محسن ثلاثی، تهران: نشر علم، 1370.
_____، موج سوم در پایان سده بیستم، ترجمه احمد شمسا، تهران: نشر روزنه، 1388.
_هایدگر، گادامر، فوکو...، زرتشت نیچه کیست، ترجمه محمدسعید حنایی
کاشانی، تهران: انتشارات هرمس، 1378.
_هایدگر، مارتین، سرآغاز کار هنری، ترجمه پرویز ضیاء شهابی، تهران: هرمس، 1390.
_هرمان، آندرو، کی یرک گو، و گفتگو: ارتباطات قابلیتمحور، ترجمه محمد کیوانفر، در: جستارهایی در رسانه (فناوری و رسانه)، مؤلفان: جمعی از نویسندگان، قم: دانشگاه ادیان و مذاهب، 1388.
_هلد، دیوید، مدلهای دموکراسی، ترجمه عباس مخبر، تهران: انتشارات روشنگران، 1369.
_همت بناری، علی، مأخذشناسی تربیت اخلاقی، قم: پژوهشکده تعلیم و تربیت، 1382.
هوور، استوارت. ام، «چرخش فرهنگگرایانه در پژوهشهای رسانه و دین»، ترجمه افشین خاکباز، مجله رواق هنر و اندیشه، شمارههای 40 39، سال 1388.
_یاسپرس، کارل، افلاطون، ترجمه محمد لطفی، تهران: خوارزمی، 1357.
_یانگ، جولیان، فلسفه هنر هایدگر، ترجمه امیر مازیار، تهران: گام نو، 1384.
_یزدی، اقدس، اخلاق مادری در اسلام و فمینیسم، در: جستارهایی در اخلاق کاربردی، قم: انتشارات دانشگاه قم، 1389.
_یورگ، رابرت. اچ، در سراشیب به سوی گومرا، ترجمه الهه هاشمی حائری، تهران: انتشارات حکمت، 1378.
_Alamein, Montgomery, The Path of Leadership, NewYork: Putnam’s son, 1961.
_Atack, Iain, The Ethics of Peace and War, Edinburgh University Press, 2005.
_Becker, Lawrence. C and Becker, Charlotte. B, Encyclopedia of Ethics, London: Routledge, 2001.
_Bedau, Hugo Adam, Applied Ethies, In: Encyclopedia of Ethics, Beker, Lawarence C, Beker, Charlotte, B (eds), NewYork: Routledge, 2007.
_Bellah, R. N. Madsen, R. Sullivan, W. M. Swidler, A. & Tipton, S. M, Habits of the heart: individualism and Commitment in American Life, NewYork: Harper and Row, 1985.
_Buhler, M. Introduction a La Communication, Paris: Tema, 1974.
_Chodorow, Nancy, The Reproduction of Mothering, Berekely: University of California Press, 1978.
_Cohan, A. S. Theories of Revolution, London: Nelson, 1975.
_Crankshaw, Edward Russia and The Russians, London: Macmillan, 1947.
_Dance, E. E. X, The Concept of Communication, In: Journal of Communication, June 1970.
_Davies, James, Toward a Theory of Revolution, In: Struggle in The State Struggle in the state, NewYork: Wiley, 1970.
_Dreyfus, Herbert L. Heideggerʼs Ontology of Art, In: A Companion to Heidegger, Hubert, L. Dreyfus and Mark. A. Wrathall (eds), Oxford: Blackwell Publishing, Ltd, 2006.
_Eyandel, Keit, Philosophy of Religion, London: Routledge, 1999.
_Foley, R. Some Different Conception of Rationality, In: Constraction and Constraint: The shaping of scientific Rationality, Ernan Mcmullin (ed), USA: University of Notre Dame Press, 1988.
_Fowers, B. J, The of Marital happines: How embracing the virtues of loyalty, generosity, Justice and courage can strengthen your relationship, Sanfrancisco, C A: Jossey – Bass Publishers and Littlefield Publishers, Inc, 2000.
_Fowers, B. J. Psychology and the Good Marriage: Social Theory as Practice, Amreican Behavioral Scientist, 1998.
_Glick, I. D. Berman, E. M. Clarking, J. F. D. S Rait, Mairtal and Family Therapy, Washington, D. C: American Psychiatric, 2000.
_Heidegger, Martin, Being and Time, Trans: John Macquarrie and Edward Robinson, NewYork: Harper & Row, 1962.
_______________, The Concerning Technology and Other Essays, Trans: William Lovitt, NewYork: Harpper and Row, 1977.
_______________, The Hermeneutics of Factictity, Trans: John Van Buren, Indiana: Indiana University Press, 1999.
_Holtzworth, A - Munroe & Jacobson, N. S. Behavioral Marital
Therapy, In: A. S Gurman & D. P Kinsiskern (eds), Handbook of Family Therapy, NewYork: Bruner Mazel, 1991.
_Hoover, S. Mass Media Religion: The Social Sources of the Electronic Church, London: Sage, 1988.
_Huntington, Samuel, Political order, In: Changing Society, New Heaven: Yale University Press, 1968.
_Miller, David, The Blackwell Encyclopedia of Thought, (ed), V. K. Blackwell, 1987.
_Novak, Micheal, The Spirit of Democratic Capitalism, NewYork: Simon and Schuster, 1982.
_Oʼneill, Onora. Charity In: Encyclopedia of Ethics, Beker, Lawrence. C, Beker, Charlotte. B (eds), NewYork: Routledge, 2001.
_O'sullivan, Noel, An introductory essay: revolution and modernity, In: Revolutionary Theory and Political Reality, New York: St. Martin's Press, 1983.
_Popenoe, D, American Family Decline: A Reviwe and Appraisal, Journal of Marriage and Family, 55.
_Popkin, R. Edwards, P. Skepticism, In: Encyclopedia of Philosophy, P. Edwards (ed), NewYork: Macmillan Publishing Company, 1967.
_Porter, E. J. Building Good Families in a Changing World, Australia: Melbourne University Press, 1995.
_Prosser, M. “Intercultural Communication Theory and Research Overview of Major Constructs” In: B. O. Ruben (ed), Communication yearbook 2: An Annual Review, London: International Communication Association, 1978.
_Rawls. J, A Theory of Justice, London: Oxford University Press, 1971.
_Sandel, M. J. Liberalism and the Limits of Justic, Cambridge, Uk: Cambridge University Press, 1998.
_Skocpol, Theda, State and Social Revolutions, Cambridge: Cambridge University Press, 1979.
_______________, Rentier State and Shi,a Islam in The Iranian Revolution, In: Theory and Society, May 1982.
_Sorokin, Pitirim, The Sociology of Revolution, NewYork: First Published, 1925.
_______________, Fluctuations of Internal disturbances, In: Struggles in the State, NewYork: Wiley, 1970.
_Stenmark, Mikeal, Rationality in Science, Religion and Everyday Life,
Notre Dame: University of Notre Dame Press, 1995.
_Taylor, Edward, Primitive Culture: Researches into the Development of my Theology, Philosophy, Religion, Language, Art and Custom , London: John Murray Ltd, 1871.
_Viotti, Paul R. and Kaupp, Mark, International Relations Theory: Realism, Pluralism, Globalism, NewYork: Macmillan Press, 1987.
_Walsh. F. A, A family Resilience Framework: Innovative Practice Application S. Family Relations, NewYork: Guilford Press, 2002.
_Zagorine, Perz, Theories of Revolution in Contemporary historiography, In: Political Science Quarterly, March 1973.
_Zeitlin, M. Irving, Niezsche, USA: Polity Press, 1994.
_http:\www. iricap.com
_http:\www. rasaneh.org/Persian/Page – view.asp
_http:\www. pearsoncustom.com/Ink/televangelism.htm
_http:\www. porsojoo.com
_http:\www. preparing for peace.org