ghaemiyeh.com
سرشناسه : موسوی، سیدعلیاصغر، ۱۳۴۵ - ، گردآورنده
شناسه افزوده : صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
عنوان و نام پدیدآور : حج، حقیقت جاودانه نگاهی ادبی به جغرافیای ادبی/ گردآورنده سیدعلیاصغر موسوی.
مشخصات نشر : قم: صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، مرکز پژوهشهای اسلامی، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری : ۳۲۰ص.
یادداشت : کتابنامه.
موضوع : حج
موضوع : حج -- مسائل ادبی
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۳۵۷
رده بندی کنگره : BP۱۸۸/۸/م۸۷۵ح۳ ۱۳۹۱
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
شابک : ۴۵۰۰۰ریال:978-964-514-248-1
شماره کتابشناسی ملی : ۲۸۳۸۰۸۸
فهرست مطالب
مقدمه13
بخش اول: مباحث تمهیدی
مفاهیم لغوی حج20
مفاهیم شیعی حج22
الف) لزوم زیارت اهل بیت پس از حج22
ب) علت حج25
ج) حج و عمره، بازار آخرت26
د) آثار حج26
یک - حج، آرامش بخش دلها26
دو - ایمنی از هراس آخرت26
ه-) محروم شدن از حج26
و) حج و دوستی اهل بیت:27
بخش دوم: جغرافیای حج (مدینه منوره)
فصل اول:ویژگی جغرافیایی و تاریخی29
1.موقعیت جغرافیایی(طبیعی) مدینه29
نامهای تاریخی مدینه30
فضایل مدینه30
هجرت؛ شروع تاریخ اسلامی31
فصل دوم: شکوه زیارت (ویژگی دینی و زیارتی)34
ورود به مدینةالنبی34
آداب زیارت حرم نبوی39
حضور در مسجد النبی41
الف) جلوه حضور41
ب) حجره و مرقد شریف43
یک - خلوت دل43
دو - مرور خاطرات44
سوگ یاد حضرت پیامبر45
سه - خاطرات غریبانه47
نیایشگاه علی و زهرا847
چهار - روضه رضوان49
نماز در بهشت49
پنج - حریم حرم فاطمی51
اول - شکوه احتجاج51
دوم - غربت جانکاه کوثر52
سوم - زهرا؛ شهید محبت54
چهارم - نجوایی با تربت پنهان55
فصل سوم: قبرستان بقیع61
الف) مفهومشناسی بقیع61
یک - تنها غریبستان تاریخ63
دو - آیینه نگاه زائران 64
ب) معصومان آرمیده در بقیع66
یک - حضرت امام ابامحمد حسن مجتبی766
دو - حضرت امام ابالحسن علی بن الحسین768
فضای بهشتی70
سفیر عشق71
سه - حضرت امام اباجعفر محمد بن علی771
چهار - حضرت امام ابیعبدالله جعفر بن محمد774
شهید صادق74
فقیه صادق76
ج)اهل بیت و اصحاب آرمیده در بقیع77
یک - ابراهیم7؛ فرزند حضرت پیغمبر77
دو- ام سلمه78
سه - حضرت فاطمه بنت اسد379
چهار - حضرتامالبنین3، وارث بیتالاحزان81
پنج - حضرت رباب بنت امرءالقیس384
شش - حضرت امکلثوم 385
یادمان زینب86
مسیر اسارت87
هفت - حضرت سکینه بنتالحسین788
هشت - حضرت فاطمه دختر امام حسین790
د) دیگر آرمیدگان در بقیع92
فصل چهارم: بیتالاحزان94
الف) بیتالاحزان سوگ پیامبر94
ب) بیتالاحزان سوگ زهرا396
قامت صبر96
غربت بقیع97
بخش سوم: جغرافیای حج (توصیف مکانهای مقدس بین مکه و مدینه)
فصل اول: مکانهای زیارتی100
الف) ابواء100
یک - نهانخانه اشکهای پیامبر101
دو - زادگاه باب الحوائج101
ب) بدر102
ج) مسجد عریش104
د) رَبَذه (زادگاه، تبعیدگاه و آرامگاه ابوذر غفاری)106
ه) مسجد ابوذر7107
و) اُحد109
محنتآباد اشک پیامبر109
زیارت شهید سرافراز اُحد111
ز) خیبر113
دست خیبرگشا113
ح) فدک115
فصل دوم: مکانهای عبادتی117
غار ثور117
از حرا تا ثور118
مسجد قبا122
از لیلةالمبیت تا هجرت124
کوچ آفتاب124
مسجد مباهله127
منطقه خندق129
الف) غزوه خندق129
ذوالفقار یعنی تمام ایمان129
ب) مسجد فتح132
ج) مسجد علی7134
د) مسجد سلمان135
مسجد ذوقبلتین137
منطقه جُحفه138
الف) طلوع آفتاب غدیر138
ب) مسجد غدیر خم140
ج) حجةالبلاغ (هجدهم ذیالحجه سال 11 هجری)140
فصل سوم: میقات احرام (آماده شدن برای حج)148
احرام در مسجد شجره148
وداع با مدینه151
غزل خداحافظی!151
بخش چهارم: جغرافیای حج (مکه معظمه)
فصل اول: اشراق سلوک153
حرکت و اراده153
حج دل، حج نگاه155
موسم عشق156
خاصیت عشق157
وعدهگاه عاشقی!159
فصل دوم: مفهومشناسی مکه162
الف) واژگان قرآنی مکه در آیات162
آیه اول: سوره مبارکه آل عمران162
آیه دوم: سوره مبارکه فتح163
ب) واژگان لغوی و مکانی مکه164
الف) مراحل تجدید بنای کعبه167
مرحله اول167
مرحله دوم168
مرحله سوم168
مرحله چهارم169
مرحله پنجم169
مرحله ششم169
مرحله هفتم169
ب) علل تهلیل و تسبیح170
ج) آیات الهی در مسجدالحرام170
مقام ابراهیم170
د) هندسه معنوی کعبه173
یک - پیشینه حجرالاسود175
حجرالاسود، دست خدا در زمین175
دو - ویژگیهای حجرالاسود176
فصل سوم: میقات180
الف) قصد تحول182
ب) احرام (مسجد ذوحلیفه)183
الف) شهر مکه186
یک - لذت ورود186
دو - مرور خاطرات187
اول - شعب ابیطالب190
محل تولد حضرت پیامبر اکرم9190
منزلگاه نور192
دوم - تولد حضرت فاطمه3196
کوثر نور196
مادر خوبیها199
سوم - جبل النور( غار حرا)199
محل بعثت پیامبر199
مبعث حضرت رسول200
چهارم - فتح مکه203
مسجدالاجابه (میقات دلهای آرزومند)203
فصل چهارم: مسجدالحرام207
شکوه مسجدالحرام207
میهمان در میعاد210
خانه دوست کجاست؟212
این خانه که میبینی، خانه توست214
لبیک215
حج؛ از زیارت تا عبادت217
یادمان ابراهیم223
الف) چیستی حجر226
ب) فضای حجر227
سعی230
فصل پنجم: کعبه234
عظمت کعبه234
پوشش کعبه235
احترام کعبه235
چرا مکعب؟236
کعبه، قبلهگاه دلها238
کعبه، عظمت در سادگی240
کعبه و گلاب ایرانی240
بیعت با کعبه؛ بیعت با ایمان243
کعبه، جلوه عرش خدا در زمین245
طواف بر گرد کعبه246
حجرالاسود؛ قلب معنویت و رمز وحدت249
حجرالاسود؛ راز جاری شدن در زلال عشق250
ناودان251
شاذروان252
ملتزم252
حطیم255
الف) طواف عشق257
ب) عشق طواف271
ج) شهود نیاز273
الف) مستجار و طواف274
ب) مستجار و مرور خاطرات276
ج) مستجار؛ زیارتگاه زادگاه علی279
د) نماز ولایت284
فصل ششم: مسعی287
قطره و دریا287
تاریخچه سعی صفا و مروه289
سعی(صفا و مروه)290
فصل هفتم: عرفات293
الف) مسجد ابراهیم7294
ب) جبلالرحمة (نمازگاه پیامبر و ابراهیم7)297
الف) برائت از مشرکان299
ب) وادی شور و عشق300
ج) حج اکبر301
الف) عرفات امام حسین7309
ب) عرفه؛ از نیاز تا نیایش311
فصل هشتم: مشعر یا مزدلفه314
الف) وقوف در مشعر الحرام316
ب) شب دهم، وقوف در مشعر318
رمی جمرات323
ج) حج اکبر325
فصل نهم: منا328
سرزمین منا328
مسجد خَیْف329
حجةالوداع330
مسجد کوثر331
عید و قربانی333
فصل دهم: منطقه حجون337
الف) یادمان وفات حضرت خدیجه3339
ب) وفات حضرت ابوطالب7340
یادمان عام الحزن340
فصل یازدهم: وداع با حج344
وداع با حج، وداع با مکه344
کتابنامه349
مقدمه
حج؛ جهانی باقی در جهانی فانی!
حج؛ آینهای برای تماشای بودن در انتهای شدن!
حج؛ شهود عاشقانه بنده با مولا!
حج؛ حضور در مظهر نور!
حج؛ عبور عارفانه از فاصلههای ناسوت تا ملکوت!
حج؛ مشاهده نور در پرده ظلمت؛ نوری که همچون نخستین تولد عقل، از درون ظلمت هویدا شده و موجب تولد «حکمت» گردید؛ نوری که هر زمان از دل «حجرالاسود» میتراود؛ نوری که در تار و پود پرده «کعبه» نهان گشته و کهکشانها را به تماشا فرامیخواند، تا کسی با چشم زمینی، «سیاه» را رنگ تاریک نپندارد!
حج؛ مبارزه با هر چه «غیر» است؛ غیر او، غیر هو، غیر حق، که هر چه هست، فقط اوست! فقط «الله» است و ماسَوی الله، جز سایهای در حقیقت حضرت حق نیست!
«ذاتش»، پدیدآورنده «صفات» و صفاتش، آیینه ذات اوست! مبارک باد نامش در مکان و لامکان؛ که لامکانش را ذوق حکمت فراگرفته و مکانش را شوق عبادت!
آسمان را محل گردیدن کمال و زمین را محل گردیدن جمال آفریده است و حج، محل حضور کمال کریم و بروز جمال جمیل او در قامت عبادت است. از حضرت آدم(ع) تا خاتم نبوت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله آنچه مایه تداوم حقشناسی و حقستایی بوده و تا قیام خاتم الاولیا عج الله تعالی فرجه الشریف خواهد بود، وجود حج است؛ حجی که مفهومی فراتر از ابعاد جغرافیایی دارد و تعاریفش از ملک و مکان و زمین و زمان بیرون است و عظمت این مفهوم عبادی را خداوند(جلّ جلاله) در آیینه مکه مکرم (امالقری) و کعبه معظم (بیتالله الحرام) به تماشا گذاشته است!
... و کعبه! کعبه همچون دل «مؤمن» محل نزول و عروج محبت و معارف الهی است. دل در مکان جسدی خود حتی در قداست، گوی سبقت از کعبه ربوده است!
از ثانیههای نخستین که دل در قالب آدم شروع به تپیدن کرد و ضرباتش با "لبیک، اللهم لبیک؛ لبیک لا شریک لک لبیک"هماهنگ گردید، حج آدمی و طواف در حریم کوی یار آغاز شد.
از حضرت آدم(ع) تا حضرت ابراهیم(ع) و از حضرت اسماعیل(ع) تا خاتم تمامی رسولان، حضرت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله دل، «دل مؤمن»، از تپیدن باز نایستاد و حرمت آهنگش را هیچ «طاغوتی» نتوانست بشکند!
دلی که خود مصداق تمام مقدسات بود و نجوای «توحیدش» در قرون و اعصار با هر فرکانس و موجی به گوش همگان رسید و همچون «کعبه»، محور و نقطه وحدت در دایره روزگاران شد؛ نقطه وحدتی که در آیندهای نه چندان دور نیز مرکز تمام حلقهها و جمعیتها از اقوام و ملیتهای مختلف خواهد شد و پرچم «حق» - همان نشان عدالت الهی - همگان را در
سایه معارف رسالت نبوی و ولایت علوی قرار خواهد داد و حج، بزرگترین همایش «توحیدیان» در روزگاران فرارو خواهد بود. انشاءالله!
قرآن از حج به عنوان فراخوانی عمومی یاد میکند و در آیه 27 سوره حج به حضرت ابراهیم خطاب میفرماید: «و مردم را به حج دعوت کن تا پیاده و سواره بر مرکبهای چابک و ورزیده، از هر راه دوری به سوی تو بیایند».
یا در آیات 96 و97 سوره آل عمران، چنین می فرماید:
نخستین خانهای که برای مردم - و برای نیایش خداوند - بنا نهاده شد، همان است که در سرزمین مکه است که پربرکت و مایه هدایت جهانیان است. در آن، نشانههایی - از جمله - مقام ابراهیم هست و هر کس در آن داخل شود، در امان خواهد بود و به خاطر خدا بر مردم (واجب) است که آهنگ خانه او کنند؛ آنهایی که توانایی رفتن به سوی آن دارند و هر کس کفر ورزد - حج را ترک کند، به خود زیان زده است - که خداوند از همه جهانیان، بینیاز است.
در تبیین همین فراخوانی، از خطبه مولای متقیان، حضرت علی(ع) در نهجالبلاغه استفاده شده است، آنجا که میفرماید:
خدا، حج خانه محترم خود را بر شما واجب کرد؛ همان خانهای که آن را قبلهگاه انسانها قرار داده است که همچون تشنگان به سوی آن روی میآورند و همانند کبوتران به آن پناه میبرند. خدای سبحان، کعبه را مظهر تواضع بندگان در برابر عظمت خویش و نشانه اعتراف آنان به بزرگی و قدرت خود قرار داد و در میان انسانها، شنوندگانی را برگزید که دعوت او را برای حج اجابت کنند و سخن او را تصدیق نمایند و پای بر جایگاه پیامبران الهی نهند؛ همانند فرشتگانی که گِرد عرش الهی
طواف میکنند. همچنین زائران سودهای فراوان در این عبادتگاه و محل تجارت به دست آورند و به سوی وعدهگاه آمرزش الهی بشتابند.
خدای سبحان، کعبه را برای اسلام، نشانه گویا و برای پناهندگان، خانه امن و امان قرار داد؛ ادای حق آن را واجب کرد و حج بیتالله را واجب شمرد و بر همه شما انسانها مقرر داشت تا به زیارت آن بروید و فرمود: آن کس که توان رفتن به خانه خدا را دارد، حج بر او واجب است و آن کس که انکار کند - نرود - خداوند از همه جهانیان، بینیاز است.(1)
حج برای امت اسلام رویکرد عبادی هماهنگ و عامی دارد، ولی برای جهان تشیع، پیروان مکتب اهل بیت(ع) و مذهب امامیه، یک ویژگی خاصی دارد و آن نیز بهرهمندی همزمان از عبادت و زیارت است. همانگونه که خاتم انگشتری خلقت، حضرت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله ، رسول بیبدیل حضرت پروردگار (جلّ جلاله)، امت را بعد از خود، به دو گوهر ارجمند، کتاب و عترت(ع) سفارش کرد، حج پیروان مکتب اهل بیت(ع) نیز، هم جنبه عبادی(مناسکی) دارد، هم جنبه زیارتی و عرض ارادت به ساحت حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله و ائمه معصوم (ع) و اصحاب و پیروان صدیق آن حضرت(رحمهالله علیهم اجمعین). حتی فکر آن نیز مایه تقویت روح عبادی و روح ولایی زائران و عاکفان مکه مکرمه و مدینه منوره است.
چون روح حساس ایرانی هماره از آبشخور معارف اهل بیت(ع) آکنده بوده است و در مکانهای مقدس، از حکمتهای عاشقانه و لذتهای عارفانه لبریز میشود، بر آن شدیم تا زیباترین تعبیرها و متون ادبی را با اشعار فاخر همراه کنیم و از قلم نویسندگان نامآوری بهره ببریم که هریک
1) نهجالبلاغه، خطبه 1.
از عمق جان، مناسک و معارف حج، این سنت ابراهیمی - محمدی صلی الله علیه و آله را به تصویر کشیدهاند. البته رویکرد کتاب، بیشتر توجه به جغرافیای حج است، تا مناسک آن. در این میان، گردآورنده و البته نگارنده برخی از متون، از رویکردی استفاده کرده است که با حفظ قداست آن مکانها، به توصیف معارفی آن بیشتر توجه شود تا بازیهای بیانی و لفاظی مفرط که تنها برای پیشخوان مسابقات همایشی و جشنوارهای به کار میآید!
از الزامات متن ادبی دینی، رعایت شأن ممدوحان، مکانهای مقدس و روی نیاوردن به غلو یا استفاده از واژههای موهن است که تلاش شده است این معیارها در این کتاب نیز به درستی رعایت شود.
کتاب حاضر از دو بخش: توصیف ویژگیهای عبادی - جغرافیایی مکه مکرمه و توصیف ویژگیهای معارفی مدینه منوره تشکیل شده است. در بخش مربوط به مکه، توصیف بیتالله الحرام و دیگر مکانهای مقدس نیز آمده و در بخش مربوط به مدینه، به روضه شریفه نبوی، بهشت رضوان بقیع و مساجد و دیگر زیارتگاهها اشاره شده است.
امیدواریم این کتاب، نخست، از عطایای حضرت پروردگار، خداوند کریم(جلّ جلاله) بهرهمند شده باشد و سپس لیاقت بهرهمندی از شفاعت و عنایت حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله و ائمه معصوم(ع) به ویژه حضرت صاحب «روحی و ارواح العالمین له فدا»، کلیددارحرم الهی شود.
زان پس به فرآیند فرهنگسازی شبکههای معارفی صدا و سیما کمک شایانی برساند؛ چراکه این اثر، چکیده چندین کتاب در عرصه مطالب ادبی حج است و تلاش شده است مطالب آن از آثار فاخر، گزینش و جمعآوری شود.
به امید گسترش روزافزون معارف اسلامی در جهان و بهرهمندی ملل
محروم از معارف حج و همایش عارفانه رفتارهای نیک مسلمانان که یادگار انبیا و اولیای الهی(ع) در عصر کنونی است.
از همراهی حجتالاسلام والمسلمین استاد محمد شجاعی و آقای علیرضا رنجبر، مدیر گروه مناسبتها و مسئولان کتابخانه تخصصی مرکز تحقیقات حج و تلاش جناب آقای مجید خبازی و آقای رحمانیان و سرکار خانم سیده طاهره موسوی سپاسگزارم.
سیدعلی اصغرموسوی بهمن 1389
بخش اول:مباحث تمهیدی
زیر فصل ها
مفهومشناسی حج
مفاهیم حج در متون دینی
مفاهیم لغوی حج
«حج، یعنی قصد کردن؛ آهنگ کردن؛ با حجت و دلیل بر کسی غالب شدن؛ آمد و شد کردن با کسی؛ قصد بیتالله کردن؛ قصد طواف کعبه کرده به زیارت کعبه رفتن؛ زیارت بیتالله در مکه که بر هر مسلمان بالغ و عاقل و تندرست اعم از مرد و زن به شرط داشتن استطاعت، در تمام مدت عمر یک مرتبه واجب است.
حج بر سه قسم است: حج اِفراد؛ حج قِران و حج تمتع.
حج افراد و قران، برای مردم مکه و کسانی است که در فاصله 16 فرسخی (هر فرسنگ، 6 کیلومتر است) مکه یا کمتر از آن اقامت دارند و باید در خانه خود یا در میقات، پیش از مکه احرام بگیرند. حج تمتع، برای کسانی است که در بیش از 16 فرسخی مکه اقامت دارند و باید از میقات، احرام بگیرند و به مکه بروند و همین که خانههای مکه را ببینند، تلبیه
گویند و هفت مرتبه طواف کعبه بکنند. اعمال حج بسیار است که مهمترین آنها به طور اجمال عبارتند از: احرام بستن در میقات؛ طواف کعبه یعنی هفت مرتبه گرد خانه کعبه گشتن؛ دو رکعت نماز طواف خواندن؛ سعی بین صفا و مروه یعنی مسافت بین کوه صفا و مروه را هفت دفعه پیمودن؛ روز نهم ذیالحجه در عرفات توقف کردن؛ بعد به مشعر و منا رفتن و در منا قربانی کردن؛ به مکه بازگشتن و طواف حج و نماز آن را به جا آوردن؛ شبهای 11و12و13 ذیالحجه را در منا به سر بردن.
حج اکبر، حج بزرگتر است. در این معنا اختلاف هست: بعضی، روز اضحی؛ بعضی، روز عرفه و بعضی، روز جحةالوداع را حج اکبر خواندهاند. بعضی دیگر گفتهاند حج اکبر، همان حج است و حج اصغر، عمره است و عمره را برای آن حج اصغر نامیدهاند که اعمال آن نسبت به حج اکبر ناقص است».(1)
در روایتی امام صادق(ع) فرمود: وقتی حضرت ابراهیم(ع) کار ساختمان کعبه را به پایان رسانید، خداوند به او چنین وحی کرد: «و اذّن فی النّاس بالحجّ یأتوک رجالاً و علی کلّ ضامرٍ یأتین مِن کل فجٍّ عمیقٍ؛ مردم را به حج فراخوان تا از هر راهی که هست، نزد تو آیند بر شتران لاغر و از هر وادی دوردست به پیش تو بیایند». (حج: 27)
ابراهیم(ع) عرض کرد: خداوندا، صدای من به گوش مردم نمیرسد. خداوند به او وحی کرد: «علیکَ الاِعلان و عَلَیَّ البلاغ؛ تو اعلام کن و من به
1) حسن عمید، فرهنگ فارسی عمید، ص 926.
گوش آنها میرسانم».(1)
در فرمانبرداری از این دستور الهی، ابراهیم فریاد برآورد که ای مردم، به حج درآیید؛ «هَلِمّوا اِلَی الحَجِّ» و چون صدای او به گوش افراد معدودی فقط میرسید. ازاینرو، به بالای کوه صفا رفت و مردم را به حج فراخواند، ولی طنین صدای او چنان گسترده نبود. پس به امر خداوند به روی این سنگ رفت و دو فرورفتگی در سنگ ایجاد شد و سپس سنگ به طرف آسمان رفت تا آنجا که بالاتر از کوه صفا رفت و ابراهیم، مردم را به حج فراخواند،(2)به گونهای که همه انسانها صدای او را شنیدند، حتی آنان که در صلب پدرانشان و اجدادشان بودند. پس آنان که دعوت ابراهیم را لبیک گفتند، موفق به انجام حج میشوند و آنان که یک مرتبه لبیک گفتند، یک بار حج انجام میدهند و آنان که پنج مرتبه لبیک گفتند، پنج مرتبه حج انجام میدهند. و آنان که لبیک نگفته باشند، موفق به انجام حج نخواهند شد؛ «فَمَن عَشْراً حَجَّ عَشْراً و مَن لبیّ خَمْساً حجَّ خَمْسَاً وَ مَنْ لَم یُلَبَّ لَم یَحُجّ».(3)
مفاهیم شیعی حج
الف) لزوم زیارت اهل بیت پس از حج
در کافی از قول فضیل میگوید، امام باقر(ع) به مردی که گرد کعبه طواف میکرد نگاه کرد و فرمود:
در زمان جاهلیت اینگونه طواف میکردند. همانا مردم دستور دادند که گرد کعبه طواف کنند و سپس سوی ما کوچ کنند و ولایت و دوستی
خود را به ما اعلام دارند و یاری خود را نسبت به ما عرضه کنند. سپس این آیه را قرائت فرمود: دلهای برخی از مردم را متوجه ما گردان.(1)
حج، فقط تجدید بیعت با خداوند و خانه خدا نیست، بلکه به جا آوردن سفارش و وصیت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است. آن حضرت در روزهای پایان زندگی مادیاش فرمود:
ای مردم، من پیش از شما به عالم دیگر پرواز میکنم و شما پس از من میآیید و در کنار حوض کوثر بر من وارد خواهید شد. بدانید آن هنگام از شما میپرسم: درباره کتاب خدا و بازماندگان من چه کردید و چگونه رفتار کردید؟ اینک ببینید باید با آنها چگونه کار کنید که خشنودی مرا به دست آورده باشید؛ زیرا خدای مهربان و دانا به من خبر داده است که این دو یادگار هیچگاه از هم جدا نمیشوند تا مرا کنار حوض دریابند و من هم از خدا همین معنا را درخواست کردم و او نیز چنین موهبتی را به من کرامت فرمود.
اکنون متوجه باشید که دو یادگار من، کتاب خدا و اهل بیت من هستند. در هیچ امری بر ایشان پیشدستی نکنید؛ چون پراکنده میشوید و از فرمانشان سرپیچی نکنید؛ که هلاک میگردید و سخن به آنها نیاموزید؛ زیرا آنان از شما داناترند.(2)
روزی که حضرت رسول الله صلی الله علیه و آله با بیان نامیرای خویش، امت را به تمسک به قرآن و اهل بیت فراخواند و سفارش فرمود، هنوز وقایع بعد از رحلت ایشان اتفاق نیفتاده بود. البته پیامبر به علم غیبی و لدّنی خویش، از تمام وقایع آگاه بود. وقایع سالهای بعد از سال دهم هجری چنان از مبانی
اعتقادی اسلام کاست که دیگر نه اعمال عبادی، مفهوم الهی و نه اعمال اعتقادی، مفاهیم دینی داشتند.
همچنین باید گفت اگر وجود مبارک امیر مؤمنان، علی(ع) - همان ترجمان قرآن - در پایتخت جهان اسلام نبود و تأثیر وجود ایشان بر امت مشهود نمیشد، معلوم نبود چه اتفاقی برای دین اسلام میافتاد. به همین دلیل، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بر حفظ محتوا و ساختار تأکید داشت؛ چون هیچ علم، اندیشه و اعتقادی بدون ساختار لفظی و معنوی ادراکشدنی نیست. همانگونه که قرآن، کامل است، انسانی هم که آن را تفسیر و تأویل میکند، باید کامل باشد. انسان کامل نیز از اهل بیت مکرم حضرت رسول صلی الله علیه و آله هستند که همان محتوای تمام عبارات قرآن و مفسران تمام اندیشههای الهی هستند. همان اهل بیتی که پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله درباره آنها میفرماید: «اَهلُ بَیتی اَمانٌ لِاَهلِ الْاَرضِ؛ اهل بیت من برای زمین، «امان» هستند.»(1)به همین دلیل حضرت باقر(ع) به فضیل فرمود: «شیعیان ما باید بعد از برگشت از حج به دیدار ما بیایند و مسائل خویش را از ما بپرسند».(2)
امام صادق(ع) میفرمود: «هرگاه یکی از شما حج گزارد، باید حج خود را به دیدار از ما پایان دهد؛ زیرا زیارت ما بخشی از حج است».
این همه تفرقه و برداشت های گوناگون - آنهم در بسیاری از موارد، نادرست - را چه کسانی بهوجود آوردند؟!
امام باقر(ع) فرمود: «بنای اسلام بر پنج پایه استوار است: نماز، زکات، روزه، حج و ولایت و چنان که برای ولایت [در روز غدیر] فریاد زده شد،
برای چیز دیگری فریاد زده نشد».(1)
همانگونه که گفته شد، هیچ ساختاری بدون محتوا نمیتواند شکل بگیرد. حضرت باقر(ع) فرمود:
ایمان، آن است که در دل مستقر شود و بنده را به سوی خدای عزوجل کشاند و اطاعت خدا و گردن نهادن به فرمانش مصدّق آن باشد، ولی اسلام گفتار و کردار ظاهری است که تمام فِرَق و جماعات مردم آن را دارند و به وسیله آن، جانها محفوظ ماند و میراث پرداخت شود و زناشویی پایدار ماند و بر نماز و زکات و روزه و حج اتفاق و اجتماع کنند و بدان سبب، از کفر خارج شوند و به ایمان منسوب گردند و اسلام، شریک ایمان نیست، ولی ایمان با اسلام شریک گردد و در گفتار (شهادتین) و کردار(عمل به مقررات دین) هر دو گرد آیند (یعنی چنین کسی هم مؤمن است و هم مسلمان)، چنانکه کعبه در مسجدالحرام است، ولی مسجدالحرام در کعبه نیست. به این ترتیب، ایمان شریک اسلام است، ولی اسلام، شریک ایمان نیست.(2)
ب) علت حج
امام رضا(ع) نیز، درباره علت حج میفرماید: «علت حج، وارد شدن بر خدای تعالی است و طلب کردن ثواب بسیار و بیرون آمدن از همه گناهان گذشته و شروع کردن زندگی آینده از نو.»(3)همچنین آن حضرت درباره نیت حج میفرماید: «کسی که با نیت صادق و مال حلال به حج رود، در قیامت
کنار انبیا و صدیقین و شهدا و صالحان خواهد بود».(1)
ج) حج و عمره، بازار آخرت
امام صادق(ع) فرمود: «حج و عمره دو بازار آخرت است که همهاش سود است؛ اگر زنده بماند بیمه خداوند است و اگر در مسیر راه از دنیا برود، اهل بهشت است».(2)
د) آثار حج
یک - حج، آرامش بخش دلها
از امام باقر(ع) نقل میکنند: «حج، آرامشبخش دلهاست».(3)
دو - ایمنی از هراس آخرت
امام صادق(ع) میفرماید: «این خانه را پیوسته زیارت کنید که زیارتهای پیوسته شما از آن، ناخوشیهای دنیا و سختیها و هراسهای روز رستاخیز را از شما دور میکند».(4)
ه-) محروم شدن از حج
از امام صادق(ع) روایت است: «هرگاه کسی بخواهد حج رود و خود را برای این کار آماده سازد، ولی موفق به زیارت حج نشود، بداند که به سبب گناهی، از این ثواب محروم شده است».(5)
و) حج و دوستی اهل بیت(ع)
امام باقر(ع) میفرماید: «به همه مردم فرمان دادند که بیایند و بر گرد این سنگ طواف کنند و پس از آن نزد ما بیایند و نسبت به ما اظهار ولایت و دوستی کنند و هواداری از ما را اعلام دارند».(1)
1) همان.
بخش دوم:جغرافیای حج (مدینه منوره)
زیر فصل ها
فصل اول:ویژگی جغرافیایی و تاریخی
فصل دوم: شکوه زیارت (ویژگی دینی و زیارتی)
فصل سوم: قبرستان بقیع
1.موقعیت جغرافیایی(طبیعی) مدینه(3)
«شهر مدینه در شمال غربی جزیرةالعرب و شمال مکه مکرمه واقع شده و فاصله آن با احداث بزرگراه هجرت، تا جده 395 کیلومتر و تا مکه 425 کیلومتر است. مدینه بر خط طول 36/39 درجه و عرض 28/24 درجه واقع است و از سطح دریا حدود 597 تا 639 متر ارتفاع دارد. این شهر از دو جهت یعنی غرب و شرق به وسیله حرّهها(4)محاصره شده است. این حرّهها از مسجد ذوقبلتین بهسوی جنوب و سپس به سوی شرق و شمال امتداد مییابد و مردم مدینه معمولاً این حرّار را حرّه شرقی و حرّه غربی میخوانند؛ با اینکه آن دو حرّه، یکی هستند.
در غزواتی که در دوران پیامبر رخ داد، مانند «احد» و «خندق» داخل شدن به مدینه، برای دشمن به خاطر وجود این حرّهها از دو سمت امکان
نداشت و تنها راه ورود، سمت شمال بود».(1)
مدینه منوره در قبل و پس از اسلام نامهای فراوانی داشته است که کسانی چون مجدالدین شیرازی، ابن زباله، سمهودی و دیگران، نامهای این شهر را ثبت کردهاند. شیرازی نزدیک به شصت نام و ابن شبه و ابن زباله که از مورخان بسیار قدیمی مدینه هستند، نزدیک به چهل(3)نام و علامه سمهودی نیز 94 نام برای این شهر ذکر کردهاند. برخی از نامهایی که برای آن آوردهاند، عبارتند از: «اَرضُ اللهِ، اَرضُ الهِجرَةِ، اَکّالَة البُلدانِ، اَکّالَةُ القُرَی، الایمان، اَلبارَّه، اَلبرَّة، اَلبِحرَة، البَحیرة، البَلاط، البَلَد، بَیتُ الرّسولِ و ... .»(4)نامهایی نیز برای مدینه در قرآن آمده است، مانند: «اَلمَدینَه، مَدخَلُ الصِّدق، دارُالایمانِ، اَرضُ الله».(5)
«در فضیلت مدینه، روایات بسیاری از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است. آن حضرت این شهر را همچون مکه، حرم قرار داده و صید و شکار حیوانات، کندن درختان، ریختن خون و ... را در آن حرام کرده است. پیامبر از خانه خارج شد و به محله سقیا در حرّه رسید. آنگاه فرمود: «بارخدایا! ابراهیم
1) احمد سعید بن سلام، المدینه المنورة فی القرن الرابع عشر الهجری، ص13.
2) تاریخ و آثار اسلامی مکه مکرمه و مدینه منوره، ص213.
3) ابن سعد، طبقات الکبری، ج1، ص238؛ ابراهیم بیضون و سهیل زکار، تاریخ العرب السیاسی من فجرالاسلام حتی سقوط البغداد، ص43.
4) سمهودی، وفاءالوفاء، ج1، صص 8 - 28.
5) محمد بن محمود بن نجار، اخبار مدینه، ص 11.
بنده تو و رسول تو، مکه را حرم قرار داد. من نیز مدینه را حرم قرار میدهم در آنچه میان دو حرّه است، همانگونه که ابراهیم، مکه را حرم قرار داد.» (1)پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرموده است: «کسی که در مدینه بمیرد، من در روز قیامت، شفیع او هستم.» (2)آن حضرت همچنین فرمود: «کسی که پس از انجام حج، قبر مرا در مدینه زیارت کند، گویی مرا در حیاتم زیارت کرده است».(3)
یا آن حضرت فرمود: «کسی که برای زیارت من به مدینه بیاید، بر من واجب است تا در روز قیامت، شفیع او شوم و کسی که در یکی از دو حرم (مکه و مدینه) بمیرد، روز قیامت، ایمن مبعوث میشود».(4)
نیز ایشان در فضل مسجدالنبی صلی الله علیه و آله اینگونه فرمود: «نماز در مسجد من از هزار نماز در غیر مسجدِ من جز مسجدالحرام بالاتر است».(5)
«[در] ذیالحجه سال سیزدهم بعثت، 75 نفر از بزرگان اوس و خزرج که دو تن از آنان، زن بودند، مجدداً در عقبه مِنیٰ به حضور پیامبر رسیدند و ضمن پذیرش اسلام، از ایشان دعوت کردند تا به یثرب برود و رهبری این شهر را بر عهده گیرند. این پیمان به «عقبه دوم» معروف گردید. قبایل اوس و خزرج متعهد شدند تا پای جان، همانند حفاظت و حمایت از نوامیس خود از پیامبر حفاظت کنند. پس از بازگشت این عده به یثرب، خانهای در شهر نماند که اهل آن به اسلام نگرویده باشد و از آن
1) من لا یحضره الفقیه، ج 2، ص336؛ تاریخ و آثار اسلامی مکه مکرمه و مدینه منوره، ص213.
2) ابن حجر هیثمی، موارد الظلمان الی زوائد ابن حبان، ص255.
3) محمد بن سلیمان، جمع الفوائد من جامع الاصول و مجمع زوائد، ص1، ح555.
4) موارد الظلمان الی زوائد ابن حبان، ص30.
5) نسائی، سنن، ج2، ص35؛ سعدی المقدسی، فضائل الاعمال، ص90.
صدای اذان و تکبیر به گوش نرسد».(1)
«پس از آن، پیامبر به علت آزار بیش از حد مشرکان به یارانش اجازه فرمود تا آنان به مدینه یا یثرب مهاجرت کنند، ولی خود در مکه ماند تا فرمان خروج و هجرت از سوی خداوند داده شود.
در اولین شب از ماه ربیعالاول سال چهاردهم بعثت، پیامبر از سوی خداوند برای ادامه مأموریت الهی خود عازم یثرب شد. در این شب، مشرکان با فراهم ساختن طرح قتل رسول خدا صلی الله علیه و آله در دارالندوه، منزل آن حضرت را محاصره کردند و تصمیم به قتل ایشان گرفتند. این شب،یکی از شبهای بزرگ و سرنوشتساز در تاریخ اسلام و زندگی پیامبر و علیبن ابیطالب(ع) بود. هجرت، مسیر تاریخ را دگرگون ساخت و عزت و قدرت را برای اسلام، تمام کرد و ثبات و استواری و تأیید را رقم زد».(2)
با توجه به مطالب بیان شده، وظیفه گردآورندگان متون حج - به ویژه متونی که برای جغرافیای حج گردآوری میشود - آن است که به اصول اندیشههای شیعی و ولایتباوری مطالب، تأکید داشته باشند؛ چرا که ضمن رعایت اصول وحدت و همگرایی مسلمانان، از متونی استفاده شود که هم موجب تفرقه بیشتر نگردد و هم به کمرنگ شدن تاریخ اهل بیت(ع) و مفاهیم اسلامی اسلام و سیره نبوی نینجامد، همان آموزههایی که امروزه به شکلی کاملاً انتزاعی تغییر ماهیت دادهاند.
در این اثر تلاش میشود که به تاریخ پرافتخار و الهی اهل بیت(ع)
توجه خاصی صورت گیرد، به ویژه کتاب بهشت بقیع که تاریخ مظلوم و مظلومترین تاریخ بازمانده از ائمه معصوم(ع)، اهل بیت(ع) و اصحاب و اقوام حضرت رسول صلی الله علیه و آله است، به گونهای که با نثری روان و گویا، یادمان آن بزرگواران باشد.
فصل دوم: شکوه زیارت (ویژگی دینی و زیارتی)
زیر فصل ها
هواپیما از روی خشکی و دریا میگذرد و به تو گذشتن از تمام خود برای رسیدن به تمام آرزوهایت را میآموزد. برای رسیدن به سرزمین آرزوهایت به چه میاندیشی؟ به فرود؟ به فرود از اسب قدرت و لذت، کبر و تنعم؛ اسبی که در مسیر هوا، هوایی شده بود. آری به فرودگاه شهری نزدیک میشود که سال ها مشتاق دیدنش بودی و چشم انتظار مناجاتش. بشارتت باد این دیدار!
چه بشارتی زیبا و شیرینتر از اینکه بگویندت تا لحظاتی دیگر چشمانت لیاقت دیدار خواهند یافت.
...خیابانهای مدینه را در هیاهوی زائران پشت سر میگذاری و یادمان گذشته، تو را به روزگاران دور میبرد؛ روزگارانی که گرچه دورند، ولی از شدت نزدیکی، هر لحظه آن را حس میکنی و عطر مردمان ساده و بزرگوارش را از هوای امروزی «مدینه» استشمام میکنی!
آری، سخن از «یثرب» است و قبیلههای «اوس و خزرج» که آیینه
دلشان را از زنگار کفر و بتپرستی زدودند و دل به تماشای جمال پیامبری سپردند که تفسیر جامع «لولاک لما خلقت الافلاک» بود؛ آنگاه که از شترش فرود آمد و برکت از گامهای مبارکش فرو ریخت و یثرب افتخار «مدینة النبی صلی الله علیه و آله » یافت.
یثربنشینان همسایه کسی شدند که سایه نداشت! نور بود؛ نوری که روز و شب از حضور آسمانیاش پرتو میگرفتند و تجلی جمال دلآرایش در سینای سینهها، همه را مجذوب خویش میکرد.
دلت میخواهد تمام خاطرات مدینه النبی را مرور کنی؟
آنگاه که شهر طلوع «خورشیدی» را پشت سرگذاشت که میزبان برترین انسان در تمامی قرون و اعصار شده بود و نقطه نقطه آسمان و زمین به آن رشک میورزیدند!
آنگاه که نخستین مسجد اسلام در پاکترین نقطه شهر سر به تکبیر برداشت و صدای اذان در مُلک و ملکوت، نام خدا و پیامبرش را تسبیح کرد!
آنگاه که پرچم نور در دست باکفایت مولا(ع) از دروازه شهر عبور کرد و خبر پیروزی پیامبر را در غزوه «بدر» جار زد.
آنگاه که خبر ازدواج علی(ع) و فاطمه(س)، شهروندان راستین و باایمان شهر را به طراوت لبخندها دعوت کرد و ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت، برای تماشا سر از سراپرده بیرون کشیدند!
آنگاه که نخستین میوه دلانگیز امامت از نسل رسالت متولد شد و زیباترین نام جهان، کودک فاطمه(س) را «تحسین» کرد؛ کودکی که در آغوش
پرندین حضرت جبرییل(ع) به گردش آسمان رفت و نام دلانگیزش در لوحی زیبا به درخت طیبه طوبی آویزان شد!
آنگاه که پیامبر شادترین لحظه زندگی خود را به تماشا نشست و قنداقه حسن مجتبی(ع) در آغوش پیامبر آکنده از عطر اذان و اقامه شد!
آنگاه که آسمان و زمین شادی و غم توأمان را تجربه کرد و فرشتگان، حسین - حماسهساز عاشورا - را به آغوش پرندین حضرت جبرییل(ع) سپردند، تا ساکنان مُلک و ملکوت، سیدالشهدا را ستایشگر و عرش الهی میهمان خونینترین نام بلند تاریخ باشد!
آنگاه که بعد از تحمل داغ حمزه، مدینةالنبی به شادمانی شکست طاغوت نشست و علی(ع)، پیروز میدان "خندق" را در قامتی شگفت تماشا کرد! قامتی که یادآور نبرد «داوود» مقابل «جالوت» بود و پیروزی حق بر باطل را به تصویر میکشید؛ حقی که صاحب تواضع و کرامت و باطلی که صاحب کبر و کثافت بود.
آنگاه که شهر، شاهد شگفتی تازهای بود، و آن، مبدأ نامههایی میشد که مقصدشان، کاخهای سراسر جهان بودند تا حقیقت «لا اله الا الله» با هدایت پیامبر به نقطه نقطه گیتی برسد.
آنگاه که شهر، شاهد شهودی تازه در نگاه پیامبر بود؛ نگاهی که در عمق آن، امید به پیروزی و امید به «فتح مکه» دیده میشد! فتحی که شهر مدینه را دلواپس «رقیب» میکرد. مبادا پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله ، مدینه را ترک کند و همجوار تلخترین خاطراتش در شهر مکه شود!
آنگاه که بازگشت توأمان با غم و شادی پیامبر، از «حجة الوداع» را
میگریست و «امامت» و «جانشینی» امیر مؤمنان را به خوشحالی نشسته بود؛ چراکه غدیر نقطه آغاز تمام رخدادهای مدینه شده بود!
... مگر میشود، کسی زائر مدینه شود و تاریخ را به مرور ننشیند؟!
مگر میشود مسلمانی - آن هم از پیروان فقه جعفری - وارد مدینه شود و تنها به تماشای مظاهر امروزی آن بپردازد؟ مدینه هنوز هم مدینةالنبی است!
هنوز هم محل شهود جانهایپاکی است که وظیفه خطیر رسالت و امامت امت را به عهده داشتند! مگر میشود حضور حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله ، علی(ع) و فاطمه(س) و فرزندانشان را از یاد برد؟کافی است چشمِ تن ببندی و چشم جان بگشایی! به جای «مردمک»، شهود تن را به «دل» بسپاری تا به معجزه عشق ایمان بیاوری!
مدینةالنبی هنوز هم به عشق امامت زنده است. هنوز هم به طنین گامهای مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف دلخوش است. هنوز هم به نجوای گرم حجت خدا، یوسف زهرا(س) دلباخته است. چگونه میتوان مدینه را همانند دیگر شهرهای دنیا، گمشده در روزمرهگیها، گمشده در هیاهوی سوداگران اجناس «چینی» پنداشت؟ مدینه، نبض «حوادث آینده» است؛ حوادثی که رنگ تمام نگاهها را تغییر خواهد داد. این شهر، همیشه همچون ستیغ کوه به آسمان نزدیک بوده و دروازه گفتوگوی بشر با عالم بالاست؛ «مهبط وحی» است، محل نزول فرشتگان است. هر که دست به آسمان بگیرد، قوه جاذبه آسمان، دعایش را میپذیرد؛ پس چه زیباست، گفتن: «اللهم عجل لولیک الفرج!»
اینک به دیدار دلدار بیندیش! دیدار کوی یار، کوی جانان، بارگاه و گنبد
سبز پیامبر؛ پیامبری که بشیر و نذیر است و آستانش بعد از «بیت عتیق»، آیینه کرامت انسان است در عالم ناسوت!
از دورنمای شهر آنچه دلت میپسندد، دیدن گنبد و آستان اوست؛ آنکه در خلقت، بینظیر و در رأفت و رحمت، بیبدیل است. نگاه دلت از تمامی شهر عبور میکند و در کنار دیروز و امروز به تماشا مینشیند. دیروزی که گویی پایان نیافته، همان ساحت غربتزا و محنتفزای «بقیع» است. آری، بقیع، به ظاهر، گورستانی سرد و تاریک است که حتی روزش هم از دیروزهای بسیار دور خبر میدهد.
گنبد سبزی که بر بالای سنگفرشهای امروزی بنا شده است، در انتخاب رنگ سنگهای حیاطش و سقف متحرکش از فنآوری روز استفاده شده است تا هر چه بیشتر، «دیروز» را از یاد ببرد! اما چگونه میشود «دیروز» را به بهانه «امروز» از یاد برد؟ آن هم دیروزی که سرشار از یاد و خاطره است، بلکه بالاتر، لبریز از حکمت و معرفت است و مصداق «حیات طیبه» که فراتر از فرآیند زمان و مکان قرار دارد. سنگفرشها هم خواستهاند «یادمان دیروز» را کمرنگ کنند، ولی نتوانستهاند؛ چون هرکه نگاهش به گنبد سبز حریم نبوی صلی الله علیه و آله دوخته شود، نگاهش به تاریخ معطوف میگردد؛ تاریخی که برای نخستین بار، بزرگترین حادثه را آفرید و خاک مدینه افتخار «مسجد» بودن، «منزل» بودن و «مدفن» بودن برای پیامبر گرامی اسلام را نصیب خود کرد. آری، «خاک» برای نخستین بار جای خود را با «افلاک» عوض کرد و حبیب خداوند، محبوب دلهای آکنده از مهر، با دست مبارک خویش مسجدی را بنا نهاد که از مقدسترین مساجد در عرصه گیتی است.
زیارت، یکی از برنامههای عبادی - سیاسی اسلام است که در مکتب شیعه جلوهای زیباتر و پرشکوهتر و محتوایی پربارتر دارد. زیارت ضمن آنکه انسان را به آخرت فرامیخواند و او را آماده سفر آخرت میکند، وی را با مقام امامت و رهبری پیشوایان حقیقی آشنا میسازد و اطاعت ایشان را در همه جنبههای زندگی به زائر میآموزد.
از آنجا که آن بزرگواران جایگاه عرفانی و توحیدی دارند و پاکترین و صالحترین انسانهای روی زمین هستند، وقتی زائر به زیارت آن پاکان و مقربان میرود، احساس پاکی و صفای روح و نزدیکی به آنها پیدا میکند. نقل است پیامبراکرم صلی الله علیه و آله به امام علی(ع) فرمود:
خدا قبر تو و قبرهای فرزندان تو را جایگاهی از جایگاههای بهشت قرار داده و دلهای پاکانِ از خلق خود را چنان به سوی شما گرایش داده است که در راه شما و تعمیر قبرهای شما، هر ناگواری و رنجی را تحمل میکنند و پیوسته به زیارت قبرهای شما میروند و اینگونه به خدا تقرب میجویند و به رسول خدا صلی الله علیه و آله عرض ارادت میکنند.(1)
به دلیل اهمیت بالای زیارت قبور اولیای الهی، امامان معصوم(ع) به این امر بسیار تشویق کرده و پاداش فراوانی برای زیارت برشمردهاند، بهگونهای که اگر شرایط خفقان در جامعه حاکم باشد و دوستداران اهل بیت(ع) نتوانند به زیارت آنان بروند، با سلام دادن از راه دور، ارادت خود را به آنان اعلام کنند.
حسین بن بشّار درباره زیارت قبر امام موسی بن جعفر(ع) و ثواب آن،
1) بحارالانوار، ج97، صص120 و 121.
از امام رضا(ع) پرسید. امام به زیارت، سفارش کرد و ثوابی همپای زیارت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بیان کرد. حسین بن بشار گفت: من ترسیدم و برایم میسّر نشد که داخل مزار و مرقد شوم. حضرت فرمود: «از همان پشت قبر(یا پشت دیوار یا دورتر) سلام کن!»(1)
«بنا بر مضمون این روایت، قبر امام موسی کاظم(ع) به شدت زیر نظر حاکمان عباسی بود، به گونهای که شیعیان به راحتی نمیتوانستند به زیارت بروند. با این حال، شیعیان باید پیوند خود را با امام خویش تحکیم کنند، چنانکه احادیث بسیاری بر این امر دلالت دارد که اگر راهتان دور بود و زیارت رفتن برایتان دشوار، بالای بام بروید و روی به طرف قبر امام سلام بدهید».(2)
«حتی اگر زیارت قبرهای ائمه(ع) به هیچ صورتی، ممکن نباشد، امام صادق(ع) به زیارت اولیا و دوستان خالص ائمه(ع) تشویق میکند و زائر ثواب زیارت ائمه(ع) را میبرد»،(3)هرچند زیارت خود امامان معصوم(ع) سازندگی بیشتر دارد و حضور زائر در کنار مرقد ایشان، روح را جلا و جسم را قوّت میبخشد.
البته تنها به زیارت ائمه(ع) سفارش نشده است، بلکه به زیارت امامزادگان و دیگر فرزندان پیامبر نیز سفارش میشود. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «عیادت بنیهاشم، واجب و زیارتشان، مستحب است».(4)همچنین فرمود:
هرکس بعد از وفاتم مرا زیارت کند، گویا مرا در حیاتم زیارت کرده است و هرکه فاطمه را زیارت کند، گویا مرا زیارت کرده است و هرکه علی(ع) را زیارت کند، گویا فاطمه را زیارت کرده است و هرکه حسن و حسین را زیارت کند، گویا علی را زیارت کرده است و هرکه ذریّه و اولاد حسن و حسین را زیارت کند، گویا آن دو را زیارت کرده است.(1)
مدینه به ویژه حوالی غریبستان بقیع، شاید آرمانیترین نقطه در زمین باشد برای دعا خواندن.
همانگونه که بیشتر زائران مدینه در کنار دیوار بقیع، شبهای جمعه مراسم دعای کمیل برگزار میکنند و در سوگ مظلومیت حضرت زهرا و فرزندان بیگناهش میگریند.
مدینه، مصداق تمام غربتهای اهل بیت(ع) است؛ مصداق تمام نالهها و اندوهها؛ شهر سرشک و ستاره؛ شهر نیاز و نیایش؛ زادگاه حسن و حسین و دیگر ائمه بزرگوار تشیع(ع)؛ شهر پیامبر؛ شهر رسالت؛ خانه ولایت و خانهای که حتی حضرت عزراییل(ع) برای پانهادن به آن اجازه میگرفت، ولی... .
الف) جلوه حضور(2)
با پاکترین جامهها و پاکیزهترین گامها، آکنده از عطر وضو، آن هم به شیوه و سیره خود رسولالله و علی مرتضی(صلوات الله علیهما) و با دلی سرشار از مهر
خدا و پیامبر و اهل بیت(ع) اذن دخول میطلبی و اشکریزان، غرق در عطر یاد رسول الله صلی الله علیه و آله ، وارد مسجد میشوی و ناخودآگاه یاد «اویس» میافتی؛ اویس قرنی! مشتاقانه ساعتها در انتظار بودهای! اگرچه ذرهای از رنج اویس، با تو نیست، اشتیاقت بوی اویس دارد. داخل میشوی و سلام میگویی:
السلام ای نور باقی، رحمتٌ للعالمین!
پرتو آیینه در آیینه چشم زمین
یا رسول الله، جاری شد ز نامت عشق، هم
تا به یادت آسمان عاشق شدن را زد رقم
السلام ای هستی هستیفزای آب و خاک!
من چه گویم، آسمان گوید تو را روحی فداک!(1)
نجوایت با خویش، آشکارتر میشود: ای کاش میگذاشتند تا دستم را بر آن در، بر آن قبله حاجات گره بزنم، دخیل ببندم و آزادانه با اشکهای گرم و لبهای آکنده از عطش بوسیدن، گونههای خیسم را به آهن سردِ در بچسبانم و با نوایی رسا بخوانم:
با حمد خدای خلق عالم، «الله» کبیر، رب اعظم
شعرم شده عاشقانه ملزم، بر مدح تو ای نبی خاتم
خاتم نه فقط به ملکْ هستی، آیینه عزّ لامکانی!
ختم است به تو، جمال مطلق، ختم است به تو، کمال آدم
تو ذات شگفت کایناتی: «لولاک لما خلقت الافلاک»
تو، جوهر آنچه عقل خوانده است، در منطق محکمات، محکم
1) شعر از گردآورنده اثر.
رخسار تو آیه آیه «نور»، تفسیر شریف «والنهار» است
هم مردمکان، بسان «والیل»، تأویل نجابتی مکرّم
اشراق شگرف گیسوانت، آیات بلند و ژرف «طاها»
محراب قشنگ ابروانت، در مد نگاه عرشیان، خم
مخلوق تبسم نگاهت، نوروز پرند آفرینش
مستور تجسم پگاهت، گلهای بهشت همچو شبنم
این چامه به التفات یادت، سرشار بلاغتی عجیب است
ترکیب تناسبش: مرتب، تذهیب تغزلش: منظم!
بس جای «ترنج، دست»ها را، مردم بِبُرند عاشقانه
گر جلوه آن جمال زیبا، در آینهها شود مجسم!(1)
آرزوی دل از نجوا فراتر میرود و بغضی از درون میجوشد: آی انسانهای بیدرد! چرا فرا راه حضرت نور، پرده ظلمت گشتهاید؟ او خود نیز همچو ما مشتاق شنیدن راز و نیاز ماست!
مگر نه اینکه رسول الله صلی الله علیه و آله است؟ مگر نه اینکه خلیفةالله است؟ مگر نه اینکه پدر امت اسلام است؟ چرا حضورش را، نورش را، غصه و سرورش را انکار میکنید؟
ب) حجره و مرقد شریف
یک - خلوت دل(2)
نه دست تو نیست! دست تو نیست اگر دلت میخواهد در حریم یار، گام
در مکانی بگذاری که عطر پیامبر، عطر علی(ع) و عطر نیایشهای حضرت زهرا(س) دارد! دست تو نیست اگر میخواهی از باب بقیع وارد شوی و به روضه و مضجع و منبر شریف سلام گویی! به بارگاهی سلام گویی که صف فرشتگان، سکوت دلت را بشکنند و اشکهایت از شوق حضور، بر بال پرندین فرشتگان بچکد! نبضت به حیرانی نگاهت میپیوندد و به دنبال جای پای خاطراتی میگردد که سالها آن را در ذهن خود مرور کردهای! شاید هنوز باورت نمیشود ایستادن مقابل مرقد شریفی که حجرهای از حجرههای «جبروت» است و روضهای از روضههای بهشت! بیاعتنا به نگاه اهریمنان بیگانه از دین، به سمت حجره نور کشیده میشوی! «چیست این پنهان مرا در جان و تن؟»(1)
قدرت جاذبه آن نور چنان است که اویس قرنی را از یمن به سوی خود کشید، این چند قدم که چیزی نیست؟وقتی جاذبه انوار محمدی و عطر سرمدیاش، ملایک را از ملکوت به خویش میکشد، چرا جذبه عشقش آدمی را به سمت خود نکشد!
ذهنت به دنبال تلخترین خاطره در مدینه میگردد، مگر تلختر از خاطره سوگ حضرت پیامبر هم پیدا میشود! با خود تمام نجواهای غریبانه را مرور میکنی.
همه جا را غم فراگرفته است، همه جارا ماتم احاطه کرده است!
گویی توفان خاموشی در آسمانها ورزیده و زمین در حوالی رستاخیز است.
حتی صدای سکوت، غمگین است. بغضی سنگین بر گلو و داغی شگرف بر دل سنگینی میکند. کمکم نجوای مرثیههایم سکوت را میشکند:
چه غم دارد، خدایا این دل من!
گرفته رنگ غم، هم منزل من(1)
میخواهم، سر به دیوار بقیع بگذارم و با تمام توان گریه کنم؛ برای سکوت علی(ع)، برای گریههای زهرا(س)، برای غربت پیامبر، برای فرداهای حادثهساز مدینه، برای مظلومیت حسن(ع)، برای تنهایی حسین(ع) و برای ... .
چگونه میتوانم گریه نکنم؟
چگونه میتوانم منبر پیامبر را زیر پای «نامحرمان» ببینم و فریاد ابوذرانه خود را در گلو نگه دارم؟
چگونه میتوانم وقتی نخلهای «فدک» میگریند، من خاموش باشم. وای، اگر تاریخ زبان به شکوه بگشاید؟
وای، اگر تاریخ پرده از اسرار درونی زمین بردارد؟
... آنک پیامبر، معراج روحانی خود را به تماشا نشسته و اندوه واژههای فردا را مرور میکند؛ فردایی که فرزندان قابیل را به مسندها خواهد نشانید و آزادگان امت را به ارتفاع دارها خواهد سپرد؛ فردایی که دستهای معاویه را با خون بنیهاشم خضاب خواهد کرد.
1) شعر از نگارنده اثر.
میروید اما زمین، بعد از شما
میشود اندوهگین، بعد از شما
خون ز خون میروید و گل میکند
وای بر حال زمین، بعد از شما(1)
آسمان در غربت جانکاهترین لحظات زمین مرثیه میخواند و زمین، غروب غمبار خویش را به تماشا نشسته است. مدینهای که با طلوع جمال محمد صلی الله علیه و آله به نعمت شکوفایی و رویش رسیده بود، کمکم به خزان آرامش خویش میرسید.
خزانیتر، کلمات سوزناک مولا بود در سوگ پیامبر؛ آن هم از زبان صبورترین مرد روزگار، علی مرتضی(ع)!
یاد آن سال و یادآوری آن خاطرات تلخ چنان بود که حضرت مولا(ع) بارها آن را در اندوهبارترین خطبهها بیان فرمود؛ بیانی که خود، حکایت از تلخی ماجرا میکرد: «رسول خدا صلی الله علیه و آله در حالی که سرش بر روی سینهام بود، قبض روح گردید و جان او در کف من روان شد و آن را بر چهره خویش کشیدم.
عهدهدار غسل پیامبر، تنها من بودم و فرشتگان مرا یاری میکردند؛ گویی در و دیوار خانه فریاد میزند. فرشتگان گروه گروه، آمد و رفت میکردند و گوش من آکنده از صدای آهسته آنان بود که بر حضرت نماز میخواندند،
1) شعر از نگارنده اثر.
تا آنگاه که او را در حجره مطهرش نهادیم».(1)
چشمان بارانی علی(ع) بود و زمزمه تلخ فراق: «بِاَبی اَنْتَ وَ اُمّی یا رَسُولَ الله؛ پدر و مادرم فدایت باد ای رسول خدا صلی الله علیه و آله .» با هجرت تو، رشتهای از هم گسست که در مرگ دیگران اینگونه نبود. با فقدان تو، رشتهای گسست که ارتباطدهنده پیامها و اخبار آسمان بود. مصیبت تو، دیگر مصیبتدیدگان را به شکیبایی واداشت و همه را در مصیبت تو یکسان عزادار کرد. اگر به شکیبایی امر نمیکردی و از بیتابیام نهی نمیفرمودی، آنقدر اشک میریختم تا اشکهایم تمام شوند! و این درد جانکاه، همیشه در من میماند و اندوهم جاودانه میشود؛ که تمام اینها در مصیبت تو ناچیز است!
چه باید کرد که زندگی را دوباره نمیتوان بازگردانید و مرگ را نمیشود مانع شد.
پدر و مادرم به فدای تو باد، ما را در پیشگاه پروردگارت یادآور باش و در خاطر خویش نگاهدار.
سه - خاطرات غریبانه
نیایشگاه علی و زهرا علیهما السلام (2)
اینجا خانه علی است! مسجد و محرابِ علی است، محل تمام شادیها و تمام غمهای علی است؛ علی، آنکه سجادهاش همیشه رو به عرش، باز بود، اما نزدیکبینانِ تنگنظر، ابوتراب را از جنس عالم ناسوت میپنداشتند! از جنس عالَمی که حتی عطرآگین از قدوم مبارک حضرتش بود و از همراهی جنابش همیشه مسرور!
هرگاه سجادهاش را میگشود و آماده نماز میشد، «عطر لا فتای» حضورش، فضای خاک را فرا میگرفت و ساکنان آسمان برای اقتدا به حضرت، از همدیگر سبقت میگرفتند، تا مگر تواضع کلامش، مشام جان آنان را با عطر عاشقانههای «علی(ع)» آشنا سازد؛ عاشقانههایی که تنها میتوانست از بیانِ خاشعانه علی جاری شود و بس!
علی و نماز؛ دو یار جدا ناشدنی، دو آیت عظیم الهی و دو اقیانوس بیکران، آکنده از گلواژههای «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤمِنُونَ الَّذینَ هُمْ فی صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ».(1)
خدا را چون علی روح نماز است
در رحمت به روی شیعه باز است
علی، آیینه عشق الهی
علی، مصداق اعجاز نماز است
رکوعش، شاهد انگشتر او
کریمانه، فقط مسکیننواز است(2)
محنتکشیدهای از راه میرسد؛ پروانهسان به دنبال عطر سخاوت و دست توانای کریمی میگردد؛ دست کسی که خداوند به خصلتهای آسمانیاش مینازد: «إِنَّما وَلِیکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یقیمُونَ الصَّلاةَ وَ یوءْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ؛ ولی شما تنها خدا و پیامبر اوست و کسانی که ایمان آوردهاند، همان کسانی که نماز برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند». (مائده: 55)
برو ای گدای مسکین، در خانه علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را(3)
کرامت علی، فیض جوشان است؛ نماز و غیر نماز نمیشناسد، انگشتر و
غیر انگشتر نمیشناسد!
انفاق، خصلت علی است؛ خصلتی که در عین عدالت، آکنده از عطا و کرامت است.
آری، نماز در مسجد پیامبر، نماز در روضه رضوان است، نماز در حریم جانان!
چهار - روضه رضوان
نماز در بهشت
میخواهی نماز بخوانی، تمام سفارشها به خاطرت میآیند و تمام التماس دعاها در ذهنت مرور میشوند!
میخواهی در«بهشت» نماز بخوانی، در پاکترین نقطه از زمین پاک خداوند. یادت هست هرکه تو را مشایعت میکرد، بر نماز در روضه تأکید میکرد؟ مکان سفارش شدهای که عطر بهشت، عطر معراج، عطرنیایشهای پیامبر و علی، عطر نمازهای زهرا و حسن و حسین! عطر پر جبراییل! این مکان را با نمازی برآمده از دل و جان پاس بدار، ای که لایق بهشت خداوند شدهای! ای زائر قبر پیامبر! نماز بخوان، همانگونه که خود سفارش فرموده است: «نماز در مسجد من از هزار، در غیر مسجدِ من، جز مسجدالحرام بالاتر است». نماز بخوان، نمازی که ثوابش از نمازهای هزار مسجد، بالاتر و والاتراست.
تکبیرةالاحرام، الله اکبر! احساس میکنی ستون به ستون "کلمات آسمانی" تو را تکرار میکنند و تو سیراب از عطر شهود حضرت پیامبر و عارفانههای مولاعلی(ع) میشوی.
کافی است خدا را آنگونه که محمد صلی الله علیه و آله میخواند، بخوانی؛ نه نیازی به
ستون «توبه» خواهی داشت، نه نیازی به استغفارهای مکرر. حتی صدای تحسین از ستون «حنانه» بر خواهد خاست و به تو شیعه علی مرتضی که جان و دلت آکنده از عشق فاطمه(س) و فرزندان اوست، نوید بهشت خواهد داد؛ نوید حسی تازه که هرگاه به مشهد یا جمکران مشرف شدی، عطر آن در دلت بپیچد!»
«خدایا، سالهاست که انتظار کشیدهام. دلی عاشق و چشمی پر از اشک مرا همراهی میکنند. اهل بصیرت همه چیز را در حرم جستوجو میکنند و زیارت، گرانبهاترین کالایی است که در مدینه یافت میشود؛ قیمت آن، دنیا یا بهشت نیست، بلکه عشق و علاقه است.
کجایی؟کجا آمدهای؟ چه میکنی؟ چه میخواهی؟ در این بازار معنویت و سراسر عرفان، سر به سجده شکر در روضه نبوی بگذار و در کنار ستون توبه، مهر سکوت از لب بگشای. «الهی العفو!»
میخواهم به حضرت فاطمه(س) التجا کنم و اشک مجالم نمیدهد که در روضه و نیز کنار خانه فاطمه(س) باید زیارتنامه فاطمه(س) را هم بخوانم. سلام بر تو دختر پیامبر، همسر علی و مادر حسن و حسین و ... ای بهترین اسوه، والاترین زن در تاریخ بشری و در عین حال ای مظلومترین آنها ... و باز هم اشک امان نمیدهد. چشمانم به دنبال قربانگاه محسن میگردد و من که باید ناله را در سینه حبس کنم ... . «اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَی الصِّدیقِة فاطمهَ الزَّکیه».
او که زهرا، حصان، محدثه و فاطمه است و فاطمه یعنی جدا شدن از بدیها و کژیها؛ کسی که او و دوستداران واقعی او که راهش را واقعاً
پیموده باشند، از عذاب جهنم ایمن هستند؛ او که دختر پیامبر خدا و همسر امیرالمؤمنین و مادر فرزندانی چون حسن و حسین علیهما السلام است و دردامن او، زینب وامکلثوم(ع) تربیت شدهاند.
او که پیراهن عروسی خود را صدقه میدهد و جبرئیل پیراهنی از سُندس بهشتی برایش هدیه آورد».(1)
پنج - حریم حرم فاطمی
اول - شکوه احتجاج(2)
از ستایش و تسبیح خداوند که فارغ شدی، باید به یاد حضرت زهرا و مظلومیت او بپردازی. کافی است دل و جانت را به ملکوت نامیرای این مکان بسپاری تا از روزی برایت بگوید که دخت مظلوم پیامبر، آزردهدل از مردم بیوفا، زبان به دلواپسیهایش گشود.
گویی هنوز ذره ذره خاک پاک مسجد، نظارهگر شکوه شِکوهگر اویند؛ قدری صبر میکنند تا مردم آرام شوند. آنگاه با نجابت تمام، لب به سخن میگشایند: «اَلحَمدُلِلّهِ عَلَی مَا اَنعَمَ، وَ لَهُ الشُّکرُ عَلَی ما اَلهَمَ، وَ الثَّناءُ بِما قَدَّم، مِنْ عُمومِ نِعَمٍإبتَدَاها...».(3)
سپاس و ستایش تنها مخصوص خداوند است که عطاکننده نعمتهاست. ثنا تنها بر او شایسته است که شکر نعمتهایش را به ما آموخت و سپاس از آنچه مقدّم است بر تمام نعمتهایی که از ابتدا عنایت
فرموده است و کمال مواهبی که عطا کرده و به بندگانش احسان کرده است؛ احسانهایی که از شمارش، بیرون و پاداشهایش، پایانناپذیر و ادراک پایانش، ناممکن است، چنانکه دعوت فرموده مردم را برای نعمتهای پیدرپی و بدین ترتیب، ایشان را مطیع خویش ساخته است.
همچنین از بندگان خواسته است که در مقابل ستایشهایشان پاداش دهد؛ بیشتر و بیشتر، در مقابل هر خواستهای!
گواهی میدهم خدایی جز خداوند یگانه نیست و شریک و همتایی در خداوندی ندارد... .
گویی تمام ذرات در آسمان و زمین سکوت کردهاند تا این «کلمات آسمانی» و مقدس را بشنوند. چقدر زیبا سخن میگویی بانو!
شما تفسیر همان حدیث مقدسی هستید که پیامبر اعظم الهی صلی الله علیه و آله فرمود: «بُعِثْتُ لِاُتَمِّمَ مَکارِمِ الاَخْلاقِ.» چه کمالی بالاتر از اینکه خداوند را کسی بدین زیبایی بستاید و بلاغت آن، عرش الهی را به تحسین وادارد!
سخن از آب و خاک نیست؛ که صدها «فدک»، فدای حرفی از این کلمات.
صحبت از عظمتی است که نادیده گرفته شده است.
سخن از شکوهی بینظیر که برایش «بدل» تراشیدهاند.
این همان آیینه وجیهاللهی است که میشود صفات متعالیه را در زوایای مختلفش دید.
دوم - غربت جانکاه کوثر(1)
مدینه برای تمام زائران و حجگزاران مؤمن، همیشه محل یادآوری خاطرات تلخ و
1) متن از نگارنده اثر.
شیرین فاطمه زهرا(س) است و تلخترین خاطره همانا سوگ یاد و شهادت اوست!
شهادت غریبانهای که تا ابد از یاد مدینه نخواهد رفت و آن شب، شبی که طولانیترین شب برای علی(ع) بود. نگاه دلت، سرشک چشمانت را به میهمانی شبی میخواند که تمام زمین و زمان افسوس بر لب، افسون شده بود. چراکه شب، در پیش و مدینه، سر درگم که با مصیبت زهرا(س) چه کند.
مگر چند ماه از عروج روح پیامبر گذشته بود؟ سوگ فقدان رسول خدا صلی الله علیه و آله هنوز از جان مدینه رخت نبسته بود که به سوگ فرزند دلبند حضرت بنشیند.
چه کسی باور میکند امابیها دیگر خطبه نخواهد خواند، دیگر صدای مویههایش از بیتالأحزان نخواهد آمد، دیگر مستمندان را کسی به خوان پر صفای اهل بیت(ع) دعوت نخواهد کرد. شب در پیش و مدینه، اندوهگین که چگونه بپذیرد این ماتم ناگهانی را؟ اگرچه این پیشامد را از رنگ رخساره زهرا(س) حس کرده بود. حتی ناگهانی این داغ زودهنگام را از زبان پیامبر شنیده بود؛ زمانی که وداع پیامبر با جهان مادی شکل میگرفت و زهرای مرضیه، بیش از همه، رنج این ماتم را حس می کرد؛ رنجی که آشکارا در کتاب اسرار اهل بیت(ع) نوشته شده بود؛ کتابی که همسنگ ایمان زهرا(س) و همتراز یقین حضرت علی(ع) بود.
چگونه میشود کوثر پیامبر، ترجمان کلام الهی، بانوی بانوان باایمان جهان، از ناراستیهای مردم آگاه نباشد؟ او که بارها برای مظلومیت حسن و حسین(ع)، همراه پدر گریسته بود، چگونه از سویدای تاریک و تیرهدل مردمان، بیخبر مانده باشد؟
سوم - زهرا؛ شهید محبت(1)
اینک مدینه بود و مردمان بدعهدی که در کمال جهالت، حتی ستم به خاندان پیامبر را انکار میکردند، چه رسد به شهادت زهرا(س). نمیتوان باور کرد آن مردمان بدعهد، این همه حدیث درباره حضرت زهرا(س) را از زبان پیامبر راستین الهی نشنیده باشند که فرمود: «انّ الله تبارک و تعالی خَلَقَنی وَ عَلیّاً وَ فاطِمَه وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسینَ مِنْ نُورٍ وَاحدٍ؛ به راستی که خداوند تبارک و تعالی، مرا و علی و فاطمه و حسن و حسین(ع) را از نوری یگانه آفرید».(2)فرمود: «اَنَا شَجَرَةٌ وَ فاطِمَةُ فَرْعُها وَ عَلِیٌّ لِقاحُها وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ ثَمَرُها وَ مُحْبوُهُمْ مِنْ أُمَّتِی وَرَقُها؛ من همانند درخت (شجره طوبی) هستم و فاطمه(س) و علی(ع)، شاخهها و حسن و حسین:، میوههای آن و دوستان اهل بیت من از امت، برگهای آن هستند».(3)
رسول خدا صلی الله علیه و آله در کلامی دیگر میفرماید:
اَلْلّهُمَّ إِنّیَ اُشْهَدُکَ إنّی مُحِبٌّ لِمَنْ اَحَبَّهُمْ وَ مُبْغِضٌ لِمَنْ أَبْغَضَهُمْ وَ سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَهُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَهُمْ وَ عَدُوٌ لِمَنْ عاداهُمْ وَ وَلِیٌّ لِمَنْ والاهُمْ.(4)
خداوندا! من تو را شاهد میگیرم که دوست دارم آنکه آنان را (اهلبیت(ع)) دوست داشته باشد و کینه میورزم به آنکه با آنان کینه ورزد و سازگارم با آنکه با آنان سازگاری کند و در جنگم با آنکه با آنان بجنگد و دشمنم با آنکه با آنان دشمنی کند و دوستم با آنکه دوستدار آنان باشد.
حضرت باقر(ع) که چون غواصی، اقیانوس عظیم قرآن را سیر کرده، فرموده است در آیه: «إِنّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ اْلإِحْسانِ وَ إِیتاءِ ذِیِالْقُرْبی»،(1)منظور از عدل، وجود مبارک حضرت رسول صلی الله علیه و آله ؛ احسان، علی بن ابیطالب(ع) و ذیالقربی، حضرت فاطمه(س) و فرزندان اوست. امام صادق(ع) نیز درباره «حَیِّ عَلی خَیْرِ الْعَمَلِ» فرمود: «خَیْرُ الْعَمَلِ وَدُّ فاطِمَةُ وَ وُلْدِها؛ بهترین رفتارها، دوستی حضرت زهرا(س) و فرزندان اوست»،(2)همان حی علی خیرالعملی که بارها در طول روز و شب میشنویم و صدای پژواک بلندگوها، عظمت اهل بیت(ع) را در خاک و افلاک میپراکنند. آری، آنان، آن مردمان بدعهد بدسلیقه که زر و زور و زیور را به جای اهل بیت(ع) و ولایت علوی انتخاب کردند، چه بدمردمانی بودند که ناسره را به جای سره برگزیدند! افسوس که فقط به آن انتخاب نادرست بسنده نکردند و چنان کانون محبت الهی را با رفتارهای ناشایست آزردند که انسیه حورا، دیگر راضی به حضور در میان امت پدرش نشد.
چهارم - نجوایی با تربت پنهان(3)
تنها فدک نبود که پاس حرمت یگانه دلاور اسلام، علی مرتضی(ع) را نگه نداشتند! تنها علی نبود که با تمام سفارش فاطمه، پاس حرمت حریم اهل بیت را نادیده انگاشتند! تنها خانه فاطمه نبود که حریم حرمت پیامبران الهی،
محل فرود وحی و جایگاه حضور فرشتگان را به آتش کشیدند؛ خانه فاطمهای را که خداوند پیش از آفرینش، او را برای اسلام، برای محمد صلی الله علیه و آله ، برای علی(ع)، برای حسن و حسین(ع)، برای زینب و امکلثوم(ع)، برای تمام امامان(ع) به ویژه مهدی موعود عج الله تعالی فرجه الشریف برگزید؛ خانه کوثر حقیقت، کوثری که در نقطهنقطه این جهان، فرزندان سیدش، راویان حدیث مظلومیت و وارث سیادت او هستند.
در حدیث است که حسین بن علی(ع) فرمود:
چون فاطمه(س) از دنیا رفت، امیرمؤمنان علی(ع) او را پنهانی به خاک سپرد و جای قبرش را ناپدید کرد. سپس برخاست و رو به جانب قبر پیامبر کرد و گفت: «سلام بر تو ای رسول خدا، از جانب من و از جانب دخترت و دیدارکنندهات و آنکه در خاک رفته و از من جدا شده و نزد تو آمده و خدا زود رسیدن او را نزد تو برایش برگزیده است.
ای رسول خدا! شکیباییام از دوری محبوبهات کم شده و بردباریام از دوری سرور زنان جهان از بین رفته است. ای رسول خدا! دیگر این آسمان نیلگون و زمین تیره در نظرم زشت جلوه میکند. اندوهم همیشگی است و شبم در بیخوابی می گذرد و غمم پیوسته در دل است تا خدا خانهای را که تو در آن اقامت داری، برایم برگزیند. غصهای دارم دردناک و اندوهی دارم بیپایان. چه زود میان ما جدایی افتاد! فقط به سوی خدا شِکوه میبرم.
به همین زودی دخترت از همدست شدن امتت در غصب حقش، به تو گزارش خواهد داد. همه ماجرا را از او بپرس و گزارش را از او بخواه؛ زیرا چهبسا درددلهایی داشت که چون آتش در سینهاش میجوشید و در دنیا راهی برای گفتن و شرح دادن آن نیافت، ولی
اکنون میگوید و خدا هم داوری میکند که او بهترینِ داوران است.(1)
گویی در کنار مولا ایستادهای و به غریبانههای او گوش میدهی. پهنای صورتت از اشک پر میشود ومیگویی: بانوی بیمانند خلقت، یا فاطمه زهرا(س)! در یاد اندوهان نابهنگام تو، نای دل، نغمه خون مینوازد. ما را در ماتم جانگدازت یاور باش و از کانون محبت خود و فرزندانت دور مدار! که سزاوار باد تو را بالاترین اجرها در سرای باقی، همان مقام قرب الهی. بادا که در محشر تنهایی، شفاعت فرزندانت، یاورمان باشد!
فاطمه(س)، خود، همان نعمتی است که بدان اشاره میکند: «نعمتی که شکوهش از شمارش بیرون و ابتدا و انتهایش، فارغ از ادراک عوام است». نعمتی که خدای تعالی، او را «کوثر» خلقت میداند؛ زلال و بیبدیل، زلالتر از نور، زلالتر از تمام چشمههای بهشتی!
این مکتب، از آفتاب حقیقت سرچشمه گرفته است؛ از پیامبر اعظم الهی صلی الله علیه و آله تا امیر ولایت عشق، حضرت مولا(ع). از حضرت صدیقه زهرای مرضیه(س) تا امام حسن(ع) و امام حسین(ع)؛ همگی تفسیر کلمه «حق» هستند؛ حقی که جز در آیینه شریعت نبوی و ولایت علوی پدیدار نگشته و نخواهد شد؛ خواه تفسیر «و اطیعوا الله و اطیعوا الرسول» باشد، خواه تأویل «قد افلح المؤمنون.» چهارده معصوم، کلمه واحدی هستند که کلمه «حق» را تشکیل میدهند و هر که در پی حقیقت است، تنها با مددجویی از چراغ
1) اصول کافی، ج2، ص356.
هدایت آنان میتواند به مفهوم حقیقت دست یابد.
در این آیینه، این وجود لاهوتی صدیقه کبری، فاطمه زهرا(س) است که با تمام کوتاهی عمرش و مصایب زندگیاش، وارث تمام مکارم اخلاقی حضرت پیامبر است و بالاتر و والاتر از همگان در کشف اسرار حقیقت، حقیقت ناب.
هیچ جای شگفت نیست اگر حضرت فاطمه(س) را مرکز و محور ولایت در نظر بگیریم؛ هموست که پیونددهنده شکوه «نبوت و ولایت» است و سبب ادامه حیات «امامت» بعد از «رسالت»؛ همچون وجود عشق در میان اتحاد عاشق و معشوق.
هموست که فرزندی شایسته برای پیامبر، همسری نمونه برای حضرت علی(ع) و مادری برگزیده برای تربیت فرزندانی همچون امام حسن(ع) و امام حسین(ع) بود. کیست در عرصه حیات بشری که بتواند کسی همچون سید شهیدان و سرور آزادگان را به دامان بپرورد، جز صدیقه اطهر، راضیه مرضیه، حضرت فاطمه زهرا(س)! کیست مادر زینب(س)، جز زهرا(س)! عظمت خطبههای زینب را باید در وجود زهرا دید؛ آری اصل به اصل برمیگردد.
خاک و افلاک کدام است؛ آیینه شکوه «لولاک» است زهرا(س). عظمت فاطمه را باید در مرام فاطمه جست. فاطمه، فاطمه است!
آنچه حضرت بانو(س) در مسجد قرائت فرمود، تنها یک خطبه نبود؛ کتابی مشتمل بر اصول عقاید، اخلاق، فقه و احکام، سیره نبوی و شرح ولایت علوی بود.
آنچه فرمود، تنها دفاع از حق خود نبود؛ دفاع از حقوق اسلام و میراث گرانبهای حضرت رسول اعظم صلی الله علیه و آله بود.
اگر آن روز، مسلمانان به مفاهیم آن خطبه گرانسنگ دست نیافتند، امروز به راحتی میتوان فهمید که دلواپسیهای زهرای مرضیه برای چه بود.
صلی الله علیک یا فاطمة الزهرا(س)، یا بنت رسول الله صلی الله علیه و آله ! یا مظلوم!
سلام بر تو که تنها بانوی شایسته تعلیم اسرار آسمان بودی و خانه نبوت و امامت، از نور عصمتت عطرآگین میشد.
سلام بر تو ای بانوی بیبدیلی که نه تنها نام آسمانیات، بلکه القاب شکوهمندت، ترجمان تمام خوبیهاست. مسجد بدون یاد شما، از شور عبادت خالی میماند؛ چراکه شأن خداوند، برتر و بالاتر از این است که محتاج عبادت گمراهان زبانبسته دستبسته دل وجانبسته باشد!
کسی که عاشق و محب شما اهل بیت(ع) نیست، جایی در ملک وملکوت ندارد کسی که دست بر سینه بایستد و به سفارش کسی که «صحیح» نمیدیده و «صحیح» نمیانگاشته، نماز بخواند!
خاتون دنیا و آخرت! وقتی شما مفهوم"حی علی خیرالعمل" هستید، چرا گوش به مهملات اغیار بسپاریم که خود مصداق "ولاالضالین"اند؟
سلام بر تو که فرزند برترین پیامبر الهی هستی و به مقام خاکی و افلاکیات همگان رشک میبرند! سلام بر تو که همسر شگفت انگیزترین مرد تاریخی؛ همسر علی(ع) حیدر کرار! سلام بر تو که مادر فرزندانی از جنس نوری؛ از جنس «نورٌ علی نور»!
ای عظمت آل عبا(ع)، ای تفسیر طاها و یاسین و کوثر، ای ترجمان شگفت «حی علی خیرالعمل»!
ای معنای باشکوه «انا اعطیناک الکوثر»!
فصل سوم: قبرستان بقیع
زیر فصل ها
الف) مفهومشناسی بقیع
ب) معصومان آرمیده در بقیع
ج)اهل بیت و اصحاب آرمیده در بقیع
د) دیگر آرمیدگان در بقیع(1)
فصل چهارم: بیتالاحزان
الف) مفهومشناسی بقیع
«بقیع جایی است که در آن درختان گوناگون یا بیخِ(2)هر نوع باشد و همچنین نام گورستانی است در مدینه که آن را «بقیع الغرقد»(3)نیز میگویند. گویا مرقد حضرت فاطمه زهرا(س) و چهار تن از ائمه و بسیاری از صحابه پیغمبر در آنجاست».(4)
«همچنین بقیع به معنای مکانی است که درختهای گوناگونی داشته باشد و در شهر مدینه پنج بقیع بوده است: بقیع مصلّی که پیغمبر در آنجا نماز عید میخوانده؛ بقیع غرقد که مقبره مدینه است؛ بقیع زبیر که پیغمبر آنجا را به زبیر بن عوام داده بود تا از طریق آن زندگی کند؛ بقیع جنجبه و این نام درختی است که در آنجا روییده بود و بقیع بطحان که نزدیک رودخانه بود».(5)
امام صادق(ع) فرمود:
عباس نزد امیرالمؤمنین آمد و عرض کرد: «یا علی، مردم گرد آمدهاند تا رسول خدا صلی الله علیه و آله را در بقیع مصلّی دفن کنند و مردی از ایشان پیشنماز آنها شود.» امیرالمؤمنین به سوی مردم آمد و فرمود: «ای مردم، همانا رسول خدا در حال زندگی و مرگش، امام و پیشواست و خودش فرمود من در همان خانهای که قبض روح شوم، به خاک سپرده شوم.» آنگاه نزد در ایستاد و بر آن حضرت نماز گزارد. سپس به مردم دستور داد تا ده نفر بر او نماز خوانند و خارج شوند.(1)
بقیع به جایی میگویند که درختستان باشد؛ درختانی که روزی سایه به خاک داشتند و امروز درختانی دارد که سایه بر افلاک و ملکوت الهی دارند و عظمت نامشان سرسبزتر از هر درختی در جهان به چشم میخورد.
بقیع دیروز با امروز تفاوتی فراوان دارد. حسد خاکیان هرگونه سرسبزی را - به ظاهر- از آن زدوده، ولی نتوانسته است باطن و معنویت آن همه «حضور» را خدشهدار کند!
کوردلانی که توان دیدن عظمت ولایت را نداشتند، در طول تاریخ کوشیدند تا هر جا نشانههای ولایت را به پندار خودشان نابود کنند، اما تنها خودشان را رسوا کردند و تصاویر امروزی «بهشت بقیع»، گویاترین نکته در این باره است.
خفتگان بقیع، کاخنشینان پارس و روم نبودند که مزار خاکیشان حسرتبرده شود، بلکه خود، پادشاهان خاکنشین بودند. آنان را از خاکنشینی باکی نبوده و نیست، ولی رفتار ناستوده برخی مسلماننمایان، برای مسلمانان اغماض کردنی نیست؛ چرا که در جهان سابقه نداشته است
1) همان.
که با علمای امتی یا شهر و دیاری، چنین ناجوانمردانه رفتار شود.
بقیع، تاریخ فروخفته در کتاب خاکی روزگار است که هر روز، خورشید پرتو مظلومیت آن را به شیشههای هتلهای مجللِ روبهرو منعکس میکند و وجدانهای فروخفته در غبار زمانه را به بیداری فرا میخواند.
سلام و درود بر خاک بقیع، بهشت پاکان فروخفته در اشک زائران، درود!
یک - تنها غریبستان تاریخ(1)
از «باب بقیع» میگذری و بوی خاک، خاکی معطر، نگاهت را به سمت مکانی میگرداند که بسیار ساده و بدون تکلف است! تواضعی که در این مکان موج میزند، همانند اشک زائران آن است که همیشه متواضعانه همراه سرهای فروفکنده از شدت اندوه، در کنار «بقیع» دیده میشود.
نخوت را باید در ساختمانهای سفید آن سوتر مشاهده کرد که برای «زندگی» ساخته شدهاند. زندگی؛ زندگی همراه با خوردن و پوشیدن و نوشیدن و در نهایت، برای رفع خستگی، رفتن و کنار «ستون»های بیشمار «مسجد» دراز کشیدن!
زبان اهل درد را دردمند میداند و آنانی که بینام و نشان، عالمآرای خاکستان بقیع هستند، خود، پناهندگان دردمندان بوده و هستند؛ چه بماند به دانستن زبان دردمندان و دردمندی!
گناه آنان هم جز این نیست که هر که از هر نقطه میآید، در کنار بقیع با آنان به زبان خویش سخن میگوید و جواب دریافت میکند و میرود! اما آنها، آنهایی که با چفیههای قرمز، تنها به یک کلمه «رو، رو» عادت کردهاند،
1) متن از نگارنده اثر.
هیچ زبانی را جز زبان پر نخوت خود یاد نگرفتهاند.
مبادا نسیمی از مهر و الفت به دلشان بوزد! مبادا سیرت الهی در جانشان بشکفد، مبادا دست از «اهریمن» کشیده به «سلیمان بقیع» روی بیاورند! سلیمان بقیع، امیر خاکنشین، فرزند بوتراب - پدر خاک - با اخلاقی به قول اهل مروت و فتوت، خاکیِ خاکی!
سلیمانی که وقتی به دنیا آمد، حضرت جبرییل(ع)، او را در آغوش پرندین خویش گرفت و به گردش آسمانها برد. آنگاه حضرت میکیئیل و فرشتگان مقرب در آغوشش گرفتند. سلیمانی که خاکی و افلاکی با ملکوت نامش آشنا بودند و امروز در خاکستان بقیع - بقیعی که به بزرگی بیتالاحزان است - به آرامش غنوده است؛ چنان آرام که حتی زائران آرامش هم کرامت و حسن خُلق او را در فضای غمگرفته بقیع حس میکنند؛ فرزند مظلوم علی(ع) و فاطمه زهرا(س)!
ای خفته در پناه تاریخ، بقیع
آیینهنمای آه تاریخ، بقیع
مصداق تمام غصههامان هستی
مظلومترین نگاه تاریخ، بقیع(1)
دو - آیینه نگاه زائران (2)
زائران، تکبیرگویان اجازه ورود میگیرند؛ چشمها را میبندند و دل به تلاوت دعا میگشایند: «السلام علیک یا فاطمةالزهرا(س)»، سلام ای کوثر عشق، ای مادر مهر! سلام بر تو و تربت پنهانت، سلام بر تو و مظلومیت آشکارت، سلام بر تو و مرقد فرزندانت...! اشکها به گونهها سرازیر میشوند و آهها به آسمان
بلند.
اینک، این تصویر غریبانه بقیع است؛ تصویر حقیقتی که هیچگاه در پس پردهها پنهان نخواهد شد. بقیع فقط یک گوشه از تاریخ نیست؛ قاموس سرگذشت اسلام است؛ قسمت گمشده ایمان که برای یافتنش باید صداقت داشت.
کجاست آن ابوذر عشق که فریاد برآورد: «آی، کاخهای روبهرو به خدا که ارتفاعتان از ارتفاع عقالها کمتر و مساحتتان نازکتر از محیط عینکهاست طولی نخواهد کشید که خشم آسمان فراگیر شود!»
بقیع، قسمت گمشده بهشت در زمین است که فقط شیفتگان مکتب ولایت، قادر به دیدن آن هستند؛ چراکه در قاموس مهر و عطوفت تشیع، شهود، قسمتی از معرفت است و تماشا، آیینه حقیقت.
از خودگذشتنی است فلکِ تازی نگاه
تا نگذری زخود، نتوان هیچ جا رسید
چون نالهای که بگذرد از بند بند نی
صد جا نشست حسرت دل، تا به ما رسید(1)
بقیع همان بهشت ابرار است؛ بهشتی که رسیدن به آن با بهانه نیست، بلکه باید بهایش را پرداخت و بهای آن «عشق ولایت» است و بس؛ عشقی که بدون واهمه از ناراستیهای روزگار، در دل و جان انسانهای مؤمن ریشه دوانیده است و دل هر آزادهای را با دیدن بقیع - در کنار هتلهای آراسته به تزویر و ریا - میآزارد!
در آن دیار که حتی غم، شکسته سرو و صنوبر را
چگونه گرد نخواهد خورد کنار آینه، باور را
1) بیدل دهلوی.
خجل ز مردم بیباور، چگونه سر نزند خورشید
به آن دیار که حتی غم، شکسته سرو و صنوبر را
بدون گنبد و گل دسته، فقط مزار غریبان نیست
که میشود به خدا فهمید، تمام غربت حیدر را!
سکوت و غربت دریاها، همیشه عاطفهانگیزند
نگاه صخره نمیداند رموز ساده باور را
به سمت صبح بهاری ژرف که فصل رویش ایمان است
بقیع خاطرهها برده نگاه پرده آخر را (1)
آری، تلخ است دیدن تربت غریبانه بزرگانی که خود نه تنها ائمه امت، بلکه دانشمندان بزرگ عرصه علوم اسلامی بودند و در هیچ جای دنیا با فرهیختگان و آثار آنها چنین ستمی روا داشته نشده است؛ ستمی چنین هولناک درباره معصومان آرمیده در بقیع و تربت آسمانی آنان!
ب) معصومان آرمیده در بقیع
یک - حضرت امام ابامحمد حسن مجتبی(ع)(2)
همان عزیزی که با خاکساران، خاکنشین و با جلوهسرایان، بیباکنشین بود؛ سید عرب و عجم، امیر ملک محبت و عشق، والی دیار جن و انس، مقتدای حور و مَلَک، ترجمان حسن پروردگار!
آ نکه قلم، در وصفش ناتوان و زبان، عاجز از بیان است؛ سید مظلومی که سحرگاهان، خورشید در بقیع به پایبوسیاش میرود و شامگاهان،
مهتاب و ستارگان، چلچراغ صحن و سرایش میشوند.
آنگاه که گوش دل به پیغام سروش میسپاری، این نوا در جان و دلت غوغا میکند که:
هرجا نسیم سبز صبا موج میزند
گویی به یاد روی شما، موج میزند
ای بیقرار حسن شما، هرچه دلنواز
در کویتان شمیم خدا موج میزند
انگار کهکشان به تماشا نشسته است
آنجا که داغ خاطرهها موج میزند
شوق زیارت است، ولی نه در آن دیار
شادی کنار غم همه جا موج میزند
دلمویههای غربت آن خاک عطرگین
وقتی درون سینه ما موج میزند!
دریای مهر از دل آن تربت شریف
در چشم زائران دعا موج میزند(1)
گویی تبسم بقیع آکنده از عطر سیب است؛ عطر سیبی که هنوز هم بهترین خاطره مدینه و دلانگیزترین عطر پگاهان کربلاست؛ عطری که تا ابد، همچون غنچه لبخند حسن و حسین علیهما السلام در آیینه خاطرات مدینه خواهد ماند؛ خاطره تولد نخستین میوه طه، همان کودکی که همچون نوری از دل خورشید تراوید، قدم درعالم خاک نهاد وآغازین معجزه حضورش را با سجده در برابر محبوب و حبیب خویش، به تماشا گذاشت! او فرزند رسالت و امامت بود. نخستین میوه پیوند رسالت و امامت؛ نخستین تجلی نور ولایت.
شاید تمام عرشیان، از روز ازل منتظر تولد او بودند تا پرچم کرامت را در قحط جوان مردی به اهتزاز درآورد! آری او آمد از ازلیترین نقطه آفرینش تا سفیر مهر و محبت باشد؛ سفیر کرامت و احسان حتی به دشمنان؛
1) شعر از نویسنده اثر.
دشمنانی که غافل از نان و احسان اویند؛ غافل از کریمی که بیبدیل و بینظیر، در ملک و ملکوت است و خواهد بود.
او آمد تا در تاریکترین فصل جهان، چلچراغی از نور و هدایت باشد.او آمد تا مقدمهساز قیام عاشورا باشد. او آمد تا ولایت، اوج غریبانگی خود را به تماشا بنشیند؛ آن هم در بقیع، جایی که تاریخ مصور آلالله است.
درود حضرت حق و تمامی خوبان، به نام و یاد و تولد و شهادتش باد! مولاجان، دست ما و دامان احسانت!
دو - حضرت امام ابالحسن علی بن الحسین(ع)(1)
بقیع، فقط یادگار غربت امام مجتبی(ع) نیست، که غریبستان داغهای نینوایی چهارمین حجت خداوند در زمین است؛ غریبستان فرزندی از فرزندان حضرت رسول صلی الله علیه و آله ، همان خورشید پرفروغ عبادت و هدایت، همان همنام مولایی که مجموع صفات الهی بوده و هست؛ اصل و فرع تمام اوصاف حسنه!
«علی» همانند نیایَش؛ در شجاعت و غیرت، در متانت و کمال، در عبادت و تسبیح، در کرامت و جود!
او ادامه انبیا و تبلور اندیشههای الهی در عصر خویش بود: اشراق آدم(ع) در نگاه؛ صداقت نوح(ع) در زبان؛ ایمان ابراهیم(ع) در دل؛ شهود موسی(ع) در بیان؛ قدرت عیسی(ع) در نفس؛ نور محمد صلی الله علیه و آله در جبین؛ بلاغت علی(ع) در بیان؛ صداقت زهرا(س) در زبان؛ کرامت حسن(ع) در نفس و شهامت حسین(ع) در دل، صفاتیاند که از او «زینالعابدین» ساخته
بود.
1) متن از نگارنده اثر.
غربتنواز دل غریبان؛ آرامش دل یتیمان؛ خلوتفروز سینه بیپناهان و فروغ دیده دردمندان بود. خورشیدی از منظومه کوثر بود که انوار الهیاش از مدینه تا شرق و غرب عالم سایه خواهد افکند و درماندگان طریق سعادت را به رستگاری رهنمون شد.
امامی که از عاشورا سخنها داشت و در یک روز، تنها یک روزتمام، غمهای عالم را تجربه کرد. از دارالاماره کوفه تا دارالخلافه شام، ذره ذره جسم و جانش در فشار غمها و زنجیرها و از آن بدتر با رفتار ناشایست امت نادان، آزرده شد، ولی تمام آن مصائب نتوانست سید عابدان و امام ستایشگران را به زانو در آورد. در شام تیرهروز ستمگران، همچون خورشید بر منبر جد خویش رفت و خود را چنین معرفی کرد: «ایها الناس! منم فرزند مکه و منا، منم فرزند زمزم و صفا، منم فرزند فاطمه زهرا(س)، منم فرزند دخت نبی مصطفی صلی الله علیه و آله ، منم فرزند خدیجه کبری(س)، منم فرزند امام مقتول به تیغ اهل جفا»، منم فرزند شهید لب تشنه کربلا، منم فرزند آنکه شما مردمان، او را با لب تشنه به شهادت رساندید... .
شهر شام؛ شهر فرومرده در جهل اموی را، تلنگر دستی «الهی» نیاز بود تا پرده از چهره ریاکاران و رفتار فریبکارانه آنها باز گیرد. خطبههای امام سجاد(ع) و حضرت زینب(س)، شرافت نبوی و صداقت علوی، نجابت وجودی اهل بیت(ع) را به شامیان معرفی کرد و قصرنشینان میمونباز اموی دوباره مثل روز بدر به خفت و خواری مبتلا شدند.
آی مدینه، به خود ببال که عرش به خاک گرانبهای تو رشک میبرد.
کسی را که آغوش گرفتهای، زیبا ستایشگر حضرت حق، سید عابدان و امام عبادتکنندگان، فخر عالم امکان، افتخار تمام اولیاءالله است.
صلوات و درود خداوند بر تو باد ای صاحب صحیفه عشق، ای آیینه مکارم اخلاق، ترجمان نور؛ حضرت علی بن الحسین(ع)!
مولا جان، یا ابالحسن، سلامت باد!
سلامت باد هر لحظهای که با یاد خدا به سر میبریم!
سلامت باد در ذکر و تشهد، در رکوع و سجود، در قنوت و سلام!
سلامت باد در برگ برگ صحیفههای عشق، در توسل و کمیل، در «یاسین» و «کوثر»، در عطر لحظه لحظه «قدر» و «الرحمن»؛ در تکتک دعاهای اوقات!
سلامت باد در لحظه لحظهای که نفس میکشیم و در سایه شما اهلبیت(ع)، سرافرازترین مردمان زمینیم؛ سرافراز از پاکی جسم و جان، زلالی روح و روان!
مولا جان، علی بن الحسین(ع)، سلام و درود خداوند بر لحظهای که خاک مدینه، بوسه بر قدمت زد و بر لحظهای که تربت «بقیع» تن شریفت را در آغوش گرفت!
درود خداوند بر لحظهای که دیگر بار، مبعوث خواهی شد و در آستان قرب الهی، ما شرمندگان آستان آسمانیات را شفاعت خواهی کرد!
فضای بهشتی(1)
تقدیم به امام سجاد(ع) و تربت آسمانیترینان بقیع!
چقدر خاطره دارید از این فضای بهشتی
1) شعر از نویسنده اثر.
کبوتران مهاجر، فرشتههای بهشتی
چقدر زمزمههاتان قشنگ و پاک و زلال است
کمی دوباره بخوانید هم از دعای بهشتی
در این حرم که حریمش، شمیم عاطفه دارد
در این مکان که هوایش بود هوای بهشتی
بخوان کبوتر تنها، بخوان به سوز دل ما
در این مکان مقدس، از آن سرای بهشتی
قسم به نام تو مولا، قسم به خاک بقیعت
که دست لطف تو باشد گرهگشای بهشتی!
همیشه بوده دعایم که از صفای تو یابم
شفا، شفای دو عالم؛ دوا، دوای بهشتی
سفیر عشق(1)
آوازه آن سفیر عشق ازلی
پیچید به هر دیار، با صوت جلی
هر جا که قدم نهاد و هر جا که نشست
صد قافله شد، اسیر اولاد علی(ع)
سه - حضرت امام اباجعفر محمد بن علی(ع)(2)
آه، ای بقیع، ای غربت همیشه نشسته بر دل زخمی تاریخ!
تصویر غروبت را با کدامین حنجره فریاد بزنم آنگاه که خورشید، برای
بوسیدن تربتت سر به سریر خاک میگذارد؟
با کدامین حنجره، آرامشِ نشسته در اندوهم را فریاد بزنم تا بغض فرومرده در گلو، جانی دوباره بگیرد؟
امان از گریستن خاموش، امان از این سکوت بارانی!
آه، ای بقیع، ای آیینه عرش الهی! بگذار قبیله نامرد، تجاهل کنند فروغ لایزالی آستان حضرت امام محمد باقر(ع) را که آسمانیان، التجا به بلندای آستانش میآورند و زمینیان، توسل به نام شریف و آسمانیاش!
با دلی اندوهگین، بالای کوه میرود و چون حضرت شعیب(ع)، از نامردمیها شِکوه میکند. افسوس که اهالی مدین نمیشناسندش؛ همانگونه که شعیب را نمیشناختند!
شگفتی این تلاوت را تنها آسمان میداند و بس؛ آسمانی که بارها استجابت دعاها را دیده و ویرانی شهرها را تجربه کرده است.
... و رگ غیرت آسمان به جوش میآید و ابری تیرهفام، غرّشکنان، ظهور عذاب الهی را گوشزد میکند.
امانات بیبدیل الهی را کسانی پاس میدارند که راه به سوی روشنایی گشوده باشند و مشام جانشان با عطر ولایت آشنا باشد، نه کجاندیشان خلیفههای اموی که چون خفاش، دایم از آفتاب گریزانند و افکار وارونه آنها را جز زر و زورپرستان تقلید نمیکنند!
نسب و نسبت نمیتواند شکل اهل عذاب را تغییر دهد؛ خواه «اموی» باشد، خواه «عباسی»، خواه «ناصبی» باشد، خواه «وهابی»!
مولای مظلوم! امروز هم اهالی عذاب به سفیدی کاخهاشان مینازند و غربت بقیع را به فراموشی سپردهاند!
مولای مظلوم! چقدر جانگداز است مظلومیت آسمان در خاک. ای آسمانیترین که شکافنده رموز تمام کاینات بودی، دشمنانت چه حقیرانه درباره تو میاندیشند!
این درد، درد ماست که دل به کوی غریبانههایت دوختهایم وگرنه باید سر به عرش برافراشت و تو را از سایهسار طوبی طلبید!
با تمام داغی که از غربت نینواییات بر سینه دارم، رو به قبله میایستم و دل به غریبانههای بقیع میسپارم. کمکم حال و هوای عاشورایی نگاهم ابری میشود!
آه از این اندوه بیپایان، آه از این نگاه خسته تاریخ که مظلومیت فرزندان پیامبر را سالیان سال به نظاره نشسته است!
قنوت میگیرم و غرق در عظمت نامت، زمزمه میکنم: «اَللّهُمَ صَلِّ عَلی مُحَمَّدِ بنِ عَلِی عَبدِکَ وَ خَلیفَتِکَ فی اَرضِکَ باقِرِ عِلمِ النَّبییّنِ».
سلام بر تو و عظمت بیپایانت که علوم عالیه تشیع، وامدار عنایتهای ویژه توست!
سلام بر تو و خاندانی که تو را به دامان معرفت پرورده است!
سلام بر تو و خاندانی که مسیر معرفت الهی را از تو آموختهاند!
سلام بر تو و تربتی که یادگار غریبانههای توست!
سلام بر تو، سلام بر زندگی، شهادت و بعثت دوبارهات باد!
چهار - حضرت امام ابیعبدالله جعفر بن محمد(ع)
شهید صادق(1)
... باز هم بغضی پریشان میکند اندیشهام را
باز هم غربتسرای چامههای جانگدازم
باز هم آیینه چشمان من ابری ابری است
باز هم در غربت تاریخ میپویم شکوه مصرعی از اشکهایم را
بخوان سمت غمت، حالا که در لذت اشکها، به عشق جاودان خویش میبالم؛ بخوان سمت غمت مولا!
بخوان که با یاد تو، زیباترین پاسخ به احساسم فقط اندوه است.
تو را من دوست میدارم، به قدر آسمانهایی که چتر نور خود را بر مزارت، باز میسازند روز و شب!
غروب است و خورشید با چهرهای افروخته و چشمانی اشکبار، به پاکترین نقطه زمین سر نهاده است. این عادت دیرینه اوست؛ سحرگاهان و شامگاهان، به نیابت از تمام دلسوختگان به زیارت «بقیع» میرود و سر به تربت فرزندان پیامبر میگذارد.
حتی به زیارت آن پنهانترین گوهر کبریایی میرود که خاک آستانه زهراییاش، سرمه چشم کهکشانهاست.
امشب بغضی به وسعت افلاک، عالم خاک را فراگرفته است و سوگواران دلشکسته، پای ضریح اشکها دخیل بستهاند: «السلام علیک یا اباعبدالله یا جعفر بن محمد(ع)».
سلام بر تو و آستان آسمانی تربتت، سلام بر تو و فرشتگانی که بر
1) متن از نگارنده اثر.
فضای بقیع بال گستردهاند!
سلام بر تو و کهکشانی که بر حریم حرمت طواف میکند!
مولا جان، امام مهربان، ای گیتیفروز علم الهی، ای منبع صداقت انوار متقین:
جاریترین زلال ازل تا ابد، تویی
نامیده کردگار جهان، چونکه «جعفرت(ع)»(1)
مولا یا اباعبدالله، یا جعفر بن محمد(ع)، ای ضمیر پاک صداقت از وجودت گشته پیدا؛ ای نهایت ایمان و عشق، علم و تقوا؛ ای افتخار عصر و واقعه و یاسین؛ وی نور فجر و کوثر و هم طاها.
دین از توان علم تو محکم شد
مذهب به نام پاک تو هم، زیبا!
مولا جان، یا صادق آل محمد(ع)، چگونه مویه نکنم در سوگ مولایی که عظمت نامش، آسمان را به تواضع وامیدارد!
چگونه به این اشکهای ناقابل بسنده کنم که وسعت مصیبت، فراتر از ادراک خاکی ما ناسوتیان است!
مولا جان، به روزهایی میاندیشم که مردمان در حق تو کوتاهی کردند تا جایی که نااهلان حکومت «عباسی» حریم حرمتت را شکستند!
مولا جان، شرمنده! کسانی که آن روز قدر تو را نفهمیدند و شرمنده، امروز، کسانی که از حسادت، توان دیدن این همه شکوه در فضای تربتت را ندارند!
مولای من، وقتی که وصف شما بر حریر اندیشهها جاری میشود، برگ برگ درختان زبان به ستایش میگشایند و تمام چشمهها با یاد تو میجوشند و تمام رودها به عشق تو میخروشند. بریده باد دست کسانی که حرمت
1) شعر از نگارنده اثر.
آستانت را حفظ نکردند، بریده باد ...!
قسم به بقیع؛ قسم به فجر؛ قسم به اولین سپیده عدالت که معجزه مهدوی(ع) به وقوع خواهد پیوست و آستان کبریایی تو برای همیشه در آغوش آرزومندان خواهد بود!
فقیه صادق(1)
مولای بزرگوار، ای وسعت حکمت علی(ع)، ای شکوه دین محمد صلی الله علیه و آله ، ای فقیه آل ابراهیم(ع).
فقه و اصول و فلسفه، جز نقطهای نبود
گر میگشود حوصله اوراق دفترت
ماییم و داغ حسرت عمری سفر، که دل
آید کنار تربت پاک و مطهرت
ماییم و زخم غربت لختی نگاه گرم
تا جان فدا کنیم ز غیرت، برابرت
ما را بگیر دست که از پا فتادهایم
آقا به حق تربت پنهان مادرت(س)(2)
قنوت میگیرم و غرق در عظمت نامت، زمزمه میکنم: «اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدِ الصَّادقِ خازِنِ العِلم الدّاعِی اِلَیک بِالحَقِّ النّورِ المُبین».
بقیع، امروز نیمی از تاریخ شیعه است؛ تاریخی که با تمام تحریفهایش هنوز پابرجاست و هنوز به محتوای خود در فصلهای جاودانی و پایانناپذیر میبالد.
هنوز در افق بیشمع و چراغش هزاران خورشید روشن میشود و اشک هزاران چشم، به امید دیدارش روشن است.
بقیع نیمی از تاریخ شیعه است؛ همانگونه که کربلا و نجف و سامرا نیم دیگر تاریخ تشیع را تشکیل میدهند.
عطر سیبی که هر روز از بارگاه امام حسین(ع) به مشام مؤمنان میرسد، همان لحظه نیز از مزار امام حسن(ع) به مشام میرسد؛ چرا که نیم دیگر سیب در بقیع است، بقیع جغرافیای درد شیعه!
ای خفته تو در پناه تاریخ، بقیع
آیینهنمای آه تاریخ، بقیع
مصداق تمام غصههامان هستی
مظلومترین نگاه تاریخ، بقیع(1)
ج)اهل بیت و اصحاب آرمیده در بقیع
یک - ابراهیم(ع)؛ فرزند حضرت پیغمبر(2)
بقیع، بیتالاحزان غمهای بیشمار آلالله است، محل اشکهای سوزان پیامبر در غم ابراهیم(ع) است؛ ابراهیمی که جای اسماعیل(ع) را گرفت و پسری به نام ابراهیم، قربانی تقدیر پدری به نام محمد صلی الله علیه و آله شد. پسری که تنها برای غنچه بودن به دنیا آمده بود، همانند علی اصغر(ع) که برای غنچگی به دنیا آمده بود؛ غنچهای که نابهنگام به خزان نشست. ابراهیم(ع) آمده بود تا دل پیامبر را چند ماهی گرفتار لبخند خویش سازد؛ گرفتار لحظات شیرینی که برای حضرت رسول صلی الله علیه و آله با آن دل رئوف و مهربانش شیرینی صد چندان داشت.
بقیع، یادمان اندوه پیامبری است که با دست خویش، پسر هجده ماههاش را به آغوش خاک سپرد تا روزی دختر هجده سالهاش نیز به او بپیوندد؛ دختری که یادگار تلخترین مرثیهها در تاریخ اسلام است؛ دختری با
غمهای دیده و نادیده فراوان!
میایستی و درود میفرستی به مزاری که حق نزدیک شدن به آن را نداری: «السلام علیک یا بن رسول الله صلی الله علیه و آله . درود بر تو ای فرزند رسول خدا، ای ابراهیم!»
دو- ام سلمه(1)
بقیع نه تنها مزار غریبانه دختران حضرت رسول صلی الله علیه و آله ، رقیه، زینب وامکلثوم(ع) است که مزار غریبِ بانویی از تبار نور است؛ بانویی بیبدیل در ایمان و معرفت، اخلاق و بصیرت، قرب و منزلت به خدا و رسولش که نام باشکوهش را در دفتر معرفت روزگار، همیشه قرین با صداقت میتوان یافت. ام سلمه(س)، همسر فاضله پیامبر عشق و ایمان، محمد مصطفی صلی الله علیه و آله .
ام سلمه(س)،امالمؤمنین، مادری که بعد از حضرت خدیجه(س)، مهربانترین مادر برای حضرت زهرا(س) بود. مهرش با مهر زهرا(س) عجین شده و خانهاش که محل نزول رحمت الهی بود، به گونهای محل نزول آیه تطهیر شد؛ خانهای که قنداقه حسین(ع) را در آغوش پیامبر به تماشا نشست و بانویی که از اسرار شهادت امام حسین(ع) خبر داشت.
بانویی که راوی حدیث نبوی بود و با انفاس قدسیاش جز به راستی و راستگویی روی نیاورد. او با علی(ع) و آرمانهای پیامبر همراه ماند و از کودکی تا شهادت زهرای مرضیه(س)، یاورش بود. نیز عارف رسالت بود و حامی ولایت باقی ماند و در تیرگی دلها، نگاهش را با نور جمال زهرا(س) گره زد و به پاس معرفتش، نام و یادش با جاودانگی عجین شد.
1) متن از نگارنده اثر.
معرفتش به رسالت و امامت چنان بود که هیچگاه با فتنهگران همراه نشد و با فریبکاران به زبان تنبیه و نصیحت صحبت کرد. قاسطین و ناکثین را از آتش فتنه برحذر داشت و مهر مادری را به جای آورد.
بانویی از تبار نور که اسرار الهی را حفظ و اسرار شهادت مظلوم کربلا را برای اهل ایمان فاش کرد تا اهالی ایمان از عنایتهای پروردگار در حق اولیای خویش آگاه شوند.
چنان امانتدار بود که حضرت حسین(ع) وصیت خویش را به او سپرد و او را مادر خطاب کرد. آری، مادری که مهربانترین مادر برای زهرای مرضیه در سختترین زمانهای عمرش بود. درود خداوند بر تو ای همسر مهربان پیامبر، بانوی بافضیلت، بانوی عشق و ایمان، امسلمه(س)!
بگذار تربت بیشمع و چراغت خاموش بماند، اما تکتک ستونهای مرمرین مسجدالنبی میدانند که حق با کیست و حق با که خواهد بود، آنگاه که پرده از روی کارها بیفتد و صبح، دوباره از کنار کعبه طلوع کند!
سه - حضرت فاطمه بنت اسد(س)(1)
همگان دیدند که وارد خانه خدا شد و سه روز حرم امن الهی از تمام بیگانگان تهی شد تا هیچ نامحرمی قدم به حریم حرم نگذارد. سه روز حرم امن، میهمان خاتون گرانقدر ابوطالب(ع) بود تا خداوند پرده از روی اسرار بردارد و رمز حضور بانوی هاشمی را در کعبه آشکار کند. آنگاه نفسها در سینه همگان به شماره افتاد و شگفتی از چشمها به دلها
1) متن از نگارنده اثر.
نشست و زبانها از حیرت خشکیدند و دیوار کعبه شکافته شد. اینک زمان خروج فاطمه بنت اسد(س) از خانه کعبه بود. پای از «رکن یمانی» بیرون گذاشت، با کودکی در آغوش!
کودکی نه مثل دیگر کودکان، مظهر عجائب دو جهان، مظهر تمام عواطف انسانی، خیر مطلق و حق مسلّم که تنها در برابر حق خداوند تسلیم بود و بس!
فاطمه بنت اسد(س) آن روز علی مرتضی(ع) را در آغوش داشت، علی!
فاطمه(س) فقط، مادر علی(ع) نبود، که پیامبر نیز او را «مادر» میخواند!
تنها افتخار همسر ابوطالب، افتخار مادری علی(ع) نبود، بلکه از هشت سالگی پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله ، تربیت او به عهده فاطمه بنت اسد(س) بود؛ افتخار تربیت یگانه پیامبری که رحمة للعالمین است و مایه مباهات تمام انسانهای مؤمن در نقطهنقطه گیتی!
آری، شکوه نام و یاد حضرت فاطمه بنت اسد(س) با نام و یاد پیامبر و علی(ع) عجین شده است و عجین خواهد ماند؛ چه در بقیع بدون بارگاه باشد یا نباشد!
کدامین شُکوه از این بالاتر که هنگام خاکسپاریاش، پیامبر بر او گریست و فرمود: «خدا رحمتت کند، مادر!» و با پیراهن مبارکش او را کفن کرد. آنگاه در مزار او آرمید، تا خاک با گوهر وجودش به احترام رفتار کند. حتی در حقش دعا فرمود و طلب مغفرت کرد؛ مغفرت برای کسی که خودش همچو مادری مهربان بود و فرزندانش همچو برادرانی مهربانتر! چه برادری مهربانتر از علی(ع) برای پیامبر که تمام هستی خویش را بارها با پاکبازی نثار پیامبر دین و آرمان او کرد! سزاوار است
از چنان مادری، چنین فرزندی!
چگونه میتوان از کنار پنجرههای آهنی بقیع دل کند! بیآنکه از خاتون گرانقدر اسلام حضرت فاطمه بنت اسد(س) یادی کرده باشی، مادری که مزارش نزدیک به مزار فرزندان خویش - ائمه مظلوم بقیع - است! دست ادب به سینه میگذاری و با خشوع و تواضع کلام درود میفرستی به بانوی بینظیری که مادر و مربی پیامبر و علی(ع) بود؛ بانویی که هم ادیب بود و هم اهل روایت، هم فقیه بود و هم اهل جود و کرامت. او در علم و اندیشه همانقدر توانا بود که در خانهداری و تربیت مردان بینظیری چون محمد و علی(ع)!
محبتش به پیامبر صلی الله علیه و آله ، سرشار و به آرمانهای الهی او سرشارتر بود. نام آسمانیاش، جاودان و یاد جاودانههایش شکوه دلها باد!
چهار - حضرتامالبنین(س)، وارث بیتالاحزان(1)
... مینشست و میگریست؛ مویهکنان در غمی که سنگینی آن را آسمان تحمل نمیتوانست کرد!
چگونه میتواند مادری در غم بیکسی خود مویه کند، آنگاه «امالبنیناش» گویند! گویی وارث فاطمه(س) بودن، دلی پر شرار هم میخواهد تا بتواند چراغ «بیتالاحزان» زهرایی را روشن نگه دارد.
این لیاقت را بهایی باید پرداخت. برای هاجر شدن باید از اسماعیل گذشت، آن هم نه یکی، بلکه چهار تن را باید قربانی حرم دوست - جل جلاله - کرد تا وارث حرم اولیا شد !
1) سید علیاصغر موسوی، اشارات، ش74، ص 73.
اینک بیتالاحزان، وارثی سترگ یافته است؛ مادر عباس(ع)، قمر بنیهاشم.
دریغا به حال و روزت دنیا! دریغا، دیگر چه کسی میتواند وصف قامت فرزند نزد مادر کند؟
دیگر چگونه میتواند به زلال جاری آبها بنگرد و شمع وجودش از داغ عطش عباس(ع) آب نشود!
آن روز که بشارت ولادت فرزندان، آگاه از سرّاللّه نبود، آگاه از رموز اسرار علوی(ع) نبود، پهلوان خویش را تماشا میکرد و لبخند رضایت، چهرهاش را میپوشانید. گویی نمیدانست آن بازوان سترگ را، آن سینه ستبر را، آن قامت دلارای الهی را تنها برای اسماعیلشدن آفریدهاند؛ آن هم اسماعیلی که قربانیاش، زیباترین قربانی نزد خداوند است.
چگونه میتوانست نَگِرید وارث بیتالاحزان، وارث گریههای نهان و آشکار زهرا(س)، وارث خانهای که تجربههایش با داغ و اشک و آتش عجین شده بود.
گویی زهرا(س) تنها نه برای پدر میگریست که فراوانی اسرار و داغ فرزندان بیشمار، چنگ به دلش میزد و او هم خود را به دل مویههای بیتالاحزان میسپرد.
چگونه نَگِرید وارث بیتالاحزان که تنها داغ، تنها داغ فرزندان نیست. او وارث حرمی است که فرزندانش را خاک کربلا، قربانی منای خویش کرده است.
گفتهاند وقتی بشیر، مردم مدینه را از آمدن اسیران دشت کربلا آگاه ساخت، بانویی سرآسیمه سررسید و پیش از هر کس سراغ از امام
حسین(ع) گرفت که آیا زنده است یا نه؟
آری! همه سراغ از سرور آزادگان میگرفتند، اما کسی که شیرمردی همچون عباس را به دامان پرورده، چگونه دلواپس نباشد؟ چگونه اول از فرزند برومندش سراغ نگیرد؟
این زن چنان آزادگی از مهد آزادگی و آزادمنشی آموخته است که نمیتواند غیر از این رفتار کند. او «ام البنین» است، مادر فرزندانی بینظیر و مادرخوانده فرزندانی بینظیرتر! چگونه میتواند تربیت یافته مکتب علوی، جز این رفتار کند، همانگونه که علی(ع)، حجم دردهایش را با «چاه» تقسیم میکرد.
آری، چگونه نَگِرید وارث بیتالاحزان بر داغ فرزندان که او وارث حرمی است که فرزندانش را قربانی منای خویش کرده است. او تنها، مادر عباس نیست. او تنها، مادر جعفر نیست. او مادر حسین(ع) است، مادر زینب(س) است، مادر سکینه و رقیه است. او وارث حرم زهرا(س) است. سلام بر تو و تمام شکیباییات!
عطر گل یاس سلامٌ علیک
مظهر احساس سلامٌ علیک
قصد همین بود، ارادت به تو
مادر عباس، سلام علیک
تو به ادب درس ادب دادهای
تو به نسب اصل و نسب دادهای
با پسرانی همه خوب و نجیب
عزت و شوکت به عرب دادهای(1)
مرثیههای غریبانه ما را بپذیر بانو!
درود خداوند بر مادر وفاداریها! و درود خدا بر امالبنین(س) .
1) قربانی، شاعر و مدیحهسرای انجمن محیط قم.
پنج - حضرت رباب بنت امرءالقیس(س)(1)
با کودکی بیست روزه در آغوش، از مدینه با امام(ع) راهی شد؛ راهی قربانگاه کودکش، منای فرزند نازنینش، مسلخ غنچه نوشکفتهاش! هیچ کس همچو او نبود؛ در شرایط او نبود؛ نه کودکش تاب مسافرت داشت، نه خودش! اما عشق هم مشکلفزاست، هم مشکلگشا. عشق، اکسیر تمام حرکتهاست. حرکت کرد و با کاروان کربلا تا عمق ماجرا پیش رفت تا آنجا که وقتی شام غریبان چشم به گهواره خالی دوخت، از سویدای دل داغ علی اصغرش جوشید و تازه به یاد آورد که آن روز صبح چه اتفاقی افتاده است! دیگر نه امامی در کنار بود که عشق اولین و آخرینش بود، نه فرزند نازنینی که تمام زندگیاش.
دیگر برای رباب(س) جز سکینه(س) فرزندی و جز غم، مونسی وجود نداشت. از مدینه تا کربلا با عشق امام و تبسم فرزند زیست و هیچ رنجی از سفر ندید، ولی از کربلا تا کوفه و شام، دیگر از رباب(س)، جز قامتی شکسته و دلی زخمی، اثری به جا نمانده بود. مویه کرد و گریست و در کربلا یک سال نه زیر سایهبان رفت و نه سایهبانی برگزید!
عشق امام حسین(ع) چنان در دلش جای گرفته بود که آن را با تمام دنیای نامحرمان عوض نکرد تا همچون زینب(س) - دلباخته شهید کربلا، یار و یاور او در طول زندگی - بیش از یک سال در اندوه سوگ او تاب نیاورد.
1) متن از نگارنده اثر.
حضرت رباب(س) را اندوه سوگ فرزند از یک سو و اندوه شوی دلارایش از سوی دیگر، چنان افسرد که گل زندگیاش پس از یک سال از ماجرای کربلا پژمرد. پس آنگاه در ملکوت بقیع مأوایی جاودانه برگزید تا همنوا با بیتالاحزان زهرا(س) در سوگ فرزند تا قیامت مویه کند.
هر که وارد بقیع میشود، چگونه میتواند مادر داغدیدهای را به یاد نیاورد که غنچه نورستهاش را در ظهرگرم عاشورا به آغوش خاک سپرد؛ آن هم با تنی غرق به خون!
سلام بر تو ای بانوی صبر که عاشقانه سوختی و شرار دلت باعث شکوه عاشورا شد!
سلام بر تو و لحظههای پر اندوهت که در تکتک ابیات مرثیههایت به عینیت نشست!
سلام بر تو و علیاصغرت که مسیر تاریخ را در کربلا عوض کرد و خون پاکش آسمان را تا ابد عزادار خویش ساخت!
درود بر تو و نجوای اندوهت که هنوز هم از فضای غریبانه بقیع به گوش میرسد و مشام زائران بهشت بقیع را پر از عطر «کربلا» میکند!
شش - حضرت امکلثوم (س)(1)
هر که داخل غریبستان بقیع می شود؛ به دنبال عطر یادمان زهراست! زهرای غریبی که نام و یادش همیشه با نام و یاد بقیع عجین شده است؛ خواه مزار پنهانش در بقیع باشد، خواه در حرم، حرم رسول الله صلی الله علیه و آله ! اما حضور
1) متن وشعر از نگارنده اثر.
فرزندانش در بقیع آکنده از عطر یاد آن بانوی غمدیده است و آثار غم پنهانش را میتوان در غربت مزار امکلثوم صلی الله علیه و آله دید! میتوان غربت بانو را در خزان عمر دختری دید که همچون مادر قربانی ولایت شد! ولایتی که اگر نبود صداقت و شجاعت خاندان نبوت هیچگاه پا نمیگرفت و به ظهور نمیرسید.
حضرت امکلثوم(س) قربانی «جاهلیت» مردی شد که از «جاهلیت» عادت به قربانی کردن دختران نوجوان داشت!
... و خانه دشمن خانه آرزوهای ویران شده حضرت امکلثوم(س)! خانهای که آکنده از یاد غمهای زهرا بود؛ همان زهرایی که تنها نصیبش از امت پدر؛ بیوفایی و ستم بود! ستمی به وسعت بقیع! ستمی که حتی بعد از صدها سال، باز در چهره غبار گرفته بقیع آشکار است.
یادمان زینب
نمیشود وقتی سخن از حضرت امکلثوم(ع) است از خواهر بیبدیلش سخنی به میان نیاید! نمیشود در بقیع به یاد حضرت زینب(س) نبود! آری بقیع! جایی که خود ناظر دلخراشترین اندوه واره حضرت زینب بود! از تشییع جسم تیرباران شده امام حسن(ع) تا ورود اسرا به کربلا به مدینه!
گرچه جای جای مدینه آکنده از خاطرات حضرت زینب(س) است؛ اما حریم نبوی خاطرهای دردناک از واپسین حضور زینب در مدینه دارد، آنگاه که اسیران کربلا وارد مدینه شدند و بانوی صبور کربلا، قهرمان نامآور متانت و شکیب، در کنار حرم جدّ خود قرار گرفت و لب به شکوه گشود، شکوهای که از غروب عاشورا تا طلوع ربیع، محمد مصطفی صلی الله علیه و آله بر دل زینب سنگینی میکرد. شکوهای از امت نامرد و نامردم - که همچون
مادرش - او را نیز به غمی جانکاه آزردند!
شکوه از امتی که با کشتن امام حسین(ع) روی تمام نامردمان روزگار را سفید کردند!
شکوه از امتی که او را همراه اهل بیت رسولالله صلی الله علیه و آله به اسارت بردند، اسارت از شهری به شهری دیگر و از دیاری به دیاری دیگر، با تمام رفتارهای ناشایست که حتی در جاهلیت هم بدیلش کم دیده میشد... .
زینب در کنار حرم پیامبر (جد بزرگوارش) گریست و گریست! مویه کرد و با مویههایش خطبهای دیگر آغازید!
مسیر اسارت(1)
گفت: ما هر چه که دیدیم فقط زیبا بود!
مثل تصویر شفق، در افق دریا، بود!
همه دیدند که آن اسب، شتابان میرفت
همه دیدند علی، از همه بیپروا بود
کودکی رفت به دیدار خدا، خونآلود
که سبک بالترین چلچله صحرا بود
قاسم آنجا که سبکبال به جولان پرداخت
یک نفر بود به زیبایی او، آیا بود؟!
رفع شد تشنگی شطّ فرات، آنجا که
دست آبآور دریای ادب، سقا بود
آنکه هفتاد رگِ عشق، به خنجر وا کرد
1) شعر از نگارنده اثر.
کاش میدید، پر از شور شهادتها بود
آنکه خنجر به گلویش، لب خونین بنْهاد
مرکز عشق خدا بود، اگر تنها بود!
کاش آن آب که در دشت، شتابان جاری است
بود و میدید که با عشق، عطش زیبا بود
هر کجا خاطره انگیخت اسارت، حتی
کاروان بود و مسیری که خدا با ما بود
هفت - حضرت سکینه بنتالحسین(ع)(1)
مجالی برای واژهها نیست در سرودن از تو
ای همیشه بشکوه، ای همیشه عاشقترین، مظلومه عالم!
دخت حسین(س)، تبلور اشکهای وداع، آیینه آب و عطش، جان شیفته سقا، آفتاب عصمت کربلا!
وقتی که با یاد تو نجوا میکند دل
اندوه خود را در تو پیدا میکند دل
اندوه دل، نی نالههای نینوایی است
کنده از خونگریههای کربلایی است
دل، گَرد غم از غربت آیینه دارد
غم، شعله از خاکستری دیرینه دارد
این آتش پنهان که بر جانم نشسته
تار مرا، پود مرا، از هم گسسته
از داغ تو بانو، شرار افتاده بر دل
آتش به سینه میبرم منزل به منزل
چگونه از تو بگویم بانو، دخت همیشه باوقار شهادت، صبور لحظههای تلخ اسارت؛ تویی که تمام خوبیهای عالم، پیش رویت زانوی ادب بر زمین زده
1) متن و شعر از نگارنده اثر.
است.
از جهاد تا شهادت، چگونه میتوان نقش تو را انکار کرد؟ آنجا که راوی صدها حدیث از ناگفتههای قیام و اسارت شدی.
آنجا که نام بلندت بر تارک «ادبیات عرب» درخشید؛
آنجا که شعر، دستبوس تمام «عینیت»های مرثیهات شد؛
آنجا که عشق، سرمشق خویش را با نام مبارک تو آغاز کرد؛
ای دخت مصیبتها، ای صبورترین نگاه روییده از اشکها ای سکینه عشق و ادب!
کدامین «ذهنیت» میتواند به «عینیت» اندوههایت برسد، آنگاه که آسمان چادر شب را بر سر شام غریبان کشید و تو به گاهواره خالی خیره ماندی؛ کدامین عطر، مشام ناشکیب تو را به جستوجو وا میداشت؟! کدامین مرثیه میتوانست وسعت اندوه تو را در سوگ عزیزانت توصیف کند؟! کدامین فضا میتوانست تو را از هوای میدان بیرون بیاورد؟! کدامین پنجره میتوانست سوز نگاه منتظرت را به سمت «فرات» نخواند؟! کدامین پرده میتوانست غروبگاهان گودال قتلگاه را در نگاه تو بپوشاند؟! کدامین تصویر میتوانست جایگزین بازگشت برادر از میدان باشد؟! کدامین، آیینه میتوانست خاطرات واپسین وداع را از ذهن نگاهت بزداید؟! ... کدامین داغ میتوانست جایگزین لحظههای تلخ اسارت بشود؟
چگونه با «عینیت» مرثیههایت زیستی؟ سلام بر تو و سلام بر لحظه لحظه زندگیات!
بانو، حاشا که شکیباییات را با صبر ایوب(ع) سنجید!
تو صبورترین بانو همچو زینب(س) در طول تاریخی.
تو شکیباترین شاعر در مرثیههای عاشورایی هستی.
درود بر تو که مرثیههایت به عشق، جان بخشیدند.
وای بر من که هنوز ماندهام با کدامین مرثیه آغاز کنم سوگ تو را!
آن شب چند بار صدای گریه بیدارت کرد، بانو، شب تلخ شام غریبان، بگو چگونه برای رقیه(س) از پدر گفتی؟ چگونه تنهایی خویش را در آیینه گودال به تماشا نشستی؟
تا جایی که ماه بر تو گریست و آفتاب از شرم پنهان شد!
یادت بشکوه، از سپیدگاهان پرندین مدینه، تا شامگاهان تیره شام!
یادت بشکوه، تا واپسین صبحی که با پیام ظهور همراه خواهد شد!
صَلَّی اللهُ عَلَیکِ یا بِنتَ الحُسین(ع)!
صَلَّی اللهُ عَلَیکِ یا بِنت َالسکینة والوقار!
هشت - حضرت فاطمه دختر امام حسین(ع)(1)
وقتی سخن با یاد تو آغاز میشود، وقتی قلم به شوق تو مینگارد، وقتی دلم به فکر ساختن چامهای سترگ و پرداختن واژههایی ژرف و شگرف میافتد، آنگاه عظمت و شکوه نامت همچون خورشید، چشمهایم را به فراوانی نور فرامیخواند و من غرق در کلمات آسمانی، به تو میاندیشم: بانویی که با شکیبایی، مصداق آیات بلند عصمت شد و با متانت لاهوتیاش، ناسوتیان مغرور از کشتن را زبون ساخت.
بانو، ای کوثر شکیبایی زهرا(س)، از کدامین «صبر جمیل» تو باید گفت
1) متن از نگارنده اثر.
که شکوه وقارت را قلمها عاجز از نگارش و زبانها ناتوان از گویشاند!
چنان شکیبا و توانا بودی که از داغ مصائب تو، صدای ناله از زنجیرها برخاست، ولی هیچ شِکوهای بر زبان تو جاری نگشت و هیچ مویهای از داغ دلت نجوشید تا نشان عجز تو پیش دشمن باشد. درودمان بر توباد، درود!
بانوی وقار و شکیبایی، ای آیینهدار عصمت خداوند در کاروان عشق، شکوهت را مجال بیان نیست، بسا که رفیع است مقام شریفت!
بیسبب نیست که آسمانیان التجا به دامان شکوهت میبرند و زمینیان دخیل به نام آسمانیات، که همنام فاطمه زهراست، میبندند!
بقیع به همراهی با تو میبالد و کربلا همیشه معطر از عطر نام و یاد توست که از مدینه تا دمشق؛ از تل زینبیه تا کاخ ویران یزید؛ از کوفه تا مدینه؛ از زمین تا آسمان، از بقیع تا بهشت؛ از دل ارادتمند ما تا حریم مشکلگشای نامت، همه جا این شکوه بیهمانندِ نام پدر توست که جاری است. پدری که تو را بسیار دوست میداشت! پدری حتی نام تورا، همنام مادر مظلومه خویش انتخاب کرده بود. چه شکوهی دارد همنامی با دخت پیامبر صلی الله علیه و آله ، فاطمه زهرا؟
وقتی صدای شیهه ذوالجناح آمد، آسیمهسر، همراه عمه به سمت تل زینبیه دویدی و نگاهت به گودال قتلگاه دوخته شد و فرشتگان با اندوه و اشک، تو را و بانوان حرم را همراهی کردند؛ اما شما نه توان رفتن داشتید، نه توان ماندن! نه توان گریه داشتید، نه تاب فریاد!
... آنگاه شام غریبان رسید!
د) دیگر آرمیدگان در بقیع(1)
بقیع، دارالمؤمنین است، محل ارواح ملکوتی کسانی است که از تبار نورند و از اهالی ایمان؛ از عثمان بن مظعون، سلحشور میدان بدر که پیامبر هنگام دفنش صورت به صورت او گذاشت و غریبانه مویه کرد، تا مدفن حلیمه سعدیه، دایه حضرت رسول در خردسالی که هنگام زیارت پیامبر، حضرت به پا میخاست و عبای خویش فرش راهش میکرد.
بقیع، مزارستان عقیل، برادر مولا(ع) و عبدالله بن جعفر، برادرزاده و داماد حضرت علی بن ابیطالب است؛ برادری که مسلم مظلوم و شهیدش در کوفه و جسم فرزندان بیسر شهیدش در کربلا، نشان ایثار برادر و برادرزادگان به ساحت امامت و ولایت است!
همانگونه که فرزندان عبدالله - محمد و عون - در کربلا، یادگاران ایثار عبدالله بن جعفر و یادگاران تعهد زینب(س) به برادر مظلوم خویشند.
بقیع، محل دفن نخستین زائر بامعرفت و کمالیافته کربلا، جابر است؛ جابر بن عبدالله انصاری! یار پیامبر و یاور علی(ع). ایمانش به رسالت، ستودنی و به امامت، بیش از همه بود که در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه شیعه(ع) تا زمان حضرت باقرالعلوم(ع) باقی ماند. نخستین زائر کربلا بامعرفت و ایمان وصفناپذیر، اربعین شهید کربلا را با مویههای عاشقانه خویش رنگی دیگر بخشید!
او در کنار تربت امام(ع) چنان گریست که گویی آسمان و زمین را به
1) متن از نگارنده اثر.
گریه واداشته است و اکنون در کنار تربت ناپیدایش باید گریست. باید به پاس آن همه ایمان و معرفت گریست و یادش را با احترام و ادب همراه کرد؛ چرا که او با ادب و احترام به زیارت حرم امام حسین(ع) پاگذاشت.
بقیع، مزار عموی پیامبر، عباس و عمههای گرانقدر ایشان نیز هست که هر یک نشان از غربت پیامبر در شهر مدینه دارند، مدینهای که بعد از پیامبر، دیگر با اهل بیت و خاندان او به مهربانی رفتار نکرد و زخم خاطراتش هنوز هم در کوچههای تخریب شده آن به چشم میخورد، از محله بنیهاشم گرفته تا فدک!
الف) بیتالاحزان سوگ پیامبر(2)
دست فرزندان را میگرفت و کنار مزار پدر، غریبانه میگریست؛ پدری که با تمام پدرها تفاوت داشت! پدری که از نظر رأفت و مهربانی، پدر امت خویش بود؛ امتی که دیروز امت دین پدرش بودند، ولی امروز او را - فرزند پیامبر خویش را - نمیشناسند!
دست فرزندان را میگرفت و غریبانه در سوگ پدر خویش - پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله - در سوگ شریعت بازمانده از پدر، در سوگ ارث به جا مانده از پدر، در سوگ حق خویش و حق ولایت، در سوگ آیندهای که دورنمایش تاریک و ریسمان توکلش، باریک بود!
دست فرزندان را میگرفت و در کنار مزار پدر غریبانه میگریست؛ گریهای که تمام آسمان و زمین را به مویه وامیداشت! همه میپرسیدند که دخت پیامبر چقدر مینالد، چقدر گریه و بیتابی میکند! ولی کسی نمیپرسید چرا میگرید، چرا مینالد، از برای چیست که مینالد، از بهر کیست که میگرید؟!
هر چه ناله زهرا(س) بیشتر میشد، غاصبان حق، ترسشان بیشتر! آمدند نزد علی(ع) - شوی گرانمایه زهرا(س) - خواستند که همسرش در سوگ نگرید، یا جایی بگرید که نالههایش بر وجدان ناسپاسان سنگینی نکند. حضرت فاطمه(س)، درختی سبز و سایهدار انتخاب کرد که در سایهاش به یاد سایه پدر بگرید؛ شبانه آمدند بریدندش!
آه بانو، چقدر حضورت بر نامردمان سنگین است! چقدر از تو واهمه دارند، یا فاطمه!
گویی تاریخ نیاز به بیتالاحزان دارد تا به یاد بیتالاحزان دلت، بیمحابا بگرید و مویههای غریبانهاش بیصدا همچون شمع بسوزد!
عاقبت، بیتالاحزانِ زهرا(س) در کنار بقیع - بقیعی که امروز خود، بیتالاحزان عالَم اسلام است - شکل گرفت.بیتالاحزان زهرا(س) محل عبادت، محل شهادت، محل سعادت و محل ارادت به ساحت عدل و امامت شد؛ عبادتی که به زیارت عاشقانه پیامبر میپرداخت!
محل شهادت؛ شهادتی که گواه مظلومیت اهل بیت(ع) در طول و عرض تاریخ شد.
محل سعادت؛ سعادتی که به رسوایی شقاوت انجامید و چهره سعید و شقی را در پرده وجدانهای بیدار به نمایش گذاشت تا آیندگان، غاصبان خلافت و امامت را بهتر بشناسند!
و محل ارادتی شد که انسانهای مؤمن را در مسیر هدایت به اراده و
سلوک وادارد؛ چرا که نخستین مؤمنان مبارز بعد از پیامبر با مسیر انحراف و شرک، همانا مولای متقیان و زهرای مرضیه(س) بودند و اراده آنها برای سعادت امت، در نهایت به شهادت انجامید.
بیتالاحزان حضرت زهرا(س) که اکنون به وسعت بقیع و به وسعت دل شیعیان گسترش یافته، نماد مویههای غریبانه زینب(س) در کربلا و رقیه(س) در شام و امالبنین در مدینه است!
زیارت بقیع بدون یاد حضرت زهرا(س) و بیتالاحزان جاودانهاش، ناسپاسی به موهبت دیدار است و ناسپاسی از موهبت اشک. پس بنال ای دل، بنال ای اشک، بنال به یاد غریبانههای زهرا(س)!
ب) بیتالاحزان سوگ زهرا(س)
قامت صبر(1)
آه برخاست بر افلاک که آیینه شکست(2)
قامت صبر، ز دلواپسی سینه شکست
از همان روز، خزان شعله غم را افروخت
رنگ در ساحت دیرینه سبزینه شکست
از همان روز، به دنبال غروبی غمگین
اشک در پلک به خونخفته آدینه شکست
از همان روز، فقط هیزم دلها غم شد
کعبه را شعله شک، حرمت دیرینه شکست
آتش از خاطره خویش خجالت دارد
بس که در موج نگاهش، دل آیینه شکست
در نگاه سه نفر، آه، که تنها سه نفر
قامت صبر علی(ع) در حرم سینه شکست
غربت بقیع(1)
شعله شعله میگیرد، آتش نیستان را
قطره قطره میریزد، از نگاه من، جان را
شمع خاطرم شاید پر نکرده، میمیرد
از بلور چشمانش، قطره قطره دامان را
لحظه لحظه میخواند سمت غربتی مانا
آتشی که سوزانده با خودش، گلستان را
آتش من و این دل، گریههای پنهان است
هر شبی که میسایم بر سپیده، مژگان را
ای بقیع زخمآگین، سایهسار طوبا کو؟
کاین چنین نمایاندی با خودت، بیابان را
من که مثل خاکستر، شعله در گلو دارم
سرمهام چرا دادی، خاک بیتالاحزان را
ای تمامی غربت، ذوالفقار حیدر کو؟
تا بیفکند از پا، خیمههای عصیان را
گنبدی، گلی، شمعی، جز نگاه گریان نیست
1) شعر از نویسنده اثر.
هان، مگر نمیبینی سورههای قرآن را؟
تا به کی فرو ماندن در کویر بیباور
یکصدا بخوان با من، آیه آیه باران را
شاید از دل غربت، یک سحر برون آید
آنکه میدهد تسکین، خاطر پریشان را
بخش سوم: جغرافیای حج (توصیف مکانهای مقدس بین مکه و مدینه)
زیر فصل ها
فصل اول: مکانهای زیارتی
فصل دوم: مکانهای عبادتی
فصل سوم: میقات احرام (آماده شدن برای حج)
فصل اول: مکانهای زیارتی
الف) ابواء
«ابواء، زیارتگاهی است در 45کیلومتری راه جحفه از سمت مدینه و در سمت راست کسی قرار میگیرد که از مدینه به مکه میرود. آمنه بنت وَهب مادر گرامی رسول خدا صلی الله علیه و آله و نیز چند تن از بزرگان و سادات در این محل مدفونند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله شش ساله بود که آمنه بنت وهب از عبدالمطلب اجازه خواست تا فرزندش را نزد اقوام خود از قبیله «بنینجار» ببرد که در مدینه ساکن بود. آن بانوی بزرگوار همراه امایمن و فرزندش راهی مدینه شد و در منزل همسر خود عبدالله - که قبلاً وفات یافته و در دارالنابغه مدفون شده بودند - ساکن گردید. آمنه طی اقامت یک ماهه خود در این شهر و دیدار خویشان و بستگان، به سوی مکه برگشت. در راه بازگشت، در محلی به نام ابواء به سختی مریض شد و از دنیا رفت. پیکر مادر گرامی رسول خدا صلی الله علیه و آله در
همان مکان به خاک سپرده شد وام ایمن نیز پیامبر را به مکه بازگردانید».(1)
یک - نهانخانه اشکهای پیامبر(2)
ابواء، ای سرزمین اندوهان پیامبر، ای نقطه پاک! چه گنجینهای را دربرگرفتهای که حتی دل و دیده پیامبر به یاد آن گوهرافشان میشد و بغض، گلوی مبارکش را میآزرد!
گویی هنوز هم آن کودک نگران را با اشکهای غریبانه بدرقه میکنی! کودکی که دیگر میبایست آغوش گرم مادر را به فراموشی میسپرد، اما چگونه؟ چگونه مهربانترین دل و آرامترین دیده میتوانست از مزار مادر، نگاه برگیرد! ابواء در دل و دیده پیامبر، مقامی مقدس داشت؛ مکانی حتی مقدستر از بهشت؛ چراکه بهشت زیر پای مادران است و پیامبر صلی الله علیه و آله مادر خویش را بینهایت دوست میداشت! مادری از تبار نور، مادری از قبیله ایمان، مادری که همسر عبدالله - بنده پاک و نورانی خداوند - شده بود، همان ذبیحاللهی که قرعه زندگی به نامش خورد تا نور ایزدی را به دامان بپرورد. نور خاتم را؛ نوری که آسمان و زمین قرنها در انتظارش چشم به راه مانده بود. کدامین مادر در گیتی میتوانست از چنان افتخاری برخوردار باشد. افتخار پرورش بزرگترین معلم اخلاق تاریخ، تاریخی که امروز در هیاهوی تجارت بیگانگان رنگ فراموشکاری گرفته است! به ابواء که میرسی، دلت را توأمان به اندوه و شادی بسپار! اندوهگین باش به یاد هجرت غریبانه حضرت آمنه(س) و اشکهای غریبانه پیامبر هنگام وداع با مادر! مادری که خیلی زود از دست داد.
دو - زادگاه باب الحوائج(3)
و آنگاه دل به شادمانی میسپاری؛ به پاس یادمان تولد کودکی که نخستین بار وجود آسمانی او از ابواء به معراج عرش رفت و آسمانیان، قنداقهاش را بوسیدند! قنداقهای که بابالحوایج بود و تا قیام قیامت باب الحوایج خواهد بود؛ حضرت اباابراهیم موسی بن جعفر(ع)، هفتمین چراغ هدایت که در «طور» نور قدم گذاشت و ظلمت از دل و جان مردمان برداشت و به پاس قدم مبارک او «ابواء» شهرت دوچندان یافت.
درودش باد که همچون جده خود، حضرت آمنه(س)، نجیب و پاک و مهربان بود؛ مهربان حتی در زندان هارون!
میگویم یا بابالحوائج و در قنوتم یک آسمان گل، التجا میکند.
مولا جان، ای اسطوره شکیبایی، ما را در طول زندگی به التجای تو نیاز است و خداوند، دعای تو را بهانه اجابت بیواسطه کرده است!
ای باب رحمت و اجابت! چگونه میشود درعین درماندگی، از یاد تو غافل شد؟
کیستی ای روح نیایش، نیاز حاجتمندان، سببساز رحمت واسعه الهی؟
کیستی تو که میشود با التجای به تو، تمام نابسامانیها را سامان بخشید، تمام دردها را درمان کرد و تمام غصهها را از دل زدود؟
کیستی تو ای روح نماز که حتی دشمنت به خاکساری نیایشت غبطه میخورد؟
ب) بدر(1)
مزار شهدای بدر در 150کیلومتری جنوب غربی مدینه در منطقهای به نام «بدر» یعنی مکان اولین نبرد و رویارویی مسلمانان صدر اسلام با مشرکان
1) تاریخ و آثار اسلامی مکه مکرمه و مدینه منوره، ص195.
قرار دارد. در گذشته راه مدینه به مکه، از این منطقه میگذشته و زائران به زیارت شهدای بدر میرفتهاند، ولی اکنون با ساختن بزرگراه مدینه به مکه، این منطقه در کنار و حاشیه واقع شده است.
چگونگی نبرد بدر در تمامی کتابها و منابع تاریخی ضبط شده است، ولی به مناسبت موضوع، به طور گذرا از آن یادی میشود.
پیامبر اکرم در هفدهم رمضان سال دوم هجری از مسیر عبور کاروان بزرگ تجاری مشرکان به سرپرستی ابوسفیان آگاهی یافت و تصمیم گرفت ضمن هجوم به این کاروان، از یک سو ضربه اقتصادی مهلکی به کفار وارد آورد و از سوی دیگر، با به دست آوردن غنایم، بنیه اقتصادی مسلمانان را تقویت کند. رسول خدا صلی الله علیه و آله پس از بررسی جنبههای امر، فرمان حرکت به سوی «چاههای بدر» را ابلاغ فرمود. ابوسفیان پس از آنکه خطر را از سوی لشکر اسلام احساس کرد، به سرعت مسیر کاروان را تغییر داد و مردم مکه را برای مقابله با مسلمانان و دفاع از حیثیت خود به یاری فراخواند.
از آنجا که کفار مکه در پی فرصت بودند تا مسلمانان را از ریشه و بن برکَنَند، تمامی قوا و امکانات خود را بسیج و با یک هزار سپاهی و صدها اسب و شتر به سوی محل استقرار سپاه اسلام عازم شدند. تعداد نیروهای مسلمانان را در این نبرد 313 نفر ذکر کردهاند که تنها یک یا دو نفر از آنان سواره و بقیه پیاده به میدان نبرد آمده بودند.
پیامبر تمامی شب را به عبادت و راز و نیاز با معبود گذرانید. دو سپاه روز هفدهم یا به روایتی روز نوزدهم ماه رمضان، ابتدا تن به تن با یکدیگر درگیر و سه تن از سران سپاه کفر به دست حضرت علی(ع) و حمزه(س) هلاک شدند. پس از آن، دو لشکر به طور همه جانبه به یکدیگر هجوم آوردند. در این جنگ
نا برابرخداوند سپاهیان اسلام را با امدادهای غیبی و لشکریانی که دیده نمیشد، یاری رسانید. «و لَقَد نَصَرَکُمُ اللهُ بِبَدرٍ و اَنتُم اَذِلَّةٌ»(1)و سرانجام مسلمانان با ایمان قوی و استقامت تحسینبرانگیز به یک پیروزی قطعی و مسلّم دست یافتند.(2)
شهدای این نبرد سرنوشتساز را که چهارده نفر بودند، به فاصله کمی از محل درگیری به خاک سپردند. اکنون مزار آنان با دیوارهایی محصور است. گفته میشود که چاههای بدر در فاصله چهارصد متری این قبرستان قرار داشته است.
ج) مسجد عریش(3)
این مسجد در کنار مزار شهدای بدر و در گوشه باغی مشرف بر قنات چاههای بدر ساخته شده و محل عبادت و نماز شب رسول خدا صلی الله علیه و آله در شب نبرد بوده است. گویا این مسجد یادآور غزوه بدر است؛ جنگی که سپیدِ سپید و سیاهِ سیاه، رو به روی هم، همچون مصداق کفر و ایمان و خیر و شر و نور و تاریکی ایستادند.
یک طرف، خیمههای سپید، لباسهای سپید، نگاههای سپید و دلهای سپید پر از ایمان؛ ایمان به خدای نور! طرف دیگر، سیاه؛ با تکه استخوانهای آویخته بر گردن و قامتهایی پر از تعفّنِ لاشهخواری!
... و بدر، گویی محل تجلی ماهتاب است؛ تلاقی اولین تقابل انسان و اهریمن، نور و تاریکی، صداقت و کذب، ایمان و کفر و علم و جهل.
1) «و یقیناً خدا شما را در [جنگ] بدر با آنکه ناتوان بودید، یاری کرد».(آل عمران: 123)
2) ابومحمد بن هشام، عبدالملک بن ایوب حیدری، ج 1، صص 606 - 652؛ عبدالمنعم خفاجی، سیرة خاتم المرسلین، ص 217؛ ابنحجر عسقلانی، فتح الباری به شرح صحیح البخاری، ج 7، صص 243 - 261؛ تاریخ و آثار اسلامی مکه مکرمه و مدینه منوره، ص 196.
3) 7.سید علیاصغر موسوی، «وقوع غزوه بدر»، اشارات، ش 54، ص 125.
صفها آراسته شد و اصحاب نور با تمام کمیّت، شاهد فراگیر شدن نور بودند. دیگر مجال خورشید بود و فرار ارواح خبیثه!
خورشید بود و بُهت مطربانِ پنجه فرو برده در تاریکی!
خورشید بود و پرتو آسمانی عشق که در دل هر ذره، التهابی شگفت برانگیخته بود. اینک وقت آن بود که جبرییل(ع) فریاد برآورد: «مُحمّدٌ رَسُولُ اللّه وَ الَّذینَ مَعَهُ اَشِدّآءُ عَلَی الکُفّارِ رُحَمآءُ بَیْنَهُمْ».(1)
دیگر سخن، سخنِ شمشیر بود و صدا، صدای تکبیر.
دیگر خشم آسمان برانگیخته شده بود و خداوند، شمشیر عدالت ازلی را به دستهای باکفایت علی(ع) میسپرد!
خداوند، مردی را برای یاری پیامبرش برگزیده بود که شایستهترین صفات جهاد را با خود داشت.
روز، روز روسیاهی ابوجهل بود؛ روز در هم شکستن غرورِ «عُتبه و ولید»! روز سرافکندگی کفار که مصاف با انصاراللّه را غمّازی خنیاگران پنداشته بودند؛ غافل از اینکه نهتنها مسلمانان، بلکه بلای آسمانی در کمین آن خودباوران خودپسند است: «وَ لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللّهُ بِبَدْرٍ وَ اَنْتُمْ اَذِلَةٌ».(2)
همانا خدا شما را در [جنگ] بدر با آنکه ناتوان بودید، یاری کرد. پس، از خدا پروا کنید، باشد که سپاسگزار باشید.
دیگر مصاف، مصاف تازیانههای خشمگین آسمان بود که همچون پرتو رعد، بر چهره پلید بتپرستان میوزید: «خداوند برای یاری شما، پنج هزار
فرشته را فرستاد با پرچمی که نشان مخصوص سپاه اسلام داشت».(1)فریاد تکبیرها، عرشنشینان را به وجد آورده بود و شیر بیشه ایمان، سالار عدالت ازلی، اَشجعُ الناس، مولانا علی(ع)، دستِ قهار خداوندی را به نمایش میگذاشت!
نسیم رحمت مصطفوی صلی الله علیه و آله ، بر دشتهای تفتیده حجاز میوزید و فرمانروایی حضرت را بر تمام جهان نوید میداد؛ فرمانروایی که عاشقان را با تبسم و عارفان را با عشق؛ زاهدان را با تقوا و ظالمان را با شمشیر مولا امیر مؤمنان علی(ع)، مطیع خویش و مطیع خداوند قادر یکتا میکرد! آن روز، خداوند (جلّ جلاله) انتقام سالها سکوتِ «محبوبش» را از کفار قریش گرفت و نصرت و پیروزی را به خیمه موحدان مسلمان هدیه کرد.
درود و سپاس و ستایش بر ارواح شهدای بدر، اولین شاهدان جهاد اسلامی باد!
د) رَبَذه (زادگاه، تبعیدگاه و آرامگاه ابوذر غفاری)(2)
بیابان مشهور ربذه در شرق مدینه به سوی «ینبَعُ» یا «ینبوع» (نزدیکی ساحل دریای سرخ) واقع شده است. در سمت چپ جاده یا راه «مدینه - ینبوع»، آرامگاه ابوذر غفاری، آن یار باوفای پیامبراکرم و از بهترین و پاکترین صحابه و ارکان اولیه شیعه است که هیچگاه از حمایت امام و مقتدای خود، علی(ع) دست برنداشت. او همواره در دوران پس از پیامبر، با شمشیر برّنده زبان، از جانشینی و ولایت علی(ع) دفاع و حمایت
میکرد. رسول خدا صلی الله علیه و آله سخنان زیادی درباره صداقت و راستگویی و ایمان ابوذر فرموده است، برای نمونه اینکه: «آسمان بر کسی سایه نیفکنده و زمین، کسی را به خود ندیده که راستگوتر از ابوذر باشد. ای ابوذر تو اهل بهشتی، تو را به خاطر دوستی اهل بیت من تبعید میکنند و تنها خواهی مرد.»(1)آن حضرت در جای دیگری فرموده است: «ابوذر تنها زندگی میکند و تنها میرود و تنها میمیرد».(2)
ه) مسجد ابوذر(ع)(3)
فقط غربت علی و فاطمه(س) نیست که در سرزمین حجاز به چشم میآید! تنها، تنهایی فرزندان فاطمه(س) نیست که داغ بر دل مینهد! نه یادی از سلمان است، نه ابوذر. آری، ابوذر، همان تبعیدی ربذه! همان صداقتپیشهای که حتی به گاه زیستنش، نامردمان طردش میکردند؛ چه بماند به امروز که فرزندانِ همان نامردان حتی نامش را هم توان شنیدن ندارند؛ نامی که در بین اصحاب از خاصان و در بین امت از مؤمنان به شمار میآمد. نامحرمان معرفت حق، چگونه تاب یادمان ابوذر بیاورند که همچون «اسلاف» خویش همیشه از حق گریزانند و حق نیز از آنان!
آنگاه که ابوذر از شهر خاطرات آسمانی خویش - مدینه - دور میشد، تبسمی بر کنج لب داشت که دلِ آزردهاش را به آرامش میخواند. گویی مدام در ذهنش مرور میشوند، کلمات مقدسی که از لبان مولای خویش شنیده
بود:
ای اباذر، همانا تو برای خدا به خشم آمدی. پس به کسی امید داشته باش که به خاطر او غضبناک شدی. این مردم برای دنیای خود از تو ترسیدند و تو بر دین خویش از آنان ترسیدی. پس دنیا را که به خاطر آن از تو ترسیدند، به خودشان واگذا و با دین خود که برای آن ترسیدی، از این مردم بگریز. این دنیاپرستان چه محتاجند به آنچه تو آنان را از آن ترساندی و چه بینیازی از آنچه آنان تو را منع کردند و به زودی خواهی یافت که چه کسی فردا سود میبرد؟ و چه کسی بر او بیشتر حسد میورزد؟(1)
آری فقط رفتار شامیان نبود که دل و جان اباذر را میآشفت، بیعدالتی حکام مدینه کمتر از شام نبود. رفتار بنیامیه - دشمنان اصلی پیامبراکرم - که در مدینةالنبی آزادانه هر کاری را انجام میدادند، اباذر را بیش از پیش میآزرد و کلمات صادقانهاش بر جان منافقان سنگینی میکرد تا آنکه به بدترین منطقه، تبعیدش کردند؛ جایی که سبب شهادت غریبانهاش شد، شهادتی که هیچگاه از یاد شیعیان نخواهد رفت.
اباذر از بهترین یاران حضرت پیامبر و برترین مریدان حضرت علی(ع) بود و یکی از سه نفر یار همیشگی ولایت؛ ولایت علی(ع)، ولایت فاطمه زهرا(س) و حقوق پایمال شده ایشان در فدک! اباذر، شهید صداقت خویش شد؛ همان صداقتی که جسورانه از حق علی(ع) و فاطمه(س)، حق خدا و پیامبر اکرم و حقوق تمامی امت دفاع میکرد؛ دفاعی که فقط طلب رضای خدا در آن بود، نه دریافت سهمی از امارت و حکومت، همانگونه که مولا
1) نهج البلاغه، ترجمه: محمد دشتی، ص247، خطبه 30.
به اباذر فرمود: آرامش خود را تنها در حق جستوجو کن و جز باطل چیزی تو را به وحشت نیندازد. اگر تو دنیای این مردم را میپذیرفتی، تو را دوست داشتند و اگر سهمی از آن برمیگرفتی، دست از تو برمیداشتند.(1)
امروز نیز اسلاف مکتب بنیامیه، سعی در حذف یادمان یاران صدیق پیامبراکرم دارد و آن، کمرنگ کردن حضور، یاد و نام آثار آن بزرگواران در مکانهای مقدس مثل مکه و مدینه است؛ مثل مسجد بلال در مکه که برای ساختن قصری شیطانی تخریب شد، اما حاشا، حاشا که اهریمن بتواند به خاتم سلیمان دست یازد، همانگونه که مولا فرمود: «اگر آسمان و زمین درهای خود را به روی بندهای ببندند و او از خدا بترسد، خداوند از میان آن دو، راه نجاتی برای او خواهد گشود!»(2)
آری! روزی خواهد آمد که سیهرویی دشمنان اهل بیت(ع) را رقم بزند؛ روزی که نخستین روز بیداری وجدانهای خفته از جهل است.
و) اُحد(3)
محنتآباد اشک پیامبر
اُحد، وقتی سخن از اُحد میشود، گویی تمام دل را ابرِ غم میپوشاند!
اُحد فریاد خاموش در نای پیامبر؛ اُحد، زخم تلخترین واقعه در سینه پیامبر؛ اُحد، خاطره زخم بیشمار پیامبر و علی(ع)؛ اُحد، فراموشناشدنیترین زخم آلامیه بر تن اسلام که در طول تاریخ جاری و تکرار است! اُحد، یعنی بروز شهادت آلالله، بروز شهادتی بیسابقه در اسلام که تنها در کربلا تکرار شد!
اُحد، یعنی حمزه(ع) و حمزه، یعنی داغ پیامبر و تلخی جسارت زنی اهریمنپرست!
اُحد، یعنی قامت در خون غلتیده حضرت حمزه سیدالشهدای سپاه پیامبر و محل گریههای غریبانه پیامبر وقتی دید عبا کوتاه است و قامت، بلند! عبا میخواست قامت شهادت را بپوشاند تا نامحرمان، مسلخ عاشقانه را در حجله عشق نتوانند دید! عبا کوتاه بود:
مثل باورهای زودگذر پیروزی!
مثل اندیشه کسانی که سنگر را به قصد «غنیمت» رها کردند!
مثل ایمان آنهایی که جان خویش را به جان پیامبر ترجیح دادند!
عبا، هرچند عبای پیامبر بود، به قامت شهادت کوتاه بود! به قامت جوانمردی که نه تنها جانش را فدای ایمانِ به خدا و پیامبر کرد، که قطعه قطعه اعضای بدنش، در حراج عشق به تاراج رفت! به تاراج رفت، به تاراج «ناپاکی» که دنیا را به اندازه پوزهاش میدید و حس انتقام، قلادهاش را به دستهای چرکین «اهریمن» سپرده بود.
قامت بلند شهادت را تنها انوار عشق میتواند بپوشاند، تنها عشق!
در راه عشق اگر از خون «دل» و زخم «جگر» نتوان گذشت، عاشقی مفهومی نخواهد داشت! دامنه شفقآلود اُحُد که سرشار از لحظههای ارغوانی مردان عروج کرده بود، گلزخمهای زره پیامبر را تماشا میکرد، غافل از رفتار وحشیانه و ناجوانمردانه دشمن؛ دشمنی که سینه عشق را، سینه شهادت را، سینه مهربان حمزه را نشانه رفته بود.
حمزه در نگاه پیامبر، تلفیقی از مهربانی و شجاعت بود؛ مهربانترین در بین خویشاوندان حضرت رسول اکرم و شجاعترین در دفاع از پیامبر و
مقابله با ناراستیهای نامردمانِ قریش!
حضرت حمزه، شهید سرافرازی که لیاقتِ «سیدالشهدایی» یافت! شهیدی که در لحظههای غریبانه شهادت، جز خدا مونسی نداشت و هنگام تعزیت، عزاداری جز فاطمة الزهراء(س). تا جایی که پیامبر با تأسف تمام فرمود: «وَ لکِنَّ حَمْزَةَ لا بَواکی لَهُ الْیوْمَ؛ شهدای اُحد را گریهکنندگانی است، اما برای حمزه، امروز گریهکنندهای نیست!»(1)آنگاه دلهای مؤمن گریستند و بسیار گریستند! بر شیرمرد بیشه ایمان که تا آخرین لحظه زندگیاش، از پیامبر و اعتقاداتش دفاع کرد و بهای وفاداریاش را به خوبی پرداخت.
زیارت شهید سرافراز اُحد
السلام علیکَ یا عَمَّ رَسولِ اللّه صلی الله علیه و آله ، السلام علیک یا خَیرَ الشُّهداء. السلام علیک یا اَسَدَ اللّه ِ وَ اَسَدَ رَسُولِهِ؛ اَشْهَدُ اَنَّکَ قَدْ جَاهَدْتَ فِی اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ نَصَحتَ رَسُولِ اللّه وَجُدْتُ بِنَفْسِکَ ِ و کُنْتَ فِیمَا عِنْدَ اللّه ِ سُبْحَانَهُ راغِبا.(2)
سلام بر تو که شیر بیشه ایمان، شیر خدا و شیر میدانهای نبرد در رکاب رسول خدا صلی الله علیه و آله بودی!
به خدا که تو در راه دین خداوند (جل جلاله) و پیامبر با بهترین توان جنگیدی و از اعتقادات خود و پیامبر خود دفاع کردی؛ دفاعی جانانه تا هنگام شهادت، آن هم شهادتی شایسته تو! درود خداوند و پاکانِ عرش کبریاییاش بر روان تو باد که تسبیح ذکر حضرت فاطمه(س) از تربت آسمانی تو بود!
درود بر تو که مرثیه اُحُد با سوگ تو وصفناپذیر شده است و داغ سوگ تو، سختترین داغها در دل پیامبر بود!
پیامبری که وجود پر مهرش را، بیاحترامی قریش نمیآزرد، ولی نحوه شهادت تو خشم حضرت را برانگیخت! دست شفاعتت، ما را در روز جزا فراموش نکند، انشاءاللّه.
آن روز،گرچه قامت حضرت حمزه به خون غلتید، کوه اُحد، پا برجا نگاهبان یاد و خاطرهاش بود؛ قامتی مثالزدنی! قامتی که با قامت حمزه همتراز بود و زائران و راهیان سلوک حج، با تحسین به آن مینگریستند؛ به مزار شیرمردی که همراه امیر مؤمنان علی(ع)، شمشیر اسلام در مقابل مشرکان بود؛ سردار سرافراز بدر، مایه مباهات مؤمنان و مایه قوّت قلب پیامبر.
اما دریغا و دردا که امروز نه از آن کوه اثری برجاست، نه از آن مزار، نه از آن حرمت! آنچه باقی است، بهشت یاد آن شهید مظلوم است در ملکوت دل؛ چراکه راستقامتان، جاویدان تاریخند، خواه در عالم خاک باشند، خواه در افلاک!
بگذار فرسایش زمان، قامت اُحد را بفرساید، اما نخواهد توانست یاد و خاطره حضرت حمزه را دچار فراموشی کند.
امید دلهای شکسته است، دلهایی که اشک و یاد خاطره در آنها موج میزند.(1)
هر جا نسیم سبز صبا موج میزند
گویی به یاد روی شما موج میزند
ای بیقرار حُسن شما، هرچه دلنواز
در کویتان شمیم خدا موج میزند
انگار کهکشان به تماشا نشسته است
اینجا که داغ خاطرهها موج میزند
1) متن از نگارنده اثر.
ز) خیبر(1)
دست خیبرگشا
عطر لافتی، آسمان «خیبر» را در بر گرفته بود و «ذوالفقار عدالت»، برای از هم دریدن سیاهیها آماده میشد. اضطرابی عجیب در دلها و حیرتی غریب بر نگاهها، سایه افکنده بود و امام علی(ع) با آنکه میدانست مفهوم یدُ اللّه ِ فَوْقَ اَیدیهِمْ،(2)لحظاتی دیگر تفسیر خواهد شد، دست به نیایش برمیدارد و با جان و دل، خالق هستی را به مدد میخواند.
به اقتدای قنوتش، خیل ملایک، قنوت گرفته بودند و با پایان هر قسمت از دعایش، صدای آمین در ملکوت میپیچید. اینک قدرت «یا علی» را تماشا کنید که همان اسم اعظم است؛ اسمی که در آسمان و زمین، حبلالمتین محکم است. مولا، خون هاشمیاش به جوش آمده بود، گویی یا علیگویان، دست بر حلقه در نهاد که در، با تمام قامت پولادینش، مقابل عظمت و قدرت مولا قد خم کرد و در دست اهوراییاش، متواضعانه آرام گرفت.
شکوه دستِ خداوندی مولا(ع) بود و غریو شادی که فتح را بشارت میداد. «مرحب» را این پیروزی شگفتانگیز، حیرتزده کرده بود، ولی سایهوار، قامت حقیرش را در مقابل حضرت آراست و شمشیر غرور را برافراشت و اینگونه، مجال همآغوشی خاک را به زیستن در جوار خورشید ترجیح داد و خاک، سرمهای شد به چشمهای خیانتپیشهاش، تا سزای خویش را در عهدشکنی دیده باشد!
گویی فریادی، طول و عرض تاریخ را متوجه خود کرده است: آی ساکنان زمین و آسمان، اینک به دستهای علی ایمان بیاورید! ایمان به دستی که از آستین عدل الهی بیرون آمده است، تا حماسهساز بدر باشد، تا فصل رنگین اُحد را انگیزه دهها زخم بشود، تا شور «خندق» را با تمام مردانگی به پایان ببرد، تا برگ زرین دیگری همچون «حُنین» به تاریخ اسلام بیفزاید، تا...!
ایمان به دستی بیاورید که قرآن را با کرامت یداللهیاش، جمعآوری خواهد کرد!
ایمان به دستی بیاورید که با ذوالفقار عدالت، فتنه «جمل» و «نهروان» را خاموش خواهد کرد!
ایمان به دستی بیاورید که به یاد محرومان کوفه و مدینه، نهال خرما خواهد کاشت!
ایمان به دستی بیاورید که تکیهگاهِ مردان نابینا خواهد شد!
ایمان به دستی بیاورید که لقمههای محبت را در دهان یتیمان خواهد گذاشت!
ایمان به دستی بیاورید که از پینههایش عطر بهشت میوزد و خداوند (جل جلاله) به داشتن چنین بندهای مینازد!
ایمان به دستی بیاورید که پیامبر، از لمس آن احساس امید و از توانایی آن، احساس رضایت میکند؛ رضایتی که درگرو «امامت» و رهبری امت اسلام، بعد از پیامبر است! فریاد تکبیر، در سراسر قلعه خیبر میپیچد و تمام نگاهها به بازوان ستبر و دستان اهورایی مولا، خیره میشوند! تَبارَک اللّه، ماشاءَاللّه ...!
عود و اسپند بیاورید! فضا را عبیرآمیز کنید! این معجزه حیدر کرّار است. این معجزه ناب علوی است. این معجزه، مفهومِ همان سوره «وَالْعَصْرِ اِنَّ
الاِنْسانَ لَفی خُسر»(1)است!
عود و اسپند بیاورید! با دست قادر ازلی و دست مولای مؤمنان، علی(ع)، فتحالمبین دیگری رقم خورده است.
یا علی المرتضی، سلام و درود خداوند و بندگان مؤمنش بر تو و آن لحظهای که قلعه خیبر را با صلابت هر چه تمامتر گشودی و برگ زرین دیگری به فتوحات اسلام افزودی!
سلام و درود خداوند و بندگان مؤمنش بر تو و تمام کسانی که با گفتنِ «یا علی»، همیشه سنگینی غم را از دل خود دور میکنند!
یا علی(ع)، ای مولای جوانمردان! ما را در سایه عنایتت، محروم از شوقِ «یا علی» گفتن مکن، که بینام تو زیستن، بیمعنا و بیتوّلای تو بودن، زیانی جبرانناپذیر است!
ماییم و محبتت، که سود است
سرمایه اصلی وجود است(2)
ح) فدک(3)
فدک گرچه امروز با تغییر مسیر تاریخ تغییر نام داده است، هیچگاه واژه «حائط» برازنده فدکی نخواهد بود که فراموشناشدنیترین واژه در جان و دل اهل بیت(ع) و شیعیان راستین است!
شهر «حائط» امروز، گرچه هیچ شباهتی به «فدک» دیروز ندارد، همچون گردانندگانش بدون هویت تاریخی است؛ بدون وجدانی که حتی اسلاف دیروزیاش نداشتند!
نام فدک همچون آسمان تغییرناپذیر است، حال هرچه اغیار نامهای
«لاتین» بر آن بگذارند، هرچه به کاوش بپردازند! همیشه جاویدترین نام در منطقه شرق «خیبر» همان فدک است، فدک! فدک رمز پیروزی حضرت فاطمه(س) بر دشمنان جاهلی است، همانگونه که خیبر رمز جهانی پیروزی علی(ع) بر دشمنان زبون بود؛ دشمنان زبونی که حتی امروز از شنیدن نام مولا(ع) و فرزند برومندش میترسند، همان موعود واپسین که مسیحای عدالتگستر جهان است و آماده ظهور در محضر حق و خانه حق! تا کعبه معظمه را از نگاههای شرربار فرزندان ابن تیمیه نجات دهد!
چرا نباید از مسجد فاطمه زهرا بترسند؟ چرا نباید از نام فدک بهراسند؟
آنکه خواهد آمد، مهدی فاطمه است و باز پسگیرنده حقوق مادر، «الیس الصبح بقریب؟»
فصل دوم: مکانهای عبادتی
زیر فصل ها
غار ثور(1)
کوه ثور که شاهد یکی از وقایع مهم تاریخ اسلام یعنی هجرت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بوده است، در سه کیلومتری جنوب شهر مکه و در جنوب منطقه مسفله قرار دارد. دامنه این کوه به طرف جنوب غربی شهر امتداد یافته و مساحت آن دوازده کیلومتر مربع است. بر قله آن غاری به نام «ثور» قرار دارد و علت معروف شدن این کوه به نام کوه ثور، تولد ثورة بن عبدمناة در آن است.
پیامبر هنگام هجرت به مدینه، برای گمراه ساختن دشمن، به سمت این کوه - که برخلاف جهت مدینه، یعنی در جنوب مکه قرار دارد - رفته و سه شبانه روز در غار ثور پنهان شد.
از این واقعه در قرآن کریم یاد شده است و آن نیز به علت ترس و حزن شدید مصاحب رسول خدا صلی الله علیه و آله یعنی ابوبکر بود که خداوند از قول رسولش
1) تاریخ آثار اسلامی مکه مکرمه و مدینه منوره، ص120، به نقل از: طبقات الکبری، ج1، صص 228 - 232.
میگوید: «إِذْ یَقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَ تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا؛ و هنگامی که [پیامبر] به مصاحب و همراهش گفت نترس و محزون نباش که خدا با ماست». (توبه: 40)
دشمنان در تعقیب پیامبر بودند و رد پای ایشان را تا کنار این کوه یافتند و حتی نزدیک دهانه این غاز نیز آمدند، ولی به امر خدای تبارک و تعالی بر دهانه آن غار، عنکبوتی تار بست و کبوتری تخم گذاشت و آنان به تصور اینکه مدتهای مدیدی کسی به این غار وارد نشده است، از ادامه تعقیب دست کشیدند و بازگشتند. پس از آن، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به سمت مدینه حرکت کرد.
از حرا تا ثور(1)
«کمکم فرصتهای سفر رو به پایان میرود. از همان روزهای نخست ورود به مکه، شوق رفتن به «غار حرا» انسان را وسوسه میکند. نمیدانم چه رمزی در آن نهفته که حاجی را بیتاب میکند، ولی برخی پیش از پایان یافتن اعمال حج، از مکه خارج نمیشوند و رفتن به غار حرا و ثور را میگذارند برای پس از بازگشت از منا و فراغت از اعمال.
البته امروز به علت توسعه شهر، «جبل النور»که غار حرا بر فراز آن است، جزو شهر محسوب میشود، نه خارج از مکه. ساختمانهای مسکونی هم اطراف آن را فراگرفته است.
حرا در ده کیلومتری شمال مسجدالحرام هست؛ جایی که نخستین آیات قرآن درآغاز بعثت بر پیامبر در همانجا نازل شد. عبادتگاه پیامبر بود که گاهی ایامی از سال را دور از غوغای مادیت مشرکان، به آن خلوت انس
1) جواد محدثی، روح حج، ص 119.
پناه میبرد و با خدا راز میگفت. این غار یکی از معدود جاهای دست نخورده و بکری است که شاهد حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله و قدمگاه آن پیامبر خاتم بود. هرچند اینجا هم میبینی و میشنوی چه شفاهی و چه با تابلوهایی که نصب شده است، حجاج را از صعود به کوه نهی میکنند و میگویند: «خود را به زحمت نیفکنید، بالای کوه رفتن ثوابی ندارد و سنت نیست. بروید در مسجدالحرام نماز بخوانید»، ولی زائران عاشق، به فتوای عشق، قلهپیمایی میکنند، نه طبق دستورالعملهای رسمی و بخشنامههای دولتی! زن و مرد، پیر و جوان، سینهکش کوه را میگیرند بالا میروند. خیلیها در سپیدهدم، حتی پیش از اذان صبح به راه میافتند تا از نور ماه و خنکی هوا استفاده کنند و به گرما نخورند. رسیدن به قله کوه، به طور معمول نزدیک به نیم ساعت تا سه ربع طول میکشد و از کمی پایینتر قله که چند گذرگاه صعبالعبور در پیش است، محل غار قرار دارد، البته نه غار، بلکه سرپناهی که از چندین صخره عظیم به وجود آمده که سر بر دوش هم نهادهاند و محلی به صورت غار کوچکی پدید آمده، رو به کعبه، که یکی دو نفر میتوانند در آن به عبادت و نماز بایستند. از بالای غار، به خصوص در شب، روشنایی مسجدالحرام و گلدستهها دیده میشود؛ محیطی بوده است دور از دسترس مردم، با راهی دور و دشوار، با خلوتی الهامبخش و ملکوتی و ارتفاعی بسیار، که رسول خدا صلی الله علیه و آله را هنگام مناجات و عبادت در خود جای میداده است و خدیجه و علی(ع)، گاهی غذا و آب به او میرساندند. جبرییل، سوره «اقرأ باسم ربک...» را همین جا از سوی خدا آورد.
حاجی علاقهمند است که در این معبد نورانی رسول، نماز بخواند و گاهی صفی ممتد و ازدحامی عجیب برای ورود به این «خلوتسرای دوست» تشکیل میشود. برخی هم به فکر گرفتن عکس یادگاری در کنار غار میافتند.
وقتی انسان رنجهای پیامبر را به یاد میآورد، خستگی راه از تنش بیرون میرود. سلام و صلوات برتو، ای رسول رحمت!
و اما «غارثور» که در منطقه جنوب مکه است و راه آن از خیابانی به کوهستان آغاز میشود، پناهگاه حضرت رسول در هنگام هجرت به مدینه بوده است؛ همان جا که خداوند با تار عنکبوت، بندهاش محمد را از تعقیب و گزند مشرکان، حراست کرد. راه هجرت به مدینه از شمال مکه است و این غار در جنوب قرار دارد و این، خود، شیوهای برای ردگم کردن بوده تا پیروان ابوسفیان کمتر برای دستیابی به رسول خدا صلی الله علیه و آله ، توفیق یابند.
غار ثور نیز در بالای کوهی قرار دارد، با چند صخره روی هم قرار گرفت، که آن سویش درهای عمیق است و این سویش کوه. داخل این غار، چند نفر میتوانند پنهان شوند، البته به صورت نشسته؛ چون سقفش کوتاه است و نمیتوان ایستاد. حتی برای ورود به آنجا هم باید خم شد. آنجا هم عکاسانِ آماده با دوربینهایشان، هر لحظه منتظرند که از حجاج عکس یادگاری بگیرند، ولی گران است و عکسهای بیرنگ و رو به آن قیمت نمیارزد.
راه غار ثور، هم طولانیتراست، هم سختتر و نفسگیرتر. شاید بیش از دو برابر مسیری که برای فتح قله «جبلالنور» طی میشد، برای رسیدن به این غار باید راه پیمود. کوهها و ارتفاعات را آنقدر باید یکی پس از دیگری پشت سر گذاشت و به عشق آن «منزل نهایی» به زانوها و نفسها التماس
کرد همراهی کنند که چندین نوبت، نشستن و استراحت و تازه کردن نفس و تَر کردن لب لازم است. البته در پیچ و خم کوه و کمر، نشانهها و رنگهایی دیده میشود که فِلِشی به سوی مقصود است، اما چه بسا انسان به تنهایی راه را گم کند. برخی مسلمانان کشمیری، این راه طولانی را به حالت پلهپله درآوردهاند، تا صعود به قله آسانترشود.
در این مسیر، حجاج مختلفی را از زن و مرد میبینی که نفسزنان بالا میروند و همان محبت است که آنان را توان میبخشد و چون افراد در رفت و برگشت به هم میرسند، «خدا قوّت» و «قبول باشد» رد و بدل میشود و همین روحیه میبخشد برای پیمودن بقیه راه.
آیا رسول خدا صلی الله علیه و آله برای گریز از چنگ مشرکان کینهتوز و در ابتدای هجرت، این همه راه پیموده و تا اینجا خود را رسانده است؟ این پناهگاه را از کجا میشناخته؟ مگر نه اینکه بزرگ شده همین کوه و کمر بوده و روزگاری به شبانی میپرداخته است! آنکه برای بشریت، «راهنما»ست، باید خود به همه راهها آشنا باشد. دشمنان چه لجوج بودند که رسول خدا صلی الله علیه و آله را تا کجاها تعقیب کردند. لعنت بر آنان! میارزد که انسان رنج بادیه و کوه و غار حرا و ثور رفتن را به جان بخرد، تا یک لحظه در فضایی نفس بکشد که آن حبیب خدا، مصطفای پروردگار، آنجا گام نهاده، نفس کشیده و شب را به صبح آورده است. این فرمان عشق است، گرچه دشمنان، آن را شرک به حساب میآورند».
مسجد قبا(1)
به مسجد قُبا میرسی؛ به محل عاشقانهترین انتظارها در طول تاریخ! انتظار ورود تاریخ، انتظار ورود نور؛ نوری که از افق «قبا» درخشیدن آغازید و به تمام نقاط جهان تابید.
گویی باز نگاههای مشتاق به راه است و مشتاقان قدم پیامبر به صف ایستادهاند.
زائران با اشتیاق تمام، بنای جدید مسجد «قبا» را مینگرند و با دیده احترام وارد آن میشوند. اینجا روزی، روزگاری، روستای قبا محل انتظار مردم برای پیامبر و [محل انتظار] پیامبر برای علی(ع) بوده است.
آن روز، انتظار مردمان وقتی برآورده شد که تاریخ برای تحولی شگرف آماده میشد و «قبا» نخستین مسجد و محل عبادت توحیدی را تجربه میکرد؛ «مسجدی» که پیامبر با دست خویش و به یاری یاران یکدلش ساخت و سه روز در آن به نیایش پرداخت تا امیر مؤمنان علی(ع) با اهل بیت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از راه برسد.
پیامبر چگونه میتوانست علی(ع) را فراموش کند؛ چگونه میتوانست قهرمان «لیلة المبیت» را به حال خویش واگذارد؛ کسی که در ایثار، بیبدیل و بینظیر در تمام هستی بوده و هست.
گویی زائران هنوز هم عطر وضوی پیامبر را در «قبا» استشمام میکنند که بارها میآمد و در مسجد «قبا» به نماز میایستاد؛ نمازی که هنوز هم از برکت آن، به نمازگزاران «قبا» ثواب «عمره» وعده داده شده است!
1) متن از نگارنده اثر.
نجوایی در دل میجوشد و زبان به توصیف میگشاید:
«قبا، ای اولین منزلگاه پیامبر و میزبان رنجها و زخمهای اسلام!
ای سایبان ایمان بالنده پیامبر و علی، در گرمای سوزان ستم و کفر!
هنوز نفسهای پیامبر در تو جاری است.
هنوز پنجرههایت منتظرند تا چونان گذشته، اندوههای پیامبر را در آغوش گیرند و در عطر کلمات پیامبر شناور شوند.
سلام بر تو! که اندوهان بیابانی علی(ع) را دریافتی و با آغوش باز، پذیرا شدی. قبا، بایست و پابرجا باش! بایست و پابرجا باش که زیبایی لرزان چشمهای پیامبر و صدای شفاف علی(ع) در تو موج میزند.
بایست! که خنکای گیسوان پیامبر را در تو احساس میکنم.
بگذار در تو رها شوم و صمیمیت حرفهای پیامبر را لمس کنم. منارههای بلندت، یادآور دستهای به آسمان کشیده پیامبر است و دیوارهای باشکوهت، شناسنامه شانههای ستبر علی(ع) است.
قبا، از تمام دریچههای جهان بر تو سلام باد! که هیچگاه بوی پیامبر و علی(ع) را فراموش نکردی و پس از قرنها ایستادی تا همه دلتنگیها، با تو مأنوس شوند، آنگونه که تو با علی(ع) مأنوس شدی.
قبا، ای سرزمین فرشتهپوش و ای سرچشمه آسمانجوش! میخواهم کلمات را با گلاب بشویم تا تو را تلفظ کنم.
قبا، میخواهم در حضور تو به اخلاص علی(ع) ملحق شوم، متصل به صداقت پیامبر شوم و در تو نماز بگزارم و منتظر آمدن گامهای فرزند
علی(ع) باشم، تا غروب غربت چند صدساله تو را به تماشا بنشینم».(1)
تجربه محل انتظار اهالی یثرب در قبا، برای دلباختگان حضرت موعود عج الله تعالی فرجه الشریف نیز زیباست. گویی نقطه نقطه آن باز هم منتظر حضوری دیگر است؛ حضور دلانگیزش مثل نخستین روز هجرت، اما این بار نخستین روز ظهور، ظهور مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف ، موعود واپسین عدالت.
از لیلةالمبیت تا هجرت(2)
گویی تیغهای آخته، همواره تشنه خونهای تازهاند. اینک خانهای را میبینم، روشنتر از یک قلب یقین یافته، اما در محاصره شمشیرهایی که در دستان کینه میدرخشند و به زهر جهل، صیقل یافتهاند و به انتظار، لحظه میشمارند.
کدام تیغ، کارگر خواهد افتاد، وقتی که تقدیر، قصه دیگری را رقم زده باشد!
یا علی! پروردگار تو، بارِ دیگر شهامت تو را طلب میکند.
اینک بخواب که بستر مسافر آسمان، امشب خوابگاه امتحان تو خواهد بود.
شمشیرها با پیکرت نشانه رفتهاند... و مسافر بزرگ، قدم در راه میگذارد. پس به ناگاه، تمام عنکبوتها از لابهلای سنگها بر میخیزند و کبوتران بیتالحرام، به سمت کوهها بال میگشایند.
کوچ آفتاب(3)
دیگر مجال ماندن نبود؛ این قبیله را تنبیهی میبایست تا از زیارت نور و احساس رحمت، محروم شوند و چه تنبیهی بالاتر از اینکه پیامآور نجات،
راوی ترنمهای آسمانی، امین کوچههای مهربانی و تبسمهای گرم خویش را از این قبیله نادانِ ناسپاس دریغ کند و به دیاری دیگر بکوچد!
مسیر تاریخ داشت عوض میشد و روزی شگفتانگیز آغاز شده بود؛ روزی که جهانِ خاکی بر تفاخر افلاکی، برتری یافت و کهکشان زمینی، مسیر تاریخ را از مکه به سمت مدینةالنبی صلی الله علیه و آله قرار داد. خورشیدِ همیشه تابان حقیقت که از بامدادان مکه طلوع کرده بود، نقطه اوجش را در مدینه جشن گرفت و لحظه تابش آغاز شد.
آن روز، اولین روز اسلام و اولین روز حرکت اسلام در مسیر تاریخ بود؛ تاریخی که حرکت خود را از مدینه آغاز خواهد کرد و در مدینه پایان خواهد داد.
آن روز، روز مردم یثرب نبود، روز مسلمانان حجاز نبود. آن روز، روز آغازین حرکت جهانی اسلام و روز تولد دوباره پیامبر بود؛ روز نفس کشیدن دینی که زلال حقیقت را در اختیار جهانیان قرار میداد؛ حقیقتی که امروز بر قلههای رفیع انسانیت، پرچم معرفت افراشته است و در سایه «لا اله الا الله و محمد رسول الله»، میلیونها مسلمان از هر قشر و رنگ و لباس زندگی میکنند.
مسیر تاریخ، رد پاهای بسیاری از خود به جای گذاشته بود، اما همیشه کسانی هستند که با چشمهای نابینا از کنار تاریخ رد میشوند. آن روز، کبوتر داخل غار و عنکبوت ورودی غار، آغاز حرکت تاریخ را میدیدند، اما آن دیگران جاهل، چنان در جهلِ مرکّب بودند که دنبال آسمان در زمین میگشتند.
استقبال، همیشه لحظه شیرینی است و ماندگارترین خاطرهها را میشود از دل تصاویر آن بیرون کشید؛ صفهای منظم و نامنظم طولانی، لبخندستان لبریز از گل و خنیاگران سرشار از شادی، در انتظار ورود مردی آسمانی بودند؛ مردی که دستهایش سبز، نگاهش سبز و وجود سبزش، دستمایه زندگانی بود؛ مردی که در قنوت دستهایش، آسمان جا میگرفت و از عظمت نامش، خورشید به سجده میافتاد و ستارگان، از پای بوسیاش لذت میبردند.
نامش، مقدسترین در صلوات و چهرهاش، یگانهترین در زیبایی بود، «فتبارک الله احسن الخالقین». حضرت جبرییل(ع)، غلام خانهزاد و خیل ملایک، پیشکاران آستان آسمانیاش بودند. آمد و پیکر نیمهجان زمین را از هلاکت نجات داد. آمد و مدینةالنبی صلی الله علیه و آله با آمدنش، فصل تازهای از تاریخ را رقم زد! تمام وجودمان، فدای آن لحظهای که قامت دلآرا و عطر محمدیاش، کویرِ آباد زمین را زیر چتری از عطوفت برد.
صلوات بر روح مقدس و پاک او و اهل بیت(ع) مطهرش باد که هجرت تاریخسازش، وجود خاکی ما را با آسمان پیوند داد.
با تمام اندوه، از زادگاه خویش «هجرت» کرد؛ زادگاهی که تبار مؤمنش در آن غنوده بودند و تمام خاطرات خویش را بدان سپرده بودند.
قبیله نامرد، همچون حرامیان شب قصد جانش را داشتند و میبایست جانشین شایستهای جای خود بگذارد تا در بوته امتحان، نزد خدا و رسولش سرافراز امتحان شود!
چارهای جز رفتن نبود؛ رفتن به سمتی که جهت تاریخ را عوض خواهد کرد و تاریخساز حماسههایی خواهد شد که بشر را از حضیض ذلت، به اوج عزت برساند.
لیلةالمبیت، غار ثور، مسیر هجرت استقبال بینظیر و در نهایت، یثربی که «مدینةالنبی» نام گرفت، تنها قسمتی از تصاویری بود که حضرت دوست جل جلاله پیش روی «حبیب» خود به تماشا گذاشته بود!
میخواست به انصار بیاموزد که عظمت این «تشریف» را تا قیامت از یاد نبرد.
میخواست به ابوجهل و ابولهب بفهماند که هیچ «دوستی»، «حبیب» خود را در تنگناها تنها نمیگذارد.
فرمود به پیامبر که «هجرت» کند؛ هجرت از جایی که جاهلان قدرش را ندانستند، به جایی که بالای چشمِ همه «جا» داشته باشد.
... و پیامبر از هجرت به یثرب، گسترش معارف اسلامی را تضمین کرد.
پنج کهکشان در هالهای از نور، آرام آرام پیش میآمدند و زمینِ زیر پایشان از تواضع، مثل حریر نرم میشد.
عدهای سایهنشین که همیشه در تاریکی به سر برده بودند، گویی قصد مقابله با نور دارند؛ با صلیبهای به ظاهر آراسته، با ناآرامی تمام و با گیسوان چلیپایی بازی میکردند و تمام ذهنشان سرشار از شک بود؛ شک به آنچه در دست و دلشان بود.
1) متن از نگارنده اثر.
اما آنان که در هالهای از نور پیش میآمدند، تبلور وجودشان مثل آب زلال و صداقت حضورشان مثل خورشید، آشکار بود.
هستی، چنان غرق تماشایشان بود که انگار خداوند، بهشت را به معرض تماشا گذاشته است. تواضع خورشید در آسمان و کُرنش خاک در زمین، نشان میداد که آن «پنج تن»، آیینه جمال الهیاند؛ برگزیدگان راستین خداوند در زمین که عنایت الهی، آنان را زیر چتری از حمایت گرفته است. عطر «کسای» حقیقت از وجودشان میتراوید و نگاهشان آکنده از تبسم مهربانی بود.
پنج تن، پنج کهکشان و پنج اقیانوس که وجودشان نشانه عظمت الهی و سرچشمه زلال معرفت است.
چه کسی میتواند به انکار برخیزد؛ وقتی که آدم(ع) بگوید: «اِلهی یا حَمیدُ بِحَقّ مُحَمّدٍ صلی الله علیه و آله ...».
وقتی که نوح بگوید: ...، وقتی ابراهیم و موسی و عیسی بگوید: ...، چه کسی میتواند انکار کند!
محمد صلی الله علیه و آله ، یعنی قرآن، یعنی «لَوْلاک لَما خَلَقتُ الْاَفْلاک»؛ علی(ع) و فاطمه(س)، حسن(ع) و حسین(ع)،یعنی محمد صلی الله علیه و آله ، یعنی: «اِنَما یریدُ اللّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجسَ اَهْلَ البَیتِ و یطَهِّرَکُمْ تَطْهیرا».(1)
چه کسی میتواند سخاوت خورشید، شرافت ماه، صداقت آب، کرامتِ درخت و نجابت گل را نادیده بگیرد؟!
1) «خداوند (جل جلاله) فقط میخواهد آلودگی را از شما خاندان [پیامبر] بزداید و شما را پاک و پاکیزه گرداند». (احزاب: 33)
رنگ از رخسار ابوحارثه و نصارای نجران پریده بود و لرزش دستهایشان، نشان از ضعف و پشیمانی داشت. نجوایی در ضمیر ناخودآگاه ابوحارثه جریان گرفت؛ او که عطر پیامبران دارد؛ او که مثل پیامبران مینشیند؛ او که آسمان و زمین میستایندش. از آن لحظه که دستهایش بوی قنوت بگیرند، توفان خشم الهی، همه دشتها و کوهها را متلاشی خواهد کرد. از جا برمیخیزد و سر بر آستان کبریایی پیامبر میگذارد: «ای ستودهترین خلقت الهی، ای آسمانیترین آیینه خلقت و ای حقیقت محض! رضای ما، در رضایت توست و رشته جان ما در دستهای آسمانیات».
در دایره قسمت، ما نقطه تسلیمیم
لطف آنچه تو اندیشی، حکم، آنچه تو فرمایی(1)
الف) غزوه خندق
ذوالفقار یعنی تمام ایمان(2)
معجزهای در راه بود؛ معجزهای شگفت، فراتر از تمام باورهای بشری! کمی بالاتر، فریاد دهشتآفرین حضرت جبرییل(ع) بود و به هم لرزیدن گیسوان باد. گویی عناصر اربعه به هم ساخته بودند تا بنیاد خودخواهی را براندازند.
توفان خشمگین آسمان، خیمهها را همچون بادبادک، به این سو و آن سو میبرد و غرور سُفیانی اعراب، بازیچه دست باد شده بود، تا اگر چشم
عبرتی لابهلای گرد و غبار باز شد، از خودخواهی، به خداخواهی پناه ببرد! صدای آمدنشان، زودتر از همه، پرده دل «منافقان» را میلرزاند.
اما کسی بود که تمام تجربههایش را نور معرفت «محمدی صلی الله علیه و آله » تکمیل کرده بود و عطر نامش فراتر از آسمانها، در بهشت دلربایی میکرد. تدبیری فراخور نامش اندیشید. این اولین تدبیر جنگی از سوی سپاه اسلام بود که از حکمت سلمان(ع) بهره میگرفت: خندق، خندقی به وسعت تمام بیمها و امیدها!
بیمها، از حضور ده هزار اهریمن مست و تاریک و امیدها، از چلچراغ حضور حبیب خدا صلی الله علیه و آله و جمال تبارکاللهیاش!
کسانی که به شرط مزد برای خدا کار میکردند، درست جایی از «تکلیف» را واگذاشته بودند که عَمرو بن عبدود و مردان فرصتجوی عرب، از همان جا وارد حریم قدس مدینةالنبی شدند. زخمها، فقط زخم اُحد نبود، که نامردمان بنیقریظه هم، پیمان شکسته بودند. این بار خندق، همیشه در اسلام فاجعه آفریده است.
اسلام همیشه از کمفروشان دین و جهاد، درایت و تدبیر، ایمان و اخلاص، ضربه خورده است!
عَمرو، اُشتر بدمست عرب، غول دلهای ناپخته شده بود و غرور را با فریادهای «هل من مبارز» نمایش میداد، اما دریغ از حرکت گامی یا قرار گرفتن دستی بر قبضه شمشیری!
آدمکهای خشکیده بر جالیز تماشا، با حرکت گامهای سترگ و عرشپیمای علی(ع) جان گرفتند و بهت و سکوت و تماشا، آیینههای عرش و فرش را به هم دوخت.
نگاه امیدوار پیامبر بود و تبسمی که یعنی: «یا علی، این عمرو بن عبدود است!»
اینک مصاف تمامی «ایمان» در برابر تمامی «شرک»! اینک مصاف «تواضع» با «غرور»، مصاف «بیم» و «امید»، بیم، برای آن کسی که بر خاک خواهد افتاد و امید، برای آنکه «عطر لافتای» وجودش فراگیر خواهد شد.
صدای تکبیر علی(ع) در آسمانها تکثیر میشود و تمامی «ایمان» برتری خود را بر تمامی «شرک» ثابت میکند.
همپیالگانِ عمرو، مردی از یاد برده، به سمت خندق میگریزند و بر جا ماندگان خشکیده از حیرت، به دستهای حقیرشان مینگرند.
یا علی، ای دست قادر ازلی، تو حقیقت محضی، تو آیینه «قادرٌ عَلی ما یرید» هستی! تو نماد صداقتی. ایمانت کامل، شمشیرت برّان و کلامت نافذ است؛ نافذ، چنان که آیینه رفتار توست!
... و غزوه خندق با دعای همیشه مستجاب نبوی صلی الله علیه و آله ایمن از مقاتله بود و با جوانمردی تو، به نصرت نهایی رسید، همانگونه که به آن شکاکِ دیرباور فرمودی: «فإنَّا لَم نَکُن نُقاتِلُ فیما مَضَی بِالکِثرَةِ، وَ إنَّما کُنَّا نُقاتِلُ بالنَّصرِ وَ المَعُونَةِ؛ ما در جنگهای گذشته با فراوانی سرباز نمیجنگیدیم، بلکه همیشه با یاری و کمک خداوند (جلّ جلاله) مبارزه میکردیم».(1)
یا علی، آی دست قادر ازلی، دست فرومانده در درماندگی ما را هم بگیر!
1) نهجالبلاغه، خطبه 146.
ب) مسجد فتح(1)
حادثه خندق در تاریخ اسلام، همچون حضور ماه در همسایگی زمین است؛ چون نه پنهانکردنی است، نه کتمانکردنی! و همانگونه که پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله فرمود: «ضَربَةِ علی یومَ الخَندَقِ، خَیرٌ من عِبادَةُ الثقلین؛ ضربت شمشیر علی(ع) در روز خندق، از عبادت جن و انس، برتر بود».
حادثه خندق با شکست عمرو بن عبدود، به حماسه خندق تبدیل شد و شکرانه آن نمازی است که مسلمانان همیشه در مساجد فتح و حضرت علی(ع) و حضرت زهرا(س) و سلمان رحمه الله به یاد پیامبر به جا میآورند و تاریخ با وجود تمام ناراستیهای حکمرانانش، باز هم فتحالمبین غزوات رسول گرامی اسلام را یادآوری میکند.
آن روز تمام ناجوانمردان مشرک و یهودی در کنار هم «احزاب» شیاطین را تشکیل میدادند؛ پیامبر در کنار یاران مسلمان خود، حزب خداوند را. میان مشرکان، ابوسفیان میخواست به انتقام تمام شکستهایش شگفتی بیافریند، درحالیکه نمیدانست در میان حقگویانِ حقجو، پیامبر صبور امت، حضرت محمد صلی الله علیه و آله هست و دلیرمردِ شکستناپذیر گیتی، حضرت علی(ع)؛ سلمان رحمه الله دانای توانا هست و بالاتر از همه، مدد حضرت پروردگار جل جلاله. در مقابله با احزاب حضرت پیامبر، هم از الطاف «لاهوتی» برخوردار بود، هم از تدابیر «ناسوتی.» آنچه وعده خداوند بود، در حال تحقق بود و آنچه باید برای مقابله تدبیر میشد، از هماندیشی پیامبر با یاران یکدل خود خبر میداد، اما پیشنهاد سلمان کجا و دیگران؟!
1) متن از نگارنده اثر.
کارآزمودهای که فرهنگ اقوام مختلف را در کارزار دیده و تجربه کرده بود. افسوس که دشمن، همیشه از همان نقطه که ما کم گذاشتهایم، وارد میشود، همانگونه که از تنگه - رماد - اُحد گذشت، از قسمت کم کار شده و تنگ خندق به درون وارد شد. وارد شد تا مرگ خویش را تجربه کند، با غروری که در نهایت دچار ذوالفقارش کرد؛ دچار مرگی خفتبار به دست مردی شریف و باکرامت!
مسجد «فتح» یادمان غزوه خندق است با یادآوری الطاف خداوند در آن روز که با پایداری و صبر پیامبر، شهامت و غیرت حضرت علی(ع) و حسن تدبیر حضرت سلمان رحمه الله پایانی دلانگیز را رقم زد!
دستها را به گوشهایت نزدیک میکنی و به قصد نماز میگویی اللهاکبر. آری تکبیر، همان صدای آسمانی حضرت علی(ع) که بعد از هر پیروزی به زبان آورد. اکنون که در مسجد فتحی و به شکرانه فتح لشکر پیامبر در یومالخندق، نماز میگزاری، چگونه میتوانی شکوه غیرت و شهامت علی(ع) را به یاد نیاوری؟! علی، شکوه نامیرای اسلام در تاریخ است.
دستها را به سمت گوش میبری و «دوگانهای» برای «یگانه» به جا میآوری و آنگاه نجوا میکنی:
یا صریخ المکروبین و یا مجیبَ دَعوةِ المضطرین و ...؛ ای فریادرس غمگینان و ای اجابتکننده دعوت بیچارگان و ای یاریدهنده دلْ افکاران، غم و گرفتاری ما را نیز از دل بزدای، همانگونه که پیامبرت را از هر غم و ناراحتی و نگرانی - از دشمنش - رهانیدی!
پس امور مهم دنیا و آخرت ما را نیز به پاس پیامبرت چارهساز باش، ای که برترین رحمکنندگانی!
ج) مسجد علی(ع)(1)
خندق، نه تنها محل پاسداری علی(ع) از مرزهای ایمان و اعتقاد بود، که محل نیایشهای او نیز بوده و مسجد علی بن ابیطالب(ع)، از قدیمیترین خاطرات ماندگار غزوه خندق در منطقه خندق است.
با آنکه وارثان جهل و تعصب کوشیدهاند تا نام مساجد را تغییر دهند یا تعمیر کنند، قداستِ جایی که حضرت فاطمه(س) نماز گزارده و حضرت علی(ع) در آن به ستایش و نیایش برخاسته؛ از چنان بلندای شکوهی برخوردار است که هیچگاه دست نژند اوهامپرستان به ساحت آن نخواهد رسید و عظمت نام آن دو مسجد، همچون عظمت نام «فدک» ماندگار خواهد بود؛ ماندگار در تمامی کتابها - شاهدانِ به ظاهر ساکت تاریخ - ماندگار در تمامی دیده و دلها!
حقایق روزگار هیچگاه از چشم و دل اهالی وجدان نخواهد رفت؛ چراکه هر جا نام «علی» برده شود، نور آنجاست؛ نور عبادت، نور ولایت، که ذکر علی عباده!
هر کجا نام علی برده شود، شور آنجاست
شور آمیخته با شعشعه نور آنجاست
نه نیازم به خرابات، نه دیر است و حرم
1) متن از نگارنده اثر.
هر کجا نام علی برده شود، طور آنجاست
جامجم گو که بمان در خم خوشخطیها
مستی ناب ازل، شیشه و انگور آنجاست
مُشک آهوی حرمگاه، به کویش جاری
عطر گیسوی پریشان شده حور آنجاست
عارف و عامی و زاهد، به تماشا سرگرم
مست از شرم تمنا، دل مستور آنجاست
دار عشقش، همه را شور انالحق داده است
قاضی و محتسب و گزمه و منصور آنجاست
یک شب آیینه من هم ز تجلی پر شد
فاش دیدم که دل ناظر و منظور آنجاست
مسجدی بود و علی بود و سحرگاهی ژرف
و دلم مشتعل از شعشعه نور آنجاست
پیش رفتم که سلامش بدهم، پاسخ گفت:
هر کجا نام علی برده شود، شور آنجاست(1)
د) مسجد سلمان(2)
او که افتخار همراهی اهل بیت را کسب کرد، چرا نباید تاریخِ اسلام به یادآوریاش ببالد؟!
مهندس بیبدیل جنگ خندق و دانشور بینظیر حکمت که هم از
عارفانههای حضرت پیامبر بهره برده بود و هم از عاشقانههای حضرت علی(ع). از آتشکدههای پارس تا کنیسههای روم، از کوههای شام تا بیابانهای حجاز، جذبه عشق چنان مهار از دلش ربوده بود که رنج سفر، نکوهش اغیار و غم غربت، اثری بر «جان شیفتهاش» نداشت.
به هفتمین شهر عشق رسید. آیینهای که میبایست جمال الهی را در آن ببیند، یافته بود؛ آیینهای که او را به حقیقت محض میرسانید؛ حقیقت توحیدی، حقیقت مصطفوی صلی الله علیه و آله ... .
ضمیر او مثل آب زلال و ظاهرش مثل خورشید، چشمگیر و درخشان بود. دلش دریای معرفت الهی بود و صداقت نگاهش در دلها اثر میکرد.
گرمای حضورش همیشه محفلآرا بود و زبان ستایشش، عظمت او را نشان میداد. در مکتب رسول اللّه صلی الله علیه و آله ، برترین «مسلمان» و در مکتب امیر مؤمنان علی(ع) بهترین «شیعه» بود. ادراک لاهوتیاش آنچنان شگرف و ژرف بود که اسرار علوم را از پیامبر و علی(ع) آموخته بود.
از ازل، چنان در کالبدش روح عرفان دمیده بودند که همنشین خلوت پیامبر میشد و از قامت آسمانیاش، همیشه عطر بهشت میتراوید.
حضرت سلمان، آیینهای بود که پرتو از انوار نبوت گرفته بود و ظاهر و باطنش، از اشراق حقیقت میدرخشید. اگرچه نژادش «فارسی» بود، به راستی، او «سلمان محمدی صلی الله علیه و آله » بود که به علم و عمل، به اخلاق و ایمان، کسی به آب تقرب دست نیافت.
خوشا نامش، خوشا مقامش، خوشا کلام و مرامش؛ که بهشت بر او سلام کرد و پیامبر او را در حریم اهل بیت(ع) جای داد!
ای برترین یار پیامبر و علی(ع)، ای روح تقدسیافته!
گرچه در منطقه خندق نیستی، اما نام شکوهمندت و همت والایت در پیروی از رسالت و ولایت، همچون حماسه خندق، فراموشناشدنی است. چه بماند نام مسجدت، که خانه خداست و محل عبادت مسلمان. چه جاننواز است استشمام هوایی که تو در آن نماز گزاردهای و چه گواراست آبی که در آن تو وضو گرفتهای، ای سلمان پاک، سلمان محمدی! به خدا که تو پیرو حق ماندی آنگاه که بیشتر مردمان به دنبال باطل روان شدند!
خوشا زندگی و رحلتت که در جوار مولا زیستی و با دستهای مولا به خاک سپرده شدی. بهترین درود بر تو، شاید همان کلام مولا باشد که فرمود: «مَرْحَبا یا اَباعَبداللّه ... .» گوارایت باد بهشت جاودان الهی و جوار ذات مقدس حضرت دوست(جل جلاله) ... .
در مسیر سلوک، به مسجدی میرسی؛ دو گنبد و دو مناره که شاید نماد قبلتین، یعنی دو قبله باشد. البته در بنای جدید کوشیدهاند به جای بنای نمادین قدس شریف، به تجاوزگران قدس بیشتر گرایش داشته باشند تا حداقل شرافت قدس!
روزی که نگاه شیطنتبار یهودیان برای حضرت پیامبرسنگینی میکرد و از نهایت شرم، دغدغه خویش با خداوند نمیگفت، سروش وحی نازل شد و بشارت تغییر قبله را به حضرت داد.
مسجد ذوقبلتین، تنها نقطهای از خاک است که شرافت یافت تا پیامبر
1) متن از نگارنده اثر.
عشق و رحمت در آن به سمت دو مکان مقدس نماز بخواند؛ قدس شریف، آرامگاه پیامبران مقدس الهی و کعبه، آرامشگاه دل مؤمن، خانه امن الهی و خانه آرزوهای آدم و ابراهیم خلیلالرحمان!
مسجد ذوقبلتین محل میثاق بستن زائران و راهیان حج است با آرمانهای دو مکان مقدس تا میثاقشان،حمایت از مظلومیت قدس شریف از یک سو و عبادت و حمایت کعبه معظم از سویی دیگر باشد. گرچه کعبه معظمه و مکه مکرّمه محور اصلی و مرکز عبادت مسلمانان است، اما در روزگار کنونی و با وجود پلشتیهای دشمن دیرین اسلام با قدس شریف، این تعهد برای هر فرد مسلمان واجب میشود که از قدس و آرمان فلسطین دفاع کند. مسجد ذوقبلتین نماد اعتقاد به جامعیت سیاسی و اعتقادی دین اسلام است تا با یادآوری خاطرات حضرت رسول صلی الله علیه و آله در آن، به این واقعیت دست بیابیم.
منطقه «جحفه» در تاریخ اسلام و مکتب تشیع جایگاه خاصی دارد؛ چراکه شناسنامه و هویت اسلام است. با وجود کوشش منافقان برای از بین بردن آثار آن در طول تاریخ، بازهم یکی از مکانهای پر اهمیت در تاریخ حجاز و آثار به جا مانده از زمان حیات پیامبر است.
الف) طلوع آفتاب غدیر
«غدیر خم نام منطقهای در نزدیکی جُحفه حدود 156 کیلومتری شمال غربی مکه است که شهرک رابغ، در 26 کیلومتری آن قرار دارد. در صدر اسلام، حجاج عراق، شام و یمن از این نقطه برای بازگشت به کشورهای
خود از یکدیگر جدا شدند و هر یک مسیر خاص خود را پیش میگرفتند. غدیر خم که مسجدی با همین نام نیز در آن بنا شده، شاهد یکی از وقایع بسیار مهم و تعیینکننده در تاریخ اسلام بوده است».(1)
در سال دهم هجری، رسول خدا صلی الله علیه و آله هنگام بازگشت از آخرین حج خود، حجةالبلاغ (حجةالوداع)، در این نقطه به فرمان خداوند تبارک و تعالی، حضرت علی(ع) را به عنوان وصی جانشین خود به مسلمانان معرفی کرد. واقعه غدیر خم و خطبه تاریخی و مهمی که حضرت هنگام معرفی امیر مؤمنان علی(ع)، ایراد فرمود، در بسیاری از منابع شیعه و اهل سنت ثبت شده است. علامه امینی رحمه الله در کتاب گرانقدر خود به نام الغدیر این احادیث را با ذکر اسناد آن جمعآوری و ثبت کرده است. در آن سال، پیامبر در میان نزدیک به یکصد هزار نفر از زائران خانه خدا چند ساعتی در منطقه غدیر خم توقف کرد و به دیگران نیز دستور توقف داد. اصحاب برای ایشان از جهاز شتران منبری ساختند. پس از آنکه رسول خدا صلی الله علیه و آله خطبهای بسیار مهم و سرنوشتساز ایراد فرمود، دست علی(ع) را گرفت و تا شانههای خود بالا برد و ایشان را با این عبارات به عنوان وصی و جانشین خود معرفی کرد:
«الست اولی بکم من انفسکم؛ آیا من بر شما از خودتان بیشتر ولایت ندارم؟» مردم گفتند: آری. سپس حضرت فرمود: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه ...؛ هر کسی را که من ولی و سرپرست او هستم، علی نیز سرپرست و ولی اوست. خدایا هر کس که علی را دوست دارد، دوست بدار و آنکه او را دشمن دارد، دشمن بدار و کسی را که یار اوست، یار باش
1) تاریخ و آثار اسلامی مکه مکرمه و مدینه منوره، ص198.
و کسی را که او را خوار کند، خوار کن».(1)
ب) مسجد غدیر خم(2)
بعدها در محل واقعه عظیم «غدیر غم» مسجدی ساختند که به مسجد غدیر خم معروف شد. سمت چپ این مسجد، رو به قبله، مکان ایستادن پیامبر برای انتخاب علی(ع) به جانشینی است که از دیگر نقاط مسجد، برای نمازگزاردن افضل است. نماز در این مسجد فضیلت بسیار دارد؛ زیرا مکانی است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ، علی(ع) را به خلافت برداشت و حق آشکار شد.(3)شایان گفتن است که این مسجد در دوران عثمانی بر اثر سیل خراب شد، ولی بخشی از آن همچنان بر جا ماند.(4)ساختمان آن را تعدادی از ملوک شیعی هند بازسازی کردهاند.(5)
ج) حجةالبلاغ (هجدهم ذیالحجه سال 11 هجری)(6)
... و اما آن روز، عید شکوفایی ولایت در قاموس خلقت بود؛ یک عید «توحیدی» زیبا که ترجمان «عدل» الهی در قامت «امامت» و ترجمان صداقت «معاد» در بلاغت «نبوت» و نتیجه تلاش هزاران پیامآور الهی در طول تاریخ ادیان الهی: حجةالبلاغ!
صدای دلنشین حضرت جبرییل(ع) بود و جان مشتاق حضرت رسول صلی الله علیه و آله .
1) بلاذری، انساب الاشراف، ج2، ص108؛ ابن شهر آشوب، المناقب، ج3، صص20 - 44؛ شیخ مفید، الارشاد، ص161.
2) تاریخ و آثار اسلامی مکه مکرمه و مدینه منوره، ص198.
3) من لا یحضره الفقیه، ج2، ص 335.
4) سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج3، ص1018.
5) محسن امین، مفتاح الجنات فی الادعیه والاعمال والصلوات والزیارات، ج2، ص36.
6) متن از نگارنده اثر.
ندای وحی، جان و تن حضرت را میآشفت و تبسمی شیرین، بر لبهای مبارکش نشسته بود و احساسی سبک و شعفناک، سراسر وجودش را فراگرفته بود.
زمان ابلاغ وحی الهی فرا میرسید و نوید استمرار شریعت نبوی با ولایت علوی، سخن از روزهای شگفتی داشت.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خطبه خویش را چنین آغاز کرد:
حمد و سپاس خدایی را که در یگانگی خود، بلند مرتبه و در تنهایی و فرد بودن خود، نزدیک است. در قدرت و سلطه خود، با جلالت و در ارکان خود، عظیم است. علم او به همه چیز احاطه دارد، درحالیکه در جای خود است و همه مخلوقات را با قدرت و برهان خود تحت سیطره دارد. همیشه او را سپاس گفتهاند و همچنان ستایش خواهد شد. صاحب عظمتی که از میان نخواهد رفت. ابتداکننده اوست و بازگرداننده اوست و هر کاری سوی او باز میگردد.(1)
حضرت پس از فرازهایی در سپاس و ستایش خداوند، ادامه میدهد که:
خداوند به من چنین وحی کرده است: بسم الله الرحمن الرحیم، أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ. (مائده: 67)
ای پیامبر ابلاغ کن آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده - درباره علی، یعنی خلافت علی بن ابیطالب - و اگر انجام ندهی، رسالت او را نرساندهای و خداوند تو را از مردم حفظ میکند.
حضرت رسول، چون کلام خداوند را در این امر بازگو کرد، باز خطاب
1) خطبه غدیر.
به مردم فرمود:
ای مردم، من در رساندن آنچه خداوند بر من نازل کرده است، کوتاهی نکردهام و من سبب نزول این آیه را برای شما بیان میکنم:
جبرییل سه مرتبه بر من نازل شد و از سوی خداوند سلام پروردگار را رساند و مرا مأمور کرد که در این محل اجتماع به پا خیزم و بر هر سفید و سیاهی اعلام کنم که «علی بن ابیطالب، برادر و وصی و جانشین من بر امتم و امام بعد از من است. نسبت او به من، همانند نسبت هارون به موسی است، جز اینکه پیامبری بعد از من نیست و او صاحب اختیار شما بعد از خدا و رسولش است».
و خداوند در این مورد آیهای از کتابش بر من نازل کرده است: «إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُواْ الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَهُمْ رَاکِعُونَ؛ صاحب اختیار شما خدا و رسولش هستند و کسانی که ایمان آوردهاند و نماز را به پا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند.» و [این آیه، مصداق] علی بن ابیطالب(ع) است که نماز را به پا میدارد و در حال رکوع زکات میدهد و در هر حال، خداوند عزوجل را قصد میکند.
ای مردم، من از جبرییل درخواست کردم که از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ این مهم معاف بدارد؛ زیرا از کمی متقین و زیادی منافقان و افساد ملامتکنندگان و حیلههای مسخرهکنندگان اسلام آگاهم؛ کسانی که خداوند آنان را در کتابش چنین توصیف کرده است که با زبانشان میگویند، آنچه در قلبهایشان نیست و این کار را سهل [و کوچک] میشمارند، درحالیکه نزد خداوند، [بس] عظیم است. ای مردم، او را فضیلت دهید که خدا او را فضیلت داده است و او را
بپذیرید که خداوند او را منصوب کرده است.
ای مردم، او از جانب خداوند امام است و هر کس ولایت او را انکار کند، خداوند هرگز توبهاش را نمیپذیرد و او را نمیبخشد. به یقین، خداوند با کسی که با مخالف او چنین کند و او را تا ابدیت وآخر روزگار، عذابی شدید دهد. پس بپرهیزید از اینکه با او مخالفت کنید و گرفتار آتشی شوید که آتشگیره آن، مردم و سنگها هستند و برای کافران آماده شده است. بدانید که جبرییل از سوی خداوند این خبر را برای من آورده است و میگوید: «هر کس با علی دشمنی کند و ولایت او را نپذیرد، لعنت و غضب من بر او باد!» هر کس ببیند برای فردا چه پیش فرستاده است. از خدا بترسید که با علی مخالفت کنید و در نتیجه، قدمی بعد از اثبات جانشینی او بلغزد. پس خداوند از آنچه انجام میدهید، آگاه است.(1)
.... از اسراری سخن میگفت که گویی به درستی میداند بسیاری از آنها رخ خواهد داد و آن هزاران نفری که گوش فرا دادهاند، به واسطه جهل و دنیاپرستی، کتمان خواهند کرد و به پیامبر و وصی بر حق او کافر خواهند شد. آری، چه جایی بهتر از کنار زلال غدیر تا در کنار آب، تشنگان حقیقی «محیط اعظم» را سیراب کند:
«مَن کُنتُ مَولاه فَعلیٍ مَولاه»
«کیست مولا، آنکه آزادت کند!»
اینک زمان، آغاز دیگری تجربه میکرد. فصلی نو در حال شکفتن و تبلوری تازه شکل میگرفت. آغاز فصل عشق، فصل ارادت، فصل زیبای ولایت بود؛ فصلی که دستهای حضرت پیامبر را برای توسل میطلبید؛
1) خطبه غدیر.
برای دعا، دعایی به زیبایی اجابت: «اللهم وَالَ مَن وَالاهُ و عادِ مَن عاداهُ، وانصُر مَن نَصَرَهُ، وَاخذُل مَن خَذَلَهُ».(1)
برای وجود مبارکی دعا میفرمود که حیرتیان کوی او را شماره از ستاره بیرون است و دلسپردگان گیسوی معرفتش را پایانی نیست!
کیست مولا؟ آنکه شکوه نامش آسمان و زمین را به تواضع واداشته و کلام آسمانی خداوند (قرآن) در پی شمار مناقب او «هشتاد» بار عظمت و شکوه او را ستایش کرده است.
کیست مولا؟ گوهر شگفت هستی که فضایل او را سید بطحا،حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله عاشقانه چنین میشمارد:
فرمود: به هر کس من مولایم، علی(ع) مولای اوست!
فرمود: علی(ع) برای من، مثل هارون برای حضرت موسی(ع)است!
فرمود: او برای من است و من برای او!
فرمود: علی(ع) برای من همانند خود من است؛ فرمانبرداری از او، فرمانبرداری از من، نافرمانی از او، نافرمانی از من است!
فرمود: جنگ با علی(ع)، جنگ با خداست و صلح با علی، صلح با خدا!
فرمود: دوست علی(ع)، دوست خدا و دشمن علی، دشمن خداست!
فرمود: علی حجت خداست و جانشین او در میان بندگان!
فرمود: دوست داشتن علی، ایمان است و کینه او را به دل داشتن، از کفراست!
فرمود: حزب علی، حزب خداست و حزب دشمنان علی، حزب شیطان!
1) شیخ مفید، الارشاد، ص161.
فرمود: علی با حق است و حق با او؛ از هم جداییناپذیرند تا در کنار حوض کوثر ملاقاتشان کنم!
فرمود: علی تقسیمکننده بهشت و دوزخ است!
فرمود: هر که از علی جدا شود، در حقیقت از من بریده است و هر که از من جدا گردد، از خدایش بریده است!
فرمود: تنها رستگاران روز قیامت پیروان علیاند! و اینکه فرمود: من و علی از یک نور آفریده شدهایم.(1)
چه کسی میتواند وصف علی گوید؟ چه کسی میتواند وسعت اقیانوس را بسنجد؟ او را فقط در کلام خدا، در حدیث رسول خدا صلی الله علیه و آله و در بیان معصومان(ع) و در سویدای دل مؤمنان میتوان یافت. شگفتا از علی گفتن و از علی سرودن!
هیچ منقبتی به زیبایی کلام خود ایشان نیست وقتی درباره خود میفرماید:
آنگاه که همه از ترس، سست شدند و کنار کشیدند، من قیام کردم و آن هنگام که همه خود را پنهان کردند، من آشکارا به میدان آمدم. آن زمان که همه لب فرو بستند، من سخن گفتم و آن وقت که همه باز ایستادند، من با راهنمایی نور خداوند به راه افتادم.
در مقام حرف و شعار، صدایم از همه آهستهتر بود، ولی در عمل، برتر و پیشتاز بودم. زمام امور را به دست گرفتم و جلوتر از همه پرواز کردم و پاداش سبقت در فضیلتها را بردم، همانند کوهی که تندبادها آن را به حرکت در نمیآورد و توفانها آن را از جای بر نمیکند. کسی نمیتوانست عیبی در من بیابد و سخنچین، جایی برای عیبجویی در
1) شیخ صدوق، خصال، ج1و2.
من نمییافت. خوارترین افراد نزد من عزیز است، تا حق او را بازگردانم و نیرومند، درنظرم پست و ناتوان است، تا حق را از او باز ستانم... .(1)
... مولا جان، ای جان جهان، شاکریم خداوند کریم جل جلاله را که بذر محبت شمارا در دل ما کاشته و سرافرازی ما را ارادت به ولایت شما قرار داده است.
چه نعمتی بالاتر از اینکه شما ولیّ نعمت ما هستید. هر که با شما باشد، در دنیا و آخرت سرافراز است و این ارادت، نیازمند هیچ قومیتستایی و قشریگری نیست، که تمام اقوام خداجو و باایمان دوستتان دارند: فارس، عرب، عجم، کرد، لر، ترک، ترکمن، بلوچ، هندی، بنگالی، افریقایی، اروپایی و... .
در سراسر این دنیا، جایی نیست که نامی از شما نباشد و یادی از مناقب شما نشود!
مسلمان و غیر مسلمان، مردانگی و عدالت شما را میستایند و جهان امروز در حسرت عدالت جوانمردی چون شماست.
چگونه میشود راهی حج شد، به دیدار و زیارت حضرت پیامبر رفت و یاد غدیر خم نکرد!
چگونه میشود در نقطه نقطه حجاز سفر کرد و آثار شکوهمند شما را به یادگار ندید!
تنها منطقه «جحفه» نیست، که از مسجدالنبی تا مسجد شجره و از خندق تا بدر و از بدر تا غدیرخم و از مسجد غدیر تا مسجدالحرام، جایی
1) نهجالبلاغه، ترجمه: علی دشتی، خطبه 37، ص91.
نمیتوان یافت که حماسهای از علی مرتضی به خاطر نداشته باشد!
چراکه علی، یاور ستمدیدگان بود و البته یاور همگان، نه فقط یاور عدهای خاص که فرمانش میبردند. علی(ع) تعلق به همه داشت و تعلق به تمام انسانیت دارد. هیچکس نمیتواند برای «محیط اعظم» مکان تعیین کند و او را متعلق به جغرافیای خاصی بداند!
علی(ع) مصداق کعبه است، همانگونه که مولود کعبه است. کعبه نیز مصداق «وحدت» مسلمانان است؛ وحدتی پویا و ماندگار در تمام ادوار تاریخ. آری، علی مرد دیروز و امروز و فرداست...؛ فردایی که بسی زیباتر از هر روز و روزگاری در راه است: «الیس الصبح بقریب!»
فردایی که حماسه غدیر را بهانه قرار خواهد داد تا داد ولایت از بیداد بستاند!
ص:148
«در کاروانها، نشانههای کوچ و زمزمههای رفتن آشکار میشود. باید به مکه رفت، اما احرام در پیش است و میقات و لبیک گفتن.
کسانی که از مدینه به مکه میروند، باید در میقاتِ مسجد شجره احرام ببندند و عازم خانه خدا شوند.
با شور و شوق همراه با التهاب درونی، سوار ماشین میشوی و مدینه را در حالی پشت سر میگذاری که چشمهای اشکبارت همچنان به سوی حرم پیامبر خداست.
مسجد شجره، در ده کیلومتری مدینه قرار دارد؛ در منطقه آبار علی (چاههای علی) منطقهای که حضرت علی(ع) برای استفاده زائران خانه خدا به دست خود چاههایی حفر کرد.
1) روح حج، ص41.
مسجد شجره که بدان ذوالحلیفه نیز میگویند، از معتبرترین میقاتهاست و میقات حضرت رسول صلی الله علیه و آله هم بوده است. نامگذاری این مسجد به شجره (درخت) از آنجاست که در محل آن، در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله درختی بوده که حضرت زیر آن درخت احرام میبست. البته اکنون آثاری از آن نیست.
مسجد شجره، مسجدی زیبا و بزرگ است. مردم، بیرون مسجد دوش میگیرند و غسل میکنند. سپس لباس احرام میپوشند. پوشیدن دو جامه احرام و کندن لباسهای عادی معنای خاصی دارد.
اشکها در چشمها حلقه میزند. بیرون آوردن لباسهای دنیا و پوشیدن لباس آخرت! برای مردان دو حوله یکی بر کمر و دیگری بر دوش.
راستی چه دنیای معنوی شگفتی در اعمال و مناسک این سفر نهفته است! با خشوع و خضوع به مسجد میروند. ازدحام است. نمازی میخوانند و نیت احرام میکنند. با گفتن جملات «لبیک اللهم لبیک ...» مُحرم میشوند تا مَحرم شوند.
باز هم به یاد آخرت و قبر افتادن. دلهای خاشعان ذوب میشود و به صورت قطرات گرم اشک بر چهرهها میبارد. دلها به یاد احرام بستن پیامبر در همین جا میافتد؛ احرام بستن امام مجتبی(ع) و امام حسین(ع) و سفرهای پیاده به سوی خانه خدا. اباعبدالله(ع) نیز در آغاز سفر کربلا از همین جا مُحرم شد و به مکه رفت.
از مسجد که بیرون میآیند، طنین «لبیک اللهم لبیک» در فضا میپیچد. آنان که دلی عاشقتر و معرفتی بیشتر دارند، بیشتر هم منقلب میشوند. آهنگ حرکت میکنند، اما حالت روحی افراد با لحظه ورود به این شهر و
روزهای اقامت در مدینه متفاوت است.
هنگام ورود، یکپارچه شوق و سوز و گریه آمیخته به عشق بودند، اما اینک دلها دو نیم است: نیمی سوز خدا و خشوعی که از احرام پیدا کردهاند و نیمی دیگر که در مدینه جا مانده است.
همه جا را مسجد شجره میبینند. احساس میکنند که از آبهای زلال چاههای علی سیراب شدهاند و این آب در رگ رگ جان و دلشان جریان یافته است. ماشین از میان تپهها و کوهها میگذرد و به سوی خانه محبوب میشتابد. شب است، اما حس میکنند نورانیت مسجدالنبی صلی الله علیه و آله را در دل خود به ارمغان میبرند.
گاه گاه آوای لبیک از زائران برمیخیزد. چه شیرین است این ندا که پاسخی به دعوت پروردگار است. اینک اینان همه میهمانان خدایند و به ضیافت خانه الهی میروند ... تا از میقات خاک به میقات خدا برسند.
راه طولانی مدینه تا مکه، شبانه طی میشود. همراهان، برخی خوابند و برخی همواره گریان و اشکریزان. از این راه که به طریقالهجره نیز معروف است، روزی رسول اکرم صلی الله علیه و آله عبور کرده است آنگاه که از زادگاهش مکه برای بسط آیین توحید و بهرهگرفتن از پایگاه یثرب و نجات جان مسلمانان از شکنجه و آزارهای قریش کوچ کرد و هجرتش مبدأ تاریخ مسلمانان و منشأ تحول عظیمی در وضع مؤمنان به وحی و قرآن گشت و تاریخ بشریت رقم خورد.
اما آیا مسلمانان واقعاً در همان خط هجرت نبوی حرکت میکنند؟ آیا از همان راهی میروند که پیامبرشان رفته است؟
کاش امروز رسول خدا صلی الله علیه و آله در میان ما بود و هر جا که میرفت، در پی او میرفتیم و هر کجا قدم مینهاد، گام جای گامش میگذاشتیم و در پی فرمانش جان میباختیم. ... ولی سنت و سیره او که هست! اگر واقعاً پیرویم، راه او روشن است و این محجة بیضا و صراط مستقیم، رونده میخواهد. شگفتا که سیره و سنت پیامبر در میان مدعیان پیروی از آیین او متروک و مهجور است.
و چقدر، راه پیامبر بیرونده است!»
غزل خداحافظی!(1)
مدینه، شهر رسول خدا، خداحافظ!
مزار گمشده، گلدستهها، خداحافظ!
کمیل و ندبه و شبهای اشک و دلتنگی
کبوتران غریبْآشنا، خداحافظ!
بقیع، گنبد خضرا، مزار بیفانوس
بهشت گمشده در غم رها، خداحافظ!
زمین داغ، هوای گرفته و ابری
بنای مرمری و دلگشا، خداحافظ!
غروبهای غمانگیز پشت قبرستان
سپیدههای سلام و دعا، خداحافظ!
ستون توبه، درِ سوخته، خیابانها
مدینه، شهر رسول خدا، خداحافظ!
1) مریم سقلاطونی.
بخش چهارم:جغرافیای حج (مکه معظمه)
زیر فصل ها
فصل اول: اشراق سلوک
فصل دوم: مفهومشناسی مکه
فصل سوم: میقات
فصل چهارم: مسجدالحرام
فصل پنجم: کعبه
فصل ششم: مسعی
فصل هفتم: عرفات
فصل هشتم: مشعر یا مزدلفه
فصل نهم: منا
فصل دهم: منطقه حجون
فصل یازدهم: وداع با حج
فصل اول: اشراق سلوک
زیر فصل ها
به ارادهات آفرین گفتهاند. به لبیکت اجازه بروز دادهاند. خویشانت را در فرودگاه پشت سر گذاشتهای؛ سابقهات را، داراییات و شاید خودت را! هواپیما در حال پرواز است و تو در حال عروج از ناسوت دنیا به سمت ملکوت دنیا! احساس میکنی تنت سبک شده است. به روح میمانی، تنها احساس سنگینی، مربوط به سرت است و بدیهی است که فشار هوا تأثیر گذاشته باشد. اما هرچه بالاتر بروی، این تأثیر، فراوانتر خواهد بود تا عادت کنی به سبک شدن؛ سبک شدن از سنگینی گناهان خواسته و ناخواسته.
چون در حریم یار سفر میکنی [نبض تو در دل - همان دل مؤمن که حرمتش همچون کعبه است، - برای رسیدن به کعبه در تن تو نمیگنجد] و
1) متن از نگارنده اثر.
سنگینی اشتیاق، بهانه سنگینی سرت میشود. میخواهی جا به جا شوی و در دل پرنده بزرگ - این شگفتی خلقت، خلقت علم آدمی - تنها به رسیدن میاندیشی؛ رسیدن به جایی که روزی در ازل آن را دیدهای و به حرمتش همچون دل مؤمن خود ایمان آوردهای. میروی به مکانی که امنترین نقطه در زمین است. لبانت نجواکنان تکرار میکنند: «لبیک، اللهم لبیک؛ لبیک لا شریک لک لبیک!»
یادت نرفته که خودت را جا گذاری و برای رسیدن به خدا، از تمام آنچه داشته و داری، بگذری! بگذری، همانگونه که ابراهیم گذشت، همانگونه که هاجر و اسماعیل گذشت، همانگونه که پیامبر گذشت و بعد از سالها فراق از مکه، بار دیگر «گذشت» را به نامردمان آموخت!
آری، اندک اندک به مکه نزدیک میشوی و تو باید از تمام «منیت»ها دست فرو شویی و از سریر نخوت فرود آیی، تا جایی که تن به تجرد دهی؛ به رها شدن از لباسهایی که رنگ و بوی دعا، تار و پود آن را به انواع فریبها آلوده و نازیبایش ساخته است. اینک مجال سفید شدن در زلال «احرام» است و دل سپردن به عارفانههای میقات. آری میقات در شهری که خداوند، آن را «بَلَد امین»، حرم امن خود نامیده است. چشم باز میگشایی و میگویندت اینک این مکه است، مکه!
«به حومه مکه میرسی، شهر نزدیک است. اینجا به علامتی میرسی، نشانه آنکه اینجا حدّ منطقه حرم است. مکه منطقه حرم است. در این منطقه جنگ و تجاوز حرام است. هر که از دشمن بگریزد و خود را به حرم برساند، از تعقیب مصون است. در این منطقه، شکار، قتل حیوان و حتی کندن گیاه از زمین حرام است. پس از حمله پیامبر به مکه برای آزاد کردن کعبه از بتپرستی، شخص
پیامبر، به دست خود این منطقه را نشانهگذاری مجدد کرد و سنت قدیم را در حفظ حرم و حرام بودن جنگ و قتل در این منطقه تحکیم نمود.
سکوت!
یعنی که رسیدی!»(1)
حج: آهنگ، قصد، یعنی حرکت و جهت حرکت نیز هم. همه چیز با کندن تو از خودت، از زندگیات و از همه علقههایت آغاز میشود. مگر نه در شَهرت ساکنی؟ سکونت، سکون؟ حج، یعنی نفی سکون، زندگی چیزی که هدفش خودش است یعنی مرگ؛ نوعی مرگ که نفس میکشد، مرگی جاندار، زیستی مرداری، بودنی مردابی.
حج، یعنی جاری شو!
حج، بودن تو را که چون کلافی سر در خویش گم کرده است، باز میکند.
این دایره بسته، با یک نیت انقلابی باز میشود؛ افقی میشود و راه میافتد در یک خط سیر مستقیم، هجرت به سوی ابدیت. به سوی دیگری، به سوی او!
هجرت از خانه خویش به خانه خدا، خانه مردم! و تو هر که هستی، کهای؟ انسان بودهای، فرزند آدم بودهای، اما تاریخ، زندگی، نظام ضد انسانی اجتماع، تو را مسخ کرده است، اِلینه کرده است، از خودت، آن خود فطریت به در برده است، بیگانه کرده است. در عالم ذر، انسان بودی، خلیفه خدا بودی، همسخن خدا بودی، امانتدار خاص خدا بودی، خدای طبیعت بودی، خویشاوند خدا بودی، روح خدا در تو دمیده بود دانشآموز خاص
خدا بودی، تمامی نامها را خدا به تو آموخته بود؛(1)خدا به قلم به تو آموخت.
اکنون، هنگامْ در رسیده است. لحظه دیدار است. ذیالحجه است؛ ماه حج، ماه حرمت. شمشیرها آرام گرفتهاند و شیهه اسبان جنگی و نعره جنگجویان و قدارهبندان در صحرا خاموش شده است. جنگیدن، کینه ورزیدن و ترس، زمین را مهلت صلح، پرستش و امنیت دادهاند. خلق با خدا وعده دیدار دارند، باید در موسم رفت. به سراغ خدا نیز باید با خلق رفت. صدای ابراهیم را بر پشت زمین نمیشنوی؟: «وَ اَذِّن فی النّاسِ بِالحَجِّ! یأتوکَ رِجالاً وَ عَلی کُلِّ ضامِرٍ یأتینَ مِن کُلِّ فَجٍّ عمیقٍ».(3)
و تو ای که هیچ نیستی، تنها به سوی او شدی و همین!
موسم است، از تنگنای زندگی پست و ننگین و حقیرت - دنیا - و از حصار خفه و بسته فردیتت - نفس - خود را نجات ده، آهنگ او کن! به نشانه هجرت ابدی آدمی و شدن لایتناهی انسان به سوی خدا، حج کن!
پرداخت قرضها، شستوشوی کدورتها، غبارها، آشتی قهرها، تسویه حسابها، حلالطلبی از دیگران، پاک کردن محیط زندگیات، رابطههایت، ثروتت، اندوختههایت، یعنی که در اینجا میمیری، انگار میروی، رفتنی بیبازگشت، رمزی از لحظه وداع آخرین، اشارهای به سرنوشت آدمی،
نمایشی از قطع همه چیز برای پیوستن به ابدیت.
و بنابراین، وصیت یعنی که مرگ؛ تمرینی برای مرگ. مرگی که روزی تو را به جبر انتخاب میکند. اکنون حج کن، آهنگ ابدیت کن، دیدار با خداوند، روز حساب، آنجا که دیگر دستت از عمل کوتاه است! محکمه آنجا که گوشَت، چشمت و دلت را به محاکمه میکشند، از آنها یکایک میپرسند. «انَّ السَّمعَ وَالبَصَرَ وَالفُوادَ، کُلُّ اولئِکَ کانَ عَنهُ مسئولاً!»(1)تو، اندام تو، مسئولی، مسئولند، و تو، قربانی عاجزی در زیر هجوم بیامان و ترحمناپذیر اعمالت.
صدا از کدام حنجره آسمانی برخاست: «لبیک، اللهم لبیک ...».
درست همین جا بود؛ آغاز زمین، آغاز زندگی و آغاز آدم و حوا. درست همین جا بود ... .
... رها شدهای در انبوه رنگها، انبوه بیرنگیها و انبوه تشنگی و آفتاب. رها شدهای در انبوه چراغها، در انبوه موجهای شناور و در انبوه دلتنگیها.
آمدهای؛ بر لب زمزمه لبیک ...
در دل، شور مناجات ...
در نگاه، پشیمانی از گناه ...
آمدهای، دلتنگ و صبور
فراگیرتر از بارانهای اردیبهشتی
سبکبالتر از پرندههای جنوب
آمدهای، نه با پای زمینی
که با پای دل آمدهای
هر که هستی باش! زمان، زمان حرکت است؛ نه رکود
زمان، زمان وحدت است؛ نه تفریق
زمان، زمان برادری است؛ نه تبعیض
زمان، زمان یاد است؛ نه غفلت
زمان، زمان سادگی است؛ نه تشریفات
اینجا سرزمین وحی است؛ سرزمین ابراهیم، هاجر و اسماعیل؛ سرزمین محمد و خدیجه؛ سرزمین علی و فاطمه؛ سرزمین 124 هزار پیامبر؛ سرزمین دوازده ستاره و سرزمین مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف است.
اولین خانه عبادت، اولین نقطه نیایش، اولین مرتبه نیاز، اولین سرزمین نماز و اولین نشانی دوست. آسمانیترین زمینی که نمودار قیامت است؛ نمودار بازگشت به فطرت است؛ نمودار امامت و توحید است؛ نمودار تعبد و رحمت است و نمودار تسلیم و رضاست.
آفتاب، مستقیم میتابد و سوزنده و داغ ...
و خاصیت عشق این است ...
سفرهای به گستردگی تمام زمین، به پهنای تمام آسمان و ابابیلها که چونان هودجی سفید تمام فضا را پوشاندهاند، موج برمیدارند و موج برمیدارند ... .
اینجا سرزمین ملکوت است. همه جا آغازی از زیبایی و حیرت است.
[مسجدالحرام، قشنگترین اتفاقی که هر شبش شب «قدر» است.] غرب و
شرق در دایره این مکان نمیگنجد. همه چیز به خدا ختم میشود؛ به رحمت و مهربانی. خدا همه جا کنار توست، در مرکزیترین نقطه هستی.
با اذان بلال برمیخیزی و از بابالنبی وارد بیتالحرام میشوی. دقیقههای باصفای سعی را هروله میکنی. لحظههای معطر مشعر و منا را به خاطر میسپاری. بالای جبلالنور نماز میخوانی. کوه نور را طیالارض میکنی، از خودت بیرون میآیی. از این یکیشدنها لبریز میشوی. در تراکم نور موج میزنی. دست خدا را میبوسی.(1)مقیم مقام ابراهیم میشوی. کنار فرشتگان قدم برمیداری و ... .
لبیک، اللهم لبیک ...
آفتاب، تشنه و سوزان است. تو را از تمام سوی این نواحی مقدس صدا میکنند. نوبت عاشقی است؛ نوبت بیداری است؛ نوبت دریا شدن است ... .
کعبه یک سنگ نشانی است که ره گم نشود ... .
«و حج، نشانهای از این رجعت به سوی او[ست]؛ او که ابدیت مطلق است؛ او که لایتناهی است؛ او که نهایت ندارد، حد ندارد، تا ندارد.
و بازگشت بهسوی او؛ یعنی حرکت به سوی کمال مطلق، خیر مطلق، زیبایی مطلق، قدرت، علم و ارزش است، و حقیقت مطلق؛ یعنی حرکت به سوی مطلق. حرکت مطلق به سوی کمال مطلق؛ یعنی حرکتی ابدی، یعنی تو، یکشدن ابدیای، یک حرکت لایتناهیای. و خدا سرمنزل تو نیست، مقصد تو است؛ مقصدی که همواره مقصد میماند. خدا، آخرین نقطه خط
1) مقصود حجرالاسود است که در روایات از آن به «یمینالله» تعبیر شده است.
سیر سفر تو نیست. سفر تو، هجرت ابدی تو، به روی جادهای است، صراطی است که نقطه آخرین ندارد؛ راهی است که هرگز ختم نمیشود؛ رفتن مطلق است. خدا در این حرکت تو در هستی جهان و در هستی خویش و صیرورت و هجرت ابدی، نشاندهنده جهت است، نه منزل».(1)
آنگونه که حضرت علی(ع) نیز در این باره میفرماید: «خداوند متعال حج خانه خود را بر شما واجب گردانید و آن را قبله مسلمانان قرار داد».(2)
«حجگزاران برای درک ثواب، مانندتشنگان آب حیات، به سوی کعبه میشتابند.
خداوند متعال برای فروتنی مردم در مقابل عظمتش، این خانه را علامت و نشانه قرار داد تا بدین وسیله، مردم به سوی او رهنمون شوند.
خداوند فرمان داد تا ابراهیم(ع) مردم را برای طواف آن خانه بخواند و از این بازرگانی، سود بسیار برند.
خانه خدا یک آزمایشگاه است؛ از اولین نفر یعنی حضرت آدم تا آخرین نفر از جهانیان آزمایش خواهند شد.
این خانه از سنگهای سیاه، بیآلایش، بیزیور و بدون هیچ نقش و نگاری بنا شده، تا بدین وسیله مردمی را بیازمایند.
خانه خدا در دامنه کوهها، سراشیب درهها، بیابان داغ و گرم، بدون آب و علف و در میان سنگستانها بنا شده که خود، یکی از اسرار حج است. ممکن بود خانه را از زمرّد سبز، یاقوت درخشان، لؤلؤ و مرجان، بسازند؛ اما چنین ساختمانی، در سینهها زد و خورد شیطان را کم میکرد و کوشش و تلاش او را از دلها برطرف میساخت، در صورتی که بندگان باید به سختیها آزمایش
شوند».(1)
به حریم قرب خدا کسی زره ریا ننهاده پا
نرسی به قرب خدا اگر، نشود بری دلت از ریا
تو که مستی از می خودسری، تو که گشتهای ز خدا بری
ز چه نام قرب خدا بری، تو کجا و قرب خدا کجا
پی مال و مکنت و سیم زر، مکن از طریق خطا گذر
مفکن به غیر خدا نظر، که نیفتی از نظر خدا
تو نمک چشیده آن شهی، ز قبول و ردّ وی آگهی
چو بداختری که رضا دهی، به هرآنچه او ندهد رضا
به تو آنچه گفته مجو، مجو، ز چرا و چون سخنی مگو
همه نیکویی چه رسد از او، دگر از تو چون و چرا، چرا
ز گنه رسیده دوصد تعب، به دلت ز تاب و تنت ز تب
مدد از طبیب خرد طلب که دهد مریض تو را شفا
ز چه دل شکسته شدی بسی، که شکسته عهد تو را کسی
چه غم از جدایی هر خسی، چو تو از خدا نشوی جدا
نزنی به شهد صفا لبی، نرسی به لذت یا ربی
مدد ارطلب نکنی شبی، ز رخ نیاز و لب به دعا(2)
فصل دوم: مفهومشناسی مکه
زیر فصل ها
شهرمکه و میقات
مفهومشناسی کعبه و مسجدالحرام
الف) واژگان قرآنی مکه در آیات
قرآن، نام مبارک مکه را به صورت بکّه آورده است که به برخی از آیات اشاره میشود:
آیه اول: سوره مبارکه آل عمران
إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبَارَکًا وَهُدًی لِّلْعَالَمِینَ. (آلعمران: 96)
همانا، اولین خانهای که برای مردم بنا گردید، همان است در بکّه قرار دارد و آن خانه، فرخنده و مبارک و مایه هدایت همه مردم است.
در مورد لغت بکّه، در تفسیر نمونه آمده است:
کعبه در اصل از ماده «بک» بر وزن فک، به معنای ازدحام و اجتماع آمده است و اینکه به خانه کعبه یا زمینی که کعبه در آن ساخته شده است، بکّه گفتهاند، به خاطر ازدحام و اجتماع در آنجاست و بعید نیست که این اسم از آغاز روی آن نبوده و پس از رسمیت یافتن
برای عبادت، روی آن گذاشته شده باشد.(1)
افزون بر مطالب بالا، در کتاب تاریخ عرب آمده است: «مکه ازآنرو بکه نامیده شده است که به سبب ازدحامِ مقابل خانه خدا، مردم پا روی پای یکدیگر میگذاشتند».(2)
آیه دوم: سوره مبارکه فتح
وَ هُوَ الَّذی کَفَّ اَیدیهُم عَنکُم وَ اَیدیکُم عَنهُم بِبَطنِ مَکّةَ مِن بَعدِ اَن اَظفَرَکُم عَلَیهِم وَ کانَ اللهُ بِما تَعلَمونَ بَصیراً. (فتح: 24)
او کسی است که دستِ آنها را از شما و دست شما را از آنان در دل مکه کوتاه کرد، بعد از آنکه شما را بر آنها پیروز ساخت.
این آیه شریفه که پیروزی لشکریان توحید و موحدان را بیان میدارد، مکه را کانون امن نیز برمیشمرد.
در این آیه از انعقاد صلحنامه حدیبیه آمده و ذلت کفار را به نمایش گذارده است. به کلمه مکه نیز به طور کامل اشاره شده است.
«مردم عربستان جنوبی یا اعراب جنوب، حرف میم مکه را به حرف باء تبدیل کرده بودند. ازاینرو، بکه همان مکه است».(3)
همچنین در قرآن نامهای دیگری برای مکه آمده است که به آنها اشاره میشود:(4)
از مکه به نام «اُمَ رحم»یا «اُمَّالقری» در قرآن یاد شده است:
«لِتُنذِرَ اُمَّالقُری وَ مَن حَولَها؛ تا امالقری (مکه) و کسانی را که در پیرامون آن
هستند، انذار دهی».(1)
مکه را «بیتالعتیق» نامیدهاند؛ زیرا این شهر از سلطه ستمگران و ظلم ظالمان و قدرت قدارهبندان همواره آزاد است.
«بلد امین» یکی دیگر از نامهای مکه است،آنجا که در سوره تین میفرماید: «وَالتینِ وَالزَّیتونِ وَ طورِ سینینَ وَ هَذَا البَلَدِ الاَمینِ».(2)
در جای دیگر باز مکه به عنوان بلد یا شهری با اعتبار فرهنگی بالا آمده است: «وَ لا اُقسِمُ بَهذَا البَلَدِ وَ اَنتَ حِلُّ بِهذَا البَلَدِ؛ سوگند نمیخورم به این شهر و تویی جایگزین در این شهر».(3)
همچنین در قرآن کریم در سوره ابراهیم درباره معنای مکه چنین آمده است: «رَبَّنا اِنّی اَسکَنتُ مِن ذُرِّیتی بِوادٍ غَیرِ ذی زَرعٍ عِندَ بَیتِکَ اَلمُحَرَّمِ؛ پروردگارا من خاندانم را در دره بیکشت و زرعی در کنار بیت محرم ساکن گردانیدم». (ابراهیم: 37)
این آیه اشاره دارد به اینکه حضرت ابراهیم(ع)، خاندان خود را در کنار کعبهاسکان داده است. بنابراین آن شهر، محلی مقدس بوده است. بدین ترتیب، بعید نیست که مکه در ابتدا به نام مکرّب یعنی مقدس شناخته شده و سپس به مکه تغییر نام یافته باشد.
ب) واژگان لغوی و مکانی مکه
در مورد معنای لغت مکه و تشریح این واژه مقدس چنین آمده است:
«نام مکه، از مکورابا، از کلمه مکرابای سبئی به معنای معبد قدس است... .
همچنین به نظر میرسد میان این کلمه و بیتالعتیق که در دوره جاهلیت
به عنوان مرکز دینی شهرت داشته است، پیوند و ارتباطی وجود دارد. این کلمه پیش از آنکه به عنوان لقب پادشاهان درآمده باشد، لقب کاهنان سباء بوده است، به احتمال قوی، مقصود از آن «المقرب الی الله» بوده است؛ زیرا که شهر مقدس به شمار میآمده است».(1)
«ازآنروی به این شهر، مکه گفته شده است که نخوت و غرور قدرتمندان را نابود میکرد».(2)
«مکه از این جهت مکه نامیده شده است که این شهر میان دو کوه بلند و مشرف و در زمین پست و همواری شبیه به طاس (مکوک) واقع شده است».(3)
«مکه، نام شهری است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علی(ع) در آن متولد و از جانب حق به نبوت و ولایت مبعوث شدند و قبله مسلمانان کعبه آنجاست.»(4)معانی زیر نیز برای مکه ذکر شده است: «معاد و حاطمه، حاطمه یعنی اهانتکنندگان به آن شهر میشکنند. حرم، صلا، بلدالامین، عرش و قادس. به این دلیل آنجا را قادس مینامند که گناهان در آنجا پاک میشود. از دیگر نامهای مکه که در معجم البلدان آمده، مقدسه، ناسه، باسه و کوثی(5)است».(6)
1) فیلیپ خوری حتی، تاریخ عرب، ص131؛ تاریخ عرب قبل از اسلام، ص250؛ عرب کهن در آستانه بعثت، به نقل از: جغرافیای بطلمیوس، ص169؛ کعبه نگین زمین، صص 78-80 .
2) تاریخ عرب، ص49؛ ابوبکر بن انباری، معجم البلدان، ج5، ص181؛ کعبه نگین زمین، صص 78 - 80.
3) کعبه نگین زمین، ج 1، صص 78 - 80.
4) ملهوف لویس، لغتنامه المنجد (فرهنگ بزرگ جامع نوین)، ترجمه: احمد سباح، ج2، ص1933؛ کعبه نگین زمین، صص 78 - 80.
5) کوثی نام بقعهای بوده است که بنیعبدالدار در آن منزل داشته است.
6) معجم البلدان، ج5، ص181؛ کعبه نگین زمین، صص 78 - 80.
«گفته شد که مکه، سرزمین خشک و لم یزرع و محاصر شده در بین دو رشته کوه ابوقبیس و قعیقعان است و هوایی بسیار گرم و سوزان و محروم از نزولات آسمانی دارد. همچنین دانستیم که در گذشته خانه خدا و خانههای مردم را سیلهای مخرب تهدید کردهاند. اینک برایآشنایی با واژههای بطحا، مسغله، معلاة و بیتالعتیق به شرح آنها میپردازیم:
بطحا: منطقهای از سطح زمین مکه در پستی قرار دارد و آن را بطحا نامیدهاند. در این منطقه بیآب و علف و خشک که صحرایی بدون محصول و تفتیده است، طایفه بنیقصی زندگی میکردهاند.
مسغله: به منطقهای میگویند که از سطح زمین حرم پایینتر باشد.
معلاة: معلاة برعکس مسغله است،یعنی به منطقهای گفته میشود که از سطح زمین حرم بالاتر باشد.
بیتالعتیق: به لحاظ جغرافیای طبیعی، منطقهای که بین خانههای اشراف مکه در بطحا و حرم واقع شده است، محوطه تنگی را دربرمیگیرد که بیتالعتیق در آنجا ساخته شده است. معنای اصطلاحی لغت بیتالعتیق، خانه آزاد شده است. بنابراین، با آنچه گذشت، به این نتیجه میرسیم که مکه نه تنها مکانی خوش آب و هوا نیست که بتواند انسانها را به خود جذب کند، برعکس منطقهای بسیار بد آب و هواست».(1)
1) کعبه نگین زمین، ج 1، ص 94، با اقتباس از: تاریخ عرب قبل از اسلام، ص 253.
در روایات اسلامی آمده که در روز 25 ذیالقعده (دحوالارض) زمین از اولین منطقهای که همان مکان کعبه است، گسترش و وسعت یافت(1)و شاید به همین جهت در وصف کعبه آمده است: «إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبَارَکًا؛ بیگمان، نخستین خانهای که برای مردم بنیان نهاده شده، همان است که به مبارکی در بکّه قرار داد». (آل عمران: 96)
در کتاب کشف الاسرار میبدی، در تفسیر آیات مربوط به حج، از سوره بقره حدیثی با این مضمون آمده است:
خداوند بزرگوار کردگار نامبردار، به آدم صفی وحی فرستاد که ای آدم، منم خداوند جهان و جهانیان، آفریدگار همگان منم، خداوند بکّه. نشینندگان در آن، همسایگان منند و زوّار آن وَفد منند و میهمانان منند و در پناه منند. به اهل آسمان و زمین، این بقعه را آبادان دارم و بزرگ گردانم تا از هر سویی ... تکبیرگویان و لبیکزنان، روی بدان صحرای مبارک بنهند و به خون قربان آن رنگین کنند. ای آدم، هر که این خانه را زیارت کند و در آن مخلِص بوَد، وی میهمان من و از کسان من است. سزای جلال من آن است که وی را گرامی کنم و با تحفه رحمت و عطای مغفرت بازگردانم.(2)
الف) مراحل تجدید بنای کعبه(3)
مرحله اول
ساختمان کعبه در توفان نوح ویران شد و به زیر گل و لای فرو رفت.
گرچه این مکان تا زمان ابراهیم تجدید بنا نشد، اما بسیاری از پیامبران بر گرد آن در این محدوده زمانی به طواف پرداختهاند.(1)
مرحله دوم
در زمان حضرت ابراهیم، خداوند مکان کعبه را به وی نشان داد. در برخی از روایات آمده است که روزی توفانی وزید، خاکها را به عقب راند و پایههای خانه آشکار شد یا قطعه ابری آمد و در آنجا سایه افکند یا به هر وسیله دیگر، خداوند محل اصلی خانه را برای ابراهیم خلیل آشکار ساخت. تعبیر قرآن نیز چنین است: «و اذ بوَّأنا لابراهیم مکانَ البیت...».(2)
بواء در اصل به معنای مساوات اجزای یک مکان و مسطح بودن آن است، چنانکه در آیه دیگری، از حضرت ابراهیم(ع) نقل میکند که هنگام رسیدن به مکه چنین گفت: «رَبَّنا اِنّی اسکنتُ مِن ذُریتی بِوادٍ غَیرِ ذی زرعٍ عندَ بیتِکَ المحرَّم؛ خدایا، من خانواده خود را در بیابان خشک و لم یزرع در کنار خانه مقدس تو اسکان دادم».(3)
مرحله سوم
ساختمان خانه خدا به همان شکل که ابراهیم(ع) ساخته بود، تا مدت زمانی باقی ماند. تا اینکه جد پنجم پیامبر اسلام؛ یعنی قصی بن کلاب آن را تجدید بنا کرد.(4)
مرحله چهارم
پنج سال پیش از بعثت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سیل عظیمی مکه را محاصره کرد، به گونهای که دیوارهای خانه را فراگرفت و ویرانیهایی نیز به وجود آورد. سپس قریش آن را تجدید بنا کردند که هنگام نصب حجرالاسود، میان آنها اختلاف ایجاد شد و به داوری محمد امین صلی الله علیه و آله راضی شدند. سپس آن حضرت به اذن خداوند، با دست مبارک خود، حجرالاسود را در مکان معیّن نصب کرد.
مرحله پنجم
در اواخر حکومت یزید بنا بر دستور او، خانه کعبه را از بالای کوه ابوقبیس سنگباران کردند که ده هزار سنگ به خانه خدا اصابت کرد. پس از پایان حمله یزید علیه ابن زبیر، ابن زبیر به تجدید بنای مکه به همان شکل پیشین خود اقدام کرد. البته یزید در همان سال با آنکه عمر چندانی نداشت، مرد.
مرحله ششم
در زمان عبدالملک مروان و به دستور وی، حجاج بن یوسف ثقفی برای دسترسی به ابن زیبر، کعبه را دوباره سنگباران و مقداری از آن را تخریب کرد تا توانست ابن زبیر را به قتل برساند. پس از آن، خود حجاج آن را دوباره ساخت.
مرحله هفتم
ساختمان کعبه تا سال 1040 ه .ق به همان شکل باقی بود تا آنکه باران شدیدی با دانههای درشت بارید و به دیوارهای خانه خدا آسیب فراوانی رساند. در این هنگام مسلمانان جهان از دورترین نقاط گیتی برای تعمیر خانه خدا همراه شدند و خانه امن را به شکل کنونیاش
تعمیر کردند.
ب) علل تهلیل و تسبیح
«سبحان الله، والحمدالله، ولا اله الا الله، والله اکبر»
این چهار جمله، رمزهای توحید هستند (تسبیح، تحمید، تهلیل و تکبیر) و حقیقت این چهار ضلع عرش الهی نیز به شکل بسیط و بدون هیچگونه کثرتی، در وجود الهی دارای وحدت حقیقی است.
ج) آیات الهی در مسجدالحرام(1)
قرآن مجید میفرماید: در مسجدالحرام نشانههای آشکاری وجود دارد (فِیهِ آیَاتٌ بَیِّ-نَاتٌ مَّقَامُ إِبْرَاهِیمَ)(2)که برخی از آیات آن عبارتند از: مقام ابراهیم؛ حجرالاسود؛ چاه زمزم؛ حجر اسماعیل؛ صفا؛ مروه.
مقام ابراهیم(3)
فِیهِ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ مَّقَامُ إِبْرَاهِیمَ وَمَن دَخَلَهُ کَانَ آمِنًا وَلِلّهِ عَلَی النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً وَمَن کَفَرَ فَإِنَّ الله غَنِیٌّ عَنِ الْعَالَمِینَ. (آل عمران: 97)
در آن نشانههایی روشن و [برای نمونه] مقام ابراهیم است و هر که در آن درآید، در امان است و برای مردم واجب است که به خاطر خدا حج آن خانه را به جا آورند [البته بر] کسی که بتواند به سوی آن راه یابد و هر که کفر ورزد، به یقین، خداوند از جهانیان بینیاز است.
قرآن در آیه «فِیهِ آیَاتٌ بَیِّ-نَاتٌ مَّقَامُ إِبْرَاهِیمَ» میفرماید در آنجا نشانههای آشکاری وجود دارد که البته مقصودش، مقام ابراهیم هست. علامه طباطبایی میگوید: «همانگونه که ابراهیم، خود، به تنهایی امت واحد است، مقام او نیز به تنهایی آیات بینات است.»(1)دیگران نیز بر این باورند که تأکید بر مقام ابراهیم، نشانه اهمیت این مقام است؛ همان اثر و رد پای مبارک حضرت ابراهیم که در سنگ بر جای مانده است.(2)(گویا بزرگتر از جای پای عادی است)
درباره شکلگیری مقام ابراهیم(ع) به یکی از نقلهای آن اشاره میکنیم. «هنگام ساختن کعبه، آنگاه که ارتفاع دیوار آن بیشتر از قامت ابراهیم شد و نیاز به وسیلهای بود که ابراهیم بر آن بایستد و کار ساختمان را ادامه دهد، ابراهیم بر روی این سنگ ایستاد و پس از آنکه ارتفاع کعبه از آن حد نیز فراتر رفت، به امر خداوند متعال این سنگ به طور خودکار از زمین برمیخاست و به میزان ارتفاعی که ابراهیم بتواند کار ساختن کعبه را ادامه دهد، به پرواز درمیآمد و برای آنکه جای پای ابراهیم محکم باشد تا مانع لغزش پای او گردد، به امر خداوند دو فرورفتگی مزبور در سنگ پدید آمد تا ابراهیم بتواند به طور طبیعی به کار خود ادامه دهد».(3)
چون مقام ابراهیم را خداوند آیه و نشانه خود قرار داده است، پس باید برای همه زمانها باشد. بنابراین، حوادث طبیعی همچون سیل و توفان
هرگز نتوانسته است آن را به کلی نابود و ویران سازد و خداوند که خیرالحافظین است، پاسداری از آن را بر عهده دارد.
زراره از امام باقر(ع) پرسید: آیا شما حضرت حسین بن علی(ع) را درک کردهای؟ فرمود: «آری، به یاد دارم که در خدمت آن حضرت در کنار کعبه بودم و مردم درباره مقام ابراهیم سخنها و نظرهای گوناگون داشتند و در این میان، برخی میگفتند مقام در جای خود باقی است. امام حسین(ع) به من فرمود: مردم چه کردند؟ گفتم: میترسند که سیل مقام را ببرد. حضرت حسین(ع) فرمود: خداوند، مقام را آیت و علامت خود قرار داده و هرگز آن را از بین نمیبرد، آرام باشید! پس از آن مردم آرام گرفتند».(1)
این ویژگی، مختص مقام ابراهیم نیست، بلکه تمام آیات بینات در حرم الهی را نیز شامل میشود. حجرالاسود نیز مشمول همین معناست و در تمام رخدادهای خطرخیز، این اعجاز الهی ظهور کرده و این آیات را از گزند حوادث مصون داشته است، همچنان که خداوند پاسداری از خود کعبه را بر عهده دارد و ابابیل را به نابودی سپاهیان ابرهه، مأموریت داد.
آیات موجود را هم خداوند پاسداری میکند. جالب توجه است که بر قاب نقرهای رنگ روی مقام ابراهیم(ع)، با حسن انتخاب، این آیات شریفه نوشته شده است: «وَ لا یَؤُدُهُ حِفْظُهُما؛ خداوند از حفظ آن دو هرگز
1) تفسیر نورالثقلین، ج1، ص367؛ فروع کافی، ج4، ص223.
غافل نخواهد بود».(1)
د) هندسه معنوی کعبه(2)
هر اثری جلوه و آیینه مؤثر خویش است و هر مؤثری نیز در اثر خود نهفته است. همانگونه که از باب تمثیل نیز سخن هر انسانی نمایانگر شخصیت او،(3)نوشتار هر فردی معیار عقل او(4)و فرستاده هر شخصی ملاک و میزان فراست و کیاست اوست.(5)در یک سخن هر اثری مزایای مؤثر خود را دارد و مؤثر نیز در اثر خود تجلی میکند.
از آنجا که ابراهیم و اسماعیل، مهندسان کعبه هستند، پس تمام ویژگیهای آن دو را میتوان در چهره معنوی کعبه جست. به دیگر سخن، چهره باطنی کعبه مستند به اوصاف آن دو بزرگوار است و قرآن، حضرت ابراهیم را اینگونه معرفی میکند:
او به تنهایی، یک امت بود. خلیل خدا و از صالحان، نیکان، قانتان و صابران شمرده میشد. بسیار مهماننواز بود. توکلی بینظیر داشت (که حتی از جبریل نیز درخواست کمک نکرد). برائت خویش از مشرکان را با منطق قوی بیان میکرد. پایهگذار حج است. حنیف است، نه یهود و نه نصرانی.(6)
پس میتوان هندسه معنوی کعبه را برآمده از توحید و انقیاد و اعتدال
دانست. بنابراین، هر که به ابراهیم نزدیکتر باشد؛ یعنی در توحید و انقیاد و اعتدال در مسیر حق از دیگران گوی سبقت ربوده و به پاسداری و پردهداری ظاهری و معنوی کعبه سزاوارتر است.
نگاه به کعبه عبادت است، اما در جوامع روایی میخوانیم که خداوند 120 حسنه را برای کسانی که در مسجدالحرام حضور دارند، تقسیم کرده است؛ شصت حسنه برای طوافکنندگان، چهل حسنه برای نمازگزاران و بیست حسنه برای کسانی که به کعبه نگاه میکنند.(1)
همانگونه که بنا بر فرمایش امام رضا(ع)، کلمه «توحید» به شرط ولایت میتواند دژ نجات باشد، نگاه عارفانه به کعبه نیز اگر همراه با «ولایت» اهل بیت باشد، مایه بخشش گناهان و رسیدن به مقامات معنوی و رهایی از اندوه دنیا و آخرت است؛ چنانکه امام صادق(ع) میفرماید:
مَن نَظَرَ اِلَی الکَعبهِ بِمَعرفةٍ فَعَرف مِن حَقَّنا وَ حُرمتِنا مِثلَ الَّذی عَرفَ مِن حقَّه او حُرمَتِها غَفرَاللهُ ذنُوبَه وَ کَفاهُ هَمّ الدُّنیا وَالاخرهِ.(2)
هرگاه کسی با معرفت به کعبه نگاه کند وحق ما و حرمت ما را شناسد مانند کسی که حق و حرمت کعبه را می شناسد، خداوند گناهان او را بیامرزد و غمهای دنیا و آخرت او را کفایت میکند.
خاک و سنگ و کوه مکه، محل نزول قرآن و مهبط وحی هستند (ثقل اکبر) و آنگاه که قرآن با ولایت (ثقل اصغر) آمیخته شود و سرزمین وحی هماهنگ با معرفت اهل بیت باشد، پس هیچ سرزمینی بر روی کره زمین
محبوبتر و ارزشمندتر از آن دیار نخواهد بود.
یک - پیشینه حجرالاسود(1)
حجرالاسود، دست خدا در زمین
حجرالاسود را یمین الله، یعنی دست راست خداوند در دنیا لقب دادهاند، چنانکه مقام ابراهیم در طرف مقابل آن و به منزله چپ است، گرچه خداوند متعال، مجرد محض است و منزه از آنکه جسم بوده و دست داشته باشد؛ اما از جهت تشبیه معقول به محسوس، اینگونه بیان شده است. خداوند برای اینکه در عالم طبیعت و حس یک نشانه داشته باشد، کعبهای ساخته و در رکن آن سنگ خاصی به دستور او قرار گرفته است به عنوان دست خداوند.
بنابراین، دست زدن به حجرالاسود و استلام آن، جزو مناسک استحبابی حج است.
چون جان شود محرم، به تن اِحرام گیری
کز وعده دیدار جانان کام گیری
وز زمزم چاه زنخدان جام گیری
بوسی حَجَر خالِ لب لعلنگاران(2)
در حدیث معروف شبلی هنگامی که امام سجاد(ع) به اسم حجرالاسود و استلام
آن رسید، صیحهای زد که نزدیک بود مدهوش گردد. آنگاه از شبلی پرسید: «میدانی حجرالاسود چیست؟ دست خداست، یمین الله است.» بنابراین، فرمایش امام سجاد(ع)، انسان وقتی حجرالاسود را استلام
کرد، در حقیقت با دست خدا تماس گرفته است.(1)
حجرالاسود در سمت چپ و مقام ابراهیم در سمت راست زائری است که در برابر درِ کعبه میایستد (گرچه مقام ابراهیم اکنون در پشت زائر مفروض قرار میگیرد)، اما نسبت به خود کعبه اگر دیواری را که درِ کعبه در آن واقع شده، چهره کعبه فرض کنیم که رو به مردم است، حجرالاسود در سمت راست خانه خدا و مقام ابراهیم در سمت چپ آن قرار دارد.
چنانکه امام صادق(ع) دراین باره میفرماید: «در قیامت برای حضرت ابراهیم(ع) و رسول خدا صلی الله علیه و آله ، مقامی ویژه است و مقام حضرت محمد صلی الله علیه و آله در سمت راست عرش و مقام حضرت ابراهیم(ع) در سمت چپ عرش پروردگار واقع است.(2)
دو - ویژگیهای حجرالاسود(3)
یکی از نشانههای خداوند، حجرالاسود است و هرگز از بین نخواهد رفت، همانگونه که انواع رویدادهای تاریخ نتوانسته آن را نابود کند. سنگی است سیاه که چون نگینی در درون حلقهای نقرهای و به فاصله 150 سانتیمتری از سطح زمین و در رکن شرقی کعبه قرار دارد.
بنا بر روایات نقل شده، این سنگ را جبریل(ع) از بهشت آورده است و به نقل از پیامبر: «حجرالاسود، یاقوتی از یاقوتهای بهشت بوده و خداوند آن را به سبب گناهکاران دگرگون (سیاه) کرده است»(4)و نیز هیچ سنگ دیگری بر روی کره زمین صفات و ویژگیهای آن را ندارد.
وزن این سنگ برخلاف آنچه حجمش نشان میدهد، بیش از 5/2 کیلوگرم نیست. این سنگ در آتش نخواهد سوخت. حجرالاسود چندین بار از کعبه جدا شده و اولیای بزرگواری همچون آدم(ع)، ابراهیم(ع)، حضرت محمد صلی الله علیه و آله ، امام سجاد(ع) و امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف آن را در جای خود قرار دادهاند.
دیگر ویژگی حجرالاسود این است که یکی از جمله شاهدان روز قیامت خواهد بود و به سود عدهای شهادت خواهد داد. در این باره تفسیری از آیه «و شاهدٍ و مشهودٍ»(1)خواندنی است:
درباره آیه شریفه «وَشَاهِدٍ وَمَشْهُودٍ» احتمالهای فراوانی داده شده است که شاهد کیست؟ و مشهود چیست؟ یک احتمال آن است که شاهد، حجرالاسود و مشهود، حاجیان هستند.(2)بدین معنا که حجرالاسود، گواه بر کسانی است که آنجا طواف و سپس آن را استلام میکنند و میبوسند.
حجرالاسود، واقعیت و صورت ملکوتی حاجیان را در همین دنیا مینگرد، آنگونه که در آن دنیا خواهد آمد. سرزمین عرفات نیز صورت برزخی کسانی را که در آنجا وقوف کردهاند، میبیند. سپس هم حجرالاسود و هم عرفات و هم منا در قیامت شهادت و گواهی خواهند داد.
یادآوری میشود که این تفسیر از شاهد و مشهود، از باب بیان مصداق است. بنابراین، با دیگر تفاسیر که در آنها شاهد، پیامبر و مشهود، روز قیامت است، تنافی نخواهد داشت.
در سال 317 ه .ق قرامطه (یکی از فرقههای منسوب به اسماعیلیان)، حجرالاسود را ربودند و در پی کشتار بیرحمانه حجاج، آن را با خود به احسا و بحرین بردند، پس از 22 سال، در عید قربان سال 339 ه. .ق آن را به مکه بازگرداندند.(1)
«از شیخ بزرگوار جعفر بن محمد قولویه - یکی از علما و محدثان صاحب نام شیعه و استادِ شیخ مفید - نقل شده است که در سالی که حجرالاسود را قرامطه به مکه بازگرداندند، رهسپار مکه شد. بنابر عقیده علمای شیعه نیز حجرالاسود را کسی جز ولیّ معصوم خدا در جای خود قرار نمیدهد. ازاینرو، ابن قولویه برای دیدن حضرت ولیعصر عج الله تعالی فرجه الشریف که حجرالاسود را به جای خود خواهد نهاد، تدارک این سفر را دید، ولی متأسفانه چون در بین راه مریض شد، در بغداد ماند و نتوانست به مسافرت خود ادامه دهد. پس یکی از دوستان مورد اعتمادش را که معروف به ابن هشام بود، نایب گرفت و نامهای به او داد و سفارش کرد این نامه را به کسی بده که حجرالاسود را در دیوار کعبه نصب میکند. ابن هشام به مکه رفت و هنگام نصب حجرالاسود، در آن مکان حاضر بود.
ابن هشام میگوید: میدیدم هر کس حجرالاسود را در جای خود میگذارد، میافتد تا اینکه جوان خوشصورت و گندمگونی پیدا شد و حجرالاسود را از دست آنها گرفت و در محل خود نصب کرد و حجر در آنجا ماند و مردم خوشحال شدند. آن آقا از مسجد بیرون آمد و من او را دنبال کردم تا بالاخره نامه ابن قولویه را به او دادم و او بدون آنکه نامه را
1) رسول جعفریان، آثار اسلامی مکه و مدینه، ج 2، ص94.
بخواند، فرمود: به او بگو خوفی بر تو نیست و سی سال دیگر زنده خواهی ماند. این را بگفت و درحالیکه من بهت زده بودم، از نظرم ناپدید شد!»(1)
«موسم است. هنگام در رسیده است. وعده دیدار نزدیک است، به میعاد برو، به میقات! ای بازخوانده خداوند، لحظه دیدار است! موسم است، میقات است، با خدا دیدار کن!
میقات؛ لحظه شروع نمایش، پشت صحنه نمایش، و تو که آهنگ خدا کردهای و اکنون به میقات آمدهای، باید لباس عوض کنی. لباس! آنچه تو را، توی آدم بودن را، در خود پیچیده، پوشیده؛ که لباس، آدم را میپوشد و چه دروغ بزرگی که آدم لباس را میپوشد! آدم بودنِ آدم مخفی میشود، در جامه گرگ و روباه، موش یا میش خودنمایی میکند. لباس؛ یک فریب است، یک کفر است. کفر، پوشیدن حقیقت است. کلمه لباس [مفهوم] معناداری هم دارد که در باب افتعال، آن را میتوان فهمید: التباس؛ یعنی اشتباه، عوضی گرفتن.
1) علی شریعتی، حج؛ تحلیلی از مناسک حج، صص 43 - 46.
لباس؛ نشانه است، حجاب است، نمود است، رمز است، درجه است، عنوان است و امتیاز است. رنگ و طرح و جنس آن، همه یعنی«من»!
و من یعنی «تو» نه، «شما» نه، «ما» نه! یعنی تشخص و بنابراین، تبعیض یعنی مرز و بنابراین تفرقه. و این من؛ نژاد است، قوم است، طبقه است، گروه است، خانواده است، درجه است، موقعیت است، ارزش است، فرد است و انسان نیست. مرزها در کشور انسان بیشمارند. تیغ جلادان سهگانه تاریخ، بنیقابیل، در میانه بنیآدم افتاده و توحید بشری را قطعه قطعه کرده است؛ ارباب و نوکر، حاکم و محکوم، سیر و گرسنه، غنی و فقیر، خواجه و بنده، ظالم و مظلوم، استعمارگر و استعمار شده، استحمارگر و استحمارشده، زورمند و ضعیف، زرمند و کارمند، فریبکار و فریبخورده، شریف و وضیع، روحانی و جسمانی، خواص و عوام، مالک و مملوک، کارفرما و کارگر، سعید و شقی، سفید و سیاه، شرقی و غربی، متمدن و عقبمانده، عرب و عجم، ... .
انسانیت، تقسیم شده به نژادها، و نژادها به ملتها، و ملتها به طبقات، و طبقات به قشرها و گروهها و خانوادهها و درون هر یک، باز عنوانها و حیثیتها و درجهها و لقبها و ریزه ریزه تا یک فرد، یک «من» و این همه، در لباس، نمایشگر. در میقات بریز، کفن بپوش و رنگها را همه بشوی!
سپید بپوش، سپید کن، به رنگ همه شو! همچون ماری که پوست بیندازد، از «من» بودن خویش به در آی، مردم شو!
ذرهای شو، درآمیز با ذرهها، قطرهای گم در دریا «نه کسی باش که به
میعاد آمدهای، خسی شو که به میقات آمدهای».(1)
وجودی شو که عدم خویش را احساس میکند و یا عدمی که وجود خویش را!
بمیر، پیش از آنکه بمیری و جامه زندگیات را به در آر، جامه مرگ بر تن کن!
اینجا میقات است!
یک جامه بپوش، دو تکه: تکهای بر دوش و تکهای بر کمر؛ یک رنگ، سپید؛ بیدوخت؛ بیطرح؛ بیرنگ؛ بیهیچ نشانی، بیهیچ اشارهای به اینکه تویی، به اینکه دیگری نیستی.
جامهای را که همه میپوشند، جامهای را که با جامه همة همآهنگانت در میقات، به سادگی اشتباه میکنی.
جامهای را که در آغاز سفرت به سوی خدا میپوشی، اینک در آغاز سفرت به سوی خانه خدا بپوش.
اینجا میقات است!
الف) قصد تحول(2)
«روزی که انسان در میقات میایستد، گذشته سیاه خود را در نظر میگیرد و دعا و استغفار بر لب جاری میکند. اینک هنگام تحول است و زمانه آن است که حاجی، انسانی دگر شود؛ لحظه تحقق تحولی عظیم است. زندگی انسان نقطههای عطفی دارد که میتواند تلنگری به وجود
انسان باشد. کسانی که از این نقطه های عطف بهره برده و راه خود را یافتهاند و بردهاند و فوز و فلاح برای آنهاست. به گاه قصد احرام در مسجد شجره، اضطرابی عجیب وجود انسان را دربرمیگیرد، زبان انسان قفل میشود، شعلههای بیقراری از نگاه انسان زبانه میکشد و شرارههای عشق، بنمایه وجود آدمی را تکان میدهد.
زمان انتظار پایان یافته است و حاجی خود را رو به روی خدا احساس میکند. اکنون زمان دلدادگی است، میقات حسرت است و امید؛ حسرت برگذشته و امید به آینده. درآنجا باید قصد دگرگونی داشت؛ انسانی متحول شد؛ از خود، انسانی جدید ساخت؛ از غفلتها و نسیانها کاست و بر عشقها، خلوصها و حضورها افزود.
نیتی که انسان در محل میقات، همراه با احرام میبندد، پیمان تحول بستن با خداست. به بیان بهتر، عهد و پیمانی را که حجگزار با پروردگار عالَم در عالَم الست بسته است، تجدید میکند. نیت احرام، عقد با خدا و بریدن از ماسِواست«.
ب) احرام (مسجد ذوحلیفه)(1)
میقات ایرانیان در بیشتر مواقع از منطقه آبار علی(ع) (مسجد شجره یا ذوحلیفه) است. به همین دلیل، میقات از این منطقه انتخاب شده است. البته در بخش مدینه، وصف این مسجد به عنوان مسجد شجره آمده است.
محلی را که در آن لباسها عوض شده و همه، جامه یکرنگ میپوشند، «میقات» گویند.
در میقات، مُحرم میشوند، دو رکعت نماز میگزارند. سپس نیت میکنند تلبیه میگویند.
1) تجلی سیر و سلوک عرفانی در حج، ص113.
«این همان محلی است که حضرت پیامبر در سه سفر عمره و یک سفر حج تمتع، در این محل(میقات) مُحرم شده است:
یک - در سال صلح حدیبیه که موفق به انجام عمره نشد(ششم هجری)؛
دو - عمره ناشَدَه (سال هفتم هجری)؛
سه - فتح مکه (سال هشتم)؛
چهار - حجةالوداع (سال دهم هجری)».(1)
تمام مردان حق، از اول آفرینش تاکنون، درآنجا مُحرم شدهاند. رنگها، آرایشها، پیرایهها، تشخصها نیست؛ درجهها، مقامها، کبرونازها، همه یکسره در کناری ریخته میشود و به جای آن، دوقطعه پارچه سفید، یکی بر دوش و یکی بر تن پیچیده میشود.
همه یکرنگ، یک هدف، یک سو، یک جهت؛ تمام به سوی یک خانه و آن، خانه خدا و خانه مردم است.
از در و دیوار میقات، نور توحید میبارد، صدای توحید شنیده میشود. همه ساکت، همه آرام، یک آهنگ شنیده میشود و آن، پاسخ به ندای حضرت ابراهیم(ع) است.
همه میگویند: لبّیک!
یعنی: بله، آمدیم!
به کجا آمدید؟
به خانه دوست؛ زیرا قبلاً دعوت شدهایم.
برای چه میروید؟
1) تاریخ و آثار اسلامی مکه مکرمه و مدینه منوره، ج2، ص163.
برای آزمایش، برای تزکیه، برای سپردن تعهد اخلاقی.
در میقات، «من» وجود ندارد؛ شخص مطرح نیست؛ مقام و جلال نیست؛ یک چیز وجود دارد و آن هماهنگی، وحدت، بیآلایش، بیزیوری و بیمقامی است.
میقات، از نور خدا روشن است؛ یک جایی ابراهیم(ع)، جایی محمد صلی الله علیه و آله ، گوشهای علی(ع) و کناری اسماعیل و هاجر دیده میشوند.
نمازِ در میقات خیلی باصفاست؛ خیلی باروح است؛ وصفناپذیر است. [حاجی با] جامه سفید کفن بر تن زده، رو به خدا میایستد و، نماز میگزارد.
امروز در این لباس سفید آخرت، با خدا، با زبان سخن میگویی؛ فردا نیز با همین کفن، اما قدرت سخن گفتن نداری. پس هرچه میخواهی، اکنون بخواه، توبه کن، لابه کن، التماس نما، پشیمان شو، وقت را غنیمت دان؛ زیرا با لباس آخرت در مقابل خدایی!
ممکن است لحظهای بگذرد و دیگر قدرت تکلم و توبه و پوزش نداشته باشی.
پس اکنون شتاب کن و چنین عرضه دارکه: «پروردگارا! امروز در جامهای هستم که فردا به دیدارت با آن از خاک برمیخیزم. حال تو را با این جامه ستایش میکنم و برای آن روز طلب آمرزش مینمایم».
آدمی در حالت احرام، امواج موهبت و انوار خداوندی را احساس میکند و نسیم بخشش و عطا را بر بدن خود لمس مینماید.
الف) شهر مکه
یک - لذت ورود(1)
کمکم به شهری داخل میشوی که عطر خوش بهشت از آن میتراود؛ عطر ملکوت الهی، همان هدیه آسمانی که برای همیشه در مشام حضرت آدم(ع) ماندگار شد. عطری از جنس نور، نوری که نه تنها در سینه آدم بود، که نوح و ابراهیم و اسماعیل(ع) هم آن را مدام استشمام میکردند؛ نور محمد مصطفی صلی الله علیه و آله !
به شهری داخل میشوی که آکنده از خاطرات حضرت آدم(ع)، حضرت نوح(ع)، حضرت ابراهیم(ع)، حضرت اسماعیل(ع) و محل طلوع آفتاب یقین، نور مشرقین، حضرت حبیبالله، خاتم پیامبران صلی الله علیه و آله است.
این شهر، نه تنها شهر امن خدا، شهر عبادت، شهر سلوک و منزلگاه اعتکاف پیامبران است، بلکه شهر دو مولود بیبدیل و بینظیر الهی است! دو مولودی که یکی پیامبر است و دیگری امام و هر یک به شکلی موجب جلوهگری این شهر شدهاند؛ یکی مولود مکه است و دیگری کعبه! یکی همچون تن در ساحت قدس است و دیگری همچو دل در احاطه آن!
اینجا شهر خداست، شهر پیامبر، شهر علی(ع)؛ همان مولود بینظیر و بی بدیل کعبه که شگفتیساز عرش و فرش است! مولودی که نه تنها دیوار کعبه به احترامش کنار میرود، که ملکوت الهی با شنیدن نامش، تواضعکنان به تحسینش برمیخیزند.
این شهر، محل خاطرات تلخ و شیرین پیامبر و علی است. هوایش، با وجود غبارهای امروزیاش، آکنده از تبسم پیامبر و مهر علی است و آکنده
1) متن از نگارنده اثر.
از عبور نور در کوچههای ایمان و کفر است! کوچههایی که بعضی با صداقت ایمان شکل گرفته، برخی با تیرگی کفر. کوچه خاطرات دلانگیز حضرت حمزه رحمه الله است و یاد ناراستیهای بوجهل و بولهب. این شهر، کانون شادیها و غمهای حضرت پیامبر است. شهر خدیجه(س)، شهر عبدالمطلب و ابوطالب(ع)، شهر حضرت آمنه و فاطمه بنت اسد(س) است... .
دو - مرور خاطرات(1)
اینک دیوارهای شهر پیداست؛ شهری در گودی، نه در بلندی، شهری در میان صخرهها با کوچههای باریک. شهر پیامبر و شهر علی(ع)، شهری با دیوارهای پر راز و رمز. شهری که از منارههای بلند آن صدای بلال میآید و از سنگفرشهای داغ آن، ضجه بردگان. شهری که پرواز مرغان بر فراز آسمانش انقلاب سجیل و هجوم ابابیل را یاد میآورد. شهری که دنائت ابوجهل و شرارت ابولهب و خرافهپرستی و ولع و شکمبارگی و ستمروایی ابوسفیان را به خاطر میآورد.
شهری که صلابت عبدالمطلب(ع) و مهربانی ابوطالب(ع) و وفاداری خدیجه(س) و رشادت حمزه را مینمایاند.
شهری که جانفشانیهای علی(ع) در لیلةالمبیت را در خاطر زنده میکند. آری شهر اعجاز، شهر وفاداری، شهر سختکوشی و ایثار، اینک دیوارهایش پیداست! و تو و همه سرودخوانان توحید، اکنون وارد حریم حرم شدهاید و سرود ستایش را که در تمام مسیر از میقات تا میعاد سر میدادید، اینجا باید سکوت کنید! تو نیز در برابر این شهر که تاریخ گویا و
1) سید علیاصغر موسوی، اشارات، ش54، ص75.
زنده است و با تو سخن میگوید، هیچ نگویی و زبان در کام قفل کنی.
قبل از ورود به شهر، با خواندن سرود یکتایی «لبیک، لبیک ...» پاسخ دعوت را میدادی که «پروردگارا، دعوتت را شنیدم و به سوی تو در حرکتم»، اما اینک که به شهر وارد شدهای و حضورت در شهر تحقق یافته است، دیگر باید سکوت کنی. چرا؟ برای اینکه وقتی در خانهای، یعنی در شهری، یعنی هستی و حضور داری. پس وقتی حضور داری، نمیگویی آری خواهم آمد.
تو اینک آمدهای و آیا میهمان وقتی به منزل میزبان وارد میشود و در منزل میزبان نشسته است و حضور دارد، میگوید آری خواهم آمد؟ آنکه تو را دعوت کرده و تو را خوانده است، اینک به شهر و دیار او آمدهای و حال دیگر گفتن اینکه دعوتت را شنیدم و جایگاهی ندارد. بنابراین، سپیدپوشان همه در سکوتند و تو نیز باید به محض ورود به شهر سکوت کنی. از میقات تا دروازههای میعاد (مکه) با صاحب حرم صحبت میکردی، اینک تو سکوت کن، بگذار مکه با تو سخن گوید. تو فقط سکوت کن و بشنو: نام من مکه است و عمری به درازای خورشید دارم. من توفان نوح را دیدهام و من خود میدیدم که از زمین و آسمان آب میجوشید و میبارید. من فرزند طغیانگر نوح را دیدهام که چهسان به ندای نجاتدهنده پدر «نه» گفت و به نیستی رفت. من خود، خداوندگاران زر و سیم را به یاد دارم؛ خداوندگاران قدرت و اربابان زر و سیم را.
در همین شهری که تو اینک آمدهای، بیدادگران، بر بردگان شلاق مینواختند و نای آنان را میفشردند. در همین شهر، مستبدان بر اریکه قدرت سوار بودند. من شاهدم که در همین شهر در بین همین
صخرهها و کوهها، در همین شهر تفتیده، ابراهیم، آن مرد کافر به بتان، آمد و خانه را بنا کرد. نیز دلبندش را به قربانگاه برد و نماز گزارد. هاجر هم در همین سرزمین که تو آمدهای، کوشید و صبوری کرد تا آبی برای طفلش بیابد و بین دو کوه صفا و مروه میدوید تا نای تشنه اسماعیل را از عطش فرو نشاند.
من خاطرات و دیدههای فراوانی را به یاد دارم، اما خوب به خاطر میآورم فاطمه بنت اسد که حامله علی(ع) بود، وقتی موعد مقرر فرا رسید، به حرم دعوت شد. پس صاحب بیت، دیوار کعبه را به حرمت او و مولود در راهش شکافت، تا نازنینِ هستی گام بر زمین گذارد.
من خوب به یاد دارم که دعای ابراهیم، پس از پایان بنای کعبه مستجاب شد و اینجا «بلد الامین» نام گرفت و امنیت بر آن حاکم گردید.
هرگز از یادم نمیرود که عبدالمطلب چگونه بر سوگند خویش وفادار بود و تصمیم داشت که عبدالله را، کوچکترین فرزندش را قربانی کند، اما صاحب همین شهر نخواست و نگذاشت تا اینکه صد شتر فدای عبدالله شدند.
به خاطر دارم که عبدالمطلب از دژخیمی به نام ابرهه، فقط شتران خود را مطالبه کرد و سرنوشت خانه را به صاحبخانه واگذاشت و من خود دیدم که ابابیل و پرندگان کوچک چگونه پیلسواران را از پای درآوردند.
من نامم مکه است و من تاریخ زنده و گویای قرونم. از افتخاراتم این است که بر پشت من گام محمد صلی الله علیه و آله نقش بسته و همه شرفم به همین است. من شهر محمدم و میلادگاه علی. من قبله مسلمانانم و میعادگاه عاشقان.
در همین شهر که تو اینک آمدهای، دختران معصوم زنده به گور میشدند. در همین شهر بود که ابولهب و همسرش بوتههای خار بر سر محمد صلی الله علیه و آله میریختند و در نزدیکی همین شهر، در روستای طائف بر او حملهور شدند. من اینها را خوب به خاطر دارم و تو نیز اینها را به خاطر بسپار!
در همین شهر بود که بلال را زیر سنگهای داغ میسوزاندند تا از محمد صلی الله علیه و آله دست بردارد و به دستور اربابان و خرافهپرستان، سمیه و یاسر را شهید کردند. علی(ع) در همین شهر بود که جانش را در طبق اخلاص نهاد و به جای محمد صلی الله علیه و آله در بستر او خوابید تا پیامبر هجرت کند. من هرگز حمایت ابوطالب از محمد صلی الله علیه و آله را، ایمان و شجاعت علی(ع) را، وفاداری خدیجه و مظلومیت زهرا(س) را، عشق ابوذر و تسلیم سلمان را، صدای بلال را، فتح مکه و فروریزی بتان را، عفو پیامبر را و نیز دنائت ابوسفیان و جهل ابوجهل و پستی ابولهب را فراموش نمیکنم.
اینک که تو به اینجا آمدهای، با گوش جان بشنو که این شهر، نه یک شهر ییلاقی است و نه یک شهر سوداگری دنیا، بلکه این شهر خود یک تاریخ زنده است که در آن از فراز و فرود انسانها با تو سخن میگوید.
اول - شعب ابیطالب
محل تولد حضرت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله
اینجا مکه است!
اینجا خانه تولد توست یارسول الله!
اینجا شعب ابیطالب است، جایی که درباره آن مینویسند:
شهر مکه در یک منطقه کوهستانی قرار گرفته است؛ درههایی که از سیل
مصون بوده، به صورت حصار طبیعی، خانهها را در درون خویش جای داده و محل زندگی قبایل مختلف بوده است. در نزدیکی مسجدالحرام سه شعب نزدیک به هم وجود دارد که نامهای آنها عبارتند از: شعب ابیطالب؛ شعب بنیهاشم و شعب بنیعامر.
اجداد و بستگان پیامبر معمولاً در این سه شعب زندگی میکردند. شعب ابیطالب در دورههای مختلف به نامهای شعب علی بن ابیطالب و شعب ابییوسف نیز معروف بوده است.
محل شعب فضای وسیعی را در برمیگیرد که پس از مسعی قرار گرفته و اکنون سنگفرش شده است. در اصل، زمانی که زائر از مسجدالحرام خارج میشود و از بابالعباس یا بابالسلام بیرون میآید، از مسعی هم میگذرد، به فضایی باز میرسد که در پایین کوه ابوقبیس سنگفرش شده است. در ادامه این مسیر، بعد از اندکی شعب ابیطالب آغاز میشود.
در حال حاضر تنها بخشی از خانههای شعب ابیطالب باقی مانده که «سوق اللیل» نام دارد. محله سوق اللیل شامل خانههایی است که بر روی کوهِ مقابل مسعی ساخته شده است. بسیاری از خانههایی که در شعب بوده، در این سوی مسعی قرار داشته و به دلیل توسعه مسجد در چندین سال از میان رفته و در مسجد قرار گرفته است. مکه 25 شعب یا دره دارد.
شعب ابیطالب، یادآور حادثه عظیمی در تاریخ است. در این مکان، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ، بنیهاشم و بنیعبدالمطلب را کفار به محاصره اقتصادی در آوردند. از اول ماه محرّم سال هفتم بعثت، به مدت سه سال این محاصره ادامه داشته است.
محل ولادت حضرت رسول گرامی اسلام در محوطه همین شعب قرار داشته و به همین علت نیز به «شعب مولدِ» معروف است. در حال حاضر محل تولد پیامبر را دولت سعودی تخریب و کتابخانهای با عنوان «مکتبة مکة المکرمه» در آن بنا کرده است که ساختمان سفیدرنگ دو طبقهای دارد.
خانه حضرت خدیجه(س) همسر وفادار رسول خدا صلی الله علیه و آله ، در نزدیکی مولِد پیامبر در محلی معروف به «القشاشیة» و در کوچه «الحجر» قرار داشت. این خانه که از مکانهای مقدس مکه خوانده میشود، حوادث و رویدادهای گوناگونی را به خود دیده است که بعضی از آنها عبارتند از: ازدواج رسول خدا صلی الله علیه و آله با حضرت خدیجه(س)؛ تولد صدیقه کبری، مظلومه عالم، حضرت زهرا(س) و اتفاق حادثه المبیت در همین منزل.(1)
متأسفانه این محل را نیز که در شعب ابیطالب قرار داشت، دولت سعودی تخریب کرد و در حال حاضر اثری از آن وجود ندارد.
منزلگاه نور(2)
اینجا خانه تولد توست یارسول الله!
اینجا شعب ابیطالب است.
من نیز امروز، همانند آن روز؛ روزی که آسمان تو را به خویش خواند،
میخوانمت به نام تمام زیباییها!
میخوانمت به نام سپیده، به نام طلوع، به نام والفجر، والشمس!
میخوانمت به نام غزلهای عاشقانه، به نام تمام چکامههای سبز!
مولا جان، ای ذات تمام زیباییها، به نام خداوندگار کایناتی که پایبست
عشق توست، آغاز کردهایم از آغازین لحظات حیات و از ثانیههای نخستین ازل، فدای خاک پای توگشتن را؛ عاشق شدن را، عاشق تو، عاشق آن خصال نیکو وتبسم سبز شکفتن را؛ از تو گفتن را!
که همچون آن سحرگاهان شکوهمند، همنوا با فرشتگان بگوییم: خوش آمدید!
قدم به دیدگان حقیر ما نهادهاید: «طَلَعَ البَدرُ عَلَینا».
گویی خداوند نیز پردههای زمان و مکان را کنار زد و تجلی جمال خویش را در آیینه نگاه «محمد صلی الله علیه و آله » به تماشا نشست؛ به تماشای خورشیدی که حرارت عاشقانه کاینات را به پرتو جمال بیمثال او سپرده بود. دیگر مجال سرودن از ستاره و ماه نبود؛ که خورشید مانده بود و پرتو جمال لایزال محمد صلی الله علیه و آله که چتر نو بر تیرگیها گسترده بود.
گویی همه میگویند: ای آسمان، مبارک بادت این روز و همه روزهای زیبا، که چه هدیهای آوردهای خاکنشینان مفلوک را!
این عطر حضور کیست که عرش و فرش را به هیجان آورده است.
آسمان بود و آغوش پرندین حضرت جبرییل(ع) که مولود زیبای آمنه(س) را به گلگشت و تفرج آسمانها میبرد.
ایام به کام، ای میوه درخت نبوت، طوبای صداقت، شاخههایت پر بار که چنین شکوفه کردهای! تو خود زیباترین مولودْ هستی؛ مولود حرم آسمان، مولود آستانه عفت و ایمان، شریفترین انسان در کل کهکشان.
میخوانمت به نام تمام زیباییها که تمام زیباییها به خاطر تو آفریده شدهاند!
درود خداوند بر تو باد، آنگاه که پیشانی ارادت بر خاک نهادی تا شکوه
بندگی را به جای آوری!
درود خداوند بر تو باد، آنگاه که مادر را سلام گفتی و فرشتگان به تحسین جمال بیمثالت پرداختند!
درود خداوند بر تو باد، آنگاه که زمین از نعمت حضورت در میان کاینات، برخوردار شد و آسمان به میزبانی زمین غبطه خورد!
درود خداوند بر تو باد، آنگاه که خانه دوست، آکنده از عطر عاشقانگیها شد و نجوای نمازت، دل از آسمان ربود!
درود خداوند بر تو باد، آنگاه که زبان به حمد و یگانگی خداوند گشودی و عطر توحید، کوچههای مکه را فراگرفت!
درود خداوند بر تو باد، آنگاه که زخم بیشمارت، عشق را به تماشا فراخواند و عاشقانگی، از افسانه به حقیقت پیوست!
درود خداوند بر تولد، بعثت، حضور، شهادت و جاودانگیات باد که چلچراغ معرفت را در تاریک نای زمین برافروختی!
درود خداوند بر تو باد، مادامی که حیات در کاینات باقی است!
میلادت مبارک یا رسول الله صلی الله علیه و آله !
سپاس خداوند را که شما را سرمایه وحدت و ذخیره عظمت مسلمانان قرار داد.
یا رسول الله صلی الله علیه و آله ، در سایه آموزههای شما، مجالی برای خودنمایی جهل نمانده است چنانکه اندیشمندترین ساکنان زمین، دلسپردگان به عشق شمایند.
دستها را با هم گره میزنیم و دلها را به میقات وحدت میبریم تا در
طواف نام مبارکت، به سدرة المنتهای توحید برسیم.
یا رسول الله صلی الله علیه و آله ، آیینهای که جمال بیمثال شما در آن دمیده شد، چگونه میتواند اسیر غبار روزگاران شود!
چگونه میشود دشمن، امید به بازار مکاره خویش داشته باشد؛ جایی که طنین فریاد آزادیبخش شما هنوز گوش جانها را مینوازد که: «قولوا لا اله اِلا الله تُفلِحوا».
اینک دست در دست هم فشرده، دلها به هم متمایل، در میقات وحدت، سرود همراهی سر میدهیم.
اینک در این بهارانه دلپسند، مجال سرودن از همگرایی فرا رسیده است؛ سرودن از یک دلی و وحدت؛ وحدتی که در سایه نام مبارک خاتم پیامبران صلی الله علیه و آله ، جهان را به سمت سعادت ابدی میخواند.
تو ذات شگفت کایناتی: «لولاک لما خلقت الافلاک»
تو جوهر آنچه عقل خوانده است در منطق محکمات، محکم
رخسار تو آیه آیه «نور»، تفسیر شریف «والنهار» است
هم مردمکان به سان «واللیل»، تأویل نجابتی مکرّم
اشراق شگرف گیسوانت، آیات بلند و ژرف" طاها"
محراب قشنگ ابروانت، در مد نگاه عرشیان خم
مخلوق تبسم نگاهت، نوروز پرند آفرینش
مستور تجسم پگاهت، گلهای بهشت همچو شبنم(1)
1) نک:نصر: 1 و 2.
کجایند افلاکیان تا پایکوبی خاکیان را به تماشا بنشینند؟
کجایند عرشیان پردهنشین تا سرور فرشیان وحدتآفرین را ببینند؟
کجایند اغیار تا محرمان خلوت انس را در کنار هم ببینند؟ این روزها که عظمت و شکوه اسلام را کران تا کران، جار میزنند!
کجایند آنان که دلهاشان را به سردی سنگها سپردهاند تا ببینند که آفتاب ایمان از کدامین افق طلوع کرده است؟!
حیرتی زد جوش، زان نقش قدم، در طبع خاک
تا نظر واکرد، بر فرقش گلستان ریختند
نام او بردند، اسمای قدم آمد به حرف
از لب او دم زدند، آیات قرآن ریختند1
دوم - تولد حضرت فاطمه(س)
کوثر نور(1)
آن روز که آسمان به ساکنانش ندا داد: بشارتتان باد، اینک از راه میرسد آیینه عصمت!
اینک از راه میرسد آنکه عرش از شنیدن نامش، تواضعکنان برمیخیزد!
میآید؛ دختر نور، همسر نور و مادر نور تا خورشید و ماه و ستاره از پرتو گلهای چادر نمازش آیینه شوند، آیینه نور!
آری، این همان شهر است که ندا از سروش آسمانی آمد: بخوان یا
1) «[یوسف] گفت امروز بر شما سرزنشی نیست. خدا شما را میآمرزد و او مهربانترین مهربانان است». (یوسف: 92)
پیامبر! بخوان سرود نور را!
اینک این جمال چهره جان است که از پرده خلقت سر بر آورده است.
این است آن گوهری که خداوند، امانت وجودش را سفارش میکند.
این است آن زلال حقیقت که از خاک پایش، «کوثر» جاری میشود.
این است آن حقیقت محض که آسمان و زمین را محو جمال و کمال خویش کرده است.
و خوشآمد گفت آسمان و زمین، تولد عصاره تمام خوبیها، کوثر طاها، زهره زهرا را.
بانو! از همان لحظه که چشم به جهان گشودی، جهان به عصمت نگاهت سلام گفت و آسمان به فرشتگانش اجازه داد تا به پای بوسیات بیایند.
از همان لحظه که خداوند اراده فرمود عطر تولدت مشام آسمان را بنوازد، دیگر خدیجه(س) تنها نبود؛ خدیجه بود و انبوه فرشتگان الهی؛ خدیجه بود و خدمتکارانی از جنس آیینه: آسیه، مریم!
چه نادان بودند زنان قریش که خود را از دیدارت محروم ساختند!
چه جاهل بودند زنانی که به خدیجه(س) خرده میگرفتند و چه ناسپاس!
چه روزی زیباتر از اینکه هم، آسمان به شادی بنشیند و هم، زمین!
آتش گرفت خاک و به دریا سلام کرد
باید که با عطش به مسیحا سلام کرد
اندیشه داشت از نفس تیرهگون، زمین
کوثر شکفت و آب به زهرا سلام کرد
یک فرق داشت با همگان، کوثر خدا
حتی پدر به ام ابیها سلام کرد
پردیس روی دست خدیجه شکفته بود
لبخند زد به غنچه زیبا سلام کرد
مادر، اسیر نرگس آیینهگسترش
دختر ولی به اوج تماشا سلام کرد
بانوی باوقار مدینه، تو کیستی؟
حتی به شأن نام تو مولا سلام کرد
دریا بگویم از تو سخن گفتهام، ولی
بر وسعت نگاه تو دریا سلام کرد!(1)
سلام بر تو که تنها بانوی شایسته تعلیم اسرار آسمان بودی و خانه نبوت و امامت از نور عصمتت عطرآگین میشد!
سلام بر تو که همانند مادر برای پدر بودی که لب میگشود و میفرمود: «فَداها اَبوُها»!
سلام بر تو که اقیانوسها به پاکی مرامت اقتدا میکنند و کهکشانها به تبلور نامت دخیل میبندند!
سلام بر تو که خاکیان و افلاکیان در وصف مرام و نامت ناتوان از توصیفند؛ ناتوان از هر تفسیر و تأویل!
سلام بر تو که فرزند برترین پیامبر الهی هستی و به مقام خاکی و افلاکیات همگان رشک میبرند!
سلام بر تو که همسر شگفتانگیزترین مرد تاریخی؛ همسر علی(ع)، حیدر کرار!
سلام بر تو که مادر فرزندانی از جنس نوری؛ از جنس «نورٌ عَلی نور»!
ای عظمت آل عبا(ع)، ای تفسیر طاها و یاسین و کوثر!
تو «کوثری»؛ عظمتی بیکرانه در قالب خلقت که عشق و مهر و عطوفت از یکسو و ایمان و عصمت و نجابت از دیگر سو، ریزهخوار سفره عارفانه
1) متن از نگارنده اثر.
تواَند. خرد هیچگاه سبقت از احساس تو نخواهد گرفت و احساست هیچگاه مجال معرفت به بلندای عشقت نخواهد داد. تمام آنچه در مکتب «دین» باید آموخت، وامدار شکوه توست؛ تو که صفات بیشمار نامت، تنها آینهگردان سایهای از ذات تواَند.
حاشا که حروف بتوانند بیانگر عظمت تو در القاب باشند!
نامت بشکوه که با التجا به عظمت «زهرایی»ات، تمام آرزوها برآوردنی است!(1)
مادر خوبیها
اسرار ازل دارد در پرده چه غوغایی
سرلوحه خلقت را تو اُم ابیهایی
هر کس به گمان خود، از آیینه میگوید
تو پرتو خورشیدی، فارغ ز تماشایی
با خاک چه میگویند جانمایه افلاکی
لولاک لما ... یعنی: منظومه معنایی
درمان چو پذیرد درد، با گفتن یا زهرا(س)
دیگر چه کسی دارد، حاجت به تمنایی!
ای مادر خوبیها، دل با تو چه آرام است
در ذهن قنوت من، آیینه دریایی
محراب نگاهم را احساس نیایش نیست
وقتی که به یاد من، آن روز نمیآیی(2)
سوم - جبل النور( غار حرا) محل بعثت پیامبر(3)
حرا معروفترین کوه مکه است که در شرق مکه به سوی شمال قرار دارد؛ کوهی است سر برافراشته، نوکتیز و لغزنده، در مقابل ثبیرالابره از شمال میان آن دو وادی اقلعیه قرار داد که از مکه آغاز میشود. این کوه، تاریخی
طولانی دارد که شاعران کهن نیز دربارهاش شعر گفتهاند.
این کوه، نخست «ثبیر اعرج» نامیده میشد و اینک به نام «کوه نور» معروف است. وادی جلیل از آن به سمت غرب آغاز میشود. امروز ساختمانهای مکه تا دامنه غربی آن رسیده است.
حرا کوهی است که پیامبر در دل آن به جان، عبادت و نیایش خدا را میکرد و نخستین آیات قرآن نیز در همین کوه بر پیامبر نازل شد. غار حرا سه تا پانزده سال پیش از بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله محل اعتکاف، عبادت، شب زندهداری و تهجد پیامبر گرامی اسلام بود.
رسول اسلام تمام مدت ماه مبارک رمضان را در این غار به اعتکاف و عبادت میگذراند و چندین شبانه روز از دیگر ماهها را نیز در آن به تفکر و خودسازی میپرداخت. در ایام اعتکاف، بانوی نمونه اسلام، حضرت خدیجه(س) برای آن حضرت آب و غذا میبرد تا جایی که روزی جبریل(ع) از رسول خدا صلی الله علیه و آله خواست سلام خداوند را به خدیجه(س) برساند.
حضرت علی(ع) یکی از شاهدان اعتکاف رسول خدا(س) در غار حرا بود. علی(ع) دست در دستان رسول خدا صلی الله علیه و آله به دامنه این کوه میرفت و از تعلیم و تربیت الهی رسول خدا صلی الله علیه و آله بهرهمند میشد.
جبلالنور، جبلالقرآن و جبلالاسلام برخی از نامهای کوه حراست، ولی در میان مردمِ محلی، «جبل النور»، معروفترین نام این کوه است
مبعث حضرت رسول(1)
1) بیدل دهلوی.
تیرگی، گسترده و چشمها تار!
سرها بیذوق و دلها بیمار!
نه کسی به آسمان مینگریست، نه آسمان سرِ شوق کسی داشت. شبحهای زشت؛ شبحهایی از جنس چوب و سنگ و استخوان.
شبیه مردگانی که عدهای زنده، مثل ارواح خبیثه به دورش حلقه زدهاند.
انگار نه انگار که خانه، خانه خداست، تنها خانه خداوند بر روی زمین؛ هر کژاندیشی، با تکه استخوانی بر گردن، درونش پا گذاشت.
زمانهای بس تیره بود؛ مثل جهالت، تیره مثل سنگدلی، تیره مثل خشم.
نه حرمتی برای پیران بود، نه کودکان، نه عصمت دخترکان به چشم میآمد و نه شرافت زنان!
بوی تعفن متکبران، سراسر حجاز را آلوده بود و هر که اندک مال و مقامی داشت، به دیگران فخر میفروخت.
گویی خداوند، نگران شرافت بندگان خویش است؛ نگران آن همه کژی و ناراستی و جهل؛ امان از جهل!
تلنگری میبایست این قوم را، تا به خود آیند و به گوهر وجودی خود دست یابند؛گوهری که سالها در معرض افکار افرادی چون ابوجهل و ابوسفیان، زنگار خرافهپرستی بسته بود.
اینک نوبت رسالت بهترین مخلوق خداوند، برگزیده خلقت و گلچینشده گلستان انبیاست که باید این رسالت را بپذیرد!
... و بهترین و امینترین مردمان برای هدایتِ نااهلترین مردمان انتخاب میشود. حتی نامش، جانمایه رحمت است، جانمایه ادب و احترام؛ محمد صلی الله علیه و آله !
... آنگاه محمد صلی الله علیه و آله باید به تزکیه بپردازد. چه جایی نزدیکتر به خدا از
غار «حرا»؛ خلوتگاهی که میشود با معشوق ازلی خویش به خلوت و گفتوگو نشست!
گویی این بار خود معشوق زبان به گفتوگو گشوده است: «اِقرأ؛ بخوان!»
بخوان به نام خداوند!
بخوان به نام آنکه خلوتنشین دل پرآشوب توست!
بخوان به نام آنکه تو را حبیب خویش خوانده است و محبوب تمام کاینات!
... بخوان به نام خداوند ...!
... و این خواندن، سرآغاز «قولوا لا اله الا الله تفلحوا» شد که کژاندیشان برای رهایی از جهل، باید به «تفلحوا» بیش از پیش بیندیشند.
بار دیگر ارتباط آسمان و زمین برقرار شد و وجدان عرب و عجم از چوب و سنگپرستی، به خداپرستی گرایید.
بار دیگر نوح کشتیبان(ع)، قوم خویش را از توفان بلا خواهد رهانید و به دیار آرامش و صلاح خواهد رسانید.
بار دیگر ابراهیم خلیل(ع)، قوم خویش را از چنگال آتش نمرودی خواهد رهانید و به زمزم رستگاری خواهد رسانید.
دیگر بار موسی کلیم الله(ع)، قوم خویش را از ذلت دریوزگی خواهد رهانید و به عزت سرافرازی خواهد رسانید.
بار دیگر عیسای مسیح(ع)، قوم خود را از امراض خودپرستی خواهد رهانید و به عشق خداپرستی خواهد رسانید.
بار دیگر آسمان و زمین دست در دست همدیگر برای رهایی انسان از
ذلت، لبیکگویان، نوای محمد صلی الله علیه و آله را همراه شدند: «قولوا لا اله الا الله تفلحوا».
زمین بود و خاک و شعور زمانه
و سنگی که هر گاه میشد بهانه
زمین بود و شلاق و آیین بیداد
و گمگشته در نالهها، نقش فریاد
زمین بود و خاکستر و خون و آتش
و شهری پر از زخم افسون و آتش
پر از هزل و بیهودگی، چامهها بود
برای دل هند و حمامهها بود
در آنجا نه فضلی، نه فخری، نه حکمت
به جا مانده تنها، تقلای شهوت
اگر عدهای چشم خود وا نمیکرد
کسی آسمان را تماشا نمیکرد
درخشید یکباره نوری ز خاور
که شد آسمان از وجودش معطر
چنان آشنا، نام دلجوی او
که آکنده دل عطر گیسوی او
بلند آسمانش چو خاک زمین
ابوالقاسم، احمد، محمد امین صلی الله علیه و آله
ز چشم جهان، رَخوت خوابها رفت
ز تنها، تنآسانی تابها رفت
زمینی که در خود ندیده صفایی
ندیده نکوصورت آشنایی
چنان شور و وجدی در او شد نمایان
که «کسرا» هراسان شد از رقص ایوان
فقط بدر و خندق نشد جلوهگاهش
که شقالقمر کرد، مهرِ نگاهش
ز حلمش، بشر جلوه برتری یافت
ز علمش، همی در جهان سروری یافت(1)0
چهارم - فتح مکه
مسجدالاجابه (میقات دلهای آرزومند)(2)1
«روزی که به سمت مدینه میرفت، با تمامی اندوه خود، شهر را مینگریست و نجواکنان میفرمود:
اللّه ُیعْلَمُ اَننِیِّ اُحِبُّکَ و لَولا اَنَّ اَهْلَکِ اَخْرَجونی عَنْکِ لَمَا آثَرْتُ عَلَیکِ بَلَدَا و لاَ ابْتَغَیتُ بِکِ بَدَلاً و اِنّی لَمُغْتَمٌ عَلی مُفارِقَتِکَ.(1)2
خداوند میداند که من دوستت دارم. و اگر مردم تو (مردم مکه) مرا از تو بیرون نمیکردند، هیچگاه سرزمین دیگری را بر تو ترجیح نمیدادم و بدلی را به جای تو میجستم و به درستی که من از دوری تو غمگین هستم!
... و اما آن روز، روز بیستم ماه مبارک رمضان در سال هشتم هجرت، برای حضرت محمد صلی الله علیه و آله حس دیگری داشت؛ احساسی که پیامبر را به سجده شکر وادار میکرد. شکر نعمتی که هنگام "خروج" از مکه، آن را آرزو داشت و هنگام «ورود» به مکه، سرشار از خیل نعمتهای فراوان شده بود؛ خیل رستگارانی که تا دوردستها مثل منظومههای کهکشانی به دورش حلقه زده بودند.
دیگر از شهر، نجوای مخالفی برنمیخاست، تا چه رسد به حرمتشکنیهای ناجوانمردانه مختلف! سروش آسمانی، هر لحظه گلبانگ فتح و پیروزی را جار میزد: «اِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحَا مُبینَا»، یعنی: آی جهالتپیشگان، برخیزید! کو آن مرام بوجهلی و بولهبیتان؟ کو آن تازیانههای آتشینتان که مست از باده خودخواهی بود، کو؟ آی نامردمان سِفله که حتی به خویشانِ خویش نیز ترحم نکردید! کجاست آن شکنجههای وحشیانه شما؟ کجاست آن غرور تجملهای دروغینتان؟
اینک بنگرید، این همان وعده الهی به پیامبر رحمت است! این همان
وعده پیروزی حق بر باطل است! اینک زمان، زمانِ میقات مردانِ راه رفته در کوی حقیقت است! اینک زمان، زمان پرتوافشانی خورشید جمال «مُحَمَّد» صلی الله علیه و آله است! اینک زمان، زمان برآورده شدن آرزوهای حمزه است! اینک زمان، زمان تسبیح «لا فَتی اِلاّ عَلی(ع)، لا سَیف اِلاّ ذوالفقار» است! جمال کبریاییاش، آتش به جان بتها انداخت و از آسمان نگاهش، عشق باریدن گرفت. گویی ذرهای در آفاق نمانده که جذب خورشیدِ پیشانیاش نشود!
دست بُرد و عصای قهر بر دست گرفت. ذرات عالم، همراه ملکوت آسمانها به سماع برخاستند. کعبه را نوای «جَآءَ الْحَّقُ وَ زَهَقَ الْباطِلُ»(1)3 فرا گرفت و باران ترنم و تبسم، فضا را عطرآگین کرد. آری، «اِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقا؛ باطل همیشه رفتنی است!»
کدامین ابر را توانایی انکار خورشید است؟ کدامین شب توانسته است حکومت ابدی داشته باشد؟ اینجاست که دیگر نوبت حیدر کرار است! باید که به اوج برسد عظمت مولود کعبه تا همدوش «حبیب خدا»، حرم را از خَس و خاشاک پاک کند!
چه افتخاری برای اسلام بالاتر از علی(ع)! چه عظمتی والاتر برای حرم و چه شکوهی ماندگارتر برای این فتحُ الفُتوح!
اینک نوبتِ «اِذَا جَآءَ نَصْرُ اللّه ِوَ الفَتْح» است؛ تصویر جاودانه حضرت پیامبر و تفسیر عارفانه امیر مؤمنان، علی(ع)، تا قیام قیامت!
بلند بخوان، حضرت جبریل(ع)، بلندتر!
«اِذَا جَآءَ نَصْرُ اللّه ِ وَ الفَتْحُ، وَ رَأَیتَ النّاسَ...».(1)4
آری، جای شگفتی نیست؛ او پیامبر رحمت است، عفو میکند و در کمال قدرت میبخشد!
او کانون مهر خداوندی است و بهای یک تبسمش، جانِ جمیع کاینات است.
میبخشد: «اِذْهبُوا فَاَنْتُمُ الطُّلَقآءُ»، تا درس بزرگی به خودباوران بدهد.
میبخشد: «لاَ تَثْرِیبَ عَلیکُمُ الْیومَ، یغفِرُ اللّه لَکُم و هُوَ اَرْحَمُ الرَّاحِمینَ»(2)5 تا در تاریخ نوعدوستی، قصه حضرت یوسف تکرار شده باشد. میبخشد تا مفهوم صله ارحام، برای همه آشکار باشد
شعر از نگارنده اثر.
متن از نگارنده اثر.
متن از نگارنده اثر.
شعر از نگارنده اثر.
جمعی از نویسندگان، حریم یار (ویژه عمره مفرده)، ص65.
کعبه نگین زمین، ج1، صص213 - 215.
فصل چهارم: مسجدالحرام
جویبارهای عشق به اقیانوس میپیوندند؛ نه یک جویبار که یک رود؛ نه یک رود، بلکه رودهایی از انسانهای سپیدپوش، نه از یک نقطه، بلکه از چشمههای مختلف، از چشمه شجره، از چشمه جحفه، از چشمه قرن المنازل و ...، از نقاط مختلف سرچشمه گرفته و راهی اقیانوس شدهاند و همه به یک اقیانوس میریزند.
شکوه مسجدالحرام(1)
من برترین و شکوهمندترین و پرخاطرهترین مسجد دنیایم.
خاطرات تلخ و شیرین و رخدادهای به یاد ماندنی و جاودانه فراوانی را در خود جای دادهام.
در همان آغاز که نخستین سنگ کعبه را بر پشتم نهادند و بار بنا را به دوش گرفتم، توفان نوح بر سینهام وزید و سیل امانم نداد و تخریبم کرد.
1) کعبه نگین زمین، ج1، ص222.
بعدها مردی از تبار ملکوتیان و عاصی بر بتان، بنای کعبه را ساخت و قرنهاست که با مباهات، او را بر پشت خویش دارم.
من مسجدالحرامم و شاهدم که اسماعیل چگونه تسلیم پدر و هر دو تسلیم «رب» من بودند. من گواهم که عبدالمطلب چگونه سِقایت حاجیان را به عهده گرفت و با آنان مهربانی میکرد. من نیز شاهدم که پیلسواران چهسان بر پشت من گام نهادند و چگونه بر خاک مذلت افتادند.
من به چشم خود دیدم که پیامبران الهی گام در این سرزمین گذاردند و اینک قرنهاست که پیکرهای مطهر آنان را به عنوان امانت در درون خود جای دادهام و نگهداری میکنم. از خاطرات تلخ من این است که میدیدم محمد صلی الله علیه و آله ، آن چهره رئوف و مهربان را اعراب جاهل چهسان تمسخر میکردند و از خاطرات وجدآور من اینکه خود به چشم دیدم دیوار کعبه شکافته شد و معجزه خلقت تحقق یافت و علی(ع) آن نگین انگشتری گیتی، بر زمینیان منت نهاد و در میانشان قدم گذاشت و من این مباهات را به همه هستی نمیفروشم.
از آسمان بر من نور میبارد و از زمین آن خیر میجوشد. نام من به این جهت مسجدالحرام است که هرچه بدی و ناهنجاری، در آن حرام است و هر کس قدم به این صحن و صحرا بگذارد، در امن و امان خواهد بود.
نماز در من، چندین برابر نمازهای یومیه ارزش دارد.
آلودهاندیشان و ناپاکان و مشرکان، حق ورود به ساحت مرا ندارند. هر کس به من وارد شود، از آزار در امان است.
در تمام عمرم همیشه میزبان نجات اقوام و ملتهای گوناگون بودهام و هستم و اینجا کانون کبرستیزی و فضای برادری است.
از دیگر خاطرات به یادماندنی من، معراج رسول خداست. آن دردانه هستی و آن نازنین گیتی، به من شرف و مباهات داد و گام بر پشتم نهاد و به فرمان صاحب من به اوج آسمانها عروج کرد.
هاجر و اسماعیل در خانه من جای گرفتند. ورود به ساحت من بیطهارت جسم و پاکیزگی روح از شرک، ممکن نیست و آلودگان، به صحن و سرای من راهی ندارند.
من نیز شاهدم که عبدالمطلب با چه سختی و رنجی به حفر زمزم کوشید تا نای تشنه حاجیان را از عطش فرو نشاند. من در همه عمرم که به درازای خورشید است، بدون مهمان نبودهام و نخواهم بود. من ظفرمندی سپاه محمد صلی الله علیه و آله در جریان فتح مکه را دیدهام و خود، خذلان ابوسفیان را نظاره میکردم و نیز شاهد شکوهمندترین و زیباترین صحنه عفو عاصیان و طاغیان مکی از سوی پیامبر بودهام.
من خود گواهم که دستان کوچک و لطیف زهرا(س)، دخت رسول خدا صلی الله علیه و آله ، چهسان غبار از چهره پدر میزدود و او را چون مادری دلسوز دلداری میداد. من شاهدم که شرورمردان چگونه رسول نازنین را میآزردند و نیز دیدهام که غمخواری چون ابوطالب، بر آنها یورش میبرد تا محمد صلی الله علیه و آله آزار نبیند و رنج نکشد.
و اینک ای میهمان میعاد که گام بر پشتم نهادهای، خوب بیندیش که کجا آمدهای! اینجا فقط یک مسجد نیست، که اینجا یک تاریخ است و یک جهان پرآموزه و پر راز و رمز. در همین جا که تو گام نهادهای و در درون من، هر قطعهاش و هر سنگش تاریخ زنده است که خواندن آن تو را با راز و رمزها
آشنا میکند.
و تو ای میهمان میعاد، شتاب مکن و گذری مگذر و خوب بیندیش.
جای همه این مسجد با تو سخنها دارد. تو از فرسنگها راه به اینجا آمدهای، مبادا که غفلت بر تو روی آورد! بیندیش چرا آمدی و با چه هدفی حرکت را آغاز کردهای!
مقام ابراهیم در درون من است، آن را بشناس. حجرالاسود و حجر اسماعیل را که از آغاز با من بودهاند و تا فرجام جهان خواهند بود، بشناس و به آنها دقت کن. حطیم و ملتزم را درک کن و تاریخ پرده کعبه را، ناودان را و هرچه را هست، خوب بنگر!
میهمان در میعاد(1)
شور و عشق دیدار یار، بر جانت میزند و گامهایت سریعتر میشود. یاران سپیدپوشت همچنان به حرم نزدیک میشوند و تو چون کبوتر سپیدبال در میان فوج فوج کبوتر عاشق به نزدیک حرم میآیی. قلبت تندتر میزند؛ تندتر از گامهایت و سینهات سنگینی میکند. یاد زمان لحظه و دیدار یار، روحت را به پرواز در میآورد.
کمکم به یکی از درهای حرم میرسی. ناگهان صدای زمزمه حاجیان و طوافکنندگان، گوشهایت را مینوازد. انگار زمین و زمان، عرش و فرش و فرشته، مُلک و مَلَک و مردم همه در حال تسبیحند و حیرت، وجودت را فراگرفته است.
چند گام دیگر به میعاد مانده و تو همچنان غرق اقیانوس عشقی. اصلاً
1) همان، ص217.
نمیفهمی و نمیدانی تو را میبرند یا خود میروی؟ باز هم نزدیکتر میشوی که مسئول و روحانی کاروانت ندا میدهند که کفشهایت را بیرون آر، اینجا وادی مقدس است و فرشتگان بال خود را فرش راهت کردهاند، نعلین از خود دور کن: «فاخلع نعلیک ... اِنّک بِالوادِ مقدس طُوی!»
کفشهایت را بیرون میآوری و رها میکنی، و پرشتاب گام برمیداری. چند گام دیگر مانده که جلوتر میروی و ناگهان به خاک میافتی و جبین بر سنگها میگذاری. همه چیز را، حتی خودت را، خود خاکیات را از یاد بردهای. عمری در سرزمین او کار کردهای و گوهر جان را از یاد بردهای و خود خاکیات را فروختهای. اینک به اینجا که آمدهای، خود واقعی و خود ملکوتی را یافتهای. به خانه خودت آمدهای و هیچ کس با تو بیگانه نیست.
حالا دیگر در برابر خانه ایستادهای و هرچه دلت میخواهد و از اندیشهات میگذرد، با او که از رگ گردن به تو نزدیکتر است، میگویی. کمکم زبانت باز میشود و قفل کلام میگشایی و واژههای نیاز بر زبانت جاری میسازی. او را سپاس میگویی و سبکبال و آرام و باوقار به نزدیک کعبه میروی. راز و رمز خود با او میگویی و بیدرنگ خود را برای انجام اعمال آماده میکنی.
اینک کعبه چون نگینی در میان امواج آدمیان، باصلابت ایستاده است و فرشتگان از آسمان آمدهاند و گرداگرد او طواف میکنند و سپیدپوشان بیتشخص و بیتکبر و بینشانه، از همه نژادها، رنگها و ملیتها گرد او به طواف میچرخند و تو آماده طواف میشوی. پیش از طواف هم به هر سو که مینگری، کعبه با ابهت و شکوه تمام، با زبان راز با تو سخن میگوید.
آری همچنان که تو با صاحب حرم و مالک خانه و دوست خود سخن
میگویی، او نیز خود را مینمایاند و میشناساند. خود را با زبان راز، از رازها که در آن خانه و در آن صحن و سراست، تو را آگاه میکند و تو قدم به خانه دوست میگذاری!
خانه دوست کجاست؟(1)
«دو قدم مانده به گُل ...».
به کعبه میرسی؛ دریا میشوی، میسوزی؛ پروانه میشوی، میچرخی؛ آسمان میشوی، گسترده میگردی؛ ابر میشوی، میباری؛ درخت میشوی، بالا میروی؛ پرنده میشوی، پر میگشایی؛ ابراهیم میشوی؛ هاجر میشوی؛ اذان میگویی ... .
کوه اگر باشی، حرکت این موجها تو را ذوب میکند.
دریا اگر باشی، نگاه این موجها تو را ذره ذره میخشکاند.
آسمان اگر باشی، تلاطم این حرکات تو را مچاله میکند.
هر که هستی باش!
در دل این صحاری لم یزرع، این سرزمین بیگیاه، در دل این برهوت، هزار آسمان بهشت فرود آمده است؛ هزار آسمان «جبلالنور»؛ هزار آسمان «جبلالرحمه».
اینجا کسی را غریبه نمیبینی؛ همه انگار همدیگر را جایی دیدهاند. کنار هم میایستند، کنار هم دعا میخوانند، کنار هم گریه میکنند.
مثل هم میپوشند، مثل هم راه میروند، مثل هم نماز میخوانند، مثل هم دریا میشوند، مثل هم ذره میشوند، مثل هم دلتنگ میگردند، مثل هم
1) مریم سقلاطونی، اشارات، ش45، ص75.
لبیک میگویند و ... .
صدای پاها، مثل صدای شُرشُر باران، مثل حرکت آب روی آینههای بلور است و چقدر شبیه بال بال زدن پرندهها.
اینجا همه چیز جور دیگری است؛ حتی گم شدنها و پیدا شدنها؛ حتی آسمان گلدستهها؛ حتی حرکت زلال پروانهها.
سعی میکنی در طواف، صف به صف فرشتگان، از صفای زمزمههای آسمان، بال و پر بگیری؛ در هفت دور عاشقانه.
سعی میکنی همگام با هاجر، پای تشنگی زمزم بنشینی.
سعی میکنی خودت باشی و خدای خودت.
سعی میکنی بدیها را رها کنی و دلت را بسپاری به اقیانوس بیکران عشقی لایزالی.
میبینی، آنچه را ندیده بودی و در جستوجویش بودی.
میبینی، آنچه را دیده بودی و باور نکرده بودی.
میبینی، آنچه را در آرزوهایت سراغ میگرفتی.
حس میکنی، آنچه را چنین حس نکرده بودی.
حس میکنی، آنچه را حس کرده ولی نیافته بودی؛ یافتن آنچه در جستوجویش، دیرسالی بال بال میزدی و نمییافتی؛ مییافتی و حس نمیکردی؛ حس میکردی و باور نمیکردی؛ باور میکردی و نمیرسیدی؛ میرسیدی و میماندی؛ میماندی و حیرتزده میشدی؛ حیران میشدی و ... .
و چقدر نزدیک بود و در دسترس! «و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت»: ... خانه دوست اینجاست!
و چقدر وسیع و شگرف و چقدر آکنده از گلهای محمدی، و چقدر آکنده از نور سلام و صلوات ...!
این خانه که میبینی، خانه توست(1)
میهمان ما! اینجا خانه توست، قبله تو اینجاست، از هر سو که نماز بگزاری، همان قبله است. اینجا که آمدهای، قانون مسافر بر تو جاری نیست؛ زیرا به خانه خود آمدهای، پس نماز را شکسته مخوان! اینجا مطاف ملایکه است، از سپیدهدم تاریخ تا فرجام جهان. این بنا استوار و ثابت ایستاده است و از میعاد آدم تا حضور خاتم صلی الله علیه و آله و تا طلیعه رستاخیز، همه آدمیان و همه خداباوران و همه موحدان، بیتوقف و دایم و استمراری گرد این خانه میچرخند.
این خانه که تو میبینی، همه انبیای الهی گرد آن طواف کردهاند و از آغاز تاکنون و از کنون تا پایان جهان، فرشتگان، شبان و روزان، این خانه را طواف میکنند.
در همین خانه، نازنینِ خلقت و یار محمد، علی(ع) گام بر زمین نهاد. در همین خانه، چهار زن ملکوتی آمدند و فاطمه بنت اسد(س) را در تولد علی(ع) یاری دادند. بر بام همین خانه، بلال به عنوان اولین سخنگوی دولت محمد صلی الله علیه و آله آوای رهایی سر داد و اذان گفت. از درو دیوار همین خانه علی(ع) بتها را فرو ریخت. این خانه که تو اینک به آن مینگری، آدم بنایش را نهاد و ابراهیم آن را تعمیر کرد؛ ابراهیم معمار این خانه است و اسماعیل، کمککار او شد.
1) کعبه نگین زمین، ج1، ص220.
در همین خانه بود که موریانه، مفادنامه آویخته شده به جز «بسم الله» آن را خورد. گرد همین خانه، طوافکنندگان جاهلی زشتی میآفریدند و پای همین خانه، زیبارویانی از جنس انسان را قربانی میکردند. از همین خانه بود که عبدالمطلب در برابر ابرهه دفاع نکرد تا صاحبش با دفاعش، خود را به کفار بشناساند و فرجام بداندیشان را به همگان بنمایاند.
در کنار همین خانه است که کنیزی چون هاجر دفن شد و جاودانه گردید و در کنار همین خانه، اولین نماز جماعت به امامت پیامبر برپا شد که از سلسله مردان موحد، علی(ع) و از زنان پاکسیرت و توحیدباور، خدیجه(س) مأمومان آن بودند.
در پای همین خانه است که مردان سختکوش آسمانی و انبیای الهی آرمیدهاند و از همین خانه و از کنار همین دیوار، آخرین ذخیره الهی، آخرین حکومت الهی را اعلام میکند و از کنار همین خانه بانگ برمیآوَرَد: «بقیة الله خیرٌ لکم اِن کُنتُم مُؤمِنینِ».(1)
و تو کمکم به سوی او گام برمیداری و به او نزدیک میشوی و موج جمعیت، خانه را چون نگین در برگرفتهاند و گردش میگردند. لحظهای توقف ندارند؛ که این یک حرکت ابدی است. و باید به آن بپیوندی و اعمال را به جای آوری، همچنان که عازم اجرای اعمالی، مسجدالحرام با تو سخن میگوید و خود را میشناساند و نیز با زبان راز چنین میگوید: من مسجدالحرامم!
لبیک(2)
از میقات تا حرم؛
از حرم تا کعبه؛
از کعبه تا عرفات و مشعر و منا و... .
دست شستهام از شهر و دیار و آرزوها و خواستنها.
خودم را گم میکنم از مادیات و پیوند میخورم با معنویات خواستنی و ناب الهی.
اینجا، جایی است که سرخ و سیاه و سفید و زرد، فرقی ندارد.
اینجا میزان دارایی و پُست و مقام، جایگاهی ندارد.
اینجا حضور دل شرط است و تقوا.
اینجا مکان دل است؛
باید دل آورد تا دل برد.
باید از خویش برید تا با او پیوند خورد.
باید آنقدر سبکبال بود تا ساده به ملاقات محبوب شتافت.
اینجا باید تن را به دست بادهای سوزان و گرمای کویر داد و با بدنی سوخته و با سر و صورتی گرد و غبار گرفته، در آزمایش بزرگ الهی شرکت جست.
اینجا حرف از عطر و گلاب و عنبر گذشته است و با نفحه بهشتی باید حضور خود را عطرآگین کرد.
باید که کفشهای وابستگی را از پا درآورد و با پای برهنه وصال، هفت بار چرخید و چرخید و چرخید.
باید طواف کرد.
باید طواف کرد و به نماز ایستاد؛
نمازی در معیت ملایکه الهی؛
نمازی به شیرینی تمام لحظههای انتظار.
نماز میخوانی و میان «مروه» و «صفا»، از این سو به آن سو میروی، آرام و استوار، با دلی مالامال از رسیدن و در جوار امن پروردگار بودن، با قدمهای سبک و متین.
احساس سبکبالی میکنی!
احساس آن را داری که بنده مخلِص خدا شدهای.
احساس میکنی همانی شدهای که او میخواهد.
آری، اینجا محل رسیدن به قرب الهی و پیوستن به دریای خروشان سپیدپوشان است، برای آسمانی شدن! و چه زیباست ذکر تکبیر، همصدا با حضرت موعود عج الله تعالی فرجه الشریف ، وقتی که صدایمان با نفحه روحفزای او قرین شود و زمزمه کنیم: «لبیک، اللهم لبیک؛ لبیک لا شریک لک لبیک، اِنّ الحمد و النعمة لک والملک، لا شریک لک لبیک».
حج؛ از زیارت تا عبادت(1)
مسجد الحرام. در آستانه مسجدالحرامی و اینک کعبه در برابرت! یک صحن وسیع و در وسط، یک مکعب خالی و دگر هیچ! ناگهان بر خود میلرزی، حیرت، شگفتی! اینجا ... هیچ کس نیست. اینجا ... هیچ چیز نیست ... حتی چیزی برای تماشا!
یک اتاق خالی، همین!
احساست روی پلی قرار میگیرد از مو باریکتر و از لبه شمشیر بُرندهتر.
قبله ایمان ما، عشق ما، نماز ما، حیات ما و مرگ ما همین است؟!
1) حج؛ تحلیلی از مناسک حج، صص 59 - 61.
سنگهای سیاه و خشن و تیرهرنگی روی هم چیده و جرزش را با گچ، ناهموار و ناشیانه بندکشی کردهاند و دگر هیچ!
ناگهان تردیدِ یک سقوط در جانت میدود!
اینجا کجا است؟ به کجا آمدهایم؟ قصر را میفهمم: زیبایی یک معماری هنرمندانه! معبد را میفهمم: شکوه قدسی و سکوت روحانی در زیر سقفهای بلند و پر جلال و سراپا زیبایی و هنر! آرامگاه را میفهمم: مدفن یک شخصیت بزرگ، یک قهرمان نابغه، پیامبر، امام ...!
اما این...؟ در وسط میدانی سر باز، یک اتاق خالی! نه معماری، نه هنر، نه زیبایی، نه کتیبه، نه کاشی، نه گچبری، نه ... حتی ضریح پیامبری، امامی، مرقد مطهری، مدفن بزرگی ... که زیارت کنم، که به سراغ او آمده باشم، که احساسم به نقطهای، چهرهای، واقعیتی، عینیتی، بالاخره کسی، چیزی، جایی تعلق گیرد، بنشیند، پیوند گیرد؛ اینجا هیچ چیز نیست، هیچ کس نیست.
ناگهان میفهمی که چه خوب! چه خوب که هیچ کس نیست، هیچ چیز نیست، هیچ پدیدهای احساست را به خود نمیگیرد. ناگهان احساس میکنی که کعبه یک بام است، بام پرواز، احساست به یکباره کعبه را رها میکند و در فضا پر میگشاید و آنگاه مطلق را حس میکنی، ابدیت را حس میکنی!
آنچه را هرگز در زندگی تکه تکهات، در جهان نسبیات نمیتوانی پیدا کنی، نمیتوانی احساس کنی، فقط میتوانی فلسفه ببافی، اینجاست که میتوانی ببینی، مطلق را، ابدیت را، بیسویی را، او را!
و چه خوب که در اینجا هیچ کس نیست و چه خوب که کعبه خالی
است!
و کمکم میفهمی که تو به زیارت نیامدهای، تو حج کردهای. اینجا سرمنزل تو نیست، کعبه آن سنگ نشانی است که ره گم نشود. این تنها یک علامت بود، یک فلش که فقط به تو جهت را مینمود. تو حج کردهای، آهنگ کردهای، آهنگ مطلق، حرکت به سوی ابدیت، حرکت ابدی، رو به او، نه تا کعبه! کعبه آخر راه نیست، آغاز است.
و اینجا حرم اوست، درون حریم او، خانه او! اینجا خانه مردم است.
«انَّ اوَّلَ بَیتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ، لَلَّذی بِبَکَّةَ مُبارَکاً وَ هُدی لِلعالَمین!»(1)
و تو - تا تویی - در حرم راه نداری.
بیتِ عتیق است؛ عتیق، از عَتَقَ، آزاد کردن بنده. عتیق: آزاد! خانهای که از مالکیت شخصی، از سلطنت جباران و حکّام آزاد است، کسی را بر آن دستی نیست. صاحب خانه، خداست؛ اهل خانه، مردم!
اینجا کجاست؟ مقام ابراهیم؛ قطعه سنگی با دو رد پا، رد پای ابراهیم.
ابراهیم روی این سنگ ایستاده و حجرالاسود، سنگ بنای کعبه را نهاده است. روی این سنگ ایستاده و کعبه را بنا کرده است.
تکان دهنده است! فهمیدی؟
یعنی که پا جایِ پای ابراهیم! کی؟ تو!
وه که این توحید با آدمی چهها میکند! چقدر دشوار است! گاه هیچت میکند و گاه همه چیزت. گاه «تو» بودنت را تحمل نمیکند، به لجنت
میکشد، گاه تا ذروه بلند ملکوتت برمیکشد و زانو به زانوی خدایت مینشاند، به حرم خلوت خدایت میبرد، خویشاوند خدایت مینامد و بر گونه خدایت میبیند.
میزندت، میکوبدت، نفیات میکند، حَلّت میکند، نیستت میکند، تحقیرت میکند، سرت را به بند بندگی میآورد، پیشانیات را به خاک سجود مینهد و آنگاه میخواندت:
ای دوست، ای رفیق، همدم تنهایی من، مَحرم مُحرمم، اسرارم، حامل امانت من، مخاطب من، مقصد خلقت من، مونس خلوت من؛جاری شو...!
اکنون آن خود اهوراییات، روح خدا که در تو بود، در «توی» لجنی تو بود، از گرداب سر برمیآورد. از کجا؟ از همان گوشه که سر فرو بردی، از زیر دست خدا، دست راست خدا. اکنون خود شدهای، با مرگ همه «من»های دروغینت، به آن من راستینت رسیدهای ... .
در جامه پاک و سپید احرام، در حرم خداوند، در نقش ابراهیم! در مقام ابراهیم میایستی، پا جای پای ابراهیم مینهی، رویاروی خدا قرار میگیری و او را نماز میبری.
[ای] ابراهیمی! به میانه آتش رو: آتش جور، جهل تا خلق را از آتش برهانی: آتش جور، جهل.
آتشی که در سرنوشت هر انسان مسئولی هست؛ مسئول نور و نجات.
اما ... خدای توحید، آتش نمرودیان را بر ابراهیمیان گل سرخ میکند!
نمیسوزی، خاکستر نمیشوی، مقصود این بود که تو در راه جهاد تا ... آتش روی.
تا ... خود را در راه نجات خلق از آتش، به آتش سپردن.
تا ... دردناکترین شهادت!
ابراهیمی! اسماعیلت را قربانی کن. به دو دست خویش، کارد بر حلقش نِه. تا کارد را از حلقوم خلق برداری؛ خلقی که هماره در پای قصرهای قدرت، بر سر گنجینههای غارت و در آستانه معبدهای ضرار و ذلت، ذبح میشود. تیغ را بر حلقوم اسماعیل خویش بنه تا توان آن را بیابی که تیغ را از دست جلاد بگیری!
اما ... خدای ابراهیم، خود، فدیه اسماعیلها را میپردازد.
نمیکشی، اسماعیلیت را از دست نمیدهی. مقصود این است که در راه ایمان، تا اسماعیل خویش را به دوست خویش ذبح کردن، پیش رَوی.
تا ... دردناکتر از شهادت!
و اکنون، ای که از طواف عشق میآیی، در مقام ابراهیم ایستادهای؛ به مقام ابراهیم رسیدهای! و ابراهیم به اینجا رسیده بود؛ از تمامی هفت خوان زندگی پرکشاکشش گذشته بود، از بتشکنی، نمرودشکنی، منجنیق عذاب و خرمن آتش، نبرد با ابلیس، ذبح اسماعیل و ... هجرتها و آوارگیها و تنهاییها و شکنجهها و گذر از نبوت تا امامت، از فردیت تا جمعیت و از فرزند خانه آزر بتتراش تا بانی خانه توحید!
و اکنون، اینجا ایستاده است، برف پیری بر سرش نشسته، در پایان عمری که به یک تاریخ میماند! مأمور بنای خانه، نصب حجرالاسود، خانه خدا، دست خدا و همدستش اسماعیل که سنگ میکشد و به دست پدر میدهد و پدر، بر این سنگ ایستاده، پایههای خانه را بر میکشد، خانه را میسازد!
شگفتا! اسماعیل و ابراهیم، دستاندرکاران بنیاد کعبه. اسماعیل و ابراهیم؛
این از آتش گذشته و او از قربانگاه! و اینک هر دو مأمور خداوند، مسئول خلق، معمار کهنترین معبد توحید در زمین، نخستین خانه مردم و در تاریخ، خانه آزاد، آزادی، کعبه عشق، پرستش، حرم! رمزی از سراپرده ستر و عفاف ملکوت.
و تو اینک در مقام ابراهیم، پا جای پای ابراهیم، در آخرین پله نردبان صعود ابراهیم، در بلندترین نقطه اوج ابراهیم در معراج، در نزدیکترین فاصله ابراهیم در تقرب؛ مقام ابراهیم!
و تو، بانی کعبه، معمار خانه آزادی، بنیانگذار توحید، مسئول، عاشق، آگاه، بت شکن، رائد قبیله، درگیر با جور نمرود، در نبرد با جهل شرک، در جهاد با وسوسه ابلیس، با خناس که در درون خلق وسوسه میافکند!
تحمل آوارگی، رنج، خطر، آتش و ... ذبح اسماعیلت! و اکنون، نه دیگر خانهای برای خود و نه پایگاهی برای اسماعیل خود، که خانهای برای مردم، سقفی برای پناهها، بستی برای تعقیب شدهها، فراریها، صیدهای مجروح و بیپناهی که بر سراسر زمین، هراسان و خونین میگریزند و کُنامی نمییابند؛ که همه جا نمرود در تعقیب است.
و تو ای که در نقش ابراهیم ظاهر شدهای و بر پای ابراهیم به پا خاستهای و به دست خدای ابراهیم، دست بیعت دادهای!
ابراهیموار زندگی کن و در عصر خویش، معمار کعبه ایمان باش، قوم خویش را از مرداب زندگی راکد و حیات مرده و آرامِ خواب و ذلت جور و ظلمت جهل به حرکت آر، جهت بخش، به حج خوان، به طواف آر! و تو ای همپیمان با خدا، ای همگام با ابراهیم، ای که از طواف میآیی و از فنای خویش در خلق طائف، در هیئت ابراهیم برون آمدهای و در جای معمار
کعبه، بانی مدینه حرم، مسجدالحرام ایستادهای و روی در روی همپیمان خویش - خدا - داری.
یادمان ابراهیم(1)
پیشِ روی مقام ابراهیم، امواج خروشان انسان گرداگرد کعبه موج میزند و بارش بارقههای نور بر جان حاجیان، بیامان میبارد. سپیدپوشانی از جنس انسان بر روی زمین و در صحن مسجدالحرام به طواف مشغولند و فرشتگان تسبیحگوی، فضای کعبه را پر کردهاند. دایره امواج انسان گسترش مییابد و در سر راه خود به سنگی سیاه که آثار گامهای ابراهیم(ع) روی آن نقش بسته است، برخورد میکند و این سنگ سیاه، مقام ابراهیم است. جایگاهی که ابراهیم(ع)، آن عصیانگر همیشه زنده تاریخ علیه بتان، شوریده است. روی همین سنگ بود که ایستاد و انسان را به یکتاپرستی فراخواند و روی همین سنگ بود که ایستاد و بر شیطانپرستی یورش برد و آهنگ یکتایی سرود و سرود زیبای یکتاپرستی را با آهنگی خوش به گوش جهانیان رساند.
ابراهیم بر این سنگ ایستاد تا همه آفریدهها از نوع انسان را به تسلیم در برابر آفریننده خود فراخواند. ابراهیم بر این کرسی سنگی ایستاد تا کرامت انسان را بشناساند و او را از دامهای ابلیس برهاند.
نیز ابراهیم بر این کرسی سنگی استقرار یافت تا آوای توحید که شورانگیزترین نغمههای زندگی است، به گوش جان آدمیان برساند و چون ابراهیم(ع) بر این سنگ ایستاد، سنگ هم مقام یافت و از گامگذاری ابراهیم
1) کعبه نگین زمین، ج1، ص237.
بر پشت خویش، شرف و منزلت ابدی را به خود اختصاص داد.
همچنین سنگ، زیر پای ابراهیم قرار گرفت تا بتشکن قهرمان، قامت کعبه را بالا بَرَد و استوار سازد. پس این سنگ، هم در تکمیل بنای کعبه در خدمت ابراهیم بوده است و هم در ابلاغ دعوت انسانها برای یکتاپرستی. و به همین سبب، سنگ که جسمی بیجان است، مقام یافت و توجه آدمیان موحد و اسلامباور را از سراسر جهان به خود معطوف ساخت.
ابراهیم پیامبر(ع) که پدر انبیای ابراهیمی است، ندای بتشکنی خویش را برای زمان خود نگفت، بلکه قهر و غضب و فریاد خویش را از مرز زمان گذراند و علیه بتان در همه زمانها شورید. و تو اینک که با چشم دل به این سنگ مینگری، به پشت مقام برو و به حرمت او جلوتر از او نماز اقامه نکن. و چون به نماز ایستادی، با زبان جان از او بخواه که تو را در راه ابراهیم و راه محمد صلی الله علیه و آله که همان صراط مستقیم است، رهنمون فرماید.
حجر اسماعیل: نیمدایرهای است که در قسمت غرب خانه قرار دارد. این قسمت، خانه را به سوی مغرب جهت داده و در اینجا شکل گرفته است.
علت چیست؟
در اینجا «هاجر» به خاک سپرده شده و این قسمت، خانه اوست.
شگفتا که این زن، همسایه خانه خداست! انسانها باید به دور او هم بگردند و هر طوافی که تمام میشود، مقداری از آن، مربوط به هاجر است.
1) ارمغان کعبه، ص160.
یک زن با این مقام، آیا چه کرده است که خدا او را چنین گرامی میدارد؟!
او مادر اسماعیل است. او بنده فداکار خداست. یک زن باایمان و راضی از تقدیر است.
آری! هنگامی که حضرت ابراهیم(ع)، اسماعیل کوچک را با مادرش هاجر در قرنها پیش، به فرمان خدا، در بیابان بیآب و علف، گرم، سوزان و خشک تنها گذارد، هاجر برای فرمان و رضای خدا تسلیم شد و خود و کودکش، ابراهیم را رها کردند. آنها جز آفتاب سوزان و ریگهای داغ، چیز دیگری نداشتند؛ نه خانهای که در آن سکونت کنند، نه آبی که بنوشند؛ نه غذایی که سدّ جوع کنند. با این شرایط، این زن فداکار حاضر شد فرمان خدا را بَرَد و اطاعت او را کند.
آری! او امتحانها داد، آزمایشها از او به عمل آمد تا سرانجام بنده شایسته گردید. در آن زمان، شاید کوچکترین زن جهان آفرینش بود، اما اکنون باشکوهترین زاییده آدم است، چنانکه میبینید!
او اکنون همسایه خانه خداست و همخانه خداست. ارکان حج به واسطه هاجر به هم مربوط شده است.
بلی، خاندان ابراهیم چنان جلالی را کسب کردهاند که خود بنا و سازنده و مهماندار حج، و زنش، گرداننده و به هم پیونددهنده حج، و فرزندش، اسماعیل، فداکار و قربانی حج.
بلی، از نسل چنین خاندانی، محمد صلی الله علیه و آله برخاست و جهانی را به زیور اسلام بیاراست و توحید را به عالمیان معرفی کرد.
الف) چیستی حجر(1)
کعبه در قسمت غرب، ضمیمهای دارد که شکل آن را تغییر داده و بدان، جهت داده است.
این چیست؟ دیواره کوتاهی، هلالی شکل و رو به کعبه.
نامش؟ حِجر اسماعیل! حِجر یعنی چه؟ یعنی: دامن! و راستی به شکل یک دامن است، دامن پیراهن، پیراهن یک زن! آری، یک زن حبشی، یک کنیز، کنیزی سیاهپوست! و اکنون خدا، رمز دامان پیرهن او را، به رمز وجود خویش پیوسته است این دامان پیرهن هاجر است؛ دامانی که اسماعیل را پرورده است!
این خانه هاجر است. هاجر در همین جا، نزدیک پایه سوم کعبه دفن است.
شگفتا، هیچ کس را - حتی پیامبران را - نباید در مسجد دفن کرد!
و اینجا، خانه خدا، دیوار به دیوار خانه،یک کنیز؟و خانه خدا، مدفن یک مادر؟
و چه میگویم؟ بیجهتی خدا، تنها در دامن او جهت گرفته است!
کعبه، به سوی او دامن کشیده است! میان این هلالی، با خانه، امروز کمی فاصله است. میتوان در چرخیدن بر گرد خانه، از این فاصله گذشت.
اما بیدامن هاجر، چرخیدن بر گرد کعبه - رمز توحید! - طواف نیست، طواف قبول نیست! حج نیست! فرمان است، فرمان خدا!
تمامی بشریت، همیشه روزگار، همه کسانی که به توحید ایمان دارند،
1) حج؛ تحلیلی از مناسک حج، ص64.
همه کسانی که دعوت خداوند را لبیک میگویند، باید در طواف عشق بر گرد خدا، بر گرد کعبه، دامان پیرهن او را نیز طواف کنند!
که خانه او، مدفن او، دامن او نیز مطاف است؛ جزئی پیوسته از کعبه است.
ب) فضای حجر(1)
جلوتر که آمدی، بین دو رکن شمالی و غربی، یک دیوار نیمدایرهای شکل به ارتفاع یک متر و 31 سانتیمتر خواهی دید که با سنگ سفید و صیقلیافته پوشانده شده است. با خود میگویی عجیب است، اینجا که خانه خداست، این دیوار چیست؟ چرا به شکل نیمدایره؟ رمزش را از صاحب بیت باید بپرسی! فقط میدانم این نقطه که بر پشت من ساخته شده، جزو دایره طواف است؛ زیرا این دیوارِ نیمدایرهای که در همسایگی و مجاورت خانه خدا بنا شده، خیمه زنی شریف و مادری غمخوار به نام هاجر و طفلش اسماعیل بوده است. و تو اینک که در ساحت و صحن من گام میگذاری، قدری تحمل کن! ببین اینجا حجر اسماعیل است و مدفن زنی موحد که شوهرش ابراهیم، آن بتستیز نخستین و آن موحد قهرمان و نستوه نترس و فرزندش، اسماعیل، آن صابر در برابر فرمان آفریدگار است.
حجر اسماعیل، خانه اولین خانواده دو نفره موحدین است که به دعای پدر خانواده یعنی ابراهیم، محیطی امن و بیگزند ماند و تا ابدیت تاریخ خواهد ماند و هاجر در همان خانه جاودانه شد. تا از آغاز حیات ابدی تا فرجام جهان و در همه لحظات و بیتوقف، سرود یکتایی همه آدمیان که بدان جا میآیند و نغمههای شورانگیزِ همه تسبیحگویان و آوای جانپرور یا
1) کعبه نگین زمین، ج1، ص228.
سبوحٌ قدوسٌ ملایکه بلند است، تا روح پرفتوحش را بپرورد و شاد کند.
و این آفریده ممتازِ ملکوتی که از میان قشری فقیر و در میان چشمان سطحینگر مردم زمان خویش از منزلت و شأنی برخوردار نبود، و موحد و کنیز توحیدست؛ چون جانش از هرچه زشتی و بدی و شرک صیقل یافت و از هرچه غیر او بود، گریخت. آفریننده جهان و صاحب این بیت، او را به شرف همسایگی خویش برگزید و به همه موحدان و توحیدباوران و مسلمانان و همه لبیکگویان در همه روزگاران، فرمان داد تا به هنگام طواف، قبر او را جزو طواف بدانند و خانه او و قبر او همچنان در دایره طواف است.
آب؟ آری آب! غیب نه، ماوراءالطبیعه نه، عشق نه، تفویض نه، تسلیم و طاعت نه، آب حیات نه، آب روح نه! آب معنی؟ اشراق؟ آسمان؟ نه، نه، نه، نه، ...!
آبِ خوردن!
نه آنچه از عرش میبارد، آنچه از زمین میجوشد؛ مادی مادی!
همین ماده سیالی که بر زمین جاری است و زندگی مادی تشنه آن است. بدان نیازمند آن است که در تن تو خون میشود، که در پستان مادر شیر میشود و در دهان طفل آب است.
سعی؛ در جستوجوی آب، مظهر زندگی مادی، زندگی زمینی، نیاز عینی، پیوند آدم و خاک و دنیا، بهشت این جهانی، مائده زمینی.
1) حج؛ تحلیلی از مناسک حج، ص82.
و سعی؛ کاری مادی، تلاش مادی، کوشیدن و دویدن برای آب، برای نان، برای آنکه تشنگیات را سیراب کنی، برای آنکه گرسنگی طفلت را سیر کنی، برای اینکه خوب زندگی کنی. تشنهای منتظر است و تو مسئول که در این کویر سوخته، چشمهای بیابی، آبی ارمغان آری.
سعی؛ تلاش بر روی خاک، بر روی زمین، تا نیازت را از سینه طبیعت برآوری، تا از دل سنگ آب برگیری.
سعی؛ مادیت مطلق، نیاز مادی، عمل مادی، هدف مادی، اقتصاد، طبیعت، تلاش.
یعنی: احتیاج، مادیت و انسان،
تعقل مطلق!
شگفتا، از سعی تا طواف، چند گامی، چند لحظهای، و این همه راه، این همه فاصله!
فاصله دو ضد، دو نقیض!
طواف؛ عشق مطلق! و سعی؛ عقل مطلق!
طواف؛ همه او، و سعی؛ همه تو!
طواف؛ جبر الهی و همین، و سعی؛ اختیار انسانی و همین!
طواف؛ پروانهای بر گرد شمع میگردد و میگردد تا ... میسوزد، خاکستر میشود و بر باد میرود، هیچ میشود، در عشق محو میشود، در نور میمیرد، نفی میشود!
و سعی؛ عقابی بر سر کوههای سخت و سیاه، به بالهای همت بلند خویش پرواز میکند و طعمه میجوید و طعمهاش را از دل سنگ میرباید!
آسمان و زمین مُسَخّر اوست. بادها رام پرواز اویند و افقهای دور، مرز
جولان او. تمامی فضا جلوهگاه همت او و پهنه زمین زیر پر او و کوههای سخت و سنگ زمین، تحقیرشده و تسلیم دو نگاه تیز و مغرورش!
طواف؛ انسان است، خودباخته حقیقت، و سعی؛ بشر است، خودساخته واقعیت.
طواف؛ انسان متعال، و سعی؛ انسان مقتدر.
طواف؛ عشق، پرستش، روح، زیبایی، ایثار، شهادت، اخلاق، خیر، ارزش، معنویت، ذهنیت، حقیقت، ایمان، تقوا، ریاضت، خشوع، بندگی، عرفان، اشراق، دل، تسلیم، تفویض، مشیت، ماوراء، آسمان، غیب، جبر، طاعت، توکل، دیگران، مردم، دین، آخرت، معاد و خدا.
سعی(1)
طواف؛ خدا و بس، و سعی؛ بشر و همین!
طواف؛ روح و دگر هیچ، و سعی؛ جسم و دیگر هیچ!
طواف؛ رنج بودن، دغدغه آسمان، و سعی؛ لذت زیستن، آرامش خاک.
طواف؛ جستوجوی عطش، و سعی؛ جستوجوی آب.
طواف؛ پروانه، و سعی؛ عقاب.
و خدای ابراهیم به تو میآموزد که: هر دو! آموزشی نه با فلسفه، با عرفان، با علم، با کلمات، بلکه با یک نمونه، یک انسان،و این انسان، چهرهای که فیلسوفان جهان، عارفان جهان و همه جویندگان ایمان و پویندگان حقیقت، باید درس بزرگ خدا را در او بخوانند. باز هم چهره یک زن، یک زن سیاه، یک زن حبشی، یک کنیز، هاجر، یک مادر! که به
1) همان، ص86.
فرمان عشق، خود را تسلیم مطلق او میکند و کودکش را از شهر و دیار و زندگی، به این دره سوخته بیآب و آبادی و بیکس میآورد و در کف این دره میگذارد.
توکل محض، نفی همه حسابها و کتابها به قدرت ایمان، تکیه بر عشق به او و دگر هیچ، طواف!
و اما همچون پارسایان و پرستندگان، در کنار کودک به انتظار معجزهای نمینشیند، نمیایستد، تا دستی از غیب برون آید و کاری بکند، مائدهای از آسمان فرود آید، نهری از بهشت جاری گردد و توکل، نیاز را تکافو کند.
کودک را به عشق میسپارد و خود، بیدرنگ به سعی بر میخیزد؛ دویدن، به دو پای اراده خویش، جستوجو به دو دست توان خویش.
و اکنون در کوهستانهای خشک و بیکسِ پیرامون مکه، انسانی تنها، تشنه، مسئول، غریب، آواره و در جستوجوی بیثمر آب!
شگفتا! از هاجر سخن میگویند؟ یا از انسان؟
و اما سعی هاجر به شکست پایان میگیرد، نومید باز میگردد به سوی کودک و میبیند که شگفتا! کودک - این سپرده به دامان عشق - در بیتابیهای عطش خویش، به پا، شنزار زمین را گود کرده و در انتهای نومیدی، پایان تلاشهای بیثمر، در آن لحظه که پیشبینی نمیتوان، از آنجا که انتظار نمیرفت، ناگهان، یک باره، معجزه آسا: به قدرت نیاز و رحمت مهر، زمزمهای!
صدای پای آب،
زمزم!
جوشش سرشار آبی خوشگوار و حیاتبخش از عمق سنگ!
و... درس: یافتن آب، به عشق، نه به سعی، اما پس از سعی!
گرچه وصالش، نه به کوشش دهند
آنقدر ای دل که توانی، بکوش!
تلاش کن ای تکیه کرده به عشق! سعی کن، ایمان محض، توکل مطلق!
هفت بار، درست هماندازه طواف، اما نه در خطی دایرهوار، که تلاش دوری، سعی خراس است، دوری باطل، در انتها میرسی به ابتدا، یعنی: عبث، پوچی، دایره تو خالی، بیمحتوا، بیهدف، مثل صفر! کار کردن، برای خوردن؛ خوردن، برای کار کردن، و در نهایت؟ مرگ!
زیستن، نه برای زیستن، که برای خدا.
و سعی، نه برای سعی، که برای خلق.
و حرکت، بر خطی مستقیم، نه گردشگاه، راه.
و هجرت، از آغازی به انجامی، از مبدأیی، به مقصدی، از بدایت به نهایت، از صفا، به مروه، رفتن و بازگشتن، هفت بار، تکرار، اما طاق، نه جفت! تا سعی، در صفا پایان نگیرد، به همان جا نرسی که از آنجا حرکت کردی.
هفت بار، یعنی همیشه، خستگیناپذیر، همه عمر، تا ... نیل به مروه!
آیا: آغاز، از صفا؛ دوست داشتن پاک دیگران؟
و انجام، تا مروه؛ نهایت انسانیت، مروّت، بزرگوارانه گذشتن از ناهنجاری و نقص دیگران؟
کدام دیگران؟همگامان تو در سعی؟
چه میدانم؟
اما آنچه میدانم، این است که:
از گرداب نیست انگاریِ خویش - در عشق - سر برآور، پا جای پای ابراهیم بگذار و آنگاه هاجروار! ای انسان تنها، غریب، آواره و تبعیدی در کویر زمین، ای انسان مسئول، تشنه و جستوجوگر آب، در سراب زندگی!
فصل پنجم: کعبه
زیر فصل ها
در وصف و عظمت کعبه، حضرت علی(ع) چنین میفرماید:
چون به حج رفتید، به خانه کعبه زیاد نگاه کنید؛ زیرا خدای تعالی 120 رحمت در خانه خود داردکه شصت عدد آن برای طوافکنندگان، چهل عدد آن برای نمازگزارانِ در آن خانه و بیست عدد آن برای کسانی است که به آن خانه نگاه میکنند.(1)
و نیز میفرماید:
در نزد ملتزم (میان در و حجرالاسود) به گناهان خود اعتراف کنید و درباره آن دسته از گناهان که به یاد ندارید، بگویید: خدایا، گناهانی که نویسندگانِ گنه بر ما ضبط کردهاند و ما فراموش کردهایم، بیامرز!(2)
اولین مرتبه، حضرت آدم، خانه را پوشانید. بعد از او «قوم تُبَّع.» سپس حضرت سلیمان، بعد حضرت ابراهیم و پس از او اسماعیل. هریک به وسیلهای و آنچه داشتهاند، از پارچه یا پشم یا مو و غیره خانه خدا را میپوشاندند.
از کتاب وسائل الشیعه نیز چنین برمیآید که حضرت علی(ع) هر سال از عراق، پوششی برای خانه کعبه میفرستاد.
کعبه معظمه، خانه خدای یکتا، محل ستایش بندگان، خانه مردم و میعادگاه بنیآدم است.
این مکان مقدس، از سالیان دراز یعنی از بدو خلقت بشر تاکنون، پرستش شده و افراد و قبایل به انگیزههای مختلف در آن نیایش میکردهاند.
تاریخ درست و سندی صحیح در دست نیست که طرز ستایش و نیایش افراد بشر گذشته را به طور دقیق نشان دهد، اما چون این خانه به منظور ستایش ساخته شده است، بدون تردید افرادی از تمام نقاط جهان به جانب آن میشتافتهاند.
نزدیک به 27 قرن تا سی قرن پیش از اسلام، اعراب به این خانه احترام میگذاشتند و به نیت حج، از نقاط دوردستی به آنجا میآمدند.
ایرانیان، پیش از اسلام، خانه کعبه را محترم میشمردهاند و معتقد بودند که روح «اهورامزدا» در آن حلول کرده است. بنابراین، بسیار بدان توجه
میکردند.
هندوها معتقد بودند «بودا» به زیارت کعبه رفته و در آن هنگام، روحش در حجرالاسود حلول کرده است، بدین جهت آنها نیز کعبه را محترم میدانستند.
ستارهپرستان هم اعتقاد داشتهاند که کعبه، محل یا خانه «زحل» است، بدین علت آن را میپرستیدند.
عقاید گذشتگان و علت پرستش آنان، این بود که گذشت، اما با ظهور اسلام، تمام شرکها، بتپرستیها و خرافات رخت بربست و همگان این خانه را خانه خدا دانستند و به پرستش خدای یگانه در آنجا پرداختند.
اکنون کعبه، خانه وحدت، خانه توحید، خانه حقیقت و خانهای است که آدمی را به سوی خدا رهبری میکند. نیز جایگاهی است که قلب اسلام را به حرکت درمیآورد و خود، مرکز عالم اسلام و منبع نورانی جهان و راهنمای افراد بشر به سوی یکتاپرستی است.
در حرمت و شکوه این خانه، همین بس که «جبرییل امین»، مهندس؛ «آدم ابوالبشر»، بانی؛ «حضرت ابراهیم خلیل»، معمار و «اسماعیل نبی»، بنّای آن بودهاند.
پس این خانه را به نام پروردگار افتتاح کردند و محل نیایش بندگان قرار دادند.
1) حج؛ تحلیلی از مناسک حج، ص 62.
تزیینی؟
خدا بیشکل است، بیرنگ است، بیشبیه است و هر طرحی و هر وضعی که آدمی برگزیند، ببیند و تصور کند، خدا نیست.
خدا مطلق است، بیجهت است، این تویی که در برابر او جهت میگیری. این است که تو در جهت کعبهای و کعبه خود، جهت ندارد.
و اندیشه آدمی، بیجهتی را نمیتواند فهمید.
هرچه را رمزی از وجود او - بیسویی مطلق - بگیری، ناچار جهتی میگیرد و رمز خدا نیست. چگونه میتوان بیجهتی را در زمین نشان داد؟
تنها بدینگونه که تمامی جهاتِ متناقض را با هم جمع کرد تا هر جهتی، جهت نقیض خود را نفی کند و آنگاه ذهن، از آن به بیجهتی پی بَرَد.
تمامی جهات چند تا است؟ شش تا. تنها شکلی که این هر شش جهت را در خود جمع دارد، چیست؟
مکعب!
و مکعب، یعنی همه جهات، و همه جهات، یعنی بیجهتی!
و رمز عینی آن: «کعبه! أینَما تُوَلّوا، فَثَمَّ وَجهُ الله!»(1)
به هر سو که رو کنی، اینک روی او، سوی او!
و این است که در درون کعبه، به هر جهتی نماز بَری، رو به او نماز بردهای و در بیرون کعبه، به هر سمتی رو کنی، رو به او داری؛ که هر شکلی - جز کعبه - یا رو به شمال است یا رو به جنوب یا به سوی شرق کشیده است یا رو به غرب یا به زمین مایل است و یا به آسمان.
1) نک: بقره: 115.
و کعبه، رو به همه، رو به هیچ، همه جا و هیچ جا.
همه سویی یا بیسویی، خدا؛ رمز آن، کعبه!
کعبه، قبلهگاه دلها(1)
اینک قدم در خانهای گذاشتهایم که چهره دل و جان انبوه مسلمانان در سراسر جهان متوجه این کانون است. چه مرکزیتی برای وحدت، بهتر از قبله و چه خانهای برای مردم، جز کعبه؟
بگذار کمی با این مغناطیس دل و جان و عشق و ایمان بیشتر آشنا شویم و کعبه و تکبیر و توحید را در یک بامداد نیایش به تماشا بنشینیم و خطاب به کعبه مقدس چنین بگوییم:
الا ... ای قبله، ای رمز محبتها و الفتها و وحدتها
الا ... ای مظهر اندیشه توحید
نشان جاودانِ اتحاد روح ملتها
تجلیگاه شورانگیزِ فکر امتی آگاه
تو کانون همایشگاه میلیونها دلشوریده و روییده از خونی
تو مغناطیس دلهایی
و ما با روح آتشناک و پاکی، کهربای کعبه را چون کاه!
حرم پاک است و روحافزا
دل ما در پی کانون پاکیهاست
و ... قبله، روی آوردن به این سرمایههای شور و الهام است
و میبینیم و میدانیم
که پیچ کوچههای مکه بوی پیرهن در آستین دارد:
1) روح حج، ص50.
شفای چشم نابینای این ملت!
و دست شهر مکه جام جم را در نگین دارد:
صفای عصمت آیینه امت!
و ... کعبه قلب خونپالای مام میهن اسلام
و ما چون قطرهای خون، رهنوردی سوی این کانون
کشانِ کهکشان در دامن این آسمان، شبهای تابستان
به سوی کعبه مقصود راهِ شیری تابان
و ما چون ذرهای در کهکشان افتان و خیزان، مست و سرگردان
و سنگ تیره، اما روشناییبخش و در دیواره کعبه
نشان بیعت الله با انسان
و ما بیعتگَرانی با خدا، بنهاده بر کف، جان
الا ... ای کعبه توحید، ای رمز شکوه و فرّ جاویدان!...
مسلمان، ... ای گرفته رایت خونین حق بر دوش
خطر در راه و توفان در خروش و دشمنِ حق در کمین
کینتوز، بیش از پیش
و زخم ضربه، هم از جانب بیگانه، هم از خویش
همآورد تو تا دندان زرهپوش است
چرا برپا نمیخیزی؟
نبردی سخت در پیش است ...
این همان کانون و مرکزیتی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله پس از هجرت به مدینه، فرمان یافت روی به مسجدالحرام نهد و این خانه مقدس، قبله خداپسند و رسولپسند شد تا مسلمانان حتی در قبله نیز مستقل باشند و
زخم بیگانگان را به خاطر عبادت به سوی بیت المقدس، نشنوند.
با گذشت زمان و با ایجاد انواع توسعه و ساختمانسازی جدید، آثار کهن و محلههای قدیمی از بین میروند و در نتیجه، از یاد هم میروند. اینک در این منطقه هیچ اثر و نشانی از «خانه ارقم» که محل تبلیغ رسول خدا صلی الله علیه و آله بود و نیز خانهای که رسول الله صلی الله علیه و آله با حضرت خدیجه در آن میزیست و خانه ابوطالب و محل زندگی علی(ع) و زادگاه حمزه سیدالشهدا و پایگاه حلف الفضول و ... که هر یک زمانی نشانی و اثری داشته است، دیده نمیشود.
چه چیزِ خانه خدا عظیم است؟ رواقهای بزرگ و بخشهای جدید آن یا همان کعبه مقدس که چون نگینی در صحن مسجد خود را نشان میدهد؟
کعبه، عظمت در سادگی(1)
عظمت و شکوه کعبه در سادگی آن است و راز قداستش، به حجرالاسود و فرمان خدا و معماری جبریل و بنّایی ابراهیم و اسماعیل و میلاد علی(ع) در درون کعبه و مدفن هاجر و اسماعیل و اولیای بسیاری در حِجر اسماعیل است. عظمتش در معنویت است، نه در سنگهای مرمر خارجی که در رخشهای توسعهیافته اینجا و حرم نبوی به کار رفته است.
کعبه و گلاب ایرانی(2)
کعبهای که با گلاب ایرانی شسته و از عطر ناب گلهای محمدی معطر
میشود؛ گلهایی که در دل شبهای ایرانزمین با عشق ولایت ساکنانش به محمد و آل محمد میگوید و گلابگیرانش با ذکر صلوات بر لب و حبّ علی و آل او در دل، وضوی خویش را با گلاب قمصر عطرآگین میکنند.گلابی که در سفر روحانی خویش، از بهشت به دل ایران زمین آمد و از ایران به دیار حق و حقیقت، دیار پیامبر رحمت صلی الله علیه و آله میرود و در چرخه توحیدی خویش، به طواف میپردازد؛ از حرم گلها به حرم دلها! سنگهای سیاه و پرده سیاه تنها میتواند سفیدی را از نور دلها و نورانیت زرینگی آیات به خود گیرد، اما چگونه میشود با نام پیامبر و خاندان گرانقدر او - که درودشان باد - بدون گلاب ناب قمصر یاد کرد؟!
حال که زدن عطر ناب ایرانی جایز نیست، بگذار مشام کعبه با گلاب ناب ایرانی به تهلیل و تسبیح نام خداوند سبحان (جل جلاله) و پیامبر و ائمه معصوم(ع) بپردازد! مگر نه این است که ایرانیان به سمت در علی(ع) و مقام ابراهیم(ع) که همانا مشرِف به درب خانه کعبه است، نماز میگزارند و سهم امت ایرانی از قبله، پیروی همیشگی از ادیان توحیدی؛ دین ابراهیم، اسماعیل و محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و ائمه معصوم(ع) بوده و خواهد بود! تا آنگاه که حضرت موعود عج الله تعالی فرجه الشریف در جمکران دل ایرانیان به امامت خویشتن نماز بگزارد. انشاءالله!
ایران و ایرانی میراثخوار مواهب خانه خداست، وارث معارف کعبه است، همانقدر که به ابراهیم بتشکن میبالد، به سید پرهیزکاران، امام عابدان، حضرت علی بن الحسین(ع) میبالد که نسب ایرانی دارد و دختری از دختران این دیار، شرافت همسری سیدالشهدا(ع)، افتخار کاینات و تقدس مادری امام العابدین، سید الساجدین را یافته است! که نوهای همچون
باقرالعلوم دارد و سلسلهای پرافتخار که نبض آرامش زمین و زمان به ادامه آن وابسته است؛ به حجج طاهرین و واپسین حجت آن، خاتم الاولیاء، صاحب الزمان، مهدی موعود عج الله تعالی فرجه الشریف !
اگر حج دیگران، تنها عبادت است، حج شیعیان، هم عبادت است، هم زیارت؛ زیارتی که به پاس عبادت به آن رسیدهاند و عبادتی که به پاس زیارت، پاداش آن را دریافت خواهند کرد. حج شیعیان تجدید بیعت با خداوند سبحان و پیامبر است؛ تجدید بیعت با توحید و نبوت و امامت که در روز میعاد، هنگام معاد، از کانون عدل الهی، مواهب و عطایای ولایتمداری و تولای خویش را دریافت خواهند کرد و مفهوم عدل، جز رحمت و رأفت نیست که آن را به صالحان و پیروان معصوم(ع) وعده داده است!
آنهایی که امروز هتلها و قصرهای چند ده طبقهشان سر به ابرها میساید، روزی «عدالت» خداوند را تماشا خواهند کرد که ظهور شمشیر «امامت» هرگونه گردنفرازی را گردن بزند و کفار و مشرکان عصر حال و آینده به مفهوم واقعی «برائت از مشرکان» پی برند! آنهایی که روزی با شکل و شمایل مسلمانان آمدند و مفاهیم خودساخته برای اسلام تراشیدند، روزی خواهند دید که بر گنبد تمام مساجد جز کلمه مقدس و توحیدی «الله» هیچ شکل و شمایلی نصب نخواهد شد و دروغ و ریاکاری آنان همچون اجداد بوجهلی و بوسفیانیشان آشکار خواهد شد!
امتهای ناآگاه و مظلومی که امروز با شکلها و حیلهها گوناگونِ به اصطلاح مقدس روبهرو هستند، کسانیاند که تمدن و فرهنگ دیرین
نداشتهاند، ولی ما پیروان صدیق مولای متقیان علی(ع)، تمام اطوار آنان را از زمان کشتن خلیفه سوم تا معرکه جمل و صفین، به خوبی میشناسیم؛ چراکه آنچه را در طی قرنها و عصرها آنان گم کردهاند، نزد اولیای ما بوده و آن، چلچراغ «نبوت» است که با «ولایت» علوی و «هدایت» مهدوی عج الله تعالی فرجه الشریف تاکنون روشن مانده و هدایتگر راه ما به سوی سعادت است و خواه این راه در نهایت به شهادت ختم شود که بالاترین نقطه سعادت است و خواه به سلامت که خود، نعمتی از نعمتهای گرانسنگ الهی است. بالاترین نوع آن هم، سلامت دین و ایمان و عقل است که امروز بسیاری از عاکفان کعبه به بهره از آنند! بدون روح، حس و ادراک، همانند بتونها، قصرها، هتلها که هر یک از دیاری بیگانه پدید آمدهاند؛ بدون هویت که همیشه همچون ساعت مکه خلاف جهت کعبه و طواف آن حرکت میکنند؛ ساعتی که شمارههای بیگانه از دین و ساختار و ساختمانش بیگانه از اندیشههای اسلامی است!
بیعت با کعبه؛ بیعت با ایمان(1)
با کعبه بیعت میکنیم که پاسدار حرمت دین باشیم؛ به آرمانهای پیامبر، وفادار بمانیم؛ در مسیر پاکی و تقوا گام برداریم؛ عزت و کرامت امت اسلام را نگهبان باشیم؛ بر شکوه و عظمت قبله بیفزاییم؛ ولایت را محور همه حرکتهای اجتماعی و سیاسی خویش قرار دهیم؛ دینمدار و خدامحور باشیم و از دنیامداری و خودمحوری بپرهیزیم.
1) روح حج، ص63.
اگر این سرزمین مقدس را وداع میکنیم، همراه با آرزوی پذیرفته شدن حج و قبولی طاعات و دعا برای توفیق زیارتی دیگر با معرفتی بیشتر و تعبدی ارزندهتر باشد.
بیعت با کعبه و حجرالاسود، بیعت با خداست و ... بیعت با خدا یعنی میثاق با دین خدا؛ آن هم نه تنها در زبان و لفظ و نگارش، بلکه در متن عمل فردی و تعهد اجتماعی.
دوباره به فکر راز جاذبه کعبه میافتی و اکسیری که خدا در این بیت نهاده است و انسان را مجذوب میسازد.
اگر مغناطیسی باشد که دلها را جذب کند، اگر مرکزیتی باشد که جهتگیریها و حرکتها را محور باشد، اگر نشانهای برای وحدتها و آشناییها، رمز و کلید باشد، همین کعبه است.
میلیونها دلِ شوریده هر پگاه و شامگاه به این کانون متوجه است. در زندگی و مرگ، هنگام خواب و بیداری، در نیایش و نماز، همه جا و همیشه کعبه، مرکزیت این نگاه است.
اگر جانهای ما کاه باشد، کعبه کهرباست. اگر دلهای ما رمیده باشد، قبله عامل انس است؛ حرم ایمان است و صحن عبودیت و آستان بندگی و سقف یقین و پنجرهای رو به بهشت و روزنهای گشوده رو به خدا و سکویی برای پرواز تا به ابدیت.
اینهاست راز و رمز قداست و جاذبه کعبه. اینهاست سرّ جذبه قبله.
مکه، کنعان اهل ایمان است و کعبه، یوسف این دیار. حجاز، وطن
معنوی و اعتقادی هر مسلمان است و مکه، حرا کعبه و صفا، زادگاه و خاستگاه باورهای مقدس ماست.
کعبه، بوسهگاه هزاران مجنون است که در پی لیلای دیدار، رنج بادیه بر دوش کشیده و بار هجران را تحمل کردهاند تا به این مطاف و مَسعی برسند.
کعبه، راهی است که گامهای پوینده صفاجویان را به مقصد معرفت و به وطن عشق میرساند.
کعبه، عرش زمین است و فرش آسمان. کعبه، نگین حلقه چشم بصیرت است.
کعبه، مهر صداقتآیین و سند اعتبار این مکتب است و حجرالاسود بر رکن این کعبه، نشان از بیعت خدا با انسان دارد و بوسیدن و استلام و اشاره ما تجدید بیعت با خدای فطرتآفرین و فطرتِ خداباور است.
کعبه، دل و جان ماست، ایمان و باور ماست. کعبه همه چیز ماست؛ تا هست، آیینمان پا برجاست و تا هستیم، زیارت کعبه، فرض الهی بر دوش ماست.
کعبه، جلوه عرش خدا در زمین(1)
خداوند متعال برای اینکه انسان را فرشتهخو کند و آثار فرشتگان را در انسان ظاهر نماید، همانگونه که دستور روزه گرفتن میدهد تا از لذتهای طبیعی پرهیز شود و انسانها همانند فرشتگان از خوردن و نوشیدن و دیگر کارهای حیوانی به دور باشند، به انسان نیز دستور طواف حریم کعبهای را میدهد که معادل بیت معمور در عرش خداوند است.
1) جوادی آملی، عرفان حج، صص 4 - 13.
چون فرشتگانِ اطراف عرش اِله به یاد حق سرگرم طواف هستند و به نام حق تسبیح میکنند و برای دیگران از خداوند آمرزش میطلبند، برای انسان نیز در زمین، کعبه را بنا کرده است تا انسان وارسته دور آن طواف کند، به نام حق زمزمه کند و برای دیگران از خدا آمرزش بخواهد. کعبه و حدود آن، حرم، مشاعرِ محدوده حرم و شعایر آن هر یک، نشانهای است از نشانههای الهی که در تأمین این منظور والا نقش مؤثری دارند.
در روایات، کعبه را تنزل عرش میدانند و محاذی بیت معمور و عرش خدا و طواف اطرافِ کعبه را همانند طواف فرشتگان در اطراف عرش اِله میدانند که آن عرش، به صورت بیت معمور تنزل کرده و بیت معمور هم به صورت کعبه، در عالم طبیعت جلوه کرده است. اگر کسی آنگونه که شایسته طواف است، دور کعبه طواف کند، به صعود بیت معمور توفیق مییابد و اگر به آن حد صعود کرد و از عهده انجام وظایف آن مرحله برآمد، به مقام عرش اِله میرسد.
طواف بر گرد کعبه(1)
طواف برگِرد کعبه نیز عظمتی دارد. انسان، خویش را در میانه گردابی خروشان احساس میکند و امواجِ حرکت و تکاپوی انسانها را میبیند که به دور کعبه میگردند؛ موج خروشانِ در حال نیایش با خدا به گرد خانه، در طواف!
در اینجا انسان احساس «بودن» نمیکند، بلکه به خوبی میفهمد در حال «شدن» است و جزیی از یک روح خروشان که پیوسته روح و زندگی میگیرد و از پوسیده شدن و گندیدن و رکود و پوچی در امان است.
1) یوسف رضایی، حج، ص115.
اینجا توقف نیست، بلکه حرکت است. اینجا «من» نیست، بلکه «ما» است. اینجا «فرد» نیست، بلکه امت است.
اینجاست که انسان درک میکند آن همه اندیشههای پوچی از مقامپرستی، مالدوستی، ثروتاندوزی، افتخار به خانواده و نژاد و طبقه، چقدر بیارزش است.
در اینجا انسان به رود پیوسته است تا جریان یابد و سپس به دریا برسد و این، ندادهنده آن است که در اسلام نجات فردی مفهوم ندارد و اگر حرکتی به سوی «رهایی» است، حرکت جمعی است، نه فردی.
در اینجاست که انسان به پوچی اندیشههای صوفیانه و زاهدگرایی فردی پی میبرد؛ اندیشههای آنان که جامعه را رها میکنند و گوشه عزلت برمیگزینند تا با نیایشهای خویش رهایی فردی یابند.
طواف کعبه باید با نیت از «حجرالاسود» شروع و به آن ختم شود.
طواف خانه، در مداری معیّن و حساب شده، بدون انحراف و کجروی باید انجام شود و این، نمایشگر آن است که گردیدن در مدار الهی، بدون حساب و دور از نظم و ترتیب نیست، بلکه مانند منظومه شمسی که با حساب معیّن و دقیق به گرد خورشید و مدار آن در گردشند، همگان باید در مدار مخصوصی طواف کنند!
بنابراین، انسان در مسیر زندگی اگر از مدار جاذبه الهی خارج شود، آلت دست طاغوتیان میگردد و به گودال پستی و مذلت سقوط میکند. انحراف از مدار حق، در واقع بیرون شدن از مدار توحید و سرانجامش نابودی است!
پس از طواف، نماز در مقام ابراهیم آغاز میشود که خود، وارد شدن در جهانی است تازه و آن، نمازگزاردن در مقام ابراهیم است.
انسان خداپرستی شده که مدار الهی را به نیکوترین شکل پیموده است و اکنون اجازه دارد که پای خویش را در مقام ابراهیم مظهر «انسان نمونه» بگذارد و نماز بخواند که نقطه اوج پرواز انسان توحیدی است.
از چند قدمی حجرالاسود نیت را شروع میکنیم تا به حجرالاسود میرسیم. نیت تمام شده است. از اینجا طواف شروع میشود و پس از هفت دور، به اینجا ختم میگردد.
از اینجاست که باید وارد منظومه شمسی جهان توحید گردید و در گرداب خلق، غرق شد. میکوشی تا مدار خود را بیابی و در آن دایره، به گِرد هسته مرکزی توحید، به عشق خدا، میچرخی.
در مدار خدایی قرار میگیری، اما در مسیر خلق میروی.
در آغاز و ابتدای شروع طواف، باید حجرالاسود را لمس و پس از آن شروع به طواف کنی؛ اما گرداب خروشان جمعیت اجازه لمس حجرالاسود را به کسی نمیدهد. ناچار از محاذی آن استلام کن؛ یعنی با دست راست به آن اشاره نما و تکبیر بگو و به طواف ادامه بده. هر طواف که میکنی و هر دور که میزنی، حجرالاسود را استلام کن، به معنای اینکه با تو دست دادهام و با تو عهد بستهام که پیمان نشکنم.(2)
و باید چنین گفت: «بارالها! امانت خود را ادا کردم و پیمانم را نگاه
داشتم، تا حجرالاسود به وفای عهد من گواهی دهد».
و بدان که حجرالاسود، دست خدا بر روی زمین است که به وسیله آن با بندگان مؤمن خود مصافحه میکند.
حجرالاسود؛ قلب معنویت و رمز وحدت(1)
استلام حجرالاسود، در حقیقت، بیعت و پیمان وفاداری به حضرت حق است و در قیامت با چهرهای زنده در برابر بیعتکنندگان، در محضر حضرت محبوب به شهادت برمیخیزد و با بیانی رسا شهادت خود را عرضه میکند.
حجر در تصوری دیگر، قلب بیت است که گویی هرچه قدس و جلال و معنویت و جذبه شکوه است، از همین عنصر کوچک به سراسر بیت تزریق میشود... و بیت نیز نسبت به مسجد، و مسجد به مکه، و مکه به حرم، و حرم به سراسر جهان، همین موقعیت را داراست.
قلب معنویت، در حجر میتپد و از آنجا به بیت جریان مییابد. کعبه، خود، قلب تپیده مسجد میشود و مسجد، قلب شهر مقدس مکه است که خون معنویت و تقدس را به عروقش میرساند و شهر مکه محدوده حرم را سیراب میکند و از این مرکز مطهر و منور است که سراسر گیتی از شراب ناب توحید سرمست میگردد... .
حجر با دیدی دیگر، رمز وحدت همه بشریت است؛ گویی همه انسانهای روی زمین، با استلام حجر، در بیعتی با حاکم مطلق هستی و پروردگار یکتای
1) ابوالقاسم قزوهی، تجلی سیر و سلوک عرفانی در حج، ص66.
انسان، رنگ و نژاد و زبان و سرزمین خویش را از یاد میبرند و به ولایت و حاکمیت واحدی تن میدهند که همه روحها تسلیم اوست.
حجرالاسود؛ راز جاری شدن در زلال عشق(1)
از رکن حجرالاسود باید داخل مطاف شوی. از اینجاست که وارد منظومه جهان میشوی؛ وارد مردم میشوی؛ در گرداب خلق، چون قطرهای محو میگردی و میمانی؛ فلک خویش را مییابی؛ حرکت خویش را آغاز میکنی، در مدار قرار میگیری؛ در مدار خداوند، اما در مسیر خلق!
در آغاز باید حجرالاسود را لمس کنی؛ با دست راستت آن را لمس کنی و بیدرنگ خود را به گرداب بسپاری. این سنگ، رمزی از دست است، دست راست! دست کی؟ دست راست خدا.
و اکنون، در لحظه بزرگ انتخاب هستی؛ انتخاب راه، هدف و سرنوشت خویش! در آغاز حرکت، در آستانه ترک خویش و غرق در دیگران، پیوستن به مردم و هماهنگ شدن با جمع، باید با خدا بیعت کنی.
در بیعت او قرار گیر. با او هم پیمان شو. همه پیمانها و پیوندهای پیشت را بگسل، باطل کن! دستت را از بیعت با زور، و تزویر، از پیمان با خداوندان زمین، رؤسای قبایل، اشراف قریش، صاحبان بیوت، همه رها کن، آزاد شو!
«یدُ اللهِ فَوقَ أیدیهِم!»(2)
همه شرف و افتخار من نامیده شدنم به مسجدالحرام است و همه برکتها و همه خوبیها در من جای گرفته اند نه این است که شبان و روزان نغمههای وحیانی، جانم را میپروراند، نه این ست که حجرالاسود را زمزم را و حِجر را بر پشت خود دارم و حَطیم و مقام ابراهیم را بر ساحت من استوار ساختهاند که همه اینها بسی مباهات است و نه این است که برترین مسجد هستم و نمازِ در من، بارش بیامان فیض رحمانی را همراه خواهد داشت، بلکه اوج افتخار و مباهات من این است که خودِ بیت را و چهار رکن را و مستجار را بر دوش دارم. من شرفم بر همه مساجد این است که بیت بر ساحت من نهاده شده است. پس هرچه به بیت عتیق مرتبط باشد، برای من شرف و افتخار است.
از آنچه تاکنون برایت شرح دادم، دیدی که خود، یک تاریخ زنده بود.
حجر اسماعیل، خود یک تاریخ زنده است. حجرالاسود نیز تاریخی سترگ دارد و خاطراتش را برایت گفتم.
و حال که نوبت ناودان است، پس بشنو! ناودان که نام دیگرش میزاب است، بر فراز خانه هاجر بین دو رکن شمالی و غربی و بین دو رأس مربعی که سقف را تشکیل داده است، قرار دارد. علت نصب ناودان این است که بارشهای آسمانی روی سقف جمع نشوند و به پایین سرازیر گردند.
ناودان هر از چند گاهی برای شستوشوی غبار پای زائران و زدودن آثار گرد و خاک از آسمان میبارد و من از ناودانی برایت میگویم که با آن
1) کعبه نگین زمین، ج1، ص229.
خانههای دلها تطهیر میگردد و من شاهدم که بارش بیامان تسبیح فرشتگان و ندای روحپرور راز و نیایش همه بندگان، پاداش آن زنی است که جز خدا ندید و جز به او امید نبست و جز او برای احدی کرنش نکرد.
و تو نیز ای زائر این دیر که در ساحت من گام نهادهای، با تعمق بنگر که چه سان آفریننده آفریده را عزتی جاودانه بخشیده است.
به سطح شیبداری که زمین مسجدالحرام را به دیوار خانه متصل کرده و ارتفاع آن نزدیک به پنجاه سانتیمتر است، شاذروان میگویند. به عبارت دیگر، شاذروان همان برآمدگی شیبداری است که دیوار کعبه را با زمین متصل میکند. به نظر برخی فقها، هنگام طواف واجب نباید گام بر روی شاذروان گذاشت؛ زیرا شاذروان جزو داخل خانه خداست. همچنین در زمان طواف نباید دست به پرده خانه کشید و نیز نباید از داخل حجر اسماعیل طواف را ادامه داد؛ زیرا اگر طواف از داخل حجر اسماعیل انجام شود، طواف در خانه انجام شده است، نه دور خانه. در مورد اینکه فرمودهاند به هنگام طواف نباید پرده خانه را لمس کرد، شاید به این دلیل باشد که دست در خانه بردن است و باید از خانه فاصله گرفت تا طواف دور خانه انجام شود.
آهسته گام بردار، و کمی جلوتر بیا، سپیدپوشان از عرب و عجم را خواهی دید که در حد فاصل بین حجرالاسود و در کعبه ایستاده و خود را به دیوار چسباندهاند و راز و نیاز میکنند. این فاصله که نزدیک به یک متر و نیم است، آن را ملتزم میگویند. با چشم سر میبینی که کبوتران سپیدبال از گوشه و کنار نقاط عالم به اینجا آمده و به خانه معشوق پناه آوردهاند و از سودای دل با او سخن میگویند.
و با چشم دل بنگر که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و اصحاب در همین مکان ایستادهاند و حضرت برای امت خویش دعا میکند و علی(ع) در کنار قلب خویش، رسول نازنین ایستاده است و شِکوه غاصبان را با خدایش در میان میگذارد.
اگر چشم دل را بگشایی، خواهی دید علی(ع) که خداوندگار شجاعت است، علی(ع) که خداوندگار صبر و صبوری است و او که قهرمان آوردگاهها و عرصههای خصمستیز است، اشک امانش نمیدهد؛ زیرا که او دور را مینگرد و فاجعه را میبیند؛ غصب را لمس میکند و دنیاگرایی مدعیان خلافت و حکومت را میبیند؛ حرمتشکنی ناموس رسول الله صلی الله علیه و آله را با جانش میفهمد و درد، او را بیتاب میکند.
و همو اینک به خانه پناه آورده و سر به دیوار کعبه نهاده و دردش را و نیازش را با صاحب بیت در میان گذارده است. تو باید به هر سویی که از کعبه مینگری، به آنچه با چشم سر میبینی، بسنده نکنی. در اینجا و در همه جای مسجد و همه نقاط مسجدالحرام چشمِ دل بگشایی که اگر چنین کنی، آن پیر عصیانگر علیه بتان (ابراهیم) را خواهی دید که چهسان بر بتان
میتوفد و تو نیز باید به تأسی از او بر هرچه غیر اوست که مدعی خداییاند، بشوری و بشورانی و آرام نگیری. نگاه به ملتزم و در آنجا قرار گرفتن، اگر فرهنگ ابراهیمی را در تو زنده نگرداند و تو را علیه زشتی عاصی نکند و فکر و اندیشهات علیه غاصبان ولایت نینگزاند، مینمایاند که به حج نیامدهای؛ که همه حج، باور به ولایت آن مظلوم نخستین تاریخ انسان است؛
همه حج، درک درد و غم اوست که خود فرمود: «خار در چشم و استخوان در گلو دارم؛» همه حج، یاری اوست که قرآن ناطق است.
پس چشم دل را بگشای و خوب بنگر و گامی پیش بگذار و دست بر دیوار خانه بنه و در منطقه ملتزم قرار گیر و با علی، همزبان و همراز و همدرد شو و از صاحب بیت بخواه که حلقه حقد و کینه را که غاصبان ولایت به گرد علی و یاران و شیعیان او زدهاند، بشکند و بیت عتیق را عتیق فرماید.
بنابراین، اگر به منطقه ملتزم رفتی، نخست آزادی خانه را طلب کن و از خویش یاد مکن؛ که اگر خانه آزاد شود، تو نیز آزادی. از صاحب بیت بخواه که هیمنه شبپرستان را بشکند و مرهمی بر دردها و زخمهای علی گذارد. از صاحب آن خانه بخواه به نفس قدسی علی(ع) ما را از تنفس در هوای مسموم گناه مصون دارد. از صاحب آن خانه که قبله موحدان و یکتاباوران است، بخواه که همه قبلهها را در ما بمیراند و اندیشه و فکرمان را به سوی قبله حق رهنمون سازد.
در دیدار اول که به ملتزم میروی،خویشتن را بر مکتب و مراد یعنی بر اسلام و علی(ع) ترجیح مده؛ که این نهایت جفاست. از صاحب آن خانه
بخواه که خورشید فروزنده دین را از مَحاق ابرهای دینستیزی برهاند؛ که اگر این نور بر جان جامعه انسانی تابید و جاری شد، تو نیز به همه اهداف و خواستههایت رسیدهای. پس در ملتزم، نخست به مراد و مکتب بیندیش، آنگاه خویشتن را به یادآور که شیعه علی(ع) چنین است و همه حج، احیای مکتب علی(ع) است.
همانگونه که حضرت علی(ع) میفرماید:
نزد ملتزم (میان در و حجرالاسود)به گناهان خود اعتراف کنید و درباره آن دسته از گناهان که به یاد ندارید، بگویید: خدایا، گناهانی که نویسندگانِ گنه بر ما ضبط کردهاند و ما فراموش کردهایم، بیامرز!(1)
حال که ملتزم را شناختی و نسبت به حِجر و حَجرالاسود آگاهی یافتی و با شاذروان و ارکان بیت آشنا شدی، اینک اگر مقابل درب خانه ایستادهای و امواج خروشان سپیدپوشان، تو را لحظهای آرام نمیگذارند و با خود میبرند و همچون قطعهای که دستخوش امواج اقیانوس مواج شده است، تو را نیز با خود میبرد، قدری تأمل کن! تو اینک در حوزه حطیم قرار گرفتهای که آن منطقه، یعنی یک نیمدایره که از حجرالاسود شروع میشود و مقام ابراهیم را دربرمیگیرد و به رأس دیگر خانه میرسد.
از معصومان(ع) نقل شده است که این مکان، شریفترین و پاکترین نقطه مسجدالحرام است. بدین سبب، حطیم از مکانهای پربرکت و مقدس
است که بسیاری از چهرههای ملکوتی و آسمانی همچون پیامبران، در این قسمت از مسجدالحرام آرمیدهاند. این مکان، باغی از باغهای بهشت نیز هست.
بنابراین، حال که در بهشت گام نهادهای، موقعیت را غنیمت شمار و با خدای خود عهد کن که همواره در زندگی بهسان بهشتیان زندگی کنی و چون بهشتیان بمیری! با خدای کعبه عهد کن که گرد گناه نگردی! در منطقه حطیم نماز به جای آور و سجده سپاس و شکر به جا آور و با زبان جان و به حرمت مکان، از او بخواه که مانده عمرت را با شناخت و آگاهی عمل پایان بَرد که اگر خود را شناختی و خویشتن را یافتی، گوهر درخشنده ایمانت را به بهای اندک دنیا نخواهی فروخت.
اگر خویشتن را بشناسی و قدر و منزلت وجودت را بدانی و گوهر تابناک ایمانت را دریابی، هرگز در ظلمات زندگی گرفتار نخواهی شد. اگر دعایت مستجاب شود و خودشناختی و خودشناسی محقق شود، خواهی دانست تو آن صدف بیبدیل اقیانوس خلقتی که تا آن روز ناشناخته مانده بود.
بنابراین اگر میخواهی از گرداب مهیب ظلمت و تاریکی رهایی یابی، همچنان که در حطیم ایستادهای، با صاحب بیت پیمان ببند و میثاق بندگی را که بریدهای، تجدید کن که اگر چنین نکنی و عهد نبندی و به فطرت خویش برنگردی، ابلیس که در کمین است، بر تو یورش آوَرَد و تو را مقهور خویش سازد.
بودن در حطیم، آنگاه اثربخش است و آن زمان تو را از باتلاق بدبختی
نجات میدهد که با زبان جان و از سودای دل، از صاحب بیت بخواهی که تو را مدد رساند و از پس آن اراده کنی که بر سفره ابلیس ننشینی و از آبشخور آن ننوشی و از شبیخون شیطان نهراسی.
باید در حطیم اراده کنی که پس از پایان حج، با نغمههای دلانگیز قرآن جانت را بپرورانی و از آلودهاندیشان و آلودهگَران که روح و فکرت را مُلوَّث به گناه میکنند فاصله بگیری. باید آنگاه که در حطیم نماز میگزاری، اراده و تصمیمت آن باشد که پس از پایان مراسم، با نامحرمان حریم یار همراه و همساز نشوی. به راستی اگر به چنین ارادههایی توفیق یابی، حطیم را درک کردهای و پلیدی را از خود زدودهای و در راه بهشتیان گام نهادهای.
پس در حطیم با نماز خویش از او بخواه، تا تو را به خودت بشناساند و از کمند ابلیس نفس برهاند؛ که حطیم، هم قطعهای از بهشت است و هم آرامگاه انبیا و رازگاه رهروان راستین آنان.
الف) طواف عشق(1)
همتراز سنگ مقدس میایستی و سمت راستت، کشور توحیدیان تاریخ، ایران سرفراز قرار میگیرد؛ ایرانی که مردمانش از هر قوم و دین و مذهب، همواره دلی پاک و سیرتی آگاه داشتهاند و دارند و در آیندهای نه چندان دور نیز ولیّ و حجت مطلق حق عج الله تعالی فرجه الشریف را در اهداف الهیاش یاری خواهند کرد.
همتراز سنگ مقدس میایستی و طواف خویش را به دور خانه خدا، خانه دلهای مؤمن آغاز میکنی؛ آغاز میکنی با یاد خدا (خدایی که همیشه
1) متن از نگارنده اثر.
همین نزدیکی است)، تهلیلگویان، مترنم به نجوای سبحان الله، لا اله الا اله قدم صدق در راهی میگذاری که پایانش بعد از هفت دور، گذشتن از هفت شهر عشق است؛ گذشتن از هفت آسمان عقل است؛ گذشتن از هفت محور خودشناسی است.
پس باید پیش از شروع، خود را شناخته باشی تا به خداشناسی برسی! قدم به آغازی میگذاری که از حضرت آدم(ع) تا حضرت ابراهیم(ع) و از حضرت ابراهیم و اسماعیل تا خاتم عشق، حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله از همان جا شروع به طواف کردهاند. دور اول، گویی با پیامبر همراهی! همانگونه که شنبه سرآغاز هفت روز هفته است و زیارت حضرت در شنبه قرار گرفته است. تهلیلگویان، از درونت عشق رسول الله میجوشد و زبان و جان و دلت با دیدگان اشکبارت آکنده از یاد «توحید» است؛ توحیدی که روزی از زبان معطر رسول حق تراویده است و شاهدان اسرار حق را هنوز عطر قدمهای پیامبر از حوالی طواف به مشام میرسد!
آنانی که اهل معرفتند، میدانند که هنگام طواف باید آرامش و سکون داشت، همانگونه که هنگام حرکت پشت سر بزرگان، طمأنینه، شرط ادب است؛
ادب!
آری، اینجا مرکز ادب در جهان است؛ محل حضور هزاران پیامبر همراه با هزاران فرشته الهی است که در عالم عشق و شهود به طواف مشغولند. پس باید پیرو محمد مصطفی صلی الله علیه و آله بود و همچون مقتدای خود نمونه ادب بود، ادب! که مقتدای ما، پیامبر ما و رسول حق به سوی ما، خود معلم اخلاق است و خداوند منان برای ترویج و تکمیل اخلاق الهی، او را
برانگیخته است.
با یاد پیامبر، عطر توحید سر تا پایت را فرامیگیرد و تو در مرحله پایان ارادت، به دور دوم که آکنده از یاد مولود باوقار کعبه، علی مرتضی و فاطمهزهرا - مادر مهربانی - است، میشوی.
دور دوم، مثل دومین روز هفته، تو را با یاد علی و فاطمه(ع) همراه میکند. مگر میشود به مکه و مدینه آمد و کنار خانه کعبه آکنده از یاد آنها نشد؟! چگونه میشود طواف کرد، بییاد علی؟!
علی! حیدر کرار، کسی که به امر رسول اعظم، بتهای کعبه را سرنگون کرد و شرک و آلودگی را از محیط کعبه زدود. علی، همان که به افتخار میلادش، حریم کعبه آکنده از نور شد و دیوار کعبه به احترام او از هم شکافت. علی، مدینه علم پیامبر و فقیه معارف قرآن است که ذره ذره خاک و سنگ کعبه، به نامش احترام میگذارند و طواف بیحبّ علی و ولایت او، یعنی چرخیدن به گرد جهل، همانگونه که ابوجهل میچرخید!
علی جان، ای مقتدای مهربان، ای جان جان جان، بدون یاد تو چگونه میتوان زنده بود و زیست؟!
من جرعهنوش بزم تو بودم هزار سال
کِی ترک آبخورد کند طبع خوگرم
ور باورت نمیکند از بنده این حدیث
از گفته «کمال» دلیلی بیاورم
«گر برکَنم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر برکه افکنم، آن دل کجا برم؟»
نامم ز کارخانه عشاق، محو باد
گر جز محبت تو بوَد، شغل دیگرم
ای عاشقانِ روی تو از ذره بیشتر
من کی رسم به وصل تو، کز ذره کمترم
بنما به من که منکر حسن رخ تو کیست
تا دیدهاش به گزلک غیرت برآورم
برمن فتاد سایه خورشید حضرتت
واکنون فراغت است ز خورشید خاورم(1)
طواف، بییاد زهرا دخت آسمانی پیامبر، چرخیدن به دور خویشتن است، نه خانه خدا؛ که حتی خانه خدا به پردهنشینی فاطمه رشک میبرد! عصمت زهرا کجا و عصمت آسمان زمین! عفت زهرا کجا و عفت مُلک و مکان! حجاب زهرای اطهر کجا و حجاب کعبه! وقتی سنگ مقدس سیاه - حجرالاسود - سنگی که بسیار کوچکتر از خانه کعبه است، به امامت حضرت سجاد، علی بن الحسین(ع)، گواهی میدهد، چگونه کعبه با تمام زوایای آشکار و پنهان نتواند به صداقت زهرای مرضیه، به عصمت و عفت، حق و حقانیت و شریعت و دیانت و ولایت او گواهی ندهد!
طواف زهرا کجا و طواف کلِ گذشتگان و آیندگان! آیینه عصمت خداوند، آنگاه که پوشیده به لباس احرام در حرم امن الهی قدم مینهاد، نه تنها کعبه، که تمام آسمان و زمین، قامت به احترام قیامش خم میکردند! دختری که دستش بوسهگاه پیامبر باشد کجا و سنگ سیاه کجا! اگر سنگ به پیامبر مینازید، پیامبر به دخت خویش مینازید؛ دختری که بینظیر و بیبدیل در کل جهان هستی است! زهره زهرایی که خداوند (جل جلاله) نظیر و بدیلش را نه آفریده و نه خواهد آفرید وگرنه او را کوثر نمینامید؛ کوثری که چشمه عشقش تا قیامت جوشان و دخت سبزتبار و اولادش، ماندگار روزگارند!
بانویی که مهر او همچون نور خورشید، دلهای مؤمنان را روشن نگه
1) حافظ شیرازی.
میدارد و هر که به دیار حق و حقیقت سفر میکند، از مسجدالنبی تا مسجدالحرام و از مدینه تا مکه و از بقیع تا شعب ابیطالب، آکنده از یاد حضرت زهراست. زهرا، بانوی شهیده مظلومهای که مستکبران همیشه سعی در انکار فضایلش داشته و دارند؛ اما همیشه به لطف خداوند، کوثر نامش جاودانی و زمزم یادش پر زمزمه است! حتی اگر آدمیان را خاموشی و فراموشی فراگیرد، آسمان و زمین، همچو قرآن مجید و متین به زبان اهل یقین، نام و یادش را فراموش نخواهد کرد!
به دور سوم که میرسی، عشق «ولایت» با عشق «شهادت» تکمیل میشود، همانگونه از دور اول دل به «نبوت» بستی و در دور دوم به ولایت. در روزهای دوشنبه که دلت آکنده از یاد امام حسن و حسین علیهما السلام بود، این بار هم به یاد آنان میافتی، سیدان شباب اهل جنت؛ حاملان عرش الهی و امامان شریعت نبوی و ولایت علوی که بیعشق آنان و تولای ایشان، نه تنها کسی به توحید نمیرسد، که چرخیدنش به دور خانه حق، همانا چرخیدن «ابولهب» به دور خرافات خویش است!
اصلاً عشق به خدا بدون محبت اولاد فاطمه و علی چه مفهومی دارد؟ خانه، خود همچون خدایش بهتر از همه میداند که امام حسن کیست و که بود! او که بارها با پای پیاده به دیدار کعبه میشتافت و از کرامت حضورش صدها ریزهخوار آستان ولایت از سرریز و عطای مادی و معنویاش برخوردار میگشتند.
کریم اهل بیت، چنان در ایثار بیرقیب بود که از ذره ذره سنگهای مکه، اگر بپرسی، در سخاوت، نام ایشان بر زبان خواهد آورد. مولای مظلومی که
در بدترین شرایط تاریخ اسلام از کعبه و حرمت مسجدالحرام صیانت کرد و غریبانگیهای زندگی را به بقیع سپرد!
حال دیگر هرچه اشک داری، از دیدگان سرازیر میشود و نبض دل و جانت با حسین، حسین، هماهنگ میگردد. آری حسین، حرمت کعبه! حسین، عصمت حرم! حسین، غیرت عشق؛ عشقی که خداوند آن را محور عروج آدمی از ناسوت خاک به ملکوت افلاک قرار داد و عشق حسین یعنی عشق هستی، عشق خداوند (جل جلاله).
در مسلخ عشق، همیشه خون غیرت ریخته میشود و امام حسین(ع) غیرت عشق بود، خون عشق، خون خدا و اگر خون عشق در مسلخ کربلا - ریگزار بیآب و علف نینوا - ریخته نمیشد، نه از کعبه خبری بود و نه از حرم؛ نه از دین سخنی بود و نه از ایمان، و آنچه بود، سنگ بود و پارچه و چو بو کلماتی بدون باور در زبانهایی که از روی تفاخر، اِعرابشان سنگین و لباس صاحبشان رنگینتر از همیشه بود!
طوافِ بییاد حسن و حسین، طواف خاک و سنگ و گِل است نه طواف خانه دل؛ که دل با نبض نام مبارک حسن و حسین زنده است! دور سوم را به پایان میرسانی و دل از کربلا برمیگیری به بقیع میبری!
دور چهارم را باید با نام آرمیدگان غریبستان بقیع آغاز کرد: امام عابدان؛ حضرت اباالحسن علی بن الحسین، سید ساجدین، صاحب زبور آل محمد صلی الله علیه و آله ، نگارنده صحیفه عشق، صحیفه خِرد که حکمت نبوی را با عرفان علوی در هم آمیخته و گنجینهای از واژگان مقدس پدید آورده است. معلم مکارم اخلاق آموخته از جد خویش که خانه و صاحبخانه به او عنایت
وافر داشتند و با کرامت دست مبارکش، سنگ مقدس به زبان آمد و مسیحای اهل بیت(ع)، بزرگترین معجزه معصومان(ع) را آشکار کرد.
تنها فرزدق نبود که زبان به تحیت و ثنایش میگشود، که حتی حجرالاسود هم به معصومیت و امامتش گواهی داد!
کعبه خوب به یاد دارد که «سالی حضرت علی بن الحسین(ع) به حج بیتالله مشرّف شد و مردمی که حضرت را تماشا میکردند و جمال باکمال او دیدگانشان را حیران کرده بود، چشمها به او دوخته بودند و از یکدیگر میپرسیدند: این مرد نورانی کیست و این شخصیت با این جاه و جلال، از کدام خانواده است؟
فرزدق که همان سال، در آنجا حضور داشت، در پاسخ به جسارت هشام بن عبدالملک بن مروان به حضرت سجاد(ع)، با زبان شعر، آن حضرت را معرفی کرد و عبدالرحمان جامی از عرفای قرن نهم، آن قطعه شیوا را اینگونه به فارسی تبدیل کرده است:
آنکس است اینکه مکه و بطحا
زمزم و بوقبیس و خفیف و مِنا
حرم و حِلّ و بیت و رکن و حطیم
ناودان و مقام ابراهیم
هر یک آمد به قدر او عارف
بر علوّ مقام او واقف
قرةالعین سیدالشهداست
زهره شاخ دوحه زهراست
میوه باغ احمد مختار
لاله راغ حیدر کرّار
بر نکوسیرتان و بدکاران
دست او ابر موهبت باران
فیض آن ابر بر همه عالم
گر بریزد نَمی، نگردد کم
ز حیا نایدش پسندیده
که گشاید به روی کس دیده
خلق از او نیز دیده خوابانند
کز مهابت نگاه نتوانند
نیست بیسبقت، تبسم او
خلق را طاعتِ تکلم او
همه بند ارادتش بر پا
بندگانش ز پیر و هم برنا
لایح از روی او فروغ هدی
فایح از خوی او شمیم وفا
چون کند جای در میان قریش
رَود از فخر بر زبان قریش
که بدین سُرور سُتوده شَویم
به نهایت رسیده فضل و کرم
آری منظور امام سجاد(ع) است؛ سیدی از تبار نور که همچون علی مرتضی، وارث معارف اولیا و انبیا بود و وارث اصالت و پاکی دودمان ایرانیاش و ملتی که همیشه دوستدار اهل بیت(ع) بوده و تا ابد خواهد بود؛ سیدی که میوه شجاعت و حکمت را در دامان لطف خود پرورش داد: از زید شهیدش که فرزندان غیرت و شجاعت، در طول تاریخ از وارثان او بودند تا حضرت باقرالعلوم(ع) که میوه عمر او و ثمره تمام معارف الهیاش بود.
آری باقرالعلوم، حضرت اباجعفر محمد بن علی(ع)، امام مظلومی که همراه پدر در غریبستان بقیع آرمیده است؛ امامی که وارث حکمت انبیا و سیرت اولیا بود؛ وارث تمام خوبیها از فقه و اخلاق، علم و حکمت و عرفان! از تمام علوم عقلی و نقلی چنان آکنده بود که دانشپژوهان از سراسر دنیا برای کسب علم زمینی و آسمانی، برابرش زانوی ادب بر زمین میزدند و از سرریز علوم الهیاش، دانشوران گرانسنگ تشیع تحفهها گرفتند و کتابها نگاشتند. چنان گرهگشایی از غموض احادیث میکرد که هنوز هم محکمترین و مسندترین احادیث را از وی بیان میکنند.
نقطه اوج دانش الهی اسلام و اوج دانش تشیع بود، در عصری که
بیهودهگویی، شرق تا غرب اسلام را در احاطه داشت و شمشیر ستم از دست بنیامیه به بنیعباس میرسید تا بنیعباس، نخستین جنایت و خیانت خود را با شهادت فرزند فقیه او رقم بزنند؛ فرزندی که فقیه آل محمد صلی الله علیه و آله بوده و هست و عزت و عظمت علوم تشیع از رشحه قلم آن بزرگوار پدید آمده است.
حضرت اباعبدالله جعفر بن محمد صادق، امام مظلومی که در کنار پدر و پدر بزرگ و جد بزرگوارش در بهشت بقیع آرمیده است. فرزند مادری که خود «محدثه» بود و واقف به فقه آل الله، مادری به نام ام فروه که خاتونی عارف به علوم الهی بود و با معرفت خانه دوست را طواف میکرد!
اگر امروز اثری از علوم الهی و قرآنی پیامبر باقی مانده و اگر از احکام قرآن تفسیر و تأویلی به جاست، تنها مدیون امام عالمان، حکیمالحکما و فقیهالفقها حضرت صادق(ع) است؛ چراکه تنها آثار ناب و حقیقی اسلام نزد حضرت صادق(ع) بود و بس! البته بودند کسانی که به نام اسلام و سنن نبوی صلی الله علیه و آله افکار جعلی را با افکار جاهلانه و شیطانی خودشان رواج دادند و اسلام حقیقی در هر قاره به شکلی رواج یافت که امروزه جعلیاتش بیشتر از احکامش به چشم میآید؛ احکام خودساختهای که انسان مسلمان را از خودسازی به خودسوزی تبدیل کرد. مشرکان و دشمنان اسلام از بنیامیه تا بنیعباس و وهابیت، به وسیله سازش با یکدیگر هرگونه احکام حقیقی را در کتابهای دینی به گونهای دگرگون ساختند که سالها تلاش شبانهروزی میخواهد تا امت اسلام دین حقیقی و جعلی را از هم تشخیص دهند!
طواف بدون حبّ آل الله(ع) و بدون توجه به آثار مکتب اهل بیت(ع) و قرآن، همان طواف زمان جاهلی است؛ چه به نام
اسلام باشد، چه به نام
وهابیت و مکتب شیطانی ابن تیمیه!
فخر و افتخار، مال ماست، تا زمانی که پیرو شریعت محمد و آل محمد صلی الله علیه و آله هستیم.
درود و سلام کعبه و حجر، مال ماست، تا زمانی که با عشق محمد و آل محمد صلی الله علیه و آله به طواف کعبه میپردازیم.
دور پنجم را آغاز میکنی، همانند زیارت روز پنجم که مزیّن به نام مبارک حضرت ابا ابراهیم موسی بن جعفر(ع) است، همراه با سه امام بعد از او! آری حضرت موسی بن جعفر(ع) باب الحوائج، مگر نه اینکه هر کس به طواف مشغول میشود، در دل حاجات خود را مرور میکند، پس چگونه بدون دست یازدیدن به دامان باب الحوایج، میتوان حاجات خود را با خداوند قادر ذیالجلال در میان گذاشت؟ مگر نه اینکه خداوند، آنان را جانشین و رسول خود در زمین قرار داده است؟ پس خوشا به شیعیان و دوستداران اهل بیت(ع) که واسطه فیضی همچون حضرت کاظم(ع) دارند!
سید صبوری که سالها در سیاهچالهای زندان هارون الرشید - آن خلیفه سفاک و اهریمنی بنیعباس - بدون احساس شب و روز، به سر برد و از سنگهای زندان ناله برخاست، ولی از صابر آل الله نوایی به شِکوه برنخاست. امام مظلومی که حرمتش را همچون حرمت کعبه باید دفاع کرد، ولی امت نادان هیچگاه کمبود او را حس نکرد، همانگونه که امروز میچرخند و میچرخند، بدون احساس به مواهب نام او و معارف کلام او!
امام والامقامی که حضرت علی بن موسی الرضا(ع) و حضرت فاطمه معصومه(س) را در مکتب خویش پرورش داد؛ برادر و خواهر شکوهمندی
که مایه برکت نام ایران و مایه عظمت مکتب تشیع بوده و هستند. سلسله جلیله حضرت موسی کاظم(ع) همچون چهلچراغ در بین اولاد حضرت زهرا(س) است؛ رنگارنگ از اخلاق و معارف و حکمت. و برترین آنان حضرت علی بن موسی الرضاست؛ آیینه علم الهی، عالم آل محمد صلی الله علیه و آله که مشهدش آیینه کعبه الهی است و زائرانش همه عارف به حق اهل بیت(ع). سیدی غریب که در غربتآباد توس آرامید و با هجرت عارفانه خویش از مدینه، سبب انتقال معارف الهی به کشور عشق و ایمان، ایران شد، همانگونه که فرزند خجسته و مبارکش، حضرت اباجعفر محمد بن علی(ع) با علوم سرشار خویش - حتی در خردسالی - سبب دگرگونی ژرف در جهان تشیع شد!
امام مظلومی که همچون جد خویش، امام حسن(ع)، به دست «نزدیکان دور» به شهادت رسید و غریبانه نصیب روزگار مکر و خیانت شد.
طواف با یاد امام موسی(ع) و امام رضا(ع) و امام جواد(ع) و امام هادی(ع) حال و هوایی دیگر دارد! حال و هوایی که جز محبان علی مرتضی آن را درک نمیکنند؛ چراکه هر کس که از ایران یا عراق به حج مشرّف میشود، ابتدا از معصومان آن کشور اذن و اجازه برای تشریف میگیرد و ایرانیان با اجازه حضرت علی بن موسی الرضا(ع) به حج مشرّف میشوند و اهالی عراق با اذن تمام ائمه آن دیار، به ویژه حضرت علی بن ابیطالب(ع)، مولود کعبه، به طواف میپردازند. طوافکنندگان ایرانی به طوافِ یاد حضرت موسی کاظم(ع) و حضرت جواد(ع) در کاظمین و حضرت امام هادی(ع) و امام حسن عسکری(ع) در سامرا نیز میپردازند؛ ائمه غریبی که در طول تاریخ نام و یاد غربتشان، جان و دل مؤمنان و
شیعیان را به آتش اشک سوزانده است، به ویژه داغ غربت امام علی بن محمد هادی(ع) در زمان حیات، ناراستیهای بسیاری را از طرف بنیعباس تحمل کرد. سختی رفتار متوکل عباسی - که نفرینش باد - همیشه انکارنکردنی است، حتی هنوز هم کفار «ناصبی» به هتک حرمت ایشان و زائرانش دست مییازند!
طواف دیگری را آغاز میکنی. دور ششم است و روز ششم هفته نیز متعلق به حضرت ابا محمد حسن بن علی عسکری(ع) است. امام مظلومی که خود به تنهایی، آیینه عظمت آل الله است؛ عظمت خاندانی که برترین انسانها و کاملترین پیشوایان جامعهاند. طواف دور ششم را با یاد امام حسن(ع) آغاز کردهای؛ با یاد امامی که پدر واپسین ولیّ خداست، پدر حضرت حجت عج الله تعالی فرجه الشریف ، پدر خاتم الاولیا، پدر خلیلی که بناهای کاذب در کنار خانه خدا را خراب خواهد کرد تا بنای کعبه، آبادانیِ دیرین خویش را باز یابد!
این دور را باید با نام و یاد امامی به پایان ببری که امانتدار علوم الهی در بدترین شرایط روزگار بود و همت و پایمردی او شریعت و حقیقت اسلام را دهها قرن ضمانت کرد. از هنگام شهادت حضرت امام عسکری(ع) تاکنون، پایداری شریعت نبوی و ولایت علوی با همراهی فقاهت جعفری، خود گواه همین موضوع است. کمکم به جایی میرسی که باید طواف دور هفتم را آغاز کنی. دور هفتم به پاس هفتمین روز که خود مقدس است؛ مقدس همچون روز جمعه، همچون روز هفتم، همچون عدد هفت و همچون نام مبارک و خجسته حضرت موعود!
دور هفتم طواف را از جایی شروع میکنی که در آیندهای نه چندان دور
شاهد بزرگترین اتفاق در عمر زمین خواهد شد، شاهد ظهور مولایی که خانه و صاحبخانه به او مباهات میکنند؛ خانه از برای قداستش و صاحبخانه از برای صبر و شکیباییاش.
صبورترین بنده حضرت حق(جل جلاله) که روزگاران بیشماری شاهد تلخترین حوادث بوده و برای امت غصهها خورده است. امام غیوری که شاهد بیحرمتی به آرمانهای مؤمنان و نوامیس مسلمانان بوده است. شاهد ذلت کشورهای اسلامی و حکومت سلسلههای سرسپرده و طاغوتی. شاهد سوزاندن مساجدی که قرآن عظیم، شاهد آن و خون بیگناهان، ضامن آن بوده است! شاهد تکه تکه شدن جسم کودکان بیگناهی که تاوان سازش با ستمگران بوده است! شاهد تمام ناراستیهای انسان در مقابل انسان!
در همین دور از طواف است که اعمالت مهر تأیید خواهند خورد! اگر حضرت حجت پذیرفت، پس حضرت پروردگار «عزّ و علا» نیز خواهد پذیرفت؛ وگرنه ...! نه خدا نکند! تمام اعمال و مناسک حج یک طرف، رضایت حضرت حجت بن الحسن عج الله تعالی فرجه الشریف یک طرف! خدا نکند، کسی به مکه مشرّف شود، اما مولای خویش را نتواند زیارت کند! و چه جایی برای زیارت حجت خدا بهتر از کعبه؟ کعبهای که خود، حجت برای مسلمانان است و حجت کعبه، حجت آل محمد(ع)، حضرت اباصالح المهدی، موعود منتظر عج الله تعالی فرجه الشریف است که جانها فدای خاک قدمش باد! حجتی که هم حجت برای میزان عبادت است، هم حجت برای میزان ثواب. معیار حق و باطل است و فرقان مؤمن و کافر. قرآنِ ناطق غایبی که حضورش دایم و ظهورش قائم به قیام حضرت است!
ظهور او به امر پروردگار و مولای خویش است تا معارف اسلام حقیقی را به تماشا بگذارد و بساط منافقان را از خانه و حرم پاک پروردگار به بیرون بریزد، وجدانهای بیدار را به عدالت بخواند و دریوزگان سفره استکبار را به شمشیر انتقام بسپارد. نیز پرچم سبزی را که به دست نامحرمان افتاده است، پس گیرد و به اهل ایمان واگذارد!
دور هفتم را تهلیلگویان به پایان میبری، در حالی که ایمانت محکم گشته و دلت با صداقت «تولّی و تبرّی»، جلایی دیگر یافته است. گویی مس وجودت طلا گشته است، بلکه بالاتر، دلت دیگر بلورینه شده است. آری، تبلور یاد معصومان(ع) اکسیری است که به هرچه بزنند، آسمانیاش میکند، چه برسد به دلی که ناخواسته دچار گناه شده است! نه تنها از دیدگانت بلور اشک جاری است، که از دلت آنچه میجوشد، گوهر بلورینه یاد اوست؛یاد علی! علی! و غربت! آه که غربت علی(ع) در مکه بیداد میکند! اینک زمان، زمان عبادت است، عبادت با یاد علی، برای خدای علی(ع).
گاهی که در فضای حرم سِیر میکنم
شوقی کبوترانه به من دست میدهد
در طوف آخر است که احساس میکنم
او از شکاف خانه به من دست میدهد(1)
آری دور هفتم در مقام عاشق است؛ در مقام عاشقان لایق است. دور هفتم، نغمه شور دل است، قصه اشک و عبور محمل است.دور هفتم دور
1) شعر از محمدعلی مجاهدی.
همراهی با مقتدای خویش امام و حجت زمان عج الله تعالی فرجه الشریف است تا صادقانه بگویی:
علت عارفانه عشقی، از تمام رموز آگاهی فرصت عاشقانه وصلی، فصل سبزی، همیشه دلخواهی
خشک زار کویر را باران، دشتها را نوید دریایی
خفتگان را تبسم خورشید، راهیان را تبلور ماهی
نور «والفجر» بر حریر سحر، شور «والعصر» در حریم زمان
رمز «واللیل» در ترانه شب، راز «والشمس» در سحرگاهی
راز اشراقی نماز و طواف، مروه عشق را صفا هستی
رکن توحیدی، مناسک حج، کعبه را رمز حجتاللهی
عاشقان را ترنم صبحی، عارفان را تبسم مهتاب
رهنشینان مانده را امید، خستگان را رفیق و همراهی
با تو هستیم ای همیشه عزیز، با تویی که فقط به خاطر ما
طول این غربت و جدایی را، با صفای قنوت میکاهی
با تو هستیم تا طلوع سحر، تا ظهور سپیده موعود
صبح آدینهای که از سهمش، در تمام امور آگاهی(1)
ب) عشق طواف(2)
طواف عشق به اوج خویش رسیده است؛ عشق، به مطلق رسیده است و تو از خویشتن، تجرید کردهای، مجرد شدهای و مییابی که ذره ذره در او ذوب میشوی، ذره ذره در او محو میشوی، سراپا عشق میشوی، فدا
میشوی!
اگر عشق را بخواهند با حرکت بیان کنند، این حرکت چگونه است؟
پروانه، از دیرباز به ما آموخته است!
کعبه، نقطه عشق است و تو یک نقطه پرگاری و در این دایره، سرگردان!
هاجر به ما آموخته است!
معشوق بزرگ، همپیمان بزرگ انسان - خداوند - به او فرمان میدهد که طفل شیرخوارت را برگیر، از شهر و دیار و آبادی هجرت کن و به دره هولناکی بیا که حتی گیاه، حتی خار بیابان از سرزدن میهراسد.
و او سراپا تسلیم، فرمان میبرد؛ فرمانی که تنها عشق میتواند بپذیرد و تنها عشق میتواند بفهمد! زنی تنها، طفلی تنها، در عمق درهای دور، در میانه این کوهستانهای خشک و سوخته و عبوس! سنگها همه آتشهای مذابی که منجمد شدهاند.
چگونه میشود؟ بیآب! بیآبادی! بیکس!
اما ... او گفته است، او خواسته است: توکل، توکل مطلق ...؛ آنچه عقل، حساب و منطق نمیتواند بفهمد. زندگی ... آب میخواهد؛ طفل، شیر؛ انسان، انیس؛ زن، سرپرست؛ مادر، حامی؛ تنها،یار و ناتوان، مددکار؟!
آری، اما عشق میتواند جانشین همه نداشتنها شود. با عشق میتوان زیست؛ اگر روح، عشق را بشناسد. با دست خالی میتوان جنگید؛ اگر مجاهد، به عشق مسلّح باشد.
ای تنها، کنیز، ناتوان، طفل، مادر، به او تکیه کن، در عشق سامان گیر و
توکل کن!
از طواف خارج میشوی، در پایان هفتمین دور.
هفت؟ آری.
اینجا هفت، حاصل شش به علاوه یک نیست، بلکه یعنی طواف من بر گرد خدا، و ایثار خویش به خلق خدا، ابدی و لایتناهی است. همواره در مسیر خلق بر گرد او میگردم. حج است، زیارت نیست.
هفت، یادآور خلقت جهان است، و تو، در طواف، مگر نه خود را ذرهای از عالم مییافتی؟ و مگر طواف بر گرد یک کانون، نه نمایشی از وجود است؟
جهانبینی توحید، تفسیرش با حرکت!
ج) شهود نیاز(1)
باز هم از مسجدالحرام میگویم:
در اینجا آسمان نزدیک مینماید و ستارگان از هر جا فروزندهترند. به نظر میرسد به این نقطه زمین توجه مخصوصی دارند. در این قسمت از زمین، هماهنگی خاصی میان آسمانیان و زمینیان وجود دارد؛ سیاحان افلاک با لباسهای یکرنگ نور، دامنکشان، دسته دسته از کنار افق ظاهر میشوند و برای طواف به گرد مرکز هستی، در افق دیگر پنهان میگردند. طوافکنندگان با لباس یکرنگ احرام، از گوشه مسجدالحرام ظاهر و در مرکز رمز توحید، در گوشه دیگر از چشمها نهان میشوند... .
1) سید محمود طالقانی، به سوی خدا میرویم، ص154.
در بالای بام، گاه به آسمان مینگریم و گاه به زمین. گاهی هم متوجه حرکات متناقض و بیمرکز مردم دنی هستیم! دلم میخواهد بیایند و این انعکاس آسمان و جهان بزرگ در زمین را و هماهنگی موجودات ریزِ زمینی با آسمان بزرگ را بنگرند! آنها که درباره این طواف و سعی گیجند؛ درباره سعی و طواف آسمانیان گیجترند:
نمیپرسی ز سیاحان افلاک
چرا گردند گرد مرکز خاک؟
چه میجویند از این منزل بریدن؟
چه میخواهند از این ناآرمیدن؟
از این گردش بگو مقصودشان چیست؟
در این معبد بگو معبودشان کیست؟
ما هم روی به مسجدالحرام آورده و تکبیر نماز گفته و با طوافکنندگان زمین و آسمان هماهنگ شدهایم. نماز هم صورت دیگر طواف است که از تکبیرةالاحرام شروع میشود و به سلام و تسلیم ختم میگردد.
الف) مستجار و طواف(1)
مستجار، در کنار رکن یمانی است و فاصله آن تا رکن یمانی نزدیک به یک متر است. مستجار از جار گرفته شده و معنای آن «همسایه» است. همچنین به محل پناه آوردن اطلاق میگردد. «مستجار» چنان اهمیتی دارد که آنجا را محل استجابت دعا خواندهاند.
پس قطعه بهشتی را هرگز از یاد مبر و چون به آنجا رسیدی، کمی آهستهتر حرکت کن؛ که ملایک دایم در طواف آنجایند! این مهم است که
1) کعبه نگین زمین، ج1، ص244.
به هنگام طواف واجب نباید با دست، آن محل را لمس کنی. پس از اینکه از طواف هفتگانه واجب فارغ شدی، به آن جایگاه شریف مشرّف شو و از علی(ع) و مظلومیت علی(ع) و تنهایی علی(ع) و غمهای علی(ع) و وفاداری علی(ع) یاد کن! از آفرینش اعجازآمیز او، از صلابت و سلحشوری او، از علم و آگاهی و حکمت او، از یتیمنوازی و مهرورزی او، از مناجاتها و نیایشهای نیمههای شب او یاد آور و چون مشرّف شدی، هرگز مستجار را از یاد مبر که مستجار نشانه حقانیت ولایت علی(ع) است و مستجار نماد عزت علی(ع) است و مستجار مِهر خاص خداوندی را بر علی(ع) مینمایاند!
مستجار، تابلوی تمامنمای خاری دشمنان علی(ع) است. مستجار، چشمه همیشهجوشان حقانیت علی(ع) از آغاز آفرینش علی(ع) تا فرجام جهان است. مستجار، تاریخِ گویای شفافیت و صداقت و حقانیت شیعه است.
مستجار با زبان راز به همه انسانها پیام میدهد که پیروی از علی(ع)، همان شکوفنده خِرد و جاریکننده جویبار زلال معرفت بر اندیشه آدمیان، پیروی از خدا و اطاعت فرمان علی است. پس آن کس که از علی(ع)، آن خداوندگار معرفت تبعیت نکند، خدا را و آفریدگار را نشناخته است. علی(ع) در خانه خدا زاده شد و مستجار پدید آمد تا بر همه غاصبان وهمه کژاندیشان و همه منحرفان بفهماند که علی(ع)، برگزیده نخست خدا بعد از پیامبر است.
مستجار، خود، صحیفه صدق ولایت علی است. به راستی در میلاد کدام یک از آسمانیان چنین رخدادی دیده شده است؟ در میلاد پیامبر که قلب
علی و مراد علی است، اتفاقهای شگرفی روی داد، اما به جز پیامبر که هستی به یمن وجودش پا گرفته است، کدام خلیفه را بعد از رسولِ راستیها مییابید که به چنین عزت و افتخار و اعجاز دست یافته باشد؟
ب) مستجار و مرور خاطرات(1)
نسیم دلانگیز و روحپرور صبحگاهی، پیکر کعبه را نوازش میداد و خورشید رخشنده حجاز کمکم از قلههای کوههای ابوقبیس بالا میآمد و اشعه زرّین خود را بیدریغ بر حجازنشینان ارزانی میداشت. مردم به تدریج از خیمهها و خانههای خود بیرون میآمدند و راهی صحرا میشدند و خورشید راهی آسمان شده بود و آهسته آهسته به میانه آسمان در حرکت بود. در مسجدالحرام، هر لحظه که میگذشت، شمار زائران و طوافکنندگان افزون میگشت.
مردم صحرا و بادیهنشینان از اطراف و اکناف و روستاها، خود را به کعبه میرساندند. انگار میدانستند که امروز، روز شگفتی خورشید است و زمین و زمان چشم به کعبه دوختهاند تا معجزه خلقت در قاموس طبیعت ثبت شود. همه به سوی کعبه در حرکتند و از قبایل گوناگون برای زیارت خانه خدا به مکه آمدهاند. انگشت زمان با تورّق تاریخ به سیامین برگ خویش رسیده است.
سی سال از رخداد شگفت ابابیل گذشته است و مردم هنوز به یاد دارند که سپاه سجّیل چگونه پیلسواران ابرهه را تار و مار کردند و چهسان پیلسواران به خاک مذلت افتادند. سی سال از عامالفیل میگذرد و امروز
1) همان، صص 240 - 244.
جمعه است. و سیزده روز از ماه رجب میگذرد. روز تعطیل و روز استراحت مردم است.
از سی سال پیش که مرغان بمبافکن، به دفاع از کعبه برخاستند، تا امروز که جمعه سیزدهم ماه رجب است، هر روز بر قداست و حرمت و شرافت این خانه افزوده میشود. و امروز جمعه بیش از هر روز دیگر، قبایل و طوایف از نقاط دور و نزدیک به خانه خدا آمدهاند تا اعمال خود را به جای آورند.
ازدحام جمعیت به تدریج رو به افزایش است. لحظاتی بعد جمعیت موج میزند. روز از نیمه گذشته و هوا داغ و سوزان است و در گرمای تفتیده و آتشناک، جمعیت میکوشند پس از طواف، مسجدالحرام را ترک کنند. در همین لحظهها و در میان انبوهی از جمعیت، زنی شریفالنسب به نام فاطمه(س) دختر اسد، فرزند هاشم و همسر ابوطالب، با گامهای آهسته رو به سوی کعبه نهاده است و کمکم به دیوار کعبه نزدیک میشود. لحظاتی بعد پرده کعبه را در دستان پرمهر خویش میگیرد و در حالی که اشک عبودیت رخسارش را پوشانده است، با صاحب بیت چنین میگوید:
پروردگارا، تو بر من آگاهی که چون خود را شناختم، به یگانگی و وحدانیت تو ایمان آوردم و زبان من همواره به سپاس و ستایش تو مشغول بود. با همه وجود، تو را به یگانگی یاد کردم و نعمتهای بیکرانت را سپاس گفتم. اینک ای پروردگار مهربان، تو دانی و تو آگاهی که من سنگینی
این حمل را تا این زمان تحمل کردم. اکنون که زمان موعود در شُرُف رسیدن است، از تو میخواهم یاریام کنی تا وضع و فروگذاری این حمل، بر من آسان گردد و مرا و این نوزاد را از آسیب و خطر مصون بداری!
فاطمه، آن زن نجیب و عفیف و پاکدامن همچنان با رب رئوف خویش نجوا میکرد و پرده خانه را رها نمیکرد. مردم همه دسته دسته از کنارش میگذشتند و با نیمنگاهی به او، بیتوجه از کنارش رد میشدند و به طواف خود ادامه میدادند و خورشید که از میان آسمان گذشته بود، کمکم خود را به پشت کوههای ابوقبیس میرساندْ و چهره آسمان نارنجی میشد که ناگهان فریاد و حیرت طوافکنندگان از سمت جنوب کعبه در فضا طنینانداز شد. لحظاتی سکوت همه جا را فراگرفت و از شدت حیرت مات شده بودند؛ زیرا دیدند که دیوار به فرمان صاحب بیت شکافته شد و مهمان موحد گام به درون خانه نهاد و اندکی بعد دیوار به حالت اول برگشت.
بهت و شگفتی حاکم بر مردم، چندی طول کشید و باز همه در حیرت، به دیوار خانه خیره شده بودند که ناگهان معجزه خلقت تحقق یافت و دیوار بار دیگر شکاف برداشت و خورشید تابان هستی که در آغوش مادر بود، حیرتها را از بین برد و مظلوم نخستین و مولود کعبه و شهید خانه خدا با چشمان پر فروغش، به طوافکنندگان مینگریست و مردم قنداقه او را بوسه میزدند و دست به دست، او را میچرخاندند و از عطر وجود مطهرش سرمست میشدند.
و بدینگونه، اعجاز خلقت و معجزه آفرینش گام در گیتی نهاد و از همان زمان تاکنون، همان قطعه بهشتی، مستجار نامیده شد.
ج) مستجار؛ زیارتگاه زادگاه علی(1)
مگر میشود مکه بییاد علی نفس بکشد؟
مگر میشود کعبه بدون علی به طواف بپردازد؟
مگر میشود حج بدون حبّ علی معنا پیدا کند؟
علی با تمام غربتش، در مکه باز هم علی است؛ یگانه مولود کعبه و یگانه پاسدار حرمت کعبه بعد از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله !
چگونه آسمان و زمین میتواند از یاد ببرد روزی را که زمین و زمان، مُلک و مکان در بهت این نکته مانده بود:
که مگر پرده از اسرار بر میدارد خداوند؟!
که مگر حادثهای شگفت در راه است؟!
کعبه را چه میشود؟ چرا خانه دوست، دلواپس گذر لحظههاست؟
این حجم آکنده از سنگ، قرار است از کدامین نور پذیرایی کند؟
گویی خداوند، چشمها را از شعشعه پرتو ذات خویش بر حذر میدارد!
آیا خاک را پذیرایی از این نور میسر خواهد بود؟
همه دیدند که علی در آغوش مادر از خانه خدا خارج شد.
همه دیدند که سنگ سنگ حرم زبان به تحسین گشودند.
آیا کعبه سرپوشی است برای چلچراغ آفرینش؟
تبارک الله از این روز بشکوه! مگر خداوند قصد تماشای جَلوات خویش، در آینه کعبه کرده است؟
باید از وهم و گمان گذشت:
1) متن و شعر از نگارنده اثر.
اینکه میشکافد هستی دیوار را؛
اینکه میگیرد عنان از طاقت هستی چنین؛
اینکه میآید فرود از اوج عرش آیینهسان؛
پرتو ذات الهی، روح قرآن؛ وارث عدل و عدالت؛ شور محراب عبادت؛ پادشاه انس و جان، مولا علی است.
ای پدر خاک، سلامٌ علیک
جلوه لولاک، سلامٌ علیک
صبح دعا، مطلع آیینه، تو
روح مناجات به هر سینه، تو
سینه آیینه بیکینه، تو
جلوه آیینه در آیینه، تو(1)
چه کسی میتواند وصف تو گوید؟
چه کسی میتواند وسعت اقیانوس را بسنجد؟
تو را فقط در کلام خدا، در حدیث رسول صلی الله علیه و آله ، در بیان امامت و در سویدای دل مؤمنان میتوان یافت. شگفتا از تو گفتن و از تو سرودن!
لبریز عشق خداوند، در لا مکانِ طلب، گم
بیانتها، بیکرانه، در منتهای تجسم
مستور و مست از پی او، حیرتنشین غبارند
آیینه اما گذشته است، از لابهلای تبسم
ممدوح گلهای باران، در چتر زیبای صبح است
منشور شور ترانه، در پردههای ترنم
با آنکه مرد نبرد است، در ذوالفقارش نهفته
عشقِ به مردم علیوار، در منتهای ترحم
1) شعر از نگارنده اثر.
ماه است و نخل و تماشا، وقتی که خرما به دوش است
یا اینکه با چاه غربت، دارد هوای تکلم
آتش ز عشقش فروزان، آب از وضویش زلال است
خاک از وجودش گرفته، وسعت برای تیمم
شعر است و شور غزلها، چشم است و شوق تماشا
حالا که گردیده این دل، در عشق مولای خود گم
مولای مردانگیها، پیچیده در سر هوایت
هر جا که باشم فداتم، مشهد، نجف، کربلا، قم(1)
شوق را چه کسی میتواند معنا کند، یا رنگ این شبِ آکنده از شور و تغزل را؟
آه، این چه معجزهای است؛ شب و رنگین کمان، شب و این بازی ابریشم و باد؟ گویی از «مکه» تا عمق کهکشان چراغانی است! شب و این فوج فوج کبوتر! از کدامین سمت میوزد این نکهت بهشت؟ بنگرید این شمیم نور را از دل کعبه، بنگرید این طراوت همیشه مانای ولایت را که چه زیبا مشام لحظهها را مینوازد و چه خوش، زمین را اسیر نوازش خویش ساخته است!
وه، چه عطری نهفته در بشارت پیک بهاران! این شمیم، نشان تولد کیست؟
بیا ای معصومیت نگاه تاریخ، ای قاموس عدالت دهر، ای ناموس شرافت دین!
1) شعر از نگارنده اثر.
بیا ای امید آسمانها، ای شرافت زمین، ای هستی خاک!
بیا ای جاریترین آبشار مهر، زلالترین چشمه عشق، تابانترین تبسم نور!
بیا ای دست قادر ازلی!
((
روشن از نور شما، کلبه دلها، مولا
سینه از فیض عطش وسعت دریا، مولا
نور گفتم، رخ زیبای شما را دیدم
نور هم، پرتویی از «نور شما»، یا مولا(1)
((
مردی میآید؛ مردی بشکوه که تنها «جوانمرد» گیتی در چکامه تاریخ است!
مردی که با تمام قدرت اهوراییاش، اسب وحشی زمان را لگام خواهد زد!
مردی که هیچ «خندقی» جلودارش نیست و هیچ «خیبری» تاب بازوان ستبرش را ندارد!
مردی که هیچ پهلوانی مقابلش قد علم نخواهد کرد، مگر همآغوش خاک شود؛ چه برسد به «عمروها و مرحبها»!
مردی که ابرهای تیره را به بال اسبهای وحشی باد گره خواهد زد تا مناظر آسمان را کسی با نگاه تیره نپوشاند!
مردی که تمام افسانهها و اساطیر را به نگاه تیزبین «ذوالفقار» خواهد سپرد!
1) شعر از نگارنده اثر.
مردی که مترسکهای شرّ و بدبختی را از ذهن زنان و کودکان بیگناه خواهد زدود!
مردی که «حکومت اسلامی» را در زمین و آسمان جار خواهد زد و زمین، برای اولین بار، مزه «عدالت» را خواهد چشید!
مردی که میدان جنگ برایش مصلّی و دارالخلافه برایش میدان مبارزه با نفس خواهد بود و فرشتگان با غریو «والعادیات» برایش سرود فتح خواهند خواند!
کعبه بود و سرود سبز ولایت که غریو «یا علی» را همراهی میکرد.
کعبه بود و «نوزادی» که تمام ستارگان را به میهمانی ولادتش فراخوانده بود و عطر بهشت از تراکم فرشتهها، فضای کعبه را فراگرفته بود.
کعبه بود و خیل فرشتگانی که با گلابهای بهشت، مولود زیبای فاطمهبنت اسد(س) را شستوشو میدادند.
کعبه بود و میزبانی بینظیری که هیچگاه سابقه نداشت. کعبه بود و نور سبز امامت.
تمام اهالی آسمان و ملکوت خداوند برای عرض «تهنیت» فرود میآمدند و دسته دسته، پرچمی از نور را همراهی میکردند که بر آن، نامهای مبارک و القاب حضرت مولا نوشته شده بود:
یا علی المرتضی، یا امیرالمؤمنین، یا آیة الکبری و النبأ العظیم ... .
و تمامی فرشتگان، مسرور از این لحظات نورانی، برق نگاه کودکانهاش را به تماشا ایستاده بودند.
در نگاه کودکانهاش برقی دیده میشد از جنس آسمان؛ از جنس «اِنّی اَعلَمُ ما لا تَعلَمُونِ»!
نگاهی که ماشاءالله و تبارکالله (جل جلاله) از آن میتراوید!
... نگاهی که مفهوم مهربانی بود و مصداق بهشت «دارالسلام» و این برق محبت، حتی در میدان جنگ هم از نگاه حضرت مولا(ع) محو نمیشد.
عطر «امامت» تمام فضای آسمان و زمین را معطر کرده بود و این را تمامی گلها و پروانهها، حتی تمام لالههای صحرایی احساس میکردند؛ عطری که همیشه از «کعبه» تا «نجف» پروانگان عاشق را مست رایحه خود میکند و سحرگاهان از مسجد کوفه به مشام جان میرسد!
مولا جان، حیدر کرار! با تمام ارادت، تو را میخوانیم:
اَلسَّلامُ عَلَی الشَّجَرَةِ النَّبَوِیةِ، وَالدَّوْحَةِ الْهاشِمِیةِ الْمُضیئَةِ، الْمُثْمِرَةِ بِالنَّبُوَّةِ، الْمُونِقَةِ بِالْإِمامَةِ ِ... .(1)
درود بر تو ای شجره طیبه نبوت و گلبن آلهاشم که با نور پر ثمر و درخشان نبوت و گل و ریحانهای امامت، آراسته شدهای... .
«السلام علیک یا امیرالمؤمنین، یا علی بن ابیطالب!»
د) نماز ولایت(2)
و اکنون، دو رکعت نماز در مقام ابراهیم.
نماز طواف، پشت مقام ابراهیم انجام میشود؛ مکانی که ابراهیم و اسماعیل مأموریت یافتند آن را برای حجگزاران و طوافکنندگان طاهر کنند.
ازاینرو، نماز طواف، نمازی است پشت مقام ابراهیم و در مکانی پاک.
وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ مَثَابَةً لِّلنَّاسِ وَأَمْناً وَاتَّخِذُواْ مِن مَّقَامِ إِبْرَاهِیمَ مُصَلًّی وَعَهِدْنَا إِلَی إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ أَن طَهِّرَا بَیْتِیَ لِلطَّائِفِینَ وَالْعَاکِفِینَ وَالرُّکَّعِ السُّجُودِ. (بقره: 125)
و (به خاطر بیاورید) هنگامی که خانه کعبه را محل بازگشت و مرکز امن و امان برای مردم قرار دادیم و به مردم گفتیم از مقام ابراهیم، عبادتگاهی برای خود انتخاب کنید و ما از ابراهیم و فرزندش اسماعیل پیمان گرفتیم که خانه مرا برای طوافکنندگان و مجاوران و رکوعکنندگان و سجدهکنندگان، پاک و پاکیزه کنید.
نماز طواف، نماز با تعهد به ولایت است؛ نماز پشت سر ابراهیم است. مقام ابراهیم، جایِ پایمردی است که در تاریخ بشریت حماسههای جاوید آفرید؛ او که خانه توحید بنا کرد و در این هنگام، پای خود را بر روی این سنگ تاریخی گذارد. ابراهیم با قلبی سرشار از ایمان، خدایان دروغین را شکست، بتها را فرو ریخت و با ارادهای پولادین، از آزمون های سخت، سربلند بیرون آمد. او برای توحید، جان خویش تقدیم کرد و به درون کوه آتش فرو رفت؛ آتشی که به امر خدا سرد وآرام گشت.
ابراهیم در کنار مقام «نبوت» به درجه رفیع «امامت» نیز دست یافت. نماز را باید پشت سنگی به جا آورد که جای پای توحید و امامت است؛ تکه سنگی که از روزگاران کار و تلاش از صحرای بیآب و علف، از نالههای هاجر و اسماعیل و از جوشش آب زمزم خاطرهها دارد.
و چون از نماز فارغ شدی، سر به سجده گذار و از او که به سنگ، مقام
داد و به ابراهیم رسالت، و از او که آن خانه را مبارک گردانید و او را بیت عتیق نامید، بخواه تا فرات آگاهی و فرزانگی را بر جانت جاری سازد!
از او که صاحب بیت است، بخواه جانت را از آتشناکی و سوزندگی دوزخ رهایی بخشد و با زلال ناب دین محمد صلی الله علیه و آله جان تشنهات را از عطش فرو نشاند! خودت و فرزندانت را در این روزگار از رهزنان اندیشه مصون بدارد و بداندیشان بدسگال را منکوب فرماید! بارقههای نور را بر امت اسلامی و آنانی که از بتان زمانه بیزاری میجویند، بتاباند و جام جام از طهور خوشبختی بر جوانان شیعی بنوشاند! نیز در فرجام حیات در این دنیا، همگان را، قرآنباوران را و عاملان به اسلام را از مهیب آتش دور دارد.
پس آنگاه که نمازت پایان یافت، چشم دل بگشا و با شناخت و تعمق به یکی دیگر از آیهها و نشانههای آفریننده، که او را مستجار نامیدهاند، بنگر.
طواف بر گرد خانه خدا، رمز توحید و محوریت الله در تلاشهاست. باید قطرهای از این سیل شد و بدون هیچ تشخص و تمایزی، هفت بار گرد بیتالله چرخید؛ آغاز از حجرالاسود و ختم کردن به آن. زن و مرد، پیر و جوان، باسواد و عوام، و دانشمندان و شخصیتها و افراد عادی همه با هم و هضم شده در چرخش عظیم این گرداب موجخیز انسانی میچرخند.
چه شانهها که از گریه نمیلرزد و چه دستها که به تضرع، در پیشگاه خدای کعبه بلند نمیشود. طواف نشان میدهد که حرکت، محور میخواهد و حجرالاسود هم دست خداست که با آن بیعت میکنیم. روح طواف، توصیفشدنی نیست؛ باید در جمع طائفان بود و این از خودبیخود شدن را حس کرد.
1) روح حج، ص55.
دو رکعت نماز طواف پشت مقام ابراهیم، آنکه این خانه را به فرمان، پایه نهاد و پاک کرد. سپس سعی میان صفا و مروه، یاد کردی از هاجر و ذبیح خدا که آن مادر، در پی آب برای اسماعیلش، هفت بار فاصله این دو کوه را رفت و برگشت و در پایان، به اعجاز خدا چشمه از زیر پای اسماعیل جوشید.
فاصلهای میان صفا و مروه، به رودخانهای میماند که سیلی از انسانها در دو سمت آن در رفت و آمد است و یک جریان معنوی، فاصله مبدأ و مقصد را انباشته است.
حرکتی که مبدأیی دارد و مقصدی؛ رمزی از هدف و آغاز داشتن تلاش زندگی. هفت بار، شاید رمزی از هفتاد سال زندگی باشد که پیوسته در سعی است؛ سعی و تلاشی که از یک مبدأ والا (صفا) آغاز میشود، در بستری پیش میرود. هدف و مقصد هم رو به بالاست؛ مروه. و اگر سعی به بلندی منتهی نشود، ناقص و بیثمر است. سعی، سمبلی و خلاصهای از هفتاد سال است که در هفت شوط گنجیده است.
در سعی، گاهی مادری را میبینی که طفل خردسالش را در جامه احرام در آغوش دارد یا پدری که با دو فرزند هشت ساله و ده سالهاش در کنار خود با احرام این فاصله را در میان موج پرخروش مردم میپیمایند؛ یاد ابراهیم و اسماعیل و هاجر و امام حسین(ع) و علی اصغر(ع) و قربانگاه و کربلا میافتی.
«سعی صفا و مروه بعد از به جا آوردن نماز طواف واجب میشود و مراد از آن، رفتن از کوه صفا به کوه مروه و برگشتن از مروه به صفاست که باید هفت مرتبه انجام گیرد و به هر مرتبه، شوط میگویند.
به این ترتیب که رفتن از صفا به مروه، یک شوط و برگشتن نیز یک شوط است. شروع سعی، واجب است از صفا باشد.
صفا و مروه، دو کوه در نزدیکی کعبهاند. زمانی که اسماعیل تشنه شد، مادرش هاجر برای طلب آب هفت بار بین این کوه رفت و آمد کرد.
یادآوری میشود در حال حاضر، کوه مروه با سطح زمینی که زائران درقسمت انتهایی آن سعی به جای میآورند، تقریباً هم سطح شده است، اما از کوه صفا درحدود دو الی سه متر ارتفاع به جامانده است».(2)
«بر تپه صفا برآی، نهر سپید انسانِ آواره و در تلاش را بنگر! بنگر که چه بیقرار و عطشناک، از بلندی صفا سرازیر میشود و بر سنگلاخ سوخته این کویر، در جستوجوی آب میشتابد و به سوی مروه جریان مییابد و از کوه بلند مروه بالا میرود و آب نمییابد و با دستهای خالی، چشمهای نگران و لبهای تافته از عطش، باز میگردد و باز، در انتها به صخره خشک صفا میرسد و میبیند که در نهایت راه، به همان جا رسیده است که بود. باز میگردد و شتابان میرود و باز به مروه میرسد؛ به همان جا که بود. باز میگردد و شتابان میآید و به صفا میرسد؛ به همان جا که بود باز میگردد و شتابان میآید و به صفا میرسد؛ به همان جا که بود. باز میگردد و شتابان
میرود و باز ... تا هفت بار، تا همیشه! و در نهایت، آب نمییابد، اما به مروه میرسد.
و تو ای قطره، از فراز صفا خود را به این نهر سپیدِ آوارگی و تلاش و عطش، افکن!
در سیل جمعیت غرق شو، سرازیر شو، سعی کن، همگامِ همه. سعی؛ در نیمه راه به محاذات کعبه میرسی، هروله کن، هماهنگِ همه».
«نماز طواف را، در مقام ابراهیم پایان میدهی و آهنگ مسعی میکنی؛ میان دو کوه صفا و مروه، به فاصله سیصدواند متر. هفت بار فاصله دو کوه را سعی میکنی. از بلندای صفا سرازیر میشوی، میروی و در راه، به محاذات کعبه میرسی و بخشی از مسیر را هروله میکنی و سپس به حرکت عادی خویش باز میگردی و بقیه راه را تا پای کوه مروه سعی میکنی.
سعی؛ تلاش است، حرکتی جستوجوگر، دارای هدف، شتافتن، دویدن.
در طواف در نقش هاجر بودی،و در مقام، در نقش ابراهیم و اسماعیل، هر دو.
و اکنون سعی را آغاز میکنی، و باز به نقش هاجر باز میگردی!
همه یکی است؛ اینجا همه شکلها، قالبها، ظاهرها، عنوانها، تشخصها، شخصیتها، حدها و مرزها و فاصلهها و نشانهها و رنگها و طرحها پاک شده است، محو شده است و انسانِ عریان و انسانیت عریان
1) حج؛ تحلیلی از مناسک حج، ص82 .
مطرح است.
ایمان و عشق، عقیده و عمل و دگر هیچ!
اینجا سخن از کسی نیست، ابراهیم و هاجر و اسماعیل هم نیست. اینها دیگر در اینجا، کلماتند و معانی، نه افراد و اشخاص!
هر چه هست، حرکت است و ثبات، انسانیت و الوهیت و در این میانه، تنها: نظم.
و حج، این است: آهنگ کردن، حرکتی مدام، در جهتی ثابت، و تمامی جهان همین است.
و اکنون، سعی!
اینجا هاجری!
یک زن، یک نژاد تحقیر شده بیفخر افریقایی، یک کنیز، کنیزی سیاه، حبشی، کنیز یک زن؛ ساره!
و اینها همه در نظام بشری، در نظام شرک. اما در نظام توحید: این کنیز مخاطب خدا، مادر پیامبران بزرگ خدا، رسول خدا، تجلیگاه زیباترین و عزیزترین ارزشهایی که خدا میآفریند.
در نمایشگاه حج: قهرمان اول، برجستهترین چهره، و در حرم خاص خدا.تنها زن، مادر!
به فرمان عشق، طفل شیرخوارش را برگرفت و از شهر و آبادی و خانه زندگی و جمع خویشاوند، به میانه این کوههای سنگ و عبوس آمد، تنها، بیهیچ زادی، بیهیچ کسی، تنها با عشق!
آمد تا کودکش را - به فرمان خدا - در کف این دره گذاشت؛ درهای
خشک، تافته، گداخته، بیآب، بییک برگ گیاه، هیچ!
دره هول، تنهایی، مرگ!
توکل مطلق!
شگفتا، خدا گفت چنین کن! خدا گفت: من تو را، طفل تو را، زندگی تو را، آینده تو را، روزی تو را کفالت میکنم.
تو، ای هاجر، مظهر تسلیم و تفویض، قهرمان بزرگ ایمان به عشق و توکل بر عشق، در زیر چتر حمایت مَنی!
و هاجر، به تسلیم و طاعت، طفل را در جایی گذاشت که خدا گفته بود، که عشق خواسته بود»
فصل هفتم: عرفات
زیر فصل ها
اینجا سرزمین عرفات است، یعنی شناختن، «عرفه».
حضرت آدم و حوا، اولین مرتبه بعد از رانده شدن از بهشت، یکدیگر را در اینجا باز شناختند و جرقه عشق بین آنها پدیدار شد. هبوط حضرت آدم، در این سرزمین بوده است.
در اینجا باید وقوف و نیت کنی؛ از ظهر شرعی تا غروب آفتاب. وقوف کنی و بر خود واقف و آگاه شوی. در اقیانوس فکر فرو روی و خود را باز شناسی. از کجا آمده و به کجا میروی. این سرزمین، سرزمین عشق است، صحرای بخشش است. خدا تو را بدینجا دعوت کرده است تا اقرار کنی، اظهار کنی، آشکار سازی و آنچه در دل داری، بیان کنی و آنچه کردهای، به
1) ارمغان کعبه، صص192، 198.
زبان آری. بخواهی تا بخشیده شود.
در این دادگاه برای بخشیدن احضار شدهای. خود پروندهات را بخوان، درآن تفکر کن، بیندیش، ببین تاکنون چه کردهای و ببین حضرت علی(ع) چه میفرماید: «اَفضَلُ العِبادهِ التَّفَکُّر»،(1)یعنی: «بالاتر از هر عبادتی، به کار انداختن فکر و تعقل است».(2)
«عرفات»، «مشعرالحرام»، «منا».
«عرفات» یعنی: شناختن، آگاهی یافتن، بینش و فهمیدن.
«مشعر»، سخن از فهم، شعور و بینش است.
«منا»، سخن از عشق است.
پس اسرار آن شاید چنین باشد: هان ای آدمی! اول، علم را بیاموز؛ دوم، بفهم و تفکر کن؛ سوم، ایمان بیاور.(3)
الف) مسجد ابراهیم(ع)(4)
اینجا عرفات است. در قسمت غربی که آن، از طرف مکه و منی به فضای وسیع میرسیم، مسجد ابراهیم (مسجد نمره) است. در دو سمت غرب و شمال غرب دو مناره پنج متری دور از هم قرار دارد که در این قسمت،
1) غررالحکم و دررالکلم، ج1، ص10.
2) آیاتی که آدمی را در موارد عدم تعقل و تفکر سرزنش میکند، عبارتند از: بقره: 76؛ آل عمران: 65؛ انعام: 32؛ اعراف: 169؛ یونس: 16؛ هود: 15؛ یوسف: 109؛ انبیا: 76؛ مؤمنون: 90؛ نور: 61؛ شعراء: 18.
3) «وآنهایی که ایمان آوردند و کارهای نیک و شایسته کردند؛ آنان اهل بهشتند و در بهشت جاوید همیشه متنعم خواهند بود». (بقره: 82)
4) سید محمود طالقانی، به سوی خدا میرویم، ص196.
حدود عرفات را معیّن میکند.
در مقابل، قوسی وسیع از کوه است که سراسر قسمت شرق را محصور کرده و قسمت جنوبی این قوس در راه طائف پیش آمده است. دنباله شمال این قوس، قدری به طرف غرب پیش آمده که کوه رحمت است. دامنه جنوبی این قسمت، حد دیگر عرفات است.
در این دامنه، قطعه سنگ بزرگ و بلندی هست که میگویند رسول اکرم صلی الله علیه و آله بالای آن ایستاده و خطبه خوانده بود و خطبا در روز عرفه بالای آن میایستند و خطبه میخوانند.
در نزدیک همین سنگ، مسجد سادهای هست به نام «مسجد الصخرات». جمعیت بالا و در دامنه این کوه از دور دیده میشود، ولی رفتن تا آنجا برای ما آسان نیست.
عصر عرفات است! میگویند: در این مکان آدم و حوا پس از هبوط و تحیر، یکدیگر را شناختند. در اینجا این مرد و زن، به حقوق متبادل بین خود معرفت یافتند؛ معرفت به حق بین زن ومرد که دو سلول اول حیات و پایه اول اجتماع و مبدأ نخستین تکثیرند. نخستین قدم به سوی حقشناسی، عرفات است.
میگویند که ابراهیم خلیل مناسک و وظایف حج را در اینجا آموخت. این اجتماع از زمان ابراهیم خلیل هر ساله بر پا بود، ولی اوهام جاهلیت و اعمال زشت، آن را آلوده ساخت و میدان افتخارات جاهلیت عرب و معاملات گردید.
دامنِ خیمه شب، اطراف بیابان عرفات گسترده میشود. دامنه خیام کمکم برچیده میگردد. اشعه رنگارنگ آفتاب، از قلههای کوه عرفات بالا رفت. بوق ماشینها اعلام حرکت میکنند.
جرس فریادمیدارد که بربندید محملها.
فاصلههای نازک پردههای چادرها هم از میان رفت. مردمی که تا شعاع یک فرسخ منزل گرفتهاند، به هم پیوستند. همه متحرک به یک اراده و رو به یک هدف متوجهند.
ارواح و نفوس انسانی، چون قطرات آب صاف و شفاف است که از دریای بیکران وجود، پی در پی در عالم طبیعت میریزد. چون با ماده آمیخته و آلوده شد، فاصلههای زمان و مکان و عوارض ماده، همه را از هم دور و بیگانه میکند.
محیطهای ایمانی، فواصل و بیگانگیها را از میان میبرد.
محیط نماز جماعت و حج و عرفات، محیط حکومت ایمان و آشنایی انسان است.
محیط عرفات، مظهر کامل این عرفان است. عصر عرفات و هنگام کوچ، این حقیقت ظاهرتر است.
از انضمام قطرات نفوس، جویها و از آن، نهر بزرگی از حیات و ایمان و اراده به راه میافتد؛ «فَاِذا أَفَضتُم مِن عَرَفاتً... .» این تعبیر معجزهآسا، برای فهماندن وحدت حیاتی این اجتماع است!
ب) جبلالرحمة(1)(نمازگاه پیامبر و ابراهیم(ع))(2)
جبلالرحمه، محل نیایشهای عارفانه.
هر کوه به خاطر بلندای قامتش عظمتی دارد، اما این کوه از چندین عظمت و شکوه برخوردار است!
عظمت و شکوهی که با نام حضرت آدم(ع)، با نام حضرت ابراهیم(ع)، نام مبارک حضرت خاتم، محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و نام سرور شهیدان کربلا، حضرت حسین بن علی(ع) همراه است.
جایگاه نیایش حضرت آدم(ع) است. محل نماز و نیایش حضرت ابراهیم(ع) است. محل نمازهای عاشقانه پیامبر اعظم، حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله است. محل «خطبه عرفات»؛ خطبهای که برای آخرین بار در مکه از زبان پیامبر جاری میشد و ذره ذره جبلالرحمة در اندوه فراق واپسین رسول الهی بود. محل ستایشهای عرفانی حضرت از نعمتهای بیبدیل پروردگار.
جبلالرحمة، محل عارفانهترین دعای تاریخ عرفات است؛ دعای امام حسین(ع)! آنگاه که روبهروی خانه خدا «کعبه معظمه» ایستاد و از پرتو چهره نورانیاش، صحرا غرق نور شد. گویی هنوز هم ایستاده و دستهای پر از اجابت خود را به آسمان گرفته و ملکوت الهی هر لحظه منتظر شنیدن عارفانههای اوست، که میفرماید: «اَلحَمدُ لِلِّه الَّذی لَیسَ لِقَضائِه دَافِعٌ وَلا لِعَطائِه مانِعٌ؛ ستایش از آنِ خدایی است که قضایش را دفعکنندهای و عطایش را منعکنندهای نیست».
اَللَّهُمَّ اِنّی اَرْغَبُ إِلَیک، وَاَشْهَدُ بِالرُّبُوبِیةِ لَک، مُقِرّاً بِاَنَّک رَبّی، وَ اِلَیک مَرَدّی ... .(1)
الهی اینک من به سوی تو روی میکنم و به پروردگاریات گواهی میدهم؛ اقرار میکنم که آفریدگار من تویی و بازگشت من به سوی توست.
جبلالرحمة جایگاه معرفت است، اوج معرفت؛ معرفتی که حاجی در صحرای عرفات درک میکند! جبلالرحمة بلندای دعای عرفه است که انسان را از حضیض خاک به اوج افلاک میبرد.
جبلالرحمة محل نیایشهای عاشقانه و عارفانه حضرت صاحب عج الله تعالی فرجه الشریف است که همچون نیاکان بزرگوارش، رو به کعبه میایستد و فرج خویش را از خداوند میخواهد.
جایی که نیاکانش ایستادند و انسان گمراه را به راه فراخواندند؛ راهی که از خاک به افلاک میرسی. عاشقان و سالکان طریق الی الله که عمری به دنبال گمشده خویش بودند، وقتی به عرفات میرسند و شکوه جایگاه پیامبر را میبینند، آکنده از عطر یاد کسی میشوند که روزی قامت پر مهر خود خواهد افراشت و ریشه جهل و نادانی، ستم و بیعدالتی و فقر و بدبختی را از زمین خواهد کند و عظمت مؤمن، همچون جبلالرحمة قد خواهد افراشت.
به امید آن روز!
الف) برائت از مشرکان(1)
صحرای عرفات که دیگر آنجا را صحرا نمیتوان گفت، برای ایرانیان و شیعیان آزاده، مکان خاطرهانگیز دیگری نیز هست و آن، محل برگزاری مراسم «برائت از مشرکان» است؛ برائت و بیزاری از مشرکان و دشمنان اسلام! بیزاری از دشمنانی که همیشه گرفتار قهر و غضب خداوند بوده و هستند و این خود، از لحن و شیوه برخورد «سوره توبه» پیداست. پیداست چنین روزگارانی در سرنوشت مسلمانان قابل پیشبینی بوده است که خداوند از نخستین سالهای برگزاری حج، دستور به «تبری» از مشرکان و اخلاق و آداب آنها فرمود.
اگرچه مشرکانِ آن روز مثل مشرکان و دشمنان امروزی نبودند، ولی آداب و رفتارشان در یک کلمه خلاصه میشد: طاغوت! طاغوتیانی که آن روزها به نام ابوسفیان و ابوجهل معروف بودند و امروز به نامهای الملک والامیر.
برائت از شرک، اصل و اساس رفتار اسلام با جهل و رفتار ابوجاهلانه است. برائت از مشرکان، برائت از ناآگاهیهای ساخته و پرداخته ابنتیمیه و ابنعبدالوهاب است. برائت از مشرکان، برائت از احاطه و حکومت پنهانی فرزندان شیاطین - صهیونیستهای ظالم - بر مکانهای مقدس است.
برائت از مشرکان، برائت و بیزاری از صاحبان هزاران شرکت نفتی سپرده امریکاست؛ برائت از سرسپردگان حکومتهای سفاک اروپایی است. برائت از مزدوران بریتانیای کبیر است؛ کشوری که در طول تاریخ،
1) متن از نگارنده اثر.
اهریمنیترین رفتار را با مسلمانان راستین داشته است. برائت از مشرکان، اصل و اساس قبولی حج است؛ حجی که بدون «تولی» به اهل بیت(ع) و بدون «تبرّی» از دشمنان آنان صورت گرفته باشد، حج نیست، زیارت و عبادت نیست، «تفریح» است؛ گردش در فروشگاههای طائف و ریاض است، چرخیدن در لندن و پاریس و نیویورک است!
گرچه خاطرات تلخی در دفتر روزگار از کشتار و شهادت حجاج باقی مانده است، اما جهاد و شهادت، دو رکن اصلی قیام اسلام در برابر کفر و شرک و الحاد است. آنان که رفتند، تنها شاهدان شهید برائت از مشرکان نبودند و آخرینشان نیز نخواهد بود؛ چراکه تازه بذرافشانی آنان در حال رشد است و این روزها بیداری کشورهای اسلامی، نوید روزی دیگر در دفتر حوادث است! حوادثی که «ساعت مکه» به ثانیهشماری آن مشغول است تا عمر غاصبان حریم حرمت کعبه به سر آید و تارهای عنکبوتی «وهابیت» از قامت «کعبه» برچیده شود. آفتابی در راه است؛ آفتابی که سحرگاهان از کنار حجرالاسود طلوع خواهد کرد و پرده را از قامت مکه - شهر توحید، شهر پیامبر، شهر علی(ع) و شهر ایمان و عشق و معرفت - برخواهد داشت: «الیس الصبح بقریب؟»
ب) وادی شور و عشق(1)
عشق، مشوق انسان برای حرکت به سوی آسمان است. زیبایی معشوق، عاشق را به سوی خود میکشد واو را به وصال میرساند. عارفان برای
1) درسنامه اسرار حج، ص57.
اشاره به عشق و حبّ، به این آیه استناد میکنند:
یاأیهَاالَّذینَ آمَنُوا مَن یرتَدَّ مِنکُم عَن دِینِهِ فَسَوفَ یأتِی اللهُ بِقَوم یحِبُّهُم وَیحِبُّونَهُ. (مائده: 54)
ای گروهی که ایمان آوردهاید، هرکه از شما از دین خود مرتد شود، به زودی خدا قومی را که دوست دارد و آنها نیز خدا را دوست دارند، برمیانگیزد.
بیابان سوزان وتفتیده عرفات، با عشق معنا پیدا میکند. در سرزمین عشق و مستی، و از وادی نور و هستی باید هجرت آغاز کرد. در سرزمینی که دریای انسانها همرنگ و همسو شدهاند، باید مشق عشق نوشت و به سمت او پرکشید.
این سرزمین، انسان را به یاد عاشق دلسوختهای میاندازد که برای اثبات عشق صادقش ندا سر داد. این سرزمین، آدمی را به یاد ولایت عشق میاندازد. قصه عشق و عرفات، حکایتی ماندگار است که تابلوی خونین ترسیم میکند و درسی شیرین برای حمایت از ولایت، به انسان میدهد.
در سرزمین عرفات باید سوز آتش هجران را تحمل کرد، گل دعا را به زلال اشکها سیراب کرد، از خداوند دلی نزدیک خواست و با فریاد درون، معرفت راستین و شور عشق را از او طلب کرد و خدا به چنین بندهای مباهات میکند.
1) در تفسیر صافی ذیل آیه سوم از سوره توبه، از کافی و عیاشی نقل شده که به گفته حضرت امام صادق(ع): «حج اکبر، وقوف به عرفه و رمی جمرات است و حج اصغر: عمره».
هر کجا که خواهی باش، مسجدالحرام، کنار کعبه، کوچه، خیابان، بازار، هتل ... مهم نیست؛ قصد، رها کردن است، آغازِ سفری بزرگ است. احرام بپوش و از مکه بیرون آی!
شگفتا! اکنون باید کعبه را رها کنی، مکه را پشت سر گذاری.
راستی مگر قبله کجاست؟
حج است و با ترک کعبه آغاز میشود!
پس آن آهنگِ کعبه کردن، از هر کجا هستی، کندن و به پا خاستن و رو به کعبه آوردن چه بود؟ سفری که در آن، کعبه بود، چه بود؟
حج اصغر، عمره.
و اینک، سفری که آغاز میشود، سفر از کعبه و ترک مکه چیست؟
حج اکبر!
آهنگ کعبه کردن، حج نیست. قبله حج، کعبه نیست. در آغاز چنین میپنداشتی، این خطاست. اکنون بیاموز که حج، به کعبه رفتن نیست، از کعبه رفتن است.
اکنون با جانت تجربه کن، از توحید ابراهیم بیاموز که:
از هم آغاز، مقصد، کعبه نبود!
همه چیز از کعبه بدان سوی آغاز میشود. به کعبه، تا پایان مرز خویشتن رسیدهای؛ از کعبه، ای مهاجر که قصد او داری، به سرزمین دیگری پا مینهی، راه دیگری در پیش میگیری، اینجا دیگر سخن از ترک خود و ترک خانه نیست، اینها را که در میقات افکندی، اکنون سخن از ترک خانه
خداست.
اکنون، تو، ای که در بلندترین قله بندگی به آزادی رسیدهای و در کمال بیخودی، به خود، شایستگی آن را یافتهای که بگویندت از کعبه بگذر!
تو خود، اینک از کعبه نزدیکتری!
زیارت کعبه پایان یافته است. کعبه تو را از «تویی» تا «خود» آورد.
تو، تا خدا برو و
نه دیگر حجِ خانه، که حجِ خدای خانه کن!
اینجا سخن از جهت است، نه سرمنزل؛ سخن از به سوی کعبه بوَد، نه کعبه!
هر جا که بایستی، ماندهای، مردهای. ای حاج، آهنگکننده! عازم!
ای همیشه به سوی او رفتن!
هان، ای هماره به سوی او شدن!(1)
ای عمل، عمل صالح!(2)
به مکه آمدهای؟
در کعبه نیز مَایست! در حرم نیز ممان! تا کعبه، کعبه قبله بوَد، تا جهت را گم نکنی، تا قبلههای دیگر نفریبندت. در کعبه، قبله جای دیگر است. آهنگِ آنجا کن؛ آهنگِ سفری بزرگ، بزرگتر از سفر کعبه: حج اکبر! این است که روز عزیمت، هر کجا هستی، لباس احرام بپوش و از مکه بیرون
آی!
که حجِ بزرگتر، قبله در قفا نهادن است.
از کعبه شریفتر کجاست؟
میروی تا ببینی!»(1)
«یا مَولایَ اَنتَ الَّذی مَنَنتَ...»
ای آقا من! تو آن کسی هستی که منت فرمودی، یعنی خیر بسیار دادی.
تو آن کسی هستی که نعمت دادی.
تو آن کسی هستی که احسان کردی.
تو آن کسی هستی که زیبا و جمیل آفریدی.
تویی آنکه فضل و زیادتی دادی.
تویی آنکه کامل کردی.
تویی آنکه روزی دادی.
تویی آنکه توفیق دادی.
تویی آنکه عطا کردی.
تویی آنکه بینیاز گردانیدی.
تویی آنکه مال و سرمایه بخشیدی.
تویی آنکه جاه و منزل دادی.
تویی آنکه کفایت کردی.
تویی آنکه هدایت فرمودی.
تویی آنکه نگه داشتی.
1) حج؛ تحلیلی از مناسک حج، ص92.
تویی آنکه آمرزیدی.
تویی آنکه قدرت دادی.
تویی آنکه عزیز گردانیدی.
تویی آنکه کمک و یاری فرمودی.
تویی آنکه اعانت کردی.
تویی آنکه تأیید کردی.
تویی آنکه یاری کردی.
تویی آنکه شفا دادی.
تویی آنکه عافیت بخشیدی.
تو آن کسی هستی که اکرام کردی و گرامی داشتی».(1)
امروز، روز عرفه است؛ روز نیایش دعا؛ روز ستایش از نعمتهای بیزوال الهی! امروز باید شکوه خداوند را در پرده طبیعت، بیپرده دید!
گویی هنوز در عرفات، رو به جلوهزار کعبه ایستاده و از پرتو چهره نورانیاش، صحرا غرق نور شده است! گویی ایستاده و دستهای پر از اجابت خود را به آسمان گرفته و ملکوت الهی، غرق شنیدن عاشقانههای اوست که میفرماید:
اَلْحَمْدُ للَّهِِ الَّذی لَیسَ لِقَضآئِهِ دافِعٌ، وَلا لِعَطائِهِ مانِعٌ.
ستایش از آنِ خدایی است که قضایش را دفعکنندهای و عطایش را
منعکنندهای نیست.
اَللَّهُمَّ اِنّی اَرْغَبُ إِلَیک، وَاَشْهَدُ بِالرُّبُوبِیةِ لَک، مُقِرّاً بِاَنَّک رَبّی، وَ اِلَیک مَرَدّی.(1)
الهی اینک من به سوی تو روی میکنم و به پروردگاریات گواهی میدهم و اقرار میکنم که آفریدگار من تویی و بازگشت من به سوی توست.
گویی در کربلا ایستاده است و تصویر لاجوردی آسمان، شگفتانگیزتر و بشکوهتر از همیشه، در ازدحام سپیدفرشتگان، گم شده است!
پرتو قنوتش، حتی دورترین ستاره را به تماشا می خواند و تسبیح کلمات آسمانیاش، غلغله در عرش میاندازد.
نگاه حقیقتشناس فرشتگان، پر از ستاره است و نغمه «یا حسین» با اشکها و آیینهای پی در پی، گوشه آسمان را فراگرفته است.
امروز، روز عرفه است؛ امروز باید غیر از آسمان برای خود سقفی نساخت!
امروز باید سجاده بر خاک نهاد؛ باید محراب تماشا را تا افق گسترد؛ باید وسعت لایتناهی اندیشه و احساس را با هم آمیخت!
امروز، روز طولانیترین نیایشهای عاشقانه با خداست.
امروز، روز همایش رحمت الهی است؛ روز ناامیدی ابلیس؛ روز ناامیدی دشمنان. امروز، روز ستایش از سخاوت خداوند است: روز «اللهم یا اَجْوَدَ مِنْ اُعطِیَ وَ یا خَیْرَ مَنْ سُئِلَ وَ یا اَرْحَمَ مَنِ اسْتَرْحَمَ».
امروز، روز یا سُبّوح یا قدوس است تا افلاکیان پی به عظمت خاکیان
1) مفاتیح الجنان، دعای امام حسین(ع) در روز عرفه.
ببرند. امروز، روز یا «مُجیبَ دَعوَةِ المُضْطَرین» است تا نابسامانیها از اجابتش سامان بگیرند و قنوتها آیینه امیدواری باشند.
امروز، روز عرفه است؛ روز نیایش خونین حضرت مسلم بن عقیل(ع)؛ روز استجابت دعای پیر فرزانه کوفه، شهید عشق حسین(ع)، هانی بن عروه است.
امروز روز دعا، روز اشک و روز یا حسین است.
امروز، مؤمنان دلهای خود را به سایهزار رحمت الهی می سپارند تا در صفای روز نیایش لبریز از خدا شوند.
امروز، روز معراج دلهای کربلایی است که همنوا با کاروان سالار عشق عاشورا میخوانند: «لااِلهَ اِلاّ اَنْتَ سُبحانَکَ اِنّی کُنْتُ مِنَ المُوَحِدینَ...».
امروز، روز همراهی «یا رب، یا رب» سید شهیدان کربلاست؛ روز زیبای سیر وسلوک عارفانه در عالم بالا؛ روز عارفان عاشق؛ روز معراج دل به اعلی عِلّیین تسبیح حضرت پروردگار!
امروز، روز پالایش وجود از هر گونه تعلق و شرک و گناه است؛ روز توبه.
روزی که باید به حضرت مسلم(ع) گفت: یا مسلم، به تنهایی میندیش که آسمان با توست!
به تنهایی میندیش که تنهایی تو با سرنوشت کربلا گره خواهد خورد!به تنهایی میندیش...!
کوفه را به دوزخ خیانتهای بیشمار بسپار! بگذار شرفِ بیوفایانش، پایمال غلامان ابن زیاد شود!
به تنهاییات میندیش؛ که آسمان در انتظار ورود تو، تمام پنجرهها را به تماشا گشوده است.
سفیر عشق را ترسی از فرجام نیست؛ آن هم فرجامی زیبا و شگفت همچون شهادت! شهادتی که در نهایت غربت، به سفاکی خنجرها خواهد خندید و آسمان را با تمام توان در آغوش خواهد گرفت.
مسلم! این تقدیرِ توست، همانگونه که تقدیر هانی است. هانی، مرشد راهرفتهای که از تب عشق، تمام تنش به سرخی شهادت مبتلا خواهد شد و از «قالوا بلی» ای که در روز ازل گفته است، به خود خواهد بالید.
به خود خواهد بالید که نامش را در کتیبه تاریخ - در صف مردن - ثبت کردهاند.
سلام و درود خداوند بر حضرت مسلم(ع) و پرواز عاشقانه روحش از فراز دارالاماره کوفه که چشمهای ابری آسمان را به گریه واداشت و فرشتگان الهی، پرواز خونینش را با چشمهای اشکبار مشایعت کردند!
الهی! به حق امروز که روز نیایشهای عاشقانه و عارفانه امام حسین(ع) است، به شرافت روز عرفه در طول سال، ما را از مغفوران درگاهت قرار بده، نه از محرومان.
الهی! به حق امام حسین(ع) و به حق مسلم بن عقیل(ع)، شناخت قدر و حرمت روز عرفه را به ما بیاموز تا روزیمند از رحمت واسعه تو گردیم!
و آنگاه دهم ذیالحجه از راه میرسد و قربانگاه منا پر میشود از قربانی؛ به یاد اسماعیل باید بود یا مسلم بن عقیل(ع)؟ عید گرفت یا به اندیشه محرّم نشست؟ کاروان امام حسین(ع) در راه است؛ کاروانی که:
همه در دشت، تازهتر از گل
همه در باغ، میوه نوبر
پدران از تبار ابراهیم
مادران از قبیله هاجر
آری از دودمان ابراهیم
کعبه دل، بت شکن، به دوش تبر
عارفانِ قبیله عرفات
شاعران عشیره مشعر
مرحبا بر سلاله زهرا(س)
گو: فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَانحَر(1)
آری در عرفات هر کسی به دنبال یافتن معرفت است، اما امام و مقتدای معرفتجویان، پای در مسیری میگذارد که فرجامش کمال تمام معارف آسمانی و زمینی است و حج عاشقان طریق الی الله است؛ طریق عشق، طریق معرفت، طریق حق!
الف) عرفات امام حسین(ع)(2)
«ای حسین!
تو در این دشت چه خواندی که هنوز سنگهای جبلالرحمة از گریه تو نالانند؟
عشق را هم ز تو باید آموخت
و مناجات و صمیمیت را... و عبودیت را
و خدا را هم باید ز کلام تو شناخت
در دعای عرفه
تو چه گفتی؟ تو چه خواندی که هنوز
تب عرفان تو در پهنه این دشت به جاست
پهندشت عرفان، وادی «معرفت» است
و به مشعر وصل است؛ وادی «شور» و «شعور»
دشت از نام تو عرفان دارد
و شب از یاد تو عطرآگین است
آسمان، رنگ خدایی دارد
و تو گویی به زمین نزدیک است
ای حسین،
ای زلال ایمان،
مرد عرفان و سلاح!
در دعای عرفه
تو چه خواندی، توچه گفتی کامروز
زیر هر خیمه گرم
یا که در سایه هر سنگ بزرگ
یا که در دامن کوه
حاجیان گریانند
با تو در نغمه و در زمزمهاند؟»
ب) عرفه؛ از نیاز تا نیایش(1)
گویی خداوند قالب عرفات را از اشک و لحظههایش را از دعا آفرید تا بالاترین نقطه برای دستیابی به ارزشهای والا باشد!
سخن از مکانی نجیب و روزی شریف است؛ روزی که آدمی در نهایت غربت، غرق در حیرت، دستهایش را به سمت ملکوت آسمان میگشاید.
... آن هم روز عرفه بود؛ فرشتگان آسمان، عرفات را پرکرده بودند و «یا قدوس»گویان عطر افشانی میکردند.
آن روز «آدم(ع)» برای اولین بار در «عرفات» قنوت گرفت؛ قنوتی از جنس آیینهها! آیینههایی که پرتویی از وجود خداوندند.
آدم میخواند آیه آیه استغفار را، «حوا» تکرار میکرد و عرشیان آمینگویان همراهی میکردند و خداوند استجابت میکرد دعای اولین بنده نیازمند خود را.
... و باز هم آن روز، عرفه بود؛ فرشتگان در تمام آسمان صف کشیده بودند و تمام شاخههای آسمان را با نام زیبای خداوند میآراستند.
آن روز امام حسین(ع) در محرابی از اشک، رو به کعبه، پروردگارش را میخواند و عرشیان لحظه به لحظه غرق شنیدن عارفانههای او میشدند.
ستایش از آنِ خدایی است که قضایش را دفعکنندهای و عطایش را منعکنندهای نیست.
الهی، اینک من به سوی تو روی میکنم و به پروردگاریات گواهی
1) سیده طاهره موسوی، نشریه ماهتاب، ش 22 و 23.
میدهم و اقرار میکنم که آفریدگار من تویی و بازگشت من به سوی توست.
او بر فراز کوهها زمزمه میکرد: «یا مجیب دعوة المضطرین!»
و انعکاس کلماتش تمام هستی را دربرمیگرفت.
و آن روز، روز عارفانهترین نیایش از عاشقانهترین نجوا بود. که نگاه افلاکیان را به خود دوخته بود.
او ایستاده زمزمه میکرد و امواج نور، دستهایش در بیکران کهکشانها متبلور میشدند؛ آنگاه که نام خداوند را بر زبان میآورد و با ربناهایش، آسمان غرق نجابت صدایش میشد:
خدایا، من مشتاق توأم و به ربوبیت تو گواهم. معترفم که تو پروردگار منی و به درگاه تو و به سوی تو بازخواهم گشت.
خدایا، مرا چنان ترسان از خودت قرار بده، گویا تو را میبینم!
مرا به تقوای خود خوشبخت گردان تا از نافرمانیات بدبختی نصیبم نگردد. الهی مرا خیر مقدر کن...!
خدایا، سپاس مخصوص توست که مرا آفریدی و شنوا و بینا گردانیدی.
خدایا من در توانگری خود، نیازمندم و چگونه در نداری خود، نیازمند نباشم؟!
ای پروردگار من، به راستی گناهانم زیانی بر تو ندارد و آمرزشت برایم، از عظمت تو نکاهد. پس به من عطا کن، آنچه را نکاهدت و بیامرز برایم، آنچه را زیانت نرساند.
امروز هم عرفه است؛ روز نیایش، روز شناختن خود و شناختن معبود است!
امروز میتوان در عرفات صدای مناجاتهای حضرت آدم(ع)، حضرت ابراهیم(ع)، حضرت محمد صلی الله علیه و آله و عاشقانهتر از همه، نجوای عارفانه امام حسین(ع) را شنید و با آنان همنوا شد.
... و غروب نزدیک میشود تا دل را به آرامشی بیبدیل در سرزمین عرفات دعوت کند.
عرفات را پشت سر میگذاری و پس از غروب آفتاب، از این سرزمین کوچ میکنی تا به مشعر برسی. بستری از انسانهای سفیدپوش، با دلهایی روشن، این مسیر را طی میکنند تا شب را در مشعر بگذرانند.
آنجا وادی عرفان بود و اینجا موقف شعور است. از گذرگاه دل آگاه و عارف، میتوان به عقل معرفتآموز و عرفان عملی رسی. عرفان، پشتوانه وقوفی شاعرانه و برخوردار از شعور است. آنکه در عرفات، خود و خدای خود را نشناخته باشد، چگونه میتواند در مشعر، به ذخیرههای شعور باطنی دست یابد و قرب خدا را در این وادی عرفانخیز درک کند؟
در شب مشعر، تا سحرگاهش کرامت و رحمت الهی همچو باران میبارد و تو باید جامِ جان را در زیر بارش بیوقفه رحمت قرار دهی تااز
1) روح حج، ص84 .
حیات دل و صفای جان لبریز گردی.
شب مشعر، شب یقین و تجلی باور و تمرین تعبد است. بر خاک خفتن و بر خاک زیستن و خاکی بودن را تمرین میکنی تا در روزهای دیگر هم از بند تن و دام نفس رها شوی. دست پر نیازت را بگشای: نغمهای، نالهای، یا ربی، گریه و اشکی، حال و صفایی، تضرع و انابتی ... .
هیهات که دیگر چنین شبی را شاهد باشی! خوشا آنان که با خطی از اشک، خط بطلان بر لوح گناهان میکشند!
اگر در این دشتها به عرفان و شعور نرسیم، پس دیگر کی و کجا؟ همین امشب باید برای فردا که قربانگاه در پیش است، توشه برگرفت. فردا، عید خون، عید قربان است. باید برای قربانی کردن نفس خویش با تیغ خلوص و تعبد آماده بود، پس در آسمان پرستاره مشعر، بهتر میتوان پیام حج را دریافت و با ستارهها نجوا کرد.
... و صبحِ آن شب، هنگام طلوع خورشید، آن همه جمعیت از مشعر رو به منا حرکت میکنند تا عید قربان را آنجا برگزار کنند؛ سرزمین قربانی و عبادت و هجوم به نمادهای شیطان و زدودن آثار تعلق و وابستگی.
منا سرزمینی است به طول چند کیلومتر که میان دو رشته کوه قرار دارد؛ سرزمین مقدسی که انبیای الهی و رسول خدا صلی الله علیه و آله و امامان شیعه و بزرگان و صالحان در آن وقوف کرده، خدا را عبادت کرده و به درگاهش اشک ریختهاند.
روز دهم تا دوازدهم ذیالحجه، رمی جمرات و قربانی و حلق و ...
انجام میگیرد. باز هم حاجی به مکه میرود تا دیگر بار طواف و سعی و نماز طواف به جا آرد و حج خویش را تکمیل کند.
الف) وقوف در مشعر الحرام(1)
«مشعر، به معنای محل درک و شعور(2)و محل آگاهی و بصیرت است. «شب مشعر، شب اندیشه است؛ اندیشه درباره آنچه انجام دادی و انجام خواهی داد. شب مشعر، شب آرامش و سکوت است؛ شب تفکر درباره اسرار آفرینش است. انسان به دور از هیاهوی مظاهر دنیوی و به دور از دغدغههای روزانه، در این شب میاندیشد؛ در اشعار، علامت و نشان. و مشعر، یعنی محلی که شعار خدا و نشان خداجویی و خداخواهی در آن کاملاً پیداست».(3)
چه روزها به شب آوردهام در این امید
که با وجود عزیزت، شبی به روز آرم(4)
همه زیباییهای دنیا را کنار بزن و صورت خود را بر خاک این سرزمین مقدس بگذار و راز دل را بازگو کن تا روح و جانت تازه شود و نسیم کوی دوست را استشمام کنی.
«به گاه وقوف در مشعر، به خداوند تقرب جوی، در حالی که به او اطمینان داری و با صعود بر کوه مشعر، با روحت به سوی ملأ اعلی بالا رو!»(5)
«شب مشعر، شب یقین و تجلی باور و تمرین تعبد است. خاکی بودن را
تمرین میکنی تا در روزهای دیگر هم از بند تن و دام نفس رها شوی».(1)
«آسمان مشعر سرشار از باران رحمت است. ابرهای برکات آنجا را فراگرفته است. کافی است که زائر، با دلی پاک و ضمیری آرام بر این سرزمین گام نهد. ابرهای رحمت او را فرا گرفته[اند]، آنچه در درون دارند، به او تقدیم میکنند. رحمت خدا در این سرزمین از ساحت لطف او میبارد و آسمان شادمانه به روی زائر خدا لبخند میزند. جوی سرافرازی و عزت در این دره جاری است و سنگریزههای رمی شیطان در این سرزمین، امید رحمت میدهد».(2)
شب ظلمانی و غوغای مشعر
تداعی میکند صحرای محشر
سفیدی در سیاهی میزند موج
بوَد خاک بیابان هم معطر
«در زیر آفتاب، پیشانی برخاک نِه و «سجده کن» تا به خدا نزدیکتر شوی؛ زیرا تنها جایی که آدمی به خالق خویش نزدیک میشود، «سجده» است. شیطان سجده نکرد تا دور شد؛ تو سجده کن تا نزدیک شوی.
آنجا خود را شناختی، حال به مشعر برگرد تا بیندیشی، تا شعور خود را به کار بندی و بینا شوی به خدا!
چنانکه حضرت صادق(ع) میفرماید:
«عبادت کنندگان سه دستهاند:
است.
مردمی که خدای تبارک و تعالی را به طمع ثواب عبادت کنند؛ و این عبادت مزدوران است.
دستهای که خدا را برای دوستیاش ستایش کنند؛ و این عبادت آزادگان و بهترین عبادت است».(1)
ب) شب دهم، وقوف در مشعر(2)
از صبح دهم تا دوازدهم - و به دلخواه، سیزدهم نیز - وقوف در منا.
در سرزمین عرفات و مشعر و منا، هیچ نشانهای وجود ندارد که بتوان ورود و وقوف در آن را توجیه کرد. از عرفات تا منا، تنگهای است به طول 25کیلومتر که به درههای مکه میپیوندند.
این خط سیر متصل، نه از نظر طبیعی، نه از نظر تاریخی و نه از نظر مذهبی هیچ خصوصیتی ندارد. آنچه مسیر را به سه مرحله تقسیم میکند، یک قرارداد است؛ قراردادی فرضی برای تنظیم مراحل حج.
آنچه مسئله را حساستر میکند، این است که در اینجا تکیه بر وقوف بود، یعنی که در عرفات اساساً هیچ کار دیگری جز وقوف نداشتی. در مشعر، فقط هفتاد سنگریزه از زمین برگرفتی و همین، و این نمیتواند علت وقوف در مشعر باشد و باید شب را تا طلوع آفتاب، آنجا وقوف میکردی.
در منا نیز تکیه بر وقوف است. روز دهم (عید قربان)، رمی و ذبح، هر
دو کار اصلی پایان گرفت؛ کاری که تا ظهر خاتمه مییابد، اما سه روز تمام را باید اینجا وقوف کنی!
وقوف چیست؟ وقوف، درنگ است؛ توقفی گذرا درگذر، نه ماندن، نه سکون، نه سکونت، نه اقامت ...، که درنگ! یعنی که در راهی، در حرکتی، و در میانه منزل، شبی، روزی میایستی و میگذری. در این سه منزل نیز تو رهگذری، مسافری حاجیای، آهنگ رفتن به سویی داری؛ زمانی، با کاروان، منزل میکنی و سپس کوس رحیل که برخاست و کاروان که کوچ کرد، با کاروان به راه میافتی و منزل را به سوی منزلی دیگر ترک میکنی.
ورود است و توقفی و سپس کوچ! روز را در عرفات، شب را در مشعر، و با آفتاب عید، در منا، و در منا وقوف!
سه روز، که منا نیز آخرین منزل نیست، مقصد نیست.
پس این سفر کی به نهایت میرسد؟ سرمنزل این کاروان کجاست؟
هیچگاه! هیچ جا ... .
پس به کدام سو روان است؟
به سوی خدا.
تا به کی؟ تا به کجا؟ قرارگاه نهایی کجاست؟
خدا مطلق است، ابدیت است؛
حرکت به سوی زیبایی مطلق، علم مطلق، قدرت مطلق، خلود مطلق، کمال مطلق!
حرکتی ابدی، بیقرار، بینهایت.
«وَ إلی اللهِ المَصیر»(1)
که در این سفر، خدا منزلگاه نیست، جهت است! در ما همه چیز، درگذر است و در تعبیر و در مرگ، تنها جهت، ثابت است و تنها حرکت، لایتناهی است:
«کُلُّ شَیءٍ هالِکٌ إلّا وَجهُه!»(2)
از کعبه سر زدیم و بیدرنگ به عرفات آمدیم و از عرفات، مرحله مرحله، اکنون به سوی کعبه بازمیگردیم:
«إنّا للهِ وَ اِنّا إلیهِ راجِعون!»(3)
همه جا سخن از حرکت است؛ حرکتی ذاتی (گشتن) و حرکت انتقالی (بازگشتن). و همه جا سخن از «الیه» است و هیچگاه نه «فیه»!
این است که حج، آهنگ مطلق است.
این است که اینجا سفر نیست؛ که سفر را نهایت است. زیارت نیست؛ که زائر را مقصدی است. حج است، آهنگ مطلق، قصد مطلق، مقصود هست و مقصد نیست!
و این است که در منا رهایت میکند، و این است که در بازگشت از عرفات، به کعبه نمیرسی، تا پشت دیوار مکه میآیی؛ که قرب هست و نیل نیست!
پس حج، از کعبه تا عرفات رفتن است و از عرفات، به سوی کعبه تا منا
بازگشتن!
و در بازگشتن به سوی کعبه، به سوی خدا، سه مرحله است.
پس اینجا، سخن از سه سرزمین نیست؛ عرفات و مشعر و منا، سه مکان نیست، رمزی از سه مرحله است. آنچه مرا به کشف این راز کشاند، این بود که دیدم در مکان این سه منزل، هیچ نیست، هرچه هست، در وقوف در این سه منزل است.
در اینجا نیت عمل نمیکنیم، نیت وقوف میکنیم.
پس اصل، سه مکان نیست، سه وقوف است.
از کجا بفهمیم که معنای این سه وقوف چیست؟
خدا خود، این سه مرحله را نام داده است.
اینهاست نامهایی که از آسمان فرود میآید:
عرفات، سخن از شناخت است؛ علم،
و مشعر، سخن از شعور است؛ فهم،
و منا، سخن از عشق است؛ ایمان.
از کعبه ناگهان در عرفات: «إنّا لِلّه»
و از عرفات به سوی کعبه، منزل به منزل، در بازگشت: «إنّا للهِ وَ اِنّا إلیهِ راجِعون»!
پس عرفات، آغاز است؛ آغاز آفرینش ما در این جهان!
در قصه آدم (آغاز خلقت انسان، پیدایش نوع بشر بر روی زمین) میگویند: پس از هبوط (آغاز زندگی آدمی بر روی خاک) در اینجا برای نخستین بار، آدم و حوا یکدیگر را بازشناختند.
وادی محسر(1)
تنها، چشم انتظار طلوع باشید،
تنها، آفتاب دهم،
تنها، طلوع عید!
شگفتا!
از مرز منا تا پایگاه ابلیسها فاصله است. از ورود به منا تا رسیدن به جبهه فاصله است. عید را در خروج از جبهه باید گرفت؛ پس از شکست ابلیسها، پس از پیروزی، پس از رمی جمرات!
و تو برادر، ملت توحید را بنگر، سنت این قوم را ببین!
عید را، نه در شکست دشمن، نه در پیروزی دوست، که پیش از آغاز نبرد، پیش از رسیدن به صحنه عید میگیرد.
یعنی پیروزی را هنگامی به دست آوردهای که تصمیم گرفتهای
یعنی که به مرز منا پا گذاشتهای؛ فاتحی!
و ... چه میگویم؟
چه دشوار است فهمیدن این ملت آسان!
و چه پیچیده، این امت ساده!
یعنی که هرگاه زمانش برسد، پیروزی.
چه زمان، پیروزی میرسد؟
اگرشب را در مشعر، به تأمل و تدارک، به صبحِ عید آورده باشی...،
1) حج؛ تحلیلی از مناسک حج، ص133.
نه، نه! اساسیترین اگرها را نگفتم. این حج، مثل طبیعت است؛ خود اسلام است، اسلامی نه با کلمه، که با حرکت بیان میشود: یک پدیده مشابه!
هر چه در آن به غواصی فرو روی، به انتها نمیرسی؛ لایتناهی است، به اندازهای که بفهمی، معنا دارد. فقط کسی میتواند مدعی باشد و همهاش را میفهمد که هیچش را نفهمیده است!
اگرهای اساسی را از قلم انداختم:
اگر در موسم آمده باشی!
اگر در میقات حضور یافته باشی!
اگر احرام پوشیده باشی!
و ... چه میگویم؟
«تو» کیستی؟
«من» کیستم؟
«فرد» هیچکاره است.
قرآن از مردم سخن میگوید، نه از فرد.
چه زیباست کلمهای که به کار میبرد: «الناس!»
اسم مفرد ندارد؛
دست خدا، در «جماعت» است.
1) همان، ص141.
مستقیم، یک مسیر، - و امروز، شارع ملک - هر کدام یک ستون یادبود، یک مجسمه، یک بنای سمبلیک، یک بت!
هر سال، رویشان را سفید میکنند.
الله اکبر! چه پر معنی!
سپاه مهاجم به تنگه میرسد؛ جمرات در دست و آماده.
به بت اول میرسی، (جمره اولی)،
مَزَن بگذار!
به بت دوم میرسی، (جمره وُسطی)،
مَزَن، بگذار!
به بت سوم میرسی، (جمره عُقبی)، مگذر، بزن!
چرا؟
مگر نصیحتگران عاقل و باتجربه، معلمها، آدمهای منطقی که آدم را راهنمایی میکنند، نمیگویند: آهسته، یواش، به تدریج، به ترتیب، منظم ...؟
اما اینجا ابراهیم فرمان میراند: در نخستین حمله، آخری را بزن!
زدی؟
آری!
چند ضربه؟
هفت ضربه.
حتماً میخورَد؟
حتماً.
به پا و شکمش زدی؟
نه.
به پشتش زدی؟
نه.
درست بر سرش؟ بر صورتش؟ رویاروی؟
آری.
تمام است!
نبرد پایان یافته است. آخری که افتاد، اولی و دومی دیگر قادر نیستند بر روی پای خود بایستند؛ این آخری است که اولی و دومی را برپامیدارد.
از جبهه آخری باز میگردی؟ جز قربانی، کاری نداری، اعلام فتح کن!
آخرین پایگاه که سقوط کرد، پیروزی. جشن پیروزی بگیر، از احرام بیرونآی، لباس زندگی بپوش، عطر بزن، آرایش کن، آزادی، انسانی، بر منا چیرهای، فاتح ابلیسی.
چه میگویم؟
[بلکه] ابراهیمی!
اکنون تا آنجا رسیدهای که میتوانی در راه او، اسماعیلت را قربانی کنی.
ج) حج اکبر(1)
پس از دور کردن شیطان، اینک زمان انجام حج اکبر است.
باز هم منا به یاد خواهد آورد زیباترین حماسه تاریخ را!
حاجیان میخواهند به شکوه آن روز، درس بندگی را مرور کنند.
مرور کنند، آن روز را که آسمان به تماشای عبودیت ابراهیم(ع) نشسته
1) سیده طاهره موسوی، نشریه ماهتاب، ش3، ص20.
بود.
وقتی که قدمهای ابراهیم(ع) لحظه به لحظه زمین را به تواضع وامیداشت و کاینات، محو دستان ابراهیم(ع) شده بود.
آنگاه که ابراهیم(ع) تصویر نابی از رستگاری میساخت.
هشتم ذیالحجه بود. رؤیایی صادقانه او را به دستور آسمانی پروردگارش میخواند.
نهم ذیالحجه شد. و ابراهیم(ع) در عرفات، در رؤیایی صادقانه به قربانگاه رفت و قربانیاش را به خداوند هدیه کرد.
او با نهایت اخلاص سر بر آستان اطاعت از پروردگارش میگذارد.
اما این اخلاص حاجیان امروز، با حاجی دیروز تفاوت دارد؛ اینها چیزی غیر وابسته از خود را قربانی میکنند و او فرزندش را که بخشی از وجود او بود، به مسلخ برد.
او اسماعیلش را عاشقانه به مسلخ میبرد؛ عشقی که پاکترین انسانها از سلسله او میبایست به ظهور برسند.
ابراهیم(ع) همان بزرگمرد امتحانهای سخت الهی بود. این بار نیز خداوند میخواست با آزمون بندگی او را بیازماید.
او بتشکن بود و این بار نیز باید بتی به نام «شیطان» را میشکست.
شیطانی که به نفس او هجوم میبُرد و مدام دم از دلسردی میزد.
و او دلسرد کرد شیطان را!
و شیطان باری دیگر رانده شد.
و امروز ما و تمام حاجیان به شکرانه این پیروزی شادمانی میکنیم.
عید قربان، حج اکبر بر تمام آنان که میخواهند ابراهیموار شیطان را ناامید گردانند، مبارک باد!
فلق صبح، تحویل شب را به روز اعلام نمود. بانگ اذان از دل وادی مشعر برخاست. در اینجا بانگ اذان، فرمان بیداری، هشیاری، به صف درآمدن یا کوچ نمودن است.
پس از نماز، صفوف به حرکت آمدند. ما منتظر آفتاب بودیم. همین که آفتاب بر قله کوه رخ نشان داد، فرمان حرکت (برای ما) است.
خیز شتربان! که دمید آفتاب
وقت رحیل است نه هنگام خواب
تا نگری از همه واماندهای
قافله رفته است و تو جا ماندهای
هرکه از این قافله غافل شود
همچو منِ دلشده بیدل شود
سراسر بیابان، از سواره و پیاده و شتر و گاو و گوسفند موج میزند. همه
1) به سوی خدا میرویم، ص206.
به سمت منا در حرکتند. منا مانند عرفات ومشعر، بیابان خالی نیست. در طول دو دیواره کوه و اطراف آن، خانهها و دکانها ساخته شده که در ایام حج این خانهها را به حجاج اجاره میدهند، ولی بیشتر حجاج این سه روز ایامِ تشریق را زیر چادرها به سر میبرند. در خلال رشتههای کوه، چادرها زده شد، به طوری که از بلندی هم مواقف حجاج دیده نمیشود، مگر از بالای کوه.
یک قسمت از چادرها در شیب کوههایی است که از سه طرف به کوه و رشتههای آن محصور شده است.
این مسجد همان مسجدی است که پیغمبر در این مسجد برای مردم سخنرانی کرد و فرمود: خداوند، بلندمرتبه و نیکومرتبه گرداند بندهای را که سخنم بشنود و در گوش گیرد و به کسانی که نشنیدهاند، برساند. ای مردم! حاضران به غایبان برسانند؛ زیرا بسا حامل علمی که دانشمند نباشد و بسا رساننده علمی که به داناتر از خود رساند. سه چیز است که دل هیچ فرد مسلمانی به آن خیانت نکند: خالص کردن عمل برای خدا، خیرخواهی پیشوایان مسلمانان و همراه بودن با جماعت ایشان؛ زیرا دعوت مسلمانان، افراد دنبال سرشان را فراگیرد. مؤمنان همه برادرند، خونشان برابر است و یکدستند.(1)
این همان مسجدی است که گفتهاند هفتاد پیامبر در آن نماز خوانده است.
این همان مسجدی است که شاهد تکامل هزاران نفر در سفر حج است.
1) اصول کافی، ج2، ص259.
این همان مسجدی است که شاهد خداحافظی واپسین پیامبر با حج حجهالوداع - با مکه، شهر خدا و؛ کعبه، خانه خدا بوده است.
مسجد خیف همان مسجدی است که گفتهاند رسول گرانقدر اسلام خطبه حجةالوداع را در آن خوانده است؛ همان روزی که با اندوه تمام، از حج، از مکه، از زادگاه شریف و جایگاه خاطراتش خداحافظی کرد؛ چنان تلخ که میتوان گفت آن روز، آسمان و زمین مکه و خشت خشت حرم مقدس از بغض اندوه به خود پیچید، اندوهی که هنوز هم گلوگیر دیار مقدس است تا با ظهور موعود، به شادی دوباره بنشیند. انشاءالله!
حجةالوداع(1)
سخنانش این بار از جنسی دیگر بود، پیامبر مهر و تبسم، گویی این بار از محنت و فراغ سخن میگوید. ایستاد و امت خود را نگریست و با بیانی سوزناک آنان را به وحدت و یکپارچگی فراخواند. چنان با عظمت سخن میگفت که گویی هنوز هم وامدار امت است. او تمام تلاش خود را فقط جهت رضای خدای تعالی انجام داده بود و هیچگاه بابت زحماتش مزدی از امت خود نطلبید. تنها به دو چیز مسلمانان را توصیه فرمود: اینکه پاس قرآن مجید - کتاب جامع آسمانی - را داشته باشند و درباره خاندانش یعنی؛ حضرت علی(ع)، فاطمه(س) و دو فرزند بزرگوارش، ائمه معصوم(ع) و اطاعت از آنها کوتاهی نکنند؛ که دین حق، تنها با قرآن و عترت پایدار میماند و تاکنون نیز مانده است. آن روز، پیامبر عزیز که گویی خود بهتر
1) متن از نگارنده اثر.
میدانست این حج، حجةالوداع او خواهد بود، لب به سخن گشود و به حاجیان و مجاوران چنین فرمود:
ای مردم، من پیش از شما به عالم دیگر پرواز میکنم و شما پس از من خواهید آمد و در کنار حوض کوثر بر من وارد خواهید شد. بدانید که آن هنگام از شما میپرسم درباره کتاب خدا و بازماندگان من چه کردید و چگونه رفتار کردید. اینک ببینید باید با آنها چگونه رفتار کنید که خشنودی مرا به دست آورده باشید؛ زیرا خدای مهربان و دانا به من خبر داده که این دو یادگار هیچگاه از هم جدا نمیشوند تا در کنار حوض مرا دریابند و من هم از خدا همین معنا را درخواست کردم و او هم چنین موهبتی را به من کرامت فرمود.
اکنون متوجه باشید که دو یادگار من، کتاب خدا و اهل بیت من هستند. در هیچ امری بر ایشان پیشدستی نکنید؛ که از یکدیگر جدا و پراکنده میشوید و از دستورهایشان سرپیچی نکنید؛ که هلاک میگردید و سخن به آنها نیاموزید [به آنها فخر نفروشید]؛ که آنان از شما داناترند.(1)
مسجد کوثر، مسجدی است که در آن سوره گرانقدر کوثر، از دل اهورایی پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله جوشید و سروش آسمانی، جبرییل امین(ع)، آن را در حریر سبز وحی به همراه یگانه کلمه گوهر آیینِ «قرآن» به دستان مهرآفرین حضرتش سپرد.
کوثر، یگانه کلمهای که تنها یک بار در قرآن آمده و آنچنان بشکوه است که خداوند فرموده: «انّا اَعطَیناکَ الکوثَر؛ ما تو را عطای بسیار بخشیدیم». (کوثر: 1)
کوثری که ترجمان حقیقت قرآن و ولایت بوده و هست.
کوثری که ترجمان حدیث ثقلین و تفسیر «بَقیةَ اللهِ خَیرٌ لَکُم اِن کُنتُم مُؤمِنینَ» است.
کوثری که چشمه شریعت و حقیقت است.
کوثری که آیینه حضور و بشارت ظهور بوده و هست.
اما افسوس از مسجد کوثر که همچون مسجد فاطمه(س)، مسجد ابوذر، مسجد بلال و همانند مسجد حدیبیه و مسجدالنحر به کتابهای تاریخ سپرده شدهاند؛ همانگونه که خانه بانوی اول اسلام، حضرت خدیجه کبری(س) سپرده شد.
آری، تاریخ و کتابهایش و برگ برگ نازک و شکنندهاش جایگاه بسیار خوبی برای مکانهای مقدس است؛ مکانهایی که عظمتشان نه تنها از زمین زدودنی نیست، بلکه زمین به واسطه وجود آنها هنوز به خود میبالد و نفس میکشد.
اینک مسجد کوثر، خانه زهرا(س)، خانه خدیجه(س)، دلهای مردمانی است که از شرق و غرب جهان میآیند، آرزو به همراه میآورند و در سرزمین منا (سرزمین آرزوها) با یاد پیامبر و خدیجه(س) و فاطمه(س) و علی(ع) آرزوی برآورده میروند.
«حالا دیگر عید توست. اجازه شادی داری. تیغ را به دلاک بده تا موهایت را بتراشد و به زمین بریزد. موهای چرب و زمخت و ژولیدهات را که غبار زبر و خشک عرفات و مشعر و منا را به خود گرفته و در جریان عرق شور و چرکین بدنت، گِلآلود شده و با شورههای چرب و چیلی و ماسیده سرت دست داده است. تیغ را میدهم به دلاّک. اینجا همه دلاّکند، منتها خودشان باید از احرام خارج شده باشند.
در آغاز، درخواستهای حضرت ابراهیم(ع) [به] هنگام ساختن خانه بیان شد. ابراهیم آنچه برای خود و فرزندش خواست، این بود که «هر دو را مسلم گرداند.» این، آن کمال و مطلوبی بود که ابراهیم میجست. با این همه امتحانات سختی که در راه خدا داد، هنوز خود را «مسلم» محض نمیدید. این اندیشه در خاطرش بود تا خواب دید که باید به دست خود فرزندش را ذبح کند»!(2)
پیرمردی سالخورده باید یگانه فرزندش را که وارث روح و جسم خود است، به دست خود ذبح کند. آزمایشی است طاقت فرسا! از وطن و هستی و خانمان دل کندن و در میان آتش سوزان رفتن، برای ابراهیم بسیار آسان بود. اما فرزند به دست خود قربان کردن آسان نیست!
چون به فرزند امر خدا را ابلاغ کرد، فرزند گفت:
«یا أَبتِ افعَل ماتُؤمَرُ سَتَجِدُنی اِن شاءَاللهُ مِنَ الصّابرِینَ».(3)
کارد و طناب برداشت و در میان پیچ و خم این درهها، دور از چشم
مادر و هر بینندهای، با فرزند عزیزش به راه افتاد. فرمان و اراده حق چه اندازه باید بر نفس و اراده و عضلات، حاکم و مسلط باشد که توفان عواطف پدری و فرزندی وحبّ ذات و بقا، دست ابراهیم و دل اسماعیل را نلرزاند! اراده و قلب و عواطف و عضلات و گردن، همه در مقابل اراده حق تسلیمند!
دست و پای فرزند عزیز را با طناب، و چشمان سیاهش را با دستمال بست و کارد تیز برگلویش نهاد:
«فَلَمّا أَسلَما وَتَلَّهُ لِلجَبِینِ، وَنادَیناهُ أَن یا اِبراهیمُ قَد صَدَّقتَ الرُّؤیا...».(1)
مقصود، همین تسلیم محض در برابر اراده و فرمان حق بود. خواب، برای ظهور همین حقیقت بود، در عالیترین و مهیبترین صورت! پس خواب را که از رؤیای صادقه و ظهور نفسی ابراهیم بود، در خارج آنطور که باید، صدق داد (قَدصَدَّقتَ الرُّؤیا!) و گوسفند فدای اسماعیل گردید.
کسانی حق دارند مادون را فدای خود کنند؛ فدای مافوق شوند. دیگران به ناحق حیوانات را قربانی خود میکنند. فداکاری و فدا شدن، ناموس بقا و کمال است. عناصر، در جسم نباتات فدیه و فانی میشوند تا خود را به صورت برتری میرسانند. نباتات در هاضمه حیوانات و حیوانات قربانی انسان میشوند. انسان در اراده حق باید فانی شود و برای خیر کلی قربان گردد تا به صورت عالی کمال درآید.
از پای تا سرت همه نور خدا شود
چون در ره خدای تو بیپا و سر شوی
این فدا کردن خود و قربانی شدن در راه خدا آنگاه محقق میشود که
1) نک: صافات: 103- 105.
همراه با مبارزه با باطل و ناحق باشد. اوهام مختلف شیطانی که مردم را به عقب میکشد و بتهایی که به صور گوناگون در سر راه کمال انسان قرار میگیرند، موانع رسیدن به حقند. در مبارزه با این موانع، پیروزی و شهادت، هر دو برای کمال فردی و اجتماعی، فتح است. اگر تمام همتها و قدرتهای مردمان همفکر و خداپرستی که به معارف حقّه (عرفات) آشنا شدهاند و دارای شعور و مسئولیت اجتماعی (مشعرالحرام) گردیدهاند؛ برای طرد شیطانها و از میان بردن بتها متمرکز شود، گرچه با انداختن چند سنگریزه باشد، همه شیطانها عقبنشینی میکنند و همه بتها از جبروت خود طرد میگردند. آنقدر سنگریزه اطراف این برج ریخته است که اگر بت مجسمی بود، خرد شده بود و اگر متحرک بود، نمیتوانست از جای خود بجنبد!
اینجا را جمره اخری یا جمره عقبه میگویند. بالای این محل گردنه «عقبه» و پشت آن در سینه کوه درههای موحّش خشک و سیاهی است. در خلال این درهها و پشت این گردنه، یک حادثه بزرگ تاریخی روی داد که جهان را به صورت دیگری درآورد:
سال دوازدهم بعثت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بود که دوازده نفر از اهل مدینه در موسم حج، نیمهشب با آن حضرت به این ایمان و جهاد بیعت کردند و مصعب بن عمیر را به عنوان نمایندگی از طرف رسول اکرم صلی الله علیه و آله به یثرب بردند.
در سال بعد (سال سیزده بعثت) در ایام تشریق، نیمهشب که مردم در خواب بودند، آهسته و بااحتیاط 72 نفر مرد و دو نفر زن یثربی مسلمان، در
میان یکی از درهها با پیامبر بیعت کردند و عباس بن عبدالمطلب که هنوز اسلام نیاورده بود، در اطراف دیدهبانی میکرد. در اینجا بود که هسته مرکزی حزبالله در دنیای شرک بسته شد و مواد و برنامه کار تنظیم و سامان گرفت».
ارزقی مینویسد:
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پس از هجرت به مدینه، در سفر به مکه، به خانههای مکه پای نگذاشت و هر گاه طواف ایشان تمام میشد، به منطقه بالای مکه در حجون میرفت و در خیمههایی که برای آن حضرت برپا کرده بودند، اقامت میکرد و از همان جا به مسجدالحرام میآمد و برمیگشت.
در دهانه حجون در شمال شرقی مکه، درهای معروف به نام شعب ابیدبّ وجود دارد. ابیدب، مردی از قبیله ابن عاصر است که چون ساکن آن دره بود؛ این مکان به نام او نامگذاری شد.
این دره، شعب خزارین یعنی دره قصابان، شعب یا جنهالمعلاة یا معلّی نامیده میشود.
1) حریم یار (ویژه عمره مفرده)، ص64.
این قبرستان یکی از زیارتگاههای مسلمانان در مکه به شمار میآید که نام دیگر آن، مقبره بنیهاشم و قبرستان ابوطالب است.
قبرستان ابوطالب از دو قسمت مجزا تشکیل شده است و با نردههای آهنی از همدیگر متمایزند. پیش از این قبور اجداد رسول خدا صلی الله علیه و آله بارگاه و گنبدی داشتند که متأسفانه در حال حاضر تخریب شده است.
عبدالمطلب یکی از چهرههای بسیار مهم و باشخصیت مکه بود که در میان مردم نفوذ فراوانی داشت و به مدت دو سال سرپرستی رسول خدا صلی الله علیه و آله را عهدهدار بود. او در این قبرستان مدفون است. حضرت ابوطالب یکی دیگر از چهرههای شاخص و مهمی است که در برابر انواع تهدیدهای قریش حاضر به تسلیم نشد و آشکارا از رسول گرامی حمایت میکرد. فرزندانش علی و جعفر نیز از آغاز بعثت در خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله بودند. مزار شریفش در این قبرستان، زیارتگاه شیعیان است.
حضرت خدیجه(س) همراه فرزندش حضرت قاسم بن محمد صلی الله علیه و آله - نخستین مولود خدیجه(س) - دیگر شخصیت مدفون در قبرستان ابوطالب است، خدیجه(س) زنی فداکار و ایثارگر و نخستین زن مؤمن به رسول خدا صلی الله علیه و آله بود. پیامبر خدا همیشه از او به نیکی یاد میکرد. قبر خدیجه(س) بقعهای داشت که سعودیها آن را تخریب کردهاند.
در کنار قبر حضرت خدیجه(س) شانزده تن از اشراف مدفونند و موقعیت قبر حضرت خدیجه نزدیک قبور ابوطالب و عبدالمطلب است.
الف) یادمان وفات حضرت خدیجه(س)(1)
آفتاب، در حصار ابرهای تیره، به انتظار نفسهای واپسین نشسته بود و یاران افسرده از غم، شاهد سوزناکترین خاطره زندگی بودند!
آن روز، در شِعب ابیطالب(ع) کسی به فکر گرسنگی و گرما نبود؛ همه دلها در شعلههای نبود حضرت خدیجه(س)، آن بانوی بانوان مکه، میسوخت. غمی جانکاه بر سینه پیامبر سنگینی میکرد؛ غم فراق خدیجه! بانویی که وفادارترین همسر و یاور پیامبر در اجرای دستورهای الهی بود؛ بانویی که سخاوت، شرمنده اخلاص او و اخلاص، دریوزه سخاوتش بود. بانویی که پیامبر رحمت و عشق، هیچگاه نتوانست فراموشش کند؛ بانویی که شرافت، آیینه رفتار او و نجابت، نشانه شرافتش بود؛ بانویی که خداوند، وجودش را مایه پیوند «امامت و رسالت» قرار داده بود؛ بانویی که همسری چون پیامبر و دختری چون زهرا(س) و نوادگانی چون ائمه هدی داشت، و بانویی که بهشت، از همسایگی او به خود میبالد و زمین، در سخاوت و کرامت و شهامت و شرافت، بانویی نظیر او به خود ندیده است!
واپسین نگاه حضرت خدیجه(س)، نشانه آیندهای سخت برای حضرت پیامبر بود. آه! چه سخت است غربت؛ غربت از دست دادن وفادارترین عزیز. پیامبر گویی وجودش را، دلش را و آرزویش را به خاک میسپارد؛ شانههایش از شدت اندوه، قطرات اشک را همراهی میکردند.
عبایش را بر تاریکی قبر پوشانیده و نگاه بارانیاش را به سمت آسمان
1) سید علیاصغر موسوی، اشارات، ش54، ص103.
گرفت... .
هر که را با غنچه این باغ، کردند آشنا
همچو بوی گُل، به آه بیکسی پیچید و رفت
گوهر اشکی که پروردم به چشم انتظار
در تماشای تو از دست نِگه، غلتید و رفت
صبح تا طرز بنایِ عمر را نظّاره کرد
رایتِ دولت، به خورشید فلک بخشید و رفت!(1)
«أَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا خَدِیجَةُ الْکُبْری!»
درود بر تو و تربتی که تو را در بر گرفت، ای بانوی سخاوت و عشق!
آسمان، شرمنده کرامت توست و زمین، آستانبوسِ شرافتت.
زیارت ما را هم بپذیر بانو!
ب) وفات حضرت ابوطالب(ع)
یادمان عام الحزن(2)
«ابوطالب بودی و سید بطحا.
بزرگ قریش بودی و قبله قبیله.
آن هنگام که آفتاب رسالت پیامبر طلوع کرد و همه از محمد صلی الله علیه و آله بریده بودند و اسلام، غریب و تنها مانده بود، تنها تو بودی که از حال رنجور و
خسته پیامبر آگاه بودی.
تنها تو بودی که مرهم پنهانترین اشکهای پیامبر بودی.
تنها تو بودی که از راه باریکه ستاره دنبالهدار اشک، به دنبال پیامبر میدویدی و میگفتی: «برو پسر برادرم و هرچه دوست میداری بگو. به خدا سوگند تو را در هیچ پیشآمدی وا نمیگذارم!»
تنها تو بودی که فرزندت علی(ع) را به فداکاری و جانبازی در راه آسایش پیامبر امر مینمودی و وصیت.
ابوطالب! نامت آرامبخش زخمهای پیامبر بود و در گوشه گوشه خلوت نگاه پیامبررد پای مهربانی تو موج میزد و موج.
پدری بودی با عاطفه و صحابهای بودی صادق؛ صادقتر از صبح برآمده از مکه.
چهل و دو سال ایستادی و وفاداری را با ذره ذره خویش نشان آفتاب مهر محمد صلی الله علیه و آله دادی.
چهل و دو سال، پا به پای پیامبر شکفتی و شکستی. چهل و دو سال، همه همهمهها و هراسها را زیر سؤال بردی و تنها به نگاهِ پیامبر جواب دادی و جرئت را با حنجره سالخورده خویش فریاد زدی.
قبله قبیله بودی، اما وقتی باور بارانی پیامبر در وجودت بارید، قبلهات عشق شد و عشق.
آن زمان که همه از بیراههها راه میبریدند و اسلامِ غریب و تنها، هدف هیاهوی هزار دستان هزار رنگ بود، صدای تو جانی تازه بر پیکر پیامبر
دمید.
ابوطالب! این تو بودی که حضورت دلگرمی یاران بود و نَفَسَت برآمده از عطر شکفتن گلهای محمدی صلی الله علیه و آله .
لبانت در بارانِ نرم و پیوسته بهاری، گلستانی بود که به پوست خشک جاهلیتِ رایج جوانه زد و رویید. شانههایت امتدادی بود که پیامبر میتوانست به آن تکیه کند و در پناه آن، یادآور مهربانی تو باشد و از جان گذشتگی تو.
و عامالحزن، ناگهانترین نگرانی پیامبر بود که داغهای همیشگی را به او بخشید.
عامالحزن، یک سال نبود، که یک عمر اندوه بود و دنیایی درد.
عامالحزن، کوچ مهربانی بود و غروب دلگرمیها.
عامالحزن، سال ازدحام دلتنگی بود و ازدیاد خون دل خوردن؛ سال سکوت کلمات بود و سال شیون شکوفهها.
عامالحزن، سال هجرت تبسمهای پیامبر بود.
عامالحزن، سال پژمردن آفتاب امید بود و افسرده شدن آفتابگردانها.
عامالحزن، سال غروب دلخوشیهای ساده پیامبر بود؛ سالی که آفتاب عمر ابوطالب، بوسه بر بام بهار زد و کوچید».
گویی مکه میخواست برای همیشه به یاد حسین(ع) باشد؛ «حسین بن علی(ع)»!
1) متن از نگارنده اثر. برای مطالعه بیشتر در این باره نک: آثار اسلامی مکه و مدینه، ص166.
حسینی که هم خودش و هم قیامش جاودانهترین واژه از واژگان دفتر تاریخ است. اما سَرور شهیدان «فخ» همان حسین بود که خون علی(ع) در رگ داشت؛ علی، علی(ع)، اسدالله غالب، میرلافتی و درهم شکننده دشمنان و سَرور شهیدان فخ نیز فرزند او بود، البته از فرزندان و نوادگان حضرت مجتبی(ع). همچون عموی بزرگوارش سَرور شهیدان - سیدالشهدا(ع) - بر حکومت ستمگرانه هادی عباسی در سال 169 هجری شورید و همانند ایشان به همراه یاران و اصحاب خویش در کربلای فخ حماسهای دیگر آفرید، حماسه شهادت!
و خاک فخ در مکه، برای ابد سوگوار حسین بن علی(ع) شد؛
سوگوار سیدی از آل طاها، سیدی بزرگوار از فرزندان شهادت!
همان کسی که حتی شهادتش را حضرت جبرییل(ع) چنین به پیامبر خبر داد:
«ای محمد، مردی از فرزندان تو در اینجا کشته میشود که اجر شهیدِ همراه او، اجر دو شهید است».(1)
وقتی زائران به منطقه فخ میرسند، آشوب کربلا در دلها میجوشد و یاد سَرور شهیدان فخ، حضرت حسین بن علی بن حسن بن حسن مجتبی(ع) دلها را به کربلای معلّی میبرد و دل به تپش میافتد:
یا حسینُ یا حسینُ یا حسین(ع)!
فصل یازدهم: وداع با حج
زیر فصل ها
وداع با مکه
نیایش
1) ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص367؛ آثار اسلامی مکه و مدینه، ص166.
وداع با حج، وداع با مکه(1)
همانگونه که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ، سال دهم هجری با زادگاهش مکه و مردمان حاضر در حج وداع کرد تا از «حجةالوداع» به «حجةالبلاغ» بپردازد، ما نیز با حج و سرزمین آرزوهای مقدس وداع میکنیم.هرچند خداحافظی از خانه خدا سخت است، اما به گفته سعدی:
ای ساربان آهسته ران، کارام جانم میرود
وان دل که با خود داشتم، با دلستانم میرود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
ما نیز با خداحافظی از خانه یار،همان جان جانان، به حضرتش میگوییم:
1) میراث زمزم، نشریه دانشجویی دانشگاهیان، ش24، ص107.
«پروردگارا! تو را سپاس که قابل دانستی و به زیارت خانهات دعوتم کردهای تا پاسخگوی ندای ابراهیم خلیل باشم.
خداوندا! تو را شکر که توفیق دادی در حریم حرمت مُحرم شوم، لبیک بگویم، بر گرد خانهات طواف کنم، هاجروار سعی صفا و مروه کنم و در سرزمین وحی و دیار پاکان و مهد اسلام، روزهایی را به یاد تو بگذرانم و اطاعت و بندگی تو را تمرین کنم.
خدایا! بر این نعمت تو را سپاس میگویم که در فضای معنوی مسجدالحرام تنفس کردم و گام برجای گام اولیایت نهادم و در کنار مقام ابراهیم نماز خواندم و آداب زیارت را بر جای آوردم.
روزها و شبهای باصفای حرم و مسجدالحرام هرگز از یادم نخواهد رفت. لحظات حضور در کنار بیتالله، چرخیدن به دور مقدسترین بقعه عالم و طواف بر گرد قبله توحید و کانون جاذبه الهی، ارزندهترین خاطرات من از این سفر است. خداوندا! توفیق بده که گرد و غبار نسیان بر این خاطرات نورانی نیفشانم و یاریام کن تا عهد بندگی را از یاد نبرم.
خدایا! مهربانا! معبودا! کریما!
با تو عهد میبندم، دلی را که در خانه مهر و محبت تو بود، به شیطان و نفس اماره نسپارم و زبانی را که در این ایام به ذکر تو مشغول بود، به غیبت و تهمت و دروغ نیالایم.
پروردگارا! قول میدهم با چشمی که به کعبه تو نگریسته، گناه نکنم؛ با گوشی که ندای تو را شنیده، به حرام گوش ندهم؛ دستی که حجرالاسود و کعبه را لمس کرده، به سوی ناراستی نگشایم و با پایی که به عشق تو در
حریم کعبه طواف و بین صفا و مروه سعی کرده و بر خاک پاک این سرزمین مقدس گام نهاده، در پی خلاف و معصیت نروم و دوباره با شیطان دوست نشوم و پس از آنکه با احرام جامه تعلقات را کنار گذاشتم، دوباره دنیازده نگردم.
ای خدای کعبه و مسجدالاحرام! ای خدای ابراهیم و اسماعیل! ای فرستنده قرآن! ای مبعوثکننده به پیامبر! با تو عهد میبندم که صفا و معنویت این ایام را با گناه و غفلت از بین نبرم. خداوندا پیمانم را بپذیر و بر این میثاق شاهد باش و توفیق بده که بر این عهد و پیمان استوار بمانم؛ در راه دین و بندگی و محبت اهل بیت و عشق ولایت و انتظار مهدی سست نشوم؛ وسوسههای شیطان مرا از تو غافل نسازد و فراموش نکنم که بنده توأم و تو مولای منی و از بنده چه انتظاری در برابر مولاست؟ جز اطاعت و تسلیم!
خدایا! یاورم باش تا باورم را از دست ندهم، نصیرم باش تا اسیر دنیا نشوم و روزیام کن تا دوباره به زیارت خانهات بیایم. آمین یا رب العالمین.
پروردگارا،
ای بینیاز مطلق
که در بروز توانایی، از ابزارها بینیازی
و ای توانایی که تنها اشارهات «بقا و فنا» را کافی است، بیاموزمان: خوب دیدن، خوب شنیدن و خوب فهمیدن را!
که هر که به «خیر» میاندیشد، تو «شرّ» را از او دور مینمایی و هر که به «شرّ» میاندیشد، از تو هر روز و هر لحظه دورتر میگردد.
پروردگارا،
در واپسین روزهای حج، چراغ دل ما را که به نور معرفت روشن ساختهای، و روشنی آن سرشار از شناخت عظمت و جلال همیشگی توست، خاموش نگردان!
خدایا! کسی که به تو میاندیشد، علوم تمام هستی را فرامیگیرد و کسی که از یاد تو غافل است، نادانی و حقارت خویش را رقم زده است.
خدایا! بیاموزمان که غرور، تنها در کمال فهمیدن تو و زبونی، تنها در اعتراف به قدرت توست. عظمت، تنها در خاکساری پیشگاه تو و عزت، تنها در اوج بندگی توست.
خدایا! بیاموزمان تا در برابر دشمنانت به جرئت، و در برابر دوستانت به عطوفت و رحمت بیندیشیم!
خدایا! دلهایمان را تهی از کینه؛ زبانهایمان را لبریز از شکر؛ نگاهایمان را آکنده از مهربانی و دستهایمان را مالامال از محبت و بخشندگی قرار ده.
خداوندا! در پایان این امتحان سخت، از مکارم اخلاقی که به انبیا و اولیای خویش بخشیدهای، ما را هم بهرهای عنایت کن تا با حج مقبول رهسپار دیار خود شویم.
عنایتی کن تا مرحوم از گناهان باشیم، نه محروم از ثوابها!
الهی! به حقیرانگیمان بنگر که در مقابل عظمت خانه تو، زبان به عجز گشودهایم. افتادگیام را تماشا کن تا نگاهت ما را مثل ذرهای جذب آسمان
عنایتت کند!
الهی! بیچارگیمان را ببین که تمام چارهها به دست توست و ریزهخواران آستانه تو فرمانروایان مُلکند؛ بینیاز از ناز ثروتمندان.
حال که احرام از تن بر میگیریم، اسیر ثروتمان مکن؛ که نیازمند آمدیم تا هماره نیازمند تو باشیم، نه امیال دنیا! اگر بینیاز شدیم، بینیاز از لذت دنیا و نیازمند بندگی تو باشیم. چگونه میتوانیم بعد از این همه اشراق و شهود که در شهر تو و در حرم تو دیدهایم و ما را به میهمانی لحظات نابی که دعوت کردی - همانگونه که پیامبران و اولیای دینت را دعوت میکردی - بگوییم کسی جز تو را در کنار خود داریم، وقتی همه فانیاند و تنها تو هستی که باقی و جاودانهای!
تنها تویی که مایه آرامشی، در هر نقطه از زمین که باشیم! و این را در خانه تو، با تنها پوششمان، به درستی دانستیم.
پس به عظمت کعبه و به قداست مکه سوگندت میدهیم که حج ما قبول و کارنامه قبولی ما را به دست مبارک مولایمان حضرت صاحبالزمان عج الله تعالی فرجه الشریف بدهی!
ما و تمامی حاجیان را در حِصن حصین ولایت مولا علی(ع) از تمامی حوادث مصون بداری؛ به حق پیامبر اعظم و رسول معظم، حضرت محمد وخاندان گرانقدرش، ای بخشنده بخشندگان، آمین!
کتابنامه
٭ قرآن کریم.
٭ امام علی بن ابیطالب، نهجالبلاغه، ترجمه: محمد دشتی، چاپ دارالقرآن الکریم، چاپ دوم، 1381.
آل احمد، جلال، خسی در میقات (جلد 7)، تهران، فردوس، 1378.
تقیزاده سالاری، حسین، کعبه نگین زمین (جلد 1)، قم، نشر مشعر، بیتا.
جعفریان، رسول، آثار اسلامی مکه و مدینه، قم، نشر مشعر، چاپ سالهای 1382 و 1384.
جوادی آملی، عبدالله، جرعهای از بیکران زمزم، ترجمه: علی حجتی کرمانی، نشر مشعر، چاپ چهاردهم، 1388.
--------------- ، صهبای حج، نشر اسراء، چاپ اول، 1377.
حوزه نمایندگی ولی فقیه در امور حج و زیارت، فصلنامه میقات حج، شمارگان 1 تا 60.
درویش، عبدالله، از میقات تا عرفات، نشر معارف، چاپ چهارم، 1386.
رضایی، یوسف، حج، قم، نشر مشعر، چاپ اول، 1385.
زمزم یاد (مجموعه اشعار مسابقه بزرگ شعر حج)، قم، نشر مشعر، چاپ دوم، 1388.
سمنانیان، سعید و الهه منفرد، گلچین شعر حج، نشر مشعر، چاپ اول،1381.
سمهودی، ابوالحسن علی بن احمد، وفاء الوفاء باخبار دارالمصطفی (جلد 1)، حققه و فصله: محمد محییالدین عبدالحمید، قاهره، مطبعه السعاده، 1374ه .ق.
شجاعی، محمد، حج در آیینه شعر فارسی، قم، نشر مشعر، چاپ اول، بیتا.
--------------- ، شبنم احساس، قم، نشر مشعر، 1384.
شرکت مهندسین مشاور گئوداد، اطلس اماکن مکه مکرمه و مدینه منوره، نشر مشعر.
شریعتی، علی، حج؛ تحلیلی از مناسک حج، انتشارات الهام و بنیاد فرهنگی دکتر علی شریعتی، چاپ بیستم، 1387.
شمسالدین محمد حافظ، دیوان، نشر فروغ، چاپ اول، 1366.
شیخ مفید، محمد بن محمد بن نعمان، الارشاد، ترجمه: هاشم رسولی محلاتی، بینا، انتشارات علمیه اسلامیه، بیتا.
صائب تبریزی، محمدعلی، الارشاد، ترجمه: شیخ محمدباقر ساعدی خراسانی، بیجا، انتشارات اسلامیه، چاپ پنجم، 1383.
صانعی، صفدر، ارمغان کعبه، انتشارات اسوه، چاپ دوم، 1382.
طالقانی، سید محمود، به سوی خدا میرویم، نشر مشعر، چاپ دوم، 1381.
عاملی، محمد بن الحسن الحر، اثبات الهداة (جلد 3)، بینا، بیجا، 1401ه .ق.
عبدالحسینی، معصومه، نگاهی عرفانی اخلاقی به مناسک حج، قم، مرکز پژوهشهای اسلامی صدا وسیما، چاپ اول، 1386.
عدنان سالم، محمد و محمد وهبی سلیمان، معجم کلمات القرآن العظیم، دمشق، دارالفکر، چاپ اول، 1998.
عمید، حسن، فرهنگ پارسی عمید (سه جلدی)، تهران، امیرکبیر، چاپ دهم، 1384.
فرهنگ جامع سخنان امام حسین(ع)، ترجمه: علی مؤیدی، امیرکبیر، چاپ چهارم، 1385.
فعالی، محمدتقی، درسنامه اسرار حج، قم، نشر مشعر، چاپ اول، 1389.
قائدان، اصغر، تاریخ و آثار اسلامی مکه مکرمه و مدینه منوره، قم، نشر مشعر، چاپ دوم، 1374.
قزوهی، ابوالقاسم، تجلی سیر و سلوک عرفانی در حج، قم، بوستان اندیشه، چاپ اول، 1385.
قمی، شیخ عباس، منتهی الآمال (جلد 1، 2، 15)، قم، هجرت، 1382.
کارگر، رحیم، در حریم عشق، دفتر نشر معارف، چاپ اول، 1386.
کلینی رازی، محمد بن یعقوب بن اسحاق، اصول کافی (جلد 1، 2و3)، دفتر نشر فرهنگ اهل بیت.
لاری، محیی، توصیف آثار تاریخی مکه و مدینه و فلسفه مناسک حج در فتوح الحرمین، به کوشش: رسول جعفریان، قم، انصاریان، چاپ اول، 1373.
لاهوری، محمد اقبال، کلیات، نشر پیمان، چاپ اول، 1382.
ماهنامه اشارات، مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیمای قم، شمارگان 40 - 140.
مجاهدی، محمدعلی، سیری در قلمرو شعر نبوی، مجمع جهانی اهل بیت، چاپ اول، 1387.
محدثی، جواد، در حریم حرم، قم، نشر مشعر، چاپ اول، 1375.
--------------- ، روح حج، قم، نشر مشعر، چاپ اول، 1383.
مخدومی، رحیم، سفرنامه یار کجاست، انتشارات حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، چاپ اول، 1373.
میراث زمزم، نشریه دانشجویی دانشگاهیان، شماره 24.
نشریه حریم یار (ویژه عمره مفرده)، مؤسسه فرهنگی نشر مشعر، 1388.
نشریه ماهتاب، ماهنامه فرهنگی و اجتماعی، اداره اوقاف و امور خیریه شمیرانات تهران، شماره 3.
نگارش، حمید، پیامهای ماندگار، چاپ اول، 1385.
یزدانی، خلیلالله، حج در ادب فارسی، نشر مشعر، چاپ اول، 1379.