ghaemiyeh.com
سرشناسه : رضوی سلدوزی، محمدامین، ۱۳۰۳ - ۱۳۸۰.
عنوان و نام پدیدآور : تجسم عمل، یا، تبدل نیرو به ماده/ محمدامین رضوی.
مشخصات نشر : تهران : عارف کامل، ۱۳۹۵.
مشخصات ظاهری : ۳۱۵ ص.: مصور، عکس.
شابک : ۲۰۰۰۰۰ ریال978-600-8653-12-7 :
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتاب حاضر به مناسبت برگزاری همایش استانی بزرگداشت شخصیت علمی و عملی آیتالله محمدامین رضویسولدوزی که در تاریخ ۲۸ بهمن ۱۳۹۵ در دانشگاه آزاد اسلامی واحد نقده برگزار شد؛ منتشر شده است.
یادداشت : چاپ دوم.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : اسلام -- مطالب گونهگون
موضوع : Islam -- Miscellanea
شناسه افزوده : همایش استانی آئین بزرگداشت شخصیت علمی و عملی آیتالله محمدامین رضوی سولدوزی (۱۳۹۵ : نقده)
شناسه افزوده : دانشگاه آزاد اسلامی. واحد نقده
رده بندی کنگره : BP۱۱/ر۶۵۵ت۳ ۱۳۹۵
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۰۲
شماره کتابشناسی ملی : ۴۵۵۶۲۵۰
ص:۱
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله الذی جعل الأعمالَ باقیةً انّ ربّنا علی کلّ شیئٍ قدیرٌ، الّذی جعل لکلٍّ درجاتٍ ممّا عَمِلوا لِتُجزی کلُّ نفسٍ ما کَسَبَت و هم لایُظلَمُون و هو علی کلِّ شیئٍ حفیظٌ؛ و الصّلوةُ و السّلامُ عَلی سیّد رُسُلِهِ و اَفضَلِ خلقِهِ الّذی قالَ: الظّلم ظُلُماتٌ یَوم القیمةِ و اعمَل ما شِئتَ فَاِنّکَ لاقیهِ؛ و علیَ خلفائِهِ الطّاهرین الّذین دَعوا اِلی العَمَلِ الصّالِحِ وَ نَهوا عَن کلّ فاسدٍ لِیُخرِجوا النّاسِ مِن الظّلماتِ اِلیَ النّورِ؛ و سیعلمُ الّذین ظَلَموا ایَّ مُنقَلَبٍ یَنقَلِبون.
اللّهم رّبنا اَسئَلُک بِمحمّدٍ و آلِ محمّدٍ اَن تُصلّیَ علی محمّدٍ و آل محمّدٍ و اَن تَجعَلَ عَمَلی هذا باقیاً صالحاً و اَن تَغفِرلی اِنّک علی کلّ شیئٍ قدیرٌ و بِالاِجابةِ جَدیرٌ.
سالها بود که در پی حقیقتی از حقایق قرآنی، و مسالهای از مسائل کتاب الهی، که همچون دری ناسفته، تازگی داشته و جالب توجه باشد، و شرحی بر آن نوشته نشده و کتابی دربارهاش تألیف نیافته باشد، میگشتم؛ به هر دری سری زده و به هر گوشهای نظری میانداختم، تا در شعبان سنة 1378 به دو موضوع مهم ملهم گردیدم:
یکی تجسم عمل و دیگری امکان تحول انرژی(1)به ماده، یکی از اصطلاحات اهل دین و دیگری متخذ از عناوین علوم تجربی، نخستین از افکار قدمای شرق و دوم مبتنی بر ابتکارات متجددین غرب؛ پس از آن که به وحدت تقریبی و تناسب این دو موضوع پی بردم، تصمیم گرفتم کتابی را که در آرزویش بودم به حول الله و قوته در همین عنوان به نگارش آورم.
اینک من آن چه از کلمات دانشمندان، از بزرگان دین و نام آوران علم، پیدا کردهام گرد میآورم و تا حدود توانایی از تحقیق دربارة آنها فرو گذاری نمیکنم و بدین وسیله باب تحقیق را در این مساله، بیشتر از پیشینیان، به روی آیندگان باز میکنم و مسالهای از قرآن کریم را به طرزی عجیب و نظری بدیع به مردم جهان میشناسانم؛ و امیدوارم که پس از من روشن ضمیران دانش پژوه، در تحقیق مطلب به مراتب جلوتر رفته و در توضیح حق و اثبات حقیقت، درهای دیگری پیدا کرده و قدمهای استوارتری بردارند.
موضوع این کتاب بسیار دقیق و عمیق است از خیلی جاها سر به در میآورد، جهانیان را به جهان و هر دو را به جهانبان نزدیکتر مینمایاند؛ نگارنده میخواهد که این کتاب از او یادگار بماند و این کتاب اثبات میکند که هر کاری از هر کسی چه بخواهد چه نخواهد یادگار و پایدار است؛ و هر کرداری از هر انسانی پیوسته و الی الابد، نه فقط در این دنیا، بلکه در هر دو جهان، موجودی استوار و جاویدان است؛ پس نظر این کتاب از نظر نویسندهاش خیلی بالاتر و همتش از همت او بسیار والاتر است.
این کتاب از غیب خبر میدهد و از زندگی آینده با ما گفتگو میکند؛ اعمال این جهان را به منزلهی تخمهایی؛ برای یاران و بساتین و عمارات و ارزاق و البسة آن جهان، میانگارد؛ و معتقد است که ظلمهای دنیوی، ظلمتهای اخروی است؛ و بدون تأویل و تجویز میگوید: الدّنیا مزرعة الآخرة!(2)عجیب است!! و گام برتر نهاده و میگوید که جهان آینده و زندگی نیامده در همین دنیای کنونی موجود است؛ و گاهی لحن سخن را عوض میکند و میگوید: این دنیا فانی میشود و منقضی میگردد ولی خمیرة آن جاودانی است و موجودات اخروی همه از همین خمیر سرشته میشود.
این کتاب، یوم موعود و روز رستخیز را به منزلة بهاری میداند، بهار روئیدن اعمال، آیا زمستانی که سپری میشود و نوروز میآید، جهان ما منقضی میگردد؟ نه، بلکه جهان مردة زمستانی، حیات تازة بهاری میگیرد!.
این کتاب، گفتگوهای شیرین و بحثهای دلپذیر، در ذیل این عنوان که: اعمال آدمی، امواجی ابدی در جهان وجود پخش میکند، به رشتة تحریر در آورده و چنین توضیح میدهد که: اعمال نیک، در واقع امواجی از نور، و اعمال بد هم امواجی از ظلمت میباشند.
این کتاب نخستین کتابی است که تجسم کردار و پندار، و امکان تحول هر کدام از نیرو و ماده را به یکدیگر، با کتاب و سنت اثبات میکند، و به معونت تأییداتی که از دانشمندان علوم تجربی نقل میکند، مساله را از بدیهیات علمیه قرار
میدهد؛ علم و فلسفه را با ادبیات به هم میآمیزد؛ و تاریخ مساله را نیز از عهد باستان تا به این روزگار به نیکوترین وجهی شامل است.
دائرة بحث، در اثنای اثبات بقا و تجسم عمل، چنان وسعت یافته، که نگارنده قبلاً تصور آن را نمیکرد و چنین دیده شده است که: اعمال آدمیان در پیرامون آنان، مانند برگها و شاخهها نسبت به درختان هستند و آنی از او جدا نمیشوند، و به منزلة دستها و پاها و سایر جوارح میباشند و لوازم لاینفک ذات آدمی به شمار میآیند؛ با این فرق که: اعمال در پیرامون عامل، ساکت و ثابت نمیمانند، بلکه علی الدوام در جنبش هستند یا به سوی قلب او حمله میکنند و یا از آن میگریزند و دور میشوند.
و بالاخره ذات خود انسان و ساختمان آیندة او به میدان بحث کشیده شده و تا آن جا که یارای تفهیم و تفهم و قدرت اثبات و بیان هست توضیح دادهایم که: انسان خودش را با اعمال خود از مواد جهان میسازد و سپس همین ساختمان را با اعمال نیک و بد مبدل میکند و همین اعمال، تجمع یافته و مرکب گردیده و بار دیگر او را تشکیل میدهند؛ یعنی: ساختمان آیندة انسان از اعمال کنونی او ساخته میشود و پرداخته میگردد؛ با تفصیلی که در کتاب: ساختمان آیندة انسان، داده شده است.
در این کتاب با بزرگان علمای دین و با فلاسفه و مفسرین و نیز با بعضی از دانشمندان نامی علوم تجربی در مطاوی فصول کتاب، بحثهایی دلپذیر، البته با رعایت جانب ادب و ادای احترام نسبت به مقام شامخ علما، به عمل آوردهایم.
ناگفته پیداست که مثل این کتاب، نمیتواند شیرین عبارت باشد و با این که در سادگی بیان و روانی الفاظ آن خیلی کوشش کردهایم باز احتمال میرود که بیشتر مردم عادی از استفادة کامل از آن محروم بمانند؛ فلذا روی سخن ما در این کتاب به سوی فضلا و محققین است.
این کتاب متعهد میشود که مطالب و ادلة آنها را با بیانی روشن توضیح بدهد به شرط اینکه: اولاً هر صفحة بعدی بعد از فهم کامل صفحة قبلی، مطالعه شود و ثانیاً در مطالعه و همچنین قضاوت، خصوصاً در مسائلی که در جای دیگری مطالعه نشده است، عجله نشود و ثانیاً در اخذ و فهم مطالب، شخص مطالعه کننده دارای ذوق سلیم باشد؛ و برای اینکه سخن از سلامت نیفتد در موارد ترجمه، راه آزاد را انتخاب کردیم.
و باید توجه داشت که شکل استدلالهای ما در این کتاب، خیلی شبیه به طرز استدلالهای قرآن کریم است و در صورت استدلالهای مصطلح علمی منطقی نیست؛ و نیز باید گفت که: ما هر خبری را که دلالت به منظور ما دارد و یا آن را و یا گوشهای از آن را تأیید میکند نقل کرده و جای آن را هم در کتب اخبار، بدون تحقیق در سند، با صراحت در پاورقی نوشتهایم.
از درگاه حضرت پروردگاری خواستاریم که بر لغزشهای ما ننگرد و ما را با خطاهای ما نگیرد.
روش ما در کتابهایمان تدبر در متون احادیث ائمة معصومین علیهم السّلام است و در پیرامون اسناد بحثی نکردهایم؛ و این امر نه از مسامحه و سهل انگاری است و نه از اینکه ما همة روایات را صحیح بشماریم و بر همة آنها بیچون و چرا اعتماد نمائیم، بلکه حقیقت این است که چنین نیازی برای ما پیش نیامده است! و سبب چند امر است:
1 موضوعات بحث ما از فروع فقهی نیست که اخبار مورد نظر ما جای تقیه باشد و احتمال صدور از روی تقیه در آنها رود، و احادیث کتابهای ما همه علمی میباشند، نه به سود ظالمان هستند ونه به زیان پاکان؛ و لذا احتمال جعل هم در آنها نمیرود.
2 خبرهایی که ما آوردهایم تنها از پیامبر گرامی اسلام صلّی الله علیه و آله و سلّم و ائمة اهلبیت علیهم السّلام روایت شدهاند، و از هیچ کس دیگری جز آنان علیهم السّلام صدقاً و کذباً نقل نشدهاند؛ و دیگران در این گونه مسائل اصلاً وارد نشدهاند تا سخنی صحیح و یا نا صحیح در کتابها از آنها آمده باشد، و خداوند متعال ذهن ظالمان را از ورود در خانة علم و حقیقت عالم مشغول و محروم فرموده است؛ آنان از بحث در آسمانها و زمین و آغاز و انجام جهان و پیدایش انسان و بقا و تجسم اخروی اعمال و آفریده شدن ساختمان آیندة آدمی با عملها و ظهور زشت و زیبای کردار در اعضا و امثال آنها بهرهای نداشته و ندارند.
3 احادیث کتابهای ما همه با هم کنار میآیند و با هم سازش میکنند، درست مانند قطعات خورد و ریز یک ظرف چینی که بعد از جمع گشتن در کنار هم، اطمینان حاصل میشود که همه از یک ظرف بودهاند؛ اخبار ائمة اهلبیت علیهم السّلام دسته دسته با هم جمع میشوند و زوایا و خفایای جهان را در ذهن متدبران و متتبعان میسازند و حقیقت عالم را نشان میدهند.
و این دلیلی است اعجاز آمیز و اعجاب انگیز، و برهانی است محکم و روشن بر حقانیت خود آنها. و بدین طریق اطمینان حاصل میشود که همة احادیث ما از یک منبع دانش صحیح و منزه از جهل و اشتباه صادر گردیدهاند و گوشه و کنارهای یک واقع را میسازند.
و کریمة: «لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیرا؛ً(1)اگر قرآن از جای دیگر غیر از خدا بود حتماً اختلافهای زیادی در آن پیدا میکردند و آیهها با هم نمیساختند و کنار نمیآمدند». در همین حقیقت بسیار عالی و عمیق نظر دارد. یک مساله در این باب برای ما مهم است و آن اطمینان از صحت نسخ کتابهای خبر است؛ و ظاهراً سه یا چهار مورد مشکوک برای ما پیش آمده است.
ارومیه جمعه 5 ذیحجه 1378 برابر 21 خرداد 1338
محمد امین رضوی، عفی عنه
1) . نساء / 84.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ وَ الصَّلوةُ وَ السلامُ علی سیّدِنا نَبِّیِ الأَئِمَةِ وَ آلِهِ الأَئِمَّةِ وَ لَعنَةُ اللهِ علی اعدائِهم اعداءِ المِلَّةِ
عمل کردن عبارت است از مصرف کردن خود و تغییر دادن خویشتن؛ برای اینکه این تعریف اجمالی را خوب بیان کنیم لازم است مباحثی را در این فصل ایراد نمائیم.
بایستی متوجه بود که مصطلح قرآن کریم دربارة لفظ عمل، همان متفاهم عرفی از این لفظ است؛ یعنی معنای عمل در کتاب الهی همان معنایی است که مردم از آن لفظ میفهمند؛ و همچنین مرادفات تقریبی لفظ عمل، مانند کلمات: فعل، سعی، کسب، اکتساب، ارتکاب، اجتراح؛ این کلمهها و امثال آنها در قرآن کریم، در مفاهیم عرفیة آنها استعمال شده است؛ ولی قرآن دائرة صدق عمل را قدری دامنهدارتر گرفته است: اندیشهها و ارادهها و اعتقادات در اصطلاح قرآن، عمل هستند؛ ولی مردم آنها را عمل نمیدانند.
عمل در هر عرفی، اصطلاح مخصوصی دارد و نباید اصطلاحات فنون مختلف را به یکدیگر خلط کرد: منطق و علوم بلاغت و نحو و صرف و فیزیک و غیر آنها هر کدام فعل مخصوصی دارند، که اگر از جهتی با کار عرفی و عمل قرآنی متوافق باشند از جهت دیگری تخالف داشته و تمایز پیدا میکنند؛ ما هیچ کدام از این مصطلحات خصوصی را نمیتوانیم در بحثها و تحقیقات عمومی خود دربارة عمل انسان و در مورد استفاده از حدیث و قرآن، دستاویز قرار بدهیم اگر چه از آنها هم استفادههای شایان میکنیم.
آدمی دو گونه اسباب کار دارد: اول اسبابی که با آنها از دنیای خارج از خود اطلاع مییابد دوم ابزاری که با آنها در دنیای خارج از خود مداخله کرده و تصرف مینماید.
قسم نخست به حکم استقراء پنج است(1)و بیشتر پیدا نشده یعنی اگر کسی بخواهد از دنیا اطلاع پیدا کند و خبری از آن به دست آورد جز حواس خمسه، وسیلةدیگری ندارد و علوم انسان از همین پنج درب به اندرون ذات وی راه مییابند، گفتهاند: مَن فقَد حسّاً فقد فقدَ علماً: هر کسی حسی را فاقد شود علمی را فاقد شده است.
کتاب مَبانی فلسفه(2)پنج بودن حواس را نمیپسندد و پنج حس دیگر را (با اینکه هیچ کدام از آنها وسیلة اطلاع یافتن نیستند) بر حواس خمسه میافزاید؛ حقیقت این است که حواس خیلی زیادتر از پنج هستند ولی وسیلة کسب اطلاع،بیشتر از پنج حسی که حکمای ملل مختلف، از ایام باستان شمردهاند، نیست و سایر احساسات و خواص انسان که برای سلامت و قوام وی لزوم دارد شاید از ده بلکه از دهها هم زیادتر باشد.
1) . وجه اینکه قدما احساس گرما و سرما و احساس نرمی و زبری و احساس ثقل و خفت را با اینکه سه گونه احساس هستند حس واحدی شمرده و به نام لامسه خواندهاند معلوم نیست؛ و ظاهر این است که: احساس سبکی و سنگینی با عضلات و احساس نرمی و زبری با پوست و احساس گرمی و سردی هم با غالب قسمتهای بدن انجام مییابد.
2) . در ص28.
قسمت دوم اسباب و ابزاری است که استعمال آنها بعد از استعمال اسباب قسمت نخست، میسر میشود؛ یعنی انسان قبلاً به وسیلة حواس پنجگانه از موجودات پیرامون خود و از وضع و کمّ و کیف آنها خبردار میشود و سپس با آلات قسمت دوم در آنها مداخله میکند و تصرف مینماید و تأثیر میکند و تغییر میدهد.
دربارة این آلات، شمارشی نه از حکمای باستان و نه از فلاسفة متأخرین جز سخنانی که در زیر میآوریم نرسیده است:
از سقراط نقل کردهاند(1)که میگفته: اِقتَن الاِثنا عَشَر، نگهدار دوازده را؛ در دائرة المعارف، این دوازده را به دوازده عضو که خیر و شر با آنها میتوان انجام داد تفسیر کرده و گفته: آنها دو چشم، دو گوش، دو سوراخ بینی، زبان، دو دست و دو پا و فرج است؛ ابوریحان بیرونی هم از «باسدیو» هندی نقل کرده(2)که به «ارجن» هندی میگفته: اگر خواهان خیر محض هستی درهای نه گانة بدن خود را مواظب باش و آنچه را که در آن داخل یا خارج میشود بدان و قلبت را از پراکندگی افکارش حفظ کن؛ و نظامی گنجوی میسراید:(3)
تن بشکن نه درئی گو مباش زر بفکن شش سرئی گو مباش
واقع این است که اعضای تصرف انسانی خیلی بیشتر از نه و دوازده است برای اینکه او خوب میتواند با نقاط مختلف بدن خود و با گوشههای چشم و اشارتهای ابرو و با لبها و دندانها کارهای زیادی به جا آورد و در جهان، خیر و شر انجام بدهد؛ و مراد کسانی که این قسمت اعضا را نه و یا دوازده شمردهاند حصر تام نبوده و خواستهاند جوارح مهم کار را که در نظر عموم مردم، آلات کار محسوب میشوند گوشزد نمایند.
ما در عوض شمردن یکایک اعضای کار به طور کلی میگوییم: اعضای عمل، اجزایی از بدن هستند که با ارادة قلب در موجودات جهان، تأثیر میکنند و به آنها تغییر میدهند؛ و چون هیچ عضوی بدون خواست دل نمیتواند عملی اختیاری انجام دهد پس با نام بردن از آن، از اعضای عامله بطور مجمل نام بردهایم؛ ما این رویة سهل و جامع را از قول خداوند متعال: یُؤاخِذُکُمْ بِما کَسَبَتْ قُلُوبُکُمْ، (4)شما را با آن چه دلتان کسب کرده مؤاخذه میکند، یاد گرفتهایم.
مردم برای قلب، کاری نمیشناسند و عموماً اعمال قلب را احوال او میدانند: کسی نمیگوید شادی کار خوبی است و همه میگویند: غم حالی بد و تکبر صفتی ناپسند است؛ ولی قرآن کریم علاوه بر اینکه قلب را عضوی کارگر میداند او را فرمانده سراسر اعضای عامله هم میشمارد؛ و تصریح میکند که، هر چه در دل آدمی نهان است از اعتقادهای نیک و یا بد و ارادههای پسندیده و یا ناپسند، مانند اعمال دیگر او حساب و بازخواست دارد، ثواب و یا عقاب دارد؛ رجوع شود به آیهای که در فوق نقل شد و به آیات دیگری که ذیلاً نقل میشود:
إِنْ تُبْدُوا ما فِی أَنْفُسِکُمْ أَوْ تُخْفُوهُ یُحاسِبْکُمْ بِهِ اللَّهُ(1)و فرموده: وَ إِنَّ رَبَّکَ لَیَعْلَمُ ما تُکِنُّ صُدُورُهُمْ وَ ما یُعْلِنُونَ(2)و فرموده: إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَنْ تَشِیعَ الْفاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ(3)و فرموده: وَ حُصِّلَ ما فِی الصُّدُورِ؛(4)و به اخبار ذیل نیز توجه شود:
از حضرت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت شده: اِنَّ هذهِ القلوبَ لَتُصدی کما یُصدَی الحَدیدُ وَ اِنَّ جَلائَها قِرائَةُ القرآنِ؛(5)و ایضاً: لاتَرضَ بقبیح تَکنْ کفاعِلِهِ؛(6)و ایضاً: ما من عملٍ احبَّ الی اللهِ تعالی و الی رسولِهِ من الایمانِ باللهِ و اَلَرّفق بِعبادِهِ و ما من عَمَلٍ أبغضَ الی اللهِ تعالی من الاِشراک بالله تعالی وَ اْلَعنفِ عَلی عِبادِهِ؛(7)و ایضاً: حُبُّ علیِّ بنِ اَبیطالبٍ یأکُلُ السّیئاتِ کما تأکُلُ النّارُ الحَطَبَ؛(8)و از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام هم روایت شده: ایّها الناسُ انّما یَجمَعُ النّاسَ الرّضا وَ السُّخطُ وَ اِنّما عَقَرَ ناقَةَ ثَمودَ رجلٌ واحدٌ نَعَمَّهُمُ اللهُ بالعذابِ لَمّا عَمّوهُ بِالرِّضا؛(9)و از حضرت زین العابدین علیه السّلام هم روایت شده که در دعا بیان داشته: اِنّی وَ اِنْ لَمْ اُقَدِّم ما قَدَّموهُ مِنَ الصّالحاتِ فَقَدْ قَدَّمتُ توحیدَکَ.(10)
از آیات و اخبار فوق چنین نتیجه میگیریم که: دل هم کار میکند؛ و از اعمال قلب است: خشنودی به عمل نیک، پسند کردن عمل بد، ایمان آوردن به رسول خدا، شریک گرفتن به خدا، دوست داشتن امام، ملایمت با بندگان خدا، سختگیری با آنان؛ ولی مردم این اعمال را حالات قلب میشمارند؛ و این همان است که در بحث اول گفتیم: قرآن و حدیث در عین اینکه مفهوم عمل را همان متفاهم عرفی گرفتهاند دربارة صدق آن، دائره را وسیعتر دانسته و مصادیق عمل را زیادتر شمردهاند.
این انتظام عالی که در میان اعضای انسان در هنگام عمل برقرار است و این یاری و همکاری که در میان اعضای عامله مشهود است (میبینیم که مغز دربارة نیک و بد چیزی میاندیشد، چشم بر آن نگاه میکند، پا به سوی آن میرود دست هم آن را بر میدارد، و هر عضو دیگر هم یاری مخصوص به خود را انجام میدهد) ما را به این حقیقت میرساند که: همة اعضای بدن، تابع یک مرکز هستند به طوری که قدرت بر تخلف از آن ندارند و این فرمانده چنان که بحث خواهیم نمود دل است، قلب انسان است؛ پس، از این تجربه هم این نتیجه را میگیریم که: دل کار میکند و کار او اراده کردن و فرمان به اعضای بدن دادن و آنها را به کار واداشتن است.
1) . بقره (2) / آیه 284. اگر آنچه را که در دلتان نهان است آشکار کنید و یا پنهانش سازید خداوند شما را با آن محاسبه میکند.
2) . نمل (27) / آیه 74. و پروردگارت خوب میداند آن چه را که سینههایشان پوشیده میدارد و آنچه را که آشکار میکنند.
3) . نور (24) / آیه 19. کسانی که دوست میدارند زشتکاری در میان مؤمنین شایع باشد مسلماً برای آنان، عذاب دردناکی هست.
4) . عادیات (100) / آیه 10. و آنچه که در سینهها هست تحصیل گردیدند.
5) . ارشاد القلوب، ص101. این دلها زنگ میزنند، چنان که آهن زنگ میزند و صاف کردن آنها خواندن قرآن است.
6) . ارشاد القلوب، ص94. به هیچ زشتی خشنود مباش و گرنه مانند کنندة آن میشوی.
7) . سفینة البحار، ج1، ص532. هیچ عملی محبوبتر به خداوند متعال و به پیغمبرش از ایمان به خدا و ملایمت با بندگان او نیست و هیچ عملی مبغوضتر به خداوند متعال از شرک آوردن به خداوند متعال و سختگیری بر بندگانش نیست.
8) . شرح نهج البلاغه فیض الاسلام، ص462، مناقب ابن شهر آشوب، ج3، ص198، س22. ولی در جای السیئات، نوشته الذنوب؛ دوست داشتن علی پسر ابوطالب، گناهان را میخورد آن طور که آتش هیزم را میخورد.
9) . نهج البلاغه، ج2، ص207، ای مردم همانا خشنودی و خشم، مردمان را با هم جمع میکند؛ ناقة ثمود را فقط یک مرد پی کرد و وقتی که آنان عموماً خشنود شدند خداوند هم آنان را عموماً عذاب کرد.
10) . صحیفة سجادیه، دعای 47، ص261، من اگر چه پیش داشت نکردم آنچه را که آنان پیش داشتند از اعمال صالحه، ولی یکتا دانستن تو را تقدیم داشتهام.
عمل انسان آن است که دل او آن را اراده نماید و اعضای او را در راه انجام دادن آن به حرکت درآورد؛ توضیح این است که: اگر با دست شما بدون میل و ارادة شما کسی را زدند در این صورت شما کاری نکردهاید اگر چه با دست شما کاری انجام یافته است، و اگر با اراده و فرمان شما افتادهای را بلند کردند کاری از شما صدور یافت، اگر چه دست شما حرکتی نکرد.
در صورتی که شما غافل باشید و یا مجبور شوید هر تغییر و تصرفی با هر عضوی از اعضای شما در جهان وقوع بیابد البته به حکم وجدان و شرع، کار شما محسوب نخواهد شد برای این که مراد دل شما نبوده؛ بنابراین گوش دادن، لمس کردن، چشیدن، نفس کشیدن، حتی باز کردن چشم و بستن آن و امثال و نظایر اینها اگر چه در نظر ظاهری حقیر و ناچیز دیده شوند کارهای شما محسوب میشوند؛ ولی دیدن از راه تصادف و تماس یافتن چیزی با بدن و امثال آنها به طوری که مقدمات آنها در اختیار شما نباشد، کارهای شما نیستند.
در خبر است که رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم میفرمود: انَّ اللهَ لایَنظُرُ الی صُوَرِکم ولکن یَنظُرُ اِلی قلوبِکم؛(1)و ایضاً: انّما الاعمالُ بالنیّاتِ و اِنَّما لِکُلِّ امرِءٍ مانَوی(2)و از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام هم روایت شده که میفرموده: وَ بِما فی الصّدورِ تُجازَی العِبادُ؛(3)و از حضرت صادق علیه السّلام هم روایت شده: اَلا وَ اِنَّ النیَةَ هِیَ العملُ.(4)
عجیب است که فیلسوف کبیر محقق طوسی خواجه نصیر الدین رحمه الله تعالی، نیت را نه علم میدانسته و نه عمل بلکه آن را در میان آن دو، واسطه محسوب میداشته است؛(5)با اینکه علم، چیزی جز عمل قلب نیست و بنابراین اگر نیت، علم هم باشد باز عمل است، عمل قلب است؛ و حق این است که: نیت هم علم است و هم عمل است زیرا که هر علم عمل است، عمل قلب است.
دلی که کار میکند و اعضای بدن را به کار وامیدارد و فرماندهی کشور تن به عهدة او است همان دل است که از گوشت است همان دل است که در صندوق سینه جای دارد.
همان طور که مغز و چشم و زبان و دست، وسائلی مادی برای کار کردن هستند؛ کار مغز اندیشیدن و کار زبان چشیدن و سخن گفتن و کار دست برداشتن و گذاشتن است و هر یکی از این آلات مادی، عملی مادی انجام میدهد، دل هم ماده است و کار آن فهمیدن و اراده کردن و به سایر اعضاء امر دادن است.
1) . ترجمة اسرار الصلوة، ص24 و 39؛ شرح نهج البلاغة فیض الاسلام، ص1088. با زیادتی که نقل نکردیم؛ خداوند به صورتهای شما نگاه نمیکند ولی به دلهای شما نگاه میکند.
2) . وسائل الشیعه، ج1، ص8، س26. همانا کردارها با نیتهای قلبی است و برای هر مردی همان هست که در دل میپروراند.
3) . نهج البلاغه، ج1، ص122، س1. بندگان با آن چه که در سینههای خود دارند پاداش مییابند.
4) . سفینة البحار، ج2، ص628، س20. بدانید که حتماً نیت، عمل است.
5) . سفینة البحار (نوی). قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم : اِنَّ الله لاینظر الی صُوَرِکم ولا الی اموالکم ولکن ینظُر الی قلوبِکم و اعمالِکم. (امالی طوسی، ج15، ص340).
مدعای ما از کریمة مبارکة: وَ حُصِّلَ ما فِی الصُّدُورِ،(1)و خبر شریف: وَ بِما فیِ الصُّدور تُجازیَ العِبادُ،(2)آشکارا فهمیده میشود؛ و ایضاً از کریمة: تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ.(3)
با وجود آیات و اخبار زیادی از همین نمونه که نقل شد، دیگر جایی برای چون و چرا و مجالی برای احتمال دل معنوی و قلب روحانی باقی نمیماند؛ زیرا که مسلم است: دلی که در سینه هست مادی است و از گوشت و خون و رگ و امثال آنها آفریده شده است!
از امیر المؤمنین علیه السّلام نقل شده: لَقَد عُلِّقَ بِنیِاطِ هذا الانسانِ بَضعَةٌُ هِیَ اَعُجبُ ما فیه و ذلک القلبُ و له مَوادٌ من الحکمةِ و اضدادٌ من خِلافها، تا آخر؛(4)نیاط بر وزن کتاب رگی است که دل انسان از آن آویزان است؛(5)و بَضعة بر وزن فلسة به معنی گوشت پاره است؛(6)این کلام شریف صریح در این است که: منبع و مخزن حکمت و همچنین جایگاه اضداد حکمت، همان دل است که یک پارچه گوشت است، همان دل است که از رگی مادی آویزان است؛ این کلام شریف علاوه بر اینکه مادی بودن دل را میفهماند، مادی بودن حکمت و ضد آن را نیز به ما درس میدهد.
و در دعای شب عرفه آمده: وَ انزل یقینَکَ فی صَدری وَ رَجائَک فی قلبی حتّی لاارجُو غیرک.(مفاتیح،
256/17) و در صحیفة سجادیه علیه السّلام آمده: و وَسِّع بمواقع حُکمِکَ صدری (180) وَ انزَعِ الغِلَّ من صدری للمؤمنین (273) اسألک اَن تشرَح بکتابک صَدری (339) و اجعل لنا فی صُدورِ المؤمنینَ وُدّاً (207).
قرآن کریم، یگانه کتاب سالم و دست نخوردة آفرینندة جهان، تصریحاً میفرماید که عضو عاقلة انسان، قلب اوست چنان که در این آیه: أَفَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِها(7)و در این آیه: لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها؛(8)بلی عضو فهمنده، دل است.
ولی از بعضی از فلاسفة مادی چنین نقل شده که عضو تعقل و فهم، مغز است. مبانی فلسفه مینویسد: حکمای مادی مذهب، مغز و سلسلة اعصاب را علت نفسانیات ذکر کردهاند؛(9)آقای ایرانشهر پس از آن که اقوال مادیین را در این مساله مفصلاً نقل میکند میگوید: علمای مادی امروزی غرب، مرکز حالات و صفات و قوی را فقط مغز میدانند و هرگز رابطهای در میان اینها و قلب نمیشناسند.(10)
1) . عادیات (100) / آیه 10. و آنچه که در سینهها هست تحصیل گردند.
2) . نهج البلاغه، ج1، ص122، س1. و با آنچه در سینهها هست بندگان پاداش مییابند.
3) . حج (22) / آیه 46. دلهایی که در سینهها جای دارد نابینا میشوند.
4) . نهج البلاغه، ج3، ص175، س3، حکمت 108، از رگ این انسان، پارچه گوشتی آویزان است که عجیبترین اعضای اوست، و آن، دل اوست؛ و برای این دل موادی از حکمت و اضدادی هم از خلاف حکمت هست.
5) . شرح شیخ محمد عبده بر نهج البلاغه، پاورقی ص175، ج3.
6) . اقرب الموارد.
7) . حج (22) / آیه 46. آیا در زمین گردش نکردند تا برای ایشان قلبهایی باشد که با آنها تعقل کنند.
8) . اعراف (7) / آیه 179. برای ایشان قلبهایی هست که با آنها تعقل نمیکنند.
9) . ص458.
10) . نقل به اختصار از «اصول اساسی روانشناسی»، ص312.
مبانی فلسفه در نقد این مذهب نوشته: مغز بسیاری از بیماران روحی را به دقت ملاحظه کرده و هیچ گونه جراحتی در آن ندیدهاند؛ و نیز معلوم گردیده که جراحت بعضی از قسمتهای مغز که سبب پارهای اختلالات روانی مانند فراموشی و لالی و جز آن فرض شده، علت آنها نبوده است.(1)
و آقای ایرانشهر هم در رد این مسلک چنین نوشته:
بطلان این فکر که مغز ما یگانه مرکز شعور و ادراک و تفکر و احساس میباشد از طرف طبیب معروف آلمانی «کارل لودویک شلایخ» و طبیبهای دیگر به کلی در زمان جنگ عمومی اثبات شده؛ زیرا پس از اینکه قسمتی از مغز را مجبور به بریدن و دور انداختن شدند، دیدند که نه عقل و شعور و نه حسیات ناخوشها دچار سکته نگردید.(2)
و از کتاب «چلیپائیان گل سرخ جدید» تألیف «سوریا» نقل کرده: که در یکی از فامیلهای آشنا، یکی از مردها سالیان دراز دچار اختلال مغز بوده و در مریضخانهی دولتی که مخصوص این گونه ناخوشیها است میخوابد. چند روز پیش از مردنش به ناگهان حالت طبیعی خود را پیدا کرده، شروع به حرف زدن و فکر نمودن کرد: اقربای خود را پیش خود خواند و با کمال تعقل و آرامی با ایشان حرف زد، پس از اینکه اقربای او با تعجب و امید زیاد از پیش مریض بیرون میرفتند طبیب مریضخانه به ایشان گفت که مریض تا چند روز دیگر میمیرد و همین طور هم شد. لکن برادر مریض خواهش کرد مغز مرده را تشریح کنند و به طور استثنا مغز را باز کرده دیدند که از مغز اصلاً چیزی باقی نمانده و بلکه کاملاً فاسد و ضایع شده بوده.(3)
این است مجملی از آرای مادیون، و مختصری از نقض و ابرام دربارة سخنان ایشان.
ولی ظاهراً این عقیدة مادیون را نمیتوان باطل محض گرفت و مغز را که یکی از اعضای بدن است بیکار پنداشت؛ چنان که نمیتوان قلب را هم فقط تلمبة خون تصور کرد.
چنین حدس زده میشود که اندیشه کردن و فکر نمودن، کار مغز است و این قلب است که مغز را امر به تفکر میکند؛ چنان که دیدن کار چشم است ولی قلب او را امر به دیدن میکند، و چنان که برداشتن و گذاشتن کار دست است و قلب آن را امر به برداشتن و گذاشتن میکند. مثلاً در صورتی که انسانی بخواهد برای خوردن چیزی آماده شود و آن را بخورد، قبلاً قلب او به چشم دستور میدهد که آن را خوب تماشا کند و در همان حال به مغز هم فرمان میدهد تا دربارة خوردن آن خوب بیاندیشد، و دست را هم مأمور میکند تا آن را بردارد و در مقابل چشمها نگاه دارد و پایین و بالا و چپ و راست آن چیز را خوب به چشم نشان دهد؛ و غیر از اینها از کارهای بسیار زیادی که در اقدام به خوردن یک چیز، ضروری است. و بعد از این همه مقدمات باز تشخیص دهنده و نیروی عاقلهای که خوردن و یا عدم آن را صلاح خواهد دانست در عاقبت امر، قلب است.
و البته کار مغز، زیادتر از هر عضو دیگر میباشد؛ به جهت اینکه این مغز است که در دیدنیها و شنیدنیها و در سایر محسوسات میاندیشد و در روی آنها کار میکند تا دیدن و شنیدن و هر احساس دیگر، با نظم کامل انجام مییابد؛ و در هر آن نتیجة کار خود را به قلب میرساند تا تصمیم بگیرد و اراده کند.
دلیل ما بر صحت این فرضیه این است که:
اولاً: انتظام کاملی که در میان اعضای مختلف بدن انسان برقرار است مانع از این است که بتوانیم یک عضو، مثلاً مغز را بیکار تصور نمائیم؛ بلکه مسلماً و بدون شک هر کدام از اعضای بدن، کار مخصوصی دارد؛ و به طوری که بیان شد جمیع آنها در تحت امر یک فرمانده میباشند.
ثانیاً: در قرآن کریم، عقل و فهم را از کفار سلب، و تفکر را برایشان اثبات فرموده است: در یک مورد دربارة کافران فرموده: هُمْ لایَعقلونَ،(1)و در مورد دیگری هم دربارة کافری فرموده: اِنَّهُ فَکَّرَ وَ قَدَّرَ؛(2)از این دو کریمه به دست میآید که تعقل و فهمیدن در نظر قرآن کریم، غیر از اندیشیدن و فکر کردن است؛ پس حتماً عضو فهمنده هم بایستی غیر از عضو اندیشنده باشد.
ثالثاً، ما خودمان بالوجدان این حقیقت را خوب درک میکنیم که: دانستن، نتیجه فکر کردن است چنان که میدانیم که: شناختن نتیجه نگاه کردن است؛ بنابراین میگوییم: همانطور که دیدن کار چشم است و شناختن کار عضو دیگری غیر از چشم است، فکر کردن هم کار مغز است و فهمیدن کار عضو دیگری غیر از مغز است؛ و عضو شناسنده و فهمنده قلب است.
رابعاً، همه میدانیم که: در جهان عقل بد وجود ندارد، عقل و فهم همیشه خوب هستند؛ ولی فکر خوب و پسندیده و اندیشه بد و ناپسند، هر دو در جهان هستند؛ از اینجا نیز میتوان پی برد بر اینکه: عضو تعقل بایستی غیر از عضو اندیشنده باشد.
چرا مغز همیشه نمیاندیشد؟ و چرا گاهی دستور اندیشه کردن را دریافت میکند ولی قدرت بر آن پیدا نمیکند؟ اگر در یافتن پاسخ به این دو پرسش، اندکی دقت شود به دست میآید که: مغز در اندیشه کردن نظیر دست است در برداشتن و گذاشتن: دست هم همیشه کار نمیکند، و گاهی دستور کار کردن را دریافت میکند ولی از انجام دادن آن نا توان میماند؛ به دست میآید که مغز و دست و سراسر اعضای کار، تابع یک فرمانده هستند، تابع قلب میباشند، و این قلب خواهش بی پایان دارد و خستگی ندارد.
کار کردن مغز در تحت فرمان قلب، اندیشیدن و تدبر است؛ و کار کردن آن، خود سرانه رؤیا و یا خیال است، و لذا نامنظم است، چنان که کار کردن دست با اراده قلب، منظم و عقلایی و سودمند است، و کار کردن آن بدون دستور قلب، نامنظم و غیر نافع و گاهی جنونآمیز و بلکه زیان آور است، مانند کسی که بیخبرانه، در خواب یا در بیداری، دستش را حرکت میدهد و ظرف را میاندازد و میشکند.
به کار بردن هر عضو از اعضای بدن، مستلزم صرف نیروی بدن است، بدن اعم از اینکه از اعضای کسب خبر باشد (از حواس پنج گانه بنا به اصطلاح مشهور) و یا از اعضای دخل و تصرف (مانند هر جزئی از بدن که با آن، تغییری در جهان و در موجودات آن توان داد، مانند دستها و پاها و دهان و غیر اینها).
دلیل ما بر ادعای فوق این است که: افراط در کار کردن و عضوی را بیشتر از اندازه استعمال نمودن، خستگی میآورد و بدیهی است که خستگی و فرسودگی تن و یا عضوی از آن، نشانه تمام شدن قُوی و نیروهای آن است.
آری حقیقت خسته شدن همین است و به جز این معنای دیگری ندارد؛ پس چنین به دست میآید که: چون افراط در کار؛ سبب میشود که تمام نیروی بدن مصرف شود، پس کار به اندازه کردن هم سبب میشود که نیروی بدن به اندازه خرج شود؛ یعنی:کار کم و کوچک سبب میشود که نیروی کم و کوچک خرج شود، چنان که کار زیاد و بزرگ هم سبب میشود که نیروی زیاد و بزرگ خرج شود، برای اینکه کار زیاد مجموعهای از کارهای کوچک است، و اگر کار کمتر نیروی کمتری را مصرف نکند مسلماً کار بیشتر هم نیروی بیشتری را مصرف نمیکند.
اگر کار کردن، موجب مصرف شدن نیروی بدن نبود، قیناً کسی در جهان یافت نمیشد که از درد و رنج خستگی بنالد؛ ولی واقع کاملاً بر عکس است: نویسندگان از خستگی چشم و کارگران از خستگی بازوان و پاها و کمر، و کار فرمایان از خستگی گلو و حلقوم و دانشمندان از فرسودگی مغز، پیوسته پریشان بودهاند و خواهند بود؛ و هر کدام از آنان و غیر آنان خواه نا خواه مقداری از کار خود را میکاهند تا به درد خستگی گرفتار نیایند.
نتیجه این است که: کار کردن، توأم با مصرف کردن نیرو است؛ و اینکه: کار زیاد، نیروی زیاد و کار کم هم نیروی کم لازم دارد؛ و خلاصه صدور هر عمل از هر عامل، مستلزم خروج نیرویی از بدن او است که باید کماً و بلکه کیفاً هم با عمل صادر شده متناسب باشد.
به هم زدن چشم و مژگان و کوچکترین اندیشه و مختصرترین سخن و کوتاهترین نگاه هم، نیرو مصرف میکند.
آدمی پیوسته و لاینقطع از بدن خود نیرو بیرون میریزد؛ و حتی یک آن هم نمیتواند از خرج کردن قوای خویش آسوده باشد؛ و جهت این است که: انسان مادام که زنده است نفس میکشد و این خود کاری نسبتاً مهم است؛ مغز او هیچ گاه آرام نمیگیرد: یا در تحت فرمان قلب در فکر فرو میرود و گاه هم دستخوش خیالات و رؤیاهای شیرین و یا تلخ میگردد؛ و واضح است که هیچ کدام از این کارها بدون مصرف شدن نیرویی میسر نمیگردد؛ نشستن و برخاستن و سخن گفتن و دستها و پاها و انگشتان را حرکت دادن و نگاه کردن و گوش دادن و هزاران مانند اینها همه کار هستند و توأم با مصرف نیرو میباشند و کلیتاً خسته کنندهاند و بر روی هم جمع گشته و بالاخره انسان را خسته و فرسوده میکنند.
و حتی ولگردان و کسانی هم که در نظر ما بیکارند، مغلوب خواب قرار میگیرند و به استراحت نیاز پیدا میکنند.
نتیجه این است که: انسان هیچ وقت بیکار نیست و ریزش نیرو از بدن وی دائمی بوده و وقفه ناپذیر است.
اعمال بیرونی و اندرونی انسان از یک طرف و اعمال اندرونی و غیر ارادی او از طرف دیگر، دست به دست هم داده و صدور کار را از وی دائمیتر و ریزش نیرو را از وی شدیدتر میگردانند؛ جهاز هاضمه و جهاز تنفس و جهاز پخش و جمع خون، کارگرانی هستند که ایست ندارند و اعمالی دارند که تعطیل بردار نیستند.
نیروهایی که با کار کردن از بدن عامل بیرون میآیند مسلماً پیش از شروع به کار، در بدن وی موجود میباشند وگرنه لازم میآید که در حین اراده کار، به طرز خلق الساعه در بیرون بدن آفریده شده و به داخل آن تزریق شوند؛ و اثبات این دعوی به غایت متعسر بلکه متعذر است؛ و حق این است که: بدن انسان پیش از شروع به کار، آماده به کار است؛ یعنی: نیروی انجام دادن کار را در خود و با خود دارد و عامل در حین عمل، قوهای از خارج کسب نمیکند؛ و این نیروی ذخیره را از جهان خارج، در شکل خوراک و آب و هوا و نور و غیر اینها، جذب و جمع میکند و جزء خویش میگرداند.
توضیح این است که: انسان از موجودات جهان به طریق خوردن، نوشیدن، تنفس، نورگیری و غیر اینها از طرق جذب، مواد اخذ میکند، و آنها را جزء بدن خود کرده و با حیات خود زنده میگرداند؛ و به عبارت دیگر: خود و ذات خود را از مواد اخذ شده از جهان، میسازد؛ و بدین طریق انسانی از ماده ساخته و پرداخته میگردد.
ولی باید توجه داشت که اگر آنچه از مواد بر بدن اضافه میشود در آن باقی بماند در اندک مدتی بدن، به بزرگی چناری بلکه تپهای میشود (حساب کنید وزن و حجم خوراک و آبی را که روزانه پس از دفع فضلات در بدن میماند و جزء آن میگردد) معلوم است همانطور که بر بدن افزوده میشود، همان طور هم از آن کاسته میشود؛ و همانگونه که اجزای جهان در بدن انسان داخل شده و زندگی نوینی مییابند همان گونه از آن خارج شده و خود را به دست مرگ میسپارند؛ و برای همین است که آدمی اعتدال مشهود خود را از دست نمیدهد: با میزان معینی افزایش مییابد و با اندازه معینی هم کاهش میپذیرد: قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْراً.(1)
لازم است توجه شود که مواد جهان پس از جزء شدن در بدن، در چه صورتی از آن خارج میشوند، و منظور از این دخول و خروج چیست؟
واضح است که مواد از بدن در شکل ماده، خارج نمیشود وگرنه محسوس میشد، و مردم خروج آنها را مشاهده مینمودند؛ و چون در جهان آفرینش، موجودات، بیشتر از دو صورت ندارند یا باید ماده باشند یا نیرو، پس آنچه که از بدن خارج میشود حتماً در صورت نیرو بیرون میشود و لذا به چشم دیده نمیشود؛ و از تحقیق گذشت که خروج این نیروها در حین عمل و با انجام دادن عمل، تحقق میپذیرد؛ پس، بدن انسان کارخانهای است که کار آن تبدیل مواد جهان به نیروهای اعمال است؛ و یگانه شغل تن این است که اجزائی از جهان را اخذ کرده و در ذات خود به آنها زندگی دهد و سپس آنها را از بدن خود براند و به دست جلاد مرگ سپارد! آدمی طوری آفریده شده که علی الدوام در ساعات روز و شب خود را و ساختمان بدن خود را از مواد جهان میسازد و بعداً همین اجزا را از خود، از ساختمان تن خود در شکل نیرو، خرج و مصرف میکند و از ذات خود بیرون میریزد؛ انسان در این زندگی به جز این، کار دیگری ندارد.
از آنچه بیان گردید خوب معلوم میشود که منظور از داخل شدن مواد بر بدن انسان و زندگی یافتن آنها با زندگی انسانی و خارج شدن آنها از بدن و مردنشان از این زندگی چیست: وقتی که آدمی به این زندگی قدم میگذارد فقیر و
1) . طلاق (65) / آیه 3. حقیقت این است که خداوند برای هر چیزی اندازهای گذاشته است.
بیچیز است ولی هنگامی که رخت سفر از این زندگی بر میبندد، دارایی فروان از جنس اعمال با خود دارد؛ پس مقصود از دخول مواد بر بدن و خروج آنها از آن و منظور از زنده شدن مواد ذکر شده، با زندگی انسانی و موت آنها از زندگی، همانا این است که افراد انسان اعمالی داشته باشند، اعمالی نیک و زیبا و یا زشت و ننگین.
در قرآن کریم هست: خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً؛(1)مراد از پیدایش موت و حیات در این زندگی، فقط این بوده که شما بتوانید اعمال بجا بیاورید و نیکو کار از بد کار جدا شود؛ و شاید که قطع موت و حیات از اضافه، و تقدیم موت بر حیات در این کریمه، برای اشعار به خروج اجزای بدن و مرگ آنها در شکل نیروهای اعمال، و اشاره به دخول اجزای نوین بر بدن، و زنده شدن آنها با زندگی تن بوده است؛ وگرنه الظاهر مناسب و یا لازم مینمود که بفرماید خلق حیاتکم و موتکم و یا بفرماید خلق الحیوة و الموت؛ و اللّه العالم.
با بیان فوق و به یاری اندیشه یاد شده چنین روشن میگردد:
اولاً: نیروی کار، پیش از شروع به کار، در بدن عامل موجود است، نه اینکه عامل از نیروی خارجی مدد بگیرد و در حین عمل از بیرون، نیرو اخذ کند؛ ثانیاً: نیروی کار از مواد بدن خود عامل فراهم میشود؛ ثالثاً: تبدیل مواد بدن به نیروی کار از روی اندازه و میزان معین است، و پیوسته در میان عمل انجام یافته و نیروی تهیه شده برای آن، تناسب کمی و کیفی بر قرار است.
سخنی که باقی است و بایستی ذکر شود این است که نیروی عمل پیش از اراده عمل، در داخل بدن در شکل نیرو نبوده و در صورت ماده میباشد، و در هنگام اراده عمل، تبدیل به نیرو میشود و کار وقوع مییابد، دلیل ما بر این حقیقت این است که: نیرو چیزی نیست که بتواند ساکت باشد و کار نکند؛ نیرو آن است که قدرت بر آرامش نداشته باشد تا کار خود را انجام بدهد و تمام شود و یا با نیرویی قویتر از خود، محبوس شده و زندانی گردد.
اگر نیروی کار پیش از اراده کار، در انسان در شکل نیرو تحقق بیابد قهراً بایستی که آدمی نتواند ساکت بایستد و از کار کردن و مشی نمودن بر طبق نیروی مهیا، خودداری نماید؛ و لازم میآید که خواه ناخواه خود را تسلیم نیروی آماده بگذارد تا کارش را به آخر برساند و تمام شود؛ با اینکه میبینیم که هیچ انسان این گونه نیست؛ انسان چنان ساکت و آرام مینشیند که گویی اصلاً در او قدرت بر عمل نیست؛ و آن گاه که اراده کار میکند نیروی کار فوراً در اعضای کار وی پدیدار میگردد.
از این دقت خوب فهمیده میشود که: تولید نیروی کار وابسته است وجوداً و عدماً به ارادة کار؛ و ارادة عامل در واقع کلید تولید نیرو، برای تحقق بخشیدن به مراد است؛ با مثالی مساله را توضیح میدهیم: نیروی حرکت اتومبیل از بنزین موجود در آن متولد میشود، ولی تا راننده (که لازم است در این مثال جزء اتومبیل و قلب آن شناخته شود) ارادة حرکت نکند بنزین در شکل ماده باقی میماند و آن گاه که اراده کرد بنزین را مبدل به گاز میکند.
نتیجه این است: نیروهای اعمال، پیش از اراده اعمال، در شکل موادی در داخل بدن میباشند و از اجزای تن به شمار میآیند؛ و در موقع اراده عمل، همان اجزای مادی بدن، مبدل به نیروی عمل گردیده و به مصرف میرسند.
1) . ملک (67) / آیه 2. آن چنان خدایی که مرگ و زندگی را بیافرید تا شما را بیازماید که کدام یک از شما نیکو کردارید، زیبا عمل هستید.
در بحث فوق تحقیق کردیم که اجزائی از بدن عامل، بر میگردند و نیروی کار میشوند؛ اکنون لازم است در این باره بررسی نماییم که: کدام جزء از بدن انسان، صلاحیت تبدل به نیروی کار دارد؟ و کدام قسمت از تن آدمی به محض اراده عمل بر میگردد و نیروی عمل میشود؟.
آنچه که پیش از هر چیز بر ذهن تبادر میکند خصوصاً پس از ملاحظه مثال اتومبیل (در بحث فوق) که فقط بنزیناش گاز نیرودار میگردد و آن را به حرکت در میآورد و سایر اجزای آن کماکان محفوظ میمانند این است که جزء متبدل به نیرو در بدن انسان، همان خون باشد؛ این تبادر، پس از آنکه ملاحظه میشود که خون به تمامی اعضای آدمی راه دارد و همه جای بدن را میگردد، تقویت مییابد؛ و این احتمال تأیید میشود که شاید عضو کارگر، مقداری از خون را که به آن میرسد میگیرد و به نیروی کار مبدل میکند.
در این پیش آمد، لازم است که اهل فن و متخصص در مساله حکم کند و مشکل را حل نماید، ولی ما به ظواهر بدن انسان نگاه میکنیم و شاید از این ظواهر، برای حل مساله راهی پیدا کنیم.
میگویند، بدن انسان و اجزای آن هیچ گاه پایدار نمیمانند و پیوسته در تغییر و تبدل بوده و در عوض شدن هستند؛ میگویند اجزائی از بدن جدا شده و میروند و اجزای تازه و نوینی به نام بدل ما یتحلل، جای آنها را میگیرند و در هفت سال یک بار سراسر بدن عوض میشود!.(1)
اگر این سخن با این کلیت صحیح باشد و مطابق با واقع درآید، دلالت بر این میکند که: سراسر بدن و جمیع ذرات و اجزای آن در تبدل به نیروی اعمال یکسان بوده و با هم برابرند (به استثنای اجزایی که در شکل مو و ناخن و عرق و چرک و پوسیدگی و غیر اینها مبدل به عمل نشده از بدن جدا میشوند) به جهت اینکه تبدل مواد بدن به نیروی اعمال، یگانه بیانی است که درباره توجیه و توضیح گفتار نقل شده میتوان یافت، و اگر از این بیان صرف نظر کنیم راه حلی برای آن مسلماً نمیتوانیم پیدا کنیم.
بدن کارگری را که خوب و کافی کار میکند و خوراک خوب و کافی نمیخورد، مورد دقت قرار میدهیم: میبینیم که این انسان نه فقط رفته رفته کم خون شده و زرد رنگ گشته، بلکه گوشت و چربی بدنش نیز روی به کاهش گذاشته است، وزن و حجم عمومی بدن او به طور قطع نقصان پذیرفته و به احتمال قوی بلکه ظن قریب به علم استخوانها و رگها و اعصاب بدن او و جمیع اعضا و اجزای او در این تحلیل رفتن و هضم شدن، سهیم و شریکاند؛ از این دقت هم این نتیجه را میگیریم که: سراسر بدن کارگر یاد شده، و همه ذرات و اعضای تن او، به تدریج مبدل به نیروی کار میشوند.
لاغری چه معنایی دارد؟ و سبب آن چیست؟ در اینجا هم کمی توقف کرده و به تدبّر میپردازیم: لاغری عبارت از این است که بدن انسان، در زمینة اینکه خوراک کافی نخورد و یا خوراکی را که میخورد نتواند هضم کند، مبدل به نیروی کار شود؛ و مسلماً متوجه هستیم که نخوردن خوراک و هضم نکردن آن لاغری نمیآورد، برای اینکه اگر بدن مردهای را (که خوراک نمیخورد و کاری هم نمیکند) صد سال در سرمای کافی نگاه دارند چیزی از آن کاسته نخواهد شد؛ پس یگانه سبب لاغری همانا تبدل اجزای بدن به نیروی کارهای کوچک و یا بزرگ است که خواه ناخواه از انسان صادر میشوند.
1) . «پرسش و پاسخ» به قلم آقای حسین نوری، ص11.
از این تدبر هم این نتیجه را به دست میآوریم که: سراسر اجزای بدن در تبدل به نیروی کار با هم برابر، و مساوی یکدیگرند.
ادله سه گانه فوق، این نتیجه را میدهند که: تبدل به نیروی کار، امری مختص به خون و یا عضو دیگر نیست، و هر جزئی و عضوی به استثنای فضولاتی که فوقاً ذکر شد، پیوسته و لاینقطع در تبدل به عمل میباشند، و هیچ جهت دیگری برای خرج و مصرف شدن آنها نیست؛ بلی این احتمال باقی است که: شاید جزئی از بدن انسان در تبدل به نیروی کار، سهم وافری داشته باشد، و مثلاً خون در امر عمل کردن، یاری بیشتری به آدمی برساند، و اعضای بدن در این باره درجات مختلف داشته باشند.
عدهای از دانشمندان نامی(1)(در پاسخی که برای شبهه آکل و ماکول بیان داشتهاند) گفتهاند: بعضی از اجزای بدن انسان تغییر بردار نیست و تبدل و تحول را در آنها راهی نیست، این قسمت از اجزای بدن، پایدار میمانند و از آغاز زندگی تا پایان آن، آنی از بدن جدا نمیشوند؛ نگارنده گوید: ما برای این ادعا دلیلی نیافتهایم.(2)
از بعضی از آیات کریمه و احادیث شریفه نیز میتوانیم این حقیقت را استفاده کنیم که: بدن انسان به طور اطلاق و بدون اختصاص به عضوی و جزئی معین، در راه انجام دادن اعمال مصرف میشود: کلمه اسراف و مشتقات آن در بعضی از آیات کریمه، جز «زیاده روی در خرج کردن بدن» معنای دیگری نمیرساند و «زیاده روی در خرج کردن مال» در این آیات، کاملاً بیگانه دیده میشود و با معانی آنها هیچ نمیسازد؛ مثلاً میفرماید: یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ؛(3)و میفرماید: إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ کَذَّابٌ؛(4)در این دو آیه و نظایر آنها که به هر بدکاری، اسراف و به هر گونه بدکار، مسرف اطلاق شده، چه معنایی برای اسراف میتوان یافت؟ آیا میتوانیم بگوییم تنها کسانی که در خرج کردن مال از حد گذشتهاند، در این آیات مراد میباشند و سایر گناهکاران کنار هستند؟ یگانه معنای صحیح این است که بگوییم: چون خرج کردن تن در کسب نیکیها در نزد خدا پسندیده است، پس اسراف نیست. ولی در کسب بدیها، ناپسند و زشت است پس اسراف و زیادهروی است.
و از حضرت رسول اللّه صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت شده: وَ الّذی نفسی بیدِهِ ما اَنفَقَ الناسُ مِن نَفَقَةٍ اَحَبَّ مِن قولِ الخیرِ؛(5)این خبر شریف دلالت میکند که آدمی علاوه بر اموال دنیوی، دارایی دیگری را نیز داراست، و آن تن اوست تنی که در راه اعمال خرج میشود؛ و بهتر از هر خرجی این است که انسان تن خود را در گفتار نیک خرج کند.
و نقل کردهاند: سُئِلَ محمدُ بنُ الحَنَفّیَةِ رَحَمِهُ اللهُ تعالی عن اعظمِ الناسِ خَطَراً فقالَ الّذی لایَریَ الدُّنیا کُلَّها عِوَضاً مِن بَدَنِهِ ثُمَّ قال اِنَّ ابدانَکُم هذِهِ لَیسَت لَها ثَمَنٌ اِلاَّ الجّنَةُ فَلا تَبیعوها اِلاّ بِها.(6)و از حضرت امام موسی بن جعفر علیهم السّلام روایت
1) . جناب خواجه نصیر الدین طوسی و آیت الله علامة حلی و جناب سید اسمعیل طبرسی رحمهم الله از خاصه و جناب ملا علی قوشچی از عامه، این راه را رفتهاند؛ رجوع شود به کتابهای کشف المراد، ص255 و 256 و شرح تجرید قوشچی، ص495 و 496 و کفایة الموحدین، ج3، ص194. و در این کتاب قول مذکور در متن را به اکثر محققین از اصحاب نسبت داده است.
2) . در این باره در کتاب «ساختمان آیندة انسان» مفصلاً سخن گفتهایم.
3) . زمر (39) / آیه 53. ای بندگان من که دربارة خویشتن زیاده روی کردهاید از رحمت خدا ناامید مباشید.
4) . غافر (40) / آیه 28. مسلماً خداوند کسی را هدایت نمیکند که زیاد خرج کننده و زیاد دروغگو باشد.
5) . محاسن برقی، ج1، ص15، س4. سوگند به آن که جان من در دست اوست، مردمان خرجی محبوبتر از گفتار نیک خرج نکردهاند.
6) . مجموعة ورام، ص65. از جناب محمد بن حنفیه رحمه الله تعالی پرسیدند که بزرگترین مردمان در رفعت منزلت و بلندی قدر کیست؟ فرمود: کسی است که سراسر دنیا را برای بدن خود، عوض نداند! بعداً فرمودند: واقع این است که برای این بدنهای شما بهایی جز بهشت نیست، آنها را به چیزی جز بهشت مفروشید.
شده: اَما اِنَّ اَبدانَکُم لَیسَ لَها ثَمَنٌ اِلاَّ الجَنَّةُ فَلا تَبیعوها بِغَیرِها(1)بهای بدنهای شما همانا بهشت است، مبادا آن را به غیر بهشت بفروشید. متن این دو خبر در نظر نگارنده به جای سند بسیار صحیحی میباشد و دلالت میکند بر اینکه: اجزای بدن خرج میشود و در شکل اعمال، مصرف میگردد و انسان بزرگ کسی است که بدن خود را در انجام دادن اعمال نیک که بهشت و نعمتهای آن از آنها ساخته میشود، خرج کند؛ و مردمان پست کسانی هستند که تن خویش را در به جا آوردن اعمال ننگین و چرکین خرج میکنند؛ به جهت اینکه خود را خرج کرده و دوزخ را خریدهاند، چون که دوزخ و شکنجههای آن از اعمال بد و ناشایست آفریده میشود.
و از امیرالمؤمنین علیه السّلام روایت شده: یا مؤمنُ اِنّ هذَا العلمَ و الادبَ ثمنُ نفسِک فَاجتَهد فی تعلّمِها فما یزیدُ مِن علمِک و ادبِک یزیدُ فی ثمنِک و قدرِک فاِنّ بالعلم تَهتدی الی ربّک و بالادب تُحسِنُ خدمةَ رَبّک و بادب الخدمةِ یَستوجِبُ العبدُ وِلایتَه و قربَه فَاقبل النّصیحة کَی تنُجَو مِنَ العذاب.(2)ای مؤمن همانا علم و ادب بهای جان تو میباشد در کسب علم بکوش که هر چه بر علم و ادب فزوده شود در بها و قدرت افزوده میشود با علم به سوی پروردگار راه مییابی و با ادب پروردگارت را نیکو اطاعت مینمایی و بنده، با اطاعت نیک دوستی و نزدیکی خدا را مستوجب میشود پند بپذیر که از رنج برهی؛ آری دانشمندان خود را خرج میکنند و از تن میکاهند تا علم و ادب میآموزند و مستوجب قرب خدا میشوند.
یکی از نتایجی که از بحثهای گذشته بر میداریم این است که: اعمال انسان به طور کلی و بدون هیچ استثناء مادی میباشند؛ و در میان آنها حتی برای نمونه یک عمل غیر مادی هم نمیتوان یافت؛ به این معنی که: انسان، هیچ عملی روحانی و نفسانی که از بدن او صادر نشده بلکه تنها از روح و یا از نفس او صدور یافته باشد، ندارد.
دلیل ما همان حقیقت است که در بحثهای پیش روشن گردید: اعمال انسان از بدن مادی وی صدور مییابند و بدن هم از مواد جهان ساخته و پرداخته میشود و چیزی که فرزند ماده و نوه ماده باشد قهراً و طبعاً بایستی مادی بوده باشد؛ و بسیار عجیب به نظر میرسد که اعمال انسان در عین اینکه از ماده زاییده میشوند غیر مادی محسوب گردند، و عملی روحانی و یا نفسانی شمرده شوند.
خداوند متعال میفرماید: کُلُوا مِنَ الطَّیِّباتِ وَ اعْمَلُوا صالِحاً(3)ظاهر این کریمه چنین میرساند که: اعمال آدمی از خوراکهای مادی وی که از جهان اخذ میکند ساخته میشود؛ و اینکه: اگر آدمی از خوردنیهای پلید و ناپاک بخورد نمیتواند اعمال نیک به جا آورد بلکه به سوی اعمال پلید و ناپاک میگراید.
روشنترین دلیل ما که قابل فهم عموم مردم میباشد بر اینکه اعمال انسان از بدن مادی وی متولد میشوند نه از روح و یا نفس وی، این است که میبینیم: اعمال، بدن را خسته و فرسوده میکنند و نیروی بدن را تمام میکنند و
میبینیم که هر عمل این طور است، خسته کننده است؛ و خسته شدن بدن چنان که گفتهایم نشانة خرج شدن آن است. و اما روح و نفس در نزد کسانی که بعضی از اعمال را به آنها نسبت میدهند، مجرد و بسیط میباشند، جزء ندارند و معنی ندارد که خسته شوند و بایستی که بتوانند اعمال خود را دائماً انجام بدهند به جهت اینکه خرج شدن و کاهش یافتن در ذات چیزی که مجرد است غیر معقول است:
مجردی که بسیط و بی جزء است اگر خسته شود یا چیزی از آن کاسته میشود یا نه، در صورت اول لازم میآید که منعدم شود و فدای عمل خویش گردد برای اینکه چیزی از آن کاسته شد و چیز دیگری هم در آن نبود که باقی بماند و در صورت دوم، چون خسته شدن، فرقی در خسته شده پدید نیاورده پس در واقع خسته شدنی وقوع نیافته است؛ و برای همین ما میگوییم که: مجرد، خسته نمیشود و اعمال انسان که کلیت خسته کننده هستند از روح و یا نفس مجرد صادر نمیشوند.
و بنابراین اصلاً صدور فعل از مجرد (با قطع نظر از اینکه خسته شود یا نشود) غیر معقول است؛ برای اینکه اگر عملی از مجردی صدور یابد حتماً بایستی چیزی از آن جدا گردد، و قهراً لازم میآید که خود آن مجرد فوراً با یک عمل کردن منعدم شود؛ به جهت اینکه یک چیز از آن صادر میشود و چیز دیگری هم ندارد تا ذات خود را با آن باقی بدارد.
در خبر است که امیر المؤمنین علیه السّلام به عنوان دعای شروع به غذا میفرموده: اَللّهُمَّ انّی اَسئلکَ فی اَکلی و شُربی السّلامةَ مِن وَعَکِهِ وَ القوّةَ به علی طاعتِکَ وَ ذکرکَ وَ شُکرِکَ فیما بقّینه فی بَدَنی و اَن تُشَجِّعَنی بِقوتِهِ علیِ عِبادتِکَ وَ اَن تُلهِمَنی حُسنَ التَحرزِ مِن معصیتِکَ؛(1)و از امام صادق علیه السّلام هم روایت شده: انّما بُنیَ الجَسَدُ عَلَی الخُبُزِ؛(2)از این دو حدیث شریف استفاده میشود که: ساختمان بدن بر خوراک بنا گذاری شده است، و این مأکولات و مشروبات هستند که نیروی اطاعت به خدا و ذکر او و شکر به او را در بدن مهیا مینمایند، و خوراک همیشه در بدن نمیماند بلکه بعد از مدتی در شکل عمل از آن بیرون میرود، و آدمی با نیروی خوراک بر انجام دادن عبادت، قوت پیدا میکند و با آن از معاصی پرهیز میکند.
خسته کردن هر عملی واقعاً نشانه بسیار خوبی است بر اینکه آن عمل مادی است و از ذات عامل مایه گرفته و قدری از آن کاسته است؛ چه معنایی برای خسته شدن جز تمام شدن نیروی بدن، میتوان پیدا کرد؟ یقین داریم که قدرت موجود در عامل کمتر باقی میماند تا به جایی میرسد که دیگر هیچ توانایی در وی نمیماند؛ آن وقت میگویند: عمل، عامل را خسته کرد.
گفتیم که خسته کردن عمل، علامت مادی بودن آن است؛ اینک اگر بر ما ایراد شود که: در اندرون بدن انسان، اعمالی مستدام و غیر اختیاری هست مانند اعمال جهاز هاضمه و جهاز پخش و جمع خون که انسان در ظاهر از آنها ابداً احساس خستگی نمیکند، ولی به طور یقین همه آنها اعمالی مادی میباشند. در پاسخ گوئیم: این گونه اعمال هم خسته
1) . مکارم الاخلاق، ص164؛ المحجة البیضاء، ج3، ص12. خداوندا از تو خواهانم که در خوردن و آشامیدنم که من را از بیماری آن سالم فرمایی، و با آن بر اطاعت و ذکر و شکرت نیرومندم گردانی مادام که آن را در بدن من باقی میداری، و اینکه مرا با نیروی آن بر عبادتت شجاع نمایی و بر من الهام کنی که چگونه از نافرمانی تو بپرهیزم.
2) . کافی، ج6، ص287، س14. المحجة البیضاء، ج3، ص10، س18. مکارم الاخلاق، ص176، س19 ولی «انما» ندارد؛ همانا بدن بر نان بنا گذاری شده است.
کننده هستند و مسلماً نیروی بدن را مصرف میکنند، اگر چه آدمی از آنها احساس خستگی نمیکند؛ به دلیل اینکه اگر انسانی ساعات متمادی چنان از کار کردن امتناع ورزد که حتی چشم خود را هم باز نکند، باز مغلوب خواب قرار میگیرد؛ و همین غلبه خواب، دلیل بر خستگی خوابنده است.
اینکه از روزگار باستان شهرت یافته و در افواه عامه مردم افتاده که اندیشه کردن و علم پیدا نمودن و به یقین رسیدن، اعمالی روحانی هستند و از شئون روح هستند نه بدن، هیچ دلیل منطقی ندارد و به هیچ پایه دینی متکی نیست:
در بحث فوق یادآور شدیم که اعمال انسان کلیتاً مادی است باز متذکر میشویم که فکر کردن و فهمیدن هم مادی است و از ماده زاییده میشود؛ برای اینکه در سابق اثبات کردیم که عضو تفکر، مغز است.و عضو فهمیدن و عالم شدن و به یقین رسیدن هم قلب است، و مغز و قلب هر دو از ماده ساخته شدهاند؛ پس چگونه میتوان گفت که تفکر و تعقل عمل روح بوده باشند؟ چنان که بر داشتن و گذاشتن کاری مادی است و عضو آن، دست است، تفکر و تعقل هم کار مادی است و عضو آن مغز و قلب است؛ و چنان که دست گاهی شل و رعشهدار میشود و از بر داشتن و گذاشتن میماند، قلب و مغز نیز بیمار میشوند و از تفکر و تعقل باز میمانند؛ و چنان که انسان گرسنه و تشنه از کارهای مادی عاجز میگردد و پس از آنکه خورد و نوشید میتواند بر دارد و بگذارد، بیاید و برود، عیناً همان گرسنه، از تفکر و تعقل هم ناتوان میگردد و از حل مشکلهایی که به آسانی آنها را حل میکرد، اظهار ناتوانی میکند و پس از آنکه خورد و نوشید و به مقدار کافی مواد اخذ کرد، باز قدرت به اندیشه کردن و مطلب فهمیدن، در او پیدا میشود.
پس اندیشه کردن و فهمیدن، هر دو کار مادی هستند چنان که عضو عامل آن دو (مغز و قلب) هم دو عضو مادی هستند؛ و کوچکترین فرقی در میان تفکر و تعقل و در میان برداشتن و گذاشتن با دست، در این بحث ما نیست.
چه فرقی در میان بر داشتن و گذاشتن اشیاء و اندیشه و تعقل در آنها هست که موجب شود یکی عمل بدن و دیگری عمل روح شمرده شود جز اینکه عضو برداشتن و گذاشتن، دست است که با چشم دیده میشود و عضو اندیشه و تعقل، مغز و قلب هستند که طرز کار آنها دیده نمیشود؟ و اینکه برداشتن و گذاشتن، کاری غلیظ و خشن هستند، ولی اندیشه کردن و فهمیدن، لطیف و زیبا هستند؛ آیا دیده نشدن و لطیف شدن کاری، سبب میشود که عمل روح بوده باشد نه بدن؟!
در خبر است که امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: اَوضَعُ العِلمِ ما وُقِفَ عَلیَ الِلّسانَ و اَرفَعُهُ ما ظَهَرَ فی الجَوارِحِ وَ الأَرکانِ؛(1)از این کلام مبارک خوب فهمیده میشود که عمل، مظهر علم است؛ علم، در اعمال مادی (که با اعضای مادی انجام مییابند) ظهور پیدا میکند؛ علم، در شکل عمل مادی جلوهگر میشود! و میدانیم که غیر مادی نمیتواند به شکل مادی بیفتد.
1) . نهج البلاغه، ج3، ص170، حکمت 92. پایینترین دانش آن است که به زبان بسته شود (فقط با دهان گفته شود) و بالاترین دانش آن است که در اعضای بدن و ستونهای تن هویدا گردد.
مهمترین مورد تفارق، در میان فهم فیزیکی و حقیقت امر درباره عمل این است که: فیزیک، کار دل را نشناخته است، و نیز کار را جز تحریک، دیگری ندانسته است.
فیزیک رنر نوشته: وقتی شما درس یاد میگیرید و یا مسائل ریاضی حل میکنید میگویید کار میکنیم، ولی در اصطلاح فیزیک اینها کار نیست، و کار وقتی انجام میگیرد که یک جسم در اثر نیرویی که به آن وارد میشود حرکت کند مثلاً وقتی شما یک وزنه را بلند میکنید کار انجام میدهید؛(1)و نیز نوشته: هر وقت نیرویی جسم را به حرکت در آورد هیچ کاری نکرده است؛(2)و نیز نوشته: نیرو وقتی کار انجام میدهد که نقطه اثر خود را تغییر مکان دهد؛(3)فیزیک نوین هم کار را چنین تعریف کرده: هر گاه نیرویی بر جسمی وارد شود و آن را جا به جا کند بر حسب تعریف گوییم که نیرو کاری انجام داده است؛ بنابراین اگر نیرویی بر جسمی وارد شود و نتواند آن را به حرکت درآورد کاری انجام نداده است.(4)
از تعریفات فوق فهمیده میشود که: صورت و شکل کار در علم فیزیک، فقط حرکت است؛ با اینکه در حقیقت مطلق تبدل را بایستی کار محسوب داشت اگر چه در آن حرکتی به وجود نیاید؛ مانند: تبدل نیروی الکتریسیته به حرارت؛ و در این صورت تعریف کار، جامع افراد شده و شامل اعمال قلب هم میشود؛ و ثانیاً، حقیقت کار حرکت نیست بلکه حرکت، اثر کار است که مشهود ما است: حرکت، اثر و حالت دیگر و بر گشته نیرویی است که به شیئ متحرک وارد گردیده و آن را به حرکت درآورده است؛ حرکت، خود، نیرویی است که کار انجام میدهد، و حقیقت کار تبدل است، تبدل ماده به نیرو و نیرو به نیرو؛ و حقیقت کار کردن هم تبدیل است نه تحریک اگر چه بیشتر و غالب اعمال، در شکل حرکت نمودار میگردد.
گفتیم موادی در بدن انسان به محض اراده عمل، بر گشته، تبدل یافته و در شکل نیرو مصرف میشوند؛ اینک برای اینکه حقیقت عمل انسان را حتی الامکان جامع الاطراف بفهمیم لازم است که در اقسام مختلف نیرو، و تبدل مواد به آنها نظری کنیم تا فهرستی از انواع کار انسان اگر چه بسیار مجمل هم باشد به دست آوریم.
در آینده، انشاء الله تعالی بحث خواهیم کرد که تاکنون در جهان نیروهایی یافت شده، و شاید بعد از این نیروهای دیگری نیز کشف شود: حرکت، سکون، گرما، سرما، الکتریسیتة مثبت، الکتریسیتة منفی، نور، ظلمت، مغناطیس، صوت، رنگ، نیروی اتمی، و بالاخره تبدلات بسیار زیاد شیمیایی، اشکال مختلف و صورتهای گوناگون نیرو هستند.
چنین به نظر میرسد که: راه تأثیر مادهای در ماده دیگر منحصر به این باشد که مقداری از اجزای ماده، در شرایط معین و مخصوصی انقلاب یافته و مبدل به نیروی معین و مخصوصی شده و در ماده دیگر اثر کند، وگرنه دو مادهای که به کلی از هم جدا و غیر مرتبط باشند چگونه میتوانند در یکدیگر تأثیر کنند؟ بنابراین هر گونه تأثیری که یک جسم در
جسم دیگری بکند، در هر شکلی از اشکال نیرو باشد بایستی کار نامیده شود: چنان که حرکت دادن به جسمی کار است، گرم و یا سرد کردن آن و نظایر اینها هم مسلماً تأثیر هستند و بایستی کار نامیده شوند؛ موجب چیست که تنها تحریک را کار بنامیم و تأثیرات زیاد دیگر را از دایره صدق کار، اخراج نماییم؟.
نتیجه این است که: مصرف شدن هر نوع نیرو از بدن انسان، یک نوع از انواع عمل اوست: نیروی متولد از بدن، گاهی در شکل حرکت و گاهی در صورت حرارت و یا برودت و یا غیر اینها از وی ظهور مییابد و از بدن او خرج میشود، و همیشه در صورت حرکت نمیباشد؛ پس نباید عمل انسان را منحصر به حرکت دانست، بلکه: انواع اعمال آدمی، به عدد نیروهایی است که از تن او متولد میشوند.
بنابر آن که: انسان، مجموعه کوچکی از جهان بزرگ است؛ نیروهایی که در جهان بزرگ کشف شده و یا خواهد شد بایست در ذات انسان هم نمونهای داشته باشد؛ از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام روایت شده:
دَوائُکَ فیکَ و ما تُبصِرُ وَ دائُکَ مِنکَ وَ لا تَشعُرُ
وَ تَزَعَمُ اَنَّکَ جِرمٌ صَغیرٌ وَ فیکَ انطَویَ العالَمُ الاَکبرُ
و شاعری هم در این معنی سروده:
جهان انسان بود انسان جهانی و زین پاکیزهتر نبود بیانی
پس فهرست کوچک بسیار مجملی که از انواع اعمال انسان، عجالة بر میداریم این میشود که: عدد اشکال اعمال انسان به عدد انواع نیروهای جهان است؛ و ما در آینده توضیح خواهیم داد که: عدد نیروهای جهان، بنابر آنکه: مواد، تراکم یافته قوی هستند، شاید از مجموع عدد نیروها و عدد عناصر عالم، کمتر نباشد.
ما چه اطلاعی درباره انسان داریم که بتوانیم دربارة انواع اعمال وی، به طور قطع حکمی بکنیم؛ ولی پس از دقت در آیات کریمه و احادیث شریفه میتوانیم بگوییم که بعضی از پندارها و اندیشههای وی در صورت نوری از دل وی ساطع میگردد و مقداری از کینهورزیها و خصومتهای درونی او در قیافه ظلمت و تیرگی عجیب در قلب او پنهان میشود؛ گاهی دو نفر با اینکه یکدیگر را نمیشناسند به همدیگر مایل و راغب میشوند و گاهی هم دو نفر، بیهوده و بیجهت از هم رم میکنند و همدیگر را میرانند!؛ اسرار و رموزی که در نهاد آدمی گذاشته شده، عبارت اخرای نیروهایی است که خداوند متعال در ذات او ودیعه گذاشته است.
پس از این همه بحث که تاکنون کردیم، اکنون میتوانیم بحول الله تعالی و قوته در بحث و فحص از حقیقت «عمل کردن» و «کار انجام دادن» وارد شویم:
با نظرهایی که از لحاظ ضعف و شدت تعمق، متفاوت هستند، تعریفهایی گوناگون، که همه آنها صحیح و برگشت همه آنها به یک معنی میباشد، میتوان در مقام بیان حقیقت عمل، ایراد کرد، تعریفهایی که ذیلاً مینگاریم مانند تعاریف فیزیکی، از بیان حاق ذات عمل، عاری هستند و فقط مظاهر و نتایج و عواقب اعمال را تا اندازهای مشروحتر مینمایانند.
آیا تا کنون برای بشر میسر شده است که به حقیقت چیزی واقعاً پی ببرد، و حدّ تام آن را حقیقتاً پیدا کند؟ به عقیده نگارنده، معرفت حقیقی هیچ چیزی در جهان ممکن نیست: حدّ هر چیز، مرکب از جنس و فصل آن است، پس بسائط چون جنس و فصل ندارند قابل تحدید نیستند؛ و اما مرکبات، اگر جنس و فصل آنها بسیط باشد و یا بالاخره به جزء بسیط برسند، باز فاقد حد خواهند بود و اگر متسلسلا هر جنس و فصل دارای جنسها و فصلهای دیگری باشند، پس یافتن آنها برای بشر، که عمر محدودی دارد غیر ممکن است؛ پس تحدید به طور مطلق محال است.
و ایضاً، وسیلة دانستن و شناختن، در این زندگی، فقط حواس پنج گانه است و راه دیگری برای پی بردن به اشیاء برای بشر نیست، و واضح است که با آنها تنها ظواهر و مظاهر را میتوانیم درک کنیم؛ پس راهی برای درک حقائق نداریم و ذوات اشیاء (ماده باشند و یا نیرو) مطلقاً از ما مستور میباشند.
عمل کردن انسان، این است که: با حواس خمسه خود از جهان اطلاع بیابد، و با سایر اعضای خود در موجودات آن دخل و تصرف نماید؛ عمل انسان این است که قلب وی اعضای او را وادار به اطاعت کند و آنها هم از آن اطاعت کنند؛ عمل کردن، مصرف نمودن نیروی بدن است؛ عمل کردن، تلطیف مواد بدن است؛ عمل صادر شده، عصاره تن است؛ عمل کردن، خرج و مصرف نمودن خویشتن است؛ عمل کردن، تغییر و تعویض خویشتن است؛ عمل کردن، ذخیره ساختن خویشتن است؛ عمل کردن، ساختن ساختمان کنونی بدن است؛ عمل کردن، ساختن ساختمان آینده خویشتن است؛ عمل کردن، تبدیل خود به لذت و یا درد آخرت است؛ عمل کردن، تبدیل مواد جهانی، به نعمتهای بهشتی و یا به نقمتهای دوزخی است؛ بعضی از جملات فوق، در بحثهای ذیل توضیح داده میشود.
مصادیق ماده، در لطافت وغلظت متفاوت هستند، جامد غلیظتر از مایع، و مایع هم غلیظتر از بخار است که لطیفترین قسم ماده است، و همین بخار هم افراد گوناگونی دارد که در لطافت باز با هم فرق فاحش دارند، اینک میگوییم:
لطیفترین قسم بخار، هر قدر رقیقتر هم باشد، باز به لطافت و رقت نیرو نمیرسد: نیرو موجودی است که در شدت لطافت، به نهایت درجه ممکن رسیده است؛ و اگر ماده بخواهد که دارای لطافت نیرو گردد چارهای جز این نیست که آمادة تصعید شود و عصارة آن گرفته شود و نیرو گردد؛ بنابراین، نیرو عصاره و چکیده ماده میباشد، پس عمل کردن که عبارت از تبدیل بدن به نیرو است، در واقع عبارت است از: تلطیف بدن و تصعید آن و عصارهگیری از آن.
بنابر اینکه انسان، موجودی مادی است، و بنابر آنچه که تاکنون شرح گردید که: هر کس با عمل کردن، اجزائی از ذات خود را مصرف میکند، فهمیده میشود که: عمل کردن، خرج کردن خویشتن است؛ از حضرت رسول اللّه صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت شده: مَثَلُ الذی لایُتِمُّ صلوتَه کَمَثَلَ حُبلی حَمَلَت حَتّی اِذا دَنا نِفاسُها أسقَطَت فَلا هِیَ ذاتُ حملٍ
وَلا ذاتُ وَلَدٍ؛(1)از این حدیث عجیب فهمیده میشود که: نماز گزار، چه نماز خود را کامل بخواند و یا نا تمام، مقداری از ذات خود را از خود بیرون میکند؛ و به عبارت دیگر چیزی از خود میزاید و قدری از بدن خویش را خرج میکند، پس اگر به طور کامل بخواند، مانند آبستنی است که وقت طبیعی وضع حملش رسیده و بچهای زاییده که در کوچکی او را شاد میکند و در بزرگی از او دستگیری مینماید و اگر نا مقبول و ناتمام به جا آورد، مانند حاملهای است که حمل خود را سقط کرده، نه دارای بچهای شده و نه امید بچه زاییدن درباره او باقی مانده؛ یعنی: نمازگزار (و البته هر عمل نیک در این باره مانند نماز است) مقداری از ذات خود را خرج میکند و مانند حاملهای است که یا بچه میزاید و یا جنین میاندازد.
و بنابر آنچه که در بحثهای سابق از تحقیق گذرانیدیم، اجزائی از انسان که با عمل کردن، از بدن او بیرون میشود و از او جدا میگردد، پیش از اراده عمل، در شکل مواد بدن، از خون و گوشت و پوست و غیر اینها بود، و پس از آنکه عمل صدور یافت تغییر شکل داده و یک سره عوض میشود، ماده بود نیرو میگردد؛ پس انسان با هر عملی که به جا میآورد قدری از خود را عوض میکند و نیرو میگرداند؛ و هر انسانی در تمام ساعات شب و روز بلا انقطاع در عوض کردن خویشتن است.
اجزایی که از انسان، در صورت نیروهای گوناگون اعمال، خارج شده و به مصرف میرسند: در خارج از ساختمان کنونی او و یا در داخل آن، بدون اینکه عدمی به آنها راه بیابد (البته با آن شکل که در آینده انشاء اللّه تعالی بیان خواهد شد) الی الابد محفوظ و مصون میمانند؛ این است معنای اینکه: انسان با انجام دادن هر عملی، مقداری از خودش را ذخیره میسازد.
چیزی که لازم است به عنوان مقدمه، در فهم و قبول مطالب فوق، داشته باشیم این است که: انسان، موجودی مادی است؛ ذیلاً بحثی به همین عنوان، عقد میکنیم:
انسان چیست و چگونه موجودی است؟ مادی است و یا بی بعد و مجرد؟ عده نسبتاً زیادی از دانشمندان، و شاید بتوان گفت: همه فلاسفه و عرفا، انسان را موجودی نامرئی و غیر محسوس و غیر ملموس و فاقد بعد و غیر جسم شناختهاند، و این بدن را خارج از حقیقت او گرفته و به منزله مرکب و یا کشتی و یا شهری که درآمدش اختصاص به حاکم آن دارد! شناسانیدهاند (رجوع شود به کتابهای(2): اخلاق ناصری، اسفار، جامع السعادات، معراج السعاده).
ولی قرآن در هشت مورد(3)تصریح فرموده که: انسان موجودی است که از گل آفریده شده است؛ چنان که میفرماید: خَلَقَکُم مِن طینٍ؛(4)و بنابراین، انسان در نظر قرآن موجودی مادی و محسوس و ملموس و دارای ابعاد و جسم است؛ و الحق مفاد آیات کریمه، با فطرت بشری مطابق میباشد و قابل فهم وجدان است؛ ولی بر عکس، نظریه فلاسفه و
1) . مستدرک الوسائل، ج1، آخر ص173. مَثل کسی که نماز خویش را تمام به جا نمیآورد (کامل نمیخواند) مثل آبستنی است که حمل خود را نگاه میدارد، تا وقتی که زاییدنش نزدیک شد آن را سقط میکند، نه حامله میماند و نه صاحب فرزند میشود.
2) . به ترتیب به ج9، ص13 و ج1، ص54، ص7. ص11.
3) . المعجم المفهرس.
4) . انعام (6) / آیه 2. شما را از گلی آفرید.
عرفای یاد شده کاملا بر خلاف بداهت میباشد و قبول آن بسیار مشکل و اگر با دقت نظر کنیم غیر ممکن است؛ وقتی کسی انسانی را میبیند، اصلا بخاطرش خطور نمیکند اینکه میبیند انسان نیست و مرکبی و یا نوعی کشتی برای اوست! هیچ کس نمیتواند قبول کند که در موقعی که انسانی را میبیند، او را نمیبیند و مرکب او را میبیند، با خود او نمیتواند تماس بگیرد و با کشتی او مصافحه میکند!! بلی انسان از گل آفریده شده است.
در خبر است: اِنّ رجلاً سَئلَ عیسی بنَ مریمَ اَیُّ الناسِ اَفضَلُ؟ فَأَخَذَ قَبضَتینِ مِن ترابٍ فقالَ اَیُّ هاتَینِ افضلُ؟ النّاسُ خُلِقوا مِن ترابٍ، فَاَکرمُهم اَتقاهم؛(1)بلی مردم همه از خاک آفریده شدهاند؛ و در قرآن کریم فرموده: مِنْها خَلَقْناکُمْ وَ فِیها نُعِیدُکُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُکُمْ تارَةً أُخْری(2)(ضمیرهای مفرده به زمین بر میگردند) و در شش آیه دیگر(3)هم تصریح شده که: انسان از خاک آفریده شده است چنان که فرموده: خَلَقَکُم مِن ترابٍ؛(4)حق است که: انسان از خاک ساخته شده است.
چه داعی داریم که ما انسان را غیر از انسان محسوس بشماریم، و بعدا در بحث معاد، در فهم معاد انسان محسوس، ناراحت شویم؛ مهمترین علت که موجب شده که انسان را موجودی روحانی که در قفس مادی تن اسیر شده باشد، خیال کنند، این بوده است که دیدهاند: آدمی تعقل میکند، اندیشه دارد، از معلومات به مجهولات میرسد؛ و چون در پیش خود مسلم گرفتهاند که تعقل و تفکر از ماده صادر نمیشود؛ پس روحی را فرض کردهاند که از غیر ماده بوده و از عالم بالا آمده باشد و تعقل و تفکر هم کار او بوده باشد.
قرآن کریم بطلان این تصور را مدتهاست که بیان فرموده، ولی مردم چون سرمست باده یونان و سایر باستانیان بودهاند، چنین تصور کردهاند که: هر کس انسان را موجودی مادی بداند، و تعقل را مولود ماده انگارد، سخنی بر خلاف دین گفته، و قانون الهی را منکر شده است.!!!
این شما و این قرآن کریم: در قرآن کریم، چنان که تعقل را بخود انسان نسبت داده و بسیار فرموده: لِقومٍ یَعقِلونَ، (5)به قلب گوشتی هم نسبت داده است چنان که فرموده: فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِها، (6)و تعقل با قلب و شنیدن با گوش، را ردیف هم شمرده: أَوْ آذانٌ یَسْمَعُونَ بِها، (7)و در ذیل همین کریمه تصریح فرموده که: مراد قلبی است که در سینه جای دارد: القُلوبُ التّی فیِ الصُّدورِ.
راستی برای بیان مادی بودن انسان، چه بیانی و اضحتر و روشنتر از این کریمه میتوان یافت: أَنْبَتَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ نَباتاً(8)چه جای استبعاد است؟ ما بالوجدان میبینم که انسان متعقل از زمین میروید، و تعقل از موجود مادی صدور مییابد، و جمیع شئون زندگی و حیات، از ماده زاییده میشوند؛ ما با فلاسفه مادی خصومت جاهلانه نداریم تا در هر مسالهای به
1) . مجمع البیان، ج9، ص138، س12. مردی از عیسی بن مریم علیه السّلام پرسید: چه کسی افضل مردمان است؟ پس عیسی دو مشت خاک برداشت و فرمود: کدام یک از این دو افضل است؟ مردم همه از خاک آفریده شدهاند، عزیزترین آنان کسی است که پرهیزکاریش بیشتر است.
2) . طه (20) / آیه 55 از خاک آفریدیمتان و در خاکتان بر میگردانیم و از خاک بیرونتان میآوریم و روایت شده که رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم اشاره به زمین کرد و فرمود: اِنّها امُّکُم وَ هیَ بِکُم بَرَّةٌ (بحارالانوار، ج60، ص94) زمین مادرتان است و نسبت به شما مادر مهربان و خوبی است.
3) . المعجم المفهرس.
4) . روم (30) / آیه 20. شما را از خاکی آفرید.
5) . بقره (2) / آیه 164. برای مردمی که تعقل میکنند.
6) . حج (22) / آیه 46. تا برای ایشان دلهایی باشد که با آنها تعقل کنند.
7) . حج (22) / آیه 46. یا گوشهایی که با آنها بشنوند.
8) . نوح (71) / آیه 17. و خداوند رویانید شما را از زمین روییدنی.
طور حتم مخالفت آنها را اختیار نماییم؛ ما نباید در عوض اینکه در کشف حق کوشاتر شویم، از فهم حق باز بمانیم؛ اگر مادیین، به جز بدن محسوس، چیز دیگری درک نمیکنند، ما باید بدن، و روح آنرا، هر دو را درک کنیم؛ و این موجب نمیشود که انسان را به جز اینکه میبینیم بگیریم و یا روح را به جز حیاتی که از خود تن متولد میشود بیانگاریم! سخن را با کلام دو دانشمند، تمام میکنیم:
روحانیهای ملا صدرا جسمانیهای لطیف گردیده است!؛ ایشان، روح و روحانی را به جز آنچه که از ماده متولد میشود نمیداند؛ روح در نظر وی همان جسم است که برگشته و روح گردیده است؛ چنین میگوید:(1)نفس آدمی، آخرین صورتهای جسمانی و افضل آنهاست، و اول معنای روحانی و ادون آنهاست؛ زیرا که حدوث نفس، جسمانی و بقایش روحانی است و همانا نفس، با استعداد بدن حادث میگردد و با ملکههای رسوخ یافته و صورت ذاتی شده، باقی میماند؛(2)و نیز گوید: انسان، تدریجاً انسان میگردد، در آغاز قوهای هیولائی بود، بعد تراب و طین و پس از آن نطفه و علقه و سپس حیوان شد، و بالاخره حیوانی متفکر و متصرف در امور میشود و اگر توفیق یارش شود جوهری قدسی و روحی الهی میگردد؛(3)همو گفته: آخرت خانهای است که فرزندان ارواح، از شکمهای مادران اشباح، در آنجا زاییده میشوند.(4)انتهی و البته ما سخنن ایشان را تا آنجا که ما را یاری میدهد میآوریم نه این که آنها را مطلقاً تصویب نماییم.
و آقای سید محمد حسین طباطبائی میگوید: نسبت نفس به جسم، جسمی که نفس بالاخره از آن حادث و مخلوق میگردد (این جسم، همان بدن است که نفس از آن انشاء میشود) با وجه بعیدی به منزلة میوه از درخت و روشنایی از روغن است.
نتیجه دو بحث فوق این است که: او، تو، من، یعنی: افراد انسان، هنگامی جسم بودیم و اینک باز جسم هستیم و لکن جسمی که ارتقاء یافته و دارای زندگی عالی انسانی شده است و این زندگی و روح او، از جسم او بیرون آمده است؛ روح و جسم، دو پدیده از یک حقیقت هستند، چنان که ماده و نیرو دو صورت از یک ذات میباشند.
ساختمان کنونی انسان و بدن دنیوی وی، مایهاش از جهان و سرمایهاش خوراک و هوا و نور و غیر اینها از امثال اینهاست؛ واضح است که اخذ کردن این مذکورات از جهان با انجام دادن اعمالی، مانند عمل تغذی و عمل تنفس، تحقق میپذیرد و پس از آنکه اخذ گردیدند بایستی که جهازات متعددی، اعمال گوناگون دیگری انجام بدهند تا مواد اخذ شده از جهان، به اشکال تازهای در آیند و در اعضای بدن انسان به جزئیت مقبول شوند؛ پس ساختمان کنونی انسان با دو گونه عمل، ساخته و پرداخته میگردد که قسمت نخست، ارادی و از روی دلخواه و قسمت دوم خود کار و بینیاز از اراده است؛ این است معنای جملهای که سابقاً گفتیم: عمل کردن، ساختن ساختمان کنونی بدن است.
ولی البته ناگفته پیداست که: بدن انسان، در عین اینکه ساخته اعمال اوست، خود آن اعمال و عین آنها نیست؛ مثلاً در خوردن، چیزی که بدن انسان از آن ساخته میشود خوراک است و نیروهایی که در: برداشتن و به دهان گذاشتن و جویدن و به معده فرو بردن و هضم کردن و سپس پخش کردن آن به اعضاء و اجزای بدن و غیر اینها، مصرف میشود و از بدن انسان بیرون میریزد، عبارت اخری اعمال او هستند که از او صدور مییابند.
هر چه بر بدن انسان، از مواد جهان افزوده میشود، در راه انجام دادن دو گونه اعمال، دوباره از وی در شکل نیروهای مختلف مصرف میشوند: اعمالی که برای ساختن ساختمان کنونی او لازم است (به طوری که شرح گردید) و اعمال دیگری که در زندگی روزمره از وی صادر میشود، مانند اینکه: سخن میگوید، مینویسد، میخندد، گریه میکند، راه میرود، گوش میدهد، برمیدارد، میگذارد، نگاه میکند، تولید مثل دارد و بسیاری دیگر از اعمالی که در زندگی وی از او سر میزند و شمردن یکایک آنها دشوار است.
این اجزا که از بدن انسان با انواع کار کردن، نیرو گردیده و مصرف میشوند، چنان که متذکر شدهایم، از خود انسان هستند ولی البته لطافت یافته و از غلظت اولیه رها میشوند، اول نیرویی غلیظ بودند بعدا مادهای رقیق میگردند؛ و چون این نیروها جمعاً بدون کوچکترین نقصان، باقی و محفوظ میمانند پس سراسر اعمالی که از یک نفر انسان از آغاز شروع به عمل تا موقع مرگ سر میزند همه آنها در واقع خود همان انسان هستند که تلطیف گردیده و نگاه داشته میشوند و مجموعه آنها ساختمان بسیار لطیفی برای انسان تشکیل میدهند؛ این است معنای آنچه که گفتیم: عمل کردن: ساختن ساختمان اخروی انسان است.
این ساختمان نیرویی، که از عمل فراهم میشود، در هر شکلی که تصور شود در این بحث ما فرقی ندارد، ولی تصوری را که از آن داریم، برای خواننده محقق، با کمال اختصار، تصویر مینماییم:
چنین به نظر میرسد که: ساختمان نیرویی انسان، در بعضی از صفات، نظیر ساختمان مادی او میباشد: اگر اعمال چشم را روی یکدیگر چیده و در جای چشم بگذارند و اعمال مغز را در جای مغز و همچنین اعمال هر کدام از اعضا و جوارح را در موضع خود آنها قرار بدهند انسانی بسیار عجیب پیدا میشود: انسانی که ساختمان تنش از نیرو خلق گردیده (و ما او را بدین جهت نمیتوانیم ببینیم که دیگر ماده نیست) انسانی که از خود انسان، و به دست خود او و به دلخواه او ساخته شده و پرداخته گردیده است.
بنابر آنچه بیان شد که: ساختمان آینده هر کس از اعمال کنونی او تحقق میپذیرد، گفته میشود: اگر اعمال او نیک و صالح باشد، وجود اخروی او هم نیک و صالح و لذت بخش خواهد بود؛ و اگر ناشایست و زشت و فاسد باشد مسلما ساختمان آینده او هم، شرمآور و ننگین و پر از درد و رنج خواهد بود؛ مثلاً اگر با چشم خود نگاههای ناپسند میکند، این نگاههای فاسد جمع شده و محفوظ مانده و برای او چشم فاسد اخروی میگردد که الی الابد از شکنجهاش مینالد؛ و یا اگر با زبان خود در زندگی دنیوی این و آن را مانند ماری میگزد و گفتار ناپسند میگوید، این نیش زدنها و این گزیدنها و این زشت گوییها جمع گردیده و محفوظ مانده و در آخرت زبان او میگردند، و این زبان پیوسته او را
عذاب داده و ناراحتش میکند؛ زبان و چشم و هر عضو دیگری که ذاتش از فساد آفریده شده و ساختمانش از گزیدن و نیش زدن پرداخته گردیده، چه کاری از آن، جز شکنجه دادن بر میآید؟ پناه بر خدا از عملهای بد و شر آنها.
پس کسانی که اعمال صالح بجا میآورند، ساختمان اخروی خود را صالح و فرح بخش میسازند که هر دم خوشند و خرمند؛ آنان، خودشان از خودشان لذت میبرند؛ و اما کسانی که اعمال فاسد به جا میآورند ساختمان آینده خود را از درد و رنج میسازند و هر دم در عذابی دردناک میباشند، خودشان از خودشان در رنجند.
بنابر آنچه که تاکنون شرح گردید و از تحقیق گذشت انسان از مواد جهان اخذ میکند و بدن خویش را از آنها میسازد؛ و بعداً، همین مواد را که جزء بدن او شدهاند در شکل نیروهای گوناگون کار، ازخود مصرف کرده و بیرون میریزد، و سپس همین اعمال، چنان که مفصلاً بحث خواهیم کرد انشاء اللّه، باقی و محفوظ میمانند و در جهان آینده، برای او لذت و یا شکنجه میگردند، نعمتهای بهشتی و یا نقمتهای جهنمی میشوند؛ یعنی: عمل کردن، تبدیل مواد جهان، به نعمتهای بهشت و به نقمتهای دوزخ است.!
و اما اینکه: بهشت و دوزخ، هر دو اکنون مخلوق و موجود هستند، حق است، و منافاتی با این بحث ما ندارد؛ تفصیل ان شاء اللّه تعالی در آینده.
و کریمه مبارکه: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی صَدَقَنا وَعْدَهُ وَ أَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَیْثُ نَشاءُ فَنِعْمَ أَجْرُ الْعامِلِینَ؛(1)بهشتیان به هنگام دخول به بهشت میگویند: سپاس خدا را که وعدهای را که به ما داده بود راست گردانید و زمین را به ما ارث رسانید که از هر جای بهشت که بخواهیم جای میگیریم چه نیکوست پاداش عاملان (زمر / آیه 39) به وضوح دلالت میکند که: بهشت از زمین آفرینش میپذیرد؛ و البته زمین در اثر اتساع، بیپایان خواهد شد آنگونه که بهشت توصیف شده است و اکنون هم اجزای پایان ناپذیری را شامل است و در تقسیم آن هرگز به اجزای بی بعد نمیرسیم.
1) . زمر (39) / آیه 74.
انسان موادی را از جهان میگیرد و جزء بدن خود میکند یعنی: غذا میخورد و آب میآشامد و از هوا تنفس میکند و نور میگیرد، و همین خوراک و آب و هوا و نور را تغییر شکل داده و از آنها بدن خود را میسازد، و سپس این اجزا را از بدن خویش در شکل نیرو، بیرون میریزد؛ طریق ساختمان بدن، و طرز کار کردن کارخانه تن همین است؛ پس قدرت و توانایی آدمی، از مواد جهان، کسب میشود، به این معنی که؛ نخوردن و نیاشامیدن و نفس نکشیدن و نور نگرفتن و امثال اینها، معادل و مساوق با ناتوانی محض است، و قدرت بر عمل هم، حاصل اکل و شرب و تنفس و اخذ نور است؛ و چون با مرگ، روزیِ انسان از دنیا تمام میشود و رزق وی از مواد جهان به آخر میرسد، مدت صدور عمل از انسان هم به انجام میرسد، و اجل مسمی پایان مییابد، و دیگر نمیتواند از جهان در شکل ماده بگیرد، و از بدن در شکل نیرو پس بدهد.
پس مکان و زمان عمل، فقط دنیا و زندگی دنیوی است و آن گاه که مدت عمر به سر رسید نه کسی ستمگری تواند کرد و نه دادگری، نه نانی به بیچارهای تواند بخشید و نه نانی از مظلومی تواند ستاند، نه عبادتی میتواند به جای آورد و نه موافقتی با شیطان تواند نمود، نه دانشی تواند اندوخت و نه جهلی را دور تواند نمود؛ خلاصه: دست آدمیزاد با رسیدن مرگ، هم از حسنات و هم از سیئات یکباره کوتاه میشود؛ و سلسله عمل که حلقههای آن از هنگام تولد، در هر آن به یکدیگر تداخل کرده و بدون انقطاع در هر زمان از انسان صدور مییافت و بر روی هم انباشته میگردید، رشتهاش با وصول موت به آخر میرسد و انقطاع میپذیرد.
پس بازار منحصر بفرد تحصیل دانایی و تنها دبستان کسب توانایی، همین جهان و همین زندگی موجود است و هر کس باید هم اکنون در فکر خود باشد و فرصت را غنیمت شمرد؛
یاصاحِ اِنَّکَ راحِلٌ فَتَزَوَّدِ
فَعَساکَ فی ذَاالیَومِ تَرحَلُ اَوغَدِ
لاتَغفَلَن فَالموتُ لَیسَ بغافلٍ
هَیهاتَ بَل هو للانامِ بِمَرصَدٍ
فَلَیَأتِیَن مِنهُ عَلیکَ بساعةٍ
فَتَوَدَّ اَنَّکَ قَبلَها لَم تُولَدِ
وَ لَتَخرُجَنَّ اِلَی القبورِ مُجَرَّداً
مِمّا شَقیتَ بِجَمِعِهِ صُفرَ الیَدِ
اِعمَل عَلی مَهَلٍ فَاِنَّکَ مَیّتٌ
وَ اختَر لِنفسِکَ اَیُّها الاِنسانُ
فَکانَّ ماقد کانَ لَمَ یکُ اِذمَضی
وَ کانَّ ما هو کائنٌ قد کانُ
آیات بسیاری نیز در قرآن کریم یافت میشوند که بحث فوق را میرسانند و صریحاً دلالت میکنند بر اینکه: مکان و زمان عمل، محدود به دنیا و زندگی دنیاست و در جهانهای بعد از مرگ، به طور مطلق، هیچ عملی از هیچ کسی
میسور نخواهد بود؛ مثلاً فرموده: إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّی أَعْمَلُ صالِحاً فِیما تَرَکْتُ(1)و ایضاً: فَلَوْ أَنَّ لَنا کَرَّةً فَنَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ(2)و ایضاً: رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْها فَإِنْ عُدْنا فَإِنَّا ظالِمُونَ؛(3)و ایضاً: وَ هُمْ یَصْطَرِخُونَ فِیها رَبَّنا أَخْرِجْنا نَعْمَلْ صالِحاً غَیْرَ الَّذِی کُنَّا نَعْمَلُ أَوَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ ما یَتَذَکَّرُ فِیهِ مَنْ تَذَکَّرَ وَ جاءَکُمُ النَّذِیرُ فَذُوقُوا فَما لِلظَّالِمِینَ مِنْ نَصِیرٍ؛(4)و ایضاً: وَ أَنْفِقُوا مِنْ ما رَزَقْناکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ فَیَقُولَ رَبِّ لَوْ لا أَخَّرْتَنِی إِلی أَجَلٍ قَرِیبٍ فَأَصَّدَّقَ وَ أَکُنْ مِنَ الصَّالِحِینَ؛(5)و ایضاً: یَوْمَ یُکْشَفُ عَنْ ساقٍ وَ یُدْعَوْنَ إِلَی السُّجُودِ فَلا یَسْتَطِیعُونَ خاشِعَةً أَبْصارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ وَ قَدْ کانُوا یُدْعَوْنَ إِلَی السُّجُودِ وَ هُمْ سالِمُونَ(6)
از این آیات و غیر اینها فهمیده میشود که در زندگیهای پس از مرگ، اعم از اینکه برزخ باشد یا قیامت، کسی قدرت به عمل کردن ندارد؛ نه اینکه خداوند متعال، اعمال آن ایام را به حساب نمیآورد بلکه اصلاً کسی نمیتواند عملی بکند و حتی اگر برای سجده کردن خوانده شوند باز هم نمیتوانند سجده کنند؛ خود مردم نیز پس از آنکه مردند این حقیقت را خوب در مییابند و برای همین است که هیچ گاه از خداوند متعال اجازه به اعمال نیک نمیخواهند چون اگر به فرض محال اجازه هم بدهند باز قادر به عمل نخواهند بود، بلکه پیوسته تقاضای برگشت به زندگی دنیوی را، به خیال اینکه ممکن است، در خواست مینمایند.
روایت میکنند که امیر المؤمنین علی بن ابیطالب علیه السّلام فرموده: اِنَّ الیومَ عملٌ ولا حسابٌ وَ غَداً حسابٌ ولا عمل؛ٌ(7)و ایضاً: و اَشرَفَت باطّلاعٍ اَلا و اِنَّ الیومَ المِضمارُ و غَداً السِّباقُ وَ السَبقةٌ الجنةٌ و الغایةٌ النارُ اَفَلا تائبٌ مِن خطیئَتِهِ قبلَ مَنیتِهِ اَلا عاملٌ لِنفسِه قبلَ یومِ بُؤسِهِ اِلاَ وَ اِنّکُم فی اَیّامِ اَمَلٍ مِن وَرائِهِ اَجَلٌ، فَمَن عَمِلَ فی ایامِ اَملِهِ قبلَ حضورِ اَجَلِهِ فِقد نَفَعَه عَمَلُه و لَم یَضرُرهُ اَجَلُهُ وَ مَن قَصَّرَ فی اَیّامِ املهِ قبلَ حضورِ اَجَلهِ فقد خَسِرَ عَمَلُه وَ ضَرَّه اَجَلُه؛(8)و ایضاً: فَاعمَلوا وَ انتم فی نَفَسِ البَقاءِ و الصُّحُفُ منشورةٌ و التوبةُ مبسوطةٌ و المُدبِرُ یُدعی وَ المُسیئُ یُرجی، قبلَ اَن یخمَدَ العملُ وَ یَنقضِیَ الاجلُ و یُسَدَّ بابُ التوبةِ و تَصعَدَ
1) . مؤمنون (23) / آیه 99 و 100. آن گاه که مرگ یکی از آنان را در مییابد، میگوید پروردگارا مرا برگردان، امیدوارم در آنچه گذاشتهام کار نیکی بکنم.
2) . شعراء (36) / آیه 102. کاش زندگی دنیوی برای ما بار دیگری میسور میشد تا از مؤمنان میشدیم.
3) . مؤمنون (23) / آیه 107. پروردگارا ما را از آتش بیرون آور، اگر باز به اعمال بد عود کردیم پس براستی ما از ستمکارانیم.
4) . فاطر (35) / آیه 37. آنان در میان آتش دوزخ فریاد میزنند و میگویند: پروردگارا ما را بیرون آور تا عمل نیک، جز آن چه که میکردیم، بکنیم. آیا به شما عمر ندادیم، عمری که هر کس که میخواست میتوانست متذکر گردد و برای شما پیغمبر آمد، پس (بچشید عذاب را) یاوری برای ستمکاران نیست.
5) . منافقون (63) / آیه 10. خرج کنید از آن چه که به شما روزی دادهایم پیش از آن که کسی از شما را مرگ دریابد و بگوید پروردگارا چرا مرا مدت کمی به تأخیر نیانداختی تا حق را تصدیق نمایم و از صالحان گردم.
6) . قلم (68) / آیه 42 و 43. روزی در زحمت شدیدی میافتند و برای سجده کردن خوانده میشوند ولی نمیتوانند سجده کنند، دیدگانشان بیحرکت و به پایین است، خواری آنانرا فرا گرفته و به راستی به سجده کردن خوانده میشدند، آن گاه که نمرده و سالم بودند.
7) . نهج البلاغه، ج1، ص89، س4؛ و ارشاد القلوب، ص267، امروز روز عمل است و حساب نیست و فردا روز حساب است و عمل نیست.
8) . نهج البلاغه، ج1، ص66. به راستی دنیا از شما روبرگردانیده واعلان به جدایی کرده است و آخرت به شما رو آورده و نزدیک است که سر برآورد، آگاه باشید که امروز روز کوشش است و فردا وقت پیش قدم شدن و پیش برد بهشت است و آخر راه دنیا آتش است؛ آیا کسی نیست که پیش از رسیدن مرگ از گناهانش توبه نماید؟! آیا کسی نیست که برای خویشتن پیش از روز بیچارگیش کاری کند؟! آگاه باشید که شما در روزهای آرزویی به سر میبرید که به دنبال آن اجل فرا میرسد؛ پس هر کس در ایام آرزو، پیش از رسیدن اجل، عمل بکند، کردارش سودش میدهد و رسیدن اجل زیانش نمیزند؛ و هر کس در روز آرزو پیش از آمدن مرگ کوتاهی بکند، پس دربارة عملش زیان میبیند و اجلش به او ضرر میزند.
الملائکةُ؛(1)و ایضاً: اِعمَلو ارَحِمَکم اللهُ علی اَعلامٍ بَیّنةٍ فاطریقُ هجٌ یدعو الی دارِ السَّلامِ وَ اَنتم فی دارِ مُستعتَبٍ عَلی مَهَلٍ و فَراغٍ و الصُّحُفُ مَنشورةٌ و الاقلامُ جاریةٌ و الابدانُ صحیحةٌ و الالسُنُ مُطلَقةٌ و التوبةُ مسموعةٌ و الاعمالً مقبولةٌ.(2)
گفتیم که انسان، نمیتواند عملی بکند؛ مفهوم این اصل کلی این است که رشته عمل هر کسی با مرگ وی انقطاع مییابد؛ اینک میخواهیم از مردهای سخن گوییم که مانند زندهها عمل دارد و با اینکه مرده است ولی هنوز سلسله عملش به پایان نرسیده است؛ و این قضیه مناقض با بحثهای پیش ما نبوده و استثنائی هم نیست، و با ورود به اصل بحث، مطلب روشن میشود:
از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام روایت شده: ستةٌ تلحَقُ المؤمنَ بعدَ موتِه: وَلَدٌ یَستغفُر له و مصحفٌ یَخلفُهُ و غرسٌ یغرِسُه و قلیبٌ یحفَرُه و صدقةٌ یُجریها و سنةٌ یُؤخَذُ بها مِن بعدهِ؛(3)و ایضاً: یتبع الرجلَ بعدَ موتِه ثلثُ خِصالٍ: صدقةٌ اجراها للهِ فی حیوتِه فهی تجری له بعد وفاتِه و سنةُ هدیً سَنَّها فهِیَ یُعملُ بها بعدَ موتِه و ولدٌ صالحٌ یدعو له؛(4)این نمونه روایات زیاد هستند ولکن نباید تصور شود که بحثهای سابق را نقض میکنند.
آنچه که در سابق اثبات شد این است که انسان پس از مرگ نمیتواند عملی بکند؛ و این دسته روایات هم دلالتی ندارد که انسانی یافت شده باشد که پس از مرگ نیز عمل کند، بلکه فقط این قدر میرسانند که برخی از اعمال با مرگ عامل، از ثمره دادن نمیافتد، بلکه تا انقراض جهان کنونی، برای عامل خویش، سود میرسانند مثل اینکه عامل آنها نمرده و پیوسته عمل نیک بکند.
روایات فوق درباره مردمانی است که زندگانی آنان تمام شده و اعمال نیکشان تمام نشده است؛ و ممکن است که مردمانی هم باشند که زندگیشان تمام شده، و اعمال شرشان، باز در روییدن باشد.
نماند ستمکار بد روزگار
بماند بر او لعنت کردگار
در قرآن کریم هست: إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ ماتُوا وَ هُمْ کُفَّارٌ أُولئِکَ عَلَیْهِمْ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ الْمَلائِکَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِینَ.(5)
معلوم است که لفظ «الناس» شمول بر همگان، از گذشتگان و آیندگان دارد؛ پس مرد کافری که مرده است پیوسته لعنت بدو میرسد و عذابش میدهد یعنی: اعمالی که در موقع زندگی بجا آورده، از گفتار و کردار ناپسند و اضلال مردم و ستمگری، چنان در جهان، ریشه دوانیده و پا بر جا شدهاند که تا انقراض دنیا، تبعات و ثمرات تلخ، ببار آورده و بر
1) . نهج البلاغه، ج2، ص257. شما که هنوز هستید و نمردهاید کار کنید، در حالی که نامهها گشاده و برگشت به سوی خدا برای همه میسور است و اعراض کننده خوانده میشود و برای گناهکار جای امید باقی است؛ پیش از آن که عمل خاموش شود و مهلت تمام گردد و مدت به سر آید و باب برگشت به خدا بسته شود و فرشتگان موظف به عمل، بالا روند.
2) . نهج البلاغه، ج1، ص186. عمل کنید خدا شما را رحمت کند به نشانههای آشکار (و راه نمایان است و به جایگاه سلامت میخواند) اکنون که شما در زندگی هستید میتوانید خداوند متعال را خشنود سازید و مهلت و فراغت دارید و نامهها باز و قلمها در جریان و بدنهای سالم و زبانها رها و توبه مسموع و اعمال مقبول است.
3) . وسائل الشیعه، ج2، ص652، س8 و 9. شش خیر است که پس از مرگ مؤمن، به او میرسند: فرزندی که برایش آمرزش بطلبد و قرآنی که بعد از او بماند و کشتی که آن را به کارد و چاه آبی که آن را بکند و صدقهای که در جریان گذارد و طریقة نیکویی که بعد از او آن را بگیرند و بروند.
4) . وسائل الشیعه، ج2، ص652، س4 و 5. سه فضیلت به دنبال مرد پس از مرگ میرود: صدقهای که در زندگی خویش برای خدا به جریان گذارد بعد از وفات او نیز برایش جاری خواهد بو و طریقة هدایتی که آن را معمول نماید و پس از وفاتش بر طبق آن عمل شود و فرزند صالحی که برایش دعا نماید.
5) . بقره (2) / آیه 161. کسانی که کفر ورزیدند و در اعتقاد و عمل کافرانه مردند، بر آنان باد لعنت خدا و همة فرشتگان و همة مردمان.
عامل بدبخت خود، لاحق میگردند؛ نه اینکه انسان، پس از مردن هم میتواند عمل بجا آورد؛ از حضرت امام باقر علیه السّلام روایت شده: مَن عَلَّمَ بابَ ضَلالٍ کانَ علیه مِثلُ اوزارِ مَن عَمِلَ به ولا یَنقُصُ اولائکَ مِن اوزارِهم شیئاً؛(1)بنابراین، بدعت گذارانی که، به طریقه ناپسندشان رفتار میشود، روز به روز، بر وزر و گناهانشان افزوده میشود، اگر چه سالیان دراز است که مرده و از عمل ناتوان شدهاند.
از آنچه تحقیق گردید، نتیجه میشود که این اکل و شرب و این تنفس و این اخذ نور و این نگاه کردن و استماع نمودن و لمس کردن و چشیدن و بوییدن و اندیشیدن، و اینگونه تحصیل علم کردن و این معاشرتها و توالد و تناسل، که خداوند جهان آفرین در این زندگی به ما عطا فرموده، و خلاصه هر کاری که انجام دادن آن، مستلزم صرف نیروهای بدن بوده و خسته کننده و کاهش دهنده باشد، در زندگیهای پس از مرگ، نامیسور و غیر ممکن خواهد بود؛ در خبر است که: حضرت رسول صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: اَکثِروا مِن قولِ لا الهَ الاّ اللهُ قَبلَ اَن یُحالَ بینَکُم وَ بینَها؛(2)چنان که در زندگیهای پیشین نیز چنین بوده است.
خصوصیاتی که انسان پس از مرگ دارا خواهد بود و حالاتی که بر وی طاری خواهد شد، این حقیقت را که ما در صدد تحقیق و اثبات آن هستیم، تأیید و تقویت میکنند و اختلافات بسیار زیادی که در میان دو نشأه زندگی هست ما را به طور قهری به مطالب عمیقتری سوق داده و هدایت میکنند که از جمله آنها سر مقاله ما است: مکان و زمان عمل، محدود به دنیا و زندگی دنیا است.
اینک چند اختلاف و تفاوت را که در میان دو نشأه هست، ذیلاً متعرض میشویم و استقصای باقی را به عهده محققین متتبع میگذاریم.
یکی از فرقهای دنیا و آخرت این است که: نعمتهای آخرت، کلیتاً ثابت و بر قرار هستند و کاهشپذیر و تمام شدنی نیستند و خداوند متعال در آنها اصلاً انقضاء و پذیرش کاهش را نگذاشته است؛ به خلاف نعمتهای دنیوی، که عموماً نقصانپذیر میباشند و به تدریج، روی به کاهش گذاشته و کمکم کمتر شده و بالاخره تمام میشوند؛ و برای همین است که دنیا دار تزاحم و مضایقه است، و زندگی اخروی، چنان سعه و گشایش دارد که تا ما در این زندگی هستیم، تصور آن را هم، به طور حقیقی نمیتوانیم بکنیم؛ خداوند متعال، فرموده: إِنَّما عِنْدَ اللَّهِ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ؛(3)و ایضاً: إِنَّ هذا لَرِزْقُنا ما لَهُ مِنْ نَفادٍ.(4)
1) . وسائل الشیعه، ج2، ص496، س 36 و 37. آنان که باب ضلالتی را به مردم یاد میدهند به اندازه وزر و وبال کسانی که بر آن عمل نمایند برایشان وزر و وبال خواهد بود و اینان از اوزار آنان، چیزی نمیکاهند.
2) . کشف الغمة شعرانی، ج1، ص265، س32 و 33. بسیار بگویید لا اله الا الله پیش از آن که در میان شما و آن مانعی پیدا شود
3) . نحل (16) / آیه 95 و 96. حقیقت این است که آن چه در نزد خداوند است، برای شما بهتر است اگر بدانید، آنچه در نزد شما است پایان میپذیرد و تمام میشود و آنچه که در نزد خداوند است، همیشه باقی است.
4) . ص (38) / آیه 54. همانا روزی ما این است که پایانی برای آن نیست، و هیچ وقت تمام نمیشود.
نعمتهای بهشت را در اینکه در آنها مضایقهای نیست، و هیچگونه تنگی در آنها وجود ندارد، تشبیه به علم کردهاند که هزاران فرد انسان، علم واحدی را کسب میکنند هیچ کدام از آنان کوچکترین مزاحمتی، برای دیگری ندارد و این به جهت این است که: علم، سعه و گشایش دارد، به خلاف سایر نعمتهای دنیا که دو نفر هم در آنها نزاع میکنند تا چه رسد به هزاران؛ و نیز نعمتهای بهشت را در اینکه کاهشپذیر نیستند، به چراغ تشبیه فرمودهاند؛ در مباحثهای که حضرت امام باقر علیه السّلام ، در شام با یک نفر از علمای مسیحی کرده است، ضمناً هست: نصرانی گفت: مرا خبر ده از آنچه دعوی میکنید که میوههای بهشت، بر طرف نمیشود، هر چند از آن تناول میکنند باز به حال خود هست، آیا در دنیا نظیری دارد؟ حضرت فرمود که: بلی نظیر آن، در دنیا، چراغ است که اگر صد هزار چراغ، از آن بیفروزند، کم نمیشود.(1)
گفتیم که صدور هر نوع کار، از هر فرد انسان، نوعی خستگی در وی بار میآورد و انجام دادن کار، بدون مصرف کردن قدری از قوای بدن، غیر ممکن است؛ و بنابراین، زندگی دنیوی حتی در لذیذترین اعمال، و خوشایندترین کارها، پیوسته با نوعی رنج توأم است؛ و کار و رنج در دنیا، دو متلازم غیر منفک میباشند؛ و چون زندگی دنیوی نمیتواند جدا از کار کردن باشد، فلذا محال است که رنج از زندگی دنیوی جدا شود؛ ولی در زندگی اخروی، برای نیکوکاران، هیچ رنجی نیست؛ چنان که خداوند متعال، از اهل بهشت، حکایت فرموده: لا یَمَسُّنا فِیها نَصَبٌ وَ لا یَمَسُّنا فِیها لُغُوبٌ؛(2)پس نتیجه میگیریم که نوع کار دنیا، در آخرت نیست.
و باید دانست که در آخرت نه فقط نیکوکاران، از کارهای خسته کننده دنیا و زندگی آمیخته به رنج این زندگی، فارغ هستند؛ بلکه بدکاران هم، با اینکه طالب اعمال خسته کننده دنیوی میباشند و از پیشگاه حضرت پرودگاری، با اصرار هر چه تمامتر، امکان انجام دادن آنها را خواستار میشوند، ولی پاسخ منفی میشنوند؛ چنان که میفرماید: فَإِنْ یَصْبِرُوا فَالنَّارُ مَثْوی لَهُمْ وَ إِنْ یَسْتَعْتِبُوا فَما هُمْ مِنَ الْمُعْتَبِینَ؛(3)نتیجه این است که: در آخرت، اخذ ماده و تبدیل آن به قوه و مصرف کردن آن در شکل کار، امکان ندارد؛ و از این قضیه، بهشتیان شادمان، و دوزخیان، اندوهناکند.
فرق فاحشی که در میان دو نشأه هست، این است که: زندگی در این نشأه، اجتماعی است؛ خداوند متعال فرموده: تَعاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْوی وَ لا تَعاوَنُوا عَلَی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ؛(4)ولی زندگی در جهان آینده، به طور حتم، فردی خواهد بود؛ چنان که فرموده: وَ کُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ الْقِیامَةِ فَرْداً؛(5)و ایضاً: وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادی کَما خَلَقْناکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ.(6)
1) . منتهی الامال، ج2، ص75. عین عبارت به اختصار، نقل گردید.
2) . فاطر (35) / آیه 35 در بهشت نه رنجی به ما میرسد ونه خستگی.
3) . فصلت (41) / آیه 24. اگر صبر کنند جایگاهشان آتش است و اگر بهانه آورند عذری از آنان پذیرفته نمیشود.
4) . مائده (5) / آیه 2. در نیکوکاری و پرهیزکاری، به همدیگر کمک کنید و در گناه و دشمنی، یکدیگر را معاونت منمایید.
5) . مریم (19) / آیه 95. جمیع کسانی که در آسمانها و زمین میباشند، در روز قیامت به پیشگاه خداوند متعال، تنها میروند.
6) . انعام (6) / آیه 94. به پیشگاه ما تنها آمدید چنان که در نخستین بار هم شما را تنها آفریده بودیم.
آقای طباطبائی میگوید: «سلطنت، در زندگی اخروی، در جمیع احکام حیات، فقط برای خود وجود انسانی است، و وجود دیگری، اثری در او به عنوان مشارکت و معاونت در امر زندگی، ندارد؛ و اگر این نظام طبیعی که در جهان مادی، مشاهده میکنیم، در عالم آخرت هم بوده باشد، لازم میآید که در آنجا نیز، زندگی تعاونی و اشتراکی، حکمفرما گردد، ولی انسان، این طرز زندگی را پشت سر گذاشته و روی به سوی پروردگار خویش آورده، و کلیه علوم عملیهاش، از وی باطل گردیده است؛ و دیگر برای استخدام و تصرف و مدنیّت و اجتماع تعاونی، و نیز برای هیچ کدام از احکام آن، که در دنیا به لزوم آنها حکم میکرد، لزومی نمیبیند، و برای او جز مصاحبت عمل خویشتن و نتیجه حسنات و سیئات، چیز دیگری نیست؛ و آنچه برای او آشکار است فقط حقیقت امر است.»(1)
بدیهی است که در زندگی فردی، اعمالی که به اجتماع، نیاز دارد کلیتاً غیر قابل تحقق میباشند و انسان اخروی تنها خود را دارد و به جز خویشتن، چیز دیگری ندارد.
و لازم است توجه شود که زندگی فردی که زیست هر کسی با خود او بوده باشد، هیچ منافاتی با تجمع ندارد، تجمعی که در ذات زندگی دخیل نیست؛ پس آیه مبارکه: عَلی سُرُرٍ مُتَقابِلِینَ؛(2)و امثال آن که تجمع و رو به رو نشستن بندگان خدا را میرسانند، با آیاتی که در این بحث، نقل کردیم، مناقضتی ندارند؛ و پس از آنکه مسلم گردید که هر انسانی در آخرت، با عمل خویش بوده و زیست وی، با عمل مختص به خود او خواهد بود، چه مانعی دارد که افراد انسان، با تشابه اعمال، در درجهها و درکههای متشابه از بهشت و دوزخ قرار گرفته، و مجاور یکدیگر باشند چنان که فرماید: هُمْ وَ أَزْواجُهُمْ فِی ظِلالٍ عَلَی الْأَرائِکِ مُتَّکِؤُنَ.(3)
یکی از اختصاصات جهان آینده، این است که: ساعت، یعنی جزء زمان، در آن، جریان نخواهد داشت؛ به خلاف جهان کنونی که هر جزئی از زمان جریان دارد تا جزء بعدی فرا میرسد؛ دلیل ما فرمایش خداوند متعال است: یَسْئَلُونَکَ عَنِ السَّاعَةِ أَیَّانَ مُرْساها قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ رَبِّی؛(4)چنان که در مجمع البیان(5)هم فرموده: کاف در «یسئلونک» مفعول اول است، و «عن الساعة» در جای مفعول دوم است، «ایّان مرسیها» متعلق به مدلول سؤال است. تقدیر این است «قائلین ایان مرسیها» و اِرساء به معنی اثبات است و مُرسی(6)هم، چون اسم زمان است از اِرساء بقرینة «اَیّان» که به معنی سئوال از زمان است، پس به معنی زمان ارساء و اثبات است پس خلاصه معنی چنین میشود: از زمان اثبات و نگه داشتن ساعت، از تو سؤال میکنند؛ و از تتبع استعمالات مادة «رسو» در قرآن کریم، به دست میآید که «راسی» چیزی است که بعد از حرکت، ثابت گردد، و ارساء هم، به معنی اثبات و نگه داشتن بعد از اجراء است؛ پس با این قرینه هم، میفهمیم که مقصود پرسش کنندگان، این بوده است که: زمان، که در این زندگی، مانند جریان کشتیها در اقیانوسها پیوسته در
1) . المیزان، ج2، ص216.
2) . صافات (37) / آیه 44. بر روی نیمکتهایی رو به روی یکدیگر قرار دارند.
3) . یس (36) / آیه 56. آنان و ازواجشان، در سایههای بر سریرهای و تختها تکیه کنندگانند.
4) . اعراف (7) / آیه 187. میپرسند از تو ساعت را که نگه داشتن آن کی خواهد بود؟ بگو همانا علم بر آن در نزد پروردگار من است.
5) . ج4، ص505.
6) . مُرسی به ضم میم و سکون رای مهمله و فتح سین مهمله، مصدر میمی و به معنی ثبوت و ایستادن است، ضد جریان و یا به معنی اثبات و نگه داشتن است، ضد اِجراء؛ لازم و متعدی آمده است.
حرکت و شنا کردن است، کی، ثابت خواهد شد؟ و خداوند متعال، که زمان را اکنون جاری گردانیده، کی آن را ثابت و متوقف خواهد کرد؟
کلمة ساعت،(1)به طوری که از خود همین کریمه و امثال آن، از قرآن کریم استفاده میشود، و همچنین از سایر اطلاقات و استعمالات آن، در زبان عرب اصیل، به دست میآید، به معنی جزء وقت است؛ و با الف و لام عهد حضوری به معنی اکنون میآید، و بعدها هم در آلتی که با آن، حساب زمان را میفهمند حقیقت یافته است؛ پس لفظ «الساعة» در این کریمه ابتدائاً به معنی قیامت است، منطبق با آن میشود؛ با این مقدمات، به طور واضح فهمیده میشود که معنی کریمه این است: میپرسند از تو زمان را که کی نگه داشته خواهد شد و از جریان خواهد افتاد؟.
از لحن آیه پیداست که سؤال کنندگان، پیش از این سؤال، یاد گرفته بودند، و میدانستند که وقتی میرسد که ساعت یعنی جزء زمان، از جریان افتاده و ثابت و متوقف میماند، ولی آن وقت را نمیدانستند که کی و پس از چند مدت فرا میرسد و برای تعیین آن به مقام پرسش آمدهاند؛ و خداوند متعال هم در مقام پاسخ دادن، به اصل پرسش آنان متعرض نشده و نفرموده که این، چه سؤال است؟ و ساعت چگونه توقف میکند؟ بلکه سؤال آنان را سؤال صحیحی و پرسش درستی تلقی فرموده و غلطی در آن ندیده تا اصلاح فرماید، جواب داده که دانستن این وقت که شما خواهان دانستن آن هستید، مخصوص ذات اقدس باری تعالی است، این علم نزد خداست و باید نزد خدا بماند.
از اینکه زمان، در این جهان، در گردش است و در جهان آینده از گردش میافتد فهمیده میشود که: چون این جهان، جهان جریان و تغییر است و هیچ چیز باقی و پایدار نیست، و ذوات و جواهر اشیاء پیوسته در حرکت و دائماً در انقلاب میباشند، پس بالطبع ناظرین این تغییرات، در میان دو حال یک چیز، فاصلهای را تصور میکنند، و نام این فاصله را زمان میگذارند؛ و منشأی برای انتزاع ذهنی زمان، جز تفاوت یافتن موجودات، چیز دیگری نیست؛ برای این که: زمان، از امور تحققدار نیست، و مانند وجود و سایر انتزاعیات است که بدون انتزاع و تصور آنها، زندگی دنیوی انسانی بدین طرز که هست غیر میسور است؛ و آدمی تا در این دنیا هست، آیینه ذهن خود را از تصور و انتزاع اینگونه معانی، نمیتواند فارغ بدارد؛ ولی جهان آینده، چون دار بقا و جاویدان است، و هر کس هر چه دارد دائماً دارای آن است و هر چیز پیوسته و الی الابد پایدار خواهد بود و اصلاً موت و فنا به معنی عدم، در آن سرای، راه ندارد؛ و خلاصه: چون آن جهان از تبدل صور و تغییرات موجودات، یک سره پاک است فلذا تصور فاصله میان تغییرات و حالات هم، به عنوان سالبه به انتفای موضوع، به نظر نخواهد رسید؛ پس در زندگی اخروی، زمان انتزاع نخواهد شد؛ برای اینکه منشأی برای انتزاع زمان در آنجا نخواهد بود.
به جز اینکه گفتیم با چه طریق دیگری معمای وقفه زمان را میتوانیم حل نماییم؟ و بنابر آن گفته میشود که بناچار هیچ کدام از این اعمال که در این زندگی از افراد بشر سر میزند، در آنجا از هیچ فرد انسان، صادر نخواهد شد برای اینکه اعمال کنونی عبارت اخرای تغییر دادن میباشند؛ و معلوم است که در هر جا تغییری رخ دهد، حتماً دو حال پیدا
1) . ساعت، از سوع است بر وزن فلس و به معنی ضایع شدن و تلف گشتن است، و به معنای جزء زمان استعمال شده است، به این تناسب که اجزاء زمان را بقائی نبوده و پیوسته ضایع شده و از بین میروند؛ و الف و لام در «الساعة» در این کریمه برای جنس است نه برای عهد وگرنه لازم میآید که قیامت کبری که خراب شدن سراسر عالم است، هم اکنون در جریان باشد و در این آیه هم از موقع ثبوت آن سئوال شده باشد.
میشود و دو حال، میانهای و فاصلهای باید در ذهن داشته باشد، تا دو بودن آن دو حال، به تصور برسد؛ پس زمان، انتزاع خواهد شد، و اجزای وقت و ساعت به گردش خواهند افتاد.
و از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام کلام بسیار عمیقی نقل شده که در عین اینکه مختصر و کوتاه است، معنایی مفصل و شرحی مطول، در ضمن خود گرفته است؛ در نظر ما این خبر شریف، با آیه مبارکه فوق، نظیر یکدیگر بوده، و یک مدلول را تقریباً میرسانند؛ فرموده: الدَّهرُ، مَا الّدهرُ؟ قائمٌ بِاعمالِکُم؛(1)یعنی: موجودی در جهان بنام روزگار نیست و این روزگار که همه مردم، آن را تصور میکنند، در خارج از ذهن تحققی و تذوتی ندارد، قوام حقیقت روزگار با اعمال خود شماهاست؛ تا هنگامی که این اعمال از شما صادر میگردند، طبعاً و قهراً شما هم ذهن خود را از فهمیدن معنای روزگار و دهر، خالی و فارغ نخواهید یافت؛ برای اینکه دو عمل در ذهن انسان، فاصلهای از همدیگر خواهند گرفت و نیز ذهن وی از هر عملی که انجام مییابد، تغییری و تبدیلی خواهد فهمید، و دو تغییر هم، میانهای با یکدیگر خواهند داشت، و همین میانه و فاصله است، که به نام روزگار و دهر و زمان و غیر اینها خوانده میشود؛ ولی هنگامی که اجل و مدت معین شدة عمل، به سر رسید، و آدمی از نفس کشیدن و نگاه کردن و سخن گفتن و فهمیدن فروماند، آن وقت است که دیگر برای روزگار در نظر وی، مفهومی باقی نخواهد ماند!.
بنابراین، این خبر شریف میفهماند که: اعمال این زندگی، در آخرت و در زندگیهای پس از مرگ، وجود نخواهد داشت، یعنی تغییر و تبدیلی از بشر، صادر نخواهد شد؛ پس مفهومی هم، برای واژه روزگار و دهر، در نظر وی باقی نخواهد ماند؛ و معنایی برای وقفه زمان، جز اینکه مفهوم روزگار، از نظر وی گم شود و از تصور وی دور گردد، نیست.
میرزا احمد نقیب الممالک سروده:(2)
دانی آن خسرو خوبان چه زمانم بسر آید
آن زمانم بسر آید که زمانم بسر آید
از دو کریمه سوره مبارکه الرّحمن هم، میتوانیم مساله توقف زمان را بفهمیم و یا لااقل، نسبت به آن نزدیکتر شویم و انس بیشتری با آن بیابیم؛ میفرماید: کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ؛(3)و ایضاً: سَنَفْرُغُ لَکُمْ أَیُّهَ الثَّقَلانِ؛(4)ضمیر هو به رب تبارک و تعالی بر میگردد، و کل یوم ظرف است و به تقدیر فی مفعول فیه است، و تقدیر کلام این است: الرَّبُّ فی کُلِّ یَومٍ فی شَأنٍ؛ یعنی پرودگار در هر روزی در کاری است، در هر روزی، کار دیگری دارد، کار امروزی او غیر از کار دیروز و غیر از کار فردای اوست؛ یعنی: آن ذات مقدس چون که رب و پرورنده است، فلذا به طور دائم با کارهای متغائر، به جهان و موجودات آن، تغییر داده و آن را میپروراند، و از حالی به حال دیگر میگرداند؛ و پس از آنکه خداوند متعال، این کلام مبارک را میفرماید، باز میفرماید: روزی فقط برای شما، ای افراد انس و جن، مشغول خواهیم شد، یعنی کار دیگری نخواهیم داشت، ما خواهیم بود و شما، دیگر هر روز در شأنی و در کاری نخواهیم بود، از تغییر دادن به جهان فارغ خواهیم شد، زیرا که امر تربیت و پروریدن به آخر میرسد؛ بیشتر از یک کار نخواهیم داشت؛ ما خواهیم بود و شما.
معلوم است که لازمه قضایای ذکر شده این است که دیگر در آن روز برای تصور کردن زمان، منشأی نباشد، و زمان از عالم تصور هم، برای انتزاع و تصور زمان، همانا تغیّر جهان و موجودات آن در اثر تغییر دادن پروردگار متعال
است؛ و در صورتی که فرض شود که حضرت پروردگاری، تمامی کارهای امروزی دنیوی را که غیر از هم میباشند، به آخر برساند، و بیشتر از یک شغل پیش نگیرد، چه تغییری در جهان پدید خواهد آمد، که دو حال و فاصله میان آن دو، که زمان است به تصور برسد؟.
اگر وقفة زمان در عالم آخرت، به تمام معنی کلمه، صحیح درآید، بنابر آن بایستی گفت که: عالم آخرت، ارتقاء و ارتفاع ندارد، بلکه جهان ثبوت و استقرار است، و قانون حرکت جواهر، مانند جریان زمان، با وقوع قیامت انقراض خواهد یافت؛ و این مساله، اگر چه با لایتناهی بودن نعمتهای بهشتی، قابل جبران است، برای اینکه فرضی از ارتقاء و ارتفاع درجات، با غیر متناهی بودن لذایذ هم حاصل است؛ ولی باز این مساله، مشکلی است که لازم است حل شود، و دشواری است که بایستی بدان پرداخته شود.
زندگی دنیوی به طوری است که تا آدمی به نعمتی نیازمند نگردد، از وصول به آن هم، لذتی نمیبرد، و همچنین هر چیز که مورد احتیاج نشود، مطلوب هم واقع نمیگردد، پس کلیت طلب هر چیز بر فقدان آن و نیاز بر آن، دلالت میکند؛ و جمیع اعمال انسان در این جهان، در مدار فقر میچرخد؛ و محرک وی به کوشش، همانا رفع فقر و نیاز است: تا آدمی گرسنه نشود، میل خوردن در وی پدیدار نمیگردد، و تا تشنه نشود، از آشامیدن، لذتی نمیبرد؛ ولی در زندگی پیشین و همچنین در زندگی آینده و پسین، این چنین نبوده و نخواهد بود، بلکه در آنجا جوع نبوده و اکل هم بوده است و تشنگی نبوده و نوشیدن هم بوده است، و عریانی وجود نداشته و لباس هم وجود داشته است؛ خداوند متعال خطاب به آدم کرده و فرمود: إِنَّ لَکَ أَلاَّ تَجُوعَ فِیها وَ لا تَعْری وَ أَنَّکَ لا تَظْمَؤُا فِیها وَ لا تَضْحی؛(1)و ایضاً: یا آدَمُ اسْکُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُکَ الْجَنَّةَ وَ کُلا مِنْها رَغَداً حَیْثُ شِئْتُما؛(2)و اما دربارة زندگی پسین، مساله واضح است و در بحثهای سابق، اثبات کردیم که در بهشت آینده نفاد و کاهش نیست و میدانیم که گرسنگی و تشنگی، نوعی از کاهش است و خداوند متعال دربارة بهشت آینده فرموده: لَهُمْ ما یَشاؤُنَ فِیها وَ لَدَیْنا مَزِیدٌ.(3)
اکنون میگوییم به طور کلی، اعمال انسان در این جهان، برای وصول به چیزی است که او آن را فاقد و به آن نیازمند است؛ پس در صورتی که در بهشت فقدان نیست و نیاز وجود ندارد، چگونه میتوانیم برای وجود اعمال دنیوی در آنجا وجهی بیابیم و به جز اینکه گفته شود: بودن اعمال دنیوی در بهشت، دلالت بر وجود فقر در آنجا میکند، چه میتوان گفت؟ و چه فایدة دیگری از وجود آنها در آنجا میتوان گرفت؟.
1) . طه (20) / آیه 118 و 119. برایت در بهشت این هست که تو در آنجا گرسنه نمیشوی و لخت نمیمانی و تو در آنجا تشنه نمیشوی و احساس گرما نمیکنی.
2) . بقره (2) / آیه 35. ای آدم، تو و زوجهات، در بهشت ساکن شوید و از میوههای آن به فراوانی در هر گوشه و کنار آن در هر جایی که دلخواه شما باشد بخورید.
3) . ق (50) / آیه 35. برای ایشان هست در بهشت آنچه بخواهند، و در نزد ما زیادتر از آن هست.
شیخ ابوالفتوح رازی(1)رضوان الله تعالی علیه در تفسیر کریمة لَهُمْ فِیها أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ(2)، نوشته است: ایشان را جفتانی باشد پاکیزه، زوج، مرد و زن را گویند؛ مجمع البیان(3)و بیضاوی(4)نیز تصریح بر آن کردهاند.
بنابراین، هر چه که در مرد و یا زن، در این زندگی موجب استکراه و تنفر است و به ضد پاکی و پاکیزگی است از معایب خلقیه، مثلاً: بول، غایط، منی، حیض، نفاس، استحاضه، زاییدن، آب دهن، اخلاط سینه، آب بینی، چرک بدن، و یا خلقیه مانند: مکر، حیله، دروغ، فریب و جز اینها، چنان که مفسرین از عامه و خاصه تصریح کردهاند، از ازواج بهشتی، به حکم خداوندی، مسلوب و مرتفع خواهد بود.
ازواج بهشتی نیرویی دارند که پایان ندارد و تمام نمیشود؛ در خبر است که رسول اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم فرموده: مَن بَنی مسجداً فی الدنیا بَنَی اللهُ لَهُ بِکُلِّ شِبرٍ (اَو بِکلِّ ذِراعٍ) مَسیرَةَ اربعینَ الفَ عامٍ مدینةً مِن ذهبٍ و فضّةٍ و دُرٍّ وَ یاقوتٍ وَ زُمُرّدٍ و زبرجدٍ؛ فی کلِّ مدینةٍ اربعونَ الفَ الفِ قَصرٍ، فی کل قصرٍ اربعونَ الفَ الفِ دارٍ، فی کلِّ سَریرٍ زوجةٌ من الحورِ العینِ، و لکلِّ زَوَجةٍ الفُ الفِ وصیفٍ و اَربعونَ الفَ الفِ وَصیفةٍ، فی کلِّ بیتٍ اَلفُ الفِ لونٍ مِنَ الطعامِ، وَ یُعطِی اللهُ وَلِیَّهُ مِنَ القوّةِ ما یَأتی عَلی تِلکَ الازواجِ وَ عَلی ذلک الشرابِ فی یومِ واحدٍ.(5)
ازواج بهشتی، هرگز از لذت بردن از یکدیگر خسته و ملول نمیشوند، و بدنهای لطیفشان از روی هفتاد پارچه لباس، پدیدار است در ضمن حدیث طویلی از حضرت امام صادق علیه السّلام روایت شده: یَقولُ وَلیُّ اللهِ اِئذنوا لَها فَتَنزِلُ فَیَبتدِرُ اِلیها الفُ وَصیفٍ و الفُ وَصیفةٍ، یُبَشِّرونَها بِذلکَ فَتَنزِلُ الیه مِن خَیمتِها وَ عَلَیها سَبعونَ حُلّةً مَنسوجةً بالذَهَبِ و الفِضّةِ مُکللّةً بالدُّرِّ و الیاقوتِ وَ الزّبرجَدِ، صِبغُهنَّ المِسکُ و العنبرُ بالوانٍ مختلفةٍ، یُری مُخُّ ساقِها مِن وراءِ سَبعینَ حُلّةً... فَاِذا دَنَت مِن وَلِیِّ اللهِ اَقبَلَ الخُدّامُ بِصِحافِهِ الذَّهَبَ و الفضّةِ، فیها الدُّرُ و الیاقوتُ وَ الزَّبرجَدُ فَینَشِرونَها علیها ثُمَّ یعُانِقُها وَ تعانِقُهُ فَلا تَمِلُّ وَلا یَمِلُّ.(6)
ازواج بهشتی پیوسته باکره و الی الابد عذرا میباشند؛ روایت شده: زندیقی به حضرت امام صادق علیه السّلام گفت: کیفَ تکونُ الحوراءُ فی کلِّ ما اَتاها زوجُها عذراءَ؟ قال: اِنَّها خُلِقَت مِن الطّیبِ، لاتَعتَریها عاهةٌ وَلا تُخالِطُ جِسمَها آفَةٌُ.(7)
1) . ج1، ص104.
2) . بقره (2) / آیه 10.
3) . ج1، ص64.
4) . ص20.
5) . بحارالانوار، ج3، ص346، س 24 تا 27. هر کس در دنیا مسجدی بنا کند، خداوند برای او به هر وجبی «یا به هر ذراعی» شهری به وسعت سیر چهل هزار سال، از طلایی و نقرهای و دری و یاقوتی و زمردی و زبرجدی، بنا میکند. در هر شهری چهل میلیون قصر هست در هر قصر چهل میلیون خانه هست، در هر خانه چهل میلیون اتاق هست، در هر اطاق چهل میلیون تخت هست، بر هر تخت زوجهای زیبا و درشت چشم هست، و برای هر زوجهای میلیون خدمتکار پسر و چهل میلیون خدمتگزار دختر هست، در هر خانه میلیون سفره هست، بر هر سفره چهل میلیون ظرف هست، در هر ظرف چهل میلیون رنگ خوراک هست، و خداوند به دوست خود آن قدر نیرو عطا میفرماید که میتواند هر روز به این ازواج، و به این خوردنی و نوشیدنی رسیدگی نماید.
6) . بحارالانوار، ج3، ص337، س10 تا 13. دوست خدا میگوید: به زوجهام اذن دهید تا به سوی من پایین آید، پس هزار خدمتکار پسر و هزار خدمتکار دختر، به سوی او روان میشوند، مژدهاش میدهند که زوجش او را میطلبد؛ پس او از چادر خود فرود میآید در حالی که هفتاد حلة بافته شده از طلا و نقره در بر کرده، و تاج از در و یاقوت و زبرجد بر سر نهاده با الوان گوناگون مشک و عنبر رنگ آمیزی گردیده، مغز ساقش از زیر هفتاد حله نمایان است... پس هنگامی که به دوست خدا نزدیک شود، خدمتگزاران با ظرفهای بزرگ خود که در آنها در و یاقوت و زبرجد میباشد، به او روی آورده، و آنها را بر وی نثار میکنند؛ پس هر دو، دست بگردن یکدیگر میاندازند نه این خسته میشود نه آن ملول.
7) . بحارالانوار، ج3، ص330، س13. چطور حوریه در هر بار که زوجش پیش او آید، باکره میشود؟ فرمود: برای اینکه او از خوشی و پاکیزگی آفریده شده، نه بلایی او را فرا گیرد ونه دردی با بدنش آمیزش یابد.
ازواج بهشتی که همان حوریان باشند، در کنار نهرهای فردوسی از زمین بهشت میرویند؛ در حدیث وارد است که:(1)حضرت صادق علیه السّلام فرمود: اِنَّ خیراً نهرٌ فی الجنةِ، علی حافَتَی ذلکَ النّهرِ حوارٍ نابِتاتٌ، کُلَّما قُلِعَت واحدةٌ نبتَتَ اُخری! و با سند صحیح روایت شده که: آن حضرت علیه السّلام فرمود: اِنَّ فی الجنةِ نهراً حافَتاهُ حورٌ نابِتاتٌ، فاِذا مَرَّ المؤمنُ بِأِحدیهُنَّ فَأَعجَبَتهُ اِقتَلَعَها فَأنبَتَ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ مکانَها!.(2)
و از حضرت رسول اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت شده: مَن قال لا الهَ الا اللهُ غُرِسَت لَهُ شجرةٌ فی الجنةِ من یاقوتةٍ حمراءَ مَنبِتُها فی مسکٍ ابیضَ احلی من العسلِ و اشدُّ بیاضاً مِنَ الثَّلجِ و اطیَبُ ریحاً من المسکِ فیها امثالُ ثدیِ الابکارِ تعلو عَن سبعینَ حُلَّةً؛(3)این خبر شریف علاوه بر این که دلالت میکند که: درخت کاشته شده در بهشت، حوری میگردد و مانند دختران باکره، پستان بار میآورد، چنان پستانی که برآمدگیش از زیر هفتاد پیراهن هشتی که در بر میکند، نمایان میشود؛ دلالت میکند ایضاً بر اینکه: حوری بهشتی، شربتی بسیار گوارا هم هست، چنان شربتی که نظیرش در دنیا نیست!.
بلی از برخی از اخبار و حتی از بعضی از آیات، محتملاً چنین بر میآید که: ازواج بهشتی از سایر نعمتهای بهشتی، جدایی ندارند و با آنها متحدند. موجود واحدی درعین اینکه درخت است حوری هم هست، مرکب هم هست، رضوان خدا هم هست و غیر اینها.
از حضرت رسول اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت شده: لَمّا اُدخِلتُ الجّنَةَ رأیتُ الشجرةَ تَحمِلُ الحُلِیَّ وَ الحُلَلَ، اسفَلُها خیلٌ بُلقٌ و اوسَطُها الحورُ العینُ و فی اعلاها الرِضوانُ؛(4)الحدیث؛ و در قرآن هست: أَصْحابُ الَْیمِینِ ما أَصْحابُ الَْیمِینِ فِی سِدْرٍ مَخْضُودٍ وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ وَ ماءٍ مَسْکُوبٍ وَ فاکِهَةٍ کَثِیرَةٍ لا مَقْطُوعَةٍ وَ لا مَمْنُوعَةٍ وَ فُرُشٍ مَرْفُوعَةٍ إِنَّا أَنْشَأْناهُنَّ إِنْشاءً فَجَعَلْناهُنَّ أَبْکاراً عُرُباً أَتْراباً لِأَصْحابِ الَْیمِینِ؛(5)باید بدانیم که: صفت جمع را اگر مؤنث سماعی و غیر حقیقی باشد، به صیغة مفرد مؤنث میآورند؛ مانند: آبار معطلة، به اعتبار این که: جمع مؤنث جماعت است؛ و اگر مؤنث حقیقی باشد صفت آن را با الف و تا جمع میبندند؛ مانند: قاصرات الطرف و مقصورات فی الخیام که در توصیف حوریان بهشت گفته شده است.
1) . بحارالانوار، ج3، ص337، س27 و 28. با اختصار نقل شد؛ حقیقت این است که: خیر نهری در بهشت است که در هر دو کنارة آن حوریانی روئیدهاند، هر وقت یکی از آنها چیده میشود دیگری میروید!.
2) . بحارالانوار، ج3، ص337، س30. از کافی از محمد بن یحیی از احمد بن محمد از ابن ابی عمیر از حسین بن عثمان از ابو بصیر (و این اشخاص همه از طرف علمای رجال، توثیق شدهاند) حضرت صادق علیه السّلام فرمود: واقع این است که در بهشت نهری هست که در هر دو کنارش حوریانی روئیدهاند! وقتی که مؤمن به یکی از آنان میرسد از او خوشش میآید و او را میچیند، پس خداوند عز و جل یکی دیگر را در جای او میرویاند؛ این خبر شریف، در روضة کافی نیز در ص231، شمارة 299 با همین سند مذکور است.
3) . کافی، ج2، ص517، س2. هر کس بگوید لا اله الا الله، برای او درختی از یاقوت سرخ در بهشت کاشته میشود؛ این درخت در میان مشک سفیدی روییده و از عسل شیرینتر و از برف سفیدتر و از مشک خوشبوتر است و مانند دختران باکرهای دارای پستان است که از زیر هفتاد حله برآمدگی آن نمایان و پدیدار است.
4) . مرآة العقول، ج2، ص469، س31. آن گاه که مرا داخل بهشت کردند، دیدم «آن» درخت را که زیورها و حلهها با خود بر میدارد، پایینش اسبهای ابلق است و میانش حور العین و در بالایش رضوان و خوشنودی میباشد.
5) . واقعه (56) / آیه 27 تا 38. و یاران جانب راست، چیستند یاران جانب راست؟ در میان درختان بیخاری هستند؛ و در میان درختان منظم چیده شدهای هستند؛ و در سایة کشیده شدهای هستند؛ و در «کنار» آبی ریزان «آبشار» قرار دارند؛ و در «میان» میوة فراوان که نه قطع میشود و نه باز داشته میشود هستند؛ و در میان فرشهایی بالا آمده میباشند؛ ما آنان را آفریدیم آفریدنی پس آنان را باکرة شوهر دوست قرار دادیم و همسال با یاران جانب راست گردانیدیم.
و ایضاً: به جمع مؤنث سماعی و غیر حقیقی، ضمیر مفرد مؤنث «هِیَ» بر میگردانند، و به جمع مؤنث حقیقی هم، ضمیر جمع مؤنث «هُنَّ» بر میگردانند؛ اینک در آیات مورد بحث، میبینیم که مرجعی برای ضمیر «هن» جز فرش (و یا به اضافة فاکهة و ماء و ظل و طلح و سدر، به احتمال بسیار ضعیف) چیز دیگری نیست؛ پس فرش با دلالت هن، حوریان باکره و شوهر دوست میباشد؛ و چون در توصیف آن، مرفوعه گفته شده، نه مرفوعات، پس معنای فرش، فرشهاست؛ نتیجه این میشود که: در بهشت، فرشها، حوری هم هستند؛ و به احتمال ضعیف دیگر، درختان و سایهها و آبها و میوههای بهشت، همه حوری و پری هستند.
روایات دیگری هم در اتحاد نعمتهای بهشت هست، از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت شده: اِنَّ فی الجَنَّةِ شَجَرَةً تَخرُجُ مِن اعلاهاَ الحُلَلُ و مِن اسفَلِها خیلٌُ بُلقٌ مُسرَجَةٌ ذَواتُ اجنِحَةٍ لاَتروثُ وَلا تَبولُ؛(1)و از امامین همامین باقرین علیهم السّلام روایت شده: قالَ رسولُ الله صلّی الله علیه و آله و سلّم والّذی نفسُ محمدٍ بِیَدِهِ اِنَّ فی الجَنّةِ لَشَجراً یَتَصَفَّقُ بالتسبیحِ بِصوتٍ لَم یَسمَع الاَوَّلونَ و الآخِرونَ بِمِثلِهِ یُثمِرُ ثَمَراً کَالرُمّانِ تُلقیِ الثَّمَرَةَ اِلیَ الرجلِ فَیَشُقّهُا عَن سبعینَ حُلَّةً.(2)
برای اتحاد مذکور، در زندگی دنیوی هم میتوان نمونه پیدا کرد: شتر حیوانی است زنده که حرکت میکند، صدا میزند، برای بچهاش مهربان است، صاحب خود را میشناسد، شعور دارد، خوراک میخورد، و در عین حال چشمهای است که از آن، شیر، کره، ماست، پنیر و دوغ بیرون میآید؛ و مخزن اقسام پوشاک و منبع انواع اغذیه هم هست، و مایة گرمی تنور و پخته شدن نان نیز میشود؛ و با همة این احوال، حمال خوبی است، باربر بردباری است و مرکب بیابان نوردی است، و پس از این همه صفات، برای زوج خویشتن، از حوری زیباتر و از پری محبوبتر است.
از این امتیازات و غیر اینها که ازواج اخروی بر خلاف ازواج دنیوی دارا هستند، به طور واضح فهمیده میشود که اصل نکاح هم، در دو نشأه تفاوت فاحش دارد، در نکاح اخروی در نیروی ناکح، کاهشی و نقصانی رخ نمیدهد؛ ولی ظاهراً صورت وقوع آن، وَ اللهُ العالِمُ، در هر دو نشأه به یک شکل است. چنان که از خبر ذیل مستفاد میشود. زندیقی به حضرت امام صادق علیه السّلام گفت: کَیفَ تَکونُ الحوراءُ فی کُلِّ ما اَتاها زَوجُها عذراءَ، قالَ: اِنَّها خُلِقَت مِنَ الطّیبِ لاتعتَریها عاهَةٌ ولا تُخالِطُ جسمها آفَةٌ ولا یجری فی ثُقبِها شَیئٌ وَلا یُدَنِّسُها حیضٌ، فَالرَّحِمُ مُلتَزِقَةٌ، اِذ لیسَ فیهِ لِسِویَ الأِحلیلِ مَجریً؛(3)و در تفسیر ابوالفتوح رازی رحمه الله هست: و در آن که در بهشت، تمتع وطی باشد خلاف نیست، در فرزند خلاف کردند، در خبر آوردند که: فی الجنة جماع ماشئت ولا ولد؛ گفت: در بهشت جماع باشد چندان که خواهی و فرزند نباشد.(4)
1) . مرآة العقول، ج2، ص469، س26. واقع این است که در بهشت درختی هست که از بالای آن زیورها بیرون میآید و از پایین آن اسبهای ابلق زین شده و لجامدار، این اسبها بال دارند نه فضله میاندازند و نه بول میکنند.
2) . مرآة العقول، ج2، ص469، س28. سوگند به آن که جان محمد در دست اوست، البته حقیقت این است که در بهشت درختی هست که برگهایش را برای تسبیح گفتن به هم میزند، و چنان آوازی میخواند که مردمان اول و آخر، مانند آن را نشنیدهاند، میوهای میدهد مانند انار، میوهاش را به طرف آدمی میاندازد، او آن را پاره میکند و از میانش هفتاد پارچه حله در میآورد.
3) . بحارالانوار، ج3، ص330، س13. ترجمة قسمتی از این خبر، در پاورقیهای همین بحث گذشت.
4) . ج1، ص104، س14.
بیضاوی گوید: مطاعم و مناکح و سایر احوال بهشت، با نظایر دنیوی خود، فقط در برخی از صفات و اعتبارات مشارکت دارند و با نام اینها به طریق عاریه و تمثیل نامیده شدهاند، و در تمام حقیقت شرکت ندارند تا همة لوازم اینها را مستلزم بوده و عین فائدة اینها را برسانند.(1)
مؤید کلام بیضاوی، کلام ابن عباس است که: لَیسَ فیِ الجَنَّةِ من اطعِمَةِ الدّنیا اِلاّ الاَسماءُ.(2)
مولانا امیر المؤمنین علیه الصلوة و السلام فرموده: کُلُّ شیئٍ مِنَ الدّنیا، سِماعُهُ اعظَمُ مِن عَیانِهِ وَ کُلُّ شیئٍ مِن الآخِرَةِ عَیانُهُ اعظَمُ مِن سِماعِهِ.(3)
از آنچه که تاکنون بیان و تحقیق گردیده، فهمیده میشود که: در آخرت، تعلم نخواهد بود؛ یعنی: این طرز تعلم که در دنیا برای افراد بشر ممکن است، در آخرت غیر ممکن خواهد بود؛ برای اینکه: تحصیل علم در این جهان، تنها به طریق مصرف کردن نیروی بدن میسر می شود؛ احساس و اندیشهای که ما در این زندگی داریم بدون خرج کردن قوایی از بدن، تحقق نمییابد، و بایستی که احساس کننده و اندیشه کننده، موادی را از جهان اخذ کند و آنها را در بدن خویشتن هضم، و سپس آنها را به احساس و یا به اندیشه تبدیل نماید و چون پس از مردن، دیگر اخذ ماده ممکن نخواهد بود، و روزی مقدر آدمی با وصول مرگ پایان مییابد و در خوردنیها و نوشیدنیها و پوشیدنیها و هواها و نورهای دنیا و غیر اینها، برای او بهرهای باقی نمیماند، فلذا احساس دنیوی و اندیشه کنونی وی نیز اختتام میپذیرد و به یکبار تمام میشود؛ و بالنتیجه تحصیل علم و کسب دانش, برایش غیر ممکن میگردد به جهت اینکه: راهی برای وصول به دانش، جز احساس و اندیشه، نیست.
در جهان آینده، انسان خواهد بود و اعمال دنیوی او، و هیچ کس جز سعی و کوشش خود، چیز دیگری نخواهد داشت، و فقط آن را خواهد داشت که از دنیا با خود برده باشد؛ چنان که خداوند متعال میفرماید: لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعی؛(4)و فقط کسانی در زندگی آینده، دارای علم و صاحب دانش خواهند بود که در اینجا آن را تحصیل کرده باشند؛ علمای آنجا کسانی هستند که علمای اینجا نیز میباشند؛ خلاصه: هر کسی در آینده، فقط دارای اندوخته گذشته خود خواهد بود، کم باشد یا زیاد، کثیر باشد یا قلیل؛ و علوم خود را نیز در ضمن اندوختههای خود، باز خواهد یافت، زیرا که علم هم از اعمال است، عمل قلب است؛ و هر کس که در این جهان، علم به دست آورده و ایمان پیدا کرده است در آخرت هم با همین علم و ایمان، راه بهشت را پیدا میکند؛ خداوند متعال میفرماید: إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ یَهْدِیهِمْ رَبُّهُمْ بِإِیمانِهِمْ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ.(5)
1) . تفسیر بیضاوی، ص20، س21.
2) . تفسیر بیضاوی، ص20، س14، در بهشت چیزی از خوردنیهای دنیا نیست، جز اینکه با نامهای آنها نامیده شدهاند.
3) . نهج البلاغه، ج1، ص224، س4. هر چیزی در دنیا، شنیدنش بزرگتر و با عظمتتر از دیدن آن است، و هر چیزی از آخرت، دیدنش بزرگتر و با عظمتتر از شنیدن آن است.
4) . نجم (53) / آیه 39. نیست برای انسان، جز کوشش او.
5) . یونس (10) / آیه 9. کسانی که ایمان آورده و کارهای نیکو کردهاند، پروردگارشان با ایمانشان آنان را راهنمایی میکند، نهرها از زیر پاهایشان در باغهای نعمت جریان مییابد.
ناگفته نماند که: با انقلابات زندگیها و تطوّر عوالم، علومی خود به خود برای انسان، حاصل میشود، که در حصول آنها کمترین نیازی به احساس دنیوی و اندیشه کنونی نخواهد بود؛ چنان که در قرآن کریم فرموده: لَقَدْ کُنْتَ فِی غَفْلَةٍ مِنْ هذا فَکَشَفْنا عَنْکَ غِطاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ؛(1)بدیهی است که این تیز بینی خود به خود، و بدون استنتاج از ترتیب معلومات و بدون خرج نیرو، و فقط با عوض شدن طرز نشأه و نحوهی زندگی، به وقوع خواهد پیوست.
مسلماً در جهانهای پس از مرگ، چیزی هست که بهترین نام برای آن در میان الفاظ و اسامی دنیوی، همان کلمهی عمل است و آیات کریمه قرآن و احادیث مرویه از ائمه معصوم علیهم السلام، به طور غیر قابل انکار به این قضیه دلالت دارند که: در آخرت، و پس از مرگ، عمل هست؛ و همان آیاتی که در بحث دوم این فصل، نقل کردیم در عین دلالت به انقطاع عمل دنیوی در آخرت و خاتمه یافتن آن با وصول مرگ ایضاً دلالت دارند بر اینکه: انسان در آخرت سخن میگوید، خواهش و تمنا میکند، آرزو دارد، با فریاد کشیدن رنج خود را آشکار میکند.
از حضرت امام صادق علیه السلام روایت شده: عَلَیکُم بِتِلاوَةِ القرآنِ فَأِنَّ دَرَجاتِ الجِنانِ عَلی عَدَدِ آیاتِ القرآنِ، فَاِذا کانَ یومُ القیمةِ یقالُ لِقارِءِ القرآنِ اِقرَء وَ ارقَ، فَکُلَّما قَرَءَ آیةً رَقی دَرَجَةً؛(2)چنین معلوم میشود که در آخرت، قرآن خواندن، ممکن خواهد بود.
آیات قرآن کریم، از ازدواج با حوری، و از اکل و شرب و غیر اینها از اعمالی که در بهشت و یا در دوزخ، وقوع خواهند یافت، خبر دادهاند؛ و این حقیقت بدون هیچ شک، به ثبوت رسیده که: هر عملی که موجب سرور است، در بهشت هست؛ و هر کاری که سبب درد و رنج باشد، در دوزخ هست. پس بنابراین، چنان که در این زندگی عمل هست، در آن زندگی هم عمل هست، و هیچ کس فارغ از عمل نخواهد بود.
پاسخ این است که، بلی سخنان مذکور کلیتاً درست است، ولی بایستی دقت کرد که آیا آیات قرآن مجید و احادیث شریفه، این را هم میرسانند که عمل در جهانهای آینده، از لحاظ ذات و حقیقت عمل مانند همین عمل است که در این جهان هست؟
پاسخ صحیح این پرسش این است که: اگر چه در بدو نظر، آنچه از ظواهر قرآن و حدیث، به دست میآید، همان است که عامة مردم اعتقاد دارند، که اعمال دنیوی و اخروی، یک نمونه از حقیقت هستند ولی پس از تتبع در آیات، و بررسی احادیث، و بعد از تدبری که در این فصل در آنها به عمل آوردیم، خلاف این نظر ابتدایی، واضح و آشکار میشود؛ و به دست میآید که: کار در این جهان و کار در آن جهان، نوع واحدی نیستند و ذاتاً مختلف هستند. به طوری که عمل اینجا در آنجا و عمل آنجا در اینجا، میسور نیست و نخواهد بود.
میدانیم که: کارهای دنیوی، کلفت و مشقتی، و همچین میل و رغبتی لازم گرفتهاند و کلیتاً خسته کنندهاند، بدن را به تحلیل میبرند، با دلخواه و اختیار انجام مییابند؛ به خلاف کارهای اخروی انسان نیکوکار، که هیچ گونه ناراحتی و رنج درآنها نیست، و خسته کننده نیستند، و بدن را هم هضم نمیکنند؛ و به خلاف کارهای اخروی انسان بدکار، که اصلاً طرف
1) . ق (50) / آیه 22. هر آینه از این در غفلتی به سر میبردی، پس پردهات را از تو بر گرفتیم پس دیدگانت امروز تیزبین است.
2) . بحارالانوار، ج3، ص345، س2. بر شما باد تلاوت قرآن، چون که درجات بهشت به شمارة آیات قرآن است و در روز قیامت به خوانندة قرآن گفته میشود: بخوان و بالا رو، پس هر آیهای که میخواند درجهای بالا میرود.
میل و رغبت او قرار نمیگیرند، و کلیتاً خسته کننده هم هستند، و هیچ گاه به دلخواه انجام نمییابند، و بدن را هم از بین نمیبرند؛ چنان که خداوند متعال فرموده: لا یَمُوتُ فِیها وَ لا یَحْیی،(1)و ایضاً: لا یُقْضی عَلَیْهِمْ فَیَمُوتُوا.(2)
نتیجه این است که: انسان، هنگامی که به جهان آخرت میرود، زندگیش عوض میشود و یکسره بر میگردد، و به راستی از این حیات میمیرد و با حیات دیگری زنده میشود و زندگی نوینی را با اعمال دنیوی خود پیش میگیرد؛ جناب ملا صدرا فرموده: انسان در بدو پیدایش نوعی، و پس از مرگ نوع دیگری است.(3)
چگونه میتوان با وحدت لفظی افعال منتسبه به انسان دنیوی و اخروی در قرآن کریم و احادیث شریفه، مثلاً لفظ «قالَ» که نسبت آن به انسان کنونی و انسان آینده داده شده، استدلال به اتحاد نوعی و ذاتی فعل دنیوی و اخروی او نمود؟ با اینکه همین «قالَ» را، قرآن مجید به یکسان به خداوند و انسان و فرشته و هدهد و مورچه و شیطان و جنّ، نسبت داده است، (4)و به طور یقین میدانیم که: قول و سخن گفتن نامبردهها امکان ندارد که حقیقت واحده بوده باشد.
در قرآن کریم، سجده را با لفظ واحد و صیغة واحده و حتی در اطلاق واحد، به انسان و خورشید و ماه و ستاره و هر جنبنده، نسبت داده است، (5)با اینکه یقین داریم که سجدههای این موجودات متنوعه و مختلف در ذات، امکان ندارد که نوع واحد بوده، و صورت واحده داشته باشد و مسلماً سجدههای آنها مانند خودشان متبائن الحقائق است.
و لازم است متوجه باشیم که: اگر بخواهند از عالم دیگری با ما سخن بگویند و از زندگی غریب و عجیبی به ما خبر دهند، چارهای جز این نیست که موجود آنجا را هر چه باشد، به یکی از موجودات عالم ما و زندگی کنونی، تنظیر و تشبیه کرده و نام این را به آن بگذارند، و بدین وسیله ما را تا اندازهای نسبت به آن، آشنا سازند؛ شما اگر بخواهید کسی را به آوردن کارخانة برق ترغیب نمایید، که او اصلاً نه از برق اطلاعی دارد، و نه اسباب و آلاتی را که با نیروی برق به کار میافتد، دیده است؛ و در عین حال آدمی لجوج هم میباشد، و تا مانند استادان فن به جمیع خصوصیات آن واقف نشود، نه سخن کسی را باور میکند، و نه به نصیحتی عمل مینماید؛ شما با اینگونه انسان، چطور مکالمه میکنید؟ البته این مثلی است که در مقام تنظیر آخرت نسبت به دنیا، خیلی کوچک و ناچیز و بسیار حقیر است.
چنان که سابقاً گفتهایم، هنوز ما از معرفت حقیقت عمل دنیوی، و شناختن آن، بسیار دوریم، با اینکه در این جهان میباشیم، و این اعمال هم کار خود ماهاست و ما مولد آنها هستیم و مادر آنها ابدان ما است، پس با این حساب باید خوب بدانیم که ما از فهم حقیقت عمل اخروی، در چه مرحله و مرتبهای قرار داریم.
عجالتاً آنچه که دربارة عمل آن جهانی میتوان گفت این است که عمل در آخرت هر چه باشد لازم است که تغییر دادن و تغییر یافتن و مصرف کردن نیرو و هضم کردن بدن و به تحلیل بردن تن و امثال و ملازمات اینها نباشد؛ در
1) . طه (20) / آیه 74. نه میمیرد در آنجا و نه زنده میشود.
2) . فاطر (35) / آیه 36. حکم نمیشود برایشان تا بمیرند.
3) . در فصل اول، بحث «روح، فرزند جسم است» این سخن را مشروحتر نقل کردهایم.
4) . در بقره (2) / آیه 30 فرموده: و اذ قال ربک، و در همان جا از فرشتگان: قالوا اتجعل فیها من یفسد فیها. و در زلزال (99) / آیه 3: قال الانسان مالها، و در نمل (27) /، از هدهد: قال احطت بمالم تحط به، و در آیة 18: قال نملة، و در حجر (15) / آیه 23، از شیطان: قال لم اکن لاسجد لبشر، و در جن (72) / آیه 1، از اجنه: قالوا انا سمعنا قراناً عجباً.
5) . حج (22) / آیه 18. أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ النُّجُومُ وَ الْجِبالُ وَ الشَّجَرُ وَ الدَّوَابُّ وَ کَثِیرٌ مِنَ النَّاسِ وَ کَثِیرٌ حَقَّ عَلَیْهِ الْعَذابُ.
خبری که از حضرت امام صادق علیه السلام نقل شده، چنین هست: جَنّاتُ الفِردوسِ لاتَیبسُ ثِمارُها و لا تَتَغَیَّرُ عَن حالِها؛(1)و بایستی که منشاء انتزاع زمان هم نگردد، و نیز نمیتواند که برای رفع نیاز و جبران فقر هم بوده باشد.
حقیقت این است که: انسانی میتواند عمل بکند که از چیزی غیر عمل، ساخته شده باشد، مانند انسان کنونی. و اما انسانی که سازمان وجودی و اصل زندگی او، چیزی جز عمل نیست، و قوام ذات وی با نیروی عمل تحقق میپذیرد (به این معنی که اگر از عمل موجود در وی، صرف نظر شود در واقع از خود وی صرف نظر شده است) هیچ معنایی ندارد که دوباره عمل بکند؛ و با لحاظ دیگری چگونه میتوانیم ذات عمل را که ساختمان انسانی گردیده، از عمل فارغ بدانیم؟ در صورتی که عمل خود به خود و بدون احتیاج به چیز دیگری عمل است و کار است، برای این که عمل نیرو است، و نیرو آن است که کار بکند و بیکار نماند.
این است معنای اینکه انسان در آخرت نمیتواند فارغ از عمل باشد، و ذات انسان اخروی از تلاش و کوشش ساخته شده و با فعالیت و جنبش پرداخته گردیده است!(2)تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!؛ دو حدیث شریف ذیل را، برای تأیید مطالب مذکوره، از میان اخبار کثیره، انتخاب و نقل میکنیم: این دو حدیث شریف دلالت میکند که اعمال اهل بهشت، انقطاع پذیر نیست، و آغاز و انجام ندارد، و هر انسان واحد در هر حال در هر عملی و در هر لذتی است!.
از حضرت امام باقر علیه السلام روایت شده: اِنَّ اهلَ الجنةِ جُردٌ مُردٌ، مُکَحَّلینَ، مُکلَّلینَ، مُطَوَّقینَ، مُسَوَّرینَ، ناعِمینَ، مَحبورینَ، مُکرَمینَ؛ یُعطی احدُهم قوةَ مأةِ رجلٍ فی الطعامِ و الشرابِ؛ و یَجِدُ لذةَ غَذائِهِ مِقدارَ أربَعینَ سَنَةً؛ قَدَ الَبَسَ اللهُ وُجُوهَهُم النورَ و اجسادَهُم الحریرَ، بیضُ الألوانِ، صُفرُ الحُلِّی، خُضرُ الثِیابِ.(3)
و ایضاً از آن حضرت علیه السلام(4): اِنَّ اهلَ الجنةِ یحیونَ فلا یَموتونَ ابداً، و یستیقِظونَ فلا یَنامونَ ابداً، و یستغنونَ فلا یفتقِرونَ ابداً، و یفرَحونَ فلا یحزَنونَ ابداً؛ و یَضحَکونَ فلا یَبکونَ ابداً، و یُکرَمونَ فلا یُهانونَ ابداً، و یُفَکَّهونَ وَلا یَقطَبونَ ابداً، و یُحبَرونَ و یَسرُّونَ ابداً، و یأکلونَ فَلا یَجوعونَ ابداً، و یروونَ فلا یظمئونَ ابداً، و یُکسونَ فَلا یعرونَ ابداً و یَرکَبونَ و یَتَزاوَرونَ ابداً، یُسَلِّمُ عَلَیهِم الوِلدانُ المُخلَّدَونَ ابداً، بِأَیدیهم اَباریقُ الفِضَّةِ وَ آنیةُ الذَّهَبِ ابداً، مُتَّکِئینَ عَلی سُرُرٍ ابداً، عَلَی الأَرائِکِ یَنظُرونَ ابداً، تأتیهِمُ التَّحِیَّةُ و التسلیمُ مِنَ اللهِ ابداً نسئَلُ اللهَ الجَنَةَ بِرَحمتِهِ اِنَّهُ عَلی کُلِّ شَیئٍ قَدیرٌ.
1) . محاسن برقی، ج1، ص16، س 1 و 2. باغهای بهشت میوههایش خشک نمیشود و تغییر حال نمیدهد.
2) . تحقیق دربارة ساختمان اخروی انسان را در کتاب جداگانهای به نام «ساختمان آیندة انسان» برشتة نگارش کشیدهام.
3) . اختصاص، ص358، معالم الزلفی، ص279، از اختصاص؛ اهل بهشت بیمو و بیریش و سرمه کشیده و تاج بر سرند؛ دارای گردنبند، دست بند و انگشتری هستند؛ نرم بدن، در ناز و نعمت، محترم و مکرم میباشند؛ به هر یکی از آنان، نیروی صد مرد در خوردن و نوشیدن و شهوت و جماع، داده میشود؛ نیروی خوراکش نیروی صد مرد در خوردن و آشامیدن است؛ لذت خوراکش را تا به چهل سال میفهمد؛ خداوند، رویشان را با نور و تنشان را با حریر پوشانیده؛ رنگشان سفید، زیورهایشان زرد و رختهایشان سبز است.
4) . اختصاص، ص358، معالم الزلفی، ص279. از اختصاص؛ واقع این است که: اهل بهشت پیوسته زندهاند و مرگ ندارند، و پیوسته بیدارند و خواب ندارند، و پیوسته بینیازند و فقر ندارند، و پیوسته شادمانند و هیچ غم ندارد و پیوسته خندانند و هیچ گریه ندارند، و پیوسته اکرام میشوند و هیچ خوار نمیشوند، و پیوسته در شوخی و مزاحند و هیچ ترشرویی ندارند، و پیوسته محترم و خرامانند، و پیوسته میخورند و هیچ گرسنه نمیشوند، و پیوسته سیرابند و هیچ تشنه نمیشوند، و پیوسته با لباسند و هیچ عریان نمیمانند، و پیوسته سوارند و در دیدار یارانند، ولدان مخلدون پیوسته به ایشان سلام گویانند، پیوسته در دستهایشان ابریقهای نقرهای و ظرفهای طلایی هست، پیوسته بر تختها تکیه کنندگانند، پیوسته بر اریکهها «در زیر قبهها و روی کرسیها» تماشا کنندگانند، و پیوسته تحیت و سلام خداوندی به آنان میرسد. از خداوند، سوگند به رحمتش داده، بهشت را خواهانیم، چون که او به هر چیزی تواناست.
بسیار عجیب است این که: مردمی بوده و هستند که پیرو مسلک ایدهآلیسم گردیده و توانستهاند حتی در این هم شک کنند که: آیا کاری میکنند، یا نه؟! آیا سخن میگویند؟ میخورند؟ میخوابند؟ یا نه؟! بعضی از آنان، از مرتبة شک هم پایینتر رفته، و یقین یا ادعای یقین کردهاند که عملی از آنان صادر نمیشود، و کاری از آنان در جهان وقوع نمییابد؛ آنان اصلاً، جهانی را موجود نمیدانند! چه میتوان کرد و چه چارهای میتوان یافت؟ همیشه در میان جمعیتهای انبوه شهرهای بزرگ مردمانی عجیب و غریب یافت میشده و میشود؟ مگر اینکه خورشید پنهان دانش از مشرق غیب، سر به در آورد، و ظلمتهای نادانی و سرگردانی را از صفحة گیتی، یکسره بزداید.
یکی از قهرمانان نامی مکتب یاد شده، یعنی: یکی از سرگردانان شهیر جهان، گفته است که دنیا، آیینة ذهن من است و این حقیقتی است که مانند قضایای اقلیدس، هر کسی درست آن را درک کرد، در حق بودن آن نباید شک کند، (1)و نیز گفته:(2)
دو هزار سال تحقیقات فلسفی و تلاش فلاسفه، از طریق تجربه، بالاخره منجر بدان گردید که انسان، از میان این همه مسائل بغرنج و پیچیدة دنیا، این حقیقت روشن را تشخیص دهد که: هر قدر دنیا و سیع و معظم و محسوس باشد، با این همه وجودش بسته به مویی است، و آن مو وجدان هر یک از افراد زندة دنیاست. این شرط که با وجود تمام حقایق تجربی، وجود دنیا بدان بسته است، در این حقیقت جای هیچ گونه شک و تردیدی باقی نمیگذارد که عالم محسوس مجاز است، یعنی همان کیفیتی که هنگام خواب، یک دنیای کاملاً محسوس و مشخص، در مقابل دیدگان ما مجسم میکند، بدون شبهه در تجسم دنیای محسوس زمان بیداری هم تأثیر دارد؛ و اگر هم دنیای خواب با دنیای بیداری فرق داشته باشد، با این همه در این نکته شک نیست که در یک قالب ریخته شدهاند، و این قالب نیز همان ذهن آدمی است؛ این است سخن شوپنهاور که در شرق و غرب جهان مشهور است.
بدیهی است کسی که جهان را آیینة ذهن خود بداند، و کتاب خویش را با جملة: «جهان، تصور من است» آغاز نماید،(3)
باید در مقام عمل و طرز زیست هم، مانند دیگران، که جهان و موجودات آن را واقعیتدار میدانند، نباشد؛ و لازم است که محبوب او، آیینة ذهن او و مبغوض او هم، تصورات خود او باشد؛ و از هیچ چیز دیگری و از هیچ کسی، شکایت و گلایهای نداشته باشد، ولی در ترجمة حال شوپنهاور نوشتهاند که:(4)
خواست معلمی کند حوزة درسش رونقی نیافت و او آن را بر مخالفت باطنی «هگل»(5)
حمل کرد و در سی سالگی کتاب اصلی خود را منتشر نمود که نامش این است «جهان، نمایش و اراده است» اما کتاب هم طرف توجه واقع نگردید و شوپنهاور از فضلای معاصر خود، سخت
1) . افکار شوپنهاور، ص175.
2) . همان، ص175 و 176.
3) . سیر حکمت در اروپا، ج3، ص79.
4) . همان، ج3، ص75.
5) . هگل از ایده آلیستهای آلمانی بوده و میگفته که: حقیقت و خود هستی به جز عقل یا علم چیزی نیست، و درون ذات و برون ذات همه مظاهر او و در درون او، و در واقع حالات او و مخلوق او هستند؛ پس مذهب او را اصالت عقل یا اصالت علم مطلق گفتهاند. از: سیر حکمت در اروپا، ج3، ص38.
رنجید که اقبال لازم نسبت به او نکردند، و ترویجی که میبایست بکنند به عمل نیاوردند. طبیعتی بیآرام و متزلزل و پر سوء ظن داشت و عصبانی بود و متأهل نشد و زندگانی را تنها به سر برد.
نگارنده گوید: زندگی خود شوپنهاور، و طرز زیست وی، دلیل بسیار محکمی است (که به توسط خود او آزمایش عملی یافته است) بر این که او پندارهای سست بنیاد خود را، که به هیچ یک از آنها در مقام عمل نمیتوانست پایبند شود، دانسته و یا ندانسته با یقینیات خلط کرده است و همة کسانی که در مقام کسب دانش، به انکار بدیهیات پرداختهاند به همین درد گرفتار شدهاند، و عملاً خود و علم خود را تکذیب کردهاند.
پاسخ این پرسش که: آیا در جهان عملی وقوع مییابد؟ در نزد همة افراد انسان که تاکنون دیده و یا شنیدهایم، چه دانایان و چه نادانان، از بدیهیات اولیه است که اثبات شده است؛ و اگر در کتابها متواتراً مذهب نامبرده را نقل نمیکردند، امکان نداشت که کسی به وجود چنین مکتبی باور نماید، زیرا که در نزد عموم مردم از بدیهیات است که: از هر زندهای اعمال خیر و یا شر، صادر شده و وقوع یافته است؛ و پس از این هم تا انقراض جهان، قضیه به همین منوال خواهد بود.
آقای طباطبایی، دربارة سوفسطائیان میگوید:(1)
اگر بشنویم که در جهان مردمانی هستند که واقعیت جهان هستی خارج از ما را، یا اصل واقعیت را باور ندارند، برای اولین بار دچار شگفتی خواهیم شد؛ خاصه آن که اگر به ما بگویند که اینان مردمانی دانشمند و کنجکاو بوده و روزگاری از زندگی خود را در راه گرهگشایی از رازهای هستی گذرانیدهاند، و امثال «برکلای» و «شوپنهاور» در میان آنان دیده میشود، و نیز میگوید:(2)
ایدهآلیسم و سفسطه را پذیرفته و میگویند واقعیتی نیست؛ و برخی از آنان چون میبینند که در همین یک جمله، واقعیتهای بسیاری را تصدیق نمودهاند، شکل جمله را تغییر داده و میگویند: علم به واقعیت نداریم. و برخی از آنان بیشتر دقیق شده و میبینند باز در همین سخن، خودشان و علم خودشان «فکر» را تصدیق نمودهاند، لذا میگویند: واقعیتی، خارج از خودمان و فکر خودمان نداریم؛ و جمعی گام فراتر نهاده و به جز خود و فکر خود، همه چیز را منکر شدهاند: جز من و فکر من چیزی نمیدانم؛ البته خطرناکتر از همة اینها کسانی هستند که مطلق واقعیت، حتی واقعیت خود را منکر بوده و به جز شک و تردید چیزی اظهار نمیدارند.
در میان دانشمندان عهد اسلامی تا آنجا که ما اطلاع داریم برای مکتب ایدهآلیسم، مرید حقیقی و پیرو قطعی نیافتهایم؛ ولی متأسفانه نیمه سفسطه در میان آنان نایاب نیست، و آن این است که: کار بدی در این جهان نیست، و هیچ کسی هیچ کار بدی نکرده و نمیکند و نخواهد کرد، و اعمال صادر شده از بشر، کلیتاً نیک و خیرند؛ میگویند: نه فقط اعمال انسان، بد ندارد و همه نیک است، بلکه در سراسر جهان وجود حتی به عنوان نمونه، یک موجود بد هم نمیتوان یافت؛ و دلیل آنان بر این ادعا این است که: وجود، خیر محض است!! و آنچه بد و شرّ است همانا عدم است.
اینان که بر خلاف بداهت رفته و بر خلاف همة افراد عادی انسان، چنین میپندارند که در میان جهانی از خیرات غوطهورند و هیچگونه بدی و شر در دنیای آنان وجود ندارد و وقوع هم نخواهد یافت، بایستی که پیوسته خندان بوده و گریه نداشته باشند، و دائماً خشنود بوده و شکوه نداشته باشند، بایستی به هر کسی نزدیک شوند و از هیچ موجودی نپرهیزند، زیرا که گرگ و میش بایستی در نزد آنان برابر باشند، و هر دو نیکوکار و خیّر به حساب آیند؛ اکنون بیائید شکایت نامهای را مطالعه بفرمایید که از بزرگترین فیلسوف عهد اسلامی در قرون اخیر به یادگار مانده است:
وی شکایتنامهای نسبتاً طولانی، از روزگار و از مردم روزگار در مقدمة اسفار درج کرده و در ضمن آن علناً گفته است: معادات دوران و معاندت ابنای زمان، ناچارم کرد که از مردم کناره کشیدم، و در گوشهای از دیار تنها زیستم. با این که ایشان با صراحت کامل وجود هر گونه شر را از جهان محذوف دانستهاند آیا واقعاً ممکن است که شرّی در جهان نبوده باشد و باز آدمی از ابنای زمان آزار ببیند و رنج بکشد؟! مسلماً این طرز تصور فقط تا موقعی پا بر جا میماند و دوام پیدا میکند که مرد دانشمند در میدان مباحث فلسفی مشغول زد و بند باشد، و پای در راههای پر پیچ و خم زندگی عمومی نگذاشته باشد؛ چطور ممکن است که آدمی قدم به دائرة معاشرت همگانی بگذارد و از مردمان شرور و بدکار و از ستمگران جبّار، اثری در جهان نبیند؟! آیا در مقابل این بداهت، چه ارزشی دارد که گفته شود: عدم، ذاتی ندارد. و ماهیّت اصالت ندارد. پس خیری که مطلوب همگان است وجود است و شرّ چیزی جز عدم نیست؛(1)چرا نمیتوان در پاسخ گفت: همان طور که خیر مطلوب همه است، شرّ هم مورد نفرت هر کس است و چنان که طلب عدم محال است. نفرت کردن از عدم هم محال است؛ پس به ناچار بایستی هم خیر و هم شرّ موجود باشند؛ و آنچه که مقبول مردم است همین است، و حق هم این است.
فلسفه در میان مسلمین چنان چه شاید و باید پرورش نیافته و تقریباً در همان وضع پیشین و باستانی خود باقی مانده است. مثلاً در همین مساله شرّ، کاملاً هویدا است که هر کدام از اشارات و شرح آن(2)و قبسات و اسفار و شرح منظومة سبزواری و کتب فلسفی عصر حاضر، عین سخنان زمان سابق را تکرار کردهاند، و الحق چیزی بر آن داستان باستانی نیفزودهاند.
از این که میگویند: مسالة خیر بودن وجود، در نزد همة حکما بدیهی بوده است، (3)چنین به دست میآید که: فلاسفة یونان در عهد باستان جز سخنانی که از متأخرین میشنویم، مطلب دیگری نداشتهاند؛ و بنابراین، حتماً شیخ رئیس، ابن سینا هم در این باره از پیشینیان اخذ و استفاده کرده و از خود چیزی نداشته است. نتیجه این است که: از روزگار فلاسفة یونان تا این زمان، در مساله وجود شرّ هیچ پیشرفتی نشده، و در حقیقت، تقلید در شکل تحقیق، نشان داده شده است.
گویا جهت این که فلاسفه، با اصرار هر چه تمامتر، وجود شرور را از جهان وجود، محذوف میدارند، ملاحظة این معنی است که مشکل صدور شرّ از خیر مطلق، لاینحلّ نماند؛(4)ولی آیا از حکمت است که وجود شرّ را (که مانند وجود
خیر، کاملاً بدیهی است) فقط برای حلّ خیالی (نه واقعی) مشکل نامبرده، انکار نمود؟! و آیا این گونه حلّ را هم، در حقیقت میتوان حلّ واقعی دانست؟!.
این مشکل، که مصدر شروری که در جهان وجود پیدا میکنند چیست؟ و کیست؟ دیر وقتی است که ذهن بشر را به خود مشغول داشته است، و حتی زرتشتیان(1)را هم، همین مشکل وادار کرده که برای جهان، دو آفریدگار و دو پروردگار قائل شوند: یزدان و اهریمن و برخی از بیخبران مستشرقین هم، چنین خیال کردهاند(2)که دین مبین اسلام هم برای رهایی از مشکل یاد شده، در عوض یزدان و اهرمن، خدا و شیطان را، العیاذ بالله، دو مبدء برای موجودات گرفته است. ما در فصل آینده انشاء الله تعالی، اثبات خواهیم کرد که شیطان بدون اذن خداوند متعال ناتوان محض و عاجز حقیقی است و واقع این است که: لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم.
بدین ترتیب دیده میشود که چگونه یک مشکل توانسته است که فکر بشر را از راه روشن حقیقت بیرون برد، و در دو راه که یکی از دیگری تاریکتر و ظلمانیتر است گرفتار کرده و سرگردان سازد. آری چنان که قول به ثنویّت مبدء جهان، راهحل صحیحی برای مساله شرّ نیست، همچنین انکار وجود شرّ هم نمیتواند نفعی به آن برساند. زیرا به طوری که چارهای جز این نیست که مبدء آفرینش مسلماً واحد است، ایضاً بدیهی محض است که شرّ هم در جهان موجود است؛ بلی بایستی کوشید و راهحل درستی پیدا کرد، وگرنه با انکار وحدانیت مبدء تعالی و تقدّس، چنان که به زرتشتیان منسوب است، و یا با انکار وجود شرّ، به طوری که فلاسفه پسندیدهاند مشکل مذکور، حلّ نشده و حلّ هم نخواهد شد.
فلاسفه در تصویر عدمی بودن شرور زحمتها کشیده و رنجها دیدهاند، ولی هیچ کاری از پیش نبردهاند و الحق برای حلّ این مشکل کوچکترین قدمی هم برنداشتهاند. برای این که طرز تفکّر آنان در این مساله به خوبی روشن گردد به عنوان نمونه عباراتی را از قبسات،(3)که مقتبس از پیشینیان و مورد اخذ و استفادة آیندگان از فلاسفه میباشد، ترجمه مینماییم:
«دردها، نه از این جهت که ادراک اموری هستند شر میباشند، و نه از جهت وجود خود این امور، و نه از جهت صدور آنها از علل خود بلکه همانا شر بودن آنها بالعرض به حسب حال صاحب درد است که اتصال عضوی را که شأنش اتصال است، فاقد گردیده؛ پس ماهیت شر، عدم وجودی، یا عدم کمالی برای موجودی است از این حیث که این عدم در واقع لایق به شأن آن نیست و یا در نزد آن بیاثر است.»
ایشان به همین طرز بیان هر شری را که به نظر مبارکش رسیده به عدم برگردانیده است، و یکی از محققین عصر حاضر هم چنین فرموده: نکاح، برای این خیر است که واجد موافقت امر مولی است، وسیئه بودن زنا عبارت است از فقدان این موافقت، پس سیئه، عدمی است برای این که فقدان عدمی است.
نگارنده گوید: پیداست که مساله شر، مردان روزگار را خیلی ناراحت کرده و آنان را سخت به تکاپو انداخته است؛ کار به جایی کشیده و راستی کارد به استخوان رسیده که مرد فیلسوف، مانند یک ادیب، متوسل به طرز جملهبندی شده
و میخواهد که با عوض کردن طرز بیان و نحوة گفتار، حقیقت را مطابق دلخواه خود اثبات، و آن را بدین وسیله مبرهن نماید!!.
آیا لجوجی نمیتواند در پاسخ بگوید که: سلامت، خیر است. و چون عبارت است از عدم مرض، پس عدمی است. و نکاح، چون فاقد مخالفت مولی است حسنه است. پس حسنه عدمی است. واقع این است که: بحث لفظی را بایستی کنار گذاشت و در فکر خودِ حقیقت بود؛ مثلاً میتوان گفت ظلمت، عدم نور است و میتوان گفت ظلمت وجودی ضد نور است، ولی هیچ کدام از این دو طرز بیان، برهان نفس الامر محسوب نمیشود، و برای یافتن واقع، بایستی از این قیل و قال فارغ گردید و در حاقّ حقیقت، دقت و تأمل به عمل آورد.
قرآن کریم، آیات بسیاری دارد که به صراحت به وجود و وقوع شرّ و سوء و سیئه دلالت میکند. مثلاً میفرماید: قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ مِنْ شَرِّ ما خَلَقَ؛(1)و ایضاً: وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ؛(2)و ایضاً: زُیِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمالِهِمْ؛(3)و ایضاً: وَ بَدا لَهُمْ سَیِّئاتُ ما عَمِلُوا؛(4)آیا این آیات به عدمی بودن شر و سوء و سیئه دلالت دارند؟! و آیا میتوان گفت که به وجودی بودن آنها دلالتی ندارند؟! اگر بنا باشد که شر، وجودی باشد و ما بخواهیم که مضمون این آیهها را با بیان خودمان بیان نماییم، آیا واقعاً عبارت دیگری بهتر و واضحتر از عبارت این آیهها میتوانیم پیدا کنیم؟ آیا روا و سزاست که این آیات و امثال آنها را طوری تأویل نماییم که به قول به عدمی بودن شرور، سازگار آیند؟! واضح است که کسی از عدمی نمیترسد و عدم را نمیشود به جا آورد، و نمیشود عدم را دید، و عدمی مزین نمیشود و هویدا هم نمیگردد؛ البته این مطلب، ناگفته پیدا و روشن میباشد.
یکی از بزرگان فلسفه تصریح کرده که: سیئه، عدمی است! و سیئات اعمال به طور کلی ذاتاً حسنات هستند! و از قرآن کریم به گفتة خود دلیل آورده: اللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْءٍ(5)، و فعل هم با وجود و ثبوت خود شیئ است و فرموده: الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ؛(6)ایشان از این استدلال، چنین نتیجه گرفتهاند که اعمال بشر، کلیتاً زیبا و حسن الذات هستند.
معلوم است که صحت این نتیجه موقوف است به این که اعمال بشر، مخلوق خدا باشند، به جهت این که اگر مخلوق خدا نباشند و از مضمون آیة نخست، خارج باشند، قهراً مضمون آیة دوم هم بر آنها صدق نخواهد کرد. و برای همین است که ایشان فعل را هم شیئ گرفتهاند تا آیة نخست بر اعمال بشر صادق آید. ما انشاء الله تعالی در آینده اثبات خواهیم کرد که اعمال بشر مخلوق خود بشر است و خداوند متعال بشر را طوری آفریده است که بایستی خود وی خالق اعمال خود باشد.
1) . فلق (113) / آیه 1 و 2. بگو پناه میبرم به پروردگار فلق، از شر آن چه آفریده است.
2) . زلزله (99) / آیه 8. هر کس به ثقل ذرهای شر به جا آورد آن را میبیند.
3) . توبه (9) / آیه 37. اعمال بدشان، به ایشان زینت داده شده.
4) . جاثیه (45) / آیه 33. بدهای آن چه که میکردند، بدیشان هویدا گردید.
5) . زمر (39) / آیه 62. خداوند است آفرینندة هر چیز.
6) . سجده (32) / آیه 7. خدایی که زیبا کرده هر چه را که آفریده؛ بنا به قرائت با فتح لام «خلقه»؛ و بنا به قرائت با سکون: خدایی که افرینش هر چیز را نیکو کرده و زیبا گردانیده است.
و ایضاً احسن و زیبا بودن موجودی، نسبت به موجودی با شر بودن آن نسبت به موجود دیگر، نه فقط عقلاً منافاتی ندارد، بلکه کمال سازش را هم دارد؛ قرآن کریم همین طور است برای مؤمنین شفا و رحمت و برای ستمگران زیان افزاست.(1)پس احسن بودن و خیر بودن متلازم نیستند. و مخلوقات خداوند متعال اگر چه کلاً زیبا باشند باز ممکن است نسبت به چیزی شر باشند و زیان برسانند. نتیجه این است که: خیریت و شرّیت، داخل در ذوات اشیاء نیستند و دو امر نسبی میباشند. بنابراین اگر فرض شود که اعمال بشر هم مانند سایر اشیاء مخلوق خداوند متعال است، باز نمیتوان گفت که همة آنها برای انسان نافع و سود رسان است، بلکه ممکن است که شر بوده و زیانآور باشند.
جای شک نیست که دنیا، دنیای خیر و شر است ولی پاسخ این پرسش که مصدر شرور چیست؟ و کیست؟ برای بشر از وقتی که دارای قوة معرفت شده، مشکل بسیار دشواری گردیده است. دانشمندان ملل و فلاسفة قرون، هزاران سال است که در این باره میاندیشند و دقت و تأمل مینمایند، ولی هنوز هم به راهحل روشنی نرسیدهاند. بلی هر فرقهای برای خود راهی انتخاب کرده و در اعتقاد بر طبق آن، مشی نموده است. و غالباً یکی از دو جانب افراط و تفریط را پیموده و یکی از دو پرتگاه، مورد رضایت اندیشههای نارسای بشری گردیده است. و چنان که یاد شد عدهای بسیار زیاد در طی قرون متمادی، مصدری خصوصی برای شرور تعیین کرده و برای جهان دو مبدأ: یزدان و اهرمن گرفتهاند. و دیگران هم وجود شر را از جهان به یکبار محذوف دانستهاند؛ و الحق چنان که راه اول مبنی بر جهل است، راه دوم هم مبتنی بر انکار بداهت است.
اینک ببینیم که قرآن کریم پس از آن که وحدانیت مبدأ را رکن رکین خود شناسانیده، و وجود شرور را هم در جهان اعلان فرموده، دربارة مبدأ شر، چه رأی میدهد و مسالة مصدر شر را چگونه حل و تصویر میفرماید؟ اگر فرض کنیم همان طور که خیرات از جانب خداوند جهان آفرین است، شرور نیز از آن حضرت بوده باشد چه مانعی پیش خواهد آمد؟
در قرآن کریم چنین مییابیم که خداوند متعال عز شأنه و جل جلاله، خودش را عزیز کننده، ذلیل گرداننده، دهندة ملک و گیرندة آن، شناسانیده است؛(2)و عذاب دهنده،(3)نعمت دهنده،(4)گمراه کننده و نشان دهنده راه خوانده است.(5)و با صراحت فرموده: نَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ فِتْنَةً؛(6)و با کمال وضوح، عمل واحدی را هم به خودش نسبت داده و هم به شیطان. چنان که فرموده: زَیَّنَّا لَهُمْ أَعْمالَهُمْ،(7)و فرموده: زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ أَعْمالَهُمْ؛(8)و بدون پرده پوشی فرموده: وَ بَلَوْناهُمْ بِالْحَسَناتِ وَ السَّیِّئاتِ(9)و در دعا وارد است: ایقَنتُ اَنَّکَ اَرحَمُ الرّاحِمینَ فی موضِعِ العفوِ و الرحمةِ، و اشدُّ المُعاقِبینَ فی موضعِ الّنَکالِ و النَّقِمَةِ؛(10)و
1) . اسراء (17) / آیه 82. وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ لا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلاَّ خَساراً.
2) . آل عمران (3) / آیه 26. تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ.
3) . بقره (2) / آیه 284. یُعَذِّبُ مَنْ یَشاءُ.
4) . حمد (1) / آیه 7. الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ.
5) . رعد (13) / آیه 27. یُضِلُّ مَنْ یَشاءُ وَ یَهْدِی إِلَیْهِ مَنْ أَنابَ.
6) . انبیاء (21) / آیه 35. شما را برای امتحان به شر و خیر مبتلا میگردانیم.
7) . نمل (27) / آیه 4. اعمالشان را به ایشان زیبا نشان دادیم.
8) . انعام (6) / آیه 43. شیطان، اعمالشان را به ایشان زیبا نشان داد.
9) . اعراف (7) / آیه 168. آنان را با نعمت و نقمتها مبتلا گردانیدیم.
10) . مفاتیح الجنان، ص179. دعای افتتاح. یقین دارم که تویی ارحم الراحمین در جای عفو و رحمت، و تویی سختترین عقوبت کنندگان در جای انتقام.
ایضاً: لا الهَ اِلاّ انتَ خالقُ الخیرِ و الشرِّ؛(1)آیا این آیات و این دعاها، صریح در این نیستند که: خیر و شر، هر دو در جهان هستند، و هر دو از جانب پروردگار متعال میباشد؟
آیا میشود که موجود واحدی را تنها ملاحظه کرد و آن را خیر و یا شر نامید؟ پاسخ این پرسش این است که: مسلماً تصور خیر و یا شر بودن یک موجود، بدون تصور موجود دیگری که نسبت به آن، خیر و نافع و یا شر و زیانآور باشد، امکان ندارد؛ و به عبارت دیگر: آیا میتوانیم ذوات اشیاء جهان را به دو قسمت تقسیم نماییم و بگوییم که بعضی از موجودات ذاتاً خیر هستند و بعضی دیگر هم ذاتاً شرند؟ چنان که مثلاً میتوانیم بگوییم ذوات اشیاء بر دو قسم است یا شجر است یا غیر آن؟ بدون شک پاسخ این پرسش منفی است و تقسیم یاد شده نادرست است؛ برای این که: هر چیزی، نسبت به چیزی در زمانی سود رسان، و نسبت به چیز دیگر و یا به همان چیز در زمان دیگر، زیان آور است.
و به تعبیر ثالث: آیا میتوانیم موجوداتی بیابیم که هیچ شری هیچ گاه از آنها صادر نشود؟ و موجوداتی را هم پیدا کنیم که هیچ خیری هیچ وقت از آنها صدور نیابد؟ نمیتوانیم خداوند متعال و کتب آسمانی و سلسلة جلیلة انبیاء و اوصیاء علیهم السّلام را، از قسم نخست بشماریم، چون که آنان برای کافران و بدکاران هم در دنیا و هم در آخرت، زیبانرسان هستند؛ و شیطان و تابعین او را هم نمیتوانیم از قسم دوم بدانیم برای این که آنان میتوانند عبادت و اطاعت کنند، و بدین طریق به خود، خیر برسانند. چنان که شیطان مدتی عبادت میکرد و به خیر میرسید برای این که در درگاه ربوبیت تقرب مییافت و بالا میرفت.
حقیقت این است که:
1 خیر و شر، در عالم خارج از ذهن، ذاتی و جوهری ندارد، و در ذهن انسان هم با ذوات اشیاء قائم میگردند برای این که نه تمام ذات چیزی هستند و نه جزء ذات چیزی.
2 تصور هر کدام از خیر و شر، موقوف به تصور آن دیگری است برای این که اگر کسی معنای خیر را فرضاً نداند، ممکن نیست معنای شر را بداند و بر عکس.
3 هیچ کدام از خیر و شر، در چیزی ثبوت و دوام ندارد؛ برای این که ممکن است که مثلاً خوراکی که به شما نافع بود و خیر داشت، مضر شود و شر گردد و بر عکس.
4 ممکن است یک چیزی نسبت به چیزی خیر باشد، و نسبت به چیز دیگر، فقط شر رساند؛ مثلاً: مار نسبت به بچة خود خیر است ولی نسبت به شما شر.
5 ممکن است چیزی نسبت به چیزی با ملاحظهای خیر باشد و با ملاحظة دیگری شر. مثلاً باربری نسبت به یک نفر انسان با این ملاحظه که از گدایی بهتر است خیر است و با این ملاحظه که از تجارت سختتر است شر است.
6 ممکن است چیزی نسبت به چیزی در نظر کسی خیر باشد و در نظر کسی دیگر شر. مانند دوایی نسبت به بیماری در نظر دو نفر طبیب مختلف الرأی.
1) . کافی، ج2، ص516، س11. نیست خداوندی جز تو، تویی آفریدگار خیر و آفریدگار شر.
از مجموع آنچه ذکر شد، چنین به دست میآید که: با قطع نظر از تصور انسان، جهان و موجودات آن نه خیر هستند نه شر، و تأثیرات آنها در یکدیگر همان است که هست، نه خیر است نه شر و هیچ چیزی جز خودش چیز دیگری نیست نه خیر است نه شر و متن واقع همان است که در نفس الامر هست، نه خیری در آنجا هست نه شر و این ذهن انسان است که هرچه را که برای خودش و یا برای کمالی که برای اشیاء در اندیشة خود درست کرده میپسندد خیر میداند و نافع میفهمد و هر چه را که برای خودش، و یا برای کمال تصور شدة موجودات نمیپسندد، شر میدانند و ضارّ تشخیص میدهد و این هم ناشی از این است که انسان طوری آفریده شده است که لذت و شکنجه را میفهمد و گزند صدمه را درک میکند. به این معنی که اگر انسان مانند سنگی که نه لذت میفهمد و نه درک شکنجه میکند آفریده میشد و از درد و رنج و لذت و سرور عاری و فارغ میبود، مسلماً از دو واژة خیر و شر و مرادفات آنها در سایر زبانها در قاموسهای جهان و لغت نامههای انسان، خبری و اثری پیدا نمیشد.
بنابراین، خیر و شری در جهان تحقق ندارد تا ما در پی مصدر آنها بگردیم و جمیع آن چه که در ذهن ما به شر با خیر و شر اتصاف مییابد، در واقع و در عالم حقیقت از آن دو صفت عاری و فارغ میباشند و خیر و شر دو وصف ذهنی هستند، که در ظرف تصور، به موجودات حمل و بر آنها اثبات میشوند ولی در جهان خارج هر کدام از موجودات راه خود را گرفته و میرود و در تأثیر و تأثر همیشگی دائمی روزگار میگذراند و از خیر و شری که بشر در مخیلة خود میپروراند و از برای هر کدام از موجودات بهرهای از آن دو تعیین مینماید، در عالم حقیقت هیچ خبری نیست.
تا هنگامی که آدمی از موجودات پیرامون خود، در لذت بردن و شکنجه کشیدن است محال است که بتواند خود را از ادراک و تصور خیر و شر، فارغ بدارد، و خواهی نخواهی آن چه را که از آن سرور مییابد خیر و آن چه را که از آن در رنج است شر خواهد دانست. بنابراین در جهان واقع و عالم حقیقت، هیچ خبری از خیر و شر به غیر از تأثیر و تأثر عمومی نیست.
ولی لازم است که به انسان حق داده شود که درباره لذت و شکنجة خویشتن خاصه دربارة حیات آینده خوب بیاندیشد و منبع و مصدر هر دو را بیابد، تا خیر خود را افزونتر نموده و بر لذت خود در هر دو جهان بیفزاید، و شکنجه و شر خود را هم اگر بخواهد یک سره از میان بردارد. خداوند متعال، مصدر شروری را که انسان را آزار میدهد، به طور واضح، بیان فرموده است:
از آیات قرآن کریم چنین استفاده میشود که هر چیز از جانب خداوند است هر چه را که به شما لذت میدهد و آن را خیر میدانید و هر چه را که به شما آزار میرساند و آن را شر میدانید جمیع آنها را خداوند متعال آفریده و هر چیز از جانب او است؛ وَلا حَولَ ولا قُوَّةَ إِلاَّ بِاللَّهِ العَلِیِّ العَظیم. و اما جهت این که به برخی از مردم شر میرسد و آزار نصیبش میگردد همانا خود وی سبب میشود و اعمال ناپسند و کردار زشت خود او باعث میشود وگرنه خداوند مهربان آزار کسی را نمیخواهد و کسی را به عسر و کفر نمیاندازد: یُرِیدُ اللَّهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَ لا یُرِیدُ بِکُمُ الْعُسْرَ، (1)وَ لا یَرْضی لِعِبادِهِ الْکُفْرَ، (2)خداوند متعال همه را سبک بار میخواهد: یُرِیدُ اللَّهُ أَنْ یُخَفِّفَ عَنْکُمْ.(3)
این حقیقت، اگر چه از آیات بسیاری فهمیده میشود ولی ظاهراً واضحتر از همة آنها، این دو آیه است: إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ یَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ یَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِکَ قُلْ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا یَکادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً ما أَصابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِکَ؛(1)در آیة نخست در هر سه مورد، کلمة «عند» را مکرر فرموده، و در آیة دوم، در «من الله» و نیز در «من نفسک»، «عند» را نفرموده تا سیاق کلام تغییر یابد و معنی عوض شود. اول، بحث در این است که موجد بلیه و شرّ کیست؟ و بعد، بحث در این باشد که: باعث رسیدن بلیه به مردم کیست؟ و چیست؟
از آیة پیش فهمیده میشود که میگفتند نعمتی را که به آنان میرسد خداوند متعال میآفریند و اما بلیّه و شرّی که به آنان میرسد خدا آن را نمیآفریند بلکه در نزد پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم موجود بوده و او آن را به وجود میآورد خداوند متعال در پاسخ آنان میفرماید: چرا اینان سخن نمیفهمند، هر چیز را خدا ایجاد میکند و میآفریند و خالق هر چیز هر نعمت و خیر و هر بلیه و شر همانا خود خداوند است و جز او کسی دیگر نیست و اوست که به هر کس و به هر قوم بخواهد نعمت میدهد و اگر بخواهد بلیه میفرستد.
پس از آن که این مطلب، با آیة پیش روشن گردید، از آیة دوم هم چنین فهمیده میشود که: بیایید در این قسمت هم بیاندیشید که چه چیزی و چه کسی باعث میشود که خدا بر شما نعمت و خیر و یا بلیّه و شرّ بدهد؟ در بیان این مطلب هم خداوند متعال چنین درس میدهد: باعث این که خداوند به شما نعمت میدهد و خیر میرساند خود اوست. برای این که: اگر خداوند متعال به نیکوکاران نه نعمت و خیر و نه نقمت و شرّ نمیداد چه ایراد و اشکالی به عدالت آن حضرت تعالی و تقدس وارد میآمد؟ پس از لطف اوست که به نیکوکاران خیر و نعمت میدهد. و اما باعث این که خداوند متعال به شما بلیّه میدهد و شرّ میفرستد فقط خودتان میباشید زیرا که این اعمال زشت و گناهان شماست که خداوند جهان آفرین آنها را در شکل بلاها نمایان میدارد و در صورت شرّهایی وحشتناک بر سر شما فرود میآورد.
چنین به نظر میرسد که: از روزگاران بسیار پیشین پیوسته مردمانی زیاد و یا کم بودهاند که برای ایجاد این جهان وسیع و موجودات بسیار کثیر و متنوّع آن، خدای واحد و یکتا را کافی نمیدانستهاند! و این تصور تا به امروز هم باقی است.
میگفتند: دنیا، مشرق دارد، مغرب دارد، شب و روز دارد، نور و ظلمت دارد، خشکی و دریا، زشت و زیبا، تابستان و زمستان، اجرام سفلی، ستارگان و هزاران امثال اینها دارد؛ و خیال میکردند که محال است این همه موجود را یک خدا به وجود آورده و به اداره کردن آنها پرداخته باشد.
امر در نظر آنان در میان دو چیز دائر بود: یا باید خدا زیاد باشد! و یا باید کثرتی در جهان نبوده باشد. و همین تصور سبب شده بود که آنان به دو فرقة معظم متفرق شوند. غالب مردم که از علم و دانش بهرهای نداشتند چون کثرت را در جهان به طور آشکار و غیر قابل انکار درک کرده بودند به تعدد خدایان گرویده و علم را فدای بدیهی کردند. برای
1) . نساء (4) / آیه 78 و 79. اگر به آنان نعمتی رسد میگویند این از نزد خداست، و اگر به آنان بلیهای رسد میگویند این از نزد تست، بگو: هر چیز از نزد خداوند است. پس چرا اینان این طورند؟ سخنی نمیفهمند؟! آن چه از نعمت به تو میرسد از خداست، و آن چه از بلیه به تو میرسد از خود توست.
هر دستگاهی از جهان، ربّی و پروردگاری به نام ربّ النوع تصور و در صورت بتهایی تصویر میکردند. و خیال مینمودند که چون اجزای جهان به یکدیگر پیوسته است، لابد این ارباب هم در اداره کردن حوزههای حکومتی خود خالی از تشاجر و تنازع نخواهند بود و افسانههای دامنهداری در باب جنگ خدایان، ساخته بودند. اینان از این که خدای واحدی این همه دستگاههای با این وسعت و عظمت را بیافریند و آنها را به تنهایی اداره نماید بسیار تعجب میکردند چنان که بتپرستان زمان طلوع اسلام، وقتی شنیدند که پیغمبری مبعوث شده و میگوید: قولوا لا اله الا الله تفلحوا، (1)بسیار تعجب کردند از این که این پیغمبر نوظهور، چطور و چگونه در جای این همه خدایان، فقط و فقط یک خدا را قائل شده است؟ میگفتند: أجَعَلَ الْآلِهَةَ إِلهاً واحِداً؟ إِنَّ هذا لَشَیْءٌ عُجابٌ.(2)
و عدة دیگری که فلاسفة دوران و دانشمندان آن زمان بودند، در وحدانیّت خداوند متعال کوچکترین شک و تردیدی نداشتند به ناچار کثرت را در جهان و در موجودات آن خیالی پنداشتند. بدیهی را فدای علم کردند، میگفتند و میگویند: جهان و موجودات آن با این همه تکثر ظاهری در واقع غیر از یک وجود وسیع بسیط، چیز دیگری نیست. و این کثرت ظاهری محسوس، پنداری بیش نیست. این دانشمندان که چشم و چراغ آن زمان بودند اصلاً تصور هم نکردند و احتمال هم ندادند که یک خدا میتواند موجودات کثیره را که واقعاً کثیر باشند، خلق بفرماید. و لذا به هر طوری که بوده کثرت در جهان را خیالی مینمایانیدند، و تمام کوشش خود را در اثبات این معنی مصرف میکردند که این چشمان مردمان احول و دو بین است که در دنیا کثرت میبیند و اما صاحبدلان و عارفان، جز وجود واحد چیز دیگری نمیبینند.
آن چه که بتپرستان را وادار به اعتقاد به خدایان زیاد کرد، و آن چه که عدهای از فلاسفه و دانشمندان باستان را ناچار و وادار به حذف کثرت از موجودات جهان نمود، فقط این ملاحظه بوده است که خدای واحد، مخلوق واحد میتواند داشته باشد و بیشتر از آن را نمیتواند و امکان ندارد بیافریند، و به اصطلاح فلسفی «الواحِدُ لایصدُر عَنهُ اِلاّ الواحِدُ»(3)بلی هر دو دسته را یک دشمن، از میهن حقیقیشان بیرون راند و آنان را به جلای وطن گرفتار کرد.
حق این است که خداوند واحد است. لا اله الا الله، و موجودات جهان هم واقعاً کثیر و حقیقتاً بسیار هستند، و اعتقاد به این که: «از یک چیز، بیشتر از یک چیز، صادر نمیشود» اگر چه بت پرستان را بدبخت محض کرد، و آنان را به یکبار بیچاره گردانید، زیرا که وادارشان کرد که بر خلاف اصیلترین و صحیحترین علم، که وحدت خداست اعتقاد ورزند. ولی فلاسفه را هم به درد انکار بدیهی مبتلا ساخت و فلسفة آنان را هم بر اصالت وجود مبتنی کرد و بدین طریق آن را سخت بیمار و زمین گیر گردانید.
این مساله که جهان و آن چه در آن است در حقیقت بیشتر از یک وجود نیست که عبارت اخرای قول به «اصالت وجود» و یگانه پناهگاه، برای فلاسفه، در مقابل حملة «الواحِدُ لایصدُر عَنهُ اِلاّ الواحِدُ» است، شاید در نزد بیخبران، چندان مهم نباشد ولی دانشمندان و محققین خوب میدانند که چون این مساله به منزلة خشت نخست فلسفه میباشد، و در
سرتاسر مسائل و قضایای حکمت ماوراء الطبیعه، پای آن به میان میآید فلذا رخسار زیبای علم و دانش را به کلی دگرگون کرده و آن را از مسیر واقعی و مجرای طبیعی و حقیقی خود، بیرون آورده است.
این است تاریخچة «الواحِدُ لایصدُر عَنهُ اِلاّ الواحِدُ» و مدت سلطنت آن، و مختصری از عملیات و کارهایی که در مدت حکمفرمایی خود انجام داده است. چه بتخانههایی در روی زمین برپا نموده و به انکار چه ضروریاتی مردم را واداشته است؟ و یکی از فرزندان نالایق آن «کیفیت صدور عقول عشرة» است؛ و در این مسالة ما هم که بحث خیر و شرّ است، دخالت کرده و چنین میگوید: اگر خیر و شرّ، هر دو، موجود باشند بایستی دو مصدر جداگانه دو خدای مستقل داشته باشند.
این قانون فلسفی، تاکنون هم در نزد فلاسفه، در استحکام خود باقی است، (1)ولی البته دانشمندان (و بنا به فرمایش خواجه نصیر الدین طوسی رحمه الله تعالی)، مردم(2)از قبول آن امتناع میکنند و بزرگترین مانع عقلی در نزد فلاسفه از موجود بودن خیر و شرّ و از صدور آن دو از باری تبارک و تعالی همین قانون است که «از یک چیز، بیشتر از یک چیز صادر نمیشود» و همین قانون ناچارشان کرده است که شرّ را عدمی بگیرند.
برای استحضار از جریان برهان قانون «الواحِدُ لایصدُر عَنهُ اِلاّ الواحِدُ» حکایت زیر را از اسفار، نقل میکنیم:
بهمنیار، به ابن سینا نامه نوشت، و از او برای قانون فلسفی فوق، برهان خواست. شیخ در پاسخ نوشت: اگر واحد حقیقی، مصدر باشد برای دو چیز مانند الف و با، پس مصدر شده است برای الف و آن چه که الف نیست، زیرا که با، الف نیست، پس لازم میآید اجتماع نقیضین.(3)
فخر رازی در مباحث مشرقیه، به برهان ابن سینا، چنین ایراد میگیرد که نقیض صدور الف، لاصدور الف است، نه صدور لاالف، یعنی صدور با؛ چنان که جسم، آن گاه که حرکت و سیاهی را قبول کرد و سیاهی غیر حرکت است، پس جسم حرکت و غیر حرکت را قبول کرده و تناقضی لازم نمیآید.(4)
ملاصدرا از شیخ الفلاسفه طرفداری میکند و میگوید: فخر رازی معنای مبدأ بودن واحد حقیقی را تصور نکرده است مصدریت به این معنی عین ماهیت علت بسیطه است بنابراین اگر بسیط حقیقی مصدر شود برای الف و آن چه الف نیست حتماً مصدریت آن برای غیر الف غیر از مصدریت آن برای الف که عین ذات آن است، خواهد بود. پس ذاتش غیر ذاتش شده است و تناقض همین است.(5)
ازکلام صاحب اسفار، فهمیده میشود که میخواهد بگوید: اگر در برهان شیخ، به جای واحد حقیقی، چیز دیگری گذاشته شود، مثلاً گفته شود: اگر زید مصدر شود برای خواندن و نوشتن پس مصدر شده برای خواندن و آنچه خواندن نیست زیرا که نوشتن خواندن نیست پس لازم میآید اجتماع نقیضین بلی در این صورت اشکال رازی بر ابن سینا وارد
میشد به جهت این که زید با قطع نظر از مصدریتش برای خواندن و یا نوشتن ذاتی دارد، پس ذات زید غیر از مصدر بودن و علت بودن اوست و امکان دارد که از چنین ذاتی دو چیز صادر شود، به خلاف واحد حقیقی که علیت و مصدریت آن، عین ذات آن است، و بسیطی که مصدر امری است ذاتی به جز مبدأ بودنش ندارد و برای همین بسیطی که ذاتش عبارت از علیت بالف است محال است که علت با هم شود، و گرنه باید که ذاتش غیر ذاتش شود.
نگارنده گوید: این سخن، درست نیست. زیرا که بسیط هم مانند مرکب در صورتی که مصدر چیزی میشود ذاتی دارد به جز مصدر بودن که موصوف میشود با مصدر بودن؛ زیرا که بدیهی است موصوف شدن بسیط با مصدر بودن امری ذهنی است و اصلاً خارجیت ندارد و لذا به بساطت بسیط، ضرری نمیرساند؛ و این که فرموده «بسیطی که مصدر است عین مصدر بودن است» برهانی ندارد و برهان نقل شده از ابن سینا هم برهان این ادعا نیست و اگر فرضاً هم باشد اول دعوی است پس جناب ملا صدرا کمکی به ابن سینا نکرده است و اشکال رازی بر وی وارد است.
از مطالعة کتب فلسفی بر میآید که فلاسفه چنین عقیده دارند: چیزی که مثلاً الف از آن صادر میشود حتماً دارای حیثیتی است که یا عین و یا جزء ذات آن چیز است؛ پس اگر عین ذات آن باشد محال است که غیر الف هم از آن صادر شود و اگر جزء آن باشد پس آن چیز مرکب است نه بسیط و صور غیر الف هم از آن ممکن است. چنین به نظر میرسد که مرادشان از این حیثیت همان سنخیت باشد که میگویند علت باید با معلول سنخیت داشته باشد؛ اگر واقعاً معنای این حیثیت همان سنخیت باشد، پس باید دانست که قانون حیثیت فقط در علل و معلولات این جهان جریان دارد (در جهان مخلوق) و حضرت باری تعالی با هیچ کدام از مخلوقات خود سنخیت ندارد و علیت آن حضرت عز شأنه از روی حیثیت نیست. و اگر مراد از حیثیت نامبرده، سنخیت علت با معلول نباشد، پس نباید این حیثیت را ذاتی علت شمرد، بلکه مانند وصف علیت از عوارض ذهنی علت باید شمرد و در این صورت حیثیت مذکوره، خارجیتی ندارد و چنان که در بالا گفته شد به بساطت بسیط ضرری نخواهد داشت.
و علاوه بر آن چه ذکرگردیده، باید متوجه بود که: قانون «الواحِدُ لایصدُر عَنهُ اِلاّ الواحِدُ» به فرض این که صحیح و کاملاً درست هم باشد، باز در این جهان مخلوق، مورد جریانی برای آن پیدا نخواهد شد. به جهت این که در این زندگی، بسیطی را نمیشناسیم که واقعاً تحقق داشته باشد، و واقع این است که چیز بیبعدی در این عالم نیست و در عالم ربوبیّت نیز جریان پیدا نمیکند به جهت این که علیت خداوند متعال به معنای صدور معلول از آن حضرت نیست پس هیچ مورد جریانی برای قانون مذکور نیست، نه در جهان آفرینش و نه در عالم بالا.
فلاسفه میگویند لازم است که در علت خصوصیت و حیثیتی باشد تا به سبب آن با معلول خود سنخیّت پیدا کند و لازم است که در میان علت و معلول، سنخیّتی باشد و گرنه بایستی صدور هر چیز از هر چیز ممکن باشد؛ و مثلاً آتش بتواند درخت برویاند و چون میدانیم «عدم» تأثیری ندارد و نفعی نمیرساند، پس این سنخیت و حیثیت در علت بایستی وجودی باشد. پس اگر از حضرت باری تعالی شأنه، هم خیر و هم شرّ به وجود آید، لازم میآید که در آن حضرت دو سنخیّت بوده باشد؛ پس برای رهایی از این دو ایراد باید گفت که شرّ عدمی محض است و گرنه لازم میآید
اولاً خداوند با شرّ هم سنخیّت داشته باشد، و ثانیاً دو سنخیّت، (سنخیّت با خیر و سنخیّت با شرّ) در ذات او جمع شود، بااین که خدا بسیط است و مرکب نیست.
پاسخ این است که ذات پاک باری عز و جل: با خیر هم نمیتواند سنخیّت داشته باشد و با موجودات جهان (که بنا به زعم آنان، خیر محض میباشند) از یک سنخ بوده باشد وگرنه لازم میآید که: خداوند متعال علت حقیقی نباشد و علت مجازی بوده و از علل مادیه شمرده شود، برای این که علت مجازی آن است که از ذات خود مایه میگذارد و چیزی هم سنخ خود به وجود میآورد، و علت حقیقی آن است که از ذات خود، چیزی خرج نمیکند و در عین حال کار خود را هم میکند و معلولش را میآفریند. فلذا امکان ندارد که از سنخ معلول خود باشد، چنان که علت مجازی هم امکان ندارد که با معلول خود همسنخ نباشد؛ واقع این است که علت مجازی، علتی حقیقی نیست؛ زیرا که ذات خود را خرج میکند و در شکل دیگری (در شکل معلول) پدیدار میگردد، و علتی که حقیقتاً علت است آن است که ذات خویش را محفوظ بدارد و چیزی هم به وجود بیاورد. علل این جهان مادی، کلیتاً علتهایی مجازی هستند و برای همین است که در این جهان نه چیزی از کتم عدم، قدم به دائرة وجود میگذارد و نه موجودی رهسپار دیار عدم میشود و همان موجودات سابق هستند که هر دم در شکلی بروز کرده و رموز نهان خود را بیرون داده و هر زمان در اندامی خود نمایی میکنند. و علت حقیقی منحصر به ذات حضرت لایزالی است که هیچگاه دستی به ذات خود نبرده و چیزی از آن خرج نکرده و این همه موجودات را هم پدید آورده است. نتیجه این است که ذات مقدس کبریایی نه با خیر سنخیّت دارد و نه با شرّ.
تبدّلات و تأثیر و تأثّرات جهان و موجودات آن، با حکم حضرت خداوندی در تحت قوانین منظمی انتظام یافتهاند، و لذا هر چیزی به هر چیزی در هر زمان و هر مکان بدون قید و شرط اثر نمیکند و متبدل نمیگردد؛ خصوصیتها و حیثیتهایی لازم است که در چیزی مجتمع باشند تا آن را به تبادل به هم سنخ آن آماده سازند، و چیزی از چیزی متولد گردد.
اگر طرز کار علت حقیقی و ذات خداوند متعال هم، با حیثیّت و سنخیّت باشد بایستی که سنخیتهای بسیار و حیثیتهای بیشمار، در ذات آن حضرت گرد آیند؛ برای این که آن حضرت آفریدگار همة این اشیا است که حقیقتاً کثیر و زیاد هستند و کسانی که کثرت موجودات را منکر هستند بدیهیترین بدیهیّات را انکار میکنند و اگر بنا باشد که جهان و موجودات آن، یک وجود بیش نباشند در آن صورت هم لازم میآید که خداوند متعال کاری نکرده و چیزی نیافریده باشد، زیرا که یگانه موجود در این فرض، وجود است که همیشه بوده است.
علیت در این جهان مادی، عبارت اخرای تولید است و معلولات این جهان کلیتاً به نحو تولد از علل خود زائیده شده و میشوند و برای همین است که علیت هیچ علت دوام پیدا نمیکند و علت به تدریج از بین میرود و فرزند آن به نام معلول شناخته میشود و برای همین است که معلول هم سنخ با علت، زائیده میشود، ولی چون ذات خداوند جهان آفرین سرمدی و ابدی است و علیت آن حضرت هم جاودانی است فلذا علیت او نمیتواند به نحو تولید باشد، و قهراً معلولات و مخلوقات آن حضرت، نمیتوانند هم سنخ او باشند، وگرنه لازم میآید که از خدایی، خدایانی جدا شود!!!
احکامی را که فکر محدود انسان از موجودات پیرامون خود، در این زندگی گذرا و ناپایدار به دست میآورد، از کوته نظری است که آنها را در ذات نامحدود و جاویدان آفرینندة جهان هم مجری بدارد، و وجود و علیت آن حضرت و
احکام آن دو را از وجود و علیت جهان و احکام آنها قیاس بگیرد. لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ؛(1)وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَ الْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ السَّماواتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ سُبْحانَهُ وَ تَعالی عَمَّا یُشْرِکُونَ.(2)
اینجاست که عظمت سورة مبارکة توحید در نظر انسان دانشمند، ثابت میشود و واضح میگردد آن جا که فرموده: لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ؛ در خبر است که امام زین العابدین علیه السّلام فرمود: اِنَّ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ عَلِمَ اَنَّهُ یَکونُ فی آخرِ الزَّمانِ اقوامٌ مُتَعَمِّقونَ فَأَنزَلَ قُل هُوَ اللهُ اَحَدٌ.(3)و چنان که در خبر دیگری(4)هست: این سوره در حقیقت، شناسنامه و هویت و نسب نامة حضرت پروردگاری جلّت عظمته میباشد؛ یهودیان به حضرت پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم گفتند: نسب پروردگار خود را بیان کن: فرزند کیست و والد کیست؟ حضرت سه شب درنگ کرده و پاسخی به آنان نداد. سپس نازل شد: قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ.(5)
1) . شوری (42) / آیه 11. نیست مانند او چیزی.
2) . زمر (39) / آیه 67. برای خدا حق قدرش را نگذاشتند، با این که همه جای زمین در روز قیامت در چنگ اوست، و آسمانها در دست راست او پیچیده شده هستند، پاک و منزه است از آن چه شریک میگیرند.
3) . کافی، ج1، ص91، س15. خداوند عز و جل دانست که در آخر زمان، مردمان متعمقی خواهند بود، فلذا سورة قل هو الله را نازل فرمود.
4) . کافی، ج1، ص91، 3.
5) . سورة 112 بگو او خدا، یکتاست، خدا صمد است، نزائیده و زائیده نشده، و برای او هیچ همتایی نیست.
آن چه که در این فصل، مورد تعقیب ما میباشد، در اعجوبه بودن، کمتر از فصل سابق نیست. عدة نسبتاً کثیری از مسلمین، در اینجا هم بر خلاف بداهت رفته و با کمال تعجب معتقد شدهاند که: تمامی کارهای انسان را اعم از افعال حسنه و یا سیئه، خود خداوند متعال به جا میآورد. اینان نمیتوانند باور کنند که خودشان انجام دهندة اعمال خودشان میباشند، و واقعاً چنین نیست که نفهمند که خودشان کارهایشان را به جا میآورند، ولی افکاری پریشان، ذهن آنان را پریشان کرده است، با این که قرآن کریم در این باب هم، با فهم بدیهی انسانی موافقت کامل دارد، میفرماید: وَ لا تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ.(1)
فلاسفة مادی هم در این گفتار با جبریون مسلمان هم آواز هستند و حالت اختیار را به یک بار انکار کرده و هر فاعل را در صدور فعل از وی مجبور پنداشتهاند چنان که «لایب نیتس» میگفته: اگر سوزن مغناطیسی، شعور میداشت، با کمال خوشحالی حرکت خود را به طرف قطب شمال، اختیاری فرض مینمود منظورش این است که انسان در حرکات خود اختیاری از خود ندارد ولی چون شعور دارد، در عالم تصور، خویشتن را آزاد و مختار میانگارد.
این فصل، یکی از اصول اساسی راجع به عمل را بنیاد میگذارد، و در عین حال یکی از مسائل دامنهداری است که از روزگاران پیشین، در میان ملل مختلف و دانشمندان جهان، پیوسته محل بحث و گفتگو بوده و اکنون نیز هست. فلذا بایستی منتهای دقت و تعمق را در اختیار حق به کار بست و به نظر سطحی قانع و خشنود نگردید.
قویترین برهانی که بسیاری از متفکرین جهان را به سوی اعتقاد به جبر سوق داده و میدهد، همانا قانون علیت عامه است. و آن این است: بدیهی است که هر حادثه و هر موجودی علتی دارد، به طوری که اگر آن علت وجود نداشت این حادثه و یا این موجود هم وجود پیدا نمیکرد و چون اعمال انسان حوادثی هستند، به ناچار بایستی عللی داشته باشند؛ و این علل هم، چون موجوداتی هستند، حتماً علتهایی دارند و همچنین تا برسد به علة العلل، باری تعالی که منتهای سلسلة علل است. و اما شخص جبری مادی، چون علل را غیر متناهی میانگارد فلذا در این سلسله به انتهایی اعتقاد ندارد.
نتیجة استدلال فوق این است که آدمی در انجام دادن افعال خود اختیاری از خود ندارد به این معنی که بتواند بکند و بتواند نکند، آنچه او کرد ناچار بود که آن را بکند و آنچه را که نکرد نمیتوانست بکند و همین دلیل موجب شده که جبریون از مسلمین آیات بسیاری از قرآن کریم را که به اختیار دلالت دارند، به خلاف ظاهر و یا به خلاف نص صریح تأویل کردهاند.
1) . صافات (37) / آیه 39. پاداش داده نمیشوید مگر آن چه را که میکردید.
شک نیست که قانون علیت عامه در سراسر جهان موجود با کمال انتظام جاری و ساری است، و این قضیه قابل انکار نیست. ولی این هم جای تردید نیست که: برخی از علل جهان، من جمله انسان دارای خصوصیات و امتیازاتی است که به طور واضح او را از سایر علل ممتاز میدارد.
این امتیازات، ما را مجبور میکند که علت و علیت را به دو قسم متبائن، تقسیم نماییم. اینک عددی چند از این امتیازات را که عجالتاً به نظر ما رسیده مینگاریم و باقی را به عهدة فضلای محقق میگذاریم:
1-هیچ علتی از علل جهانی در علیت و در انجام دادن کار خود، یعنی در ایجاد معلول نیازی به فکر ندارد. مگر حیوان (نام حیوان را فقط برای رعایت کلیت قانون میآوریم وگرنه منظور ما تنها انسان است) که نمیتواند کارهای خود را بدون فکر به جا آورد، و بایستی پس از اندیشهای طویل و یا برق آسا، درست و یا نادرست، شروع به کار کند؛ مثلاً انسانی را که تفنگ به دست گرفته و میخواهد گلولهای را به هدف برساند در نظر میگیریم او با انگشت فشاری میدهد حرارتی پیدا میشود که باروت را مشتعل میسازد، حجم باروت افزایش گرفته گلوله را از لوله پرتاب میکند. گلوله راهی را طی کرده و به هدف اصابت نموده و آن را سوراخ میکند. در این واقعه مسلماً نه فشار در تولید حرارت و نه حرارت در سوزانیدن باروت و افزودن حجم آن، و نه افزایش حجم باروت در پرتاب کردن گلوله، و نه گلوله در راهپیمایی و سوراخ کردن هدف، فکری نکردند. آن که فکر کرد فقط انسان تیرانداز بود که فشار را بلا واسطه و سایر اعمال مذکوره را با واسطه، پس از تفکری انجام داد. آیا بعد از این آزمایش، نمیتوانیم علل جهان را به دو قسم: علت بیفکر و علت با فکر تقسیم نمائیم؟!.
2-علل جهان در علیت خود و در ایجاد معلول، غرضی و مقصودی ندارد و نمیتواند داشته باشد. جز حیوان که در هر کاری نظری دارد، و غایتی را مقصود خویش قرار میدهد در مثال بالا نام چند علت به میان آمد، و در میان آنها آن که صاحب غرض است همان است که دارای فکر و اندیشه است، و آن مرد تیرانداز است و باقی کلیتاً بیغرض و فاقد مقصود میباشند. فلذا عقلای جهان بالبدیهه نفع و ضرر همة این علتها و معلولها را به حساب مرد تیرانداز میگذارند نه به حساب خود آنها. آیا با ملاحظة این امتیاز، جا دارد که علل جهان را به دو قسم: علت بیغرض و علت با غرض تقسیم نماییم؟.
3-هیچ علتی از علل جهانی نمیتواند در علیت خود یعنی در ایجاد معلول تردید داشته باشد، جز حیوان. در مثال بالا فشار، حرارت، افزایش حجم باروت، گلولة پرتاب شده، هیچ کدام در علیت خود و در انجام دادن معلول، قدرت به اندک تردیدی ندارند، و فقط مرد تیر انداز است که میتواند در فشار دادن مردد باشد. پس علل جهان بر دو قسماند: علت غیر قادر بر تردید، و علت قادر بر آن.
4-علل جهان، قدرت بر طرفین واقعه ندارند، جز حیوان. مثلاً آتش میسوزاند و نمیتواند که نسوزاند. ولی انسان میتواند بسوزاند و میتواند نسوزاند. و بدین لحاظ هم علل جهان را به دو قسم: علت قادر بر متناقضین و غیر آن تقسیم مینماییم.
5-هر علتی از علل جهانی علیتش انحصاری است، یعنی فقط کار معینی از آن ساخته است، به خلاف حیوان که در علیت آن ضیقی و حصری نیست، و کارهای بیشماری از آن ساخته است: مثلاً آتش میسوزاند و نمیرویاند، به خلاف
انسان که میسوزاند و میرویاند و میخندد و میگرید و آباد میکند و خراب میکند، وقتی افتادهای را بلند میکند، و دیگر بار او را بر زمین میزند. و با این ملاحظه هم علل جهان را به دو قسم تقسیم میکنیم: یکی آن که معلول آن محدود و معین است و دیگری آن که کار و معلول آن بسیار است.
6-علل جهانی کلیتاً با وجود مانع از علیت میافتند و برای رفع مانع قدرتی ندارند. به خلاف افراد حیوان، که آن گاه که انجام دادن کاری را اراده میکنند، موانع آن را هم از میان بر میدارند. یعنی نواقص علیت خود را تکمیل میکنند و خود را پس از آن که علیت ندارند علت میگردانند. پس علتهای جهان به دو قسم هستند: قسمی را باید علت بگردانند تا علت شود و علیت بیابد و علیتش با خودش نیست. و قسمی دیگر آن است که خودش خودش را میتواند علت بگرداند.
7-هیچ علتی از علل جهانی بچه و بزرگ ندارد. یعنی کلیتاً در مقام علیت به کار خود آشنا و در آن استادند مگر حیوان که در مقام علیت بچه و بزرگ دارد. مثلاً آتش اعم از این که عمرش یک دقیقه باشد و یا یک سال، میتواند بسوزاند و لازم نیست که صبر کند تا آتش بزرگ شود تا بتواند بسوزاند. ولی بچة انسان نمیتواند کارهای یک انسان بزرگ را انجام بدهد و بایستی صبر کرد تا بزرگ شود و معلولات انسان عادی از او صادر شود. و به این لحاظ میتوان گفت که علل جهان بر دو قسمند: قسمی در علیت نیازمند به آشنا شدن و یاد گرفتن است و قسم دیگر آن است که با محض پیدایش تأثیر خود را میکند و در کار خود مانند عالم غیر معلم است.
8 -هیچ کدام از علل جهانی در مقام علیت نه تنبلی دارد نه نادانی. به خلاف حیوان. مثلاً آتش در سوزانیدن و آب در روان شدن امکان ندارد که تنبل یا نادان باشد ولی انسان در علیت و در انجام دادن کارهای خود تنبلی و یا نادانی به طور فراوان دارد. پس علل جهان بر دو قسم است: قسمی که در علیت خود تنبلی و نادانی شاید داشته باشد و قسم دیگر پیوسته زیرک است و استاد.
9 -هیچ کدام از علل جهان، خواهش بردار و یا تهدید بردار نیستند به خلاف افراد حیوان. از آتش پارهای هر قدر خواهش کنند که نسوزاند، هر قدر به آب روان ایست بگویند و آنها را با تازیانه بزنند، اطاعت نمیکنند. به خلاف یکنفر انسان که کاری را که نمیخواست بکند با خواهش و یا با تهدید آن را میکند و کاری را که نمیخواست ترک کند با یکی از آن دو طریق ترک میکند. پس علل جهان دو قسم دارد: قسمی خواهش بردار و تهدید بردار است و قسم دیگر قابل هیچ کدام نیست.
10 -هیچ کدام از علل جهان از علیت خود و از ایجاد معلول صرف نظر نمیکند مگر حیوان چه بسا از مراد خود یا به جهت این که از محبوبیت و مراد بودن افتاده و یا برای این که در راه وصول به آن مشکلاتی پیدا شده، صرف نظر میکند. اگر در نزدیک آتش چوبی خشک و یا سنگی سخت قرار بیابد هر دو را گرم میکند اگر چوب میسوزد و سنگ نمیسوزد برای آتش و علیت آن فرقی نمیکند. اتومبیل نه از راه پر گردنه دلتنگی دارد و نه از راه هموار خوشحال میشود و این آقای راننده است که گاهی این را به صلاح و گاهی آن را به صرفة خود، تشخیص میدهد. پس برخی از علل جهان، از علیت صرف نظر میکنند و معلول را ایجاد نمیکنند برای این که آن را به صلاح خود نمیدانند، و برخی دیگر صرف نظر کردن را اصلاً نمیدانند.
11 -هیچ کدام از علل جهان، با مرور زمان از هنگامی که اطلاع در دست هست، بر قدرت و علیت خویش چیزی نیفزودهاند مگر انسان که در این خاصه از سایر انواع حیوان هم ممتاز است؛ هم کماً و هم کیفاً بر علیت و قدرت خود افزوده است. مثلاً انسان امروزی میخواند و مینویسد. و از انسان پیشین این کارها مقدور نبود. انسان سابق اگر در یک دقیقه یک نفر را میتوانست بکشد، اکنون انسان غربی در یک ثانیه هزاران نفوس را میتواند به خاک هلاک اندازد و هزاران خانة آباد را ویران سازد. اما سایر علل، هیچ فرقی در کارکرد آنها حاصل نشده و یا چندان تفاوتی پیدا نشده است. پس با این نظر هم علل جهان بر دو قسم هستند: قسم اول آنهاست که در علیت آنها افزایش حاصل شده و قسم دوم غیر آنهاست.
12 -هیچ کدام از علل جهان، کاری با کار علل دیگر ندارند، آتش سوزان و آب روان، کاری با یکدیگر و با کار علل دیگر ندارند. ولی حیوان در عمل علل دیگر دخالت میکند و مخصوصاً انسان در کلیة عوامل جهانی دخالت کرده و حتی الامکان آنها را تصرف نموده و مطابق دلخواه خویش به جریان میاندازد و به عمل وا میدارد. و طوری آفریده شده است که تمامی افراد حیوان را مسخر کرده و استعداد تملک خیلی بیشتر از این را هم دارد. خداوند متعال فرموده: خَلَقَ لَکُمْ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً(1)و ایضاً: وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّیِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِیلاً.(2)
از این امتیازات که ذکر شد و غیر اینها به طور واضح فهمیده میشود که انسان، در میان موجودات جهان مادی در عین این که یکی از آنها و مؤثر در آنها و متأثر از آنهاست، دارای خصوصیات عجیب و غریبی هم هست. موجودی است فوق موجودات. برای این که هر چیز یا در تصرف و یا در امکان تصرف اوست، علتی است نه مانند سایر علل، برای این که علیت او فوق همة علیتهای جهانی است، علیت او پس از تفکرات و اندیشهها با در نظر گرفتن مقصود و علة غائیه، وقوع میپذیرد؛ علیت او اختصاصی به مورد معینی ندارد و عمومی است. و بالاتر از همة اینها این است که علیت او بسته به دلخواه خود اوست و خود او میتواند خود را نسبت به معلولی و یا به ترک آن، علت قرار بدهد. پس آفریدگار انسان او را نسبت به اعمال او علت قرار داده چنان علتی که معلول چیز دیگری نباشد و خلاصه آدمی اختیاردار روی زمین و جانشین خدای بزرگ، پروریده شده است.
یکی از نویسندگان مادی در ضمن بحث خود، در باب جبر و اختیار، به این نکتة بدیعه و عجیبة غریبه کشانیده شده ولی چون او به این امتیازات که انسان در علیت خود دارا میباشد توجهی نداشته، در نتیجه «علت و غیر معلول» بودن او را دربارة اعمال او محال شمرده، و جبر را اختیار کرده است. وی چنین نوشته: «در عالم، همه چیز، مبتنی بر علت است جز ارادة انسانی که استثناء غریب و عجیبی بر این قاعدة کلی بوده و ما فوق طبیعت و عالم است، علم در همه جا صحیح است جز دربارة انسان که چون موجودی خارق العاده و فوق الطبیعی است از کلیة قواعد و قوانین عالم، مستثنی و برای خود یک قسم خداوندی است؛ صرف نظر از این که این عقیده مبتنی بر هیچ دلیل و مدرکی نیست، ما را مجبور به اعتقاد به یک نوع اعجازی مینماید که منطقاً غیر قابل تصور است.»
نگارنده گوید: کدام دلیل برای مطلب، بهتر و روشنتر از وقوع آن است؟ آیا علم، این نیست که: آدمی از واقع جهان و حقیقت موجودات آن به هر طوری که هستند مطلع گردد؟ امتیازات ذکر شده که با بداهت از انسان، مشهود هستند، دلالت میکنند که پروردگار انسان خود انسان را علت اعمال او قرار داده و این علیت را معلول چیزی نگردانیده است. عالیترین و مترقیترین نوع علّیّت در روی زمین، همین علّیّت انسان است. آیا منطق فقط همان است که از پیشینیان رسیده؟ و هر چه در آن نباشد اگر چه با آن مخالف هم نباشد باید نادرست باشد؟ آری در وجود ما بزرگترین آیات خداوندی جل جلاله در حالی که آشکارا در مقابل دیدگان ما نمایان است، پنهان است. قرآن کریم میفرماید: وَ فِی الْأَرْضِ آیاتٌ لِلْمُوقِنِینَ وَ فِی أَنْفُسِکُمْ أَفَلا تُبْصِرُونَ.(1)پس از آن که واقع انسان، امری را با آزمایشهای گوناگون از خود بروز دهد کدام منطق میتواند با آن مخالفت نماید؟ آیا منطق میتواند مخالف واقع باشد؟
منطق صحیح و علم درست آن است که از حقیقت جهان خارج، استنباط شود نه این که با آن بنای ناسازگاری گذارد.
قرآن کریم، افراد انسان را جانشینان زمینی خداوند متعال، تعریف، و آنان را با این مزیت در میان موجودات جهان ممتاز و سرافراز فرموده است؛ این مطلب در آیات بسیاری بیان شده:
فرموده: هُوَ الَّذِی جَعَلَکُمْ خَلائِفَ فِی الْأَرْضِ،(2)و در آیة دیگر(3)«فی» ندارد؛ و برای این که این خلافت شامل زنان هم باشد خلائف را اختیار فرموده نه خلفا(4)را؛ و در جای دیگری هم افراد انسان را پادشاهان روی زمین شناسانیده چنان که خودش را هم پادشاه خوانده است، فرموده: جَعَلَ فِیکُمْ أَنْبِیاءَ وَ جَعَلَکُمْ مُلُوکا، (5)و فرموده: الْمَلِکِ الْقُدُّوسِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ،(6)البته از این دو آیه هم، خلافت انسان از خدا خوب فهمیده میشود.
در آیات ذیل، قضیة استخلاف و جانشین گیری، روشنتر و تا اندازهای مفصلتر مورد بحث قرار گرفته است: وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قالَ إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَی الْمَلائِکَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِی بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ قالُوا سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ قالَ یا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ غَیْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ.(7)
1) . ذاریات (51) / آیه 20 و 21. و در زمین آیاتی هست برای محققین و در خودتان آیا نمیبینید؟
2) . فاطر (35) / آیه 39. او آن کس است که شما را در زمین، جانشین گردانید.
3) . انعام (6) / آیه 165.
4) . خلفا اختصاص به مذکرین دارد، ولی خلائف شامل مؤنثات هم هست؛ از اقرب الموارد.
5) . مائده (5) / آیه 20. در میان شما پیغمبرانی قرارداد و شما را پادشاهانی گردانید. این کریمه اگر چه دربارة بنی اسرائیل است ولی مسلم است که آنان در میان سایرین اختصاصی در این باب ندارند، و یکی از ملل جهان میباشند.
6) . جمعه (62) / آیه 1. خداوند، پادشاه پاک غالب حکمت کردار است.
7) . بقره (2) / آیه 30 تا 33. و آن گاه که پروردگارت به فرشتگان فرمود: من در زمین جانشینی میگذارم. گفتند: آیا کسانی را که در آنجا فساد میکنند و خونها میریزند در آنجا میگذاری؟ و ما با حمد تو تسبیح میکنیم و تو را تقدیس مینماییم. فرمود: من میدانم آن چه را که نمیدانید و به انسان همة نامها را بیاموخت. سپس آنان را به فرشتگان نشان داد. پس فرمود: خبر دهید مرا نامهای اینان را اگر راست میگویید، گفتند: پاک و منزهی دانشی برای ما جز آن چه تو ما را آموختهای نیست محققاً تو هستی دانا، با حکمت، فرمود: ای انسان خبر ده آنان را نامهایشان را پس آن گاه که خبرشان داد نامهایشان را، فرمود: ای انسان خبرده آنان را نامهایشان را، پس آن گاه که خبرشان داد نامهایشان را فرمود: آیا نگفتم به شما که من نهان آسمانها و زمین را میدانم و میدانم آن چه را که آشکار میکنید و آن چه را که مکتوم میدارید.
به احتمال بسیار قوی، آدم در آیات فوق، در هر دو مورد به معنی انسان است با این فرق که آدم، عَلَم نوع و انسان اسم آن است مانند اسامه و اسد. و ایضاً به احتمال بسیار قوی مراد از اسماء در اینجا اسماء حسنای الهی است؛ و الف و لام در «الاسماء» در معنی، عوض از مضاف الیه است و تقدیر این است: عَلَّم اللَّهُ اسمائَه کُلَّها الانسانَ؛ و بنابراین، ضمیر «هم» در «عَرَضَهُم» و «هؤلاءِ» به آدم بر میگردند و ارجاع دو گونه ضمیر (مفرد و جمع) البته با ملاحظة لفظ و معنای آدم است.
با ملاحظة دو جمله «عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها» و قول فرشتگان «لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا» معلوم میشود که آدمیان دارای همة اسماء حسنی بودند ولی فرشتگان بعضی از آنها را داشتند، مانند سُبّوح و قُدّوس، و با ملاحظة «عَلَّمَ» و «عَلَّمتَنا» از یک طرف و اضافة اسماء به «هؤلاء» و «هُم» از طرف دیگر چنین به دست میآید که: یاد گرفتن نامهای خداوند متعال، عبارت اخرای دارا بودن آنهاست، مثلاً یاد گرفتن نام «مرید» دارای اراده شدن، و «قدیر» با قدرت گردیدن، و «سُبّوح» تسبیح گفتن است.
و معنای این که: آدمیان همة اسمائی را که در فرشتگان بود، خبر دادند ولی فرشتگان نتوانستند همة اسماء آدمیان را خبر بدهند، ظاهراً و الله العالم این است که: آدمیان توانستند سبوح و قدوس گردیده و خداوند را تسبیح و تقدیس نمایند ولی فرشتگان نتوانستند مانند آدمیان، قادر، جبار، منتقم، ضار، نافع، صانع، خالق و غیر اینها شوند.
معنای خلیفه، جانشین است، که باید همه کارهای منوب عنه را دربارة آن چه که جانشین شده به جا آورد و اعمال او را عملاً حکایت نماید و لفظ خلیفه اگر چه در کریمة «إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً» مفرد است، و از تنوین تنکیرش هم وحدتی فهمیده میشود، ولی به دلیل این که این جانشینان خونها میریزند، حتماً زیاد هستند و چون قدرت به خونریزی دارند و دارای خون هستند، و به نام آدم میباشند پس هر فرد انسان مصداقی از این خلیفة کلی که واحد نوعی است، میباشد؛ و به صریح کریمه، مورد جانشینی و ما فیه الاستخلاف، حکایت عملی اسماء الهی است و چون فرشتگان همة اسماء را نتوانستند عملاً حکایت نمایند، از مزیت و مرتبت جانشینی الهی محروم ماندند، به جهت این که بیشتر از چند اسم را، مثلاً سبوح و قدوس، دارا نبودند و صلاحیت نداشتند که همة اسماء الهی در نهادشان گذاشته شود؛ و اما آدمیان چون همة آنها را یاد گرفته و دارا شدند توانستند مثل ملک شده و کار ملک را بکنند و کارهای زیادی هم بکنند که ملک نتوانست بکند. و از همة کارهای الهی از هر کدام نمونهای را انجام دادند، و لذا برای مقام منیع جانشینی پروردگار جهان، جلت عظمته و عظمت آلائه تعین یافتند.
و پس از تنبّه به این که: جانشین گذارنده خود خداوند متعال است اولاً: و در ظاهر آیه، منوب عنهی جز خود گوینده به نظر نمیرسد. ثانیاً: و مسلماً مورد استخلاف، حکایت اسمای الهی است. ثالثاً؛ و فرشتگان با آن قرب و منزلت که دارند بسیار راغب بودند که این مقام شامخ را نیز احراز نمایند. رابعاً؛ و اصلاً صلاح نمیدانستند که مفسدان و خونریزان، تکیه بر مسند این خلافت عظمی بزنند. خامساً؛ و پس از آن حکایت اسماء را از آنان مشاهده کردند راضی شده و آنان را رسماً به خلافت شناختند. سادساً؛ علم حاصل میشود به این که: مستخلف عنه، خود حضرت ذوالجلال تعالی و تقدس میباشد.
نتیجة بحث این است که: خداوند متعال، فرد فرد انسان را جانشین زمینی خود گردانیده و به عدد نامهای خود (99) به آنان نیروها کرامت فرموده، تا آنان همة اسماء الهی را بتوانند عملاً حکایت نمایند، و کدخدای روی زمین و جانشین خداوند جهان گردند. پروردگار مهربان و عطوف استعداد همة اوصاف حسنه را در نهاد آدمی گذاشت و ذات او را منبع صفات کمال قرار داد به طوری که اگر انسان این استعداد را به مرحلة فعلیت درآورد و این سرچشمه را استخراج نماید، پای به مدارجی میگذارد و مراتبی را طی میکند که از تصور و تصویر ما بسیار بالاتر است، و آدمی را دچار حیرت میسازد، آدمی گنجینة سر حق است.
بنابر آن چه که در این بحث، با کمال اختصار و اجمال بیان شد، بایستی که علیت انسان، که مورد بحث است از سایر علیتهای جهانی ممتاز بوده و فوق همة آنها باشد و به عبارت مختصر بایستی که علیت انسان نزدیکترین علیت به علیت خداوند متعال باشد، تا صلاحیت خلافت الهی را در میان این همه موجودات دارا باشد.
بنابر آن چه که در دو بحث فوق بیان شد، برای فهم کیفیت علیت انسان، نمیتوان به هیچ کدام از علیتهای این جهان، مراجعه نمود، بلکه بایستی به علیت خود خداوند متعال که انسان جانشین زمینی او است، توجه داشت.
ناگفته معلوم است که: علیت حضرت ذوالجلال را نمیتوان با علیتهای دیگر، در تحت جامع واحد حقیقی قرارداد، بلی فقط در مفهوم علیت میتوانند شرکت داشته باشند، خداوند متعال میفرماید: تَعالَی اللَّهُ عَمَّا یُشْرِکُونَ؛(1)پس به طور یقین، امکان ندارد علیت حضرت آفریدگاری با علیت مخلوقات، دو جزئی از یک نوع باشند، و با هم متبائن هستند.
برای بیان برهان به ادعای فوق، خود شما را که این کتاب را مطالعه میفرمایید مثال آورده و میگوییم: شما معلول هستید و علت شما در نزد ما موحدین یا باید ذات خدا باشد و یا خواست خدا؛ اینک باید توجه شود که اگر علیت ذات و یا خواست آن حضرت، مانند علیت علل جهان، در نظر گرفته شود هر دو شق مذکور، مستلزم محال خواهند بود. اما احتمال نخست به جهت این که چون ذات خدا قدیم است و تخلف معلول از علت محال است. پس لازم میآید که شما قدیم بوده باشید و نیستید؛ و اما احتمال دوم، به جهت این که چون خواست خدا از ذات خدا جدا نیست.(2)پس لازم میآید که با حدوث خواست خدا، تغییری در ذات او پدید آید و این محال است، و یا خواست خدا مانند ذات او قدیم باشد و در این صورت هم لازم میآید که شما نیز که اکنون این کتاب را میخوانید قدیم بوده باشید، چون تخلف معلول از علت محال است.
حق این است که ذات اقدس الهی جل جلاله، در عین این که تغییر نمییابد، میتواند خودش را علت بگرداند، و علت نگرداند. یعنی: علیت خداوند متعال بر خلاف علیتهای جهانی وابسته به اختیار خود اوست. و البته علیت خداوند متعال از این هم که نوشتیم بسیار بالاتر و از هر چه که ما بفهمیم بسیار والاتر است. ولی نزدیکترین سخن به حقیقت در صورتی که آن را تنزل داده و با فهم کوتاه بشری بیان نمائیم همین است که نوشتیم.
اینک باید متوجه باشیم که: اگر علیت خداوند متعال بسته به اراده و اختیار خود او میباشد، پس علیت جانشینی او بایستی چگونه بوده باشد، مسلم است که علیت آن حضرت به جز علیت انسانی باید باشد، ولی لازم است که نزدیکترین علیتها به علیت باری تعالی، علیت جانشین او باشد پس چنان که پروردگار جهان آفرین علت سراسر کائنات است و معلول چیزی نیست، جانشین خود، انسان را هم نسبت به افعال صادره از وی علت گردانیده چنان علتی که معلول چیز دیگری نبوده باشد، و چنان که علیت آن حضرت، موقوف به مشیت خود اوست، علیت انسان را هم وابسته به خواست خود انسان گردانیده و به هیچ چیز دیگری وابسته نگردانیده است.
نظر خوانندة فاضل را به امتیاز انسان در میان موجودات جهان، جلب میکنیم. بزرگان دانشمندان با تعبیراتی بس دلنشین و مفاهیمی بسیار نمکین، از انسان و امتیازات او، چه در نظم و چه در نثر سخن گفتهاند. شیخ بزرگوار و فیلسوف حقیقت بین، جناب شیخ بهاء الدین رحمه الله تعالی فرموده:(1)
ای مرکز دائرة امکان
وی زبدة عالم کون و مکان
تو شاه جواهر ناسوتی
خورشید مظاهر لاهوتی
تا کی ز علائق جسمانی
در چاه طبیعت خود، مانی
تا چند به تربیت بدنی
قانع به خزف ز دُر عدنی
شیخ در چهار مصراع اول، انسان را با چهار نام بسیار بزرگ و بهتآور، مخاطب قرار داده و بر خلاف مادیون فرموده: ای انسان، تو خود را مانند یکی از این اجسام طبیعی تصور مکن. تو اگر چه ممکن الوجودی ولی مرکز دائرة ممکن الوجودات هستی، و اگر چه در جهان کون و فساد قرار یافتهای ولی متوجه خویشتن باش که زبدهترین موجودات این جهان میباشی، در عین این که جوهری و یکی از جواهر جهانی، شاه جواهر سراسر عالم پایین هستی، اگر چه قرارگاهت زمین است و در زیر آسمان میباشی، ولی چون مظهر اسمای حضرت پروردگاری شدهای، پس برای آسمان جهان مادی، خورشیدی هستی که از خورشید جهان افروز فروزانتر و درخشانتری.
ملاحظة انسان و فکر و تدبیر او، و تصرف او در جهان و تغییری که در موجودات میدهد و این همه حرکتها و تلاشهای او که عالم ماده را روز به روز بیشتر در تحت سلطنت خویش در میآورد و جمادات و گیاهان و حیوانات را همه در قبضة قدرت خود میگیرد از زهر دوا میسازد و بیماران را با آن درمان میکند در فضا پرواز میکند و اقیانوسها را استخر شنا قرار میدهد. نه از شکم زمین میترسد و نه از اعماق دریاها هراسی دارد. در قبال این همه خمود خضوعآمیز حیوانات و خشوع مطیعانة درختان و گیاهان و جمود و خاموشی جمادات که سر به زیر انداخته و راه طبیعی مخصوص خود را پیش گرفته و میروند و هیچ یک از کار معین خود تجاوز ننموده و از گلیم خویش پای بیرون نمیکنند ما را به این حقیقت رهبری میکند که انسان در عین این که ذات و موجودیتش از موجودات دنیا متأثر وپروریدة آفریدگار جهان است و با این لحاظ معلولی بیش نیست ولی اختیاردار روی زمین و خودمختار اعمال خویشتن
1) . نان و حلوا، ص30.
آفریده شده است او شاه زمینیان و جانشین ارضی خداوند اکبر است، فعال ما یشاء است میکند آن چه را که بخواهد و نمیکند آن چه را که نمیخواهد.
بحث و تحقیق در امتیازات علیت انسان نه تنها او را در نظر ما از محکومیت به احکام سایر علل آزاد میسازد بلکه او را علتی نشان میدهد که گوئیا تازه در جهان پیدا شده و هنوز دانشمندی در پیرامون طرز علیت او فکری نکرده و تحقیقی به عمل نیاورده است. و به راستی علیت انسان مانند اصل و ذات او هنوز حتی برای خود او به طور واضح مکشوف و معروف نشده است! و کیفیت علیت انسان، پس از گذشتن هزاران سال از عمر فلسفههای بشری تقریباً بکر مانده است.
تحقیق و تدبّر در امتیازات علیت انسان ما را به این حقیقت میرساند که: علیت انسان به افعال صادره از او، وابسته به خواست خود اوست و خواست او معلول هیچ چیزی نیست آفریدگار انسان او را این گونه آفریده است و با مجرد اشتراک در جامع علت بودن با ضمّ ادعای بداهت نمیتوان گفت که چون هیچ موجودی بیعلت نیست پس علت شدن انسان هم نسبت به اعمال خود، باید معلول چیزی بوده باشد.
طبیعیون تصور میکنند که طرز تفکر، یعنی شناختن و تمیز دادن این که چه چیزی و چه عملی سودمند و چه چیزی و چه عملی زیانآور است، تابع و معلول علل الطبیعیه است، و چون اعمال صادر شده هم تابع طرز تفکر هستند پس نتیجه این میشود که اعمال صادر شده و وقوع یافته تابع علل مادی جهانی میباشند.
اما حقیقت این است که هیچ فکر و اندیشهای نمیتواند انسان را مجبور و مسلوب الاختیارنماید؛ و انسان هم در حین تفکر و هم بعد از آن، در انجام دادن عمل بر طبق آن، کاملاً آزاد و خود مختار است، و بایستی توجه داشت که تفکر و آزاد بودن، دو پدیده از شئون حیات آدمی میباشند که هیچ کدام نه موجِد و نه مُعدِم آن دیگری نتواند بود، بلکه فکر انسان نشان آزادی و خود مختاری اوست.
توضیح این است که: انسان هیچ مجبوریتی ندارد که بر طبق افکار خود عمل نماید چه بسا افکاری که در مقبرة ذهن مدفون میمانند و در خارج از ذهن، اعم از این که درست باشند و یا نادرست، هیچ اثری از آنها مشهود نمیشود و یکسره متروک میمانند و چه بسا که بر خلاف اندیشههای صحیح رفتار میشود. میدانیم که نشان بالاترین درجة فکر، وصول به علم است و این کیست که همیشه به علم خود عمل نماید؟ و کدام علم است که عالم را مسلوب الاختیار سازد؟ و او را در عمل بر طبق آن مجبور گرداند؟ حتی کسی که به وجود درندهای پی میبرد و پای به فرار میگذارد، واقع این است که از روی صلاحدید فرار میکند، و میگوید مجبور به فرار شدم نه این که در تحت تأثیر علل مادی فرار کردن او تحقق بیابد. یعنی: فرار کننده طریق عقلا پسند را در نظر خود، منحصر در فرار میداند و فرار میکند نه این که نمیتوانست فرار نکند پس فرار کرد، زیرا که یقیناً میتوانست فرار نکند اگر چه توقف او منجر به دریده شدن بدنش شود.
نسبت تفکر به انسان، مانند نسبت پند واعظی است به شنونده چنان که شنونده در تطبیق رفتار خود با پند واعظ، آزاد و خود مختار است، همین طور یک فرد انسان هم، در عمل کردن به فکر خود، آزاد و خود مختار است، و چنان که
شنوندة پند، آن گاه که پند را پسندید و به وفق آن عمل کرد نمیگوییم که او مجبور و مسلوب الاختیار گردید همچنین انسان آن گاه که فکر خویش را پسندید و بر طبق آن عمل کرد نباید بگوییم که مجبور و مسلوب الاختیار گردید.
این که کلیتاً هیچ عمل، بدون فکری، اعم از این که درست باشد یا نادرست وقوع نمییابد، نباید ما را به اشتباه اندازد و خیال کنیم که هر فکری هم لازم گرفته است که بر طبق آن عمل شود، و شخص فکر کننده جبراً بر طبق فکر خود بایستی راه عمل را پیش گرفته و جلو برود؛ واقع این است که هیچ فکری لازم نگرفته است که بر وفق آن، رفتار شود. اگر چه هیچ عمل بدون فکری خوب و یا بد صدور نمیتواند بیابد.
جبری تصور میکند مردی که در زیر اشعة سوزان در تابستان فعالیت میکند هنگامی که از تأثیرگرما متأذی میشود مانند ارابهای که آن را محکم تکان داده و به سویی میرانند و ارابه هم چند متری راه رفته سپس میایستد مسلوب الاختیار گردیده و مجبوراً خود را به کناری به جای خنکی، میکشد، ولی این تصور واقعیت ندارد زیرا همان کارگر در صورتی که موافق میلش باشد، باز ساعات متمادی در همان هوای یاد شده تلاش میکند و با رنج گرما در عین این که میسوزد میسازد. پس چنین نتیجه میگیریم که احساس رنج گرما فقط میتواند زمینهای برای ترک کار و رفتن به آسایشگاه باشد، نه علت و موجد آن. و خلاصه احساس رنج از کار، مانند پند واعظ است که بیان شد.
افکار زمینة اعمال هستند: چنان که وجود زمین وجود کشت را لازم نگرفته اگر چه هیچ کشتی هم بدون زمین وجود پیدا نمیکند همین طور پدید آمدن اندیشهای هم در ذهن انسان وقوع عمل را بر طبق آن لازم نگرفته اگر چه هیچ عملی هم بدون اندیشهای وقوع نمییابد پس همان طور که هر گاه زمینی را ببینیم که کشت دارد نمیگوییم که علت وجود کشت وجود زمین بوده، همچنین هر وقت انسانی را دیدیم که اندیشهای کرد، و بر طبق آن عمل کرد، نباید بگوییم که علت این رفتار او همان اندیشة او بود، بلکه اندیشة نامبرده زمینهای برای این رفتار او بود، یعنی پس از آن اندیشه، صدور این رفتار امکان پذیر گردید. و پیش از آن صدور این غیر ممکن بود. و اما علت موجدة این رفتار همانا خواست او بود که خواست بر وفق اندیشة خود عمل کند و کرد، و خواست او معلول هیچ چیزی نبود، چنان که مفصلاً بیان گردید.
وانگهی مگر انسان پیوسته اسیر افکار و اندیشههاست؟ کدام اندیشه است که آدمی بایستی جبراً بر طبق آن عمل نماید و قدرت نداشته باشد که از آن صرف نظر کند؟ بلی خطور خاطرات به ذهن انسان امری جبری و قهری است و از اختیار وی خارج است. و کلیتاً خطور هر خاطره تابع عوامل محیط زندگی و معلول آنهاست، ولی باید توجه شود که: اولاً تعقیب کردن خاطرات و فکر کردن دربارة آنها بسته به اختیار خود انسان است، و هر کسی میتواند که اصلاً دربارة خاطرهای که به ذهنش خطور کرده هیچ فکری نکند و خود را با خاطرة دیگری مشغول بدارد. پس انسان اسیر و در قید تعقیب خاطرات نیست و در دنبال کردن و ترک کردن آنها آزاد و خود مختار است؛ و ثانیاً بدیهی است که عوض کردن محیط زندگی هم برای انسان کاملاً ممکن است و کیست که بستة زنجیرهای یک نمونه از عوامل زندگی بماند و نتواند خود را از اسارت آنها برهاند؟ پس انسان میتواند با عوض کردن محیط زندگی خاطرات زندگی و نحوة آنها را نیز، عوض کند نظیر این که آدمی میتواند دست خود را از آتش دور کند و آن را از سوختن محفوظ بدارد، اگر چه در صورت نزدیک نگاهداشتن جبراً و قهراً دست او خواهد سوخت.
توضیح این است که: خاطرات ذهنی انسان، با اعمال انجام یافتة او، و با صحت و سقم بدن او و با خوراک و پوشاک و مسکن و رفقای انس او و با مردم مجاور و کتبی که مطالعه میکند و مطالبی که دربارة آنها میاندیشد و حوادثی که در منظر و مسمع او واقع میشود ارتباط و پیوستگی دارد و با کوچکترین تغییری که در یکی از این مذکورات رخ بدهد، طرز خاطرات و کیفیت آنها نیز مسلماً متغیر گردیده و عوض میشود؛ درست است که انسان مادام که در این زندگی است بدون خطور خاطرات نخواهد زیست و ذهن او پیوسته محل آمد و رفت خاطرههای مفید و شیرین و مورد تاخت و تاز خاطرههای تلخ و زیانآور میباشد ولی چون طرز این خاطرات و طور و چگونگی آنها بسته و مرتبط به تطور عوامل محیط و طرز زندگی است، و گفتیم که عوض کردن اینها هم در دست خود انسان، و در اختیار خود اوست و هر کسی میتواند که در عوض محیط ناسالم، یعنی: خوراک ناسالم، مردم ناسالم، رفقای ناسالم، کتب ناسالم، مطالب ناسالم، و تا اندازهای بدن ناسالم، و غیر اینها، با سالم هر کدام از آنها زیست نماید، و یا بر عکس با ناسالم، انس بگیرد، و با آن خوشوقت و به آن خشنود باشد، پس تطور خاطرات و نیک و بد بودن آنها، و نافع و زیانآور شدن آنها در اختیار خود انسان است؛ نتیجه این است که: هیچ کسی اسیر هیچ اندیشهای نیست.
ناگفته نماند که: چون خاطرهها معلول عوامل زندگی هستند، و هم زمینة افکار و اندیشهها میگردند (به جهت این که هر اندیشه بایستی در پیرامون خاطرهای وقوع بیابد، اگر چه هر خاطره هم ممکن است که متروک بماند و در اطراف آن هیچ فکری به عمل نیاید) فلذا افکار آدمی غالباً همرنگ با عوامل زندگی صدور مییابد و این همرنگی موجب اشتباه میشود و مردم خیال میکنند که عوامل زندگی در تولید افکار گوناگون علیت دارند؛ و همچنین افکار هم چون زمینة اعمال میگردند، چنان که بیان شد اشتباه دیگری رخ میدهد و چنین تصور میکنند که افکار برای صدور اعمال، علیت دارند؛ ولی حق و حقیقت در مساله همان است که تحقیق شد: نه خاطرهها برای افکار و نه افکار برای اعمال علت نیستند.
چنان که در آغاز این فصل یادآور شدیم، قرآن کریم در آیات زیادی با کمال صراحت، بر خلاف جبریین، سخن رانده و مختار بودن بندگان را در افعال صادره از آنان، به طور آشکار رسانیده، و در این باب که هر کسی اعمال خود را واقعاً و حقیقتاً خودش به جا میآورد، سخنان غیر قابل انکاری بیان فرموده است:
ما برای اختصار به نقل یک کریمه اکتفا میکنیم: إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها؛(1)در این کریمه در سه مورد لفظاً و در یک مورد هم تقدیراً نسبت فعل را به خود بنده داده است. آیا در صورتی که فرض شود، بندگان مسلوب الاختیار باشند چه معنی دارد که به آنان گفته شود: اگر نیکی کردید چنین و اگر بدی کردید چنان خواهد شد؟ آیا صحیح است که به آتش گفته شود: اگر بسوزانی چنین خواهی شد، و به آب گفته شود: اگر جریان نیابی چنان خواهی شد؟ و چه معنی دارد که به بندگان مجبور و بیاختیار، درس داده شود که نیک و بد آیندة خود را از حالا تأمین کنید؟
آیا به آب و آتش صحیح است که این گونه درس داده شود؟ قرآن کریم بدین اسلوب با مکتب جبر، به مخالفت برخاسته و جای هیچ گونه سازش را با آن، باقی نگذاشته است.
1) . اسراء (17) / آیه 7. اگر نیکی کردید به خودتان نیکی کردهاید و اگر بدی کردید باز به خود کردهاید.
چه سازشی در میان قرآن کریم و مکتب جبر میتوان یافت، با این که بنا به مذهب جبر، نازل شدن خود قرآن و سایر کتب الهیه، و همچنین ارسال پیغمبران علیهم السّلام بایستی از اصل لغو و بیمعنی بوده باشد؛ و نیز لازم میآیدکه خداوند دادگر ستمگر باشد، سُبْحانَهُ وَ تَعالی عَمَّا یَقُولُونَ عُلُوًّا کَبِیراً؛(1)و ایضاً لازم میآید که تکیلف باطل باشد و قوانین و حدود و قصاص و همچنین مواعظ و نصایح بیفایده و بیهوده باشند.
با این همه وضوح که در این باب، در قرآن کریم هست، باز جبریون دستاویزهایی از آیات قرآن برای خود ساختهاند. ما به دو نمونه از آنها متعرض میشویم.
1 آیاتی هستند که صریحاً اضلال و هدایت را به خود خداوند متعال نسبت میدهند. چنان که فرموده: یُضِلُّ مَنْ یَشاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ، (2)پاسخ این است که: درست است که گمراه کننده خداست و هدایت کننده هموست، ولی باید پیدا کرد که سبب اضلال و راهنمایی آن حضرت عزوجل چیست و کیست؟ در قرآن کریم چنین مییابیم که سبب گمراه کردن خدا، خود بندة گمراه است؛ میفرماید: فَلَمَّا زاغُوا أَزاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقِینَ، (3)و ایضا: یُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِینَ.(4)
2 آیاتی هستند که افعال انسان، و ایمان و کفر او را درتحت مشیت و خواست خداوند متعال قرار دادهاند، چنان که فرموده: وَ ما تَشاؤُنَ إِلاَّ أَنْ یَشاءَ اللَّهُ، (5)تَشاؤنَ متعدی است و مفعول آن ذکر نشده، و حتماً اطلاق و شمول مفعول، مجوز حذف آن بوده به این معنی که مفعول نام برده به طوری مطلق و شامل است، که اگر چه به زبان نیامده باز مثل این است که گفته شده است و تقدیر این است: وَ ما تَشاؤُنَ شیئاً إِلاَّ أَنْ یَشاءَ اللَّهُ؛ و شاید که این مفعول محذوف خاص باشد: «اتّخاذ سبیل به سوی پروردگار» و یا «استقامت» که در آیة پیش(6)ذکر شدهاند؛ و تقدیر این باشد که: ما تَشاؤنَ اَن تَتَّخِذوا سَبیلاً الی رَبِّکُم، و ما تَشاؤنَ اَن تَستقیموا اِلاّ اَن یَشاءَ اللهُ؛ و در هر صورت ظاهر آیه جبر را میرساند.
پاسخ این است که: اگر خدا نمیخواست که ما دارای خواست باشیم، مسلماً ما نیز مانند آتش و آب، بیخواست و فاقد نیروی مشیت میبودیم و نمیتوانستیم چیزی را بخواهیم، و نه ایمان و یا کفر را با خواست خود قبول کنیم؛ توضیح این است که : مفعول یشاء الله هم محذوف است و ظاهراً تقدیر این است: و ما تشاؤن الاّ ان یشاء الله ان تشاؤا، یعنی: اگر ایمان را خواستار شدید بدانید که خدا خواسته است که شما خواستار ایمان شوید و اگر کفر را خواستار شدید، بدانید که خدا خواسته است که شما خواستار کفر گردید.
و اما سبب این که: چرا خداوند متعال، برای بعضی ایمان، و برای بعضی هم کفر و ضلالت را میخواهد؟ همان است که در بالا (در پاسخ شبهة نمونة اول) بیان کردیم که خداوند برای نیکوکاران ایمان را، و برای بدکاران هم کفر و ضلالت را میخواهد، پس سبب ایمان مؤمن و یا کفر کافر، خود اوست نه خدا؛ وَ لا یَرْضی لِعِبادِهِ الْکُفْرَ؛(7)پس این کریمه، نه فقط
1) . اسراء (17) / آیه 43. منزه است خداوند و برتر است، از آن چه میگویند بسیار برتر است.
2) . نحل (16) / آیه 93. گمراه میکند هر که را بخواهد و هدایت میکند هر که را بخواهد.
3) . صف (61) / آیه 5. آن گه که کجروی کردند خداوند هم دل آنان را از حق باز گردانید و خداوند مردمان فاسق را هدایت نمیکند.
4) . ابراهیم (14) / آیه 27. خداوند ستمکاران را گمراه میکند.
5) . انسان (76) / آیه 30 تکویر (81) / آیه 29. و نمیخواهید مگر این که خدا بخواهد.
6) . آیة پیش در سورة انسان: اِنّ هذِهِ تَذْکِرَةٌ فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ إِلی رَبِّهِ سَبِیلاً؛ و در تکویر: إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِکْرٌ لِلْعالَمِینَ لِمَنْ شاءَ مِنْکُمْ أَنْ یَسْتَقِیمَ.
7) . زمر (39) / آیه 7. و خداوند به کفربندگانش خشنود نمیشود.
دلالتی به جبر ندارد بلکه وجود خواست و مشیت را هم در بنده که با خواست خدا به او داده شده است، اثبات میکند و با این وجه در واقع بطلان جبر را میرساند.
قرآن کریم همان طور که با جبر تنافر دارد، با تفویض هم متبائن است. و آن این است که خداوند همة امور هر فرد را به خود فرد واگذاشته و هر عملی از هر انسانی با نیرو و قدرت خود او صادر میشود، و هیچ نیازی به خدا نیست؛ و حتی شاید بعضی از مفوضه بگویند که خداوند پس از آن که امر هر انسان را به خود او واگذار کرد، دیگر بعد از آن، قادر به جلوگیری از او و از اعمال او نخواهد بود! قرآن کریم، همان طور که مخالف سرسخت جبر است با تفویض هم دشمن آشتی ناپذیر است و در میان قرآن و این دو مذهب، امکان سازش باقی نیست.
علاوه بر آیة مشیت(1)که صراحتاً میفرماید که خواست بندگان با خواست خداوند است، و آیة دیگر که میفرماید: گمراه کننده و هدایت کننده، خداوند است(2)باز در قرآن کریم هست: وَ ما کانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ، (3)و روایت شده که حضرت رسول صلّی الله علیه و آله و سلّم به صحابی محبوب خود «ابوذر» یاد میداد که بسیار بگوید لا حَولَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللهِ؛(4)و امیر المؤمنین علیه السّلام در هر رکعت از نماز از قدریین تبری میکرد و میفرمود: بِحولِ اللهِ اَقومُ وَ اقعُدُ؛(5)پس ایمان بندگان و کفر آنان با ارادة خداوند متعال و خواست او تحقق میپذیرد و بدون اذن آن حضرت تعالی و تقدس، احدی نفسی نمیکشد؛ چشمی باز و بسته نمیشود؛ لبی تکانی نمیخورد.
اَزِمَّةُ الأُمورِ طُرّاً بِیَدِهِ وَ
الکُلُّ مُستَمِدَّةٌ مِن مَدَدِهِ
علاوه بر کتاب و سنت عقلاً هم مکتب متروک تفویض مردود و غیر قابل قبول است؛ و این مطلب با دقت و تأمل در حقیقت عمل کردن واضح میشود: عمل کردن عبارت است از تبدیل مواد جهان به اجزای بدن و تبدیل اجزای بدن به نیروی کار و بدیهی است که مواد جهان و ساختن آنها و تبدیل آنها به اجزای بدن و تبدیل اجزای بدن هم به نیروی عمل، هیچ کدام مقدور انسان نیست؛ اگر جهان و یا مواد آن نبودند، و یا در اندرون انسان، مبدل به نیروی کار نمیگردیدند، آدمی چطور میتوانست عملی بکند؟ بشر در هر لحظه و هر آن در هر گفتاری که میگوید و نگاهی که میکند و نفسی که میکشد و در هر عمل بزرگ و یا کوچکی که میکند و حتی در اندیشههایی که مینماید، چیزی از خویشتن ندارد و نیازمند است که مادة کار از جهان به بدن او برسد، و از بدن او هم در شکل نیرو بیرون ریخته شود.
پس در صورتی که حال، بدین منوال است و آدمی حتی مختصر خنده و گریهاش را هم، در خود و از خود ندارد، پس چطور میتوان گفت که او در امر عمل استقلال دارد و کار و بار او به خود او تفویض گردیده؟! به طوری که حتی خود خدا هم العیاذ بالله، نتواند از او جلوگیری کند!! سُبْحانَهُ وَ تَعالی عَمَّا یَقُولُونَ عُلُوًّا کَبِیراً.
1) . این آیه کریمه، در بحث سابق گذشت.
2) . این آیه کریمه، در بحث سابق گذشت.
3) . یونس (10) / آیه 100. و هیچ کس نمیتواند ایمان بیاورد، مگر با اذن خدا.
4) . ارشاد القلوب، ص95 و 96. برگشتی (حرکتی) و نیرویی نیست مگر با خدا.
5) . وسائل الشیعه، ج1، ص392، خبر 7، باب 13، با برگردانیدن (و نیروی) خدا بر میخیزم و مینشینم.
عجیب است که فکر بشر، غالباً در دو طرف افراط و تفریط دور میزند، و از حد وسط بیشتر اوقات غافل میماند؛ و در همین مساله یا به جانب افراط پریده و گفته است انسان چنان قدرت دارد که خدا هم جلو ارادة او را نمیتواند بگیرد! و یا به سوی تفریط سقوط کرده و گفته است انسان هیچ کاری نمیتواند بکند و همة کارهای او را خدا میکند! با این که حد وسط در میان جبر و تفویض، از میان آسمان و زمین هم وسیعتر است؛ ولی در نظر غالب افراد بشر از مو باریکتر و از شب تاریکتر گردیده و در مقابل چشم تفکر آنان پنهان مانده است. حقیقت واضح است ولی پی بردن بر آن مشکل است؛ شاگردان مکتب ائمة هدی، اهلبیت رسول مصطفی صلّی الله علیه و آله و سلّم حقیقت را یافته و آن را خوب درک کردهاند:
خداوند متعال، خواسته است که طفل، بزرگ شود، چه بخواهد و چه نخواهد؛ یعنی خواست طفل، کوچکترین دخالت و تأثیری در بزرگ شدن او، نفیاً و اثباتاً ندارد؛ و همین طور خدا خواسته است که معده، خوراک را هضم کند، بدون این که خواستی داشته باشد؛ و هم چنین خدا خواسته است که انسان، دارای خواست باشد، چه او این خواست را بخواهد یا نخواهد؛ نتیجه این است که هم چنان که طفل، قدرت ندارد که بزرگ نشود، و معده قدرت ندارد که هضم نکند، انسان هم نمیتواند بیخواست شود و فاقد مشیت گردد.
خداوند متعال، خواست بندگان را در خود بندگان و در نهاد آنان نهاده و معلول چیزی قرار نداده است، و لذا انسان بایستی جبراً با خواست باشد چون آفریدگارش او را چنین خواسته است؛ چنان که خداوند متعال، هضم کردن را در خود معده گذارده و معلول چیز دیگری قرار نداده، و معده بایستی جبراً هضم کند چون آفریدگارش چنین خواسته است، و بزرگ شدن طفل را هم در ذات خود طفل گذاشته است، و طفل بایستی جبراً بزرگ شود، چون آفریدگارش چنین خواسته است.
با اجازة خواننده محترم، اندکی بیشتر در روی مطلب فوق توقف میکنیم، و بیشتر به تدبر و تعمق میپردازیم و بعداً باز به تشریح «امر بین الامرین» بر میگردیم.
هضم کردن معده و بزرگ شدن طفل، و آلو شدن درختی و شفتالو شدن درخت دیگری، و غیر اینها، یا ناشی از ذات خود آنهاست و معلول چیز دیگری نیست، یعنی آفریدگار کل جهان تبارک تعالی هر موجودی را به طوری که هست، خواسته است فلذا این طور که هست، شده است، پس مراد ما همین است؛ و اگر معلول چیز دیگری باشد یا این چیز دیگر، علیت را از خود و با خود دارد، و یا آن هم معلول چیز سومی است، پس یا باید به علتی برسیم که علیت آن، معلول نباشد، و از ذات خود آن، ناشی شده باشد، تا سلسله علیت توقف کند، و متسلسلا برود و در جایی نایستد؛ و الحق هیچ کدام از این دو احتمال، از گفتار ما امتن و اقرب نیستند؛ نهایت این است که:
اولاً، باری تعالی را وقفهگاه و ایستگاه قطار علل جهانی میگیرند، و ما آن حضرت را علت گرداننده، و جاعل العلل میدانیم نه علة العلل؛ و بدین قرار آن حضرت را جل جلاله از کل موجودات، برتر و بالاتر دانسته، و احکام علل جهانی را بر وی حمل نمیکنیم و او را به یک بار از موجودات و احکام آنها منزه و مبرا مینماییم و میگوییم سُبْحانَهُ وَ تَعالی عَمَّا یَقُولُونَ عُلُوًّا کَبِیراً؛ و ثانیاً، آنان، سلسلههای بسیار طولانی، از علل تصور میکنند که قطاروار به دنبال هم افتاده، و به هم
پیوند شدهاند، و به تدریج عدد حلقات عرضی روی به کاهش میگذارد تا به ده علت برسد که به نام «عقول عشره» نامیده شدهاند، تا در آخر، جمیع موجودات جهان، از یک حلقه آویزان میشود، و این آخرین حلقه هم، که «عقل اول» باشد، معلول ذات کردگاری فرض میشود.
ولی ما:
علت منوّعة هر نوع را در ذات خود آن نوع میبینیم، بلکه دقیقتر: علت فعاله هر کوچکترین ذره از ذرات جهان را، که کاری انجام میدهد، در اندرون همان ذره، نهان مییابیم، و این علت و علیت این علت را هم، بدون این که معلول علتهای بیشماری قرار بدهیم، به یک بار مجعول حضرت آفریدگاری، تصور و تصویر مینمائیم؛ باید توجه شود که چرا طفل، بزرگ میشود، ولی چهل ساله بزرگ نمیشود؟ آیا آخرین پاسخ، پس از جوابهای زیادی به پرسشهای بسیاری، این نیست که: ذات طفل، از خودش و با خودش، به بزرگ شدن خود، علت دارد، و اما از انسان چهل ساله، این علیت گرفته شده، و در پیرمرد، علیت دیگری برای هضم گردیدن و کوچک شدن بدن، نهاده شده است؟ و گذارنده و بر دارنده این علل، همان گرداننده کل جهان و سراسر موجودات، حضرت کردگار توانا و آفریدگار داناست.
چرا هر کدام از معده و جگر با این که هر دو، نیروی کار را از خارج از خود اخذ میکنند، کاری مخصوص به خود انجام میدهند؟! آیا حقیقت پس از سؤال و جوابهای بسیار، بالاخره به این پاسخ ساده و بسیار دقیق، نمیرسیم که پروردگار متعال، هر کدام از آن دو را برای کار معینی علت قرار داده، و معلول چیز دیگری نگردانیده است؟.
نمیگوییم که هر کدام از معده و جگر، و غیر آن دو، نیروی کار را از خود دارد، و نمیگوییم که اجزای ذات خود را از خارج نمیگیرد، میگوییم که کار مخصوص به خود را که به آن اشتغال دارد، و غیر از آن، کار دیگری نمیکند از کجا دریافت میدارد؟ و چه چیز آن را وادار میکند که آن کار معین و مخصوص را انجام بدهد؟ تا آن را علت بشماریم، و برای این علت هم، علت دیگری پیدا کنیم، و هم چنین بگیریم و برویم بالا، تا به علت العللی برسیم؟ میگوئیم که هر موجودی، علت مشغول بودن به کار مخصوص به خود را از خود دارد، و علتی جز ذات خود ندارد، و در این باب معلول هیچ چیز دیگری نیست، و خدایش آن را چنین قرار داده است، و هر وقت بخواهد این علیت را از آن میگیرد، و علیت دیگری به آن میدهد؛ پس چنان که ذوات موجودات در تبدل و تحول هستند، علیتهای موجودات هم ناپایدار بوده، و هر دم در تحول و تبدل به سر میبرند.
اکنون باز به سر مطلب بر میگردیم، و به تفسیر«امر بین الامرین» میپردازیم: بنابر آنچه که قبلاً از تحقیق گذشت، امکان ندارد که انسان، موجودی فاقد مشیت و بیخواست باشد، و پروردگار متعال، خواست او را در ذات او قرار داده و معلول چیز دیگری نگردانیده است.
ولی خواستن انسان، و هر کار دیگری که میکند، بدون مصرف کردن نیرو تحقق نمیپذیرد، و میدانیم که او از خود نیرویی ندارد، تا آن را خرج کند و در شکل کار بیرونش دهد، برای اینکه بایستی از جهان خارج از خود، مواد بگیرد و آنها را جزء بدن خود گرداند، چنان جزئی که آماده تحول به نیرو است؛ پس انسان، با نظر به ذات او، هیچ کاری از وی ساخته نیست، حتی نمیتواند خواستی هم بکند، با این که خواست وی در خود وی نهاده شده است، و اصل آن از خارج گرفته نمیشود ، و انسان خواهنده و کار کننده، بایستی آن به آن و لحظه به لحظه، نیرو و یا حامل و سازنده آن را از خارج اخذ نماید، و سپس آن را در شکل خواستن و سایر کارهای خواسته شده، از خود بیرون دهد.
و از طرف دیگر، اگر مواد جهان هم، قابلیت تحول به نیروی کار را نداشته باشند، نمیتوانند نیرو زا و نیرو ده شوند؛ پس این خداوند بزرگ است که مواد جهان را قابل تحول به نیرو گردانیده، و به انسان هم خواست داده، تا با خواست خود از مواد اخذ کند، و نیز هموست که همان مواد اخذ شده را در هنگام خواست بنده، مبدل به نیروی خواست و نیروی کار میفرماید، تا انسان کاری میکند.
نتیجه چنین به دست میآید که: هر کاری را که بنده انجام میدهد، با خواست خود که از خود دارد آن را به جا میآورد، و نیروی خواستن آن کار، و نیروی به جا آوردن آن را، از خارج از خود، به اذن خداوند متعال، دریافت، میدارد؛ یعنی: جمیع نیروهایی را که در انجام دادن یک عمل، از قلب و از سایر اجزای او مصرف میشود، به اذن خدا از جهان دریافت میدارد؛ این است معنای: لاجبر و ولاتفویض بل امر بین الامرین که متواتراً از پیشوایان بزرگ ما، خلفای اطهار حضرت رسول اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم ، به ما رسیده است.
میدانیم که اخذ کردن ماده از جهان، خود عملی است که با خواست و اراده تحقق مییابد؛ پس در اینجا سؤالی پیش میآید و آن این است: آیا انسان، هنگامی که هنوز مادهای از جهان نگرفته بود، و نیروی ذخیرهای هم در خود، تهیه نکرده بود چگونه و با کدام نیرو توانست اراده نماید؟ و مادهای را از جهان به سوی خویش بکشد؟
این مساله، راه حلی جز این ندارد که: یا خداوند متعال، خودش مادهای را به اندرون انسان رسانید، و برای او از آن، نیرویی فراهم فرموده: پس در واقع، وی مردهای بود که خدایش نیروی زندگانی داد، و یا موادی را پرورش داد و آنها را مهیای تحول به نیرو گردانید، و انسان را از همان اجزا بیافرید؛ این مساله: نظیر این است که: آیا قبلاً مرغ آفریده شد که تخم زائید؟ و یا تخم آفریده شد که مرغ از آن بیرون آمد؟
یکی از بزرگان نام آوران، افعال بندگان را مخلوق خدا میداند! در عین این که جبر را هم باطل و مردود میداند؛ دلیل ایشان این است که خداوند متعال فرموده: اللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْءٍ،(1)و فعل هم با ثبوت و وجود خود، شیئی از اشیاء است.
معلوم است که مراد ایشان از فعل، معنای مصدری نیست، و لذا تصریح کرده که فعل، با وجود و ثبوت خود، یعنی نه با مفهوم آن، شیئ است، و گرنه میدانیم که: معانی و مفاهیم مصدریه، موجوداتی انتزاعیه هستند، که در خارج از ذهن، تحققی ندارد، تا لفظ شیئ بر آنها اطلاق شود؛ و برای همین است که در جمله «ایقاع نصر» نمیتوان گفت «شیئ نصر» به
جهت این که مفهوم «ایقاع» امر تحقق داری نیست که لفظ شیئ بتواند بر آن اطلاق شود؛ پس مراد ایشان از فعل، حتماً بایستی موجود خارجی باشد، تا شیئ بر آن گفته شود ولی توضیح ندادهاند که این موجود خارجی که فعل انسان است، و شیئ بر آن اطلاق میشود چیست؟.
واقع این است که نباید فعل را یکی از موجودات به شمار آورد، بلکه بایستی فعل را از باب ایجاد گرفت، و مفعول آن را هم، موجودی از موجودات دانست؛ چنان که ایجاد را هم، نمیتوان موجودی حساب کرد،(2)بلکه مفعول ایجاد را که
موجود باشد، باید از موجودات حساب کرد؛ پس همچنان که ایجاد، شیئ نیست و مفعول آن که موجود است، شیئ است، فعل هم شیئ نیست و مفعول فعل، شیئ است؛(1)پس کریمه مذکوره، با افعال عباد و اعمال بندگان، نه اثباتاً و نه نفیاً کاری ندارد.
و ایضاً: ثبوت و وجود خارجی فعل، نمیتواند علاوه بر ثبوت و وجود مفعول خود باشد، چنان که در ایجاد کردن هم، وجود یافتن ایجاد، همان تحقق یافتن موجود است، که مفعول ایجاد است، و چیزی علاوه بر آن نیست، وگرنه لازم میآید که ایجاد کردن یک موجود، پدید آوردن دو پدیده و دو موجود بوده باشد، یکی موجود و دیگری ایجاد؛ و بنابراین، فعل اصلاً ثبوت خارجی ندارد تا لفظ شیئ بر آن اطلاق شود؛ باز میگوییم که کریمه یاد شده متوجه افعال بندگان نیست، و کاری با آنها ندارد.
و اما تحقیق مساله بنا بر اساسی که ما پیریزی کردهایم این است که: فعل و کار کردن انسان، عبارت است از این که وی موادی را که مخلوق خدا هستند با نیرویی که خدا به او داده، به اذن خدا به بدن خود بکشد؛ و از این که وی موادی را که خداوند متعال، جزء بدن وی گردانیده است، با اذن خدا تبدیل به نیرو کرده، و از خود اخراج نماید؛ و میدانیم موادی که از جهان بر بدن او افزوده میشود و نیروهایی که از آن کاسته میشود مانند خود بدن، همه از جانب خدا بوده و آفریده خدا هستند و هیچ کدام از آنها مخلوق انسان نیستند.
ولی پس از آن که این نام بردهها، همه آفریده خدا میباشند، چیز دیگری هم هست، که به طور واضح آن را میفهمیم و یقین داریم که آن، از خدا نیست و از بنده است، اگر چه این باز با اذن خداست، و آن تحویل و تبدیلی است که بنده با خواست ذاتی و اراده خود، آن را انجام میدهد، و از شیئی شیئ دیگری میسازد؛ و با بیان دیگر: هر چه که شیئ هست، اعم از این که ماده باشد یا نیرو، مخلوق و آفریده خداوند متعال است، ولی تحویل و تبدیلی که با نیرویی که خدا به انسان داده، در مادهای که خدا آن را آفریده، صورت وقوع مییابد، در عین این که شیئ نیست، و وجودی علاوه بر وجود شیئ متحول ندارد، مخلوق انسان است نه خدا؛ اگر چه این هم باز با اذن خداست و محال است که بی اذن او صدور بیابد.
حقیقت مساله این است که انسان، با افعال و اعمال خود، نه چیزی را موجود میکند، و نه چیزی را معدوم؛ و به یک کلمه: ایجاد و اعدام، از قدرت و توان وی خارج است، و انسان با فعل خود، فقط همین قدر میتواند که صورتهای محسوس و ظاهری اشیاء را تغییر دهد، و تحویل و تبدیلی در آنها بگذارد، یعنی فقط این قدر قدرت دارد که عوارض اشیاء را عوض نماید و چنان که انشاء اللّه تعالی در آینده، بحث خواهیم کرد، اعراض، وجود ندارند.
پس انسان، با این همه تلاش و کوششی که دارد نه به چیزی وجود میدهد، و نه از چیزی وجود میگیرد، نه ذرهای به جهان میافزاید، و نه ذرهای از جهان میکاهد؛ بلی کار او تحویلها و تعویض عوارض است؛ و بدیهی است فعلی که بدین نمط است، شیئ نیست تا با دلالت کریمه: ان الله خالق کل شیئ، مخلوق خدا محسوب گردد؛ و هستی تحویل و تبدیل، با هستی متحول و متبدل است، و چیزی علاوه بر آن نیست؛ یعنی در متن واقع، تحویل و تبدیلی وجود ندارد و آن چه که هست، همان شیئ متحول و متبدل است، و این ذهن بشر است که به وجود آن حکم میکند، و آن را موجود خارجی میپندارد.
1) . شیئیت هر مفعول به حسب فعلی است که بر آن تعلق میگیرد. چنان که شیئیت هر موجود هم به حسب ایجادی است که بر آن تعلق مییابد.
بلی کار انسان، بدین نحو است که شرح شد، که هیچ بهرهای از واقعیت ندارد، و بازیچهای بیش نیست، و در حقیقت روا و سزا نیست که نام آن را ایجاد گذاشت وَ مَا الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلاَّ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ لَدار الآخرةُ خَیْرٌ لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ أَفَلا تَعْقِلُونَ.(1)
حقیقتی که در اعمال مجازی انسان، نهفته شده، و باطن و واقعی که در افعال ظاهری و صوری آدمی نهان گردیده، این است که با همین افعال ظاهری که تحویلی بیش نیستند، ذات آدمی از جهان و موجودات آن، ساخته میشود، هم ساختمان کنونی او، و هم سازمان وجودی آینده او، با مرور ساعات زندگی دنیوی، انجام مییابد و پرداخته میگردد؛ هر کسی به همین اعمال صوری خود، با خواست خود، برای خویشتن، زندگی خالص ابدی، و یا هلاکت ابدی که جز از مرگ و غیر از زندگی است، به تدریج در مدت عمر خود، تهیه میبیند و فراهم میآورد.
خداوند متعال، حال و آینده انسان را با دست خود او بدین طریق، میآفریند، و او خود متوجه نیست؛ مثل انسان در این خود سازی مثل ازدواج جوانی است که به جز لذت، منظوری دیگری از آن ندارد، با این که منظور واقعی از ازدواج، تولید انسان دیگری است، نه لذت و شهوت؛ انسان ظاهربین خیال میکند که فقط برای این رفتنها و آمدنها و زدنها و کشتنها و شکستنها آفریده شده است؛ ولی مرد باطن بین و عمیق میداند که در ماورای این اعمال مجازی، حقیقتی هم هست، حقی نهفته است، و هر چه هست از همان است؛ امیر المؤمنین علیه السّلام فرموده: اِنَّما اَلدّنیا منتَهی بَصَرِ الأَعمی لایُبصِرُ مِمّا وَرائَها شَیئاً وَ البَصیرُ یَنفذُها بَصَرُهُ وَ یَعلَمُ اَنَّ الدّارَ وَرائَها.(2)
از آن چه که مشروحاً بیان گردید، این نتیجه را میگیریم که: فعل انسان چیزی نیست که شیئ بر آن صدق بکند، و در حقیقت ناچیز و لاشیئ است؛ و علاوه بر آن چه نگارش یافت:
قرآن کریم، در چند مورد، انسان را با صراحت خالق خوانده، (3)و در چند مورد هم، خالق را متعدد دانسته(4)و در جایی هم، امر خلقت و آفرینش را منحصر به خود شناسانیده است؛(5)سادهترین وجه جمع، در میان این دو دسته آیات،همان است که مشروح گردید که: آفریدن اشیاء و موجودات، و تحقق دادن به آنها، کار خداوند متعال است؛ و بندگان خدا هم، با اذن خدا، با خواست و ارادهای که خدا در نهادشان نهاده، و با حول و نیرویی که در اختیارشان گذاشته است، میتواند صور ظاهری و محسوس بعضی از اشیاء را تغییر دهند، و از چیزی چیز دیگری بسازند، مثلاً از گل، شکل پرنده بریزند، و یا از نیروی خدادادی، دروغ بزرگی جعل کنند.
بنابراین تحقیق که ذکر شد، خالق بودن انسان، مورد تصریح قرآن کریم است؛ و بایستی که انسان هم، مخلوقی در این جهان داشته باشد؛ و اگر بنا باشد که افعال خود او هم، مخلوق و آفریده خدا باشد، چه مخلوق دیگری برای او باقی میماند؟ و قهراً خالقیت انسان، در این صورت، بی معنی شده و بدون مصداق میماند.
1) . انعام (6) / آیه 32. زندگی دنیوی چیزی جز بازیچه و لهو نیست و البته خانة آخرت برای پرهیزکاران بهتر است، آیا نمیفهمید؟.
2) . نهج البلاغه، ج2، ص23. همانا دنیا نهایت دیدگاه نابیناست، و از آن چه که در پشت سر آن است چیزی نمیبیند. و بینا چشمش از دنیا نفوذ میکند و میگذرد و میداند که خانه و زندگی حقیقی در آن سوی دنیاست.
3) . آل عمران (3) / آیه 49. أَنِّی أَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ؛ من برای شما از گل مانند شکل پرنده میآفرینم؛ مائده (5) / آیه 110. وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ و آن گاه که از گل، مانند شکل پرنده خلق میکنی؛ عنکبوت (29) / آیه 17. وَ تَخْلُقُونَ إِفْکاً و خلق میکنید دروغ بزرگی را.
4) . مؤمنون (23) / آیه 14. فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ؛ پس فرخنده بادا خداوند. نیکوترین خالقها؛ صافات (37) / آیه 125. وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخالِقِینَ؛ و ترک میکنید بهترین خالقها را.
5) . اعراف (7) / آیه 54. أَلا لَهُ الْخَلْقُ؛ آگاه باشید که آفریدن منحصر به اوست.
این دانشمند که افعال انسان را مخلوق خدا دانسته: در پاسخ جبریین هم، چنین گفته است: افعال، چون به علل تامه خود، به ضرورت و وجوب، نسبت دارند، به جزء علت خود نیز که انسان باشد، نسبت امکانی دارند؛ ایشان با این گفتار که به اختصارنقل گردید، میخواهند جبریین را که انسان را در کارهای خود، مجبور و فاقد اختیار میدانند، ردّ کنند ولی به طوری که واضح است، انسان را از اصل، بیکار و فاقد فعل، میشناسانند، به جهت این که او را جزء علت افعال او محسوب داشتهاند، نه تمام علت؛ یعنی: انسان، هیچ کاری را به تنهایی نمیکند، و هیچ عملی را نمیتواند خودش انجام بدهد؛ و در تمام کارهای نیک و یا بدی که انسان را فاعل و کننده آنها باید شناخت، ایشان حق شرکتی فقط، برای او قائل هستند!.
با دقت در مثال ذیل و اشتباه و نظایر آن بسیاری از مواضع تاریک مساله خیر و شرّ و حدود تسلط شیطان بر انسان و حقیقت مساله جبر و اختیار روشن میگردد، و معنای این جملة کریمه از آیات قرآنیه: قُلْ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا یَکادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً.(1)توضیح مییابد:
کسی در زمستان سرد کنار بخاری گرم مینشیند تا عرق میکند و بدنش نرم میشود سپس میرود روی برفها و یخها میایستد تا به ذات الجنب گرفتار میگردد و چند روز بیمار میشود و درد میکشد و سرانجام میمیرد.
اکنون ما دربارة هلاکت این شخص چند عامل ذیل را نام میبریم:
1-خدا او را کشت که اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها؛(2)خداوند است که زمستان را سرد و بخاری را گرم و تن را پذیرای بیماری و درد قرار داده است.
2-زمستان و یخبندان او را کشت.
3-بخاری گرم که تنش را گرم و نرم کرد او را کشت.
4-خودش خودش را کشت.
5-او را شیطان کشت که فریبش داد و از اطاق گرم به هوای سرد کشانید.
میدانیم که یک یک این حکمها صحیح است و صحیحتر از همه و اقدم و ادوم آنها این است که خدا او را کشت زیرا که هر واقعه از ارادة خدا وقوع مییابد!
و البته این هم که خودش خودش را کشت صحیح است و نیز این که شیطان او را بفریفت و هلاک ساخت.
اکنون با کمال تعجب به وضوح توارد سه عامل بر یک عمل را مشاهده میکنیم و چون در عرض هم و در یک درجه نیستند منافات با هم ندارند. و میتوانیم نظیری بر آن بیاوریم:
کسی خانهای میسازد و آن را اجاره میدهد، سه مالک بر یک ملک جمع میشود: اول خداوند متعال که لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ، دوم شخص بناگذار که کار کرده و از تنش مایه گذاشته و در صورت خانه نمایان داشته، سوم مستأجر که تنها او حق سکونت در آن خانه را دارد. میبینیم که سه گونه مالکیت در یک مملوک اجتماع یافتهاند.
گاهی چهار مالک هم میشود: مردی کتابی برای پسرش میآورد که او هم آن را به خواهرش عاریه میدهد؛ و البته مالکیت خداوند متعال در همه حال اصحّ و اعلی و اقوی و ادوم است.
با دقت در مثال اول و اشباه و نظایر آن به دست میآوریم:
1-ممیت خداوند است چنان که محیی هم او است، هادی اوست مضلّ هم اوست. هدایت میکند آن که را که خواستار هدایت باشد و اضلال میکند کسی را که طالب گمراهی باشد و خود انسان را در انتخاب حق یا باطل آزاد آفریده است و این اختیار را در نهاد او نهاده است و او نمیتواند بیاختیار و مجبور باشد. (در متن مثال دقت شود).
2 شیطان در هر کسی نفوذ نمیکند و تنها کسی را اغوا میکند که عقلش را اطاعت نکند و سفاهت را در جای عقل گذارد.
3 این خداوند است که شیطان را بر بدکار مسلط میگرداند و خداوند کار بد را راهی برای تسلط بیشتر شیطان میسازد، و اگر کسی بدی نکند شیطان راهی به سوی او نمییابد. وَ یُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِینَ. (1)
4 میبینیم در عین اینکه همه مایهها از خداوند است، و شیطان لاینقطع بدکار را میفریبد و او را به کار بدتر وا میدارد خود عامل هم هیچگاه مسلوب الاختیار نمیشود و هر کاری را که انجام میدهد به میل و رغبت خویشتن انجام میدهد.
5 هر چه آدمی بدکارتر شود راه شیطان به سوی او به اذن خدا بازتر و آسانتر میشود؛ و در واقع اندیشة بدکار شیطانی میشود و خودش خواهان نفوذ بیشتر شیطان میشود زیرا که خداوند فکر بدکار را با کار بدش تباه میسازد و او دوستدار شیطان میشود.
6 اگر چه مایه در کارهای نیک و بد و قدرت بر آنها و حتی نیروی گزینش این یا آن، آن به آن از خداوند متعال میرسد زیرا که هر چه هست از اوست و جویبار فکر و اختیار و اراده در آدمی از جانب او در جریان است ولی بدیهی است که کنندة کار و گزینندة آن خود آدمی است.
7 -تا خود آدمی خواهان کار بد نباشد و تصمیم بر آن نگیرد شیطان نمیتواند او را به کار بد وا دارد؛ بلی چنان که بیان شد تکرار بدکاری فکر بدکار را به بار میآورد و آن را شیطان پسندتر مینماید و گمراه کردن او بر شیطان آسان میشود، زیرا که اندیشهاش شیطانی میشود.
8 -با اندک مطالعه درمثال اول و نظایر آن روشن میشود که هر چه خیر و شرّ بر انسان میرسد از خدا میرسد قُلْ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ ولی باعث گرفتاری به شرّ خود آدمی است.
شاید در اینجا این تصور پیش آید که خوب بود که خدای متعال که ارحم الرّاحمین است شرّ به انسان نمیرسانید اگر چه خود او خواهان شرّ میشد، مثلاً در مثال اول خداوند جلو بیماری و دردمندی را از انسان میگرفت اگر چه او با بدن عرق کرده و گرم شده روی یخها مینشست، جواب این است که سنگها همین طور میباشند که سرما نمیخورند و بیمار نمیشوند و در آن صورت آدمی مثل سنگ میشد؛ ولی خدا خواست که انسان با خواست باشد و نام مرید را در نهاد او گذاشت که با خواست و ارادة خود یا اطاعت کند و بالا رود و یا عصیان ورزد و از سنگ هم پایینتر افتد.
1) . ابراهیم (14) / آیه 27.
تا آنجا که ما اطلاع داریم، قدمای علمای اسلام (البته به طور غالب، نه همة آنان) در مسالة بقای اعمال از فکر عادی و ظاهری تجاوز نکرده، و قدمی در این راه فراتر بر نداشتهاند؛ فعل در نظر آنان شبیهترین چیز به زمان بوده است که هر جزئی از آن، موجود میشود و فوراً منعدم میگردد و آن دوم هنگامی به وجود میآید که آن اول، از بین رفته باشد (در این مثال، تفاوت نمیکند که زمان موجود حقیقی باشد. و یا ذهنی و البته میدانیم که زمان موجود نیست) عمل هم در نزد آنان جز حرکتی که از جوارح مشاهده میشود و فوراً منعدم میگردد، مفهوم دیگری نداشته است.
و باید اعتراف کرد که: در نظر ابتدایی و عرفی، تصور بقای عمل تا چه رسد به تجسم آن بسیار مشکل است. و چگونه اعتقاد به چیزی توان داشت که تصورش نامیسور باشد! و برای همین بوده که صاحب تفسیر روح البیان(1)با کمال سادگی و بدون اندک تأمل، فتوی داده که اعمال باقی نمیمانند! بلی نتیجة نظر بدوی و نگاه سطحی، بیشتر و بهتر از این نمیشود نه شرع به آن اهمیتی داده و نه عقل حجیتی؛ قرآن کریم کسانی را که به نظر ظاهری قانع میشوند ملامت فرموده: یَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ؛(2)بلی تا وقتی که به ظاهر عمل نظر شود، و در فهم حقیقت آن پیشرفتی نشود، تصور بقای عمل، متعذر شناخته خواهد شد. و بحث همان خواهد بود و فتوی همین.
نخستین تعریفی که برای عمل، از متقدمین به ما رسیده این است که عمل عرض است! قدما غالباً ذات عمل را عرض دانستهاند. صاحب مجمع البیان(3)و فخر رازی(4)تصریح کردهاند بر این که: عمل عرض است و بقایی ندارد و شیخ مفید(5)نیز صریحاً همین تعریف را گفته، و شیخ طوسی و کشاف و بیضاوی و صافی و شبرّ و طنطاوی هم ظاهراً پیرو همین مسلک بودهاند.
بلی قدما به طور اغلب و اکثر، عمل را عرض گرفتهاند، ولی از جوهری که معروض عمل باشد، هیچ نامی نبردهاند؛ گوئیا که این عرض به طور مستثنی نیازی به موضوع نداشته و یا همة مردم از آن مطلع بودهاند؛عجیب است که آنان پس از آن که عرض بودن عمل را مسلم دانستهاند بقای عرضی را هم که در بعضی از اعراض ممکن دانستهاند از آن سلب کردهاند.
چنین به نظر میرسد که قدما در بحثهای خود دربارة عمل، فقط به صدور آن از عامل توجه کردهاند و اصلاً به ذات خود عمل نپرداختهاند؛ و چون صدور عمل را از عامل، مرادف با فعل به اصطلاح فلسفه، که قرار و بقایی در آن نیست، یافتهاند، فلذا حکم کردهاند که عمل عرض است یعنی به ذات عامل عارض میشود و پس از عروض فوراً فانی
1) . ج1، ص138.
2) . روم (30) / آیه 7. ظاهری را فقط، از زندگی دنیوی در مییابند و آنان از عاقبت زندگی بیخبرانند.
3) . در ج 3، ص339، س. گفته: اعمال، اعراض هستند و امکان ندارد که اعاده شوند.
4) . جامع تعبیرات فخر رازی در مفاتیح الغیب، ج1، ص675 و 2 ص648 و 3، ص183 و 4، ص267. این است که عمل چون که عرض است باقی نمیماند و به محض وجود یافتن معدوم و فانی و متلاشی میگردد.
5) . ریاض السالکین، ص399، از شیخ مفید.
میگردد؛ اگر مقصودشان چنان که ظاهر کلامشان میرساند چنین بوده باشد پس آنان از بحث کردن در ذات عمل، یکسره به دور افتادهاند و نه فقط پاسخی به قائلین به تجسم عمل، که در آن هنگام موجود بودهاند چنان که میآید، نگفتهاند. و نه فقط آیاتی را که در ذات عمل گفتگو میکند، بی تفسیر گذاشته و گذشتهاند. بلکه برای حقیقت عمل اصلاً تعریفی درست و یا نادرست نگفتهاند و در عوض توجه به ذات عمل و تدبر در حقیقت آن فقط به جنبة صدور آن که غیر از خود آن است پرداختهاند و به جای تفکر در جوهری که عمل است کیفیت پیدایش آن را که عرض است مورد گفتگو قرار دادهاند.
آری عمل، علاوه بر ظاهر آن که عرضی بیش نیست، حقیقتی در ماورای این ظاهر دارد، و آن نیرویی است که از ذات عامل خود اشتقاق مییابد و از بدن او جدا میگردد و جوهری است مانند خود عامل و عرض نیست اگر چه با اعراض مشاهده میشود. و بدون آنها احساس نمیگردد چنان که خود عامل هم همین طور است.
فخر رازی، در جایی که در تفسیر خود، (1)عمل صالح را تفسیر میکند، به ذات عمل، توجه کرده و برای آن معروضی فوق العاده بزرگ پیدا کرده و عمل را با آن باقی دانسته است میگوید: عمل صالح، به خودی خود باقی نمیماند چون عرض است، و با عامل خود نیز نمیماند چون او هم هالک است چنان که خدا فرموده: کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلاَّ وَجْهَهُ، (2)پس سزاوار است که عمل برای وجه خدا باشد تا با آن باقی بماند.
از اشکالاتی که در تحقیق فوق هست اکتفا به بیان این حقیقت میکنیم که: ذات پاک حضرت باری تعالی معروض واقع نمیشود، زیرا که لازم میآید ذات پاکش معرض حوادث گردد. و معنای کریمه هم آن طور نیست که او گفته وگرنه لازم میآید که بقای انسان را هم منکر گردد مانند اعمال انسان و بالنتیجه بایستی که وجود بهشت و دوزخ را هم انکار نماید، به جهت این که همة اینها در «کل شیئ» داخل هستند.
با مطالعة آثار قدما، به این نکته میرسیم که بیشتر آنان، در مقام کشف تجسم عمل از وصول به نخستین مرحله از مراحل آن هم محروم ماندهاند؛ و فکر فخر رازی که پس از زحمتهای فراوان این قدر توانسته است که حسنه را به جهت عروض خیالی آن به ذات باری تعالی، باقی بداند به طوری که نقل گردید، برای ما نمونة بارزی از طرز تفکر قدما در مسالة بقا و تجسم عمل است.
از لحن گفتار مفسرین و متکلمین چنین بر میآید که مسالة بقا و تجسم عمل از صدر اول اسلام مطرح و مورد گفتگو بوده و به طور مسلم عدهای ظاهراً قلیل، این حقیقت را کشف و حق را به دست آورده بودهاند، و حتی معلوم شده که از عامه نیز کسانی بودهاند که به بقا و تجسم اعمال، رأی میدادهاند.
ولی ما از نام ونشان این دانشمندان و از طرز استدلالشان اطلاعی به دست نیاوردهایم؛ و همین قدر حدس زده میشود که کسانی که متعبد به ظواهر کتاب و سنت بودهاند به بقا و تجسم اعمال گرویدهاند و کسانی هم که اصطلاح جوهر و عرض و مانند آنها کم یا بیش به سمعشان رسیده بوده به عدم امکان بقای اعمال، معتقد شدهاند.
و به احتمال بسیار قوی، این مساله در میان اصحاب و تابعین و حتی تابعین تابعین، مورد اختلاف نبوده و آنان بنا را به ظواهر آیات و احادیث گذارده و قهراً در تجسم عمل اتفاق داشتهاند و این مطلب از تضاعیف کتب تفسیر روشن میگردد.
شاید که شیخ ابوالفتوح رازی، از جملة قائلین به تجسم اعمال بوده، چون در تفسیر کریمة مبارکة: وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ مِنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ، (1)مرتکب هیچ تأویل نشده و تقدیری هم فرض نکرده و چنین فرموده است: هر آنچه تقدیم کنید و در پیش افکنید از نیکی برای خود باز یابید آن را به نزدیک خدای عزوجل.(2)
و شاید که صاحب ارشاد القلوب. جناب حسن بن محمد دیلمی، نیز از جملة آنان بوده؛ زیرا که در کتاب خود چنین فرموده: اَلبِدارَ اَلبِدارَ قَبلَ نَفادِ الاَعمارِ فَاِنَّ الدّنیا مَزرَعَةُ الآخِرَةِ وَعَلی قَدرِ ما تَزرَعُهُ فیِ الدّنیا تَحصُدُهُ فیِ الآخِرَةِ؛(3)و نیز فرموده: مَحفوظٌ عَلَیکَ ما عَمِلتَ.(4)
و شاید که تعبیر ذیل کشاف را هم از همین نمونه به حساب آورد، در تفسیر: أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ، (5)چنین دارد: معنای (الف و لام) تعریف، در «المفلحون» دلالت میکند که پرهیزکاران، کسانی هستند که اگر صفت رستگاری، تحصل بیابد، و آنان، همان طور که هستند متحقق گردند و با صورتهای حقیقی خویش متصور شوند پس آنان همین حقیقت و صورت خواهند بود و چیز دیگری جز آن نخواهند بود.(6)
تصور این که: عمل عرض است. به انضمام این مقدمه که تبدل عرض به جوهر محال است، عدة کثیری از محققین قرون گذشته را از راه معرفت حقیقت عمل، به یک باره بیرون کرده، و توقف عدهای دیگر را هم سبب شده است.
سید علی خان مدنی، پس از آن که در ریاض السالکین، (7)آراء و عقائد را آورده. خود سکوت کرده و چیزی از نفی و اثبات در این باب بیان نداشته است؛ آیا ایشان با این سکوت توقف خود را اعلام داشتهاند؟ چنین به نظر میرسد که: عمل را عرض میدانند، زیرا که تحقیق در مساله را به کتاب المیزان الاخرة که به یکی از متأخرین اصحاب خود نسبت داده، حواله کرده است؛ و محتمل قوی این است که کتاب نامبرده: از تألیفات ملا محسن فیض باشد، و همان است که
1) . بقره (2) / آیه 110.
2) . تفسیر ابوالفتوح رازی، ج1، ص278.
3) . ص117، باب 22، بشتابید، بشتابید به سوی حسنات، تا عمرها تمام نشده چون که دنیا کشتزار آخرت است، و به قدری که در دنیا میکاری در آخرت میدروی.
4) . ص 104، باب 20. آن چه که کردهای برای تو نگاه داشته شده است.
5) . بقره (2) / آیه 5. آنان همان رستگارانند.
6) . ج1، ص113.
7) . ص400.
در تفسیر صافی(1)، به نام میزان القیامة، یاد شده است؛ اگر این حدس، صحیح باشد ایشان با فیض، همراه بوده و عرض بودن عمل را اختیار کردهاند.
ملا نظرعلی طالقانی در کشف الاسرار، چنین نوشته: علما قدس سرهم هنوز تحقیق یقینی نفرمودهاند که اعمال با آن که اعراض هستند، چگونه اجسام و جواهر میشوند؛(2)ایشان، در بقای اعمال بحثی نکرده و گوئیا آن را ممکن دانستهاند، ولی در طلسم استحالة انقلاب عرض به جوهر بند شدهاند.
علامة مجلسی رحمه الله تعالی ، اگر چه به شکستن این طلسم، تمایلی نموده، ولی عجیب است که با این همه عظمت و بزرگواری و اطلاع در آیات و احادیث باز احتیاط کرده است؛ در جایی فرموده:(3)همة احوال و افعال دنیوی، در نشأة آینده متجسم و متمثل میشوند، یا با آفریده شدن مثالهایی که شباهت به آنها دارند و یا با برگشتن اعراض دنیوی در آنجا به جواهر؛ احتمال نخست با حکم عقل موافقتر است و صریح نقل هم با آن منافات ندارد.
بدین ترتیب میبینیم که جناب مجلسی نتوانستهاند دربارة استحالة انقلاب عرض به جوهر و عدم آن، رأی قطعی بدهند، و هم نتوانستهاند که در این باره با فلاسفه، مخالفت و یا موافقت صریح نمایند، و بالاخره هم مطابقت و موافقت آنان را ترجیح دادهاند.
ایشان، در عبارت فوق، برگشت اعراض دنیوی را در آخرت به جواهر، محتمل دانستهاند؛ ولی در عبارتی که در زیر از ایشان نقل میکنیم، این احتمال را نقض کردهاند: قائل شدن به این که: در این نشأه، انقلاب عرض به جوهر، و جوهر به عرض محال است، و در نشأة آینده ممکن خواهد بود، به سفسطه نزدیکتر است؛ به جهت این که نشأة آخرت، مثل همین نشأه است؛ و این که مردن و دوباره زنده شدن در میان این دو نشأه، فاصله میشود، نمیتواند برای امثال این احکام، صلاحیت داشته باشد.(4)
از تعبیر نخست ایشان، پیداست که آیات و روایات را صریح در بقا و تجسم اعمال نمیدانند؛ نگارنده گوید: اگر پای تأویل به میان آید (از آن نمونه تأویلات که در کتب تفسیر، فراوان است) هیچ کلام صریحی در عالم نمیتوان یافت. زیرا که با در تقدیر گرفتن یک کلمة «کَأَنَّ» مثلاً، معنای هر جمله، یک سره عوض میشود؛ ولی اگر تأویل ترک شود، الحق هم آیات و هم احادیث با عبارات گوناگون و با صراحت غیر قابل انکار، بقا و تجسم اعمال را میرسانند (از آیات و احادیث یاد شده، در آینده انشاء الله تعالی، فصل مشبعی خواهیم آورد).
تعجب اینجاست که این دانشمندان، پس از آن که عرض بودن عمل را مسلم گرفتهاند، توضیح ندادهاند که چگونه و در روی کدام موضوع، آن را باقی دانستهاند؟! و چطور از بقای عمل فارغ شده و در تبدل آن به جسم، سخن راندهاند؟! زیرا که اگر عمل عرض باشد بایستی که معروضی داشته باشد تا با آن باقی بماند؛ و معین نکردهاند که این معروض چیست؟ و بر محقق لازم است که اولاً معروض عمل را اگر آن را عرضی بیش نمیداند پیدا کند و عمل را با آن باقی بداند و سپس در این باره بحث بکند که در آخرت چگونه اعراض دنیویه جواهر اخرویه خواهند شد؟ و یا از اول مانند دانشمندان سابق الذکر اصل بقای عمل را نپذیرد.
ما تحقیق کامل و بررسی دقیق کرده و عمل را از عرض بودن، رها ساختهایم؛ عمل در نظر ما نیرویی است که از تن عامل جدا میگردد و عمل و عامل هر دو جوهر هستند؛ فلذا از گفتگوهای فوق و امثال آنها فارغ میباشیم.
همان طور که بخار هم مانند آب جوهر است و عرض نیست اگر چه به دست نمیآید و در ترازو سنجیده نمیشود و طول و عرض برایش تعیین نمیشود، عمل هم که باز شدة تن است جوهر است و عرض نیست نهایت آن که بخار در هوای سرد دیده میشود و عمل هیچ گاه در این زندگی دیده نمیشود؛ این محقق است و جای شک نیست که آدمی هر عملی که میکند قدری از مواد تن خود را میکاهد یعنی لاغر میشود و در ترازو سبک میآید یعنی مادّه بدن بر میگردد و نیروی عمل میگردد.
و علاوه بر آن، اصل تقسیم اشیای خارجیه، به دو قسم جوهر و عرض نادرست است؛ به جهت این که عرضی در خارج از ذهن موجود نیست؛ و به جز جوهر موجود دیگری در جهان نیست جهان پر از ماده و نیرو است و هر دو جوهرند؛ (تحقیق در بحث ذیل):
لازم است که در اصل تقسیم ماهیات موجوده در خارج به جوهر و عرض که از زمان باستان و از دانشمندان یونان یادگار مانده است. بحث کامل به عمل آید؛ و اگر واقعاً همان طور که ما فهمیدهایم عرضی در عالم نباشد و هر موجود جوهر باشد دیگر جای بحث برای امکان انقلاب عرض به جوهر باقی نمیماند و در این صورت راه تجسم عمل بسیار صاف و هموار میشود و جای این را که «آیا ممکن است عرض جوهر گردد؟» این میگیرد که «آیا ممکن است جوهری به جوهری یعنی نیرو به ماده، مبدل شود؟» اکنون به حول الله تعالی وقوته میگوییم: آن چه که در خارج متحقق است، ماهیات جواهر است. و بنا به قول به اصالت وجود آن چه در جهان متحقق است وجودات جواهر است و در خارج از ذهن نه اعراض در قبال ماهیات جواهر، ماهیتی دارند، و نه در قبال وجودات جواهر، وجودی؛ و این ذهن انسان است که از همین ماهیات متحققه که جواهرند، او صافی انتزاع کرده و بر آنها اثبات میکند؛ و برای این اوصاف انتزاع شده، احکام و حدودی هم، تعیین میکند؛ پس نباید ما موجودات ذهنی را در حساب موجودات خارج بگذاریم و بنابراین تقسیم ماهیات خارجیه و یا وجودات خارجیه، به جوهر و عرض، هیچ معنایی ندارد؛ و تقسیم موجودات ذهنیه به آن دو، اگر چه صحیح است، ولی این نتیجه را نمیتواند بدهد که عرض موجود است.
اگر بگویند: در صورتی که ذهن انسان، آئینه جهان خارج است، پس هر چه دارد از جهان خارج دارد، و معنای آئینه بودن همین است؛ و بنابراین، اعراض که در ذهن، موجود هستند، حتماً در خارج هم بایستی موجود باشند.
میگوئیم اگر چه ذهن ما آئینه جهان خارج است، و کارش این است که موجودات بیرون از خود را بنمایاند، ولی چون همین آئینه جهان نما، یگانه وسیله فهم ما نیز میباشد، و به منزله چاقوی اهل تشریح میباشد، فلذا موجود واحدی را به جهات عدیده و جوانب متشتته منشعب میگرداند، و یک موجود را با تصویرات گوناگون نشان میدهد، و در این مرحله از فهم و درک، اعراض در ذهن آدمی پدیدار میشوند، و از یکدیگر در عالم فهم متمایز میگردند، و معنایی برای فکر کردن و اندیشه نمودن، جز همین پدید آمدن اعراض، و تمایز آنها از یکدیگر نیست.
اگر گفته شود: فرض میکنیم که دو جسم، در دو شکل مختلف، در خارج موجود است، اگر این دو شکل را دو عرض و دو موجود بدانیم، وجود عرض واضح میشود؛ و اگر این دو شکل را عدمی بگیریم، بایستی آن دو جسم را هم بر خلاف بداهت، غیر متفاوت بدانیم، و بگوئیم که به دو جسم متماثل نظر میکنیم.
میگوئیم: آن گاه که ما به دو جسم متماثل نظر میکنیم، و حکم به تماثل خارجی آن دو میکنیم و یا به دو جسم مختلف الشکل نظر کرده و به اختلاف آن دو، حکم میکنیم، ظرف وجود دو وصف تماثل و اختلاف، فقط ذهن حاکم است، چنان که ظرف وجود این دو حکم هم همان جاست و در خارج به جز آن دو ذات، موجود دیگری نیست؛ و گرنه لازم میآید که آن دو موجود مفروض، چهار موجود باشند.
اگر گفته شود: آن دو شکل، در خارج، موجود مستقل نیستند که لازم آید دو جسم، چهار موجود شوند، بلکه وجود آن دو شکل، وجودی غیر مستقل است، و معنای وجود عرض، همین است.
در پاسخ گوئیم: آن دو شکل خالی از دو حال نیستند: یا در خارج هستند و یا نیستند، اگر نیستند پس عرض، در خارج موجود نیست و اگر هستند و واقعاً موجودند، پس همان است که گفتیم، لازم میآید دو جسم، چهار موجود شوند؛ و علاوه بر این، چه معنایی برای وجود غیر مستقل، میتوان تصور کرد؟ آیا اندکی از عدم، با وجود مستقل، مخلوط میشود و آن دو آن را از استقلال میاندازد؟! و یا وجود کم رنگ، غیر مستقل است و وجود پر رنگ هم وجود مستقل است؟! مانند نور پر رنگ و کم رنگ؟! هیچ کدام از این تصویرات و امثال آنها نمیتوانند نیمه وجود بسازند!.
اگر گفته شود: دو انسان، اگر امتیازی از هم ندارند، پس چطور دو انسان شدهاند و یک انسان نیستند؟ و اگر دارند، ولی عدمی است، پس در واقع باز هم امتیازی از هم ندارند، و اگر ما به الامتیاز آن دو، وجودی است، پس حتماً، این ما به الامتیاز، عارض بر آن دو میباشد؛ به جهت این که هر دو در تمام حقیقت نوعیه، متحد میباشند، و تمام ذاتشان، ما به الاشتراک آنهاست؛ پس عرض بایستی موجود باشد.
در پاسخ گوئیم: دو انسان، اگر چه در تمام ذات و همه اوصاف، متماثل باشند، و فرض میکنیم که هیچ ما به الامتیاز نداشته باشند، باز به طور یقین، دو تا خواهند بود، و واحد نخواهند شد، و ما به الامتیازشان خودشان و سراسر وجودشان و عین ما به التماثلشان خواهند بود؛ و لازم است به این حقیقت متوجه باشیم که دو انسان، در هیچ جزئی شریک نیستند و امکان ندارد که جدا از هم باشند و شرکت هم داشته باشند؛ بلی دو موجود، نمیتوانند اشتراک ذاتی داشته باشند، نه در جزء محسوس و نه در غیر محسوس، و فقط میتوانند متماثل باشند، متماثل در ذات، در اوصاف؛ و بدیهی است که اشتراک غیر از تماثل است، و آن چه ممکن است دومی است.
و اما این که تقریباً همه اهل علم، افراد نوع را دارای حقیقت واحده، و انواع یک جنس را شریک در جزء ذات مینامند و میدانند، از باستانیان یونانیان یادگار مانده، و اصل صحیحی ندارد؛ و از فروع مساله ارباب انواع و مثل افلاطونی است.
و در صورتی هم که فرض شود که دو انسان، ما به الامتیاز دارند، مثلاً قد یکی بلند و دیگری کوتاه است، نمیتوان گفت که این ما به الامتیاز، از عوارض آن دو نفر بوده، و در خارج وجود دارد، زیرا که لازم میآید که دو موجود، چهار موجود شود؛ حقیقت این است که، تماثل دو موجود، و هم چنین اختلاف آن دو در شکل، هیچ یک نمیتواند در خارج
موجود باشند، و موطن تماثل و اختلاف و حکم به آن دو، همانا ذهن حاکم است، نه جهان خارج، و آن چه که در خارج هست، دو انسان متماثل، و یا مختلف الشکل است.
اگر گفته شود: مسلما در جهان، ماهیتهای گوناگون هست، و باید که هر کدام از آنها، معروض گونه و طوری باشد، غیر از گونه و طور آن دیگر، تا بتواند گوناگون باشند؛ پاسخ این است که دو طور موجود و دو گونه ماهیت و موجودات مختلفه، در خارج هستند، و در عالم خارج گوناگون هستند، و متماثل نیستند (و اگر دو موجود، متماثل باشند، همین گفتار را درباره تماثل آن دو خواهیم گفت) ولی طورها و گونههای آنها، و اختلاف و تماثل آنها، در خارج نیست.
و به طور خلاصه خود شیئ، در خارج هست، چه بزرگ باشد چه کوچک، چه سفید باشد چه سیاه، و غیر آنها؛ ولی بزرگی یا کوچکی آن و نیز سفیدی و یا سیاهیش، در خارج نیست؛ و خیلی فرق هست در میان این که گفته شود: شیئ بزرگ سفید، در جهان هست و این که سفیدی و بزرگی شیئ در جهان هست؛ و آن چه که ما نفی میکنیم وجود سفیدی و بزرگی و غیر اینها موجود باشند، لازم میآید که یک چیز، چند چیز باشد.
اگر بگویند: در جهان، دو چیز در جائی و سه چیز در جای دیگری، میتواند باشد؛ پس هر کدام از این دو دسته، در خارج، معروض شمارهای و مکانی، غیر از شماره و مکان آن دیگری است؛ در پاسخ میگوئیم: فقط خود دو چیز و سه چیز در خارج هستند، و به جز خود آنها، موجود دیگری به نام عدد و مکان، در عالم نیست؛ و گرنه بایستی که از پنج، زیادتر باشند؛ شماره و مکان، در جایی هستند که حکم به آن دو در آنجا موجود میشود، و آن جا ذهن است.
ملا صدرا میگوید: حرکت، امری عقلی است، و وجودی برای آن در خارج نیست؛ و ایضاً: حرکت، همان مفهوم تغیر است، و معنایش اضافی است، و وجودی برای آن جز در ذهن نیست؛ از این دو کلام خوب فهمیده میشود که نظریه ایشان چیست؟.
نتیجة بحث این است که: هیچ عرضی به هیچ عنوانی در خارج وجود ندارد، و هر چه که در جهان هست، فقط جوهر است؛ و بنابراین، تقسیم اشیای خارجیه به جوهر و عرض، از اصل، نادرست است.
با مطالعه بحثهای این فصل، خوب به دست میآید که یک جمله، بلی فقط یک جمله: «عرض موجود است» قرنها دانشمندان را از اعتقاد به معاد اعمال، باز داشته و آنان را از وصول به حقیقت رستخیز، مانع شده است؛ با این بحثها تمامی موانعی که متقدمین از دانشمندان مسلمین در راه فهم بقا و تجسم اعمال در جلو عقول و اندیشهها قرار داده بودند، کلیتاً برداشته میشوند و راه به سوی این حقیقت هموار میگردد و باز میشود.
نخستین دانشمندی (از مؤلفین اسلامی) که تجسم عمل را کشف، و به آن استدلال و نقض منکرین را دفع کرده است تا آن جا که ما اطلاع یافتهایم، دانشمند بزرگوار جناب شیخ بهاء الدین محمد عاملی، رضوان الله علیه است. غالباً کسانی که بعد از ایشان قائل به تجسم عمل شدهاند از فکر بکر وی استفاده کرده و چیزی به فرمایشات ایشان نیفزودهاند؛ و بسا عین گفتار ایشان را تکرار کرده و حتی گاهی مقداری از کلمات ایشان را شاید به جهت این که به عمق آن نرسیدهاند، حذف کردهاند؛ اینک ما سخنان متین و استوار ایشان را بیکم و کاست میآوریم و در پیرامون آنها به بحث میپردازیم:
فرموده: تجسم اعمال، در نشأة اخرویه، در احادیث زیادی که عامه و خاصه روایت کردهاند، وارد شده است.(1)
و ایضاً: بعضی از صاحب دلان فرموده: مارها و عقربها و بلکه آتشهایی که در قیامت ظاهر میشوند عین همان اعمال زشت و اخلاق پست و عقائد باطل هستند که در این صورتها ظاهر میشوند، و این چادرها را به سر میکشند؛ چنان که روح و ریحان و حوری و میوهها، همان خلقهای پاکیزه و اعمال صالحه و اعتقادات حقه میباشند که در این جهان، در این طرز آشکار گردیده و با این اسمها نامیده شدهاند: زیرا که حقیقت واحده، با اختلاف مواطن صورتهای مختلف در مییابد و در هر جایی با زیوری آراسته شده، و در نشأهای با طرزی پیراسته میگردد.(2)
سپس فرموده:(3)گفتهاند که اسم فاعل، در فرمایش خداوند متعال: یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذابِ وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لمُحِیطَةٌ بِالْکافِرِینَ، (4)به معنی استقبال نیست، تا به طوری که اهل ظاهر از مفسرین گفتهاند، معنی این باشد که دوزخ، بعدها در نشأة آخرت آنان را احاطه خواهد کرد، بلکه به معنای حقیقی خود که زمان حال است، میباشد. زیرا که اخلاق و اعمال و اعتقادات زشت ایشان در همین نشأه پیرامون آنان را فرا گرفته است و اینها عین همان دوزخ هستند که بعدها در نشأة آخرت در شکل آتش و عقربها و مارها به آنان آشکار خواهد شد.
و قیاس باین کن فرمایش خداوند عزوجل را: إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوالَ الْیَتامی ظُلْماً إِنَّما یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ ناراً، (5)و همچنین فرمایش خداوند پاک: یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً، (6)مقصود این نیست که پاداش آن را مییابد بلکه این است که خود آن را مییابد، ولی در حالی که با چادری دیگر آشکار شده است، و فرمایش خداوند متعال: فَالْیَوْمَ لا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً وَ لا تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ، (7)تقریباً صریح در این است و مانند اینها در قرآن عزیز بسیار است.
و در احادیث نبویه، آن قدر وارد شده است که شمرده نمیشود. مانند اینکه فرموده: الّذی یَشرَبُ فی آنِیةِ الذَّهَبِ و الفضّةِ اِنَّما یُجرجِرُ فی جوفِهِ نارَ جَهَنَّمَ؛(8)و فرموده: الظُّلمُ ظُلُماتُ یومِ القِیامَةِ؛(9)و فرموده: الجَنَّةُ قیعانٌ وَ اِنَّ غِراسَها سُبحانَ اللهِ وَ بِحمدِهِ؛(10)و غیر از اینها از احادیث فراوان.
و نیز شیخ بزرگوار فرموده:(11)آن چه گفته میشود که جسم شدن عرض بر خلاف عقل است سخنی است که فقط ظاهر دارد و عوام پسند است. و آن چه که خواص اهل تحقیق بر آنند این است که اصل شیئ و حقیقت آن غیر از صورت آن است صورت فقط وسیلة تجلی اشیاء به حواس ظاهری است و در نزد صاحب ادراکات باطنی لباسی است که به قامت حقائق اشیاء پوشانیده شده و ظهور شیئ در صورتهای خود به حسب اختلاف مواطن و نشأهها گوناگون میشود در هر موطنی لباسی میپوشد و در هر نشأهای چادر دیگری به خود میپیچد؛ چنان که گفتهاند: رنگ آب، رنگ
1) . اربعین، ص255، ذیل حدیث 40.
2) . اربعین، ص256 و 257.
3) . اربعین، ص257.
4) . عنکبوت (29) / آیه 54. شتابان، از تو عذاب طلب میکند و مسلماً دوزخ پیرامون کافران را فرا گرفته است.
5) . نساء (4) / آیه 10. کسانی که اموال یتیمان را به ستم میخورند، همانا در شکمهای خود آتشی را میخورند.
6) . آل عمران (3) / آیه 30. روزی هر کسی آن چه را که از خیر انجام داده بود حاضر شده مییابد.
7) . یس (36) / آیه 54. امروز کسی ستم کرده نمیشود و پاداش داده نمیشود جز آن چه را که میکردید.
8) . کسی که در ظرف طلا و نقره میآشامد، همانا به اندرون خود آتش دوزخ را فرو میریزد.
9) . ستمگری تیرگیهای روز قیامت است.
10) . بهشت دشتهای بزرگی است و کشت آن «سبحان الله و بحمده» است.
11) . اربعین، ص94 و 95.
ظرف آب است؛ و اما اصلی که این صورتها یکی پس از دیگری به آن وارد میشوند و از آن گاهی به «سِنخ»(1)تعبیر میآورند، و گاهی به «وَجه»(2)و دیگر بار به «روح» آن را فقط علام الغیوب میداند.
پس بعدی ندارد که چیزی در جایی عرض باشد، و در جای دیگری جوهر؛ آیا نمیبینی که شیئ دیده شده، در صورتی به حس بینایی ظهور مییابد که چادرهای جسمانی به خود پیچیده باشد، و وضع خاصی به خود بگیرد نه نزدیک نزدیک آید. و نه دور دور رود و مانند اینها از شرایط با این که در حس مشترک از این امور عریان و از این شرایط جدا و لخت است.
و آیا نمیبینی که صورت علم که در بیداری به تو آشکار است، در این نشأه امری عرضی است و سپس همان علم، در رؤیا، در صورت شیر، (3)ظاهر میشود؛ پس آن چه که در این صورتها ظهور میکند یک چیز است. و یک حقیقت است که در هر موطنی به صورتی جلوهگری میکند و در هر نشئهای با زیوری خود را میآراید و در هر جهانی زی آن جهان را به خود میگیرد و در هر مقامی اسمی پیدا میکند جسم میگردد در جایی آن چه عرض بود دگر جای.
عمل، صورت ماده(4)ای است که نعمت یا نقمت خواهد شد
پس از تأمل، در سرتاسر فرمایشات شیخ بزرگوار که در فوق نقل شد، به طور واضح و صریح فهمیده میشود که عمل در نزد ایشان عرض مقابل جوهر نیست بلکه عرض به معنای صورت است صورت است برای مادهای برای هیولائی، که در جهان آخرت این صورت را از بر، برافکنده و صورت نعمتهای بهشت و یا نقمتهای دوزخ را به خود میگیرد. بنابراین شیخ بزرگوار شیخ بهاء الدین عاملی رحمه الله تعالی، عمل را عرض نمیداند و جوهر میداند و عمل را صورت کنونی نعمتهای آینده بهشت و نقمتهای آیندة دوزخ میداند، به جهت این که: «صورت» از اقسام جوهر است.
فشرده و چکیدة سخنان شیخ بهایی قدس سره همین است و عین حق است. ولی در مطاوی فرمایشات ایشان، که در بحث فوق نقل کردیم سه جمله به چشم میخورد که با مضمون سایر کلمات ایشان نمیسازد، و با خلاصة مقصود ایشان سازگاری ندارد و شاید که ایشان «به صورت» به مناسبت این که آنرا حال در ماده (هیولی) میداند عرض نام میدهد و عرض به این معنی قسمی از جوهر است و قسیم آن نیست؛ ولی با این همه تکلف، نمیتوان سراسر سخنان ایشان را مطابق مصطلحات اهل فلسفه، تفسیر و تصریح کرد، چون با صراحت اظهار داشتهاند: بعدی ندارد که چیزی در جایی عرض و در جای دیگر جوهر باشد. در این تعبیر عرض قسیم و مقابل جوهر است و شاید که وی در جوهر و صورت و عرض اصطلاح مخصوصی دارد.
بهترین مثل برای شناساندن هیولی (ماده) و حلول صورت در آن، همین مثل است که شیخ آورده است. رنگ آب، رنگ ظرف آب است. یعنی چنان که آب از خود رنگی ندارد، و بیرنگ هم دیده نمیشود. بلکه به رنگ ظرف خود در میآید، و چون هیچ گاه بدون ظرف نمیباشد، فلذا هیچ وقت هم بیرنگ دیده نمیشود؛ همچنین حقیقت موجودات جهان هم از ذات خود رنگی یعنی صورتی ندارد، و بیصورت هم متحقق نمیشوند، بلکه به صورتهایی که ظرف وجود آنها یعنی جهان و طرز نشأه اقتضاء میکند در میآیند. و چون هیچ گاه نمیتوانند از جهان مطلق بیرون بروند، و از هر نشأه فارغ گردند فلذا هیچ موجودی هم هیچ گاه بیصورت نخواهد بود. پس حقائق جهان، بنا بر آن چه شرح شد، غیر از صورتهای خود میباشند، و اعمال بشر هم که در ظرف این طرز نشأه و این طور زندگی به صورتهای کنونی تحقق مییابند، پس از عوض شدن طرز نشأه و نحوة زندگی، مسلماً در صورتهای دیگری بارز خواهند شد: در صورت نعمتها و نقمتهای اخروی.
راستی آیا آن چه که در رؤیا دیده میشود، با آن چه که در جهان خارج به عنوان تأویل و به نام تعبیر واقع میگردد متحد الحقیقه هستند؟! نخستین دانشمندی که به این پرسش بسیار عجیب (تا آن جا که ما اطلاع داریم) پاسخ مثبت داده شیخ بزرگ شیخ بهاء الدین محمد عاملی است و غیر از ایشان کسی را نیافته و نشنیدهایم که این پرسش را مطرح نماید و به آن متعرض شود.
در گفتاری که از ایشان نقل کردیم، دیده میشود که فرموده: هیولای علم، که در بیداری به صورت عرضی ذهنی جلوهگر است، در عالم خواب و رؤیا، به صورت شیر در میآید.(1)این سخن در بدو نظر، بسیار عجیب به نظر میرسد و واقعاً بعید شمرده میشود ولی پس از بررسی برخی از آیات کریمة قرآنیه، اصل این مساله کاملاً روشن گردیده، و جای ابهامی از حیث دلالت آیات، باقی نمیماند؛ اگر چه هنوز پای عقل بشری به آن نرسیده، ولا، یا نعمی، در این باب نگفته، و راهی برای تحقیق و بررسی قضیه نیافته است.
اینک ما، چند نمونه از آیات کریمه، در بحثهای ذیل، نقل میکنیم و به حول الله وقوته اثبات میکنیم که فرمایش جناب شیخ عین حق، و شرح حقیقت است.
خداوند متعال، رؤیای یوسف علیه السّلام را بدین طرز حکایت میفرماید: یا أَبَتِ إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی ساجِدِینَ، (2)در این کریمه، خداوند علیم، و یا خود حضرت یوسف، به یازده ستاره و خورشید و ماه، ضمیر «هم» را که به جمع مذکر عاقل، بر میگردد، برگردانیده است؛ پس خداوند متعال و یا خود آن حضرت در
1) . چنین به نظر میرسد که شیخ بهایی علیه الرحمه، مثال شیر و علم را از حدیث اخذ کرده است: دار السلام، ج1، ص50. ابن ابی جمهور فی غوالی اللئالی قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم بَینا انّاَ قائمٌ، اِذا اتُیتُ بِقَدَحٍ مِن لَبَنٍ فَشَرِبتُ منهُ، حَتّی اَنّی لاَرَیَ الرَّیَّ یَخرُجُ مِن بینِ اَظافِری؛ قالوا بِما اَوَّلتَ ذلکَ یا رسَولَ اللهِ، قالَ: العِلم؛ و فی روایة: مِن اطرافی؛ و فی اخری: فَشَرِبتُ منه حَتّی رَأَیتهُ یُجری فی عُروقیَ بینَ الجِلدِ و اللَّحمِ.
2) . یوسف (12) / آیه 4. پدر جان، در رؤیا یازده ستاره و خورشید و ماه را دیدم، آنان را دیدم که به من کرنش کنندگانند.
ضمن این حکایت، چنین میفهمانند که: یازده ستاره و خورشید و ماه صورت رؤیایی برادران و پدر و مادر یوسف علیه السّلام هستند؛ و یک حقیقت در دو نشأه در صورت پیدا کرده: در رؤیا به صورت ستارگان و خورشید و ماه، و در بیداری به صورت برادران و پدر و مادر یوسف درآمده است.
سالها گذشت و آن چه که در رؤیا وقوع یافته بود در بیداری هم وقوع یافت و حقیقت کرنش ستارگان، تبدیل صورت داد و در صورت کرنش برادران ظاهر شد؛ چنان که خداوند متعال، نقل فرموده: وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قالَ یا أَبَتِ هذا تَأْوِیلُ رُءْیایَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّی حَقًّا، (1)در این آیه دو نکتة جالب توجه هست: نخست قول حضرت یوسف علیه السّلام «هذا تأویلُ رؤیایَ»، «هذا» اشاره به کرنش برادران است که وقوع مییافت، و تأویل به معنی برگشت است پس کرنش ستارگان برگشت یافته و کرنش برادران گردیده بود؛ دوم: باز قول آن حضرت است «قد جعلها ربی حقاً» ضمیر مؤنث، در «جَعَلَها» به رؤیا بر میگردد و «حقّ» هم به معنی ثابت است، پس معنی این میشود که: خداوند متعال، رؤیای یوسف علیه السّلام یعنی کرنش ستارگان را، در صورت کرنش برادران ثابت و واقع گردانید.
قرآن مجید، خواب دو نفر زندانی را که با حضرت یوسف علیه السّلام با هم در زندان روزگار میگذرانیدند، چنین نقل میفرماید: وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَیانِ قالَ أَحَدُهُما إِنِّی أَرانِی أَعْصِرُ خَمْراً وَ قالَ الْآخَرُ إِنِّی أَرانِی أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِی خُبْزاً تَأْکُلُ الطَّیْرُ مِنْهُ نَبِّئْنا بِتَأْوِیلِهِ إِنَّا نَراکَ مِنَ الُْمحْسِنِینَ، (2)چنین به نظر میرسد که دو نفر با هم «نَبِّئْنا بِتَأْوِیلِهِ» نگفتند، بلکه هر یک جدای از دیگری «إِنّی نَراکَ» گفت؛ ولی چون، دو «اِنّی اَراکَ» مساوی است با یک «انا نریک» فلذا با این صیغه، نقل شده است؛ پس با شهادت متن کلام، به دست میآوریم که این حکایت، نقل به معنی است، نه نقل به لفظ.
بنابر حقیقت فوق، کلمة تأویل را خود خداوند متعال، انتخاب فرموده است اعم از این که آن دو نفر زندانی مرادف این کلمه را گفته باشند، و یا اصلاً هیچ کدام نه متوجه معنای تأویل بوده و نه مرادف آن را به زبان آورده باشند؛ پس ما میتوانیم با کلمة تأویل، استدلال کنیم و پی به این حقیقت ببریم که آن چه در رؤیا واقع میشود برگشت مییابد و در عالم خارج در صورت دیگری وقوع مییابد.
و نیز در پاسخ حضرت یوسف علیه السّلام هم کلمة تأویل هست: لا یَأْتِیکُما طَعامٌ تُرْزَقانِهِ إِلاَّ نَبَّأْتُکُما بِتَأْوِیلِهِ، (3)در این جملة کریمه هم یا خود آن حضرت مرادف کلمة تأویل را انتخاب کرده بوده، و یا خداوند متعال، گفتار او را با این لفظ نقل فرموده، و ظاهر این است که هر دو طرف احتمال، درست است، و به هر حال ما از این نامگذاری با نام تأویل میتوانیم این استفاده را بکنیم که: آن چه در عالم رؤیا وقوع مییابد، برگشت یافته، و در عالم خارج در صورت دیگری واقع میشود.
1) . یوسف (12) / آیه 100. و افتادند (برادران) برایش کرنشکنان، گفت: پدر جان این است برگشت رؤیای پیشین من که پروردگارم آن را حق گردانید.
2) . یوسف (12) / آیه 36. و با او دو جوان، داخل زندان شدند یکی گفت: من خود را در خواب میبینم که انگور میفشارم؛ و دیگری گفت: خودم را در خواب میبینم که در روی سرم، نان میبرم و مرغان از آن میخورند؛ برگشت این رؤیا را به ما خبر ده، به راستی ما تو را از دانایان میبینیم، دانای به تأویل رؤیا؛ (یا از نیکوکاران).
3) . یوسف (12) / آیه 37. پیش از آن که خوراکی که روزی شما باشد به شما برسد، برگشت رؤیایتان را به شما خبر میدهم.
خداوند متعال چنین نقل میفرماید که حضرت ابراهیم علیه السّلام به پسرش اسمعیل علیه السّلام فرمود: یا بُنَیَّ إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ ما ذا تَری، (1)اسمعیل علیه السّلام در پاسخ گفت: قالَ یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ، (2)از این پاسخ معلوم میشود که: ذبح کردن ابراهیم علیه السّلام ، پسر خود اسمعیل علیه السّلام را در رؤیا در نظر حضرت اسمعیل، صورتی از فرمان خداوند بوده است، از فرمان واقعی او که در عالم خارج میرسد، پس چنین استفاده میکنیم که: آن چه در رؤیا وقوع مییابد، صورتی از آن است که در عالم خارج، وقوع خواهد یافت؛ و حضرت ابراهیم هم به طوری که از باقی آیات معلوم است، این نظریة پسر خود را صحیح میدانسته و عملاً آن را تصدیق کرده است؛ یعنی: صورت رؤیای خویش را صورتی از واقعة خارجیه که بایستی وقوع بیابد، میدانسته است.
خداوند متعال باقی حکایت را چنین نقل فرموده: فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِینِ وَ نادَیْناهُ أَنْ یا إِبْراهِیمُ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا، (3)جواب لما محذوف است، و «نادیناهُ» نمیتواند جواب آن باشد، به جهت این که واو عطف دارد و تقدیر ظاهراً این است فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِینِ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا وَ نادَیْناهُ أَنْ یا إِبْراهِیمُ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا و چون تتمة کلام، قرینه و قائم مقام آن میشد فلذا حذف گردید (از تمام آن چه که مفسرین احتمال دادهاند، گفتة ما بهتر و دلچسبتر است.)
و به هر حال، آیات کریمه، دلالت بر این میکنند که عین آن چه که حضرت ابراهیم علیه السّلام در خواب دیده بود، در عالم خارج وقوع یافت، به طوری که این واقعة خارجیه، مصداق رؤیای یاد شده گردید؛ یعنی آن چه که در رؤیا دیده شده بود به طور «هو هو» و «این، آن است» به این واقعه صادق آمد: رؤیایت را ای ابراهیم با مصداق گردانیدی و پیش از آن که این عمل را بکنی، رؤیای تو در جهان حقیقت، مصداقی نداشت، ولی وقتی که هر دو سلم شدید، و پسر را بر زمین افکندی، رؤیایت را صادق و با مصداق گردانیدی.
اعمالی که افراد انسان، در این زندگی انجام میدهند رؤیاهایی میباشند که تأویل و برگشت آنها نعمتهای بهشت و نقمتهای دوزخ است؛ در حکایت فوق. در بیان رؤیای حضرت ابراهیم علیه السّلام و تأویل آن، پس از آن که خداوند متعال «قد صدقت الرؤیا» فرموده، بعداً هم، چنین فرموده است: انا کذلک نجزی المحسنین، یعنی همان گونه که ابراهیم رؤیای خود را راست گردانید، ما نیز مسلماً همین طور نیکوکار را پاداش میدهیم. همان طور که رؤیای آن حضرت وجودی ذهنی بود، و پنداری بیش نبود و او آن را در خارج موجود گردانید و به آن مصداق درست کرد، خداوند جهان آفرین هم به اعمال پارسایان که موجودات دنیوی هستند و در مقابل آخرت و حقایق آن، شبیهترین چیز به رؤیا میباشند، در جهان آینده، وجود اخروی و تحقق فردوسی میدهد بدانگونه که هر ناظری میگوید: این، همان است که در دنیا به جا آوردم، و آن را در آنجا انجام دادم؛ این، همان است که در دنیا روزی من شده بود.
خداوند متعال فرموده: کُلَّما رُزِقُوا مِنْها مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقاً قالُوا هذَا الَّذِی رُزِقْنا مِنْ قَبْلُ، (1)ظاهراً معنای این کریمه همان است که ما گفتیم: اعمال گذشتة دنیوی خودشان را میبینند که با حقیقت خود ظهور کرده و در صورت لذتی ابدی و سروری همیشگی نمایان گردیده است، و در عین حال، شباهت خود را هم به عمل دنیوی گذشته محفوظ داشته چنان که فرموده: وَ أُتُوا بِهِ مُتَشابِهاً، (2)آیا تأویل و برگشتی بهتر از این، به تصور میرسد که اعمال گذشتهای که مانند رؤیاها سپری شده و خیلی وقت است که از دیدهها نهان شدهاند؟ ناگهان در عالم حقیقت، با وجودی جاودانی، جلوهگر شوند و دیده را روشنایی و دل را شادی بخشند!!
و نیز در قرآن کریم فرماید: إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِی نَعِیمٍ وَ إِنَّ الْفُجَّارَ لَفِی جَحِیمٍ، (3)این بهشت ناشناخته و این دوزخ نکره که هم اکنون مردمان در آنها به سر میبرند چه چیز هستند؟ و در کجا قرار دارند؟ ظاهراً هیچ پاسخی به این پرسش، بهتر از این نمیتوان یافت که: این بهشت و این دوزخ در هر جایی که مردمان هستند، میروند و میآیند و عمل میکنند و نیکی و بدی به جا میآورند، میباشند؛ و همین اعمال نیک و بد، نعمتها و نقمتهای این بهشت و دوزخند؛ بلی همین اعمال زیبا و زشت ما که نسبت به عالم آخرت که عین حقیقت است، خوابی و رؤیایی بیش نیستند. وقتی تأویل مییابند و برگشت میکنند و (مانند خوابی که تعبیرش وقوع یافته باشد) در شکل نعمتهای بهشتی و یا در صورت نقمت و نکبتهای جهنمی پدیدار میگردند؛ و بهشت ناشناخته و دوزخ نکره، تغییری یافته وبهشت اخروی و دوزخ حقیقی (که به گوش همه رسیده و معروف همگان است) میگردند.
بنابر آن چه بیان شد، بهترین نمونه در این دنیا، برای تجسم عمل. همین تأول یافتن و برگشت کردن رؤیاها است. برگشت اعمال دنیوی به مواد اخروی مانند برگشت موجودات رؤیایی به موجودات زمان بیداری است. (البته فقط رؤیاهای صادقه میتوانند برای ما مثل شوند، نه هر خواب و خیال) و مؤید این تنظیر، روایات زیاد و آیات بسیاری است که میفرمایند: حقیقت زندگی و زندگی حقیقی، زندگی اخروی است، و زندگی دنیوی در مقابل آن بازیچهای و رؤیایی بیش نیست. در قرآن کریم هست: وَ ما هذِهِ الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوانُ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ؛(4)و از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت شده: النّاسُ نِیامٌ فَاِذا ماتوا انتَبَهوا؛(5)و از حضرت زین العابدین علیه السّلام : الدّنیا سِناتٌ وَ الآخِرَةُ یَقظَةٌ وَ نَحنُ بَینَهُما اَضَغاثُ اَحلامٍ.(6)
واضحترین دلیل بر این که زندگی دنیا مانند خواب، و اعمال آن، شبیه رؤیا است، گذشتة خود دنیا و ایام ماضیة همین زندگی است. زیرا که گذشتة هر چیز، بهترین نمونة آن است آیا از گذشتة زندگی دنیوی جز خاطراتی شیرین و یا تلخ چیز دیگری باقی است؟ گذشتة جهان چون که گذشته و نمانده است، گویا که از اول نبوده و وجودی نداشته است. فلذا حقایق تاریخی دوران باستان، با افسانههای کهن روزگاران پیشین یکسان دیده میشوند. به جهت این که از هیچ
1) . بقره (2) / آیه 25. هر وقت که از بهشت از میوهای رزقی، روزی آنان میشود میگویند این همان است که قبلاً روزی ما شده بود.
2) . بقره (2) / آیه 25. رزق در حالی که شباهت به روزی سابق آنان دارد، به آنان داده میشود.
3) . انفطار (82) / آیه 13 و 14. براستی نیکوکاران بدون شک در بهشتی هستند و بدکاران بدون شک در دوزخی هستند.
4) . عنکبوت (29) / آیه 64. این زندگی دنیوی، لهوی و بازیچهای بیش نیست و همانا اگر بدانند خانة آینده البته زندگی است.
5) . صواعق محرقة ابن حجر، ص77 نور الابصار، ص74 فصول مهمه، ص94 مردم درخوابند، و آنگاه که مردند بیدار میشوند.
6) . ارشاد القلوب، ص108. دنیا خوابهای سبکی است و آخرت بیداری است. و ما در این میان مشتی رؤیاهای پریشانیم.
کدام از آنها چه واقع و چه غیر واقع، چه راست و چه دروغ، جز پنداری باقی نیست! آیندة زندگی دنیا هم مانند گذشتة آن که چیزی از آن در دست نیست، مانند رؤیاهایی است که انسان در مواقع خوابیدن آرزوی دیدن آنها را میکند.
حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانهای
گفت یا خوابی است یا وهمی است یا افسانهای
گفتمش احوال عمر، ای دل بگو تا عمر چیست؟
گفت یا برفی است یا شمعی است یا پروانهای
گفتمش اینان که میبینند چون دل بستهاند
گفت یا کورند یا مستند یا دیوانهای
چنین گفته است که: افراد انسان، پس از آن که به حسب طبیعت بشری، نوع واحد میباشند از جهت ملکههای گوناگونی که از تکرار اعمال برای ایشان حاصل میشود، در باطن و به حسب روح، انواع مختلفه میگردند!(1)و در جایی هم گفته: به طور قطع، تکرار اعمال صادره از انسان، سبب میشود که در نفس وی، ملکه و خلقهایی حادث گردند، و هر ملکه و صفتی که به جوهر نفس غالب میآید، صورت نفس در قیامت، مناسب با آن خواهد بود.(2)
ملا صدرا، به ذات عمل صادر شده، و از عامل جدا گردیده، چندان توجهی نکرده، و از اندرون سازمان انسان، فارغ نشده و به کشور آدمی و صادرات آن، نظری نیانداخته است، و مزایای اخروی را، مطلقاً و بدون هیچ استثنا، در میان زوایای ذات وی جستجو کرده است؛ و نتیجه این شده که ارزش را مختص نیات انسان، و منحصر به علم و معرفت او، قلمداد کرده است، و ذات عمل را که از او صادر میگردد، با صراحت هر چه شدیدتر فاقد اثر شناخته است.
میگوید: بنای نشأة اخروی و آبادانی آن، تنها با صورتهای اعتقادهایی است که در نفس او، تقرّر مییابند؛(3)و ایضاً:(4)اگر فرض شود که این معرفتها به خودی خود، در قلب کسی، بدون این که عملی خوب و یا زشت به جای آورد، حاصل شود، البته او مؤمن به حق بوده، و به سعادت حقیقی فائز میگردد، در حالی که نه قصوری در ایمانش پیدا شده، نه خللی در آن راه یافته است؛ و این اگر چه مجرد فرض است، ولی مقصود ما آگاه ساختن به این است که: عرفان، اصل و عمده، و عمل، فرع است؛ و ایضاً: تا آن گاه که جوهر انسان، جوهری ادراکی و عملی نگردیده است، از جنس جواهر زنده (که به خداوند و دار کرامتش نزدیک هستند) نخواهد شد؛(5)و ایضاً: تا آن گاه که نفس آدمی، از جنس این اکوان دنیوی است، هیزم دوزخ است، و جایگاهش آتش است.(6)
و نیز: اهل کشف و شهود، گفتهاند: هر کس در دنیا پرده از روی بصیرت خود بردارد و با دیده دل به باطن خویش بنگرد، هر آینه اندرون خود را، از انواع موذیها و اصناف درندگان، پر مییابد، که در صورت شهوت و غضب و کینه و حسد و کبر و خود پسندی و ریا و مثل اینها هستند؛ زیرا که هر کدام از این معانی چنان که صورتی در دنیا دارند،
صورتی هم در باطن دارند، ولی صورت دنیوی آنها مغشوش با غیر و غرق در ماده است، جلو تأثیرشان، با عوائق خارجی گرفته شده است؛ از درنده دنیوی ممکن است، که با مانعی و حجابی، یا به این که قصد ترا نکند، و غیر اینها، احتراز جست، به خلاف درنده باطنی، زیرا که سراسر حقیقتش درنده است، و در عین حال در محض قلب کسی که در او رسوخ یافته، مکان و نشیمن گرفته است و چنین مارها و عقربهایی که در برزخ و یا در آخرت هستند، (وی بدین نمط، به سخنان خود ادامه میدهد، تا میگوید:) و قطعاً این مارها و موذیها، صوری خارج از ذات مرده ندارند، و علاوه بر ذات او، یعنی محض قلب او و دیده باطن او و نفس او که در قیامت با صورت خلقها و عملهای او متصور میشود، صورتی ندارند.(1)
نظریه ملا صدرا درباره خود عمل، علاوه بر آن چه نقل گردید که: عمل را در زندگیهای پس از مرگ، به کلی بیاثر و فاقد ارزش دانسته است؛ این است که (خودش میگوید):
بدان که گفتار و کردار تا آن گاه که وجودشان در وجود حرکت و صوت است، بهرهای از بقا و ثبات ندارند ولی هر کسی که کاری انجام داد، یا سخنی گفت، اثری و حالتی از آن در نفس وی حاصل میشود، که مدتی میماند و آن گاه که کردارها و گفتارها مکرر گردیدند، آن آثار هم، در نفس او مستحکم شده و آن حالها برگشته و ملکه میشوند؛ چنان که حرارت ضعیف در زغال هنگامی که شدت یافت، صورت ناریه سوزانندهای میگردد، همچنین کیفیت نفسانیه، هنگامی که شدت یافت ملکهای راسخ میگردد؛ یعنی صورتی نفسانی میشود که مبدأ آثار مخصوصی میگردد، و در نتیجه، کار مناسب با آن به آسانی و بدون تردید و مشقت، بدون نیاز به کسب خارجی صادر میشود؛ (تا میگوید) پس آثاری که از اعمال و اقوال، در قلوب، حاصل میشود، مانند نقشهای کتاب است که در الواح و صحائف است.(2)
ایشان، مصیر و بر گشت افراد انسان را به انواع مختلفة الحقائق دانسته است؛ این مطلب، در نظر ما هم کاملاً صحیح است؛ به جهت این که:
عمل کردن، ذات خود را مصرف کردن، و تبدیل خویشتن است؛ و انسان در هر باری که عملی انجام میدهد، مقداری از ذات خود را خرج میکند؛ یعنی قدری از ذات خود را تبدیل به عملی که آن را انجام میدهد، میکند؛ بنابراین اگر مجموع اعمال فردی را که از روز تولد تا هنگام مرگ به جا آورده است، در یک جا جمع و اعمال هر عضو را به طرزی که خود اعضای بدن، هم اکنون تجمع یافتهاند، در جای خود آن عضو بگذارند، پس ساختمانی که سراسر اعضای آن، از نیروهای گوناگون اعمال، پرداخته شده و از خود انسان صاحب عمل به دلخواه خود او به تدریج بیرون گردیده است، حاضر خواهد شد.
و چون اعمال صادره از افراد، مختلف و گوناگون است به جهت این که هر کس اعمال مخصوص به خود را انجام میدهد، پس ساختمانهای نیرویی افراد، مسلماً با یکدیگر مختلف خواهند بود؛ و آن گاه که رستاخیز عمومی به پا گردید
و کوچک و بزرگ اعمال به حکم حضرت پروردگاری جلت عظمته و عظمت قدرته، جمع آوری شد، تفاوتهای بزرگ ساختمانهای یاد شده و فرقهای فاحش این سازمانها، واضح و هویدا خواهند شد.
و چون این ساختمان نیرویی، قسمتی از ذات انسان و مقداری از خود او است که از او بیرون گردیده، و در روز بعث هم، همین ساختمان با ساختمان در قبر نهاده شده و پوسیده خود او (به طرزی که در آینده انشاء اللّه تعالی یادآوری خواهیم کرد)(1)پیوند یافته و ازدواج خواهند کرد، در نتیجه ذوات افراد انسان، حقائق گوناگون و انواع متشتتهای خواهند بود.
بلی این مساله که افراد انسان، در آخر امر، مختلفة الحقائق خواهند بود، در نظر ما هم صحیح میباشد؛ و راه وصول ما هم به این حقیقت، همان راه است که ایشان پیمودهاند: راه انجام دادن اعمال مختلفه؛ ولی حقیقتهای مختلفهای که ما از انسانهای اخروی فهمیدهایم، غیر از حقیقتها و ذوات مختلفه ایست که ایشان، برای افراد انسان در نظر گرفتهاند: ذاتی که ما برای انسان آینده به دست آوردهایم، عبارت است از مجموعه بدن مادی که در قبر دفن شده و نیروهای اعمالی که به جا آورده است؛ و اما ذاتی که ایشان تهیه دیدهاند، عبارت است از ملکههای گوناگونی که از تکرار اعمال برای فرد انسان در این زندگی حاصل میشود:
نوزادی که از مادر متولد میشود، و به این زندگی قدم میگذارد از لحاظ جامعیت به اعضای کار، چیزی کمتر از یک انسان بیست ساله ندارد، هر عضو و حسی که در او هست، قلب و مغز و اعصاب و غیر اینها کلیتاً و بدون استثنا در بدن نوزاد هم موجود است، ولی با همه اینها میبینیم که نمیتواند کارهای انسان بیست ساله را انجام بدهد.
اینک بایستی رسیدگی نمائیم که جهت این فرق فاحش و تفاوت آشکار چیست؟ در نظر ما این پرسش فقط یک پاسخ دارد، و آن این است که: نوزاد استعمال و به کار بستن اعضا را نمیداند، و از موجودات جهان و منافع و مضار آنها هم آگاهی ندارد، و بیست ساله آگاه است، نوزاد آشنا نیست و بیست ساله آشناست.
اکنون به این پرسش میرسیم که حقیقت آشنایی چیست؟ پاسخ این پرسش هم این است که: خداوند متعال، آدمی را طوری آفریده است که خود به خود و نامنظم، یعنی کودکانه، از بدو تولد، اعضای خویش را به کار میاندازد، بدون این که بتواند غرض عقلایی از آنها داشته باشد، چشمها را باز میکند و باز آنها را میبندد، دستها و پاها را حرکت میدهد، سامعهاش طبعاً از اصوات گوناگون و دیدگانش از الوان مختلف، متأثر میگردد، و همچنین سایر اعضا و سایر حواس، و سپس این تأثیرات مطبوع و یا نامطبوع، به وسیله اعصاب به مغز و لبّ او منتقل میشود، و در آنجا هم در گوشهای که به نام حافظه خوانده میشود، به طرزی مبهم، محفوظ میماند، هر وقت که این انتقاشات به حد کافی، در حافظه او به روی هم انباشته شدند گفته میشود که او آشنا گردید.
چقدر طول میکشد که آدمی بتواند در یاد خود نگه دارد که آتش، سوزاننده است، و راه پرهیز از آن هم این است که باید دست را از آتش، کنار کشد و طرز کنار بردن دست هم چطور است، آن گاه که این قضایا در ذهن وی ثبت شد
1) . در کتاب: «ساختمان آیندة انسان».
میگویند که او با آتش، آشنا شده است؛ پس معنای آشنایی همین خوب حفظ کردن و نگاه داشتن مغز است، و آشنایی به زندگی به حد کافی، هنگامی برای انسان حاصل میشود که شرع انور هم در آن وقت او را بالغ میشناسد.
اینک که معنای آشنایی را تا اندازهای به دست آوردیم، میبینیم که: ملکه چیزی جز آشنایی نیست؛ انسان که در آغاز طفولیت، برخی از لغات ابتدایی را به زبان میآورد، به زحمت زیاد آنها را ادا میکند، و نمیتواند به آسانی زبان خود را به همه مخارج حروف برساند، و پس از آن که توانست باز هم در اوایل سخن گفتن، نمیتواند الفاظ را با نظر مرآتی ببیند و آنها را آئینه معانی قرار بدهد و مجبور است که به الفاظ هم، مانند خود معانی، مستقلاً نظر نماید، ولی به تدریج چنان در سخن گفتن، استاد میشود که از نظر استقلالی به الفاظ، به کلی بینیاز میگردد، و تمام نظر وی متعلق معانی میشود به طوری که گوئیا هیچ توجهی به ادای الفاظ ندارد، در همین موقع است که ملکه سخن گفتن برایش حاصل آمده است؛ پس چنین به دست میآید که، هر ملکه مخصوص، همان آشنایی مخصوص است؛ و ملکه به طور مطلق، آشنایی به طور مطلق است.
بررسی فوق، چنین میرساند که: ملکه عبارت اخری و اسم فلسفی محفوظات حافظه است؛ و هر کسی هر کار مخصوصی را مکرراً انجام بدهد، و در آن، تمرین و ممارست نماید، راه به جا آوردن آن عمل، به تمام معنی در ذهن وی روشن میگردد، و جای ابهامی در آن، باقی نمیماند، در تغییرات عرفی میگویند که او، استاد و ماهر و عارف و دانا و آشنا شده و در اصطلاح فلسفه هم میگویند که ملکه آن عمل برای او حاصل آمده است.
تقوی به معنی خود نگهداری است؛ و در اصطلاح قرآن کریم و حدیث شریف، عبارت است از: نگاه داشتن خود از مخالفت خداوند متعال؛ ثبوت تقوی نیز، مانند هر صفت دیگر، محتاج به تکرار و ممارست است، آنقدر بایستی که انسان، حرام را ترک و واجب را ادا نماید، تا تقوی در او، از ناپایداری ارتقاء یافته، و بر قرار و ثابت بماند؛ البته این تقوی که ما میگوییم، عبارت است از ایجاد آشنایی با فعل واجبات، و ترک محرمات.
در این تعریف که برای ملکه ذکر کردیم، با هیچ کس مخالفت نکردهایم حتی با خود ملا صدرا هم، موافقت داریم؛ به جهت این که ایشان هم در تعریف ملکه، الفاظ معرفت، علم، ادراک، صورت اعتقاد، و امثال اینها را انتخاب کردهاند چنان که نقل شد؛ بنا بر این، ملکههای حاصله، عبارتند از استاد گردیدن در شناختن و خوب فرا گرفتن راه و روش انجام دادن اعمال؛ ملکه، عبارت است از: آشنا شدن.
پس از آن که در بحث فوق، بررسی کردیم که: ملکه جز آشنایی کامل با عمل کردن، معنای دیگری نمیتواند داشته باشد، این مساله برای ما، سهل میشود که: هیچ گاه، هیچ ملکهای، انسان نمیشود!؛ و اصلاً معنایی برای این نیست که مثلاً ملکه دزدی کردن، و یا ملکه امانت داشتن، انسان گردد!! آیا محفوظات حافظه که جزیی از انسان است، یک انسان کامل میشود؟! عجیب است.
اگر ملکه، چنان که خود ایشان گفتهاند و ما نیز تصدیق میکنیم، همان حالت راسخة نفسانیه است، که با وجود آن، اعمال مناسب با آن، به سهولت و بدون تردید و مشقت، و بدون نیاز به کسب خارجی جدید، و عبارت دیگر علم به عمل کردن است؛ و بدون شک، علوم عملیه، قسمتی از اعمال هستند، از اعمال قلب میباشند (تحقیق، در فصل نخست
گذشت) و به هیچ وجه نمیتوانند یک انسان تمام شوند؛ بلی این علوم هم، که در واقع بعضی از اعمال هستند، در ضمن سایر اعمال، باقی میباشند، و نعمتها و نقمتهای اخروی را، مانند سایر اعمال تشکیل خواهند داد.
در قرآن کریم، نامی و نشانی از ملکه و یا کلمه دیگری که مرادف و یا مساوق و مساوی با آن باشد، دیده نمیشود، و جملههای (ما تُخْفِی الصُّدُورُ) و (ما فِی قُلُوبِکُمْ) و مانند اینها، و کلمههای قلب و لُبّ و فؤاد و امثال آنها بدون شک به معنای ملکه نیستند.
بنا به نظریه ایشان که فقط ملکه حاصله از اعمال را معیار دانسته و مناط حکم قرار دادهاند، لازم میآید که اعمالی که از انسان، در مدت زندگی دنیوی، فقط دو سه بار صدور مییابند، و موجب حصول ملکهای در انسان نمیشوند، در آخرت وجود پیدا نکنند، و پاداش و کیفری بر آنها مترتب نشود، سرور و یا شکنجهای از جانب آنها عاید انسان نگردد؛ ولی قرآن کریم به عکس این، تصریح فرموده است: مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَه؛ُ(1)بلی کوچکترین عمل، مانند بزرگترین عمل، و عملی که یک بار صدور یافته مانند عملی که صد بار تکرار شده، همه و همه، در جهان آینده حاضر و مرئی خواهند بود، و آن چه که در آخرت و زندگیهای پس از مرگ، دارای اهمیت است، همانا عمل است نه ملکه.
اگر بنا باشد که انسان، و حقیقت آینده او را، عبارت اخروی ملکههای نفسانی وی بدانیم، بایستی که از اجزاء بدن وی صرف نظر نمائیم، و معاد آنها را از واقعه رستخیز، یک سره محذوف انگاریم؛ و در این باره، اولاً لازم میآید که بر خلاف بداهت رفته، و انسان را موجودی نامرئی و غیر ملموس و بسیط و مجرد بدانیم؛ و باید این انسان را که میبینیم و صدایش را میشنویم و دستش را در دست میگیریم، غیر از انسان دانسته و مرکوب او، خیال نمائیم؛ و ثانیاً لازم میآید که بر خلاف صریح قرآن کریم، که فرموده: أَ یَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ؛(2)(و معاد انسان را با همین اجزای مادی بدن، و با همین استخوانها که تن را قایم و پا بر جا میدارند، اعلان فرموده) معاد دیگری را از پیش خود، و با خیال خودمان، پیریزی نمائیم!.
ایشان، با کمال صراحت، به اعمال صادره از انسان، در قبال ملکه و عرفان، کوچکترین ارزشی قائل نمیشود، و چنین میگوید که: عرفان، اصل و عمده و عمل فرع است، به طوری که اگر به فرض محال، معرفت، بدون عمل برای آدمی میسر میشد، برای انجام دادن اعمال، موجبی باقی نمیماند؛ چنان که نقل گردید. و مراد ایشان از عرفان، همان ملکه است؛ و جهت این که ایشان در بیارزشی عمل و ارزنده بودن عرفان و ملکه، این قدر اصرار میورزند، این است که: اعمال، همیشه، توأم با حرکت و صوت هستند فلذا صلاحیت بقا را ندارند، به خلاف عرفان و ملکه که چون عاری از حرکت و خالی از تغییر است، برای بقا صالح است؛ برای تحقیق بیشتر در این باره، به بحث زیر رجوع شود:
ملا صدرا میگوید: گفتار و کردار تا آن گاه که وجودشان در وجود حرکت و صوت است بهرهای از بقا و ثبات ندارند؛ چنان که نقل نمودیم، ولی حقیقت این است که ذات و حقیقت گفتار و کردار، غیر از حرکت و صوت است، اگر چه با حرکت و صوت، تحقق مییابد.
اتومبیلی که از شهری به شهری میرود، در ظاهر کاری میکند و در باطن هم کاری دیگر؛ با چشم و گوش سر، طوری احساس میشود، و با دیده و گوش و عقل، طوری دیگر؛ کاری که در ظاهر از آن، محسوس است، راه رفتن و تند دویدن و دوران چرخها و صدای رعد آسا و بوق گوش خراش است؛ و کاری که در واقع انجام میدهد، تبدیل خویشتن، و قدری از خود را از دست دادن و خرج کردن است؛ کار ظاهری اتومبیل، در نظر حقیقت بینان و روشنفکران جهان، کار نیست، به جهت این که نه حرکت خود آن، و نه حرکت چرخهای آن، هیچ کدام تحققی در جهان ندارند، و برای همین است که پس از حرکت کردن و به مقصد رسیدن، اگر بپرسند که: آیا موجود تازه و نوینی، غیر از خود اتومبیل، پدیدار گردید؟ پاسخ، منفی خواهد بود؛ در آغاز، اتومبیل موجود بود، و اکنون هم که سفر به سر آمده و از حرکت فراغت یافته است، باز خود اتومبیل تنها موجود است؛ بلی فقط مقداری از آن که با کار کردن از آن جدا شده است، موجود و باقی است.
ملا صدرا میگوید: واقع این است که حرکت، امری عقلی است، و وجودی برای آن، در خارج نیست؛(1)و ایضاً: حقیقت این است که حرکت، عین مفهوم تغیر است، و معنایش اضافی است که وجودی برای آن، جز در ذهن نیست؛(2)بدین ترتیب خود ایشان نیز تا اینجا با ما همراه هستند.
و اما صدای رعد آسا و بوق گوش خراش اتومبیل هم، تموجاتی بیش نیست که از آن، در ذرات هوا افتادهاند، و تموج هم، همان حرکت است و گفتیم که حرکت، حقیقتی ندارد و طبلی میان خالی است.
هزار نکتة باریکتر از مو اینجاست که کار واقعی و عمل حقیقی اتومبیل، نمیتواند و امکان ندارد جز در شکل مجازی و ظاهری حرکت، یعنی حرکت خود اتومبیل و چرخهای بیرونی و اندرونی آن، و صدای خود آن و بوقش، نمایان گردد؛ و جهت اشتباه حقیقت به مجاز و واقع به ظاهر هم، همین است و غیر از این نیست.
اینک پس از این تمثیل، برای ما آسان است که انسان را به جای اتومبیل و خوراک و مشروبش را هم به جای بنزین و روغن آن بگذاریم، و داستان کردار آدمی را از آغاز تا انجام بسرائیم؛ و در خاتمه گوشزد میکنیم که: گفتار و کردار آدمی را دو نفر ممکن است تماشا کنند که یکی هر چه دقیق میشود، غیر از حرکت و صوت، چیز دیگری دستگیرش نمیشود؛ و دیگری که صاحب دل است میبیند که انسان عامل، مشغول به مصرف کردن ذات خویش و تبدیل آن به عمل و ساختن ساختمان آینده خویشتن است، و به همراه خود میگوید:
تو مو بینیّ و مجنون پیچش مو
تو ابرو او اشارتهای ابرو
ملا صدرا، در ضمن سخنانی که از ایشان نقل کردیم تصریحاً میگوید: کیف نفسانی، آن گاه که استحکام مییابد و شدت میگیرد، بر میگردد و صورت یعنی جوهر میشود؛ و برای توضیح چنین مثال میآورد: حرارت ضعیف در زغال، وقتی که شدت مییابد، صورت ناریه میگردد.
نگارنده گوید: حقیقت این است که عرض، در خارج، وجود ندارد، و خود ایشان هم در بعضی از اعراض، چنان که در بحث فوق هم نقل کردیم، با ما موافق است و سابقاً هم در این باره، مفصلاً بحث کردهایم؛ بنابراین، تبدل عرض به جوهر در نزد ما از اصل، غیر ممکن، و سالبه به انتفاء موضوع است.
و در صورتی که اعراض را موجود فرض نمائیم، باز میتوانیم از ایشان بپرسیم که: آیا آن گاه که جوهر واحد و بسیط نفس، در نتیجه تکرار اعمال، دارای چندین نوع ملکه، مانند: ملکة دزدی کردن، و ملکة دروغ گفتن، و ملکة بخالت میشود. چگونه میتوان وحدت نفس را تصویر کرد؟ اگر بنا باشد که حقیقت انسان همان ملکه حاصله در نفس او باشد، و فرض این است که او دارای چندین ملکه شده است، آیا لازم نمیآید که یک فرد انسان، چندین انسان گردد؟! و یا چندین ملکه، برگشت یافته و یک ملکه را بسازند؟ ولی در این صورت نباید این ملکه واحده، بیشتر از یک نمونه کار بکند، یعنی اعمال چندین ملکه را نمیتواند انجام بدهد، به جهت این که معتقدند: (الواحِدُ لایَصدُرُ عَنهُ اِلاّ الواحِدُ) و یا نفس انسان باید از بساطت نومید شود، و این قدر اصرار در تجرّد نورزد، و تن به ترکیب دهد؟؛ بلی لازم میآید که یکی از محذورات مذکور را قبول نمایند.
اگر در نفس یک فرد انسان، یک ملکه، وجود باید میگویند که: حقیقت او و ذات جاویدان او همین ملکه حاصل شده است، و همین ملکه صورت نفس او گردیده است؛ اکنون بنابراین، میپرسیم که آیا در صورتی که یک فرد انسان چندین ملکه یافته باشد، هیولای واحده نفس وی، چطور خواهد توانست که دارای چندین صورت شود؟ یک هیولی و چندین صورت؟.!
ملا صدرا در ضمن بحث خود، کیف به علاوة شدت را جوهر، و جوهر منهای شدت را کیف دانسته است؛ چنان که فرموده، حرارت ضعیف در زغال هنگامی که شدت یافت، صورت ناریه سوزانندهای میگردد (صورت در اصطلاح فلاسفه، قسمتی از جوهر است).
معنای این سخن ایشان، این است که: کیف، وجودی ضعیف است، و نیمه موجودی بیش نیست، ولی وقتی که شدت مییابد، وجودی قوی و جوهر میگردد و تمام موجود میشود، و همین شدت است که وجود ضعیف را قوی و نیمه موجود را موجود کامل میگرداند.
در نظر ما، وجود ضعیف و نیمه موجود، معنای معقولی ندارد و نمیتواند داشته باشد؛ برای این که ضعف وجود یا ناشی از این است که عدم با آن آمیخته شده؟! با این که یقین است که عدم، نه با وجود میتواند بیامیزد و نه با عدم و یا به جهت این است که شدت را فاقد میباشد و لذا مبتلا به ضعف شده است، با این که به طور قطع، اگر این شدت، عدمی فرض شود، معنایی برای وجدان آن، و اگر وجودی فرض شود، معنایی برای نبود و فقدان آن نخواهد بود.
و همچنین نیمه موجود، اگر واقعاً وجود است و معنایی برای نیمه موجود بودن آن نیست، و اگر وجود نیست پس عدم است، یعنی معدوم است باز معنایی برای نیمه موجود بودن آن نیست، زیرا که محال است جهان و جهانیان از وجود و عدم برکنار باشند.
چیزی که عده کثیری از فلاسفه را مجبور به اعتقاد به وجود قوی و وجود ضعیف کرده، همانا قول به «اشتراک وجود»(1)است؛ آنان، پس از آن که در این مساله اذعان کردهاند که وجود، بین آفریدگار متعال و آفریده شدهها مشترک است، خواستهاند که حتی القدره، خالق را از مخلوق (البته در عین این که بایستی در نظر آنان هم سنخ هم بوده باشند) تا اندازهای متمایز گردانند، و به فکرشان چنین رسیده، یعنی چارهای جز این نیافتهاند که با شدت و ضعف وجود، در میان آن دو، تشکیک اندازند، و بدین طریق، خالق و مخلوق را از یکدیگر جدا سازند.
ولی آنان، هیچ دلیلی بر وجود «وجود نا کامل» یعنی وجود ضعیف نیافتهاند این شما و این کتب فلسفه، و از روی لاعلاجی، تمثیلی را در جای برهان به کار گذاشتهاند: وجود را به نور تشبیه کرده و گفتهاند: همان طور که نور، قوی و ضعیف دارد، وجود هم قوی و ضعیف باید داشته باشد.
الفهلویون الوجودُ عندَهُم
حقیقةٌ ذاتُ تشکّکٍ تَعُم
مَراتباً غِنیً و فقراً تَختَلف
کالنّورِ حیثُما تَقَوّی وَ ضَعُف
پاسخ این است که: اولاً تنظیر نمیتواند جای برهان را بگیرد، و کار دلیل را انجام بدهد، و ثانیاً تشبیه وجود به نور که یکی از ماهیات است، و اثبات احکام و مراتب نور بر وجود، کاملاً بیوجه است؛ به جهت این که، حساب وجود و ماهیت یک سره از هم جداست، و هیچ ماهیتی را نمیشود مقیاس وجود قرار داد؛ و ثالثاً ادله و براهین اشتراک وجود، کلیتاً از شمول به حضرت آفریدگاری عزوجل، ناتوانند، این کمربند از این کمر، خیلی تنگتر است؛ بلی همه اجناس مختلفه خلق را شامل و جامع میباشند.
آیا میشود که موجودی یا وجودی، بیشتر از قدر لازم، وجود داشته باشد و از این وجود زاید هم، به این و آن تحفه بفرستد؟! به وجودات ناقصه که از حیث وجود کمبود دارند، وجود ببخشد! اگر چنین چیزی ممکن باشد، جا برای این پرسش پیدا میشود که: آیا وجود غنی و ثروتمند، از وجود ذات خود به دیگران میدهد؟ پس حتماً به تدریج خود را نابود میکند؛ و اگر از وجودهای زائده، بخشش میکند، پس انبار این وجودها در کجا میتواند باشد؟! در عدمستان و یا در وجودستان!؟ نتیجه این است که وجود غنی و وجود فقیر، معنایی ندارد.
ای کاش دانش بشر آن قدر زیاد میشد که میتوانست بداند و یا اقلاً احتمال بدهد که بالاتر از جهانی که او آشنایی بسیار مختصری با آن دارد، عالم دیگری هم هست، که او اصلاً خبری از آن ندارد؛ اگر روزی همین یک قدم علمی بر داشته شود، مسلماً مکاتیب فلسفی، رنگ دیگری به خود میگیرند، و به یک باره عوض میشوند و مسائل تازهای پیش میآید، که یکی از آنها این است:
اگر در جهان ما وجود و عدم، مساوی با وجود و لاوجود و نیز مساوی با لا عدم و عدم است، چه لزومی دارد، و به چه دلیل میتوان گفت که در جهان برتر و بالاتر از جهان ما هم، این گونه بوده باشد؟ و چه مانعی دارد که در آنجا،
1) . «اشتراک وجود» نام یکی ازمسایل فلسفه است و بایستی که آن را در کتب مخصوص به آن، با دقت مطالعه نمود.
وجود و عدم متناقضین نبوده و مانند ضدین باشند؟! بنابراین اگر گفته شود که: حضرت باری تبارک و تعالی، برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم است، و واقعاً از هر چیز که در تصور آید، بالاتر است، چه اشکالی پیش میآید؟! چه ایرادی دارد که گفته شود: خالق موجودات، بالاتر است، در عین این که محال است که عدم بوده باشد؟ خالق جهان شیئی است که من و شما آن را نمیفهمیم، و هرگز هم نخواهیم فهمید؛ حقیقت مطلب این است که: این وجود و عدم، نسبت به فهم بشری، به منزله دو شاخک مورچه شده است! آیا وقتی خواهد رسید که انسان، بتواند چیزی را درک کند که هیچ کدام از این دو شاخک را نداشته، و از هر دوتای آنها فارغ باشد؟!
این مکتب فلسفی که از ملا صدرا شیرازی، نقل و در پیرامون آن، بحث به عمل آمد، یکی از مکاتیب کهن سال، درباره عمل انسان و نحوه تأثیر آن است ؛ و حتی به احتمال قوی، این مکتب از زمان باستان از برخی از حکمای یونان، یادگار مانده است؛ خود ایشان، فیثاغورث را یکی از بنیان گزاران این مکتب شناسانیده، و از وی، چنین حکایت میکند:
«مسلماً با تو در کردار و گفتار و پندارت، مقابله و معارضه به عمل خواهد آمد، و البته از هر حرکت فکری یا قولی یا عملی، صورتی روحانی و جسمانی برای تو ظهور خواهد کرد؛ پس اگر آن حرکت، غضبی یا شهوی باشد، ماده شیطانی میشود که در زندگی آزارت میدهد، و بعد از وفات، از ملاقات نور، منعت میکند؛ و اگر عقلی باشد، فرشتهای میگردد که در دنیا، از همنشینی او لذت میبری، و در آخرت، با او به جوار خدا و کرامتش، هدایت میشوی.»(1)
نگارنده گوید: ظاهر عبارت فوق، با مذهب ایشان، مطابقت ندارد، برای این که صورت نامبرده بنا به دلالت ظاهر آن، غیر از خود انسان است، و خصوصاً در نسخه اسرار الآیات، چنان که نقل کردیم، این صورت را، هم روحانی و هم جسمانی شناسانیده است، با این که بنا به مبانی ایشان، ملکه حاصله از اعمال که با نفس انسانی اتحاد مییابد، نمیتواند جسمانی باشد.
و بنابر آن چه که در ذیل، از تفسیر المنار نقل میکنیم، نه فقط غزالی و محیی الدین بن عربی بلکه عدهای از دانشمندان عهد اسلامی و طایفه متصوفه صدها سال پیش از ملا صدرا، پیرو این مذهب بودهاند، بیضاوی مفسر شهیر، صاحب انوار التنزیل، تقریباً سیصد و شصت و پنج سال، جلوتر از ایشان، با این مسلک آشنا و به آن ایمان داشته است؛ در ذیل کریمه: وَ نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ کِتاباً یَلْقاهُ مَنْشُوراً؛(2)چنین گفته است: این کتاب، صحیفه عمل و یا نفس او است، که با آثار اعمال او انتقاش پذیرفته است؛ زیرا که اعمال اختیاری، در نفس انسانی، احوالی احداث میکنند، و لذا تکریر اعمال هم، ملکاتی را برای نفوس، افاده میکنند.
این مذهب هنوز هم در میان عامّه طرفدار دارد، و در استحکام سابق خود باقی است: محمد رشید رضا و استاد وی شیخ محمد عبده از جانب داران این مکتب بوده و چنین گفتهاند:
«مسالهای که ما بر خود لازم دانستهایم که آن را ایضاح کرده، و اثباتش نمائیم و مکرراً دربارهاش با عبارات و اسالیب زیاد، سخن راندهایم، این است که: جزا اثر طبیعی عمل است؛ یعنی: اعمال، در نفس عامل تأثیر کرده و آن را
تزکیه مینمایند و در نتیجه، در آخرت منعم میشود، و یا آن را فاسد و پست میگردانند. و در نتیجه، در آخرت معذب میشود. و این، به حسب سنت و دأب خداوند متعال است؛ و مطلب چنان است که گوئیا خود اعمال، برگشتهاند، و این جزا مانند قوانین جزایی حکومتها، امری قرار دادی نیست.
و برخی از اهل دقت، از دانشمندان، و خصوصاً صوفیان، مانند غزالی و محیی الدین بن عربی به این حقیقت اشاره کردهاند؛ و وقتی که مردم این نکته را فهمیدند، دیگر فریب نخورده و درباره امید به نعیم و ترس از عذاب، به هیچ چیزی جز آن چه که قرآن به آن اشاره فرموده است، اعتماد نمیکنند؛ و آن، عبارت است از عمل صالح».(1)
و ایضاً در المنار هست: مسلماً حرکت اعضا برای عمل کردن، فانی شد، ولی صورت آن در نفس، باقی ماند و منشأ جزا گردید؛ در المنار، این سخن را به استاد خود، شیخ محمد عبده نیز نسبت داده است. (2)
شیخ جوهری طنطاوی که از دانشمندان نامی مصر، در عصر نزدیک بود نیز پیرو همین فکر شده است؛ میگوید: در نفس هر کسی ثابت است که گوئیا هر چه که از خیر و شر انجام داده است در آن نوشته شده است، بدان گونه که گوئیا عمل در آن به طوری طبع گردیده است که هرگز از آن جدا نخواهد شد؛ سپس پرده از او گرفته میشود و او عمل خود را (در خود) میخواند و آن را در نفس خود حاضر مییابد، و شادمان و یا غمگین میشود.(3)
آخرین دانشمندی از امامیه که در این مسلک باشد، تا آنجا که ما اطلاع یافتهایم، عالم شهیر جناب آخوند ملا مهدی نراقی است؛ ولی باید گفته شود که او اولاً سخنان اسرار الایات را نه به نام ملا صدرا و نه به عنوان نقل، بلکه از جانب خودش، آورده(4)و چنین فهمانیده است که از پیروان حقیقی این مکتب است، و پس از آن که مساله را بیان داشته و بر آن دلیل آورده و بحث را تمام کرده، در آخر تصریح کرده است که قائل شدن به این مکتب، بدون اعتقاد به جزای جسمانی، مخالفت با ضرورت دین است.
کسی که ایمانش به این مطلب، کمتر از ایمان خود ملا صدرا نیست، شاگرد او ملا محسن فیض کاشانی است؛ او در تفسیر خود، بدون کمترین تردید، اظهار میدارد که: نامه عمل انسان، عیناً نفس او است، که آثار اعمالش در آن، به طوری رسوخ کرده، که نفس وی با آنها انتقاش پذیرفته است؛(5)شاید که توان گفت: در عهد امامیه رحمهم اللّه تعالی ، رونق این مکتب، با ملا صدرا شروع شده، و با ملا محسن، خاتمه یافته است؛ اگر چه پیش از ایشان استاد ملا صدرا، جناب سید محمد باقر داماد، چنان که از قبسات(6)پیداست این مکتب را اداره میکرده و مسلماً ایشان هم، آن را یداً بید از سلف خود، اخذ کرده بوده.
هر قدر به عصر حاضر، نزدیکتر میشویم، آیات کریمه قرآن را از دست بد کار، و زبان بیهنجار تأویلات بیهوده محفوظتر مییابیم؛ کسانی که تقریباً در نیمه دوم قرن سوم، و از آن به بعد، در رشته تفسیر، کار میکردهاند، غالباً چون جزای عمل را غیر از خود عمل میپنداشتهاند، در امثال کریمه: وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِراً؛(1)تقدیر لفظ جزا را لازم شمرده، و ظاهر خود آیه کریمه را بر خلاف بداهت میانگاشتهاند.
روزگار میگذشت و کار بدین منوال همی بود، و سلطنت در این مساله، فقط برای تأویل نام برده، شناخته میشد، تا پس از آن که تقریباً هفتصد سال، و یا به اضافه پنجاه سال دیگر، عمر کرد، و هزاره هجرت نبوی صلّی الله علیه و آله و سلّم ، فرا رسید، اجلش سر رسیده و از میان رفت؛ ولی جای آن را تأویلی دیگر که به تدریج، رشد خفی داشت، گرفت بدتر رفت و بد در جایش نشست.
این تأویل تازه، اگر چه باز تأویل بود، ولی هر چه بود از تأویل نخستین، نسبت به ظاهر کریمه، نزدیکتر مینمود، فلذا غالباً در نزد دانشمندان، مقبول افتاده و به رسمیت شناخته شد؛ میگفتند: جزای عمل جز خود عمل نیست و عین آن است، و فقط یک یعنی لازم داشت، یعنی اثر عمل که در نفس عامل، صورت بسته، جزای عامل خواهد بود؛ این تأویل نیز در اواخر عمر، به بلایی گرفتار شد که هر باطلی بدان گرفتار میگردد: در نتیجه عدم مساعدت افکار، در همین عصر نزدیک، دیگر نتوانست پا بر جا بماند و تقریباً پس از سیصد سال حکمرانی پیر شد و از جهان رفت؛ میتوان گفت که نسبت به پدر نام برده خود، جوان مرگ شد.
این بار، معنایی نوین ظهور کرد، چنان معنایی که در عین طراوت جوانی، عمرش با پیدایش اسلام و تاریخ نزول قرآن، برابر است؛ بلکه به طوری که انشاء اللّه تعالی بیان خواهد شد، از صحف ابراهیم و تورات موسی علیهما السّلام نیز قدیمتر است؛ حق، پیوسته نو و جوان است؛ این معنی که در واقع از همه معانی دیگر بهتر و عالیتر است، تأویل نیست، و حتی تفسیر هم نیست و بلکه همان ظاهر خود کریمه قرآنیه است: هر کس در قیامت، عین عمل خود را حاضر مییابد.
این معنی اگر چه در صدر اسلام و تا وقتی از روزگار ائمه دین علیهم الصلوة و السلام ، ظاهر بود، و دانایان یاران حضرت پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم چنان که میآید، همه آن را میدانستند، ولی بعدها در اثر شدت یافتن خصومت، از طرف جهل، خصوصاً از جانب جهل علم نما! که غالب قلوب را به تصرف خود درآورده بود، دلها تیره و تاریک گردید و حق هم قلوب ظلمانی را نپسندید و در پس پرده غیبی در انتظار ماند؛ فقط گاه گاهی در بعضی از قلوب، که به حد کافی روشنایی داشت، ظهور مینمود، تا به یک بار و الی الابد فراموش نشود؛ تا نوبت مکتبداری قرآن کریم، به مردانی رسید که هر یک در جای خود، شیخ بهاء الدین عصر بودند؛ رحمهم اللّه اجمعین.
سیر تاریخی این مساله، به طوری که بیان گردید، ما را ضمناً به دو حقیقت مهم واقف میسازد:
اول، این که نخستین قدم به سوی حق، اگر چه بسیار مشکل مینماید، ولی وقتی که این قدم اول، برداشته شد، قدم دوم آسانتر میگردد، و قدمهای بعدی با حساب تصاعد، رو به سهولت میگذارد.
1) . کهف (18) / آیه 49. آن چه را که کرده بودند حاضر یافتند.
دوم این که هر قدر عمر قرآن مجید زیادتر میشود، مطالب آن در ذهن بشر بیشتر تجلی میکند؛ یعنی: قرآن کریم به تدریج (اگر چه بسیار بطیی هم باشد) دلها را به سوی خود کشیده و میکشد، و راه را به روی ارباب تأویل: رفوگران و رخنه بندان کلام الهی، سخت میبندد.
حقیقتاً کسانی که قرآن کریم را کلام الهی، و خداوند را عالم و قادر علی الاطلاق دانستهاند، جای بسی تعجب است که چطور جرأت کرده و به مقام رخنه بندی آیات قرآن، و رفوگری در آنها برخاستهاند؟! اینان که بلاغت و فصاحت قرآن را فوق تصور میدانند، چرا آیات آن را برای استبعادهای بیجا و بیجهت، از ظاهر و از صریح آنها بر میگردانند؟! خیال میکنند که به خدا کمک میکنند، و معنایی را که او میخواسته بفهماند، و العیاذ باللّه نتوانسته است خوب بفهماند، اینان داد سخن داده و آن را خوب میفهمانند؟!.
بنابر تتبع ناقص ما، نخستین دانشمندی که پس از مولانا شیخ بهاء الدین محمد عاملی رضوان اللّه علیه، عین ظاهر آیات را درباره عمل و آینده آن، معتقد قرار داده، فقیه معظم و واعظ بسیار محترم، جامع معقول و منقول، مولانا شیخ جعفر شوشتری(1)است نوّر اللّه مرقده؛ اینک عین الفاظ ایشان را پس از تلخیص، از نظر میگذرانیم؛ فرموده:(2)
«نَحنُ قَدَّرنا بَینَکُمُ الموتَ و ما نَحنُ بِمَسبوقینَ عَلی اَن نُبَدِّلَ امثالَکُم وَ نُنشِئَکُم فیما لاتَعلمَونَ؛(3)تدبیرها بعد از این در شما میشود، و شما آنها را نمیدانید: تمام حالات شما مبدل میشود، جلوست الآن متبدل میشود، اعضایت و جوارحت تمام متبدل میشود، نُبَدِّلَ امثالَکُم وَ نُنشِئَکُم فیما لاتَعلمَونَ؛ مثلاً الآن مال مردم را به باطل میخوری این متبدل میشود، اگر پول است سیخ سرخ کرده آتشی میشود، زمین است غصب کرده، طوق آتشی میشود به گردنت، خانه است طوق آتشی میکنند به گردنت، هر کس بنا کند مسجدی را برای ریا و سمعه و شهرت، طوق آتشی میشود، حضرت پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود؛ و همین طور سایر اوصاف رذیلهات تماماً متبدل میشود؛ مال یتیم میخوری، یا پول است به نظر تو یا گندم یا نحو آنها، ولی متبدل میشود به آتش؛ اگر چشم آخرتی داشته باشی میبینی، اما چون نداری حالا نمیبینی؛ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوالَ الْیَتامی ظُلْماً إِنَّما یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ ناراً وَ سَیَصْلَوْنَ سَعِیراً؛(4)دانستی که خداوند قادر علیم، دوباره تو را برای ثواب و عقاب زنده میکند و اوصافت متبدل میشود؛ علاج مرضهایت بکن، آتشها برایت ظاهر نشده خاموش کن».
ایشان رحمه اللّه تعالی، این سخنان را در منبر وعظ، برای عامه مردم بیان فرمودهاند، و برای همین، در عین این که علوّ مطلب از مطاوی جملات هویدا است، عامیانه بودن بیان هم خوب پیداست.
ایشان رحمه اللّه تعالی، در سخنان فوق، نه فقط تبدل گناهان را به آتش و سایر شکنجههای اخروی، بیان داشتهاند، بلکه از تبدل جوارح و اعضا و صفات نیز، نامی به میان آوردهاند؛ ما در این باره بحثهای مفصلی داریم، انشاء اللّه تعالی
1) . ترجمة حال این دانشمند بزرگ، در ریحانة الادب، ج2، ص352 مفصلاً مسطور است.
2) . فوائد المشاهد، ص171 و 172.
3) . واقعه (56) / آیه 60 و 61. ما مرگ را در میان شما نهادیم و نمیتوان در این باره از ما جلوگیری نمود که امثال شما را بدل بگیریم و شما را در آن چه نمیدانید بیافرینیم.
4) . نساء (4) / آیه 10. کسانی که اموال یتیمان را به ستم میخورند همانا در شکمهای خود آتشی را میخورند، و به زودی داخل حرارتی گردیده و آن را میچشند.
در کتاب: «ساختمان آیندة انسان» ایراد خواهیم کرد؛ و در میان دانشمندان، کسی را ندیده و نشنیدهایم که در باب عمل و آینده آن، به مقام شامخ ایشان برسد، و با صراحت از تبدل اعضا با اعمال، سخن براند؛ بلی سخنانی از بعضی از بزرگان عالم بشریت که به این حقیقت، اشعاری کردهاند، در دسترس داریم؛ انشاء اللّه تعالی، آنها را هم در فصل مناسبی در همان کتاب خواهیم آورد.
از دانشمندانی که حقیقت عمل و تطورات گوناگون آن را از آیات کریمه قرآن و سخنان پیشوایان دین علیهم الصلوة و السلام ، بدون کمترین دستبرد و کوچکترین تأویل، اخذ کرده و در این باره بسیار استوار سخن رانده، و با اصرار و ابرام هر چه تمام، در بیان حق و توضیح حقیقت کوشیدهاند، علامه شهیر و بحاثه کبیر، فقیه فیلسوف، جناب شیخ محمد حسین آل کاشف الغطا رحمه اللّه تعالی میباشد؛ چنین فرموده:(1)
«نه فقط این صورتهای محسوس عودت میکنند، بلکه حتی حقیقت و جوهر اعمال و صفات و هر عمل خیر و شر، بر تو عود نموده، در پیش تو میایستند؛ سخن چینی، عقربی است که نیشت میزند؛ و بدگویی ماری است خبیث، که میگزدت؛ و غیب کردن گوشت مرده است که آن را میخوری؛ و هر جنایت که اعضا و دست یا زبانت انجام میدهد چنین است؛ و مانند این است هر عمل نیک و احسان، که آن را صورت زیبایی مییابی که انیست میشود».
«وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِراً وَ لا یَظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً؛(2)وَ ما ظَلَمْناهُمْ وَ لکِنْ کانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ؛(3)إِنَّما تُجْزَوْنَ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ؛(4)به طوری که بعضی از مفسرین خیال کردهاند نه حذفی در این جا هست، نه تقدیری؛ و در حدیث است که: خداوند جل شأنه در قیامت به بندگان فرماید: اَعمالُکُم رُدَّت اِلَیکُم، اعمالتان به شما برگردانیده شده است ولی جوهر و حقیقت آنها؛ و هر چه در این دنیا هست، مجاز است و حقیقت آنجاست؛ این است معنای آن چه شنیدهای و یا میشنوی که اعمال متجسم میشوند».
تا میفرماید: این هم از ناحیه تجسم اعمال است که: قرآن، در روز قیامت میآید، شفاعت میکند، مقبول الشفاعه میشود، یا از کسی که ترکش کرده و یا حفظش نکرده، به پروردگار خود شکایت میکند؛ و هر کس سوره «لااُقسِمُ» را بخواند و به آن عمل نماید، خداوند آن را در زیباترین صورت، از قبر او در میآورد، مژدهاش میدهد، پیوسته به روی او میخندد، تا که از صراط بگذرد؛ و برخی از سورهها صورت زیبایی گردیده و در قبر انیس او میشود؛ و از این باب است آن چه که وارد شده: اِنَّ اَهلَ الجَنَّةِ جُردٌ مُردٌ؛(5)وَ المُتَکَبِّرونَ یُحشَرونَ کَالذَرِّ یَطَأهُمُ النّاسُ بِاَقدامِهِمِ؛(6)وَ اِنَّ ضِرسَ اَحَدِهِم کَجَبَلِ اُحُدٍ.(7)
1) . الفردوس الاعلی، ص269.
2) . کهف (18) / آیه 49. و آن چه را که کرده بودند حاضر یافتند و پروردگارت به کسی ستم نمیکند.
3) . نحل (16) / آیه 118. ما به آنان ستم نکردیم، اما خودشان بر خود ستم میکردند.
4) . طور (52) / آیه 16. همانا آن چه را که میکردید، پاداش مییابید.
5) . واقع این است که اهل بهشت همه بیمو و نوجوان هستند.
6) . گردن کشان مانند مورچگان محشور میشوند و مردم آنان را در زیر قدمها پامال میکنند.
7) . حقیقت این است که دندانشان مانند کوه احد است. و ظاهراً این جمله دربارة طمع کاران است و حدیث تقطیع شده است.
و میفرماید: در کافی در حدیث طویلی هست که امام صادق علیه السّلام فرمود: یُدعَی المؤمنُ للحسابِ فَیَتَقَدَّمُ القرآنٌ اَمامَه فی اَحسنِ صورةٍ فَیَقولُ یا ربِّ اَنَا القرآنُ و هذا عبدُکَ المؤمنُ قد کانَ یُتعِبُ نفسَهُ بِتِلاوَتی و یُطیلُ لَیلَهُ بِتَرتیلی و تُفیضُ عَیناهُ اِذا تَهَجَّدَ فَاَرضِهِ کَما اَرضانی فَیقَولُ العَزیزُ الجَبّارُ اُبسطُ یَمینَکَ فَیَملَأُها مِن رِضوانِ اللهِ وَ یَملَأُ شِمالَهُ مِن رحمةِ اللهِ ثمَّ یُقالُ هذه الجَنةُ مباحَةٌ لَکَ فَاقرَء وَ اصعَد فَکُلَّما قَرَءَ آیةً صَعَدَ دَرَجَةً.(1)
و در خبری طویل که مقداری از آن را در بحار الانوار از عقد الدّرر فی الامام المنتظر علیه السّلام آورده است، میفرماید: اِنّهُ تَعالی یُسَلِّطُ عَلَی الکافرِ فی قبرِه تسعةً و تسعینَ تِنّیناً ینهَشنَ لَحمَهُ وَ یَکسِرنَ عَظمَه، یَتَرَدّدنَ عَلَیهِ کذلِکَ الی یومِ یُبعَثُ.(2)
سپس از اربعین شیخ بهاء الدین قدّس سرّه نقل کرده است که برخی از صاحب دلان گفته که شاید عدد این مارها به عدد صفات مذمومه: ریا و حسد و کینه و سایر خلقها و ملکههای پست باشد.(3)
و در آخر گفتار خود فرموده: در نزد عارفین از ارباب یقین، شکی نیست که هر چه در این دنیا هست، پوست و صورت است و لُبّ و جوهر همانا در آخرت است؛ و آن چه گفتیم که آیات و احادیث، مستفیض و صریحاند در این که احوال و ملکات و غیر اینها متجسم خواهند شد معنایش راجع به همین است؛ و همه اینها حق است و ریبی در آنها نیست، و همانا کسانی به آنها ایمان میآورند که واصل به حق باشند و حقایق را عیناً مشاهده کنند و از درجه ایمان به غیب بالاتر رفته باشند.(4)
مولانا شیخ بهاء الدین رحمه اللّه تعالی، در اربعین خود از بعضی از صاحب دلان نقل فرموده که: صفات مذمومه در آن نشأه، انقلاب یافته و مارهایی میشوند؛(5)جناب کاشف الغطا این انقلاب را قبول نمیکنند و عینیت را صحیح میدانند، و چنین میفرمایند:(6)
تعبیر صحیحتر همان است که ما گفتیم: صفات ناپسند به عینه در این نشأه و آن نشأه مار هستند، نه این که انقلاب یافته و مار خواهند شد؛ ولی دنیا غلاف آخرت و پوست آن است، و آخرت مغز و حقیقت است. و آخرت هم اکنون در باطن دنیا موجود است. چنان که فرمودة خداوند متعال اشاره میکند: یَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ
1) . مؤمن برای حساب خوانده میشود، پس قرآن در زیباترین صورتی به جلو او میافتد و میگوید: پروردگارا من قرآنم و این بندة مؤمن تو است، خود را با تلاوت من به زحمت میانداخت، و درشبها زمانی دراز مرا ترتیل میکرد و در بیداریهای شب چشمانش اشک میریخت، پس او را راضی گردان چنان که مرا راضی گردانید. پس خداوند عزیز جبار میفرماید: دست راستت را باز کن، پس آن را پر از رضوان خدا میکند، و دست چپش را از رحمت خدا پر میکند، سپس گفته میشود: این است بهشت بر تو مباح است، بخوان و بالا رو، پس هر آیهای را که میخواند درجهای بالا میرود.
2) . خداوند متعال، بر کافر در قبر او نود و نه مار بزرگ مسلط میکند که گوشتش را میجوند و گاز میگیرند و استخوانش را میشکنند و این گونه بر تن او آمد و رفت میکنند تا روزی که او از قبر بیرون آید.
3) . الفردوس الاعلی، ص271.
4) . الفردوس الاعلی، ص272.
5) . الفردوس الاعلی، ص249 و 250.
6) . الفردوس الاعلی، ص271.
غافِلُونَ؛(1)یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذابِ وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَُمحِیطَةٌ بِالْکافِرِینَ؛(2)و اسم فاعل در چیزی حقیقت است که هم اکنون دارای مبدأ است، نه در چیزی که در زمان آینده دارای مبدأ خواهد شد.
بلی آخرت، داخل در دنیا است مانند دخول رقیقه در حقیقه، (3)و معنی در لفظ، و روح در جسم و هیولی در صورت. و از اینجاست که با بعضی اعتبارات، ادعای اتحاد دنیا با آخرت به اتحاد حقیقی متجه میگردد.
نگارنده گوید فرمایش جناب کاشف الغطاء حق است. خداوند متعال میفرماید: إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِی نَعِیمٍ وَ إِنَّ الْفُجَّارَ لَفِی جَحِیمٍ یَصْلَوْنَها یَوْمَ الدِّینِ وَ ما هُمْ عَنْها بِغائِبِینَ؛(4)و اما این که چطور کافران در دوزخی هستند ولی هنوز داخل آن نشدهاند و شکنجهاش را در نیافتهاند؟! نظیر این است که جنین، هم اکنون در دنیا قرار دارد و از دنیا بر کنار و غائب نیست، ولی هنوز در آن نشده و مزة آن را نچشیده است. و پس از آن که تولد یافت داخل دنیا میشود و لذت یا شکنجة آن را در مییابد.
ولی جناب شیخ بهاء الدین رضوان الله علیه، مخالف این حقیقت نیست، و بلکه ایشان در نخستین بار آن را (از کریمة 54 سورة 29 عنکبوت، چنان که نقل کردهایم) به دست آورده و در دسترس آیندگان گذاشتهاند؛ نهایت این است که: ایشان، فرمودهاند صفات مذمومه دنیوی انقلاب مییابند و مار میشوند ولی با بیان کاشف الغطاء بایستی گفت: اگر از صفات مذمومه دنیوی، غلاف و پرده برگرفته شود، مارهای اخروی نمایان میشود؛ بنابراین، هیچ اختلافی در بین نیست و یک حقیقت با دو بیان به زبان آمده است.
در این عصر کسی را از نویسندگان و مؤلفین اسلامی سراغ نداریم که به عدم بقای اعمال و یا به عدم تجسم آنها رأی بدهد؛ گوییا دیگر عمر این فرضیه به سر رسیده، و قائلین به آن هم منقرض شدهاند.
از مؤلفین این عصر که به مساله بقاء و تجسم اعمال متعرض شده، و در پیرامون آن بحث کردهاند بایستی آقای سید محمد حسین طباطبایی تبریزی را نام برد که در تفسیر کبیر خود در مواضع عدیده در این باره قلم فرسایی کردهاند؛ و چون در سخنان ایشان، مطلبی غیر از آن چه که در ضمن سخنان کاشف الغطاء رحمه اللّه تعالی نقل کردیم، نیافتیم، فلذا عین کلمات ایشان را نقل نکردیم.(5)
تا به این عصر نزدیک، مدار علما و دانشمندان اسلامی، در مباحث دینی و علمی، فقط آیات قرآن کریم و احادیث شریفه، و فلسفه نظری بود؛ و در آراء و نظریههای خود، از آنها کمک گرفته و با آنها استدلال میکردند؛ و از علوم تجربی هیچ خبری در میان آنان نبود؛ ولی پس از آن که حکمت طبیعی بال و پری گشوده و بسیاری از مسایل طبیعت که لاینحل مانده بود قابل فهم و تفسیر گردیده، واقعاً وسیله و کلید بسیار خوبی برای گشودن ابواب علوم به دست دانشمندان افتاده است، یکی از آنها: بقای نیرو و ماده و امکان تبدل هر کدام به دیگری است.
1) . روم (30) / آیه 7. ظاهری را فقط از زندگی دنیوی در مییابند، و آنان از آخرت غافل هستند.
2) .عنکبوت (29) / آیه 54. و شتابان از تو عذاب میخواهند، با این که دوزخ پیرامون کافران را فرا گرفته است.
3) . برای این جمله، معنای واضحی پیدا نشد.
4) . انفطار (82) / آیه 13 تا 16. یقیناً و حتماً نیکو کاران در نعمتگاهی هستند و مسلماً گناهکاران البته در دوزخی قرار دارند؛ در روز پاداش داخل آن شده و شکنجهاش را در مییابند. اکنون هم ازآنها بر کنار و غائب نیستند.
5) . طالبین به المیزان، ج1، ص91 و 92 رجوع کنند.
سالها گذشت که بقای عمل و تجسم آن، مصداقی از تبدل عرض به جوهر دیده میشد، و بنا به نظریهای که اهل فلسفه نظری قدیم، از قدیم الایام داشتند که جوهر گردیدن عرض محال است، این مساله یک عویصة بسیار دشوار شده بود، و راه حلی برای آن پیدا نبود؛ چنان که ملانظرعلی طالقانی رحمه اللّه تعالی نوشته: علماء قدس سرهم هنوز تحقیق یقینی نفرمودهاند که اعمال با آن که اعراض هستند، چگونه اجسام و جواهر میشوند؛(1)ولی امروزه در اثر این که بقای ماده و نیرو و امکان تبدل آنها به یکدیگر، از مسائل واضحه و از قضایای مسلمه علوم تجربی و حکمت طبیعی گردیده، طبعاً تجسم عمل هم باید بلا مانع شناخته شود.
اکنون خوب میدانیم که: مواد جهان، به طریق تغذیه و تنفس و اخذ نور و غیر اینها مبدل به اجزای بدن انسان میشوند، به طوری که هر آن آماده انقلاب به نیرو بوده و در موقع لزوم فورا نیرو میگردند؛ و در نتیجه، اکنون برای ما آسان شده است که بگوییم: عملی که از ماده متولد شده است، خوب میتواند برگردد و دوباره ماده شود.
سابقاً در میان قرآن و حدیث از یک سو و فلسفه باستانی یونانی از سوی دیگر در مساله بقا و تجسم عمل (و در بسیاری از مسایل) خصومت شدید و تناقض صریح برقرار بود؛ متدینین، یعنی آنان که به طور یقین اعتقاد کرده بودند که قرآن کریم از جانب خداوند متعال است، و رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم هم هر چه فرموده، مطابق با وحی بوده و با اذن پروردگار جهان به زبان آورده است، طبعاً ظاهر آیات را گرفته و در جواب فلاسفه که تجسم عمل را تجوهر عرض دیده و محالش میپنداشتند، جز این که بگویند اجتهاد در مقابل نص الهی باطل و شبههای در برابر بدیهت است، سخن دیگری نداشتند و نمیدانستند؛ و طرفداران فلسفه کهنه هم که وجبی از نظریههای فلسفی خود (که آنها را مبتنی بر احکام صریحه و واضحه عقلیه میدانستهاند) دست بردار نبودند، و چون مسلمان هم بودند، بناچار در آیات کریمه قرآنیه تأویلاتی را تجویز میکرده و تقدیرهایی را در نظر میگرفتهاند که قرآن با فلسفه آنان مخالف درنیاید.
در این قیل و قال و در این کشمکش که هر دو طرف ناراحت بود. ندایی رسا در دنیا در افتاد و به جنگ و ستیز چندین صد ساله، خاتمه داد؛ و به گوش هوش بشر رسانید که: مواد جهان، کلاًّ و بدون هیچ استثنا: نیروهای متراکمی هستند، و ماده و نیرو، دو صورت از یک حقیقت میباشند.
ذیلاً قسمتی از کتاب «عشق و پرستش» از نظر خوانندة فاضل میگذرد.(2)
«انبیاء در زمانی و در جاهایی که علم و عمل، بسیار عقب افتاده بود ادعای عجیبی کردند، و خبر عظیمی با وجود مخالفت و انکار و تعجب شدید مردم دادند، خبر قیامت! با همة عظمت و هیبت آن!».
«معماری میآید، دانش نامه و سابقه نامهای در دست ندارد ولی ادعا میکند که بنای بسیار بزرگ بلندی، وسیعتر و عظیمتر از آن چه ما دیده و شنیدهایم خواهد ساخت، ما او را به مسخره میگیریم ولی او دست به کار میشود، مصالحی
جمع آوری مینماید و پی میریزد، میبینیم نوع مصالح غیر از مصالح معمولی و خیلی اساسیتر است. پی ریزی نیز فوق العاده عمیق و محکم میباشد.»
«پیغمبران، (و مخصوصاً قرآن که روشنترین و با تفصیلترین کتاب انبیاء و تنها سند دست نخورده میباشد) کاخ عظیم پاداش و کیفر قیامت را با چه مصالحی و روی چه پایهای گذاشته است؟: مکتسبات انسان و محصولات عمل! آیا شما در دنیا مصالحی از عمل و انرژی برقرارتر و اساسیتر سراغ دارید؟ و در موجودات زنده، پایهای محکمتر و پایدارتر از مکتسبات میشناسید؟»
«موجودات(1)زنده، انرژی لازم که برای رسیدن به منظور به کار میاندازند از خود مایه میگذارند از سرمایه و انرژیهای آمادة درونی است که به خارج میریزند، و همین مایه گذاشتن از خود است که او را ضعیف (یعنی گرسنه) و محتاج نموده مجدداً وادار مینماید تا از خارج به صورت مواد تازة رمقدار (انرژی ده) بدل ما یتحلل به دست آورد و انرژی ذخیره نماید.»
به طوری که دیدیم نویسندة کتاب نامبرده، در باب شناسایی حقیقت عمل، به طرز بدیع و بیسابقه سخن رانده، حتی این واقعیت را هم با صراحت به قلم آورده است که: موجود زنده در هر عملی که به جا میآورد مقداری از ذات خود را مایه میگذارد، و از انرژیهای آمادة درونی به خارج میریزد.
ولی متأسفانه ایشان، خود اعمال را بر خلاف صریح سخنان فوق خود از کار میاندازند، و از بقا و تجسم آنها چشم پوشی کرده و سکوت میکنند و جای اعمال را به «ثمرات اعمال» که گاهی هم از آنها به «مکتسبات انسان» و «محصولات عمل» نام بردهاند میدهند.
ایشان در این باره چنین توضیح میدهند که: زندگی دنیوی در موجود زنده، میل و عشق پدید میآورد، این اولاً، و او احساس احتیاج میکند و دارای هدف میشود، پس ثانیاً تولیداتی در خارج انجام میدهد و انرژیهای آمادهای از درون خود به بیرون میریزد، یعنی کار انجام میدهد و مقداری از ذات خویش را در راه به جا آوردن عمل خرج میکند. و ثالثاً در نتیجة احتیاج و انجام دادن کار، به قول ایشان مکتسباتی را هم در داخل ذات خود جمع مینماید، یعنی محصولات عمل، عاید شخصیت او گردیده و وجود او را از مرتبهای به مرتبهای بالاتر و یا پایینتر میبرد، و این همان «ثمرة عمل» است که در نزد ایشان همه چیز و همه کارة زندگی اخروی خواهد بود به خلاف اولی و دومی، یعنی هدف و عمل که فاقد اثر و بیفایده خواهند بود.(2)
این «ثمره» در حقیقت نظیر «ملکه»ای است که از جناب ملاصدرا نقل کردیم؛ منتهی چیزی که ایشان یافتهاند «ملکهای مادی» است و آن چه که صدرا آورده «ثمرهای بسیط و مجرد و روحانی» است؛ و جهت فرق این است که:
مؤلف کتاب عشق و پرستش مانند ما انسان را موجودی مادی و عملیات حیاتی را هم یک سلسله فعل و انفعالهای شیمیایی میگیرد.(3)
همان طور که در جواب صدرا گفتیم که جزای اعمال، خود اعمال است نه ملکة حاصل شده از اعمال در پاسخ «عشق و پرستش» هم میگوییم: جزای اعمال، خود اعمال است نه ثمرة حاصل شده از اعمال. به جهت این که هیچ دلیلی ندارد بلی اگر یک لفظ در آیات قرآن. در آیاتی که راجع به عمل هستند، در تقدیر بگیریم، مطلب درست میشود مثلاً در کریمة: إِنَّما تُجْزَوْنَ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ، (1)بگوییم: إِنَّما تُجْزَوْنَ ثَمَرةَ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ، خداوند متعال فرموده: همانا جزا مییابید همان را که میکردید، ولی برای این که دلیلی برای ملکه و ثمره به دست آید، بایستی گفته شود: خود عمل را پاداش و کیفر نمییابید بلکه ثمره و ملکه حاصل شده از آن را!.
و ایضاً، وقتی که انسان، (که یک سازمان مادی شیمیایی است) برای رسیدن به مقصود، کار میکند، از ذات خویش مایه گذاشته و مقداری از مواد بدن خود را در شکل نیرو بیرون میریزد، بدون شک این نیروها، این اجزای ذات، این سرمایههای درونی و انرژیهای آماده، پس از آن که بیرون ریخته شدند از بین نمیروند و باقی میمانند؛ این نیروهای خرج شده، عین اعمالی هستند که از انسان صدور مییابند و عین کسب و مکتسب او میباشند؛ ولی بنا به نظریه کتاب یاد شده، با هیچ یک از این اجزای خرج شده دیگر کاری نیست، و همان طور که از او جدا شدند الی الابد هم از او دور خواهند ماند، نه سودی به او داده و نه زیانی به او میرسانند، و آن چه که نافع و یا زیان آور است همانا اثر خروج و نتیجه صدور این نیروهاست!.
مثل انسان و عمل او در این بحث، مثل چشمهای است که از اعماق زمین، آب میگیرد و بعدا آن چه را که اخذ میکند، از خود بیرون میفرستد؛ بنابر آن چه که در «عشق و پرستش» هست، آبی که از چشمه بیرون رفت دیگر با چشمه، سرو کاری و هیچ ارتباطی نخواهد داشت؛ و پاداشی که چشمه، از زندگی جهانی خود میگیرد، فقط همین است که در هنگام دریافت کردن آب از زمین مثلا دهانهاش بازتر و حوضش وسیعتر و حوزهاش بزرگتر میگردید، و مجرای آب آن نیز البته تغییر مییابد؛ جزای چشمه همین آثار است که از دریافتها و پرداختهای متتابع، در آن پدیدار میگردید؛ همین.
ولی در نظر ما اگر بخواهیم به چشمه مانند یک نفر انسان جزا بدهیم، بهترین پاداش و عادلانهترین کیفر برای او این است که عین آبهایی را که از زمین گرفته و در روی زمین به جریان انداخته بود، به او پس بدهیم، همان آبهای شیرین و زلال و یا تلخ و آلوده را، همان آبهایی را که چمنها آراسته و مزارع سیراب کرده بود، و یا سیلها راه انداخته و کلبههای درویشان ویران ساخته بود، همه این آبها را با اظهار حقیقت و ابراز باطن آنها در داخل ذات او متجمع و متمرکز گردانیم!.
خوراک و مشروب و هوا و نور و کلاًّ جمیع موادی که انسان از جهان برای ادامه زندگی خود میگیرد، به منزله آبهایی است که چشمه از اعماق زمین میگیرد و اعمالی هم که در این زندگی از او صدور مییابد و نیروهایی را از خود بیرون میفرستد به مثابة آبهایی است که چشمه از خود بیرون میریزد و در روی زمین جاری میگرداند.
1) . تحریم (66) / آیه 7.
پس از توجه به این که: عمل انسان، مصداقی از مفهوم کلی «کار، در نظر علوم تجربی» است، این پرسش پیش میآید که: از نظریات دانشمندان علوم تجربی، که درباره ماده و نیرو و بقا و تبدل آنها، پیشرفتهای قابل تحسین کردهاند، چه استفادهای راجع به اعمال انسان و بقا و تجسم آنها میتوانیم بکنیم؟ و آیا آنان هم با ما در این راه که با ظواهر قرآن کریم و حدیث شریف، پیش میرویم، همراهی میکنند؟ و تا کجا میتوانند بیایند؟ این فصل را برای پاسخ گفتن به این پرسش، عقد کردهایم.
از وقتی که بشر چشم باز کرده و به تماشای جهان و موجودات آن پرداخته، پیوسته و علی الدوام دو چیز متبائن را درک کرده است، به درک یقینی، به طوری که هیچگاه در وجود هیچ کدام از آن دو شک نکرده: وقتی که سنگی به بالا پرتاب میشود، همان طور که در وجود آن پاره سنگ متحرک، تردیدی نمیشود، همچنین در وجود نیرویی که آن را بالا میبرد نیز کوچکترین شکی از عقلای جهان، شنیده نشده است؛ نام سنگ در این مثال، در اصطلاح دانشمندان علوم تجربی «ماده» و نام بالا برنده آن هم «نیرو» است.
قرنها از عمر بشر گذشت که ماده و نیرو را دو وجود متبائن، مستقل، مجزا از هم تصور میکرد که جدا از یکدیگر و غیر قابل تبدل به همدیگر میباشند؛ هر یکی از آن دو را بدون آن دیگری تعقل میکرد؛ و چنین عقیده داشت که قوه بدون تکیه به ماده، نمیتواند قوام و قیامی داشته باشد؛ آنان علی الظاهر در اصطلاح خود، نیرو را عارض بر ماده شمرده، و ماده را هم جوهر میدانستند؛ و برگشت نیرو به ماده و ماده به نیرو، یا به خاطره آنان خطور نمیکرده، و یا بنا به برهان باستانی: (انقلاب ذات، محال است؛ و نیز: تجوهر عرض و بر عکس، محال است) ارزشی برای آن قائل نمیشدند.
ثنویت به معنای یاد شده، در کتب فلسفه و در نزد حکمای روزگاران پیشین، شایع و رایج بوده است؛ و جای ملامت نیست، به جهت این که: بشر مانند بچه ایست که بایستی به تدریج بزرگ شود و به جهان و موجودات آن آشنایی پیدا کند.
بدیهی است که آن چه در مساله «عمل» با این طرز تصور، مناسبت طبیعی دارد این است که: تجسم عمل محال است، چنان که عمل گردیدن، یعنی نیرو شدن جسم هم محال است.!
قدیمیترین نظریه دربارة حقیقت ماده (که تقریباً بیان مجمل نظریه عصر حاضر میباشد، و از این حیث حائز اهمیت است) همان است که از ذیمقراطیس نقل شده است: آن دانشمند، جهان و همه اجسام را مرکب از ذرات کوچک بیشمار دارای ابعاد ولیکن تجزیه ناپذیر میداند و معتقد است که ذرات، همه یک جنساند و تفاوت آنها و تنوع اجسام، همانا از اختلاف شکل و اندازه و وضع ذرات آنها نسبت به یکدیگر است؛ وجود ذرات ابدی است، و به یک حرکت مستدیر دائمی که جزء ذات آنهاست متحرک هستند؛ این ذرات در جهان، ملاء را تشکیل میدهند و جنبش
آنها در خلاء است و بنابراین، جهان از خلاء و ملاء صورت گرفته است؛ ارواح و ارباب انواع نیز از ذرات مرکباند ولیکن ذرات آنها کوچکتر و پر حرکتتر از ذرات اجسام میباشند.(1)
از عبارت فوق معلوم نمیشود که، آیا دموکریت که جهان را مرکب از ماده و نیروی حرکت میدانسته؟ چنین میگفته که هیچ کدام از آن دو از دیگری متولد نشده و هر دو قدیم هستند؟ پس تبدل ماده به نیرو و بر عکس، در نزد او حتماً محال میبوده، و بنابراین تجسم عمل نیز غیر ممکن شناخته میشده است؛ و یا ذرات نام برده را همان طور که سازنده مواد دانسته، زاینده و سازندة قُوی و نیروها نیز میدانسته؟ و در این صورت چون ماده و نیرو را از اصل واحدی میگرفته، پس قهراً برگشت هر کدام از آن دو را هم به دیگری، و در ضمن، تجسم عمل را نیز، ممکن میشمرده است.
ملاصدرا هم، ذوات مواد را در حرکت میداند، از مبدأ به سوی مبدأ، چنان که میگوید:
دوست من، آیا مشاهده نکردهای که اجزای جهان و طبیعتهای آن، هر لحظه متبدل میشوند؟ و با حرکت جوهری ذاتی و توجه جبلّی پیوسته، به سوی مبدء و اصل خویش زوال یافته و یکی به دیگری عوض میشوند؟(2)ایشان، حالت سابقه و همچنین حالت لاحقة جسم را روح میداند، و چنین میگوید: اجسام، در حرکتهای ذاتی و استحالههای جوهری خود، بر میگردند و در صورتی عقلی، منطوی و پیچیده میشوند، و روح محض میگردند چنان که در آغاز هم، ارواح بودهاند.(3)
اگر مراد ملاصدرا در سخنان فوق، از روح، نیرو باشد و یا لااقل مرحلهای از مراحل پست روح را نیرو بداند، به طور مسلم نظریه ایشان با آخرین نظریه عصر حاضر، نتیجه واحدی در این بحث ما خواهد داشت، برای این که: بنا به گفته ملاصدرا: جسم فرزند روح، و روح هم فرزند جسم است، و بنا به نظریه جدید هم: ماده، متشکل از نیرو و نیرو هم فرزند ماده است؛ فعلیهذا برگشت هر کدام از ماده و نیرو به دیگری، و در نتیجه تجسم عمل، ممکن شناخته میشود.
در این روزگار، قول به تثنی حقیقت موجودات، یکسره متروک شده است؛ دانشمندان علوم تجربی، ذوات جمیع مواد و سراسر نیروهای جهان را از یک چیز دانستهاند، از یک چیز مجهول که گاهی در صورت ماده و گاهی دیگر هم در شکل نیرو خودنمایی میکند؛ دانشمندان عصر حاضر تا آن جا که ما خبر داریم، در این نظریه اتفاق کامل دارند؛ در این زمان ذهن انسان با موجودات جهان، انس یافته و آشنایی قابل ملاحظهای با آنها پیدا کرده است و دیگر او را نسبت به جهان نمیتوان بیگانه و جاهل محض شمرد.
اگر تاکنون کوهها و ابرها و دریاها و درختان و زمین و آسمان و انواع گوناگون حیوان و بالاتر از همه آنها انسان، موادی متبائنة الذوات و به کلی از هم جدا شده و غیر ممکن تلقی میگردید، ولی اکنون خوب دانسته شده است که همه این موجودات اگر چه در عدد هزاران هزارانند ولی در مقام ذات و خمیره نخستین، بیشتر از یک چیز نیستند: همه قوهاند، همه از نیرو آفریده شدهاند؛ همه از یک نمونه بوده و مخلوق خداوند واحدند.
بنابراین نظریه، خداوند متعال، انسان را از مقداری قوه فشرده شده و تراکم یافته آفرید؛ و به تعبیر دیگر خداوند متعال مقداری قوه آفرید که ما نام آن را انسان خواندهایم، سنگ نیز چنین است، درخت هم قوه است، و همچنین هر ماده و هر جسم؛ و چون همه موجودات جهان از یک خمیره ساخته و پرداخته شدهاند، پس نتیجه این میشود که: برگشت هر چیز به هر چیز با اذن خدا آسان است، آری با اذن آفریدگار جهان، عصا اژدها و آدمی بوزینه میشود؛ مگر نه این است که هر کدام از مواد جهان، از یک نمونه نیرو آفریده شدهاند؟.
بنابراین نظریه، برگشت ماده به عمل و تبدل عمل به ماده که مصداقی از تبدل ماده به نیرو و نیرو به ماده است کاملاً ممکن است.
آخرین نظریه درباره ماده این است که:(1)ماده، فشرده و تراکم یافتة انرژی است؛ سابقاً میگفتند که جسم را هر قدر تقسیم و تقطیع کنند، باز مثل جانداران نمیشوند و نمیمیرند و خواص خود را از دست نمیدهند، ولی بعداً کشف شد که در تقسیم جسم به اجزایی میرسند که خاصیت اولیه را فاقد میباشند؛ و این آخرین جزء را «اتم» مینامند؛ و آخرین جزء که واجد خواص جسم میباشد به نام ذره یا «مولکول» خوانده شده است.
تا قریب به هفتاد سال پیش، اتم را آخرین عنصر سازنده مواد که قابل تقسیم نیست، میدانستند؛ ولی علمای شیمی در محلولهای رقیق و نیز وقتی که در درون یک گاز رقیق، تخلیه الکتریک به عمل میآید، وجه خاصی از فعل و انفعالها و طرز برخورد مواد را دیدند؛ فیزیکدانان هم، در عبور دادن جریان الکتریک از داخل محلولهای شیمیایی و گازهایی رقیق، آثاری دیدند که پای تقسیمات بعد از اتم را به میان آوردند.
بعد از تجربیات و محاسباتی که دانشمندان علوم تجربی به عمل آوردند، به این نتیجه رسیدند که: اتم با این که به قدر یک ده هزارم میلیمتر قطر ندارد، خود عالمی پهناور است: خورشیدی در وسط دارد و یک عده کرات به نام الکترون به طور سرسامآور به دور آن میچرخند؛ و عجیب آن که این هسته مرکزی و آن گردندهها اجرام مادی نیستند، و هسته بار الکتریک مثبت و الکترونها بار منفی هستند.
پس ماده یک ذخیره بسیار متراکم و متکاثف از انرژی است، مثلا یک گرم خاک عبارت است از ذخیره آن قدر انرژی، که از محصول یک سال نیروگاه برق تهران تجاوز مینماید.
اختلاف عناصر مادی، مانند آهن و زغال و اکسیژن، بر سر تعداد الکترونها و طرز قرار گرفتن آنها میباشد؛ حتی ممکن است در نتیجه دادن این نظام، جسمی را از صورت اولیه خارج، و به صورت جسم دیگر در آورد (در نخستین بار، دو دانشمند انگلیسی «کاسرافت» و «والتون» لینیوم را به هلیوم مبدل کردند) و ضمنا در نتیجه تغییر یافتن نظام الکترونها، طیف نورانی و اشعه ایکس و غیره صادر نمود.
فعل و انفعالهای شیمیایی مواد، آثار کوچکی هستند که در الکترونهای خارجی رخ میدهند، و هستهای که در وسط است به کلی بر کنار و مصون از عملیات عمیق ما میباشد.
اخیراً معلوم شده است که: هسته نیز به نوبه خود از ذرات مثبت، به نام پروتون و ذرات منفی شبیه به الکترون تشکیل شده است، و تمام اینها بار الکتریک یعنی انرژی میباشند.
1) . از اینجا تا آخر این بحث از کتاب «راه طی شده» استخراج گردیده است.
«به سال 1775 میلادی، لاوازیه شیمیست نابغة فرانسوی، حقیقتی را اعلام کرد که کاملاً تازگی داشت: در این دنیا هیچ چیز معدوم و هیچ چیز موجود نمیشود؛ قبلاً تصور میکردند هیزمی که در اطاق میسوزانند، تبدیل به یک جرم لطیف بیوزن که آتش است شده و اندکی دخان از آن بر خاسته، متفرق و معدوم گشته است و تنها باقی مانده مختصر، خاکستر ته اجاق میباشد؛ لاوازیه ثابت کرد که چنین نیست، اجرام از بین رفتنی نیستند؛ حاصل جمع اوزان اجسامی که در یک فعل و انفعال شیمیایی یا حیاتی وارد و خارج میشود، از دو طرف مساوی است؛ فعل و انفعالهای شیمیایی و پدیدههای فیزیک و آثار حیاتی، نه چیزی را معدوم و فانی میکنند، نه بر وزن عالم مثقالی میافزاید؛ عالم از لحاظ جرم، یا به عرف ما از لحاظ وزن ثابت است ولی البته صورتها در حال تکون و فنا میباشند؛ این قانون یا اصل را که در حقیقت اولین ندای انکار فنا و اعلام ابدیت به زبان بشر است، اصل بقای ماده میگویند.»(1)
شیمی نوین دارد: لاوازیه دانشمند معروف فرانسوی در نتیجه آزمایش مشهور خود دریافت که در طبیعت، هیچ چیز به خودی خود(2)
به وجود نمیآید و هیچ چیز نابود نمیگردد و نیز ثابت کرد که در ضمن اعمال شیمیایی، جرم اجسام ثابت میماند؛ امروزه قانون لاوازیه را به نام: اصل بقای جرم و عنصر، بیان میکنند. در ضمن ترکیب شیمیایی، مولکولهای اجسام شکسته میشوند اما چون جنس و شماره اتمها تغییر نمیکند جرمشان هم ثابت میماند.(3)
رادیوی صدای آمریکا در 28 فروردین 1334 (در ترجمهای که به مناسبت وفات بزرگترین ریاضی دان عصر، انیشتین به قلم محمد زرنگار بیان میداشته) ضمناً چنین گفته است:
«تا اواخر قرن نوزدهم، تکلیف فیزیک دانان و دانشمندان علوم روشن بود، دو چیز مجزا داشتند که سنگ و گل خلقت به شمار میآمد یکی جرم و دیگری نیرو (ماده و انرژی) جرم به نظر آنان قابل استحاله بود ولی فناپذیر نبود، نیرو در نظر آنان نیز زوالی نمییافت ولی ممکن بود از شکلی به شکل دیگر درآید؛ مثلاً حرارت به شکل نور در میآید ولی فانی نمیشود؛ ولی هیچ دانشمندی رابطهای میان جرم و نیرو قائل نبود.»
«آنگاه انیشتین تحت فرمول ریاضی که نشانی از الهام داشت جرم و نیرو را یکی دانست و حتی مقدار انرژی حاصله از مقدار معینی جرم را نیز تعیین کرد. دیگر فاصله میان سنگ و گل بنای خلقت از میان رفت؛ مدلل شد که: جرم انرژی متراکم است و انرژی جرمی است که با مجذور سرعت سیر نور، در حال جهش است؛ آن گاه هنوز نیمه اول قرن بیستم سپری نشده بود که انفجار اتمی، صحت فرضیه انیشتین را مدلل ساخت و از مقدار بسیار اندکی جرم چنان نیرویی تولید گشت که وحشت و امید بشر را به هم آمیخت.»
و ایضاً: «انیشتین عملاً ثابت کرد که جرم و نیرو در حقیقت یکی هستند؛ فرمول ظاهراً خیلی ساده است: انرژی مساوی است با جرم بگرام، ضرب در مجذور سرعت سیر نور به سانتیمتر در ثانیه؛ نتیجه عملی این فرمول این است که از یک گرام ماده هر چه باشد ریگ بیابان آب دریا یا فلز اورانیوم، از یک گرام ماده، مقداری انرژی به دست می آید که
معادل است با قدرت انفجار متجاوز از سی هزار تن دینامیت؛ این قدرت خورشیدی است که در قلب ذرات وجود نهفته است.»
و ایضاً: «به نظر انیشتین، سرعت نور تقریباً سرعت سیر مطلق است و از آن سریعتر سرعتی نیست و هرگاه جسمی سرعت سیرش به مجذور آن برسد دیگر جرم نیست.»
و ایضاً به قلم یحیی مرتضوی: «در نظر انیشتین همه هستی به صورت وحدت جلوهگر بود؛ از نظر وحدت بینی به این نتیجه رسید که:ماده و نیرو جدا از هم نیستند بلکه دو مظهر یک چیز واحد میباشند.»
و محمد فرید وجدی گفته: «خلاصه این مذهب این است که ماده و قوه یک چیزند؛ هر کدام از آن دو در تحت تأثیر نوامیس جهانی به دیگری بر میگردد: ماده متحول به قوه میشود و قوه هم برگشته و ماده میگردد؛ و در واقع ماده وجود ندارد و آن چه در هستی وجود دارد قوهای است که بسیار متکاثف است، چنان که آب بخاری است متکاثف؛ و بنابراین موجودی به جز قوه نیست؛ و قوه با مظاهر گوناگون ظهور میکند: صورت و نور و حرارت، و یکی از مظاهر قوه این است که به نام ماده است؛ و مجموع قوه ثابت است و زیاد و کم نمیشود؛ این نظریه با اکتشافات تازه، تأیید شده و رأی علمی عصر حاضر قرار گرفته است.»(1)
راه طی شده دارد: ماده هم آن طوری که ما خیال میکنیم ماده نیست یک ذخیره بسیار متراکم و متکاثف انرژی است؛ مثلاً یک گرم خاک عبارت است از ذخیره آن قدر انرژی که از محصول یک سال کارخانه برق تهران تجاوز مینماید.(2)
چنین به نظر میرسد که اگر ماده از قوه تشکیل یافته باشد لازم میآید در صورتی که ماده را تجزیه کنند و در تجزیه آن استقصاء نمایند، عاقبت الامور به قوه برسند؛ و همین طور هم هست.
ما چکیده سخنان دانشمندان را که درباره تجزیه ماده و آخرین جزء آن افاده کردهاند علاوه بر آن چه که در بحثهای گذشته نقل کردیم، با کمال اختصار دوباره ایراد میکنیم:
«آخرین جزء هر جسم را که خاصیت آن را واجد باشد، ذره یا مولکول نامند و جزء مولکول هم اتم است؛ و هر اتم علاوه بر قسمتهای غیر مهم، شامل سه قسمت مهم میباشد که به نام (الکترون) و (پروتون) شهرت یافتهاند.»(3)
و در نزد علمای فن مسلم است که هر کدام از این سه قسمت یاد شده انرژی است. در «راه طی شده»(4)
از دو قسمت اخیر به نام هسته تعبیر آورده، و با صراحت هسته و الکترون را به ترتیب دو بار الکتریک مثبت و منفی شناسانیده و آنها را انرژی شمرده و از این حقیقت به تشکل ماده از انرژی، پی برده است.
و ایضاً دارد: هسته نیز به نوبه خود از ذرات مثبت به نام پروتون و ذرات منفی شبیه به الکترون تشکیل شده است، و تمام اینها بار الکتریک یعنی انرژی میباشند.(1)
و در بحث گذشته هم، از دائرة المعارف آوردیم که ماده بر میگردد و قوه میشود و در واقع ماده وجود ندارد و آنچه که در هستی وجود دارد قوهای است که بسیار متکائف است.
چنین به نظر میرسد که: اگر مواد از قوه تراکم یافته و فشرده شده، تشکیل یافته باشند، لازم میآید که بتوانند در تحت شرایط معین، به یکدیگر مبدل شوند، و مادهای برگردد و ماده دیگری شود، مانند یخ و آب و بخار، که چون هر سه از یک حقیقت هستند، در صورت سازگاری محیط و شرایط، به یکدیگر متحول میشوند و مطلب همین طور هم از تحقیق درآمده است: عناصر، قابل تبدیل به یکدیگر هستند.
پس از تلاشهای بسیار در ازمنه سالفه و بعد از رنج و کوشش کیمیاگران در قرون ماضیه، بالاخره بشر موفق شد که آرزوی دیرین خویش را تا اندازهای برآورد و برخی از فلزات را به بعضی دیگر برگرداند؛ در «راه طی شده» مینویسد: اختلاف عناصر مادی مختلف، مانند آهن و زغال و اکسیژن با یکدیگر، بر سر تعداد الکترونها و طرز قرار گرفتن آنها میباشد، به طوری که ممکن است در نتیجه تغییر دادن این نظام، جسمی را از صورت اولیه خارج نموده و به صورت جسم دیگر درآورد و آرزوی کیمیاگران را عملی ساخت؛ این کار را برای اولین دفعه، دو دانشمند انگلیسی: کاسرافت و والتون در مورد لینیوم عملاً انجام داده و آن را تبدیل به هلیوم نمودند.(2)
فرید وجدی مصری میگوید: طرفداران این مذهب میگویند: اجسام در کنه خود اختلافی ندارند و فقط در چگونگی قرار گرفتن ذرات مختلف هستند؛ آهن و آب و زیتون از یک نوع میباشند و اختلاف خاصیت و شکل و حجم و وزن آنها از ناحیه اختلاف قرار یافتن ذرات آنهاست و بعضی از دانشمندان توانستهاند رادیوم و هلیوم و پوتاسیوم و سدیم و قلع را بعضی را به بعضی برگردانند.(3)
دکتر عطاء الله شهاب پور نوشته است:(4)
در هر اتم طلا 79 الکترون هست و در هر اتم جیوه 80 الکترون وجود دارد. نتیجه امر این است که اگر ما بتوانیم یک اتم(5)
از جیوه بگیریم، اتم مزبور فوراً مبدل به یک اتم طلا خواهد شد؛ این امر را سالهاست دانشمندان موفق شدهاند، یعنی میتوانند یک اتم(6)از جیوه بگیرند و آن را مبدل به طلا سازند؛ ولی امر مزبور موقتی است و فوراً اتم جیوه عمل کرده آن چه از دست داده بود میگیرد و به حال اولیه بر میگردد! مساله اینجاست که بتوانند امر موقتی مزبور را تبدیل به دائمی کنند.
در بیست سال قبل، پروفسور میته آلمانی یک جریان الکتریکی از حبابی در معدنی پر از بخار گذراند و ملاحظه کرد که پس از مدتی داخل حباب از یک طبقه سیاه پوشیده شده است، تجزیه ماده سیاه مزبور وجود طلا را در آن ثابت
نمود. تجربیات در این باره دوباره شروع شد و با روش صحیح و دقت کامل به کمک جیوه خالص و در بیغل و غش مشغول عمل شدند و ملاحظه کردند که طلا به طریق مزبور مرتباً به دست میآید؛ بنابراین میتوان با کمال درستی ادعا کرد که به وسیله عبور دادن جریان الکتریک قوی، از بخارات جیوه، طلا به دست میآید.
اگر بنا باشد که مواد، انرژیهای فشرده باشند، بایستی که تبدل ماده به نیرو ممکن باشد. در این بحث از وقوع این حقیقت و کشف شدن آن سخن میگوییم:
«راه طی شده» میگوید:(1)
«در اواخر قرون اخیر، یکی از افراد خانواده مواد، در مقابل کنجکاوی پیر کوری بالاخره راز فامیل را بروز داد: پیر کوری که تحقیقاتش را بعداً زن او مادام کوری تعقیب نمود،(2)
متوجه شد فلز رادیوم اشعهای از خود صادر میکند و دارای فعالیت تشعشعی است، به اصطلاح رادیو آکتیو میباشد؛ فوراً این سؤال پیش آمد که این جسم اشعه را از کجا میآورد و چه گنجی در درون آن نهفته است؟ اگر از خود مایه میگذارد حال که درجه حرارت و بار انرژی آن تغییر نمیکند، قاعدتاً باید از وزنش کاسته شود. همین طور هم بود، از ماده رادیوم کاسته میشد و انرژی تشعشعی بیرون میداد.»
«به این ترتیب سر نهانی، آشکار شد و یک گوشه از پردهای که میلیونها سال بود دو دسته از موجودات عالم در خفای چشم بشر، پشت آن روابط خود را انجام میدادند بالاخره بالا زده شد. تحقیقات و تجربیات بعدی معلوم کرد که این مطالب کلی است و تبدل ماده به انرژی مسلم میباشد؛ مثلاً خورشید که تقریباً مصدر کلیه انرژیهای روی زمین میباشد، در هر دقیقهای 250 میلیون تن از جان خود را برای اولادها از دست میدهد. اگر ماده به انرژی تبدیل میشود برای این است که انرژی و ماده دو صورت مختلف از شیئ واحدی هستند.»
و مشهورترین علمای فنون تجربی، انیشتین میگوید:(3)
تمام موادی که این عالم را تشکیل میدهد از ذرات صغار و اجزای ابتدایی ساخته میشوند که از چند نوع تجاوز نمیکند. همان طور که در یک شهر بزرگ از ساختمان انبارهای محقر گرفته تا آسمان خراشهای عظیم، سنگها و آجرهای ساختمانی از چند نوع تجاوز نمیکند، همین طور در ساختمان تمام عالم محیط مادی ما، از ئیدروژن سبک گرفته تا اورانیوم سنگین نیز بیش از چند نوع مصالح یا اجزای ابتدایی دخالت ندارند.
عناصر سنگین که در واقع همان ساختمانهای مفصلتر میباشند دارای این خاصیت هستند که خود به خود متلاشی و شکسته میشوند، و همین خاصیت است که سبب میشود آنها را به نام رادیو آکتیو بخوانیم. بعضی از مصالح ساختمانی یا اجزای ابتدایی این عناصر که اتمهای اجسام رادیو آکتیو را میسازند از آنها کنده شده به خارج پرتاب میگردند و سرعت پرتاب نزدیک سرعت نور میباشد. اتم عنصری چون رادیوم، بنا به نظری که ما داریم و تجربه هم مؤید آن
است، ساختمان معقّد و پیچیدهای دارد و تلاشی و خرد شدن تشعشعی رادیو اکتیو یکی از نمودهایی است که ساختمان اتمها را از اجزای سادهتر که همان اجزای ابتدایی باشند آشکار میسازد.
نگارنده گوید: در اینجا لازم است توجه شود که مقصود این دانشمند از اجزای سادهتر که اتمهای اجسام از آنها ساخته شده است، نیرو و انرژی است، و ایشان حقیقت انرژی را دانه دانه میدانند و نظریة موجی را نمیپسندند.
فحص در انواع انرژی پایان نیافته و دانشمندان تاکنون همة اشکال آن را به طور حصر، کشف نکرده و چنین قولی هم به ما ندادهاند و فقط آن چه را که یافتهاند یادداشت کردهاند؛ بنابراین صور انرژی منحصر در پنج شکل که ذیلاً نقل میکنیم نیست، و خیلی زیادتر از آن است.
کتاب فیزیک نوین دارد:(1)
انرژی اقسامی دارد: اول مکانیکی و آن دو قسم است: پتانسیل، که در جسم ذخیره میشود مانند انرژی فنری که کشیده شده و مقدار آن برابر کاری است که میتواند انجام بدهد؛ و جنبشی که اجسام در حال حرکت، دارا میباشند؛ دوم حرارتی، سوم الکتریکی، چهارم شیمیایی، وقتی که جسم میسوزد گرما تولید میشود و این حرارت، قابل تبدیل به کار است و همچنین انفجار؛ پنجم نورانی، ششم انرژی اتمی یا انرژی هستهای، در اجسام رادیو اکتیو، این انرژی وجود داشته و در اثر شکستن هستة مرکزی اتمها به وجود میآید. این انرژی در اثر تغییراتی است که در هستة مرکزی اتم، صورت گرفته و در نتیجه، مقداری انرژی آزاد میشود. تأثیرات این انرژی به مراتب بیشتر از اقسام دیگر انرژی است که تا به امروز شناخته شدهاند.
و دربارة رنگهای اجسام چنین نوشتهاند: «هیچ جسمی به خودی خود رنگ ندارد و رنگ اجسام تابع نوری است که آنها پس میدهند.»(2)و بنابراین، رنگهای اجسام هم اشکال مختلفهای از انرژی نور هستند؛ زیرا که این نور است که بر میگردد و الوان گوناگون را مینمایاند؛ پس هر رنگی صورتی از انرژی است.
مسلماً صوت نیز باید از صور انرژی شمرده شود، زیرا که صوت هم به طوری که نوشتهاند نوعی از انرژی مکانیکی است؛ به جهت این که میگویند: صوت عبارت است از یک ارتعاش مخصوص که در جسم رخ میدهد؛(3)
و ظاهراً اگرچه صوت، متولد از ارتعاش و همچنین مولد ارتعاش است ولی خودش ارتعاش نیست؛ و در هر حال بدون شک، شکلی از اشکال انرژی است.
و ارباب فنّ صریحاً گفتهاند که نیروی مغناطیسی در شرایط معینی، کار انرژی الکتریکی را میکند(4)
و بر عکس، الکتریسیته هم کار مغناطیس را میتواند انجام بدهد.(5)و ایضاً: نیروی مغناطیسی کار انرژی مکانیکی را انجام میدهد، چنان که آهن و غیر همنام خود را به سوی خود به حرکت در میآورد و از همنام خود هم میگریزد و آن را هم از خود میراند.(6)
بنابراین لازم است که نیروی مغناطیسی را هم در عداد انرژیها به شمار آوریم؛ و علاوه بر این انرژیها، به طوری که بحث خواهیم نمود، احتمال هست که سرما و ظلمت و سکون هم در قبال گرما و نور و حرکت، انرژی بوده باشند، و با این شمارش عدد انرژیها به دوازده میرسد.
بنا به این نظریه که: مواد جهان، انرژیهای تراکم یافته و فشرده شده هستند بایستی که نیروی سازندة هر کدام از عناصر را یک قسم از انرژی بشماریم؛ به جهت این که عناصر، تباین کامل با هم دارند، و آثار و خواص جداگانهای را دارا هستند پس حتماً انرژیهای سازندة آنها هم تباین داشته و جدا از هم میباشند؛ پس عدد انرژیها مساوی است با عدد عناصر به علاوة دوازده و بدین ترتیب شمارة انرژیها شاید از صد و شانزده هم بگذرد.
و با این ملاحظه که اختلاف عناصر در نتیجه تعداد الکترونها در اتمها و طرز قرار گرفتن آنهاست، و با نظر به امکان تبدل هر یک ازانرژیها به انرژی دیگر چنان که بیان خواهیم کرد، این حقیقت هویدا میگردد که سراسر مواد و قوای جهان، ازیک حقیقت ساخته شده و پرداخته گردیدهاند، و مخلوق خدای واحد بیهمتا میباشند.
تاکنون علمای فیزیک سرما را عبارت از عدم گرما گرفتهاند و کسی احتمال موجود بودن سرما را هم به ذهن خود راه نداده است. و چون عدمی بودن سرما هیچ خللی در مباحث و محاسبات راجع به گرما به بار نیاورده، فلذا کسی لازم ندیده است که دربارة سرما هم اندیشهای بنماید؛ این اولاً و ثانیاً چون بزرگ شدن حجم جیوه، دلیل وجود گرما، و کوچک شدن آن هم دلیل بر کمتر بودن و یا نبودن گرما بوده است پس لزومی پیدا نشده که از سرما هم سخنی به میان آید؛ در نتیجه وجود سرما مغفول مانده است.(1)
با این که سرما هم مانند گرما برای هر فردی محسوس میباشد: اگر بپرسند که بشر با چه وسیلهای به وجود گرما پی برده؟ مسلماً پاسخ این خواهد بود که، با حس لامسه، این درک برای او حاصل شده و این پاسخ عیناً بدون هیچ تغییر دربارة سرما هم صحیح است؛ و تاکنون کسی احتمال هم نداده است که احساس سرما ناشی از اشتباه و احساسی دروغین باشد.
سرما هم مانند گرما، اثر مشهود در مواد دارد: سرما حجم غالب موارد را میفشارد و کوچکتر میگرداند و حجم آب و بعضی از اقسام روغن را میافزاید. و بنابر آنچه که در فیزیک نوین هست، حجم چدن و بیسموت و غیر اینها را نیز میافزاید.(2)
آیا میتوان گفت که عدم گرما، علت بزرگ شدن حجم چدن و آب میشود؟! اگر این طور باشد لازم میآید که عدم تأثیر کند! واقع این است که امری وجودی، در زمینة نبودن گرما، در آب و چدن تأثیر کرده و حجم آنها را میافزاید، و جز سرما چیز دیگری نمیتوان یافت که صلاحیت این کار را داشته باشد؛ و همان طور که افزایش حجم علت میخواهد و بیجهت نمیشود، کوچک گردیدن حجم هم بیعلت نمیشود؛ آیا واقعاً امکان دارد که عدم حرارت، در
1) . آقای دکتر سید علی موسوی موحدی عضو محترم هیات علمی و سرپرست و استاد مرکز تحقیقات بیوشیمی و بیوفیزیک دانشگاه تهران حفظه الله تعالی نامهای در تاریخ 10/6/1363 در تأیید کتاب تجسم عمل نوشته، و مخصوصاً درباره دو مساله سرما و ظلمت تصریح کردهاند که دقیقتر مطالعه کرده و بیشتر عمیق شدهاند و همان طور فهمیدهاند که ما تصور و تصویر نمودهایم. متشکریم.
2) . ص84.
آهن تأثیر کرده و حجم آن را کوچک نماید؟! مسلماً در صورت کم شدن حرارت، چیزی غیر از عدم، در آهن اثر میکند و حجم آن را کوچکتر و فشردهتر میسازد و غیر از سرما چیز دیگری برای این امر، صالح نیست. به جهت این که این سرما است که پیوسته در تعقیب گرما است، و از هر جایی که گرما رخت سفر میبندد و میرود، فوراً و بلافاصله سرما جایش را میگیرد.
سرما مقداری از حرارت را در جسمی که در حال مایع شدن است در تمام مدت ذوب، فاقد اثر نشان میدهد و این حرارت در فیزیک به نام گرمای نهان ذوب نامیده شده است؟(1)
چه علتی برای گرم نشدن جسم و پنهان ماندن حرارت در آن میتوان یافت؟ مثلاً مخلوطی است از آب و یخ که حرارت کافی به آن داده میشود تا وقتی که همة یخها آب نشده است حرارت آب ثابت میماند و زیادتر نمیشود.
چه پاسخی به پرسش فوق توان داد غیر از اینکه میگوییم: در مخلوط آب و یخ، و در هر جسمی که در حال مایع شدن باشد، نوعی از انرژی وجود دارد که با حرارتی که به آن داده میشود متضاد است و اثر آن را تا وقتی که خود مغلوب آن نشده و از کار نیفتاده است خنثی میکند؛ و این انرژی غیر از سرما نیروی دیگری نمیتواند باشد.
سرما هم مانند گرما، گاهی از انرژی مکانیکی متولد میشود چنان که حرکت بادزن، صورت شما را خنک میکند، و هوای متحرک، وقتی که با آب تماس مییابد آن را سرد و خنک میگرداند و گرما سنجی که در داخل آب قرار دارد، کمتر شدن حرارت آب را نشان میدهد.
آزمایشی که از «لرد کلون» نقل شده است، (2)
قضیة فوق ما را اثبات میکند، این آزمایش چنین نتیجه میدهد که هر چقدر فشار بر مخلوط آب و یخ زیادتر گردد برودت آن نیز زیادتر میگردد! از این آزمایش چنین استفاده میشود که در بعضی از موارد فشار سرما تولید میکند چنان که در موارد زیادی هم فشار، گرما تولید میکند.
شاید به ما ایراد بگیرند که از آزمایش «لرد کلون» این نتیجه گرفته میشود که هر قدر فشار به مخلوط آب و یخ زیادتر وارد شود، درجة حرارت آن پایینتر میآید نه این که درجة برودت آن زیادتر شود، در پاسخ میگوییم یقین است که فشار وارد کردن امری وجودی است، و حتماً بایستی که نتیجة آن هم امر موجودی باشد و خوب میدانیم که کم شدن حرارت امری عدمی و هیچ است، و نمیتواند نتیجة فشار باشد ولی زیاد شدن برودت که در زمینة کم شدن حرارت، تحقق میپذیرد میتواند نتیجة آن باشد، به جهت این که امری وجودی است و اگر از برودت هم صرف نظر کنیم لازم میآید که فشار مذکور را خالی از نتیجه بدانیم.
آیا مخلوطهای سرمازا را نمیتوانیم نظیر پیلهای الکتریکزا بدانیم؟ به طوری که هر پیل مقداری الکتریسیته تولید میکند، «مخلوط یخ و نمک» هم 22 درجه و «مخلوط یخ و کلرور کلسیم» هم 40 درجه سرما تولید میکند.(3)
از تحقیقات فوق که هر کدام برهانی تام است، این واقعیت را استفاده میکنیم که: سرما نوعی از انرژی و مقابل گرما و امری وجودی است؛ چنان که گرما هم موجود و انرژی مخصوصی است.
اگر چه دانشمندان علوم تجربی تاکنون دربارة ظلمت، به طوری که راجع به نور پیشرفت کردهاند، به اکتشافی نرسیدهاند و یا به دست ما نرسیده، ولی در این که ظلمت هم مانند نور، امر وجودی است، جای شک نیست(1)
زیرا که:
ظلمت هم مانند نور مرئی است و دیده میشود و هیچ برهان برای اثبات وجود شیئ بهتر از دیده شدن آن نیست، و چون انسان در تاریکی هیچ جا را نمیبیند غالباً چنین تصور میشود که ظلمت غیر مرئی است، ولی باید توجه داشت که دیده شدن ظلمت هم مانند سایر اشیاء به توسط نور میسر میشود، ظلمتی که با نور مجاور است مانند سایهها و داخل خانهها، قابل رؤیت است.
اگر ظلمت رؤیت نمیشد ما از وجود ظلمت غافل میبودیم و تصور آن را هم نمیتوانستیم بکنیم ولی چنان که معلوم است نه از ظلمت غافلیم و نه از تصور آن ناتوان هستیم.
اگر ظلمت دیده نمیشد دیدن هیچ چیز، کوهها، درختان، حیوانات، انسانها هیچ کدام ممکن نمیشد و چیزی از چیزی تمیز داده نمیشد به جهت این که با سایهها و نیم سایههاست که اشیاء جهان اشکال گوناگون مییابند و از هم شناخته میشوند و باید بدانیم که سایه از مصادیق ظلمت ضعیف است، یعنی سایهها مخلوطهایی از ظلمت و نور هستند.
این رنگهای مشکی و سیاه و هر رنگ تیره، مصداقهایی از ظلمت هستند به جهت این که همه آنها داخل و در شکل واحد تاریکی میباشند، و همة آنها الوانی هستند که در فضا و هوا و اشیاء جهان رؤیت میشوند و حقیقت این است که ما از نور هم به جز رنگ، چیزی نمیبینیم و همان طور که ذات نور از نظر ما پنهان است و فقط با رنگ روشن خود نمایان میشود، ظلمت هم از لحاظ ذات از نظر ما نهان است و فقط با رنگ سیاه خود مشهود میشود.
اگر ظلمت و اشیاء مظلمه، در جهان نبودند مسلماً نور هم برای ما مشهود نمیبود، به جهت این که نور تا به جسم تیره و کدری برنخورد، این رنگ روشن و زیبا را پیدا نمیکند، و به هیچ طریق از وجود آن اطلاعی حاصل نمیشود و برای همین است که نور خورشید، در فضای خارج از جوّ هوادار زمین (به طوری که از فضاپیمایان نقل میشود) مشهود نیست و همه جا را تاریکی فرا گرفته و هر ساعت شب است.
اگر ظلمت در جهان نمیبود و از پخش گردیدن انوار جلوگیری نمینمود، هر نوری همه جای عالم را سیر میکرد و هر جا را پر میساخت به جهت این که اگر مانعی از حرکت متحرک جلوگیری نکند هر متحرک الی الابد به حرکت خود ادامه میدهد.(2)و نور پیوسته و لاینقطع، چه نظریة موجی صحیح باشد و یا دانهای، (3)در حرکت است ولی میبینیم که هر منیر، مقدار محدودی از پیرامون خود را روشن مینماید و هر قدر از آن دور و دورتر میرویم روشنایی آن را کم و کمتر مییابیم تا جایی که دیگر نمیتوانیم از نور آن استفاده نماییم؛ پس به دست میآوریم که یک نحوه انرژی در جهان هست که با نور مضاد است و از حرکت آن جلوگیری میکند، و آن غیر از ظلمت چیز دیگری نمیتواند باشد.
1) . انعام (6) / آیه 1. وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ؛ خداوند، ظلمتها و نور را جعل فرمود؛ میدانیم که عدم، جعل نمیشود و چیزی که آفریده نشده است محال است که ید جعل بر آن تعلق گیرد.
2) . تکامل علم فیزیک، ص22 و 23 و فیزیک نوین، ص119 و 124 و فیزیک رنر، ج3، ص16.
3) . در این باره بحث مختصری در همین فصل میآید.
اگر ظلمت در جهان نمیبود، نور ضعیف هم در عالم پیدا نمیشد؛ به جهت این که این ظلمت است که با نور مخلوط میشود و آن را از خالص بودن درآورده و ضعیف میگرداند و اگر ظلمت با نور اختلاط نمیکرد انوار جهان، نور خالص میشده و یکنواخت میگردیدند و وضع جهان طوری دیگر غیر از وضعی که اکنون مشهود است، میشد.
با این همه برهان و دلیل که برای وجود ظلمت ذکر کردیم، به هیچ وجه نمیتوانیم آن را امری عدمی یعنی عدم نور به حساب بیاوریم و تصور این که چون ظلمت عدم نور است پس بایستی عدمی باشد، پاسخش این است که نور هم چون عدم ظلمت است پس بایستی عدمی باشد، با این که عدمی نیست.
اگر در آیینه، در جای قسمتهای تاریک بدن شما که در مقابل آن ایستادهاید، چیزی دیده نمیشد، باز برای انکار وجود ظلمت و تاریکی، شاید وجهی باقی بود ولی همان طور که قسمتهای روشن از بدن شما در آیینه نمایان است، قسمتهای تاریک و نیمه تاریک هم آشکارا دیده میشود و برای همین است که شما میتوانید خودتان را همان گونه که هستید در آیینه ببینید و این بهترین دلیل برای وجود تاریکی است.
در پیرامون لکة نورانی که از سوراخی به دیوار میتابد قسمت نیم روشنی نیز پدید میآید، و در اطراف سایهای که از جسم کدری (که در میان منیر و دیوار نگاه داشته شده) به دیوار میافتد، نیم سایهای نیز پدیدار میگردد دو نام «نیم روشن» و «نیم سایه» در این دو مثال، یک واقعیت را میفهمانند، و جهتی ندارد که نام دوم را خالی از معنای واقعی بدانیم، چرا و با کدام دلیل، میتوان گفت که کلمة نیم روشن مدلول خارجی دارد، ولی نیم سایه ندارد؟! حقیقت این است که نور و ظلمت با هم مخلوط میشوند نه نور، خالص میماند و نه ظلمت. و با ملاحظة یک خلیط، آن را نیم روشن و با ملاحظة خلیط دیگر هم آن را نیم سایه مینامیم.
آیا میتوانیم بعضی از اجسام را ظلمتزا بدانیم؟ همان طور که بعضی از اجسام را منیر دانستهایم؟ آیا میتوان اجسام را به لحاظ تولید نور و ظلمت، به سه قسمت تقسیم کرد؟ قسم سوم شیشه و آیینه که نه مولد نور هستند و نه مولد ظلمت و قسم دوم، تمام اجسام کدر که ظلمتزا هستند، و قسم اول، مانند خورشید؟ لازم است دقت شود، و شاید که آزمایش زیر، صحت این تقسیم و ظلمتزا بودن اجسام کدر را اثبات کند:
با در نظر گرفتن این که نور به حرارت مبدل میشود و این حقیقت در نظر همة ارباب فن مسلم است (چنان که نقل خواهیم کرد) چنین به نظر میرسد که تفکر در حرارت و برودت، بهترین طریق برای ورود در بحث نور و ظلمت است.
چنین تصور میکنیم که چون نور، مولد حرارت است پس ظلمت هم بایستی اگر موجود بوده باشد، مولد برودت باشد؛ به جهت این که مقتضای تضاد نور و ظلمت همین است این تصوری است که ما در عالم اندیشه آن را میپرورانیم، ولی تا جهان خارج آن را تصدیق نکند، هیچ ارزشی برای آن نمیتوان قائل شد.
اکنون به جهان و شبها و روزهای آن نظری میاندازیم و خوشبختانه حدس خود را مطابق با واقع مییابیم: میبینیم که هر روز از شب خود اگر عوارض دیگری به میان نیاید، گرمتر و هر شب از روز خود در عرض سال در تمامی فصول اربعه، سردتر و یا خنکتر است، روزها که آفتاب نورانی هست گرما هست و شبها که ظلمت همه جا را فرا میگیرد سرما و یا خنکی همه جا را فرا میگیرد.
از مقایسه و ارتباط فوق، این نتیجه به دست میآید که چنان که در میان نور آفتاب و گرمای روز، پیوند و ارتباط هست در میان ظلمت سیاه و سرمای شب هم به هم بستگی و پیوستگی موجود است؛ و همچنان که آفتاب نور میزاید و نور هم گرما میزاید، اجسام کدر هم ظلمت میزایند و ظلمت هم سرما میزاید.
همان طور که گرما انتشار یابنده و سرایت کننده است و این سرایت، در حقیقت همان حرکت است، سرما هم انتشار یابنده و سرایت کننده است: برف به کوهستان میبارد و برودت از آنجا سرایت کرده و هوای شهر را سرد میکند در صورتی که هیچ سببی برای سرد شدن هوا در شهر وجود ندارد؛ پس سرما هم حرکت میکند؛ و لابد بعضی از اجسام نسبت به آن، هادی و بعضی دیگر هم عائق میباشند.
دو جسم را زیر نور خورشید میگذاریم که از هر جهت مانند یکدیگر هستند جز این که یکی سیاه رنگ است و دیگری سفید رنگ، میبینیم آن که رنگش سیاه و ظلمانی است گرمتر از آن دیگری میشود. و این بهترین برهان برای موجود بودن ظلمت و ظلمتزا بودن جسم سیاه رنگ است که کدارتش از سایر رنگها بیشتر است. اگر جسم سیاه رنگ در مقابل نور خورشید همان تأثیر و تأثر را داشته باشد که جسم سفید رنگ دارد، پس سببی برای گرمتر شدن جسم سیاه رنگ نمیماند؛ مسلماً مقاومت و مقابلت این دو گونه جسم، در قبال اشعة نور یکسان نیست و اثری که در مقابل آفتاب از خود ابراز میدارند برابر نمیتواند باشد؛ نتیجه این است که جسم سیاه رنگ در مقابل نور، اثر موجودی را دارد که مقاومت و مقابلتش در برابر لشکر نور بیشتر است و آن ظلمت است که پیوسته با نور در جنگ است.
نور خورشید در تابش به ذرات هوا که جسمی رقیق است، حرارت کمتری تولید میکند و در صورت تابش به زمین که جسمی غلیظ و کدر است، حرارت بیشتری تولید میکند؛ از این واقعیت هم چنین میفهمیم که کدارت یعنی ظلمت، موجود است و از زمین، ظلمت بیشتر و از هوا خیلی کمتر متولد میشود و علت تبدل نور به حرارت همانا پیکار نور با ظلمت است. زیرا که نور خورشید در هر کجا که با ظلمت کمتری روبرو میشود، حرارت کمتری تولید میکند، و در هر جا که با ظلمت بیشتر و کدارت غلیظتری روبرو میشود، حرارت بیشتری تولید میکند.
حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام در ضمن ستایش خداوند متعال، چنین بیان فرموده است: لا اِلهَ اِلاّ هو، اَضاءَ بِنورِهِ کُلَّ ظَلامٍ وَ اَظلَمَ بِظُلمَتِهِ کلَّ نورٍ.(1)
در کتاب «اندیشمند و انسان» از ابوریحان بیرونی از افلاطون آورده: باید سایه در زمستان غلیظتر و در تابستان رقیقتر باشد!(2)
اگر چه ابوریحان این سخن را بعد از آن که نقل کرده سخیف شمرده. ولی با نظر ما سازگار است؛ به این دلیل که سرما در زمستان از هیچ کرة دیگری به سوی زمین هجوم نمیکند، و دانشمندان تاکنون هیچ منبع سرمازایی در میان کرات نشناختهاند، و هیچ مادری برای تولید سرمای زمستان جز همین پوستة کدر و سفت زمین نمیتوان فرض نمود، و راه حلّ منحصر در این است که قشر زمین بر عکس خورشید کار کند و متوالیاً و متواتراً ظلمت از خود بیرون دهد، و ظلمت هم در برخورد با ذرّات هوا و اجسام کدر مبدل به برودت شود!.
و بنابراین که در میان ظلمت و برودت و سکون ارتباط هست، باید در زمستانها از سرعت الکترونها کاسته شود و گرمای آفتاب در تابستان آن را بیفزاید.
و در پایان این بحث متذکر میشود که:
از کلام مبارک امیر المؤمنین علیه السلام : لاشبحٌ فیتقضّی که دربارة خداوند متعال بیان فرمود (ط / 16) معلوم میشود که همة اجرام و عناصر چه سبک باشندو چه سنگین، منیر باشند و یا کدر همه و همه متصلاً به تدریج غبارهایی و یا امواجی از خود میپراکند و بدین طریق کاهش میپذیرند، و در این باب در کتاب «آغاز و انجام جهان» به تفصیل قلم فرسایی کردهایم.
اکنون بنابراین واقعیت میتوان گفت: آن چه از خورشید در جهان، پخش می شود به شکل نور و بعد حرارت نمایان میشود، آنچه از زمین و اجسام زمین پراکنده میشود در صورت ظلمت و بعد سرما احساس میگردد.!
احتمال میرود که سکون هم مانند سرما و ظلمت، انرژی بوده باشد به جهت این که: اگر حرکت، مشهود است سکون هم مشهود است و چنان که حرکت با این که عبارت اخرای عدم سکون است عدمی نیست، سکون هم اگر چه به عدم حرکت تفسیر میشود ولی عدمی نیست اگر سکون به این لحاظ که سکون است انرژی نیست حرکت هم با این ملاحظه که حرکت است انرژی نیست بلکه حرکت مشهود، اثر انرژی است و سکون مشهود هم اثر انرژی است و خود انرژی نیست.
همانطور که حرکت جسم، بدون علت نمیشود و حتماً برای هر متحرکی محرکی هست، همین طور سکون جسم هم امکان ندارد که بیعلت باشد و یقیناً برای هر سکون، علتی و سببی در کار است ولی مردم از قدیم الایام دربارة سکون این فکر را نکردهاند، گوئیا که اصل در اجسام را سکون دانسته و لازم ندیدهاند که برای آن هم مثل حرکت، علتی پیدا کنند.
با ملاحظة واقع جهان، هیچ موجود ساکنی در جهان نمیتوان یافت به جهت این که هر ذره و هر کره به دور ذره و کرهای گردش میکند، ولی با لحاظ دیگری میبینیم که مثلاً انسانی نشسته و ساکن دیده میشود، فرش، میز، صندلی، استکان و غیر اینها هر کدام در جای خود، ساکن و بیحرکت قرار یافتهاند.
سکون جسم در اثر اجتماع یک نیروی محرک با یک مانع در جهت مخالف، تحقق میپذیرد! مثلاً جسمی را جاذبی جذب مینماید و مانعی هم از آن جلوگیری میکند و یا دافعی جسم را میراند و مانعی هم از آن جلوگیری میکند، در این دو صورت سکون پدیدار میگردد.
نیروی محرک به هر جسمی بدون استثناء وارد است، زیرا که هیچ جسمی از کشیده شدن (و به تعبیر درست از رانده شدن به قلب زمین فارغ نیست)(1)و اگر به مرکز زمین هم برسد این وضع را نسبت به خورشید پیدا میکند، و اگر به آنجا هم برسد نسبت به خورشید بزرگتری که این خورشید به دور آن میچرخد، رانده خواهد شد. بنابراین، هر جسم که با مانعی برخورد دارد ساکن، و گرنه متحرک است.
1) . تحقیق در کتاب «آغاز و انجام جهان» به قلم نگارنده.
انرژی سکون، همان است که در اصطلاح علمای فیزیک به نام «انرژی مکانیکی پتانسیل» خوانده شده است، و بنا به تحقیقی که ما کردهایم، بر خلاف آنچه که بعضی از کتب فیزیک(1)
دارد، جسم با بالا برده شدن نه فقط انرژی ذخیرهای در آن پدید نمیآید، بلکه انرژی پتانسیل موجود در آن هم هر قدر بالاتر برده شود به آن نسبت نقصان میپذیرد، زیرا که جسم هر قدر از مرکز زمین دورتر شود وزن و ثقل آن کمتر میشود.(2)
اگر سکون، انرژی باشد، این پرسش ساده و در عین حال عجیب پیش میآید که آیا میشود با سکون کار انجام داد؟ و واقع هم این است که امکان ندارد چیزی انرژی باشد و کار کردن با آن ممکن نباشد، زیرا که انرژی آن است که با آن کار انجام بیابد؛ از حسن پیش آمد، همین طور هم هست، یعنی میتوانیم با سکون، کار به جا بیاوریم، کار نیک و کار بد:
مثلاً اگر بر روی بدن کسی تختهای گذاشته و روی آن هم کسی دیگر را بنشانند و یا سنگی سنگین بگذارند، مسلماً آن شخص در هر آن آزاری جدید که غیر از آزار سابق و لاحق میباشد خواهد دید، و فرض این است که این سنگ و یا آن شخص روی تخته هر قدر ممکن باشد به پایین رفته و به جایی رسیده است که دیگر هیچ نمیتواند پایینتر برود، پس در هر آن، نیروی جدیدی از جسم روی تخته و از خود تخته در بدن او تأثیر خواهد کرد، نه این که فقط یک بار نیرویی از آن جسم بر بدن او وارد آید و او هم فقط در آن لحظه آزار ببیند و بعداً راحت و آسوده شود.
نتیجه این است که جسم ساکن در سکون خود با همان سکون در هر آن کار انجام میدهد.
حقیقت این است که هر جسم انسان باشد یا غیر آن، در هر آن به محل اتکاء خود فشار وارد میکند تا به قلب زمین نزدیکتر گردد و این فشار دادن کار است و مستلزم مصرف کردن نیرو است؛ نهایت این است که این نوع کار بر خلاف سایر انواع کار، خستگی نمیآورد. بلی فقط ادامة ارادة سکون در جایی و در زمانی خسته کننده است نه خود آن و انسان هیچ وقت از وارد کردن فشار بر محل اتکاء خود فارغ نخواهد بود.
و جهت این که خسته نمیشود این است که به دست آوردن این نیرو، نیازی به تبدیل ماده به نیرو ندارد، بلکه در شکل نیرو اخذ و در همان شکل هم خرج میکند، و انسان در اخذ آن هم کاری انجام نمیدهد به جهت این که به طور خودکار و بدون اختیار به او میرسد و در خرج آن هم لازم نیست که ارادهای بکند زیرا که خواه ناخواه خرج خواهد شد و محتاج به اراده نیست؛ بلی آدمی در موارد مصرف آن مختار است و میتواند آن را در تحت ارادة خویش گرفته و با آن، کار نیک و یا کار بد انجام بدهد.
سخنی که لازم است در آخر بحث به آن اشاره شود این است که همان گونه که در میان حرکت و گرما ارتباط هست، حدس زده میشود که نظیر این ارتباط در میان سکون و سرما هم بوده باشد، یعنی شاید سکون جسم، سرما تولید نماید!! و این حدس منافاتی با انتشار و حرکت کردن سرما ندارد.
مشهورترین دانشمند علوم تجربی انیشتن بود؛ وی از کسانی است که با بال و پر دانش به مقام شامخ یکتا شناسی ارتقاء یافت و خداوند جهان آفرین را از راه تفکر و تدبّر در نظم عجیب و محیر العقول جهان، شناخت و به مردم جهان هم این حقیقت را اعلام داشت.
نقل میکنند که: او معتقد بود که دستگاه خلقت در تحت قوانینی لایتغیر اداره میشود، و خداوند متعال آن قوة دراکه را به بشر کرامت فرموده تا به درک اسرار نایل گردد، به جایی برسد که به جز خدا نبیند.(1)
هدف آلبرت انیشتن این بود که با ارقام ریاضی نشان دهد که دست تصادف در کارگاه خلقت، دخل و تصرفی ندارد و هر چه اتفاق میافتد بر طبق قوانین سادهای است که خداوند عالم مقرر فرمود.(2)
او چنین گفته است:(3)
«کمتر از یک قرن پیش (مایر) حدس زد که حرارت نوعی انرژی است؛ (ژول) با تجربه این حدس را به مرحلة اثبات رسانید و از راه تجربه به حدس این که گرما نوعی از انرژی است لباس حقیقت پوشانید و نرخ تبدیل انرژی را به گرما معین کرد.»
«انرژی مکانیکی و حرارت، دو نوع از انواع مختلف انرژی هستند و هر چیز که به یکی از این دو شکل، قابل تبدیل باشد نیز انرژی است؛ مثلاً تشعشع آفتاب نوعی از انرژی است، زیرا قسمتی از آن در سطح زمین مبدل به گرما میشود؛ جریان الکتریک نیز انرژی است چون اگر از مفتولی بگذرد آن را داغ و سرخ میکند و اگر در موتوری وارد شود آن را به حرکت در میآورد؛ زغال منبع انرژی شیمیایی است. زیرا هنگام سوختن حرارت تولید میکند در هر حادثهای که در طبیعت انجام میشود نوعی از انرژی با ملاحظة نسبت ثابت تبدیل به نوع دیگر انرژی تغییر شکل میدهد، در هر دستگاه بسته یعنی دستگاهی که از تحت تأثیر مؤثرات خارجی برکنار باشد، انرژی مقدار ثابت دارد و باید آن را چون جوهر جاودانی دانست؛ در چنین دستگاهی مجموع اقسام مختلف انرژی، اندازة تغییر ناپذیری دارد، و لو این که ممکن است مقدار هر یک یک آنها تفاوت پذیرد، و اگر تمام جهان را چون یک دستگاه بستهای در نظر بگیریم، با کمال اطمینان خاطر، میتوانیم همان طور که علمای فیزیک قرن نوزدهم میگفتند بگوییم که مجموع انرژی جهان، تغییر ناپذیر است.»
و در کتاب راه طی شده، (4)
چنین نوشته است: «اصل اول ترمودینامیک یا اصل بقای انرژی».
«تقریباً صد سال بعد از لاوازیه یک شیمیست دیگر فرانسوی موسوم به (برتلو) به قانون تجربی دیگری برخورد که به نام قانون حالت ابتدایی و حالت انتهایی معروف شد؛ به موجب این قانون، برای انجام یک فعل و انفعال شیمایی مفروضی، مثلاً برای تهیة یک واحد شیئ (ش) که باید از ترکیب دو جسم (الف) و (ب) درست شود، باید یک مقدار حرارت معین ثابتی صرف کرد؛ اعم از آن که این عمل را در حالت محلول یا در حالت خشک، در سرما یا در گرما سریع یا بطیی و به هر طریق و واسطهای که بخواهیم انجام دهیم؛ و بالعکس وقتی شیئ (ش) مجدداً به اجسام ترکیب کننده، یعنی (الف) و
(ب) برگشت داده شود، عیناً همان مقدار حرارت پس خواهد داد به طوری که در آخر عمل و بازگشت به حالت اولیه، نه حرارتی تولید و نه حرارتی ضایع گردیده است.» «از اینجا نتیجه گرفتند که حرارت نیز ثابت و باقی است و مانند ماده نه از بین میرود و نه خلق(1)
میشود، و نظیر این حرف را (لاپلاس) دربارة کار یا انرژی مکانیک زد و قانون ثبات کار را اعلام نمود.»
«به موجب قانون ثبات کار که قانون تجربی است، هیچ دستگاه مکانیک و ماشین نمیتواند ایجاد کار نماید اگر ما به وسیلة یک اهرم موفق میشویم با بازوی ضعیف خود یک سنگ صد منی را از جای خود تکان دهیم درست است که بر آن طرف اهرم با دست خود زور کمتر از صد من وارد آوردهایم، ولی در عوض دست ما مسافت بیشتری را پیموده است، به طوری که حاصلضرب قوه در مسافت طی شده، در هر دو طرف اهرم یکسان میباشد و عیناً آن چه بازوی ما کار کرده است سنگ گرفته است و عین این کار را در صورت برگشت و سقوط به زمین میتواند پس بدهد.»
«این دو قانون ثبات حرارت و ثبات کار، هر یک در جای خود، یعنی در مواردی که فقط یکی از دو عامل حرارت یا کار در میان میآمد، صحیح بود ولی در حالت کلی یعنی در اسبابهایی که مانند موتور اتومبیل و ماشین یخسازی هم حرارت مصرف میشود و هم کار تولید میگردد حرارت و کار هیچ یک به تنهایی ثابت و باقی نمیمانند و قوانین فوق صدق نمیکند، بلکه ممکن است مثلاً حرارت معدوم و کار پدیدار شود یا کار به مصرف رسیده حرارت ایجاد گردد، ولی تجربه نشان داده است به جای چیزی که ناپدید میشود معادل آن از نوع دیگر تولید میگردد، به طوری که مجموعة کار و حرارت که هر دو منبع قدرت یا انرژی میباشند، در طبیعت، ثابت است.»
«این اصل که بعداً به کلیة انواع انرژی حرارتی و کار و انرژی الکتریک و نور و صوت و غیره تعمیم داده شد و یکی از پایههای علم ترمودینامیک میباشد، اصل ثبات انرژی نامیده میشود، مفهوم اصل چنین است: انرژیها ممکن است به یکدیگر تبدیل شوند ولی مقدار کل انرژی موجود در دنیا، ثابت و لایتغیر است.»
و نیز در همان کتاب هست: «موقعی که اصل ثبات انرژی در دنیا اعلام شد، بیشتر از یک قرن از اعلام اصل ثبات ماده گذشته بود و دانشمندان متعددی از ملل مختلف: فرانسه، انگلستان و آلمان در این زمینه کار میکردند که بعضی از آنها مسیحی خدا پرست و برخی بیعقیده بودند، ولی هیچ یک با این قصد و احتمال که جادة قیامت را صاف میکنند نبودند.»(2)
و در کتاب فیزیک نوین چنین هست: «اصل بقای انرژی، اقسام مختلف انرژی میتواند به یکدیگر تبدیل شوند؛ از طرف دیگر آزمایشهای مختلف نشان داد که در تبدیلات انرژیهای مختلف به یکدیگر، هیچ گاه انرژی از بین نرفته و فقط از صورتی به صورت دیگر تبدیل میشوند، بدین معنی که اگر در یک دستگاه منفرد، یک یا چند نوع انرژی از بین برود به همان اندازه از انواع دیگر انرژی ظاهر میشود، به طوری که میتوان اصل کلی زیر را که به اصل بقاء انرژی موسوم است بیان نمود: مقدار کل انرژی دستگاه منفرد، ثابت است.»(3)
و ایضاً در کتاب راه طی شده هست: بخار آبی که در نتیجة تشعشع خورشید از سطع دریا به بالای جوّ رفته ابرها را تشکیل داده است، به صورت باران به زمین میریزد و رودخانهای راه میافتد، انسان از سقوط آب استفادة انرژی نموده آسیابی را میگرداند یا تولید برق میکند، این برق را به شهر میفرستد و در آنجا برق را به مصرفهای متعددی میرساند، در چراغ تبدیل به روشنایی، یا در بخاری تبدیل به حرارت میکند و یا آن که به وسیلة موتور واگنها و ماشینهای سنگین را به حرکت در میآورد؛ همة اینها انرژی تشعشعی خورشید است که در تسخیر انسان درآمده است و پس از مصرف، باز معدوم نمیشود. مثلاً روشنایی چراغ، وقتی به اشیاء میرسد به صورت حرارت جذب میشود، کار ماشینها نیز یا در نتیجة بالا بردن شیئ سنگینی در آنجا ذخیره میشود و یا اغلب اوقات در اثر اصطکاک و غیره به صورت حرارت در میآید، کلیة این حرارتها نیز یا در یک محیطی محفوظ میمانند و یا متفرق و منتشر میگردند، به طوری که دیگر برای ما محسوس نخواهند بود، ولی در هر حال معدوم نمیگردند.»(1)
حقیقتی که لازم است تذکر داد این است که: مقدار کل انرژی جهان، ثابت و لایتغیّر نیست، زیرا که پوسته بر آن افزوده میشود و بلا انقطاع از مواد جهان، انرژی آفریده میشود. بلی: مقدار کل ماده و انرژی جهان، ثابت و لایتغیر است.
در اتومبیل، بنزین که ماده است متبدل به انرژی مکانیکی میشود و آن را به حرکت در میآورد؛ ما خوراک و آب میخوریم که ماده هستند و در بدن ما به حکم خداوند متعال، در هر آن که بخواهیم و اراده نماییم متبدل به نیروی کار میشوند.
رئیس دانشکدة «هاروارد» میگوید: «ما اکنون پس از سال 1950 هستیم و هنوز دربارة این که نور حرکتی موجی است و یا از ذرات خردی ساخته شده است، که در پهلوی یکدیگر قرار میگیرند، تجربة قاطعی صورت نگرفته است.»(2)
ولی انیشتن تصریح میکند که حقیقت هر گونه انرژی و حتی ماده، دانه دانه است؛ چنین میگوید:
«تئوری کوانتوم(3)
منظرة تازه و اساسی برای حقیقت رسم میکند، اتصال و پیوستگی از بین میرود و انفصال و گسستگی جای آن را میگیرد.»(4)
«آیا ساختمان این سیالة منفی، (5)
ساختمان دانهای است؟ و آیا این سیاله از کوانتومهای الکتریکی ترکیب شده یا نه؟ در اینجا نیز باید گفت که تجربههای بسیار، این قضیه را ثابت کردهاند که بدون شک، کوانتومهای جزئی این سیالة منفی وجود دارند. و همان گونه که سنگهای کنار دریا از شن تشکیل شده، و خانه از آجرها به دست آمده، سیالة منفی نیز از دانههای الکتریکی ترکیب پذیرفته است.»(6)
«ماده، ساختمان دانه دانه دارد و از ذرات خردی ساخته شده است که کوانتای ماده نامیده میشوند؛ همین طور بار الکتریکی نیز ساختمان دانهای دارد، و از همه مهمتر این که انرژی(1)
نیز مجموعهای از دانهها و ذرات است؛ فوتونها(2)کوانتای انرژی میباشند و نور از آنها ترکیب میشود.»(3)
نظریة موجی هم چون متقابل با نظریة کوانتوم است پس به قرینة تقابل، از آن چه که دربارة کوانتوم نقل شد، فهمیده میشود نظریة دانهای ظاهراً عین همان مذهب است که در اوائل این فصل از دموکریت نقل کردیم، ولی آن چه که از وی نقل میشود ظاهراً فقط دربارة ماده است و تعرضی به انرژی ندارد ولی این نظریه چنان که نقل کردیم جمیع اقسام انرژی را هم دانه دانه میداند.
دانشمندان کوشیدند و بالاخره ثابت کردند که اصل نخستین مواد، نیرو و انرژی است. و اکنون میبینیم که اگر نظریة کوانتوم صحیح درآید و در نزد دانشمندان علوم تجربی مقبول افتد، مطلب بر عکس میشود و اصل همة مواد و نیروها، دانههای ریزی که عبارت اخرای ماده میباشند، و منفصل از هم و جدا از یکدیگر هستند، شناسانیده میشود. سابقاً ماده و نیرو، دو سازندة جهان شناخته میشدند که هیچ کدام از دیگری تولد نمییابد بعداً به دست آوردند که مادهها در صورت تقسیم به انرژی میرسند و آخرین جزء ماده، انرژی است و اکنون میخواهد ثابت شود که همین انرژی هم دانه دانه است. آیا این دانهها را نمیتوان مادة اولیه نامید؟.
منظور ما از نگارش این فصل، همانا توضیح و تشریح امکان تبدل نیرو به ماده است، و این که برگشت یافتن نیروها و ماده گردیدن آنها کاملاً ممکن است.
آنچه که اولاً مهم به نظر میرسید اثبات بقای نیرو و انرژی بود، ما سخنان دانشمندان علوم تجربی را در این باره نقل کردیم و خوب توضیح دادیم که: هیچ کدام از نیرو و ماده قابل انعدام نیستند و موجودهایی ابدی میباشند، قابل تحول هستند و از وضعی به وضع دیگر متبدل میشوند ولی نابود نمیشوند.
و در مرتبة دوم هم، فهم این حقیقت دشوار بود که چگونه نیروهایی نامرئی بر میگردند و مواد مرئی میشوند؟! در این مقام هم، خوب روشن شد که اصلاً همة مواد جهان، فشرده شده و تراکم یافتة نیروها هستند؛ و پس ازآن که میبینیم که نیروهایی فشرده، موجودات مرئی را تشکیل دادهاند، دیگر با هیچ دلیل نمیتوانیم امکان تبدل نیروها را به مواد انکار نماییم.
بدین طریق به دست میآید که اصل مسالة تجسم عمل با صرف نظر از جمیع خصوصیات آن، حقیقتی است که باید مورد تصدیق علوم تجربی بوده باشد، و دانشمندان بزرگ جهان طبعاً باید آن را تأیید و اثبات کنند.
و اگر چه تاکنون نشده است که نیروهایی به دست بشری تبدل یافته و مادهای را بسازند، ولی امکان این که نیروهای انسانی به قدرت آفریدگاری جمع گردیده و مواد اخروی را تشکیل بدهند، با بحثهایی که در این فصل انجام دادیم
کاملاً روشن میشود؛ چنان که انرژی خورشیدی به خواست خداوندی در داخلة میوهها و بدن حیوانات زنده جای میگیرد و ذخیره میگردد.
و مجلة دانشمند (تیر 49، ص14) مقالهای مفصل در امکان و وقوع تبدّل انرژی به ماده از اسحق آثموف به ترجمة فرخ برزگر نشر کرده است.
این فصل، نتایج زیاد و مفیدی به ما میدهد، ما را با سازمان جهان و ساختمان موجودات آن، تا اندازهای که حقاً سزاوار تحسین و آفرین است آشنا میسازد؛ این فصل دست ما را گرفته قدم به قدم پیش میبرد و تا نزدیکیهای ساختمان خلقت به جلو هدایت مینماید؛ دربارة خمیرة اولیة آفرینش با ما گفتگو میکند، و اگرچه جای ابهام خیلی باقی میماند، و هر چه بر معلومات افزوده میشود مجهولات هم شمردهتر و نمایانتر میگردد. ولی هر چه باشد باز از آیندة سازمان جهان، خبرهای یقینی برای ما میدهد، خوب ثابت میکند که هر چه اکنون هست الی الابد هم باقی خواهد ماند، و عدم و انعدام کوچکترین روزنهای به سوی موجودات ندارند؛ درست است که دنیا دنیای تبدل و تحول است و هر چیزی خواه ماده و خواه نیرو انقلاب مییابد ولی هر چه باشد باز دنیا دنیای وجود است و دنیای عدم نیست.
این فصل، تبدل ماده و نیرو را به حرارت و برودت و به نور و ظلمت و اصوات دلکش و صحنههای دلپذیر و موجودهای شور انگیز و به شکنجههای هولناک و غیر اینها، از مطالبی که به طریق قرآن کریم و احادیث شریفه وارد شده، الحق خوب توضیح میدهد (البته به طوری که گفتیم اصل این مطالب را با قطع نظر از خصوصیات آنها) و امکان آن را در ذهن انسان سهل القبول میگرداند و انصافاً جایی برای چون و چرا باقی نمیگذارد.
این فصل، خوب میرساند که عمل انسان، اعم از این که در شکل حرکت وقوع یابد و یا در صورت سایر انرژیها، کلیتاً و بدون استثناء در جهان باقی میمانند و امکان انقلاب به هر گونه ماده و نیرو را هم دارند.
این فصل، چنان استحکام برای ساختمان عمل میدهد که اگر سراسر قوای مخربة جهان جمع شوند و بر سر یک عمل بسیار کوچک و ناچیز بتازند، باز هم نمیتوانند استحکام آن را در هم بشکنند و یا ناچیزترین ذرة آن را نابود سازند.
در آخر سخن بایستی تذکر داد که، یک خداست و دو گونه کتاب به رشتة تألیف کشیده: کتاب تشریعی و کتاب تکوینی. قرآن و جهان، حقیقت این است که فهم این دو کتاب به یکدیگر بستگی دارد و هر کدام کلید رموز آن دیگری است؛ خود قرآن کریم چنین دستور میدهد: برای به دست آوردن رمز آفرینش و آغاز و انجام خلقت و پیدایش زندگی نوین یعنی نشأة آینده، در زمین سیر کنید و در آیات کتاب تکوینی غور نمائید و بدین طریق میتوانید آیات کتاب تشریعی را خوب بفهمید و آنها را تفسیر نمایید. فرموده: أَوَ لَمْ یَرَوْا کَیْفَ یُبْدِئُ اللَّهُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ إِنَّ ذلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسِیرٌ قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنْشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ؛(1)
و همچنان که در قرآن کریم آیات هست، حقیقت این است که در آسمانها و زمین هم آیات بسیاری برای مؤمنین هست: إِنَّ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لَآیاتٍ لِلْمُؤْمِنِینَ.(2)
1) . عنکبوت (29) / آیه 19 و 20. آیا ندیدند که خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرد و بعداً همان را اعاده میفرماید: مسلماً این بر خداوند آسان است؛ بگو در زمین سیر کنید (دقیقاً بررسی و مطالعه نمائید) و نظر کنید که خداوند چطور آفرینش را آغاز نمود؟ و چگونه بعداً نشأة آینده را ایجاد میفرماید؟.
2) . جاثیه (45) / آیه 3.
دلیل ما در بیان و اثبات مسایل این کتاب، آیات محکمة قرآن و کلمات متقنة پیشوایان دین علیهم السلام است، و هر چه که غیر از آیه و حدیث صحیح میآوریم به عنوان تأیید و توضیح علمی و یا استدلال برای رعایت دیگران است.
قرآن کریم یگانه کتاب صحیح و دست نخوردة خداوند متعال در روی زمین است؛ و بر خلاف برخی از تصورات دور از حقیقت، پیوسته گفتار خود را متکی به برهان بیان داشته است [بدون این که آمرانه (به خاطر این که گوینده خود خداوند متعال است) دستور به قبول تعبدی داده باشد] ولی چون که اسلوب بیان قرآن کریم به طرز بیانات متعارفی علمی نیست (برای این که کتابی همگانی و هر زمانی است، و برای همة افراد بشر از دانشمند و بیسواد و غربی و شرقی در تمامی اعصار مختلف تا قیام رستخیز فرستاده شده است، و به خاطر یک عدة اهل مطالعه فقط نازل نشده است) فلذا یافتن دلیل از میان جملات آیات، و بیان کردن آنها به طور علمی، کار دشواری شده، و هر کسی از عهدة آن نمیتواند برآید.
از زمانی که قرآن نازل شده، کتابها و علمها پرداخته شده و فرضیهها و مکاتیب فلسفی ظهور کرده و پا به میدان خودنمایی گذاشته و اسالیب نگارش رنگ به رنگ گردیده، و هر کدام در یک دوره علاقهمندانی پیدا کرده ولی دیر زمانی نگذشته که نادرستی قضیه هویدا گردیده و به دست فراموشی سپرده شده است؛ در مقابل آنها این قرآن کریم است که با وجود دشمنانی سرسخت، که کتابها در ردّ آن ساخته و مقالهها بر علیه آن پرداختهاند، و با پیدایش این همه ترقی در علوم تجربی و با پدید آمدن این همه نو ظهورها و عوض شدن افکار، باز هم میبینیم که قرن به قرن و حتی در این اواخر سال به سال، بر رونق آن افزوده میشود و در جهان رایجتر و در میان طبقات دانشمندان شناختهتر میگردد، هر قدر افکار روشنتر و اندیشهها عمیقتر میشود، و مسایل علوم روی به دقت مینهد و باریکتر میشود، حقاً قرآن کریم هم در انظار شیرینتر و در قلوب محبوبتر گردیده و ارزش باطنی و حقیقی آن ظاهرتر و آشکارتر میشود.
عجیب است که از آغاز قرآن تا پایان آن، سخن به نحو واحدی ادا شده، یعنی مطالب بدون کوچکترین دو رنگی و اختلاف ساخته شده و بیان گردیده است؛ آن چه که اکنون در نظر نگارنده اعجابآور و اعجاز آمیز است، همین مسالة حاضر و عمل انسان است؛ نویسندگان بهتر میدانند که متعسر و یا متعذر است که کتابی تمام نوشته شود و سخنی به ضد سخن دیگر در آن نوشته نشود؛ احتراز از این تضادّهای به ظاهر کوچک، برای افراد بشر اگر چه نابغه هم باشند، اگر ممکن باشد باز دشوار است؛ ولی میبینیم که قرآن کریم دربارة عمل مثلاً بسیار سخن رانده و راجع به اعمال صالحه و سیئات، گفتگوهای زیاد فرموده و از حبط شدن حسنات و از توبه و عفو سیئات هم، زیاد بحث کرده اما در هر حال توجه تام به تمام گوشهها و زوایای مساله داشته است.
سخن در قرآن کریم با کمال سادگی و استقامت پیش رفته و خالی از هر گونه تضادّ به قالب بیان ریخته شده است، در جایی که از پایداری و جاودانی بودن عمل سخن میگوید، راه توبه را به روی بدکاران پشیمان، نمیبندد و آنان را
ناامید نمیگرداند؛ و در جایی هم که از تباه شدن حسنات و یا از بخشیده شدن سیئات بحث میفرماید، ناچیزترین اشارهای به انعدام عمل نمینماید.
آن چه که درباره قرآن کریم معروض گردید، بدون تغییر درباره احادیث شریفه (که از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم و دوازده جانشین آن حضرت علیهم السّلام روایت شده است) نیز صادق است، و جای استبعاد نیست، به جهت این که آموزنده این پیشوایان، همان پردازنده قرآن است، خداوند متعال جل جلاله و عم نواله.
قرآن کریم و احادیث شریفه تصریح فرمودهاند که جزا در روز جزا، برای هر انسانی، عین اعمال دنیوی خود او خواهد بود؛ از این دسته آیات و احادیث چنان که ذیلاً خواهیم دید، چنین استفاده میشود که:
اعمالی که در این زندگی از انسان صادر میشود، فانی نمیشود و باقی میماند و در روز رستخیز که روز پاداش و کیفر است، در اشکال مختلف: در شکل نور و یا حرارت، در صورت مواد فردوسی و یا جهنمی، بدون هیچ کاهش، به خود عامل پرداخت میشود؛ و بدین طریق، برای هیچ کسی جای گله و شکوهای باقی نمیماند، و حقاً هیچ جزایی برای اعمال، و هیچ چیزی اوفق با آنها، بهتر از خود آنها نیست؛ چه چیز بهتر از این میتواند باشد که در محکمه عدل الهی، به هر کسی همان داده شود که خود پسندیده و انجام داده است.
در قرآن کریم هست:
هَلْ یُجْزَوْنَ إِلاَّ ما کانُوا یَعْمَلُونَ؛(1)و ایضاً: سَیُجْزَوْنَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ؛(2)و ایضاً: وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِراً وَ لا یَظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً؛(3)و ایضاً: هَلْ تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ؛(4)و ایضاً: فَلا یُجْزَی الَّذِینَ عَمِلُوا السَّیِّئاتِ إِلاَّ ما کانُوا یَعْمَلُونَ؛(5)و ایضاً: ذُوقُوا ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ؛(6)و ایضاً: فَالْیَوْمَ لا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً وَ لا تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ؛(7)و ایضاً: وَ ما تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ؛(8)و ایضاً: وَ قِیلَ لِلظَّالِمِینَ ذُوقُوا ما کُنْتُمْ تَکْسِبُونَ؛(9)و ایضاً: الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ؛(10)و ایضاً: إِنَّما تُجْزَوْنَ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ؛ (11)و ایضاً؛ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعی؛(12)و ایضاً: ثُمَّ یُجْزاهُ الْجَزاءَ الْأَوْفی؛(13)و ایضاً: یا أَیُّهَا الَّذِینَ کَفَرُوا لا تَعْتَذِرُوا الْیَوْمَ إِنَّما تُجْزَوْنَ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ؛(14)و ایضاً: هَلْ ثُوِّبَ الْکُفَّارُ ما کانُوا یَفْعَلُونَ؛(15)و ایضاً: لِیَجْزِیَ اللَّهُ کُلَّ نَفْسٍ ما کَسَبَتْ؛(16)و ایضاً: وَ تُوَفَّی کُلُّ نَفْسٍ ما
1) . اعراف (7) / آیه 147 و سباء (34) / آیه 33. آیا به غیر از آن چه که میکردند جزایی به ایشان داده میشود؟
2) . اعراف (7) / آیه 180. مسلماً عین کردة خویش را جزا مییابند.
3) . کهف (18) / آیه 49 و آنچه را که کرده بودند حاضر یافتند و پروردگارت به کسی ستم نمیکند.
4) . نمل (27) / آیه 90. آیا جز آن چه که میکردید جزا مییابید؟
5) . قصص (28) / آیه 84. آنان که اعمال به جا آوردند، جزایی جز آن چه که میکردند نمییابند.
6) . عنکبوت (29) / آیه 55. بچشید آن چه را که میکردید.
7) . یس (36) / آیه 54. امروز به هیچ کسی هیچ ستمی نمیشود و جز آن چه میکردید جزایی نمییابید.
8) . صافات (37) / آیه 39. جزایی جز آن چه که میکردید نمییابید.
9) . زمر (39) / آیه 24. و به ستمگران گفته شد بچشید آن چه را که کسب نمودید.
10) . جاثیه (45) / آیه 28. امروز همان را که میکردید جزا مییابید.
11) . طور (52) / آیه 16. و همانا جزایتان میدهند همان را که میکردید.
12) . نجم (53) / آیه 39. نیست برای انسان جز سعیش.
13) . نجم (53) / آیه 41. سپس جزا داده میشود به او عمل او که جزائی اوفی است.
14) . تحریم (66) / آیه 7. ای کسانی که کافر شدید، امروز عذر میآورید، همانا همان را جزایتان میدهند که میکردید.
15) . مطففین (83) / آیه 36. آیا به کافران، آن چه که میکردند برگردانیده شد؟ (جزا داده شد؟).
16) . ابراهیم (14) / آیه 51. تا جزا دهد خدا به هر کسی آن چه را که کسب کرد.
عَمِلَتْ؛(1)و ایضاً: وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَنُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئاتِهِمْ وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَحْسَنَ الَّذِی کانُوا یَعْمَلُونَ؛(2)و ایضاً: لِیَجْزِیَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ؛(3)و ایضاً: لِیَجْزِیَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ ما عَمِلُوا؛(4)و ایضاً: لَنَجْزِیَنَّهُمْ
أَسْوَأَ الَّذِی کانُوا یَعْمَلُونَ.(5)
و در خبر است که: جبرئیل علیه السّلام به حضرت پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم نازل شد و گفت: یا مُحَمَّدُ عِش ما شِئتَ فَاِنَّکَ مَیِّتٌ وَ اَحبِب مَن شِئتَ فَاِنَّک مُفارِقُهُ و اَعمَل ما شِئتَ فَاِنَّک ملاقیهِ.(6)
و از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام روایت شده است که فرموده: ما مِن اَحَدٍ اَودَعَ قلباً سُروراً اِلاّ وَ خَلَقَ اللهُ لَهُ مِن ذلکَ السّرورِ لُطفاً فَاِذا نَزَلَت بِهِ نائِبَةٌ جَری اِلیها کالماءِ فی انحِدارِهِ حَتّی یطرُدَها عَنهُ کما تُطرَدُ غَریبَةُ الأِبِلِ؛(7)و در مباحث آینده هم اخباری که بر این بحث دلالت دارند نقل خواهد شد انشاء اللّه تعالی.
اگر گفته شود: لفظ «جزاء» و مشتقات آن در آیات کریمه قرآنیه، مانند: جَزاءً وِفاقاً(8)، و: جَزاءً مِن رَّبِکَ(9)و امثال آنها که زیادند، دلالت بر این میکنند که جزای عمل، غیر از عمل است؛ و کریمه: هَلْ تُجْزَوْنَ إِلاَّ بِما کُنْتُمْ تَکْسِبُونَ(10)و امثال آن که باء مقابله دارند میرسانند که جزای عمل غیر از آن و در مقابل آنست؛ و نیز آیات بسیاری هستند که آشکارا جنت و نعمتهای آن را برای مؤمنین و دوزخ و شکنجههای آن را برای کافرین و فاجرین وعده داده است؛ و ظاهر آنها نیز این است که جزا غیر از عمل است؛ میفرماید: وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ یُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها وَ ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ وَ مَنْ یَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَتَعَدَّ حُدُودَهُ یُدْخِلْهُ ناراً خالِداً فِیها وَ لَهُ عَذابٌ مُهِینٌ؛(11)لابد طریق توفیق این میشود که در آیاتی که دلالت میکنند که جزای عمل، خود آن است یک لفظ «کأنّ» به عنوان تأویل و تفسیر، در تقدیر گرفته شود.
1) . نحل (16) / آیه 111. تمام پرداخت میشود به هر کسی آنچه که عمل کرد.
2) . عنکبوت (29) / آیه 7. کسانی که ایمان آورده و اعمال صالح کردهاند، البته از آنان کارهای بدشان را دور و پوشیده میداریم و هر آینه آنان را جزا میدهیم نیکوتر آنچه را که میکردند.
3) . توبه (9) / آیه 121. تا جزایشان دهد خدای، نیکوتر آنچه را که میکردند؛ تقدیر این کریمه، به قرینة آیة 7 سورة عنکبوت و 35 سورة زمر این است که: لیجزیهم الله احسن ما کانوا یعملون و لیکفر عنهم اسوء ما کانوا یعملون.
4) . نور (24) / آیه 38. تا جزا دهد خدا ایشان را بهترین اعمالشان را. و تقدیر این آیه نیز به قرینة کریمة 7 عنکبوت و 35 سورة زمر این طور است: لیجزیهم الله احسن ما عملوا و لیکفر عنهم اسوء ما عملوا.
5) . فصلت (41) / آیه 27. هر آینه جزایشان میدهیم بدترین آنچه را که میکردند؛ و تقدیر این آیه هم به قرینة آیة 7 عنکبوت و 35 زمر چنین میشود: و لنجزینهم اسوء الذی کانوا یعملون و لنحبطن عنهم احسن الذی کانوا یعملون.
6) . وسائل الشیعة، ج1، ص14، س2. وافی کتاب الصلوة، ص21، س31. روضة الواعظین، ص271، من لایحضره الفقیه، ص124، س24. ای محمد صلّی الله علیه و آله و سلّم زنده بمان هر قدر که خواهی، حقا که خواهی مرد، و دوست بدار هر که را که خواهی، حقا که جدا خواهی شد. و عمل کن آن چه که خواهی، حقا آن را ملاقات خواهی نمود.
7) . نهج البلاغه، ج3، ص210، حکمت 257. هر کسی به دلی شادی رساند خداوند از همان شادی، لطفی خلق میکند. هر وقت مصیبتی به او برسد، مانند آبی که در سرازیری روان باشد به سوی آن مصیبت روان میگردد تا آن را از وی طرد نماید و براند، همان طورکه شتر بیگانه رانده میشود.
8) . نباء (78) / آیه 26. جزایی است موافق.
9) . نباء (78) / آیه 36. جزایی است از پروردگارت.
10) . یونس (10) / آیه 52. آیا جزا داده میشود جز با آنچه کسب میکردید؟
11) . نساء (4) / آیه 13 و 14. هر کس خدا و رسولش را اطاعت کند او را داخل باغستانهایی میکند که از زیر آنها نهرها جاری است. همیشه در آنجا میمانند. و این است گشایش بزرگ و هر کس خدا و رسولش را نافرمانی کند او را به آتشی داخل میکند که الی الابد در آن میماند و برای اوست شکنجهای خوار کننده.
در پاسخ میگوییم: اگر جائز باشد که لفظ کأنّ در تقدیر فرض شود، لازم میآید که در دنیا کلام صریحی پیدا نشود و اقاریر، همه باطل شوند؛ برای این که با در تقدیر گرفتن یک لفظ کأنّ هر کلام واضحی از معنای اصلی خود در میآید و تغییر مییابد و به کلی عوض میشود؛ پس قول به جواز تقدیر کأنّ، شبیهترین سخن به گفتار کودکان است.
حقیقت مطلب و سادهترین وجه جمع این است که، چون عین عمل دنیوی، بدون تغییر شکل به عامل نمیرسد بلکه پس از آن که باطن خود را بروز میدهد و کاملاً عوض میشود و زیادت مییابد به او میرسد فلذا صحیح میشود که گفته شود: عین عمل او به او رسید؛ و هم این که: جزای عمل خویش را باز یافت؛ و هم این که: عمل خویش را به عنوان جزا باز یافت.
تفصیل این است که:
اعمال دنیوی انسان با شکل عمل و با آن صورتی که در حین صدور دارا میباشد به عامل خود داده نمیشود، بلکه پس از آن که به وقوع میپیوندد و شکل کنونی و ظواهر دنیوی و صورت این جهانی خود را ترک میکند و به کلی عوض میشود به عامل خود میرسد؛ پس از آن که با عین ذات و حقیقت خود ظهور میکند و شکل نعمتهای بهشتی، و یا شکنجههای جهنمی به خود میگیرد و قابلیت لذت دادن، و آزار رسانیدن پیدا میکند، به عامل خود داده میشود.
بنابراین، در این دریافت و این پرداخت، دو ملاحظه صحیح در میآید: یکی این که: مجازاتی به معنای حقیقی کلمه اصلاً در آخرت نخواهد بود، به جهت این که عین عمل عامل، به او داده خواهد شد؛ دیگری این که: روز قیامت روز مجازات است و هر کسی پاداش و کیفر اعمال خود را در آن روز دریافت میدارد: پاداش نیکوکاران، بهشت و نعمتهای بیکران آن و کیفر بدکاران، دوزخ و شکنجههای جان فرسای آن است.
آیاتی که پایة اشکال مذکور شدهاند، مبتنی بر لحاظ دوم هستند؛ و آیاتی هم که در بحثهای گوناگون این فصل، انشاء اللّه تعالی ایراد میشوند مبتنی به لحاظ اول بوده و دال بر عینیت میباشند؛ و آیاتی که در این بحث نقل شدند و عنوان: «پاداش آدمی، خود کردار آدمی است» از آنها استفاده میشود، لحاظ جامعی دارند و جامع هر دو لحاظ یاد شده هستند؛ و میفهمانند که: مجازات در آخرت حق است ولی جزای هر عمل خود همان عمل است.
مثل عامل، مثل زارع است: زارع گندم و جو و سایر حبوبات خویش را در زمینها به هر طرف میپاشد، و بعد از مدتی هنگام خرمن، حاصل بر میدارد، این حاصل به لحاظی پاداش زارع و پاداش بذر و بذر افشانی اوست، و با لحاظ دیگری، پاداشی در میان نیست بلکه این حاصل در واقع همان بذرهای سابق اوست که صورت خود را عوض کرده و افزایش یافته و به دست او رسیده است، و به لحاظ جامعی، زارع پاداش مییابد و پاداش او همان بذرهای پراکنده شده اوست که روئیده و بزرگ شده و به او رسیده است.
اگر ما بتوانیم در مکتب قرآن، با برد باری و صبر، شاگردی نماییم، و زمانی زبان به ایراد دراز نکرده و سرا پا گوش و هوش شویم (نه زبان پر طغیان و اندیشه نافرمان) ما را به مرموزترین اسرار جهان هدایت میکند؛ و سبب این که ما از قرآن کمتر استفاده میکنیم!! و معلوم است کسی که به استاد خود، معلمی کند و دانشی نیاندوخته و علمی نیاموخته به هوس آموزگاری بر آموزگار افتد، عاقبت نادان میماند.
مثل ما و قرآن، مثل موسی و خضر(1)است، ترقی یافتن و دانا شدن موسی، نیازمند تعلیم خضر بود، و این هم محتاج به صبر و تحمل موسی بود، ولی او مثل مردم زمان ما، میخواست فلسفه هر چیز را فوراً بداند، فلذا در هر مسالهای زبان به اشکال میگشود؛ و بالاخره چون موسی عجول بود، لیاقت مکتب خضر را پیدا نکرد و رانده شد و «هذا فراق بینی و بینک» به او خوانده شد.
قرآن کریم و حدیث شریف ما را به این حقیقت رهبری میکنند که: اعمال نیک این زندگی، تغییر شکل داده و در آخرت نعمتهای بهشتی خواهند شد و در صورت باغ و راغ و چمن و سوسن، و در اندام حوریان پری پیکر، و در شکل کاخهای مجلل پدیدار خواهند شد؛ وَ إِذا رَأَیْتَ ثَمَّ رَأَیْتَ نَعِیماً وَ مُلْکاً کَبِیراً.(2)
فرموده: لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعی؛(3)و ایضاً: وَ إِذَا الْجَنَّةُ أُزْلِفَتْ عَلِمَتْ نَفْسٌ ما أَحْضَرَتْ؛(4)و ایضاً: وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ مِنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ؛(5)و ایضاً: وَ قَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ؛(6)و ایضاً: مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً کَثِیرَةً وَ اللَّهُ یَقْبِضُ وَ یَبْصُطُ؛(7)و ایضاً: مَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللَّهُ یُضاعِفُ لِمَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ؛(8)و ایضاً: مَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ تَثْبِیتاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ کَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ أَصابَها وابِلٌ فَآتَتْ أُکُلَها ضِعْفَیْنِ فَإِنْ لَمْ یُصِبْها وابِلٌ فَطَلٌّ؛(9)و ایضاً: وَ ما أَلَتْناهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَیْءٍ؛(10)و ایضاً: وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَیْرٍ فَلِأَنْفُسِکُمْ وَ ما تُنْفِقُونَ إِلاَّ ابْتِغاءَ وَجْهِ اللَّهِ وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَیْرٍ یُوَفَّ إِلَیْکُمْ وَ أَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ ؛(11)و ایضاً: إِنَّ اللَّهَ لا یَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ وَ إِنْ تَکُ حَسَنَةً یُضاعِفْها؛(12)و ایضاً: یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً؛(13)و ایضاً: وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَیْءٍ فِی سَبِیلِ اللَّهِ یُوَفَّ إِلَیْکُمْ؛(14)و ایضاً: یا بُنَیَّ إِنَّها إِنْ تَکُ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَکُنْ فِی صَخْرَةٍ أَوْ فِی السَّماواتِ أَوْ فِی الْأَرْضِ یَأْتِ بِهَا اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَطِیفٌ خَبِیرٌ؛(15)و ایضاً: إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ یَهْدِیهِمْ رَبُّهُمْ بِإِیمانِهِمْ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ؛(16)و ایضاً:
1) . داستان آموزندة موسی و خضر، در سورة کهف (18) / آیه 60 تا 82 میباشد.
2) . انسان (76) / آیه 20. وقتی که آن جا را میبینی ناز و نعمت و پادشاهی بزرگی را میبینی.
3) . نجم (53) / آیه 39. نیست برای انسان جز آن چه کوشید.
4) . تکویر (81) / آیه 13 و 14. آن گاه که بهشت، نزدیک آورده شود هر کسی داند که چه حاضر کرده است.
5) . بقره (2) / آیه 110. هر چیزی را که برای خود، پیش داشت نمایید در پیش خدا آن را باز مییابید.
6) . بقره (2) / آیه 224. برای خودتان پیش داشت کنید و از خدا بپرهیزید.
7) . بقره (2) / آیه 245. کیست که به خدا قرض نیکی دهد تا خدا برای او بیفزاید افزایشهای بسیاری و خداوند قبض میکند و بسط میدهد.
8) . بقره (2) / آیه 261. مثل کسانی که اموال خود را در راه خدا خرج میکند، مانند مثل دانهای است که هفت سنبل برویاند در هر سنبل صد دانه باشد؛ و خداوند برای هر کس که بخواهد افزایش میدهد، خداوند بزرگ است، دانا است.
9) . بقره (2) / آیه 265. مثل کسانی که اموال خود را برای طلب خشنودی خدا و برای استوار داشتن خود خرج میکنند، مانند مثل باغی است در تپهای که باران درشت قطره به آن رسد و میوههایش را دو برابر دهد و اگر باران درشت قطره نرسد، بارش ریز قطرهای به آن رسد.
10) . طور (52) / آیه 21. نکاستیمشان از عملشان چیزی.
11) . بقره (2) / آیه 272. هر چه از خیر خرج کنید، برای خودتان است. در صورتی که خرج نمیکنید مگر برای طلب راه خدا و هر چه از خیر خرج کنید تمام پرداخت میشود به شما و بر شما ستمی نمیشود.
12) . نساء (4) / آیه 40. حقیقت این است که خدا به وزن ذرهای ظلم نمیکند و اگر ذرهای نیکی باشد آن را میافزاید.
13) . آل عمران (3) / آیه 30. روزی هر کسی هر خیری را که کرده بود، حاضر خواهد یافت.
14) . انفال (8) / آیه 60. هر چه که در راه خدا انفاق کنید تمامآً به شما پرداخت میگردد.
15) . لقمان (31) / آیه 16. پسر کوچکم اگر حسنه به وزن دانة خردل باشد و در میان سنگی باشد یا در آسمانها و یا در زمین، خداوند آن را باز میآورد، و باور کن که خداوند کارش لطیف و دقیق است و (از هر جا و هر چیز) با خبر است.
16) . یونس (10) / آیه 9. واقع این است کسانی که ایمان آوردند و اعمال صالح کردند، پروردگارشان آنان را با ایمانشان هدایت میفرماید. از زیرشان در باغستانهای نعمت، نهرها روان است.
وَ إِنَّ کُلاًّ لَمَّا لَیُوَفِّیَنَّهُمْ رَبُّکَ أَعْمالَهُمْ؛(1)و ایضاً: أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِی السَّماءِ تُؤْتِی أُکُلَها کُلَّ حِینٍ بِإِذْنِ رَبِّها وَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ؛(2)و ایضاً: وَ الْباقِیاتُ الصَّالِحاتُ خَیْرٌ عِنْدَ رَبِّکَ ثَواباً؛(3)و ایضاً: وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِراً؛(4)و ایضاً: یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ؛(5)و ایضاً: وَ ابْتَغِ فِیما آتاکَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیا؛(6)و ایضاً: وَ لِکُلٍّ دَرَجاتٌ مِمَّا عَمِلُوا وَ لِیُوَفِّیَهُمْ أَعْمالَهُمْ وَ هُمْ لا یُظْلَمُونَ؛(7)و ایضاً: یَوْمَ یَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ لِلَّذِینَ آمَنُوا انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِکُمْ قِیلَ ارْجِعُوا وَراءَکُمْ فَالَْتمِسُوا نُوراً؛(8)و ایضاً: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ؛(9)و ایضاً: یَوْمَ یَنْظُرُ الْمَرْءُ ما قَدَّمَتْ یَداهُ؛(10)و ایضاً: وَ إِذَا الْقُبُورُ بُعْثِرَتْ عَلِمَتْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ وَ أَخَّرَتْ؛(11)و ایضاً: یَقُولُ یا لَیْتَنِی قَدَّمْتُ لِحَیاتِی؛(12)و ایضاً: مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ.(13)
و در حدیث وارد شده که حضرت رسول صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: قالَ اللّه جَلَّ جَلالهُ یا عِبادِی الصِّدّیقینَ تَنَعَّموا بِعِبادَتی فی الدُّنیا فَاِنَّکُم بِها تَتَنَعَّمونَ فی الجَّنَةِ؛(14)وَ ایضاً: لَمّا اُسرِی بی مَرَّبی اِبراهیمَ علیه السّلام فقالَ مُر اُمَّتَکَ اَن یُکثِروا مِن غَرسِ الجنةِ فَانّ اَرضَها واسعةٌ وَ تربتَها طیبةٌ قلتُ و ما غرسُ الجَنةِ قالَ لاحولَ وَلا قوةَ اِلاباللّهِ؛(15)وَ ایضاً: مَن قالَ لا الهَ الّا اللّهُ غُرِسَت له شجرٌ فی الجنةِ؛(16)وَ ایضاً: اِنَّما هِی اَعمالَکُم رُدَّت اِلیکُم (تُرَدُّ الَیکمُ)(17)وَ ایضاً: بادِروا اِلی رِیاضِ الجَنةِ قالوا یا رسولَ اللّهِ و ما ریاضُ الجَنَةِ قالَ حِلَقُ الذِکرِ؛(18)و ایضاً: اِنّ القَبرَ: روضةٌ مِن ریاضِ الجَّنَةِ او حُفرَةٌ مِن حُفَرِ النَّیرانِ فَمِهِّدوهُ بِالعملِ الصالحِ فَمَثَلُ اَحَدِکُم کَمَثَلِ الرجلِ یُنفِذُ کَلامَهُ یُمَهَّدلَهُ؛(19)قالَ اللهُ تَعالی: فَلِأَنْفُسِهِمْ یَمْهَدُونَ(20)و ایضاً: لَمّا اُسرِیَ بی اِلیَ السّماءِ دَخَلتُ الجّنَّةَ فَرأَیتُ
1) . هود (11) / آیه 111. حقیقت این است که پروردگارت به طور مسلم به ایشان، اعمالشان را تمامآً پرداخت خواهد کرد.
2) . ابراهیم (14) / آیه 24 تا 27. آیا ندیدی که خداوند چگونه مثل زد کلمة طیبه و سخن پاک را، مانند درخت پاکی که ریشهاش ثابت و استوار و شاخسارش در آسمان است، میوههایش را به اذن خدا در هر زمان میدهد، خداوند برای مردمان، مثلها میزند تا شاید آنان متذکر شوند.
3) . کهف (18) / آیه 46. باقیاتی که صالح هستند بهترند در نزد پروردگارت از لحاظ ثواب و برگشت.
4) . کهف (18) / آیه 49. و هر چه را که کرده بودند حاضر یافتند.
5) . نور (24) / آیه 25. خداوند در آن روز، دین حق آنان را (یعنی اعمال نیکشان را) به ایشان تمام میپردازد.
6) . قصص (28) / آیه 77. در آن چه خداوند تو را داده خانة آخرت را طلب کن، و بهرهای را که از زندگی دنیوی برایت هست فراموش مکن.
7) . احقاف (46) / آیه 19. برای هر کسی از آن چه به جا آورده است درجاتی هست و خدا میخواهد اعمالشان را تماماً به ایشان بپردازد و ستمی به ایشان نشود.
8) . حدید (57) / آیه 13. روزی مردان و زنان منافق به مؤمنین گویند: صبر کنید تا ما هم به شما برسیم و از نورتان استفاده کنیم، در پاسخ گفته میشود که به پشت سرتان برگردید و نوری بجویید.
9) . حشر (59) / آیه 18. ای کسانی که ایمان آوردهاید، بپرهیزید از خدا. البته هر کسی نیک نظر کند که برای فردای خود چه پیش داشتی میکند.
10) . نباء (78) / آیه 40. روزی انسان به آن چه که با دو دست خویش پیش داشت کرده بود نگاه میکند.
11) . انفطار (82) / آیه 4 و 5. و هنگامی که قبرها شکافته شوند، داند هر کسی که چه تقدیم داشته و چه تأخیر انداخته است.
12) . فجر (89) / آیه 24. میگوید ای کاش که برای این زندگیم پیش داشت میکردم.
13) . زلزله (99) / آیه 7. هر کس به ثقل ذرهای خیر کند آن را میبیند.
14) . امالی، صدوق، ص181 وسائل الشیعة، ج1، ص13، س30. با اندک فرق از کلینی. خداوند جل جلاله فرمود: ای بندگان صدیق من در دنیا با عبادت لذت برید چون در بهشت هم با همان عبادت لذت خواهید برد.
15) . سفینة البحار، ج2، ص312. وقتی که به آسمان برده شدم، ابراهیم علیه السّلام به نزد من آمد و گفت: امت خود را امر کن که از کشت بهشت زیاد بکارند، چون که زمینش با وسعت و خاکش نیک است. گفتم: کشت بهشت چیست؟ گفت: لاحول ولاقوة الا بالله، یعنی گفتن این سخن، کشت بهشت است.
16) . همانجا هر کس بگوید لا اله الا الله، درختی برای او در بهشت کاشته میشود.
17) . شرح دعای عدیلة شیخ ابراهیم سبزواری، ص170 الفردوس الاعلی، ص269. همانا اعمال خود شماهاست که به شما برگردانیده شدهاند، یا میشوند.
18) . من لایحضره الفقیه، ص588، س7 وافی، س46 و س14 روضة الواعظین، 324 معانی الاخبار، ص321 المحجة البیضاء، ج1، ص22. بشتابید به سوی باغهای بهشت. گفتند یا رسول الله باغهای بهشت چیست؟ فرمود: حلقههای ذکر است.
19) . ارشاد القلوب، ص97. واقع این است که قبر باغی است از باغستانهای بهشت یا گودالی است از گودالهای دوزخ، پس آن را با عمل صالح و شایسته آماده سازید. و مثل شما مثل مردی است که سفارش میدهد خانه برایش تهیه میشود. خداوند متعال فرموده: برای خودشان تهیه میکنند و اماده میسازند.
20) . روم (30) / آیه 44. و من عمل صالحاً فلانفسهم یمهدون، کسانی که عمل نیک و شایسته به جا میآورند همانا برای خودشان تهیه میبینند.
فیها قیعاناً بُقَعاً مِن مِسکٍ و رأیتُ فیها ملائکةً یبنونَ لِبنَةً مِن ذهبٍ و لِبنةً مِن فضةٍ وَ رُبَما اَمسَکوا، فقلتُ لَهُم ما بالکُم رُبَما امسَکتُم؟ فَقالوا حَتّی تَجیئناَ الَنفقةُ، قلتُ: وَ ما نَفَقَتُکُم؟ قالوا قَوَلُ المؤمنِ سُبحانَ اللهِ و الحمدُ للهِ ولا الهَ الا اللهُ و اللهُ اَکبرُ فَاِذا قالَهُنَّ بَنَینا وَ اِذا سَکَتَ وَ اَمسَکَ اَمسَکنا.(1)
و ایضاً: الجّنةُ قیعانٌ و اِنَّ غِراسَها سبحانَ الله وَ بِحَمدهِ؛(2)و ایضاً: مَن قالَ سُبحانَ اللّهِ غَرَسَ اللّهُ بِها شَجَرَةً فی الجَّنَةِ، وَ مَن قالَ لا اِلهَ الا اللهُ غَرَسَ اللّهُ بِها شَجَرَةً فی الجَّنَةِ؛ وَ من قالَ اللهُ اکبرُ غَرَسَ اللهُ بِها شَجَرةً فی الجَنَّةِ!. فَقالَ رجلٌ مِن قریشٍ یا رَسولَ اللّهِ اِنَّ شجرَنا فی الجنةِ لَکَثیرٌ. قالَ نَعَم وَلکِن اِیّاکُم اَن تُرسِلوا عَلَیها نیراناً فَتُحرِقوها وَ ذلِکَ اِنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ یقوَلُ: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ لا تُبْطِلُوا أَعْمالَکُمْ.(3)
و ایضاً: مَن قالَ لا الهَ اِلاّ اللّهُ غُرِسَت لَه شَجَرَةٌ فی الجَنَّةِ من یاقوتَةٍ حَمراءَ مَنبِتُها فی مِسکٍ اَبیَضَ مِنَ العَسَلِ وَ اَشَدُّ بَیاضاً مِنَ الثَّلج وَ اَطیَبُ ریحاً مِنَ المِسکِ فیها اَمثالُ ثدیِ الاَبکارِ تَعلو عَن سَبعینَ حُلَّةً؛(4)و ایضاً: به سلمان، سفارش میفرمود که بسیار بگوید لاحول ولا قوة الّا باللّه به جهت این که این کلمه، از خزینههای بهشت است.(5)
و روایت شده که: سوید بن غفله به خانه امیر المؤمنین علیه السّلام وارد شد، و در خانه آن حضرت چیزی ندید؛ گفت یا امیر المؤمنین اثاث البیت شما کجاست؟ فرمود: نَحنُ اَهلُ بیتٍ لاَنَتَأثَّثُ فی الدّنیا، نَقَلنا جُلَّ مَتاعِنا اِلیَ الآخِرَةِ؛(6)و در آخر خطبهای که مردم را برای جهاد، ترغیب میفرمود، چنین فرمود: اَلجَهادَ اَلجَهادَ عِبادَ اللهِ، اَلاَواِنّی مُعَسکِرٌ فی یومی هذا فَمَن اَرادَ الرَّواحَ اِلیَ اللهِ فلیَخرُج.(7)
و از حضرت امام حسین علیه السّلام روایت شده که زیاد، این شعر را انشاء میفرموده:
لَاِن کانَتِ الاَفعالُ یَوماً لِأهلِها کَمالاً فَحُسنُ الخُلقِ اَبهی وَ اکَمَلُ(8)
و از حضرت امام باقر علیه السّلام روایت شده(9)که فرموده: حضرت رسول اللّه صلّی الله علیه و آله و سلّم به مردی گذشت که در حیاط خود، کشتی برای خویش میکاشت، فرمود: اَلا اَدُلُّکَ عَلی غَرسٍ انبت اَصلاً و اَسرَعُ ایناعاً و
1) . ارشاد القلوب، ص111. وقتی که به آسمان برده شدم داخل بهشت گردیدم، در آنجا دشتهای هموار، قطعه زمینهایی از مشک دیدم و در آنجا فرشتگانی دیدم که با خشتی از طلا و خشتی از نقره بنا میگذاشتند، و بسا دست از کار میکشیدند، به آنان گفتم چرا گاهی بنا میگذارید و گاهی دست نگاه میدارید؟ گفتند: تا مصالح کار برسد. گفتم مصالح شما چیست؟ گفتند: این است که مومن بگوید: سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر.. هر وقت او اینها را گفت: بنا میگذاریم و هر وقت ساکت شد ما هم امساک میکنیم. امالی طوسی، ص302.
2) . اربعین شیخ بهاء الدین، ص257، س15. بهشت بیابانهای صاف و هموار است و واقع این است که کشت آن سبحان الله و بحمده میباشد. یعنی گفتن این کلمة مبارک.
3) . بحار الانوار، ج3، ص345. از امالی صدوق، هر کس بگوید: سبحان الله، خداوند با آن درختی در بهشت برای او میکارد. و هر کس بگوید الحمدالله خداوند با آن درختی در بهشت برای او میکارد. و هر کس بگوید لا اله الا الله، خداوند با آن درختی در بهشت برای او میکارد. و هر کس بگوید الله اکبر، خداوند با آن درختی در بهشت برای او میکارد. مردی از قریش گفت یا رسول الله پس درخت ما در بهشت زیاد است! فرمود: بلی ولی مبادا که آتشهایی به آنها بفرستید و آنها را بسوزانید. و همین است که خداوند عز و جل میفرماید: ای کسانی که ایمان آوردهاید اطاعت کنید خدا و رسول خدا را و تباه مسازید اعمالتان را. انفال (47) / آیه 33.
4) . محاسن برقی، ج1، ص30 کافی، ترجمه در ص67 پاورقی 2 مذکور است.
5) . روضة الواعظین، ص310 و با اندک تفاوت در ارشاد القلوب، ص96. مغنی اللبیب، ص220.
6) . ارشاد القلوب، ص21. ما خانوادهای هستیم که در دنیا اثاث البیت جمع نمیکنیم مقدار مهم متاع خود را به آخرت نقل دادهایم.
7) . نهج البلاغه، ج2، ص132. بندگان خدا جهاد کنید، بدانید که من در همین روز سپاه ترتیب میدهم پس هر کس که خواهان کوچ کردن به سوی خدا باشد البته بیرون رود «به سوی لشکرگاه».
8) . الانوار البهیه، ص45 و 46. اگر اعمال برای عاملین خود روزی کمال خواهند بود، پس حسن خلق زیباتر و کاملتر است.
9) . روضة الواعظین، ص309. آیا راهنمایی نکنم تو را به کشتی که ریشهاش رویندهتر و بارور شدنش زودتر و میوهاش گواراتر و بقایش زیادتر است؟! پس فرمود: آن گاه که بامداد و شامگاه میشود این تسبیحات را بخوان، اگر آن را بگویی ده درخت در بهشت از انواع میوهجات برای تو هست و این اذکار از چیزهایی است که باقی میمانند و صالح میباشند، تباه نمیشوند. نقل به اختصار.
اَطیَبُ ثَمَراً وَ ابقی؟ سپس فرمود: اِذا اصبَحتَ وَ اَمسَیتَ فَقُل سُبحانَ اللهِ وَ الحَمدُ للهِ وَلا الهَ اِلاّ اللهُ و اللهُ اکبر فاِنَّ لکَ بِذلِکَ اِن قُلتَهُ عشرُ شَجَراتٍ فی الجَنَّة من انواعِ الفاکِهةِ وَ هُنَّ مِنَ الباقیاتِ الصّالِحاتِ.
و از ابو بصیر روایت شده که گفته: سمعتُ ابا جَعفرِ علیه السّلام یقول: اِنَّ الموتورَ اَهلُهُ و مالُهُ مَن ضَیَّعَ صَلَوةَ العَصرِ، قالَ قُلتُ: اَیَّ اَهلٍ لَهُ؟ قالَ لایَکونُ لَهُ اهلٌ فی الجنةِ.(1)
و حضرت امام صادق علیه السّلام به جمیل فرمود: مِن صالحِ الاعمالِ، البِرُّ بالأخوانِ و السَّعیُ فی حَوائجِهِم و ذلِکَ مُرغِمَةٌ للشیطانِ وَ تَزَحزُحٌ عَنِ النیرانِ و دخولٌ فی الجِنانِ، یا جمیلُ اَخبِر اَصحابِکَ؛(2)و نیز از آن حضرت روایت شده: اِنَّ الصائمَ مِنکُم لَترفَعُ فی رِیاضِ الجنّةِ یَدعو لَه المَلائِکَةُ حَتّی یُفطِرَ(3)و مردی(4)به آن حضرت علیه السّلام گفت: اِنَّ اَبی قد کَبُرَ جِدّاً فَنَحنُ نَحمِلُهُ اِذا اَرادَ الحاجَةَ، فرمود: اِن اِستَطَعتَ اَن تَلِیَ ذلکَ مِنهُ فَافَعل وَ لَقِّمهُ بِیَدِکَ فَاِنَّهُ جُنَّةٌ لَکَ غَداً.
و ایضاً روایت شده: اِنّ ابا بَصیرٍ سَئَلَ ابا عبدِ اللهِ علیه السّلام عَنِ الحورِ العینِ فقالَ له جُعِلتُ فِداکَ خَلقٌ مِن خَلقِ الدّنیا امّ خلقٌ مِن خَلقِ الجَنةِ؟ فقالَ له ما اَنتَ و ذاکَ علیکَ بالصّلوةِ فَاِنَّ آخِرَ ما اَوصی بِهِ رسولُ اللهِ وَ حَثَّ علیهِ، الصَّلوةُ.(5)
و از حضرت امام رضا علیه السّلام روایت شده: السَّخاءُ شجرةٌ فی الجَنَّةِ مَن تَعَلَّقَ بِغُصنٍ مِن اَغصانِها دَخَلَ الجَنَّةَ.(6)
و نیز در حدیث آمده: اِنّ موسی علیه السّلام اوحی اللهُ تعالی اِلیهِ اَن قُم فی ظُلمةِ اللّیلِ اَجعَل قَبرَکَ روضَةً مِن رِیاضِ الجَنَّةِ.(7)
شاید در تعقیب بحث فوق به ما ایراد گرفته و چنین گویند اعتقاد امامیه (شیعه اثنا عشریه) رحمهم اللّه تعالی چنان که شیخ ابو جعفر صدوق و علامه کبیر مجلسی و سید اسمعیل طبرسی رضوان اللّه علیهم تصریح فرمودهاند این
1) . مستدرک الوسائل، ج1، ص187، س19 سفینة البحار، ج2، ص44، س11 با اندک فرق، من لا یحضره الفقیه، ص58، س22، شنیدم امام ابو جعفر باقر علیه السّلام میفرمود: به راستی کسی که خانواده و مالش از دست رفته باشد کسی است که نماز عصر را تباه کند، گفتم کدام خانوادهاش؟! فرمود: در بهشت برای او خانوادهای نمیشود.
2) . کتاب «الامام الصادق» علیه السّلام ج2، ص56. از خصال صدوق، یکی از اعمال شایسته، نیکی کردن به برادران و تلاش کردن در حاجتهای آنان است. و این عمل بینی شیطان را بر زمین میمالد و از آتشها دور میگرداند و به بهشت داخل میکند. ای جمیل این حدیث را به یاران روشندل خود خبر ده.
3) . روضة الواعظین، ص295. باور کنید کسی که از شما مؤمنین روزه میگیرد در باغهای بهشت میچرد، فرشتگان برای او تا موقع افطار دعا میکنند.
4) . وافی کتاب الایمان و الکفر، ص92 و 29. پدرم خیلی پیر شده و در موقع حاجت ما او را بر میداریم؛ فرمود: اگر بتوانی تو خود او را بردار (و به دیگری وامگذار) و با دست خود به او لقمه بده، برای این که این عمل، فردای قیامت برایت بهشتی خواهد شد و یا سپری از آتش دوزخ. جنت به فتح و یا بضم جیم خوانده شود، به استدلال ما زیانی نمیرساند.
5) . وسائل الشیعة، ج1، ص214، س37. ابو بصیر از حضرت صادق علیه السّلام دربارة حور العین سؤال کرد و گفت فدایت شوم آیا از مخلوق دنیاست یا از مخلوق بهشت است؟ فرمود: چه کار با این داری بر تو باد نماز؛ زیرا آخرین چیزی که حضرت پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به آن سفارش فرمود و بر آن ترغیب کرد، نماز بود.
6) . سفینة البحار، ج1، ص607، س16. سخاوت درختی است در بهشت هر کس به شاخهای از شاخههایش چنگ زند داخل بهشت میشود.
7) . سفینة البحار، ج2، ص46، س11. خداوند متعال به موسی علیه السّلام وحی فرستاد که در تاریکی شب برخیز تا قبرت را باغی از باغستانهای بهشت گردانم.
است که: بهشت و دوزخ، هر دو خلق شده و هم اکنون موجود میباشند؛ و بنابر آن چه که در بحارالانوار هست، جمهور مسلمین غیر از عده کمی از معتزله، در همین اعتقاد هستند؛ و در کفایت الموحدین اجماع مسلمین را ادعا کرده است.
و در خبر است که: ابوالصلت هروی میگوید به حضرت امام رضا علیه السّلام گفتیم:
یَابنَ رَسولِ الله اَخبِرنی عَنِ الجنّةِ و النّارِ، اَهُما الیومَ مَخلوقَتانِ؟ فقالَ: وَ اِنّ رسولَ اللهِ صلّی الله علیه و آله و سلّم قد دَخَلَ الجَنةَ وَ رَأی النارَ لَمّا عُرِجَ بِهِ اِلیَ السَّماءِ؛ قالَ فقلتُ له اِنّ قوماً یقولونَ اِنَّهما الیومَ مُقَدَّرتانِ غیرُ مخلوقَتانِ، فقالَ علیه السّلام : لاهُم مِنّا ولا نَحنُ مِنهُم؛ مَن اَنکَرَ خَلقَ الجنةِ و النارِ فقد کَذَّبَ رسولَ اللهِ صلّی الله علیه و آله و سلّم وَ کَذَبَّنا وَ لَیسَ مِن وِلایَتِنا عَلی شیئٍ وَ یَخلُدُ فی نارِ جَهَنَّمَ؛ قالَ اللهُ تَعالی: هذِهِ جهنّمُ الّتی یُکَذِّبُ بِهاَ المُجرِمونَ یَطوفونَ بینَها و بَینَ حَمیمٍ آنٍ.(1)
بنابراین چگونه میتوان گفت که: بهشت و دوزخ برای هر کسی از اعمال خود او ساخته میشود، با این که عدهای از بشر هنوز پا به زندگی دنیوی نگذاشتهاند و عدهای هم که اکنون در دنیا هستند اعمالشان را خاتمه ندادهاند؛ پس چگونه از اعمال تحقق نیافته بشر، بهشت و دوزخ آفریده شده است؟.
پاسخ این است که: بهشت و دوزخ موجودند و خلق شدهاند، و کسانی که برای وجود آن دو فایدهای نمیدانند از فهم معاد حقیقی محروم مانده، و پی به اسرار و رموز آیات و احادیثی که در باب معاد بیان شده است، نبردهاند؛ قرآن کریم با صراحت وجود بهشت و دوزخ و حتی بودن مردمان را در آنها بیان میفرماید: وَ إِنَّ الْفُجَّارَ لَفِی جَحِیمٍ یَصْلَوْنَها یَوْمَ الدِّینِ وَ ما هُمْ عَنْها بِغائِبِینَ؛(2)و ما در این کتاب اثبات کردهایم که: آخرت هم اکنون در دنیا موجود است؛ انشاء اللّه میآید.(3)
ولی باید دانسته شود که موجود و مخلوق بودن جنت و نار، هیچ تضادی با بحثهای سابق و لاحق ما ندارد، و با آنها کاملاً سازگار است؛ به جهت این که: اولاً، خود بهشت و دوزخ غیر از نعمتها و نقمتهای آنهاست، و آیات و اخباری هم که در دو بحث سابق و لاحق ما دلالت میکنند که نعمتها و شکنجههای آخرت، از اعمال خود بهشتیان و دوزخیان ساخته میشود، درباره اصل بهشت و دوزخ ساکت بوده و هیچ سخنی ندارند؛ بنابراین با سهولت به دست میآوریم که خود بهشت و دوزخ اکنون مخلوق و موجود است و اما آن چه که در بهشت و دوزخ از نعمتها و شکنجهها خواهد بود از اعمال آدمیان آفریده میشود.
و این معنی از بعضی از اخباری که در بحث فوق آوردیم خوب فهمیده میشود: زمین بهشت، وسیع و خاکش بسیار خوب است؛ به امت خود بگو که از کشتهای بهشتی زیاد بکارند؛ و یا این که: فرشتگان با رسیدن مصالح بنا (ذکر خدا) شروع به ساختن قصرهای جنت میکنند، و اگر مصالح نرسید (خدا را یاد نکرد) دست از کار ساختمان میکشند؛ این
1) . کفایة الموحدین، تفسیر برهان، ج4، ص269، س11. از ابن بابویه با اندک فرق بحارالانوار، ج3، ص373، س29. از چهار کتاب توحید و عیون الاخبار و امالی که هر سه از شیخ صدوق است و احتجاج طبرسی. ای پسر رسول خدا خبر ده مرا از بهشت و دوزخ آیا آن دو امروز مخلوق و موجود هستند؟ فرمود: واقع این است که رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم آن گاه که به آسمان برده شد، داخل بهشت شد و دوزخ را هم دید؛ گوید گفتم مردمانی میگویند که بهشت و دوزخ امروز مقدر و مفروض میباشند و آفریده نشدهاند، پس آن حضرت علیه السّلام فرمود: نه آنان از ما هستند و نه ما از آنان هستیم، هر کس آفریده شدن بهشت و دوزخ را انکار نماید، قطعاً رسول خدا را صلّی الله علیه و آله و سلّم و ما راتکذیب کرده، و از ولایت ما بهرهای ندارد و در آتش دوزخ همیشه میماند؛ خداوند متعال فرموده: این است دوزخی که گناهکاران تکذیبش میکنند، در میان دوزخ و چیزی (که جوشان و در نهایت حرارت است) میگردند. (رحمن (55) / آیه 43 و 44).
2) . انفطار (82) / آیه 13 تا 16. واقع این است که به طور حتم نیکوکاران در نعیمی هستند و گناهکاران هر آینه در دوزخی میباشند. در روز جزا داخل آن شده و آن را میچشند و اکنون هم از آن غایب و برکنار نیستند.
3) . رجوع شود به آخرین بحث این کتاب.
مضمونها فقط با این حقیقت میتوانند سازگار باشند که خود بهشت و دوزخ، موجود باشند، ولی لذائذ و شکنجههای آنها به تدریج از اعمال اهل آنها آفریده شود:
یکی از بزرگان عصر ما در کتاب خود چنین نوشته است: حضرت رسول اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم به قطار شتران حجاج نگاه کرد و فرمود: پا بر نمیدارند مگر این که حسنهای برای آنها نوشته میشود، و پا بر نمیگذارند مگر این که سیئهای از آنها محو میشود و وقتی که اعمالشان را به جا آورند به آنها گفته میشود که: بنایی احداث نمودید دیگر ویرانش نکنید و گذشته را کفایت کردند، در آینده نیز خوبی نمایید(1)و از حضرت امام صادق علیه السّلام نقل شده: اِنّ العَمَلَ الصّالِحَ لَیذهَبُ اِلیَ الجَنَّةِ فَیُمَهِّدُ لَصاحِبهِ کَما یَبعَثُ الرَّجُلُ غُلاماً فیَفَرشُ لَهُ ثُمَّ قَرَءَ: اَمَّا الذَین آمنوا وَ عَمِلوا الصالِحاتِ فَلِأَنْفُسِهِمْ یَمْهَدُونَ.(2)
و ثانیاً معاد حقیقی (بنابر آنچه که در کتاب: «ساختمان آینده انسان» از آیات و احادیث استفاده کردهایم) این است که: انسان به تدریج در میان اعمالی که به جا میآورد محصور میماند؛ اعمال صادره شده، اندرون و بیرون او را از هر سوی در میان میگیرند و پیوسته در اتصال عامل و در پیرامون او میمانند تا در روز قیامت، حقیقت و باطن زیبا و یا کثیف آنها آشکار گردیده و صاحب خود را در نعمت ابدی داشته و یا در عذاب دائم میکشند.
با توجه به واقعیت یاد شده، که بسیار مختصر بیان گردید، فهمیده میشود که چه طور آدمی در همین دنیا در میان بهشت و یا دوزخ میباشد؟ چنان که در قرآن کریم هم فرموده: وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَُمحِیطَةٌ بِالْکافِرِینَ؛(3)و با توجه به همین حقیقت است که وجود بهشت و جهنم در همین زندگی، غیر قابل انکار به نظر میرسد، و جایی برای این پرسش نمیماند که: فائده وجود بهشت و جهنم چیست؟
پاسخ ما از اشکال نام برده در این جا به پایان میرسد؛ ولی برای زیادت توضیح، تحقیق ذیل را نیز مینگاریم:
حضرت رسول صلّی الله علیه و آله و سلّم چند دسته از متنعمین در بهشت و از معذبین در دوزخ را دیده است:
دسته اول: کسانی که پیش از آن حضرت در دنیا بودهاند مانند انبیای عظام علیهم السّلام و دشمنان آنان لعنهم اللّه، و مانند مردم اعصار سابق؛ چنان که در خبری که در بحث پیش نقل شد دیدیم که حضرت پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم ابراهیم علیه السّلام را ملاقات نمود و با او مذاکره فرمود.
دسته دوم: معاصرین خود آن حضرت از مؤمنین و کفار، که حضرت و حتی بعضی از مؤمنین هم، آنان را در میان اعمالشان چنین میدیدند که در باغهای بهشت گردش میکنند و یا به شکنجههای دوزخ گرفتارند و دست و پا هم میزنند ولی اصلاً متوجه نیستند که اکنون در بهشت و یا در دوزخ هستند؛ در قرآن کریم هست: کَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَیْنَ الْیَقِینِ؛(4)و در احادیث بحث پیش هم گذشت که: آن گاه که باغ بهشت را یافتید در آنها بگردید و آنها مجالس ذکر است.
1) . الکلام یجر الکلام، ج1، ص230، س7.
2) . بحارالانوار، ج3. ص347، س30. واقع این است که عمل صالح به بهشت میرود و برای عامل خود آسایشگاه فراهم میسازد مانند این که کسی غلام خود را میفرستد تا برای او فرش و بساط میگستراند. اما الذین تا آخر: محل و ترجمة آیه، در بحث سابق گذشت و لازم است توجه شود که در قرآن کریم، آیهای به این شکل نقل شده در متن وجود ندارد وفقط در سورة روم (30) / آیه 44. چنین هست: من عمل صالحاً فلانفسهم یمهدون.
3) . عنکبوت (29) / آیه 54. حقیقت این است که دوزخ پیرامون کافران را فرا گرفته است.
4) . تکاثر (102) / آیه 5 تا 7. حقا اگر باعلم یقینی، علم پیدا کنید هر آینه به طور قطع دوزخ را میبینید، سپس دوزخ را با یقین نمایان تماشا میکنید.
و نیز در حدیث هست: اِستقبَلَ رَسولُ اللهِ صلّی الله علیه و آله و سلّم حارِثَةَ بنَ مالِکِ بنِ النُّعمانِ الأنَصارِیِّ، فقالَ له کیفَ انتَ یا حارثَةَ بنَ مالِکٍ فقالَ یا رسولَ اللهِ مؤمنٌ حَقاً فقالَ رسولُ اللهِ صلّی الله علیه و آله و سلّم لِکُلِّ شَیئٍ حَقیقةٌُ فَما حَقیقةُ قُولِکَ فَقالَ یا رسولَ اللهِ عَزَفتُ نَفسی عَن الدُنیا فَاَسهِرَتُ لیلی وَ اَظمأَتُ هُو اجِری وَ کَأَنّی اَنظُرُ اِلی عَرشِ رَبّی وَ قَد وُضِعَ لِلحسابِ وَ کَأَنّی اَنظُرُ اِلی اهلِ الجَنَّةِ یَتَزاوَرونَ فی الجَنةِ، و کأنّی اسمَعُ عَواءَ اهلِ النارِ فی النارِ! فقالَ رسولُ اللهِ صلّی الله علیه و آله و سلّم عَبدٌ نَوَّرَ اللهُ قَلبَهُ؛ اَبصَرتَ فَاَثّبَّت؛ فقال یا رسولَ اللهِ اُدعُ اللهَ لی اَن یَرزُقَنیِ الشَهادَةَ مَعَکَ، فَقالَ: اللّهم ارزُق حارَثَةَ الشَّهادَةَ؛ فَلَم یلبثَ اِلاّ اَیّاماً حَتّی بَعَثَ رسولُ اللهِ صلّی الله علیه و آله و سلّم بِسَرِیَّةٍ فَبَعَثَهُ فیها فَقاتَلَ فَقَتَلَ تِسعَةً اَو ثَمانَیِةً ثًمَّ قُتِلَ.(1)
و از حضرت امام حسن علیه السّلام روایت شده که فرموده: لَقَد اَصبَحَت اَقوامٌ کانوا یَنظُرونَ اِلیَ الجَنّةِ وَ نَعیمِها وَ النّارِ وَ جَحیمِها یَحسَبُهُمُ الجاهِلُ مَرضی وَ ما بِهِم مِن مَرَضٍ؛ تا آخر.(2)
دسته سوم: مردمانی از امت آن حضرت هستند که بعد از ایشان تا روز قیامت متناوباً و متتابعاً به زندگی دنیوی آمدهاند و یا خواهند آمد؛ و حضرت، اینان را به طریق تمثیل ظاهراً مشاهده فرموده است؛ در خبر است: اِنّ اللّهَ جَلَّ وَ عَلا لَمّا عَرَجَ بی اِلَیهِ، مَثَّلَ اُمَّتی فی الطّینِ مِن اَوَّلِها اِلی آخِرِها فَاَنَا اَعرَفُ بِهِم مِن اَحَدِکُم بِأَخیهِ.(3)
محدث قمی رحمه اللّه تعالی فرموده: اخبار در این که امت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم به آن حضرت، در گل، متمثل گردیدند و حضرت، آنان را با اسامی خود آنان و پدرانشان و اخلافشان شناخت، زیاد است؛ نگارنده گوید: فهم این مساله، دشوار است و حقیقت آن را خدا میداند.
و بنابر حقیقتی که این کتاب متکفل بیان آن است که: نعمتهای بهشتی و نقمتهای دوزخی از اعمال کنونی ساخته میشوند و میدانیم که عمل هم از بدن و بدن هم از غذا و غذا هم از مواد ارضی و انوار شمسی آفریده میشود، بدیهی است که چارهای جز این نیست که: حور و قصور بهشتی و میوهها و باغها و چشمه سارهای آن جهانی و نیز انواع عذابها و شکنجهها و آتشهای اخروی، باید در میان خاکها و آبها و نورها و حرارتهای این زمین و همین خورشید بوده باشد، خمیره و طینت بهشت و دوزخ، بایستی در اندرون ذرّات زمین و خورشید، پنهان باشد!.
و لازم است که برای رسیدگی و فهم کامل این حقیقت که: بهشت و دوزخ هم اکنون مخلوق بوده و موجود میباشند، به دو بحث اخیر ما در این کتاب، که به عنوان: «تجسم عمل و تبدل نیرو به ماده» و «آخرت، جنین و دنیا آبستن به آن است» نگارش دادهایم، رجوع شود.
1) . کافی، ج2، ص54. رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم به حارثه پسر مالک پسر نعمان انصاری متوجه شد و به او فرمود: چطوری ای حارثه پسر مالک؟ گفت یا رسول الله: واقعاً ایمان آوردهام، رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم به او فرمود: برای هر چیزی حقیقتی هست. حقیقت گفتار تو چیست؟ گفت یا رسول الله دنیا را ترک کردهام، شبم را بیدار و رزوهایم را تشنه داشتهام گوئیا که عرش پروردگارم را میبینم که برای حساب گذاشته شده، و گوئیا که به اهل بهشت تماشا میکنم و میبینم که آنان در بهشت یکدیگر را دیدار میکنند و گوییا فریاد اهل آتش را در میان آتش میشنوم؛ رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: بندهای است که خداوند دلش را روشن گردانیده، بینا شدهای ثابت بمان. گفت: یا رسول الله خدا را بخوان، که در خدمت تو شهادت بهرهام نماید، پس گفت: خداوندا به حارثه شهادت روزی فرما؛ چند روزی درنگ نکرد که حضرت رسول صلّی الله علیه و آله و سلّم لشکری ترتیب داد و او را با همان لشکر فرستاد و او جنگ کرد و نه یا هشت نفر را کشت و سپس کشته شد.
2) . ارشاد القلوب، ص98. عدهای از مردم چنان شده بودند که به بهشت و نعمتهای آن و به آتش و دوزخ آن تماشا میکردند. بیخبران آنان را بیمار خیال میکردند ولی در آنان مرضی نبود.
3) . اثبات الوصیة مسعودی، ص90. به راستی خداوند جل و علا آن گاه که مرا به سوی خود بالا برد، همة امتم را از اول تا آخر برای من در گل ممثل گردانید، و من آنان را چنان میشناسم که برادر، برادر خود را آن گونه نشناسد.
همان طور که اگر کسی در این زندگی، تخم خاری بکارد و آن را بپروراند هزاران خار حاصل بر میدارد، و در صورت تکرار، از هر خاری میلیونها خار به دست میآورد؛ عیناً به همین طور (البته در مرتبهای بالاتر) سیئاتی هم که در این زندگی از بدکاران سر میزند، هر کدام تخمی گردیده و عذابی شدید از عذابهای آخرت را بار میآورد، و موجب درد و رنج عامل خود میشود.
واقع این است که: خداوند رحیم و رئوف، برای هیچ کسی هیچ شکنجهای را نمیخواهد، میفرماید: وَ لا یُرِیدُ بِکُمُ الْعُسْرَ؛(1)ولی جهان را طوری آفریده است که هیچ عملی در آن معدوم نمیشود، و با مرور زمان بار هم میدهد، هم عمل نیک و هم عمل بد؛ درست است که آفریننده شکنجهها او است، چنان که میفرماید: کُلُّ مِن عِندَاللّهِ؛(2)ولی این خود کافران و فاجرانند که با انجام دادن اعمال ناپسند، سبب میشوند که خداوند متعال از اعمال بد آنان، عذاب برای آنان، خلق بکند؛ و بنابراین خودشان شکنجههای اخروی را برای خودشان ممهد و مهیا میسازند.(3)
به طور کلی، جمیع آیات کریمه و احادیث شریفه که در بحث «پاداش آدمی خود کردار آدمی است» و بعضی از آیات و روایات که در بحث اسبق ذکر شدند، در این بحث نیز دلالت دارند؛ و علاوه بر آنها در آیات و احادیث زیر نیز نظر شود:
بَلی مَنْ کَسَبَ سَیِّئَةً وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ فَأُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ؛(4)آنان به این جهت یاران آتشاند که گناهانشان پیرامونشان را سراسر فرا گرفته است؛ پس چنین فهمیده میشود که: گناهان، در حقیقت، آتش و شکنجه دوزخ میباشند.
یُرِیهِمُ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَیْهِمْ وَ ما هُمْ بِخارِجِینَ مِنَ النَّارِ؛(5)جمله ذیل آیه، مانند جمله ما زید بقائم به معنی حال است نه استقبال، یعنی آنان اکنون در آتش هستند و بیرون از آن نیستند؛ و از این جا نتیجه میگیریم که: اعمال آنان، در حقیقت آتش است و شکنجه، اگر چه ظاهر خوش آیندی داشته باشد.
یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذابِ وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَُمحِیطَةٌ بِالْکافِرِینَ؛(6)این آیه هم مانند دو کریمه پیش، چنین میرساند که کفر و سایر اعمال ناپسند کافران، عذاب است و دوزخی است که آنان را احاطه کرده است.
تَری کَثِیراً مِنْهُمْ یَتَوَلَّوْنَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَبِئْسَ ما قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنْفُسُهُمْ أَنْ سَخِطَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ؛(7)چنین استفاده میشود که: آنان، تولی کافرین را برای خودشان تقدیم داشتند و چون حقیقت این تولی، سخط خداوند است (به جهت این که «ان سخط» بدل از مای موصوله است) پس معلوم میشود که: دوست داشتن کافران، در واقع، عذاب جهنم است.
1) . بقره (2) / آیه 185. خدا برای شما سختی نمیخواهد.
2) . نساء (4) / آیه 78. هر رسندهای «که به شما میرسد» از نزد خداست.
3) . برای تحقیق در این مساله، به ص93، س8 و به فصل چهارم رجوع شود.
4) . بقره (2) / آیه 81. بلی کسانی که بدی کسب کردند و گناهانشان به ایشان دور زد، یاران آتشند.
5) . بقره (2) / آیه 167. خداوند اعمال آنان را حسرت به آنان نشان میدهد و اکنون هم از آتش بیرون نیستند.
6) . عنکبوت (29) / آیه 54. شتابان از تو عذاب میخواهند با این که مسلماً دوزخ پیرامون کافران را فرا گرفته است.
7) . مائده (5) / آیه 80. میبینی که بیشتر آنان کافران را دوست میدارند، مسلماً چیز بدی برای خود پیش داشت کردند. این را پیش داشتند که خداوند به ایشان غضب کرد.
وَ قَدْ مَکَرُوا مَکْرَهُمْ وَ عِنْدَ اللَّهِ مَکْرُهُمْ؛(1)یعنی: خداوند مکر آنان را که عمل قبیح آنان است نمیگذارد معدوم شود، بلکه آن را در نزد خود محفوظ نگاه میدارد و روزی باز به خود آنان پس میدهد.
فَأَصابَهُمْ سَیِّئاتُ ما عَمِلُوا وَ حاقَ بِهِمْ ما کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ.(2)
لِیَحْمِلُوا أَوْزارَهُمْ کامِلَةً یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ مِنْ أَوْزارِ الَّذِینَ یُضِلُّونَهُمْ بِغَیْرِ عِلْمٍ أَلاساءَ ما یَزِرُونَ؛(3)مراد از اوزار، بارهای گناه است که در آخرت بسیار ثقیل و سنگین خواهد بود.
وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری وَ إِنْ تَدْعُ مُثْقَلَةٌ إِلی حِمْلِها لا یُحْمَلْ مِنْهُ شَیْءٌ؛(4)و ایضاً: یَوْمَ یَغْشاهُمُ الْعَذابُ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ وَ یَقُولُ ذُوقُوا ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ؛(5)
و ایضاً: وَ
بَدا لَهُمْ سَیِّئاتُ ما کَسَبُوا وَ حاقَ بِهِمْ ما کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ؛(6)و ایضاً: وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَحْسَنَ الَّذِی کانُوا یَعْمَلُونَ؛(7)و ایضاً: تَرَی الظَّالِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمَّا کَسَبُوا وَ هُوَ واقِعٌ بِهِمْ؛(8)و ایضاً: إِنَّ
الُْمجْرِمِینَ فِی ضَلالٍ وَ سُعُرٍ؛(9)و ایضاً: کُلُّ امْرِئٍ بِما کَسَبَ رَهِینٌ؛(10)و ایضاً: کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهِینَةٌ؛(11)و ایضاً: وَ إِذَا الْجَحِیمُ سُعِّرَتْ عَلِمَتْ نَفْسٌ ما أَحْضَرَتْ؛(12)و ایضاً: هَلْ ثُوِّبَ الْکُفَّارُ ما کانُوا یَفْعَلُونَ؛(13)و ایضاً: فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ وَ ما أَدْراکَ مَا الْعَقَبَةُ فَکُّ رَقَبَةٍ أَوْ إِطْعامٌ فِی یَوْمٍ ذِی مَسْغَبَةٍ؛(14)و ایضاً: لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَیْنَ الْیَقِینِ؛(15)
آیاتی که در این بحث دلالت دارند زیادند و منحصر به آن چه نقل شد نیستند؛ و چون دلالت آیات نقل شده، و آیاتی که در بحث «پاداش آدمی خود کردار آدمی است» آوردهایم، به این بحث تا اندازهای واضح است، برای احتراز از تطویل، از شرح آنها صرف نظر کردیم.
و در خبر است که حضرت رسول اللّه صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: وَ هَل یُکِبُّ الناسَ عَلی مَناخِرِهِم فی النارِ اِلاّ حَصائِدُ السِنَتِهِم؛(16)و ایضاً: لَو اَنّ اَحَدَکُم یَعمَلُ فی صَخرَةٍ صَمّاءَ لَیسَ لَها بابٌ وَلا کُوَّةٌ لَاَخرَجَ اللهُ عَمَلَهُ لِلنّاسِ کائِناً ما کانَ؛(17)و
1) . ابراهیم (14) / آیه 46. هر چه توانستند مکر کردند مکرشان در نزد خداوند است.
2) . نحل (16) / آیه 34. اعمال بدشان به آنان رسید و بر آنان آن چه که استهزاء میکردند فرود آمد و پیرامونشان را فرا گرفت.
3) . نحل (16) / آیه 25. تا بارهای گناهان خود را تماماً و قدری از گناهان کسانی را که بدون علم، گمراهشان ساختند، در روز قیامت بردارند. آگاه باشید باری که آنان بر میدارند بار بسیار بدی است.
4) . فاطر (35) / آیه 18. بر نمیدارد بردارندهای بار گناه دیگری را، اگر گران باری کسی را به سوی بار خود بخواند چیزی از آن برداشته نمیشود.
5) . عنکبوت (29) / آیه 55. روزی عذاب از بالای سرشان و از زیر پاهایشان آنان را در میان میگیرد و میگوید بچشید آن چه را که میکردید.
6) . زمر (39) / آیه 48. بدهای آن چه که استهزائش میکردند به آنان فرود آمد و تمام پیرامونشان را فرا گرفت.
7) . فصلت (41) / آیه 27. و هر آینه به طور حتم، بدتر از آن چه را که میکردند، به آنان کیفر میدهیم.
8) . شوری (42) / آیه 22. میبینی که ستمکاران از آن چه کسب کردهاند ترسانند، و آن بر آنان واقع شونده است.
9) . قمر (54) / آیه 47. مسلماً گناهکاران در نوعی گمراهی و در آتشهایی میباشند.
10) . طور (52) / آیه 21. هر کسی گروگان کردار خویش است.
11) . مدثر (74) / آیه 38. هر زندهای در گرو کردار خویشتن است.
12) . تکویر (81) / آیه 12 و 14. آن گاه که دوزخ شعلهور گردانیده شود، هر کسی میداند که چه آماده کرده و با خود آورده است.
13) . مطففین (83) / آیه 36. آیا آن چه که کافران میکردند باز به آنان داده شد؟.
14) . بلد (90) / آیه 11 تا 14. پس نگذشت از گردنه و چه میدانی که چیست آن گردنه؟! آن گردنه آزاد کردن بنده یا خوراک دادن در روز گرسنگی است.
15) . تکاثر (102) / آیه 5 تا 7. اگر بدانید، به دانستن یقینی، البته دوزخ را میبینید سپس آن را مسلماً عین یقین میبینید.
16) . ارشاد القلوب، ص137 نهج الفصاحه، شمارة 2707. آیا مردم را جز درو شدههای زبانشان، چیز دیگری به روی بینی در آتش دوزخ میاندازد؟.
17) . تفسیر المنار، ج11، ص34. اگر یکی از شما در میان سنگ سختی که نه دری دارد و نه سوراخی کاری بکند هر آینه خدا آن را برای مردم بیرون میآورد هر چه میخواهد باشد.
ایضاً: الّذی یَشرَبُ فی آنِیةِ الذَّهَبِ وَ الفِضَّةِ اِنَّما یُجَرجِرُ فی جوفِهِ نارَ جّهَنَّمِ؛(1)السُّکرُ جَمرُ النّارُ؛(2)و ایضاً: مَن نَظَرَ اِلی کتابِ اَخیهِ بغیرِاذنِهِ فکانّما یَنظُرُ فی النارِ؛(3)و ایضاً: ما مِن صلوةٍ یحضُرُ وقتُها اِلاّ نادی ملکٌ مِن بَینِ یَدَیِ الناسِ، قوموا اِلی نیرانِکم الّتی اَو قَدتُموها عَلی ظُهورِکُم فَاَطفِئوها بِصًَلوتِکم؛(4)و ایضاً: مَن عَلَّقَ سوطاً بَینَ یَدَیِ سُلطانٍ جائِرٍ جُعِلَ ذلکَ السّوطُ یومَ القِیامةِ ثُعبانٌ من نارٍ طولُهُ سبعونَ ذِراعاً یُسَلَِّطُهُ اللهُ عَلَیهِ یومَ القِیمةِ فی نارِ جَهَنَّمَ وَ بِئسَ المَصیرُ.(5)
و از حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام روایت شده که فرموده: مِسکینٌ ابنُ آدمَ، مَکتومُ الاَجَلِ، مَکنونُ العِلَلِ، مَحفوظُ العَمَلِ؛(6)و ایضاً: اِجتَنِبِ الغیبَةَ فَاِنّها اِداُم کِلابِ اَهلِ النّار؛(7)و ایضاً: اَللهَ اَللهَ فی آجِلِ وَخامَةِ الّظُلمِ؛(8)و ایضاً: اُذکروا انقِطاعَ اللّذَاتِ وَ بَقاءَ التَّبَعاتِ.(9)
و از حضرت امام حسن علیه السّلام روایت شده که فرمود: اِنّ المُتَنَخِّمَ فی المَسجِدِ یَجِد بِها خِزیاً فی وَجهِهِ یومَ القِیامةِ؛(10)و ایضاً: لِیَعلَمِ الّذی یَتَنَخَّمُ فی القِبلَةِ اِنَّهُ یُبعَثُ وَ هِیَ فی وَجهِهِ.(11)
و از حضرت امام صادق علیه السّلام روایت شده که فرمود: مَن سَأَلَ النّاسَ وَ عِندَه قوتُ ثَلثةِ ایّامٍ لَقِیَ اللهَ یَومَ یلقاهُ وَ لَیسَ فی وَجهِهِ لَحمٌ؛(12)و ایضاً: اِنّ ذَلَقَ اللِّسانِ فیما یَکرَهُ اللهُ وَ ما نَهی عَنهُ مِرادة لِلعَبدِ عِندَ اللهِ وَ مَقتٌ مِنَ اللهِ وَ صَمَمٌ وَ عِمّی وَ بُکمٌ یورِثهُ اللهُ اِیّاهُ یومَ القِیامةِ؛(13)و ایضاً: اِنّ الخَطیَئةَ مَوعِدُ اَهلِ النّارِ؛(14)و از حضرت امام رضا علیه السّلام روایت شده: البُخلُ شَجرةٌ فی النارِ مَن تَعَلَّقَ بِغُصنٍ مِن اغصانِها اَدَتّهُ اِلَی النّار.(15)
و از سنائی نقل شده:
گر از دوزخ همی ترسی به مال کس مشو غرّه
1) . اربعین شیخ بهاء الدین، ص257، س14 خلاف، ج1، ص307، س12 سفینة البحار، ج1، ص50، س19 نهج الفصاحه با اندک تفاوت شمارة 810. کسی که در ظرف طلا یا نقره میآشامد همانا به اندرون خود آتش دوزخ را میریزد.
2) . درج گهر، شماره 310. مستی اخگر دوزخ است.
3) . درج گهر، شمارة 619 و در لطائف الطوائف، ص140 چنین دارد: حدیثی به من رسیده که: هر که در مکتوب برادر مؤمن نگرد، بیاذن او بر آتش دوزخ مطلع گردد.
4) . روضة الواعظین، ص269. نمازی نیست که وقتش برسد، مگر این که فرشتهای از پیش روی مردم، فریاد بر میآورد: برخیزید به سوی آتشهایتان که در پشت خود شعلهور کردهاید و آنها را با نمازهای خود خاموش سازید.
5) . ارشاد القلوب، ص263. هر کس در پیش روی سلطان ستمگری تازیانهای بیاویزد این تازیانه در روز قیامت، اژدهایی از آتش میشود که طولش هفتاد ذراع باشد، خداوند این اژدها را در روز قیامت در میان آتش دوزخ، بر وی مسلط میکند.
6) . نهج البلاغه، ج3، ص253، حکمت 419. بیچاره پسر آدم، مدت زندگیش بر وی پنهان است، مرضهایش پوشیده و ناپیداست و عملش نگاه داشته میشود.
7) . روضة الواعظین، ص382. بپرهیز از غیبت، چون که غیبت خورش سگهای اهل جهنم است.
8) . نهج البلاغه، ج3، ص173، س4. بپرهیزید از خدا دربارة عاقبت وخیم ظلم.
9) . نهج البلاغه، ج3، ص257، حکمت 433. یاد کنید تمام شدن لذتها و باقی ماندن گناهان را.
10) . ارشاد القلوب، ص100. کسی که در مسجد اخلاط سینه میاندازد، بدون شک عیبی با همین اخلاط در صورت خود در روز قیامت خواهد داشت.
11) . ارشاد القلوب، ص100. کسی که در قبله (یا به سوی قبله) اخلاط سینه میاندازد، باید بداند که او در حالی مبعوث میشود که آن اخلاط در روی او است.
12) . سفینة البحار، ج1، ص584، س22. هر کس گدایی کند با این که خوراک سه روز نزد او باشد، خدا را در روز دیدار در حالی ملاقات میکند که در صورت او گوشتی نبوده باشد.
13) . کافی، ج8، ص3. تیز زبانی بنده، در آن چه که خدا را خوش آیند نیست، و در آن چه که از آن نهی فرموده، پستی و سفلگی او در نزد خداست و خشمی است از جانب خدا و نوعی کر شدن و کور شدن و لال شدن است که خداوند در روز قیامت به او ارث میدهد.
14) . کافی، ج2، ص498، س3. حقیقت این است که وعدهگاه دوزخیان، همان گناهان خودشان است.
15) . سفینة البحار، ج1، ص607، س16. بخل درختی است در جهنم، هر کس به شاخی از شاخههای آن چنگ زند او را به آتش میرساند.
که این جا صورتش گنج است و آن جا شکلش اژدرها
و شاعری آذربایجانی به زبان ترکی چنین سروده:
واعظ منی آلاّتما جهنّمده اود اولماز
اونلار که یانالاّر اودی بوردان آپارالاّر
پس از آن که سالهای متمادی گذشت که اصل بقای اعمال را از محالات دانستند اینک الحمدللّه با دلالت اخبار و آیات نقل شده، تجسم عمل یکی از بدیهیات میگردد.
از آیات کریمه و احادیث شریفه به طور واضح چنین به دست میآید که: اعمال انسان، قسمتی از موجودات طبیعی میباشد؛ و به طوری که نبات و حیوان نمو دارد، میروید و بزرگ میشود؛ و هم چنان که تخم را میکارند و مدتی در زیر زمین پنهان میماند و بعدا پس از آن که مدت نام برده شده اختفا، به پایان میرسد، سر از زمین به در میآورد و نمو میکند؛ اعمال آدمیان نیز مانند تخمها مدتی در میان موجودات دنیا در حالت نهان باقی میمانند و آنگاه که روز موعود فرا رسید، بروز یافته و آشکار میشوند، و در شکل نعمتهای بهشتی و یا شکنجههای جهنمی نمایان میگردند.
خداوند متعال میفرماید: مَنْ کانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ وَ مَنْ کانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیا نُؤْتِهِ مِنْها وَ ما لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ نَصِیبٍ؛(1)و ایضاً: نِساؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ فَأْتُوا حَرْثَکُمْ أَنَّی شِئْتُمْ وَ قَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّکُمْ مُلاقُوهُ.(2)
از کریمه فوق، چنین استفاده میشود که زنان شما کشتی برای شما هستند، کشت آخرت میباشند، کشتی که در آن فرزند میکارید؛ پس ازدواج کنید و به کشت خود هر وقت خواستید بروید و برای فردای خود، فردای قیامت، با فرزند کاشتن، پیش داشتی بکنید؛ و بپرهیزید از این که نظر دیگری جز نظر کشت فرزند، در آنان داشته باشید؛ و بدانید که شما نمیتوانید به قیامت نروید و قدرت ندارید که از ملاقات خداوند امتناع نمائید و از پیشگاه با عظمت خداوند عالم پنهان بمانید؛ پس از خدا بترسید و در زنان فقط نظر فرزند کِشتن داشته باشید.
و از رسول اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت شده: الدّنیا مَزرَعَةُ الآخِرَة؛(3)و ایضاً: وقتی که به آسمان برده شدم، ابراهیم علیه السّلام به نزد من آمد و گفت: امت خود را امر کن که از کشت بهشت، زیاد بکارند چون که زمینش با وسعت و خاکش نیک است؛ گفتم: کشت بهشت چیست؟ فرمود: لاحَولَ وَلا قُوَّةَ اِلّا بِاللّهِ؛(4)و ایضاً: اَربیَ الرِّبَا الکِذبُ.(5)
و از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت شده که فرمود: اَلعَمَلُ الصّالِحُ حَرثُ الآخِرَةِ؛(6)و ایضاً: اِن دُعِیَ اِلی حرثِ الآخِرَةِ کَسِلَ؛(7)و ایضاً: کَماتُدینُ تُدانُ و کَما تَزرَعُ تَحصُدُ؛(8)و ایضاً: اِعلَم اَنّ لِکُلِّ عَمَلٍ نَباتاً وَ کُلُّ نَباتٍ لاغِنی بِهِ عَنِ الماءِ، وَ المِیاهُ مُختَلِفَةٌ
1) . شوری (42) / آیه 20. هر کس کشت آخرت را خواستار باشد، افزایش میدهیم به کشتش؛ و هر کس کشت دنیا را بخواهد، از آن میدهیمش، ولی در آخرت بهرهای برایش نخواهد بود.
2) . بقره (2) / آیه 223. زنان شما کشت شما هستند. پس هر وقت که میخواهید به کشت خود بروید و برای خود پیش داشتی کنید و خود را از مخالفت خداوند نگاه دارید و بدانید که شماها به طور حتم خدا را ملاقات خواهید کرد.
3) . مجموعه ورّام، ص183. دنیا کشتزار آخرت است.
4) . متن این حدیث را در بحث «حسنات دنیوی، نعمتهای بهشتی میگردند» نقل کردهایم.
5) . من لایحضره الفقیه، ص579، س22. به راستی که رباترین ربا دروغ است. یعنی دروغ از همة گناهان بیشتر بزرگ میشود و زیادتر میروید.
6) . نهج البلاغه، ج1، ص56، س آخر. عمل صالح، کشت آخرت است.
7) . نهج البلاغه، ج1، ص147، س آخر. اگر به کشت آخرت خوانده شود کسل میگردد.
8) . نهج البلاغه، ج2، ص56، س5. هر طور رفتار کنی همان طور رفتار میشوی و آن گونه که میکاری میدروی.
فَما طابَ سَقیُهُ طابَ غَرسُهُ وَ حَلَّت ثَمَرَتُهُ وَ ما خَبُثَ غَرسُهُ وَ اَمَرَّت ثَمَرَتُهُ؛(1)و ایضاً به میثم تمار رحمه اللّه تعالی چنین فرموده:(2)
وَ فی الصَّدرِ، لُباناتٌ اِذا ضاقَ لَها صَدری
نَکَتُّ الاَرِضَ بِالکَفِّ وَ اَبَدیَتُ لَها سِرّی
فَمَهما تُنبِتُ الاَرضُ فَذاکَ النَّبتُ مِن بَذری
و ایضاً: که به فاطمه زهرا سلام اللّه علیها چنین فرموده:(3)
فاطِمَ یا بِنتَ النَّبِی اَحمَدِ
بِنتِ النَّبِی اَلسِیِّدِ المُؤَیَّدِ
مَن یُطعِمِ الیَومَ یَجدِهُ فی غدِ
عِندَ العَلِی اَلواحِدِ المُوَحَّدِ
ما یَزرَعُ الزّارِعُ سَوَفَ یَحصُدِ
فَأَطمِی مِن غَیرِ مَنٍّ اَنکَدِ
حَتّی تُجازی بِالَّذی لاَینفدِ
و ایضاً: از آن حضرت روایت شده که فرموده: اَلا اِنّ کُلَّ حارِثٍ مُبتَلیً فی حَرثِهِ وَ عاقِبَةِ عمله غَیرَ حَرَثَةِ القرآنِ، فَکونوا مِن حَرِثِتِهِ؛(4)و از حضرت امام صادق علیه السّلام روایت شده: لِکُلِّ زارِعٍ مَازَرَعَ.(5)
اگر دنیا و آخرت را جهان واحد ممتدی در نظر بگیریم و آن را به زندگی کنونی تشبیه نماییم، خواهیم دید که آن جهان بزرگ هم مانند این جهان کوچک، دارای چهار فصل است: نخست همین زندگی ناپایدار کنونی است که به جای فصل پائیز است، زیرا که وقت شخم کردن و بذر افشاندن و آبیاری کردن، با انجام دادن اعمال است؛ قسمت دوم که عالم برزخ است و انسانها با کفنهای سفید خود به خواب سنگین مرگ فرو میروند، به جای فصل زمستان جهان بزرگ و فصل برف آن است؛ قسمت سوم که موقع بعث و زنده شدن و سر از خاک به در آوردن است، بهار آن است که افراد انسان با اعمال خود، مانند گلهای رنگارنگ و یا خارهای خوفناک، از قبرها بیرون میآیند؛ و قسمت آخر هم که مردم، اعمال خویش را دریافت میدارند و با آنها زندگی نوینی را آغاز میکنند، یا در فردوس برین و یا در جهنم سوزان، به منزله تابستان میباشد.
در فصل زمستان که همه جا را برف فرا گرفته و هوا را سرما سر تا سر تصرف میکند، اگر کسانی باشند که از وضع این جهان بیخبر باشند، این بیخبران، در کنار آتش نشسته و به وضع برزگران متأسف میشوند، و بذر افشانی و آبیاری آنان که با زحمتها و خستگیهای فراوان در پائیز انجام داده بودند، اینان را به تعجب در میآورد، و به عقل آنان میخندند که چرا دارایی و خوراکی خود را در بیابانها افشاندند؟! هنگامی که هنوز آنان دهان از ایراد نبستهاند نوروز
1) . نهج البلاغه، ج2، ص59. بدان که برای هر عملی روئیدنی هست و هر روینده نیاز به آب دارد و آبها گوناگون هستند پس آن چه که آبیاریش پاک باشد کشتش پاک و میوهاش شیرین میگردد و آنچه که آبیاریش پلید باشد کشتش پلید و میوهاش تلخ میگردد.
2) . منتهی الآمال، ج1، ص157. در سینه رازهایی هست، وقتی که دلم برای آنها تنگ میشود با کف دست زمین را میکاوم و رازم را به زمین فاش میکنم و اگر وقتی زمین چیزی رویانید، آن روینده از کشتة من است.
3) . تفسیر برهان، ج4، ص413 تفسیر ابوالفتوح رازی، ج10، ص190 امالی صدوق، ص156. فاطمه، ای دختر پیغمبر «احمد» دختر پیغمبری که بزرگوار است و از جانب خدا تقویت شده، هر کس امروز اطعام نماید فردا آن را باز مییابد در نزد خداوند بزرگ یکتا وبیهمتا؛ برزگر هر چه میکارد بعداً همان را میدرود؛ پس اطعام کن بدون این که منت نهی و کم خیر گردی، تا پاداش یابی آنچه را که هرگز کاهش نمیپذیرد.
4) . نهج البلاغه، ج2، ص111. بدانید که هر برزگری دربارة کشت و عاقبت کار خود مبتلا خواهد بود، جز برزگران قرآن؛ پس، از کارندگان قرآن شوید.
5) . کافی، ج2، ص458، س7، برای هر کارندهای همان است که کاشته است.
فرا رسیده مژده وصول بهار را میدهد، بذرهای افشانده شده سر از خاک به در میآورند و برانگیخته شده و زنده میگردند، سر سبز و خرم و شاداب؛ آن وقت است که بیخبران، متوجه حقیقت عالم شده و از این که برای خود، کاری نکرده و تخمی نیفشاندهاند، انگشت حسرت به دندان میگزند.
کسانی که از وضع جهان، بیاطلاع، و از عاقبت زندگی و پایان امر عالم بیخبرند، بدون این که اندیشهای در این باره بکنند، به مردم دانا و بینا و دانشمندان عاقبتنگر و آخر بین، ایرادها میگیرند، و برای خود هیچ کاری نکرده و تخم نیکی نمیکارند و روزی به بیچارگی و ناتوانی خود، پی خواهند برد که بهار قیامت و موقع زنده شدن انسانها و روئیدن اعمال نیک و بد فرا رسیده و کار از کار گذشته باشد.
بلی همان طور که تخمهای پراکنده شده در زمینها، با این که میپوسند باز میرویند همین طور اعمال صادر شده از انسانها هم، با این که در اطراف و اکناف این جهان وسیع افشانده میشوند، از بین نمیروند و در فصل بهار اعمال، میرویند.
آیات کریمه و احادیث شریفه با لسانهای متفاوت و بیانهای گوناگون، بقا و تطوّر و تجسم اعمال را تعلیم میفرمایند؛ مثلاً چنین میفهمانند که: آدمی چنان که در این زندگی، ذخیره لازم دارد، برای زندگی آینده خود نیز، ناچار بایستی توشهای تهیه ببیند، و این زاد حتماً باید از این زندگی برده شود؛ این توشه برای هر کسی، فقط از اعمال خود او فراهم میشود، و همین اعمال هستند که از انسان باقی میمانند و برای او لوازم زندگی اخروی میشوند.
چیزی که مهم است این است که: بعضی از آیات و احادیث، چنین دلالت میکنند که تمامی دارایی هر کسی در آخرت، همین است که از دنیا با خود میبرد، و انسان در آخرت، جز مقداری از اجزای این جهان، چیز دیگری نخواهد داشت و آدمی پس از آن که در بهشت و یا در دوزخ مستقر میگردد، و ارث زمین شمرده میشود.
خداوند متعال فرموده:
تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوی؛(1)و ایضاً: قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ هُمْ فِی صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ وَ الَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ وَ الَّذِینَ هُمْ لِلزَّکاةِ فاعِلُونَ وَ الَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ إِلاَّ عَلی أَزْواجِهِمْ أَوْ ما مَلَکَتْ أَیْمانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ فَمَنِ ابْتَغی وَراءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ العادُونَ وَ الَّذِینَ هُمْ لِأَماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ وَ الَّذِینَ هُمْ عَلی صَلَواتِهِمْ یُحافِظُونَ أُولئِکَ هُمُ الْوارِثُونَ الَّذِینَ یَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِیها خالِدُونَ؛(2)
یعنی مؤمنان، بهشت را از دنیا ارث میبرند و آن گاه که مبعوث شدند دارای فردوسی میشوند که از جهان کنونی ارث میبرند.
1) . بقره (2) / آیه 197. توشه بردارید و بهترین توشه نگه داشتن خود از گناهان است.
2) . مؤمنون (23) / آیه 1 تا 11. باور کنید که مؤمنان رستگار شدند، آنان که در نمازشان فروتناند، آنان که از بیهوده روی بر میتابند، و آنان که زکات را به جا میآورند، و آنان که فرج خود را نگاه میدارند مگر از ازواج و کنیزان مملوک که ملامتی ندارند، پس هر کس بیشتر بطلبد مسلماً از متجاوزین است، و آنان که امانتها و پیمانشان را رعایت میکنند، و آنان که به نمازهای خود محافظت میکنند، اینانند ارث برندگان که ارث میبرند بهشت را، آنان در آنجا الی الابد میمانند.
انسان، از اجزاء جهان بر بدن خویش، اخذ میکند و با خوردن و نوشیدن و نفس کشیدن و غیر اینها، اجزاء دنیا را جزء بدن خود میگرداند و سپس آنها را مبدل به نیروهای گوناگون اعمال کرده و در اشکال مختلف، از بدن خود بیرون میریزد؛ و این اعمال صادر شده باقی میمانند و در زندگی اخروی در شکل نعمتهای فردوسی نمایان میشوند؛ بنابراین، نعمتهای بهشت، همین اجزاء مادی جهان کنونی هستند، یعنی از آنها ساخته میشوند.
انسان، اجزاء جهان را در شکل خوراک و مشروب و هوا و نور و غیر اینها اخذ میکند و آنها را در صورت ایمان و نماز و خشوع و پرهیز از لغو و زکات دادن و تزکیة خویش و کف نفس از شهوترانی و حفظ و ادای امانت و وفای به عهد و محافظت به نمازها خرج میکند؛ این است معنای ارث بردن بهشت از دنیا؛ و واقع این است که: کسی که اعمال یاد شده را کسب میکند، در حقیقت نعمتهای بهشت را کسب میکند و آنگاه که این جهان از تحت قدرت او با مرگ بیرون میرود، در عوض، نعمتهایی ابدی به او ارث میگذارد؛ جهان، نسبت به افراد انسان به منزله مادر است، و هم چنان که مادر، از دست فرزند خود، با مرگ میرود، در عوض، اموالی را برای او ارث میگذارد، جهان هم هر وقت از دست فرزند مؤمن خود میرود، نعمت بهشت را به او ارث میگذارد؛ و البته این مؤمن است که نعمت را از جهان ارث میبرد: اولئک یرثون الفردوس.
با توجه به حقیقت فوق، آیات دیگری نیز روشن میگردد؛ میفرماید: أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصَّالِحُونَ.(1)
میدانیم که ارث بردن زمین و تملک آن در این زندگی که داریم، اختصاصی به مردان صالح ندارند، بلکه هر دسته از نیکوکاران و بدکاران، متناوباً و متعاقباً آن را از یک دیگر ارث میبرند و نیز میدانیم که: عاقبة الامر هم این ملک ناپایدار برای کسی باقی نخواهد ماند، و خود خداوند متعال، وارث زمین و آن چه در آن است خواهد بود چنان که فرموده: إِنَّا نَحْنُ نَرِثُ الْأَرْضَ وَ مَنْ عَلَیْها وَ إِلَیْنا یُرْجَعُونَ.(2)
فعلیهذا چنین به دست میآید که: مراد از این ارث بردن زمین، ارث بردن آن در دنیا نیست، بلکه مقصود ارث بردن زمین، در آخرت است.
کسانی که از زمین و اجزاء آن بر خویشتن جلب و سپس آنها را در راه انجام دادن اعمال باقیه صالحه خرج کردهاند، الی الابد دارای اجزاء زمین خواهند بود یعنی همیشه دارای اعمال نیک خود خواهند بود، اعمال نیک خود را در شکل نعمتهای بهشتی پیوسته خواهند داشت؛ این نشأه مانند مادری که میمیرد و اولاد خود را از آغوش گرمش محروم میسازد، میمیرد و ویران میشود ولی اولاد صالح خود را دست خالی نمیگذارد، و مقداری از اجزاء زمینی را که برای خودشان از دنیا گرفته بودند در شکل نعمتهای بهشتی به آنان ارث میدهد.
و اما این که قرآن کریم کافران و بدکاران را وارث نخوانده است با این که آنان هم شکنجههای دوزخ را از زمین و از زندگی دنیوی (با بیانی که گفته شد) به آخرت ارث میبرند، به این جهت است که آنان این گونه ارث را نمیخواهند ببرند و نمیبرند، و این خود ارث ناگوار است که دست از آنان بر نمیدارد، و پیداست ارثی که برندگان آن از آن بیزار و گریزان باشند، ارث خوانده نمیشود.
اگر ما در میان وارثان زمین، در میان کسانی که زمین و اجزاء ارضی را در شکل اعمال نیک، ارث میبرند و زمین را در صورت بهشت و نعمتهای آن دارا میشوند بگردیم و تمام مردم اعصار و قرون مختلف را از مدّ نظر بگذرانیم، مسلماً خواهیم دید که پر بهرهترین افراد بشری از زندگی دنیوی و از زمین و اجزاء آن، همانا مردم آخر الزمان و پیروان آخرین امام از جانشینان حضرت رسول اللّه صلی اللّه علیه و علیهم خواهند بود؛ برای این که در آن زمان بنا به روایات کثیره، همه و یا نزدیک به همه مردم روی زمین مؤمن خواهند بود، واحدی از کافرین و فاجرین در ظاهر نخواهد ماند؛ در آن زمان عدالت محضه و دادگری خالص، در جای ستمگری و بیدادگری خواهد نشست و قوانین حقه الهی (در عوض قوانین ناقصهای که از افکار فراموش کار و خطا پیشه بشری تراوش میکند) حکمران و در جریان خواهد بود؛ در آن زمان همه افراد بشر، یک امت گردیده و در زیر پرچم یک شریعت مجتمع میشوند، و سراسر روی زمین، یک کشور وسیع پهناور میگردد.
مطالب مذکوره، در روایات متواتره (به طرق عامه و خاصه) (1)وارد شده است؛ یک حدیث که مسلم عندالکل است در این جا میآوریم، رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فرموده: لَو لَم یَبقَ مِنَ الدّنیا اِلاّ یَومٌ لَطَوَّلَ اللهُ ذلِکَ الیَومَ حَتّی یَبعَثَ رَجُلاً صالِحاً مِن اَهلِ بَیتی یَملَأُ الاَرضَ عَدلاً وَ قِسطاً کَما قَد مُلِئَت ظُلماً وَ جَوراً. (2)
بنابر آن چه بیان گردید، مصادیق واضحه «عِبادِیَ الصّالِحونَ»، مردم زمان حضرت مهدی صلوات اللّه و سلامه علیه میباشند چنان که از حضرت باقر علیه السّلام هم روایت شده که: درباره «عِبادِیَ الصّالِحونَ» فرموده: هُم اَصحابُ المَهدیِّ علیه السّلام فی آخِرِ الزَمَّانِ.(3)
یک آیة ذیل، دو آیه فوق را شرح میکند و مضمون هر دو را در ضمن خود میگیرد: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی صَدَقَنا وَعْدَهُ وَ أَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَیْثُ نَشاءُ؛(4)جملة «أَوْرَثَنَا الْأَرْضَ» معنای «اِنَّ الارضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصّالِحونَ» را میفهماند؛ و جمله «نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ» معنای «یَرِثونَ الفِردُوسَ» را میرساند؛ و این دو کریمه را بدین طریق شرح و تفسیر میکند که: «نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ» را به دنبال «أَوْرَثَنَا الْأَرْضَ» بیان داشته و میفهماند که مراد از زمینی که به ارث به آنان میرسد همان جنّت است که در آن جای میگیرند؛ و هم چنین بهشتی که در آن جای میگیرند، همان زمین است که آن را ارث میبرند؛ و بهترین شاهد بر صحت این شرح، این است که جمله «نتبوء من الجنة» بدل است از جمله «اورثنا الارض» و برای توضیح آن است، زیرا که در صورت اکتفاء به هر کدام از دو جمله نام برده، مطلب تمام در میآید.
پس از این آیه هم این استفاده را میبریم که: خداوند متعال، استفادههای مشروع و تصرفهای حلال انسان را از زمین و از اجزاء ارضی که در شکل اعمال صالحه وقوع مییابند، برای او توشه آخرت و بهشت و نعمتهای بهشتی قرار میدهد و پس از ویرانی دنیا، آنها را به او در شکل بهشت، ارث میدهد.
1) . رجوع شود به دو کتاب مستطاب «المهدی» و «منتخب الاثر فی الامام الثانی عشر».
2) . مجمع البیان، ج7، ص67، س1 روضة الواعظین، ص224، س18 صواعق محرقة ابن حجر، ص97، س19. لفظ حدیث مطابق مجمع البیان نقل شد، اگر فرضاً از دنیا بیشتر از یک روز نماند، هر آینه خداوند آن روز را طول میدهد تا مرد صالحی را که از اهلبیت من است، برانگیزاند؛ او زمین را پر از عدل و داد میکند، چنان که با ظلم و جور پر شده است.
3) . مجمع البیان، ج7، ص66، س آخر. آنان یاران مهدی علیه السّلام میباشند در آخر الزمان.
4) . زمر (39) / آیه 74. حمد برای آن خداوندی است که وعدهاش را به ما راست گردانید و زمین را به ما ارث داد، جای میگیریم از بهشت، هر کجا را که بخواهیم.
از بعضی از آیات فهمیده میشود که: استخراج و استنباط کننده چشمهها در بهشت همانا خود نیکوکاران میباشند، که بایستی با اعمال نیک خود، برای خودشان چشمه استخراج نمایند! میفرماید: عَیْناً یَشْرَبُ بِها عِبادُ اللَّهِ یُفَجِّرُونَها تَفْجِیراً؛(1)تفجیراً مفعول مطلق و برای بیان نوع تفجیر است، و با تنکیر خود چنین میفهماند که بر آوردن و استخراج چشمه نام برده، از نوع چشمه در آوردن و قنات کندن و امثال آنها که در این زندگی معروف است، نیست؛ و برای افراد بشر عجالتاً پنهان و در نزد آنان عملی ناشناس و نکره است.
طریق این تفجیر و چشمه در آوردن در بهشت، همانا وفای به نذر و اطعام بر مساکین و یتیمان و اسیران است، انجام دادن اعمال نیک است؛(2)و بدیهی است که این نوع استنباط چشمه، در جهان کنونی شناخته نشده است و شناخته نخواهد شد، و تا روز بعث مجهول و نکره باقی خواهد ماند.
ناگفته نماند که صحت استدلال فوق، موقوف به این است که «یفجرون» به معنی حال باشد نه استقبال، و میدانیم که این امر هیچ مانعی ندارد؛ و اگر شکی باقی باشد با نظر در کریمه ذیل برطرف میشود:
در قرآن کریم میفرماید: یُطافُ عَلَیْهِمْ بِآنِیَةٍ مِنْ فِضَّةٍ وَ أَکْوابٍ کانَتْ قَوارِیرَا قَوارِیرَا مِنْ فِضَّةٍ قَدَّرُوها تَقْدِیراً؛(3)این کریمة مبارکه تصریح میکند که : اندازه گیرندة جامها و تنگهای بهشتی، خود نیکوکاران هستند، و این اندازهگیری مسلماً با قدر و اندازة اعمال صالح که به جا میآورند بستگی دارد: هر کس زیاد نیکی کند، جام و تنگ او بزرگتر و گواراتر و دائمیتر خواهد بود. و «تقدیراً» هم عیناً فائدة «تفجیراً» را که در کریمة فوق هست، میرساند. و چون «قدّروا» به صیغة ماضی بیان شده فلذا دلالت این کریمه بر بحث حاضر (بر این که: نیکوکاران با اعمال صالحی که انجام میدهند، برای خودشان در بهشت، نعمتهای جاودانی مهیّا میکنند، و توشههایی ذخیره مینمایند) آشکارتر و بیشائبهتر میباشد و معنای «یفجرون» را هم که در آیة فوق هست واضحتر میگرداند، یعنی: نیکوکاران، هم اکنون و در همین زندگی، چشمههای بهشتی را تفجیر میکنند و در میآورند.
و در خبر است که: جبرئیل علیه السّلام به حضرت رسول صلّی الله علیه و آله و سلّم گفت: اِعمَل ما شِئتَ فَاِنَّکَ مُلاقیه؛(4)و ایضاً که: حضرت پیغمبر فرمود: در عارض بهشت، دیدم که نوشته شده: ما قَدَّمنا وَجَدنا؛(5)و ایضاً که فرمود: قَد نَزَلَ جَبرَئیلُ علیه السّلام اِلَیَّ وَ قالَ لی یا مُحّمَدُ رَبُّکَ یَقرَئُکَ السَّلامَ وَ یَقولُ لَکَ کُلُّ ساعَةٍ تَذکُرُنی فیها فَهِیَ لَکَ عِندی مُدَّخَرَةٌ وَ کُلُّ ساعَةٍ لاَتذکُرُنی فیها فَهِیَ مِنکَ ضایِعَةٌ.(6)
1) . انسان (76) / آیه 6. چشمهای را که بندگان خدا از آن میآشامند در میآورند آن را در آوردنی.
2) . رجوع شود به سورة مبارکة انسان (76)، از آیة 5 تا 8.
3) . انسان (76) / آیه 15 و 16. در پیرامون آنان جامهایی از نقرة ناشناخته گردش داده میشود، و تنگهایی شیشهای، شیشههایی از نقرة ناشناس که خود آنان اندازة آنان را تعیین کردهاند، چنان تعیین کردنی که آشنایی به آن ندارید (و بر شما در این زندگی مجهول است).
4) . من لایحضره الفقیه، ص579، س22 روضة الواعظین، ص271 وافی، ج2، کتاب الصلوة، ص21، س31 و 32. بکن آن چه میخواهی، چون که همان را دیدار خواهی نمود.
5) . روضة الواعظین، ص408، هر چه را که پیش فرستادیم باز یافتیم.
6) . ارشاد القلوب، ص59. جبرئیل علیه السّلام به نزد من فرود آمد و به من گفت: ای محمد پروردگارت به تو سلام میخواند و میفرماید هر ساعتی که مرا در آن یاد میکنی، آن ساعت در نزد من برایت ذخیره میماند و هر ساعتی که مرا در آن یاد نمیکنی از تو ضایع میگردد.
و از امیر المؤمنین علیه السّلام مروی است که فرمود: اَلاوَ اِنَّکُم اُمِرتُم باِلظَّعنِ وَ دُلِلتُم عَلَی الزّادِ وَ اِنّ اَخوَفَ ما اَخافُ عَلَیکُمُ اِتّباعُ الهَوی وَ طولُ الأَمَلِ فَتَزَوَّدوا فی الدّنیا مِنَ الدّنیا ما تَحرُزونَ بِهِ اَنفُسَکُم غَداً؛(1)و ایضاً: فَانقَلِبوا مِنها بِأَحسَنِ ما بِحَضرتِکُم مِنَ الزّادِ؛(2)و ایضاً: ما اَخَذوهُ مِنها لِغَیرِها قَدِموا عَلَیهِ و اَقاموا فیهِ؛(3)و ایضاً: ما قَدّمتَ الیَومَ تَقدِمُ عَلَیهِ غَداً فَامهَد لِقَدَمِکَ وَ قَدِّم لِیومِکَ؛(4)و ایضاً: تَزوَّدوا فی اَیّامِ الفَنِاءِ لِأیّامِ البَقاءِ قَد دُلِلتُم عَلیَ الزّادِ وَ اُمِرتُم بِالظَّعن؛(5)و ایضاً: خُذ ما یَبقی لَکَ مِمّا لاتَبقی لَهُ؛(6)و ایضاً: اِنّما المرءُ مَجزیٌّ بِما اَسلَفَ و قادِمٌ عَلی ما قَدَّمَ؛(7)و ایضاً: بِئسَ الزّادُ اِلیَ المَعادِ العُدوانُ عَلیَ العِبادِ. (8)
و از امام صادق علیه السّلام روایت شده که: قالَ فی رَجُلٍ یُؤَخِّرُ الصَّلوةَ مُتِعَمِّداً قالَ یَأتی هذا یَومَ القِیمةِ موتوراً أهلُهُ وَ مالُه؛ اَلموتورُ هُوَ مَن لا أهلَ وَ لا مالَ لَهُ فیِ الجَنَّةِ. (9)
عالم آخرت دارای درجات بسیاری است، خداوند متعال فرموده: نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ؛(10)و حتی کثرت درجات و اختلاف آنها در آخرت، خیلی خیلی بیشتر از درجات دنیا و اختلاف آنهاست. چنان که میفرماید: وَ لَلْآخِرَةُ أَکْبَرُ دَرَجاتٍ وَ أَکْبَرُ تَفْضِیلاً.(11)
مقصود ما از عقد این بحث، با کمال تعجب این است که قرآن کریم، با وضوح و صراحت بیان فرموده است که درجات عالم آخرت از اعمال صادر شده از بشر و از عین افعال و کردار افراد انسان، درست میشود. و با نیکیها و بدیهای خودشان ساخته و پرداخته میگردد. و این آیات در عین این که شیرینترین بیان برای تصویر بقای اعمال و تجسم آنها هستند، محکمترین برهان نیز برای آن میباشند.
میفرماید: وَ لِکُلٍّ دَرَجاتٌ مِمَّا عَمِلُوا وَ ما رَبُّکَ بِغافِلٍ عَمَّا یَعْمَلُونَ؛(12)طبری مفسر شهیر، در شرح این کریمه فرموده: برای هر عاملی در اطاعت خدا، یا در نافرمانی با او، منزلهها و مرتبههایی از کردار خود او هست. خداوند او را به آنها میرساند و با آنها ثوابش میدهد، اگر خیر باشد خیر و اگر شرّ باشد شرّ.(13)و شیخ طنطاوی هم گفته: برای هر کدام از
1) . نهج البلاغه، ج1، ص68. بدانید که شما امر شدهاید به کوچ و توشه را به شما نشان دادهاند و خوفناکترین چیزی که بر شما میترسم پیروی خواهش نفس و آرزوی دراز است. پس در دنیا از دنیا توشهای بردارید که خود را با آن، فردای قیامت نگاه دارید.
2) . نهج البلاغه، ج1، ص91. پس از دنیا با بهترین توشهای که در امکان دارید، کوچ کنید. و در جلد 2، ص209 (فانقلبوا، در جای: فارتحلوا).
3) . نهج البلاغه، ج1، ص105. و بر آن چه که از دنیا (برای بعد از دنیا) برداشتند، وارد شده، و در آن اقامت گزیدند.
4) . نهج البلاغه، ج2، ص56. هر چه امروز پیش فرستی فردا به همان وارد میشوی، پس برای پایت، جایی تهیه کن و برای آن روزت چیزی پیش فرست.
5) . نهج البلاغه، ج2، ص67. در روزهای گذران، برای روزهای جاویدان توشه بیاندوزید، شما را به توشه رهبری کردهاند و به کوچ کردن امر دادهاند.
6) . نهج البلاغه، ج2، ص243. بگیر آن چه را که برایت میماند از آنچه که برایش نمیمانی.
7) . نهج البلاغه، ج3، ص23. همانا انسان، با آن چه که قبلاً انجام داده بود، پاداش و کیفر مییابد و بر آن چه که پیش داشته بود وارد میشود.
8) . نهج البلاغه، ج3، ص202.چه بد توشهای است برای برگشت به آخرت، دشمنی کردن با بندگان خدا.
9) . روضة الواعظین، ص270. س4. امام صادق علیه السّلام دربارة کسی که نماز را دانسته به تأخیر میانداخت فرمود: این مرد در روز قیامت، در حالی که خانواده و مالش هلاک شده باشد میآید. و موتور کسی است که برایش در بهشت، نه خانوادهای باشد نه مالی.
10) . انعام (6) / آیه 83. بالا میبریم درجههای هر کس را که بخواهیم.
11) . اسراء (17) / آیه 21. و مسلماً درجات اخروی بزرگتر از درجات دنیوی است و افضلیتهای آنجا نیز بزرگتر از افضلیتهای اینجاست.
12) . انعام (6) / آیه 132. و از برای هر کسی درجههایی از آن چه که کردهاند، هست و پروردگارت از اعمال آنان غافل نیست.
13) . جامع البیان، ج8، ص28. نقل به اختصار.
مکلفین، درجهها و مرتبههایی از آن چه که کردهاند، از عملهای آنان هست. و پروردگارت از آن چه که میکنند غافل نیست تا کرداری به او پوشیده ماند.(1)و بیضاوی هم این مطلب را که مورد تصریح آیه میباشد، محتمل شمرده است.(2)
جای بسی تأسف است که غالب مفسرین، از کسانی که کتابشان در دسترس ما هست، برای این که بقای اعمال و تجسم آنها را (فقط برای تصور این که عمل عرض است و تجوهر عرض محال است) غیر ممکن میشمردهاند، فلذا به هر نحوی بوده، آیه را از معنایی که خود غیر ممکن میدانستهاند، منصرف کردهاند؛ گفتهاند: که لفظ «جزاء» و یا «اجل» باید در تقدیر گرفته شود: من جزاء ما عملوا، و یا: گوئیا که میخواستهاند به پروردگار با عظمت جهان، کمک کنند!.
پاسخ این است که: عمل، عرض نیست و جوهر است چنان که مفصلاً بیان گردیده است؛ و بعد از آن که قرآن کریم مکرراً با بیانهای گوناگون میفهماند که: پاداش آدمی خود کردار آدمی است، چه داعی بر این تقدیر میماند؟ و چه نیازی آن را تقاضا میکند!؟.
کریمهای که نقل شد، در سوره دیگری هم به این صورت هست: وَ لِکُلٍّ دَرَجاتٌ مِمَّا عَمِلُوا وَ لِیُوَفِّیَهُمْ أَعْمالَهُمْ وَ هُمْ لا یُظْلَمُونَ؛(3)و کلمه «من» در هر دو مورد، از همان قبیل است که در: خاتم من فضة، هست؛ و چنین میفهماند که: درجات آخرت از جنس اعمال دنیا است.
مضمون این دو کریمه با بیان دیگری هم ادا شده است: فرموده: هُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ اللَّهِ وَ اللَّهُ بَصِیرٌ بِما یَعْمَلُونَ؛(4)این کریمه در این که «درجات» را به خود «هُم» حمل کرده و بدین وسیله اتحاد یافتن عمل را با عامل فهمانیده، شبیه این آیه است که فرموده: وَ قودُهَا النّاسُ، (5)و میفهماند که در آخرت سوزاننده و سوزنده یک چیز هستند، چنان که آیه مورد بحث هم میفهماند که: در آخرت، درجه و صاحب درجه یک چیز بیش نیستند؛ و در این دو کریمه، اشارهای به «ساختمان آینده انسان» هست، و چنین میفهمانند که مصالح آن ساختمان، اعمال انسان است؛ و در این باره سخنان مفصلی داریم انشاء اللّه تعالی در کتاب مستقلی نشر میکنیم.
و در خبر است که رسول اللّه صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: هنگامی که به آسمان برده شدم داخل بهشت گردیدم، در آن جا بیابانهای هموار، قطعه زمینهایی از مشگ دیدم و در آن جا فرشتهگانی دیدم که با خشتی از طلا و خشتی از نقره بنا میگذاشتند، و بسا میشد که دست از کار میکشیدند؛ به آنان گفتم چرا گاهی بنا میگذارید و گاهی دست میکشید؟ گفتند صبر میکنیم تا مصالح کار برسد! گفتم مصالح شما چیست؟ گفتند این است که مؤمن بگوید سُبحانَ اللّهِ وَ الحَمدُ للّهِ وَلا اِلهَ اِلاّ اللّهُ وَ اللّهُ اَکبرُ هر وقت او اینها را گفت ما بنا میگذاریم و هر وقت ساکت شد ما هم امساک میکنیم.(6)
1) . تفسیر طنطاوی «الجواهر»، ج4، ص102.
2) . تفسیر بیضاوی «انوار التنزیل»، ص218.
3) . احقاف (46) / آیه 19. و برای هر کسی درجههایی از آن چه که میکردند هست و تا تمام بپردازدشان اعمالشان را و آنان ستم کرده نمیشود.
4) . آل عمران (3) / آیه 163. آنان در نزد خداوند درجههایی هستند، و خداوند به آن چه میکنند بیناست.
5) . بقره (2) / آیه 42. هیزم دوزخ خود مردمانند.
6) . بحارالانوار، ج3، ص326. از تفسیر علی بن ابراهیم، متن خبر را در بحث «حسنات دنیوی، نعمتهای بهشتی میگردد» از ارشاد القلوب نقل کردهایم.
این خبر شریف و امثال آن که سابقاً نقل کردهایم(1)دلالت واضح میشود و پرداخته میگردد؛ و نیز حدیثی در این باره، از حضرت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت شده: اِنَّ العبدَ لَیُرفَعُ لهُ درجةٌ فی الجَنّةِ لایَعرِفُها مِن اَعمالِهِ فَیقولُ رَبِّ اَنّی لی هذِهِ فَیَقولُ باِستِغفارِ والِدَیکَ لَکَ مِن بَعدِکَ.(2)
و از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام نقل شده: اِنَّماَ المَرءُ مَجزِیٌّ بِما اَسلَفَ وَ قادِمٌ عَلی ما قَدَّمَ؛(3)حرف باء برای مقابله نیست، بلکه به معنی استعانت است مانند باء در کتبت بالقلم؛ به دلیل این که بلافاصله فرموده: و قادم علی ما قدم؛ و به هر حال همین جمله اخیر صریح در این است که هر کس، در جهان آخرت، به همان جایگاه وارد میشود که خود قبلاً آن را تهیه کرده و به آخرت تقدیم داشته است! یعنی: هر کسی به اعمال خودش وارد میشود، و درجات و درکات، برای هر انسانی از اعمال خود او آفرینش مییابد.
و از حضرت امام صادق علیه السّلام روایت شده است که فرموده: لاتَقولَنَّ الجَنَّةُ واحِدةٌ اِنّ اللهَ یَقولُ وَ مِن دونِهِما جَنَّتانِ وَلاتَقولَنَّ دَرَجةٌ واحِدةٌ اِنَّ اللهَ یَقولُ دَرَجاتٌ بَعضُها فَوقَ بَعضٍ؛ وَ اِنَّما تَفاضُلُ القَومِ باِلاَعمالِ.(4)
یکی از غرائب مطالب و عجائب مباحث که واقعاً موجب حیرت است: تبدل عمل نیک به نور و روشنایی، و تحول عمل زشت به ظلمت و تاریکی است؛ قرآن کریم و آموزگاران دین علیهم السّلام ، قرنهاست که این حقیقت را به همه اهل عالم اعلام فرمودهاند؛ و در این اواخر هم دانشمندان علوم تجربی، به طریق آزمایش، عملا ثابت کردهاند که نیروی حرکتی، قابل تبدل به نور است (و جرقه را که در اثر تصادم پیدا میشود، مثال آوردهاند) و بدین طریق، تبدل هر عملی که با حرکتی تحقق مییابد اگر نیک باشد به نور، هم از لحاظ دین و هم از لحاظ علم، در عصر ما از بدیهیات گردیده است؛ ولی متأسفانه هنوز درباره تبدل عمل بد به ظلمت، که مورد تصدیق دین مبین اسلام است، از جانب دانشمندان علوم تجربی هیچ قدمی برداشته نشده است.(5)
اعمال انسان، علاوه بر ظواهر مشهود، بواطنی مستور هم دارند که با حواس کنونی هم به تقریب، حقایق پنهان خود را ظاهر گردانیده و آشکارا خواهند شد و اعمال نیک به تصریح قرآن کریم و اخبار شریفه، نور خواهند شد و اکنون هم حقیقت خفیه آنها نور است، نور واقعی است، نوری پنهان است؛ و سیئات اعمال هم ظلمتها و انواع تاریکیها خواهند شد و اکنون هم اعمال زشت، سیاه و ظلمانی هستند، ظلمت واقعی و نهانی هستند.
خوب است که درباره موجود پنهان، کمی توضیح داده و بعداً بر سر بحث خود برگردیم.
1) . در همان بحث «حسنات دنیوی نعمتهای بهشتی میگردند.
2) . مستدرک الوسائل، ج1، ص486، س31. برای بنده در بهشت درجهای بالا برده میشود. و او آن درجه را از اعمال خویش نمیشناسد؛ پس میگوید پروردگارا این درجه از کجا برای من حاصل شد؟ میفرماید: با مغفرت خواستن پدر و مادرت بعد از تو برای تو.
3) . در اواخر بحث پیش، نقل و ترجمه شده.
4) . مجمع البیان، ج9، ص210، س20 و 21. مبادا بگویی که بهشت یکی است. برای این که خداوند میفرماید: و نزدیکتر از آن دو بهشت، دو بهشت دیگری هست (الرحمن (55) / آیه 62) و مباد بگویی بهشت یک درجه دارد، برای این که خداوند میفرماید: درجههایی است بعضی بر بالای بعضی (نگارنده گوید: این کلام در قرآن نیست و این هست: وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ (زخرف (43) / آیه 32) همانا برتری مردمان (بر یکدیگر در آخرت) با اعمال است.
5) . در فصل پیش مفصلاً در این نوع مسایل بحث کردهایم.
موجود پنهان و نیروی نهان، در این جهان بسیار است [و نباید تصور شود که نور حسنات و ظلمت سیئات (و هم چنین به طوری که در بحث آینده انشاء اللّه تعالی میآید، حرارت سیئات) از سایر موجودات جهان، مستثنی هستند، و هر چیزی مرئی است و فقط این دو نامرئی هستند] اکنون چند نمونه از «موجود پنهان» را ذیلاً میآوریم:
1 نیرویی که این قلم را در دست نگارنده، به حرکت در میآورد، موجودی پنهان است؛ موجودی است که پیش از اراده نوشتن، در دست انسان، در صورتی نامرئی موجود بود و به محض اراده نوشتن بروز یافت و ظاهر گردید.
2 اسبی که نعل آهنین دارد و در کوچهای که با سنگ مفروش است تند راه میرود، هر وقت نعل با سنگ تصادم میکند آتشی ریز و نوری ناپایدار بیرون میجهد این آتش و این نور، بدون شک، پیش از تصادم موجود بودند، ولی البته در حالت پنهانی.
3 به ظرفی که پر از آب و یخ است و در میان آن گرما سنجی گذاشته شده هر قدر حرارت میدهند، تا وقتی که کوچکترین ذرّه یخ در میان آب باقی است، اثری از آن در میزان الحراره دیده نمیشود، و پس از آن که یخها تماماً آب شدند، گرما در آب محسوس میشود؛ در این آزمایش، مسلماً حرارت به آب میرسد و به داخل آن هم نفوذ میکند، زیرا که یخها را تدریجاً آب میکند، ولی همین حرارت در میان آب، پنهان میگردد و اثری از خود در گرماسنج نشان نمیدهد! این حرارت پنهان را اهل فیزیک «گرمای نهان ذوب» مینامند.(1)
4 سیب و یا میوه دیگر، در اندرون خود، تخمها و رگهای بسیار زیادی دارد این تخمها و رگها موجوداتی هستند که قبلاً از بس که کوچک بودند دیده نمیشدند، و در حال اختفا به سر میبردند، بعدا به تدریج بزرگ شده و بارز گردیدند؛ خود سیب و هر میوه دیگر هم همین طور است؛ وقتی آن قدر ریز بود که درست است بگوییم نبود، بعداً کمکم بزرگ شد و وجود خود را نمایان گردانید؛ برگهای تو در توی کاهو را از بیرون به سوی اندرون ورق میزنیم، هر قدر به وسط کاهو نزدیکتر میشویم برگها کوچکتر و کوچکتر میشود، تا با برگهایی روبرو میشویم که خوب دیده نمیشوند و تازه میخواهند ظهور کنند؛ و مسلّماً برگهای ریزتری نیز در میان آنها هست که هیچ بروز نکردهاند؛ و اصلاً، نمو کردن، عبارت اخرای پدیدار شدن نهانها و هویدا شدن پنهانها است.
اکنون باز به سر بحث خود میرویم، و از آیات قرآن کریم، نور بودن حسنات و ظلمت بودن سیئات را استفاده میکنیم:
خداوند متعال میفرماید: اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُماتِ أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ؛(2)از حضرت صادق علیه السّلام روایت شده است که فرمود: اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ، یَعنی: مِن ظُلُماتِ الذّنُوبِ الی نورِ التّوبةِ و المَغفِرَةِ.(3)
و از تطبیق آیه فوق با کریمه: إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِیتاءِ ذِی الْقُرْبی وَ یَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ، ایضاً این نتیجه گرفته میشود که: عدالت و نیکی کردن و به خویشاوندان احسان نمودن، نور میباشند،
1) . تکامل علم فیزیک، ص51 فیزیک رنر، ج1، ص65 فیزیک نوین، ص84.
2) . بقره (2) / آیه 257. خداوند یار ویاور کسانی است که ایمان آوردهاند، آنان را از ظلمتها به سوی نور بیرون میآورد، و کسانی که کافر شدند یار و یاورشان بتهاست (طغیان است) آنان را از نور به سوی (انواع) ظلمتها بیرون میکنند، آنان مصاحب آتش هستند.
3) . تفسیرصافی، ص69، س14. معنای این که «خداوند، یار و یاور کسانی است که ایمان آوردهاند، آنان را از ظلمتها به سوی نور بیرون میآورد» این است که: از تاریکیهای گناهان به سوی نور برگشت به خدا و آمرزش، بیرون میآورد.
چون خدایی که مردمان را داخل نور میکند آنان را به سوی این اعمال میخواهد، پس بدون شک، بایستی که این اعمال، نور بوده باشند؛ و نیز چنین نتیجه گرفته میشود که: زشت کاریها و کردار ناپسند و تجاوز به حقوق مردم، ظلمتها هستند، به جهت این که خدایی که مردمان را از ظلمات بیرون میکشد، آنان را از همین اعمال شیطانی باز میدارد و نهی میفرماید؛ پس حتماً گناهان، در نزد خداوند، ظلمتها هستند.
ما، در این جهان، پیوسته نور را با حرارت و ظلمت را هم با سرما توأم دیدهایم، زیرا که تا چشم باز کردهایم هر روز را در عرض سال، از شب متصل به آن (اگر پیش آمد مخصوصی رخ نداده باشد) گرمتر و هر شب را از روز متصل به آن، سردتر یافتهایم؛ نور خورشید در روزها توأم با گرما، و ظلمت اجسام کدره در شبها، توأم با سرما و خنکی است؛(1)بلی آن چه که ما یافتهایم همین است، ولی از دو جمله «یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُماتِ أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ» که در کریمة فوق نقل گردید، چنین به دست میآید: ظلمتها و نورهای آخرت، مانند آن چه که اکنون هست نیستند بلکه ظلمتهای گناهان، آتش هم هستند و دارای حرارت میباشند! و به قرینه تقابل چنین فهمیده میشود که: نورهای حسنات، آتش نیستند و حرارت ندارند و خنک میباشند!.
ظواهر جملات آیه کریمة مورد بحث، چنین میفهماند که: گناهان، در همین زندگی ظلمات هستند، و توبه و سایر اعمال نیک در همین جهان نورند؛ به جهت این که جملات آیه از آغاز تا انجام با سیاق واحدی، اخبار از زمان حال هستند، چنان که «اللّه ولی الذین آمنوا» از زمان حال خبر میدهد و دلالت میکند که: خداوند در همین زمان، دوست مؤمنین است، و هم چنین جمله «الذین کفروا اولیائهم الطاغوت» میفهماند که: بتها و طغیان، هم اکنون دوست داران کفار میباشند، دو جمله دیگر هم که نتیجه این دو جملهاند بایستی که به معنی حال باشند، یعنی جمله «یخرجهم من الظلمات الی النور» و «یخرجونهم من النور الی الظلمات» بایستی اخراج در زمان حال را بیان نمایند؛ و نیز جمله «اولئک اصحاب النار» که اسمیه و بدون شک خبر از حال است، تأیید میکند که جملات سابق بر آن هم، درباره زمان حال میباشند.
کریمة مبارکة: ارْجِعُوا وَراءَکُمْ فَالَْتمِسُوا نُوراً؛(2)مقصود ما را چنان میرساند که جایی برای چون و چرا باقی نمیگذارد، به جهت این که چنین دلالت میکند: ای نیازمندان نور، زندگی دنیوی پر از نور بود، یعنی پر از عمل نیک بود، چرا شما آن جا با انجام دادن اعمال نیک، نوری برای خود کسب نکردید، تا در این جا در تاریکی فرو نروید و در میان ظلمت آخرت فرو نمانید؟.
نتیجه این است که: گفتار نیک، کردار نیک، پندار نیک، در همین زندگی، روشنایی هستند، نورهایی نهان میباشند؛ و سیئات هم ظلماتند تاریکیهای پنهانند؛ ولی در این دنیا حقائق اعمال (و هر چیز دیگر) در پس پرده مستور مانده است و روشنایی حسنات و تاریکی سیئات، محسوس نمیگردد.
آیات دیگری نیز در قرآن کریم هست که ما را در این بحث عالی راهنمایی میفرماید:
فرموده: یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِهِ.(3)
و درباره زشتکاران فرموده: کَأَنَّما أُغْشِیَتْ وُجُوهُهُمْ قِطَعاً مِنَ اللَّیْلِ مُظْلِماً:(1)بدکاران اگر چه ظاهر زیبا و اندام رفته و شسته داشته باشند، ولی اعمال زشت و کارهای ننگین و چرکینشان که پیرامون صورتشان را فرا میگیرد، رخسار به ظاهر زیبایشان را در واقع و در باطن امر، تاریک و سیاه میگرداند.
و فرموده: أَوْ کَظُلُماتٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ یَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ إِذا أَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَکَدْ یَراها وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ؛(2)تمام کلام با ملاحظة عطف، چنین میشود: اَلَذَّینَ کَفَرُوا اَعمالَهُم کَظُلُماتٍ الخ.
و از حضرت رسول صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت شده: اَلبَیتُ الذّی یُقرَءُ فیه القرآنٌ وَ یُذکَرُ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ فیهِ یُضیئُ لِأَهلِ السَّماءِ کَما یُضیئُ الکَوکَبُ الدُّرِیُّ لِاَهلِ الاَرضِ؛(3)و ایضاً: الدّعاء نور السّموات و الارض،(4)
نَوِّروا بُیوتَکُم بِتِلاوَةِ القرآنِ وَلا تَتَّخِذوها قُبوراً کَما فَعَلَتِ الیهودُ و النَّصاری:(5)
صَلّوا فی الکَنائِسِ وَ البِیَعِ وَ عَطّلوا بُیوتَهُم، فَاِنَّ البیتَ اِذا کَثُرَ فیهِ تِلاوَةُ القرآنِ کَثُرَ خَیرُهُ وَ اَتَّسَعَ اَهلُه و اَضاءَ لِاَهلِ السّماءِ کَما تُضیئُ نُجومُ السّماءِ لِاَهلِ الدُنیا؛ الظلّم ظلمات یوم القیامة،(6)و ایضاً: الصّلوةُ نورٌ؛(7)و ایضاً: قلبُ المؤمنِ اَجرَدُ فیهِ سراجٌ یَزهَرُ و قلبُ الکافِرِ اَسوَد مَنکوسٌ.(8)
و از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام روایت شده که فرموده: اِجعَلوا طاعَةَ اللهِ مَصابیحَ لِبُطونِ قُبورِکم؛(9)و ایضاً: اِنّ الایمانَ یَبدو لُمظَةً فی القلبِ، کُلّماَ ازدادَ الایمانُ ازدادتِ الّمُظَةُ؛(10)و از حضرت زین العابدین علیه السّلام روایت شده که فرموده: الحمدُ لِلّهِ حَمداً یضُیُئ لَنابِهِ ظُلُماتِ البَرزَخِ.(11)
و از حضرت امام صادق علیه السّلام روایت شده:
اِنّ اللهَ خَلَقَ قلوبَ المؤمنینَ مُبهَمَةً عَلَی الایمانَ فَاِذا اَرادَ استِنارَةً ما فیها فَتَحَها بِالحِکمَةِ وَ زَرَعَها بِالعِلمِ وَ زارِعُها وَ القَیِّمُ عَلَیها رَبُّ العالَمینَ؛(12)و ایضاً: تَجِدُ الرَّجُلَ لایُخطِئُ بِلامٍ وَ لا واوٍ خَطیباً مُصقِعاً و لَقلبُهُ اَشَدُّ ظُلمَةً من اللّیل المُظلِمِ وَ تَجِدُ الرجلَ لایَستطیعُ یُعَبِّرُ
1) . یونس (10) / آیه 27. گوئیا رخسارهای زشتکاران با پارچههایی از شب تاریک پوشانیده شده است.
2) . نور (24) / آیه 40. یا «اعمال کافران» مانند ظلمهایی است در دریایی پر گرداب که بپوشاند آن را موجی، از بالای آن موجی، از بالای آن ابر. ظلمتهایی هستند بعضی بر بالای بعضی، آن گاه که دستش را بیرون آورد نزدیک نیست ببیند آن را «نزدیک است که نبیند آن را» و کسی را که خدا برایش نوری قرار ندهد، نوری نیست.
3) . کافی، ج2، ص499، س6 و 7 و 8. خانهای که در آن، قرآن خوانده میشود و خداوند عزوجل در آن یاد میشود، به اهل آسمان نور میدهد و همچنان که ستارة درخشان به اهل زمین نور و روشنایی میدهد. به اختصار نقل شد.
4) . کافی، ج2، ص468، س6 و 7. نقل به اختصار؛ دعا نور آسمانها و زمین است.
5) . کافی، ج2، ص610؛ خانههایتان را با تلاوت قرآن روشن کنید و آنها را قبر نسازید چنان که یهودیان و مسیحیان کردهاند. نماز را در کلیسا و کنشتها خوانده و خانههایشان را تعطیل کردهاند؛ حقیقت این است که، هنگامی که در خانهای تلاوت قرآن زیاد شود خیرش زیاد و خاندانش بزرگ میگردد و به اهل آسمان نور میدهد، همان طور که ستارگان آسمان به اهل دنیا نور میدهند.
6) . اربعین، شیخ بهاء الدین، ص257 جامع السعادات، ج2، ص116، س6 جنان الجناس، ص44 نهج الفصاحه، شمارة 923 درج گهر با اندک فرق، ش6. ظلمتهای روز قیامت است.
7) . ارشاد القلوب، ص95، س5. نماز نور است.
8) . مرآة العقول، ج2، ص246، س2 درج گهر، شمارة 415. دل مؤمن صاف است، در آن چراغی هست که میدرخشد و دل کافر سیاه و وارونه است.
9) . نهج البلاغه، ج2، ص198 و 199. نقل به اختصار، قرار دهید اطاعت خدا را چراغهایی برای اندرون قبرتان.
10) . نهج البلاغه، ج3، ص213. ایمان در آغاز به صورت نقطة سفیدی در قلب پدید میآید، هر قدر ایمان بیشتر گردد آن نقطة سفید هم زیادتر و بزرگتر میگردد.
11) . صحیفة سجادیه، ص25، نقل به اختصار، حمد میکنم خدا را حمدی که با آن ظلمات برزخ را برای ما روشن گرداند.
12) . کافی، ج2، ص422، س5. خداوند در قلب مؤمنین ایمانی قرار داد و آن را بست؛ و وقتی که میخواهد آن چه را که در آنها هست روشن سازد، آنها را با حکمت میگشاید و علم را در آنها میکارد. و زارع قلوب مؤمنین و متصدی و نگهبان بر آنها خود پروردگار جهان است.
عمّا فی قلبِهِ بلسانِهِ، وَ قلبُهُ یَزهَرُ کَما یَزهَرُ المِصباحُ؛(1)و ایضاً: مَن صَلَّی الصَّلَواتِ المفَروضاتِ فی اَوّلِ وَقتِها فاقام حدودها رفعها الملک بیضاء نقیةًَ فهی تهتف به حفظک الله کما حفظتنی وَ اَستَودِعُکَ اللهَ کَماَ استَودَعتَنی مَلَکاً کریماً وَ مَن صَلاّها بَعدَ وِقتِها مِن غَیرِ علّةٍ فَلَم یقُم حُدودَها رَفَعَها اَلمَلَکُ سَوداَ مُظلِمَةً فَهِیَ تَهتِفُ بِهِ ضَیَّعتَنی ضَیَّعَکَ اللهُ کَما ضَیَّعتَنی وَلا رَعاکَ اللهُ کَما لَم تَرعَنی.(2)
سابقاً در فصل اول، توضیح دادهایم که: انسان از جهان با تغذیه و تنفس و غیر اینها، ماده اخذ میکند، و آن را اولاً جزء خود میکند، و بعداً هم در شکل نیرو آن را مصرف میکند، و بدین طریق ساختمان آینده خود را میسازد؛ اکنون با در نظر گرفتن این حقیقت که: حسنات نور و سیئات ظلماتند، چنین میفهمیم که: نیکوکاران، ساختمان آینده خود را از نور و بدکاران از ظلمت میسازند کسانی که با راههای نیک از جهان اخذ کرده، و در موارد نیکو خرج میکنند ذات آینده خود را از روشنایی میسازند؛ و آنان که به طریق زشت اخذ و در موارد ناپسند و چرکین صرف میکنند مسلماً ذات خود را در آینده، زشت و چرکین خواهند یافت.
از تحقیق و بررسی فوق، مساله مهمتر دیگری نیز برای ما آسان میگردد: چنین به دست میآید که: سراسر جهان کنونی نور است، و در عین حال صحیح است که بگوییم: سراسر جهان کنونی ظلمت است! واقع مطلب این است که: جهان کنونی از مواد و قوایی ساخته شده است که قابلیت تبدل به نور و تبدل به ظلمت را دارد، میتوان از آن نور گرفت و میتوان از آن، ظلمت تحصیل نمود: اعمالی که در دین الهی اسلام، واجب و یا مستحب شناسانیده شدهاند کلاً نورند، و اعمالی هم که در آن دین عالی، حرام و یا مکروه تعریف شدهاند بدون استثناء سیاه و تاریک و مظلم میباشند؛ البته نور واجبات و ظلمت محرمات از نور مستحبات و ظلمت مکروهات، شدیدتر و قویتر است.
پروردگار جهان و جهانیان، سلسله جلیله پیغمبران و پیشوایان راه راست خداوند متعال، همگان را از ظلمات به سوی نور میخوانند، و اما دیگران، بشر را از روشنایی و نور، بیرون آورده و به سوی تاریکیها و ظلمات میرانند.
بر خلاف تصور غالب مردم که چنین میپندارند که خداوند متعال در مقابل گناهان، آتشهایی برای گناهکاران آماده میکند، قرآن کریم و احادیث شریفه اعلان میفرمایند که: خود گناهان، آتش هستند و به گناهکاران داده میشوند و هر کس از دوزخ و آتش آن میترسد باید از گناه و حرارت آن بترسد، زیرا که شکنجهای برای بدکاران در روز قیام همگانی، جز پندار ناپسند و کردار زشت خود آنان نخواهد بود.
در اثر عدم اطلاع بر حقیقت امر، درباره شکنجههای اخروی، برخی از مردم راه را کج رفته و دهان به شکایت باز کرده، و از خداوند متعال و از خشونتی که به آن حضرت منسوب میدارند (و در واقع از اعمال سیئه خود انسان میباشد) اظهار نارضایتی میکنند؛ بیخبران تصور میکنند که خداوند متعال، ملک الملوکی است که بر تخت بیقانونی استقرار یافته، نه آمرزش او نظامی دارد و نه عقوبتش ضابطی، با کوچکترین بهانهای بزرگترین ستمگران را بهشت
1) . کافی، ج2، ص422، س11. مردی را مییابی چنان خطیب و بلیغ و بلند صوت، که نه لامی و نه واوی را خطا نمیکند، ولی البته قلبش از ظلمت شب تاریک، تاریکتر است. و مردی را هم مییابی که قدرت ندارد آن چه را که در قلب دارد با زبان بیان نماید و قلبش مانند نور دادن چراغ، روشنایی میدهد.
2) . روضة الواعظین، ص269 امالی صدوق، آخر صفحه 154. هر کس نمازهای واجب را در اول وقت بخواند و حدود آن را اقامه نماید، فرشته آن را در حالی که سفید و پاکیزه است بالا میبرد و آن نماز فریاد میکند که: خدا حفظت کند چنان که حفظم کردی و تو را به خدا میسپارم چنان که مرا به فرشتة کریمی سپردی. و هر کس آن را بعد از وقتش به جا آورد، بدون علت، و حدود آن را اقامه نکند فرشته آن را در حالی که سیاه و ظلمانی باشد بالا میبرد و نماز به او فریاد میزند: خدا ضایعت کند همان طور که ضایعم کردی و رعایتت نکند چنان که رعایتم نکردی.
برین میبخشد و شاید که با ناچیزترین بهانهای بزرگترین نیکوکاران را در جهنم بسوزاند. این است آن چه که غالب مردم از قیامت و مجازات در نظر خود تصویر میکنند.
ولی حقیقت این است که خداوند متعال، جهان را طوری آفریده است که هیچ عملی در آن معدوم نمیشود و هر کاری بزرگ شده و بار میدهد و هیچ کسی جز کردار خویشتن، جزایی و پاداش کیفری نخواهد داشت؛ و هر عملی علاوه بر ظاهر محسوس، باطن و حقیقتی هم دارد که در این زندگی از حواس ما پنهان است: سیئات آتش هستند؛ پس اگر کسی در زندگی دنیوی با انجام دادن اعمال زشت، پیوسته برای خودش آتش فراهم نماید، چه گلهای از حضرت ارحم الراحمین میتواند داشته باشد؟ که با ارسال پیغمبران و انزال کتابها، همه اعمال بد باطن را به ما بشرها بیان فرموده است: فَالْیَوْمَ لا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً وَ لا تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ.(1)
بلی این سیئات که برای صاحبان خود آتش میشوند؛ خداوند متعال میفرماید: وَ لَوْ تَری إِذْ وُقِفُوا عَلَی النَّارِ فَقالُوا یا لَیْتَنا نُرَدُّ وَ لا نُکَذِّبَ بِآیاتِ رَبِّنا وَ نَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ بَلْ بَدا لَهُمْ ما کانُوا یُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ؛(2)آیه نخست چنین میفهماند که آتش در قبال تکذیب آنان به آیات پروردگار، به ایشان داده شده، ولی آیه دوم با کلمه «بَل» از مدلول نخست، به طرز «بَدَل بَدا» عدول کرده و میرساند که این آتش در مقابل تکذیب آنان نیست، زیرا چیزی است که خودشان آن را در زندگی دنیوی تحصیل کرده و به دست آورده و با خود داشتند، اما پنهان و مخفی بود و توجهی به آن نداشتند و اکنون هویدا گردیده است؛ پس این آتش اخروی همان تکذیب آنان است، یعنی تکذیب به آیات پروردگار، در واقع آتش است.
و میفرماید:
یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذابِ وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لمُحِیطَةٌ بِالْکافِرِینَ؛(3)جناب شیخ بهاء الدین نوّر اللّه مرقده فرموده: اسم فاعل در این آیه به معنی استقبال نیست، که مراد این باشد که جهنم، بعدها در نشأه آخرت به آنان احاطه خواهد یافت، به طوری که اهل ظاهر از مفسرین گفتهاند، بلکه به حقیقت خود، که زمان حال است میباشد، به جهت این که قبائح خلقیه و عملیه و اعتقادیه آنان، در همین نشأه بر آنان محیط است، و عین اینها دوزخ هستند، همان دوزخ که در صورت آتشها و عقربها و مارها به آنان نمودار خواهد شد.(4)
و از قول مؤمن آل فرعون حکایت فرموده: وَ یا قَوْمِ ما لِی أَدْعُوکُمْ إِلَی النَّجاةِ وَ تَدْعُونَنِی إِلَی النَّارِ؟ تَدْعُونَنِی لِأَکْفُرَ بِاللَّهِ وَ أُشْرِکَ... وَ أَنَا أَدْعُوکُمْ إِلَی الْعَزِیزِ الْغَفَّارِ!... وَ أَنَّ الْمُسْرِفِینَ هُمْ أَصْحابُ النَّارِ فَسَتَذْکُرُونَ ما أَقُولُ لَکُمْ؛(5)از این آیات به طور واضح فهمیده می شود که: توحید، نجات و رستگاری است و کفر به خدا و شریک گرفتن به او آتش است و دعوت به شرک هم در حقیقت خواندن به آتش است؛ و نباید تصور شود که کفر و شرک، اکنون آتش نیستند و در آینده مبدل
1) . یس (36) / آیه 54. امروز به هیچ کسی هیچ ستمی نمیشود، و پاداش و کیفری جز آن چه که میکردند به شما داده نمیشود.
2) . انعام (6) / آیه 27 و 28. و اگر میدیدی آن گاه بر آتش نگاه داشته شدهاند و میگویند ای کاش برگردانیده شویم و آیات پروردگار خود را تکذیب نکنیم و از مؤمنین شویم؛ بلکه آنچه که از سابق با خود مخفی میداشتند، برای آنان آشکار شد.
3) . عنکبوت (29) / آیه 54. و شتابان از تو عذاب میخواهند با این که مسلماً دوزخ پیرامون کافران را فرا گرفته است.
4) . اربعین، ص257.
5) . مؤمن (40) / آیه 41 تا 44. نقل به اختصار، خویشان من، چرا من شما را به رستگاری میخوانم و شما مرا به آتش میخوانید؟ مرا میخوانید که به خداوند کفر ورزم و به او شریک گیرم... و من شما را به سوی خدای با عزت و کارساز میخوانم!... و حتماً اسراف کاران یار و مصاحب آتشند و زود باشد آنچه را که به شما میگویم به خاطرمیآورید.
به آتش خواهند شد، بلکه واقع این است که اسراف کاران (کسانی که در خرج کردن ذات خود، اندازهای رعایت نمیکنند و قوای خود را در راه هر گونه عملی بدون نظر به نفع و ضرر آن، در جهان پراکنده میسازند) اکنون و در همین زندگی، یار و هم آغوش آتش هستند ولی بعداً متوجه میشوند.
و فرموده: اصْلَوْها فَاصْبِرُوا أَوْ لا تَصْبِرُوا سَواءٌ عَلَیْکُمْ إِنَّما تُجْزَوْنَ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ؛(1)دلالت این کلام مبارک به بحث ما در نهایت صراحت است؛ آتشی که آنان داخل شده و سوزش آن را در مییابند، جز اعمال ناشایست دنیوی خود آنان نیست و لذا جای گلهای باقی نیست؛ هر چه کنی به خود کنی، گر همه نیک و بد کنی.
و از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت شده: اِنّ الزُّناةَ یَأتُونَ یَومَ القِیمَةِ تَشعَلُ فُروجُهُم ناراً یُعرَفونَ بِنَتنِ فُروُجِهِم.(2)
و ایضاً: روایت شده: ما مِن صَلوةٍ یَحضُرُ وَقتُها اِلاّ نادی مَلَکٌ مِن بَینَ یَدَیِ النّاسِ قُوموا اِلی نیرانِکُمُ التّی اَوقَدتُموها عَلی ظُهُورِکُم فَاَطفِئوها بِصَلوتِکُم؛(3)و ایضاً: السُّکَرُ جَمُرُ النّارِ؛(4)و ایضاً: اَلغَضَبُ جَمَرَةُ الشَیطانِ؛(5)و ایضاً: الغُلولُ مِن جَمرِ جَهَنَّمَ.(6)
و ایضاً: الصَّدَقَةُ تُطفِیُء الخَطیَئةَ کَما یُطفِیُء الماءُ النّارَ؛(7)از این کلام مبارک چنین فهمیده میشود که: آتش و گناه، هر دو اشتعال دارند و هر دو را میشود خاموش کرد؛ و چون طریق خاموش کردن آن دو یکسان نیست، و خاموش کردن گناه، با آب میسور نیست و با صدقه خاموش میشود، پس این نتیجه به دست میآید که: حرارت آتش و حرارت گناه، دو نوع مختلف میباشند.
و ایضاً: عَجِبتُ لِمَن یَحتَمی مِنَ الطَعامِ مَخافَةَ الدّاءِ کَیفَ لایَحتَمی مِنَ الذُنوبِ مَخافَةَ النّارِ؛(8)این حدیث شریف میرساند که چنان که طعام در بعضی از اوقات در بدن کنونی و ساختمان فعلی، ایجاد درد میکند، گناهان هم در بدن وی، آتش به وجود میآورند، منتهی در بدن آینده و ساختمان اخروی ؛ و همان طور که مراعات صحت این بدن واجب است، رعایت سلامت آن بدن واجبتر است.
و ایضاً فرموده: مَسئَلَةُ الغَنِیِّ نارٌ؛ گدایی کردن شخصی بینیاز آتش است.
در احادیث شریفه و کلمات آموزگاران دین علیهم السّلام ، سیئات را منتن و بدبو شناسانیدهاند، از این اخبار استفاده میشود که اعمال، غیر از ظواهر شیرین و لذیذ و یا تلخ و ناگوار، بواطنی گوارا و یا گندیده دارند؛ در این زندگی دنیوی ظواهر اعمال فقط محسوس میشود و از بواطن آنها برای مردم عادی، اطلاعی نیست؛ ولی در زندگی اخروی
1) . طور (52) / آیه 16. داخل دوزخ شوید و سوزش آن را دریابید، صبر کنید یا نکنید بر شما یکسان است، همانا کیفر داده میشوید آن چه را (اعمالی را) که میکردید.
2) . ارشاد القلوب، ص91. به راستی زناکاران در روز قیامت در حالی میآیند که فرجشان با آتش شعلهور است، و آنان با بوی تعفن فرجشان شناخته میشوند.
3) . روضة الواعظین، آخر ص269 من لایحضره الفقیه، ص55، س21. نمازی نیست که وقتش برسد مگر این که فرشتهای از جلو روی مردمان آنان را میخواند: برخیزید و آتشهایی را که در پشت خود روشن کردهاید با نمازتان خاموش کنید.
4) . من لایحضره الفقیه، ص579، س20 درج گهر، شمارة 310. مستی اخگر دوزخ است.
5) . درج گهر، شمارة 400. خشم اخگر شیطان است.
6) . درج گهر، شمارة 401. فریب دادن، خیانت کردن، از اخگر دوزخ است.
7) . درج گهر، شمارة 340. صدقه، شرارة گناه را فرو مینشاند چنان که آب آتش را.
8) . درج گهر، شمارة 378. در شگفتم از کسی که از بیم درد، از طعام پرهیز میکند، چگونه از بیم آتش، از گناهان پرهیز نمیکند.
همه اعمال برای همه افراد بشر، بارز گردیده و هویدا خواهند شد؛ این بحث طوری از اطوار را بیان مینماید و ضمناً بقای اعمال و تجسم آنها را نیز به طور واضح میفهماند.
از حضرت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت شده که فرمود: اِذا رَأَیتُمُ المَصاحِفَ حُلِّیَت وَ المَساجِدُ زُیِّنَت وَ المَنارَةُ طُوِّلَت وَ اتُّخِذَ القرآنُ مَزامیرَ وَ المَساجِدُ طُرُقاً، المؤمنُ فی ذلکَ الزَّمانِ اَعزُّ مِنَ الکبریتِ الأَحمَرِ، اَما اِنّ مَساجِدَهُم مُزَخرَفَةٌُ و اَبدانَهُم نَقِیَّةٌ وَ قُلوبُهُم اَنتَنُ مِنَ الجیفَِة.(1)
و ایضاً: لاتُحَقِرَنَّ ذَنباً وَلا تُصَغِّرنَّه وَ اجتَنِبِ الکَبائِرَ فَاِنَّ العَبدَ اِذا نَظَرَ یَومَ القِیمَةِ اِلی ذُنوبِهِ دَمَعَت عَیناهُ قیحاً و دماً، (2)و ایضاً: اِنّ الزُّناةَ یأتونَ یَومَ القِیمةِ تَشعَلُ فروجُهُم ناراً یُعرَفونَ بِنَتنِ فُروجِهِم.(3)
و ازقتاده و سّدی نقل شده (و ظاهراً آن دو نفر هم از حضرت پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت کردهاند) اِنّ المؤمِنَ اِذا خَرَجَ مِن قبرِه استَقبَلَهُ اَحسنُ شیئٍ صورةً و اَطیَبُهُ ریحاً فیقولُ اَنَا عملُکَ الصالِح طالَما رَکِبتُکَ فی الدّنیا فَارکَبنی اَنتَ الیومَ فَذلِکَ قولُهُ: یومَ نَحشُرُ المُتَّقین اِلیَ الرَّحمنِ وَفداً اَی رُکباناً وَ اِنّ الکافَر اِذا خَرَجَ مِن قَبرِهِ استَقبَلَهُ اَقبحُ شیئٍ صورةً وَ اَخبَثُهُ ریحاً فیقولُ اَنَا عَمَلُکَ السّیِئُ طالَما رَکِبتَنی فی الدنیا فَاَنَا اَرکَبُکَ الیومَ و ذلک قولُهُ: وَ هُم یحمِلونَ اَوزارَهُم عَلی ظُهورِهِمِ.(4)
لفظ خبر را مطابق با مجمع البیان نقل کردیم، و ذیل حدیث را با تفصیل زیادتر در الدر المنثور، ج3، ص9، س21 از سدی آورده است.
و روایت شده: قالَ جابرٌ کُنّا نَسیرُ مَعَ رسولِ اللهِ صلّی الله علیه و آله و سلّم فَهاجَت ریحٌ مُنتِنَةٌ فقال: اِنّما هاجَت هذِهِ الرّیحُ اِنّ قوماً مِنَ المُنافِقینَ ذَکروا قوماً مِنَ المؤمنینَ فَاغتابوهُم.(5)
و از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت شده که درباره دنیا فرموده: طَعامُها الجِیفَةُ؛(6)و درباره دوستداران دنیا فرموده: اَقبَلوا عَلی جیفَةٍ اِفتَضَحوا بِأَکلِها وَ اَصطَلَحوا عَلی حُبِّها؛(7)و ایضاً: یَتَنافَسونَ فی دنیاً دَنِیَّةٍ وَ یَتکالَبونَ عَلی جیفَةٍ مُریحَةٍ؛(8)این فرمایشات، به طور واضح میفهماند که: تصرفات دنیاداران در امتعه و اغذیه جهان، به طریق غیر مشروع، به منزله تصرف کردن در مردار گندیده است.
1) . روضة الواعظین، ص284. آن گاه که دیدید قرآنها را زیور بستهاند و مسجدها را زینت دادهاند و منارههای مساجد بالا رفته و قرآن مزمار گردیده و مسجدها راه شده است، مؤمن در این زمان از کبریت احمر کمیابتر خواهد بود، بدانید که مساجدشان آراسته و بدنشان پاکیزه است و دلهایشان از مردار گندیده، بدبوتر است.
2) . سفینة البحار، ج1، ص488، س18. حقیر مدان گناهی را و کوچک مشمار آن را و از گناهان بزرگ پرهیز کن زیرا آن گاه که بنده در روز قیامت به گناهان خود نظر کند، چشمانش از چرک و خون اشک میریزد.
3) . در بحث پیش گذشت.
4) . مجمع البیان، ج4، ص292 مفاتیح الغیب، ج4، ص46 جامع البیان، ج7، ص114 الدر المنثور، ج3، س26. آن گاه که مؤمن از قبرش بیرون میآید، زیباترین چیزی از حیث صورت و مطبوعترین چیزی از حیث عطر و بو، استقبالش میکند و میگوید: من عمل صالح تو هستم، طول کشید که در دنیا سوارت بودم پس امروز تو سوارم شو؛ و این است فرمودة خداوند: «روزی پرهیزکاران را به سوی رحمن حشر میکنیم در حالی که وافدند یعنی سوارهاند» (مریم (19) / آیه 85). و به راستی کافر آن گاه که از قبرش بدر آید، زشتترین و بدترین چیزی استقبالش کرده و میگوید من عمل بد و ناپسند تو میباشم، طول کشید که در دنیا سوارم بودی پس امروز من سوارت میشوم و همین است فرمودة خداوند متعال: «آنان حمل میکنند بار گناهانشان را بر پشتشان» (انعام (6) / آیه 31).
5) . روضة الواعظین، ص384، جابر گوید با رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم گردش میکردیم، پس باد بدبویی وزید، حضرت فرمود: همانا این باد برای این وزید که دستهای از منافقین، عدهای از مؤمنین را یاد نموده و غیبتشان را کردند.
6) . نهج البلاغه، ج1، ص156. خوراک دنیا، مردار گندیده است.
7) . نهج البلاغه، ج1، ص211. به مردار گندیدهای روی آوردهاند که با خوردن آن رسوا شدهاند ولی در محبت آن اتفاق کردهاند.
8) . نهج البلاغه، ج2، ص50. دربارة دنیایی پس به همدیگر بخل میورزند و مانند سگان بر سر مردار گندیدهای بر سر یکدیگر میپرند.
و نیز از آن حضرت در ضمن حدیثی روایت است که: عمل در روز مرگ عامل، به او میگوید: اَنَا قَرینُکَ فی قبرِک و یومَ نَشرِکَ حتّی اُعرَضَ اَنَا وَ انتَ علی ربِّکَ قالَ فَاِن کانَ لِلّهِ وَلیِّاً اَتاهُ اطیبُ النّاسِ ریحاً وَ اَحبُّهُم مَنظَراً وَ احسَنُهُم رِیاشاً فَیَقولُ اَنَا عَمَلُکَ الصّالِحُ وَ اِذا کانَ لِرَبَّهِ عَدُوًّا فَاِنّهُ یَأتیهِ اَقبَحُ خَلقِ اللهِ زِیّاً وَ رُؤیاً وَ اَنتَنُهُ رُیحاً.(1)
و از امام کاظم علیه السّلام یکی از فرزندان آن حضرت به نام عبداللّه، چنین روایت کرده که: سَئَلتُهُ عَنِ المَلَکَینِ هَل یَعلَمانِ بالذّنبِ اِذا اَراد العَبدُ اَن یفعَلَهُ اَوِ الحَسَنَةِ؟ فَقالَ ریحُ الکَنیفِ و الطّیبِ سَواءٌ؟ قلتُ لا، قالَ اِنّ العبدَ اذ اَهمَّ بِالحسنَةِ خَرَجَ نَفَسُهُ طَیِّبَ الرّیحِ فَقالَ صاحِبُ الیَمینِ لِصاحِبِ الشِّمالِ قُم فَاِنَّه قَدَهَّم بِالحَسَنَةِ فَاِذا فَعَلَها کانَ لِسانُهُ قَلَمَهُ وَ ریقُهُ مِدادَه فَاَثبَتَها لَهُ وَ اِذا هَمَّ بِالسّیئةِ خَرَجَ نَفَسُهُ مُنتِنَ الرّیحِ فَیقول صاحِبُ الشِمالِ لِصاحِبِ الیَمینِ قِف فَاِنَّه قدَهَّم بِالسّیئةِ فَاِذا هُوَ فَعَلَها کانَ لِسانُهُ قَلَمَهُ و ریقُهُ مِدادَه فَاَثبَتَها عَلَیهِ.(2)
و در حدیث هست که: خداوند متعال به عیسی علیه السّلام فرمود: یا عیسی قُل لِظَلَمَةِ بَنی اِسرائیلَ غَسَلتُم وُجوهَکُم وَ دَنَّستُم قلوبَکُم اَبی تَغتَّرونَ ام عَلیَ تجتَرِئونَ؟ تَطَیَّبونَ بِالطّیبِ لاَهلِ الدّنیا وَاَجوافکُم عِندی بِمَنزِلَةِ الجِیَفِ المُنتِنَةِ کَأَنَّکُم اقوامٌ مَیِّتونَ!(3)
از قرآن کریم هم، عفونت داشتن سیئات را با سهولت میتوانیم استنباط نمائیم:
فرموده: لَیْسَ لَهُمْ طَعامٌ إِلاَّ مِنْ ضَرِیعٍ لا یُسْمِنُ وَ لا یُغْنِی مِنْ جُوعٍ؛(4)از حضرت پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت شده که: چیزی در دوزخ هست مانند خار، که تلختر از صبر و گندیدهتر از جیفه و گرمتر از آتش است و خدا نام آن را ضریع گذاشته است؛ و ایضاً از آن حضرت نقل شده است که: اگر قطرهای از ضریع در مشروبات مردمان دنیا چکانیده شود، همه آنان از بوی گند آن میمیرند!
و راغب در مفردات دارد که: ضریع ، گیاه سرخ رنگ و بدبویی است که دریا آن را به ساحل میاندازد.
و فرموده: یُسقی مِن ماءٍ صَدیدٍ؛(5)«صدید» به معنی آب رقیق و یا چرکی است که با خون مختلط شده و از زخم بیرون آید؛(6)و فرموده: فَلْیَذُوقُوهُ حَمِیمٌ وَ غَسَّاقٌ؛(7)و ایضاً: لا یَذُوقُونَ فِیها بَرْداً وَ لا شَراباً إِلاَّ حَمِیماً وَ غَسَّاقاً؛(8)«غسّاق» به معنی
1) . اربعین شیخ بهاء الدین عاملی، حدیث 39. عمل به عامل خود گوید: من قرین تو خواهم بود در قبرت و در روز نشرت تا من و تو هر دو به پروردگار نشان داده شویم؛ سپس فرمود: اگر دوست خدا باشد کسی پیش او میآید که از همة مردم خوشبوتر و نیکو منظرتر و خوش لباستر باشد و میگوید: من عمل صالح تو هستم و اگر دشمن خدا باشد کسی نزد او میآید که از همة خلق خدا زشتتر و بدقیافهتر و بدبوتر باشد.
2) . کافی، ج2، ص429؛ وسائل الشیعه، ج1، ص10، س2؛ از کلینی، و س5، از صفات الشیعة صدوق؛ پرسیدم از آن حضرت از دو ملک آیا هنگامی که بنده ارادة گناه میکند و یا کار نیک، آیا آن دو ملک متوجه میشوند؟ فرمود: آیا بوی مستراح و عطر یکسان است؟ گفتم نه، فرمود: آن گاه که بنده قصد انجام دادن حسنه میکند نفسش خوشبو بیرون میآید، پس ملک جانب راست به ملک جانب چپ میگوید: برخیز زیرا او به کار نیک تصمیم گرفته است. و آن گاه که حسنه را انجام داد زبانش قلمش و آب دهانش مرکبش میشود و آن را برای او ثبت میکند. و هنگامی که به عمل بد تصمیم گرفت نفسش بد بو بیرون میآید، پس فرشته جانب چپ به فرشته جانب راست میگوید: توقف کن زیرا او قصد بد کرده است. و آن گاه که او آن عمل را به جا آورد زبانش قلمش و آب دهانش مرکبش میشود و آن را برای او ثبت میکند.
3) . تحف العقول، ص499. ای عیسی به ستمکاران بنیاسرائیل بگو: صورتهای خود را شستید و دلهایتان را زشت و چرکین ساختید! آیا مرا فریب میدهید؟ یا بر من جرأت میکنید؟ خودتان را برای اهل دنیا با عطر خوشبو مینمایید، با این که اندرونتان در نزد من به منزلة مردارهای گندیدة بدبو است، به طوری که گوئیا شماها مردمانی مرده میباشید!.
4) . غاشیه (88) / آیه 6 و 7. برای آنان هیچ خوراکی جز خار بدبویی نیست که نه فربه میکند و نه گرسنگی را بر میدارد.
5) . ابراهیم (14) / آیه 16. از چرک خون آلود زخم به او میخورانند (از اینگونه آب، سیرابش میکنند).
6) . اقرب الموارد.
7) . ص (38) / آیه 57. پس باید بچشند آن را، گرم جوشان و سرد گندیده است.
8) . نبأ (78) / آیه 24 و 25. نمیچشند در آنجا خنکی و نه آشامیدنیای را، جز گرم و جوشانی را و سرد گندیدهای را.
سرد گندیده است؛(1)و ایضاً: فَلَیْسَ لَهُ الْیَوْمَ هاهُنا حَمِیمٌ وَ لا طَعامٌ إِلاَّ مِنْ غِسْلِینٍ؛(2)«غسلین» چرکی است که از لباس و مانند آن شسته میشود و یا از زخم بیرون میآید؛(3)این آیات کریمه به ضمیمه آیاتی که دلالت میکنند که: پاداش آدمی، خود کردار آدمی است (چنان که مفصلاً شرح شد) این نتیجه را میدهند که: سیئات، بد بو و گندیده و متعفن هستند، و انسان طبعا از آنها، از باطن آنها متنفر است.
از این که حسنات، مقابل سیئات بوده و بر عکس آنها میباشند، چنین به نظر میرسد که بایستی علاوه بر این که عفونت نداشته باشند، خوشبو و معطر هم باشند؛ در ضمن احادیث مسطوره، دو خبر بر این مطلب دلالت دارند: اول خبری که از قتاده و سدی و دوم آن که از جناب عبداللّه بن موسی الکاظم علیه السّلام آوردیم.
و خبر ذیل نیز به این حقیقت دلالت میکند:
از امام صادق علیه السّلام روایت شده است که فرموده: لاتَدَعوا قِرائَةَ «الرَّحمنِ» وَ القِیامَ بِها فَاِنَّها لاتَقِرُّ فی قُلوبِ المُنافِقینَ وَ تَأتیَ رَبَّها یومَ القِیامَةِ فی صورَةِ آدَمیٍّ فی اَحسنِ صورةٍ وَ اَطیَبِ ریحٍ حَتّی تَقِفَ مِنَ اللهِ موقِفاً لایَکونُ اَحدٌ اَقرَبَ اِلَی اللهِ سُبحانَهُ مِنها فَیقَولُ لَها مَنِ الّذی کانَ یَقومُ بِکِ فی الحیوةِ الدّنیا وَ یُدمِنُ قِرائَتَکِ فَتَقولُ یا رَبِّ فُلانٌ وَ فُلانٌ و فُلانٌ فَتَبیَضُّ وُجوهُهُم فَیَقولُ لَهُم اشفَعوا فیمَن اَحبَبَتُم فَیَشفَعونَ حَتّی لاَیبقی لَهُم غایَةٌ وَلا اَحَدٌ یَشفَعونَ لَهُ فَیقولُ لَهُمُ ادخُلوا الجَنَّةَ وَ اَسکُنوا فیها حَیثُ شِئتُم.(4)و در خبر است از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم :
اِنّ ریحَ الجنّةِ توجَدُ مِن مَسیرَةِ الفِ عامٍ وَلا یَجِدُها عاقٌّ ولا قاطِعُ رَحِمٍ وَلا شیخٌ زان، الخبر؛(5)و از حضرت صادق علیه السّلام : اِذا کانَ یومُ القِیمةِ کُشِفَ غِطاءٌ مِن اَغِطَیةِ الجنةِ فَوَجَدَ ریحَها مَن کانَت لَهُ الرّوحُ مِن مَسیَرةِ خَمسِ مِأَةِ عامٍ اِلاّ صِنفٌ واحِدٌ، قُلتُ مَن هُم؟ قالَ، العاقُّ لِوالِدَیهِ؛(6)از این دو خبر هم با ضم بحث «پاداش آدمی، خود کردار آدمی است» که سابقاً از تحقیق گذشته، حقیقت مذکور را «حسنات، خوشبو هستند» با سهولت به دست میآوریم.
حقیقتی که در مطالعه این بحث، دستگیر میشود این است که: سراسر دنیا جیفه ایست گندیده و مرداری است متعفن، و زندگی دنیوی هم تصرف کردن در جیفه و اخذ نمودن از مردار گندیده است! و در عین حال، سراسر جهان،
1) . اقرب الموارد و مجمع البحرین.
2) . حاقه (69) / آیه 36. نیست برای او در اینجا امروز، نه دوست با حرارت و خون گرمی، ونه خوراکی، مگر از غسلین؛ یعنی در عوض آن دو، چرک بسیار گندیده و گرمی هست که هیچ گاه از او جدا نمیشود و او باید همیشه آن را بخورد.
3) . اقرب الموارد و مجمع البحرین.
4) . مجمع البیان، ج9، ص195. خواندن سورة «الرحمن» را ترک نکنید و به آن قیام نمائید و حقیقت این است که این سوره در قلوب منافقین قرار نمییابد، و در روز قیامت در صورت یک نفر انسان خوش صورت و پاکیزه بوی به نزد پروردگار خود، میرود، تا در پیشگاه خداوندی در جایی میایستد که کسی به خداوند سبحان نزدیکتر از آن نمیشود، پس خداوند متعال به او میگوید: کی به تو در زندگی دنیوی مواظب بود و پیوسته تو را میخواند؟ میگوید پروردگارا فلان کس و فلان کس و فلان کس پس رخسار آنان سفید میشود و خداوند به آنان میفرماید دربارة کسانی که دوست دارید، شفاعت کنید، پس شفاعت میکنند تا که هیچ آرزویی برای آنان نمیماند و کسی نمیماند که شفاعتش کند. خداوند به آنان میفرماید: داخل بهشت شوید و در هر جای آن مایل باشید مسکن گزینید.
5) . کافی، ج2، ص349. واقع این است که عطر و بوی بهشت از فاصلة هزار سال راه فهمیده میشود، ولی آن را عاق والدین درک نمیکند و نه کسی که خویشاوندی را بریده باشد و نه پیری که زناکار باشد.
6) . کافی، ج2، ص348. هنگامی که قیامت میشود پردهای از پردههای بهشت برداشته میشود پس عطر و بوی خوش آن را هر کسی که روح داشته باشد از فاصلة پانصد سال راه در مییابد مگر یک صنف (راوی گفت) پرسیدم: آنان کیستند؟ فرمود: کسانی که عاق والدین هستند.
معطر است و مملو از امتعه و اغذیه خوشبو است و زندگی در این جهان هم تصرف کردن در اشیاء معطر و اخذ از آنها هم بهره گرفتن از لذائذ است!! یعنی: دنیا در عین این که شیرین و دل پسند است، تلخ بوده و مورد تنفر هم هست.
جامعیت عجیب فوق، در عبارت ذیل امیر المؤمنین علیه السّلام نیز مشهود است: «اِنّ الدنّیا دارُ صِدقٍ لِمَن صَدَقَها وَ دارُ عافیةٍ لِمن فَهِمَ عنَها وَ دارُ غِنیً لِمَن تَزَوَّدَ مِنها وَ دارُ موعِظَةٍ لمَن اتّعطَ بِها؛ مَسجِدُ اَحِبّاءِ اللهِ وَ مُصَلّی مَلائِکَةِ اللهِ وَ مَهبِطُ وَحیِ اللهِ وَ مَتجَرُ اَولیاءِ اللهِ اکتَسَبوا فیها الرَّحمَةَ وَ رَبِحوا فیهاَ الجنّةَ؛ فَمَن ذا یَذُمُّها وَ قَد آذَنَت بِبَینِها وَ نادَت بِفِراقِها وَ نَعَت نَفسَها وَ اَهلَها».(1)
و خبر مشهور: الدّنیا مَزرَعَةُ الآخِرَةِ؛ که از حضرت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت شده است، (2)ایضاً حقیقت نام برده، یعنی ذوجنبتین بودن دنیا را خوب میفهماند.
حقیقت این است که: جهان با قطع نظر از اعمال نیک و یا بد انسان، نه گندیده است نه خوشبو، نه جیفه است نه معطر، و از این اوصاف که بشر در ذهن خود با ملاحظه لذتها و شکنجههای دنیا برای دنیا اثبات میکند، عاری و فارغ است! و این ما هستیم که تصرّفات انسان را در جهان و موجودات آن، و عواقب اخروی این عملها را نسبت به عاملین آنها در زندگی آینده، در نظر میآوریم و چنین مییابیم که: بعضی از افراد انسان، از جهان عطر جمع میکند و بوهای خوش میاندوزد، و بعضی هم در میان مردارهای گندیده دست و پا میزند و از آنها بدون این که توجه داشته باشد، برای خویشتن توشه تهیه میکند، و غالب افراد هم گاهی به سوی عطر میروند و گاهی هم سری به مردار گندیده میزنند.
نتیجه این است که: ذات جهان و موجودات آن، از مادهای سرشته شده است که میتواند نسبت به آدمی هم معطر و خوشبو باشد و هم مردار گندیده، میتواند هم گلستان باشد و هم زباله دان؛ و این مساله نظیر همان مساله است که در سابق تحقیق کردیم که: سراسر دنیا نور و روشنایی است، و در عین حال سراسر دنیا ظلمت و تاریکی است؛ سراسر دنیا خیر است در عین این که سراسر دنیا شر است.
بنابر آن چه نگارش یافت، دنیا جای بد بینی است نه خوش بینی؛ ما نمیتوانیم از «هرقلیطوس یا هراکلیت» پیروی کرده و فیلسوف بدبین و حکیم گریان لقب بگیریم، و نه میتوانیم مانند «ذیمقراطیس یا دموکریت» شده و فیلسوف خوش بین و حکیم خندان شناخته شویم؛(3)ما از آموزگاران دین عالی اسلام علیهم السّلام ، چنین یاد میگیریم که، نیکوکاران بایستی به دنیا خوشبین بوده و خندان باشند، به جهت این که جز خوشی و خرمی، ذخیرهای از دنیا بر نمیدارند، و بدکاران و ستمگران هم لازم است نسبت به جهان و زندگی آن بدبین بوده و گریان شوند، برای این که جز بدبختیها و مردارها توشهای از آن نیاندوختهاند.
1) . نهج البلاغه، ج3، ص182 و 183. بدانید که دنیا خانة درستکاری است برای کسی که با آن راست بیاید و خانة سلامت است برای کسی که از آن درس بگیرد و خانة ثروت است برای کسی که از آن توشه بیاندوزد و خانة اندرز است برای کسی که از آن پند بگیرد، سجدهگاه دوستان خداست و نمازگاه فرشتگان خداست و فرودگاه وحی خداست و بازار دوستان خداست در دنیا رحمت کسب کردند و بهشت را در آنجا به نفع بردند. پس این کیست که دنیا را مذمت میکند با این که خود دنیا جدایی خویش را اعلان کرده و با صدای بلند از مفارقت خود خبر داده و از مرگ خود و اهل خود سخن رانده است.
2) . مجموعة ورام، ص183. دنیا کشتزار آخرت است.
3) . سیر حکمت در اروپا، ج1، ص7، س13 و 14 و ص11، س5.
ما افراد انسان از اعمال خودمان چیزی جز ظواهر آنها نمیتوانیم درک بکنیم و از بواطن و حاق حقائق آنها هم به تمام معنی بیخبر میباشیم؛ و اصلاً حواس ما طوری آفریده شدهاند که فقط ظواهر ناپایدار موجودات را میتوانند احساس نمایند، و از حقائق جاودانی آنها بیگانه، و از مشاهده آنها دور، و از نزدیک شدن به آنها محرومند.
ما از اعمال خود، همین قدر اطلاع داریم که: عمل کردن، مقداری از نیروهای بدن را به اختیار خود، خرج کردن و مصرف نمودن است؛ ما اگر چه به حکم وجدان و ضمیر، یقین داریم که: مسلماً اعمال، خوب و بد دارند، نیکی کردن و احسان، خوب و پسندیده و ستم هم بد و ناپسند است، ولی در عین حال کوچکترین و ناچیزترین فرق در میان ذوات اعمال، اعمال حسنه و سیئه نمییابیم، میبینیم دو نفر غذا میخورند یکی خوراک حلال از نان خود و دیگری نان حرام، از دست رنج دیگران، ما اصلاً در میان این دو خوردن و در میان ذات و حقیقت این دو اکل، هیچ گونه اختلاف ذاتی و جوهری درک نمیکنیم؛ خداوند متعال، درباره همین ظاهربینی و کمفهمی ما فرموده: وَ ما أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِیلاً؛(1)و ایضاً: یَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ.(2)
آیا به مجرد این که ما با مشاهده ظواهر اعمال، فرقی در میان ذوات آنها، در میان حقیقت زشت و زیبای آنها، در میان وجود نیک و بد آنها، نمیتوانیم پیدا کنیم، میتوانیم حکم کنیم که اصلاً فرقی در ذوات آنها نیست؟ و اعمال از لحاظ حقیقت با هم برابرند؟! یعنی مثلاً ضرب یتیم از روی تأدیب و ضرب او به عنوان ظلم، واقعاً و در نفس الامر، نوع واحدی از عمل محسوب میشوند؟!.
اکثریت قریب به اتفاق افراد بشر، عموم مردمانی که وجود قانون را در جامعه انسانی لازم میدانند، و به مجازات و کیفر و پاداش عقیده دارند، به وجود فرق ذاتی در میان حسنه و سیئه قائل میباشند: بعضی از عاملان را تحسین و بعضی دیگر را توبیخ مینمایند، عدل را زیبا و ظلم را زشت تشخیص میدهند.
قرآن کریم، این یگانه کتاب کاملاً صحیح و دست نخورده الهی، این حکم فطرت و فهم بدیهی ضمیر انسانی را تصدیق میفرماید و در میان حسنات و سیئات، هم از لحاظ ذات و هم به لحاظ آثار فرق میگذارد.
قرآن کریم، در آن جا که رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم را میشناساند، چنین میفرماید: یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ؛(3)این کلمه چنان که دلالت میکند بر این که پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم پیوسته به معروف امر میکند و هیچ گاه به منکر امر نمیکند، و دائماً از منکر نهی میکند و هیچ گاه از معروف نهی نمیکند؛ همین طور دلالت واضح دارد بر این که آن حضرت، به طور کلی و مطلقاً طیب و پاکیزهها را حلال میکند و هیچ گاه پلیدی را حلال نمیکند و پیوسته و دائماً خبیثها را حرام میکند و هیچ گاه طیب و پاکیزهای را حرام نمیکند؛ پس این نتیجه را از این آیه به دست میآوریم که کلیتاً و بدون استثنا، هر حلال، طیب و
1) . اسراء (17) / آیه 85. و از دانش جز اندکی داده نشدهاند.
2) . روم (30) /7. ظاهری را فقط از زندگی دنیوی میدانند و از عاقبت کار به کلی بیخبرانند.
3) . اعراف (7) / آیه 157. به کار نیک امرشان میکند و از عمل ناپسند بازشان میدارد و پاکیزهها را برای ایشان حلال میکند و پلیدها را برایشان حرام میکند.
پاکیزه است و هر حرام خبیث و پلید است؛ و چون هر حسنه حلال و هر سیئه حرام است، پس حسنات طیب و سیئات خبیثاند.
از تحقیق فوق، چنین استفاده میشود که: هر چه در واقع، طیب باشد شرعاً هم حلال شده، اگر چه مردم را خوش نیاید و آن را مستطاب نشمارند و طیب نشناسند (مانند: قوانین حدود و قصاص در اسلام، که غربیان را غالباً خوش نمیآید؛ و مانند خوردن گوشت حیوان، که میلیونها از هندیان آن را مستطاب نمیشمارند) و هر چه در واقع پلید باشد، شرعاً هم آن را حرام شناسانیدهاند، اگر چه مردم را خوش آید و آن را طیب بدانند، (مانند: ربا، زنا)؛ بنابراین، ملاک و مدار در طیب و پلید بودن اشیاء و اعمال، نسبت به انسان، در نظر خداوند متعال، همانا واقع و نفس الامر است، نه تشخیص مردم؛ پس خوش و یا ناخوش داشتن مردم (چیزی و عملی را) هیچ ارزشی در نزد خدا ندارد، نه چیزی و کاری را حرام میکند و نه حلال.
یکی از بزرگان، ملاک و مدار طیّب و خبیث را مذاق خود مردم و تشخیص اهل عرف دانسته، و امر تمییز طیّب از پلید را به خود مکلّفین وا گذاشته و چنین بیان داشته است: معنای طیّب آن است که طبع مردم از آن لذت برد و خبیث آن است که طبع مردم از آن متنفّر باشد؛(1)پاسخ این است که در آن صورت لازم میآید که زنا و ربا و امثال آنها حلال باشند، برای این که طبع غالب مردم از آنها لذت میبرد و هیچ نفرت نمیکند، با این که با تشدید تحریم شدهاند؛ و لازم میآید که قورباغه برای اروپائیان حلال و ملخ جراده برای ایرانیان حرام باشد، به جهت استطابه آنان و استکراه اینان؛ و لازم میآید که تعیین حلال و حرام، از وظیفه شرع (در مواردی که استطابه و استکراه تحقیق مییابد) خارج شده و به عهده خود مردم واگذار شود؛ و هیچ کدام از این لوازم را هیچ کس نمیتواند قبول نماید.
سبب این که ایشان، طیّب و خبیث اعمال را که در قرآن کریم یاد شده، حمل به استطابه و تنفر مردم کرده و از طیّب و پلید واقعی صرف نظر کردهاند، این است که ایشان و هم داستانانشان در این باب پیرو باستانیان یونانیان شده ووجود شرّ و پلید و سیّئه را از حقیقت عالم، محذوف دانستهاند! (در این باره مفصلا بحث کردهایم)(2)و بنا را بر این گذاشته و گفتهاند که: نکاح و زنا از لحاظ ذات و حقیقت، فرقی از هم ندارند!.(3)
و ایضاً: در قرآن کریم هست: ما عَلَی الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاغُ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما تَکْتُمُونَ قُلْ لا یَسْتَوِی الْخَبِیثُ وَ الطَّیِّبُ.(4)
ظاهر این است که این هر سه جمله درباره اعمال است، اول: آن چه بر پیغمبر واجب است یاد دادن اعمال نیک و امر بر آنها شناسانیدن اعمال بد و نهی از آنهاست؛ دوم: خداوند، جمیع اعمال نیک شما را، نیک و بد و نهان و آشکار آنها را برای شما بدون کاهش، نگاه میدارد، چون که همه آنها را خوب میداند؛ سوم: شما خودتان اگر همین قدر بدانید که پاک و پلید، امکان ندارد با هم برابر باشند، عمل زشت نمیتواند مانند عمل نیک باشد، این علم به تنهایی برای شما در ترک سیئات و به جا آوردن حسنات کافی خواهد بود.
1) . المیزان، ج5، ص215، س13 و 14. نقل به معنی.
2) . رجوع شود به فصل سوم «عمل نیک و بد، وقوع دارد» از ص 79 تا 103.
3) . المیزان، ج1، ص101، س3.
4) . مائده (5) / آیه 99 و 100. بر پیغمبر جز رسانیدن، چیز دیگری واجب نیست؛ و خداوند آن چه را که آشکار میکنید و آن چه را که پنهان میدارید میداند؛ بگو: پلید و پاک برابر نیستند.
جمله سوم ذکر شده در فوق، مانند این جمله شریفه از قرآن کریم است که فرموده: هَلْ تَسْتَوِی الظُّلُماتُ وَ النُّورُ؛(1)و این که فرموده: لایَستَویِ الحَسَنَةُ وَلاَ السَّیِئَةُ؛(2)مفاد این سه جمله این است که: بعضی از اعمال، حسن و زیبایی واقعی دارند و حقیقتاً نور هستند و طیب و پاکیزهاند و برخی دیگر از آنها هم واقعاً زشت و بد هستند و حقیقتاً ظلمت هستند و خبیث و پلیدند.
و نیز در قرآن کریم هست: وَ نَجَّیْناهُ مِنَ الْقَرْیَةِ الَّتِی کانَتْ تَعْمَلُ الْخَبائِثَ إِنَّهُمْ کانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فاسِقِینَ؛(3)در این کریمه اعمال بدکاران فاسق را خبائث نامیده است یعنی که: هر عمل بد، خبیث است.
و نیز دارد: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَیِّباتِ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَکُمْ؛(4)از این آیه فهمیده میشود که حرام کردن طیب و آن چه که پاک و گوارا است، غلط است یعنی باید فقط خبائث را حرام بدانیم و طیبات را کلیتاً حلال بشماریم؛ پس چنین به دست میآید که: به طور کلی سیئاتی که حرام گردیدهاند خباثت دارند و حسنات هم که کلیتاً حلال هستند، طیب میباشند؛ و اضافه طیبات برای تخصیص نیست بلکه از باب اضافه صفت به موصوف و برای اشاره به برهان مساله است؛ یعنی آیا روا و سزا است که طیب را هم مانند خبیث، حرام بکنید؟.
و ایضاً: یا أَیُّهَا النَّاسُ کُلُوا مِمَّا فِی الْأَرْضِ حَلالاً طَیِّباً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ إِنَّما یَأْمُرُکُمْ بِالسُّوءِ وَ الْفَحْشاءِ؛(5)از این کلام الهی چنین فهمیده میشود که: هر چیزی که به وجه حلال خورده شود مسلماً طیب خواهد بود، و اعمالی که با پیروی به شیطان از انسان سر میزند نه حلال است و نه طیب، بلکه واقعاً و حقیقتاً بد و زشت و پلیدند.
و از حضرت امام صادق علیه السّلام ، در ضمن حدیثی چنین آمده است:
... فَاِذا دَخَلَهُ (القبر) مؤمنٌ... یُفتَحُ لَهُ بابٌ... وَ یَخرُجُ مِن ذلِکَ رَجُلٌ لَم تَرَعیناهُ شَیئاً قَطُّ اَحسَنَ مِنهُ فَیقولُ یا عَبدَ اللهِ ما رَأَیتُ شَیئاً قَطُّ اَحسَنَ مِنکَ! فَیقولُ: اَنَا رَأیُکَ الحَسَنُ الَّذی کُنتَ عَلَیهِ وَ عَمَلُکَ الصّالِحُ الَّذی کُنتَ تَعمَلُهُ!... وَ اِذا دَخَلَ الکافِرُ... یُفتَحُ له بابٌ... یَخرُجُ مِنهُ رجلٌ اَقبَحُ مَن رَأی... فیقولُ یا عَبداللهِ مَن انتَ؟ ما رَأَیتُ شیئاً اقبحَ مِنکَ!... فَیقولُ اَنَا عَمَلُکَ السَّیِّئُ الّذی کُنتَ تَعمَلَهُ وَ رَأیُکَ الخَبیث!.(6)
قرآن کریم و حدیث شریف، علاوه بر تصریح بر این که: هر کسی در زندگی اخروی، عین اعمال خود را هر چه باشد، کم یا زیاد، نیک یا بد، دریافت خواهد نمود، چنان که فرموده: یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ
1) . رعد (13) / آیه 16. آیا تاریکیها و روشنایی برابرند؟!.
2) . فصلت (41) / آیه 34. برابر نیست نیکی و بدی.
3) . انبیا (21) / آیه 74. نجات دادیم لوط را از قریهای که اعمال خبیث «کارهای پلید» به جا میآوردند؛ واقع این است که آنان، مردمان بد و فاسقی بودند.
4) . مائده (5) / آیه 87. ای کسانی که ایمان دارید، حرام نکنید پاکها و گواراهایی را که خداوند بر شما حلال کرده است.
5) . بقره (2) / آیه 168و 169. ای مردم بخورید از آن چه در زمین حلال و گوارا است، و گامهای شیطان را پیروی نکنید او دشمن شماست، همانا شما را به اعمال بد و زشت فرمان میدهد.
6) . کافی، ج3، ص241 و 242. نقل به اختصار؛ آن گاه که مؤمنی به قبر داخل میشود، برای او دری باز میشود، و از آن جا مردی بیرون میآید که چشمهایش زیباتر از او را هرگز ندیده بود؛ میگوید ای بنده خدا هیچ گاه چیزی زیباتر از تو ندیدهام! میگوید من رأی زیبای تو هستم که بر آن پایدار بودی. و آن گاه که کافر داخل قبر میشود، برای او دری باز میشود، از آن در مردی بیرون میآید زشتترین کسی که دیده است! میگوید ای بنده خدا تو کیستی؟ چیزی زشتتر از تو ندیدهام! میگوید من عمل بد تو هستم که به جا آوردی و رأی پلید تو میباشم.
سُوءٍ؛(1)باز در موارد زیادی تصریح کرده است که: هر کس عین اعمال خویش را در جهان آینده رؤیت خواهد نمود، و حقیقت و ذات کردار خود را خواهد دید؛ بلا شک این گونه آیات و احادیث، بهترین و یکی از محکمترین ادله برای بقای اعمال و تجسم آنها بایستی شمرده شوند.
خداوند متعال فرموده:
یُرِیهِمُ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَیْهِمْ وَ ما هُمْ بِخارِجِینَ مِنَ النَّارِ؛(2)و ایضاً: بَدا لَهُمْ ما کانُوا یُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ؛(3)و ایضاً: وَ أَسَرُّوا النَّدامَةَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذابَ وَ جَعَلْنَا الْأَغْلالَ فِی أَعْناقِ الَّذِینَ کَفَرُوا هَلْ یُجْزَوْنَ إِلاَّ ما کانُوا یَعْمَلُونَ؛(4)و ایضاً: وَ بَدا لَهُمْ سَیِّئاتُ ما کَسَبُوا؛(5)و ایضاً: وَ بَدا لَهُمْ سَیِّئاتُ ما عَمِلُوا؛(6)و ایضاً: أَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُری؛(7)و ایضاً: یَوْمَ یَنْظُرُ الْمَرْءُ ما قَدَّمَتْ یَداهُ؛(8)و ایضاً: یَوْمَئِذٍ یَصْدُرُ النَّاسُ أَشْتاتاً لِیُرَوْا أَعْمالَهُمْ فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ؛(9)
ناگفته نماند که: «بُدُوّ» اگر چه به معنی مطلق ظهور میباشد، ولی چون غالباً ظاهر شدن به توسط رؤیت تحقق میپذیرد، و به قرینه آیات دیگر هم که نقل شد، یقین حاصل میشود که: مراد از «بُدُوّ» ظهور یافتن با رؤیت است؛ فلذا ما آیات بُدُوّ و ظهور اعمال را هم، در این بحث که راجع به رؤیت اعمال است در ضمن آیات فوق آوردیم.
دو کریمه ذیل نیز به احتمال قوی در این بحث ما خالی از دلالت نیستند، یکی: هُنالِکَ تَبْلُوا کُلُّ نَفْسٍ ما أَسْلَفَتْ؛(10)و دیگری: یَومَ تُبلیَ السَّرائِرُ؛(11)در مجمع البیان و ریاض السالکین و جامع البیان و تفسیر نیشابوری و تفسیر شبّر و تفسیر صافی و مفاتیح الغیب،(12)معنای «تبلی» را به «تظهّر» برگردانیدهاند؛ و در مفاتیح الغیب این معنی را از قفّال و مسلم هم نقل کرده است؛ و در مجمع البیان برای تفسیر آیه دوم، حدیثی از معاذ بن جبل نقل فرموده است:
«قال: سَئَلتُ رسولَ اللهِ صلّی الله علیه و آله و سلّم : و ما هذِهِ السّرائرُ التّی تُبلی بِهاَ العبادُ فی الآخرةِ؟ فقالَ: سَرائِرُکُم هِیَ اعمالُکُم مِنَ الصّلوةِ وَ الصّیامِ وَ الزَّکوةِ وَ الوُضوءِ وَ الغسلِ من الجِنابةِ و کُلُ مفروضٍ، لِاَنَّ الاعمالَ کُلَّها سَرائِرُ خَفیّةٌ: فَاِن شاءَ قالَ الرجلُ صَلَّیتُ وَ لَم یُصَلِّ وَ اِن شاءَ قالَ تَوَضَّأتُ وَ لَم یَتَوَضَّأ؛ فَذلکَ قولُهُ: یَومَ تُبلی السَّرائِرُ».(13)
1) . آل عمران (3) / آیه 30. روزی هر کسی عین آن چه را که از خیر کرده بود، حاضر مییابد؛ و عین آن چه را که از بد کاری به جا آورده بود.
2) . بقره (2) / آیه 167. خداوند اعمال آنان را حسرت بر آنان نشان میدهد؛ و اکنون هم از آتش بیرون نیستند.
3) . انعام (6) / آیه 28. آشکار گردید به ایشان آن چه که از پیش با خود پنهان داشتند.
4) . سبا (34) /33. و هنگامی که عذاب را دیدند، در نهان پشیمان شدند، و در گردن کسانی که کفر ورزیدند زنجیرها گذاشتیم؛ آیا جزایی جز آن چه که میکردند به آنان داده میشود؟.
5) . زمر (39) / آیه 48. بدهای آن چه که کسب کردند برایشان آشکار شد.
6) . جاثیه (45) / آیه 33. بدهای اعمالشان به ایشان آشکار شد.
7) . نجم (53) / آیه 40. حقیقت این است که: کوشش انسان، بعدها دیده خواهد شد.
8) . نبأ (78) / آیه 40. روزی مرد به چیزی که با دو دست خود پیش داشته است، نگاه میکند
9) . زلزله (99) / آیه 6 تا 8. آن روز مردمان در حالی که پراکنده هستند بر میگردند تا اعمالشان به ایشان نشان داده شود، پس هر کس به وزن ذرهای عمل خیر کند میبیند آن را، و هر کس به وزن ذرهای عمل شر کند میبیند آن را.
10) . یونس (10) / آیه 30. در آن جا هر کسی اعمال سابق خود را آزمایش میکند «درستی سخنان خدا را درباره اعمال، خوب در مییابد».
11) . طارق (86) / آیه 9. روزی که رازهای پنهان به آزمایش گذاشته میشوند.
12) . به ترتیب در: «ج10، ص471» و «ص534» و «ج آخر ص94» و «حاشیه ج آخر جامع البیان ص67» و «ص1205» و «ص524» و «ج8، ص532».
13) . مجمع البیان، ج10، ص472، معاذ گوید: از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم پرسیدم: این سرائر که بندگان خدا در آخرت با آنها مبتلا و ممتحن خواهند شد، چیستند؟ فرمود: این سرائرتان است از نماز و روزه و زکات و وضو و غسل جنابت و هر واجب دیگر؛ برای این که اعمال کلیة رازهایی نهان میباشند، اگر مرد بخواهد میگوید نماز خواندم و نخوانده، و اگر بخواهد میگوید وضو گرفتم و نگرفته، و همین است فرموده خداوند متعال: روزی که رازهای پنهان، آزمایش میشوند.
آن چه به نظر نگارنده در دو کریمه فوق میرسد این است که: مردم اعم از این که مؤمن باشند یا کافر، در این زندگی درباره کردار و پندار خود، فقط سخنانی از بزرگان عالم انسانیت میشنوند، و راجع به عواقب نیک و یا بد آنها در آخرت، هیچ گونه آزمایشی در این جهان نمیبینند، برای این که وقت معین آن، که روز رستخیز است نرسیده؛ مانند یک نفر استاد شیمی که درباره انقلاب مواد و نیروها، برای عدهای بیخبر سخنرانی میکند، و برای نبودن وسائل تجربه، هیچ آزمایشی به آنان نشان نمیدهد؛ بلی وقتی که زندگی عوض میشود و قیامت فرا میرسد، موقع آزمایش اعمال نهان که سرائر پنهانی میباشند فرا میرسد؛ و چون اعمال تا آشکار نشوند و کاملاً ظهور و بروز نیابند، امتحان نمیشوند فلذا معنای «تبلوا» و «تبلی» که «امتحان میکند» و «امتحان میشود» است، طبعاً و قهراً معنای «آشکار میکند» و «آشکار میشود» را نیز میرساند.
مرئی شدن اعمال در آخرت، از اخبار زیادی فهمیده میشود، نقل همه آنها کار مشکلی است، به نقل چند فقره از آنها قناعت میکنیم:
از حضرت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت شده که فرموده: اِنّ احدَکم اِذا ماتَ فَقَد قامت قِیامتُهُ یَری مالَهُ مِن خیرٍ او شّرٍ؛(1)این خبر شریف دلالت دارد بر این که پیش از قیامت هم در روزهای پس از مرگ، در عالم برزخ، اعمال دیده خواهند شد.
و نیز از آن حضرت درباره مؤمن، آن گاه که به قبر گذاشته میشود، در ضمن حدیث مفصلی چنین روایت شده: فَتَجییُء صورةٌ حسنةٌ، قالَ فیقولُ ما انتَ؟! فیقولُ اَنَا عملُکَ الصالِحُ اَنَا لَکَ الیَومَ حِصنٌ حَصینٌ وَ جُنَّةٌ وَ سِلاحٌ بِأمرِ اللهِ، قالَ فَیقولُ اَما وَ اللهِ لَو عَلِمتُ اَنَّکَ فی هذَا المکانِ لَنَصبتُ نَفسی لَکَ وَ ما غَرَنّی مالی وَ وَلَدی. قالَ فیقولُ یا ولیَّ اللهِ اِبشِر بِالخیرِ؛ الخبر.(2)
و از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت شده: اَعمالُ العِبادِ فی عاجِلِهِم نُصبُ اَعیُنِهِم فی آجِلِهِم؛(3)و از حضرت باقر علیه السّلام : لاتَستَصغِرَنَّ حَسَنةً تَعمَلُها، فَاِنَّکَ تَراه حَیثُ تَسُرُّکَ وَلا تَستَصغِرَنَّ سَیِّئَةً تَعمَلُها فَاِنَّکَ تَراها حَیثُ تَسوئُکَ وَاَحسِن فَاِنّی لَم اَرَ شیئاً قَطُّ اَشَدَّ طَلَباً وَلا اَسرَعَ دَرکاً مِن حسنةٍ مُحدَثَةٍ لِذنبٍ قدیمٍ.(4)
و خبر عجیبی از حضرت امام صادق علیه السّلام روایت شده: یَأتی یَومَ القِیمةِ شیئٌ مَثلَ الکُبَّةِ فَیَدفَعُ فی ظَهرِ المؤمنِ، فَیُدخِلُهُ الجنّةَ، فَیُقالُ: هذاَ البِرُّ؛(5)کبّه به فتح کاف و مضموم هم میشود و به فتح باء مشدده بر وزن رفته و گفته، به معنی حمله در دو، و در جنگ و تکان دادن چیزی و راندن آن به سویی، آمده است؛ این خبر شریف اگر چه با دیده شدن عمل در آخرت، چندان ارتباطی ندارد، به جهت این که لزومی ندارد که دفع کننده تکان دهنده مؤمن، چیزی مرئی
1) . ارشاد القلوب، ص17، وقتی که یکی از شما میمیرد هر آینه قیامتش بر پا میشود، آن چه را که از خیر یا شر برای او باشد میبیند.
2) . اختصاص، ص347 بحارالانوار، ج3، ص351. از اختصاص؛ پس صورت زیبایی میآید، و او میگوید تو چیستی؟ میگوید من عمل صالح تو هستم، من امروز برای تو با امر خدا حصاری استوار و سپر و سلاح هستم! پس میگوید به خدا سوگند اگر من میدانستم که تو در این جا هستی، برای وجود تو، خود را به زحمت میانداختم، و مال و فرزندانم مرا فریب نمیدادند؛ فرمود میگوید: ای دوست خدا شاد باش که خیر خواهی دید.
3) . نهج البلاغه، ج3، ص153. اعمال کنونی بندگان، در آخرت پیوسته در پیش دیدگانشان خواهد بود.
4) . وسائل الشیعة، ج1، ص18، س35. از علل الشرایع (صدوق این حدیث را با سند خود از حضرت عبدالعظیم حسنی از محمد بن ابی عمیر، آن مرد مشهور خدا و بنده او آورده است) کار خوبی را که به جا میآوری کوچک مشمار، زیرا در جایی که تو را شاد کند آن را خواهی دید؛ و کار بدی را که به جا آوردی کوچک مشمار، زیرا در جایی که تو را اندوهگین سازد آن را خواهی دید؛ نیکی کن، برای این که من چیزی ندیدم که طلب کنندهتر و سرعت یابندهتر باشد از نیکی نسبت به گناه کهنه.
5) . کافی، ج2، ص158، س12 وافی، کتاب الایمان و الکفر، ص93، س24. از کافی؛ در روز قیامت چیزی مانند «دفع کردن» میآید، و مؤمن را از پشتش تکان میدهد و او را داخل بهشت میکند؛ و گفته میشود که: این، نیکو کاری است.
باشد، زیرا که نیروی نامرئی هم میتواند این کار را انجام بدهد؛ ولی البته این خبر از غرائب اخبار است و چنین میفهماند که: عمل در آخرت، عامل خود را در مییابد.
بعضی از آیات و روایات، دلالت بر این میکنند که: اعمال انسان افزایش مییابند و بزرگ میشوند؛ و حسنات و سیئات، هر دو در این باره شریکند اگر چه افزایش حسنات خیلی زیادتر از سیئات است.
خداوند متعال فرموده: إِنَّ اللَّهَ لا یَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ وَ إِنْ تَکُ حَسَنَةً یُضاعِفْها؛(1)این کریمه قرآنیه با صراحت به افزایش یافتن حسنه به طور مطلق (نماز، روزه، زکات و هر گونه خیر بدون استثنا) دلالت دارد؛ و فرموده: وَ مَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِیها حُسْناً؛(2)این کریمه هم دلالت میکند که: حسن و زیبایی هر عمل نیک، زیادت مییابند.
و از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام روایت شده: اِفعَلوا الخیرَ وَلا تُحَقِّروا مِنهُ شیئاً فَاِنّ صغیرَه کبیرٌ وَ قَلیلَه کثیرٌ.(3)
و نیز در قرآن کریم هست: مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً کَثِیرَةً؛(4)این کریمه قرآنیه، بر خلاف آن چه که بدوا به تصور میرسد، مخصوص به قرض مال است، بلکه به همه انواع نیکوکاری و هر گونه خرج کردن درراه خدا شامل است چنان که در مجمع البیان هم تصریح کرده است؛(5)و جهت تعمیم نام برده این است که اگر وقت شود: دارایی آدمی، منحصر به اموال بیرون از ذات وی نیست، بلکه نیرویی که انسان با ایمان، برای قضای حاجت مؤمنی، برای شاد کردن او، برای به جا آوردن هر گونه عمل خیر، از بدن خود بیرون میریزد، از گرانبهاترین قسمت دارایی او میباشد که در راه خدا خرج میکند، و به خدا میدهد.
حقیقت یاد شده با کمال وضوح و روشنی از حدیث ذیل استفاده میشود:
«قالَ رسولُ اللهِ صلّی الله علیه و آله و سلّم : عَلی کلِّ مُسلمٍ فی کلِّ یوم صَدَقَةٌ. قیلَ مَن یُطیقُ ذلکَ؟ قالَ: اِماطَتُکَ الأَذی عَنِ الطریقِ صدقةٌ و اِرشادُکَ الرّجلَ اِلیَ الطّریقِ صدقةٌ و عِیادَتُکَ المَریضَ صدقةٌ وَ اَمرُکَ بِالمَعروفِ صدقةٌ وَ نَهیُکَ عَنِ المُنکَرِ صدقَةٌ وَ رَدُّکَ السَّلامَ صدقةٌ».(6)
از خبر فوق به دست میآید که: دارایی آدمی فقط اموال بیرون از بدن وی نیست، بلکه نیروی موجود در بدن او نیز دارایی او میباشد، و هر گونه عمل نیکی که به جا میآورد و نیرویی که از بدن خویش به جهت انجام دادن کردار نیک،
1) . نساء (4) / آیه 40. حقیقت این است که خداوند به قدر ذرهای ستم نمیکند «چیزی از اعمال انسان نمیکاهد» و اگر نیکی باشد آن را میافزاید و بزرگ میگرداند.
2) . شوری (42) / آیه 23. و هر کس نیکی کسب کند «با نیکی بیامیزد و آمیخته شود» برایش در آن عمل نیک، زیبایی میافزائیم.
3) . نهج البلاغه، ج3، ص254 روضة الواعظین، ص311، به جای آرید کارهای خیر را و ناچیز مشمارید از آن چیزی را، چون که کوچک آن بزرگ و اندک آن بسیار است.
4) . بقره (2) / آیه 245. کیست که به خدا قرض نیکویی بدهد تا خداوند آن را برای او با افزایشهای بسیاری بیافزاید؟.
5) . ج2، ص348، س31 و 32.
6) . سفینة البحار، ج2، ص23 و 24. رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: در هر روزی بر هر مسلمانی صدقهای واجب است. گفته شد: چه کسی قدرت آن را دارد؟! فرمود آزاری را از راه دور میکنی صدقه ایست و مردی را به راه میرسانی صدقه ایست و به دیدار بیمار میروی صدقه ایست و به نیکی امر میکنی صدقه ایست و از ناپسند نهی میکنی صدقه ایست و جواب سلام میگویی صدقه ایست؛ در تنبیه الغافلین نصر بن محمد سمرقندی نیز که از عامه است، قریب به این بیان از آن حضرت روایت است در ص 177 س 7.
پندار نیک، خرج میکند صدقه است؛ و بنا به آیه فوق، همه آنها قرض هستند پس هر گونه عمل نیک را خداوند متعال افزایش میدهد.
و علاوه بر آن چه گفته شد، قرض به معنی قطع کردن و بریدن است؛(1)و ظاهر آیه بنابراین چنین میشود: کیست که مقداری قطع کند برای خدا: قدری از خویشتن را ببرد و در راه خدا جدا نماید. البته با این تعبیر قرض هم عمومیت مییابد و به هر نیکی که در راه خدا انجام مییابد شامل میشود و قدری از ذات او از او بریده شده و جدا میگردد.
و از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت شده: اَربَی الرِّبا الکِذبُ؛(2)این خبر شریف اگر چه فقط درباره دروغ سخن میگوید، ولی شاید بتوانیم بگوئیم که دروغ در میان سایر گفتارهای زشت و ناپسند، خصوصیتی ندارد، هر سخن بد زیاد شونده است، نهایت این است که: دروغ از همه آنها بیشتر زیادت مییابد.
و افزایش یافتن سیئات و مطلق گناهان را، از مجموع دو کریمه زیر نیز میتوانیم استفاده نمائیم، اول: کُلاًّ أَخَذْنا بِذَنْبِهِ؛(3)از این جمله قرآنیه با صراحت این حقیقت را در مییابیم که: هر گناه کار، با گناه خودش، گرفتار میگردد نه با چیزی دیگر؛ دوم: عَصَوْا رَسُولَ رَبِّهِمْ فَأَخَذَهُمْ أَخْذَةً رابِیَةً؛(4)از این آیه هم میفهمیم که: گرفتاری گناهکاران، در یک وضع، ثابت و برقرار نمیماند بلکه پیوسته در زیاد شدن میباشد؛ از این دو آیه، این نتیجه گرفته میشود که گناهان، پیوسته در زیاد شدن هستند.
شاید تصور شود که افزایش سیئات با کریمة: مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلا یُجْزی إِلاَّ مِثْلَها؛(5)منافات دارد؛ پاسخ این است که این آیة کریمه فقط این قدر میرساند که: هر حسنه، ده حسنه میشود و هیچ سیئه بیشتر از یک سیئه نمیشود و اما این که آیا حسنه و یا سیئه، افزایش یابنده و یا کاهش پذیرنده است؟ و یا در یک وضع، ثابت میمانند، این کریمه در این باره ساکت است، و با هر یک از این احتمالات هم سازگار است؛ مثل این که گفته شود هر تخم گل ده بوته گل میرویاند ولی یک تخم خار بیشتر از یک بوته خار نمیرویاند؛ و این منافاتی با این ندارد که بوته خار در عین این که یک بوته باشد و ده بوته نباشد باز افزایشهای بسیاری داشته باشد.
برای اطلاع اجمالی از مقدار افزایش اعمال نیک، کافی است که در دو حدیث زیر تأمل کنیم:
از حضرت امام صادق علیه السّلام روایت شده که فرموده: اِنّ الجنةَ توجَدُ ریحُها مِن مَسیرةِ الفِ عامٍ وَ اِنّ اَدنی اهلِ الجنةِ مَنزِلاً (مَن) لَو نَزَلَ بِهِ الثَّقَلانِ: الجِنُّ وَ الاِنسُ لَوَسِعَهُم طَعاماً وَ شَراباً وَلا یُنقَصُ مِمّا عِندَه شیئٌ.(6)
از حضرت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم نقل شده که فرموده: المؤمنُ اِذا ماتَ وَ تَرَکَ وَرَقَةً واحِدةً عَلَیها عِلمٌ تَکونُ تِلکَالوَرَقَةُ سِتراً فیما بَینَهُ و بینَ النارِ وَ اَعطاهُ اللهُ بِکُلِّ حرفٍ مکتوبٍ عَلَیها مَدینةً فی الجنّةِ اَوسَعُ مِنَ الدّنیا سَبعَ مَرّاتٍ.(7)
1) . اقرب الموارد.
2) . من لایحضره الفقیه، ص579، س22. زیاد شوندهترین زیاد شوندهها دروغ است.
3) . عنکبوت (29) / آیه 40. همه آنان را با گناهشان گرفتار ساختیم.
4) . حاقه (69) / آیه 10. پیک پروردگارشان را نافرمانی کردند، پس آنان را گرفتار ساخت با یک نحوه گرفتاری زیاد شونده.
5) . انعام (6) / آیه 160. کسی که کار نیک به جا آورد برایش ده برابر آن خواهد بود و کسی که کار بد به جا آورد، پس کیفر داده نمیشود جز برابر آن را.
6) . سفینة البحار، ج1، ص185، س5. واقع این است که عطر بهشت از فاصله هزار سال راه احساس میشود، و حقیقت این است که: کمترین اهل بهشت از حیث منزل، کسی است که اگر ثقلان یعنی جن و انس، به منزل او فرود آیند، مسلما گنجایش همه آنان را دارد از حیث خوراک و شربت، و از آن چه که در نزد او هست هیچ چیزی کم نمیشود.
7) . وسائل الشیعه، ج3، ص379، س26 اوثق الوسائل، ص2، س5 روضة الواعظین، ص12، س2. وقتی که مؤمن میمیرد و ورقهای را که بر آن نوشته شده است بعد از خود میگذارد، این ورقه در میان او و آتش دوزخ، پردهای میشود و خداوند به هر حرفی که بر آن نوشته شده است، شهری در بهشت عطا میفرماید که هفت بار از دنیا وسیعتر است.
از دو حدیث فوق، در صورتی میتوانیم اتّساع عمل نیک را به دست بیاوریم که به بحث «پاداش آدمی خود کردار آدمی است» که در سابق نگارش یافته است، توجه نمائیم.
اگر دقت و تتبع شود، مساله وسعت یافتن اعمال، میتواند گوشهای کوچک از مساله بسیار بزرگ و قضیه پهناور اتساع سراسر عالم باشد؛ در صورتی که مجموع من حیث المجموع جهان با همة اجزاء خود و با همه آسمانها و کهکشانها و خورشیدها و ستارگان و سحابیها و زمینها و هواها و جوّها و اتمهای خود، پیوسته و لاینقطع در اتساع و بزرگ شدن هستند، چرا اعمال انسان در این میان به طور دیگری باشد؟ و چرا حسنات آدمی بایستی کوچک بماند؟ و چه طور و چگونه سیئات بشر میتواند خود را از تحت این قانون عمومی و کلی «اتّساع عالم» خارج نگاه بدارد و بزرگ نگردد؟.(1)
قرآن کریم و احادیث شریفه، تصریح دارند که اعمال صالح به سوی بالا برده میشوند، و خداوند متعال فرشتگانی را مأمور کرده است که حسنات آدمیان را بالا ببرند؛ و الحق جای بسی تعجب است که با وجود این همه آیات و روایات، با این بیانات گوناگون چگونه دانشمندان سلف رحمهم اللّه تعالی ، بقا و تطور اعمال را منکر شده و به گفته باستانیان یونان که: عرض جوهر نمیشود، دل بستهاند؟!؛ اگر اعمال باقی نباشد، مسلما به بالا هم برده نمیشوند، (2)با این که قرآن کریم و حدیث شریف تصریح بر آن کردهاند:
در قرآن کریم فرموده: إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ؛(3)ضمیر «الیه» به خداوند متعال بر میگردد، و ظاهراً ضمیر مستتر در «یرفعه» به عمل صالح و بارز متصل بر آن به کلم طیب بر میگردد؛ و البته در جایی که (الکلم) با وصف مفرد مذکر (الطیّب) موصوف میشود، ضمیر مفرد مذکر هم میتواند به آن برگردد؛ و این که در افواه افتاده است که در صیغه فعیل، مذکر و مؤنث یک سان است، بی اصل است زیرا که در قرآن کریم، هم: بَلدَةٌ طَیِّبَةٌ؛(4)آمده و هم: صَعیداً طَیِّباً؛(5)پس معنای تقریبی «إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ» این میشود که خداوند متعال سخنان پاک را قبول میفرماید؛ و «الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ» هم تقریبا معنای «یَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ»(6)را میرساند.
یعنی: خداوند متعال سخنان پاک را از کسی قبول میکند و به سوی خود بالا میبرد که او عامل صالح باشد، واجبات را به جا آورد و از محرمات پرهیز کند و سخن پاک از هر کسی به قدر تقوی و عمل صالح او قبول میشود؛ و از فاقد تقوی هیچ قبول نمیشود.
1) . مساله «اتّساع جهان در اثر دو نیروی مرموز و نا شناخته» را با شرح و تفصیل تمام، با ادله دینی و علمی به رشته نگارش کشیده و به نام کتاب: «آغاز و انجام جهان» در 30 شعبان 1389 برابر 20/8/1348 نشر کردهایم.
2) . در فصل 5 درباره این که: عمل، عرض نیست و جوهر است؛ و در این باره که اصلا عرض وجود ندارد؛ مفصلاً سخن راندهایم؛ رجوع شود به ص140 و 146.
3) . فاطر (35) / آیه 10. به سوی او «خدا» سخنان پاک بالا میرود، و عمل صالح آنها را رفعت میدهد، بالا میبرد.
4) . سباء (34) / آیه 15.
5) . نساء (4) / آیه 43.
6) . مائده (5) / آیه 27. همانا خداوند از پرهیزکاران قبول میکند.
مؤید ما در بر گشت ضمیر بارز در «یَرفَعهُ» به «اَلکَلِم» این است که همین کلم بر وزن خشن در سه جای دیگر نیز در قرآن آمده و در همه آنها مثل مورد نقل شده، ضمیر مفرد مذکر، بر آن ارجاع گردیده است.(1)
و این حدیث شریف هم به صحت معنایی که ما میگوییم گواهی میدهد: از حضرت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت شده که فرمود: هُوَ قولُ الرّجلِ سبحانَ اللهِ و الحمدُ للهِ ولا اِلهَ الاّ اللهُ وَ اللهُ اکبرُ اِذا قالَهاَ العبدُ عَرَجَ بِهاَ المَلَکُ اِلیَ السَّماءِ فَحَیّا بِها وَجهَ الرَّحمنِ فَاِذا لَم یَکُن لَهُ عَمَلٌ لَم یُقبَل مِنهُ؛(2)این حدیث شریف علاوه بر این که گفتة ما را تصحیح میفرماید، ضمیر «هُوَ» را هم در صدر خود، به کلم طیب بر میگرداند.
و نیز شاهد ما مجمع البیان است که دارد: کَلِم، جمع کَلِمه است، گفته میشود هذا کلم و هذه کلم، هم مذکر میشود و هم مؤنث؛ و هر جمعی که در میان آن و مفردش جز «ها» فرقی نباشد، تذکیر و تأنیث آن جایز است.(3)
و از حضرت امام صادق علیه السّلام روایت شده که درباره همین کریمه فرمود: وِلایَتُنا اَهلَ البَیتِ، وَ اَهوی بِیَدِهِ اِلی صدَرِهِ فَمَن لَم یَتَوَلَّنا لم یَرفَعِ اللهُ لَهُ عَمَلاً؛(4)و جهت این، بنابر آن چه که از خبر شریف ذیل استفاده میشود این است که:
بدون اعتقاد به ائمه اطهار علیهم السّلام و بدون موالات آنان، نه زندگی آدمی از زندگی رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم میشود و نه مرگ او از مرگ آن حضرت، بلکه در زمره دشمنان آن حضرت خواهد بود: در حلیة الاولیاء روایت شده است که: رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: مَن سَرَّهُ اَن یَحیی حَیوتی وَ یَموتَ مَماتی وَ یَسکُنَ جَنَّةَ عَدنٍ التَّی غَرَسَها رَبّی فَلیُوالِ عَلیِّاً مِن بعدی وَ لیوالِ وَلِیّهُ وَ لیَقتَدِ باِلاَئِمَّةِ مِن بعدیِ فَاِنَّهُم عِترَتی، خُلِقوا مِن طینَتی، رُزِقوا فَهماً وَ عِلماً وَ وَیلٌ لِلمُکَذَِّبینَ بِفَضلِهِم مِن اُمَّتی، لِلقاطِعینَ فیهِم صِلَتی لا اَنالَهُمُ اللهُ شَفاعَتی.(5)
و از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم متواتراً رسیده: اِنّی تارِکٌ فیکُم الثَّقَلَینِ، کِتابَ اللهِ وَ عِترَتی اَهلَ بَیتی، لَن تَضِلّوا اَبَداً اِنِ اتَّبَعتُموهُما وَ اِنَّهُما لَن یَفتَرِقاً حَتّی یَرِدا عَلَیَّ الحَوضَ، فَانظُروا کَیفَ تحفَظونی فیهِما؛(6)بر طبق این حدیث متواتر، مخالف عترت پیغمبر، مانند مخالف قرآن، گمراه است؛ و بنابر آن چه که از آیه مورد بحث استفاده کردیم عمل این گونه مردم بالا نمیرود و مقبول نمیافتد.
1) . نساء (4) / آیه 46 و مائده (5) / آیه 13. یحرفون الکلم عن مواضعه و مائده (5) / آیه 41 یحرفون الکلم من بعد مواضعه.
2) . کشاف، ج2، ص572، س24. کلم طیب «سخنان پاک» این گفتار است: سبحان اللّه و الحمدللّه ولا اله الا اللّه و اللّه اکبر؛ آن گاه که بنده اینها را میگوید، فرشته آنها را به آسمان میبرد و با آنها پیش گاه خداوند رحمن را تبریک میگوید و تحیت میدهد؛ و آن گاه که برای او عمل صالحی نبوده باشد از او قبول نمیشود.
3) . ج8. ص402، س9.
4) . کافی، ج1، ص430، س10. فرمود: ولایت ما اهل بیت «سخنان پاک را به سوی خدا بالا میبرد و موجب قبول شدن آنها میشود» و با دست خود، اشاره به سینهاش کرد؛ پس هر کس ما را ولی خود نگیرد، خداوند به هیچ عملش رفعت نمیدهد.
5) . ج1، ص86، س18. هر کس میخواهد که مثل من زندگی کند و مثل مردن من از دنیا برود و در بهشت عدن که پرودگارم آن را کاشته است سکونت گزیند، پس حتماً بعد از من، باید علی را ولی خود قرار دهد و با دوست او دوستی نماید و از امامان بعد از من پیروی کند چون آنان عترت من هستند، از گل و خمیره من آفریده شدهاند، فهم عالی و علم بزرگی را روزی بردهاند؛ وای به کسانی از امت من که فضیلت آنان را تکذیب کنند و درباره آنان، خویشاوندی مرا قطع نمایند، خداوند شفاعت مرا به آنان نصیب نکند.
6) . حدیث الثقلین؛ حقیقت این است که من در میان شما دو چیز گرانبها میگذارم: کتاب خدا و عترتم، اهل بیتم؛ اگر این دو را پیروی کنید هرگز گمراه نخواهید شد و واقع این است که این دو هیچ گاه از یکدیگر جدا نخواهد شد تا که بر من در حوض، وارد شوند؛ ببینید که چه طور مرا در این دو، محافظت خواهید کرد. کتاب «حدیث الثقلین» در اثبات تواتر حدیث نام برده، در 25 شعبان 1370 ه ق به قلم شیخ محمد قوام الدین قمی وشنوی تألیف یافته، و پس از آن که در مصر، مورد تصدیق علمای بزرگ فرق اسلامی، در انجمن «دار التقریب بین المذاهب الاسلامیة» گردیده به دستور آنان در قاهره در مطبعه مخمیر، در رجب 1374 در 30 صحفه چاپ شده است؛ کتابی است که در موضوع خود بینظیر و بسیار عالی و گرانبها است.
نتیجه این است که: عمل صالح، سخنان پاک را به سوی خدا بالا میبرد و حتماً خود آن هم بایستی بالا برود، زیرا که در غیر این صورت نمیتواند سخنان پاک را هم بالا ببرد؛ بنابراین، سخن پاک و هر عمل صالح دیگر، بالا رونده است.
از حضرت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت شده: اِذا زالَتِ الشَّمسُ فُتِحَت اَبوابُ السَّماءِ وَ اَبوابُ الجِنانِ وَ استُجیبَ الدُّعاءُ فَطوبی لِمَن رُفِعَ لَهُ عِندَ ذلکَ عملٌ صالحٌ؛(1)و ایضاً: اِتَّقوا دعَوَةَ المَظلومِ فَاِنَّها تُحمَلُ عَلَی الغَمامِ؛(2)و ایضاً: اِتَّقوا ادعَوَةَ المَظلومِ فَاِنَّها تَصعَدُ اِلَی السَّماءِ کَاَنَّها شَرارَةٌ؛(3)و ایضاً: اِتَّقوا دعَوَةَ المَظلومِ وَ ان کانَ کافِراً فَاِنَّها لَیسَ دونَها حِجابٌ؛(4)یعنی بدون برخورد به مانعی یکسره به پیشگاه با عظمت حضرت کردگاری بالا میرود، و ایضاً: اِثنانِ لاتُجاوِزُ صَلوتُهُما رُؤسَهُما: عَبدٌ اَبَقَ مِن مَوالیهِ حَتّی یَرجِعَ وَ امَرَئةٌ عَصَت زَوجَها حَتّی تَرجِعَ؛(5)و ایضاً: اَللّهُمَ اَعوذُ بِکَ مِن عِلمٍ لایَنفَعُ وَ عَمَلٍ لایُرفَعُ وَ دُعاءٍ لایُسمَعُ؛(6)و ایضاً: یُرفَعُ اِلَیهِ عملُ اللیلِ قبلَ عملِ النهارِ وَ عملُ النهارِ قبلَ عملِ اللیلِ؛(7)و ایضاً: ثلثةٌ لاتُجاوِزُ صلوتُهم آذانَهم: العبدُ الابقُ حَتّی یَرجِعَ و امرَئةٌ باتَت و زوجُها علیها ساخِطٌ و اِمامُ قومٍ وَ هُم لَها کارِهونَ؛(8)و در خبر دیگری هم «السَّکرانُ حَتّی یَصحوا»(9)نفر سوم شمرده شده است؛ و ایضاً: سَیَأتی عَلی اُمَّتی زَمانٌ یَکثُرُ فیهِ الفُقَراءُ وَ یَقِلُّ الفُقَهاءُ وَ یُقبَضُ العِلمُ وَ یَکثُرُ الهرجُ، ثُمَّ یَأتی مِن بعدِ ذلکَ زَمانٌ یَقرَءُ القرآنَ رِجالُ مِن اُمّتی لایُجاوِزُ تَراقیَهُم؛(10)و ایضاً: اِنّ المَلَکَ لَیَصعَدُ بِعملِ العبدِ مُبتَهِجاً بِهِ فَاِذا صَعَدَ بحسناتِهِ یقولُ اللهُ عَزّ و جلّ: اِجعَلوها فی سِجّینٍ اِنّه لَیسَ اِیّایَ اَرادَ بِهِ.(11)
و از حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام روایت شده: نَشهَدُ اَن لا اِلهَ الاّ اللهُ وَحدَه لاشریکَ لَهُ و اَنَّ محمداً صلّی الله علیه و آله و سلّم عَبدُه و رسولُهُ، شَهادَتینِ تُصعِدانِ القولَ وَ تَرفَعانِ العَمَلَ؛(12)و ایضاً: لَولا اِقرارُ هُنَّ لَهُ بِالرُّبوِبیَّةِ وَ اِذعانُهُنَّ لَهُ بِالطَّواعِیَةِ
1) . روضة الواعظین، ص269. وقتی که ظهر میشود درهای آسمان و درهای بهشت باز میشود و دعا قبول میگردد؛ خوشا به حال کسی که در آن هنگام، عمل صالحی برای او بالا برده شود.
2) . بپرهیزید از نفرین ستم دیده به جهت این که بر اَبر بار میشود.
3) . نهج الفصاحه، ش47. بپرهیزید از نفرین ستم دیده، برای این که چنان به آسمان بالا میرود که گوئیا شعله آتش است.
4) . نهج الفصاحه، ش48. بپرهیزید از نفرین ستم دیده، اگر چه کافر باشد برای این که حجابی در جلو آن نیست: بدون بر خورد به مانع بالا میرود.
5) . نهج الفصاحه، ش54. دو نفر که نمازشان از محاذات سرشان بالاتر نمیرود: بندهای که از مولای خود گریخته است تا وقتی که برگردد، زنی که به شوهر خود نا فرمان است تا وقتی که برگردد.
6) . نهج الفصاحه، ش157. خدایا به تو پناه میآورم از علمی که سود ندهد و از عملی که بالا برده نشود و از دعایی که شنیده نشود.
7) . نهج الفصاحه، ش720، بالا برده میشود به سوی او «خدا» عمل شب، پیش از عمل روز و عمل روز، پیش از عمل شب.
8) . نهج الفصاحه، ش1222. سه نفر هستند که نمازشان از برابر گوششان بالاتر نمیرود: بنده فراری، تا برگردد و زنی که شب را در حالی به روز آورده است که شویش به او خشمناک است و پیشوای قومی که از پیشوائیش بیزارند؛ ضمیر مؤنث در «لها» به امامت که از «امام» فهمیده میشود، بر میگردد.
9) . نهج الفصاحه، ش1233. مست، تا موقعی به هوش آید.
10) . نهج الفصاحه، ش1755، به زودی بر امتم زمانی میرسد که تنگ دستان زیاد و دانایان کم میشود؛ دانش بر داشته میشود و آشوب زیاد میگردد؛ بعداً زمانی میآید که مردمانی از امت من، قرآن میخوانند ولی، از مقابل استخوانهای گردنشان بالاتر نمیگذرد.
11) . وسائل الشیعه، ج1، ص11، س 37. فرشته عمل بنده را با شادمانی بالا میبرد، هنگامی که به حسناتش صعود میدهد، خداوند عزوجل میفرماید: آنها را در سجین «در دوزخ» قرار دهید برای این که مرا با آنها، اراده نکرده است.
12) . نهج البلاغه، ج1، ص222. شهادت میدهیم که خدایی جز اللّه نیست، یکتاست و شریکی برای او نیست و با این که: محمد صلی اللّه علیه و آله بنده و پیغمبر او است؛ این دو شهادت، گفتار را بالا میبرند و به عمل رفعت میدهند.
لَما جَعَلَهُنَّ... مُصعَداً لِلکَلِمِ الطَّیِّبِ وَ العملِ الصّالِحِ مِن خَلقِهِ؛(1)و ایضاً: اِعمَلوا وَ العملُ یُرفَعُ؛(2)و در دعای کمیل فرموده: اَللّهُمَ اغفِر لِیَ الذنوبَ التی تَحبِسُ الدّعاءَ.(3)
و در صحیفة سجادیه علیه السّلام هست: اَلحَمدُ لِلّهِ... حَمداً یَرتَفِعُ مِنّا اِلی اَعلی عِلّییّنَ؛(4)و از حضرت صادق علیه السّلام در ضمن حدیثی روایت شده: هذِهِ الاُمّةُ العاصیةُ المَفتونَةُ بَعدَ نَبِیِّها، بَعدَ تَرکِهِمِ الامامَ الذی نَصَبَهُ لَهُم، فَلَن یَقبَلَ اللهُ لَهُم عَمَلاً وَ لَن یَرفَعَ لَهُم حَسَنةً یأتوا اللهَ مِن حَیثُ اَمَرَهُم وَ یَتلوُا الامامَ الّذی اَمَرَهُمُ اللهُ بِوِلایَتِهِ؛(5)و ایضاً: مِن دَعا وَ لَم یَذکُرِ النبیَّ صلّی الله علیه و آله و سلّم ، رَفرَفَ الدعاءُ عَلی رأسِهِ فَاِذا ذَکَرَ النبیَ رُفِعَ الدّعاء؛(6)و ایضاً: اِنّ المُدِلَّ لایَصعَدُ مِن عَمَلِهِ شیئٌ؛(7)و ایضاً: اِنّه ما کانَ لِلّهِ فَهُوَ لِلّهِ و ماکانَ للنّاسِ فَلا یَصعَدُ اِلیَ اللهِ.(8)
بالا رفتن اعمال، در بعضی از اخبار، با لحن دیگری و لسان عجیبی بیان شده است؛ این نمونه از احادیث شریفه علاوه بر این که صریحاً دلالت میکنند بر این که: عمل، فاصله ما بین آسمان و زمین را میپیماید، سرعت این راه پیمایی را هم با بیانی بسیار شیرین و متین، گوشزد مینمایند؛ در خبر است: سَأَلَ ابنُ الکَوّاءِ عَن اَمیرالمؤمنینَ علیه السّلام : کَم بَینَ مَوضِعِ قَدَمِکَ اِلی عَرشِ رَبِّکَ؟ قالَ... مِن موضِعِ قَدَمی اِلی عَرشِ رَبّی اَن یَقولَ قائِلٌ مُخلِصاً: لا الهَ الاّ اللهُ؛(9)و از حضرت امام حسن مجتبی علیه السّلام پرسیدند: کَمُ بَینَ السَّماءِ وَ الاَرضِ؟ فرمود: بَینَ السَّماءِ وَ الاَرضِ دَعوةُ المظلومِ؛(10)حاضرین در مجلس چنین تصور میکنند که در پاسخ پرسش یاد شده، حتماً هزاران فرسخ و میلیونها کیلومتر و نظائر آنها به میان خواهد آمد، ولی وقتی که بر خلاف انتظار، گفتن لا اله الا اللّه و نفرین ستم دیده را میشنوند، به این حقیقت پی میبرند که آن گفتار و آن نفرین، بسیار نیرومند هستند و از سرعت سیر نور هم که سیصد هزار کیلومتر در ثانیه است سریعتر و سرسامآورترند.
نکتة دقیقتر این است که: این نمونه از اخبار، فاصله ما بین زمین و آسمان را از جنس فاصله مکانی نگرفته و گفتن لا اله الّا اللّهُ و نفرین کردن ستم دیده، یعنی خود عمل بالا رونده را فاصله شناسانیده است! و بنابراین بایستی بتوانیم بگوییم که: برای رفتن به آسمان و عرش رحمن، وسائل پرواز و طی مکان، نه فقط لزومی ندارد، بلکه با این گونه وسائل، نمیشود این همه راه را پیمود، چیزی که ما را به قرب پروردگار جهان میرساند، همانا عمل است، عمل نیک است.
1) . نهج البلاغه، ج2، ص125 و 126. اگر اقرار آسمانها به پروردگاری خدا، و اعتراف آنها به اطاعت او نبود، البته آنها را... جایگاه بالا رفتن سخنان پاک و عمل صالح خلق خود، قرار نمیداد. نقل به اختصار.
2) . نهج البلاغه، ج2، ص250. مادامی که عمل، بالا برده میشود، عمل کنید.
3) . مفاتیح الجنان، ص63. خداوندا گناهانی را برای من ببخشای که دعا را زندانی میکنند و نمیگذارند که دعا بالا رود.
4) . ص24 و 25. نقل به اختصار؛ حمد میکنم خدا را، حمدی که از سوی ما به بالاترین جایگاه مکانهای بالا، ارتفاع یابد.
5) . وسائل الشیعه، ج1، ص19، س12. از کافی؛ این امت نا فرمان که بعد از پیغمبرشان در فتنه افتادند، پس از آن که پیشوایی را که پیغمبرشان برای ایشان، نصب کرده بود، ترک کردند؛ پس خداوند هیچ عملی را از آنان قبول نمیکند و هیچ حسنهای را برای آنان بالا نمیبرد تا وقتی که به پیش گاه خدا ازهمان راه که امر فرموده، بروند و امامی را که خدا امر به ولایت و دوستی و اطاعت او فرموده بود، اطاعت نمایند؛ اول و آخر این حدیث نقل نشد.
6) . کافی، ج2، ص491، هر کس دعا کند و پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم را ذکر نکند، دعا در دور سر او حرکتی میکند؛ و آن گاه که پیغمبر را ذکر کرد، دعا بالا برده میشود.
7) . وافی، ج1، کتاب الایمان و الکفر، ص151. واقع این است که: هیچ چیزی از عمل ناز کننده «کسی که به عمل خود، معجب است» بالا نمیرود.
8) . وسائل الشیعه، ج1، ص12، س1. حقیقت این است که آن چه برای خدا به جا آورده شود پس برای خداست و آن چه که برای مردم باشد، به سوی خدا بالا نمیرود.
9) . احتجاج طبرسی، ص131، س25 تفسیر برهان، ج3، ص358 و 359. ابن الکواء از امیر المؤمنین علیه السّلام پرسید: از جای قدمت تا به عرش پروردگارت چه قدر است؟ فرمود: از جای قدم تا به عرش پروردگارم، این قدر است که گویندهای با اخلاص بگوید: لا اله الا اللّه.
10) . تحف العقول، ص229. چه قدر است ما بین آسمان و زمین؟ فرمود: ما بین آسمان و زمین به قدر نفرین کردن ستم دیده است.
بنابر آن چه نگارش یافت: نیکوکاران پیوسته در عرش رحمن، در نزد شاه شاهان میباشند؛ چنان که فرموده: اِنَّ المتّقینَ فی جَنّاتٍ وَ نَهرٍ، فی مَقعَدِ صِدقٍ عِندَ مَلیکٍ مُقتَدِرٍ؛(1)نمازخوان به درگاه خداوند عالم نزدیک میشود؛ و در خبر است: اَلصّلوةُ قُربانُ کُلِّ تَقِیٍّ.(2)
و بسیار شنیده شده: الصَّلوة مِعراجُ المُؤمِنِ؛(3)و شاید که کلام معصوم علیه السّلام بوده باشد؛ و آوردهاند که امام حسن علیه السّلام هنگامی که از وضو فارغ میشد، رنگش تغییر مییافت، در این باره گفتگو شد، فرمودند: حَقٌّ عَلی مَن اَرادَ اَن یَدخُلَ عَلی ذیِ العَرشِ اَن یَتَغَیَّر لَونُهُ؛(4)و به طریق عامّه از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم روایات شده: اِذا کانَ الرّجلُ فی صَلوتِهِ فَاِنَّما یَقرَعُ بابَ المَلِکِ وَ مَن یَدُم عَلی قَرعِ بابِ المَلِکِ یوشَکُ اَن یُفتَحَ لَهُ.(5)
بنابر تحقیق فوق، نکته دقیقتر دیگری به دست میآید، و آن این است که: ارتفاع عمل به سوی آسمان و خداوند جهان، در حقیقت با ارتقاء خود عامل، تحقق میپذیرد و کسی که نماز میخواند و نمازش مقبول است، نماز او با خود او، بالا میرود و در نزد خداوند مهربان قرار مییابند، و این اشاره ایست به اتحاد یافتن عمل با عامل خود؛ و در کتاب: «ساختمان آینده انسان» مشروحاً و مفصلاً به بحث در این حقیقت پرداختهایم.
چنان که ارتفاع عمل با ارتقاء عامل، وقوع مییابد، پست شدن آن هم، طبعا با پست گردیدن عامل، واقع میشود؛ در قرآن کریم، ظاهراً درباره شخصی به نام «بَلعَم بن باعور»(6)فرموده: وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذِی آتَیْناهُ آیاتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطانُ فَکانَ مِنَ الْغاوِینَ وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَی الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ؛(7)معلوم است که بالا برده شدن او، با عمل او به آیات، امکانپذیر میشد، و با عمل به خلاف آنها، پست گردید.
در مجمع البیان، (8)در ذیل کریمه: یَعْلَمُ ما یَلِجُ فِی الْأَرْضِ وَ ما یَخْرُجُ مِنْها وَ ما یَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ وَ ما یَعْرُجُ فِیها؛(9)فرموده «وَ ما یَعْرُجُ فِیها» شامل اعمال بندگان نیز هست؛ و در تفسیر برهان هم از علی بن ابراهیم نقل کرده که آن، عبارت از اعمال بندگان است؛(10)واقع این است که از این کریمه، بالا رفتن اعمال را مستقلاً نمیتوانیم بفهمیم، بلی بعد از آن که آن را از ادله نقل شده و غیر آنها به دست آوردیم، و مساله صعود اعمال ثابت شد، لا محاله این کریمه بر آن هم
1) . قمر (54) / آیه 54 و 55. حقیقت این است که پرهیزکاران در باغستانها و نهرهایی هستند، در نشیمنگاه صداقت، در نزد پادشاه ازلی و ابدی که قدرتی الی الابد دارد، قرار دارند.
2) . کافی، ج3، ص265 من لایحضره الفقیه، ص56، س16 وافی، ج2 کتاب الصلوة، ص9، س6 سفینة البحار، ج2، ص43، س7. نماز گزاردن، تقرّب یافتن هر مؤمن است (یعنی) به درگاه آفریدگار جهان، جلّ و عزّ.
3) . جواهر الکلام، ج2 کتاب الصلوة، ص1، س2. جمله فوق را به عنوان اقتباس آورده است؛ و در هیچ کتابی آن را منسوب به پیشوایان دینی علیهم السّلام نیافتیم؛ نماز گزاردن، نردبان تقرب یافتن مؤمن است
4) . المحجة البیضاء، ج1، ص351. شایسته است برای کسی که میخواهد به نزد صاحب عرش «خداوند متعال» وارد شود، این که رنگ او تغییر یابد.
5) . تنبیه الغافلین، نصر سمرقندی، ص177، س31. وقتی که مرد مشغول به نماز است، همانا در پادشاه را میزند و کسی که زدن دری را ادامه دهد، امید هست که برای او باز شود.
6) . مجمع البیان، ج4، ص499، س22. و گاهی «بلعام بن باعورا» و در تفسیر بیضاوی، ص229، س2 «باغورا» نوشتهاند.
7) . اعراف (7) / آیه 175 و 176. برای آنان خبر آن کس را بخوان که آیات خودمان را به او عطا کردیم و او از آنها بیرون گردید و شیطان دنبال او را بگرفت و او از گمراهان شد و اگر میخواستیم او را با آنها بالا میبردیم، ولی او خود، میل به خلود در زمین کرد و پیرو خواهش نفس شد.
8) . ج8، ص376، س ما قبل آخر.
9) . سباء (34) / آیه 2. میداند آن چه را که در زمین فرو میرود و آن چه را که از آن بیرون میآید و آن چه را که از آسمان فرود میآید و آن چه را که در آن بالا میرود.
10) . ج3، ص343، س 15.
صادق میآید؛ دو جمله دوم و چهارم، چنان که مجمع البیان و برهان متذکر شدهاند، به بالا رفتن اعمال به آسمان و خروج آنها از جزئیت زمین، شامل میشوند؛ و دو جمله اول و سوم هم، چنان که از جمله کریمه «ولکنه اخلد الی الارض» استفاده کردیم، به پست گردیدن اعمال و عاملین آنها میتوانند شامل شوند.
مسائلی در این بحث باقی است که لازم است به آنها اشاره شود:
آیا ارتفاع عمل و عامل به آسمان و به عرش رحمن، به طور معنوی است و یا واقعا هر دو بالا میروند؟!
آیا خداوند متعال در آسمان، سکونت دارد که عمل در موقع بالا رفتن به آسمان، به پیشگاه خدا راه مییابد؟!
در میان بحث حاضر: «اعمال به آسمان بالا میرود» و بحث دیگری که از آیات و احادیث، استفاده میشود: «اعمال از عاملین خود هیچ وقت جدا نمیشود»(1)چگونه میتوان توفیق داد؟.
آیا اعمال، پس از صعود به آسمان در همان جا میمانند و یا دوباره بر میگردند؟ بر طبق هر کدام از این دو احتمال، حدیث هم وارد شده است: از حضرت عیسی علیه السّلام روایت شده: بِحَقٍّ اَقولُ لَکُم: اِنّ قلوبَکُم بِحَیثُ تَکونُ کُنوزُکُم وَ لِذلِکَ النّاسُ یُحِبّونَ اَموالَهُم وَ تَتوقُ اِلَیها اَنفُسُهُم؛ فَضَعوا کُنوزَکُم حَیثُ لاَ یأکُلُها السّوسُ وَلا یَنالُها اللُصّوصُ؛(2)و از امام باقر علیه السّلام : اِنّ الصَّلوةَ اِذَا ارتَفَعَت فی اَوّلِ وَقتِها، رَجَعَت اِلی صاحِبِها وَ هِیَ بَیضاءُ مُشرِقَةٌ، تَقولُ حَفِظتَنی حَفِظَکَ اللهُ وَ اِذا ارتَفَعَت فی غیرِ وَقتِها بِغَیر حُدودِها، رَجَعَت اِلی صاحِبِها وَ هِیَ سَوداءُ مُظلِمَةٌ تَقولُ ضَیَّعتَنی ضَیَّعَکَ اللهُ.(3)و در عقاب الاعمال، ص273، س16 از حضرت امام صادق علیه السّلام روایت شده: مَن صَلّیَ الصّلوةَ لغیرِ وقتِها رُفِعَت لَهُ سَوداءَ مُظلِمةً تقولُ ضَیّعکَ اللهُ کما ضَیَّعتَنی؛ هر کسی نماز را در غیر وقت بخواند، سیاه و تاریک بالا برده میشود و به خوانندهاش میگوید خدا تباهت کند چنان که تباهم کردی، و خبر دیگری هم مناسب این باب در ص274 عقاب الاعمال هست.
شاید بهترین و سادهترین حل مساله اول، این باشد که: بنا به ظواهر ادله نقل شده، عمل و عامل به آسمان بالا میروند و واقعاً به سوی بالا حرکت میکنند، و معنای این به طوری که در ضمن پاسخ «شبهه آکل و ماکول» بیان داشتهایم،(4)این است که: نیکوکاران با اعمال نیک خود، از جزئیت زمین خلاصی یافته و از مواد ارضی جدا میشوند، هم خودشان و هم اعمالشان ارتفاع و ارتقاء مییابند و از پستی رها میگردند؛ و بر عکس، بدکاران و کارهای بد آنان، جزء زمین، باقی میمانند.
و ظاهراً تقرب یافتن نیکو کار با کار نیک خود به عرش رحمن، مساله مستقلی است، و بالا رفتن کار نیک و نیکوکار و خروج آنها از زمین هم، مساله دیگری است؛ و میدانیم که همه جا تختگاه خداوند بیمکان است، وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّماواتِ
1) . رجوع شود به کتاب «ساختمان آینده انسان» تألیف نگارنده.
2) . تحف العقول، ص503، س13. حق میگویم به شما: مسلماً دل شما در جایی است که گنج شما در آنجاست و برای این است که مردم اموال خود را محبوب میدارند و نفوسشان مشتاق آنهاست، پس گنجهای خود را در آسمان بگذارید، در جایی که نه کرمی آنها را بخورد و نه دزدی آنها را ببرد.
3) . کافی، ج3، ص268، س10 سفینة البحار، ج2، ص44، س7. واقع این است: آن گاه که نماز در اول وقت بالا میرود، به سوی صاحب خود بر میگردد در حالی که سفید و نورانی است میگوید خدا تو را حفظ کند چنان که مرا محافظت نمودی و آن گاه که در غیر وقت بدون رعایت حدود، بالا رود به صاحب خود در حالی بر میگردد که سیاه و ظلمت دهنده است، میگوید: خدا تباهت کند، چنان که تباهم کردی.
4) . رجوع شود به کتاب «ساختمان آینده انسان» تألیف نگارنده.
وَ الْأَرْضَ؛(1)و کاملاً سهل است که اعمالی با عمل نیک خود از جزئیت زمین خارج شود، و در هر جا که باشد به پیش گاه خداوند متعال هم تقرب بیابد؛ و بنابراین لزومی ندارد که آسمان فقط پایتخت خدا باشد؛ همه جا پایتخت خداست؛ پس پاسخ پرسش دوم هم داده شد.
و در حل مساله سوم هم میتوانیم خورشید و نور آن را در نظر بگیریم: نور خورشید در نظر عمومی مردم (نه دانشمندان نور شناس) موجود واحد وسیعی است که همه جا را، زمین و آسمان را پر میکند و از خورشید جدا نشده به زمین و به نقاط دورتر از زمین هم میرسد؛ عیناً عمل هم به طوری که در کتاب: «ساختمان آینده انسان» تحقیق کردهایم، امکان دارد که همه جا را پر کند و از عامل خود هم هیچ وقت جدا نشود.
حل کامل مساله چهارم هم با نظر در کتاب مذکور به دست میآید: در آن جا توضیح دادهایم که: اعمال پیوسته در تموج میباشند و در عین این که همه جا را پر میکنند از زمین به سوی آسمان و از آسمان به سوی زمین، مانند اقیانوسی بیکران موج میپراکنند، از دل عامل به هر طرف و از هر طرف به سوی دل عامل، حرکت میکنند؛ اعمال نیک در این تموج نور افشانی میکنند، نور باطنی، نور غیر مرئی؛ اعمال بد هم، البته ذهاب و ایاب دارند، ولی اولاً بر عکس اعمال نیک، ظلمت میپراکنند، ظلمت نهان، ظلمت غیر محسوس؛ و ثانیاً هیچ گاه نمیتوانند از زمین و جزئیت آن خارج شوند؛ یعنی اعمال بد به آسمان بالا نمیروند.
در نزد شیعه امامیة اثنا عشریه رضی اللّه عنهم ، ثابت و واضح است که: اعمال افراد امت، به حضرت رسول خدا و ائمه هدی، دوازده جانشین پاک و معصوم آن حضرت علیه و علیهم السلام ، هم اعمال خوب و هم اعمال بد، هر روز و یا در هر بامداد و یا هر روز و شب و یا دوشنبه و پنجشنبه و یا در روزهای جمعه، در زندگی دنیوی، پیش از مرگ عامل و پیش از رسیدن قیامت، عرض، یعنی نشان داده میشود؛ و آنان علیهم السّلام از دیدن نیکیهای امت شاد، و از رؤیت اعمال بدشان اندوهگین میشوند؛ و عجیب است که اعمال هر کسی را جداگانه تشخیص داده و صاحبان اعمال ر ا با نامشان میشناسند، و برای بدکاران امت از درگاه خداوند متعال آمرزش میطلبند.
و بنا به روایتی، اعمال در هر جمعه، به پدران و مادران عاملان هم، نشان داده میشود، و آنان از دیدن اعمال نیک فرزندان خود، شادمان و از مشاهده اعمال بد آنان هم اندوهگین میشوند (مقصود پدران و مادرانی است که مرده و از این زندگی رفتهاند).
جای تعجب است: کسانی که روایات این بحث را از ائمه هدی علیهم السّلام برای ما و سایر آیندگان حفظ کرده و یادگار گذاشتهاند، چگونه به انعدام اعمال انسان و عدم بقای آنها و عرَض بودن آنها رأی دادهاند! با این که در صورت انعدام عمل به محض صدور، دیگر نشان دادن آن، غیر ممکن است.
درباره هر کدام از قسمتهای مختلف این بحث، روایات زیادی وارد شده است و نقل همه آنها لزومی ندارد، هر کس طالب باشد به کتب اخبار رجوع کند. (2)اکتفا میکنیم به آن چه امین الاسلام طبرسی رحمه اللّه فرموده: اصحاب
ما روایت کردهاند که اعمال امت، در هر دوشنبه و پنج شنبه به عرض رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم میرسد، و آن حضرت آنها را میشناسد؛ و هم چنین به ائمه هدی علیهم السّلام هم نشان داده میشود و آنان آنها را میشناسند، و در فرموده خداوند متعال: «وَالمُؤمِنوُنَ»(1)، آنان مقصود هستند.(2)
و به طریق عامه از حضرت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت شده که فرموده: اَکثِروا الصَّلوةَ عَلَیَّ یومَ الجُمُعَةِ فَأِنَّها مَعروضَةٌ عَلَیَّ؛(3)و از ابن مسعود که گفته: اِذا صَلَّیتُمُ عَلَی النَّبیِّ فَأَحسِنوا الصَّلوةَ عَلَیهِ فَاِنَّکُم لاتدرونَ لَعَلَّ ذلِکَ یُعرَضُ عَلَیهِ.(4)
و در قرآن کریم، دو آیه فقط درباره عرض اعمال یافتهایم: نخست کریمة 105 توبه است، در روایات زیادی از ائمه اطهار علیهم السّلام وارد شده که آیه یاد شده در این باره است که: اعمال انسان در همین زندگی به خلفای خداوندی، نشان داده میشود و مراد از «المؤمنون» در آن، علی امیر المؤمنین و یازده جانشین او علیهم السّلام هستند.
ما آیة نام برده را با چند آیة سابقش نقل میکنیم و بحول اللّه تعالی، از متن خود آیات، استنباط میکنیم که مراد از آنها، عرض اعمال مصطلح است:
وَ مِمَّنْ حَوْلَکُمْ مِنَ الْأَعْرابِ مُنافِقُونَ وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ مَرَدُوا عَلَی النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَیْنِ ثُمَّ یُرَدُّونَ إِلی عَذابٍ عَظِیمٍ وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً عَسَی اللَّهُ أَنْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ... خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّیهِمْ بِها وَ صَلِّ عَلَیْهِمْ إِنَّ صَلاتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ وَ اللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ سَتُرَدُّونَ إِلی عالِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ.(5)
آیه نخست، (تا کلمة عظیم) درباره منافقین است، و مابقی آیات نقل شده، راجع به مؤمنین گناهکار است، کسانی که امید آمرزش برای آنان هست؛ و مؤمنون در آیه اخیر، کسانی هستند که ایمان دارند و گناه هیچ ندارند و سزاوارند که بعد از ذکر خدا و رسول، ذکر شوند و مانند رسول خدا در تحت فرمان خدا، ناظر اعمال مردم میباشند؛ با نظر در این اوصاف و قیود و با نظر در اخبار مشهور در میان عامّه و خاصه، به این مضمون که: قال رسول اللّه صلّی الله علیه و آله و سلّم : لایَزالُ اَمرُ اُمَّتی قائِماً حتّی یَمضِیَ اِثنا عَشَرَ خَلیفةً کُلُّهُم مِن قُرَیشٍ،(6)چنین به دست میآید که مراد از این مؤمنان،
1) . توبه (9) / آیه 105. ما تمام این آیه را در همین بحث، نقل و در پیرامون آن سخن میرانیم.
2) . مجمع البیان، ج5، ص69.
3) . الدر المنثور، ج5، ص219، س21. در روز جمعه، بیشتر صلوات به من بفرستید، برای این که به من، نشان داده میشود.
4) . الدر المنثور، ج5، ص219، س27. آن گاه که بر پیغمبر صلوات میگوئید پس نیکو صلوات بگوئید، به جهت این که شما نمیدانید شاید همین صلوات، بر آن حضرت نشان داده میشود.
5) . توبه (9) / آیه 101 و 102 و 105. و از آنان که در اطراف شمایند (از عربها) منافقینی هستند؛ و نیز از اهل مدینه، که بر نفاق و دورویی ورزیده شدهاند؛ تو آنان را نمیشناسی، ما میشناسیمشان؛ حتماً دو بار معذبشان خواهیم کرد، بعداً به عذاب دردناکی برگردانیده میشوند؛ و دیگرانی هم هستند که به گناهان خود اعتراف کردهاند، عمل صالح و عمل دیگر بد را به هم برآمیختهاند، امید داشته باشند که خداوند به سوی آنان برگردد... و بگو: عمل کنید پس زود باشد که خدا و رسول او و مؤمنان، عمل شما را میبینند، و بعداً به سوی دانای نهان و آشکار بر گردانیده میشوید.
6) . صواعق محرقه، ابن حجر، ص11، س33 تا ص12، س5. امر امت من «دین اسلام» پیوسته پا بر جا میماند تا دوازده جانشین بیاید و برود که همه از قریش باشند. ابن حجر گفته است: پیشوایان علم حدیث بر صحت این حدیث که: قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله یکون خلفی اثنا عشر خلیفة «پیغمبر فرمود: بعد از من، دوازده جانشین خواهد آمد» اجماع دارند.
ائمه اهلبیت علیهم السّلام میباشند؛ یعنی خدا و رسول او و دوازده جانشین آن حضرت، علیه و علیهم السلام میباشند، ناظران بر اعمال مردم میباشند.
و ظاهر «فسیری اللّه عملکم و رسوله و المؤمنون» این است که آنان، عمل انجام یافته و تحقق پذیرفته مخاطبین را میبینند، نه عمل تذوت نیافته و در حین وقوع را؛ و از «سَتُرَدُونَ اِلی عالِمِ الغَیبِ وَ الشَّهادَةِ» چنین به دست میآید که جمله سابق بر آن، راجع به زندگی دنیوی و پیش از رسیدن قیامت است؛ یعنی: خداوند و رسول او و جانشینان آن حضرت، در همین زندگی، اعمال مردم را میبینند؛ و اگر چه این آیات، درباره بعضی از مردمان زمان حضرت پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم و به مناسب بعضی از اعمال آنان نازل شده، ولی بدون شک، معانی آنها عام و شامل است.
آیه دیگر: یَعْتَذِرُونَ إِلَیْکُمْ إِذا رَجَعْتُمْ إِلَیْهِمْ قُلْ لا تَعْتَذِرُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَکُمْ قَدْ نَبَّأَنَا اللَّهُ مِنْ أَخْبارِکُمْ وَ سَیَرَی اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلی عالِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ؛(1)این کریمه، منحصرا درباره عمل منافقین میباشد و دلالت به عرض اعمال آنان میکند، و تمام مصادیق ناظران را نشمرده و اکتفا به خدا و رسول کرده، و شاید جهت ذکر نشدن ائمه علیهم السّلام در این آیه، اختصاص معنی به بعضی از منافقان عصر رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم باشد.
یکی از بهترین شاهدها برای عرض اعمال، و این که رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم و جانشینان دوازدهگانه آن حضرت علیه و علیهم السلام ، اعمال مردم را میبینند، شاهد بودن حضرات به اعمال آنان است، زیرا میدانیم که شهادت بر شیئ بدون رؤیت آن، نادرست است.
خداوند متعال فرموده: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ارْکَعُوا وَ اسْجُدُوا وَ اعْبُدُوا رَبَّکُمْ وَ افْعَلُوا الْخَیْرَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ وَ جاهِدُوا فِی اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباکُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْراهِیمَ هُوَ سَمَّاکُمُ الْمُسْلِمِینَ مِنْ قَبْلُ وَ فِی هذا لِیَکُونَ الرَّسُولُ شَهِیداً عَلَیْکُمْ وَ تَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النَّاسِ.(2)
دو کریمة فوق درباره عدهای از مسلمانان است که از اتباع رسول خدا محمد مصطفی صلّی الله علیه و آله و سلّم میباشند؛ و همه آنان از اولاد حضرت ابراهیم علیه السّلام هستند؛ و چون از جانب خداوند متعال، مجتبی میباشند، فلذا کوچکترین گناهی نداشته و معصوم هستند (زیرا که در قرآن کریم، غالبا فعل اجتباء به کسی جز پیغمبران علیهم السّلام تعلیق نشده است)(3)و بدیهی است که خداوند متعال، کسی را که به او نا فرمانی کند اجتباء و انتخاب نمیکند؛ و هیچ عدهای را در سراسر جهان، جامع این اوصاف و واجد این مشخصات، نمیتوان یافت جز علی بن ابی طالب و یازده فرزند او علیهم السّلام .
1) . توبه (9) / آیه 93 و 94. عذر میآورند به شما آن گاه که به سوی آنان برگشتید، بگو عذر نیاورید هرگز به شما باور نخواهیم کرد؛ واقع این است که خداوند از اخبار شما به ما خبر داده است و زود باشد که خدا و رسولش عمل شما را ببینند و بعدا به سوی دانای پنهان و آشکار بر گردانیده میشوید.
2) . حج (22) / آیه 77 و 78. ای کسانی که ایمان آوردهاید، رکوع کنید و سجده کنید و به پروردگار خود عبادت کنید و کار نیک انجام دهید شاید رستگار شوید، و درباره خدا حق جهاد را به جا آورید، او شما را انتخاب کرد، و در دین بر شما هیچ سختی قرار نداد شریعت پدرتان ابراهیم، او (خدا) شما را سابقا و در این قرآن، مسلمان نامید؛ تا این که رسول خدا شاهد بر شما باشد، و شما هم شاهد بر مردمان باشید.
3) . از «المعجم المفهرس» استفاده شد.
نتیجه این است که رسول خدا و دوازده جانشین او علیهم السّلام شاهد بر اعمال خواهند بود؛ و حتماً بایستی که پیش از شهادت در آخرت، در زندگی دنیوی، اعمال مورد شهادت را دیده باشند؛ و اخباری هم درباره این که آیه اخیر و یا هر دو کریمه، راجع به ائمه هدی است، از آنان علیه السّلام ، نقل شده است.(1)
از بعضی از روایات این مساله، استفاده میشود که: عرض اعمال و نشان داده شدن آنها به حضرات معصومین علیهم السّلام با عرض عاملین آنها وقوع مییابد (و این مساله در این حیث، مانند بالا رفتن اعمال میشود که با بالا رفتن عاملین آنها، چنان که در فصل پیش بیان شد، تحقق میپذیرد) از رسول اللّه صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت شده: اِنّکُم تُعرَضونَ عَلَیَّ بِأسمائِکُم وَ مُسَمّاکُم فَاَحسِنوا الصَّلوةَ عَلَیَّ؛(2)و ایضاً: جَبریلُ خَرَجَ مِن عِندی السّاعَةَ فَبَشَّرَنی اَنَّ لِکُلِّ عَبدٍ صَلّی عَلَیَّ صَلاةً یُکتَبُ لَهُ بِها عَشرُ حَسَناتٍ وَ یُمحی عَنهُ عَشَرُ سَیِّئاتٍ وَ یُرفَعُ لَهُ بِها عَشرُ دَرَجاتٍ وَ یُعرَضُ عَلَیَّ کَما قالَها.(3)
در اخبار و آثار درباره وسیلهای که معصومین علیهم السّلام با آن به اعمال بندگان خدا نظر میکنند، چنین نقل شده است که: خداوند متعال، برای آنان علیهم السّلام عمودی از نور، یعنی ستونی روشن! میافراشد و آنان در آن ستون، مشرق و مغرب زمین و همه مردم و جمیع اعمال آنان و حتی گذشته و آینده را مشاهده مینمایند؛(4)در بحارالانوار، بابی در نقل اخباری که ستون نام برده را شرح میکنند، وضع شده است.(5)علی بن الحسین مسعودی درباره رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم در ضمن روایتی چنین آورده: فَلَمّا ظَهَرَ بِاَمرِ اللهِ رُفَعِ لَهُ فی کُلِّ بَلدَةٍ عَمودٌ مِن نورٍ یَنظُرُ بِه اِلی اعَمالِ العِبادِ.(6)
چنین به نظر میرسد که: این «تلویزیون» که در عصر ما یکی از وسائل متعارف و همهگانی شده است، میتواند مثال کوچکی بر آن «ستون نورانی» باشد!.
و مثل ذیل، بهترین بیان برای روشن ساختن عرض اعمال و عاملان، حتی آرزوهای نهان و اندیشههای پنهان، بر حضرات انبیای عظام و اوصیای کرام صلوات اللّه علیهم اجمعین میباشد:
اقیانوس بیکران و پهناوری است که بر سراسر سلسلههای جبال، و رشتههای کوه ساران و پشته و تپهها، محیط بوده و آنها را از هر سوی، در میان گرفته است؛ آبهای این اقیانوس، در عین این که مانند همه آبهای روی زمین، صفت آئینه را دارد، و تصویر سحابیها و کهکشانها و خورشیدها و ماه و ستارگان، همه در آن نمایان است و تصویر هر چیزی را در هر حال و در هر کار بر میدارد، این امتیاز را هم دارد که: این اقیانوس، عقل هم دارد، و حفظ هم دارد، هر تصویری را که بر میدارد، اولاً آن را میفهمد، زیبایی و یا زشتی آن را خوب تمیز میدهد، و بعداً هم آن را نگاه میدارد،
1) . رجوع شود به تفسیر صافی ص333.
2) . الدر المنثور، ج5، ص218، س10 و 11. حقیقت این است که شما با اسمها و مسماهایتان بر من نشان داده میشوید: پس صلوات را بر من نیکو بفرستید.
3) . الدر المنثور، ج5، ص218، س13. جبرئیل اکنون از پیش من رفت و مژدهام داد که برای هر بندهای که بر من صلواتی بفرستد، ده حسنه نوشته میشود و ده سیئه از وی محو میشود و برایش، ده درجه رفعت داده میشود و بر من همان طور که آن را گفته، نشان داده میشود.
4) . سفینة البحار، ج1، ص530، س9 و ج2، ص256، س15
5) . ج7، باب صج = 93 ص307. بنابر تعیین سفینة البحار.
6) . اثبات الوصیه، ص83. آن گاه که به فرمان خدا ظهور یافت، برای او در هر شهری ستونی از نور بر افراشته شد که با آن به اعمال بندگان نگاه میکند.
صور گوناگون یکایک کوهها، و تپهها، هر کدام که بلند است بلند، و هر کدام که پست است پست، با جمیع آن چه که در آنهاست، در این اقیانوس، نمایان، و نیک و بد آنها معقول و هر چه باشد محفوظ است.
از گلها و خارها، و از بلبلها و زاغها و زغنها، و از چمن زارهای سرسبز و خرم و بیابانهای خالی از گیاه و مستور از شوره، و از رمههای گوسفندان و برههای پاک و زیبا، و دستههای خوکان پلید و کثافت اندود، و از درختان باردار و خارهای مغیلان، از همه و همه، در تمام ساعات روز و دقائق شب، با دیدگان تیز بین این اقیانوس، در همه جا تصویرگیری به عمل میآید، و کلیه این تصویرات، در میان آبهای آن، پس از آن که نیک و بد آنها از هم جدا گردیدند، محفوظ نگاه داشته میشود.
نه فقط از ظواهر این سلاسل جبال، و تپههای کوچک و بزرگ و موجودات هویدای آنها، پیکرهگیری به عمل میآید، بلکه چشمههای آب روان هم، که از هر کدام از آنها سر در میآورد، جریان یافته و داخل اقیانوس شده و در میان آن غلطان، خواه نا خواه خود را به اندرون آن اقیانوس میرساند و در میان آن محفوظ میماند.
دوربینهای این آبها به قدری قوی و نیرومند است که به بطون اودیه و داخله کوهها و اندرون تپهها نیز راه یافته و از آن جاها هم از هر پنهان، تمثال بر میدارد، و هر کدام از آنها که اندرون خالی و یا انباشته با خاکستر است، و هر کدام که از سنگ سخت، دل دارد و یا در میان خود، کان زر و معدن سیم دارد، و هر کدام که حامله بزرنیخ و گوگرد است و یا از نمک ساختمان یافته، به طور کلی و بدون استثنا، در میان این آبها، در نظر واقع بینان جهان، روشن و آشکار است.(1)
«در خاموشی شب، در جادههای شما خرامیدهام و روانم به خانههای شما در آمده است؛ و طپشهای دل شما در دل من بوده است و دمتان بر چهرهام، و همه شما را میشناختهام؛ آری، من غم و شادی شما را میشناختم و خوابهایتان خوابهای من بود، و چه بسیار که من در میان شما، دریاچهای در میان کوهها بودم و آینه وار فراز و نشیبهای شما را نشان میدادم؛ حتی گلههای گذران اندیشهها و آرزوهایتان را».
وسائل راهنمایی در این زندگی، عمومی و همگانی است: انبیای عظام و ائمه کرام، همه را یک سان به سوی حق میخوانند؛ کتابهای الهی: تورات و انجیل و قرآن و غیر آنها، برای همه افراد بشر نازل شدهاند؛ جهان پهناور، این کتاب تکوین، به روی همه و برای همه باز است؛ علائمی که در حواشی راهها نصب شده، همه را از وضع راه مطلع میکند؛ راهنمایی که در چهار راه ایستاده است راه را برای همه روندگان و رانندگان یکسان نشان میدهند؛ خورشید و ماه و ستارگان، روشنایی زیاد و یا کم خود را به هر جایی میافکنند؛ آسمان بر افراشته و زمین گسترش یافته، خانه زندگانی عمومی است.
ولی وسایل راهنمایی در زندگی اخروی، این شمول و ارسال را ندارد و کاملاً اختصاصی است؛ به جهت این که در آن جا هر کسی با عمل اختصاصی خود، راهنمایی خواهد شد: نیکوکاران با کارهای نیکشان به سوی فردوس برین هدایت میشوند و بدکاران هم با اعمال بدشان به جانب دوزخ رانده میشوند؛ خداوند متعال فرموده: إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا
1) . تمثیل مذکور، از عبارت ذیل کتاب «پیامبر» تالیف خلیل جبران، ترجمه دکتر مصطفی علم، ص 96 سر چشمه گرفته و اتخاذ گردیده است.
الصَّالِحاتِ یَهْدِیهِمْ رَبُّهُمْ بِإِیمانِهِمْ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ؛(1)با شهادت ذیل آیه واضح است که مراد از این هدایت، راهنمایی اخروی است.
ایمان، بنا به معنای متعارفی آن که اعتقاد به حقانیت دین الهی است، عمل قلب است؛ و بنا به حقیقت مطلب که: ایمان، مبثوث و پراکنده بر جوارح است؛(2)یعنی هر عضوی، ایمانی مخصوص به خود دارد؛ باز عبارت از عمل است: اعمال نیکی است که از جوارح صدور مییابد؛ در خبر است که امام صادق علیه السّلام فرمود: مَن اَقَرَّ بِدینِ اللهِ فَهُوَ مُسلمٌ وَ مَن عَمِلَ بِما اَمَرَ اللهُ بِهِ فَهُوَ مُؤمنٌ؛(3)و از عالم علیه السّلام روایت شده: اَلایمانُ عَمَلٌ کُلُّهُ؛(4)نتیجه این است که: وسیلة راهنمایی به سوی سعادت جاودانی، همانا عمل نیک است.
در قرآن کریم فرموده: کَیْفَ یَهْدِی اللَّهُ قَوْماً کَفَرُوا بَعْدَ إِیمانِهِمْ؛(5)با سؤال از روی انکار، چنین میفهماند که: راهنمایی شدن مردمان بی ایمان، در آخرت اصلاً غیر ممکن است؛ و عکس این قضیه، این که: امکان ندارد که عمل صالح از هدایت منفک باشد، و نیکو کار هدایت نشود؛ از این کریمه به خوبی فهمیده میشود: لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا ما یُوعَظُونَ بِهِ لَکانَ خَیْراً لَهُمْ وَ أَشَدَّ تَثْبِیتاً وَ لَهَدَیْناهُمْ صِراطاً مُسْتَقِیماً؛(6)همان طور که بود عمل صالح، موجب هدایت است، نبود آن هم زمینه گم شدن و ضلالت است؛ چنان که فرموده: وَ مَنْ یَتَبَدَّلِ الْکُفْرَ بِالْإِیمانِ فَقَدْ ضَلَّ.(7)ایضاً در قرآن کریم هست: یَوْمَ یَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ لِلَّذِینَ آمَنُوا انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِکُمْ قِیلَ ارْجِعُوا وَراءَکُمْ فَالَْتمِسُوا نُوراً؛(8)میدانیم که نور بهترین وسیله هدایت است، پس چنین استفاده میکنیم: کسانی که ایمان دارند، نور خواهند داشت و چون منافقان ایمان ندارند فلذا فاقد نور خواهند بود؛ و از این جا حدس میزنیم که این نور، همان ایمان است که تغییر شکل میدهد و نور میشود؛ ذیل کریمه پرده را از روی واقع بر میدارد و میفهماند که این نور را در زندگی دنیوی با انجام دادن اعمال صالح میبایست تحصیل نمود؛ نتیجه این است که: عمل صالح دنیوی، نور اخروی میشود و امر هدایت در آخرت، اختصاصی است.
در روز بعث، هر کسی سر از قبر خویش به در آورده، حیران و سر گردان به وضع تازه خود و جهان نوین نگران میشود، هر کسی خود به خود به سویی روان میگردد؛ همان طور که بعضی از نباتات رو به بالا میروید و بعضی در روی زمین دست و پاهای خود را دراز میکند و برخی دیگر هم خویشتن را به درخت یا دیوار یا سنگ میپیچاند، نیکوکاران هم با هدایت عجیبی، راه بهشت را پیش میگیرند و بدکاران هم به جز راه دوزخ، راه دیگری را نمیتوانند
1) . یونس (10) / آیه 9. حقیقت این است: کسانی که ایمان آورده و اعمال صالح کردهاند، پروردگارشان با ایمانشان، آنان را راهنمایی میکند؛ از زیرشان در باغستانهای بهشت، نهرها روان است.
2) . کافی، ج2، ص33. بابی به همین عنوان دارد.
3) . کافی، ج2، ص38، س9. هر کس بدین خدا اقرار نماید مسلمان است، و کسی که بر آن عمل کند مؤمن است.
4) . کافی، ج2، ص39، س3. ایمان، همهاش عمل است.
5) . آل عمران (3) / آیه 86. خداوند چطور راهنمایی میکند مردمانی را که پس از ایمان آوردن، کفر ورزیدند؟.
6) . نساء (4) / آیه 66 و 68. و اگر آنان آن چه را که پند داده میشدند به جا میآورند؛ مسلماً برایشان بهتر میبود و ثباتشان را بیشتر میساخت و هر آینه آنان را به راهی راست، راهنمایی میکردیم.
7) . بقره (2) / آیه 108. هر کس کفر را در عوض ایمان بگیرد، بدون شک گمراه میشود.
8) . حدید (57) / آیه 13. روزی مردان با نفاق و زنان با نفاق به کسانی که ایمان آوردهاند، میگویند منتظر ما باشید تا از نورتان استفاده کنیم، گفته میشود: به پشت سرتان برگردید (به زندگی گذشته و از دست رفته دنیوی بر گردید) و نوری کسب کنید.
بیابند و بپیمایند، و به جانب شکنجههایی که خود تهیه دیدهاند، شتابان میروند. چنان که خداوند متعال فرموده: یَوْمَ یَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْداثِ سِراعاً کَأَنَّهُمْ إِلی نُصُبٍ یُوفِضُونَ.(1)
ظاهراً نیکوکاران به جانب راست حرکت میکنند و بدکاران هم به طرف چپ و یا عقب به سوی پشت سر، سوق داده میشوند، زیرا که در قرآن کریم، بهشتیان را اصحاب یَمین(2)و دوزخیان را اصحاب شمال(3)نامیده است؛ و نیز نامههای اعمال نیکوکاران به دست راستشان(4)داده میشود، و نامههای بدکاران به دست چپ(5)و یا از پشت سر.(6)
در روز رستخیز همه را میخوانند ولی هر کسی را به سویی؛ و گوئیا دوزخیان، دعوت به جانب بهشت را دریافت نمیکنند و یا از پیروی به آن، ناتوانند؛ و هم چنین بهشتیان، نسبت به دعوت به سوی دوزخ، چنان که فرموده: یَوْمَئِذٍ یَتَّبِعُونَ الدَّاعِیَ؛(7)و ایضاً: یَوْمَ یَدْعُ الدَّاعِ إِلی شَیْءٍ نُکُرٍ خُشَّعاً أَبْصارُهُمْ یَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْداثِ کَأَنَّهُمْ جَرادٌ مُنْتَشِرٌ مُهْطِعِینَ إِلَی الدَّاعِ؛(8)بلی هر کسی به دنبال خواننده خود پیش میرود، یا به بهشت میرسد و یا به دوزخ میافتد؛ در آن روز هر کسی از خویشتن و از اندرون ذات خود، راننده و کَشندهای دارد، میبرد او را به جایی که باید ببرد؛ چنان که فرموده: وَ جاءَتْ کُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ.(9)در حدیث هست که رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فرموده: مَن ذُکِرتُ عِندَهُ فَنَسِیَ اَن یُصَلِّیَ عَلَیَّ اَخطَأهُ اللهُ بِهِ طریقَ الجنّةِ؛(10)و ایضاً: مَن نَسِیَ الصّلوةَ عَلَیَّ اَخطَأَ طریقَ الجَنَّةِ؛(11)و ایضاً: مَن سَلَکَ طَریقاً یَطلُبُ فیه عِلماً سَلَکَ اللهُ بِهِ طَریقاً اِلَی الجَنَّةِ؛(12)و از امام صادق علیه السّلام : یَأتی یَومَ القِیمَةِ شَیئٌ مِثلُ الکُبَّةِ فَیَدفَعُ فی ظَهرِ المُؤمنِ فَتُدخِلُهُ الجَنَّةَ فَیُقالُ هذاَ البِرُّ.(13)
نظر ما از گفتگو در این مساله این است که با آیات کریمه و احادیث آموزگاران قرآن علیهم السّلام ، اثبات کنیم که خانوادههای بهشتی و هم بندهای جهنمی از همین اعمال دنیوی، آفریده میشوند. تا بدین طریق ثابت گردد که: اعمال، باقی و پایدارند؛ و این که بعضی گفتهاند که عمل عرض است! و به محض صدور، منعدم میشود، هیچ تکیهگاه
1) . معارج (70) / آیه 43. روزی از گورها با سرعت بیرون میآیند، گوئیا که آنان به سوی هدفهای نصب شدهای شتابان میروند.
2) . واقعه (56) / آیه 27 و 41.
3) . واقعه (56) / آیه 27 و 41.
4) . حاقه (69) / آیه 19 و 25 انشقاق (84) / آیه 10.
5) . حاقه (69) / آیه 19 و 25 انشقاق (84) / آیه 10.
6) . حاقه (69) / آیه 19 و 25 انشقاق (84) / آیه 10.
7) . طه (20) / آیه 108. در آن روز، خواننده را پیروی میکنند.
8) . قمر (54) / آیه 7 و 8. روزی خواننده، به جانب چیزی ناشناس میخواند؛ در حالی که چشمهایشان رو به پائین است از گورها بیرون میآیند به طوری که گوئیا ملخهای پراکندهای هستند، در حالی که شتابان و با توجه دقیق، به سوی خواننده روانند.
9) . ق (50) / آیه 21. هر کسی در حالی که رانندهای با او هست میآید.
10) . سفینة البحار، ج2، ص50، س10. هر کس که من در نزد او ذکر شوم و او فراموش کند که بر من صلوات گوید، خداوند با همین فراموش کاری، او را در راه بهشت، به خطا میاندازد.
11) . مکارم الاخلاق، ص19، س19 الدر المنثور، ج5، ص218، س29. هر کس که صلوات بر من را به فراموشی سپارد راه بهشت را گم میکند. عقاب الاعمال صدوق، ص 24.
12) . کافی، ج2، ص219، س7. هر کس راهی را برای طلب دانشی برود، خداوند او را با این راه روی، به سوی بهشت راه میبرد.
13) . کافی، ج2، ص158، س12 وافی، کتاب الایمان و الکفر، ص93، س24. در روز قیامت، چیزی مانند دفع کردن و به پیش راندن، میآید و مؤمن را از طرف پشت، به جلو پرتاب میکند و او را داخل بهشت میگرداند و گفته میشود که: این، نیکو کاری است.
علمی ندارد و فاقد ارزش است؛ و ثابت شود که اعمال، تطوّراتی دارند بس عجیب و تجسماتی واقعاً غریب که چشم بشری آنها را ندیده و گوش احدی نشنیده (آن طور که باید بشنود) و به خاطری هم خطور نکرده.
در عالم آخرت، نوعی ازدواج عمومی و همگانی خواهد بود، شامل نیکوکاران و بدکاران؛ چنان که میفرماید: وَ إِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ... عَلِمَتْ نَفْسٌ ما أَحْضَرَتْ؛(1)میدانیم که جمع محلّی به ال «النُّفوس» مفید عموم است.
این ازدواج کیانند و مردم با کدام زوج یا زوجهها، ازدواج خواهند کرد؟ یکی از سه پاسخ(2)شاید داده شود: اول این که: هر کسی با موجودی متناسب و شبیه با خود، جفت میشود؛ منتهی جفت متناسب و شبیه با نیکان، نیک، و متناسب با بدان هم، بد خواهد بود؛ دوم این که نیکوکاران با پریان و حوریان، و بدکاران هم با شیاطین و دیوان قرین میشوند؛ سوم این که: روح هر کسی با بدن او، جفت شود! این پاسخ سوم، سازگار یا هم سنخ بودن روح با عمل است! (و ما در کتاب «ساختمان آینده انسان» با تفصیل در این باره سخن گفتهایم) و پاسخهای دیگری نیز در بعضی از تفاسیر نقل شده است.(3)
آن چه مسلّم است این است که به طور واضح از آیه فهمیده میشود که: هر کسی این زوج اخروی را، خود در دنیا آماده میکند و آن را با خودش به آخرت میبرد و در آن جا او را احضار مینماید.
نزدیکترین سخن این است که: هر کسی در آخرت، با عمل دنیوی خود (که روح او را میسازد) جفت و قرین میشود، (4)عمل نیک در اندام حوراء عیناء که با عامل خود «تِرب مُوافق»(5)و کفو کامل است، ظهور مییابد و عمل بد هم در قیافه شیطانی پلید و دیوی منفور.
خداوند متعال، از ازدواج خصوصی نیکوکاران، عجیب خبر داده: زوجههای زیبای آن را به نام «حَوراء چشم درشت» خوانده است؛(6)ما یقین داریم که این نام گذاری خالی از مناسبت نیست، و حتماً این کلمه، در نزد آفریدگار متعال، بهترین و مناسبترین الفاظ بوده است، پس لازم است که ما در ماده «حور» بررسی کنیم تا شاید وجه این تسمیه را به دست آوریم.
در قرآن کریم هست: إِنَّهُ ظَنَّ أَنْ لَنْ یَحُورَ؛(7)در این آیه به قرینه مقام میفهمیم که: معنای حور، برگشتن و دوباره زنده شدن و دوباره آمدن و بر انگیخته شدن و بیرون آمدن و امثال اینها و یا نزدیک به آنهاست؛ در معیار اللغة گوید: جایی را که آب در آن جمع شود و رفت و آمد کند حائر میگویند؛ و در اقرب الموارد هست: حار یحور حورا، رجع؛ از این گونه موارد استعمال و کلمات اهل لغت فهمیده میشود که: به زوجه بهشتی بدین جهت حوراء گفته میشود که او در روز معاد، از عدم، پا به وجود نمیگذارد بلکه پیش از قیامت هم، روزگاری وجود داشته، و پس از مدتها خاموشی و پنهانی، در آن روز برگشت کرده و خودنمایی میکند.
1) . تکویر (81) / آیه 7 و 14 و آن گاه که جانها، با زوج گردانیده میشوند... داند هر کس که چه چیزی حاضر آورده است.
2) . مجمع البیان، ج10، ص444.
3) . نفحات الرحمن، ج4، ص423.
4) . این احتمال را در نفحات الرحمن و تفسیرهای دیگری نیز ذکر کردهاند.
5) . اقتباس از آیه 33 سوره 78 نباء.
6) . دخان (44) / آیه 54 طور 52 / 20.
7) . انشقاق (84) / آیه 14. او چنین پنداشت که هرگز برگشت نخواهد کرد.
و ظاهراً مقصود از تشبیه حوریان جنت به «لؤلؤ مکنون» بیان همین وجود نهان آنان در دنیا میباشد؛ میفرماید: وَ حُورٌ عِینٌ کَأَمْثالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَکْنُونِ؛(1)معلوم است که «کَأَمْثالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَکْنُونِ» خبر است برای مبتدای محذوف «هُنّ» بنابراین، جمله، اسمیه است و ظرف تشبیه هم زمان تکلم است؛ یعنی: حوریان بهشت در همین دنیا مانند لؤلؤهایی هستند که در اندرون صدف پنهاناند؛ نه این که ظرف تشبیه، آخرت باشد و حوریان هم بعدها مانند لؤلؤ پوشیده شوند.
زمخشری تصور کرده است که: مکنون، اشاره به گرانبها بودن لؤلؤ میباشد که از اغیار محفوظش میدارند؛(2)ولی آیه دیگر فساد این توهم را آشکار میکند و خوب میفهماند که مطلب، خیلی از این تصویرات بالاتر است: میفرماید: وَ عِنْدَهُمْ قاصِراتُ الطَّرْفِ عِینٌ کَأَنَّهُنَّ بَیْضٌ مَکْنُونٌ؛(3)در این آیه کریمه، حوریان را در عوض لؤلؤ، به تخم مرغ تشبیه فرموده تا این تصور به میان نیاید که مقصود از مکنون، بیان گرانبها بودن حوریان است؛ و میخواهد بفهماند که حوریان بهشت، هم اکنون در همین دنیا موجود میباشند ولی نه به طور ظاهر و آشکار، بلکه به طرزی که لؤلؤ در میان صدف، موجود میباشد و همان گونه که لؤلؤ برای پروریده شدن، بایستی مدتی در داخل صدف محبوس بماند؛ حوریان بهشتی هم لازم است که برای پرورش یافتن، مدتهایی در این جهان، در حالت اختفا باقی بمانند.
معنای یاد شده، با تشبیه حوریان، به تخم مرغ پوشیده نیز کاملا حاصل میشود، چنان که تخمها مدتی در زیر بال و پرهای مرغ، پنهان میمانند و هنگامی که وقت اختفاء پایان یافت، جوجههای زیبا و قشنگ و حیوانهایی با اراده و فعال و نافع از آنها بیرون میآید، حوریان هم تا قیامت و بروز یافتن جنت و جهنم، بایستی در اختفاء به سر برند تا پرورش لازم را بیابند، در این دنیا در کمون جهان پنهان میشوند و در لا به لای موجودات عالم، پوشیده و مستور میمانند و در آینده، در زندگی نوین، در اندام انسانهایی بسیار زیبا و فوق العاده شیرین و نمکین، ظهور میکنند.
چنین به نظر میرسد که کریمة مبارکة: حُورٌ مَقْصُوراتٌ فِی الْخِیامِ؛(4)نیز مانند آیههای ذکر شده است، به این معنی که آن حوریها اکنون موجود هستند ولی در سرا پردهها و چادرهایی در حالت اختفا به سر میبرند و هنوز موقع ظهورشان نرسیده است و مانند طفلی که در نه ماهگی زائیده میشود، آنان هم در روزی که به نام روز فصل و جدا شدن هر چیز از هر چیز، شناسانیده شده، از بندها رها گردیده و از زندان خیمهها بیرون میآیند.
کریمة وَ زَوَّجْناهُمْ بِحُورٍ عِینٍ؛(5)در دو مورد از قرآن کریم با صیغه ماضی و جمله خبریه، از وقوع تزویج مؤمنین نیکو کار با حوریان، صریحاً خبر میدهد، و خوب میفهماند که حوریان بهشتی نه فقط اکنون در این دنیا هستند بلکه حتی با شوهران خود، ازدواج هم دارند و بدین طریق تمام آن چه را که در این بحث شرح گردید با کمال وضوح میرساند و الحق جایی برای چون و چرا باقی نمیگذارد، خصوصاً اگر دقت شود، صیغه (زوجنا هم) در سوره دخان در میان دو فعل مضارع «یلبسون» و «یدعون» عمدا و دانسته، ماضی آورده شده است.(6)
1) . واقعه (56) / آیه 22 و 23 برای آنان حوریهایی هست مانند لؤلؤ پوشیده و پنهان.
2) . کشاف، ج3، ص174.
3) . صافات (37) /48 و 49. و در نزد آنان زنانی کوتاه نگاه (که نظرشان به غیر زوجشان نمیافتد) هست که چشمشان درشت است؛ گوئیا که آنان تخم مرغهایی میباشند که نهان و پوشیده باشد.
4) . الرحمن (55) / آیه 72. حوریهایی «در آن بهشتها هستند» که در سرا پردهها نگاه داشته شدهاند.
5) . دخان 54 44 و طور (52) / آیه 20. و آنان را با حوریانی چشم درشت، ازدواج دادیم.
6) . یَلْبَسُونَ مِنْ سُندُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ مُتَقابِلِینَ کَذلِکَ وَ زَوَّجْناهُمْ بِحُورٍ عِینٍ یَدْعُونَ فِیها بِکُلِّ فاکِهَةٍ آمِنِینَ.
تا این جا چنین به دست آمد که: اولاً حوریان بهشت، هم اکنون به طور نهان در همین جهان، وجود دارند؛ و ثانیاً، در روز قیامت ظهور کرده و با شوهران خود عروسی میکنند؛ این دو خاصه، بدون اندک فرق، درباره عمل انسان هم صادق است: عمل هم در این جهان، موجود و پنهان است؛ عمل هم در روز قیامت ظاهر میگردد و دیده میشود؛ و گفتیم که عمل با عامل خود، ازدواج میکند؛ بنابراین، چنین حدس میزنیم که: حوریان بهشتی از اعمال دنیوی نیکوکاران، آفرینش مییابند؛ اخبار و آیاتی هم با کمال وضوح، این حدس ما را تصدیق میکنند:
در خبر وارد شده: سَئَلَ ابو بصیرٍ اَبا عبدِاللهِ علیه السّلام عَنِ الحورِ العینِ فَقالَ لَهُ جُعِلتُ فِداکَ: خَلقٌ مِن خَلقِ الدّنیا امَ خَلقٌ مِن خلقِ الجنةِ؟ فقالَ لهُ ما انتَ و ذاکَ علیکَ بِالصَّلوةِ فَاِنّ آخِرَ ما اَوصی بِهِ رَسولُ اللهِ صلّی الله علیه و آله و سلّم ، وَ حَثَّ علیه، الصَّلوةُ؛(1)امام صادق علیه السّلام ، به طرز دقیق و خفی، پاسخ پرسش ابو بصیر را داده، و چنین فهمانیده است که: حورالعین از نماز آفریده میشود. و نفرموده که از مخلوقات دنیا نیست، زیرا که در اصل، موجودی از موجودات دنیاست؛ و نفرموده که از مخلوقات جنت نیست، زیرا که در زمان بروز جنت و با ظهور آن، حوریان هم بارز میشوند و ظهور پیدا میکنند.
و در قرآن کریم هست: قُلِ اللَّهَ أَعْبُدُ مُخْلِصاً لَهُ دِینِی فَاعْبُدُوا ما شِئْتُمْ مِنْ دُونِهِ قُلْ إِنَّ الْخاسِرِینَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِیهِمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ؛(2)ظاهراً با آیه نخست فهمیده میشود که مراد از اهل در آیه دوم، خانواده اخروی است نه دنیوی، چون که ظاهراً مراد از این اهل، خانواده ایست که با شرک، از دست میرود و با اخلاص، تحصیل میگردد. و میدانیم که خانوادههای دنیوی، همیشه این طور نیستند، زیرا خیلی یافت میشود که مشرک، دارای خانواده دنیوی بوده و مخلص هم تنها و در غربت زیست نماید.
پس، بنابر استظهار فوق، از آیه چنین به دست میآید که: خانواده بهشتی با پرستش به خدا و اخلاص دین از شرک، تحصیل میگردد.
و ایضاً: احْشُرُوا الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ أَزْواجَهُمْ وَ ما کانُوا یَعْبُدُونَ؛(3)میدانیم که جمع مضاف «اَزواجَهُم» افادة عموم میکند، با این که بعضی از ستمگران نامی جهان، مانند فرعون ملعون، زوجة مرحوم(4)داشتهاند که یقیناً در زمره ستمگران محشور نمیشوند؛ از این جا میفهمیم که مراد از «ازواج» در این آیه، اعمال آن ستمگران است؛ ازواجی است که در کریمه: وَ إِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ؛ چنان که بیان گردید، نام برده شده است.
در فردوس برین، علاوه بر ازواج یاد شده، خدمتگزاران ابدی نیز خواهند بود: خداوند متعال آنان را در قرآن کریم غلمان و ولدان مخلّدان نامیده است: فرموده: وَ یَطُوفُ عَلَیْهِمْ غِلْمانٌ لَهُمْ کَأَنَّهُمْ لُؤْلُؤٌ مَکْنُونٌ؛(5)و ایضاً: وَ یَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدانٌ
1) . وسائل الشیعه، ج1، ص214، س37. ابو بصیر از حضرت صادق علیه السّلام درباره حور العین پرسش کرد و گفت فدایت شوم آیا مخلوقی از مخلوقات دنیاست یا مخلوقی از مخلوقات بهشت است؟ فرمود: چکار با این داری، بر تو باد نماز، حقیقت این است که: آخرین چیزی که رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم درباره آن، سفارش فرمود و بر آن ترغیب کرد، نماز بود.
2) . زمر (39) / آیه 14 و 15. بگو خدا را میپرستم، دین خود را برای او خالص میگردانم شما غیر او هر چه میخواهید بپرستید؛ بگو همانا زیان کاران، کسانی هستند که خود و خانواده خود را در روز قیامت به زیان دادند.
3) . صافات (37) / آیه 22. جمع کنید و بیاورید کسانی را که ظلم کردند و ازواجشان را و آن چه را که عبادت میکردند.
4) . رجوع شود به سوره تحریم (66)/ 11.
5) . طور (52) / آیه 24. و در پیرامونشان، پسران جوانشان گردش میکنند، گوئیا که آنان لؤلؤهای پنهانند.
مُخَلَّدُونَ إِذا رَأَیْتَهُمْ حَسِبْتَهُمْ لُؤْلُؤاً مَنْثُوراً؛(1)خداوند متعال، وجود آینده آنان را هم به لؤلؤهایی که رشته پیوندشان پاره میشود و پراکنده شده و هر کدام در سویی از اطاق غلطان غلطان حرکت میکنند، (2)تشبیه فرموده است؛ از این تشبیه چنین بر میآید که: این غلمان نیز مانند حوریان، در این زندگی به طور خفی، آن گونه که لؤلؤ در صدف، پنهان است، وجود دارند؛ و در زندگی بهشتی هم، نظیر لؤلؤهایی که پراکنده میشوند، در پیرامون صاحب خود در حالی که متلألأ میباشند طواف میکنند و بروز یافته به فعالیت میپردازند؛ و چون عمل انسان هم، این دو وصف را داراست، به طوری که ذکر شد و تأیید هم گردید؛ پس پی به این حقیقت میبریم که: این غلمان هم مانند حوریان، از اعمال خود بهشتیان آفریده میشوند.
درباره غلمان، از خود دو آیه یاد شده هم، میتوانیم به دست بیاوریم که از اعمال صاحب خود، ساخته میشوند: از این خدمت گزاران در یک آیه، غلمان و در آیه دیگر هم ولدان تعبیر آورده، برای این که این حقیقت را بفهماند که: این پسرهای جوان، ولادت یافته و زائیده شدهاند؛ درست مانند لؤلؤ که مدتی در صدف، مکنون میماند و به تدریج تکون یافته و بعداً از آن زائیده شده و ولادت مییابد.
حقیقت این است که: عمل کردن، نوعی از زائیدن است. همان طور که نطفه آدمی، پس از آن که در شکم مادر تغذی کرد و نمو کافی و رشد لازم را دید، قدم به این زندگی میگذارد، یعنی زائیده میشود، عمل انسان هم همین طور از بدن انسان زائیده میشود؛ به این معنی که آدمی در این زندگی، موادی را از جهان (که در واقع، تخم عمل باید شمرده شوند) اخذ میکند و پرورشهای لازمی به آنها میدهد، و در مواقع عمل، به محض اراده کار، آنها را از خود، دفع میکند و میزاید.
در این دنیا، فرزندان این زندگی در مواقع پیری و درماندگی پدران و مادران (زایندههای خود) به آنان کمک میکنند، نان و آب و پوشاک و مسکن برای آنان تهیه مینمایند، غلمان هم فرزندانی هستند که در آن دنیا، برای زایندههای خود، لوازم زندگی اخروی را فراهم میآورند و در هر آن در دسترس آنان قرار میدهند.
آری اعمال انسان، ولدانی هستند که در این دنیا از عاملان، زائیده میشوند و در کمون جهان به تدریج و با آرامش، پرورش مییابند و بدون این که کسی خبر دار شود بزرگ میشوند و در آن جهان به یاری والد و زاینده خویش میشتابند. چه معنایی بهتر و روشنتر از این، برای ولدان بودن غلمان، میتوان پیدا کرد؟!.
فرق بزرگی که در میان فرزندان این زندگی و فرزندان آن زندگی هست، این است که فرزندی اینان محدود به زندگی نا پایدار دنیاست ولی فرزندی آنان، الی الابد است؛ و شاید برای همین است که خداوند متعال غلمان بهشت را با «ولدان مخلدون» توصیف کرده است؛ و بر عکس، درباره نسب دنیوی هم فرموده: فَإِذا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ؛(3)و هر دو فرزند، در این باره نظیر یک دیگر هستند که هر دو صالح و نا صالح دارند؛ و آیه کریمه: احْشُرُوا الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ أَزْواجَهُمْ، که نقل و شرح شد، نظر به ولدان ناصالح دارد.
1) . انسان (76) / آیه 19. و در پیرامونشان، فرزندانی ابدی الوجود گردش میکنند، وقتی که آنان را میبینی، میپنداری که لؤلؤهای پراکنده شدهای هستند.
2) . اذا ظرف مستقبل است.
3) . مومنون (23) / آیه 10. و آنگاه که در صورتها (ی آدمی یعنی بدنهایشان) دمیده شود، دیگر نسبی در میان آنان در آن روز، نخواهد بود.
در این معنی که: اعمال صادر شده از بشر، مانند طفلهایی هستند که عاملین، آنها را از خود میزایند، حدیثی شریف و بسیار عجیب از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت شده است: مَثَلُ الّذی لایُتِمُّ صَلوتَهُ کَمَثَلِ حُبلی حَمَلَت حَتّی اِذا دَنا نِفاسُها اَسقَطَت فَلا هِیَ ذاتُ حَملٍ وَلا ذاتُ وَلَدٍ؛(1)از این خبر به طور واضح فهمیده میشود که: نمازگزاران، نماز را میزایند. البته با زایشی نکره و ناشناخته.
بعضی از اخبار، سند صحت خود را از خود و در متن خود دارا میباشند، و از این گونه احادیث در این کتاب فراوان است؛ هیچ داعی بر جعل این گونه روایات نه از بابت سیاستهای غلط و نه از جهت حب و بغضهای بیجا، نیست؛ تا کسی از حقیقت عمل و طرز صدور و بقای آن و بالاخره از منافع و مضار اخروی آن به طور کامل واقف نباشد، امثال خبر فوق را نمیتواند بسازد؛ و ضمناً با این مطالعه ناقص، به این حقیقت پی میبریم که عالیترین حکمت و فلسفه، در تضاعیف اخبار آل محمد علیهم السّلام نهفته شده است.
حدیث دیگری هم در معنای حدیث فوق یافتهایم: از آن حضرت صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت شده: مَن لَم یُتِمَّ وُضوئَهُ وَ رُکوعَهُ وَ خُشوعَهُ فَصَلوتُهُ خِداجٌ؛(2)خِداج بر وزن کِتاب، ناقص الخلقه و سقط شده را گویند. و از امیر المؤمنین علیه السلام دربارة تأویل نماز روایت شده است که فرموده: من لم یعلمها فهی خداج.(3)
و ایضاً در همین معنی که: عمل نیک انسان، برای او در بهشت. اهل و مال میشود از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده: الموتور اهله و ماله من ضیع صلوة العصر؛ قیل و ما الموتور اهله و ما له قال لایکون له اهل و لا مال فی الجنة؛(4)و حدیثی در این معنی دربارة مطلق نماز، از امام صادق علیه السلام نقل شده است.(5)به طوری که خداوند متعال اعمال انسان را ولدان و غلمان و ازواج نامیده است، فرزندان دنیوی و ولدان این زندگی را هم رد بعضی از آیات، عمل خوانده است. به نوح علیه السلام دربارة پسرش چنین فرمود: انه لیس من اهلک انه عمل غیر صالح؛(6)در این آیه، ضمناً چنین میفهماند که: خاندان هر کسی عمل صالح او است. و دربارة آن مرد قبطی هم که موسی علیه السلام او را کشت، از قول آن حضرت چنین حکایت فرموده است: هذا من عمل الشیطان؛(7)هذا اشاره به آن مرد است.
شاید مقصود حضرت کردگاری این بوده است که به این حقیقت تنبیه فرماید که: فرزند آدمی و عمل او، دو مصداق از یک کلی هستند و هر دو از انسان زائیده میشوند و هر دو در آینده در آن وقت که بزرگ شدند، از والد و زایندة خود دستگیری میکنند و او را شاد مینمایند و یا موجب درد و رنج او گردیده و آزارش میدهند. منتهی یکی از این دو ولید، در این جهان پنهان، و دیگری محسوس و نمایان است؛ یکی از آن دو، عمر فرزندیش کوتاه است چه خوب باشد و
1) . سفینة البحار، ج2، ص45، س25. ترجمه در پاورقی بعدی.
2) . مستدرک الوسائل، ج1، ص173، س32. هر کس وضو و رکوع و خشوعش را تمام نکند، پس نمازش ناقص الخلقه و سقط است.
3) . سفینة البحار، ج2، ص45، س22. هر کس نمازش را نداند یا معنای آن را نفهمد یا فکرش در جای دیگری باشد پس نمازش سقط و ناقص است.
4) . من لا یحضره الفقیه، ص58، س22 سفینة البحار، ج2، ص44، س12 مستدرک الوسائل، ج1، ص187، س19. کسی که خانواده و مالش کشته شده و از دستش رفته و تنها مانده است، (رجوع شود به اقرب الموارد) کسی است که نماز عصرش را تباه نماید. گفته شد: چیست آن که خانواده و مالش کشته شود (و در نسخة دیگری هست: ای اهل له؟ یعنی کدام خانوادهاش کشته میشود) فرمود: در بهشت نه خانوادهای برای او خواهد بود و نه مالی.
5) . روضة الواعظین، ص270، س5.
6) . هود (11) / آیه 46. واقع این است که او از خاندان تو نیست، زیرا که او عمل ناصالح است.
7) . قصص (28) / آیه 15. (موسی) گفت: این مرد از عمل شیطان است.
چه بد، روزی از زایندة خود جدا میشود و راه مخصوص به خود را مانند او میپیماید و دیگری عمر فرزندیش بسیار زیاد و الی الابد است و پیوسته با والد خود میماند و همیشه موجب شادی و یا غم او میشود.
جناب ملاصدرا میگوید: آغاز احوال پیغمبران علیهم السلام این است که نشأة آینده در خواب به ایشان جلوهگر میگردد و حقایق اشیاء را در لباس اشباح مثالی تصور مینمایند.(1)
باید بدانیم که رؤیای پیغمبران و جانشینان مطهر آنان علیهم الصلوة و السلام به طور کلی مطابق با واقع بوده، بلکه مشاهدة تصویری از نفس الامر است؛ قرآن کریم رؤیاهایی از آنان نقل کرده و در جای حقیقت گذاشته است و خود آنان هم رؤیاهای خودشان را چیزی جز واقع مطلب و عین حقیقت نمیدانستهاند.(2)
و از امیر المؤمنین علیه السلام هم نقل شده: رؤیاء الانبیاء وحی.(3)
حدیث مفصلی از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده است که تطوّرات اعمال انسان را در روز قیامت با بهترین بیان و شیرینترین تعبیر، توضیح میدهد؛ این حدیث شریف را شهید راه حقیقت و قربانی دین و فضیلت، جناب ابو علی، فتال نیشابوری در روضة الواعظین، تنجیم، و نجوم آن را به ابواب کتاب، تقسیم کرده است و تمام آن را صدوق در امالی(4)و بعداً هم نوری در دارالسلام(5)از آنجا و از کتاب «فضایل الاشهر الثلثة» نقل فرمودهاند. و از عامه، جلال الدین سیوطی، آن را در جامع صغیر آورده است.(6)اینک ترجمة آن را از نظر میگذرانیم:
روز جمعه 14 صفر سال 368 بود که ابو جعفر صدوق... چنین نقل کرد که راوی گفت: در خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بودیم که فرمود: دیشب عجایبی در رؤیا دیدم، گفتم یا رسول الله جان و اهل و اولاد ما فدایت باد، در خواب چه دیدی؟ فرمود: مردی از امتم را دیدم که ملک الموت آمده بود روحش را بگیرد، پس نیکی او به والدین بیامد و او را از وی منع کرد. و مردی از امتم را در خواب دیدم که عذاب قبر برای او، بسط داده شده بود، وضویش آمد و آن را از وی منع کرد. و مردی از امتم را در خواب دیدم که شیطانها پیرامون او را فرا گرفته بودند، یادآوردن خداوند عزوجل آمد و او را از میان آنان نجات داد. و مردی از امتم را دیدم که فرشتگان عذاب پیرامون او را گرفته بود، پس نماز او آمد و او را از آنان منع نمود. و مردی از امتم را دیدم که از شدت تشنگی زبانش را بیرون آورده بود به هر حوضی که میخواست وارد شود منعش میکردند، روزة ماه رمضان آمد و به او آب نوشانید و سیرابش کرد. و مردی از امتم را دیدم در حالی که پیغمبران حلقه حلقه نشسته بودند به هر مجلسی که آمد رانده شد، غسل جنابتش آمد و از دست او گرفت و در پهلوی من نشانید. و مردی از امتم را دیدم که جلو او تاریک بود و از دنبال او تاریکی بود و از جانب راستش تاریکی بود و از طرف چپش تاریکی بود و از زیرش تاریکی بود در ظلمت فرو رفته بود، پس حج و عمرهاش آمد و او را از ظلمت بیرون آورنده و به نور و روشنایی داخل کردند. و مردی از امتم را دیدم که با
مؤمنین سخن میگفت و آنان با او سخن نمیگفتند، صلة رحم آمد و گفت: ای مؤمنان با او سخن گویید زیرا که او صلة رحم میکرد، پس مؤمنان با او سخن گفتند و او نزد آنان ماند. و مردی از امتم را دیدم که از حرارت آتشها و شرارههای آنها، خودش را با دست و روی خود، حفظ میکرد. پس صدقهاش آمد و بر سرش سایه انداخت و بر صورتش پرده گردید. و مردی از امتم را دیدم که فرشتگان عذاب از هر طرف او را گرفته بودند، پس امر به معروف و نهی از منکر آمدند و او را از میان آنان خلاص کردند و با فرشتگان رحمت گذاشتند. و مردی از امتم را دیدم که بر دو زانو افتاده بود و در میان او و رحمت خدا، حجابی بود پس اخلاق نیکویش آمد و از دستش گرفت و او را داخل رحمت خدا کرد. و مردی از امتم را دیدم که نامة عملش به جانب چپش فرود آمد پس ترس او از خداوند عزوجل آمد و نامهاش را گرفت و در جانب راستش قرار داد. و مردی از امتم را دیدم که موازینش سبک آمد پس نمازهای زیادی که خوانده بود بیامدند و موازینش سنگین گردید. و مردی از امتم را دیدم که بر کنارة دوزخ ایستاده بود پس امیدواریش به خداوند عزوجل آمد و او را از آنجا به کناری کشید. و مردی از امتم را دیدم که درمیان آتش افتاد، پس اشکهایی که از ترس خدا گریه کرده بود آمدند و او را از آنجا بیرون آورند. و مردی از امتم را دیدم که بر روی صراط چنان میلرزید که برگ درخت خرما در روز وزیدن باد سخت، پس حسن ظنی که به خدا داشت آمد و لرزهاش را ساکن گردانید و او بر صراط راه رفت. و مردی از امتم را دیدم که گاهی بر روی صراط خیلی سنگین راه میرود و گاهی با دستها و شکم خود میخزد و گاهی هم به آن چنگ میزند و آویزان میماند، پس صلوات گفتنش بر من آمد و او را بر روی قدمهایش بر پا نگاه داشت و بر روی صراط راه رفت. و مردی از امتم را دیدم که به درهای بهشت رسیده بود ولی به هر دری که میرسید بسته میشد، پس شهادت دادن او به لا اله الا اللّه که از روی صدق گفته بود، آمد و درها را برای او باز کرد و او داخل بهشت شد.
و در حدیث دیگری هم چنین هست:(1)حضرت پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم ، به اصحاب خود زیاد میفرمود: آیا کسی از شما خوابی دیده است؟ در بامداد یکی از روزها به ما فرمود: شب دو نفر به نزد من آمدند و گفتند با ما بیا، پس با آنان به راه افتادم، مرا به جانب زمین بیرون بردند.
به مردی رسیدیم که خوابیده بود و مرد دیگری هم در بالای سر او با سنگ بزرگی ایستاده بود پس ناگهان دیدم که سنگ را بر سر او میکوبد و سرش را پایمال میکند و سنگ میغلطد و آن طرف میافتد، پس به دنبال سنگ میرود و آن را بر میدارد و تا او بر گردد سر او صحت مییابد و همان طور که بود میشود، سپس باز به سوی او بر میگردد و کاری را که کرده بود باز به جا میآورد. گفتم سبحان اللّه این چیست؟! آن دو نفر گفتند حالا بیا با ما (منظورشان این بوده است که توضیح مطلب را بعداً خواهند گفت).
رفتیم به مردی رسیدیم که بر قفا خوابیده و مرد دیگری با حربة آهنین سر کج، بالای سر او ایستاده، ناگهان به یک جانب او میآید و گوشه دهان و سوراخ بینی و چشم او را تا پشت سر او پاره میکند، سپس به جانب دیگر او میرود و همان کار را که کرد، باز به او میکند، و آن گاه که از این طرف فارغ میشود، آن طرف صحت مییابد و همان طور که بود میشود و او بر میگردد و کاری را که در بار اول کرده بود، باز میکند. پس گفتم سبحان اللّه این چیست؟! گفتند بیا.
1) . دارالسلام، ج1، ص51. از دعوات راوندی.
رفتیم به جایی که مثل تنوری بود رسیدیم، و در میان آن، چیزهایی انداخته شده بود و صداهایی شنیده میشد، با دقت نگاه کردیم دیدیم که در آن جا مردها و زنهای لختی هستند و شعلهای از طرف پائین به سویشان میآید و وقتی که به آنان میرسد ناله و فریاد میکنند. به آنان گفتم اینان چه چیز هستند؟! گفتند بیا برویم.
پس رفتیم و به نهری قرمز رنگ که مثل خون بود رسیدیم ناگهان دیدیم که در کنار نهر، مردی هست و در نزد او سنگهای زیادی هست و دیدیم که شنا کنندهای شنا میکند و به سوی همان مرد که سنگ در نزد او هست میآید و دهان خود را برای او باز میکند و او سنگی بر دهان او میاندازد و او میرود و شنا میکند و بعدا باز به طرف او بر میگردد، و هر وقت که به سوی او بر میگردد دهانش را برای او باز میکند و او سنگی به دهان او میاندازد. به آن دو نفر گفتم: اینان چیستند؟! به من گفتند حالا بیا برویم.
رفتیم به مردی رسیدیم بسیار کریه المنظر، بد قیافهترین همه مردمان بود، ناگهان دیدیم که در نزد او آتشی هست و او آن را شعله ور میسازد و به اطراف آن آب میدهد. به آنان گفتم این چیست؟! گفتند بیا برویم.
پس رفتیم به باغی رسیدیم که نباتات بلندی داشت و در آن از هر نوع شکوفه و گلهای بهاری، بود و ناگهان در وسط باغ، مرد بلند قدّی را دیدیم که آن قدر قدش دراز بود و سرش به آسمان بالا رفته بود که نزدیک بود سرش را نبینیم، و در پیرامون او از همه بچههایی که دیدهام، بیشتر بچه بود؛ به آن دو گفتم: اینان چیستند؟! گفتند بیا برویم.
پس رفتیم تا به باغستان بزرگی رسیدیم که از آن بزرگتر و زیباتر باغی ندیدهام، به من گفتند بالا رو پس بالا رفتیم و در آن، به شهری رسیدیم که یک خشت از طلا و یک خشت از نقره بنا شده بود، پس به دروازه شهر رسیدیم و خواستار گشوده شدن آن شدیم، دروازه باز شد، داخل شهر شدیم، در آن شهر مردمانی با ما ملاقات کردند که بعضی از آنان، مانند زیباترین مردمان بودند و برخی هم مانند زشتترین آنان، آن دو نفر به آنان گفتند: بروید و در آن نهر فرو روید، پس دیدم که نهری عریض جاری است، گوئیا که آبش در سفیدی، شیر خالص است، پس رفتند و در آن فرو شدند سپس به سوی ما برگشتند و بدی از آنان رفته بود و دارای زیباترین رخسار شده بودند؛ پس آن دو به من گفتند. این، جنت عدن است و آن جا منزل تو است، پس چشمم به بالا افتاد، ناگهان دیدم قصری است که مانند ابر متراکم سفید است، به من گفتند: این است منزل تو، به آن دو نفر گفتم خدا به شما خیر دهد، بگذارید من داخل منزلم شوم، گفتند حالا نه و تو داخل آن میباشی. گفتم: من امشب چیزهای عجیبی دیدم، اینها چیستند که من دیدم؟! گفتند اکنون تو را خبر میدهیم:
اما مرد نخستین که دیدی سرش با سنگ پایمال میشد، او مردی است که قرآن را اخذ میکند بعداً آن را رفض و ترک میکند یا آن را میاندازد یا پارهاش میکند؛ و میخوابد و نماز واجب از او ترک میشود و آن عمل تا روز قیامت با او خواهد بود.
و اما مردی که به او رسیدی، نصف صورت و سوراخ بینی و چشمش تا پشت سرش پاره میشد مردی است که بامدادان از خانه خود بیرون میرود، دروغ میسازد که به همه جا میرسد و آن عذاب تا روز قیامت به او میشود.
و اما مردها و زنهای لخت که در جایی مثل تنور بودند، آنان مردان و زنان زنا کار بودند.
و اما مردی که به او رسیدی در نهر شنا میکند و سنگها به دهانش انداخته میشود او ربا خوار است.
و اما مرد بد منظری که در نزدش آتش هست و او آن را روشن میکند، مالک دوزخ است.
و اما مرد بلند قدی که در باغ بود، ابراهیم علیه السّلام بود، و بچههایی هم که در دور او بودند اطفالی هستند که بر فطرت مردهاند.
و اما مردمانی که بعضی زیبا بودند و بعضی هم زشت، آنان مردمانی هستند که عمل صالح را با عمل بد، به هم بر آمیختهاند، خداوند از آنان در گذشت؛ و من جبرئیل هستم و این میکائیل است.(1)
و از ابو علقمه روایت کردهاند که گفته: حضرت پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم با ما نماز خواند سپس روی به ما آورد و فرمود: شب گذشته عمویم حمزه و برادرم جعفر را دیدم که یک طبق از میوه سدر در پیش خود داشتند؛ ساعتی از آن خوردند، بعد آن میوه برگشت و انگور شد، و باز از آن خوردند سپس انگور برگشت و رطب شد، پس تا زمانی خوردند؛ من نزدیکشان رفتم و گفتم: پدرم فدای شما باد کدام یک از اعمال را با فضیلتتر یافتند؟ گفتند با همه پدران و مادران مان فدای تو باشیم، یافتیم که افضل اعمال صلوات گفتن بر تو و آب دادن به مردم و محبّت علّی ابن ابی طالب علیه السلام است.(2)
و از امام صادق علیه السّلام روایت شده که: اِنَّهُ صلّی الله علیه و آله و سلّم رَأی رِجالاً مِن نارٍ عَلی مَنابِرَ مِن نارٍ یَرُدّونَ الناسَ عَلی اَعقابِهِمُ القَهقَری وَ لَسنا نُسَمّی اَحَداً.(3)
چنین به نظر میرسد که اگر اعمال، از صدور یافتن از عاملین، در جهان و در میان موجودات آن، باقی بمانند بایستی که در آنها تأثیر داشته و از آنها متأثر باشند؛ نهایت این است که چون اعمال در این زندگی، ظاهر و بارز نیستند، اقلاً بایستی که مانند لؤلؤ در صدف و جنین در رحم و تخم نبات در زیر زمین و یا نزدیک به اینها باشند؛ و مسلم است که هر کدام از این مذکورات، در عین این که برای پرورش دیدن و تربیت یافتن، از موجودات پیرامون خود انفعال مییابد، آنها را منفعل هم میسازد؛ و خلاصه چنین حدس زده میشود که: هر عمل، علاوه بر این که در زندگی آینده، آثار داشته و یادگارهای شیرین و یا تلخ، نا چیز و یا عبرتانگیز، از خود به جا بگذارد.
با اندک تتبع در آیات قرآن و سخنان پیشوایان دین علیهم السّلام ، با وضوح به دست میآید که: اعمال نیک، دنیا را گلستان میکند و اعمال بد هم، صحرا و دریا را پر از آشوب و فساد مینماید؛ و حتی هر حادثه ناگواری که در زندگی کنونی رخ میدهد و عیش آدمی را مکدر کرده و حیات را در کام او تلخ مینماید، کلیتاً و بدون استثنا، همان اعمال بد و ناپسند خود افراد بشر است؛ بدین ترتیب میبینیم که این بحث هم یکی از استوارترین ادله، برای بقای اعمال است.
خداوند متعال میفرماید: وَ لَوْ أَنَّهُمْ أَقامُوا التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِیلَ وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ لَأَکَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ؛(4)این کریمه با ظاهر خود، آشکارا دلالت بر این میکند که: حسنات اعمال، نیکوترین اثر را در جهان و موجودات آن
1) . دارالسلام، ج1، ص53، س13. چنین دارد: حدیث فوق را در بحارالانوار از اعلام الدین خطابی نقل کرده. و در نهایة اثیریه در مادة «ثلغ» اشارهای به آن شده، و بخاری هم در صحیح خود آن را با اندک فرق آورده است.
2) . دارالسلام، ج1، ص43، س22.
3) . دار السلام، ج1، ص46، س2. حضرت پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم ، مردانی را دید که از آتشاند و بر منبرهایی از آتش نشسته و مردم را به جانب پشت سر، به طور قهقری، باز گشت میدهند؛ امام صادق علیه السّلام فرمود: ما کسی را نام نمیبریم.
4) . مائده (5) / آیه 66. اگر آنان تورات و انجیل را و آن چه را که از پروردگارشان به ایشان فرود آمده است به پا میداشتند، البته از بالای سر و از زیر پاهاشان میخوردند؛ یعنی آسمان و زمین برآنان نعمت میبارید.
دارند، عمل به کتابهای الهی، آسمان و زمین را برای انسان، برکت دهنده و نعمت رساننده میگرداند و آدمی از همین زندگی دنیوی که همه را از خود ناراضی کرده است، لذت میبرد و از عمر خویش بر خوردار و بهرهمند میشود.
و ایضاً: ظَهَرَ الْفَسادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ لِیُذِیقَهُمْ بَعْضَ الَّذِی عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ؛(1)این آیه صریح است در این که: اعمال زشت بد کاران، صحرا و دریا را پر کرده و فساد آنها همه جا را فرا گرفته است؛ و خداوند متعال،
همة اعمال را مکنون و در کمون نگاه نمیدارد و مقداری از آنها را در این زندگی، بیرون مینماید تا بدکاران، مزه اعمال بد و قبیح خود را بچشند و تلخی آن را احساس کنند تا شاید از عواقب بسیار وحشتناک آنها ترسیده و به درگاه خداوند پروردگار روی آورده و در ما بقی عمر، از اعمال بد عاقبت، پرهیز کنند.
روایت کردهاند(2)که ابن عباس گفت: در کتاب خدا چنین مییابم که: ستم، خانهها را ویران میسازد؛ و این آیه را خواند:فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ مَکْرِهِمْ أَنَّا دَمَّرْناهُمْ وَ قَوْمَهُمْ أَجْمَعِینَ فَتِلْکَ بُیُوتُهُمْ خاوِیَةً بِما ظَلَمُوا إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ؛(3)و در مجمع البیان فرموده: «در این آیه، دلالت هست به این که: ستم کردن، ویران شدن خانهها را به دنبال میآورد».
در این جهان متغیر، هر چیزی بدایتی و نهایتی دارد، پس مکر آنان هم بایستی آغاز و انجامی داشته باشد، خداوند متعال در کریمه یاد شده، چنین بیان میفرماید که مکر آنان در بدو پیدایش، مکر بود و بعداً برگشت یافته و عوض شد، و این شد که: خداوند آنان را هلاک کرد و خانههایشان را ویران ساخت؛ نتیجه این است که: مکر ماکرین، در جهان میماند، و آنان و خاندانشان را از جهان ریشه کن مینماید.
در خبر وارد است که حضرت ابوالحسن علیه السّلام فرمود: حَقٌّ عَلَی اللهِ اَن لایُعصی فی دارٍ اِلاّ اضحاها لِلشَّمسِ حَتّی تُطَهَّرها؛(4)علامه مجلسی در شرح این حدیث فرمود: کنایه از این است که: ظلم، دیار را ویران میسازد.(5)
و از حضرت امام صادق علیه السّلام روایت شده: اِنّ یمینَ الصَّبرِ الکاذبةَ تَترُکُ الدّیارَ بَلاقِعَ؛(6)تحمیل سوگند دروغ و اکراه و اجبار بر آن موجب ویرانی خانهها است و شش خبر دیگر هم مناسب این باب در ص270 و 271 عقاب الاعمال روایت شده است.
و از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت شده: اللهَ اللهَ فی عاجِلِ البَغیِ؛(7)و ایضاً: الحَجَرُ الغَصیبُ فی الّدارِ رَهنٌ عَلی خَرابِها.(8)
و از امام صادق علیه السّلام راویت شده: اِنّ مَن یَموتُ باِلّذُنوبِ اَکثَرُ مِمَّن یَموتُ بِالاجالِ وَ مَن یَعیشُ بِالأحسانِ اَکثَرُ مِمَّن یَعیشُ بِالأعمارِ.(9)
1) . روم (30) / آیه 41. فساد و تباهی در صحرا و دریا ظاهر گردید، با آن چه که دستهای مردم کسب کرد (با عملهای بد آنان) تا بعضی از عمل آنان را به آنان بچشاند: تا شاید که برگردند.
2) . مجمع البیان، ج7، ص227.
3) . نمل (27) / آیه 51 و 52. بنگر که عاقبت مکرشان چه طور شد؟ این شد که: ما آنان و قومشان را جمعاً هلاک کردیم، این است خانههایشان که با ستمگری خودشان فرود آمده و ویران شده است؛ مسلما در این، نشانهای هست برای مردمانی که دانا باشند.
4) . کافی، ج2، ص272. بر خداوند حق است که در هر خانهای که به اوعصیان و نا فرمانی شود آن را در جلو آفتاب بگستراند تا تطهیرش نماید.
5) . مرآة العقول، ج2، ص247، س7
6) . عقاب الاعمال، صدوق، ص269.
7) . نهج البلاغه، ج2، س173. بترسید از خدا بترسید از خدا درباره عواقب دنیوی ستم.
8) . نهج البلاغه، ج3، ص206. سنگ غصب شده در «بنای» خانه، گروگان ویرانی آن است.
9) . امالی شیخ طوسی، ص192. مسلماً کسانی که به وسیله گناهان میمیرند از کسانی که با اجلها از دنیا میروند بیشترند و کسانی که با احسان زنده میمانند از کسانی که با عمر طبیعی زندگانی میکنند زیادترند.
منه دل برین دولت پنج روز
بدود دل خلق خود را مسوز
خرابی و بد نامی آمد زجور
بزرگان رسند این سخن را بفور
بد و نیک چون هر دو می بگذرند
همان به که نامت به نیکی برند
به چشم خویش دیدم در گذرگاه
که زد بر جان موری مرغکی راه
هنوز از صید منقارش نپرداخت
که مرغ دیگر آمد کار او ساخت
در قرآن کریم فرماید: فَأَصابَهُمْ سَیِّئاتُ ما کَسَبُوا وَ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْ هؤُلاءِ سَیُصِیبُهُمْ سَیِّئاتُ ما کَسَبُوا؛(1)و ایضاً: یُرِیدُ اللَّهُ أَنْ یُصِیبَهُمْ بِبَعْضِ ذُنُوبِهِمْ؛(2)و ایضاً: فَکُلاًّ أَخَذْنا بِذَنْبِهِ فَمِنْهُمْ مَنْ أَرْسَلْنا عَلَیْهِ حاصِباً وَ مِنْهُمْ مَنْ أَخَذَتْهُ الصَّیْحَةُ وَ مِنْهُمْ مَنْ خَسَفْنا بِهِ الْأَرْضَ وَ مِنْهُمْ مَنْ أَغْرَقْنا وَ ما کانَ اللَّهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَ لکِنْ کانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ؛(3)و ایضاً: کَذَّبُوا بِآیاتِنا فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ؛(4)و ایضاً: فَأَمَّا ثَمُودُ فَأُهْلِکُوا بِالطَّاغِیَةِ؛(5)طاغیه بر وزن عافیت، مصدر است، چنان که در مجمع البیان هم، همین را اختیار کرده و آن را از ابن عباس و مجاهد نیز نقل کرده است.
به رستم چنین گفت دستان
که کم کن ای پور بر زیر دستان ستم
مکن تا توانی دل خلق ریش
و گر میکنی میکنی بیخ خویش
مکن تا توانی ستم بر کسی
ستم گر به گیتی نماند بسی
و در حدیث وارد شده: اَصابَت رَسولَ اللهِ صلّی الله علیه و آله و سلّم فی غَزوَةِ بَنی المُصطَلَقِ ریحٌ شَدیدةٌ فَقَلَبَتِ الرِّحالَ وَ کادَت تَدُقُّها فقالَ صلّی الله علیه و آله و سلّم اَما اِنّها موتُ منافقٍ فَوُجِدَ رِفاعَةُ بنُ زیدِ ماتَ فی ذلکَ الیومِ و کانَ عظیمَ النِّفاق؛(6)این حدیث فقط برای مناسبتی که با سایر اخبار این بحث دارد، نقل شد. و از جابر نقل شده که گفته: کُنّا مَعَ رسولِ اللهِ صلّی الله علیه و آله و سلّم فَهاجَت رَیحٌ مُنتِنَةٌ فقالَ اِنّما هاجَت هذِهِ الرّیحُ، اِنَّ قوماً مِنَ المنافقینَ ذَکَروا قَوماً مِنَ المؤمنینَ فَاغتتابوهم.(7)
و از حضرت امام صادق علیه السّلام روایت شده:
1) . زمر (39) / آیه 51. رسید به پیشینیان، بدهای آن چه که کسب کردند و به کسانی از اینان که ستم کردهاند، مسلماً بدهای اعمالشان میرسد.
2) . مائده (5) / آیه 49. خداوند میخواهد قدری از گناهان آنان را به آنان برساند.
3) . عنکبوت (29) / آیه 40. پس هر یک از آنان را با گناه خودش گرفتیم؛ پس بر زمین فرو بردیم و به بعضی از آنان تند بادی فرستادیم و بعضی را خروش فرا گرفت و بعضی را بر زمین فرو بردیم و بعضی را در دریا غرق کردیم؛ و خدا به آنان ستم نمیکرد و لکن خودشان بر خودشان ستم میکردند.
4) . آل عمران (3) / آیه 11. آیات ما را تکذیب کردند، پس آنان را با گناهانشان گرفتیم.
5) . حاقه (69) / آیه 5. و اما ثمود؛ پس با طغیانشان هلاک گردیدند.
6) . سفینة البحار، ج1، ص530، س19. در جنگ بنی المصطلق به اردوگاه رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم باد سختی وزید به طوری که چادرها را واژگون کرد و نزدیک بود که آنها را در هم بکوبد و ریز ریز کند پس پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: آگاه باشید که این باد مسلما مرگ منافقی میباشد، و معلوم شد که رفاعة بن زید در همین روز مرده بوده و او نفاق بزرگی داشت.
7) . روضة الواعظین، ص384. با رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم گردش میکردیم، باد بدبویی وزید فرمود: جهت این که این باد وزید مسلماً این است که عدهای از منافقین، جماعتی از مؤمنین را یاد کرده و غیبتشان را کردند.
اِنَّ الرَّجلَ لَیُذنِبُ الذَّنبَ فَیُحرَمُ صَلوةَ اللَّیلِ وَ اِنَّ العَمَلَ السَّیَّئَ اَسرَعُ فی صاحِبِهِ منَ السِّکّین فیِ اللَّحمِ؛(1)و در خبری از پیغمبر خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم هست: وَ اِذا ظَلَمَ اَهلُ الملّةِ ذَهَبَتِ الدَّولَةُ؛(2)و در خبر دیگری هم هست: مَن عَیَّرَ مُسلماً بِذَنبٍ لَم یَمُت حَتّی یَرکَبَهُ.(3)
مساله بسیار مهمی که لازم میدانیم درباره آن، تحقیق کافی به عمل بیاوریم، قضیة ابتلای فرزندان با گناهان پدران است! این مساله چه طور میتواند صحیح بوده باشد؟! و واقعاً عدالت و رحمت پروردگاری، چگونه به این امر رضایت میدهد؟! و اگر این مساله، ثابت باشد با آیه کریمه: وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری؛(4)
چه طور سازگاری میکند.؟!
و البته این مساله، اگر بتوانیم از اثبات و توضیح آن فارغ شویم، یکی از ادله بقای اعمال در این جهان، میباشد.
آقای طباطبائی متعرض این مسأله شده و آن را از حقایق قرآنی شمرده و صریحاً گفته که(5):
«در میان اعمال نیک و بد و در میان حوادث جهان خارج، ارتباطی هست! به طور محقق عمل انسان، چه خیر باشد و چه شر، بسا میشود که به او در فرزندان و نوادگان او بر میگردد؛ خداوند متعال فرموده: «وَ أَمَّا الْجِدارُ فَکانَ لِغُلامَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَةِ وَ کانَ تَحْتَهُ کَنْزٌ لَهُما وَ کانَ أَبُوهُما صالِحاً فَأَرادَ رَبُّکَ أَنْ یَبْلُغا أَشُدَّهُما وَ یَسْتَخْرِجا کَنزَهُما رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ»(6)ظاهر این آیه مسلماً میرساند که نیکوکاری پدر آنان، درباره آن چه که خداوند مهربان برای آنان خواسته دخالت داشته است؛ و میفرماید: وَ لْیَخْشَ الَّذِینَ لَوْ تَرَکُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیَّةً ضِعافاً خافُوا عَلَیْهِمْ؛(7)نتیجه این است که: انعکاس و بر گشت عمل، وسیعتر و عمومیتر است و بسا میشود که نعمت و یا مصیبت به انسان، با اعمال پدران فرا میرسد».
آری چنان که ایشان هم بیان فرمودهاند، از آیات و اخبار چنین در میآید که این مساله، از حقائق ثابته جهان میباشد؛ از حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده: تَحَنَّنوا عَلی اَیتامِ النّاسِ حَتّی یُتَحَنَّنَ عَلی اَیتامِکُم؛(8)و از حضرت صادق علیه السلام : مَن ظَلَمَ یَتیماً سَلَّطَ اللهُ عَلَیهِ مَن یَظلِمُهُ اَو عَلی عَقِبِهِ اَو عَلی عَقِبِ عَقِبِهِ؛(9)
و بعد این آیه را خواند: و لْیَخْشَ الَّذِینَ الَخ؛ و نیز از آن حضرت روایت شده است که فرموده: مَن ظَلَمَ مَظلَمَةً اُخِذَبِها فی نَفسِهِ اَو فی مالِهِ اَو وَلَدِهِ؛(10)و سیوطی هم این مضمون را از ابن عباس روایت کرده است.(11)
1) . کافی، ج2، ص272، س9. واقع این است که انسان گناه میکند، و در نتیجه از نماز شب محروم میشود؛ و حقیقت اثر عمل بد در صاحب خود از اثر کارد در گوشت، سریعتر است.
2) . ارشاد القلوب، ص91، س12. آن گاه که اهل شریعت، ستم کردند، دولت از دستشان به در میرود.
3) . محاسن برقی، ج1، ص104. هر کس مسلمانی را با گناهی سرزنش نماید، نمیمیرد تا آن گناه را مرتکب شود.
4) . انعام (6) / آیه 164؛ اسراء (17) / آیه 15؛ فاطر (35) / آیه 18؛ زمر (39) / آیه 7؛ نجم (53) / آیه 38. هیچ گناه داری بار گناه کس دیگر را بر نمیدارد.
5) . المیزان، ج4، ص215 و 216.
6) . کهف (18) / آیه 82. و اما آن دیوار، از آن دو پسر یتیم در شهر بود و در زیر آن، گنجی برای آنان قرار داشت، و پدرشان نیکوکار بوده است، پس پروردگارت از روی مهربانی چنین خواست که آن دو بزرگ شوند و گنج خویش را در بیاورند.
7) . نساء (4) / آیه 9. کسانی که پس از خود، اگر فرزندانی ناتوان باز گذارند، بر آنان میترسند، البته باید بترسند و به یتیمان دیگران ستم نکنند.
8) . روضة الواغظین، ص291، س10. بر یتیمان مردم، مهربان باشید تا بر یتیمان شما مهربان باشند.
9) . تفسیر صافی، ص103، س1 و 2 وافی، ج1 کتاب الایمان و الکفر، ص162، س15. «یتیماً» را ندارد: هر کس به یتیمی ستم کند، خداوند ستم کاری را بر او مسلط میکند که بر او یا بر فرزندان او و یا بر فرزندان فرزندان او ستم کند.
10) . وافی، ج1 کتاب الایمان و الکفر، ص162، س13. هر کس هر گونه ظلمی بکند با همان ظلم گرفته میشود: یا در جان خودش و یا در مالش و یا در فرزندش.
11) . الدر المنثور، ج2، ص124.
چنین به نظر میرسد که دلالت آیات و اخبار ذکر شده، به بحث مورد نظر، کافی است؛ و نوبت آن، رسیده است که به پرسش ذکر شده در آغاز بحث، پاسخ داده شود؛ اینک بحول اللّه تعالی میگوییم:
ثبوت این مساله که: فرزندان، با گناهان پدران خود، در زندگی دنیوی گرفتار میشوند؛ این معنی را نمیدهد که گناهان، از نیاکان ستمکار بر داشته میشود و آنان، عاری از وزر و پاکیزه از گناه میشوند؛ تا گناهکار، بیگناه و بیگناه، گناهکار گردد و العیاذ باللّه ظلمی بزرگ به ساحت مقدس حضرت آفریدگاری لازم آید. نه، بلکه إِنَّ اللَّهَ لا یَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ؛(1)
و گناه هر کسی چه پدر باشد چه پسر بر خود اوست و گناه دگری بر تو نخواهند نوشت؛ مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَساءَ فَعَلَیْها.(2)
حقیقت این است که: زندگی، ابتلاء است، و غیر از ابتلاء چیز دیگری نیست؛ در این دنیا هر کسی بدون استثناء به طرزی مبتلا میباشد، گروهی با ثروت و قدرت و گروهی هم با ناداری و مسکنت و انواع مرض و نقص بدنی و غیر آن؛ البته باید توجه داشت که این دو گروه هر دو در ابتلا هستند، و دو نوع زندگی یاد شده هر دو بلا میباشند.(3)
اکنون، اگر در این باره سؤال شود که: چرا ابتلای بعضی از مردم با بلاهایی شیرین و بعضی دیگر هم با بلاهایی جان سوز و تن گداز تعیین میشود؟! چه پاسخی توان داد؟ و این مشکل را چگونه میتوان حل کرد؟
اگر دستم رسد بر چرخ گردون از او پرسم که این چونست و آن چون؟
یکی را دادهای صد ناز و نعمت یکی را نان جو آلوده در خون؟!
آیات و اخبار نقل شده در این بحث، در این تحقیق و پیجویی، به یاری ما میشتابند و چنین پاسخ میدهند که: سبب تنوع ابتلاء و تفاوت افراد بلا: همانا صلاح و فساد خود مبتلایان و یا نیاکانشان است؛ و نیکوکاری و بدکاری نیاکان، مانند خود انسان در زندگی اولاد تأثیر دارد و آنان را در دنیا خوش بخت و یا بد بخت قرار میدهد؛ به طوری که اگر آباء نیکوکار بوده و صلاح در پیش میگرفتند مسلماً فرزندان و ابنائشان هیچگاه مبتلای به نکبت و نقمت نمیشدند و زندگی آنان، همه نعمت میشد و پر از شادی میگردید.
و حکمت واضح که در این قرار داد خداوند جهان آفرین، عجالتاً میتوانیم بفهمیم، همانا ارتداع آباء از گناهان، برای رعایت حال فرزندان است، زیرا که مردم فرزندان خود را مانند جان عزیز، دوست میدارند و در صورتی که واقعاً پی به این حقیقت ببرند که بدکاری آنان در زندگی اولادشان مؤثر بوده و زندگی را در کام آنان، تلخ خواهد کرد، مسلماً تا حدی از اعمال فاسد، مرتدع شده و بر میگردند، و تا اندازهای از قبائح باز میایستند و بر فرزندان خود رحم میکنند.
و این را هم باید بدانیم که نیکی و بدی اجداد، کوچکترین اثری در زندگی اخروی فرزندان، ابتداء و به طور مستقیم، ندارد؛ اگر فرزند در دنیا صبر نماید و برد باری پیشه کند، یقینا وضع ناپسند و رقت بار پدر طغیان پیشه و خیانت کار را نخواهد داشت.
1) . نساء (4) / آیه 40. حقیقت این است که خداوند به ثقل ذرهای ستم نمیکند.
2) . فصلت (41) / آیه 46 جاثیه (45) / آیه 15. هر کس عمل شایستهای کند پس برای خود اوست و هر کسی بدی کند پس بر خود اوست.
3) . أَمَّا الْإِنْسانُ إِذا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَکْرَمَنِ وَ أَمَّا إِذا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهانَنِ. فجر (89) / آیه 15 و 16.
و ایضاً: خداوند حکیم، راه فرار و طریق احتراز از وضع ناپسند پدران را در همین زندگی، در امکان و تحت اختیار فرزندان گذاشته است؛ مثلاً اگر فرزندان یک عصر در نتیجه مسامحه نسل سابق درباره امر به معروف و نهی از منکر، گرفتار بیگانگان شده و در زیر چنگال ستمکاران یغماگر پایمال میگردند، خوب میتوانند در اثر تشدید اخوت و تحکیم مبانی دین، هم در زندگی دنیوی و هم در زندگی اخروی با عزت و سیادت و خشنودی حضرت پروردگاری زنده باشند و جاوید بمانند، چنان که مردم قهرمان «الجزایر» بالاخره به استقلال رسیدند و فرانسویان ستمکار و وحشی صفت را از کشور خود راندند.
فرزندان در محیطی زندگی میکنند که پدران و نیاکان، آن را به وجود آوردهاند و بدیهی است که نیاکان بدکار و زشت کردار، محیط بدبختی به وجود میآورند، و بر عکس، پدران نیکوکار هم، محیط خوش بختی و زندگانی عالی را پیریزی میکنند؛ این است معنای این که: فرزندان با گناهان پدران، گرفتار میشوند.
یکی از مسائل عجیب عمل که هم قرآن کریم در ضمن سخنان خود بر آن متعرض شده و هم در احادیث شریفه به طور فراوان وارد گردیده است انتقال یافتن اعمال است؛ به این معنی که در بعضی از صور و شرایط که ذیلاً اشارهای اجمالی بر آنها میشود، حسنات یک نفر و یا قدری از آنها، از وی دور گردانیده شده و به انسان دیگری که عامل آنها نبوده، انتقال داده میشوند و هم چنین سیئات یک نفر، کلاً یا بعضاً، احیاناً به شخص دیگری متعلق میشود.
این مساله یکی از روشنترین مطالبی است که بقای اعمال را لازم گرفته و دلالت آشکاری بر آن دارد؛ اگر بقای اعمال در نظر قرآن کریم و حدیث شریف، جای کوچکترین خدشه و محل ناچیزترین تزلزل میبود، محال بود که مسالهای را بر آن بنیاد نهند و بر روی چنان مبنای نا پایداری که به محض اتصاف به وجود، منعدم میگردد، بنیانی گذارند و از انتقال اعمال، از عامل به غیر عامل، سخنی به میان آورند؛ پس به طور مسلم و غیر قابل انکار میتوانیم از ثبوت انتقال اعمال، بقای آنها را نتیجه بگیریم.
خداوند متعال در داستان دو پسر آدم علیه السلام ، از قول هابیل، نقل فرموده که به برادرش قابیل چنین گفت: إِنِّی أُرِیدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمِی وَ إِثْمِکَ فَتَکُونَ مِنْ أَصْحابِ النَّارِ وَ ذلِکَ جَزاءُ الظَّالِمِینَ؛(1)
راغب در مفردات القرآن نوشته: اَی تُقیمُ بِهذِهِ الحالَةِ؛ نگارنده گوید: اصل معنای «ان تبوء باثمی و اثمک» این است که برگشت و عاقبت امر تو که الی الابد در آن خواهی ماند، این است که با گناه خودت و با گناه من خواهی بود؛ و به طوری که از آیات این داستان استفاده میشود، خداوند متعال، آیة فوق الذکر را به عنوان تحسین و تمجید از هابیل، از او نقل فرموده و لذا حتماً آن را تصدیق هم کرده است؛(2)
و چنان که میبینیم دلالت واضحی بر این دارد که: گناه مقتول مظلوم، بر قاتل ظالم، انتقال مییابد.
مطلب نامبرده در روایات خاصه و نیز عامه یافت میشود: از حضرت باقر علیه السلام روایت شده که فرموده: مَن قَتَلَ مُؤمناً اَثبَتَ اللهُ عَلی قاتِلِهِ جَمیعَ الذّنوبِ وَ بَرِءَ المَقتولُ مِنها وَ ذلکَ قولُه عَزَّ وَ جلَّ اِنّی اُریدُ اَن تَبوءَ بِأثِمی وَ أِثمِکَ فَتَکونَ مِن
1) . مائده (5) / آیه 29. من میخواهم که تو با گناه من و گناه خودت (برگشت نمایی) تا از یاران آتش باشی؛ و همین است پاداش ستمکاران.
2) . المیزان، (در جلد 5، ص327 و 328) به طرز جالبی بیان داشته است که آیات، دلالت بر این دارند که: هابیل مرد خدا شناس و پرهیز کاری بوده است و این بنده صالح خدا در این گفتار کوتاه خود که به برادر نادانش بیان داشته، همه اصول معارف دین و جوامع علوم مبدء و معاد را به او افاضه کرده است.
اَصحابِ النّارِ؛(1)
و از اوزاعی که از علمای نامی عامّه است،(2)
روایت شده و ظاهراً او نیز از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت کرده: مَن قُتِلَ مَظلوماً کَفَّرَ اللهُ کُلَّ ذَنبٍ عَنهُ وَ ذلِکَ فیِ القرآنِ اُریدُ انّ تَبوءَ بِأِثمی وَ أِثمِکَ.(3)
شیخ محمد عبده و شاگرد او محمد رشید رضا، که از دانشمندان مصر بودند، این معنی را در تفسیر آیه فوق، یکی از دو وجه گرفته و گفتهاند: قاتل در آخرت، گناه مقتول را، اگر برای او گناهی بوده باشد، بر میدارد؛(4)
و از مجاهد هم روایت شده که: چون کسی کسی را بکشد، به قیامت گناهان مقتول بر قاتل نهند.(5)
ذیل آیه کریمه فوق «وَ ذلِکَ جَزاءُ الظَّالِمِینَ» اعمّ از این که تتمه کلام هابیل رحمه اللّه تعالی و یا از فرمایش خود خداوند متعال باشد؛ صدر آیه را تعمیم میدهد و مساله انتقال گناهان را به هر نوع ظالم و ستم کار، شامل میگرداند و چنین میفهماند که پاداش هر ستمگری، همین طور است که گناه ستم زده را با خود حمل میکند.
توضیح این است که «ذلِکَ» اشاره به کلام سابق است، اشاره بر این است که: انسان با جمع کردن گناه خود و گناه دیگران، خودش را از اصحاب آتش قرار بدهد؛ و «الظّالِمینَ» هم جمع محلّی بال و مفید عموم و شمول است؛ نتیجه این میشود که: انتقال سیئات منحصر به موارد قتل نیست، بلکه: هر ستمگری، گناهان ستم زده خود را به سوی خود میکشد و او را از سیئات، و یا از بعضی از آنها، پاک میکند.
آیه دیگری نیز در قرآن کریم هست: دربارة کفار گمراه کننده میفرماید: لِیَحْمِلُوا أَوْزارَهُمْ کامِلَةً یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ مِنْ أَوْزارِ الَّذِینَ یُضِلُّونَهُمْ بِغَیْرِ عِلْمٍ أَلا ساءَ ما یَزِرُونَ؛(6)
به طوری که مشهود است، این آیه با صراحت بیان میفرماید که: کافران گمراه کننده، مقداری از گناهان گمراه شوندگان را با گناه خودشان، حمل میکنند؛ پس انتقال اعمال، اعم و اشمل از مورد قتل است.
و در بعضی از اخبار، غیبت کردن را موجب انتقال حسنات، از غیبت کننده بر غیبت شده، شناسانیدهاند: از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده: یَأتیِ الرَّجُلُ یَومَ القیمةِ و قد عَمِلَ الحسناتِ فلا یَری فی صَحیفتِهِ من حسناتِهِ شیئاً فیقولُ اینَ حسناتی التّی عَمِلتُها فی دارِالدنیا فَیُقالُ لَهُ: ذَهَبَت باِغتیابِکَ للنّاسِ وَ هِیَ لَهُم عِوَضَ اغتِیابِهِم؛(7)
و نیز در روایت هست: اِنّ الرّجلَ یُعطی کِتاباً فَیَری فیه حَسَناتٍ لَم یَکُن یَعرِفُها فَیُقالُ هذِهِ بِما اغتابَکَ النّاسُ؛(8)
بعضی از فرزانهگان میگفته است:
1) . محاسن برقی، ج1، ص105، س14 تفسیر صافی، ص131، س9 نفحات الرحمن، ج1، ص392. هر کس مؤمنی را بکشد، خداوند همه گناهان (او را) براو ثابت میگرداند و کشته شده از آنها بری و دور میشود؛ و معنای فرموده خداوند عز و جل: انی اریدان تبوء الخ همین است.
2) . اوزاعی پیشوای اهل شام بوده در 88 ه . ق متولد شده و در 157 وفات کرده است؛ وقتی از شام به زیارت مکه میرفته، سفیان ثوری تا «ذی طوی» به استقبالش شتافت و افسار شترش را از قطار باز کرد و خود، ساربانی او را به عهده گرفت و به مردم میگفت: «به شیخ، راه میدهید» از: الکنی و الالقاب و طبقات شعرانی، ص45 و 46.
3) . الدر المنثور، ج2، ص275، س9. هر کسی با ستم کشته شود، خداوند هر گناهی را از او میریزد و پنهان میکند؛ و این، در قرآن هست: انی اریدان تبوء... تا آخر.
4) . تفسیر المنار، ج6، ص344، س12.
5) . تفسیر ابو الفتوح رازی، ج3، ص438، س 10. عین عبارت نقل شد.
6) . نحل (16) / آیه 25. تا بارهای گناه خود را تماماً بردارند و از گناهان کسانی که بدون علم، گمراهشان ساختهاند؛ آگاه باشید که بارهای بسیار بدی را بر خویشتن بار میکنند.
7) . ارشاد القلوب، ص157. مردی که اعمال حسنه به جا آورده است، در روز قیامت میآید و در نامه عمل خود، چیزی از حسناتش را نمیبیند؛ پس میگوید: حسنات من که در زندگی دنیوی به جا آورده بودم کجاست؟ گفته میشود که همه آنها با غیبت کردن از مردم از دست رفت؛ حسنات تو در عوض غیبت از مردم به آنان داده شد.
8) . ارشاد القلوب، ص157. واقع این است که نامه مرد به او داده میشود و او در آن اعمال نیکی را میبیند که نمیشناسد، پس به او گفته میشود: این حسنات با آن است که مردم غیبت تو را کردند.
اگر غیبت کسی را میخواستم بکنم، جز فرزند خود غیبت کسی دیگر را نمیکردم؛(1)
منظور این دانا این بوده که: نمیخواهم با غیبت کردن، حسناتم را به دیگران بدهم.!
و در المیزان هست: بعضی از معاصی، حسنات صاحب خود را به شخص دیگری بار میکند، مانند قتل؛ خداوند متعال فرموده: اِنّی اُریدُ اَن تَبوءَ بِأِثمی وَ أِثمِکَ، و این معنی در غیبت و بهتان غیر آنها، در روایاتی که از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه اهل بیت علیهم السلام ، مأثور است، وارد شده؛ و هم چنین بعضی از طاعتها هم گناهان صاحب خود را به غیر او انتقال میدهند.(2)
بحث ما به لحاظ استدلال تمام است، و با آیات و روایات فوق به دست آوردیم که: حسنات و هم چنین سیئات، در بعضی از اوقات از عامل خود کنار گردیده و به سوی انسانی دیگر که عامل آنها نبوده، میشتابند و به او انتقال مییابند؛ و ما هم از این انتقال که در اعمال رخ میدهد، به بقای آنها پی برده و به ثبوت آنها در این جهان منتقل میشویم.
ولی عدهای از دانشمندان عهد اسلامی در این مساله آشکارا بر خلاف ظواهر، امری غیر ممکن شناختهاند فلذا خود را ناچار مجاز دیده و آیات کریمه را به معانی دیگری که صلاح دانستهاند حمل کردهاند.
منکرین انتقال اعمال، تا آن جا که ما اطلاع یافتهایم، به یکی از دو قضیه متمسک شدهاند:
1 عمل عرض است و بقائی برای آن نیست تا انتقال یافتن آن ممکن باشد؛ و اگر باقی هم باشد، باز انتقال آن امکان ندارد به جهت این که: اصلا انتقال عرض محال است؛ برای همین اشکال، غزالی انتقال اعمال را از روی ناچاری به انتقال اثر عمل، حمل کرده و انتقال ثواب اعمال را صحیح تشخیص داده است؛(3)ما اثبات کردهایم که عمل نیروئی است که از عامل در حین صدور، بیرون میگردد، و عرض نیست بلکه جوهری جاودانی است؛ و عرضی اصلاً در جهان وجود ندارد.(4)
2 انتقال سیئات با آیه وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری؛(5)متناقض است، و این تناقض در نظر جناب شیخ ابوالفتوح رازی رحمه اللّه تعالی مهم جلوهگر شده و انتقال اعمال سیئه را منکر گردیده است؛ ایشان در تفسیر: انی اریدان تبوء باثمی و اثمک فرموده: مجاهد گفت..... که مراد آن است که به گناهی که من کردهام و گناهی که تو کردهای؛ گفت برای آن که چون کسی کسی را بکشد، به قیامت گناهان مقتول بر قاتل نهند(6)
و این قول، معتمد نیست برای آن که خلاف ادله عقل است و ظواهر آیات محکمه، من قوله:
وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری؛ کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهِینَةٌ(7)
و جَزاءً بِما کانُوا یَعْمَلُونَ(8)
و جَزاءً بِما کانُوا یَکْسِبُونَ(9)و بر قاعدة عدل و ادلة عقل، مطرد نیست.
1) . همان.
2) . المیزان، ج2، ص181، س3.
3) . المیزان، ج2، ص187، س2.
4) . رجوع شود به ص144 تا 151 همین کتاب.
5) . انعام (6) / آیه 164. هیچ کس بار گناه کس دیگر را بر نمیدارد.
6) . ج3، ص438.
7) . مدثر (74) / آیه 38. هر کسی در گرو کسب خویش است
8) . سجده (32) / آیه 17. پاداشی است بر آن چه عمل میکردند.
9) . توبه (9) / آیه 82. پاداشی است بر آن چه کسب میکردند.
مطلب نام برده، بیشتری از مفسرین را از عامّه و خاصه، به زحمت انداخته: عدهای از آنان، مانند مجمع البیان، نفحات الرحمن، جلالین، المنار، طنطاوی، (1)در معنای «اثمی» گفتهاند: گناه کشتن تو مرا؛ و عده دیگری هم مانند: شبّر و بیضاوی، (2)
احتمال دادهاند که معنی این باشد: من میخواهم تو با گناه من برگردی (گناهی که اگر من دستم را به سوی تو باز میکردم پدید میآمد) و با گناه خودت (گناهی که چون دستت را به سوی من باز کردی پدید آمد) و کشاف هم گفته: گناه این را که من تو را بکشم اگر تو را میکشتم و گناه این را که تو مرا بکشی.
المیزان میگوید: اینها وجوهی است که گفتهاند، ولی نه از جهت لفظ، دلیلی بر آنها هست و نه اعتباری مساعد آنهاست؛ و ایضاً گوید: مراد این است که گناه مقتول ستم دیده به قاتل او منتقل شود و بر روی گناهی که او قرار یابد و در وی، دو گناه مجتمع شود، و مقتول در حالی خدا را ملاقات کند که گناهی در او نیست؛ و بر طبق این معنی روایات هم وارد شده، و اعتبار عقلی نیز، مساعد آن است.(3)
نگارنده گوید:
تحقیق در حل مشکل فوق، این است که:
اولاً، هیچ عقل سالمی به قبح قصاص حکم نمیکند؛ بلی عقل حکم میکند که تحمیل گناهان کسی بدون سبب، به دیگری، زشت است و مبحث ما داخل در تحت قصاص است و انتقال بدون جهت نیست؛ کسی غیبت دیگری را میکند و آبروی او را در پیش عدهای میریزد و پرده او را دریده و خوار و موهونش میسازد، کدام عقل است که انتقال سیئات این بیچاره دل سوخته و یا مقداری از آنها را بر آن ستمکار بیرحم نامهربان، به عنوان انتقام و قصاص، تقبیح نماید و زشت پندارد و آن را بر خلاف عدالت الهیه تشخیص دهد؟! خونخواری آدمکش که نعمت عالی زندگی را از کسی گرفته، چنان زندگی که نعمتهای بهشتی را در آن باید کاشت، و از آن باید چید، و رضوان خداوند اکبر را با آن میتوان به چنگ آورد، کدام عقل است که گرفتن حسنات را از قاتل ستم کار برای مقتول ستم دیده، و گرفتن سیئات را از کشته شده محروم، به قاتل نامرد و بی رحم، زشت بداند و ظلم پندارد.؟!
و ثانیاً: آیات یاد شده در عبارت جناب شیخ ابوالفتوح، بایستی در شمول تام باقی بمانند، و ذات سخن در آنها، آبی و مانع از تخصیص است و اصلا حقیقت بعضی از معانی، تخصیص بردار نیست: ستم بد است، نیکوکاری خوب است؛ آری کار بد، از هیچ کسی، بار نخواهد شد؛ و کار بد هر کسی، بار بدی بر خود اوست؛ البته در این نوع مطالب، قابلیتی برای قول استثنا نیست، و شاید مراد جناب ایشان همین بوده است؛ و البته به طور یقین، انتقال سیئات بدون قید و شرط، بر خلاف قانون عقل و فطرت و جبلت است ولی در بحث حاضر، انتقال سیئات یک نفر به یک نفر دیگر بدون سبب نبوده، و با ظلمی که از او صدور یافته است، تحقق میپذیرد و کار نا شایست خود او، این انتقال را انجام میدهد؛ خداوند متعال، ظلم را طوری قرار داده است که حسنات را از ظالم به مظلوم و سیئات را از مظلوم به ظالم، جلب میکند.!
این مساله، جای بسی تعجب و بسا موجب حیرت و گاهی هم مورد انکار است که: چه طور عمل انسان بعضاً آزار رساننده و بعضاً هم لذت دهنده میشود؟! با این که هر عملی عبارت از نیرویی است که از عامل سر میزند و از او زائیده میشود. چگونه ممکن است که راه رفتن، نور شود اگر به سوی مسجد باشد و ظلمت گردد اگر برای ستمگری باشد.؟!
و به عبارت جامع، بنا بر آیه: «لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعی»(1)هر چه برای انسان، در بهشت و یا در دوزخ باشد، از اعمال او و از نیروهای متولد شده از او، ساخته میشود؛ و این، یک اعجوبه و یک مشکل بزرگ و مسالهای دشوار است که: چه طور از حقیقت واحده، یعنی از عمل صادر شده از عامل، از نیروی صادر شده از بدن انسان، دو نوع موجود متضاد، ساخته میشود؟ و یک نمونه موجود، هم شاد کننده و هم شکنجه دهنده میگردد.؟!
اگر بخواهیم از این تحیر برهیم و حقیقت را دریابیم، لازم است که از تصورات پا در هوا و خالی از برهان که در اذهان خود ساخته و پرداختهایم، صرف نظر کرده و همه آنها را از خانه ذهن بروبیم و بیرون بریزیم؛ زیرا که در این وقت است، در خواهیم یافت که مفری از این ایراد نیست، و این که به عنوان اشکال، نگارش یافت، اشکال نیست و عین واقع است؛ بلی چیزی که برای بعضی سرور و شادمانی میدهد برای بعضی دیگر هم اندوه و شکنجه بار میآورد؛ یعنی: آن چه که موجب شادی است با آن چه که سبب درد و رنج است، ذاتاً متحد است؛ و قرآن کریم و احادیث شریفه و علوم تجربی، این حقیقت را بدون کوچکترین تردید، آشکارا برای همه، اعلان فرمودهاند.
ذات مقدس خداوند عالم، در عین احدیّت محضه، برای بعضی مهربان و برای بعضی دیگر هم شدید العقاب است، میفرماید: اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ وَ أَنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ؛(2)
قرب خدا مسلماً رحمت است و بالاترین لذتها و شکوه و جلالها است، فردوس برین است؛ در عین این که برای بعضی افراد هم، دوزخ سوزان و جهنم خروشان است؛ چنان که فرموده: کُلٌّ إِلَیْنا راجِعُونَ(3)و ایضاً درباره ستمگران فرموده: وَ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإِلَی الْجَحِیمِ؛(4)
از انضمام این دو آیه، فهمیده میشود که: برگشت ظالمین به سوی خدا، برگشت کردن آنان به سوی دوزخ است؛ پس دوزخ هم مانند بهشت، در نزد خداوند است، و بنابراین قرب خدا هم رحمت است و هم شکنجه.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که به تصریح قرآن کریم، رحمت برای عالمیان است(5)،
برای استهزاء کنندگان به آن حضرت، عذاب و شکنجه است و هم چنین سایر پیغمبران علیهم السلام !! در قرآن کریم فرموده: وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ فَحاقَ بِالَّذِینَ سَخِرُوا مِنْهُمْ ما کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ؛(6)
ضمیر در «به» به «ما» ی موصول بر میگردد که مراد از آن «رُسُل» است؛ و سرّ این که از پیکهای الهی با «ما» تعبیر آورده شده، نه «من»، همین است که جنبه عذاب
1) . نجم (53) / آیه 39. برای انسان، جز سعی و عمل او چیزی نیست.
2) . مائده (5) / آیه 98. بدانید که خداوند به شدت عقوبت میکند، و اصلاح کننده، و مهربان هم هست.
3) . انبیاء (21) / آیه 94. همگان به سوی ما برگشت کنندهگانند.
4) . صافات (37) / آیه 68. و مسلماً برگشتشان به سوی دوزخ است.
5) . انبیاء (21) / آیه 107. و ما ارسلناک الا رحمة للعالمین.
6) . انعام (6) / آیه 10 انبیاء (21) / آیه 41. و البته بر پیغمبرانی که پیش از تو بودند، استهزاء کردند، پس آن چه که بر آن استهزاء میکردند، بر آنان فرود آمد و پیروانشان را فرا گرفت.
بودن و شکنجه گردیدن پیغمبران استهزا شده علیهم السلام ، ملحوظ بوده است؛ و حاق به معنی «فرود آمد و احاطه کرد» است؛ پس مدلول لفظ آیه، این میشود که: آنان بر پیغمبران علیهم السلام ، استهزا کردند، و آنان علیهم السلام در شکل عذاب، بر سرشان فرود آمدند.
قرآن کریم، عین رحمت و شفا است، ولی برای ستمکاران، زیان افزاست، چنان که میفرماید: وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ لا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلاَّ خَساراً؛(1)
و ایضاً: مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَری عَلَی اللَّهِ کَذِباً أَوْ کَذَّبَ بِآیاتِهِ أُولئِکَ یَنالُهُمْ نَصِیبُهُمْ مِنَ الْکِتابِ؛(2)
و از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده که درباره قرآن فرموده: مَن جَعَلَهُ اَمامَهُ قادَهُ اِلیَ الجنّةِ وَ مَن جَعَلَهُ خَلفَهُ ساقَهُ اِلیِ النّارِ.(3)
مسلماً علم، ذاتاً عین رحمت است؛ علم، درمان هر گونه درد است؛ با علم دنیا و آخرت، آباد میگردد؛ علم، سعادت است؛ علم، پیوسته نافع است؛ هر چه از محاسن علم گفته شود کم است؛ ولی همین علم، برای بعضی از مردم، عذاب و شکنجه است، درد و رنج است، هلاک و ویرانی است، زیان است؛ در قرآن کریم فرموده: فَلَمَّا جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّناتِ فَرِحُوا بِما عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ وَ حاقَ بِهِمْ ما کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ؛(4)
یعنی به علمی که خود داشتند شادمان بودند و به علمی که انبیاء علیهم السلام آوردند، استهزاء میکردند، با این که علم حقیقی که ضامن سعادت ابدی آنان باشد، همان بود که آنان علیهم السلام تعلیم میدادند؛ چنان که غالب مردم روی زمین، در این صد سال اخیر نیز به این درد گرفتار میباشند؛ و بنا به دلالت لفظ آیه، همان علم خدائی که برای اصلاح حال بشر، از جانب خداوند متعال آمده بود، دگرگون گردیده و شکل عذاب را به خود گرفت و بر سر مغروران فرود آمد و سراسر پیرامونشان را فرا گرفت.
و اما این که: چگونه پیغمبران علیهم السلام و هم چنین علم آنان: عوض شد و بر استهزاء کنندگان، عذاب گردید و هلاکشان کرد، اعم از این که بفهمیم و یا نفهمیم، از بحث ما خارج است.
حصول علم، در افراد با ایمان انسان، مانند پیغمبران عظام علیهم السلام ، که به خدا و روز جزا اعتقاد دارند، مانند بیل باغبان و آب روان، موجب آبادانی باغ و جان گرفتن گلستان هر دو جهان است؛ و حصول علم در دسترس مردمان بیایمان که به چیزی بعد از مرگ اعتقاد ندارند، مانند کبریت در دست بچه و بمب اتم در دسترس سیاستمدار مست است که در هر آن احتمال میرود خود و سایرین را بسوزاند و خانهها را ویران سازد.
علم، در مردم خدا شناس و عاقبت بین، موجب انس و اتحاد و مهربانی است؛ و در مردم دیگر، موجب وحشت و تفرق و پراکندگی و عداوت است؛ چنان که در عصر ما، بشرهای بی ایمان با علم، دو قسمت گردیدهاند و هر دو از یک دیگر مانند دو گرگ گرسنه، در ترس و از علم خود در رنجند؛ چاره این است که عقلای جهان و حکمای بشر با لطایف الحیل، امر حکومت را از دست دیوانهگان سیاستمدار و دانایان بیایمان خارج کنند و به فرزانهگان و آزاد مردان جهان، که اندیشه والا و فکر بلندشان، از دنیا بالاتر میپرد بسپارند.
1) . اسراء (17) / آیه 82. و نازل میکنیم از قرآن، آن چه را که برای مؤمنان، شفا و رحمت است، و نمیافزاید ستمکاران را جز زیان.
2) . اعراف (7) / آیه 37. کیست ستمکارتر از آن که بر خدا دروغی را افترا بندد، یا آیات او را تکذیب نماید؟ بر آنان نصیبشان از کتاب میرسد.
3) . کافی، ج2، ص599، س2 ارشاد القلوب، ص102. هر کس قرآن را در جلو خویش قرار دهد، او را به بهشت میکشد؛ و هر کس آن را در پشت خود بگذارد، او را به سوی آتش میراند.
4) . مؤمن (40) / آیه 83. هنگامی که پیغمبرانشان به ایشان، بینات (مطالب بدیهی و آشکار) آوردند، آنان بر آن چه که در نزد خود، از علم داشتند شادمان و مغرور شدند، و آن چه که بر آن استهزاء میکردند بر آنان فرود آمد و پیرامونشان را فرا میگرفت.
این غذاهای لذیذ، در عین این که بدن انسان از آنها ساخته میشود و برای آدمی چشم و گوش و هوش، پا و دست و قلب میگردند، و آدمی هر بهرهای را از آنها میگیرد، برای بیماران و کسانی که پر خوری میکنند، زخمها و دردها و رنجها میشوند.
از مطالب فوق، چنین نتیجه میگیریم که: آن چه نعمت میشود، عینا عذاب نیز میگردد؛ خداوند متعال و قرب او و ملاقات او، برای نیکوکاران، بزرگترین نعمت و برای بدکاران، بدترین عذاب و شکنجه است، پیغمبران الهی علیهم السلام برای بعضی از افراد هم، عذابند؛ پس شیی واحدی در عین رحمت بودن، عذاب نیز میشود.
این مساله، از قضایای مسلمة علوم تجربی نیز میباشد: بنابر آن چه که در سابق(1)
تحقیق کردیم، تمامی موجودات جهان، در نزد دانشمندان علوم تجربی، از یک خمیره و از یک نمونه از حقیقت، ساخته شده و پرداخته گردیدهاند؛ خمیره اولی و گِل نخستین هر چیزی، اعم از این که نسبت به بشر، خیر باشد و یا شر، رحمت باشد و یا عذاب، نیروی واحدی بیش نیست؛ این حقیقت واحده، نور هم میشود، و ظلمت هم میگردد، حرارت هم میشود، سرما هم میگردد، در شکل حرکت هم نمودار میشود، و به صورت سکون هم در میآید، ذغال سیاه هم از آن درست میشود، یاقوت سرخ هم از آن در میآید.
بنابراین، جائی برای استبعاد، باقی نمیماند که: عمل انسان، نیروی صادر شده از آدمی، آتش هم میشود، نعمت هم میگردد، عذاب هم میشود، شادی هم میگردد، و خلاصه: اندوه و سرور، از یک نمونه حقیقت ساخته میشوند؛ سراسر نعمتهای بهشتی و شکنجههای دوزخی، از یک خمیره و از یک گِل پرداخته میشوند؛ ساختمان سعادت و سازمان بدبختی آدمی را همان نیروهای صادر شده از خود آدمی، تشکیل میدهند، نعمت و عذاب، از لحاظ ذات، متحدند.
از این بحث عجیب، یک مطلب بسیار مهم دیگری هم که مدتها برای ما مشکل لاینحلی بود، روشن میگردد و آن، مساله «تبدل سیئات، به حسنات» است که در قرآن و حدیث صریحاً وارد شده است؛ در کتاب: «ساختمان آینده انسان» در کشف این حقیقت، سخن گفتهایم.
از آیات کریمه قرآن مجید و کلمات شریفه پیشوایان دین علیهم السلام ، با کمال صراحت به دست میآید که: علاوه بر این که اعمال انسان، باقی میمانند، و در عالم آخرت، تطوّرات عجیب و غریب در مییابند: نور میشوند، ظلمت میگردند، حرارت میشوند، منتن میگردند، طیب و گوارا میشوند و خبیث و نفرتآور میگردند، متعلقات و موضوعات اعمال هم (مثلاً مالی که با ظلم گرد آمده، و یا بدهیهای واجب آن، اخراج نشده) مانند خود اعمال، باقی میمانند و در رستخیز عمومی، در اطواری دل پسند و خوش آیند، و یا ناگوار و ناراحت کننده، خودنمائی میکنند.
این مساله، اگر چه از موضوع بحث ما، که عمل انسان است، خارج است، ولی بقاء و تطوّرات متعلقات اعمال، بقا و تجسمات اعمال را خیلی خوب تشریح و توجیه میکند و آن را در آئینه ذهن، تقریب کرده و تأیید مینماید؛ تصور این حقیقت که: اعمال آدمیان با همه آن چه که در روی آن، عمل کردهاند، در جهان آینده، ظاهر خواهد شد، چنین به نظر میآورد که: عالم آینده گوئیا تکرار این زندگی و نمایش آن است، زیرا که همة خصوصیات حیات کنونی را با جمیع
1) . در فصل 6 «نظریات دانشمندان علوم تجربی».
متعلقات آنها در آن نشأه نشان میدهد، ولی این نمایش بر خلاف همه نمایشها، اصل واقعه را نمایش میدهد نه تنها تصویری از آن را؛ و حقیقت حادثه همان است که در این نمایش دیده خواهد شد، و آن چه که در نخستین بار در این دنیا تحقق میپذیرد، و عملی از انسانی سر میزند، ظاهری بیش نیست.
این بحث چنین مینمایاند که: تطوّرات گوناگون اعمال در آخرت، نمیتواند از متعلقات آنها انفکاک بیابد، و همان طور که در این جهان وقوع هر عملی با عاملی و معمول بهی و مجاورهایی تحقق میپذیرد، در آخرت هم، نمایش آن عمل، و به تعبیر واقعیتر، تحقق و تذوت آن عمل، با همان عامل و معمول به و مجاورها و سایر متعلقات عمل خواهد بود.
قرآن کریم، به ما درس میدهد که بتها با انقراض جهان، معدوم نمیشوند و در قیامت، مانند خود عبادت کنندهها محشور میگردند؛ میفرماید: احْشُرُوا الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ أَزْواجَهُمْ وَ ما کانُوا یَعْبُدُونَ؛(1)
در آخرت، بتها و بت پرستها و پرستش بتها با حقیقت و باطن خود بروز مییابند و همه آنها به دوزخ انداخته میشوند؛ چنان که میفرماید: إِنَّکُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ؛(2)
و ظاهراً احجاری که مانند مردمان بدکار، مایة سوخت دوزخ میشوند، همین بتها هستند، در آن جا که فرموده: اتَّقُوا النَّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ؛(3)در مجمع البیان هم این احتمال را ظاهر شمرده و پسندیده است؛(4)
(و در آخر کتاب، معنای عمیقتری برای این کریمه قرآنیه یافتهایم) و در خبر است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرموده: مَن اَحَبَّنا کانَ مَعَنا یومَ القِیامَةِ وَ لَو کانَ رَجُلاً اَحَبَّ حَجَراً لَحَشَرهُ اللهُ مَعَهُ.(5)
و در قرآن کریم هست: مَنْ یَغْلُلْ یَأْتِ بِما غَلَّ یَوْمَ الْقِیامَةِ؛(6)و عامّه و خاصّه در ذیل این آیه، این مضمون را از حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آوردهاند که: هر کس شتری بدزدد در روز قیامت آن را در حالی که نعره میکشد، در پشت خود میآورد؛ هر کسی اسبی بدزدد در روز قیامت آن را در حالی که شیهه میکشد در پشت خود میآورد و میگوید ای محمد ای محمد صلی الله علیه و آله و سلم و آن حضرت میگوید: من در دنیا به شما گفته بودم اینک دیگر کاری نمیتوانم بکنم؛(7)و از امام باقر علیه السلام روایت شده: مَن غَلَّ شَیئاً رَآهُ یَومَ القِیامَةِ فی النّارِ ثُمَّ یُکَلَّفُ اَن یَدخُلَ اِلَیه فَیُخرِجَهُ مِنَ النّار؛(8)
چنین فهمیده میشود که: خیانت کردن و خیانت کننده و آنچه که با خیانت برداشته شده، هر سه در جهان آینده با باطن و حقیقت خود نمایان میشوند، و کسی که در دنیا خیانت کرده بود، دستور داده میشود در آنجا هم همین عمل خود را به جا بیاورد ولی برداشتن مال مردم در اینجا، در آنجا بیرون آوردن آن از جهنم، میگردد و سوار شدن بر مرکوب مردم، سوار کردن آن بر گرده میشود.
1) . صافات (37) / آیه 22. جمع کنید ستمکاران و جفتهایشان را و آن چه را که عبادت میکردند.
2) . انبیاء (21) / آیه 98. حقیقت این است که شما و آن چه که غیر از خدا عبادتش میکنید، ریختنی دوزخ میباشید.
3) . بقره (2) / آیه 24. بپرهیزید از آتشی که سوخت (هیزم) آن مردمان و سنگهایند.
4) . ج1، ص63 و 64.
5) . روضة الواعظین، ص343. هر کس ما را دوست بدارد در روز قیامت با ما میباشد و اگر مردی سنگی را دوست میداشته البته خدا او را با آن سنگ حشر میکند.
6) . آل عمران 3/ 161. هر کس خیانت کند و چیزی را به ناحق بردارد، در روز قیامت آن را با خود میآورد.
7) . مجمع البیان، ج2، ص530 و طنطاوی و جامع البیان و مفاتیح الغیب و المنار و الدر المنثور، به ترتیب در جلد 2، ص155 و جزء 4، ص104 و 105 و ج3، ص123 و ج4، ص216 و 217 و ج2، ص92، س19 و 24.
8) . تفسیر برهان، ج1، ص324، س23. هر کسی چیزی را خیانت کند در روز قیامت آن را در میان آتش میبیند، سپس امر میشود که به اندرون دوزخ رفته و آن را از میان آتش بیرون بیاورد.
روایت شده که مردی به حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم آمد و یک یا دو بند کفش با خود آورد و گفت: در روز خیبر از غنیمت برداشتم. حضرت فرمود: بند کفشی است (یا دو بند کفش است) از آتش؛ «شِراکٌ اَو شِرا کانِ مِن نارٍ»(1)و ایضاً آوردهاند: مردی در جنگ خیبر، که شملهای از غنائم برداشته بود، حضرت فرمود: نه، سوگند به آن که جان محمد در دست او است، واقع این است که: شملهای که پیش از تقسیم غنائم برداشته بود، هر آینه بر او آتش میدمد: «کَلاّ وَ الَّذی نَفسُ مُحَمّدٍ بِیَدِهِ اَنَّ الشَّملَةَ التَّی اَخَذَها مِنَ الغَنائِمِ قَبلَ قِسمَتِها لَتَلتَهِبُ عَلَیهِ ناراً.»(2)
و نیز در روایت هست: مردی انگشتری طلا در انگشت داشت، حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: به طور حتم انگشت تو مادامی که این انگشتری در آن هست، در آتش است؛(3)
و ایضاً: آن حضرت از مردی که انگشتری طلا در انگشت داشت اعراض کرد و فرمود: اِنَّکَ جِئتَنی وَ فی یَدِکَ جَمرَةٌ مِن نارٍ؛(4)
و ایضاً: آن حضرت در دست مردی انگشتری طلا دید، آن را از دست او درآورد و انداخت و فرمود: آیا کسی از شما دانسته آتش پارهای در دست خود میگذارد.؟!(5)و نیز آوردهاند که فرموده: مَن نَظَرَ اِلی کِتابِ اَخیهِ بِغَیرِ اِذنِهِ فَکَأَنَّما یَنظُرُ فیِ النّارِ؛(6)
و ایضاً: مَن سَئَلَ النّاسَ مِن غَیرِ فَقرٍ فَاِنَّما یَأکُلُ الجَمرَ؛(7)یعنی آن چه که با گدایی به دست میآورد و میخورد در واقع آتش است. و ایضاً: همانا من بشرم و شما دشمنی کنان به نزد من میآیید، شاید بعضی از شما به حجت خود گویاتر از دیگری باشد و من هم به سود او قضاوت نمایم، بر طبق آن چه میشنوم حکم کنم، پس هر کس که به سود وی حق مسلمانی را حکم نمایم همانا پارهای است از آتش، میخواهد اخذ کند یا ترک نماید؛ و ایضاً: الصَّدَقَةُ تُطفِیُء الخَطیئةَ کَما یطفِیُء الماءُ النّارَ؛(8)مراد از صدقه چیزی است که در راه خدا به فقیر داده میشود.
در قرآن کریم فرماید: وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا یُنْفِقُونَها فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِیمٍ یَوْمَ یُحْمی عَلَیْها فِی نارِ جَهَنَّمَ فَتُکْوی بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هذا ما کَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ فَذُوقُوا ما کُنْتُمْ تَکْنِزُونَ؛(9)این آیة کریمه در منظور ما کاملاً صریح است و میفرماید: آن چه را که در دنیا برای خود پسند کردید در آخرت نیز عین آن را (که با حقیقت خود بارز شده و ظاهر ناپایدارش را ترک کرده است) برای خویشتن نگاه دارید.
ظاهر آیة فوق چنین میرساند که: خرج کردن طلا و نقره تماماً در راه خدا واجب است، و اخراج زکات از آن مجوز نگاه داشتن باقی نیست. و روایتی از ابی بن کعب نقل شده است که این ظاهر را تأیید و تصدیق میکند: ان عثمان بن
1) . مفاتیح الغیب، ج3، ص124. تردید از راوی است.
2) . مفاتیح الغیب، ج3، ص124.
3) . سفینة البحار، ج1، ص378. ان اصبعک فی النار ما کان فیها هذا الخاتم.
4) . زواجر ابن حجر، ج1، ص125، س21. تو در حالی پیش من آمدهای که در دستت اخگری از آتش داری.
5) . زواجر ابن حجر، ج1، ص125، س17 و 18 سفینة البحار، ج1، ص378.
6) . درج گهر، شمارة 619 لطائف الطوائف، ص140. دارد: هر که در مکتوب برادر مؤمن نگرد بیاذن او بر آتش دوزخ مطلع گردد.
7) . سفینة البحار، ج1، ص584، س19. هر کس از مردم گدایی کند و محتاج نباشد همانا اخگر میخورد.
8) . درج گهر، شمارة 340. صدقه شرارة گناه را بنشاند، همانگونه که آب آتش را.
9) . توبه (9) / آیه 34 و 35. و کسانی که طلا و نقره را گنج میسازند و آنها را در راه خدا خرج نمیکنند، آنانرا به عذابی دردناک مژده بده، روزی در میان آتش دوزخ بر آنها حرارت داده میشود و با آنها به پیشانی و پهلو و پشتهایشان داغ گذاشته میشود. این است آن چه که برای خود گنج اندوختید، بچشید آن چه را که گنج میکردید.
عفان لما اراد ان یکتب المصاحف ارادوا ان یلقوا الواو التی فی برائة و الذین یکنزون الذهب و الفضة قال لهم ابیّ رضی الله عنه لتلحقنها او لاضعنّ سیفی علی عاتقی فالحقوها؛(1)ظاهراً منظور آنان از اسقاط واو «والذین» این بوده است که اهل کتاب (که قبلاً در ضمن آیه ذکر شدهاند) از الذین فهمیده شوند، و آیه بر مسلمین شمول نیابد، تا هر کسی هر قدر بخواهد از طلا و نقره گنج بسازد و کسی بر آنان ایراد ننماید، و در این تصمیم چنان پا بر جا و محکم بودند که ابی بن کعب ناچار ملایمت را ترک و سخن از شمشیر به میان آورده؛ و اگر با اخراج زکات جواز نگاه داشتن باقی را از ظاهر آیه میتوانستند بفهمند و یا در بیاورند، مسلماً نیازی به این تشدیدها پیدا نمیشد.
ولی از امیر المؤمنین علیه السلام حدیثی آوردهاند که کنز کردن و گنج ساختن را معنی کرده و فرجهای برای مردم گشوده است: اربعة آلاف فما دونها نفقة و ما فوقها کنز؛(2)
این حدیث شریف هم مبتنی بر ظاهر آیه است و چنین میرساند که بیشتر از چهار هزار را اگر چه زکاتش هم داده شود، باز نمیتوان نگاه داشت و در خبری بیشتر از دو هزار درهم کنز شناسانیده شده است.(3)و از ابوذر راستگو رحمه الله تعالی آوردهاند که هر روز وقت بامداد و شام با صدای بلند فریاد بر میآورد: بشّر اهل الکنوز بکیّ فی الجباه و کّی فی الجنوب و کّی فی الظهور حتی یتردّد الحرّ فی اجوافهم؛(4)مقصود ابوذر این بوده است که این ندا به گوش معاویه و اتباع او برسد. و در اخبار هست که امام زمان علیه السلام به ظاهر این آیه عمل خواهد فرمود.(5)
و نیز خداوند متعال فرموده: وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ مِنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ؛(6)
لفظ خیر چنان که اهل فن تصریح کردهاند به مال دنیا اطلاق میشود، و بدون شک در این آیه به هر چیزی که به عنوان زکات و خمس و صدقات مندوبه و یا به عنوان هبه بر مؤمن اگر چه معوّضه هم باشد داده شود، و بر آن چه که بر عائله خرج شود اگر چه واجب النفقه باشد و به مطلق احسان و نیکی، شامل است؛ بنابراین، آیة مذکوره با کمال صراحت، دلالت بر این میکند که هر کس خیرات خرج شدة خویشتن را در زندگی اخروی باز مییابد و عین آنها دوباره به خود او برگردانیده میشود.
از حضرت امام صادق علیه السلام روایت شده: یأتی یوم القیامة شیئ مثل الکبة فیدفع فی ظهر المؤمن فیدخله الجنة فیقال هذا البر؛(7)«کبه» به فتح کاف و مضموم هم خوانده میشود و با فتح و تشدید باء به معنی جلو راندن و حمله کردن است.
1) . الدر المنثور، ج3، ص232، س32. هنگامی که عثمان بن عفان میخواست مصحفها (نسخههای قرآن) را بنویساند، خواستند واوی را که در سورة برائت، در «والذین یکنزون الذهب و الفضة» هست بیاندازند، ابی ابن کعب گفت: حتماً بایستی واو را بر آیه لاحق کنید و گرنه یقین بدانید که من شمشیرم را بر شانهام میگذارم، پس آنان واو را به آیه لاحق کردند.
2) . الدر المنثور، ج3، ص232، س34. چهار هزار و کمتر از آن نفقه محسوب است و بیشتر از آن گنج است. و در مجمع البیان، ج5، ص26، س5 این خبر واضحتر نقل شده است.
3) . تفسیر برهان، ج2، ص122، س7 و 8.
4) . تفسیر برهان، ج2، ص122، س15 و 16. به گنج داران مژده بده، داغی در پیشانی و داغی در پهلو و داغی در پشت آنان گذاشته میشود تا حرارت در اندرونشان راه یابد.
5) . تفسیر برهان، ج2، ص122، س9 و 12 و ص121، س26.
6) . بقره (2) / آیه 110. و هر چه از خیر برای خودتان، پیش داشت کنید، در نزد خدا آن را باز مییابید.
7) . کافی، ج2، ص158، س12 وافی کتاب الایمان و الکفر، ص93، س24. از کافی؛ روز قیامت چیزی مانند «جلو راندن» و «دفع کردن» میآید و از پشت مؤمن «به سوی جلو» پرتابش میکند و او را داخل بهشت میگرداند و گفته میشود که این نیکی کردن است.
و در قرآن کریم فرموده: مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً کَثِیرَةً؛(1)
این کریمه دلالت میکند که آن چه در راه خدا قرض داده میشود باقی میماند و خداوند متعال آن را میافزاید؛ و فرموده: مَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللَّهُ یُضاعِفُ لِمَنْ یَشاءُ؛(2)
آن چه که در راه خدا خرج میشود باقی است و پیوسته افزایش مییابد و به نسبت هفتصد بر یک زیادت میپذیرد. و فرماید: وَ مَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ تَثْبِیتاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ کَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ أَصابَها وابِلٌ فَآتَتْ أُکُلَها ضِعْفَیْنِ فَإِنْ لَمْ یُصِبْها وابِلٌ فَطَلٌّ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ؛(3)در این دو کریمه در عوض این که بفرماید: مثل ما ینفقون، چنان که در سورة آل عمران، همین عبارت را آورده(4)(و در این صورت مثل، راجع میشود به نفقه و آن چه که در راه خدا خرج میشود) فرموده: مثل الذین ینفقون، تا مثل دربارة خود نفقه دهندگان باشد. یعنی: افزایش یافتن صدقه، در شکل افزایش یافتن دهنده تحقق خواهد یافت.
و نیز دربارة صدقه آمده: یَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ یُرْبِی الصَّدَقاتِ؛(5)در تفسیر این کریمه از حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده: ان الله تعالی یقبل الصدقات و لا یقبل منها الا الطیب و یربیها لصاحبها کما یربی احدکم مهره او فصیله حتی ان اللقمة لتصیر مثل احد؛(6)
و از امام باقر علیه السلام مروی است: قال الله تبارک و تعالی انا خالق کل شیئ وکّلت بالاشیاء غیری الاّ الصدقة فانّی اقبضها بیدی حتی ان الرجل و المرئة یتصدّق بشقّ التمرة فاربیها له کما یربی الرجل منکم فصیله و فلوه، حتی اترکه یوم القیمة اعظم من احد.(7)
خداوند متعال فرموده: یَوْمَ یَنْظُرُ الْمَرْءُ ما قَدَّمَتْ یَداهُ؛(8)ماء موصول بر هر چیزی که از مال دنیا پیش داشت میشود، شامل است، و بقا و وجود آنها را در روز قیامت میرساند و در حدیث از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمده: اَلمُؤمِنُ اِذا ماتَ وَ تَرَکَ وَرَقَةً واحِدةً عَلَیها عِلمٌ تَکوُن تِلکَ الوَرَقَةُ سِتراً فیما بَینَهُ وَ بَینَ النّارِ وَ اَعطاهُ اللهُ بِکُلِ حرف مکتوب علیها مدینةً فی الجنة اوسع من الدنیا سبع مرات.(9)
1) . بقره (2) / آیه 245. کیست که به خدا قرض دهد، قرض نیکویی تا خداوند آن را برای او با افزایشهای بسیاری بیافزاید.
2) . بقره (2) / آیه 261. مثل کسانی که اموال خود را در راه خدا خرج میکنند مانند دانهای است که هفت سنبل رویانیده و در هر سنبل صد دانه هست و خداوند برای کسی که بخواهد بیشتر افزایش میدهد.
3) . بقره (2) / آیه 265. مثل کسانی که اموال خود را برای طلب خشنودی خدا و برای استوار داشتن خود خرج میکنند، مانند باغی است در تپهای که باران فراوانی به آن رسیده و خوردنیهایش را دو برابر داده است، و اگر باران فراوان نرسیده باشد، ریزه بارشی بر آن رسیده باشد و خداوند به هر چه که میکنند بیناست.
4) . آل عمران (3) / آیه 117. مثل ماینفقون فی هذه الدنیا کمثل ریح فیها صر اصابت حرث قوم ظلموا انفسهم فاهلکته.
5) . بقره (2) / آیه 276. خداوند ربا را میکاهد و صدقهها را میافزاید و بزرگ میگرداند.
6) . مجمع البیان، ج2، ص290، س31 و الدر المنثور، ج1، ص365 و 366. مضمون این حدیث را با طرق زیادی از آن حضرت آورده است؛ خداوند متعال صدقهها را قبول میفرماید و از آنها فقط پاکیزه را قبول مینماید و آن را برای صاحبش بزرگ میکند و میرویاند همان طور که شما کره اسب یا بچه شتر خود را نگاه داری کرده و بزرگ میکنید، حتی اینکه یک لقمه به اندازة کوه احد میشود.
7) . تفسیر برهان، ج1، ص259، س13. مضمون این حدیث را در ضمن روایات زیادی آورده است؛ خداوند تبارک و تعالی میفرماید: منم آفرینندة هر چیز، اشیاء را به پرورش دهندگان غیر از خودم سپردهام. «اشیاء را با علل و وسائط میپرورانم» جز صدقه را که خودم با دست خود آن را میگیرم، حتی مردی یا زنی که نصف خرما را صدقه میدهد، آن را برایش نگاهداری کرده و پرورش داده و بزرگ میکنم (همان گونه که شما بچه شتر و کره اسب خود را میپرورانید و بزرگ میکنید) تا آن را در روز قیامت در حالی که از کوه احد بزرگتر شده باشد ترک میکنم.
8) . نبأ (78) / آیه 40. روزی مرد بر آن چه که با دو دست خود پیش داشته بود، نگاه میکند.
9) . وسائل الشیعه، ج3، ص379، س26 اوثق الوسائل، ص2، س5 روضة الواعظین، ص12، س2، که مؤمن میمیرد و یک ورق را که بر آن علمی نوشته شده است، بعد از خود میگذارد، این ورقه در میان او و آتش، پردهای میشود و خداوند به هر حرفی که بر آن نوشته شده باشد شهری در بهشت عطا میکند که هفت بار از دنیا وسیعتر است.
و در قرآن کریم هست: إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ الْکِتابِ وَ یَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً أُولئِکَ ما یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ إِلاَّ النَّارَ؛(1)
و ایضاً: إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوالَ الْیَتامی ظُلْماً إِنَّما یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ ناراً؛(2)
این آتش که دو طایفة نام برده، در دنیا میخورند مسلماً در روز قیامت هم خواهد بود، یعنی مال یتیم و بهای اندک کتمان کتاب خدا، باقی میمانند و در آخرت در شکل آتش برای خورندگان دنیوی، بارز میشوند.
از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده: هر کسی در پیش روی سلطان ستمگری، تازیانه بیاویزد، آن تازیانه در روز قیامت، اژدهائی از آتش میشود که طولش هفتاد ذراع خواهد بود؛ خداوند این اژدها را در روز قیامت در میان آتش دوزخ بر او مسلط میکند؛(3)
و ایضاً: کسی که در قبله (یا به سوی قبله) اخلاط سینه میاندازد، باید بداند که در حالی مبعوث میشود که آن اخلاط در روی او باشد.(4)
در قرآن کریم فرماید: سَیُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ یَوْمَ الْقِیامَةِ؛(5)امین الاسلام در تفسیر این آیه فرموده: «گفتهاند مالی که بر آن بخل ورزیده، طوقی در گردن او میشود، و این آیه درباره مانعین زکات نازل شده؛ و این سخن از ابو جعفر علیه السلام روایت شده است؛ و قول ابن عباس و سدی و شعبی و غیر آنان نیز همین است؛ و از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده که: هر کس زکاتش را ندهد، آن زکات در روز قیامت، مار شجاعی در گردنش میشود، و بعداً این آیه را خواند.»(6)
آیه و حدیث فوق، مطلوب ما را واضحتر و مشروحتر مینمایاند و چنین به نظر میرساند که: لزوم و اتصال مار به مانع زکات در آخرت، حقیقت و باطن لزوم و اتصال زکات به مانع زکات است در دنیا، و او آن چه را که در دنیا برای خویشتن نگاه داشته بود، با همان نگاه داشتن، عین آن نگاه داشته شده را در آخرت نیز برای خود نگاه خواهد داشت؛ منتهی در آخرت، هم نگاه داشتن و هم نگاه داشته شده و هم نگاه دارنده، هر سه با حقیقت و باطن خود، بروز و ظهور مییابند، و دیگر نمیتوانند مانند زندگی دنیوی، بواطن خود را با پردههای ناپایدار، پنهان کنند.
و از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده: اَعظَمُ الظُّلمِ ذِراعٌ مِنَ الأَرضِ یَنتَقِصُهُ المَرءُ مِن اَخیهِ لَیسَت حَصاةٌ اَخَذَها اِلاّ طَوَّقَها یَومَ القِیمَةِ؛(7)
و ایضاً: اَیُّما رَجُلٍ ظَلَمَ شٍِبراً مِنَ الاَرضِ کَلَّفَهُ اللهُ تَعالی اَن یَحفَرَهُ حَتّی یَبلُغَ سَبعَ اَرَضینَ ثُمَّ یُطوِّقُهُ یَومَ القِیامَةِ حَتّی یُقضی بینَ النّاسِ.(8)
1) . بقره (2) / آیه 174. کسانی که پنهان و انکار میکنند آن چه را که خداوند از کتاب فرو فرستاده است و با آن قیمت اندکی میخرند، نمیخورند در شکمهای خویش مگر آتش را.
2) . نساء (4) / آیه 10. حقیقت این است: کسانی که اموال یتیمان را از روی ستم میخورند همانا آتشی را با خوردن، به شکم فرو میبرند.
3) . ارشاد القلوب، ص263.
4) . ارشاد القلوب، ص100.
5) . آل عمران (3) / آیه 180. به زودی در قیامت با آن چه که بر آن، بخل ورزیدند، مطوق میگردند.
6) . مجمع البیان، ج2، ص546.
7) . ستم بزرگ یک ذراع زمین است که مرد از حق برادر خود بکاهد، خداوند هر ریگی را که اخذ کرده در روز قیامت، گردن بندش خواهد کرد.
8) . هر مرد که وجبی از زمین را با ظلم اخذ کند، خداوند متعال در روز قیامت مجبورش سازد که آن را بکند تا به هفت طبقه زمین برسد سپس آن را طوق او میگرداند تا در میان مردم، حکومت تمام شود.
و از امیر المؤمنین علیه السلام روایت شده که دربارة مسجد کوفه فرموده: کَأَنّی بِهِ (یَعنی مَسجدَ الکوفَةِ) یَومَ القِیامَةِ فی ثَوبَینِاَبیَضینِ شَبیهٌ باِلمُحرِمِ یَشفَعُ لِاَهلِهِ وَ لِمَن صَلّی فیهِ فَلا یُرَدُّ شَفاعَتُهُ؛(1)و از امام صادق علیه السلام که فرموده: صَلّوا مِنَ المَساجِدِ فی بِقاعٍ مُختَلِفَةٍ فَاِنَّ کُلَّ بُقعَةٍ یَشهَدُ لِلمُصلّی عَلَیها یَومَ القِیامَةِ.(2)
و از امام حسن علیه السلام روایت شده: اِنّ هذاَ القرآنَ یَجیِیُء یَومَ القِیامَةِ قائِداً وَ سائقاً، یَقودُ قوماً اِلَی الجنةِ اَحَلّوا حَلالَهُ وَ حَرَّموا حَرامَهُ وَ آمَنو بِمُتَشابِهِهِ وَیَسوقُ قوماً اِلَی النارِ ضَیَّعوا حُدودَهُ وَ اَحکامَهُ وَ استَحلّوا مَحارِمَه؛(3)
محمد بن یعقوب فیروز آبادی گفته است: به طور صحیح از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده: یُؤتی یَومَ القِیامَةِ بِالقرآنِ وَ اَهلِهِ الذّین کانوا یَعمَلونَ بِهِ فی الدّنیا تَقَدَّمُهُمُ البَقَرَةُ و آلُ عِمرانَ.(4)
کلامی عجیب و بسیار عمیق از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده: مَن قَتَلَ نَفسَهُ بِحدیدةٍ فَحَدیدَتُهُ فی یَدِهِ یَتَوَجّأُ بِها فی بَطنِهِ فی نارِ جَهَنَّمَ خالِداً مُخلّداً فیها وَ مَن قَتَلَ نَفسَهُ بِسَمٍّ فَسُمُّهُ فی یَدِهِ یَتَحَسّاهُ فی نارِجَهَنَّمَ خالداً مُخلَّداً فیها وَ مَن تَردّی مِن جبل فقتل نفسه فهو یتردّی فی نار جهنم خالداً مخلداً فیها؛(5)
این است معنای آن چه که گفتیم: زندگی اخروی، نمایش حقیقت و واقع زندگی ظاهری و صوری دنیوی است؛ و دنیای آینده تکرار دنیای کنونی است ولی باطن آن را بیرون میآورد و به آن ابدیت میبخشد، و به عبارت صحیحتر و واقعیتر: دنیای کنونی نمایشی ظاهری و ناپایدار، از زندگی واقعیتدار و جاودانی اخروی است.
در روز رستخیز پس از عوض شدن وضع جهان و زندگی انسان علاوه بر این که وجود خود اعمال و حضور عین آنها بهترین گواه صدق بر وقوع آنها است، گواهان دیگری نیز که شاهد تحقق یافتن اعمال میباشند، در آنجا بر صدور آنها گواهی خواهند داد؛ غالب مردم چنین تصور میکنند که میتوانند بعضی از اعمال خود را مخفیانه و در خلوت به جا آورند، و در اثر این تصور است که خود و کردار خود را از نظارت و شهادت اغیار، محفوظ و مصون دانسته، با خیالی آسوده و با اطمینان دل، اعمال شایسته و یا ناشایست خود را انجام میدهند؛ ولی بینایان جهان خوب میدانند که واژهای که مفهوم دارد ولی یک مصداق هم در سراسر عالم ندارد، همین کلمة خلوت است. زیرا که هر جای دنیا و هر گوشه و هر زاویة آن، بیپرده است: اعماق اقیانوسها و فضای کیهان، همه جا جلوت و بیحفاظ است.
1) . روضة الواعظین، ص283. گوئیا مسجد جامع کوفه را اکنون میبینم که در روز قیامت مانند مردی که در لباس احرام باشد در دو ثوب سفید پیچیده شده، و از برای اهل خود و کسی که در آن نماز خوانده است شفاعت میکند و شفاعتش رد نمیشود.
2) . روضة الواعظین، ص284. در مساجد در جاهای مختلفی نماز بخوانید برای این که هر جائی از مسجد در روز قیامت، برای نمازگزار گواهی میدهد.
3) . ارشاد القلوب، ص102. واقع این است که این قرآن در روز قیامت در حالی میآید که میکشد و میراند، مردمی را که حلال قرآن را حلال و حرام آن را حرام کرده و به متشابه آن، ایمان آوردهاند، به سوی بهشت میکشد، و مردمی را که حدود و احکامش را ضایع و محرماتش را حلال شمردهاند، به سوی آتش میراند.
4) . سفر السعادة، ج2، ص246 و 247. در روز قیامت، قرآن و اهل قرآن را که در دنیا بر آن عمل میآورند، در حالی که سوره بقره و آل عمران در پیشاپیش آنان خواهد بود.
5) . کشف الغمة شعرانی، ج2، ص123، س16. هر کس خود را با آهن پارهای بکشد پس آهن پارهاش در دست او بوده و با آن بدون هیچ ملاحظه در میان آتش دوزخ در شکم خود میزند و پیوسته و الی الابد در این عذاب خواهد ماند؛ و هر کس خود را با زهری بکشد پس زهرش در دستش میباشد و آن را در میان آتش دوزخ جرعه جرعه میآشامد و او در این عذاب الی الابد خواهد ماند؛ و هر کس خود را از کوهی پایین اندازد و بدین طریق خودش را به قتل رساند پس او در میان آتش دوزخ الی الابد در حال افتادن و سقوط است.
دانستهایم که: عمل انسان نیرویی است که با انجام دادن کار، از بدن عامل، بیرون میگردد؛ این نیروی خارج شده، بدون شک در موجودات پیرامون خود مثلاً در هوای مجاور اثر میکند و موجودهای مجاور هم این اثر را به مجاورهای خود سرایت میدهند و مجاورهای مرتبة دوم هم همین اثر را به مجاورهای مرتبة سوم میرسانند، و همچنین هر نزدیکتر، اثر نامبرده را به موجودات دورتر سرایت داده و بدون وقفه انتقال میدهند و تا آنجا که موجودی هست پیش میبرند تا به آخر عالم مادی برسد (اگر برای عالم، آخری بوده باشد) و مسلماً نیروی صادر شده از ماه و از خورشیدها هم بالاتر میرود و کهکشانها را زیر پا میگذارد و از سحابیها هم میگذرد. و بنابراین، هنوز صدای کسانی که هزارها سال پیش مرده و از جهان رفتهاند، در جهان پیش میرود.
به این بیان، سراسر جهان از کوچکترین عملی که حدوث مییابد از یک نفس کشیدن چشم باز کردن و یا بستن منقلب میشود و دگرگون میگردد. و آیا این نیرو بالاخره در جایی ایست میکند و سرش به دیواری میخورد و یا الی الابد پیش میرود؟ عجالتاً از دادن پاسخ یقینی معذوریم.
بنابراین، هر موجودی شاهد وقوع هر عملی است و سراسر زمین و آسمانها و همة ذرات آنها، ناظر و تماشاچی دائمی هر عاملی است؛ تمامی ذرههایی که در زمین و یا در آسمانها میباشند و یا در گردش و تموج به سر میبرند، همه و همه وقوع هر عمل را با ذات خود، درک میکنند و با حقیقت خویش آنها را مشاهده مینمایند و گواهان اخروی اعمال میگردند.
گواهان اخروی اعمال، عین اثر عمل را نشان میدهند (و مانند آهن سرخ گردیده و آبدیده هستند که اثر آب و آتش را در خود نگاه میدارند) و لذا به هیچ وجه قابل تکذیب نیستند.
در کتاب «راه طی شده» میفرماید:(1)
دوسال قبل یکی از روزنامههای تهران، ترجمه مقالهای از مجلات خارجی را منتشر کرده خبر میداد: چند تن از دانشمندان امریکائی موفق شدهاند آواز خوانی کوزه گران قدیم مصر را ظاهر سازند و به تکرار در آورند، برای این منظور کوزههایی را که در موزهها به یادگار مانده، روی اسبابی شبیه به گراماوفون ولی مانند ترتیب و موقعی که کوزهگر، کوزه خمیری را روی دستگاه قرار داده با پا میچرخاند و با یک قطعه چوب به شکل مطلوب در میآورد میگردانند».
«در آن زمان که کوزهگر، در کنج خلوت دکان خود مشغول کار بوده، آواز میخواند و کوزهها را چرخ میداد فکر نمیکرد که ارتعاش صدای او به وسیله تخته چوبی که در دست دارد، گل کوزه را میتراشد و خطوط نامرئی دقیقی بر بدن کوزه رسم مینماید، خطوطی که بعد از یکی دو هزار سال در آزمایشگاهها به صدا در آمده، کلمات او را تکرار خواهد کرد؛ البته این تنها کوزه کوزهگر نیست که صدای کارگر مصری را ضبط کرده باشد، تمام کوه و دشت و در و دیوار، جاسوسانی هستند که در خلوت و در ملاء، نه تنها صدا بلکه هر اثر و عمل صادره از ما را دریافت میکنند و به صورت تغییرات مکانیک، فیزیک یا شیمیایی و غیره در دل خود، نگاه میدارند؛ این اسرار تنها روی سطح اشیاء و شکل خارجی آنها نقش نمیبندد که در صورت متلاشی شدن هیکل، محو گردند بلکه در اعماق ذرات ریشه میدواند».
نگارنده گوید:
1) . ص124 و 125. با اندک اختصار.
مشکلی که باقی است تطبیق هر عمل بر عامل، و تمییز عاملین است، و فرضا اگر کسی ادعا نماید که فلان عمل واقع شده، از او نیست با کدام وسیله اثبات میشود که از اوست؟
در کتاب، «ساختمان آینده انسان» تحقیق کردهایم که:
هیچ عمل از عامل خود جدا نمیشود و هر کاری با پیوند عجیبی به کار کننده متصل است؛ و در عین این که اعمال، آسمانها و زمین را سیر کرده و پر میسازند از عامل خود هم منقطع نمیشوند؛ نه در این زندگی و نه در قبر، حتی بعد از ذره ذره شدن تن، پیوسته با او میباشند و در روز بعث هم با هم مبعوث میشوند.
در قرآن کریم، آیات عدیدهای درباره شهادت اعضای عامل بر اعمال صادر شده از او، هست؛ این آیات جای تدبّر و تفکر است، حقائقی در آنها نهفته است، ظاهر آنها مبین رسوائی در روز رستخیز، و موجب انزجار آدمی از سیئات و برگشت به سوی پروردگار مهربان است، و همین ظواهر، بواطنی را هم با خود و در خود دارند که خزائن فلسفه حقیقی و دفائن حکمت الهی میباشند؛ میفرماید: یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَیْدِیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَعْمَلُونَ؛(1)
در این آیه، گواهی دادن زبان بر اعمال صادر شده از انسان با صراحت بیان شده است؛ و ایضاً: الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی أَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أَیْدِیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ؛(2)در این آیه هم فرموده بر دهانشان مهر میزنیم یعنی برای این که نتوانند سخن بگویند. واقع این است که در آن جا، زبان و لبها و هر کدام از دندانها و غیر اینها از اجزای دهان (مانند دستها و پاها) بر اعمالی که از آنها که به نام دهان نامیده میشود و وسیله سخن گفتن در این زندگی است از کار سابق خود باز مانده و خاموش میگردد.
و نیز در قرآن کریم هست: اذا ما جاؤُها شَهِدَ عَلَیْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِما کانُوا یَعْمَلُونَ وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَیْنا قالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ؛(3)به نظر قاری قرآن از ظاهر «شَهِدَ» و «قالوا» و «اَنطَقَنا» اولاً چنین تبادر میکند که گوش و چشم و پوست بدن، زبان در میآورد و دهان میشود و پس از آن که چند کلمه دیگر قرائت میکند و به «انطق کل شییء» میرسد، میفهمد که: گویا بودن هر چیزی به حسب ذات اوست و لزومی ندارد که نطق هر چیزی با دهان کنونی انسانی باشد.
شهادت بر اعمال در روز قیامت، منحصر به اعضای نام برده نیست، بلکه عموما اعضای بدن انسان به اعمال وی، شهادت خواهند داد؛ چنان که از امیر المؤمنین علیه السلام روایت شده: اَعضاؤُکُم شُهودُهُ وَ جَوارِحُکُم جُنودُهُ وَ ضَمائِرُکُم عُیونُهُ وَ خَلَواُتُکم عَیانُهُ؛(4)(ضمیرهای مفرد مذکر به خدا بر میگردند)، حلقوم به بلع اموال یتیمان و ستم دیدگان، و معده به هضم، و دهان و دندان به جویدن آنها شهادت خواهند داد و هم چنین جهاز هاضمه و جهاز دفع فضلات، و ذرات بیشمار پوست و گوشت بدن و استخوان و رگ و پی و غیر اینها شهادت میدهند که از کجا فراهم آمدند و چه کارهایی را انجام دادند.
1) . نور (24) / آیه 24. روزی گواهی دهد بر آنان، زبانها و دستها و پاهایشان، به اعمالی که میکردند.
2) . یس (36) / آیه 65. امروز بر دهانشان مهر میزنیم و دستهایشان با ما سخن میگوید و پاهایشان گواهی میدهد بر آن چه کسب میکردند.
3) . فصلت (41) / آیه 20 و 21. هنگامی که بر آتش دوزخ میرسند، گوشها و چشمها و پوستهای آنان بر آنان، به آن چه میکردند شهادت میدهد؛ به پوستهای خود میگویند چرا بر ما گواهی دادید؟ گویند خدائی که هر چیز را گویا گردانید ما را به نطق آورد.
4) . نهج البلاغه، ج2، ص206، س6. عضوهای شما گواهان اوست و جوارح شما سربازان اوست و دلهایتان جاسوسان اوست و نهانتان هویدای اوست.
خونی که در بدن ما روان است و این مغز که وسیله اندیشه و تفکر ما است، مو به مو و ذره به ذره گواهان اخروی اعمال ما هستند؛ این است معنای این که: هر کس از خودش بر خودش، شاهد دارد و گواه هر کسی با خود او است!! چنان که خداوند متعال میفرماید: وَ جاءَتْ کُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهِیدٌ؛(1)
و ایضاً: وَ شَهِدُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ أَنَّهُمْ کانُوا کافِرِینَ.(2)
بنابر آن چه تحقیق گردید، شهادت تن و اعضای بدن بر اعمال، به این طریق است که جوارح آدمی و ذات او، به طریق نطق عمومی موجودات، ناطق میشوند و گویا میگردند و حقیقت خود را همان طور که بودند، با همان اعمال که میکردند، نمایان میدارند و باطن ذات خویش را بارز و آشکار میسازند؛ و میدانیم که بهترین طرز اخبار به طور ساده و طبیعی، همانا نشان دادن عین واقعه و خود حادثه است؛ خط سابق مصریان به طوری که در تواریخ ذکر میکنند، مثل خوبی برای مطلوب ماست.
«خط آنها ابتدا عبارت بوده از نقش کردن و ساختن صورت چیزی که میخواستند نام ببرند، مثلاً میخواستند بنویسند آدم، شکل یک آدم میساختند، برای نوشتن یک مرغ، صورت یک مرغ میکشیدند، بنابراین غالب اشارات مصری، تصویرهای کوچک میباشد از آدم و آلات و افزار و چشم و کرکس و غاز و سر حیوانات و امثال آن؛ و این علامات را در ابنیه، کتیبه قرار میدادند و با دقت زیاد نقر میکردند یعنی در سنگ میکندند.»(3)
بلی نمایانیدن واقعه و خود حادثه، بهترین راه اخبار از آن و شهادت بر آن است؛ و مسلماً اگر انسان قادر میشد که وقایع مشهود خود را محفوظ بدارد و عین آنها را در موارد لزوم ارائه نماید، همین راه را انتخاب مینمود و از شهادت دادن با زبان پرهیز میکرد، و مقبول هم نمیگردید؛ ولی چون اولاً انسان: قدرت بر اظهار پندارها و تصورهای باطنی خود ندارد و ثانیاً نمیتواند وقایع گذران و حوادث نا پایدار جهان را نگاه بدارد، فلذا در زمینه ناچاری، زبان به میان آمده و سخن گفتن پیدا شده است؛ و چون در زندگی اخروی، و نیز چون آخرت، عالم جاودانی و دنیای ثبوت و استقرار است، پس بدون نیاز به سخن گفتن، خود وقایع که اتصال تام بر ذات و اعضای آدمی دارد، بر صدور آنها از انسان و از اعضای او، شهادت خواهند داد؛ و برای همین است که ما میگوییم: آخرت نمایشی است ابدی، از باطن حوادث دنیوی.!
در آخرت، هر فرد انسان، وقایع گذشته خویش را که با رغبت آنها را احداث کرده بود، باز احداث میکند؛ و دوباره آنها را، عین آنها را و حاق ذوات آن اعمال را با خود همان عضوها که آنها را ایقاع کرده بود و با عین ذرات آن اعضا که در هنگام صدور عمل، در ایقاع آن، دخالت داشته و کمکی کرده بود، با دستها و پاها و گوشها و چشمها و شکم و فرج و غیر اینها، لا ینقطع و علی الدوام نمایان میسازد؛ ولی البته نه در اشکال فریبنده دنیوی، بلکه با حقایق گوارا و یا ذوات تلخ و ناگوار آنها که در دنیا پردههای ظواهر، مستور مانده بود.
احادیث شریفهای که ذیلاً نقل میشوند ایضاً از گواهان اخروی اعمال، سخن میگویند:
از حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده است که در ضمن حدیثی فرموده: اِنّ لِلّهِ عَزّوجلّ عَلی کُلِّ عبدٍ رُقَباءَ مِن کلّ خَلقِهِ وَ مُعَقِّباتٌ مِن بَینِ یَدَیهِ وَ مِن خَلفِهِ یَحفَظونَهُ، مِن امرِ اللهِ و یحفظونَ علیه ما یکونُ منهُ مِن اَعمالِهِ و
اقوالِهِ و اَلفاظِهِ و الَحاظِهِ وَ البِقاعُ التّی تَشتَمِلُ علیه شُهودُ ربَّهِ لَهُ اَو عَلَیهِ و اللَّیالی و الایّامُ و الشهورُ شُهودُهُ عَلَیه اَو لَهُ وَ سائِرُ عِبادِ اللهِ المؤمنینَ شُهودٌ عَلَیهِ اَو لَهُ وَ حَفَظَتُهُ الکاتِبونَ اَعمالَهُ شُهودٌ لَهُ اَو عَلَیهِ.(1)
و از امیر المؤمنین علیه السلام که فرموده: ما مِن یومٍ یَمُرُّ عَلَی ابنِ آدَمَ اِلاّ قالَ لَهُ ذلِکَ الیَومُ: اَناَ یَومٌ جَدیدٌ وَ اَنَا عَلَیکَ شَهیدٌ فَقُل فِیّ خَیراً وَ اعمَل فِی خَیراً اشهَدُ لَکَ یَومَ القِیامَةِ فَاِنَّکَ لَن تَرانی بَعدَ هذا اَبَداً؛(2)
و ایضاً: اِعلَموا عِبادَ اللهِ اَنَّ عَلَیکُم رَصَداً مِن اَنفُسِکُم وَ عُیوناً مِن جَوارِحِکُم وَ حُفّاظَ صِدقٍ یَحفَظونَ اَعمالَکُم وَ عَدَدَ اَنفاسِکُم لاتَستُرُکُم مِنهُم ظًُلمَةُ لَیلٍ داجٍ وَلا یُکِنُّکُم مِنهُم بابٌ ذو رِتاجٍ وَ اِنَّ غَداً مِنَ الیَومِ قَریبٌ.(3)
و از امام زین العابدین علیه السلام روایت شده: اَللّهُمَ اِنّی اُشهِدُکَ وَ کَفی بِکَ شَهیداً وَ اُشهِدُ سمائک وَ اَرضَکَ وَ مَن اسکَنتَهُما مِن مَلائِکَتِکَ وَ سائِر خَلقِکَ؛(4)
و از امام صادق علیه السلام : اِنَّ النَّهارَ اِذا جاءَ قالَ یَابنَ آدَمَ اعمَل فی یَومِک هذا خَیراً اَشهَدُ لَکَ بِه عِندَ رَبِّکَ یَومَ القِیامَةِ فَاِنّی لَم آتِکَ فیما مَضی وًَلا آتیکَ فیما بَقِیَ وَ اِذا جاءَ اللَّیلُ قالَ مِثلَ ذلِکَ؛(5)
و ایضاً: صَلّوا مِنَ المَساجِدِ فی بِقاعٍ مُختَلِفَةٍ فَاِنَّ کُلَّ بُقعَةٍ لِلمُصَلّی عَلَیها یَومَ القِیامَةِ.(6)
باید دانست که نحستین و بزرگترین شاهد اعمال، خود خداوند متعال است؛ میفرماید: وَ کَفی بِاللّهِ شَهِیداً؛(7)و از امیر المؤمنین علیه السلام روایت شده که درباره خداوند متعال فرموده: مَعَ کُلِّ شَیئٍ لابِمُقارَنَةٍ وَغَیرُ کُلِّ شَیئٍ لابِمُزایَلَةٍ؛(8)امکان ندارد که از خداوند دانا و بینا عملی حتی خاطرات قلبی و ارادههای اندرونی را پنهان داشت؛ و انبیای عظام و ائمه کرام علیهم السلام هم در درجه دوّم از گواهان اعمال میباشند (در این باره به بحث «عرض اعمال» رجوع شود).(9)
میتوانیم درباره فهم کامل تبدل عمل، به نعمت و شکنجه آخرت، از تبدلات کنونی موجودات این جهان و مطالعه در آنها یاری بجوئیم:
1) . بحار الانوار، ج3، ص282، س9. برای خداوند عزوجل بر هر بندهای پاسبانهایی هست، از جمیع آفریدههایش، و تعقیب کنندگانی و دنبال گیرندگانی، که از پیش رو و از پشت سر، او را به فرمان خدا نگهبانی میکنند و آن چه را که از اوست برای او نگاه میدارند، از اعمال و گفتار و الفاظ و نگاههای او؛ و سر زمینهایی که او را در بر میگیرند، گواهان پروردگارش هستند، به سود یا به زیان او، و شبها و روزها و ماهها گواهان او هستند به زیان یا به سود او و همه بندگان مؤمن خدا گواهانی هستند به زیان یا به سود او و نگهبانانی که نویسندگان اعمال او هستند گواهان بر او هستند به سود یا به زیان او.
2) . من لایحضره الفقیه، ص584، س18. روزی نیست که بر پسر آدم بگذرد مگر این که به او میگوید: من روز نوی هستم و من بر تو گواه میباشم پس در من گفتار نیک بگو و کردار نیک به جای آور تا در روز قیامت برای تو شهادت دهم و حقیقت این است که مرا بعد از این، هیچ وقت نخواهی دید.
3) . نهج البلاغه، ج2، ص68. بندگان خدا بدانید که بر شما دیدهبانانی از خودتان، جاسوسانی از اعضایتان و نگاه دارندگان با صداقتی گماشته شدهاند که اعمال شما را و شماره نفسهایتان را نگاه میدارند، تاریکی شب ظلمانی، شما را از آنان نمیپوشد و درب محکم بسته شدهای، شما را از آنان پنهان نمیکند؛ و بدانید که فردا به امروز نزدیک است.
4) . صحیفة سجادیه علیه السلام ، ص52. خدایا من همانا تو را گواه میگیرم و تو گواه کافی هستی و گواه میگیرم آسمان و زمینت را و کسانی را که در آنها ساکن گردانیدهای از فرشتگانت و از سایر مخلوقاتت.
5) . بحار الانوار، ج3، ص284. وقتی که روز فرا میرسد میگوید ای پسر آدم در این روز خود، عمل خیری بکن که برای تو در نزد پروردگارت در روز قیامت، بر آن شهادت دهم، و من در روزگار گذشته نزد تو نیامدهام و در باقی عمرت هم پیش تو نخواهم آمد؛ و هنگامی که شب فرا میرسد، مثل همین گفتار را به او میگوید.
6) . در اواخر بحث پیش، ص377، ش2 نقل و ترجمه شد.
7) . نساء (4) / آیه 79. خداوند، گواهی کافی است.
8) . نهج البلاغه، ج1، ص9، س2. خدا با هر چیزی هست نه با نزدیک شدن؛ و جدا از هر چیزی است نه با دور گردیدن و فاصله گرفتن
9) . در ص 318 همین کتاب.
سیبی را در نظر میگیریم: این سیب از موجودات کنونی تحول مییابد و در شکل سیبی نمایان میگردد، و همین سیب را یک نفر انسان میخورد و جزء بدن خویش می گرداند سپس همان سیب در صورت نیروی عمل، مثلاً در گفتن لا اله الا اللّه، در یاری کردن به ستم دیده، تفکرات علمی، از او خارج میشود و باز مانند سابق، جزء جهان خارج از انسان میشود (البته بدون این که با او قطع رابطه کند) آیا این نیروی متولد از سیب که از بدن خورنده بیرون گردید و جزء جهان شد، دوباره امکان ندارد که بر گردد و باز سیبی شود.؟
بلی همان نیروی زائیده شده از سیب، باز بر میگردد و سیبی میشود، سیبی بسیار عالی، سیبی که قابلیت پوسیده شدن و فاسد گردیدن را ندارد، و علاوه بر این تمام هم نمیشود و انقضاء ناپذیر است؛ بلی عین همین سیب دنیوی است که پس از آن که خورده میشود و در بدن انسان، لطافت مییابد و نیرو میگردد باز بر گشته و سیب اخروی میشود!؛
این است معنای آیه مبارکة کُلَّما رُزِقُوا مِنْها مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقاً قالُوا هذَا الَّذِی رُزِقْنا مِنْ قَبْلُ وَ أُتُوا بِهِ مُتَشابِهاً؛(1)چون در هر بار که رزقی به آنان میرسد میگویند: این رزق قبلاً روزی ما شده بود، حتی در بار اول هم، این سخن را میگویند، چنان که از ظاهر کریمه پیداست، پس معلوم میشود که مقصودشان از کلمه «من قبل» دنیا و زندگی دنیاست.
نتیجه این میشود که: هر میوهای که در بهشت به اهل بهشت میرسد، قبلاً در زندگی دنیوی، همان میوه، به آنان رسیده بوده و آنان پس از آن که در دنیا از روزی دنیوی خود، لذت برده و استفاده میکنند، آن را یعنی نیروی حاصل شده از آن را در راه انجام دادن کردار نیک، پندار نیک، گفتار نیک خرج میکنند؛ و بعداً هم در بهشت دوباره از همان نیکی که کرده بودند، از همان نیرویی که خرج کردند، از همان میوهای که در دنیا خوردند، از نو لذت میبرند، استفاده بیپایانی میکنند؛ این معنی را برای نخستین بار در این کتاب میبینید و مفسران زحمتها کشیده و سخنها نوشتهاند ولی تفسیر قانع کننده و دل چسبی نیاوردهاند.
بنابر آن چه بیان گردید، مؤمنان از آن چه که پروردگارشان به ایشان عطا میفرماید: دو بار متمتع میشوند، اول در دنیا، سپس در بهشت. مؤمن سیبی را در دنیا میخورد و با نیروی حاصل شده از آن، نیکی میکند، عمل نیک انجام میدهد، و همین نیکی را دوباره در آخرت در شکل سیب پایانناپذیر بهشتی دریافت میکند. چنان که خداوند متعال میفرماید: أُولئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَیْنِ.(2)
بنابر آن چه ذکر گردید اگر در طرز پیدایش یک سیب و در خصوصیات آن مطالعه نمائیم و در این که سیب در نخستین بار، چگونه پدید میآید دقیق شویم، بایستی بتوانیم درباره پیدایش اخروی آن نیز تا اندازهای آشنایی حاصل کنیم؛ قرآن کریم هم به این طریق، تصریح فرموده و شناختن نشأه کنونی را طریق و وسیله تذکر برای نشأه آینده شناسانیده است، در آن جا که فرموده: وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولی فَلَوْ لا تَذَکَّرُونَ.(3)
عمل صادر شده از انسان که از سیب خورده شده، تکون یافته است، نیرویی نامرئی است، چنان که همان سیب خورده شده هم، در آغاز پیدایش خود، شبحی بیش نبود و قبل از آن هم کاملاً نامرئی بود؛ و چنان که سراسر عالم هم
1) . بقره (2) / آیه 25. هر وقت از باغستان بهشت، از میوهای، رزقی روزی آنان میشد میگفتند: این همانست که قبلاً روزی ما شده بود؛ و رزق اخروی در حالی که شبیه روزی دنیوی آنان است به ایشان داده میشود.
2) . قصص (28) / آیه 54. آنان، پاداششان، دو برابر به ایشان داده میشود.
3) . واقعه (56) / آیه 62. حقیقت این است که شما نمو نخستین را دانستهاید پس چرا متذکر (نشأ و نمو آینده) نمیشوید.
در آغاز، با این که نیرومندترین نیروی موجود بود، نامرئی بود و بعدا هم شبحی بیش نبود؛(1)و هم چنان که سیب و سراسر عالم، به تدریج از حالت شبح به در آمدند و بعداً پیدا کرده و مرئی شدند، عمل انسان هم که مثلاً از سیب، حاصل شده است، میتواند دارای ابعاد شود و مرئی گردد.
طریق بعد یافتن عالم و نیز سیب، بزرگ گردیدن و اتساع یافتن است و این که از ذرهای، ذرات بسیاری زائیده شود؛ همین طور، عمل هم بزرگ میشود و اتساع مییابد و از آن هم ذراتی بیشمار و لایتناهی زائیده میشود (باید دانسته شود که اطلاق لفظ «ذره» از باب ضیق بیان است) تا سیبی بهشتی، سیبی پایان ناپذیر، تشکل میپذیرد و بدین طریق سیب کوچک خورده شده دنیوی، پس از تبدل به نیروی عمل نیک، بسیار بزرگ میشود و انقضاء ناپذیر میگردد.
فرقی که در این تمثیل هست این است که: در تکون سیب، ذره نخستین سیب، به طریق درخت سیب، از مواد جهان بر خود اخذ میکند و بزرگ میشود، ولی نیروی صادر شدة عمل، ذرات بیشمار و لایتناهی از خود میزاید و ذرهای هم از جهان اخذ نمیکند (مانند بزرگ شدن حجم آبی که در ظرف بیسوراخی قرار دارد و حرارت کافی به آن میرسد) چنان که خود عالم هم، همین طور بزرگ شده است.(2)
فرق دیگری نیز هست: سیب کنونی هر قدر بزرگ شود و شامل ذرات غیر متناهی باشد باز بزرگی آن، محدود و وسعت آن پایانپذیر است، ولی سیب اخروی پایانناپذیر خواهد بود.
حقیقتی را که برای فهم مساله فوق (غیر متناهی بودن ذرات یک سیب) لازم است متذکر شویم، این است که: سیب اخروی در صورتی میتواند بیپایان باشد که عمل نیک صادر شده از انسان نیکو کار هم غیر متناهی بوده باشد، و لازمه این هم آن است که ذرات همین سیب دنیوی که نیروی عمل، از آن حاصل میشود، نیز غیر متناهی باشد، و عجیب این است که همین طور هم هست.!
آری، سیب (و هر موجود دیگری در این جهان) اجزای بی شماری دارد و شامل ذراتی غیر متناهی است! به این برهان:
اگر سیب واحدی را تقسیم کنیم و اقسام آن را باز تقسیم کنیم و به این تقسیم ادامه دهیم، یقیناً به جزئی عدمی نمیرسیم؛ اگر قدرت پیدا کرده بیشتر پیش برویم بایستی اجزای نوینی را در سیب بیابیم و بایستی که این تقسیم، خاتمهناپذیر باشد و الی الابد تسلسل بیابد و پایانی برای آن پیش نیابد؛ و گر نه بایستی که اجزای سیب در یکی از درجات تقسیم برگشت کرده و عدمی شود و لازمه این پیش آمد هم این است که سیب، از اول موجود نبوده باشد، به جهت این که: مرکبی که اجزایش عدمی باشد، عدمی بوده و هیچ است.
نتیجه این است که همین سیب محدود دنیوی و هر موجود دیگر جهانی، شامل اجزاء غیر متناهی است؛ چون که همه ذرات مکنونه در یک سیب، هنوز تولد نیافته و فیصله به تمام معنی در میان جمیع ذرات لایتناهای آن، تحقق نگرفته، فلذا محصور شدن ذرات بیپایان در میان حدود و ابعاد پایانپذیر، ممکن شده است؛ و چون همین سیب، یعنی نیروی حاصل شده از خوردن آن، در جهان آخرت به تمام معنی باز گردیده و گشایش خواهد یافت (به جهت این که سراسر
عالم در آن وقت از هم باز گردیده و هر ذره از هر ذره بیرون آمده و مفصول از یک دیگر و جدا از هم دیگر خواهند شد) معقول نیست که سیب نام برده در آن جا هم محدود بوده و پایانپذیر باشد.(1)
با بیان فوق چنین به دست میآید: که موجودات غیر متناهی بالقوه، ممکن است در میان حدی قرار گیرند و محصور شوند؛ ولی موجودات بیپایان بالفعل و زائیده شده، محال است که محدود شوند و محصور گردند، و چارهای جز این نیست که غیر متناهی شده و بیپایان گردند و از شکل محدودیت به درآمده و لباس محصوریت را از تن درآورند.
و بنابر این که ذکر شد، عالم و موجودات آن، از آغاز، شامل اجزای لایتناهی بوده و الی الابد نیز چنین خواهند بود؛ ولی مادام که جمیع ذرات، زائیده نشدهاند، در ظاهر محدود دیده میشوند، و پس از آن که آخرین فصل، در جهان وقوع یافت، یعنی قیامت قیام کرد، نا محدود و غیر متناهی خواهند شد؛ و موجود، حدود را خواهد انداخت؛ چنان که در نظر واقع بینان، اکنون هم هیچ حدی وجود ندارد.!
بنابر آن چه در این کتاب تحقیق گردید که: اعمال انسان، نیروهائی هستند که از بدن او متولد میشوند و در آخرت، در شکل نعمت و یا شکنجه باز به او داده میشوند، و ابدان افراد انسان هم از مواد این جهان ساخته میشود و پرداخته میگردد، بایستی گفته شود که: مواد این جهان بر میگردند و مواد آن جهان میشوند، و نعمتهای بهشتی و شکنجههای جهنمی میگردند، و این جهان و آن جهان از یک خمیره سرشته شدهاند، و موجودات آینده، هم اکنون در این جهان به ذوات خود موجودند، (2)و موجودات دنیوی و موجودات اخروی دو دسته موجود نیستند بلکه یک دسته موجودات هستند که دنیا را پر کردهاند و آخرت را (بهشت و دوزخ را) هم پر خواهند کرد؛ و خلاصه لازم میآید که گفته شود: آخرت، هم اکنون هست و دنیا هم در آخرت خواهد بود.
بلی لزوم این لوازم، بنابر قول به بقا و تجسم اعمال، اعمالی که از مواد جهان، از خوردنیها و آشامیدنیهای آن، از هوا و نور آن به وجود میآیند، امری ضروری است.
ولی البته این لوازم، اشکالهایی بر حقیقت تجسم اعمال نیستند، بلکه وقایعی ثابت و مسائلی غیر قابل انکار میباشند و به هر کدام از آنها دلائلی صریح، از قرآن مجید و اخبار شریفه پیدا کردهایم:
از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پرسیدند: لِمَ سُمِّیَتِ الجَنَّةُ جَنَّةً؟ قالَ لِاَنَّها جَنینَةٌ.(3)
در قرآن کریم میفرماید: إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِی نَعِیمٍ وَ إِنَّ الْفُجَّارَ لَفِی جَحِیمٍ یَصْلَوْنَها یَوْمَ الدِّینِ وَ ما هُمْ عَنْها بِغائِبِینَ؛(4)
شنونده آن گه که دو جمله اول و دوم را میشنود که نیکوکاران در بهشتی هستند و بدکاران در دوزخ به سر میبرند، این پرسش در نظرش پیش میآید که: چرا و چه طور بدکاران، دردی احساس نمیکنند و شکنجهای را در نمییابند؟! جمله سوم، پاسخ این پرسش فرضی را میدهد و چنین میفهماند که هنوز داخل دوزخ نشدهاند تا شکنجه آن را در
1) . رجوع شود به بحث: «نعمتهای اخروی کاهش نمیپذیرند» در ص 54 و به بحث: «اعمال افزایش مییابند و بزرگ میشوند» در ص301.
2) . رجوع شود به بحث: «بهشت و دوزخ، خلق شدهاند» در ص 244.
3) . بحار الانوار، ج3، ص345، س17. از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم پرسیدند: چرا بهشت، جنت نامیده شده است؟ فرمود: برای این که، جنین است! (جنینی در بطن دنیا است).
4) . انفطار (82) / آیه 13 تا 16. به راستی نیکوکاران هر آینه در بهشتی هستند و به راستی گناهکاران هر آینه در دوزخی هستند، در روز جزا داخل آن شده و مزهاش را در مییابند؛ و آنان از آن، غائب نیستند.
یابند؛ ولی برای این که ذهن شنونده بر خلاف جمله دوم نرود و بدکاران را بیرون از دوزخ تصور نکند، جمله چهارم را بیان میفرماید که: بدکاران، بیرون از دوزخ نیستند.
و اما این که چه طور ممکن است که بدکار، داخل دوزخ نشده و بیرون از دوزخ هم نباشد؟! با توجه به جنین و دنیا حل میشود: جنین از دنیا و زندگی دنیوی بیرون نیست، ولی داخل آن هم نشده است؛ نتیجه این میشود که: بهشت و جهنم هر دو اکنون در دنیا هستند و هر دو خلق شده و آفرینش یافتهاند، البته با وجودی نکره و ناشناس؛ چنان که از تنکیر «نعیم» و «جحیم» به دست میآید.
و ایضاً: إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَ نَهرٍ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ؛(1)
این دو آیه هم در دلالت به مساله حاضر، مانند آیات فوق سوره انفطار میباشند؛ و ایضاً: إِنَّ جَهَنَّمَ لَُمحِیطَةٌ بِالْکافِرِینَ؛(2)
و ایضاً: لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ؛(3)این کریمه عجیبه با تأکید، دوزخ را موجود و مخلوق و قابل رؤیت، میشناساند ولی البته بیان میدارد که دارایان علم یقینی، قدرت بر این رؤیت دارند! و ایضاً: تَرَی الظَّالِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمَّا کَسَبُوا وَ هُوَ واقِعٌ بِهِمْ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فِی رَوْضاتِ الْجَنَّاتِ؛(4)
و ایضاً: ما هُمْ بِخارِجِینَ مِنَ النَّارِ.(5)
در حدیث هست که: عدهای ظاهراً به خدمت امام باقر یا امام صادق علیهما السلام رسیدند، حضرت به آنان موعظه فرموده و ضمناً بیان فرمود: ما مِنکُم مِن اَحَدٍ اِلاّ وَ قَد عایَنَ الجَنَّةَ وَما فیها و عایَنَ النّارَ و ما فیها اِن کُنتُم تُصدِّقونَ بِالکِتابِ.(6)
و در قرآن کریم هست: وَ یَقُولُونَ مَتی هذَا الْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ قُلْ عَسی أَنْ یَکُونَ رَدِفَ لَکُمْ بَعْضُ الَّذِی تَسْتَعْجِلُونَ؛(7)در این دو آیه میفهماند که قیامت و افتادن بد کاران به دوزخ، تا اندازهای وقوع یافته است، به جهت این که مقداری از عذاب دوزخ که شتابان آن را میخواهند، هم ردیف آنان میباشد، اگر به این حقیقت نمیتوانند باور بکنند: اقلاً احتمال آن را بدهند.
و ایضاً: کُنْتُمْ عَلی شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَکُمْ مِنْها؛(8)
این آیه میفهماند که کافران در همین دنیا در کنار گودال آتش قرار دارند، و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم آنان را از آن جا نجات میدهد و دور میبرد؛ و ایضاً: وَ رَأَوُا الْعَذابَ لَوْ أَنَّهُمْ
1) . قمر (54) / آیه 54 و 55. حقیقت این است که: پرهیزکاران در باغستانها و نهرهایی هستند، در نشیمنگاه صداقت در نزد شاهنشاه ازلی و ابدی، توانای جاودانی به سر میبرند.
2) . توبه (9) / آیه 49 عنکبوت (54) / آیه 29. یقیناً دوزخ، پیرامون کافران را فرا گرفته است.
3) . تکاثر (102) / آیه 5 و 6. اگر میدانستید دانستن یقینی، هر آینه البته دوزخ را میدیدید.
4) . شوری (42) / آیه 22 و 23. میبینی که ستمکاران از آن چه که کسب کردهاند، هراسانند با این که آن، بر آنان واقع شده (و بر سرشان افتاده است) و کسانی که ایمان آورده و اعمال شایسته کردهاند در باغستانهای بهشتها میباشند.
5) . بقره (2) / آیه 167. آنان از آتش، بیرون نیستند.
6) . کافی، ج2، ص457 وافی، ج1، کتاب الایمان و الکفر، ص39، س21 مرآة العقول، ج2، ص426، س30. هر کسی از شما بهشت و آن چه را که در آن هست، آشکارا دیده است؛ اگر کتاب (یعنی قرآن) را تصدیق کنید.
7) . نمل، (27) / آیه 71 و 72. میگویند: این وعده (معذب شدن بدکاران در دوزخ و وقوع قیامت) کی خواهد بود اگر راست میگوئید؟ بگو: (احتمال بدهید) شاید مقداری از آن چه که با عجله خواستارشان هستید، هم ردیف شما شده باشد (پیرامونتان را فرا گرفته باشد).
8) . آل عمران (3) / آیه 103. در کنار گودالی از آتش بودید پس شما را از آن جا برهانید.
کانُوا یَهْتَدُونَ؛(1)
در مجمع البیان هم فرموده: جواب «لَو» محذوف است و تقدیر این است: «لَوْ أَنَّهُمْ کانُوا یَهْتَدُونَ لرَأَوُا الْعَذابَ» یعنی اگر هدایت مییافتند حتماً عذاب را میدیدند.(2)
و ایضاً: أَذْهَبْتُمْ طَیِّباتِکُمْ فِی حَیاتِکُمُ الدُّنْیا؛(3)
یعنی: در زندگی دنیوی، در میان موجودات دنیوی، طیبات اخروی را در دسترس داشتید ولی آنها را در همان جا از بین بردید و ضایع کردید و با خود به آخرت نیاوردید؛ و ایضاً: فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ وَ ما أَدْراکَ مَا الْعَقَبَةُ فَکُّ رَقَبَةٍ أَوْ إِطْعامٌ فِی یَوْمٍ ذِی مَسْغَبَةٍ؛(4)
یعنی: گردنههای عالم آخرت در دنیا هست و لازم است در زندگی دنیوی از آنها گذر کرد و آنها بنده آزاد کردن و اطعام در روز بی چارگی و بینوایی است.
آیات فوق به وجود و بقای موجودات دنیوی در آخرت، دلالت دارند: این کریمه مبارکه هر دو قسمت را متضمن است: وَ ابْتَغِ فِیما آتاکَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیا؛(5)
جمله نخست میرساند که: خانه آخرت در همین دنیا و در این زندگی حاضر، در میان آن چه که به هر فردی دارای بهرهای از دنیاست که بایستی این بهره را فراموش نکند و با خود بر دارد و به آخرت ببرد؛ در خبر است که امیر المؤمنین علیه السلام در تفسیر این کریمه فرموده: لاتَنسَ صِحَّتَکَ وَ قُوَّتَکَوَ شَبابَکَ وَ غِناکَ وَ نِشاطَکَ اَن تَطلُبَ الآخِرَةَ.(6)
از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده: حُفَّتِ الجَنَّةُ بِالمَکارِهِ وَ حُفَّتِ النّارُ بِالشَّهَواتِ؛(7)
یعنی: بهشت در همین دنیا در میان ناخوشیهای زندگی قرار دارد و دوزخ هم در همین زندگی در میان خوش آیندهای دنیوی قرار دارد؛ و ایضاً: اِذا وَجَدتُم رِیاضَ الجَنَّةِ فَارتَعوا فیها قالوا وَ ما رِیاضُ الجَنَّةِ؟ قالَ مَجالِسُ الّذِکر!(8)
و ایضاً: بادِروا اِلی رِیاضَ الجَنَّةِ قالوا وَ ما رِیاضُ الجَنَّةِ؟ قالَ حِلَقُ الذِّکرِ!(9)
این دو خبر صریح در این هستند که: باغهای بهشت در دنیا و در همین زندگی هستند.
دنیا و آخرت در نظر قرآن کریم، در حقیقت، یک جهان وسیع است، یک جهان بیپایان، که آغاز آن از خدا و انجام آن نیز به خداست؛ وجود آخرت در دنیا مانند وجود کلمات و حروف کتابت است در ضمن مداد، مانند وجود برگ و شاخ و ساقه است در اندرون تخم، مانند هستی جنین است در رحم مادر؛ موجودات اخروی کلیتاً در باطن دنیا و موجودات آن، موجود و مخلوقاند و در آخرت، موجود نو ایجادی پدید نخواهد آمد، حوریان و باغستانها و چشمهساران بهشتی، در این جهان در میان همین موجودات مادی، البته به طور خمیره، در زیر دست و پای بشر ریخته شده و در همه جا در دسترس او گذاشته شده است، و هم چنین عقربها و مارهای دوزخ.
مثل دنیا نسبت به آخرت، مثل تخم است نسبت به بار، مثل تخم سیب است نسبت به سیب، یا تخم خار است نسبت به خار؛ مثل دنیا نسبت به آخرت، مثل ظاهر است نسبت به باطن: دنیا ظاهر عالم است و آخرت باطن آن؛ از امیر المؤمنین علیه السلام روایت شده: اِنّمَا الدُنیا مُنتَهی بَصَرِ الاعمی لایُبصِرُ مِمّا وَرائَها شَیئاً وَ البَصیرُ یَنفَذُها بَصَرُه وَ یَعلَمُ
1) . قصص (28) / آیه 64. میدیدند عذاب را اگر واقعاً آنان، هدایت مییافتند.
2) . ج7، ص262، س7.
3) . احقاف (46) / آیه 20. نعمتهای گوارای خود را در زندگی دنیوی از بین بردید.
4) . بلد (90) / آیه 11 تا 14. پس نگذشت از آن گردنه و چه میدانی که چیست آن گردنه؟ آزاد کردن بنده است یا اطعام است در روز گرسنگی.
5) . قصص (28) / آیه 77. در آن چه خدا به تو داده است، خانه آخرت را طلب کن و بهرهای را که از دنیا برایت میباشد فراموش مکن.
6) . ارشاد القلوب، ص27. فراموش مکن که لازم است با سلامت و نیروی بدنی و جوانی و ثروت و شادابی، آخرت را طلب نمایی.
7) . نهج البلاغه، ج2، ص110، س2. بهشت در میان مکاره و ناخوشیها (ی دنیا) قرار دارد و دوزخ در میان شهوتها و خوش آیندهها (ی دنیا).
8) . روضة الواعظین، ص324. هر وقت باغهای بهشت را یافتید در آنها چرا نمائید. گفتند یا رسول اللّه باغهای بهشت چیست؟! فرمود: مجالس ذکر است.
9) . مکارم الاخلاق، ص361. بشتابید به سوی باغهای بهشت. گفتند: باغهای بهشت چیست؟! فرمود: مجالس دائرهای است که در آنها خدا را یاد میکنند.
اَنّ الدّارَ وَرائَها؛(1)
این سخن بسیار بالا و والا دلالت میکند که: دنیا و آخرت یک جهان وسیع هستند و نسبت به هم مانند این طرف و آن طرف یک دیوار میباشند؛ و فرموده: اِنّ اَولیاءَ اللهِ هُمُ الذینَ نَظَروا اِلی باطِنِ الدّنیا اِذا نَظَرَ الناسُ اِلی ظاهِرِها وَ اشتَغَلوا بِآجِلِها اِذَا اشتَغَلَ النّاسُ بِعاجِلِها؛(2)از این فرمایش امام علیه السلام فهمیده میشود که: دنیا و آخرت، جدا از هم نیستند و اتحاد کامل با هم دارند، آخر دنیا آخرت است، دنیا عاجل آخرت و آخرت آجل دنیاست، دنیا ظاهر آخرت و آخرت باطن دنیاست.
مناسب است که در مقام شرح و توضیح: «جنین بودن آخرت در دنیا» و «وجود دنیا در آخرت»، حقیقتی را که در ذیل جمله قرآنیه «وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ»(3)یافتهایم، در این جا بیاوریم:
این سنگهای رنگ به رنگ را که در کوهساران، در اثر گرماها و سرماهای متناوب، شکسته شده و از بالای قلّهها به پائین درهها سقوط میکنند میبینید؟
این صخرههای سخت را مشاهده میکنید که به مرور دهور و به طرق گوناگون ساییده میشود و آرد میگردد و خاکهای زراعتی روی زمین را میسازد.؟(4)
حقیقت این است که: سنگی که در زیر پا افتاده است (با نظر به آینده) هم گل است و هم بلبل است؛ نانی است که در سفره شما هست؛ قبایی است که تن شما را میپوشاند؛ خانهای است که در داخل آن آرمیدهاید؛ زبان نرمی است که با آن، سخن میگویید؛ مغزی است که با آن میاندیشید؛ عمل نیکی است که انجام میدهید؛ گردشی است که در بهشت میکنید. منتهی در طی روزگاران بسیار دراز.
آری شما هر چه دارید، چه در این دنیا و چه در آن دنیا، چه خوش آیند و گوارا و چه ناخوش و ناگوار، از همین سنگهای افتاده و خشن دارید.!
باغ و راغ شما، کشت و زرع شما، گلستان و بوستان شما، و هر چه که از خاک میروید، از سنگ آفریده میشود (زیرا که همه خاکهای زراعتی از سنگها حاصل گشتهاند).
خوراک شما یا از زمین میروید و یا از گوشت حیوان که از گیاهان میخورد، تهیه میگردد؛ و در هر حال از خاک به دست میآید که از سنگ حاصل شده است.
لباس شما یا از پنبه و کتان و یا از پشم و یا از حریر است؛ و چون گوسفند و کرم ابریشم از گیاه و برگ توت ارتزاق میکنند فلذا لباس شما هم از سنگ در میآید.
1) . نهج البلاغه، ج2، ص23. همانا دنیا نهایت دیدگاه نابیناست، از آن چه که در آن سوی آن است چیزی نمیبیند؛ و بینا، دیدش از آن میگذرد و میداند که حتماً خانه، در آن سوی آن است.
2) . نهج البلاغه، ج3، ص256. واقع این است که: اولیای خدا کسانی هستند که به باطن دنیا نظر کردند آن گاه که مردم به ظاهر آن نظر دوختند و به آخر اشتغال جستند آن گاه که مردم به حاضر آن پیوستند.
3) . بقره (2) / آیه 24. سوخت دوزخ، مردمان و سنگها هستند.
4) . کتاب «علوم طبیعی برای سوم دبیرستان» ص 164، چاپ 1350.
در ساختمان خانهها، خاک و آجر و سنگ و شن و آهک و گچ و سیمان و آهن و چوب، کار گذاشته میشود و همه اینها از سنگ در میآید.
نتیجه این میشود که: پوست و گوشت و استخوان و مغز و رگ و پی و عصب و خون و هر چه که در بدن دارید، و به عبارت دیگر: چشم و گوش شما و دستها و پاهای شما و قلبی که در سینه شما میطپد و مغزی که در اندرون جمجمه دارید، همه و همه از سنگ ساخته شدهاند.
و بنابراین نه تنها نان و پیراهن و خانه شما از سنگ درآمده است، بلکه حتی زمانی خود شما نیز سنگ بودهاید!؛ با توجه به حقیقت یاد شده و تذکر این معنی که: نیروهای اعمال آدمی از مواد تن او تحول مییابند، چنین به دست میآید که: اندیشههای آدمی و همه کردارهای وی، چه زیبا و چه زشت، و سخنانی که گفته میشود و حتی ارادهها و نیتهایی که در اندرون دلها نهان است، همه از سنگ است، مهربانی شما از سنگ است و عداوت شما نیز از سنگ است.
و چون نعمتهای بهشتی و شکنجههای جهنمی، از نیروهای اعمال دنیوی آفریده میشود (چنان که در این کتاب روشن گردیده است) طبعا این نتیجه به دست میآید که: نعمتهای بهشتی شما، همه و همه از همین سنگها ساخته میشود که در زیر دست و پای مردم ریخته شده است؛ و بدکاران هم در دوزخ با همین سنگها (که با سهولت میتوانستند از آنها برای خود، فردوس برین بسازند) میسوزند.
و روایت شده که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اشاره به زمین کرد و فرمود: اِنَّها اُمّکُم وَ هِیَ بِکُم بَرَّةٌ؛(1)
زمین مادرتان است و نسبت به شما مادر مهربان و خوبی است.
پایان
1) . بحارالانوار، ج60، ص94.
در این کتاب از کتابهای زیر، نام بردهایم:
قرآن کریم با شماره آیات کوفی، و نهج البلاغه با شرح محمد عبده مطبوع در مطبعه استقامت، و صحیفه سجادیه علیه السلام مطبوع در تهران در 1361 هجری قمری باهتمام آخوندی به خط زنجانی، مورد استفاده ما قرار گرفت؛ و کتابهایی که در این نوشته، به عنوان دلیل یا تأیید و یا انتقاد، نام برده شدهاند به ترتیب عبارتند از:
تفسیر صافی، طبع تبریز در 1269 ه ق.
ریاض السالکین مطبوع در 1334 ه ق.
مجموعه ورام مطبوع باهتمام آخوندی.
مبانی فلسفه چاپ سوم.
اصول اساسی فن تربیت چاپ 1331 ه ق.
ترجمة تحقیق ماللهند چاپ تابان.
خمسه نظامی به خط میرخانی.
ارشاد القلوب طبع 1375 ه ق.
سفینة البحار طبع نجف به خط زنجانی.
شرح نهج البلاغه فیض الاسلام.
مناقب ابن شهر آشوب طبع قم.
ترجمه اسرار الصلوة باهتمام محدث ارموی.
وسائل الشیعه طبع طهران در 1323 و 1324 ه ق.
اقرب الموارد.
اصول اساسی روانشناسی چاپ دوم.
کشف المراد مطبوع در قم.
شرح تجرید قوشچی طبع 1307 ه ق.
کفایة الموحدین، به سرمایه علمیه اسلامیه.
مکارم الا خلاق، نشر آخوندی.
المحجة البیضاء، نشر مکتبة الصدوق.
کافی، نشر آخوندی.
معراج السعاده چاپ 1273 ه ق.
جامع السعادات مطبعة الزهراء فی النجف.
اخلاق ناصری به خط ساغر مطبوع در 1267 ه ق.
اسفار چاپ دوم.
المعجم المفهرس.
27-اسرار الآیات طبع 1319 ه- ق.
28- کشف الغمه شعرانی طبع مصر در 1370 ه- ق.
29- مجمع البیان، طبع صیدا.
30- منتهی الآمال چاپ 1371 ه- ق.
31- حلیة الاولیاء طبع 1351 ه- ق.
32- مرآة العقول چاپ اول.
33- بحار الانوار، طبع امین الضرب.
34- تفسیر ابو الفتوح به تصحیح قمشهای.
35- تفسیر بیضاوی طبع 1305 ه- ق در حاشیه - قرآن.
36-آثار عجم چاپ بمبئی در 1354 ه- ق.
37- محاسن برقی، نشر محدث ارموی.
38-اختصاص مفید، نشر مکتبة الصدوق.
39- معالم الزلفی طبع اول.
40- افکار شو پنهاور، چاپ 1336 ه- ق.
41-سیر حکمت در اروپا، ج 1 چاپ 3 و ج 2 و 3 چاپ.
42-اصول فلسفه، چاپ اول.
43- شرح اشارات چاپ 1377 ه- ق.
44- قبسات میر داماد، طبع 1314 ه- ق.
45- شرح منظومه سبزواری، چاپ 1318 ه- ق.
46- دائرة المعارف فرید وجدی.
47- ترجمه ملل و نحل، چاپ دوم.
48- اربعین شیخ بهاء الدین نشر آقای صابر.
49- شرح اربعین خاتون آبادی.
50- مفاتیح الجنان چاپ 1377 ه- ق.
51- روضة الواعظین، چاپ 1330 ه- ق.
52- نان و حلوای شیخ بهائی.
53- دیوان مثنوی مولوی به خط میرخانی در 1374 ه- ق.
54- روح البیان، طبع 1285 ه- ق.
55- مفاتیح الغیب فخر رازی که تفسیر ابی السعود در حاشیه دارد.
56-کشاف طبع مصر 1367 ه- ق.
57- کاشف الاسرار، مطبوع به خط محمد رضا خوانساری.
58-رهبر خرد چاپ دوم.
59- دارالسلام نوری، چاپ قم.
60- صواعق محرقه ابن حجر، طبع مصر 1324 ه- ق.
61- نور الابصار، طبع مصر 1310 ه- ق.
62- فصول مهمه.
63- تفسیر المنار.
64- تفسیر الجواهر طنطاوی طبع مصر.
65- احیاء العلوم، طبع مصر.
66- ریحانة الادب.
67- فوائد المشاهد، چاپ حیدری.
68- الفردوس الاعلی چاپ دوم.
69- آغاز و انجام جهان، نوشته نگارنده.
70- المیزان فی تفسیر القرآن.
71- عشق و پرستش چاپ 1335 ه- ش.
72- راه طی شده چاپ 1527 ه- ش.
73- تکامل علم فیزیک چاپ دوم.
74- گفتار رادیویی صدای امریکا.
75-فیزیک نوین چاپ چهارم.
76-شیمی نوین چاپ چهارم.
77-علم و مردم.
78- سالنامه نور دانش 1325 ه- ش.
79- رمز موفقیت در زندگی 1329 ه- ش.
80-فیزیک رنر.
81-وافی گردآوری از روی طبع اول.
82-من لایحضره الفقیه، چاپ آفتاب.
83- امالی صدوق، چاپ 1300 ه- ق.
84-شرح عدیله سبزواری.
85-معانی الاخبار به تصحیح غفاری.
86-مغنی اللبیب، به خط عبدالرحیم در 1300 ه- ق.
87-مستدرک الوسائل چاپ اول.
88- الامام الصادق - علیه السلام - .
89-اعتقادات صدوق، به خط عبدالرحیم 1292 ه- ق.
90-تفسیر برهان، چاپ دوم.
91-اثبات الوصیه طبع 1318 ه- ق.
92- الکلام یجر الکلام چاپ اول.
93-نهج الفصاحه.
94-خلاف شیخ طوسی چاپ اول.
95- درج گهر.
96-لطائف الطوائف چاپ 1336 ه- ق.
97-جامع البیان طبری طبع مصر بنفقه خشاب.
98-جنان الجناس؛ طبع اول 1299 ه- ق.
99-الدر المنثور، مطبوع از روی طبع اول.
100-تحف العقول به تصحیح غفاری.
101-مجمع البحرین.
102-تفسیر نیشابوری مطبوع در حاشیه جامع البیان.
103-تفسیر شبر طبع اول.
104-تنبیه الغافلین نصر سمرقندی طبع مصر 1311 ه- ق.
105-اوثق الوسائل.
106-حدیث الثقلین طبع مصر.
107-احتجاج طبرسی طبع 1302 ه- ق.
108-جواهر الکلام.
109-پیامبر، جبران چاپ 1341 ه- ش.
110-نفحات الرحمن طبع اول.
111-معیار اللغه.
112-مفردات راغب.
113-الکنی و الالقاب.
114-طبقات شعرانی؛ طبع اول در مصر 1373 ه- ق.
115-سفر السّعاده، در حاشیه کشف الغمه.
116-زواجر ابن حجر، طبع مصر در 1356 ه- ق.
117- تاریخ ملل قدیمه مشرق چاپ دوم 1327 ه- ق.
118- الانوار البهیه، محدث قمی.
119-ساختمان آینده انسان، به قلم نگارنده.
120- علوم طبیعی برای سوم دبیرستان چاپ 1350.
121-اندیشمند و انسان، نجف خلیلی.
122-عقاب الاعمال شیخ صدوق.
چند کتاب از نگارنده
1 ساختمان آینده انسان، چاپ تهران، 1354.
2 آغاز و انجام جهان، چاپ ارومیه، 1348.
3 احادیث منتخبه از روضه کافی، چاپ تهران، 1351.
4 پیدایش انسان.
5 تنهای گره خوردگان.
6 نظام زندگی.
7 ظاهر قرآن.
این کتابها مانند کتاب حاضر: تجسم عمل، از قرآن کریم و احادیث شریفه استفاده و استخراج شدهاند.
بسمه تعالی
از شعبان 1390 که رحل اقامت در تهران افکندهام، در هر انجمنی که قدم میگذارم، فضلا و دانشمندان پس از آن که مرا میشناسند که نویسنده کتاب «تجسم عمل یا تبدّل نیرو به ماده» هستم، با ابراز لطف و اظهار مرحمت، از من کتاب نامبرده را میخواهند. و چون نسخ چاپ اول مدتی است که تمام شده است عموماً به تجدید چاپ آن تشویقم میکنند.
و اینک بعد از آن که در حدود یک سال کار کرده و کتاب را از اول تا آخر از نظر گذرانیدهام، آن را حضور دانشمندان و دانش پژوهان تقدیم میکنم.
هیچ صفحهای از چاپ اول، دست نخورده نمانده و تقدیم و تأخیرهایی هم در مطالب آن رخ داده است و اضافاتی نیز بر آن افزودهام. بحث «اتّساع جهان» را برای این که در کتاب مستقلی نشر کردهام از آن برداشتم و اصول مطالب کتاب همان است که بود.
25 بهمن ماه 1350
محمد امین رضوی
اکنون که برای بار سوم (جهت قرار گرفتن در سایت بینش نو) حروفچینی میشود، باز در مواردی تغییر، حذف و اضافه در متن چاپ دوم، به خط خود مؤلف دانشمند و مبتکر بزرگ، انجام یافته، تایپ شده و در دسترس علاقهمندان قرار میگیرد.
صورت دستخطهای آن مرحوم در «موزة خانوادگی آل شفیع خاندان رضوی » محفوظ است.
بیستم جمادی الثانی 1427 روز ولادت حضرت زهرا علیها السلام
مطابق 25/4/1385 شمسی
مدیر سایت بینش نو