ghaemiyeh.com
سرشناسه : عثمان، هاشم
عنوان و نام پدیدآور : تاریخ شیعه در شام/ هاشم عثمان؛ ترجمه حسن مدیر شانهچی
مشخصات نشر : مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، ۱۳۸۲.
مشخصات ظاهری : ص ۲۵۱
شابک : 964-444-502-3۱۲۰۰۰ریال
یادداشت : عنوان اصلی: تاریخ الشیعه فی ساحل بلاد الشام الشمالی.
یادداشت : کتابنامه بهصورت زیرنویس
موضوع : شیعه -- سوریه -- تاریخ
شناسه افزوده : مدیر شانهچی، حسن، مترجم
شناسه افزوده : بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره : BP۲۳۹/ع۲ت۲۰۴۱ ۱۳۸۲
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۵۳
شماره کتابشناسی ملی : م۸۱-۱۴۹۸۲
مقدمه ··· 7
فصل اوّل : سرزمین شام و جغرافیای طبیعی آن ··· 9
سرزمین شام ···
11
فصل دوم : اساس نامگذاری شیعه ··· 17
معنی شیعه ··· 19
نامهایی که در طول تاریخ بر شیعیان اطلاق شده است ··· 24
فصل سوم : تشیّع در سواحل شام ··· 27
آغاز ظهور شیعه در سواحل شام ··· 29
ادوار تاریخی که شیعیان در سواحل شام سپری کردند ··· 39
1- دوره شکوفایی ··· 39
دولت تنوخیان در لاذقیه ··· 40
محمد بن اسحق ··· 44
حسین بن اسحق برادر محمد ··· 47
علیّ بن ابراهیم بن یوسف الفصیص (ابوالحسین) ··· 49
آل عمّار قاضیان طرابلس ··· 54
ابو عبداللّه طلیطلی (شیخ عالم) ··· 84
حیات فرهنگی در دوران آل عمّار ··· 86
دولت اسماعیلیان در مصیاف ··· 96
حیات فرهنگی در دوران امارت اسماعیلیان ··· 114
امیر مزید حلّی اسدی ··· 115
راشد الدین سنان ··· 119
شمس الدین الطیبی ··· 121
حسن بن احمد بن علی مُعَدِّل ··· 131
2- پیامدهای دشوار ··· 132
3- دوره تجدید حیات ··· 139
نخست: جهتگیری دینی ··· 151
اهتمام به ساخت مساجد ··· 151
مبارزه با خرافات و عادتهای ناروا ··· 152
مبارزه با تبعیضات عشیرهای ··· 152
دوم: جهتگیری ادبی ··· 163
1- گسترش آموزش ··· 163
2- مجلّه عرفان ··· 164
3- پیدایش روزنامهها و مجلاّت در نواحی ساحلی سوریه ··· 166
4- تأسیس انجمنهای شیعی در سواحل و نقش آنها در احیای
مذهب جعفری ··· 199
جمعیّت خیریّه اسلامی جعفری ··· 207
انجمن بانیاس ··· 233
انجمن خیریه اسلامی جعفری در طرطوس ··· 233
شعبه انجمن خیریّه اسلامی جعفری در صافیتا ··· 236
فصل چهارم: معرّفی برخی از شخصیّتهایشیعه در ساحل و تألیفات آنها ··· 243
نگارش تاریخ شیعه در باره نواحی ساحلی شام آسان نیست، زیرا منابع تاریخی جز با اشاراتی گذرا به این موضوع نپرداختهاند و آن که در این موضوع تاریخی تحقیق کند مانند کسی است که شبی تاریک در کشتزاری وسیع در پی یافتن دانههای تسبیحی بگردد که نخ آن سالها پیش پاره شده باشد.
اگر منابع تاریخی را که در این تحقیق به ما کمک میرساند مییافتیم، کار ما میتوانست آسان باشد و این پژوهش در مرحله بالاتری از موفقیت باشد ولی متأسّفانه این منابع فراهم و در دسترس و یا موجود نیستند.
همچنین کسی را نیافتیم که در این موضوع مهم تاریخی، چه در قدیم و یا جدید، کار کرده باشد، بنابراین، ما با چنین وضعیتی در مسیری بسیار ناهموار که پیش از این کسی در آن قدم نگذاشته است، حرکت میکنیم؛ به طوری که کار ما را فقط تلاشی بسیار ناچیز میگرداند که نوری را بر تاریکی موضوع تاریخ شیعه در سواحل شمالی شام و کوهستانهای غربی آن میاندازد.
این پژوهش، که پیشاپیش به ابتر و ناقص بودن آن اعتراف میکنیم، پیرامون موضوعات زیر بحث میکند:
نخست - آشنایی با حدود سرزمین شام در قدیم و به خصوص سواحل شام.
دوم - اساس نامگذاری شیعه و نامهایی که در مراحل تاریخی مختلف بر آنها اطلاق میشد.
سوم - دورههای تاریخی که شیعیان سواحل شام و کوهستانهای غربی
آن از سر گذراندهاند این دورهها عبارتند از:
دوره پیدایش و شکلگیری.
دوره شکوفایی.
دوره پیامدهای سخت و دشوار
تجدید حیات
چهارم - تأسیس انجمنهای خیریه اسلامی جعفری در مناطق ساحلی سوریه و نقش آنها در احیاء مذهب جعفری.
اگر این بررسی کوتاه، آن چه را که ما در نظر داشتیم، محقق نساخت، پیش از این عذر خود را بیان کردیم و امیدواریم خواننده گرامی پوزش ما را بپذیرد. ولی ما به این تلاش مختصر بسنده نکرده، بلکه، برای خدمت به حقیقت و تاریخ، بحث و تحقیق در این زمینه را ادامه خواهیم داد تا به هدف مورد نظر برسیم. واللّه ولیّ التوفیق.
لاذقیه، اول رمضان 1411 ه .
16 آذر 1991 م .
سرزمین شام در اقلیم سوم واقع شده است که از شرق شروع شده، از شمال چین گذشته و سپس از هند و سند و کابل و کرمان و سیستان و فارس و اهواز و عراق عرب و عراق عجم و شام و مصر و اسکندریه و ... عبور میکند و به اقیانوس اطلس منتهی میشود(1).
بعضی گفتهاند: شام در اقلیم پنجم واقع شده است(2).
در علّت نامگذاری آن به شام اختلاف است. ابوبکر انباری گفته: «در اشتقاق نام آن دو وجه وجود دارد. ممکن است این نام گرفته شده از دست شوم و بد یمن که همان دست چپ است، باشد. و ممکن است که صیغه «فَعلی» از ماده «شُؤْم» باشد.
ابوالقاسم گفته است: گروهی از دانشمندان لغوی گفتهاند جایز است که بدون همزه باشد و گفته شود: شام... و بدین ترتیب جمع شامه - به معنی خال سیاه، و نیز لکههای سیاهی که در ماه دیده میشود - باشد که به جهت فراوانی روستاها و قریههای آن و نزدیکی آنها به یکدیگر که شباهت به شامات میرساند، بدین نام نامیده شده است(3)».
کلبی گفته است: «سرزمین شام، شام نامیده شد به جهت لکههای سیاه و سفیدی که در زمین آن، خاک، بقاع و سنگها و گیاهان و درختان آن وجود دارد»(1).
و گفته شده است: «شام نامیده شد زیرا قومی از بنی کنعان بن حام از سمت چپ به این ناحیه آمدند، زیرا این سرزمین در سمت چپ کعبه قرار دارد»(2).
و برخی دیگر از جمله شرقی بن قُطامی گفتهاند: «سرزمین شام به نام سام بن نوح شام نامیده شد، زیرا او اوّلین کسی بود که در آنجا ماند و سکونت گزید و زمانی که اعراب در آن جا ساکن شدند بدیُمن میدانستند که به این سرزمین «سام» بگویند. پس گفتند: شام(3)و یا به جای سین، شین قرار دادند تا تلفّظ عجمی آن را (به عربی) تغییر دهند»(4).
علاّمه مرحوم عیسی اسکندر معلوف همین قول را برگزیده و در سخنرانی خود که در تالار مجمع علمی عربی در دمشق در شب جمعه 27 اکتبر سال 1920 میلادی ایراد کرد آن را اعلام کرد و گفت: «سرزمین عزیز شام منسوب به سام بن نوح است و در نامگذاری، شام گفته شده است زیرا جای سین و شین در زبانهای همخانواده شرقی عوض میشود»(5).
یاقوت حموی گفته است که او در برخی از کتابهای ایرانیان در ذکر داستان سنحاریب خوانده است که بنی اسرائیل بعد از مرگ سلیمان پسر
1) مسعودی، المختار من مروج الذهب، وزارت فرهنگ، دمشق، 1988، سفر دوم، ص 5.
2) ابوالفداء، تقویم البلدان، پاریس 1840، تحقیق بارون دیسلان، ص 334، تشآموا = یتاسروا: از سمت چپ آمدن.
3) مسعودی، المختار من مروج الذهب، سفر ثانی، ص 5.
4) یاقوت حموی، معجم البلدان، 11، 311.
5) مجله مجمع علمی عربی، دمشق، ج 11، تشرین دوم، 1921، ص 341.
داوود علیهم السلام از هم پاشیدند دو سبط و نیمی از سبط دیگر به بیتالمقدس رفتند که از جمله آنها سبط داوود بود، و نُه سبط و نیمی از سبط دیگر که باقی مانده بودند به شهری که «شامین» خوانده میشد آمدند و بدین سبب این سرزمین، شام نامیده شد و این شهر در فلسطین واقع است که محل تجارت اعراب است و انبار آنها در آن جا بود.
«نام اوّلیه شام، «سوری» بود. عربها «شامین» را به شام مختصر کردند و نام شام بر تمام این نواحی غلبه یافت»(1).
و از اقوال دیگر این است که این سرزمین شام نامیده شد زیرا که در سمت چپ کعبه است(2).
حدود شام، طول آن از فرات تا عریش و عرض آن از کوههای طیء تا دریای روم [مدیترانه] است(3).
شیخ عبدالغنی نابلسی در اشعار خود حدود آن را چنین بیان میکند:
«و حدود شام، طولش از عریش تا سرزمین نیکوی فرات است؛ و عرض آن گفته شده از پل مسیح تا طرطوس در سرزمین بنی مراد است؛ و همچنین از یافا تا معان کشیده شده و همه این نواحی شام است»(4).
و در باره شام گفته شده که آن «اقلیم اخبار است»(5).
1) یاقوت حموی، معجم البلدان، دار صادر بیروت، 1955، ج 11، ص 311؛ مقدسی، احسن التقاسیم، آوریل، 1904، چاپ دوم، 152.
2) یاقوت حموی، معجم البلدان، دار صادر بیروت، 1955، ج 11، ص 311؛ بغدادی، مراصد الاطلاع علی اسماء الامکنه و البقاع، داراحیاء الکتب العربیه، 1373 / 1954، ج 2، ص 775.
3) اصطخری، مسالک و ممالک، تحقیق دکتر محمد جابر عبدالعال حسینی، قاهره، 1381 / 1961، ص 43.
4) مجله مجمع علمی عربی، دمشق، ج 11، تشرین دوم 1921، ص 341.
5) قزوینی، آثار البلاد، ص 106.
گفتهاند از ویژگیهای شام این است که هیچ گاه از اولیاء ابدال که خدا به واسطه آنها ترحّم میکند و به دعای آنها از مردمان در میگذرد خالی نمیماند، یعنی کسانی که تعداد آنها از هفتاد نفر بیشتر و کمتر نمیشود و هرگاه یکی از آنها میمیرد از میان مردم کسی جایگزین او میشود و محل سکونت آنها کوه لکام است(1).
شام به داشتن سرزمینهای بسیار و آبادیها و شهرهای بزرگ توصیف شده است و پیشینیان آن را به پنج جُند یا کوره تقسیم کرده بودند: جند فلسطین، جند اردن، جند حمص و جند قنسرین و عواصم(2).
و برخی جغرافینویسان به جای عواصم، جند دمشق را ذکر کردهاند(3).
و بعضی از آنها جندهای شام را این طور گفتهاند: فلسطین، حوران، غوطة، حمص، قنسرین(4).
و برخی دیگر آنها را شش جند دانستهاند: قنسرین و حمص و دمشق و اردن و فلسطین و شراة(5).
جند دمشق نواحی حوران، بصری، اذرعات، عمان، بعلبک، صیدا، بیروت، طرابلس و سایر شهرها و قریهها و دژهای تابع و واقع در این شهرها را دربر میگیرد(6).
1) اصطخری - کتاب الأقالیم.
2) ابوالفداء، تقویم البلدان، ص 334.
3) غرس الدین خلیل بن شاهین ظاهری، کتاب زبدة کشف الممالک و بیان الطرق و المسالک، تحقیق پولس راین، پاریس 1894، ص 41.
4) مقدّسی، احسن التقاسیم، ص 154.
5) مقدّسی، احسن التقاسیم، ص 154.
6) ابن شدّاد، الاعلاق الخطیره، منشورات المعهد الفرنسی بدمشق، تحقیق سامی الدهان، دمشق 1963، ص 20.
شهرهای ساحلی شام که ثغور دریایی نامیده میشدند عبارتند از:
سواحل جند حمص شامل انطرطوس، بانیاس، لاذقیه، جبلة و هریاذه.
سواحل جند دمشق شامل عرقه، طرابلس، جُبیل، بیروت، صیدا، حصن الصرفند و عدنون(1).
پهنه سواحل شام وسیع است و در طی مراحل مختلف تاریخی که بر سرزمین شام گذشته و پیش از آن که در تاریخ 31 آوریل 1920 به شکل کنونی خود درآید، دستخوش تغییرات بسیاری شده است. لذا بررسی تاریخی ما محدود به سواحل شمالی شام و کوهستانهای غربی آن میباشد. این محدوده جغرافیایی را «مملکت طرابلس» و یا «ایالت طرابلس» احاطه کرده است. باید گفت نواحی کنونی سواحل شمالی شام مدت زمان طولانی تابع طرابلس بود، به طوری که برای ما ممکن نیست تاریخ این نواحی را در طی این دوران طولانی از تاریخ طرابلس جدا کنیم.
1) ابن خرداذبه، مسالک و ممالک، ص 255.
«شیعه، گروهی هستند که بر کاری اجتماع میکنند.
هر قومی که بر کاری اجتماع کنند شیعه هستند.
و هر قومی که امر آنها یکی باشد و از آراء یکدیگر پیروی کنند، شیعه هستند(1)».
همچنین، شیعه به معنی پیروان و یاران یک فرد و جمع آن شِیَعْ است(2).
شیعه یعنی فرقه(3).
واژه شیعه بر کسانی اطلاق میشود که از امیرالمؤمنین علی علیهالسلام پیروی کردهاند و به امامت و خلافت ایشان از طریق نصّ و وصیت چه آشکار و چه پنهان، قایل شدهاند و معتقدند که امامت از فرزندان او خارج نمیشود، و اگر خارج شود به واسطه ظلم از ناحیه دیگران و یا به جهت تقیّه از جانب خود آنهاست(4)و در قول به وجوب ثبوت عصمت ائمه از گناهان کبیره و صغیره، اتّفاق نظر دارند و نیز برآنند که امامت رکنی از ارکان دین است و بر نبی اکرم(ص) روا و جایز نیست که
از آن غفلت کرده و به مردم واگذارد(1). کلمه شیعه که اشاره به پیروان امیرالمؤمنین علی علیهالسلام دارد، در احادیث متعدّدی از نبیّ اکرم(ص) نقل شده است.
در کتاب امالی از ابن عبّاس روایت شده که رسول خدا(ص) فرمود: «در روز قیامت شیعیان علی رستگارند. ای علی من از تو هستم و تو از من هستی؛ روح تو روح من است و شیعه تو شیعه من است؛ دوستان تو دوستان من هستند، هر کس آنها را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر کس با آنها کینهتوزی کند با من کینهتوزی کرده و هر که با آنها دشمنی کند با من دشمنی کرده است؛ ای علی، عیوب و گناهانی که بر شیعیان توست بر آنها بخشیده میشود و من فردای قیامت شفاعتکننده آنها خواهم بود هنگامی که در مقام محمود برخیزم پس آنها را به این امر بشارت ده؛ ای علی، شیعیان تو شیعه خدا هستند و یاران تو یاران خدا و حزب تو حزب خداست و حزب خدا رستگارانند»(2).
و در کتاب اربعین از انس بن مالک روایت شده که رسول خدا(ص) فرمود: وقتی روز قیامت فرا برسد منادی بانگ میزند: ای علی، ای ولیّ، ای سرور، ای صبرکننده، ای دیندار، ای والی، ای هدایتکننده، ای زاهد، ای پاک و ای طاهر، تو و شیعیانت بدون حساب به بهشت بروید»(3).
حاکم در شواهد التنزیل با روایتی از امام علی علیهالسلام نقل کرده است:
«رسول خدا(ص) در حالی که من او را به سینهام تکیه داده بودم قبض روح
شد، او گفت: ای علی آیا این سخن خدای متعال را نشنیدهای: «کسانی که
ایمان آوردد و عمل صالح انجام دادند آنها بهترین مردمان هستند». اینان شیعیان تو هستند، میعادگاه من و شما حوض [کوثر] است و آنها در حالی که پیشانیهایشان [از نور ایمان] سفید است فرا خوانده خواهند شد»(1).
به طوری که در صفحه 96 کتاب الصواعق المحرقه آمده است، دیلمی روایت کرده که: رسول خدا(ص) فرمود: «ای علی، خداوند، تو و فرزندان و ذریّه تو و اهل و شیعیان و دوستداران شیعیان تو را، بخشود، بر تو بشارت باد...»(2).
پیروان اهل بیت علیهمالسلام نیز بر خودشان نام شیعه را اطلاق میکردند.
دینوری نقل میکند که علیّ بن ابی طالب علیهالسلام زیاد بن ابیه را والی نواحی فارس گردانید. زمانی که به سوی صفین حرکت کرد، معاویه نامهای تهدیدآمیز به زیاد بن ابیه نوشت، زیاد در بین مردم شروع به سخن گفتن کرد و گفت: پسر خورنده جگرها و سردسته منافقان به من نامه نوشته و مرا تهدید میکند، در حالی که میان من و او پسرعموی رسول خدا(ص) همراه با نود هزار سرباز مسلح از شیعیانش قرار دارد، به خدا قسم او اگر آهنگ من کند مرا شمشیر زنندهای پر صلابت خواهد یافت»(3).
پس از انعقاد صلح میان امام حسن علیهالسلام و معاویه، اولین کسی که با امام حسن - علیهالسلام - ملاقات کرد و او را برای کاری که انجام داده بود، سرزنش کرد و به بازگشت و ادامه جنگ فرا خواند، حُجر بن عَدی بود، که به امام علیهالسلام گفت: «ای پسر رسول خدا، دوست داشتم قبل
از این که این وضع را ببینم، مرده بودم. ما را از عدالت به سوی جور وستم خارج کردی و ما حقّی را که بر آن بودیم رها کردیم و در باطلی که از آن میگریختیم، داخل شدیم و چیز بیارزشی را پذیرفتیم که شایسته ما نبود» سخنان حجر بر امام حسن علیهالسلام سنگین آمد و فرمود: «من خواسته بیشتر مردم را در صلح دیدم و دیدم که از جنگ رویگردان هستند و من دوست نداشتم که آنها را به چیزی که دوست ندارند، وادار سازم. پس برای جلوگیری از کشته شدن شیعیانمان صلح کردم و این جنگها را به زمان دیگری انداختم و خداوند هر روز به مقتضای حکمت اراده خاصی دارد.
حجر ازنزد امام حسن علیهالسلام خارج شد و همراه با عبیدة بن عمرو به نزد امام حسین علیهالسلام آمده و گفتند: ای ابا عبداللّه، ذلّت را به بهای از دست دادن عزّت خریدید، و کم را پذیرفته و بسیار را رها کردید، امروز را از ما اطاعت کن و تمام روزگار از ما نافرمانی کن، حسن و آن چه را در باره این صلح تصمیم گرفته رها کن و شیعیانت از کوفیان و دیگران را به گرد خود جمع کن، و من و این دوستم را بر مقدّمه لشگر بگمار. پس پسر هند چیزی نمیفهمد مگر زمانی که ما با شمشیرهایمان او را بکوبیم(1).
یعقوبی در تاریخش نقل میکند:
زمانی که امام حسن علیهالسلام درگذشت و این خبر به شیعه رسید، در کوفه در خانه سلیمان بن صُرَد جمع شدند که در میان آنها بنی جعدة بن هبیره نیز بودند آنها نامهای به امام حسین علیهالسلام نوشته و به او به جهت مصیبتش در وفات حسن علیهالسلام تسلیت گفتند:
1) ابو حنیفه دینوری، اخبار الطوال، وزارت فرهنگ، دمشق، 1986، ص 213.
«بسماللّه الرّحمن الرّحیم. به حسین بن علی از شیعیان او و شیعیان
پدرش امیرالمؤمنین، سلام بر تو و حمد و ستایش خدایی را که به جز او خدایی نیست.
امّا بعد، خبر وفات حسن بن علی به ما رسید. سلام بر او روزی که به دنیا آمد و روزی که درگذشت و روزی که زنده برانگیخته شود. خدا او را بیامرزد و حسناتش را بپذیرد، و اورا به پیامبرش ملحق سازد و اجر تو را در مصیبت او دوچندان گرداند و مصیبت تو را بعد از او جبران کند که ما اجر این مصیبت را از خدا میخواهیم، و همه ما به سوی او باز میگردیم، مصیبتی که به واسطه درگذشت پسر وصی و پسر دختر پیامبر، پرچم هدایت و نور بلاد که امید اقامه دین و بازگرداندن سیره صالحین به او بود، بر این امّت و به خصوص بر تو و این شیعیان وارد شد، بسیار عظیم است، خداوند تو را رحمت کند، در مصیبتی که به تو رسیده صبر کن که صبر نشانهای از عزم در کارها است. به درستی که تو خلف گذشتگانت هستی و خداوند رشد و هدایتش را به کسی میدهد که به هدایت او راه جوید و ما شیعیان تو هستیم که در مصیبت تو، مصیبت زدهایم، و به اندوه تو اندوهناک و در شادی تو شاد، به سیره تو رفتار کرده و منتظر امر تو هستیم. خداوند شرح صدر به تو دهد و نامت را بلند گرداند و صبرت را زیاد نماید، گناهت را بیامرزد و حقّت را به تو باز گرداند(1).
1) تاریخ یعقوبی، دار صادر، بیروت، 1379 / 1960، ج 2، ص 228.
در طول تاریخ، نامهای متعدّدی بر شیعیان اطلاق شده است که عبارتند از:
اول - رافضیان: این مشهورترین و متداولترین نامی است که بر شیعیان اطلاق شده است.
«رافضی کسی است که هر چیزی را که از پذیرفتن آن ننگ و عار دارد، مانند رفض و جبر به دور اندازد، رافضیان خودشان را شیعه مینامند(1)».
عبدالحیّ بن عماد حنبلی در حوادث سال 398 ه چنین میگوید:
«فتنه دهشتناکی میان سنّیان و رافضیان در بغداد روی داد، و این فتنه بالا گرفت. سپس سنّیان قرآنی را که گفته میشد به قرائت ابن مسعود است و در آن خلاف بسیاری بود به دست آوردند. شیخ ابو حامد اسفراینی و فقیهان دستور دادند که آن را پاره پاره کرده و سپس آن را در حضور آنها سوزانیدند. نیمه شب یک رافضی شروع به ناسزا گفتن به کسی کرد که آن مصحف را سوزانده بود. او را گرفتند و کشتند، در نتیجه شیعیان قیام کردند و درگیری میان آنها و سنیان آغاز شد. ابو حامد مخفی شد و رافضیان غلبه یافتند و به نام الحاکم (خلیفه فاطمی مصر) فریاد میزدند و میگفتند: ای منصور! از این رو، القادر باللّه (خلیفه عباسی
1) ابو هلال عسکری، الاوائل، وزارت فرهنگ، دمشق، 1975، ج 1، ص 134.
بغداد) به خشم آمده و سپاهی را به یاری سنیان فرستاد. رافضیان شکست خوردند و بعضی از خانههای آنها به آتش کشیده شد و خوار و ذلیل شدند(1)».
او همچنین در حوادث سال 918 ه میگوید: «ظهور شاه اسماعیل در این سال بود که بر پادشاهان عجم غلبه یافت و مذهب الحاد و رفض را ظاهر کرد و عقیده عجمیان را تا به امروز تغییر داد(2)».
دوم - امامیه و اثنی عشریه: امامیّه کسانی هستند که قایل به نصّ و تعیین هستند، آنها معتقد به وجود دوازده امام هستند که نُه نفر آنها از فرزندان حسین علیهالسلام هستند. اوّلین آن دوازده تن علی بن ابی طالب و آخرین آنها امام حجّت غائب(عج) است(3).
سوم - مُتأَوّله و علویه: شیخ محمّد تقی فقیه میگوید: «شیعیان در جبل عامل و بعلبک از دیرباز به نام مُتأوّله شناخته میشدند و در برخی دورهها به علویه معروف بودند»(4).
چهارم - «ظَنیّه» منسوب به کوهستان «ظنیه» یا «ضنیه» است: کوههای مشرف بر طرابلس از جهت شرق تا به امروز «ضنیه» نام داشته که در این لفظ حرف «ض» به جای «ظ» قرار گرفته است. این نام در گذشته بر این کوهها اطلاق میشد، زیرا مردمان آن جا از همان زمان به نام «ظنیه» معروف بودند و این نامی است که بدان مشهور شدهاند زیرا آنان بر مذهب شیعیانند که قایل به ظنّ و تأویل - در تفسیر احکام شریعت اسلامی
که در قرآن کریم و سنّت شریف آمده - هستند(1).
پنجم: جعفریّه: جعفریه بر کسانی که معتقد به امامت جعفر بن محمّد صادق علیهالسّلام هستند اطلاق میشود. کَشّی روایت کرده که شیعیان امام صادق علیهالسّلام در کوفه جعفریه نامیده میشدند(2).
ششم: نامهای دیگری نیز بر شیعیان اطلاق میشده که در سوریه و لبنان متداول نبوده مانند: قزلباش، نامی که عثمانیها بر پیروان تشکیلات صوفیانهای میدادند که حیدر بن جنید به هنگام تأسیس طریقت تصوّف جدید خودش به آن روی آورد. این کلمه به معنی «کَلِّه سرخها» است صاحب این طریقت با اختراع پوشش جدیدی برای سر سمبلی ایجاد کرد که به نام تاج حیدر معروف شد و دوازده تَرک به نشانه دوازده امام داشت(3).
«در سرزمین تورانیها و هندوستان، هر شیعه و هر ایرانی، قزلباش نامیده میشود»(4).
1) شیخ طه الولی، طرابلس بین الماضی و الحاضر، جریدهاللواء اللبنانیه، شماره 3381، تاریخ 29 حزیران 1980.
2) الکشی، الرجال، بمبئی، 1317، ص 165 و نیز دکتر عبداللّه فیاض، تاریخ الإمامیه، ص 72.
3) سید محسن الأمین، اعیان الشیعه ج 1، ص 20.
4) تاریخ الشعوب الاسلامیه با اندکی تصرف، 3، 120 و شرفنامه، 2، 121 و نیز مراجعه کنید به: ابن الحنبلی، دررالحبب فی تاریخ اعیان حلب، ج 1، ق 1، ص 106.
همه اتّفاق نظر دارند که ابوذر غفاری کسی بود که تشیّع را در نواحی شام و جبل عامل(1)منتشر ساخت ولی تاریخی برای آن مشخص نشده است.
ما میتوانیم این تاریخ را به طور تقریبی، بین سالهای 28 تا 30 هجری معیّن کنیم، زیرا معاویه در پی درخواست عثمان در سال 30 هجری ابوذر را از شام به مدینه فرستاد.
ابوذر پیش از آن که عثمان او را به شام بفرستد در مسجد رسول خدا(ص) مینشست و مردم به گرد او جمع میشدند و او مطالبی را میگفت که در آنها طعن بر عثمان بود. او بر آستانه در مسجد میایستاد و میگفت: ای مردم هر که مرا میشناسد که میشناسد و هر که نمیشناسد من ابوذر غفاری هستم، من جندب بن جناده ربذی هستم. خداوند آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر عالمیان برگزید که ذریهای از نسل یکدیگر بودند و خدا شنوا و داناست. محمّد برگزیده از نوح است، اوّلش از ابراهیم و بازماندهاش از اسماعیل است و عترت هدایتکننده از نسل محمّد است، که شرافت یافتگانند و در میان قومی سزاوار فضل و برتری
1) شیخ احمد رضا، مجله عرفان، ج 2، ص 239؛ شیخ محمد تقی فقیه، جبل عامل فی التاریخ، دارالاضواء، بیروت، چاپ دوم، 1986، ص 34.
هستند که آنها در میان ما همانند آسمان برافراشته و کعبه پوشیده شده یا قبله نصب شده یا خورشید روز و ماه شب یا ستارگان هدایتکننده و یا درخت زیتونی هستند که روغن آن روشنی میدهد و موجب برکت است و محمّد وارث علم آدم و چیزهایی است که انبیاء به آن برتری یافتهاند. و علیّ بن ابیطالب وصی محمّد و وارث علم اوست. ای امّتی که بعد از پیامبرش حیران و سرگردان شدهاید آگاه باشید، اگر مقدّم میداشتید آنچه را که خدا مقدّم داشته و به عقب میانداختید آنچه را خدا به عقب انداخته و به ولایت و وراثت اهل بیت پیامبرتان اقرار میکردید از بالای سر و زیر پاهایتان میخوردید و ولیّ خدا در مانده نمیشد و هیچ تیری از فرائض الهی به هدف نخورده نمیماند، و هرگز دو نفر در حکم خدا اختلاف نمیکردند مگر این که علم آن را از کتاب و سنّت پیامبر در نزد آنها مییافتید، امّا اکنون که کردید آن چه کردید پس سنگینی کار خودتان را بچشید «وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا اَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ»(1)
وقتی سخنان ابوذر به گوش عثمان رسید او را به شام به نزد معاویه فرستاد، او در آن جا نیز در مسجد مینشست و همان سخنانی را که در مدینه در مسجد رسول خدا(ص) میگفت، بیان میکرد. مردم به گرد او جمع میشدند تا این که تعداد کسانی که دور او جمع میشدند و به سخنانش گوش میدادند زیاد شد.
او پس از خواندن نماز صبح بر دروازه دمشق میایستاد و میگفت: «کاروانی که آتش حمل میکند آمد، خدا لعنت کند امرکنندگان به معروف را که خود ترککننده آن هستند و خدا لعنت کند نهیکنندگان از منکر را که
1) تاریخ یعقوبی، دارصادر، بیروت، 1960، ج 2، ص 171.
خود مرتکب منکر میشوند(1)». او همچنین به روستاها و نواحی ساحلی(2)میرفت و مردم را به موالات و دوستی امیرالمؤمنین علی علیهالسّلام فرا میخواند. معاویه به عثمان نامه نوشت که اگر به شام احتیاج داری به دنبال ابوذر بفرست که او قلبهای مردم را از کینه پر کرده است(3). عثمان به او نوشت که ابوذر را بر شتر بیجهاز (بدون زیرانداز) سوار کن. او را به مدینه آوردند، در حالی که گوشت رانهای او ریخته بود سپس عثمان او را به ربذه تبعید کرد و در آن جا ماند تا در سال 32 ه به رحمت الهی پیوست(4).
اما در نواحی ساحلی شام تعدادی از خواص امیرالمؤمنین علی علیهالسّلام تشیّع را منتشر ساختند که عبارت بودند از: مالک اشتر نخعی، ثابت بن قیس همدانی، کمیل بن زیاد نخعی و زید بن صوحان، صعصة بن صوحان، جُندب بن زهیر غامدی، حبیب بن کعب ازدی، عروة بن جعد و عمرو بن حِمَق خزاعی. آنها در کوفه از عثمان بدگویی میکردند و سعید بن عاص که از جانب عثمان والی کوفه بود این امر را طی نامهای به او اطّلاع داد. عثمان به او دستور داد تا آنها را به شام نزد معاویه بفرستد. آنها به نزد معاویه آمدند و بین آنها سخنان بسیاری ردّ و بدل شد و معاویه آنها را از برپایی فتنه برحذر داشت، امّا آنها به سوی او هجوم برده و ریش و موی سر معاویه را گرفتند. پس از آن معاویه نامهای به عثمان نوشت و چنین گفت:
«بسماللّه الرحمن الرحیم
به بنده خدا و امیر مؤمنان عثمان از معاویه پسر ابوسفیان؛ امّا بعد، ای امیر مؤمنان، کسانی را به سوی من فرستادی که به زبان شیاطین و الهام آنان سخن میگویند و طولی نخواهد کشید که آنها به سوی مردم میروند که میپندارند آنان از جانب قرآن سخن میگویند و امر را بر ایشان مشتبه میسازند. مردم آن چه را که آنها در نظر دارند، نمیدانند آنها به دنبال تفرقهاندازی هستند و آشوب و فتنه را نزدیک میکنند، اسلام آنها را سنگین بار کرده و ملول ساخته است و افسون شیطان در دلهای آنها جای گرفته است. آنان بسیاری از کوفیان را که در پیش رویشان بودند، فاسد کردهاند و اگر در میان مردم شام باشند، من مطمئن نیستم از این که آنها را با سحر و فجور خودشان فریب ندهند. پس آنها را به شهرهای خودشان باز گردان تا خانههایشان در شهرهای خودشان باشد که نفاق آنها از همان جا ظاهر شده است و السّلام(1)».
در پی این نامه، عثمان به معاویه دستور داد که آنها را به کوفه به نزد سعید بن عاص باز گرداند و او آنها را باز گردانید. امّا آنها پس از بازگشت به کوفه زبانشان بازتر شد، لذا سعید بن عاص در نامهای که به عثمان نوشت از دست آنها به فغان آمد، عثمان به سعید نوشت که آنها را به نزد عبدالرحمن بن خالد بن ولید که امیر حمص بود بفرستد. او همچنین نامهای به مالک اشتر و یاران او نوشت که در آن چنین آمده بود: «امّا بعد من شما را به سوی حمص روانه کردم. پس هر وقت نامه من به شما رسید
1) برخی از منابع تاریخی، وفات ابوذر را در سال 25 هجری نوشتهاند. در این خصوص مراجعه کنید به تاریخ ابوالفداء و ابن وردی در تتمه المختصر. خلیفة بن خیاط در تاریخش نوشته که او در سال 32 هجری وفات یافت.
به آن جا بروید که شما نسبت به اسلام و اهل آن از هیچ شرّی فرو گذار نمیکند. والسّلام(1)».
زمانی که مالک اشتر نامه را خواند گفت: «خدایا هر کس از ما که نظر بدتری نسبت به رعیت دارد و بیشتر در میان مردم معصیت میکند، در انتقام گرفتن از او شتاب کن» سعید این سخن را به اطلاع عثمان رسانید و پس از آن مالک و یارانش به حمص رفتند، عبدالرحمن بن خالد آنها را در نواحی ساحلی سُکنی داد و برای آنها مقرّری تعیین کرد و این در سال 33 هجری بود(2).
شایان توجّه است که ظهور شیعه در سواحل شام و کوهستانهای غربی آن، طی مراحلی به اتمام رسید که تحت تاثیر عواملی بود و ما برخی از آنها را برگزیدهایم که عبارتند از:
1- فرار از کشتار شیعیان در شام که به دست معاویه و کسانی که بعد از او آمدند، صورت میگرفت. چنان که معلوم است معاویة بن ابو سفیان، با خدعه و نیرنگ به خلافت دست یافت و بزرگترین خطری که حکومت او را تهدید میکرد وجود امام علی علیهالسلام بود. و امام علیهالسلام، با توجّه به شخصیت جذّابی که از آن بهرهمند بود و جذبه خاصّی که در نفوس مسلمانان داشت، به واسطه مزیّتها و صفاتی که تنها او بدانها اختصاص یافته بود؛ فقط یک رقیب ضعیف برای او نبود؛ از جمله این مزیّتها پرورش یافتن او در بیت نبوّت بود و این که او پسر عموی پیامبر اکرم(ص) و داماد و وصی و پدر فرزندان او بود و دارای موقعیّتهای
برجستهای در غزوات بود که آثار ثمربخشی در استحکام پایههای اسلام داشت. از این رو معاویه نبردی سخت و فراگیر را علیه امام و شیعیان او آغاز کرد که در ابعاد مختلفی جریان داشت از آن جمله دشنام و ناسزاگویی به امام علی علیهالسلام بر منابر بود تا کینه او را در قلبهای مردم بکارد و نیز وا داشتن عاملانش از طریق جاذبههای مادی بر این که اخبار زشت و قبیحی را در باره امام علی علیهالسّلام نقل کنند که مستلزم طعن بر او و برائت از او باشد. و برای این کار به آنها ثروت و منصبی میداد که آنان را به امثال این امور ترغیب نماید و آنها نیز مطالبی را میساختند که او را راضی کنند(1)همچنین قتل عام شیعیان امام علی علیهالسلام و کشتار آنها به بدترین صورت و شکل ممکن؛ بطوری که بسیاری از آنها ناچار میشدند به نقاط دوری مانند سواحل و کوهستانهای مرتفع و بلند که راه و مسیر رسیدن به آنها سخت و دشوار بود، فرار کنند و پناه برند، مانند کوهستانهای لبنان: عامل، کسروان، ضنیه، کوه لکام(2)و کوه سماق(3).
2- آمدن برخی از اوّلین رجال شیعه مانند سلمان فارسی و عبداللّه بن مسعود به سواحل شام برای مرزبانی و جنگ با رومیان.
ابوزرعه در تاریخش خبری را نقل میکند که از قاسم ابی عبدالرّحمن نقل شده است که میگوید: «در دمشق سلمان بر ماوارد شد و شریفی در میان ما باقی نماند جز این که منزلش را به او عرضه داشت امّا او گفت:
1) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 467.
2) کوه لکام واقع در سرزمین روم - ترکیه کنونی - است که طول آن نزدیک به دویست فرسخ میشود. در سرزمینهای اسلامی از مرعش و هارونیه و عین زربه آغاز میشود و تا پس از عبور از لاذقیه، لکام نامیده میشود و از آن پس هراء و تنوخ خوانده میشود تا ناحیه حمص و پس از آن کوه لبنان نامیده میشود؛ اصطخری، المسالک و الممالک.
3) کوه بزرگی از توابع حلب غربی است. یاقوت حموی، معجم البلدان.
تصمیم گرفتهام این بار به خانه بشیر بن سعید بروم و سپس درباره ابوالدرداء پرسید. گفتند: او مرزبان است، گفت: ای مردم دمشق، مرزبانی شما کجاست؟ گفتند: در بیروت، پس او به سوی بیروت حرکت کرد»(1).
ابن عساکر نقل میکند که انس، ابوالدرداء و ابوهریره و ابن مسعود را که از سلسله میآمدند، ملاقات کرد. سلسله دژی بود از توابع ساحل دمشق که در آن منبری برپا بود، انس گفته که مدتی در سلسله اقامت کرده بود. عبداللّه بن مسعود میگوید: «سه روز در آن جا اقامت کردم و نماز را شکسته خواندم و نماز شکسته در آن جا همانند کسی است که هفتاد سال نماز تمام بخواند(2)».
وجود رجال متقدم و بزرگ شیعه نظیر عبداللّه بن مسعود، کمیل بن زیاد و مالک اشتر نخعی و سلمان فارسی در میان ساکنان شهرهای ساحلی که عمدتا ایرانی بودند، تأثیر خود را در انتشار تشیّع میان این مردم باقی گذاشت. در اخبار تاریخی آمده است: زمانی که معاویه سرزمینهای شام را فتح کرد، شهرهای آن را خالی از سکنه دید و از هجوم و غارت رومیان بر این شهرها ترسید. لذا گروهی از عجمها - ایرانیان - را در آن نواحی و در طرابلس و جُبیل و بیروت و صیدا و عرقه سکنی داد و گروهی را نیز در بعلبک ساکن کرد(3).
ابراهیم بن اسود در کتاب تنویر الأذهان فی تاریخ لبنان میگوید:
«شیعیانی که تا به امروز در این مناطق و نقاط دیگری از این بلاد موجود هستند از نسل همان عجمیها - ایرانیان - هستند به غیر از کسانی که در جبل عامل وجود دارند. آنها بومی هستند و خانوادههای برجستهای که در این کوهستان هستند از اشراف اصیل در قوم خود هستند»(1).
3- مهاجرت؛ این مهاجرتها به دو گونه بود: مهاجرت داخلی یعنی از داخل سرزمین شام به نواحی ساحلی و مهاجرت خارجی به مناطق ساحلی شام که عبارت از مهاجرت مغربیها به خصوص در آغاز حکومت فاطمیان بود. از این رو نتیجه میگیریم که تشیّع در نواحی ساحلی شام سابقه قدیمی دارد. در همان فترت زمانی که تشیّع در جبل عامل انتشار یافت، در این نواحی نیز انتشار پیدا کرد. و انتشار آن به دست نیکمردانی بزرگ بود که نهال آن را در خاکی پاکیزه و تمیز کاشتند و با توجّه و بیداری از آن مراقبت کردند تا این که این نهال درختی بلند قامت گردید که شاخههای آن به اطراف کشیده شد و در طیّ مدّت زمانی طولانی در سراسر سرزمین شام انتشار و گسترش یافت.
در دو قرن پنجم و ششم هجری اکثریّت ساکنان سرزمینهای داخلی شام و نواحی ساحلی آن، از شیعیان بودند و به مذهب خویش فتوا میدادند و این نکتهایست که منابع متعددی بر آن تأکید کردهاند.
ابن بطلان در نامهای که به هلال بن محسن بن ابراهیم صابی در حدود سال 440 ه نوشته، چنین گفته است:
«از رصافه به حلب آمدیم... در این شهر مسجد جامع و شش کلیسا و بیمارستانی کوچک وجود داشت و فقیهان آن بر مذهب امامیه فتوا
1) ابراهیم الأسود، تنویر الأذهان فی تاریخ لبنان، ج 2، ص 102.
میدادند»(1).
و هنگامی که ناصر خسرو علوی در سال 438 هجری از برخی شهرهای ساحلی شام دیدن میکند درباره طرابلس میگوید: «ساکنان طرابلس همگی شیعه هستند و شیعیان در هر شهری مساجد زیبایی بنا کردهاند...»(2).
او در باره شهر صور میگوید: «بیشتر ساکنان آن شیعه هستند...»(3).
در روز چهارشنبه، بیست و چهارم ربیعالآخر سال 580 هجری ابن جُبیر از دمشق دیدن کرد او در باره این شهر در سفرنامهاش چنین نوشته است(4):
«شیعیان در این بلاد امور عجیبی دارند، آنها بیشتر از سنّیان هستند و این شهرها را بنا به مذهبشان آباد میکنند».
شیعیان در این دوران از نفوذ فراوانشان در جامعه بهرهمند بودند و این نکتهای است که واقعه نقل شده از ابن شدّاد ما را بدان دلالت میکند. اصل واقعه این است که وقتی بدرالدوله ابوالربیع سلیمان بن عبدالجبار بن اُرتُق - حاکم حلب - در سال 516 ه تصمیم گرفت مدرسه زجاجیه را احداث کند مردم حلب به او کمک نکردند زیرا مذهب غالب آنها در آن زمان تشیّع بود و هر چه از ساختمان مدرسه که در روز ساخته میشد شیعیان در شب خراب میکردند، به طوری که بدرالدوله مستأصل شد. از
1) یاقوت حموی، معجم البلدان، 3، 313؛ مراجعه کنید به: القفطی، تاریخ الحکماء، ص 296.
2) ناصر خسرو علوی، سفرنامه، ترجمه به عربی دکتر یحیی الخشاب، چاپ لجنة التألیف و التّرجمه و النّشر، قاهره، 1945، چاپ 1، ص 11.
3) ناصر خسرو علوی، سفرنامه، ترجمه به عربی دکتر یحیی الخشاب، چاپ لجنة التألیف و التّرجمه و النّشر، قاهره، 1945، چاپ 1، ص 15.
4) رحلة ابن جبیر، دار صادر، بیروت، 1964، ص 252.
این رو شریف زهرة بن علی بن محمّد بن ابی ابراهیم اسحاقی حسینی را حاضر ساخت و از او درخواست کرد تا در ساختن مدرسه خودش مباشرت داشته باشد تا عامه مردم را از تخریب آنچه ساخته میشود باز دارد، شریف زهره در جریان احداث مدرسه حضور یافت و ملازم آن بود تا این که از بنای آن فارغ شدند(1).
1) ابن شداد، الاعلاق الخطیره، تحقیق یحیی عباره، وزارت فرهنگ، دمشق، 1991، ج 1، ق 1، ص 241.
ظهور شیعیان در سواحل شام به طور گسترده، و به خصوص در سواحل شمالی همزمان با تأسیس دولت تنوخیان در لاذقیه به سال 249 ه / 864 م بود و از این تاریخ تا سال 364 هجری دورههای متعدّدی بر شیعیان نواحی ساحلی سپری شد که میتوان آنها را در سه دوره خلاصه کرد:
1- دوره شکوفایی.
2- پیامدهای دشوار.
3- دوره تجدید حیات.
فاصله زمانی میان سالهای 249 ه تا 670 ه (864-1272 م)، دوران شکوفایی شیعیان در نواحی ساحلی شام محسوب میشود، زیرا در طیّ این مدّت سه دولت مستقلّ پی در پی در این ناحیه ظهور یافتند:
1- دولت تنوخیان در لاذقیه و جبله از سال 249 ه تا 364 ه .
2- حکومت قاضیان آل عمار در طرابلس از سال 462 تا 502 ه .
3- دولت اسماعیلیان در مصیاف از 535 ه تا 670 ه .
و هر یک از این دولتهای سه گانه نقش مهمی را در صحنه حوادث سیاسی در نواحی ساحلی شام به ویژه در جنگهای صلیبی بازی کردند و
موقعیّت هر یک از آنها در این جنگها، در طی قرنها، مایه افتخار و عزّت است. لیکن با کمال تأسّف این دولتها به تقدیر و بزرگداشتی که سزاوار آن بودهاند، نرسیدهاند.
تاریخ دولت تنوخیان، صفحاتی آکنده از عبرت را در تاریخ سواحل شمالی شام برای ما مجسّم میسازد. لیکن متأسّفانه مورّخان در شناسایی و معرّفی این دولت کوتاهی کردهاند و حق مطالعه و بررسی درباره آن را به جا نیاوردهاند. و اگر متّنبی شاعر و قصیدههای او در باره محمّد بن اسحق تنوخی و حسین بن اسحاق و علیّ بن ابراهیم بن یوسف الفصیص، امراء آل تنوخ نبود، چیزی درباره این دولت نمیدانستیم. دولتی که بیش از صد و بیست سال در موقعیّتی بسیار سخت، که آبستن حوادث بود، به حیات خود ادامه داد.
اصل تنوخ از قبیله قضاعه است:
آن گونه که نسبشناسان میگویند: قضاعه پسر نزار بن معد بن عدنان است و کنیه نزار ابوقضاعه بوده است. نقل کردهاند که عامر بن حارثه، زید بن لیث را در رأس قبایل قضاعه برای امارت ملطاط، روانه شام ساخت و زید بن لیث بن سود بن اسلم بن حاف بن قضاعه را که از حمیر بود بر آنها والی قرار داد، زمانی که زید به حجاز رفت میان خاندانش اختلاف شد و قبیله قضاعه از آنها جدا شدند، گروهی از آنها به یمن باز گشتند که نسل آنها تا به امروز در آن جا هست، آنان عبارتند از خولان و مهرة و مجید. گروهی در حجاز ماندند که نسل آنها تاکنون آن جا هستند و عبارتند از بلی بن عمرو و بهراء بن عمرو، زید نیز در حجاز ماند و نسل او
در آن جا متفرّق شدند...
و امّا عدّهای از قضاعه که به مصر و شام و بحرین رفتند نسل آنها تا به امروز هست که عبارتند از کلب بن وبره، تنوخ، سلیخ، خشین، قین و علیص(1).
بنابراین قضاعه اوّلین عربهایی بودند که به شام وارد شدند و از این جهت که در شام اقامت کردند تنوخ نامیده شدند زیرا تنوخ به معنای اقامت در مکانی خاص است. قبیله تنوخ چنان که توصیف کردهاند از قبایل عربی هستند که بیشترین شرافت در حسب و مناقب را دارند و برخی آنها را از حیث مفاخر و ادب ستوده و تعظیم کردهاند و در میان آنها خطیبان و فصیحان و بلیغان و شاعران فراوانی بودند(2).
که از جمله آنها پدران ابوالعلاء معرّی و نیاکان بنی فصیص امراء قنسرین و پایهگذاران حقیقی دولت تنوخیان در لاذقیه هستند.
از آنچه ملطی در تاریخش گفته است چنین برمیآید که تنوخیان در ابتدای کار چادرنشینانی در کنار رودخانه قویق در حلب بودند، در ایام خلافت مأمون - یعنی بین سالهای 198-200 ه ناصر خارجی قیسیها را گرد آورد و با انبوهی از آنان به قصد تنوخیان که چادرنشینانی در کنار رودخانه قویق در حلب بودند، حرکت کرد. او ده روز با آنها جنگید تا این که نیروی آنها ضعیف شد، پس زن و مرد آنها به سوی قنسرین کوچ کردند(3)
1965، ص 489.
.اوّلین کسی که از دولت تنوخیان در لاذقیه صحبت به میان آورده محمّد امین غالب الطّویل است آن جا که گفته است:
«زمانی که رومیان در سال 357 هجری بر دریای لاذقیه استیلا یافتند، علویان - مقصود شیعیان - به تشکیلات اداری و نظامی روی آوردند و فرصت را غنیمت شمرده، علیه رومیان اعلام قیام کردند. حسین بن اسحق ضلیعنی علوی تنوخی آنها را رهبری میکرد، او پیروز شد و در سال 368 ه حکومت لاذقیه را به دست گرفت. سپس مدتی محمد بن اسحق تنوخی حکومت کرد و پس از او برادرش ابراهیم جای او را گرفت. دولت علویان - شیعیان - لاذقیه استقلال خود را تا زمان آمدن صلیبیان حفظ کرد و در سال 477 هجری منقرض شد»(1). امّا این سخن غالب الطّویل دور از حقیقت مینماید، زیرا ادلّه معتبر تاریخی که اشاره دارند دولت تنوخیان در سال 249 هجری در لاذقیه آغاز شد، آن را باطل میکنند.
از مسائلی که بطلان این سخن غالب الطویل را آشکار میکند این است که متّنبی شاعر در سال سیصد و بیست و اندی، از لاذقیه دیدن کرده، با امیران تنوخی که در آن زمان امیر لاذقیه بودند در ارتباط بوده، و در سال 353 هجری درگذشته است و اگر تنوخیان در سال 368 ه لاذقیه را از رومیان گرفته و دولت خود را تشکیل دادهاند، چگونه او امیران تنوخی را که در سال 319 ه مردهاند ستوده و یا در رثاء آنها شعر سروده است؟!
در این نکته اختلافی نیست که خاندان تنوخی در لاذقیه و جبله ریشه آنها به تنوخیان معرة، باز میگردد که بزرگ آنها، یوسف بن ابراهیم تنوخی، معروف به فصیص در سال 249 هجری به عنوان والی از جانب
1) مجله الشرق، ج 45، سال 1952 ه .
ابوالسّاج اشروسنی به لاذقیه آمد که این منصب به پاداش نبرد او با قبایل کلبی بود. فصیص در ابتدای کار بر معره استیلا یافت، سپس گروهی از تنوخیان را گرد آورد و به قنسرین رفته و آن را تصرّف کرد و در آن جا اقامت گزید و در آن جا بماند تا این که محمّد مولد، غلام خلیفه عباسی به قنسرین آمد او توجّه فصیص و دوستش غطیف بن نعمه را جلب کرد و سپس غطیف را با حیله به قتل رسانید. از این رو، فصیص به کوه الأسود گریخت و زمانی که محمّد مولد در مقابل قبایل کلب که در ناحیه حمص حکومت او را نپذیرفته و با او میجنگیدند، شکست خورد. فصیص به قنسرین بازگشت و میان او و کلبیان نبردی روی داد.
به دنبال شکست محمّد مولد او عزل شد و ابوالساج اشروسنی امارت یافت و او بود که به فصیص نامه نوشت و به او امان داد و مال بسیاری برای او فرستاد و او را بر لاذقیه و اطراف آن امارت داد(1).
پس از درگذشت یوسف الفصیص دولت تنوخیان دچار آشفتگی شد، امارت از دست فرزندان او خارج گردید و در سال 319 ه / 930 م مونس المظفر، غلام خود طریف بن عبداللّه سکری - و در برخی روایات سکبری - را والی قرار داد. او بنی فصیص را در دژهای لاذقیه و اطراف آن محاصره کرد. آنها نبرد شدیدی را با او آغاز کردند تا این که همه آب و غذایشان تمام شد، در نتیجه آنان امان خواسته و از قلعهها فرود آمدند طریف به امان خود عمل کرد و آنها را احترام کرده و همراه او با احترام و تعظیم به حلب وارد شدند(2).
امّا تنوخیان، بزودی سیطره خود بر لاذقیه را به دست آوردند. در شناخت ما نسبت به برخی از افراد خاندان تنوخی متّنبی شاعر سهمی مهم، دارد او پس از بازگشت سیطره تنوخیان بر لاذقیه به آنها پیوست.
آنها عبارتند از:
او در ایام اقامت متّنبی در لاذقیه به سال 320 ه / 931 م درگذشت و متّنبی در رثاء او مرثیه جانسوزی در چهار قصیده از اشعار برجستهاش سروده است که مطلع اوّلین قصیده چنین است:
انّی لا علم و الخبیر لبیب
انّ الحیاة و ان حرصت غرورٌ(1)
و برخی ابیات دیگر آن چنین است:
خرجوا به و لکل باک حوله
صعقات موسی یوم دک الطور
والشمس فی کبد السّماء مریضه
و الارض واجفة تکاد تمور
و حفیف اجنحه الملائک حوله
و عیون اهل اللاذقیه صور
حتی اتوا به جدثا کأن ضریحه
فی قلب کل مؤمن محفور
بمزود کفن البلی من ملکه
مغن و اثمد عینه کافور
فیه السماحة و الفصاحة و التقی
و البأس اجمع و الحجی و الخیر
کفل الثناء له برد حیاته
لمّا انطوی فکأ نّه منشور(2)
1) من میدانم و خردمند آگاه است که زندگانی دین گر چه بدان حرص میورزند غرور و فریب است.
2) پیکر او را بیرون آوردند و گریهکنندگان اطراف او، فریادهایی همچون فریاد موسی در روزی که کوه طور از هم پاشید داشتند؛ خورشید در میان آسمان بیمار بود و زمین به خود میلرزید و نزدیک بود به حرکت درآید؛ پوشش بالهای ملائکه بر گرد او بود و چشمهای مردم لاذقیه از شدت گریه و اشک گویا رودخانهای شده بود؛ تا این که او را به سوی قبرش آوردند ولی گویا قبر او به قلب انسانهای موحّد کنده شده بود؛ از تمام مُلک و دارائیش به کفن کهنه و پوسیدهای که در آن پیچیده شده بسنده کرد و چشمش را با کافور سرمه کشید؛ گذشت و جوانمردی و فصاحت و تقوی و کمال شجاعت و خردمندی و خیر همگی در وجود او نهفته بود؛ ثنا و ستایش او ضامن بازگشت حیات اوست و زمانی که او را در کفن پیچیدند مانند این بود که باز و منتشر گردید.
و مطلع قصیده دوم این است:
غاضت انامله وهن بحور
و خبت مکایده و هن سعیرٌ(1)
و ابیات دیگری از آن چنین است:
صبرا بنی اسحق عنه تکرما
ان العظیم علی العظیم صبور
فلکلّ مفجوع سواکم مشبه
و لکل مفقود سواه نظیر(2)
صبر پیشه میسازند»«هر مصیبتزدهای شبیه و مانندی دارد به جز شما و هر از دست رفتهای نظیری دارد به جز او».
مطلع قصیده سوم این است:
ألال ابراهیم بعد محمّد
الاّ حنین دائم و زفیر(3)
و ابیاتی از آن عبارتند از:
و لقد منحت ابا الحسین مودةً
جودی بها لعدوه تبذیر
ملک تکون کیف شاء کانما
یجری بفضل قضائه المقدور(4)
1) «انگشتان او که بسان دریاها بود خشک شد و تدبیرهای او که کارآمد و تمیز بود به خاموشی گرایید».
2) «ای بنی اسحق بر مصیبت او با کرامت صبر پیشه کنید چرا که بزرگان بر مصیبت بزرگان
3) «آیا برای آل ابراهیم پس از محمّد جز ناله دائم و آه کشیدن چیزی هست؟».
4) «محبّت و دوستی را به ابوالحسین عطا کردم که چنین جود و بخششی از من به دشمن او اسراف و زیادهروی است»«پادشاهی که هر گونه بخواهد مقدّر میسازد گویا که به برکت تصمیم او مقدّرات جاری میشوند».
و مطلع قصیده چهارم این است:
لایّ صروف الدهر فیه نعاتب
وایّ رزایاه بوتر نطالب(1)
و ابیاتی از آن عبارتند از:
مضی من فقدنا صبرنا عند فقده
و قد کان یعطی الصبر و الصبر عازب
یزور الأعادی فی سماء عجاجة
أسنته فی جانبیها الکواکب
فتفرّ عنه و السیوف کانّما
مضاربها مما انفللن ضرائب(2)
امّا در منابع تاریخی و غیر تاریخی مطالبی نیافتیم که اشاره به موقعیت و جایگاه سیاسی اجتماعی محمد بن اسحق در خاندان تنوخی و مسؤولیّتهایی که عهدهدار بود، داشته باشد و چیزی در باره او نمیدانیم و تمام آنچه در باره او به ما رسیده سخن بلاشر(3)است که میگوید: «او خوش سیما و جنگاوری پیشرو بود اعمال پسندیده و حکایت بزرگواریهای او آفاق همه بلاد را پر کرده بود»(4).
1) «روزگار را به خاطر کدامیک از ناملایماتش سرزنش کنیم و به خاطر کدام یک از مصیبتهایش بازخواست کنیم؟».
2) «کسی از میان ما رفت که به فقدان او صبرمان را از کف میدهیم و زمانی که صبر از ما دور بود او به ما شکیبایی میداد»«دشمنان را در آسمان تیره و تاری ملاقات میکند که ستارگان از دو جانب او بر آمدهاند»«دشمنان از او میگریزند گویا که لبه تیز شمشیرها در ضربههای مکرّر کُند شده است».
3) رژی بلاشر (REGISI BLACHER ) خاورشناس فرانسوی (1900-1973) که تاریخ ادبیات عرب را نوشته است (- مترجم).
4) ابن العدیم، زبدة الحلب من تاریخ حلب، تحقیق دکتر سامی دهان، المعهد الفرنسی، دمشق، ج 1، 97.
متّنبی او را در سه قصیدهاش مدح و ستایش کرده است که مطلع قصیده اول این است:
«هو البین حتی ما تأ نّی الْحَزائق
و یا قلب حتی انت ممّن افارق»(1)
و در ادامه گفته است:
شدوا بابن اسحق الحسین فصافحت
ذفاریها کیرانهاو النمارق
بمن تقشعر الارض خوفا از إذا مشی
علیها و ترتج الجبال و الشواهق(2)
فتی کالسحاب الجون یخشی و یرتجییرجی الحیامنها و تخشی الصواعق
«ولکنها تمضی و هذا مخیمو تکذب احیانا و ذا الدهر صادق
تخلّی من الدنیا لینسی فما خلتمغاربها من ذکره و المشارق»(3)
«لیکن ابرها میروند و این خیمهگاه اوست که باقی است و آنها گاه دروغ میگویند ولی مالک و صاحب دهر راستگوست»
«از دنیا دست کشید تا او را فراموش کنند امّا مغرب و مشرق زمین از یاد و خاطره او دست نمیکشد».
مطلع قصیده دوم چنین است:
«أتنکر یابن اسحق اخائی
و تحسب ماء غیری فی انائی»(4)
و ابیات دیگر آن چنین است:
1) «واضح است تا زمانی که خیل کثیر مردم در آمدن سستی میکنند و تو ای قلب از کسانی هستی که دوری میگزینند».
2) «برای حسین بن اسحق نغمه سرایی کردند و سر او بر بالشهای نرم آرام گرفت»«هر کسی که زمین به واسطه راه رفتن او بر پشتش به خود میلرزد و کوهها و قلههای برافراشته از جای میجنبند».
3) «جوانمردی که بسان ابرهای سیاه قلبها را میترساند و امیدوار میسازد که باران آن امیدبخش است و رعد و برقهایش ترساننده»
4) «ای پسر اسحق آیا برادری مرا انکار میکنی و آب دیگران را در ظرف من میپنداری».
أانطق فیک هجرا بعد علمی
بانک خیر من تحت السماء
وأکره من ذباب السیف طعما
و أمضی فی الامور من القضاء(1)
مطلع قصیده سوم این است:
ملامی النوی فی ظلمها غایة الظلم
لعل بها مثل الذی بی من السقم(2)
و برخی از ابیات آن عبارتند از:
وجدنا ابن اسحق الحسین کحده
علی کثرة القتلی برئیا من الإثم
مع الحزم حتّی لو تعوّد ترکه
لألحقه قضییعه الحزم بالحزم
و فی الحرب حتّی لو اراد تأخّرا
لأخّره الطبع الکریم الی القدم
له رحمة تحیی العظام و غضبة
بها فضلة للجرم عن صاحب الحرم(3)
در باره زندگانی و سیره حسین بن اسحق و تاریخ وفات او هیچگونه اطّلاعاتی در دست نداریم و اگر این قصیدههای متّنبی نبود نام او را هم نمیشنیدیم.
1) «آیا در باره توبه زشتی سخن بگویم بعد از آگاهیم به این که تو بهترین فرد زیر آسمان هستی»«طعم لبه تیز شمشیر را دوست ندارم و در امور به آنچه مقدّر میشود رفتار میکنم».
2) «اندیشههای ناروا در باره ظلم به او، نهایت ظلم است، شاید او همان بیماری را داشته باشد که من دارم».
3) «حسین بن اسحق را علیرغم زیادی کشتهشدگان، بیگناه یافتیم»«همراه با دوراندیشی که اگر ترک آن پیش میآمد از بین رفتن هر تدبیری را با تدابیر دیگری جبران میکرد»«و در جنگ اگر تصمیم به عقبنشینی میگرفت طبعیت کریم و بزرگوارش او را به پیشروی وا میداشت»«رحمتی در وجود اوست که استخوانهای مرده را زنده میکند و غضبی دارد که نسبت به شخص مجرم شدّت مییابد».
در زمان او دولت تنوخیان در لاذقیه دستخوش دو خطر تهدیدآمیز شد. خطر اول قیام مردم لاذقیه علیه حکومت او بود که او توانست این شورش را بخواباند و آتش آن را فرو نشاند و این چیزی است که قصیده متّنبی ما را بدان آگاه میسازد قصیدهای که او در مدح علیّ بن ابراهیم سروده و مطلع آن چنین است:
أحاد أم سداس فی أحاد
للیلتنا المنوطة بالتناد(1)
و در ادامه چنین سروده است:
و یوم جلبتها شعث النواصی
معقدة السبائب للطراد
و حام بها الهلاک علی الناس
لهم باللاّذقیّه بغی عاد
فکان الغرب بحرا من میاه
و کان الشرق بحرا من جیاد
و قد خفقت لک الرایات فیه
فظلّ یموج بالبیض الحداد
لقوک باکبد الابل الأبایا
فسقتهم وحد السیف حاد
و قد مزقّت ثوب الغیّ عنهم
و قد ألبستهم ثوب الرّشاد
فما ترکوا الإِمارة لاختیارٍ
و لا انتحلوا و دادک من وداد(2)
1) «یک شب است یا شش شب در یک شب، هر آینه شبهای ما محکوم به پراکندگی است».
2) «و روزی که اوضاع آشفته او را برانگیخت در حالی که یالهای اسب را بسته و برای حمله آماده بود»«و به آن قصد کرد هلاک مردمی را که در لاذقیه همانند مردم عاد سرکشی میکردند»«مغرب دریایی از آبها بود و مشرق دریایی از زیباییها»«و در آن روز پرچمها برای تو افراشته شد و سفیدی شمشیرهای برنده موج میزد»«آنها با جگرهای شتران سرکش به دیدار تو آمدند و تو سیرآبشان کردی و برندگی شمشیر تیز است»«لباس گمراهی آنها را پاره کردی و لباس رشد و کمال بر آنها پوشاندی»«امارت را از روی اختیار رها نکردند و دوستی تو را از میان دوستیها برنگزیدند».
و لا استعلوا لزهد فی التعالیولا انقادوا سرورا بانقیاد
و لکن هب خوفک فی حشاهمهبوب الرّیح فی رجل الجراد
و ماتوا قبل موتهم فلمامنذت أعدتهم قبل المعاد
غمدت صوارما لولم یتوبوامحوتهم بها محو المداد(1)
«ولیکن ترس از تو در وجود آنها، همانند وزش باد در پای ملخ وزیدن گرفت»
«و آنها پیش از رسیدن مرگشان مردند و زمانی که تو بر آنها منّت گذاشتی گویا قبل از روز معاد آنها را باز گرداندی»
«شمشیرهای برندهای را در غلاف کردی که اگر توبه نکرده بودند آنها را همانند پاک کردن مداد، نابود میساختی».
امّا منابع هیچ اطّلاعاتی درباره این قیام، اهداف آن، اشخاصی که آن را برپا کردند و تاریخ وقوع آن، به ما نمیدهند. بلاشر در این باره سخنی دارد که در صحّت آن تردید است. به نظر او برپاکنندگان این قیام خود بنی فصیص بودند(2). امّا این قول به دور از حقیقت و صواب است به جهت این که تنوخیان لاذقیه خودشان همان بنی فصیص هستند، پس آیا این قیام درگیری میان افراد این خاندان برای دستیابی به قدرت بوده است؟!
ما دلیل معتبری بر این مطلب نیافتیم و لیکن این امر بعید به نظر میرسد زیرا کسی که این شورش را سرکوب کرد نواده یوسف الفصیص بود و یوسف و خانواده او، پسرعموهای محمّد بن اسحق بودند و از متّنبی خواهش میکردند که مرثیه بیشتری برای عمویشان بگوید. و اگر این قیام درگیری میان افراد این خاندان برای دستیابی به قدرت بود. یوسف وخانواده او از متّنبی مرثیهسرایی بیشتری در باره عمویشان طلب
نمیکردند.
امّا خطر دوم در روم و پادشاه آنها نقفور پدیدار شده بود.
علیّ بن ابراهیم، مردی شجاع و زیرک بود او با تدبیر خود توانست لاذقیه را از نابودی برهاند و نقفور را که در سال 357 ه / 967 م لاذقیه را ویران کرده بود از آن جا دور سازد. نقفور پادشاه روم به معرة النعمان رفته و آن جا را فتح کرد، مسجد جامع و بیشتر خانههای آن را ویران ساخت و در معرة مصرین نیز همین کار را کرد ولی به مردم شهر که 1200 نفر بودند امان داده و آنها را به اسارت گرفته و روانه روم ساخت. سپس به سوی کفرطاب و شیزر حرکت کرد و مسجد جامع آن را به آتش کشید و به سمت حماة رفته و همین اعمال را تکرار کرد. پس از آن به سمت حمص رفته هر که را که از ناحیه جفله به آن جا آمده بود به اسارت گرفت. از آن جا به عرقه رسید و آن را فتح کرد و مردم آن را اسیر ساخت سپس متوجه طرابلس شد و آن جا را نیز فتح کرده و از آن جا رو به سوی لاذقیه آورد. زمانی که علیّ بن ابراهیم یقین پیدا کرد که توان رویارویی با او را ندارد، به نزد نقفور رفته و گروگانهایی را که به وی سپرده شده بود، بر او عرضه کرد و نسب خود را بیان نمود، نقفور نیاکان او را شناخت و گروگانها را قبول کرد و او را سردغوس - یعنی فرماندار نظامی شهر - قرار داد و بدین ترتیب مردم لاذقیه سالم ماندند(1).
علی آخرین امیر تنوخیان بود و ما به جز آنچه متّنبی در اشعارش درباره او گفته است، چیزی از تاریخ زندگانی او نمیدانیم. همان طور که تاریخ دقیق و واقعی پایان یافتن دولت تنوخیان را نمیدانیم، زیرا که اقوال
1) بلاشر، ابوالطیب المتّنبی، ص 102.
در این خصوص، مختلف و متفاوت است. در حالی که ابن شحنه و ابن مُلاّ حکایت میکنند که نقفور پادشاه روم در سال 357 هجری، - معرة النعمان و حماة و حمص و طرابلس و عرقه و جبله و لاذقیه و انطرطوس را فتح کرد، دکتر فیلیپ حتّی را میبینیم که میگوید: «ابن شمشقیق (یوحنا زمسیس) در سال 974 م (364 هجری) نواحی ساحلی شامل بیروت و جبیل و عرقه و طرطوس و جبله و لاذقیه را تحت فرمان خود درآورد»(1).
امّا قول دوم به حقیقت نزدیکتر است زیرا چنان که دیدیم، نقفور حکومت علیّ بن ابراهیم بر لاذقیه را ابقا کرد و جزیه را از او پذیرفت(2).
بر اساس معلوماتی که در باره تنوخیان در لاذقیه به دست ما رسیده است میتوانیم شجره نسب خاندان تنوخیان را به گونه زیر ترسیم کنیم:
ابراهیم
یوسف(الفصیص)محمد
ابراهیماسحاق
علیمحمدحسینابراهیم
حسینسعدی
پس از آشنایی با نسب تنوخیان لاذقیه باید به این نکته اشاره کنیم که
آنها از شاخه تنوخ از قبیله قضاعه هستند بنابراین آنها غیر از تنوخیان لبنان هستند. متّنبی در این شعر خود به نسب تنوخیان لاذقیه اشاره میکند:
یمین بنی قحطان رأس قضاعة
و عرنینها بدرالنجوم الی فهم
نسب تنوخیان لاذقیه نشان میدهد که آنها عربهای خالص و از عربهای
عاربه بودند، زیرا عربهای عاربه از بنی قحطان بودند که محلّ سکونت آنها در حجاز بود و از جمله آنها بنی قضاعة بن مالک بن حمیر بودند و بنو فهم قبیلهای از قضاعه هستند. جدول زیر، انشعابات قبایل قضاعه را نشان میدهد(1)
یوسف تنوخی
اسحق ابراهیم
حسین محمّدعلی
.هبوله - زیاد
اسلم - جهینه سلیع - معد - ضجغم - عوف - عمر
هباله - داود اللثق
تزید
قضاعه عمران - حلوان ربان
النهر
تغلب - وبرة
اسد - تیم اللات - تنوخ
عمرو بهر
بلی کلب - کنانه
نکتهای که شایان ذکر است این که دولت تنوخیان لاذقیه از طریق
1) بلاشر شجره نسب خاندان تنوخی را این گونه ترسیم کرده است:
خویشاوندی سببی با خاندان تنوخیان ارسلانی در لبنان، که آنها نیز از قبیله تنوخ بودند، مرتبط بودند. این خویشاوندی این گونه بود که امیر عزّالدوله تمیم پسر امیر منذر ارسلانی، سَعدی دختر امیر ابراهیم بن اسحق بن محمّد بن ابراهیم تنوخی را به همسری گرفته بود. عزّالدوله تمیم از عاقلترین و بزرگوارترین مردمان بود که بهتر از همه با توپ بازی میکرد و در پرتاب تیر از همه دقیقتر و در صنایع دستی از همه ماهرتر بود. او از همسرش سَعدی به جز، امیر مُطَوَّع فرزندی نداشت. عزّالدوله تمیم در سال 387 هجری درگذشت(1).
مهمترین واقعهای که قرن پنجم هجری را تکان داد برپایی امارتهای
محلی قومی در طرابلس، حلب، صور، دمشق و لبنان بود که امارت طرابلس بارزترین این امارتها بود و آل عمار در فاصله زمانی 462 ه تا 502 ه . بر آن حکومت میکردند. آنها به اجماع همه منابع، شیعه دوازده امامی بوده و نسبشان به قبیله طیء برمیگردد.
ابن خیّاط در دو قصیدهاش به نسب ایشان اشاره میکند، در قصیده
اوّل که آن رادر مدح جلال الملک علیّ بن عمار گفته چنین آمده است:
انامت فی الغمود سیوف طیء
ام انقطعت متون المرهفات(2)
و در قصیده دوم که در ستایش از فخرالملک عمّار بن عمّار(3)است
چنین گفته است:
زاکی العروق له من طیء حسب
لو کان لفظا لکان النظم و الخطبا(1)
آل عمّار منسوب به عمّار بن حسین بن عبداللّه بن قندس بن ادریس بن ابی یوسف طایی بودند و پس از امارت تنوخیان در لاذقیّه، امارت آنها دومین دولتی بود که شیعیان در نواحی ساحلی شام تأسیس کردند و از جبله در شمال تا جبیل در جنوب اقتدار داشت و علی رغم عمر کوتاه آن که نزدیک به چهل سال ادامه یافت، روشنترین صفحه در تاریخ سرزمین شام در قرن پنجم است که باید کلمات آن با مشک و عطر نوشته شود، امّا بزودی حوادث دردناکی بر این صفحه گذشت به طوری که کلمات درخشان آن را محو ساخت و فقط اثری از آنها بر این صفحه باقی ماند.
پرچم این دولت را سه تن از بزرگان و نجیبان به دوش کشیدند:
1- امین الدّوله ابوطالب عبداللّه بن محمّد بن عمّار.
2- جلال الملک، ابوالحسن علیّ بن عمّار.
3- فخرالملک ابو علی - و نیز گفته شده ابوالفضل(2)- عمار بن محمّد بن عمار. که هر سه نفر آنها به بخشندگی و شجاعت و احسان و علم دوستی و بزرگداشت عالمان مشهور و به عدل و نیکوکاری معروف بودند اشعار ابن خیاط(3)ما را به این امور آگاه میسازد که میگوید:
اعدتم بنی عمار کل ید
بالجود حتی کأن البخل ما عرفا(4)
1) «خون پاکیزه او که حسب از قبیله طیّء دارد اگر لفظ و کلام بود بصورت شعر و خطبه بود».
2) المقریزی، اتعاظ الحنفاء، تحقیق دکتر جمال الدین الشیال، قاهره، 1948، ج 2، 47.
3) ابن الفوطی، تلخیص مجمع الآداب فی معجم الألقاب، تحقیق دکتر مصطفی جواد، وزاره الثقافه، دمشق، 1965، ق 3، 264.
4) «ای بنی عمار دستهایتان را برای جود و بخشش گشودهاید گویا که بخل هرگز شناخته نشده است»
ما کان یعرف کیف العدل قبلکمحتی ملکتم فسرتم سیرة الخلفا(1)
او همچنین گفته است:
اذا آل عمار اظلّک عزّهم
فغیرک من یخشی یدالحدثان
هم القوم الا انّ بین بیوتهم
یهان القری و الجار غیر مهان
هم اطلقوا بالجود کلّ مصفّد
کما انطقوا بالحمد کلّ لسان
لهم بک فخرالملک فخر علی الوری
له شائد من راحتیک و بان
نجوم علاء فی سماء مناقب
علی و عمار بها قمران(2)
سرودهای ابو المواهب معری نیز ما را به این امر راهنمایی میکند:
لکم، آل عمار علی الجود مسحة
سحاب الندی فیها من التبر مغدق
مساویکم فی الدهر طولاً برغمه
جهول بما فیکم من المجد احمق(3)
امّا مؤسّس دولت آل عمّار امین الدوله است که نام او با آشفتگی
1) «قبل از شما معلوم نبود که عدالت چگونه است، تا این که شما به امارت رسیدید و به سیره خلفا رفتار کردید».
2) «وقتی که آل عمار سایه عزّتشان را بر تو اندازند پس این دیگرانند که باید از دست حوادث بترسند»«اینان تمام قوم هستند جز این که در خانه ایشان قریهها خوار و پست میشوند ولی همسایگان ذلیل نمیشوند»«آنها از سر بخشندگی زنجیرها را از دستها باز کردهاند همان طور که همه زبانها را به ستایش گشادهاند»«ای فخر الملک آنها به وجود تو بر مردم افتخار میکنند که از دو دست تو سازنده و محکمکنندهای دارند»«آل عمّار ستارگان برافراشتهای در آسمان مناقب هستند که علی و عمّار در آن دو ماه هستند».
3) «ای آل عمّار در بخشندگی و جُود برای شما نشانهای ماندگار است که ابرهای احسان شما بارانی از طلا میبارند»«هر کسی که به واسطه جهل و به بزرگواری شما، شما را در طول زمان با دیگران برابر کند، احمق است».
بسیاری در منابع ذکر شده است و اقوال بسیاری در این باره وجود دارد. در حالی که ابن خلدون و ابن قلانسی نام او را حسن بن عمّار گفتهاند، ابن حجر را میبینیم که او را محمّد بن محمّد نامیده است امّا ابن حیوس و مقریزی نام او را عبداللّه بن محمّد بن عمّار ذکر کردهاند.
اطّلاعات ما در باره امین الدّوله بسیار اندک است. تمام آنچه را که از او میدانیم این است که او نقش مهمّی در برقراری صلح میان خلیفه المستنصر فاطمی و تاج الملوک محمود بن نصر بن صالح بن مرداس کلابی امیر حلب که به ابن روقلیه معروف بود، داشت. المستنصر برای تاج الملوک محمود پیام فرستاده و از او خواسته بود که اموالی را بفرستد و به جنگ رومیان برود و پسر خاقان و عدّهای از ترکان غُزرا که همراه او بودند، بازگردانَد امّا محمود نپذیرفت. از اینرو المستنصر نامهای به بدرالجمالی امیر الجیوش که در دمشق بود نوشت که محمود از اطاعت او خارج شده و به سمت عراقیها متمایل شده است. بدرالجمالی عطایای بسیاری برای جنگ با محمود صرف کرد امّا امین الدوله میان آنها میانجی شده و صلح برقرار کرد.
ما نمیدانیم که امین الدّوله چه مدّت در امر قضاوت طرابلس باقی
ماند و تمام آنچه میدانیم این است که او در سال 462 ه / 1070 م بر این شهر غلبه یافته و پس از این که امارت را از «مختار الدوله بن نزال کتامی» گرفت، خود بر مسند امارت نشست. و از این زمان به بعد طرابلس و نواحی مجاور آن به صورت امارتی مستقلّ تحت امر آل عمّار درآمد.
امینالدّوله از عاقلترین مردمان بود و رأی و نظر او از همه درستتر و
دقیقتر بود و در مذهب شیعه فقیه بود(1). او به فراوانی صدقات و مراعات بسیار در حق علویان - شیعیان - معروف بود و در زمان خودش در این امور یگانه بود و کسی از هم قطارانش در این امور با او برابری نمیکرد(2).
همچنین در توصیف او گفته شده که او مردی عاقل و فقیه و صاحب
نظر بود و همین طور عالمی ادیب بود که از کتابهای او، «ترویج الأرواح و مصباح السّرور و الافراح» میباشد(3).
پرافتخارترین کارهای او احداث دارالعلم در طرابلس بود که آن را بنیان نهاد تا دانشگاهی شیعی باشد و بیش از صد هزار جلد کتاب به صورت وقف در آن قرار داد.
امّا تقدیر این گونه بود که امین الدوله بهره چندانی از امارتش نبرد. او در شب شنبه نیمه رجب سال 464 هجری یعنی دو سال پس از تأسیس امارت طرابلس درگذشت. ابن حیوس قصیده زیبایی در رثای او سروده است که مطلع آن چنین است:
ذُد بالعزاء الهم عن طلباته
لا تسخطناللّه فی مرضاته(4)
ابیات دیگری از این قصیده چنین است:
فلقد مضی ترجوا الممالک رده
فتسومه و تخاف من سطواته
فبکاه ثغرکان عصمة اهله
و معاذ قاصده و عزولاته
اجناه رب العرش غرس فعاله
و قضی له بالخلد فی جناته
بالرفق ادرک وادعا ما لم ینل
افخی الملوک بکمته و کماته
حتی لخناه نبیا مرسلاً
و محاسن الأخلاق من آیاته(1)
از فرزندان او پسرش شمس الدوله یا شمس الملک ابوالفرج محمّد و نواده او عبداللّه پسر شمس الملک را میشناسیم. آشنایی ما با این دو تن مرهون ابن خیاط است. او به مناسبت این که خانه و تمام اثاثیه شمس الملوک ابوالفرج محمّد در آتش سوخت این اشعار را برای او نوشت:
و لأنْتَ الیوم اولی ان تلی
کشفها یابن امین الأمنا
فانتهزها فرصة ممکنه
قل ما یوجد مجد ممکنا(2)
همچنین در تهنیت به سبب ولادت پسر او عبداللّه قصیدهای سروده که مطلع آن، این بیت است:
اتری الهلال انار ضوء جبینه
حتی ابان اللیل عن مکنونه(3)
و ابیات دیگری از آن این گونه است:
و کأن عبداللّه عبداللّه فی
حرکات همته و فضل سکونه
1) «پس به یقین او رفت در حالی که همه ممالک انتظار بازگشت او را داشتند و به امرش گردن نهاده و از سطوتش در هراس بودند»«سرزمینی بر او گریست که او موجب امن و امان و آسایش مردمانش و عزّت حاکمانش بود»«پروردگار عرش و کرسی نهال کردار او را بارور ساخت و زندگانی جاوید در بهشت را برای او مقدّر کرد»«او با رفق و مدارا به آسایشی در حکومتش دست یافت که با شکوهترین پادشاهان با تخت و تاجشان به آن نرسیدند»«تا جایی که ما خیال کردیم که وی پیامبر مرسلی است زیرا اخلاق پسندیده نشانه و آیت او بود».
2) «به یقین تو امروز سزاوارتر هستی که در پی کشف آن برآیی ای پسر امین الأمناء»«پس این روز را فرصت ممکنی بدان که چنین بزرگواری به ندرت یافت میشود».
3) «آیا هلال ماه را نمیبینی که نور پیشانیش را میافشاند تا آنچه در دل شب پنهان است آشکار سازد».
لم ترض ان کنت الکفیل بشخص
حتی شفعت کفیله بضمینه
نشرالامین ولاده فجنیته
من غرسه و جبلته من طینه(1)
و در ابیات دیگر چنین سروده است:
عید و مولود کأنّ بهاءَهُ
زهر الربیع و معجبات فنونه
فتمله عمر الزمان ممتعا
بفتی العلی و اخی الندی و قرینه(2)
پس از مرگ امین الدوله پسر برادرش جلال الملک جای او را گرفت، او با کمک امیر عزالدوله سدید الملک بن منقذ توانست امارت را از عمویش یعنی برادر امین الدوله بگیرد. سدید الملک پیش از این به واسطه ترسش از امیر محمود بن صالح حاکم حلب، از این شهر گریخته بود، او زمانی که از تصمیم امیر محمود برای دستگیری خودش آگاه شد از حلب گریخت و به طرابلس پناه آورد. او به هنگام مرگ امین الدوله مهیّای سفر به مصر بود،اما به کمک جلال الملک شتافت و با غلامان خود و گروهی از مردم کفر طاب که با او بودند به یاری او برآمد. آنها برادر امین الدوله را اخراج کردند و جلال الملک به امارت رسید(3)
1) «گویا عبداللّه در تمام حرکات و سکناتش خدا را بندگی میکند»«وقتی کفیل شخصی میشوی، راضی نمیگردی تا این که از کفیل او به نزد ضامنش شفاعت کنی»«امین الدوله ولادتش را منتشر ساخت پس تو او را بسان میوهای از نهال او چیدی و از خاک و گل او پدید آوردی».
2) «روز عید و مولودی است که زیبایی و جلوه آن بسان شکوفههای بهار و اطوار شگفتانگیز آن است»«پس عمر طولانی بیابد که طول زمانش او را دلگیر کند در حالی که از وجود جوانان بزرگوار و برادران بخشنده بهرهمند باشد».
3) دیوان ابن حیوس، تحقیق خلیل مردم بک، المجمع العلمی، دمشق، 1951.
جلال الملک بزرگترین و مهمترین فرد خاندان آل عمّار محسوب میشود. در دوران او طرابلس به چنان شکوفایی رسید که نظیر نداشت و به نهایت عظمت خود رسید. او توانست با تدبیر و درایت خود استقلال طرابلس را حفظ کند و در مقابل فاطمیان و سلجوقیان از آن حمایت و دفاع کند(1). و به نحوی شایسته آن را نگه دارد(2)و حدود امارتش را در شمال گسترش داد به طوری که جبله را شامل میشد، وی جبله را از سیطره فرنگیان در سال 473 هجری آزاد ساخت و عبداللّه بن منصور بن حسین تنوخی معروف به ابن صلیحه - و یا بر حسب روایتی ضلیعه - را به عنوان قاضی آن شهر تعیین کرد.
جلال الملک جنگاوری شجاع بود که امیر الجیوش بدرالجمالی از مقاومت او عاجز شد(3)همان طور که از گرفتن حکومت از او عاجز مانده بود بدرالجمالی با برخی از بزرگان طرابلس همدست شد تا جلال الملک را از میان بردارند امّا توطئه آنها از هم پاشید زیرا جلال الملک به نامههایی که بدرالجمالی برای گروهی از اعیان طرابلس فرستاده بود دست یافت لذا آنها را دستگیر کرده برخی را کشت و برخی را تبعید کرد(4).
جلال الملک در کنار شجاعتش دوستدار آبادانی و عمران بود، او مسجد جامعی به نام خودش در طرابلس بنا کرد، همچنین ضلع شرقی
مسجد جامع بزرگ حلب را بساخت(1). و در سال 472 ه ساختمان دارالعلم را که عمویش امین الدّوله تأسیس کرده بود تجدید بنا کرد(2). دربار او جایگاه دانشمندان و ادیبان بود. ابن خیّاط در پنج قصیده از برجستهترین اشعارش او را ستوده است از جمله اشعار او این است:
و لا ابقی جلال الملک یوما
لغیر هواه حکما فی فؤادی
احب مکارم الاخلاق فیه
واعشق دولة الملک الجواد
رجوت فما تجاوزه رجایی
و کان الماء غایة کل صاد
اذا ماروضت ارضی و ساحت
فما معنی انتجاعی و ارتیادی
کفی بندی جلال الملک غیثا
اذا نزحت قرارة کلّ واد(3)
و نیز چنین سروده است:
یفنی بها المجد من عدلِ علیّ و من
یبقی الشّهور علی من جاء معترفا
ما انتم بالنّدی اذ کان دینکم
1) ابن جوزی، مرآة الزمان، ج 12، ق 2، ص 160-161؛ عمر عبدالسلام تدمری، اسرة بنی عمّار فی طرابلس، مجله تاریخ العرب و العالم، شماره 31، ایار / 1981، ص 6.
2) ابن الشحنه، الدرالمنتخب فی تاریخ مملکة حلب، ص 63؛ ابن شداد گفته است: ضلع شرقی آن را قاضیان بنی عمّار که حاکمان طرابلس بودند بنا کردند. بدون این که نام آنها را ذکر کند، مراجعه کنید به الاعلاق الخطیره، ج 1، ق 1، ص 105.
3) «جلال الملک یک روز را هم باقی نگذاشت که عشق و هوای شخص دیگری در دل من باشد»«مکارم اخلاقی را که در اوست دوست میدارم و به دولت این پادشاه بخشنده بزرگوار عشق میورزم»«امید من هیچگاه از او تجاوز نمیکند، چرا که نهایت امید و آرزوی صیاد، آب است»«زمانی که زمین من به کشتزار و بوستانی تبدیل شود و آب در آن جاری شود رفتن من به چراگاه در پی علوفه معنی ندارد»«و زمانی که آب چاهها و برکهها در همه جا خشک شود جود و کرم جلال الملک بارانی بسنده است».
من راکب واصف شوقی الی ملک
لا یخجل الروض الاّ کلما وصفا
یثنی بحمد جلال الملک عن نغم
عندی بمارق من شکری له وصفا(1)
لازم به ذکر است که حکومت جلال الملک در سال 484 هجری / 1091 م دستخوش آشوبی شد که نزدیک بود حکومتش را از بین ببرد(2). در این سال تاج الدوله تُتُش برادر سلطان ملکشاه طرابلس را محاصره کرد و آقسنقر و بوزان حاکم شهر رُها همراه او بودند و منجنیقهایی را به سمت شهر نصب کردند، زمانی که جلال الملک فهمید که توان مقاومت در برابر این لشکر بزرگ را ندارد به نیرنگ و حیله دست یازید و مخفیانه با امیران لشکر تُتُش ارتباط برقرار کرد تا از طریق دادن رشوه نظر آنها را به خود جلب کند امّا چون ناموفّق ماند متوجه زرین کمر وزیر آقسُنْقُر شد و هدایا و تحفههایی که او را راضی کند، برایش فرستاد. زرین کمر میان جلال الملک و قسیم الدوله آقسنقر به وساطت پرداخت تا او را از تتش دورکند، آقسنقر وساطت وزیرش زرین کمر را پذیرفت به شرط این که جلال الملک سی هزار دینار و تحفههایی مانند آنچه به او داده، برایش بفرستد. او همین طور نامه سلطان ملک شاه را مبنی بر تثبیت حکومت او بر طرابلس، به او نشان داد، امّا تُتُش آن را نپذیرفت و آقسنقر از ادامه نبرد
1) «از عدالت علی جلال الملک مجد و بزرگواری نابود میشود و چه کسی ماهها را بر اعترافکنندگان نگاه خواهد داشت»«شما کریم و بخشنده نیستید زیرا که دین شما بیش از من - علیرغم دوری من - به شما علاقهمند است»«کیست آن کسی که به نزد پادشاه برود و شوق مرا برایش توصیف کند، پادشاهی که بوستان از شنیدن وصف او شرمنده میشود»«و با اشعار من که در وصف و ستایش او سرودهام، به ثنا و ستایش جلال الملک بپردازد».
2) ابن العدیم، الانصاف و التحری، ص 50.
دست کشید. تُتُش به او گفت: تو تحت فرمان من هستی چه طور با من مخالفت میکند؟ او گفت: من تابع تو هستم جز در نافرمانی سلطان، تاج الدوله تُتُش خشمگین شده و به دمشق بازگشت و بوزان نیز به شهر خود رفت(1).
جلال الملک با خواهر امیر حصن الدّوله معلّی بن حیدرة بن منزو کتامی والی دمشق ازدواج کرده بود(2). و ما از فرزندان او تنها حسن را میشناسیم زیرا کنیه او ابوالحسن بوده است.
جلال الملک نزدیک به سی سال حکومت کرد و در سال 494 ه / 1101 م درگذشت و برادرش قاضی فخرالملک ابوعلی عمار بن محمّد بن عمار، حاکم نواحی ساحلی که به ذوالسّعدین ملقب بود جانشین او شد(3). فخرالملک از امیران برجسته و دارای مُروّت بسیار و همّت والایی بود(4). در دوران او، دولت آل عمّار در حالی که روزگارش به سر میآمد به حیات خود ادامه میداد. فخرالملک سالهای کوتاه حکومتش را در حالی سپری میکرد که برای حفظ دولتش از خطر جنگهای ویرانگر صلیبی که سرزمینهای شرق اسلامی را درهم پیچیده بود، تلاش میکرد، اما در این کار موفق نبود و نامهها و فرستادگانی که نزد امیران دمشق و حلب روانه ساخت و اموال بسیاری که برای درخواست کمک به نزد آنها فرستاد و دراز کردن دست کمک خواهی به پیش آنها، فایدهای به همراه نداشت.
اوّلین آسیبی که بر حکومت فخرالملک وارد شد نافرمانی ابن صلیحه قاضی جبله بود که خطبه به نام عباسیان را اقامه کرد و سپس در شعبان سال 494 هجری قاصدی به نزد ظهیرالدّین اتابک فرستاد و از او خواست که شخص مورد اعتمادی را به نزد او بفرستد تا مرز جبله را به او تسلیم و از او حمایت کند تا با اموال و خانوادهاش به دمشق بیاید. طغتکین پسرش تاج الملوک بوری را به جبله فرستاد و ابن صلیحه شهر را به او واگذار کرد و خود به دمشق آمد.
زمانی که بوری زمام امور شهر جبله را به دست گرفت، او و یارانش بدرفتاری با مردم را آغاز کردند و اعمال زشتی را مرتکب شدند. مردم جبله برای فخرالملک پیغام فرستادند و از آنچه بوری و یاران او بر آنها روا داشته بودند شکایت کردند و از او خواستند که یکی از اصحابش را به جبله بفرستد تا آنها شهر را به او تسلیم کنند فخرالملک لشکری به جبله فرستاد آنها داخل شهر شدند و مردم به آنها پیوسته و با تاج الملوک بوری و همراهانش درگیر شدند. بوری شکست خورد و لشکر فخرالملک بر جبله دست یافته و تاج الملوک را به اسیری گرفتند، او را به طرابلس فرستادند و فخرالملک او را تکریم و احسان کرد و سپس به نزد پدرش در دمشق فرستاد و از وی عذر خواسته و شرح ماوقع را برای او توضیح داد و فخرالملک میترسید که فرنگیان بر جبله دست یابند(1).
امّا نافرمانی ابن صلیحه امر قابل توجّهی نبود که خطر صلیبیان را که چشم به طرابلس دوخته بودند از نظر دور سازد صلیبیان با سپاهیان فراوان طرابلس را محاصره کردند و در ابتدای کار، صنجیل یکی از فرماندهان
1) ابن فوطی، تلخیص مجمع الآداب، ق 3، ص 264.
نظامی صلیبیان، که از همه بیرحمتر و سفاکتر بود، فرمانده آنها بود. او کسی بود که به طرابلس لشکر کشید و آن را محاصره کرد و عرصه را بر آنها تنگ کرد. فخرالملک با او از در صلح درآمد و مال بسیاری به او داد و به خاطر او از پشت طرابلس عقبنشینی کرد و شرط کرد که آذوقه شهر را قطع نکنند و جلوی مسافرانی که به شهر میآیند نگیرند(1).
وقتی صنجیل دید که این صلح مطامع او را تأمین نمیکند، دوباره طرابلس را محاصره کرد و دژی در مقابل آن ساخت و در پایین دست آن ربضی احداث کرد و از آن جا شهر را به شدّت تحت مراقبت گرفت و در پی فرصت مناسبی بود تا به آن هجوم برد امّا در سال 497 هجری فخرالملک با لشکریانش به سمت دژ خارج شد. او به ربض هجوم برده و هر کس را که در آن بود به قتل رسانید و مقدار زیادی سلاح و مال و پارچههای دیبا و نقره به دست آورد، سپس ربض را به آتش کشیده و به سلامت همراه با غنایم به طرابلس بازگشت(2).
با تمام شدن هجوم فخرالملک، صنجیل به ربض آمده و بر روی یکی از رفهای طلایی و سوخته آن ایستاد عدّهای از کشیشها نیز با او بودند. در این اثناء آن رف فرو ریخت و صنجیل مجروح شد و مُرد جنازه او را به قدس برده و آن جا دفن کردند(3).
ابن وردی در این باره گفته است:
«صنجیل را از این آتش به آتشی بردند که شعلهور است، قبر او گر چه
در قدس است امّا او در وادی جهنم است»(1).
امّا مرگ صنجیل طرابلس را از سرنوشت حتمی آن رهایی نداد، چرا که صلیبیان بار دیگر باز گشته و شهر را به گونهای شدیدتر و سختتر محاصره کردند. فخرالملک با شجاعت در این محاصره صبر کرد، او تمامی تلاشش را برای خلاصی از این تنگنا به خرج داد. فرستادگانی به دمشق، حلب و سایر شهرهای شام در پی کمک و یاری فرستاد و اموال بسیاری را در این راه داد و هیچ گوش شنوایی از کسی نیافت.
او برای کاهش مشکلات و سختیهای محاصره بر مردم شهر، جیرههای نظامیان را بین سپاهیان و مردمان مستضعف توزیع کرد. سپس آنچه را که در راه جهاد خرج میشد، میان مردم تقسیم کرد. یک بار که او میخواست از دو تن از ثروتمندان پول بگیرد، این امر بر آنها دشوار آمد. چنین پیداست که آن دو از ضعف روحیهای که داشتند به قوم خود خیانت کرده و به صلیبیان پناه بردند و به آنها خبر دادند که آذوقه از طریق عرقه و جبل به طرابلس میرسد. از اینرو، صلیبیان از رسیدن آذوقه به طرابلس از این دو راه نیز جلوگیری کردند. زمانی که فخرالملک از خیانت این دو مرد آگاه شد مال زیادی را به صلیبیان داد در مقابل این که آن دو نفر را به او تسلیم کنند، امّا آنها به این امر راضی نشدند پس فخرالملک کسی را فرستاد که آن دو را بکشد(2).
زمانی که سنگینی محاصره بر او شدید شد و نتوانست آن را با دادن
مال و پول دفع کند مصمّم شد که به بغداد مقرّ خلافت رَود و درخواست
کمک بکند، لذا پسرعمویش ابوالمناقب را نایب خود گردانید و سعدالدوله فتیان بن اعزّ(1)و بزرگان اصحاب و فرزندانش را همراه او نمود و حقوق شش ماه آنها را پرداخت کرد و آنها را سوگند داده و نسبت به آنها اطمینان حاصل کرد. سپس برای رویارویی با سلطان محمّد بن ملکشاه سلجوقی روانه بغداد شد. امّا ابوالمناقب فرصت را غنیمت شمرده و نافرمانی خود را علنی کرد و پیروی از امیر افضل پسر امیرالجیوش را که وزیر خلیفه فاطمی مصر بود شعار خویش ساخت.
زمانی که این خبر به فخرالملک رسید به اصحابش نامهای نوشت که عمویش را دستگیر کرده و او را به حصن الخوابی(2)بفرستند و سپس به مسیر خود به سوی بغداد ادامه داد و تاج الملوک بوری بن ظهیرالدین اتابک و ابوالنجم هبهاللّه بن محمّد بن بدیع او را همراهی میکردند. او در بغداد با احترام و اکرام زیاد و وعدههایی برای کمک و مساعدت از جانب سلطان و امراء بزرگ روبهرو شد، ولی این وعدهها سخنی بیش نبود و هیچ یک از آنها محقّق نشد.
فخرالملک که خودش را به حصول این مساعدتها امیدوار میساخت، مدت طولانی در بغداد بماند، امّا زمانی که اقامت او در بغداد طولانی شد بدون این که نتیجهای داشته باشد و حرکتی از جانب سلطان و امراء بزرگ که دلالت بر رغبت آنها در تحقّق بخشیدن به وعدههایشان باشد، ندید، ناامیدی وجودش را فرا گرفت و با خاطری شکسته به دمشق باز گشت. و این در قضیّه نیمه محرّم سال 502 هجری بود و در آخر ذی الحجّه همین
سال به دمشق رسید و مدتی در آن جا اقامت کرد سپس با سپاهی از لشکر دمشق که با او بودند به سوی جبله رفت و به شهر داخل شده و مردم آن به اطاعت وی درآمدند.
امّا مردم طرابلس به امیر افضل در مصر پیغام داده و از او خواستند که امیری را بر آنها بگمارد که از راه دریا همراه با کشتیهای آذوقه و غلّه به نزد آنها بیاید تا شهر را به او تسلیم کنند. شرف الدوله پسر ابوالطیب دمشقی از جانب امیر افضل به عنوان والی همراه با غلّه و آذوقه به نزد آنها آمد و وقتی وارد شهر شد بلافاصله بزرگان شهر وعدهای از خانواده فخرالملک و حرم او و خزاین و اسباب و اثاث او را گرفته و همگی را از راه دریا به مصر فرستاد.
این حوادث پی در پی در موضع صلیبیان که فشار خود را بر طرابلس شدیدتر میکردند، تأثیری نداشت تا این که در روز سهشنبه سوم ذی الحجه سال 502 ه / 1109 م، پس از پنج سال محاصره دائم، شهر را به زور شمشیر تصرّف کردند و عدّه بسیاری از مردم آن را کشته و بسیاری را به اسارت بردند و شهر را غارت و چپاول کردند(1). سپس متوجّه جبله
1) ابن قلانسی، ذیل تاریخ دمشق، ص 161؛ابن الفرات این واقعه را در تاریخش بدین گونه ذکر کرده است: او وقتی نتوانست برای محاصره شهر کاری انجام دهد و از دفع آن ناتوان گردید، از طرابلس خارج شد، پس از این که پسرعمویش ابوالمناقب را نایب خود کرده و سعدالدوله فتیان بن اعّز را در کنار او قرار داد و نفقه شش ماه لشکر را داده و به قصد دیدن سلطان محمود بن ملک شاه سلجوقی روانه شد، ابوالمناقب در یکی از روزها که بزرگان طرابلس نزد او بودند بر مسند نشست و سخنان آشفته و درهم و برهمی گفت، سعدالدوله با روی خوش او را از این کار نهی کرد امّا او شمشیر کشیده و سعدالدوله را زد و او را کشت. کسانی که در مجلس بودند گریختند و ابوالمناقب برخاسته و بالای باروی شهر رفت و دو دستش را به عنوان بیعت بر هم زد مردم شهر بر گرد او جمع شدند و به نام امیر افضل پسر امیرالجیوش، شریک خلیفه فاطمی مصر شعار دادند و این حادثه در رمضان سال 500 هجری بود.
شدند(1)که فخرالملک در آن جا بود، و شهر را محاصر کردند، فخرالملک به نزد آنها فرستاده و امان خواست و آنها پذیرفتند. بنابراین شهر را در مقابل اماننامه تسلیم کردند و فخرالملک به سلامت از شهر خارج شده به سمت شیزر رفت. حاکم شیزر، سلطان بن علی بن مقلد بن منقذ کنانی او و همراهانش را تکریم و احترام کرده و از او خواست که نزد او بماند، امّا فخرالملک نپذیرفته و روانه دمشق شد. در آن جا نیز ظهیرالدّین اتابک از او احترام کرده و او را در خانهاش جای داد و ناحیه زبدانی و توابع آن را به طور اقطاع به او سپرد، این حوادث در محرم سال 503 هجری روی داد(2).
علیرغم این که فخرالملک امارتش را از دست داد و از طرابلس خارج شد ولی، روح جهاد بر ضدّ صلیبیان در جان او باقی مانده بود و ما میبینیم که او ندای سلطان محمّد بن ملکشاه را پاسخ میگوید و همراه با سپاهی که ظهیرالدین اتابک او را به فرماندهی آن گمارده بود روانه بغداد میشود(3)...
بعد از رفتن فخرالملک به سمت بغداد اطّلاعات ما در باره او تمام میشود و چیزی در باره او نمیشنویم و نمیدانیم که زندگانی او کی و چگونه پایان یافته است. فخرالملک آخرین فرد از خاندان آل عمّار است
که حکومت کردو حکومتش هشت سال، تقریبا از 494 ه تا 502 ه ادامه یافت(1).
در سیره و زندگانی فخرالملک قضیّهای ما را به تأمّل وا میدارد که مایه تعجّب است و آن این است که فخرالملک علیرغم روزگار پر مصیبتی که در آن میزیست و گرفتاریهای فراوانش و حوادثی که برای او پیش میآمد، چگونه میتوانست زمان کافی برای همنشینی با دانشمندان و ادیبان و شاعران و مناظره شعر و ادب با آنها بیابد.
ابن نقار دمشقی مینویسد که فخرالملک از شعرا میخواست که اشعاری بر وزن این قصیده ابن هانیء مغربی بسازند: «فَتَقَتْ لَکم ریحُ الجَلادِ بِعَنْبر»(2).
ابوالحسن علی معروف به ابن العلانی معرّی در این امر پیشی گرفت و اشعاری سرود که فخرالملک را به شگفتی آورد و به او جایزه داد و به واسطه آن از همه بی نیاز شد. اشعار او چنین است:
هل بارع الشعراءِ غیر مقصّر
عن بارع من مجدک المتخیّر
ام کُنهُه ما لیس یدرکه بذا
قول کمنسوق الجمان مُحبَّر
1) پدر اگناطیوس خوری گفته است: کسانی که از خاندان آل عمار بر طرابلس حکمرانی کردند عبارتند از: ابوطالب بن عمّار از 1096 م تا 1072 م؛ جلال الملک بن عمّار از 1072 م تا 1100 م و ابو علیّ بن عمّار از 1100 م تا 1101 م؛ علیّ بن عمّار از 1101 م تا 1105 م؛ ذوالمناقب بن عمّار از 1105 تا 1108. بدون این که از منابعی که این ترتیب را به آنها استناد میدهد نامی بیاورد، و همان طور که بیان کردیم آخرین فرد از خاندان ابن عمّار که حکومت کرد فخرالملک بود چنان که از روایات تاریخی ثابت میشود و ابو المناقب به جز چند روزی حکومت نکرد. بعد از این فخرالملک او را نایب خود قرار داد و به سمت بغداد حرکت کرد که تفصیل آن را بیان کردیم.
2) عماد اصفهانی، خریدة القصر و جریدة العصر، ج 2، ص 78. به جهت طولانی بودن اشعار و عدم ضرورت از ترجمه اشعار صرفنظر شد.
فعلی البلیغ الجهدُ منه فان یجد
یُحَمد، و ان یَکُ مقصرا فَلْیُعذر
یا ناصرالدین لولم تَطُلْ
منه مقارعةُ العِدی لم یُنصَر
لِیَطُلْ بقاؤک للمکارم والعُلی
فربُوعُهُنّ معالمٌ لم تَدْثُرِ
وَلْتَرْعَ عَیْنُاللّه منک حُلاحِلاً
سبق الوری سَبْقَ الجواد المُحضِر
یحتاطک التوفیقُ، لا یأْلوک فی
تسهیله لک کلَّ صَعْبٍ أوْ عَر
و اذا دَجَتْ ظُلَمُ الأُمورِ فلاتَزَلْ
سبّاقَها بسراج رأْیٍ أنْوَرِ
للّه همَّتُکَ الخَطیرةُ إنها
خُلِقت لصَبٍّ بالعُلی مُسْتَهْتَر
لِمُؤَرَّقٍ فی المجد مضاءٍ علی ال
-أهوال ثَبْتٍ ما یُراع بِمُسْهِر
والمجدُ صعبُ المُرْتقی إلاّ علی
یَقْظان فی ذاتِ الإلهِ مُشَمِّر
واری زِناد الفکرِ، وقّاعٍ، بما
یُبْدی العِیانُ، علی الخفیّ المُضْمَر
شِیَمٌ نِظامُ المُلْکِ مَخْصوصٌ بها
دَلَّتْ علی مَلکٍ کریم العُنْصُر
إنّ العُلی ما بَیْنَ کَفٍّ بَرّةٍ
منه و وَجْهٍ بالطَّلاقة مُسْفِر
عَلْیاؤه ما یُستطاعُ مَرامُها
فَلْتُقْلِلِ الحُسّادُ أو فَلْتُکْثِر
سیفَ الخِلافَةِ لا تَزَلْ عَضْبَ الشَبا
تَفْری بحدَّیْک الخطوبَ فتَنْفری
لوبان شخصْ المجد لم یک فی الوری
إلاّک منه علیه عَقْدُ الخِنْصر
خُلُقٌ أبی إلاّ السماحَ سَجِیّةً
تتغیَّر الدنیا و لم یتغیر
و لقد سمعتُ و ما سمعت بجائد،
فی عُسْرةٍ یُعطی عطاء المُوسِر
ما روضةٌ غنّاء أشْراطِیَّةٌ
أُ نُفٌ یَنُمُّ بها نسیمُ العَبْهَر
وَلِیَ الحَیا تَدْبیجَها فکأنَّهُ
واشی رُقُومٍ أوْ مُقَوِّمُ أسْطُر
یختال جَوُّ تِلاعها و وِهادِها
فی وارفٍ واصی النبات مُنَوِّر
غَبَقَتْه ساریة الغَمائمِ واجتلی
بالنَّوْر من صوغ الرّبیعِ المُبْکِر
مَعَجَتْ صَبا نَجْدٍبها و کأنّما
فَضَّتْ خِتام التُبَّتِیِّ الأذْفَر
عَبَقات نَوْرٍ لم تخل أنفاسه
إلاّ بداهةَ نَکْهَةٍ من عَنْبَر
کصفات فخر المُلک فی إنشائِها
زَهْرَ الثناءِ بوَبْلِها المُسْتَمْطِر
أعذولَ هذا البحر فی بَذْل النَّدی
ما العذلُ إلاّ ضائعٌ فی الأبحرِ
لفِّقْ مَلامَکَ أو فَذَرْهُ فلم تکن
لِتَسُدّ أُسْکُوبَ الغَمامِ المُعْزِرِ
ألِفَ الجیادَ فما تزال جیادُه
تَرْدی إلیه بکل ذِمْرٍ مُعْوِر
تُدْحی بأیدی الخیل هاماتُ العِدی
فکأنَّهُنَّ لَواعِبٌ بالمَیْسِر
فی کلّ یومِ یَستُرون عَجاجَةً
قَصُرَتْ لِحاظُ الطیر دون المنْسر
قد عُوِّدَتْ رِیّ الأسِنَّة، کلّما
شَکتِ الغَلیل، من النَّجیعِ المُهْدَرِ
صارت مَشارعُها مُتونَ سَلاهِبٍ
لُحْقِ الأیاطل کالسَّعالی، ضُمَّر
من کلّ یَعْبُوبٍ سَمابِتَلیله
عُنُق کجِذْعٍ من أراکٍ مُوبَرِ
مستلحِقٍ أولی الطرائد، صارعٍ
للقِرْن فی قَتَمِ الغُبارِ الأکْدَر
ینْثال فی طلب العدوّ کما أتی
سَنَدٌ بمَهْوی سَیْلِه المُتَحَدِّر
و صوارمٍ بُتْر المَضارِب لم تقع
إلاّ علی تَرِبِ الجَبینِ مُعَفَّر
من کلّ أبیضَ ناطقٍ فی هامةٍ
تحکی خطیبا فوق صَهْوةِ مِنْبَر
یکسو أدیمَ الأرض صِبْغَةَ عَنْدَمِ
لم تَبْدُ إلاّ عن دمٍ مُثْعَنْجِرِ
یَبْری أکُفّا ثم یُتبِعُ أذْرُعا
تحکی أنابیب القَنا المُتَکَسِّر
أیظُنُّ جُنْدُ الشِّرْک عزمَک مُغْفِلاً
حزَّ الطُلی منهم و قَطْعَ الأبْهَرِ
لتُسَاورَنَّهُم بها مَلمومَةٌ
بالأُسد تذْ أی فی قَنا و سَنَوَّر
فَلَتَنْسِفَنَّهمُ سطاک بعاصفٍ
یَجْتَثُّ أصل المُشرکین بصَرْصَر
وَلَیَجْلِبَنَّ ذوی القِسِیِّ أعدّها
للشِّرْکِ کلُّ مُباسِلٍ مُتَنَمِّر
یَقْذِفن فی مُهَج الطُّغاة طوائرا
بمثال أجنحِة الجَراد الطُّیَّر
حتی تغیب حُجولُ خَیْلِک فی الوغی
مِمّا تخوض من النَّجیع الأحمر
تدبیرُ مُعْتَزمٍ طلوبٍ ثأْرَه
بسیوفه طَلَبَ الهِزَبْرِ القَسْوَر
یا مُنْفِدَ الأموال لا مستبقیا
لِسوی مساعٍ کالنجوم النّیَّرِ
عجبا لِکفِّک کیف لا یَخْضَرُّ ما
تحوی علیه من الأَصَمِّ الأَسْمَر
کشفت تجارِبُک الزمانَ فعلَّمتْ
أهل التجارب کیفَ حَلْبُ الأشْطُر
ودّعت شهرا أنت فی هذا الوری
بعُلُوِّ قدرک مثلُه فی الأشهر
تقضی فروضَ الصَّوْم أکرمَ صائمٍ
و أهَلَّ عیدُ الفطرِ أکرمَ مُفْطر
لا تَعْدَم الأَعیاد إن أَلْبَسْتها
ببقائک الممدود أحسنَ منظر
فإذا سلِمت فکلُّ عیدٍ عندنا
موفٍ علی عیدٍ أغرَّ مُشهَّر
دامتْ لک النَّعماءُ موصولُ بها
توفیقُ منصورِ اللّواءِ مُظَفَّر
شخصیت منحصر به فرد و عزم راسخ فخرالملک قابل تقدیر و شگفتی
شاعرانی بود که از هر دری به مدح و ستایش او میپرداختند و مناقبش را بیان میکردند. از جمله این شاعران ابن خیّاط است که در قصیدههای متعدّدی او را ستوده است(1). از جمله در ابیات زیر:
و یا فخری - و فخر الملک مثن
علی - لقد جریت بلارسیل
تفنن فی العطاءِ الجزل حتی
حبانی فیه بالحمد الجزیل(2)
و نیز در ابیات زیر:
تفیأت ظل فخر الملک و اغتبطت
بحیث حل عقال المزن فانسکبا(3)
حتی اذا وردت تهفو قلائدهاالفت اعز بتاج المجد معتصبا
اشم اشوس مضروبا سرادقهعلی الممالک مرح دونها الحجبا
ممنع العز معمور الغناء بهمظفّر العزم و الاراء منتجبا(1)
«متکبّرانه گردن برافراشت در حالی که خیمهاش را بر ممالک بر پا میساخت و مانع و بازدارندهای برای آن نبود»
«وجود او عزّت بخش است که به واسطه او بینیازی و غنا پای میگیرد و عزم او پیروز و نظراتش برگزیده است».
همچنین این ابیات را سروده است:
ما الفخر فخر الملک الاّ الذی
شدت بطیب الفعل و المنصب
فالیوم ادرکت المنی غالبا
و لیس غیر اللیث بالأغلب
فالضر کل الضر فی سیفک الفا
تک او فی عزمک المقضب(2)
از دیگر شاعرانی که به مدح و ستایش او پرداختند، ابوالمواهب معرّی است در سال 493 ه قصیدهای سرود و عید فطر را به او تهنیت گفت(3)
و ظلتُ اُخطیها البلاد و دونها
طرابلس حیث الأمانی و جِلّق
و رَجَّحْتُ ما بین الملوک فمال بی
رجاءٌ بذی السعدین اوفی و اوفق(4)
ملیکٌ به الآمال القتْ عصا النویفقَرّتْ و فی او صافه المدح یصدق
زجرتُ به طیر المنی فسَنحْنَ لیو طائره المیمون فیها مُحلِّق
و عرَّض لی غیثٌ علی الشَّیْم مُرعِدٌمن الشام ثجّاج السّحائب مُغْدِق(5)
«پرنده خیالم را به هوای او به پرواز درآوردم و او این فرصت را به من داد و پرنده مبارک او در آسمانش اوج گرفت»
«ابرهای پر باران صاعقه را از ناحیه شام قطرههای زیاد باران را بر زمین خشک وجودم میبارند».
1) «تا این که از راه رسید و گردن بندهایش را گشود در حالی که تاج بزرگواری بر سر نهاده بود»
2) «ای فخرالملک، فخر و افتخاری نیست جز رفتار و منصب پاکی که تو در پیش گرفتهای»«امروز تو پیروزمندانه آرزویت را درک کردی و به جز شیر نیرومند کسی غالب نیست»«تمام ضرر در شمشیر نیرومند و یا در تصمیم قاطع توست».
3) عماد اصفهانی، خریدة القصر، ج2، ص 111.
4) «پیوسته حدود سرزمینها را برمیشمرم به خصوص طرابلس را، از ناحیه امانی تا جِلَّق»«وپیوسته بین پادشاهان مقایسه میکنم و امید من به صاحب سعادت دنیا و آخرت تمایل مییابد».
5) «پادشاهی که آمال و آرزوها در وجود او به مقصد میرسند و قرار میگیرند، و مدح وستایش در اوصاف او مصداق مییابد»
توالی فلولا رحمةٌ منه اقلعتْ
لَخُیِّل أنّی فیه لا شکَّ اَغْرق
هوالبحر الاّ انّه غیر مالح
هو البدر الاّ انه لیس یمحق
له خلقٌ کالروض حُسنا و بهجتا
هی السیف بل امضی و رأیٌ موفق(1)
و من ذا الذی یستصعب الرزق بعدمادری انّ یُمْناه عناللّه تَرزُق
و فَیْنَ اللیالی خیفةً عنه من فتیًیُصَمِّم فی احداثها و یُطَبِّق
حمی الثغر من رشف المواضی فقد کفیتأشُّب ما یحمیه سورٌ و خندق(2)
«شبها طولانی میشوند از ترس جوانمردی که در حوادث روزگار تصمیم قاطع میگیرد و به هدف میرسد»
«مرزها را از آخرین تجاوزات دشمن باز داشت و خندق و بارویی که بساخت در حمایت از شهر در برابر دشمنانی که گرد آمده بودند کفایت کرد».
امّا شگفتآور این است که فخرالملک که خود حامی علم و علما بود و ادیبان را به خود نزدیک میکرد و برای آنها در صدر مجلس خویش جا باز میکرد و باران سخاوت او بر آنها میبارید به واسطه شعری که شاعری در هجو او سروده بود سینهاش به تنگ میآید و دستور میدهد تا او را
1) «باران رحمت او که پیوسته میبارد اگر به واسطه رحمتش باز نایستد بی شک در آن غرق میشدم»«او دریایی است که شور نیست و او ماه کاملی است که نقصان نمییابد»«او خلق و خویی دارد که از نیکویی و سرورآفرینی همچون بوستانی است و در عین حال چون شمشیر و بلکه بُرّانتر است و رأیی موفّق دارد».
2) «و چه کسی پس از آن یقین کرد دو دست او از جانب خداوند روزی میگیرد باز رزق و روزیاش را مشکل پندارد»
بکشند، چنان که ابن تغری بردی آن را در حوادث سال 497 ه ذکر میکند:
«در این سال شاعر مشهور و ادیب، احمد بن حسین بن حیدره که به ابن خراسان طرابلسی معروف بود درگذشت، او شاعری زبردست بود که فخرالملک ابن عمّار قاضی طرابلس و حاکم آن جا، و برادر او را هجو کرده بود و این قاضی طرابلس دستور داد که او را بزنند، پس او را زدند تا مرد»(1).
اگر این خبر صحّت داشته باشد این کار او لکّه سیاهی بر پیشانی اوست که گذر ایّام آن را محو نمیکند. فخرالملک فرزندانی از خود باقی گذاشت که از آنها شرف الدّوله علی را میشناسیم که ابن خیّاط نام او را در دو قصیدهاش ذکر کرده است. او قصیده اوّل را فی البداهه و برای تهنیت گفتن به فخرالملک سرود به مناسبت اوّلین روزی که شرف الدوله، که پنج سال داشت، بر اسب سوار شد مطلع این قصیده چنین است(2):
«الا هکذا تستهلّ البدور
محلّ علی و وجه منیر»(3)
و از ابیات دیگر آن این است:
دعا شرف الدولة المجد فیه
فلباه منبره و السریر(4)
فیا شرف الدولة المستجارلکاللّه من کل مین مجیرٌ(5)
قصیده دوم را در مدح شرف الدوله و ستایش از پدرش فخرالملک و تهنیت عید فطر و بهبودی او از بیماری در سال 482 ه سرود(6). و مطلع آن
1) این تغری بردی، النجوم الزاهره، 5، 188.
2) دیوان ابن خیّاط.
3) «آری این گونه است که ماهها در برابر چهره پر فروغ علی شرف الدوله هلال میشوند».
4) «در آن روز شرف الدوله مجد و بزرگواری را فرا خواند و منبر و تخت به او لبیک گفتند».
5) «ای شرف الدوله که مردم به تو پناه میآورند خداوند پناه تو از هر بدی باشد».
6) دیوان ابن خیّاط.
چنین است:
لنا کلّ یوم هناء جدید
و عید محاسنه لا تبید(1)
و از ابیات دیگر آن:
فعش ما تشاء به ضافیا
علیک من العز ظلّ مدیدٌ
فأنزر نیلک فیه العلاء
وایسر عمرک فیه الخلود
و قل لأبیک وقی السوء فیک
کذا فلترب الشبول الأسود(2)
با توجه به اخباری که از خاندان آل عمّار به دست ما رسیده میتوانیم شجره خانوادگی آنها را به شکل زیر تصوّر کنیم(3)
آنها زامباور مستشرق است، وی آن را در کتاب معجم الأنساب و الأسر الحاکمة فی التاریخ الاسلامی، چاپ دانشگاه فؤاد اوّل 1971 م، به گونه زیر ترسیم کرده است:
عمار
محمد ابوطالب امین الدوله ذوالمناقب
جمال الدوله (قاضی اسکندریهابو علی عمار فخرالملکابوالحسن عمار جلال الملکدکتر محمد علی مکی در کتاب لبنان من الفتح العربی الی الفتح العثمانی شجره آنها را این گونه رسم کرده است:
محمدامین الدوله ابوطالب حسن
جلال الدولهجلال الملکفخرالملک
:1) «ما هر روز شادمانی تازهای داریم و عیدی که خوبیهای آن پایان نمیپذیرد».
2) «پس هر چه میخواهی به عنوان میهمان زندگی کن، که سایه پایداری از عزّت بر توست»«هدایا و بخششهایت را کم کن که در آن جا رفعت و بزرگی است و عمرت را کوتاه کن که در آن جا جاودانگی است»«به پدرت بگو که تو را از بدیها حفظ کند که شیران این گونه بچه شیران را تربیت میکنند».
3) مشاهده کردیم که کسان دیگری نیز شجره نسب بنی عمار را ترسیم کردهاند که نخستین
عمار
ابوطالب
شمسالملک
(ابوالفرج)
عبداللّه
نام او را نمیدانیم او جانشین ابوطالب شد ولی جلالالملک امارت را از او گرفت
ابوالمناقب
علی(جلالالملک)
حسن
محمد
عمّار(فخرالملک)
علی(شرفالدوله)
بنی عمّار از بهترین حکمرانان بودند و دست گشادهای در علم و ادب داشتند.
افتخار حکومت آنها دارالعلمی است که در طرابلس تأسیس کردند تا دانشگاهی جهت نشر علم و ادب باشد؛(1)این دارالعلم به عنوان یکی از مراکز تشیّع و پایگاهی برای نشر این مذهب توصیف شده است(2). و شهر طرابلس به برکت وجود این دارالعلم کعبه و قبله دانشپژوهان شده بود(3). اساس این مرکز را امین الدّولة بن عمّار نهاد و آن را بنا کرد و بیش از یکصد هزار کتاب به صورت وقفی در آن گرد آورد(4).
به نظر میرسد که با گذشت ایّام بنیان دارالعلم را دچار ضعف و سستی شده و یا این که مکان آن برای انبوه کتابها کوچک بود، لذا جلال الملک در سال 472 ه / 1080 م اقدام به تجدید بنای آن کرد و در عهد او
تعدادی از تصنیفات ابوالعلاء مَعرّی وقف آن گردید که عبارتند از(1):
1- الصّاهل و الشّاجح: که شامل چهل جزوه بود و ابوالعلاء آن را برای ابو شجاع فاتک والی حلب از جانب مصریها نوشت و در آن به زبان ستوران صحبت کرده است.
2- السّجع السلطانی: شامل گفتگوهای لشکریان، وزیران و سایر والیان است که شامل هشتاد جزوه است.
3- الفصول و الغایات: کتابی است به ترتیب حروف معجم به جز الف، شامل صد جزوه است.
4- السّادن: از مطالب و کلماتی که در کتاب الفصول و الغایات نیامده تشکیل شده است و مقدار آن 20 جزء است.
5- اقلید الغایات: کتاب لطیفی است که فقط شامل حلّ معمّاهاست و ده جزء است.
6- رسالة الاغریض: از رسالههای طولانی است که در کتاب دیوان رسائل آمده است.
جلال الملک برای ترغیب و تشویق کسانی که در دارالعلم بودند اموالی را میان آنها، تقسیم میکرد. آل عمّار اهتمام شدید به دارالعلم داشتند و اموال بسیاری را صرف آن میکردند. آنها وکیلانی داشتند که در پی یافتن کتابهای نفیس و نوشتجات نادر و منحصر به فرد اقطار مختلف سرزمینهای اسلامی را میپیمودند. در دارالعلم بیش از یکصد و هشتاد نسخهبردار وجود داشت که به کار نسخهبرداری کتابها مشغول بودند.
اغلب کتابهای دارالعلم با جلد و تذهیب و تزئینات طلا و نقره بودند که
1) ابن العدیم، الإنصاف والتحری، ص 50.
به دست مشهورترین خطّاطان نوشته شده بود. خزائن آن پر از کتابهای ایرانیان و عربها و یونانیان بود و مجموع کتابهای آن به سه میلیون جلد میرسید(1). از آن جمله پنجاه هزار نسخه از قرآن کریم و هشتاد هزار نسخه از کتابهای تفسیر بود(2). نظارت و سرپرستی دارالعلم را عدّهای از علمای بزرگ که دارای جایگاه علمی والایی بودند به عهده داشتند و برخی از آنها را میشناسیم از جمله:
حسین بن بشر بن علیّ بن بشر و اسعد بن ابی روح ابوالفضل الرافضی و ابو عبداللّه طلیطلی، که هر یک از آنها مراتب علم و فرهنگ و معرفت را در سطح گستردهای دارا بودند.
حسین بن بشر معروف به قاضی:
ابن ابی الطّی از حسین بن بشر که به قاضی مشهور بود در رجال الشیعه نام میبرد و میگوید: او رئیس دارالعلم طرابلس بود، او به خواندن خطبههای بلیغ و شیوایی مشهور بود که با خطبههای ابن زیاته برابری میکرد. او مناظرهای باخطیب بغدادی داشت که در آن بر خطیب فایق آمد و بر اساس این مناظره کراجکی به تقدّم او در علم حکم داده است(3).
او شاگرد ابن البداح بود و پس از او در شام و طرابلس و فلسطین منحصر به فرد بود و حلقههای قرائت بر گرد او بر پا میشد. او امر قضاوت را از سوی ابن عمّار عهدهدار گشت. ابن عمّار در مجلسی او و
یکی از فقیهان مالکی را حاضر ساخت، او در باب حرمت فقّاع با فقیه مالکی مناظره کرد و با براهین و فصاحت کلامش بر او غلبه کرد فقیه مالکی که به شدّت ناراحت شده بود به او گفت: مرا بخور، و او بلافاصله جواب داد: من بر مذهب تو نیستم. و منظور او این بود که مذهب مالکی خوردن سگ را جایز میداند.
یک بار ابن عمار از او پرسید، دلیل بر حدوث قرآن چیست؟ او جواب داد: نسخ آیات، زیرا قدیم هیچ گاه عوض نمیشود و زیادی و نقصانی بر آن وارد نمیشود. او در طرابلس باقی ماند تا زمانی که صلیبیان آن را تصرّف کردند و او به حیفا نقل مکان کرد و در آن جا خانهای را برای کتابها، در نظر گرفت که در آن بیش از چهار هزار جلد گرد آورد. قاضی اسعد پیش از 520 هجری درگذشت و گفته شده است او از طرابلس به دمشق رفت و آن جا در گذشت.
قاضی اسعد مردی متعبد و زاهد و پرهیزگار بود و نماز و تهجّد بسیاری داشت جز اندکی از شب را نمیخوابید و سکوت او بیشتر از سخن گفتنش بود و عالمی جلیلالقدر بود که شیعیان به او رجوع میکردند(1). او تألیفات نفیس متعدّدی به جای گذاشته است از جمله:
1- عیون الأدلّة فی معرفهاللّه.
2- التبصرة فی معرفة المذهبین الشافعیّة و الامامیّة.
3- البیان فی خلافة الإمامیّه.
4- النعمان و المقتبس فی الخلاف مع مالک بن انس.
1) ابن حجر، لسان المیزان، 1، 186.
5- النّور فی عبادة الایّام و الشهور.
آقا بزرگ تهرانی از این کتابها غافل مانده و آنها را در مجموعه بزرگ خود - الذریعه الی تصانیف الشیعه - ذکرنکرده است.
کنیه او دلالت میکند که او اندلسی و از شهر طلیطله است امّا علّت خروج او از اندلس و تاریخ آن را نمیدانیم اگر چه میدانیم در دوران فاطمیان مغربیها کوچهای بزرگی به شهرهای ساحلی شام داشتند. ابو عبداللّه در دوران آل عمّار متولّی دارالعلم طرابلس بود و از شاگردان او امیر اسامة بن منقذ بود که علم نحو را نزدیک به ده سال در نزد او قرائت کرد.
اسامة بن منقذ درباره حافظه شگفتانگیزی که استادش از آن برخوردار بود این گونه میگوید:
«از شیخ عبداللّه، امر عجیبی را مشاهده کردم، روزی نزد او آمدم تا درس را بر او قرائت کنم، پیش روی او کتابهای نحوی دیدم: کتاب سیبویه و کتاب خصایص ابن جنّی و کتاب ایضاح ابو علی فارسی و اللمع و کتاب الجمل؛ گفتم ای شیخ، تمام این کتابها را خواندهای؟ او گفت: آنها را نخواندم مگر این که بر روی لوح نوشته و آن را حفظ کردهام اگر میخواهی بدانی، یک جزء از آنها را باز کن و از اوّل صفحه یک سطر را بخوان. من یک جزء برداشتم و گشودم، و یک سطر از آن را خواندم و او تمام آن صفحه را از حفظ خواند، تا به جزءهای دیگر رسید و همه را خواند. من از او کار عظیمی دیدم که در توان بشر نیست»(1).
1) اسامة بن منقذ، کتاب الاعتبار، بریستون، 1930، ص 208.
ابو عبداللّه آخرین متولّی دارالعلم بود و تا زمان سقوط طرابلس به دست صلیبیان در سال 502 ه 1109 م متولّی آن بود، او از کسانی بود که به اسارت صلیبیان درآمد. جایگاه والای علمی او، پدر اسامة بن منقذ و عموی او را بر آن داشت تا او را همراه با یانُس نسخهبردار، از اسارت آزاد سازند(1).
این تمام اطّلاعاتی است که از این عالم بزرگ به ما رسیده است.
امّا متأسفانه، این کتابخانه بی مانند را صلیبیان به هنگام اشغال طرابلس در سال 502 ه به خاکستر تبدیل کردند و در حادثه به آتش کشیدن آن یکی از کشیشان متعصّب صلیبی دخالت داشت؛ این کشیش متعصّب وارد کتابخانه شد و کتابها را در اطراف خود مشاهده کرد، و گویا به سالنی داخل شده بود که مخصوص قرآنها بود، اوّلین کتابی را که دستش به آن رسید برداشت و گشود، دید که قرآن کریم است. کتاب دیگری را برداشت که آن هم قرآن بود، کتاب سوم را برداشت و همین طور یا بیست بار کتابها را برداشت، و یقین کرد که این کتابخانه تماما محتوی قرآنها و مصاحف است، خشمش برانگیخته شد و گفت: «این کتابخانه پر از مصاحف است آن را بسوزانید...»(2)پس آن را آتش زدند.
و این گونه با یک لحظه حماقت، گنجینهای که با هیچ پولی نمیتوان ارزش آن را سنجید، نابود شد.
مورّخان عرب در فقدان این کتابخانه قیمتی بسیار آه و فغان کردهاند، در حالی که تاریخنگاران قدیمی صلیبی هیچ چیز در باره آن ذکر نکردهاند
و در این باره اظهار بیاطلاعی کردهاند تا این رفتار زشت و شنیع قومشان را پوشیده دارند(1).
کشیش یسوعی، هنری لا منس در کتابش تاریخ مختصر سوریه (Lasyrie Precis Historique)(2)تلاش کرده تا از موقعیت دارالعلم و قباحت سوزانیدن آن بکاهد. امّا استاد محمد کرد علی با جوابی دندان شکن سخنان او را ردّ کرده است که در آن آمده است:
«و از مسائل شگفتآور در این تاریخ، ادّعای مؤلّف مبنی بر این است که دارالعلم طرابلس مدرسهای جامع نبود بلکه مدرسهای کوچک جهت آموزش علوم دینی بود (ج 1 / ص 215)».
و میگوید: «به نظر ما، آتشسوزی مسجد جامع اموی در دمشق به سال 1096 م در دوران فاطمیان برای عالم دانش بد یمنتر از تصرّف طرابلس بود. جز این که مورّخان اتفاق نظر دارند که در طرابلس دارالحکمهای همانند بیت الحکمه بغداد وجود داشت: «فان برشم» دانشمند باستانشناس در یادداشتهایش گفته است: طرابلس در زمان قاضی ابن عمّار به شکوفایی رسید او طرابلس را یکی از مراکز تشیّع قرار داد و در آن بیت الحکمهای پدید آورد که آن را با صد هزار جلد کتاب تجهیز کرد و در زمان او، در آن مدرسه جامع و مدارس دینی و خزائن کتاب وجود داشت و چه بسا طرابلس در زمانی نزدیک به استیلای صلیبیان بر آن، اوّلین شهر علمی در شام بود»(3).
حیات فرهنگی طرابلس در دوران آل عمّار به شکل بینظیری شکوفا شد و طرابلس در زمان آنها قبلهگاه ادیبان و دانشمندان بود. آل عمار در این امر بسیار گشادهدست بودند و به بسیاری از ادیبان و شاعران به واسطه زیبایی و نیکویی اشعارشان کمک میکردند. عماد اصفهانی از ابن خیاط چنین نقل میکند:
«به نزد بنی عمار رفتم و آنها را مدح و ثنا گفتم، آنها به من احسان کرده و به واسطه نیکویی شعرم به من پناه دادند»(1). ابن حیوس شاعر کسی بود که به ابن خیّاط نصیحت کرد تا به نزد بنی عمار آید. بنی عمار عطایای سخاوتمندانهای به دانشمندان و اُدبا داشتند و زمینه را به گونهای که آنها را به دریافت عطاها و نوآوری کمک کند فراهم میساختند بدین ترتیب آسمان علم و فرهنگ در طرابلس به ستارگانی زینت یافت که عمده آنها از شیعیان بودند و در میدان فقه و ادب بروز و ظهور یافتند که برجستهترین آنها عبارت بودند از:
در فقه حسین بن احمد بن محمد بن قطان بغدادی و قاضی سعد الدّین ابوالقاسم عبدالعزیز بن نحریر بن عبدالعزیز بن براج و شیخ عزالدین بن عبدالعزیز بن ابی کامل شاگرد قاضی ابن براج و ابو عبداللّه محمّد بن هبهاللّه بن جعفر وراق و دیگران...
و در ابیات ابن منیر طرابلسی که یگانه زمان خویش و زبان روزگارش بود.
که اینک برگزیده مختصری از زندگانی هریک از ایشانرا ذکر میکنیم:
1) عماد اصفهانی، خریدة القصر، ج 2، ص 243.
حسین بن احمد بن محمد بن قطان بغدادی: ابن ابی الطیّ در کتاب رجال الشیعه از وی نام برده و گفته است: امام عالم فاضل و از فقیهان شیعه است، در نزد سید مرتضی و شیخ مفید به تلمذ پرداخته است. در سال 390 هجری وارد حلب شد و در جامع آن به تدریس پرداخت سپس قصد طرابلس کرد و در نزد رئیس آن، ابو طالب محمّد بن احمد اقامت گزید و به فرزندان او درس میداد. او پس از سال 420 ه درگذشت(1). از تألیفات او کتاب الشامل را میشناسیم که آقا بزرگ تهرانی بدان آگاه نشده و آن را در الذریعه الی تصانیف الشّیعه ذکر نکرده است.
قاضی سعدالدین - و گفته شده عزّالدّین - : ابوالقاسم عبدالعزیز بن نحریر بن عبدالعزیز بن برّاج قاضی طرابلس شیخ منتجب الدین او را توصیف کرده به این که بزرگ اصحاب - شیعه - و فقیه آنها و از شاگردان خاص علم الهدی سیّد مرتضی و سپس شیخ طوسی بوده است و جانشین شیخ طوسی در نواحی شام بوده و سید مرتضی در هر ماه هشت دینار برای او مقرّر کرده بود.
عدّه بسیاری نزد او تلمّذ کردهاند؛از جمله شیخ امام جدّ الإسلام حسن بن حسین بن بابویه قمی و شیخ ابو محمد حسن بن عبدالعزیز بن محسن جبهانی و شیخ مفید عبدالجبار بن عبداللّه بن علی مُقریء رازی، و شیخ موفق الدین ابوالقاسم عبداللّه بن حسن بن حسین بن بابویه قمی(2).
او در شب جمعه 9 شعبان سال 481 ه درگذشت و تألیفات ارزندهای باقی گذاشت که عبارتند از:
1- المعتمد فی الفقه.
2- المقرب فی الفقه.
3- الجواهر فی الفروع، در تمام ابواب فقهی که هر چند باب مرتّب شده است: باب مسائل طهارة، باب مسائل نماز، و همینطور تا آخرین باب که باب مسائل پیچیده و معماهای فقهی است و عنوان مطالب هر باب به گونه سؤال و جواب است (مسألةٌ ...؟ الجواب ...) این کتاب در ضمن مجموعه جوامع الفقه چاپ شده است(1).
کتاب الروضه یا روضة النفس فی احکام العبادات الخمس: در این کتاب به روش استادش شیخ الطائفه در کتاب جمل العقود عمل کرده است که این کتاب را شیخ به درخواست این شاگردش در باب عبادات و اقسام آنها نوشت(2).
المهذب فی الفقه: در مفتاح الکرامه از آن به نام المهذّب القدیم یاد کرده در مقابل المهذّب البارع - تألیف ابن مهنّد. این کتاب از اوّل باب طهارة تا آخر کتاب الصلاة است(3).
شیخ عزالدّین عبدالعزیز بن ابی کامل طرابلسی: او شاگرد قاضی ابن
برّاج بود و از سید مرتضی و شیخ کراجکی روایت کرده است. آن گونه که در الریاض ذکر کرده است: در کتاب فتح الأبواب در باره انتساب شیخ عزّالدین به سیّد بن طاوس تصریح شده است.
صاحب لؤلؤة البحرین در باره او گفته است: وی قاضی طرابلس بود و چنانکه دانستید از قاضی عبدالعزیز ابن براج روایت میکند و بعد از قاضی
ابن برّاج او عهدهدار قضاوت بود. در کتاب اَمل الآمل چنین آمده است: شیخ عبدالعزیز بن ابی کامل طرابلسی قاضی، اوفاضل عالم و فقیهی عابد بود(1). برخی از تألیفات او عبارتند از:
الموجز فی الفقه، الکامل فی الفقه، الجواهر، الاشراق.
ابوعبداللّه محمد بن هبة بن جعفر ورّاق: او شاگرد شیخ الطائفه طوسی بود، ابن بابویه رازی در (فهرست اسماء علماء الشّیعه و مُصَنِّفیهم) در باره او گفته است: «فقیه و موثّق است، کتابها و تصنیفات شیخ ابو جعفر طوسی - رحمهمااللّه - را نزد او قرائت کرد»(2).
از تألیفات او: کتاب الزهد، الزهره فی احکام الحجّ و العمره، النیّات، کتاب الفَرَج الکبیر فی الغیبه میباشد این کتاب اخیر کتاب بزرگی بوده که در نزد میر لوچی موسوی سبزواری از معاصران مولی محمد باقر مجلسی موجود بوده است و میر لوچی از این کتاب، در کتاب اربعینش به نام «کفایة المهتدی فی احوال المهدی» نقل کرده است(3).
ابن منیر طرابلسی: او ابوالحسن مهذّب الدّین احمد بن منیر بن احمد بن مفلح است که ملقّب به عین الزّمان مشهور به الرفاء بوده است. در سال 473 ه / 1181 م در طرابلس زاده شد پدرش صدای زیبایی داشت و قصایدی را در مدح اهل بیت علیهمالسلام در بازارهای طرابلس میخواند به خصوص قصیدههای ابو محمّد طلحة بن عبداللّه بن ابی عون غسّانی عونی را که به واسطه قصیدههایش در مدح اهل بیت علیهمالسلام، مشهور است. احمد بتدریج که رشد مییافت قرآن را حفظ کرد و لغت و
ادبیات عرب را فرا گرفت و گفته شده است که او کتاب جمهره بکر بن درید را به خوبی حفظ کرده بود.
او مدّتی در طرابلس زیست سپس زمانی که صلیبیان شهر را محاصره کردند، قبل از سقوط آن در سال 502 ه آن را به قصد دمشق ترک گفت. در دمشق به دربار ظهیرالدین اتابک طغتکین پیوست و او را مدح و ثنا گفت. طغتکین ندیمی به نام حسامالدّین دلق بن آبق داشت که نوجوانی بدون ریش بود ابن منیر در باره او غزلی سروده که ابتدای آن چنین است:
من رکب البدر فی صدرالردینی
و موّه السحر فی حدّ الیمانی
و انزل النیّر الاعلی الی فلک
مداره فی القباء الخسروانی
طرف رنا، ام قراب سل صارمه
و اغید ماس ام أعطاف ختنی(1)
طغتکین از این امر برآشفت و خواست او را بکشد، اما یوسف بن فیروز حاجب، او را فراری داده و همراه کاروان پُستی که به بغداد میرفت روانه کرد. پس از وفات طغتکین او دوباره به دمشق بازگشت و امیر آن، بوری بن طغتکین را در قصیدهای زیبا ستایش کرد که در آن تفریحگاهها و بوستانهای دمشق و روستاهای آن را ذکر کرده بود که مطلع آن چنین است:
حی الدیار علی علیاء «جیرون»
مهوی الهوی و مغانیالخردالعین
مراد لهوی اذ کفی مصرفة
اعنة اللهو فی تلک المیادین
«بالنیر بین» ف «مقری» ف «السریر»
ف «جمرایا» فجرالحواشی جسر «جسرین»
1) «چه کسی آن ماه کامل را بر سر نیزه ردینی سوار میکند و سحرگاهان را در مرز یمانی سیرآب میسازد»«و آن ماه تابان را از اعلای آسمان به فلکی پایین بیاورد که مدارش در میان قباء خسروانی است»«این چشمی است که خیره شده و یا غلافی است که شمشیرش از میان کشیده شده است و این اندام لطیف اوست و یا پهلوی آهوی ختن است».
ف «القصر» ف «المرج» ف «المیدان» ف «الشرفالاعلی»
ف «سطرا» ف «جرمانا» ف «قلبین»
ف «الماطرون» ف «داریا» فجارتها
ف «آبل» فمفانی «دیر قاتون»(1)
تلک المنازل لا «وادی الاراک» ولا«رمل المصلی» و لا اثلاث «یبرین»(2)
دشمنان ابن منیر در دمشق زیاد بودند و او آنها را بسیار هجو میگفت، آنها خشم و کینه بوری را نسبت به او برانگیختند او مدتی ابن منیر را زندانی کرد و تصمیم گرفت که زبان او را بِبُرد. امّا یوسف بن فیروز حاجب از بوری خواست تا او را به وی ببخشد و او ابن منیر را به حاجب بخشیده و دستور داد که از دمشق تبعید شود. وقتی که بوری مُرد و پسرش اسماعیل به جای او بر تخت حکمرانی نشست ابن منیر به دمشق باز گشت اسماعیل او را به خود نزدیک ساخت سپس بر او برآشفت و او را طلب کرد و خواست که او را به دار آویزد امّا او گریخت و در نزد دوستش ابو اسحق ابراهیم بن محمد قیسی در مسجد وزیر در پشت شهر دمشق مخفی شد.
پس از کشته شدن اسماعیل در سال 529 ه ابن منیر به دمشق باز گشت، امّا مدّتی نگذشت که از ترس مؤیّدالدوله ابن صوفی وزیر از آن جا خارج شد و به شیزر نقل مکان کرد. مدّتی نزد امیر ابوالعساکر سلطان بن منقذ اقامت کرد، در شیزر زین الدین بن حلیم نزد او آمد او را به بازگشت
1) «سرزمین پر نعمت این دیار بر بالا دست جیرون است نواحی دلکش ومنازلی که چشمههایش دست نخورده است»«گذرگاهی خوش و خرّم که خوشی و شادمانی در این میدانها آشکار میشود»«در نقیربین و مقری و سریر و جمرایا و هوای پاکیزه اطراف پل جسرین»«والقصر و المرج و المیدان و الشرف الاعلی و سطرا و جرمانا و قلبین»«و ماطرون و داریا و همسایهاش، و آبل و دشتهای دیر قانون».
2) «این منازل تفرجگاهها هستند نه وادی اراک و نه رمل المصلی و نه یبرین».
به دمشق و خدمت به فرمانده سپاه آن، معینالدّین اَنِر ترغیب کرد امّا او بازگشت به دمشق را ردّ نمود و به حلب کوچ کرد.
در حلب مجالسی برای تدریس زبان و ادبیّات ترتیب داد. گروهی از
اهل ادب شهر برای قرائت بر او به مجالس او میآمدند و هرگاه کسی از آنها در قرائت اشتباه میکرد با او به تندی برخورد میکرد.
ابوالبقاء علی بن هداب علثی حکایت میکند: «روزی در حلب با عدهای برای قرائت به مجلس ابوالحسن ابن منیر رفته بودم. یک نفر این مصرع را بر او خواند «کلینی لهم یا امیمة ناصب» و اشتباه کرد و گفت: «کلینی لهم یا امیمة با ضت» ابن منیر به او گفت: وای بر تو مگر نمیدانی که هر حیوان بیگوشی تخم میگذارد و هر حیوان دو گوشی دارد بچّه میزاید، یکی از حاضران گفت: به خدا قسم از اشتباه این مرد بیشتر از تصحیح او نفع بردیم»(1).
او در اثنای اقامتش در حلب به ستایش اتابک عماد الدین زنکی بن
آقسنقر به مناسبت فتح قلعه بارین پرداخت و سپس به هنگام فتح «الرها» او را مدح و ثنا گفت. در سال 541 هجری که اتابک عمادالدین قلعه جعبر را محاصره کرده بود از خوانندهای شنید که این ابیات را میخواند:
ویلی من المعرض الغضبان اذ نقل ال
واشی الیه حدیثا کلّه زور
سلمت فازورّ یزوی قوس حاجبه
کأننّی کأس خمر و هو مخمور(2)
عمادالدّین از این ابیات خوشش آمد و از صاحب آن پرسید گفتند: این ابیات از ابن منیر است که در حلب است.
او نامهای به والی حلب نوشت که ابن منیر را به نزد او بفرستد، وی نیز او را فرستاد. ولی عماد الدین در شب ورود ابن منیر به دمشق کشته شد و ابن منیر به حلب باز گشت. او پس از آن به نزد نورالدین پسر عمادالدین رفت و او ابن منیر را نزد خود مقرّب گردانید. ابن منیر قصیدههای بسیاری در ستایش نورالدین دارد که در آنها تاریخ فتوحات نورالدین و نبردهای او با صلیبیان را بیان کرده است از آن جمله ابیات زیر است:
لقد اوطات دیناللّه عزا
ادیم الشعر بین له رغام
رعاک و قد تناوشت الرزایا
له اهبا یوزعها العذام
فقمت بنصره والناس فوضی
قیام ذم ما افترقت فئام
جذبت بضبعه من قعریم
له من فوق مقسمه التطام
صببت علی الصلیب صلیب بأس
قواه تحت کلکله خطام
و ملت علی معاقلها فخرّت
و لاء مثل ما انتفض النظام
ب «صرخد» و «الحطیم» و فی «عزاز»
وقائع هز مشهدها الأنام
و لو لم تعترف و تشم لامسی
و اصبح لا «عراق» و لا «شام»(1)
1) «تو پیوسته و پی در پی همانند قافیههای مکرّر شعر، برای دین خدا عزّت آوری، در حالی که دین خوار و ذلیل بود»«تو را در حالی فرا خواند که مصیبتها از دور و نزدیک بر او وارد میشد و گزندگان پیوسته پوست او را میدریدند»«تو به یاری آن قیام کردی و مردم سرگردان و بیسرپرست بودند، قیامی که پراکندگی مردمان را سرزنش میکرد»«بازوی او را از قعر دریایی گرفتی که بیش از اندازه امواجش متلاطم بود»«جوشن قوّت و بی باکی را بر نسب پاکت پوشاندی که خرد و عقلش در سینهاش چون افساری بود»«بر قلعههای آنها حمله بردی و سلطه آنها بر زمین خورد مانند این که اساس نظام آنها به لرزه درآمد»«در صرخد و حطیم و در عزاز حوادثی بود که نبردهای آنها مردم را تکان میدهد»:«و اگر خطر را نشناخته بودی و درک نکرده بودی، شبی را صبح میکردیم که دیگر نه عراقی مانده بود و نه شامی».
و یوم ب «العریمة» کاحتفاعلی الاشراک امقره العرام
لقوک کأن ما سلوه سیحو ما اعتقلوه من خور ثمام
ورهاب و «قوس» و «بکفر لاثا»ذممت و انت للجلّی ذمام
صدمتهم بأرعن مرجحنکأن مطار انسره غمام(1)
«با تو برخورد کردند گویا که آبهای روان آن را خارج نکردند و گیاهان کوچک او را از زمین واقع میان در آبراه باز نداشتند»
«و در هاب و تورس و کفر لاثا رسوایشان کردی و تو رسوا کننده این امور آشکار هستی»
«بر بلندای کوه آنها یورش بردی مانند بارانی که ابرها فرو ریزند».
ابن منیر به هجو گفتن و رقابت با شاعر هم عصرش، قسیرانی مشهور گشته بود و میان آن دو نامهنگاریها و هجوگویهایی ردّوبدل میشد که هیچ یک از آنها به دست ما نرسیده است. یاقوت حموی در این باره گفته است:
«ابن منیر و ابن قسیرانی به جهت مخالفتها و حوادثی که میانشان پدید آمد همانند جریر و فرزدق بودند»(2).
ابن منیر روز چهارشنبه بیست جمادی الاولی سال 548 هجری در حلب درگذشت. علت مرگش این بود که او انجیر سبز خورده بود و در
آفتاب نشسته بود و در همان حال رگزنی کرد، پس صورتش متورّم شد و درگذشت.
شیخ شرف الدین ابن ابی عصرون بر او نماز گذارد، و در دامنه کوه جوشن دفن شد و گفته شده است: در پشت دروازه قنسرین نزدیک به خاک مشرق دفن شد. او در حال احتضار وصیّت کرد که بر روی قبرش بنویسند:
من زار قبری فلیکن موقنا
ان الذی القاه یلقاه
فیرحماللّه امرءا زارنی
و قال لی: یرحمک اللّه(1)
سرایندگی ابن منیر مورد ستایش محققان و ادیبان بود و اشعار او را مورد همهگونه تحسین قرار دادهاند.
ابن قلانسی گفته است: «او ادیبی شاعر و آگاه به فنون لغت و وزنهای
عروضی بود».
اسامة بن منقذ گفته است: «شرافت ادیبان بود... یگانه زمان و زبان روزگارش بود، زمان او به تأخیر افتاد ولی فضل و بیانش مقدّم شد، فصاحت او شکوفا بود و ابن حجّاجی ملیح و نکتهپرداز بود، در اشعار او لطافتی است که قلب را آرامش میدهد و گوش را تصاحب میکند و هر فنی از فنون شعر را که در نظر گرفته به محاسن و فنون آن مستولی شده و در حفظ معانی بکر آنها تلاش کرده است».
ملک منصور ایّوبی گفته است: «او شاعر بود و یکی از شعرای برجسته مشهوری است که اشعاری بسیار نیکو سروده است، او نکتهپرداز و
1) «کسی که به زیارت قبر من میآید یقین بداند، کسی که به دیدار او میرود، وی نیز به دیدارش خواهد آمد»«پس خدا رحمت کند کسی را که به زیارت من آید و بگوید: خداوند تو را رحمت کند».
بدیههگو بود و یگانه زمان و یکتای دورانش بود».
ابن فضل اللّه العمری میگوید: «اگر با دریا منازعه کند اعماق آن را به دست آورد و اگر با آسمانها به ستیز پردازد دشواریهایش را به تو مینمایاند. مروارید درخشان آن یکی را به چنگ میآورد و گُلهای این یکی را میچیند... و این دو در مرتبهای پستتر از موقعیت وی قرار میگیرند و هر کس که اندیشه او را هدف بگیرد، دست میکشد، قصیدههایی دارد که به ابرها حمایل شدهاند و ابیاتی دارند که شهابها از رسیدن به اوج معانی آنها باز ماندهاند. و کسی در آن جای نمیگیرد مگر دختران تازه بالغ و دوشیزگان اصیل».
و در مقابل این ستایشها او را سرزنش کرده که «او رافضی خبیثی است و معتقد به مذهب امامیه است»(1).
دیوان شعر او مفقود است، ولی دکتر عمر عبدالسلام تدمری به جمعآوری اشعار ابن منیر پرداخته و آنها را مرتب کرده و تحت عنوان دیوان ابن منیر طرابلسی منتشر ساخته و در ابتدای آن تحقیقی جامع و کامل آورده است و این تحقیق مهمترین مرجع در باره ابن منیر است(2).
اسماعیلیان فرقهای از شیعه هستند که اصول مذهب خود را از اصول تشیع گرفتند، اصولی که پیش از اسماعیلیان پدید آمده بود. این اصول در ابتدا با اعتقادات کلّی دیگر مسلمانان اختلافی نداشت و اختلاف فقط در
یک مسأله یعنی امامت بود، زیرا شیعیان امامت را حق شرعی امام علیّ بن ابیطالب علیهالسّلام و فرزندان او میدانستند.
پس از وفات امام جعفر صادق علیهالسّلام حدود سال 147 ه ، شیعیان
در امامت به دو فرقه تقسیم شدند: بیشتر آنها پیروان مذهب جعفری بودند که امامت امام کاظم موسی بن جعفر را پذیرفته بودند و امامت را در فرزندان بزرگتر از نسل او قرار دادند تا امام دوازدهم، محمّد بن حسن عسکری، مهدی منتظر(عج) این فرقه به جهت انتساب به دوازده امام، امامیه اثنی عشریه خوانده میشوند.
امّا فرقه دوم که از مذهب جعفری منشعب شد فرقه اسماعیلیه بود که قائل به امامت اسماعیل بن جعفر صادق علیهالسلام بودند و به او منسوب شدند(1). از تاریخ دعوت اسماعیلیان در سوریه اطّلاعات دقیقی یافت نشده است و فقط با توجّه به منابعی که در نزد ماست، میتوانیم بگوییم که این دعوت ابتدا در حلب انتشار یافت و کسی که به آن اقدام کرد حکیم مُنجِّم بود و چون حکیم در سال 496 ه مرد، رفیق او ابوطاهر صائغ عجمی به آن اقدام کرد(2).
این دعوت در زمان رضوان بن قُتش حاکم حلب به اوج خود رسید. او شدیدا به اسماعیلیان تمایل داشت و از آنها حمایت میکرد و رعایت آنها را مینمود و آنها به کمک او در حلب موقعیتی ممتاز و قدرتی فراوان یافتند، به طوری که مردم از روی جاهطلبی به مذهب اسماعیلیه روی میآوردند. و این امر سبب انتشار مذهب اسماعیلیه در حلب و نواحی
کسرمین و جُوز و جبل سُماق و بنی علیم و بُزاغه و الباب، أعزاز و أَفامیه شد...
اقدامات رضوان امرا را برانگیخت و در این باره به او نامه نوشتند، ولی او به آنها توجّهی نکرد(1). امّا اسماعیلیان به زودی در حلب دستخوش بدبختیهای سختی شدند. در سال 505 ه طوایف همسایه بر علیه آنها بسیج شده و هزاران نفر از آنها را کشتند؛ پس از وفات رضوان بن تتش در سال 507 ه و جانشینی پسرش الپ ارسلان اوضاع بدتر شد زیرا مردم حلب کینه او را علیه اسماعیلیان برانگیختند، به طوری که سلطان محمّد بن ملکشاه به او نوشت: «پدرت در مورد باطنیان با من مخالفت کرد، امّا تو پسر من هستی و دوست دارم که آنها را بکشی»(2)
آلپ ارسلان به نامه سلطان جواب مثبت داد و ابو طاهر صائغ را
دستگیر و به قتل رسانید و اسماعیل داعی و برادر حکیم مُنِّجم و بزرگان اسماعیلیه را در حلب به قتل رساند و نزدیک به دویست نفر از آنها را دستگیر کرد، عدهای را زندانی کرد و اموال آنها را بگرفت و در مورد برخی شفاعت کردند. عدهای از آنها رها شدند و عدهای از بالای قلعه پرتاب شدند که برخی از آنها کشته شدند و گروهی نجات یافته و در شهرها پراکنده شدند(3).
یازده سال پس از این مصیبت، مصیبت دیگری همانند آن به دست بُلَک بن بهرام بن اُرْتُق بر اسماعیلیان وارد شد و این در سال 518 ه بود؛ زمانی که بلک بر نائب بهرام، داعی اسماعیلیان در حلب برآشفت و
دستور داد که آنها را از حلب اخراج کنند. آنها اموال و اثاثیه خود را فروخته و از شهر خارج شدند(1).
همین سرنوشت در سال 524 ه - و گفته شده 523 ه - در دمشق به دست تاج الملوک بوری حاکم شهر نصیب اسماعیلیان شد. او به قتل عام آنها دستور داد و علّتش این بود که ابوالوفاء قاضی دمشق به فرنگیان نامه نوشت که شهر دمشق را تسلیم آنها میکند؛ در مقابل این که شهر صور را به او بدهند آنها بر این امر اتفاق کردند و قرار بر این شد که ورود فرنگیان به دمشق روز جمعه باشد تا ابوالوفاء مردانش را بر درهای جامع دمشق بگمارد. امّا تاجالملوک بوری از این توطئه آگاه شد و وزیرش مزد غانی را که اسماعیلی بود طلب کرد و او را کشت و دستور قتل عام اسماعیلیان دمشق را صادر کرد. بدین ترتیب مردم دمشق به پا خاسته و شش هزار نفر از اسماعیلیان را کشتند(2).
این ضربات پی در پی که بر اسماعیلیان وارد شد، بزرگان آنها را بر آن داشت تا به نقاطی بروند که به سبب طبیعت جغرافیایی امنیّت بیشتری داشته باشد تا حمایت کافی برای آنها پدید آید. و این گونه بود که آنها مصیاف وقلعههای اطراف آن را که نقاطی مرتفع بود انتخاب کردند. این انتخاب به چند علّت بود:
1- منطقه مصیاف پر از قلعهها و دژها و سرشار از خیرات و نعمتها،
استوار و دور افتاده بود.
2- وجود افراد بسیاری که در این منطقه و روستاهای مجاور دعوت
آنها را یاری میدادند.
3- نزدیک بودن به سَلَیمه، که پایگاه روحی اسماعیلیان در شام بود.
پس از استیلای سلطان مسعود بر قلعه الموت، اکثر اسماعیلیان از
حلب و دمشق و فارس به این منطقه سرازیر شدند و برای این که جای پای محکمی در این منطقه داشته باشند در سال 525 ه قلعه قدموس را از صاحب آن سیف الملک بن عمرون خریدند. و سپس به تدریج به تصرّف دژها و قلعههای مجاور پرداختند. در سال 532 ه دژهای خَوابی و کهف را تصرف کردند و در 546 ه دژ مینقه را اشغال کردند و همینگونه ادامه دادند تا این که مجموع دژها و قلعههایی که در اختیار آنها قرار گرفت به یازده عدد میرسید که نام قلعههای دعوت (قلاع الدعوة) را بر آن نهادند و عبارت بودند از: خوابی، کهف، قدموس، علیقه مینقه، رصافه، ابو قبیس، مصیاف، بلاطنس، مرقب و صهیون(1).
تمام این دژها را صلیبیان ساخته بودند تا بر جادههایی که در نواحی داخلی سرزمینهای اسلامی و مناطق ساحلی تحت اختیار فرنگیان امتداد داشت، سیطره داشته باشند(2). از میان این قلعهها و دژها دولت جدید اسماعیلیان شکل گرفت که در زمان راشد الدین سنان شیخ الجبل به اوج شکوفاییاش رسید.
سنان که نام حقیقی او سنان بن سلیمان بن محمّد و کنیهاش ابوالحسن بود در روستای کوچکی از روستاهای بصره - و گفته شده در الموت - به
سال 528 ه به دنیا آمد(1)خانوادهاش شیعه اثناعشری بودند. او به سنّ جوانی که رسید، توسّط داعی الدّعاة عراق که نجابت و باهوشی را در او حس کرده بود، به مذهب اسماعیلی درآمد. او سنان را علاقهمند کرد که به الموت کوچ کند تا در آن جا دانش دعوت اسماعیلیه را بیاموزد. صاحب الموت در این زمان محمد بن کیا بزرگ امید بود که به خوبی از سنان استقبال کرد و او را برای آموختن علم همراه فرزندانش نمود. روابط سنان با ولیّ عهد او، حسن بن محمّد محکم شد و وقتی که حسن امور اسماعیلیان را در الموت به دست گرفت، به سنان دستور داد به شام برود تا بتواند شخصا بر امور اسماعیلیان اشراف داشته باشد(2).
سنان در ابتدای امر به حلب رفت به طوری که وضعیت اسماعیلیان را در آن جا پس از ضرباتی که بر آنها وارد شده بود و انشعابات و درگیریهایی که میان آنها پدید آمد، مرتب کرد و سپس پایگاهش را به مصیاف منتقل کرد. او به طور پنهانی و در لباس درویشهای صوفیه به این شهر رسید و در روستای بسطریون اقامت کرد و به کودکان خواندن و نوشتن میآموخت و بیماریهای مردم روستا را معالجه میکرد و داروهایی را که خودش از گیاهان دارویی میساخت به آنها میداد. بدین ترتیب شهرتش پیچید و اخبار او منتشر شد. زمانی که خبر کارهای او به گوش ابو محمد، رئیس وقت داعیان اسماعیلی که در قلعه الکَهْف اقامت داشت رسید؛ پیش وی رفته و پیشنهاد کرد که در نزد او اقامت کند. بدین ترتیب سنان به قلعه الکهف نقل مکان کرد. سنان از موقعیت شیخ ابو محمد در اُمور دعوت
کمک میگرفت بدون این که از شخصیت خود یا وظیفه مهمی که به او
واگذار شده بود، پرده بردارد. و زمانی که ابو محمد به بیماری که بدان درگذشت مبتلا شد سنان با او خلوت کرده و او را از شخصیت خود آگاه کرده و پیشنهاد کرد که پیش از مرگش او را به جانشینی تعیین کند. لذا ابو محمد در جمع پیروان و مجلس داعیان خود، اعلام کرد که امام اسماعیلیان در الموت، سنان راشد الدین را به جانشینی ابو محمد تعیین کرده است و بدین مناسبت در تمام قلعه و دژها مراسم جشن بر پا شد و سنان رهبری دعوت را به عهده گرفت و مقرّ خود را به مصیاف منتقل کرده(1)و آن را مرکز دولتش قرار داد.
راشدالدین سنان مردی استثنایی بود که به دوراندیشی و وسعت افق
علمی و تدبیر سیاسی مشهور بود. او سپاهی از فدائیان ترتیب داده بود که به خوبی آموزش و تمرین دیده بودند و آنها را برای دفاع از پیروانش به کار میگرفت و هر کس را که سعی میکرد به پیروانش صدمه وارد سازد، چه از حاکمان مسلمان و یا فرنگیان، به قتل میرسانید، جرأت و شجاعت این فدائیان اسماعیلی ضربالمثل بود.
در این جا میتوانیم نمونه کوچکی از عملکرد فدائیان سنان و دفاع آنها از برادرانشان را بیاوریم و این نمونه عملیاتی بود که آنها در سال 575 هجری در حلب بدان اقدام کردند. در این سال ملک صالح روستای اسماعیلیان معروف به حجیرا را که از زمینهای هموار بنی اسد بود تصرّف کرد. سنان برای واگذاری این زمینها چند بار به او نامه نوشت، امّا او آنها را واگذار نکرد. از این رو سنان گروهی را که نفت و آتش همراه داشتند به آن
1) مصطفی غالب، اعلام الاسماعیلیه، 297.
جا فرستاد. آنها به دکانی که در ابتدای بازار شیشهگرها از سمت شرق قرار داشت، هجوم بردند و آتش در آن انداختند. نائب امیر شهر همراه کسانی که با او در چهار سوق بودند و نگهبانان بازار به راه افتادند، آنها سقّاها را برای خاموش کردن آتش مأمور کردند.در این اثنا اسماعیلیها از پشت بام بازارها آمده و نفت و آتش به داخل بازار انداختند. بازار بزرگ لباس و بازار عطرفروشها و بازار مجدالدین و انبار لباس و بازار کهنه لباسها، بازار سریش فروشها، بازار زین سازها و بازاری که در سمت غربی مسجد جامع بود همگی سوختند تا جایی که آتش به مدرسه حَلاویه رسید و پارچه و اسبابهای بسیاری از بازرگانان و بازاریان سوخت و بدین سبب بسیاری از آنها ورشکست شدند و به هیچ یک از اسماعیلیان دست نیافتند(1).
در موارد بسیاری امرا و پادشاهان برای دستیابی به اهداف سیاسی خویش و پیروزی بر دشمنانشان از راشدالدین سنان و فدائیان او کمک میگرفتند. در اخبار تاریخی آمده است که کُمُشتَکین(2)زمانی که به حلب حمله برد و آن را در سال 570 هجری محاصره کرد، اموال بسیاری برای سنان فرستاد تا ملک ناصر را به قتل برساند. سنان نیز گروهی را برای کشتن او روانه کرد، امّا این تلاش او بر باد رفت؛ زیرا صاحب دژ ابوقبیس، اسماعیلیانی را که برای کشتن ملک ناصر آمده بودند شناخت. او خود را به سلطان رسانید، امّا آنها بر درِ خیمه به او رسیدند، خمارتکین - امیر
جاندار - یکی از آنها را کشت سربازان جمع شده و بقیّه را کشتند(1). این حادثهای بود که روابط میان صلاحالدین و اسماعیلیه را تیره کرد و به خصوص پس از طرح ترور او برای بار دوم، در زمانی که به سال 571 ه أعزاز را محاصره کرده بود. صلاحالدّین به اعزاز لشکر کشید و در سوم ذیقعده در آنجا فرود آمد و در یازدهم ذیحجّه آن راتصرّف کرد. گفته شده است: بیست و هشت روز شهر را در محاصره داشت. صلاحالدّین به طرز شگفتآوری از این قتل جان سالم به در برد، امّا این حادثه تأثیر زیادی بر او گذاشت، به طوری که عزم خود را بر جنگ با اسماعیلیان نهاد و در محرم سال 572 ه به نواحی سکونت آنها لشکر کشید و آن جا را غارت کرده و ویران نموده و به آتش کشید. قلعه مصیاف را محاصره کرد و منجنیقهایی به سوی آن نصب کرد و بر کسانی که در قلعه بودند سخت گرفت، او در نامهای که به سنان نوشت وی را تهدید کرد و بیم داد، امّا سنان تهدیدات او را با اشعار زیر پاسخ داد:
یا للرجال من امرهالَ مفظعه
ما مرّ قط علی سمعی توقعه
یا ذا الذی بقراع السیف هددنا
لا قام مصرع جنبی حین تصرعه(2)
قام الحمام الی البازی یهدّدهواستیقظت لأسود البرّ أضبعه
اضحی یسد فم الافعی با صبعهیکفیه ما قد تلاقی منه اصبعه
انّا منحناک ثوبا للحیاة فانکنت الشکور والأسوف نخلعه(1)
«میخواهد دهان افعی را با انگشتانش ببندد، امّا همان مقدار که انگشتان با دهان او تلاقی کند برای مرگ او کافی است»
«بیشک لباس زندگانی به تو بخشیدیم که اگر شکرگزار نباشی آن را از تنت به در خواهیم آورد».
و سپس در ادامه چنین نوشت:
«بر تفاصیل و کلیات سخنان او آگاه شدیم، و سخنان و اعمالی که
بدانهاما را تهدید کرده دانستیم، چه شگفتآور است مگسی که در گوش فیل وزوز میکند و پشهای که به مجسّمهها نیش میزند. این سخنان را اقوامی پیش از تو هم گفتند «و ما زمین را بر آنها واژگون کردیم و آنها یاورانی نداشتند» یا این که حق را باطل و باطل را یاری کردند «و به زودی کسانی که ظلم کردند خواهند دانست که به چه کیفرگاهی باز خواهند گشت.
امّا آنچه در ابتدای نامهات آوردی که سر مرا قطع میکنی و قلعههای مرا در کوههای مرتفع درهم میکوبی، آرزوهایی باطل و خیالاتی نادرست است، چرا که گوهر به واسطه اعراض از قیمت نمیافتد. کما این که ارواح به واسطه بیماری از بین نمیروند، چه فاصله بسیاری میان قوی و ضعیف و پست و شریف وجود دارد و اگر به ظواهر و محسوسات برگردیم و از باطن و معقولات بگذریم برای ما اسوه و سرمشقی از رسول خدا(ص) است در این که فرمود: «هیچ پیامبری آن گونه که من آزار دیدم، اذیّت نشد». و شما آنچه را که بر سر عترت و اهل بیت و شیعیان او آمد میدانید.
آن وضعیّت دگرگون نشده و آن امر از بین نرفته است، و ستایش در این دنیا
1) «کبوتر در کنار باز شکاری برخاسته و او را تهدید میکند، مانند این است که کفتارهای بیشه برای جنگ با شیرها برخاسته باشند»
و در آخرت از آنِ خداست، چرا که ما مظلومان هستیم نه ظالمان، و ما غصب شدگان هستیم نه غصبکنندگان و زمانی که حق درآید، باطل برود چرا که باطل رفتنی است». و تو ظاهر حال ما و چگونگی احوال مردان ما را میدانی که چگونه رحلت از دنیا را آرزو میکنند و به واسطه آن خود را به آبگیر مرگ نزدیک میکنند «قل فتمنّوا الْموتَ اِنْ کُنْتم صادقین و لا یتمنّونه ابدا بما قدمت ایدیهم واللّه علیم بالظّالمین». و در ضرب المثلهای معمول آمده که «آیا مرغابی را از رودخانه میترسانید». امّا تو در برابر بلاها پوششی برای خود مهیّا کن، و در مقابل مصیبتها جوشنی برای خود بساز که از ناحیه خودت بر تو غالب میشوم و از سوی خودت آنها را نابود میکنم و تو همانند کسی هستی که به دنبال هدر دادن خونش هست و بینی خود را با دست خود میبرد و این کار بر خداوند دشوار نیست. و وقتی که به نامه ما آگاه شدی در انتظار امر ما باش و در احوالت میانهروی را پیشه کن و اول سوره نحل و آخر سوره صاد را بخوان»(1).
سپس بار دیگر برای او چنین نوشت(2)
بنانلت هذا الملک حتی تأثّلت
بیوتک فیها و اشمخر عمودها
فاصبحت ترمینا بنبل بنا استوی
مغارسها منّا و فینا حدیدها(3)
منابع تاریخی به ما میگویند که سنان نامهای برای شهاب الدین حارمی حاکم حماة که دایی صلاحالدین بود فرستاد و از او خواست که
1) دکتر محمد کامل حسین، طائفة الاسماعیلیه، ص 102.
2) مصطفی غالب، اعلام الاسماعیلیه، ص 301.
3) «به واسطه ما به این پادشاهی دست یافتی تا جایی که خانههایت در آن جای گرفت و ستونهایش برافراشته شد»«و سپس ما را با تیرهایی براندی که چوب آنها از نهالهایی بود که به واسطه ما پا گرفت و آهن پیکان آنها در میان ما درست شده بود».
میان آنها میانجی شود و اوضاع را اصلاح کند و از آنها شفاعت کند و گفت: اگر چنین نکنی تو و همه خانواده صلاحالدین را میکشیم. شهابالدین به شفاعت او برآمد و از صلاح الدین خواست تا از اسماعیلیان درگذرد. صلاحالدین از او پذیرفت و با آنها مصالحه کرد و از آن جا رفت(1)
ج3، ص58 و تاریخ ابن وردی، ج 2، ص 133.
.لیکن منابع اسماعیلی واقعه محاصره مصیاف توسط صلاحالدین و سپس بازگشت او از آن جا را به شکل دیگری نقل کردهاند. این منابع میگویند: زمانی که صلاحالدین پناهگاه راشد الدین سنان را در شهر مصیاف محاصره کرد و منجنیقهایی به سمت آن نصب کرد و سپاهیانش رادر پای آن پیاده کرد. سنان به گردش در روستاها میپرداخت و امور آنها را به دست میگرفت و آنها را برای روز جنگ و نبردی سخت آماده میساخت. او به قلّه کوه مشهد رفته تا از سپاه مراقبت کند، همچنین با فرستادگانی که صلاحالدین به ریاست محمد کردی برای گفتگو جهت تسلیم به نزد او فرستاده بود، دیدار کرد امّا زمانی که سنان احساس کرد که نامهها فائدهای در بر ندارند شبانه یکی از فدائیانش را فرستاد. او علیرغم این که صلاحالدین نگهبانان بسیاری را گمارده بود، وارد خیمه او شد و محل چراغهایی که خیمه او را روشن میکرد عوض کرده و خنجر زهرآلودی را در قرص نان گرمی فرو برد و آن را نزدیک سر صلاحالدین نهاد و تکه کاغذی که بر آن این اشعار نوشته شده بود در کنار او گذاشت.
انا منحناک ثوبا للحیاة فان
کنت الشکور و الاّ سَوْفَ نخلعه
قد قام قف الی قاف یزعزعه
کضفدع تحت صخر رام یقلعه
1) ابن اثیر، الکامل، ج 9، ص 139؛ حوادث سال 572 ه ؛ابوالفداء، المختصر فی اخبار البشر،
ما یستحی ثعلب من صغر همته
یرسل الی اسد الغابات یفزعه(1)
زمانی که صلاحالدین از خواب بیدار شد و آن خنجر و نامه را دید یقین کرد که سنان از شریفترین مردان است، زیرا اگر او قصد کشتن وی را داشت، این کار را میکرد. پس بلافاصله دائی خود شهابالدین حارمی امیر حماة را که دوست سنان بود، فرا خواند و از او خواست تا میان او و سنان میانجیگری کند به شرط این که فدائیان اسماعیلی در جنگهای صلیبی شرکت کنند(2). سنان شرطهای صلح را پذیرفت و دو نفر از فدائیان را روانه کرد که کُنرادمونفراتی حاکم صلیبی شهر صور را کشته و سرش را برای صلاحالدین بردند و صلاحالدین به آنها پاداش داده و ده روستا (آبادی) را به سنان بخشید که آنها را به مصیاف ملحق کرد(3).
راشدالدین سنان در سال 588 هجری درگذشت. او دولتمردی بینظیر بود. روزهای هفته را برای سرکشی به قلعهها و دژها قرار داده بود و دو روز را جهت اقامت در جبل مشهد گذاشته بود تا زمانی را برای تألیف و رصد ستارگان و عبادت و تفکر خلوت کند. او پیاده و به طور ناشناس در راهها و جاههای میان قلعهها رفت و آمد میکرد تا کسی او را
1) «ما لباس زندگانی به تو بخشیدیم که اگر شکر گذار نباشی به زودی از تنت در خواهیم آورد»«انسان کوتاه قد و خُردی بر پای کوه قاف برخاسته است که آن را تکان بدهد ما قورباغهای زیر تخته سنگی که میخواهد آن را از جا بکند»«روباه از کمی همّتش شرم نمیکند که به شیر سلطان بیشه پیغام بفرستد و او را بترساند».
2) مصطفی غالب، اعلام الإسماعیلیه، ص 301؛ به نقل از مخطوطات اسماعیلیه و نیز عارف تامر، سنان و صلاحالدین، ص 90.
3) مصطفی غالب، اعلام الإسماعیلیه، ص 303.
نشناسد. و بارها مخفیانه به شیزر و حماة و حمص و شام میرفت(1).
پس از مرگ سنان شخصی متولی امور اسماعیلیان در مصیاف شد که ما در باره او چیزی نمیدانیم، جز این که نامش اسدالدین بود(2). در زمان او، اسماعیلیان ابن بُرنُس را در کنیسه طرطوس به قتل رساندند. پدر او فرنگیان را جمع کرده و به دژهای اسماعیلیان هجوم برد و به خونخواهی پسرش آنها را کشته و اسیر کرد و حصن خَوابی را محاصر کرد. آنها به سلطان نامه نوشته و استغاثه و طلب کمک کردند. سلطان دویست سرباز پیاده را استخدام کرد و عدّهای از سپاهیان حلب را روانه ساخت که از او محافظت کنند تا این که به دژ خوابی وارد شوند و مانع از استیلای فرنگیان بر آن گردند(3).
اسدالدّین در سال 619 ه درگذشت و برادرش صلاحالدّین امور را به دست گرفت. او مدتی زنده بود و سپس مرد و برادر آن دو تاج الدین به قدرت رسید. او مدتی در رأس امور بود تا این که نامهای از الموت رسید که او را عزل و به الموت فرا خوانده بود. بنابراین آنها محی الدین اعجمی را به جای او گماردند(4).
دولت اسماعیلیان همانند زمان سنان در مصیاف باقی ماند. این دولت
در زمان محی الدین - یا مجد الدین آنگونه که در برخی روایات آمده -
1) عارف تامر، سنان و صلاحالدین، ص 33 به نقل از کتاب فصول اخبار. و همچنین مصطفی غالب، اعلام الإسماعیلیه، ص 298.
2) محمّد بن علیّ بن نظیف حموی، تاریخ المنصوری، تحقیق دکتر ابوالعید دودو، مجمع اللغة العربیه، دمشق 1982، ص 96.
3) ابن واصل، مفرج الکروب اخبار فی بنی ایوب، تحقیق الشیال، قاهره، 1953-1958، ج 2، ص 224.
4) محمد بن نظیف حموی، تاریخ منصوری، ص 96.
نقش مؤثّری در امور سیاسی سرزمین شام ایفا میکرد و ملوک و امیران مسلمان و فرنگی دوستی آنها را شعار خود ساخته و هر کس که متولی آن میشد با فرستادن هدایایی خود را به او نزدیک میکردند تا مصالح و اهدافشان را محقق سازد. در این جا به ارائه برخی از اخباری که در این زمنیه به ما رسیده، بسنده میکنیم.
آن را به نزد آنها در شام بفرست که ما آن را به عنوان ذخیره برای آنها معیّن کردیم(1).
در سال 630 ه امیر مجاهد شیر کوه بن محمّد بن شیرکوه ایّوبی هدایایی برای فرنگیان و اسماعیلیان فرستاد(2).
در سال 636 ه ملک جواد و حاکم حمص متّحد شدند و امیر عماد الدین بن قلج نائب ملک جواد در دمشق نیز با آنها همراه شده، وقتی دیدند کارشان جز با کشتن عماد الدین بن عمر پسر شیخ الشّیوخ به سامان نمیرسد، در این باره پیغامی برای نائبان اسماعیلی فرستاده و مال بسیار و روستایی را به آنها واگذار کردند و آنها دو فدایی را فرستاده و عماد الدّین
را بر در مسجد جامع در روز شانزدهم جمادی الأولی کشتند(1).
امّا این عزّت طولی نکشید و به زودی دولت اسماعیلیان خود را رودرروی فاجعه بزرگی دید و آن زمانی بود که دستجات مغولها قلعه و دژهای آنها را در سال 658 ه تصرّف کردند و بر مصیاف و الکهف، قدموس و خوابی استیلا یافتند. زمانی که ملک مظفر سیف الدین قُطُّز برای رویارویی با مغولان و نفع آنها از مصر به شام آمد اسماعیلیان به او پیوسته و همراه او، در عین جالوت به نبرد پرداختند و چون سپاه مغولان در این نبرد شکست خورد، داعی ابوالمعالی این فرصت را غنیمت شمرده و مردانش را جمع کرد و قلعههایی را که مغولان بر آنها استیلا یافته بودند، باز پس گرفت(3). اگر چه این قلعهها به اسماعیلیان بازگشت، امّا دولت اسماعیلی که متشکل از این قلعهها بود، بدان درخشش و شکوفایی و قدرتی که داشت، باز نگشت و پس از این، بیش از دوازده سال به حیات خود ادامه نداد و پایان یافت. و سرانجام دولت آنها به دست ملک ظاهر بیبرس خاتمه یافت.
در باره چگونگی پایان یافتن دولت اسماعیلیان اقوال مختلف و از هم دور هستند، به طوری که برای ما ترسیم تصویری واضح از سرانجام آن میسّر نیست. از آنچه ابوالفداء و ابن وردی در تاریخشان آوردهاند، بر میآید که ملک ظاهر بیبرس قلعه و دژهای اسماعیلیه را در چند مرحله تصرّف کرد. در سال 667 ه دژ بلاطنس را از عزالدّین عثمان حاکم صهیون گرفت. و در 668 ه مصیاف، در 669 ه قلعه علیقه و نواحی آن را تصرّف کرد و در سال 670 ه نایبان او دژهای باقی مانده یعنی الکهف، مینقه و قدموس را به دست آوردند(1).
در این میان از نوشته مقریزی میفهمیم که در سال 668 ه ، زمانی که ملک ظاهر به حماة سفر کرد، عدّه بسیاری از مردمان سرزمینهای مجاور به نزد او حاضر شدند و هیچ کس از حضور در نزد او خودداری نکرد به جز نجمالدّین حسن بن شعرانی حاکم قلعههای اسماعیلیان، که پیغام فرستاده و خواسته بود مقدار خراجی را که اسماعیلیان به بیتالمال میفرستند به عوض آنچه که به نزد فرنگیان میفرستند، کم کند.
ملک ظاهر همچنین بر صاحب دژ علیقه - صارم الدین مبارک بن رضی - برآشفته بود، امّا صاحب دژ صهیون میان او و ملک ظاهر واسطه شده و صلح داد و او را به خدمت ملک ظاهر حاضر ساخت. سلطان سرزمینهای دعوت اسماعیلیان را مستقلاً به او سپرد و نجمالدین حسن بن شعرانی و پسرش را از نیابت دعوت عزل کرد صارم الدین در هفدهم جمادی الآخر به سوی مصیاف حرکت کرد و جماعی برای اجرای امر او، وی را همراهی
1) ابوالفداء المختصر فی اخبار البشر، ج 4، ص 6 و 7 و تاریخ ابن الوردی، ج 2، ص 314.
میکردند(1).
مقریزی در ذکر اخبار در سال 670 ه چنین مینویسد:
در روز شانزدهم آن - یعنی ماه صفر - شمس الدین پسر نجم الدین صاحب دعوت اسماعیلیان وارد شد. امّا او و اصحابش را گرفته و روانه مصر کردند و فشار و سختگیری بر دژهای آنها ادامه یافت تا این که نوّابِ سلطان، دژ خَوابی و دژ علیقه راتصرّف کردند(2).
او همچنین ذکر میکند: در دوازدهم ذی حجّه - سال 671 ه - سلطان بر بقیّه دژهای دعوت اسماعیلی که عبارت بودند از: مینقه، قدموس و الکهف استیلا یافت و در آن جا نماز جمعه برپا شد و از صحابه تجلیل گردید و منکرات از آن جا برچیده شد و شرایع و شعائر اسلامی در آن آشکار گردید(3).
از سوی دیگر در کتاب الإعلام و التبیین فی خروج الفرنج الملاعین علی بلاد المسلمین چنین آمده است:
«در سال 68 ه ملک ظاهر دژهای اسماعیلیان را فتح کرد و بر آنها نجمالدّین حسن بن مشغرانی را امارت داد و بر او مقرّر ساخت که هر سال صد هزار درهم بفرستد. مشغرانی منسوب به مشغره است که روستایی بزرگ و خرّم و پر آب، در کوهپایههای شرقی لبنان میان صیدا و دمشق میباشد»(4).
در هر حال، دولت اسماعیلیان به اتّفاق همه منابع، در سال 670 ه 1272 م پس از 135 سال منقرض شد که 53 سال آن دوران راشد الدین سنان و 82 سال بعد از او بود و طولانیترین حکومتهای شیعی در نواحی ساحلی شام و آخرین آنها بود.
هرگونه اجتماع جمعیّتی مستقر در یک مکان، به ناچار ادبیاتی را پدید میآورد و این ادبیات از محیطی که در آن پدید آمده رنگ میگیرد و از اوضاع سیاسی، اجتماعی و عقیدتی معمول تأثیر میپذیرد.
میراث ادبی و فرهنگی که دولت اسماعیلیان در مصیاف در طیّ حیاتش، برای ما باقی گذاشت در درجه بالایی از غنا و تنوّع است و اندیشمندان برجستهای پرچم این میراث فرهنگی را به دوش کشیدند که فضل و دانش آنها انکارپذیر نیست.
لیکن متأسّفانه این میراث غنی و عظیم علیرغم کوششهای تحسینبرانگیزی که دو فاضل اندیشمند دکتر عارف تامر و دکتر مصطفی غالب در شناسایی و معرّفی این میراث به خرج دادهاند، همواره دور از دسترس بود. ما امیدواریم که اوضاع فرهنگی و اجتماعی اجازه نشر کامل این میراث فرهنگی را بدهد، چرا که امروزه مورد قبول نیست که گنجهای فرهنگی ما در گنجینهها بماند و به غیر از افرادی خاص، از دیگران دریغ داشته شود.
اکنون به طور گذرا و کوتاه بر احوال برخی از مردان فرهنگ و ادب در دولت اسماعیلیان نگاهی میافکنیم:
او مزید بن صفوان بن حسن بن منصور بن دبیس بن علیّ بن مزید اسدی است. در عراق در حلّه بنی مزید به دنیا آمد و به علّتی نامعلوم شهر و زادگاهش را ترک کرد و به مصیاف رفته و در آن جا اقامت گزید و آن جا را وطن خود قرار داد و در طول حیاتش در آن جا بماند تا در سال 584 هجری درگذشت و در کنار راشدالدین سنان دفن شد. او را چنین توصیف کردهاند: «شاعری نوآور بود و دارای درکی تیز و احساسی لطیف و عواطفی راستین بود»(1).
در شعر او دردی نهفته و اندوهی رنجآور وجود دارد که شاید انگیزهاش احساس غربت و یادآوری اهل و دیارش بود. آشنایی ما با اشعار او مرهون کوششهای دکتر عارف تامر و مصطفی غالب میباشد.
ابیات زیر از جمله اشعار اوست:
طیف لحسناء من بعد الکری طرقا
لیلاً فهاج بی الأحزان و القلقا
عجبت و هی الی جنبی تعاتبنی
ما کان احسن هذا العتب لوصدقا(2)
هل لی برجعة عیش کنت اعهدهاللجامعین و برق البین ما برقا
ایام اخطر فی روض الصبا مرحاولمتی جثلة تزهو لمن رمقا(3)
«ایّامی را که در باغ آرزوهایم با شادمانی گذرانیدم و همدم من مورچگان بودند».
1) مصطفی غالب، اعلام الاسماعیلیه، ص 510.
2) «یک شب در خواب کوتاهی رؤیای زیبارویی را دیدم و اندوه و پریشانی بر قلبم هجوم آورد»«تعجّب کردم که او در کنار من بود و با من عتاب میکرد و چه نیکو بود این عتاب اگر واقعیت میداشت».
3) «آیا این خوش و شادمانی که بدان عهد کردهام، برای من باز میگردد و روشنایی در این میان میدرخشد»
و نیز ابیات زیر:
اما والهوی لوعندها بعض ما عندی
لما هجرت لکنما وجدها وجدی
و حق الهوی لم استطع اذا مشت
لابسط ذلاًّ تحت اقدامها خدّی(1)
و در قصیده دیگر در آرزوی دیدار خانوادهاش چنین سروده است:
الاکم الوم النفس عند اذ کارکم
و حتام اخفی ما الاقی واکتم
و فی کبدی للبین ناب و مخلب
و حولی ذئاب للحوادث حوّم(2)
و کم لیلة قضیت فیها مآربیاعانق دبات الخدور و ألثم
فیا دهر هل بعد التغیّر رجعةو هل یشتفی من لاعج الشوق مغرم(3)
«ای روزگار آیا بعد از این سختی دگرگونی بازگشتی هست و آیا عاشق شیدا از این عشق سوزان بهبودی خواهد یافت؟».
ابیات دیگری از این قصیده چنین است:
و کنت اناجیه و قد غلب الهوی
الافا سقنی خمرا من الدن تهدم
و درها لنا لا عیش الا بشر بها
اذالاح ضوء الصبح اوهب انسم
مشعشة جلت علی کل عاشق
لبیب و ان کانت علی المرء تحرم
تراءت فلا تدری مصابیج راهب
تلوح او انقضّت من الافق انجم
و یرفعها الساقی فلست بعارف
ایلزمها بالکف ام لیس یلزم
1) «آگاه باش قسم به عشق که اگر اندکی از آن چه نزد من است در نزد او بود، دور نمیشد و لیکن عشق او عشق من است»«و به حق عشق قسم، هنوز نتوانستهام زمانی که او میگذرد صورتم را زیر پاهایش بگسترانم».
2) «آگاه باش چه قدر نفسم را به هنگام یادآوری شما سرزنش کنم و تا به کی آن چه را که میبینم پنهان کنم و مخفی نمایم»«گویا جگرم میان دندان و چنگال درندگان است و گرگهای حوادث در اطرافم چشم به من دوختهاند».
3) «چه شبهایی که آرزوهایم را در آنها محقق ساختم و با زنان پردهنشین معانقه کردم»
هی الشمس فی الدوران و الدین برجها
و مشرقها کأس و مغربها فم(1)
او در قصیدهای که مشتمل بر اصطلاحات عرفانی است، چنین گفته است:
یا لیت قومی بعد شطّ النوی
بما حبانی ذوالعلی یعلمون
بحب اتراب کمثل الدمی
یرشقن قلبی بسهام العیون
یخفقن شبه الشمس یحجبنها
بل انتم من نورها تحجبون
نور مضیء لم یزل ساطعاً
لکنّکم عن ضوئه تعمهون
اسماء ذاک النّور مسطورة
فی کتباللّه الّتی تقراون
تأمّلوا الذّکر و آیاته
فانکم قوم به تجهلون
ما وجه ربّ العرش باق اذا
ادرک هذا الخلق ریب المنون
ما الأذن ما العین و ما نفسه
و الجنب و النّور الذی تنظرون
ما الوارثون الأرض ما ارثهم
بل ما اولی العلم و ما الشاهدون
ما المنفقون السرّ ما معلن
مَا الصّوم مَا الصّائم مَا المُؤثرون(2)
1) «در حالی که عشق بر من غالب شده بود با او به نجوا گفتم: شرابی از سبو بریز که جانگداز باشد»«و آفرین بر این شراب که زندگی بدون نوشیدنش معنا ندارد، هنگامی که روشنایی صبحگاهان بدمد و نسیم بوزد»«اگر چه بر هر شخصی حرام است، امّا روشنایی است که بر وجود هر عاشق آگاهی میدرخشد»«نگاه کردی و ندانستی که آیا این چراغ راهب است که روشن است یا ستارهای است که از افق فرو افتاده است»«ساقی آن را بالا برد و من نمیدانستم که آیا لازم است دست نگه دارد یا نه؟»«آن خورشید دوران است و این برج آن و مشرق آن کاسه و جام و مغربش دهان است».
2) «ای کاش قوم من پس از این دوری و جدایی به آنچه خداوند متعال به من ارزانی داشته آگاه میشدند»«به واسطه دوستی کسانی که همراز من هستند همانند خون من، قلبم را هدف تیر چشم زخمهایشان قرار دادهاند»«آن که شبیه خورشید بود غروب کرد و آن را پنهان داشتند و بلکه شما از نور خورشید خود را میپوشانید»«نور درخشانی که پیوسته تابان بود و لیکن شما از نور آن رویگردان بودید»«نامهای این نور در کتابهای خداوند که میخوانید، نوشته شده است»«در قرآن ذکر و آیات آن تأمل کنید، چرا که شما قومی هستید که بدان جهل میورزید»«وجه خداوند عرش و کرسی چیست که زمانی که همه خلق را نابودی فرا میگیرد او باقی است؟»«گوش و چشم و نفس خداوند و پهلو و نوری که بدان مینگرید، چیست؟»«وارثان زمین چه کسی هستند وارث آنها چیست و بلکه صاحبان علم و شاهدان کیانند؟»«کسانی که در پنهان و آشکار انفاق میکنند کیستند و روزه و روزهدار و ایثارکنندگان چه کسانی هستند؟».
ما الکلم الطیب، ما ضدّهما الطّیبات الخلق ما الطّیبون
ما مرج البحرین ما برزخبینهما لو کنتم تعلمون
ما حجّهاللّه علی خلقهما الامر بالمعروف ما الآمرون
ما النور و ما المشکاة ما ذلکالکوکب ما المصباح لو تسألون
نور علی نور لیشقی بهقوم و یحظی بالهدی آخرون
فاصغوا الی الداعی فهل انتمصُمٌّ عن الدّاعی فلا تسمعون
لاح صباح الحق لکنّکمفی ظلمة الباطل لا تبصرون(1)
«دو دریایی که به هم میپیوندند و برزخ میانشان چیست اگر میدانید؟»
«حجت خدا بر خلقش کیست و امر به معروف و امرکنندگان به آن چه کسانی هستند؟»
«نور و مشکات و آن کوکب درّی و مصباح چیست اگر میپرسید؟»
«به واسطه «نور علی نور» گروهی به شقاوت میافتند و دیگران هدایت نصیبشان میشود»
«پس به سوی داعی روی آورید مگر شما کر هستید و صدای داعی را نمیشنوید؟»
«پگاه حق و حقیقت دمید، لیکن شما همچنان در ظلمت باطل چشم خود را به سوی نور نگشودهاید».
1) «کلام طیب و ضدّ آن چیست و زنان و مردان طیّب و پاکیزه کیستند؟»
او در اشعار دیگری به مدح و ستایش اهل بیت - علیهالصّلاة والسّلام - پرداخته است:
و تمسکی بحبال آل محمد
ما عشت لا بحبائل الشیطان
فهم الحیاة لکل قلب میت
و هم الممات اذا التقی الجمعان
و هم الطریق لمن تبصر بالهدی
و البارد السلسال للظمآن
و هم الأدلّة للّذین بحبّهم
والواصلین بهم الی الرّحمن(1)
در صفحات گذشته به طور مختصر از سیره راشدالدین سنان در خلال گفتگویمان در باره دولت اسماعیلیان صبحت کردیم و گفتیم که او دولتمردی بینظیر بود و این تنها یک بُعد از ابعاد شخصیت استثنائی او بود. امّا بُعد دیگر این است که او ادیبی بزرگ و عالمی زبردست و فیلسوفی نابغه بود، سنان اشعار نیکویی دارد که نشان میدهد وی در میان این دو بُعد شخصیتی از روحیه شاعری ملهم برخوردار بود که پیشاپیش شعرا گام بر میداشت، ولی اشعار او تا به حال در گوشه و کنار پراکنده بوده است. فقط دکتر عارف تامر در کتابش - سنان
و صلاحالدین - به بیان
1) «تا زندهام به ریسمانهای آل محمّد تمسّک میجویم نه به ریسمانهای شیطان»«آنها حیات و زندگانی برای هر قلب مردهای هستند و مرگ و ممات در روز قیامت»«ایشان راه هدایت برای کسانی هستند که چشم به سوی هدایت گشودهاند و آب گوارای خنک برای تشنگان این راهاند»«و آنها دلیلهای کسانی هستند که به واسطه ایشان و دوستیشان به درگاه خدا پیوستهاند».
برخی از آنها پرداخته است. از جمله اشعار او ابیات زیر است:
ما اکثر الناس و ما اقلّهم
و ما اقلّ فی القلیل النجبا
لیتهم اذ لم یکونوا خلقوا
مهذّبین صحبوا مهذّبا(1)
و ابیات زیر نیز از اوست:
الجأنی الدّهر الی معشر
ما فیهم للخیر مستمع
ان حدثوا لم یفهموا سامعا
او حدثوا مجوا و لم یسمعوا
تقدمی أخّرَنی فیهم...
من ذنبه الإحسان ما یصنع(2)
و از اشعار زیبای او ابیات زیر است:
لو کنت تعلم کل ما علم الوری
طرّا لکنت صدیق کل العالم
لکن جهلت فصرت تحسب ان من
یهوی خلاف هواک لیس بعالم
فاستحی ان الحق اصبح ظاهرا
عما تقول و انت شبه النائم(3)
او قصیدهای دارد که برای سابق الدین عمار بن الدایه صاحب شیزر فرستاد تا مرگ برادرش شمس الدین صاحب قلعه جعبر را به ا و تعزیت
1) «مردم چه بسیارند و آنها چه کم هستند و نجیبان در این تعداد کم چه اندک هستند»«ای کاش اگر آنها پاک آفریده نشوند، با پاکان مصاحب و همدم میشدند».
2) «روزگار مرا به سوی مردمانی پناه داده است که در میانشان شنونده خبری وجود ندارد»«وقتی سخن میگویند منظورشان را به شنونده نمیفهمانند و اگر با ایشان سخن بگویند نمیشنوند»«پیشگامی من، مرا در میان آنها به عقب انداخته است مانند کسی که گناهش این است که آن چه کار میکند انفاق میکند».
3) «اگر تو علم همه مردمان را داشتی، دوست هر شخص عالمی بودی»«ولی تو جهل میورزی و گمان میکنی که هر کس برخلاف خواست تو عمل میکند عالم نیست»«پس شرم کن، زیرا که حق در باره آن چه تو میگویی آشکار شده است و تو شبیه آدم خواب هستی».
بگوید از این صیده ابیات زیر را برگزیدیم:
ان المنایا لا یطأن بمنسم
الاّ علی اکتاف اهل السؤدد
فلئن صبرت فانت سید معشر
صبروا و ان تجزع فغیر مفنّد
هذا التناصر باللسان و لوأتی
غیر الحمام اتاک نصری بالید(1)
او شمس الدّین بن احمد بن یعقوب طیّبی است که اقوال مختلفی درباره او نقل شده است در جایی که دکتر عارف تامر اظهار میدارد که در منابع تاریخ دعوت اسماعیلیان به هیچ اثری دست نیافته است که شناخت تاریخ زندگانی و موطن و تألیفات او و کارهایش را برای ما توضیح دهد(2)، مصطفی غالب را میبینیم که در کتابش الأعلام الإسماعیلیه از سیره زندگانی او سخن به میان میآورد و نمونههایی از اشعار او را بیان میکند. از نوشتههای مصطفی غالب چنین برمیآید که شمس الدّین در سال 592 ه در قریه بزاعه از توابع حلب به دنیا آمد. پدرش شیخ احمد طیّبی، از داعیان بزرگ اسماعیلی در نواحی حلب بود. او به پرورش و تربیت صحیح پسرش اهتمام داشت و کلیّه علوم مذهب اسماعیلی را در سنّ کم به او آموخت و او در همان زمان شروع به سرودن اشعار فلسفی کرد.
هنوز به سنّ بلوغ نرسیده بود که اخبار او به مرکز دعوت اسماعیلیان
1) «مرگها قابل تحمل نیستند، مگر بر شانههای بزرگان و اهل سیادت»«پس اگر تو که سرور قوم هستی صبر پیشه سازی، آنان نیز صبر میکنند و اگر جزع و بیصبری کنی کار ناروایی نکردهای»«این فقط دلداری زبانی است و اگر چیزی به جز مرگ آمده بود با دست به یاری تو برمیآمدم».
2) مصطفی غالب، اعلام الإسماعیلیه، ص 510؛ عارف تامر، سنان و صلاحالدین، ص 97.
نزاری در الموت رسید و امام علاءالدین محمّد او را به نزد خود فرا خواند، به طوری که وی را شاعر مخصوص خود گردانید. او در این ایام شروع به فراگیری علوم عالیه در نزد داعیان بزرگ و دانشمندان الموت کرد. و مدتی را در نزد فیلسوف بزرگ خواجه نصیرالدین طوسی شاگردی کرد. سپس مجلس داعیان مقرّر کردند که او را جهت سرپرستی امور دعوت به نواحی شام بفرستند بدینگونه که او داعی دورهگرد در تمام این بلاد باشد. و او پیوسته در بین قلعههای اسماعیلیان رفت و آمد میکرد تا این که در سال 652 ه در مصیاف درگذشت و در همان جا دفن شد(1).
شمس الدّین در فنون متعدّدی سر رشته داشت تألیفاتی که باقی گذاشته عبارتند از:
رساله «الدستور و دعوة المؤمنین الی الحضور» معروف به دستور مولی علاءالدین.
قصیدههای فراوانی که در اغلب مخطوطات اسماعیلیان در سوریه، پراکنده است(2). در قصیدهای که در مدح اهل بیت علیهالسلام سروده چنین گفته است:
و لدیه یکون عدل و ظلم
و علیه یدور عرف و نکر
کانت الکائنات کاللیل حتی
لاح من نوره فاشرق فجر
فاذا ما ارتقی یقصروهم
عن مدی فهمه و یعجز فکر(3)
1) عارف تامر، اربع رسائل اسماعیلیه، دار مکتبة الحیاة، بیروت، 1978، ط 2، ص 49.
2) مصطفی غالب، اعلام الإسماعیلیه، ص 306.
3) «و عدل و ظلم در نزد اوست و معروف و منکر بر گرد او میگردند»«آفرینش همانند شب تیره و تار بود تا این که بارقهای از نور او درخشید و فجر تابان شد»«و هنگامی که بالا رفت و تعالی یافت از حدّ فهم آن قاصر مانده و از تفکّر در بارهاش عاجز شدند».
و ابیات زیر از اشعار او در حکمت است:
انما النّفس للخلیفة لبٌّ
و کذا الجسم فی الحقیقة قشر
فاطلب اللب و اترک القشر یشرح
لک صدر ثم یوضع وزر
و اتّبع الحقّ لا تملّ عن هداه
باعتقاد یراه زیدٌ و عمر
اکثر الخلق فی عمی و ضلال
لیس ینهیهم عن الجهل زجر
من دعاهم لباطل تبعوه
و اذا ما دعوا الی الحق فروا
فهم الجاحدون لمّا اتاهم
ببیان الهدی مناللّه ذکر(1)
و ابیات دیگری از آن چنین است:
سقط الیوم حیث خس فاضحی
فوق ایدی الملوک باز و صقر
نحن اطفال غادة و علینا
لولی الامور نهی و زجر
و الفتی فی ید الطّبیعة عد
فاذا حلَّ قیده فهو حرّ
نحن کالماء یدفع البعض بعض
لیتمّ المسیر و الدّهر نهر(2)
1) «برای هر آفریدهای روح به منزله مغز است و جسم در حقیقت پوسته ظاهری است»«پس در پی مغز باش و پوست را رها کن تا که سینهات فراخی یابد و سنگینی بارت بریزد»«از حق تبعیت کن و با اعتقاداتی که در زید و عمرو میبینی از مسیر هدایت حق دور مشو»«بیشتر مردمان در کوری و گمراهی هستند و بازدارندهای آنها را از نادانی نهی نمیکند»«هر کس آنها را به باطل فرا خواند پیروی میکنند، امّا زمانی که به حق فرا خوانده شوند میگریزند»«آنها انکارکننده هدایت الهی هستند که از جانب خدا برایشان آمده و در قرآن ذکر شده است».
2) «روزگار چون خوار و پست شد فرو افتاد و سپس بر دست پادشاهان بسان باز و عقاب بلندپرواز گشت»«ما کودکانی نورس و لطیف هستیم که ولی امرمان حق امر و نهی بر ما دارد»«جوانمرد در دست ستمگر طبیعت اسیر است و چون قید و بندش پاره شود آزاد میگردد»«ما همانند آب هستیم که امواجش یکدیگر را دفع میکند و میراند تا که مسیر زندگانی و روزگار همانند نهر آبی گردد».
و از اشعار او در اخلاق ابیات زیر است:
لا تکن کالصّبی یلهیک عمّا
فیه نیل الکمال بیض و صفر
لا تکن واثقا بخلٍ جهولٍ
لیس بالجاهلیّة یشتدّ ازر
لا تکن حاسدا فربّ حسودٍ
مات غیظا و فی الحشاء منه جمر
و اذا ضاق موضع بک فارحل
فالفضا واسع و ما ضاق برّ
و اذا ما عشقت فاخضع بذلّ
ذلّة العاشقین فی الحبّ مهر
اَتَظُّنُ الوصال یدرک سهلاً
دون درک الوصال بیض و سمر(1)
و از اشعار او در مدح ائمّه اطهار علیهالسّلام چنین است:
طاب شعر الطیّبی لم لا و فیه
من ثناء الائمّة الطّهر عطر
اولیاء الهدی ائمّة صدق
سادة قادة المیامین غرّ
قرشیّون هاشمیون عرب
شأنهم حکمة تقوی و برّ
دوحة اصلها النبوة و العلم
من الفرع و الامامة زهر
شمل الکون ظلها و حباها
مثل طوبی و ما خلامنها قطر(2)
است».
1) «مانند کودکی نباش که زرق و برق طلا و نقره تو را از رسیدن به کمال باز دارد»«حسود نباش چه بسا حسود از شدّت حسد میمیرد و در درونش آتشی از آن افروخته است»«اگر جایت تنگ شد هجرت کن، زیرا فضا وسیع است و زمین تنگ نمیشود»«هرگاه عاشق شدی خضوع و ذلّت پیشه کن که ذلّت عاشقان در محبت، مهر و صداق آنهاست»«آیا گمان میکنی که وصال به یاری به آسانی میسّر میگردد و بدون این که سرخ و سفید را درک کنی».
2) «شعر طیّبی از ستایش امامان مطهر، پاک و پاکیزه گردید و چرا این گونه نباشد»«آنان اولیای هدایت و امامان راستین و سروران و رهبران پاک سرشت و مبارک هستند»«قرشی و هاشمی و عرب هستند که شأن آنها حکمت و تقوی و نیکوکاری است»«درختی تناور که ریشه و تنه اصلی آن نبوّت و شاخههای آن علم و امامت گلهای آن است»«سایه آن تمام هستی را فرا گرفته و ابر آن مانند درخت طوبی و هیچ نقطهای ازآن خالی نمانده
و ابیات دیگری از آن چنین است:
هم هداة الانام ان ضلّ قصد
و سقاه الغمام ان عزّ قطر
و هم القصد فی الصّلاة و لولا
ذکر هم لم یکن عشاء و ظهر
قبلة العالمین فی کل دور
ولهم فی الوری ظهور و ستر
و بهم شرفت حجاز و نجد
و بهم شرفت عراق و مصر
و کفی المدح ان یقال نبی
و وحی له و سبط و صهر
و علیهم نزول انّا فتحنا
و لهم بشرت اذا جاء نصر(1)
این تمام اشعاری است که از طیّبی به دست ما رسیده است، امّا در زمینه نثر، رسالهای از او به ما رسیده است. دکتر عارف تامر آن را در ضمن کتاب - اربع رسائل اسماعیلیه - تحقیق کرده است، اکنون نگاه کوتاهی به این رساله میاندازیم.
عنوان رساله: مصطفی غالب میگوید: شمس الدّین طیّبی کتابهایی به جا گذاشته است که در فلسفه اسماعیلیه و اصول مذهب بحثی میکند، امّا این کتابها مفقود شده همانطور که سایر کتابهای داعیان اسماعیلی مفقود
1) «ایشان هدایتگران مردم هستند اگر قصد و نیّتی به گمراهی بیفتد و اگر باران نایاب شود ابر رحمت ایشان مردم را سیرآب خواهد کرد»«مقصود در نماز آنها هستند و اگر ذکر آنان نباشد ظهر و عشایی نخواهد بود»«قبله عالمیان در هر دورهای آنها هستند و در عالم دورههای ظهور و خفا دارند»«به واسطه اینان حجاز و نجد و عراق و مصر شرافت یافته است»«و در ستایش ایشان آنچه را که پیامبر فرمود و بر او وحی شده بود کافی است و ایشان نوادگان و داماد او هستند»«نزول آیه انّا فتحنا بر ایشان بوده و سوره اذا جاءَ نصراللّه به آنان بشارت میدهد».
شده است و جز یک کتاب، که دستور مولی علاءالدین است، چیزی باقی نمانده است.
به عقیده ما مصطفی غالب این عنوان را از این عبارت که در پایان رساله آمده گرفته است: «این را شمسالدین احمد بن یعقوب طیّبی از داعی جلیل القدر نصیرالدّین طوسی و او از امام علاءالدین محمّد شنیده است که سلامی از او بر ما باد».
امّا دکتر عارف تامر عنوان رساله را این گونه ذکر میکند: «الدستور و دعوة المؤمنین للحضور» و این عنوان آن گونه که میبینیم مختصری از عنوان اصلی رسالهای است که در مقدّمه آن آمده است: «این رساله دستور و دعوتی از مؤمنان برای حضور است و برای کسی که میخواهد در دعوت اسماعیلیه داخل شود و در بهشت در کنار ولدان و حور زیر شاخههای به هم پیچیده درختان باشد. و خداوند رحیم و غفور است و سلام بر کسی که از راه هدایت تبعیّت کند و از عاقبت هلاکت بترسد و از ملک علیّ اَعلی اطاعت کند و به نبوّت محمّد مصطفی و به ولایت علیّ مرتضی اقرار کند و لعنت بر هر کس که دروغ ببندد و رو برگرداند».
این رساله در 23 صفحه در قطع عادی مرتّب شده و شامل:
1- شروطی که وجود آنها در مستجیب واجب است.
2- صفات مرشد.
3- علومی که به مستجیب تلقین میشود و شیوه تلقین این علوم.
شروطی که وجود آنها در مستجیب واجب است این است که بالغ و عاقل و رشید باشد بزرگ شده و به سن بلوغ رسیده باشد.
خوش سیما و از هر نقص و آفت بدنی و خلقتی سالم باشد و در کنار اینها خوش اخلاق، متمسّک به اوامر دین و شریعت باشد، قوانین الهی را
بزرگ شمرد، با مردمان صالح و دیندار همنشین باشد و در مقابل تجربه و امتحانات خاضع باشد، همچنین از گفتار و کردار و رفتارِ ظاهر و باطن او سؤال میشود. پس زمانی که راستی و درستی او معلوم شد با ترک معاصی تجربه میشود و به ترک خواستههای جسمانی و مجاهده با جان و مال در راه عقیده و ادای احکام آن امتحان میشود.
پس از تمام این امور وقتی معلوم شد که او درخواسته خود محقّ و در رغبت خود مُجدّ و مطیع و تسلیم است. مرحله دوم یعنی مرحله تلقین اصول دعوت به شیوههای خاص آغاز میشود به طوری که اصول دعوت در حضور عدّهای از مؤمنان که لازم است تعداد آنها از یک نقیب و دو شاهد کمتر نباشد، شروع میشود. نقیب در حضور این جماعت میگوید:
«بسماللّه الرّحمن الرّحیم، ستایش خدایی که بعضی از ما را راهنمای دیگران قرار داد و از میان ما رسولانی برانگیخت و راه را برای ما آشکار ساخت و در کشف اسرار مهیّاترین چیز و محکمترین سخنان را بر روی ما گشود...
ای جماعت مؤمنان... این فلانی است... ظاهر و باطن او را شناختید و از اسرار او پرده برداشتید. او جوینده حق است و با رغبت به انوار شما، به سوی شما آمده است... پس ریسمان معنوی خود را به ریسمان او متّصل کنید و به آنچه خدا از فضلش به شما آموخته به او پاسخ گویید و از مرگ نادانی، او را زنده گردانید و حقایق این دین استوار را به او بیاموزید و به راه مستقیم ارشادش کنید...».
پیش از این که اساس عقیده به مستجیب تلقین شود، بر او لازم است تا به خدا و جمیع اسماء حسنی و صفات علیای او سوگند عظیم یاد کند و ملائکه مقرّب الهی و ارواح انبیای مرسلین و نفوس صادقان و صالحان و
بندگان عارف الهی را شاهد بگیرد به این که او به مذهب اسماعیلی راغب است و هر سرّی را که میآموزد از کسانی که به عقیده او معتقد نیستند پوشیده و مخفی دارد. پس از سوگند، بسمله و تشویق و شهادت الهی به او داده میشود به شیوهای که در بین آنها چند سجده میباشد.
در خلال این امور مستجیب یک بار آب مینوشد به جهت شادی و سرور و به یاد آدم صفیاللّه و وصیّ او شیث و یک بار شیر مینوشد به یاد نوح نجیاللّه و وصیّ اوسام و بار سوم عسل مخلوط شده در آب مینوشد به یاد ابراهیم خلیلاللّه و وصیّش اسماعیل. بار چهارم پرتو عقل و نور وصال، به جهت سرور و شادی و خوشحالی برای عیسی روحاللّه و وصیّ او شمعون... و در پایان کار، به یاد ناطق مؤیّد رسول خدا محمّد(ص) و وصیّ او علیّ علیهالسلام مینوشد و پس از آن نقیب به خوش صداترین فرد جماعت اشاره میکند و او برخاسته و با این اذان الهی، اذان میگوید:
«اللّه اکبر عن ادراک الأوهام و اللاّهویته،اللّه اکبر عن اماطة العقول بمعنویته،اللّه اکبر عن صفات العقول و النّفوس،اللّه اکبر عن التّحدید بالمعقول و المحسوس، و اشهد ان لا اله الاّاللّه الأوّل الأذل السّابق و اشهد ان لا اله الاّاللّه العالم القادر الخالق، و اشهد انّ محمّدا رسولاللّه الناطق بالتّنزیل و الدلیل الی اوضح السبیل و اشهد انّ علیّا ولیاللّه و وصیّه الناطق بحقایق التأویل، و القائم من بعده بالحق المبین، و نوراللّه المدلّ الی سواء السّبیل، حیّ علی الصّلاة صلاة المتّصلین علوم الأصول و الفروع حیّ علی الصلاة صلاة القائمین باعمال المعقول و المشروع حیّ علی الفلاح بالإستفادة من جواهر انوار التالی، حی علی الفلاح بالتوجه الی ارکان اساس بیت المعمور، حی علی خیر العمل با جابة الدعاة و اطاعة الحدود.
قد قامت الصلاة فی قلوب المؤمنین بالتقدیس و التمجید. قد قامت الصلاة فی اسرار العارفین بالتّأویل و التّوحید و حقّت کلمة العذاب علی المنکرین بالتقلید. اللّه اکبر عما یتوهّم الظالمون .اللّه اکبر عما یتوهّم الجاحدون، لا اله
الاّاللّه العلی المتعالی عن الأوهام و الظنون».
پس از این اذان عالمترین و بزرگترین آنها برخاسته و دو رکعت نماز میخواند و سپس مرحله آموزش مستجیب، شناخت موجودات، کیفیت اعتقادات و تأویل عقاید و شناخت مرتبه امام و تحقیق توحید آغاز میشود.
نمونهای از مطالب این رساله عبارت است از:
نبوّت و رسالت ظهور کلمه به حجاب است. و انتصاب راهنما و مرشد و باب، به راه حق و طریقه درست است. پیامبر، خبر دهنده از اصول و دعوتکننده به آن چیزی است که رسول دعوت کرده است و او ناطق و دعوتکننده به دو اصل سابق و اصل بعدی و دعوتکننده به فروع سه گانه و پنج گانه علوی که حامل کمالات است، میباشد و امّا صحیفه و کتاب و تبیانی که خطابات فراوان دارد، اتّصال تأییدات سابق به ناطق و هدایت او به تألیف و یاری او بر تصنیف است. و امّا ملائکه مقرب آنها نیروهای دانایی در عوالم بالا و عوالم پائین هستند... و کروبیان نیروهای مددکننده برای ناطقان جهت تألیف کتاب نازل شده و ادیان میباشند و شرایع موضوع عقول الهی برای اصلاح جسمهای زمینی است... قبر صورت جسمانی و هیکلهای مادی است و عذاب قبر تأثیر نفس است به سبب صورتهای هیولایی مخالف با طبایع که بر آن ظاهر میشود و این بر سبیل تغییر است. آمدن منکر و نکیر استیلای نیروی شهوانی و غضبی است که دعوتکننده به هلاکت است و حشر همان انحطاط نفوس در راه انقیاد و
اجبار آن به ذات و حقیقتی است که در آن است...
میزان وسیلهای است که عقل درککننده و احاطهکننده و تمیز دهندهای که مرکّب از عناصر بسیط است به کار میگیرد و صراط همان برزخ است که محل عبور نفس از عالم ادنی به عالم أَعلی است و معنای جَنّت عوالم هشتگانه است:
اول: جنّة المیراث که مرتبه انسانیت است.
دوم: جنّت عدن که مرتبه ملکیّه است.
سوم: جنّت خلد که عوالم فلکیّه است.
چهارم: جنّت عالیه که عوالم روحانی مجرّد از عوالم جسمانی است.
پنجم: جنّت فردوس که مرتبه نفسانیه است.
ششم: جنّة النّعیم که عالم علم است.
هفتم: جنّت رضوان که عالم عقل است.
هشتم: جنّة المأوی، که عالم امر است و عوالم از او نشأت گرفته و به سوی آن باز میگردند...
بازگشت به سوی خدای تعالی منتهی شدن تمام نسبتها و اضافاتِ میان عناصر بسیط و مرکبات عوالم روحانی و جسمانی و عوالم لطیفه و کثیفه است به سمت چهار عنصر حملکننده، و اشاره کلمه به مرتبه مشارالیه است با حروفاللّه که متّصل به آن امری است که آن امر عبارتست از بازگشت مرکّبات عددی یا شناخت مرتبه امام و مشاهده انوار احاطه کننده آن بر خواص و عوام و مطالعه آثار بسیط بر معانی و اجسام، و حلالی که اظهار و اعلان آن واجب و طرحی که پوشیده داشتن و اخفای آن واجب است که همان اطاعت و داخل شدن در پیمان امام زمان است و دوّمی گناه و میل به امامان گمراه و متجاوز است. امّا صلاة، ارتباط داعی به
دارالسلام به واسطه رابطه پدری او با امام زمان، و زکات رساندن حکمت به کسی که سزاوار آن است و ارشاد طالب به راه حق، و روزه خودداری از کشف حقایق و نوامیس شرعی برای غیر اهل آن، در دوران کشف است و ستر همان پوشیده داشتن امام با براهین و اختفای او به وسیله داعیانش میباشد و روز دلیل بر دوران کشف است و افطار همان ظهور امام از پس حجاب و اظهار معانی الهی و شناخت حقیقت احوال معادی است... و حج اراده همنشینی و صحبت با بزرگان امامان اهل بیت است... و احرام خارج شدن از مذهب اضداد است و تحصیل قابلیت استعداد برای توقّف در عرفات و مزدلفه آگاه شدن بر قوانین حکمت و معرفت است....
عدل ترک ناقص با وجود کامل است و احسان احاطه علمی به امام و قدرت او بر آنچه پوشیده و آشکار و متجلّی و مستور است و بخشش به ذوی القربی، محبّت رسول خدا وولایت فرزندان فاطمه بتول و ترجیح دادن هاشمیها و عقیده به امامت فاطمیهاست و ظلم، قرار دادن امامت در افرادی غیر از آل محمّد است...»
مصطفی غالب در باره او گفته است که وی از داعیان بزرگ اسماعیلی در بلاد شام بود، امّا هیچ اثر تاریخی که زمان ولادت و نشو و نمای وی را ضبط کرده باشد، یافت نشده است.
او در قریه تعنیته که در فاصله 38 کیلومتری قدموس واقع است به دنیا آمد در آن جا پرورش یافته و علوم اسماعیلیه را در مدارس قلعههای دعوت فرا گرفت. او در بین سالهای 588 هجری تا 658 هجری میزیسته
است. بدین ترتیب او معاصر با چهار تن از امامان اسماعیلی بوده که عبارتند از: جلالالدّین حسن، علاء الدین محمّد و رکن الدین خورشاه و شمسالدّین محمّد(1). او مراتب دعوت را به تدریج گذرانید تا به پیشوایی رسید که در این شعرش بدان اشاره کرده است:
حسن انالی رتبة معروفة
بین الحدود مقدم و ملاوم
و انا المعدل لا ازال معدلاً
نفسی و اخوانی فهن عزائم
او در قریه تعنیته درگذشت و دفن شد و به نظر میرسد که در طول حیاتش از آن خارج نشد از آثار او قصیده مشهور به - الفیه معدل - است و امّا در آثار غیر منظوم او دو رساله باقی گذاشته که اوّلی با عنوان رسالة الناطقه ذات العلوم الغامقه و دومی با عنوان رسالة المبداء و المعاد میباشند. این دو رساله را دکتر مصطفی غالب تحت عنوان رسالتان اسماعیلیّتان تحقیق و نشر ساخته است و لیکن دسترسی به آنها برای ما میسّر نشد...
حیات دولتها همانند زندگانی انسانهاست و در دورههایی سپری میشود. دوره تولّد و پیدایش، سپس دوره نیرومندی و شکوفایی و سرانجام دوره سستی و نابودی.
از اینرو جدّا طبیعی به نظر میرسد که پس از دوره شکوفایی که شیعیان در بلاد شام و نواحی ساحلی غربی بدان رسیدند دوران اُفُول و ورشکستگی آنها فرا رسد. دوران افول در سال 502 ه / 1109 م با پایان
1) مصطفی غالب، أعلام الإسماعیلیه، ص 307؛ عارف تامر، اربع رسائل اسماعیلیه، ص 49.
یافتن امارت آل عمار در طرابلس و جبله آغاز و در سال 670 ه / 1272 ه با غروب خورشید حیات شمس الدوله اسماعیلی در مصیاف به پایان رسید. یعنی این دوران 163 سال را در بر گرفت.
امّا آنچه لازم به ذکر است این است که با افول ستاره بخت شیعیان به عنوان حکومتهای مستقلّ وجود شیعه در این نواحی همانند یک مذهب نابود نشد، نهایت امر این که شمار شیعیان به واسطه فشارهایی که بر آنها وارد میشد و حملات پاکسازی که در تمام بلاد شام بر علیه آنها صورت میگرفت، بسیار کاهش یافت.
چنان که معلوم است کلیّه حکومتهایی که در پی کاهش سایه دولت
عبّاسیان در بلاد شام به حکومت رسیدند نظیر سلجوقیان، زنگیان، ایوبیان، ممالیک و عثمانیها، سنّی بودند و دشمنی شدیدی با شیعیان داشتند و این حکومتها پس از نابود کردن شیعیان در مصر، به ریشهکنی کلیّه آثار شیعیان در بلاد شام اقدام کردند. بدین ترتیب دشمنی با شیعیان در نواحی شام در زمان نورالدّین زنگی به صورت علنی درآمد. وی در سال 543 هجری اذان را تغییر داد و مؤذّنها را از گفتن جمله «حیّ علی خیرالعمل» باز داشت و به فقها گفت هر کس اذان شرعی را نگوید او را از بالای مناره با سر به پائین بیاندازید(1). این امر بر اسماعیلیان و شیعه سخت آمد، و سینههایشان به تنگ آمده و شورش و قیام کردند، امّا به واسطه ترس از کشته شدن آرام گرفتند(2).
زمانی که صلاحالدّین ایّوبی و جانشینان او روی کار آمدند و سپس
ممالیک در پی آنها به حکومت رسیدند در ریشهکنی کلیّه آثار شیعیان
زیادهروی و مبالغه کردند. ممالیک در نبرد با مذاهب اسلامی غیر سنّی، سختگیرتر از دیگران بودند. ملک ظاهر بیبرس در سال 665 ه / 1267 م به پیروی از مذاهب چهارگانه سنّی و تحریم سایر مذاهب فرمان داد. او به این امر اکتفا نکرد، بلکه دستور داد که هیچ قاضی و شخصی، مادامی که مقلّد یکی از این مذاهب نیست به قضاوت گمارده نشود و شهادتش پذیرفته نشود و برای امور خطابه و امامت و تدریس تعیین نشود(1).
مردم هرگاه میخواستند به شخصی که درباره او توطئه چیده بودند،
نیرنگ بزنند او را متّهم به تشیع میکردند. بدین ترتیب املاک او مصادره میشد و انواع کیفرها و اهانتها بر او وارد میشد تا این که اظهار توبه از تشیّع و رفض کند(2).
فاصله سالهای 543 ه تا 922 ه دوران مصیبتهایی بود که پیدرپی بر شیعیان وارد میشد. خونهای بسیاری از آنها از روی ظلم و دشمنی و به واسطه فتواهایی که برخاسته از جهل و تعصّب بود ریخته شد. در سال 705 ه / 1335 م فقیه دیوانه و احمق ابن تیمیه به قتل شیعیان و دیگر طوائف شیعی فتوا داد و در فتوایش چنین اعلام کرد:
«جهاد با آنها و اقامه حدود بر آنها از بزرگترین طاعات و مهمّترین واجبات است و از جهاد با مشرکان و اهل کتابی که با مسلمانان میجنگند افضل است. زیرا که جهاد با اینها محافظت از سرزمینهای اسلامی است
که فتح شده است»(1). این فتوای شوم ابن تیمیّه، پس از کشتاری بود که جمالالدین اقوش الأفرم در هجوم به کوهستان ظنیین برپا کرده بود، ظنیینکوهستانی است که از سمت شرق مشرف بر طرابلس است. این حمله در تاریخ به حمله کسروانیه معروف است که در روزهای دوم محرم تا چهاردهم صفر سال 705 ه روی داد. ابن وردی در باره آن در تاریخ خود گفته است:
«در این سال لشکریان شام به کوهستان ظنیین هجوم برده از اسبها
پیاده شده و از هر طرف به این کوهها بالا رفتند و تمام پیروان نُصیریّه و ظَنیّه را که در آن جا بودند کشته و اسیر کردند و کسی که به این امر فتوا داد ابن تیمیّه بود که خودش همراه لشکر آمده بود»(2).
پیش از این حمله مسؤولان نیابت دمشق برای متّحد شدن با جبلیه که همان اهل جُرَد و کسروان بودند تلاش کردند... از این رو شیخ تقی الدّین ابن تیمیّه و امیر بهاءالدّین قراقوش را در ذی حجّه سال 704 هجری به نزد آنها فرستادند و آنها را به فرمانبرداری دعوت کردند. این فرستادگان پس از مأموریّت شریف زینالدین بن عدنان رسیدند مأموریّتی که ناموفق بود و منجر به آغاز حملات نظامی شد. حرکت لشکریان به سمت کوههای کسروان آن طور که یونینی میگوید گروه گروه و طلایه طلایه، پیاده و سواره، از روز دوم محرم 705 هجری آغاز شد سپس نائب السلطنه امیر جمالالدّین اقوش الأخرم با گروه خطشکنها که شامل زرادخانه،
سنگاندازها و نقبزنها بودند، در پی آنها آمد. تعداد حملهکنندگان
پنجاههزار نفر بود و نائبالسّلطنه مراقب بود تا هیچ کسی که شرکت او در جنگ ممکن بود، تخلّف نکند. از جمله اعلام کرده بود که کیفر متخلّفان، به دار آویخته شدن است.
حدود یک ماه و نیم پس از آغاز حمله، در 14 صفر 705 ه نائب السلطنه و لشکریان با پیروزی، کوهستان کسروان را به قصد دمشق ترک گفتند. پس از این که کوهستان را غارت کرده بناهای آن را ویران و تاکستانهای آن را قطع کرده بودند(1). امّا سلطان ناصر بن قلاوون به جهت وحشیانه بودن این کشتار توجیهی برای این کار خود میخواست لذا ابن تیمیه برای توجیه کار او چنین نوشت:
«زمانی که مغولان به سرزمینهای اسلامی آمدند و آن فساد بیحساب
را نسبت به مسلمانان مرتکب شدند و به نزد مردم قبرس فرستادند و برخی از سواحل آن را تصرّف کردند و پرچم صلیب را حمل کردند و از اسب مسلمانان و سلاح و اسرای ایشان مقدار بیحسابی را که فقط خدا میداند به قبرس بردند و در ساحل آن بیست روز بازار بر پا کردند و در آن، مسلمانان و اسبها و سلاح آنها را به قبرسیان فروختند و آنها به آمدن مغولان خوشحال شدند.
زمانی که لشکریان اسلام از دیار مصر خارج شدند، ضعف و سستی در میان آنها - مغولان - ظاهر شد که مردم آن را میدانند و زمانی که خداوند نصرت عظیم خود را به هنگام ورود سلطان، نصیب اسلام کرد، این امر برای آنها شبیه به عزا بود...
همه این امور و بلکه اموری عظیمتر از اینها در نزد این طائفه، بسبب
1) دکتر محمّد عیسی حماده، مجلة الباحث، شماره 8 تموز / آب 1981، ص 42.
خروج چنگیزخان به سوی بلاد اسلامی بود و در استیلای هولاکو بر
بغداد و آمدن او به حلب و غارت صالحیّه و انواع دیگر دشمنیهای او با اسلام و اهل آن بود. همسایگان آنها چه از زمین داران و یا دیگران در اموری واقع بودند که شرّ آن بازداشته نمیشد. هر شب عدهای از این طائه پائین میآمدند و فساد بی حد و حصری را که فقط خدا میداند مرتکب میشدند، راهزنی میکردند و با زشتترین رفتارها بر ساکنان روستا ظلم مینمودند، با مسلمانان صالح درگیر شده یا آنها را میکشتند و یا به دار میکشیدند و عدّه کمی از آنها با حیله فرار میکردند... همه علما، بر قطع درختان و خراب کردن آبادیها در صورت نیاز و لزوم اتفاق دارند، امّا این کار اولی به قتل نفس نیست چرا که این قوم همگی، از آن اماکنی که در آنها مخفی شدهاند خارج نمیشوند و از پناهگاهشان در کوهها ناامید نمیشوند مگر زمانی که این درختان قطع شوند و گر نه در آن جا پنهان میشوند به طوری که آگاهی به آنها ممکن نیست»(1)
الی الفتح العثمانی، ص 230.
.و همانگونه که جمال الدین اقوش الأفرم شیعیان کوه ضنیه را بنا به فتوای ابن تیمیّه به قتل رسانید، سلطان سلیم عثمانی هم شیعیان کوهستان لاذقیه و نواحی دیگر را در سال 922 ه 1516 م، بنا به فتوایی مشابه که شیخ نوح دمشقی صادر کرد به قتل رسانید. در این فتوا آمده بود:
«بدان - خدا تو را سعادتمند گرداند - این کافران و عصیانگران فاجر، بین اصناف کفر وعصیان و فساد و انواع فسق و زندقه و الحاد جمع کردهاند و هر کس که در کفر و الحاد آنها و وجوب نبرد با آنها و جواز کشتنشان
1) محمّد، ابو زهره، ابن تیمیّه، ص 45؛ مراجعه کنید: محمد علی مکی، لبنان من الفتح العربی
توقّف کند همانند آنها کافر است...
و علّت وجوب جنگ و جواز کشتن آنها: عصیان و کفر هر دو است امّا
عصیان، به دلیل این که آنها از طاعت امام - که خداوند ملک او را تا روز قیامت پایدار بدارد - خارج شدهاند... و امّا کفر آنها از چند وجه است یکی این که دین را سبک میشمرند و شرع مبین را مسخره میکنند... به علما و ادبا اهانت میکنند... و محرّمات را حلال میشمردند... خلافت شیخین را انکار میکنند پس کشتن این اشرار چه توبه کنند یا نکنند واجب است...»(1).
این کشتارها که به حدّ قتلعامهای گسترده رسیده بود شیعیان را به کلّی متلاشی و پراکنده ساخت و بسیاری از آنها را ناچار به گردن نهادن به مذاهب اهل سنّت کرد تا جان خود را حفظ کنند و این اقدام عملی ذلّتبار شمرده میشد و این شیعیان که این ذلّت را پذیرفته بودند، در نواحی ساحلی به لقب «ساحلنشینان سنّیزده» توصیف میشدند(2).
امّا آنان که بر مذهب خود باقی ماندند اقامه شعائر دینی بر آنها حرام شد و در گوشه و کنار این بلاد پراکنده شدند پس از ریشه کنی مذهب تشیّع در بلاد شام، تشیّع بار دیگر، در حلب به دست امام بزرگ سید ابراهیم محمّد ممدوح که از اولاد اسحق مؤتمن بود، ظهور کرد. همانگونه که ابن حنبلی که در بین سالهای 908 ه تا 971 ه میزیسته گفته است:
«پدرم به من گفت مردم حلب همگی سنی و حنفی مذهب بودند و مذهبی غیر از آن را نمیشناختند تا این که شخصی از عراق به حلب آمد و
تشیع و مذهب شافعی در میان آنها آشکار شد، زیرا آنها مذهب او را پوشیده میداشتند. این شخص امام بزرگ سید ابو ابراهیم محمد ممدوح از اولاد اسحق مؤتمن بود»(1).
با این حال مذهب تشیع بار دیگر پس از ریشهکن شدن آن، پدیدار شد امّا به آن قوت و نیرویی که در دورانهای گذشته دارا بود، باز نگشت و آن شکوفایی سابقش تجدید نشد.
در فاصله سالهای 1864 تا 1942 میلادی تغییرات بنیادی، بزرگ و
مهمّی در بلاد شام روی داد. رژیم این بلاد و حدود سواحل آن به گونهای وحدت استقلالی دست یافت. این تغییرات ارتباط نزدیکی با موضوع بحث ما دارد.
این امر معلوم است که سرزمین شام در اوایل فتح عثمانیان به چهار
ایالت بزرگ تقسیم میشد:
ایالت دمشق که شامل استانهای دمشق، قدس، غزه، صفد، نابلس، عجلون، لجون، بقاع، عکا، تدمر، صیدا، بیروت، کرک و شوبک بود و ایالت طرابلس که شامل استانهای طرابلس، حماة، حمص، سلمیه و جبله بود(2). و ایالت حلب که حلب، ادنه، اکرادکیس، البیره (بیره جک)، عزیز، معرة النعمان و ترکمان حلب را در بر داشت.
سپس این ایالتها، چهار ولایت شدند: ولایت حلب، ولایت سوریه،
ولایت طرابلس، ولایت صیدا که از ولایت سوریه جدا شده بود. پس از صدور قانون جدید ولایات در سال 1864 ه ولایت بزرگی که همان ولایت سوریه است به وجود آمد که هشت شهرستان یا استانداری را دربر میگرفت: شام، بیرون، طرابلس، لاذقیه، عکا، حما، بلقا و حوران(1).
به دنبال این ترتیبات جدید در سوریه کمیسیونی از مأموران رده بالا برای ترتیب ایالتها و شهرستانها تشکیل شد. حمدی بیک که در آن زمان قائممقام طرابلس بود، برای گسترش حدود حکومتش، در برخی از اعضای کمیسیون نفوذ کرد و آنها استان لاذقیه را الغا کرده و آن را به چهار شهرستان مستقل یعنی شهرستانهای: لاذقیه، صهیون، جبله و مرقب تقسیم کردند و مرجع هر یک از این شهرستانها به طرابلس، مقر استانداری آن بود.
در سال 1879 م حکومت عثمانی مدحت پاشا را به عنوان والی ولایت سوریه تعیین کرد. مسیوکارل بجوزوسکی، وکیل کنسول دولت اسپانیا در لاذقیه که دوست او بود، در ولایت طونا و ولایت بغداد، توجّه و نظر وی را جلب کرده بود از این رو زمانی که از تعیین مدحت پاشا به عنوان والی ولایت سوریه آگاه شد تصمیم گرفت که به دمشق سفر کند تا به مناسبت این منصب جدید به او سلام داده و تهنیت بگوید.
اندکی پیش از سفر او، الیاس صوایا و ابراهیم حکیم و الیاس صالح که از بزرگان و اعیان لاذقیه بودند و از دوستی صمیمانه وی با مدحت پاشا آگاه بودند از وی خواستند تا در باره وضعیّت دو شهرستان لاذقیه و جبله با مدحت پاشا صحبت کند و عریضهای که حاوی تقاضاهای مردم لاذقیه
1) دکتر اسد رستم، ابنان فی عهد المتصرفیّه، ص 88 و 213.
بود بدو سپردند تا آن را به مدحت پاشا برساند، این عریضه حاوی مطالب زیر بود:
1- بازگرداندن استان لاذقیه به اصل آن.
2- تشکیل استانداریهایی برای این 3 یا 4 استان که برای هر یک
مرکزی در موقعیت مناسب قرار دهد.
3- بازگردان لاذقیه به مرکزیت استان به جهت موقعیّت آن که در وسط واقع بود و اهمیّت بالایی در این خط داشت.
مدحت پاشا نسبت به این امور اهتمام به خرج داد و سپس در زمان
دیدارش از طرابلس در همین سال، که به سوریه نیز سفر کرد، و شخصا به وضعیّت استان طرابلس و گستردگی آن آگاه شد به درستی مطالبی که به او رسانده بودند قانع شد و در این زمینه نامهای به باب عالی فرستاد.
در اوایل ماه حزیران سال 1879 ه فرمان والایی از صدارت عظمی
رسید که تصمیم دربار را نسبت به تغییر لاذقیه به حاکمنشین اعلام میداشت. مدحت پاشا در روز پنجشنبه مطابق با 9 آب 1879 م به لاذقیه آمد تا خودش به تشکیل این حاکمنشین بپردازد، او این استانداری را متشکل از 3 شهرستان ساخت:
شهرستان صهیون که از نواحی صهیون، جبل اکراد، بیت الشلف و مهالیه تشکیل و مرکز آن قریه بانبا بود.
شهرستان جبله که از نواحی قرداحه، بنی علی، بسمت قبله و روستاهای اوقاف و شمسیه به مرکزیت قصبه جبله تشکیل میشد.
شهرستان مرقب از نواحی مرقب، زمرین، جرد العلیقه، قدموس، ضهر غربی و خوابی به مرکزیت قلعه مرقب تشکیل شد. و قدموس به صورت واحدی تابع شهرستان مرقب باقی ماند.
از این زمان، منطقه لاذقیه از فرمانداری نهایی طرابلس جدا شد و به تابعیّت آن در نیامد. آن طور که در گذشته بود پس از نزدیک به 9 سال یعنی در سال 1888 م باب عالی ولایت بیروت را ولایت مستقلی از ولایت سوریه اعلام کرد که تحت نظر وزیر کشور عثمانی بود و به وسیله دو کارگذار (کارمند) شهری و لشکری اداره میشد و شامل شهرهای: بیروت، عکا، طرابلس، لاذقیه، و نابلس بود(1).
بدین ترتیب از سال 1888 م نواحی شام به 3 ولایت تجزیه شد: ولایت حلب، ولایت سوریه ولایت بیروت، ولایت بیروت شامل:
استان بیروت و شهرستانهای آن صیدا، بیروت، صور و مرجعیون بود.
استان طرابلس شام که شهرستانهای آن طرابلس شام، عکا، صافتیا و حصن الاکراد بود.
استان لاذقیه که شهرستانهای آن عکا، صفد، طبریا، ناصره و حیفا بود.
استان بلقا (نابلس) با شهرستانهای: بلقا (نابلس)، بنی صعب، جنین و جماعین.
استان قدس شریف با شهرستانهای: قدس شریف، خلیل الرحمن، غزه و یافا.
استان جبل لبنان با شهرستانهای: بترون، جزین، کسروان، شوف، متن
و کوره(2).
ولی مهمترین تغییراتی که در بلاد شام و نواحی ساحلی آن صورت گرفت به دنبال جنگ جهانی اول (1914-1918) پدید آمد. هنگامی که
متفقین، انگلستان و فرانسه، به تکهتکه کردن پیکره شام به بدترین صورت پرداختند ابتدا در تاریخ 31 آب 1920 دولت بزرگ لبنان را از آن جدا کردند که حدود آن به ترتیب زیر بود(1):
حدّ شمالی: خطی که از مصبّ رودخانه بزرگ در امتداد رودخانه تا محل تلاقی در وادی خالد بر روی پل قمر کشیده میشد.
حدّ شرقی: خطی که وادی خالد را از اورنط (نهر عاصی) جدا میکند و از قریههای مزرعه ارسانه، حابت و عبیح و فیصل میگذرد و به بالادست قریههای بریففا و مطریه میرسد(2). این خط در امتداد حد شهرستان بعلبک شمالی کشیده شده از سمت شمال غربی به جنوب شرقی، سپس حدود شهرستانهای بعلبک، حاصبیا و لاشیای شرقی را دربر میگیرد.
حد جنوبی: مرزهای فلسطین بود چنان که در توافقات بینالمللی مقرّر شد.
حد غربی: دریای مدیترانه.
و بقیّه نواحی شام را به دولتهای کوچک تقسیم کردند: دولت دمشق،
دولت حلب، حکومت جبل (روز)، حکومت علویان، و استان اسکندرون با استقلال اداری و مالی قرار داده شد و این مقدمهای برای جداسازی آن از سوریه بود.
حکومت علویان [شیعیان] از نواحی زیر تشکیل شده بود(3):
1- اراضی استان لاذقیه به جز پل شغور. و دو واحد بوجاق و بایر در شهرستان لاذقیه و واحد کنبا در شهرستان صهیون قرار داشت.
2- اراضی استان طرابلس به جز زمینهایی که به لبنان بزرگ ملحق شد و در توافقنامه 318 صادره در 31 آب 1920 قید شده بود.
3- اراضی شهرستان مصیاف (عمرانیه) که در توافقنامه شماره 317
مورخ 31 آب 1920 به استان لاذقیه ملحق شد.
امّا حدود این دولت کوچک به ترتیب زیر بود(1):
در شمال: محدوده واحدهای اداری بوجاق، بایر و کنبای جنوبی.
در شرق: محدوده شهرستان جسرالشغور جنوبی غربی با محدود شهرستان.
در جنوب: محدوده لبنان بزرگ شمالی و شمال شرقی.
در غرب: دریای مدیترانه.
پس از امضای معاهده میان سوریه و فرانسه در نهم ایلول 1936 ه ، حکومت علویان به عنوان یکی از استانهای دولت سوریه محسوب میشد که در تحت امر دولت سوریه از نظام خاص اداری و مالی بهرهمند بود(2). امّا فرانسه به زودی از قرار معاهده بازگشت و دوباره به جداسازی منطقه لاذقیه از سوریه اقدام کرد که این امر از ساعت 12 روز دهم شباط 1939 م دارای اعتبار شد و لاذقیه را به صورت حکومتی مستقل درآورد(3).
بعد از کشمکشهای طولانی میان فرانسه و سوریه و تحت فشار
رویدادهای سیاسی در ناحیه ساحل و درخواستهای انجمنهای ملی و
مردم منطقه و مکاتبات آنها با مسؤولان دولت فرانسه در پاریس و بیروت و دمشق و با انجمنها و سازمانهای دولتی که خواستار بازگشت به وطن مادری بودند، انضمام منطقه لاذقیه به سوریه در روز سهشنبه 20 کانون اول 1942 م اعلام و به این مناسبت جشن ملّی برپا شد(1). در این جشن رئیس جمهور سخنان زیر را ایراد کرد:
«هموطنان عزیز:
این لحظه مبارکی است که دو دوره را به هم پیوند و دو سرزمین را یکی میکند. این لحظه از آن یک فرد و یا یک منطقه نیست بلکه از آن تمامی وطن است که در آن قلبش میتپد و محبتش لبریز میشود و نشئه سرور و پیروزی در رگهایش جریان مییابد. اینک دو فرزند عزیز به سوی وطن باز گشتند و دو مروارید گرانبها در گردنبند او آویخته شدند.
آری امروز روز وطن است، روز وحدت است، این همان روزی است که باید، با نهایت شادی و افتخار بازگشت استان علویان و جبل دروز به اتحاد سوریه، اعلام شود. امروز شروط وحدتی که قرارداد 1936 حرف به حرف بدان اقرار کرده بود تحقّق یافت ولی اینک سیاست آگاهانهای از این شروط نوشته شده پشتیبانی میکند که از آثار آن همین جشنهایی است که در هر نقطهای برپا شده است و از وثاقت و طمأنینهای برخوردار است که حدّی برای آن نیست. و امّا این تجمّع مبارک که باعث افتخار دوران جدید است بزرگترین ضمانت برای بقای وحدت و سلامت مسأله وطنپرستی است».
1) توافقنامه شماره 22 ل. ر، تاریخ 18 شباط 1939.
از این تاریخ یعنی از 20 کانون اوّل 1942 م منطقه لاذقیه یکی از استانهای جمهوری سوریه گردید. پارهای از نتایج حاصل از تغییرات پدید آمده بین سالهای 1920-1942 به شرح زیر است:
1- در نهایت نام سرزمین شام از بین رفت.
2- به جای سرزمین شام چند دولت به وجود آمد: جمهوری سوریه، جمهوری لبنان، مملکت اردن هاشمی و حکومت فلسطین.
3- استان اسکندرون از بلاد شام برچیده و در 23 حزیران 1939 به
ترکیه منضم شد.
4- حدود سواحل شام که اینک سواحل سوریه نامیده میشود به نحو
زیادی کاهش یافت و حدود آن از بدروسیه در شمال تا عریضه در جنوب امتداد داشت یعنی شامل دو استان لاذقیه و طرطوس با حدود اداری کنونی آنها، میشد.
این وضعیّت جدید، خودش را بر ما تحمیل کرد و ما را وا داشت تا
بحث خود را در این کتاب با آن مطابق ساخته، و آن را نسبت به دوران تجدید حیات و دوره فعلی، محدود به شیعیان سواحل سوریه با توجّه به حدود جغرافیایی کنونی آن قرار دهیم به جهت اختلافاتی که در وضعیّت سیاسی و جغرافیایی آن بین گذشته و حال وجود دارد.
اوّلین نکتهای که بیان آن لازم است: نامی که بر شیعیان در سواحل
سوریه و جبال لاذقیه اطلاق میشود همان عنوان - علویان - است بدون این که میان آنها و سایر فرقههای باطنیهای که در این نقاط ساکن بودهاند و این نام را برای خود انتخاب میکردهاند، تمایزی به وجود آید. و علّت آن به دو امر باز میگردد:
نخست: چنان که گفتیم شیعیان در بعضی دورهها به علویان معروف و
شناخته میشدند. و این علویان در نوشتههای خود میگویند که
نامگذاری به شیعی و علوی به یک مدلول و یک طائفه که همان طائفه جعفری امامی اثنیعشری است اشاره دارد(1).
دوم: پس از حمله کسروانیه، باقیمانده شیعیان که از کشتارگاه نجات یافته بودند به شمال، سمت لاذقیه و انطاکیه مهاجرت کردند و در کوهستانهای آن محدود شده و با باطنیان که در این مناطق سکنی داشتند مخلوط شده و نام آنها را بر خود گذاشتند. استاد محمّد مجذوب در مقاله «السّنة والشیعه» از این رویداد خبر داده و میگوید:
«در این جا مجالی هست برای پرداختن به انحرافات محسوسی که در
راه آشکار کردن مسیر مربوط به تفکر اسلامی در میان برخی از جماعت این کوهستان وجود دارد و چارهای از اعتراف به آنها نیست، و این امر به واسطه اموری است که به این عقیده چسبیده است یا در اثر جهل و نادانی و یا در اثر برخی افکار فلسفی غربی که منجر به این شده است که اندیشه تجسیم و تحول که داخل در حقیقت اسلام شده را از عقاید باطنیه تلقی کنیم... جز این که این امر ظلم محض است که تمامی عناصر و طوایف جبل را با این تهمت، مشرک بدانیم و میان اصحاب این عقیده و دیگران تمایزی قایل نشویم»(2).
آنچه در گفتگوی ما در باره علویان در این جا مورد نظر ماست همان طایفه اندکی هستند که از غلوّ بدورند و در هر مناسبتی تمسّک خویش به مذهب اهل بیت علیهمالسلام را در کتابها واشعار و مواقف دینی خود،
اعلام میکنند.
شیعیان کوهستان لاذقیه و دیگر علویان، در طول حکومت عثمانیان که چهار قرن به طول کشید به شدّت تحت ظلم و فشار بودند و از سپردن مسؤولیّتهای حکومتی به آنها جلوگیری میشد حتی کوچکترین مسؤولیتی که به دانش و کتابت نیاز نداشت. همواره شیعیان در معرض تحقیر دولتمردان و پیشوایان شهرها بودند و هرگاه یکی از این شیعیان به شهری وارد میشد به او اجازه ورود به مسجدها و مسجد جامع را نمیدادند.
آنها عموما از دانش و آزادی و کرامت انسانی محروم بودند(1). و این امر باعث شده بود که آنها در انزوای کامل زندگی کنند و کاملاً از پیشرفتها و تطوّرات علم و دانش به دور باشند. این انزوا زمانی بسیار طولانی ادامه یافت و سپس نشانههای بیداری ابتدا در منطقه جنوبی، یعنی منطقه طرطوس و به طور خاص در قریههای بیتالحاج، بیتالشیخ یونس و تلة الطلیعی و ضهربشیر نمودار شد.
شیخ عبدالرحمن الخیر علّتهای نهضت در جنوب را به علل اجتماعی باز میگرداند که مهمترین آنها این بود که قسمت جنوبی بیش از قسمت شمالی در معرض تماس و مواجهه با شهرهای مجاور و حکومت وقت بود و علّت این امر این بود که مرکز دولتی در شهرستان صافیتا در الدریکیش یعنی در قلب نواحی جنوبی واقع بود که ساکنان آن مسلمانان علوی [شیعی] یعنی از جنس اکثریّت قریب به اتفاق ساکنان این شهرستان بودند، بدین ترتیب فرزندان روستاهای صافیتا وقتی در مرکز حکومت
1) یوسف الحکیم، سوریه و العهد العثمانی، المطبعة الکاثولیکیه، بیروت، 1966، ص 70.
حاضر میشدند کرامت شخصیتی خود را به خطر نمیانداختند.
امّا قسمت شمالی همانند ایام گذشته در انزوای کامل خود از شهرهای
مجاور و حکومت به سر میبرد زیرا مرکز قدرت در کلیه این نواحی در شهرهای ساحلی بود به غیر از مرکز صهیون - بابنا.
از این رو، فرزندان روستا، هنگامی که بنا به مصالحی ناچار میشدند
به مراکز حکومت بروند، کرامت شخصی و مذهبی آنها در معرض اهانت قرار میگرفت.
این امر یکی از علل برپایی این نهضت بود ولی مهمترین آنها نبود،
بلکه مهمترین این علل نزدیکی منطقه جنوبی به طرابلس یعنی مرکز استان و روابط عمیقی بود که منطقه جنوبی را به طرابلس مرتبط میساخت و طرابلس در طول تاریخ مرکز مهمّ فرهنگ و تمدّنی با مراکز و مدارس فرهنگی بود و از سوی دیگر در آن مدارسی بود که فرستادگان خارجی در صافیتا تأسیس کرده بودند و استادان این مدرسهها و در رأس آنها دکتر یعقوب صروف و خواجه حناسعاده بودند.
این علّتها جمع گشته و در آتش این نهضت دمیده و آن را شعلهور
میساخت.
امّا در شمال در منطقه لاذقیه، نهضتی که این منطقه با آن آشنا شد مرهون ضیاء بیگ والی لاذقیه بود که در بین سالهای 1885 تا 1892 م امارت داشت که امارتش به واسطه استبداد همراه با تدبیر و عدم تعصّب و عطوفت با علویان متمایز بود. این والی آن ظلم و کوتاهیی را که بر علویان روا داشته شده بود و آن عدم مساواتی را که میان آنها و بقیّه ساکنان منطقه لاذقیه وجود داشت، از میان برد او به سلطان عبدالحمید، که در کودکی
حق خدمتگذاری را بر گردنش داشت، نامه نوشت که این اقوام، با توجه به ظلم و استبدادی که از جانب هموطنانشان و حکومت دیدهاند احساسات و عواطفشان به دولت ایران که شیعه مذهب است متمایل گشته است، پس اگر آزادی و کرامتشان تضمین شود دعوت به سنّت اسلام را پذیرا میشوند. سلطان با این پیشنهاد او موافقت کرد و بازگرداندن روستاهای گرفته شده از علویان را به آنها آغاز کرد و شیوخ و موجّهین آنها را در پُستهای نمایندگی همانند عضویت شوراهای اداری و محاکم به کار گمارد و همینطور برخی از افراد بیسواد آنها را در ژاندارمری گمارد و در هر روستای بزرگی برای آنها مدرسه و مسجد احداث کرد. بدین ترتیب اطمینان به زندگی بر آنها سایه افکند. امّا اعیان شهر از اقدامات ضیاء بیک و توجه و اهتمام او به علویان و وضعیت آنها و بازگرداندن روستاهای غصب شدهشان به آنها و یاری آنها در پیشرفتهای علمی و تکامل، خرسند نبودند، لذا به والی بیروت نامه نوشته و او را به استبداد در اداره ولایت متهم ساخته و خواستار انتقال او به نقطه دیگری شدند. والی بیروت این شکایت را به وزارت کشور ارجاع داد ولی زمانی که وزراء پیشنهاد وزیر کشور در باره انتقال ضیاء بیک را به عرض سلطان عبدالحمید رساندند، او جواب داد: شما همه چیز را در باره حکومت میدانید و من شما را بر اعمالتان باقی گذاشتهام. پس در بین این والیان فقط این ضیاء من را رها کنید، آنها نیز تسلیم امر او شدند(1).
بدبختانه ضیابک پس از مدّت کوتاهی از تصدّی استانداری لاذقیه، در سال 1892 ه درگذشت و وفات او خسارت بزرگی جبرانناپذیر، و ضربه
1) یوسف الحکیم، سوریه و العهد العثمانی، ص 89.
کوبندهای برای این نهضت در منطقه لاذقیه بود زیرا والیانی که بعد از او آمدند شیوه گذشتگان را از سر گرفتند امری که دوباره علویان را به انزوا و کنارهگیری باز گرداند.
شایان ذکر است نهضتی که منطقه سواحل سوریه با آن آشنا شد در دو جهت حرکت کرد: دینی و ادبی.
ابتدا باید بگوییم که این امر نتیجه زندگی در عزلت و انزوا در کوهها و دوری بیش از پیش از همه مراکز علم و تمدّن است. علویان در وضعیّتی کاملاً عقب مانده به سر میبردند که به خرافات و اعتقادات انحرافی اجازه میداد تا در عقلهای بسیاری از آنها لانه کند، گذشته از این که سبک شمردن شعایر اسلامی نیز رایج بود. از این رو رهبران نهضت و بزرگان مشایخ آنها را میبینیم که تلاش خود را صرف کردند تا این اقوام را از پرتگاه جهل و بازگشت به آن، نجات دهند و به سوی راه استوار و سرچشمههای زلال ببرند، کوششها و فعالیّتهای آنها پیرامون امور زیر دور میزد:
اوّلین مسجدی که ساخته شد با همت و تلاش مرحوم شیخ عبدالعال معروف به حاج مُعلاّ بود. این شیخ در سال 1254 ه / 1846 م برای ادای فریضه حجّ به بیت الحرام سفر کرد و در بازگشت به مصر رفته و اجازه ساخت مسجدی در روستایش یعنی روستای بیتالحاج از توابع طرطوس
را گرفت و مدت بیست سال به امامت در آن مسجد پرداخت(1).
شیخ غانم یاسین و شیخ عبدالحمید افندی نیز با اقتدا به شیخ عبدالعال
نسبت به ساخت مسجد جامعی در روستای بیت الشیخ یونس - در صافیتا - اقدام کردند امّا آن را تمام نکردند، بلکه شیخ یاسین یونس و شیخ سلیم غانم در سال 1286 ه / 1879 م آن را به پایان رسانیدند. سپس مسجد سوم، مسجد خضر در روستای تلة الطلیعی در صافیتا و چهارمین مسجد در روستای ظهر بشیر - در صافیتا - و پنجمی در روستای شیخ بدر - از توابع طرطوس - پدید آمدند.
در این مساجد نمازهای عید و جمعه و در اغلب اوقات نمازهای یومیه
اقامه میشد. این در منطقه جنوبی بود، امّا در منطقه شمالی، ضیاء بک، والی لاذقیه، مساجدی را در روستاهای بزرگ احداث کرده بود.
این امور به سبب جهل و انزوای در کوهستان به صورت شعایر دینی
درآمده بود، از آن جمله مثلاً پنهان دشتن اقامه نماز و کاسبی کردن از راه گدایی تحت عنوان زکات و امور دیگر...
نشر علم و بر پایی سنّت شریف نبوی و مواظبت در برپایی نمازها در وقت خود و روزه ماه رمضان و حج. در این زمینه حاج معلاّ، شیخ غانم یاسین، شیخ عبدالحمید افندی، شیخ یونس یاسین، شیخ عبّاس جابر،
1) مجلة النهضه، شماره 4 آذار 1938.
شیخ ابراهیم مرهج شیخ عمران زاوی، شیخ عبداللّه خیر، شیخ محمّد
سلمان المزارع و دیگران شهرت بسیاری داشتند.
اعمال و رفتار این پیشگامان باعث افتخار نسلهای بعدی بود و نمونهای
گشت که به دنبال آن حرکت کردند. و از اموری که با قلم افتخارآمیز، برای این پیشگامان ثبت شده این است که آنها بسیاری از جوانان روشنفکر را به تحرّک وا داشته و آنها را به خروج از حالت خمودگی و سکوت وا داشتند به طوری که به ما اجازه میدهد تا برای اوّلین بار در تاریخ این منطقه صدای کسی را بشنویم که آشکارا و با صراحت تمام از حقیقت علویان سخن میگوید و عقیدهاش را به طور علنی مینویسد، چه در یادداشتهای سیاسی که بین مسؤولان دولتی فرانسه مسؤولان داخلی ردّ و بدل میشد و یا در مقالات خاصی که قصد آنها بر طرف کردن تیرهگیها از حقیقت عقاید علویان بود و یا در بیان تاریخ آنها.
در یکی از اظهارنامههایی که علویان به مأمور عالیرتبه فرانسوی در تاریخ 11 شباط 1936 تسلیم کردند چنین آمده بود:
«ما پیش از آن که علوی باشیم، خودمان را مسلمان به حساب میآوریم»(1).
و در اظهارنامه دیگری که به وزارت خارجه فرانسوی در تاریخ تموز
1936 م ارسال شد، آمده بود: «علویان شیعه و مسلمان هستند و در طول تاریخشان امتناع خویش را از پذیرش هر دعوتی که قصد آن تحریف عقیده آنها بوده، ثابت کردهاند و عقیده اسلامی شیعی را حفظ میکنند».
و نیز: «دین اسلام شرط لازمی برای انتساب علویان و تشیّع علیّ بن
1) کتاب خطی، تاریخ السّاحل السیاسی در دست چاپ.
ابی طالب (کرماللّه وجهه) میباشد»(1).
و امّا مقالات نوشته شده فراگیرتر است از آن جمله مقالهای که دکتر وجیه محیالدّین نوشته است:
«هر کس در اسلوبهای دینی علویان و نظریات و جهتگیری دینی آنها
دقّت نظر به خرج دهد در مییابد که آنها شیعه هستند که علی را برترین رئیس خود به شمار میآورند و او را پس از محمّد صلیاللّه علیه و آله بر همه عربها برتری میدهند. و قائل به امامت او و امامت فرزندان و ذرّیه او هستند که از حسن و حسین(ع) شروع میشوند و به امام محمد بن حسن الحجّة(عج) ختم میشوند... و تعالیم دینی آنها در امتداد ارشادات و احکام شرعیّهای است که از تعالیم این امامان و به خصوص امام بزرگ جعفر بن محمّد باقر ملقّب به صادق، گرفته شده است. آنچه را که آنها ترک کردهاند اینها نیز ترک کرده و آنچه را حلال کردهاند حلال دانسته و آن را که حرام کردهاند، حرام دانستهاند. بدین صورت ایشان شیعیانی هستند که به تمامی اسلوب تشیّع دست آویخته و نسبت به مبادی آن تعصّب به خرج میدهد»(2).
و به همین مضمون، شیخ محمد یاسین چنین نوشته است:
«... علویان بعد از امیرالمؤمنین(ع)، امامان را یکی پس از دیگری قبول دارند از امام حسن مجتبی تا مهدی صاحبالزّمان(عج) از این رو امامی نامیده شدهاند و به واسطه تقلید از امام جعفر صادق علیهالسلام، امام ششم، در احکام نماز و فقه، جعفری نامیده شدهاند. پس ایشان در یک
زمان مسلمان علوی امامی و جعفری هستند»(1).
او همچنین میگوید:
«برادران شیعه ما در جبل عامل و عراق به مانند تهمتهایی که به ما زده شده، متّهم شدهاند الاّ این که آنها سخن گفتند و ما ساکت شدیم، آنها شجاعت به خرج دادند و ما ترسیدیم، آنها جدّیت نموده و ما سستی کردیم و اینک آنها در بالای قلّه هستند و ما در ته درّه هستیم»(2).
سخن شیخ محمد یاسین در نهایت صراحت است و از کوتاهی علویان در تمسّک به شعایر دینی سخن میگوید و این کوتاهی را چنین توجیه میکند:
«آنها بر ما پیشی نگرفتند مگر در دو چیز... ساخت مساجد و حج بیتاللّه، ولی علویان در این دو امر عذرهایی داشتند، امّا عذر آنها در مورد اول (ساخت مسجد) این است که آنها ساکن روستا و فقیر بودند و اکثر آنها کارگر بودند که محل کارشان خارج از روستا بود و برای آنها امکان نداشت که هرگاه وقت نماز فرا رسید، هرجا که بودند کارشان را رها کرده و به مسجد بیایند. آنها معتقد بودند که تمام زمین از آن خداست و خداوند نماز آنها را هر جا که باشند میپذیرد و سالمندان و پیرمردانی که در روستا بودند در خانههاشان نماز میخوانند و در اغلب اوقات و به خصوص در ماه رمضان در محضر یکی از زعمای دینی که به او اعتماد داشتند جمع شده و پشت سرش نماز میخواندند و هر مکانی را مادامی که تمیز بود به نظر آنها میتوانست مسجد باشد. این عذر اگر چه در اکثر نواحی پذیرفته
است، امّا وجوب ساخت مسجد در هر روستا را نفی نمیکرد که ساکنان
کارگر روستا در زمان فراغت از کار و افراد دائما بیکار در آن نماز بخوانند و کوتاهی آنها در باب این واجب اشتباه و تقصیر زشت است که امیدواریم به زودی آگاه شوند و به تدارک و رهایی از آن اقدام کنند...
امّا عذر آنها در مورد دوم، این است که اکثر آنها فقیر هستند و حج توان مالی زیادی را میطلبد و در میان آنها کسانی که قادر به تهیه هزینه حجّ باشند، اندک بود و آنها یقین داشتند که ترک حجّ در صورتی که همراه با تقوای الهی باشد ضرری به دین آنها نمیزند و ادای آن که همراه با معصیت باشد نفعی نمیرساند... امّا همه این تعلیلها وجوب حجّ را از شخص مستطیع ساقط نمیکند...
امید است که این جماعت به اقامه این واجب اقدام کنندو مساجدی
ساخته و توانمندان آنها فریضه حج را به جای آورند تا این خلل پر شده و همانند دیگر برادران مسلمان خود از سایر جهات، شوند و بعد از این به واسطه نقیصهای سرزنش و در باره تقصیری عیبجویی نشوند»(1).
احمد سلمان ابراهیم نیز مطالبی به همین مضمون نوشته است:
«به شدّت به ما طعنه زده و مطالبی را که نگفتهایم به ما نسبت داده و ما را به فساد و گمراهی منسوب کردند و ما را به خروج از اسلام متهم ساخته و اجازه بازگشت ندادند تا مستلزم قتل شود... در حالی که ما - بحمداللّه - جز بر جاده هدایت نبوده و نیستیم و نسبت ما به اسلام جز نسبت اصل به فرع نیست... شگفتآور است مگر اسلام چیزی جز شهادت به لا اله الاّاللّه و این که محمّد رسول و پیامبر اوست، و تمسّک و اعتصام به اوامر و
1) النهضه، شماره 8، تموز 1938.
نواهی او و قیام به حدود پنجگانه یعنی نماز و روزه و حج و زکات و جهاد است که بر ما واجب گردانیده است، آیا ایمان، به محمد و قرآن عین اسلام نیست. ما در کمال صداقت و اخلاص میگوییم هر علوی به چنین ایمانی مؤمن است و در پنهان و آشکار به آن اقرار میکند و از تمام آنچه دروغگویان و افترازنندگان بیان میکنند، مبرّا هستند...
و امّا سخن در این که قیام به مراسم اسلامی، علویان را دچار نقص کرده است. قبل از همه خود علویان به این نقص پی بردهاند و ناراحتی شدید اندیشمندان آنها به خاطر این نقص بسیار بوده است. ولی مشکلات اجتماعی که علویان را به سبب مصیبتها و گرفتاریهای پیش آمده در گذشته، گرفتار ساخته بود، ناامیدی را در قلبهای آنها جای داد...»(1).
این نوشتجات که پیشگامان نهضت عامل بروز و ظهور آنها بودند، سر و صدای زیادی را در محافل عمومی و خصوصی نزد شیعیان نجف و کربلا برانگیخت. این نکتهای است که در نامه سید تقی مصعبی از کربلا، به دکتر وجیه محیالدین صاحب مجله النّهضة که این مقالهها را منتشر میساخت، بیان شده است. متن این نامه چنین است:
«من و برادران شیعهام گمان میکردیم که علویان طایفه غیر مسلمانی هستند که به الوهیّت مولایمان امیرالمؤمنین علی علیهالصلاة و السّلام اعتقاد دارند و او را میپرستند یا مانند کسانی هستند که ما آنها را علی اللّهی مینامیم تا این که چند شماره از مجله جذّاب النّهضة به دست ما رسید. چه قدر تعجّب من زیاد شد و چهقدر خوشحال و مسرور شدم وقتی که حقیقت برای من روشن شد و دانستم که علویان همان شیعیان
1) النهضه، شماره 9، آب 1938.
امامی اثنا عشری همانند ما هستند که در تمسّک به علی و آل او شدید هستند بر طریقه آنها حرکت کرده و در فقه و امور دینشان به امام جعفر بن محمّد صادق علیهالسلام رجوع میکنند. آیا پس از این آگاهی، عجیب نیست که نسبت به حقیقت حال برادران علویان جاهل باشیم؟ و نیز عجیبتر، آن گمانهای ما بود و این که در باره آنها به چیزی معتقد بودیم که دشمنانشان، آنها را بدان متّهم میکردند امّا این گناه به دو امر برمی گردد.
نخست: علویان عقایدشان را پنهان میداشتند و این در اثر ستمها و ظلمهایی بود که در طی اعصار گذشته، دیده بودند. دوم: عدم وجود تألیفات و نشریات و کتابهایی که مانند این وضعیت را بهبود بخشند و واسطه برای ایجاد ارتباط میان مناطق مختلف باشند، اکنون - بحمداللّه - بلاد علویان جوانانی با فرهنگ و کاردان پدید آورده و از آن انزوا درآمده و به آنچه لازم و واجب است آگاه است. این سخنانی است که من از شهر کربلا برای برادران علوی خویش در جبال و سواحل میفرستم و من امید راسخ دارم به این که این نهضت درخشان به زودی به شناساندن و نزدیک کردن و اتصال میان ما و جوانان عزیز و بزرگوار علوی قیام خواهد کرد»(1).
همچنین از ثمرات این نهضت دینی: فتواهایی بود که عدّهای از مشایخ علویان صادر کردند که در آن تمسّک آنها به مذهب اهل بیت علیهمالسلام آشکار میشد؛ در یکی از فتواها چنین آمده بود:(2)
«مذهب ما، در اسلام همان مذهب امام جعفر صادق و ائمّه طیّبین طاهرین علیهمالسّلام است که در این باره بدان راهی که خاتم پیامبران و
سید ما محمّد بن عبداللّه(ص) رسول خدا ما را بدان امر کرده رفتهایم، آن جا که فرموده است: من در میان شما دو چیز گرانبها را باقی میگذارم مادامی که بدآنهاتمسّک جویید هرگز بعد از من گمراه نشوید. یکی از آن دو اجرش بیشتر از دیگری است یعنی کتاب خدا ریسمان کشیده شده از آسمان به زمین و [دیگری] عترت من اهل بیتم، این دو از هم هرگز جدا نمیشوند تا در حوض بر من وارد شوند، مراقب باشید که چگونه با آن دو عمل میکنید. این عقیده ماست، ما علویان اهل توحید هستیم و در این شهادت برای کسانی که تعقّل میکنند کفایت است» 9 جمادی الاخره 1357.
و در فتوای دیگری آمده است: «علویان مسلمان همگی در دنیا و آخرت اعلام میکنند که آنها شهادت میدهند که خدایی جزاللّه نیست و محمّد بنده و رسول اوست، شهادتی مسلّم و درست، پس هر کس از ایشان که به این دو شهادت و وحدانیّت ایمان بیاورد از آنهاست و هر کس که آنها را انکار کند از آنها دور و به آنها کافر است و هر کس از مسلمانان علوی که مذهب امام جعفر صادق علیهالسّلام را وسیلهای برای دوری از دین حنیف اسلامی بگیرد او را به واسطه این ادّعایش انکارکننده حق و ردکننده صدق و عملکننده به باطل بر باطل و برای باطل به شمار میآوریم».
مافیتا، 3 آب 1938 م
ولی علیرغم همه اینها، این اقدامات مهم دارای تأثیر زیادی در جامعه نبود به واسطه علّتها که مهمترین آنها عبارتند از:
1- حالت جهالت وخیمی که ریشه دوانیده بود.
2- فعالیّتهای مسیونری که در مدارس تحت اشراف مبلّغان دینی بیگانه
انجام میپذیرفت. تبلیغات مسیحیّت عکسالعملهایی قوی در میان بزرگان علویان داشت. این نکته را اظهار نامهای که عدّهای از اندیشمندان علویان در تاریخ 27 تموز 1936 به وزارت خارجه فرانسه فرستادند، متذکّر شده است:
«علویان شیعه و مسلمان هستند و در طول تاریخشان، امتناع خویش را از پذیرش هر دعوتی که قصد آن تحریف عقیده آنها بود، ثابت کردهاند و عقیده اسلامی شیعی را حفظ میکنند.
آقای وزیر، گویا تصادفا، تبلیغ پدران یسوعی به جبال ما کشیده شده و از سال 1930 این تبلیغات رواج و گسترش پیدا کرده است. خوب است جناب عالی اطّلاع داشته باشید که بسیاری از مأموران اداری فرانسوی در کمال خرسندی کارهای پدران یسوعی را تماشا میکنند و ما از سال 1930 به مناسبتهای متعدّدی توجّه مقامات بالای پاریس و بیروت را به این حوادث تبلیغی جلب کردیم، حوادثی که اگر انگیزه آنها ایمان و یقین باشد معذور هستند. الاّ این که مسأله مفتضحی که در این حوادث وجود دارد، و موجب تنفّر ما و علّت احتجاج ما نیز همین است، مسأله بهرهکشی و سوء استفاده از فقر و نیاز مردم فقیر و خریدن وجدانهای ضعیف آنها، همچون خرید یک کالاست تا از این دین به دین دیگری درآیند».
3- مبارزه مشایخ با اقدامات اصلاحی، که در آن خطری برای مراکز و مصالح و نفوذ خویش احساس میکردند انتظار میرفت که این اقدامات اصلاحی اولیّه با واکنشهای شدیدی روبرو شود، به ویژه که نفوس مردم هنوز آمادگی نداشت که فوری و یکباره از جهالت بازمانده چهار قرن پیش، خالی شود. و این امری بود که منجر به برافروخته شدن درگیری سختی میان جوانان روشنفکر از یک سو و مشایخ جلیل القدری میشد که
از هر گونه تحوّل و اصلاح دوری میکردند، زیرا این امور به نفوذ و مصالح آنها و فواید مادّی که در پشت پرده برای آنها نهفته بود، صدمه میزد. اوّلین کسی که به این درگیریها اشاره کرده است عبدالرّحمن الخیر است که گفته:
«نوعی حرکت خصمانه میان متجدّدین - که منظور ما دانشآموزان آگاه دبیرستانها و مدارس عالی و برخی از دانشجویان و مشایخ علویان است - و میان محافظهکاران یعنی اکثریّت مشایخی که پیرو نظریه تقلید بودند، و برخی از جوانان دانشجو و استادان علوی یعنی نخستین مردان نهضت بیداری، برپا شده بود. محافظهکاران اموری را بر متجدّدین ایراد میگرفتند که ما آنها را به حسب اهمیّت به ترتیب زیر مرتّب کردهایم:
1- مقدّم داشتن آموزش علوم روز بر آموزش علوم دینی و پرداختن برخی از آنها که فرزندان مشایخ هستند، به ادبیّات و سیاست به جای تخصّص در تعبّد و آموختن آداب دینی.
2- انتقاد از برخی بزرگان دین و کوشش برای از بین بردن برخی عادات مرسوم.
3- خارج شدن بعضی از آنها از حدود اخلاقی و ارتکاب آنها به مکروهات عرفی.
4- سرودن اشعار احساسی و عاطفی به جای اشعار دینی.
5- تقلید از مُدها و عادت بیگانگان.
و متجدّدین نیز این امور را بر محافظهکاران عیب میگرفتند:
1- عقب ماندن آنها از فراگیری علوم و اکتفابه فقه مذهبی و عدم دخالت در امور اجتماعی و سیاسی با اعتماد بر تقدیر الهی.
2- واگذاری امور دینی به یکی از اعضای مشیخه، که به سبب عدم
آگاهی و کارآیی، این امور ترتیب و تنظیم خاصی نمییافت.
3- مبالغه در تقلید از هر امر مأثوری هر چند که خوبیهای آن کم و با شرایط زمان و مکان هماهنگ باشد.
4- عجله کردن آنها در صدور حکم بر اساس ظواهر امر و ظاهر کلام و تعمیم دادن اتّهام، هنگامی که مطلبی از کسی ظاهر شود که به آن امور برمیگردد.
5- تعمّد در گوشهگیری و ریاضتکشی به طوری که جلوه آنها را زشت و مستهجن میگرداند.
بعضی از شیوخ به شدّت به هیجان آمده و بسیاری از متجدّدین را به خروج از دین متّهم کردند و در مقابل همانند این افراط را برخی متجدّدین؛به خرج داده و آشکارا از عدم صلاحیّت عدّهای از محافظهکاران سنّتی دم زدند و آنها را به سوء نیّت، و ارتزاق از دین و غرق شدن در امور مادی و عدم پارسایی - بر خلاف آنچه در ظاهر ادعا میکردند - متهم ساختند»(1).
در حقیقت این درگیری در ماهیت خود، درگیری میان دو طیف مختلف و متناقض بود:
اول: طیفی که تمسّک آنها، به مذهب اهل بیت علیهالسّلام آشکار بود.
دوم: طیف باطنی که ریشه دوانیده بود و در عمل به فرائض را کوتاهی میکردند.
درست است که عبدالرحمن الخیر این نکته را صریحا نگفته است و امّا نتیجه آن با تأمّل و دقّت نظر از سخن به دست میآید. و این
1) النهضة، شماره 8، تموز 1938.
درگیری همواره به شدیدترین صورت تا به امروز میان این دو طیف وجود داشته است.
گر چه نهضت دینی در سال 1846 م و پس از آن آغاز شد، ولی نهضت ادبی نسبت به آن خیلی به تأخیر افتاد. در این جا عوامل متعدّدی وجود دارد که نقش اساسی و مهمی را در نهضت ادبی ایفا کردند و عبارتند از:
1- گسترش آموزش.
2- مجلّه عرفان که مدیر آن مرحوم احمد عارفالزّین بود.
3- پیدایش کتابها و مجلاّت ادبی در سواحل سوریه.
در دوران حکومت ترکان در جبال لاذقیه، مدرسهای به مفهوم عام آن وجود نداشت و آموزش به شیوه قدیمی انجام میشد، شیوهای که آموزش «زیر درختی» نامیده میشد. یعنی جایی که شیخ به آموزش قرائت قرآن و تجوید و مبادی صرف و نحو به کودکان میپرداخت. کتابهای درسی محدود به قرآن کریم، اُجرومیه و اَلغیه ابن مالک بود و هرگاه
شیخی از شیوخ آنها در یکی از روستاها به مرتبه معیّنی از علم میرسید طلاّب از دور و نزدیک به نزد او میشتافتند تا از او فرا گیرند و به دست او به شرافت علم برسند. زمانی که ضیاء بیک استانداری لاذقیه را به دست گرفت به احداث مدارسی در روستاهای بزرگ همّت گمارد، ولی اقدامات او با وفاتش در سال 1892 م پایان یافت.
زمانی که در سال 1920 م فرانسویان این نواحی را اشغال کردند،
توجّه زیادی به علم و آموزش نشان دادند و احداث مدارس ابتدایی و دبیرستان برای دختران و پسران را در تمام شهرستانهای نواحی ساحلی گسترش دادند. برخی از این مدارس تحت نظر مبلّغان دینی خارجی بود مانند مدارس:
یسوعیان در حابا و برج صافیتا و جنینة رسلان.
مدرسه روم کاتولیک، در صافیتا و مرمریتا.
مدرسه مارونیها در البیاضه.
مدرسه پروتستانها در الجمرا و بغجغاز و دیگر مدارس...
علیرغم این که هدف نهایی این مدارس خارجی تبلیغات دینی بود با این حال به عدهای از روشنفکران فرهنگی که به نحوی در نهضت ادبی در نواحی ساحلی سوریه، سهم داشتند، مدرک فارغالتحصیلی میداد.
در گفتگویمان از نهضت ادبی که ناحیه ساحلی سوریه با آن آشنا شد. نمیتوانیم نقش بزرگ و فعّالی را که مجلّه عرفان و مدیر آن مرحوم مغفور احمد عارف الزین به عهده داشتند، نادیده بگیریم، او - که خدایش رحمت کند - محبّت شدیدی به علویان داشت به طوری که به آنها عنوان برادران ما اطلاق میکرد و رابطه گرم و دوستانهای با تعدادی از مشایخ و رجال آنها برقرار کرده بود و بارها از لاذقیه و سواحل سوریه و برخی روستاهای آن دیدن میکرد و به نزد مشایخ رفته و گفتگوها و مناقشاتی را با آنها بر پا میکرد، چنان که صدر مجلّهاش را به تحصیلکردگان و ادیبان آنها اختصاص داده بود.
عرفان نخستین مجلّهای بود که مقالاتی را از برخی ادیبان منطقه
ساحلی و جبال لاذقیه منتشر کرد و از روی صفحات آن شهرت برخی از آنها در شرق و غرب پیچید از جمله کسانی که عرفان مقالات آنها را منتشر ساخت: شیخ علامه سلیمان احمد شیخ ابراهیم عبداللطیف، شیخ یوسف ابراهیم، بدوی الجبل، فتاة غسان، دختر علامه مرحوم شیخ سلیمان احمد و خواهر بدوی الجبل شاعر، یونس ابراهیم رمضان، هاجر احمد رمضان، عبدالرحمن ابراهیم، احمد محمد حیدر، احمد سعید و... بودند.
مبالغه نیست اگر بگوییم نقشی که مجلّه عرفان در نهضت ادبی پدید آمده در سواحل سوریه ایفا کرد اهمیّتش بر نقش مدارس و آموزشگاهها برتری داشت زیرا که این مجله مدرسهای سیّار بود و از حیث اهمیّت، مجلّه «امالی»(1)مرحوم دکتر عمر فروخ در مرتبه دوم پس از عرفان قرار داشت و فرصتی را پیش روی ادیبان علوی قرار میداد تا به فعالیت و اظهار وجود بپردازند از جمله کسانی که مجله امالی مقالاتی برای آنها چاپ میکرد: سلیمان احمد معروف، علی محمّد منصور، علی حسین خرموش، مجید خیربگ، محمود صالح، فتاة غسان، ابراهیم صالح معروف، علی محمد معروف، معلی احمد غنام، حامد حسن و دیگران بودند.
1) الأمالی، مجلهای هفتگی که در موضوعات فرهنگی بحث میکرد که دکتر عمر فروخ، محمد علی حومانی، دکتر محمد خیر نویری و عارف ابوشقراء منتشر میکردند. این مجلّه در روز جمعه 7 رجب 1357 و 2 ایلول 1938 منتشر شد و در زمان خود از بهترین مجلات فرهنگی بود که نقش مهمی را در عرصه فرهنگ و ادب در اواخر قرن سیزدهم هجری ایفا کرد.
روزنامهها و مجلاّتی که در لاذقیه و بعضی شهرهای ساحلی سوریه از چاپ در میآمد و بخصوص روزنامهها و مجلاّتی را که روشنفکران علویان به چاپ میرسانیدند نقش فعّالی در نهضت ادبی پدید آمده در نواحی ساحلی سوریه داشت. مجله - العلوی - اوّلین نشریهای بود که یک علوی در ساحل سوریه به چاپ رساند و نیز اوّلین مجلهای بود که ناحیه ساحل با آن آشنا شد. مجله العلوی به دو زبان عربی و فرانسوی در 15 ایلول 1923 توسّط مدیر آن مصری زاده برهانالدین بک از چاپ درآمد. او از خاندانهای سرشناس علویان در استان اسکندرون بود و تحصیلکردهای فرهنگی در مراتب عالی بود. او در اوایل دهه بیست به لاذقیه آمد و مجلّه مذکور را به اتفاق عبدالکریم الخیر ادیب که از مردان وطنپرست و اهل آموزش و ادب بود، به چاپ رسانید. این مجله «سیاسی ادبی اقتصادی» بود و دوبار در ماه به چاپ میرسید. تعداد صفحات آن 24 صفحه بود که 16 صفحه آن به زبان عربی بود که عبدالکریم الخیر آن را مینوشت و هشت صفحه به زبان فرانسوی بود که برهانالدین مصری مینوشت. ابواب آن عبارت بودند از: ادبیات، امور سیاسی، اخبار نیم ماه و سخن اول، این مجله عمر زیادی نکرد و شمارههای چاپ شده آن از تعداد انگشتان یک دست تجاوز نمیکرد از این رو نقش آن در نهضت ادبی بسیار محدود بود.
الصدی العلوی - صوت الحق: نشریه صوت الحق، دنباله نشریّه الصدی العلوی بود که در 11 آب 1938 به چاپ رسید. صاحبان نشریه عابد جمالالدین و عبداللطیف یونس بودند. مدیر مسؤول عابد جمال الدین و رئیس هیأت تحریریّه عبداللّطیف یونس بود. به مناسبت انتشار
اولین شماره آن، شیخ عبداللطیف مسعود قصیده زیر را سرود:
ایه صوت الحق امة
کان فی اسماعها شبه الصمم
اسمع الشعب اهازیج العلی
و اغانی المجد فی اشهی نغم
هات حدثه عن الماضی الذی
کان فیه ذا اباء و شمم
قل له: ضیّعت مجلاً تالدا
فاقرع السّن علیه من ندم
و اعمل الآن علی ارجاعه
و استنر بالعلم فی هذی الظلم
کم اناس ضیعوا مجدهُم
و اناس اوجدوه من عدم
سنة الکون و لکن هل لکم
ان تکونوا و سطأبین الأمم
قد عجزتم ان تکونوا سادة
اتکونون لمن سادوا خدم؟!
و عیتیم عن مساواة الوری
افترضون مساواة النعم
لیس غیر العلم یعلی شأنکم
فله حثوا المطایا و الهمم(1)
فمبادی العلم کم شیدت لهامن مبان بینکم ذات قیم
هی من اولی المراقی للذیرام ان یرقی من العلم القمم
فعلیها نشؤکم فلیعتمدلیغذی العلم فیها من امم
1) «ای صوت الحق صدای حق را به گوش مردمانی برسان که گویا در گوشهایشان ناشنوایی هست»«ترانههای تعالی و آوازهای مجد و بزرگواری را با دلکشترین نعمهها بر این قوم بخوان»«بیا و از گذشته آنها سخن بگو که سراسر تکبّر و فخرفروشی بود»«به او بگوید که ثروت مجد و کرامت را نابود کردی و اینک دندان ندامت بر هم بفشار»«پس اکنون برای بازگرداندن آن کرامت بکوش و با چراغ علم این تاریکی جهل را روشن ساز»«مردمانی که کرامتشان را نابود ساختند و کسانی که آن را از عدم باز یافتند کم نبودند»«این سنّت هستی است و لیکن آیا شما میتوانید امّت میانهای میان امّتها باشید»«شما از این که سرور و آقا باشید عاجز شدهاید، آمّا آیا نمیتوانید خدمتگذار بزرگان باشید؟»«از برقراری مساوات میان مردمان در ماندهاید، آیا به برابری حیوانات رضایت میدهید؟»«چیزی غیر از علمشان شما را بالا نمیبرد، پس همت و تلاش خود را برانگیزید».
ثم امّوا غیرها ان شئتمان تکونوا بعد شعبا یحترم
لا تضیعوا فرصة ننشدهابمرارات شجون و ألم(1)
«صوت الحق برترین نردبانها برای کسانی است که میخواهند به قلههای علم بالا بروند»
«رشد و تعالی شما بر آن است پس به آن اعتماد کنید تا که هر کس بدان روی آورد از علم آن بهرهمند شود»
«سپس اگر خواستید به غیر آن روی آورید تا که قومی محترم و سربلند باشید»
«فرصتی را که با سختیهای جانفرسا و زحمات فراهم کردهایم از بین نبرید».
این نشریه ابتدا در روز پنجشنبه هر هفته چاپ میشد. نشریه به هنگام انتشار با انتقادات برخی روبهرو شد، از این رو میبینیم که نشریه ردّیه سختی بر آنها نوشت که در آن آمده است: «هر روز دوستان یا دوست نمایانی با ما برخورد میکنند که خروار خروار نقد و انتقاد برای ما میکشند و طوفان نصیحتهایشان را بر ما میرانند. اینان در هر حال یا جاهل هستند یا ستمکار و یا منفعتطلبانی که درآمدشان آنها را ارضا نمیکند، آنها چه میگویند؟ و به چه چیزی ما را متهم میکنند؟ آنها ما را متهم میکنند که مبدأ این نشریه منحرف و سیاست آن نادرست است. یک بار بصورت نشریهای حکومتی چاپ میشود و بار دیگر معارض با حکومت و با رسوم بیطرفانه! ای کاش که این نشریه مسیر واحدی را در پیش میگرفت - ولی وای بر آنها، آنها در چه موضعی از حقیقت ایستادهاند که این نشریه صدا و ندای آن حقیقت نگردیده و در چه موضعی از انصاف و استقامتی هستند که در جان نویسندگان این نشریه پدید نیامده است - گویا آنها نمیدانند که این اضطراب و پیچیدگی در نتیجه انحراف و ریاکاری صاحبان آن است و نتیجه این است، که یک بار مردم از حقیقت دور و بار دیگر از آن پیروی میکنند و نتیجه اوضاع و
1) «مبادی علم تا چه حد در میان اعتقادات استوار شما محکم شده است»
احوال سیاسی است و با کمال تأسّف باید اعتراف کنیم که دارای انحرافات بسیاری است و شخص را در پیمودن راه استوار، حیران میسازد.
قصد ما در این جا این است که با صراحت تمام، بار دیگر خط مشی خود را مشخّص کنیم تا هر شکی را از قلبهای مخلص خود بزداییم که دیگر شبههای درباره طریقه ما و قوام آن در دلهای آنها راه نیابد و بدین وسیله حسودان طعنه زننده را دور سازیم و میگوییم ما طرفداران حکومت هستیم در نهایت حدّ آن، هرگاه که مسألهای عمومی و تلاشی در راه اعتلای نام آن و رسیدن به حقوق سیاسی و اقتصادی کامل و بدون نقص آن پیش آید. و در یک کلمه مختصر میگوییم ما از دولت در سیاست خارجی و پیکار با بیگانگان پشتیبانی میکنیم و در غیر از این، ما آزاد هستیم به معنای تام آزادگی که مقید به هیچ کس نیستیم و البته مردم را فریب نمیدهیم. پس هرگاه دولت کار پسندیدهای انجام دهد از او ستایش و تقدیر میکنیم تا در ترغیب به امور پسندیده کوتاهی نکرده باشیم و هرگاه مطالب حقی را برای جامعه پدید نیاورد، بدون ترس و واهمه بدان فریاد میزنیم و اگر احیانا در یکی از این امور عقب ماندیم فقط به جهت ظاهر امر است و گر نه خود میدانیم که انگیزههای اساسی این امور بد و ناپسند هستند و سخن حقی هستند که قصد باطل از آن میشود، زیرا متأسّفانه مردمان ساده لوح ما گرفتار خواهشهای متعدّدی میشوند که لباس حقیقت پوشیده ولی در باطن سمّی کشنده است.
ما در مصالح این مردم، نخستین غیور مردان هستیم و از کسی در این امر درس نمیگیریم و ما اوّلین دوستداران این نهضت وطنپرستی میباشیم و امیدوار به موفقیّت آن هستیم و از کسی در باره کیفیّت یاری آن و فانی شدن در راه آن، هرگز درس نمیخواهیم و اگر کسی گمان میکند
که میتواند خودش را در مقام معلّم قرار دهد، پس برادران صادق ما را به نشریه خودشان که جز راه حق را نمیپیماید مطمئن سازند و امّا برای دیگران از جانب ما، همین شعر متّنبی - رحمهاللّه علیه - بسنده است که میگوید:
«سوی و جع الحساد داءِ فانّه اذا حل فی قلب فلیس یحول»(1).
نشریه هر هفته روز پنجشنبه چاپ میشد و تقریبا مدت پنج ماه به طور هفتگی چاپ میشد، سپس در شماره 17 که در تاریخ 15 کانون اول 1938 چاپ شد، اعلام کرد که از ابتدای سال جدید - یعنی 1939 - هفتهای دو بار چاپ میشود. نشریه به طور گستردهای در سوریه و خارج از آن، به خصوص در مهجر جنوبی که مشترکین بسیاری داشت، توزیع میشد. نشریه صوت الحق بیش از دو سال ادامه یافت سپس متوقف شد که توقف آن خسارتی جبرانناپذیر بود.
پس از نشریه العلوی و الصدی العلوی و صوت الحق مجله ماهیانه تاریخی ادبی المرشد العربی توسط مرحوم سید عبداللّه آل علوی الحسنی انتشار یافت که شعار آن این بود: «ادع الی سبیل ربک بالحکمة و الموعظه الحسنه و جاد لهم بالتی هی احسن». که از حیث مضمون یعنی:
«روی آوردن به بحث و مناظره به گونهای که حقیقت دین را آشکار سازد و پندارهای باطل را از بین ببرد و دعاوی بدعتگذاران را مفتضح سازد به گونهای مفصّل که سزاوار آن است که در آن نفسها پاکیزه شوند و عقلها فرهیخته گردند و اندیشهها تغذیه شوند به گونهای که به کنکاش در
1) برای اطلاع بیشتر از نشریات ناحیه ساحلی سوریه مراجعه کنید به کتاب مؤلّف: الصحافة فی الساحل السوری.
مسائل اخلاقی، عادات، آداب، تاریخ، تراجم، علوم نظری و مسائل اجتماعی بپردازند».
مجله المرشد العربی در تاریخ 10 نیسان 1929 م اول ذیقعده 1347 انتشار یافت و این سومین مجله فرهنگی ارزشمندی بود که بعد از مجلات النّور (1925) و التّجدد (1927) در سواحل سوریه انتشار یافت و سومین مجله اسلامی بود که پس از مجلاّت الوحی (حماة 1925) و البعث (دمشق 1927) در سوریه به چاپ رسید. ابواب مجلّه در نهایت پر باری و تنوّع بود که عبارت بودند از:
بخش دینی (دینیّات). بخش اجتماعی (اجتماعیّات). بخش زنان (نسائیات). بخش حقوقی (حقوقیات). بخش اقتصادی (اقتصادیات). بخش تاریخی (تاریخیات). بخش اخلاقی (اخلاقیات). بخش ادبی (ادبیات). در جهان مطبوعات یا (المطبوعات الحدیثه).
نویسندگان مجلّه، از بهترین دانشمندان، نویسندگان و اندیشمندان برجسته اسلامی و عربی در آن زمان بودند، مانند علامه شیخ عبدالمجید مغربی، علامه شیخ عبداللّه دهلوی، شیخ عبدالکریم دجیلی، حافظ ابراهیم، شیخ عبدالصاحب دجیلی، شیخ عبدالحمید سائح و شیخ عبدالمولی طریحی، شیخ عبدالمهدی اعرجی، شیخ محسن مظفّر، شیخ عبدالقدوس انصاری، شیخ محمدرضا مظفّری، عبدالرزاق حسنی، عبدالمجید رافعی، عمر نجا و عدّهای دیگر.
مجلّه المرشد العربی از توزیعی گسترده برخوردار بود که از حدود استان لاذقیه و نواحی سوریه نیز فراتر میرفت و در سرزمینهای عربی و اسلامی پخش میشد و هیچ مجلّه دیگر سوریه چنین پخش گستردهای را به خود ندیده بود، لیکن علیرغم این توزیع گسترده، انتشار مجلّه بعد از
دو سال از آغاز آن به واسطه مشکلات مالی که با آن روبهرو شده بود متوقّف شد(1).
پس از گذشت بیش از یک سال از ظهور مجلّه المرشد العربی، مجله [الأمانی] - توسط ابراهیم عثمان در ابتدای ماه تشرین اوّل سال 1930 م انتشار یافت که شعارش این بود: «کردار تو آینه توست، پس هرگاه که خواستی بدانی تو کیستی، به کردارت نگاه کن».
مجله امانی خودش را به خواننده عرضه میکند و با سخنان زیر خط مشی خود را معیّن مینماید: «برای بدست آوردن مادیات و لمس جانها خلق نشده است و خط مشی آن این است که به مقام و منصبی نزدیک نشود و به هنگام مرگ مقامات و صاحبان قدرت، اظهار سرور نکند، همانطور که خلق نشده است تا وسیلهای برای ویران کردن و کوبیدن باشد و به یاری خدای تعالی به انتشار ادامه خواهد داد تا زمانی که تلاشهای دلگرمکنندهای وجود داشته باشد تا در اجرای طرح آن با انگیزه نشر فرهنگ و ادب و نه به انگیزه خودنمایی و یا به چاه انداختن نابینا، با من همفکری کنند و بزودی در صفحاتش فریادهای پرشور جوانان را برای درهم کوبیدن زنجیرها و مبارزه با جمود و نیز دانش مشایخ اندیشمند و راهنما را در محیطی به دور از سیاست و اسلوبهای آن، خواهد آورد».
در صفحات الأمانی نام نوابغی از مردان برجسته علم و ادب در ناحیه ساحلی و دیگر ادیبان وطن عربی میدرخشد همانند: علامه شیخ سلیمان احمد، ادوار مرقص، بدوی الجبل، فتاة غسان، محمد رشاد رویحه، ندیم
1) برای اطلاع بیشتر درباره مجله المرشد العربی به مقاله ما «المرشد العربی مجله اسلامیه مجهولة» مراجعه کنید، مجله الثقافه الإسلامیه، دمشق، شماره 34، تاریخ 2 کانون اوّل 1990.
محمّد، منح هارون، محمّد حمدان الخیر، عبداللّطیف ابراهیم، یوسف ابراهیم، حکمت شریف، رئیف خوری، امین نخله، خلیل سُیبوب، ایلیا ابو ماضی، محمد کامل شعیب العاملی و دیگران.
مهمترین مطالبی که الأمانی در صفحاتش به چاپ میرسانید مآخذ و استدراکاتی بود که علامه شیخ سلیمان احمد بر شرحهای دیوان البحتری و ابو تمام مینوشت که در میان نوشتههای عربها نظیر آن شناخته نشده بود.
همچنین تحقیقات عمیق و مختصر او در باره رساله الغفران مَعَرّی به چاپ میرسید. الأمانی قریب به دو سال دوام یافت و سپس به واسطه ناتوانی مادی متوقف شد، زیرا چاپ یک شماره ده لیره طلا هزینه داشت و این مبلغ بسیار زیادی در آن زمان بود. با توقّف الأمانی ساحل سوریه مجلّه ادبی درخشانی را از دست داد که واسطه پیوند نشریّات و مجلاّت در ساحل بود و پیوسته ادیبان متقدّم منطقه ساحل از آن با هزار خوبی یاد کرده و از آن ستایش گرمی به جا میآورند.
منتشر ساخت که مجلّهای بود ماهنامه و در موضوعات ادبی و اجتماعی بحث میکرد و کوشش کرد تا جای خالی را که الأمانی با انزوای خودش باقی گذاشته بود، پر کند. ابتدای انتشار النهضة آنطور که افتتاحیه شماره اوّل بیان کرده است: «مبارزه با ارتجاع و دور افکندن نژادپرستی کینهتوزانه، و حرکت در پس بزرگواری و بزرگمنشی با انسجام و اخلاص و گسترش روح نوعدوستی و برادری میان فرزندان مختلف این ملّت. و این نشریه همانند منبری است که بر آن با هر کسی که خداوند بهره
فراوانی از ذوق پسندیده ادبی و فرهنگ عالی و جاننثاری در راه آن مثل اَعلی، به او داده، مسابقه میدهد».
بر صفحات مجلّه نامهای بسیاری دیده میشد، چه از کسانی که معروف بوده و حضور ادبی ممتازی داشتند و چه از کسانی که برای اوّلین بار در عرصه ادب قدم گذاشته بودند و اوّلین گامهایشان را در صفحات این مجلّه برداشتند عدّهای از ادیبانی که مقالات آنها به چاپ میرسید عبارت بودند از:
حامد حسن، محمود رمضان، دکتر وجیه محیی الدّین، عبود احمد، کامل عبدالکریم الحاج، محمّد عبدالرّحیم، احمد علی حسن، ندیم محمد، علی محمود منصور، محمّد علی اسبر، معلّی غنام، محمّد یاسین، محمّد حمران الخیر محمّد حمدان الریاحی، محمود سلیمان الخطیب، علی حمدان عمران، ابراهیم جمال الدّین، عبدالرحمن الخیر، محمود صالح، محمّد احمد محمّد، محمّد فاضل، کامل صالح معروف، توفیق عیسی سعود، عبداللطیف ابراهیم، یوسف احمد علی، حمید برهوم عبداللطیف سعود... انتشار مجلّه النهضت یک سال تمام ادامه یافت. سپس صاحب آن، به رحمت الهی رفت و محیی الدین محیی الدین با مشارکت زاهی عرنوق وکیل به ادامه انتشار آن تلاش کردند لیکن تلاش آنها ناموفّق ماند و در سال دوم به جز دو شماره از مجلّه چیزی منتشر نشد(1).(2).
1) شیخ سلیمان احمد، علامه لاذقیه و سواحل سوریه و شیخ اندیشمند آن است؛ کلام او در زبانشناسی حجّت بود. در سال 1922 به عضویت مجمع علمی عربی در دمشق درآمد. آثار مهمی زبانشناسیاز خود باقی گذاشته که در مجلات عرفان، الأمانی و المواهب آرژانتین و... چاپ شده و ثروت فکری و فرهنگی محسوب میشود. او پدر شاعر بزرگ بدوی الجبل (محمّد سلیمان احمد) است.
2) شیخ عبداللّطیف سعود شاعر خوش ذوق و پیشقدم که در هجویّات شهرت یافته. اشعار او جمعآوری نشده است و در نشریات و مجلات نواحی ساحل سوریه پراکنده باقی مانده است.
از کارهای خوبی که مجلّه النّهضة بدان اقدام کرد انتشار شمارهای ممتاز و مخصوص در باره علویان در شماره هشتم، تموز 1938 بود که همانند سند تاریخی کمنظیری محسوب میشود و شامل تمام آن چیزهایی بود که دانستن آنها در باره گذشته و حال علویان لازم بود موضعگیریهای این شماره در پرده برداشتن از حقایق تاریخی که بر بسیاری از مردم پوشیده بود سهیم بود، همان طور که در تغییرات نظرات رایج در باره علویان سهیم بود.
نهضت ادبی در سواحل سوریه بین سالهای 1925 تا 1939 به نهایت اوج خود رسید و مهمترین نتیجهای را که در پی داشت مشارکت زنان با بهرهای فراوان بود. این مشارکت ثمره کوششهای پیشگامان اوّلیه این نهضت تلقی میشود که اصرار شدیدی بر لزوم آموزش زنان و خارج شدن آنها از درون پیلهای داشتند که اوضاع اجتماعی در طی قرنهای متمادی آنها را در آن نهاده بود.
فتاة غسان دختر علامه شیخ سلیمان احمد در طلیعه ادبیات سواحل و جبل ظاهر شد. او در کنار «مریانامراش» و «ماری عجمی» از پیشگامان ادبیّات زنان در سوریه محسوب میشوند، اشعار او به کثرت و فصاحت و متانت سبک و درخشش دیباچه ممتازاند. قصیدههای او در مجلاّت عرفان، النّور، منیرفا، الأمانی و دیگر نشریّات و مجلاّت وطن عربی چاپ
میشد.
از زنان ادیب ناحیه ساحل و جبال لاذقیه که در بین سالهای 1925 تا 1939 م بروز و ظهور داشتد: هاجر احمد رمضان، خدیجه حامد، حلیمه ملحم، ماریه عمران و... بودند. و چیزی که جای تعجّب دارد این است که در آن زمان که ما شرح حال ادیبان نخبه زن در جبل لاذقیه را میخوانیم، هیچ زن ادیبی در شهرهای ساحلی سوریه، در لاذقیه، جبله با نیاس و طرطوس نمییابیم. با این که بیشترین مراکز آموزشی در شهرها بود و این پدیدهای است که نیاز به دقّت نظر دارد.
آنچه لازم به ذکر است این که، شعر فراوانترین محصول در خرمنگاه نهضت ادبی بود که شعر دینی بخش بزرگی از آن را تشکیل میداد. شعر دینی والاترین انواع شعر است زیرا که آینه جان است و نمایانگر حقیقت و باطن گویندهاش میباشد و در آن مجالی برای ریا و تردید و نفاق نیست، لیکن مسأله اسفبار این است که عمده این اشعار همواره به صورت خطی مانده است و آنچه به چاپ رسیده به جز مقداری اندک و ناچیز قابل ارائه نیست.
این اشعار با تمام اجمالش پیرامون موضوعات زیر میباشند.
1- موالات اهل بیت علیهمالسّلام و عمل کردن به سنّتهای پاک ایشان.
2- مدح رسول اکرم صلیاللّه علیه و آله و اهل بیت أطهار علیهمالسّلام.
3- ترغیب بر یاد خدا، تقوی، عمل صالح، مکارم اخلاق.
4- کوشش برای تقلید از فلاسفه مسلمان در گفتگوی پیرامون نفس در قالب شعر.
5- زهد، حکمت، پند و اندرز.
6- توسّلات دینی و تضرّع به درگاه خدا.
7- گفتگو در باره تقیّه.
این از حیث موضوع اشعار بود، امّا لحاظ سبک، این اشعار به متانت دیباچه، زیبایی عبارات، فراوانی الفاظ و معانی آنها و احساسات گرم و صادقانهای که آمیخته با نفحات گیرای صوفیان علوی است، ممتاز میباشد.
شکوه زیبایی این اشعار مرا ناگزیر کرد تا اندکی در کنار آنها توقّف کنیم:
ایمان و اسلام: از آن جایی که بیشتر شاعران جبال لاذقیه از مشایخ بودند و علوم اولیه را با قرآن و حفظ و تجوید آن آغاز میکردند، طبیعی بود که ذکر و یادآوری ایمان، در شعر آنها جایگاه والایی بیابد. شیخ سلیمان احمد (1896-1942) چنین سروده است:
یا ساکنی النجف الشریف علیکم
من ذی الجلال تحیه و سلام
حبّی لکم فیاللّه یذکی غرسه
بفوأدی الإیمان و الإسلام(1)
(1881-1954)
نشان درستی ایمان، ردّ بر اهل الحاد است که وجود خدای سبحان را انکار میکنند شیخ عبداللطیف سعودی در ردّ بر چنین اشخاصی، اشعاری سروده است:
ایهالقائلون بالإلحاد
لا هتدیتم الی سبیل الرشاد
منتری علم الخلائق ام م
ن قد اناط الأرواح بالأجساد
ما هی الروح کیف تحیی مواتأ
هو طبعأ بدونها کالجماد
1) «ای مردمان نجف اشرف از خداوند ذوالجلال سلام و درود بر شما باد»«ایمان و اسلام، نهال محبت شما را، که در راه قرب الهی است، در دل من کاشته است».
جمعت فیه بین الماء و نار
ارته الاشیاء ضمن الرقاد
منتری علم الطبیعه حتی
الّفت بین هذه الأضداد(1)
موالات اهل بیت علیهمالسّلام: علویان شیعیان امامی هستند و شیعیان به واسطه تمسک به ولایت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام از دیگران متمایز میشوند آنان در این امر به حدیث موالاة: «اللّهم والِ مَنْ والاه و اَیِّد مَن اَیَّدَه» استناد میکنند. از این رو گفتگوی از ولایت و اعتصام به اهل بیت علیهمالسلام جایگاه والایی در پهنه اشعار دینی شاعران جبال لاذقیه یافته بود..
شیخ ابراهیم عبداللطیف (1878-1915) در یکی از قصیدههایش چنین میسراید:
کم شجی أسال بین الطلول
حرّ دمع لبینهم مطلول
.......................................
.......................................
لهف نفسی متی افوز بقرب
یشتفی فیه داء قلب علیل
لیس الاّ ولایتی و اعتصامی
لسفین النّجاة آل الرسول(2)
1) «ای قائلین به الحاد به راه راست هدایت یابید»«چه کسی علم مخلوقات را دیده است و یا چه کسی ارواح را وابسته به اجساد دانسته است؟»«روح چیست و مردگان چگونه زنده میشوند؟ این بدن بدون روح مانند جمادات است»«در این بدن میان آب و آتش جمع شده است و روح به هنگام خواب همه چیز را به او نشان میدهد»«چه کسی علزم طبیعت را میداند تا میان این عناصر متضاد الفت ایجاد کند؟».
2) «بسیارند افراد پریشان احوالی که اشک گرم را همانند بارانی نرم بر چهره جاری میسازند»«جانم در حسرت این است که چه وقت به قرب و وصالی فایز خواهم شد که در آن بیماری قلب علیلم بهبود یابد»«این امر نیست مگر با ولایت و اعتصام من به کشتی نجات اهل بیت رسول اکرم علیهمالسلام».
و شیخ سلیمان احمد چنین سروده است:
فکرت فیما یریح القلب من وصب
و ینقذ القلب من هم و من حزن
فما وجدت فتی یصفوالزمان له
و لا اخا منحة یخلو من المحن
و لم اجد راحة للنّفس کاملة
ضمن الشرایع و الأسفار و السنن
الا التّقیه و التسلیم یعضده
صدق الولاء یقینا فی ابی الحسن(1)
شیخ محمّد یاسین (1903-1976) چنین سروده است(2)
اهمیّت نداده و همچنان به صورت پراکنده و خطّی در نشریات و مجلات باقی است.
:من اتّخذ الحطام الدهر کسبا
فان و لا امیر النحل کسبی
عقدت علی محبته ضمیری
و اخلصت الولاء له و حسبی(3)
سرمایه خویش قرار دادم»«اندیشه خویش را بر محبّت او گره زدم و ولایت او را در دلم خالص گرداندم و همین مرا بس است».
1) «در اندیشه چیزی بودم که قلب بیمار و ناتوان را طراوتی بخشد و آن را از غم و اندوه برهاند»«جوانمردی را نیافتم که روزگار برایش خوش و شادمان باشد و برادری را نیافتم که از سختی و محنت خالی باشد»«و هیچگاه در طی شرایع و سفرها و سنتها، را حتی کاملی برای جان نیافتم»«به جز تقلید و تسلیمی که ولایت راستین و یقینی به ابوالحسن علی علیهالسّلام آن را پشتیبانی کند».
2) محمّد یاسین از پیشگامان نهضت ادبی در ساحل شام بود. او به جمعآوری آثار خود
3) «هر کس که متاع دنیا را سرمایه خود ساخته است، ولی من ولایت امیرالمؤمنین را
و شیخ محمّد حمران الخیر (1900-1978)(1)این ابیات را سروده است:
اتحسب اننی یا دهر آسی
علی فقد الطعام أو الشراب
کفانی من نعیم العیش أنی
اوالی المصطفی و ابا تراب
و کل مرفه بمتاع دنیا
فذلک لم یرد غیر السراب(2)
و ابیات زیر نیز از اوست:
لا تدعونی للوفاق علی الهدی
بینی و بینک فی الولاء فراسخ
نسخ الکتاب القبلة الاولی فهل
للحب فی القربی کتاب ناسخ(3)
فاصله است»«کتاب خدا قبله نخستین مسلمانان را نسخ کرد، امّا آیا کتابی هست که محبّت در خویشان را نسخ کند».
هیهات یدنو الزیغ منی بعد ماهو فیّ من سر الولایة راسخ
و تقول انت اخی و یغرق فیالاذیبدمی و لحمی منک ناب فاسخ
1) محمّد حمران الخیر از خاندانی بود که در علم و ادب معروف بودند. مدّتی کوتاه مأمور دادسرای مذهبی بانیاس در سال 1928 بود قصیدههای زیبایی در مدح اهل بیت علیهمالسلام دارد که به سبک لزومیات معرّی در 1500 بیت سروده است. اشعارش به متانت و قوت سبک و کثرت ممتاز هستند.
2) «گمان میکنی که من بر فقدان آب و غذا اندوهناکم»«بدان که از نعمتهای زندگی همین مرا بس است که ولایت مصطفیص و ابو تراب را در دلم دارم»«و هر کس که به متاع دنیا آسایشی برای خود فراهم کرد این امور فقط سرابی پیش روی او پدید میآورند».
3) «مرا به وفاق و هماهنگی در هدایت فرا نخوانید که میان من و شما در ولایت فرسخها
و لقد علمت بانه سبحانهمستدرج للمعتدین و ماسخ(1)
«تو میگویی که برادر من هستی، حال آن که دندانهای درنده تو در آزار، به خون و گوشت من غرق شدهاند»
«و تو میدانی که خدای سبحان تجاوزکاران را به حال خود رها نکرده و آنان را مسخ میکند».
دوستی پیامبر و آل او علیهالسلام: دوستی نبی اکرم(ص) و خاندانش علیهالسلام در جان شاعران منطقه ساحلی شام ریشه دوانیده است قصیدههای بسیاری که در این باره سرودهاند از این امر پرده برمیدارد. شیخ محمد یاسین اشعاری در این خصوص دارد از جمله ابیات زیر است:
مالی سوی حبّ النبی و آله
حرز غدا نار الجحیم یقینی
یا رب زدنی فی و لا هم رغبة
و تمسکا و هوی و حسن یقین(2)
و نیز چنین سروده است:
اذا قیل لی ما ذا تزوّدت للقا
اقول مبینا مقصدی و مرادی
تزوّدت حبّ الغر آل محمّد
و حسبی به زادا لیوم معادی(3)
نشأت علیه مُذنشأت و انّنیعلیه اوالی من اری و اعادی
فیا ربّ ثبّتنی علیه و ابقهبلبیّ مادام المدی و فؤادی(4)
«پروردگارا مرا بر آن ثابت بدار و در طول حیاتم آن را در اندیشهام باقی بدار».
1) «بعید است که فتنهای به من نزدیک شود با وجود ولایت راسخی که در وجود من است»
2) «یقینا فردای قیامت به جز محبّت پیامبر و آل او امان و حرزی از آتش جهنم ندارم»«پروردگارا رغبت من در ولایت ایشان و تمسّک و شیفتگی و یقین من به آنان را زیاد گردان».
3) «اگر به من گفته شود چه چیزی برای دیدار خداوند ذخیره کردهای، آشکارا مقصد و مرام خویش را بیان میکنم»«که محبّت آل محمّد را اندوختهام و همین توشه برای روز معادم بسنده است».
4) «از زمانی که خلق شدم بر این امر آفریده شدم و بر همین امر با مردمان دوستی و دشمنی میورزم»
شیخ محمد حمدان الخیر چنین سروده است:
رضیت الاخذ بالثقلین دینا
و لم اعدل عن النص الصریح
و لم اسبغ علی وحیی غشاء
کثیفا من اباطیل الشّروح
و لا اوردت فجر الغیّ قلبی
و لا سرحت بوادیه سروحی
و لا هبطت علی ابناء طه
بنار الحقد والشّنآن ریحی
و لکن بالعلّی طهرت نفسی
کما بهواهم نجیت و وحی
هنائی للأذی فیهم فزدنی
و لا تأل النکایة من جروحی(1)
شاعران مذکور در زمینه ترغیب به یاد خدای سبحان و تقوی و اعمال
صالح خالصانه و مکارم اخلاق نیز اشعاری سرودهاند از جمله شیخ یعقوب حسن (1867-1929)(2)ابیات زیر را سروده است:
یا غافلاً عن هول رحلته غدا
تعنو لروعتها الجیاد القود
تصبو الی الدّنیا و تعلم انّها
دارالبوار و جارها مطرود
هی منزل ضنک اذا ما احتلّه
وفْدٌ تأهّب للرّحیل و فود
آمالهم وَهْمٌ وَحُبّ نوالها
جهلٌ وصدق مقالها تفنید
1) «در انتخاب ثقلین [قرآن و عترت] به عنوان دین خود راضی شدم و از این نص صریح عدول نمیکنم»«و بر این وحی و الهام خویش پرده صخیم و کثیفی از شرح و توجیههای باطل نمیکشم»«فروغ گمراهی را به قلبم وارد نمیکنم و اندیشه من در آن وادی چرا نمیکند»«و نسیم من با آتش کینه و حسد بر فرزندان طه نمیوزد»«و لیکن با تیزآب جانم را از زنگار پاک کردهام، همان طور که با عشق به آنها روحم را نجات دادهام»«سلامت و سرور من از این است که در پناه ایشان باشم. پس خدایا آن را افزون کن و در بهبودی زخمهای خشکیده من کوتاهی مکن».
2) شیخ یعقوب حسن یکی از مشایخ جلیلالقدر ناحیه ساحل سوریه و از طلایهداران اهل ادب است، از آثار او کتاب تذکرة الحیاة الروحیه است که هنوز خطی مانده است.
و لرب مجرور المظالم آمن
امسی و ذیل نعیعه مقدود
و مرفه قرن الشمول عشیة
اضحی و سجع قیانه التعدید
لا تترک الفعل الجمیل الی غد
فلربّما یأتی و انت فقید(1)
شیخ سلیمان احمد در ابیاتی چنین سروده است:
ان ارهب الموت فما بعده
اسرّ للأنفس او اَرهب
فاغتنم الوقت لفعل التقی
فانّما عمر الفتی یذهب(2)
شیخ عبداللطیف مسعود نیز اشعار زیر را سروده است:
ان کنت تطمع بالنّجاة
لدی الإله و النجاة
فاعمل بذی و بتلک فیما
قد امرت تنل رضاه
و دع الریاء و لا تکن
الاّ بذکراللّه لاه(3)
شیخ احمد محمّد حیدر (1888-1975)(4)نیز در اشعاری چنین
1) «ای کسی که از هول و هراس سفری که فردا در پیش داری غافلی، برای گذر از وحشت سخت آن مرکبی آماده کن»«به دنیا روی آوردهای، در حالی که میدانی دنیا خانهای ویران است و همسایهاش رانده شده»«دنیا منزلگاهی تنگ است که چون کاروانی وارد شود کاروانهایی آهنگ حرکت میکنند».«آرزوهایش خیال و دوستی متاعش نادانی و راستی گفتارش فریب است»«چه بسا از گناهان مرتکب شده در بیم و هراس نباشی ولی دنباله آن کشیده شده است»«و ناز پروردگانی که شب را به خوشگذرانی میگذرانند، ترانههای آوازهخوانهایشان همه برشمرده میشود»«کار پسندیده را تا فردا ترک نکن، چه بسا فردا بیاید و تو نباشی».
2) «اگر مرگ ترسناک است، ولی بعد از آن یا مسرورکنندهتر است و یا هولناکتر»«پس وقت را برای اعمال پاک غنیمت شمر زیرا که عمر انسانی میگذرد».
3) «اگر رستگاری نزد پروردگار را آرزومندی و راهی برای رستگاری نمییابی»«به این اموری که به تو امر میکنم عمل کن تا به رضایت و خشنودی خداوند برسی»«از ریاء دوری کن و فقط مشغول ذکر خداوند باش».
4) شیخ احمد محمّد حیدر معروف به شیخ نسب، از بزرگان مشایخ ساحل و از مشهورترین آنهاست که بیشترین تألیفات را دارد آثار زیر از او به چاپ رسیده است. الغنم القدسی دیوان شعر 19721 مابعدالقمر، ص 2، 1998؛ التکوین والنجلی (1987)؛ الحیرات (1991).
گفته است:
واستوبئی یا نفس هذا العیش والعمر الوبی
و تجملی بالصالحات و آثری شرع النبی
من ضَلَّ عنه ضَلّ عن سنن المآل الطیب
ما زلت فی یهماء مظلمة الجوانب سبسب
ما فاز فیالدّارین الاّ المخلص الطافی السریرة
کلاّ و لا غیر الذی اتّخذ الولابهما ذخیرة(1)
توسّل: توسّل به خدای تعالی و رسول اکرم صلّیاللّه علیه و آله و اهل بیت اطهار علیهالسلام ظهور آشکاری در اشعار دینی دارد شاعران اشعار بسیاری در قالب شعر توسّلی سرودهاند و این یکی از هنرهایی است که شاعران جبال لاذقیه به آن اهتمام داشتهاند. از زیباترین اشعار توسّلی قصیده شیخ محمّد یاسین است که در آن چنین سروده است:
سألتک یا من عن دواعی الفنا، جلا
و یا من لإرشاد الوری ارسل الرّسلا
و یا داری الاکوان قدما با یده
و یا کافیا من خلقه البعض والکلا
و یا مسبغ النعمی علی النّاس رحمة
و مثقلهم طولاً و مؤیعهم عرضا
1) «ای نفس این زندگانی و عمر بیماری زا، را جای آسایشو راحتی تصوّر نکن»«خود را به اعمال صالح بیارای و به شریعت پیامبر اکرم پایبند باش»«هر کس از آن گمراه شود از سنّتهایی که سرنوشت پاکی را فراهم میسازند، گمراه شده است»«و تو پیوسته در بیابانی که اطرافش تاریکی و ظلمات است، آهسته گام بر میداری»«در دو دنیا کسی به جز شخص با اخلاصی که درونش را پاک کرده رستگار نمیشود»«هرگز و به جز از کسی که ولایت آن دو را ذخیره خویش ساخته است».
دعوتک لا انّی امت بصالح
و لا انّنی فرضا اقمت و لا نفلا
و لا ان لی ما استعین به سوی
محبّة اهل البیی اعلی الوری نبلا
شموسن الهدی الغرّ الالی من احبّهم
واخلص عن علم فقد فاز و استعلی(1)
ائمّتنا الاطهار بشری لکلّ منبهدیهم المولی له و صل الحبلا
هداة البریا آل احمد من بهمو طاب رجایی قد تأمّلت من تملا
اولی النّسب العالی الالی بولائهمبحشری لمیزانی غدا ارتجی الثقلا
محمّد سبطاه علیّ محمّدو جعفر و موسی فالرّهنا ذکره جلا
محمّد فالهادی علیّ حسن محمّدالقائم فالمهدی من ینشر العدلا
الیک بهم رَبِّی توسّلت ضارعاو دمعی خوف الذنب وجهی قد بلا
فکن لی و للإخوان یا ربّ سامعافإنّک مولانا و یا جبّذا المولی
بلطفک ما نرجوه من فضلک احبّناو انجز لنا المیعاد و اجمع لنا الشّملا(2)
الهی پیوسته است»
«هدایتگران مردم و خاندان پیامبر اکرمص کسانی که امید من به ایشان بسته است»
«دارای نسبی عالی و والا هستند که فردا در روز حشر به واسطه ولایت ایشان امید دارم کفّه ترازوی اعمالم سنگین باشد»
«محمّد و دو نواده او و علی و محمّد و جعفر و موسی و پس آن رضا که یاد او جلی و آشکار است»
«محمّد و علیّ الهادی و حسن و محمّد القائم همان مهدی که عدل را بگستراند»
«پروردگارا به واسطه ایشان با تضرّع و خواری به سوی تو متوسّل شدم و از ترس گناهانم اشک بر صورتم جاری است»
«پروردگارا به دعای من و برادرانم گوش فرا ده که تو مولای ما هستی و چه نیکو مولایی»
«به لطفت قسم آن چه به فضل تو امیدوارم به ما عطا کن و آن چه به ما وعده دادی و فا کن و تفرقه را از ما دور گردان».
1) «از تو میخواهم ای کسی که از عوامل نابودی و فنا، بری هستی و ای کسی که برای ارشاد مردمان رسولان را فرستادی»«و ای کسی که از دیر باز هستی را به دست قدرتت میگردانی و از همه خلایق بی نیاز هستی».«ای کسی که از سر رحمت نعمتها را بر بندگان ارزانی میداری و از جوانب مختلف بر آنها وسعت و فراوانی فراهم میکنی»«تو را میخوانم نه به واسطه عمل صالحی که انجام داده باشم و نه به واسطه واجبات و مستحباتی که به جا آورده باشم»«چیزی ندارم که بدان یاری جویم به جز محبّت اهل بیت برترین مردمان»«خورشیدها و طلایهداران هدایت که هر کس ایشان را دوست بدارد رستگار میشود و تعالی مییابد».
2) «امامان پاک سرشت ما، که بشارت بر هر کسی که به هدایت آنها راه جست به ریسمان
و صفّ نوایانا و قوِّ ضعیفناو بالعزّ فابدل یا کریم لنا الذلا
و سقنا لما ترضاه و اغفر ذنوبناو بالکثر بدل یا رحیم لنا القلا
و بدّد جیوش البؤس عنا و خصنابعونک و امنحنا الفضیلة و الفضلا
و کفّر خطایانا واغن فقیرناوانحج مساعینا و حسّن لنا الفعلا
و طهّر من الأدناس لطفا قلوبناو للمجد فاجعلنا اله الوری اهلاً(1)
«و ما را به آن چه رضامندی سوق ده و گناهانمان را بیامرز و ای خداوند رحیم کمی ما را به زیادی بدل نما»
«سپاه بدیها را از ما دور گردان و ما را به یاری خودت اختصاص بده و فضل و فضیلت به ما عطا فرمای»
«خطاهای ما را بپوشان و فقرای ما را غنی گردان و تلاش ما را مقرون به رستگاری و اعمال ما را نیکو نما»
«با لطف خویش قلبهایمان را از ناپاکیها پاک فرما و ای پروردگار آدمیان ما را اهل مجد و کرامت قرار ده».
و بالعلم و الإیمان فاشرح صدورناو نوّر لنا یا ذا العلی الذّهن و العقلا
واتمم لنایا خالق الخلق نورناو سامح لمن منّا علی غرّة... ذلاّ
واصلح لنا الأحوال فضلا و اعطنااجلّ العطایا و المآرب والسؤلا
1) «بزرگان ما را ثابت بدار و ضعیفان ما را قوی ساز و ای خدای کریم ذلّت ما را به عزّت مبدّل کن»
وشدأیا مبدی الوجود محالنابیوم به عدن سرائرنا تبلی
و حقق بک اللّهم ربّ ظنونناو درّ علینا خیرک الوافر الجزلا
و لا تقصنا عن شرعة الحق و اهدناکما انت مولانا طریقتک المثلا
و فی هذه الدّنیا فسر خالقی بناعلی الوجهة البیضاء و الخطّة الفضلی
و ان نقض فانقلنا لجنتک التیجدید علاها لا یرث و لا یبلی
و سدد مرامینا و من عفوک اسقناشرابا من الماذی فی طعمه احلی(1)
«و ای خالق عالمیان نور ما را کامل نما و با کسانی از ما که به خود فریفتهاند مدارا کن»
«به فضل خود احوالمان را اصلاح فرما و برترین بخششها و عطاهایت را به ما ارزانی بدار»
«و جایگاه ما را در روزی که باطنمان آشکار میگردد، ای آفریدگار هستی، استوار گردان»
«پروردگارا امیدمان را به خودت محقّق کن و خیر فراوان و زیاد بر ما ارزانی دار»
«ما را از راه حق دور نکن و به طریق حق خودت هدایتمان فرما که تو مولای ما هستی»
«و در این دنیا ای آفریدگار من، از ما خشنود باش با صورتی روشن و خصلتی پسندیده»
«و چون مُردیم ما را به بهشت که رفعت آن جدید است و نعمتهایش که کهنه و مندرس نمیشود، انتقال بده»
«دعاهای ما را به هدف اجابت برسان و از عفو خود، شربتی از عسل با طعمی شیرین به ما بنوشان».
شیخ کامل حاتم در قصیدهاش با عنوان «یا آل طه» چنین سروده است:
یا آل طه ان قلبی فیکم
متعلّقا یا آل طه قد غدا
عن حبکم یا اهل وُدّی لم احل
ولسوف ابقی الثابت المتشددا
بعمیدکم یا خیرالبریه ضارع
للّه فی الدارین اغدو مسعدا
و بصنوه الکرار و المولی الذی
بحسامه غیم الضلال تبددا
ذاک المرجی فی الصعاب و من به
اس الشریعة و الرشاد توطدا(2)
1) «و با علم و ایمان شرح صدر عطا بفرما و ذهن و عقل ما را نورانی گردان»
2) «ای آل طه قلب من وابسته شما شده است»«و ای محبوبان من، از دوستی شما رها نمیشوم و به یقین بر این امر ثابت و استوار خواهم ماند»«به درگاه خداوند در دو عالم به واسطه بزرگِ شما خاندان که بهترین مردمان هستید، تضرّع میکنم تا که سعادتمند گردم»«و به برادر دلاور و جنگاورش، همان مولایی که به شمشیرش ابرهای تیره گمراهی را پراکنده ساخت»«او که در دشواریها امید همگان بود و به واسطه او اساس شریعت و رشاد محکم گشت».
ارجو من الرحمن نصرا شاملاًلذوی الصلاح المخلصین علی العدی
و وسیلتی یا رب بالحسن الذیناق الانام علی و نیف سؤددا
و حسین ذیاک الشهید بکربلاغار الالی عادوا الحسین و انجدا
و بنجله زین العباد و زینة العبادیوح الکون نبراس الهدی
و بباقر العلم المعظم قدرهمن علمه للناس اضحی موردا
و توسلی بالصادق الوعد الذیفاضت معاجزه خضما مزبدا
أن تأخذن بی فی طریق الحق لاالوی علی ما یرتمی وجه الردی(1)
میکنم»
«پروردگارا وسیله نجات من به درگاه تو امام حسن علیهالسلام است که در آقایی و سروری بر مردمان برتری یافته است»
«و حسین علیهالسلام آن شهید کربلا که بر او رشک بردند و او را باز گردانیدند»
«و به فرزند او زینت عبادت و عابدان که چراغ هدایت را در هستی برافروخته است»
«و به شکافنده علوم که قدرش عظیم است و از علم او امور بسیاری برای مردم آشکار شد»
«و توسّل من به امام صادق الوعدی است که معاجزش دریای خروشان طالبان علم را لبریز ساخت»
«که در راه حق دست مرا بگیری تا به اموری که هلاکت را فزونی میدهند توجّهی نکنم».
و تثل ارکان البغاة بسیدیموسی الحلیم و کن لعبدک مسعدا
و علیه صب سجال عفوک بالرضیذاک العلی و عنه اقص الحسدا
و بسیدی الجواد جد ببلوغ مایرمی الیه الیک توجیه الندا
1) «از خداوند رحمن یاری فرا گیر و کاملی برای صالحان مخلص علیه دشمنانش آرزو
بعلی هادی المهتدین المرتجیاثلج و برد صدره و المرقدا
و بسیّدی الحسن الأخیر امامناو ملاذنا و معاذنا و المقتدی
من قد اقام بسرّمرا ساطعاو کالشمس عرفانا یزید توقدا
هبنی الرضا و امنن باسکانی لدیرضوان ما بین الرّیاض مؤبّدا
واجعلنی یا مولای ممن قد حبواسدرا و فاکهةً و طلحا منضّدا
مولای بالمأمول مهدی الخلق منسمیّته باسم الحبیب محمّدا
ذاک الذی یغشی البسیطه عدلهغب انتشار الجور فیها و الصدا(1)
«و پیمان عفوت را با رضایت بر علیّبن موسی الرّضا علیهالسلام فرو ریز و حسد حاسدان را از او دور گردان»
«و به سرورم امام جوادع که به جود و کرم منسوب است به من جود فرما که جود و کرم از آنِ تو است»
«و به امام علی النقی علیهاسلام بهترین هدایت کننده و امید آرزومندان، که سینه و قبرش را سرد و خنک گردان»
«و به سرورم امام حسن عسکری علیهالسلام پناه و امان و مقتدای ما»
«کسی همانند خورشید عرفان در سامرا میدرخشید و بر روشنایی و نور عرفان میافزود»
«خشنودیت را بر من عطا کن و بر من منت بگذار و در باغ. رضوانت تا ابد جای بده»
«و ای مولای من، مرا از کسانی قرار ده که نعمتها و میوهها و بوستانهای بهشت را به آنها ارزانی میداری»
«مولای من به آن کسی که امیدها به اوست، هدایتکننده مردمان همان کسی که او را به نام حبیبت محمّد نامیدی»
«همان کسی که عدالتش را بر زمین میگستراند، زمانی که انتشار ظلم و جور به نهایت خود رسیده باشد».
افعم و طابی غیر جودک لم اردو لغیر بابک سیدی لن اقصدا(2)
در مدح پیامبر اکرم(ص): مدیحهسرایی در باره پیامبر اکرم(ص) یکی از زمینههای شعری است که در قرن هفتم هجری پدیدار شد و شاعران جبال لاذقیه در آن سهیم بودند و به پیشگاه ادبیّات عرب، مدیحههایی در شأن پیامبر اکرم(ص) در نهایت زیبایی تقدیم داشتند از آن جمله قصیده «ارج النبوة» شیخ محمود سلیمان خطیب (1907-1978) است(1)که در یک جزوه کوچک یازده صفحهای چاپ شده است. برخی ابیات آن چنین است:
................................
................................
یا خیر خلقاللّه یحدنی الهوی
فاقول شعرا مثاردا و أجید
اتصیب اقلام الرّجال بمدحها
هدفا فیجزی مقول و قصید
و اذا ید القرآن تکتب مدحکم
ما ذا یقول شویعر مجهود
یا بیت وحیاللّه هل من آیة
الا و انت بر مزها المقصود
شرف الملائکه الکرام بانهم
لک ما تشاء صنائع و جنود(2)
................................................................
عفوا رسولاللّه حسبی اننیبک مستهام واله معمود
1) شیخ محمود سلیمان خطیب از شاعران مدیحهسرای ساحل بود مدتی به آرژانتین مهاجرت کرد و در آن جا کتاب «هذه سبیلی» را نوشت از آثار چاپ شدهای قصیده «ارج النبوة» است که در جزوه 16 صفحهای در سال 1389/1969 منتشر شد. وی دارایی خود را بر مسجد جامع امام جعفر صادق علیهالسلام در لاذقیه وقف کرده بود.
2) «ای بهترین خلق خدا عشق مرا به آوازخوانی وا داشت و شعری زیبا و فراگیر میگویم»«آیا قلم مردان در بیان مدح او به هدف غایی میرسند تا که زبان و شعرشان پاداش گیرد»«هنگامی که دست قرآن مدح شما را مینگارد؛ شاعر خُرد و کوچکی که تلاش را به کار گرفته چه بگوید؟»«ای بیت وحی الهی آیهای نیست مگر این که مقصود از رمز آن تو هستی»«شرافت فرشتگان بزرگ الهی به این است که آنها لشگریان تو هستند هر چه از آنان بخواهی».
و لقد یقرّب بالحنین و بالهویما لا یقربه السری و القود(1)
غسل داده شده است»
«گاه با آرزومندی و شیدایی چنان میتوان تقرّب یافت که با بزرگمنشی و آقایی نمیتوان».
و ابیات زیر:
صلی علیکاللّه یا خیر الوری
ما اشتاق مشتاق و حن عمید(2)
صلی علیکاللّه یا نور الهدیما طاب معطار و اورق عود
صلّی علیکاللّه یا شمس الضّحیما طاب باسمک نغمة و نشید
والآل والرّسولالکرام وصحبکالخلصاءما عرف الوجود وجود(3)
«ای خورشید روزگاران، درود خدا بر تو باد، مادامی که نغمه و سرودهها به نام تو پاک و پاکیزه میشوند»
«و بر خاندان تو و رسولان گرامی و اصحاب خالص تو مادامی که هستی، بودن را میشناسد».
.به همین مناسبت باید اشاره کنیم که علی حمدان ریاحی شاعر (1920-1980) در سال 1978 دیوان شعری با عنوان - شعر الحلال فی محمّد و الآل - منتشر کرد که در بردارنده مدایح اهل بیت علیهالسّلام بود و این اوّلین دیوان شعر چاپ شده در مدح اهل بیت علیهالسلام در سواحل سوریه بود.
زهد، حکمت، پند و اندرز: به جهت این که اغلب پیشگامان نهضت ادبی از مشایخ بودند امتیاز و ویژگی شعر آنها، زهد و حکمت و وعظ و ارشاد و ترغیب به زهد و پارسایی و ذخیره سازی بهترین توشهها از دنیا برای آخرت بود و این کار به قصد توفیق و ثواب الهی و نجات از عقاب
صورت میگرفت شیخ سلیمان احمد در این زمینه اشعاری دارد:
سیأتی علیک الیوم لالیل بعده
او اللّیلة اللّیلاء لیس لها صبح
فمن ربح التّقوی و ان خسرالدنی
فإقتاره یسرو خسرانه ربح(1)
و نیز چنین سروده است:
کن صموتا اومت بغیظک فالناس
کما قد رأیت جیلا فجیلاً
غلب الجهل نیر العلم و العقل
جمیعا فصدقوا التدجیلاً
و تراهم من قبل ان ینکروه
ینکروه التورة و الإنجیلا(2)
هستند»«تیرگی جهل بر نور علم و عقل همه آنها غلبه کرده است، از این رو دروغها را تصدیق میکنند»«و آنها را میبینی که پیش از انکار آن [قرآن] تورات و انجیل را انکار میکنند».
و ابیات زیر از اوست:
ما کل ذی ثرة فی الناس نغبطه
بها یعیش سعیدا ناعم البال
قد یکتسی حلل الدیباج جسم فتی
و تحتها القلب فی هم و بلبال(3)
و ابیات زیر:
لا یفخرنّ اخوالتنسّک
فی التعبد و الزّهاده
انا فی اعتقادی کل فعل
الواجبات من العباده
1) «روزی بر تو خواهد آمد که بعد از آن شبی نباشد و یا شب طولانی و تیرهای که صبحی نداشته باشد»«پس هر کس از تقوا و پرهیزکاری سود برد اگر چه در متاع دنیا زیان کرده است، امّا ناداری او توانگری و زیان او سود است».
2) «یا همیشه ساکت باش و یا خشمت را بکش زیرا همان طور که میبینی مردم دسته دسته
3) «ما به هر ثروتمندی در میان مردم که با خوشبختی و خیال آسوده زندگی میکند، غبطه نمیخوریم»«زیرا که او بر تنش لباسهای ابریشمین پوشانده، ولی به یقین در زیر آنها قلبش آکنده از اندوه و پریشانی است».
مثل الفقیه بدینه
مستنبطا بذل اجتهاده
شهم یسود قبیلة
أدی بها حق السیاده
و امیر جیش بازل
دمه یصون به بلاده
و معلم الاولاد یکثر
فی رقیهم اعتداده
و کذلک راعی السرب
یدأب مخلصا عنه ذیاده
کلّ یوفی حسب منزله
غدا اجر الاجاده
و من السعادة ان تکون
ملهما طلب السعاده(1)
شیخ احمد سعید (1891-1951)(2)در این باب اشعاری سروده است:
ان کنت ترغب فی قبول نصیحتی
والنّصح یقبله اللبیب فینفع(3)
لا تحسدن علی تکاثیر ما لهاحدا و لا تغتم فیما یجمع
لیس الحسود یضر الانفسهو غلیله بؤاده لا ینقع
لکنها الدنیا و من عاداتهاهذا یحط بها و آخر یرفع
1) «ای برادر به تنسّک در عبادت و زهد افتخار کن»«به اعتقاد من هر فعل واجب از عبادات است»«همانند فقیهی که در دینش با سرسپردگی به اجتهادش احکام را استنباط میکند»«و یا بزرگمردی که به ریاست قبیله میرسد و بدین ترتیب حق ریاست را به جا میآورد».«و مانند امیر لشکری که خونش را میدهد تا سرزمینش را حفظ کند»«و یا معلّم کودکان که در رشد و تربیت آنها، آمادگی و استعداد خودش نیز زیاد میشود»«و همچنین ساربان شترها که آنها را تند میراند و خودش زودتر دور میشود»«هر یک به حسب جایگاه خودش فردای قیامت پاداش تلاشش را مییابد»«و رستگاری این است که جستجو سعادت به او الهام شده باشد».
2) شیخ احمد سعید اسبر پدر شاعر بزرگ ادونیس، که سرودهایش کم است و اغلب آنها در حکمت است و برخی از آنها در مجلات عرفان، مرشد عربی و الأمانی و... به چاپ رسیده است.
3) «نصیحت را هر انسان خردمندی بپذیرد سود میبرد اگر به قبول نصیحت من مایل هستی».
لا تطمعنّ بها فتلک دنیئةو من الغرور المحض انک تطمع
والتف فی برد القناعة صابراانّ الغنی برزقه من یقنع(1)
«زیرا که حسود جز به خودش ضرر نمیرساند و حرص و کینه درونش فرو نمینشیند»
«لیکن این دنیاست و از عادات اوست که این یکی را بر زمین میزند و دیگری را بالا میبرد»
«در آن طمع نکن که پستی و دنائت است و فریفتگی کامل این است که در آن طمع کنی»
«با صبر و شکیبایی خود را در لباس قناعت بپیچ، بینیاز کسی است که به روزی خود قناعت کند».
از زیباترین سرودهها در زمینه پند و اندرز، این قصیده شیخ علی
حمدان عمران(2)با عنوان «الحکم الغوالی» میباشد:
احمداللّه مالکی و معینی
ذاالمعالی رب الحطیم و زمزم
و ثناء سام و روح سلام
من لدنه علی النبی المعظم(3)
یا اخلی انتبه فانا نزلناعند معناک و التماسک فانعم
خدّ بنصحی الغالی فلست اغالیفیه و اعمل به و لا تتوهم
حیث و سعی و ان اضق فیه ذرعاعن نصوص الهدی افدک لتفهم
علّ تجنی منه القطوف الدوانیثم تسقی منه الرحیق المختم
حسن الخلق و الضع و اتق الجبارو اخدم شریعة الحق تخدم
ما اتاک الرسول خذه و جانبما نهی عنه و الشریعة فالزم
واجعل القلب منک برجأ لشمسالدین دین الشرع الشریف المعظّم
فا الصلاة الزکاة فالصوم ثمالحجّ للبیت فالجهاد المتمم
1) «بر زیادی و فزونی مال هیچ کس حسادت نکن و از آن چه گرد آورده غمگین مشو»
2) شیخ علی حمدان عمران از مشایخ بزرگ و شاعران برجسته بود که در شهر صافیتا و سپس در طرطوس قاضی شرع بود. قصیدههای متعدّدی در نشریّات و مجلاّت ساحل به چاپ رسانید.
3) «خداوندی که مالک و یاور من است، خداوند متعال، پروردگار حطیم و زمزم را حمد و سپاس میگویم»«ستایشی عالی و روح سلام از جانب او بر پیامبر معظّم اسلام باد».
ما استطمت القیام حکما اقمهاو ابتعد عن محارماللّه و احجم(1)
«نصیحت گرانقدر مرا فرا گیر که من غلوّ نمیکنم و بدان عمل کن و بتوهّم اکتفا مکن»
«به قدر توان خویش اگر چه ناچیز و کم است، برخی از نصوص هدایت را به تو تقدیم میکنم تا بفهمی»
«و بار دیگر از میوههای رسیده آن بچینی و سپس از آن، رحیق مختوم بنوشی»
«حسن خلق داشته باش و خاضع باش، تقوای خداوند جبّار پیشه ساز و به شریعت حقه خدمت کن»
«آنچه را که رسول مکرّم آورده است بگیر و از آن چه نهی فرموده دوری کن و ملتزم به شریعت باش»
«قلبت را برجی برای خورشید دین، همان دین شریعت شریف معظّم، قرار بده»
«نماز، روزه، زکات سپس حجّ بیتاللّه را به جا آور و جهاد را که تمامکننده اینهاست»
«اگر استطاعت بر پا داشتن حکمی را داری آن را به پا دار و از محرّمات الهی دوری کن».
انّما الدّین عند بارئک الإسلام من لم یدن به سوف یندم
ارتضاه لنا لمهیمن دیناو سواه من رام لا ریب یحرم
لا تقم من وناک دینا لغیمثل ما ضیک ان ما ضیک مظلم
ان شعب الفرقان فرق باسمالدّین والدّین سالم لیس یثلم
قسمتنا الاغراض رغم النواهیلو نهینا عمّا نهی لم نقسم(2)
اسلام روی آورد حرام است»
«مانند گذشته است آنچه تو را به گمراهی میکشاند به عنوان دین بر پا مدار و به راستی که گذشته تو تاریک است»
«پیروان قرآن به نام دین به فرقههایی تقسیم شدند ولی دین سالم است و در آن رخنهای پدید نمیآید»
«علی رغم هشدار و پرهیزها اغراض فردی ما را تقسیم کرده است که اگر از آنچه نهی شده دوری میکردیم تقسیم نمیشدیم»
«همانا دن در نزد آفریدگارت اسلام است که هر کس بدان دینداری نورزد به زودی پشیمان خواهد شد».
امراللّه ان ننظم صفّالرضاه لِمَ لَمْ نطع و ننظم
کلّ قسم قد ظن میراثه الاسلاموالخلد و الأخیر جهنّم
یالظن بصرفه راح اثماو بقلب الاسلام جرحا مسمّم
ایّ عذر یوم الحساب لدیناسوف یأتی فصیحتا و هو ابکم
کن محبا لآل یعرب کلاًو حیفا مادمت فی کل مسلم
وجه رایی التزم و لذبعماد الشرعو اترک وجه العذول مجهم(1)
«وای از گمانهایی که به تنهایی گناه هستند و زخمهای زهرآگین که به قلب اسلام وارد میکنند»
«در روز حساب چه عذری خواهیم داشت، روزی که سخنور فصیح ما، گنگ و لال خواهد آمد»
«دوستدار همه آل یعرب باش و تا زنده هستی به احوال هر مسلمانی رسیدگی کن»
«به این نظر من پایبند باش و به ستون دین پناه آور و حالت سرزنشگری و ترشرویی را رها کن»
«در دریای عرفان غوطهور شو که دریایی ژرف است و مرواریدهای آن را بیرون بیاور و بچین».
غص ببحر العرفان و هو خضمواجتن الدرّ منثرا و منظم
واتعظ ثم عظ وزن و بتروٍکلّ قول من قبل ان تتکلم
ان تکن عالما خبیرا فعلّملا تعلم من قبل ان تتعلّم
یوم تبلی فیه السّرائر و الأنفسمنها معذّب و منعم
لیس فخر الفتی برفد و برداو بحدی مهنّد و ملهزم
او بعادٍ مسوّم او نضاراو خمیس یوم الهیاج عرموم
لیس هذا من دافع بؤمن یومقمطر یرفیه الصروح تهدم(2)
«اگر عالم آگاهی هستی به مردمان بیاموز، ولی قبل از آن که خود فراگیری به آموزش دیگران نپرداز»
«روزی که درون و ضمیر مردم آشکار میشود، برخی در عذاب و برخی در نعمت هستند»
«افتخار انسان به اثاث و لباس و یا شمشیر آخته و زور بازو نیست»
«یا به اندوختههای زر و سیم خالص و یا به سپاهیان انبوه در روز جنگ نیست»
«اینها از سختیهای روز هولناکی که در آن کاخهای سر به فلک کشیده ویران میشوند، جلوگیری نمیکند»
«در این روز افتخار به اعمال صالح از سختی روز معاد که حتمی است، جلوگیری میکند».
خیر فخر بالصالحات ففیهایدفع البؤس بالمعاد المحتم
یوم تبلی فیها السّرائر و الأنفسمنها معذّب و منعم
خف مقام المولی و نفسک صنهامن هواها و اخدم لعلّک تخدم
کن عطوفا واخفض جناحک رفقافی حنان الأقربین و ان لم...
ثم صلهم اما جفوا او تجافواثمّ اصفح ان اخطاؤ او تکرم
کن طبیبا و کن لکل سلیممض من مجة الاراقم بلسم
لا تباد بالظلم خصمک یوماکل باد بالظلم لا شک اظلم(1)
«از مقام مولا بترس و نفست را از هواها حفظ کن و خدمت کن شاید که به تو خدمت کنند»
«مهربان باش و از جهت رفق و مدارا با نزدیکانت فروتنی کن هر چند که...»
«به نزد آنها برو اگر چه به تو جفا کرده باشند و از تو روی گردان باشند و از آنها چشمپوشی کن اگر چه خطا کرده باشند»
«طبیب مردم باش و برای هر انسان سالمی که از درد و اندوهی ناله میکند مرهم باش»
«هیچ گاه در ظلم کردن بر دشمن خود، پیش دستی مکن زیرا هر کس در این کار آغازگر باشد، بدون شک ظالمتر است».
ان تنل ظفرة بخصمک فارفقواشکر القادر المقدر و ارحم
و اذا ما اعتراک غیظ فسبحثم کبر و اکبر علی الغیظ و اکظم
من سما فوق ما یطیق تخنهجانحاه من و هنه فیحطم
1) «روزی که درون و ضمیر مردم آشکار میشود، برخی در عذاب و برخی در نعمت هستند»
لا تکن قائدا و ان زعموک القومیوما فارفض و لا تتزعم
انّ رأس رئیس اکثر صدعافاذا لم یمت من الصدع یؤلم
کل غصن سام و کان رطیبالم تنل ثمرة الاکف فیرجم
انما الوعظ و الاحادیث شتیوبکل الاحوال فاللّه اعلم(1)
«هر گاه، غضب تو را برافروخت سبحاناللّه بگو و سپساللّه اکبر بگو و بر خشمت چیره شو و آن را فرو ببر»
«کسی که بیش از توانش بار بلند کند پهلوهایش به جهت سستی و ضعف به او خیانت کرده و درمانده خواهد شد»
«رئیس نباش و اگر روزی مردم چنین اندیشه در باره تو داشتند آن را از خود بران و ریاست را به عهده نگیر»
«زیرا دردسرهای رئیس از همه بیشتر است و اگر از این درد سرها نمیرد در رنج و عذاب خواهد بود»
«هر شاخه بلند و سبزی که به میوه آن دسترسی نباشد سنگ به آن خواهند زد»
«پند و سخنها بسیار و گوناگون است و این خداوند است که به همه احوال عالم است».
برخی از موضوعات دیگری که شاعران در سرودهایشان به آنها پرداختهاند عبارتند از:
تأکید بر زبان قرآن و ترغیب به فراگیری و مهارت در آن
تشویق به کسب علم و معرفت
دور افکندن آنچه باعث تفرقه میشود و دعوت به محبت و نوعدوستی و همکاری و همیاری
ترک سستی و کسالت و ترغیب به عمل
این امور از بیماریهای مزمن اجتماعی هستند که بهبودی آنها نیازمند درمان طولانی و صبر و شکیبایی و درکی مسؤولانه است و ادیبان ساحل حاملان پرچم این مسؤولیت بودند آنها در آتش این ادراک دمیدند تا
1) «اگر بر دشمنت پیروز شدی مدارا کن و خداوند قادر قدرتدهنده را شکر کن و رحم آور»
شعلهور گردد و از آن شانه خالی نکرده در آن سستی نورزیدند و همین اشعار آنها گواه بر این امر است.
تأسیس اتّحادیه جوانان مسلمان علوی که در لاذقیه در 27 آذر 1936
شکل گرفت، بر تأسیس انجمنهای خیریّه اسلامی جعفری در شهرهای ساحلی سوریه، لاذقیه، جبله، بانیاس، طرطوس، صافتیا، پیشی گرفت و ظهور خود را با اعلانیهای که در نشریات منتشر ساخت اعلام کرد، در این اعلانیه چنین آمده بود(1):
«به ملّت بزرگوار مسلمان علوی
السَّلام علیک و رحمهاللّه:
خوشبختیم به اطلاع ملّت بزرگوار برسانیم که در شهر لاذقیه به تاریخ 27 آذار سال 1936 م انجمنی به نام اتّحادیه جوانان مسلمان علوی - تشکیل شده است که عدّهای از جوانان نخبه فرهنگدوست از میان وکیلان، پزشکان و مهندسان و صاحبان مدارک علمی به آن پیوستهاند که به مسأله وطن خدمت میکردهاند و اکنون با اخلاص خدمت میکنند و تا آخرین نَفَس از زندگانیشان خدمت خواهند کرد إنشاءاللّه.
اتّحادیه مذکور شعار و قوانین خود در زندگی را بر اساس دوری از قومگرایی و حزبگراییهای شخصی برگزیده است، زیرا آنچه این ملّت از پیامدهای وخیم تفرقه و سیاستهای پوسیده اشخاص که نزدیک است تا
1) جریدة الأیّام، شماره 1065، تاریخ 9 نیسان، 1936.
بازمانده آرزوهایش را بر باد دهد، دیده و میبیند، برای او کافی است و اینک وقت آن است که صدای جوانان با هدف اصلاح بلند شود که عدم پذیرش خود را نسبت به این سخنپردازیهای قدیمی اعلام کنند و آنها را در پرونده تاریک گذشتهاش بپیچند.
این اتّحادیه با خدا و شما پیمان میبندد که از هواخواهیها و
غرضورزیها دوری خواهد کرد و در مسیر خیر ملّت و مصلحت عمومی عمل خواهد کرد و همّت آن در زندگانیش بر این است که ملّت بزرگوار علوی را در آن مرکزی که در میان ملّتها شایسته آن است قرار دهد.
به همین مناسبت اتحادیه لازم دانسته است تا سپاس صمیمانه خود را نسبت به ملت بزرگوار علوی ابراز نماید ملتی که تا پای جان از وحدت و استقلال حقیقی خویش دفاع کرده و در سختترین موقعیتها نشان داده است که ملتی شریف و اصیل است که بر ظلم و بیداد آرام نمیگیرد و در مقابل قدرت طاغوتی قد خم نمیکند.
همانطور که از خالصترین احساساتش نسبت به برادران مسلمان سنی مذهب و برادران مسیحی، که در راه حق و آزادگی صفی واحد گشته و به عوض وحدتشان به چیز دیگری راضی نمیشوند، پرده برمیدارد و این اتحادیه جوان از اخلاص ملّت بزرگوار نیرویی را درخواست میکند که بدان در راه جهاد مباهات کند و از اعتماد آنها نوری را میطلبد که بدان روشنایی بگیرد تا در این سرزمین مشعل آزادگی و نور را حمل کند و پرچم جهاد و حق و انسانیت را برافرازد».
دبیر کل اتحادیه
امین علی عباس - وکیل
این اتحادیه نقش فعّالی در سیاست سواحل سوریه در طی سالهای
1936 و 1945 ایفا کرد و با شجاعت و استواری علیه حرکت سرکوبگرانهای که به دنبال جداسازی این نواحی از سوریه بود، ایستادگی کرد و در یادداشتهای سیاسی که تسلیم مسؤولان فرانسوی میکرد معایب حکومت فرانسویان در ساحل و بازتاب آن بر اوضاع عمومی را بیان میکرد. در یکی از این یادداشتها چنین آمده است(1):
«ما امضاکنندگان زیر، اعضای هیأت اداری اتّحادیه جوانان مسلمان علوی مفتخریم که مطالب زیر را به محضر شما برسانیم:
از آن جایی که اکثریّت مسلمانان علوی که بیداری عمومی سوریه آنها را فرا گرفته، درخواست خود نسبت به وحدت غیر متمرکز سوریه را صراحتا بیان کردهاند و چون اتّحادیه جوانان این بیداری را با واضحترین معانیش به تصویر کشیده از این رو بر خود لازم دیده و حق خود دانستیم که دیدگاه خود را در باره تقریر سرنوشت علویان به شما اظهار نمائیم و حرکات جداییخواهی را که در شهرهای ما صورت میگیرد و منجر به بیاعتباری حقایق و اشکالتراشی در مذاکرات میشود را به اطّلاع شما رسانیده و بگوییم:
واضح است که منطقه لاذقیه با قطعنامه نماینده عالیرتبه و با قصد حمایت از اقلیّت مذهبی علویان و حفظ مصالح آنها، از مادرش سوریه جدا شد که در این باب به تمایل اهالی منطقه استناد شده، با وجود این که این تمایلات امری مسلّم و مورد اتفاق همه نیست، چرا که یک همهپرسی
1) این یادداشت به طور کامل در نشریه الف باء دمشق، صادر شده در تاریخ 8 نیسان 1936 منتشر شد. مرتبه دوم در جریدة الایام به شماره 1067 مورّخه 12 نیسان 1936 چاپ شد پس از این که حوادث آن حذف شده بود و به جهت رعایت اختصار به آنچه نشریه الأیام چاپ کرده و چکیده مطلب است، اکتفا میکنیم.
که خواست اکثریّت را روشن سازد برگزار نشده. و ما این تجزیه را امری واقع شده به حساب میآوریم که جبران آن ممکن نیست و بر اساس نتایجی که به بار آورده و در آینده ممکن است ببار آورد، ما آن را بررسی و از صورت قانونی بینالمللی و با استناد به سند قیمومت و تعهّدات بینالمللی فرانسه به نقد آن خواهیم پرداخت.
هدف تجزیه: هدف از این جداسازی حفظ مصالح علویان و ضمانت برای آزادی دینی آنها، و رساندن آنها به سطحی برابر با سایر عناصر جامعه سوریه برای رسیدن به ترکیب تدریجی با آنها، بود ولی ما به طور مختصر میتوانیم بگوییم که این هفده سال تجزیه هیچ نتیجه مستقیمی دربرنداشت به جز گرفتاری این منطقه و بدبختی شدید به سبب گستردگی این سیستم حکومتی و این عظمت بیهوده که هیچ تناسبی ندارد و به سبب وظایف مأموران و روی آوردن حکومت ملّی به راههای تجمّلی و اسراف اموال مردم در امور تشریفاتی و کوتاهی آنها در رسیدگی به مصالح حیاتی مردم.
امّا از دیدگاه اقتصادی میبینیم کشاورزی که رکن این سرزمین است به شدّت متروک و رها شده و حکومت کشاورزان را به اموری خارج از توانشان موظّف کرده است و در این امور دستهایی برای استثمار موقّت اینها دیده میشود که در پی آن است تا آنچه را قابل استخراج و بهرهبرداری است از آنها استخراج کند بدون در نظر گرفتن وضعیّت آینده. و این امور به مدّت ده سال از 1925 تا 1935 به حال خود باقی بود و علیرغم این که قیمتگذاری محصولات به یک چهارم تنزّل یافته بود و تمام تیرها به سینه کشاورز هدفگیری شده بود. حکومت تا به حال در باره محدود کردن سیستم حکومتی به طور جدّی فکری نکرده است، زیرا
لازم است گفته شود که در منطقه لاذقیّه حکومتی برقرار است.
امّا از بُعد علمی، حکومت پس از برداشتن یک قوم به عقب برگشت و مدارس کشاورزی و دبیرستانها را به بهانه فقر تعطیل کرد. ولی چهطور ممکن است به استقلال سرزمینی راضی شویم که توانایی تأمین هزینه مدارسش را ندارد.
از بُعد دینی، همان علویانی که به جهت حمایت دینی، آنها را به جدایی ترغیب کرده بودند خودشان را در مقابل عاملی دیدند که کیان دینی آنها را تهدید میکرد یعنی «تبشیر شیزوئیتی». و اینک این جدایی آنها که باعث فقر آنها شده بود وسیلهای برای از بین بردن آزادی دینیشان گردیده بود، زیرا تبلیغات تبشیری که در ناحیه جبال برپا بود مبتنی بر فریب دادن با مال و ثروت بود. بدین ترتیب تجربه جداسازی به طور عملی از هم پاشید، زیرا این تجزیه به عوض این که مصالح آنها را تضمین و آزادی دینی آنها را حفظ کند وسیلهای برای نابودی این مصالح و پایمال کردن این آزادی بود.
جنبه قانونی بینالمللی: اصل حمایت از اقلیّتها اصلی قدیمی است که معاهدات بسیاری پیش از جنگ به آن پرداخته، ولی اساسنامه جامعه بینالملل به جز در ماده 23 که پیوست به قانون قیمومت است، بدان اشاره نکرده است. بسیاری از معاهدات امضا شده میان اتحادیه ملّتها و دولتهای جدید (لتونی و استونی) آن را با صدای بلند بیان کردهاند و اصولی را که مراعات آنها برای حفظ حقوق اقلیّتها لازم است مانند تساوی در حقوق و ضروریات عمومی، دادن حق افتتاح مدارس و تعطیلی اعیاد و عمل کردن به مراسم دینی و سایر حقوق ضروری برای تأمین آزادی فرهنگی و مذهبی به اقلیتها، را ذکر کردهاند. لیکن ما هیچ یک از دولتهای دنیا را
ندیدهایم که به اقلیّتی برای جدایی دائم یا موقت به بهانه تأمین مصالح، اجازه دهد و اکنون نیز هیچ دولتی از اقلیّتهای دینی، نژادی و یا زبانی خالی نیست و این اقلیّتها در آن دولتها وجود دارند، ولی با این حال هیچ یک از اقلیّتها به این فکر نیافتادهاند که درخواست جدایی کنند و جامعه نیز این اصل را نپذیرفته است زیرا پذیرش آن، دری نابستنی از اعتراضات را برای هر اقلیّتی میگشاید که درخواست حکومتی مستقلّ بنماید و در این امر نهایت هرج و مرج و تشویش است.
بنابراین پذیرش جدایی حکومت لاذقیه نه معقول است و نه مشروع، اگر که هدف از آن حمایت از اقلیّت علویان باشد - بر فرض که بپذیریم علویان اقلیّت هستند - و تعهّدات بینالمللی فرانسه آنها را به پذیرش جدایی مجبور ساخته است اگر چه برخی از علویان خواستار این امر شدند. زیرا جدا سازی لاذقیّه حرکتی انفرادی از جانب دولت فرانسه بود و سند قیمومت بدان تصریح نکرده بود و نتیجه گرفته میشود که مسأله وحدت مسأله میان فرانسه و سوریه بوده است و امّا مصالح اقلیّتها را میتوان از راهی غیر از جدایی که اقتصاد این سرزمین را تضعیف کرده و حیات آن را به هلاکت افکنده، تأمین کرد.
و اگر فرض کنیم که منطقه لاذقیه بر استقلال خود باقی بماند، مسأله اقلیّتها بدون حلّ باقی میماند، زیرا در سوریه داخلی صد هزار علوی هستند و به نظر ما اگر خطری وجود داشته باشد در درجه اوّل این خطر، این اقلیت اندک و پراکنده در داخل سوریه را تهدید میکند پیش از آن که تهدیدی برای اکثریت علویان در منطقه لاذقیه باشد و بدینگونه نظام تجزیه، از همپاشیدگی و واماندگی خود را از ابعاد نظری و عملی آشکار کرده است، همچنین از مسائل مسلّم تاریخی این است که پیمانهای موقّت
همواره از عوامل آشوب و هرج و مرج اجتماعی بوده و سرزمین سوریه به شدّت نیاز خود را به ثبات و آرامشی احساس میکند که در آن به اقتصاد فرسوده خود توجّه کند.
جوانان علوی مسلمان که سرشار از این روح و به این نظریات راضی هستند و به انگیزه وطندوستی اوّلاً و دوستی قومشان ثانیا وا داشته شدهاند، در گردهمایی طرطوس(1)
1- استان لاذقیه جزیی جداناپذیر از سوریه عربی است.
2- همه ساکنان این استان معاهده امضا شده در سال 1936 میان فرستادگان سوری و دولت فرانسه را که مرز پائینی سرزمین سوریه را تعیین کرده، تأیید میکنند.
3- ما مصوّبات مجلس نمایندگان سوریه را که در جلسه مورخ 31 کانون اوّل 1938 تصویب شده تأیید میکنیم.
نسبت به درخواست، وحدت غیر متمرکز سوریه قدم پیش نهادند و جناب کمیسر عالی مقام پس از آن تصریح کرد که برای طرف فرانسوی هیچ مصلحتی در تجزیه این بلاد نیست و لذا ما منتظر بیطرفی کاملی از طرف حکومت محلّی بودیم، ولی متأسّفانه کاملاً برعکس آن جاری شد و تاکنون جاری میشود».نشریه الأیّام شمارهای دارد که در آن به بیان رخدادهایی پرداخته که هواداران جدایی بدانهااقدام کردند و ما فقط با اشاره به آنها بسنده میکنیم. آنها در پایان میگویند(2):
جوانان این اتّحادیه به محضر شما روی آوردهاند تا شما نزد وزارت خارجه واسطه شوید که حدّی را برای این اعمال که نه مصلحت فرانسه
است و نه به مصلحت سوریه قرار دهد. آنها با فرستادن دبیر اتحادیه به نزد شما این فرصت را برای تجدید اعتماد غنیمت شمردهاند.
امید است که جناب عالی با قبول بالاترین احترامات ما، بر ما منّت گذارید».
امضاء هیأت مدیره
شوکت عباس، عثمان حسن اسبر، محسن علی عباس، احمد علی کامل، عبداللّه العبداللّه، احمد الخیر، سلیمان الخیر، عزیز محمّد حسن، احمد عزیز اسماعیل، جمیل اسعد عثمان، محیی الدین کامل و عثمان زیدان.
کوششهای اتّحادیه و همچنین همه ساکنان ساحل در همه جناحها به واسطه تأثیرپذیری از اوضاع سیاسی و حسّاس منطقه به دو مسأله اساسی وطنی معطوف شده بود. وحدت و استقلال و فعالیّتها پیرامون این دو مطلب محدود شده بود و برای آنها مطلبی حائز اهمیّت غیر از این دو نبود و زمانی که این نواحی در هفدهم نیسان 1946 به استقلال خود دست یافت همه نیروها به بازسازی و تعمیر آنچه ضروری بود معطوف شد.
امّا هنوز این منطقه چیزی از آرامش و استقرار به خود ندیده بود که سرتیپ حسنی الزعیم با انقلاب خودش که دولت میهنپرستان را در 30 آذار 1949 سرنگون کرد، آن را غافلگیر نمود و هر دو قوه قانونگذاری و مُجریه را به دست گرفت و صدور فرامین را با اعتبار تاریخ انقلاب از ناحیه فرماندهی کلّ ارتش سوریه که خود بر آن ریاست داشت، قرار داد؛ دولت سرتیپ حسنیالزّعیم مدت چهار ماه و چهارده روز ادامه داشت، سپس فرمانده کلّ ارتش و نیروهای مسلّح سرتیپ محمّد سامی حلمی حناوی در تاریخ 14 آب 1949 آن را سرنگون کرد و شورای عالی نظامی که
حناوی آن را تشکیل داده بود کلیّه امور قانونگذاری و اجرایی و همچنین صدور فرامین قانونی و تشکیلاتی را تا زمان تشکیل حکومتی بر اساس قانون اساسی، به عهده گرفت.
در دوران انقلاب دوم، جمعیّت خیریّه اسلامی جعفری در لاذقیه در اواخر نیسان 1951 تأسیس شد(1)و نشریه صدای اتّحاد، اوّلین نشریهای بود که از تأسیس آن به صورت زیر خبر داد:
اعضای موقّت این جمعیت عبارتند از:
شیخ عبدالخیر (از قرداحه)، شیخ محمد حامد (از صافیتا)، شیخ عبداللّطیف ابراهیم (از صافیتا)، شیخ حسن مسعود (جبله)، شیخ یونس حمدان (بانیاس)، شیخ حیدر محمّد (جبله)، شیخ اسعد حسن الحاره (الحفه)، شیخ محمود سلیمان خطیب (جبله)، شیخ رجب سعید (الشیر)، شیخ یونس علی جبیلیه (جبله)، شیخ کامل حاتم (بهلولیه)، شیخ احمد حسن (بهلولیه) و استاد عبدالرّحمن الخیر به عنوان سردبیر و جناب سید محمد رشید سلیمان به عنوان نظارت بر صندوق منصوب شدهاند و جمع حاضر بر سپردن ریاست فعلی به جناب سید عبداللّه با اعتراف به فضل ایشان در متّحد ساختن همه طوایف اسلامی و به واسطه تقدیر از تلاش ایشان در میدان اصلاح دینی و برادری محمّدی(ص) اتّفاق کردند.
اهداف: به پا داشتن امور معنوی و ارتقای سطح دینی اسلامی طائفه علویان و ساختن معابد در روستاها و آبادیها و انتشار اصول و مبادی
1) سند خطی از آرشیو خصوصی ما.
اسلامی در نواحی کوهستانی»(1).
ولی جمعیّت مذکور برای بهرهگیری از عنوان رسمی، مدتی تأخیر را در شروع فعالیتهای خود اعلام کرد و شاید اوضاع آشفته سیاسی که بر این نواحی میگذشت نقشی در این امر داشت، زیرا دولتی که انقلاب دوم آن را آورده بود مدّت زیادی دوام نیاورد. در اطّلاعیّه شماره یک که از جانب رئیس ستاد کل سرهنگ ادیب شیشکلی در تاریخ 29 تشرین دوم 1951 صادر شد چنین آمده بود:
«ریاست ستاد کلّ به اطّلاع ملّت بزرگوار سوریه میرساند که ارتش زمام امنیّت در شهرها را به دست گرفته و امیدوار است که همه مردم بر آرامش و خویشتنداری خود و آمادهسازی وظایف ارتش و فرمانبرداری از اوامر آنها، بدون آشفتگی و اضطراب باقی بمانند و همینطور کسانی را که اندیشه اخلال در امنیّت را در سر بپرورانند به شدیدترین مجازاتها هشدار میدهد».
این اطلاعیّه اعلام میکرد که انقلاب جدیدی روی داده است و سرتیپ فوزی دو قوای قانونگذاری و مجریه را به عهده گرفت و به موجب فرمان نظامی شماره 2 صادره به تاریخ 3/12/1951 اختیارات و اختصاصات رئیس دولت را به دست گرفت از جمله فرمانهای قانونگذاری که دولت انقلاب سوّم صادر کرد فرمان قانونی شماره 3 صادر شده در تاریخ 30/12/1951 در خصوص تنظیم لباس رجال دینی مسلمان بود که متن این فرمان چنین است:
ماده 1: شکل لباس روحانیان مسلمان به فرمان رئیس هیأت وزیران و
1) نشریه صدی الاتحاد، شماره 329، تاریخ 2 آیا 1951.
بر اساس پیشنهاد هیأتی که در ماده دوم از این فرمان قانونی بدان تصریح شده مشخّص میشود.
ماده 2: هیأت مرکزی اصلی در شهر دمشق تشکیل میشود که اعضای آن عبارتند از: مفتی کلّ به عنوان رئیس و قاضی ممتاز، مدیر کلّ اوقاف و دو تن از بزرگان رجال دینی که هیأت وزیران آنها را بنا به پیشنهاد مفتی کلّ انتخاب میکند.
ماده 3: در هر استانی هیأتی فرعی تشکیل میشود که اعضای آن شامل:
قاضی شرع: رئیس، مفتی استان و یا نایب مفتی، مدیر اوقاف استان و یا مجلس اوقاف: اعضای آن. و هرگاه که بحث در باره شهرستان باشد مفتی آن شهرستان جایگزین مفتی استان میشود.
وظیفه این هیأت بررسی احوال کسانی است که در لباس رجال دینی زندگی میکنند و کسانی که به پوشیدن این لباس تمایل دارند و تأیید کسانی که حقیقتا رعایت این لباس را میکنند و ممانعت از کسی که برای هیأت ثابت شده است که او با پوشیدن این لباس خود را در سلک رجال دینی وارد کرده است.
ماده 4: کسانی که ارتباط با نیابت کلّی دارند حق استیناف احکام صادره از این هیأتها را به هیأت مرکزی اصلی - که تصمیماتش نهایی است، در مهلت پانزده روز پس از تاریخ ابلاغ - دارند.
ماده 5: به کسانی که در مناصب فتوا دادن و یا دبیرخانه فتوا و ریاست دیوان آن و قضاوت شرعی، خطابه، امامت تدریس دینی و یا استادی علوم شرعی در مدارس دینی اشتغال دارند حق پوشیدن لباس رسمی دینی داده شده است.
ماده 6: از زمان تاریخ نشر این فرمان قانونی حق پوشیدن لباس دینی به اشخاص مذکور ذیل منحصر میشود:
1- کسانی که در مادّه پنج به آنها اشاره شد.
2- دارنده مدرک یکی از دانشکدههای شرعی که قابل قبول در سوریه یا یکی از کشورهای اسلامی باشد و کسانی که هم اکنون لباس دینی به تن دارند در صورتی که این هیأتهای خاصّ این حق را برای آنها تأیید کنند.
ماده 7: برای پوشیدن لباس دینی از جانب مفتی کلّ و بنا بر تصمیم هیأتهای مخصوص، سندی معتبر داده میشود و تمام کسانی که چنین مدرکی را همراه نداشته باشند از پوشیدن این لباس منع میشوند.
ماده 8: هیأت فرعی حق پس گرفتن مدرک را از کسانی که شرافت و مکانت این لباس را به واسطه بداخلاقی رعایت نمیکنند، بنا به پیشنهاد و نیابت کلّ در منطقه و یا از جانب خودش، دارد.
این فرمان قانونی هر کس را که با احکامش مخالفت میکرد به زندان از شش ماه تا بیشتر و یا پرداخت جریمه که بیش از صد لیره نمیشد محکوم میکرد. این فرمان نگرانی شیعیان و علمای آنها را در ساحل برانگیخت، چرا که میترسیدند چنانچه هیأتی غیر از علمای مذهب جعفری برای بررسی کفایت آنها تشکیل شود با توجّه به اختلافات ذاتی که میان دو مذهب سنّی و شیعه وجود داشت، آنها را از پوشیدن لباس دینی خاص خودشان باز دارند از این رو خواستار شدند تا هیأتی مخصوص و متشکّل از علمای مذهب جعفری برای بررسی کفایت کسانی که در لباس رجال دینی زندگی میکنند و کسانی که تمایل به پوشیدن این لباس دارند، برپا شود. دولت این درخواست آنها را پذیرفت و در تاریخ 15 حزیران 1952 فرمان قانونی شماره 3 را صادر کرد که محتوی مطالب زیر بود:
«هیأتی مخصوص برای جعفری مذهبان از میان علمای آنها در استان لاذقیه تشکیل میشود که اعضای آن 3 تن از علمای جعفری هستند و وقتی بحث مربوط به هر شهرستانی هست یک نفر از همان شهرستان به آنها اضافه میشود این اعضا به تصمیم مفتی کلّ از میان علمای صاحب کفایت تعیین میشوند وظیفه این هیأت بررسی احوال کسانی است که در لباس دینی بر اساس مذهب جعفری به سر میبرند و کسانی که تمایل به پوشیدن این لباس دارند، و تأیید کسانی که مشخّص شده که مراعات این لباس را میکنند و جلوگیری از کسانی که برای هیأت محقّق شده که با پوشیدن این لباس خود را در سلک رجال دینی وارد کردهاند».
به استناد این فرمان، مفتی عام جمهوری سوریه در تاریخ 17 شوّال 1371 تموز 1952 م قطعنامه شماره 8 را صادر کرد که در آن تصریح شده بود بر: «تشکیل هیأتی فرعی در مرکز استان لاذقیه متشکّل از آقایان جناب سید شریف عبداللّه به عنوان رئیس و شیخ علی حلوم مفتی شهرستان لاذقیه و شیخ عید دیب الخیر به عنوان اعضای دائم.
همراه این هیأت فرعی مذکور یک عضو دیگر شرکت دارد برای هر شهرستان یکی از آقایانی که نام او در کنار نام شهرستانش ذکر شده است، آقایان: کامل حاتم از شهرستان لاذقیه، عبداللّه عابدین از شهرستان الحفه، حیدر محمد احمد از شهرستان جبله، یونس یاسین سلامه از شهرستان بانیاس، عبدالهادی حیدر از شهرستان مصیاف، محمود سلیمان الخطیب از شهرستان طرطوس، عبداللطیف ابراهیم از شهرستان صافیتا، علی صالح حسن از شهرستان تلکخ.
وظیفه این هیأت بررسی کفایت کسانی است که در لباس دینی مذهب جعفری به سر میبرند و کسانی که تمایل به پوشیدن این لباس دارند و
تأیید کسی که حقیقتا رعایت این لباس را میکند و جلوگیری از کسی که برای هیأت محقق شده که او با پوشیدن این لباس خود را در سلک رجال دینی وارد ساخته است».
فرمان فانونی شماره 3 اوّلین اعتراف رسمی در به رسمیّت شناختن مذهب اهل بیت در سوریه بود و این اعتراف 25 سال دیرتر از به رسمیّت شناختن مذهب جعفری در لبنان صادر شد(1)
27 کانون ثانی 1926 صورت پذیرفت. رجوع کنید به مجلة القضائیه، یوسف صادر، سال ششم، شماره 2، شباط 1926، ص 51.
.این حقیقت باید گفته شود که این فرمان نقطه عطفی در احیای مذهب جعفری و برانگیختن آن در ساحل سوریه بود. در پی صدور این فرمان بلافاصله دو تحقیق مختصر صورت گرفت که پیرامون اصول دین و فروع آن بر مبنای مذهب جعفری، دور میزد. تحقیق اوّلی تحت عنوان الموجز المبین فی معرفة اصول و فروع الدّین علی مقتضی الفقه الجعفری نوشته کامل حاتم که شامل 31 صفحه در قطع متوسّط بود این پژوهش به شیوه سؤال و جواب صورت گرفته بود.
تحقیق دوم تحت عنوان المختصر الجامع فی اصول الدّین و فروعه بود که عنوان دیگری نیز داشت المختصر الجامع فی الفقه الجعفری تألیف شیخ عبداللطیف الخیر و شیخ محمود صالح، شامل 78 صفحه در قطع متوسّط.
هدف نهایی از انتشار این دو تحقیق، در این زمان به خصوص، کمک به اجازه گرفتن در بررسی کفایت کسانی بود که دوست داشتند به پوشیدن لباس دینی خود را آراسته سازند، از طریق قرار دادن کتابهایی مختصر و آسان در دسترس آنها. لیکن انجمنی که در اواخر نیسان 1951 تأسیس
1) به رسمیّت شناختن مذهب جعفری در لبنان در قطعنامه شماره 3503 صادره در تاریخ
خود را اعلام کرد تا تاریخ 27/4/1962 بهرهای از عنوان رسمی خود نبرد و این همان تاریخ ماه آن است(1). این تأخیر نشانگر مشکلات بسیاری است که پیش روی انجمن مذکور وجود داشت لیکن در خلال این مدت به فعالیت چشمگیری دست زد و در هر مناسبتی که پیش آمد اعلامیّه عمومی توزیع میکرد که آداب و اعمال آن روز را معرّفی مینمود. از آن جمله اطلاعیّهای است که به مناسبت پایان یافتن ماه مبارک رمضان در سال 1372 ه / 1953 م توزیع شد که در آن چنین آمده بود:
بسماللّه الرحمن الرحیم
الحمدللّه و صلیاللّه علی سیّدنا محمد و آله الأطهار و اصحابه الأبرار.
«یا ایها الّذین آمنوا کتب علیکم الصّیام کما کتب علی الذین من قبلکم لعلکم تتّقون».
«ای مؤمن صابر، ای مؤمنی که با تقوای خود بر شهوات و با شب زندهداری بر خواب و غفلت و با ایمان خود بر غلبه دنیا و نعمتهای زودگذر آن پیروز گشتهای، انتظار تو در رسیدن به معشوق و دلدار روحانیت، یعنی دلدار هر مؤمنی، به درازا کشید. ماه مبارک الهی که قرآن در آن ماه نازل شده و هدایت و بیّنات الهی در آن متجلّی گشته و تاریکیهای غفلت از قلبهای مؤمنان زدوده گردیده؛ یازده ماه از دیدار چشمه جوشانش لب فرو بستی و تشنهکام بر سر برکه گوارا و آب زلال او آمدی و اینک او با هلال درخشان و جلالت عظیمش تو را حیاتی میبخشد پس به روزهاش افطار کن و از برکات و نعمتهایش بهره گیر.
ای مؤمنان، خداوند سبحان حدود پنجگانه را بر شما واجب گردانیده
1) شماره ماه آن 429 مورّخ نیسان 1962 است.
است: نماز، روزه، زکات و جهاد، و آنگاه که نیازی به جهاد مستقیم نباشد جهاد معنوی جای آن را میگیرد و حد پنجم با این چهار حد کامل میشود و مؤمن در حال ایستاده و نشسته در رکوع و سجود، جهاد میکند.
ای برادر مؤمن انجمن خیریّه اسلامی جعفری تهنیت خود را به واسطه صبر عظیم تو بر روزه روزهای گرم و شب زندهداری شبهای سرد، به تو تقدیم میدارد و هرگاه که تو را میبیند از اعماق وجودش احساس لذّت روحی میکند. تو او هستی و او توست تو دعوت پروردگارت را پذیرا شدی و از میوههای این شبهای مقدّس، عبادت خداوند را چیدی. با بیداری شبها، قلبی خاشع و چشمی گریان، در حالی که پروردگارت را در پی هر نمازت و مناجات پیوستهات به روح اعلی، میخواندی، گوارا باد بر تو و بر تمام برادران مسلمانت یعنی کسانی که در این جهاد تو شرکت کردند و همان احساس تو را درک کردند کسانی که خداوند ایمان بندهای را قبول نمیکند، مگر به واسطه دوستی آنها و نیکی و اخلاص برای آنها، خداوند شما و آنها را در حفظ و پناه خود دارد. ای برادر مؤمن آیا گمان میکنی در اعمال تو همین گرسنگی و تشنگی و عبادت و شب زندهداری به تنهایی ضامن نجات توست؟ هرگز! بلکه در این جا امر دیگری هست در این جا عمل بزرگی است که ابتدای آن نیّت و ارکان آن اخلاص و وفا و صدق و دوستی با هر مسلمان است و نیکی کردن و گرد آوردن پراکندگی آنها، بلکه نیکی کردن به همه مردم است بر اساس شمول این حدیث شریف: «مردم عیال خداوند هستند و محبوبترین آنها در نزد او کسی است که نفع بیشتری به عیالش برساند» و در روایتی «نیکوکارترین آنها» آمده است.
پس ای برادر مؤمن در آن چه در باره پروردگارت، دینت و برادرانت بر
تو مترتّب شده دقّت کن.
این انجمن - که خدای تعالی آن را حفظ کند - تهنیت و مژدهای توأم با هم به تو تقدیم میکند. تهنیت به واسطه لذّات روحی آن و مژده به جهت فعالیّت انجمن خودتان و اعمال شایستهای که انجام داده است. جمعیّت به حول و قوّه خدای متعال با تلاشی پیگیر به احداث سریع مسجد جامع و دبیرستان در لاذقیه و جامعی در طرطوس و جامعی دیگر در بانیاس و جامع و مسجد کاملی در قرداحه و نیز در بیت یا شوط اقدام کرده است. همین طور ساخت مسجدی در سخابه را به عضو فعّال شیخ فاضل احمد یوسف عید سپرده است و مسجدی در معیصره و مسجدی دیگر در عنازه و نیز مسجدی در ابوقبیس ساخته شده و فعالیتهای بسیاری که این انجمن - به دست اعضای فاضلش به آنهااقدام کرده است که دیدهای و از این قبیل کارهای شایسته که در این مناطق پراکنده است خواهی دید، کارهایی که دیدن آنها رساتر از شنیدن و واقعیّت آن فصیحتر از اوهام گشته است.
«یا ایّها الذین امَنُوا اجْتَنِبُوا کثیرا مِنَ الظَّنِ اِنَّ بَعْضَ الظَّنِ اِثْمٌ».
«ادّعاها مادامی که شهودی بر آنها اقامه نشود فرزندانش حرامزادهاند».
و این انجمن شما - بحمداللّه - در مدّتی اندک با اعمال درخشان، تلاش پیگیر خود را در راه وحدت کلمه و تألیف قلوب فرزندان این وطن عزیز - که یک آسمان بر آنها سایه افکنده و یک زمین آنها را بر خود حمل میکند و یک نظام دموکراتیک آنها را فرا گرفته - ثابت کرد و در این جا ناگزیریم تا با تمام احساسمان، سپاس و امتنان خود را به دولت با درایت خود به واسطه موضع شایسته و حکیمانهاش، تقدیم کنیم که به واسطه آن راه
رسیدن به هدف عالیتر که ما و هر انسان مخلص دوستدار امّت و ملّت آن را در نظر داریم، یعنی اصلاحات عمومی، را برای ما آسان کرد.
و امّا انجمن از تو میخواهد که تلاشهای سودمند خود و دعاهای خیرت را تقدیم او کنی، همانطور که به هر یک از برادران مسلمانت تقدیم میکنی، در حین تهجّد و نمازت و در حین افطار و روزهات و در حین صلوات بر محمّد و آل او(ص) خداوند ما و شما و تمام مسلمانان را موفّق بدارد».
«و قل اعملوا فسیریاللّه عملکم و رسوله و المؤمنون و ستردُّونَ اِلی عالم الغیب و الشهادة فینبّئکم بما کنتم تعملون».
لاذقیه 27 شعبان المکرم سال 1372 مطابق با 11/5/53
و در عرصهای دیگر، انجمن در کمین هر صدا و حرکتی نشسته بود خواه نویسندگان فاسد و یا داعیان تفرقه و فتنه و یا دامنزنندگان به غوغاهای نژادی و... و به مقابله شدید با آنها برمیآمد انجمن نامه هشداردهندهای در باره توطئهها و اهداف خبیث توطئهگران به مسؤولان امر نوشت از جمله نامه مورّخه 20/10/1379 ه / 16/4/1960 بود که شریف عبداللّه رئیس انجمن، آن را به استاندار لاذقیه نوشت که در آن چنین آمده بود:
بسماللّه الرّحمن الرّحیم
حضور استاندار معظّم لاذقیه
السّلام علیکم و رحمهاللّه و برکاته
«نامههای مغرضانه و موذیانهای در حق طایفه مخلص از این وطن عربی، مکرّرا نوشته شده است که این طایفه همان علویان جعفری هستند و از آن جایی که تعرّض به مسائل قومی جز به مصلحت استعمار نیست
نامه خود را تقدیم میکنم تا نظر روشن بین شما را به عواقب وخیمی که از برپایی جنجالهای قومی پدید میآید معطوف سازم، مسائلی که مایه خوشحالی استعمار و اذناب و جاسوسانش میشود و این امور را وسیلهای برای ضربه زدن به وحدت این امّت متّحد قرار میدهند و یقین من این است که اینها انگیزههای کینهتوزانه استعماری است که در قالب مشتی نامه شدّت یافته تا این اموری را که گذشت زمان بر آنها پرده کشیده برانگیزد و خوشحال میشوم که به حضرت عالی یادآور شوم که من مدّت نیم قرن است که به موضوع وحدت صفوف اسلامی و دیگر وظایف خصوصا مسئله علویان جعفری پرداختهام تا این که موفّق شدیم کار خودمان را به شکل انجمن خیریّه اسلامی جعفری اظهار نماییم که عدّهای از بهترین نخبگان علمای مورد اعتماد علوی جبل را به خود ملحق ساخته است. هدف اول و آخر ما نزدیک کردن مذاهب اسلامی و دیگر طوایف غیر اسلامی به یکدیگر است و اینک، این فعالیّت ما در برخی نواحی استان شروع به ثمردهی کرده است.
در همین حال که ما مشغول فعالیّتهای اصلاحی بودیم، ناگهان استاد مجذوب با مقالهاش در مجله تمدّن اسلامی در مقابل ما ظاهر شد، وی در آن مقاله به بالاترین شخصیت اسلامی پس از رسول اکرم(ص) یعنی امام علی علیهالسلام توهین کرده بود و ما در همان زمان این امر را به اطّلاع شما رسانیدیم و شما با سپاس فراوان به این امر همّت گماردید. پس از اندک زمانی مجله الأزهر با گفتاری در باره علویان که به امضای سید حسن عمر بود ما را غافلگیر کرد که در آن به علویان حمله کرده و آنها را از حدود اسلام خارج دانسته بود، همچنین شیخ عبداللّطیف المشتهری که هدایت پنج هزار نفر از علویان را به حریم اسلام به خود نسبت میدهد. گویا که
اینها چیزی از اسلام نمیدانستند، مگر پس از تشریف فرمایی او به این استان که خشم بسیاری را برانگیخت، به طوری که علمای جبل درصدد ردّ نوشتن بر او و بر نوشتههای پیش از او برآمدند و ما از این امر جلوگیری کردیم، زیرا عدم موضعگیریهای قومی را که جز به مصالح استعمار نیست بر خودمان فرض کرده بودیم. سومین هجوم مطالبی بود که محمّد عبداللّه عنان در یک کلام نوشته بود:
«این نصیریه که در این جا و در رسائل الدعاة بدانهااشاره کردیم طایفهای از باطنیه هستند که تا به امروز در لاذقیه و طرابلس و حماة و دمشق باقی هستند و همانند دروزیان اظهار مسلمانی میکنند. آنها همانند دروزیان معتقد به الوهیّت علیّ بن ابیطالب هستند و مانند آنها به دو گروه عقلاء و جهّال تقسیم میشوند و مانند آنها محافل دینیشان را در پنهانی برقرار میکنند. معروف این است که آنها ده تن از محارم از دختران و خواهران و زنان یکدیگر را مباح میدانند و به نظر آنها ایمان زن کامل نمیشود مگر این که خودش را برای برادر مؤمنش حلال گرداند، ولی آنها خودشان را برای مردمان بیگانه حلال نمیکنند. نصیریه زنان را همانند حیوانات مجرد از روح میدانند و ظاهرا آنها در اصل به دعوت پنهانی برمیگردند که مذهب دروز از آن مشتقّ شده و به عمده امور اباحی که به آنها نسبت داده میشود، گردن نهادهاند». [پایان گفتار عنان]. از این جا اهداف و اغراض پستی برای شما آشکار میشود که مقصود آنها جلوگیری از روند وحدت و انسجامی است که افراد با اخلاص و غیور این امّت عربی آن را پدید آوردند امّتی که پیشرفت و شکوفایی آن ممکن نخواهد بود مگر با وحدت در شؤون مختلف آن.
درخواست ما از حضرت عالی این است که دولتِ با کیاست، با مشتی
آهنین بر سر فتنهانگیزان و نویسندگان بدخواه بکوبد تا عبرت و پندی برای کسانی باشد که ضربه زدن به این وحدت را پیش خود زمزمه میکنند.
و در پایان با قبول احترامات بر ما منّت گذارید»(1).
فعالیّتهای انجمن فقط در حدود سواحل سوریه متوقّف نشد بلکه روابطی را با جمعیّتها و محافل و هیئتهای دینی شیعه در سایر نقاط دنیای عرب برقرار کرد و نیز گردهماییهایی منعقد ساخت. بارزترین روابط انجمن، ارتباط آن با مجلس اعلای اسلامی شیعی در لبنان بود که از ظهور این انجمن نوپا استقبال کرده و از اقدامات و فعالیّتهای آن پشتیبانی کرد. نامه امام موسی صدر رئیس مجلس اعلای اسلامی شیعی در لبنان، که برای رئیس و اعضای انجمن جعفری لاذقیه فرستاده دلیل این مطلب است. متن نامه چنین است(2):
بسماللّه الرّحمن الرّحیم
«محضر امیر جلیل القدر شریف عبداللّه الفصل - اعزّهاللّه -
سروران، علمای عالیقدر، مردان حق و دین و جهاد - دامت برکاتهم
برادران عزیز، اعضای بزرگوار انجمن
سلام علیکم و رحمهاللّه و برکاته
تحیّت پاک اسلام توأم با سرور، و آرزوی پیروزی و کسب موفقیّت همراه با پوزش از عدم حضور خود به واسطه قرارهای قبلی خارجی، را تقدیم میکنم.
و امّا بعد، شب دهشتناکی که این امّت را فرا گرفته و خطرهایی که از هر طرف بلکه از داخل و از میان خانهها و نفوس و عقول آنها را تهدید میکنند که بعضی به جهت نبرد استعمارگران کافر و برخی به واسطه وسوسه شیطان پدید آمده، خدا ما را از آنها دور سازد. این شب تیره و این خطرهای تهدیدآمیز به ما نهیب میزند که تمام نیروهای این امّت را تکتک یا گروهی بسیج کنیم و اگر وارد میدان مسابقه و تحدّی میشویم در راه بقا تا سر حدّ مرگ بایستیم و در این نبرد سرنوشتساز برترین پشتوانهها و قویترین ارکان خویش را به کار گیریم.
در مسیر این واقعیت علمای مسلمان که از چشمهسار زلال اهل بیت رسول اکرم علیه و علیهم الصّلاة و السّلام نوشیدهاند احساس کردند که واجب عینی است که از گوشه عزلت بیرون آیند و دیوارهای تفرقه و اختلافات را بِدَرَند و وارد میدان شوند میدان خدمت و رهبری فکری. و این علما که از ائمّه معصومین(ع) رهبری و از سیره آنها مذهبشان را گرفتهاند و ولایت و تمسّک به ایشان را معراج و منهاج خویش قرار دادهاند، آنچه از ایشان انتظار میرود این است که در راه ارائه دین و روشنگری ابعاد آن و تبلور ارکان آن در زندگیشان ذوب شوند تا تجربه والای اسلامی خود را بر امّت و بر عالم عرضه نمایند. بنابراین در اجتماع شما بزرگواران در راه مشورت و گفتگو و یکی کردن مواضع و آرا و اندیشهها و فتواها و تقدیم آنها به این امّت متحیّر جای شگفتی نیست، امّتی که در دور و نزدیک این آفاق با نور و عروة الوثقی که گسستگی در آن نیست زندگی میکند.
تعجّبی ندارد اگر تلاشهای صادقانهای را میبینیم که به سرعت فرصتهایی را که بر انسان همانند گذر ابرها میگذرند غنیمت میشمرند.
از این رهگذر و در این فرصت درخشان، من به عنوان برادر شما برای خدا و در دین خدا و در مذهب اهل بیت رسول خدا(ص) سلام و درود خود و صدها هزار نفر از برادران لبنانی شما و بلکه دعاهای خیر دهها میلیون نفر از برادران شما را در نقاط مختلف زمین به سوی شما میفرستیم به نام این صبرپیشگان نیکوکاری که خداوند در طیّ قرنها آنها را به بلای حسنهای مبتلا ساخت و از سختیها و مشکلات سربلند بیرون آمدند به شما درود میفرستم.
من در حالی که در رنجها و سختیها و آرزوها و خواستههای صادقانه شما و در مسؤولیّتهای رهبری با شما شریک هستم و با تأکید بر این که این اقدام همان نیاز مردم و راه میانه است، بر شما درود میفرستم.
بر شما درود میفرستم در حالی که تمام نیروهای مجلس اعلای اسلامی شیعی در لبنان را با صدق و اخلاص متوجه شما گردانیدهام بدون این که مجلس اعلای اسلامی شیعی تفاوتی قائل و یا جانبداری کند مؤسّسهای که برای اولین بار در تاریخ ما چنان بردباری به خرج داد که با پیشینان متقدّم خود مراوده کرد و مؤسّسهای که همچنین تلاش و کوشش طاقتفرسایی را به ظهور رساند که در مؤسّسات مشابه آن نظیری ندارد.
سروران عزیز و برادران بزرگوار من،
این افتخاری عظیم است که روزی زنده باشیم که در آن این تجربه والای اسلامی یعنی مذهب اهل بیت را بدون تقیّه و مدارا عرضه کنیم و این مذهب و علما و پیروان آن همدوش مذاهب کریمه اسلامی قرار گیرد. در کنار آنها و در سیاق برادری و در راه ادای رسالت و رهایی این امّت و اندیشمندان و تحصیلکردگان آن بایستد. شما علمای مجاهد و برادران
مبارزتان کمک بزرگی در تحقق این روز هستید. خدا را شکر به جهت تلاشهای شما و پاداش خیر از اسلام و رسول آن و اهل بیتش بگیرید.
پس این فرصت پیش آمده را غنیمت بشمریم و کاری واحد و سخت را شروع کنیم و از بازیچههای این راه و فریبندگیهایش دوری کنیم و مقاوم و استوار در برابر موانع و عوامل بازدارنده آن بایستیم.
این امّت منتظر هستند و رسول اسلام ندا میدهد و امام و ولیّ ما علی علیهالسلام میگوید: با ورع و تلاش خود و نیرو و استواری مرا یاری دهید. ای سروران بزرگوار:
موضعگیری دقیق، بیداری بیشتر و چشماندازی به آینده نزدیک و دور را میطلبد. این بدان جهت است که مجالی برای سوء استفاده از اوضاع و عواطف باقی نگذاریم و این خصلت آشکاری را که روزگاران سخت و خطرهای تهدید کننده بدان نیازمند است وا نگذاریم. موضع شما سروران جلیلالقدر امروز، موضعی تاریخی است و ما لحظهای شک نمیکنیم که این امر از صلاحیت آگاهانه شما و تحمّل بیطرفانه و آزاد منشانه شما نسبت به مسؤولیّتهایتان ناشی شده است خداوند یاور و دستگیر شما باشد که او بهترین مولا و بهترین وکیل است. و السّلام علیکم و رحمهاللّه برکاته».
رئیس مجلس اعلای اسلامی شیعی در لبنان
سید موسی صدر
اهداف انجمن بسیار و متنوع بود که عبارتند از:
1- نشر فرهنگ اسلامی و حمایت از اهل فضل.
2- بازسازی و نوسازی مساجد و مدارس دینی و علمیّه و مراکز درمانی.
3- گسترش آموزشهای دینی در مدارس علویان بر اساس مذهب جعفری.
4- کمک رسانی به فقرا و آموزش طلاب فقیر به صورت رایگان بر حسب امکانات انجمن.
5- اندیشه نزدیکسازی طوایف اسلامی و ایجاد الفت با طوایف دیگر.
و تحقّق این اهداف صرف تلاشی طاقتفرسا و صبر و اهتمام بسیار را میطلبید. با توجّه به ترکیب جمعیّتی پدید آمده در ساحل سوریه، انجمن کارت ممتاز افتخاری صادر کرد و به کسانی که تلاش پسندیده یا فداکاری قابل تحسینی در راه اهدافی انجام دهند که انجمن برای رسیدن به آنها تلاش میکند، داده میشد، شکل این کارت بدین گونه بود:
کارت ممتاز افتخاری
به جناب ................. از طرف انجمن خیریه اسلامی جعفری به پاداش تلاش پسندیده و فداکاری قابل تحسین ایشان، در راه هدف والایی که این انجمن جوان برخاسته از ملّت برای رسیدن و دستیابی به آن تلاش میکند و بر طبق، اساسنامه داخلی انجمن اهداء میشود. خداوند خطاهای همگان را با خیر و صلاحی که در آنهاست محو کند
رئیس انجمن
انصافا باید بگوییم:
پایهگذار حقیقی انجمن جعفریه در لاذقیه و مغز متفکّر و زبان گویای آن، مرحوم شریف عبداللّه الفضل آل علوی حسنی بود که سلسله نسبش به مولایمان امیرالمؤمنین علی علیهالسّلام میرسید. اصل او از حجاز بود
که در لاذقیه سکنی گزیده و آن را محل اقامت خود قرار داد. بعد از این که سعودیها بر حجاز استیلاء یافته و حکومت شریف حسین را برانداختند. این انجمن برای شریف همه چیز زندگیش بود که از وقت و سلامت و راحت خود برای آن دریغ نمیکرد و مکانت و منزلتی که انجمن از آن بهرهمند بود به فضل و مکانت او برمیگشت، با توجّه به جایگاه بلند علمی او و روابط محکمی که با شخصیتهای معروف اسلامی در جهان اسلام و حوزههای دینی نجف و ایران و دیگر مناطق داشت.
شریف عبداللّه از زمان تأسیس انجمن جعفریه در لاذقیه در سال 1951 رئیس آن بود تا زمان وفاتش در ظهر پنجشنبه اول ذیحجّه 1395 ه مطابق با 4 کانون اول 1975 و جلسات انجمن پیش از آن که مقرّ خاصی برای آن به وجود آید در خانه وی تشکیل میشد. مسجد جامع امام جعفر صادق علیهالسلام در منطقه رمل شمالی لاذقیه پر افتخارترین کارهای انجمن محسوب میشود احداث این مسجد واقعهای منحصر به فرد و مهم در تاریخ لاذقیه و ساحل سوریه بود.
این مسجد در سال 1386 ه / 1968 م ساخته شد و مساحت آن همراه با ایوانها550 متر مربع بود و برای احداث آن کوششهای وسیعی صورت گرفت. هزینه آن 22 هزار لیره سوریه شد که از محل صدقات مستحبّی جمعآوری گردید. گاه برخی از مشایخ جلیلالقدر نشریهای را منتشر میساختند که منافع آن به بنای مسجد جامع و انجمن اختصاص مییافت از جمله:
شیخ عبدالرحمن الخیر که کتابچه ارزشمندی به نام تحفة المؤمن فی فضل یوم الجمعه و اشهر رجب و در شعبان و رمضان و الأعمال و الأذکار المسنونة فیها را منتشر ساخت.
همچنین شیخ محمود سلیمان الخطیب جزوه کوچکی را منتشر ساخت که حاوی قصیدهای با عنوان - ارج النبوه - یا بیان ولادت نبی اکرموص) بود و درآمد آن را به مسجد جامع امام جعفر صادق در لاذقیه اختصاص داد. همینطور شیخ محمود صالح و شیخ عبداللطیف الخیر کتابچهای با عنوان المختصر الجامع فی الفقه الجعفری منتشر ساخته و بخشی از درآمد آن را به جمعیت جعفریه لاذقیه اختصاص دادند. و عده بسیاری دیگر.
مسجد دو درب غربی و شمالی دارد بر سر درِ درب غربی سنگ مرمر مستطیل شکلی به طول در قرارداد که بر آن این آیه نقش بسته است: «انما یعمر مساجداللّه من آمن باللّه و الیوم الاخر و اقام الصلاة و آتی الزّکاة و لم یخش
الاّاللّه». و در سمت راست و شمال در، از داخل دو لوحه سنگی است که بر روی هر یک تاریخ احداث مسجد وجود دارد بر روی کتیبه سمت راست ابیات زیر نوشته شده است:
لک الخیر هذا مسجد طاب مهده
فاذن بدیناللّه فیه و کبر
یرف علیه الطیب من آل احمد
و یطفو علیه الیمن من فیض حیدر
یبارکه التشریف باسم ابن فاطم
امام الهدی و ابن الائمه جعفر
یحف به اتباع کل مبرء
من اللرّجس معصوم الفؤاد مطهّر
بناه بناة الخیر زلفی لربّهم
وایّ ثواب فات مجهود خیر
و من یقرض التاریخ عرفا یوفه
حمیدا و من ینصر بهاللّه ینصر(1)
1) «خیر برای توست، این مسجدی است که زمینش پاک است، پس در آن به دین خدا اذان بگو بانگ تکبیر بلند کن».«از برکات آل محمّدص پاکی بر آن چیده شده و از فیض امام علی، حیدر و کرار برکت و میمنت بر آن داخل شده است».«نامیده شدن آن به اسم پسر فاطمه امام هدایت و فرزند ائمه یعنی امام جعفر صادق علیهالسلام آن را مبارک کرده است».«پیروان ائمّهای که از هر پلیدی و باطنشان معصوم و مطهّر است بر گرد آن جمع میشوند»«بانیان خیر به جهت تقرّب به درگاه خدا این مسجد را بنیان نهادند و کدام کار خیری ثوابش از بین میرود؟»«هر کس به تاریخ قرضی دهد به طور کامل به او ادا خواهد شد و هر کس خدا را یاری دهد، یاری خواهد شد».
و بر کتیبه سمت چپ این ابیات نقش بسته است:
رفعناه فی هذی الجوانب مسجدا
و شدناه للبرّ العمیم و للهدی
رفعناه من آلاء طه و حیدر
علی السّاحل الزّاهی منادا و موردا(1)
عمومی و هدایت مردم ساختیم»«این مسجد را با توجّهات پیامبر اکرمص و امام علی علیهالسلام بر ساحل درخشان همچون چراغ و خاستگاه هدایت بنا کردیم».
و زانت محیاه شمائل جعفرفللّهِ ما ابهی و انقی و امجدا
هنیئا لاهل الخیر یعطون قانیاو یجنون بالفانی الثواب المؤبدا
و طوبی لهم نالوا الخلود و انهمسیلقون فی التاریخ ذلک اخلدا(2)
«گوارا باد بر اهل خیر که اموال فانی را صرف بنای مسجد کردند که به واسطه آن ثواب ابدی را به دست آوردهاند»
«خوشا به حال ایشان که به جاودانگی دست یافتند و به زودی در تاریخ به این جاودانگی برخورد خواهند کرد».
در مسجد خانهای برای نگهبان و مکانی مخصوص زنان وجود دارد و تعدادی مغازه و دفاتر اجارهای به مسجد ملحق شده که عواید حاصل از
آنها صندوق خیریه انجمن را تغذیه میکند.
فعالیتهای انجمن تا همین اواخر بسیار محدود و منحصر به جلسات
مذهبی بود که به مناسبتهای دینی معروف بر پا میشد ولی از تابستان گذشته - 1990 م - روند فعالیّتهای انجمن به واسطه حضور برخی از شیوخ ایرانی فزونی یافت. یکی از ایشان امامت نمازگزاران را در جمعهها به عهده گرفت و دیگری به تدریس دروس دینی در محلّ انجمن پرداخت. این خطبهها با استقبال زیاد و توجّه گسترده مردم روبهرو شد و جمعیّت بسیاری جذب مسجد شدند. حضور شیوخ ایرانی مرحله جدیدی در حیات انجمن بود که آن را از حالت سکون و رکود به حرکت فعّالانه وا میداشت.
از بارزترین نتایجی که این مرحله جدید به همراه داشت افتتاح
مدرسهای برای آموزش قرآن و تجوید و حفظ آن و افتتاح کتابخانه مسجد بود که دربردارنده مراجع دینی بود. انجمن همچنین برای انتخاب عدّهای از طلاب برگزاری مسابقهای را اعلام کرد که آنها را برای تخصُّص یافتن در فقه جعفری به دانشگاه امام صادق در تهران بفرستد و هشت طلبه را برگزیدند.
روند فعالیّتهای انجمن در حال افزایش مستمر بود، اگر آن حادثه تأسّفبار روی نمیداد حادثه این بود که وجود شیوخ ایرانی در لاذقیه و فعالیتها و عملکردهای آنها در جبال لاذقیه خشم برخی از مشایخی را که همّت آنها باقی گذاشتن ملّت عوام در مرداب جهل بود، برانگیخت زیرا آگاهی دادن آنها روشنگری دینی صحیحی بود که به معنی برچیدن نفوذ این شیوخ و به تبع محروم شدن آنها از منافع مادی بیحد و حصر آن بود. از این رو درصدد دفاع از مصالح تهدید شده خود برآمده و شروع به القای
شبهاتی درباره وجود شیوخ ایرانی کرده و مطالبی را به آنها نسبت
میدادند و مخفیانه پیامهای تهدیدآمیز برای آنها میفرستادند و به نزد مسؤولان رفته و آنها را علیه ایشان تحریک میکردند و توانستند دشمنی و کینه یکی از متنفّدین را که میان او و رئیس و دبیر انجمن جعفریه دشمنی بود، برانگیزند تا این شخص بر انجمن دست گذاشته و هیأت مدیره آن را منحل و هیأت مدیره جدیدی تشکیل داد این اعمال فعالیت شیوخ ایرانی در لاذقیه را به مقدار زیادی کاهش داد. ما امیدواریم که اوضاع به همان وضعیتی که بود برگردد، زیرا منافع فراگیری برای عموم داشت که نتایج مثبت آن در آیندهای نه چندان دور منعکس خواهد شد.
از آن جایی که ما در صدد گفتگو در باره انجمن هستیم چارهای نداریم که به اقدامات فرد خَیِّر بزرگ، سید صبحی اشاره کنیم، او کمکهای مادی سخاوتمندانهای به انجمن داشت که سزاوار سپاس و ستایش است. وی برای زکات فطریه در سال 1990 مبلغ بیست هزار لیره سوریه و در سال 1991 مبلغ 75000 لیره سوریه به اضافه 150 کیسه که هر کیسه 5/2 کیلو گرم شکر و پنج کیلوگرم برنج و 2/1 کیلوگرم چای و یک حلب کوچک روغن 2 کیلویی بود به انجمن پرداخت کرد. در حالی که مدیریت اوقاف از زمان تأسیس انجمن تا به حال مبلغی ما بین 8 تا 10 هزار لیره سوریه به تدریج به انجمن بخشیده است(1).
انجمن خیریّه امام علیّالرضا(ع) در جبله
این انجمن در سال 1962 در دو منطقه جبله و قرداحه تأسیس شد و
1) در همین مجله، مراجعه کنید به مقاله ما: «المرشد العربی مجله اسلامیه مجهولة» الثقافة الاسلامیه، شماره 34 جمادی الأولی - جمادی الثانی 1411 ه ت 2، ک 1، 1990.
مرکز آن جبله بود و این اهداف را دنبال میکرد.
1- احداث مساجد در دو منطقه جبله و قرداحه.
2- شرکت در کارهای خیر مانند کمک به خانواده شهیدان، فقیران،
مساکین و طلاب علم و احداث درمانگاهها و خانه سالمندان و دارالعلمها و کتابخانههای عمومی(1).
از نتایج کارهای این انجمن احداث دو مسجد در جبله، یکی در محلّه
جبیبات به نام امام علیّ الرّضا علیهالسّلام و دیگری در محلّه العماره به نام الامام الحسین علیهالسلام؛ همچنین در کمکهای مادی به احداث مسجد سومی در روستای بسیسین شرکت داشت که ساخت آن هنوز پایان نیافته بود و در نیمه شعبان 1411 اول آذار 1991 م انجمن مذکور آموزشگاه امام حسین علیهالسّلام را به منظور آموزش حفظ و تدریس قرآن کریم افتتاح کرد. با توجّه به این که انجمن به شیوه عضویّت و شراکت و از طریق کمکها و صدقات و اموال وصیّت و وقفیّات و کمکهای مادی خارجی پس از موافقت وزارت کار و امور اجتماعی و موارد دیگری که هیأت مدییره انجمن با آن موافقت کرده بود اداره میشد(2)، لذا فعّالیتهای آن محدود بود و روند آهستهای را میپیمود و به مراسمی که به مناسبتهای دینی بر پا میکرد بسنده مینمود. از بارزترین فعالیتهای این انجمن در سالهای اخیر - در تابستان 1990 - اعلام بازگشایی دوره رایگان تدریس قرآن کریم و مبادی فقه اسلامی بود، در این اعلان چنین آمده بود:
بسماللّه الرّحمن الرّحیم
اطلاعیه شماره 1
به ملّت بزرگوار:
انجمن خیریّه امام علی الرّضا در جبله خرسند است که اعلام کند بازگشایی دوره رایگانی را برای تدریس مقرر کرده به شرح ذیل:
1- قرائت قرآن کریم (قرائت و تجوید) که رسول خدا(ص) فرموده است: «بهترین شما کسی است که قرآن فرا گیرد و آن را بیاموزد».
2- مبادی فقه اسلامی شامل فرائض و سنن و احکام (اصول دین)، فروع دین، طهارت، نماز و... به جهت عمل به آیه شریفه: «ولیتفقّهوا فی
الدین» - توبه / 122.
3- این دوره دانشآموزان مراحل آموزش ابتدایی - آمادگی - دبیرستان... را میپذیرد.
4- انجمن مذکور به هر یک از طلاب مراحل مذکور چنانچه حضور او کامل باشد، در پایان هر ماه صد لیره سوریه پرداخت میکند.
5- انجمن به هر عضو این دوره یک جلد قرآن کریم و تعدادی کتب فقهی و کاغذ نگارش بدون بها میدهد.
6- انجمن در پایان هر ماه مسابقهای برای طلاب در آنچه آموختهاند برگزار میکند و به برندگان اوّل و دوم و سوم هدیهای مناسب و سمبلی اهدا میکند.
7- این دوره از هفتم محرم 1411 ه مطابق 29 تموز 1990 آغاز میشود.
8- داوطلبان عضویت در این دوره لازم است در مسجد امام حسین علیهالسّلام در محله العماره در ساعت 5 بعدازظهر هر روز، از 22/7 تا 28/7/1990 حاضر شوند.
در پایان به درگاه خداوند سبحان متوسل میشویم تا ما را به آنچه خیر اسلام و مسلمین در شرق و غرب زمین در آن است موفّق بدارد. والسلام علیکم و رحمهاللّه و برکاته
12/7/1990 هیأت مدیره انجمن امام علیّ الرضا - جبله
سپس به دنبال این اطّلاعیه، اطلاعیّه دوم را در تاریخ 10 ربیعالثانی 1411 ه 29/10/1990 صادر کرد:
بسماللّه الرّحمن الرّحیم
اطلاعیّه شماره 2
به ملّت بزرگوار
پیرو اطلاعیه شماره 1 انجمن خیریه امام علیّ الرضا در جبله، مورّخ 29 ذوالحجه 1410 ه مطابق 22/7/1990 م و به واسطه علاقه شدیدی که این انجمن برای ارائه فرهنگ اسلامی قرآنی به اقشار بالای جامعه دارد... .
در نظر گرفتیم دوره رایگانی که برای آموزش حفظ قرآن در آموزشگاه امام حسین(ع) دایر شده هماهنگ با آموزشهای زیر، ادامه پیدا کند:
نخست موادی که تدریس میشود عبارتند از:
1- آموزش حفظ قرآن کریم.
2- مبادی فقه اسلامی.
3- مطالعه گروهی از احادیث «دینی و اجتماعی» نبی اکرم نظیر احادیث:
«الصّلاة عمود الدین من اقامها فقد اقام الدّین و من ترکها فقد هدم الدّین».
و «والذی نفس محمد بیده لن تدخلوا الجنّة حتی تؤمنوا و لا تؤمنوا
حتی تحابوا».
و «المسلم للمسلم کالبنیان المرصوص - شدّ بعضه بعضا».
و «وقد سئل من احب النّاس الیاللّه فقال احب الناس الیاللّه انفعهم للنّاس».
و «کل المسلم علی المسلم حرام: رمه و ماله و عرضه».
و «من غشَّ فلیس منا».
و «المحتکر ملعون و شارب الخمر کعابد الوثن و ما اسکر کثیره فقلیله حرام».
و «و کونوا عباداللّه اخوانا».
و «من احباللّه و رسوله فلا یؤذ جاره...».
دوم - با توجه به اشتغال طلاب به برنامههای مدرسهای خود، مطالعه احادیث منحصر به روز جمعه است از ساعت 9 صبح تا بیست دقیقه قبل از نماز ظهر.
سوم - این امکان هست که برای طلاب داوطلب بین نماز مغرب و عشاء دروسی داده شود.
چهارم - داوطلبانی که مایل به عضویت در این دوره هستند لازم است همراه اولیای خود در آموزشگاه امام حسین حضور یابند تا بعد از تحویل درخواست عضویّت نسبت به ثبت نام ایشان اقدام شود.
پنجم - انجمن خیریه هیچ التزامی در پرداخت وجهی به دانشآموزان ندارد.
ششم - هر دانش آموزی که به طور کامل پایبند به ضوابط آموزشگاه نباشد، بلافاصله اخراج میشود.
هفتم - ثبت نام از 13 ربیعالثانی 1411 ه مطابق 1/11/1990 آغاز و
در 23 ربیعالثانی 1411 مطابق با 15/11/1990 پایان میپذیرد.
خداوند در آنچه مورد محبّت و رضایت او است دستگیر ما باشد.
10 ربیعالثانی 1411 ه / 29/11/1990 م
هیأت مدیره انجمن خیریه امام علیّ الرضا - جبله
از کارهای بزرگ انجمن اقدام به توزیع کمکهای مادی ماهیانه، به طور مستمر درمیان خانوادههای عفیف فقیر بود که از یک سو با امکانات مالی انجمن و از سوی دیگر با وضع و حالت هر خانواده متناسب بود. به طوری که انجمن نام این خانوادهها را در دفتری مخصوص در نزد خود نگهداری میکرد(1).
این انجمن در سال 1972 تأسیس شد و مهمّترین اقدامات آن احداث دو مسجد در ساحل بانیاس بود. مسجد اوّل مسجد امام حسین علیهالسّلام و دوم مسجد السیّدة الزّهراء علیهاالسّلام بود.
در اواخر سال 1972 م در طرطوس تأسیس شد و دایره فعالیّتش دو منطقه صافیتا و الدریکیش را دربر میگرفت و به منظور هدف نهایی، دو شعبه فرعی آن، یکی در صافیتا و دومی در الدریکیش شکل گرفت.
هدف از ایجاد این انجمن:
1) این اطّلاعات را از سیّد مصطفی خطیب که یکی از اعضای انجمن خیریه جعفریه طرطوس و کارمند آن است به دست آوردیم.
1- اقدام به نشر فرهنگ اسلامی و اخلاقی با هر وسیله ممکن همچون کتابخانه و مجله.
2- احداث و نوسازی مساجد و پرداخت هزینه آنها.
3- ایجاد درمانگاههای خیریه و خانههای سالمندان.
4- کمک به فقرا و درماندگان.
5- توسعه اندیشه نزدیکی میان همه گروهها و طوایف در منطقه.
6- اقدام به ایجاد گورستانها در صورتی که بدان نیاز باشد.
انجمن به خرید قطعه زمینی به مساحت 1119 متر مربع در منطقه غربی در طرطوس اقدام کرد و مسجدی به نام مسجد امام حسین علیهالسّلام و درمانگاهی در آن جا احداث کرد. هزینه ساخت این دو بنا را خانم سجیعه حسین و همسر سعودی وی آقای محمّد عبداللّطیف جمیل تقبّل کردند. مسجد جامع اینک در مراحل پایانی است و بزودی برای افتتاح آن مراسمی برگزار میشود. علاوه بر این مسجد، انجمن در احداث تعداد دیگری از مساجد در برخی از روستاهای منطقه طرطوس مشارکت زیاد و فعّالی داشت که عبارتند از: روستای برمانة المشایخ سجنو، مطرو، التفاحه و... همچنین در سال 1988 آموزشگاهی برای آموزش قرآن کریم دایر کرد و جوایز مادی مشوّقانهای برای کسانی که یک جزء از قرآن کریم را حفظ کنند اعلام کرد که مبلغ آن پانصد لیره سوریه بود.
از فعّالیّتهای انجمن همچنین توزیع 400 نسخه از کتاب نماز مطابق با مذهب جعفری همراه با تعداد زیادی قرآن در مساجد طرطوس و حومه آن و میان کسانی که به عضویت انجمن درآمده بودند، میباشد و از سوی دیگر انجمن به دایر کردن دوره آموزشی برای امامان مساجد در منطقه طرطوس - هر جا که بدان نیاز بود - اقدام کرد و این کار بزرگی بود که در
هیچ انجمن دیگری نظیر آن را ندیدیم(1).
و از اقدامات انجمن همچنین:
1- ارائه کمکهای مادی به نیازمندان، خانوادههای تحت پوشش به صورت مقرّری ماهیانه.
2- انجمن، خودروی کمکرسانی مخصوص داشت که در نوع خود در طرطوس تک بود و آن را در اختیار همه مردم قرار میداد تا آسیبدیدگان، بیماران و یا مردگان را به هر منطقهای در سوریه و در هر ساعتی از شب یا روز، انتقال دهند.
3- انجمن به نزدیکی میان همه گروههای مردمی فرا میخواند و این کار در خلال مناسبتهای دینی و سایر مراسمها صورت میگرفت و نیز اقدامات خود در این خصوص را با مدیریت اوقاف اسلامی در طرطوس و دیگر هیأتهای دینی هماهنگ میکرد.
و امّا امور مالی انجمن متّکی به مشارکتها، صدقات و عواید حاصل از عضویت بود و گاهی کمکهای مالی محدودی از وزارت اوقاف اسلامی به انجمن میرسید و از مدیریت کار و امور اجتماعی هر سال کمک مالی که مقدارش 50 هزار لیره سوریه بود به انجمن میرسید، امّا این مبلغ ناچیز بود و در مقابل اقدامات بزرگ که انجمن بدانها میپرداخت و عبارت بود از ارائه کمکهای مالی به فقیران و نیازمندان و خانوادههای تحت پوشش چیز قابل توجّهی محسوب نمیشد.
1) نظامنامه داخلی انجمن.
انجمن خیریّه اسلامی جعفری در صافیتا در اواخر سال 1972 م شکل گرفت و در ابتدای کار شاخهای از انجمن خیریه اسلامی جعفریه در طرطوس بود و چون فعالیّتهای بیشتر از فعالیّت انجمن طرطوس - انجمن مادر - از خود نشان داد ناظران بر امور انجمنهای خیریه در مدیریت کار و امور اجتماعی تصمیم به جدا کردن آن گرفتند. این اقدام در 14 تموز 1975 بود و در شماره 1000 نشریه، به نام «شعبه انجمن خیریه اسلامی جعفری در صافیتا» اعلام آن صورت گرفت. دامنه فعالیّت آن شهر صافیتا و روستاهای آن را در بر میگرفت و اهداف آن همان اهداف انجمن جعفریه طرطوس بود به اعتبار این که شعبهای از آن انجمن بود(1).
انجمن صافیتا بر کلیّه انجمنهای جعفریّه در ساحل به واسطه کارها و فعّالیّتهایی که انجام داد، برتری یافت. از جمله این اقدامات:
1- ساخت مسجد بزرگی در صافیتا به نام جامعالامام الحسین علیهالسّلام و این تنها مسجد جامع صافیتا بود که اگر وجود انجمن نبود ساخت مسجد جامع در صافیتا به علل بسیاری دشوار بود.
2- بازگشایی آسایشگاهی برای سالمندان.
3- گشایش حسینیه وسیعی برای برپایی مناسبتهای دینی و قومی.
4- ایجاد قبرستانی وسیع در بلندیهای مشرف بر صافیتا در سمت شرق که انجمن آن را از املاک دولتی گرفته و در آن دو غرفه بنا کرد که تشییعکنندگان در روزهای بارانی در آن پناه گیرند.
1) برگرفته از نامه آقای محمد حسن هلال رئیس انجمن جعفریّه صافیتا.
5- دستیابی به خودروی امداد مخصوص برای انتقال بیماران و مردگان.
6- انجمن کمکهای مالی برای احداث مساجدی در روستاهای مجاور ارائه میکرد و کمکهای مالی ماهیانه به امامان جماعت و مؤذّنان این مساجد میپرداخت.
7- انجمن صدقات ماهیانهای به خانوادههای فقیر تحت پوشش و نیازمندان میداد در کنار کمکهایی که در مناسبتهای دینی و اعیاد ارائه کرد.
امّا اقدام افتخارآمیز انجمن، بیمارستان مجتبی خیری بود که آن را در بلندیهای سمت غرب صافیتا بنا کرد. این بیمارستان از دو طبقه تشکیل شده بود و بیشتر از پنجاه تخت و دو اتاق عمل که یکی برای زنان و زایمان بود به آن افزوده شد. درمانگاه مجهز به دستگاه اشعه و سیستم آزمایشگاهی بود.
در بیمارستان بیش از بیست پرستار مرد و زن و دو پزشک دائمی کار میکردند، گذشته از پزشکان متخصّص که انواع عملهای جرّاحی را در بیمارستان انجام میدادند. بیمارستان، معالجه بیماران فقیر را رایگان انجام میداد. همچنین از سایر بیماران هزینهای متناسب با وضعیت مادی بیمار دریافت میکرد و نیز اتاقی برای امداد رسانی عمومی وجود داشت که طبابت و درمانی رایگان به مردم ارائه میداد.
از اموری که انجمن آن را تثبیت کرد و از آثار پسندیده آن میباشد، توسعه اندیشه تقارب میان مسلمانان و مسیحیان در صافیتا است انجمن دیدارهای بسیاری میان دو طرف برقرار کرد و به پاس کوششهای انجمن در این زمینه، پاتریارک هزیم - پاتریارک ارتودوکس روم - هنگامی که ده سال پیش از صافیتا دیدن میکرد بازدید ویژهای به انجمن اختصاص داد و
از اقدامات آن تحسین کرد و این توجّه کریمانهای است که دلالتها و معانی بسیاری دربردارد.
از این گزارش مختصری که از فعالیّتها و اقدامات انجمنهای جعفریه در ساحل ارائه کردیم برای ما روشن میشود ه محور اهتمام این انجمنها احداث مساجد و سپس اعمال خیریه بود و اینها بی شک کارهایی قابل تقدیر است، ولی در مقابل در بسیاری از امور که در نهایت اهمیّت بودند کوتاهی فراوانی داشتند از جمله: تعیین اشخاصی برای امامت مساجدی که انجمنها در بنا و احداث آنها تلاش کرده بودند، همچنین نپرداختن به هیچ امری که در شأن نشر و گسترش مذهب جعفری باشد.
از طرفی هر یک از طوایف دینی در ساحل سوریه مدرسهای مخصوص داشتند که در خلال آن نشر و آموزش مبادی مذهبی دینشان با آزادی تمام صورت میگرفت این مدارس عبارت بودند از:
مدرسهنوعمکان
گروهی که مدرسه به
آنوابسته بود
امریکاییپسرانلاذقیه انجیلیها(پروتستانها)
امریکاییدخترانلاذقیه انجیلیها
سرزمین مقدسپسرانلاذقیه کاتولیکها
(ثیرّاسانتا)
خانواده مقدّسدخترانلاذقیه کاتولیکها
(سنت فامیلی)
کرملیتدخترانلاذقیه یسوعیون
رومدخترانلاذقیه ارتودوکها
مدرسهنوعمکان گروهی که مدرسه به
آنوابسته بود
رومپسرانلاذقیه ارتودوکسها
ارتودوکسی وطنیپسرانلاذقیه ارتودوکسها
خیریه اسلامیپسرانلاذقیه اسلام - سنّی
خانوادهمقدسدخترانبانیاس کاتولیکها
لائیک(سکولار)پسرانطرطوس یسوعیون
و غیره...
در همین حال انجمن جعفری لاذقیه که قدیمیترین انجمن در ساحل بود. هیچ مدرسه بخصوص به خود نساخت، با آگاهی به این که اهداف انجمن بر طبق نظامنامه داخلی آن «بنای مدارس دینی و گسترش آموزش دینی در مدارس علویان بر طبق مذهب جعفری» بود(1). و اگر انجمن جعفریّه لاذقیّه از ابتدای شکلگیری مدرسهای مخصوص به خود دایر میکرد که در آن آموزش دینی بر طبق مذهب جعفری صورت میگرفت، البتّه گروه گروه از آن فارغ التحصیل میشد و امروز نقش و نفوذش در جامعه وجود میداشت و پایه هایی قوی برای مذهب جعفری میبود؛ ولی انجمن به علّتهای نامعلومی از این جهت کوتاهی کرد و این از ایراداتی است که بر او وارد است. شاید ضعف امکانات مادی را بهانه کنند، ولی این عذر آنها را از مسؤولیّت این کوتاهی معاف نمیسازد، به خصوص زمینی که مسجد بزرگ امام جعفر صادق در آن احداث شد ممکن بود که
1) نظامنامه داخلی انجمن.
بخشی از این زمین را جدا کرده و به بنای مدرسه اختصاص دهند.
از دیگر ایرادات این است که انجمن در اعزامهای علمی به حوزههای دینی در عراق کوتاهی کرد، زیرا بعد از اوّلین اعزامی که در نتیجه آن، محمود مرهج، فضل غزال، سلیمان عبّاس و احمد زکی تفاحه فارغالتحصیل شدند، دیگر هیچ طلبهای به عراق فرستاده نشد و این کوتاهی است که هیچ چیزی آن را توجیه نمیکند.
همچنین از جمله ایرادات این است که بیشتر اعضای انجمن که از مشایخی جلیلالقدر بودند و از شهرتی خوب و منزلتی والا در محیط اجتماعی خود بهرهمند بودند تلاش کافی در راه نشر مذهب جعفری به خرج ندادند و با دوراندیشی و تصمیمگیری قوی و موضعگیرهای محکم به آن دعوت نمیکردند. امام جعفر صادق علیهالسّلام فرموده است: «خدا رحمت کند قومی را که چراغ و منار باشند و با اعمال خویش و به کارگیری توان خویش به سوی ما دعوت کنند»(1).
امّا مهمّتر از همه اینها، انجمن موضع مدبّرانهای نسبت به روحانینماها اتّخاذ نکرد، بلکه در بسیاری موارد با آنها مدارا و فروتنی کرد به طوری که به آنها اجازه داد تا به نفوذ خود با آزادی تمام ادامه دهند و نیروی با نفوذی در میان مردمان بیسواد گردند، در حالی که محدود ساختن فعالیّت آنها و جلوگیری از نفوذ آنها در نهایت سادگی و آسانی برای انجمن امکان داشت، به خصوص که همان سلاح بُرنده یعنی فرمان قانونی شماره 33 و اصلاحیههای آن در خصوص تنظیم لباس مردان دین [روحانیون] هنوز در دست آنها بود زیرا هیأتی که به موجب این
1) ابن شعبه حرّانی، تحف العقول عن آل الرّسول، ص 221.
دستورالعمل برای بررسی صلاحیت کسانی که در لباس روحانیّت به سر میبرند، تشکیل شد همان انجمن و برخی از اعضای آن بودند و اگر این هیأت به وظیفه خود به طرز صحیح و کامل و بدون مدارا و فروتنی اقدام مینمود امور بسیاری تغییر میکرد، و ما امروزه این جمعیّت بسیار زیاد را نمیدیدیم که لباس روحانیّت به تن میکنند بدون داشتن صلاحیّتی مانند آنچه فرمان قانونی شماره 33 و اصلاحیّه شماره 3 آن و بیانیه شماره 8 تعیین کردهاند، لیکن انجمن به واسطه این رفق و مدارا با این افراد فرصت تاریخی را از دست داد که جبران نمیشود به طوری که به این روحانینماها اجازه داد با آزادی تمام به نفوذ خود ادامه دهند تا در طی ایام قدرتی دارای نفوذی حقیقی و تأثیری فعّال گردند و بزرگترین دلیل بر قدرت و نفوذ آنها این است که توانستند فعّالیت انجمن جعفریه لاذقیه را که قدمهای بلندی به جلو برداشته بود با رکود مواجه سازند و تلاشها و کوششهای آن را تباه سازند و با کمال تأسّف باید بگوییم:
«انجمنهای جعفریه در ساحل سوریه کاری در راه اشاعه مذهب جعفری و توسعه آن انجام ندادند، در حالی که کارهای بسیاری از آنها انتظار میرفت».
اگر چه پارهای موانع بر سر راه آنها پدید آمد امّا برخی از این موانع به سبب سهل انگاری و مدارا و کوتاهی انجمنها بود. و امروز بر انجمنهای جعفری لازم است به اقدامات اصلاحی دست بزنند که در بردارنده خطمشیها و اسلوبهای عملی انجمن باشد و فعالیتهای خود را بار دیگر بر پایههایی حقیقی حساب شده با توجّه و دقّت آغاز کنند در حالی که از تجربههای گذشته نیز استفاده کنند «و قُل اعملوا فسیریاللّه عملکم و رسوله و المؤمنون».
در پایان این پژوهش به صورت بسیار مختصری شرح احوال بعضی از نویسندگان معاصر شیعه در منطقه ساحل سوریه و آثار چاپ شده ایشان پیرامون اهل بیت علیهمالسلام و فقه جعفری را ارائه میکنیم.
شریف عبداللّه (متوفّی 1395 ه / 1975 م): تأسیس انجمن جعفریه لاذقیه به همّت او باز میگردد. نسب او به امیرالمؤمنین علی علیهالسّلام میرسد بر اساس شجرهنامه زیر:
«عبداللّه بن حسن بن فضل بن علوی بن محمّد بن سهل بن محمّد بن احمد بن سلیمان بن عمر بن محمد بن سهل بن عبدالرحمن مولی خیله، بن عبداللّه بن علوی بن محمد - مولی دویله - بن علی بن محمد الفقیه المقدم، بن علی بن محمد صاحب رباط بن علیّ بن علوی بن محمّد بن علوی بن عبداللّه بن احمد المهاجر بن عیسی بن محمّد بن علی العریضی ابن سیدنا الامام جعفر الصّادق ابن سیّدنا الإمام محمّد الباقر ابن سیّدنا الامام علی زین العابدین ابن سیّدنا امیرالمؤمنین الحسن(1)[؟!] ابن السیّدة
فاطمة الزّهراء بنت سیّدالمرسلین سیّدنا محمّد(ص)، و ابن امیرالمؤمنین سیدنا علیّ بن ابی طالب علیهالسّلام»(2).
شریف عبداللّه از علمای برجسته و دارای دانشی فراوان و استدلالی قوی بود. عمر او در راه نشر فرهنگ اسلامی و اقدام در وحدت صفوف اسلامی و نزدیک کردن مذاهب به یکدیگر گذشت. در سال 1347 ه /
1929 م در لاذقیه مجله المرشد العربی را منتشر ساخت که شرکت فعّالی در نشر فرهنگ صحیح اسلامی داشت و همین طور تعدادی تألیفات ارزشمند به چاپ رسانید که عبارتند از:
1- کتاب صدق الخبر فی خوارج القرن الثّانی عشر، منتشر شده در چاپخانه کومین، لاذقیه، 1346 ه / 1928 م.
این کتاب از مهمّترین کتابها و مراجع اساسی در ردّ بر وهابیّت است.
2- حکم مبتدع معتقدات القادیانیّین، چاپ شده در چاپخانه کومین، لاذقیه، 1350 ه / 1932 م.
جزوهای است مشتمل بر جواب شریف عبداللّه به سؤالی که از دمشق رسیده بود در باره حکم بدعتگذار اعتقادات قادیانی و کسانی که دعوت او را تأیید کنند و سخنان او را نشر دهند.
3- تحت رایة لا اله الاّاللّه محمد رسولاللّه، چاپخانه ارشاد، لاذقیه، 1357 ه / 1938 م.
4- شریف عبداللّه همچنین تعدادی منشورات اصلاحی در موضوعات گوناگون منتشر ساخت و در مناسبتهای مختلف آنها را توزیع کرد که تعدادی از آنها را در آرشیو نگهداری کردهایم.
شریف عبداللّه - رحمهاللّه علیه - ظهر پنج شنبه اوّل ذی حجه 1395 / چهارم کانون اوّل 1975 درگذشت و در ست زینب در کنار مادر بزرگش دفن شد.
شیخ عبدالعزیز کنعان: او از خانوادهای سرشناس و سنی مذهب در روستای زنقوفه، در نزدیکی الحفه از منطقه لاذقیه، بود. محبت او به اهل بیت او را وا داشت تا به مذهب تشیّع گردن نهاده و به فراگیری فقه جعفری در نجف اشرف بپردازد. او یکی از دعوتکنندگان مخلص مذهب جعفری
بود و بدین سبب با سختی و فشار بسیاری روبهرو شد و به طور وقیحانهای با او درگیر شدند.
او امام و خطیب مسجد جامع صلنفه و الحفه و مدرّس دینی در الحفه و لاذقیه بود. وی - که خدایش رحمت کند - در آغاز دهه هشتاد درگذشت و از آثار قلمی خود دو جزوه کوچک برای ما باقی گذاشته که در آنها برخی از خطبهها و دروس دینی را که به طلاّب و شاگردانش آموزش میداد جمع کرده است که عبارتند از:
1- مکانة الإخلاق 1947 م، عنوان این جزوه خود بر محتوای آن دلالت میکند.
2- جبرئیل یسأل و الحبیب محمد یحبیب. 1969 م.
شیخ عبدالرّحمن الخیر 1322-1406 ه / 1904-1986 م: او بازمانده خانواده معروفی بود که به علم و فرهنگ و شیخوخیّت شهرت داشتند. در قرداحه از توابع منطقه لاذقیه در سال 1322 / 1904 م به دنیا آمد. همانند همه پسران روستایی در مکتب به فراگیری پرداخت، سپس در مدرسه رشادیه «قرداحه» و پس از آن در «عنازه» به تحصیل ادامه داد.
در سال 1931 مدرک صلاحیّت تدریس - در بخش دوم را گرفته و مدّتی به عنوان معلّم مشغول به کار شد. سپس در سال 1943 شغل معلّمی را رها کرد و در بخش مدیریت اداره توتون و تنباکو به عنوان مدیر تامّالإختیار در لاذقیه مشغول به کار شد و در این کار خود باقی ماند تا در سال 1963 م بازنشست شد. در دمشق به طور دائم اقامت گزید و در وزارت اوقاف به عنوان مدرّس دینی به تدریس پرداخت. یکی از اشخاص بد از شهرت ادبی و مکانت علمی و دینی وی سوء استفاده کرده و سخنان ناروایی را با امضای وی به چاپ رسانید که حاکی از سوء نیّت او بود و
هدف او ایجاد دشمنی و کینهتوزی در دلها و تحریک آنها و گسترش تفرقه بود.
شیخ عبدالرحمن قلمش را علیه منحرفان و توطئهگران و کسانی به کار برده بود که شعلههای کینهتوزانه قومگرایی را از روی جهل یا به واسطه سوء نیّت، برمیانگیختند، و او در این عرصه اعتبار و اهمیتی داشت.
شیخ - که خدایش رحمت کند - در صبح پنجشنبه 18 حزیران 1986 / 11 شوال 1406 در دمشق درگذشت و بنا به وصیّتش در مقبره سیده زینب دفن شد. او تألیفات متعدّدی دارد که برجستهترین آنها عبارتند از:
1- کتاب الصّلاة و الصّیام وفق المذهب الجعفری، از مشهورترین تألیفات اوست که اوّلین بار در سال 1383-1963 م چاپ شد و بارها تجدید چاپ گردید که آخرین آنها (چاپ نهم) در سال 1991 بود.
2- تحفة المؤمن فی فضل یوم الجمعه و اشهر رجب و شعبان و رمضان و الأعمال و الاذکار المسنونة فیها، 1386 ه / 1966 م. کتابی منحصر به فرد در این زمینه است. وی عواید آن را به حساب مسجد امام جعفر صادق علیهالسّلام در لاذقیه واریز کرده بود.
3- من نداء الإیمان، مجموعه مقالاتی از شیخ است که در روزنامهها چاپ و یا از رادیو پخش شده بود.
4- موقف الإسلام من الإجهاض و التعقیم.
5- مناسک الحج علی المذاهب الخمسه، چاپ وزارت اوقاف، دمشق، 1400 ه / 1980 م.
6- من تراث الشیخ عبدالرحمن الخیر، مجموعه مقالات شیخ است که پسرش هانی الخیر در سال 1987 م بعد از مرگ او جمعآوری و منتشر ساخت.
7- شیخ تألیفات خطّی بسیاری دارد که امیدواریم به زودی نور را ببیند
محمد علی اسبر: در سال 1915 م در روستای بشکوح از توابع جبله به دنیا آمد. آموزش ابتدایی را در روستای عین الشقاق گذرانید، و در سال 1945 معلّم مدارس ابتدایی شد. سپس آموزش را رها کرده و کارمند حسابداری در مدیریت منطقه جبله شد. در سال 1975 به واسطه رسیدن به سن قانونی ناچار به بازنشستگی شد و دست به نگارش و تألیف زد.
او یکی از مؤسّسان انجمن خیریه امام علیّ الرضا در جبله بود و اکنون رئیس آن است. او با شجاعت بینظیر به مقابله با انحرافات مشایخ پرداخت و بر ضدّ آنها کتاب مشهور - تقالیدنا و عاداتنا - را نوشت. به واسطه نوشتن این کتاب مشایخ به شدّت به ستیز با او پرداختند و او را مرتدّ شمرده و علیه او کتابی خطّی با عنوان الرّد علی المرتدّ نوشتند. محمّدعلی اسبر از برجستهترین نویسندگان ساحل سوریه و مشهورترین آنها در عالم اسلام محسوب میشود و کتابخانه اسلامی به داشتن تعدادی از تألیفات ارزشمند او بینیاز شده است. تألیفاتی که با پذیرش عمومی بینظیری روبهرو شد و برجستهترین آنها عبارتند از:
1- ابوطالب عملاق الإسلام الخالد، 1396 ه / 1976 م.
2- سطور مضیئة من الإمام الصادق و حیاتنا و تقالیدنا، 1980 م.
3- هل قرأت اباذر، 1981 م.
4- اهل بیت رسولاللّه فی دراسة حدیثة، 1990 م. این کتاب از برترین تألیفات اوست، که نسخههای آن در کمتر از دو ماه پس از انتشار نایاب شد.
5- اجداد رسولاللّه، 1991 م.
6- بطلا العقیدة و الجهاد حمزة بن عبدالمطّلب، جعفر بن ابی طالب، 1991 م.
7- علیّ فی القرآن و السّنة، 1992 م.
شیخ سلمان حسن سلمان: او در سال 1917 م در روستای بسین در منطقه قرداحه به دنیا آمد و در نزد شیوخ روستا به فراگیری علوم پرداخت. هیأتی که به موجب فرمان شماره 8 مورّخ 17 شوّال 1371 / 9 تموز 1952 م موظّف به بررسی صلاحیّت دینی مشایخ شده بود، وی را احضار کرد؛ امّا وی با موفقیّت از آن بیرون آمد و هیأت مزبور اجازه پوشیدن لباس روحانیون مسلمان را بر طبق مذهب جعفری به وی اعطا کرد از تألیفات او:
شیخ محمود صالح: خطیب مسجد جامع الزّهراء و مسجد جامع الحسین(علیهالسّلام) در بانیاس بود از تألیفات وی:
1- النّباء الیقین عن العلویین، 1381 ه / 1961 م.
این کتاب او ما را به یاد کتاب تاریخ العلویّین محمد امین غالب الطّویل میاندازد به جهت تشابهی که در موضوع دو کتاب وجود دارد.
2- المختصر الجامع فی الفقه الجعفری.
اینکتاب را باشراکت شیخ عبداللطیفالخیر در سال 1371 ه / 1952 م منتشر ساخت و بخشی از عواید حاصل از فروش آن را به انجمن خیریّه جعفریّه لاذقیّه اختصاص دادند.
شیخ کامل حاتم: شیخ کامل حاتم در سال 1920 م در روستای بسنادا از توابع منطقه لاذقیه به دنیا آمد. آموزش مقدماتی را نزد پدرش فرا گرفت، سپس آموزش را در مدرسه روستا ادامه داد.
وی از مؤسّسان انجمن جعفریه لاذقیه و یکی از اعضای هیأتی بود که به موجب بخشنامه شماره 8 مورخ 17 شوال 1371 / 9 تموز 1952 م
تشکیل شد تا به بررسی صلاحیت کسانی که در لباس روحانیت بر طبق مذهب جعفری به سر میبرند، بپردازد. شیخ مدّتی طولانی در روستای مشقیتا از توابع ناحیه عینالبیضا اقامت داشت. وی دارای تألیفات دینی و تربیتی متعدّدی است از جمله:
1- الموجز المبین فی معرفة اصول و فروع الدّین علی مقتضی فقه الجعفری، چاپ لاذقیه، سال 1371 ه / 1951 م.
2- کتاب، علیَّ فی الواجب و الأخلاق و الفضیله، چاپ لاذقیه، 1382 ه / 1962 م.
3- الموجز المبین فی المعاملات علی مقتضی الفقه الجعفری، چاپ لاذقیه 1965 م.
4- یا آل طه، قصیدهای طولانی است که در جزوه کوچکی چاپ شده و تاریخ انتشار آن ذکر نشده است.
5- کلماتی، چاپ در سال 1975.
6- الحجّ و العمرة علی مقتضی المذهب الجعفری، چاپ دمشق، 1990 ه .
شیخ محمود مرهج الفاطمی: وی در سال 1929 در روستای بحنین در خانوادهای که در محیط خود - توابع طرطوس - به علم و ادب معروف بود، به دنیا آمد، فقه جعفری را در نجف اشرف فرا گرفت و او اوّلین طلبهای از ناحیه ساحل بود که در نجف به تحصیل پرداخت.
هم اکنون به عنوان امام و خطیب مسجد جامع امیرالمؤمنین علی (علیهالسّلام) در طرطوس اشتغال دارد از تألیفات او:
1- اصفی المناهل فی جواب السائل، تاریخ انتشار آن ذکر نشده است، این کتاب مشتمل بر جوابهای شیخ به سؤالات دینی است که پاسخ آنها از وی خواسته شده است.
2- النشر الجوهری الموجز عن احکام المذهب الجعفری، 1974 م.
کلیّه اطّلاعات ما در باره شخصیتهایی که از آنها گفتگو کردیم بر گرفته از دو کتاب ماست:
1- معجم المؤلّفین فی ساحل السّوری.
2- الحیاة الأدبیّه فی ساحل السّوری.
این دو کتاب در دست چاپ هستند.