ghaemiyeh.com
سرشناسه : سقاف، حسنبن علی
عنوان قراردادی : مناقشه منهجالوهابیه والسلفیه فیالعقیده والتفکیر: السلفیهالوهابیه افکارهاالاساسیه و جذورهاالتعاریعیه.
عنوان و نام پدیدآور : سلفیگری وهابی: چالشی در اندیشههای بنیادین و ریشههای تاریخی/حسنبنعلی سقاف ؛ ترجمه حمیدرضا آژیر.
مشخصات نشر : مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری : ۲۲۴ ص.
شابک : ۲۳۰۰۰ ریال: 978-964-971-243-7
یادداشت : فارسی - عربی.
موضوع : سلفیه -- دفاعیهها و ردیهها
موضوع : وهابیه -- دفاعیهها و ردیهها
شناسه افزوده : آژیر، محمدرضا، ۱۳۰۶ - ۱۳۵۸ .، مترجم
شناسه افزوده : بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره : BP۲۰۷/۶/س۷م۹۰۴۱ ۱۳۸۷
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۱۶
شماره کتابشناسی ملی : ۱۲۶۰۷۹۱
چالشی پیرامون شیوه وهّابیگری و سلفیگری در باور و اندیشه
سخن ناشر··· 5
سخن آغازین··· 7
اسلام، دین رحمت و آشتی··· 8
پایههای پنج گانه اسلام··· 11
پایه نخست: گواهی دادن به این که
خدایی جز اللّه نیست··· 11
پایه دوم: نماز··· 12
پایه سوم: زکات··· 12
پایه چهارم: روزه ماه رمضان··· 13
پایه پنجم: حج··· 14
مذاهب هفت گانه اسلام··· 14
مذهب نخست: مذهب زیدی··· 14
مذهب دوم: مذهب حنفی··· 15
مذهب سوم: مذهب مالکی··· 15
مذهب چهارم: مذهب شافعی··· 15
مذهب پنجم: مذهب حنبلی··· 16
مذهب ششم: مذهب شیعی امامی··· 16
مذهب هفتم: مذهب إباضی··· 18
دانشهای اسلامی و تلاشهای
دانشمندان··· 19
انتشار اسلام در پرتو اخلاق والای
اسلامی··· 21
فصل یکم: تاریخ و ریشههای سلفیگری و وهّابیت
شناساندن سلفیگریِ وهّابی··· 24
سلفیه یا وهّابیت··· 24
پدید آمدن این اندیشه··· 27
نخستین مرحله قایلان به تجسیم··· 31
چگونگی رخنه اعتقاد تجسیم··· 36
مرحله دوم··· 40
مرحله سوم··· 47
مرحله چهارم··· 53
مرحله پنجم··· 56
پیدایش جریان وهّابیگری··· 60
مرحله ششم··· 75
فصل دوم: کاوشی در اندیشههای وهّابیگری و سلفیگری
جزئیات مهم ترین اندیشههای وهّابیانِ سلفی··· 79
اوّل: عقیده تشبیه و تجسیم··· 82
دوم: بی احترامی به پیامبر صلیاللهعلیهوآله··· 90
اعتراف البانی به درستی این حدیث··· 93
سوم: وهابیّت ؛ تنها فرقه ناجیه!··· 97
چهارم: تروریسم فکری··· 100
کینه توزیِ سلفیان به ابوحنیفه··· 103
پنجم: ستیز با تصوف··· 106
ششم: برخی از دیدگاههای بنیادین··· 109
نادرستی انتساب سلفیه به طرفداران
آن··· 122
مذهبی با نام سلف وجود ندارد··· 126
نمونه نخست اختلاف سلف در
عقاید··· 128
نمونه دوم··· 130
نمونه سوم··· 130
نمونه چهارم··· 131
نمونه پنجم··· 132
نمونه ششم··· 132
نمونه هفتم··· 133
ت--عریف البانی از اصول و اهداف
دعوتش··· 138
فصل سوم: راههای رواج وهّابیگری
شیوههای سرکوب گفت و گو در میان
وهّابیان··· 155
عادات و اعمال سلفیهای وهّابی··· 162
وحشتزایی مهمترین راهکار··· 164
نام پارهای از جمعیتهای وهّابیان
سلفی و راههای تأمین آنها··· 167
اندیشه سلفی··· 170
سخن واپسین··· 172
پیوست 1··· 173
پیوست 2··· 185
پیوست 3··· 205
پیوست 4··· 213
دلایل و عوامل تحریم هجر مسلمان
در حق مسلمان دیگر··· 220
تاریخ پرفراز و نشیب اسلام شاهد رویدادهای تلخ و ناگواری بوده که گاه تأثیر آنها برای قرنها بر جای مانده است. یکی از این رویدادها ظهور جریان وهابیت در سده دوازدهم هجری در قلب عالمِ اسلام، سرزمین عربستان است. محمد بن عبدالوهاب که پایهگذار این جریان به شمار میآید، شخصی کجاندیش و متصلب بود که آرای خود را بر آموزههای ابن تیمیه، فقیه پرآوازه حنبلی استوار ساخته بود. ابن تیمیه که در سدههای هفتم و هشتم میزیست، بسیار سخنور و در فن جدل سرآمد بود، امّا ستیز با حکمت و منطق و نگرش حسی به عالم و جمود بر ظواهر شرع کار او را بدان جا کشاند که حکم به جسمانیت حق تبارک و تعالی و امکان رؤیت ذات مقدس او صادر کرد.
باری محمد بن عبدالوهاب مردم را به آنچه شیوه سَلَف صالح و توحید محض میخواند، دعوت میکرد، تا این که محمد بن سعود، حاکم درعیّه دعوت او را به مصلحت مقام خود دید و به یاریاش شتافت و بدین ترتیب، پیوند میان سلاطین آل سعود و خاندان ابن عبدالوهاب برقرار گردید که تاکنون نیز ادامه دارد. وهابیان امروزه به مدد دلارهای نفتی، تبلیغات خود را از مرزهای عربستان فراتر برده و تا دورترین نقاط عالم گسترش دادهاند. در عربستان سعودی و در امارات متحده عربی روزی نیست که کتابی یا مقالهای علیه شیعه نوشته نشود. طرفه آن که آنان
به این حد نیز اکتفا نمیکنند و حتی کتابهایی ساختگی در نقد شیعه به نام علمای شیعه منتشر میسازند، چنان که اخیرا کتابی به نام آیة اللّه جعفر سبحانی و کتاب دیگری به نام مرحوم علامه سید مرتضی عسکری انتشار داده و هر دو نفر را مبلغ وهابیت و منتقد تشیع معرفی کردهاند!
ادعای وهابیان این است که آنان بر مذهب سلف صالحاند و از این روست که آنان را «سَلَفی» نیز میخوانند. وهابیان یا سلفیان همان پیروان مذهب حنبلی هستند که قایل به تجسیم خدایند و پرچم دشمنی با اهل بیت را بر میافرازند. در حقیقت، میان سلفیگری و وهابیت تفاوتی نیست و هر دو، دو روی یک سکهاند. پارهای از باورها و آموزههای سلفیان از این قرار است: اعتقاد به تشبیه و تجسیم خدای متعال، تحریمِ ساختن ضریح و گنبد و ساختمان بر مقبره انبیا و امامان، تحریم زیارت قبور پیامبران و صالحان و دیگر مؤمنان، جایز ندانستن توسل به اولیای خدا و درخواست شفاعت از آنان، به رسمیت نشناختن هیچ یک از فرقههای اسلامی و تکفیر مخالفان خویش، مبارزه با تصوف اسلامی و رد هرگونه تأویل آیات قرآن، ستیز با عقلانیت و گفت و گو و اندیشه تقریب مذاهب و...
کتاب حاضر به بررسی و تحلیل باورهای فوق پرداخته و آنها را یک به یک با دلایل استوار نقد کرده است. مؤلف این کتاب، سید حسن سقاف از دانشمندان سنی شافعی و اهل اردن است و نزدیک به هشتاد تألیف دارد که بیشتر آنها در نقد افکار سلفیان به نگارش درآمده است. بنیاد پژوهشهای اسلامی کوشش خالصانه مؤلف و مترجم محترم کتاب را ارج مینهد و امیدوار است که انتشار این اثر باعث شناخت بیشتر فرقه وهابیت و گامی در راستای وحدت راستین امت اسلامی باشد.
سپاس از آنِ خدایی است که جهانیان را پرورید و درود و سلام بر سرور ما محمّد و خاندان پاک و پاکیزه او و خشنودی خدا بر یاران هدایتگر و پارسای او.
این کتاب را نگاشتیم تا اندیشه وهّابی سلفی و مهم ترین ارکان، اندیشهها، باورها و اصولی را که این اندیشه هم اکنون در خاور و باختر زمین میپراکنَد بشناسانیم و از خاستگاه و رستنگاه ریشهها و زیرسازهای آن سخن به میان آوریم و بزرگترین دعوتگران و جلوداران و مبلّغان دیروز و امروز این اندیشه را معرفی کنیم. از خدا میخواهیم و به پیامبر محبوبش توسّل میجوییم که این تلاش ما را صرفا از آنِ خود گردانَد که اوست توفیق رسان.
ناگزیر پیش از آغاز این سخن مقدّمهای میآوریم که این موضوع را هموار کند. این مقدّمه فصول زیر را در بر دارد:
1 - اسلام، دین رحمت و آشتی.
2 - پایههای پنج گانه اسلام.
3 - مذاهب هفت گانه اسلام.
4 - دانشهای اسلامی و تلاش های دانشمندان.
5 - انتشار اسلام در پرتو اخلاق والای اسلامی.
قرآن کریم تصریح دارد که خدای بزرگ پیامبر اسلام، سرور ما محمّد مصطفی صلیاللهعلیهوآله را فرستاد تا برای مردمان و جهانیان رحمت باشد و خدای بزرگ در پرتو این پیامبر آنان را از تاریکی به نور هدایت کند و این باور همه مسلمانان است. خدای متعال میفرماید: «وَ مَا اَرْسَلْنَاکَ اِلاَّ رَحْمَةً لِلْعَالَمینَ»(1)
متون شریعت در قرآن و سنّت صحیح بر ضرورت رحمت و الفت و مهر و عطوفتِ مردم به یکدیگر تصریح دارد. این متون همگان را به نیکوکاری با تهیدستان فرا میخوانَد و در همین راستا کنار نهادن زکات مال را امری بایسته میشمرد و به پرداخت صدقه و کمکِ داوطلبانه تشویق میکند تا نیاز کم توشگان و بینوایان و نیازمندان برآورده شود، چنان که از مسلمانان میخواهد به همسایگان خود - برهر آیینی که باشند - نیکی ورزند و مسلمانان را بر میانگیزد که سخن به پاکی گویند و با دیگران بیانی نیکو داشته باشند و از برای پراکندن مهر و محبت میان مردم به دیگران درود فرستند و از مردم میخواهد ستمگران و آدم کُشان و دزدان و غاصبان را به کیفر رسانند و گواهیِ آنان را نپذیرند.
متون شریعت خواهانِ آن است که باید با خویشان صله رحم کرد و
آنان را نواخت و با ایشان خوشرو و خوشرفتار و خوش سخن بود.
1) انبیاء /107؛ و تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم.
براساس این متون سخن نیکو خود گونهای صدقه به دیگران است، و مقولههای شناخته دیگری از این دست.
پس یک مسلمان باید از نیک خویترین مردم باشد و با دیگران با نرمی و بخشش و اخلاق والا و ستوده بیامیزد و بدین سان در میان مردم همچون شکوفه شادابی خواهد بود در پاکی و مهر و فروتنی، زیرا الفت و سخن نیکو و درست، نتیجه خوی نیکوست.
فضیلت نیک خویی در دین پوشیده نیست و از اموری شمرده میشود که هر مسلمانی باید خود را بدان بیاراید و این همان است که خدای سبحان پیامبرش را بدان ستوده است: «اِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظیمٍ»(1)
سرور ما رسول خدا صلیاللهعلیهوآله میفرماید: «تقوای خدا ونیک خویی بیش از هر چیز مردمان را به بهشت میبَرد»(2)، نیز میفرماید: «برانگیخته شدم تا خویهای پسندیده را به کمال رسانم».(3)
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله به درگاه خدا ناله و زاری، بسیار میکرد و پیوسته از خدا میخواست او را به آداب نیکو و خویهای پسندیده بیاراید. حضرت صلیاللهعلیهوآله در نیایش خود میفرمود: «خداوندا، آفرینش و روش مرا آراسته گردان»(4)، نیز میفرمود: «خداوندا مرا از اخلاق ناپسند برکنار
بدار»(5)، وخدا از بهر پیمان داری به این فرموده خود: «ادْعُونی اَسْتَجِبْ لَکُمْ»(6)
دعای حضرتش صلیاللهعلیهوآله را برآورْد و قرآن را بر او فرود آورْد و حضرتش را با قرآن ادب آموخت و خوی و رفتار حضرت صلیاللهعلیهوآله قرآنی شد.
سعد بن هشام میگوید: بر بانو عایشه وارد شدم و از او پیرامون اخلاق پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله پرسیدم. او گفت: آیا قرآن نمیخوانی؟ گفتم: آری. گفت: اخلاق پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله همان قرآن بود.
خداوند او را با قرآن با چنین آموزههایی ادب آموخت: «خُذِ الْعَفْوَ وَاْمُرْ بِاص لْعُرْفِ وَاَعْرِضْ عَنِ الْجَاهِلینَ»(1)، «اِنَّ اللّهَ یَاْمُرُ بِاص لْعَدْلِ وَ الاِْحْسَانِ وَ ایتَایِٔذِی الْقُرْبی وَ یَنْهی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ»(2)، «فَاص عْفُ عَنْهُمْ وَاصْفَحْ اِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنینَ»(3)، «اِدْفَعْ بِاص لَّتی هِیَ اَحْسَنُ فَاِذَا الَّذی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَدَاوَةٌ کَاَنَّهُ وَلِیٌّ حَمیمٌ»(4)و «وَالْکَاظِمینَ الْغَیْظَ وَالْعَافینَ عَنِ النَّاسِ وَاللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنینَ»(5)
این است اخلاق و آداب اسلام که روشنگر آن است که این دین، همان دین آشتی و رحمت و مهر و رأفت است.
1) اعراف/199؛ گذشت را در پیش گیر و به کار پسندیده فرا خوان و از نادانان روی بگردان.
2) نحل/90؛ در حقیقت خدا به دادگری و نیکوکاری و بخشش به خویشان فرمان میدهد و از کار زشت و ناپسند و ستم باز میدارد.
3) مائده/13؛ پس از آنان درگذر و چشم پوشی کن که خدا نیکوکاران را دوست میدارد.
4) فصّلت/34؛ بدی را به آنچه خود بهتر است دفع کن، آن گاه کسی که میان تو و او دشمنی است گویی دوستی یکدل میگردد.
5) آل عمران /134؛ همانان که خشم خود را فرو میبرند و از مردم در میگذرند و خداوند نکوکاران را دوست دارد.
پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله میفرماید: «اسلام آن است که گواهی دهی خدایی جز اللّه نیست و محمّد، پیامبر خداست و نماز به پا داری و زکات بپردازی و رمضان را روزه بگیری و اگر توانستی به حجّ خانه خدا روی».
این حدیث را مسلم در صحیح(8)(1)با همین واژهها و بخاری در صحیح خود (50) با این کلمات آورده است: «اسلام آن است که خدا را بپرستی و چیزی را شریک او ننهی و نماز را به پا داری...».
دانشمندان از این حدیث در مییابند که پایههای اسلام پنج است:
درونمایه این سخن آن است که آدمی باید خدای تبارک را بپرستد و چیزی را شریک او نگرداند و به آنچه در قرآن کریم فرو فرستاده ایمان آورَد و آنچه را که بی گمان در سنّت سرور ما پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله رسیده باور دارد، و ایمان به خدای متعال از همین جاست و این که خدای ما به هیچ چیز از آفریدههایش همانندی ندارد و از زمان و مکان برکنار است، نه مکانی او را در بر میگیرد نه زمانی بر او میگذرد. اوست اوّلِ قدیمی که آغازی برای وجودش نیست، چه، خدا بوده است و چیزی با او نبوده، و او ماندگار است بی هیچ پایانی و زنده و پابرجاست و نابودی و مرگ به
ساحت او راه ندارد، از همه آفریدهها بی نیاز است، داناست و شنوا و بینا و رحیم و توانا و صاحب اراده.
1) عدد داخل پرانتز در این جا و موارد مشابه، شماره حدیث در کتاب یاد شده است.
ایمان به فرشتگان و پیامبران و فرستادگان و کتابهای آسمانی و روز رستخیز و حشر و بهشت و دوزخ و آتش و محاسبه و کیفر و پاداش در مفهوم شهادتین جای میگیرد.
مقولههایی دیگر نیز در میان است که در کتابهای عقاید و توحید به تفصیل آمده است.
نماز، پس از ایمان به مفهوم شهادتین، از مهم ترین پایههای اسلام شمرده میشود و آن عبارت است از نمازهای پنج گانه شبانه روز، زیرا خدا میفرماید: «اَقِمِ الصَّلوةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ اِلی غَسَقِ الَّیْلِ وَ قُرْ انَ الْفَجْرِ اِنَّ قُرْ انَ الْفَجْرِ کَانَ مَشْهُودًا»(1)
زیرا نماز صبح همواره با حضور [فرشتگان] است.
نماز پیوند میان بنده با خدای خود است، زیرا در سجود و رکوع است که در برابر خدای جهانیان و آفریننده هستی و آفریدگار همه مردم زاری میکند و نیایش و فروتنی. در نماز است که آدمی بندگی خود را در برابر خالقش و مالک دنیا و آخرت تجلّی میبخشد.
زکات جدا کردن بخشی از دارایی توانگران و پرداخت آن به تهیدستان است آن هم بی آن که تهیدستان کاری برای توانگران انجام داده باشند. این دارایی دهش و اعانهای میباشد که پرداخت آن از سوی توانگر به
1) اسراء/78؛ نماز را از زوال آفتاب تا نهایت تاریکی شب برپا دار و نیز نماز صبح را،
تهیدست واجب است.
ثمره برداشتن این گام آن است که میان افراد یک جامعه همیاری و همبستگی رونق مییابد و نیاز کم توشگان برآورده میشود و ناداران در جامعه نه تباه میگردند نه آواره.
خدای متعال میفرماید: «وَ فی اَمْوَالِهِمْ حَقٌّ لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ»(1)سرورمان پیامبر اکرم به معاذ - آن گاه که او را به یمن میفرستد - میفرماید: «آنان را آگاه کن که خدا بر آنان بایسته کرده تا از داراییِ توانگران صدقهای ستانند و به تهیدستان دهند». این حدیث را بخاری در صحیح (1395) آورده
است.
خداوند متعال بر شخص مسلمان واجب کرده تا در ماه رمضان روزه گیرد و آن چنین است که خوردن خوراک و نوشیدن نوشاک و همبستری را همه روزه، از هنگام سر زدن سپیده تا از میان رفتن آفتاب، کنار نهد و بدین
سان با صبر و شکیبایی خو گیرد و شر را در جانش سرکوب کند و جانش را با نیکی اُخت گرداند و از هرگونه شری دورش کند.
به روزه دار امر شده که اگر بدو دشنام و ناسزا دادند با خود بگوید: «بار خدایا من روزه هستم» تا از این راه خویشتن را بر پاسخ ندادن بدی با بدی عادت دهد و بدی کننده را با شکیبایی و گذشت و آسان گیری پاسخ دهد و جز آن هنگام که پرده حرمتهای الهی دریده شود خشم نگیرد.
1) ذاریات/19؛ و در اموالشان برای سائل و محروم حقّی [معیّن] بود.
حج یعنی آهنگ و سفر به کعبه شریف که به نام خانه خدای بزرگ شرف یافته است و در مکّه مکرمه برپاست، تا آن که بدان جا میرود عبادتهایی چون وقوف در عرفه و رمی جمرات و طواف خانه خدا و سعی میان صفا و مروه و جز آن را به جای آورَد.
مذاهب اسلام یعنی مکاتبی فکری که برای درک متون قرآن و سنت برپایه اصول زبان عربی و متون قرآن کریم و سنت پاک نبوی شکل گرفته است.
مذاهبِ بنام اسلام که پیروان و مقلّدانی دارد هفت مذهب است، بدین سان:
زیدی، مذهبی است عقیدتی و فقهی که بسیاری از علمای اهل بیت بدان پیوستهاند و بنیانگذار آن زید بن علی زین العابدین بن حسین، سرور جوانان بهشتی و پسر امام علی بن ابی طالب میباشد که به سال 94 هجری درگذشته است. این مذهب هم اینک در سرزمین یمن انتشار دارد.
حنفی، مذهبی فقهی است که بنیانگذار آن ابو حنیفه نعمان بن ثابت
کوفی است که در سال 80 هجری زاده شد و در سال 150 هجری درگذشت. این مذهب بیشترین پیرو را دارد که پرشمارترین آنها در پاکستان و هند و سرزمینهای پیرامون آن دیده میشوند. پیشوای این دین، ابو حنیفه از طرفداران اهل بیت بود.
مالکی، مذهبی فقهی است که بنیانگذار آن مالک بن انس مدنی است که به سال 179 هجری زاده شده است.کانون این مذهب، مدینه منوّره بود که بر ساکنانش درود و سلام.
آن گاه این مذهب در مصر و از آن جا در آفریقا و اندلس انتشار یافت و در این روزگار بیشتر آفریقاییهای مسلمان، مالکی هستند.
شافعی، مذهبی فقهی است که بنیانگذار آن محمّد بن ادریس شافعی مکّی، زاده به سال 150 هجری و درگذشته به سال 204 هجری است که مالک از استادان او بوده است.
بیشتر پیروان این مذهب امروزه در خاور آسیا، در کشورهایی همچون اندونزی، مالزی، تایلند و سریلانکا و بخشی از هند به علاوه سرزمین شام و عراق و مصر و جاهایی دیگر است.
حنبلی، مذهبی فقهی و عقیدتی است که بنیانگذار آن احمد بن حنبل
بغدادی، درگذشته به سال 241 هجری است. شافعی از استادان او بوده است.
این مذهب در تشبیه و تجسیم، دیدگاههای عقیدتی دارد که از صراحت برخوردار است، چندان که یکی از پیشوایان آن در سده ششم، حافظ بن جوزی حنبلی(1)، ناگزیر شد طرفداران مذهبش را کنار زند و از نادرستیِ عقیده به تشبیه و تجسیم در کتابی با نام دفع شبه التشبیه بأکفّ
التنزیه پرده برگیرد.
دیدگاههای وهّابیان که امروزه خود را «سلفیه» مینامند بر آرای همین
مذهب، به ویژه بر دیدگاههای ابن تیمیه و شاگرد او، ابن قیم جوزیه، استوار است که هر دو حنبلی بودند.
طرفداران این مذهب در طول برهههای تاریخ اسلام آشوبهایی بیپایه داشتهاند.
امامیه، مذهبی عقیدتی و فقهی است. این مذهب دوازده امام دارد که پس از سرور ما پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله چنین نامیده میشوند:
1 - سرور ما علی که به سال 23 پیش از هجرت زاده شد و در سال 40 هجری رحلت فرمود.
2 - سرور ما حسن بن علی که به سال دوم هجری زاده شد و به سال 50 هجری رحلت فرمود.
1) او به سال 597 هجری درگذشت. او را نباید با ابن قیم جوزیه، شاگرد ابن تیمیه، درهم آمیخت. ابن جوزی حدود 150 سال پیش از ابن قیم جوزیه میزیسته است.
3 - سرور ما حسین بن علی، سیدالشهدا، که در سال سوم هجری زاده شد و در سال 61 هجری رحلت فرمود.
4 - سرور ما علی زین العابدین بن حسین که به سال 38 هجری زاده شد و در سال 95 هجری رحلت فرمود.
5 - سرور ما محمّد الباقر بن علی زین العابدین که به سال 57 هجری زاده شد و در سال 114 هجری رحلت فرمود.
6 - سرور ما جعفر الصادق بن الباقر که در سال 83 هجری زاده شد و در سال 148 هجری رحلت فرمود.
7 - سرور ما موسی الکاظم بن جعفر الصادق که در سال 128 هجری زاده شد و در سال 183 هجری رحلت فرمود.
8 - سرور ما علی الرضا بن موسی الکاظم که در سال 148 هجری زاده شد و در سال 203 هجری رحلت فرمود.
9 - سرور ما محمّد الجواد بن علی الرضا که در سال 195 هجری زاده شد و در سال 220 هجری رحلت فرمود.
10 - سرور ما علی الهادی بن محمّد الجواد که در سال 212 هجری زاده شد و در سال 254 هجری رحلت فرمود.
11 - سرور ما حسن العسکری بن علی الهادی که در سال 232 هجری زاده شد و در سال 260 هجری رحلت فرمود.
12 - المهدی محمّد بن الحسن که در سال 256 هجری زاده شد و هم اینک غایب است و منتظَر.
مهم ترین اصول و بنیانهای این مذهب، عصمت اهل بیت و دوستی و طرفداری از ایشان و همراهی با آنان و ضرورت پیروی از امامانِ پیش گفته
و وجود مرجعیت و سامان یافتگیِ دینی است که امروز در میان اهل سنت دیده نمیشود.
اباضیه، مذهبی عقیدتی و فقهی است. این مذهب به عبداللّه بن اباض مقاعسی مری تمیمی منسوب است. او در روزگاران کهن میزیست و با
معاویة بن ابی سفیان همروزگار بود و تا پایان روزگار عبدالملک بن مروان زیسته است. او از کسانی بود که برای دفاع از حرم خداوند متعال در برابر مسلم بن عقبه مری، کارگزار یزید بن معاویه، به مکّه رفت. ابن اباض در بصره بود تا سرانجام در حدود سال 86 هجری درگذشت. در سال مرگ او اختلاف دیده میشود.
مذهب اباضیه را به جابر بن زید عمانی نیز که دانستههای خود را مستقیما از عبداللّه بن عباس، صحابی پیامبر، گرفته و شاگردی او را کرده نسبت میدهند. در این باره، تاریخ طبری (4/438) را از نظر بگذرانید.
اباضیها هم اینک در عُمان، لیبی، الجزایر و تونس و شاید اندکی در مصر به سر میبرند.
فایده: در گستره سدههای گذشته زمام اندیشه اسلامی به دست پیشوایان و دانشمندان همین مذاهبی بوده است که هر یک به اندازه اجتهاد خود در بهره گرفتن از منابع این شریعت مقدس، پیرو متون قرآن و سنت پاک نبوی بودهاند، تا آن که وهّابیان به عرصه آمدند و به خود لقب سَلَفیان دادند و بسیار کوشیدند تا همه این مذاهب را درهم کوبند و تنها همّشان این بود که مردم را به پذیرش آرای خود و سخن بزرگانشان
وادارند و این چنین بود که به کاخ بلند اندیشه اسلامیِ پیشوایان اسلام، با همه اختلاف نظری که در طول چهارده قرن داشتند، آسیب رساندند و همچنان با تیشه ویرانگری، میراث و اندیشه امّت را در هم میکوبند.
مسلمانان در طول سدههای گذشته در چارچوب مذاهبی که نام آورده شد، مذهبی را برگزیدهاند و عموم مسلمانان از علمای بیمانندی تقلید میکنند که در یکی از مکاتب و مذاهب هفت گانهای که نام برده شد، جای دارند.
این علما در علوم و فنون اسلامی سخت کوشیدهاند و فرایند فکری آنها در زمینههای گونهگون این دانشها را به ارمغان آورْد:
1 - علم کلام یا همان علم توحید و عقاید اسلامی که با شیوههای گوناگون عرضه شده است. برخی آن را با شیوه فلسفی ارائه کردهاند و بدین سان آرای برخی از فلاسفه را که علمای این علم آنها را بیرون از قلمرو دین و مصداق الحاد میدانستند رد کردند و اندیشههای خدا ناباوران و دهریان و نظایر ایشان را باطل دانستند.
برخی از آنها نیز در ارائه متون قرآن و سنّت، عقل را در کار میآورند و از آن غفلت نمیورزند، زیرا عقل، بنیانِ تکلیف است و آدمی در پرتو آن حق و باطل را از یکدیگر جدا میکند.
2 - علم فقه که علما در کندوکاو مسائل فقهیِ عبادات و ابواب گوناگون آن و معاملات و دیات و قضا و بیع و احکام نکاح و نظیر آن بسی کوشیدهاند.
3 - علم تصوّف یا همان پرداختن به نفس و پالودن آن از اخلاق ناپسند و ویژگیهای پلشت و برکشیدن نفس به والاییِ معنوی تا به خداوند تبارک
و تعالی وابستگی یابد و از پرتو هدایت او نور گیرد.
علمایی از مسلمانان همچون قشیری، غزالی، شاذلی، رفاعی، شعرانی و علمای بیمانند دیگری به این دانش پرداختهاند و تألیفات گونهگونی قلمی کردهاند و مربّیان عارف در همه جا پراکنده شدند و به پرورش افراد جامعه و تربیت مردم و آشنا کردن آنان با اخلاق و آداب اسلامی پرداختند که در قرآن کریم و سنّت پاک آمده است.
4 - هنر اسلامی: از دانشهایی که مسلمانان بدان پرداختهاند یکی نیز هنر معماری و ساخت و ساز است، زیرا مسلمانان را میبینیم که مساجد، کاخها و قبّههایی را بر ضریح پیامبران و گروهی از صحابه و اولیا ساختهاند، و اینها همان نشانههای مباهات و تمدّن اسلام در خاور و باختر جهان است که زیر فرمان مسلمانان بوده است؛ همان بناهایی که مردم این روزگار به ویژه باختریان از آنها دچار شگفتی میشوند.
سوگمندانه گروه وهّابی یا همان سلفی برای هنر معماری شأنی قایل نیستند و بسیاری از قبّهها و عمارتهای اسلامی را در شهرهایی ویران کردند که در آن جاها نفوذ داشتند؛ جاهایی مثل سرزمین حجاز و حرمین شریفین.
5 - فلسفه و منطق: بسیاری از دانشمندان مسلمان در دو دانش منطق و فلسفه برتری یافتند و در این دو دانش کتابهای بسیاری نگاشتند و مخالفان خود را درهم کوفتند. امام الحرمین [جوینی]، غزالی، رازی و دیگران از این دست دانشمندان بودهاند.
وهّابیان این دانش را بدعت و کژراهه میانگارند، با آن که پیشوای آنان ابن تیمیه دستش تا مرفق در این دانش بوده است و در پارهای از عقاید فلاسفه که بیرون از قلمرو اسلام بوده پیروی فلاسفه را کرده است؛ عقایدی همچون قدم عالم و نظایر آن، بگذریم که کتابی هم در تحریم منطق نگاشته است.
6 - آسانگیری و همیاری با اقلیت های دینی: این نیز تلاشی است از سوی مسلمانان که از نخستین روزهای اسلام آسانگیری را در پیش گرفتند و بیهیچ آزاری از اهل کتاب و زردشتیان جزیه میستاندند و در برابر، آنان از آغاز ظهور اسلام تحت حمایت و پاسداشت مسلمانان بودند. بخاری در صحیح (3166) آورده است که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرموده: «هر که یک ذمّی را بکشد، بوی بهشت را نبوید».
انتشار اسلام در بیشتر سرزمینها از راه برخورد نیکو و رفتار شایستهای بوده که در طریقههای تصوّف، این مظاهر ادب و اخلاق اسلامی، جلوه داشته است. در اندونزی و مالزی نزدیک به صد ملیون انسان بی هیچ جنگی به اسلام پیوستند و تنها عامل آن طریقههای صوفیهای بود که اهل یمن و سادات حضرموت آن را بنیان نهادند و انتشار دادند و چون ساکنان این سرزمینها رفتار نیکوی مسلمانان را دیدند، گروه گروه به این دین گرویدند.
نیز اسلام در بیشتر قاره آفریقا و در هند، سیلان و فیلیپین با دعوت و ارشاد و رفتار نیکویی پراکندگی یافت که این ملل از مسلمانان بهره بردند
و شیرینیِ آن را چشیدند.
محافل علمی و مذاهب اسلامی و دیگران در همه سرزمینهای امروز جهان از اندیشههای وهّابیت(سلفی نما) در رنج هستند و چه دردمند است دل مؤمنان راستین از پرداختن وهّابیت سلفی نما به فساد و اِفساد در اندیشه اسلامی و دانشهای پرتوافشان شریعت و پیامدهای آن در امور مربوط به مساجد و دانشگاهها و نگاشتههای آنان در جراید و کتابهایی که پیرامون مسائل ناپسند و فتواهای غریب و مستهجن صادر میکنند.
مردم همه روزه آنان را میبینند که به این یکی زخم میزنند و آن دیگری را میفریبند و به اظهار نظرهای غیر معمول و شگفت میشتابند و دیگر کارهایی که از چالش و درگیری و دستاندازی به ساحت علمای اعلام اهل بیت و امامان و دانشمندان و اولیا و صالحان گرفته تا متّهم کردن
مردم به شرک و کفر و نادان خواندن بزرگان صوفیه و افراد مذهبی و نسبت دادن آنان به بدعت و این که از حدیث و سند هیچ گونه آگاهی
ندارند.
گروه دیگری از جامعه اهل سنّت نیز بی آن که در صدد رهاندن جامعه و جوانان فریب خورده به دست این سلفینماها باشد تنها ناظر و شاهد است.
اینک ما، پس از انتشار نزدیک به هشتاد جلد کتاب در ردّ باورها و اندیشهها و مسائل مربوط بدانان، باید این گروه را معرفی کنیم و پرده از حقیقت آنها و مهم ترین اندیشهها و باورهاشان برگیریم و علما و مبلّغان و طلاّب و مسلمانان را با قضایای مهم آنان آشنا کنیم؛ قضایایی که باید پیرامون سلفی گری و وهّابیت نسبت بدان هشیار بود.
وهّابیان یا سلفیان، همان پیروان مذهب حنبلی هستند که قایل به تجسّم خدایند و پرچم دشمنی با اهل بیت را بر میافرازند و اگر چه برخی از آنها در پارهای مسائل با مذهب حنبلی مخالف هستند، ولی همگی در تشبیه و تجسیم و دشمنی با اهل بیت و بی احترامی به ساحت پاک آنان هم سخن هستند و برای محقّق کردن این دو هدف اندیشههایی را بنیان مینهند؛ اندیشههایی همچون سخن پیرامون فرقه ناجیه و این که همایشان فرقه ناجیه هستند نه دیگران و سخن پیرامون بدعت و شرک و قبور و توسل و دیگر مسائل مشهوری که به خواست خدا به بررسی و
تحلیل آنها خواهیم پرداخت.
در حقیقت میان سلفیه و وهّابیت تفاوتی نیست و هر دو، دو روی یک
سکه هستند با یک باور و اندیشه. آنان در عربستان وهّابی حنبلی خوانده میشوند و چون به بیرون این مرزها راه مییابند سلفی نام میگیرند.
در واقع وهّابیت از سلفیگری زاده شده. محمّد بن عبدالوهّاب مردی بود که به اندیشههای ابن تیمیه و قدمای حنبلیان که قایل به تجسیم بودند و ادّعای پیمودن راه گذشتگان را داشتند فرا میخواند و گاه در پارهای از مسائل فرعی فقهی همچون تحریم زیارت قبور(1)و جنگ بی امان با صوفیان با آنان مخالفت میورزید.
پس، محمّد بن عبدالوهّاب، و در نتیجه وهّابیت، فرقهای هستند که به اندیشه حنبلیان فرا میخوانند که هم به تجسیم باور دارند و هم به دشمنی با اهل بیت، و امروز میبینیم که هر دو در این اندیشه با یکدیگر اتحاد دارند و در حقیقت، هر دو یک اندیشهاند. برای نمونه اَلبانی خود را سلفی مینامید و لقب وهّابی به خود نمیداد و با این حال وهّابیان او را پشتیبانی مالی و معنوی میکردند و اندیشههای او را در عربستان دنبال
مینمودند و اندیشههایش در میان جوانان قصیم و ریاض و دیگر شهرهای عربستان تبلیغ میشد. بن باز صحیح یا ضعیف بودن پارهای از احادیث را از او نقل میکرد، و نیمی از جایزه ملک فیصل به سال 1419 هجری یا نزدیک به نیم آن به سبب کارهای علمی البانی و تألیفات و پرداختن او به سنّت نبوی به وی داده شد، و این سخن برخی از مردم که ا
1) اگر چه ابن تیمیه این اندیشه را داشته است، زیرا صراحةً بارِ سفر بستن برای زیارت حرم پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله را حرام میداند و حافظ ابن حجر عسقلانی در فتحالباری 3/66 این سخن را هنگام شرح حدیث «لا تشدّ الرحال...» آورده و این اندیشه ابن تیمیه را رد میکند و آن را از مسائل ناپسندِ وی میداند.
لبانی در عربستان عنصر نامطلوب شناخته میشد و از این کشور طرد شده بود سخنی نادرست است که بر پایه وهم و گمان و پندار استوار میباشد.(1)
البانی جلودار مردم خود بود و سرزمین آنان بازاری بزرگ شمرده میشد برای کتابها و نگاشتههای او که حقوق طبع کتابهای او و نوارهای درسی و سخنرانیهای وی را میخریدند و در برابر، پولهای گزافی بدو میپرداختند. البانی در شمار دانشمندان آنان بود که در مسائل شرعی بدو رجوع میکردند.
بنابراین وهّابیان، گروهی هستند که مدیریت مجمع پژوهشها و دعوت و ارشاد عربستان آن را راهبری میکند. این همان ادارهای است که مذهب احمد بن حنبل و ابن تیمیه و مجمع دانشمندان بزرگ معاصر آن سرزمین را تبلیغ میکند.
و سلفیه معاصر نیز همان پیروان ابن تیمیه و مذهب پیشوایان حنابلهای
هستند که به تجسیم باور دارند و در بیرون عربستان در کشورهای گوناگون زندگی میکنند و هر یک ابن تیمیه را امام و مرجع و جلودار قلمداد میکنند و او را از علمای حنبلی میدانند، البته سلفیه از تعبیر وهّابیت برای خود استفاده نمیکنند، زیرا وهّابیت لقبی ناپسند گشته است، بلکه ادعای آنها این است که بر مذهب سلف صالح هستند و مقصود آنها از سلف هم شماری از محدّثان هستند در کنار ابن تیمیه و ابن قیّم جوزیه و مانندهای ایشان که به تجسیم اعتقاد داشتند. پس سلفیه و وهّابیت در واقع
1) این سخن شخصی است که نه تنها از حقایق ناآگاه است، بل در پسِ شایعات و سخنانِ سادهلوحانه روان است.
نام یک اندیشه است.
هرگاه به مهم ترین ماده و بنیان اندیشه وهّابی و نیز اسلام و هر اندیشهای که بر اسلام بنا شده بنگریم و از لابلای آن به اندیشهها و دیگر آیینها نظر کنیم بی گمان جانمایه این عقاید را توحید مییابیم، ولی همین جانمایه در اندیشه وهّابیِ سلفی به تشبیه و تجسیم آغشته شده که خودِ وهّابیان آن را توحید اسما و صفات مینامند.
هر که در عقاید وهّابیان درنگ کند در مییابد که آنها خدا را به صورت یک انسان میانگارند و بر همین اساس، بنیان صفات را در توحیدِ عقیده خود شالوده ریزی میکنند و میگویند خدا چهره و چشم و پهلو و تهیگاه و آرنج و دست و انگشت و سرانگشت و سینه و ساق و قدم و پا و دیگر اعضای آدمی را دارد و معتقدند که خدای از آسمان فرود میآید و این جا و آن جا میرود و جنبش دارد و به همه جا میآید و سپس برای رضایت همگان میگویند: بلا تشبیه و بلاکیفیت.
اندیشه این گروه به گونهای اصلی بر حدیث استوار است نه بر قرآن، و اندیشه تشبیه خدا به آدم را از پارهای احادیث گرفتهاند که به ظاهر آن توجّه داشتهاند و آن احادیث را به گونهای تفسیر کردهاند که نباید، بگذریم که این گونه احادیث اساسا از نگاه ما مردود است؛ احادیثی این چنین:
1 - حدیثی از ابوهریره رسیده است که: «خداوند آدمی را به صورت
خود آفرید»(1)این حدیث را بخاری (6227) و مسلم (2841) روایت کردهاند و تأویل آن، اگر قائل به صحّت آن باشیم، همان سخنی است که حافظ ابن جوزی در دفع شُبه التشبیه، ص 144 میگوید:
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله بر مردی گذشت که مردی دیگر را میزد و میگفت:
خدای روی تو و هر که را رویی چون تو دارد زشت گرداند. پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: «هرگاه یکی از شما کسی را زند از زدن چهرهاش خودداری کند که خدای متعال انسان را به صورتش آفریده است»(2)، یعنی صورت همان شخص مضروب.
2 - در حدیثی از عبد الرحمان بن عائش آمده است که: «خدایم را در نیکوترین چهره دیدم(3)، پس به من فرمود: ای محمّد! فرشتگان مقرّب بر
1) پیرامون این حدیث، خلاصه این که آنچه ابوهریره از کعب الاحبار روایت کرده از اسرائیلیاتی است که چندان دست کاری شده تا از این دست احادیث گردد، به ویژه آن که در تورات در سفر نخست آمده: «به زودی بشری آفریده میشود که به صورت ما میمانَد». مسلم، صاحب صحیح در کتابش التمییز 1/175 با سند صحیحی که به بسر بن سعید میرسد که از تابعان بزرگ و از صاحبان صحاح ستّه و از شاگردان ابوهریره است، میگوید: «پروای خدا در پیش گیرید و در احادیث احتیاط کنید که هنگام همنشینی با ابوهریره شاهد بودیم که او از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و از کعب حدیث میگفت و بر میخاست. از یکی از همراهان شنیدم که حدیث رسول خدا را به کعب نسبت میداد و حدیث کعب را به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله». این سخن را ذهبی در سیر اعلام النبلاء (2/606) و ابن کثیر در البدایة والنهایه (8/109) آورده است، پس درنگی باید.
2) این حدیث را مسلم در صحیح 2612 و احمد در مسند (2/434) و بخاری در الادب المفرد (ص 73) و ابن ابی عاصم در سنت (ص 228 با شماره 516 - 521) و بیهقی در اسماء و صفات (ص 291) با تحقیق امام محدّث کوثری آوردهاند.
3) مبرّاست خدای بزرگ از صورتها و شکلها و هیئتها «چیزی مانند او نیست» و «کسی همسنگ او نیست»، و سرور ما رسول خدا نیز مبرّاست از آن که چنین کلامی بر زبان آورَد.
سر چه چالش دارند؟ عرض کردم: بار خدایا! تو خود آگاهتری، پس دست خود میان دو کتف من نهاد که خُنکای آن را میان دو سینهام احساس کردم...». خداوند از این گونه سخنان بسی بزرگتر است.
این حدیث از نظر سند، ضعیف و از نظر متن، باطل است و احمد بن حنبل و محمّد بن نصر مروزی و دار قطنی و بیهقی و ابن جوزی و دیگران آن را ضعیف شمردهاند.(1)
300 با تحقیق امام کوثری و کتاب النکت الظراف علی تحفة الاشراف حافظ ابن حجر، 4/382 و کتاب دفع شبه التشبیه از حافظ ابن جوزی، ص 148 - 149 و حواشی آن.
حافظ ابن جوزی در کتاب خود با نام دفع شبه التشبیه، ص151
میگوید که ابن حامد حنبلیِ معتقد به تجسیم این حدیث را با این واژهها آورده است که: «چون مرا به معراج بردند خداوند رحمان را دیدم به چهره جوانی بی ریش که از او پرتوی میتابید و از توصیف او برای شما نهی شدهام. من از خدا خواستم تا به دیدنش مفتخرم سازد و ناگاه او را چونان عروسی دیدم که از او پرده بر گرفتهاند و بر تختش نشسته».
حافظ ابن جوزی روشن میکند که این حدیث دروغی رسواست.
3 - حدیث سوم را ام طفیل آورده و در آن چنین میگوید که پیامبر صلیاللهعلیهوآله در خواب خدای را به نکوترین چهره میبیند که جوانی است با مویی برگوش ریخته و دو پایش در سبزه با کفشهایی زرین که بر چهره پوشیهای از زر داشت.
1) مراجعه کنید به تهذیب التهذیب ابن حجر، 6/185 و اسماء و صفات بیهقی، ص
اهل حدیث همچون بخاری، بیهقی، احمد بن حنبل، ابن معین و دیگران بر دروغ و ساختگی بودن این حدیث تصریح دارند.(1)
این باور با این سخن پروردگار که «چیزی مانند او نیست» و «کسی همسنگ او نیست» و «پاک است خدای تو، پروردگار شکوهمند، از آنچه وصف میکنند» منافات دارد.
به نظر من این سه حدیث، بنیان شکلگیری اندیشه سلفی گری یا وهّابیت و ترسیم خداوند متعال است، بویژه آن که حافظ ابن جوزی کتاب خود دفع شبه التشبیه را با این سه حدیث آغاز میکند و از احادیثی سخن
به میان میآورَد که حنبلیان قائل به تجسیم و تشبیه، آنها را در استدلال آنچه در کتابهای نگارش یافته از سوی آنان آمده، توحید و صفات مینامند.
تأکید بر این سخن آن که کتابهای عقیدتی که سلفیها و وهّابیها آن را چاپ میکنند و کتاب سنت و توحید و ایمان و صفات مینامندشان همگی در درون خود عناوینی را دارند که براساس آن خدا چهره دارد و چشم و پا و... که همه آنها گفته آمد. از همین رو ابویعلی حنبلیِ معتقد به تجسیم میگوید:
«هر چه درباره خدا به من نسبت دهید میپذیرم مگر ریش و عورت که برای خدا قایل نیستم».(2)مقصود او از این سخن همان صفات است.
شیخ محمود تویجریِ معاصر کتابی نگاشته با نام عقیدة اهل الایمان فی
خلق آدم علی صورة الرحمن.
این سلفیان وهّابی همان حشویهای هستند که مقصود امام محدّث کوثری در کتاب تبیین کذب المفتری(ص 18) میباشند. او در مقدّمه این کتاب میگوید:
حشویه را جهل و جمود فرو افکنده است. آنان به آرایی جاهلی معتقدند که از آیینهای پیش از اسلام به ارث بردهاند و در میانشان تحریفهایی از سوی دوگانه پرستان، اهل کتاب و صابئان رواج یافته است.
آنها زهد در پیش میگرفتند و بدین سان عوام را میفریفتند و از سویی جهالتهایی داشتند که هیچ عاقلی تصوّر آن را هم نمیکند. آنان مردمانی درشت خو و سنگدل و خشک هستند که برای پریشان کردن وضع، هر فرصتی را غنیمت میشمرند و سخنی نمیگویند مگر هنگامی که اسلام با ضعفی روبهرو باشد و با سخن آنان کفر، جان بگیرد. آنان در همه دورانهای تاریخ چنین بودهاند، دشمنیشان متوجّه خرد و دانشهای نظری و همه گروههایی بوده که بر پا ایستاده بودند.
خواننده این کتاب که رحمت ایزدی از آنِ او باد باید بداند که یونانیان باستان و یهودِ معتقد به تجسیم در این ویژگی مشترک بودهاند که خدای متعال را توصیف میکردهاند و خدا را به سان انسان میپنداشتند و برای
او اعضای خانوادهای خیالی همچون همسر و فرزند میانگاشتند(1)و او را چنین توصیف میکردند که میآید و میرود و از آسمان فرود میآید و بدان فراز میرود و میخندد و خشم میگیرد و برای او اعضایی همچون اعضای انسان قایل بودند و خدا را به چهره جوانی بی ریش یا مردی گمان میکردند که سنّی از او گذشته!!
هر که در نگارهها و تابلوهای آویخته در کلیساها درنگ کند در آنها نقّاشیهایی میبیند که یکی حضرت مریم علیهاالسلام است و در دامان او حضرت عیسی علیهالسلام قرار دارد و بر بالای آن دو ابرهایی کشیده شده و از میان آنها مردی سر برآورده است که به گمان آنها همان خداست. منزه است خدا از آنچه ایشان توصیف میکنند و میانگارند.
این عده خدا را - که از توصیفاتشان پاک است - به شکل شهریاری میپندارند که تاجی دارد و بر اورنگی فخیم نشسته است. یهودیان تصریح میکنند که خدا به روز هفتم، پس از آفرینش آسمانها و زمین، به استراحت پرداخت و در عرش دراز کشید، و پندارهای تباه دیگری از این دست.
آنان به حضرت موسی علیهالسلام گفتند: «تو با خدایت برو و هر دو بجنگید که ما این جا نشستهایم» و «گفتند که خدا فرزند گرفته است» و این که «خدا را آشکارا به ما بنما».
قایلان به تجسیم این امّت نیز چنین سخنانی میگویند.
ابن تیمیه در فتاوای خود (5/406) عقایدِآمده در انجیل تحریف شده
1) خداوند متعال این پندار غلط را در قرآن چنین رد میکند: «وَ اَ نَّهُ تَعَالی جَدُّ رَبِّنَا مَا اتَّخَذَ صَاحِبَةً وَ لاَ وَلَدًا»، جن/3.
را چنین باز میگوید:
در انجیل آمده است که مسیح علیهالسلام گفت: به آسمان سوگند نخورید که آن تخت خداست(1)
پرسشی که در این جا مطرح است آن است که آیا انجیلی که خدای متعال آن را فروفرستاده و قرآن درباره آن میفرماید: «نَزَّلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقًا لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ وَاَ نْزَلَ التَّوْریةَ وَالاِْنْجیلَ * مِنْ قَ-بْلُ هُدًی لِلنَّاسِ وَاَ نْزَلَ الْفُرْقَانَ»سخن خداوند متعال است یا کلام حضرت عیسی علیهالسلام و نه کلام خدای والامقام؟
، و به حواریون گفت: اگر شما مردم را میبخشاییدپس پدر شما که در آسمانهاست(2)همه شما را میبخشاید. به پرندگان آسمان بنگرید که نه کِشتی میکنند نه محصولی میدروند و در آسمان نیز چیزی جمع نمیکنند و با این حال پدر شما که در آسمان است هموست که
1) آنچه گواه این است که چنین سخنانی از کتابی تحریف شده نقل گشته آن است که انجیلی که خدای متعال فرو فرستاده چونان دیگر کتابهای فرو فرستاده شده از سوی خدا جز کلام الهی نیست، در حالی که این کلام - به پندار آنها - کلام عیسی علیهالسلاماست نه سخن خداوندی، و این نکته شایسته درنگ است.
2) ظاهرا ابن تیمیه فراموش کرده که خداوند متعال این سخن را در قرآن کریم نکوهش کرده است، زیرا وی را میبینیم که نصّ خدای متعال در قرآن کریم را کنار نهاده و این همان است که دروغ بودن این سخنان در انجیل را ثابت میکند و بیان میدارد که همه آن ها سخنانی تحریف شده و جعلی بیش نیست و با آنچه قرآن کریم آن را نقض کرده و تباهی و بطلان آن را آشکار ساخته، استدلال میکند و با استدلال به وسیله انجیلِ تحریف شده دادِ سخن میدهد. رابطه پدری و فرزندی میان مردم و خدا، باوری باطل است. خداوند میفرماید: «وَقَالَتِ الْیَهُودُ وَالنَّصَاری نَحْنُ اَبْن-ؤُا اللّهِ وَاَحِبَّآؤُهُ قُلْ فَلِمَ یُعَذِّبُکُمْ بِذُنُوبِکُمْ بَلْ اَ نْتُمْ بَشَرٌ مِمَّنْ خَلَقَ»مائده/18. نیز میفرماید: «وَقَالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللّهِ وَقَالَتِ النَّصَارَی الْمَسیحُ ابْنُ اللّهِ ذلِکَ قَوْلُهُمْ بِاَفْوَاهِهِمْ یُضَاهِ-ٔونَ قَوْلَ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ قَ-بْلُ قَاتَلَهُمُ اللّهُ اَنّی یُؤْفَکُونَ»(توبه/30) و میفرماید: «اِنَّمَا الْمَسیحُ عیسَی ابْنُ مَرْیَمَ رَسُولُ اللّهِ»(نساء/171)، و «وَقَالَ الْمَسیحُ یَا بَنی اِسْرَاءیلَ اعْبُدُوا اللّهَ رَبّی وَرَبَّکُمْ»(مائده/72)، و نفرموده پدر من و شماست. پس چه دور است اندیشه ابن تیمیه حرّانی از این نصوص!
روزیِ آنها را میرسانَد!!
از همین جاست که به پیوند ریشهای میان اندیشه اینان و اندیشه اهل کتاب و یونانیان باستان پی میبریم و در مییابیم که ما هیچ دروغی بر آنها نبستهایم و اینها همه اموری ثابت هستند که هیچ گفتوگو و چالشی
را بر نمیتابند.
یکی از وهّابیان با نام شیخ حمود تویجری کتابی را نامیده به عقیدة اهل الایمان فی خلق آدم علی صورة الرحمن مینگارد و در آن مسائلی را میآورَد که به پندار خودِ او عنوان این کتاب را ثابت میکند و شیخ عبد العزیز بن باز بر این کتاب تقریظ مینویسد. تویجری در صفحه67 این کتاب چنین میآورَد:
این معنا در میان اهل کتاب و کتابهای به جا مانده از پیامبران همچون تورات نگاشته شده و در سفر نخست تورات چنین آمده است: به زودی
انسانی را میآفرینیم که به چهره ما میمانَد.
این گونه مسائل از کتابهای ابن تیمیه نقل شده است.(1)
آری این تجسیم از تورات برگرفته شده است و خداوند درباره تورات و پیروان آن چنین میفرماید: «وَاِنَّ مِنْهُمْ لَفَریقًا یَلْوُونَ اَلْسِنَتَهُمْ بِاص لْکِتَابِ لِتَحْسَبُوهُ مِنَ الْکِتَابِ وَمَا هُوَ مِنَ الْکِتَابِ وَیَقُولُونَ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّهِ وَمَا هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّهِ وَیَقُولُونَ عَلَی اللّهِ الْکَذِبَ وَهُمْ یَعْلَمُونَ»(2)، چنان که میفرماید: «یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَوَاضِعِهِ»(3)
1) مراجعه کنید به التعارض، 5/83؛ الصفدیه، 2/336.
2) آل عمران/78؛ و از میان آنان گروهی هستند که زبان خود را به [خواندن] کتاب [تحریف شدهای ]میپیچانند تا آن [بربافته] را از [مطالب] کتاب [آسمانی] پندارید با این که آن از کتاب [آسمانی] نیست و میگویند: آن از جانب خداست، در صورتی که از جانب خدا نیست و بر خدا دروغ میبندند با این که خودشان [هم] میدانند.
3) مائده/13؛ کلام خدا را از جایگاههای خود تحریف میکنند.
حال پس از ثبوت این گونه سخنان از پیشوایان و دانشمندانِ آنان که از
فراوانی قابل بیان نیست میگوییم: آیا هیچ خردمند غیر متعصّبی را میرسد ادّعا کند آنچه آنان میگویند نه تشبیه است و نه تجسیم و آنان نه مشبّهه هستند نه مجسِّمه و در خیال بافیهای خود پیرامون خدای سبحان، نه پیرو یونان باستان هستند نه یهود، نه جز ایشان؟!
اگر یک مسلمان راستین و یکرنگ که خواهان ثواب الهی و شناخت حق و پیروی از آن است در این گونه متون بیندیشد، وانگاه درنگ ورزد که چگونه این باورمندانِ تجسیم از حنبلیان حمایت میکنند و با مخالفان خود در تفسیر این آیه مبارکه: «عَسی اَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَامًا مَحْمُودًا»میجنگند و به گمراهی نسبتشان میدهند، در مییابد که ما در توصیف واقعیتِ آنان هیچ ستمی بدیشان نکردهایم، زیرا آنان معنای آیه را چنین میپندارند که خداوند متعال، سرور ما پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله را در کنار خود یا با خود بر عرش یا کرسیاش مینشانَد و ادّعا دارند اگر کسی با این برداشت آنان از این آیه مخالفت کند جهمیِ گمراهی است که فضیلت پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله را منکر شده است.
باور به نشستن خدا به این شکل و گرد آوری متون گذشتگان در این پیرامون را خلال حنبلی در کتابش السنّة آورده است. او از پیشینیان وهّابیان و سلفیان این روزگار است و هم ایشان کتاب او را چاپ کردند و انتشار دادند تا به گمان خود به مردم توحید و علم عقاید بیاموزند!!
پس از بیان سازگاری میان عقیده این گروه به تجسیم و تشبیه با یونانیان باستان و اهل کتاب با ارائه متون و دلایلی روشن، ناگزیریم چگونگیِ رخنه کردن این اندیشه را به درون امت بازگوییم:
این اندیشه از دوران صحابه و به روزگار صدر اسلام به میان امت راه یافت و کسانی که آن را به درون امت کشاندند اهل کتابی بودند که اسلام آورده بودند، نیز صحابهای که بسیار مشتاق بودند تا از مسائل اهل کتاب آگاهی یابند و این نزد اهل علم، بسی روشن است و باز از این تبیین و توضیح بی نیاز نیست:
1- سخن ذهبی در کتاب سیر اعلام النبلاء (3/489) که: کعب با یاران
پیامبر صلیاللهعلیهوآله همنشینی داشت و از کتب بنی اسرائیل برای آنان نقل میکرد.
2 - دکتر رضاء اللّه مبارکفوری در مقدمه تحقیق خود بر کتاب العظمة از ابو شیخ اصفهانی (1/140) در اعترافی صریح میگوید:
اسرائیلیات به میان مسلمانان راه یافته است و ره یافتنِ این دانشها، مقولهای است که تاریخ آن به روزگار صحابه باز میگردد، و این از آن روست که قرآن در پارهای مسائل و رویدادهای تاریخی با تورات و انجیل سازگاری دارد، اگر چه میان قرآن با تورات و انجیل تفاوت بسیار دیده میشود که همان ایجازی است که نقطه امتیاز قرآن شمرده میشد و مایه اعجاز آن گشته است، در حالی که تورات و انجیل از تفصیل و زیاده گویی برخوردارند، بگذریم که هر دو بنا به صراحت قرآن دستخوش تحریف و تغییر گشتهاند.
3 - البانی نیز به همین سخن اعتراف دارد، زیرا هنگام نقل حدیث در
السنة ابن ابی عاصم (ص 249، حدیث 568) میگوید: اسناد این حدیث ضعیف و متن آن تأیید نشده است و انگار از احادیث جعلی یهود میباشد.
این اعتراف صریحی است در این که اندیشه اسرائیلی یا یهودی در جعل این گونه احادیث، که افکار و مفاهیم پیش گفته از آنها سر زده، نقش داشته است.
4 - طحاوی در شرح معانی الآثار (2/361) با اسنادی نیکو آورده است که: به حسن بصری گفتند: آیا اگر مردی پایش را بر پای دیگرش نهد مکروه است ؟ بصری گفت: این سخن از یهودیان گرفته شده است.
5 - ذهبی در کتاب خود العلوّ(1)به نقل از کعب الاحبار آورده که گفته است:
خداوند در تورات فرموده است: من آن خدایم که بر فراز بندگانم هستم و عرش من بالای همه مخلوقات من است و من بر عرش خود هستم و کارهای بندگانم را میگردانم و بر من، نه در آسمان و نه در زمین، چیزی پنهان نیست.
ذهبی درباره این حدیث میگوید: رجال این حدیث ثقه هستند.
6 - ذهبی در جایی دیگر از کتاب العلوّ به نقل از کعب میگوید: آسمانی در میان آسمانها نیست مگر این که در آغاز نشستن خداوند
جبّار بر آن از سنگینی نالهای چون شتر سر میدهد.
بنگرید که چگونه کعب الاحبار خدا را - که از آنچه میگوید مبرّاست -
1) چاپ دارالامام النووی به تحقیقِ این بنده نیازمند به خدا.
تابع جاذبه زمین یا جز آن قرار میدهد.
7 - در کتاب السنّة (2/477) از عبداللّه بن احمد با سندش از وهب بن منبه آمده است که وی در بیان عظمت خداوند متعال گفته است: آسمانها و دریاها در کوشکی کلان هستند و این کوشک کلان در کرسی است و دو قدم خداوند عزوجل بر کرسی است و کرسی چونان کفش در دو پای او قرار میگیرد.
8 - ذهبی در کتاب العلوّ به نقل از عبداللّه بن سلام اسرائیلی آورده است که گفته: چون روز رستخیز رسد پیامبرتان را بیاورند تا در برابر خدا بر کرسی نشیند. این حدیث از ابن سلام ثابت است.(1)
(15/148) و حاکم در مستدرک (4/568 -569) و خلال در کتاب السنّة خود (ص211) آوردهاند.
9 - حافظ ابن حجر در کتاب النکت علی کتاب ابن الصلاح (2/532) در
شرح سخن حافظ ابن صلاح میگوید: هرگاه یک صحابی به اسرائیلیات توجّه کند سخن او مورد بی اعتنایی قرار نگرفته، منسوب به اسرائیلیات تلقی نشود. متن این سخن چنین است:
و مانند عبداللّه بن عمروبن عاص که در جنگ یرموک به کتابهای بسیاری از اهل کتاب دست یافت و با آنها پیشگویی میکرد تا آن جا که
برخی از صحابه بدو گفتند: از پیامبر با ما بگو نه از این کتاب.(2)پس چنین گزارشهایی که از رویدادهای آینده خبر میدهد شایسته حذف و عدم
اعتنا نیست، زیرا احکامی که از صحابه میرسد بسی استوارتر است. پایان سخن حافظ که سخنی بسیار گرانسنگ بود.
10 - سائب بن یزید میگوید که از عمر خطاب شنید که به ابوهریره میگوید: یا احادیث پیامبر را کنار نِه یا تو را به سرزمین دوس میفرستم. کعب این حدیث را چنین آورده: یا این احادیث را کنار نِه یا تو را به سرزمین قرده میفرستم.(1)
اعلام النبلاء (13/513) آورده شد و حاشیه نویس آن که ظاهرا شیخ شعیب ارناؤوط است میگوید: این اِسناد صحیح است.
اینک میگویم: ابو هریره از راویانی است که از کعب الاحبار روایت باز میگوید و هر که شرح حال این دو تن را در کتابهایی همچون تهذیب التهذیب و تهذیب الکمال بخواند به این سخن پی خواهد برد. به نظر من عمر بن خطاب از بیم وجود اسرائیلیات از روایت کردن باز داشته است. مؤید این نظر سخن بسربن سعید - از بزرگان تابعان واز رجال کتب ستّه، و از شاگردان ابو هریره - است. او میگوید:
از خدا پروا کنید و در احادیث محتاط باشید. به خدا سوگند ما با ابوهریره همنشینی میکردیم و او از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله و کعب حدیث
بازمیگفت و من از کسی که با ما بود شنیدم که حدیث پیامبر خدا را از کعب و حدیث کعب را از پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله میگفت. این سخن را مسلم در کتاب خود التمییز (1/175) آورده است.
همه این موارد و متون ثابت میکند که اسرائیلیات از دوران نخست اسلام، رخنه کرده است و من در مقدمه کتاب العلوّ ذهبی مسائل بسیاری
1) این حدیث را ابوزرعه دمشقی در تاریخ خود 1475 چنان آورده که در حاشیه سیر
را در این پیرامون یادآور شدهام که هر کس مایل باشد میتواند بدان مراجعه کند.
پس از مرحله صحابه تا زمان احمد بن حنبل
آن گاه مرحله دوم از مراحل قایلان به تجسیم و تشبیه پدید میآید که همان کسانی هستند که این اندیشههای اسرائیلی را دریافت کردند؛ اندیشههایی که به روزگار صحابه به ویژه به روزگار حکومت اموی رواج داشت و این پس از هنگامی بود که به عمد یا خطا در شمار احادیث نبوی درآمد. این عده گمان میکردند که اسلام یعنی چنگ زدن به این گونه احادیث و ایمان بدان و رواج دادن آن، و نیز خود را ملزم میدانستند براساس همین احادیث، آیات قرآن کریم را تفسیر و تأویل کنند. نمونههای آن چنین است:
1 - در آغاز برای اثبات این سخن، به حدیث تربت استشهاد میکنیم که در صحیح مسلم (2789) آمده تا ثابت کنیم داستانهای اسرائیلی به
صورت روایاتی در کتاب صحیح درآمدهاند.
حدیث تربت چنین است که ابوهریره گفت:
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله دست مرا گرفت و فرمود: «خداوند خاک را به روز شنبه و کوهها را به روز یکشنبه و درختان را به روز دوشنبه آفرید»، و این روزها را تا هفت روز ادامه داد، ولی این با سخن پروردگار که در چند آیه قرآن آمده منافات دارد، زیرا قرآن میفرماید: «هُوَ الَّذی خَلَقَ السَّم-وَاتِ
وَ الاَْرْضَ فی سِتَّةِ اَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوی عَلَی الْعَرْشِ»(1)
بخاری و شماری از پیشوایان حدیثِ پیش و پس از او تصریح دارند که این حدیث از روایات ابوهریره به نقل از کعب الاحبار است و نه از سرور ما پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله.
بخاری در کتاب التاریخ الکبیر (1/413 - 414) میگوید: بعضی حدیث را به نقل از ابوهریره میآورند که او نیز از کعب نقل میکند و این صحیحتر است. ابن کثیر در تفسیر خود (1/72) میگوید:
«این حدیث از غرائب صحیح مسلم است و ابن مدینی و بخاری و شماری از حافظان، مخالف این حدیث سخن راندهاند و آن را از کعب الاحبار میدانند و این که ابوهریره آن را از کعب الاحبار شنیده. برخی از راویان اشتباه کرده این حدیث را مرفوع دانستهاند و این سخن را بیهقی نوشته است».
و ابن تیمیه در کتاب فتاوی (17/236) به این نکته اعتراف دارد.
بدین سان اسرائیلیات رخنه کرد و سخن کعب که آن را در صحیحین، سخن پیامبر انگاشتهاند به درون مسلمانان ره یافت. پس درنگی باید.
2 - آنچه از مجاهد، تابعیِ بنام در تفسیر «مقام محمود» نقل شده که براساس آن سرور ما پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در کنار خدای متعال بر عرش مینشیند، منزّه است خداوند از چنین نسبتی، و چگونگی این مسأله روشن است و اهل علم حقیقت آن را میدانند.
خلال حنبلی همین حدیث را در کتاب خود السّنة به نقل از پیشینیان
1) حدید/4؛ او همان خدایی است که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید وانگاه بر عرش جای گرفت.
خویش نقل میکند و صراحةً میگوید هر که این سخن را تکذیب کند گمراهی جهمی مسلک است.
3 - وجود شماری از راویان پرآوازه در بازگفت احادیثی که صراحت در تجسیم دارند و گویندگان آن هیچ خِردی ندارند که با آن، خطر این گونه روایاتی را که باز میگویند درک کنند. از آنهاست:
الف: نُعیم بن حماد (زاده به سال 146ه . و مرده به سال 228ه .). ذهبی در کتاب العلوّ (ص450) او را ظرف علم توصیف میکند.
حقیقت وضع او چنان که حافظ ابن عدی در شرح حال او در کتاب الکامل فی الضعفاء (7/2482) میآورد چنین است:
وی در تقویت سنّت(1)حدیث جعل میکرد و در بدگویی از ابوحنیفه، حکایاتی را از علما نقل میکرد.
سیوطیِ حافظ در کتاب خود ذیل الموضوعات (ص 5) حدیثی را نقل
میکند که در آن آمده: «هرگاه خداوند بخواهد به آسمان دنیا فرود آید به تن خویش از عرشش فرود میآید».
او در پیِ این حدیث میافزاید:
«نُعیم بن حماد با این همه یاوه سرایی ما را خسته کرده است. چه بسیار است احادیثی را که از او و طرسوسی - که از وی روایت میکند - رد کردهایم» پایان سخن سیوطی.
اینک میگویم: نعیم بن حماد دروغ پردازِ بنامی است و شرح حال او در کتاب تهذیب الکمال (29/466) آمده و شده است که وی در
1) منظور از سنّت در این جا همان عقیده به تشبیه و تجسیم است.
نکوهش ابوحنیفه داستان میبافت و حدیث جعل میکرد. این عبارت او را: «یَنْزِلُ عَن عَرْشِه بِذاتِه» حافظ ابن عبد البر در تمهید (7/144) رد میکند و میگوید: ابوعمر میگوید: در میان خردمندان سنّت این سخن، هیچ است».
اما کوثری در تأنیب الخطیب (ص 100 چاپ جدید و ص 73 - 74 چاپ قدیم) میگوید:
نُعیم بن حماد به بافتن معایب علیه ابوحنیفه شهره است و کلام ناقدان درباره او بسی پرگستره است و چندین نفر از دانشمندان بزرگ اصول دین او را در شمار معتقدان به تجسیم آوردهاند که نه تنها خدا را جسم میداند، بلکه برای او گوشت و خون قایل است. او آموخته ابن ابی مریم است که سخن ارزیابان درباره او روشن است. او همچنین پرورده مقاتل
ابن سلیمان، بزرگِ قائلان به تجسیم بود.
نعیم جاعلِ حدیث ام طفیل است که بر پایه آن، پیامبر صلیاللهعلیهوآله خدای خود را به صورت جوانی دید که مویش بر پشت گوشش ریخته شده و دو پایش در سبزه بوده است.
تهذیب الکمال (29/475) و دفع شبه التشبیه (ص 152) نوشته حافظ ابن جوزی را ببینید.
ب: مقاتل بن سلیمان، مرده به سال 155ه . او بزرگِ قایلان به تجسیم در روزگار خود بود. نیازی به آوردن دلیل نیست که او معتقدی پرآوازه در تجسیم بود. سیر اعلام النبلاء (7 /201 - 202) را ببینید. وی به سال صد و پنجاه و یا پنجاه و اندی درگذشت.
ج: وهب بن منبه، زاده به سال 34ه . و مرده به سال 114ه .
پیشتر پیرامون او سخن گفتیم. درباره تجسیم از او سخنی نقل کردیم و گفتیم که وی برای خدا به کوشکی بزرگ قایل است و باور دارد که دو قدم خداوند بر کرسی قرار دارد. خدا از آنچه او میگوید بسی مبرّاست.
ذهبی در سیر اعلام النبلاء (4/545) در شرح حال او میگوید:
روایت قابل اسناد او اندک است و فراوانیِ علمِ او برگرفته از اسرائیلیات و کتابهای اهل کتاب است.
د: محمّد بن کرّام سجستانی، مرده به سال 255ه . در شام. ذهبی در کتاب المیزان در شرح حال او میگوید:
عابد متکلّم، شیخ کرّامیه از بهر بدعتهایش حدیثی بی ارزش دارد...
از بدعتهای کرّامیه این سخن آنها پیرامون خداست که او را جسم میدانند، ولی نه جسمی چون دیگر اجسام و من اخبار مربوط به ابن کرّام را در کتاب تاریخ بزرگ خود آوردهام. او پیروان و مریدانی داشت. او را به سبب بدعت گذاریهایش هشت سال در نیشابور به زندان افکندند، وانگاه از زندان رهید و راهی بیت المقدس شد و در سال 255ه . در شام بمرد و یارانش مدّتی بر سر آرامگاهش معتکف بودند.
ه : حماد بن سَلمه، مرده به سال 167ه . او در صفات، احادیث ناپسندی دارد که هر کس شرح حال او را در کتاب الکامل ابن عدی یا
کتاب المیزان ذهبی به نقل از ابن عدی بخوانَد به این سخن پی میبَرد.
از دلایل تأکید کننده این سخن آن که احمد بن حنبل و پارهای از محدّثان او را از سخت گیران در سنّت توصیف کردهاند که با بدعتگذاران ناسازگاری بسیار داشت. مقصود از بدعت گذاران، جهمیه بوده که قایل به تنزیه بودهاند و صفات معروفی را که دلالت بر تشبیه
ص44
و تجسیم داشت رد میکردند، بگذریم که به یقین در آن هنگام گروهی به نام جهمیه نبوده است و این دشنامی بوده است برای همان معتقدان به تنزیه و علمای اهل بیت و پیروان آنان از معتزله گرفته تا سادات حنفی.
در سیر اعلام النبلاء (7/450) آمده است: احمد بن حنبل میگفت: اگر کسی را دیدی که حماد بن سلمه را نکوهش میکند در اسلام او شک کن، زیرا حماد با بدعت گذاران ناسازگاری بسیار داشت.
شگفتا! چگونه احمد بن حنبل شخصی همچون حریز بن عثمان را
توثیق میکند که از سرور ما علی رضیاللهعنه بدگویی میکند و کینه حضرتش را در دل دارد و با این حال احمد بن حنبل پیرامون او میگوید: ثقه است ثقه است و در شام از او ثقهتر ندیدهایم!! او به دین کسی که سرور ما علی را نکوهش کند بدگمان نمیشود با آن که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهدرباره علی میفرماید:«جز مؤمن کسی تو را دوست نخواهد داشت و جز منافق به تو کینه نخواهد ورزید»، آن گاه میگوید: هر که حماد را نکوهش کند در اسلام او تردید است.
ظاهرا این گروه سخنانی چنین را از آن رو بر زبان میآورند که حماد از راویان احادیث تشبیه و تجسیم و از دشمنان امام ابوحنیفه و از کینه توزان وی بوده است و رساترین دلیل آن سخن حافظ ابن عدی در کتاب الکامل(2/255) در شرح حال حماد است که گفته: در اسلام زادهای زیان رسانتر از ابوجیفه یعنی ابوحنیفه برای اسلام ظهور نکرده است.(1)
کتاب تأنیب الخطیب امام کوثری (ص36 چاپ جدید 1990م) را ببینید.
1) این سخنان از آن رو به ابوحنیفه گفته میشد، که از پیروان سرور ما علی رضیاللهعنه بود. نیای ابوحنیفه، نعمان بن قیس در یکی از جنگها پرچم سرور ما علی را برمیافراشت و در تاریخ خطیب 13/325 - 326 آمده که سرور ما علی برای پدر ابوحنیفه که در آن هنگام کودک بود دعا کرد.
از احادیث منکر در صفات که حماد به هم بافته، حدیثی است که احمد در مسند (3/125) و ترمذی (3074) از انس بن مالک به نقل از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در این آیه شریفه: «فلّما تجلّی رَبُّه لِلْجَبَلِ» آورده است که فرمود: این چنین، یعنی نوک انگشت خُرد خود را بیرون آورد. حمید
طویل به ثابت گفت: مقصود تو از این چیست ای ابا محمّد؟ ثابت ضربهای سخت بر سینهاش زد و گفت: حمید تو کیستی، حمید تو کیستی!
این حدیث به یقین از سرور ما پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله نمیباشد(1)، ولی از این
روایات و نظایر آن دانسته میشود که قایلان به تشبیه و تجسیم، همان کسانی هستند که این گونه احادیث را روایت میکنند و بر آن پای میفشارند و هنگام انکار مخالفان، آنان را میزنند.
خداوند متعال میفرماید: «اُدْعُ اِلی سَبیلِ رَبِّکَ بِاص لْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ»(2)
و: نوح بن ابی مریم، مرده به سال 173ه . ابن ابی حاتم در کتابش جرح و تعدیل (8/484) میگوید: او در برابر جهمیه بسیار سخت گیر بود و آنان را مردود میدانست. نُعیم بن حماد سرکوب کردن جهمیه را از او آموخته بود.
در شرح حال او آمده است که وی علم تفسیر را از مقاتل بن سلیمان، از معتقدان بنام تجسیم ستانده است.
اشخاص بسیار دیگری نیز در میان هستند که خوانندگان میتوانند در کتب شرح حال و زندگی نامه راویان آنها را پی گیرند و بدین سان نمونههای فراوانی در یاد کردِ بزرگان معتقد به تجسیم در آن روزگاران، پس از صحابه و پیش از روزگار ابن حنبل، یافت میشود.
شاگردان احمد بن حنبل و حنبلیان تا اندکی پیش از زمان ابن تیمیه
گفتیم که عبداللّه بن احمد بن حنبل در این پیرامون کتابی با نام السنّة نگاشت. حنبلیان کتاب الردّ علی الجهمیه را به پدر او نسبت میدادند. در این کتابها سخنان زشتی آمده بود که جز از سوی معتقدان به تجسیم و تشبیه گفته نمیشد. از جمله آن سخنانی است که ذهبی در کتاب العلوّ (ص444) آورده:
«آنچه مجاهد در تفسیر این آیه «عَسی اَن یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاما مَحْمُودا»آورده - چنان که گفتیم - از سوی برخی کلامیان رد شده است. امّا مروزی در طرفداری از آن [قول مجاهد] جهد بلیغ کرده در این پیرامون کتابی گرد آورْد(1)و قول مجاهد را در روایت لیث بن ابی سُلیم وعطاء بن یسار و ابی یحیی قتّات سندیابی کرد. از کسانی که فتوا دادهاند این حدیث [مجاهد]
1) مروزی همان ابوبکر احمد بن محمّد بن حجّاج، ساکن بغداد و یار امام احمد از کسانی است که در اعتقاد به تشبیه راه زیادهروی پیموده است. او در حدود سال 200 زاده شد و در سال 275 بمرد. حنبلیان و هم مسلکان وی او را بزرگ میدارند، زیرا وی کتابی نگاشته که در آن نشستن سرور ما رسول خدا را بر عرش اثبات کرده، و خدا از این نسبت بسی مبرّاست. شرح حال او در کتاب سیر اعلام النبلاء 13/173 آمده است.
مسلّم و چالشناپذیر است ابو داود سجستانی نگارنده کتاب السنن و ابراهیم حربی و گروهی دیگر هستند، تا آن جا که پسر امام احمد پس از
سخن مجاهد میگوید: من منکر هر کسی هستم که این حدیث را رد کند. چنین کسی نزد من عنصری نامطلوب است که باید به سخنش بدبین بود. من این حدیث را از گروهی شنیدهام و ندیدهام محدّثی آن را انکار کند و هر که آن را انکار کند از نگاه ما پیرو آیین جهمیه است».
در این سخن نیک درنگ کنید.
هر که نوشتههای ما را بر کتاب العلوّ و شرح حال برخی از کسانی را که ذهبی آورده تا با استناد به گفتههای آنان عقیده علوّ حسّیِ مورد نظر خود را اثبات کند مطالعه نماید، با ماهیت و تفکّر آنان آشنا خواهد شد.علامه محدث کوثری - رحمه اللّه تعالی - معرفی آنان را در مقدمه کتاب الاسماء والصفات نوشته بیهقیِ حافظ، به گونهای مجمل آورده میگوید:
«با نگریستن به کتاب الاستقامه از خشیش بن اصرم و کتابهایی که السنَّة نامیده میشود و به قلم عبداللّه وخلال و ابی شیخ و عسال و ابی بکر ابن عاصم و طبرانی نگاشته شده و کتاب الجامع والسنّة والجماعة به قلم حرب بن اسماعیل سیرجانی و التوحید به قلم ابن خزیمه و ابن منده و الصفات از حکم بن معبد خزاعی و النقض از عثمان بن سعید دارمی و الشریعة از آجری و الابانة از ابو نصر سجزی و ابن بطه و ابطال التأویلات از ابو یعلی قاضی و ذم الکلام و الفاروق از صاحب منازل السائرین به اموری پی میبریم که همزمان شرع و عقل آنها را طرد میکنند، به ویژه کتاب النقض عثمان بن سعید دارمی سجزی؛ زیرا او نخستین کس از معتقدان به تجسیم است که جرأت کرد بگوید: اگر خدا بخواهد بر پشت پشهای قرار
میگیرد و آن پشه خدا را به قدرت خدا حمل میکند، دیگر چه رسد به عرش عظیم. شیخ حرّانی او را در این سخن پی میگیرد و ما نص سخن او را در غوث العباد، چاپ سال 1351 هجری، چاپخانه حلبی مییابیم. این سجزی بیهودهگوییهای فراوانی همچون اثبات جنبش خدای متعال و سخنانی دیگر از این دست دارد، و چه بسیار است کتابهایی از این قبیل که در آن گزارشهای باطل و اندیشههای دست پایین چندان دیده میشود که خدا بدان آگاه است و بدین سان این پارگی تا آن جا فزونی مییابد که دیگر از دست پینهدوز کاری بر نمیآید و مصیبت چندان فزونی میگیرد که علمای امین به پا میخیزند تا در آرا و روایات، این شکاف را به هم برآورند. خطّابی، ابو حسن طبری، ابن فورک، حلیمی، ابو اسحاق اسفرایینی، استاد عبد القاهر بغدادی و دیگر بزرگان راهبری، که از شمار بیروناند، از این علما بودند، و در میان آنان بودند کسانی که به سبب ناپختگی در احادیث، بیشتر نظر و اندیشه را پیروی میکردند و گروهی برعکس گروه پیشگفته». این بود آنچه میخواستم از سخنان کوثری - رحمه اللّه - باز گویم.
حنبلیان معتقد به تجسیم در اوایل قرن پنجم به سال 408ه . توانستند خلیفه، القادر باللّه عبّاسی، را به عقیده خود باورمند سازند. او مردمان را واداشت که این عقیده را بپذیرند و او مردم را به پذیرش آن فرمان میداد و هر یک از معتزله یا حنفیه یا دیگران را که با او ناسازگاری میکردند تهدید میکرد. ذهبی در کتاب خود العلوّ(1)(ص542) میگوید:
1) چاپ دارالامام النووی، چاپ اوّل 1419ه ، به تصحیح خودِ من.
علاّمه ابو احمد کرجی - در عقیدهای که بنیان نهاد و خلیفه، القادر باللّه، دستور نگارش آن را داد و مردم را در آغاز سده پنجم در واپسین روزهای ابو حامد اسفرایینی، شیخ شافعیه بغداد، به پذیرش آن واداشت.(1)و فرمود هر که از آن سرتافته از معتزلی گرفته تا رافضی و خوارج راه توبه در پیش گیرد - میگوید:
خدای والامقام ما تنها بوده و چیزی با او نبوده است و مکانی او را در خود جای نمیداده است و او به قدرت خویش همه چیز را بیافرید و عرش را نه از سرِ نیازی که بدان داشت آفرید و آن گونه که میخواست بر این عرش جای گزید، نه آن گونه که مردمان از سرِ آسایش جای میگزینند.
ذهبی در این جا میگوید: ای کاش او عبارت «بر این عرش جای گزید» و عبارات پس از آن را حذف میکرد(2)، زیرا هیچ سودی بر این
1) ناگزیر در این جا باید حقیقت عقیدهای را روشن سازیم که القادر باللّه مردم را در پذیرش آن همداستان کرد و به گردن نهادن بدان فرمانشان داد و پس از آن همان، منشور قادریه نامیده شد و چکیده آن این که معتقدان به تجسیم و حنبلیان خرد القادر باللّه را به بازی گرفتند چندان که دانشمندان و فقهای حنفیه، معتزله و اشاعره را بیازمود. این عقیده همان عقیده قصّاب بود که اگر آن را به ادله شرعی عرضه کنیم بطلان و تباهیِ آن آشکار میشود.
2) کسانی که ذهبی سخنان آنان را میآورَد و در پی آن میگوید: ای کاش چنین نمیگفت، ای کاش چنان نمیگفت، ای کاش... ای کاش... نمیتوانند خواستِ ذهبی را به گونهای نیکو یا پذیرفته برآورند و ذهبی از واژگان فاسد و باطل آنها پیرامون «ذات خدای بزرگ» خسته و فرو کوفته است. او در جای جای این کتاب بصراحت اعتراف دارد که از سخنان او «ای کاش آن سخنان را نمیگفتند» هیچ سودی نمیخیزد و این اعتراف به شکست اهداف این کتاب است، به ویژه آن که پس از تألیف این کتاب از آن روی تابیده است و امروز ما کتاب او را پاک در هم میکوبیم و آن را کنار مینهیم و چون چیزی در آن نمییابیم به گودالی میافکنیمش.
گفتهها مترتّب نیست و خداوند از آسایش و خستگی مبرّاست. در این جا آن بخش از سخن ذهبی که مقصود ما بود به پایان رسید.
تاریخ نویسان یادآور میشوند که القادر باللّه عبّاسی چگونه [به اصطلاح] بدعت گذاران را به توبه واداشت:
1 - علاّمه ابن اثیر در الکامل فی التاریخ (9/305) در رویدادهای سال 408ه . نگاشته است:
در این سال القادر باللّه، معتزله، شیعه و دیگر خردمندان را که با باور او ناسازگاری داشتند از آیینهای خودشان به توبه واداشت و اجازه نداد حتّی در بخشی از باور او به بحث بنشینند و هر که چنین میکرد او را کیفر میداد و مؤاخذه میکرد.
2 - حافظ ابن جوزی در کتاب المنتظم (15/125) در رویدادهای سال 408ه . میگوید:
در این سال القادر، [به اصطلاح] بدعت گذاران را به توبه واداشت.
...هبة اللّه بن حسن طبری میگوید: در سال 408 القادر باللّه، سرور خداگرایان، فقیهان معتزله حنفی را به توبه واداشت و آنها از باور خود بازگشتند.
از این متون در مییابیم که سیاست در آن هنگام در کنار این حنبلیان
جای داشته است و دیگر اندیشان را میهراسانده است و آنان را بیم میداده است که گونههای کیفر بر آنان فرود خواهد آمد و همین خاستگاه مهم بود که به شوکت آنان انجامید و آنان در سرکوب مخالفانشان و بسیج
کردن عوام علیه مخالفان راهِ سرکشی پیمودند، زیرا مخالفان را به اعتزال و گرایش به جهمیه و تشیع و تعطیل و نظایر این گونه واژگان شناخته شده در میان آنها متهم میکردند.
در میان دانشمندان آنان کسانی بودهاند که در برابر مخالفان خود، ترور عملی و فکری را به کار میزدند. یکی از آنان یحیی بن عمار، مرده به سال 422ه ، است که استاد مجسّم بنام، ابو اسماعیل هروی، بوده است.(1)او میگفت که ابن حبان را از سجستان بیرون رانده است، زیرا حد را برای خدای متعال منکر شده بود و هر کس شرح حال ابن حبان را در المیزان ذهبی و لسان المیزان(2)ابن حجر حافظ بخوانَد به همین نکته میرسد.
از این پس شماری از پیشوایان حنبلیان ظهور کردند که ابن جوزی در کتاب خود با نام دفع شبه التشبیه بأکفّ التنزیه متعهد ردّ آنان شد که یکی از ایشان قاضی ابویعلی حنبلی، مرده به سال 458ه . است و کتاب ابطال التأویل از آنِ اوست. ابویعلی همان است که میگفت: «هر چه میخواهید
به من نسبت دهید که من به خدا هر چه جز ریش و عورت را نسبت میدهم». مقصود او از این کلام، چنان که حافظ ابوبکر بن عربی مالکی در کتابش العواصم من القواصم (2/283) میگوید، صفات الهی است.
پس از او ابن قدامه مقدسی حنبلی مرده به سال 620ه . به میدان آمد
1) ابو اسماعیل نگارنده کتاب منازل السائرین و ذم الکلام و کتابهایی دیگر است. این مجسِّم صراحةً میگوید که هر حیوانی از سوی اشعریان ذبح شود حلال نیست، زیرا او آنها را بدعت گذار یا کافرانی معتقد به تعطیل میداند که صفاتی را که او برای خدا قائل است باور ندارند.
2) بنگرید به کتاب لسان المیزان، 5/114، شرح حال ابن حبان.
و کتاب هایی چند در این پیرامون نگاشت که از آن هاست کتاب ذمّ التأویل
و لمعة الاعتقاد. او در این کتابها صدا را برای خدا اثبات میکند. دیگر کتاب او العلوّ است که ذهبی کتاب خود با همین نام را بر این کتاب استوار کرده است.
ذهبی در سیر اعلام النبلاء (22/168) ذیل شرح حال ابن قدامه، کتابهای او را یادآور شده است. این کتابها هم اکنون چاپ شده در دسترس است.
علاّمه ابوشامه مقدسی در کتاب خود ذیل الروضتین (ص 139) میگوید:
لیکن سخن او در عقاید به همان شیوه مشهور هم آیینان او است.
سبحان اللّه، با همه عظمت علمی که دارد حقیقت امر در عقاید برای او روشن نشده است.
اینها همه پیش از ابن تیمیه بوده است.
ابن تیمیه و شاگردان و اثرپذیران از او تا روزگار محمّد بن
عبدالوهّاب
پیشتر گفتیم که ابن تیمیه اندیشه معتقدان به تجسیم پیش از خود را گرفت و آن را آیینمند کرد و برای آن بنیان هایی نهاد و باورهای مربوط به تجسیم و تشبیه را گرد آورْد و برای آنها اصولی طرّاحی کرد و همه آنها را برنامه ریزی کرده سامان داد.
از آن جا که این مقوله طولانی است ما سخن کوتاه میکنیم و تنها به
ذکر سخنانی از ابن تیمیه برگرفته از کتابهای او میپردازیم که ثابت میکند وی به تجسیم و تشبیه باور داشته است:
از شگفتترین سخنانی که در آثار ابن تیمیه میخوانیم سخنان او در کتاب بیان تلبیس الجهمیه است که آن را نقض اساس التقدیس نیز خواندهاند. او در این کتاب (1/109) چنین میگوید:
اگر چنین است پس نام مشبِّهه نه در قرآن و نه در سنّت و نه در سخن هیچ یک از صحابه و تابعان نکوهشی تلقّی نمیشود.
او پیش از این سخن در صفحات 100 و 101 بر سبیل نقل و اعتراف میگوید:
موصوف به این صفات جز جسم نمیباشد، پس خداوند متعال جسم است، امّا نه همچون دیگر اجسام.
او در صفحه 101 میگوید:
نه در قرآن خداوند و نه در سنّت رسول او و نه در سخن هیچ یک از سلف امت و پیشوایان ایشان نیامده که خدا جسم نیست و صفاتش جسم
و عرض نمیباشد؛ پس نفی معانیِ ثابت در شرع با نفی الفاظی که شرع و عقل مفهوم آن را نفی نکرده، جهل است و گمراهی.
از جمله آنچه ابن قیّم در کتاب خود اجتماع الجیوش الاسلامیة بدان استدلال میکند سخنی است که در صفحه 109 این کتاب میآورَد(1):
عبدالرزاق به نقل از معمر و او به نقل از ابن مسیب و او از ابوهریره و او
1) این چاپ کتاب اجتماع الجیوش الاسلامیة، تصحیح دکتر عواد معتق است، امّا در چاپ دارالکتب العلمیة در صفحة 55 کتاب آمده است که برای اطمینان میتوانید به این کتاب مراجعه کنید.
از پیامبر صلیاللهعلیهوآله آورده است که فرمود: خداوند عزوجل به آسمان دنیا فرود میآید و او در هر آسمانی یک کرسی دارد و چون به آسمان دنیا فرود میآید بر کرسی خود مینشیند و میگوید... و چون سپیده زند اوج میگیرد و بر کرسی خود مینشیند.
اینک در این عقاید تجسیم و تشبیهِ صریح درنگ کنید.
دقیقا پیش از این سخن ابن قیّم بدون انکار، استدلال آنچنانی خود را میآورَد که: مسند امام احمد در حدیثی از ابن عبّاس داستان شفاعت را طیّ حدیثی مفصل و مرفوع میآورَد که: سوی خدای عزوجل خود میآیم و او را در کرسیاش مییابم یا بر تختش نشسته.
اینک میگویم واژه «نشسته» را ابن قیم از کیسه خود افزوده و این واژه اساسا در مسند احمد(1)(1/282 و 296) وجود ندارد و این واژه از
افزودنیها و جعل وی در حدیث است.
ذهبی در کتاب العلو (شماره 77) نصّی را میآورَد که در آن آمده خداوند متعال پس از آفرینش آسمانها به زمین فرود آمد و آن را گسترد. منّزه است خدا از چنین کاری. او این حدیث را به بخاری نسبت میدهد، در حالی که در صحیح او اصلاً چنین واژگانی یافت نمیشود.
ابن قیّم در کتاب خود بدائع الفوائد (4/39) در ضمن ابیاتی به نقل از
1) البانی در مختصرالعلو، ص 93 و مصحِّح اجتماع الجیوش الاسلامیة در حاشیه شماره 11، ص108 اجتماع الجیوش اعتراف میکند که شایسته آن بود که ابن قیم این کتاب را اجتماع الاکاذیب و الموضوعات فی معارضة اهل الحق بالترهات والاسرائیلیات مینامید. ابن قیم در این کتاب حدیث «گاو را گرامی بدارید» را میآورَد و به عقاید هندوئیسم فرا میخوانَد.
دارقطنی فایدهای را یادآور شده که در آن آمده است خداوند، سرور ما پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله را در کنار خود مینشانَد. خداوند از این سخن بسی مبرّاست.
وهّابیان، که خود را به سَلَف میبندند، کتابهایی چنین را چاپ میکنند که در آن عبارتهایی این گونه یافت میشود و آنها را انتشار میدهند و تبلیغ میکنند و نگارندگان آن را بزرگ میدارند و معتقدند که آنان پیشوایان توحید و دیانت هستند.
از پیشوایان و جلوداران آنان در این مرحله عبارتاند از ابن تیمیه که پیشوای آنان به شمار میآید و شاگرد او ابن قیّم جوزیه، و ابن ابی العز حنفی(1)و ابن شیخ الحزّامین و ابن عبدالهادی حنبلی و ابن ناصر الدین
دمشقی، نگارنده کتاب الرّد الوافر.
محمّد بن عبدالوهّاب نجدی و پیروان او
علاّمه فقیه شیخ رضوان العدل بیبرس شافعی مصری، متوفّی به سال 1303ه .، در کتاب خود روضة المحتاجین لمعرفة قواعد الدین (ص384) چنین میگوید:
پس از ابن تیمیه، محمّد بن عبدالوهاب در سده دوازدهم رخ نمود و از ابن تیمیه پیروی کرد و بر سبکی و قُبح ابن تیمیه بیفزود. محمّد بن عبدالوهاب، رئیس طایفه وهّابیان - خداوند رویشان را زشت گردانَد -
1) او از سرِ خطا به حنفیه منتسب گشته، در حالی که واقعا حنبلیِ قایل به تجسیم است.
است. برادر محمّد بن عبدالوهاب، شیخ سلیمان بن عبدالوهاب، که از دانشی مردان بود(1)از وی تبرّی جست. سلیمان برادر خود را در همه رفتارها و فرمانها سخت انکار میکرد و در هیچ یک از بدعتگذاریهای او پیروی اش نکرد.
محمّد بن عبدالوهّاب از فرستادن درود بر پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله بازمیداشت و از شنیدن آن آزرده میشد و در شب آدینه از این که بر پیامبر درود فرستند یا در گلدستهها بر او بلند درود فرستند جلو میگرفت
و هر که را چنین میکرد آزار میرساند و سخت کیفرش میداد و چه بسا جانش را میگرفت. او میگفت: گناه نواختن رباب در خانه زن زناکار کمتر از کسی است که در گلدستهها بر پیامبر و خاندانش درود فرستد. او این چنین یارانش را میفریفت که همه این کارها برای پاسداشت توحید است. وی کتاب دلائل الخیرات و دیگر کتابها پیرامون درود بر پیامبر را خوراک آتش کرد و کار خود را با این سخن میپوشاند که: درود بر پیامبر بدعت است و او میخواهد توحید را پاس دارد.
محمّد بن عبدالوهّاب پیروان خود را از مطالعه کتابهای فقه، تفسیر و حدیث باز میداشت و بسیاری از این گونه کتابها را سوزاند. او به همه پیروانش اجازه میداد قرآن را براساس فهم خود تفسیر کند اگر چه آن فرد از عوامترین پیروان او بود و هریک از یارانش حتّی اگر آیهای از قرآن را در
1) سلیمان کتابی در ردّ محمّد بن عبدالوهّاب نگاشته که چاپ شده و نام آن را فصل الخطاب من کتاب اللّه و حدیث الرسول و کلام العلماء فی مذهب ابن عبدالوهاب نامیده که با نام الصواعق الالهیة فی الرد علی الوهّابیة نیز چاپ شده و من نام دوم را درست میدانم.
سینه نداشت به تفسیر قرآن میپرداخت و کسی که اهل قرآن خواندن نبود از دوست خود که قرآن میخواند میخواست تا قرآن را بر او بخوانَد و او به تفسیر آن بپردازد و بدین سان قرآن را به رأی خود تفسیر میکرد. محمّد بن عبدالوهّاب یاران خود را فرمان میداد این کار را در پیش گیرند و براساس آنچه میفهمند حکم کنند. او این کار را بر خواندن کتب علمی و نوشتههای علما مقدّم میداشت و در بسیاری موارد سخن پیشوایان چهارگانه را به چیزی نمیگرفت.
از زشتترین کفریات او آن بود که با عبارتهای گوناگون بر پیامبر صلیاللهعلیهوآله خرده میگرفت و میپنداشت این کار را از بهر پاسداشت توحید میکند!!
یکی از این سخنان چنین بود که وی پیامبر صلیاللهعلیهوآله را طارش میخواند و
طارش در زبان گروهی از مردمان شرق به فرستاده قومی گفته میشد که سوی قومی دیگر میرفت و مقصود او از این گفته آن بود که پیامبر نامهرسانی بیش نبوده و پیامبر صلیاللهعلیهوآله در بالاترین تصوّر چونان طارشی بوده که امیر یا مانند او وی را پیرامون کاری از مردم به این سو و آن سو میفرستاد تا آن کار را بدیشان ابلاغ کند و باز گردد.
پیروان او این سخن را در حضور او بر زبان میآوردند و از چهره او خشنودی هویدا بود. روزی یکی از آنان گفت: این عصای من از محمّد سودمندتر است، زیرا از این عصا میتوان در کشتن یک مار و مانند آن بهره بُرد در حالی که محمّد مرد و اصلاً سودی از خود ننهاد. او طارشی بود که پی کار خود رفت. بی گمان این سخن به اجماع کفر است.
محمّد بن عبدالوهّاب میگفت من در داستان حدیبیه درنگ کردم و در
آن چنین و چنان دروغ هایی یافتم و زشتترین افتراهایی این گونه را بر زبان میرانْد.
پیرامون آیین وهّابی گری سخن بسیار گفتم تا دانسته شود گروهی که هم اینک در مصر معتقد به طرد مذاهب و عمل به کتاب و سنت هستند از همان وهّابیانی هستند که اساسا دین ندارند و مقصودشان از کتاب [قرآن] همان چیزی است که آن را تفسیر میکنند و با درک ابتداییِ خود و بر پایه هوی و هوسهاشان آن را میفهمند و مرادشان از سنّت همان چیزی است که بر حسب فهمشان با هوای نفس آنها همسویی دارد و اگر در
برابر نصّی قرار بگیرند که نتوانند آن را تأویل کنند سخن را مخدوش میکنند و مدّعی آن میشوند که پیامبر صلیاللهعلیهوآله چنین سخنی نگفته است.
اینک سخنانی را که میخواستیم از علامه شیخ رضوان العدل بیبرس مصری متوفّی به سال 1303ه . بازگوییم به پایان میبریم.
بدین سان پارهای از اندیشههای بنیادینی که ابن عبدالوهّاب نجدی بدان فرا میخوانْد آشکار میشود.
محمّد بن عبدالوهّاب در کتاب کشف الشبهات به پیروان خود چنین
میگوید: اگر مشرکی به تو گفت چنین، تو به او بگو چنان، و مقصود او از مشرک و مشرکان، مخالفان مسلمان ایشان است.
پیرامون تجسیم و تشبیه، وهّابیان تبلیغها کردهاند و کتابهای بسیاری در زمینه صفات انتشار دادهاند؛ کتاب هایی همچون السنة نوشته عبداللّه
ابن احمد بن حنبل و کتاب الردّ علی بشرالمریسی نوشته عثمان دارمی.
دانشمندان آنان در این پیرامون کتابهای فراوانی نگاشتهاند و در آن مباحثی این گونه را، برگرفته از کتابهای ابن تیمیه و ابن قیم و نظایر آنها
نقل کردهاند که از جمله آنها - چنان که گفتیم - کتاب عقیدة اهل الایمان فی خلق آدم علی صورة الرحمن نگاشته شیخ حمود تویجری با تقریظ بن باز - در صفحات نخستین آن - است.
این طایفه در این دوران، بیشتر به سازماندهی و برنامه ریزی پرداختند و توانستند حقایقی را دگرگونه سازند و عوام را قانع کنند تا برای ایفای این نقش مال بیشتری را فراهم سازند و از سویی اگر این توفیق را به کف
آوردند از آن روی بود که مخالفان سنیِ آنان گرفتار ضعف علمی بودند.
سید علاّمه احمد زینی دحلان، مُفتی شافعی مکّه مکرّمه، در اوایل سده چهاردهم هجری، در کتاب خود الفتوحات الاسلامیة میگوید:
محمّد بن عبدالوهّاب در آغاز کار از طلاّب علوم دینی مدینه منوره - بر ساکنان آن درود - بود. پدر او مردی نیک و برادرش، شیخ سلیمان، از اهل علم بودند.
پدر، برادر و استادان او در چهرهاش میدیدند که وی به گمراهی و کژراهه کشیده خواهد شد. سخنان، رفتار و گرایشهای او آنان را به این داوری وا میداشت.آنان وی را نکوهش میکردند و مردم را از تماس با او باز میداشتند. خداوند پیش بینی آنان را تحقّق بخشید، چه، در گمراهی بدعتهایی نهاد که توانست با آن نادانان را بفریبد و پیشوایان دین در این گمراهی با او به ناسازگاری برخاستند و او رفته رفته به تکفیر مؤمنان رسید و با خود پنداشت که زیارت حرم پیامبر صلیاللهعلیهوآله و توسّل به ایشان و انبیا و اولیا و صالحان و زیارت قبور ایشان شرک است، چنان که خواندن
پیامبر صلیاللهعلیهوآله از بهر توسّل و خطاب دیگران از انبیا گرفته تا اولیا و صالحان برای توسل، شرک شمرده میشود و هر که تکیهگاهی جز خدا - حتّی بر سبیل مجاز عقلی - برگزیند مشرک خواهد بود. مثل آن که کسی بگوید این دارو مرا سود بخشید یا در چیزی به فلان ولیّ توسّل جوید. او به دلایلی
چنگ در میزد که برای برآوردن مقصودش نتیجه بخش نبود و عباراتی جعلی میآورْد و آنها را میآراست و مردم را با آنها میفریفت چندان که او را پیروی کردند. او برای آنان رسالههایی مینگاشت تا سرانجام به کفر بیشتر اهل توحید باور یافتند.
او به امیران مشرق، که اهل درعیه بودند، پیوست و زمانی با آنان بود تا سرانجام او را یاری رساندند و در رساندن دعوت او کوشیدند و همین را ابزاری گرفتند برای نیرومند کردن فرمانروایی خویش و گسترش پهنه فرمانرواییشان، و توانستند بر تازیان و دشت نشینان چندان چیره شوند که از آنان پیروی کنند و مفت و مجّان سرباز آنان گردند. آنان باور یافته بودند که هر کس به آنچه ابن عبدالوهّاب میگوید اعتقاد نیابد کافر و مشرکی است که ریختن خون و بردن مالش حلال است.
آغاز کار او سال 1143 و آغاز رواج کارش پس از سال 1150 بود.
علما حتّی برادر او، سلیمان و دیگر استادانش رسالههای فراوانی در ردّ بر او نگاشتند.
یکی از امیران مشرق که به یاری او برخاست و دعوتش را انتشار داد محمّد بن سعود، امیر درعیه، از بنی حنیفه بود و چون محمّد بن سعود مرد پسرش، عبدالعزیز بن محمّد بن سعود، به این کار همّت گماشت. بسیاری از استادان ابن عبدالوهّاب در مدینه میگفتند ابن عبدالوهّاب
بهزودی گمراه میشود یا کسانی را گمراه میکند که خدا آنها را رانده نگون بختشان کرده است و سرانجام هم چنین شد.
محمّد بن عبدالوهّاب میپنداشت که مقصودش از این آیین که آن را به بدعت آورده بود ناب کردن توحید و تبرّی از شرک است و این که مردمان ششصد سال است که مشرک شدهاند و او میخواهد دین آنان را تجدید کند.
او آیات قرآنی را که در حقّ مشرکان نازل شده بود بر اهل توحید حمل میکرد، آیاتی همچون: «وَ مَنْ اَضَلُّ مِمَّنْ یَدْعُوا مِنْ دُونِ اللّهِ مَنْ لاَ یَسْتَجیبُ لَهُ اِلی یَوْمِ الْقِیمَةِ وَ هُمْ عَنْ دُعَائِهِمْ غَافِلُون»(1)، یا «وَلاَ تَدْعُ مِنْ دُونِ اللّهِ مَا لاَ یَنْفَعُکَ وَلاَ یَضُرُّکَ»(2)، و امثال این آیات که در قرآن کریم بسیار است. محمّد بن عبدالوهّاب میگفت هر کس از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله یا دیگر انبیا و اولیا و صالحان داد خواهد یا آنان را بخواند، یا از آنان شفاعت بجوید همچون این مشرکان خواهد بود و داخل در عموم این آیات است.
محمّد بن عبدالوهّاب زیارت حرم پیامبر صلیاللهعلیهوآله و دیگر انبیا و اولیا و صالحان را در همین حکم میدانست. او درباره این آیه که حکایت مشرکان است در پرستش بتها: «مَا نَعْبُدُهُمْ اِلاَّ لِیُقَرِّبُونَا اِلَی اللّهِ زُلْفی»(3)میگوید:متوسّلان مانند مشرکانی هستند که میگویند: «مَا نَعْبُدُهُمْ اِلاَّ لِیُقَرِّبُونَا
اِلَی اللّهِ زُلْفی». او میگفت: مشرکان اعتقاد نداشتند که بتها چیزی
میآفرینند، بلکه معتقد بودند آفریننده، جز خدا نیست، زیرا خداوند میفرماید: «وَ لَئِنْ سَاَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَیَقُولُنَّ اللّهُ»(1)، و «وَ لَئِنْ سَاَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ
السَّم-وَاتِ وَ الاَْرْضَ لَیَقُولُنَّ اللّهُ»(2)، ولی خداوند بر آنان حکم کفر و شرک کرده است به خاطر این سخنشان: «لِیُقَرِّبُونَا اِلَی اللّهِ زُلْفی» و متوسلان نیز همانند ایشان هستند.
از کسانی که ضدّ ابن عبدالوهّاب کتاب نگاشتهاند بزرگترین استاد او، شیخ محمّد بن سلیمان کُردی، نگارنده حواشی شرح ابن حجر بود که به نیکوترین شکل متنی بر آن نگاشت.(3)
چون ابن عبدالوهّاب و یاوران او به دعوت پلید خود - که با آن مسلمانان را تکفیر میکردند - برخاستند قبایل شرق را یکی پس از دیگری در اختیار گرفتند، و زان پس قلمروشان رو به گسترش نهاد و بر یمن، مکّه و مدینه و قبایل حجاز سیطره یافتند تا آن جا که قلمرو آنها به نزدیکی شام رسید و به مزیریب دست یافتند. آنان در آغاز کارشان شماری از دانشمندان خود را به این پندار گسیل داشتند تا مگر عقاید علمای مکّه و مدینه را تباه سازند و شبهههای آکنده از دروغ و دغلِ خود
را در میان آنان راه دهند. پس چون به مکّه و مدینه رسیدند و عقاید و
قلمرو خود را به علمای آن جا باز گفتند علمای این دو شهر آنان را پسزدند و استدلالهایی اقامه کردند که وهّابیان از پاسخ بدان باز ماندند و نادانی و گمراهی ایشان بر علمای مکّه و مدینه محرز شد و آنها را افرادی مسخره یافتند «کَاَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ * فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ»(1)، و چون به عقاید آنان نگریستند آن را مشتمل بر بسیاری کفریات یافتند و هنگامی که بر آنان برهان اقامه کردند نزد قاضی شرع مکّه یک گواهی نگاشتند که حاکی از کفر آنان در عقایدشان بود تا کار ایشان در میان مردم شهره گردد و یکایک مردمان آنان را بشناسند.
این رویداد به روزگار فرمانروایی شریف مسعود بن سعید بن سعد بن زید، متوفی به سال 1165هجری، پیش آمد و او فرمود تا این ملحدان را به زندان افکنند و بدین سان زندانی شدند. شماری از آنان به درعیه گریختند و آنچه را دیده بودند گزارش کردند و این بر سرکشی و استکبار آنها افزود و امیران مکّه، دیگر بدانان اجازه نمیدادند برای حج به مکّه آیند و آنان بر پارهای از قبایلِ زیر فرمان امیر مکّه شبیخون میزدند و در پیِ آن میان ایشان و امیر مکّه، مولانا شریف غالب بن مساعد بن سعید بن سعد بن زید، جنگ درگرفت و این آغاز جنگ آنها به سال 1205 هجری بود.
میان امیر مکّه و وهّابیان جنگهای بسیاری درگرفت که در اثنای آن
زیادی از مردمان جان باختند و این چنان بود که کار وهّابیان و بدعت آنان همچنان نیرو میگرفت و انتشار مییافت تا آن که بیشتر قبایل و عربهای
1) مدّثّر /50 و51؛ چونان خرانی رمیده که از شیر ژیان گریختهاند.
زیر فرمان امیر مکّه، در برابر وهّابیان سر به فرمان فرود آوردند.
در سال 1217 هجری وهّابیان با سپاهی فراوان روان شدند و در بیرون طائف اردو زدند و مردم این شهر را به ماه ذی قعده همین سال محاصره کردند. پس بر این شهر چیره شدند و زن و مرد و کودک آن را از دم تیغ گذراندند و جز اندکی کس از این کشتار رهایی نیافت. وهّابیان همه دارایی آنان را تاراج کردند و خواستند تا راه مکّه در پیش گیرند، ولی دانستند که مکّه در این هنگام حاجی بسیار دارد و حاجیان شام و مصر به مکّه میروند و همگی به جنگ با آنان خواهند آمد، پس در طائف ماندند تا ماه حج پایان پذیرفت و حاجیان به شهرهای خود رفتند و وهّابیان سوی مکّه تاختند و شریف غالب، توانِ جنگ با سپاه وهّابیان را نداشت و لذا در جدّه فرود آمد. مردم مکّه ترسیدند که مبادا وهّابیان با آنان همان کنند که با مردم طائف کردند. پس کسانی نزد وهّابیان فرستادند و از آنان امان خواستند و وهّابیان بدیشان امان دادند و بدین سان در هشتم محرّم 1218 هجری به مکّه درآمدند. آنان چهارده روز در مکه ماندند و در این مدت مردم را به توبه وا میداشتند و به گمان خود اسلام آنان را تجدید میکردند و ایشان را از به جای آوردن کارهایی چون توسّل و زیارت قبور که به اعتقاد آنان شرک بود باز میداشتند.
از آن پس وهّابیان با سپاه خود برای جنگ با شریف غالب، راهیِ جدّه
شدند و چون جدّه را محاصره کردند، شریف غالب آنها را به توپ بست و بسیاری از آنان را کشت، لذا وهّابیان نتوانستند جدّه را بگیرند و پس از هشت روز باز گشتند و به شهرهای خود رفتند و سپاهی از خود را بر مکّه نهادند و امیری را برایشان گماشتند که همان شریف عبدالمعین، برادر
شریف غالب بود. شریف عبدالمعین این منصب را پذیرفت تا با مردم مکّه خوشرفتاری کند و زیان این اشرار را از آنان دور کند.
در ربیع الاوّل همین سال شریف غالب همراه والیِ حکومت، شریف پاشا، با سپاهیانی راه مکّه در پیش گرفت و چون به مکّه رسیدند سربازان وهّابی را از شهر راندند و فرمانداری مکّه بار دیگر به دست شریف غالب رسید.
وهّابیان مکّه را ترک کردند و قبایل را بسی مورد تاخت و تاز قرار دادند و طائف به دست ایشان افتاد و از سوی خود امیری بر آن گماشتند با نام عثمان مضایفی. این امیر با برخی از سربازان خود به قبایل پیرامون مکّه و مدینه میتاختند وآنها را زیر فرمان خود در میآوردند تا توانستند بر آن جا و همه سرزمینهای زیر فرمان امیر مکّه چیرگی یابند، و در پیِ آن خواستند تا مکّه را بگیرند و در سال 1220 هجری با سربازان خود به مکّه تاختند و آن را محاصره کردند و همه سوی آن را در میان گرفتند و محاصره را سخت کردند و از رسیدن خواربار به مکّه جلوگیری کردند و کار بر مردم مکّه دشوار شد و شریف غالب ناگزیر شد با آنان آشتی کند و به تأمین مردم مکّه پردازد، پس گروهی را برگزید تا میان آنان میانجیگر
کنند و بدین سان کار آشتی را با شروطی از جمله خوشرفتاری با مردم مکّه سامان دادند. از دیگر شروط آن این بود که فرمانداریِ مکّه از آنِ شریف غالب باشد. کار صلح سامان یافت و وهّابیان در اواخر ذی قعده 1220 هجری به مکّه در آمدند و بر مدینه منوره - بر ساکنان آن برترین درودها - چیره شدند و خانه پیامبر صلیاللهعلیهوآله را تاراج کردند و داراییهای آن بگرفتند و کارهایی کردند بسی زشت.
وهّابیان از سوی خود امیری را بر مدینه نهادند که مبارک بن مضیان نامیده میشد. فرمانرواییِ آنان بر مکّه و مدینه هفت سال به طول انجامید. آنها از آمدن شامیان و مصریان با هودج به حج جلوگیری میکردند. ایشان برای کعبه شریفه رواندازی از عبای سیاه ساختند و مردم را وامیداشتند تا به دین آنان درآیند و اجازه نمیدادند کسی تنباکو مصرف کند. و اگر آگاه میشدند کسی تنباکو کشیده به زشتترین صورت تعزیرش میکردند. آنها قبّههای حرم اولیا را درهم کوبیدند. حکومت عثمانیان در آن هنگام بس آشفته بود و سرگرم جنگی سخت با مسیحیان بودند و در کنار نهادن سلاطین و کشتن ایشان با هم ناسازگاری داشتند که به خواست خدا از چند و چون آن آگاه خواهیم شد.
در این هنگام فرمان سلطان عثمانی برای فرماندار مصر، محمّد علی پاشا، صادر شد که برای جنگ با وهّابیان، سپاهی بسیج کند و این به سال 1226 هجری بود.
محمّد علی پاشا سپاهی فراوان بسیج کرد و به فرمان سلطان عثمانی
پسر خود، طوسون پاشا، را بر این سپاه فرماندهی داد.
این سپاه در رمضان همین سال از مصر روان شدند و همچنان از خشکی و دریا برفتند تا به ینبع رسیدند و آن را از دست وهّابیان ستاندند و در پیِ آن به صفرا و حدیده رسیدند و میان ایشان و تازیان حربیه در میان صفرا و حدیده جنگی درگرفت و از آن جا که همه این قبایل گوش به فرمان وهّابیان داشتند و به وهّابیان پیوسته بودند و شمار این قبایل بسیار بود سپاه مصر را درهم شکستند و بسیاری از آنها را کشتند و هرچه را داشتند به یغما بردند و این در ماه ذی حجّه 1226 هجری بود و تنها
اندکی از این سپاه توانستند به مصر باز گردند.
محمّد علی پاشا به سال 1227 هجری سپاهی دیگر بسیج کرد و خواست تا خود سوی حجاز روی آورَد. سپاهیان در کمال نیرو و آمادگی در ماه شعبان سوی او آمدند. آنها هجده توپ و سه نارنجک با خود داشتند و توانستند آنچه را در دست وهّابیان بود بگیرند و بی هیچ جنگی در رمضان، صفرا و حدیده را از چنگ وهّابیان بیرون کشیدند و تنها با دادن درهم بسیار عربها را فریب دادند و تنها به شیخ مشایخ حرب صد هزار ریال پرداختند و به یکی از شیوخ جزء حرب هجده هزار ریال دادند و برای آنان پروارهایی تعیین کردند که همه ماهه مصرف کنند و اینها همه به تدبیر رئیس مکّه، شریف غالب، بود که در ظاهر از وهّابیان فرمان میبُرد.
بار نخستی که سپاهیان مصر از وهّابیان شکست خوردند از آن رو بود
که با شریف غالب نامه نگاری نکردند تا کار به تدبیر او باشد. سپاهیان مصر در اواخر ذی قعده به مدینه منورّه وارد شدند و چون این خبر به مصر رسید شهرها را سه روز آذین بستند و بسیار در سپیدمُهره [نوعی بوق و شیپور] دمیدند و توپ شلیک کردند و برای همه سلاطین روم مژده نامه فرستادند. سپاهیان دریانورد در اوایل محرّم 1228 هجری بر جدّه دست یافتند و آن گاه سوی مکّه رفتند و بر آن جا نیز چیره شدند و این همه کامیابی بدون هیچ جنگ و با تدابیر پنهانی شریف غالب به دست آمد.
چون سپاهیان مصر به جدّه رسیدند سربازان وهّابی و سرداران مکّه از این شهر گریختند. امیر وهّابیان، سعود، که در سال 1227 هجری به حج
رفته بود بی آن که از استیلای سپاه مصر بر مدینه آگاه شود به طائف و سپس به درعیه رفت و چون به درعیه رسید از دستیابی سپاه مصر به مکّه و طائف آگاه شد و چون این سپاه به جدّه و مکّه رسیدند امیر طائف، عثمان مضایفی، گریخت و دیگر سربازان و سرداران وهّابی طائف نیز پای به فرار نهادند.
در ربیع الاوّل 1228 هجری محمّد علی پاشا مژده رسانانی را با کلیدهایی به دارالحکومه عثمانی فرستاد و پیغام داد که این کلیدهای مکّه، مدینه، جدّه و طائف است. مژده رسانان همراه کلیدها با کاروانی باشکوه به دارالحکومه وارد شدند و کلیدها را بر سینیهایی از زر و سیم نهادند و پیشاپیش آنها در سینیهای زرّین و سیمین عود و بخور دود میکردند و
پشت سرشان طبلها ولیلبکها نواخته میشدند و از برای این پیروزی آذین بستند و در سپیدمهره دمیدند و توپ شلیک کردند و به آورندگان کلیدها هدیهها دادند و بر جایگاه محمّد علی پاشا افزودند و برای او و قلمروهای تابع او مدالهایی فرستادند.
در ماه شوّال 1228 هجری محمّد علی پاشا، خود، به حجاز روی آورد و پیش از رهسپاریِ او از مصر، شریف غالب، عثمان مضایفی را - که امیر وهابیان بر طائف بود - دستگیر کرد و او را که از بزرگترین یاوران و سالاران وهّابی شمرده میشد با آهن به زنجیر کشید و به مصر فرستاد و او پس از روی آوردن محمّد علی پاشا به حجاز، در ذی قعده به مصر رسید و سپس او را به دارالخلافه عثمانی فرستادند و در آن جا جانش گرفتند.
محمّد علی پاشا در ذی قعده به مکّه رسید و شریف غالب بن مساعد
را دستگیر کرد و به دارالخلافه فرستاد و برادر زاده او، شریف یحیی بن سرور بن مساعد، را بر این مکان مکین گماشت و در محرم 1229 هجری مبارک بن مضیان را که امیر وهّابی مدینه منوّره بود به دارالخلافه فرستادند و او را در قافلهای در قسطنطنیه گرداندند تا مردم او را ببینند و پس از آن خون وی ریختند و سر او را بر باب السرایا آویختند و با عثمان مضایفی نیز چنین کردند. اما شریف غالب را به سلانیک فرستادند و او با ارجمندی در آن جا ببود تا سرانجام در سال 1231 هجری جان سپرد و در همان جا به خاکش سپردند و بر گورش گنبد خانهای ساختند که
همگان به زیارتش میرفتند. او بیست و شش سال فرماندار مکّه بود.
وزان پس محمّد علی پاشا سپاهیان بسیاری را به تربت، بیشه، شهرهای غامد و ظهران و شهرهای عسیر فرستاد تا با گروههای وهّابی بجنگند و آنها را ریشه کن کرد و در شعبان سال 1229 هجری خود، پیِ آنان گرفت و به این شهرها رسید و بسیاری از آنها را کشت و زیادی را اسیر کرد و دیارشان را به ویرانی کشید.
در جمادی الاولی 1229 هجری سعود، سلطان وهّابیان، بمرد و پس از او پسرش عبداللّه به جای پدر نشست. با فرا رسیدن ایام حج، محمّد علی پاشا از سرزمینهای وهّابی که بدانها رسیده بود، به سوی مکه بازگشت. او حجّ خویش بگزارد و تا رجب 1230 هجری در مکّه بماند، سپس روی سوی مصر آورد و حسن پاشا را در مکّه نهاد.
محمّد علی پاشا در نیمه رجب 1230 هجری به مصر رسید. او یک سال و هفت ماه در حجاز ماندگار بود و هنگامی به مصر بازگشت که کارهای حجاز را سامان داده گروههای وهّابی پراکنده در همه قبایل حجاز
و شرق را درهم کوفته بود و تنها شماری از آنان در درعیه مانده بودند که امیرشان عبداللّه بن سعود بود. محمّد علی پاشا سپاهی را برای جنگ با او بسیج کرد و این سپاه را به فرماندهی پسرش، ابراهیم پاشا، گسیل داشت. عبداللّه بن سعود پیش از آن با طوسون پاشا، پسر محمّد علی پاشا، آن هنگام که در مدینه بود نامه نگاری میکرد و با او به این شرط که گوش به فرمان محمّد علی پاشا باشد پیمان آشتی بسته بود تا در منصب
فرمانداری خود بمانَد، ولی محمّد علی پاشا بدین آشتی تن در نداد و پسرش، ابراهیم پاشا را آماده کرد و کار فرماندهی سپاه بدو سپرد. آغاز این رویداد اواخر سال 1231 هجری بود. او در سال 1232 هجری به درعیه رسید و با سپاهش به جنگ با عبداللّه بن سعود برخاست و پیکارهایی میانشان در گرفت که باز گفتِ چند و چون آن به درازا میکشد تا سرانجام ابراهیم پاشا توانست در ذی قعده 1233 بر عبداللّه بن سعود فائق آید. چون این خبرها به مصر رسید هزار توپ شلیک کردند و شیپور نواختند و مصر و روستاهای آن را هفت روز آذین بستند.
محمّد علی پاشا عنایت بسیار به جنگ با وهّابیان داشت و بخشهایی از خزانه را هزینه این کار میکرد تا آن جا که یکی از مباشران او خبر رساند دست اندرکاران تنها برای یک بار هزینه بارگیری یکی از این خزانهها چهل و پنج هزار ریال پرداخت کردهاند تا آن را از ینبع به مدینه برند و هزینه هر شتر شش ریال بوده است که نیمی از آن را امیر ینبع و نیم دیگر را امیر مدینه پرداخت میکرده است و هنگام رسیدن بار از مدینه به درعیه تنها هزینه این باربران صد و چهل هزار ریال بوده است.
ابراهیم پاشا، عبداللّه بن سعود را دستگیر کرد و او را همراه بسیاری از
سردارانش به مصر فرستاد و عبداللّه در هفدهم محرّم 1234 هجری به مصر رسید و برای او کاروانی پرشکوه سامان دادند و مردم او را میدیدند. پس عبداللّه بن سعود را بر شتری تندرو نشاندند و مردم برای تماشای او ازدحام کرده بودند. چون عبداللّه بن سعود بر محمّد علی پاشا
درآمد پاشا در برابر او برخاست و با شادی استقبالش کرد و نزد خود نشاند و با او سخن گفت. محمّد علی پاشا از او پرسید: این همه امروز و فردا برای چه بود؟
عبداللّه بن سعود پاسخ داد: جنگ، جانگیر بود.
محمّد علی پاشا پرسید: پسرم، ابراهیم پاشا، را چگونه یافتی؟
عبداللّه بن سعود پاسخ داد: هیچ کوتاهی نکرد و همه توانش را به کار زد. ما نیز چنین کردیم تا آن شد که خدای بزرگ مقدّر کرده بود.
محمّد علی پاشا بدو گفت: از سرورمان سلطان برای تو تقاضای بخشایش خواهم کرد.
عبداللّه بن سعود گفت: هر چه مقدّر باشد همان میشود.
محمّد علی پاشا خلعتی بر تن او پوشاند و به خانه اسماعیل پاشا در بولاق بازگشت.
نزد عبداللّه بن سعود یک صندوق کوچک حلبی بود. محمّد علی پاشا پرسید: این صندوق چیست؟
عبداللّه بن سعود پاسخ داد: این را پدرم از سرای پیامبر برگرفت و من اینک آن را به خدمت سلطان عثمانی میبرم.
پاشا فرمان داد آن را بگشایند و در آن سه قرآن از خزانههای سلاطین یافت که کسی از آن نیکوتر ندیده بود و با این سه قرآن سیصد دانه
مروارید درشت و یک دانه زمرد بزرگ و نواری از طلا دیده میشد. محمّد علی پاشا بدو گفت: آنچه از سرای پیامبر برگرفتید جز این چیزها
بسیار دیگری بود.
عبداللّه بن سعود گفت: این چیزهایی است که نزد پدرم یافتم. او هر چه را در این خانه یافت برای خود اختصاص نداد بلکه عربها و مردم مدینه و کسان حرم و شریف مکّه برای خود چیزهایی برداشتند.
پاشا گفت: درست است، ما نزد شریف چیزهایی از این گونه یافتیم.
پس عبداللّه بن سعود را به دارالخلافه عثمانی فرستادند و ابراهیم پاشا در محرم 1235 هجری پس از ویران کردن کلّی درعیه از حجاز به مصر بازگشت. او درعیه را چنان درهم کوفت که ساکنانش آن را وانهادند.
چون عبداللّه بن سعود در ربیع الاوّل به دارالخلافه عثمانی رسید او را در شهر گرداندند تا مردم ببینندش و در پی آن وی را کنار دروازه همایون و یارانش را در جایهای گوناگون کشتند.
این فرایند بسیار چکیده ماجرای وهّابیان بود و اگر قرار بود هر داستانی را گسترده بیاوریم سخن به درازا میکشید. فتنه وهّابیان از مصیبتهایی بود که اسلام بدان دچار شد. آنها خون بسیار ریختند و داراییهای فراوان تاراج کردند و گزندشان همهگیر شد و شرشان روان. لاحَولَ وَ لاقوّه إلاّ باللّه.
در بسیاری از احادیث پیامبر صلیاللهعلیهوآله به وجود چنین فتنهای تصریح شده است که از آن میان یکی این حدیث است: «مردمی از جانب مشرق برمیخیزند که قرآن میخوانند و این قرآن از کتف آنان فراتر نمیرود. از دین گریزان میشوند چنان که تیر از کمان گریزان میشود و نشانه آنها
تراشیدن موی سر است».
این حدیث به گونههای مختلف روایت شده است که برخی در صحیح بخاری و شماری در کتب دیگر است و نیازی نیست با آوردن آن روایات، سخن را به درازا کشیم یا از کسانی که آن را روایت کردهاند نام بریم، زیرا احادیثی صحیح و مشهور هستند.
در این تعبیر «نشانه آنها تراشیدن موی سر است» صراحتی آشکار دیده میشود در این که آنان پیروان خود را به تراشیدن موی سرشان فرامیخواندند و این ویژگی در میان هیچ یک از گروههای خوارج و بدعتگذاران پیش از آنها دیده نمیشود.
سید عبدالرحمان اهدل، مفتی زبید، میگفت: نیازی نیست برای ردّ وهّابیان کتابی نگاشت، بلکه برای ردّ آنها، همین سخن پیامبر صلیاللهعلیهوآله که «نشانه آنها تراشیدن موی سر است» کافی است، زیرا جز آنها هیچ بدعت گذاری به انجام دادن این کار [به عنوان یک تکلیف] نپرداخته است.
از دیگر ویژگیهای ایشان آن است که آنان مردم را از طلب شفاعت از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله منع میکنند و حال آن که احادیث مربوط به شفاعت پیامبر صلیاللهعلیهوآله برای امّت خویش فراوان و متواتر است. آنان همچنین از خواندن کتاب دلائل الخیرات که مشتمل بر صلوات بر پیامبر صلیاللهعلیهوآله و بسیاری از اوصاف کامل اوست، منع میکنند و معتقدند چنین کاری شرک است. آنها هم چنین از فرستادن صلوات بر منارهها پس از اذان جلوگیری
میکنند تا آن جا که یک بار مردی نیکو که کور نیز بود و اذان میداد پس از اذان با آن که وهّابیان او را از این کار منع کرده بودند بر پیامبر و خاندان او
درود فرستاد. او را نزد ابن عبدالوهّاب آوردند و او فرمان کشتن او را صادر کرد و خون مرد کور بریختند. اگر بخواهیم در صدد کاوش این گونه رفتار آنها باشیم، مثنوی، هفتاد من کاغذ شود و ذکر همین قدر کافی است و خدای سبحان خودآگاهتر است.
در این جا سخن شیخ احمد زینی دحلان به پایان میرسد.
در فهرستِ پیوستی که در کتاب او آمده نام علمای وهّابیت برده شده و میتوان با علما و پیشوایان ایشان آشنا شد.
سلفیه و وهّابیت معاصر
این مرحله نشان دهنده علمای کانون پژوهش و فتوا و تبلیغات و البانی و پیروان اوست که همگی پیکره اندیشهای واحدند.
این عدّه به فعالیتهایی پرداختهاند که در این نوشتار گفتیم و شرح دادیم؛ فعالیتهایی همچون سیطره بر دانشگاهها برای فارغ التحصیل کردن آن گروه از دانشجوهایی که اندیشه آنها را با خود دارند، چنان که به انتشار کتابهای وهّابیگری و سلفیگری میپردازند و این کتابها را به زبانهای گونه گون ترجمه میکنند و فعالیتهای دیگری که در این کتاب گفته آمده است.
البانی در شمار نظریه پردازان اندیشه تشبیه و تجسیم است، بگذریم
که در پارهای مسائل که در کتاب البشارة والاتحاف بما بین ابن تیمیة والالبانی فی العقیدة من الخلاف آوردهایم با ابن تیمیه ناسازگاری دارد. او بر باور خود به تعبیر «خدا کجاست» پا میفشرَد و با تأکید از حدیث سست
جاریه دفاع میکند، چنان که خود او مقدّمهای را بر مختصر کتاب العلوّ ذهبی نگاشته که از عقاید تشبیه و تجسیم آکنده است.
اندیشههای سلفیان در چند نکته خلاصه میشود که نخست آنها را به اختصار یادآور میشویم و سپس با شرح و بیان و استدلال آنها را بازگو میکنیم:
1 - پذیرش عقیده تشبیه و تجسیم در حق خدای متعال.
2 - مخدوش کردن بزرگداشت پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله و کینه توزی آنها با
اهلبیت و بیاحترامی به ایشان.
3 - تروریسم فکری، یا همان متهم کردن مخالفانشان به شرک و کفر و بدعت.
4 - به رسمیت نشناختن هیچ یک از فرقههای اسلامی و کینهتوزی نسبت بدانها که عبارتاند از: زیدیه، اشاعره، امامیه، اباضیه و معتزله و
در نتیجه ستیزه جویی با اندیشه تقریب مذاهب.
5 - ستیزهگری آنان با تصوّف اسلامی و نمادهای آن همچون مجالس
ذکر دسته جمعی و زادروزها و زیارت حرم پیامبران و صحابه و اولیا و کسانی از این دست و بدعت و خرافه دانستن این گونه اعمال.
6 - به رسمیت نشناختن مفسّرانِ پیشوا و کتب تفسیر و ناسازگاری سازشناپذیر با تأویل و مجاز که از اصول درک زبان عربی و شیوههای آن است.
7 - گرایش آنها به استدلال حدیثی و دوری و رمیدگی از استدلال قرآنی، و از همین قبیل است سخن جلودار آنها بربهاری حنبلی: «اگر دریافتی دوستی که به نزد او حدیث میبری، از حدیث بیزار است و دانستی که به قرآن گرایش دارد، بی هیچ تردیدی او زندیق است، پس از نزد او برخیز و رهایش کن».(1)
8 - بازیچه گرفتن احادیث نبوی از سوی ایشان و تناقض در حکم به این احادیث، چنان که در البانی دیده میشود و حکم به صحّت یا ضعف احادیث، متناسب با اقتضای مذهب آنها.
9 - به رسمیت نشناختن اجماع و معتبر دانستن این سخن که: «هر که ادعای اجماع کند دروغگوست». چنگ در زدن آنها به اجماع تنها در اموری است که با خواست آنها همسوست، مانند مسأله علوّ خدا و این
که خدا در آسمان است. خداوند از این گونه نسبتها بسی منزّه است.
10 - ناسازگاری آنها با عقل و عقلانیت و گفتوگو و داشتن رفتاری در جهت تحمیل اندیشه خود به دیگران.
11 - کنار نهادن قیاس بجز در مسأله تشبیه خدا به خلق.
1) از کتاب شرح السنّة اثر بربهاری حنبلی، مرده به سال 329 هجری، چاپ دارالسلف، عربستان سعودی، ریاض، چاپ دوم، 1997م.
12 - پافشاری آنان بر خطایشان و زیر بار حق نرفتن - اگر کلام حقی بر زبان دیگران جاری شود.
در این جا میخواهم به ذکر نکتهای بس مهم بپردازم:
بیشتر کسانی که از فرقهها و طوایف گوناگون، سلفیگری و وهّابیگری را خوش نمیدارند و در صدد مبارزه با این اندیشه هستند حقیقتا با مهم ترین بنیادهایی که وهّابیان سلفی اصول و عقیده خود را بر آن بنا کردهاند و خواهان انتشار آنها در میان مردم هستند آشنایی ندارند و از شیوه درست ردّ آنان و چگونگی مبارزه با ایشان ناآگاهاند و این مشکل بزرگی است که مبارزان با وهّابیت از آن رنج میبرند.
برای نمونه، بیشتر کسانی که با وهّابیت به مخالفت بر میخیزند در علم عقاید و توحید و حدیث و استدلال، ناتوان هستند و حدیث صحیح را از ضعیف باز نمیشناسند و توانایی بررسی سند و متن حدیث را ندارند تا بر صحت یا ضعف یا بطلان آن حکم کنند و در نتیجه نمیتوانند با وهّابیت و سلفیگری به مناقشه برخیزند تا حجت و استدلال آنها را
درهم کوبند. بیشتر دشمنان وهّابیگری به کار حدیث نپرداختهاند، بگذریم از ضعف همگانی که گریبان علمای اهل سنت را چندان گرفته که سطح علمی آنها کاهش یافته است.
امروزه شاهد هستیم که بیشتر دکترهای آموزشگر که دانشمندان امروز در دانشگاهها و دیگر آموزشگاهها هستند تنها در بخشهای بسیار محدود یکی از علوم الهیات تخصص دارند و توانِ کاوش در دیگر
بخشهایی را که در آن تخصص نگرفتهاند ندارند و رسالههای دکترا به این بخشها نمیپردازند و این فاجعه و مشکل پیچیدهای است که شایسته است مسلمانان با عنایتی ویژه به حلّ آن بیندیشند.
هر یک از این مخالفان که به ردّ وهّابیان بر میخیزد توانِ مناقشه در صحّت و ضعف دلایل آنان را ندارد و نمیتواند نقطه مخالفت در هر قضیه را به چالش کشد و تنها به بازگفت سخنان دانشمندان گذشته و آراستن آنها با عبارات زیبا و بدون تحریر علمی و اطمینان از نقطه نزاع به طرح پارهای از دلایلی میپردازد که هم از ضعف برخوردار است هم از صحّت، و شاهدیم که این گروه یا از طرح آن نقطه گریزاناند یا از اموری سخن میگویند که اساسا محل بحث نیست یا سخن را تنها با مسخ کردن چهره وهّابیان سلفی به تباهی میکشانند.
از دیگر سو میبینیم که این گروه نمیتوانند با قواعد اصولی و حدیثیِ شناخته شده و متداول در میان اهل علم اندیشه وهّابیان را ابطال کنند(1)،
چنان که نمیتوانند این اندیشه را بررسند و برای مبارزه با آن برنامه ریزی کنند. آنها این آمادگی را نیز ندارند تا برای محقّق کردن این خواست و
1) این بدان معنا نیست که در میان اهل علم، حاذقی یافت نمیشود که به ردّ آنان بپردازد و آنچه گفتیم وضع غالب علمای همروزگار ماست و گرنه سروران ما اشراف غماریون و علامه کوثری و ارجمندانی دیگر با دانشی ژرف و کاویدن دلایل قرآن و سنت توانستهاند به ردّ وهّابیان بپردازند و این دلایل را ارزیابی کنند و دلالت آن را از نظر بگذرانند و در این پیرامون سخنی نو بیاورند، ولی بسیاری از مخالفان، که میخواهند اندیشه وهّابیت را درهم کوبند این کتابها را ندیدهاند و چنین کتابهایی نتوانستهاند به مقصود خود رسند، زیرا شمار آنها اندک است و برای چاپ و نشر آنها پشتیبانی مالی وجود ندارد، در حالی که کتب وهّابیان و سلفیان چنین نیست.
پرداختن بدان به سخنان ما گوش سپرند و این البتّه در حالی است که از توان مالی و دیگر توانها برخوردار باشند تا این امکان را بیابند که برای محقق کردن این هدف به طرّاحی دقیقی بپردازند و اگر این همیاری میان ما و ایشان چهره بندد، این امکان پدید خواهد آمد تا اندیشه سلفیِ وهّابیت را بررسیم و آن را به اندیشهای اسلامی بدل کنیم به دور از تشبیه و تجسیم و کینهتوزی به اهل بیت کریم نبوی. این با در نظر داشتن آن است که بسیاری از دشمنان و مخالفان وهّابی گری و سلفی گری قادر به تشخیص زمینههای علمی نیستند به گونهای که قضایا را با یکدیگر در میآمیزند و بی آن که بدانند اندیشههای وهّابی را با خود دارند و از آن به دفاع برمیخیزند.
از مسائلی که باید بدان توجه داشت، این است که بیشتر صوفیانِ همروزگار ما و بسیاری از مشایخ گمان میکنند که فرق آنها با وهّابیان یا
سلفیان تنها این است که وهّابیان برپاییِ سالزاد معصومان را حرام میدانند و اجازه نمیدهند پس از اذان بر پیامبر صلیاللهعلیهوآله درود فرستاد و به دست گرفتن تسبیح و توسّل و استغاثه به انبیا و اولیا و پارهای امور فرعی دیگر را ناروا میشمرند و از درک این حقیقت غافل اند که وهّابیان یا سلفیان در عقاید و فقه و حدیث اندیشههایی را بنا مینهند و آنها را با ابزار گوناگونی انتشار میدهند؛ ابزاری همچون نوار، کتاب، اینترنت، سخنرانی، درس و موعظه و حتّی سخنرانیهایی که اساتید دانشگاهیِ معتقد به اندیشه وهّابی القا میکنند یا مدافعان تبلیغاتیِ وهّابیت تا مگر از این راه اندیشههای وهّابی را در دل جوانان بکارند و بدین سان مردمان به این اندیشه مستهجن بگروند.
بر این اساس ما باید در این نوشتار مهم ترین اندیشهها و بنیادهایی را تبیین کنیم که وهّابیهای سلفی نما [که خود را به دروغ به پیشینیان بستهاند] آنها را باور دارند و همگان را به سوی آنها فرا میخوانند و اینک به بیان آموزههای ایشان میپردازیم و در این راه از خدا توفیق میجوییم.
وهّابیان سلفی معتقدند که خداوند متعال جسمی دارد برخوردار از حد و مرز(1)، و چهره و دو چشم و دهان و دندان دارد و پرتوی از چهرهاش
بر میتابد که همان سُبحات است، چنان که دو دست دارد برخوردار از کف و انگشت کوچک و انگشت شست و دیگر انگشتها و سینهای و پهلویی و دو ساق و دو پا و دو قدم و بر عرش نشسته است و از مکانی به مکان دیگر جا به جا میشود و در نیمه دوم شب به آسمان دنیا فرود میآید و بانگ میزند سپس فراز میرود. بسی منزّه است خدای از چنین نسبتهایی.
حافظ ابن جوزی(2)که خدا را از این گونه نسبتها منزّه میداند در کتاب خود دفع شبه التشبیه بأکفّ التنزیه (ص 97) چنین میگوید:
در میان یارانمان(1)کسانی را دیدهام که در اصول(2)، سخنانی ناشایست میگویند، و از این میان سه نفر در نگارش این سخنان نامزد شدند. ابوعبداللّه بن حامد و یارش قاضی و ابن زاغونی که کتابهایی نگاشتند که با آن مذهب را به زشتی کشاندهاند و دیدم که نگارندگان آن به جایگاه عوام نزول کردهاند و صفات الهی را متناسب با حس توجیه کردهاند و چون شنیدهاند که خداوند متعال آدم را به صورت خود آفریده است پس برای او افزون بر ذات، چهرهای اثبات کردهاند با دو چشم و دهان و زبان
کوچک و دندانها و پرتوهایی از چهره او تابان که همان سبحات است و دو دست و انگشتان و کف و انگشت کوچک و شست و سینه و ران و دو ساق و دوپا، و این که گفتهاند نشنیدهایم خدا سر داشته باشد. آنها میگویند: جایز است خدا چیزی را لمس کند و او را لمس کنند و بنده را به خود نزدیک کند. برخی از آنها گفتهاند: خدا نفس میکشد و با این سخن عوام را خشنود میکنند که: نه آن گونه که درک میشود!!
آنها ظاهر اسماء و صفات را گرفتهاند و بر آنها با بدعت نام نهادهاند و هیچ دلیل نقلی و عقلی ندارند و به متونی که ایشان را از ظاهر به مفاهیم واجب برای خدای متعال و لغو پندارهای ظاهر ساز که از ویژگیهای حدوث است توجه میدهد گوش نمیسپرند.
سخن حافظ ابن جوزی در این جا به پایان میرسد.
علاّمه مورّخ ابن اثیر در کتابش الکامل فی التاریخ در میان رویدادهای
سال 429 هجری چنین میگوید:
در این سال دانشمندان، ابویعلی فراء حنبلی را از بهر آنچه درباره صفات خداوند در کتابش آورده بود و حکایت از اعتقاد او به تجسیم داشت انکار کردند. ابوالحسن قزوینی زاهد به جامع منصور بیامد و در این پیرامون سخن گفت. خداوند از آنچه ستمگران بر او میبندند بسی والاتر است.
و باز ابن اثیر در میان رویدادهای سال 458 هجری میگوید:
در این سال ابویعلی فرّاء حنبلی، نگارنده کتاب الصفات بمرد. او در
این کتاب سخنانی شگفت آورده بود و ترتیب ابواب آن گواه تجسیم محض بود. خداوند از این گونه سخنان والاتر است.
ابوشامه حافظ در کتابش ذیل الروضتین (ص139) درباره ابن قدامه
مقدسی حنبلیِ(1)مشهور و نگارنده کتاب ذمّ التأویل و لمعة الاعتقاد و العلوّ چنین میگوید:
ولی سخن او پیرامون عقاید بر همان شیوه مشهور هم آیینان اوست. سبحان اللّه! که با همه عظمت علمیاش حقیقت امر در این باره بر او روشن نشده است.
حنبلیان از این پیشتر در اثبات تشبیه و تجسیم کتابهای بسیاری نگاشتهاند که از آن جمله است:
1 - الرّدّ علی الجهمیه که آن را به احمد بن حنبل نسبت میدهند. ذهبی روشن کرده است که این کتاب را بر او بستهاند، زیرا در سیراعلام النبلاء
(11/286) در شرح حال احمد بن حنبل میگوید:
1) مرده به سال 620 هجری.
نه همچون رساله اصطخری و نه چونان ردّ علی الجهمیه که بر ابوعبداللّه بستهاند.
2 - السّنّه نوشته عبداللّه بن احمد که بیهوده گوییهایی دارد و سخنانی ناهمسو با اعتقاد به تنزیه اسلام که خدا از گفتههای او آگاه است.
3 - السّنّه، از خلال حنبلی.
4 - العرش، از عثمان بن ابی شیبه.
5 - اثبات الحد للّه عزوجل و انّه قاعدٌ و جالسٌ علی عرشه، از محمّد بن ابی قاسم بن بدران دشتی حنبلی. امام کوثری - رحمه اللّه - در حاشیه بر کتاب الاسماء والصفات حافظ بیهقی (ص415) از این کتاب نام میبَرد.
معتقدان به تجسیم، چه در گذشته چه در روزگار ما، کتابهای بسیاری نگاشتهاند که بابهایی چنین را در آنها میبینیم:
باب اثبات چهره برای خداوند متعال، باب اثبات دو دست برای خداوند متعال، باب اثبات دو چشم، باب اثبات ساق، باب اثبات پا، باب اثبات قدم و باب اثبات پهلو، تا آن جا که خدای جل جلاله را به چهره آدمی ترسیم کردهاند.
کتاب ابن خزیمه کتاب التوحید و اثبات صفات الرب در دسترس است. امام رازی در تفسیرش (14/27-151) آن را کتاب شرک معرفی میکند و ابن خزیمه از نگارش آن پشیمان شد و، چنان که با دو اِسناد از او در کتاب الاسماء والصفات نوشته حافظ بیهقی (ص 267) با تحقیق محدّث کوثری آمده، از آن کتاب رویگردان میشود.
ابوبکر ابن عربی حافظ در العواصم (2/283) چنین میگوید:
یکی از استادان معتمدم به من گفت هرگاه نزد قاضی ابویعلی حنبلی
خداوند سبحان را یاد میکردند پیرامون همان ظواهر صفات خداوند متعال که بدو رسیده بود میگفت: اعتقاد به هر چه از صفات ظاهری خدا را که میخواهید به من نسبت دهید مگر ریش و عورت را. یکی از پیشوایان اهل حق درباره این سخن میگوید: این کلام، کفری زشت و
استهزای خداوند متعال است و گوینده آن نادانی است که از او پیروی نتوان کرد و شایسته توجّه نیست و از امامی که بدو منتسب است پیروی نمیکند و خود را زیر نام او میپوشانَد و در بت پرستی با مشرکان شریک است و هرگز نه خدا را پرستیده نه او را شناخته است و تنها بتی را در اندیشهاش ساخته و خداوند از آنچه ملحدان و منکران میگویند بسی والاتر است.
ابن تیمیه پا به عرصه نهاد تا این تجسیم و تشبیه را ساماندهی کند و برای آن اصولی بنهد و در کتابهایش برای آن قواعدی بنیاد کند. او اندیشه تشبیه و تجسیم را از حنبلیانی ستاند که پیش از او بودند و این ستاندهها را برنامه ریزی و تنظیم کرد و به دفاع از آن برخاست و کوشید با عبارتپردازیهای نابجا هرگونه زشتی را از دامن آن بزداید!
اگر چه این مقوله طولانی است، برای چکیده گویی به سخنانی از کتب ابن تیمیه بسنده میکنیم که ثابت میکند وی به تجسیم و تشبیه اعتقاد داشته است. از شگفتترین سخنان ابن تیمیه این کلام اوست که در کتابش بیان تلبیس الجهمیة یا همان کتابِ نامیده به نقض اساس التقدیس (1/109) آمده:
اگر چنین است پس نام مشبِّهه نه در قرآن، نه در سنّت و نه در سخن هیچ یک از صحابه و تابعان همراه با نکوهش نیست.
او پیش از این سخن در صفحات 100 و 101 به اعتراف میگوید:
موصوف به این صفات جز جسم نمیباشد و خداوند متعال جسم
است ولی نه چون اجسام.(1)
مجسِّم مشهور، میگوید: از بدعتهای کرّامیه این سخن آنان پیرامون خداست که جسم است، ولی نه همچون اجسام.
او در صفحه 101 میگوید:نه در کتاب خدا ونه در سنّت پیامبر و نه در سخن هیچ یک از پیشینیان امت و پیشوایان ایشان چنین نیامده که خدا جسم نیست و صفات او جسم و عرض شمرده نمیشود. پس نفی مفاهیم ثابتِ شرعی با نفی الفاظی که نه شرع و نه عقل مفهوم آن را نفی نکرده، نادانی و گمراهی است.
این تصریح روشنی است در عقیده به تجسیم و تشبیه. خدای ما را از چنین عقیدهای حفظ کند.
از آنچه ابن قیم در کتاب خود اجتماع الجیوش الاسلامیة (ص109) بدان استدلال میکند این سخن اوست:(2)
عبدالرزاق از معمر و او از ابن مسیب به نقل از ابوهریره و او به نقل از پیامبر آورده که فرموده است: خداوند عزّوجلّ به آسمان دنیا فرود میآید. او در هر آسمانی یک کرسی دارد. او هنگامی که به آسمان دنیا فرود میآید بر کرسیاش مینشیند و میگوید کیست که... و هرگاه صبح رسد اوج میگیرد و بر کرسی خود مینشیند!
در این تجسیم و تشبیه صریح درنگ کنید که چگونه خدای به سان
جسمی تصویر میشود که اوج میگیرد و بر کرسی مینشیند و این که در هر آسمان یک کرسی دارد.
ابن قیم بی هیچ فاصلهای پیش از این سخن با استدلال و تأیید و بی هیچ انکاری میگوید:
در مسند احمد از حدیث ابن عبّاس داستان طولانی شفاعت، مرفوع آمده است که: من نزد خدای عزوجل میآیم و او را در کرسی یا تختش نشسته مییابم.
اینک میگویم واژه «نشسته» را ابن قیّم از جیب خود افزوده است و در حدیث مزبور در مسند احمد(1)(1/282 و 296) چنین واژهای دیده نمیشود و آن را باید از جمله جعلهای ابن قیّم دانست.
ذهبی در العلو، شماره 77، متنی را میآورَد که در آن آمده خداوند متعال پس از آفریدن آسمانها به زمین فرود آمد و آن را گسترد.
خدا از چنین نسبت هایی والاتر است. او این حدیث را به بخاری نسبت میدهد، در حالی که چنین لفظی در این حدیث دیده نمیشود.
ابن قیّم در کتابش بدائع الفوائد (4/39) در میان ابیات روایت شده از دارقطنی آورده است که خداوند، سرور ما محمّد صلیاللهعلیهوآله را در کنار خود بر عرش مینشانَد. خداوند از این گونه نسبتها بسی والاتر است.
وهّابی هایی که خود را به صحابه پیشین میبندند کتاب هایی چنین را
1) البانی در کتاب مختصر العلو ص93 و مصحّح اجتماع الجیوش الاسلامیة در حاشیه شماره 11، ص108 بدین نکته اعتراف دارند. در این کتاب ابن قیم حدیث «گاو را گرامی بدارید» را آورده و در آن به عقاید هندوئیسم فرا میخواند که گاو را احترام میکنند، زیرا او گمان میکند که خدای متعال در آسمان است.
چاپ میکنند و نشر میدهند و نگارندگانشان را بزرگ میدارند و آنها را پیشوایان توحید و دین میخوانند!!
وهّابیان و سلفیان عقاید خود را از این کتابها نقل میکنند و برای خدا دو دست و ساق و چهره و تهیگاه و پهلو و قدم و دو چشم و انگشتان و... ثابت میکنند. خداوند از این گونه نسبتها بسی مبرّاست. آنها حدیث جاریه، با همان واژه متزلزل، منحرف و مردودِ «این اللّه» را از اصل و اساس اعتقاد خود میدانند، تا جایی که البانی هر که را میدید و میخواست عقیدهاش را بیازماید از او میپرسید: «خدا کجاست؟».
خداوند از کجایی و چندی، پاک مبرّاست.
بسیار است آنچه گفته آمد و نیامد و همه آنها ثابت میکند که این جماعت - چنان که معروف و مشهور است - به تجسیم وتشبیه اعتقاد دارد.
از شگفتیها این که اهوازیِ مجسِّم حنبلی، ساکن دمشق، (362 - 446هجری) پیرامون صفات کتابی نگاشته است که در آن حدیث «عرق اسب» را چنین آورده است:
خداوند چون خواست خود را بیافریند اسبی را بیافرید و آن را چندان تاخت که عرق اسب جاری شد، وانگاه خود را از آن عرق بیافرید.(1)
خداوند از این نسبتها بسی والاتر است.
1) من از آن شگفت زدهام که ذهبی در شرح حال محمّد بن شجاع ثلجی، فقیه حنفی بغدادی، در کتاب خود با نام المیزان حدیث «عرق اسب» را میآورَد و میگوید: به هر روی هیچ مسلمانی این حدیث را داخل در احادیث صفات نمیداند. خدا از این گونه سخنان مبرّاست. اینک میگویم: شگفت زدگی از آن روست که اهوازی در کتاب الصفات آن را از احادیث صفات برشمرده و این را ذهبی در شرح حال اهوازی در سیر اعلام النبلاء 8/15 یادآور شده است.
از سخنان ناپسندی که اهوازی میگوید یکی نیز این حدیث است:
خدایم را در منی بر کوه اورق دیدم که جبّهای بر پیکرش بود.(1)
ذهبی در شرح حال او میگوید: وی در صفات کتابی مفصّل نگاشته است که در آن دروغ آمده و از آنچه در آن آمده حدیث «عرق اسب» و سخنان رسوای دیگری است که علمای کلام او را دشنام دادهاند. او به ابن ابی بِشر اهانت کرده و در معایب او حاشیه زده است.
اینک میگویم: ابن بشر همان ابوالحسن اشعری است و نمیدانم چرا ذهبی او را با نام معروفش یادآور نشده است و شاید آن را از کتابی نقل کرده و ندانسته که ابن بشر چه کسی است. نویسنده حاشیه بر سیر اعلام النبلاء 18/15 میگوید: ابن عساکر در کتاب تبیین کذب المفتری (364 - 420) اهوازی را کامل رد کرده است.
دیگر پس از این تجسیم، هیچ تجسیم و تشبیه دیگری نمیماند.«سبحانَ ربّک رَبّ العزّة عَمَّا یَصِفُونَ» «وَلَمْ یَکُن لَه کُفوا أحَد» «وَلَیْسَ کمِثْلِه شیءٌ وَهُوَ السَّمیعُ الْبَصِیر».
این مقوله یکی از مشکلات دیردرمان است و اندکاند کسانی که از برنامههای آنان در این زمینه آگاه شوند. این باب از بنیانهایی است که در آن با شیعه و دیگر وابستگان به اهل بیت میستیزند و از همین دیدگاه است که وهّابیان کتابهایی را انتشار میدهند که در آن چهره پیروان مکتب اهل بیت را با هر رنگ و زبانی مخدوش میکنند و گونههای تهمت و افترا بدیشان وارد میکنند و رشته تقریب میان مذاهب اسلامی را که در جهان امروز ملیونها مسلمان بدان وابستهاند از هم میگسلند، تا آن جا که
1) و این در سند حدیث حماد بن سلمه است چنان که در شرح حال اهوازی در سیر اعلام النبلاء 18/17 آمده است.
بسیاری از اهل سنت از اظهار محبت به اهل بیت و در پیش گرفتن شعار آنها و چنگ زدن به دامان ایشان و ذکر فراوان سرور ما علی و برتری دادن او بر دیگر صحابه هراساناند که مباد به تشیع و رفض متّهم شوند.
از نمودهای در پیش گرفتن شیوه ناصبی، جنگ وهّابیان و البانی و پیروان ایشان، در درجه نخست با اطلاق واژه «سیادت» است برای سرورمان پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله.(1)
اینک به محور بحث باز میگردیم و میگوییم: مهم ترین دلیل در ناصبی بودن این جماعت و کین توزی آنها به خاندان ارجمند پیامبر صلیاللهعلیهوآل
طعن ابن تیمیه - پیشوای وهّابیان که اصول این آیین را برای آنها ساماندهی کرد و برای آن قواعد نهاد - به سرور ما علی علیهالسلام و بانو فاطمه(2)صدیقه، دخت سرور ما پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله، است که این طعن در کتابها و نوشتههای ابن تیمیه به ویژه در کتاب منهاج السنة که در حقیقت راه
1) البانی احادیث و روایاتی را که در آن برای سرور ما پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله لفظ «سیادت» به کار رفته تضعیف میکند؛ احادیثی همچون حدیث صحیح سهل بن حنیف که در آن پیامبر صلیاللهعلیهوآله را با تعبیر یا سیدی خطاب کرده است. رجوع کنید به کتاب ما تناقضات الالبانی (2/72)، یا همچون سخن ابن مسعود در الصلاة الابراهیمیة (و سیدالمرسلین) که این تعبیر برای او ثابت است. رجوع کنید به کتاب تناقضات الالبانی (2/158). نیز کاربرد واژه «سیادت» را بنگرید در کتاب این حقیر صحیح صفة صلاة النبی صلیاللهعلیهوآله حاشیه ص 203. این جریان تا جایی پیش رفت که برخی از شیفتگان البانی همچون محمّد شقره در کتابش ارشاد الساری جرأت کرده اطلاق واژه «سیادت» را بر هر انسانی جز پیامبر صلیاللهعلیهوآله روا بداند و ادّعای او چنین است که این کاربرد پیامبر را چندان بالا میبرد که به جای خدا پرستیده میشود. چه گران کلامی که از دهان آنان برون میآید!
2) منهاج السنة، 2/169، چاپ دارالکتب العلمیه، ولی در چاپ دکتر محمّد رشاد سالم در جلد4، صفحه246 یافت میشود.
بدعتگذاری است ثابت میباشد.
ابن حجر عسقلانی، نگارنده کتاب فتح الباری در کتابش الدرر الکامنة
فی اعیان المائة الثامنة (1/155) در شرح حال ابن تیمیه میگوید:
برخی از آنها ابن تیمیه را به سبب سخنان وی پیرامون علی - که گفته آمد - به نفاق نسبت میدهند. او میگوید: علی هر کجا که میرفت کسی او را یاری نمیرساند و چندین بار کوشید تا مگر خلافت را به دست آورَد، لیک بدان دست نیافت و او میجنگید نه از برای دیانت که از برای ریاست، و نیز او را به نفاق نسبت میدهند، زیرا علی را دوستدار ریاست معرفی میکرد و عثمان را دوستدار ثروت و این که ابوبکر در پیری اسلام آورد و میدانست که چه میگوید، لیک علی در کودکی اسلام آورد و برخی معتقدند اسلام کودک صحیح نیست.
ابن تیمیه در منهاج السنة (4/86) حدیثی را در فضیلت سرور ما، علی ابن ابی طالب علیهالسلام آورده، ولی در پی آن با تکیه بر سخن ابن حزم ادّعا میکند که این حدیث صحیح نیست. ابن تیمیه در این پیرامون میگوید:
این حدیث «هر که من سرور اویم علی سرور اوست» در صحاح دیده نمیشود و تنها علما آن را روایت کردهاند و مردم در صحت آن با یکدیگر کشمکش دارند.
او آن گاه، به پندار خود به نقل از ابن حزم میآورد که:
وی میگوید: امّا حدیث «هر که من سرور اویم علی سرور اوست» از طریق ثقات اصلاً صحیح نیست.
اینک میگویم: این حدیث متواتر است و یکی از کسانی که به تواتر آن تصریح دارد ذهبی در کتاب سیر اعلام النبلاء (8/335) میباشد.
البانی در کتاب صحیحه خود (5/263) میگوید:
به راستی شگفتانگیز است که شیخ الاسلام ابن تیمیه جرأت کرده این حدیث را انکار کند و در منهاج السنه (4/104) آن را دروغ بینگارد، چنان که با حدیث پیش از آن چنین کرده.
البانی در پایان سخنش میگوید:
من نمیدانم چرا او این حدیث را دروغ انگاشته؟ پس دلیلی نمیتواند داشته باشد مگر شتابزدگی و زیاده روی در ردّ شیعه.
پایان سخن البانی که باید در آن درنگ کرد.
البانی در صحیحه خود (4/344) در میان کلام پیرامون حدیث شماره 1750 چنین میگوید:
پس از دانستن این نکته باید گفت که انگیزه نگاشتن این سخن پیرامون این حدیث و تبیین درستی آن چنین است که من دیدم شیخ الاسلام ابنتیمیه بخش نخست این حدیث(1)را تضعیف میکند و بخش دوم آن را(2)دروغ میپندارد.
براساس ارزیابی من این سخن ناشی از زیادهرویهای اوست که برخاسته از شتابکاری وی در تضعیف احادیث است پیش از آن که طرق
آن را گرد آوری کند و در آنها دقّت ورزد، و تنها از خدا باید یاری جست.
البانی خود سخنی دارد که از آنچه گفته آمد بسی گرانتر است. او در کتابش مناسک الحجّ والعمرة(1)(ص60) میگوید این کارها از بدعت های زیارت مدینه منورّه است:
سفر کردن به این شهر به قصد زیارت حرم نبوی.
ابقای آرامگاه نبوی در مسجد ایشان.
زیارت آرامگاه نبوی پیش از نماز در مسجد ایشان.
توسّل به پیامبر صلیاللهعلیهوآله هنگام دعا به درگاه خداوند.
طلب شفاعت و جز آن از پیامبر صلیاللهعلیهوآله.
آهنگ آرامگاه نبوی در پی هر نماز.
این سخن او که ابقای آرامگاه نبوی در مسجد، بدعت است از زشتترین و بزرگترین رسواییهایی است که این مرد بدان زبان گشوده. آیا هیچ خردمندی تصوّر میکند آن که چنین سخنی بر زبان آورَد برای پیامبر صلیاللهعلیهوآله احترامی قایل است یا او را دوست میدارد و بزرگش میشمرد؟ به ویژه آن که وی چند صفحه پیش از این سخن در همین کتاب میگوید:
باید دانست که بزرگی این بدعتها یکسان نیست و مراتبی دارد. بعضی از آنها - چنان که خواهید دید - شرک و کفر آشکار است و برخی مرتبهای پایینتر دارد، ولی باید دانست کسی که بدعت خُردتر به دین آورَد در حالی که از بدعت بودن آن آگاهی دارد کاری حرام کرده است و
1) چاپ چهارم، المکتبة الاسلامیه، عمان، اردن، 1407 هجری.
هیچ یک از گونههای بدعت چنان که برخی پنداشتهاند در مرتبه مکروه نیست و این همان است که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله میفرماید: هر بدعتی گمراهی است و هر گمراهی در آتش، که مقصود همان بدعت گذار است. پس این سخن نیز شایسته درنگ است.
در واقعیت موجود نیز میبینیم که سلفیهای وهّابی اهل بیت را هیچ احترام نمیکنند و هرگاه عالمی از اهل بیت را مییابند نسب او را مخدوش میکنند و میکوشند این فضیلت را از او بزدایند و البته هنگام وازنیِ چنین کسی هرگز جانب احترام را مراعات نمیکنند.
در حالی که اگر کسی از آیین خود آنان در مسألهای خطا کند خطای او را به احترام یادآور میشوند.
برای نمونه البانی هرگاه میخواست در سیادت اشراف غماری خدشه وارد سازد مخاطب را با بدترین تعابیر میخواند و واژههای جسورانهای به کار میزد که هیچ احترامی را در خود نداشت، در حالی که هنگام نوشتن به بن باز و یادآور شدن خطای او تعابیری به کار میبُرد آکنده از بزرگداشت و احترام، و این نیست مگر از سرِ ناصبی گری که در سینه نهفتهاند.
تأکید بر این نکته آن که جلودار وهّابیان، محمّد بن عبدالوهّاب نجدی، در کتاب خود مسائل الجاهلیة چاپ مؤسسه مکّه، پخش دانشگاه اسلامی مدینه، آورده که از مسائل جاهلی است:
بالیدن به بودن از نسل انبیا و خدا این باور را با این آیه رد میفرماید
که: «تِلْکَ اُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَهَا مَا کَسَبَتْ وَ لَکُمْ مَا کَسَبْتُمْ وَ لاَ تُسْ-ٔلُونَ عَمَّا کَانُوا یَعْمَلُون»(1)
و در پی آن این سخن پارهای از مردم را میآورَد که:
[من علوی یا حسنی یا حسینی هستم].
اینک میگویم: این سخن، آشکارا ناچیز شمردن فضیلت اهل بیت و کوشش در راهِ نشاندن عقیدهای است که تصریح بر بی ارزشی انتسابِ شخص به اهل بیت و آن ذریّه پاک دارد و آیه نیز نابجا به کار آورده شده و تظاهر به استدلال آیه قرآن، کم رنگ کردن سخن خداست پیرامون اهل
بیت در قرآن کریم: «قُلْ لاَ اَسْ-ٔلُکُمْ عَلَیْهِ اَجْرًا اِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی»(2)، «اِنَّمَا یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرًا»(3)
این مسکین سخن خدا پیرامون ذریّه و سود بردن آنها از شایستگی پدرانشان را فراموش کرده است: «ذُرِّیَّةً بَعْضُهَا مِنْ بَعْضٍ»(4)«وَ الَّذینَ امَنُوا وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّیَّتُهُمْ بِایمَانٍ اَلْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ مَا اَلَتْنَاهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَیْءٍ...»(5)، «وَ وَهَبْنَا لَهُ اِسْحقَ وَ یَعْقُوبَ وَ جَعَلْنَا فی ذُرِّیَّتِهِ النُّبُوَّةَ وَ الْکِتَابَ وَ اتَیْنَاهُ اَجْرَهُ فِی الدُّنْیَا وَ اِنَّهُ فِی الاْخِرَةِ لَمِنَ
1) بقره/141، آن جماعت را روزگاری سپری شد؛ برای ایشان است آنچه به دست آوردهاند؛ و برای شماست آنچه به دست آوردهاید؛ و از آنچه آنان میکردهاند، شما بازخواست نمیشوید.
2) شوری/23؛ بگو به ازای آن [رسالت] پاداشی از شما خواستار نیستم، مگر دوستی درباره خویشاوندان.
3) احزاب /33؛ خدا فقط میخواهد آلودگی را از شما خاندان [پیامبر] بزداید و شما را پاک و پاکیزه گرداند.
4) آل عمران/34؛ فرزندانی که بعضی از آنان از [نسل] بعضی دیگرند.
5) طور/21؛ و کسانی که گرویده و فرزندانشان آنها را در ایمان پیروی کردهاند فرزندانشان را به آنان ملحق خواهیم کرد و چیزی از کارهاشان را نمیکاهیم. هر کسی در گرو دستاورد خویش است.
الصَّالِحینَ»(1)، چنان که سرورمان ابراهیم علیهالسلام میگوید: «رَبِّ اجْعَلْنی مُقیمَ الصَّلوةِ وَ مِنْ ذُرِّیَّتی رَبَّنَا وَ تَقَبَّلْ دُعَاءِ»(2)
و آیات دیگری که فضیلت پیوستن ذرّیه به نیاکان پیامبر علیهالسلام را روشن میکند و احادیث در این پیرامون فراوان است.
این جماعت تلاش بسیار کردهاند تا بخش پایانی کتاب العواصم من
القواصم ابن عربی مالکیِ حافظ را چاپ کنند. این همان کتابی است که در آن آمده سرور ما شهید حسین بن علی، نوه پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله به شمشیر جدّش کشته شد.
این بدان معناست که سرور ما حسین علیهالسلام سرور جوانان بهشتی - آن گونه که درحدیث متواتر آمده - آن هنگام که بر یزید بن معاویه تبهکار شورید شایستگی خلافت را نداشت و کشتن او تحقّق بخشیدن به این امر شرعی بود که شورشگر بر خلیفه باید کشته شود. آنها فراموش کردند که معاویه بر سرور ما علی علیهالسلام شوریده و از سپردن بیعت سرباز زد و در میان سخن مسلمانان شکاف انداخت.
از ویژگیهای وهّابیت آن است که آنها «سیادت» را بر سیّد و سرور ما پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله و نه بر خاندان پاک او جز در مقام تقیه اطلاق نمیکنند، و اموری دیگر از این دست که طرح آن به درازا میکشد و ما به خواست
خدا به تفصیل در پیرامون آن سخن خواهیم گفت.
اندیشه گروه رهیده یا فرقه فیروز، یکی دیگر از اندیشههای بنیادین وهابیان است، زیرا آنان معتقدند که همه مذاهب و فرقههای اسلامی در آتشاند مگر گروه یا نحله آنان، و تنها ایشان پیرو سنّت هستند و بس، در حالی که باید دانست همه فرقههای اسلامی به دامان سنّت چنگ در میزنند. مقصود از سنّت در میان وهّابیان کمتر یا بیشتر از پنجاه حدیث
است پیرامون مسائل مربوط به صفات که تنها در اثبات تشبیه و تجسیم در میان آنان سودمند است و حال آن که فرقهها و مذاهب امّت اسلام در ابواب فقه و اخلاق و عقاید و جز آن، هزاران حدیث را برگرفتهاند و به نظر وهّابیان سنّت را وانهادهاند مگر ایشان را به رسمیت بشناسند و همان چند حدیث را بستانند که آن هم پیرامون صفات است که از ریشه، محلّ بحث است؛ احادیثی همچون حدیث جاریه و حدیث نزول و قدم و پا و چشم و نظایر آن، پس هیچ یک از این فرقهها و مذاهب، فرقه ناجیه نیست، زیرا آن چند حدیث را فرا نگرفته و پیشوایی ابن تیمیه و ابن قیم جوزیه و بن باز و البانی را نپذیرفته است. پس اینها همه از نظر وهّابیان در آتش خواهند بود که آن هم بر پایه همان حدیثی است که صحیحش میدانند، در حالی که اساسا از صحّت برکنار است و در آن آمده است: «همه در آتش هستند جز یک فرقه».
بزرگترین چیزی که امروزه وهّابیان در راه استقرار کشمکش میان مسلمانان انتشار میدهند و میکوشند آن را ترویج کنند ودر دل عموم
مسلمانان بنشانند تا میان مسلمانان جدایی افتد؛ به ویژه هنگامی که تلاشهایی برای نزدیک کردن مذاهب و فرقهها و اندیشههای مسلمین صورت میگیرد، طرح همان حدیث افتراق است که سند و متنی باطل دارد و براساس آن آشکارا همه فرقههای اسلام در آتش است مگر یک فرقه.
اندیشهای که این حدیث باطل در خود دارد یکی از اندیشههای
هراس سازی است که با آن عوام ساده لوح را میترسانند و بدیشان میگویند که اگر در آنچه میگوییم با ما همراه نشوید از فرقه ناجیهای که پیرو قرآن و سنّت است نخواهید بود، و این است همان اندیشهای که موجب دوری مسلمانان از هم میشود، زیرا میترسند به فرقههای نابود شونده در آتش - براساس ترسیم این حدیث ساختگی و جعلی - نزدیک شوند.
در این کوتاه سخن ناگزیرم سند و متن این حدیث را مورد انتقاد قرار دهم و روشن سازم که ناسازگاری در اندیشه و تفکّر و در نتیجه اختلاف در مسائل فرعی از مایههای کینه توزی به یکدیگر و پشت کردن به هم و جدایی و اعتقاد به گمراهی دیگران نیست.
حال میگوییم: متن حدیث افتراق چنین است:
یهود به هفتاد و یک فرقه تقسیم شدند و مسیحیان به هفتاد و دو فرقه و امّت من به هفتاد و سه فرقه تقسیم خواهد شد.
این حدیث را احمد بن حنبل در مسند خود (2/332) و جز آن آورده است. در روایت ابن ماجه (3993) و احمد و جز این دو چنین آمده است: همه آنها در آتشاند مگر یکی که آن هم جماعت است. در روایت
طبرانی نیز چنین آمده: این همان است که امروز من و اصحابم بر آنیم.
این حدیث از چندین طریق روایت شده که همه آنها چنان که در کتاب خود من فکر آل البیت صحیح شرح العقیدة الطحاویة، (ص 629 - 634) آوردهام ضعیف هستند. متن آن نیز باطل و مردود میباشد و
تفصیل آن را در پیوست ویژه حدیث افتراق در پایان این کتاب خواهید خواند.
ما وجود چند پارگی و فرقههای دگراندیش را انکار نمیکنیم، ولی شمار آنها را هفتاد و سه نمیدانیم و دوزخی بودنِ آنها را هم نمیپذیریم و اندیشههای آمده در این حدیث را پس میزنیم؛ اندیشههایی که مهم ترین آن رهیده بودنِ یک فرقه است که آن را فرقه ناجیه مینامند، به علاوه منحصر کردن ورود به بهشت برای تنها افراد این گروه موهوم و ریشهای کردن ناسازگاری با این باور که هر دگراندیشی در مذهب یا فرقه دیگری ناگزیر سهم آتش خواهد شد. این است آنچه انکارش میکنیم و بر پایه سنجههای علمی ثابت به بطلانش یقین داریم.
درباره افتراق و اختلاف نیز باید گفت که روشن است ناسازگاری در دیدگاهها و میان مذاهب و فرقهها خواه در فروع اعتقادی یا در مسائل فقهی و دیگر مقولهها البته چیزی نیست که موجب تضاد و جدایی و دشمنیِ دوسویه گردد و این خلافِ آن است که سلفیهای وهّابی امروز آن را میسازند و میپردازند.
چهارمین بنیان از اندیشههایی که سلفیان وهّابی آن را پذیرفتهاند
و رواج میدهند تروریسم فکری است؛ یعنی متّهم کردن مخالفانشان از دیگر مذاهب به بدعت گذاری و شرک و تفکّر جهمی و تعطیل و الحاد و
این که آنان دشمنان سنّت و توحید هستند، به علاوه آن که تقسیم توحید به توحید الوهی و توحید ربوبی(1)در چارچوب بدعت آوریهای وهّابیان است.
عقیده به فرقه ناجیه، عقیده به تروریسم فکری است، زیرا این اندیشه حاوی هجوم به دیگران با این بهانه است که آنان از فرقه ناجیه نیستند، بلکه از دوزخیانی هستند که خدای جهانیان بر آنان خشم گرفته است.
بدین سان هراس فکری در میان عوام جامعه اسلامی انتشار مییابد، زیرا شخص درس نخوانده و بی مطالعه چون سخن آنان را میشنود و از سویی با اندیشه فرقه ناجیه آشنا میشود از آن میهراسد که مباد بیرون از این فرقه ناجیه قرار گیرد و چون با دیگر قلمروهای اندیشه اسلامی آشنا نیست ناگزیر به همسویی با افکار آنان میگردد که با پارهای از احادیثی آراسته شده که هیچ دلالتی بر این موضوع ندارد و با دیگر احادیث نیز ناسازگار است.
وهّابیان، متوسّلان به انبیا و اهل بیت و اولیا و زایران قبور و کسانی را که
1) تقسیم توحید به این دو بخش و افزودن توحید دیگری با نام توحید اسماء و صفات، بدعتی است که ابن تیمیه آن را نهاد و ساماندهی کرد. پیش از او ابن بطه عکبری حنبلی مجسِّم به آن اشاره داشته است و ما در رسالهای خاص به تفصیل، تقسیم توحید را بررسیدهایم و آن را التندید بمن عدد التوحید نامیدهایم. پیش از ما پیرامون آن سخن رفته بود و ما از سخن علامه محقّق ابوحامد بن مرزوق یا همان شیخ تبانی - رحمه اللّه - در کتابش با نام براءَة الاشعریین من عقاید المخالفین بهره بردهایم که برای آگاهی بیشتر میتوان این کتاب را نگریست.
در مسجدی نماز میگزارند که در آن قبری است و نیز زایران حرم
رسول خدا که رو به سوی قبر آن حضرت صلیاللهعلیهوآله به درگاه خدا نیایش
میکنند به شرک و بدعت گذاری متهم میکنند، چنان که میپندارند پیروان مذاهب سهگانه [شافعی، حنفی، مالکی] و صوفیان و اشاعره که جمهور اهل سنت و جماعت هستند و نیز شیعه و اباضیه و دیگران همگی بدعت گذار و دشمنان سنّت و توحید هستند و رساترین دلیل در این پیرامون سخن البانی در کتابش سلسلة الاحادیث الصحیحة (6/676) درباره پیروان مذاهب سهگانه و صوفیه است که:
پیروان مذاهب سهگانه و اشاعره و متصوفه همگی دشمن سنّت هستند.
او آشکارا شافعیه، حنفیه، مالکیه و دیگران را که تابع مذهب پیشوایانِ بنام هستند دشمنان سنّت به شمار میآورَد و این در سخن بی پرده او کاملاً هویدا است. او آنها را از برای مذهب نمایی مینکوهد و این یعنی روان شدن در پی سخن پیشوایان پیشین ربّانی و روی آوردن به اندیشهها، اجتهادات و سخنان آنان برای دشمنی با سنّت نبوی شریف. آیا پیشوایانی را که او مسلمانان را برای پیروی و تقلید از آنان مینکوهد جز مبیّنان و شارحان سنّت نبوی هستند!
اینک میپرسیم چرا این روان شدن در پیِ البانی و تقلید از اجتهادات و سخنان و احکام او در تصحیح و تضعیف احادیث و نظایر آن، دشمنی با سنتِ پاک نبوی شمرده نمیشود! به ویژه آن که او در جایگاههای گونهگون در داوری پیرامون این مقولهها دچار تناقض میشود و چنین
پریشانیِ شگفتی مییابد.(1)
سلفیان وهّابی برای دگراندیشان سایر مذاهب و فرقهها احترامی قایل نیستند، در حالی که اگر خودِ آنها در مسائل مربوط به اصول اعتقاد با یکدیگر ناسازگاری یابند از دایره احترام برون نمیروند و این سخن را به گونهای گسترده در کتاب البشارة والاتحاف بما بین ابن تیمیة و الالبانی فی العقیدة من الاختلاف مییابید.
بربهاری، مجسِّم حنبلی(2)در کتابش شرح السنّة (ص106) هر کس را که حرفی از کتاب او را نپذیرد کافر میخوانَد و این کتاب را مانند قرآن میشمارد:
هر که خلاف آنچه را در این کتاب آمده روا شمرد دین خدا را نپذیرفته است و همه آیین الهی را پس زده است، چنان که اگر بندهای به همه سخنان پروردگار ایمان آورَد و تنها در یک حرف آن شکّ کند در واقع همه گفتههای خدای متعال را رد کرده و کافر شمرده میشود.
از نهادههای مکتب سلفی، یکی نیز کینه ژرف آنها به ابوحنیفه و حنفیان است. حنبلیان را باور چنین است که ابوحنیفه از پیشوایان گمراهی
است. عبداللّه بن احمد بن حنبل در کتاب السنّه (1/180) میگوید:
نه از پدرم و نه هیچ یک از استادانم حدیثی را از ابوحنیفه به سینه
نسپردم.
و در پی آن این سخن را میآورد:
اسحاق بن منصور کوسج به من گفت: به احمد بن حنبل گفتم: اگر کسی به ابوحنیفه و یارانش کینه ورزد مأجور خواهد بود؟ گفت: به خدا، آری.
عبداللّه بن احمد در همین کتاب نقل میکند که ابوحنیفه، جهمی و کافر و زندیق بود و پیوستهای اسلام را یک یک از هم گسست و در اسلام کسی شُومتر از ابوحنیفه زاده نشده است و او را دو بار از کفر توبه دادند.
و سخنان دیگری از این دست که از شنیدن آن عرق بر پیشانی خداترسان مینشیند و کتاب السنّه نوشته عبداللّه بن احمد بن حنبل کتابی است در عقاید که بنیادهای باور حنبلی در آن آمده است و از کتابهای مهم ایشان شمرده میشود که به چاپ، تصحیح، تحشیه و انتشار آن در این روزگار پرداختهاند.
اگر در تاریخ اسلام سخنان پیشوایان ایشان را بکاویم همین دیدگاه آنها پیرامون ابو حنیفه و حنفیان پدیدار میشود. ما نمیخواهیم در این باره سخن به درازا کشد و تنها نمونههایی از آن در این زمان را میآوریم تا مسأله مذکور کاملاً هویدا شود.
وهّابیان در اویل سده گذشته کوشیدند شرح حال مستقل ابوحنیفه از
تاریخ بغداد خطیب بغدادی(1)- و نه همه کتاب تاریخ بغداد - را چاپ کنند.
1) خطیب بغدادی آیین حنبلی داشت، ولی در پایان زندگی آن را کنار نهاد و رو به آیین شافعی آورد و چه بسا نگارش تاریخ بغداد هنگامی بوده که وی آیین حنبلی داشته است. علامه کوثری در نکوهش خطیب، صفحه 25 چاپ جدید میگوید: ابوبکر خطیب بر مذهب احمد بن حنبل بوده، پس یاران ما که او را به بدعت متمایل یافتند از او روی گردان شدند و آزارش رساندند و او مذهب شافعی را پذیرفت و در نگارشهای خود تعصب آنها را نگاه میداشت.
در این شرح حال نیز همچون کتاب السنّه عبداللّه بن احمد نکوهش بسیار از ابوحنیفه آمده است و برنامه ریزی کرده بودند تا آن را به زبان اردوی هندی ترجمه کنند تا مگر بتوانند میان نزدیک به صد ملیون مسلمان حنفی در سرزمین هند با ابوحنیفه جدایی افکنند.
محدّث کوثری رحمه اللّه در ردّ نگاشتههای خطیب بغدادی پیرامون ابوحنیفه در کتابی ویژه با نام تأنیب الخطیب علی ما ساقه فی ترجمة ابی حنیفة من الأکاذیب شتافته است و بدین سان طراحیهای آنان نقش بر آب شد.
از آن پس البانی به صحنه آمد و در یکی از نوشتهها و تحشیههای خود، فقه حنفی را با انجیل، همسان دانست. این در حالی است که هیچ مسلمانی روا نمیداند که فقه یکی از پیشوایان را که طرفدارانی هم دارد و از قرآن کریم و سنت پاک، تغذیه شده با انجیلی برابر بداند که همه آن تغییر است و تبدیل. البانی در حاشیه خود بر کتاب حافظ منذری مختصر صحیح مسلم(1)پیرامون حدیثی که در آن آمده چنین تعلیق میزند:
این سخن صراحت بر آن دارد که عیسی علیهالسلام به شرع ما حکم میکند و با قرآن و سنّت ما داوری مینماید نه جز آن دو از انجیل یا فقه حنفی و نظایر آن.
او انجیل و فقه حنفی را یکسان دانسته از این روی که هر دو را خارج از
1) چاپ سوم، سال 1977م، المکتب الاسلامی، بیروت.
شرع ما میداند! پس درنگی باید.
البانی در کتابش سلسلة الاحادیث الصحیحه (6/676) در وصف صوفیه و مقلّدان مذاهب سه گانه میگوید:
مذاهب سه گانه و اشاعره و متصوّفه و گروهی دیگر، دشمنان سنّت هستند.
در این سخن بیندیشید.
باور من در این مسأله آن است که سلفیان پیشین نه تنها این امور را تحریم نکردهاند، بلکه خود از متصوّفه بودهاند؛ کسانی همچون حسن هکاری و ابو اسماعیل هروی سجزی، نگارنده کتاب منازل السائرین، و ابن تیمیه که خود دو جلد از مجموع فتاوایش را به تصوّف و سلوک اختصاص داده است، نیز شاگرد او ابن قیم جوزیه که در کتابی ویژه به نام مدارج السالکین، کتاب هروی با نام منازل السائرین را شرح کرده است.
پس چون سلفینماهای جدید (وهّابیان) رخ نمودند نمادهای تصوّف
همچون اجتماع بر ذکر و خواندن قرآن و درود بر پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله پس از اذان و به دست گرفتنِ تسبیح را کارهایی ناروا شمردند، چنان که به طور کلی با نام تصوّف به ستیز برخاستند و نخستین بدعت گذارِ این باور محمّد بن عبدالوهّاب نجدی است، با آن که اجتماعِ بر ذکرهای گونه گون کاری مشروع است که نصوص قرآن کریم و سنّت پاک نبوی بر استحباب آن تصریح دارند و سیوطی در این باره رسالهای نگاشته با نام نتیجة الفکر فی ا
لجهر بالذکر.(1)
ستیز با ذکر و نمادهای تصوّف، تفاوت میان محمّد بن عبدالوهّاب و سلفی نماهای پس از او از پیشوایان پیشین همچون ابن تیمیه و جز اوست. نوشتههای ابن تیمیه در ستایش تصوّف و صوفیه در جلد دهم و یازدهم مجموع فتاوی وی، که همه آن در 37 جلد چاپ شده، آمده است.
ابن تیمیه در الفتاوی الکبری(2)(4/428) میگوید:
قرائت اداره نزد بیشتر علما نیکوست و از همین نوع قرائت است قرائت جمعی با یک صدا که مالکیه در کراهت آن دو وجه دارد.
این نص حاکی از آن است که ابن تیمیه قرائت جمعی با صدای بلند را نیکو میدانسته.کسی که ستیز با ذکر آشکار و خواندن دعاها و کتابهای نوشته شده پیرامون فرستادن درود بر سرور ما پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله - همچون
کتاب دلائل الخیرات - را آغازید و کسانی را که بر گلدسته بر پیامبر صلیاللهعلیهوآله درود میفرستند محکوم کرد، محمّد بن عبدالوهّاب نجدی، پیشوا و جلودار وهابیان، بود، و این به دلیل نیازی ندارد، زیرا امروزه پیروان او را میبینیم که در ستیز با این امور چه بدکاریهایی میکنند. از دیگر دلایلی که این ویژگی را برای محمّد بن عبدالوهّاب اثبات میکند سخن علامه شیخ رضوان العدل بیبرس شافعی مصری - مرده به سال 1303 هجری - در کتابش روضة المحتاجین لمعرفة قواعد الدین (ص 384) است که میگوید:
محمّد بن عبدالوهّاب از فرستادن درود بر پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله باز میداشت و شنیدن آن را خوش نمیداشت و از به جای آوردن آن در شب آدینه و ادای آشکار آن بر گلدستهها جلوگیری میکرد و هر که را چنین میکرد میآزرد و او را سخت کیفر میداد و یا شاید خون او میریخت.
او میگفت: گناهِ نواختن چنگ و رباب در سرای روسپی کمتر از کسی است که بر گلدستهها بر پیامبر صلیاللهعلیهوآله بانگ درود فرستد، و یارانش را چنین فریب میداد که این سخن را جز برای پاسداشت توحید نمیگوید. او کتاب دلائل الخیرات و دیگر کتابهایی را که فرستادن درود بر پیامبر صلیاللهعلیهوآله را تأیید میکردند خوراک آتش میکرد و این کار خود را با این سخن سرپوش میگذاشت که این کار آنان بدعت است و او میخواهد توحید را پاس دارد.
از زشتترین کفریات او این بود که با عبارتهای گونهگون از شأن
پیامبر صلیاللهعلیهوآله میکاست و این کار خود را پاسداشت توحید میانگاشت! یکی از سخنان او چنین است:
پیامبر جز یک طارش نبود و طارش در زبان مردمان خاور[عربستان] به فرستادهای میگفتند که میان مردمان، پیام آورد و بُرد میکرد و مقصود او چنین بود که پیامبر، نامهبر بود و پیامبر نهایةً همچون فرستادهای بود که امیر یا جز او وی را در کار مردم به این جا و آن جا فرستد و پس از رساندن پیام باز گردد.
پیروان او در محضرش این سخن را بر زبان میآوردند و او از این سخن، خشنودی خویش آشکار میکرد. روزی یکی از آنها گفت: همین عصای من از محمّد بهتر است، زیرا دست کم میتوان با آن مار یا حیوان
دیگری را کشت، در حالی که محمّد مرده است و دیگر هیچ سودی ندارد. محمّد طارشی بود که پی کار خود رفت. بی گمان این سخن به اجماع کفر است. در این جا نقل سخن از علامه شیخ رضوان العدل بیبرس شافعی مصری - مرده به سال 1303 هجری - به پایان میرسد، و این چنین پارهای از اندیشههای بنیادین که محمّد بن عبدالوهّاب بدان فرا میخواند آشکار میشود.
1 - کنار نهادن تأویل و ستیز با آن و به رسمیت نشناختن سخن پیشوایان تفسیر و کتب تفسیر و بی اعتنایی آنان به شیوههای زبان عربی
همچون استعاره، مجاز و شعر جاهلی در تفسیر قرآن.
این رویکرد اقتضای آن را دارد که معانی آیات قرآن کریم و سنت پاک نبوی را در راه اثبات عقیده خود یا همان عقیده به تشبیه و تجسیم، تحریف کنند.
آنها هنگامی که ادّعا میکنند تأویل نکوهیده است - با آن که آیات را چنان که میخواهند تأویل میکنند و برای مثال مفهوم «استوی» را «علا»، «ارتفع» و «استقرّ» میدانند - و در زبان، مجازی وجود ندارد، به کتابهای تفسیر و حدیث کهن برمیخورند که آکنده است از تأویلات صحابه و تابعان و سلف صالح و علما که ناگزیر از آن روی میتابند و در نپذیرفتن احایث و تفسیراتِ آمده در آن، راه بهانه تراشی را در پیش میگیرند.
برای مثال آنها برای خداوند متعال یک یا دو دست اثبات میکنند با آن که خداوند از داشتن جوارح، اعضا، جسمیت، چهره و هیئت مبرّاست
و منزّه است از آن که پندار و خیالی به ساحتش رسد. «ید» در لغت چندین معنا دارد و تنها منحصر در آنچه آنان در صدد اثبات آن هستند نمیباشد. برای مثال هنگامی که خدا در قرآن میفرماید: «لا یأتیه الباطلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْه وَلا مِنْ خلفه»(1)مقصود چنین نیست که قرآن دست و پشتی دارد، بلکه مقصود دیگری در میان است و آن این که باطل را به قرآن کریم هیچ راهی نیست؛ پس قرآن یک یا دو دست ندارد.
آنها مخالفان خود را متّهم میکنند که معانی آیات قرآن را معطّل
کردهاند و جهمیِ بدعت گذار هستند و در نتیجه مفاهیم قرآن کریم را به مفاهیمی نارسا بدل میکنند که در زبان عربی هیچ مقصودی از آن برنمیآید.
تأویل(2)امری شرعی است که خداوند متعال آن را در کتابش ستوده است و آن یعنی «فهم معنای مورد نظر از نصّ». خداوند میفرماید: «وَ کَذلِکَ یَجْتَبیکَ رَبُّکَ وَ یُعَلِّمُکَ مِنْ تَاْویلِ الاَْحَادیثِ وَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ»(3)، «ولنُعَلِّمَهُ مِن تَأویلِ الأَحادیثِ»(4)و «ذلِکَ خَیْرٌ وَاَحْسَنُ تَاْویلاً»(5)
2 - آنها در بیشتر موردها استدلال با قرآن را خواهان نیستند مگر آن هنگام که ظاهر آیه را با باور خود سازگار بیابند، در این هنگام پیکره نصّ
1) فصّلت/42؛ از پیش روی آن و از پشت سرش باطل به سویش نمیآید.
2) من درباره تأویل و دلایل و نقل آن از پیشوایان سلف و از صحابه و تابعان در کتاب خود با نام صحیح شرح العقیدة الطحاویة ص 147 به تفصیل سخن گفتهام.
3) یوسف /6؛ این چنین پروردگارت تو را بر میگزیند و گزاردن خواب میآموزد و نعمتش را بر تو تمام میدارد.
4) یوسف /21؛ تا به او یوسف تأویل خوابها را بیاموزیم.
5) نساء/59؛ این بهتر و خوش فرجامتر است.
را به سود خود متمایل میکنند و از دیگر بخشهای آیه در همان موضوع دیده فرو میبندند. از همین رو کسانی را که به قرآن استدلال میکنند مخدوش میکنند و آنان را «قرآنیان» مینامند!
از سخنان پیشوایان ایشان یکی نیز کلام بربهاری، حنبلی مجسِّم است که در کتابش السنّه (ص122) میگوید:
اگر برای شخصی حدیث آوردی و او را از حدیث رویگردان و به قرآن
متمایل یافتی بدون تردید او فردی زندیق است، پس از نزد او برخیز و رهایش کن.
بربهاری در همین کتاب، (ص 89) میگوید:
قرآن به سنت نیازمندتر است تا سنّت به قرآن.
این سخنی بسیار خطرناک است که در آن قرآن را خوار داشته. او حدیث را خواهان است ولی قرآن را نه، چون میگویند آن کس که حدیث را - که کلام پیشینیان است - پس زند و قرآن را فرا گیرد زندیق است، در حالی که این سخن خدای را کنار نهادهاند که: «اِنَّ هذَا الْقُرْ انَ یَهْدی لِلَّتی هِیَ اَقْوَمُ».(1)
3 - صحیح دانستن حدیث و ضعیف دانستن آن بر حسب خواستشان، تا از این راه تأیید اندیشه خود را، که بدان فرا میخوانند، محقّق سازند. آنان چندان در کار خود لجاجت کردند که خروج کرده بر احادیث کتابهای سنّت و حدیث حاشیه زدند و متناسب با آیین خود پیرامون آن داوری کردند و به چاپ و نشر این نوشتهها پرداختند تا حکم خود
1) اسراء/9؛ همانا این قرآن به راهی هدایت میکند که استوارتر است.
پیرامون احادیث را بر مردم تحمیل کنند.(1)از این دست است تقسیم کتب سنّت چهارگانه (ابوداود، ترمذی، نسایی و ابن ماجه) از سوی آلبانی به صحیح و ضعیف و تناقض گوییِ او در داوری پیرامون این احادیث.
آنان احادیثِ ناسازگار با آیین خود را مخدوش میکنند اگر چه
احادیثی صحیح باشند؛ احادیثی همچون احادیثِ صحیح پیرامونِ توسّل و اثبات ذکر آشکار و بالا بردن دست هنگام دعا و نظایر آن، به علاوه آن که مفهوم احادیث را با کم یا زیاد کردن یک کلمه دگرگون میکنند، و اینک نمونههایی از آن:
دکتر عمر اشقر برخی از واژههای حدیث ابو سعید خدری را که در صحیح بخاری آمده تحریف میکند تا این عقیده خود را اثبات و تأیید کند که خداوند با حروف و صوت، سخن میگوید. اینک عین سخن او که در کتاب وی با نام العقیدة فی اللّه (ص175، چاپ پنجم، مکتبة الفلاح!) آمده و پس از نقل او شکل درست حدیث را میآوریم:
نامبرده در این کتاب چنین میگوید:
خداوند سبحان با صوتی سخن میگوید که به هیچ یک از اصوات آفریدههایش نمیماند، مانند حدیثی که بخاری از ابوسعید خدری آورده:
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله میفرماید: خداوند میفرماید: ای آدم! آدم پاسخ میدهد: لبیک و سعدیک. پس خدا با صدای خود بدو ندا میدهد: خدا تو را میفرماید گروهی از امتّت را به آتش اندازی. پایان سخن دکتر.
در این حدیث، تحریف بزرگی از سخن سرور ما پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله
1) دیگر مسلمانان هم که در چرت و خواب بودند.
صورت گرفته و اینک شکل صحیح حدیث که در صحیح بخاری (13/453، شماره 7483 و 8/441، با شماره 4741 از فتح الباری)(1)آمده
و واژه آن چنین است:
از ابوسعید خدری آمده که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرموده است: خداوند
میفرماید: ای آدم!آدم میگوید: لبیک و سعدیک. پس با صدایی بدو ندا میشود که خدا تو را میفرماید که گروهی از ذرّیه خود را به آتش اندازی.
بنگرید چگونه در سخن پیامبر صلیاللهعلیهوآله تصرّف میکند: «با صدایی بدو ندا میشود» را چنین تحریف میکند: «پس خدا با صدای خود بدو ندا میدهد».
حال این پرسش مطرح است:
آیا این تحریف متون شریعت و بستن سخنانی بر سرور ما رسول خدا نیست که بر زبان نیاورده؟ و آیا انجام دهنده آن منطبق بر این آیه قرآنی نیست که: «یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَوَاضِعِهِ»(2)؟
پس از این همه، حدیثی که دکتر اشقر، دگرگونه ذکر میکند هیچ گونه دلالتی در آنچه او میخواهد اثبات کند ندارد و صدایی را برای خداوند متعال ثابت نمیکند. اینک سخن ابن حجر عسقلانی در شرح این کلام که در فتح الباری (13/460) آورده:
1) چاپ دارالمعرفه، و در چاپ ریان، 13/462 و 8/295 و برادر مسلمان من به خوبی بدین نکته پی برد و اگر چاپ دیگری پیش روی شماست در جست جوی کتاب توحید، شماره 32 «باب قول اللّه تعالی و لا تنفع الشفاعة عنده» و کتاب تفسیر سوره حج شماره 1 «باب وتری الناس سکاری» باشید.
2) نساء/46؛ کلام [خدا] را از جایگاهش جا به جا میکنند.
نظیر این سخن است: «إنَّ اللّهَ یأمُرکَ» که در ظاهر دلالت بر آن دارد که ندا دهنده، فرشتهای است که خدا او را میفرماید تا این ندا را سر دهد.
این سخن اهل حدیث است که کلام پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله را چنان که باید میفهمند، و تنها از خدا باید یاری جست.
من در مقدّمه کتاب ذهبی العلو که به تصحیح آن پرداختهام در صفحات 87 - 90 نمونههایی از تحریفات سلفیهای معاصر و گذشته در متون احادیث و الفاظ آن را آوردهام که هر کس خواهان تفصیل بحث است میتواند آن را از نظر بگذرانَد.
ما نیازمند نگارش کتابی ویژه در این پیرامون هستیم که آن را «تحریف التراث والنصوص عندالمتمسلفین الوهّابیین» نام نهیم.
4 - بی اعتنایی آنها به اجماع مگر در آنچه ادّعای اجماع دارند، در حالی که هیچ اجماعی در آن نیست.
وهّابیان و سلفیان معاصر هنگامی که سخنشان با اجماع امّت ناسازگاری مییابد این سخن منسوب به احمد بن حنبل را تکرار میکنند: «هر که ادّعای اجماع کند دروغگوست». آنها این سخن را بر زبان میآورند تا هرگاه میخواهند اجماع را نفی کنند و هرگاه میخواهند از همین اجماع دم میزنند.
احمد بن حنبل هنگامی این سخن را بر زبان آورد که با بشر مریسی پیرامون مسأله خلق قرآن به مناظره سرگرم بود. بشر ادّعا کرد که اجماع بر خلق قرآن است و احمد بدو پاسخ داد: هر که ادّعای اجماع کند دروغگوست، یعنی این جمله تنها در این مورد کاربرد داشته است، زیرا احمد بن حنبل در موارد گوناگون به «اجماع» استدلال کرده است و
طرفداران آیین او همچون ابن قدامه در روضة الناظر هنگامی که پیرامون علم اصول در اجماع سخن گفتهاند آن را اثبات کردهاند و برایش دلیل آوردهاند.
نمونه به بازی گرفتن مسأله اجماع و انکار آن از سوی این جماعت، سخن البانی در مقدمه جدید او بر کتاب آداب الزفاف (چاپ المکتبة
الاسلامیه، صویلح، اردن، ص 42) میباشد که نصّ آن چنین است:
غیر این اجماع (یعنی غیر اجماعی که بالضروره در دینْ شناخته است) از اموری است که تصوّر آن نیز ممکن نیست چه رسد به وقوع آن، و از همین رو احمد گفته: هر که ادّعای اجماع کند دروغگوست و کسی چه میداند چه بسا مردم در این مورد که ادّعای اجماع شده با یکدیگر اختلاف داشته باشند.
ابن قیّم - یکی از ارجمندان نزد البانی - مفهوم این سخن را چنین تبیین میکند و در اعلام الموقعین، (1/30، چاپ دارالجیل با حاشیه طه عبد الرؤوف سعد) میگوید:
عبداللّه بن احمد بن حنبل گفته: از پدرم شنیدم که میگفت: هر که در چیزی ادّعای اجماع کند آن چیز دروغ است و هر که ادّعای اجماع کند دروغگوست و او چه میداند شاید مردم با یکدیگر اختلاف یافتهاند، ولی به او نرسیده؟ بنابراین آن کس که ادعای اجماع میکند باید بگوید ما نمیدانیم که مردم در این پیرامون با یکدیگر اختلاف دارند. این ادعای بشر و اصمّ است
نصوصِ رسیده از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله نزد احمد بن حنبل و دیگر پیشوایان حدیث بسی ارجمندتر از آن است که اجماعی موهوم را بر آن مقدّم دارند
که محتوای آن عدم آگاهی از وجود مخالف باشد و اگر چنین چیزی روا میبود متون به کناری نهاده میشد و بر هر کسی جایز بود که در داوری پیرامون یک مسأله عدم آگاهی از وجود مخالف [اجماع] را بر وجود
نصوص پیشی دهد و این همان ادّعای اجماعی است که احمد بن حنبل و شافعی آن را انکار میکنند، نه آنچه برخی از مردم بودنش را بعید میپندارند. پایان سخن ابن قیّم که به نقل آن پرداختیم.
ابن قیّم در اعلام الموقعین (1/343) میگوید:
از آنچه دلالت بر آن دارد که استصحاب حکم اجماع در محلّ نزاع، حجت میباشد این است که دگرگونیِحالّ به محلّ که نخست به آن اجماع شده مانند دگرگونیِ زمان، مکان و شخص آن است.
البانی به جمله «هر که ادّعای اجماع کند دروغگوست» استدلال میکند تا سخن پیشینیان و پسینیان را که اجماع دارند طلای حلقوی شده برای زنان حلال است باطل گردانَد، زیرا او به حرمت آن قایل است.
5 - باور نداشتن قیاس مگر در موضوع تشبیه و تجسیم.
آنان میخواهند با این سخن مهتران حنفی را که براساس ادّعای وهّابیان از حدیث رویگرداناند و همه چیز را قیاس به رأی میکنند بنکوهند و از سوی دیگر آفریننده را بر آفریده قیاس میکنند.
امروزه اندیشه دیگری را نیز رواج میدهند که چنین است:
«در عبادات قیاس نیست»، و برخی از آنها همین سخن را تحریف کرده چنین میگویند: «در عبادات اجتهاد نیست».
این اندیشه باید در رسالهای ویژه ابطال شود، زیرا اندیشهای خطاست و بی هیچ گمانی قیاس و اجتهاد داخل در عبادات میباشند. اختلاف
پیشوایان مجتهد از میان صحابه و پس از ایشان در اموری همچون نماز و حج و جز آن تنها از این رو بوده که اجتهاد در این میدان حضور داشته است.
اجتهاد بلال در دو رکعتِ نماز وضو، و اجتهاد دیگر صحابه در گفتن ذکری شناخته هنگامی که پیشنماز «سَمع اللّهُ لِمَنْ حَمِدَهُ» گفت و تأیید آن از سوی پیامبر و ستایش پیامبر در نخستین بارِ این ذکر با بیان این جمله که سی و چند فرشته را دیده که در نوشتن فضیلت آن ذکر برهم پیشی میگیرند، و موارد بسیارِ دیگر همگی مبطل پندار این گروه است.
دانشمندان امت که در علم اصول کتاب نگاشتهاند و یادآور شدهاند که قیاس یکی از دلایل است هرگز نگفتهاند که به کار زدن قیاس در عبادات روا نیست.
نووی در شرح المهذّب نماز مستحبّی پیش از نماز جمعه را با نماز مستحبّی پیش از نماز ظهر قیاس میکند، و نظایر آن بسیار فراوان است و هر کس در کتابهای اصول و فقه کندوکاو کند نمونهها و دلایل بسیاری مییابد که بر کاربرد قیاس در عبادات گواهی میدهند و در این هنگام به بطلان ادّعایی که هیچ نشانی از درستی ندارد پی میبَرد.
کاربرد قیاس در تشبیه و تجسیم میان وهّابیان کاملاً رواج دارد و ما در کار برد قیاس از سوی برخی باورمندان به تجسیم که ادعای سلفیت دارند نمونههایی را یادآور میشویم؛ قیاسی تباه در اعتقاد، آن هم در آنچه به ذات خدای متعال مربوط است:
نگارنده کتاب الصواعق المرسله، ابن قیم جوزیه، در کتابش (1/250) پ
س از آوردن آیه «یَا حَسْرَتی عَلی مَا فَرَّطْتُ فی جَنْ-بِ اللّهِ»(1)چنین میگوید:
هفتم: این که گفته شود فرض کنیم ظاهر قرآن دلالت بر اثبات صفت بودن «جَنب» داشته باشد، ولی ظاهر یا باطن آن چگونه دلالت بر آن دارد که سخن از یک جنب و یک طرف در میان است، و روشن است که اطلاق این واژه دلالت بر آن ندارد که منظور یک طرف است، چنان که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله به عمران بن حصین میفرماید: ایستاده نماز بخوان و اگر نتوانستی نشسته و اگر باز هم نتوانستی به پهلو. این سخن دلالت برآن ندارد که عمران بن حصین تنها یک پهلو داشته است. اگر گفته شود: مقصود یکی از دو پهلوی توست، میگوییم: پس روشن شد که ذکر جنب به شکل مفرد منافاتی با آن ندارد که جنب دیگری هم در میان باشد و ظاهر سخن به هیچ روی چنین دلالتی ندارد.
مانند این واژه است «قَدَم» که اگر مفرد آورد دلالت بر آن ندارد کسی که از او سخن به میان است جز یک قدم ندارد، چنان که در حدیث صحیح آمده است: «تا آن هنگام که ربّ العزّه قدم خود بر آن نهد». در حدیث
دیگری آمده است:
«من خاتم پیامبرانم که مردم بر قَدَم من برانگیخته میشوند». پایان سخن ابن قیّم.
رحمت خدا بر تو باد بنگر چگونه خدای جهانیان را با مسأله پهلوی عمران بن حصین قیاس میکند! و آنچه را برعمران منطبق است بر خداوند متعال منطبق میکند و این که چگونه با شیوهای پیچیده ثابت
1) زمر/56؛ دریغا، بر آنچه در حق خدا کوتاهی ورزیدم.
میکند که خدا دو پهلو دارد و پروردگار را در مسأله قَدَم با پیامبر صلیاللهعلیهوآله قیاس میکند. این نمونه یک قیاس فاسد است در ابواب عقیده به هنگام تعارض با نصوص قرآن و سنّت، زیرا در واقع، مقصود از جنب در این فرموده پروردگار: «یا حَسْرتی عَلی ما فرّطتُ فی جنب اللّه»، حق خدا و فرامین اوست و مراد از این آیه به مقتضای زبان عربی که قرآن بدان نازل شده بیگمان اثبات پهلو نیست. نیز مراد از قَدَم، اثبات یک عضو نیست و این سخن نزد حدیث شناسان آن گونه که صاحبان صحاح تأویل کردهاند در صورت صحّت چنین است: کسانی که خداوند سبحان از کافران و ملحدان روانه آتش میکند. این مانند فرموده خداوندی است که: «لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ»(1)، که مقصود از آن، اثبات یک عضو و سخن پیرامون آن نیست.
از دیگر کسانی که قیاس را در این باب به کار زدهاند و آفریننده را به آفریده میسنجند عثمان بن سعید دارمی، مجسِّم پر آوازه، مرده به سال 280 هجری است. او در صفحه 20 کتابی که در ردّ بر بشر مریسی
مینویسد چنین میآورَد:
زیرا حیّ قیّوم آنچه بخواهد میکند و هرگاه بخواهد میجنبد و هرگاه اراده کند فرود میآید و فراز میرود و تنگ میگیرد و فراخ و میایستد و مینشیند، زیرا نشانه میان مرده و زنده، جنبش است، هر زندهای ناگزیر جنبنده و هر مردهای لاجرم ناجنباست. پایان سخن دارمی.
بنگرید چگونه آفریننده را به آفریده میسنجد و چون در میان آفریدههایی که دیده هر زندهای را جنبنده و هر مردهای را ناجنبا یافته،
1) یونس/2؛ ایشان را گامی است راستین نزد پروردگارشان.
خدای متعال را نیز زندهای جنبنده توصیف میکند. این مرد فراموش کرده که برخی از چیزهای غیر زنده همچون ستارگان، الکترونهای اتم، آب جاری به هنگام سیل، رودها، ابرها و نظایر آن نیز از جنبش برخوردارند، ولی ذهن این مرد به راستی نارساست و از همین رو قیاس را در اعتقاد و به ویژه در ذات خدای متعال به کار زده و خطایی رسوا را مرتکب شده است. منزّه است خدا از آنچه او میگوید؛ چه، خداوند سبحان نه به حرکت توصیف میشود نه به سکون: «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ»(1)و «سُبْحَانَ رَبِّکَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا یَصِفُونَ»(2)
6 - ستیز آنان با عقل و عقلانیت و گفتوگو.
وهّابیان و سلفیان بر ستیز با عقل و عقلانیت تمرکز دارند، تا شخص مسلمان و پیروان آنان اندیشههای خود را به کار نیندازند تا به خطای
شیوهای که مهتران و سران آنان در پیش گرفتهاند پی برند، با آن که به کار زدن عقل در شرع بسیار مهم تلقی شده و قرآن آکنده از آیاتی است که عقل را میستاید، مانند این فرموده خداوند: «و ما یعقلها الاّ الْعالِمُونَ» و «لِقَوْمٍ یَعْقِلونَ» و «لِقَوْم یَتَفکّرونَ» و «أفَلا یَنْظُرونَ»، و آوردن واژگانی چون
«الباب» و «عقول» و «نظر» و «تفکّر» و دیگر واژگانی که در این معنا کاربرد دارند بسیار فراوان است.
خداوند متعال کسانی را که عقل خود را به کار نمیزنند مینکوهد و میفرماید: «صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ»(3)
وهابیان با گفتوگو و بحث سرستیز دارند، زیرا اندیشه آنها بر شایعات دروغ استوار است و چنین اندیشهای توان ایستادگی در برابر تحقیق و درک دلیل و بحث را ندارد و چنین است که آنها از مناظره با مخالفانشان سخت میهراسند.
این بربهاری حنبلی یکی از پیشوایان آنهاست که در کتاب خود شرح السنّه (ص92) میگوید:
رحمت خدا بر تو باد، بدان که هرگز نه زندقهای در دین پدید میآید، نه بدعتی، نه کفری، نه هوسی، نه کژراههای، نه شکی و نه حیرتی مگر از سخن و بحث.
بربهاری در همین صفحه میگوید: شگفت است که آدمی چگونه برستیزهجویی جرأت مییابد و حال آن که خداوند میفرماید: «مَا یُجَادِلُ
فی ایَاتِ اللّهِ اِلاَّ الَّذینَ کَفَرُوا»(1)و(2)پس باید تسلیم باشی و خشنود و از اهل اخبار باشی وخودداری و سکوت در پیشگیری.
یکی از فرزانگان بر سخن بربهاری چنین تعلیق میآورد: همه سخن بربهاری خود در قالب جدل و کلام نگاشته شده و اگر چه نام جدل و کلام بر آنها ننهاده، لیکن تناقض نشانه آن است، و پدید آمدن این امور میان پیروان آنها به دلیل وجود همین ویژگی است:
1) غافر/4؛ جز آنهایی که کفر ورزیدند در آیات خدا ستیزه نمیکند.
2) اینک میگویم: این آیه درباره کسانی است که در پذیرش آیات الهی مجادله میکنند، امّا کسی که در درک آیات الهی و بیان مفهوم آن کندوکاو میکند و درصدد تحقیق پیرامون احکام دین و اندیشههای اسلام است از سوی خدا ستوده میباشد؛ چه، پروردگار میفرماید: «وَجادِلْهِمْ بِالَّتی هِیَ اَحْسَنُ» و «قالُوا یا نوحُ قد جادْلتَنا فأکثرتَ جِدالَنا». پس جدل و گفتوگو شیوه پیامبران علیهمالسلام است.
7 - پافشاری بر اندیشه خطا بدون شناخت دلیل با تلقین و تقلید بسیار و حال آن که ایشان ادعای اجتهاد و ژرف اندیشی در متون احادیث و قرآن کریم دارند.
از آن جا که در میان آنان درِ اندیشه از هرگونه پذیرشی بسته است و آگاهی بر آرا و دلایل دیگر ممنوع، و در خرد پیروان خود نظریه طرد بدعت گذار را جا دادهاند که در این کتاب، گسترده پیرامون آن سخن خواهیم گفت لذا پیشوای آنان، بربهاریِ مجسِّم در کتاب خود شرح السنّه (ص 135) میگوید:
با یهودی و مسیحی هم خوراک شو، ولی با بدعت گذار هرگز.
مقصود او از بدعت گذار، اشعری یا معتزلی یا شیعی یا دیگر مسلمانانی است که با دیدگاههای آنان همسویی ندارند.
بربهاری در صفحه 121 همین کتاب میگوید:
اگر به کسی از اهل سنّت برخوردی که دینی تباه دارد و تبهکار و بد کردار است و هماره گنهکار و گمراه ولی بر سنّت(1)است، با او همراه و همنشین باش که گناه او به تو آسیب نرسانَد و اگر کسی را دیدی که در عبادت سخت میکوشد و زاهد است و عبادت پیشه، لیک صاحبِ هواست(2)با او همنشینی مکن و همراهیاش را نپذیر.
وهّابیان ادّعا میکنند باید قرآن و سنّت را چنان که پیشینیان
میفهمیدهاند فهمید و بدین سان برداشت و فهم سلف را از ادلّه شرعی واجب الاتّباع میدانند. این سخن آنان دربردارنده دو مغالطه است:
اوّل: سلف در فهم مسائل با یکدیگر یکسان نبودهاند و مذهبی یگانه نداشتهاند تا بتوان گفت «مذهب سلف» یا «درک سلف» یا این که فهم امور به سان فهم سلف واجب باشد؛ چنان که کتابهای حدیث و اخبار همچون کتاب المصنّف نوشته عبدالرّزاق و ابن ابی شیبه نمونههای گوناگونی از اختلاف در زمینه مسائل شرعی میان سلف با آنان که در سه سده نخست میزیستهاند آوردهاند.
به خواست خدا پس از اندکی در فصلی جداگانه پارهای از این نمونهها را یادآور میشویم که اختلاف سلف در مسائل عقیدتی و جز آن را ثابت
میکند و توفیق در دست خداست.
میبینیم همین کسان که مردم را به تبعیت از فهم سَلَف فرا میخوانند خود با فهم پیشوایان مذاهب چهارگانه از مسائل شرعی ناسازگارند و با این حال به تقلید کردن از سلف در فهم آنان از امور، یا به فهم مردمانی پس از سه سدهای که به سدههای سلف شهرت دارد، همچون فهم ابنتیمیه و بن باز و البانی تشویق میکنند.
دوم: نه در قرآن نه در سنت دلیلی دیده نمیشود گواه بر آن که ما باید اندیشههایی را که خدای سبحان به ما ارمغان کرده از کار بیندازیم و با آن که خود به درجه فهم و اجتهاد رسیده باشیم باز قرآن و حدیث را متناسب با فهم دیگران بفهمیم.
اینک به این گروه میگوییم: متون شرعی ما را مستقیما مخاطب قرار میدهند تا بایدها و نبایدهای خدا را بی هیچ تحریف و دگرگونی درک کنیم. فرموده خداوندی «یا أیُّهَا الذّینَ آمَنُوا» در بسیاری آیات آمده است
و لحنی فراگیر دارد که هم پیشینیان را دربر میگیرد هم پسینیان را تا رسیدن به رستخیز.
اختلاف در این مسأله را این آیه قرآنی «وَلَوْ رَدُّوهُ اِلَی الرَّسُولِ وَاِلی اُولِی الاَْمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذینَ یَسْتَنْ-بِطُونَهُ مِنْهُمْ»(1)از میان میبرد. این فرموده صراحت دارد در این که دانش یا درک اهل استنباط، یا همان مجتهدان، در هر عصر و مصری معتبر است و این اختصاص به سلف ندارد، زیرا نفرموده
مجتهدان سلف تنها کسانی هستند که احکام را میدانند و درک میکنند و پسینیانِ جز ایشان بهرهای از آن ندارند. این خود دلیل روشنی است بر این که استدلال به فهم و درک سلف و تلقّی آن بهسان یکی از ادّله شرعیه از پایه ویران است، بل درست آن است که گفته شود: درک مجتهدان، چه پیشین، چه پسین برای عوامی که شایستگی درک احکام قرآن و سنّت را به گونهای مستقیم نیافتهاند شرعا معتبر است و اجماع این مجتهدان در هر روزگاری از روزگاران، خواه سلف یا خلف، شرعا معتبر است و از ادله شرعی شمرده میشود، و جز این بیهوده گویی است.
از این گذشته خداوند متعال در قرآن کریم میفرماید: «فَاِنْ تَنَازَعْتُمْ فی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ اِلَی اللّهِ وَالرَّسُولِ»(2)، و نفرموده است آن را به درک سلف ارجاع دهید.
مؤیّد این مطلب، سخنی است که در صحیح بخاری (1/204) و جز آن به نقل از ابوجحیفه آمده که گفته: به علی علیهالسلام گفتم: آیا نزد شما کتابی
هست؟ فرمود: نه، مگر کتاب خدا یا درکی که به شخص مسلمان [از جانب خدا] اعطا میشود.
اینک میگویم: این سخن به «سلف» مقیّد نشده و امام نفرموده «مگر فهم سلف از قرآن و سنت»، بل فرموده است: «درکی که به شخص مسلمان اعطا میشود»، و این مسلمانان هر عصر و مصری را دربر میگیرد و به سلف اختصاص ندارد و هر که شایستگی فهم یابد این
جایگاه را مییابد و کسی نباید دیگری را به درک سلف ملزم بداند. از نگاه ما قائلان به وجوب پیروی از فهم سلف کسانی نابخرد هستند که در این مقوله دچار تناقضاند.
در حدیث صحیحی آمده: «امّت من همچون باران اند که دانسته نیست آغاز آن نکوتر است یا پایان آن».(1)چنان که در این حدیث میبینید کاملاً هویداست که پیشینیان همچون پسینیان از فضیلت برخوردار هستند.
حافظ ابن جوزی در دفع شبه التشبیه (ص 111) میگوید: پیرامون
مسألهای از احمد فتوا خواستند و او فتوا داد. بدو گفتند: ولی ابن مبارک چنین نمیگوید. احمد گفت: ابن مبارک از آسمان فرود نیامده است. پس درمییابیم که درک سلف حجّتی نیست که ما را ملزم کند بر پایه آن کار
1) این حدیث را احمد 3/130 و ترمذی (5/152 با شماره 2869) روایت کرده و گفتهاند: از این نظر، حدیث حسن غریبی است. سید حافظ احمد غماری در فتح الوهاب (2/335) میگوید: حافظ در فتح میگوید: این حدیث، حسن است و طرقی دارد که به صحیح میرسد. بنگرید به فتح (7/6) که در این موضوع دیگر احادیث را نیز گرد آورده است.
کنیم.(1)
وهّابیان سلفیِ این روزگار ادّعا دارند آرایی را که اظهار میکنند همان مذهب سلف است تا این چنین عوام و ساده لوحان را بفریبند و آن اقوال و آرای خطایی را که میخواهند در میان آنها رواج دهند. این جماعت به ویژه آنان که به تجسیم و تشبیه باور دارند ادّعا میکنند هر چه میگویند جز از مذهب سلف نیست و ادّعا دارند درکشان از مسائل همان مذهب سلف است که مرجعی است شرعی که بازگشت از آن جایز نیست و حال آن که در واقع از راه راست و شیوه معتدل روی تافتهاند، زیرا قرآن و سنت و درک عربیان از این دو را پشت سر افکندهاند و به سرابی دروغ اعتماد کردهاند که بی گمان هیچ وجود خارجی ندارد و پنداری است در ذهن آنان که برای دیگر انسانهای ساده با این سخن آب و رنگش میدهند که: این آیین سلف است.
1) شگفت آن که همین کسان که در ظاهر به مذهب سلف و فهم ایشان فرا میخوانند در این مقوله کاملاً گرفتار تناقضاند، زیرا ما بر جلد کتابهای بسیاری از ایشان به ویژه البانی میخوانیم که از بنیادهای دعوت آنان «فهم قرآن و سنّت بر پایه سلف» است و برخی «شیوهای که سلف بر آن بوده» را مطرح میکنند، و زان پس یکی از مریدان و شاگردان البانی را مییابیم که در رسالهای با نام الانصاف فی احکام الاعتکاف، ص35، چاپ المکتبة الاسلامیة، عمان، اردن، چاپ نخست 1407 هجری)، در ردّ آنان چنین آورده است: افزون بر آن ما متعبّد به درک هیچ کس نیستیم، هر که خواهد گوباش، ابن مسعود صحابی باشد یا جز او. ما تنها به نصّ رسول خدا که از ایشان ثابت شده باشد متعبّدیم. ای شگفت.
هنگامی که از احمد بن حنبل پرسشی میکنند و او در آن مسأله فتوا میدهد، بدو میگویند که ابن مبارک این نظر را ندارد و احمد پاسخ میدهد: ابن مبارک که از آسمان فرود نیامده است.(1)
این در حالی است که ابن مبارک از پیشینیان احمد است.
ابوحنیفه که پیش از احمد است میگوید: آنچه از پیامبر صلیاللهعلیهوآله رسید بر چشم و سر ما و آنچه از صحابه رسد بر میگزینیم و آنچه از دیگران باشد، آنان هم رجالی چونان ما بودهاند.
اینک به خواست خدای بزرگ نمونههایی را میآوریم که از لابلای آن ناسازگاری سلف در مسائل عقیدتی و مسائلِ آمده در کتب کلامیِ علم توحید را آشکار میسازیم که خود دلالتی انکارناپذیر دارد بر درهم ریختن برهان مورد اعتماد باورمندانِ به تجسیم و فرو کوفتن دلیلی که بدان منتسب هستند، و این در حالی است که سلف بر بطلان آن تصریح دارند.
شگفت و صد شگفت که این معتقدان به تجسیم با این ادّعا که هر چه میگویند از سلف است - که میان امّت اجماعی است و همگی بر آن اتّفاق نظر دارند - باز هم ایشان را میبینیم که خود در اصول دین با یکدگر ناسازگارند و در بنیانهای توحید مبین ناهمگون اند، پس چگونه ادّعا دارند که سلف در مسائل توحید با یکدیگر هم سخن بودهاند! در حالی در آن مسائل با یکدیگر ناسازگارند و این چنان است که برخی از آنها را در کتاب خود با نام البشارة والإتحاف آوردهام و همین کافی است که ثابت کند مذهبی به نام مذهب سلف، که باورمندان به تشبیه از پسینیان آن را
1) حافظ ابن جوزی این سخن را در دفع شبه التشبیه ص 111 آورده است.
ادّعا میکنند، اساسا وجود ندارد، و اینک ما نمونههایی از اختلاف سلف در مسائل عقیدتی را یادآور میشویم:
ابن عبدالبر حافظ در کتابش الانتقاء (ص106) به نقل از کرابیسی
حافظ، پس از ستایش او، چنین میگوید:
میان او و احمد بن حنبل دوستیِ استواری بود، ولی همین که درباره قرآن با او به مخالفت برخاست این دوستی به دشمنی بدل شد و هریک بر دیگری خدشه وارد میکرد. احمد بن حنبل میگفت: هر که قرآن را مخلوق بداند جهمی است، و هر که بگوید: قرآن، سخن خداست و نگوید غیر مخلوق است ، واقفی است و هر که بگوید تلفظ من از قرآن مخلوق است بدعت گذار است.(1)
کرابیسی، عبداللّه بن کُلاّب، ابوثور، داود بن علی، بخاری، حارث بن اسد محاسبی، محمّد بن نصر مروزی و طبقات آنها میگفتند:
قرآنی که خدا بدان سخن گفته صفتی از صفات اوست و خلق بر او روا نیست و تلاوتِ تلاوت کننده و کلام او در قرآن کسب و فعل اوست که مخلوق است و حکایت از کلام خداست و قرآنی نیست که خدا بدان سخن گفته و آن را به حمد و شکر الهی تشبیه کردهاند و آن غیر خداست
1) در برخی روایات، احمد بن حنبل کسی را که بگوید: «تلفّظ من از قرآن مخلوق است» تکفیر کرده است، چنان که در بسیاری مراجع همین را مییابیم. احمد خطا کرده، زیرا خداوند میفرماید: «مَا یَاْتیهِمْ مِنْ ذِکْرٍ مِنْ رَبِّهِمْ مُحْدَثٍ اِلاَّ اسْتَمَعُوهُ وَ هُمْ یَلْعَبُونَ»، انبیاء /2.
و همان گونه که شخص تلاوت کننده برای حمد و شکر و گفتنِ لا اله الاّ اللّه و اللّه اکبر اجر داده میشود در تلاوت نیز مأجور خواهد بود.
ذهبی در شرح حال کرابیسی در سیر اعلام النبلاء (12/80) میگوید:
او نخستین کسی است که سخن از تلفّظ به میان آورده است.
ذهبی در پایان شرح حال او میگوید:
بدون تردید آنچه کرابیسی در مسأله تلفّظ بدعت نهاده و تحریر کرده و قائل به خلق شده سخنی حق است.
اینک میگویم: همان گونه که گفتیم بخاری و مسلم و پیشوایان بر پایه همین حق، ره سپردهاند. هنگام سخن پیرامون پیشوایان درباره بخاری و نظر پیشوایان، از جمله ابن عبدالبرّ حافظ، راجع به او بیشتر سخن گفتیم، و امّا درباره مسلم، ذهبی در شرح حال او در سیر اعلام النبلاء (12/572) میگوید:
مسلم بن حجّاج اعتقاد به تلفّظ را آشکار میساخت و آن را پنهان نمیکرد.
هر که در این مسأله شناخته که معروف و متداول است اندیشه کند درمییابد این پیشوایان برجسته، یعنی بخاری، مسلم، کرابیسی، ابن کلاّب، ابوثور، داود بن علی، حارث بن اسد محاسبی، محمّد بن نصر مروزی و طبقات آنها که با احمد، ذهلی، ابوزرعه و ابوحاتم مخالفت کردهاند، در حقیقت در مسألهای از مسائل اعتقادی مخالفت کردهاند که به سخن خدای جهانیان مربوط است و همگی اگر چه از سلف بودهاند فهمشان در این مسأله با هم ناسازگاری داشته است و درکی معکوس با یکدیگر داشتهاند و اینک ما کدام درک را باید فرو ستانیم؟ و به کدام رأی
از این آرا چنگ در زنیم؟
پاسخ: ما ناگزیر باید این درکها را وانهیم و به قرآن و سنّت و زبان عربی روی آوریم و اندیشههای خود را به کار زنیم و در مسأله ژرفاندیشی کنیم تا این مسأله بی درنگ برای ما روشن شود و در همین هنگام درمییابیم چه کسی به راه رفته و کدامین کس به کژراهه. پس در حقیقت، بازگشت به درک خود ما خواهد بود نه به درک سلف، و این همان تحقیق اهل علم و طالبان پویای دانش است و این سخن ما هیچ پیوندی با مردم کوی و برزن ندارد، زیرا آنها اهل نظر نیستند.
اختلاف آنهاست در دیده شدن خدای متعال از سوی سرور ما پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در شب معراج که، چنان که معروف است، مایه اختلاف میان عایشه و ابن عباس است.
ناسازگاری در دیدن خدا به روز رستخیز است که جمهور اهل سنّت به ثبوت آن باور دارند و گروهی از اهل سنّت همچون عایشه، مجاهد، ابوصالح سمان، عکرمه، امام بشر بن السری الافواه و گروهی دیگر و نیز معتزله به دلیل آیه «لاَ تُدْرِکُهُ الاَْبْصَارُ وَهُوَ یُدْرِکُ الاَْبْصَارَ»(1)به مخالفت برخاساند.
1) انعام/103؛ دیدهها او را در نیابند و او دیدهها را دریابد.
بخاری (8/606) و مسلم (1/159) میآورند که عایشه به دلیل عمومیت این آیه: «لاَ تُدْرِکُهُ الاَْبْصَارُ وَهُوَ یُدْرِکُ الاَْبْصَارَ» این سخن آن گروه را رد میکند که معتقدند پیامبر خدایش را دیده است، چنان که عمومیت این آیه: «وَ مَا کَانَ لِبَشَرٍ اَنْ یُکَلِّمَهُ اللّهُ اِلاَّ وَحْیًا اَوْ مِنْ وَرَائِ حِجَابٍ»(1)نیز دلالت بر آن دارد و این قیدِ پارهای از افراد که مراد نفی رؤیت در دنیاست نه در آخرت، فاقد هرگونه دلیلی است.
ابن جریر طبریِ حافظ در تفسیر خود (14/20/192 - 193) همین حدیث را از مجاهد و ابوصالح سمان، شاگرد ابو هریره، با سندهای صحیح آورده و حافظ آن را در فتح (13/425) صحیح دانسته و گفته:
عبد بن حمید به نقل از عکرمه انکار رؤیت را به گونهای دیگر آورده است .
همین سخن را در شرح حال بشر بن سری که از رجال شش گانه است در التهذیب (1/394) مییابید. معتزله نیز که یکی از فرقههای اسلامی از روزگار سلف هستند همین باور را دارند و این به برهانی نیاز ندارد. اباضیان نیز رؤیت را ناشدنی میدانند.
مسأله ترازو در روز رستخیز است.
ابوحیّان حافظ در تفسیر خود البحرالمحیط (5/14) میگوید:
آیا در رستاخیز به حقیقت وزن و میزانی هست؟ یا این سخن دلالت بر
1) شوری/51؛ هیچ بشری را نرسد که خدا با وی سخن گوید مگر به وحی یا از پس پردهای.
برقراری عدل کامل و داوری معتدل و حساب درست دارد؟
معتزله وجود ترازو را انکار میکنند و مجاهد و ضحّاک و اعمش و گروهی دیگر در این مقوله جلودار آنهایند و مقصود او از «ثقل» بسیاریِ حسنات و از «خفّة» کاهش حسنات است. ابن حجر حافظ در فتح الباری (13/438) میگوید:
برخی از سلف را باور چنین است که ترازو به معنای عدل و داوری است.
اینک پیرامون این ناسازگاری عقیدتی میان سلف نیکو درنگ کنید.
اختلاف در مسأله تأویل و تفویض است.
میان سلف [پیشینیان] در نصوص مربوط به صفات، اختلاف است و برخی از آنان همچون ابن عبّاس و مجاهد و گروهی دیگر به تأویل قائلاند و شماری به تفویض باور دارند و این نصوص را بدون آن که متعرّض رابطه معنای آنها با عقیده تنزیه شوند به همان صورت رها کردند.
ناسازگاری در مفهوم ارجاست. ذهبی در شرح حال عبد المجید بن
عبدالعزیز بن ابی روّاد در سیر اعلام النبلاء (9/434) گفته که او از مشایخ احمد بن حنبل و جز او بوده است. ذهبی میافزاید:
عالمِ الگو، حافظ صادق، شیخ الحرم... از مرجئه بود و با این حال احمد بن حنبل و ابن معین او را توثیق کردهاند. احمد میگوید: او در باور
به ارجا راه زیادهروی میپیمود و میگفت: اینان گروه شکّ دارندگاناند و مقصودش از این سخن علماست که میگفتند: ان شاء اللّه من مؤمن هستم.
ذهبی میگوید: بسیاری از علمای امت باور ارجا داشتهاند و آیا باز هم ارجا مذهب شمرده نمیشود. یعنی مذهبی از مذاهب سلف در عقاید. این چندان روشن است که به سخنی بیش از این نیازی ندارد مگر آن که مقام اقتضا کند.
اختلاف درباره افضل صحابه است. گروهی از سلف معتقدند که ابوبکر افضل صحابه است و گروهی پس از ایشان معتقدند که سرور ما علی علیهالسلام افضل صحابه است. ابن عبدالبر در الاستیعاب (3/52) میگوید:
سلف در برتری دادن علی و ابوبکر نیز با یکدیگر اختلاف دارند.
ابن عبدالبرّ در شرح حال سرور ما علی علیهالسلام در الاستیعاب (3/27) پارهای کسان از دیگر صحابه را یاد میآورَد که سرور ما علی علیهالسلام را مقدّم داشتهاند:
از سلمان و ابوذر و مقداد و خباب و جابر و ابوسعید خدری و زید بن
ارقم روایت شده که علی بن ابی طالب علیهالسلام نخستین کسی بود که اسلام
آورد و اینان او را بر دیگری برتری میدهند.
ابن عبدالبرّ در شرح حال یکی از صحابه - جز این گروه - آورده که او نیز سرور ما علی علیهالسلام را بر ابوبکر فضیلت داده. وی در شرح حال ابوطفیل در الاستیعاب (3/15) آورده:
او دوستدار علی علیهالسلام و در جنگها یاور وی بود. وی ثقه و امین بود و به
فضل شیخین معترف، ولی علی را مقدّم میداشت.
ابن حجر نیز در الاصابه (4/113) در شرح حال ابوطفیل در بخش مربوط به کنیهها همین سخن را آورده است.
محدّث علاّمه سید عبدالعزیز بن الصدّیق در رساله بی مانند خود الباحث عن علل الطعن فی الحارث (ص14) نام این گروه را آورده میگوید:
گروهی از کسانی که به برتری علی علیهالسلام بر همه صحابه، از ابوبکر گرفته تا پس از او، قائلاند عبارتاند از: سلمان فارسی، ابوذر، مقداد، خباب، جابر، زید بن ارقم، ابوطفیل عامر بن واثله، عمار بن یاسر، اُبی بن کعب، حذیفه، بریده، ابوایوب انصاری، سهل بن حُنیف، عثمان بن حنیف، ابوهیثم بن تیّهان، خزیمة بن ثابت، قیس بن سعد، عباس بن عبدالمطلب، همه بنی هاشم و همه بنی مطلب و دیگرانی که از فراوانی به شمار نمیآیند.
اینک میگویم: نام بسیاری از آنها در کتب تراجم و رجال و جرح و تعدیل آمده که این جا محلّ یاد کردِ همه آنها نیست. احمد بن حنبل و
اسماعیل بن اسحاق قاضی میگویند: در فضیلت هیچ یک از صحابه چونان علی بن ابی طالب روایت نرسیده است. همین سخن را نسایی و ابن عبد البرّ در الاستیعاب (3/51) و حاکم در المستدرک (3/107) به نقل از احمد آوردهاند.
گروهی از صحابه را عقیده بر آن است که افضل صحابه جعفر طیّار، برادر علی بن ابی طالب علیهالسلام، است که یکی از این باورمندان ابوهریره میباشد. نسایی در السنن الکبری (5/47) و ترمذی (3764) با سند صحیح از ابوهریره روایت کردهاند که گفته:
پس از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله هیچ کس کفش بر پای نکرده و بر جهاز شتر ننشسته و بر چارپایی سوار نشده و پای بر خاک ننهاده که از جعفر بن ابیطالب افضل بوده باشد.
دمیری در حیاة الحیوان (1/191) میگوید:
ابن خلکان میگوید: یحیی بن یعمر یکی از تابعانی بود آگاه به قرآن و نحو و از شیعیان نخستین شمرده میشد که تشیّعی نیکو داشت و بی آن که از مقام صحابه بکاهد به برتری اهل بیت اعتقاد داشت.
برخی از صحابه را باور چنین است که برترین و محبوبترین مردم نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بانو فاطمه دختر او بود که یکی از این صحابه عمر بود. حاکم با سندی صحیح در المستدرک (3/155) روایت کرده است که عمر به بانو فاطمه علیهاالسلام عرض کرد(1):
ای فاطمه! به خدا سوگند کسی را ندیدم که نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از تو محبوبتر باشد، و هیچ یک از مردم پس از پدرت صلیاللهعلیهوآله از تو نزد من
1) واژه علیها السلام پس از نام بانو فاطمه و واژه (علیه السلام) پس از نام سرور ما علی یا حسن یا حسین از ویژگیهای ایشان و اهل بیت است، یعنی از مستحبّاتی است که شایسته است در حق ایشان ادا شود. برای این دلایل بسیار زیادی در میان است که از جمله آنهاست درود ابراهیمی و جز آن که از سرور ما رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهنقل شده است و همین بس که بگویم: خواننده ارجمند مباد از اتّهام تشیّع بهراسی و از به زبان آوردن این واژه برای این سروران پرهیز و پروا کنی که بزرگان اهل سنّت همچون بخاری در صحیح خود (7/71 و 77 و 105 و دیگر جاها) این واژه را در حق آنان به کار بردهاند، چنان که احمد در فضائل الصحابة (2/563، 652 و 662 و دیگر جاها) و ابن حجر این واژه را در حق سرورمان علی به کار زدهاند. رجوع کنید به مقدّمه فتح (6/432)، چنان که در حق بانو فاطمه در فتح (6/442) و سنن دار قطنی (3/65 و 66) و بسیاری دیگر، پس درنگی باید.
محبوبتر نیست.(1)
البانی را در تضعیف این خبر صحیح و ثابت و نادرستی آن را روشن کردهام. سپاس مر خدای را که کار صالح به فضل او سامان مییابد.
مالک در حالی که بانو فاطمه را بر صحابه گرامی تفضیل میدهد میگوید:
هیچ کس را بر پاره تن پیامبر صلیاللهعلیهوآله فضیلت نمیدهم. [مراجعه کنید به الحاوی سیوطی، 2/294].
در سیر اعلام النبلاء (7/241) آمده است که سفیان ثوری علی را تثلیث میکرد؛ یعنی در فضیلت او را پیش از عثمان، پس از ابوبکر و عمر در جایگاه سوم مینهاد.
اینک دانستیم که سلف در مسائل گونه گون با یکدیگر ناسازگاری
داشتهاند، چنان که صاحبان صحیحین در دیگر مسائل اعتقادی همچون مسأله قدر با هم اختلاف داشتهاند،(2)یا کینه معاویه و خویشان او و بنی امیه و دیگر مسائل که آرا و درک آنان از این مقولهها متفاوت بوده است.
آنچه میخواهیم روشن کنیم این است که سلف و در رأس ایشان صحابه گرامی همگی در مسأله تفضیل با یکدیگر ناسازگار بودهاند و بدین سان دیگر صحیح نخواهد بود که بگوییم مذهب سلف در آن هنگام در فلان مسأله چنین بوده است. بسیاری از علما مسأله تفضیل را در کتب عقاید ذکر کردهاند و این خود دلیل روشنی است بر این که آنها این مسأله
را در شمار مسائل عقیدتی میدانستهاند، اگر چه ما آن را چنین ندانیم، به ویژه آن که برخی از آنان در این که افضل صحابه ابوبکر و پس از او عمر و در پی او عثمان و سرانجام علی بوده ادعای اجماع کردهاند و دیدیم که واقعیت جز این است و اینک با این همه کشمکش، دیگر مذهب سلف را کجا میتوان یافت؟
فایده: البانی پنداشته است که اصول دعوت وی، چنان که بر پشت جلد بسیاری از کتابهای او نقش بسته فهم الکتاب والسّنّة بفهم السلف الصالح یا علی النهج الّذی کان علیه السلف الصالح است، در حالی که ما
بطلان این پندار را ثابت کردیم و اینک دیگر نیازی نداریم تا پس از ارائه دلایل فساد پندار او، وی را محکوم کنیم. آنچه اکنون بر سر آنیم روشن
کردن این حقیقت است که این سلفی نماها در ادّعای خود با خویشتن نیز تناقض دارند، زیرا در دیگر جاها صراحت دارند که نه به فهم سلف ملزم هستند نه به فهم صحابه، به ویژه هنگامی که درک سلف با درک آنها ناهمسویی داشته باشد.
سرسختترین و متعصّبترین مقلّد البانی علی حسن حلبی است که در کتابش الانصاف فی احکام الاعتکاف (ص35، چاپ المکتبة الاسلامیة عمان - اردن، چاپ اوّل، 1407 هجری) کورکورانه میگوید:
افزون بر این ما به فهم کسی - هر که خواهد گو باش - تعبّد نداریم، ابن مسعود باشد یا جز او. ما تنها به فرموده رسول خدا که از ایشان ثابت شده باشد متعبّدیم.
بنگرید ایشان چگونه پیوسته فرموده رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله را که میتوانند آن را با تصحیح و تضعیف به بازی بگیرند یادآور میشوند و نامی از قرآن
کریم نمیبرند که بی گمان نمیتوانند آن را به بازی بگیرند.
اینک به آنها گفته میشود: آیا تعبّد شما به فرموده رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهدر برابر قرآن میباشد یا ماجرای دیگری در میان است؟!
البانی بر جلد پارهای از کتابها و رسالههای خود پنج نکته را یادآور شده که نشانگر اندیشههای دعوت اوست که یک یک آنها را یادآور میشویم و هریک را با نقد و مناقشه همراه میسازیم:
1 - بازگشت به قرآن کریم و سنّت صحیح و فهم این دو بر شیوهای که سلف صالح بر آن بودهاند.
تعلیق: درباره «قرآن کریم» باید گفت که او دورترین مردم از این کتاب آسمانی است و آن را نه در حفظ دارد، نه تجوید و خواندن آن را نزد استادی آموخته است و هنگام اندیشیدن در مسائل از آن کناره میگیرد و ذهن او تنها متوجّه احادیث و اخبار است.
مقصود او از «سنت صحیح» نیز همان سنّتی است که در آن دچار تناقض است و ما پارهای از این تناقضات را در تصحیح و تضعیف اخبار در مجلّدات کتاب تناقضات الالبانی الواضحات روشن کردهایم.
و قید «و فهم این دو بر شیوهای که سلف صالح بر آن بودهاند» بی گمان سخن باطلی است. برای نمونه روزه شنبه غیر ماه رمضان را که او حرام میداند بر شیوه سلف صالح نیست و آنها آن را حرام ندانستهاند.
دریافت البانی در این موضوع واژگونه دریافت سلف است! زیرا آنان در این باره با یکدیگر اختلاف دارند؛ تا جایی که کسی آن را مستحب
میداند و دیگری به مباح یا مکروه بودن آن قائل ا ست، ولی هیچ یک از سلف آن را حرام ندانستهاند؛ چنان که البانی این بدعت را نهاده است.
نیز تحریم طلای حلقوی برای زنان، خلاف اجماع سلف صالح در این پیرامون است. ابن حجر در فتح الباری جواز آذین زنان به زر - به طور کلی - به صورت حلقوی یا جز آن را اجماعی میداند.(1)
اگر ما در درک این مرد از سنتِ صحیح نیک بنگریم این نتیجه روشن بهره ما میشود که وی سنت بر پایه درک سلف را کاملاً واژگونه فهمیده است. منظور او از سلف صالح، خودِ اوست. اگر ما بخواهیم نمونههای فراوانی میآوریم گواه بر آن که درک وی از بسیاری نصوص که آنها را - با درک خطای خود - صحیح میداند نزد علمای بزرگ که حافظ حدیثاند ضعیف میباشد و این به مفهوم آن است که دریافت وی واژگونه دریافت سلف صالح بوده است.
یادآوری: شایسته است در این جا این ن
ته را یاد آوریم که سلف صالح - چنان که اندکی پیش در صفحات گذشته گفتیم - در مسائل، خواه در اصول یا فروع، یک دیدگاه نداشتهاند، و اگر البانی از سلف یاد میکند و میگوید که نصوص را همچون سلف میفهمد با واقعیت دریافت او ناهمسوست. آن گاه دلیل این که باید نصوص را چونان سلف فهمید چیست؟ و چرا از مردم میخواهد نصوص را چون او - که از خلف است - بفهمند و ایشان را از آن باز میدارد که نصوص را به سان ائمّه چهارگانه یا امامان دوازده گانه یا امام زید یا امام جابر بن زید یا ربیع یا دیگر پیشوایان
1) ابن حجر در فتح الباری میگوید که کاربرد کلّی طلا برای زنان - حلقوی باشد یا نه - به اجماع، رواست.
مسلمانان، در روزگاران پیشین، دریابند؟ بنابراین مقصود او از سلف، خودِ او یا پارهای محدّثان فرو بسته قائل به تجسیم و تشبیه است که پیشتر از آنها سخن به میان آمد.
سپس البانی از دومین پایه اصول دعوتش سخن به میان میآورد:
2 - آگاه کردن مسلمانان از دین حقّانی خود و فرا خواندن آنها به پرداختن به آموزهها و احکام آن و آراستگی به فضایل و آدابی که خشنودی خدا را برایشان ضمانت میکند و نیکبختی و ارجمندی برایشان به ارمغان میآورَد.
پاسخ: آنچه میان همه مردم که به احوال سلفیان در سراسر جهان مینگرند مشهور و ملموس است آن است که پیروان این مرد و طرفداران آیین او به هیچ روی با آداب و آراستگی به نازمایههای اخلاقی پیوندی ندارند.
ما کسانی را دیدهایم که چهل سال یا بیست و پنج سال یا هجده سال با البانی همنشین بودهاند و باز دینی را که از نظر استاد و مربّی آنها دین حق آنان است درک نکردهاند. او را میبینیم که در توصیف صاحب چاپخانه اسلامی، مرید قدیم و ولی نعمت و ناشر و مروّج کتابهای او، زهیر الشاویش که چهل سال با او همنشین بوده (و اینک پشیمان است) در مقدمه جدید خود بر مختصر صحیح مسلم منذری، (ص 13، در حاشیه صفحه) چنین میگوید:
او شاه دزد، متجاوز و حسود است. عین سخن البانی چنین است:
سوگمندانه صاحب چاپخانه اسلامی در میان آنچه از سرِ تجاوز و ستم و حسد به کسی که امتیاز چاپ این کتاب را به او بخشیدهام سرقت کرده
یکی نیز حقّ چاپ این کتاب است. از تجاوز و رفتارهای بسیار زشت او حذف مقدمه این کتاب است که هفتاد صفحه را به خود اختصاص داده
بود.
او درباره زهیر الشاویش در مقدمه جدیدش بر کتاب لصفة صلاته (ص11) میگوید:
از دست اندازی او به دانش و نگارش که او اهل آن نیست این که...
پس تعلیم و تربیت چهل ساله در فراخوان به سوی حق و حقیقتی که او با این مرید در پندار داشت کجا رفت!
این نمونه روشنی از نتایج فرا خوان او به راه حقی بود که آن را میپیمود و همه را بدان میخواند.
بدین سان سخن مرید دیگر او، استامبولی، پیرامون وی بعید نمینماید آن گاه که در نامه سرگشاده خود بدو آن میگوید که چکیدهاش چنین است:
او با همسران، فرزندان و شاگردانش آن کرد که کرد و در ربودن دارایی سلفیانی که در اختیار او بود یاری رساند و دیگر این داراییها را به جای خود باز نگرداند و مقصود او از این همه نگارش، انباشته کردن دارایی بود نه دعوت حقی که میانگاشت.(1)
دو تن آن را انتشار دادند، اعتراف دارند که این سخن به واقع سخن مرید البانی است که استامبولی خوانده میشود، همو که صراحتا نسبت به استادش چنین اعتراف میکند.
من با سوگ اعتراف میکنم که از سالهای... سرگرم نگارش این کتاب بودهام. و در پی آن سلفینماها نوشتههای استامبولی پیرامون البانی را چنین توجیه میکنند که گرایش عاطفی بی ریایی بوده است. کدام انسان دیگری را به باد دشنام میگیرد و آن گاه برای این و آن پیغام میفرستد و با پوزش از سخن خود شانه خالی میکند که: گرایش عاطفی بی ریایی بوده است.
1) البانی و چاکرش نه از سرِ شجاعت که از سرِ جبر در کتاب الایقاف ص59، که این
یکی از کسانی که حدود هجده سال با البانی همنشین بوده به من میگفت که البانی در طول این سالهای بسیار یک کتاب هم به آنها نیاموخت و تنها درس سنگدلی بدیشان داد.
آن که چنین صفاتی دارد شایسته نیست که ادّعا کند مسلمانان را با دین حقّشان آشنا میگردانَد و آنها را به عمل به آموزههای دینی فرا میخواند، در حالی که خودِ او هنوز آن را نیاموخته و بدان پایبند نیست و این در حالی است که هم اینک نزدیک به هشتاد سال از عمر او میگذرد.(1)
درباره این بخش از سخن او (آراستگی به فضائل و آداب آن) یعنی اسلام باید گفت: سخنی بس شگفت است و کتاب ما با نام قاموس شتائم الالبانی میزان ادب او را ثابت کرده است. این آداب و اخلاق کجاست و این تربیت کجا؟ و حال آن که خودِ او در تحقّق بخشیدن آن در خویش و فرزندانِ خویش ناموفّق بوده؛ فرزندانی که اگر چه به شمار فراواناند حتّی یک عالم بیرون نیامده، چنان که در میان مقلّدانش نیز هم، و مردمان همه بر این گواهاند، و ما به خواست خدا برای همه جهان ثابت خواهیم کرد که او در علمی که با آن به مردم زخم میزند و آنها را از بهر همین علم تحقیر میکند و ناچیز میشمرَد کاملاً ناموفّق بوده است.
نقطه سوم بنیان فراخوانِ او که بر جلد یکی از رسالههایش نقش بسته
چنین است:
1) او در تاریخ 2/10/1999 میلادی مُرد و راهی محاسبه شد.
3 - برحذر داشتن مسلمانان از شرک با گونهگونیِ نمودهای آن و دوری از بدعتها و اندیشههای وارداتی و احادیث ناپذیرفتنی و جعلی.
پاسخ: آیا اثبات شما برای «حد»، «جهت»، «مکان عدمی»، «جای گرفتن بر پشت پشه»، «حرکت» و «حوادث بی آغاز» که نیای شما ابن تیمیه آنها را یاد آور شده و بدانها باور دارد و آنچه ما در کتاب خود: التنبیه والردّ علی معتقد قدم العالم والحد برای شما یاد کردیم، از اصول شرک و تشبیه و تجسیم نیست؟ آیا اثبات این امور از آن روی که نه در قرآن آمده نه در سنت، بدعت شمرده نمیشود؟! اگر چه البانی آنها را با پافشاری بر پیشواییِ ابن تیمیه رد میکند ما همچنان از او میخواهیم واژه «حدّ» و «جهت» و «مکان عدمی» را براساس کتاب خدا و سنّت رسول خدا برای ما تبیین کند و بی گمان کاری دشوار در پیش روی اوست.
مردم باید بدانند آنها به این سخن خود: «ما خدا را جز به همان چه خود توصیف کرده توصیف نمیکنیم» پایبند نیستند. درباره احادیث ناپذیرفتنی و جعلی باید گفت که بیشترینه این احادیث در کتاب عقایدی آمده که البانی و وهّابیت نه تنها بدان باور دارند که آنها را در آغوش میگیرند و پیرامون آن به تحقیق مینشینند.
این کتاب دارمیِ مجسِّم است: الردّ علی الجهمیة که وی آن را در آغوش کشیده به تحقیقش پرداخته است و با آن که معتقد است این کتاب آکنده از سخنان واهی و جعلی است باز به نقل آن پرداخته است.
وانگهی چرا کتابی همچون کتاب دارمی را که آکنده از جعلیات و موهومات است میستایید و آن را زیبا میانگارید! و کتابی همچون احیاء علوم الدین را به داشتن احادیث ضعیف و جعلی مینکوهید؟!
آیا این عین تعصّب نیست؟
اهل حق و آنان که به شناخت حقایق امور و ادّعاها حریصاند بدانند که البانی که ادّعا میکرد در گرفتنِ احادیث صحیح، آزمند است و همه را بدین راه میخوانْد و حتّی ادّعا میکرد که کتابهایی همچون مختصر العلوّ
را غربال و پاکسازی کرده و این کتاب هنوز نیز پس از آن، به اصطلاح، پاکسازی آکنده از احادیث جعلی و ضعیف است و اگر چه در صفحه98 این کتاب، حدیث شماره 83 را تصحیح کرده که از قتادة بن نعمان روایت شده که از پیامبر شنیده:
چون خدا از آفرینش آن بیاسود بر عرش جای گرفت، لیک البانی در همان جا میافزاید: راویان این حدیث ثقه هستند و در حاشیه آن به نقل از پارهای از پیشوایان تجسیم میگوید: اسناد آن براساس شرط بخاری صحیح است.
و من میگویم: این حدیث، جعلی و ناپذیرفتنی است و تکمیل آن چنین است:
پس [خدا] دراز کشید و پای بر پای نهاد.
البانی در جایی دیگر از کتابهایش اعتراف دارد که این حدیث ناپذیرفتنی است. او این سخن را در کتاب ضعیفه خود (2/177، حدیث
شماره 775) آورده و ما اینک او را رها میکنیم تا در موضع نخستی که در آن دچار تناقض بود برای دومین بار خود را ردّ کند و این را در کتاب تناقضات الالبانی الواضحات (1/28 - 31) روشن کردهایم.
نقطه چهارم بنیان فراخوان او چنین است:
4 - احیای اندیشه اسلامیِ آزاد در چارچوب قواعد اسلامی و از میان
بردن فروبستگیِ فکری.
پاسخ: همان گونه که در میان همه لایههای بشری که ایشان را میشناسند معلوم و مشهور است و نیاز به پیش آوردن هیچ دلیل و برهانی نیست اندیشه البانی و پیروانش از فرو بستهترین اندیشههاست.
اگر البانی این سخن را انکار کند، در برابر همگان و در پیش روی جمهور مسلمانان از او میپرسیم با شاگردان خود که در پارهای از آرای خطای او با وی به مخالفت برخاستند چه کرد و چرا با آنان به ستیز برخاست و به نکوهششان گرفت و آنها را به شرک اکبر متّهم کرد و...؟
امّا این ادّعا (احیای اندیشه اسلامی) حقیقتی است که به از میان بردن اندیشه اسلامی و فرو بستگی آرای سطحی او فرا میخوانَد و این را ناآگاهترین مردم بدیشان میداند و رساترین دلیل در این پیرامون آن است که وی هر که را با آرای او به مخالفت برخیزد گمراه، بدعت گذار و دشمن سنّت و توحید میخوانَد، زیرا این مرد خود را به تنهایی، سنّت میداند و این برخلاف درک و شیوه سلف است؛ زیرا آنها اگر چه با یکدیگر اختلاف داشتند، ولی باز به هم مهر میورزیدند و یکدیگر را میستود
و دگراندیشان را مادام که مسلمان بودند بزرگ میداشتند.
نخستین نمونههای سخن ما آن است که البانی معتقد بود زنا دادن امّالمؤمنین [ها] و همسران پیامبران علیهم الصلاة والسلام رواست. شاگرد و یار و یاور قدیم او، شیخ نسیب رفاعی، که از آن پس از بهر همین سخن از وی برید، به مخالفت با او برخاست. شیخ نسیب به البانی گفت: امّالمؤمنین[ها] از زنا محفوظ هستند، زیرا در خانه نبوّت بودهاند و هرگز نقل و ثابت نشده همسر پیامبری تبهکاری کرده باشد، زیرا خداوند
میفرماید: «اَلْخَبیثَاتُ لِلْخَبیثینَ وَ الْخَبیثُونَ لِلْخَبیثَاتِ وَ الطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبینَ وَ الطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ»(1)، چنان که میفرماید: « وَ الزَّانِیَةُ لاَ یَنْکِحُهَا اِلاَّ زَانٍ اَوْ مُشْرِکٌ وَ حُرِّمَ ذلِکَ عَلَی الْمُؤْمِنینَ».(2)
حرام گردیده است.
پس قیامت این شیخ تناقض پرداز که همگان را به احیای اندیشه آزاد اسلامی فرا میخواند برپا شد و شاگرد و برادر دینی خود را راند، با آن که در این مقوله حق با شاگرد او بود و با او به ستیزی سخت برخاست و در کتاب هایش به ویژه در کتاب ضعیفه خود مجالی را وا ننهاد مگر آن که او را ناسزا گفت و فحش و گونههای دشنام بارش کرد و ما این را در کتاب قاموس شتائم الالبانی گسترده بیان کردهایم.
شیخ نسیب در این مسأله کتابی نگاشت و در آن به دفاع از
امّ المؤمنین[ها] و همسران پیامبران پرداخت و در آن سخن البانی، حدیث پرداز سلفی نماها را رد کرد و کتاب خود را نوال المنی فی اثبات عصمة امّهات وازواج الانبیاء من الزنا نامید و این کتاب هم اکنون به خطّ خود او نزد ماست.(3)
این است نتیجه دعوت البانی به اندیشه آزاد اسلامی در چارچوب قواعد اسلامی بر پایه آنچه او میپندارد. بگذریم که شیخ محمّد نسیب رفاعی در چارچوب قلمرو اسلام استدلال کرده است و برای نمونه نه به
تورات گرویده نه به انجیل و نه به دیگر احکام غیر اسلامی. آیا آنها این را میبینند و باز چنین میگویند که وی از قواعد اسلامی برون رفته است؟! اگر بگویند او از اسلام خارج شده به کفر متّهمش کردهاند و اگر از اسلام برونش نیافتهاند و استدلال او صرفا با متون شرعی بوده به البانی خواهیم گفت: تو که به احیای اندیشه آزاد اسلامی فرا میخوانی و نه به تقلیدِ از خود، چرا چنین زشت به ستیز با او برخاستی؟!
نمونه دیگر یکی از شاگردان و مریدان البانی است که با او هجده سال همنشین بوده و در دو مسأله با او اختلاف یافت که تقریبا جزء مسائل مربوط به فروع فقه بود. البانی با او سرشاخ شد و وی را راند و دیگر مریدانش را از پیوند با او جلو گرفت و این ماجرایی پرآوازه است که نیازی نیست آن را گسترده بازگوییم و برای آن حجّت و برهان بیاوریم و هر که در نزدیکی خانه البانی در عمان اردن سکونت داشته چند و چون آن را به
خوبی میداند، چنان که پیروان او نیز از این مسأله آگاهی دارند.
از نگاه او همین احیای اندیشه آزاد اسلامی است و اگر کسی بی سلاح مادی به مخالفت با او برخیزد وی را میرانَد و دشنامش میدهد و دیگر مریدانش را از سخن گفتن با او باز میدارد و این خود سلاحی نرم است.
امّا اگر کسی با او به مخالفت بر میخاست که توانگر بود و البانی به هر روی از او بهره میبُرد از ترس از میان رفتن این بهره به نرمیِ کامل با او سخن میگفت. شاگرد او محمود مهدی استانبولی در نامه سرگشادهاش پارهای از این نمونهها را یادآور میشود.
چکیده مفهوم احیای اندیشه آزاد اسلامی نزد البانی آن است که مردم او را در آرای منحصر به فردش که آکنده از تعصّب است تقلید کنند و با هر
که از این امور سر باز زند باید بستیزند.
بدین سان بحث پیرامون نقطه چهارم اصول دعوت او به اختصار پایان پذیرفت و سپاس از آن خدای یکتاست.
نقطه پنجم بنیانِ فراخوان او چنین است:
5 - تلاش برای از سرگیری زندگی اسلامی و ایجاد جامعهای اسلامی و پیاده کردن حکم خدا در زمین.
پاسخ: ما پیشتر بخش بسیار ناچیزی از رفتار البانی با شاگردان و دوستانش را یادآور شدیم، حال او چگونه خواهد توانست با چنین رفتاری زندگی اسلامی را ازسر بگیرد و جامعهای اسلامی را سامان دهد که حکم خدا را در زمین پیاده کند.
شاید منظور او از پیاده کردن حکم خدا در زمین تکان دادن انگشتان است هنگام نماز و کوتاه کردن جامه و حرام شمردن روزه به روز شنبه و کاستن از مقام علما و برانگیختن آشوب و گرفتاری در مساجد و کنار نگذاشتن زکات در کالاهای تجاری و جویدن آدامس توسط روزهدار و خواستن از روزه دار به خوردن پیش از غروب آفتاب و پَس از اذان صبح و ستیز با کسی که نام خدا را به بلندی بَرد و ناخوش شمردن کسی که تسبیح به دست گیرد و ذکر خدا گوید و بازداشتن از نشستن بر منبری که بیش از سه پله دارد و نهی از برگزاری نماز جمعه به شکل گروهی.
این است آن حکم خدایی که البانی باور دارد؛ همو که در طول پنجاه سال آشوبهای شتابزدهای را برای همین حکم میان مسلمانان دامن زد و این همان حیات علمی به اصطلاح خجستهای است که وی میانگارد. ما هرگز ندیده و نشنیدهایم که وی این مدّت مدید را در ایجاد جامعهای
اسلامی یا حل مشکل ربا یا شرکتهای جدید یا داد و ستدهای نو پدید یا بیان قوانین شخصی شرعی صحیح که از نظر برخورداری از دلایل ترجیح داشته باشد یا دیگر مسائل مهم روز که مسلمانان امروز بدان نیاز دارند بهره برده باشد و ما همچنان چشم به راه جامعهای اسلامی هستیم که او بنیان خواهد نهاد!
اندیشههای وهّابیگری و سلفیگری با شیوههایی پیوندین رواج مییابد که همه آنها برنامهریزی شده است، به ویژه آن که طرف دیگر این پیوند، یعنی مذاهب سه گانه، اشاعره و صوفیه از این جنبش غافل هستند و برای رویارویی با آن و سرکوب این حرکت هیچ طرح و برنامهای آماده نکردهاند تاآن جا که اینک مردمان از آن رنجی میکشند که مپرس. از این رو اهل حق باید برای سرکوب این اندیشه با نهادن برنامهها و یاری جستن از کارشناسان و متخصّصان آگاه در این زمینه برای اجرا، پشت به پشت هم دهند.
میتوان راهها، شیوهها و برنامههای وهّابیان را بدین گونه خلاصه کرد:
1 - ارسال مبلّغان این اندیشه که بر دو گونهاند
الف) پیشنمازان مساجد و خطیبان و واعظان که به کارگرفتن آنها با دخالت اشخاصی صورت میپذیرد که از تشکیلات وهّابیان فرستاده
شدهاند. آنان با مبلّغان و واعظان دیدار میکنند و با حقوق ماهیانه و پاداشها و ارمغانها و تأمین آنها با کتابخانه بزرگی که از یک سو کتابهای همگانیِ الهیات را در خود جای داده و از سوی دیگر کتابهایی با عقیده وهّابیت را، به سوی خود جلبشان میکنند و با گذشت زمان، تربیت و تبدیل این گروه به مروّجانی سامان مییابد که در راه نشر اندیشه وهّابی در جهان میکوشند و در همه مساجد و انجمنهای اسلامی آشوب به بار میآورند و پریشانی.
ب) فارغ التحصیلان دانشگاههایی که وهّابیان آن دانشگاهها را برای فارغ التحصیلی دانشجویانی اختصاص دادهاند که اندیشه و عقیده آنها را با خود دارند. و مشهورترین آنها فارغ التحصیلان دانشگاه اسلامیِ مدینه منوره میباشند. اینان نیز دقیقا همان وظیفه گروه نخست را انجام میدهند و در اثنای تدریس خود اندیشه وهّابیگری و سلفی گری را رواج میدهند و بیهیچ ناظری کتابهایی را در این زمینه معین میکنند که میخواهند.
2 - انجمنهای موجود در کشورهای گوناگون که مبلّغ اندیشه وهّابیگری هستند.
وهّابیان میکوشند این انجمنها را کاهش دهند و وجود آنها را آشکار نسازند تا به ایجاد احزاب و گروههای اسلامی در کشورهای جهان متّهم نشوند.
اگر چه در حقیقت آنان حزبی سامان یافته هستند برخوردار از مدیریت و اندیشه و اصول و بودجه ویژه دارند، با این حال میکوشند به شکل انجمنی ظهور نیابند، بلکه تنها شکل مبلّغان و مشایخی منفرد بیابند که مردم را به قرآن و سنّت و عقیده سلف صالح فرا میخوانند.
3 - انتشار کتاب و رسالههایی با درونمایههای این اندیشه.
این کتابها و رسالهها نگاشته علمای پیشین یا برخی از نویسندگان معاصر آنهاست که اندیشه ایشان را به شیوهای آسان و سهل ارائه میکنند و این کتابها به زبانهای گوناگون ترجمه میشود.
آنها هنگامی که در صدد انتشار میراث کهنشان برمیآیند محقّقان و مصحّحانی را برای میراث کهن خود بر میگزینند که متناسب با اندیشه وهّابی بر این کتابها حاشیه زنند و در همین راستا عبارات و احادیث ناهمسو با اندیشه ایشان را تضعیف کنند و عبارات و احادیثی را تقویت کنند که با باور و اندیشه آنها همسوست، تا آن جا که کتابخانههای تحقیقاتی ویژهای را برای این کار ایجاد کردهاند.
آن محقّقان (یا حاشیه نویسان بر کتاب) را که وهّابیان به کار نمیگیرند از ترس آن است که مباد کار تعلیق را با عباراتی به انجام رسانند که با اندیشه وهّابیگری و سلفیگری برخورد یابد، زیرا این گونه کتابها در میان ایشان بازاری نمییابد و وهّابیان با این دسته از نویسندگان محقّق میستیزند و بیشتر کتابخانهها جرئت نمیکنند کتابهایی بخرند که با وهّابیگری تعارض دارند، زیرا اگر چنین کنند با یورش وهّابیان رو به رو
خواهند شد و در پیِ آن تحریمهایی خواهد بود که بدیشان زیان میرساند.
اساتید، دکترها و دعوتگرانی هستند که با اصحاب اندیشه وهّابی در کشورهای گوناگون یا با دریافت حقوق یا مساعدتهای مالی یا نظایر آن با منافعی در ارتباط هستند که نمیتوانند عقیده مخالف وهّابیت را اظهار کنند و از همین رو اندیشه سلفیگری را انتشار میدهند و از مشایخ
و پیشوایان وهّابیان با تجلیل یاد میکنند و چه بسا با مخالفان وهّابیت و خود سرشاخ شوند و وهّابیت را ولو با سخنی یاری رسانند. این گروه بی گمان منافق و در این هنجار، گنهکارند.
4 - ترجمه کتابهای پیشوایان وهّابیت و انتشار آن در جهان .
کتابهایی همچون آثار ابن تیمیه و ابن قیّم جوزیه و ابن ابی العزّ و دیگر معاصران و پیشینیان که به زبانهای مختلف همچون انگلیسی، فرانسوی، هندی، اندونزیایی و دیگر زبانها ترجمه میشوند.
آنها چاپخانههای ویژهای را در کشورهای پر جمعیتی همچون اندونزی و جز آن ایجاد کردهاند تا انتشار کتابهای با افکار وهّابی را آسان سازند. از این رو در اندونزی چندین چاپخانه دیده میشود که کتابهای مترجَمِ مربوط به انتشار مشرب سلفیگری وهّابی را چاپ میکند.
5 - نشر نوارهای کاستی که سخنرانیها، درسها، خطبههای علمای معاصر ایشان و تحلیل گرانشان را در خود دارد.
6 - انتشار اندیشهها و گفتوگوهای جدید اینترنتی و به باد دشنام گرفتنِ دیگران و یورش بر سایتهای اینترنتیِ ناسازگار با ایشان و تلاش در تخریب و درهم کوفتن آن با شیوههایی که برای یک مسلمان ناشایست است و با طبیعت خدا خوانان که کتاب خدای متعال را میخوانند و به سنت سرور ما رسول خدا اقتدا میکنند ناهمسوست.
7 - وجود اشخاصی در اینترنت یا صاحبان پستهای پاسخگو.
در این سایتها - خواه رنگ دینی داشته باشند یا نه - این شخص مسؤول میتواند کارمندانی موافق یا حاملان اندیشه وهّابی را به کار
بگمارد یا دگراندیشان را از کار برکنار کند، چنان که میتواند در مطرح کردن دعوتگران وهّابی در برنامههای تلویزیونی یا رادیویی یا دیگر عرصهها اعمال نفوذ کند.
8 - تأسیس دانشگاهها و مراکز و مدارس دینی که اندیشه آنها را آموزش میدهد و نهال آن را در دل آموزندهها مینشانَد.
در این دانشگاهها کتابهای عقیدتی تدریس میشود که مهم ترین موادی است که موجب میشود دانشجو هرگونه اندیشهای را درک کند و بپذیرد و در نتیجه حامل مذهب مورد نظر آنان گردد، چنان که دیگر مواد درسی همچون فقه، حدیث و دیگر علوم شرعی را به شیوه وهّابیت و بر پایه اندیشههای آن میآموزند.
9 - وجود کانالهای تلویزیونی و ایستگاههای رادیویی که این اندیشه را رواج میدهند و از دعوتگران سلفیگری وهّابی دعوت میکنند تا در
این زمینه به القای سخنرانی بپردازند.
وهّابیان و سلفیان گروهی هستند که راهشان تحمیل اندیشه به زور و جبر است و هیچ گاه به رأی دیگری گوش نمیسپارند و میپندارند که سخن او کلام بدعت گذارانی است که گوش سپردن بدیشان روا نیست و بدون آگاهی از دیدگاه و دلایل ایشان باید آنها را واپس زد.
آنها برای سرکوب گفتوگو و بحث با مخالف، راه و روشهای گونه گون را در پیش میگیرند که این چنین چکیده میشوند:
1 - بایکوت فکریِ جلوهگر در نظریه دوری گزیدن از بدعت گذار:
این همان رویگردانی از دگراندیشانِ همه مذاهب و فرقههاست، زیرا علمای وهّابی بر پیروان خود و فریفتگان سخنانشان، خواندن کتابهای دگراندیشان یا گوش سپردن به آرای آنان را حرام کردهاند، چنان که بدیشان اجازه نمیدهند با مخالفان آنها بنشینند و دوستی کنند و یکدیگر را بشناسند.
آنها پلهای پیوند و آگاهی از اندیشه دیگران را میگسلند و با خود میپندارند که این امری شرعی است که اسلام بدان فرا خوانده، در حالی که هرگز چنین نیست. پس خود را ناگزیر مییابم این اندیشه (اندیشه وجوب دوری گزیدن از بدعت گذار) را که از بنیانهای اندیشههای سلفیگری وهّابی است تبیین کنم و آن را بنکوهم و پرده از پوچی آن
برگیرم.
برای اهمیت گسستن پلهای پیوند پیروان ایشان با فرقهها و مذاهب دیگر و تضمین برون نرفتن مردم از آیین و اندیشه ایشان قاعده «دوری گزیدن از بدعت گذار» را بر بافتند و آن را بنیان اندیشههای خویش گرفتند چنان که آن را پایهای گزیدند در سرکوب گفتوگو و بحث. پس ما ناگزیر باید با قاعده «دوری گزیدن از بدعت گذار» به چالش برخیزیم تا فساد آن آشکار شود و روشن شود که مفهوم آن زور و خود کامگی است.
در این جا این آگاهی نیز باید داده شود که دوری گزیدن از بدعت گذار گواه بی مایگی و ناتوانیِ علمی و کم توانی ارائه دلیل در برابر دلیل و کندوکاو در دلایل و عدم آمادگی برای تسلیم شدن در برابر حق و اعتراف به نتایج علمی است. آنچه ما در میان وهّابیان مییابیم آن است که ایشان توان آن را ندارند که با علما مناظره کنند و از هر کس گمان برند توان علمیِ
خوبی دارد گریزاناند و با کسانی مناظره و گفتوگو میکنند که میدانند بُنیه علمیِ سستی دارند یا از مبتدیانی هستند که با راه و روشهای آنها در فریفتن افراد ساده لوح و سطحی آگاهی ندارند و با جدل به شیوه رومیان بر آنان چیرگی مییابند و برای پیروان خود، عوام و ضعفا چنین وانمود میکنند که با پیشوایانِ مخالف خود مناظره کردهاند و بر ایشان چیرگی یافتهاند و درهمشان کوفتهاند و این که حق آشکار شده، و دیگر سخنان مشهوری که از امثال آنان کاملاً هویداست.
دقیقترین کسی که پیرامون قاعده (دوری گزیدن از بدعت گذار) سخن
گفته و وهّابیان را در چنگ زدن به این قاعده رد کرده و پندارشان را در این باره باطل گردانیده امام شریف محدّث عصر عبداللّه بن صدیق غماری حسنی است در رسالهای ویژه با نام النفحة الذّکیة فی بیان انّ الهجر بدعة
شرکیة و من در پایان همین کتاب آن را در پیوستی ویژه، خلاصه کردهام که هر کس خواهان پژوهش گسترده در این پیرامون و درک این مسأله است میتواند به آن مراجعه کند که مسألهای بس مهم است.
2 - دومین راهی که وهّابیان در سرکوب گفتوگو و بحث فکری در پیش میگیرند نیرنگ و پراکندن شایعات دروغ علیه مخالفانشان است:
وهّابیان مخالفانِ فکری خود را به بدعت گذاری و شرک و جهمی گری متهم میکنند و آنان را دشمن سنت و توحید میشناسانند و حتّی مردم را به امور بسیاری نسبت میدهند که به آبرو و شخصیت آنها مربوط است، گاهی نیز آنها را یهودیانی معرفی میکنند که در صفوف مسلمانان رخنه کردهاند تا عقیده آنها را به تباهی کشند و این پیدا و هویداست.
سلفِ وهّابیان معاصر برای مخدوش کردن مخالفان و ناسازگاران خود
تعابیر تکفیر و تضلیل را به کار بردهاند و از آن جمله سخن ابن احمد در السنّة و دیگران است که چنین گفتهاند:
مرجئه مثل صابئان و یهود قبله هستند(1)، و رافضیان کافرتر از یهود و نصارا، و معطله کافرتر از مشرکان، و مرجئه و قدریه را در اسلام بهرهای نیست و حنفیان چونان دزدان اند.
آنها کسانی را که متون را تأویل میکنند همچون اشاعره و دیگران «ملحدان و مخنّثهای معتزله» میدانند.(2)نیز نظیر همین سخن آنهاست: جهمیه کافرند، قدریه کافرند، رافضیان کافرند و قدریه مجوساند.(3)
البانیِ تناقضپرداز ما را به یهودیت متّهم کرده و در مقدمه جدید خود بر جلد نخست مجموعه صحیح چنین آورده است:
بی هیچ گمان و تردیدی تو در میان مسلمانان رخنه کردهای و همچون یهود و دیگران از دشمنان اسلام هستی که میخواهند عقیده مسلمانان را به تباهی کشند.(4)
من کتابی را با نام قاموس شتائم الالبانی والفاظه المنکرة التی یطلقها... نگاشتهام که هر کس خواهان افزایش آگاهی در این باب است میتواند بدان بنگرد.
3 - سومین راهی که وهّابیان در سرکوب گفتوگو و بحث فکری در
1) کتاب السنة، از عبداللّه بن احمد، 1/341.
2) این سخن را ابن قیم در واپسین صفحه کتاب خود اجتماع الجیوش الاسلامیة آورده است.
3) این عبارت را از کتاب قراءة فی کتب العقائد، المذهب الحنبلی نموذجا باز گفتهام.
4) تحلیل این سخن و گفتوگو پیرامون آن و اندیشه البانی را در جلد سوم کتاب تناقضات الالبانی الواضحات، ص 301، و صفحات پیش و پس از آن پی گیرید.
پیش میگیرند درگیری و ضرب و شتم و ویرانگری و گاه کشتن با سلاح است:
وهّابیان هنگام ناتوانی علمی در برابر مخالفان در راه سرکوب گفتوگو راه درگیری و ویرانگری در پیش میگیرند. در بسیاری از
کشورهای جهان به ویژه در کشورهایی که طمطراقی دارند افراد دگراندیش یا طالبان بحث با خود را زدهاند یا بر شماری از آنان یورش بردهاند و آنها را به باد مشت گرفتهاند. چنین رویدادی بسیار زیاد روی داده است.
یکی از دوستان معتمد ما در یمن میگفت که هنگام تدریس با پارهای از اندیشههای پذیرفته از سوی وهّابیان مخالفت کرد و در این هنگام یکی از وهّابیان بر او یورش برد و ضربهای بدو زد و دیگری ضبط صوتی را که در دست داشت بر سر وی کوبید. گاهی نیز برق بسیاری از مساجد و انجمنهای سخنرانی را که مخالفان آرا و اندیشههای وهّابیگری و سلفیگری ساماندهی کرده بودند قطع کردهاند تا سخنرانی و همایش آنان درهم ریخته شود.
در پارهای از مناطق یمن و پاکستان و کشورهایی دیگر کار بدان جا رسیده که وهّابیان به روی برادران مسلمان دگراندیش سلاح میکشند و خون آنان را میریزند.
در این پیرامون ملموسترین نمونه مقبل بن هادی وادعی(1)در یمن و وهّابیانی هستند که در پاکستان، افغانستان و دیگر کشورها شیعیان و
1) او در تابستان 2001 م مرده است و چنان که یکی از برادرانمان به ما گفته چنین پیداست که در ریاض مرده است.
دیگران را به خاک و خون میکشند.
و همین گونه است ماجرای سلف آنان در گذشته با آن حنبلیانی که
پس از زورگویی، خشونتِ عملی را در تحمیل عقاید و ترور مسلمانان دگراندیش به کار میزدهاند، چنان که ابن جریر طبری، مورّخ و مفسّر پرآوازه را چندان میانگیر کردند که سرانجام ناگزیر او را در خانهاش به خاک سپردند. وهّابیان بر او رفض و الحاد بسته بودند.
علی بن عیسی میگفت: به خدا سوگند اگر پیرامون مفهوم رفض و الحاد از آنان پرسش شود نمیدانند. بنگرید تجارب الامم ابن مسکویه را.
ابن اثیر در تاریخش میگوید حنبلیان به سال 323 هجری، به روزگار بربهاری، بر بسیاری از مردم گواه تبهکاری دادند و برای زدن دگراندیشان از کورانِ ماندگار در مسجد یاری میجستند.
ابن اثیر در میان رویدادهای سال 567 هجری میگوید که حنبلیان فقیه بوری شافعی را مسموم کردند و از حلوایی که بدو دادند شکم روشی گرفت که در پی آن مرد؛ زیرا آنان را مینکوهید.(1)
ابوبکر بن فورَک از کرّامیه نیز مسموم مُرد. میان کرّامیه و حنبلیان در سال 546 هجری پیوندی ژرف بود.(2)
4 - چهارمین راهی که وهّابیان در سرکوب گفتوگو و بحث فکری در پیش میگیرند تحریف کتابهای به جا مانده است:
وهّابیان برای محقّق کردن اهداف و اندیشههاشان و درهم کوفتن
مخالفانی که مسائل دینیِ دگرگونه آنها را به چالش میکشیدند به تحریف میراث مانده میپردازند و سخنان پیشوایان یا احادیثِ ناهمخوان با اندیشههایشان را به بازی میگیرند و آنها را به گونهای میگردانند که با اندیشهها و باورهای ایشان همسویی یابد و پس از تحریف آن را به چاپ میسپرند و با همان کتابها با مخالفان خود چنین استدلال میکنند که پیشوایان دشمنان ایشان نیز با آنان همراهاند نه با مخالفان آنان.
رساترین گواه در این زمینه تحریف کتاب الأذکار امام نووی است. نووی در پایان باب حج این کتاب فصلی آورده و در آن درباره استحباب زیارت قبر سرور ما رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله سخن گفته و چنین آورده است:
فصلی در زیارت قبر رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله و اذکار آن: بدان که برای هر کس به حج میآید شایسته است، خواه بر سر راهش باشد یا نه، روی به زیارت قبر رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله آورَد که زیارت آن حضرت صلیاللهعلیهوآله از مهم ترین
عوامل تقرّب و سود رسانترین تلاشها و برترین خواستهاست و هرگاه برای زیارت قبر آن حضرت صلیاللهعلیهوآله روی آورْد در راه به حضرتش صلیاللهعلیهوآله درود و سلام بسیار فرستد و هرگاه چشمش به درختان مدینه افتاد...
وهّابیان این کتاب را در چاپ خود(1)چنین تحریف کردهاند:
فصلی در زیارت مسجد رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله: بدان مستحب است که هر
کس برای زیارت مسجد رسول خدا میرود در راه به حضرتش درود
1) چاپ دارالهدی در ریاض، چاپ دوم، سال 1409ه / 1988م با موافقت اداره کل امور مربوط به قرآن و بازرسی مطبوعات به مدیریت اداره پژوهشهای علمی و صدور فتوا و تبلیغات و ارشاد، به تصحیح شیخ عبدالقادر ارناؤوط.
و سلام بسیار فرستد و هرگاه چشمش به درختان مدینه افتاد...
اینک نص اوّل را، که واقعی است، با نصّ دوم که تحریف شده بسنجید.
سلفیها و وهّابیها در بسیاری موارد به تحریف پرداختهاند که شاید همه آنها را در کتابی جداگانه با نام تحریف التراث و النصوص عند السلفیین والوهّابیین گرد آوریم.
سلفیان و وهّابیان برای خود نشانههایی ویژه برگزیدهاند که آن را سنت و پیروی از آثار سلف صالح میپندارند و آن اعمالی است که آنها را در شیوه لباس پوشیدن و پرداختن به عبادت و رفتار با دیگر مسلمانان به علاوه چهره کدر و سیه چردهشان از دیگران جدا میسازد. این ویژگیها چنیناند:
1 - در نمود، همچون پوشیدن لباسهای کوتاه و بلند کردن نامنظم ریش نزد عوامشان و آشکار شدن با چهره پارسایان، با آن که میان مبلّغان و عالمانشان اختلافات مالی و کشمکشهایی پدید میآید که کار به محاکم قضایی میکشد و رساترین گواه همان بود که میان البانی و مرید قدیمی او صاحب چاپخانه اسلامی پیش آمد؛ دوستی که چهل سال یا به گفته البانی از آن هنگام که ناخنهایش نرمیِ کودکانه داشت همراه وی بوده است.
2 - بستن درهای عقل و در پیش گرفتن تقلید و تعصب شدید علمای آنها و پیروی از فتاوی مشایخشان بدون درک دلیلی که شیوخ و پیشوایان
آنها بر آن تکیه کردهاند، اگر چه ایشان تظاهر میکنند که دنباله روی متون قرآن و سنت هستند و از تأویل و تعصّب، برکنار.
3 - آراسته نبودن به ادب اسلامی در سخن و رفتار و برخورد با مردم با بی ادبی و درشتگویی و به کار زدن واژگان زشت که بهترین گواه آن کتاب ماست با نام قاموس شتائم الالبانی والفاظه المنکرة التی یطلقها فی حق علماء الامّة و فضلائها وغیرهم، چنان که بهترین دلیل آن مقدماتی است که البانی
نگاشته و در آن به مخالفان خود توهین کرده و ایشان را نکوهیده است و بدترین اوصاف و تعابیر را در حق آنان به کار برده است.
نیز البانی با آن که به دانش سادات غماری معترف بود نیش زبان میزد و آنان را با عباراتی گزنده یاد میکرد که حقارت آور بود، زیرا آنان با آرای وی مخالفت میورزیدند و حال آن که با بن باز، که با اندیشههای او ناسازگار بود، با ادب و احترام مناقشه میکرد و تعابیر مؤدّبانه به کار میبُرد، زیرا منافع مادّی و معنوی او با بن باز پیوند داشت، چنان که در حقّ سلفیانی همچون محمّد نسیب رفاعی که نه از آنها میهراسید و نه با ایشان پیوند مادی و معنوی داشت تعابیر حقارت آلود و زشت به کار میبُرد.
4 - بدرفتاری با اقلیتهای کشورهایی که بر ایشان چیرگی و تسلّط
داشتند و اجازه نمیدادند به شعارهای دینی خود همچون برپا کردن مجالس ذکر و جشن میلادها و فرستادن درود بر پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله پس از اذان و نظایر آن بپردازند. آنها به هیچ دینداری اجازه نمیدادند به آیین باورهای خود بپردازد و بر او حکم میکردند یا دست از آن کار بشوید یا تن به زندان و کیفر بسپرَد.
5 - ایجاد پریشانی در ادای پارهای عبادات و مراعات وقت آن، مثل افطار روزه پیش از اذان مغرب که همگی هم سخن میشدند که خورشید پیش از آن غروب کرده است و این چنین عبادت آنان را درهم میریختند و همواره پس از اذان دوم فجر که اذان فجر صادق است میخوردند و میآشامیدند و به پارهای دلایل شاذّ و مردود و سخنان البانی در مجموعه کتب صحیح او و شماری کتابهای دیگر وی استدلال میکردند.
6 - کاستن و کوتاه کردن عبادات و تلقّی بسیاری از آنها به عنوان بدعت، همچون بازداشتن از برپایی دو رکعت نماز مستحبی پیش از نماز جمعه و جلوگیری از اختصاص دادن وقتی برای عبادت و بسنده کردن به نماز تراویح به تنها هشت رکعت. هر کس بر چهار رکعت تراویح میافزود از نظر البانی همچون کسی بود که در نماز ظهر رکعت پنجمی به جای آورَد.
بنگرید به کتاب ویلک آمن، از عالم ادیب عبدالغفور عطار مکّی.
وحشتزایی به سان مهمترین راهکار وهّابیان
در فصلهای پیش گفتیم که وهّابیان و سلفیان گفتوگو، بحث و نظر دیگر مسلمانان را نمیپذیرند و برای سرکوب بحث و گفتوگو به گونههای وحشتزایی متوسّل میشوند و هرگز مکاتب اسلامی ریشهدار در تاریخ اسلام را به رسمیت نمیشناسند و بر پایه دریافتشان از حدیث فرقههای هفتاد و سهگانه که هفتاد و دو فرقه در آتش است و یکی رهیده، تنها خود را فرقه رهیده میدانند و بس. آنها وحشتزایی را به دو شیوه اعمال میکنند:
1 - وحشتزاییِ فکری که پیشتر از آن سخن به میان آوردیم و آن عبارت است از متّهم کردن مردم به شرک و کفر و بدعت گذاری در دین و این که مخالفان آنها دشمنان سنّت و توحید هستند و همگی یا پیروان جهمیهاند یا یونان یا زردشت یا پس ماندههای بودیسم، یا نسبت دادن شایعات دروغ و افترا بدیشان و تشویق به دوری گزیدن از آنها همچون یک امر واجب و تماس نداشتن با مسلمانان مخالف ایشان و تحریف آثار مانده و سخنان پیشوایان بزرگ به سودِ اندیشه خود که قبلاً از آن سخن به میان آمد.
2 - وحشتزایی عملی، از راه دشنام یا تحقیر یا ضرب و شتم یا مشاجره در مساجد و قطع برق آن یا انجمنی که دانشمند یا مبلّغی میخواهد در آن سخنرانی کند یا کانونی علمی که با اندیشهها و اصول آنها ناسازگار است و این وحشتزایی به کشتن با سلاح تبدیل میشود، چنان که در پاکستان و افغانستان و کشورهایی دیگر همچون یمن، الجزایر و جز آن روی داده و
از نمونههای آن است:
1 - مقبل بن هادی وادعی در یمن که یکی از مبلّغان وهّابی توانگر در منطقه صعده یمن است. او و دار و دستهاش سلاح به دست میگیرند و در یمن چندان تباهی کردهاند که خدا میداند.
سلفیان پیرو او چند سال پیش قبّه ولیّ عیدروس را در عدن ویران کردند و فتنههای بسیاری از این روی رخ داد.
2 - جنبش یا گروه سلفیان در الجزایر و آنچه مردمانِ آنجا از مصیبت و بلا شاهدند. همه با آنچه در الجزایر رخ میدهد آشنایند و در گزارشهای خبری از کشتار بی گناهان آگاه میشوند. از آن جمله است اختلاف گروه
جهادی سلفیان با گروه تکفیر و هجرتِ آن ناحیه که سلفیان بر آنان شبیخون زدند و افراد آن را کشتند و سر بریدند.
3 - رفتار سلفیان در پاکستان و افغانستان در جنگ با دیگر گردانهای اسلامی و ایستادن در برابر متدیّنان، صوفیان و شیعیان به بهانه این که آنها بر عقیده وهّابیت سلفی، که تبلیغ آن را میکنند، نیستند.
4 - پروراندن سلفیان برای مشاجره و آشوب در مساجد و انجمنها در همه کشورهای جهان تا آن جا که نیروهای امنیتی (پلیس) ناگزیر مسلمانان را از آن مساجد بیرون میکنند و درِ آن مسجدها را به بهانه این که کانون و مرکز کشمکش و مشاجره است میبندند. چنین رویدادی به ویژه در آمریکا و کشورهای اروپایی بسیار روی داده است.
5 - تبدیل موارد مشاجره به کشتار در پارهای کشورها مانند پاکستان،
افغانستان و الجزایر و قربانی شدن کسانی چند از این روی.
6 - هراساندن کسانی که از یاری رساندن بدیشان باز میایستند.
حنبلیان این سخن را بسیار میگویند که: هر کس در این آیین تردید کند کافر است... و این هنگامی است که بخشی از عقاید مذکورشان را بیان میکنند، تا بدین سان شخص ناآگاه یا باز ایستنده از یاری آنها جز پیروی از ایشان گریزی نداشته باشد و این چنین پیروان عوام آنها که از این امور آگاهی ندارند فزونی یابند، زیرا این عوام میهراسند و از کفر به اسلام و از آتش به بهشت میگریزند.
این کار سیاهی لشکر سلفینماهای وهّابی را افزایش میدهد؛ و اینان همان طلبههایی هستند که به عوام شبیهترند، زیرا بسترهای پژوهش در میان آنها فرو بسته است و شک در جزئیات آن هم روا نیست چه رسد به
کاوش و پرده برداری از بسیاری امور باطل آن. همچون این یورش و تکفیر، روند ساختن مسیر علمی آنها در آیینمند کردن اصول و ادعای اجماعِ مورد نظر آنها و سخنان مطرح در شهرهای بزرگ و دیگر ادّعاهاشان به سامان میرسد.
در آغاز این فصل پیرامون راههای رواج سلفیه یا وهّابیت در جهان سخن به میان آوردیم و گفتیم که این کار یا از راه مبلّغان یا همان واعظان و
خطیبان و پیشنمازها سامان مییابد یا از راه انتشارات و چاپ کتاب یا نوار و نظایر آن، و همه این فعالیتها بی گمان به پشتوانهای مالی نیازمند است تا برای حقوق مبلّغان و پرداخت هزینه چاپ صرف شود. این کارها از طریق مراجع تأمین هزینهها ساماندهی میشود و تأمین آنها عمدتا از دو راه صورت میگیرد:
1 - نخستین راه تأمین هزینهها از راه اعانات بدون توقع بازپرداخت است و مقصود از آن انتشار این اندیشه است.
2 - راه دوم همان راه تجارت با چاپ کتابهایی است که این اندیشه را در خود دارد یا در خدمت این اندیشه است و رساندن آن را به دیگران آسان میسازد. این شیوه از سوی کسانی به کار زده میشود که غالبا در تجارت بیش از علم آوازه یافتهاند و برای خرید انتشارات ایشان و کتابهای چاپیِ آنها با این مراکز هماهنگی میشود تا در اختیار دانشگاههایی قرار گیرد که این اندیشه را پذیرفته یا بازارهای مصرفکننده
این گونه کتابها که افرادِ خواهانِ این گونه کتابها را در خود دارند.
در واقع مرکز تأمین سلفیانِ وهّابی در جهان همان کمکهای مالی است که از سوی «مدیریت هیأت پژوهشها و تبلیغ و ارشاد» یا همان سازمان افتا میرسد و بدین سان سهم هر مرکز یا جمعیتی که تبلیغ اندیشه وهّابی میکند مشخص میشود، چنان که بودجه برنامهریزی مورد توجه سازمان افتا مربوط بدیشان مشخص میشود که بودجه بسیار زیادی است و میتواند مراکز و مساجدی را بسازد، و مبلّغان آن را در
جای جای جهان تأمین کند و مدیریت هیأت پژوهشها در محقّق کردن اهداف آن با «مؤسسه جهان اسلام» همکاری میکند. این مؤسسه کتابخانههایی دارد که در همه جای جهان یا کشورهای بسیاری برای محقق کردن هدف مدیریت واحد و سامان یافتهای پراکنده است.
بگذریم که سلفیان انشعابی از این مقلّدان که دیگر - چنان که خود میگویند - طرفدار طاغوت نیستند منابع دیگری برای تأمین خود یافتهاند.
از مهم ترین مراکز و جمعیتها و احزاب تأمین کننده وهّابیت است:
الف - مدیریت هیأت پژوهشها و تبلیغ و ارشاد، منبع اصلی اندیشه و تأمین کننده بنیادین آیین وهّابی در جهان است.
ب - مؤسسه جهان اسلام که قرآن و کتابهای ابن تیمیه و دیگر پیشوایان سلفیه و وهّابیت را پخش میکند.
ج - جمعیت احیای آثار در کویت که بودجهای داخلی دارد و بودجهای که از خارج میرسد.
د - حزب عدالت در جاکارتای اندونزی.
ه
و - گروه یاران سنّت محمّدی در مصر.
ز - جمعیت سلفی الجزایر.
ح - جنبش جهاد اسلامی در مصر.
ی - در پاکستان و هند شماری مدارس و دانشگاههای دینی با پشتیبانی وهّابیان تأسیس شده تا دانشجویانی فارغ التحصیل شوند و اساتیدی که از
استعداد کامل برخوردارند و آماده ترویج اندیشه وهّابی و فراخوان مردم به سوی آن هستند در این دانشگاهها اندیشه وهّابی سلفی را تدریس کنند.
از آنچه نوشته آمد چگونگی تأمین اندیشه وهّابی - سلفی روشن شد. در این جا با آگاهی تأکید میکنیم که گستردهترین راه تأمین، به کار گماردن افرادی معتمد در مراکز وهّابی برای پرداخت حقوق مبلّغان سلفی و رساندن این حقوق با دست خود بدیشان است، چنان که در کشورهای گوناگون برای مبلّغان و خطیبان و پیشنمازان و واعظان و برخی از دکتران دانشگاه پولهای هنگفت را دست به دست میرسانند و این کار، نهانی صورت میپذیرد تا نظر هیچ کس به این واقعیت جلب نشود که در آن جا جمعیت یا جمعیتها یا احزاب سامان یافتهای تشکیل شده است، بلکه چنین گمان برند که تنها مشایخ و علما و مبلّغانی هستند که قرآن و حدیث میآموزند.
سلفیان در حج و عمره با رؤسای این حرکت (وهّابیت) در انجمنهای مشخص خود در حرمین و دیگر جاها دیدار میکنند.
این مبلّغانِ اَجیر شده با فرستاده شدن به سفرهای حج و عمره تشویق میشوند و کتابها و نوارهای جدید اندیشههاشان و مسائل نوپدیدی را
که میخواهند این نظریه پردازها در کشورهای گوناگون رواج دهند با آنان همراه میسازند.
اندیشه سلفی، آشوب و دردی دیر درمان بایسته بهبود
باید که علمای مسلمانِ همه مذاهب اسلامی و خردمندان و دیده وران امّت، هماهنگ دست به دست هم دهند و برای جلوگیری از جریان سلفیگری و اندیشه وحشتزای وهّابی برنامه و آموزهای بنهند.
علمای اهل سنّت - جز شماری بس اندک - به ویژه در سده گذشته، از طراحیهای بسیار دقیق و فراهم کردن برنامههای ترویج اندیشه و اصول و اعتقادات علمای وهّابی در سراسر جهان غافل بودهاند و هر که از مخالفان ایشان از این امور آگاهی یابد جرأت آشکار کردن مخالفت با آنها و ردّ ایشان یا گفتوگو در افکارشان را ندارد و از همین رو وهّابیان در این زمینهها به ویژه در کشورهای فاقد علمای شایسته کامیابی یافتهاند و بسیاری از جوانان فریفته اندیشهای شدهاند که مثلاً راه قرآن و حدیث و سیره سلف صالح را میپوید. حتّی میتوان گفت اندیشه وهّابی در شیوههای دبستانی و دانشگاهی تا آن جا رخنه کرده که در دل جوانان اصول و بنیان هایی را نشانده که چهره اسلام و مسلمانان را مشوّه میکند.
برای بهبود این اندیشه باید گامهای زیر برداشته شود:
1 - انتشار کتب و رسالههایی که پرده از حقیقت اندیشه سلفی - وهّابی برگیرد و اصول و اندیشههای آن و مقولههای ناسازگار با جمهور مسلمانان را بشناساند و مسلمانان را از خطر این اندیشه بیاگاهانَد.
نیز کتابهایی که اندیشههای وهّابی - سلفی را رد و نقض کند و افکار آن را در
زمینه عقاید به چالش کشد و این از مهم ترین کارهاست و در پیِ
آن باید دیگر مسایل فقهی و دینی آنها را به مناقشه گرفت.
2 - انتشار کتابهایی در جهان با اندیشهای جایگزین برای اندیشه وهّابی در زمینه عقاید و توحید و فقه و نقل احادیث و داوری پیرامون آن و دیگر مسایل دینی.
بایسته است هنگام پایداری و مقاومت این اندیشه دست کم یک کتابخانه تأسیس و پشتیبانی مالی شود تا کتابهای جایگزین کتابهای وهّابی را انتشار دهد، به علاوه کتابهایی که اندیشه وهّابی را به نقد میکشد و کسانی که این کتابخانه را میگردانند و بر آن اشراف دارند کسانی باشند متخصّص و آگاه بر شیوههای ردّ و نشر و آنچه در بررسی اندیشه سلفی مفید و سودمند است.
3 - یاری گرفتن از علمای کارشناس در این زمینه که بتوانند نظریهپردازی کرده قواعد کلّی اندیشه اسلامی صحیح را تبیین کنند.
4 - فراهم آوردن شروط مناسب برای تربیت نسلی از علمای توانمند با بنیاد نهادن مدارس، مراکز و دانشگاه هایی که دانشجویانی را فارغ التحصیل میکنند که اندیشه صحیح با خود دارند و تدریس آنها به گونهای که عملاً علمایی شایسته باشند، زیرا بیشتر دانشگاههای امروز و بلکه همه آنها در بیرون دادن علمای آگاه و همه سونگر و نیرومند در علوم دینی ناتوان هستند.
5 - فراهم آوردن شروط مناسب برای تربیت خطیبان و پیشنمازان و واعظان غیر وهّابی و غیر سلفی برای تبدیل پیشنمازهای مساجد و
خطیبان و واعظان سلفی - وهّابی به این گروه.
6 - واداشتن دکترها و آموزشگران آموزشگاهها و مراکز و دانشکدههای الهیات و اساتید با سواد اسلامی به این که گرایش وهّابی نیابند، نیز واداشتن آنها که اندیشه وهّابی دارند به این که هشیار باشند تا اندیشه وهّابی را انتشار ندهند و تنها به ترویج فکر صحیح اسلامی به دور از اندیشههای قائل به تجسیم حنبلیان و ابن تیمیه و البانی و نظایر آنها روی آورند.
بدین سان با ریشهها، تاریخ، اندیشههای بنیادین، شیوههای رواج و وابستههای آن در مسایل مهم این آیین آگاه شدیم، و در این میان چه بسا امور دیگری را ناگفته رها کرده باشیم. پس هر که بر این کتاب آگاهی دارد، بکوشد تا به تکمیلش پردازد یا اطلاعات خود را برای ما ارسال کند تا در چاپهای آینده بدان بیفزاییم. نیز از کسانی که به حقایقی پیرامون این بحث ره یافتند امید میبریم آنها را بنگارند و انتشار دهند یا برای انتشار نزد ما فرستند تا در چاپهای بعدی به آن بیفزاییم. از خدا میخواهیم کارهای ما را ناب برای خویش بگردانَد و ما از این کار آهنگی جز خدمت به این دین نداریم و این که تحریفِ غالیان و انتساب مبطلان و تأویل جاهلان را از آن دور بداریم و فرجام نیکو به خدای متعال است.
1 - حماد بن سلمه بصری (مرده به سال 167ه .) راوی احادیث بسیار در تشبیه و تجسیم.
2 - نُعَیم بن حماد خزاعی (146 - 228ه .) سخنان و احادیثی در تجسیم روایت کرده است.
3 - عثمان بن سعید دارمی (مرده به سال 280ه .) نگارنده کتاب الردّ علی الجهمیة و الرّد علی بشر المریسی.
4 - ابن ابی عاصم: ابوبکر احمد بن عمرو بن عاصم شیبانی (مرده به سال 287ه .) نگارنده کتاب السنّة.
5 - عبداللّه بن احمد بن حنبل (213 - 290) نگارنده کتاب السنّة .
6 - ابن خزیمه: ابوبکر محمّد بن اسحاق بن خزیمه (223 - 311). نگارنده کتاب التوحید واثبات صفات الرب.
7 - الخلال: ابوبکر احمد بن محمّد بن هارون الخلال (مرده به سال 311ه .) نگارنده کتاب السنّة.
8 - ابن ابی داود: ابوبکر عبداللّه بن ابو داود سلیمان سجستانی (230 - 316ه .). او در تشبیه و تجسیم قصیدهای سروده که در کتاب العلوّ ذهبی (ص 503) آمده است. او ناصبی بنامی بود.
9 - بربهاری: ابو محمّد حسن بن علی بن خلف بربهاری، شیخ حنبلیان در بغداد (مرده به سال 329ه .). نگارنده کتاب شرح السنّة.
10 - الآجری: ابوبکر محمّد بن حسین الآجری (280 - 360ه .). نگارنده کتاب الشریعة فی السنّة.
11 - ابن بطة: ابو عبداللّه عبیداللّه بن محمّد بن بطة العُکبری (304 - 387). نگارنده کتاب الابانة. او در شمار دروغ پردازان و معتقدان بنام تجسیم بود. شرح حال او در کتاب ابن حجر عسقلانی لسان المیزان (4/131) آمده است.
12 - ابن مَنْدَه: محمّد بن اسحاق بن منده (310 - 395). نگارنده کتاب التوحید و الایمان و الصفات.
13 - اللالکائی: هبة اللّه بن حسن بن منصور اللالکائی (مرده به سال 418ه .). نگارنده کتاب شرح اصول اعتقاد اهل السنّة والجماعة.
14 - الطلمنکی: ابو عمر احمد بن محمّد بن عبداللّه الطلمنکی (339 -
429). نگارنده کتاب الوصول الی معرفة الاصول. ذهبی در کتاب سیر اعلام
النبلاء (17/569) میگوید که او کتابی در سنت دارد که در اثبات پهلو برای خدای متعال است.
15 - القاضی ابویعلی حنبلی: محمّد بن حسین بن فراء بغدادی حنبلی
(380 - 458). نگارنده کتاب ابطال التأویل که هر گونه شگفتی را در آن آورده است.
16 - ابو اسماعیل الانصاری: ابو اسماعیل عبداللّه بن محمّد بن مت انصاری هروی (396 - 481). نگارنده کتاب ذم الکلام واهله و الصفات.
17 - ابن قدامة المقدسی: ابو محمد عبداللّه بن احمد بن قدامه مقدسی دمشقی حنبلی (541 - 620). نگارنده کتاب ذم التأویل و العلوّ.
18 - ابن تیمیه: احمد بن عبد الحلیم بن تیمیه حرانی (661 - 728). نگارنده کتاب التأسیس فی الرّد علی اساس التقدیس و منهاج السّنّة و کتابهایی دیگر. او این آیین را قاعدهمند کرد و پایههای آن بریخت و برای پسینیان سامانش داد.
19 - ابن قیّم الجوزیه: (مرده به سال 751ه .). نگارنده کتاب الصواعق المرسلة علی الجهمیة والمعطّلة و اجتماع الجیوش الاسلامیة که گونههای تشبیه و تجسیم را در این دو کتاب آورده است.
20 - ابن شیخ الحزّامین: عمادالدین احمد بن ابراهیم واسطی، ملقب به ابن شیخ حزّامین (مرده به سال 711ه .) نگارنده کتاب التذکرة والاعتبار به دفاع از ابن تیمیه، و نگارنده رساله «النصیحة».
21 - ابن عبدالهادی: محمّد بن احمد بن عبد الهادی حنبلی، شاگرد ابن تیمیه (704 - 744). نگارنده کتاب الصارم المنکی فی الردّ علی السبکی.
22 - ابن ابی العزّ الحنفی: علی بن علی بن محمّد بن ابی عزّ حنفی اذرعی صالحی (731 - 792). نگارنده کتاب شرح العقیدة الطحاویة. این شرح، همان اندیشههای ابن تیمیه است در کتابش منهاج السنّة و موافقة صریح المعقول لصحیح المنقول که ابن ابی عزّ آن را خلاصه کرده و شرح طحاویه
قرارش داده است و از همین رو وهّابیان سلفی معاصر را میبینیم که این کتاب را با تلاش بسیار چاپ کرده در همه جای جهان انتشار دادهاند و حتّی به پارهای زبانهای دیگر ترجمه کردهاند.
ابن حجر عسقلانی حافظ در کتابش إنباء الغُمر بأبناء العمر فی التاریخ(2/96) روشن کرده است که: حنفیان، ابن ابی عزّ را در روزگارش انکار میکردهاند.
23 - ابن الوزیر: محمّد بن ابراهیم بن وزیر یمنی (775 - 840). او اندیشههای ابن تیمیه را جذب کرده بود. کتاب العواصم و الروض الباسم
فی الذّبّ عن سنّة ابی القاسم و کتابهایی دیگر را او نگاشته است و شیخ
کوثری یادآور شده است که این مرد نخستین کسی است که به تباهی کشیدن مذهب عترت در یمن را آغازید.
روزگار محمّد بن عبدالوهّاب و پسینیان او:
24 - محمّد بن عبدالوهاب نجدی: (1115 - 1206). بنیانگذار دعوتی که امروز به وهّابیت شهرت یافته. او کتابهای گوناگونی همچون کشف
الشهاب و مفید المستفید فی کفر تارک التوحید و کتابهایی دیگر را نگاشته است.
25 - ابن الآلوسی: نعمان بن مفسر محمود شکری آلوسی (1252 - 1317). نگارنده کتاب غایة الأمانی فی الردّ علی النبهانی.
26 - عبدالرحمن المعلمی الیمانی: (1313 - 1386). نگارنده کتاب التکمیل بما فی کتب الکوثری من الاباطیل.
27 - القنوجی: صدیق حسن خان بهوبالی قنوجی که در هند میزیسته است. او پیرو شوکانی بود.
28 - حمد بن ناصر بن عثمان آل معمر النجدی (1160 - 1225). نگارنده کتاب الردّ علی القبوریین.
29 - احمد بن ابراهیم بن عیسی الحنبلی النجدی (1253 - 1329). نگارنده کتاب ردّ شبهات المستعینین بغیراللّه.
30 - جمال الدین القاسمی الدمشقی، نگارنده کتاب اصلاح المساجد من البدع والعوائد.
31 - محمد خلیل هراس المصری، نگارنده کتاب شرح العقیدة الواسطیة
و الحرکة الوهابیة.
32 - عبدالرزاق عفیفی: او با معلمی یمانی در ردّ کوثری همکاری میکرد. وی بسیار درشتگو بود.
33 - محب الدین الخطیب / دمشقی / ناصبی (1303 - 1389ه .) برابر با (1886 - 1969م). وهّابیان او را برای ردّ شیعه و آنچه مربوط به
اهل البیت است به کار گرفتند. او بر کتاب العواصم من القواصم ابن عربی مالکی حاشیه زد و این کتاب را با حواشیِ منقول از منهاج السنّة ابن تیمیه تباه کرد. محبّ الدین در اندیشهای که داشت مردی بسیار خطرناک شمرده میشد.
34 - احمد شاکر: احمد محمّد شاکر / مصری بود و عهدهدار قضا (1892/1958م). او بر تراث چندین تعلیق و تحقیق دارد که یکی از آنها تعلیقی است بر کتاب الرسالة نگاشته شافعی.
35 - حامد الفقی: رئیس گروه انصار السنه مصر در آغازینههای سده گذشته. او همکار احمد شاکر بود. در پایان کار احمد شاکر کتاب کوچکی درباره او نگاشت و آبرویش بریخت و کتاب خود را بینی وبین الشیخ
حامدنامید.
36 - محمّد ناصیف: محمّد بن حسین ناصیف (مرده به سال 1391ه . برابر با 1971م)، از مردمان جدّه در حجاز. او در مصر و حجاز و حومه آن برای وهّابیت هزینه بسیار میکرد. برخی از این مسایل را علامه کوثری در آغاز کتابش التّرحیب بنقد التأنیب آورده است.
37 - عبداللّه القصیمی النجدی: شاید او اخیرا مرده باشد و این پس از هنگامی بود که وهّابیان به سبب الحاد او از وی کناره گرفته بودند.
کتاب الکون یحاکم الإله و هذه الاغلال را او نگاشته است. او پیشتر کتاب البروق النجدیة فی اکتساح الظلمات الدجویة را نگاشته بود که وهّابیان
از پیش آن را چاپ کرده بودند و همچنان آن را چاپ و نشر میکنند.
البانی و پیرامونیان او:
38 - الالبانی: محمّد ناصرالدین بن نوح البانی (مرده در 2/10/1999م). او سرنیزه وهّابیان سلفی در این روزگار و پیشوا و مرجع آنها در حدیث بود و نزد وهّابیان احترام بسیار دارد و نگاشتههای زیادی از آنِ اوست.
39 - زهیر الشاویش دمشقی، صاحب چاپخانه اسلامی که بیشتر کتابهای وهّابیان و سلفیان را در این روزگار انتشار داده است. او شاگرد البانی بود، لیک در پایان عمر البانی میان زهیر و البانی کشمکشی سخت رخ نمود و پارهای از کشمکشهای این دو به دادگاه کشیده شد که موضوع آن دعوا بر سر حقوق چاپ کتاب و درآمدهای آن بود.
40 - محمّد نسیب الرفاعی الحلبی (مرده به سال 1413ه .) در اردن. او ادّعا میکرد که بنیانگذار آیین سلفیگری و خدمتگزار آن در شهر حلب
است. رفاعی 25 سال همنشین البانی بود، و آن گاه با یکدیگر کشمکش یافتند تا آن جا که هر یک دیگری را به شرک و بدعت نسبت میداد. وی کتابی در ردّ البانی نوشت و آن را نوال المنی فی اثبات عصمة امهات وازواج
الانبیاء من الزنا نامید. دوست او البانی امامت نماز بر جنازه او را عهده دار بود. او همچنین کتاب التوصل إلی حقیقة التوسّل و کتابهایی دیگر را نگاشته است.
41 - محمّد عید عباسی... نگارنده کتاب بدعهالتعصّب المذهبی و التّوسل انواعه واحکامه و الدعوة السلفیة وموقفها من الحرکات الاخری.
42 - محمود مهدی الاستنبولی: از شاگردان و همیاران البانی و تقریبا هم سنّ و سال او و تا آن جا که میدانم هنوز زنده است. او در پی اختلافی که با البانی یافت کتابی در ردّ او نوشت نامیده به خطاب مفتوح الی الشیخ
ناصر.
وهّابیان سعودی:
43 - ابن باز: عبدالعزیز بن باز نجدی (که اخیرا مرده است). مفتی سابق عربستان سعودی و رئیس هیئت مدیره پژوهشها و تبلیغ و ارشاد. او رسالههای گوناگون دارد که یکی از آنهاست التخذیر من البدع.
44 - التویجری: حمود بن عبداللّه بن حمود التویجری (که اخیرا مرده است). نگارنده کتاب عقیدة اهل الایمان فی خلق آدم علی صورة الرحمن و اثبات علوّ اللّه و مباینته لخلقه.
45 - حماد الانصاری: حماد بن محمّد انصاری (که اخیرا مرده است). او چندین رساله دارد که یکی از آن هاست: کشف الستر عما ورد فی السفر الی القبر.
46 - ابوبکر جابر الجزائری (که اخیرا مرده است). کتاب عقیدة المسلم و وجاؤوا یرکضون... مهلاً یا دعاة الضلالة را او نگاشته است.
47 - ابن عثیمین: محمّد بن صالح عثیمین (که اخیرا مرده است). او چندین کتاب دارد که یکی از آنهاست: القواعد المثلی فی صفات اللّه واسمائه الحسنی.
48 - عبداللّه بن سعدی الغامدی: نگارنده کتاب الاخطاء الاساسیة فی
العقیدة و توحید الالوهیة من کتاب فتح الباری.
49 - علی الفقیهی: علی بن محمّد ناصر الفقیهی. نگارنده کتاب الفتح المبین و چند تحقیق بر کتابهای توحید.
50 - عبداللّه محمّد الدویش (اخیرا در جوانی مرد). او کتاب المورد الزلال فی التنبیه علی اخطاء الظلال را نگاشت. وی وهّابی بغایت متعصّبی بود و دیگران را یا مشرک میدانست یا بدعت گذار.
51 - دکترربیع بن هادی المدخلی، یکی از سران بزرگ وهّابی در مدینه منورّه.
52 - دکتر صالح بن فوزان بن عبداللّه فوزان: از بزرگان هیئت مدیره پژوهشها و فتوا و تبلیغ و ارشاد. او بر کتاب سلفیه دکتر بوطی ردّیهای
نگاشته است.
53 - بکر ابو زید: دکتر بکر عبداللّه ابو زید. عضو کانون فقه اسلامی در عربستان سعودی. او کتابهایی نگاشته که از آن جمله است: ابن قیم الجوزیه، هجر المبتدع و حکم الانتماء الی الفرق والاحزاب والجماعات الاسلامیة. او در شهرهای مختلف بسیاری به ویژه جوانان را تأمین میکرد
تا بر صوفیه و طرفداران دیگر مذاهب و علمای اهل بیت ردّیه بنویسند.
و از آنها میخواست اندیشه وهّابی - سلفی را رواج دهند.
54 - عبداللطیف بن عبدالرحمن بن حسن آل الشیخ: نگارنده کتاب القول المبین فی التحذیر من کتاب احیاء علوم الدین.
55 - عبداللّه بن سلیمان بن منیع: نگارنده کتاب حوار مع المالکی فی رد
منکراته و ضلالاته.
56 - عبدالرزاق بن عبدالمحسن العباد البدر:نگارنده کتاب القول السدید فی الردّ علی من انکر التوحید.
57 - عبدالکریم بن صالح الحمید: نگارنده کتاب الاتحاف بعقیدة الاسلاف.
58 - عبدالرحمن بن یوسف بن عبدالرحمن بن محمّد الرحمه: نگارنده کتاب الصواعق والشهب المرمیة.
59 - سلیمان بن ناصر العلوان: نگارنده کتاب الکشاف عن ضلالات السقاف.
60 - عبدالسلام بن برجس بن ناصر آل عبدالکریم: نگارنده کتاب الردّ علی القبوریین: شفاء الصدور فی الردّ علی الجواب المشکور.
61 - ابراهیم السلیمان الجبهان: نگارنده کتاب تبدید الظلام و تنبیه النیام و کتاب هایی دیگر.
62 - عبداللّه الغنیمان: رئیس گروه اعتقاد دانشگاه اسلامی مدینه منورّه.
63 - دکتر سفر بن عبدالرحمن الحوالی: رئیس گروه اعتقاد دانشگاه امّ القری. نگارنده کتاب منهج الاشاعره فی العقیده.
64 - خالد بن محمّد العنبری: او کتابی در دفاع از البانی و عقیده وهّابی نگاشته است.
65 - فریح بن صالح البهلول.
66 - محمّد بن سیف العجمی: نگارنده کتاب الردّ علی الصابونی.
67 - عبداللّه السبت: به نظر میرسد او کویتی یا خلیجی است و کتاب الرحمن علی العرش استوی را نگاشته است.
68 - محمّد بن حمد الحمود: مصحّح چند کتاب از جمله کتاب العرش از ابن ابی شیبه مجسّم.
69 - اسامة توفیق القصاص:شاید اهل سعودی نباشد. کتابی نگاشته با نام اثبات علو اللّه علی خلقه والردّ علی المخالفین که در دو جلد چاپ شده
است.
گروهی از کشورهای گوناگون:
70 - مقبل بن هادی الوادعی الیمنی (مرده در تابستان سال 2001م). چند رساله دارد که یکی از آنها القول المبین فی بیان فضائح المذبذبیناست.
71 - عبدالبدیع صقر: نگارنده کتاب نقد البردة.
72 - عمرو عبدالمنعم: مصری و نگارنده کتاب دفاعا عن السلفیة.
73 - محمّد بن جمیل زینو حلبی: مقیم عربستان سعودی و نگارنده کتاب توجیهات اسلامیة.
74 - عبدالرحمن دمشقیه: لبنانی و مقیم عربستان سعودی.
75 - ابو عبداللّه محمود بن محمّد الحداد: مصری و بسیار بد زبان. او چندین کتاب را تصحیح کرده است و بر جلدهای آن چنین نوشته که زاده به سال 1374 هجری است. وهّابیان او را عهده دار شدند، پرورشش دادند و اینک گرامیاش میدارند.
76 - دکتر عاصم بن عبداللّه قریونی: اردنی، ظاهرا مقیم عربستان سعودی و نگارنده کتاب جهالات خطیرة فی قضایا اعتقادیة کثیرة.
77 - عبدالرحمن عبدالخالق: مقیم کویت و نگارنده کتاب فضائح الصوفیة.
78 - ابو اسحاق الحوینی: حجازی بن محمّد شریف. مصری، بدزبان و نگارنده چند کتاب و حاشیه که یکی از آنهاست: نهی الصحبة عن النزول
بالرکبة.
79 - ابو قتاده عمر محمود ابو عمر: اصل او از اردن است و مؤلف کتاب الردّ علی البیجوری فی شرح جوهرة التوحید.
سلفیان اردن:
80 - عبدالرؤوف العبوشی: ساکن شهر زرقاء. اخیرا مرده است.
81 - یوسف البرقاوی: نگارنده کتاب أوهابیة ام کتاب وسنّة.
82 - محمّد ابراهیم شقرة: او چندین رساله دارد از جمله: إرشاد الساری إلی عبادة الباری.
83 - دکتر عمر سلیمان الاشقر: مدرس دانشگاه اردن و عضو اخوان الصفا که بسیار میکوشد عقیده وهّابی را به میان آنها رخنه دهد و در میانشان جایگزین کند.
84 - دکتر احمد العوایشة: دانشگاه اردن.
85 - علی حسن الحلبی: او در اندیشه وهّابی - سلفی چندین کتاب نگاشته است و از نزدیکترین یاران البانی شمرده میشود.
86 - سلیم الهلالی: رسالههای زیادی دارد که یکی از آنها رسالة فی حدیث الجاریة است. او سلفی وهّابی است.
87 - مشهور حسن سلیمان: کتابهای بسیار دارد. سلفی وهّابی است.
88 - دکتر محمد ابو ارحیم: مدرس دانشگاه و نگارنده رسالههایی چند.
89 - دکتر مروان القیسی: دانشگاه یرموک. نگارنده کتاب معالم الهدی إلی فهم الاسلام.
90 - دکتر عوض منصور: دکتری که هیچ گاه در دانشگاه تدریس نکرد. نگارنده کتاب الرحمن علی العرش استوی که خطاهای بسیار دارد.
91 - دکتر محمّد احمد الخطیب: یکی از مدرسان دانشکده الهیات دانشگاه اردن.
92 - مراد شکری: نگارنده کتاب دفع الشبه الغویة عن شیخ الاسلام ابن تیمیه. او پیشنماز مسجد است.
93 - حسین العوایشه: نگارنده کتاب القبر عذابه و نعیمه.
94 - الشیخ عبدالقادر الارناؤوط: سوری و مقیم سوریه. او هم اکنون در رأس وهّابیان سلفیِ آنجاست، حاشیهها و تصحیحهای بسیار دارد. او فصل زیارة سیدنا رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله در کتاب الاذکار نووی را تحریف کرد و پس از لو رفتن قضیه وانمود کرد که کار او نیست و دارالهدی در ریاض به چنین کاری پرداخته است.
این افراد تنها اندکی از بسیار بودند و در جای جای جهان دیگرانی
هستند که هر خواننده میتواند پس از کسب یقین در اندیشه و باور آنها نامشان را در این فهرست بیاورد تا مسلمانان و پردازندگان به این مهم از هویت آنها آگاه شوند.
بدانید که منکران این اندیشه (اندیشه تشبیه و تجسیم و نصب) از روزگار صحابه و پس از ایشان بسیارند که پیشاپیش آنها عمر است که هنگام پرسش صبیغ پیرامون متشابه در قرآن او را انکار کرد.(1)
وانگاه عالمان اهل بیت در طول پنج سده نخست و نیز پیروان راه اهل بیت از این رویداد آگاه شدند و در پی آن این عالمان گردآوری شدند و خواننده کتابهای تاریخ و تراجم بر این نکته آگاهی مییابد و من در این چکیده چندان که توان شماره کردن آنها را یافتم از روزگار ابن تیمیه و پس از آن نامشان را یاد آوردهام که از آنها هستند:
1 - تقی الدین علی سبکی (متوفّی به سال 756ه .) که در ردّ ابن تیمیه
و شاگردش ابن قیّم رسالهها نگاشته و از آن جمله است:
1) ماجرای آن در شرح حال صبیغ در کتاب الاصابه ابن حجر آمده است و دارمی حدیث او را روایت کرده است.
السیف الصقیل فی الردّ علی ابن زفیل.
الدرة المضیة فی الردّ علی ابن تیمیة.
شفاء السقام فی زیارة خیرالانام.
و مجموعه رسالههای دیگری که به تازگی چاپ شده است.
2 - ابن دقیق العید الشافعی المالکیِ حافظ (متوفّی به سال 702ه .)، ردّیهای بر ابن تیمیه در مسأله حدوث و قدم عالم دارد.
ابن دقیق عید پیرامون این مسأله در الفتح (12/202) چنین گفته است :
کسی بود که در معقولات ادّعای کارکشتگی داشت و به فلسفه میگرایید و گمان داشت که مخالف حدوث عالم تکفیر نمیشود، زیرا از قبیل مخالفت با اجماع است و به سخن ما چنگ در زد که منکر اجماع به طور کلی تکفیر نمیشود مگر آن که از سوی شارع خبر متواتر آن اثبات شده باشد. او میگوید: این چنگ در زدن یا از سرِ کوری بوده یا تظاهر به کوری کرده است، زیرا حدوث عالم از جمله اموری است که در آن اجماع و تواتر نقلی با هم گرد آمدهاند. پایان سخنِ آمده در الفتح که جای درنگ
دارد.
3 - از کسانی که ابن تیمیه را رسوا کرد ذهبی شافعیِ حافظ (متوفی به سال 748ه .) بود. او در چندین جای کتابهای خود چنین کرده که یکی از آن رساله مشهور او در میان علماست و آن را برای ابن تیمیه فرستاده و
النصیحة الذهبیة نامیدهاش، و دیگری رسالهای است با نام القبّان که سخاوی حافظ آن را در کتاب چاپ شده پرآوازه خود الاعلان بالتوبیخ (ص307) یاد کرده که باید بدان رجوع شود. رساله دیگری نیز در کتاب ذهبی با نام بیان زغل العلم و الطلب آمده که محدّث کوثری آن را تصحیح
کرده است. ذهبی در صفحه 23 این کتاب در خیرخواهی طالبان دانش چنین میگوید:
اگر در اصول و شاخههای آن از منطق گرفته تا حکمت و فلسفه و آرای نخستینیان و مرواریدهای درخشان اندیشه مهارت یافتی و با این وجود در قرآن و سنّت و اصول سلف صالح نیز سنگر گزیدی و عقل و نقل را با یکدیگر درآمیختی باز گمان نمیکنم به جایگاه ابن تیمیه برسی و به خدا سوگند که بدان نزدیک نیز نتوانی شد و من دیدم چگونه در فرجام کار به حق یا به باطل به سقوط و برکناری و گمراهی کشیده شد و روا یا ناروا تکذیبش کردند و تکفیر. او پیش از داخل شدن به این ماجرا نورانی بود و پرتو افشان و سیمای سلف صالح داشت، لیک از آن پس تیره شد و گرفته... و بدعت گذاری که نزد گروههای عاقل و فاضل، فرهیختهای محقّق بود...
هر که بخواهد میتواند به این کتاب مراجعه کند. این سخن بیگفتوگو از ذهبی است که او و گروهی از حافظان همچون سخاویِ حافظ در کتابش الاعلان بالتوبیخ (ص 136) آن را آوردهاند که میتوان آن را نگریست.
4 - القاضی بدرالدین محمّد بن ابراهیم بن جماعة الشافعی، متوفی به سال 733 هجری.
5 - قاضی محمّد بن الحریری الانصاری الحنفی.
6 - قاضی محمّد بن ابی بکر المالکی.
7 - قاضی احمد بن عمر المقدسی الحنبلی.
ابن تیمیه به سال 726ه . با فتوای صادره از این چهار قاضی م
حبوس شد.
8 - قاضی القضاة مصر احمد بن ابراهیم سروجی حنفی، متوفّی به سال 710 هجری.
9 - قاضی القضاة مالکی در مصر، علی بن مخلوف متوفّی به سال 718هجری.
10 - علامه علی بن یعقوب البکری، متوفّی به سال 724 هجری.
11 - علامه شمس الدین محمّد بن عدلان الشافعی، متوفّی به سال 749 هجری.
12 - امام صدرالدین بن وکیل، معروف به ابن مرحل شافعی.(1)
13 - امام علامه احمد بن یحیی الکلابی الحلبی، متوفی به سال 733هجری. او ردّیهای بر ابن تیمیه دارد که امام التاج سبکی در شرح حال او در کتاب طبقات الشافعیة الکبری یادآور شده است.
14 - قاضی علامه صفی الدین هندی، متوفّی به سال 715 هجری.
در مسائلی با ابن تیمیه مناظره کرده است.
15 - قاضی کمال الدین بن زملکانی، متوفی به سال 727 هجری. با ابن تیمیه مناظره کرد و در مسأله زیارت و طلاق بر او ردّیه نوشت.
16 - مفسّر زباندان ابو حیّان اندلسیِ حافظ، متوفّی به سال 745 هجری. او در کتاب خود التفسیر المادّ از ابن تیمیه سخن به میان آورده است و گفته که خود رسالهای را با خط ابن تیمیه دیده که در آن مسأله قعود بر عرش را اثبات کرده. ابو حیان این سخن او را سخت رد کرده
1) بنگرید به شواهد الحق بالاستغاثة بسیدالخلق از شیخ نبهانی، ص177.
است.
17 - امام علی بن محمّد الباجی الشافعی، متوفّی به سال 714 هجری.
18 - محدّث مورخ فخر بن معلم قرشی، متوفّی به سال 725 هجری. او در کتاب نجم المهتدی و رجم المعتدی ابن تیمیه را رد کرده است.
19 - علامه محمّد بن علی مازنی دهّان دمشقی، متوفّی به سال 721 هجری. او در دو رساله ابن تیمیه را رد کرده است: رسالهای در زیارت و رسالهای در مسأله طلاق.
20 - امام ابو قاسم احمد بن محمّد شیرازی، متوفی به سال 733 هجری. او در رسالهای ابن تیمیه را رد کرده است.
21 - امام جلال الدین قزوینی شافعی، متوفی به سال 739 هجری.
22 - علامه عفیف الدین عبداللّه بن اسعد یافعی یمنی، متوفی به سال 768 هجری، نگارنده کتاب مرهم العلل المعضلة.
23 - تاج الدین عبدالوهاب بن علی سبکیِ محدّث، متوفی به سال
771 هجری. او در کتاب بزرگ خود طبقات الشافعیة الکبری بر ذهبی و ابن تیمیه ردّیهها و انتقادهای بسیار دارد.
24 - علامه مورخ ابن شاکر کتبی، متوفی به سال 764 هجری. نگارنده کتاب عیون التواریخ.
25 - علامه فقیه عمر بن ابی الیمن اللخمی الفاکهی المالکی، متوفی به سال 734 هجری، او در ردّ ابن تیمیه کتابی دارد با نام التحفة المختارة فی الرد علی منکر الزیارة.
26 - علامه عیسی الزواوی المالکی، متوفی به سال 743 هجری. او در مسأله زیارت رسالهای در ردّ ابن تیمیه نگاشته است.
27 - قاضی علامه محمّد السعدی الاخنائی المصری، متوفی به سال 750 هجری. او در ردّ ابن تیمیه کتابی دارد که با کتاب البراهین الساطعة به قلم علامه عزامی چاپ شده و آن را المقالة المرضیة فی الردّ علی من ینکر
الزیارة المحمّدیة نامیده است.
28 - علامه محقّق احمد بن عثمان الترکمانی الجوزجانی الحنفی، متوفی به سال 744 هجری. او رسالهای در ردّ ابن تیمیه دارد که آن را الابحاث الجلیة فی الردّ علی ابن تیمیة نامیده است.
29 - ابن حجر عسقلانی شافعیِ حافظ متوفی به سال 852 هجری. او در کتاب فتح الباری (3/66) در مسأله زیارت و در همین کتاب (13/410) در مسأله رویدادهایی که آغازی ندارد از ابن تیمیه انتقاد کرده اس
ابن حجر بر کتاب الردّ الوافر ابن ناصرالدین دمشقی که در آن علاء بخاری را رد کرده تقریظ نگاشته است، در حالی که این کتاب تنها انتقامی است از حنفیان که خود از اشتباههای ابن حجر شمرده میشود.
ابن حجر رسالهای دارد با نام الاشارة بطرق حدیث الزیارة و شرح حال ابن تیمیه را در الدررالکامنة آورده و یادآور شده که دانشمندان روزگار ابن تیمیه او را به نفاق نسبت دادهاند، زیرا از او سخنانی در کاستنِ مقام سرور و سید ما حضرت علی علیهالسلام صادر شده است.
30 - حافظ بزرگ زین الدین عبدالرحیم العراقی، استاد ابن حجر و ولی الدین العراقی، پسر او، و استاد حافظ هیثمی و آن طبقه، متوفی به سال 806 هجری. شیخ نبهانی در شواهد الحق (ص192) یادآور شده است که به جلدی کم حجم دست یافته که در آن ابن تیمیه در مسائلی مربوط به
روز عاشورا ردّ شده است.
31 - پسرعبدالرحیم عراقی، ولیّ الدین عراقی، متوفی به سال 826 هجری، در کتاب الاجوبة المرضیة فی الردّ علی الاسئلة المکیة در پارهای از مسائل ابن تیمیه که با اجماع ناسازگاری کرده انتقاد کرده است.
32 - مورخ علامه، ابن قاضی شهبة الشافعی، متوفی به سال 851 هجری، ابن تیمیه را در تاریخ مشهور خود تاریخ ابن قاضی شهبة نام آورده است.
33 - علامه تقی الدین الحصنی الحسینی الشافعی، متوفی به سال 829 هجری. او کتاب چاپی مشهوری در ردّ ابن تیمیه دارد نامیده به دفع شبه من
شبّه و تمرّد و نسب ذلک للإمام احمد.
34 - ابن عرفة التونسی المالکی، متوفی به سال 803 هجری. او در شمار منکران ابن تیمیه است.
35 - علامه علاءالدین البخاری الحنفی، متوفی به سال 841 هجری. او شاگرد سعد تفتازانی است که ابن تیمیه و هر کس را که بدو لقب شیخ الاسلام داده تکفیر کرده است، و همین سبب تألیف کتاب الردّ الوافر از سوی حافظ بن ناصرالدین الدمشقی الشافعی و تقریظ ابن حجر بر این کتاب شد و این نبود مگر از سر ستیزه جویی این دو با حنفیان، و گرنه این هر دو با عقیده ابن تیمیه ناسازگاری داشتند.
36 - شیخ محمّد بن احمد فرغانی حنفی دمشقی، متوفی به سال 867 هجری. نگارنده رساله الردّ علی ابن تیمیة فی الاعتقادات .
سی المالکی، متوفی به سال 899هجری. او در شرح حزب البحر بر ابن تیمیه ردّیه نوشته.
38 - علامه فقیه ابن حجر هیثمی شافعی، متوفی به سال 974 هجری. علامه ابن حجر در الفتاوی الحدیثة بر ابن تیمیه و ابن قیّم جوزیه سخن به درشتی گفته و در صفحه 116 همین کتاب به نقل مسائلی میپردازد که ابن تیمیه در آنها به مخالفت با اجماع مسلمانان برخاسته میگوید:
نوع جهان قدیم است و هماره آفریدهای با خدا بوده که خدا او را موجَب بالذات آفریده نه فاعل بالاختیار. منزّه است خدا از چنین کاری و نیز این سخن او که خدا جسم است(1)
ابن تیمیه در کتاب خود با نام التأسیس فی ردّ اساس التقدیس 1/100 میگوید:
هیچ یک از سلف کسی را از این بهر که مجسِّم بوده ننکوهیده است و معتقدان به تجسیم نکوهیده نشدهاند. او در کتاب التأسیس (1/101) میگوید: نه در قرآن خدا و نه در حدیث رسول خدا نه در سخنان هیچ یک از سلف و پیشوایان امّت نیامده که خدا جسم نیست و صفات او جسم و عرض نیستند. پس نفیِ مفاهیم ثابت در شرع و عقل با نفی الفاظی که نه شرع مفهوم آن را نفی کرده نه عقل، نادانی و گمراهی است. تو را به خدا در این سخن بیندیشید.
او در همین کتاب (1/109) میگوید: پس اینک که چنین است نام مشبّهه نه در قرآن، نه در حدیث و نه در سخن صحابه و تابعان صفت نکوهیدهای نیست.
بنگرید در این مورد نمیگوید (نه در کلام سلف) بلکه به جای آن میگوید: «نه در کلام صحابه و تابعان). او در این جا سلف و آنچه را در مورد نخست از نوشتهاش در این نوشتار معتبر دانسته نادیده میگیرد، زیرا از امام احمد پیشوای سنّت! و پرچم اهل حدیث و جز او ثابت است که مشبّهه را نکوهیدهاند، چنان که خودِ ابن تیمیه این
سخن را نقل میکند. طفره را بنگرید.
ابن تیمیه در منهاج السنّة (1/180) میگوید: گاهی منظور از جسم همان چیزی است که بدان اشاره میشود یا دیده میشود یا صفاتی بر آن استوار است و خداوند متعال به روز رستخیز دیده میشود و صفات بر آن استوار است و مردمان هنگام نیایش به دست و به دل و به دیده و روی بدو اشاره میکنند. اگر تو - ای جهمی - بر آن هستی که با این سخنت این را بگویی که خدا به این معنی جسم نیست به تو خواهیم گفت که این معنایی را که این چنین نفی میکنی بنابر نقل صحیح و عقل صریح، معنایی ثابت است و تو نتوانستهای دلیلی بر ردّ آن اقامه کنی. از آن پس ابن تیمیه جملاتی عوام فریب میآورد و در آن میگوید که اطلاق لفظ جسم بر خدا بدون معنی - پس از آن که همین را ثابت میداند - بدعتی است که سلف نه آن را نفی کرده نه اثبات، و این خود البته تناقضی روشن است. پس درنگی باید.
پیشوایان اسلام همچون امام نوویِ حافظ در شرح المهذّب قائلان به تجسیم را تکفیر میکنند. او در کتابش (4/253) میگوید:
پیشتر گفتیم هر که به سبب بدعت تکفیر شود پشت سرش نماز صحیح نیست و هر که تکفیر نشود صحیح است. از جمله کسانی که تکفیر میشوند کسانی هستند که صراحتا به تجسیم باور دارند. پایان سخن نووی. حصنی نیز در کفایة الأخیار 2/125 همین سخن را میگوید و هر که خواهد میتواند آن را بنگرد.
و جهت دارد(2)
اگر یک جهمی نپذیرفت که خدا در یک جهت باشد ثابت میشود که به یکی از دو تقدیر او جهتمند است. وی ثابت میداند که خدای متعال در هر حال در جهتی است.
ابن تیمیه در کتاب التأسیس (1/111) آشکارا آن را ثابت میداند و میگوید:
خداوند سبحان بر فوق جهان است، فوقیت حقیقی نه فوقیت رتبهای.
آنچه کودک را به خنده میاندازد و موی بر تن اهل ایمان راست میگرداند این سخن ابن تیمیه در التأسیس (1/568) است:
اگر خدا بخواهد بر پشت پشهای جای میگزیند و پشه به قدرت خدا و لطف ربوبیت او خدا را بر پشت میکشد، دیگر چه رسد به عرش عظیم.
سخن امام محدّث علی القاری بسی روشن و هویداست که در شرح المشکاة (2/137) چاپ مصر آورده:
امت بر کفر کسی که معتقد است خدا را جهتی است اجماع دارد. محمود خطاب السبکی نیز در کتاب اتحاف الکائنات آورده که امام عراقی آشکارا به کفر کسی معتقد است که خدا را جهت دار میداند. ابوحنیفه و مالک و شافعی و ابوالحسن اشعری و باقلانی نیز همین دیدگاه را دارند.
و جابهجا میشود(3)پیشوایان سنّت و حدیث دو گونه جنبش را ثابت میدانند و این همان است که کسانی آن را گفتهاند که آیین ایشان را نقل میکنند؛ کسانی مانند حرب کرمانی و عثمان بن سعید دارمی و دیگران. اینان به لفظ «حرکت» تصریح دارند و این همان مذهب پیشوایان سنّت و حدیث است خواه متقدّم یا متأخر. پس تأمّلی باید.
1) جسم بودن خدا چندین بار در کتابهای ابن تیمیه آمده و او بیان داشته است که تجسیم و تشبیه نه در قرآن و نه در حدیث و نه نزد سلف، نکوهیده نیست. چه جسارت کلانی! آیا برای هیچ مسلمانی معقول است که در اسلامِ جلوهگر در متون قرآن و حدیث و سخنان سلف صالح نکوهشی از بت پرستی که تشبیه و تجسیم خدای یکتاست نرسیده است! اینک به بازگفت سخنان فراوان ابن تیمیه در این زمینه میپردازیم:
2) ابن تیمیه در بسیاری جاها از کتب خود همچون منهاج السنّة 1/264 جهت را برای خداوند متعال ثابت میداند و میگوید:
3) اما درباره جا به جایی یا جنبش خداوند متعال باید گفت که ابن تیمیه در چندین کتاب خود آن را ثابت میداند که یکی از آنهاست الموافقة 2/4 که صراحتا در آن میگوید:
این که هم اندازه عرش است نه کوچکتر و نه بزرگتر. منزه است خدا از چنین افترای زشتی و کفر آشکاری. پایان سخن ابن حجر.
ابن حجر در الفتاوی الحدیثة (ص 203) چنین میگوید:
مباد به آنچه در کتابهای ابن تیمیه و شاگرد او ابن قیّم جوزیه و نظایر آن دو که هوای خود را به خدایی گرفتهاند و خدا آنها را با دانشی که دارند گمراه کرده و بر گوش و دل آنان مهر زده و بر چشمشان پرده نهاده گوش بسپری و دیگر پس از خدا، رهنمون کیست. این ملحدان چگونه از حدود الهی گذشتند و از رسوم الهی تجاوز کردند و حدود شریعت و حقیقت را دریدند و این چنین انگاشتند که از سوی خدایشان بر هدایت هستند و این گونه نبود... پایان سخن ابن حجر.
نیز در کتاب ابن حجر، حاشیه ایضاح بر مناسک نووی در حج که کتاب قطوری است سخن ابن حجر چنین آمده است:
نباید کسی به انکار زیارت پیامبر صلیاللهعلیهوآله از سوی ابن تیمیه فریفته شود،(1)
زیرا او بندهای است که خدا گمراهش کرده، چنان که عز بن جماعة این سخن را گفته و تقی سبکی در نگارشی جدا در ردّ بر او سخن گسترانیده است و خدشه او در حقّ پیامبر صلیاللهعلیهوآله نکته شگفتی نیست، زیرا او مقام ربوبی را خدشه زده. خداوند متعال از آنچه ستمکاران و منکران میگویند پاک و مبرّاست و سخنانی گران به خدا نسبت داده، چونان این سخن که
خدای سبحان جهت دارد و دست و پا و چشم و دیگر سخنان زشتی از این دست و بسیاری از علما او را تکفیر کردهاند. خدای با او به عدلش رفتار کُناد و یارانش را که او را در زدن افترا به شریعت درخشانِ اسلام یاری رساندند بی یاور نهد.
پایان سخن ابن حجر که هر کس خواهد میتواند به صفحه 443 حاشیه ابن حجر، چاپ دارالحدیث و صفحه 489 چاپ چاپخانه سلفیه مراجعه کند.
39 - شیخ علامه ملاعلی القاری الحنفی، متوفی به سال 1014 هجری. او در کتاب شرح الشفا از ابن تیمیه یاد کرده میگوید:
ابن تیمیه در حق حنبلیان کوتاهی کرده، زیرا رفتن به زیارت حرم پیامبر صلیاللهعلیهوآله را تحریم کرده.
40 - علامه محدّث عبدالرؤوف المناوی الشافعی، متوفی به سال 1031 هجری. او در جای جای کتاب فیض القدیر و شرح الشمائل ترمذی،
ابنتیمیه را نکوهیده است.
1) فتح الباری ،3/66.
41 - محدّث محمّد بن علی بن علان صدیقی مکّی، متوفی به سال 1057 هجری. نگارنده کتاب المبرد المبکی فی الردّ علی الصارم المنکی.
42 - شهاب الدین احمد الخفاجی الحنفی مصری، متوفّی به سال 1069 هجری. او شرحی بر کتاب الشفا از قاضی عیاض دارد.
43 - شیخ عبدالغنی النابلسی، متوفی به سال 1143 هجری. او در بیش از یک کتاب ابن تیمیه را نکوهیده است.
44 - علامه فقیه محمّد بن سلیمان الکردی الشافعی المدنی، نگارنده کتاب الحواشی المدنیة علی المقدمة الحضرمیة. او بر کتاب سلیمان بن عبدالوهّاب، برادر محمّد بن عبدالوهّاب، که برادرش را در این کتاب رد کرده، تقریظی دارد.
45 - شیخ علامه عبداللّه بن عبداللطیف شافعی از اساتید ابن عبدالوهّاب. نگارنده کتاب تجرید سیف الجهاد لمدّعی الاجتهاد.
46 - عفیف الدین عبداللّه بن داود الحنبلی در کتابی با نام الصواعق والرعود در بیست جزوه بر ابن تیمیه ردّیه نگاشته. علامه علوی حداد باعلوی میگوید:
بر این کتاب از سوی علمای بزرگ بصره، بغداد، حلب، أحسا و دیگر جاها تقریظهایی در تأیید و ستایش آن نگارش یافته.
عفیف الدین میگوید: اگر من پیشتر از این تقریظها آگاهی مییافتم این کتاب را نمینگاشتم. این کتاب را محمّد بن بشیر، قاضی رأس الخیمه عمان، تلخیص کرده است.
47 - علامه محقّق محمّد بن عبدالرحمن بن عفالق الحنبلی کتابی نگاشته نامیده به تهکم المقلدین بمن ادعی تجدید الدین که در آن محمّد بن عبدالوهاب را نکوهیده.
48 - علامه احمد بن علی القبانی البصری الشافعی. او در رسالهای ده جزوهای با نام فصل الخطاب فی ردّ ضلالات ابن عبدالوهّاب بر محمّد بن
عبدالوهاب ردّیهای نگاشته .
49 - علامه برکات الاحمدی الشافعی المکی.
50 - علامه شیخ عطاء الهندی المکی. او رسالهای در ردّ ابن عبد الوهاب نگاشته که الصارم الهندی فی عنق النجدی نامش نهاده.
51 - علامه شیخ عبداللّه بن عیسی المویسی.
52 - شیخ احمد المصری الأحسائی.
53 - دانشمندی نابشناخته از بیت المقدس، رسالهای نگاشته نامیده به السیوف الصقال فی اعناق من انکر علی الاولیاء بعد الانتقال.
54 - علامه شریف السید علوی بن احمد حداد باعلوی رسالهای صد ورقی نگاشته با نام السیف الباتر لعنق المنکر علی الاکابر.
55 - شیخ محمّد بن عبداللطیف الأحسائی.
56 - علامه عبداللّه بن ابراهیم میرغنی، ساکن طائف، ردّیهای دارد با نام تحریض الأغبیاء علی الاستغاثة بالانبیاء والاولیاء.
57 - شیخ محمّد صالح الزمزمی الشافعی المکی، نگارنده کتابی در بیست جزوه.
58 - شیخ طاهر سنبل الحنفی، نگارنده کتاب الانتصار للاولیاء الابرار.
59 - شیخ صالح الفلانی المغربی.
60 - علامه شریف سید علوی بن طاهر حداد، نگارنده کتابی پربار با نام مصباح الأنام وجلاء الظلام فی ردّ شبه البدعی النجدی الّتی اضلّ بها العوام.
61 - علامه محقّق اسماعیل التمیمی المالکی التونسی، متوفی به سال 1248هجری. سید مرتضی رضوی در کتاب خود، که پیرامون وهّابیت
است، میگوید: او ردّیهای دارد بس محقّقانه و استوار و در آن از ارزش رساله ابن عبدالوهّاب کاسته و در تونس چاپ شده است.
62 - علامه محقق صالح کوّاش التونسی. او رسالهای مسجّع و استوار دارد و با آن رساله ابن عبدالوهّاب را از ارزش انداخته. این رساله همراه کتاب سعادة الدارین فی الرد علی الفرقتین چاپ شده است.
63 - علامه محقّق سید داود البغدادی الحنفی که ردّیهای چاپ شده دارد.
64 - شیخ ابن غلبون اللیی که چامهای دارد در ردّ چامه صنعانی در ستایش ابن عبدالوهّاب(1)که در کتاب سمنودی با نام سعادة الدارین با این مطلع آمده است: سلامی علی اهل الإصابة و الرشد ولیس علی نجد و من حل فی نجد
۶۵۔ علامه شیخ ابراهیم سمنودی منصوری که کتاب بزرگی در دو جلد دارد نامیده به سعادة الدارین فی الرد علی الفرقتین الوهابیة ومقلدة
الظاهریة
۶۶ - شیخ المشرفی المالکی الجزائری، نگارنده کتاب إظهار العقوق ممن منع التوسل بالنبی والولی الصدوق.
1) امیر صنعانی با چامهای دیگر از ستایش ابن عبدالوهاب رویگردان شده که مطلع آن چنین است:رجعت عن القول الذی قلت فی النجدی فقد بان لی فیه خلاف الذی عندی
۶۷ - علامه شیخ المهادی الواز تانی، مفتی فاس، که در مسأله توسل رساله ای در رد محمد بن عبد الوهاب دارد.
۶۸ - علامہ شیخ مصطفی الحمامی المصری. او ردیهای چاپ شده دارد با نام غوث العباد ببیان الرشاد.
۶۹ - شیخ ابراهیم حلمی القادری الاسکندری. او کتابی دارد نامیده به حلال الحق فی کشف احوال اشرار الخلق که به سال ۱۳۵۵ه. در اسکندریه چاپ شده است.
۷۰۔ علامه شیخ ابراهیم العزامی، متوفی به سال ۱۳۷۹ه. نگارنده کتاب البراهین الساطعة که در مصر چاپ شده است.
۷۱ - شیخ حسن خزبک، نگارنده رسالة المقالات الوفیة فی الرد علی الوهابیة.
۷۲ - شیخ عطا الکسم الدمشقی، مفتی شام و نگارنده رسالة الأقوال المرضیة فی الرد علی الوهابیة که هم اینک نزد من است.
۷۳ - سلیمان بن عبد الوهاب النجدی، برادر محمد بن عبد الوهاب، که رساله مشهوری در رد برادرش دارد و نامیده به الصواعق الالهیة فی الرد علی الوهابیة .
۷۴۔ علامه جمیل صادقی الزهاوی، نگارنده کتاب الفجر الصادق فی الرد علی منکری التوسل والکرامات والخوارق.
۷۵۔ علامة فقید، مفتی شافعی مکه ملائک پاسبان، شیخ احمد زینی دحلان، نگارنده چند کتاب همچون الدرر السنیة فی الرد علی الوهابیة و فتنة الوهابیة.
۷۶ - شیخ عبد المحسن الأشیقری الحنبلی، نگارنده رسالة الرد علی الوهابیة
۷۷ - شیخ احمد سعید السرهندی النقشبندی نگارنده کتاب الحق المبین فی الرد علی الوهابیین
۷۸ - شیخ ملقب به حافظ خواجه محمد حسن الحنفی، نگارنده رسالة چاپ شده در هند با نام العقائد الصحیحة فی تردید الوهابیة النجدیة .
۷۹۔ علامه محا۔ عطاء الله الرومی، نگارندة الرسالة الرؤیة علی طائفة
۸۰- شیخ ابراهیم الراوی، نگارنده رسالة الأوراق البغدادیة.
۸۱ - شیخ داود بن سلیمان البغدادی، نگارنده رسالة صلح الإخوان فی الرد علی من قال علی المسلمین بالشرک و الکفران و المنحة الوهبیة فی الرد علی الوهابیة
۸۲- علامه شیخ مالک بن شیخ داود، نگارنده کتاب الحقائق الاسلامیة فی الرد علی المزاعم الوهابیة بادلة الکتاب والسنة النبویة.
۸۳ - شیخ حماد الله الداجوی الحنفی الهندی، نگارنده کتاب البصائر المنکری التوسل با هل المقابر
۸۴ - علامه عیسی بن محمد الصنعانی الیمنی، نگارنده کتاب السیف الهندی فی إبانة طریقة الشیخ النجدی
۸۵- علامه شرف الدین احمد بن یحیی السمنیری، نگارنده کتاب الایمان
و الاسلام
۸۶ - شیخ حسین حلمی بن سعید الاستانبولی، نگارنده کتاب علماء المسلمین والوهابیون
۸۷ - شیخ مصطفی بن احمد بن حسن الشطی الحنبلی، نگارنده کتاب النقول الشرعیة فی الرد علی الوهابیة .
۸۸ - شیخ علی زین العابدین السودانی، نگارنده کتاب البراءة من الاختلاق فی الرد علی أهل الشقاق و النفاق، فی الرد علی الفرقة الوهابیة الضالة .
۸۹ - استاد محمد احمد حامد السودانی. نگارنده کتاب براءة الشیعة من مفتریات الوهابیة
۹۰ - سید محسن الامین در کشف الارتیاب فی اتباع محمد بن عبدالوهاب
91 - شیخ محتا۔ جواد مغنیه، نگارنده کتاب هذه هی الوهابیة .
۹۲ - مفتی سرزمین مصر، شیخ محمد بخیت المطیعی، متوفی به سال ۱۳۵۴ه.، نگارنده رسالة تطهیر الفؤاد من دنس الاعتقاد
۹۳ - علامة محدث محمد زاهد الکوثری الحنفی، متوفی به سال ۱۳۷۱ه. او در رد ابن تیمیه کتاب ها و رساله های بسیار دارد که از آن هاست حاشیه بر السیف الصقیل از سبکی با نام تبدید الظلام المخیم من نونیة ابن القیم و مجموعه مقالات چاپ شده با نام مقالات الکوثری و بسیاری مقالات دیگر.
۹۴ - علامہ شیخ محمد العربی التبانی السگی، متوفی به سال ۱۳۹۰ه.. نگارنده کتاب التعقب الشدید علی هدی الزرعی العنید و کتاب براءة الأشعریین من عقائد المخالفین و جز آن.
۹۵ - شیخ منصور محمد عویس از نزدیکان شیخ کوثری، نگارنده کتاب ابن تیمیة لیس سلفیة. شیخ کوثری در یکی از مقالاتش او را ستوده
۹۶ - علامه یوسف دجوی از دانشمندان بزرگ الازهر، نگارنده کتاب
صواعق من نار علی صاحب المنار عبد الله قصیمی نجدی، که از آن پس به الحاد کشیده شد، کتابی را در رد علامه دجوی نگاشت و آن را البروق النجدیة فی اکتساح الظلمات الدجویة نام گذاشت و سیا۔ حافظ شریف احمد ابن صدیق غماری در کتابی با نام قطع العروق الوردیة من صاحب البروق النجدیه از علامه دجوی به دفاع برخاست.
۹۷ - محدث شریف احمد بن محمد بن الصدیق الغماری الحسنی حافظ، متوفی به سال ۱۳۸۰ه.، در جای جای نگاشته های خود که شمار آنها از ۲۵۰ جلد افزون است و یکی از آنها قطع العروق است که در شرح حال پیش از آن یاد کردیم و دیگر جؤنة العطار و نظایرش که در آنها بر وهابیت ردیه نگاشته است.
۹۸ - محدث شریف عبد الله بن صدیق الغماری الحسنی، متوفی به سال ۱۴۱۳ه. او در چندین کتاب خود که شمار آن ها از ۱۵۰ جلد فزون است و می توان از الرد المحکم المتین و القول المقنع فی الرد علی الالبانی المبتدع یاد کرد، بر وهابیت ردیه نوشته است.
۹۹ - علامه شریف محمد الزمزمی بن صدیق الغماری الحسنی، متوفی به سال ۱۴۰۷ه. نگارنده کتاب مناظرة مع الالبانی
۱۰۰ - محدث علامه شریف عبد العزیز بن الصدیق الغماری الحسنی، متوفی به سال ۱۴۱۷ه. نگارنده رساله ای در رد بر البانی با نام بیان نکث النا کث المتعدی بتضعیف الحارث و جز آن.
۱۰۱ - علامہ مفتی پادشاهی عمان، شیخ احمد بن حمد الخلیلی، نگارنده کتاب الحق الدامغ.
۱۰۲۔ شیخ علامة الفقیه عبد الله الحبشی الهرری، ساکن بیروت که در رد
بر وهابیت چندین ردید و رساله دارد.
۱۰۳۔ علامه شیخ یوسف نبهانی - رحمه الله تعالی - نگارنده کتاب شواهد الحق بالاستغاثة بسید الخلق، که گروهی از علما همچون علامه شیخ محماد حبیب الله شنقیطی بر این کتاب تقریظ نگاشته اند. او نگاشته های دیگری نیز دارد.
۱۰۴۔ علامه محقق و بی نظیر جعفر سبحانی، ساکن قم، نگارنده آثار فراوان و تحقیقات بی مانند و بی همتا و نگارنده کتاب هایی همچون الوهابیة فی المیزان و دیگر نگاشته های سودمند و ارزنده
۱۰۵۔ علامه شیخ علی کورانی عاملی لبنانی، ساکن قم، نگارنده کتاب الوهابیة والتوحید و دیگر کتاب های ارزشمند
۱۰۶ - استاد صائب عبد الحمید، ساکن قم، نگارنده کتاب ابن تیمیه ، حیاته وعقائده که در آن مباحثی سودمند آورده شده.
به علاوه فرزانگان و علمای اعلام هم روزگار ما و پیشینیان که شماری بسیار بسیار فراوان دارند و من با دقت آنها را شماره نکرده ام و تنها به این گروه بسنده کرده ام.
پیوست ۳
در بطلان حدیث افتراق
آنچه را در صحیح شرح العقیدة الطحاویة در نقد این حدیث به شیوه اهل سنت و حدیث و بر پایه موازین حدیثی ایشان آورده ام خلاصه می کنم و می گویم
١ - این حدیث از ابوهریره و به گونه مرفوع روایت شده و در اسناد آن محمد بن عمرو بن علقمه دیده می شود که ضعیف است.
یحیی بن سعید و مالک می گویند: «او از کسانی نیست که تو می خواهی»، و ابن حبان می گوید: «اخطا میکند». ابن معین می گوید:
مردم هماره از حدیث او کناره می گیرند»، و ابن سعد می گوید: «ضعیف شمرده می شود».
۲- این حدیث از معاویه مرفوع روایت شده و در سند آن نام از هر بن عباد الله هوزنی یکی از نواصب عمده دیده می شود که می کوشد از جایگاه سید و سرور ما علی (علیه السلام) بکاهد و سخنانی پریشان و درهم دارد.
از دی می گوید: درباره او حرف و حدیث هاست و این جارود نام او را در کتاب الضعفاء آورده است.
۳- این حدیث از انس بن مالک از هفت طریق روایت شده که همه آنها ضعیف است و از دروغگو و جاعل و مجهول تهی نیست.
۴- این حدیث از عوف بن مالک به گونه مرفوع روایت شده و در سند روایت آن نام عباد بن یوسف دیده می شود که ضعیف است و ذهبی او را در دیوان الضعفاء (شماره ۲۰۸۹) آورده است.
۵ - این حدیث از عبد الله بن عمرو بن عاص به گونه ای مرفوع از ترمذی در سنن (۲۶ / ۵ ) روایت شده و در اسناد آن نام عبد الرحمن بن زیاد افریقی دیده می شود که ضعیف است.
۶- این حدیث از ابوامامه به گونهای مرفوع از ابن ابی عاصم در السنة (۲۵ / ۱ ) روایت شده و در اسناد آن قطن بن نسیر دیده می شود که ضعیف است و حدیثش مردود می باشد.
۷- این حدیث از ابن مسعود به گونه ای مرفوع از ابن أبی عاصم در السنة روایت شده و در اسناد آن نام عقیل جعدی دیده می شود که ابن حجر در لسان المیزان (۲۰۹ /
۴ ) می گوید: بخاری می گوید حدیث او مردود است.
۸- این حدیث از سرور و سید ما علی (علیه السلام) روایت شده و از کسانی که آن را روایت کرده اند ابن ابی عاصم در کتاب خود السنة (۴۶۷
/ ۲ به شماره ۹۹۵) می باشد. در اسناد این حدیث نام لیث بن ابی شلیم دیده می شود که بسیار ضعیف است و نزد اهل رجال وضعی معلوم دارد. ابن حجر در التقریب (شماره ۵۶۸۵) می گوید: سخت درهم و برهم است و حدیثش
تمیز داده نمی شود، لذا او را کنار نهاده اند.
این از نگاه اسناد و اما از نگاه درونمایه:
ما به بطلان این حدیث یقین داریم، خواه بر آن افزوده باشند یا نه؟ افزایش هایی همچون: «کلها فی النار الا واحدة و کلها فی الجنة إلا واحدة . با چشم پوشی از این افزوده ها می گوییم که اصل این حدیث به دلایل زیر باطل است:
۱- این حدیث بیان می دارد که این امت باترین امت هاست، چنان که بیان می دارد یهود وضعی چندان ناهنجار یافت و پراکندگی چندان یافتند که به هفتاد و یک فرقه تقسیم شدند و مسیحیان که وضعی بدتر از آنان داشتند به هفتاد و دو فرقه تقسیم شدند و آنگاه این امت به عرصه آمد که به بیش از این اعداد یعنی به هفتاد و سه فرقه تقسیم می شود، یعنی فرقه ای بد از بدتر، و حال آن که این مخالف فرموده الهی است که (کنتم خیر امة اخرجت للناس)، (وکذلک جعلناکم أمة وسط). این آیات بیان می دارند که امت ما بهترین امت ها و معتدل ترین آن هاست، در حالی که این حدیث امت ما را بدترین، پرفتنه ترین، تباه ترین و پراکنده ترین امت معرفی می کند. پس مفهوم آن بر پایه بیان صریح قرآن کریم که امت ما را بهترین امت می داند ناسازگاری دارد.
۲- آنچه بر بطلان متن و معنای این حدیث تأکید دارد آن است که هر کس در نام این فرقه ها کتابی نگاشته با کتاب های دیگری که در این زمینه نگاشته شده متفاوت است، و همچنان در هر روزگاری فرقه های نوینی پدید می آید که سرشماری آنها نادرست و غیر واقعی خواهد بود. برای نمونه شیخ عبد القاهر بغدادی، متوفی به سال ۴۲۹ ه. پیرامون این فرقه ها
کتابی نوشته نامیده به الفرق بین الفرق و در آن از هفتاد و سه فرقه نام برده، در حالی که تا هم اینک فرقدهای دیگری نیز پدید آمده است که شمار آن چندین برابر فرقه هایی است که شیخ عبد القاهر نام برده است و سخن کسی که می گوید فرقه های نو پادید در اصول همچون دیگر فرقه ها هستند نادرست و بلکه باطل است و واقعیت، این سخن را پس می زند و بطلان آن را ثابت می کند.
۳- این حدیث به ویژه با افزوده آن که مجسمه و نواصب بدان چنگ در می زنند، یعنی عبارات «کلهم فی النار الأ واحدة» مخالف احادیث بسیار است که متواتر معنوی هستند و تصریح دارند که هر کس گواهی دهد به: لا اله الا الله و محمد رسول الله بهشت . اگر چه پس از کیفر - بر او واجب می شود. از این گونه احادیث است آنچه بخاری در (۱۱۸۶۱۶۱
/
۳ فتح) روایت می کند:
همانا خدا کسی را که از بهر او لا اله الا الله بگوید بر آتش حرام کرده است. او نفرموده خدا هر سلفی وهابی را بر آتش حرام کرده. حدیث آمده در مسلم (۶۳ / ۱ ) دقیقا چنین است: کسی گواهی نمی دهد که خدایی جز الله نیست و من رسول خدایم و با این حال به آتش رود و خوراک آن شود.
اندکی از فرقه های گوناگون بر پایه با عت تکفیر می شوند و بیشتر آنها همچون معتزله و جز آن تکفیر نمی شوند تا سزای رفتن به آتش را بیابند، از همین رو پاره ای از پیشوایان همچون بیهقی و جز او اجماع پیشینیان و پسینیان را نقل کرده اند که نماز پشت سر معتزله و پیوند زناشویی با آنان و ارث بردن از آنها و ارث گذاشتن برای آنها صحیح است (بنگرید به
مغنی المحتاج، ۱۳۵
/ ۴ ). ۴- متن این حدیث، پریشان است. در بعضی طرق چنین رسیده است:
هان، زودا که این امت بر پایه هوس به هفتاد و سه فرقه تقسیم شوند. این حدیث را ابن ابی عاصم (۶۹) روایت کرده است، و در برخی دیگر چنین آمده است:
یک فرقه در بهشت است و هفتاد و دو فرقه در آتش. این حدیث را نیز ابن ابی عاصم (۶۳) روایت کرده است، و در برخی دیگر این گونه آماده است:
جز سه فرقه از آنها نمی رهند. این حدیث را نیز ابن ابی عاصم (۷۱) نقل کرده است، و در برخی دیگر چنین می خوانیم:
همه آنها در آتش اند مگر شهرهای بزرگ. این حدیث را نیز ابن ابی عاصم (۶۸) روایت کرده است. در پاره ای از این طرق چنان که ابن حبان ( ۱۲۵
/
۱۵ ) آورده چنین است:
همانا یهود به هفتاد و یک فرقه یا هفتاد و دو فرقه تقسیم می شوند و مسیحیان چونان آنها..
برخی متن این حدیث را به بازی گرفته اند و در پایان آن چنین آورده اند:
پلید ترین آنان شیعیان هستند. چنان که برخی گفته اند:
بدترین آنها کسانی هستند که امور را با آرای خود می سنجند. که اشاره به حنفیان، پیروان ابوحنیفه دارد، و در پاره ای روایات چنین آمده است:
همه آنها در بهشت اند مگر قدرید، و در بعضی آمده: مگر زنادقه، و به همین ترتیب، و این ها همه دروغ و بر بسته هایی است بر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)
اگر خواننده و نویسنده و به ویژه پژوهشگر در این واژه ها ژرف بیندیشد و آن را نیکو واکاود شاید دریاباد از کجا آمده.
۵- در پاره ای از روایات این حدیث چنین آمده است:
همه آنها در آتش اند مگر یک آیین گفتند: یا رسول الله! آن کدام آیین است؟ فرمود : آن آیین که من و اصحابم بر آن هستیم این حدیث را ترمذی ( ۲۶ /
۵ ) از عبد الله بن عمرو روایت می کند، و در روایت آمده است:
آیینی که جماعت بر آن است. اینک می گویم: این حدیث از این دو رو باطل است: اول: از نظر اسناد: چنان که گفته آمد ۔ ضعیف است.
دوم: گفتن عبارت: «آن آیین که من و اصحابم بر آن هستیم»، از زبان پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) نه خرد پذیر است نه درست و در این جا به ذکر یک دلیل آن بسنده می کنیم
صحابه در روزگار چهارمین خلیفه از خلفای راشدین سرور و سالار ما امیر مؤمنان علی (علیه السلام) به سه فرقه تقسیم شدند: فرقه ای با سرور ما علی(علیه السلام) بودند که بر پایه صریح احادیث تردید ناپذیر بسیار بر حق بودند. فرقه ای نیز از یاری علی (علیه السلام) فرو بنشستند و از یاری امام اهل حق دست شستند و با دو فرقه دیگر نجنگیدند و این فرقه که شماری اندک داشتند از آن پس پشیمان گشتند. فرقه ای هم با معاویه و حزب او که گروه سرکش بودند همراه شدند. سرکش بودن این گروه بر پایه صریح حدیثی است که
بخاری (۵۴۱ / ۱ ) و (۳۰ / ۶ ) ومسلم ( ۲۹۱۵
/ ۲۲۳۵ / ۴
) آورده اند که: عمار را گروه سرکش می کشند. او آنها را به بهشت می خواند و آنان او را به دوزخ
پس عبارت «آن آیین که من و اصحابم بر آن هستیم» در حدیث افتراق، کدام فرقه از این فرق سه گانه خواهد بود؟
سخن پایانی این که حدیث افتراق یا همان حدیثی که مسلمانان از بهر آن به ستیزه جویی با یکدیگر پرداخته اند و با این حدیث نه تنها به هم نزدیک نشده که از هم دور گشته اند و معتقدند دگراندیشان ایشان اهل دوزخ هستند سند و متنی باطل دارد و بنی امیه در جعل این حدیث نقش بسیار داشته اند و وهابیان سلفی در نشر آن بسی کوشیده اند.
پیوست 4
چالش وهابیان پیرامون وانهادن (هجر)
بدعت گذار
سید محدث شریف عبد الله بن صدیق غماری الحسنی - خدای بر جایگاه او بیفزاید - در رساله خود با نام النفحة الذکیة فی بیان أن الهجر بدعة شرکة چنین می گوید:
آنچه درست است و پس از آن خطا، حرمت وانهادن است به همه گونه های آن و وانهادن و بایکوت کردن مشروع از بهر دین و جز آن، وجود بیرونی ندارد و با روح شریعت اسلامی ناسازگار است و معتقدان به مشروعیت آن خطاکارانی هستند پندارپذیر که به چیزی استناد می کنند که آن را دلیل می پندارند، و اگر چه این گروه برای تلاششان اجر دارند و خطایشان بخشوده است، لیک بر ستیزه جویان سرسخت حرام است که خطای آنان را دست آویزی بگیرند برای گسلیدن پیوند خویشی و عاق والدین و دوری از کسانی که با هوی و هوس آنان ناسازگارند
مقلد۔ نیز اگر تقلیدش با حسن نیت همراه باشد در خطای مجتهد، معذور است، لیک مقلد بد نیت گنهکار و فریفته است و استشهاد او به آیات و احادیث که با آوردن آنها اهل استدلال و گفت وگو به نظر آید نه تنها او را از این گناه معذور نمی دارد که بر گناه او می افزاید و کیفرش نزد خدا فزوده می گردد، زیرا بر تقلید از سر سر سختی پافشاری کرده است و آیات و احادیث را بر خلاف اقتضای مفهوم مراد آن به کار زده است و این رساله که آن را النفحة الذکیة فی أن الهجر بدعة شرکیة نام نهاده ام توضیح می دهد که:
هجر و وانهادن را در اساس، مشرکان با عت کرده اند و با آن پیامبران خدا را که به توحید می خواندند بایکوت کردند و اسلام آن را تحریم قطعی کرده است و آن را از گناهان کبیره ای شمرده که مهلک است و آن را به کسی از مسلمانان رخصت نداده مگر در موارد ضروری و معذور، همچون رخصت به شخص مضطر برای خوردن گوشت حیوان مرده.
آنچه شارع در حالت عذر رخصت دهد. به طور کلی مشروع نیست و مشروعیت آن بسته به شرایط عذر آن است و از آن فراتر نمی رود و از احکام شناخته ای که آمده یکی این است که:
آنچه از بهر ضرورت روا شمرده شده به قدر همان ضرورت است و
بس۔
در موردی که وانهادن شخصی روا شمرده شده، نه این است که او بدعت گذار بوده یا تبهکار میگسار یا جز آن، و اسلام، بایکوت کردن فرد را از برای بدعت گذاری یا فسق به رسمیت نمی شناسد. و آن را تأیید نمی کند چه رسد به این که ادعا شود این کار واجب یا مستحب است. به
خدا که این ادعا دروغ است و چگونگی آن به خواست خدای بزرگ به زودی، گسترده بیان خواهد شد.
ملاحظه: کاملا پیداست هنگامی که شخص در عرصه گفت و گو و استدلال سستی یابد و برهانش به هم ریزد و بیانش یاری اش نرساند و طرف خود را با حجت نیرومند و برهان صحیح و بیان آشکار بیابد برای رویارویی با او راهی نخواهد داشت مگر آن که او را بایکوت کند و از یارانش بخواهد که آنان نیز چنین کنند تا تحت تأثیر سخن رسای او قرار نگیرند و بد و نپیوندند.
این کاری است که مشرکان در رویارویی با دعوت توحید در پیش گرفتند، و این همان دعوتی است که خردها آن را تأیید می کنند و دلایل صحیح به درستی آن گواهی می دهند. پاره ای از مشرکان همان کسانی هستند که در ستیز با دعوت توحید به شیوه ای بدوی تول می جویند، یعنی به دورانی که خرد انسانی هنوز در دوران رد سالی بوده
اینک گوش می سپاریم به سرورمان نوح (علیه السلام) که شکایت از قوم خویش را نزد خدای تبارک می برد: «وَإِنِّی کُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصَابِعَهُمْ فِی آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِیَابَهُمْ وَأَصَرُّوا وَاسْتَکْبَرُوا اسْتِکْبَارًا»(1)
می کنند و جامههاشان بر سر می کشند و پای می فشرند و سخت گردن می کشند.
ابن عباس می گوید: «انگشتان خود را در گوش هاشان می کنند.» تا سخنان او را نشنوند و جامه ها شان بر سر می کشند» تا نوح را نبینند و سخن او نشنوند.
می دانیم که کودکان هنگام کشمکش در بازی انگشت خود بر گوش
1) نوح /۷؛ هرگاه بخواند مشان که گناهشان آمرزی انگشتان خود را در گوش هاشان
می نهند تا سخن طرف خود را نشنوند و این چنین او را به خشم می آورند و بدین سان مردم نوح شیوه ای کودکانه را در پیش گرفتند.
برخی از مشرکان تشویش را در پیش می گیرند، چنان که هم اینک رادیو در میان دول متخاصم به همین شیوه عمل می کند.
نخستین مشرکی که هجر و وانهادن را به کار زد آزر، پدر ابراهیم (علیه السلام)، بود که چون از دعوت پسرش به توحید کاسه صبرش لبریز شد و از آوردن دلیل ناتوان ماند هیچ راه رهایی نیافت مگر آن که به او بگوید: «أَرَاغِبٌ أَنْتَ عَنْ آلِهَتِی یَا إِبْرَاهِیمُ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ لَأَرْجُمَنَّکَ وَاهْجُرْنِی مَلِیًّا »(1)
سنگسارت کنم. زمانی دراز از من دور باش
۔یعنی مدتی طولانی از من کناره گیر تا صدای دعوت تو نشنوم.
مشرکان با پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و یاران او نیز چنین کردند و از همین روست که خداوند می فرماید: «وَعَرَضْنَا جَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ لِلْکَافِرِینَ عَرْضًا. الَّذِینَ کَانَتْ أَعْیُنُهُمْ فِی غِطَاءٍ عَنْ ذِکْرِی وَکَانُوا لَا یَسْتَطِیعُونَ سَمْعًا »(2)۲، یعنی نمی توانستند صدای پیامبر (صلی الله علیه و آله) را بر تابند، زیرا او را سخت دشمن می داشتند، پس او را وانهادند و از وی دوری گزیدند.
نیز می فرماید: «وَهُمْ یَنْهَوْنَ عَنْهُ وَیَنْأَوْنَ عَنْهُ»(3)؛ چنان که می فرماید: «وَإِذَا ذَکَرْتَ رَبَّکَ فِی الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلَی أَدْبَارِهِمْ نُفُورًا (46)»(4)
1) مریم /۴۶؛ ای ابراهیم! آیا تو از خدایان ما روی گردانی؟ اگر بس نکنی بیگمان
2) کهف /۱۰۰ و ۱۰۱؛ دوزخ را آن روز بر ناباوران آشکار بنماییم. هم آنان که چشمانشان از یاد من در پرده بود و نمی توانستند شنید.
3) انعام /۲۶؛ و آنان از او باز می دارند و از او دوری می جویند.
4) اسراء (۴۶؛ هرگاه در قرآن، پروردگارت را به یکتایی یاد کنی از سر بیزاری پشت کنند و روند.
پس ابو سمیحه درباره پسرش که اسلام آورده بود چاره ای نداشت مگر آن که او را براند و برادرانش را فرمان دهد تا از او کناره گیرند.
هر بدعت گذاری می پندارد که بایکوت کردن مسلمانان موجب طاعت و قربت است و اصرار دارد این مفهوم را در اندیشه یاران ساده لوح خود جایگزین کند، بگذریم که او خود در نهادش باور دارد که دروغگویی فریبکار است، زیرا او همه مسلمانان به ویژه برادرانش را برای عرضی شخصی و امی نهد، نه از بهر پیوندی دینی که ما پرده از این غرض برخواهیم داشت و به خواست خدا پس از این، دلایل و شواهد را توضیح خواهیم داد.
فصل: از نمونه های آماده در این مقدمه آشکار شد که: مشرکان هما استان شدند تا بایکوت را به عنوان سلاحی علیه پیامبران خدا از روزگار نوح تا روزگار کافران قریش به کار برند.
از قواعدی که وهابیان نمی دانند این است که آنچه مشرکانی دشمن خدا بدعت می گذارند ممکن نیست خدا برای اولیای مؤمن خود بر سبیل وجوب یا استحباب تشریع کند تا آن را میان خود به کار زنند، بل آن را می نهاد تا به سان معامله به مثل در برابر کافران به کار آورند.
آیا درباره بردگی ندیدیم که چون اسلام ظهور کرد آن را میان کافران در جای جای زمین از شرق تا غرب و از عجم تا عرب موجود یافت و خداوند به مسلمانان اجازه فرمود که چون با کافران ستیزیانا۔ اسرای آنها را به سان معامله به مثل به بردگی گیرند و در برابر، بر آن ها حرام کرد که هنگام جنگ با سرکشان یا خوارج مباد اسیری را به بندگی گیرند، زیرا آنها مسلمان بودنا۔۔
خداوندا هجر را نیز در رویارویی با کافران همچون معامله به مثل اجازه فرمود: «وَاهْجُرْهُمْ هَجْرًا جَمِیلًا»(1)و «وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ »(2)، در حالی که آن را برای مسلمانان در رفتار میان خودی کاملا تحریم فرموده و از گناهان کبیره ای شمرده است که مایه آتش خواهد بود و به هیچ مسلمانی اجازه نداده با برادرش بیش از سه روز، پیوند بگسلد.
احادیث متواتر صراحت دارند که تحریم ((هجر» تحریمی عمومی است که پاره ای از آنها در کتاب القول المسموع چاپ شده است.
ابو داود اشتباه کرده است، زیرا در سنن خود (۴۹۱۶) پس از آوردن شماری از احادیث مربوط به تحریم «هجر» می گوید:
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) یکی از زنان خود را چهل روز وانهاد و از او کناره گرفت و ابن عمر با یکی از پسرانش تا دم مرگ قطع پیوند کرد.
اگر «هجر» برای خداست هیچ یک از این موارد درست نیست، و این که عمر بن عبد العزیز چهره خود را از مردی می پوشاند.
این سخن از چند رو خطاست
١- کناره گیری پیامبر(صلی الله علیه و آله) از یکی از زنان خود به مدت چهل روز نمی تواند احادیث تحریم هجر را تخصیص زند؛ زیرا هم ضعیف است هم از باب ایلاء خواهد بود که میان یک زوج بوده است. ٢. اگر به فرض بپذیریم که می تواند تخصیص بزند، تنها تخصیص پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) را از عموم تحریم هجر می رساند؛ زیرا در علم اصول بیان شده که اگر قول و فعل پیامبر (صلی الله علیه و آله) تعارض داشت و قول او برای خود ایشان
و امت عام بود، مثل: روا نیست مسلمانی با برادرش بیش از سه روز قطع پیوند کند»، و فعلی مخالف با این داشت، مثل این که با یکی از زنانش بیش از سه روز قطع پیوند کند فعلش خاص او خواهد بود و دیگری را شامل نمی شود، زیرا بیان آن عام نیست.
دلیل این قاعاده، روایت احمد و ابو یعلی است به اسناد صحیح از ام سلمه که گفته:
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نماز عصر را گزارد و آنگاه به خانه من درآمد و دو رکعت نماز گزارد. عرض کردم :یا رسول الله ! نمازی گزار دی که پیشتر نمی گزار دی؟ فرمود: خالد آماد و مرا از دو رکعت نمازی که بعد از نماز ظهر می گزاردم باز داشت و اینک آن را به جای آوردم. عرض کردم: اگر آن دو رکعت را نگزاری قضایش را به جای می آوری؟ فرمود: نه.
ابو داود به نقل از عایشه می گوید:
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) پس از عصر نسازی می گزارد و دیگران را از آن باز می داشت. او این نماز را به عصر می پیوست و دیگران را از پیوستن آن به نماز عصر [اگر احتمالا به جای می آوردند باز می داشت.
پس عمومیت احادیث تحریم هجر بی هیچ گفت و گو در حق ما ثابت است.
٣- پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) عمومیت تحریم هجر را به این که بیش از سه روز باشد - تخصیص داده است و این حاکی از آن است که هجر برای سه روز رواست و عام دوبار تخصیص نمی یابد.(1)
1) چنان که در علم اصول بیان شده است.
۴- این که عمومیت تحریم هجر با روا شمردن آن از بهر دین تخصیص یابد. [ادعای جبران کاستی شارع است و حال آن که برای شارع تصور کاستی جایز نیست.
۵ - تخصیص شارع به روا بودن سه روز هجر، هم امور دینی و هم امور دنیوی را در بر می گیرد و محدود کردن آن به هجر در امور دنیوی، تصرفی است بی هیچ دلیلی۔
آنچه از این احادیث صحیح متواتر به دست می آید آن است که هجر مسلمان برادرش را گناه کبیره ای است که مستوجب آتش است و تنها برای سه روز رو است، خواه برای دین یا دنیا۔
۶- هجر ابن عمر برای پسرش شایستگی تخصیص این حدیث را ندارد، بلکه این اجتهاد خود اوست که در آن خطا کرده و ثواب اجتهادش را می برد و خطایش بخشوده است، لیک روا نیست نص شارع کنار نهاده شود و از غیر نص پیروی شود.
دلایل و عوامل تحریم هجر مسلمان در حق مسلمان دیگر
1- این که هجر بدعتی شرک آلود است که چند و چون آن گفته آمد و اسلام آمده است تا با بدعت های مشرکان مخالفت ورزد، به ویژه آن که اگر آن بدعت را جنگ افزاری بگیرند برای ستیز با دعوت اسلام.
۲- هجر با روح اسلام ناسازگار و با این دین ناهمسوست. اسلام به پیوند، دوستی، مهرورزی و انس با یکدیگر می خواند و هجر به از هم گسستن و به یکدیگر پشت کردن و به هم کینه ورزیدن منجر می شود
۳- اسلام خواهان اظهار خیرخواهی است و بر بایستگی آن تأکید دارد
تا جایی که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «دین، خیرخواهی است. این شیوه بلیغ حاکی از آن است که دین در خیرخواهی خلاصه می شود تا اعلان کند که خیرخواهی سترگ ترین مقصد اسلام است و از قوانینی است که شایسته بیشترین توجه است و اختصاص به علما و اولی الامر ندارد و از هر کس که توان آن را دارد خواسته می شود، خواه از مردی که در خانه اش نشسته یا بازرگانی که در تجارتخانه اش به سر می برد یا فناوری که در کارگاهش است یا برادر نسبت به برادر یا دوست نسبت به دوست، و بی گمان هجر، خیرخواهی را به تعطیلی می کشاند، زیرا دو کس که نسبت به هم هجر در پیش گرفته اند نمی توانند نیک خواه یکدیگر باشند.
۴- هجر، توان خیر را در دو طرف نسبت به هم از میان می برد و دیگر در کار نیکی با هم همکاری نمی کنند و در مصلحتی هم سخن نمی شوند.
۵ - این که هجر به یاری نکردن از مهجور می انجامد که اگر مهجور یکی از والدین باشد به عقوق منجر می شود و اگر یکی از خویشان باشد به قطع رحم کشیده می شود و عاق و قاطع به بهشت ره نمی یابند.
۶- هجر، مقوله ای منفی است که نه سرکش را از سرکشی باز می دارد نه بدعت گذار را از بدعت، بلکه مهجور بر حال خویش چنان می ماند که تو گویی هاجر را به مسخره گرفته و از همین رو خداوند هجر کفار را نیز بر ما واجب نکرده است، اگر چه فرموده: «وَدَّ کَثِیرٌ مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ لَوْ یَرُدُّونَکُمْ مِنْ بَعْدِ إِیمَانِکُمْ کُفَّارًا حَسَدًا مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ »(1)«وَدُّوا لَوْ تَکْفُرُونَ کَمَا کَفَرُوا فَتَکُونُونَ سَوَاءً »(2).
تبلیغات مسیحی می کوشد با کمک های مالی و بهداشتی و آموزشی و سخنرانی مسلمانان را به کفر کشد، پس باید با اندیشه و استدلال در برابر
با دست و زبان و مال در برابر کافران بایستید.
پیامبر(صلی الله علیه و آله) نفرموده است با هجر در برابر آنان بایستید، زیرا هجر، جنگ افزار افراد ناتوان و سست است.
روشن است که هم خوراک شدن با کافر که از گنهکار بالاتر است روا می باشد و شوهر زن یهودی و مسیحی با او هم خوراک و هم نوشاک می شود با این که کفر آن زن ثابت است.
۷- هجر، کنار افتادن و بی یاور ماندن است و اسلام از این هر دو باز می دارد و بر «با هم بودن» بر می انگیزد و کنار افتاده بی یاور مانده را به سبب خروج از جماعت مؤمنان کسی می داند که شیطان را با شتاب می پذیرد و او را همچون گوسفندی می داند که از گله کنار افتاده و گرفتن آن برای گرگ بسی آسان است.
۸- هجر موجب تعطیلی حقوق مسلمان، میان دو طرف متهاجر است و هیچ یک از آن دو به دیگری سلام نمی کند و پاسخ سلام او را نمی دهد و هنگام بیماری از او دیدار نمی کند و آن گاه که مرد پیکرش را تشییع نمی کند، با آن که به عیادت دو ست یهودی و مسیحی می رود و باد و سلام می کند.
یکی از معتقدان به هجر را دیدم که مسلمانی باد و سلام کرد و او از آن
جا که به بدعت گذاری شخص مسلمان باور داشت پاسخ سلام او را نداد و به بقالی یک مسیحی رفت و با و درود فرستاد و با او دست داد و به رویش چونان یک برادر لبخند زد.
۹- هاجر هنگامی که به مهجور مصیبتی می رسد شاد می شود و اگر بد و نعمتی رسا غمگین می گردد و این با روح اسلام کمال ناسازگاری را دارد.
۱۰- دو شخص متهاجر هرگز در کار خیری با یکدیگر گرد نمی آیند و یکی از آن دو چون دیگری پیشنساز است از نماز جماعت چشم می پوشد و از عیادت بیمار یا تشییع جنازه کناره می گیرد که مباد دشمن خود را در آن جا ببیند.
۱۱- هر یک از دو متهاجر همواره می کوشد از دشمن خود خرده بگیرد و از معایب او - راست یا دروغ - پرده برگیرد و هر دو یا در کار غیبت هستند یا بهتان که هر دو گناه کبیره است.
۱۲- هر یک از دو شخص متهاجر می کوشد سود دشمن خود را یا از میان ببرد یا تباه کند. ما در این پیرامون رویدادهایی دیده ایم که برخی از آنها گواه انحطاط شماری از مردم به سبب چنگ در زدن به هجری است که بسی نکوهیده می باشد تا آن جا که اگر بتواند دشمن خود را از میان ببرد درنگ نمی ورزد و درباره او هیچ خویش و پیمانی را مراعات نمی کند.
۱۳ - دو شخص متهاجر از بهره های الهی برای مسلمانان در موسم های خیر محروم اند، نساز شان بالا نمی رود و کارهاشان نیز موقوف به آشتی آن دوست
در صحیح مسلم (۲۵۶۵) به نقل از ابوهریره آمده است که پیامبر
اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود:
کارها هر دو شنبه و پنجشنبه عرضه می شود و خداوند در آن روز کارهای هرکس را که چیزی را برای خدا شریک نگرفته می بخشد مگر آن که میان او و برادرش دشمنی باشد که در این هنگام می فرماید: این دو را رها کنید تا با هم آشتی کنند.
پایان سخن محدث غماری الحسنی که خدای ما را از زندگی او
بهره مند کناد.