ghaemiyeh.com
سرشناسه: حائری یزدی، محمدحسن، - ۱۳۳۴
عنوان و نام پدیدآور: وقف در فقه اسلامی و نقش آن در شکوفایی اقتصاد اسلامی/ محمدحسن حائری یزدی
مشخصات نشر: مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهری: ص ۴۹۴
شابک: ۲۰۰۰۰ریال
یادداشت: کتابنامه: ص. [۴۴۷] - ۴۵۶
موضوع: وقف
موضوع: اسلام و اقتصاد
شناسه افزوده: بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره: BP۱۹۳/۲/ح۲و۷ ۱۳۸۰
رده بندی دیویی: ۲۹۷/۳۷۲
شماره کتابشناسی ملی: م۷۹۱۴۴۲۹
پیشگفتار··· 17
بخش 1
کلیات
فصل اوّل: واژه وقف و صدقه··· 23
مبحث اوّل: وقف و صدقه در لغت و اصطلاح··· 23
گفتار 1 - وقف در لغت··· 23
گفتار 2 - صدقه در لغت··· 23
گفتار 3 - وقف در اصطلاح فقها··· 26
گفتار 4 - توضیح مفردات تعریف··· 28
مبحث دوم: رابطه واژه «وقف» و «صدقه»··· 30
فصل دوم: مشروعیّت و جایگاه وقف··· 33
مبحث اوّل: مشروعیت وقف··· 33
فقه امامیّه··· 33
فقه اهل سنّت··· 34
منکران مشروعیّت··· 37
مبحث دوم: اهّمّیت و جایگاه وقف··· 38
تفاسیر و روایات شیعه··· 39
الف - تفاسیر··· 39
ب - روایات··· 39
تفاسیر و روایات اهل سنّت··· 40
الف - تفاسیر··· 40
ب - روایات··· 41
فصل سوم: تاریخچه وقف··· 43
مبحث اوّل: وقف در قبل از اسلام··· 43
مبحث دوم: وقف در میان ملل غیرمسلمان··· 45
1 - وقف در میان رومیان ··· 45
2 - وقف در میان مصریان قدیم ··· 45
3 - وقف در میان عراقیهای قدیم ··· 46
4 - وقف در میان ایرانیان قدیم ··· 46
5 - وقف در میان آلمانیها··· 46
6 - وقف در کشور سوئیس ··· 47
7 - وقف در کشور فرانسه ··· 48
8 - وقف در حقوق قدیم انگلستان و آمریکا··· 49
مبحث سوم: وقف در جوامع اسلامی··· 50
گفتار 1 - موقوفات یا «صدقات» رسول خدا صلیاللهعلیهوآله··· 50
حوائط هفتگانه··· 51
فدک··· 52
بررسی مسأله فدک از نظر امامیّه··· 55
ادله نحله(هبه) بودن فدک··· 56
موارد هشتگانه صدقات رسول خدا صلیاللهعلیهوآله··· 59
گفتار 2 - وقف در سیره معصومین علیهمالسلام··· 59
حضرت علی علیهالسلام··· 60
حضرت زهرا علیهاالسلام··· 62
اوقاف و صدقات برخی دیگر از امامان علیهمالسلام··· 63
گفتار 3 - وقف در سیره صحابه و تابعین··· 64
بخش 2
وقف در فقه اسلامی
فصل اوّل: وقف؛ شرایط··· 71
شرط اوّل: قصد قُربت··· 71
دیدگاه فقهای امامیّه··· 71
دلایل کسانی که قربت را معتبر نمیدانند··· 72
دلایل کسانی که قربت را معتبر میدانند··· 73
دیدگاه دیگر مذاهب··· 74
شرط دوم: صیغه··· 76
معنای لغوی و اصطلاحی صیغه··· 76
1 - معاطات در وقف··· 76
دیدگاه امامیّه··· 76
دیدگاه دیگر مذاهب··· 78
2 - وقف عقد است یا ایقاع ؟··· 79
دیدگاه امامیّه··· 79
دیدگاه دیگر مذاهب اسلامی··· 82
3 - آیا وقف از عقود لازم است ؟··· 83
دیدگاه امامیّه··· 83
دیدگاه دیگر مذاهب··· 85
قانون مدنی··· 89
4 - الفاظ صیغه وقف··· 89
دیدگاه فقهای امامیّه··· 89
دیدگاه دیگر مذاهب··· 91
شرط سوم: تنجیز··· 93
معنای تنجیز··· 93
دیدگاه امامیّه··· 93
دیدگاه فقهای دیگر مذاهب··· 94
شرط چهارم: تأبید (دوام)··· 96
فقه امامیّه··· 96
دیدگاه دیگر مذاهب··· 101
وقف منقطع··· 103
احکام این اقسام··· 103
دیدگاه امامیّه··· 103
دیدگاه دیگر مذاهب··· 104
وقف منقطعالاوّل··· 105
دیدگاه امامیّه··· 105
دیدگاه فقهای دیگر مذاهب··· 107
وقف منقطعالوسط··· 108
دیدگاه امامیّه··· 108
دیدگاه دیگر مذاهب··· 109
شرط پنجم: اخراج از نفس··· 110
دیدگاه امامیّه··· 110
دیدگاه فقهای دیگر مذاهب··· 111
انتفاع واقف از وقف خویش··· 113
دیدگاه امامیّه··· 114
دیدگاه دیگر مذاهب··· 116
شرط ششم: قبض··· 118
معنای لغوی و اصطلاحی قبض··· 118
دیدگاه فقهای مذاهب در باره قبض در وقف··· 118
دیدگاه فقهای امامیّه··· 118
دیدگاه دیگر مذاهب··· 124
فصل دوم: واقف؛ شرایط··· 127
شرط اوّل تا چهارم: بلوغ، عقل، رشد (و کمال) و عدم حَجْر··· 127
دیدگاه امامیّه··· 127
شرط پنجم: اختیار و قصد··· 129
دیدگاه امامیّه··· 129
دیدگاه دیگر مذاهب اسلامی··· 130
شرط ششم: مالک بودن··· 130
دیدگاه امامیّه··· 130
دیدگاه دیگر مذاهب··· 132
شرط هفتم: اسلام··· 133
دیدگاه فقهای امامیّه··· 133
دیدگاه فقهای اهل سنّت··· 134
فصل سوم: مال موقوف؛ شرایط··· 135
شرط اوّل: عین قابل انتفاع ...··· 135
دیدگاه امامیّه··· 135
دیدگاه دیگر مذاهب··· 143
فروع مترتّب بر این شرط··· 143
قسمت وقف از طِلق··· 149
شرط دوم: قابلیت تملّک··· 149
فقه امامیّه··· 149
دیدگاه دیگر مذاهب··· 151
فصل چهارم: موقوفٌ علیه؛ شرایط و ...··· 153
مبحث اوّل: وقف خاص و عام··· 153
مبحث دوم: شرایط موقوفٌ علیه··· 154
شرط اوّل: وجود··· 154
دیدگاه امامیّه··· 154
دیدگاه دیگر مذاهب··· 157
شرط دوم: تعیین··· 157
دیدگاه امامیّه··· 157
1- حکم وقف بدون ذکر مصرف··· 158
2- وقف بر موارد غیرمحصور··· 160
دیدگاه دیگر مذاهب··· 161
3- موقوفات مجهولالمصرف··· 163
4- اوقافی که رسم آنها باطل شده است··· 164
5- وقف در صورت انقراض موقوفٌ علیهم··· 166
دیدگاه امامیّه··· 167
دیدگاه دیگر مذاهب··· 168
شرط سوم: صحّت تملّک··· 169
دیدگاه امامیّه··· 169
دیدگاه دیگر مذاهب··· 171
شرط چهارم: فقر··· 171
دیدگاه امامیّه··· 171
دیدگاه دیگر مذاهب··· 172
شرط پنجم: اسلام و ایمان··· 173
1- وقف بر کافر ذمّی··· 173
2- وقف بر کافر حربی··· 176
دیدگاه دیگر مذاهب··· 177
3- وقف بر بِیَع، کنایس، تورات و ...··· 178
قانون مدنی··· 179
مبحث سوم: وقف بر اولاد··· 180
1 - مشروعیت وقف بر اولاد··· 181
2 - دخول یا عدم دخول اولادِ اولاد در «اولاد»··· 182
دیدگاه دیگر مذاهب··· 184
3 - حکم دختران در وقف اولادی··· 185
دیدگاه امامیّه··· 185
دیدگاه دیگر مذاهب··· 187
ذریه، عقب، نسل··· 188
دیدگاه دیگر مذاهب··· 190
4 - جنین··· 191
چند فرع··· 192
مبحث چهارم: بیان مصادیق واژهها و اصطلاحات··· 194
«مسلمین»··· 194
«مؤمنین»··· 195
«شیعه»··· 197
«اهل بیت» و «آل رسول علیهمالسلام»··· 198
«فی سبیلاللّه»، «فی سبیلالثّواب»، «فی سبیلالخیر»··· 207
دیدگاه امامیّه··· 207
دیدگاه دیگر مذاهب··· 208
«فقرا»··· 209
«جیران = همسایگان»··· 211
چند نکته··· 213
مبحث پنجم: چگونگی مصرف درآمد وقف (تفضیل، تساوی و ...)··· 214
دیدگاه امامیّه··· 214
چند نکته··· 216
دیدگاه دیگر مذاهب··· 216
فصل پنجم: احکام وقف··· 219
مبحث اوّل: نگهداری و هزینه مال موقوف··· 219
گفتار 1 - لزوم نگهداری مال موقوف··· 219
دیدگاه امامیّه··· 219
گفتار 2 - هزینه مال موقوف··· 220
دیدگاه امامیّه··· 220
دیدگاه دیگر مذاهب··· 221
مبحث دوم: ملکیت در وقف··· 222
گفتتار 1 - مالک رَقَبه اموالِ موقوفه کیست ؟··· 222
دیدگاه فقهای امامیّه··· 223
مالکیت موقوف علیه··· 225
چند نکته··· 229
دیدگاه دیگر مذاهب··· 230
گفتار 2 - اجاره وقف توسط موقوفٌ علیه··· 233
دیدگاه امامیّه··· 233
دیدگاه دیگر مذاهب··· 236
گفتار 3 - شخصیّت حقوقی وقف··· 238
مبحث سوم: شروط واقف··· 241
گفتار 1 - معنای شرط··· 241
گفتار 2 - اهمّیّت شروط واقف··· 242
گفتار 3 - شرایط صحّت شروط··· 244
شرط اوّل: عدم مخالفت با مقتضای عقد··· 244
شرط دوم: اقتران بهانشای وقف··· 245
شرط سوم: عدم مخالفت با کتاب و سنت··· 245
شرط چهارم: عدم جهالت··· 246
شرط پنجم: جایز بودن نفس شرط··· 246
گفتار 4 - بعضی از مصادیق شروط واقف··· 249
1- شرط عَوْدِ مال موقوف بهواقف در صورت نیاز··· 249
2- شرط خیار··· 251
3- شرط اخراج موقوفٌ علیه··· 252
4- شرط ادخال موقوفٌ علیه··· 252
فقه اهل سنّت··· 255
گفتار 5 - حکم شرط فاسد··· 258
دیدگاه دیگر مذاهب··· 261
مبحث چهارم: تولیت و نظارت بر وقف··· 262
گفتار 1 - معنای تولیت و نظارت بر وقف··· 262
نظارت در لغت··· 263
نظارت در اصطلاح··· 263
گفتار 2 - اقسام ولایت (عامه، خاصه و ...)··· 263
ولایت واقف و... ··· 264
دیدگاه امامیّه··· 264
چند نکته··· 269
نکتههایی از قانون مدنی··· 270
دیدگاه دیگر مذاهب··· 271
گفتار 3 - شرایط متولّی··· 274
دیدگاه امامیّه··· 274
دیدگاه دیگر مذاهب··· 277
گفتار 4 - عزل متولّی در صورت سلب صلاحیت و ...··· 278
دیدگاه دیگر مذاهب··· 281
گفتار 5 - ولایت برای تعیین و گزینش نگهبانان، کارگران و ...··· 282
گفتار 6 - نظارت بر متولی··· 283
گفتار 7 - حدود وظایف و اختیارات متولّی··· 284
دیدگاه امامیّه··· 284
تفویض و توکیل در تولیت··· 285
اجاره مال موقوف توسط متولّی··· 285
دیدگاه دیگر مذاهب··· 286
گفتار 8 - اجرت متولّی ··· 290
دیدگاه امامیّه ··· 290
دیدگاه دیگر مذاهب··· 291
گفتار 9 - متولّی امین است··· 294
مبحث پنجم: بَیْع و استبدال وقف··· 294
گفتار 1 - ادلّه عدم جواز بَیْع (فیالجمله)··· 294
گفتار 2 - آیا وقف با بیع باطل میشود یا با جواز بیع ؟··· 297
گفتار 3 - اقسام وقف و حکم بیع و استبدال آنها··· 299
دیدگاه امامیّه··· 299
گفتار 4 - مساجد··· 299
مقام اوّل - بیع و تصرف در اموال مساجد··· 300
مقام دوم - اموال مساجد··· 304
دیدگاه دیگر مذاهب در باره مساجد··· 307
گفتار 5 - بیع و استبدال در وقف خاصّ··· 310
صور دهگانه جواز بیع··· 311
نکتهای از صاحب عروه··· 333
حکم ثمن مال وقف در صورت بیع··· 335
یاد آوری چند نکته ··· 339
متصدی بیع وقف کیست ؟··· 340
نکته··· 343
نکته پایانی این مبحث··· 350
مبحث ششم: راههای اثبات وقف··· 351
گفتار 1 - بیان راههای اثبات در فقه فریقین··· 351
دیدگاه امامیّه··· 351
اشاره به دو نکته··· 355
دیدگاه دیگر مذاهب··· 356
گفتار 2 - توضیح نکتهای بسیار مهمّ··· 358
مبحث هفتم: وقف در مرض موت··· 359
گفتار 1 - معنای مرض موت··· 359
گفتار 2 - معنای تَبَرُّع··· 360
تبرّعات منجَّزه و مُؤَجَّله··· 361
گفتار 3 - حکم مسأله··· 361
ادله قول اوّل··· 362
ادله قول دوم··· 364
وصیّت بهوقف··· 366
دیدگاه دیگر مذاهب··· 366
اشاره به چند نکته··· 367
فصل ششم: سُکنی، عُمری، رُقبی و حبس··· 369
مبحث اوّل: سُکنی، عُمری و رُقبی از دیدگاه امامیّه··· 369
گفتار 1 - معانی این عناوین··· 369
گفتار 2 - شرایط··· 372
شرط اوّل: صیغه عقد··· 372
شرط دوم: قبض··· 373
شرط سوم: قصد قُربت··· 375
گفتار 3 - اثر و فایده این عقود، نقل منفعت است··· 375
گفتار 4 - مواردی که متعَلَّقِ سکنی، عمری_'feو رقبی قرار میگیرند··· 376
گقتار 5 - قلمرو استفاده ساکن، مُعمَر··· 377
گفتار 6 - آیا قبل از انقضای مدّت مقرّر، مالک، حقّ بیع و ... دارد ؟··· 378
گفتار 7 - حکم این عقود در صورت مرگ یکی از متعاقدَیْن··· 379
مبحث دوم: حبس از دیدگاه امامیّه··· 380
گفتار 1 - موارد و معنای حبس··· 380
گفتار 2 - حبس؛ لزوم یا عدم لزوم ؟··· 382
مبحث سوم: عُمری، رُقبی و سُکنی از دیدگاه دیگر مذاهب··· 384
گفتار 1 - معنای این عناوین··· 384
گفتار 2 - حکم عُمری··· 385
گفتار 3 - حکم رُقبی··· 387
گفتار 4 - حکم سُکنی··· 388
بخش 3
نقش وقف در شکوفایی اقتصاد و فرهنگ اسلامی
فصل اوّل: کلّیاتی پیرامون اقتصاد اسلامی··· 391
گفتار 1- اسلام دین زندگی است··· 391
گفتار 2- ثروت (و دنیا) از دیدگاه اسلام··· 392
گفتار 3- اقتصاد اسلامی در مقایسه با دیگر مکتبهای اقتصادی··· 396
فصل دوم: نظام اقتصادی اسلام··· 399
گفتار 1 - تفاوت مکتب اقتصادی و علم اقتصاد··· 399
گفتار 2 - وظیفه و کار اصلی محقق در مکتب اقتصادی اسلام، کشف است··· 401
گفتار 3 - اسلام و علم اقتصاد··· 401
فصل سوم: اهداف اقتصاد اسلامی··· 403
گفتار 1 - هدف اوّلی (یا اصلی)··· 403
گفتار 2 - هدفهای فرعی و ثانوی··· 405
1- حاکمیت سیاسی اسلام··· 405
2- تحکیم ارزشهای معنوی و اخلاقی··· 406
3- برپایی عدالت اجتماعی··· 407
4- استقلال اقتصادی··· 408
5- توسعه و رشد··· 408
6- رفاه عمومی··· 409
فصل چهارم: نقش وقف در تحقق اهداف اقتصاد اسلامی··· 411
گفتار 1- نقش وقف در تحقّق هدف اصلی و اوّلی··· 411
گفتار 2- نقش وقف در تحقّق اهداف فرعی اقتصاد اسلامی··· 413
نقش وقف··· 420
گفتار 3 - گوشههایی از موارد و جهات مصرف اوقاف··· 422
1- مساجد··· 422
2- مدارس··· 423
3- کتابخانه··· 427
4- بیمارستان··· 430
5- دیگر موارد··· 431
سخن آخر: چگونه از نو میراث جاویدان وقف را احیا کنیم ؟··· 435
1- مبارزه با عوامل رکود··· 438
2- تبلیغات صحیح و مستمر در سطوح گوناگون··· 442
3- حمایت قانونی از اوقاف··· 444
منابع و مآخذ··· 447
نمایه··· 457
لَنْ تَنالُواالْبِرَّ حَتّی تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ(1)چنان که در متن اثر حاضر اشاره شده، سنّتِ دیرپای وقف،هم در سیره رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و معصومین علیهمالسلام و هم در سیره صحابه و تابعین از جایگاهی والا و ارجمند برخوردار بوده است. پس از صدر اوّل نیز مسلمانان، بهسهم خود، در همه اعصار و امصار بهعنوان یک سنّت حسنه و صدقه جاریه بهآن نگریستهاند.
این روند، بهرغم همه نشیب و فرازها و عوامل متعدد بازدارنده در طول تاریخ، استمرار یافت تا آنجا که در مقاطع متعدّد تاریخی، در بسیاری از بلاد اسلامی، آمار رَقَبات موقوفه بهارقامی نجومی و شگفتآور رسید که در مبحث پایانی این کتاب بهگوشههایی از آنها اشارههایی شده است.
غرض از ذکر این نکته، بیان این واقعیت است که: مسأله وقف همواره (جز در بعضی از مقاطع) به عنوان یک مسأله اصلی و اساسی (و نه یک مسأله فرعی و حاشیهای) در متن جامعه اسلامی مطرح بوده است و مسلمانان برای آن حساب ویژهای باز میکردهاند.
از اینرو موضوع «وقف» در ابعاد گوناگون فقهی، فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و ... زمینههای
پژوهش دارد که (بویژه در سالهای اخیر و پس از پیروزی انقلاب اسلامی) کارهای بس ارزنده و قابل توجهی در این مورد صورت گرفته است. اما تا آنجا که نگارنده استقصا کرده، این موضوع ازنظر فقهی و اقتصادی (بویژه فقهی) کمتر مورد توجه قرار گرفته و جای کتابی مستقل در موضوع وقف با محوریت فقه امامیه، که در آن دیدگاه دیگر مذاهب اسلامی نیز مورد بحث و بررسی قرار گرفته باشد، خالی است.
نگارنده بههیچ وجه مدّعی نیست که این خلأ را پر کرده و یا در این زمینه کاری درخور انجام داده، اما بههرحال گامی است که برداشته و کاری است که با راهنماییهای ارزشمند اساتیدی بزرگوار انجام داده است. امید است محقّقان و پژوهشگران ارجمند با عنایت به اهمّیّت ویژه این موضوع، گامهای
1) هرگز بهمقام بِرّ (خیر و نیکی) نایل نمیشوید مگر آن که از چیزهایی که دوست دارید (در راه خدا) انفاق کنید. آل عمران: 92.
بلندتری را بردارند و کارهای ارزشمندتری را در این زمینهها ارائه دهند.
این اثر، بجز فهرستها و پیشگفتار، سه بخش ا صلی و «سخن آخر» را در بر میگیرد؛بخش اوّل با
عنوان «کلیات» به واژه وقف و صدقه، مشروعیّت و جایگاه وقف و تاریخچه آن پرداخته است.
بخش دوم «وقف در فقه اسلامی» نام دارد و در آن، شرایط وقف، واقف، مال موقوف و موقوفٌ علیه بررسی شده، سپس تحت عنوان «احکام وقف»، مباحث ملکیت در وقف، تولیت و نظارت بر وقف، شروط واقف، بیع و استبدال وقف، راههای اثبات وقف و وقف در مرض مَوْت، مطرح و بررسی
شده و در پایان، مطالبی دربارة سُکنی، عُمری، رُقبی و حبس آمده و مورد تحقیق قرار گرفته است.
بخش سوم با عنوان «نقش وقف در شکوفایی اقتصاد و فرهنگ اسلامی» به کلّیّاتی پیرامون «اقتصاد
اسلامی» پرداخته و سپس در ادامه، اهدافِ اقتصاد اسلامی ونقش مثبت وقف در تحقّق آن اهداف، به اختصار مورد بررسی قرار گرفته است. و بالاخره، «سخن آخر» پیشنهادهایی است در مورد احیای مجدّد و رونق دوباره سنّتِ وقف، به این امید که این سنّت دیرینه اسلامی جایگاه راستین خود را باز یابد. انشاءالله.
نگارنده در این اثر از راهنماییهای ارزشمند اساتید بزرگوار و حجج اسلام استاد محمد واعظزاده
خراسانی، استاد عبدالکریم عبداللّهی نژاد و استاد کاظم مدیر شانهچی، استادان گرانقدر دانشکده الهیاتِ دانشگاه فردوسی و نیز حجهالاسلام والمسلمین استاد الهی خراسانی، مدیر عامل محترم بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، بهره جسته و در ویرایش اثر از همراهی فاضل ارجمند جعفر
شریعتمداری برخوردار شده و زحمت آماده سازی را به دوش آقای رضا ارغیانی و رنج حروف چینی را بر دستان آقای احمد پهلوانزاده نهاده و همچنین از همان آغاز از همراهی بیدریغ برادر ارجمند مصطفی کدکنی استفاده کرده است و اینک وظیفه خود میداند از همه این عزیزان بویژه استادان
گرانقدر و برادران عزیز در واحد نشر بنیاد پژوهشهای اسلامی تقدیر و سپاسگزاری نماید.
نگاره همچنین ضمن اعتراف به پیراسته نبودن این اثر از اشکال، آمادگی خود را برای استقبال از
هر نقد خیرخواهانه و راهنمایی دلسوزانه اعلام مینماید.
مشهد مقدس - دانشگاه فردوسی
محمد حسن حائری
وقف در لغت به معنای ایستادن و درنگ کردن است(1)در لسان العرب (مادّه وقف) این واژه را چنین توضیح داده است: وقوف در ضدّ جلوس است، هر گاه کسی در مکانی بایستد میگویند: «وَقَفَ» و جمع آن وقوف است و به صورت متعدّی نیز به کار میرود میگوییم: وَقَفْتُها اَنَا وَقَفًا وَ وَقَفَ الدّابَّةَ،..
هرگاه گفته شود: «وَقَفَ الاَرْضَ عَلی الْمَساکینِ (یا لِلْمَساکینِ) وَقْفَا» به معنای حبس خواهد بود.(2)
خلیل بن احمد در توضیح این واژه مینویسد:
وقف مصدر «وَقَفْتُ الدّابّة» و «وَقَفْتُ الْکَلِمة وقفا» میباشد و این کلمه متعدّی است که گاهی لازم هم به کار میرود و «اوقَفْتُ» بجز در معنای کندن و انتزاع کردن به کار
نمیرود. همچنین به نوعی زیور که از عاج و یا شاخ حیوانات ساخته میشود، نیز «وَقْف» میگویند.(1)
سخن جوهری در صحاح اللّغة این است:
وقف به معنای زیوری ساخته شده از عاج نیز آمده است، «وَقَّفْتُ المرأة توقیفا» یعنی: در دست آن زن وقف (زیور) قرار دادم. معنای دیگر آن ایستادن است و به معنای آگاه ساختن نیز آمده است: میگوییم: وقَفتُه عَلی ذَنْبِه: «او را بر گناهش آگاه ساختم». و «اَوْقفتها» با الف لغتی پست (ردیئه) است، البتّه این واژه (با الف) در موردی که به معنای کندن و انتراع کردن به کار رود، و نیز اگر به کسی که ایستاده است، بگوییم، «مااَوْقَفَک
هیهُنا؟»، نیکوست و قبحی ندارد.(2)
در مُعْجَم مَقاییس اللُّغَه نیز واژه «وقف» را به «مکث» معنا کرده است.طُرَیْحی در مجمع البحرین نیز برای بیان معنای لغوی «وقف» به کریمه: «وَ لَوْتَری اِذْ وُقِفوُا عَلیَ النّارِ»(3)شاهد آورده که همان «مکث و درنگ کردن» است، البتّه به شکل متعدّی، فهمیده میشود.(4)
از مجموع آنچه در معنای لغوی واژه «وقف» بیان کردهاند به دست میآید که این واژه به معانی: ایستادن و درنگ کردن، سرپا نگه داشتن، آگاه شدن و آگاه ساختن، کندن و انتزاع کردن، منع و نوعی زیور و احیانا بعضی معانی دیگر آمده است. و در مباحث آینده
روشن خواهد شد که همه این معانی لغوی به شکلی با معنای اصطلاحی آن در فقه اسلامی تناسب و ارتباط اساسی دارند.
نویسنده مُعْجَمُ مَقاییس اللُغَة در توضیح ریشه معنای صدقه مینویسد: صدقه، یعنی آنچه انسان از طرف خود و مالش تصدّق میکند و این واژه از «صَدْق» گرفته شده که به معنای شیء قوی است؛ قول و یا غیر آن و راستگویی را «صَدْق» نامیدهاند، برای این که
در ذات خود قوی و ابطالناپذیر است، بر خلاف «کذب» که ضعیف و متزلزل است، «شَیءٌ صَدْقٌ» یعنی صُلب و محکم و «رُمْحٌ صَدق» یعنی نیزه محکم و این که به مهریه زن هم «صَداق» میگویند برای قوّت حقّانیّت آن است.(1)
در لسان العرب از خلیل نقل شده است که:
کامل از هر چیز را «صَدْق» میگویند؛ «رَجُلٌ صَدْقٌ» و «امرأةٌ صَدْقةٌ» یعنی مرد و زن کامل... و صَدَقَه چیزی است که انسان آن را در راه خدا به فقرا انفاق میکند... و مصدّق،
کسی است که صدقاتِ اَنعام و... را جمعآوری میکند و به مُعطی صدقات و گیرنده و درخواست کننده آنها یعنی سائل، (هردو) «متصدّق» میگویند.(2)
در صحاح اللّغة آمده است: هر چند عموم مردم به سائل هم «متصدّق» میگویند، امّا
این واژه به معنای معطی است و «مُصَّدِّق» هم در واقع همان «متصدّق» است که با تبدیل
و ادغام به این صورت در آمده است، و «صَداقه» و «مُصادَقه» به معنای خُلَّت و دوستی
است و «صِدّیق» به کسی میگویند که گفتارش، کردارش را تأیید و تصدیق میکند. و «صَدْق» به معنای نیزه مستحکم نیز هست... و «صَدقَه»، آن چیزی است که به فقرا انفاق
میشود.(3)
ابن اثیر در ذیل واژه «صدقه» حدیثی را ذکر کرده است که: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آن گاه که آیه کریمه: «ولْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ»(4)را قراءت کرد، فرمود: «تَصَدَّقَ رَجُلٌ مِنْ دینارِهِ وَ مِنْ دِرْهَمهِ وَ ثَوْبِهِ» (یعنی آیه مربوط به کسی است که از دینار و درهم و پوشاک خود تصدّق کرده است.) و این جمله هر چند ظاهر خبری دارد اما در معنای انشاء است یعنی: «لِیَتَصَدَّقْ» مانند: «اَنْجَزَ حُرٌّ ما وَعَدَه» یعنی «لِیُنْجِزْ».(5)
طُرَیحی نیز در مجمع البحرین ضمن بیان این مطلب که: صِدِّیق یعنی انسانی که بر تصدیق به حقّ و حقیقت مداومت دارد، معنای اصطلاحی صدقه را ذکر کرده است، یعنی: آنچه انسان به طور تبرّعی و بلاعوض با قصد قربت به دیگری میدهد. وی اظهار میدارد که: زکات، کفّاره و اَمثال آن در این تعریف داخلند.(6)
بنابراین، صدقه در لغت از مادّه «صَدْق» و «صَدَق» به معنای درستی، دوستی، استحکام و مانند اینهاست و تناسب و ارتباط آن با معنای اصطلاحیاش، که به آن اشاره شد و توضیح بیشتر آن خواهد آمد، روشن است.
شیخ طوسی در مبسوط قبل از تعریف وقف مینویسد:
وجوه عطایا بر سه دستهاند که دوتای آنها در زندگی دنیا و یکی مربوط به جهان آخرت است. آن که به آخرت مربوط است، «وصیّت» است که بحث مستقل دارد، و امّا آن دو که به زندگی دنیا ارتباط دارند «هبه» و «وقف» میباشند (وی سپس در مقام تعریف وقف ادامه میدهد:) وقف عبارت است از «تَحبیسُ الاَْصل و تَسبیلُ الْمَنفَعةِ» و
جمع آن «وُقوف» و «اَوْقاف» است، میگوییم: «وَقَفْتُ» امّا «اَوْقَفْتُ» شاذّ و نادر است.(1)
محقّق در شرایع، وقف را (با مقداری تغییر) چنین تعریف کرده است:
«اَلْوقفُ عَقدٌ ثَمَرتُهُ تَحبیسُ الاصلِ و اِطْلاقُ الْمَنفَعةِ» در حالی که در المختصر النّافع
تفاوت تعریف «وقف» با تعریف شیخ در مبسوط تنها در کلمه «اطلاق» به جای «تسبیل»
است.(2)تعریف شهید در لمعه نیز دقیقا همان تعریف محقّق در نافع است. عبارت علاّمه در قواعد نیز چنین است: «الوقفُ عَقدٌ یُفیدُ تَحْبیسَ الاَْصلِ وَ اِطلاقَ الْمَنفعةِ».(3)
ابن ادریس در سرائر با عباراتی تقریبا همانند عبارات شیخ طوسی در مبسوط، وقف
را دقیقا همانند شیخ تعریف کرده است.(4)
شهید ثانی در ذیل تعریف شرایع مینویسد: در این جا وقف به بعضی از خواص آن تعریف شده است. یعنی این تعریف حقیقی نیست، این دو از ویژگیهای وقف هستند وگرنه حبس، سُکنی، عمری و رُقبی(5)نیز همین دو ویژگی (تَحبیسِ اصل و اطلاقِ
منفعت) را دارا میباشند.
بنابراین باید تحبیسِ اصل به طور دائم (یعنی با قید دوام) منظور باشد تا عناوین نامبرده از تعریف خارج گردند؛ هرچند ممکن است باز این تعریف به «وقف منقطع الآخِر» نقض شود، زیرا وقفیاست صحیح، بدون این که دارای دوام (و تأبید) باشد. مگر این که کسی (برای ردّ این نقض) بگوید: وقف منقطع الآخِر در حقیقت «حبس» است نه وقف، همچنان که کسانی گفتهاند امّا قابل قبول نیست، هرچند این وقف از جهت مفاد و مصداق تفاوت چندانی با حبس ندارد. (شهید ادامه میدهد:) این تعریف از حدیثِ رسیده از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله گرفته شده است که فرمود: «حَبِّس الاْصلَ و سَبِّلِ الثَّمَرةَ»(1): «اصل (مال) را حبس و ثمرهاش را در راه خدا قرار ده».
صاحب جواهر(2)در ذیل تعریف شرایع، دلیل عدول متأخّران را از واژه «تَسبیل»، که در حدیث نبوی آمده است، به واژه «اطلاق» چنین توضیح میدهد: منظور از تسبیل، همان اِباحه تصرّف برای «موقوفٌ علیه» است که هرطور بخواهد، همانند تصرّف درملک طِلق، تصرّف کند (البتّه با محدودیتهایی) و برای این که آزادی در تصرّف از تعریف، فهمیده شود، به جای واژه «تسبیل» از واژه «اطلاق» استفاده کردهاند؛ امّا در
صحاح تسبیل را چنین معنا کرده است: «سَبَّل فلانُ ضَیْعَتَهُ» یعنی آن را در راه خدای متعال قرار داد.
بنابراین، از واژه «تسبیل»، معنای فیسبیلاللّه و قربت فهمیده میشود و چون وقف از صدقات است(3)و (حدّاقلّ نزد بسیاری از اَعاظم) قصد قربت در آن معتبر است، همان تعبیر «تسبیل» که در حدیث نیز آمده است سزاوارتر و مناسبتر است. دلیلی هم که صاحب جواهر برای عدول متأخّران از این واژه ذکر کرد، روشن نیست.
فاضل مقداد(4)برای رهایی از ایرادات و نقضهایی که اشاره شد، مینویسد: وقف، در حقیقت عبارت است از: «عقدی که بر تحبیس اصل و اطلاق (یا تسبیل) منفعت دلالت دارد» نه این که وقف عبارت از این دو ویژگی باشد. تعریف برگزیده فخرالمحقّقین در
ایضاح نیز همین است.(1)کاشف الغطاء حقیقت وقف را حبس میداند (که منشألغوی آن همان وقوف به معنای قیام بدون حرکت است)، زیرا این عقد صاحب آن را از تصرّف حبس (منع) میکند که درشرع به طور حقیقی یا مجازی (به دلیل وجود علاقه کلّ و جزء) بر عقد وقف اطلاق شده است.(2)
به نظر میرسد بیان کاشف الغطاء بیشتر از بیان فاضل مقداد و فخر قابل دفاع باشد، مخصوصا اگر در باب وقف، عقد را شرط ندانیم و معاطات را کافی بدانیم.
«تحبیسُ الاصل و اطلاقُ المنفعة»: محقّق کَرَکی(3)در توضیح مفردات این عبارت مینویسد: منظور از تحبیس اصل، منع از تصرّف به معنای نقل و انتقال از قبیل بیع، هبه
و... است. فاضل مقداد نیز در توضیح عبارت مذکور مینویسد: منظور از تحبیسِ اصل، جلوگیری از نقل آن است از جهت خودش، و معنای «اطلاق المنفعه» همان اباحه هرگونه تصرّف برای مستحقّ آن است.(4)و شهید ثانی در روضه «تحبیسُ الاصل» را چنین تفسیر کرده است:
تحبیسُ الاصل یعنی اصل ملک را در حالتی قرار دادن که بجز در موارد استثنا شده، تصرّفاتی که موجب نقل و انتقال آن میشود جایز نباشد.(5)ابوالصّلاح حلبی در کافی در مقام بیان ویژگی مطلق صدقه چنین توضیح میدهد:
صدقه وجهی است برای حرمت تصرّف بر متصدّق (انفاق کننده) و اباحه آن بر «متصدّق علیه».... .(6)
حقّ این است که منظور از تحبیس اصل، جلوگیری از نقل و انتقال آن (جز در موارد استثنا شده) توسط واقف، موقوف علیه و هرکس دیگر است، چنان که از اطلاق عبارات محقّق کرکی، فاضل مقداد و شهید ثانی استفاده میشود نه آنچه حلبی اظهار داشته است (یعنی تنها حرمت تصرّف متصدّق).
فقه حنفی
در فقه حنفی وقف عبارت است از محبوس کردن عین ملک واقف و تصدّق کردن منفعت آن در جهت خیر.(1)تعریف مختصر شمس الدین سرخسی (یعنی حبسُ المملوکِ عن التملیک من الغیر) نیز به همان معنای بخش اوّل تعریف فوق است.
فقه مالکی
وقف آن است که مالک، ملکی را که (هر چند با اجرت) مملوک اوست یا در آمد آن را (مثل درهم و دینار) با صیغه مخصوص و با مدّتی معلوم، طبق نظر واقف، برای مستحقّی قرار دهد.(2)
از این تعریف کاملاً هویداست که مالکیه، دوام را در وقف شرط نمیدانند همچنین عین موقوفه را بر ملکیّت واقف باقی میدانند، بر خلاف تعریف قبلی که خروج عین از ملک واقف از آن روشن بود. و جالب است که هر دو طرف به حدیث معروف نبوی صلیاللهعلیهوآله استناد و استدلال کردهاند که به عمر (که درباره ملک خود در خیبر کسب تکلیف کرده بود) فرمود «ان شِئتَ حَبَّستَ اَصلَها و تَصدَّقتَ بِها».(3)
اصل این حدیث و مطالبی پیرامون آن در مباحث آینده(4)خواهد آمد. ان شاءالله.
فقه شافعی
تعریف زیر، مورد نظر شافعیّه و نیز حنفیّه و حنابله است: محبوس کردن مالی که استفاده از آن با بقای عین آن میّسر است. یعنی قطع تصرّف در رقبه آن از جانب واقف و
غیر او برای صرف در مورد یا موارد مباحِ موجود.(5)
1) الفقه الاسلامی و ادلّته: 8/153، فتح القدیر: 5/37-40 و 62، اللباب: 2/180.
2) الفقه الاسلامی و ادلّته: 8/155-156؛ الشّرح الکبیر: 4/76؛ الشّرح الصّغیر و بُلْغة السّالک: 2/97-98، الفروق: 2/111.
3) نیل الاوطار: 6/20.
4) در بحثهای مشروعیّت وقف، ملکیّت در وقف و...
5) الفقه الاسلامی و ادلّته: 8/154- 155، کشاف القناع: 4/267؛ غایهالمنتهی: 2/299.
فقه حنبلی
ابن قدامه بعد از توضیح مختصر معنای لغوی وقف و اشاره به حدیث معروف نبوی صلیاللهعلیهوآله مینویسد: وقف مستحب است و معنای آن «تحبیسُ الاَصلِ و تَسبیلُ الثَمَرة» میباشد.(1)
فقه ظاهری
ابن حَزْم اندلسی مینویسد: به نصّ رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در وقف دو فعل متغایر باید صورت پذیرد؛ یکی محبوس کردن عین ملک برای خدای متعال و جداساختن آن از مال واقف و مُحبِس و دیگری تسبیل و صدقه آن برای موقوفٌ عَلَیْه.(2)
به گفته محمّد ابو زهره: قِوام و اساس وقف در همه این تعاریف متقارب، محبوس کردن عین است. از این رو تصرّفاتی چون، خرید و فروش، رهن و هبه در آن ممنوع است، به ارث هم برده نمیشود و منفعت و درآمد آن در جهات وقف، مطابق شروط واقف به مصرف میرسد.(3)
نگاهی گذرا به اوقاف و صدقات رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، صحابه و تابعین برای اثبات و روشن شدن این مطلب که از وقف در سیره و لسان آن بزرگان، اغلب به «صدقه» تعبیر میشده است، کافی است. واژه وقف هرچند در کلمات بعضی از امامان علیهمالسلام نیز آمده است، امّا به هرحال واژهای جدید و مُحدَث است.
به همین دلیل بزرگانی چون شهید اوّل در دروس، وقف را به پیروی از حدیث نبوی صلیاللهعلیهوآله: «اِذا ماتَ ابْنُ آدَمَ انْقَطَعَ عَمَلُهُ اِلاّمِنْ ثَلاثٍ، صَدَقةٍ جارِیَةٍ وَ...» به «صدقه جاریه» تعریف کردهاند.
نهایه و مراسم سلاربن عبدالعزیر نیز وقف و صدقه را یک چیز دانسته و وقف را به
«صدقه» تعریف کردهاند.(1)ابوالصّلاح حلبی نیز مبحث وقف را زیر عنوان «فصلٌ فِی الصَّدَقَةِ» مطرح کرده است و در مقدمه آن ضمن بحثی نسبتا مفصّل مینویسد:
صدقه بر دو قسم است: 1- صدقهای که در آن متصدّق، رقبه مالی را به دیگری تملیک میکند به طوری که کاملاً از ملک متصدّق خارج و وارد ملک «متصدّقٌ علیه» میشود و او نسبت به هرگونه تصرّفی از جمله بیع، هبه و... آزاد است. 2- قسم دوم نیز
خود بر دو قسم است، مُشترَط و مؤبَّد (وی بعد از ذکر و توضیح اقسامی برای مُشترَط ادامه میدهد) و صدقه مؤبَّد آن است که رقبه عینی محبوس و منافع آن برای موجودی معیّن از نسل خود یا دیگران، از اَقارب یا اجانب و کسانی که نسل اندر نسل به عرصه وجود میآیند، قرار داده شود.(2)
محقّق اردبیلی(3)این مطلب را این چنین بیان میکند: برای صدقه دو اطلاق است: 1- عام 2- خاص؛ صدقه با اطلاق عام همان اِعطا و انفاق برای خدای متعال است که زکات واجب و مستحب، وقف و ابراء و... در این اطلاق داخل هستند.
شیخ مفید نیز وقوف را در اصل، صدقات میداند و متفرّع بر آن، رجوع در آنها را جایز نمیداند.(4)فاضل مقداد این مطلب را به علما نسبت داده است.(5)و ابن ادریس از قول شیخ طوسی نقل میکند که: وقف و صدقه یک چیزند و هیچ یک از آن دو جز با قصد تَقَرُّب الی اللّه صحیح نیست و فرقشان این است که در وقف، دوام و تأبید شرط است. لذا بیع و هبه و... در آن صحیح نیست، امّا در صدقه متعارف چنین شرطی نیست.(6)
صاحب العروهالوثقی نیز مینویسد: وقف، خود نوعی از صدقات است و گاهی واژه «صدقه» نیز به آن اطلاق میشود، بلکه در اخبار از وقف به صدقه تعبیر شده است و از این فراتر، این عقد دراخبار با لفظ «وقف» اندک است. و نیز گاهی واژه صدقه بر اعمّ از
وقف و اخوات آن یعنی حبس، سُکنی، عُمری و رُقبی اطلاق میشود...بنابراین وقف همان صدقه جاریه است، یعنی صدقهای که همچنان جاری و مستمر است بر خلاف صدقاتی که چنین نیستند.(7)
در این جا برای تأیید این مطلب به چند حدیث استشهاد میشود.
1- در حدیثی صحیح، زراره از امام صادق علیهالسلام نقل کرده است که فرمود: صدقه (به معنای متعارف غیر از وقف) امری جدید و مُحدَث است و مردم در دوران رسول خدا صلیاللهعلیهوآله میبخشیدند و هبه میکردند و برای کسی که چیزی را برای خدا و به قصد قربت اعطا کرده جایز نیست از آن برگردد.(1)
2- در موثّقه عُبَیدبن زراره، امام صادق علیهالسلام میفرماید: صدقه امری جدید و مُحدَث است و آنچه قبلاً متعارف بوده هبه و نِحله بوده است.(2)
صاحب مفتاح الکرامه بعد از نقل این دو حدیث مینویسد: صدقهای که در این دو خبر، جدید و محدث تلقّی شده است، صدقه متعارف یعنی غیر از وقف است و منظور امام علیهالسلام این است که در گذشته، این واژه (صدقه) در وقف به کار میرفته، همچنان که در صدقاتِ امیر مؤمنان علیهالسلام، فاطمه علیهاالسلامو امام کاظم علیهالسلام مشهود است.(3)
شایان یادآوری است که این امر اختصاص به اعلام شیعه ندارد و از کلمات اعلام اهل سنّت نیز کاملاً مشهود است؛
مزنی در مختصر خود از شافعی نقل کرده است که: همه عطایای مردم بر سه دستهاند که دو دسته به قبل از مرگ و یک دسته به بعد از مرگ مربوط است و از دو دستهای که به دوران زندگی مربوط است یکی صدقات است و دلیل آن وقف و تصدّق عمربن خطّاب است که صد سهم از ملک خود را در خیبر با ارشاد رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوقف کرد.(4)اطلاق واژه صدقه بر وقف از دیگر منابع اهل سنّت از جمله، موَطّأ مالک نیز روشن است.(5)
یادآوری این نکته خالی از فایده نیست که روشن شدن این که درصدر اسلام واژه صدقه به جای «وقف» به کار میرفته است در مباحث آینده از جمله بحث اعتبار و عدم اعتبار قصد قربت در وقف مورد استناد قرار خواهد گرفت.
مشروعیّت وقف در نزد فقهای امامیّه امری مسلّم و مفروغ عنه بوده و کسی با آن مخالفت نکرده است و اگر بسیاری از اعلام امامیّه در مشروعیّت آن بحثی نکردهاند، دلیلش همین مفروغ عنه بودن آن بوده است.
صاحب حدائق(1)و فیض کاشانی(2)تعبیرشان این است که: وقف به نصّ و اجماع ثابت است و در اخبار نسبت به آن فراوان ترغیب شده است. هرچند تعابیر در اخبار با لفظ صدقه است. امّا این امر، یعنی تعبیر به صدقه به جای وقف، در صدر اوّل شایع بوده است.(3)شیخ طوسی(4)ضمن مسلّم و مفروغ عنه شمردن مسأله وقف به توضیح و توجیه روایاتی پرداخته است که از آنها عدم مشروعیّت وقف فهمیده میشود، از جمله در توجیه حدیثی که از پیامبر صلیاللهعلیهوآله روایت شده: «لا حَبْسَ بعدَ سورةِ النساء» (با نزول سوره نساء [که آیات ارث رادر خود جای داده] حبس، دیگر جایگاه و مشروعیتی ندارد) و نیز
حدیثی که از شُرَیْح نقل شده: «جاء محمّد بِاِطلاقِ الْحَبسِ» این چنین توضیح میدهد که معنا و منظور در این جا یکی از دو امر است:
1- منظور نفی حبس است که درباره زنان زناکار بر اساس آیه کریمه: «آنان را در خانه نگه دارید تا مرگ آنها را دریابد یا خدا برایشان راهی قرار دهد.»(1)معمول بوده است؛ یعنی از این به بعد در صورت انجام این عمل شنیع، حدّ الهی از قبیل تازیانه، رجم و ... را در مورد آنان جاری کنید نه این که آنان را محبوس کنید.
2- منظور نفی حبس است که در جاهلیّت داشتهاند، یعنی همان «سائبه»، «بحیره»، «وصیله» و «حام» که در آیه کریمه:«ما جَعَلَ اللَّهُ مِنْ بَحیرَهٍ وَ لا سائِبَةٍ وَ لا وَصیلَةٍ وَ لا حامٍ»(2): «خدا برای «بحیره»، «سائبه»، «وصیله» و «حام» حکمی مقرر نفرموده است»(3)آمده که اینها از احکام جاهلی هستند و نفی شدهاند.
البتّه دأب شیخ طوسی است که روایات را از طریق غیرامامیه (تا آنجا که امکان دارد) توجیه میکند، در حالی که روایات اینچنینی، توان مقاومت در برابر نصّ و اجماع امّت
اسلامی را ندارند و از اعتبار ساقطند.
شافعی در باب مشروعیّت وقف میگوید: بعضی از مردم در مورد صدقاتِ مُحرّمات (منظور وی اوقاف است) با ما مخالفند و اینها را باطل میدانند و معتقدند که این صدقات در ملکیّت «متصدّق» باقی میمانند و بعد از مرگ وی به ورثهاش منتقل میشوند، چه «متصدّقٌ عَلَیه» قبض کرده باشدیا قبض نکرده باشد. وی در پاسخ و توضیح حدیث شُرَیح: (جاءَ مُحَمَّدٌ صلیاللهعلیهوآلهبِاِطْلاقِالحَبسِ) اظهار داشته است: حبسهای جاهلیّت (بحیره، سائبه، و صیله و حام) منظور است. شافعی معتقد است که مردم در
1) نساء: 15.
2) مائده: 103.
3) بحیره؛ شتری است که گوشش را شکافته آزادش کنند. سائبه: شتری است که با نذر، مطلقالعنان و آزادش کنند. وَصیله: وقتی گوسفندی دوقلو میزایید که یکی نر و دیگری ماده بود. میگفتند: «اَوْصَلَتْ اَخاها» و دیگر آن را برای آلهه ذبح نمیکردند. حام: شتری است که دهشکم زاییده و آزادش کردهاند. التّبیان فیتفسیرالقرآن: 4/38 ؛ مجمعالبحرین: ماده وصل.
جاهلیّت حبس خانه، زمین و املاک نداشتهاند و این امر مخصوص مسلمانان است.(1)
شافعی در توجیه حدیث دیگر شریح: «لا حَبْسَ عَن فَرائِضِ اللّه» میگوید: این حدیث برای منکران مشروعیّت وقف دلیل نمیشود؛ زیرا اوّلاً، این سخن تنها از شریح
است و حجّت نیست و ثانیا اگر هم حجّت باشد در پاسخ او میگوییم: وقف، حبس، از فرائض اللّه نیست، زیرا انسانِ سویّ و صحیح با این کار اموالی را از ملک خودش خارج
کرده و خداوند هم چنین حقّی را به او داده است، همچنان که اجازه، بیع، هبه و... را به او داده است. همان طور که بیع و هبه و مانند آنها حبس از فرائض خداوند نیستند وقف نیز حبس از فرائض اللّه نخواهد بود. برای این که صدقه (وقف) نیز همانند بیع و هبه قبل از
وقوع فرائض اللّه تحقّق یافته است چرا، که فرائض مربوط به بعد از مرگ است.(منظور از
فرائض در اینجا میراث است.)(2)
شافعی برای مشروعیّت وقف (و به تعبیر خودش، صدقاتِ مُحرّمات) چنین استدلال کرده است:
وقتی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله اجازه داد که اصل مالی حبس و ثمره آن (برای استفاده مَوْقوفٌعلیه)رها شود این امر خود دلالت بر این دارد که حضرت اجازه داده است مالک مال، آن را از ملک خود اخراج کند، با این شرط که مال، محبوس باشد و مالک آن حقّ بیع و نقل آن را نداشته باشد، و به هیچ وجهی به ملک وی باز نگردد، همچنان که «متصدَّقٌ علیه» نیز حقّ بیعِ اصل و ارث بردن آن را ندارد. در نتیجه مال موقوف، مالی
است که با دیگر اموال فرق دارد.(3)
توضیح این که؛ بعضی از این مباحث در مبحث «ملکیّت در وقف» با توضیح بیشتر خواهد آمد.
شربینی(4)(از فقهای شافعی) درباره اصل و دلیل مشروعیّت وقف مینویسد: اصل و ریشه وقف، آیه کریمه: «لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتّی تُنْفِقُوا ممّا تُحِبّونَ»(5)است. روایت شده است که با نزول این آیه ابوطلحه انصاری، بستان محبوب و مورد علاقه خویش را در راه خدا
وقف کرد.
دلیل دیگر، روایتی است که مُسلم نقل کرده است: «اِذا ماتَ ابنُ آدَمَ انْقَطَع عَمَلُهُ اِلاّ
مِنْ ثَلاثٍ: صَدَقةٌ جاریةٌ او علمٌ یُنْتَفَعُ بِهِ اَوْ وَلَدٌ صالحٌ یَدعوُ لَهُ» ...: «عمل انسان، جز از سه راه، با مرگش قطع میشود: 1- صدقه جاریه 2- دانشی که مورد استفاده قرار گیرد 3- فرزند شایستهای که برای او دعا کند». زیرا صدقاتِ غیر ازوقف، جاریه نیستند برای این
که «متصدّق علیه» بهطور قطعی مالک اعیان و منافع آنها میشود.وصیّت بهمنافع هم هرچند صدقه جاریه را شامل میشود، امّا موارد آن بسیار اندک است؛ لذا حمل صدقه جاریه در حدیث بر وقف سزاوارتر است.
همچنین در صحیحین (بخاری و مسلم ) است که: عمر در مورد زمینی که در خیبر به او رسیده بود از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله کسب دستور کرد، حضرت فرمود: اگر مایل باشی اصل آن را حبس کن وآن را تصدّق نما (وقف کن) عمر هم بااین شرط آن را صدقه قرارداد که: اصل آن فروخته نشود، به ارث برده نشود، بخشیده نشود و...
دکتر وَهبة الزُحَیْلی در کتاب خود که در فقه تطبیقی است مینویسد: اکثر اهل علم از سلف و غیر آنها به صحت و مشروعیّت وقف قائلند، وقف صد سهم از خیبر توسّط عمر، طبق مشهور، اوّلین وقف در اسلام است(این مطلب محل تأمل و غیر قابل قبول است که در جای خود به آن پرداخته خواهد شد). وی در ادامه مینویسد: اندکی از احکام وقف با سنّت ثابت است و مُعْظم احکام آن با اجتهاد فقها و اعتماد بر استحسان و
استصلاح و عرف ثابت است.(1)
ملاحظه: امّا در فقه شیعه چنین نیست، بلکه احکام وقف (هر چند اصل وقف را امضایی بدانیم نه تأسیسی) از روی سنّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و امامان از عترت علیهمالسلامثابت است، یعنی از روی اجتهادی که در طول سنّت است نه در عرض آن.
ابن قدامه حنبلی نیز ضمن پذیرفتن و مفروغ عنه گرفتن مشروعیّت وقف، اصل و اساس آن را وقف بعضی از اراضی خیبر توسّط عمر میداند که از طریق عبداللّهبن عمر نقل شده است. البتّه وی به اجماع - از جمله اجماع صحابه - نیز استدلال کرده است.(2)
همچنین اوّلین و اصلیترین دلیل ابن حَزْم اندلسی ظاهری نیز همین حدیث تصدّق عمربن خطّاب است که آن را از طریق بخاری از نافع از ابن عمر نقل کرده است و سپس به اوقاف و صدقاتِ عثمان، علی علیهالسلام، طلحه، زبیر، فاطمه علیهاالسلام و ... استناد کرده است.(1)
ابن حَزْم روایاتی چون: «ما مِنْ اَحَدٍ مِنْ اَصْحابِ رَسول اللّهِ صلیاللهعلیهوآله اِلاّ وَقَدْ وَقَفَ وَ حَبَسَ اَرْضا ...» و حدیث: «اِذا ماتَ ابْنُ آدَمَ انقَطَعَ عَمَلُهُ اِلا مِنْ ثَلاثٍ ...» را به عنوان دلیل مشروعیّت وقف رد میکند؛ حدیث اوّل را سندا ضعیف میداند و در دلالت حدیث دوم خدشه وارد میکند.(2)
محمّد ابوزُهره(3)مینویسد: از کسانی که مشروعیّت وقف را منکر شدهاند شریح، اسماعیل بن یَسَع کندی، ابوحنیفه و زُفَر میباشند. بعضی از رُوات این عدم مشروعیّت را
از ابن مسعود، ابن عباس، عطاءبن سائب، و شعبی نیز نقل کردهاند.
بعضی از علما اظهار داشتهاند: منظور این بزرگان از عدم مشروعیّت وقف این است که ممنوعالتّصرف بودن واقف از بیع و هبه وقف و عدم انتقال آن به ورثه او بعد از مرگ،
قابل قبول نیست و گرنه صرف منفعت آن در جهتی که واقف در نظر گرفته، نافذ است؛ لذا در عمدة القاری آمده است که: در جواز وقف، به معنای وجوب تصدّق درآمد وقف
در جهت مورد نظر واقف تا زمانی که زنده است، بین اعلام خلافی نیست.
سَرخسی از فقها و اعلام حنفیّه نیز در این باره مینویسد: کسانی گمان کردهاند که: ابوحنیفه قایل به عدم جواز وقف است، در حالی که حقیقت غیر از این است. ابوحنیفه اصل جواز وقف را پذیرفته است، مطلبی که هست این است که وی معتقد است واقف با
عمل وقف، عین را بر ملک خود محبوس مینماید و منفعت را در جهتی که خود در نظر گرفته، هدایت میکند، لذا وقف در نزد وی به منزله عاریه است که عقدی جایز و غیر
لازم است.
ابن حَزْم ظاهری اندلسی نیز در پاسخ به حدیث شریح «جاءَ مُحَمّدٌ بِاِطْلاقِ الْحَبْسِ»
مینویسد: اوّلاً ثابت خواهیم کرد که:«جاءَ مُحَمَّدٌ بِاِثْباتِ الْحَبْس» (به دلیل ادلّه فراوان مشروعیّت وقف) و ثانیا مفهوم این جمله، اثبات وقف در جاهلیت است در حالی که این مفهوم یقینا باطل است، زیرا اعراب در جاهلیت حبس را به معنایی که محل نظر و اختلاف ماست، نمیشناختند و حبس به این معنا، امری است که پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهآن را بنیان نهاده است همانند نماز، زکات و روزه و اگر آن حضرت نبود هیچ یک از ما این شرایع و غیر اینها را نمیشناختیم.(1)
وی دلیل دیگر منکران این مطلب را این چنین توضیح داده است: صدقات، تنها بعد از قبض نافذ و جایز هستند و چون حبس، مالکی برای قبض ندارد، لذا باطل است. و در پاسخ مینویسد: اوّلاً ما قبول نداریم که صدقه جز با قبض صحیح نباشد، و ثانیا قابض در
حبس خداوند متعال است که وارث زمین است و همه اشیاء در قبض و قبضه اوست و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله صدقه ابوطلحه را، بدون این که نامی از متصدّق علیه (که آن را قبض کند) برده باشد، اجازه و تنفیذ کرد و سپس دستور داد آن را بین اقارب و پسرعموهایش قرار دهد.(2)
ابن حَزْم در این مبحث مطالب مفصّلتری دارد که چون در مباحث گذشته آمده بود از طرح آنها خودداری شد.
در مباحث آینده از جمله در مبحث «تاریخچه وقف» نیز درباره اهمّیّت و جایگاه وقف به تناسب و به طور ضمنی مطالب و توضیحات لازم خواهد آمد؛ در این جا به جایگاه وقف در تفاسیر و روایات شیعه و اهل سنّت به اختصار و گذرا میپردازیم:
طبرسی در ذیل آیه کریمه «لَنْ تَنالُوا البِرَّ حَتّی تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّون»(1)مینویسد:
اصل «بِرّ» از سِعه و گستردگی است و «بَرّ» به معنای خشکی نیز از همین مادّه است و فرق آن با خَیْر این است که:بِرّ نفعی است که با قصد واراده به دیگری برسد، امّا خیر،
نفع واصل به دیگری است هر چند از روی سهو باشد.
وی انفاق را در آیه کریمه دارای معنایی عام و گسترده میداند که شامل وقف هم میشود و مینویسد: قضیّه وقف ابوطلحه انصاری بوستانش را و تصدّق زیدبن حارثه اسب مورد علاقهاش را و ... به دنبال نزول این آیه کریمه رخ داده است.(2)
1- امام صادق علیهالسلام فرمود: «سِتّ خِصالٍ یَنْتَفِعُ بِهَا المُؤمِنُ، مِنْ بَعْدِ مَوْتِهِ: وَلَدٌ صالِحٌ یَسْتَغْفِرُلَهُ وَ مُصْحَفٌ یُقْرأ فیهِ وَ قَلیبٌ یَحْفِرُهُ وَ غَرْسٌ یَغْرِسُهُ وَ صَدَقَةُ ماءٍ یَجْرِیها...».(3)«شش خصلت است که انسان بعد از مرگش از آنها بهره میبرد؛ فرزند صالحی که برایش استغفار کند، قرآنی که قرائت شود، چاهی که (برای استفاده مردم) حفر کند، درختی که بنشاند، (قنات یا) چشمهای که جاری سازد...»
2- امام صادق علیهالسلام: «خَیْرَ ما یُخْلِفُهُ الرَّجُلُ بَعْدَهُ ثَلاثَةٌ:وَلَدٌ بارٌ یَسْتَغْفِرُ لَهُ وَ سُنَّةُ خیرٍ یُقتدی بِهِفیها وَ صَدَقَةٌ تَجْری مِنْ بَعْدِهِ»(4)«بهترین بازماندههای انسان پس از او سه چیز است: نیکوکاری که برایش آمرزش بخواهد، شیوه نیکویی که از آن پیروی شود و صدقه جاریهای که از او بازماند».
3- امام صادق علیهالسلام: «لَیْسَ یَتْبَعُ الرَّجُلَ بَعْدَ مَوْتِهِ مِنَ الاَجْرِ ِالاّ ثَلاثُ خِصالٍ: صَدَقَةٌ
1) آل عمران: 92.
2) مجمع البیان: 1/473-474 ؛ همچنین درباره اهمّیّت انفاق و صدقه، رک: المیزان: 3/344؛ رَوْضُالجِنان و رَوْحُالجَنان: تفسیر ابوالفتوح؛ 4/426-430؛ کنزالدقائق: 2/154-156 و ...
3) بحارالانوار: 103/181 به نقل از امالی صدوق؛ وسائل الشیعة: 13/293.
4) بحارالانوار: 103/181؛ به نقل از امالی طوسی: 242؛ وسائل الشیعة: 13/294.
اَجْراها فی حَیاتِهِ فَهِیَ تَجْری بَعْدَ مَوْتِهِ اِلی یَوْمِ القِیامَة وَ صَدَقَةٌ مَوقُوفَةٌ لا تُورَثُ... .»(1): «بعد از مرگ انسان، بجز سه خصلت، هیچ پاداشی در پی او نخواهد بود (برایش سود نخواهد داشت):
الف - صدقهای که در زمان حیاتش جاری ساخته است که تاروز قیامت جریان دارد.
ب - صدقه موقوفهای که ارث برده نمیشود و ...».
4- امام باقر علیهالسلام از آبای بزرگوارش نقل کرده است: رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهبه مردی برخوردند که در باغی برای خود درختی میکاشت، حضرت ایستاد و به او فرمود: دوست نداری تو را به درختی راهنمایی کنم که ازحیث پاکیزگی میوه و ... مستحکمتر و با
دوامتر از این درخت باشد؟ عرض کرد: بلی ای رسول خدا! پدر و مادرم به قربانت! حضرت فرمود: هر صبح و شام بگو: سبحان اللّه والحمدللّه و لااله الااللّه واللّه اکبر
...(رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهدر واقع بدین وسیله وی را به انفاق و تصدّق تشویق فرمود) آن مرد عرض کرد: ای رسول خدا، من شما را گواه میگیرم که این باغ من از این به بعد به عنوان
صدقه مقبوضه (برگشت ناپذیر) برای مسلمانان فقیری که در «صُفّه» زندگی میکنند، خواهد بود. به دنبال این عمل آیه کریمه نازل شد: «فاَمّا مَنْ اَعْطی وَ اتَّقی وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنی فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْری»(2): «امّا هر کس عطا و احسان کرد و خداترس شد و به نیکویی تصدیق کرد، ما هم البتّه کار او را سهل و آسان میگردانیم».(3)
مسأله جایگاه و اهمّیّت وقف از دیدگاه امامیه در مبحث «تاریخچه وقف» روشنتر خواهد شد.
کریمه: «لَنْ تَنالُوا البِرَّ حَتّی تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّون»(1)ضمن نقل داستان وقف و تصدّق ابوطلحه انصاری و زیدبن حارثه به بیان اهمّیّت مسأله وقف پرداختهاند.
رشیدرضادر ذیل همین آیه کریمه بعد از ذکر داستان ابوطلحه و زیدبن حارثه مینویسد: منظور از انفاق در این آیه، غیر از زکات است، زیرا در زکات شرط نیست که آنچه پرداخت می شود از چیزهایی باشد که مورد محبت و علاقه پرداخت کننده است، بلکه به عکس، از عاملان زکات خواسته شده تا از کرایم اموال مردم بپرهیزند و اموال مورد علاقه آنها را درخواست نکنند.(2)
قبل از وی، فخر رازی نیز در مقام بیان اختصاص آیه به غیر از زکات این چنین استدلال کرده است.(3)البتّه چون فخر رازی مقدم بر رشید رضا است ممکن است. این مطلب را رشیدرضا از وی گرفته باشد.
1- عَنْ اَبی هُرَیْرَة عَن النَبی صلیاللهعلیهوآله قالَ: «اِذا ماتَ اْلاِنْسانُ انْقَطَعَ عَنْهُ عَمَلُهُ اِلاّ مِنْ ثَلاثَهٍ: صَدَقَةٍ جارِیَةٍ اَوْ عِلْمٍ یُنْتَفَعُ بِهِ اَوْ وَلَدٍ صالحٍ یَدْعُو لَهُ». این حدیث بجز در صحیح بخاری 50در دیگر صحاح اهل سنّت نیز آمده است.(4)
2- از جابر بن عبداللّه روایت شده است که:
«لَمْ یَبْقَ اَحَدٌ مِنْ اَصْحابِ رَسولِ اللّه صلیاللهعلیهوآله مِمَّنْ لَهُ مَقْدُرَةٌ اِلاّ وَقَدْ وَقَفَ»(5): «هیچ یک از
اصحاب رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نبود که توانایی داشته باشد مگر این که (مالیرا) وقف کرده بود.»
3- ابن حسام هندی در کنزالعمّال مینویسد: به طور کلّی خداوند روحیّه ایثارو انفاق و سخاوت رادوست دارد و وقف، خود شاخهای مهمّ از سخاوت (و انفاق)است . آن گاه حدیث زیر را از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نقل کرده است که در اوّلین خطبه خود فرمود:
ای مردم! همانا خداوند اسلام را به عنوان دین برای شما برگزیده است پس بیایید با سخاوت و حُسن خلق به نیکویی اسلام را همراهی کنید. همانا! سخاوت درختی است از بهشت که شاخههایش در دنیاست، و از شما هرکس سخاوتمند باشد همیشه به یکی از این شاخهها متصّل است تا به بهشت درآید ...(1)
4- ابن حَجَر عَسْقلانی در ذیل حدیث نبوی صلیاللهعلیهوآله در صحیح بخاری: عَلی کُلِّ مُسْلِمٍ صَدَقَةٌ، قالوا: یا نَبِیَاللّهِ فَمَنْ لَمْ یَجِدْ؟ قال: یَعْمَلُ بِیَدِهِ فَیَنْفَعُ نَفْسَهُ و یَتَصَدَّقُ ، قالوا: فَاِنْ لَمْ یَجِدْ؟ قال یُعینُ ذَاالْحاجَةِ الْمَلْهُوفِ، قالُوا:فَاِنْ لَمْ یَجِدْ؟ قال: فَلْیَعْمَلْ بالمَعْروفِ وَلْیُمسِک عَنِ الشَّرِّ فانّها لَهُ صَدَقَةٌ. (رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهفرمود:) «بر هر مسلمانی صدقه (واجب) است، گفتند: ای پیامبر خدا!کسی که مالی نیابد؟ فرمود: با دست خود کارکند، خودش بهره برد و تصدّق هم بنماید. گفتند اگر نتواند؟ فرمود:انسانِ نیازمندِ گرفتاری را کمک
کند. گفتند: اگر نتوانست؟ فرمود: به نیکی رفتار کند و ازکارهای شرّ باز ایستد، که همین
برای او صدقه است»، مینویسد:
از این حدیث برمیآید که باید با مال یاغیر آن با خلق خدا مهربان بود، و نیز این مطلب استفاده میشود که: صدقه و انفاق از کسانی که توانایی دارند از بقیه کارها در حقّ
دیگران افضل است و مردم نیز از لفظ صدقه همان اعطا و انفاق رافهمیدند که پرسیدند: کسی که ندارد (چه کند(2))؟
از جمله مباحثی که البتّه در بین فقها کمتر مورد توجّه قرار گرفته، این است که آیا وقف از احکام تأسیسی است که قبل از اسلام، سابقهای نداشته و اسلام بنیانگذار آن است و در نتیجه در همه جزئیّات و شرایط و اجزای آن، مرجع، شارع مقدّس است و یا همانند بسیاری از عقود، از احکام امضایی و عقلایی است که قبل از اسلام در میان عقلا
متداول بوده و اسلام، البتّه با اضافه کردن حدود و قیود و شرایطی، آن را امضاء کرده
است، که در این صورت، عرف نیز در تحقّق بعضی از عناوین آن دخالت خواهدداشت، هر چند شارع نیز ممکن است حدود و شرایطی برای آن تعیین کند.
شافعی، از فقهایی است که وقف اراضی و عقار را از خصایص اسلام میداند وبرای آن در جاهلیّت سابقهای سراغ ندارد.(1)
ابنحَزم اندلسی، از فقهای ظاهری، نیزدر این باره مینویسد: عرب جاهلی حبسی را
1) فتح الباری: 5/403.
که مورد بحث و اختلاف ماست نمیشناخته و این اسم و عنوانی است که شرع اسلام و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آن را آورده است، همانند نماز، زکات، روزه و ... که اگر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نبود ما از این شرایع چیزی نمیدانستیم.(1)
امّا ظاهرا حقّ همان است که امام خمینی (ره) و محمّد ابوزُهره در این باره بیان داشتهاند که اصل وقف از خصایص اسلام نیست و از احکام عقلایی،به توضیحی که گذشت، میباشد. امام خمینی(2)این مطلب را چنین توضیح داده است: وقف دارای حقیقت شرعیّه نیست، بلکه امری است عقلایی که میان دیگر ملل نیز رایج است و حتّی شاید در غیر ادیان نیز رایج باشد.
دکتر محمّد ابوزُهره نیز در کتاب وقف خود، که فقهی تطبیقی است، در این باره مینویسد: وقف در قبل از اسلام، هر چند با نامی غیر از این نام،متداول بوده است؛ زیرا
میبینیم که در تاریخ قبل از اسلام، معابد (همانند کنایس، بِیَع و ...) و حتّی مساجدی
(مانند مسجدالحرام و مسجدالاقصی) وجود داشتهاندکه اموال و اراضی فراوانی برای نگهداری و اداره آنها توسّط افراد خیّر و نیکوکار در نظر گرفته شده است و نمیتوان تصوّر کرد که این اموال واملاک، ملک افرادی خاص بوده و تنها منافع آن به مصرف کسانی میرسیده است که دراین اماکن، عبادت میکردهاند. لذا راهی جز اعتراف به این حقیقت وجود ندارد که: وقف در قبل از اسلام نیز وجود داشته و از عقود (یا احکامی) است که اسلام آن را تأیید و تقریر کرده است.(3)ابوزُهره سپس با استناد به تاریخ قانونِ مصر قدیم، حتی وقف اولادی، در قبل از اسلام را اثبات میکند و توضیح میدهد که: این اعطا با هبه، فرق اساسی دارد.(4)
البتّه شافعی و ابن حَزْم نیز مطلق وقف را در قبل از اسلام انکار نکردهاند و انکار آنان به اموری چون اراضی، خانه و ... مربوط میشود.
کبیسی(1)از کتاب بین الشریعة الاسلامیّه و القانون الرومانی نقل کرده است که: رومیان با نظام «مؤسّسات کَنیسه» و«مؤسّسات خیریّه» آشنا بودند. این مؤسّسات به اداره فقیران و
ناتوانان میپرداخت. اموالی به این مؤسّسهها اختصاص مییافت تا به مصرف فقرا و ناتوانان برسد. رومیان معتقد بودند که: اشیای مقدّس، معابد، نذور، هدایا و... به خدا
اختصاص مییابد. وی از نوشته حستنیان(2)نقل میکند که:
اشیای دینی و اشیای حرام، مملوک کسی نمیشوند زیرا مملوک خدا مملوک انسان نمیشود و حتّی اگر مکان مقدّس خراب شود زمین آن مقدّس باقی میماند. البتّه مقدّس بودن زمین باید در آغاز طی مراسمی از طرف کاهنان اعلام شود و خود مردم قدرت و حقّ آن را ندارند که شخصا زمین خود را مقدّس اعلام کند.
میبینیم که ، بجز در مواردی، نظام وقف در میان رومیان، کاملاً مشابه نظام وقف در میان مسلمانان بوده است.
مصریان قدیم املاکی را برای خدایان، معابد، مقابر و ... اختصاص میدادند تا درآمد آنهابه مصرف تعمیرات، نوسازی، اقامه مراسم و هزینه کاهنان و خادمان برسد و این کار به قصد تقرّب به خدایان انجام میشد. هم اکنون در موزه مصر الواحی وجود دارد که مطالب فوق را تأیید میکند و از قدیمیترین آنها لوحه شماره 72 است که نقوش آن از وقف املاک بر گروهی از کاهنان در خانواده چهارم (سلسله چهارم فراعنه مصر) حکایت میکند.(3)
دکتر محمّد ابوزُهره نیز از تاریخ القانون (دکتر شفیق شماته، ص 532) نقل میکند که:
مردم مصر با وقف اولادی و خانوادگی آشنایی کامل داشتهاند و موردی را روایت کرده که فردی اموالی رادر اختیار پسر بزرگتر خویش قرارداده تا درآمد آنها را به مصرف برادرانش برساند، امّا اعیان و رقبه آن املاک قابل نقل وتصرّف نباشد.(1)
کبیسی با استناد به تاریخ قانون (دکتر هاشم) مینویسد: عراقیهای قدیم در تمدّنِ بابِل
با انواعی از تصرّفات مالی، شبیه وقف، آشنا بودند. پادشاه، بعضی از املاک خویش را در اختیار بعضی از رعایای خویش میگذاشت تا - بدون آن که مالک زمین شوند - از درآمد آن بهره گیرند. این حق، به حکم قانون و به ترتیبی که قانون مقرّر میداشت، به
ورثه «مُنتَفِع» نیز منتقل میشد.(2)
اقوام آریایی، بویژه ایرانیان، به پیروی از آیین و کیش خود، دارای موقوفات و نذورات بسیاری برای نگهداری معابد و آتشکدههای خود بودهاند که پارهای از این موقوفات، هم اکنون نیز در نزد زرتشتیان برخی از شهرهای ایران، مثل یزد و کرمان باقی
و دایر است. از روی قراین میتوان حدس زد که آتشکده معروف «آذرگشسب» بلخ دارای موقوفات و نذورات بسیاری بوده است.(3)
در حقوق آلمان (مواد 80 تا 89 قانون مدنی ) پذیرفته شده است که مجموعهای از اموال به دلیل اختصاص یافتن به هدفی معیّن ممکن است مستقل شود و زندگی حقوقی
ویژه خود را آغاز کند (کاری که در حقوق مدنی فرانسه مجاز نیست).
وجود بنیادها، وابسته و محدود به اذن مقامهای اداری است، لکن این اذن به گذشته سرایت میکند و در صورتی که وقف به موجب وصیّت انجام پذیرد، از روز فوت موصی به بنیاد، شخصیّت حقوقی میدهد... حقوقدانان آلمان بآسانی پذیرفتهاند که برای ایجاد
یک مؤسسه مفید هیچ ضرورتی ندارد که داراییِ مؤسّس به شخص موجود تملیک شود. وقف و اختصاص، خود دلیل وجود است و نیازی به صورتسازی نیست. نزد اینان اموال وقف شده به عنوان دارایی یک شرکت تلقّی نمیشود، بلکه خود،مؤسّسهای است مستقلّ بدون این که شخص،مالک آن باشد.
از این رو مفهوم وقف درحقوق آلمان و ایران بسیار به هم نزدیک است، چرا که در هردو، تکیه بر اصالت اموال است و این اموال به هیچ شخصی تعلّق ندارد، بااین تفاوت که درحقوق ما مال موقوف، حبس میشود و متولّی حقّ انتقال آن را به دیگری ندارد، امّا
در حقوق آلمان، امکان گسترش دارد، یعنی مؤسّسه وقف میتواند زندگی متحرّک پیدا کند.
در برابر این امتیاز، وجود شخصیّت حقوقی برای وقف درحقوق آلمان، موکول به اذن دولت است، در حالی که در حقوق ما چنین قیدی ندارد. البتّه در وقف بر غیر محصور ومصالح عمومی (اوقاف عام)، حاکم باید وقف را بپذیرد. نظارت مقامهای عمومی نیز درباره فایده ایجاد موقوفاتی که به سود جامعه تأسیس میشود، معمول خواهد شد.(1)
در مباحث فقهی آینده، مسأله «ملکیّت در وقف»، «اعتبار یا عدم اعتبار قبول در وقف» و «شخصیّت حقوقی وقف» مورد بررسی قرار خواهند گرفت.
در حقوق این کشور، وقف همانند حقوق آلمان است با این تفاوت که ایجاد بنیاد،
1) حقوق مدنی، بخش عطایا، کاتوزیان: 3/167-168.
موکول به اذن دولت نیست و دولت تنها بر اداره اوقاف (جز در صورت بنیادهای مذهبی و خانوادگی) نظارت دارد.
از این حیث وقف درحقوق مدنی سوئیس به حقوق ایران خیلی نزدیکتر است. قانون مدنی برزیل نیز از همین مبنا پیروی کرده است.(1)
در فرانسه نوعی از تصرّفات مالی وجود داردکه شبیه وقف اولادی است. قانون اجازه میدهد که؛ پدر، مالی را به فرزندش ببخشد ویا به نفع او وصیّت کند که خود درحال حیاتش از آن منتفع شود و بعد از مرگش به اولاد یا برادرش انتقال یابد. این عمل
حقوقی در قانون فرانسه « هبه متنقّله» نام دارد.
بجز «وقف اولادی» درقانونفرانسه بهوقف «خیری» نیز تصریح شده است، یعنی اختصاص دادن مالی معیّن برای همیشه به عمل خیر، اعم از آن که آن عمل خیر، عام باشد یا خاصّ برای اهدافی چون:
1- مراسمدعا برای آرامش روح متوفا و یا تهیّه صندلی، ویژه معابد برای متوفّا و خانواده او.
2- کارهای خیر عمومی، چون احداث بیمارستان، نوانخانه، مدرسه و...
این وقفهای عام، گاهی با اجازه قانون و توسّط یک شخصیّت حقوقی - مانند دولت یامدیر یک مؤسّسه عام المنفعه نظیر بیمارستان - تنفیذ میشود و گاهی هم مالکی از دارایی خود، موسّسه خیریّهای را به وجود میآورد و شخصا آن را اداره میکند و از مقامات ذیربط برای آن درخواستِ شناساییِ «شخصیّت حقوقی» میکند.(2)
البتّه کاتوزیان یادآور شده است که درحقوق فرانسه به خاطر دشمنی فردگرایانِ پس از انقلاب با وجود شخصیّتهای حقوقی، دارایی نمیتواند بدون انتساب به شخص،
زندگی حقوقی داشته باشد. از این رو بهترین راه برای امور خیریّه وصیّت است، یعنی انتقال دارایی به افراد یا موارد مورد نظر از راه وصیّت، زیرا هبه بافوت واهب باطل میشود.
امّا مشکل این کار هم این است که رویه قضایی فرانسه (در بند 2 مادّه 906 قانون مدنی) وصیّت را تنها در مواردی نافذ میداند که «موصی_'feله» در زمان فوت موصی موجود باشد و اگر هنوز به دنیا نیامده باشد نمیتواند «موصی_'feله» واقع شود.(1)
نظام انگلوساکسون نوعی از تصرّفات مالی را تحت نام «تراست» میشناسد که تعریف آن به طور خلاصه چنین است: گذاشتن مالی در اختیار شخص معیّنی تا آن را به مصرف شخص دیگری برساند، شخص صاحب اختیار را امین یا وصیّ و شخص دوم را مستفید یا مستحق مینامند.
رابطه شخص امین یا وصی با مال مورد امانت در ارتباط با مستحق،«تراست» نامیده میشود که نه مالک آن است و نه حقّ تملیک آن رادارد ...
هدف از نهاد حقوقی «تراست» حمایت از بیوهزنان و کودکان و نیز انجام کارهای عامالمنفعه بوده است.
تعیین شخص مستفید در «تراست» لازم نیست، بلکه تعیین آن به اوصاف و یا طبقات نیز کافی است. مانند: اولاد مؤسّس، فقرا، دانشجویان فلان دانشکده، احیای شعایر دینی، انفاق به یتیمان و ...
«تراست»
خیری میتواند مدّتدار و غیر مدّت دار باشد، اما «تراست» غیر خیری همیشه موقّت است، به علاوه تنفیذ «تراست» خیری از طریق دادستان کل کشور قابل مطالبه است، ولی در «تراست» غیر خیری دعوا تنها از مستحقّان آن پذیرفته میشود.
نظام یا نهاد حقوقی «تراست» در حقوق آمریکا وانگلستان در برابر نهاد حقوقی
1) حقوق مدنی، بخش عطایا، ناصر کاتوزیان: 3/162-165.
«المؤسّسه» - نظام وقفی مخصوص کلیسا وامثال آن - به وجود آمده و این دو نهاد از جهاتی باهم فرق دارند.(1)
البتّه بر نظام حقوقی «تراست» ایرادات و انتقاداتی وارد شده و حملاتی به آن صورت گرفته است که باید تأمّل و دقّت کرد تا روشن شود آیا عیب و ایراد متوجّه این نظام حقوقی است ویا این که این نظام حقوقی مشکلی ندارد و مشکل مربوط میشود به نحوه اجرا و استفاده از این نظام؟ همانطور که ما در نظام حقوقی «وقف» در اسلام کمترین نقص و ایرادی را وارد نمیدانیم، امّا اعتراف داریم که در طول زمان، با سوء استفادههای
فراوان از این نظام حقوقی مقدّس، حقوق بیشماری را ضایع کردهاند، ولی این کار باعث
نمیشود که به اصل این نظام ارزشمند حمله شود و زیرسؤال رود.
بلاذری در کتاب خود مینویسد: بعد از خدعه و فریب یهود بنینَضیر و محاصره پانزده روزه آنان توسّط رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، بالاخره یهودیان با حضرت مصالحه کردند که بجز آنچه شترانشان میتوانند حمل کنند (البتّه غیر از سلاح و آلات جنگی) سایر اموالشان از زمین، نخل و سلاحهای جنگی برای رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهباشد. لذا اموال
بنینضیر جزء خالصه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بود که حضرت از درآمد آن هزینه خانواده و معیشت خود را تأمین میکرد و بقیه آن را برای تأمین زره و سلاح جنگی به مصرف میرسانید.(2)
در جای دیگر ازمحمّد بن اسحاق نقل کرده است که: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله اموال بنینضیر را که خالصه آن حضرت بود بین مهاجران تقسیم کرد واز انصار به سَهل بن حُنَیف و
ابودجانه نیز مقداری عطاکرد.(1)و نیز از عمر بن خطاب نقل کرده است که:رسول خدا صلیاللهعلیهوآله دارای سه گونه صفایابود:(2)
1- اموال بنینضیر که آنها را برای هزینه واداره زندگی خود حبس فرمود.
2- فدک که آن را برای ابناءالسّبیل قرارداد.
3- خیبر که دو قسم (دو ثلث) آن را میان مسلمانان تقسیم کرد و ثلث دیگر را برای خود و نفقه خانوادهاش حبس فرمود و مازاد آن را به فقرای مهاجرینانفاق کرد.(3)
این مطلب را واقدی نیز از عمربن خطّاب نقل کرده است.(4)
واقدی،ابن سعد ودیگران روایت کردهاند که: یکی از اَحبار (دانشمندان) یهود بنینضیر مردی بود به نام مُخَیْریقْ؛ وی در روز شنبه که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در اُحد بود به مردم یهود گفت: به خدا سوگند! شما میدانید که محمّد صلیاللهعلیهوآله پیامبر خداست و یاری کردن او بر شما حقّ (وواجب) است، گفتند: امروز، شنبه است (و ما در روز شنبه دست به هیچکاری نمیزنیم) وی گفت: «لا سَبْتَ» (شنبه حکم خاصّی ندارد) سپس سلاحش را برگرفت و در احد به حضور رسول خدا صلیاللهعلیهوآله رسید و در آن جا جنگید تا کشته شد. پیامبر صلیاللهعلیهوآله درباره وی فرمود: مخیریق بهترین یهودی است.
مخیریق هنگامی که به احد میرفت وصیّت کرد که اگر کشته شدم اموالم متعلق به محمّد صلیاللهعلیهوآلهاست، او هر طور که صلاح میداند با آنها رفتار کند. حوائط (بوستانهای ) هفت گانهای که او طبق وصیّت به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله واگذار کرد به نامهای، مَیثَبْ ، الصّافیة، الدَّلال، حُسنی، بُرْقَة، اَعْوافْ و مَشْربهام ابراهیم معروف بودند که، عامّه صدقات رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را تشکیل میدادند.(5)
با توجّه به مطالب گذشته، این مطلب نیز روشن میشود که اوّلین وقف و صدقه در اسلام همین وقف رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بوده که حوائط سبعه نام داشته است و حتّی اگر مسجد قبا و مسجدالنّبی صلیاللهعلیهوآله از موقوفات رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به شمار نیایند باز هم به خلاف آنچه که بعضی پنداشتهاند نمیتوان گفت که اوّلین وقف از اراضی خیبر توسط عمربنالخطّاب صورت گرفته است.
ابن سعد نیز در طبقات، قبل از آن که داستان مخیریق یهودی و بوستانهای هفتگانه را از طرق متعدّد نقل کند، مینویسد: اوّلین وقف در اسلام، وقف رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بود که بستانهای هفتگانه را وقف کرد.(1)
نکته دیگر این که از مطالب آینده (در بحث صدقات حضرت زهرا علیهاالسلام) چنین برمیآید که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله این حوائط هفتگانه را بر حضرت زهرا علیهاالسلام و اولاد وی وقف کرده و امر ولایت و نظارت آنها را به دست یگانه دخترش سپرده است.
یاقوت در معجم البلدان مینویسد: فدک قریهای است در حجاز که با مدینه دو یا سه روز فاصله دارد. دارای چشمهای جوشان و درختان نخل فراوان بوده است. یاقوت در ادامه، ضمن اعتراف به این که حضرت زهرا علیهاالسلام در برابر خلیفه ادّعای نحله بودن آن را کرد و بر ادّعای خود، علی علیهالسلام و امایمن را گواه آورد؛ اما خودش دیدگاه بلادزی در فتوحالبلدان را برگزیده است.(2)
هر چند بحث ما یک بحث فقهی است و نمیخواهیم مسأله فدک را از نظر تاریخی بررسی کنیم، امّا، نظر به این که برخی از مورّخان و نویسندگان اهل سنّت ، فدک رااز صدقات و موقوفات رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بر شمردهاند، لازم است که به پارهای از این نظریّات به اختصار اشاره کنیم.
قبلاً گذشت که واقدی و بلاذری از عمربن خطّاب روایت کردهاند که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله
فدک را برای ابن السبیل قرارداده بود.(1)درجای دیگر واقدی به این نظریه میرسد که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله با اهل فدک مصالحه کرد، با این شرط که نصف اراضی فدک از آنِ خود آنها باشد ونصف دیگر برای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، و پیامبر صلیاللهعلیهوآله یهود را از فدک اخراج نکرد تا آن که خلافت به عمر رسید. او با پرداخت نصف بهای فدک به آنان، که مبلغ پنجاههزار درهم و یا بیشتر بود آنها را به سوی شام گسیل داشت.(2)
ابن هشام نیز از ابن اسحاق نقل کرده که بعد از فتح خیبر، خداوند در دل اهل فدک هراس انداخت، لذا به حضور رسول خدا صلیاللهعلیهوآله رسیدند و با وی بر نصف فدک مصالحه کردند، از این رو فدک، خالصه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بود، زیرا با جنگ و لشکرکشی فتح نشده بود.(3)ابن هشام اشاره نکرده است که پیامبر صلیاللهعلیهوآله با فدک چه معاملهای انجام داد.
همچنین بلاذری از عروة بن زبیر نقل کرده که ازواج رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از عثمان مطالبه
مواریث خود را از سهم رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در خیبر و فدک کردند، امّا عایشه به آنها پرخاش کرد که از خدا پروا نمیکنید؟ آیا نشنیدهاید که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهفرمود: «ما ارث برجای نمیگذاریم، آنچه برجای میگذاریم صدقه است این مال برای آل محمد صلیاللهعلیهوآلهاست، برای گرفتاریها و مهمانداریهایشان، هرگاه من از دنیا رفتم در اختیار والی بعد از من خواهد
بود»(4)
روشن است این همان حدیثی است که تنها راوی آن ابوبکر است که با طرح آن از بازگرداندن فدک به حضرت فاطمه علیهالسلام سرباز زد. جالب است که بعد از درگذشت ابوبکر این حدیث توسّط عایشه افزونتر و فربهتر هم شده است.
ابوعبید در کتاب خود(5)به اجمال مینویسد: همه اموال، بعد از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهبه سه
دسته تقسیم شدند: فَیء، خُمس و صدقه که در قرآن کریم آمده است وائمّه بدان عمل کردهاند. وی ضمن بیان این مطلب که اموال بنینضیر خالصه رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهبود و حضرت بعد از کسر هزینه خانواده خود مابقی را در جهت تأمین سلاح و هزینه جنگی در راه خدا قرار میداد، فدک رانیز همانند اموال بنینضیر جزو فیئی میداند که بدون
جنگ و درگیری به دست آمده و خالصه آن حضرت به شمار میآید. سپس همان مصالحه حضرت با اهل فدک بر نصف آن و داستان اخراج آنان توسّط عمر را نقل کرده است. از عبارات بعدی ابوعبید نیز کاملاً برمیآید که وی فدک را از صدقاتی میداند که
بعد از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله اختیار و تصدّی آن با والی و امام مسلمین است.(1)
نویسنده کتاب التّاج ابتدا از صحاح اهل سنّت (بجز بخاری) حدیث زیر را نقل میکند: «رسول خدا صلیاللهعلیهوآله هنگام مرگش درهم و دینار، غلام و کنیز و گوسفند و ... بجز یک استر، سلاح و مقداری زمین بر جای نگذاشت که آنها را نیز صدقه راه خدا قرارداد.»(2)وی سپس در حاشیه، توضیح میدهد که منظور از زمینهای اشاره شده در حدیث، نصف ارض فدک، ثلث ارض «وادیالقُری»، سهم حضرت از خیبر و سهم وی از اموال بنینضیر است که این اراضی و سهام، همه در حکم وقف هستند.
شیخ منصور علی ناصف در ادامه مینویسد: فدک قریهای است واقع در دو میلی مدینه که درآن درختان خرما و چشمهای جوشان است. این ملک همانند اموال بنی قُرَیْظه و بنینضیر و خیبر و... جزو فیئی است که خداونددر آیه کریمه، آن را برای خدا و رسول، ذیالقربی یتیمان و مساکین و ابن السبیل قرارداده است. بعد از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فاطمه علیهاالسلام و عبّاس به نزد ابوبکر آمده مطالبه ارث کردند؛ فاطمه علیهاالسلام نصف و عبّاس
نصف دیگر را (از باب تَعصیب)(3)میخواست، امّا ابوبکر با ذکر حدیث «لا نُوَرِّثُ، ماترکناه صَدَقَةٌ» ازدادن میراث به آنان سرباز زد.(4)
آنچه این نویسنده اهل سنّت در این جا مطرح کرده است تقریبا لب و خلاصه نظر و دیدگاه محقّقان و مورّخان و محدّثان اهل سنّت است که قبلاً به بعضی از آنها اشاره شد.
در اینجا قبل از بررسی مختصر مسأله فدک چند نکته شایان یادآوری است:
علما وفقهای امامیّه اوّلاً حدیث ابوبکر(لانوّرث...) را صحیح نمیدانند و قبول
1) الاموال: 14-18.
2) التّاج الجامع للاصول: 2/263.
3) در باب میراث، تَعصیب عبارت است از: دادن میراث به عصبه میّت یعنی خویشان مذکر از طرف پدر، جد، عمو، عموزادگان و... در مواردی که در میان بازماندگان صاحب فرضی نباشد و یا فریضه صاحب فرض کل ترکه را در بر نگیرد. عَوْل و تَعصیب، ص 359 و 371 . توضیح این که تعصیب در فقه شیعه باطل است.
4) التاج الجامع للاصول: 2/263-264.
ندارند؛ ثانیا (همان طور که خواهد آمد) فدک را صدقه و وقف رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهنمیدانند و نِحله آن حضرت به حضرت زهرا علیهاالسلام میدانند و ثالثا مسأله عَوْل و تَعصیب را به هیچ وجه قبول ندارند.
محمّد عَبْدُه در ذیل نامه چهل و پنج نهجالبلاغه مینویسد: اجماع شیعه بر این است که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله قبل از رحلت خویش فدک را به فاطمه علیهاالسلام اِعطا فرمود امّا ابوبکر، با این توجیه که فدک از اموال شخصی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نبوده، آن را از حضرت باز پس گرفت(1).
ابن ابیالحدید معتزلی در ذیل نامه 45 نهجالبلاغه در توضیح عبارت امیر مؤمنان علیهالسلام که فرمود: «بَلی کانَتْ فی اَیْدینا فَدَکُ مِنْ کُلِّ ما اَظلَّتْهُ السَّماءُ...»: «آری از همه آنچه آسمان بر آن سایه انداخته (زمین)تنها فدک در دست ما بود»، بحثی نسبتا مفصّل دارد که آن را از کتاب احمد بن عبدالعزیزجوهری - که سخت وی رامورد اعتماد میداند - نقل میکند: وی ابتدا روایاتی را درباره فدک نقل میکند - که به بعضی از آنها قبلاً به اختصار - اشاره شد. سپس به این بحث میپردازد که آیا از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ارث برده میشود یا نه؟ و حدیث ابوبکر راتوجیه میکندو توضیح میدهد، آن گاه این بحث را، طرح میکند که آیا فدک واقعا نحله (هبه) رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به فاطمه بوده است یانه.(2)
شایان ذکر است که ابن ابیالحدید استدلالات نحله بودن فدک را از سیّد مرتضی نقل میکند که در ردّ مطالب قاضی القضاة معتزلی بیان داشته است و از آن جا که به عقیده و
نظر ما، فدک از صدقات رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نبوده، بلکه نِحله آن حضرت به دخترش فاطمه علیهاالسلام بوده است، تنها به ادلّه نحله بودن فدک، که ابن ابی الحدید از سیّد مرتضی نقل کرده است - به طور خیلی مختصر- اکتفا میکنیم.البتّه درمواردی ممکن است مطالبی از مآخذ دیگر نیز اضافه شود.
قبل از بیان این ادلّه، توجّه به یک نکته خالی از فایده نیست و آن این که در بعضی از
روایات گذشته مطرح شده است که فدک به طور کلّی خالصه رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهبوده و در بعضی روایات دیگر آمده است که نصف آن خالصه رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهبوده و بقیه آن طبق مصالحه از آنِ اهل فدک بوده است. ظاهر ادّعای حضرت زهرا علیهاالسلام نیز این است که کلِّ فدک نِحله بوده است. بنابراین میتوان گفت که همه اراضی قریه فدک خالصه آن حضرت بوده، منتها چون رسول خدا صلیاللهعلیهوآله(یاحضرت زهرا علیهاالسلام) با اهل فدک قرار گذاشتند که خود آنان در آن جا کار کنند، در واقع نصف ثمره و درآمد، برای آنان در نظرگرفته شده است نه نصف ملک و رقبه فدک؛ در ضمن ابن خلدون نیز در تاریخ خود عباراتی دارد که از آن استفاده میشود که تمام فدک خالصه رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهبوده است، نه نصف آن.(1)
1- بدون تردید حضرت زهرا علیهاالسلام درحضور خلیفه ادّعای نِحله بودن فدک را کرده
است. حتّی ابن ابی الحدید ادّعای نِحله بودن را از ادّعای میراث صحیحتر میداند.(2)
این مطلب را نویسندگان ومورّخان و محدّثان بزرگ اهل سنّت نقل کردهاند که: حضرت، ادّعای نحله بودن کرد وعلی بن ابی طالب علیهالسلام و امّایمن نیز گواهی دادند، امّا خلیفه به این بهانه که گواهی یک مرد و یک زن کافی نیست، تسلیم دعوای حضرت زهرا علیهاالسلام نشد(3)و حضرت زهرا علیهاالسلاموقتی ادّعا کرد قطعا مُصاب است و نیازی به شهادت و بیّنه ندارد، برای این که آن حضرت از غلط و قبیح در امان است. دلیل آن هم آیه کریمه:
«اِنَّما یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُالرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرا»(4)میباشد. این آیه طبق اخبار متواتر، حضرت زهرا علیهاالسلام را قطعا شامل میشود و اراده در این جا اراده تکوینی است که مساوی با وقوع است.
2- دلیل دیگر، این سخن رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است که فرمود: «فاطمة بَضعَةٌ منِّی مَن آذاها
فَقَد آذانی وَ مَن آذانی فَقَد آذَی اللّهَ عزّ وجلّ».(1)
بیان استدلال: این جمله نیز بر عصمت حضرت فاطمه علیهاالسلام دلالت دارد، چرا که اگر حضرت از کسانی باشد که احتمال معصیت درباره آنان میرود، نباید آزاردهنده او به طور مطلق آزار دهنده خدا ورسولش باشد، زیرا درمواردی که گناه میکند ممکن است با حدّ و تعزیر و توبیخ و ... آزار ببیند و آزاردهنده هم به هیچ وجه مذموم نباشد.(2)
3- از این گذشته برای اثبات مطلب مورد بحث مانیازی به اثبات عصمت آن حضرت نیست و تنها علم به صدق وی در ادّعایش کافی است و در این جهت بین مسلمین خلافی نیست، زیرا احدی از امّت شک ندارد که حضرت زهرا علیهاالسلام ادّعای دروغ نکرده و در نتیجه در ادّعایش صادق بوده است. اختلاف امّت در این است که آیا با علم به صدق او تسلیم مال مورد ادّعا، به وی واجب بوده است یا خیر؟
سیّد مرتضی مدّعی است که: آری واجب بوده است، زیرا بیّنه برای غلبه ظنّ بر صدق مدّعی است . برای همین است که حکم حاکم بر اساس علم خودش جایز است، زیرا علم او از گواهی گواهان برایش قویتر است و برای همین است که اقرار از بیّنه قویتر
است. از این رو در قبول ادّعای حضرت زهرا علیهاالسلام مبنی بر نحله بودن فدک از جانب رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهبه وی، جای مطالبه بیّنه و گواه نیست.(3)
4- سیّد مرتضی از طرق مختلف - غیر از طریق ابوسعید خدری که قاضی القضاة آورده - نقل کرده است که: بعد از نزول آیه کریمه «و آتِ ذَاالْقُربی حقَّهُ»(4)رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهحضرت زهرا علیهاالسلامرا خواست و فدک را به وی اعطا فرمود.
این نقل، گذشته از این که اصل نحله بودن را بروشنی اثبات میکند، بیانگر این مطلب نیز هست که فدک از جانب رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در اختیار حضرت زهرا علیهاالسلامقرار گرفته و به تصرّف اودر آمده است (عبارت امیرمؤمنان علیهالسلام: بلی کانت فی ایدینا فدک، نیز مؤیّد این مطلب است)
در این صورت بر حضرت زهرا علیهاالسلام از آن جا که ذیالید و متصرّف است، اقامه بیّنه
لازم نیست، بلکه اقامه بیّنه بر کسانی واجب است که ملکیّت وی را منکرند و ادّعای ملکیّت برای مسلمین ویاحکومت میکنند.(1)شهید صدرنیزاین دلیل رابابیانی روشن و متقن بیان کرده است.(2)
سیّد مرتضی در پاسخ این پرسش که چرا علی علیهالسلام بعد از به حکومت رسیدن، فدک رارها کرد، مینویسد: دلیل این امر همان دلیل تنفیذ و تثبیت آن حضرت است نسبت به احکام قوم وتغییر ندادن آنها که در حقیقت نوعی تقیّه بوده است.(3)
البتّه مبحث فدک مبحثی است مفصّل و طولانی که مجال بحث آن این جا نیست علاقهمندان میتوانند به کتاب ارزشمند فدک فیالتاریخ نوشته شهید صدر مراجعه کنند. آنچه ما را به بیان همین مقدار بحث درباره فدک واداشت اشاره به اثبات این مطلب بود که فدک جزو صدقات واوقاف رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نبوده و این سرزمین بر اساس مدارک و دلایل بیشماری نِحله و هبه آن حضرت به حضرت زهرا علیهاالسلام بوده است.
شاید اگر محقّقان و مورّخان اهل سنّت در این مورد با دیده انصاف مینگریستند به همین نتیجه میرسیدند و در تحقیقات و نوشتههای خویش آن طور دچار تناقض نمیشدند. برای نمونه توجّه خوانندگان را به یک نکته جلب میکنیم:
ابن اثیر در تاریخ خود مینویسد:نیمهای از فدک، خالصه رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهبود که حضرت آن را برای رهگذران (ابناءالسبیل) قرار داده بود. وی آن گاه بعد از کمتر از یک
صفحه ضمن بیان سیر تاریخی فدک مینویسد: عمربن عبدالعزیز که به خلافت رسید دستور داد فدک را به همان گونهای بازگردانند که در روزگار پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله، ابوبکر، عمر
و علی علیهالسلام بوده است و آن را به فرزندان فاطمه زهرا علیهاالسلامواگذاشت.(4)
سؤال این است که اگر فدک در آن دوران ازطرف رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهبرای رهگذران
وقف شده بوده است چگونه عمر بن عبدالعزیر چنین میگوید و چنین عمل میکند؟!
درباره فدک و نحله بودن آن سیّد محسن امین(5)و میرزا حبیباللّه خویی(6)نیز بحث
نسبتا مفصّل و مفیدی را مطرح کردهاند. ابن میثم بحرانی نیز در ذیل نامه 45 نهجالبلاغه بهاین امر پرداخته است.(1)
مبحث وقف در سیره رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را باموارد هشتگانهای که ابویَعلی و ماوردی، آنها را به عنوان صدقات رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ذکر کردهاندبه پایان میبریم:
1- حوائط هفتگانهای که طبق وصیّت مُخَیریق یهودی به حضرت رسیده بود.
2- زمینی از اموال بنینضیر که از طرف خداوند به عنوان اوّلین «فَیء» دراختیار رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهقرار گرفت.
3 ، 4 و 5- سه حِصْن (قلعه) از هشت حِصن خیبر به نامهای،کَتیبه، وَطیع و سلالم، که چون با صلح فتح شده بودند، به عنوان «خالصه» و «فیء» در اختیار حضرت قرار گرفتند و وی آنها راصدقه قرارداد، و پنج حصن باقیمانده را میان مجاهدان تقسیم کرد.
6- فدک (که بحث و ایرادات مربوط به آن گذشت)
7- ثلث اَرض وادی الْقُری که از اراضی یهود بود و در اختیار رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهقرار گرفت و آن بزرگوار آن را از صدقات خویش قرارداد.
8- موضعی در بازار (سوق) مدینه به نام«مَهزور» که عثمان در زمان حکومتش آن را به مروان اِقطاع کرد و مردم این کار را بر عثمان خرده گرفتند و به او اعتراض کردند.
این موارد همه صدقات رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بود که اهل سِیَر در کتب خود آوردهاند.(2)
به طور کلّی حضرت زهرا علیهاالسلام و امامان معصوم علیهمالسلام دارای صدقات و موقوفات متعدّدی بودهاند که برخی از آنها به اجمال یا تفصیل در متون اسلامی منعکس شده است و در اینجا به مواردی اشاره میشود:
1- ابن اثیر ازخود آن حضرت نقل کرده است که: من هم اکنون از گرسنگی سنگ بر شکم میبندم در حالی که (درآمد) صدقه من چهار هزار (یا چهل هزار) دینار است.
راوی حدیث (حجّاج اصفهانی)، میگوید: منظور حضرت از این صدقه، زکات مالش نیست،مراد حضرت وقفهایی است که حضرت آنها را به عنوان صدقه قرارداده بود و مبلغ مزبور، درآمد آنها بوده است و گرنه حضرت مالی را ذخیره نمی کرد که زکات به آن تعلّق گیرد. فرزند آن حضرت، امام حسن علیهالسلام بعد از شهادتش اظهار داشت: پدرم تنها ششصد درهم به جای گذاشته که در نظر داشت با آن خادمی بخرد.(1)
2- رِبعی بن عبداللّه از امام صادق علیهالسلام نقل کرده است که: امیرمؤمنان،
علیبنابیطالب علیهالسلام خانه خودش را در مدینه، در محلّه بنی زُرَیق تصدّق کرد و نوشت:
«بِسمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم: علیبن ابیطالب در حال حیات و صحّت و سلامت خانه خودش را در بنی زُرَیق صدقهای قرار داد که به فروش نرود، هبه نشود، و به ارث نیز برده
نشود تا آن گاه به خداوندِ وارث آسمان و زمین به ارث رسد. وی این صدقه را برای سکونت خالههایش و فرزندان آنها قرارداد. وهرگاه نسل آنها منقرض شد، برای مسلمانان نیازمند باشد.»(2)
3- در روایتی معتبر، ایّوب بن عطیّه حذّاء از امام صادق علیهالسلام نقل کرده است که فرمود: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله زمینهای فیء را که تقسیم میکرد زمینی هم به علی علیهالسلامرسید. حضرت
در آن چشمهای حفر کرد که آب ازآن همانند گردن شتر بهطرف آسمان فوّاره میزد(فَخَرَجَ ماءٌ یَنْبَعُ فیالسَّماء کَهَیْئةِ عُنُقِ الْبَعیر...) به همین مناسبت حضرت آن را «ینبع» نامید. شخصی خواست (به فرزندان و اهل وی) بشارت دهد، حضرت فرمود: به وارث من بشارت ده که این چشمه صدقهای است قطعی(و غیر قابل برگشت) برای حجّاج خانه خدا و رهگذران در راه خدا، فروخته نشود، هر که او را بفروشد یا هِبه کند
لعنت خدا، ملائکه، و همه مردم بر او باد و خداوند هیچ عملی را از او قبول نکند.
(لایَقْبَلُ اللّهُ مِنْهُ صَرْفاً وَلا عَدْلاً)(1)
4- صدقاتی که امیرمؤمنان علیهالسلام در روز ورود خود به «مسکن» تصدّق کرد و آنها رادر وصیّت نامهای نوشت و افرادی چون صَعصَعة بن صَوْحان، یزیدبن قیس و... را بر آن گواه گرفت.
بخشی از این وصیّت درنامه 24 نهجالبلاغه آمده و مفصّل آن را عبدالرّحمان بن حجّاج - درحدیثی صحیح - ازامام هفتم علیهالسلام روایت کرده است.
حضرت در این نوشته به موارد متعدّدی از صدقات خویش اشاره کرده و موارد مصرف (و به عبارت روشنتر،موقوفٌعلیه) رانیز ذکر فرموده و تولیت آن را به حسن بن علی علیهالسلامو بعد از وی به حسین بن علی و بعد به فردی متدیّن از فرزندان علی علیهالسلام و اگر چنین فردی در اولاد علی علیهالسلامنبود به فردی پسندیده از بنی هاشم، واگذار کرده است.
از نکاتی که در این وصیّتنامه آمده است یکی انگیزه آن بزگوار برای انجام این صدقات است که همان جلب رضایت خداوند و دخول به بهشت و نجات از دوزخ، میباشد. نکته دیگر این است که حضرت میفرماید: علّت این که تولیت آن را برای فرزندان فاطمه علیهاالسلام قرار دادم این است که رضایت خدای متعال را کسب و با تعظیم و تشریف آنها حرمت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را رعایت کرده باشم. درهمین نوشته است که میفرماید:«برای فرزندان فاطمه علیهاالسلام از این صدقات همان است که برای دیگر فرزندان علی(2)علیهالسلام».
ابنابیالحدید در توجیه عبارتِ فوق مینویسد:یادآوری این مطلب توسّط آن حضرت برای این است که توهّم نشود اینها چون ناظر و متولّیاند حقّی در صدقات ندارند.
نکته جالب دیگری که ابن ابی الحدید به آن تصریح کرده این است که: حضرت با قرار دادن ولایتِ صدقاتِ خویش برای فرزندان فاطمه علیهاالسلام در حقیقت به کسانی که امر
ولایت وحکومت را از اهل بیت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله دور کردند، تعریض زده است، در حالی که برای نزدیکی و رعایت قرابت به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و تکریم حریم آن بزرگوار و قدرشناسی از مقام والای وی هم که شده- آن هم با توجّه به وجود فرد شایسته در میان آنان - نمیبایست برای امر حکومت وامامت از این خاندان پاک، عدول میکردند.(1)
شیخ صدوق با سند خویش از ابوبصیر از امام صادق علیهالسلام نقل کرده است که فرمود: وصیّت فاطمه علیهاالسلام را برایت بازگو نکنم؟ عرض کردم: بفرمایید! حضرت نامهای را بیرون آورد و آن را قرائت کرد:
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرحیم: هذا ما اَوْصَتْ بِهِ فاطِمَةُ بِنْتُ مُحّمدٍ صلیاللهعلیهوآلهاَوْصَتْ بِحَوائِطِهَا
السَّبْعَة: الْعَواف و الدَّلال وَالْبُرقَة وَالْمَیْثَب وَالْحُسْنی وَ الصّافِیَة وَ مالِ اُمِّ اِبْراهیم اِلی عَلیِّ بْنِ اَبِی طالِبٍ فَاِنْ مَضَی فَاِلَی الْحَسَنِ فَاِنْ مَضَی الْحَسَنُ فَاِلَی الْحُسَیْنِ فَاِنْ مَضَی الْحُسَیْنُ فَاِلیَ اْلاَکْبَرِ مِنْ وُلْدی شَهِداللّهُ عَلی ذلِکَ والْمِقْدادُ بْنَ اْلاسْود والزُّبَیْربْنُ الْعَوام وَ کَتَب عَلِیّ علیهالسلام(2).
«این وصیت نامه فاطمه دختر محمّد صلیاللهعلیهوآله است که درباره حوائط (بوستانهای) هفتگانه خود: عَواف، دَلال، بُرقه، مَیْثَب، حُسنی صافیه و مال امّ ابراهیم (مشربه امّ ابراهیم) به علی بن ابی طالب و پس از درگذشت او به حسن و بعد از وی به حسین و بعد از حسین به بزرگترین فرزند خود وصیّت کرد. خداوند ونیز مقدادبن اَسود و زبَیر بن عوام
بر این وصیّت نامه گواه شدند و علی علیهالسلام آن را نوشت.»
مرحوم مجلسی مینویسد: این حدیث حسنه است و همین حدیث با سندی حَسَن که در اعتبار چون صحیح است نیز از حَمّاد بن عثمان از ابوبصیر روایت شده است.(3)
در روایت دیگری آمده است: این حوائط هفتگانه از جانب رسول خدا صلیاللهعلیهوآله وقف
بوده است و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آن را برای میهمانان خود و کسانی که از آن جا عبور
میکردند قرار داده بود. بعد از رحلت حضرت، عبّاس (عموی حضرت) درباره آن ادّعا داشت که علی علیهالسلام و دیگران گواهی دادند که این اموال، بر حضرت زهرا علیهاالسلام وقف است.(1)همین مضمون را کُلَینی در حدیثی صحیح از امام رضا علیهالسلام نقل کرده است که: این حوائط بر حضرت زهرا علیهاالسلام وقف بوده است.(2)و در حدیث حَسَن (به دلیل وجود ابراهیم بن هاشم در سند) از امام صادق علیهالسلام روایت شده که فرمود: صدقه حضرت زهرا علیهاالسلام برای بنی هاشم و بنیالمطّلب است.(3)
در پایان اشاره به چند نکته خالی از فایده نیست:
1- در پاورقی روضهالمتقین (از علی پناه اشتهاردی) آمده است: منظور از «مال اُمّ
ابراهیم» همان مَشربه اُمّ ابراهیم یعنی ماریه قبطیه است که در «عَوالی» مدینه بین نخلستان قرار دارد. مجلسی اوّل می نویسد: امکان دارد که اصل مشربه برای ماریه بوده و بعدا به فاطمه علیهاالسلام منتقل شده باشد.(4)همچنین احتمال میرود که در همان زمان که بر حضرت زهرا علیهاالسلام وقف بوده مدّتی هم در اختیار ماریه، مادر ابراهیم، بوده است.
2- مرحوم مجلسی اوّل واژه «اَوْصَتْ» را در نامه حضرت زهرا علیهاالسلام به «وَقَفَتْ» معنا کرده است(5)در حالی که طبق احادیث گذشته این اموال از اوقاف و صدقات رسول خدا
صلیاللهعلیهوآلهبر فاطمه علیهاالسلام بوده است. از این رو وقف دوباره آن توسّط حضرت زهرا علیهاالسلام معنا نمیدهد. لذا بهترین توجیه عبارت این است که حضرت فاطمه علیهاالسلام در این وصیّت نامه به واگذاری امر تولیت آن بعد از وفات خویش پرداخته است.
نوشته دیگری را مجلسی از مصباح الانوار از امام باقر علیهالسلام نقل کرده است که در آن حضرت زهرا علیهاالسلام صدقاتی را مقرّر میدارد. در این نوشته حضرت از درآمد صدقات، بعد از کسر کردن هزینه آبیاری و کشاورزی و ...، مبلغی را به زنان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و مبلغی را هم به فقرای بنی هاشم و فرزندان عبدالمطّلب و مقداری را هم برای دختر ابیذر غفاری و ...اختصاص داده است.
حضرت فاطمه علیهاالسلام در ادامه، تولیت این صدقات را ابتدا به علی علیهالسلام و بعد از وی
به حسن و حسین علیهماالسلام واگذار کرده و اجازه کامل در اداره اموال موقوفه را به آنان داده است.(1)
1- مِهران بن محمّد روایت کرده است که امام صادق علیهالسلام مال معیّنی را در نظر گرفته بود که در هفت موسم (هفت نوبت از حجّ) بر آن حضرت عزاداری شود.(2)
2- در حدیثی نسبتا مفصّل، عبدالرّحمان بن حجّاج روایت کرده است که امام، موسی بن جعفر علیهالسلام وصیّتِ امیرمؤمنان و صدقه پدرش، جعفربن محمّد علیهالسلام، و نیز صدقه خودش را (طی نامهای) برای من فرستاد.
امام هفتم در این نامه اراضی و املاک متعددی را برای فرزندان صُلبی خویش از زن و مرد قرار داده و شرط کرده است که بعد از صرف درآمد آن در عمارت و آبادانی املاک و انفاقِ درآمدِ سی اصله درخت بین مساکین قریه، مازاد آن بین فرزندان وی (برای هر مرد
دو برابر زن) تقسیم شود... و هر کس از فرزندان آن حضرت که از دنیا رفت و دارای فرزند بود سهم پدر برای فرزندش باشد و اگر فرزند نداشت حقّ وی به بقیّه مستحقان این صدقه خواهد رسید. حضرت در ادامه این نوشته، ضمن تعیین دقیق «موقوفٌعلیهم» و بیان وظیفه در صورت انقراض بعضی از آنها، چنین بیان داشته است:
موسی بن جعفر علیهالسلام در حال صحّت (و سلامت) این کار را به عنوان صدقه و حبس بَتّی و قطعی قرارداد که به هیچ وجه جای رجوع و بازگشت در آن نباشد، و انگیزه وی هم
کسب رضایت خداوند و دار آخرت بوده و برای هیچ مؤمنی که به خدا و روز قیامت معتقد است فروش، خرید، هبه و تغییر و تبدیل آن و مخالفت با شرایط واقف، جایز نیست.
حضرت در ابتدا امر تولیت این صدقات را به فرزندان خود علی علیهالسلام و ابراهیم واگذار کرد و قید کرد در صورت ارتحال یکی از این دو، قاسم جای او را بگیرد و اگر باز یکی از
دنیا رفت اسماعیل جانشین او شود و بعد عباس (فرزند دیگر حضرت) و ...(1)
1- ابن قُدامه حنبلی از جابربن عبداللّه نقل کرده است که: «لَمْ یَکُنْ اَحَدٌ مِنْ اَصْحابِ
النَّبِی ذُو مَقْدُرَةٍ اِلاّ وَقَفَ» «هر کدام از اصحاب پیامبر صلیاللهعلیهوآله که توانایی داشت اموالی را وقف کرد».
ابن قُدامه در ذیل این حدیث مینویسد: این سخن، ادّعای اجماع عملی صحابه از جابر است و این سخن از وی مشهور شده و کسی هم وی را انکار نکرده است، لذا جنبه اجماع دارد.(2)
وی آن گاه گروهی از صحابه، چون ابوبکر، عمر، عثمان، علی علیهالسلام، زبیر، سعد (بن ابی وقّاص)، عمرو بن عاص و حکیم بن حزام را نام میبرد که هر کدام مقداری از املاک خویش را صدقه و وقف قرار دادند.(3)
2- داستان و حدیث بسیار معروفی است که فقهای اهل سنّت نیز در اکثر موارد به آن استناد کردهاند و آن حدیث نافع از ابن عمر است که: زمینی از خیبر به عمر رسید. وی از
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله درباره آن کسب تکلیف کرد (راهنمایی خواست) و عرض کرد: ای رسول خدا، زمینی از خیبر به من رسیده که هرگز به چنین مالی (ارزشمند و محبوب) دست نیافتهام؛ درباره آن چه دستور میدهید؟
حضرت فرمود: «اگر مایل باشی میتوانی اصل آن را حبس و ثمره آن را تصدّق نمایی». عمر هم آن را صدقهای قرار داد که اصل آن به فروش نرسد، به ارث برده نشود و
هبه هم نگردد. وی درآمد آن را به فقرا، ذویالقُربی، آزادی بردگان، فی سبیلاللّه، ابن
السّبیل، میهمان و متولّی آن وقف، اختصاص داد.(4)
1) مَن لایحضره الفقیه: 2/293 ؛ وسائل الشیعة: 13/314-315؛ مرآهالعقول از کافی؛ 23/88-89؛ عیون اخبارالرّضا علیهالسلام: 1/63 ؛ تهذیبالاحکام: 9/149.
2) المغنی: 5/357.
3) المغنی: 5/357.
4) صحیح البخاری: 4/14 ؛ صحیح مسلم: 3/453 ح 1632، البتّه غالب محدّثان و فقهای اهل سنّت این حدیث و ماجرا را در کتابهای خود آوردهاند که در مباحث فقهی آینده به برخی از آنها اشاره خواهد شد.
3- داستان معروف ابوطلحه: این قضیّه را نیز غالب محدّثان، مفسّران، مورّخان و حتی فقهای اهل سنّت و گروهی از امامیّه در کتب خویش نقل کردهاند. در این جا به نقل بخاری اکتفا و به بعضی از مصادر دیگر اشاره میشود:
از اَنَس روایت شده است که بعد از نزول آیه «لَنْ تَنالواالبرَّ حَتّی تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ»(1)ابوطلحه انصاری به حضور رسول خدا صلیاللهعلیهوآله رسید و عرض کرد: ای رسول خدا! خدا چنین میفرماید، و محبوبترین اموال من «بَیْرُحاء» است، - بَیْرحاء باغی بود که رسول
خدا صلیاللهعلیهوآله به آن وارد میشد، از سایه آن استفاده میکرد و از آب آن میآشامید - (ابوطلحه ادامه داد:) من این باغ را برای خدای متعال و رسول او قرار میدهم و با این کار امید خیر و نیکی دارم. از شما میخواهم آن را بههر مصرفی که مورد رضای خداست برسانید.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: بهبه! اباطلحه، این مال، دارای سود (معنوی برای تو) است و ما آن را از تو پذیرفتیم و به خودت بازگردانیدیم تو آن را برای خویشان خودت قرار ده.
ابوطلحه نیز آن را بهعنوان صدقه برای خویشان و رَحِم خویش قرار داد که از آنان است
اُبَّی (بن کعب) و حَسّان (بن ثابت)و ...(2)
این چند مورد به عنوان نمونه ذکر شد وگرنه موارد متعدّدی از اوقاف و صدقات صحابه در کتب تاریخ و سِیَر و حدیث و فقه و تفسیر آمده است.(3)
نکته دیگری که قبلاً هم اشاره شد این است که برخی از بزرگان اهل سنّت از جمله محمدبن اسماعیل صنعانی(4)وقف و صدقه عمر را اوّلین وقف در اسلام میدانند؛ امّا در مبحث صدقات رسول خدا صلیاللهعلیهوآله گذشت که اوّلین وقف و صدقه در اسلام، صدقات رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است، یعنی همان اموال مُخَیْریق یهودی که به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله رسید و آن حضرت نیز آنها را وقف کرد. (و نیز گذشت که این در صورتی است که مسجد قبا و مسجدالنّبی صلیاللهعلیهوآله را از موقوفات رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهبه شمار نیاوریم).
راجع به اوقاف در دوره تابعین نیز دکتر محمدابوزُهره مینویسد: در دوران اموی
کثرت اوقاف در مصر و شام و دیگر بلاد اسلامی به حدّ بالایی رسیده بود که اینها را فتوحات برای مجاهدین به ارمغان آورده بود. اموال، خانهها، مغازهها، مزارع و باغهای
فراوانی در این بلاد و سرزمینهای عربی (بهعنوان موقوفات) در اختیار مسلمانان قرار داشت.(1)
اگر بخواهیم بیش از این به مبحث تاریخچه وقف بپردازیم مطلب به درازا خواهد کشید و ما را از هدف اصلی کتاب دور خواهد ساخت، لذا در این جا به همین مقدار بسنده میشود. غرض از ذکر و بیان همین مقدار نیز اشارهای اجمالی به این حقیقت است که اوقاف و صدقات از مطالب و مسائل جنبی و حاشیهای اسلام نبودهاست، بلکه این واقعیّت در متن و سیره رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، معصومان علیهمالسلام و اصحاب آن حضرت جریان داشته و از سرلوحههای زندگی آنان به شمار میرفته است تا آن جا که در حدیث معروف جابر آمده است که: «هریک از اصحاب رسول خدا صلیاللهعلیهوآله که توانایی داشت، مالی را وقف کرده بود».
1) مُحاضراتٌ فی الوقف: 10-11.
بدون تردید در وقف نیز همانند دیگر اعمال، نیّت به معنای قصد عمل، واجب است و بدون قصد، نقل و انتقالی صورت نخواهد گرفت. در این مطلب بحث و اختلافی نیست، بلکه بحث در قصد قربت است. آیا در تحقّق وقف و صحّت آن قصد قربت شرط است - بهطوری که اگر نباشد وقف محقّق نشود - یا شرط نیست؟
شیخ مفید در این باره مینویسد: در وقف حتما باید این کار به عنوان صدقه و با قصد قربت به خداوند صورت گیرد، در غیر این صورت از حبسِ مطلق و وقفِ دائم بودن خارج خواهد بود.(1)
شیخطوسی نیز در نهایه آوردهاست: وقف وصدقه یکچیزند وهیچکدام ازآنها جز با قصد قربت به خدای متعال صحیح نخواهد بود. اگر با وقف خویش قصد وجهاللّه نکند
1) المُقْنعَه: 655.
وقف، صحیح نیست.(1)
علاّمه
در مختلف و قواعد نیز با صراحت، نیّت تقرّب را در وقف معتبر داشته است.(2)ابن ادریس نیز قصد تقرّب را معتبر میداند.(3)صاحب ریاض بر اعتبار قربت در وقف ادّعای اجماع کرده، گذشته از این که وقف مخالف اصل است و در لزوم آن به قدر متیقّن اکتفا میشود و قدر متیقّن همان است که به نظر همه فقها صحیح است و آن، وقف با قصد قربت است.(4)
در مفتاح آمده است: وقف نزد اکثر فقها عبادت است، لذا قصد قربت را در آن معتبر دانستهاند.(5)و در دروس: در اشتراط نیّت تقرّب وجهی است. وی وقف کافر را مترتّب بر این شرط میداند و سپس آن را صحیح میداند که ظاهر آن عدم اشتراط قربت است.(6)
همچنین ابن زهره در غنیه(7)و کاشف الغطاء نیز قصد قربت را معتبر دانستهاند. و کاشف الغطاء اعتبار قربت را از مقدّمات وقف دانسته است.(8)
از طرف دیگر عدّهای از اَعلام به عدم اعتبار قصد قربت در وقف قایلند؛ از این دستهاند: محقّق ثانی(9)، فیض کاشانی(10)و از متأخّران، صاحب عُروه(11)، آیهاللّه خویی(12)، آیهاللّه حکیم(13)، شهید صدر(14)و امام خمینی(15). البتّه عدّهای از این بزرگواران اعتبار قصد
قربت را احوط دانستهاند. صاحب عُروه مینویسد: مشهور، اشتراط قصد قربت در وقف است، امّا اقوی - همان طور که جماعتی قایل شدهاند - عدم اشتراط آن است.(16)
1- اصل، عدم اعتبار قصد قربت است و دلیلی هم بر اشتراط وجود ندارد(17)
1) النّهایة: 569.
2) مختلفالشیعة: 489؛ قواعدالاحکام: 2/388.
3) السّرائر: 3/155.
4) ریاض المسائل: 2/17.
5) مفتاح الکرامة: 9/127.
6) الدروس: 2/289.
7) الجوامع الفقهیّه: 540.
8) کشف الغطاء: 171.
9) جامع المقاصد فی شرح القواعد: 9/56.
10) مفاتیح الشرایع: 3/207.
11) ملحقات العُروه: 2/186.
12) منهاج الصّالحین: 2/240.
13) منهاج الصّالحین: 2/240.
14) حاشیه منهاج الصّالحین، آیهاللّه حکیم: 2/240.
15) تحریرالوسیله: 2/64.
16) العروة: 2/186.
17) جواهر الکلام: 22/7؛ جامع المقاصد: 9/56.
2- وقفِ فاقدِ قصد قربت نیز در عقود داخل است و «اَوْفوُا بِالْعُقود» آن را شامل میشود.(1)
3- صحّت وقف از کافر؛ چرا که از کافر، قصد قربت تحقّق نمییابد(2)و اطلاق صدقه
در بعضی از نصوص بر وقف هم مقتضیِ اعتبار قصد قربت در آن نیست؛ زیرا این اطلاق، اقتضا ندارد که وقف به طور کلی صدقه باشد، نهایت آن این است که بعضی از اوقاف، صدقه هستند. و...
1- وقف، یکی از مصادیق (ونوعی) صدقه است و به تعبیر شیخ در نهایه: «هر دو یکی هستند» و روشن است که در صدقه قصد قربت معتبر است لذا باید در وقف هم معتبر باشد.(3)در بحث «واژه وقف و صدقه» گذشت که در صدر اسلام به طور کلّی کاربُرد واژه وقف جدّا اندک و شاید معدوم بوده است و قرینه مورد نیاز هم قرینه مُعَیِّنه است نه قرینه مجاز.(4)
2- اجماعی که در غنیه ، سرائر(5)و ریاض(6)ادّعا شده است.
3- وقف و نقل و انتقال با آن مخالف اصل است و در این مورد به قدر مُتَیقَّن که همان وقف با همه شرایط و قیود، از جمله قصد قربت است اکتفا میشود.(7)
4- اخبار و روایاتی که در آنها آمده است: «لا صَدَقَةَ... اِلاّ ما اُریدَ بِهِ وَجْهُ اللّهِ»(8)، «هیچ
صدقهای جز با قصد قربت صحیح نخواهد بود». و ظاهر «لا» در حدیث، نفیِ صحّت است نه نفی کمال.(9)
5- دلیل پنجم (که در حقیقت مؤیّد است) این است که آنچه در وقفهای ائمه علیهمالسلام به دست
1) جواهر الکلام: 22/7؛ العروة الوثقی: 2/186؛ مفاتیح الشرایع: 3/207.
2) الدّروس: 2/289؛ العُروهالوثقی: 2/186.
3) النهایة: 596 و به همین مضمون در مختلف الشیعة: 489 نیز تصریح شده است.
4) ریاض المسائل: 2/17؛ مفتاح الکرامة: 9/16.
5) مفتاح الکرامة: 9/15.
6) ریاض المسائل: 2/17.
7) ریاض المسائل: 2/17.
8) وسائلالشّیعة: 13/319 - 320.
9) جواهر الکلام: 22/7؛ مفتاح الکرامة: 9/16.
ما رسیده به قصد قربت و «اِبْتغاء وَجْه اللّه» تصریح شده است؛ همه آن بزرگواران
تصریح کردهاند که این کار را به قصد تقرّب الی اللّه انجام میدهند.(1)
با دقّت و تأمّل در ادلّه طرفین شاید بتوان گفت: ادلّه آنان که قصد قربت را معتبر میدانند، میچربد؛ زیرا دلیل اوّلِ نافین که اصل عدم بود با ادلّهای که مُثبِتین ذکر کردند منتفی میشود. دلیل دوم آنها نیز که اطلاقات و عمومات (مانند «اَوْفوُا بِالْعُقوُدِ») است، با ادلّه مثبتین تخصیص و تقیید میخورند. گذشته از این که خطا باتی چون «اَوْفوا باِلْعُقُود»(2)در مورد عقودی است که به طور صحیح و با همه شرایط لازم صورت گرفتهاند، درباره مورد بحث ما چنین امری مُحْرَز نیست.
و امّا دلیل سوم آنها که صحّت وقف از کافر باشد، پاسخش این است که ظاهرا اعتبار قصد قربت با وقف از کافر و وقف بر کافر منافاتی ندارد. در وقف بر کافر که روشن است،
در وقف از کافر نیز ممکن است بگوییم، در جای خودش اثبات شده که: قصد قربت به معنای انجام عملی به قصد محبوبیّت آن است (نه قصد امتثال امر) و صدور چنین نیتی از کافر هم غیرممکن نیست، بلکه ظاهرا آنچه از اوقاف که غیر مسلمانان انجام دادهاند - که
از وقف نامههاشان پیداست - مشتمل بر این امر بوده است. البتّه ریا و تَظاهُر هم در
مسلمین شیوع دارد.
حنفیّه
حنفیّه، وقف بر اغنیا را به این دلیل صحیح نمیدانند که در وقف قصد قربت شرط است و در وقف بر اغنیا قصد قربت نیست.(3)
نکته: باید توجه کرد که وقف بر اغنیا همیشه خالی از قصد قربت نیست و این به نیّات و انگیزهها بستگی دارد، چه بسا وقف بر اغنیا که با انگیزه الهی و قصد قربت باشد و وقف بر فقرا که از روی تظاهر و ریا صورت گیرد.
مالکیّه
مالک در جهت وقف، قربت را معتبر نمیداند و معتقد است که باید معصیت نباشد، یعنی مثل وقف بر خرید اسلحه در جنگ محرّم و مانند اینها نباشد. اگر بر معصیت نبود صحیح است، چه دارای قصد قربت باشد چه نباشد. از این رو وقف بر اغنیا نیز بلااشکال است. در نزد مالک - برخلاف شافعی - ملاک معصیت بودن به اعتقاد واقف باز میگردد، لذا وی وقف مسیحی بر کَنیسه را صحیح میداند. هرچند در بعضی از اقوال منسوب به مالکیّه، وقف بر «کَنیسه» و «بیعه» به طور مطلق (از هرکس) باطل اعلام شده است.(1)
خود مالک نیز میگوید: اگر کسی بدون اراده ثواب، عطیّهای را به کسی اعطا کند و شخص مُعْطی بمیرد این مال به ورثه او میرسد.(2)
شافعیّه
شافعیّه ابتدائا در وقف، قربت را شرط نمیدانند و همین قدر معتبر میدانند که معصیت نباشد. وقف، بر زید برای قتل نفسی که محترم است و نیز بر کافر حربی، چون معصیت و اعانه بر ظلم است، حرام و باطل است؛ امّا اگر معصیت نباشد، چه قصد قربت در آن باشد مثل فقرا، مساجد، مدارس و...، یا نباشد، مثل وقف بر اغنیا، وقف صحیح است. ملاک معصیت بودن و نبودن هم به اعتبار اسلام است. لذا شافعی وقف یهودی را بر مسجد جایز میداند. چون این کار در نظر اسلام، قربت است، امّا وقف او را بر «بیعه»
خودشان یا وقف مسیحی را بر کنیسه جایز نمیداند.(3)در مغنیالمحتاج (فقه شافعی) نیز به همین مضمون تصریح شده است، یعنی همان اشتراط انتفای معصیت نه وجود قصد قربت.(4)
حنابله
حنابله وقف را بر امور مکروه و مباح، چون تعلیم شعر و تعلیم منطق، به این دلیل که قصد قربت در آنها نیست، صحیح نمیدانند.(1)در شرح کبیر بر مقنع (فقه حنبلی) آمده است که: وقف، جز بر «بِرّ» یا «معروف» صحیح نیست، و «بِرّ» و «معروف» عبارتند از: وقف بر فرزند، اقارب، مساجد، پُلها، کتب فقه و دانش، قرآن، مقابر، فی سبیل اللّه و...
وقف بر اهل ذمّه نیز اشکالی ندارد، زیرا دارای ملکیّت محترم هستند و صدقه بر آنان جایز است. خلاصه حنابله معتقدند وقف باید، مآلاً متمحّض در جهت بِرّ و قربت باشد.(2)
تنها دلیلی که نگارنده برای قایلان به اعتبار قصد قربت به آن دست یافته است همان صدقه بودن وقف است.(3)
صیغه در لغت به معنای خلقت و هیأت و شکل آمده است.(4)معنای آن در اصطلاح، الفاظ و عباراتی است که روشنگر اراده متکلّم و نوع تعرّف او میباشند. از اینرو صیغه
وقف یعنی: آنچه واقف با آن از اراده خویش در وقف پرده برمیدارد.(5)در مبحث صیغه
مباحثی مورد بررسی قرار میگیرد:
اوّلین مبحث این است که آیا در وقف معاطات کافی است و یا حتما به صیغه لفظی
نیاز دارد؟
از عبارت شیخ در خلاف و مبسوط استفاده میشود که معاطات در وقف کافی نیست. مینویسد: اگر کسی مسجدی را بنا کند و به گروهی اجازه نماز در آن بدهد، یا حجرهای بسازد و اجازه دفن دهد و در آن نماز بگزارند و میّت دفن کنند، ملکیتِ مالک زایل نمیشود تا آن که این خواست خود را با لفظ روشن سازد؛ زیرا اصل، بقای ملکیّت مالک است و زوال آن به دلیل نیاز دارد.(1)
ابنادریسنیز تقریبا عینهمینبیانودلیلرادرکتابخودآوردهاست.(2)علاّمه درقواعد نیز انجام نماز را با اذن بانی در وقف مسجد کافی نمیداند. محقّق ثانی در توجیه عبارت علاّمه مینویسد: وقف در نزد ما (امامیّه) با فعل محقّق نمیشود، هرچند محفوف به قراین باشد.(3)دیدگاه فاضل مقداد؛(4)محقّق حلّی در شرایع(5)علاّمه در تذکره؛(6)تحریر؛(7)و ارشاد(8)و شهید ثانی در مسالک نیز، عدم اکتفا به فعل به جای صیغه در وقف است. شهید ثانی این امر را موضع وفاق فقهای امامیّه میداند.(9)
در برابر این اعلام، از عبارات بعضی از فقها استفاده میشود که در مسجد و مانند آن (و احیانا در غیر مسجد و...) فعل از صیغه کفایت میکند. صاحب مفتاح الکرامة این مطلب را از کتاب صلاة مبسوط و نیز از دروس و مجمعالبرهان حکایت کرده است؛ و استناد این بزرگان به این امر است که مُعْظم مساجد در اسلام به همین صورت بوده است؛ امّا مؤلّف، خود، این انظار را نمیپذیرد و در نهایت صیغه را شرط میداند.(10)صاحب جواهر نیز ضمن استفاده اکتفا به فعل از ذِکری، خود به آن تن در نمیدهد و وقف را مانند نکاح میداند که معاطات بردار نیست.(11)
از فقهای متأخّر و معاصر: صاحب عُروه، امام خمینی،(12)سیّد ابوالحسن اصفهانی(13)
1) الخلاف: 3/550؛ المبسوط: 3/300.
2) السّرائر: 3/167.
3) قواعد الاحکام: 2/388؛ جامع المقاصد: 9/13-14.
4) التّنقیح الرائع: 1/301.
5) جواهر الکلام: 28/87.
6) تذکرة الفقهاء، 2/427.
7) تحریرالاحکام، 2/284.
8) ارشادالأذهان، 1/451 نشر جامعه مدرسین.
9) مسالک الاَفهام: 1/356.
10) مفتاح الکرامة: 9/11.
11) جواهرالکلام: 28/88.
12) تحریر الوسیله: 2/63.
13) وسیلة النّجاة: 2/136.
و آیهاللّه حکیم در منهاج الصّالحین(1)نظرشان این است که در وقفهایی چون مساجد، راهها، کاروانسراهای ویژه مسافران، درختانِ غَرس شده برای رهگذران و حتی در مثل فرش مسجد (و خلاصه هرچه بر مصالح عامّه وقف میشود) معاطات کافی است و نیازی به صیغه لفظی نیست.
صاحب عُروه یکی از ادلّه این ادّعا را سیره مسلمانان بر عدم اجرای صیغه در این موارد دانسته است و مینویسد: این ادّعا که این روش و سیره از باب اباحه بوده است نه
از باب تملیک، مدفوع است. زیرا لازمه این سخن این است که بعد از موت مالک، تصرّف در این اموال جایز نباشد و به ورثه وی منتقل شود.(2)
ملاحظه: اگر ما وقف را از امور و احکام امضائیّه بدانیم (نه تأسیسیّه) که بنای عرف و عقلا بر آن جاری بوده و شارع آن را با کم و زیاد کردن شرایط و حدود و قیودی در آن، امضا کرده است، در مسأله مورد بحث میتوانیم بگوییم: اگر عرف و عقلا دست به معاطاتهای این چنینی میزنند و آن را عقد میدانند (عقد معاطاتی) میتواند مشمول عمومات و اطلاقاتی چون «اَوْفوا بِالْعُقود» قرار گیرد؛ زیرا در این صورت تحقّقِ عنوانِ
«موضوع» و تشخیص آن با عرف است.
حنفیّه و مالکیّه
حنفیّه و مالکیّه مجرّد فعل را در تحقّق وقف کافی میدانند و صیغه لفظی را معتبر نمیدانند.(3)ابن قُدامه برای این ادّعا چنین استدلال میکند: روش و سیره عرف بر این امر جاری است. لذا وقف با فعل همانند قول تحقّق مییابد و این مورد جاری مجرای این است که کسی طعامی را (بدون این که حرفی بزند) در اختیار میهمان خود قرار دهد یا ظرف آبی را برای آشامیدن رهگذران بر سر راه آنان قرار دهد و یا در عروسی و... اموالی را نثار کند و... چنان که در بیع، معاطات را کافی دانستیم.(4)
شافعیّه
شافعی در وقف معاطات را کافی نمیداند و معتقد است بدون اجرای صیغه لفظی ملکیّتِ مالک زایل نمیشود.(1)امّا از مغنیالمحتاج حکایت شده که: در نزد شافعیّه افعالی چون بنای مسجد به نیّت مسجد کافی است.(2)
حنابله
ابن قُدامه مینویسد: ظاهر مذهب احمد، این است که وقف با فعل، به همراه قراین دلالت کننده بر آن، حاصل میشود. وی بنای مسجد و اذن نماز گزاردن در آن و ساختن مقبره و اذن دفن در آن و... را به عنوان مثال ذکر میکند.(3)محقّق کرَکی نیز همین دیدگاه را به احمد نسبت داده است.(4)
از مسائل مورد اختلاف فقهای مذاهب این است که آیا وقف، عقد است یا ایقاع ؟ اگر عقد باشد به قبول نیاز دارد و اگر ایقاع باشد با همان ایجاب محقّق میشود.
فقهای امامیّه در این مسأله دارای سه قول هستند:
قول اوّل این است که وقف در وقفِ خاص، عقد است و نیاز به قبول دارد، امّا در وقفهای عام مانند وقف بر مصالح (مثل مساجد، مقابر، کاروانسراها و...) قبول شرط نیست. علاّمه در قواعد اینقول را برگزیده و فَخرالمُحَقِّقین در ذیل عبارت علاّمه که در وقفِ خاص اشتراطِ قبول را اقرب میداند، نوشته است: گفته شده که: این مسأله بر انتقال و عدم انتقال ملک در وقف مبتنی است؛ که اگر قائل به عدم انتقال ملک شدیم، همانند اباحه، قبول شرط، نیست ولی باز احتمالِ اشتراط هست، زیرا در هر صورت
تملیک منافع که هست و اگر قایل به انتقال به خدای متعال شدیم، قبول شرط است، زیرا در هر صورت تملیکِ منفعت یا عین است و تملیک به سببِ ناقل نیازمند است.(1)فیضکاشانی،(2)شهید اوّل،(3)علاّمه در تذکره(4)و شهید ثانی(5)نیز همین نظر را برگزیدهاند. در مسالک، مختار محقّق حلّی را نیز همین تفصیل میداند.(6)از فقهای معاصر، سید ابوالحسن اصفهانی قبول در وقف خاص را احوط و آیهاللّه گلپایگانی در ذیل این احتیاط،
آن را اقوی میداند.(7)
صاحب مفتاح الکرامة دلیل این تفصیل را این چنین توضیح میدهد: در وقف بر جهات خاص همانند فرد معیّن یا جماعت معیّن، چون عقد است و ایجاب و قبول هم در آن امکان دارد، همانند سایر عقود به قبول نیاز دارد. امّا در وقف، بر جهات عام، وقف، فکِّ مِلک است و به خدای متعال منتقل میشود، لذا قبول ممکن نیست و در نتیجه شرط هم نیست، ولی ممکن است ایراد شود که ممکن است ناظر، حاکم و یا نماینده او، آن را قبول کند.(8)
قول دوم، اعتبار قبول است مطلقا. صاحب جواهر و محقّق ثانی از اَعلامی هستند که اعتبار قبول در وقف را مطلقا تقویت و تأیید میکنند، هرچند صاحب مفتاحالکرامه گفته است؛ قول به اشتراط به طور مطلق (در اوقاف عام و خاص) قایل ندارد.(9)
دلیل این دسته این است که قبول جزئی از وقف است و اجماع داریم بر این که وقف از عقود است و عقود به قبول نیاز دارند و عقد در سببیّت وحدت دارد نه این که در وقف
معیّن، عقد و در غیر آن ایقاع باشد و ما معتقدیم که همه موارد عقد است. لذا در اوقاف
عام هم قبولِ حاکم یا منصوبِ او و... شرط است. از طرفی اصل هم مقتضی اعتبار قبول است زیرا مقتضای اصل، عدم ترتّب اثر، قبل از قبول است. و قول به عدم اعتبار، به طور
مطلق، در غایت سقوط است.(10)محقّق ثانی نیز با عباراتی مشابه به همین شکل استدلال
کرده است.(1)
قول سوم در مسأله، عدم اعتبار قبول به طور مطلق است. مسالک، این قول را ظاهر اکثر فقهای امامیّه میداند.(2)صاحب حدائق،(3)معتقد است که از این شرط در اخبار اثری نیست و جز وجوه اعتباری دلیلی ندارد و اصالهالعدم قویترین مستمسک در مقام است.
صاحب مفتاحالکرامة، قول به عدم اشتراط را ظاهر فتاوای اصحاب و اخبار دانسته است، هرچند قول به اشتراط را اَشبه به اصول میداند.(4)کاشفالغطاء در نهایت مینویسد: قول به عدمِ نیاز به قبول به طور مطلق خالی از وجه نیست.(5)آیهاللّه خویی،(6)و امام خمینی(7)نیز قایل به عدم اعتبار قبول بهطور مطلق هستند.
دلایل قول سوم
1- اصل، عدم اشتراط است، زیرا در نصوص هم چیزی که بر اعتبار آن دلالت کند، وجود ندارد تا بر این اصل حاکم شود.(8)
2- وقف مانند اباحه است، مخصوصا اگر ملک آن را منتقل به خدای متعال بدانیم، و در اباحه قبول معتبر نیست.(9)
3- وقف همانند عتق، فکِّ مِلک است نسبت به منافع، لذا به قبول نیازی ندارد.(10)
4- سیره، امام خمینی در این باره مینویسد: وقف معنایی است که در همه موارد (وقفهای عام و خاص) به یکسان حاصل است و لذا عقد بودن آن معقول نیست. زیرا بدیهی است که وقف بر وحوش و یا کبوترهای حرم معقول نیست که عقدِ بین واقف و موقوفٌ عَلَیْه باشد، ثالثی هم که وقف را قبول کند، وجود ندارد، نمیتوان هم ملتزم شد
که این موارد و موارد مشابه، وقف نیستند. از طرفی عقد بودن وقف در بعضی موارد و ایقاع بودن آن در موارد دیگر نیز باطل است.
در نتیجه میماند این دیدگاه که: وقف به طور کلّی از ایقاعات است. مؤیّد این مطلب
سیره مسلمین است میبینیم چنین نبوده که در مساجد، قناطر و... برای قبول به مجتهد جامعالشرایط یا وکیل او مراجعه کرده باشند.(1)
در قانون مدنی وقف عقد است و قبول طبقه اوّل از مَوْقوفٌ علیهم، اگر محصور باشند
و اگر غیرمحصور باشند یا وقف بر مصالح عامه باشد، قبول حاکم شرط است.(2)
به نظر میرسد قول به اعتبار قبول بهطور مطلق موجّهترین اقوال باشد؛ زیرا وقف عقد است و عقد به قبول نیاز دارد. البته، همان طور که گذشت ممکن است قبول در بسیاری از موارد فعلی باشد (نه قولی) و عدم وجود (اعتبار) قبول، حتّی به صورت فعلی، در سیره و سنّت ثابت نیست، بلکه میتوان ثبوت آن را ادّعا کرد. اصل عدم تحقّق
وقف در صورت عدم تحقّق قبول نیز (همانطور که گذشت) مؤیّد این بیان است.
زیدیّه
البَحرالزَّخَار (فقه زیدی) مینویسد: در انعقاد وقف چارهای از لفظ نیست، امّا قبول در وقف بر غیر انسان به اتفاق فقها معتبر نیست و در وقف بر انسان معیّن دو وجه است؛
یک وجه این است که وقف نیز همانند صدقه به قبول نیاز دارد.
وجه دیگر، که صحیحترین نیز هست، این است که در معیّن هم همانند غیر معیّن و عتق، قبول شرط نیست.(3)شَوْکانی هم از حدیث معروف «ابوطلحه» استفاده کرده است که: در انعقاد وقف به قبول نیازی نیست.(4)
مذاهب اربعه
در اوقاف عامّه و غیر معیّن، مثل مساکین و نیز جهتی که قبول در آن متصوّر نیست مثل مساجد، قبول را شرط نمیدانند.(5)زهدی یکن مینویسد: فقها اتّفاق نظر دارند که اگر
موقوفٌ عَلَیْه با وصفی معیّن شده بود، مثل فقرا، برای صحّت وقف و استحقاق مَوْقوفٌ علیهم، نیازی به قبول نیست.(1)
امّا در وقف بر جهت معیّن و محصور مثل یک شخص معیّن، فقها اختلاف نظر دارند، حنفیّه، مالکیّه و حنابله در این مورد قبول را معتبر نمیدانند و وقف بدون آن هم صحیح
است، هرچند حنفیّه و مالکیّه برای استحقاق مَوْقوفٌ علیهم قبول را معتبر میدانند.(2)امّا شافعیّه در وقف بر معیّن قبول را معتبر میدانند. مُغنیالمحتاج مینویسد: اصحّ این است که در وقف بر معیّن، قبول معتبر است و اگر موقوفٌ عَلَیْه صلاحیت قبول نداشت وَلیِّ او باید قبول کند.(3)
نکته قابل توجه دیگر این که حتی آنان که در وقف قبول را شرط میدانند، در بطون و نسلهای بعدی آن را معتبر نمیدانند، زیرا اوّلاً وقف قبل از بطن ثانی تمام و لازم شده و ثانیا قبول طبقات بعدی به ایجاب متّصل نیست و در صیغه، این اتّصال، شرط است.(4)
آیا وقف از عقود لازم است تا بعد از انعقاد و تحقّق کامل آن، واقف حق رجوع در آن را نداشته باشد، یا از عقود جایز است و چنین حقی برای واقف ثابت است؟
شیخ طوسی در خلاف تصریح کرده است: وقف، بعد از اجرای صیغه و تحقّق قبض، از جانب موقوفٌ عَلَیْه یا کسی که از طرف او متولّی قبض است (مثل وکیل، ولیّ و...) لازم
میشود. دلیل ما بر این مطلب، اجماع فرقه (امامیّه) است. فقهای امامیّه در این مورد
1) احکامالوقف: 75.
2) الشّرحالصغیر: و بلغة السّالک: 4/15؛ المغنی: 5/385؛ محاضرات فیالوقف: 6؛ المصطلحاتالوقفیّه: 192 از ردّالمحتار: 3/360؛ حاشیهالدسوقی: 1/88؛ کشافالقناع: 4/252.
3) مغنیالمحتاج: 2/383؛ المصطلحات الوقفیّه: 194 از نهایهالمحتاج: 5/373.
4) علاّمه در قواعد:2/388؛ صاحب مفتاحالکرامة در همین کتاب: 9/10؛ محقّق ثانی در جامعالمقاصد: 9/13 و...
اختلافی ندارند و اجماعشان حجّت است. اجماع صحابه نیز بر این مختار دلالت دارد. زیرا علی علیهالسلام، ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه، زبیر، انسبن مالک، فاطمه علیهاالسلامو... خانهها،
چاهها و بستانهایی را وقف کردند و از آنها و یا ورثه آنها نقل نشده است که رجوع کرده
باشند و (مثلاً) چیزی از اوقاف خود را فروخته باشند... اگر وقف جایز بود چنین چیزی از آنها نقل میشد.(1)شیخ مفید نیز اظهار داشته است: وقوف، در اصل صدقاتاند (لذا) رجوع در آنها جایز نیست...(2)
از این عبارت استفاده میشود که دلیل لزوم عقد وقف، همان صدقه بودن آن است. البتّه مفید موردی را که مَوْقوفٌ علیهم کاری کنند که شرع از کمک به آنها و صِله آنها منع کرده است، استثنا کرده است.
شیخ در نهایه و سلاّر در مراسم نیز با عبارتهای مشابه همین نظر را برگزیدهاند.(3)علاّمه در مختلف، عدم جواز تغییر و تبدیل در وقف را به مشهور نسبت داده است.(4)ابن ادریس (ظاهرا با توجّه به بیان شیخ مفید) تصریح کرده است حتّی در صورتی که موقوفٌ عَلَیْه کاری را که موجب منع شارع از کمک به وی میشود، انجام دهد، وقف لازم است و رجوع در آن جایز نیست؛ زیرا مقتضای مذهب ما این است که وقف بعد از اِقباض از ملک واقف، خارج و جزء املاک موقوفٌ عَلَیْه شده است و حکم سایر اموال وی را دارد.(5)
هر چند علاّمه در مختلف سعی کرده است به نحوی مورد استثنای مفید از حکم به لزوم را توجیه کند و برای آن مَحمِلی پیدا کند، مانند عاری شدن مورد استثنا از صلاحیّت
قصد قربت و...، امّا به نظر میرسد در این مورد، بیان ابنادریس بیشتر قابل توجیه است.
علاّمه در قواعد مینویسد وقف با اقباض لازم است و حتّی در صورت تراضی طرفین
نیز قابل فسخ نیست.(6)وی در تذکره (بر خلاف مختلف که به مشهور نسبت داده بود) لزوم وقف بعد از قبض را به همه علمای امامیّه (عُلَمائنا اَجْمع) نسبت داده است.(7)
محقّق در شرایع نیز بهاینمطلب تصریحکرده وشهید ثانی در ذیل عبارت وی ادّعای عدم خلاف کرده است.(1)محقّق ثانی دلیل لزوم و عدم جواز رجوع در آن را قربت بودن آن ذکر کرده است.(2)
صدوق در هدایه، صاحب حدائق قطب راوندی شهید در دروس، شهیدین در لمعه و
روضه، فخر در ایضاح، صاحب عروه و... با عبارات مشابه بر لزوم عقد وقف تأکید کردهاند.(3)
عروه اضافه کرده است: البّته اگر واقف در موقوفٌ علیه، شرطی را - مثلاً عدالت - اعتبار کرده باشد و بعد آنها فاسق شوند، رجوع، جایز است، امّا این به معنای تغییر در
وقف نیست.(4)
در مفتاحالکرامة و جواهر نیز بر لزوم عقد وقف ادّعای اجماع شده است و حتّی
صاحب جواهر آن را مشابه ضروریّات مذهب دانسته است.
بنابراین، مطابق نظر فقهای امامیّه، وقف بعد از تحقّق قبض، لازم است و حق رجوع در آن برای واقف وجود ندارد. و معلوم نیست چرا علاّمه در مختلف این نظر را به
مشهور نسبت داده است.
حنفیّه
ابوحنیفه وقف را عقد جایز میداند که واقف بعد از تحقّق و انعقاد آن نیز حقّ رجوع دارد. وی سه مورد را از جواز عقد وقف استثنا کرده و وقف را در این سه مورد لازم
میداند:
1- قاضی به لزوم وقف حکم کند. با این حکم، وقف لازم میشود، زیرا قاضی مجتهد است و حکم وی برای رفع اختلاف الزام آور است.
2- مالی را به وصیّت وقف کند. بگوید: هرگاه مُردم این خانه من بر فلان مورد وقف باشد. در این صورت بعد از مرگ او (و نه قبل از آن) همانند وصیّت، این وقف از ثلث، صحیح و لازم خواهد بود.
3- ملکی را مسجد قرار دهد و برای همین منظور آن را از ملک خود جدا کند و به نمازگزاران برای نماز در آن، اذن دهد. در این صورت نیز بعد از نمازگزاردن در آن (به
جماعت آن طور که سرخسی گفته است) وقف لازم میشود و واقف حقّ رجوع در آن را ندارد و اگر بمیرد میراث او نخواهد بود.(1)
این نظر خود ابوحنیفه بود؛ امّا فقهای حنفیّه بجز اندکی از جمله، محمّد بن الحسن و ابویوسف، به لزوم وقف قایل هستند؛ البتّه ابویوسف نیز در آغاز قایل به جواز بیع وقف
بود تااین که وارد بغداد شد، در آنجا اسماعیلبنابراهیم حدیث ابن عمر را برای او نقل
کرد؛ حدیثی که در آن، وقف عمر به عدم بیع و هبه مقیّد شده بود. ابویوسف با شنیدن این حدیث گفت: «کسی را یارای مخالفت با این حدیث نیست و اگر این حدیث به ابوحنیفه هم میرسید، آن را میپذیرفت و طبق آن فتوا میداد»(2)
مفتاح الکرامة: 9/12؛ احکام وقف در شریعت اسلام: 1/168.
فقهای زیدی، مالکی، شافعی، حنبلی و ظاهری بر این نظرند که با انعقاد وقف، عقد وقف لازم میشود و دیگر حقّ رجوع برای واقف نخواهد بود، محمّدبن الحسن، شافعیّه و حنابله معتقدند، وقف هرگاه صحیح باشد، لازم است و با اقاله و غیر آن نیز قابل فسخ
نیست. البتّه وقف همانند هبه و صدقه است، لذا بر لزوم و ترتّب آثار بر آن باید به جهت
موقوفٌ عَلَیْه تحویل (اقباض) شود.
اما مالکیّه مذهبشان این است که وقفِ صحیح، هرچند قبض هم در آن صورت نگرفته باشد، لازم است. حتّی اگر در عقد بگوید: «من حقّ خیار داشته باشم» باز هم لازم است و حقّ رجوع ندارد، و اگر قبض نشده باشد، واقف را به تحویل آن به موقوفٌ
عَلَیْه وادار میکنند.(1)
دلایل کسانی که عقد وقف را لازم میدانند
دلیل 1: حدیث وقف عمر به امر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله که در آن آمده است: «لا یُباعُ اَصْلُها وَ لایُبتاعُ و لا یوُهَبُ وَ لا یوُرَثُ» ابن قدامه از تِرمِذی نقل کرده است که: عمل به این حدیث مُستَندِ اهل علم از اصحاب پیامبر صلیاللهعلیهوآله و غیر آنان است و ما در بین متقدّمین از آنان در این مسأله، مخالفی را سراغ نداریم.
دلیل 2: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله درباره «بئرروُمه» (که عثمان آن را خرید و وقف کرد) فرمود: چهکسی آن را میخرد و (وقف میکند به طوری که) دَلو او همانند دلوهای مسلمین باشد...» و دَلو وی تنها در صورتی همانند دَلْوهای مسلمین خواهد بود که اگر عین هم از
ملک او خارج نشده است، حدّاقلّ منفعت از ملک او خارج شده باشد.
دلیل 3: گروه کثیری از صحابه و شاید اکثر آنها اموالی را از خود وقف کردند تا جایی که جابر میگوید: «از اصحاب رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نبود کسی که دارای توانایی باشد و مالی را وقف نکند». و شافعی در اُم میگوید: ما از تعداد بسیاری از صحابه از مهاجر و انصار وقف سراغ داریم... و خصّاف بیش از بیست روایت در اوقاف صحابه و تابعین ذکر کرده است و شنیده نشده که حتّی یک نفر از آنان از وقف خود رجوع کرده باشد.
دلیل 4: (در احکام وقف درشریعت اسلام آمده است) همه فقها، حتّی ابوحنیفه وقف مسجد را، حتّی بدون حکم قاضی و یا تعلیق به مدّت، لازم میدانند. چرا در بقیّه موقوفات چنین نباشد؟
البتّه ابوحنیفه (آن طور که سرخسی در مبسوط: 12/34 نقل کرده) دلیل لزوم در وقف مسجد را این میداند که: در مسجد، وقف خالص برای خداست (همانند صدقه) و
هر چه مانند صدقه، خالصا لِوَجْهِ اللّه، باشد قابل رجوع نیست.(2)
شریعت اسلام: 1/168-169؛ المغنی: 5/357 و ...
دلایل ابوحنیفه (بر عدم لزوم)
دلیل 1: حدیث روایت شده از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله که: «لا حَبْسَ عَنْ فرائضِ اللّه» شکی نیست که بازداشتن واقف از تصرّف در عین مال خود و عدم انتقال آن (بعد از مرگ وی) به ورثهاش به معنای حبس از فرائضاللّه خواهد بود.
وهبة الزحیلی مینویسد: این حدیث، گذشته از ضعفی که از حیث سند دارد، بر مقصود ابوحنیفه دلالت نمیکند؛ زیرا منظور از این حدیث، ابطال عادت عربهای جاهلی است که زنان و کودکان را از ارث محروم میکردند.
بحث درباره این حدیث در مبحث مشروعیّت وقف نیز گذشت.
دلیل 2: روایت منقول از عمر که بعد از وقف خود (با ارشاد رسول خدا صلیاللهعلیهوآله) گفت: «اگر صدقه خود را برای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نقل نکرده بودم آن رارد میکردم» و این حدیث بر جواز رجوع در وقف دلالت دارد و آنچه باعث شده تا عمر در وقف خود رجوع نکند، رعایت احترام رسول خدا صلیاللهعلیهوآله (و یاحیا از وی) بوده است. ابن حَزْم در المحلّی اینحدیث را قاطعانه رد کرده است و آنرا مخالف سیره رسول خدا و صحابه و سنّت دانسته است.(به نقل کبیسی)
دلیل 3: حبسِ عین از تصرّف (ولزوم وقف) با مبادی فقهی ناسازگار است؛زیرا از مبادی فقهی است که ملکیت مقتضی آزادی در تصرّف است؛ تصرّف به بیع، هبه،رهن و ... و هر عقدی که با این آزادی مخالف باشد و مانع آن شود باطل است. همچنین شیئی که در ملک کسی وارد شد (بدون سبب) از ملک او خارج نمیشود و حبس لازم با این مطلب هم منافات دارد. البتّه در صورتی که ملک را از واقف خارج و داخل در ملک خدا بدانیم و اگر آن را بر ملک واقف باقی بدانیم با قاعده اوّل ناسازگار است.
در پاسخ این دلیل میتوان گفت: این مباحث مبتنی بر بحث مالکیّت در وقف است که بحث آن خواهد آمد، انشاءاللّه، ولی اجمالاً در این جا میگوییم، عقد وقف همانند بسیاری از عقود یکی از نواقل و اسباب انتقال ملکیت است. بنابر این نه با آزادی در تصرّف درملک خود ناسازگار است و نه باعدم خروج ملک از مالک خود.
دلیل 4: روایت شده که: عبداللّه بن زید، باغ خود را صدقه قرار داد. والدین او
اعتراض کردند که: ای رسول خدا! این باغ وسیله زندگی ما بود، حضرت آن را به آنان بازگرداند و بعد از مرگ آنها به عنوان میراث به عبداللّه رسید.
در پاسخ این دلیل گفتهاند: اولاً ممکن است کسی بگوید: باغ ملک والدین او بوده
وعبداللّه بدون اجازه آنان وقف کرده بوده ا ست. ثانیا امکان دارد عبداللّه آن را به عنوان صدقه متعارف (غیر از وقف) در اختیار رسول خدا صلیاللهعلیهوآله قرار داد و حضرت آن را به والدین نیازمند وی اعطا کرد. اگر وقف بود، باید بعد از ابطال به واقف بازگردد نه به
والدین او. ثالثا چون این وقف متضمّن اضرار به والدین بوده، رسول خدا آن را بی اثر دانسته است. و رابعا روایت، منقطع و از حیث سند محل تردید است.(1)
ظاهر عبارت ابوزُهره این است که اگر وقف از ابتدا، وقف بر جهت «بِرّ» باشد، همانند وقف بر زید، عمر و... لازم نیست و همانند عاریه جایز میباشد.
در قانون مدنی ایران تصریح شده است که وقف بعد از وقوع آن به نحو صحّت و حصول قبض، لازم است و واقف نمیتواند از آن رجوع کند یا در آن تغییری بدهدیا کسی را از زُمره مَوْقوفٌ علیهم خارج کند یا کسی را در آنها داخل یا با آنها شریک کند
و...(2)
محمّد ابوزُهره از قانون مصر (مادّه 48 مربوط به سال 1946) نقل کرده است که وقف بجز در وقف مسجد، عقد جایز است و واقف حقّ رجوع دارد. یعنی درحقیقت تدوینکنندگان این قانون، آن را مطابق فتوای ابوحنیفه تدوین کردهاند.(3)
شیخ طوسی در خلاف و مبسوط، الفاظ «وَقَفْت، حَبَّستُ و سَبَّلْتُ » را برای ایجاب
وقف، الفاظ صریح میداند که به قرینه نیازی ندارند و الفاظی نظیر:«تَصَدَّقْتُ، حَرَمْتُ، و اَبَّدْتُ» صریح نیستند، امّا به کار بردن آنها با قرینه مانعی ندارد، مثل این که بگوید:
تَصدَّقْتُ صَدَقَةً لا تُباعُ و لا تُوهَبُ و لا تُورَثُ و ... زیرا این قیود، الفاظ یاد شده را به وقف منصرف میسازند. همچنین است اگر یکی از این الفاظ غیر صریح را به کار بَرَد و نیّت
وقف کند، بین خود و خدایش وقف خواهد بود؛ امّا جز در صورت اقرار خودش به این که نیّت وقف کرده است، حکم به وقف بودن آن نخواهد شد.(1)مختار ابن زهره در غنیه و علاّمه در قواعد نیز همین است.(2)
دلیل شیخ برصریحبودن الفاظ مذکور یکی اجماع است بر انعقاد وقف با این الفاظ، امّا الفاظی که دیگران آوردهاند چون احتمال غیر وقف هم در آنها میرود حمل بر وقف نمیشوند.(3)دلیل دیگر برای لفظهای «حَبَّسْتُ» و «سَبَّلْت» سخن رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهبه عمر است که: « حَبِّسِ الْاَصْلَ وَ سَبِّلِ الثَّمَرةَ».(4)
امّا شیخ در پایان مبحث مبسوط تنها «وَقَفْتُ» را صریح در وقف میداند و معتقد است دیگر الفاظ به قرینه نیاز دارند.(5)نظر نهایی ابن ادریس نیز همین است، به این دلیل که اجماع، تنها بر صراحت این واژه حاصل است.(6)فقهایی چون فخر المحقّقین(7)شهید
اوّل(8)شهیدین در لمعه و شرح(9)، شهید ثانی(10)، محقّق کرکی(11)، محقّق حلّی در شرایع و مختصر(12)، فاضل مقداد(13)علاّمه(14)و عدهای دیگر از اَعلام نیز مختارشان همان نظر ابن
ادریس است و درمنابع یاد شده برای این ادّعا به اجماع استناد شده و نیز استدلال کردهاند به این که اصل، بقای مال است بر ملک صاحب خودش و از آن جز با وجه و دلیل شرعی خارج نمیشود و تنها واژهای که به عنوان لفظ صریح از این اصل خارج شده، «وَقَفْتُ» است. بقیه الفاظ برای قدر مشترک وضع شدهاند و جز با قرینه بر یک معنا
1) الخلاف: 3/542؛ المبسوط: 3/292.
2) الجوامعالفقهیّه: 54؛ ایضاح الفوائد: 2/378.
3) الخلاف: 3/543.
4) المبسوط: 3/292.
5) المبسوط: 3/293.
6) السّرائر: 3/155.
7) ایضاح الفواید: 2/377.
8) الدّروس: 2/287.
9) الروضة: 1/298.
10) مسالک الاَفهام: 1/344.
11) جامع المقاصد: 9/8.
12) شرایع الاسلام: 1/344؛ المختصر النافع: 255.
13) التّنقیح الرائع: 2/300-301.
14) مختلف الشّیعة: 491.
دلالت نمیکنند. البتّه با قرینه مشکلی ندارند، همچنان که در اوقاف معصومین علیهمالسلاماز جمله امیرمؤمنان علیهالسلام آمده است: «هذا ما تَصَدَّقَ بِهِ عَلِیُّ بْنُ اَبی طالِبِ ...»(1)
نکته 1: واژه «اَوْقَفْتُ» لغتی شاذّ و غیر فصیح است و محقّق کَرَکی، صاحب مفتاح و دیگران آن را نیز مانند «وَقَفْت» صریح در وقف میدانند.(2)
نکته 2: آنچه از خلال همه کلمات اَعلام به دست میآید، این است که: هر چند ممکن است بسیاری از آنها الفاظ خاصّی را صریح در وقف بدانند، امّا هر لفظی که به کمک قراین و شواهد بر وقف دلالت کند، کفایت میکند، هر چند برای وقف وضع نشده باشند و یا جمله اسمیه باشند. کاشف الغطاء،(3)صاحب عروه(4)مُغنِیَه(5)هاشم معروف
الحسنی(6)و... بهاینمطلب تصریح کردهاند.
صاحب عروه مینویسد: اقوی کفایت هرلفظی است که بر معنای مذکور - هر چند به کمک قراین- دلالت کند، همانند دیگر عقود؛ زیرا در این موارد، لفظ مخصوص، اعتبار ندارد. عربیّت و ماضویّت هم شرط نیست، بلکه جمله اسمیّه هم کافی است.
نکته 3: همچنان که کاشف الغطاء، مُغنِیَه و دیگران در منابع یاد شده تصریح کردهاند صیغه وقف با عربی محرَّف و یا غیر عربی به هر زبان و لغتی که باشد، صحیح است.
زیدیه
البحر الزَّخّار نیز لفظ «وَقَفْتُ» را به اجماع و نیز دو لفط:«حَبَّسْتُ و سَبَّلْتُ» را صریح و بقیّه را کنایه میداند.(7)
حنفیّه
الفاظ مخصوص وقف در نزد حنفیّه عبارتند از: اَرْضی هذِهِ موقوفةٌ مُؤَبَّدَةٌ عَلَی
الْمَساکین ، یا: «مَوْقوُفَةٌ لِلّهِ تَعالی » یا: «مَوْقوُفةٌ عَلی وَجْهِ الْخَیرِ وَالْبِرّ.» امّا آنچه مطابق عرف به آن فتوا داده شده، همان قول ابویوسف است که به لفظ «مَوْقوُفَةٌ» بدون ذکر تأبید
و ... اکتفا میشود. البتّه اگر بر افراد معیّن وقف شود باید لفظ تأبید را ذکر کرد، زیرا تعیین با تأبید منافات دارد.(1)
مالکیّه
اینان وَقَفتُ، حَبَّستُ و سَبَّلْتُ را صریح و بقیه الفاظ، چون تَصَدَّقتُ را غیر صریح میدانند که برای دلالت بر وقف کردن به قرینه نیازمندند.(2)
نکته: بخاری در موردی گفته است: «اِذا قالَ الْواقِفُ: لا نَطْلُبُ ثَمَنَه الاّ اِلیَ اللّهِ، فَهُوَ جائِزٌ». ابن حَجَر عَسْقَلانی از ابن مُنیر نقل کرده که مراد بخاری این است: وقف با هر لفظی که اَدا شود صحیح است؛ با قرینه باشد یا بدون قرینه. و مستند بخاری پاسخ بنیالنّجّار است به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله که به آنان فرموده بود: ثمن زمین خود را از من بگیرید(زمین مسجدالنّبی صلیاللهعلیهوآله) و آنان گفتند: لا نَطلبُ ثَمَنَهُ اِلاّ اِلَی اللّه.(3)
روشن است که عبارت فوق به هیچ وجه بر مدّعای بخاری دلالت ندارد، زیرا بَنیالنّجّار در مقام بیان این مطلب بودند که برای زمین خود بهایی نمیخواهند نه در مقام ادای صیغه وقف.
شافعیّه
شافعیّه الفاظ وقف رابه صریح و کنایه تقسیم کردهاند؛ صریح مانند: «وقفتُ عَلی کذا» و«اَرْضی مَوْقوفةٌ عَلی کَذا» ، چرا که این لفظ (وقف) مشهور است، البتّه بنابر نظر صحیح واژههای تسبیل و تحبیس هم صریح هستند، زیرا هم در شرع مکرّر آمدهاند و هم در عرف مشهورند. از صحابه نیز وقف تنها با این دو لفظ روایت شده است. غیر از این الفاظ
بقیّه، مانند تَصَدَّقتُ ، حَرَّمتُ و ... کنایهاند که با قراین میتوانند در وقف به کار روند. واژه
تَصَدَّقتُ به تنهایی و بانیّت وقف هم فقط در وقف بر جهات عامّه (مثل فقرا) دلالت بر وقف میکند.(1)
حنابله
حنبلیها نیز معتقدند وقف یابه لفظ صریح است یا کنایه؛ لفظ صریح مانند: «وَقفْتُ، حَبَّسْتُ و سَبَّلْت» زیرا شرعا و عرفا استعمال میشوند و کنایه مانند: «تَصَدَّقْتُ»، حَرَّمْتُ» و «اَبَّدْت» برای این که اینها الفاظ مشترکند و شامل زکات و صدقات مستحبّی متعارف هم میشوند و این الفاظ با نیّت وقف و یا با قرنیه، اگر به کار روند، بر وقف دلالت دارند.(2)
فاضل مقداد در باب وقف برای تنجیز دو معنا ذکر کرده است:
1- معلّق نساختن عقد وقف بر شرط یا صفتی در آینده، امّا تعلیق بر وصفی که حاصل است، مانند: «اِنْ کان الْیَومُ جَمْعةً فَهُوَ وَقْفٌ» اشکالی ندارد.
2- تنجیز به معنای عدم اشتراط خیار در وقف که اگر چنین شرطی کند باطل است.(3)
در مفتاح الکرامة بعد از اسناد اعتبار این شرط به بسیاری از اَعلام، از تذکره نقل کرده است که: اعتبار این شرط در وقف، محلّ وفاق است و هیچ خلافی در آن نیست.(4)
شیخ طوسی در مبسوط اظهار داشته است: اگر کسی بگوید: «اِذا جاء رأسُ الشَّهْر، وَقَفْتُ هذِهِ الدّارَ عَلی فَلانٍ»، وقف بدون هیچ خلافی باطل است؛ زیرا وقف نیز عقدی
همانند بیع وهبه است که تعلیق بر دار نیستند.(1)صاحب جواهر به عنوان یک ضابطه کلّی مینویسد: تنجیز در هر سبب شرعی (بیع، هبه، وقف...) بجز مواردی که با دلیل خارج شده باشد، واجب و لازم است و در ذیل عبارت شرایع: «ولو قال: «وَقَفْتُ اِذا جاءَ رأسُ
الشَّهرِ (یا) اِنْ قَدِمَ زَیْدٌ، لَمْ یَصِحّ»، مینویسد: بدون هیچ خلاف و اشکالی صحیح نیست، بلکه هر دو قسم اجماع بر این امر حاصل است و نیز اسباب شرعی اقتضا دارند که آثارشان در همان هنگام وقوع (اسباب) بر آنها مرتّب گردند و تعلیق با این اقتضا سازگار
نیست.(2)شهیدین در لمعه و روضه(3)، شهیداوّل(4)محقّق(5)فیض کاشانی(6)محقّق ثانی(7)و دیگر اعلام بهاعتبار این شرط تصریح کردهاند.
از آن جا که در اعتبار این شرط در نزد فقهای امامیّه بحث و تردید چندانی وجود ندارد از اطاله بیشتر بحث در این جا خودداری میشود.
حنفیّه و شافعیّه
وَهبهُالزُّحَیْلی اعتبار تنجیز در وقف را به جمهور، بجز مالکیّه، نسبتداده است(8). همچنین مُغنِیَه از قول حنفیّه و شافعیّه نقل کرده است که اگر وقفی معلّق شد، مال مَوْقوف
بر ملک صاحبش باقی میماند.(9)مُغنی المحتاج (فقه شافعیّه) دلیل این امر را این مطلب میداند که وقف نیز همانند بیع وهبه عقدی است که مقتضی نقل ملک در حال وقوع عقد است و تعلیق، با این اقتضا سازگار نیست. وی در ادامه مینویسد: البتّه محلّ خلاف
جایی است که وقف، مشابه تحریر (عتق و فَکِّ مِلک) نباشد، امّا در مواردی که وقف، مشابه تحریر است (همانند وقف مسجد) اگر بگوید: «جَعَلْتُهُ مَسْجِدا اِذا جاءَ رَمَضان»
ظاهرا وقف صحیح است.(10)
نکته: تعلیق وقف بر موت واقف، مثل این که بگوید: وَقَفْتُ داری بَعْدَ مَوْتی اشکالی ندارد و وَهْبَهُالزُّحَیْلی این مطلب را متّفقٌ عَلَیْه میداند.(1)دلیل این امر هم این است که در این صورت مورد میشود از موارد وصیّت به وقف که احکام وصیّت را دارد.
محمّد جواد مُغنِیَه مینویسد: با توجّه به وجوب تنجیز اگر واقف بگوید: «اذا مِتُّ فَهذا وَقْفٌ»، بعد از موت هم وقف نخواهد بود و باطل است؛ امّا اگر بگوید: «اِذا مِتُّ
فَاجْعَلوا هذا وَقفا» وصیّت به وقف خواهد بود و بر وصیّ اوست که آن را انجام دهد و
وقف را انشاء کند.(2)این بحث در جای خود نیز مختصرا مطرح خواهد شد.
مالکیّه
در رَدُّ المحتار(3)و کَشّافُ القِناع(4)آمده است: وقف از تصرّفاتی است که به هیچ وجه تعلیق بردار نیست و حتما باید صیغه آن منجّز باشد. وهبة الزّحیلی در عبارت فوق مالکیه
را استثناء نکرد، امّا فقهای مالکی تصریح کردهاند که در وقف تنجیز شرط نیست و میتواند بگوید: «این مال بعد از یک سال یا دو سال وقف است»؛ امّا در صورت اطلاق، حمل بر تنجیز میشود.(5)
حنابله
ابن قدامه تصریح کرده است که تعلیق ابتدای وقف (مانند: اِذا جاء رأسُ الشَّهر فَداری وَقْفٌ) جایز نیست و در این مسأله من مخالفی را سراغ ندارم، زیرا وقف، نقل ملک است همانند هبه، و تعلیق در آن جایز نیست.(6)
در میان مذاهب اسلامی، فقه مالکی بروشنی اشتراط تأبید و دوام را در وقف منتفی میداند.(1)در اسهل المدارک آمده است: در وقف تأبید شرط نیست و انسان میتواند مالی را برای مدّتی معین و موقّت، مثلاً یک سال یا بیشتر، وقف کند و پس از انقضای مدّت، این مال دوباره به ملک واقف باز میگردد.(2)البتّه در روایت دیگری از مالک نقل شده که اگر بر فرزندان خود حبس کند و بعد از آنها مرجعی را ذکر نکند پس از انقراض آنها به خویشان مسکین وی میرسد و میراث نخواهد بود.(3)
ولی نظر روشن و مورد تأیید فقه مالکی این است که در وقف موقّت، در پایان زمان وقف مال به واقف و اگر مرده بود به وارث او باز میگردد.(4)
تقریبا نظر همه فقهای امامیّه این است که در صحّت وقف، دوام (و تأبید) شرط است، یعنی نباید مقیّد به زمانی معیّن شود. شیخ طوسی(5)مینویسد: اگر کسی بگوید: این مال را بر فلانی (یا فلان مورد) وقف یکساله کردم، این وقف باطل خواهد بود.
مرحوم علاّمه در مختلف مینویسد: از شرایط وقف تأبید است، از این رو اگر مالی را بر کسانی که غالبا منقرض میشوند، وقف کند، مانند وقف بر اولاد و اولادِ اولاد و پایانِ
آن را برای فقرا و مساکین یا مساجد و مشاهد و ... قرار ندهد، به نظر شیخان و ابن جنید،
وقف صحیح است و نظر سلاّر و قاضی ابن برّاج و ابن ادریس نیز همین است.(6)گذشته از این که شیخ در خلاف و مبسوط وقف موقّت را باطل میداند، ابن ادریس(7)هم تصریح کرده است که وقف موقّت به دلیل سنّت باطل است، لذا معلوم نیست علاّمه (ره) از کجا قول به صحّت وقف را به این بزرگان نسبت داده است؟! تعبیر صاحب مفتاح الکرامه در
اشتراط دوام همانند خلاف، اجماع فرقه (امامیّه) و اخبار آنان است.(1)و در جواهر آمده
است: در این مورد مخالفی را سراغ نداریم، بلکه اجماع مُحصّل و مَحکی بر این مطلب قائم است.(2)و مفتاح بجز اجماع به اصل (عدم انتقال در صورت عدم تأبید) و اخبار نیز استناد کرده است، زیرا اخبار در این باب یا در اعتبار دوام صراحت دارند یا دوام از آنها
متبادر میشود مانند اخبار وارد در وقفهای ائمه علیهمالسلام و حتّی شیخ در تهذیب و استبصار، این اخبار را که ادلّه اشتراط دوام هستند، مخصّص عموماتی چون «اَوْفُوا بالعقود»(3)میداند.(4)
کاشف الغطاء دوام را از مقوّمات وقف میداند که در خود وقف معتبر است نه در آحاد مالِ موقوف؛ چون طبیعی است که اموال موقوفه دائمی نخواهند بود.(5)
محقّق در المختصرالنّافع(6)، فاضل مقداد در التنقیح الرائع(7)، ابن زهره در غنیه(8)، محقّقثانی در جامع المقاصد(9)، شهید در دروس،(10)، علاّمه در قواعد و فخرالمحقّقین در ایضاح الفوائد(11)با صراحت، دوام و تأبید را در وقف شرط دانستهاند و مفاتیح الشرایع، اشتراط دوام را به مشهور نسبت داده است.(12)از فقهای معاصر نیز آیهاللّه خوانساری(13)، صاحب عروه(14)و آیهاللّه حکیم(15)به اعتبار دوام در وقف تصریح کردهاند.
البتّه از ظاهر و بعضا صراحت عبارات بعضی از فقهای گذشته و معاصر استفاده میشود که وقف موقّت را صحیح میدانند. علاّمه در مختلف در مورد وقف بر کسانی که عادتا منقرض میشوند، مینویسد:
قول موجّه در نزد من صحّت است، زیرا این کار، خود نوعی تملیک به صدقه است و در تخصیص و مانند آن تابع انتخاب و گزینش مالک است و نیز برای این که در تملیک به
1) مفتاح الکرامه: 9/14.
2) جواهر الکلام: 28/52.
3) المائده: 1.
4) مفتاح الکرامة: 9/14.
5) کشف الغطاء: 171.
6) المختصر النّافع: 255.
7) التنفیح الرّائع: 2/303.
8) الجوامع الفقهیه: 540.
9) جامع المقاصد: 9/16.
10) الدّروس: 2/298.
11) قواعدالاحکام: 2/388؛ ایضاح الفوائد: 2/379.
12) مفاتیح الشرایع: 3/207-208.
13) جامع المدارک: 4/3.
14) ملحقات العروة: 2/192.
15) منهاج الصّالحین: 2/243.
یک گروه، تملیک بهگروه دیگر شرط نیست وگر نه تقدّم معلول بر علت لازم میآید همچنین میبینیم که حضرت زهرا علیهاالسلامحوائط هفت گانه را بر فرزندان خویش وقف کرد (با این که اولاد در معرض انقراضند)(1).
گرایش شهید ثانی(2)و (از فقهای معاصر) نظر امام خمینی (ره) نیز این است که وقف بر افرادی که عادتا منقرض میشوند صحیح است(3)هر چند، همان طور که شهیدثانی در مسالک گفته است، فرق بین وقف اینچنینی با حبس اندک است.
توجّه به این نکته شایسته است که وقفِ مقیّد به زمان مانند یک سال و نظیر آن در نظر همه فقها باطل است و اَعلامی که به صحت قایل شدند، نظرشان مربوط به موردی است که واقف بر مواردی که در معرض انقراضند، وقف کرده باشد.
با توجّه بهاین نکته میتوان گفت؛ آنچه با تأبید ناسازگار است مقیّد ساختن وقف به زمان معیّن است. اما اگر وقف بر مواردی باشد که در معرض انقراضند (بدون تقیید بهزمان معیّن) ظاهرا دیدگاه شهید ثانی و امام خمینی (یعنی صحّت) بیشتر قابل دفاع است همانند باب نکاح که مجرّد عدم تقیید بهمدّت برای تحقّق دوام کافی است.
نکته دیگر: در مواردی که فقها قایل به بطلان شدهاند آیا منظورشان این است که مطلقا باطل است یا تنها به عنوان وقفْ باطل است، امّا به عنوان حبس صحیح است؟(4)
مفتاح الکرامه: به غنیه، سرائر، شرایع و نهایه نسبت داده است که اگر به عنوان سُکنی، عمری یا رُقبی باشد صحیح است و به المختصرالنّافع، تحریر، دروس، مسالک، روضه و کفایه نسبت داده است که به عنوان حبس صحیح است.(5)
علاّمه در تذکره احتمال داده است که به عنوان حبس صحیح باشد(6)مفتاح الکرامة دلیل صحّت حبس را وجود مقتضی میداند که همان صیغه است و برای حبس نیز
1) مختلف الشیعة: 492.
2) مسالک الافهام: 1/352-353.
3) تحریرالوسیله: 2/65.
4) فرق حبس و وقف این است که در وقف ملکیّت واقف بکلی زایل میشود، لذا به واقف و ورثه او باز نمیگردد و حق دیگرتصرّفات در آن را هم ندارد، امّا در حبس عین بر ملک حابس باقی است و در پایان مدّت حبس، مال محبوس به حابس یا ورثه او باز میگردد. رک: الفقه علیالمذاهب الخمسه: 586.
5) مفتاح الکرامة: 9/16
6) مفتاح الکرامة: 9/16به نقل از تذکرة الفقهاء.
شایستگی دارد؛ زیرا وقف و حبس در معنا اشتراک دارند و صیغه هریک میتواند جای دیگری بنشیند، یعنی مقرون به عدم تأبید شدن خود قرینه برحبس است.(1)
علاّمه
در قواعد نیز این مورد را حبس میداند که بعد از انقراض به ورثه حابس باز میگردد(2)
همچنین شهید(3)و محقّق(4)و... این مورد را به عنوان حبس صحیح میدانند. صاحب جواهر مینویسد: اگر وقف را اراده کرده باشد قطعا باطل است در غیر این صورت انظار، مختلف است که در نهایت، تمایل صاحب جواهر به عدم صحّت حبس است.(5)و دلیل وی این است که لفظ در معنای حقیقی خودش که وقف است، ظهور دارد و روشن است که این معنا غیر از حبس است، (در واقع یعنی «ماقُصِد لم یَقَعْ و ما وَقَع لم یُقْصَدْ»)(6). مُغنِیَه به اکثر فقها نسبت داده که اگر قصد حبس نکرده باشد هم وقف باطل است و هم حبس و اگر قصد وقف کرده باشد باز هم وقف باطل است و هم حبس، امّا اگر قصد حبس کرده به عنوان حبس صحیح است.(7)
در مورد محلّ بحث، صاحب ریاض معتقد است. منظور همه کسانی که قایل به صحّت هستند صحّت به عنوان وقف نیست، بلکه صحّت به عنوان حَبس است.(8)صاحب عروه قول به صحّت وقف را قول مشهور میداند و آن را تقویت و نیز استدلال
میکند که دلیلی بر اعتبار دوام، جز ادّعای اجماع وجود ندارد که بر فرض تمامیّت آن،
شامل وقف موقّت نمیشود.(9)
ظاهرا وجه جمع همان است که اشاره شد یعنی قایلان بهبطلان، مواردی را میگویند که مقیّد به زمان معیّن شده باشد و قایلان بهصحّت، مواردی را میگویند که وقف بر مواردی است که در معرض انقراض باشند.
این اموال بعد از انقراض، ملک کیست؟
بدون تردید اگر در مورد محلّ بحث، قایل به صحّت آن به عنوان حبس شدیم این مال به مالک اصلیاش باز میگردد، زیرا اصلاً از اوّل از ملک او خارج نشده است امّا اگر
قایل به صحّت مورد به عنوان وقف شدیم، این مال به چه کسی باز میگردد؟
کشفالرموز به عدهّای از اَعلام نسبت داده است که چون این وقف تام است از ملک واقف خارج شده و به او باز نمیگردد. شیح در نهایه میگوید: به ورثه واقف باز میگردد و در مبسوط مردّد است و تنها روایت در این مورد روایت جعفر بن حنّان است از امام
صادق علیهالسلامکه به خویشان پدری و مادریِ واقف میرسد.(1)
محقّق کَرَکی مینویسد: بنا بر قول به صحّت وقف در این که آیا به ورثه واقف باز میگردد، یا به ورثه موقوفٌ عَلَیْه و یا در وجوه بِرّ مصرف میشود، اقوالی است که مفید و ابن ادریس میگویند: به ورثه مَوْقوفٌ علیهم باز میگردد، چون ملک به آنها منتقل شده
است. ابن زهره میگوید: در وجوه بِرّ مصرف میشود، چون از ملک واقف خارج شده و از طرفی نزدیکترین مورد مصرف به مقصود وی وجوه بِرّ است. شیخ و جماعتی نیز معتقدند که به ورثه واقف باز میگردد و در این مورد به روایتی از امام صادق علیهالسلاماستناد کردهاند(2)و در نهایت، محقّق ثانی راه حل اساسی را این میداند که این مورد را وقف ندانیم و قایل به صحّت آن به عنوان حبس شویم.
به نظر میرسد اگر وقف را صحیح دانستیم ظاهرا نزدیکترین قول به ادّله، همان قول به صرف در وجوه بِرّ باشد؛ زیرا این مال از ملک واقف خارج شده و بازگشت آن، دلیل مجدّد میخواهد، ملکیّت موقوفٌ عَلَیْه هم که طبق مقتضای وقف (که موقّت است) منقضی شده، لذا مناسبترین راه همان صرف در وجوه بِرّ است که قطعا صرف در خویشانِ واقف احوط و اَوْلی است.
حنفیّه
وَهْبَهُالزُّحَیْلی(1)تصریح کرده است که ابو حنیفه و محمّد بنالحسن تأبید را در وقف شرط میدانند؛ یعنی حتما باید جهت موقوفٌ عَلَیْه منقطع نباشد، زیرا دوام (تأبید) شرط
جواز وقف است، امّا ابویوسف (شاگرد معروف ابوحنیفه) میگوید: در وقف، دوام شرط نیست و وقف بر جهت منقطع نیز صحیح است و بعد از انقراض و انقطاع، ملک فقرا میشود، هر چند واقف نامی از آنها نبرده باشد؛ چرا که از طرف صحابه به چنین شرطی نرسیده و مُسلّم است که قصد واقف هم بعد از انقراض، همان فقرا هستند، هر چند نامی از آنها نبرده است؛ ضمنا جمهور فقها (بجز حنفیّه) نیز قول ابویوسف را گرفتهاند.(2)
در مبسوط سرخسی نیز آمدهاست: ازاموریکه ابویوسف در آن توسعه داده این است که در وقف تأبید شرط نیست. دلیل ابویوسف این است که وقف، تقرّب به خداست و این امر، هم در وقف دائم و هم در وقف منقطع متصوّر است.(3)همین مضمون
را ابو زهره نیز در کتاب خویش آورده است.(4)
مُغنِیَه تصریح کرده است که بجز مالکیّه بقیه مذاهب بدون استثنا تأبید و استمرار را در وقف معتبر میدانند.(5)
شافعیّه
مغنی المحتاج یکی از شرایط وقف را تأبید ذکر میکند، مانند وقف بر کسانی که منقرض نمیشوند مثل «فقرا» یا بر کسانی که منقرض میشوند و سپس بر کسانی که منقرض نمیشوند، مانند وقف بر «زید» سپس بر «فقرا». بنابراین تَوْقیت در وقف، صحیح نیست... البتّه این شرط، در مواردی که مانند مسجد، مقبره و کاروانسرا شبیه
تحریر (یعنی فَکِّ مِلک) است (و نه تملیک)، معتبر نیست، پس اگر بگوید: «جَعَلْتُهُ مَسْجِدا سَنَةً» به صورت مؤبّد صحیح است و در حقیقت شرط باطل امّا اصل وقف صحیح است.(1)ابوزُهره نیز همین مضمون را به شافعیّه نسبت داده است.(2)
امّا وَهبةُ الزُّحَیلی اظهار داشته است که شافعیّه در این جا دو قول دارند.(3)شیخ طوسی نیز تصریح کرده است که در این مورد برای شافعی دو قول است:
1- همان اشتراط تأبید و دوام.
2- اگر وقف را بهزمانی، مثلاً یک سال موقّت کرد، صحیح است و پس از سپری شدن یک سال بهمصرف فقرا میرسد و البتّه از خویشان واقف شروع میشود، زیرا آنها نسبت به صدقه او اولویّت دارند.(4)
حنابله
ابوزُهرهمینویسد:ابنحنبلمطلقا تأبید و دوامرا دروقفشرطمیداندلذادرمُغنی ابنقُدامهآمده است: اگر واقف شرط کند که هر گاه بخواهد بفروشد یا ببخشد یا از وقف خود برگردد، شرط و وقف هیچ کدام صحیح نیست. خلافی هم دراین مسأله نمیباشد، زیرا چنین شرطی با مقتضای وقف منافات دارد.
امّا اگر بر جهتی که عادتا منقرض و منقطع میشود وقف کند، صحیح است و (بعد از انقراض) منفعت آن به مصرف نزدیکترین خویشان واقف میرسد.(5)وَهبَةُ الزُّحَیلی نیز تقریبا همین مضمون را به حنابله نسبت داده است.(6)
ظاهریّه
ظاهریّه نیز مانند اکثر فقها تأبید را در وقف لازم میدانند، هرچند معتقدند که اگر
واقف جواز بیع را شرط کرد، شرط، صحیح امّا وقف باطل است.(1)
در این جا به تناسب (به طور مختصر) این مبحث مطرح میشود و احکام آن مورد بررسی قرار میگیرد:
وقف نسبت به موقوفٌ عَلَیْه بر سه قسم تقسیم میشود: 1- منقطع الاوّل 2- منقطع الوسط، 3- منقطعالاخِر.
وقف منقطعالاوّل وقفی است که موقوفٌ عَلَیْه در هنگام وقف، موجود نباشد یا اگر موجود است وقف بر او صحیح نباشد، مانند خود واقف.
وقف منقطعالوسط آن است که جهت موقوفٌ عَلَیه در آغاز موجود و بلا اشکال است، امّا بعد از مدّتی قطع و سپس باز میگردد، مثل این که ملکی را بر اولاد اناث خود وقف کند و در مدّت زمانی از وسط، اولاد اناث وجود نداشته باشند.
سرانجام وقف منقطعالاخر وقفی است که در ابتدا «جهتِ» مَوْقوفٌ عَلَیه موجود است، امّا بعد از مدّتی منقرض میشود و یا موقوفٌ عَلَیْه در انتهای وقف موردی باشد
که وقف بر آن صحیح نیست.
وقف منقطعالاخر: البتّه در بحث اشتراط تأبید در وقف بخشی از این مبحث بررسی شد. شیخ طوسی در این باره مینویسد: هرگاه کسی مالی را بر کسانی وقف کند که عادتا در معرض انقراضند مثل این که بر فرزندان خویش وقف و بعد سکوت کند، برخی از اصحاب ما وقف را صحیح نمیدانند، اما گروهی آن را صحیح میدانند و معتقدند بعد از انقراض، این مال به واقف و اگر زنده نباشد به ورثه وی باز میگردد... دلیل ما این است
1) محاضراتٌ فیالوقف: 75.
که بازگشت این مال به وجوه بِرّ محتاج دلیل است که دلیلی وجود ندارد و از طرفی اصل، بقای ملک واقف است.(1)
علاّمه
در قواعد(2)، محقّق ثانی(3)و از فقهای معاصر: امام خمینی (ره)(4)، آیهاللّه حکیم (ره)(5)و آیهاللّه خویی (ره)(6)و... نیز قایل به صحت وقف و رجوع مال، بعد از انقراض، به واقف و یا ورثه او (در صورت مرگ واقف) هستند.
از آن جا که قبلاً همه این بحث به شکل دیگری مطرح و اشاره شده بود که قول به صحّت از قوّت بیشتری برخوردار است، در این جا بیش از این ادامه نمیدهیم؛ فقط اشاره به این نکته خالی از فایده نیست که استدلال شیخ طوسی، در خلاف و استناد وی به اصل بقای ملک واقف برای بازگشت مال به او یا ورثهاش، محلّ تأمّل و اشکال است؛ زیرا در وقف صحیح، ملکیّتِ واقف زایل میشود و دیگر جایی برای استصحاب آن باقی نمیماند. لذا قول بهمصرف آن در وجوه بِرّ اَقرب بهقواعد و ادّله است.
دکتر وَهبَةُ الزُّحَیلی مینویسد: وقف «منقطع الاخر» در نزد جمهور صحیح است، زیرا تصرّفی است که عرفا مصرف آن معلوم است و در صورت انقراض مَوْقوفٌ علیهم به مصرف خویشان واقف میرسد. برای این که مقتضای وقف، ثواب است، لذا در موردی که خودش معین کرده طبق تعیین وی و در موردی که سکوت کرده طبق مقتضای وقف عمل میشود و همانند وقف مؤبّد خواهد بود.(7)محمّد جواد مغنیه نیز صحّت وقف را به حنفیّه، حنابله، مالکیّه و یکی از دو قول شافعیّه نسبت داده است؛ هرچند در مورد مصرف آن بعد از انقراض، اختلافاتی دارند؛ حنفیّه مورد مصرف را فقرا دانستهاند، امّا
حنابله و یکی از دو قول شافعیّه، مورد مصرف را نزدیکترین خویشان واقف و مالکیّه مورد مصرف را نزدیکترین فقرای خویشِ واقف میدانند.(8)تقریبا همین مضمون را
زهدی یکن در پاورقی کتاب خویش ذکر و اضافه کرده است که قول دیگر شافعی بطلان وقفِ منقطعالآخِر است.(1)
قبلاً اشاره شد که محمّدبن الحسن این وقف را صحیح نمیداند و در موردی این نظر را به ابوحنیفه هم نسبت داده است، به این دلیل که در وقف حتما باید یک جهت قُربت که قطع نشده باشد، بیان شود؛ زیرا مقتضای وقف تأبید است و در صورت انقطاع، وقف بر مجهول میشود که باطل است، همچنان که اگر در آغاز مجهول باشد.(2)
نظر شیخ طوسی در خلاف این است که اگر وقفی در آغاز منقطع باشد، مثل این که وقف کند بر موردی که وقف بر آن صحیح نیست مانند عبد، یا موردی که موجود نیست و یا مجهول است و... سپس بر اولاد موجود خویش و پس از آن بر فقرا و مساکین وقف کند، وقف نسبت به آغاز آن باطل است، امّا نسبت به بقیّه صحیح است، زیرا وقف بر آنها
خالی از اشکال میباشد و دلیلی بر ابطال آن وجود ندارد و مانعی هم در این مورد در کار
نیست.(3)جالب است که شیخ طوسی در مبسوط در ابتدا معتقد است که مقتضای مذهب ما بطلان چنین وقفی است، امّا در نهایت میگوید: چون ما قایل به تفریق صَفْقه (در باب
معاملات) هستیم میگوییم نسبت به آغاز، باطل و نسبت به بقیّه صحیح است.(4)شهیدین در لمعه و شرح آن چنین وقفی را صحیح نمیدانند.(5)شهید در دروس نیز بطلان را تقویت میکند.(6)علاّمه در قواعد باجمال به دو قول اشاره میکند.(7)وی در مختلف همان نظر نهایی شیخ طوسی در مبسوط را تقویت کرده است. در الجامع للشّرایع صحّت وقف در حقّ بقیّه را اولی دانسته است.
همچنین در تذکره و مسالک و روض قول به صحّت تقویت شده است، امّا در شرایع و
کفایه قول اشبه را بطلان چنین وقفی میدانند. ضمن این که در کفایه، قول به صحّت را به اکثر نسبت داده است.(1)
بنابراین، نظر اکثر و یا حدّاقلّ، کثیری از فقها صحّت است، هرچند صاحب مفتاحالکرامة در نهایت، قول به بطلان را به مشهور نسبت داده است.(2)
صاحب جواهر نیز بطلان را تقویت میکند.(3)و در مفتاحالکرامة ضمن ذکر چند دلیل برای قایلان به بطلان و نقد آنها آمده است:
بهترین استدّلال این است: روایاتی که بر فعل، قول و تقریر معصومین علیهمالسلامدر مورد وقف اشتمال دارند وقفهایی را شامل میشوند که ابتدای آنها منقطع نیست، لذا حکم به صحّت چنین وقفی به دلیل نیاز دارد(4)...
اصلِ عدمِ انتقال ملک از واقف نیز این استدلال را تقویت میکند، یعنی در مورد شک، همان متیقَّن سابق که ملکیّت واقف است، استصحاب میشود.
مورد مصرف در صورت صحّت
در صورت قول به صحّت وقف، منافع آن در مدّت انقطاع به چه کسانی میرسد؟ شیخ در مبسوط به این شکل تفصیل داده است: اگر اینان وقف در موردشان باطل است
و امکان اعتبار انقراضشان نباشد، مثل وقف بر مجهول یا معدوم، در این صورت از همان اوّل منافع به مصرف مَوْقوفٌ علیهم میرسد که وقف در حقّشان صحیح است و افراد نامبرده در آغاز کَأن لَمْ یَکُنْ فرض میشوند؛ امّا اگر افراد اولی اعتبار انقراضشان ممکن باشد، مثل این که عبد باشند، دو احتمال است که صحیح همان است که در مورد قبلی بیان شد، یعنی به مصرف موقوفٌعلیهم میرسد.(5)
علاّمه در قواعد نیز همانند مختلف همین تفصیل را ذکر کرده، ولی هیچ طرف را
ترجیح نداده است.(1)از جامعالمقاصد و مفتاحالکرامة نیز ترجیح هیچ طرف برداشت نمیشود.(2)
به نظر میرسد؛ در صورت صحّت قول به ملکیّت واقف نسبت به منافع بیشتر قابل تقویت باشد، زیرا معنای صحّت وقف منقطع الاوّل این است که در این مدت رَقَبه، مِلک واقف است.
ضمنا از فقهای معاصر، امام خمینی (ره) در وقف منقطع الاوّل قایل به صحّت است.(3)
وَهْبَهُالزُّحَیْلی برای شافعیّه و حنابله در مورد وقف منقطعالاوّل دو رأی ذکر کرده است: یکی بطلان، چون از اوّل باطل است و دیگری صحّت که در صورت صحّت از همان اوّل به مصرف کسانی میرسد که وقف بر آنها صحیح است.(4)
در خلاف نیز دو قول به شافعی نسبت داده شده است.(5)ابن قُدامه حنبلی نیز (از احمد) دو روایت ذکر کرده و در نهایت خودش قول به بطلان را برگزیده است و در مورد مصرف آن بنا بر قول به صحّت همان تفصیل شیخ طوسی در مبسوط را ذکر کرده است که اگر افراد ذکر شده در آغاز مثل میّت و مجهول و کنایس باشند که اعتبار انقراضشان ممکن نباشد، از همان اوّل به مصرف کسانی میرسد که وقف در حقّشان صحیح است، در غیر این صورت دو وجه است که خودش ترجیحی نمیدهد.(6)
مغنی المحتاج نیز که در فقه شافعی است بطلان را به مذهب شافعی نسبت دادهاست.(7)
در مورد حکم وقف منقطع الوسط دیدگاهها یکسان نیست؛ هرچند همه فقها هم تفصیلاً به آن نپرداختهاند. مفتاح الکرامة حکم منقطعالوسط و منقطعالطرفین را همان حکم منقطع الاوّل میداند.(1)وی در منقطعالاوّل قول به بطلان را به مشهور نسبت داده است، شهید در دروس صحّت وقف را در طرفین احتمال داده و مورد مصرف درآمد را در دوران انقطاع، واقف یا ورثه وی میداند.(2)
علاّمه در قواعد نظری را برنمیگزیند و درباره مورد مصرف آن در دوران انقطاع، همان تفصیل مبسوط در منقطع الاوّل را ذکر و انتخاب کرده است(3)که اگر اعتبار انقراض آنها ممکن نبود، درآمد دوران انقطاع نیز صرف کسانی میشود که وقف بر آنها صحیح است؛ در غیر این صورت مسأله محلّ اشکال است. جامع المقاصد حکم منقطع الوسط و عکس آن را همان حکم منقطع الابتدا میداند و درآمد دوران انقطاع را در صورتی که اعتبار انقراض آنها ممکن نباشد مثل میّت و مجهول از آن کسانی میداند که وقف بر آنان
صحیح است و عبارت وی در این زمینه مُشعِر به اجماع است.(4)
شهید ثانی در روضه بطلان وقف نسبت به دوران انقطاع و ما بعد آن را تقویت میکند.(5)از فقهای معاصر امام خمینی (ره) در منقطع الوسط نیز همانند منقطع الاوّل، وقف را نسبت به کسانی که وقف بر آنها صحیح است، صحیح میداند. البتّه احتیاط را در این میداند که بعد از انقراض وسط، وقف تجدید شود.(6)
به نظر میرسد با توجه به این که چنین وقفی در سیره و سنّت معصومین علیهمالسلام ثابت نیست، اگر اجماع بر صحّت آن مُحقَّق نباشد (که نیست)، قول به بطلان از قوّت بیشتری برخوردار خواهد بود.
در کتاب ردّالمحتار علی الدر المختار(1)آمده است: از دیدگاه حنفیّه، وقف از حیث انقطاع و عدم انقطاع از سه حالت خارج نیست:
1- تصریح به عدم انقطاع کرده باشد، که این قسم به اتّفاق فقها صحیح است.
2- واقف به انقطاع تصریح کند و بگوید: وقف کردم بر فلان و فلان از اولاد زید که این قسم هم به اتّفاق، باطل است.
3- وقف را مطلق مگذارد؛ بگوید: وَقَفْتُ اَرْضی.
ابویوسف این فرض را غیرمنقطع و صحیح میداند، زیرا اطلاق به فقرا منصرف میشود و در نتیجه تأبید، معنا حاصل است.
ابوحنیفه و محمّد، آن را منقطع میدانند، ولی چون در صیغه، چیزی که بر عدم انقطاع دلالت کند وجود ندارد، آن را صحیح میدانند. مالکیّه و ابویوسف نیز وقف منقطع را صحیح میدانند.
البتّه روشن است که مالکیّه براساس مبنای خودشان که دوام را شرط نمیدانند (همان طور که اشاره شد)، وقفهای منقطع را صحیح میدانند.
درباره تعیین مورد مصرفِ درآمد وقف در دوران انقطاع، قبلاً در مبحث منقطعالآخر بحث و بررسی شد و نیازی به تکرار نیست.
وَهبَةُ الزُّحیلی راجع به وقف منقطعالوسط مینویسد: در این جا نیز همانند منقطعالاِنتها برای شافعیّه و حنابله دو نظر وجود دارد، در منقطعالطرفین نیز دو دیدگاه
وجود دارد.(2)از عبارت مغنی نیز بطلان وقف منطقعالوسط (همانند منقطعالاوّل) استفاده میشود.(3)که البتّه با آنچه وَهبَهُالزُّحیلی به عنوان یکی از دو روایت شافعیّه و حنبلیّه ذکر کرد، سازگار نیست.
از شرایطی که فقهای مذاهب به آن پرداختهاند، اخراج از نفس است؛ یعنی واقف در وقف خویش خودش را جزء مَوْقوفٌ علیهم قرار ندهد.
صاحب جواهر در ذیل عبارت شرایع: «وَلَوْ وَقَفَ عَلی نَفْسِه لَمْ یَصِحّ» مینویسد: من در این مورد، مخالفی را سراغ ندارم، بلکه از تذکره نقل شده که این شرط را به علمای ما (امامیّه) نسبت داده است. شیخ طوسی(1)تصریح کرده است که اگر کسی مالی را ابتدا بر خودش و سپس بر اولاد و پس از آن بر فقرا وقف کند، وقف بر خودش صحیح نخواهد بود.
ابن ادریس حلّی نیز تصریح کرده است که از شرایط وقف این است که موقوفٌ عَلَیْه غیر از واقف باشد.(2)
شهید ثانی در ذیل عبارت شهید اوّل: وَ اِخراجُهُ عَن نَفْسِهِ، مینویسد: اگر کسی بر نفس خود وقف کند هرچند به دنبال آن موقوفٌ علیهی را ذکر کند که وقف بر او صحیح است، این وقف باطل است؛ زیرا در این صورت منقطعالاوّل خواهد بود.(3)
اندکی پیش گذشت که در این فرض (مذکور در روضه) نظر شیخ طوسی این است که وقف تنها نسبت به خودش باطل است، نه کسانی که وقف بر آنها صحیح است.
شهید در دروس به دنبال ذکر این شرط مینویسد: اگر بر خودش و فقرا (با هم) وقف کند احتمال میرود در نصف و یا سه چهارم آن صحیح باشد همان طور که احتمال بطلان وقف هم هست.(4)
مسالک ضمن تصریح به عدم وجود هیچ خلافی در اعتبار این شرط، استدلال میکند: وقف ازاله ملک از واقف و تملیک و ادخال آن در ملک موقوفٌ عَلَیْه است و چون ملکیّت برای واقف متحقّق و ثابت است تجدّد آن معقول نیست (و تحصیل حاصل
است) هرچند بعضی از عامّه این مطلب را قبول ندارند و میگویند: استحقاق واقف به عنوان وقف غیر از استحقاق به عنوان ملک است.(1)
این دلیل، همان دلیل شیخ در خلاف است؛ البتّه در خلاف دلیل دیگری نیز ذکر کرده است: «وقف حکمی شرعی است و در شرع، دلیلی که بر صحّت وقف بر نفس دلالت کند وجود ندارد.(2)محقّق ثانی وقف بر نفس را غیرمعقول میداند.(3)از فقهای معاصر،
امام خمینی (ره) در این باره مینویسد: اگر بر خودش وقف کند صحیح نیست و اگر بر خود و غیر وقف کند، در صورتی که به نحو تشریک باشد، نسبت به خودش باطل و نسبت به غیر صحیح است و اگر به نحو ترتیب باشد داخل اقسام وقف منقطع (منقطعالاوّل، منقطعالاخر و منقطعالوسط) میشود (که در جای خود بررسی شد).(4)همین مضمون را آیهاللّه حکیم(5)و آیهاللّه خویی(6)در فتاوای خویش ذکر کردهاند.
بنابراین، اعتبار این شرط در وقف تقریبا اجماعی است گذشته از این که وقف بر نفس در سنّت و سیره، سابقه ندارد.
در قانون مدنی نیز وقف بر نفس ممنوع شده است. اما وقف بر اولاد و اقوام و خدمه... صحیح است.(7)
حنفیّه
وقف بر نفس در نزد ابویوسف و دیگر ائمّه حنفیّه صحیح است.(8)
مالکیّه
مالکیّه وقف بر نفس را باطل میدانند، هرچند واقف، دیگری را هم با خود شریک
کند(1)در الشّرح الصّغیروبُلغَة السّالک آمده است: اگر کسی بر خودش، هرچند با شریک، وقف کند وقف باطل است، مثل این که بگوید: «وقَفتُ عَلی نَفْسی مَعَ فُلانٍ»، که در این
صورت وقف بر خودش که به طور مسلّم باطل است، نسبت به شریک هم اگر شریک قبل از مانع، آن را قبض کند، صحیح وگرنه باطل است.(2)
شافعیّه
در نزد فقهای شافعیّه - در قول اصحّ - وقف بر خود باطل است؛ شَربینی تصریح کرده است: وقف بر نفس به این دلیل که تملیک انسان چیزی را به خویش، تحصیل حاصل است و ممکن نیست، باطل است، امّا قولی هم هست که: صحیح است، زیرا استحقاق چیزی به عنوان وقف غیر از استحقاق آن به عنوان ملک است.(3)
شیخ طوسی از شافعی نقل کرده است که اگر حاکم به صحّت وقف برنفس حکمکند، اینحکمنافذ و وقف صحیح است، زیرا این مسألهای اجتهادی است... ولی در نزد ما (امامیّه) اجتهاد در احکام باطل است.(4)
حنابله
ظاهرا در مذهب حنبلیّه در این مسأله دو روایت است که طبق روایت مشهور که به عنوان دیدگاه رسمی آنان مطرح شده، وقف بر نفس باطل است. برای این که وقف اگر صحیح باشد موجب زوال مِلک واقف و انتقال منافع آن به موقوفٌ عَلَیْه میشود و برای خود او انتفاع از آنها صحیح نیست و نیز وقف تملیک است، تملیک رَقَبه یا منفعت و تملیک انسان چیزی را به خودش جایز نیست همانند بَیْع به خود، لذا اگر کسی ابتدا بر خود و سپس بر فرزندانش وقف کرد از همان اوّل به مصرف اولاد میرسد.(5)
اِبن قَیِّم جَوْزی (حنبلی) نیز مینویسد: از حیلههای جدیدی که بین فقهای طوایف در حرمت آن خلافی نیست، این است که افرادی برای وقف بر خود به ارباب حِیَل متوسّل
میشوند و آنها به او میگویند: اقرار کن این مکانی که در دست توست از طرف دیگری وقف بر توست و شروط و حدودی را به او یاد میدهند، در حالی که هم اقرار او کذب است و هم شهادت آنها، و هیچ مسلمی در حرمت این حیلهها تردید ندارد... و استفاده از آن تا روز قیامت حرام خواهد بود.(1)البتّه ابنتیمیه نوشته است: وقف بر نفس صحیح است و این یکی از دو روایت حکایت شده از احمد است که گروهی از اصحاب وی نیز آن را برگزیدهاند.(2)
یک نکته: آیا وقف بر نفقه خویشانِ واجبُ النَّفَقه، وقف بر نفس است؟
این اشکال را امامی در کتاب خود (حقوق مدنی) با این بیان مطرح ساخته است: وقف بر واجب النفقه موجب بینیازی آنها میشود و دیگر مستحقّ انفاق نخواهند بود و در نتیجه واقف از انفاق به آنها معاف است و این همان وقف بر نفس است.
امامی خود این اشکال را چنین پاسخ داده است:
این اشکال ظاهرا وارد به نظر میرسد، امّا با دقّت قابل ردّ است، زیرا آن دسته از اقارب که واجبُ النَّفَقه هستند در اثر فقر مستحقّ نفقه شدهاند وقف بر آنها به اندازهای
که برای امرار معاششان کافی باشد استحقاق آنها را رفع میکند نه آن که به واقف داده
شده باشد تا وقف بر نفس حساب شود.(3)
از این گذشته وقف بر اولاد که جواز آن مسلّم است و در جای خود مورد بررسی قرار میگیرد، پاسخی روشن برای این اشکال است.
مسأله مورد بررسی در مبحث گذشته این بود که واقف حق ندارد مال خود را بر خودش وقف کند، امّا در این جا بحث این است که آیا واقف حق دارد از اموالی که بر دیگران وقف کرده است، بهره ببرد و استفاده کند یا خیر؟
شیخ طوسی(1)و علاّمه(2)تصریح کردهاند که اگر وقف عام باشد (مانند وقف بر مسلمین، فقرا و فقها) و خود واقف دارای آن ویژگی باشد حق انتفاع از آن را دارد. در مبسوط، ادّعای عدم خلاف کرده و نیز به دلیل اصل اباحه، واقف و دیگران در آن مساویاند.
مفتاح الکرامه از نهایه نقل کرده است که اگر کسی مسکن را وقف کند خود نیز حق نشستن در آن را دارد، البتّه حق ندارد دیگری را در آن اسکان دهد. صاحب مفتاح توضیح داده است که این در صورتی است که وقف برای عموم مسلمین باشد، امّا اگر خاصِّ فرد یا گروه باشد، واقف، حقّ سکونت ندارد.(3)
مُهذَّب (ابن بَرّاج) وقف مساجد، پلها، مسافرخانهها و وقف منازل برای حُجّاج و منازل برای غیر حُجّاج و وقف بر مسلمانان را اوقاف عامّ میداند که در اوّل (مساجد و...)
و آخر (وقف بر مسلمین) حکم به جواز انتفاع واقف کرده است و درباره منازل، بین مواردی که برای نزول حجّاج قرار میدهد و نیز مسافرخانهها و بین غیر این موارد تفصیل داده و در مورد اوّل انتفاع واقف را تجویز کرده است.(4)
علاّمه در مختلف (و تذکره) اظهار میدارد که اگر وقف به خدای متعال منتقل شده
باشد، مثل وقف بر مسجد. واقف حق انتفاع از آن (مانند نمازگزاردن و غیر آن) را دارد؛
امّا اگر به خلق منتقل شده باشد، چه هنگام وقف، خودش مندرج در عنوان باشد یا بعدا مندرج شده باشد، واقف، داخل این وقف نخواهد بود (و حق انتفاع نخواهد داشت).(5)دلیل وی این است که واقف با وقف، ملک را از خود اخراج و زایل کرده است، لذا دیگر حقّ انتفاع ندارد صاحب حدائق این تفصیل را نیکو شمرده است.(6)
ابن ادریس مینویسد: در صورتی که وقف عام باشد مانند وقف بر فقرا، مساکین و... انتفاع واقف جایز نیست. و در پایان، این نظر را تقویت میکند که برای واقف انتفاع از
آنچه وقف کرده در هیچ صورتی جایز نیست، زیرا ما اجماع داریم که وقف انسان بر
خودش صحیح نیست و باید وقف از ملک واقف خارج شود و به هیچ وجه به وی بازنگردد.(1)
ملاحظه: اگر واقعا منظور ابن ادریس این است که واقف حتّی در وقفهای عام هم حق انتفاع ندارد به این مستمسک که وقف بر خود صحیح نیست و از ملکش خارج شده است، باید بگوییم: همان طور که محقّق کَرَکی تصریح کرده است،(2)انتفاع واقف در اوقاف عام (مثل وقف بر فقرا در صورتی که خودش نیز فقیر شده باشد) به معنای وقف بر نفس نیست، زیرا وقف بر فقها، فقرا و... بر اشخاص نیست بلکه در حقیقت وقف بر جهت مخصوصه (فقر، فقاهت و...) است و برای همین است که در صحّت وقف، قبول آنها یا بعضی از آنها، هرچند ممکن باشد، شرط نیست و ملک هم به اشخاص منتقل نمیشود و صرف درآمد بر همه اشخاص آن صنف هم شرط نیست.
شاید بتوان گفت که ارتکاز متشرّعه هم در این موارد (اوقاف عام) جواز انتفاع واقف است. آیا دیده شده واقفی، مثلاً خانهای را برای نزول حجاج وقف کرده باشد و خودش هنگام نزول در آن منطقه در بیرون آن منزل به سر برد؟! صاحب جواهر نیز یکی از ادلّه را سیره قطعیّه در جواز انتفاع از مسجد و مسافرخانههایی میداند که با وقف حکم تحریر را پیدا کردهاند.(3)
همچنین اَعلامی چون ابنجنید(4)، شیخ در نهایه، محقّق حلّی(5)، فاضل مقداد،(6)صاحب ریاض(7)و از فقهای متأخر، صاحب عروه(8)و از معاصران، امام خمینی(9)و آیهاللّه خویی(10)و... صریحا اظهار داشتهاند که در اوقاف عامّه، انتفاع واقف از وقف - همانند دیگران - بلامانع است. البتّه امام خمینی در مورد عناوین عام (مثل وقف بر فقرا و...)
جواز انتفاع واقف را مشروط به این امر میداند که مراد، توزیع بر آنها نباشد، بلکه مراد
بیان مصرف باشد، همچنان که متعارف در وقف بر فقرا، زوّار و حجّاج نیز همین بیان
مصرف است نه توزیع برآنها.(1)
بنابراین میتوان گفت: وقف بر خود یک مسأله است و انتفاع از اوقاف عامّه مسألهای دیگر است که مشمول ادلّه بطلانِ وقف بر نفس نمیشود
شایان ذکر است که گروهی از فقها در صورت اشتراط واقف نیز برای وی حقِ انتفاع، قایل شدهاند که تفصیل آن در مبحث شروطِ واقف خواهد آمد.
حنفیّه
اِبْن حَجَر در ذیل حدیث و داستان معروف وقف عمر بن خطّاب مینویسد: از این حدیث استفاده میشود که واقف حقّ دارد بخشی از درآمد آن را برای خودش قرار دهد، زیرا عمر شرط کرد متولّی آن به قدر متعارف از آن استفاده کند و بیان نکرد که ناظر
خودش باشد یا دیگری و از این توضیح صحّت وقف بر نفس، که قول اِبن اَبیلَیْلی و ابویوسف و احمد است (در یک قولش)، استفاده و استنباط میشود.(2)ابو زهره نیز
همین مضمون را به ابویوسف نسبت داده است.(3)
میتوان گفت: حدیث عمر به فرض اعتبار، بر صحّت اشتراط استفاده برای متولّی، دلالت دارد نه برای واقف.
مالکیّه و شافعیّه
وَهْبَهُالزُّحَیْلی قول به عدم جواز انتفاع واقف از وقف خویش را به مالک و شافعی و محمّدبنالحسن (حنفی) نسبت داده است؛ زیرا وقف ازاله ملک است و اشتراط آن برای واقف جایز نیست و نیز آنچه بر نفس خویش انفاق میکند، مجهول است لذا اشتراط آن صحیح نیست.(4)محمّد ابوزُهره نیز قول به عدم جواز را به مذهب مالک نسبت داده است.(5)مغنیالمحتاج (فقه شافعی) نیز برای جواز انتفاع واقف مواردی را ذکر کرده است
از جمله این که بر عناوینی چون علما، فقرا و... وقف کند و بعد خودش به آن عنوان مُتَّصف شود.(1)
حنبلیّه
ابن قُدامه حنبلی مینویسد: کسی که وقف صحیحی انجام داد، همه منافع آن ملک موقوفٌ عَلَیْه میشود و ملکیّت آن از واقف زایل میگردد. لذا برای او انتفاع از آن جایز نیست. البتّه اگر مثل مسجد، یا مقبره و یا چاهی که برای مسلمین وقف کرده باشد خودش نیز حقّ نمازگزاردن، دفن کردن و آشامیدن آب را دارد و در این مسأله خلافی هم نیست و روایت شده که عثمان «بِئْر رُومه» را وقف کرد که دلو خودش نیز همانند دلوهای
دیگر مسلمانان باشد. (یعنی همانند آنان حقّ استفاده از آن را دارد) البتّه اگر شرط کند که از آن بخورد به مقداری که شرط کرده است، حقّ انتفاع دارد.(2)
ظاهریّه
ابن حَزْم نیز همان سخن ابویوسف را میگوید: «برای انسان جایز است بر کسانی که دوست دارد یا بر نفس خود، سپس بر هرکه میخواهد وقف کند» و به این حدیث پیامبر صلیاللهعلیهوآلهاستناد میکند که به عمر فرمود: «اِبْدأ بِنَفْسِکَ فَتَصَدَّق عَلَیْها».(3)
خلاصه میبینیم که فقها، در صحّت و عدم صحّت اشتراط اَکْل واقفاز درآمد وقف خود اختلاف فاحش دارند. ابویوسف، ابن ابیلیلی، ابن بشرمه و گروهی از شافعیّه و حنابله و ظاهریّه این شرط را صحیح میدانند؛ امّا محمّد و مالکیّه و جمهور شافعیّه و اکثر حنابله و شیعه امامیّه ایناشتراط را صحیح نمیدانند و هریک از دو گروه برای اثبات مدّعای خود به ادلّهای استناد کردهاند، مثلاً مجوّزین به فعل عمر که برای متولّی حقّ اکل
قرار داد و خودش را هم استثنا نکرد و نیز به وقف عثمان (بِئر رُومه را) و... استدلال کردهاند و مانعین به قول رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهبه عمر که «سَبِّلِ الثَّمَرةَ» یعنی ثمره را به قصد
تبرّع و تصدّق، انفاق کن، استناد کردهاند. زیرا «مُتصَدِّق»، «مُتَصَدَّقٌ عَلَیْه» میخواهد و وقف بر خود، تصدّق نیست و نیز صحیح نیستکه انسان عینی را صدقه دهد و جزئیرا برای خودش شرط کند و...(1)
در پایان، یادآوری یک نکته خالی از فایده نیست و آن این که مواردی که برخی از فقهای اهل سنّت حکم به عدم جواز کردند، موارد اشتراط انتفاع و اکل بود وگرنه بعید است که به نظر آنها انتفاع واقف از اوقافی مانند مساجد و عناوینی چون مسلمانان فقیر
و... جایز نباشد.
هرچند قبض در لغت به معنای دریافت شیء است با همه دست، همانند گرفتن شمشیر و مانند آن(2)، امّا فقها در موارد گوناگون فِقه، قبض را به تخلیه، تعریف و تفسیر کردهاند، یعنی تحویل گیرنده را بر شیء قبض شده مسلّط و مستولی ساختن، اگرچه در دست وی هم قرار نگیرد(3)که البتّه با نظر دقیقتر این معنای اقباض است.
قبل از بیان مطلب، توجّه به این نکته خالی از فایده نیست که دیدگاه فقهای امامیّه در این مورد یکسان نیست. از بیان عبارات برخی استفاده میشود که در وقف مطلقا قبض شرط نیست (نه در لزوم و نه در صحّت آن؛) این مطلب را صاحب مفتاح الکرامة به سلّار
بن عبدالعزیز (در مراسم) نسبت داده است.(4)علاّمه در مختلف به ابن جُنَید نسبت داده
است که اِشهاد بر وقف نیز جای قبض را میگیرد و وقف را لازم میکند(1)
از عبارت ابوالصّلاح حلبی استفاده میشود که اگر وقف بر مسجد یا مصلحتی از مصالح باشد (مانند وقف بر پلها، مدارس و ...) بدون قبض و اقباض هم نافذ است؛ امّا اگر وقف بر کسانی باشد که خودشان یا ولیّ آنها توان قبض دارند، قبض لازم است. البتّه
در همین صورت اگر شاهد بگیرد از قبض کفایت میکند.(2)
امّا نظر مشهور و عموم فقهای امامیّه این است که در وقف مطلقا قبض شرط است. اعمّ از این که وقف بر مساجد و مصالح باشد یا غیر اینها. شیخ طوسی در خلاف چنین مینویسد: «از شرایط لزوم وقف در نزد ما (امامیّه) قبض است».(3)عبارت وی در
مبسوط(4)و نهایة(5)نیز دارای همین مضمون است.
شیخ در خلاف دلیل این مدعا را اجماع فرقه امامیّه میداند و این که لزوم وقف قبل از قبض بدون دلیل است.
شهیدین در لُمعه و رَوضه نیز به این امر تصریح کردهاند.(6)شهید اوّل در این باره مینویسد: یکی دیگر از شرایط وقف، اقباض است به طوری که اگر واقف قبل از اقباض بمیرد، وقف باطل است.(7)
بنابراین بجز آنچه از مراسم سلاّر نقل شد تقریبا نظر عامّه فقهای امامیّه این است که یکی از شرایط مسلّم وقف، قبض و یا به عبارت صحیحتر و دقیقتر اقباض (یعنی قبض با اذن واقف) است. شهید ثانی در مسالک این مطلب را از مسایلی میداند که بین اصحاب ما در آن هیچ اختلافی نیست.(8)
مسألهای که بیشتر مورد بحث است، این است که آیا قبض شرط لزوم وقف است یا شرط صحّت آن، و این دو امر در نتیجه با هم تفاوت دارند. اگر تنها شرط لزوم باشد، عقد وقف بدون قبض هم صحیح و ناقل است هرچند به طور مُراعی و متزلزل، همانند نقل و انتقالی که در بیع فضولی صورت میگیرد. در نتیجه حتّی اگر بعدها قبض هم
صورت نگیرد و مثلاً واقف از نظر خود بر گردد، نماء از زمان عقد تا زمان رجوع، از آن
موقوفٌعَلَیْه خواهد بود، امّا اگر قبض را شرط صحّت بدانیم بدون قبض هیچ نقل و انتقالی انجام نگرفته و در حقیقت ناقل، امری است مرکب از عقد و قبض که قبل از قبض، تنها یک جزء این مرکب انجام شده و انتقال به موقوفٌعَلَیْه بر جزء دیگر که قبض است
بستگی دارد. از این رو نماء این مدّت نیز ملک واقف خواهد بود.
محمّد جواد مغنیه مدّعی است که در نزد فقهای امامیه، قبض، شرط لزوم است نه شرط صحّت و از این رو واقف قبل از قبض، حقّ رجوع دارد.(1)ولی عبارات بسیاری از فقها صراحت بر این دارند که قبض، شرط صحّت است.
به عنوان نمونه، محقّق در شرایع اظهار میدارد که: «قبض در صحّتِ وقف شرط است لذا اگر وقف کند و قبل از قبض بمیرد میراث (واقف) خواهد بود.»(2)
شهید ثانی در توضیح این عبارت محقّق مینویسد: در نزد ما (امامیّه) بدون هیچ اختلافی قبض، شرطِ تمامیّتِ وقف است، یعنی انتقال ملک در وقف، مشروط به ایجاب و قبول و قبض میباشد، لذا عقد تنها جزء سبب ناقل است و تمامیّت (این ناقل) به قبض است. بنابراین قبل از قبض، عقد به خودی خود صحیح هست، امّا ناقل ملک نیست... و با مرگ واقف، قبل از قبض، وقف باطل میشود و نماء و فواید، بین عقد و قبض هم برای واقف است. شهید (ره) در ادامه اظهار داشته است: کسانی هم که قبض را شرط لزوم دانستهاند معنایی جز آنچه ما گفتیم اراده نکردهاند؛ هر چند ممکن است ظاهرا الفاظ و
کلامشان این باشد که وقف بدون قبض همانند ملکیّت مشتری در زمان خیار بایع است که نمای مبیع، مِلک مشتری میباشد امّا در وقف به اتّفاق و اجماع اَعلام، مطلب همان
است که ما گفتیم.(3)
ظاهر عبارت شهید اوّل در دروس(4)نیز همین معناست. ابن ادریس قبض را شرط لزوم و صحّت (هردو) میداند.(5)علاّمه در قواعد نیز مینویسد: «اَمّا الْمَوْقَوفٌ عَلَیْه فَیُشْتَرَطُ قَبْضُهُ فِی صِحَّهِالْوَقْفِ...»: «در صحّت وقف قبض، توسط موقوفٌعَلَیْه شرط
است» و محقّق ثانی در ذیل این عبارت تصریح کرده است که: در این مطلب خلافی نیست.(1)
البتّه از عبارات شیخ طوسی در خلاف(2)و نهایه(3)و عبارت محقّق در شرایع(4)و ... استفاده میشود که قبض، تنها شرطِ لزومِ وقف است نه شرط صحّت. امّا صاحب جواهر در ذیل عبارت محقّق ضمن توضیحاتی مدّعی است که شرط لزوم وقف با شرط صحّت آن منافات ندارد.(5)در این جا تیمّنا مضمون بخشی از یک روایت را ذکر میکنیم:
در حدیث صحیح، صفوان از امام کاظم علیهالسلام میپرسد که آیا واقف حقّ رجوع از وقف خود را دارد یا نه؟ حضرت در بخشی از پاسخ میفرماید: «اگر مَوْقوفٌ علیهم کبیر باشند
و ملک را به آنها تحویل نداده است، حقّ رجوع دارد...»(6)
با توجّه به آنچه گذشت روشن میشود که عبارت مُغنِیَه، دایربر این که نزد امامیّه قبض، تنها شرط لزوم است(7)، محلّ تأمّل جدّی است.
در ضمن از روایات، از جمله روایت فوق، بیش از شرطیّت قبض برای لزوم استفاده نمیشود مگر این که بر شرطیّت آن برای صحّت، اجماع معتبر ثابت شود و یا استصحاب عدم انتقال ملکیّت تا قبل از قبض جاری شود. همچنان که میتوان گفت؛ قدر متیقّن از تحقّق وقف، موردی است که قبض در آن صورت گرفته باشد.
چند نکته پیرامون قبض
1- همچنان که اشاره شد و در مفتاح الکرامة(8)هم آمده است، حاصل کلام اصحاب این است که؛ قبض باید به اذن واقف باشد. لذا قبض بدون اقباض مورد اعتبار و اعتماد نیست، و در مواردی هم که اَعلام قبض را به طور مطلق ذکر کردهاند منظورشان همین است. صاحب حدائق این نظر را به مشهور نسبت داده، امّا دلیل آن را روشن نمیداند،
زیرا بدون اقباض هم ممکن است صادق باشد، هرچند نظر مشهور موافق احتیاط
است.(1)
البتّه در مواردی که مال موقوف بههر دلیلی در اختیار موقوفٌ علیه قرار دارد، دلیلی بر تجدید قبض وجود ندارد.
2- نتیجه شرط صحّت بودن قبض این است که اگر واقف قبل از تحویل به موقوفعلیهم بمیرد مال وقفی جزء میراث وی خواهد بود. اکثر فقهای ما، مانند محقّق در شرایع،(2)علاّمه در تحریر،(3)ارشاد(4)و مختلف(5)و فاضل مقداد و محقّق ثانی و ... به این مطلب تصریح کردهاند و استناد آنها هم به صحیحه عُبَیدبن زُراره است که امام صادق علیهالسلام در ضمن آن فرمود: اِذا لَمْ یَقْبِضُوا حَتّی یَمُوتَ فَهُوَ میراثٌ(6): «هرگاه (مَوْقوفٌ علیهم) قبض نکرده باشند تا واقف بمیرد آن مال میراثِ (واقف) است».(7)
3- علاّمه در قواعد مینویسد: در اشتراط فوریّت در قبض، اشکال است(8)محقّق ثانی
در ذیل آن، دلیل عدم را اصل عدم اشتراط، نبودن دلیل بر اشتراط فوریّت و نیز روایت عبیدبن زُراره میداند که حضرت، بطلان وقف را بر عدم قبض تا زمان مرگ معلّق ساخته است.(9)صاحب ریاض،(10)صاحب مفتاح الکرامة(11)و صاحب جواهر نیز در این باره بیاناتی مشابه دارند و در جواهر است که: من تا آن جا که سراغ دارم کسی را مخالف این امر نیافتم.(12)
4- اگر کسی مالی را بر اولاد صغار خویش (یا هر کس دیگر که محجور التصرّف است و ولایتش با واقف میباشد) وقف کند، قبضِ خود او قبض آنان است و نیازی به قبض جدید هم نیست؛ زیرا کسی که لازم است قبض کند خود واقف است که اکنون مال در
دست اوست.(13)مفتاح الکرامة این دیدگاه را به عموم فقهای امامیّه نسبت داده که البتّه
1) الحدائق النّاضره: 22/147.
2) شرایع: 2/221، البته عبارت شرایع این است: «وَ لا یَلْزَمُ اِلاّ باِلاِقباضِ» که از آن شرطیت برای لزوم استفاده میشود نه صحّت.
3) تحریرالاحکام: 2/284.
4) 1/452 (نشر جامعه مدرّسین).
5) ارشادالاذهان: 2/296 نشر نینوا.
6) وسائل الشیعه: 13/299.
7) مفتاح الکرامة: 9/25.
8) قواعدالاحکام: 2/389.
9) جامع المقاصد: 9/23.
10) ریاض المسائل: 2/17.
11) مفتاح الکرامه: 9/25.
12) جواهرالکلام: 28/64.
13) جواهرالکلام: 28/64؛ مفاتیح الشرایع: 3/214؛ مفتاح الکرامة: 9/26 و ...
مقتضای اصول و قواعد و مضمون روایات(1)نیز همین است.
5- اگر مَوْقوفٌ علیهم افراد معیّن باشند که وقف توسّط خود آنان صورت گیرد، مشکلی نیست، امّا اگر وقف بر مساجد و مصالح (مانند پلها، مقابر و ...) و یا بر عناوین
عام مانند فقرا، دانشمندان و... باشد، بحث فرق میکند. در عناوین عام (مثل فقرا) از
آنجا که در حقیقت، وقف بر اشخاص نیست و وقف بر جهت (جهت فقر، فقاهت و ...) میباشد، لذا قبض، توسّط خود آنها کافی نیست و چون کسی که مرجع امور این مصالح است، حاکم است، قبض باید توسّط او یا فردِ منصوب از طرف او صورت گیرد. البتّه اگر وقف، ناظر شرعی دارد قبض به دست او انجام میگیرد.(2)
امّا در وقف بر مساجد و مقابر و مصالحی چون پلها و ...: بیان شهید در مسالک این است که در مثل وقف بر پلها و ... اگر ناظر شرعی دارد، قبض میکند وگر نه قبض با حاکم
است و امّا در مساجد و مقابر، وی ذیل عبارت شرایع «در وقف مسجد، نماز خواندن
یک نفر و در وقف مقابر، تدفین یک نفر کافی است» مینویسد: بر مصنّف لازم بود این نماز و دفن را به اذن واقف مقیّد میکرد تا اقباض تحقّق یابد و برخی بجز این، نماز و دفن را به قصد قبض هم مقیّد کردهاند. لذا بدون قصدِ قبض (مثلاً از روی غفلت) وقف لازم نمیشود.(3)
این نظر که قابض در وقف بر مصالح (مثل پلها، جادهها و ...) در ابتدا ناظر و بعد از وی حاکم است و این که قبض در مساجد و مقابر به نماز و تدفین است، نظر بسیاری و حتّی اکثر اَعلام است.(4)صاحب جواهر از ایضاح الفوائد و جامع المقاصد استفاده اجماع کرده و فرموده است: اگر این اجماع ثابت نشود مسأله محلّ اشکال است، زیرا یک قابض بر همه مَوْقوفٌ علیهم ولایت ندارد تا قبض او قبض آنان نیز محسوب شود. گذشته از این
که احدی از فقها در قبض، انتفاعِ قابض رامعتبر ندانسته است ...(5)
نکته دیگرِ قابل توجّه این که صاحب عُروه، اشتراط قبض را در جهات عامّه مثل
1) وسائل الشّیعة: 13/298.
2) مفتاح الکرامة: 9/28؛ الدّروس: 2/291؛ مسالک الاَفهام: 1/356؛ مفاتیح الشرایع: 3/214 ...
3) مسالک الافهام: 1/356.
4) مفتاح الکرامة: 9/28؛ جامع المقاصد: 9/24؛ الفقه علی المذاهب الخمسة: 587؛ التنقیح الرائع: 2/302؛ مفاتیح الشرایع: 3/214؛ جواهرالکلام: 28/85.
5) جواهرالکلام: 28/85.
مساجد و مقابر و مصالح مثل پلها و عناوین عام مانند، فقرا، فقها و ... زیر سؤال برده و مدّعی است که اخبارِ دلالت کننده بر اعتبار قبض در وقف از دلالت بر اعتبار قبض در این
بخش از موقوفات ناتوانند، هرچند آنچه مشهور برگزیدهاند موافق احتیاط است.(1)
6- در وقف بر بطون، قبض طبقه اوّل از مَوْقوفٌ علیهم برای تمامیّت و صحّت و لزوم وقف کافی است و نیازی به قبض طبقات بعدی نیست؛ زیرا بطون و طبقات بعدی مِلک را از اوّل تَلَقّی میکنند نه از بطون و با قبض طبقه اوّل وقف، لازم شده است. اگر باز قبضِ طبقات بعدی معتبر باشد لازمه آن، انقلابِ عقد لازم به عقد جایز است.(2)
جواهرالکلام: 28/82 و ...
صاحب جواهر، اجماع اصحاب و عموم و اطلاق ادلّه را نیز مستند این مدّعا میداند، یعنی اطلاق ادلّه مُقتضیِ عدم اعتبار قبض است و در خروج از این اطلاق به همان مقدار
که دلیل داریم، یعنی اعتبار قبض در بطن اوّل، اکتفا میشود. وی دلیل عمده را همین امر
میداند و بر دلیل اصحاب که: «بطون بعدی ملک را از اوّل تلقّی میکنند و لازمه اعتبارِ
قبضِ بطون بعدی انقلابِ عقد لازم به جایز است » ایراد میکند و معتقد است که هیچ انقلابی لازم نمیآید. البتّه لازم میآید وقف به وقف منقطع منقلب شود وگرنه در حقّ
کسانی که وقف لازم شده به هیچ وجه به عقد جایز منقلب نمیشود.(3)که البتّه بیان ایشان محلّ تأمّل و اشکال است.
مطابق قانون مدنی(4)نیز در تحقّق وقف، قبض، شرط است، اما فوریّت در آن شرط نیست. بعد از وقوع قبض وقف لازم میشود. اگر مَوْقوفٌ علیهم محصور باشند وقف را قبض میکنند، در غیر محصور و مصالح عامّه، متولّیِ وقف و اگر نبود حاکم آن را قبض میکند.(5)
حنفیّه
سرخسی در مبسوط مینویسد: در نزد ما (حنفیّه) صدقه جز با قبض، لازم و تمام
نیست؛ زیرا صدقه دهنده مال خود را خالص برای خدا قرار میدهد، به این طریق که آن را از حقّ و مِلک خویش خارج میسازد و این امر جز با اخراج از ید و اِقباض آن تمام نخواهد بود... در این مورد دیدگاه محمّد (بنالحسنالشیبانی) و ابن ابیلیلی نیز همین
است؛ هرچند ابویوسف وقف را به مجرّد اعلام (هرچند بدون قبض) لازم میداند.(1)
در ضمن وی در مصالحی چون وقفِ مقابر، دفن یک نفر و در مواردی چون وقف کاروانسرا، ورود یک نفر را به اذن واقف در قبض کافی میداند؛ یعنی فعل یک نفر را مانند فعل جماعت میداند، همان طور که اَمان یک مسلمان (به کافری) همانند اَمان جماعت است؛ امّابه ابویوسف نسبت میدهد که برای تبدیل ملکی به مسجد، فقط جدا کردن آن از ملک خود و اذن دادن به مردم برای نماز کافی است، هرچند کسی در آن نماز هم نگزارد.
مالکیّه
مالکیّه در تمامیّت وقف، قبض را معتبر میدانند به طوری که اگر قبل از قبض برای واقف، مانعی مثل مرگ یا مرض متّصل به مرگ پیش آید وقف باطل است.(2)مالک در المدوّنهالکُبری(3)مینویسد: اگر کسی درآمد خانه خود را بر مساکین، حبس کرده باشد و هر ساله درآمد آن را به مصرف آنها برساند، امّا تا پایان زندگی خود در دست خود وی باشد، بعد از مرگش این خانه میراث اوست و جزء اوقاف محسوب نمیشود. وی ادامه میدهد که این مسأله درباره اسب و سلاحی که برای جهاد حبس شده فرق میکند، هرچند اینها بعد از جهاد به حابس بازگشته باشد.(4)
محمّد جواد مُغنِیَه به مالکیّه نسبت داده است که آنها حتّی قبض را هم در تمامیّت وقف کافی نمیدانند، بلکه برای لزوم و تمامیّت آن بجز قبض حِیازت (یعنی در اختیار داشتن) یک سال کامل را نیز لازم میدانند.(5)
شافعیّه
شافعی بعد از تقسیم همه عطایا بر سه قسم، قسم اوّل را عطیّهای میداند که تنها با کلام، کامل و تامّ است. وی مینویسد: این قسم، همان صدقات مُحرّمات و موقوفات است بر انسانهای معیّن یا عناوین عام (مثل فقرا) که هرگاه واقف بر فعل خود گواه بگیرد
که چنین عطیّهای دارد، این مال ملک مُعْطی_'feله میشود، چه آن را قبض کرده باشد چه
نکرده باشد و مُعْطی حقّ سرباز زدن از تحویل به وی را نخواهد داشت و اگر در دست او تلف شود نیز ضامن آن خواهد بود. شافعی دلیل این مدّعا را پیروی از سیره و نیز موافقت با قیاس میداند.(1)
ملاحظه: البتّه استناد وی به سیره صحابه چون عمر و علی علیهالسلام ... تمام نیست، زیرا ممکن است این نامبردگان چون خود، متولّی اوقاف خویش بودند، قبض در مورد آنها حاصل بوده است، همانند موردی که ولیّ صغیری مالی را بر او وقف کند.
حنابله
ابن قُدامه در ذیل عبارت ابوالقاسم خَرَقی در مختصر وَ مَنْ وَقَفَ فی صِحَّةٍ مِنْ عَقْلِهِ و بَدَنِهِ عَلی قَوْمٍ وَ اَوْلادِهِم وَ عَقِبِهمْ ثُمَّ آخِرُهُ لِلْمَساکین فَقَد زالَ مِلْکُهُ عَنْهُ مینویسد: ظاهر این کلام این است که وقف به مجرد لفظ لازم میشود، چرا که وقف به عقد حاصل میشود (و نیازی به قبض نیست).
ابن قُدامه، دلیل دیگر را حدیثِ وقف عمر ذکر میکند و نیز این که تبرّع، مانع ازبیع و هبه است، پس لازم است. البتّه از احمد روایت دیگری نیز مبنی بر عدم لزوم وقف، جز با قبض، حکایت شده است.(2)
درباره مسجد از عبارت طحاوی چنین بر میآید که اگر آن را به شکل و هیأت مسجد بسازد و به مردم اجازه برگزاری نماز در آن بدهد در مسجد شدن آن کافی است.(3)
در مورد عقل و رشد و عدم حَجْر ظاهرا هیچ خلافی در اعتبار آنها نیست، برای این که مجنون به طور کلّی مسلوب العِبارة است و به هیچ وجه به افعال و گفتارش اعتنایی نیست. انسان سفیه و محجور التصرف (مثل انسان مُفَلَّس) نیز هر چند بکلّی مَسلوب العِبارة نیستند، امّا به هر حال از تصرّفات مالی ممنوع شدهاند و وقف یکی از تصرّفات
مالی است و در نتیجه از افرادی این چنین صحیح نیست. لذا فقها معمولاً بدون هیچ اختلافی این شرطها را در متون خویش ذکر کردهاند.(1)
بلوغ
بدون تردید بلوغ نیز از شرایط تکلیف است،امّا درباره کودکی که به سنّ ده سالگی
1) قواعدالاحکام: 2/390؛ علاّمه و ایضاح الفوائد: 2/385؛ جواهرالکلام: 28/20؛ جامع المقاصد: 9/36 و...
رسیده چند روایت است که صدقه او صحیح و بلا مانع است.(1)واصحاب بر اساس این روایات به جواز صدقه وی و گروهی حتّی به جواز تصرّف او در وصیّت و عتق فتوا دادهاند.(2)
شهید اوّل در غایهالمراد، ذیل عبارت ارشاد: وَفی مَنْ بَلَغَ عَشَرا روایةٌ بِالْجَواز مینویسد: روایات، متضمّن صدقه صَبی و با لفظ صدقه است و من به روایتی با لفظ «وقف» بر نخوردم.(3)در مورد وقفصبی ممیّز نصّ و روایتی وارد نشده و در این مورد بین فقها اختلاف و تردید است. عامّه اَعلامامامیّه وقف وی را صحیح نمیدانند. صاحب
جواهر، عدم صحّت را به عامّه متأخران نسبت داده و آورده است: گویی تنها مخالف ، شیخ مفید در مقنعه میباشد و روایات نامبرده هم خاصّ صدقه متعارف است (و شامل
وقف نمیشود).(4)علاّمه حلی در قواعد ؛ محقّق ثانی(5)، محقّق حلّی در مختصر و شرایع(6)، فاضل آبی(7)، شهید ثانی در مسالک، صاحب ریاض(8)و از متأخران و معاصران: صاحب عروه(9)و امام خمینی(10)از جمله فقهایی هستند که وقف صبی هر چند ممیّز و ده ساله باشد صحیح نمیدانند. اینک دلیل یا دلایلی که این بزرگان برای این دیدگاه در منابع یاد
شده ذکر کردهاند:
1- وقف تصرّف مالی است و کودک هر چند ممیّز باشد مَحْجورالتصرّف است و به تعبیر محقّق ثانی؛ عبارتش فاقد اعتبار است.(11)
2- روایات باب را تضعیف کردهاند.
3- در روایات لفظ «عشر» نیامده و شیخ، خود در استبصار(12)محدود به ده سالگی
کرده است. در روایت، لفظ «غلام» آمده است.(13)
1) الکافی:7/28؛ الفقیه: 4/145؛ وسائل الشیعه: 15/325.
2) المختصرالنافع: 256؛ التنقیح الرائع: 2/306؛ جواهرالکلام: 28/20 و ...
3) غایة المراد: 2/424.
4) جواهر الکلام: 28/20.
5) قواعدالاحکام: 2/390؛ جامع المقاصد: 9/36.
6) المختصر النافع: ص256؛ شرائعالاسلام: 2/213.
7) کشف الرّموز: 2/47.
8) مفتاح الکرامة: 9/43.
9) ملحقات العروة: 2/207-208
10) تحریر الوسیلة: 2/69.
11) جامع المقاصد: 9/36.
12) الاستبصار: 3/303.
13) التّنقیح الرائع: 2/306.
4- صاحب مسالک این روایات را شاذّ و مخالف اصول مذهب بل اجماع مسلمین میداند که برای تأسیس چنین حکمهایی صلاحیت ندارند(1)
بنابراین، قوّت قول به عدم صحّت وقف صَبی چندان به مؤونه نیاز ندارد.
صاحب عروه در این باره مینویسد: میتوان گفت؛ روایاتی هم که در باب جواز صدقه صَبیّ وارد شده است به صدقات جزئی که کودکان در زندگی خود دارند، مربوط است نه وقف که حدّاقلّ مشکوک است و اصل عدم صحّت آن میباشد.(2)
مطلب دیگر این که برخی از بزرگان تصریح کردهاند که اگر کودک ممیّز به وقف وصیّت کند، این وصیّت، صحیح و نافذ است وبر وصیّ است که آن را انجام دهد.(3)
البتّه این نظر مبتنی بر این است که در باب وصیّت، وصیّت کودک ممیّز صحیح و نافذ باشد.
اختیار و قصد نیز از شرایطی هستند که همه اعلام در همه عقود و غیر آنها مفروغٌعنه میدانند. مطلبی که محلّ بحث ما در این جاست، این است که اگر کسی در انجام عملی چون وقف مُکرَه شد،امّا بعد از آن راضی گردید، آیا صحیح است یا رضایت بعدی تأثیر ندارد؟ صاحب مفتاح الکرامة از تحریر، نقل کرده است که:
اجازه در رضایت مُکرَه همانند اجازه مالک در وقف فضولی است. (و بعد خود ادامه میدهد که:) اگر ما در وقف، قصد قربت را معتبر ندانیم، اشکالی در نفوذ چنین وقفی نیست؛ همانطور که درباب بیعِ مُکرَه قایل هستیم. امّا اگرقصد قربت را معتبربدانیم،
ممکن است بهذهن بیاید که قصد قربت بعد از عقد مؤثّرنیست.(4)صاحب مفتاح سپس خوداین عدم تأثیررا تضعیف میکند.این مطلب درمبحث وقف فضولیروشنتر خواهد
زیدیّه
در البحر الزّخّار به اشتراط بلوغ و اختیار، تصریح شده است.(1)
مذاهب چهارگانه اهل سنّت نیز عقل، بلوغ، رشد و اختیار و قصد را از شرایطی میدانند که در واقف معتبر است.(2)
البتّه، ابوزهره از بعضی از کتب فقهی نقل کرده است که وقف صبیّ ممیّز با اذن قاضی جایز است و این قول به ابوبکر اَصمّ، هم نسبت داده شده، امّا منقول در ظاهر مذهب، بطلان وقف صبیّ است، چه قاضی اذن دهد چه اذن ندهد و این با قواعد عامّه سازگار است؛ زیرا صبیّ ناقص الأهلیّه است، لذا حقّ تبرّع ندارد.(3)در ضمن ابوحنیفه، وصیّت
سفیه به ثلث مالش را در صورتی که در راه خیر و احسان باشد، جایز میداند، هر چند این وصیّت به وقف باشد.(4)
از شرایطی که در ابواب معاملات مطرح میشود مالک بودن عاقد است و به دنبال آن بحث «فضولی» پیش میآید که آیا اگر کسی معامله و عقدی را به طور فضولی انجام داد مؤثّر هست به طوری که با اجازه مالک، نافذ گردد یا خیر؟
شیخ طوسی در نهایه مینویسد: از شرایط این است که واقف، مالک باشد و محجور التّصرّف هم نباشد؛ لذا اگر آنچه را مالک نیست وقف کند، وقف باطل است.(5)شیخ در
1) البحر الزّخّار: 5/150.
2) الفقه الاسلامی و ادلّته: 8/176-177؛ محاضرات فی الوقف: 137-138؛ الشّرح الصّغیر:4/12؛ اَسْهل المدارک:3/100؛ المصطلحات الوقفیّه: 247 از فتح القدیر: 6/200 ؛ مغنی المحتاج:2/377 و شرح منتهی الارادات: 2/490.
3) محاضراتٌ فی الوقف: 138.
4) الفقه علی المذاهب الخمسة: 593؛ الفقه علی المذاهب الاربعة: مبحث حَجْر.
5) النّهایة: 595.
این جا اشارهای نکرده است که اگر مالک بعدا اجازه داد، حکم آن چیست؟
علاّمه در قواعد تصریح کرده است که اگر مالک اجازه کرد، اَقرب، لزوم آن است. فَخرالمحقّقین وجه قُرب را این چنین توجیه کرده است که این عقدی است از انسانی عاقل، بالغ و رشید. آن هم در یک محلّ و مِلک قابلِ نقل صادر شده، مالک هم آن را اجازه کرده است . از این رو هم مقتضی موجود است و هم مانع مفقود .
امّا خود فخر در پایان به این دلیل که تقرّب با ملک دیگری ممکن نیست، قول به عدم صحّت را اقوی میداند(1)
ملاحظه: استدلال فَخْر المحقّقین به عدم صحّتِ تقرّب، در صورتی که واقفِ فضولی، غاصب نباشد، محلّ تأمّل و اشکال است.
شهیدین در لمعه و روضه(2)محقّق ثانی(3)محقّق حلّی در شرایع(4)و صاحب مفتاح (آن طور که از عبارتش پیداست)(5)و... وقف فضولی را صحیح میدانند و معتقدند که با اجازه مالک، نافذ خواهد شد. شهید اوّل(6)عدم صحّت وقف حتّی با اجازه را به قولی نسبت داده است.
دلیل این دسته همان طورکه اشاره شد این است که تصرّف فضولی ملحوق به اجازه، همانند بیع فضولی است و نیز عقدی است که از انسان صحیح العبارة واقع شده و هیچ مانعی در آن نیست، جز وقوع آن بدون اذن مالک، که با اجازه مالک این مانع نیز زایل شده است؛ لذا در تحت عمومات امر به وفای عقود داخل میشود و در حقیقت همانند وقف مستأنَف خواهد شد.
امّا دلیل آنان که چنین وقفی را صحیح نمیدانند این است که: عبارت انسان فضولی بلا اثر است، زیرا وی مالک نیست و تصرّف در ملک دیگری هم قبیح است. تأثیر اجازه در غیر مورد نصّ هم (مورد نصّ بیع فضولی است) روشن نیست و میان بیع و وقف هم تفاوت است برای این که بعضی از اقسام وقف (برخلاف بیع) فکّ ملک است، همانند
عتق ، لذا فضولی در آن راه ندارد.(1)
از آن جا که اصل، عدم انتقال ملک از مالک آن جز با سبب شرعی قطعی است و نیز مستند اصلی فضولی در مورد بیع است، صحّت وقف فضولی، حتّی در صورت اجازه، محلّ تأمّل و اشکال است؛ مگر این که اجماع معتبر بر صحّت آن ثابت شود.
در قانون مدنی نیز تصریح شده است که واقف باید مالک مالی باشد که وقف میکند و به علاوه دارای اهلیّتی باشد که در معاملات معتبر است.(2)
ابوزهره(3)و دکتر وَهْبَةُ الزُّحَیلی(4)بدون بردن نام مذاهب، اشتراط مالک بودن واقف را ذکر کردهاند. ابوزهره مینویسد: فقها اتّفاق نظر دارند که وقف، ناچار باید در عینی باشد که مملوک بَتّی واقف است؛ همچنین باید با یک تعریف کامل،مشخّص و معلوم باشد، هر چند حنفیّه به شهرت، اکتفا میکنند. دلیل این حکم این است که وقف مربوط به زمانهای بسیار طولانی و مستمرّ است، لذا باید کاملاً مشخّص و معیّن باشد.
وی در ادامه مینویسد: اگر واقف، مالک عین یا مالک تصرّف (مثل وکیل) نباشد صیغه و عقد وقف منعقد نخواهد شد.(5)
وی، متفرّع بر شرط فوق یاد آور شده است که: از این رو فقها وقف مشتری را در زمان خیار بایع صحیح نمیدانند. برای این که ملکیّت به طور قطعی و غیر قابل نقض به او
منتقل نشده است؛ امّا وقف بایع در فرض یاد شده و وقف مشتری در زمان خیار خودش بلا اشکال است؛ زیرا در این صورت، وقف کردن به معنای اسقاط حقّ خیار توسّط صاحب آن است.(6)
وی ادامه داده است که: فقها بین وقف فضولی و وقف غاصب فرق گذاشتهاند و وقف غاصب را باطل میدانند، زیرا غاصب ملک دیگری را به عنوان ملک خود وقف کرده است؛ امّا وقف فضولی را، در صورت اجازه مالک، صحیح و نافذ میدانند؛ زیرا شخص
فضولی ملک را به غیر خود اسناد میدهد. مؤلّف در پایان، وقف ملک دیگری، بالحوق اجازه را به طور کلّی (چه وقف غاصب و چه وقف فضولی ) صحیح دانسته است.(1)
با همه اینها در الشّرح الصّغیر و بُلغة السّالک که در فقه مالکی میباشند تصریح شده است که وقف فضولی، حتّی در صورت اجازه مالک، باطل است و نباید آن را با بیع فضولی قیاس کرد.(2)
از شرایطی که ممکن است در مورد واقف مطرح شود، اسلام است؛ آیا لازم است واقف مسلمان باشد یا وقف از جانب کافر هم صحیح است؟ بحث مفصّل در این زمینه در مبحث شرایط موقوفٌ عَلَیْه به مناسبت خواهد آمد، و از طرح آن در این جا خودداری میشود. همین قدر اجمالاً یاد آور میشود که طبق نظر فقهای فَریقَیْن، وقف کافر نیز
صحیح است.(3)
صاحب عروه مینویسد: البتّه ممکن است در قصد قربتِ کافر تردید شود زیرا اوّلاً گذشت که ما قصد قربت را در وقف معتبر نمیدانیم و ثانیا حصول قصد قربت از کافر هم ناممکن نیست، چون آنچه معتبر است حصول قصد قربت است نه حصول قُرْب و ظاهرا اجماع نیز بر صحّت وقف کافر، حتّی بر چیزهایی که در مذهب ما صحیح نیست مثل آتشکدهها، کواکب، وقف خنزیر و ...، محقّق است و روشن است که صحّت در این موارد، واقعی نیست، بلکه از بابت اقرار آنها بر دین خودشان میباشد.(4)
نکته دیگر این که مطابق دیدگاه اهل سنّت در منابع یاد شده، وقف کافر در قُرَب دینیّه مانند وقف بر مسجد صحیح نیست.
شیخ مفید در مقنعه، ظاهر شیخ طوسی در مبسوط، ابن ادریس، علاّمه در قواعد، محقّق اوّل در شرایع و المختصر النافع، فیض کاشانی و ...؛ همچنین از فقهای معاصر، امام خمینی، به صحّت وقف کافر بر اماکن و معابد خودشان تصریح کردهاند.(1)
وَهبةُ الزُّحَیْلی مینویسد: فقهای ما بر بطلان وقف غیر مسلمان بر جهت معصیت- که نه در دین ما و نه در دین خود او قربت نیست- اتّفاق نظر دارند؛ امّا در مواردی که اَنظار
ادیان، گوناگون است، اختلاف کردهاند.
حنفیّه میگویند: در وقف ذمّی بایدجهت موقوفٌعلیه هم درنزد ما(مسلمین)و هم در نزد خودشان قربت باشد، مانند وقف بر فقرا یا بر مسجد قدس (مسجدالاقصی) که هم در اعتقاد واقف و هم در نظر اسلام قربت است؛ امّا وقف غیر مسلم بر مسجد و همچنین
وقف او بر «کَنیسه» و «بیعه» (با این که در اعتقاد خودش قربت است)، صحیح نیست.
مالکیّه (چنان که ابن رشد از آنها حکایت کرده است) میگویند: اگر کافر ذمّی بر کَنیسهای وقف کند، اگر وقف بر ترمیم یا بر مجروحان و بیماران در آن جا باشد، صحیح است و به آن عمل میشود؛ امّا اگر در دعاوی خود به ما مراجعه کنند، حاکم اسلامی به حکم اسلام بین آنها حکم میکند؛ لذا در موارد نامبرده حکم به صحّت وقف میکند؛ امّا
اگر وقف بر عُبّاد کنایس باشد حکم به بطلان آن مینماید. در نتیجه ملاک، قربت در اعتقاد واقف است در احوال جایزه. امّا نظر معتمد در نزد مالکیّه، بطلان وقف ذمّی بر
کَنیسه به طور مطلق و بطلان وقف کافر بر مثل مسجد، رباط، مدرسه و... از قربات اسلامیّه است. یعنی ملاک، همان جهت خیر و قربت در نزد آنها و ما با هم است.
شافعیّه و حنابله میگویند ملاک قربت بودن در نظر اسلام است، خواه در اعتقاد واقف، قربت باشد یا نباشد. لذا وقف کافر بر مسجد صحیح است، زیرا این کار در اسلام قربت است، امّا وقف او بر کَنیسه، آتشکده و ... صحیح نیست چون در نظر اسلام، قربت
1) المقنعه: 654؛ المبسوط: 3/294؛ السّرائر: 3/160؛ ایضاح الفوائد:2/387؛ کشف الرّموز: 2/48؛ مسالک الافهام:1/348؛ مفاتیح الشّرایع: 3/209؛ تحریر الوسیله: 2/71.
نیست.(1)
از شرایطی کهعموم فقها آنرا مطرح کرده و دروقف معتبر دانستهاند این است که مالموقوف باید عینی باشد که با بقاواستمرار آن، قابل انتفاع باشد و مانند طعاموامثال آن نباشد که باانتفاع ازآن مستهلک شود و نتواند برای صدقه جاریه و مستمر، موضوع باشد.
شیخ در مبسوط مینویسد: هر عینی که بیع آن جایز و انتفاع از آن با بقای آن ممکن باشد، وقف آن جایز است؛ همانند اراضی، املاک ، خانهها، حیوانات، سلاح و...(2)وی
در خلاف برای این مسأله چنین استدلال میکند: دلیل ما برای این مسأله عموم اخبار در جواز وقف است مانند: اَلْوُقوُفُ عَلی حَسَب ما یَشْرطُ الواقِفُ و این بیان بر عموم خود باقی است. هرکس بخواهد آن را تخصیص بزند بر اوست که دلیل بیاورد. ونیز روایت
شده است که: «اُمّ مِعْقَل» به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله عرض کرد: «اَبُومِعقَل» (همسرم) شتر خویش را در راه خدا (به عنوان وقف) قرار داده است و من عازم حجّ هستم آیا میتوانم برآن سوار شوم؟ فرمود: سوار شو(زیرا) حجّ و عمره از (مصادیق) سبیلاللّه هستند.(1)
به نظر میرسد استدلال اوّل شیخ محلّ تأمّل و بحث باشد، زیرا منظور امام علیهالسلام از وقوف، در روایت، وقفهای صحیح دارای شرایط لازم است و این که همه وقفها چنین باشند؛ اوّل کلام و بحث است.
در قانون مدنی نیز تصریح شده است که فقط وقفِ مالی جایز است که با بقای عین، بتوان از آن منتفع شد، اعمّ از این که منقول باشد یا غیر منقول، مشاع باشد یا مَفْروز(2)
همان طور که قبلاً هم اشاره شد تا این جا محلّ بحث و تردید نیست و تقریبا همه اَعلام، هم آن را مطرح کردهاند و هم پذیرفتهاند؛ امّا بزرگان، مطالب و مسائل و فروعی را بر این شرط متفرّع و مترتّب ساختهاند که به اَهَمّ آنها اشاره میشود:
شیخ در مبسوط(3)، علاّمه در قواعد(4)، ابن ادریس،(5)محقّق ثانی،(6)صاحب مفتاح الکرامه،(7)صاحب جواهر،(8)شهیدین در لمعه و روضه(9)و فیض کاشانی(10)و از فقهای متأخّر و معاصر، صاحب عروه(11)، امام خمینی(12)و ... تصریح کردهاند که وقف اموال کلی (مثل دَیْن) و اموال نامعیّن صحیح نیست.
ابن ادریس مینویسد: مال موقوف اگر در ذمّه یا مطلق باشد، مثل این که بگوید:
اسبی یا عبدی را وقف کردم، وقف او جایز نیست، زیرا تا زمانی که مال موقوف یک عین معیّن نباشد، وقف آن جایز نیست.(13)مفتاح الکرامة بجز استناد به اجماع معلوم و منقول،
ادامه میدهد: اصل این است که، ادلّه، در کتاب و سنّت مختصّ مواردی است که این شرایط را دارا باشند و در مواردی که شرایط در آنها مجتمع نیستند، دخولشان در وقف مشکوک است.(1)از این گذشته از شرایط وقف، اقباض است و در اموال کلّی و غیرمعیّن، اقباض ممکن نیست برای همین است که وقفِ عبد فراری و اشیاء گمشده را جایز ندانستهاند.(2)همچنین وقف رهن را قبل از فَکِّ آن، به این دلیل که قابل اقباض نیست، منع کردهاند(3)
ابو یوسف (شاگرد ابوحنیفه) میگوید: وقف اموال منقول، جز در کُراع و سِلاح و غِلمان، به تبع اراضی موقوفه (و نه مستقلاً) صحیح نیست؛ امّا فقهای امامیّه،عموما تصریح کردهاند که وقف اراضی، املاک، خانه، برده، حیوان، سلاح و هر عینی که بتوان با
بقا و استمرار آن، از آن بهره و انتفاع برد، صحیح است.(4)و از متأخران و معاصران، صاحب عروه،(5)امام خمینی،(6)سیّد ابوالحسن اصفهانی(7)و ... از بزرگانی هستند که با صراحت وقف اموال منقول را صحیح و جایز دانستهاند؛ البتّه وقف اطعمه و اَشرِبه، چون
با استفاده و انتفاع مستهلک میشوند، به اتّفاق اَعلام باطل است.
متفرّع بر شرط (عین قابل انتفاع...) فقها در وقف درهم و دینار (و لابد در زمان ما وقف اسکناس و سکّههای رایج) تردید و اشکال کردهاند، زیرا معتقدند این اموال با انتفاع مستهلک میشوند.
علاّمه در قواعد مینویسد: وَ فیِ الدَراهِمِ وَالدَّنانیرِ اِشْکالٌ(8)و فَخرالمحقّقین در توجیه
آن مینویسد: « منشأ این اشکال این است که: آیا میتوان از درهم و دینار استفاده معتبر و قابل توجّهی برد و در عین حال، عین آن هم باقی باشد یا خیر؟(1)و محقّق ثانی ذیل همین عبارت علاّمه، منشأ اشکال را همین ذکر کرده است که؛ از طرفی منفعت مطلوب از این اموال به انفاق و مصرف کردن آنهاست، که اتلاف است و از سوی دیگر استفاده از اینها به عنوان زیور امکان دارد. وی در پایان اظهار نظر میکند که اگر دارای منافع مقصودهای،
جز انفاق آنها، باشند، وقفشان صحیح است.(2)نظیر همین بیان را ابن ادریس و شهید ثانی در مسالک مطرح کردهاند.(3)صاحب عروه نیز وقف دراهم و دنانیر را برای تزیین و مانند آن جایز میداند.(4)
ملاحظه: اگر ما وجود اعتباریِ اسکناس و سکّه را (مخصوصا در زمان حاضر) در نظر بگیریم و این که ارزش حقیقی در واقع از آن پشتوانههای این اوراق و سکّه هاست به
طوری که اگر کسی پولی را که از کسی (حتّی به عنوان امانت) گرفته است تعویض کند. طرف، کمترین واکنشی نشان نمیدهد و آن را غیر از پول خویش نمیداند؛ (با توجّه به این مطلب) آیا نمی توان این مسأله را مطرح ساخت که: چه اشکال دارد کسی مثلاً یک میلیون تومان را وقف بر قرض الحسنه کند. آن را در مرکزی مثل بانک قراردهند و از آن جا به عنوان قرض الحسنه در اختیار افراد قرار گیرد و قرض گیرندگان هم بعد از رفع نیاز
یا در موعد مقرّر، آن را برگردانند؟
علاّمه در قواعد مینویسد: وقف هر چیزی که بتواند با بقا و استمرار دارای منفعت محلّله باشد، جایز است.(5)محقّق ثانی در ذیل این عبارت علاّمه مینویسد: منظور علاّمه از این شرط؛ هر چیزی است که دارای منفعت مقصوده و قابل توجّه عرفی است؛ از این رو به نفع اندک که عادتا قابل توجّه نیست، اعتنا نمیشود.(6)و شهید اوّل در همین باره آورده است: اگر مالی دارای منفعت نباشد و یا دارای منافع حرام باشد، وقف آن باطل
علاّمه
در قواعد آورده است: «موقوفٌ عَلَیْه مالک منافع متجدّد مال موقوف از قبیل، پشم، شیر، نتایج، اجرت چارپا، خانه و... میشود».
محقّق ثانی در ذیل این عبارت این چنین استدلال میکند: وقف عبارت است از تحبیس اصل و تسبیل منفعت، و مقتضای آن این است که فواید و منافع آن از آنِ موقوفٌ عَلَیْه باشد که به هر شکل میخواهد در آن تصرّف مالکانه کند و اگر مال موقوف، درخت
باشد، میوههایش نیز ملک موقوفٌ عَلَیْه خواهد بود، امّا شاخههایی که مانند میوه، ثمره
محسوب نمیشوند، حکم اصل درخت را دارند.(3)
علاّمه در ادامه، پشم و شیر موجود در هنگام وقف را نیز ملک موقوفٌ عَلَیْه دانسته است؛ زیرا این اجناس جزء موقوف هستند و عقد وقف شامل آنها نیز میشود.(4)علاّمه در مختلف همین دیدگاه را به ابن جُنَید نسبت داده و از شیخ در مبسوط نیز حکایت کرده است.(5)همچنین است محقّق در شرایع، صاحب جواهر در ذیل بیان محقّق ادّعای عدم خلاف کرده و آن را از عدّهای از اَعلام نیز روایت نموده است.(6)
شایان ذکر است که حکمت وقف، استفاده موقوفٌ عَلَیْه از منافعِ مالِ موقوف است. از این رو، همان طور که محقّق ثانی بیان داشت، فواید و نتایج آن مال، بدون اشکال از آن موقوفٌ عَلَیْه خواهد بود.
درباره وقف منافع علاّمه در قواعد «مینویسد: وقف مستأجر .... صحیح نیست.(7)
محقّق ثانی در ذیل این عبارت توضیح داده است که احتمال میرود منظور مصنّف، این باشد که وقف عین مستأجره از ناحیه مالک صحیح نیست... و نیز احتمال میرود که وقف از ناحیه مستأجر صحیح نباشد؛ زیرا مستأجِر، مالک عین نیست، لذا مالکِ نقل و حَبس آن نیز نخواهد بود، چون در منافع، معنای وقف متصوّر نیست.(1)مفتاح الکرامة از غنیه نقل کرده است که: در عدم صحّت وقفِ منفعت هیچ خلافی نیست، هر چند کسانی
که متعرّض وقف منفعت شدهاند،(2)اندکند.
البتّه از مضمون و مفهوم عبارات همه کسانی که در مال موقوف، عین بودن را شرط میدانند، میتوان استفاده کرد که وقفِ منافع جایز نیست. همچنین از حدیث نبوی صلیاللهعلیهوآله که فرمود: «حَبِّس اْلاَصْلَ وَ سَبِّلِ الثَّمَرةَ» ، واضح است که در منافع اصلی تصوّر نمیشود تا محبوس شود. جواهر بر این مسأله ادّعای ضرورت مذهب، بلکه دین را کرده است،
هر چند ابوالصّلاح حلبی در کافی همان تسبیل منفعت را در وقف کافی میداند.(3)
نکته دیگری که توجّه به آن در این جا مفید است، این است که: وقفِ بِنا، درخت و مانند اینها که در زمینهای استیجاری و یا اراضی خِراجِیَه قرار دارند، امّا ملک افراد
هستند، باید بلامانع باشد؛ زیرا هر چند زمین ملک واقف نیست، امّا اموال یاد شده شرایط مال موقوف را دارند؛ یعنی عینِ قابل انتفاعی هستند که انتفاع از آنها موجب اتلاف و استهلاکشان نمیشود. علاّمه در تذکره در مورد وقفِ چنین اموالی احتمال
صحّت داده است و دلیل را همان وجود همه شرایط صحّت ذکر کرده است.(4)
با روشن شدن این مسأله حکم وقف «حقوق» نیز روشن میشود. برای این که حقوق از این حیث از منافع هم ضعیفتر میباشند.
علاّمه در تذکره صحّت وقفِ مشاع را به همه علمای ما (امامیّه) نسبت داده است: «یَصِیحُّ وَقْفُ الْمُشاعِ عِنْدَ عُلَمائنا اَجْمَع» شیخ در خلاف، مبسوط و نهایه و شیخ مفید در
مقنعه نیز به جواز وقف مشاع تصریح کردهاند.(1)و مسالک مینویسد: در صحّت وقف مُشاع خلافی نیست. بنابر این عموم فقهای امامیّه بر این مسأله اتّفاق نظر دارند و صاحب
جواهر، ادّعای تحقّق هر دو قسم اجماع (محصّل و منقول) بر این مسأله کرده است.(2)
شیخ در خلاف نیز دلیل مسأله را ابتدا اجماع فرقه (امامیّه) ذکر کرده است و در ادامه
استدلال مینویسد: قبض مشاع همچنان که در بیع، صحیح و ممکن بود در این جا هم صحیح است؛ زیرا قبض در واقع همان، متمکّن ساختن تحویل گیرنده از تصّرف در مقبوض است. دلیل دیگر این که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهاراضی خَیْبَر را بین مسلمین تقسیم نکرد و آن اراضی به طور مشاع بین مسلمین مشترک بود (در عین حال افرادی چون عمر سهام خویش را وقف کردند).(3)محقّق ثانی،(4)شهیدثانی(5)، ابن ادریس حلّی،(6)و ... نیز مشابه
همین بیانات را با همین استدلالهامطرح کردهاند.
بنابراین وقف ملک مشاع، بهدلیل دارابودن همه شرایط مال موقوف و نیز اجماع یاد شده و امکان قبض، خالی از اشکال است.
نکتهای که البتّه روشن است و شهید اوّل نیز به آن تصریح کرده، این است که در وقف مشاع، قبض باید با اذن شریک نیز باشد.(7)البتّه اصل وقف کردن، همان طور که شهید ثانی در روضه تصریح کرده است، بر اذن شریک توقّف ندارد. برای این که تخلیه و قبض آن مستلزم تصرّف در ملک غیر نیست.(8)جالب است که مختار شهید ثانی در مسالک این است که وقف مشاع اگر منقول باشد؛ اذن شریک لازم است، امّا در غیر منقول چنین شرطی نیست.(9)
بالاخره مطلب دیگر این که، شیخ اظهار داشته است: اگر کسی سهم خود را از ملک مشاع وقف کند برای شریک او حقّ شُفْعه ثابت نمیشود، زیرا وقف بیع نیست و حقّ
شُفعه تنها در بیع ثابت است.(1)
تقسیم وقف مشاع: آیا تقسیم و جداساختن حصّه «وقف» از حصّه «طِلق» جایز است یا خیر؟
شیخ مینویسد: اگر قسمت را بیع بدانیم، تقسیم جایز نیست؛ برای این که بیعِ وقف صحیح نمیباشد؛ امّا اگر قسمت را تمیز و جدا سازی یکی از دو حقّ از دیگری بدانیم، قسمت جایز است. این در صورتی است که هیچ یک از طرفین مُلزَم به پرداختن ما به التفاوت نباشند و اگر مُلزم هستند از ناحیه وقف باشد، امّا اگر پرداخت از ناحیه ملک
طلق باشد، جایز نیست؛ زیرا این در حقیقت فروش جزئی از وقف است که جایز نیست.(2)
علاّمه در قواعد، محقّق ثانی(3)، صاحب مفتاح(4)، و محقّق اردبیلی(5)از دیگر اَعلامی
هستند که با بیاناتی مشابه، به صحّت قسمت حصّه وقف از حصّه طلق (البتّه در صورتی که مستلزم پرداخت ما به التفاوت از جانب طلق نباشد) تصریح کردهاند. صاحب مفتاح الکرامة مینویسد: من در این مسأله مخالفی سراغ ندارم و ظاهر تذکره و مجمع الفائدة و البُرهان نیز، اجماع بر این مطلب است.(6)
با توجه به این که شرعا و عرفا قسمت به هیچ وجه بیع نیست ظاهرا جدا سازی مال وقف از بخش طِلق (با رعایت کامل حقّ وقف) بدون اشکال است.
مسأله دیگر این است که آیا میتوان یک مال موقوف را بین ارباب آن تقسیم کرد، به طوری که هر یک از آنها بخشی را تحویل گیرد و مستقلاً از آن بهره ببرد، یا خیر؟
علاّمه در ارشاد به عدم صّحت، تصریح کرده، امّا در قواعد آمده است: در صورتی که
واقف و موقوفٌ عَلَیْه یکی باشند، اقرب، منع است.(1)محقّق اردبیلی برای این مسأله استدلال کرده است که: قسمت این چنین وقف برخلاف وضع واقف است.(2)و محقّق ثانی همین دلیل را چنین توضیح داده است: چنین قسمتی متضمّن تغییر وقف است، زیرا حقّ در شرکای فعلی منحصر نیست، بطون بعدی هم دارای حقّ هستند که حقّ خود را مستقیما از واقف دریافت میکنند نه از بطن اوّل و به عنوان ارث (تا هر چه باقی مانده
حقّشان باشد)(3). امّا در صورت تعدّد، مثل این که دو شریک باشند و هر یک جداگانه سهم خود را بر فردی (غیر از موقوفٌ عَلَیْه شریکش) وقف کند (در این صورت این دو) موقوفٌ عَلَیْه، حقّ قسمت و افراز حقّ خویش را دارد.(4)
فرق این صورت با صورت اتّحاد این است که در این فرض استدلال محقّق اردبیلی و محقّق ثانی (که اندکی پیش گذشت) صادق نخواهد بود، زیرا قسمت بر خلاف وضعِ واقف نخواهد بود.
فقهای مذاهب اهل سنّت نیز بر این نظرند که مال موقوف باید عینی باشد که با بقای آن قابل انتفاع باشد، به این دلیل که وقف صدقه جاریه است و باید دوام و استمرار داشته
باشد. از این رو وقف خوردنیها، آشامیدنیها و مانند اینها که جز با استهلاک قابل انتفاع
نیستند، صحیح نیست. البتّه بعضی از فقها وقفِ آب را، در صورتی که دائمی و مستمر باشد، استثنا کردهاند.(5)
مالکیّه، شافعیّه و حنابله وقف هر چه را که بیع آن جایز باشد و با بقا و استمرار عین،
قابل دوام و استمرار باشد، جایز میدانند؛ همانند اراضی، املاک، حیوانات، سلاح، اثاث و نظایر اینها، امّا چیزهایی که جز با اتلاف و استهلاک قابل استفاده نیستند، وقفشان
هم جایز نیست.
بنابراین میتوان گفت: جمهور فقها، بجز حنفیّه بر جواز وقفِ منقول اتّفاق نظر دارند. امّا حنفیّه، وقف منقول را، جز در مواردی که تابع املاک باشند و یا نصّ خاصّی در مورد
آنها رسیده باشد، جایز نمیدانند؛ لذا حنفیّه وقف غِلمان را به تَبَع عقار و وقف سلاح و اسب را به دلیل نصّ جایز میدانند، البتّه وقف در مواردی هم که سیره عرف بر آنها جاری باشد، مثل وقف کتب، مصاحف، نفایس، ظروف، ادوات جنازه و ...، نزد حنفیّه جایز است به دلیل روایت ابنمسعود: «ما رآه الْمُسْلِمونَ حَسَنا فَهُوَ عِنْدَاللّهِ حَسَنٌ» و نیز برای این که ثابت به عرف، ثابت به شرع هم هست.(1)
شایان ذکر است که دلیل حنفیّه برای عدم صحّت وقف منقول (جز در موارد استثنا شده) این است که منقول بودن با شرط تأبید (دوام) منافات دارد؛ زیرا منقول در شُرُف هلاک و استهلاک است. وَهبة الزُّحَیْلی تصریح کرده است که وقف کُراع (اسبها) و سِلاح
فی سبیلاللّه هم در نزد خود ابوحنیفه صحیح نیست و صاحِبَیْن (ابو یوسف و محمّدبن حسن شیبانی ) وقف اینها را تصحیح و تجویز کردهاند.(2)
ابن حزم از فقهای ظاهریّه مینویسد: وقف خانه، زمین و آنچه در آن است مانند درخت، بنا، در، و نیز وقف مَصاحف، دفاتر، عَبید، سلاح و اسب (در راه خدا و نه غیر آن) جایز است و در غیر این موارد وقف جایز نیست.(3)
المصطلحات الوقفیّه به جمهور فقها، بجز حنابله، نسبت داده است که وقف دراهم و دنانیر را، برای اغراضی چون به کار انداختن آنها در مُضارَبه و انفاق سود آن و نیز برای
وامِ قرضالحسنه، جایز میدانند؛ امّا حنابله وقف درهم و دینار را صحیح نمیدانند و
دلیلشان این است که وقف، تحبیس اصل وتسبیل منفعت است و این امر در درهم و دینار که با انتفاع، مستهلک میشوند، ممکن نیست.(1)
زهدی یکن در احکام الوقف خود، در این مورد به مذهب شافعی نسبت خلاف داده است. وی تصریح کرده است که وقف دراهم و دنانیر به هدف تجارت و صرف سود آن در جهت خیر و بِرّ در مذهب حنفیّه و مالکیّه صحیح، امّا در مذهب حنابله جایز نیست.(2)این دیدگاه در مُغنی ابن قُدامه نیز با صراحت آمده است.(3)
همان طور که قبلاً نیز اشاره شد، حقیقت این است که وقف درهم و دینار و در زمان حاضر اسکناس و به طور کلّی پول رایج، برای اغراض و اهدافی که ذکر شد، نه با اصول و مقتضای وقف ناسازگار است و نه با حکم و اصلی از احکام و اصول اسلامی. حدّاقلّ مسأله قابل بحث و بررسی و تأمّل بیشتر است.
در البحر الزّخّار (فقه زیدی) تصریح شده است که وقف یکی از دو شیء غیرمعیّن صحیح نیست. زیرا مورد مجهول است و تعیین آن در آینده نیز کفایت نمیکند، چه آن که وقف، برخلاف عتق در ذمّه ثابت نمیشود.(4)
وَهْبَهُالزُحیْلی از حنفیّه نقل کرده است که مال موقوف باید معلوم و معیّن باشد و وقف مجهول، به این دلیل که جهل، به نزاع و درگیری منجر میشود، صحیح نیست. وی از شافعیّه و حنابله نیز حکایت کرده است: مال موقوف باید عین معیّن باشد و در ذمّه نباشد؛ بنابراین ثوب در ذمّه و نیز وقف یکی از دو خانه و ... صحیح نیست.(5)وی همچنین عدم صحّت وقف مرهون را به جمهور فقها، بجز حنفیّه، نسبت داده است.(6)
در نتیجه میتوان گفت: دیدگاه همه فقهای اسلامی این است که مال موقوف باید عین
معیّن، غیر کلّی و قابل اقباض و تحویل به «موقوفٌ علیهم» باشد.
حنفیّه و حنابله دیدگاهشان این است که مستأجر نمیتواند عین مستأجره را وقف کند؛ زیرا در وقف دوام شرط است و اجاره، غیر مؤبّد است؛ امّا موُجر میتواند عین مستأجره را وقف کند زیرا این عین ملک اوست.
مالکیّه از آن جا که در وقف تأبید را شرط نمیدانند و از طرفی منافع هم مملوک است، نظرشان این است که مستأجر حق دارد منفعت عین مستأجره را، که در طول مّدت اجاره ملک اوست، وقف کند، امّا وقف عین مستأجره برای موجر (مالک) صحیح نیست.
شافعیّه نیز نظر حنفیّه و حنابله را دارند و چنین وقفی را صحیح نمیدانند، امّا معتقدند؛ اگر مستأجر در زمین مورد اجاره، بنا یا درختی را که خود، مالک آن است،
وقف کند، اصحّ جواز آن است و استمرار آن تا پایان مدّت اجاره، که ممکن است مالک آنها را قطع کند، کافی است.(1)
خلاصه وقف عین مستأجره نزد جمهور صحیح است، امّا نزد مالکیّه صحیح نیست و وقف منفعت نزد مالکیّه صحیح است و نزد جمهور، صحیح نیست.
دلیل دیگری که برای عدم صحّت وقف منفعت ذکر کردهاند این است که مال موقوف باید عین معلوم و قابل انتفاع باشد، انتفاع دائم و مستمرّ. از این رو وقف منفعت به تنهایی
و بدون رَقَبه، صحیح نیست.(2)
در فقه مالکی تصریح شده است که موقوفٌ عَلَیْه نمیتواند منفعتی را که از وقف به دست آورده است، وقف کند، زیرا این منفعت مملوک نیست چون موقوفٌ عَلَیْه، تنها مالک انتفاع است نه مالک منفعت.(3)
درباره وقف حقوق، ابوزهره مینویسد: «حق» اگر مجرد باشد وقف آن صحیح
نیست، مثل حقّ مستأجِر نسبت به منفعت؛ زیرا در این صورت حقوقی شخصی است. امّا اگر «حق» متعلّق به عین باشد، تابع آن عین خواهد بود، اگر وقف آن عین صحیح باشد
وقف «حق» هم به پیروی از آن صحیح است. لذا فقهای حنفی به جواز وصیّت به حقوق اِرْتِفاق، تصریح کردهاند؛ امّا آیا وقف آن هم صحیح است یا نه؟ باید گفت: وقف اگر مانند
مجرای آب، وابسته به عین باشد، وقف آن جایز است به این دلیل مورد، از املاک میشود و وقف آن جایز است؛ البتّه تا زمانی معیّن و دارای حدود مشخّص.(1)
در حقیقت از دیدگاه این فقها وقفِ «حق» به وصف حق بودن جایز نیست و صحّت و جواز در مواردی که جایز و صحیح است به دلیل صحّت وقف اعیانی است که بستر این حقوق قرار گرفتهاند.
نکته قابل توجّه این که در مذهب مالک، بیع هوا و فضای بالای خانه جایز است. از این رو ظاهر این است که براین اساس وقف آن هم باید جایز باشد، که اگر وقف صحیح بودمنافعِ بنا باید بین مالکِ زمین و جهتِ مَوْقُوفٌ عَلَیْه تقسیم شود.(2)
اقطاعات، اراضی مملوکِ دولت هستند که دولت آنها را در برابر مالیاتی معیّن برای استغلال در اختیار بعضی از شهروندان قرار میدهد؛ امّا مالکیّت آنها برای دولت باقی
است، لذا کسانی که به آنها واگذار شده، حقّ وقف آنها را ندارند، چون مالک نیستند.(3)
درباره اراضی خراجیّه طَحاوی مینویسد: اهل علم در احکام آنها اختلاف دارند که آیا این اراضی ملک متصرّفین است یا خیر؟ گروهی از آنها، ملک اهل آن جا میدانند که وقف آنها و دیگر تصرّفات مالکانه برای آنها صحیح است. ابوحنیفه و ثوری و اصحاب آنها از این دستهاند. گروه دیگری این اراضی را مملوک نمیدانند، لذا وقفشان هم صحیح
نیست. مالک و شافعی و بسیاری از اهل مدینه از این گروهند.(4)
ماوردی در کتاب خود درباره اراضی عراق نوشته است: ظاهر مذهب شافعی این
است که: عمر، این اراضی را بر همه مسلمین وقف کرد و سپس با خراج در دست اربابان آنها باقی گذاشت و با این وقف، این اراضی حکم «فَیء» (همانند خیبر، اموال بنیالنّضیر
و ...) را پیدا کردند که خراج آنها صرف مصالح مسلمین میشود. در نتیجه نقل و انتقال
رقبه این اراضی جایز نیست.(1)
ابویَعلی همین دیدگاه را به احمد نیز نسبت داده است و آن را نتیجه اشاره و پیشنهاد علیبنابیطالب علیهالسلام میداند و با این وقف حکم سایر اوقاف را دارد و در نتیجه خرید و فروش و نقل و انتقال در آنها جایز نیست.(2)
جمهور فقها بجز مالکیّه وقف مُشاعی را که قسمت بردار نیست مثل حمام، اتومبیل و... جایز میدانند، (به این دلیل که وقف همانند «هبه» است و هِبه مُشاع غیرِقابل قسمت، جایز است.) امّا مالکیّه، وقف حصّه شایعه را در اموری که قابل قسمت نیستند جایز نمیدانند، زیرا از شرایط صحّت وقف، قبض است.
امّا مُشاع قابل قسمت، ابویوسف به جواز وقف آن فتوا داده است، برای این که قسمت مُتَمّم قبض است و ابویوسف در تمامیّت وقف، قبض را شرط نمیداند و این نظر با رأی مالکیّه، شافعیّه و حنابله موافق است.
امّا محمّد که اکثر مَشایخ (حنفیّه) رأی او را گرفتهاند، میگوید: وقف مُشاع جایز نیست؛ زیرا اصل قبض در نزد او شرط تمامیّت وقف است و در مُشاع، قبض صحیح (و ممکن) نیست.(3)مغنی المحتاج ( فقه شافعی) ضمن تصریح به صحّت وقف مُشاع، به وقف عمر اشاره کرده که سهام خود را از خیبر با این که مشاع بودند، وقف کرد.(4)ابنقُدامه نیز صحّت وقف مُشاع را به مالک، شافعی و ابویوسف نسبت داده است و عدم صحّت را از محمّد (بنالحسن الشیبانی ) نقل کرده که: چون قبض آن ممکن نیست وقفش هم صحیح نیست. ابنقُدامه نیز دلیل صحّت را وقف عمر ذکر کرده است.(5)
ابنحَجَر نیز از بخاری، جواز وقف مُشاع را نقل کرده و این که در صحیح بخاری بابی است تحت عنوان «بابَ ما اِذا وَقَفَ جَماعَةٌ اَرْضا مُشاعا فَهُوَ جائِزٌ».(1)
فقه زیدی: شوکانی از البحر الزّخّار نقل کرده است که امام یحیی و محمّد (از امامان زیدیّه) وقف مُشاع را جایز نمیدانند و از شرایط وقف، تعیین موقوف است. و واضحترین استدلال برای منع بیع مُشاع این است که در مُشاع هر جزء آن مشترک و مملوک دو شریک است و با وقف یکی از دو شریک لازم میآید که بر این مال به دو حکم مختلف و متضادّ حکم شود و...(2)
درباره جداسازی وقف از طلق، ابن قُدامه معتقد است؛ اگر قسمت را تمیز حق بدانیم (نه بیع)، که صحیح هم همین است، قسمت جایز است، حتّی در صورتی که مابهالتفاوت پرداخت شود. در صورتی که پرداخت از جانب ارباب وقف باشد. امّا اگر پرداخت از جانب صاحب طِلق باشد، قسمت جایز نیست، زیرا این کار به معنای فروش بخشی از وقف است.(3)
این دیدگاه و تفصیل دقیقا مشابه دیدگاه فقهای امامیّه در این مورد است.
فقه ظاهری: ابنحزم اندلسی وقف مُشاع را، چه در اموال قابل تقسیم و چه غیرقابل تقسیم، صحیح میداند و دلیل آن را همان صحّت و امکان قبض در مُشاع ذکر میکند.(4)
علاّمه در قواعد تصریح کرده است که: هر چه، مانند خمروخنزیر قابلیّت تملّک نداشته باشد، وقف آن صحیح نیست؛ امّا اگر کافری این اشیاء را وقف کند، اقرب،
صحّت وقف اوست.(1)
محقّق ثانی در ذیل این عبارت چنین توضیح داده است: وجه قرب این است که این اشیاء به ملکیّت کافر در میآید، لذا نقل و انتقال آنها از طرف او صحیح است و مانع از
وقف آنها از جانب مسلم نیز تنها همین عدم مملوکیّت آنهاست. وی ادامه میدهد: البتّه
بحث درا ین مسأله فرع صحّت وقف از جانب کافر است و نیز صحّت در صورتی محقّق میشود که قصد قربت را شرط ندانیم و یا به تقرّب کافر به حسب اعتقاد خودش اکتفا کنیم که (به نظر ما) بعید است؛ زیرا هیچ عبادتی از کفار صحیح نیست.(2)شهید در دروس، صحّت تملّک نسبت به واقف را معتبر دانسته تا بدین وسیله صحّت وقف این اشیاء را از جانب کافر تصحیح کرده باشد.(3)
صاحب مفتاحالکرامة و صاحب جواهر نیز همین مطلب را با بیانی مشابه در کتب خویش آوردهاند. صاحب مفتاح اضافه کرده است: علّت این که بسیاری از اعلام متعرّض
این فرع نشدهاند این است که آنان وقف ذمّی بر بیع و کنایس را صحیح میدانند، لذا وقف خمروخنزیر نیز همین طور است، برای این که در وقف کافر بین گوسفند و خنزیر فرقی نیست، چون هر دو در نظر شارع برای کافر مملوک هستند و شرط قربت هم مربوط به مصرف است نه خود مال.(4)صاحب ریاض بر این شرط، ادّعای عدم خلاف کرده است.(5)
متفرّع بر این شرط شیخ طوسی تصریح کرده است که: وقف کلب جایز نیست، زیرا قابلیّت تملّک ندارد، امّا آن دسته از سگها که مملوک هستند (مانند سگ چوپان، سگ
نگهبان و ...) اَوْلی این است که چون قابل انتفاعند، وقفشان صحیح است.(6)از فقهای متأخّر و معاصر؛ کاشفالغطاء؛(7)صاحب عروه؛(8)صاحب وسیله؛(9)امامخمینی؛(10)آیهاللّه
خویی(1)و دیگران نیز به اعتبار این شرط در مال موقوف تصریح کردهاند.
در البحرالزّخّار (فقه زیدیّه)(2)وقف سگ و باز شکاری، به این دلیل که قابل انتفاع عقلایی هستند، تجویز شده است.
فقهای مذاهب اربعه نیز مملوک و مال بودن را از شرایط صحّت و جواز وقف ذکر کردهاند و متفرّع بر آن، وقف اشیاء و مواردی چون وقف حُرّ، خمر و خنزیر را صحیح نمیدانند و درباره وقف کلب مُعلَّم و... اختلاف نظر دارند. (ظاهرا) حنفیّه، مالکیّه و حنابله وقف کلب صید و مانند آن را صحیح میدانند.(3)امّا شافعیّه چنین سگهایی را مملوک نمیدانند، لذا وقفشان را نیز صحیح نمیدانند.(4)
هر چند در این مبحث تنها دو شرط اصلی برای مال موقوف بیان شد، لیکن شرایطی نیز به عنوان فروع و امور مترتب بر شرط اوّل در ضمن همان شرط مورد بررسی قرار گرفت. نکات دیگری نیز در مبحث اوّل از فصل پنجم (احکام وقف) مطرح و بررسی خواهد شد.
موقوفٌ علیه یعنی کسی یا جهتی که مستحقّ درآمد وقف و انتفاع از عین موقوفه است.
وقف به اعتبار موقوفٌ عَلَیه به دو قسم تقسیم میشود:
1- وقف خاصّ و آن، وقف بر شخص یا اشخاص معیّن، مثل وقف بر اولاد و ذریّه و یا وقف برزید و ذریّه اوست.
2- وقف عامّ، و آن وقف بر جهت و مصلحت عامّ مثل وقف بر مساجد، راهها، پلها و یا وقف بر عناوین عامّ مثل فقرا، ایتام و ... است.(1)البتّه گاهی از وقف بر مثل فقرا و ایتام به وقف بر عناوین عامّ و از وقف بر جهت و مصلحت عامّه به وقف بر جهات عامّ نیز تعبیر میشود؛ هر چند گاهی بر شقّ اوّل (عناوین عامّه) نیز وقف بر جهت (فقر) اطلاق میگردد.
1) تحریرالوسیلة: 2/70.
فقهای مذاهب برای موقوفٌعَلَیه، شرایطی را ذکر کردهاند که در اینجا مورد بررسی قرار میگیرند:
فقهای امامیّه به طور عموم وقف بر معدوم را ابتداء جایز نمیدانند. صاحب جواهر از مبسوط، اجماع و صاحب مفتاح از غنیه و سرائر نفی خلاف را حکایت کردهاند.(1)مفید در این باره مینویسد: وقف بر کسی که موجود نیست، بجز بعد از وقف بر موجود (و به تبع آن) جایز نمیباشد.(2)سلّار بنعبدالعزیز در مراسم، شیخ طوسی درنهایه، حلبی در کافی شهید در دروس و ... نیز به عدم جواز و عدم صحّت وقف بر معدوم تصریح
کردهاند.(3)از فقهای متأخّر و معاصر، صاحب عروه، امام خمینی در تحریر و آیهاللّه حکیم نیز بهاین شرط تصریح کردهاند.(4)
دلیل فقها بر عدم جواز وقف بر معدوم و اشتراط وجود در موقوفٌ عَلَیْه این است که: وقف تملیک است (تملیک عین یا منفعت و عین با هم) و تملیک به شخص یا اشخاص معدوم ممکن نیست.(5)
قانون مدنی نیز به تبع فقهای امامیّه، وقف بر معدوم را صحیح نمیداند؛ امّا وقف بر معدوم به تبع موجود (با توضیحی که گذشت) از نظر قانون مدنی بلامانع است.(6)
فقها بر این شرط مسائلی را متفرّع و مترتّب ساختهاند، از جمله:
1) جواهر الکلام: 28/26 ؛ مفتاح الکرامة: 9/48.
2) المقنعة: 655.
3) المراسم: 200 ؛ النهایة: 596 ؛ الکافی: 325 ؛ الدّروس: 2/294.
4) ملحقات العروة: 2/208-209 ؛ تحریرالوسیلة: 2/70 ؛ منهاج الصالحین، حکیم: 2/250.
5) مفتاح الکرامة: 9/48 ؛ الحدائق: 22/189 ؛ مسالک الافهام: 1/347 ؛ العروة: 2/208 و ...
6) حقوق مدنی، امامی: 1/76 مادّه 69.
در مفتاح الکرامة برای این مسأله از خلاف و مبسوط، وسیله، فقه القرآن، غنیه و سرائر، شرایع، تذکره، تحریر، دروس و ... حکایت نفی خلاف کرده است و دلیلشان هم این است که: وقف یا تملیک عین و منفعت (با هم) و یا تملیک منفعت به تنهایی است و حمل برای تملیک هیچ یک صلاحیت ندارد؛ هر چند در باب وصیّت برای وصیّت صلاحیت داشته باشد. چون وصیّت به آینده تعلّق دارد و در حال، نقلی صورت نمیگیرد، در صورتی که وقف تملیک در حال است، لذا اهلیّت و شایستگی موقوفٌعَلَیْه در حال وقف معتبر است.(1)
در مورد وقف بر حمل صاحب عروه نکات قابل توجهی را مطرح ساخته که از آنها نمیگذریم. وی در ملحقات العروة(2)مینویسد:
قول به عدم صحّت وقف بر حمل تمام نیست، زیرا: اوّلاً حمل موجود است و بین او (مخصوصا جنین نزدیک تولّد) و طفل شیرخوار فرقی نیست. ثانیا چگونه در وقف بر معدوم به تَبَع موجود تملیک به معدوم نیست، امّا در وقف بر حمل تملیک به معدوم است؟ ثالثا چگونه در تملیک کلّی در ذمّه و بیع ثِمار قبل از بروز آن با این که چیزی
موجود نیست، تملیک را صحیح میدانید؟ رابعا ، تحقیق این است که ملکیّت از امور اعتباری است و وجود آن عین اعتبار عقلاست؛ ملکیّت همانند سواد و بیاض نیست که محلّ خارجی لازم داشته باشد و تنها محلّ اعتباری برای آن کافی است؛ بلکه همه احکام شرعی (وجوب، حرمت و ...) این گونهاند؛ یعنی اعتبارات عقلاییاند که حقیقتشان عین اعتبارات و وجود خارجی ندارند و خامسا، وقف تملیک نیست و ظاهرا در صحّت وقف بر حجّاج و زوّار اشکالی نیست، با این که در هنگام وقف ممکن است زایری نباشد.
لذا انصاف این است که اگر برای عدم صحّت وقف بر معدوم از جمله حمل، اجماع ثابت شد که هیچ، و گرنه اقوی صحّت است، و تحقّق اجماع معتبر در این مورد، یعنی اجماع کاشف از نظر معصوم، دُونَهُ خَرْطُ الْقَتاد؛ زیرا روشن است که اجماع ادّعا شده
محتمل المدرکیّه (بل قطعی المدرکیّه) است.
شهید صدر نیز عدم صحّت وقف را بر «حمل» محلّ اشکال میداند.(1)و امامخمینی
مینویسد: در وقف بر عنوان عامّ (مثل فقرا) وجود مصادیق آن در زمان وقف شرط نیست، لذا اگر در زمان وقفِ بستانی بر فقرا، فقیری هم در بلد نباشد، امّا در آینده موجود میشود، وقف صحیح است.(2)
دومین امر متفرّع بر این شرط (وجود) این است که اگر به تَبَع مَوْقُوفٌ عَلَیه موجود، بر معدوم وقف کند، وقف او صحیح است. عبارت مقنعه اینبودکه: وقف بر معدوم، جز بعد از وقف بر موجود، (یعنی به تبع آن) صحیح نیست.(3)و در قواعد، وقف بر معدوم را ابتداءا جایز نمیداند. محقّق ثانی مینویسد: مصنّف با قید «ابتداءا» از موردی که به تَبَع موجود بر معدومی وقف میشود، احتراز جسته است، مثل این که کسی بر اولاد خود و کسانی که بعدا متولّد خواهند شد (حتّی نسلهای بعدی)، وقف کند. البتّه در عبارت دیگری به این امر، تصریح نیز کرده است.(4)جواهر برای این مسأله ادّعای عدم خلاف، بلکه تحقّق هر دو قسم اجماع (منقول و مُحَصَّل) کرده است. همچنین آورده است، نصوص و روایاتی که به طور عامّ و خاصّ بر این امر دلالت دارند مستفیص و یا (شاید) متواترند.(5)حدائق نیز در این مورد، ادّعای عدم خلاف کرده است.(6)مفتاح الکرامة آن را از قطعیّات و مقتضای کلام خاصّه و عامّه، بدون هیچ خلافی دانسته است. البتّه شرط کرده است که وجود این تابع عادتا ممکن باشد (مثل نسلهای بعدی). امّا اگر وجود آن عادتا ممکن نباشد، مثل مَیّت، وقف، صحیح نخواهد بود.(7)
توجّه به این نکته خالی از فایده نیست که؛ وقف بر معدوم به تَبَع موجود، گذشته از این که اجماعی است در سیره معصومین (علیهم السلام) نیز ثابت است.
حنفیّه و مالکیّه وقف بر کسانی را که اهلیّت تملک دارند، صحیح میدانند، خواه موجود باشند یا معدوم، مثل جنین؛(1)زیرا اینان وجود موقوفٌعَلَیه را هنگام وقف معتبر نمیدانند، لذا طبیعی است که وقف بر حمل (به طریق اَوْلی) صحیح باشد.
شافعیّه و حنابله ، وجود موقوفعلیه در هنگام وقف را معتبر میدانند. در مغنیالمحتاج و المُهَّذب آمده است: موقوفٌعَلَیه باید در حال وقف در خارج موجود باشد... لذا وقف بر فرزند برای کسی که فرزند ندارد، صحیح نیست؛ همچنین وقف بر فقرای از اولادش، در حالی که در هنگام وقف، فقیر نیستند. متفرّع بر این مباحث، قهرا
حنابله و شافعیّه وقف بر حمل را اصالتاً و ابتداءا جایز نمیدانند. زیرا حمل، قبل از
انفصال، «ولد» نامیده نمیشود و فرق این مورد با باب ارث این است که در باب وقف تسمیه عنوان «ولد» معتبر است، امّا در باب ارث چنین شرطی نیست.(2)
و امّا وقف بر معدوم به تَبَع موجود در نزد همه فقهای مذاهب بلااشکال است.(3)
از شرایطی که فقها برای موقوفٌعَلَیه ذکر کردهاند، تعیین است؛ یعنی وقف بر یکی از دو مسجد به طور غیر معیّن یا یکی از دو انسان و مانند اینها نباشد. البتّه وقف بدون ذکر مصرف و وقف بر غیرمحصور و... نیز به همین شرط مربوط میشوند و جای بحثشان همین جاست.
علاّمه در قواعد مینویسد: اگر چیزی را بر یکی از دو شخص و یا یکی از دو گروه و یا بر مرد یا زنی غیر معیّن وقف کند، باطل است. محقّق کَرَکی دلیل این بطلان را موجود
نبودن موقوفٌعَلَیه میداند؛ زیرا آنچه معیّن نیست موجود نیست، و نیز برای این که وقف مقتضی تملیک است و تملیک به غیر معیّن معقول نیست.(1)
ابن ادریس نیز تصریح کرده است: از شرایط وقف این است که موقوفٌعَلَیه معروف و متمیّز باشد.(2)مفتاح الکرامة برای این مسأله از غنیه و سرائر حکایت اجماع کرده است و سپس استدلال محقّق ثانی را که ذکر شد، مطرح کرده است.(3)
محقّق اوّل در شرایع، و المختصر النّافع،(4)فاضل مقداد،(5)شهید ثانی در مسالک(6)و از معاصران، آیهاللّه حکیم(7)، امام خمینی(8)و ... از اَعاظمی هستند که به اعتبار این شرط در موقوفٌعَلَیه تصریح کردهاند.
به دنبال این شرط چند مطلب در ذیل چند فرع بهاختصار مورد بررسی قرار میگیرند:
اگر کسی مالی را به طور مطلق وقف کند و مورد مصرف آن را ذکر نکند، حکم آن چیست؟
شیخ در خلاف تصریح کرده است: هرگاه مالی را به طور مطلق وقف کند و موقوفٌعَلَیه را ذکر نکند، مثلاً بگوید: این خانه یا مِلک را وقف کردم و ساکت شود،
وقف او صحیح نیست، و دلیل عدم صحّت، این است که اوّلاً صحّت وقف به دلیل شرعی نیاز دارد و صحّتِ چنین وقفی دلیل ندارد؛ ثانیا وقتی وقف بر موقوفٌعَلَیه
مجهول، باطل باشد، در این فرض به طریق اَوْلی باطل است.(1)تقریبا عین همین بیان در مبسوط آمده است.(2)علاّمه در قواعد، محقّق ثانی(3)فیض کاشانی؛(4)محقّق اوّل، شهید ثانی(5)و ... نیز به بطلان چنین وقفی تصریح کردهاند.
صاحب جواهر مینویسد: اجماع غنیه و سرائر، مبنی بر شرط معروف و متمیّز بودن موقوفٌعَلَیه، از ادلّه این مسأله است.(6)تذکره، عدم صحّت را به علمای ما (علمائنا) نسبت داده است.(7)در میان فقهای امامیّه کسی که از عباراتش خلاف نظر اَعلام استفاده میشود، ابن جُنید است که میگوید: اگر واقف بگوید: این مال صدقه، برای خداست، و متصدّقٌ عَلَیه را ذکر نکند، جایز (و صحیح) است و باید به مصرف کسانی برسد که خداوند آنها را به عنوان موارد مصرف زکات (در قرآن کریم) نام برده است.(8)علامه در مختلف ضمن تمایل به این نظر ، آن را از ابی علیّ نیز نقل کرده است. و استدلال برای این قول این است که؛ غرض در وقف صدقه و قربت است و اشکالی ندارد که بگوید: لِلّهِ عَلَیَّ اَنْ اَتَصَدَّقَ.
امّا ایراد این استدلال این است که معلوم نیست در وقف، مطلق قربت مورد نظر واقف بوده باشد، بلکه ممکن است نوعی خاصّ از قربت را در نظر گرفته باشد. از طرفی موقوفٌعَلَیه یکی از ارکان وقف است که در این فرض اصلاً به حساب نیامده است و نمیتوان مورد را بر اراده عمومیت وقف حمل کرد.(9)جامع المقاصد(10)نیز دیدگاه ابن جنید را تضعیف کرده است.
ملاحظه: اگر ابن جنید، مورد مصرف چنین وقفی را «فی سبیلاللّه» یا «وجوه برّ» ذکر میکرد، مختارش بیشتر قابل دفاع بود؛ زیرا این مطلب بخوبی از کلمه «للّه» که در صیغه
وقف (در این فرض) آورده است استفاده میشود، مگر این که گفته شود: واژه «للّه» تنها برای بیان قصد قربت است و ربطی به بیان مصرف ندارد، یا کسی بگوید: همان موارد
مصرف زکات نیز «فی سبیل اللّه» محسوب میشوند. به هر حال دیدگاه و بیان ابن جنید در این جا قابل تأمّل و دقّت و توجّه است.
از مواردی که بر شرط «تعیین» مترتّب میشود این است که: آیا وقف بر افراد غیرمحصور «و به عبارت دیگر منتشر» صحیح است یا خیر؟
شیخ طوسی در مبسوط و خلاف تصریح کرده است: وقف بر مثل بنیتمیم و بنیهاشم، هر چند غیرمحصور باشند، صحیح است.(1)علاّمه در قواعد نیز تصریح کرده است که: «اگر بر قبیله عظیمی، چون قریش و ... وقف کند، صحیح است» و محقّق ثانی در ذیل این عبارت ضمن استفاده اجماع از ظاهر عبارت تذکره، دلیل صحّت را این امر
میداند که؛ انتشار و گستردگی قبیله مانع از صحّت وقف نیست، همچنان که وقف بر فقرا و مساکین به اتّفاق اَعلام، صحیح است.(2)در ضمن از عبارت محقّق ثانی، استفاده اجماع میشود، زیرا واژه «عِنْدَنا» را به کاربرده است.
فیض کاشانی برای این مسأله این گونه استدلال کرده است: وقف بر افراد غیر منحصر در حقیقت وقف بر جهت مخصوصه است، نه بر اشخاص، و برای همین است که (همانند وقف بر فقرا) صرف درآمد چنین وقفی در همه اشخاص داخل و مندرج در این صنف، واجب نیست و تنها صرف افراد موجود در بَلَدِ وقف میشود و حتَّی در وجوب استیعابِ کسانی که در بلد هستند نیز خلاف است و اظهر، عدم وجوب است و در روایت نیز آمده است که: «وقف برای حاضران در بلدِ واقف است و لازم نیست به دنبال کسی بگردی»(3)مفتاح الکرامة ضمن نقل این قول از بسیاری از اعاظم از ظاهر تحریر و مسالک استفاده اجماع کرده و از شرایع نقل کرده است: «هُوَ المَذْهَبُ».(4)امام خمینی، از فقهای معاصر، نیز به صحّت وقف بر غیرمحصور و عدم وجوب استیعاب، تصریح کرده است؛ امّا اگر بر (مثلاً) فقرای بنی فلان وقف کرده باشد و آنها محصور باشند امّا (در
بلاد) متفرق باشند تفحّص و تجسّس برای یافتن آنها به مقدار امکان واجب است.(1)
بنابراین تقریبا اتّفاقی است که در این مورد وقف بلا اشکال است و دلیل آن هم این است که وقف در این صورت در حقیقت وقف بر جهت است نه بر افراد تا محصور نبودن آنها مشکل ایجاد کند.
وَهْبَهُالزُّحَیلی مینویسد: حنفیّه و حنابله وقف بر مجهول را صحیح نمیدانند و تعیین را در موقوفٌعَلَیه شرط میدانند. لذا وقف بر مثل، مسجدی، مردی و ... صحیح نیست؛ امّا چنین وقفی در نزد شافعیّه و مالکیّه بلامانع است.(2)مغنی المحتاج (فقه شافعی) نیز به عدم صحّت وقف بر یکی از دو شخص تصریح کرده است.(3)
فقه زیدیّه
وقف بدون ذکر مصرف صحیح است؛ به دلیل سخن رسول خدا صلیاللهعلیهوآله «حَبِّس الاَصْلَ».
و رسول خدا تفصیل نداد که مورد مصرف ذکر شود یا نشود.(4)
مذاهب اربعه
جمهور فقهای مذاهب، بجز شافعیّه، (در یکی از دو قول) ذکر جهت مصرف را در وقف شرط نکردهاند و وقف بدون ذکر مصرف را صحیح میدانند. ابن قُدامه در مغنی ضمن نسبت دادن صحّت چنین وقفی به مالک، احمد و شافعی (در یک قول) برای آن این چنین استدلال کرده است: چنین وقفی ازاله ملک بر وجه قربت است، لذا باید به طور مطلق صحیح باشد، همانند اُضْحیّه و وصیّت. بنابراین باید در آمد این وقف به مصرف وقف منقطع بعد از انقراض موقوفٌعَلَیه (یعنی وجوه بِرّ) برسد.(5)در الشّرح
الصّغیر و بُلغة السالک ضمن تصریح به عدم اشتراط تعیین مصرف در وقف، مورد مصرف آن را مواردی میداند که مقتضای عرف غالب است و اگر چنین عرفی نبود به مصرف فقرا میرسد.(1)
شیخ طوسی در خلاف، برای شافعی دراین مسأله دو قول ذکرکردهاست.(2)از عبارات شافعی در الامّ نیز اشتراط تعیین مورد مصرف استفاده میشود.(3)در المُدَوّنهالکبری از
مالک نقل شده است که وقتی از او پرسیدند: مردی وصیّت کرده که: خانه من حبس (وقف) است، امّا مورد مصرف را ذکر نکرده است، چه باید کرد؟ در پاسخ گفت: به نظر من این مال بر فقرا و مساکین، حبس (وقف) خواهد بود.(4)ابن حَجَر در ابن حَجَر در فتحالباری همین قول را به ابویوسف و محمّد نیز نسبت داده از بخاری نقل کرده است که: اگر کسی بگوید: «خانه من برای خدا صدقه است» و مورد مصرف را بیان نکند، این وقف صحیح است و باید آن را به خویشان خود اعطا کند. بخاری برای این مسأله به حدیث ابوطلحه استناد کرده است که به پیامبر صلیاللهعلیهوآله عرض کرد: محبوبترین اموال من «بَیْرُحا» (نام باغی بوده) است و آن صدقه است برای خدا. رسول خدا (ص) هم، اجازه داد و بعد فرمود: آن را برای نزدیکان خویش قرار ده.(5)
فقه ظاهریّه
ابن حزم ظاهری تصریح کرده است که اگر کسی خانه خود را وقف کند و مورد مصرف را ذکر نکند، تا زنده است میتواند آن را به هر کسی بخواهد انفاق کند، و وقتی از دنیا رفت، درآمد این وقف به خویشان و کسانی که نسبت به دیگران به او نزدیکتر
هستند، میرسد. وی دلیل این مسأله را همان حدیث معروف ابوطلحه ذکر کرده است.(6)
از عبارت البحر الزّخّار (فقه زیدی) صحّت وقف بر غیرمحصور استفاده میشود. وی
ادامه میدهد اگر محصور باشند، درآمد وقف بر رؤوس آنها توزیع میشود، امّا اگر محصور نباشند، بهمصرف جنس آنها میرسد. (منظورش این است که استیعاب لازم نیست).(1)
ابن قُدامة، وقف بر قبیلههای بزرگ مثل قریش، بنیهاشم و ... را صحیح دانسته است. همچنین وقف بر همه مسلمین و اهل یک اقلیم؛ و نیز بر انسان جایز است که بر عشیره و اهل شهر خویش وقف کند. ابن قُدامه در ادامه از شافعی، در یکی از دو قولش، نقل کرده است که وقف بر کسانی که استیعاب و حصر آنها ممکن نباشد، بجز مساکین و مانند آنها، صحیح نیست؛ زیرا این وقف تصرّف در حقّ آدمی است. ابنقُدامه، قول شافعی را به صحّتِ وقف بر فقرا و مساکین، نقض کرده است.(2)
منظور از این عنوان، مواردی است که میدانیم وقف از آغاز به طور صحیح برای مصارف معیّنی انجام شده، امّا اکنون به دلایلی آن موارد مجهول شده است.
علاّمه در قواعد مینویسد: «اگر ارباب وقف شناخته نشوند، وقف در موارد «برّ» به مصرف میرسد»، زیرا تعیین جهت موقوفٌعَلَیه غیرممکن است، لذا حکم وقف بر مصلحتی پیدا میکند که رسم آن باطل شده است.(3)
صاحب جواهر چنین تصریح کرده است: جای تأمّل نیست که مال وقف، در صورت ناشناخته بودن ارباب آن، در وجوه «برّ» به مصرف میرسد، هر چند سبزواری در کفایه در این موارد توقّف کرده است، ولی این توقّف بجا نیست؛ زیرا بدیهی است که این مورد
از موارد اموال مجهول المالک است. گذشته از این که در روایت ابیعلیبن راشد نیز آمده است که: «... از امام علیهالسلامپرسیدم؛ اگر صاحب ملک وقفی را نشناختم؟ حضرت فرمود: درآمد آن را تصدّق کن.»(4)و این روایت در مطلبی که بیان شد صراحت دارد.(5)صاحب مفتاح الکرامة(6)و از متأخّران و معاصران، صاحب عروه،(7)و امام خمینی،(8)و ... به
لزوم صرف درآمد چنین وقفی در وجوه برّ، تصریح کردهاند.
امّا در صورتی که مورد مصرف وقف بین چند عنوان یا چند شخص مشتبه شده باشد، مانند: زید و عمر، فقها و نحویین، و محتملات هم متصادق نباشند، عدّهای از اَعلام از جمله صاحب جواهر(1)، صاحب عروه(2)آیهاللّه خویی(3)و ... قایل به قرعه شدهاند؛ امّا اگر موارد مشتبه، متصادِق باشند؛ مثل این که بین وقف بر فقرا و وقف بر فقها دایر باشد، در موارد متیقّن (یعنی فقهای فَقیر)به مصرف میرسد و در غیر این صورت، حکم، همان مصرف در موارد بِرّ است که بحث و بیان آن گذشت.(4)
صاحب جواهر از تذکره علاّمه نقل کرده است که: در موارد جهل به مصرف، اگر واقف زنده باشد، لزوم رجوع به او در حلّ مشکل، بعید نیست؛ امّا این بیان محلّ اشکال
و ایراد است، چرا که واقف با وقف مال خویش نسبت به آن، حکم اجنبی را پیدا کرده است.(5)در البحر الزّخّار (در فقه زیدیّه) آمده است که: اگر از اموالی که برای عمارت و آبادانی مسجد وقف شده چیزی زیاد بیاید (که مصرف آن معلوم نیست) به مصرف اموری میرسد که به آبادانی و حیات بیشتر مسجد کمک میکند، همانند تدریس، مصاحف، کتابخانه، وعظ، حفر چاه، و ...(6)
بنابراین به نظر میرسد مصرف وقف مجهولالمصرف در وجوه بِرّ موجّهترین مصرف باشد، زیرا گذشته از این که اکثر قریب به اتّفاق فقها این دیدگاه را برگزیدهاند،
غالباً واقفان به این امر راضی هستند.
منظور از این عنوان مواردی است که مالی بر جهت مصرفی وقف شده و اکنون دیگر آن جهت موضوعیّتی ندارد. مثل این که مالی برای پلی معیّن وقف شده باشد و در حال حاضر، آن پل به هیچ وجه محلّ تردّد مردم نباشد و مشابه این موارد.
مفید در مقنعه تصریح کرده است: هرگاه مسلمان، مالی را بر مصلحتی وقف کند و بعد رسم آن مصلحت باطل شود، آن مال در وجوه بِرّ (راههای خیر) به مصرف میرسد.(1)
شیخ در نهایه ضمن تصریح به همین مطلب، وجوه بِرّ را به فقرا، مساکین و مصالح مسلمین ، تفسیر کرده است.(2)فیض کاشانی(3)و شهید اوّل(4)و ... به این دیدگاه تصریح کردهاند. صاحب حدائق آن را به مشهور نسبت داده و خود نیز آن را صحیح دانسته است. شهید در مسالک و صاحب جواهر گفتهاند: ما کسی را منکر و رد کننده این قول نیافتیم، بجز محقّق اوّل در المختصر النّافع که آن را به قول (قیل) نسبت داده، البتّه در شرایع به همان نظر مشهور تصریح شده است.(5)
دلیل اصحاب بر این حکم این است که: این مال با وقف از ملک واقف خارج شده است، لذا قطعا دوباره به ملک او باز نمیگردد، مورد خاصّی هم که وجود ندارد، در نتیجه بهترین موردِ ممکن، که نزدیکترین مورد به منظور و مراد واقف نیز هست، همان وجوه بِرّ است.
وجه این که حکم به مصرف آن در موارد مشابهِ رسمِ باطل شده نمیشود این است که: بعد از خروج آن از ملکِ واقف و بطلان مصلحت مورد نظرِ واقف، همه موارد وجوه بِرّ (خواه مشابه و خواه غیر آن) نسبت به این وقف مساویاند و مشابهت نیز موجب هیچ گونه اولویّتی نمیشود.(6)
در این جا عدّهای از اَعلام، مانند شهید در مسالک، فیض کاشانی در مفاتیح، فاضل مقداد در تنقیح و ... بیان کردهاند که: وقف بر مسجد، پل و مانند اینها در حقیقت وقف بر مسلمین است و با بطلان مصلحت در یک مورد، مسلمین که منقرض نشدهاند، لذا باید آن را در مصالح آنان مصرف کرد. البتّه لازم است موردی انتخاب شود که به مصلحت باطل شده نزدیکتر باشد؛ مثلاً اگر وقف بر مسجد بوده به مصرف مسجد دیگری و اگر
وقف بر پُل بوده به مصرف پُل دیگری (و اگر وقف بر روغن چراغ مسجد بوده، به مصرف هزینه برق مسجد) و ... برسد؛ زیرا زوال شخص، موجب زوال صنف نمیشود و ممکن است غرض و اقف به آن مورد خاصّ یا نوع آن تعلق گرفته باشد و با وجود نوع حتّیالامکان نباید به سراغ جنس رفت.(1)
صاحب مفتاح نیز ضمن بحثی نسبتا مفصّل، رعایتِ مورد نزدیکتر به مصلحت باطل شده را تقریب کرده است. زیرا واقف در حقیقت (در مثل وقف بر مسجد) سه چیز را در نظر داشته است: 1- قربت. 2- مسجد بودن. 3- مسجد معیّن، و با زوال یکی از سه چیز، آن دو امر دیگر باقی میماند. و تحت قاعدههای: «اَلْمَیْسُورُ لایَسْقُطُ بِالْمَعْسُور» و «مالا یُدْرَکُ کُلُّه لا یُتْرَکُ کُلُّهُ» داخل میشود.(2)
نکته قابل توجّه این که اگر رسم باطل شده دوباره به حال اوّل باز گردد لازم است به همان عقد سابق عمل شود؛ زیرا تنها مورد تَعَذُّر از قاعده عامّ «اَلْوُقُوفُ عَلی حَسَبِ ما یَقِفُها اَهْلُها» خارج شد، در نتیجه بقیه موارد در زیر این عنوان عامّ باقی میمانند.(3)
به نظر میرسد مصرف چنین وقفی در موردی که صاحب مفتاح الکرامة تقریب کرده موجّه باشد، زیرا از سویی نظر بزرگانی که مورد را وجوه بِرّ میدانند تأمین شده است و از سوی دیگر از روح حاکم بر ادله وقف چنین برمیآید که؛ رعایت نظر واقف حتّیالامکان لازم است.
گاه میشود که واقف، ازآغازمالیرا برمواردیوقفمیکندکهقطعا یا عادتا منقرض میشوند که چنین وقفی «منقطع الآخر» نامیده میشود و بحث آن در مبحث «شرط دوام» (از شرایط وقف) گذشت.
امّا گاه وقف از آغاز، منقطع الآخر نیست، بلکه بعدها به دلایل گوناگونی مَوْقُوفٌعَلَیْهم منقرض میشوند. در این جا پیرامون این فرض بحث مختصری میشود تا
تکرار هم لازم نیاید.
همان طور که شهید در مسالک تصریح کرده است: امامیّه در این مسأله سه قول دارند:
1- قول اوّل که مختار اکثر از جمله؛ علاّمه در بیشتر کُتبش(1)هست، این است که؛ این مال به ورثه واقف باز میگردد، زیرا این مال بکلّی از مِلک او خارج نشده و تنها شامل
اشخاص شده است و نیز به دلیل حدیث عسکری علیهالسلام: «اَلْوُقُوفُ عَلی حَسَبِ ما یَقِفُها اَهْلُها»(2)(و چون رعایت نظر واقف غیر ممکن شده به خود او باز میگردد). شیخ در مبسوط و نهایه نیز همین قول را تقریب، و به روایاتی نیز اشاره کرده است.(3)
2- قول مفید(4)و ابن ادریس(5): و آن، رجوع به نزدیکترین مردم به آخرین طبقه منقرض شده از اصحاب وقف است؛ به این دلیل که قبل از انقراض مِلک از آنِ موقوفٌعَلَیهم بوده است، لذا همین ملکیّت استصحاب میشود و برای عود آن به واقف بعد از خروج از ملک وی به دلیل و سببِ ناقل نیاز است که در این فرض موجود نیست، به علاوه وقف نوعی صدقه است و به متصدّق باز نمیگردد.
3- قول سوم این است که چنین مالی در وجوه «بِرّ» به مصرف میرسد. سیّد ابوالمکارم بن زهره این قول را برگزیده است و علاّمه نیز در مختلف از آن نفی بأس کرده است. دلیل این قول این است که: ملک، از واقف خارج شده و دیگر به او باز نمیگردد. عقد (وقف) به ورثه موقوفعلیهم نیز تعلّق نگرفته است، لذا به آنها نیز منتقل نمیشود.
در نتیجه نزدیکترین مورد به غرض و مقصود واقف همان وجوه بِرّ است. شهید ثانی در مسالک ضمن تضعیف دو قول اخیر، همان قول اوّل را اصحّ، میداند و بعد به این نکته میپردازد که این مال به کسانی میرسد که هنگام مرگ موقوفٌعَلَیه وَرَثه واقف هستند،
هر چند احتمال میرود به وارث واقف هنگام مرگ خودش تا زمان انقراض موقوفٌعَلَیه
به نحو استرسال (اشتراک جمیع) برسد.(1)
نکته: کسانی که معتقدند به واقف یا ورثه او باز میگردد یا باید وقف منقطعالآخِر و موقّت را صحیح بدانند و یا باید معتقد باشند که این فرض مورد نظر، وقف نیست و حبس است که از اوّل، مال، از ملک واقف خارج نشده باشد. البتّه در این صورت عَوْد معنا ندارد، چون از ملک او خارج نشده تا باز گردد. و کسانی، چون مفید و ابنادریس که
آن را میراث موقوفٌعَلَیه میدانند که باید به ورثه او برسد باید نظرشان این باشد که به عنوان وقف در اختیار ورثه موقوفٌعَلَیه قرار میگیرد نه به عنوان ملک طلق، و گرنه همان
ایرادی که ابنادریس به شیخ وارد کرد (که خروج وقف از وقفیّت دلیل میخواهد و در این مورد دلیلی نیست) بر خود ابنادریس نیز وارد است.
به نظر میرسد با توجه به این که این اموال از ملک واقف خارج شده و بازگشت دوباره به ملک وی بدون دلیل است و انتقال آن به ورثه موقوفٌعَلَیه نیز دلیل ندارد،
مُوَجّهترین نظر، صرف آن در وجوه بِرّ باشد.
زیدیّه
در البحر الزّخّار تصریح شده است: در صورت انقراض مَوْقُوفٌ عَلَیْه، موقوف به ملکیّت واقف یا ورثه او باز میگردد؛ زیرا وقف با انقراض و انقطاعِ موقوفٌعَلَیه باطل
میشود.(2)
مالکیّه
دیدگاه مالکیّه (چنان که در، الشّرح الصّغیر و بُلغة السالک آمده) این است که: در صورت انقراض موقوفٌعَلَیه حبس (وقف) بر نزدیکترین فقرا از عَصَبه واقف(3)خواهد
1) مسالک الافهام: 1/353.
2) البحر الزّخّار: 5/158.
3) عَصَبه انسان، پسران و خویشان پدری او هستند و در باب ارث، عصبه، همه کسانی هستند که دارای فرض معیّن نیستند و ترکه ابتدا بین اصحاب فروض توزیع میشود و اگر از فروض اضافه آمد به عصبه میرسد. و آنها عبارتند از: فرزندان و فرزندانشان و ... سپس آباء، هر چه بالا بروند، آن گاه برادران و سپس عموها؛ المصطلحات الوقفیّه: 175. شایان ذکر است که این مطلب براساس فقه اهل سنّت است و فقهای مذهب امامیّه آن را قبول ندارند.
بود. لذا پسر بر دیگران مقدّم است، بعد از او برادر، آن گاه پسر برادر، سپس جدّ، و بعد عمو و سپس پسر وی، و خود واقف، هر چند فقیر هم باشد، در این وقف داخل نیست.(1)
حنابله
ابن قُدامه در مغنی برای احمد، سه قول نقل کرده است: قول اوّل رجوع به ورثه واقف است و قول دوم این است که این مال بر عَصَبه واقف، وقف میشود. و قول سوم احمد، این است که به مساکین میرسد. ابویوسف و شافعی (در یک قولش). همان قول اوّل را برگزیدهاند و نظر محمدبنحسن و شافعی (در قول دیگرش) این است که اصلاً وقف صحیح نیست، چون شرط تأبید در آن رعایت نشده است.
ابنقُدامه خود، قول دوم را برگزیده است به این دلیل که: ملک واقف زایل شده است و دیگر به او باز نمیگردد، همانند عبدی که آزاد کرده باشد و دلیل صرف آن در عَصَبه و اَقارب واقف نیز این است که اینان به دلیل سخن رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به عمر: «صَدَقَتُکَ عَلی غَیْرِ رَحِمِکَ صَدَقَةٌ وَ صَدَقَتُکَ عَلی رَحِمِکَ صَدَقَةٌ وَصِلَةٌ»: «تصدّقِ تو به غیر رحم (تنها) صدقه است امّا تصدّق به رحم هم صدقه است و هم صله رحم» نسبت به بقیه مردم اولویّت دارند و اگر واقف اقاربی نداشت به عنوان وقف به فقرا و مساکین میرسد، زیرا
نظر و غرض واقف از این وقف ثوابی است که به طور مستمرّ جاری باشد.(2)
شیخ در مبسوط تصریح کرده است: از شرایط صحّت وقف این است که موقوفٌ عَلَیْه در هنگام وقف صلاحیت تملّک داشته باشد؛ بنابراین وقف بر افراد یا اشیائی که هنگام
وقف برای تملّک صالح نیستند جایز نیست. شیخ برای این مسأله مواردی را چون وقف بر
عبد، وقف بر حمل (جنین) و ... به عنوان مثال ذکر کرده است.(1)
شهید در دروس(2)ضمن تصریح به این شرط، برای عدم صحّت تملّک موارد و مثالهایی را چون وقف بر جماد، بهایم، عبد، جنّ و ملک و ... ذکر کردهاست. علاّمه در
قواعد(3)و تذکرة(4)فیض کاشانی(5)ابن حمزه در وسیلة(6)و ... نیز به اعتبار این شرط در موقوفٌعَلَیه تصریح کردهاند. از متأخّران نیز کاشف الغطاء(7)، صاحب ریاض(8)و ... در کتابهای خویش صحّت تملّک را معتبر دانستهاند.
متفرّع بر این شرط بیان چند نکته خالی از فایده نیست:
1- ممکن است ایراد شود که: بنابراین شرط، وقف بر مصالحی چون مساجد، مشاهد، پلها و ... به این دلیل که انسان نیستند و صلاحیت تملّک ندارند، نباید صحیح باشد.
در پاسخ به این ایراد، اغلب اَعلام درکتابهای خویش، تصریح کردهاندکه: وقف بر مصالح نامبرده در حقیقت وقف بر مسلمین است که در بعضی از مصالح آنان به مصرف میرسد؛ زیرا کسانی که از این موقوفات بهره میبرند مسلمین هستند؛ هر چند در لفظ نامی از مسلمین به میان نیامده است.(9)
2- این بحث و شرط به مبحث شرط «وجود» نیز ربط دارد و در آن جا بحث عدم صحّت وقف بر «جَنین» مطرح و بررسی شد. در این جا نیز شهید اوّل، متفرّع بر این شرط، وقف بر «جنین» را به این دلیل که تملّک او ثابت نیست و نیز قطع به حیات او نداریم، باطل دانسته است.(10)
سؤالی که در این جا مطرح میشود این است: اگر موضوع ملکیّت «جنین»، حیات و عدم ملکیّت او به دلیل عدم قطع به حیات او باشد، ممکن است بگوییم اگر در زمانی
(مانند زمان ما) پیبردن به حیات و عدم حیات «جنین» کار آسانی شده است ، باز هم حکم به عدم صحّتِ تملّک او و در نتیجه، حکم به عدم صحّت وقف بر او خواهد شد؟
جمهور فقهای زیدیّه، حنفیّه، مالکیّه، شافعیّه و حنابله اتّفاق نظر دارند که باید جهت موقوفٌعَلَیه برای تملّک، شایستگی داشته باشد.(1)
متفرّع بر این شرط در مغنی المحتاج (در فقه شافعیّه) آمده است که وقف بر «جنین»، وقف بر میّت، وقف بر حیوانات و همین طور هِبه و وصیّت در این موارد، صحیح نیست.(2)
ابنقُدامه در مغنی با توجّه به این شرط، عدم صحّت وقف بر جنّ، مَلَک و شیاطین را نیز اضافه کرده است؛ و در پاسخ به این سؤل که چرا وقف بر مساجد و مانند آن از مصالح را تجویز کردهاید؟ مینویسد: این موارد در حقیقت وقف بر مسلمین است که به مورد خاصّی از منافع آنان اختصاص یافته است و امّا دلیل این که وقفِ بر کنایس و مانند
آن باطل است، این است که جهت وقف در این وقفها، جهت نفع نیست، بلکه جهت معصیت است.(3)
در توجیهِ جواز صحّت وقف بر اسب و سلاح و ادوات جنگی برای جهاد فیسبیلاللّه، سَرَخسی در مبسوط مینویسد: این از باب قربت و طاعت است، زیرا
جهاد با مال است و جهاد جهتی است که تا دنیا دنیاست منقطع نخواهد شد. رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهفرمود؛ جهاد از آغاز بعثت من تا زمانی که آخرین گروه با دجّال نبرد کند، ادامه دارد.(4)
ظاهرا بین فقهای امامیّه در جواز وقفِ بر اغنیا اختلافی نیست. علاّمه در قواعد تصریح کرده است که وقف بر غنی صحیح است، و صاحب مفتاحالکرامة در ذیل همین
عبارت مینویسد: سزاوار است، صحّت وقف بر غنی را از مسائل و مطالبی به شمار آورد که هیچ گونه خلافی در آن نیست. البتّه در صورتی که موقوفٌ علیه از کسانی باشد که بتوان با وقف کردن بر او تقرّب جست.(1)
از این رو از اطاله بحث در این مورد خودداری شد.
فقهای مذاهب اهل سنّت در حکم وقف بر اغنیا اختلاف نظر دارند. حنفیّه و حنابله وقف بر اغنیا را صحیح نمیدانند. زیرا حنفیّه در وقف معتبر میدانند که در ذات خود فیالجمله قربت باشد و حنابله معتقدند باید جهت موقوفٌعَلَیها، جهت «بِرّ» باشد. امّا
حنفیّه عدم جواز را خاصّ موردی میدانند که تنها اغنیاء موقوفٌعَلَیه باشند، امّا اگر
نهایت وقف را برای فقرا قرار دهد صحیح است. زیرا قربت فیالجمله حاصل شده است.(2)
سرخسی نسبت به استفاده تساوی فقر و غِنا از سکونت در موقوفات جهادگران و حجّاج، رفع اشکال کرده است، امّا مینویسد: من خوش ندارم. و فرق این دو در این است که غنی با مال خود از صدقه بینیاز است، امّا از استفاده اماکن و کاروانسراها و
منازل بینیاز نیست.(3)
زهدی یکن درباره دیدگاه مالکیّه نوشته است: از آن جا که در مذهب مالک وقف
موقّت صحیح است، لذا وقف بر اغنیا نیز بلامانع است.(1)
شافعی با استناد به اوقاف و صدقات علی علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام بر بنیهاشم و بنیعبدالمطّلب، اظهار داشته است: علی علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام در وقف خود تفصیل ندادهاند و از غنی و فقیر اسمی نبردهاند؛ در عین حال بر کسانی وقف کردهاند که درمیان آنها هم
فقیر وجود داشته است و هم غنی.(2)
ابن حَجَر عَسقَلانی از تصدّق عمر (در وقف خود) به فقرا، مساکین، ذویالقُربی و میهمان، استفاده کرده است که؛ وقف بر اغنیا جایز است برای این که در حدیث نامبرده ذَوِیالقُربی و ضیف مقیّد به فقر و نیاز نشدهاند.(3)
در ذیل این شرط مطالب و مسائلی مورد بررسی قرار میگیرند
در مورد وقف بر کافرذِمّی فقهای امامیّه به طور کلی دارای سه قول هستند:
قول اول: جواز وقف برذمّی به طور مطلق؛ این قول، مختار علامه در تذکره(4)و محقّق در شرایع(5)است. ظاهر عبارت علاّمه در قواعد نیز همین است: «در وقف مسلمان بر ذمّی خلاف است و اقرب منع در کافر حربی و صحّت در مرتدّ غیر فطری است(6)». در دروس نیز همین قول، تقریب شده است.(7)
قول دوم: منع مطلق؛ این قول مختار سلاّر (در مراسم) و ابن برّاج است.(8)
قول سوم: جواز وقف بر خویشان؛ شیخ طوسی در کتب خویش وقف برذمّی را در
صورتی جایز میداند که از اَقارب و خویشان، و به تعبیر نهایه، رحم او باشند. وی وقف
بر کفار ذمّی که این ویژگی را نداشته باشند، صحیح نمیداند. شیخ دلیل این مسأله را اجماع فرقه و عدم دلیل بر صحّت وقف در غیر این موارد ذکر کرده است.(1)مختار شیخ مفید در مقنعه و ابوالصلاح حَلَبی در کافی نیز همین مختار شیخ است.(2)
ابن ادریس در ابتدا تنها وقف بر والدین را به دلیل آیه کریمه «وَصاحِبْهُما فی الدّنیا مَعْروفا»(3)تصحیح و تجویز کرده و وقف بر دیگر خویشان و اقربا را به هیچ وجه جایز ندانسته است. او دلیل این عدم جواز را عدم تحقّق قصد قربت میداند و تصریح کرده است: اخبار نقل شده از شیخ طوسی در جواز وقف بر کافر همگی اخباری آحاد هستند که فقط خود شیخ نقل کرده، امّا به آنها معتقد نیست وعمل نمیکند. وی در پایان، تصریح
کرده است: اَوْلی در نزد من این است که همه ذوِی الارحام از کفّار، در این جهت، حکم
والدین را دارند و وقف بر آنها جایز است.(4)
ادله اقوال
قول به جواز
دلیل اوّل: (برای قایلان به جواز وقف برذمّی بهطور مطلق) آیه کریمه است: لایَنْهاکُمُ «اللّهُ عَنِ الَّذینَ لَمْ یُقاتِلوُکُم فِیالدّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ اَنْ تَبَرّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا اِلَیْهِم...»(5)«خداوند شما را از نیکی و رفتار عادلانه نسبت به آن دسته از کفّار که با شما به جنگ برنخاستند و شما را از خانه هاتان بیرون نکردند، باز نمیدارد».
بنابراین طبق این آیه کریمه وقف کردن، که خود نوعی بِرّ، بلکه از مصادیق روشن آن است، بر این دسته از کفّار (غیر حربی) مانعی ندارد.(6)
دلیل دوم: از حدیث نبوی(ص): «عَلی کُلِّ کَبِدٍ حَرِیٍّ اَجْرٌ» «سیراب کردن هر جگر
داغ (و تشنهای) اجر دارد»، استفاده کردهاند که نیکی کردن به هر انسانی (بلکه هر حیوانی) بی اَجر نیست. وقفِ بر کافر نیز از مصادیق نیکی به انسانهاست.(1)
دلیل سوم: سومین دلیل این است که وقف نیز نوعی صدقه است و صدقه دادن به کافر ذمّی بلامانع میباشد.(2)
دلیل مانعین
کسانی که مطلق وقف بر کفار را جایز نمیدانند به عموم آیه کریمه: «لاتَجِدُ قَوْما
یُؤمِنُون بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ یُوادّونَ مَنْ حادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ...»(3)«[ای رسول!] هرگز مردمی که به خدا و روز قیامت ایمان آوردهاند چنین نخواهی یافت که با دشمنان خدا و رسول صلیاللهعلیهوآله دوستی کنند، هر چند آن دشمنان، پدران یا فرزندان و برادران و خویشان آنها باشند...»
در آیه شریفه، مؤمنان را از دوستی و مراوده با دشمنان خدا و رسول (هر چند از نزدیکترین خویشان آنها مانند والدین باشند) سخت بر حَذَر داشته است و وقف نیز نوعی دوستی و رابطه است، لذا جایز نیست.(4)دلیل دیگر این است که به وقف بر کفّار، نمیتوان تقرّب جست.(5)
دلیل قول سوم
امّا دلیل صحّتِ وقف بر والدین کافر، همه آیات و روایاتی است که در آنها به نیکی و مودّت و احسان به پدر و مادر امر شده است و دلیل صحّت وقف بر مطلق ارحام (خواه والدین و خواه غیرآنها) سفارش و تشویق رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و به طور کلی روایات مربوط به صِله اَرحام است.(6)دلیل دیگر، اخباری است که مضمون بعضی از آنها جواز وقف بر
والدین و مضمون بعضی جواز وقف بر دیگر خویشان است. این اخبار را شیخ طوسی در نهایه نقل کرده است. در سرائر(1)چنان که گذشت، این اخبار را اخباری آحاد میداند که خود شیخ نیز به آنها معتقد نیست، امّا مفتاحالکرامة شهرت معلومه و اجماع منقول (از مجمعالبیان و خلاف) را جبران کننده ارسال این دسته از اخبار دانسته است.(2)
به نظر میرسد در میان این اقوال، قول دوم که جواز وقفِ برذمیّ به طور مطلق است، اقرب و اظهر باشد. زیرا اوّلاً ادلّهای که مُجَوّزین ذکر کردند در حقیقت عموماتی چون
آیه 22 سوره مجادله را تخصیص میزنند. ثانیا این استدلال مانعین که؛ نمیتوان به وقف
بر کفّار تقرّب جست، در مورد کفّار غیر حربی محّل تأمّل و اشکال است. چه اشکالی دارد مسلمانی به دلیل اغراض و اهدافی خاصّ به قصد قربت اموالی را بر کفّار وقف کند؛
بویژه در مورد کفار ذمّی که در داخل ممالک اسلامی زندگی میکنند و نیکیهای این گونه
در حقّ آنان ممکن است موجب گرایش و پیوستن آنان به مسلمانان شود.
فقهای نامبرده و دیگران در منابع یاد شده و غیر آنها اتّفاق نظر دارند که وقف بر کافر حربی جایز نیست و ادلّهای که مانعین وقف بر ذمّی ذکر کردند (و محلّ تردید و اشکال واقع شد) به طور مسلّم شامل وقف بر کفّار حربی میشوند.
البتّه بعضی از اعلام، مثل علاّمه در قواعد، این مطلب را قطعی و مسلّم ندانستهاند. علاّمه در قواعد آورده است: «وَالاَْقْرَبُ الْمَنْع فِیالْحَرْبی»(3)شهید در مسالک عدم جواز وقف بر حربی را به مشهور نسبت داده است و برای آن به آیه 22 سوره مجادله، عدم تحقّق قصد قربت (اگر آن را در وقف شرط بدانیم) استدلال کرده است. همچنین گفته است: وقف بعد از تمامیّت واجبالوفا و تغییر آن حرام است، در حالی که مالِ حَربی فَیْء برای مسلمین است که اَخذ و نیز بَیْع آن صحیح است و این امر با صحّت وقف برای
او منافات دارد.(1)
بهنظر میرسد، اگر اجماع معتبر در مسأله تمام نباشد (که نیست)، میتوان گفت حدّاقلّ در مواردی که موقوفٌ علیه تنها مالک انتفاع است، نه مالک منفعت، دلیل مستحکمی برای عدم جواز وقف بر کفّار حربی نیز وجود ندارد. البتّه در مواردی که احساس شود این کار موجب تقویت آنان یا تضعیف اسلام و مسلمین است، مسأله، صورت دیگری پیدا میکند.
زیدیّه
البحرالزّخّار، متفرّع بر اعتبار بر قصد قربت، در صورت ذکر مصرف وقف، اظهار داشته است: در وقف بر اهل ذمّه نظر است.(2)
مذاهب اربعه
مذاهب اربعه وقف مسلمان بر کافرذمّی را جایز و صحیح میدانند.(3)
ابنقُدامه مینویسد: وقف بر اهل ذمّه صحیح است، زیرا آنان دارای ملکیّت محترم هستند و تصدّق بر آنان، همانند مسلمین جایز است و از صَفیّه، همسر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله روایت شده استکه بر برادر یهودی خود، اموالی را وقف کرد؛ دلیل دیگر این که هر کس وقف ذمّی بر او جایز باشد وقف مسلم نیز بر او جایز است؛ حتّی وقف بر کسانی که در کَنیسهها و بِیَع وارد میشوند، نیز صحیح است.(4)
مغنیالمحتاج شرط کرده است که در این وقف، قصد معصیت ظاهر نباشد؛ لذا اگر بگوید: بر خادم کَنیسه وقف کردم، صحیح نیست همچنین، ذمّی باید از کسانی باشد که تملیک به او ممکن باشد؛ بنابراین وقفِ مُصْحَف، کتب علمی و عبد مسلمان برذمّی
ممتنع است.(1)بلغهالسّالک (فقه مالکی) به صحّت وقف برذمّی (چه از مسلم یا ذمّی) تصریح کرده است.(2)
وقف بر حربی: جمهور فقهای اهل سنّت نیز وقف بر حربی را جایز نمیدانند برای این که ما از برّ به کفار حربی منع شدهایم و نیز برای این که حربی (و مرتدّ) در معرض
قتل است و دوام و استمرار ندارد، در حالی که وقف صدقه جاریه است و باید دائم و مستمرّ باشد؛ لذا وقف بر کفّار حربی و مرتدّ قطعا صحیح نیست.(3)
(4)تورات و انجیل، قُطّاع الطّریق و ... جمهور فقهای امامیّه وقف بر معابد یهود و نصارا، آتشکدهها، تورات و انجیل و ... را جایز نمیدانند. شیخ مفید در این باره مینویسد: اگر مسلمانی مالی را برای عِمارت بِیعه، کَنیسه یا آتشکده (بیتنار) وقف کند باطل است، و امّا وقف ذمّی بر این موارد،
صحیح است.(5)شیخ طوسی نیز در نهایه و مبسوط به بطلان و عدم جواز وقف مسلم بر این موارد تصریح کرده است. وی در مبسوط در این باره، ادّعای عدم خلاف کرده است.(6)
شیخ بر این قول چنین استدلال کرده است: این اماکن، مدارس کفر، و جایگاه شَتم و بدگویی به پیامبران(ع) و مسلمانان است، لذا وقف بر این اماکن وقف بر معصیت است؛ امّا وقف بر کسانی که در این اماکن مسکن میگزینند بلامانع است وی همچنین در مورد عدم جواز وقف بر کتابهای تورات مینویسد: دلیل عدم صحّت، این است که؛ این کتابها تحریف شده است، نه این که چون منسوخ شده؛ زیرا نسخ آنها موجب زوال حُرمتشان نمیشود، همچنان که در قرآن کریم نیز، آیات منسوخه وجود دارد، امّا حُرمت آنها باقی
1) مغنیالمحتاج: 2/379.
2) الشّرح الصّغیر و بُلغَهالسّالک: 4/22.
3) الفقهالاسلامی و ادلّته: 8/191.
4) بِیَع جمع بِیعه و کنایس جمع کَنیسه، معابد یهود و نصارا است. بعضی بیعه را معبد یهود و برخی آن را معبد نصارا دانستهاند،امّا به هر حال حکم آنها یکی است رک: التِّبیان: 7/321.
5) المُقنعه: 645.
6) النهایه: 597؛ المبسوط: 3/294.
است.(1)
ابوالصّلاح حَلَبی،(2)علاّمه در قواعد ؛ محقّق ثانی(3)، فاضل آبی(4)، محقّق اوّل در مختصر(5)و شرایع، شهید ثانی(6)و از متأخّران؛ آیهاللّه خویی، آیهاللّه حکیم، امام خمینی(7)و ... نیز به عدم صحّت و عدم جواز وقف بر کنایس، بِیَع، تورات، انجیل، کتب ضلال، راهزنان، و خلاصه هر موردی که به نحوی اعانت بر معصیت است. تصریح کردهاند. صاحب مفتاح از مبسوط و غنیه حکایت نفی خلاف کرده است که ظاهرشان نفی خلاف بین مسلمین است و از ظاهر تنقیح، حکایت اجماع کرده است (عبارت تنقیح: من در این مورد مخالفی را سراغ ندارم) و راجع به وقف بر معونه زُناة و قُطّاع طریق میگوید: «کَما
فی اَکْثَر الْکُتُب المُتقدَّمةِ».(8)
در جواهر الکلام نیز، درباره عدم صحّت وقف مسلم بر کنایس و بیع آمده است: «بِلاخِلافٍ اَجِدُه فیه»، زیرا این وقف در حقیقت اعانت به آنها بر کاری است که بر آنها
حرام است. وی علّت عدم جواز و عدم صحّت وقف بر معونه زُناة، قُطّاع طریق، شارب الخمر و ... را (همانند دیگر اعلام) همان اعانه بر اِثْم، ذکر کرده است.(9)
فقهای نامبرده و دیگران در منابع یادشده و غیر آنها (غالبا) وقف کفّار بر کنایس و بِیَع و ... را جایز دانستهاند. محقّق در مختصر مینویسد: «و اگر کافر بر این اماکن وقف کند، صحیح است؛ زیرا هر قوم و مردمی به دین و کیش خود متدیناند و به معبودی که به سوی او توجه میکنند، اعتراف دارند».(10)
سیره عملی هم در طول تاریخ این بوده است که کفار ذمّی برای خود معابد و کنایس میساختند و اموالی را بر آنها وقف میکردند و موردی که از طرف معصومین علیهالسلام نسبت به این کارها منع شده باشد، مشاهده نشده است .
1) المبسوط: 3/295.
2) الکافی: 326.
3) قواعدالاحکام: 2/392؛ جامعالمقاصد: 9/47.
4) کشفالرّموز: 2/48.
5) المختصر النّافع: 256.
6) مسالک الاَفهام: 1/348.
7) منهاج الصالحین، خویی: 2/248 ؛ منهاج الصّالحین، حکیم: 2/251؛ تحریرالوسیلة: 2/71.
8) مفتاح الکرامة: 9/61-62.
9) جواهرالکلام: 28/31-34.
10) کشف الرّموز: 2/48.
در قانون مدنی آمده است: «وقف بر مقاصد غیرمشروع باطل است.»(1)سیدحسن امامی مقاصد غیرمشروع را به مواردی چون وقف بر انقلابیون و یاغیان، فاحشه خانهها و امثال آنها و به طورکلی، عملیکه قانون(وشرع) آن را جرم شناخته باشد، تفسیرکردهاست.(2)
ملاحظه: محمّد ابوزهره از مادّه 16 قانون (مصر) نقل کرده است که: مستحقِّ درآمد وقف در صورتی که واقف را به قتل رساند. قتلی که مانع از میرات میشود این قاتل را نیز
محروم میکند و استحقاق به دیگر افراد از جمله افراد بعد از وی، هر چند ذریّه قاتل باشند، منتقل میشود.(3)
نگارنده در میان کتب فقهی امامیّه به چنین مطلبی برنخورده است. ابوزهره نیز اظهار داشته است که در میان امّهات وفتاوای مذهب حنفی چنین چیزی را نیافته است، هرچند کسانی در تفسیر مادّه نامبرده قانون، آنرا ظاهر مذهب حنفیّه دانستهاند و گفتهاند: وقف و وصیّت برادرند و حنفیّه، قتل را موجب محرومیّت قاتل از وصیّت میدانند. لابد آن را
موجب حرمان از وقف نیز میدانند، که نوعی قیاس است.
ابوزهره در ادامه مینویسد: ما این مقایسه را در احکام قتل از هیچ یک از ائمّه مذاهب و نه از مجتهدان و متّقیان سراغ نداریم... و قیاس وقف به وصیّت نیز قیاس مَعَالفارق است. وی سپس به بعضی از وجوه اختلاف میان وقف و وصیّت پرداخته است.(4)
در اوّلِ مبحث «شرایط موقوفٌ عَلَیْه» گذشت که وقف به اعتبارموقوف علیه به دو قسم اصلی تقسیم میشود:
1- وقف عامّ، شامل وقف بر مصالحی چون مساجد، مقابر، اماکنِ مورد استفاده
عموم، مانند راهها، پلها، مدارس و مشابه اینها و عناوین عامّی چون، فقرا، علما، و...
2- وقف خاصّ که مربوط به مواردی است که موقوفٌ عَلَیْه، افراد خاصّ و معیّنی هستند. مصداق روشن و غالب وقف خاص، همان وقف بر اولاد است که بخشی از مسائل و مطالب مربوط به آن در این مبحث مورد بررسی قرار میگیرد.
گاهی از وقف بر اولاد به وقف «ذُرّی» و یا «اَهلی» تعبیر میشود، در برابر وقف خَیْری که مصداق آن وقف بر مساجد و مقابر و ... است. و اینک مطالب و مسائلی که در این مبحث بررسی شدهاند:
جمهور فقهای فریقین وقف بر اولاد را جایز دانستهاند و موارد متعدّدی از اوقاف و صدقات معصومین علیهمالسلام که در مبحث «تاریخچه وقف» گذشت، وقف براولاد و یا خویشان نزدیک بود.
البتّه جای انکار نیست که ممکن است کسانی از این حکم سوءِ استفاده کنند و آن را وسیلهای برای محرومیّت عدّهای از ورثه یافرزندان، مانند فرزندان اِناث خویش قرار دهند؛ امّا این سوءِ استفاده به وقف اهلی و اولادی، بلکه حتّی به باب وقف اختصاص ندارد. از هر حکمی ازاحکام الهی ممکن است سوءِ استفاده شود.
ابوزهره در کتاب خویش مینویسد: هنوز عصر صحابه سپری نشده بود که گروهی از واقفان از مقصد اصلی وقف منحرف شدند و آن را ابزاری برای تصرّف در بعض ترکه یاتمام آن، بعد از مرگ خویش، قرار دادند. در اواخر عصر صحابه این امر که وقف را راهی برای محرومکردن فرزندان دختر از ارث قرار دهند، در میان بسیاری، شایع شده بود، به طوری که فریاد عایشه در انکار و توبیخ این کار بلند شد که: مردم، امروز در صدقات خویش مصداق این آیه کریمه اند: «وَ قالُوا ما فِی بُطُون هذِهِ الاَنْعامِخالصةٌ لِذُکُورِنا
وَ مُحَرَّمٌ عَلی اَزْواجِنا...»(1)«و گفتند آنچه در شکم این چارپایان است مخصوص مردان ماست و بر زنان ما حرام است».
برای رفع همین مشکل بود که عمربنعبدالعزیز به اِبطال صدقاتی که زنان ازآن محروم شده بودند، تصمیم گرفت، امّا اَجَل به او مهلت نداد.(2)
شاید اگر بجز متولّیان اوقاف، حکّام اسلامی نیز به طور صحیح بر اوقاف ومتولّیان و نُظّار آنها اِشراف ونظارت دقیق داشته باشند، مشکلات و سوء استفاده های کلان پیش نیاید.
درهر صورت مشروعیّت وقف اولادی مسلّم و مفروغٌعنه است و سنّت و سیره عملی معصومین علیهمالسلام و صحابه و تابعین نیز مؤیّد، بلکه مُثبِتِ آن است.
شیخ طوسی در مبسوط، تصریح کرده است که اگرکسی بگوید: این مال را بر اولاد خود وقف کردم و هر گاه اولادم منقرض شدند وقف بر فقرا باشد، تنها اولاد صُلبی(بلاواسطه) او مشمول این وقف خواهند بود و شامل اولادِاولاد او نمیشود. برای این که اولاد اولاد، مجازا «اولاد» محسوب میشوند، نه حقیقتا. لذا صحیح است که کسی بگوید: این شخص اگر فرزند من نیست فرزند فرزند من که هست همچنان که جدّ انسان مجازا پدر نامیده میشود.
شیخ ضمن اختیار این قول، از بعضی از علمای امامیّه نقل کرده است که در فرض فوق فرزندان فرزند، خواه از طریق پسر یا دختر، داخل خواهندبود.(3)شیخ مفید فرزندان
فرزند رادر وقف بر اولاد، داخل میداند.(4)بعید نیست منظور شیخ طوسی از عبارت مبسوط: «بَعضُ اَصحابِنا» شیخ مفید باشد که چون نمیخواسته دیدگاهش را بپذیرند،
برای احترام نام وی را نبرده است.
علاّمه در مختلف بعد از نقل قول شیخ در مبسوط آن را از ابنجُنید نیز نقل کرده
است، سپس خود تفصیل داده است: اگر قرینهای بر اختصاص بطن اوّل یا عدم اختصاص آن(ودخول دیگران) در کار بود که باید طبق آن قرینه عمل شود، در غیر این صورت تنها بر بطن اوّل حمل میشود، زیرا اطلاق لفظ «ولد» بر فرزند فرزند، اطلاقی مجازی است. برای همین است که صحّت سلب دارد و صحّت سلب از نشانههای مجاز است.
شیخ مفید برای مختار خویش به آیه کریمه: «یُوصیکُمُ اللّهُ فِی اَوْلادِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الاُنْثَیَیْنِ...»(1)استناد کرده است که: در واژه «اَوْلادِکُم» اولاد اولاد نیز، هر چه پایین روند، داخل هستند. وی به آیات دیگری از این قبیل نیز استناد کرده است؛ امّا علاّمه پاسخ داده
است که در همه این موارد، استعمال مجازی است و اگر بخواهد حقیقت باشد اشتراک لازم میآید. (و مجاز از اشتراک بهتر است) و در موارد مشکوک، لفظ بر معنای حقیقیاش حمل میشود.(2)
ملاحظه: اگر واقعا همان طور که مفید اظهار داشت: در هر جا در قرآن کریم ذِکر ولد به میان آمده، شامل اولاد اولاد هم بشود؛ این سخن علاّمه که درهمه این موارد، کاربرد
مجازی است، محلّ تأمّل و نظر است: فتأمّل و لاتغفل.
فاضل مقداد، مذهب شیخ در مبسوط را تقویت کرده است.(3)علاّمه در قواعد، محقّق ثانی،(4)محقّق اوّل در شرایع شهیداوّل(5)صاحب جواهر،(6)
شهیدثانی(7)علاّمه در تذکره و ارشاد(8)و گروهی دیگر نیز همین قول را برگزیدهاند؛ جواهرالکلام و حدائق نیز آن رابه مشهور و شهیدثانی در مسالک، به اکثرنسبت دادهاند(9)طرفداران این قول به آیهکریمه «وَوَصّی بِها اِبْراهیمُ بَنیهِ ویَعقوبُ...»(10)(بانصب یعقوب) نیز استدلال کردهاند؛ زیرا یعقوب (با این که حفید ابراهیم است) به «بَنِیهِ» عطف شده است وعطف مقتضی
1) نساء: 11.
2) مختلف الشیعة:493.
3) التّنقیح الرائع: 2/327.
4) قواعدالاحکام: 2/394؛ جامع المقاصد:9/91-92.
5) شرائع الاسلام: 2/219؛ غایهالمراد: 2/446.
6) جواهرالکلام: 28/106.
7) الروضة: 1/303.
8) به نقل از مفتاح الکرامة: 9/109.
9) جواهرالکلام:28/106؛ الحدائق:22/248؛ مسالک الافهام:1/360.
10) بقره: 132.
تغایراست.(1)وی خود در پایان همین نظر را برگزیده است.
در برابر، بزرگانی چون ابنادریس در سرائر، شهید اوّل در لمعه، ابوالصلاح حلبی در کافی، محقّق در مختصر و صاحب حدائق، از فقهایی هستند که مختار مفید رابرگزیدهاند و اولاد اولاد را در واژه «اولاد» داخل میدانند.(2)
سرائر(3)برای این مسأله ادّعای اجماع کرده وادامه داده است که:
اسم «ولد» در لغت و در شرع بر حفید نیز اطلاق میشود. همچنین همه مسلمین بر این که عیسی از اولاد آدم است(درحالی که او فرزند دختر آدماست) اجماع دارند و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله درباره حَسَنَیْن علیهماالسلام فرمود: «اِبْنایَ هذانِ اِمامانِ قاما اَوْقَعَدا» به علاوه مسلمین اتّفاق دارند بر حرمت نکاح دخترِ فرزند به دلیل آیه کریمه: «حُرِّمَت عَلَیْکُم
اُمَّهاتُکُم وَ بَناتُکُم...»(4)
صاحب حدائق نیز این شمول را مفهوم و مضمون آیات فراوانی در باب میراث و نکاح و اخبار مستفیضه میداند؛ مسالک نیز دلالت این آیات راپذیرفته و این مطلب را که اطلاق ولد بر فرزندان اولاد، صحّت سلب دارد، قبول نداریم و آنچه در حقیقت نفی میشود، فرزند بلاواسطه بودن است نه اصل فرزند بودن. در روایات نیز وارد شده که امام صادق علیهالسلام در پاسخ کسی که با «یَابنَ رَسولِ اللّه» به وی سلام کرده بود، فرمود: «ای وَاللّهِ اَنَا لَوَلَدُهُ»(5)
از بررسی مجموع ادلّه و مستندات طرفین، ادلّه مختار مفید موجّهتر به نظر میرسد، زیرا بعید است این همه اطلاقات و کاربردها در آیات و روایات را استعمال مجازی بدانیم. البتّه در مواردی که قرینهای در کار باشد مسأله تفاوت میکند؛ زیرا در این که مجاز در قرآن کریم بهکار رفته و با فصاحت آن هم هیچ منافاتی ندارد، بحثی نیست. سخن این است که بسیار بعید است در همه موارد، استعمال مجازی باشد.
زیدیّه
شوکانیدرنَیْلالاَوْطار، هرچندعنوان بابرا آن چنان مطرح کرده است که استفاده میشود؛ لفظ «ولد» بر «احفاد» بهطور حقیقی صادق نیست، امّا بعد از ذکر روایاتی از جمله سخن رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهبهصفیّه (همسرشان): «اِنَّکِ لاِبنَةُ نَبِیٍ وَ اِنَّ عَمَّکِ لَنَبِیّ»، مینویسد: از این احادیث استفاده میشود که حکم اولاد اولاد، همان حکم اولاداست. لذا اگر کسی بر اولادش وقف کرد، اولاد اولاد نیز داخل هستند.(1)
مالکیّه و حنابله
در المُدَوَّنهُالکُبری (ازمالک بن انس) تصریح شده است که فرزندان ولد نیز در وقف
بر پدرانشان داخل هستند.(2)
ابنقُدامه حنبلی نیز از احمدبن حنبل همین قول رانقل کرده است، احمدبن حنبل برای مختار خویش به آیات و روایاتی استناد کرده است از جمله آیه کریمه: «یُوصیکُمُ اللّهُ فِی اَوْلادِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الاُنْثَیَیْنِ...»(3)که شامل احفاد نیز میشود و به طور کلی هر جا که خداوند متعال لفظ ولد را ذکر کرده ولد ولد رانیز شامل میشود، لذا در کلام آدمی
نیز اگر این لفظ اطلاق شد باید بر همان مطلق از کلام خداوند، حمل شود.(4)
شافعیّه
شربینی (از فقهای شافعیّه) تصریح کرده است که؛ بنابر قول اَصحّ، اولادِ اولاد در وقف بر اولاد داخل نیستند، زیرا واژه ولد بر ولدِ ولد به طور حقیقی اطلاق نمیشود. دلیل وی همان صحّت سلب است. البتّه در کتاب وسنّت، کاربرد این لفظ در احفاد شایع است، امّا این استعمالات مجازی و به همراه قراین است و بحث ما جایی است که لفظ بدون هیچ قرینهای به کار رود.(5)المصطلحاتالوقفیّه نیز همین دیدگاه را از الفتاویالهندیّه،
الاسعاف فی احکام الاوقاف و ردّالمحتار و ... حکایت کرده است.(1)
اگر کسی مالی را بر اولاد اولاد خویش وقف کند یا بر اولاد خویش وقف کند (وما اولاد اولاد را نیز اولاد بدانیم) آیا اولاد و فرزندان دختر واقف(نوه های دختری او) نیز مشمول این وقف هستند، یا این وقف تنها به فرزندان پسر واقف (نوه های پسری او) اختصاص دارد؟
شیخ طوسی در خلاف به تساوی اولاد بنات با اولاد بنین در این مورد تصریح کرده است. شیخ در ادامه برای این قول چنین استدلال کرده است: دلیل ما بر این ادّعا اجماع
مسلمین است بر این که عیسیبنمریم بااین که پدر نداشته است از اولاد آدم است. همچنین رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از حسنبن علی علیهالسلام به «اِبْنی» تعبیر فرمود؛ امّا استناد بعضی به قول شاعر: «بَنُونا بَنُو اَبْنائِنا وَ بَناتُنا بَنُوهُنَّ اَبْناء الرِّجالِ الاَباعِدِ»(2)، با اجماع امّت و معقول و سخن پیامبر صلیاللهعلیهوآله مخالف است. به علاوه منظور شاعراز این شعر نفی انتساب است، یعنی فرزندان دختر به پدرانشان، و نه به مادر و پدربزرگ مادری خود، منتسب هستند، و بحث ما اینجا در انتساب نیست.(3)
جمهور فقهای امامیّه نیز همین قول را برگزیدهاند، از جمله؛ علاّمه در تذکره و قواعد و مختلف، محقّق در شرایع و مختصر، ابن ادریس ، صاحب حدائق، شهیدین در لمعه و روضه، محقّق ثانی در جامع المقاصد، فاضل مقداد و از معاصران؛ امام خمینی در تحریر، آیهاللّه خویی در منهاجالصّالحین و آیة اللّه حکیم در منهاج الصّالحین(4). صاحب جواهر و
1) المصطلحات الوقفیّه: 262.
2) فرزندان ما همان فرزندان پسرانمان هستند، امّافرزندان دختران ما فرزندان مردان بیگانهاند.
3) الخلاف: 3/546-548.
4) تذکرهالفقهاء: 2/437؛ المختصرالنافع: 258؛ التّنقیح الرائع: 2/327: السّرائر: 3/157؛ الحدائق؛ 22/242؛ الروضة: 1/303؛ مفتاح الکرامة: 9/110؛ تحریرالوسیلة: 2/72؛ منهاج الصّالحین، خویی: 2/250؛ منهاجالصّالحین، حکیم:2/253و...
صاحب مفتاح الکرامة از تعداد قابل توجهی از اعلام برای این مسأله نقل اجماع کردهاند
و خود صاحب جواهرمینویسد: من در این مسأله مخالفی را سراغ ندارم.(1)
روشن است که اگر به جای «ولد» و «اولاد» لفظ «بَنین » و «بَنات» را به کار برد، مسأله فرق میکند؛ یعنی اگر بگوید: وقف کردم بر فرزندان پسرم یا فرزندان دخترم قضیّه روشن است و در مثال اوّل شامل نوههای دختری و در مثال دوم، شامل نوههای پسری نمیشود؛ امّا در فرض مورد بحث، حقّ همان است که مورد اتّفاق نظر فقهای امامیّه است و عرف و شرع نیز آن را تأیید میکنند.
زیدیّه
در البحر تصریح شده است: اولاد اولاد شامل اولاد بنات نمیشود.(2)این مطلب با
استناد شوکانی در نیل الاوطار برای تعمیم ولد به اولاد اولاد، به حدیث نبوی (که رسول
خدا صلیاللهعلیهوآله به صفیّه بنت حُیَّ بن اَخطب فرمود: «أنتِ لاِبْنَةُ نَبِیٍّ») ناسازگار است. البتّه شوکانی در پایان با استناد به روایاتی از بخاری، مسلم، تِرمِذی و... قایل به شمول است.(3)
حنفیّه
در خلاف به اصحاب ابوحنیفه و در مغنی به محمدبنالحسن نسبت دادهاند که نوههای دختری، اولاد اولاد محسوب نمیشوند.(4)
مالکیّه و حنابله
مالکبنانس اظهار داشته است که ولد ولد، شامل فرزندان دختر (نوه های دختری) نمیشود، زیرا «ناس» اجماع دارند بر این که در باب ارث از میّتی که دختر صلبی ندارد
چیزی از میراث بهفرزندان دخترش نمیرسد و بین فرزندان پسر وی تقسیم میشود؛ لذا
نوههای دختری در آیه کریمه «یُوصیکُمُ اللّهُ فی اَوْلادِکُم» داخل نیستند.(1)
ابنقدامه نیز در مغنی از خَرَقی و احمد نقل کرده است که وقف بر اولاد اولاد، شامل نوههای دختری نمی شود و برای این مختار، به آیاتی چون: «یُوصیکُمُ اللّهُ فی اَوْلادِکُم»(2)استناد کرده است. وی در ادامه مینویسد: در هر جای قرآن که از «ولد» برای ارث یا حجب نامی برده شده باشد، تنها فرزند پسران را شامل میشود و شامل فرزند دختران نمیشود. وی برای تأیید، به عرف نیز تمسّک جسته است.(3)
شافعیّه
ابن قُدامه در مغنی و شیخ طوسی در خلاف تصریح کردهاند: مذهب شافعی در این
مسأله این است که نوههای دختری نیز اولاد اولاد محسوب میشوند و به همان آیات و روایاتی که عیسی علیهالسلام را فرزند ابراهیم علیهالسلام و آدم علیهالسلام و امام حسن علیهالسلام را فرزند رسول
خدا صلیاللهعلیهوآله دانستهاند و ... استدلال کرده است.(4)
ظاهریّه
ابن حزم اندلسی اظهار داشته است که اگر کسی بر عَقِب و عَقِبِ عقب خویش وقف کند، فرزندان دختر وی (نوههای دختری) در این وقف داخل نخواهند بود، زیرا پیامبر
صلیاللهعلیهوآله از سهم ذیالقربی به بنیهاشم و بنیعبدالمطّلب داد، امّا به عثمان چیزی نداد با این که جدّه عثمان دختر عبدالمطّلب بود. لذا وی در بنی هاشم، داخل نیست.(5)
علاّمه در قواعد تصریح کرده است که اگر بر ذرّیّه، عَقِب یا نسل خویش وقف کند، نوههای دختری نیز همانند نوههای پسری در این وقف داخلند(6). محقّق ثانی در ذیل آن
مینویسد: دلیل این امر این است که اسم ذرّیّه، عقب و نسل بر همه اینها صدق میکند.(1)ابنادریس نیز ضمن تصریح به این مطلب به آیه کریمه: «وَمِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ ... وَعیسی وَاِلْیاسَ»(2)استناد کرده است، زیرا در این آیه کریمه، عیسی علیهالسلام را از ذرّیّه ابراهیم علیهالسلام به شمار آورده است؛ در حالی که عیسی از طریق مادر به وی میرسد. وی ادامه میدهد؛ اگر کسی بر عترت خود وقف کند، تنها شامل اخصّ (نزدیکترین) از قوم و عشیره واقف میشود. وی در این بیان به قول تَغْلب وابناعرابی، ازاهللغت استنادکردهاست.(3)
مفتاح الکرامة: تعمیم در واژههای، ذریّه، عَقِب و نسل را از غُنیه، تذکره، تحریر و
الجامع لِلشرایع نیز حکایت کرده است.(4)صاحب مفتاح، خود، تشخیص و نظر عرف را ملاک قرار داده است. شهید در دروس نیز اولاد بنات را در واژه «نسل» داخل دانسته است.(5)
حقّ این است که تشخیص این موارد منوط به نظر عرف است و عرف (جز در مواردی که قرینهای خاصّ وجود داشته باشد ) اولادِ بنات را از مصادیق این واژهها میداند. آیه کریمه و آیات مُشابه نیز مؤیّد این مدّعا هستند.
انتساب
اگر کسی بگوید: «این مال را بر کسانی که به من منتسبند، وقف کردم » حکمش چیست؟ آیااین وقف شامل نوههای دختری نیزمیشود یانه؟ شیخ طوسی درمبسوط تصریح کرده است که چنین وقفی به نوه های پسری واقف اختصاص دارد و شامل اولاد بنات (نوه های دختری او) نمیشود، زیرا نوههای دختر انسان به وی منتسب نیستند.(6)علاّمه در مختلف و قواعد نیز مختار شیخ را برگزیده و آن را به مشهور نسبت داده است.(7)
فیض کاشانی نیز ضمن نسبت دادن این قول به مشهور، به آیه کریمه «اُدعُوهُم لِآباءِهِم...»(1)استناد جُسته است. و نیز روایتی را نقل کرده است که: «کسی که مادرش از بنی هاشم و پدرش از سایر قریش است صدقه برای او حلال است و مستحقّ خمس نیست».(2)محقّق حلّی نیز در باب خمس معتبر تصریح کرده است که اطلاق نسب مقتضی انتساب به پدر است برای همین است که تمیمی و هاشمی به کسی میگویند که از طریق پدر به این قبیلهها منسوب باشد.(3)
صاحب مفتاح الکرامة این قول را از خلاف، وسیلة، الجامع للشّرایع، تذکره، تبصره، ارشاد، غایهالمراد، روض و مسالک نقل کرده و آن را به اکثر مشایخ نسبت داده است.(4)امام خمینی اظهار داشته است: اگر بر اولاد خود نسلاً بعد نسل، وقف کند، تنها شامل فرزندان ذکور از فرزندان ذکور وی میشود و حتیّ شامل فرزندان ذکور از دخترانش نیز نمیشود.(5)
علاّمه در مختلف به بعضی ازعلمای شیعه نسبت داده است که اولاد بنات نیزمنتسب هستند و در ادامه مینویسد: این قول مختار سیّد مرتضی است که به حدیث نبوی درباره حسنین علیهماالسلام استناد کرده است که فرمود: « هذانِ ابْنایَ اِمامانِ قاما اَوْقَعَدا»(6): «این دو پسران من، دو امام هستند قیام کنند یا (به خاطر مصالح اسلام و مسلمین) در خانه بنشینند».
فیض کاشانی نیز ضمن نقل این قول با همین استدلال از سیّد مرتضی مینویسد: بهتر بود سیّد به آیه کریمه: «وَ حَلائِلُ اَبْناءِکُمُ الَّذینَ مِنْ اَصلابِکُم»(7)«و نیز حرام شد بر شما زن فرزندان صلبی شما(نه زن پسرخوانده شما)»، استناد میکرد. همان طور که امام رضا علیهالسلام در پاسخ مأمون، برای اثبات این که پسر رسول خداست به همین آیه شریفه استدلال کرد.فیض درپایان اظهارداشته است: لذا قول سیّد خالی از قوّت نیست .(8)(البتّه فیض
اندکی پیش، قول مشهور را تقریب کرد).
ملاحظه: 1- درباره روایتی که فیض کاشانی برای ردّ مختار سیّد نقل کرد میتوان گفت:اوّلاً باید دید این روایت از حیث سند در چه وضعی است (هرچند فیض آن رابه عنوان مؤیّد ذکر کرد).ثانیا در روایت، بحث از حلیّت وحرمت خمس است نه ازانتساب .
2- در باره آیه کریمه: «اُدعُوهم لِآباءِهِمْ» می توان گفت:ظاهرا آیه در مقام نفی انتساب نوههای دختری به پدر بزرگهایشان نیست ،بلکه در مقام نفی جواز نسبت دادن افراد به پدر خوانده است .
وَهْبَهُالزُّحَیلی تصریح کرده است: به اتّفاق (فقها)ذرّیّه، نسل وعقب تنهاشامل مذکّر میشود و مونث را، جز با کمک قراین یا با تصریح ،دربرنمی گیرد.(1)امّا شَربینی (از فقهای شافعی) تصریح کرده است: اولاد بنات نیز در وقف برذریّه ،نسل وعقب داخلند، زیرا خداوند درآیه کریمه: «وَمِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُودَ وَ سُلَیْمانَ ... وَعیسی»(2)عیسی را از ذرّیه ابراهیم به شمار آورده، و نسل و عقب هم به همان معنای ذرّیّه است.
وی در ادامه می نویسد: البتّه اولاد بنات به پدربزرگ مادری خود منتسب نیستند و تنها به آبای خودشان نسبت داده میشوند. وی درباره حدیث نبوی صلیاللهعلیهوآله: «اِنَّ ابْنی هذا سِیَّدٌ» مینویسد:این از خصایص پیامبر صلیاللهعلیهوآله است که اولاد بناتش به او منتسبند.(3)
حقّ این است که باقطع نظر از اصل مسأله ،این توجیه شربینی برای حدیث شریف از توجیه کسانی که استعمال را دراین موارد از جمله این حدیث، مجازی می دانند، مناسبتر و نیکوتراست.
زهدی یکن نیز واژههای، نسل، ذریّه و عشیره را شامل اولاد صُلبی واحفاد (نسل اندر نسل) میداند، امّا واژه عَقِب را مختصّ اولاد ذکور (نوههای پسری) میداند.(4)
ابن حَزم از فقهای ظاهری (همان طور که قبلاً نیز اشاره شد) وقف بر عَقِب را شامل
اولاد دختران میداند، او فرزندان دختر را به پدربزرگ مادری منتسب نمیداند.(5)در
البحرالزّخّار(در فقه زیدی) نیز آنها را منتسب نمیداند.(1)
ملاحظه 1- در همه این مواردی که گذشت اگر قرینهای در کار باشد، بدون شک باید بر طبق آن قرینه عمل شود.
2- در موارد وعناوین یادشده نباید نقش عرف وشاهد حال رااز نظر دور داشت، مطلبی که برخی از اعاظم نیز به آن اشاره کرده بودند.
البتّه در بحث شرایط موقوفٌ عَلَیْه در ذیل شرط «وجود» و «قابلیّت تملّک»، تا حدودی به این عنوان پرداخته شد؛ امّا دراین جااین بحث (البتّه به اختصار) مطرح است که آیا لفظ ولد (فرزند) شامل جنین نیز میشود یا نه ؟
علاّمه در تذکره(2)و قواعد، تصریح کرده است: «جنین تنها در صورتی که زنده متولّد شود، فرزند نامیده میشود» .
صاحب مفتاح در ذیل این عبارت قواعد مینویسد: زیراقبل از تولّد برای جنین احکام دنیا ثابت نیست. از طرفی، چون احتمال میرود که جنین نباشد، ولد نامیده نمیشود.(3)
در تذکره نیز ضمن بیان همین استدلال، این قول را به احمدبن حنبل وشافعی(در اَصحِّ قولینِ وی) نسبت داده است.(4)
میتوان گفت: استدلال علاّمه در تذکره که در مفتاح نیز نقل شده است، تقریبا مصادره به مطلوب است. چراقبل از تولّد احکام دنیا برای فرزند ثابت نیست ؟، به چه دلیل، ولد نامیده نمیشود؟ و این که فرمود: محتمل است حمل نباشد، میگوییم: فرض ما جایی است که در حمل بودن آن تردیدی نداریم. از این گذشته عرف جنین رافرزند
می نامد. در عرف، بسیار گفته میشود: «فرزندی که در رحم فلانی است» و یا مادران معمولاً از آن به «فرزندم» تعبیر میکنند.
ابن قُدامه در مغنی از عباراتی از احمدبن حنبل استفاده کرده است که در وقف بر اولاد، چیزی نصیب حملی که متولّد نشده، نمیشود.(1)
1- اگر کسی بگوید: وقف کردم بر اولاد و اولاد اولادم، چنین وقفی مقتضی تشریک است؛ زیرا «واو» برای جمع مطلق است، در نتیجه بطن اوّل و دوم و نسلهای بعدی در استحقاق، مساویاند و هر که از بطون، که جدیدا میآید با بطنهای سابق شریک خواهدبود.
2- اگر دروقف با «ثُمّ» عطف کند، یعنی بگوید: «وَقَفتُ عَلی اَوْلادی ثُمَّ عَلی اَوْلادِ
اَوْلادی» چنین وقفی مقتضی ترتیب است در نتیجه باوجود حتّی یکی از افراد اَعلی چیزی به اَسفل نمیرسد. همینطور است اگر بگوید: «اَلاَ قْربُ فَالاَقْرَبُ » یا: «اَلاَوَّلُ
فَالاَوَّلُ» و یا بگوید: وقف کردم براولادم و هرگاه منقرض شدند بر اولادشان.
3- اگر بگوید: فلان مال را براولاد خود، وقف کردم بااین شرط که برای دختران، فلان مبلغ(یامقدار) و بقیّه برای پسران باشد، تازمانی که دختران مبلغ مزبور رادریافت
نکردهاند، پسران مستحقّ چیزی نیستند.
4- اگر بعضی از اولاد را که ویژگی خاصی دارنداز وقف اخراج کند جایز است، مثل این که بگوید: هر کدام از فرزندان که ازدواج کرد حقّی ندارد. البتّه اگر با طلاق از یکدیگر جدا شدند باز مستحق خواهد بود؛ زیرا شرطی را دروقف خود آورده است که نه باشرع ناسازگار است و نه با مقتضای عقد وقف.
5- اگر بگوید: «فلان مال را وقف کردم بر اولادم که هرگاه آنها و اولاد اولادم منقرض شدند وقف بر فقراباشد» دراین مورد دو قول است: یک قول این است که با انقراض بطن اوّل(اولاد) به اولاد آنها میرسد وبعد از انقراض اولاد اولاد به فقرا میرسد؛ زیرا ظاهر
این شرط اقتضا دارد که بر اولاد اولاد نیز وقف کرده است. قول دیگر این است که بعد از انقراضِ اولاد چیزی به اولاد اولاد نمیرسد، هرچند تا آنها منقرض نشدهاند فقرا نیز
1) المغنی: 5/367.
مستحق نخواهند بود؛ زیرا در حقیقت انقراض نسل دوم شرط استحقاق فقراست. و به تعبیر علاّمه در قواعد، وقف دراین فرض وقف منقطع الوسط خواهد بود. و درآمد وقف
در این مدّت وسط احتمالاً از آنِ ورثه واقف خواهد بود (محلّ بحث و اختلاف و اشکال است).
6- اگر کسی مثلاً دارای سه فرزند باشد وبه این شکل وقف کند که: هر یک از آنها از دنیارفت و فرزند داشت سهم او از آنِ فرزندش باشد و اگر فرزند نداشت، سهم وی برای اهل وقف باشد، این وقف صحیح است و شرط نیز، چون با مقتضای عقد ناسازگار نیست، واجب الاتباع است در نتیجه؛ اگر یکی از این سه نفر بمیرد و دارای(مثلاً) دو فرزند باشد، نصیب او(میّت) برای دو فرزندش میباشد (به مقتضای شرط) حالا اگر یکی دیگر از آن سه (برادر) نیز بمیرد ودارای فرزند نباشد نصیب وی برای اهل وقف است، یعنی برای یک عمو ودو برادرزاده...(1)
برای مبحث وقف اولادی فروع متعدد فراوان دیگری نیز هست که به منظور گریز از اطاله بیشتر، از طرح آنها خودداری شد. گذشته از این که حکم بسیاری ازآنها از مباحث و مطالب بررسی شده به دست میآید.
از مطالبی که جمهور فقهای مذاهب اسلامی به آن پرداختهاند، بحث بیان مصادیق واژههایی است که ممکن است در اوقاف (به عنوان جهتهای موقوفٌ عَلَیْه) به کار روند.
واژه هایی مانند «مسلمین»،«فقرا»و... روشن است که دراین جامنظور بیان مصادیق
آنهاست؛ مصادیقی که واژهها واصطلاحات، در صورت اطلاق به آنهاانصراف پیدا میکنند. بنابراین در اینجا منظور بیانِ مفاهیم واژهها نیست تا جای طرح آنها بخش
1) برای فروع یاد شده: رک:المبسوط: 3/296-298؛ جامع المقاصد: 9/96؛ تذکرة الفقهاء: 2/437-438؛ مختلفالشیعة: 497؛ جواهر الکلام: 28/105به بعد؛ مفتاح الکرامة: 9/112-123؛ الرّوضه: 1/303؛ تحریرالوسیلة: 2/73؛ منهاجالصّالحین، حکیم: 2/253؛ منهاج الصّالحینِ خویی: 2/250 و از منابع غیر امامیّه: البحرالزّخّار: 5/155؛ المغنی، ابن قدامه: 5/362-368.
تفسیر واژهها باشد؛ بلکه منظور بیان مصادیق است:
شیخ طوسی درنهایه تصریح کرده است که اگر کسی بر«مسلمین» وقف کند، مستحق آن، همه کسانی هستند که به شهادتین واَرکان شریعت، یعنی نماز، زکات، صوم، حج وجهاد، اقرار دارند، هر چند در آراء و مذاهب بایکدیگر اختلاف داشته باشند.(1)ابن برّاج نیز همین نظر رابرگزیده است. شیخ مفید نیز همین بیان رادارد با این تفاوت که درباره نماز، فعل وانجام آن رانیز معتبر دانسته است. سلّار تنها انجام نماز به سوی قبله را ذکر کرده است، وابن حمزه و علاّمه در تذکره به اقرار به شهادتین اکتفاکردهاند.
ابن ادریس میگوید: اگر واقف مسلمان مُحِق باشد واژه «مسلمین» به مسلمانان مُحِق منصرف میشود. دلیل وی خطاب وشاهد حال است. وی مختار شیخ را درنهایه در بعضی از موارد با تقرّب به خداوند، ناسازگار میداند. علاّمه در قواعد تنها انجام نماز به سوی قبله را شرط دانسته است. از معاصران، آیهاللّه خویی مستحق را(در این فرض) کسانی میداندکه واقف به اسلامشان معتقداست. آیهاللّه حکیم و امام خمینی در تحریر،
مستحق را مُقِرّ به شهادتین دانستهاند.(2)
علاّمه در مختلف، بعد از اختیار نظر ابن حمزه (اقرار به شهادتین) و استدلال برای آن
به اجماع بر جواز صدقه و وقف در مورد، این عنوان می نویسد: در این جهت بین طوایف اسلام فرقی نیست؛ البتّه کسانی که با ارتکاب اعمالی از دین پیامبر اسلام خارج
شدهاند، همانند غُلات و مُجَبِّره و ... حسابشان فرق میکند و استثنا شدهاند(3)دیگر اَعلام نیز غالبا به این نکته اشاره دارند.(4)
بهنظر میرسد، بجز در مواردی که قرینهای در کار باشد یا شاهد حال بر معنایی دلالت کند، مختار آیهاللّه حکیم و امام خمینی بیشتر قابل دفاع است.
شیخ در نهایه اظهار داشته است که اگر کسی بر «مؤمنین» وقف کند، به آن دسته از امامیّه میرسد که از کبایر، اجتناب میکنند و به فُسّاق آنها چیزی نمیرسد(1)
سیّد مرتضی و شیخ، در کتب کلامی خویش، «مؤمن» را امامیّه اثنی عشری دانستهاند، خواه از کبایر اجتناب کند، خواه نکند.(2)نظر محقّق اوّل در مختصرالنافع(3)و سلاّربن عبدالعزیز(4)نیز در این مورد، امامیّه اثنی عشریّه است.
ابن ادریس عنوان « مؤمن» را شامل همه مؤمنین، اعم از عادل و فاسق، میداند، زیرا همه خطابهای متوجّه به مؤنین ( در قرآن کریم و سنّت،) فسّاق را نیز در بر میگیرد:
«اِنَّما المُؤمِنُونَ اِخوَةٌ)(5)، «فَتَحریرُ رَقَبَةٍ مؤمِنةٍ»(6)و ...(7)
ابن ادریس توضیح نداده است که آیا منظور وی از این تعمیم، شمول نسبت به همه افراد امامیّه است یا همه افراد مسلمین. از استدلال و استناد وی به دست میآید که منظورش همه افراد مسلمین است.
ابن ادریس سپس از سید مرتضی، در ناصریّات(8)نقل کرده است: در نزد ما (امامیّه) فاسق در حال فسق خود نیز مؤمن است.(9)ضمنا شیخ در تفسیر تبیان، از نظر خود در نهایه رجوع کرده و در تفسیر آیه: «یا اَیُّهاالَّذین آمَنوُا کُلُوا مِنْ طَیِّباتِ ما رَزَقْناکُمْ»(10)...، تصریح کرده است: این خطاب، متوجّه همه مؤمنین، حتّی فسّاق و خوارج
است، زیرا ایمان در نزد ما فسق را نفی نمیکند.(11)
محقّق در شرایع، امامیّه اثنی عشریه را تقریب کرده است و صاحب جواهر در ذیل عبارت وی استقرار مذهب (امامیّه) را بر این امر دانسته است و عبارت «عندنا» از شیخ
در تبیان نیز به اجماع اشعار دارد.(12)امام خمینی مینویسد: اگر واقف امامی باشد، به
امامیّه اثنی عشریه منصرف میشود.(1)
این نکتهای بسیار قابل توجّه است؛ زیرا عرف، فَحوای خطاب و شاهد حال در این مورد و موارد مشابه، نقش اساسی دارد. آیا اگر یک حنفی مذهب مالی را بر «مؤمنین» وقف کند میتوانیم بگوییم؛ منحصر به شیعه دوازده امامی است و خود آنها را شامل نمیشود؟
فاضل آبی از اکثر معتزله نقل کرده است: مؤمن یعنی کسی که از کبایر اجتناب میکند. بنابراین فاسق، در نزد آنها مؤمن نیست.(2)
مُظفّر در تاریخ الشّیعة، واژه «شیعه» را چنین تعریف کرده است: «شیعه کسانی هستند که به ولایت علی علیهالسلامو فرزندان معصومش گردن نهادهاند و به امامت آنها اقرار دارند.(3)و
این مضمون بیان و تعریف محقّق اوّل(4)است. شیخ در نهایه و علاّمه در مختلف، شیعه را به طور مطلق شامل: امامیّه، جارودیّه.(5)کیسانیه(6)ناووسیّه(7)فَطَحیه (یا اَفطحیه)(8)و
واقِفیّه(9)دانسته اند.(10)مختار ابن ادریس نیز همین است .البتّه توضیح دادهاست که اگر
واقف، خود از یکی فِرَق باشد لازم است به فحوای خطاب و شاهد حال، توجّه شود.(11)فاضل آبی، تنها اثنیعشریه و گروهی از اسماعیلیّه را ذکر کرده وبقیّه فرق شیعه را
1) تحریرالوسیلة: 2/72.
2) کشف الرّموز: 2/48-49.
3) تاریخ الشیعة: 3.
4) نُکَت النَّهایة: 666.
5) منسوب به «الجارود زیادبن ابی زیاد» که بر خلاف صالحیه و...، به خلافت بلافصل علی علیهالسلامبعد از رسول خداص اعتقاد دارند.المِلَل وَ النِّحَل، شهرستانی: 1/157؛ کشف الرّموز: 2/49.
6) این گروه به کیسان ازمَوالی علی علیهالسلام که گفته شده شاگرد محمدبن حنفیّه بوده است منسوبند و فرقههای گوناگونی هستند، امّا همگی به امامت محمّدبن حنفیّه اعتقاد دارند و بر این باورند که او نمرده است و دوباره ظهور و مراجعت خواهد کرد. الملل و النِّحَل:1/147؛ الامام زید: 110.
7) این گروه جعفربن محمد را زنده میدانند کهنمیمیردوظاهرخواهدشدواوقائم آل محمد صلیاللهعلیهوآلهاست.الملل والنِّحَل: 1/166.
8) این گروه ،بعدازجعفربن محمد به امامت پسر بزرگتر وی ،عبداللّه اَفطح اعتقاددارند.المِلَلُ وَالنَّحَل:1/167.
9) کسانی که بر امامت امام موسی بن جعفر علیهالسلامتوقُّفکردندوبه امامت امام علی بن موسی علیهالسلامقایل نشدند.
10) النهایة: 598؛ مختلف الشیعة:494.
11) السّرائر: 3/162.
منقرض دانسته است.(1)
فاضل مقداد ضمن نقل اقوالی از تفاسیر شیعه مینویسد: ظاهر این است که شیعه در حقیقت جز بر امامیّه اطلاق نمیشود؛ امّا در باب وقف، اگر واقف بر مذاهب اطّلاع دارد
به مُعتَقَد او عمل میشودوگر نه باید از اسم و عنوان (شیعه) پیروی کرد و بدون شک همه کسانی که به امامت بلا فصل علی علیهالسلاممعتقدند شیعه هستند و لفظ به آنان منصرف میشود.(2)
صاحب مفتاح بعد از نقل اقوال و بحثی نسبتا مفصّل درباره آنها می نویسد: در هر موردی که فحوا و شاهد حالی باشد بدون شک باید رعایت شود. و این اسم (شیعه) در زمان ما تنها در امامیّه اثنی عشریّه حقیقت شده است، بلکه حتّی به ذهن احدی در این زمان خطور نمیکند که شیعه بر غیر دوازده امامی هم صدق کند.(3)
چنان که قبلاً نیز اشاره شد، حقیقت این است که نقش عرف، فحوا و شاهد حال را در این مورد نباید نادیده گرفت و این مطلب نسبت به اَعصار و اَمصار گوناگون متفاوت است. امروز در کشور ما (ایران) بااطلاق کلمه «شیعه » ذهن کسی متوجّه غیر از شیعیان دوازده امامی نمیشود.
در ضمن نسبت به واژه امامیّه، نگارنده به موردی که کسی آن را شامل غیراز شیعه دوازده امامی هم بداند، برنخورده است .
شیخ(4)در توضیح «اهل البیت» مینویسد: اهل بیت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بنی هاشم هستند، یعنی فرزندان ابوطالب ،عبّاس و ابولهب ،چرا که هاشم جز از طریق اینان
ذرّیّهای ندارد.شیخ دلیل این مطلب را،اجماع فرقه ذکر کرده است.
وی درباره «آل الرّسول» اظهار داشته است: آل رسول (ص) همان کسانی هستند که آنان را در تشهّد ذکر می کنیم، و گفته شده که منظور بنی هاشم و بنی عبدالمطّلب اند،و
بعضی گفتهاند: منظور، همه مؤنیناند، زیرا «آل» هر کس اَتباع و پیروان و انصار او
هستند، خداوند می فرماید:«اَدْخِلُوا آلَ فِرعَوْنَ اَشدَّ الْعَذاب»(1)امّا در نزد ما (امامیّه) تنها آل پیامبر (ص) هستند که خداوند درباره آنان فرموده است: «اِنَّما یُریدُاللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُالرِّجْسَ أَهْلَالْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرا»(2).
هاشمیّه
هاشمیّه کسانی هستند که از طریق پدر نسب آنها به هاشم میرسد و عناوین دیگری نیز چون «علویّه» «حسینیّه» (رضویّه، موسویّه) و... نیز همین طور است، یعنی مِلاک، اتّصال از طریق پدر است.(3)
دراین جا به مناسبت، به شرح حال وتوضیح وتفسیر مذاهب فقهی اسلامی؛ زیدیّه، حنفیّه، مالکیّه، شافعیّه، حنابله، ظاهریّه به طور مختصر میپردازیم. این کار بدان جهت
است که مطالب فقهی در این کتاب ازدیدگاه این مذاهب نیز بررسی شده است؛ لذا توضیح مختصری پیرامون این مذاهب، خالی از فایده نخواهد بود:
زیدیّه
شیخ در نهایه، زیدیّه را کسانی میداند که به امامت زیدبن علی علیهالسلام و هر که از
فرزندان فاطمه علیهاالسلام که با شمشیر (سلاح) قیام کند، اعتقاد دارند.(4)شیخ مفید و قاضی ابن برّاج نیز همین نظر را برگزیدهاند، با این تفاوت که مفید، اهل رأی و علم و صلاح بودن را نیز اضافه کردهاست.(5)
ابن ادریس نیز همین بیان را دارد، امّا اضافه کرده است: این امر در صورتی صحیح است که واقف، زیدی باشد وگرنه اگر واقف امامی باشد، به دلیل عدم تحقّق نیّت قربت،
وقف صحیح نخواهد بود.(1)
البتّه این بزرگان اشارهای نکردهاند که آیا زیدیّه به امامت علی بن الحسین علیهالسلام (امام چهارم) نیز قایل هستند یانه؟ امّا فاضل مقداد تصریح کرده است: این گروه به این
دلیل که امام سجّاد علیهالسلامبا سَیْف قیام نکرده است، به امامت وی قایل نیستند. و قول فاضل آبی را(2)که آنها را معتقد به امامت امام زین العابدین علیهالسلام نیز دانسته است، رد کرده و وی را بیخبر از کتبِ مذاهب و معتقدات دانسته است.(3)
زید بن علی بنالحسین علیهالسلام در سال 76 ه به دنیاآمد و در سنه122ه ، به شهادت رسید. وی از شخصیّت علمی و دینی والایی برخوردار بود و همین امرموجبِ گردآمدنِ علما و دانشمندان در اطراف وی شده بود. از شاگردان وی ، ابوحنیفه (ازائمه اهل سنّت) است که دو سال درمحضر وی حاضر میشد. پیروان زید به مجموعه فقهی منسوب به او و...اعتماد می کنند. زیدیّه درامامان خویش، اجتهاد را شرط می دانند و فقهای خویش رااز اهل مدرسه رأی میدانند.
اوّلین امام آنهادر صنعا، یحیی است که حکومت اهل بیت زیدیّه را(درسنه288ه) در یَمَن تأسیس کرد و تاکنون امامت زیدیّه در فرزندان اوست. وی در نزد زیدیّه همانند ابو
حنیفه و شافعی، از ائمه اهل سنّت است که زیدیّه از او در آرایش تقلید میکنند.(4)
منابع استنباط در نزد زیدیّه عبارتند از: کتاب، سنّت (حتّیاخبار آحادی که را وی آنها عادل و ثِقَه باشد، هر چند زیدی نباشد)، اجماع، فتوای صحابی، قیاس، استحسان و مصالح مُرسَلَه.(5)
زیدیه، چنان که صاحب روضات ازشریف جرجانی نقل کرده است در فروع، جز در مسائلی اندک به حنفیّه شباهت دارند و گرایششان در اصول به اعتزال است.(6)
حنفیّه
حنفیّه، کسانی هستند که به مذهب ابوحنیفه، نُعمان بن ثابت بن زوطی بن ماه، عمل میکنند. وی درسال 80 ه، در کوفه به دنیا آمد، در همان شهر، علم فقه آموخت و در
سال 150 ه، در کوفه وفات کرد.
شاگردان وی حدود پانزده مُسند در حدیث از او روایت کردهاند. مُسند قاضی ابویوسف، متوفّای 182 ه ، و مسند محمدبن حسن شیبانی، متوفّای 189 ه ، از جمله این مُسندات است که قاضی القضاة، محمّد خوارزمی، متوفّای 655ه ، آنها را در کتابهایی واحد جمع کرد و آن را «جامعالمَسانید» نامید.
امّاابن خلدون در مقدّمه خود ذکر کرده است که احادیث روایت شده از ابوحنیفه، تنها به چیزی حدود 17 حدیث میرسد.
روش فقهی ابوحنیفه دراستنباط احکام
ابو حنیفه دراستنباط احکام ابتدا به قرآن استناد میکند، اگر حکم را در قرآن نیابد به سنّت متواتر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله یا روایاتی که علمای اَمصار در عمل به آنها اتّفاق دارند یا خبری که یک صحابی درحضور جمعی ازصحابه نقل کرده و کسی با آن مخالفت نکرده باشد، عمل میکند اگر در سنّت هم نیابد به سراغ اجماع صحابه میرود، اگر اجماع هم نبود به قیاس و استحسان متوسّل میشود. ابوحنیفه از شاگردان امام باقر علیهالسلام و امام صادق (ع) نیز بوده است .
مسائل فقه در نزد حنفیّه به سه دسته تقسیم میشود:
1- اصول: یعنی آن دسته ازمسائل که ثِقات یایکی ازشاگردان ابوحنیفه، مانند ابویوسف، زُفَر، محمدبنحسن شیبانی و... آنها را از وی روایت کردهاند. این مسائل «ظاهِرُالرّوایة» نامیده میشوند که محمدبنالحسن آنها را در کتابهای شش گانه، معروف به کتب «ظاهرالرّوایة» گِرد آورده است.
2- النّوادر: مسائلی هستند که افراد مورد وثوق، آنها را از ابوحنیفه یااصحاب او روایت کردهاند، امّا روایت آنها مشهور نیست. و آنها را «کتب النّوادر» یا «مسائل النّوادر»
مینامند. کتاب اَمالی محمّد فیالفقه از این دسته است.
3- الفتاوی: فتاوا، مسائلی هستند که درمورد آنها از ابوحنیفه و اصحاب او روایتی نرسیده و مجتهدان متأخّر حنفی براساس مذهب ابوحنیفه به آنها فتوا دادهاند. گفته
میشود: اوّلین کتاب از این دسته، کتاب النّوازل از لیث سمرقندی ، متوفّای سنه 373ه ، است.(1)
مالکیّه
مالکیّه، پیروان مالک بن انس بن مالک هستند. از واقدی حکایت شده که پدر وی از موالی است و انس بن مالک صحابی نبوده است. مالک درسال 93ه ، درمدینه دیده به جهان گشود. وی درهمان جا اقامت کرد و تا زمان مرگ خود (در سال 179ه ) از آنجا کوچ نکرد.
شیخ وی درفقه، امام صادق علیهالسلام و رَبیعهُالرأی، (تابعی) هستند. مالک از نافع آزاد شده ابن عمر و زُهْری حدیث استماع کرده است. او در مسجد رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهتدریس میکرد و شافعی، عبداللّه بن وهب، محمّدبن حسن الشَیْبانی از شاگردان وی هستند. شاگردانش در اجتهاد خویش، گاه با فتاوای او مخالفت کردهاند، امّا از دایره قواعد او
خارج نشدهاند.
مالک در فتاوای خود به کتاب، بعد به سنّت، سپس به عمل اهل مدینه تمسّک میجست. گاه میشد حدیثی را که اهل مدینه به آن عمل نکرده بودند، ردمیکرد. وی در مرحله بعد به قول صحابه که مُستَنَد به رأی نبود و سپس به قیاس عمل مینمود. عمل
به مصالح مرسله، استحسان، ذَرایع و عرف وعادت رانیز به اونسبت دادهاند.
مذهب مالک در شمال آفریقا و آندلس گسترش یافت. وی کتابی به نام «اَلْمُوَطَّأ» دارد. از ابن فهر حکایت شده است که ؛ مالک اوّلین کسی است که کتابش را چنین نام
نهاد. قبل از او هر کس کتابی تألیف میکرد آن را «جامع» ، «مصَنَّف» و «مُولَّف » مینامید.
نقل شده که در مُوَطّأ هفتصد حدیث است که پانصد عدد از آنها در نزد وی صحیح هستند.
1) ادوارعلم الفقه واطواره: 141-144؛ تهذیب التّهذیب: 10/449؛ روضات الجنّات: 8/168؛ شَذَرات الذَّهب: 1/227؛ المنتظم: 5/185؛ الاَعلام الزِّرِکْلی: 9/4؛ وَفَیات الاَعیان: 5/405؛ ریحانهالادب: 7/76-81؛ الامام الصادق والمذاهب الاربعة: 1/160-163.
عادت وی در این کتاب این است که احادیث راذکر میکند و مقداری از فتاوای بعضی صحابه و تابعین را به آنها می افزاید. از وی نقل شده است «من بشری هستم که در معرض خطاوصواب هستم، در رأی من بنگرید هر کدام را که با کتاب و سنّت موافق نبود، رها سازید».
مشهورترین کتاب درمذهب مالکی، «المُدَوَّنهُالکُبری» است که شاگردش، اسدبن فرات، آن را تدوین کرد و سَحْنون، آن را مرتّب و منتشر ساخت.
معروفاستکهمالکیهدرعقاید،پیرومذهباشعریهستند.همچنینآنهارااصحابحدیثمینامند.
پیرواناین مذهب درحال حاضر در مغرب، الجزایر، تونس، طرابلس و کویت زندگی میکنند.(1)
شافعیّه
شافعیّه، پیروان ابوعبدالّله، محمّد بن ادریس بن عباس بن عثمان بن شافع هستند. بعضی نسب او را به عبدالمطّلب بن هاشم بن عبد مناف، جّد رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهمیرسانند. شافعی در سال 150 ه ، در غزّه دیده به جهان گشود و در سال 204 ه ، در مصر وفات یافت در دو سالگی، مادرش او را به مَوطن آباءش، مکّه برد شافعی در آن جا از درس شیخ و مُفتی حرم، مسلم بن خالد زنجی و سفیان بن عُیَینة بهره برد. سپس به مدینه هجرت کرد و در آن جا ازمحضر مالک بن انس و ابراهیم بن محمّد بن یحیی مدنی، از شاگردان امام صادق علیهالسلام بهرهبرد.
در سی سالگی برای ادامه زندگی به یمن رفت، در آنجا به تشیّع متّهم شد و هارون
وی را احضار و بعد از مدّتی او را آزاد کرد و او به محمّد بن حسن شیبانی ،شاگرد ابوحنیفه پیوست سپس به مکّه مراجعت کرد، پس از آن (درسال 195ه ، در زمان خلافت امین) به عراق رفت، در سالهای پایان عمر به مصر سفر کرد و در فسطاط منزل
1) ادوارعلم الفقه واطواره: 151-154؛ شذرات الذّهب: 1/289؛ المنتظم: 5/426؛ الاَعلام الزِّرِکْلی: 6/128؛ وفیاتالاعیان: 4/135؛ الامام الصادق والمذاهب الاربعة: 163-167.
گزید تا در سنه 204ه ، چشم ازجهان فروبست.
روش
شافعی در استنباط احکام شرعی
شافعی در استنباط، ابتدا به ظواهر قرآن تمسّک می کند(مگراین که دلیلی برعدم اراده ظاهر قرآن قائم شده باشد) و بعد از قرآن، مستند وی سنّت است. او به خبر واحدِ
ثِقه و ضابط، هر چند غیر مشهور (برخلاف ابوحنیفه) و غیر موافق اهل مدینه(برخلاف مالک)، عمل میکرد. شافعی در مرحله بعد به اجماع و عدم خلاف و بعد از آن به قیاس (اگرعلّت منضبطی داشت) عمل می نمود.
وی عمل حنفیّه را به استحسان سخت رد می کرد و در این زمینه کتابی به نام اِبطالالاستحسان نوشت. همچنین عمل مالکیّه را به عمل اهل مدینه نکوهش میکرد و عمل به مصالح مرسله را باطل میدانست. او عمل به قول صحابی رامنکر شد زیرا احتمال میداد که این قول از روی یک اجتهاد خطا باشد.
شافعی حدیث مرسَل را، بجز مراسیل مُسَیّب، رهاکرد. او معتقد بود که قوم بر صحّت مراسیل مسیّب، اتّفاق نظر دارند.
مشهورترین شاگردان واصحاب وی اَبوثَوْر است که خود دارای مذهبی خاصّ شد، امّا دوام نیاورد، همچنین احمدبن حنبل، امام حنبلیه، حسن زعفرانی و... از شاگردان شافعی به شمارمیروند.
کتاب شافعی «الاُم» نام دارد و از غزّالی و دیگران نقل شده که نه شافعی، بلکه شاگردش ابویعقوب، مصنّف آن است ... مذهب شافعی در حال حاضردر مصر، فلسطین و شهرهای کردنشین و بلاد ارمنی طرفدار دارد. از او نقل شده است «از من تقلید نکنید و اگر خبری صحیح امّا با مذهب من مخالف بود از آن پیروی کنید و بدانید که
مذهب من همان است»(1)
1) ادوار علم الفقه و اطواره: 157-160؛ تهذیب التهذیب: 9/25-31؛ شَذَرات الذّهب: 2/9؛ المنتظم: 6/137؛ وفیات الاعیان: 4/163؛ الاَعلام الزِّرِکْلی: 6/294؛ ریحانهالادب: 3/160؛ الامام صادق والمذاهب الاربعة: 1/168
حنبلیّه
حنبلیّه، پیروان احمدبن حنبل بنهلالشیبانی مَروزی هستندکه در سال 164ه ، در بغداد به دنیا آمد و در سال 241ه ، در همان شهر وفات یافت.
او کسی است که شافعی دربارهاش میگوید: هنگام خروج ازبغداد مردی را افضل وافقه از احمدبن حنبل برجای نگذاشتم. وی مُسندی را تصنیف کرده است که بیش از چهل هزار حدیث را شامل است و آن را برحسب ابواب فقه، مرتّب نساخته است، یعنی احادیث هر راوی را در یک جا جمع آورده است.
وی قبل ازتنقیح وتهذیب این مسند وفاتکرد و پسرش بعد از تهذیب وتنقیح، آن را از وی روایت کرد. البتّه پسرش به اضافه کردن بعضی از اخبار جعلی به مُسند احمد متّهم شد. احمد در اصول نیز کتاب «طاعة الرَّسول» و «النّاسخ والمنسوخ» و کتاب «العلل» راتألیف کرد.
احمدبن حنبل همان است که، علی رغم مأمون، از قول به خلق (عدم قدمت) قرآنکریم سرباز زد و بر قول خود ایستادگی کرد تا در سال 233 ه ، متوکّل مردم را در اظهارنظر در اینباره آزاد ساخت.
احمد، حدیث را در محضر هَیْثم بن بشیر و امام شافعی فراگرفت و در فقه بجز جوابهای بعضی از مسائل، کتابی ننوشت. نقل است که وی نوشتن فقه را بر شاگردانش حرام ساخت، امّا آنها اِجابت نکردند و فتاوا و اقوالش را جمع آوری کردند و آنها را اساس مذهب حنبلیّه قرار دادند.
روش احمد در استنباط احکام شرعی
احمدبن حنبل در استنباط به نصِّ کتاب یا سنّت، حتّی حدیث مُرسَل و ضعیف عمل
میکرد و در مقام تعارض، کتاب رابر سنّت مقدّم میداشت. اگر نصّ نمییافت به فتوای صحابه در صورت عدم اختلاف، عمل میکرد و اگر صحابه در مسألهای اختلاف داشتند، قول کسی را که به کتاب و سنّت نزدیکتر بود میگرفت و اگر به چنین قولی دست
نمی یافت خلاف را ذکر میکرد.
نقل شده که او به حدیث مُرسَل عمل میکرد و آن رابر قیاس و رأی مقدّم میداشت. البتّه با این شرط که کتاب، سنّت، قول صحابی یا اتّفاق با آن حدیث معارض نباشند. در
غیر این صورت به قیاس ذرایع و مصالح مرسله و استحسان روی می آورد. قاعده او در عقود وشرایط اِباحه بود مگر این که دلیلی بر منع قائم شود.
از مشهورترین شاگردانش میتوان از احمدبن هانی الاَشرم و پسرش عبداللّه نام برد. حکایت شده که محمدبن جریر طبری صاحب تفسیر، وقتی که کتاب اختلاف الفقهاء را
نوشت نام احمدبن حنبل را در آن نیاورد، علّت را که پرسیدند، گفت: «وی تنهامحدّث بود (نه فقیه)».
ابن تیمیه و ابن قَیّم به نشر این مذهب کمر بستند و مردم رابه تعلیم وتعلّم آن تحریض کردند در آغاز عهد «وهّابیها» این مذهب در «نجد» طرفدار پیدا کرد، سپس در زمان ما همه بلاد حجاز را فراگرفت. از وی نقل شدهاست که گفت: «در امر دین خود دقّت کنید، زیرا تقلید از غیر معصوم مَذموم است».(1)
مذهب ظاهری
مذهب ظاهری، همان مذهب داود بن علی بن خلف اصفهانی، معروف به ظاهری است که نامبرده در سال 202 ه ، در کوفه متولّد شد و در 270ه ، در بغداد دارفانی را وداع گفت.
او مذهبی خاصّ در پیش گرفت و آن عبارت بود از؛ عمل به ظاهر کتاب و سنّت تا زمانی که دلیلی بر خلاف آن قائم نشده باشد. دراین مذهب از علل احکام بحثی نمیشد
و اگر در موردی نصّ یافت نمی شد به اجماعی که از صحابه یا جمیع علما صادر شده بود، عمل میکرد وقیاس، استحسان، تقلید و رأی را بشدّت طرد میکرد و اظهار میداشت: «در عموماتِ نصوص؛ ازکتاب و سنّت، پاسخ همه مسائل وجود دارد».
1) ادوار علم الفقه و اطواره: 163-166؛ شذرات الذّهب: 2/96-97؛ المنتظم: 1488؛ وفیات الاعیان: 1/63؛ ریحانهالادب: 7/483؛ الامام الصادق والمذاهب الاربعة: 1/169.
از او حکایت شده که بعد از عصر خلفای اَربعه تحقّق اجماع ممکن نیست، زیرا صحابه به دلیل سیاست و حکومت، پراکنده شدند. ابنحَزم گفته است: کسی نمی تواند تابعین را اِحصا کند و بسیاری از آنچه گفته اند ناشناخته است؛ لذا هرکس ادّعای اجماع
آنها را بکند دروغگوست. قول بهجواز قضا برای زن، به ظاهری منسوب است.
مذهب ظاهری تا نیمه قرن پنجم استمرارداشت، سپس رو به اُفول نهاد تااین کهابن حزم اندلسی درقرن پنجم دربلاد اندلس به نشر ودفاع ازآن پرداخت وکتاب «اَلاِحْکامُ ِلاُصُولِالاَحْکام» را دراصول مذهب ظاهری والمُحَلّی را درفقه مذهب ظاهریّه تألیف کرد.
ابن حَزم به علمای متقدّم سخت تاخته است و کمتر کسی است که از (زخم) زبان او در امان مانده باشد؛ تا آن جا که درحقّ وی گفته اند: زبان ابن حزم و شمشیر حجّاج برادران دو قلو یند. علمای معاصرِ وی با او به مخالفت و دشمنی برخاستند، قولش را رد
کردند و مردم را از نزدیک شدن به او برحذر داشتند.
وی معتقد است که مذهب حنفی در شرق و مالکی در غرب در آغاز با ریاست و سلطنت جان گرفتند.
ظاهرا این مذهب در اواخر قرن پنجم مندرس گشت.(1)
شیخ در مبسوط تصریح کرده است: اگر کسی در وقف خود ، شرط کند که؛ «فی سبیل اللّه»، «فی سبیل الثواب» و «فی سبیل الخیر» مصرف شود، ثلث آن مال به مصرف مجاهدان و حجّ و عمره، ثلث آن به مصرف فقرا و مساکین با تقدیم اَقارب (به عنوان
سبیل ثواب) و ثلث دیگر به مصرف پنج مورد از مصارف زکات یعنی ، فقرا، مساکین، ابن السبیل، غارمین و رقاب (آزادی بردگان)، به عنوان سبیل خیر، میرسد. وی در پایان، تداخُل اصناف سه گانه را تقویت میکند.(2)
شیخ درخلاف درمورد «فی سبیل اللّه» مینویسد: باید بخشی از آن را به جهادگرانِ داوطلب داد و بخشی نیز به مصرف حج و عمره برسد، او دلیل این مدّعا را اجماع فرقه ذکر کرده ونیز این که سبیل اللّه نسبت به همه این موارد عامّ و شامل است . همچنین روایت شده است که رسول خدا به اُمّ مِعقل اجازه داد بر شتری که شوهرش آن را برای «فی سبیلاللّه» تصدّق کرده بود، برای سفر حج و عمره سوار شود.(1)
علاّمه در مختلف بعد از نقل قول شیخ درخلاف ومبسوط مینویسد: قولِ موجّه در نزد من این است که، با ذکر هرکدام از این واژههای سه گانه و یا همه اینها با یکدیگر، (و در هر صورت) میتوان آن رادرهر موردی که موجب تقرّب به خداست، مانند بنای مساجد، پلها، مساعدت به فقرا و مساکین و... به مصرف رسانید.(2)دیدگاه علاّمه در قواعد و ارشاد نیز درباره این واژهها و واژه «وجوه بِرّ» همین است. وی آن تفاصیل یادشده در نهایه و خلاف را مطالب مطرح شده از سوی عامّه میداند.(3)
محقّق در شرایع مورد مصرف «فی سبیل اللّه» راهرچیزی میداندکه راهی برای ثواب است، از قبیل ،مجاهدان ،حجّ ،عمره، بنای مساجد ،پلهاو...
شهید ثانی در ذیل این عبارت توضیح داده است: سبیل خدا همان طریق به او، یعنی طریق به ثواب ورضوان اوست .برای این که مکان برای او محال است بنابراین مصرف وقف بر «فی سبیل اللّه» نیز هر مصلحتی است که بتوان با آن به خدا تقرّب جست. شهید در ادامه، این عمومیّت را به مشهور نسبت داده و آن را مطابق عرف ولغت دانسته است.(4)
اضافه کردن این مطلب نیز خالی از فایده نیست؛ که ذکر مواردی خاصّ چون حجّ و عمره و جهاد در احادیث نبوی صلیاللهعلیهوآلهبا این تعمیم منافات ندارد؛ زیرا حضرت در واقع در مقام بیان بعضی از موارد مصادیق این واژهها بوده است .
زیدیّه
در البحر الزّخّار(فقه زیدی) فقرا و مجاهدان داوطلب راکه اجرتی ندارند به عنوان مصادیق «فی سبیل اللّه»؛ خویشان و اقارب رامصادیق «سبیل الثواب»، موارد مصرف زکات رابه عنوان مصادیق «سبیل الخیر» و همه مصالح دینی راهمانند مساجد، علما، فقرا و ... به عنوان مصادیق «وجوه بِرّ» ذکر کرده است.(1)
حنفیّه
طحاوی در الشّروط الصّغیر (فقه حنفی) نیز مصرف «سبیل اللّه» را اهل جهاد دانسته وآن را به مالک وابویوسف نیز نسبت داده است .(2)
مالکیّه، شافعیّه و حنابله
مالکیّه، شافعیّه و حنابله «سبیل اللّه» را جهاد و (مصرف) مجاهدان دانستهاند.(3)ابن قُدامه (حنبلی) نوشته است: اگر مالی را بر «فی سبیل اللّه» و «سبیل الخیر»، وقف کند
ثلث آن به مصرف مجاهدانی میرسد که حقوقی در دیوان دولت ندارند، هر چند توانگر باشند، وبقیّه در هرموردی که دارای اجر و ثواب و خیر باشد به مصرف میرسد. وی ضمن نسبت این قول به اصحاب حنابله، برای مختار خود استدلال کرده است که: لفظ، عامّ است و نباید آن را به بعضی از افراد اختصاص داد. لذا اگر به ابواب بِرّ هم وصیّت یا وقف کند در هر موردی که بِرّ و قربت باشد میتوان به مصرف رسانید.(4)
اَعلام شیعه تصریح کردهاند که اگر کسی مالی را بر «فقرا» وقف کرد به آن دسته از فقرای بَلَد که حضور دارند منصرف میشود و نیازی به تفحّص و جست وجوی کسانی که دربَلَد حضور ندارند، نیست همچنین واجب نیست منتظر کسانی بمانندکه حضور
ندارند. محقّق در شرایع تصریح کرده است: «هرگاه برفقرا وقف کند به فقرایی که دربلد حضور دارند، منصرف میشود».
شهید ثانی در مسالک در توضیح و توجیه این عبارت مینویسد: ما در جای خودش اثبات کردیم که وقف برموقوفٌ علیهِ غیر منحصر ،وقف برجهت مخصوصه (مثل فقر)است نه بر اشخاص آن عنوان، و مورد مصرف آن جهت، کسانی هستند که به آن وصف متّصفند (مانند فقر، فقه، علم، و...)از این رو صرف درآمد چنین وقف درمورد همه اشخاص داخل این عناوین، واجب نیست؛ بلکه در صورت انتشار افراد باید به مصرف افراد موجود در بلد رسانیدوبه دنبال غایبان رفتن (ویاانتظار آنان را کشیدن) واجب نخواهد بود.(1)علاّمه در قواعد و ارشاد(2)محقّق ثانی(3)شهیدین در لمعه و روضه(4)، فخر المحقّقین(5)و ... همین دیدگاه را با استدلال مشابه درکتب خویش آوردهاند.
مطلب دیگری که موردتوجّه بزرگان قرار گرفته این است که:اگر(در فرض وقف بر فقرا) واقف مسلمان باشد به فقرای نحله ومذهب خودش انصراف خواهد داشت(6).
شایان یادآوری است که درهمه این موارد و موارد مشابه، اگر خطاب و شاهد حال و عرف، اقتضایی داشته باشند، ملاک عمل قرارخواهند گرفت .چه بسا کافری مالی را وقف کند و شاهد حال، نشانگر این باشدکه منظور وی همه فقرا و یا تنها فقرای مسلمین هستند و بر عکس آن نیز ممکن است .
نکته دیگراین که اگرمالی رابرفقرا،علما،و عناوینی عامّ از این قبیل وقف کند، استیعاب (یعنی توزیع درآمدبین همه افراد آن عنوان) واجب نیست، هر چند جایز است. در روایت نوفلی نیزبه همین معنااشاره شده است: «بر تو واجب نیست (لَیْسَ لک )که به
دنبال غایبان بروی»(7)
امّا دلیل اصلی همان است که قبلاً اشاره شد و آن این که در این موارد، در حقیقت بر
1) مسالکالاَفهام: 1/361.
2) قواعدالاحکام: 2/399؛ ارشادالاذهان: ص454.
3) جامعالمقاصد:9/69.
4) الرّوضة: 1/304.
5) ایضاح الفوائد: 2/402.
6) السّرائر: 3/162؛ جامع المقاصد:9/69؛ علاّمه در تذکرة: 2/430؛ امام خمینی در تحریر: 2/71؛ آیهاللّه خویی در منهاج الصّالحین: 2/249؛ آیهاللّه حکیم در منهاج الصّالحین: 2/252و...
7) الکافی: 7/38؛ الفقیه: 4/178؛ وسائل الشیعة: الباب 8؛ ابواب احکام الوقف، ح 1.
جهت خاصّ (مثل فقر،علم...) وقف شده است نه برافراد ومصادیق این عناوین.(1)البتّه عدم وجوب استیعاب در مواردی است که «موقوفٌ عَلَیهم» غیر محصور باشند. و صاحب جواهر از فَخرالمحقّقین درشرح ارشاد، نقل کرده است که در غیر محصور نیز تا آن جاکه میسّر است ،استیعاب واجب است .
نکته دیگری که صاحب جواهر به آن تصریح کرده این است که:بنابر عدم وجوب استیعاب اگر در توزیع آن بین «موقوفٌ علیهم» (بدون عذر) تأخیر کرد، ضامن آن خواهد بود.(2)
در مغنی المحتاج (فقه شافعی )آمده که فقیر درباب وقف همان فقیر در باب زکات است.(3)
از عناوینی که عموم فقها در باب وقف به توضیح و تفسیر آن پرداختهاند، عنوان «جار» است. روشن شدن این واژه بجز درباب وقف، در موارد دیگر نیز مفید است. به عنوان نمونه در روایات، نسبت به همسایه سفارشهای اکید شده، و در آن جا نیز محلّ بحث است که حدّ و مرز همسایه تاکجاست.
از مجموع کلمات فقها در این باره استفاده میشود که برای «جیران» سه قول یا سه احتمال وجود دارد:
1- تا چهل ذراع از هر جانب، همسایه محسوب میشوند.
2- ملاک و ضابطه در تشخیص این عنوان با عرف است .
3- تا چهل خانه از هر طرف همسایه محسوب میشوند.
شیخ طوسی در نهایه و شیخ مفید در مقنعه، احتمال اوّل رابرگزیدهاند: هرگاه کسی بر همسایگان (جیران) خود وقف کند و با اسماء و صفات، آنان را مشخّص نکند به همسایگانی منصرف میشود که از هر طرف تا چهل ذراع فاصله دارند و کسانی که از این
حدّ فراترباشند، مستحق نیستند.(1)
ابنحمزه در وسیله(2)سلّار در مراسم(3)، ابن زهره در غنیه،(4)شهید در دروس(5)و دیگران نیز همین قول را برگزیدهاند. در غنیه برای این نظر ادّعای اجماع شده و مفتاح الکرامة آن را به مشهور نسبت داده است(6). تذکره آن را مذهب اکثر دانسته است. محقّق ثانی نیز آن را به مذهب اکثر اصحاب و مشهور نسبت داده است.(7)شهیدثانی مینویسد: من برای این قول، هرچند مختار اکثراست، دلیل ومستندی نیافتم.(8)علیرغم ادّعای اجماع غنیه، بسیاری از اَعلام، قول دوم را برگزیدهاند، یعنی ملاک را در تشخیص عنوانِ «جار» عرف
دانستهاند.
علاّمه در قواعد، محقّق ثانی(9)محقّق اوّل در مختصر و شرایع(10)شهید در مسالک،(11)علاّمه در مختلف(12)سبزواری در کفایه،(13)فخرالمحقّقین(14)از اَعلامی هستند که به ملاک
بودن عرف دراین مورد تصریح کردهاند. علاّمه در مختلف(15)و فخرالمحققین درایضاح(16)برای این قول استدلال کردهاند به این که: در غیر حقیقت شرعیّه ،شرع بر عرف، حمل میشود (یعنی میزان و ملاک تشخیص این موضوعات در مواردی که حقیقت شرعیه وجود نداشته باشد حقیقت عرفیّه است.) از متأخّران، صاحب عروه نیز همین قول دوم
رابرگزیده است.(17)
و امّا قول (یااحتمال سوم): شهید در مسالک، اظهار داشته است که برای این احتمال
قایلی نمیشناسم و گروهی دلیل آن را روایت عامّه از عایشه میدانند که رسول خدا در پاسخ سوال از حدّ جوار (همسایگان) فرمود: «اِلی اَرْبَعینَ دارا» کلینی نیز در کافی سه
روایت معتبرالاَسناد ذکر کرده است که درباب آنها حد جوار تا چهل خانه معین شده
1) النّهایه: 599؛ المقنعة: 653.
2) الجوامع الفقهیّه: 770.
3) المَراسم: 210.
4) الجوامع الفقهیّه: 541.
5) الدّروس: 2/297-298.
6) مفتاح الکرامة: 9/43.
7) جامع المقاصد: 9/43.
8) مسالک الافهام: 1/350.
9) قواعدالاحکام: 2/392؛ جامع المقاصد: 9/43.
10) المختصرالنافع: 257؛ جواهرالکلام: 28/40.
11) مسالک الاَفهام: 1/351.
12) مختلف الشیعه: 494.
13) به نقل از مفتاح الکرامة: 9/58.
14) ایضاح الفوائد: 2/385.
15) مختلف الشّیعه: 494.
16) ایضاح الفوائد: 2/385.
17) ملحقات العُروة: 2/224.
است.(1)و اگر این قول شاذّ نبود، اخذ و عمل به آن به دلیل کثرت روایات آن از فریقین، نیکو بود.(2)شهید در دروس از قطب راوندی نقل کرده که درمقام جمع بین قول چهل ذراع و چهل خانه گفته است: منظور ازچهل خانه، خانه های کوچک هستند(3)(که از چهل
ذراع تجاوز نمیکنند).
صاحب حدائق ضمن برگزیدن قول سوم مینویسد: من جز شهید ثانی در مسالک، کسی را نیافتم که به این روایات توجّه کرده و آنها را در این مقام مورد بحث قرار داده
باشد. و عجب از شهید است که چگونه به دلیل شذوذ این قول(با وجود روایات معتبر) از آن عدول کرده است. حدائق ادامه میدهد: اختلاف فقها نیز ناشی از عدم وقوف واطّلاع آنان براین اخبار بوده است و گرنه از آنها عدول نمیکردند.(4)صاحب جواهر، این روایات را حمل بر تقیّه کرده است.(5)
اگر تحقّق اجماع معتبر بر قول اوّل ثابت نشود (که اثبات آن مشکل است ) و امر بین قول دوم و احتمال (یا قول سوم) دایر شود، به نظر میرسد ترجیح با قول سوم باشد، زیرا رجوع به عرف، متفرّع بر عدم حقیقت شرعیه است و با وجود روایاتی که شهید در مسالک به آنها اشاره کرد حقیقت شرعیّه ثابت خواهد بود.
1- در صدق همسایه فرق نمیکند که خانه او ملکی باشد یاعاریه واجارهای ...(6)
2- اگر خانه دو در دارد که از هر دو تردّد دارد از هر دو طرف، همسایه است.(7)
3- خانه هایی که در منتهااِلیه حدّ (چهل ذراع یاچهل خانه و...) قرار دارند و از حدّ بیرون نیستند در عنوان(جار) داخل هستند(8)
4- اگر ملاک صدق عنوان، عرف یا چهل ذراع باشد، درآمد وقف بین افراد، بدون توجّه به مذکّر و مؤنّث بودن ویا صغیر وکبیر بودن، به طور مساوی تقسیم میشود، امّا اگر ملاک عدد(چهل خانه) باشد. ابتدا حاصل وقف بین خانه هابه طورمساوی تقسیم می
شود، سپس سهم هرخانه بین افراد آن خانه علیالسویّه توزیع میشود. قولی هم هست که از همان آغاز به حسب افراد، توزیع میشود.(1)
5- اگر در خانه ساکن نباشد، چون عرفا، عنوان بر او صدق نمیکند، مستحق نیست و اگر آن را بفروشد از مورد مصرف وقف خارج و مشتری داخل میشود.(2)
6- البحر الزّخّار(درفقه زیدی) خانههای به هم چسبیده به خانه انسان را همسایه محسوب کرده است. وی مدّعی است که لفظ «جار» بیش ازاین را اقتضا ندارد.(3)
7- وَهْبَهُالزُّحَیلی در کتاب خویش عناوینی رابه شرح زیر توضیح داده است:
طفل، صَبیّ و صغیر به کسانی اطلاق میشود که بالغ نشده باشند.
شابّ: ازبلوغ تاچهل سالگی راگویند. کهل: از چهل سالگی تا شصت سالگی است. و شیخ از بالای شصت تا پایان عمر است.(4)
از دیگر مباحثی که به مبحث موقوفٌ عَلَیْه مربوط است، چگونگی استفاده «موقوفٌ علیهم» از درآمد وقف است. آیا باید این درآمد را به تساوی تقسیم کرد، یا این که سهم
مذکّر و مؤنّث با یکدیگر تفاوت دارد و یا باید تفصیل داد؟
از مجموع اقوال و ابحاث فقهای امامیّه چنین به دست می آید که اگر واقف، خودش
ویژگی خاصّ را در نحوه توزیع شرط کرده باشد، اعمّ از ترتیب ، تشریک یا تفصیل و تساوی و... در صورتی که شرط او با شرع و مقتضای عقد وقف منافات نداشته باشد، وفا و عمل به شرط وی لازم است، در غیر این صورت، مقتضای اطلاق در وقف ، اشتراک
ذکور و اناث در وقف و تساوی در توزیع و تقسیم است. شایان ذکر است که در این جهت فرقی نمی کند که «موقوفٌ عَلَیهم» اولاد و ذرّیّه واقف باشند؛ یا از اقارب و خویشان وی و یا این که اجنبی باشند.
شیخ در نهایه تصریح کرده است که اگر واقف تفضیل بعضی را بر بعضی شرط کرده باشد مطابق شرط او عمل می شود؛ امّا اگر چنین شرطی نباشد مذکّر و مؤنّث به طور مساوی حقّ دارند. امّا اگر بگوید: طبق کتاب خدا وقف کردم، همانند باب ارث ، به مذکّر
دو برابر مؤنّث می رسد.(1)
فاضل مقداد، بعد از نسبت دادن این قول به اکثر اصحاب و استناد به اصل عدم تفضیل، از ابن جنید نقل کرده است: در صورت اطلاق نیز باید همانند باب ارث (یعنی برای مذکّر دو برابر مؤنّث) عمل کرد. ولی حق، قول اکثر است، همانند باب وصیّت و اقرار.(2)
علاّمه
در مختلف نیز بعد از بیان و استدلالی مشابهِ فاضل مقداد (که ظاهرا فاضل مقداد نیز این مطلب را از علاّمه گرفته است) ، می نویسد: دلیل ابن جنید شباهت باب
وقف به باب میراث است و در پاسخ وی اظهار می دارد که به فرض شباهت و وجود جامع، این استدلال، قیاس باطل است، چه رسد به فرض عدم شباهت و وجود فارق.(3)
شهیدین در لمعه و روضه، شهید ثانی در مسالک، محقّق اوّل در مختصر و شرایع، علاّمه در قواعد و تذکره، محققّ ثانی در جامع المقاصد، ابن ادریس در سرائر، صاحب جواهر و صاحب مفتاح، امام خمینی در تحریر و ... نیز به لزوم رعایت تساوی، در
صورت اطلاق وقف، تصریح کردهاند. البتّه ابن جنید ، همان طور که گذشت ، مخالف است.(4)
1) النهایة: 597.
2) التّنقیح الرائع: 2/328.
3) مختلف الشیعة: 493.
4) قواعدالاحکام: 2/391؛ تذکرهالفقهاء: 2/437؛ مختلف الشیعة: 493؛ جامع المقاصد: 9/101؛ المختصر النافع: ص285؛ شرائع الاسلام: 2/216؛ التّنقیحالرّائع: 2/238؛ مسالک الافهام: 1/352؛ السّرائر: 3/158؛ الروضة: 1/304؛ تحریر الوسیلة: 2/72؛ مفتاح الکرامة: 9/66؛ جواهر الکلام: 28/50-51.
در جواهر لزوم برتری مذکّر را، در صورتی که وقف بر اولاد و ذرّیّه باشد، به اسکافی
نیز نسبت داده است. امّا گویا مخالفت این دو یا چند نفر با اجماع و عدم خلاف چندان ناسازگار نیست.
بنابراین قول مطابق با ادلّه و اصول، همان قول بهتساوی و عدم تفضیل است مگر در مواردی که واقف تصریح کرده باشد.
1- شهید در دروس ترتیب وتفضیل را قبیح دانسته است.(1)فیض کاشانی نیز با استناد به نصوص(2)مینویسد: برتری دادن فرزند یا فرزندانی بر بقیّه، بویژه در حال بیماری و تنگدستی کراهت دارد، زیرا این امر موجب ایجاد دشمنی و برانگیختن بین فرزندان میشود که به قطع رحم خواهد انجامید.(3)
این بیان در صورتی که تفضیل بدون هیچ انگیزه و سبب عقلایی باشد و از آن تبعیض بی مورد استشمام شود، جای هیچ بحث و اشکال و تأمّلی نیست؛ امّا در مواردی که انگیزههای شرعی، عقلایی و عرفی در میان باشد مانند رعایت افراد ناتوان، نیازمند و مانند اینها، مسلّم است که قضیّه شکل دیگری به خود خواهد گرفت.
2- همان طور که اعلام، از جمله شهید ثانی(4)و محققّ ثانی(5)تصریح کردهاند، لزوم رعایت تساوی (و تشریک) مربوط به مواردی است که «موقوفٌ عَلَیهم» محصور و محدود باشند. امّا در صورتی که غیر محصور و منتشر باشند رعایت تسویه (و تشریک)
واجب نیست. دلیلش هم این است که در این فرض «موقوفٌ علیهم» مورد مصرف هستند و به عبارت روشنتر وقف بر جهت (فقر، مسکنت و ...) است نه بر اشخاص و مصادیق عنوان .
3- اگر واقف بگوید: فلان مال را بر زید و مساکین وقف کردم، نصف آن برای زید و نصف از آنِ مساکین است و اگر بگوید: بر زید و عمرو و مساکین، دو ثلث برای زید و عمرو یک ثلث برای مساکین است. و وجه آن هم این است که عطف با واو، مقتضی اشتراک بین امور متعاطفه است و اصل نیز عدم تفاضل می باشد.(1)
زیدیّه
در البحر الزّخّار (در فقه زیدی) آمده است: اگر مالی بر فقرا وقف باشد، برای رعایت صیغه جمع سزاوارتر آن است که بین سه نفر به بالا توزیع شود؛ امّا در زکات رعایت این
امر لازم نیست (به دلیل سیره رسول خدا صلیاللهعلیهوآله).(2)
حنفیّه
ابوزهره که محور بحثش فقه حنفی است، تسویه بین فرزندان را در وقف واجب دانسته است. وی مستند این نظر را حدیث «اِعْدِلُوا بَیْنَ اَبْناءَکُمْ» و ... ذکر کرده است.(3)
شافعیّه
شَربینی از فقهای شافعیّه نیز مقتضای اطلاق را تساوی میداند، و در ادامه مینویسد: اگر شرط واقف مندرس شود و ندانیم که آیاتساوی وقف کرده یا به نحو تفضیل، چون اولویّتی در بین نیست، حکم ، همان تسویه است. در همین فرض اگر واقف یا ورثه او زنده باشند به قول آنها بدون سوگند عمل می شود؛ در غیر این صورت به قول ناظر
منصوب از جانب واقف (نه منصوب از جانب حاکم) بدون سوگند عمل می شود.(4)
حنابله
از عبارات ابن قُدامه استفاده می شود که در مذهب احمدبن حنبل، تفضیل بعضی بر بعضی اگر بدون جهت باشد، مکروه است و اگر به دلیل عیالمند و یا نیازمند بودن فرد یا
افراد برتری داده شده باشند، بلااشکال است. همچنین است اگر برای تشویق بر طلب علم باشد. وی سپس به عمل ابوبکر استناد کرده است که از میان فرزندان خود ، نخله هایی را تنها به عایشه اعطا کرد و نیز به حدیث وقف عمر که حفصه را برتری داد. البتّه
مستحبّ است توزیع براساس باب ارث باشد (لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الاُنْثَیَیْنِ» زیرا مرد در اداره امور زندگی مخارج بیشتری را باید متحمّل شود؛ امّا اگر موقوفٌ عَلَیْه غیرمحصور باشند، تفضیل و تسویه، هر دو، جایز است.(1)
توجّه به این نکته خالی از فایده نیست که در وقف عمر، تولیت وقف برعهده حفصه گذاشته شد، نه این که عمر او را بر دیگران برتری داده باشد. البتّه به متولّی نیز اجازه
انتفاع از وقف داده شده است.
1) المغنی: 5/369-370؛ الفقه الاسلامی و ادلّته: 8/211.
تردیدی نیست که وظیفه همگان، بویژه کسانی که به نحوی با وقف در ارتباطند، این است که از مال موقوف نگهداری و از تلف و ضایع شدن آن جلوگیری کنند.
نگارنده در منابع فقهی به مبحث مستقلّی در این باره بر نخورده است؛ امّا عّدهای از اَعلام، آنجا که بحث عدم جواز غرس درخت را در مسجد مطرح کردهاند، دلیل این مسأله را تغییر، تصرّف در وقف و اضرار به آن ذکر کردهاند. محقّق ثانی از علاّمه
، در تذکره، نقل کرده است که: در روایات آمده است: غرس درخت در مسجد همانند بستن خوک در آن جاست.(1)و مفتاح اشاره کرده است: بنابراین در صورت عدم تضرّر به وقف، نباید اشکال داشته باشد.(2)
فقهای اهل سنّت نیز در این زمینه عبارات و بیانات مشابهی را مطرح کردهاند.(1)
نکته: در مغنیالمحتاج (فقه شافعیه) آمده است: مال وقفی در دست موقوفٌ عَلَیْه، امانت است؛ لذا اگر آن را در غیر جهت وقف به کار گیرد، ضامن آن است.(2)
بدون تردید اگر واقف برای هزینه و مخارج مال وقفی راهی را در نظر گرفته باشد، هزینههای وقف از همان راه تأمین میشود، در غیر این صورت این بحث مطرح میشود که این مخارج بر عهده چه کسی است؟
مفتاح الکرامة، (البتّه درباره نفقه مملوک) از ارشاد، تبصره، ایضاح ، دروس و لمعه، روض و مسالک و ظاهر شرایع و تحریر نقل کرده است که اگر «موقوفٌ عَلَیهم» معیّن باشند (مثل اولاد و ..) نفقه بر عهده خود آنهاست.(3)دروس این امر را بر قول به ملکیّت موقوفٌ عَلَیْه، متوقّف ساخته است.(4)همین مطلب را محقّق ثانی به عدّهای از اَعلام نسبت داده و خود نیز آن را قول اصحّ شمرده است.(5)
امّا در صورتی که «موقوفٌ عَلَیهم»، غیر معیّن و منتشر باشند (مانند: فقرا و ...) هزینه مال موقوف در کسب خود او (یعنی موقوف) است (اگر دارای کسب باشد) در غیر این صورت (مثلاً موقوف انسان نباشد یا دارای کسب نباشد) هزینه آن بر عهده بیتالمال است و اگر بیتالمال نبود، هزینه وقف، همانند دیگر مواردِ نیازمند، بر عهده مؤمنان است.
این مباحث در صورتی است که موقوف، عبد و امه یا حیوان باشد؛ امّا اگر موقوف، عقار (املاک و اراضی) باشد و واقف هم درباره هزینه آن چیزی معیّن نکرده باشد، هزینه آن از درآمد وقف، کسر میشود و اگر درآمد وقف برای هزینه و تعمیر آن کافی
نباشد، اکمال آن بر کسی واجب نیست.(1)
در قانون مدنی نیز در صورتی که واقف ترتیبی قرار نداده باشد مخارج تعمیر و اصلاح موقوفه و ... بر حق «موقوفٌ عَلَیهم» مقدّم شده است.(2)ظاهر عبارت محقّق ثانی و شهید ثانی این است که در این موارد، بین فقها اختلافی نیست.
به نظر میرسد برای رعایت وقف و حفظ آن از تلف شدن، قول به تقدّم هزینه آن بر حق موقوفٌ عَلَیْه و در صورت کافی نبودن، اکمال آن از بیت المال، بویژه در مواردی که
«موقوفٌ عَلَیهم» معین نیستند، مُوَجّهتر باشد.
وَهْبة الزُّحَیْلی مینویسد: فقها اتّفاق نظر دارند که هزینه و نفقه وقف از درآمد آن تأمین میشود، هر چند درباره شرط واقف و ... اختلافاتی دارند.(3)
حنفیّه میگویند؛ از همان آغاز، هزینه وقف از درآمد آن برداشته میشود، خواه واقف در این باره شرطی کرده باشد یا نه؛ زیرا وقف، صدقه جاریه در راه خداست و این صدقه جز به این طریق جاری نخواهد بود.(4)
مذهب شافعیّه این است که هزینه تجهیز و عمارت موقوف بر اساس شرطی است که واقف کرده است؛ خواه از مال خودش یا از مال موقوف، و اگر شرطی نکرده باشد. هزینه از کسب موقوف (اگر عبد باشد) و یا درآمد آن، و اگر درآمدی هم نداشت تنها هزینه تجهیز آن (و نه عمارت) از بیتالمال تأمین میشود.(5)
دیدگاه مالکیّه همان دیدگاه حنفیّه است که از همان آغاز، هزینه از درآمد وقف تأمین میشود و گرنه بهاتلاف وقف منجر میشود که جایزنیست.(6)
1) جامع المقاصد: 9/74 ؛ الروضه: 1/302-303 ؛ کشف الغطاء: ص183.
2) قانون اساسی - مدنی: 118 ، ماده 86.
3) الفقه الاسلامی و ادلّته: 8/217.
4) الفقه الاسلامی و ادلّته: 8/217؛ المصطلحات الوقفیّه: ص241 از فتحالقدیر: 5/434 ؛ المبسوط، سرخسی: 12/32.
5) مغنیالمحتاج: 2/395؛ المصطلحات الوقفیّه: ص241.
6) الفقه الاسلامی و ادلّته: 7/218 ؛ اَسهل المدارک: 3/108-109.
حنابله میگویند: ابتدا باید از شرط واقف پیروی کرد و اگر شرطی نبود، هزینه از درآمد وقف تأمین میشود.(1)
از مباحثی که (در باب وقف) غالب، بلکه جمهور اصحاب و نیز فقهای دیگر مذاهب اسلامی به آن پرداختهاند، مبحث ملکیّت در وقف است. یعنی این مسأله که؛ اوّلاً، آیا
وقف تملیک است یا (همانند عتق) تحریر و فکّ ملک است؟ و ثانیا به فرض تملیک بودن، تملیک به خداوند است یا تملیک به موقوفٌ عَلَیْه، و یا در این جهت باید بین وقف
بر جهت عامّ و وقف بر معیّن تفصیل داد؟ و یا این که اصلاً تملیک نیست و مال وقفی همچنان در ملک واقف باقی میماند.
بنابراین ظاهرا پنج قول (یا احتمال) در این مسأله قابل طرح است:
1- بر ملک واقف باقی میماند و تنها منفعت آن نسبت به او سلب میشود؛
2- فکّ ملک است و بعد از وقف (همانند عتق) بلامالک خواهد شد؛
3- به «موقوفٌ عَلَیهم» منتقل میشود؛
4- به خدای متعال منتقل میشود و مالک آن بعد از وقف،خداوند است؛
5- در وقف بر جهات عامّه (مانند مسلمین، فقرا و...) به خداوند و در وقف بر معیّن (خاصّ) به موقوفٌ عَلَیْه و در وقف بر مساجد و... فکّ ملک است.
قبل از پرداختن به این مسأله یادآوری این نکته خالی از فایده نیست که: در ملکیّت موقوفٌ عَلَیْه نسبت به منافع (همان طور که فاضل مقداد(2)تصریح کرده است) اختلافی نیست، یعنی بعد از انعقاد و تمامیّت وقف، منافعِ مالِ موقوف به «موقوفٌ عَلَیهم» منتقل
خواهد شد. البتّه، همان طور که ابن زهره در غنیه(1)تصریح کرده، مالکیّت موقوفٌ عَلَیْه نسبت به منافع در بعضی از موارد، مالکیّت انتفاع است، نه مالکیّت منفعت.
توضیح: مالکیّت منفعت در مواردی است که نظر واقف از وقف، تحصیل درآمد باشد تا در مصارفی معیّن هزینه شود، مانند وقف بر افراد معیّن و یا وقف اموالی برای
صرف درآمد و منافع آن در اداره مسجد و مدرسه و... که در این صورت منافع، مِلک موقوفٌ عَلَیْه است، ملکیّت طلقی که میتوان آنها را فروخت و یا به سبب دیگری آنها را
به دیگری منتقل ساخت.
مالکیّت انتفاع مربوط به مواردی است که نظر واقف از وقف تحصیل درآمد مادّی نباشد، مانند احداث مدارس، قَناطِر و مشاهد و... که مسلمین مالک انتفاع از این موقوفات هستند،نه مالک منافع. لذا حق خرید و فروش، هبه و... را نسبت به آن منافع ندارند. به عبارت دیگر تملیک انتفاع عبارت است از اذن به دیگری برای این که تنها خودش به مباشرت از مالی انتفاع ببرد، مانند اذن در سکنای مدارس و... این اذن ممکن است از طرف خداوند و شارع باشد، مانند اذن به تمتّع از طیّبات و... و گاه از طرف مالک
یک عین یا منفعت است.(2)
البتّه در وقف انتفاع تعبیر به ملکیّت انتفاع، شاید خالی از مسامحه نباشد. در این موارد تعبیر به اباحه از تعبیر به تملیک، مناسبتر است. اینک اقوال فقهای مذاهب در مورد اصل مسأله:
شیخ طوسی در خلاف و مبسوط ابتدا زوال ملکیّت واقف را مطرح و در خلاف برای آن چنین استدلال کرده است: دلیل ما بر زوال ملکیّتِ واقف یکی اجماع فرقه (امامیّه) است و دیگر این که؛ بدون هیچ خلافی با وقف، تصرّف واقف در رقبه و منفعت قطع
میشود و زوال ملک معنایی جز این ندارد.(1)البتّه استدلال دوم شیخ در خلاف را میتوان به مواردی چون محجورالتصرّف (مانندمُفَلَّس )، که از تصرّف در رقبه و منفعت
ممنوع است، نقض کرد.
وی آن گاه (در مبسوط) تصریح کرده است که مال موقوف بعد از تمامیّت وقف به موقوفٌ عَلَیْه منتقل میشود. گروهی نیز گفتهاند: به خدای متعال منتقل میشود. نظر اکثر و به تعبیر مسالک، مشهور فقهای امامیّه نیز همین است که با وقف، ملکیّت واقف زایل میشود و حتّی ابن زهره در غنیه بر این مطلب ادّعای اجماع کرده است.(2)
ابن ادریس در سرائر،(3)شهید در دروس،(4)قطب راوندی در فقه القرآن،(5)علاّمه
در ارشاد(6)و مختلف،(7)محقّق در شرایع(8)؛ فاضل مقداد در تنقیح(9)و از معاصران، صاحب عروه؛(10)امام خمینی،(11)و... به زوال ملکیّت واقف و انتقال ملکیّت از او تصریح کردهاند. امام خمینی دلیل اصلی این مختار را اجماع میداند و ادامه میدهد: بلکه ظاهرا این مطلب از ضروریات در نزد متشرّعه است.(12)
مسالک برای این مسأله تقریبا همانند شیخ در مبسوط استدلال کرده است که: وقف سببی است که تصرّف در رقبه و منفعت را (نسبت به واقف) زایل میکند، لذا ملکیّت او هم زایل میشود، و نیز اگر وقف، ملک واقف بود (در موارد بیع) ثمن نیزبه او باز میگشت.
از فقهای امامیّه، ابوالصّلاح حَلبی به عدم انتقال ملک از واقف قایل شده و برای آن به حدیث نبوی صلیاللهعلیهوآله «حَبِّس اْلاَصْلَ وَ سَبِّلِ الثَّمَرَةَ» استدلال کرده است؛ به این معنا که حبس
مال، بر دیگری موجب خروج رقبه آن از ملکیّت حابس نمیشود.(13)
امّا حقیقت این است که منظور پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله از تحبیس این است که این مال بر ملک
1) الخلاف: 3/540 ؛ المبسوط: 3/287.
2) الجوامع الفقهیه: ص541.
3) السَّرائر: 3/153.
4) الدّروس: 2/303.
5) فقه القرآن: 2/291.
6) ارشادالاذهان: 454.
7) مختلف الشّیعة: 491.
8) جواهرالکلام: 28/88.
9) التنقیح الرّائع: 2/309.
10) ملحقات العروة: 2/232.
11) کتاب البیع: 3/84.
12) کتاب البیع: 3/84.
13) مسالک الافهام: 1/356.
موقوفعَلَیه حبس میشود؛ یعنی برای او ملک طلق نیست، بلکه محبوس است از بیع، هبه و... (لا یُباعُ وَ لایُوهَبُ وَ لا یُورَثُ)
جالب است که ابوزهره در این باره مینویسد: «قول راجح نزد امامیّه همان عدم خروج مال موقوف از ملک واقف است.»(1)معلوم نیست ابوزهره این مطلب را از کجا استفاده کرده است. احتمال میرود وی حبس را (که در نزد فقهای امامیّه حکمی غیر از وقف دارد) با وقف اشتباه گرفته باشد.
ابن ادریس،(2)علاّمه در مختلف(3)و ارشاد؛(4)محقّق در شرایع؛(5)فخرالمحقّقین (6)و دیگران نظر شیخ را برگزیدهاند؛ یعنی انتقال مال موقوف به «موقوفٌ عَلَیهم». و نیز مسالک این قول را نظر اکثر میداند و حدائق و... آن را قول مشهور دانستهاند.(7)صاحب جواهر، امکان ادّعای اجماع را نیز مردود نمیداند.(8)
گروهی از اصحاب نیز نظرشان این است که ملکیّت موقوفٌ عَلَیْه در موارد وقف خاصّ که موقوف علیه معیّن است، تمام و بلامانع است؛ امّا در وقف بر جهات عامّ (مثل مسلمین یا فقرا و...) و مسجد و مانند آن، مالک، خداوند متعال است. شهید ثانی(9)و محقّق ثانی(10)این قول را برگزیدهاند.
دستهای دیگر از اعلام، وقف مسجد را فکّ ملک میدانند (همانند عتق)، امّا در وقف بر معیّن، مالک را موقوفٌ عَلَیْه و در وقف بر جهات عامّه (مثل فقرا و...) مالک را خدای متعال میدانند. علاّمه در قواعد و شهید در دروس، این قول را انتخاب کردهاند.(11)
دلایل قول اوّل
دلیل 1: مال موقوف، مالی است مملوک، زیرا فایده ملک دارد، یعنی ضمان به مثل و قیمت در آن میآید (که از آثار ملک است) و این ضمان برای واقف و غیر او نیست. در نتیجه ضمان برای موقوفٌ عَلَیه است و ملک هم برای او خواهد بود.
این استدلال به ضمان در فرش و لوازم مسجد نقض شده است، یعنی با این که این اموال ملک خداوند هستند، ضمان هم دارند؛ ولی میتوان به آن پاسخ داد که همین اموال نیز در حقیقت ملک مسلمین میباشند.
دلیل 2: اجماعی است که صاحب جواهر، بویژه در موقوفٌ عَلَیْه معیّن، ادّعا کرده است
دلیل 3: میتوان ادّعای قطع کرد که کیفیّت سببیّت در همه اقسام وقف، (عامّ و خاصّ) یکسان است و بدون تردید در وقف خاصّ (معیّن) موقوفٌ عَلَیْه مالک است؛ لذا در دیگر موارد نیز ناگزیر باید همین نظر را پذیرفت.
دلیل 4: مالکیّت عناوین کلّی در شرع، در مواردی چون باب زکات، خمس، اراضی مفتوحة عنوةً، وصیّت، نذر،... ثابت است. گذشته از این که هدف و منظور واقف، انتقال ملکیّت به موقوفٌ عَلَیْه است و؛ «اَلْوُقُوفُ عَلی حَسَبِ ما یَقِفُها اَهْلُها»(1)و هیچ یک از انواع وقف (حتّی وقف بر جهات عامّ مثل مسجد) خالی از موقوفٌ عَلَیْه نیست.
عدم جواز بیع آن توسّط موقوفٌ عَلَیْه نیز با ملکیّت منافات ندارد، زیرا میبینیم مولی با این که مالک «اُمّ ولد» است، حق فروش آن را ندارد. از این گذشته بیع در وقف در بعضی از موارد توسّط موقوف علیه تجویز شده است.(2)
دلیل 5: روایت علی بن سلیمان نوفلی است که در پایان آن، امام باقر علیهالسلام میفرماید:
«وَ هِیَ لِمَنْ حَضَرالْبَلَد الَّذی فیهِ الْوَقْفُ...». فخرالمحقّقین مینویسد: لام در این جا برای ملک است و نمیتوان گفت: منظور حضرت منفعت مال بوده است، زیرا مرجع ضمیر «هی» اَرْض است که قبلاً در حدیث ذکر شده است.(3)
دلایل قول دوم (تفصیل)
ادلّه انتقال به موقوفٌ عَلَیْه در وقف معیّن همان ادلّه قول اوّل است و امّا دلایل آنها برای انتقال در جهات عامّ، به خداوند:
1- در این دسته از اوقاف، نسبت هر یک از مستحقّان به وقف، مساوی است، ملکیّت تک تک آنها هم که غیر ممکن است، ملکیّت واحد معیّن هم مستلزم ترجیح بدون مرحّج است، مجموع من حیث المجموع هم نمیتواند مالک باشد، زیرا میبینیم که حاضران به آن اختصاص دارند. در نتیجه باید گفت ملک در این موارد برای خداوند است.
2- در اوقاف عامّ، تملیک بر وجه قربت است، مانند عتق، لذا باید به خداوند منتقل شود و نیز بیع در این موارد جایز نیست، بنابراین افراد معیّنی (غیر خداوند) مالک آن
نخواهند بود.(1)
3- وقف صدقه است (البتّه این دلیل، همه انواع وقف را شامل میشود) و همه صدقات ملک خدای متعال هستند. این دلیل را ابن اِدریس از بعضی ازکسانی که به این قول معتقدند، نقل کرده است و فاضل مقداد(2)در پاسخ آن مینویسد: کلیّت کبری ممنوع است؛ زیرا خداوند میفرماید: «انَّما الصَّدَقاتُ لِلْفُقراء ...».(3)
و امّا برای کسانی که چون علاّمه(4)در قواعد، در تفصیل خود، وقف مسجد را، مانند عتق، فکّ ملک میدانند به دلیلی خاصّ بر نخوردم. صاحب مفتاح الکرامة ضمن نقل
قول علاّمه بحثی نسبتا مفصّل دارد راجع به این که؛ ممکن است منظور مصنّف از فکّ ملک در مسجد، بیان تفاوت بین وقف مسجد و وقف بر جهات عامّ باشد نه این که بخواهد بفرماید، در وقف مسجد ملکیّت برای خداوند نیست.(5)
امّا ظاهر عبارت علاّمه با این توجیه ناسازگار است: «ثُمَّ اِنْ کانَ مَسجدا فَهُوَ فَکُّ
مِلْکٍ و اِنْ کانَ عَلی مُعیَّنٍ فَالاَقْرَبُ اَنَّ الْمِلْک لِلّهِ تعالی» شاید وجه آن، همان تفاوت محسوس و روشنی است که وقف مسجد با بقیه اوقاف دارد.
درباره ملکیّت در وقف دیدگاه دیگری نیز هست که بعضی از اَعلام متأخّر و معاصر همانند صاحب عروه، امام خمینی در البیع و تحریر، آیهالله حکیم در منهاج مطرح کردهاند. امام خمینی ضمن ردّ و تضعیف همه ادلّهای که صاحب جواهر برای ملکیّت «موقوفٌ عَلَیهم» مطرح کرده، درباره روایاتی که در آنها آمده است: «هِیَ صَدَقَةٌ بَتًّا، بَتْلاً مَبْتُوتةً لا رَجْعَةَ فیها وَ لا رَدّ»(1): «این صدقهای است قطعی و بریده شده (از مالک) که به هیچ وجه بازگشتی در آن (جایز) نیست»؛ اظهار داشته است:
هر چند صاحب جواهر به این روایات برای انقطاع ملکیّت واقف و اثبات ملکیّت موقوفٌ عَلَیْه، تمسّک کرده است، امّا حق این است که اطلاق این روایات اقتضا میکند که منظور، انقطاع مال موقوف به طور کلّی باشد، خواه از واقف و خواه از موقوفٌ عَلَیْه،
وگرنه مقطوعیّت صدقه از متصدّق اختصاص به وقف ندارد؛ سایر صدقات نیز همین ویژگی را دارند. در نتیجه میتوان گفت: وقف (با همه اقسامش) ایقافِ عین است برای رساندن منفعت به «موقوفٌ عَلَیهم».
موقوف، بجز در بعضی از موارد وقف منقطع الآخر، از ملک واقف، خارج میشود و داخل ملک «موقوفٌ عَلَیهم» هم نمیشود.(2)
صاحب عروه نیز ضمن بیان این مطلب اظهار داشته است: این ادّعا که ملک بدون مالک، معقول نیست، نیز مدفوع است به این که؛ ما ملکیّت آن را قبول نداریم؛ قدر مسلّم
این است که مالی است بلامالک، و این ناممکن نیست. نمونه آن مالی است که مالکش قبل از آن که کسی آن را مالک شود، از آن اِعراض کرده است.(3)
آیه الّله حکیم نیز، مال موقوف را از ملک واقف خارج میداند، امّا تصریح کرده است که به ملک موقوفٌ عَلَیه وارد نمیشود و در حقیقت، صدقهای است که در آمد آن ملک موقوفٌ عَلَیْه است (در بعضی از موارد) یا به مصرف جهت موقوفٌ علیها میرسد.(4)
صاحب حدائق نیز مینویسد: در جهات عامّه، مثل فقر یا مصالح مثل مساجد بیشتر از خروج آن از ملک واقف استفاده نمیشود؛ امّا این که به خدا یا غیر او منتقل شود از
اخبار به دست نمیآید ولی در مواردی که «موقوفٌ عَلَیهم» منحصر است (مثل وقف خاص) مستفاد از اخبار، انتقال ملک، به موقوفٌ عَلَیْه است.(1)
به نظر میرسد در میان اقوال این قول که وقف در همه انواع وقف به «موقوفٌعَلَیهم» منتقل می شود بیش از بقیه اقوال قابل دفاع باشد . در وقفهای خاصّ که موقوفٌ عَلَیه مشخص است. در وقفهای عامّ (حتّی در مثل مساجد) هم در حقیقت «موقوفٌ عَلَیهم»، مسلمین هستند. نظیر اراضی خراجیه که ملک مسلمین است.
دلایل آن هم همان ادلهای است که ضمن طرح این قول گذشت و این ایراد که وقف در اوقافِ عامّ، صدقه و نیز تملیک بروجه قربت است، نیز وارد نیست؛ زیرا صدقه و قربت بودن با تملیک آن به غیر خداوند منافات ندارد. چنان که درباب خمس و زکات در عین قربتبودن، گیرندگان مالک میشوند.
این یک نوع ملکیّت خاصّی است که مالکان جز در مواردی خاصّ (که در باب بیع وقف مطرح شده است) حق نقلِ آن را ندارند.
1- محقّق ثانی اظهار داشته است، منظور از مالی که ملک خدا میشود این نیست که (برای همه) مباح میشود، بلکه به این معناست که این محلّ، از ملک و اختصاص به آدمیان، منفکّ میشود.(2)
2- شهید در دروس تصریح کرده است: در ملکیّت موقوفٌ عَلَیْه، نسبت به منافعی چون پشم، شیر، اجرت چارپایان ... خلافی نیست و حتّی پشم، شیر و ... که در هنگام عقد، همراه موقوف علیه هستند، نیز از آنِ موقوفٌ عَلَیْه هستند، امّا میوههای بر درخت
در هنگام وقف، هرچند نخل تأبیر (گرداَفشانی) نشده باشد، در وقف داخل نخواهند بود.(3)وقف در این جهت در حقیقت حکم بیع را دارد.
المصطلحات الوقفیّه تصریح کرده است: فقها اتّفاق نظر دارند که در وقف مساجد، در صورت تمامیّت شرایط آن، مالکیّت واقف زایل میشود و هیچ کس - جز خدا- مالک آنها نخواهد بود، زیرا خداوند میفرماید:«وَ اَنَّ الْمَساجِدَ لِلّهِ»(1)«و مساجد مخصوص (پرستش) خداست».
امّا در غیر مساجد، فقها اختلاف کردهاند که آیا بر ملک واقف باقی میماند، یا به موقوف علیه انتقال مییابد و یا از ملک واقف خارج میشود بدون این که به ملک کسی داخل شود، بلکه ملکیّت بر حکم خدای متعال است؟(2)
دیدگاه حنفیّه
وَهْبَهُالزُّحَیلی مینویسد: در نزد ابوحنیفه وقف نوعی تبرّع است، (عقد) لازم نیست و مال موقوف، ملک واقف است که میتواند هر طور بخواهد در آن تصرّف کند. بعد از مرگ واقف نیز این ملک به ورثه او منتقل میشود و هرگاه واقف بخواهد میتواند از وقف خود رجوع کند. (مقداری ازاین بحث در مبحث لزوم وجواز در وقف گذشت.)
البتّه صاحبین (ابویوسف و محمدبن الحسن)، که فتوای مذهب حنفی نیز بر طبق رأی آنهاست، نظرشان این است که: در صورت صحّت وقف، مال از ملک واقف خارج و محبوس بر ملک خدای متعال میشود.(3)کمالالدّین بن همام، از فقهای حنفیّه، نظر مالک را پذیرفته است(4)(که خواهد آمد).
مالکیّه
در مذهب مالکیه مِلک از واقف خارج نمیشود، امّا منفعت آن ملک برای موقوفٌ
عَلَیْه لازم است.(1)مختارابن همام حنفی چنان که گذشت)، روایتی از ابن حنبل و قول مرجوح در نزد شافعیّه نیز همین است.
در الشّرحالصّغیر آمده است: ملکیّت ذات (عین) مال موقوف برای واقف است و بعد از مرگ وی به وارث او منتقل خواهد شد؛ لذا اگر نیاز به اصلاح داشت، میتواند از اصلاح آن توسّط دیگران جلوگیری کند.(2)برای این قول درمنابع یاد شده به حدیث معروف نبوی صلیاللهعلیهوآله: «حَبِّسِ الْاَصْلَ وَ سَبِّلِ الثَّمَرةَ» استدلال شده است؛ زیرا تحبیس اصل مقتضی استقرار و بقای آن در ملکیّت واقف است.
دلیل دیگرشان این است که؛ مقتضای وقف، تصرّف در غلاّت (و درآمد) اعیان موقوفه است و این امر، جز به مقداری که برای استیفای غلّات، لازم است، به اعیان سرایت نمیکند.(3)راجع به حدیث نبوی صلیاللهعلیهوآله که مالکیّه به آن استناد و استدلال کردهاند، قبلاً نیز اشاره شد که: منظور از تحبیس در حدیث، حبس کردن بر ملک واقف نیست، بلکه حبس کردن بر ملک موقوفٌ عَلَیْه است. به عبارت دیگر رسول خدا در مقام بیان عدم خروج ملک از واقف نیست، بلکه در مقام بیان این مطلب است که وقف با صدقه (به معنای خاصّ و متعارف) این تفاوت را دارد که در صدقه، مال محبوس نیست، لذا متصدّق علیه حق بیع، هبه و ... دارد، امّا در وقف، مال محبوس است و موقوفٌ عَلَیْه دارای چنین حق و اختیاری نیست.
شافعیّه
در مذهب شافعیّه، ملکیّت در وقف (معیّن و وقف بر جهت) به خدا منتقل میشود، یعنی از اختصاص آدمی بیرون میرود وگرنه همه موجودات ملک او هستند. لذا مال موقوف نه ملک واقف است و نه ملک موقوفٌ عَلَیْه، امّا منافع بدون تردید مملوک موقوفٌ عَلَیْه هستند.
1) محاضراتٌ فی الوقف، ص108 ؛ الفقه الاسلامی و ادلّته: 8/169 ؛ الشّرح الصّغیرو بُلغَة السّالک: 4/34 ؛ الفقه علی المذاهب الخمسة: ص588.
2) الشّرح الصغّیر و بلغة السالک: 4/34.
3) محاضراتٌ فی الوقف: ص108 ؛ الفقه الاسلامی و ادلّته: 8/169؛ احکام وقف در شریعت اسلام: 1/171-172 ؛ الشّرح الصّغیر و بُلغَة السّالک: 4/34 ؛ اسهل المدارک: 3/103.
دلایل این قول
1- وقف صدقه است و صدقه به خدای متعال منتقل میشود (پاسخ به این مطلب قبلاً در بررسی اقوال امامیّه گذشت)
2- واقف با وقف خویش در صدد تحصیل ثواب دائم و مستمرّ است و این هدف جز با اخراج ملک از خود و ادخال آن در مالکیت خداوند، حاصل نمیشود.(1)
در پاسخ این دلیل نیز میتوان گفت؛ مالکیّت غیر خداوند با تحصیل ثواب دائم و مستمر منافات ندارد.
حنابله
در مذهب حنابله در وقفِ صحیح ملک واقف زایل میشود؛ زیرا وقف سببی است که تصرّف (واقف) را در رَقَبه و منفعت زایل میکند و ملک (ظاهرا در وقف معیّن و محصور) به «موقوفٌ عَلَیهم» منتقل میشود.(2)ابن قُدامه در مغنی برای این دیدگاه چنین استدلال میکند:
1- با زوال ملکیّت واقف، ناچار میبایست به ملکیّت کسی که اهلیت دارد، درآید، همانند بیع و هبه، و موقوفٌ عَلَیْه این اهلیّت را دارد.
2- اگر در وقف، تنها تملیک منافع باشد، همانند عاریه و سُکنی از عقود لازم نخواهد بود و ملک واقف از آن زایل نخواهد شد.(3)
کبیسی برای ملکیّت موقوفٌ عَلَیْه (در مذهب حنابله) نشانههای دیگری را ذکر کرده است و آن اینکه: در وقف با یک شاهد عینی حکم میشود و این از ویژگیهای اموال مملوکه است، همچنین غاصب اموال موقوفه ضامن است و باید عینی یا بدل آن را باز گرداند و این حکم نیز نشانه اموال مملوک است.(4)البتّه روایت مرجوحی نیز از احمد،
مبنی بر عدم ملکیّت موقوفٌ عَلَیْه، روایت شده است.(1)
استدلال ابن قدامه به این که تملیک منفعت بدون تملیک عین موجب عدم لزوم عقد است، به اجاره، که تنها تملیک منفعت است، نقض میشود.
ظاهریّه
کبیسی در کتاب خود، خروج ملک را از واقف و دخول آن به حکم ملک خدا، از ظاهریّه نیز نقل کرده است.(2)
دیدگاه جمهور فقهای امامیّه این است که؛ موقوفٌ عَلَیْه مالک منافع مال وقف است. علاّمه در قواعد به این مطلب تصریح کرده و در ذیل عبارت قواعد، صاحب مفتاح از دروس، در این مورد، نقل عدم خلاف کرده است و تذکره، مالکیّت موقوفٌ عَلَیْه نسبت به منافع را از لوازم «تَسبیلُ الْمَنْفَعَة» دانسته است. جامع المقاصد این مطلب (یعنی
مالکیت موقوفٌ عَلَیْه نسبت به منافع) را غرض اصلی از وقف ذکر کرده است.(3)
متفرّع این مسأله، غالب فقها (اگر نگوییم عموم آنها) حق اجاره مال موقوف را - در مواردی که با شرط واقف مخالف نباشد- برای موقوفٌ عَلَیْه ثابت میدانند و این مطلب از محتوای کلماتشان کاملاً آشکار است.
مسألهای که ممکن است محلّ بحث و تأمّل باشد این است که اگر بعضی از «موقوفٌعَلَیهم» مال موقوف را برای مدّتی اجاره دهد و موجر قبل از پایان مدّت اجاره،
بمیرد، آیا اجاره باطل میشود یا این که صحیح خواهد بود؟ شایان توجّه است که منظور از بطلان اجاره، بطلان آن در صورت عدم اجازه بطن بعدی است.(4)
غالب فقها در باب اجاره معتقدند، اجاره با موت موجر و یا مستأجر باطل نمیشود، البتّه شیخ در خلاف و مبسوط تصریح کرده است که: موت، اجاره را باطل میکند.(1)در همان باب اجاره غالبا موردی را که موجر، بطن قبلی و مورد اجاره، مال موقوف باشد، استثنا کردهاند و مرگ بطن موُجر را، قبل از انقضای مدّت اجاره، موجب بطلان آن، نسبت به مدّت باقی مانده میدانند.(2)
در باب وقف نیز فقها به این مسأله پرداختهاند، محقّق در شرایع اظهارداشته است:
هرگاه بطن اوّل مال موقوف را برای مدّتی اجاره دهد، سپس خود در اثنای آن مدّت منقرض شود (در این صورت) اگر (در باب اجاره) موت موجر را مبطل اجاره بدانیم، در بطلان این اجاره (البتّه در صورت عدم اجازه بطن بعدی) بحثی نیست، امّا اگر موت موجر را مبطل ندانیم، در فرض مورد بحث، اظهر، بطلان است.(3)
شیخ در خلاف و مبسوط(4)علاّمه در قواعد و فخرالمحققین در ایضاح(5)شهید ثانی(6)شهید اوّل در دروس(7)، محقّق ثانی(8)و دیگران نیز با عبارات گوناگون قول بهبطلان اجاره در بقیه مدّت را تقویت کردهاند.
دلیل بطلان اجاره در این جا (هرچند در باب اجاره، موت موجر را مبطل ندانیم) این است که: بطون بعدی وقف و حق را از واقف میگیرد نه از بطن اوّل و واقف برای بطن اوّل تا بیش از پایان مرگ آنها حقّی قرار نداده است.
به عبارت دیگر حق از بطن اوّل به دیگران منتقل شده است و در حقیقت حقّشان در
هنگام اجاره، مقیّد به حیاتشان بوده است. بنابراین صحّت، منوط به استحقاق آنهاست. از این رو اگر برای مدّتی که عادتا قطع به عدم بقای خود در آن مدّت دارد، اجاره دهد،
(از همان اوّل) نسبت به مقدار زاید،اجاره باطل و به همان نسبت گرفتن اجرت ممنوع
است.(1)
در حقیقت ملک «موقوفٌ عَلَیهم» در اینجا تام نیست، زیرا باقی بطون نیز در این ملک استحقاق دارند و سبب استحقاق آنها هم اصل صیغه وقف است نه این که آن را از موقوفٌ عَلَیْه سابق دریافت کرده باشند، لذا با مرگ موجر، روشن میشود که حق او به پایان رسیده است در نتیجه، اجارهاش نسبت به بقیه مدّت، تصرّف در حق دیگری به شمار میرود و صحّت آن متوقّف بر اجازه اوست.
امّا اجاره مالک این چنین نیست: مالک حق دارد مال خود را به طور صحیح نقل کند و یا هر طور مایل است آن را تلف کند، ورّاث هم تنها نسبت به آنچه هنگام مرگش باقی مانده است حق دارند. در نتیجه با مرگ مالک، روشن نمیشود که او متصرّف در حق غیر بوده است.(2)
صاحب حدائق بعد از توضیح و تشریح این مطلب و ادلّه آن، مینویسد: این استدلالها برای تأسیس احکام شرعیّه صلاحیت ندارند و باید مطابق نصوص عمل شود و چون در این جا نصّی نیست، لذا مسأله خالی از اشکال نخواهد بود.(3)صاحب مفتاح از سخن صاحب حدائق انتقاد کرده و یادآور شده است: در این مورد نص وجود دارد (اطلاقات
دال بر عدم بطلان اجاره با موت موجر) امّا اصحاب به دلیل وجود ضوابط قطعیّه از آن اعراض کردهاند.(4)
بهنظر میرسد؛ اگر در مسأله محلّ بحث، اجماع ثابت نشود (که اثباتش بسیار مشکل است) قول به عدم بطلان اجاره بیشتر قابل دفاع باشد؛ زیرا موقوفٌ عَلَیه (موجر) مالک
بوده و معلوم نیست که حق بطون بعدی از حق ورّاث در صورت مرگ موجر بیشتر باشد.
البتّه برای رعایت حق بطون بعدی باید اجرت زمان باقیمانده در جهت حفظ حق همه بطون بهمصرف برسد.
نکته دیگر اینکه اگر موجرِ مال موقوف، ناظر آن باشد عدّهای از اَعلام به عدم بطلان اجاره تصریح کردهاند؛ زیرا ناظر دارای ولایتی است که موجب تصرّف او در وقف در زمان وجود موقوف علیه میشود، چه رسد به زمان قبل از وجودشان. و در این صورت بطن موجود، مالک تمام اجرت میشود که البتّه باید به مصارفی برسد که در آنها مصرف همه بطون رعایت شده باشد.(1)
مسأله دیگر این که اگر مستأجر همه اجرت را به بطن اوّل پرداخته باشد، برای بازپس گرفتن آن به نسبت مدّتی که اجاره در آن مدّت باطل شده است، به ورثه موجر مراجعه میکند.(2)صاحب جواهر برای این مسأله ادّعای عدم خلاف کرده است.
فقهای مذاهب اتّفاق نظر دارند که ناظر (متولّی) در همه اقسام وقف (خیری باشد یا ذرّی) حق اجاره آن را دارد، زیرا از طرفی ولایت از آن اوست و از طرف دیگر منظور و مقصود واقف از وقف حصول درآمد و اعطای آن به مستحقّین است. مستحقّ وقف تنها در صورتی که ناظر باشد (به وصف متولّی و نه مستحق) حق اجاره مال وقفی را خواهد داشت.
با وجود ناظر، قاضی نیز حق ندارد مال موقوف را اجاره دهد، هرچند متولّی از جانب او تعیین شده باشد. البتّه از بعضی از فتاوی وجود چنین حقّی برای قاضی استفاده
میشود.
بنابراین موقوفٌ عَلَیْه، هرچند مالک منافع وقف است، امّا حق ندارد آن را به اجاره دهد، زیرا وی حق دخالت در شؤون وقف را ندارد، البتّه میتواند عین موقوفه را به دیگری عاریه دهد.
کبیسی از فقیهی به نام ابوجعفر نقل کرده است که اگر عین موقوفه، خانه و یا مغازه
باشد و موقوفٌ علیه یک نفر بیشتر نباشد و مال وقفی نیز نیازمند تعمیر نباشد، موقوفٌ عَلَیْه میتواند آن را اجاره دهد و تمام درآمد آن را خرج کند؛ امّا اگر عین موقوفه زمین زراعی باشد و واقف شرط کرده باشد که مالیات، خراج و دیگر مخارج را بر موقوفٌ عَلَیْه مقدّم دارند، موقوفٌ عَلَیْه حق اجاره دادن عین موقوفه را ندارد، امّا اگر تقدیم عُشر و خِراج از سوی واقف شرط نشده باشد، قاعدتا باید موقوفٌ عَلَیْه مورد بحث حق ایجار داشته باشد و خراج و هزینههای وقف نیز به ذمّه او تعلّق گیرد(1)
حکم فسخ اجاره با مرگ موجر
در فقه حنفی عقد اجاره با مرگ متعاقدین یا یکی از آنها به پایان میرسد؛ امّا عقد اجاره موقوفه، با مردن موجر، خواه واقف یا متولّی، منفسخ نمیشود و تنها با موت مستأجر به پایان میرسد. همچنین درصورتیکه موجِر عینِموقوفهقاضیباشد، با عزل او
از سمت قضاوت عقد اجاره منفسح نمیشود.(2)
مالکیّه
مطابق فقه مالکی اگر متولّی از «موقوفٌ عَلَیهم» باشد و مال وقفی را اجاره دهد و بمیرد، عقد اجاره پایان میپذیرد؛ امّا اگر موجر از «موقوفٌ عَلَیهم» نباشد با مردن او عقد اجاره باقی است.(3)
شافعیّه
در فقه شافعی عقد اجاره با مردن متعاقدین یا یکی از آنها منفسخ نمیشود و تا پایان
1) از حاشیه ابن عابدین: 3/553؛ احکام الوقف، زهدی یکن: 153-154 ؛ احکام وقف در شریعت اسلام: 2/51-52؛ مغنی المحتاج: 2/390 ؛ المصطلحات الوقفیّه: ص22 نقل از ردّالمحتار: 3/380 ؛ روضهالطّالبین: 5/344؛ کشاف القناع: 4/248.
2) احکام وقف در شریعت اسلام: 2/76 ؛ احکام الوقف، زهدی یکن: ص158.
3) احکام وقف در شریعت اسلام: 2/78 از حاشیة الدّسوقی: 4/86 و...
مدّت اجاره به قوّت خود باقی است. خواه عین مستأجره ملک طلق و یا موقوفه باشد.(1)
البتّه شیخ طوسی در خلاف قول دیگری را نیز از شافعی نقل کرده است که طبق آن اجاره با مرگ موجر (بطن اوّل) باطل میشود.(2)کبیسی (به نقل از مغنی المحتاج و المهذّب) چهار صورت را از فقه شافعی نقل کرده است:
1- متولّی، موقوفٌ عَلَیْه باشد و منحصر به فرد و موقوفه را به اجاره دهد: در این صورت بنابریک قول با مردن موجر اجاره به پایان نمیرسد و بطن ثانی اجرت مدّت باقی را از ترکه مُوجر دریافت میکند و طبق قول دیگر، اجاره به پایان میرسد، زیرا موجر، مالک اجاره بهای زمان بعد از مرگ خود نیست. چون نسبت به آن زمان نه اذن داشته است و نه ولایت.
2- بطن اوّل عین موقوفه را اجاره دهد: که باز دو قول است: بنابر یک قول با مرگ موجر، اجاره پایان میپذیرد، چون بطن موجر نه نماینده سایر بطون است و نه ولیّ آنها.
قول دیگر این است که اجاره باطل نمیشود.
3- یکی از «موقوفٌ عَلَیهم» متولّی باشد و عین را اجاره دهد و در اثنا بمیرد، که عقد اجاره به نسبت سهمش باطل میشود.
4- متولّی مال وقفی را به بطن دوم اجاره دهد و بطن اوّل منقرض شود. در این صورت با انقراض بطن اوّل، اجاره منفسخ میشود؛ زیرا بطن دوم نمیتواند هم موجر و هم مستأجر باشد.(3)
نکته قابل توجهی که طرح آن در پایان بحث ملکیّت در وقف خالی از فایده نیست بلکه ممکن است وجه جمعی بین اقوال در این مبحث باشد این است که؛ ممکن است بگوییم در همه موارد وقف (خاصّ و عامّ) مالک اموال موقوفه، شخص حقوقی است نه
شخص حقیقی.
این دیدگاه (همانطور که اشاره شد) با قول بهاین که وقف در همه اقسامش (عامّ و خاصّ) به «موقوفٌ عَلَیهم» منتقل میشود، ناسازگار نیست و قابل جمع است. تأکید میشود طرح اینمطلب در اینجا تنها بهعنوان یک احتمال قابل توجّه و بحث و بررسی است نه بهعنوان یک نظر قطعی.
توضیح: ابتدا واژه «شخصیّت حقوقی» و «حقیقی» بهطور مختصر توضیح داده میشود، سپس بهاین مطلب اشاره میشود که کدام عناوین، اشخاص حقوقی هستند که میتوانند مالک اموال موقوفه باشند:
«شخصیّت حقوقی» و «شخص حقوقی» در برابر «شخصیّت حقیقی» و «شخص حقیقی» قرار گرفته است و مقصود از این عنوان آن است که اینگونه موجودات اشخاص حقیقی (انسان زنده) نیستند، ولی همچون اشخاص حقیقی، طرف حق و تکلیف و کم و بیش از همان امتیازات و حقوق اشخاص حقیقی بهرهمند هستند، در برابر، شخص حقیقی تنها انسان زندهای است که از حیات مستقلّ برخوردار است.
در حقیقت، اشخاص حقوقی دارای شخصیّتی اعتباری میباشند در حالی که شخصیّت اشخاص حقیقی، چنان که از عنوانش پیداست، شخصیّتی حقیقی است. حقوقدانان معتقدند؛ در فقه اسلام هرچند از واژههای «شخص» و «شخصیّت» حقوقی خبری نیست، اما این نه بدان جهت است که فقها با آن ناآشنایند و واقعیت آن هم وجود ندارد. در فقه اصطلاح «جهت» یا «جهات» عامّه جای «شخص حقوقی» و اصطلاح «ذِمّه» جای «شخصیّت حقوقی» را گرفته است و عناوینی چون؛ «دولت»، «مسلمین»، «مساجد»، «مدارس»، «مشاهد مَشرَّفه» و ... از این قبیل اشخاص حقوقیاند که از امتیازاتی چون مالکیّت و ... برخوردار هستند(1)
ص: 57 ، 69 و ...؛ حقوق مدنی: امامی: 4/258.
با این توضیح میتوانیم در باب ملکیّت در وقف نیز بگوییم؛ در همه اقسام وقف (عامّ و خاص) مِلک به «موقوفٌ عَلَیهم» منتقل میشود، اما مالک آن، «اشخاص حقوقیِ» «موقوفٌ عَلَیهم» هستند نه «اشخاص حقیقی» آنان؛ یعنی مالک وقف، شخصیّت
1) شخصیّت حقوقی، صفّار،
حقوقی: «مسلمین»، «فقرا»، «اولاد»، «ذرّیّه» و ... میباشند که کسانی چون حاکم یا متولّی (و در مواردی هر دو) مسؤولیّت آن را برعهده دارند.
برای همین است که میبینیم؛ محدوده اختیارات و تصرّفات در اوقاف با اختیارات و تصرفاتِ اشخاص حقیقی در اموال و املاک خودشان تفاوت میکند و نقل و انتقال و بسیاری از تصرّفات در باب وقف باید با نظارت و ولایت حاکم یا متولّی (یا هر دو) صورت گیرد.
شاید بتوان این بیان را وجه جمعی بین اقوال گذشته در این مورد قلمداد کرد و نزاعشان را نیز نزاعی لفظی دانست؛ یعنی منظور کسانی که در اوقاف عامّه، خدای متعال را مالک میدانند، چنین چیزی باشد. البتّه بحث شخصیّت حقیقی و حقوقی از مباحث گسترده است و طرح آن بهطور مفصّل از حوصله این کتاب بیرون است. همین مقدار نیز برای روشنتر شدن مبحث ملکیّت در وقف در پایان مبحث مطرح شد(1).
نکته دیگر این که در هیچیک از موادّ قانون مدنی نسبت به شخصیّت حقوقی وقف تصریحی دیده نمیشود. دکتر صفّار(2)علّت آن را این میداند که؛ مقرّرات مربوط بهوقف در قانون مدنی از فقه اقتباس شده است و در فقه هرچند بعضی از مصادیق شخصیّت حقوقی وجود دارد و فقها نیز با آن مصادیق آشنایی دارند، امّا این عنوان نزد آنان ناآشنا
بوده است.
به موجب ماده 3 «قانون تشکیلات و اختیارات سازمان حجّ و اوقاف و امور خیریه» مصوّب 6/10/1363 که بهتأیید شورای نگهبان رسیده است؛ «هر موقوفه(3)دارای شخصیّت حقوقی است و متولّی یا سازمان، حسب مورد، نماینده آن میباشد»(4).
1) علاقهمندان میتوانند بهمتون حقوقی که بهاین مهمّ پرداختهاند از جمله؛ «شخصیّت حقوقی» نوشته محمدجواد صفّار؛ «حقوق مدنی» (نوشته امامی)؛ «حقوق مدنی» (مشارکتها، صلح، عطایا (نوشته کاتوزیان) مبحث وقف، مراجعه کنند.
2) شخصیّت حقوقی: 209.
3) این عبارت اوقاف عام و خاصّ، هر دو، را دربر میگیرد.
4) شخصیّت حقوقی: 208.
برایشرط، از لحاظ لغوی و اصطلاحی معانیِ گوناگونی ذکر کردهاند. در المصطلحات الوقفیّه آمده است: شرط در لغت یعنی الزام و التزام شیء در بیع و مانند آن، میگوییم: «شرط کذا، اشترط علیه کذا». جمع آن شروط است و شرایط جمع شریطه است و در اصطلاح، شرط عبارت است از تعلیق یک شیء به شیء دیگر به طوری که وجود شیء اوّل بر دیگری توقّف داشته باشد؛ مثل این که میگوییم از شروط موقوف این است که مملوک واقف باشد. یعنی وجود وقف بر تحقّق این شرط توقف دارد.(1)
شیخ انصاری نیز در مکاسب معانی متعدّدی برای شرط ذکر کرده است، از جمله: «شرط آن است که از عدم آن عدم مشروط لازم میآید، امّا از وجودش وجود آن لازم نمیآید»(2)که تعبیر دیگری از تعریف قبلی است. شهید اوّل در قواعد و راغب اصفهانی نیز نظیر همین معنا را برای شرط ذکر کردهاند.(3)البتّه توقّف وجود مشروط بر شرط در باب عقود، توقّف تشریعی است نه تکوینی، زیرا اصلاً نفس عقود، تشریعی و اعتباری هستند.
در باب وقف شروط دارای انواعی هستند؛ 1- شروط معتبر در خود واقف مثل بلوغ و عقل و ... 2- شروط معتبر در مال موقوف مثل مملوک بودن، عینی بودن و ... 3- شروط معتبر در موقوفٌ عَلَیه مانند موجود بودن، جهت معصیت نبودن و ... و بالاخره شروطی که واقف آنها را در وقف اعتبار میکند و در حقیقت، عقد وقف را با توجّه به آن
شروط میخواهد. گویی واقف تحقّق وقف خود را بر این شروط متوقّف میسازد. منظور از «شروط واقف» در این مبحث این گونه از شروط است
از مطالبی که از ظاهر و صریح کلمات و عبارات فقهای فریقین بروشنی استفاده میشود و همه فقها به نوعی بر آن تأکید کردهاند، اهمّیّت شروط واقف و لزوم رعایت آنهاست.
به تعبیر محمّد جواد مغنیه(1)وقف نوعی عطیّه و تبرّع است و بدیهی است که انسان عاقل، بالغ، رشید و صحیحی که از تصرّف در اموال خویش منع نشده است (و محجور نیست) حق دارد هر مقدار از اموال خود را که بخواهد به هرگونه که میخواهد برایگان (و تبرّعا) به مصرف دلخواه خود برساند. عموماتی چون حدیث نبوی صلیاللهعلیهوآله: «اِنَالنّاسَ
مُسَلَّطُونَ عَلی اَمْوالِهِمْ»(2)و احادیث خاصّی چون: «اَلْوُقُوفُ عَلی حَسَبِ ما یَقِفُها اَهْلُها اِنْ شاءَاللّه»(3): مؤیّد بلکه از ادلّه فوقالعاده مهمّ شروط واقف هستند.
حرّ عاملی مینویسد: «عمل به شرط واقف واجب است و تغییر آن جایز نیست».(4)بسیاری از فقها این مطلب را با تعبیر زیر بیان کردهاند.
«نَصُّ (شَرطُ) الواقِفِ کَنَصِّ الشّارِع»: «نصّ (و شرط) واقف، همانند نصّ (و شرط) شارع است».(5)
وَهْبةُ الزُّحَیْلی عبارت یاد شده را مورد اتفاق نظر همه فقها دانسته و تصریح کرده است که مذاهب بر وجوب عمل به شرط واقف، همانند نصّ شارع، وحدت نظر دارند، هر چند دیدگاهها در مدلول و مقدار دلالت آن، مختلف است.(6)
درباره معنای عبارت فوق، فقها بحثها و مطالب نسبتا مفصّلی را در کتابهای خود مطرح کردهاند که خلاصه همه آنها سه احتمال زیراست:
1- از آن جا که این عبارت با تعمیمی که دارد با اصول و قواعد شرعی سازگار نیست، لذا باید بگوییم: منظور از آن همانندی در مفهوم و دلالت است؛ یعنی برای فهم و دلالت
نصوص واقف، همانند نصوص شارع، ملاک عرف و عادت آن است، بنابراین اگر مقصود وی روشن بود، مطابق آن عمل میشود. در غیر این صورت، عرف و عادتِ خودش متّبع است. یعنی باید به کمک دیگر عباراتش روشن شود.
2- احتمال (و قول) دوم این است که منظور از همانندی نصّ واقف با «نصّ» شارع، همانندی در وجوب عمل و لزوم پیروی است. یعنی همان طور که باید از «نصوص» شارع پیروی و مطابق آنها عمل کرد، پیروی از نصوص و شروط واقف نیز واجب است.
3- نصوص واقف در هر دو جهت یاد شده همانند نصوص شارع است. هم در فهم و دلالت و هم در لزوم پیروی حکم نصوص شارع را دارند.(1)
چنان که اشاره شد بسیاری از فقها از حمل عبارت یاد شده بر همانندی در لزوم عمل و پیروی، استیحاش کردهاند؛ زیرا تصوّر کردهاند که در این صورت (به تعبیر ابن تیمیّه به نقل کبیسی) کفر لازم میآید. چون واضح است که پیروی مطلق و بیچون و چرا، خاصّ خدا و رسول صلیاللهعلیهوآله است. اینان تصوّر کردهاند معنای عبارت این است که واقف در عَرْض شارع و نصّ و شروط او هم در عَرْض نصّ و شروط شارع است، در حالی که هرگز چنین نیست. معنای این عبارت فقها، که حتما از روایات و سنّت استنباط شده است، و نیز معنای احادیثی چون: «اَلْوُقُوفُ عَلی حَسَبِ ما یَقِفُها اَهْلُها»(2)این نیست که واقف همانند شارع به طور مطلق و بیچون و چرا، واجب الاطاعة است.
معنای این عبارات و احادیث این است که عمل کردن به شروط واقف (و یا هر عاقد و شرطکنندهای) در محدوده و قلمرو شرع و احکام الهی واجب و لازم است. به عبارت روشنتر شروطی که واقف و یا هر عاقد دیگری در عقد خود، اعتبار و اشتراط میکند در طول شروط و احکام شارع است. چنین نیست که حکم و شرط شارع باشد و حکم و شرط واقف هم در برابر آن واجب الاطاعه باشد. در نتیجه اگر در مورد یا مواردی شرط واقف با شرط و حکم شرع ناسازگار بود، بدون هیچ تردید و شبههای حق تقدّم با حکم شارع است و به شرط واقف کمترین اعتنایی نمیشود.
بنابراین شروط واقف برای مشروعیت پیدا کردن و واجب الاطاعة بودن باید شروطی صحیح باشند و صحّت آنها مبتنی و متوقّف بر تحقّق شرایطی است که در بحث بعدی به آن پرداخته میشود.
قبل از ورود به مبحث بعدی که شرایط صحّت شروط است، شایان یادآوری است که عموم فقهای امامیّه نیز بر لزوم رعایت شروط واقف تأکید کردهاند.(1)
فقها برای صحّت و اعتبار شروطی که واقف شرط میکند، شرایطی را مطرح کردهاند که به اختصار بررسی میشود. البتّه بعضی از این شرایط را بزرگانی چون شیخ انصاری در بحث بیع و خیارات بررسی کردهاند، امّا از شرایط، همه و یا اکثر عقود در باب معاملات هستند و در نتیجه وقف را نیز شامل میشوند:
بنابراین اگر شرطی با مقتضای عقد وقف منافی باشد، فاسد است. از این رو اگر شرط کند که «موقوفٌ عَلَیهم» حق استفاده از درآمد وقف را نداشته باشد و شرایطی از این گونه که با مقتضای عقد وقف ناسازگار است، شرط صحیح نخواهد بود؛ امّا اگر مثلاً نظارت بر وقف را برای خودش قرار دهد، چون با مقتضای وقف مخالفتی ندارد بلا مانع است.
شیخ انصاری برای عدم صحّت چنین شرطی دو وجه (دلیل) ذکر کرده است:
1- تقیید عقد به چنین شرطی مستلزم عدم امکان وفای به عقد است، زیرا فرض این است که با عقد تنافی دارد؛ لذا یا باید حکم به تساقط عقد و شرط کرد و یا باید جانب عقد را گرفت، زیرا عقد بالذّات مقصود است و شرط، تابع می باشد.
1) رک: المبسوط، شیخ طوسی: 3/295؛ جامع المقاصد: 9/30؛ تذکرة الفقهاء: 2/434؛ الدّروس: 2/303؛ کشف الرّموز: 2/52؛ کشف الغطاء: ص179؛ مفتاح الکرامة: 9/36؛ مکاسب، شیخ: ص275 و...
2- شرط منافی با مقتضای عقد در حقیقت با کتاب و سنّت منافات دارد؛ زیرا کتاب و سنّت بر عدم تخلّف عقد از مقتضای آن دلالت دارند. از اینرو شرطِ منافی با مقتضای عقد با کتاب و سنّت مخالف است.
منظور این است که شرط، همراه و مقترن با عقد وقف و به عبارت دیگر، در ضمن عقد باشد. بنابراین اگر واقف، بعد از تمام شدن انشای وقف، شرطی را لحاظ و اعتبار کند، لغو است؛ زیرا با تحقّق انشا و عقد، عین از ملک او خارج شده است و واقف نیز نسبت به این مال همانند دیگران، اجنبی است. شیخ انصاری متفرّع بر این شرط به عدم کفایت ذکر شرط، قبل از عقد نیز اشاره کرده و برای این شرط ادّعای عدم خلاف کرده است؛ البتّه اگر عقد را با بنای بر شرط گذشته جاری سازند ممکن است اشکالی نداشته باشد.(1)
شهید در قواعد اظهار داشته است: اگر مقتضای عقد از ارکان آن باشد، مانند تسلیم مبیع به مشتری و تسلیم ثمن به بایع، شرط مخالف آن باطل است، امّا اگر چنین نباشد مانند لزوم عقد، شرط مخالف آن (مثل اشتراط خیار) باطل نخواهد بود.(2)
سومین شرط صحّت شروط این است که با کتاب و سنّت و به طور کلی با حکمی از احکام شریعت اسلامی مخالف نباشند.
شیخ انصاری اخبار در این باب را مستفیض، بلکه متواتر معنوی دانسته است. از جمله حدیث صحیح نبوی صلیاللهعلیهوآله که از طریق امام صادق علیهالسلام روایت شده است: «مَنِ اشْتَرَطَ شرطا سِوی کِتابِ اللّهِ فَلا یَجُوزُ ذلِکَ لَهُ وَ لا عَلَیْهِ»(3): «هر کس شرطی را که مخالف کتاب خدای عزوجلّ باشد، شرط کند. آن شرط نه به نفع و نه به زیان او، نافذ
نخواهد بود». ونیز در صحیحه حَلَبی آمده است که: «کُلُّ شَرْطٍ خالَفَ کِتابَاللّهِ فَهُوَ
مَرْدُودٌ»(1)
هر شرطی که با کتاب خدا مخالف باشد، مردود است. و نیز در صحیحه ابن سنان آمده است: «اَلْمُؤْمِنوُنَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ اِلاّ کُلُّ شَرْطٍ خالَفَ کِتابَاللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَلا یَجُوُزُ»:(2)«مؤمنان در کنار شرایط خود (ملزم به رعایت آنها) هستند، جز هر شرطی که با کتاب خدا مخالف باشد که (عمل به آن) جایز نیست».
شیخ آن گاه تصریح کرده است که منظور از «کتاب اللّه» همه احکامی است که خداوند، هر چند با بیان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ، بر بندگانش واجب کرده است.(3)بنابراین، اعتبار
و اشتراط هر شرطی که مخالف با حکمی از شریعت مقدس اسلام باشد، در هر عقدی از جمله عقد وقف، جایز نیست و چنین شرطی فاسد خواهد بود.
از شرایطی که شیخ انصاری برای صحّت شروط در بیع ذکر کرده است و به طور مسلّم به باب وقف هم مربوط میشود این است که، شرط مجهول نباشد.(4)شهید اوّل در
دروس نیز تصریح کرده است: اگر کسی چنین شرط کند: هر چه را که واقفان در وقف خود شرط کردهاند برای من هم باشد، باطل است وعلّت بطلان، مجهول بودن شرط است.(5)
دلیل اصلی بطلان شرط مجهول، همان لزوم غرر است، زیرا شرط در حقیقت جزئی از عوضین است و مجهول بودن آن ، موجب مجهول شدن عوضین میشود.(6)
از شرایط صحّت شرط در عقد از جمله عقد بیع، وقف و... این است که آن شرط فی
نفسه سائغ و جایز باشد، همانند اشتراط حمل خمر و خنزیر و یا معصیت دیگری نباشد؛ زیرا التزام به محرّمات، جایز و نافذ نخواهد بود. برای این که اِحلال حرام از
اموری است که قطعا و مسلّما ممنوع است و در روایات متعدّد نیز به آن تصریح شده است.
البتّه این شرط و بعضی از شرایط دیگر (و شاید همه) را میتوان به همان شرط عدم مخالف بودن با کتاب و سنّت باز گرداند؛ امّا ویژگیهای خاصّ هر کدام موجب شده است تا جداگانه بررسی شوند. محمّد تقی خویی در کتاب خود در مورد شرایط صحّت شروط، ضمن بیان شرایط یاد شده، مباحث مفیدی را ارائه داده است.(1)
بزرگانی چون کاشف الغطاء(2)برای شرایط فاسد مصادیقی را ذکر کردهاند، از جمله:
1- شرطی که مقتضی فساد آن در بعضی از «موقوفٌ عَلیهم» است مانند شرط دخول خودش در ضمن «موقوفٌ عَلَیهم». 2- شرطی که متضمّن رجوع منفعت وقف به واقف باشد. 3- شرطی که مقتضی قَدْح و اِضرار به بعضی از شرایط وقف (مانند اقباض) باشد. مثل این که شرط کند بر بقای وقف در دست خود و عدم اقباض آن به موقوفٌ عَلَیْه
و مصادیق دیگری که همه آنها از مواردی که ذکر شد، خارج نیستند. ابن ادریس در سرائر، شهید در دروس، علاّمه در قواعد و محقّق ثانی در جامعالمقاصد، فاضل آبی در کشفالرّموز، صاحب جواهر و صاحب مفتاح، صاحب حدائق، سبزواری در کفایه و مغنیه در الفقه علی المذاهب الخمسة، با عباراتی مشابه به تمام یا بعضی از این شروط تصریح کرده اند.(3)
روشن است که در وقف اشتراط همه شروطی که از دایره شرایط فاسد و ممنوع (که ذکر شد) خارج باشد، جایز و وفای به آنها لازم است. فقهای دیگر مذاهب نیز اجمالاً برای صحّت شروط واقف، شرایط یاد شده را پذیرفتهاند.
زیدیّه برای صحّت شروط واقف قصد قربت را شرط دانستهاند.
محمّد ابوزهره بعد از ذکر اهمّیّت نصّ و شرط واقف مینویسد:
با همه اینها و در عین حالی که در وقف اراده و شرط واقف محترم است، لازم است این شروط به احکام شرع مقیّد شود. بنابراین نباید مصرف وقف منهی عنه باشد یا در وقف شرطی اعتبار شود که با صریح امر یا نهی شارع مخالف باشد.
وی این مطلب و نظایر آن را از حنفیّه، مالکیّه، شافعیّه، حنابله و ظاهریّه، نقل کرده است.(1)
توضیح: حنفیّه شروطی را که مخالف با نصّ قانونی و یا معارض با مصلحت وقف و یا مستحقّین باشد باطل میدانند؛ مثل این که مالی را بر اولاد خود وقف کند و شرط نماید که حُکّام به هیچ وجه حق دخالت و یا نظارت در امور نُظّار و موقوفه را ندارند.
چنین شرطی باطل و بیاثر است.(2)
مالکیّه معتقدند؛ شروط واقفین در صورتی دارای اعتبار و ارزش هستند که جایز و مشروع باشند؛ لذا اگر شرطی به موجب نصّ، جایز بود عمل به آن لازم و عدول از آن ممنوع است.
حنابله هر شرط مباحی را جایز میدانند، امّا ابن تیمیّه حنبلی مینویسد: رعایت شرایط واقف اگر قربت و طاعت برای خدا و رسول باشد، صحیح است و گر نه شرط، هر چند مباح باشد، لازم نخواهد بود. وی در ادامه آورده است: اگر عمل مشروط در عقود از منفعت در دین یا دنیا خالی باشد، باطل است؛ زیرا شرطی است که در کتاب خدا نیست.(3)نکته قابل توجّه این که ابن تیمیه در صحّت شروط واقف قصد قربت وطاعت را نیز معتبر دانسته است.
کبیسی(4)مینویسد: شافعیّه شرطی را که مخالف نص شرعی نباشد، اگر مصلحت وقف یا موقوفٌ عَلَیْه در آن منظور شده باشد، لازم الوفا میدانند، هرچند در این که کدام شرط دارای مصلحت یاد شده هست و کدام نیست اختلاف نظر دارند.
ظاهریّه به اصل حَظْر (منع) عقیده دارند میگویند: هیچ شرطی جز در مواردی که صحّت آن به موجب نصّ اعلام شده است، واجب الوفا نیست؛ آنها وقف بر نفس و وقف بر «مَنْ اَحَبَّ» را صحیح میدانند، زیرا شرعا مجاز اعلام شده است؛ امّا وقف بر
بعضی از اولاد را در صورت محرومساختن بعضی دیگر و وقف بر فقط پسران را لغو و بیاثر میدانند.(1)
در بحث گذشته ملاکها و شرایط صحّت شروطِ واقف بررسی و نیز توضیح دادهشد که هرشرط از واقف که همه این ملاکها را دارا باشد، صحیح و لازم الوفاست.اکنون به ذکر و بررسی چند مصداق از مصادیق شروط واقف که مورد توجّه جمهور فقها قرار گرفتهاند میپردازیم:
شهید در دروس مینویسد: اگر واقف شرط کند که در صورت نیاز، مال وقفی به او بازگردد، در روایت(2)آمده است که این شرط نافذ است و میتوان به آن عمل کرد. البتّه احتمال میرود منظور روایت از نیاز، حالتی باشد که مال واقف کفاف هزینه سال او رانکند و ناچار به سؤال از دیگران شود. در نتیجه اگر نیازمند شد، به او باز میگردد و اگر قبل از نیاز مرد، میراث وی خواهدبود.(3)محقّق ثانی یادآورده شده است که اصحاب دراین مسأله دارای سه قول هستند:
قول اوّل: صحّت شرط وعقد؛ لذا اگر نیازمند شد و رجوع کرد، مال به ملکش برمیگردد و اگر تا زمان مرگ رجوع نکرد وقف نافذ و لازم میشود. این قول مختار سید مرتضی در انتصار است. سیّد برای این مسأله ادّعای اجماع طایفه راکرده و شهیدثانی در مسالک آن را مختار مُعظم (اصحاب) دانسته است. علاّمه در مختلف نیز این نظر را
برگزیده است. دلیل این قول عموم: «اَوْفوُا بِالْعُقوُد»(1)، «اَلْمُؤْمِنُون عِنْدَ شُرُوطِهِم»(2)«اَلْوُقُوفُ عَلی حَسَبِ ما یَقِفُها اَهْلُها»(3)و در روایت اسماعیلبن فضل از امام صادق علیهالسلام است که؛ امام علیهالسلام در پاسخ سؤال اسماعیل در این باره، فرمود: «در صورت مرگ واقف، آن مال، میراث وی خواهد بود»(4)
قول دوم: بطلان شرط و عقد است. شیخ در مبسوط(5)، ابن ادریس حلّی(6)و محقّق در مختصر(7)این قول را برگزیدهاند. صاحب حدائق نیز ضمن تضعیف قول اوّل برای این قول استدلال کرده است به این که؛ این شرط با مقتضای عقد وقف منافی است، زیرا وقف بعد از تمامیّت به هیچ وجه و در هیچ حالی به مالک برنمیگردد.(8)فاضل مقداد نیز در مقام تضعیف قول اوّل اظهار داشته است: وفای به عقود وشرط تنها در صورت صحّت عقد و شرط لازم است و صحّت چنین شرطی ثابت نیست، زیرا محلّ نزاع و اختلاف همین است. فاضل آبی نیز این شرط را مخالف مقتضای وقف (یعنی تأبید) دانسته و قایل به بطلان شده است.(9)
قول سوم: قول سوم این است که شرط، صحیح و عقد هم به عنوان حبس (ونه وقف) نافذ است. بسیاری از اعلام، از جمله، علاّمه در تذکره(10)و برخی دیگر از اَعلام(11)و ... این قول را اختیار کردهاند.
دلیل قول سوم این است که وقف وحبس (در تحبیس عین و تسبیل منفعت) مشترکند و از آن جاکه صحّت وقف در این فرض با مقتضای وقف، که تأبید و دوام است، منافات دارد، لذا بر فرد دیگر، که حبس است، حمل میشود. روایت اسماعیل بن فضل را هم (که در ضمن بیان اوّل گذشت) میتوان بر همین قول سوم حمل کرد.(12)
1) مائده: 1.
2) وسائل الشیعة: 12/353-305.
3) وسائل الشیعة: 13/295 .
4) جامع المقاصد: 9/28؛ مسالک الافهام: 1/354؛ الانتصار الجوامع الفقهیّه: ص192.
5) المبسوط: 3/30.
6) السّرائر: 3/156 .
7) المختصر النافع: ص225.
8) الحدائق: 22/167.
9) کشف الرّموز: 2/46.
10) تذکرهالفقهاء: 2/434.
11) جامع المقاصد: 9/28؛ جواهر الکلام: 28/72؛ فیض کاشانی، مفاتیح الشّرایع: 3/297.
12) جامع المقاصد: 9/29؛ مسالک الافهام: 1/355.
ملاحظهالبتّه اگر در مبحث شرط تأبید در وقف (که بحث آن در مبحث شرایط وقف گذشت) کسی تأبید را شرط نداند و وقف موقّت را صحیح و نافذ بداند، در این جا بدون اشکال میتواند قول اوّل را انتخاب کند؛ امّا اگر در وقف، دوام را شرط بدانیم، شرط
بازگشت وقف به واقف بامقتضای وقف منافی خواهد بود و در نتیجه فاسد و باطل میشود.
بنابراین به نظر میرسد، در میان این اقوال سه گانه قول سوم، اقرب الاقوال باشد؛ زیرامیتوان آن دو قول دیگر را نیز به این قول بازگرداند؛ یعنی میتوان گفت: همه آنهاکه
شرط و عقد راباطل میدانند، منظورشان بطلان شرط وعقد به عنوان وقف است(نه حبس) و کسانی که عقد و شرط را صحیح میدانند، منظورشان صحّت شرط و عقد حبس است.
عبارات اصحاب نیز احتمال این جمع و مَحمِل را میدهند. به عنوان مثال، شیخ در مبسوط مینویسد: در صورت چنین شرطی وقف باطل است.(1)و در برابر، مفید اظهار داشته است: هر گاه واقف در وقف خود شرط کند که در صورت نیاز، مثل فقر، آن را بفروشد و بهایش را صرف مصالح خود کند، چنین حقّی را دارد.(2)و مشابه همین عبارت را سلّار در کتاب خود آورده است.(3)میبینم که نه عبارت شیخ بر عدم تحقّق حبس دلالت دارد و نه عبارت مفید بر تحقّق عقد وقف. از این رو جامع بین همه اقوال، همان قول به
صحّت شرط و عقد به عنوان حبس است.
علاّمه در تذکره و قواعد تصریح کرده است که اگر واقف برای خود خیار شرط کند، شرط و وقف هر دو باطل است؛ زیرا وقف ازاله ملک و نقل آن به خدای متعال و یا
«موقوفٌ عَلَیهم» است و در هر دو صورت این شرط با مقتضای وقف منافات دارد و مُفسِد است. فرق این مورد با مورد قبلی (یعنی شرط عود، در صورت نیاز) این است که
در فرض قبلی، شرط عود منافی وقف بود و با حبس منافاتی نداشت،امّا در فرض مورد بحث، شرط خیار با حبس نیز منافات دارد؛ زیرا حبس تا مدّتی معیّن لازم است در حالی که مقتضای شرط خیار، تزلزل عقد وقف از همان زمان تحقّق وقف است.(1)
شهید نیز در دروس به بطلان وقف، با چنین شرطی تصریح کرده است.(2)در مفتاح الکرامة قول به بطلان را از شرایع، مسالک و سرائر نیز نقل کرده و ادامه داده است: میتوان این دیدگاه را به همه کسانی که تعلیق بر شرط را موجب بطلان میدانند، نسبت
داد.(3)
اگر صاحب مفتاح، قول بهبطلان را دیدگاه همه کسانی میدانست که «تأبید» را در وقف شرط میدانند مناسبتر بود. زیرا تنافی این شرط با «تأبید» بیشتر از تنافی آن با
شرط «تنجیز» است.
بطلان چنین شرطی مورد اتّفاق فقهای امامیّه است. شیخ در مبسوط تصریح کرده است: اگر واقف شرط کند که هر که بخواهد از وقف خارج کند ... باطل است، زیرا واقف برای خود، تصرّف در ملک دیگران را شرط کرده است، و در این مسأله خلافی نیست.(4)عموم فقهای امامیّه در این مورد به بطلان وقف قایل شدهاند. شهید در مسالک(5)آن را موضع وفاق فقها دانسته و صاحب جواهر ادّعای نفی خلاف کرده است.(6)محقّق ثانی
در ذیل عبارت علاّمه: «وَ لَوْ شَرَطَ اِخْراجَ مَنْ یُریدُ بَطَلَ» برای این قول چنین
استدلال کرده است: بنای وقف بر لزوم است و شرط اخراج کسانی که واقف بخواهد، بااین لزوم که مقتضای وقف است منافات دارد و در حقیقت به منزله اشتراط خیار است.(7)
آیا واقف میتواند شرط کند هر که را بخواهد یا کسانی را که متولّد میشوند در وقف داخل کند؟
علاّمه در تذکره(1)و قواعد(2)محقّق در شرایع(3)، شهید ثانی در مسالک(4)و بعضی دیگر
به جواز و صحّت چنین شرطی تصریح کردهاند. صاحب ریاض برای صحّت این شرط ادّعای عدم خلاف کرده است. برخی از این اعلام (مانند محقّق در شرایع و علاّمه در تذکره) اظهار داشتهاند: فرقی نمیکند که وقف بر اولاد باشد یا غیر آنها. صاحب ریاض مینویسد: گویا دلیل این قول همان عموم امر به وفای به عقود و: «اَلْوُقُوفُ عَلی حَسَبِ ما یَقِفُها اَهْلُها»(5)باشد؛ چرا که این عموم در این مورد معارضی هم ندارند(6). و به تعبیر
شهید در مسالک؛ این شرط با مقتضای عقد هم منافات ندارد.(7)
شیخ طوسی در مبسوط، شرط ادخال را، همانند شرط اخراج موجب بطلان وقف دانسته است؛ زیرا این شرط، تصرّف در ملک دیگران است.(8)در جامعالمقاصد نیز قول به بطلان را بهشهید در دروس نسبت داده است.محقّق ثانی سپس در پاسخ این اشکال
که: ادخال کسانی که واقف اراده میکند، مقتضی نقصان حصّه «موقوفٌ عَلَیهم» است لذا
موجب بطلان میشود، مینویسد: اوّلاً وقتی عقد متضمّن این شرط شد، «موقوفٌعَلَیهم» جز با همین شرط حقّی نخواهند داشت و استحقاقشان بر طبق این شرط است.
ثانیا وقف در حق «موقوفٌ عَلَیهم» فی الجمله واجب و لازم است(نه به طور مطلق)،امّا در تعیین مقدار نصیب، قطعا چنین نیست. لذا میبینیم، اگر کسی بر افرادی و
اولاد آنها مالی را وقف کند، بدون تردید بعد از پیدایش اولاد از سهم و نصیب پدران کاسته میشود و این نقص، به لزوم وقف آسیبی نمیرساند.(9)
به نظر میرسد در این جهت که بین شرط ادخال و اخراج فرقی نیست حق با شیخ (در مبسوط) باشد، امّا در حکم مسأله حق با محقّق ثانی باشد، البتّه در هر دو شِق مسأله
(شرط اخراج و ادخال)؛ زیرا عقد با توجّه به همه شرایط مشروع لازم است نه بهطور مطلق. ضمنا باید توجه داشت که اگر اجماع معتبری در این مورد محقّق باشد (که البتّه مشکل است) مسأله شکل دیگری پیدا میکند.
در این جا به چند فرع که بر مباحث گذشته مترتّب هستند اشاره میشود:
1- اگر باذکر اوصاف، اخراج بعضی از «موقوفٌ عَلَیهم» را شرط کند، مثل این که بگوید: هر کدام از آنها که ازدواج کرد حقّش ساقط است، به این شرط عمل میشود. البتّه اگر دوباره واجد آن صفت شد حقّش نیز باز میگردد. زیرا این از شروطی است که با
مقتضای عقد منافاتی ندارند.(1)
2- شهید در دروس و شهید ثانی در مسالک یادآور شدهاند: اگر واقف شرط کند که برای پرداخت دیون و تأمین هزینه زندگی خود از درآمد وقف استفاده کند، باطل است... امّا اگر شرط کند که خانوادهاش، هر چند واجب النفقه او باشند، از این وقف استفاده کنند، صحیح است.
دلیل بطلان در شرط اوّل این است که این شرط با شرط اخراج وقف از واقف (که در مبحث شرایط وقف گذشت) منافات دارد.
دلیل صحّت دوم، سیره رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، حضرت فاطمه علیهاالسلام و دیگر معصومین علیهمالسلام است، رسول خدا و حضرت زهرا علیهاالسلام و ... در صدقات خویش، انتفاع را برای خاندانشان شرط کردهاند.(2)
3- شروطی چون عدم اجاره به افراد زورگو، مماطل و نیز عدم اجاره برای بیش از یک سال (مثلاً)، جز بعد از انقضای مدّت اجاره قبلی، و مانند اینها چون با مقتضای وقف و حکم شرع منافات ندارند لازم الوفا هستند. در مورد مصادیق شروط واقف،
مسائل و مطالب جزئی متعدّدی وجود دارد که برای جلوگیری از اطاله مبحث، از طرح
آنها خودداری میشود. البتّه حکم اغلب آنها با توجّه به شرایطی که برای صحّت شروط بیان گشت، روشن میشود.
همچنین بخشی از مسائلی که به این مبحث مربوط است، به مناسبت، در باب بیع وقف نیز به آنها اشاره خواهدشد.
شروط عشره
شروط عشره، اصطلاح جدیدی است که فقها و قانون دانان آن را در محاورات خویش به کار میبرندو منظور آنان از این شروط این است که واقف، هنگام انشای عقد وقف، این شرایط را برای خود قرار میدهد تا بعدا تا حدود زیادی در مورد وقف، دستش باز باشد.
این شروط، هر چند با این عنوان در کلمات فقهای گذشته نیامده است، امّا احکام این موارد بهطور متفرق در کتب فقهی مطرح شده است.
این شروط عبارتند از: اِعطا و حِرمان، اِدخال و اِخراج، زیاده و نقصان، تغییر و تبدیل، ابدال و استبدال.
توضیح این واژهها
«اِبدال» در استعمال فقها به معنای فروش عین موقوفه برای خریداری عین دیگری به جای آن است و استبدال به معنای گرفتن عین دوم است به جای عین اول. بنابراین هر یک از این دو واژه، در حقیقت، مستلزم دیگری است؛ یعنی وقتی به بیع عین موقوفه توجّه میکنیم، ابدال است، آن گاه که به خریداری یا اخذ بدل آن توجّه داریم، استبدال
است و حکم آنها در نزد فقها، یکی است.(1)
1) المصطلحات الوقفیّه: 13.
تغییر و تبدیل
این دو واژه هر گاه در کنار بقیه شروط ده گانه قرار گیرند، معنای تغییر میدهد و آن عبارت خواهد بود از: «تغییر در مصارف وقف» مثل این که مصرف را از غیر مترتّب به مترتّب تغییر دهد، یا مصرف عامّ را به بعض موقوفٌ عَلَیْه اختصاص دهد، یا وقف برای خرید کتب و مانند آن را به خرید غذا و پوشاک تغییر دهد... و تبدیل به معنای تبدیل در
عین موقوفه خواهد بود، مثل این که ساختمان وقفی را که برای اسکان «موقوفٌ عَلَیهم» بوده است برای کسب درآمد اجاره دهد.
امّا در صورتی که این دو واژه جدای از بقیه شروط به کار روند، شامل همه شروط ده گانه میشوند. معنای«ادخال»، «اخراج»، «زیاده»، «نقصان»، «اعطا» و حرمان نیز با توجّه
به مباحث گذشته روشن است.
واقف حق کم و زیاد کردن سهام «موقوفٌ عَلَیهم» را ندارد، امّا اگر در وقف برای خود شرط کرده باشد: فقهای حنفیّه تصریح کردهاند که، چنین حقّی را دارد و شرط، موجب بطلان وقف نمیشود؛ البتّه از محمّدبنحسن نقل شده است که وقف، صحیح امّا شرط، باطل است. فقهای دیگر مذاهب نیز، هر چند به جواز زیاده ونقصان تصریح نکردهاند، امّا کلامشان بر جواز آن، در صورت شرط واقف، دلالت دارد، زیرا آنها به جواز شروط تغییر و تبدیل و ادخال تصریح کردهاند که همین خود بر جواز شرط زیاده ونقصان دلالت
دارد.(1)
فقهای حنفیّه، ادخال و اخراج را به طور مطلق جایز شمردهاند، امّا شافعیّه آن را به
1) المصطلحات الوقفیّه: ص152؛ از الاسعاف، فتح القدیر؛ روضهالطّالبین؛ کشّاف القناع: و...؛ احکام وقف در شریعت اسلام: 1/226؛ محاضراتٌ فی الوقف، ص145.
مواردی که مُدخَل یا مُخرَج وصفی را فاقد بوده، سپس واجد آن شده است مقیّد کردهاند. حنابله، ادخال و اخراج را در محدوده «موقوفٌ عَلَیهم» مجاز میدانند، یعنی
واقف حق دارد در وقفنامه شرط کند فردی را که از «موقوفٌ عَلَیهم» بوده، اخراج و سپس او را وارد کند، امّا حق ادخال غیر «موقوفٌ عَلَیهم» راندارد. البتّه در فقه حنبلی
اقوال و انظار دیگری هم هست.(1)
فقها اعطا و حرمان در داخل «موقوفٌ عَلَیهم» را جایز شمردهاند. یعنی فردی از «موقوفٌ عَلَیهم» را محروم و سهم او را به بقیّه «موقوفٌ عَلَیهم» بدهد. این شرط ممکن
است به میل واقف یا متولّی بستگی داشته باشد و ممکن است به پیدایش صفتی، چون فقر، دانش و... برای اعطا و فسق و... برای حرمان، منوط باشد.
البتّه حق اعطا و حرمان نباید با شرطی از شروط صحّت وقف مخالف باشد. از باب مثال در نزد فقهای حنفیّه اجمالاً قصد قربت شرط است، لذا اگر اعطا و حرمان با این شرط مخالف باشد، صحیح نیست.(2)
همان طور که قبلاً گذشت این دو واژه مفهومی عامّ و گسترده دارند؛ به طوری که هرگاه جدای از بقیه شروط ذکر شوند زیادت و نقصان، ادخال و اخراج، اعطا و حرمان و... را شامل میشوند و هرگاه با بعضی از شروط ده گانه ذکر شوند، بقیه(ذکر نشده) را
در بر میگیرند. فقهااین حق را برای واقف قایل شدهاند که برای خودش در وقف تغییر و
تبدیل را شرط کند. البتّه چنان که بیان شد ضیق و گستردگی معنای آنها به چگونگی کاربرد آنها(همراه با دیگر شروط یا جداگانه) بستگی دارد.
جمهور فقهای مذاهب، ابدال و استبدال را جایز شمردهاند، امّا هر کدام برای آن شروطی در نظر گرفتهاند که به آنها اشاره میشود:
فقهای حنفیّه، استبدال زمین وقف به زمین دیگری را، در صورتی که در وقف شرط کرده باشد، جایز میدانند؛ امّا اگر شرط نکرده باشد تنها با اذن قاضی جایز است و برای
استبدال، توسّط قاضی هم شروطی ذکر کردهاند که در جای خودش مطرح شده است.
مالکیّه بین منقول و عقار (املاک غیر منقول) فرق گذاشتهاند. آنها معتقدند، اگر مال موقوف، منقول باشد، مثل لباس هر گاه غیر قابل انتفاع گردد استبدال آن جایز است، امّا
اگر زمینی باشد استبدال آن جز برای توسعه در مسجد جایز نیست ، امّا فروش مسجد به هیچ وجه جایز نیست .
شافعیّه بیع موقوف را، هر چند خراب و تعطیل شود، جایز نمیدانند، امّا بیع حصیرهای مسجد را در صورت اندراس و تیرهای سقف را در صورتی که جز برای سوختن به کار نیاید، برای جلوگیری از تضیع وقف، جایز میدانند.
حنابله بیع و مناقله وقف را، در صورت تعطیل منافع مقصوده، جایز میدانند، حتّی اگر مسجدی خراب شود و اعاده آن ممکن نباشد، فروش آن و صرف بهایش در ساختن مسجدی مشابه، جایز است؛ زیرا از اضاعه مال، نهی شده است.
یادآوری چند نکته
1- این اشتراط شرط باید همراه با انشای عقد وقف باشد وگرنه حقّی برای واقف و یا متولّی نخواهد بود.
2- این حقوق عشره، تنها یک بار قابل اعمال هستند، مگر آن که در هنگام عقد تکرار آن شرط شده باشد.(1)
2/11-45.
توضیح بیشتر این مباحث در باب بیع وقف خواهدآمد.1) المصطلحاتالوقفیّه: ص14و152، (از فتحالقدیر؛ ردّالمحتار؛ مغنیالمحتاج؛ کشّافالقناع و...) محاضراتٌ فیالوقف، ابوزهره: ص173؛ احکام وقف در شریعت اسلام: 1/232-235 و
آیا شرطهای فاسد در وقف موجب فساد در وقف نیز هستند، یا تنها شرط فاسد و عقد صحیح است ؟ کاشفالغطاء تصریح کرده است که همه شروط فاسده فیالجمله مفسد وقف هستند.(1)علاّمه در قواعد مینویسد: در صورت بطلان (شرط) در بطلان وقف، نظر(وتأمّل) است. محقّق ثانی در ذیل این عبارت علاّمه اظهار داشته است: منشأ این اشکال (ونظر) این است که از یک طرف واقف دو کار انجام داده است: یکی وقف و دیگری شرط و با بطلان یکی (یعنی شرط) دیگری (وقف) بر صحّت خود باقی است، چون چیزی که مقتضی بطلان آن باشد وجود ندارد و این دیدگاه شیخ (طوسی) است؛ امّا از طرف دیگر عقد تنها بر وجه اشتراطی واقع شده که فاسد است لذا وقف هم باطل خواهد بود و وقف بر وجه دیگری (یعنی بدون اقتران به شرط فاسد) که واقع نشده است (لذا صحیح نیست؛ زیرا عقد بدون اقتران بهاین شرط مقصود نظر واقف نیست).
ممکن است کسی بین شروط فاسد در عقود معاوضات و شروط فاسد در وقف، و مانند آن، فرق بگذارد، به این که؛ شرط در عوض مدخلیّت دارد لذا در رضایت به عقد این شرط ملحوظ است. از این رو بافوت آن (یعنی شرط) رضایت به عقد نیز منتفی است (در نتیجه عقد چون رضایت شرط کننده را ندارد باطل است)؛ امّا وقف در هر صورت، تبرّع است (و عوض در آن وجود ندارد)، لذا با انتفای شرط، رضا منتفی نخواهد بود.
امّا این فرق محلّ نظر و اشکال است؛ زیرا با تفاوت وجوه تبرّعات، اغراض نیز متفاوت میشوند. بنابراین شرط، در رضایت شرط کننده تأثیر آشکار دارد و از این رو قول به بطلان وقف در موارد بطلان شرط، اقوی است.(2)
در بحث شرط عَوْد وقف «عندالحاجة» نیز گذشت که شیخ، ابن ادریس و محقّق اوّل در شرایع هم شرط را باطل میدانستند و هم وقف را(3)و لازمه این دیدگاه بطلان و فساد عقد با فساد شرط است. دو قول دیگر هم یکی صحّت هر دو بوده ویکی صحّت شرط
وبطلان وقف که از هیچکدام، عدم بطلان وقف با بطلان شرط، استفاده نمیشود.
همچنین در ذیل عبارت محقق: «وَ لَوْ شَرَط اِخراجَ مَن یُریدُ بَطَلَ الْوَقْفُ» صاحب جواهر برای بطلان وقف ادّعای عدم خلاف کرده است.(1)و معنای این عبارت، عدم خلاف، در بطلان وقف در صورت اشتراط چنین شرطی است. در مورد اشتراط خیار ابنادریس و شهید اوّل به بطلان وقف نیز تصریح کردهاند.(2)
فاضل آبی نیز درباره اشتراط عود مال به واقف، قایل به بطلان وقف شده است. وی از شیخ در مبسوط و خلاف نیز قول به بطلان را نقل کرده است.(3)روشن است که بطلان وقف در نزد این اعلام ناشی از بطلان و فساد شرط است.
درباره شرط مجهول نیز شیخ انصاری در مکاسب تصریح کرده است: جای تأمّل نیست که اگر شرطی به دلیل مجهول بودن فاسد شود، عقد را هم فاسد میکند، زیرا جهالت در شرط بهجهالت در یکی از عوضین منجر میشود و بیع غرری خواهد شد.(4)
این بیان اگر چه مربوط به باب بیع است، امّا مدرکی که شیخ ذکر کرده است، یعنی لزوم غرر، در باب وقف نیز میآید؛ هر چند در وقف، عوض وجود ندارد.
البتّه شیخ در پایان بحث حکم شروط فاسد، نتیجه قطعی نمیگیرد و مسأله را در غایت اشکال میداند؛ امّا با توجه به تتبّع محدودی که اشاره شد به نظر میرسد که دست کم در وقف نظر اصحاب این است که در اغلب موارد، شرط فاسد مفسد وقف است. واللّه العالم.
توجیه این دیدگاه هم بهطور خلاصه این است که در جای خودش اثبات شده؛ عقود، تابع قصود هستند و روشن است که عقد بدون شرط در مورد محلّ بحث، منظور و مقصود واقف نیست؛ مگر این که کسی بهترکیب در قصد واقف قایل شود، یعنی؛ منظور واقف دو امر مستقل است؛ یکی اصل وقف و دیگری اقتران آن بهاین شرط و با انتفای امر دوم، امر اوّل همچنان منظور و مقصود او خواهد بود.
حنفیّه
فقهای حنفی شروط واقفین را به سه دسته تقسیم کردهاند:
1- دسته اوّل شروطی هستندکه مبطل عقد و مانع از انعقاد آن هستند و اینها شروطی هستند که با لزوم و تأبید (دوام) وقف تنافی دارند. مثل این که واقف هنگام انشای وقف
شرط کند که حق بیع وهبه مال وقفی را داشته باشد یا این که بعد از مرگش به ورثه او بازگردد، یا هنگام نیاز آنها ملک آنان شود و شروطی از این قبیل که با لزوم و تأبید ناسازگارند. صیغه عقد وقتی با این شروط همراه شود نمیتواند انشا کننده وقف باشد و مفهوم آن ساقط میشود.
2- قسم دوم شروط باطله ای هستند که خودشان باطلند، امّا موجب بطلان وقف نمیشوند؛ یعنی آن دسته از شروطی که مَنهیٌ عَنْه هستند یا با مقرّرات شرعی مخالفند و یا در جهت مصلحت مستحقّین قرار ندارند؛ مانند اشتراط این که مستحقّین برای دریافت غلاّت (و درآمد) خویش مبلغی را بپردازند. اینها شروطی باطل هستند، امّا با فساد آنها
وقف فاسد نمیشود. برای این که وقف تبرّع است و شروط فاسده تبرّعات را فاسد نمیکنند.
3- شروط صحیحی که رعایت و وفای به آنها واجب است، یعنی آن دسته از شروط که بامقتضای وقف تنافی ندارند، با مبادی شرعی هم ناسازگار نیستند، موجب ضرر به وقف و مستحقّین هم نمیشوند مانند اشتراط مصرف درآمد وقف در جهتی معیّن و اشتراط ادای دین ورثهاش از درآمد وقف و...(1)
مالکیّه
مالکیّه معتقدند، در مواردی چون اشتراط اصلاح وقف توسّط مستحق یا پرداخت مالیات بدون حق به حاکم ظالم و...، وقف، صحیح و شرط، لغو است. همچنین است شرط عدم شروع به اصلاح مال وقفی از درآمد آن و...
1) الفقه الاسلامی و ادلّته: 8/209؛ محاضراتٌ فی الوقف: ص161-164.
شافعیّه
شافعیّه میگویند: شرط فروش وقف و شرط ادخال هر که را بخواهد و اخراج او همانند شرط خیار موجب بطلان وقف میشوند.
حنابله
حنابله نیز در این مورد با شافعیّه موافقت کردهاند و مثالهایی زدهاند از جمله: شرط هبه وبیع وقف در هر زمان که بخواهد یا شرط ابطال وقف هر گاه بخواهدو... از شروطی که بامقتضای وقف منافی هستند.
امّا شرط فروش وقف در صورت خرابی و مصرف ثمن آن در تهیه بدل و جایگزین آن (و مانند اینها) فاسد است، در حالی که موجب فساد عقد نمیشود. همانند شروط فاسد در بیع.(1)
«ولایت» در لغت معانی متعدّدی دارد که ریشه آنها یکی است؛ از جمله این معانی، تولّی (وتصدّی) امر است. راغب اصفهانی در یک مورد، حقیقت آن را تولّی امر دانسته است(2).
امّا ولایت (در اصطلاح باب وقف) عبارت است از: سلطه و استیلای مشخّص و معیّن برای رعایت، اصلاح و بهره برداری از وقف و انفاق درآمد آن در جهات وقف.(3)
نظارت نیز در لغت دارای معانی متعدّد(امّامشابه) است، مانند: تدبّر، تفکّر، طلب و جست و جو برای ادراک شیء، حفظ و نگهداری و تصدّی اداره امری از امور.(1)
نظارت در اصطلاح، عبارت است از «ولایتِ تصرّف در مال موقوف». ابنعابدین از الفتاوی الخیریّة نقل کرده است که؛ قیّم، متولّی و ناظر در کلام فقها (در باب وقف) به
یک معنا هستند.(2)در منابع امامیّه نیز در بسیاری از موارد (و شاید اغلب موارد) نظارت در وقف بهمعنای تولیت آمده است.(3)
بنابراین نظارت مطلق در باب وقف همان معنای ولایت و تولیت رادارد و این غیر از ناظرِ مشرفی است که در بعضی از موارد، واقف و یا حاکم برای نظارت بر کار متولّی و یا
موقوفٌ علیه تعیین میکند که گاه اطّلاعی است و تنها نظارتش برای اطّلاع او از جریان و چگونگی انجام کار است و گاه استصوابی است، یعنی نظارتش فراتر از اطّلاع است و کارهایی که قرار است افراد تحت نظارت انجام دهند باید بهتصویب او نیز برسد وگرنه قابل اجرا نیستند.
محمّد جواد مغنیه(4)ولایت را به دو نوع تقسیم کرده است:
1- ولایت عامّه که همان ولایت ولیّ امر است.
2- ولایت خاصّه، و آن ولایتی است که برای متولّی در هنگام انشاء وقف از طرف واقف جعل میشود، یا ولایتی که حاکم شرع (در مواردی) برای کسی قرار میدهد و او
را به عنوان متولّی وقف معرفی میکند.
تقریبا مشابه این تقسیم، تقسیمی است که کبیسی در کتاب خود ذکر کرده است:
1- ولایت اصلیّه، و آن ولایتی است که ناشی از شرط واقف در هنگام وقف نباشد و اصالتا برای متولّی ثابت است ؛ مانند ولایت واقف، ولایت موقوفٌ عَلَیْه، و ولایت قاضی
و حاکم.
2- ولایت فرعیّه، یعنی ولایتی که ناشی از شرط واقف در وقفنامه در هنگام عقد است.(1)
کاشف الغطاء نظارت را به صورت دیگری به دو قسم تقسیم کرده است:
1- نظارت اصلی و شرعی که محلّ آن تنها اوقاف عامّ است؛ مانند مساجد، مدارس و همه وقفهای عمومی، که اگر واقف کسی را معیّن کرده باشد، همان، متولّی است و مجتهد بر کارهایش ناظر است و اگر واقف کسی رانصب نکرده، نظارت برای مجتهد است.(در زمان غیبت).
2- نظارت جعلی یعنی نظارت ناظری که از طرف مالک یا اولیای او و یا از متولّی شرعی تعیین میشود برای نظارت بر وقف عامّ و یا خاصّ.(2)
بنابراین (با قطع نظر از این تقسیمات) یک معنای نظارت، همان ولایت است که مغنیه بیان کرد و معنای دیگر آن، اشراف است که دو معنای اطّلاعی و استصوابی آن گذشت.
واقف گاه ولایت را برای خودش قرار میدهد، گاه برای دیگری و گاه اصلاً کسی را بهعنوان متولّی نصب نمیکند. در اینجا همه این موارد بهاختصار مورد بررسی قرار میگیرند:
هر چند علاّمه در مختلف از ابنادریس حکایت کرده است که جعل ولایت از طرف واقف برای خودش جایز نیست،(1)امّا جمهور فقهای امامیّه تصریح کردهاند که واقف میتواند ولایت و نظارت بر وقف را برای خودش قرار دهد.
در تنقیح و حدائق برای این مسأله ادّعای عدم خلاف (جز از ابن ادریس) شده است.(2)صاحب ریاض(3)آن را به عامّه متأخران نسبت داده و مغنیه، ادّعای اتفاقِ نظر همه فقهای اسلام، کرده است. شیخ در مبسوط؛ علاّمه در قواعد، مختلف، تذکره، تحریر و ارشاد؛ محقّق در شرایع و مختصر؛ فاضل آبی در کشف الرّموز؛ شهیدثانی در مسالک، محقّق ثانی ؛ شهیدین در لمعه و روضه؛ سبزواری در کفایه؛ امام خمینی، آیة اللّه خویی، آیهاللّه حکیم و دیگران نیز از اعاظمی هستند که به ثبوت چنین حقّی برای واقف تصریح
کردهاند.(4)
دلایل
الف - اجماعی که اصحاب با عبارات گوناگون بیان داشتهاند و شیخ در خلاف به آن تصریح کرده است.(5)
ب - بدون تردید هر شرطی که با شرع و مقتضای عقد منافی نباشد، اشتراط آن در عقد، جایز و وفای به آن واجب است . و قرار دادن ولایت برای خود واقف این چنین است. در حدیث معروف امام عسکری علیهالسلام نیز آمده است: «اَلْوُقُوفُ عَلی حَسَبِ ما یَقِفُها اَهْلُها»(6)
ج - اصل، در حق نظارت این است که برای واقف باشد؛ زیرا اصل قربت وقف (به
1) مختلف الشیعة: ص492.
2) التّنقیح الرائع: 2/307؛ الحدائق: 22/182.
3) ریاض المسائل: 2/22 .
4) المبسوط: 3/310؛ جامع المقاصد: 9/34؛ جواهرالکلام: 28/22؛ کشفالرّموز: 2/47؛ الرّوضة: 1/300؛ قواعدالاحکام: 2/390؛ تذکرهالفقهاء: 2/441؛ کفایهالاحکام: 141؛ مسالک الافهام، تحریرالوسیله، منهاجالصالحین، خویی: 2/245؛ منهاج الصالحین، حکیم: 2/247.
5) به نقل از ریاض المسائل: 2/212.
6) جامع المقاصد: 9/34؛ التّنقیح الرائع: 2/307؛ کشف الغطاء: ص177.
تعبیر تذکره) از اوست که بهقصد قربت مال خویش را وقف کرده است؛ لذا نسبت بهامور آن دلسوزتر و آگاهتر میباشد. پس وی به قیام به مصالح و امور مربوط به وقف از دیگران
سزاوارتر است.(1)
علاّمه در مختلف نیز به اصل و حدیث معروف: «اَلْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» استناد
کرده است.(2)
این حق نیز به اتّفاق فقها برای واقف ثابت است. شیخ در نهایه اظهار داشته است: ... و اگر واقف حق نظارت را برای دیگری قرار دهد، نظارت و ولایت برای همان کس ثابت خواهد بود.(3)علاّمه در تذکره نیز مینویسد: و اگر واقف، حق تولیت را برای غیر خود قرار دهد، نیز لازم است و در نزد علمای ما (علمائنا) هیچ کس حق مخالفت با او را ندارد.(4)
تقریبا همه اعلامی که جعل ولایت را برای واقف جایز میدانند، در منابع و مآخذ یاد شده با همان تعابیر (عدم خلاف، بلا اشکال، بدون تردید، اجماع و...) تصریح کردهاند که: واقف می تواند ولایت و نظارت بر وقف خود را برای دیگری (به طور انفراد، یا اشتراک و...) نیز قرار دهد.
همه ادلّهای که بر مورد قبلی دلالت داشتند بر این مورد نیز دلالت دارند به اضافه اخبار مستفیضهای که (فعلاً و تقریرا) در این مورد وجود دارد ازجمله:
1- توقیع شریف که در آن، امام زمان علیهالسلام فرموده است: «... امور تعمیر و دخل و خرج و هزینه وقف بر عهده کسی است که، واقف او را (به عنوان متولّی ) قرار داده است»(5)
2- اخبار و روایاتی که متضمن اوقاف و صدقات فاطمه علیهاالسلام، امیرالمؤمنین علیهالسلام و
امامکاظم علیهالسلام میباشند و در آنها این بزرگواران، حق ولایت و نظارت را برای فرزندان و
خویشان خود قرار دادهاند.(1)متن این روایات در مبحث «تاریخچه وقف» بیان شد، لذا از ذکر دوباره آنها صرف نظر میشود.
1- عدّهای از فقها تصریح کردهاند که قبول تولیت و استمرار آن بعد از قبول بر دیگری واجب نیست. علاّمه در تذکره اظهار داشته است: «اگر واقف ، تولیت رابرای
شخصی شرط کند، بر آن شخص ، قبول آن (به دلیل اصالهالبرائة) واجب نیست و اگر قبول کرد، استمرار آن واجب نخواهد بود؛ زیرا قبول در اصل واجب نیست و اصل استصحاب در این جا جاری است.(2)فیض کاشانی و امام خمینی نیز به این مطلب، تصریح کردهاند.(3)صاحب مفتاح این قول را از مسالک، روضه، مفاتیح و دروس نیز نقل کرده است.(4)
البتّه بعد از قبول تولیت، استناد بهاستصحاب برای عدم وجوب استمرار آن خالی از اشکال نیست. زیرا بعد از قبول، بدون تردید، انجام امور مربوط بهتولیت بر او واجب میشود و اگر قرار باشد استصحابی جاری شود استصحاب این وجوب اولویّت دارد.
2- اگر نظّار متعدّد بودند، همگی در اعمال نظارت شریکند و هیچ یک بدون اذن بقیّه، حق نظارت ندارد.(5)زیرا نظر واقف، اِعمال نظارت توسّط ناظران متعدّد است و اِعمال آن بهوسیله فردی دیگر بدون اذن بقیه با این نظر مخالف است.
3- این حق که واقف میتواند برای خود یا دیگری جعل تولیت کند، در صورتی است که در ضمن عقد وقف، چنینن شرطی کرده باشد، و گر نه بعد از تمامیّت وقف، او نیز نسبت به این وقف اجنبی خواهد بود و حق جعل تولیت و عزل متولّی را (مگر در صورتی که این حق را در عقد برای خود قرار داده باشد) ندارد.(6)
در صورتی که واقف حق تولیت را برای خود یا دیگری قرار نداده باشد، تولیت و نظارت بر وقف، بر عهده چه کسی است؟ در اینجا بهطور عمده چهار قول وجود دارد:
قول اوّل: مسأله بر انتقال ملک مبتنی است؛ شیخ در مبسوط مینویسد: در این مورد، مسأله بر انتقال ملک مبتنی است، کسانی که ملکیّت در وقف را برای خداوند متعال میدانند، نظارت را در این فرض برای حاکم قایل هستند و کسانی که مذهبشان، انتقال ملکیّت به موقوفٌ عَلَیْه است، حق نظارت را از آن «موقوفٌ عَلَیهم» میدانند.(1)
محقّق اوّل در شرایع و علاّمه در قواعد(2)نیز تصریح کردهاند که بنا بر انتقال ملک به «موقوفٌ عَلَیْه»، در این فرض، نظارت نیز برای او خواهد بود. شهید ثانی در مسالک در
ذیل عبارت محقّق مینویسد: بنابراین، در فرض مزبور نظارت مبتنی بر انتقال ملک است. اگر ملک وقف را برای مالک و یا موقوفٌ عَلَیْه بدانیم، نظارت نیز برای آنهاست، و اگر ملکیّت رادر وقف عامّ برای خداوند و در معین برای موقوفٌ عَلَیْه بدانیم، که مختار ما نیز همین بود، نظارت در وقف معیّن برای موقوفٌ عَلَیْه و در وقف عامّ برای حاکم شرع
ثابت خواهد بود؛ زیرا واقف با وقف، همانند اجنبی است و در هر موردی هم که ناظر خاصّ یافت نشود، ناظر عامّ، حاکم خواهد بود.(3)
فیض کاشانی، صاحب حدائق، فخر المحقّقین در ایضاح، محقّق ثانی و فاضل آبی در کشف الرموز و ... نیز به همین مطلب، تصریح کردهاند.(4)
قول دوم: وقف مطلقا برای «موقوفٌ عَلَیهم» خواهد بود. این مطلب، ظاهر عبارت محقّق در مختصر است: «اگر(مالک وقف را) مطلق گذاشت (و متولّی تعیین نکرد) نظارت برای ارباب وقف خواهد بود».(5)
صاحب ریاض در ذیل این عبارت مینویسد: اطلاق این عبارت اقتضا دارد که،
تفاوتی نمیکند، «موقوفٌ عَلَیهم» عامّ باشند یا خاصّ.(1)
قول سوم: نظارت در وقف بر معیّن، برای «موقوفٌ عَلَیْهم» است. شهیدین در لمعه و روضه، صاحب ریاض، شهید در دروس، (وظاهر) فاضل مقداد در تنقیح، این نظر را برگزیدهاند.(2)
البتّه بعید نیست این نظر نیز مبتنی باشد بر انتقال ملک؛ یعنی این بزرگان، در وقف عام، مالک را خداوند متعال و در وقف خاصّ، «موقوفٌ عَلَیهم» میدانند؛ لذا در باب تولیت نیز به این دیدگاه رسیدهاند.
قول چهارم: در صورت عدم تعیین ناظر از سوی واقف، نظارت برای حاکم یا کسی است که از جانب حاکم، به عنوان ولیّ و قیّم وقف، منصوب شده است. برای این قول این گونه استدلال کردهاند:
واقف دراین فرض حق نظارت ندارد، زیرا در صورت عدم ملکیّت، او نیز نسبت به این مال اجنبی میشود و دارای حقّی نیست و در صورت بقای ملکیّت او نیز حق ولایت ندارد، زیرا ولایت وجواز تصرّف از آثار ملک مطلق است نه از آثار مطلق ملک.
و امّا عدم ثبوت حق نظارت برای «موقوفٌ عَلَیهم» برای این است که حق بطون لاحقه نیز به این مال، تعلّق گرفته و بطن موجود بر آنها ولایتی ندارد. البتّه تصرّفاتی چون بهره برداری از محصول و مانند آن، از تصرّفاتی که برای استفاده «موقوفٌ عَلَیْهم» از وقف،
لازم است و با حقوق بطون آینده هم منافاتی ندارد، جایز و بلامانع است.
صاحب جواهر؛(3)صاحب عروه؛(4)امام خمینی؛(5)این قول را اختیار کردهاند. شهید
در دروس نیز این قول را به عنوان احتمال از بعضی نقل کرده است.(6)
1- تولیت حاکم ولزوم اذن او شامل درختان، چاههای آب و... که برای استفاده عموم
مردم وقف شدهاند، نمیشود؛ زیرا قصد واقف از این گونه وقفها تفویض انتفاع به همه مردم بوده است.(1)
2- در مواردی که حق تولیت با حاکم است میتواند خود، متصدّی وقف شود یا دیگری را وکیل کند و یا منصوب سازد و حاکم حق عزل وکیل خود را دارد، امّا حق عزل متولّی منصوب را، تازمانی که بر اهلیّت باقی است، ندارد.(2)
3- در مواردی که امر تولیت با حاکم یا منصوب از طرف اوست، اگر حاکم و منصوب وی موجود نبودند و یا دسترسی به آنها ممکن نبود، وقف با عدول مؤمنین است.(3)البتّه تعبیر شهید در قواعد، «آحاد مردم» است و برای آن به حدیث نبوی صلیاللهعلیهوآله «کُلُّ مَعْروُفٍ
صَدَقَةٌ»، و عموم (یااطلاق): «وَ تَعاوَنوُا عَلَیالْبِرّ ...»(4)، استناد کرده است.
4- آیهاللّه خویی و آیهاللّه حکیم بیانی دارند که شاید بتوان بر بعضی از اقوال گذشته
منطبق ساخت. مینویسند: در مواردی که واقف کسی را به عنوان متولّی تعیین نکرده است، اگر وقف به نحو تملیک و وقف خاصّ باشد، مثل وقف بر اولاد و...، ولایت بر آن و منافع، حق «موقوفٌ عَلَیْهم» است؛ امّا اگر وقف خاصّ و یا به نحو تملیک نباشد، مثل
این که وقف به نحو بیان مصرف و... باشد، ولایت برای حاکم شرعی است.(5)
باتوجّه به همه جوانب مسأله، از جمله زوال ملک واقف و اجنبی شدن وی نسبت به وقف و تعلّق حقوق بطون و نسلهای بعدی (در وقف بر بطون) و لزوم رعایت مصالح عمومی (در اوقاف عامّ) و نیز گستردگی دامنه اختیارات حاکم و ولیّ امر (که در جای خودش اثبات شده است) به نظر میرسد؛ اَصحّ اقوال، در مواردی که واقف کسی را برای تولیت انتخاب نکرده است، قول چهارم باشد.
1- واقف میتواند تولیت امور موقوفه را مادام الحیات یا در مدّت معیّنی برای خود
یا دیگری قرار دهد و نیز میتواند شرط کند که خود او یا متولّی که معیّن شده است، نصب متولّی کند...
2- کسی که واقف، او را متولّی قرار داده میتواند بدوا تولیت را قبول یا رد کند و اگر قبول کرد دیگر نمیتواند رد کند.
3- واقف یا حاکم نمیتوانند کسی را که در ضمن عقد وقف، متولّی قرار داده شده است، عزل کنند، مگر در صورتی که حق عزل شرط شده باشد و اگر خیانت متولّی ظاهر شود، حاکم ضمّ امین میکند.
4- اگر واقف وصف مخصوصی را در شخص متولّی شرط کرده باشد و متولّی فاقد آن وصف شود، منعزل میشود.
5- در اوقاف عامّه که متولّی معیّن نداشته باشد اداره موقوفه طبق نظر ولیّ فقیه خواهد بود.(1)
جمهور فقهای مذاهب اربعه جعل ولایت ونظارت از طرف واقف را برای خودش و یا دیگری، خواه از فرزندان و خویشان و خواه اجنبی، جایز و صحیح میدانند.
ابویوسف تصریح کرده است که ولایت در مرحله اول برای واقف ثابت است و ثبوت آن برای او به تصریح در وقف نامه یا هنگام انشای عقد نیاز ندارد.
ابوزهره مینویسد: این مطلب در غالب عبارات کتب مذاهب آمده است. صاحب الشّرح الصّغیر، ابن قُدامه در مغنی، ابن قیّم جوزی در اِعْلامُالْمُوَقِّعین و ... در کتب خویش به این مطلب تصریح کردهاند(2)البتّه مغنیه از فتحالباری نقل کرده است که واقف در صورتی میتواند ولایت را برای خودش قرار دهد که از لوازمی چون، طولانی شدن عهد و در نتیجه فراموش شدن وقف، تصرّف نابجای ورثه، مفلّس شدن واقف و به دنبال آن
تصرّف در وقف ایمن باشد.(1)در البحر الزّخّار (فقه زیدی) نیز تصریح شده است که ولایت در مرحله اوّل برای واقف و یا شخص منصوب از سوی اوست.(2)
دلایل این دیدگاه
دلیل 1: اتّفاق و سیره صحابه؛ عمر و دیگر خلفای راشدین و غیر آنها از صحابه، یا خود متولّی اوقاف و صدقات خویش بودند و یا کسانی را برای تولیت آنها برگزیده بودند. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نیز وقتی به عمر اشاره کرد که زمین خود را وقف کند به او نفرمود که: وقف تو تنها در صورتی صحیح است که از دستت خارج شود و خودت نباید نظارت داشته باشی.
دلیل 2: واقف از بقیّه مردم به وقف نزدیکتراست و مصلحت آن را بیش از دیگران تشخیص میدهد و نسبت به آن دلسوزتر از هر کس دیگر خواهد بود. (گذشت که علامه، از فقهای امامیّه، نیز بهاین دلیل اشاره کرده است).
دلیل 3: سومین دلیل که هر چندممکن است به عنوان دلیل به آن تصریح نکرده باشند، امّا از لابه لای کلماتشان به دست میآید که اجماع همه فقها بر این مطلب است.(3)
ولایت در صورت عدم تعیین
اگر واقف ولایت بر وقف را برای خود یا دیگری قرار نداد، ولایت بر وقف برای چه کسی خواهد بود؟
حنفیّه
حنفیّه، در فرض عدم تعیین متولّی از سوی واقف، ولایت را برای واقف میدانند. عبارت ابویوسف گذشت که ثبوت ولایت برای واقف نیازی به ذکر و تصریح در
وقفنامه و یا هنگام انشای عقد، ندارد.(1)
نکته: ابوزهره از متون اصلی مذهب (حنفیّه) استفاده کرده است که: در مواردی که ولایت با قاضی است (مانندزمانی که واقف قبل از تعیین متولّی از دنیا رفته باشد) افضل
این است که تا در میان فرزندان و خویشان واقف، فردی شایسته تولیت، موجود باشد قاضی فرد اجنبی را متولّی قرار ندهد، زیرا روشن است که واقف دوست دارد وقف به وی منسوب باشد. از طرفی فرزند و خویشان واقف نسبت به وقف از دیگران، دلسوزترند.(2)
مالکیّه و حنابله
نظر مالکیّه و حنابله این است که در این صورت، در وقف معیّن (مثل وقف بر افراد) ولایت برای «موقوفٌ عَلَیه» است، زیرا مال موقوف ملک اوست. از این رو همانند ملک مطلق بر آن نظارت و ولایت دارد.
ابن قُدامه مینویسد: امّا در اوقاف عامّ مانند وقف بر مساکین، مساجد و یا اوقافی که «موقوفٌ عَلَیهم» محصور نیستند، نظارت با حاکم است، زیرا در این صورت، مال موقوف مالک معیّنی که بر آن نظارت داشته باشد، ندارد.البتّه حاکم میتواند برای اداره
آن کسی را نایب خود قرار دهد.(3)در الشّرح الصّغیر آمده است؛ اگر واقف، ناظر را تعیین نکرد چنانچه مستحق غیر معیّن باشد (مثل فقرا) ولایت با حاکم است که هر که را بخواهد به عنوان متولّی برمی گزیند.(4)امّا وَهبَةُ الزُّحَیلی به مالکیّه نسبت داده است که اگر واقف متولّی را معیّن نکرد مطلقا (در معیّن و غیرمعیّن) تولیت برای حاکم است.(5)
شافعیّه
نظر راجح در مذهب شافعی در فرض مورد بحث این است که ولایت را برای حاکم
میداند و استدلال میکند که قاضی حق نظارت عامّ دارد، لذا اولویّت نظارت برای اوست و نیز برای این که ملک در وقف برای خدای متعال است و متصدّی این گونه اموال حاکم است. البتّه اقوالی دیگر نیز در شافعیّه مطرح است، مانند قول به ثبوت ولایت برای «موقوفٌ عَلَیهم» یا برای واقف و یا مبتنی شدن مسأله بر اقوالی که در بحث
ملکیّت «موقوفٌ عَلَیْه» مطرح شدهاند.(1)
مغنیه در فقه تطبیقی خود اظهار داشته است: فقهای اسلام اتّفاق نظر دارند بر این که متولّی اوقاف باید عاقل، بالغ، رشید و امین باشد، و اختلاف آنها درباره شرط عدالت است.(2)البتّه
نظر گروهی از فقها این است که جعل تولیت برای صغیر از سوی واقف مباح است، امّا تا زمان بلوغ، ولیّ او تولیت را بر عهده میگیرد و قاضی نمیتواند ولایت
را جز برای بالغ قرار دهد.(3)
درباره شرط عدالت، علاّمه در تذکره مینویسد: در مواردی که واقف ولایت را برای خودش قرار داده است، حق اعمال ولایت دارد، خواه عادل باشد یا نباشد؛ زیرا وی این مال را با وقف با همین شرط از ملک خود خارج ساخته، لذا از شرطش پیروی میشود.(4)مسالک، ابتدا با ذکر همین بیان و همین استدلال عدالت را شرطندانسته، امّا در پایان با بیان این مطلب که واقف بعد از وقف بادیگران مساوی است اعتبار عدالت را محتمل دانسته است.(5)
صاحب جواهر و صاحب مفتاح، برای عدم اعتبار عدالت در صورتی که واقف خودش متولی باشد، ادّعای عدم خلاف کردهاند؛ امّا صاحب ریاض مسأله را محلّ
اختلاف و نیز وی مقتضای اصل را عدم اعتبار عدالت دانسته است. صاحب حدائق عدم اعتبار را به ظاهر اصحاب نسبت داده است.(1)
بنابراین تقریبا این مطلب مورد اجماع است که اگر ولایت را برای خودش قرار دهد، عدالت در وی شرط نیست.
در مواردی که واقف، تولیت را برای دیگری قرار داده است ؛ صاحب حدائق مینویسد: ناظر اگر غیر واقف باشد، خواه منصوب از طرف واقف باشد یا نباشد عدالت
در وی شرط است و در این مورد خلافی را سراغ ندارم.
وی همچنین به بیان امیر مؤمنان علیهالسلام استناد کرده است که درباره وقف یَنبع فرمود: «اگر برای حسنین (علیهماالسلام) حادثهای پیش آمد، در صورتی که در میان آنها کسی که
خداوند از هدایت، اسلام و امانت او راضی بود، متولّی باشد».(2)صاحب حدائق، بجز
عدالت، بصیر بودن و مدیریّت در تصرّف را نیز معتبر دانسته است. شهید در مسالک نیز
عدالت، کاردانی و آشنایی با چگونگی تصرّف را معتبر دانسته است.(3)
ابن حمزه در وسیله، ثقه بودن را شرط کرده که اگر ضعیف بود حاکم، امینی قوی را در کنار او قرار میدهد، و اگر فاسق شد او را عزل میکند.(4)علاّمه در تذکره در این باره مینویسد: اگر واقف ولایت را به گمان عدالت، برای دیگری قرار داده باشد، عدالت در وی شرط است، به طوری که اگر از عدالت خارج شود وقف، حکم موردی را پیدا میکند که واقف کسی را معیّن نکرده باشد و اگر واقف با علم به فسق او، تولیت را برایش
قرار داده، اقرب این است که باید از شرط واقف پیروی کرد و اگر واقف امر تولیت را مطلق گذاشته و متولّی برای وقف معیّن نکرده باشد، (در این صورت) متولّی باید برای این امر صلاحیت داشته باشد و صلاحیت با تحقّق دو وصف ثابت میشود: یکی امانت و دیگری کفایت و تدبیر.(5)
صاحب جواهر ضمن ردّ عدم خلاف در مسأله، قول موجّه را عدم اعتبار عدالت دانسته و اظهار داشته است که در متولّی، به امانت و وثاقت اکتفا میشود، زیرا برای
اعتبار این شرط دلیلی وجود ندارد. البتّه اگر واقف، عدالت رادر متولّی شرط کند باید به شرط وی عمل شود. وی معتقد است حدیث وقف علی علیهالسلام در مورد «یَنبع» نیز بر لزوم عدالت دلالتی ندارد.(1)صاحب عروه، مغنیه و امام خمینی در تحریر نیز همین نظر را برگزیدهاند. آیهاللّه حکیم و آیهاللّه خویی حتّی امانت را هم معتبر نمیدانند و تصریح
کردهاند که اگر متولّی خائن بود، حاکم شرعی ضمّ امین میکند تا او را از خیانت باز دارد. البتّه اگر این امر ممکن نشد، حاکم او را عزل میکند.(2)
بدون تردید مسأله تولیت و نظارت بر وقف برای رعایت مصالح مال موقوف و نیز مصالح «موقوفٌ علیه» وجهاتی است که برای مصرف وقف در نظر گرفته شدهاند؛ و این متولّی است که موظّف است مال وقفی را از تعرّض و تصرّفات بی جای «موقوفٌ عَلَیهم» که به زیان وقف است ونیز از دستبرد و تجاوزاتی که اوقاف در معرض آنها قرار دارند، جلوگیری میکند.
باتوجّه به این وظیفه خطیر، به نظر میرسد اگر ما در متولّی عدالت را هم شرط ندانیم بجز اعتبار کفایت و امانت، حاکم شرع نیز باید بر رفتار متولّیان اوقاف، اشراف و نظارت کامل و دائم داشته باشد و به قول محمّد ابوزهره: در این موارد قاضی نباید در ورطه خوشبینی بیفتد و حتّی به شهادت اکتفا کند، بلکه باید به مدارک کتبی و نظر کارشناسان نیز توجّه داشته باشد تا گرفتار شهود زور نشود و خلاصه این مورد شبیه باب
دَیْن است که خداوند در قرآن کریم(3)برای املا، اشهاد، رهن، کتابت و... تأکید فرموده است.(4)
تجربه بسیار تلخ موقوفه خواریهای بی حدّ و حصری که در تاریخ اوقاف برای اموال موقوفه رخ داده است بروشنی این ضرورت را ایجاب میکند.
زیدیّه
از عبارات البحر الزّخّار استفاده میشود که در متولّی وقف، عدالت شرط است.(1)
حنفیّه
حنفیّه درباره شرط عقل معتقدند که اگر هنگام عقد مجنون باشد ولایتش صحیح نیست و اگر عاقل بوده و بعد دیوانه شده، تولیت صحیح است، امّا اگر جنون اطباقی بود عزل میشود و درباره شرط بلوغ نظرشان این است که اگر هنگام عقد صغیر باشد در صورتی که تولیت از طرف قاضی باشد، صحیح نیست و اگر از طرف واقف باشد مقتضای قیاس عدم صحّت است، امّا استحسان، اقتضای انعقاد تولیت صغیر را دارد.
امّا درباره عدالت؛ وَهبة الزُّحَیْلی اعتبار عدالت ظاهره را به طور مطلق به آنها نسبت داده است. ابوزهره معتقد است حنفیّه عدالت را شرط اولویّت ولایت میدانند نه شرط صحّت آن؛ کبیسی (به نقل از ابن نجیم در البحر الرائق) این بیان ابوزهره را قول گروهی از حنفیّه میداند و از الاسعاف نقل کرده است که گروه دیگری از فقهای حنفیّه عدالت و امانت راشرط تولیت دانستهاند.(2)
مالکیّه
وَهبَةُ الزُّحَیلی به اجمال، اشتراط عدالت ظاهره را به مالکیّه نسبت داده است، امّا کبیسی تصریح کرده است که متولّی باید مورد وثوق و اطمینان باشد، خواه متولّی منصوب از سوی واقف و یا از سوی حاکم باشد.(3)
احکام و فروعات جزئی متعدّد دیگری در این مبحث وجود دارند که برای جلوگیری از اطاله کلام از ذکر آنها خودداری میشود.
شافعیه
شافعیّه برای ناظر، عدالت و کفایت را معتبر دانستهاند، خواه متولّی خود واقف، یا منصوب از جانب او، یا از سوی قاضی باشد. زیرا نظارت خود نوعی ولایت است، همانند نظارت در وصّی و قیّم و ولی، و ناظر در این موارد باید عادل و با کفایت باشد.
شربینی اضافه کرده است: عدالت باطنی در متولّی منصوب از طرف حاکم شرط است، امّا در متولّی منصوب از سوی واقف سزاوار است به عدالت ظاهری اکتفا شود. در ضمن اگر یکی از این دو شرط (عدالت وکفایت) منتفی شد از ولایت ساقط میشود و اگر دوباره عَوْد کرد ولایتش نیز عَوْد میکند.(1)
حنابله
حنابله بلوغ و رشد وعقل را در متولّی شرط نمیدانند و در موارد فقدان این شروط یا یکی از آنها وَلِیّ فردِ غیر رشید را جانشین او میدانند.
فقهای حنابله شرط عدالت را نیز معتبر نمیدانند و معتقدند برای جمع بین حق متولّی و حق وقف، اگر متولّی فاسق بود و یا بعدا فاسق شد شخصی امین را در کنارش قرار میدهند؛ البتّه احتمال میرود که تولیت فاسق صحیح نباشد و یا فاسق در اثناء منعزل شود.(2)
در ضمن از عبارت ابن قدامه در مدرک فوق استفاده میشود که اگر ناظر موقوفٌ عَلَیْه باشد در صورت فسق هم نیازی به ضمّ امین نیست، زیرا او برای خودش نظارت میکند و این مال برای او حکم ملک طِلق را دارد.
امّا جای این سؤال هست که: مگر بطون و نسلهای بعدی در این مال حقّی ندارند؟
ذکر چند نکته و مسأله در ذیل این عنوان خالی از فایده نیست:
1- قبلاً گذشت که عدّهای از اَعلام از جمله، علاّمه(1)تصریح کردهاند: برکسی که واقف در ضمن عقد او را متولّی قرار داده است، قبول تولیت و استمرار آن بعد از قبول واجب نیست وبرای این امر به اصل استناد کردهاند، یعنی استصحاب عدم وجوب آن در اصل، و نیز برای این که تولیت در حکم وکالت است که قبول و استمرار در آن بر وکیل واجب نیست.
صاحب جواهر ضمن بیان اقوال و استدلالهایی در جواز ردّ بعد از قبول، مناقشه و اشکال کرده است؛ زیرا استمرار تولیت بعد از قبول، در حقیقت مقتضای اطلاق امر به وفای به عقد از جانب متعاقدین و کسانی است که با عقد، ارتباطی دارند و نیز وجوب قیام بهمقتضای نظارت و ولایت (بعد از قبول) مقتضای عقد وقف است؛ زیرا فرض این است که در ضمن عقد برای او قرار دادهاند و او هم قبول کرده است.(2)
به نظر میرسد در این مورد دیدگاه صاحب جواهر قابل توجیه و تأیید باشد، برای این که گذشته از دو دلیل یا مؤیّدی که وی ذکر کرد، جواز رد بعد از قبول ممکن است به
مصالح وقف و «موقوفٌ عَلَیْه» نیز آسیب وارد کند.
2- عزل متولّی: عدّهای از اَعلام تصریح کردهاند: جایز نیست واقف کسی که او را در عقد، متولّی قرار داده است، عزل کند واین امر مقتضای عموم امر به رعایت شروط است؛ امّا اگر واقف بعد از عقد وقف کسی را به عنوان متولّی برگزیده باشد هر زمان که
بخواهد حق عزل او را دارد، زیرا در این صورت متولّی همانند وکیل است.(3)
البتّه صاحب حدائق در مورد تولیت در ضمن عقد نیز اضافه کرده است: در صورت بروز عوامل موجب عزل میتوان او را عزل کرد.(4)
علاّمه کاشف الغطاء نیز تصریح کرده است که نصب کننده یا غیر او (مثل حاکم) جز در مواردی که بر استمرار این تولیت فسادی مترتّب شود یا از اهلیّت و قابلیّت بیفتد حق
عزل او را ندارند و در صورت سلب صلاحیت منعزل میشود که اگر مجددا شایستگی پیدا کرد دوباره حق تولیت او باز میگردد؛ امّا اگر حاکم بدون تقیید (به عَوْد ولایت) او را
عزل کرده باشد ولایتش به هیچ وجه باز نمیگردد.(1)
آیهاللّه حکیم و آیهاللّه خویی نیز برای واقف، عزل متولّی و ناظر منصوب از سوی خود را جایز نمیدانند. البتّه اگر واقف شرطی را معتبر دانسته و متولّی فاقد آن باشد،
خود به خود منعزل خواهد شد.(2)و امّا در مواردی که واقف یا حاکم ولیّ را انتخاب کرده باشد تا زمانی که به وظایف خویش عمل میکند کسی بر او سلطهای ندارد؛ امّا اگر تقصیر یا خیانت کند به طوری که بقا و استمرار ولایت وی موجب وارد شدن خسارت به وقف یا موقوفٌ عَلَیْه شود، حاکم او را عزل و دیگری را جایگزین میکند. البتّه بعضی
معتقدند: اَوْلی در این صورت ضمیمه یک شخص امین و کاردان به این متولّی است.(3)
به نظر میرسد؛ ولایت ونظارت در وقف بیش از آن که حق باشد وظیفه است؛ یعنی جعل تولیت در وقف وسیلهای برای به نوا رسیدن فرد یا افرادی نیست، بلکه وسیلهای است برای حفظ و نگهداری از وقف و رعایت مصالح و جلوگیری از نابودی واضمحلال آن و همچنین برای اداره امور مربوط به آن و رساندن حقوق «موقوفٌ عَلَیهم» به آنان.
بنابراین، در مواردی که استمرار ولایت متولّی، هر چند از سوی واقف در ضمن عقد منصوب باشد، به دلیل خیانت یا بی کفایتی موجب تضعیف و یانابودی مال موقوف و یا آسیب رسیدن به حقوق «موقوفٌ عَلَیهم» شود، حکم به عدم جواز عزلِ متولّی با فلسفه و حکمت و غرض اصلی جعل تولیت تضادّ و تنافی خواهد داشت. از این رو شاید بتوان گفت: بزرگانی هم که به طور مطلق، عدم جواز عزل را مطرح کردهاند منظورشان غیر از چنین مواردی میباشد.
نکته دیگر این که از لابه لای کلمات اَعلام به دست میآیدکه در موارد عزل و یا مرگ متولّی حکم تولیت همانند موردی است که واقف کسی را تعیین نکرده باشد(که بحث آن گذشت) و احیانا ممکن است کسانی در این مورد حق حاکم را از موردی که واقف تعیین متولّی نکرده است، بیشتر بدانند.(4)
نویسنده کتاب «المصطلحات الوقفیّه» (به نقل از الاسعاف، مواهب الجلیل، روضهالطّالبین، کشّاف القناع، و...) مینویسد؛ در مورد عزل متولّی (ناظر) دو دیدگاه وجود دارد:
دیدگاه اوّل: این است که ناظر از سوی واقف وکیل است، بنابراین واقف حق عزل و استبدال او را دارد، همچنان که موکّل حق عزل وکیل خود را، هر چند بدون هیچ سببی، داراست. فقهای مالکیّه و شافعیّه و ابویوسف از فقهای حنفیّه این نظر را برگزیدهاند.
الاسعاف تصریح کرده است که: متولّی، وکیلِ واقف است، لذا هر چند عدم عزل او را بر خود شرط کرده باشد، حق عزل او را دارد و با مرگ واقف، ناظر، منعزل خواهد شد، مگر آن که ولایت را برای او به عنوان وصیّت قرار داده باشد.
دیدگاه دوم: این است که ناظر از سوی مستحقان و «موقوفٌ عَلَیهم» وکیل است. مختار حنابله و محمدبن حسن از حنفیّه این دیدگاه است. در نتیجه اگر واقف نظارت را برای دیگری شرط کرده باشد، جز در صورتی که ولایت عزل متولّی را برای خود شرط کرده است، حق عزل او را ندارد. دلیلش هم این است که متولّی قائم مقام (ووکیل) «موقوفٌ عَلَیْهم» است.
همه اینها مربوط به مواردی است که از متولّی کاری که موجب عزل او شود، صادر نشده باشد؛ امّا در صورتی که از وی عملی که موجب عزل باشد، سرزند مثل این که خیانت کند، حتّی در صورتی که متولّی، خود واقف باشد یا واقف، عدم عزل او را شرط کرده باشد حق عزل او را دارد، زیرا ولایت و نظارت (مطلق نیست و) مقیّد به وجود شرایط نظارت و صلاحیت برای شغل تولیت است. از این رو اگر در موردی این شرایط منتفی شد، حاکم او را عزل میکند.
ابن نجیم تصریح کرده است: قاضی، واقفی را که متولّی وقف خویش است، در صورتی که خائن باشد، عزل میکند. ودلیل این امر رعایت مصلحت وقف است. وی در ادامه مینویسد: حتّی در صورتی که واقف، شرط عدم عزل، توسّط قاضی یا سلطان، را کرده باشد. به شرطش اعتنانمی شود؛ زیرا شرطی است مخالف با حکم شرع. البتّه
بعضی از فقها تصریح کردهاند: جواز عزل، در صورت خیانت آشکار متولّی است؛ امّا در صورتی که این چنین نباشد و تنها قَدْح و طَعن در امانت وی پدید آمده باشد، حاکم فرد
امینی را (برای نظارت و...) در کنار وی قرار میدهد.(1)
نکته: در بلغهالسّالک (فقه مالکی) تصریح شده است: اگر ناظر بمیرد و واقف زنده باشد، هر که را او بخواهد به عنوان متولّی تعیین میکند و اگر مرده است این حق برای
وصیّ اوست در غیر این صورت، حق انتخاب با حاکم است.(2)
مغنیه در این باره مینویسد: اگر متولّی منصوب از جانب واقف بمیرد یا به نوعی صلاحیتش زایل شود، جز در مواردی که واقف در هنگام انشای عقد چنین حقی را برای خود قرار داده است، ولایت به او باز نمیگردد. امّا مالکیه میگویند: ولایت به واقف باز میگردد و او هرگاه که بخواهد حق عزل او را دارد.(3)ولی اگر واقف مرده باشد و «موقوفٌ عَلَیهم» کبیر باشند خودشان تولیت را بر عهده میگیرند.(4)
سرخسی در مبسوط (که در فقه حنفی است) مینویسد: اگر متولّی در زمان حیات واقف بمیرد، امر ولایت با واقف است.(5)
ابن قُدامه، از فقهای حنبلی، مینویسد: اگر متولّی منصوب از سوی واقف بمیرد، نظارت با «موقوفٌ عَلَیْه» است.(6)
ظاهرا برای واقف جعل ولایت در همه این موارد بلامانع است، زیرا وقف بر اساس شرایطی است که صاحب آن (واقف) قرار میدهد و همه اطلاقات و عموماتی که شروط غیر منافی با متقضای عقد را تجویز میکنند، این موارد را نیز شامل میشوند.
1) المصطلحاتالوقفیّه: ص173-174؛ مغنیالمحتاج:2/395؛ الفتاویالکبری: 4/426؛ الفقهالاسلامی و ادلّته: 8/237-239؛ محاضراتٌ فی الوقف: ص361-362؛ البحرالزّخّار: 5/165؛ اسهلالمدارک: 3/111 ؛ الشّرحالصّغیر: وبلغهالسالک: 4/24.
2) الشّرح الصّغیر و بُلغَهالسّالک: 4/24.
3) الفقه علی المذاهب الخمسة: ص609.
4) اسهل المدارک: 3/111.
5) المبسوط: 12/44.
6) المغنی: 5/386.
صاحب جواهر(1)برای این مطلب به توقیع شریف استناد کرده است. امام علیهالسلام در این توقیع (درپاسخ سؤال کننده) میفرماید: «امّا آن چه پرسیده بودی درباره مردی که ملکی
را (به عنوان وقف) برای ما قرار داده است و آن را برای اداره امور تعمیر، پرداخت هزینه
و خراج و ارسال باقی مانده برای ما، در اختیار دیگری (به عنوان متولّی) قرار داده است،
پاسخش این است که؛ این وظایف و اختیارات برای همان کسی است که صاحب ملک (واقف) آنها را برای او قرارداده است».(2)
بنابراین با وجود ناظر هیچ کس نباید بدون اذن او در درآمد وقف و دیگر امور، تصرّف و دخالت کند و این مطلب مقتضای اطلاق نصّ و فتواست(3)
واقف میتواند برای اطمینان بیشتر و اشراف کامل بر کارهای متولّی، ناظری تعیین کند. در این مورد اگر قصد واقف از این تعیین، تنها نظارت اطّلاعی باشد، متولّی در تصرّفات مستقل است، امّا اگر منظور وی نظارت استصوابی باشد، تصرّفات متولّی، جز با اذن ناظر صحیح نخواهد بود و اگر منظور واقف مُحرَز نشد، رعایت هر دو امر لازم است.(4)
توضیح: نظارت استصوابی یعنی نظارتی که به موجب آن لازم است همه کارها به تصویب ناظر برسد، در غیر این صورت تصرّفات نافذ نخواهد بود، امّا در نظارت اطّلاعی، منظور، تنها اطّلاع ناظر از چگونگی تصرّفات دیگری است.
در قانون مدنی نیز به ثبوت این حق برای واقف تصریح شده است.(5)
1) جواهرالکلام: 28/23.
2) وسائل الشیعة: باب 4 از ابواب احکام الوقف، حدیث 8.
3) مسالک الافهام: 1/347؛ تذکرهالفقهاء: 2/441؛ الحدائق: 22/188؛ الروضة: 1/301؛ الوصایهوالاوقاف: ص249؛ جامع المقاصد: 9/115؛ مفتاح الکرامة: 9/42؛ ملحقات العروة: 2/231؛ تحریرالوسیلة: 2/83 و...
4) وسیلهالنجاة: 2/157؛ ملحقات العروة: 2/231؛ تحریر الوسیله: 2/84.
5) قانون اساسی - مدنی: 118، ماده 87.
وظیفه متولّی در مرحله اوّل، حفظ و صیانت اصل وقف و عمارت و اصلاح آن در صورت نیاز، و در مرحله بعد تحصیل و جمع آوری درآمد وقف و تقسیم آن بین مستحقّین است و حتّی مستحقّین نیز حق انجام چنین اموری را ندارند.
البتّه اگر واقف وظیفه خاصّ را برای متولّی در نظر گرفته و بعضی از امور یادشده را به او محوّل کرده باشد، لازم است مطابق شرط و نظر واقف عمل شود. کاشف الغطاء برای جعل نظارت از طرف واقف صور متعددی را تصویر کرده است:
1- ولایت تصرّف در همه امور به طوری که موقوفٌ عَلَیْه حقّی جز دریافت سهم خود از درآمد را ندارد.
2- ولایت بر مورد کم و زیاد کردن سهام «موقوفٌ عَلَیهم».
3- ولایت بر ادخال و اخراج هرکه را متولّی بخواهد، در وقف.
4- نظارت درامور مربوط بهصلاح و فساد مال موقوف، بهرغم وجود آندر دست «موقوفٌ عَلَیْه».
5- همان نظارت سابق با در دست داشتن مال موقوف، توسّط ناظر،
6- نظارت به معنای مرجع بودن برای پاسخگویی و بیان حکم در مواردی که موقوفٌ عَلَیْه به او مراجعه میکند.
7- ولایت برای رفع نزاع و تخاصم بین «موقوفٌ عَلَیهم».
شهید در مسالک و فیض در مفاتیح اشکال کردهاند که: در وقف بر عامّه مسلمین که منظور واقف، انتفاع همه مسلمین است، مثل وقف درختان برای رهگذران و مواردی از این قبیل، اگر انتفاع بر اذن متولّی متوقّف باشد، تفویت بسیاری از اغراض واقف لازم میآید.(1)
صاحب مفتاح به این اشکال پاسخ داده است که: از اخبار باب و قواعد شرعی
1) مسالک الافهام: 1/347؛ مفاتیح الشرایع: 3/214.
استفاده میشود که ملاک، قصد و منظور واقف است. از این رو موارد محلّ اشکال از بحث خارج است. به علاوه بر حاکم واجب است برای رعایت نظر واقف به همه مسلمین اذن عامّ دهد که معمولاً اذن حاکم شرع در این موارد با قراین محقّق است.(1)
مغنیه در این باره مینویسد: همه فقهای اسلام بر این مسأله اتّفاق نظر دارند که متولّی وقف، خواه از جانب واقف و یا از جانب حاکم، جز در مواردی که شرط مباشرت شده باشد، میتواند برای انجام مصلحتی از مصالح وقف، هر که را بخواهد وکیل کند.
همچنین اتّفاق دارندکه متولّی حق واگذارکردن (تفویض) تولیت، بعد از خود را به دیگری ندارد. همچنان که این واگذاری را در صورت اذن تجویز میکنند.(2)
علاّمه در تذکره نیز تصریح کرده است: اگر (واقف) تولیت را برای شخص متولّی شرط کند یا آن را به کسی تفویض کند، شخص ناظر (متولّی) حق نایب گرفتن در تولیت را ندارد.(3)
امام خمینی، آیهاللّه خویی و آیهاللّه حکیم، از فقهای معاصر نیز تفویض تولیت به دیگری را، جز در مواردی که واقف هنگام جعل تولیت چنین حقّی را برای او قرار داده باشد، جایز نمیدانند. البتّه متولّی میتواند برای انجام بعضی از کارهایی که خود متصدّی آنهاست، دیگری را وکیل کند.(4)
در قانون مدنی نیز تفویضِ تولیت به دیگری جز در صورت اذن واقف در ضمن عقد، ممنوع شده است.(5)
متولّی حق دارد برای تحصیل درآمد، مال موقوف را هر مدّت که صلاح بداند اجاره
دهد. البتّه اگر واقف، برای این کار مدّت خاصّ را شرط کرده باشد، رعایت آن لازم است و اگر متولّی مال وقف را به زمانی بیشتر از آن مقدار اجاره دهد، عقد اجاره نسبت
به آن مقدار زاید، باطل است.
دلیل عدم بطلان اجاره از اصل این است که مورد از قبیل تبعیض صَفْقه (مانند اجاره مایملک به همراه ما لایملک) است و در نزد فقهای ما تبعیض صفقه موجب بطلان عقد نیست، هر چند موجب ثبوت خیار برای مستأجر میشود در ضمن اگر متولّی وقف آن را با اجرهالمثل، اجاره دهد، امّا کشف شود که کسانی به بیش از این مبلغ نیز این مال را اجاره میکردهاند، اجاره فسخ نمیشود، زیرا بعد از وقوع عقد اجاره با وجهی شرعی و معتبر، اصل، لزوم آن است.(1)
شکی نیست که جواز اجاره مال موقوف، حتّی برای مدّت طولانی مربوط بهفرضی است که متولّی واجد شرایط لازم و رعایت همه جوانب و مصالح را میکند، در غیر این صورت ممکن است، بویژه در جواز اجارههای درازمدت، تردید شود.
فقهای اهل سنّت نیز حفظ و صیانت وقف، عمارت، ایجار، زرع، تحصیل درآمد و توزیع آن بین مستحقّین و مانند اینها را از وظایف و اختیارات ناظر دانستهاند. متولّی در امور و مصالح یاد شده با رعایت مصلحت وقف، به انجام وظیفه میپردازند.
البتّه اگر واقف، محدودیّتهایی را در نظر گرفته و تولیت را در بعضی از امور به شخصی واگذار کرده است، باید مطابق شرط و نظر وی عمل شود.(2)
شَربینی مینویسد: ناظر باید با رعایت دقّت و احتیاط، در مال وقف تصرّف کند، زیرا نظارتش تصرّف در مصالح دیگران است و به ولیّ یتیم شباهت دارد.(3)
تفویض و توکیل در وقف
جمهور فقهای اهل سنّت برای متولّی جایز میدانند که در مورد بعضی یا تمام تصرّفاتی که برعهده اوست دیگری را وکیل کند و چون وکالت عقدی جایز است، در هر زمان که بخواهد او را عزل میکند. امّا در مورد تفویضِ تولیت:
حنفیّه
ابوزهره در مورد تفویضِ تولیت به دیگری، به این معنا که ناظر، خودش را عزل و ولایت بر وقف را به طور مستقل به دیگری تملیک کند، مینویسد: تفویض در نزد حنفیّه سه حالت دارد:
1- کسی که برای ناظر حق تولیت جعل کرده (واقف یا قاضی) حق تفویض را هم به او داده است. در این فرض، متولّی حق تفویض ولایت را به دیگری دارد و اگر تفویض کرد جز در صورتی که واقف حق عزل را هم به او داده است، حق عزل او را ندارد.
2- واقف برای متولّی حق تفویض قرار نداده است، اما متولّی اکنون در حال بیماری مرگ است و قصد تفویض دارد. در این فرض نیز بعضی حق تفویض را به او دادهاند، و دلیلشان این است که این تفویض در حقیقت ایصا (وصیت) است و قیّم بر وقف از طرف واقف مانند وصیّ میتواند برای بعد از مرگش حق وصیّت را به دیگری بدهد.
البتّه کسانی در رد این نظر گفتهاند؛ قیاس معالفارق است، زیرا کلام ما در تفویض است نه در ایصا.
3- هیچ یک از حالتهای قبلی در کار نباشد و متولّی ولایت را به دیگری تفویض کند. در این صورت اگر قاضی این تفویض را تقریر و تنفیذ کند، صحیح است و گر نه اثری بر آن مترتّب نخواهد بود.
مالکیّه
در نزد فقهای مالکیّه، تفویض ولایت از جانب واقف به هرکس که بخواهد بلامانع است. هر وقت هم دوست داشت او را عزل میکند؛ امّا ناظری که واقف او را برگزیده
است جز با تصریح و شرط واقف چنین حقّی را ندارد. مرجع و مبنای مالکیّه در این موارد و موارد مشابه، قاعدهای در باب قضاست که:
«هرکس دارای حقّی باشد که عزل او ممکن است، حق ندارد در مورد آن حق وصیّت کند»، و بدون تردید در فرض مورد نظر، واقف حق عزل متولّی را دارد، لذا متولّی در مرض موت هم حق ایصای تولیت به غیر را ندارد.
شافعیّه
در نزد شافعیّه متولّی تنها با نصّ و شرط واقف (در هنگام عقد) حق تفویض دارد و اگر با تحقّق این شرط، تفویض کرد، حق عزل یا مشارکت با«مُفَوَّضٌ اِلیه» را ندارد.
حنابله
حنابله معتقدند که ناظر منصوب از جانب واقف یا حاکم، جز با نصّ و شرط واقف حق تفویض ندارد؛ امّا متولّی و ناظر بالأَصالة، مانند «موقوفٌ عَلَیهم» وحاکم، حق تفویض دارد و در هر زمان که بخواهد به دیگری واگذار میکند و بعد اگر مایل بود او را
معزول میدارد.(1)
اجاره مال موقوف
جمهور فقهای اهل سنّت اجاره مال وقفی را برای متولّی آن جایز میدانند، زیرا تحصیل درآمد از وقف و به مصرف مستحقّان رسانیدن، منظور و مقصود واقف است. این امر در صورتی است که با شرط واقف مخالف نباشد. البتّه همان طور که کبیسی تصریح کرده است، فقها در صورت ضرورت، مخالفت با شرط واقف را جایز شمردهاند.
امّا اعتقاد فقها بر ابطال اجارههای درازمدّت در اوقاف، اراضی ایتام و اراضی بیتالمال است. لذا اجارههای درازمدّت، حتّی با عقدهای تجدید شده در هر سال نیز،
1) محاضراتٌ فی الوقف: ص366-370؛ مغنی المحتاج: 2/394؛ الفتاوی الکُبری: 4/426؛ الفقه الاسلامی و ادلّته: 8/233؛ المصطلحات الوقفیّه: ص105و...
جایز نیست. البتّه در صورت اضطرار، برای تعمیر وقف (و مصالح مشابه) بلامانع است.(1)
کبیسی برای حنفیّه در مورد مدّت اجاره به هفت قول اشاره کرده است ؛ امّا قول راجح این است که اگر متولّی به اجاره دراز مدّت نیاز داشت میتواند از عقود مترادفه
استفاده کند، یعنی برای اجاره سی ساله، موقوفه را با سی عقد مستقل اجاره دهد.(2)
در مورد اجرت اجاره، فقهای حنفیّه عقیده دارند: اگر اجاره به کمتر از اجرهالمثل باشد عقد اجاره فاسد است ؛ زیرا این کار با مصلحت وقف و بطون بعدی منافات دارد.(3)
در مورد مدّت اجاره در الشّرح الصّغیر (فقه مالکی) آمده است: اگر «موقوفٌ عَلَیهم»
معیّن باشند و مال موقوف به غیر آنها اجاره داده میشود ناظر میتواند از یک سال تا دو سال آن را اجاره دهد و اگر «موقوفٌ عَلَیهم» غیر معیّن باشند (مثل علما و...) مدّت اجاره
چهار سال است.
امّا اگر مستأجر خود «موقوفٌ عَلَیهم» باشند، ناظر میتواند (طبق قول مشهور) تا ده سال به آنها اجاره دهد و برای ضرورت اصلاح وقف، اجاره دراز مدت، مثل چهل سال نیز جایز است.
در نزد فقهای مالکیّه، اجاره باید به اجرهالمثل باشد و گر نه عقد فسخ میشود. در صورتی که اجاره با اجرهالمثل باشد اگر فردی آن را به مبلغ بیشتری هم اجاره میکند،
اجاره باطل نمیشود.(4)
فقهای شافعی گفتهاند: عین موقوفه را میتوان با در نظر گرفتن عمر آن مال و نظر کارشناس اجاره داد. بنابراین میتوان خانه و مانند آن را به مدّت سی سال، حیوانات را
ده سال و لباس و... را یک یا دو سال و زمین را به مدّت یک صد سال با اجاره واگذار کرد.
البتّه این قول مشهور شافعیّه است. قول دیگر این است که عمر متوسّط اموال شصت سال است وبرای نصف آن یعنی سی سال میتوان موقوفه را اجاره داد.
در مورد اجرت؛ فقهای شافعی معتقدند که اگر موقوفٌ عَلَیْه متولّی باشد میتواند به هر مبلغ که مایل است آن را بااجاره واگذار کند؛ امّا اگر متولّی غیر از موقوفٌ عَلَیْه باشد و
موقوفه را با اجرهالمثل اجاره دهد و بعد از عقد اجاره، میزان اجاره بها افزایش پیدا کند، نظر مشهور شافعیّه این است که عقد اجاره فسخ نمیشود.(1)
فقهای حنبلی نیز مانند شافعیّه در مورد مدّت اجاره قایل به توسعه هستند و یادآور شدهاند که موُجِر وقف، خواه متولّی یا قاضی، لازم است؛ اوّلاً عرف و عادت مستمّر را
در هر مورد رعایت کند، زیرا احکام عرفی به منزله شروط واقفان است.
ثانیا توجّه داشته باشد؛ در صورتی که شرط واقف با ضرورت و مصلحت مخالف باشد لازمالوفا نیست و مخالفت با آن بلامانع است، زیرا شروط واقف در مواردی واجب الوفا هستند که با مقصود مشروع واقف ناسازگار نباشند و گر نه لازم الوفا، بلکه
جایز الوفا، نخواهند بود.
در مورد اجرت و اجاره بها، فقهای حنبلی غبن فاحش را موجب بطلان اجاره نمیدانند. امّا اگر متولّی خود موقوفٌ عَلَیه و منحصر به فرد باشد ضامن مابه التفاوت
است.(2)
حق تولیت از هزینههای تحصیل درآمد وقف است و مختار جمهور فقها این است که؛ متولّی، خواه منصوب از جانب واقف باشد و یا از جانب حاکم، برای کارهایی که انجام میدهد، حق اجرت دارد. البتّه صاحب حدائق معتقد است؛ در صورتی که واقف
برای متولّی چیزی را شرط و تعیین وحتّی به اجمال هم اشارهای به حق و اجرت برای او نکرده باشد، ظاهر این است که چون تولیت را تبرعا (رایگان) پذیرفته است، حق اجرة المثل ندارد.(3)
صاحب عروه در پاسخ صاحب حدائق یادآور شده است که حق تولیت از هزینههای تحصیل درآمد وقف است و باید تأمین شود. اگر واقف آن را در نظر گرفته بود که هیچ،
وگرنه باید اجرة المثل بهمتولّی پرداخت شود.(1)
علاّمه
در تذکره تصریح کرده است که اگر واقف چیزی از درآمد وقف را برای متولّی شرط کرده باشد همان، اجرت عمل او خواهد بود، هر چند که کمتر از اجرة المثل باشد و اگر واقف متعرّض این امر نشده باشد، اقرب این است که حق متولّی اجرة المثل است.(2)
اکثر فقهای امامیّه، از جمله، شهید ثانی در مسالک، شهیدین در لمعه و روضة، فیض
کاشانی در مفاتیح، صاحب مفتاح الکرامة، سبزواری در کفایه، و از متأخران و معاصران، صاحب وسیله، امام خمینی، آیهاللّه حکیم و دیگران نیز تصریح کردهاند که اگر واقف برای متولّی چیزی از درآمد وقف را در نظر نگرفته باشد، حق التّولیه، اجرهالمثل خواهد
بود.(3)
البتّه صاحب ریاض برای ثبوت اجرهالمثل شرط کرده است که، متولّی قصد اجرت کرده باشد؛ امّا در ادامه پذیرفته است که متولّیان عادتا این کار را تبرّعا انجام نمیدهند.(4)
کاشف الغطاء نیز به نکته قابل توجّهی اشاره کرده است و آن این که؛ اجرت متولّی میتواند از درآمد مال وقفی باشد و میتواند از جای دیگری تأمین شود، امّا در هر صورت نباید از عین مال موقوف برداشته شود.(5)
توجّه به این نکته نیز خالی از فایده نیست که در بسیاری از موارد متولّی برای اداره و تدبیر امور وقف به یک سازمان و نظام تولیتی، با افراد و کارکنان متعدّد، نیاز دارد. مسلّم است که در این موارد، باید حق تولیت به فراخور و نسبت افراد و هزینههای متعارف این
نظام در نظر گرفته شود.
ابوزهره درباره اصل ثبوت حق اجرت مینویسد: اصل در ثبوت اجرت برای متولّی،
فعل عمربن الخطاب، علی بن ابی طالب علیهالسلام و دیگر صحابه و تابعین در مورد صدقاتشان میباشد، زیرا اینان در صدقات خود مقداری را هم برای متولّی قرار داده بودند.(1)
مقدار اجرت
دیدگاه حنفیّه
در فقه حنفی اگر واقف مقداری را، هرچند بیش از اجرهالمثل، برای متولّی قرار دهد، حق وی خواهد بود، حتّی اگر بیمار شود تا زمانی که توان امر و نهی دارد مستحق اجرت است، امّا اگر اجرت تعیین شده از سوی واقف، کمتر از اجرة المثل باشد اگر ناظر مطالبه کند قاضی آن را بالا میبرد، زیرا اجرهالمثل، اجرت کاری است که با طلب، مستحق آن میشود و اگر مطالبه نکرد نسبت به زیادی - چون متبرّع است - حقّی ندارد. و
در صورتی که واقف اجرتی را برای ناظر معیّن نکرده باشد، قاضی برای او اجرهالمثل را
در نظر میگیرد. همچنین است اگر متولّی از طرف قاضی منصوب باشد و اجرتی برای او تعیین نشده باشد.(2)
مالکیّه
اگر واقف یا قاضی مقدار معیّن را برای ناظر در نظر گرفته باشند. همان، حق وی خواهد بود و باید رعایت شود، و اگر اجرتی معیّن نشده باشد، یک قول (از ابن عتاب و...) این است که اجرت متولّی (در این فرض) از بیت المال تأمین میشود.(3)
ابوزهره در ادامه مینویسد: گویا مبنای این قول این است که اداره اوقاف از اعمال دولت است و از اموری است که محتسب اکبر، یعنی حاکم، مسؤول اداره آن است، لذا متولّی نیز همانند کارمندان دولت حقوقش را از بیت المال میگیرد؛ امّا این دیدگاه و
استدلال مرجوح است؛ برای این که در اوقاف مصالح خاصّه بر مصالح عامّه میچربد.(4)
شافعیّه
اگر واقف چیزی را برای متولّی تعیین کرده باشد، در صورتی که خودش ناظر نباشد، اجرت تعیین شده، هرچند بیش از اجرة المثل باشد، حق ناظر است؛ امّا اگر خود واقف ناظر باشد، اجرتش نباید بیش از اجرة المثل باشد، در صورتی که واقف برای ناظر اجرتی را تعیین نکرده باشد اجرتی برای او نیست تااین که از قاضی مطالبه اجرت کند که
در این صورت، مطابق نظر بعضی از شافعیّه، مستحق اجرهالمثل است (نیازمند باشد یا نباشد) و بعضی گفته اند: تنها در صورت نیاز برای امرار معاش مستحقّ اجرت میشود.
امّا در صورتی که مطالبه نکند مستحق اجرت نخواهد بود؛ زیرا در این صورت متبرّع خواهد بود.(1)
حنبلیّه
در فقه حنبلی اگر واقف، اجرت معلومی را برای ناظر قرار داد مطابق همان شرط واقف عمل میشود و اگر چیزی تعیین نکرد (در این صورت) حنابله دو قول دارند:
1- حق استفاده به قدر متعارف دارد، نه بیشتر و این مطلب در وقف نامه عمر آمده است که «ولیّ می تواند به قدر متعارف استفاده کند». البتّه گروهی شرط استفاده را، همانند وَلیِّ صغیر، فقر متولّی دانسته اند.
2- برای متولّی اجرة المثل ثابت است. همه اینها در صورتی است که ناظر از کسانی باشد که غالبا برای انجام این کارها عوض دریافت میکنند. در غیر این صورت اگر از کسانی باشد که معمولاً تبرّعا به این امور میپردازند، حق اجرتی ندارد. گویی با قبول
اداره وقف بدون تعیین اجرت، به کار تبرّعی ملتزم شده است.(2)
در قانون مدنی ایران نیز آمده است: جایز است واقف از منابع موقوفه، سهمی برای عمل متولّی قرار دهد و اگر حق التّولیة معیّن نشده باشد متولّی مستحق اجرهالمثل عمل
است.(3)
فقهای اسلام اتّفاق نظر دارند که متولّی امین است و جز با تعدّی و تقصیر ضامن نخواهد بود. بنابراین باید قول او بدون سوگند (یمین) پذیرفته شود. البتّه در مواردی که تعدّی و تقصیر کرده باشد، مثل این که غلاّت مستحقّین را حبس کرده و علی رغم مطالبه آنان، بدون مجوّز شرعی از تحویل به آنها امتناع کرده باشد، ضامن است، زیرا در این صورت و موارد مشابه، «یَد» او «یَد» امانی نیست، بلکه ید متعدّی و ضامن است.(1)
بحث بیع وقف در ابواب گوناگون فقه، مانند باب وقف، باب بیع و کتاب الصلاة، (در مبحث مساجد) مطرح شده است.
در میان اَعلام امامیّه، صاحب جواهر و شیخ انصاری و به دنبال آنها امام خمینی، در کتاب بیع در بحث شرایط مبیع، مفصلتر از دیگران به این مسأله پرداخته اند. توضیح این که؛ یکی از شرایط مبیع، ملک طِلق بودن آن است. متفرّع بر این شرط، فقها مسأله بیع وقف را که فاقد این شرط است به میان آورده آن را مورد بررسی قرار داده اند.
شیخ انصاری برای عدم جواز بیع وقف (فی الجمله) به ادلّه ای چون اجماع محقّق (محصّل) و عموم روایات، استدلال کرده است، روایاتی چون: «اَلْوُقُوفُ عَلی حَسَبِ ما
یَقِفُها اَهْلُها»(2)، و روایت علیبن راشد: «لا یَجُوزُ شِراءُالْوَقْفِ وَ لا تَدْخُلُالْغَلَّةُ فی مِلکِکَ ادْفَعْها اِلی ما اَوْقَفْتَ عَلَیْه»(3)«خریداری کردن وقف جایز نیست و درآمد آن ملک تو (مشتری) نخواهد بود، آن را به جهتی که مال برای آن وقف شده است تحویل ده».
و نیز روایاتی که درباره وقف علی و ائمه علیهمالسلام حکایت شده اند، مانند روایت رِبْعی بن
عبد اللّه از امام صادق علیهالسلام در مورد نوشته امیر مؤمنان علیهالسلام که در آن آمده است:
«هذا ما تَصَدَّقَ بِهِ عَلِیُّ بْنُ اَبی طالِبٍ، وَ هُوَ حَیٌّ سَوِیٌّ، تَصَدَّقَ بِدارِهِ الَّتی فی بَنی زُرَیْق، صَدَقَةً لا تُباعُ وَ لا تُوهَبُ حتّی یَرِثَهَا اللّهُ الَّذی یَرِثُ السَّمواتِ وَالْاَرْضَ»: «این صورتِ مالی است که علی بن ابیطالب آن را تصدّق (وقف) کرده است؛ خانه خود در بنی زُرَیْق را صدقه قرار داد تا بههیچ وجه فروخته نشود، هبه نگردد تا آن گاه که وارث
آسمانها و زمین آن را به ارث برد».
شیخ انصاری تأکید کرده است که جمله «لاتباعُ وَ لا تُوهَبُ» وصف و قید برای نوع وقف است، نه برای شخص، و نیز مصداق خاصّی است که حضرت در وقف نامه خود ذکر کرده، از این رو عدم جواز بیع وهبه مقتضای نوع وقف خواهد بود.(1)صاحب جواهر
نیز با عباراتی مشابه، بههمین عمومات استدلال کرده و در ادامه اظهار داشته است: ظاهرا تأبید و دوامی که در روایات آمده از مقتضیات وقف و مقوّمات آن است. آن چنان که نفی معاوضات بر اعیان آن از همان آغاز در وقف لحاظ شده، بویژه آن که حق اعقاب و بطون بعدی نیز به آن تعلّق گرفته است، حتّی میتوان از جانب عوام از متشرّعه، چه رسد به علمای آنان، بر این مسأله ادّعای ضرورت کرد. برای همین است که اصحاب به اتّفاق آراء نظرشان این است که: اصل در وقف، منع از بیع آن میباشد، هر چند درباره مواردی که با دلیل از این اصل خارج شدهاند، اختلاف دارند.(2)
شیخ در مکاسب، سپس متفرّع بر این ادلّه و عمومات، برای بیع وقف، سه مانع اصلی ذکر کرده است:
1- حق واقف که به اقتضای صیغه وقف، این مال را صدقه جاریه قرار داده است.
2- حق بطون و نسلهای آینده.
3- تعبّد شرعی که از روایات استفاده میشود، چرا که وقف متعلّق حق خداوند است. برای همین است که در آن قصد قربت معتبر است، برای خدا انجام میشود و عوض آن نیز بر خداوند است. البتّه ممکن است گاهی بعضی از این موانع و گاهی تمام
آنها برطرف شوند که توضیح آنها خواهد آمد.(1)
امام خمینی پس از نقد و ردّ استدلال شیخ (و صاحب جواهر) به روایات یاد شده اظهار داشته است: ظاهرا عبارت «لا تُباعُ ...»(2)که در وقف امیرمؤمنان علیهالسلام آمده است -
آنطور که شیخ و صاحب جواهر تصوّر کرده اند،- وصف برای نوع وقف نیست، بلکه نهی و زجری است از جانب واقف، نه این که حکایت از زجر تشریعی از جانب خداوند متعال باشد، لذا حضرت به دنبال آن فرمود: «هر کس آن را بفروشد یا هبه کند، لعنت خدا بر او باد!»
به عبارت روشنتر وصف، ظاهر در احتراز است؛ وقتی میگوید: «صَدَقَةً لا تُباعُ» در حقیقت از مواردی که چنین شرطی در آنها لحاظ نشده و قابل بیع هستند، احتراز شده است، بویژه آن که این قید (لا تُباعُ) در روایت، بعد از انشای وقف و تمامیّت آن ذکر شده است. از این رو از مجموع ادلّه و اقوال استفاده میشود که وقف بر دو قسم است:
1- وقفی که واقف، آن را به عدم جواز بیع مقیّد کرده است.
2- وقفی که واقف، آن را به جواز بیع مقیّد کرده است.
خلاصه این که؛ وقف در جواز و عدم جواز بیع، تابع جعل آن توسّط واقف است، امّا اگر واقف قیدی را ذکر نکند باید به دنبال دلیل دیگری بود.(3)
به نظر میرسد در این مورد، مدّعای شیخ و صاحب جواهر، بیشتر قابل دفاع باشد، زیرا ظاهر قید «لاتباعُ» این است که وصف برای نوع است نه شخص. این که امام خمینی بیان داشت: «ظاهر قید، احتراز است» قابل قبول است. امّا در این احادیث با این وصف، نوع دیگر صدقه (صدقه غیر وقف) خارج میشود، نه نوع دیگر وقف. به عبارت دیگر میتوان گفت: صدقه بر دو نوع است:
1- صدقه ای که قابل بیع و تملیک است، و آن صدقه متعارف (غیر وقف) است.
2- صدقه ای که مقتضایش عدم جواز بیع آن است، هر چند امکان دارد به عللی موانع بیع برطرف شود و به دنبال آن ، بیع وقف، تجویز گردد.
البتّه امام خمینی نیز در ادامه به نوعی این مطلب را (که عدم نقل، مقتضای ماهیّت وقف است) تأیید کرده است، امّا نه با استفاده از قید «لا تُباعُ» و یا تعلّق حقوق ثلاثه
(حقّاللّه، حق واقف و حق «موقوفٌ عَلَیهم»)، بلکه به این دلیل که؛ وقف با همه اقسامش
(عامّ و خاصّ) به هیچ وجه تملیک نیست و فَکّ ملک است، یعنی مال، محبوس و موقوف شده تا منافع آن به مصرف افرادی برسد، نه این که بر آن افراد ایقاف شده باشد،
در حقیقت، وقف ایقاف و حبسی است بدون اضافه، و به عبارت دیگر؛ لام (در وَقَفْتُ لَهُمْ مثلاً) برای غایت است (نه برای ملکیّت). از اینرو حبسِ عین از نقل و تسبیل منافع
آن، جزو ماهیّت وقف است.(1)
امام خمینی در منبع یاد شده به جز این دلیل، اجماع و ارتکاز متشرّعه را از هر ملّت، بلکه ارتکاز همه عقلا را نیز به عنوان دلیل بر ممنوعیّت وقف از بیع، ذکر کرده و یادآور
شده است: میتوان گفت؛ این ارتکاز ضروری مسلمین در موقوفات، موجب ظهور روایات در منع بیع وقف میشود، مانند روایت اَبوُعَلیبْنِ راشِد: «لا یَجُوزُ شِراءُ الْوَقْفِ»(2)
اگر به مجرّد جواز بیع (به خاطر عروض بعضی از مسوّغات) وقف باطل شود بیع آن در موارد تجویز شده در حقیقت بیع وقف نخواهد بود، و گر نه بیع وقف است.
صاحب جواهر این نظر را تقویت کرده است که بیع وقف تا زمانی که وقف است، جایز نیست، بلکه جواز بیع با وقف بودن مُتَضادّ است و جواز تنها بعد از بطلان بیع خواهد بود.
از این رو در مواردی که بیع وقف به عللی جایز است ابتدا وقف باطل میشود و پس از آن بیع، جایز میگردد.(3)
امّا شیخ انصاری با عنایت به این بیان صاحب جواهر، تصریح کرده است که: جواز بیع با بقای وقف هیچ منافاتی ندارد و وقف با بیع آن، باطل میشود نه با جواز بیع؛
بنابراین معنای جواز بیع عین موقوفه، جواز ابطال آن است نه ابطال آن.
شیخ ادامه داده است: هر چند در صیغه وقف، دوام و منع از معاوضه، لحاظ و اعتبار شده است، امّا اشکالی ندارد که با عروض عواملی با این انشاء مخالفت شود، چنان که مقتضای عقد جایزی مانند هبه، تملیک آن به مُتَّهِب است، تملیکی که مُقتضِی تسلّط مُتَهب بر آن مال میباشد و با جوازِ باز پس گرفتن از او منافات دارد، امّا در
عین حال میتوان این سلطنت ناشی از عقد هبه را قطع کرد.
شیخ در ادامه، نظر صاحب جواهر را (که وقف با جواز بیع باطل میشود) مخالف اجماع دانسته است، زیرا هیچ یک از کسانی که در بعضی از صور، بیع وقف را جایز دانسته اند، قایل به بطلان وقف، قبل از بیع نشده اند. برای همین است که اگر عامل مجوّز بیع برطرف شد، مثل این که نیاز شدید «موقوفٌ عَلَیهم» (بنا بر قول به جواز بیع در این صورت) منتفی گردید و یا به هر دلیلی بیع انجام نشد، وقف به حال خود باقی است شیخ اضافه کرده است: برای همین است که جامع المقاصد تصریح کرده است: رهن وقف، حتّی در صورتی که به حدّ جواز بیع رسیده است، صحیح نیست.(1)
امام خمینی نیز در این جا بحث مفصّلی دارد که از طرح آن خودداری میشود و تنها به یک نکته از کلام ایشان که بر مبنای خودشان مبتنی است، اشاره میشود:
وی در پاسخ صاحب جواهر اظهار داشته است: جواز بیع وقف (در موارد تجویز شده) حکم شرعی است، امّا ممنوعیّت بیع وقف، منع مالکی است نه شرعی؛ زیرا حبس عین از بیع و هبه و... در دست واقف است و در حقیقت، تحبیس از واقف است نه از شارع و روشن است که جواز شرعی با منع مالکی منافات ندارد.(2)
امّا چنان که گذشت این بیان، مبتنی بر مبنای ایشان است که؛ ممنوعیّت از بیع را مجعول واقف میداند نه شارع. در گذشته این مبنا به اختصار نقد وبررسی شد در این جا یادآور میشود: همچنان که در بیع و مانند آن تملیک از جانب بایع، امّا حکم به لزوم و
دیگر احکام از جانب شارع است، در وقف نیز تحبیس و وقف از جانب واقف است، امّا احکامی چون لزوم وقف، عدم جواز بیع و... از جانب شارع میباشد.
در این بخش، تقسیم بندی شیخ انصاری در مکاسب محور بحث قرار گرفته و براساس آن، اقوال و انظار اعلام، بررسی شده است:
وقف یا مُؤَبَّد است یا منقطع (بنابر مشروعیّت وقف منقطع)، وقف مُؤَبَّد نیز بر دو قسماست:
1- اوقافی که ملک کسی نیستند و همانند تحریر (عتق)، فکِّ مِلک هستند، مثل مساجد، مدارس، بیمارستانهاو... بنابراین که اوقاف (آن چنان که گروهی میگویند) در ملک مسلمین داخل نمیشوند و «موقوفٌ عَلَیهم» تنها مالک انتفاع هستند و منفعت را مالک نمیشوند. لذا اگر کسی بناحق در آنها ساکن شود، ضامن اجرة المثل نخواهد بود.
2- اوقافی که در آنها مال موقوف ملک «موقوفٌ عَلَیهم» است و آنها مالک منفعت آن میشوند. از این رو حق استیجار و نیز حق گرفتن اجرة المثل را از کسی که بناحق از آن
استفاده کرده است، دارند.
شیخ انصاری قسم اوّل را اصلاً محلّ بحث و خلاف ندانسته و اظهار داشته است: ظاهرا در عدم جواز بیع این قسم اختلافی نیست، زیرا اختلاف و بحث اَعلام در مورد وقفی است که ملکِ غیر طِلق است، نه مواردی که اصلاً ملک نیستند. وی در این جهت، بین مسجد و غیر آن (مانند مدارس ...) تفاوتی قایل نشده است.(1)
امّا برخی از فقها بین مسجد و اموری چون مدارس، بیمارستانهاو... فرق گذاشته اند که به آن اشاره خواهد شد.
در این جا ابتدا، حتّیالامکان به اختصار، بعضی از احکام مساجد مطرح و بررسی میشوند. بحث بیع مساجد در دو مقام انجام میشود:
1) کتاب المکاسب: 167.
مقام اوّل: بیع و تصرّف در اصل مسجد و عرصه آن (در صورت خرابی)، مقام دوم: بیع اموال مسجد، مانند فرش، مصالح ساختمانی و...
نظر جمهور فقهای امامیّه این است که نقض و ویران کردن مسجد برای هر هدفی جز توسعه آن، همچنین در صورت خرابی، آن را جزء راه و خیابان قرار دادن و یا به تملّک خود در آوردن و مانند اینها به هیچ وجه و تحت هیچ عنوانی جایز نیست. شیخ طوسی در خلاف و مبسوط در این باره اظهار داشته است: «هر گاه مسجدی خراب شود و محلّه یا قریه نیز ویران گردد (آن مسجد) به ملک واقف باز نمیگردد». وی در نهایه نیز تصریح
کرده است؛ تملّک و تصرّف در هیچ چیز از اموال مساجد جایز نیست ...(1)
صاحب مفتاح در ذیل عبارت قواعد: «اگر کسی مسجدی را وقف کند و قریه یا محلّه ای که مسجد در آن واقع است، ویران شود، بیع آن مسجد جایز نیست و به ملک واقف نیز باز نمیگردد»، تصریح کرده است: در این مسأله کسی جز احمد (بن حنبل) مخالف نیست.(2)
علاّمه در تحریر و نهایه، سبزواری در کفایه، فاضل هندی در کشف اللّثام، محقّق ثانی، صاحب حدائق، شهیدین در لمعه و روضه، شهید در دروس، کاشف الغطاء و دیگران تصریح کردهاند که با ویرانی و زوال آثار مسجد، عرصه آن از مسجدیّت خارج نمیشود و همه احکام مسجد بر آن جاری خواهد بود.(3)کاشف الغطاء مدارس را نیز در ردیف مساجد ذکر کرده است. در میان فقهای امامیّه صاحب عروه (از متأخّرین) وقف
در مشاهد، مدارس و حتّی مساجد را فکّ و تحریر ملک نمی داند و معتقد است؛ بنابر عدم بقای آنها بر ملک واقف و عدم انتقال به «موقوفٌ عَلَیهم»، ملک خدای متعال می باشند، همانند ملکیّت خداوند نسبت به سُدِس خُمس که در آیه کریمه آمده است:
«...فاَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِیالْقُرْبی ...».(1)
به عبارت روشنتر، وقف مساجد به منزله مباحات اصلیّه نیست تا به دلیل ملک نبودن و با استدلال به «لا بَیْعَ اِلاّ فِی مِلْکٍ»، بیع آنها جایز نباشد. از این رو در مواردی که بیع وقف جایز است، بین وقف بر اولاد و فقرا و وقف بر مساجد و مدارس فرقی نخواهد بود.(2)
این دیدگاه سیّد درباره مساجد، چنان که مغنیه(3)اشاره کرده است، با دیدگاه احمد بن حنبل، از ائمّه اهل سنّت، موافق است. در مبحث «بیع مساجد از دیدگاه اهل سنّت» نظر احمد بن حنبل نیز مطرح و بررسی شده است.
دلایل این دیدگاه
دلیل 1: ملکیّت واقف زایل شده و بازگشت آن به دلیل نیاز دارد.(4)
دلیل 2: مقتضای وقف، تأبید است و خرابی مسجد یا قریه موجب بطلان آن نمیشود؛ زیرا خرابی آن با بقای وقفیّت آن منافات ندارد.(5)
دلیل 3: مقصود و غرض واقف از وقف مسجد، عبادت خداوند است و با ویرانی مسجد، امید آبادانی و رونق مجدّد محلّ و نیز نماز گزاردن رهگذران در آن منتفی نیست.(6)
دلیل 4: قِوام مسجد در حقیقت به عرصه آن است نه به آثار، لذا اگر در اثر آب گرفتگی و مانند آن، زمین مسجد از صلاحیت برای نماز هم خارج شود، کسی حق تملّک آن و انجام کاری را که با مسجدیّت آن منافی است، ندارد.(7)
دلیل 5: اجماع و عدم خلاف؛ جمهور فقهای امامیّه این دیدگاه را قبول دارند.(8)
1) انفال: 41.
2) ملحقات العروة: 2/257-258.
3) الفقه علیالمذاهب الخمسة: 614-613.
4) الخلاف: 3/550؛ السّرائر: 3/167.
5) مسالک الافهام: 1/360؛ الحدائق: 22/254؛ ذکری الشیعة شهید اول: 157.
6) مسالک الافهام: 1/360؛ جامع المقاصد: 9/81؛ اَلْمَناهِلْ: 508.
7) مدارک الاحکام: 4/396؛ کتاب الصّلاة حاج آقا رضا همدانی: 705؛ جواهر الکلام: 28/107.
8) مفتاح الکرامة: 9/100؛ المناهل: 508؛ المساجد و احکامها فی التّشریع الاسلامی: 103.
دلیل 6: وقف در مسجد تملیک نیست، بلکه همانند عتق، فکّ ملک است. بنابراین نه واقف، مالک آن است و نه موقوفٌ عَلَیْه، در نتیجه کسی حق بیع آن را نخواهد داشت (زیرا «لا بَیْعَ اِلاّ فِی مِلْکٍ».(1)
دلیل 7: استصحاب بقای وقفیّت عرصه مسجد.(2)
سیّد محمّد شیرازی مدّعی شده است که بعد از خرابی و یا در مسیر خیابان و... قرار گرفتن مسجد، آب گرفتگی و مانند اینها، عرف ملکیّت را زایل میداند، ازاین رو در مثل
مساجد واماکن مانند آن نیز موضوع استصحاب، منتفی میشود.(3)امّا این بیان محلّ تأمّل و تردید است.
دلیل 8: بعضی از اقسام وقف به هیچ وجه بدلیّت در آنها معقول نیست. این دلیل از امام خمینی است و توضیح آن چنین است:
آن دسته از مراکز و مواردی که شخص آنها موضوع اثر و حکم شرعی قرار گرفته است مانند، عَرَفات، مَشْعر، مِنی ، مَطاف، مَسْعی، مَشاهِد، و مطلقِ مساجد، بدل بردار
نیستند. برای این که ثمن یا آنچه که با ثمن این اماکن خریداری میشود به مجرّد معاوضه، مسجد نخواهد شد، زیرا بدل مسجد به مجرّد بدلیّت مسجد نمیشود و اگر به عنوان مسجد، جعل گردد، مسجدی مستقل خواهد بود و بدل این مسجد محسوب نمیشود. گذشته از این که آثار مسجدیّت، و محو آثار مشعریّت و مسجدیّت خواهد بود، نه مبادله مَشعر با مَشعر.(4)
دلیل 9: عمومات و قواعد مانعاز بیعوقف و عود آنبهواقف، مانند: «لا یَجُوزُ شِراءُالْوَقْفِ»(5)
به هر حال، در عدم جواز بیع و استبدال اعیانی و عرصه مسجد تردید و اختلافی نیست و نیازی به بحث بیش از این ندارد.
شایان یادآوری است که امام خمینی (چنان که قبلاً اشاره شد) وقف را در هیچ یک از اقسام آن (خاصّ، عامّ، مساجد و...) تملیک نمی داند بلکه نوعی حبس است برای انتفاع «موقوفٌ عَلَیهم» از درآمد آن(1)
نکته دیگر این که شیخ در مکاسب، و محمّد جواد مغنیه، موقوفات عامّه ای چون مدارس، مشاهد، مسافرخانه ها و... را نیز در کنار مساجد قرار داده اند و ادّعای اتّفاق
نظر فقهای امامیّه بر عدم جواز بیع و استبدال آنها کرده اند. دلیل آنها، همان فکِّ ملک
بودن این اوقاف و عدم اختصاص آنها به فرد یا گروهی خاصّ است. در نتیجه بعد از تمامیّت وقف، حکم مباحات عمومی را پیدا خواهند کرد و روشن است که بیع جز در ملک، صحیح و نافذ نخواهد بود.(2)
فقهاتصریح کرده اند که محلّ خلاف، موردی است که مال، ملک موقوفٌ عَلَیْه میشود و یا حدّاقلّ آنها مالک منفعت آن هستند و حق اجاره دارند و اگر کسی از این ملک بناحق استفاده کرد اجرتش را به موقوفٌ عَلَیْه ضامن خواهد بود.
امّا در عدم جواز بیع مواردی چون مساجد، مشاهد، مدارس و... که وقف در آنها فکّ ملک است، خلافی نیست. در ضمن کسانی چون مُغنیه، وقف بر فقرا و مانند آن را (در حکم) از اوقاف خاصّه به شمار آوردهاند که در آنها «موقوفٌ عَلَیهم»، مالک منفعت هستند.(3)
امام خمینی، مسافرخانهها، بیمارستانها، مدارس و مانند اینها را تحت عنوان اوقاف بر جهات عامّه ذکر کرده و اظهار داشته است: خواه ما وقف در اینها را فکّ ملک بدانیم - که حق هم همین است - یا معتقد به مالکیّت «موقوفٌ عَلَیهم» شویم، اگر امثال این اوقاف
ویران شدند به طوری که امید آبادانی مجدّد آنها نمیرود، حاکم (که حافظ مصالح عمومی است) میتواند آنها را بفروشد و به مشابه تبدیل کند و اگر تبدیل میسّر نبود آن را در دیگر مصالح مسلمین صرف نماید.
برای این که هر چند وقف در اینها فکّ ملک است، امّا این امور اموال هستند و دارای
مالیت میباشند و با وقف شدن - حتّی بنابر قول به فکّ ملک - از مال بودن ساقط نمیشوند.
وی یادآور شده است: جواز بیع در اوقاف عامّه مانند، مدارس، بیمارستانها و... نیز وقف بر جهات و عناوین کلیّه ای چون، فقرا، مسلمین و... در صورت حدوث عوارضی چون خرابی، عدم امکان انتفاع و... از بیع اوقاف خاصّه، آسانتر است. زیرا مُسلّما این
امور از حِسبیات هستند که آنها در دست وَلیّ مسلمین است و بر اوست که نسبت به منافع و مصالح مسلمین اِهمال نورزد و حافظ منافع آنان باشد. وی این حق را برای متولّی
خاص، جز در مواردی که واقف برای او شرط کرده است (در صورت نفوذ شرط واقف) ثابت نمیداند و این کارها را خارج از حدود اختیارات او میداند.(1)
در بحث این که «متولّی بَیْع اوقاف کیست؟» خواهد آمد که کوتاه کردن دست متولّی خاصّ که از جانب واقف منصوب است، در صورتی که واقف قلمرو اختیاراتش را محدود نکرده باشد، محلّ تأمّل و اشکال است. هر چند حق نظارت حاکم و حتّی دخالت او در مواردی که مصالح عمومی را در معرض تلف و نابودی میبیند، محفوظ است. البتّه مسأله اختیارات و قدرت ولیّ امر مسلمین و حق اعمال آن به عناوین ثانویّه
مسأله دیگری است که در مبحث ولایت و حدود و اختیارات ولیّ امر مطرح میشود.
بحث اموال مساجد نیز از دو جهت قابل بررسی است:
محقّق در شرایع و علاّمه در منتهی و تحریر به طور مطلق تصریح کرده اند که صرف آلات مسجد در دیگر مساجد خالی از اشکال است.(2)
شهید ثانی در مسالک این کار را در صورت بی نیاز بودن مسجد اوّل یا عدم امکان
استفاده از آنها در آن و نیز در صورت نیاز بیشتر مسجد دیگر به خاطر کثرت نمازگزاران، بلااشکال دانسته است . عبارت شهید اوّل در ذکری نیز مشابه عبارت مسالک است.(1)بنابراین به کار بردن اموال و آلات مسجدی در مسجد دیگر نزد فقها فی الجمله خالی از اشکال است؛ هر چند کسانی چون علاّمه در تحریر و منتهی و محقّق در شرایع (چنان که گذشت) و سبزواری(2)قید و شرطی برای آن ذکر نکردهاند؛ امّا برخی چون شهیدین در مسالک و ذکری ، فقیه همدانی(3)، قاضی ابن بَرّاج(4)آن را به صورت بی نیازی مسجد و عدم امکان استفاده در آن و یا نیاز بیشتر مسجد دیگر مقیّد کرده اند.
صاحب مدارک اضافهکردهاستکه برای جواز این کار باید مطمئن باشیم که در آینده نیز مسجد اوّل به این نیاز پیدا نخواهد کرد در این صورت صرف آن حتّی در مشاهد دیگر نیز جایز است.(5)
علاّمه
در منتهی برای این مطلب چنین استدلال کرده است: مالک همه مساجد خداست و مصرف آلات و اموال هر یک در دیگری بلامانع است.(6)
البتّه این مسأله با این اطلاق محلّ تأمّل است، زیرا رعایت غرض واقف را نیز، حتّیالامکان، نباید نادیده گرفت. آن طور که شهید در مسالک، علاّمه در قواعد و صاحب مفتاح یادآور شدهاند، صرف آلات و اَدَوات مشهد در مشهد یا مسجد دیگر جایز نیست؛ زیرا وقف در این موارد به محلّ معیّنی تعلّق گرفته است.(7)
محقّق در شرایع اظهار داشته است که؛ «بیع آلات مسجد حرام است» و صاحب مدارک در ذیل این عبارت یادآور شده است: این حکم به طور مطلق مشکل است، زیرا
تحریم بیع در صورت نبودن هیچ مصلحتی ثابت است، در غیر این صورت قطعا جایز،
بلکه در بعضی از موارد واجب است و ناظر، متولّی آن خواهد بود.(1)علاّمه
در قواعد در مورد حصیر کهنه و تیر چوبی شکسته مسجد چنین تصریح کرده است: اگر جز به کار سوختن نمیآید، بیع آنهاو صرف در مسجد جایز است.(2)شهید اوّل مینویسد: اگر در خود آن مسجد یا مساجد دیگر قابل استفاده نباشد ، بیع آن بلااشکال است.(3)شهید توضیح نداده است که با ثمن آن چه باید کرد.
شیخ انصاری و به پیروی از وی محمّدجواد مغنیه اموال مسجد را بر دو نوع تقسیم کردهاند:
1- اموالی که متولّی وقف آنها را از درآمد موقوفات مسجد (مانند اجاره اراضی آن) تهیّه کرده است. فروش چنین اموالی، هر چند قابل استفاده هم باشند برای ناظر جایز است .
2- اموال و اعیانی که مسلمانان خَیِّر آنها را برای مصلحت مسجد یا مدرسه وقف کردهاند، که در این صورت چون وقف بر مسلمین گردیدهاند، حکم اوقاف خاصّه را دارند که تنها در صورت بروز یکی از اسباب مجوّز بیع میتوان آن را فروخت.(4)قبل از شیخ، محقّق ثانی نیز این تفصیل را محتمل دانسته است.(5)
در هر صورت رعایت نظر واقف تا آنجا که امکان دارد و با مصالح وقف و مسجد ناسازگار نیست، لازم است؛ در غیر این صورت ظاهرا بیع این اموال بلااشکال است.
مورد مصرف ثمن
قبلاً اشاره شد که علاّمه در قواعد، مورد مصرف ثمن را مصالح مسجد دانسته است. محقّق ثانی در ذیل این بیان علاّمه تصریح کرده است: در صورت فروش این اموال، واجب است با ثمن آن بدلی خریداری شود. صاحب جواهر این قول را از ایضاح الفوائد
و دروس نیز نقل کرده است. صاحب مفتاح نیز خریداری بدل مماثل را موافق با اصول و
قواعد شرعیّه ذکرکردهاست.(1)
دلیل این گروه این است که بدل مماثل به مراد و منظور واقف نزدیکتر است و اگر این کار میسّر نشد، ثمن، صرف مصالح مسجد می شود. محقّق ثانی از علاّمه در تذکره نقل کرده است که خریداری کردن بدل واجب نیست و همان ثمن به مصرف مصالح مسجد می رسد.(2)
به نظر میرسد اگر مصالح مال فروخته شده از قبیل قسم اوّلی باشد که شیخ انصاری و مغنیه ذکر کرده اند، تبدیل ثمن آن به بدل مماثل واجب نباشد، زیرا نظر واقف صرف این درآمدها در هر گونه مصلحتی از مصالح مسجد است؛ مگر آن که شرط خاصّی کرده باشد. امّا اگر از قبیل قسم دوم باشد، حدّاقلّ احتیاط اقتضا می کند که با ثمن آن شیء
مماثل خریداری شود و تا آن جا که ممکن است نظر و غرض واقف ، رعایت شده باشد.
نکته دیگر این که اگر واقف دارای ناظر خاصّ باشد، علی القاعده ، چنان که صاحب جواهر تصریح کرده است(3)متولّی و متصدّی این امور ، ناظر خاصّ خواهد بود. در غیر این صورت اَوْلی و مطابق با احتیاط این است که حاکم، متصدّی این امور شود.
جمهور فقهای اهل سنّت، بجز احمد، تملّک و بیع مسجد را به هیچ وجه جایز ندانسته اند و معتقدند تحت هیچ شرایطی، حتّی در صورت ویرانی مسجد و کوچ کردن مردم محلّه و قریه و به طور کلّی بریده شدن پای عابران از آن جا و نبودن هیچ نمازگزاری، بیع مسجد جایز نیست و واجب است مسجد به حال خود باقی باشد و کسی حق تغییر و تبدیل آن را نخواهد داشت.
در اسهلالمدارک (فقه مالکی) برای عدم جواز بیع مساجد، ادّعای اجماع شده است.(4)
فقهای حنفیّه تصریح کردهاند: به مجرّد انعقاد وقف ، مسجد تحت هیچ عنوانی از مسجد بودن نمی افتد، هر چند مردم از آن بی نیاز شوند و یا ویران شده باشد و بودجه ای که با آن ، تعمیر شود موجود نباشد. با وجود همه این شرایط ، در نزد ابوحنیفه و محمّدبن حسن ، مسجد تاقیام قیامت مسجد است ، نه به ملک بانی آن باز می گرددو نه کسی حق تبدیل آن را دارد.(1)
ابویوسف ، طبق نقل سرخسی ، برای عدم عَوْد مسجدی که خراب شده و مردم از نمازگزاردن در آن بینیاز شدهاند، به بانی آن ، استدلال کرده است که: بعد از تمامیّت
وقف، عین از ملک بانی خارج و خالص برای خدا می شود، از این رو به هیچ وجه به ملک بانی باز نمیگردد، همانند عتق رقبه . از سویی ممکن است مسافران و رهگذران از این زمین برای نماز استفاده کنند.
امّا سرخسی به محمّدبن حسن نسبت داده است که اگر مردم اقامه نماز جماعت را در مسجدی رها کردند آن محلّ از مسجدیّت خارج می شود و به ملک بانی باز میگردد. دلیل وی این است که وقف تسبیل منفعت است و در صورت زوال منفعت، حق «موقوفٌعَلَیهم» نیز زایل میشود، در نتیجه ملکیّت وی نیز زایل می شود.
لطیفه: سرخسی در این مورد لطیفهای را نیز حکایت کرده است: روزی محمّد از کنار مزبلهای میگذشت، به آن جا اشاره کرد و گفت: این مسجد ابویوسف است. کنایه از این که فتوای ابویوسف به عدم عَوْد مسجد خراب شده به بانی آن ،مسجد را به مزبله تبدیل میسازد.
متقابلاً وقتی ابویوسف از کنار اِصطبلی عبور میکرد به آن اشاره کرد وگفت: این مسجد محمّد (بنحسن) است. کنایه از این که فتوای محمّد به بازگشت مسجدِ ویران شده به ملک بانی، اصطبل شدن آن را در پی خواهد داشت.(2)
شَربینی، از فقهای شافعیّه نیز ضمن مطرح کردن این نظر برای آن چنین استدلال کرده
است: امکان نمازگزاردن در آن (توسط رهگذران) و نیز امکان عَوْد آن منتفی نیست، لذا
مسجد در صورت انهدام نیز به هیچ وجه نباید فروخته شود.(1)
امّا در مذهب احمد بیع و تبدیل مسجد در بعضی از احوال بلااشکال است؛ در صورتی که مسجدی از غرض و هدف اصلی واقف باز بماند، مثل این که جا برای نمازگزاردن تنگ شود و توسعه آن هم میسّر نباشد یا منطقه ای که مسجد در آن واقع است، ویران و خالی از سکنه شود و از حیّز انتفاع بیفتد، بیع مسجد و صرف ثمن آن در ایجاد مسجدی دیگر جایز است.(2)
ابن قُدامه برای این دیدگاه به فعل عمر استناد کرده است که؛ دستور نقل مسجدی را در کوفه به محلّ دیگر صادر کرد. همچنین این کار موجب استمرار و استبقای وقف و نگهداری آن از ضایع شدن میشود.(3)
در پاسخ استدلال اوّل ابن قُدامه می توان گفت: این رفتار عمر (به فرض حجّت بودن فعل او چنان که اهل سنّت معتقدند) به هیچ وجه بر جواز بیع مسجد دلالت ندارد، زیرادراین روایت، برای حفظ بیت المال و نگهداری آن در یک جای امن (زیرا بیت المال در کنار مسجد قرار داشته است ) دستور نقل مسجد به جای دیگر داده شده است ، امّا صراحت ندارد که مسجد اوّل را بفروشد و با بهای آن این کار را انجام دهند. استدلال دیگر وی نیز مخدوش است ، زیرا آزاد گذاشتن افراد در نقل و انتقال مسجد، در بسیاری از اوقاف موجب تضییع و از بین رفتن مسجد و وقف و نیز تضییع غرض واقف خواهد شد.
ابویوسف، از فقهای حنفی، نیز درباره حصیر مسجد و اموال مشابه آن، فروش مصالح و اموال منقول مساجد (اگر در معرض تلف باشند) و صرف آنها را در مسجدی دیگر جایز دانسته است.(4)
در فقه مالکی فروش اموال مسجد، در صورتی که عقار (املاک غیر منقول) باشند،
جایز نیست؛ زیرا امید انتفاع آنها در آینده می رود. امّا اگر مصالح و اموال منقول داشته باشد که در معرض تلف شدن و فساد هستند، می توان آنها را فروخت و ثمن را در مسجد دیگری به مصرف رسانید.(1)
وَهبهُالزُّحَیلی از فقه شافعی نقل کرده است که اگر مسجدی مصالح ساختمانی اضافی دارد می توان با آنها (حتّی الامکان در نزدیکی آن مسجد) مسجدی را بنا کرد و اگر مسجدی منبع درآمدی دارد باید با مازاد آن درآمد، املاکی خریداری و وقف همان مسجد کرد و در صورتی که برای مصرف خاصّ ، چون گچ کاری و... مالی وقف شده باشد باید در همان مورد به مصرف رساند؛ امّا حصیر و فرشهای مسجد و مانند اینها اگر آن چنان فرسوده شده باشند که جز به کار سوختن نیایند فروش آنها برای صرف بهایشان در مصالح مسجد جایز است . دلیل این کار جلوگیری از ضایع شدن وقف است و البتّه باید با ثمن آن اموالی مماثل و مشابه ، برای مسجد خریداری شود.(2)
ابن قُدامه (حنبلی) نیز تصریح کرده است؛ آنچه از حصیرها و روغن و زیتون مسجد زیاد آمده باشد و مورد نیاز مسجد نباشد، جایز است به مصرف مسجدی دیگر و یا فقرای همسایه مسجد برسد. احمدبن حنبل در این مسأله به فروش کسوه بیت (کعبه ) استدلال کرده است.(3)
قبلاً اشاره شد که برخی از فقها مورد اختلاف در بیع وقف خاصّ را شامل عناوینی چون فقرا، علما و... نیز دانستهاند. از این رو وقف خاصّ در این جا منحصر در وقف بر
افراد معیّن و یا اولاد نیست.
در میان فقهای امامیه، ابن ادریس، مطلق بیع وقف را ممنوع دانسته است. وی در این باره مینویسد: مقتضای مذهب ما این است که بعد از وقف و اقباض آن، رجوع از آن،
تغییر از جهات و طرق تعیین شده و بیع آن جایز نیست. خواه بیع برای «موقوفٌ عَلَیهم» اَنفع باشد یا نباشد ، خراب شده باشد و کسی که آن را تعمیر کند، پیدا نشود یا چنین نباشد، از انتفاع افتاده باشد یا هنوز قابل استفاده باشد (در هیچ یک از این صور بیع جایز نیست). زیرا همگی اتّفاق نظر داریم که این مال، وقف است و تغییر آن جایز نیست و اگر
کسی غیر این را ادّعا کند، ادّعای حکمی شرعی را کرده است که در اثبات آن به دلیل شرعی نیاز است . از اصحاب هم گروهی بیع را تجویز و بقیّه آن را منع کردهاند. از این رو اجماع بر وقف بودن محقّق است، امّا برخروج از وقفیت به هیچ وجه اجماعی حاصل نشده است و در مواردی این چنین (که اجماع محقّق است) نمیتوان به اخبار آحادی که نه موجب علمند و نه موجب عمل، استناد کرد.(1)از عبارات فخر المحقّقین، نیز منع مطلق استفاده می شود.(2)
شیخ انصاری این قول را از اسکافی نیز حکایت کرده است.(3)صاحب جواهر، منع
مطلق را به گروهی از اصحاب و جواز فیالجمله را به اکثر اصحاب نسبت داده است. وی یادآور شده است که کلمات مجوّزین در مورد تعیین محلّ و موارد جواز بیع، اختلاف شدید دارند. اختلافی که در کمتر مسألهای رخ داده است، به طوری که گاه یک نفر از اَعلام دارای دو نظر جداگانه است و حتّی گاه، نظر بعضی در یک باب فقهی (مثل وقف) با نظر خودش در باب دیگر همان کتاب (مثل بیع) تفاوت دارد.(4)پیش از وی، شهید ثانی در مسالک نیز به اضطراب فتاوای اصحاب در مسأله بیع وقف تصریح کرده است.(5)
از این رو، چنان که پیش از این نیز اشاره شد، برای رعایت انسجام بیشتر در این قسمت متن مکاسب شیخ و در بعضی از موارد، جواهر الکلام، محور بحث قرار گرفته است و اقوال و انظار دیگر فقیهان و اَعلام در حَوْل این محور بررسی خواهد شد.
صاحب جواهر دوازده صورت و شیخ انصاری ده صورت را ذکر کردهاند که اصحاب
امامیّه بهطور اشتراک یا اختصاص به آنها پرداخته اند:
صورت اوّل: خرابی وقف آنگونه که با بقا قابل استفاده نباشد
اوّلین صورت موردی است که وقف خراب شود، آن گونه که نتوان با بقا و استمرار عین از آن استفاده کرد. مانند حیوان ذبح شده، تیر شکسته، حصیر (و فرش) مندرس و فرسوده و... شیخ در مکاسب ، جواز بیع را در این صورت تقویت کرده است و صاحب مفتاح چنین اظهار داشته: این از مواردی است که در جواز آن تردیدی نیست.(1)شیخ طوسی در خلاف و مبسوط یادآور شده است: هر گاه نخله ای از وقف ، از جای کنده شود یا بشکند بیع آن برای ارباب وقف، جایز است. وی قول به عدم جواز بیع را ، بدون ذکر قایل، ذکر، امّا خود، بیع را تقویت کرده است.(2)
شیخ مفید نیز تصریح کرده است: اگر وقف خراب شود و کسی حاضر به عمارت آن نباشد یا به مرحله ای برسد که هیچ نفعی در برندارد، «موقوفٌ عَلَیهم» حق دارند آن را
بفروشند و از ثمن آن استفاده کنند.(3)
قطب راوندی،(4)ابن جنید و علاّمه در مختلف،(5)شهید در دروس،(6)ابن سعید حلّی(7)فیض کاشانی(8)و فخر در ایضاح،(9)سید مرتضی در انتصار،(10)و شهید ثانی(11)همگی به جواز بیع وقف در این صورت تصریح کردهاند.
در میان فقهای امامیّه، ابن ادریس بیع وقف را در این صورت نیز ممنوع دانسته و همانند شافعیّه معتقد است تنها ارباب وقف حق دارند به همین صورت از آن استفاده کنند.
ادلّه مجوزّین
1- اجماع: صاحب مفتاح الکرامة، قول مخالف را تنها به شافعیّه نسبت داده (گذشت که ابن ادریس، از امامیّه هم، مخالف است). سیّد مرتضی قول به جواز را از منفردات امامیّه دانسته است. صاحب مفتاح، ادّعای اجماع را از غنیه، ظاهر مبسوط و قطب راوندی نیز نقل کرده است . البتّه این اجماعات چون مُحتمل المَدرکیهّاند نمیتوانند دلیل مستقلّ باشند، امّا بدون تردید میتوانند مؤیّدات خوبی باشند.
2- جلوگیری از تضییع وقف: با فرض سقوط مال وقف از انتفاع و عدم امکان انتفاع
جز از راه بیع، باقی گذارندن آن، تضییع وقف است بدون این که بتوان از آن در جهتی که
منظور واقف بوده است، استفاده کرد و به تعبیر شیخ انصاری؛ جواز بیع در این صورت با مقصود واقف نیز منافاتی ندارد.
خلاصه، امر دایر است بین این که مال وقف رها شود تا خود به خود از بین برود و بین انتفاع بطن موجود با اتلاف آن بدون تبدیل و بین تبدیل آن به مال دیگری که می توان با
بقای عین، از آن استفاده کرد. روشن است که با انتخاب فرض سوم ، حق خداوند ، حق واقف و حق «موقوفٌ عَلَیهم» رعایت شده است . میماند اذن بطن غیر موجود که با وجود متولّی وقف یا حاکم شرعی این مشکل نیز حل می شود.
صاحب عروه در این جا بیانی دارد که می توان آن را تعبیر دیگری از دلیل دوم دانست و یا آن را به عنوان دلیلی مستقلّ مطرح کرد و آن این است که: ادلّه منع از بیع وقف ، این مورد را شامل نمی شوند؛ زیرا وجوب ابقای وقف برای انتفاع از آن است و در این فرض ، انتفاع منتفی است .(1)
امام خمینی در این مورد ضمن بحثی نسبتا طولانی و مفصّل برای حاکم شرعی جایز دانسته است که اگر مصلحت مستحقّین اقتضا کند وقف را بفروشد و آن را تبدیل نماید.(2)بیان ایشان راجع به این که متولّی این بیع چه کسی است در مبحث متصدی بیع وقف خواهد آمد.
صورت دوم: خرابی وقف آنگونه که استفاده از آن قابل توجّه نباشد
در موردی که وقف به این صورت درآید که عرف (با عدم توجه به انتفاع اندک) آن را فاقد منفعت بداند، مانند خانهای که بر اثر ویرانی به عرصه ای تبدیل شده که در صورت
ایجار آن ، اجرت قابل توجّهی پرداخت نمیکنند، شیخ انصاری اظهار داشته است: البتّه اگر ثمن آن دارای منفعتی همانند منفعت عرصه است، در عدم جواز بیع آن اشکالی نیست. بنابراین محلّ اختلاف، مواردی است که منفعت ثمن از منفعت عرصه بیشتر باشد.(1)
علاّمه
در تحریر تصریح کردهاست که در صورت انهدام خانه ، عرصه آن از وقف خارج نمیشود و بیع آن جایز نیست.(2)شیخ در مبسوط نیز به همین مضمون تصریح کرده است.(3)شهید در دروس(4)فیض کاشانی؛(5)علاّمه در قواعد و محقّق ثانی(6)و گروهی دیگر
از اَعلام در این مورد قایل به عدم جواز بیع شدهاند. صاحب عروه قول به عدم جواز را به ظاهر مشهور نسبت داده است، زیرا مشهور فقها جواز بیع وقف را بر عدم امکان انتفاع متوقّف ساخته اند. البتّه سیّد به پیروی از شیخ انصاری اظهار داشته است: «مگر این که
منظور کلام مشهور از عدم انتفاع ، عدم انتفاع معتدّ به و قابل توجّه باشد.»(7)
منظور شیخ و سیّد این است که مشهور فقها که شرط جواز را عدم انتفاع دانستهاند منظورشان نداشتن منفعت قابل توجّه است. بنابراین اگر دارای منفعتی اندک و غیرقابل توجّه باشد نیز ممکن است بیع را تجویز کنند، زیرا ادلّه منع از بیع وقف مانند قول امام علیهالسلام: «لا یَجوُزُ شِراءُالْوَقْفِ»(8)از چنین موردی منصرف است.
محقّق ثانی برای عدم جواز بیع به حدیث نبوی صلیاللهعلیهوآله: «لا یُباعُ اَصْلُها وَ لا یوُهَبُ وَ لا یوُرَثُ»(9)استناد کرده است و تنها احمدبن حنبل را قائل به جواز بیع معرّفی کرده و یادآور
شده است که به مخالفت احمد اعتنا نمی شود.(1)
شیخ انصاری اظهار داشته است که: خروج از ادلّه وجوب عمل به مقتضای وقف که حبس عین است و نیز از عموم: «لا یَجوُزُ شِراءُالْوَقْفِ»(2)مشکل است. همچنین حکم فقهای متأخّر از شیخ (طوسی) به منع از بیع نخله ریشه کن شده، در صورتی که قابل استفاده باشد، قول به عدم جواز بیع وقف در فرض مورد بحث را تأیید میکند. امّا در ادامه اظهار داشته است: ممکن است بگوییم؛ عموماتِ مانع از بیع وقف، از مواردی که منفعت وقف آن قدر اندک است که معدوم شمرده می شود، منصرف هستند. وی این نکته را نیز یادآور شده است که حکم، شامل موردی که قلّت یا عدم منفعت به دلیل دیگری ، بجز خرابی، میباشد، نیز میشود.(3)
با توجّه به عمومات و ادلّه منع کننده از بیع اوقاف از یک سو و رعایت حقوق «موقوفٌعَلَیهم» (اعم از بطن موجود و مستحقّین بعدی و نسلهای آینده) و نیز رعایت منظور و غرض واقف، که انتفاع و استفاده «موقوفٌ عَلَیهم» یا جهتی است که این مال برای آن وقف شده است، به نظر می رسد نزدیکترین اقوال و احتمالات به قواعد در باب وقف، این باشد که در صورت عدم انتفاع (یا شبه عدم انتفاع ویأس از بازگشت وقف به حالت اوّلیّه و سوددهی در آینده) مال وقف با رعایت حدّاکثر احتیاط و همه جوانب و اِشراف حاکم شرعی به احسن تبدیل شود.
شکّی نیست که احتمال خطر نابودی اصل و رقبه وقف به خاطر در معرض بیع قرار گرفتن کمتراز رها کردن و عدم بیع آن نیست و چه بسا اوقافی که در طول تاریخ وقف به بهانه تبدیل به احسن کردن از بین رفته و اثری از آنها باقی نمانده است. ازاینرو اگر در مواردی، ضرورت، چنین اقتضایی کرد، نظارت حاکم مسلمین (و در صورت عدم امکان، عدول مؤمنین) به جلوگیری وقف از نابودی کمک شایانی خواهد کرد.
صورت سوم: کم شدن منفعت وقف بر اثر خرابی
منظور کم شدن منفعت است نه در حدّی که ملحق به معدوم شود. ظاهرا این صورت با این عنوان را تنها شیخ انصاری مطرح کرده است، هر چند ممکن است مضمون و محتوای آن را بتوان از عبارات اصحاب استفاده کرد.
شیخ انصاری ضمن تقویت منع بیع در این صورت، آن را به ظاهر اکثر نسبت داده است؛ با این بیان که: در مسأله نخله از جا کنده شده، فقهای امامیّه از جمله شیخ؛(1)برای جواز بیع آن چنین استدلال کردهاند: استفاده از آن جز از راه فروش ممکن نیست. زیرا جهتی که مورد نظر واقف بوده است، منتفی شده و امید بازگشت آن هم نمی باشد.
در برابر شیخ، ابن ادریس حلّی قائل به منع بیع شده است و چنان که گذشت ، مورد یادشده را فاقد انتفاع نمی داند و معتقد است می توان از آن برای مواردی چون تسقیف و امثال آن، استفاده کرد(2). علاّمه در قواعد و فخر در ایضاح نیز نظر ابن ادریس را با همین استدلال تقویت کردهاند.(3)
از مجموع عبارات مخالف و مجوّز در بیع نخله مورد بحث، این مطلب به دست می آید که همگی معتقدند در صورت قابلیّت مال برای انتفاع، بیع آن جایز نیست.
دلیل آن هم روشن است، زیرا چنان که فخرالمحقّقین(4)تصریح کرده است: وقف برای دوام و استمرار است، یعنی دوام همین جسم خاصّ (حتّیالامکان) نه دوام نوع آن و تا زمانی که این استمرار و دوام امکان داشته باشد همه ادلّه و عمومات دالّ بر عدم
جواز بیع، آن را دربر میگیرند.
صورت چهارم: انفع بودن بیع وقف برای «موقوفٌ عَلَیهم»
شیخ انصاری ضمن یادآوری این نکته که انفع بودن گاهی برای بطن موجود لحاظ میشود و گاه نسبت به همه بطون (در صورت قول به وجوب خرید بدل با ثمن آن)، منع از بیع در این صورت را تقویت کرده و آن را به اکثر، بلکه همه فقها نسبت داده است.(5)
ابن فهد حلّی جواز را به مفید و عدم جواز را به باقی فقها نسبت داده و خود نیز عدم جواز را برگزیده است.(1)فاضل آبی(2)ضمن نقل قول به عدم جواز از استاد خود، محقّق حلّی ، قول به جواز بیع را (در صورت انفع بودن) به مرتضی، شیخ طوسی و سلّار نیز نسبت داده است.
به هر حال ، جمهور فقهای امامیّه در این مورد بیع را جایز ندانسته اند و عبارات کسانی که بهآنهانسبت جواز داده شده است (از جمله، شیخ مفید) در جواز صراحت ندارند.
دلیل عدم جواز بیع در این صورت همه ادلّه و عموماتی هستند که بر عدم جواز بیع وقف دلالت دارند مانند: «لا یَجُوزُ شِراءُالوَقْفِ»(3)و... تنها دو روایت است که ممکن است برای خروج از این عمومات به آنها استناد شود:
1- روایت جعفربنحَنّان به این مضمون که: «از امام صادق علیهالسلام پرسیدم: مردی مالی را برخویشان پدری و مادریاش وقف کرده و نیز برای مردی که از خویشان او نیست و فرزندان آن مرد در هر سال، سیصد درهم قرار داده است. به این صورت که مازاد بر این سیصد درهم بین خویشان او («موقوفٌ عَلَیْهم») توزیع شود؟
حضرت فرمود: صحیح است ... و خویشان او حق ندارند قبل از دریافت سیصد درهم، توسّط آن مرد، درآمد وقف را بین خود تقسیم کنند. (تا آن جا که راوی میگوید:)
پرسیدم: آیا ورثه از خویشان میّت حق دارند در صورت نیاز و عدم کفایت درآمد وقف، زمین را بفروشند؟ فرمود: آری در صورتی که همگی راضی باشند و بیع برای آنان بهتر باشد (جایز است).(4)
2- روایت حِمْیَری که (طبق نقل احتجاج) به امام زمان علیهالسلام نوشت: خدایم فدایت گرداند. از امام صادق علیهالسلام روایتی به مارسیده است که: «اگر مالی بر افرادی معیّن و اَعقاب آنان وقف باشد و اهل وقف بر بیع آن توافق کنند و این بیع برای آنان اصلح باشد، حق بیع
آن را دارند» آیا اگر همه آنها بر بیع توافق نکردند می توان از بعضی از آنها (سهم او را)
خریداری کرد یا جز در صورت توافق کلّ آنها، جایز نیست؟ و نیز (در این نامه) از وقفی که بیع آن جایز نیست سؤال شده بود. حضرت در پاسخ فرمود: «اگر وقف بر امام مسلمین باشد، بیع آن جایز نیست و اگر بر گروهی (قومی) از مسلمین وقف باشد، هر گروه نسبت به مقداری که بر بیع آن توانایی دارند (یعنی سهم خودشان) به طور مجتمع یا متفرّق، حق بیع دارند».(1)
شیخ انصاری از روایت اوّل بدین گونه پاسخ داده است: این روایت بر جواز بیع در صورت نیاز «موقوفٌ عَلَیهم»، و نه مجرّد انفع بودن، دلالت دارد. بنابراین جواز بیع،
مشروط به دو امر است: یکی انفع بودن بیع و دیگری نیاز «موقوفٌ علیهم». گذشته از این
که برای این قول، جز ظاهر عبارت مفید، قائلی نیافتیم. از این بیان پاسخ روایت حِمْیَری
نیز روشن می شود.
ایراد دیگر شیخ این است که: مقتضای این روایت این است که ثمن مال وقف برای طبقهای باشد که آن را فروخته است و این مطلب با قواعد، ناسازگار است. زیرا مقتضای مشترک بودن عین وقف این است که بدل آن نیز مشترک باشد.(2)
از این رو جو ازبیع وقف در این صورت، گذشته از این که با دیدگاه جمهور فقها مخالف است، با مقتضای قواعد معتبر در فقه، بویژه باب وقف، ناسازگار است. همه اقوال و ادلّه بر عدم جواز دلالت دارند و برای خروج از این همه، به دلیل یا دلایل قاطع و خدشهناپذیر نیاز استکه جایشان دراین مورد خالی است.
صورت پنجم: نیاز شدید «موقوفٌ عَلَیهم»
گروهی از فقها در این صورت بیع وقف را اجازه دادهاند. سیّد مرتضی در انتصار تصریح کرده است: «از منفردات امامیّه این است که؛ هرگاه ارباب وقف به ثمن آن نیاز
شدید پیدا کنند، برای آنها بیع وقف (به منظور استفاده از ثمن آن) جایز است».(3)ابن
زهره در غنیه نیز برای این مطلب ادّعای اجماع طایفه (امامیّه) کرده است.(4)شیخ مفید(5)،
شیخ در نهایه و سلار در مراسم(1)قطب راوندی(2)و شیخ در مبسوط(3)بیع وقف را در این صورت، جایز دانستهاند. محقّق اردبیلی نیز در آغاز، آن را تجویز و در پایان در آن تأمّل
کرده است.(4)
امّا چنان که گذشت شیخ انصاری عدم جواز را به جماعتی از قدما و جمهور متأخّران نسبت داد. صاحب مفتاح نیز بعد از ذکر ادلّه این گروه، آن را خالی از بأس دانسته است.(5)
استدلال مجوّزین
1- اجماعی که در انتصار و غنیه ادّعا شد ظاهر عبارت شیخ در مبسوط نیز مؤّد آن است؛ زیرا تعبیر شیخ «عندنا» میباشد.
2- روایت جعفربن حَنّان(6)که متن آن در صورت چهارم گذشت.
صاحب مفتاح یادآور شده است که ضعف سند و دلالت این روایت با شهرت و اجماعات ادّعا شده و نیز با موافقت اعتبار، جبران میشود.(7)
ظاهرا منظور صاحب مفتاح از « اعتبار» که محقّق اردبیلی(8)نیز از آن یادکرده است، این است؛ غرض واقف از وقف، استفاده «موقوفٌ عَلَیْهم» است و اگر موردی پیش آید که نیاز آنها جز با بیع وقف برطرف نشود، بیع آن برای رفع نیازشان با غرض واقف نیز مخالف نخواهد بود.
شیخ انصاری از استدلال به روایت اِبن حَنّان چنین پاسخ داده است: ظاهر روایت این است که برای بیع، عدم کفایت درآمد وقف برای هزینه یک سال «موقوفٌ علیهم»، کافی است و این اقلّ مراتب فقر شرعی است. امّا مضمون عبارات مجوّزین، اعتبار و اشتراط ضرورت و حاجت شدید مستحقین است و بین این دو، عموم و خصوص من وجه است، زیرا گاهی فقیر هست و نیاز شدید ندارد و گاهی نیاز شدید هست و فقیر نیست (مانند کسی که هزینه سال خود را دارد، امّا به دلایلی نیاز شدید دارد) بنابراین مضمون
روایت و دیدگاه مجوّزین تلائم و توافق ندارند.
به علاوه ظاهر پاسخ در روایت، جواز بیع به مجرّد رضایت کل و انفع بودن بیع است، هر چند نیازی هم نباشد. به هر حال تنها دلیلی که برای مجوّزین میماند اجماع انتصار و
غنیه است که با فتوای جماعتی تقویت شده است، امّا با این دو اجماع منقول نمیتوان از دوقاعده مهم فقهی، یعنی قاعده عدم جواز بیع وقف و قاعده وجوب اشتراک ثمن بین همه مستحقّین (بطن موجود دیگر بطون) چشم پوشی کرد و دست برداشت. گذشته از این که این اجماع به دلیل قول متأخّران و جماعتی از متقدّمان به عدم جواز، موهون است.(1)
منظور شیخ از قاعده اوّل عموماتی هستند که بر عدم جواز بیع وقف دلالت دارند، مانند: «اَلْوُقُوفُ عَلی حَسَبِ ما یَقِفُها اَهْلُها»،(2)روایت علی بن راشد: «لا یَجُوزُ شِراءُالْوَقْفِ»(3)و خبر ربعی و عجلان که در آنها آمده است: «لا یُباعُ وَ لا یُوهَبُ وَ لا یوُرَثُ»(4)همچنین عمومات «اَوْفوُا بِالْعُقوُدِ»(5)و مانند آن. صاحب مفتاح برای قول به عدم جواز به اجماع سرائر نیز اشاره کرده است.(6)
بنابراین در صورت پنجم قول به عدم جواز اشبه و اقرب به قواعد فقهی به نظر میرسد زیرا: اوّلاً هر دو گروه (مجوّزین و مانعین) به ضعف روایت اِبن حَنّان اعتراف
دارند. ثانیا ادّعای اجماع غنیه و انتصار با اجماع مدّعای سرائر معارض است و ثالثااجماعهای یاد شده از طرفین، مدرکی هستند و نمیتوانند به عنوان دلیل مستقلّ، مورد استناد قرار گیرند.
باقی میماند آن همه ادلّه و قواعد و اصول دلالت کننده بر عدم جواز بیع وقف از یک سو و روایت ضعیف ابن حَنّان که (به طور غیر صریح) بر جواز، دلالت میکند از سوی دیگر. روشن است که با چنین دستاویزی از اصول و قواعد مسلّم و معتبر نمیتوان دست کشید.
صورت ششم: بیع وقف در صورت اشتراط واقف
منظور این است که واقف برای بطن موجود یا همه بطون، یا نیاز خودش و یا در صورت مصلحتّی خاصّ، بیع را شرط کند.
مفید در مقنعه اظهار داشته است: «هر گاه واقف در وقف خود شرط کند که اگر در زندگی خود به دلیل فقر به فروش آن محتاج شد حق دارد، در صورت نیاز، آن را بفروشد و ثمن آن را صرف مصالح خود کند.(1)سید مرتضی نیز در انتصار چنین تصریح کرده است: از منفردات امامیّه است که اگر کسی مالی را وقف کند حق دارد شرط کند که اگر به
آن نیازمند شد بتواند آن را بفروشد و از ثمن آن بهرهمند شود.(2)
علاّمه در مختلف نیز ضمن نقل قول به جواز اشتراط بیع در صورت نیاز واقف، از شیخ در نهایه و مفید و سلاّر و ابن بَرّاج و نقل قول به بطلان از ابن حمزه، شیخ در مبسوط و ابن جنید، خود، قول به صحّت عقد و شرط را برگزیده است.(3)صاحب عروه نیز با استناد به عموم ادلّه شرط: «اَلْمُؤْمِنوُنَ عِنْدَ شُروُطِهِمْ» و «اَلْوُقُوفُ عَلی حَسَبِ ما یَقِفُها اَهْلُها»(4)به جواز چنین شرطی، حتّی برای مصرف ثمن بدون جایگزین کردن بدل برای وقف، قایل است.(5)
علاّمه
در قواعد در صحّت اشتراط بیع در صورت تضرّر، اشکال کرده است. فخرالمحقّقین در ذیل عبارت پدر، روایت جعفر بن حَنّان را ذکر کرده و در توجیه قول به
جواز گفته است: وقتی بیع وقف بدون اشتراط واقف جایز باشد در صورت شرط او به طریق اولی جایز است. امّا در پایان با استناد به این که بیع با تأبید ناسازگار است، قول صحیح را عدم صحّت بیع وقف (با شرط واقف) دانسته است.(6)
شیخ در مبسوط نیز شرط بیع را باطل دانسته است.(7)محققّ ثانی در ذیل عبارتِ قواعد ضمن ذکر چند مثال، اظهار داشته است: دلیل این اشکال (یعنی اشکال علاّمه در صحّت اشتراط واقف) این است که: از سویی شرط بیع با تأبید و دوام وقف منافات
دارد، امّا از سوی دیگر بیع مال وقف در حالاتی، چون خرابی، عدم انتفاع، تضررّ و ... جایز است، هر چند واقف شرط نکرده باشد. از این رو اشتراط آن (در این صور) بلااشکال است. در روایت جعفربن حَنّان نیز گذشت که امام علیهالسلام بیع وقف را در صورت نیاز شدید «موقوفٌ عَلَیهم» تجویز کرده است.(1)قول امام عسکری علیهالسلام: «اَلْوُقُوفُ عَلی حَسَبِ ما یَقِفُها اَهْلُها»(2)نیز بر جواز بیع در صورت اشتراط دلالت دارد.
محقّق ثانی در پایان به این نتیجه رسیده است: هر جا بیع وقف جایز باشد اشتراط آن در عقد وقف نیز جایز است. زیرا در این صورت شرط کردن مؤکّد خواهد بود و بامقتضای وقف منافی نیست. در غیر این صورت (یعنی موارد عدم جواز) به دلیل منافات با مقتضای وقف، بیع آن جایز نیست.(3)
خلاصه آن که در این مورد سه دیدگاه اصلی و کلّی وجود دارد:
1- عدم جواز شرط و در نتیجه عدم جواز بیع (در صورت چنین اشتراطی)، این مطلب در ضمن بحث این که آیا شرط فاسد موجب بطلان وقف هست یا نه، در مبحث شروط واقف به طور مختصر، مطرح شد.
2- جواز چنین شرطی در وقف، حتّی شرط بیع آن برای استفاده از ثمن آن در صورت نیاز.
3- جواز شرط بیع در صور و حالاتی که بیع وقف (بدون شرط نیز) دارای مجوّز است مانند: حصول ضرر عظیم، خرابی، غیر قابل استفاده شدن و...
دلایل عدم جواز
از ادلّه عدم جواز، مخالف بودن چنین شرطی بامقتضای وقف است، زیرا مقتضای وقف دوام و تأبید است و شرط بیع با این مقتضا ناسازگار است.(4)و نیز می توان برای این قول به همه عمومات و ادلّه و قواعدی که بر عدم جواز بیع وقف دلالت دارند، استناد کرد.
دلایل جواز اشتراط
1- اصل صحّت عقد و شرط.(1)
2- عموم: «اَلْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُروُطِهِمْ».(2)
3- عموم: «اَلْوُقُوفُ عَلی حَسَبِ ما یَقِفُها اَهْلُها».(3)
4- عموم: «اَوْفوُا بِالْعُقوُدِ»(4)
5- اجماعی که سیّد در انتصار ادّعا کرد.
6- روایات، از جمله، صحیحه عبدالرحمان بن حجاج مربوط به وقف چشمه «ینبع» توسّط امیرمؤمنان علیهالسلام که در آن آمده است: «اگر حسن بخواهد بخشی از این مال را برای ادای دین بفروشد، گناهی بر او نیست و اگر بخواهد آن را همانند ملک (خود) قرار دهد، می تواند. و اگر آن را فروخت به سه قسمت مساوی تقسیم کند: ثلث آن را در راه خدا (فی سبیل اللّه) قرار دهد، ثلث دوم را بین بنی هاشم و بنی عبدالمطّلب توزیع کند و ثلث
آخر را بین آل ابی طالب تقسیم کند ...».(5)
شیخ انصاری بعد از ذکر این حدیث، اظهار داشته است: ظاهر این روایت جواز اشتراط بیع در وقف حتّی برای بطن موجود است، چه رسد به بیع آن برای همه بطون. سند روایت نیز صحیح است و تأویل آن هم مشکل.(6)
امام خمینی نیز ضمن بحثی نسبتا مفصّل در این مورد و بیان این مطلب که؛ در جای خود اثبات کردهایم که: وقف مطلقا از ایقاعات است و ممنوعیّت از بیع در ماهیّت آن مأخوذ نیست و به عبارت دیگر ماهیّت وقف، مقیّد به تأبید نمی باشد، از این رو بیع وقف با ماهیت و مقتضای وقف منافات ندارد، هر چند مقتضای اجماع و ارتکازات متشرّعه، عدم جواز بیع باشد (بعد از بیان این مطلب)، مینویسد:
بنابراین جواز و عدم جواز بیع در وقف تابع شرط واقف و اجازه اوست و در جای خود نیز گفتهایم که مقتضای قاعده، جواز بیع در صورت عروض بعضی از عوارض
است.(1)
در گذشته این دیدگاه امام خمینی به طور مختصر نقد و بررسی و اشاره شد که از ادلّه و روایات وقف استفاده می شود که تأبید و دوام مقتضای ماهیت وقف است و در حقیقت از اموری است که شارع، آن را در وقف جعل کرده است و تابع قرارداد و اعتبار واقف نیست.
در این جا آن چه با استفاده از مجموع اقوال و انظار به نظر نگارنده می رسد طی چند نکته یادآوری می شود:
1- در مواردی که بیع وقف به دلیل عوارضی، چون غیر قابل استفاده شدن وقف، جایز است، اشتراط آن در هنگام عقد در صورت بروز چنین عوارضی به طور مسلّم خالی از اشکال است؛ زیرا واقف بر مطلبی که شرعا بلا اشکال است، تأکید کرده است.
2- برای کسانی چون امام خمینی(2)که تأبید و دوام را مقتضای ماهیت وقف نمی دانند و جواز و عدم جواز بیع را تابع شرط و اجازه واقف (و نه شرط و اجازه شارع) می دانند، قول به جواز و صحّت چنین شرطی در وقف، به هر شکلی که باشد، مشکلی ایجاد نمی کند.
امّا مطابق دیدگاه جمهور فقها که تصریحا یا تلویحا در کلمات خود، مقتضای وقف را دوام و استمرار دانسته اند، شرط بیع وقف برای رفع نیاز واقف و یا صرف آن در رفع نیازهای بطن موجود و... بامقتضای وقف که حبس عین و تسبیل منفعت، دوام و استمرار و صدقه جاریه بودن مال وقف میباشد، ناسازگار است. بنابراین در مورد اجماعی که سیّد در انتصار ادّعا کرد، میتوان گفت:
اوّلاً، چنین اجماعی محقّق نیست، زیرا همان طور که اشاره شد، بسیاری از بزرگان چنین شرطی را (البتّه به طور مطلق) باطل و یا محلّ اشکال دانسته اند.
ثانیا، اجماعی که مُجْمِعین آن به ادلّه ای از جمله روایات استناد کرده باشند، اجماع معتبری که کاشف قول معصوم باشد، نخواهد بود. بهعبارت دیگر اجماع مدرکی است.
در مورد عموماتی چون «اَلْمُؤْمِنوُنَ عِنْدَ شُروُطِهِمْ» و مانند آن نیز می توان گفت: این
عمومات با عمومات و ادلّه و قواعدی که بر منع بیع وقف دلالت دارند معارضند و اگر بنا بر حمل عامّ بر خاصّ هم باشد عمومات باب وقف از این عمومات اخص هستند، زیرا این عمومات غیر باب وقف را نیز در بر میگیرند.
امّا عموم «اَلْوُقُوفُ عَلی حَسَبِ ما یَقِفُها اَهْلُها»(1)گذشته از این که با عموماتی چون: «لا یَجُوزُ شِراءُ الْوَقْفِ».(2)معارض است، معنایش این است که واقف حق دارد هر شرطی را که شرعا صحیح و جایز است و با مقتضای وقف منافات ندارد (مانند شرط تشریک، ترتیب، تفضیل، تساوی و ...) در وقف خود شرط کند و اگر چنین شرطهایی کرد باید مطابق آنها عمل شود، حال آن که صحیح و جایز بودن شرط مورد بحث ما اوّل کلام و نزاع است.
روایات مربوط به وقف چشمه ینبع، توسط علی علیهالسلام نیز اوّلاً، همان طور که شیخ انصاری بیان داشت، در جواز چنین شرطی صراحت ندارند و تنها ظهور دارند و ثانیاواقف و متولّی هر دو معصوم هستند و احتمال این که مورد خاصّ دارای ویژگی خاصّی بوده است منتفی نیست.
3- بیع وقف و صرف ثمن آن در رفع نیازهای واقف یا بطن موجود با حقوق بطون بعدی منافات دارد؛ لذا هر تغییر و تبدیلی که در وقف صورت می گیرد باید با توجّه به این جنبه مسأله نیز باشد.
صورت هفتم: خروج وقف از عنوان مورد نظر واقف
این مورد را صاحب جواهر مطرح و تقویت کرده و منظور این است که مال وقف از عنوان لحاظ شده توسّط واقف، خارج شود. به عنوان مثال، کسی بستانی را وقف کرده و در وقف خود، عنوان بستان بودن را لحاظ میکند. در این فرض اگر این بستان به طوری ویران شود که از عنوان بستان بودن خارج شود، هر چند منفعت آن باطل نشده باشد؛ امّا چون از عنوان وقف (بستان بودن) خارج شده است، عرصه آن دیگر وقف نخواهد بود.
امّا این احتمال که چون عرصه هم جزءِ موقوف بوده و این جزء باقی است، پس
عرصه هم بر وقفیت باقی است و خرابی عنوان هر چند مقتضی بطلان وقف نسبت به بستان است، امّا نسبت به عرصه، موجب بطلان نخواهد بود، (این احتمال) مدفوع است. زیرا عرصه، تنها از آن حیث که بستان است جزءِ موقوف است، نه بهطور مطلق.
بنابراین، عرصه جزو عنوان وقفی است که مفروض، ویرانی آن است. البتّه اگر فرض این باشد که واقف اراده وقف آن را به طور مطلق کرده است (خواه بستان یا غیر بستان) در بقای آن بر وقفیّت عرصه اشکالی نیست و وقف با تغیّر احوال، باطل نخواهد شد، چرا که در این فرض عنوان وقف زایل نشده است. مؤیّد این بیان مطلبی است که در باب وصیّت گفته اند که اگر کسی به خانه ای وصیّت کند و قبل از مرگ موُصی خانه ویران شود، وصیّت باطل می شود. زیرا موضوع آن (دار) منتفی شده است.
صاحب جواهر سپس با بیان چند احتمال برای مالکیت این مال بعد از زوال عنوان، ملکیّت آن را برای «موقوفٌ عَلَیهم» تقویت کرده است. از این رو بیع آن برای «موقوفٌعَلَیهم» بلااشکال خواهد بود.(1)شیخ در مکاسب در مقام ردّ این بیان صاحب جواهر اظهار داشته است:
اوّلاً، فقها اجماع و اتّفاق نظر دارند بر این که انعدام عنوان، موجب بطلان وقف و حتّی موجب جواز بیع آن نمیشود، هر چند در جواز بیع آن در صورت خرابی اختلاف کردهاند؛ امّا خرابی، غیر از تغیّر عنوان است.
ثانیا، دلیلی برای انعدام عنوان وجود ندارد، زیرا اگر منظور از عنوان چیزی است که در جمله «وَقَفتُ هذَا الْبُستانَ» مفعول به قرار می گیرد، شکّی نیست که این امر همانند
«بِعْتُ هذَا الْبُسْتانَ» و مانند آن است که این تملیک به هیچ وجه مقتضی زوال ملکیّت
مشتری با زوال عنوان بستان، نیست. و اگر منظور از عنوان امری دیگر است، از مصطلح اهل عرف و علم خارج است و باید توضیح داده شود که مثلاً بستان بودن آن لحاظ شده است.
و امّا قیاس به بطلان وصیّت در مثال فوق، قیاس مع الفارق است، زیرا قبل از مرگ موصی هنوز وصیّت تمام و لازم نیست. اگر (صاحب جواهر) می خواست مقایسه کند،
1) جواهر الکلام: 22/358-359.
باید مورد بحث را بهوصیّت بعد از مرگ موصی مقایسه کند و روشن است که در آن صورت کسی ملتزم به بطلان آن با ویرانی «بستان» و «دار» نخواهد شد(1)
صاحب عروه ضمن نقل بیانِ این دو بزرگوار به تضعیف ایراد شیخ پرداخته و یادآور شده است که بین وقف بستان به طور مطلق و وقف آن با عنوان بستان بودن فرق است.(2)
به نظر میرسد که نزاع بین صاحب جواهر و شیخ بیش از آن که معنوی باشد، لفظی است؛ زیرا در صورتی که واقف بستانی را بدون هیچ قید و لحاظی، به طور مطلق، وقف کند، صاحب جواهر نیز قبول دارد که با ویرانی بستان، عرصه از وقف بودن خارج نمیشود و در صورتی که واقف، عنوان بستان بودن را لحاظ کند و لحاظ کردن این عنوان محرز شود، مثل این که لفظا تأکید و تصریح کند که: من این مال را با عنوان بستان بودن (و لاغیر) وقف کردم، ظاهرا شیخ انصاری هم (چنان که از عبارت وی نیز استفاده می شود) مخالفتی با بطلان وقف عرصه بعد از زوال عنوان ندارد. در حقیقت در این صورت آنچه وقف شده اشجار است نه عرصه و گر نه ممکن است در صحّت وقف تأمّل کرد (چون به وقف منقطع شباهت پیدا می کند).
مطلبی که هست این است که فرض مورد بحث و نظر صاحب جواهر که کسی مالی را این گونه و با این لحاظ وقف کند، فرض نادری است و به تعبیر شیخ از مصطلح اهل عرف و علم، خارج است.
صورت هشتم: علم یاظن به خرابی وقف در صورت بقای آن
این مورد در عبارت بسیاری از اصحاب به «خوف خرابی وقف» تعبیر شده است. سبزواری در کفایه مینویسد: کلام اصحاب در این جا مختلف است. بعضی در جواز بیع، وجود اختلاف و خوف خرابی (هر دو) را شرط کرده اند و برخی به یکی از این دو اکتفا کردهاند.(3)
شیخ(4)و شهید(5)تصریح کرده اند که با خوف خرابی وقف، بیع آن جایز است. علاّمه
در قواعد اظهار داشته است: اگر بین «موقوفٌ عَلَیهم» َختلافی واقع شود که موجب خوف خرابی وقف باشد، بیع آن جایز است. امّا اگر هیچ کدام (اختلاف و خوف خرابی) نباشد، بیع جایز نخواهد بود.(1)
هر چند در این عبارت، اختلاف «موقوفٌ عَلَیهم» نیر مطرح شده امّا کاملاً آشکار است که مجوّز اصلی بیع در این بیان، خوف خرابی است.
عبارت محقّق در شرایع نیز مشابه عبارتِ علاّمه در قواعد است.(2)وی در مختصر (البتّه با تردید) یادآور شده است: بیع وقف، جز در صورتی که اختلافِ موجب خرابی
پیش آید، جایز نیست،(3)فاضل آبی در ذیل این عبارت، آن را نیکو و قریب شمرده است.(4)
در مفتاح الکرامه عبارات اصحاب به چهار دسته تقسیم شدهاند: گروهی خوف خرابی را مطرح کرده اند، برخی خوف ناشی از اختلاف بین ارباب وقف را، گروه سوم
صورت خرابی و دسته چهارم صورتی را که بقای آن (علما) به خرابی بینجامد. از کسانی که بیع را در صورت خوف خرابی مسبّب اختلاف بین ارباب وقف، تجویز کرده است، علاّمه در ارشاد است.(5)علاّمه
در تحریر نیز ضمن بیان این مطلب، اظهار داشته است: اصحاب ما نیز آن را روایت کرده اند، هر چند ابن ادریس بههیچ وجه بیع را جایز نمی داند.(6)
به هر حال بسیاری از اصحاب، خوف خرابی یا خوف ناشی از اختلاف را مجوّز بیع آن دانستهاند. البتّه همان طور که شیخ انصاری اظهار داشته است؛ اگر مال وقف بعد از
خرابی همانند سابق یا پیش از آن قابل انتفاع باشد، بیع جایز نخواهد بود، امّا اگر خوف
خرابی و سقوط آن از انتفاع به طور کلّی یا شبه آن باشد، بیع جایز است.
دلیل جواز بیع در این صورت این است که غرض از عدم بیع وقف، عدم انقطاع شخص وقف است. از این رو هر گاه علم یا ظنّ به انقطاع شخص آن حاصل شود امر دایر
می شود بین انقطاع شخص و نوع و بین انقطاع شخص فقط و بقای نوع، و روشن است که فرض دوم دارای اولویّت است و با غرض واقف هم منافاتی ندارد. ادلّه شرعیّه مانع از
بیع نیز از این صورت منصرفند و این مورد را شامل نمیشوند.
میماند اذن «موقوفٌ عَلَیهم» که فرض این است که بطن موجود اذن داده اند. برای غیر موجود نیز ناظر خاصّ یا عامّ (حاکم) تصمیم می گیرد و اذن می دهد.
صورت نهم: اختلاف موجب خوفِ تلف مال و ...
یعنی اختلافی که با آن از تلف مال یا نفس و یا بروز ضرر عظیم ایمن نباشیم، هر چند علم و یا ظن به چنین چیزی هم نباشد. ابن ادریس در این صوت نیز بیع وقف را جایز ندانسته است.(1)شیخ در نهایه اظهار داشته است: یکی از موارد بیع وقف صورتی است که خوف وقوع اختلافی باشد که بهایجاد فساد بین «موقوفٌ عَلَیهم» منجر می شود.(2)علاّمه در تذکره نیز یکی از موارد جواز را خوف فتنهای دانسته که موجب فساد جبران
ناپذیر می شود.(3)ابن سعید حلّی خوف فتنه موجب تلف انفس را مجوّز بیع دانسته است.(4)علاّمه در مختلف(5)، محقّق در مختصر؛(6)شهید در دروس(7)محقّق ثانی(8)و صاحب وسیله(9)با عباراتی مشابه همین بیان را دارند. صاحب جواهر، جواز را در صورت اختلافی که در آن خوف فتنه و خرابی باشد و سدّ فتنه جز با بیع ممکن نباشد، اَشهر دانسته است(10)مفهوم این عبارت این است که قول به عدم جواز نیز مشهور است.
به هر حال در این مسأله دو قول مطرح است؛ جواز و عدم جواز بیع.
ادلّه مجوّزین
1- غرض از وقف، استیفای منافع آن است و در صورتی که این امر ممکن نباشد باید
آن را از این حد خارج ساخت؛ زیرا بقای عین با تعطیل منافع موجب تضییع غرض واقف از وقف است.(1)
دلیل 2- عمده دلیل مجوّزین، صحیحه علی بن مهزیار از امام جواد علیهالسلاماست: علیبن
مهزیار میگوید: به امام جواد علیهالسلام نوشتم: شخص واقف (که قبلاً در این مکاتبه به او اشاره شده است) اظهار داشته است که بین «موقوفٌ عَلَیْهم» اختلافی شدید رخ داده و او از این که این اختلاف تشدید شود، ایمن نیست؛ اگر شما اجازه می دهید این وقف را بفروشد و سهم و حصه هر یک را به خودشان تحویل دهد؟ حضرت در پاسخ به خط (مبارک) خود نوشتند: «به او اعلان کن که نظر من این است: اگر چنین اختلافی بین صاحبان وقف رخ داده باشد، بیع آن سزاوارتر است، زیرا چه بسا این اختلاف موجب تلف اموال و نفوس شود».(2)
شهیدثانی در مسالک ضمن استدلال به این صحیحه یادآور شده است که: ظاهرا خوف منجر شدن به تلف اموال و نفوس شرط نیست، بلکه همان قدر که در معرض چنین خوفی باشد کافی است.(3)
علاّمه در تذکره(4)محقّق ثانی(5)و صاحب مفتاح(6)نیز به این صحیحه استدلال کردهاند. صاحب مفتاح دلالت این صحیحه را ظاهر دانسته و اظهار داشته است که مشهور از آن
جواز را فهمیدهاند.
توضیح این که روایت هر چند مکاتبه است اما گواهی شخصیّتی چون علی بن مهزیار به این که «حضرت با خط خود پاسخ داد» این مشکل را حلّ میکند.
ادلّه مانعین
1- عموم «لا یَجُوزَ شِراءُالْوَقْفِ وَ لا تَدْخَلُالْغَلَّةُ فی مِلْکِکَ»(7): «خریداری کردن وقف جایز نیست و درآمد آن در ملک تو (مشتری) داخل نمیشود».
2- عموم «اَلْوُقُوفُ عَلی حَسَبِ ما یَقِفُها اَهْلُها»(1)
3- روایاتی که دلالت دارند بر این که وقف را باید رها ساخت تا آن گاه که وارث آسمانها و زمین (خدای متعال) آن را به ارث برد.(2)
4- استصحاب بقای وقفیّت و عدم ملکیّت کسی که وقف را خریداری می کند.
شیخ انصاری در مورد روایت علی بن مهزیار، ابتدا به تقریب استدلال به آن برای قول به جواز پرداخته و پس از آن، پاسخ داده است که: اختلاف مقیّد به ایمن نبودن از تلف اموال و نفوس اگر مجوّز بیع باشد، لازمهاش جواز بیع در همه مواردی است که از تلف اموال و نفوس ایمن نباشیم، هر چند این امر از ناحیه اختلاف «موقوفٌ عَلَیهم» نباشد، در نتیجه باید بیع وقف برای اصلاح هر فتنه ای اگر چه ربطی به وقف نداشته باشد، جایز باشد.
مطلب دیگر این که مضمون روایت این است که واقف حق دارد ثمن را بین «موقوفٌعَلَیهم» توزیع کند و این امر بامقتضای قاعده (یعنی لزوم مشترک بودن بدل وقف بین همه بطون) منافات دارد. لذا باید روایت را یا بر حبس حمل کرد یا بر وقفی که
به دلیل عدم حصول قبض ناتمام بوده است؛ چنان که فخر در ایضاح تصریح کرده است.(3)مؤیّد این مطلب هم این است که طبق روایت، متصدّی بیع وقف خود واقف است.
از این رو نمیتوان با این روایت باضعف دلالتش، از آن همه عمومات و قواعدی که بر عدم جواز بیع دلالت دارند، دست کشید.
امّا شیخ در پایان به نکتهای اشاره کرده است که قابل توجّه است. وی می نویسد: سزاوارتر این است که از بین محتملات به قدر مُتیقَّن بین آنها اکتفا کنیم و آن ، موردی
است که اختلاف «موقوفٌ عَلَیهم» ، علما یا ظنّا به تلف خصوص مال وقف و نفوس «موقوفٌ عَلَیهم» (و نه هر مال یا هرکسی) منجر شود وفرق این مورد با آنچه در صورت هشتم گذشت، این است که مناط در صورت هشتم علم یاظنّ به تلف وقف به طور کلّی است، چنان که از همه انتفاعات ساقط شود. امّا مناط در این صورت علم یا ظنّ به خرابی
وقف است که با آن مال وقف تلف می شود، هر چند وقف به طور کلی از انتفاع ساقط نشود. در اغلب موارد نیز تلف ضَیْعه (که مورد روایت است) به معنای سقوط آن از منفعت مطلوب است (نه سقوط از منفعت به طور کلّی)(1)
ظاهرا شیخ با این نکته پایانی بین روایت علی بن مهزیار به دلیل اعتضاد آن به شهرت فتوایی اصحاب و بین ادلّه و قواعد دلالت کننده بر منع بیع وقف، جمع کرده است. امّا میتوان بر شیخ انصاری ایراد گرفت که حمل روایت بر حبس صحیح نیست، زیرا مضمون روایت، توزیع ثمن بین «موقوفٌعَلَیهم» است حال آن که در حبس باید ثمن بهحابس باز گردد.
صورت دهم: وقف منقطع
این صورت در مبحث شرایط وقف ضمن توضیح شرط تأبید (دوام) و این بحث که آیا وقف منقطع جایز و صحیح است یا نه؟ بررسی شد.
نزد کسانی که آن را جایز نمی دانند نیز موضوع منتفی است. از این رو، بحث جواز و عدم جواز بیع وقف منقطع بعد از قبول جواز و صحّت آن است.
ابن ادریس، همان طور که گذشت، در مورد عدم جواز بیع وقف مؤبّد ادّعای عدم خلاف کرده و اختلاف اصحاب را مربوط به وقف منقطع دانسته است.(2)
صاحب جواهر از صدوق، ابوالصّلاح حَلبی وقاضی ابن بَرّاج نقل کرده است که بین وقف مؤبّد و منقطع تفصیل داده اند و بیع وقف مؤبّد را مطلقا رد کرده اند؛ امّا بیع وقف
منقطع را در بعضی صور مانند اختلاف ارباب به طوری که موجب نابودی وقف میشود یا انفع بودن بیع برای آنها و یا نیاز شدیدشان و... جایز دانسته اند.(3)
شیخ در مکاسب ضمن نسبت دادن صحّت وقف منقطع به معروف(4)یادآور شده است: در این فرض یا عین موقوفه را ملک واقف می دانیم یا ملک موقوفٌ عَلَیْه، اگر آن
را ملک واقف بدانیم قطعا «موقوفٌعَلَیهم»، چون مالک نیستند، حق بیع ندارند. در مورد واقف نیز اشکال است، زیرا زمان تحویل مبیع (که همان زمان انقراض موقوف است) معیّن نیست و موجب لزوم غرر میشود. البتّه بعد از آن که مال در اختیار او قرار گرفت
بهطور مسلّم بیع آن جایز است. امّا اگر در وقف منقطع ملک «موقوفٌ عَلَیهم» باشد فروش آن برای واقف مسلّما جایز نیست، چون مالک نیست. برای «موقوفٌ عَلَیهم» نیز جایز نیست، چون واقف بقای آن را بر وقفیت تا زمان انقراض آنان در نظر داشته است.(1)
امام خمینی ضمن استفاده صحّت وقف منقطع از ادلّه ، بیع آن را در بعضی از صور، مانند صورت مالکیت واقف، جایز دانسته است و برای آن چنین استدلال کرده است: مقتضی، که مالکیت واقف است، موجود و مانع هم مفقود است، زیرا بیع عین با استفاده «موقوفٌ عَلَیهم» از آن منافاتی ندارد. برای این که مال وقف فروخته شده در این صورت
مانند عین مستأجره فروخته شده است که علی رغم فروش آن ، مستأجر حق دارد تا پایان مدّت اجاره از منافع آن استفاده کند.(2)
در این جا امام خمینی بحثی نسبتا مفصّلی دارد، امّا چون در گذشته در صحّت وقف منقطع اشکال شد، از سویی در مبحث حبس نیز به بعضی از مباحث آن اشاره خواهد شد، از ادامه و اطاله بیشتر کلام خودداری میشود.
آنچه در این جا می توان گفت این است که: در صورتی که وقف منقطع را جایز و آن را (هرچند موقّت) ملک «موقوفٌ عَلَیهم» بدانیم، تا زمانی که وقف است مشمول ادلّه و عمومات دلالت کننده بر عدم جواز بیع وقف، جز در صورتهای یاد شده، خواهد بود و بیع آن جایز نخواهد بود و در صورت قول به بقای آن بر ملک واقف در حقیقت همان حبس یا شبیه به آن است که در جای خود به حکم آن اشاره خواهد شد.
دیدگاه امامیّه در این مبحث را با بیانی از صاحب عروه به پایان می بریم. وی یادآور شده است که:
اغراض واقف در وقف حکم قیود و عناوین را دارند. توضیح این که؛ گاه از حال واقف معلوم است که غرض وی جماعتی خاص، یا مکان و مورد خاصّی نیست. بهعنوان مثال، در موردی که کسی بستان یا مزرعه ای را وقف کرده است اگر از فحوا یا صریح کلامش فهمیده شود که غرض وی به منافع و مالیّت آن تعلّق گرفته است (نه به شخص و عین این بستان) تا «موقوفٌ عَلَیهم» از آن بهرهمند شوند؛ در این فرض اگر تبدیل آن به
ملک دیگر برای مستحقّین اصلح و انفع باشد، جایز است، زیرا فرض این است که غرض او به خصوصیّت این بستان تعلق نگرفته است. مثل این است که گفته باشد این بستان را وقف و نیز شرط کردم که «موقوفٌ عَلَیهم» حق تبدیل آن را به احسن داشته باشند. (1)
سیّد در ادامه مینویسد: بعید نیست بگوییم؛ غرض و نظر واقفان در وقف غالبا این چنین است، یعنی هدفشان تنها ایصال نفع به «موقوفٌ عَلَیهم» می باشد. در باب مسجد نیز ممکن است بگوییم نظر بانی آن تهیه جایگاهی برای نماز است و به یک مکان خاصّ جمود ندارد. لذا اگر جای دیگری که از حیث وسعت و غیر آن برای نمازگزاران اصلح است، پیدا شود، بعید نیست تبدیل، جایز باشد.
(وی ادامه میدهد:) و به جان خودم سوگند! که فقها در تضییق مسأله بیع وقف و تبدیل آن مبالغه کردند و سخت گرفتند؛ حال آن که از اخبار تا این اندازه استفاده نمی
شود. چه مانعی دارد که با ملاحظه و رعایت حقوق همه مستحقّان (موجود و غیر موجود) با صلاحدید کارشناسان امین و تصدیق و اذن حاکم شرعی و تدوین در اوراق و سِجِلاّت محکم و غیر قابل خدشه، موقوفات (حتّی مساجد) تبدیل گردند؟(2)
در این جا یادآور میشویم اگر منظور سیّد غیر از مواردی باشد که فقها بیع و استبدال وقف را در آن موارد تجویز کرده اند (که ظاهرا هم همین است) کلامش محلّ تأمّل و نظر است.
مسأله لزوم استمرار وقف و تأبید که مقتضای وقف است و آن همه ادلّه و عمومات
منعکننده بههمراه سیره متشرّعه، بویژه در مورد مساجد، این بیان سید را بهطور جدّی زیر سؤال میبرند. نمیدانیم این فقیه عظیمالمنزلة تا چه اندازه آگاهی داشته که عَلیرغم همه این سختگیریهای فقها، در طول تاریخ وقف چه مقدار از رقبات موقوفه به عناوین و بهانه های گوناگون از بین رفته اند و آثارشان بکلّی محو شده است؟
البتّه مسأله ولایت امر و قلمرو و قدرت و اختیارات او و اعمال ولایت به عنوان احکام ثانویّه، بحثی است جداگانه که در جای خود قابل بررسی است.
منظور این است که بعد از فروش مال موقوف (در مواردی که بیع آن جایز است) ثمن آن چه حکمی دارد؟
آیا ثمن نیز همانند مال وقفی وقف است یا خیر، و اگر چنین است آیا همه احکام آن را دارد یا خیر؟ و اگر ثمن آن وقف نیست با آن چه باید کرد؟ آیا لازم است با آن بدلی
خریداری شود تا به جای مال وقفی فروخته شده، وقف باشد یا خیر؟ اگر واجب نیست آیا می توان ثمن را بین «موقوفٌ عَلَیهم» توزیع کرد یا خیر؟ و اگر خرید بدل واجب است
آیا این بدل باید مماثل مبدل (عین فروخته شده) باشد یا غیر مماثل هم اشکالی ندارد؟
پاسخ این پرسشها ضمن بیان چند نکته بررسی و روشن خواهد شد:
1- در بعضی از صور، مانند صورت نیاز شدید «موقوفٌ عَلَیهم» و نیز صورتی که واقف شرط کرده تا در صورت نیاز خودش مال وقف به فروش رود، غرض از بیع این است که «موقوفٌ عَلَیهم» یا واقف برای رفع نیاز خود از ثمن استفاده کنند. حکم ثمن در
این موارد (البتّه بنابر قول کسانی که بیع وقف را در این موارد جایز می دانند) روشن
است. زیرا ثمن در اختیار کسانی قرار می گیرد که مال وقف برای آنان فروخته شده است، تا با آن نیاز خویش را برطرف سازند.
2- در غیر از موارد یادشده فقهایی چون مفید(1)، شیخ طوسی در نهایه،(2)سیّد
مرتضی در انتصار(3)تصریح کرده اند که ثمن وقف در اختیار «موقوفٌ عَلَیهم» (و لابد در
بعض موارد در اختیار واقف) قرار می گیرد تا آنها آن را در مصالح خویش به مصرف رسانند.
مفید در مقنعه اظهار داشته است: در مواردی که وقف خراب شود و کسی که آن را تعمیر کند، نباشد و نیز در موردی که وقف از انتفاع ساقط میشود، «موقوفٌ عَلَیهم» میتوانند آن را بفروشند و از ثمن آن استفاده کنند.
سیّد مرتضی بر این مطلب ادّعای اجماع کرده و آن را از منفردات امامیّه به شمار آورده است. ظاهر عبارتِ ابن زهره در غنیه نیز انتخاب همین دیدگاه است.(1)
ادلّه این گروه
الف: اجماعی که سیّد مرتضی در انتصار ادّعا کرد.
ب: رعایت هدف و غرض واقف؛ ابن زهره در غنیه اظهار داشته است: غرض واقف از وقف، انتفاع و بهره بردن «موقوفٌ عَلَیهم» از آن است. از این رو در صورتی که جز از
راه بیعِ آن منفعتی برای این مال باقی نماند، برای استفاده «موقوفٌ عَلَیهم» بیع وقف (و استفاده از ثمن آن) جایز است.(2)
3- همه فقها (حتّی کسانی چون سید مرتضی، مفیدو...) که قایل به جواز استهلاک ثمن توسّط بطن موجود هستند معترفند که بطون بعدی نیز نسبت به این وقف، استحقاق دارند. به عبارت دیگر قول به استحقاق بطون بعدی لازمه قول همه کسانی است که وقف بر معدوم را به تبع بطن موجود جایز و نافذ میدانند. لازمه اشتراط و اعتبار دوام و استمرار در وقف نیز همین مطلب است. از سویی واقف نیز (در مواردی که خودش شرط بیع نکرده باشد) اراده کرده است تا این مال به عنوان وقف صدقه جاریهای باشد که همچنان دوام و استمرار داشته باشد.
بنابراین مصرف و استهلاک ثمن وقف توسّط بطن (و مستحقّین) موجود، با استحقاق مسلّمِ نسلهای بعدی کاملاً ناسازگار است.
اجماع مدّعای سیّد مرتضی نیز گذشته از این که در برابر اقوال بسیاری از فقها قرار
گرفته است، اجماع اصطلاحی معتبر که کاشف از قول معصوم علیهالسلام باشد، نیست، بلکه اجماع مدرکی است و نمیتواند دلیلی مستقلّ برای این مسأله باشد. استدلال ابن زهره نیز ناتمام است، زیرا غرض واقف، انتفاع همه بطون (و مستحقّان) است (نه تنها مستحقّین موجود) و به تعبیر فقهای عظام، آن گاه که رعایت غرض واقف نسبت به عین وقف و شخص آن میّسر نباشد امّا به حسب نوع ممکن باشد، اجرای دوام و استمرار به حسب نوع، واجب خواهد بود.(1)زیرا «اَلْمَیْسُورُ لا یُتْرَکُ بِالْمَعْسُورِ» و «ما لا یُدْرَکُ کُلُّهُ لا یُتْرَکُ کُلُّهُ»
شایان یادآوری است که دیدگاه همه کسانی که در مبحث بعدی مسأله لزوم و عدم لزوم تهیّه مماثل و مشابه عین فروخته شده را مطرح کردهاند، این است که نمیتوان ثمن
وقف را برای استهلاک در اختیار گروهی خاصّ، چون «موقوفٌ عَلَیهم» یا واقف قرار داد و لازم است طوری عمل شود که حقوق بطون بعدی نیز محفوظ بماند.
4- آیا بدل موقوفه به مجرّد تبدیل وقف خواهد بود یا خیر؟
امام خمینی یادآور شده است؛ مقتضای قول صاحب جواهر که به مجرّد عروض جواز بیع وقف، آن را باطل میداند و نیز مقتضای قول کسانی چون شیخ انصاری، که وقف را با بیع آن، باطل دانستهاند، این است که بدلیّت، اقتضای وقف بودن را نداشته باشد، زیرا مبادله بین عین غیر موقوفه و ثمن واقع شده است. به عبارت دیگر، در حقیقت مبدل در این مبادله، وقف نیست، چگونه بدل آن وقف خواهد بود؟(2)
ایشان در این بیان تعریضی هم به شیخ انصاری دارد که چگونه وی با این که وقف را با بیع آن باطل میداند تصریح کرده است: «در بدل نیازی به صیغه مجددّ وقف نیست، زیرا نفس بدلیّت اقتضا دارد که مانند مبدل باشد»(3)
امّا در دفاع از بیان شیخ میتوان گفت: منظور شیخ این است که وقف با بیع باطل میشود تا عین و مال دیگری جای آن را بگیرد و بدل آن شود و لازمه تبدیل، سقوط وقف از وقفیّت است. نمیشود که تبدیل صورت گیرد، امّا مبدل همچنان به حالت
وقفیّت خود باقی بماند. بنابراین بطلان وقف با بیع با این مطلب که ثمن آن بدل وقف است منافاتی ندارد. البتّه بدل به این معناکه همانند مبدل متعلّق حق همه بطون (و مستحقّان) است و نمیتوان آن را در اختیار یک نسل یا برخی از مستحقّان قرار داد تا عین آن را مستهلک کنند. شیخ نیز اظهار داشته است که حکم ثمن در این که ملک همه بطون است، حکم وقف است.(1)
5- آیا لازم است با این ثمن، مال و عینی خریداری شود که مماثل عین موقوفه باشد؟ شیخ انصاری در این باره یادآور شده است که: اگر ثمن از اموالی است که میتوان
همانند مبدل با بقای آن از آن انتفاع برد و مصلحت همه بطون و مستحقان نیز در بقای همین ثمن باشد، همان را به عنوان وقف نگهداری میکنند و اگر به مصلحت بطون و مستحقّین نیست به یک عین اصلح تبدیل میشود و خلاصه خریداری کردن عین مماثل با ثمن عین فروخته شده، واجب نیست.(2)شیخ عدم وجوب شراء را در حقیقت مقتضای بدلیّت ثمن نسبت به مبدل میداند.
امام خمینی بعد از بیان چند وجه، وجیهترین آنها را تفصیل میداند، با این بیان که: اگر وقف از قبیل وقف منفعت به طور مطلق باشد، یعنی وقف شده باشد تا منفعت آن (بدون تعیین یک منفعت خاصّ) برای «موقوفٌ عَلَیهم» باشد (در این صورت) مماثلث لازم نیست. زیرا آن چه توسّط واقف لحاظ شده است، وُصول منفعت (بدون توجّه به منفعتی خاصّ) به «موقوفٌ عَلَیهم» باشد.
امّا اگر وقف از قبیل وقف انتفاع باشد، مانند مدارس برای طلاّب، کاروانسراها، بیمارستانهاو.. خریداری کردن عین مماثل با ثمن آنها واجب است. زیرا غرض واقف، انتفاع «موقوفٌ عَلَیهم» به نحوی خاصّ از این موقوفات بوده است، نه این که منافع مطلق
را برای آنان در نظر گرفته باشد.(3)
محقّق ثانی(4)و شهیدثانی(5)تصریح کردهاند که در صورت امکان باید بدل، مشابه مال موقوف و به غرض واقف، نزدیکتر باشد. عبارت شیخ بهایی این است که: «با ثمن آن
مثل آن چیز بخرند»(1)سبزواری مینویسد: «من برای این دیدگاه دلیلی سراغ ندارم و نصّ هم بر آن دلالت ندارد.»(2)علاّمه در دو موضع(3)، با ابن فهد حلّی(4)، فاضل مقداد(5)، فیض کاشانی(6)، محقّق اردبیلی و صاحب مفتاح(7)با عباراتی مشابه چنین اظهار داشتهاند: اگر خریداری و تهیّه مماثل عین موقوفه فروخته شده ممکن است، این کار اَوْلی است وگرنه باید عینی تهیه شود که وقف آن صحیح باشد (یعنی عینی باشد که با بقای آن قابل انتفاع
باشد).
به نظر میرسد در این مورد با توجّه به ادلّه و عموماتی که بر لزوم رعایت نظر و غرض واقف دلالت دارند همانند «اَلْوُقُوفُ عَلی حَسَبِ ما یَقِفُها اَهْلُها»(8)و... دیدگاه
کسانی که حتّی الامکان لزوم مماثلث و مشابهت بدل با عین فروخته شده را لازم دانستهاند، به قواعد و اصول نزدیکتر باشد.
روشن است که این لزوم مماثلث در صورتی است که در کنار آن، مصلحت وقف و «موقوفٌ عَلَیهم» نیز کاملاً رعایت شده باشد. در غیر این صورت اگر تهیه مماثل با مصالح وقف یا مستحقّان ناسازگار باشد - چنان که عدّهای از اعلام بیان کردهاند - باید
آنچه تهیّه میشود در جهت تأمین مصالح یاد شده باشد. صاحب عروه نیز اعتبار مماثل را احوط دانسته است.(9)
1- شیخ در مکاسب تصریح کرده است بدل وقف در عدم جواز بیع همانند اصل وقف نیست. زیرا این حکم از احکام وقف ابتدایی است و این بدل تنها در ملک همه بطون بودن، بدل وقف اصلی است، نه در همه احکام.(10)
میتوان بر این بیان خرده گرفت که: اگر بدل هم مانند بدل وقف باشد (که فرض
همین است) قهرا همه احکام وقف بر آن مترتّب میشود و مشمول ادلّه و عموماتی چون «لا یَجُوزُ شِراءُ الْوَقْفِ»(1)و... خواهد بود. همچنین واقف اصلی این بدل در حقیقت همان واقف مبدَل است و بنابراین بدل نیز مشمول عموم «اَلْوُقُوفُ عَلی حَسَبِ ما یَقِفُها اَهْلُها»(2)نیز میشود، چرا که «الوقوف» جمع محلّی به الف و لام و مفید عموم است. از سویی حکمت این همه سختگیری در بیع وقف، حفظ و صیانت از وقف است تا در طول زمان دچار نابودی و اضمحلال نشود و این حکمت در مورد بدل آن نیز جاری است. و اللّه اعلم.
با توجّه به این مطالب میتوان گفت ناظر منصوب از جانب واقف، حق نظارت و تولیت بر بدل را نیز دارد.
2- اگر تهیّه بدل میسّر نشد و خود ثمن نیز نمیتواند وقف باشد، همان طور که شیخ در مکاسب یادآور شده است، لازم است برای حفظ و رعایت حقوق همه بطون و مستحّقان و حق نظر واقف، ثمن را در نزد امینی به امانت گذارند تا زمانی که تهیّه بدل
میسّر شود و به هیچ وجه نمیتوان آن را برای مصرف در اختیار بطن موجود قرار داد.(3)
بنابراین آنچه در تذکره و مختلف آمده است که «اگر تهیه بدل ممکن نشد، ثمن در اختیار «موقوفٌ عَلَیهم» قرار میگیرد تا هر طور خواستند با آن رفتار کنند»(4)با اصول و قواعد سازگار نیست.
طبق قانون مدنی، بیع وقف در صورتی که خراب شود یا خوف آن باشد که به خرابی منجر گردد به طوری که انتفاع از آن ممکن نباشد، در صورتی جایز است که عمران آن متعذّر باشد یا کسی برای عمران آن حاضر نشود. عین موقوفه در موارد جواز بیع به اَقرب به غرض واقف تبدیل میشود.(5)
از مباحث مطرح شده در باب وقف این است که در موارد جواز بیع وقف، این کار
توسط چه کسی انجام میشود؟
البتّه در بعضی از صُور، مثل صورتی که بایع شرط کرده است در صورت نیاز، مال وقف را بفروشد واضح است که متصدّی بیع، خود واقف خواهد بود. هر چند در همین مورد نیز احتمال این که متصدّی بیع، خود واقف نباشد، چندان بی مورد نیست. در هر صورت در این مسأله، دیدگاهها یکسان نیستند و اقوال گوناگونی وجود دارند:
1- شهید ثانی(1)و علاّمه
در مختلف(2)متولّی بیع وقف را در مرحله اوّل، ناظر خاصّ دانستهاند و اگر وقفی ناظر خاصّ نداشت نوبت به موقوفٌ عَلَیْه میرسد. البتّه در صورتی که غیر محصور نباشند و در غیر این صورت، متصدّی بیع، ناظر عامّ (حاکم) خواهد بود.
دلیل اشتراط انحصار روشن است، چرا که در صورت عدم انحصار آنان به دلیل کثرت آنها، نمی توان تصدّی بیع را به آنان واگذار کرد.
2- قول دوم این است که اگر وقف دارای ناظر شرعی باشد، متولّی بیع آن، ناظر وقف خواهد بود؛ در غیر این صورت، نوبت به حاکم میرسد. فاضل مقداد و محقّق اردبیلی این نظر را برگزیدهاند. محقّق اردبیلی اضافه کرده است که در صورت فقدان متولّی و حاکم، آحاد مؤمنین این وظیفه را بر عهده خواهند گرفت زیرا این کار احسان و
تحصیل غرض واقف است.(3)
3- مطابق قول سوم، موقوفٌ عَلَیْه متصدّی بیع وقف خواهد بود. نراقی در مستندالشّیعة(4)این قول را برگزیده است و برای آن به دوروایت جعفر بن حَنّان(5)و علی بن مهزیار(6)استدلال کرده است.
در روایت اوّل، امام علیهالسلام در پاسخ مردی که میپرسد: «آیا ورثه میت حق دارند در صورت نیاز و عدم کفاف درآمد وقف، زمین را بفروشند؟ میفرماید: «اگر همگی آنان راضی باشند و بیع نیز برای آنها انفع (خیر) باشد، میتوانند بفروشند»
پیش از این (در مقام استدلال بر جواز بیع در بعضی از صُوَر) گذشت که گروهی از اَعلام، این روایت را بر موردی که وقف، به دلیل عدم تحقّق قبض، ناتمام است، حمل کردهاند و دلالت آن را بر جواز بیع ظاهر ندانستهاند. در مورد روایت علی بن مهزیار نیز شایان ذکر است که متصدّی بیع وقف، در این روایت، واقف است نه موقوفٌ عَلَیْه.
4- قول چهارم از شیخ انصاری است. وی اظهار داشته است: متولّی بیع وقف، بطن موجود بههمراه حاکم است. بطن موجود از جانب خود و حاکم از جانب بطون و مستحقّان بعدی که موجود نیستند، به همراه یکدیگر متصدّی بیع وقف میباشند.
البتّه شیخ در ادامه، این احتمال را که متولّی وقف، متصدّی بیع آن باشد، نیز منتفی نمیداند. زیرا متولّی از طرف واقف برای معظم امور مربوط به وقف منصوب شده است که ممکن است بیع وقف نیز از جمله آن امور باشد. هر چند این احتمال وجود دارد که وظیفه متولّی تنها تصرّف در خود عین باشد و نسبت به تبدیل وقف وظیفه و اختیاری نداشته باشد.(1)
5- قول پنجم این است که متصدّی بیع در همه اقسام وقف (عامّ و خاصّ) حاکم و است موقوفٌعَلَیه و متولّی هیچ یک حق تصدّی این امر را ندارند. امام خمینی در کتاب
بیع این نظر را برگزیده و آن را این گونه توجیه کرده است: حدود ولایت متولّی حفظ اوقاف و صرف آن در مصارف معیّن است و بیع و استبدال وقف از حدود تولیت وی خارج است. البتّه اگر واقف، این امور را نیز برای او شرط کرده باشد و شرط وی را نافذ
بدانیم، بیع و استبدال نیز برای متولّی جایز است. امّا این مورد از فرض مورد بحث، خارج است.
از آن جا که مبنای امام خمینی این است که وقف در همه اقسام آن فکّ ملک و تحریر آن است و موقوفٌ عَلَیه مالک رقبه وقف نمیشود، تصدّی بیع وقف توسّط موقوفٌعَلَیه نیز منتفی است. در نتیجه حاکم و والی مسلمین که وظیفهاش حفظ مصالح عمومی است، در موارد جواز بیع وقف، متصدّی این امر خواهد بود، و اصلاً حفظ مصالح عامّه توسّط حاکم از تأسیسات اسلام هم نیست؛ در همه حکومتها، در مواردی که حافظی خاصّ
1) کتاب المکاسب: 169.
برای
مصالح عمومی نباشد، حفظ آن مصالح بر عهده حاکم است.(1)
به نظر میرسد در میان این اقوال، نزدیکترین قول به اصول و قواعد در باب وقف، قول دوم است. یعنی مختار فاضل مقداد و محقّق اردبیلی که؛ متصدّی بیع وقف در مرحله اوّل، ناظر شرعی است، و اگر وقف ناظر شرعی نداشت نوبت به حاکم میرسد، زیرا موقوفٌ عَلَیْه که نمیتواند چنین اختیاری داشته باشد، چون اوّلاً، حق او تنها انتفاع و در بعضی از موارد تملّک منافع وقف است و نسبت به عین و رقبه وقف (حتّی در صورت قول به ملکیّت او) سلطه ندارد؛ ثانیا او نسبت به حقوق بطون و مستحقّان بعدی دارای هیچ گونه ولایتی نیست. امّا متولّی بدون تردید مسؤول حفظ و صیانت از وقف نیز هست و فروش و استبدال وقف کاملاً به این وظیفه و مسؤولیت متولّی مربوط است بلکه میتوان گفت مصداق روشن صیانت از اموال موقوفه، دخالت متولّی در امور مربوط به بیع و استبدال وقف است تا مبادا وقف در این نقل و انتقال در معرض نابودی قرار گیرد.
از این رو میتوان نتیجه گرفت که متصدّی بیع و استبدال وقف در مرحله اوّل متولّی منصوب از جانب واقف است و پس از وی نوبت به حاکم میرسد. عموماتی چون «اَلْوُقُوفُ عَلی حَسَبِ ما یَقِفُها اَهْلُها»(2)نیز مؤید این نظرند.
البتّه حاکم به عنوان حافظ مصالح عمومی میتواند و بسیار هم خوب است و در مواردی ممکن است لازم باشد که به طور مستقیم و یا با نصب ناظر، بر کارهای متولّی
وقف (از جمله بر بیع و استبدال آن) اِشراف و نظارت داشته باشد. شایان یادآوری است (چنانکه قبلاً اشاره شد) اختیارات حاکم مسلمین تحت عنوان احکام ثانویّه مسأله
دیگری است که در بحث قلمرو اختیارات ولیّ امر مسلمین قابل بررسی است.
اگر ملکی بین وقف و طِلق به طور اشاعه مشترک باشد و یکی از آن فروخته شود آیا حق شفعه برای طرف دیگر ثابت است یا خیر؟
در این مسأله اگر ملک طِلق فروخته شود، مشهور، عدم ثبوت شفعه برای موقوفٌ
عَلَیْه است متّحد باشد یا متعّدد. صاحب عروه از خلاف شیخ برای این مطلب نفی
خلاف نقل کرده و از ظاهر انتصار ادّعای اجماع بر ثبوت شفعه حکایت کرده است.
او همچنین از گروهی از متأخّران (به نقل شهید در دروس) نقل کرده است که در صورت اتّحاد موقوفٌ عَلَیْه حق شفعه برایش ثابت است، امّا خود سیّد و پیش از وی علاّمه در قواعد و ... شفعه را برای موقوفٌ عَلَیْه ثابت نمیدانند، زیرا بنابر عدم مالکیّت موقوفٌ عَلَیْه، شرط شفعه منتفی است و بنابر ملکیّت او شرط اتّحاد نیز منتفی است، چرا که در هر صورت بطون لاحقه شریکند. ادلّه شفعه نیز از این مورد منصرف هستند.(1)
امّا در صورتی که وقف (با مجوّز شرعی) فروخته شود مشهور، ثبوت شفعه برای مالک دیگر است. البتّه در صورتی که یک نفر باشد. در مسالک و غیر آن برای این مطلب نفی اشکال شده است.
مختار صاحب عروه این است که اَوْلی عدم ثبوت است، زیرا در هر صورت اشتراک مال بین دو مالک صادق نیست و حدّاقلّ مشکوک است.(2)مختار ابن ادریس و ظاهر و فخر در ایضاح ثبوت شفعه در این فرض است، اما شیخ در مبسوط عدم ثبوت شفعه را برگزیده است.(3)از فقهای معاصر آیهالله خویی(4)، آیهالله حکیم(5)و... ثبوت شفعه را تقریب کردهاند.
از آنجا که ثبوت حق شفعه خلاف اصل است و از سویی مالکیت در یک طرف مُحرز نیست، بهنظر میرسد مختار صاحب عروة یعنی عدم ثبوت شفعه، موجّهترین دیدگاه باشد.
بیع و استبدال وقف از دیدگاه دیگر مذاهب
از واژه هایی که در متون اهل سنّت به چشم می خورند، «ابدال»، «استبدال» و «مُناقَله» هستند. فقها غالبا «اِبدال» را به معنای فروش عین موقوفه برای خریداری بدل
آن و «استبدال» را به معنای گرفتن عین دوم (در برابر ثمن) به جای عین اوّل، تفسیر کرده
اند. بنابراین هر یک از ابدال و استبدال در حقیقت، مستلزم معنای دیگری است. اگر بیع عین موقوفه لحاظ شود، ابدال و اگر به شراء بدل آن توجّه شود استبدال خواهد بود.(1)
واژه «مناقله» نیز معنایی نزدیک به استبدال دارد، به طوری که هر گاه یکی از آن دو، اطلاق شود دیگری نیز در معنای آن داخل است. امّا اگر هر دو واژه در یک کلام آمده باشند، منظور از مناقله مقایضه است یعنی فروش وقف در برابر ملک طِلق با این هدف که ملکِ طِلق به جای آن وقف شود و منظور از استبدال، بیع وقف است در برابر نقود تا با آن ملکی خریداری و به جای وقف فروخته شده، وقف شود.(2)
حکم بیع و استبدال
مذهب زیدیّه
در البحر الزَّخّار آمده است: مال وقفی که از استفاده افتاده است، مانند مسجدی که
ویران شده است از وقفیّت نمی افتد، زیرا غرض اصلی از وقف همان عرصه آن است.(3)
امّا در موسوعه جمال عبدالناصر از «التاج المذهب و...» نقل شده است که طبق مذهب زیدی تنها در چهار صورت بیع وقف جایز است:
1- خوف فساد و تلف وقف در صورت ابقای آن.
2- خوف ایجاد فتنه و اختلاف در بین «موقوفٌ عَلَیهم» در صورت ابقای وقف.
3- موردی که اصلاح وقف جز با فروش بعضی از آن ممکن نباشد، که در این صورت، آن بعض برای اصلاح باقی به فروش می رسد.
4- موردی که غرض مورد نظر واقف منتفی شده باشد. در این صورت مال وقف فروخته می شود تا با ثمن آن عینی خریداری شود. این مال خریداری شده به مجرّد خریداری، وقف خواهد بود و نیازی به تجدید وقف نیست.(4)ضمنا در مبحث شروط واقف نیز به مطالبی درباره ابدال و استبدال، اشاره شد.
مذهب حنفیّه
استبدال در فقه حنفی دارای سه حالت است:
1- واقف در هنگام انشای وقف برای خودش یا متولّی حق استبدال را شرط می کند. به این صورت که مثلاً بگوید: این زمین را با این شرط که خودم حق استبدال آن به مالی
دیگر یا بیع آن و جایگزین کردن بدل آن را داشته باشم، وقف کردم.
در این صورت وقف و شرط، هر دو، صحیح خواهند بود. البتّه در بعضی از روایات از محمّدبن حسن نقل شده که (در این صورت) وقف صحیح و شرط باطل است.
دلیل حنفیّه این است که چنین شرطی با لزوم و تأبید منافات ندارد، زیرا لزوم و تأبید منوط به عین معیّن نیست تا با زوال آن، وقف زایل شود، بلکه وقف متقوّم به عینی است که مستمّرا دارای درآمد باشد.
نکته دیگر این که در صورت شرط واقف، اذن قاضی هم شرط نیست، زیرا ناظر خاصّ دارای ولایت خاصّ است که بر ولایت عامّ قاضی مقدّم است.
2- واقف برای خود یا دیگری استبدال را شرط نکرده است، امّا مال وقف به صورتی درآمده که غیر قابل استفاده است، مثل این که خراب شده و هزینه ای برای عمارت آن نیست، یا نمکزار شده یا غاصبی آن را غصب کرده و متولّی از استرداد آن عاجز است، امّا غاصب به پرداخت قیمت حاضر است. در این صورت نیز فروش و استبدال آن جایز، بلکه گاه واجب است؛ امّا باید با اذن قاضی باشد، زیرا در این صورت
تنها قاضی است که چنین قدرتی دارد.
3- حالت سوم آن است که، هر چند وقف دارای درآمدی است که از هزینه اش زیادتر است، امّا می توان آن را به موردی که دارای نفع بیشتری است، تبدیل کرد.
در این صورت فقهای حنفیّه دارای اختلاف شدید هستند، ابویوسف از کسانی است که بیع و استبدال را در این صورت جایز دانسته است.
شرایط استبدال
جمهور فقهای حنفیّه برای استبدال شروطی را ذکر کردهاند:
1- فروش وقف با غبن فاحش نباشد، چرا که چنین بیعی ظلم است و تبرّع به جزئی از مال وقف برای هیچ کس ، حتّی قاضی ، جایز نیست.
2- قاضی آن را به کسی که شهادتش نزد وی مقبول نیست و یا کسی که از متولّی بیع طلبکار است، نفروشد؛ زیرا در این صورت، مستبدل در معرض اتّهام قرار می گیرد که وقف را با غبن فروخته است.
3- هزینه ای برای تعمیر وقف موجود نباشد.
4- تبدیل کننده اگر قاضی است، دارای علم و عمل و تقوا باشد تا کار او به اِبطال اوقاف مسلمین نینجامد.
5- مال وقف را به عقار (املاک غیر منقول) تبدیل کنند تا ناظران آن به مرور زمان، اصل و رقبه آن را با تصرّف از بین نبرند.
6- احراز شود که بدل خریداری شده پر سودتر و کم زیان تر از عینی است که به فروش رفته است. این شرط در صورتی است که استبدال به شرط واقف نباشد، زیرا در این صورت استبدال برای کثرت نفع در بدل است، لذا باید غبطه وقف مراعات شود.
در ضمن، کسی که استبدال برای او شرط شده است، جز در صورتی که واقف شرط کرده باشد، حق تکرار آن را ندارد. البتّه قاضی در صورت تکرار مسوّغ، حق تکرار دارد.(1)
فقه مالکیّه
در مذهب مالک بیع و استبدال وقف در دو صورت با قاطعیّت ممنوع شده است:
1- در صورتی که مسجد باشد.
2- در صورتی که مال وقف، عقار (املاک غیر منقول مثل خانه و زمین) باشد که در این صورت نیز بجز در موارد ضرورت، برای توسعه مسجد، مقبره، راه عمومی و... ، بیع وقف جایز نیست؛ امّا در موارد استثنا شده چون از مصالح عمومی هستند و عدم بیع وقف موجب آزار و اذیت مردم در عبادت و مسیر و دفن امواتشان می شود، بیع و
1) محاضرات فی الوقف: ص190-191؛ المبسوط، سرخسی: 12/44؛ احکام وقف در شریعت اسلام: 2/11-24؛ الفقه الاسلامی و ادلّته: 8/221-222؛ موسوعة الفقه الاسلامی، جمال عبد النّاصر: 5/177-180.
استبدال بلامانع است.
در غیر این دو مورد در مواردی چون: کتب موقوفه، البسه، حیوانات و... در صورتی که قابل انتفاع نباشند، به فروش می رسند و با ثمن آنها بدل مماثل تهیّه می شود.
در «الْمُدَوَّنَهُالْکُبْری» آمده است: چارپایانی که برای «سبیل اللّه» حبس شدهاند، اگر غیر قابل انتفاع شدند به فروش می رسند و با بهایشان اسبان دیگری برای همین منظور خریداری میشوند.
امّا در موردی که عقار به خاطر ضرورتهای یاد شده تبدیل شده است؛ اگر «موقوفٌعَلَیهم» افراد معیّن (مانند اولاد یا فرد خاصّ) باشند باید ثمن به آنها پرداخت
شود تا با آن املاکی را بخرند که به جای املاک به فروش رفته، وقف باشند. امّا اگر «موقوفٌ عَلَیهم» معیّن نباشند (مثل فقرا و...) در برابر این املاک پرداخت ثمن لازم
نیست؛ زیرا در این صورت حق فرد یا افراد معیّنی به آن تعلّق نگرفته است و برای مصالحی چون توسعه مسجد (و راه قبرستان) از آن استفاده شده است و برای واقف آن بیش از آنچه منظور و مقصود وی بوده است، اجر خواهد داشت .
شایان یادآوری است که بعضی از مالکیّه، استبدال عقار را نیز در صورتی که از حیّز انتفاع افتاده باشد، جایز دانسته اند.(1)
مذهب شافعیّه
در مذهب شافعی نسبت به بیع وقف (منقول و غیر منقول) سختگیری شده است. دلیل این سختگیری ، جلوگیری از نابودی و ضایع شدن وقف است. فقهای شافعیّه در مورد اموال و املاک غیر منقولی که به طور کلّی غیر قابل استفاده شدهاند، اختلاف دارند. گروهی استبدال را جایز دانسته اند و برخی آن را منع کرده اند.
سختگیری شافعیّه در بیع و استبدال وقف به حدّی است که حتّی در صورتی که مال وقف جز با استهلاک آن (مثل سوزاندن) قابل استفاده نیست، استبدال را جایز ندانسته
1) المدوّنة الکبری: 4/342؛ الشّرح الصّغیر:و بلغة السّالک: 4/29-30؛ محاضرات فی الوقف: ص183-185؛ الفقه الاسلامی و ادلّته: 8/222؛ موسوعة جمال عبدالنّاصر: 5/181؛ الفقه علیالمذاهب الخمسة: 617.
اند و تنها به «موقوفٌ عَلَیهم» اجازه داده اند برای سوزاندن و ... از آن استفاده کنند.
شَربینی تصریح کرده است: اگر درختی بخشکد یا بر اثر باد و سیل از جای کنده شود و اعاده آن به جای خود میسّر نباشد به هیچ وجه فروش وهبه آن جایز نیست و تنها «موقوفٌ عَلَیهم» می توانند به همین صورت که هست از آن استفاده کنند.
البتّه در گوشه و کنار عبارات فقهای شافعیّه (چنان که شَربینی اشاره کرده است) اقوالی پیدا میشود که به موجب آنها در بعضی از مواردی که مال وقف به طور کلّی از انتفاع ساقط شده است؛ بیع و استبدال آن جایز است.(1)
ابوزهره یادآور شده است که این سختگیری و افراط شدید شافعیّه در بعضی از موارد، به عدم استفاده از وقف و تعطیل و موات شدن اراضی آن و در نهایت، اضرار به مستحقّان ، جهات بِرّ و فقرا خواهد انجامید.(2)
حنبلیّه
در مبحث مساجد گذشت که احمدبن حنبل و اصحاب وی، بیع و استبدال مسجد را در صورت ضیق و مانند آن ، جایز می دانند و معتقدند، مسجد اوّل، دیگر وقف نخواهد بود. ابن قاضی الجبل الحنبلی در رساله خود(3)مینویسد: امام احمد که بیع و استبدال مساجد را در مواردی خاصّ جایز میداند، بیع و نقل غیر مساجد را، در صورت تعطّل منافع به طریق اَوْلی جایز می داند. اگر قرار باشد نقل مساجد که محلّ طاعت، نماز و قربات است، جایز باشد بدون شک بَیْع سایر اوقاف، در موارد تعذّر انتفاع از آنها، بلامانع خواهد بود.(4)
در جای دیگر می نویسد: امام احمد به جواز بیع وقف در صورتی که جز با ابدال عین آن ، قابل انتفاع نباشد، تصریح کردهاست.(5)ابن قُدامه نیز ضمن بیان همین مطلب تصریح
1) مغنی المحتاج: 2/390-393؛ موسوعة، جمال عبد النّاصر: 5/181؛ احکام وقف: 2/29-30؛ الفقه الاسلامی و ادلّته: 8/225؛ محاضرات فی الوقف: ص186-187.
2) محاضرات فی الوقف: ص 187.
3) مجموعه فی المناقلة والاستبدال بالاوقاف، ص55.
4) مجموعه فی المناقلة والاستبدال بالاوقاف، ص56.
5) مجموعه فی المناقلة والاستبدال بالاوقاف، ص63.
کرده است: باید با ثمن آن مال دیگری خریداری و به جای ملک فروخته شده وقف شود. وی در ادامه یادآور شده است: امّا اگر منفعت و درآمد وقف کم شود و به طور کلّی
تعطیل و منتفی نشود، هر چند تبدیل وقف انفع نیز باشد، بیع آن جایز نیست. زیرا اصل ،
تحریم بیع است و تنها در صورتی تجویز می شود که برای جلوگیری از ضایع شدن آن، ضرورت پیدا کند. البتّه کم شدنی که قابل توجّه نیست در حکم تعطیل منافع است.(1)
حنابله دلیل جواز تبدیل را بقا و استمرار هدف واقف، هر چند در صورت مالی دیگر، و نیز روایاتی از جمله روایت عمر و دستور وی به نقل جایگاه مسجدی در کوفه ذکر کرده اند (به این حدیث و نقد آن در بحث بیع مسجد اشاره شد).(2)
متصدّی بیع
در فقه حنبلی در موارد جواز بیع و استبدال وقف، اگر وقف بر مصالح عامّه ، چون مساجد، قناطر، مساکن و... باشد، متصدّی بیع و استبدال آن حاکم خواهد بود، زیرا استبدال، یعنی فسخ عقد لازم، آن هم در موردی که سخت مورد اختلاف است. لذا بر اذن حاکم توقّف دارد؛ امّا اگر وقف بر معین (مانند اولاد یا فرد خاصّ) باشد، متولّی بیع، ناظر خاصّ آن وقف خواهد بود.
البتّه احتیاط در این است که ناظر خاصّ بدون اذن حاکم اقدام نکند، زیرا کار وی متضمّن تصرّف در حق بطون و مستحقّان بعدی نیز هست و از این رو به بیع مال غایب شبیه است.(3)
مبحث بیع و استبدال وقف را برای حسن ختام با ماجرای جالبی از «جواهرالاخبار
والاثار» که در پاورقی البحر الزّخّار چاپ شده است، درباره فروش زیورهای کعبه شریف به پایان میبریم:
گروهی به عمربن خطّاب (در زمان خلافتش) پیشنهاد کردند که حُلِّی و زیورهای کعبه را (که اموال قابل توجّهی بود) بفروشد و بهای آنها را به مصرف سپاه مسلمین برساند و
اظهار داشتند که اجر و پاداش این کار (برای کسانی که این اموال را برای کعبه آوردهاند)
به مراتب بیشتر است از این که در کنار کعبه باشد، اصلاً کعبه چه نیازی به زیور دارد؟!
عمر در این باره با علی علیهالسلام مشورت کرد، حضرت فرمود: قرآن کریم که نازل شد
اموال بر چهار دسته بودند:
1- اموال مسلمین که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آنها را طبق فرایض (قرآنی) بین ورثه تقسیم کرد.
2- فیء که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آن را بین مستحقّان تقسیم کرد.
3- خمس که حضرت، آن را نیز در جای خود قرار داد.
4- صدقات که خداوند آنها را برای صرف در مواردی معیّن شده واجب فرمود.
در همان زمان ، زیورهای کعبه هم موجود بود. امّا خداوند آنها را رها کرد و این رها کردن از روی فراموشی نبود. تو نیز مانند خدا و رسولش آنها را واگذار. عمر گفت: «لَوْلاکَ لَافْتَضَحْنا»: اگر تو نبودی ما رسوا می شدیم . و زیورهای کعبه را به حال خود گذاشت.(1)
فقها برای اثبات وقفیّت راههای متعدّدی را ذکر کردهاند. شاید تا آن جا که نگارنده با تتبّع نسبی خود دریافته است، کسی که منسجمتر از بقیّه به این امر پرداخته است، علاّمه کاشف الغطاء باشد. از این رو راههای مطرح شده توسّط ایشان را به اختصار - و البتّه با
1) البحر الزّخّار: 5/195.
اشاره به ادلّه آنها و دیدگاه برخی از فقهای بزرگوار - در این جا میآوریم.
بدون شک حصول علم (برای قاضی و ...) یکی از راهها، بلکه بهترین راه برای اثبات هر موضوعی است و از آن جا که حجّت علم ذاتی است نیازی به اقامه دلیل برای اثبات حجّت آن نخواهد بود. همچنین فرقی نمیکند که این علم از چه راهی حاصل شده باشد.
بیّنه شرعیّه از ادلّهای است که، در صورت نداشتن معارضِ مساوی یا اقوی، برای اثبات موضوعاتی از جمله اثبات وقف، در محاکم مورد توجه قرار میگیرد، بلکه از اصلیترین راههای اثبات موضوعات است.
در جای خود (بویژه در مبحث قواعد فقهی) ثابت شده است که بیّنه از امارات است (نه از اصول)، زیرا جنبه کاشفیّت از واقع را دارد. از این رو اصول عملیّه توان معارضه و مقابله با آن را ندارند.
امّا آیا وقف با یک شاهد به همراه یمین (سوگند) نیز اثبات میشود یا نه؟ محلّ اختلاف است، عدّهای شاهد و یمین را مثبت وقفیّت نمیدانند و گروهی آن را مثبت میدانند.
این مسأله مبتنی بر این است که آیا وقف از امور مالی است یا غیر مالی، اگر از امور مالی باشد با شاهد و یمین (که به امور مالی مربوط است و آنها را اثبات میکند) ثابت
میشود. علاّمه در مختلف اظهار داشته است که حتّی در صورت عدم انتقال مال وقفی
به موقوفٌ عَلَیْه، وقف از امور مالی است، زیرا موقوفٌ عَلَیْه برای تحصیل درآمد و منفعت خویش سوگند یاد میکند. بنابراین چون مقصود از وقف، منفعت است و منفعت، مال است (وقف از امور مالی است) پس با شاهد و یمین (سوگند) نیز اثبات
میشود.(1)
صاحب عروه بعد از ذکر بیانی مشابه بیان علاّمه ، آورده است: البتّه اگر «موقوفٌ عَلَیهم» گروهی بودند، برای اثبات وقفیّت باید همه آنها سوگند یاد کنند وگرنه وقفیت تنها به مقدار حصّه حالف، اثبات میشود. همچنین سوگند طبقه موجود، وقف را برای طبقات بعدی ثابت نمیکند، لذا آنها نیز برای اثبات حقّشان باید سوگند یاد کنند. زیرا
حق یک شخص با سوگند دیگری ثابت نمیشود.(2)
این استدلال سیّد محلّ تأمّل و نظر است. برای این که بعد از اثبات وقفیّت، ممکن است بگوییم، برای اثبات مجدّد آن نیازی به اثبات و اقامه دلیل نیست، بویژه اگر شاهد و یمین را هم همانند دو شاهد، از امارات بدانیم.
کاشف الغطاء در اوقاف عامّ، مانند مساجد، مدارس و ...، خبر عادل واحد را نیز، درصورتی که معارض نداشته باشد، کافی میداند.(3)
صاحب «ید» اگر دارای شرایط اقرار (که در باب اقرار آمده است) باشد، اقرارش وقف را اثبات میکند. همچنین است اقرار مالک، هر چند صاحب ید هم نباشد. دلیل این مسأله، قاعده «إقْرارُ الْعُقلاءِ عَلی انْفُسِهِم جائِزٌ» است که در بحث قواعد فقهی مطرح میشود.
صاحب عروه یادآور شده است که اگر کسی به وقفیّت اقرار کرد و بعد ادّعا کرد که اقرارش صادق نبوده و برای مصلحتی بوده است، اگر نتواند ادّعای بعدی را اثبات کند به
همان اقرار خود مأخوذ خواهد شد.(4)
آیهاللّه حکیم مینویسد: اقرار ذیالید، حتّیدر صورتی که ید، مشترک باشد نیز وقف را اثبات میکند. هرچند بقیّه شرکا اعتراف نکنند، اگر آنها ادّعای ملکیّت کنند لازمهاش
تعارض و تساقط است. شهید صدر در حاشیه این بیان اظهار داشته است: در این فرض
وقفیّت به همان مقدار از سهم اقرارکننده ثابت میشود و نفی وقفیّت توسّط دیگر شرکا موجب بطلان وقفیّت حصّه اقرارکننده نمیشود.(1)
کاشف الغطاء اظهار داشته است: وقف از مواردی است که از دیدگاه فقها با شیاع ثابت میشود. شیاعی که موجب ظنّ نزدیک (متآخم) به علم شود.(2)صاحب عروه اعتبار
حصول علم به وسیله شیاع را تقویت کرده است که در این صورت، شیاع یک راه و دلیل مستقلّ نخواهد بود، زیرا علم، خود قویترین راه اثبات است و به عنوان اوّلین راه ذکر
شد.
یعنی موقوفٌ عَلَیْه آن را در تصرّف و سلطه خود داشته باشد که در این صورت وقفیّت آن مال ثابت میشود. البتّه تا زمانی که خلافش ثابت نشود.(3)سیّد در عروه یادآور
شده است که باید این مال مدّت مدیدی بدون معارض در تصرّف وقف باشد.(4)
در صورتی که دلیل سیّد، قاعده معروف ید (اماره ملکیّت است) باشد، کم و زیاد بودن مدّت آن نباید تأثیری داشته باشد.
اگر برخورد مسلمین با موردی همانند برخورد و رفتار با اوقاف باشد، این خود نیز از نشانهها و علایمی است که وقف را اثبات میکند، مثل این که در آن جا نماز میخوانند یا اموات خود را به خاک میسپارند و یا احترامی برای آن قایلند که این گونه احترامها جز
برای مساجد و مشاهد و ... انجام نمیشوند.
اگر در مواردی علایم و نشانههایی باشد و یا نحوه خود ساختمان و بنا طوری باشد که موجب اطمینان انسان نسبت به وقفیّت آن مورد شود، وقف ثابت میشود، مثل این که ساختمان دارای محراب باشد یا نشانههای خاصّی دارد که از مدرسه بودن آن حکایت میکند و یا گنبد و منارهای دارد که اموال غیر وقفی ندارند و ...
اگر وقف بودن موردی بر روی ورق یا اوراقی ثبت شده باشد و آن کتابت مضبوط و مرسوم باشد، به طوری که صحّت آن روشن باشد، این نوشته نیز میتواند مثبت وقفیّت آن مورد باشد.(1)امام خمینی یادآور شده است که اگر کتاب یا قرآنی و یا... در دست کسی باشد که ادّعای ملکیّت آن را دارد، امّا بر روی آن نوشته شده که این مال وقف است، به
مجرّد این نوشته حکم به وقفیت آن نمیشود و میتوان آن را از او خریداری کرد. البتّه
این نوشته ظاهرا نقصی است که برای خریدار آن (اگر از آن بیاطّلاع بوده) موجب ثبوت خیار عیب میشود.(2)
آیهاللّه حکیم و آیهاللّه خویی نیز در فرض یاد شده ادّعای ملکیّت صاحب ید را مقدّم دانستهاند. البتّه با این شرط که او برای این کتابت عذر مقبولی ارائه نماید. امّا اگر این نوشته معارِض نداشته باشد ظاهرا حکم به وقفیت میشود. شهید صدر در حاشیه منهاج حکیم شرط کرده است: لازم است وثوق و اطمینان باشد و این نوشته از جانب
صاحب ید بوده که البتّه غالبا این گونه است.(3)
1- موارد متعدّدی از راههایی که برای اثبات وقف ذکر گردیدند، ممکن است
متداخل باشند، یعنی در عنوان «حصول علم یا اطمنیان» داخل باشند.
2- ظاهرا دلیل اصلی تقدّم ادّعای مالکیّت صاحب ید بر نوشته روی کتاب و امثال آن، قاعده ید است. ید اماره مالکیّت است و در بسیاری از موارد بر امارات دیگر نیز مقدّم است. برای توضیح بیشتر به کتب «قواعد فقهی» مراجعه شود.
3- صاحب عروه تصریح کرده است که اگر در میان تَرَکَه میّت ورقهای پیدا شد که روی آن نوشته بود؛ فلان ملک، وقف است و قبض و اقباض هم صورت گرفته است، حکم به وقفیّت آن نمیشود، هرچند به خطّ میّت و مهر او باشد، زیرا احتمال میرود که
وی آن را نوشته تا (بعدا) وقف قرار دهد، امّا فراموش کرده و یا منحرف شده است.(1)
منظور سیّد این است که محتمل است این نوشته در واقع پیش نویس بوده باشد نه سند اصلی وقف. امّا به نظر میرسد اگر بخواهیم تا این اندازه به احتمالات بعید ترتیب
اثر بدهیم، ممکن است سندهای بسیاری از اوقاف که مستندشان تنها دستخط واقف است، زیر سؤال روند. از طرفی یک نوشته این چنینی غالبا برای انسان موجب اطمینان به وقفیّت میشود.
زیدیّه
در البحر الزّخّار، آمده است: اگر دو عادل گواهی دهند که فلان شخص، فلان زمین را
وقف کرده است، امّا ورثه او میگویند: زمین وقفی فلان زمین است نه زمینی که دو شاهد
میگویند (در این صورت) وقفیّت هر دو زمین ثابت میشود، اوّلی با شهادت و دومی با اقرار.(2)برای توضیح بیشتر این مباحث به ابواب اِقرار و قضا و شهادات مراجعه شود.
فقهای اهل سنّت نیز برای اثبات وقفیّت راههایی را ذکر کردهاند، مانند: شهادت. در المصطلحات الوقفیّة آمده است: از آن جا که در نزد اکثر فقها در وقف قربت شرط و از
حقوق اللّه است، به همین دلیل، شهادت درآن بدون دعوا نیز پذیرفته است.البتّه در وقف
بر معیّن، مثل وقف بر اولاد یا فرد خاصّ دیگری، راجح در نزد فقها این است که شهادت
جز با دعوا پذیرفته نیست.(1)
در اثبات وقف، شهادت بر شهادت، شهادت زنان با مردان، شهادت به شهرت (در وقفیّت)، شهادت به تسامع (مثل این که بگوید: بر آنچه شنیدهام گواهی میدهم) حتّی تسامع نسبت بهبیان مصرف، مثل این که بگوید: برای فلان مسجد، یا فلان مورد و افراد
... غیر قابل قبول است.
وَهْبهُالزُّحَیْلی مینویسد: اما خطّ برای حجیّت صلاحیّت ندارد، چون خطها به هم شبیهاند.(2)
امّا این بیان محلّ تأمّل است. زیرا در بسیاری از موارد، نوشتهها اطمینانآور و حتّی مطمئنتر از بیّنه هستند، بویژه با امکانات امروزی که تشخیص دستخط افراد کار مشکلی نیست.
زُحَیْلی از خَصّاف نقل کرده است: اوقافی که رسوم و آثارشان در دفاتر دیوان و قضا موجود و در دست اربابان آنهاست، مطابق آنچه در همان دفاتر آمده است، عمل میشود.(3)
الصّاوی در بلغهالسّالک (فقه مالکی) مینویسد: وقف با اشاعه، و شهادت سماع، که مثلاً چهل سال است که از انسانهای عادل و غیر عادل شنیده است که فلان ملک وقف است، ثابت میشود.(4)وی در جای دیگر یادآور شده است: اگر بر پشت کتابی نوشته شده باشد: «این کتاب برای خدا بر طلّاب علم وقف است» وقفیّت آن ثابت نمیشود. امّا اگر مطلق نباشد، یعنی مثلاً نوشته شده؛ وقف بر طلّاب فلان مدرسه، در صورتی که آن مدرسه مشهور باشد که دارای کتب است، وقفیّت، ثابت میشود وگرنه ثابت نمیشود.(5)
ابن حجر عَسقلانی نیز مواردی را از صحابه نقل کرده است که برای اوقاف و صدقات خویش، مبادرت به اِشهاد و کتابت میکردهاند.(6)
گروهی از فقهای معاصر از جمله، صاحب عروه و امام خمینی تصریح کردهاند: اگر ملکی در دست کسی باشد که در آن تصرّف مالکانه میکند، امّا معلوم و روشن است که این ملک سابقا وقف بوده است. تا زمانی که وقفیّت آن در حال حاضر ثابت نشود، نمیتوان آن را از دست او گرفت؛ یعنی حکم به مالکیّت ذوالید میشود. بله، اگر ذوالید
در برابر دعوای خصم، به وقفیّت سابق اقرار و ادّعا کند که بر اثر بروز مسوّغ بیع وقف،
این ملک به او منتقل شده است، ید او از اعتبار ساقط و این مال از او گرفته میشود.(1)صاحب عروه اضافه کرده است، ممکن است قولش مقدّم باشد، زیرا هرچند ید خودش با اقرار، ساقط شده، امّا اعتبار ید پدر و یا جدّ، باقی است.
این مسأله، بر تعارض قاعده ید و اصل استصحاب، مبتنی است.
کسانی که ذوالید را مالک میدانند، استدلالشان این است که در این مورد ید ذوالید با استصحاب وقفیّت (یا استصحاب عدم ملکیّت او) متعارضند و در جای خودش (در اصول) ثابت شده است که در تعارض «ید» و استصحاب، «ید» بر استصحاب مقدّم است، دلیل این تقدّم هم روشن است، زیرا ید اَماره است واستصحاب اصل و همیشه اَماره بر اصل مقدّم است.(2)
در برابر، کسانی چون آیهالله نائینی(3)و آیهاللّه بجنوردی(4)چنین یَدی را اَماره ملکیّت نمیدانند. زیرا اوّلاً، اماریّت «ید» پس از فراغت از آن است که قابلیّت نقل و انتقال مال احراز شود و در مورد وقف چنین نیست. چرا که عین موقوفه اصولاً قابلیّت نقل و انتقال
ندارد، بلکه میبایست نخست، یکی از مجوزّات فروش وقف پدیدار شود، سپس به دیگری انتقال یابد و اماره «ید» تنها متکفّل جهت دوم یعنی انتقال به ذوالید است و نمیتواند جهت اوّل را (که اساس و زیربنای جهت دوم است) تأمین کند. برای اثبات جهت اوّل به دلیل دیگری غیر از «ید» نیاز است.
ثانیا، در این مورد، اصل، ناظر به موضوع اماره است و به عبارت دیگر بر آن حاکم
است، زیرا جهت اوّل (قابلیّت نقل و انتقال) در حقیقت موضوع برای جهت دوم است و اصل استصحاب این موضوع رابر طرف سازد. به عبارت روشنتر «ید» در موارد مشکوک الحال اماره است، و استصحابِ حالت سابقه در این جا، مورد را، به حکم شارع، از مشکوک الحال بودن خارج میکند. درنتیجه مورد و مجرایی برای جریان قاعده «ید» باقی نمیماند.
و ثالثا، دلیل عمده حجیّت «ید» به عنوان یک اماره، بنای عقلاست، چنان که در جای خود به اثبات رسیده است و واضح است که عقلا در مواردی این چنین که حالت سابقه مورد یَد وقفیّت است، یعنی حالتی که بسختی مجوّز انتقال پیدا میکند، بسادگی تسلیم یَد نمیشوند، و آن را نشانه ملکیّت نمیدانند، بلکه اگر (مثلاً) بخواهند آن را خریداری
کنند. به فحص و جستجو میپردازند و به مجرّد ید اکتفا نمیکنند.(1)
البتّه کسانی چون مکارم شیرازی ضمن تضعیف ادلّه نظریّه دوم، در یک صورت آن را میپذیرند و آن صورتی است که «ید» ذوالید مسبوق به غصب باشد. و به عبارت دیگر سابقه ید عدوانی داشته باشد.(2)
عَلیرَغْم تضعیف دیدگاه دوم توسّط عدّهای از اَعلام، با توجه به ادلّهای که ذکر شد و نیز با توجّه بهبازار داغ موقوفه خواری که در گذشته کشورهای اسلامی وجود داشته است، به نظر میرسد اگر در این شرایط چنین موردی پیش آید، «ید» صاحب ید حق تقدّم نخواهد داشت و حاکمیّت با استصحاب وقفیّت است.
از دیگر مباحثی که فقها در باب وقف به آن پرداختهاند، بحث وقف در بیماری و
مرض مرگ است. بحث این است که آیا چنین وقفی از ثلث اموال واقف اخذ میشود یا از اصل آن؟
عدهّای از اعلام، مرض مرگ را آن بیماری میدانند که مخوف باشد، به طوری که غالبا بیمار به دلیل آن بیماری از مرگ ایمن نیست، امّا امراضی که غالبا سلامت بیمار را به دنبال دارند، مانند تب و سردردهای معمولی و امثال اینها، مرض مرگ نامیده نمیشوند. محقّق در شرایع و شیخ در مبسوط و همچنین تابعین وی این نظر را برگزیدهاند.(1)
گروهی دیگر، چون علاّمه در قواعد، فخرالمحقّقین در ایضاح و... بیماری مرگ را آن بیماری میدانند که به مرگ بیمار منجر شود، خواه مخوف باشد، خواه نباشد. دلیلشان هم این است که عموم اخباری که در آنها حکم عطایای مریض آمده(2)بیماری غیر مخوف را نیز شامل میشود و این اخبار از دلالت بر اعتبار خوف قاصرند.(3)
در فقه اهل سنّت نیز بیماری موت در آن جا اطلاق میشود که غالبا به مرگ منجر میشود. البتّه مالکیّه قید مخوف را نیز اضافه کردهاند.(4)
بنابراین بهنظر میرسد موجّهترین معنا برای بیماری موت همان است که شخص با آن بیماری بمیرد.
تصرّفات انسان گاهی تبرّعی است و گاهی غیر تبرعّی. تبرّع، چنان که علاّمه در قواعد تعریف کرده عبارت است از: ازاله ملک از عین مملوکی که متعلّق ارث قرار
میگیرد، بدون لزوم و وجوب این ازاله و بدون گرفتن عوض مماثل. از این رو اگر بیمار مالی را به بهای عادلانه بفروشد و یا کالایی را به نرخ متعارف بخرد، این معامله لازم
خواهد بود. همچنین بیمار را از خرید و فروش و مانند آن برای تهیّه لباس و غذا و مانند
اینها منع نمیکنند. اختلاف فقها در مسأله به تبرّعات مریض، یعنی عطایای مجّانی او، مربوط میشود.(1)
تصرّفات تبرّعی انسان بر دو نوع است:
1- مؤجّل، یعنی تصرّفات معلّق بر مرگ متبرِّع، مانند وصیّت به انفاق از مال موصی در یک جهت تعیین شده، یعنی مصرف آن در جهت مورد نظر، بعد از مرگ وی، که فقها اجماع دارند بر این که این نوع از عطایا از ثلث مال موصی اخراج میشوند نه از اصل مال.(2)
2- تبرّعات منجّزه: تبرّعات منجّز یا معجّل تبرّعاتی هستند که معلّق بر مرگ متبرّع نیستند مانند بیع، هبه، وقف و ... که این نیز بر دو نوع است:
1- تصرّفات تبرّعی و منجّزی که در حال صحّت و سلامت انسان انجام میگیرد. فقها در این مورد نیز به اتفاق، آن را از اصل میدانند. البتّه علاّمه درباره تصرّفات انسان
صحیح که مقترن به مرگ باشد، تصریح کرده است که از ثلث است.(3)امّا این در حقیقت استثنای منقطع است.
2- آن دسته از تصرّفات تبرّعی که انسان در حال بیماری موت انجام میدهد، که وقف نیز از جمله آنهاست.
روشن شد که منظور از منجّزات مریض، تصرّفات تبرّعی وی هستند که در حال بیماریِ منجر بهمرگ خود انجام میدهد. فقهای امامیّه در این مسأله دارای دو قول هستند. شیخ در خلاف و مبسوط(4)برای اصحاب دو روایت نقل کردهاند:
1- خروج از اصل: عدهای از اعلام معتقدند منجّزات مریض، همانند منجّزات انسان صحیح، از اصل مال است.
کلینی در کافی، صدوق در فقیه، شیخ طوسی در نهایه و مفید در مقنعه، قاضی ابن برّاج، ابن ادریس، فاضل آبی، محقّق اردبیلی، حرّ عاملی و صاحب ریاض این قول را
برگزیدهاند و معتقدند، بعد از تحقّق این گونه از منجّزات ورثه در مورد آنها هیچگونه
خیار و حق فسخی نخواهد داشت.(1)از متأخّران و معاصران، امام خمینی(2)، آیهاللّه
حکیم(3)و آیهاللّه خویی(4)نیز این قول را تقویت کردهاند.
2- خروج از ثلث: دسته دیگری از فقهای امامیّه منجّزات تبرّعی مریض را از ثلث میدانند و معتقدند؛ خروج آنها از اصل، متوقّف بر اجازه و تنفیذ وارث است.
علاّمه در تذکره، مختلف و قواعد و فخرالمحقّقین در ایضاح،(5)محقّق ثانی،(6)فاضل مقداد؛(7)محقّق اوّل و صاحب جواهر،(8)شیخ طوسی(9)شهید ثانی(10)و ... این نظر را بر گزیدهاند. مسالک آن را به اکثر و جواهر به عامّه متأخرین نسبت دادهاند. علاّمه کاشف الغطاء و آیهاللّه سید احمد خوانساری نیز این قول را تقویت کردهاند.(11)
برای قول اوّل یعنی، خروج از اصل دلایلی ذکر کردهاند که به طور مختصر به آنها پرداخته میشود:
دلیل 1- اصالة الجواز، این اموال ملک متصرّف است و در صورت شک در جواز تصرّف مطلق در ملک خود، اصل، جواز و اباحه تصرّف است.
دلیل 2- استصحاب اختیارات حال صحّت.
1) کشف الرّموز: 2/90-91؛ جواهرالکلام: 26/64؛ منجّزات المریض: 40.
2) تحریرالوسیلة: 2/23.
3) منهاج الصّالحین: 2/235.
4) منهاج الصّالحین: 2/237.
5) تذکرهالفقهاء: 2/517؛ مختلف الشیعه: 496؛ ایضاح الفوائد، 2/592، 593.
6) جامع المقاصد: 9/37.
7) التّنقیح الرائع: 2/424.
8) جواهرالکلام: 26/72-73.
9) المبسوط: 4/:43.
10) مسالک الافهام: 1/424.
11) کشف الغطاء: 183؛ جامع المدارک: 4/119.
دلیل 3- اگر منجّزات مریض از اصل نباشد، باید در صورت بهبودی نیز این تصرّفات لازمالاجرا نباشند و تالی باطل است در نتیجه مقدّم نیز، که عدم خروج از اصل است، باطل خواهد بود.
دلیل 4- روایات، از روایات متعدّدی استفاده کردهاند که منجزات مریض از اصل مال است، از جمله:
1- حدیث نبوی صلیاللهعلیهوآله «اَلنّاسُ مُسَلَّطوُنَ عَلی اَمْوالِهِمْ»(1)
2- روایت عمّاربن موسی از امام صادق علیهالسلام «اَلرَّجُلُ اَحَقُّ بِمالِهِ مادامَ فیهِ الرُّوُحُ، اِذا اَوْصی بِهِکُلِّهِ فَهُوَ جائِزٌ»(2): انسان تا آن گاه که حیات دارد نسبت به مال خویش (از دیگران) سزاوارتر است، اگر همه مال خود را وصیّت کند جایز است.
این روایت با سندهای متعدّد نقل شده است.
3- روایت سُماعة از ابوبصیر از امام صادق علیهالسلام: «... صاحب مال حق دارد، تا زنده است، نسبت به اموال خویش هر طور دوست دارد تصرّف کند، هبه کند، تصدّق کند و یا آن را رها سازد تا مرگش برسد؛ امّا اگر به آن مال، وصیّت کند، حق بیش از ثلث ندارد...»(3)
کشف الرّموز یکی از وجوه (و ادلّه) را فتوای اکثر اصحاب دانسته است، که ظاهرا منظور وی مؤیّد بوده است نه دلیل.(4)
فاضل مقداد پاسخ داده است: از اصل با دلیل عدول میشود، عموم (النّاس مسلّطون) نیز با ادلّه قول دیگر تخصیص میخورد. پاسخ دلیل سوم هم این است که ممکن است موت، کاشف از فساد، و بهبودی کاشف از صحّت تصرّفات منجّزه باشد. بنابراین صحّت و لزوم در صورت بهبودی مستلزم صحّت، به طور مطلق نیست.
دو روایت عمّار و سُماعة نیز ضعیف هستند؛ زیرا عمّار، فطحی و سُماعة، واقفی است.(5)
شهید در مسالک به روایت عمّار ایرادی دیگر نیز وارد کرده و آن این است: روایت
دلالت دارد بر نفوذ وصیّت، به طور مطلق، از اصل و این مطلبی است که مستدلّین نیز به آن ملتزم نیستند.(1)صاحب جواهر، نصوص دالّ بر خروج از اصل را از حیث عدد قلیل و از حیث سند قاصر دانسته است.(2)
دلیل 1- حکمت حصر وصیّت در ثلث که جلوگیری از اِضرار به ورثه است، در این جا نیز موجود است. بنابراین باید حکم هر دو مورد یکی باشد تا در حکمت، اختلال به وجود نیاید.
دلیل 2- اگر در فرض مورد بحث، حکم به اخراج از اصل شود، نقض غرض میشود، زیرا غرض از انحصار وصیّت در ثلث عدم اضرار به وارث است و اگر منجّزات، از اصل باشند، همه کسانی که قصد اضرار دارند به جای وصیّت به منجّزات روی میآورند.(3)
دلیل 3- روایات: طرفداران خروج منجّزات از ثلث نیز به روایات متعددّی استناد کردهاند. صاحب جواهر از محقّق ثانی در جامع المقاصد ادّعای تواتر این روایات راحکایت کرده و خود اظهار داشته است که اگر منظور وی حصول قطع باشد، صحیح است.(4)بعضی از روایات در این جا مطرح میشوند:
1- صحیح علیبن یَقطین: قال: سأَلْتَ اَبَالْحَسَنِ علیه السلام؛ مالِلرَّجُلِ مِنْ مالِهِ عِنْدَ مَوْتِهِ؟ قالَ: الثُلْثُ وَ الثُّلْثُ کَثیرٌ»(5): از امام هفتم پرسیدم؛ انسان هنگام مرگ از مال خود چقدر حق دارد؟ فرمود: ثلث، و ثلث (هم) بسیار است.
2 و 3- روایت ابی بصیر از امام صادق علیهالسلام و روایت ابن سنان از آن حضرت که «برای انسان هنگام مرگ تنها ثلث مال اوست»(6)
4- خبر ابی وَلّاد: «از امام صادق علیه السلام پرسیدم؛ مردی مقداری به همسرش بدهکار است، آن زن شوهر خود را در مرض (مرگ) تبرئه (برئالذّمّه) میکند.
(حضرت) فرمود: بلکه آن را بهاو میبخشد و اگر آن زن ترکه بر جای گذاشته باشد، این دین از ثلث او حساب میشود.»(1)
و روایات دیگری که در جواهر، مسالک، و ... به آنها استناد شده است.(2)
صاحب حدائق اکثر اخبار قول دوم را غیر ظاهرالدّلاله دانسته و در ادامه یادآور شده
است: هرکدام که دلالتشان ظاهر باشد، حمل بر تقیّه میشوند. وی در پایان، قول به خروج از اصل را بهترین راه جمع بین این دو دسته از روایات دانسته است.(3)
در برابر، صاحب جواهر سخت از روایات قول دوم دفاع کرده و حمل روایات را بر تقیه مورد اعتراض قرار داده است و اشاره کرده که روات این احادیث از محارم اسرارند؛
به علاوه، امامان علیهمالسلام در مقام تقیّه بیشتر از لفظ «النّاس» استفاده میکنند. لذا راهی جز قول به خروج از ثلث باقی نمیماند.(4)
به نظر میرسد، بهترین راه جمع بین این دو دسته از روایات، اختیار قول دوم، یعنی خروج از ثلث باشد، زیرا به عکس ادّعای صاحب حدائق، روایات دسته دوم، اخصّ از دسته اوّل هستند و در موارد تعارض بین عامّ و خاصّ، باید به خاصّ عمل شود.
توضیح: روایات دسته اوّل به طور عموم بر تسلّط مردم بر اموال خویش و یا حق آنان در اموال خویش تا زندهاند، دلالت داشتند. روشن است که این یک مفهوم عامّ و بسیار گسترده است و شامل انواع تصرّفات میشود، تصرّفات منجّز و غیر منجّز، تبرّعی و غیر تبرّعی، در حال صحّت و در حال مرض، هنگام مرگ و دیگر اوقات و ...
امّا مفهوم دسته دوم خاصّ است، زیرا به تصرّفات انسان، نسبت به بعد از مرگ و هنگام بیماری (و مرض) موت اختصاص دارد.
در نتیجه، با عمل کردن به این دسته از روایات موجب طرح روایات دسته اول نمیشود و نیازی به حمل بر تقیّه و مانند آن نیز نخواهد بود.
در ضمن این مبحث حکم وصیّت به وقف نیز روشن شد. زیرا شکی نیست که تصرّفات مؤجّله و غیر منجّزه، که همان وصیّت است، از ثلث خواهد بود، خواه وصیّت به وقف باشد یا غیر وقف.
نکته: اگر کسی بگوید: «هرگاه مُردم فلان مال من وقف است» یا بگوید: «فلان مال بعد از مرگ من وقف است»، احتمال میرود باطل باشد و محتمل است که صحیح باشد.
وجه بطلان این است که در این فرض، وقف معلّق بر مرگ واقف شده و در بحث شرایط وقف گذشت که یکی از شرایط، تنجیز است و وجه صحّت این است که ممکن است قصد مالک از این عبارت، وصیّت به وقف باشد و وصیّت به وقف صحیح است، هرچند باید از ثلث اخراج شود.(1)
جمهور فقهای مذاهب اَربعه و زیدیّه اتّفاق نظر دارند بر این که وقف در مرض موت به منزله وصیّت است و تنها نسبت به ثلث تَرَکه (بدون رضایت ورثه) نافذ و جایز است. امّا اگر از ثلث زیادتر باشد، نفوذ آن متوقّف بر اجازه ورثه است.
شَوْکانی در نَیْلُالاَوْطار (فقه زیدی) با استناد به روایاتی معتقد است که تصرّفات مریض، هرچند منجّز باشند، همانند وصیّت، از ثلث خواهند بود.(2)
ابن قُدامه در مغنی مینویسد: وقف در مرض موت به منزله وصیّت است و از ثلث خارج میشود ... و اگر بیش از ثلث باشد، در مقدار ثلث وقف لازم و در مازاد بر ثلث متوقّف بر اجازه ورثه است. در میان کسانی که وقف را لازم میدانند، در این مسأله، مخالفی را سراغ نداریم.
دلیل این مسأله این است که در صورت بیماری واقف، حق ورثه به این مال تعلّق گرفته و این حق از تبرّع به زیادتر از ثلث جلوگیری میکند.(3)
فقهای دیگر مذاهب نیز با عبارات گوناگون این مسأله را در کتابهای خود مطرح
کردهاند و برای وقف در مرض موت و دیگر منجّزات تبرّعی مریض، حکم وصیّت را ذکر کردهاند.(1)
بلغهالسّالک: 4/16-18؛ المدّونهالکبری: 4/344-346؛ فقهالامامالاوزاعی: 2/161؛ المصطلحاتالوقفیّه: 213؛ مغنیالمحتاج:2/377.
1- کبیسی مینویسد: با این که منجّزات مریض و وصیّت هر دو در حدّ ثلث نافذند و در مازاد باید ورثه اجازه دهند، امّا بین این دو فرقی هم هست و آن این که در وصیّت موصی میتواند از وصیّت خود رجوع کند، امّا مریض، به علت منجّز بودن تصرّفش، حق رجوع ندارد. البتّه فرقهای دیگری هم هست که از طرح آنها صرف نظرمیشود.
باید توجه داشت که لزوم وقف مریض را نمیتوان به همه فقهای اهل سنّت نسبت داد، زیرا: اوّلاً ابوحنیفه وقف انسان صحیح را عقد لازم نمیداند چه رسد به وقف مریض. ثانیا فقهای مالکیّه وقف مریض را از هر حیث، حتّی از حیث رجوع، محکوم به حکم وصیّت میدانند.(2)
2- ابن قُدامه در مغنی یادآور شده است: اگر کسی بگوید: «فلان مال بعد از موت من وقف است»، ظاهر کلام خَرَقی (که متن مغنی از اوست) این است که صحیح است همانند سایر وصایا و از ثلث خارج میشود و ظاهر کلام احمد نیز همین است.
امّا قاضی گفته است: این وقف صحیح نیست، زیرا در حقیقت، وقف بر شرطی (موت واقف) معلّق شده است و تعلیق وقف بر شرط جایز نیست. قاضی، کلام احمد را بر موردی حمل کرده است که مالک بگوید: «قِفوُا بَعْدَ مَوْتی» که در این صورت، چون بروشنی وصیّت به وقف است، حکم وصیّت را دارد و صحیح است.(3)
3- اگر کسی در مرض موت، مالی را بر بعضی از ورثه خود وقف کند، این وقف متوقّف بر اذن بقیه ورثه است. اگر بر همه ورثه هم وقف کند باز هم جای اعتراض هست و اصل مسأله این است که وقف مریض در مرض موت حکم وصیّت را دارد و در فقه اهل سنّت وصیّت برای وارث جایز نیست. لذا تا زمانی که مستحق این وقف، وارث
باشد، درآمد وقف صرف او نمیشود و هرگاه این استحقاق به غیر وارث منتقل شد وقف بر غیر وارث میشود و اشکال بر طرف میگردد.(1)
البتّه مسأله عدم جواز وصیّت برای ورثه در فقه شیعه بلااشکال است. برای توضیح بیشتر به کتاب وصیّت مراجعه شود.
4- ابن زهره مینویسد: جمهور فقها اتّفاق نظر دارند که؛ طلب طلبکاران کسی که در بیماری موت به سر میبرد به اموال او تعلّق میگیرد (نه به ذمّه او). در نتیجه ثلثی که وی حق تصرّف در آن دارد، ثلث اموال باقی مانده بعد از ادای دیون است.
بنابراین اگر مریضِ مدیون مالی را وقف کند و دین، مُستَوْعِب و مُستغرق کلّ مال وی باشد طلبکاران بعد از مرگ وی حق اعتراض به همه تصرّفات او را در حال بیماری دارند. البتّه بجز تصرّفات مربوط به امور شخصی و ضروری او مثل تهیّه بهای دارو و ... و نیز
بجز تصرّفاتی که به منافع تعلّق گرفته است، زیرا حق طلبکاران در سرمایه است نه در منافع.(2)
فقه ظاهریّه
ابن حَزْم ظاهری معتقد است همه تصرّفات تبرّعی شخصی که در معرض موت است، مانند هبه، صدقه و ... از رؤس و اصل اموال اخراج میشوند، نه از ثلث.
وی به آیه کریمه «...وَافْعَلوُا الْخَیْرَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحوُن»(3): «کار نیکو کنید باشد که رستگار شوید»، «...اَحَلَّ اللّهُ البَیْعَ»(4)«خداوند تجارت را حلال کرده است»، «...وَ لا تَنْسَوُاالْفَضْلَ بَیْنَکُمْ»(5)«فضل و نیکوکاری به یکدیگر را فراموش نکنید». و عموماتی از این قبیل استدلال کرده و معتقد است که خداوند متعال این عمومات و کلّیات را تخصیص نزده و آنها را به انسانهای صحیح و سالم، اختصاص نداده است. اگر تخصیص زده بود مخصّص را به زبان رسولش صلیاللهعلیهوآله برای ما بیان میکرد و چون بیان نشده، معلوم میشود که مخصّصی نبوده است.(6)
قبل از پرداختن به احکام و شرایط این عناوین بیان مختصری از معانی آنها خالی از فایده نیست. عبارات و اظهارات فقها درباره معانی این واژهها یکسان و هماهنگ نیست. برخی- چنان که اشاره خواهد شد- همه را عناوینی حاکی از یک معنا، گروهی نسبت بعضی را با بعضی عموم و خصوص مطلق و دستهای نسبت را عموم و خصوص من وجه دانستهاند. شاید اختلافی که درباره معانی این عناوین وجود دارد درباره احکام اینها
(چنین اختلافاتی) نباشد.
به هر حال، ابتدا به طور مختصر به معانی این واژهها اشاره میشود و سپس احکامشان مورد بررسی قرار میگیرند:
1- اختلاف این عناوین به اختلاف اضافات است، اگر مقرون به عمر شود «عُمری» و اگر مقرون به اسکان شود «سکنی» و در صورتی که به مدّت مقرون شود «رقبی» است.
کسانی که این معنا را پذیرفتهاند اشاره کردهاند که سُکنی از عُمری و رُقبی اعم مطلق است.(1)
بنابراین باید هر سه عنوان مربوط به مسکن باشد که اگر مقرون بهلفظ اسکان شود، سُکنی است، خواه مطلق باشد یا مقیّد بهعمر و یا بهمدّت، در غیر این صورت یا عمری است یا رقبی.
امّا گروهی نسبت بین سکنی و بین عمری و رقبی را عموم و خصوص من وجه دانستهاند؛ زیرا همانطور که سکنی از حیث زمان اعمّ است، عمری و رقبی از جهت موردشان (که غیر مسکن را نیز دربر میگیرد)، اعمّ هستند. در موردی که اسکان، به عمر و یا مدّت معیّنی مقرون شود، مادّه اجتماع است، در موردی که منفعت» اسکان تنها باشد، فقط سکنی و در موردی که منفعت، غیر سکنی و مقرون به عمر باشد فقط عمری و اگر مقرون به مدّت باشد فقط رقبی است. گاهی سکنی و عمری جمع میشوند بدون رقبی و گاهی سکنی و رقبی بدون عمری.
از طرفی بین عمری و رقبی نیز تباین است؛ زیرا هرچند موردشان مشترک است امّا تمیزشان به اقتران به مدّت و عمر است.(2)
2- در صورتی که لفظ اسکان را مطلق بگوید یا به عمر خود یا عمر دیگری مقیّد کند و یا به مدّت مقرون کند سکنی است و اگر لفظ اعمار را به کار برد عمری است و با به کار
بردن لفظ ارقاب میشود رقبی.(3)
3- در عمری منفعتِ دار یا مِلکی (ضیعه) را مدّت حیات خودش برای دیگری قرار میدهد، در رقبی همان را در مدّتی معیّن برای دیگری قرار میدهد، امّا در سکنی دار را
مدّت عمر یکی از طرفین برای دیگری قرار میدهد.(4)
1) قواعدالاحکام: 2/402؛ ایضاح الفوائد: 2/407؛ شرایع الاسلام: 2/455؛ تذکرهالفقهاء: 2/448؛ تحریرالوسیله: 2/87؛ مفاتیح الشرایع: 3/217؛ الدّروس: 2/306.
2) مسالک الافهام: 1/364؛ مفتاح الکرامة: 9/131؛ الرّوضه: 1/306؛ جواهرالکلام: 28/134- 135؛ منهاج الصالحین، خویی: 2/261.
3) جواهرالکلام: 28/135؛ مفتاح الکرامة: 9/131؛ از تحریرالاحکام، علاّمه ظاهر فاضل مقداد در تنقیح 2/332، نیز همین معناست.
4) جواهرالکلام: 28/135؛ مفتاح الکرامة: 9/131؛ از وسیله ابن حمزه.
از عبارات ابن ادریس استفاده میشود که اگر منفعت مقیّد به عمر یکی از طرفین شود عمری و رقبی است و در دو صورت سکنی است: الف: اسکان دارای مدّت (مانند ده سال) باشد. ب: اسکان مطلق باشد که در این صورت هر زمان که مُسکِن بخواهد، او را اخراج کند.(1)
ابن ادریس توضیح نداده است که آیا به کاربردن لفظ سکنی، عمری، و رقبی در صیغه، در این نامگذاری و عناوین دخالتی دارد یا خیر؟
4- در سکنی، سکنی را برای مدّتی معیّن برای غیر قرار میدهد. در رقبی، سکنی در مدّت حیات مالک در اختیار دیگری قرار میگیرد و عمری این است که سکنی را در طول عمر معمَر به او واگذار کند.(2)
5- رقبی و عمری یکی هستند و اختلافشان فقط در لفظ است. شیخ در مبسوط اظهار داشته است: «لا فرق بینهما عندنا» که ظاهر آن اجماع است و از مهذّب ابن بَرّاج
چنین نقل شده: «فرقی که بعضی گذاشتهاند مذهب ما نیست». علاّمه نیز در مختلف بعد از ذکر عبارت مبسوط یادآور شده است: «اخلاف این دو عنوان، لفظی است». ظاهر
مرتضی در المسائل الناصریّات (الجوامع الفقهیّه) نیز همین است.(3)علاّمه در تذکره از علی علیهالسلام (4)نقل کرده است که رقبی و عمری مساویاند.(5)و در روضه آمده است: از سکنی به عمری و رقبی تعبیر میشود.(6)
صاحب جواهر در این باره مینویسد: اگر منظور این گروه از اشتراک، تساوی آنها در بیشتر احکام باشد، صحیح است و اگر منظورشان این است که همه اینها عقد واحد هستند و تنها اسماء آنها مختلف است، خلاف ظاهر نصّ است که: هر یک از اینها عقد مستقلّ و دارای معنای مستقلّ هستند، بلکه اگر از یکی از اینها دیگری اراده شود باطل
خواهد بود. این مطالب با بیان برخی از احکام این عقود، روشنتر خواهد شد.
غالب فقهای امامیّه ایجاب و قبول رادر این عقود معتبر دانستهاند. ایجاب آن عبارت است از الفاظی چون «اَسْکنتُکَ هذِه الدّارَ مدّة کذا» یا «اَعْمَرْتکَ هذِهِ الضَّیْعَةَ مُدّةَ حیاتِکَ (یا) مُدَّةَ حَیاتی» و در رقبی: «اَرْقَبْتُکَ هذَا الْمالَ مُدَّةَ کَذا»(1)
و قبول آن هر لفظی است که بررضایت به این امور دلالت کند.(2)ظاهر جامع المقاصد
و جواهر، تحقّق اجماع در این مسأله است.
امّا صاحب حدائق تصریح کرده است که این امور، از عقودند، امّا مستفاد از اخبار این
است که رضایت طرفین کفایت میکند. زیرا دایره عقود از تضییقاتی که فقها در نظر گرفتهاند، گستردهتر است.(3)
اگر در این مورد، اجماع محقّق نباشد به نظر میرسد (با استناد به بنای عقلا) دیدگاه صاحب حدائق بیشتر قابل دفاع باشد.
به هر حال مطابق دیدگاه اعلام، این عناوین از عقود هستند. بحث دیگر در این جا این است که:
آیا این عقود لازمند یا جایز؟
شیخ در مبسوط تصریح کرده است: این عقود بعد از قبض لازم میشوند.(4)فیض در مفاتیح این مطلب را بهمشهور نسبت داده و به عموم «اَوْفُوا بالعقود»(5)و خصوص روایات(6)استناد کرده است. البتّه در سکنایی که مدّت تعیین نشدهباشد، هرزمان که
1) رقبی از رقبه ملک گرفته شده و یا از ارتقاب به معنای انتظار؛ زیرا در آن مالک انتظار به سر آمدن مدّت را میکشد.
2) المبسوط: 3/316؛ تذکرهالفقهاء: 2/448؛ جامعالمقاصد: 9/118؛ مفاتیح الشّرایع: 3/218؛ مسالکالافهام: 1/364؛ تحریرالوسیلة: 2/88؛ جواهرالکلام: 28/133.
3) الحدائق: 22/281.
4) المبسوط: 3/316.
5) مائده: 1.
6) وسائل الشّیعة: 13/324-332.
مُسکِن بخواهد حق رجوع دارد.(1)
صاحب حدائق نیز ضمن نسبت لزوم بعد از قبض به مشهور، یادآور شده است که در سکنای مطلق نیز به مقدار مُسمّای سکنی، عقد لازم است. مسالک، لزوم بعد از قبض را معروف از مذهب اصحاب دانسته است.(2)
صاحب جواهر برای لزوم این عقود، بجز ادّله ذکر شده به قاعده لزوم (یعنی اصل لزوم در عقود)، استصحاب (مالکیّت قبول کننده بر منافع) و روایت ابیالصّباح کنانی استدلال کرده است.(3)
امام صادق علیهالسلام در این روایت فرموده است: «اگر کسی مسکن را در حیات خود برای دیگری قرار دهد طبق آن عمل می شود و اگر برای او و فرزندانش قرار دهد تا زمانی که فرزندان وی وجود دارند، مالکان حق بیع وارث بردن آن را ندارند....»(4)مضمره حمران و حسنه حلبی نیز دارای همین مضمون هستند.(5)البتّه فاضل مقداد در تنقیح به شیخ نسبت داده است که این عقود با ایجاب و قبول و قبض لازم نمیشوند.(6)
امّا ظاهرا در این جا اشتباهی رخ داده است. زیرا شیخ در خلاف اظهار داشته است: «اَلْعمری عِنْدَنا جائزَةٌ»(7)و با توجّه به عبارت بعدی شیخ مبنی بر لزوم ، روشن می شود که منظور وی از جواز در این عبارت ، مشروعیّت آن است نه جواز در برابر لزوم.
فیض کاشانی نیز قول به عدم لزوم و نیز لزوم با قصد قربت را به بعضی (بدون ذکر نام) نسبت داده است.(8)
فقها عموما قبض را در این مطرح کرده اند. صاحب جواهر برای اعتبار آن ادّعای عدم خلاف و نیز از ریاض نقل اجماع کرده است.(9)جامع المقاصد، اشتراط قبض را بر قول به
لزوم عقد مبتنی ساخته است. (1)امّا همان طور که صاحب جواهر اظهار داشته است: شرطیّت و اعتبار با جواز این عقود (به فرض جایز بودن) منافاتی ندارد. (2)
از این رو بحث اصلی در قبض این است که:
آیا قبض شرط لزوم است یا شرط صحّت
در این که این عقود قبل از قبض لازم نیستند، خلافی نیست، بحث این است که آیا قبل از قبض، صحیح هم نیستند (به طوری که اگر مالک بمیرد باطل میشوند) یا صحیح هستند امّا لازم نیستند؟
ظاهر شیخ در مبسوط و خلاف این است که قبض شرط لزوم است. وی اظهار داشته است: «لزوم اینها، همانند سایر هبات، به قبض نیاز دارد».(3)
ظاهر عبارت شرایع(4)نیز برخلاف آنچه که صاحب مفتاح(5)به او نسبت داده، این است که؛ قبض شرط لزوم است. صاحب جواهر ظاهر اکثر و صریح بعضی را قول به شرطیّت برای صحّت دانسته است . و از مهذّب و سرائر نیز نقل کرده است که قبض شرط لزوم است و خود نیز آن را تقویت کرده است.(6)
به نظر می رسد همان طور که صاحب جواهر آن را تقویت کرده است و از عبارات بسیاری از فقها نیز استفاده می شود، قبض شرط لزوم است نه شرط صحّت؛ زیرا مقتضای عمومات و اطلاقات در باب عقود، مانند «اَوْفُوا بِالْعُقُود»(7)، صحّت عقد است، هرچند قبض هم صورت نگرفته باشد، چرا که بدون قبض نیز اطلاق عقد بر آنها صادق است. لذا مشمول اطلاقات و عمومات قرار می گیرند. از این رو دیدگاه قابل دفاع همان است که قبض شرط لزوم است نه شرط صحّت. شایان یادآوری است که لزوم در این امور به حسب خودشان می باشد، یعنی به مقدار زمانی که در نظر گرفته شده است یا مدّت عمر یکی از آن دو، اگر مقیّد به عمر شده باشد.
علاّمه در قواعد نیّت قربت را در این شرط دانسته است. صاحب مفتاح ذیل عبارتِ
علاّمه ، آن را به صریح وسیله نسبت داده و از مقنعه، کافی، غنیه و الجامع للشّرایع نقل کرده است که؛ قربت شرط لزوم است.(1)فاضل مقداد ضمن نقل قول علاّمه در قواعد، خود عدم آن را تقویت کرده است.(2)صاحب جواهر نیز قول به اعتبار قربت را به بعضی (بدون ذکر نام) نسبت داده و اظهار داشته است که: دلیلی برای آن نیست.(3)شهید در مسالک با استناد به این که اصحاب، ایجاب و قبول و قبض را ذکر کردهاند و قربت را ذکر نکرده اند ، آن را شرط صحّت ندانسته است، هر چند حصول ثواب بر آن توقّف دارد.(4)
به نظر میرسد که اگر این امور و عقود از افراد صدقات به شمار نیایند و از آن حیث، قصد قربت در آنها شرط نباشد، مقتضای عمومات و اطلاقات باب عقود این است که قصد قربت در اینها شرط نباشد. تردیدی نیست که اگر کسی بخواهد به ثواب برسد، عبادت بودن این امور متوقّف بر قصد قربت است.
محقّق در شرایع، همانند بسیاری از فقها، اظهارداشته است: فایده سکنی و عمری مسلّط ساختن دیگری است بر منفعت با بقای رقبه مال بر ملکیّت مالک اصلی.(5)
بنابراین آنچه در این عقود به دیگری منتقل می شود (همانند باب اجاره)، منفعت است و مُنتقَلٌ الیه، مالک منفعت مالِ مورد سکنی ، عمری و ... میشود.
صاحب جواهر در ذیل عبارت شرایع می نویسد: در این مورد مخالفی را سراغ ندارم و غرض مصنّف (محقّق حلّی) از یادآوری این مطلب ، اشاره به مخالفت بعضی عامّه است که این عقود را در بعضی از موارد همانند هبه می دانند که ملک نیز به ساکن منتقل
می شود. (1)
علاّمه در قواعد و تذکره و محقّق ثانی در جامعالمقاصد فایده این عقود را انتقال منافع دانستهاند.(2)
صاحب مفتاح در ذیل عبارتِ قواعد، در این مسأله ادّعای عدم خلاف، کرده است.
فاضل مقداد از ادلّه عدم انتقال ملک را اصل بقای ملک برای مالک اوّل دانسته است. وی ظاهر شیخ را عدم رجوع ملک به مالک اوّل دانسته است و دلیل شیخ را حدیث نبوی صلیاللهعلیهوآله از جابر ذکر کرده است که فرمود: «کسی که مالی به عنوان عمری به او داده شده است، آن مال برای خود اوست و به مُعطی باز نمیگردد».(3)
خلاصه آنچه در این عقود منتقل می شود منفعت است نه رقبه ملک. حدیث نبوی (ص) که شیخ به آن استدلال کرده است، نیز عامی است.
سکنی، چنان که از نامش پیداست، مربوط به مساکن است. امّا درباره عمری و رقبی فقها اظهار داشته اندکه: هر چه وقف آن صحیح است، یعنی عینی که با بقای آن قابل انتفاع باشد، اعمار و ارقاب آن نیز صحیح است.(4)صاحب جواهر ضمن انتساب این قول به صریح کثیری از اصحاب، اظهار داشته است: در این مسأله مخالفی را سراغ ندارم. وی از ظاهر تذکره برای این قول، نقل اجماع کرده است. (5)
از دلایل این دسته از اعلام (بجز اجماع) این است که: این امور نوعی عاریه و یا نوعی صدقهاند. لذا در هر موردی که بتوان با بقاو دوام عینی از آن بهره مشروع برد، صحیح
خواهند بود.(6)
دلیل دیگر، روایات این باب هستند، زیرا روایات در موارد مختلفی چون دار، غلام و
... وارد شدهاند. (1)
بدون تردید فردی که منفعت با یکی از این عقود به او انتقال یافته است می تواند از این منافع انتفاع ببرد و اهل عیال خود را در آن جا اسکان دهد، امّا آیا حق نقل آن منافع را به دیگران، در شکل اجاره، عاریه و... نیز دارد یا خیر؟
صاحب مفاتیح و شهید ثانی در مسالک اظهار داشتهاند که: مشهور حق استفاده به
همین مقدار است. مگر این که در عقد شرط شده باشد که مثلاً ساکن حق اجاره هم داشته باشد. زیرا اصل عصمت و عدم جواز تصرّف در ملک دیگران بدون اذن آنهاست.(2)
محقّق در شرایع و مختصر، علاّمه در تذکره و قواعد و محقّق ثانی، نیز همین قول را برگزیدهاند.(3)علاّمه در تذکره و محقّق افرادی را که عادت بر سکونت آنها جاری است نیز به همسر و فرزندان اضافه کردهاند. امّا ابن ادریس با این نظر مخالفت کرده و اجازه
اجاره و نقل منافع را به هر شکل که بخواهد، داده است.(4)
به نظر میرسد در این مسأله، چنان که صاحب مفاتیح و صاحب مسالک نیز اظهار
داشته اند، دیدگاه ابن ادریس از قوّت بیشتری برخوردار باشد. هر چند فیض قول مشهور را احوط دانسته و «شهید ثانی» اظهار داشته است: « و العمل علی المشهور».(5)
دلیل این قوّت همان است که ابن ادریس یادآور شده است: شخص غیر مالک با عقد مسکن، عمری و... این منافع را مالک شده است و انسان (بجز در موارد استثنا شده) حق دارد از اموال خود، هر طور بخواهد (به طور مشروع) استفاده کند. خودش انتفاع ببرد یا
در شکل اجاره، عاریه و... به دیگری منتقل کند.
امّا استدلال برای قول مشهور به اصل عصمت مال دیگران از جواز تصرّف ، موضوعا منتفی است، زیرا در این موارد، هر چند رقبه مال از آن مالک اوّل است و بجز خودش کسی حق تصرّف ناقل در آن را ندارد؛ امّا منفعت آن، فرض این است که به دیگری انتقال یافته است. از این رو چرا آن دیگری (صاحب منفعت)، همانند باب اجاره، نتواند در آن تصرّف ناقل بنماید؟
عموماتی چون «اَلنّاسُ مُسَلَّطوُنَ عَلی اَمْوْالِهِمْ»(1)نیز این موارد را در بر می گیرند. البتّه اگر مالک شرط کرده باشد که حق نقل منفعت به دیگری را ندارد، مسأله صورت دیگری پیدا می کند.
جمهور فقها بیع را صحیح می دانند، هر چند ممکن است در مواردی که مقیّد به عمر شده است اشکالِ عدم تعیین زمان تحویل آن به مشتری مطرح شود. زیرا مالک محجور نیست و حق بیع و نقل ملک خویش را دارد.
امّا بحث این است که آیا این عقود با بیع مالک باطل میشوند یا خیر؟ جمهور فقها این عقود را باطل نمی دانند. محقّق در شرایع تصریح کرده است «وَ لا یَبطُلُ بِالْبَیْع»(2)صاحب جواهر در ذیل این عبارت، اظهار داشته است: در این مورد مخالفی را سراغ ندارم بلکه ادّعای تحصیل اجماع نیز ممکن است. گذشته از این که اصل (بقای مالکیّت ساکن، مُعمَر و ... بر منافع) و ادلّه لزوم این عقود (که قبلاً بهآنها اشاره شد) همگی بر عدم بطلان دلالت دارند. (3)
فاضل مقداد ضمن تصریح به اجماع به روایت حسین بن نعیم از امام کاظم علیهالسلام(4)استناد کرده است. خلاصه این که؛ منافع این ملک تا پایان عمر (در عمری) و تا انقضای مدّت معیّن شده، ملک دیگری است و غیر از خود او کسی، حتّی مالک رقبه مال نیز بر
آن سلطه ندارد. از این رو، همانند باب اجاره که اگر موجر ملک مورد اجاره را بفروشد هم بیع صحیح است و هم اجاره باطل نمی شود و مستأجر تا پایان مدّت اجاره حق استیفای منافع خودش را دارد، در این موارد نیز بیع و مانند آن از سوی مالک با عدم بطلان عقد سکنی ، عمری و... و استیفای منافع توسّط ساکن و معمر، منافاتی ندارد.
البتّه در صورتی که سکنی، مطلق (بدون ذکر مدّت) باشد و سکنای مطلق را لازم ندانیم و یا به همان مقدار تحقّق مسمّای اسکان لازم بدانیم (و این مقدار حاصل شده باشد)، ممکن است فروش عین مورد نظر به معنای فسخ عقد باشد، هر چند در این موارد نیز بیع، صریح در فسخ نیست.
از آن جا که این عقود، چنان که گذشت، از عقود لازمه هستند، تا زمان مقرّر و مقدّر در عقد، هیچ کس حق اخراج و جلوگیری آنها را از استیفای منافع ندارد.
از این رو اگر به عمر ساکن یا مُعمَر محدود شده باشد، در صورت مرگ مالک، ورثه او حق باز پس گرفتن ملک خود را، قبل از پایان عمر دیگری، ندارند. همچنین اگر شخص ساکن یا معمر بمیرد ورثه او از منافع استفاده خواهند کرد.
در مواردی که این عقود دارای زمان معیّنی (مثلاً10 سال) باشند، تا قبل از انقضای این مدّت، منافع از آن ساکن و مُعمَر و بعد از وی ملک ورثه اش خواهد بود و مالک و ورثه او حق اخراج و سلب منافع از آنان را نخواهند داشت.
البتّه شیخ مفید اظهار داشته است: اگر اسکان بر وجه صدقه و برای خدا نباشد و برای امری از امور دنیوی باشد، مالک هر وقت بخواهد حق اخراج او را خواهد داشت.(1)
امّا مشهور چنین حقّی را برای مالک قایل نیستند، زیرا فرض این است که این عقود، صحیح واقع شده اند، لازم هم هستند در نتیجه همه ادلّه دلالت کننده بر لزوم وفای به
1) المقنعه: 653
عقود این موارد را نیز شامل می شوند.(1)
شایان ذکر است که صحّت بیع از جانب مالک در موارد یاد شده با این مسأله منافات ندارد که: اگر مشتری از وضعیّت این مال در هنگام عقد آگاه نبود خیار فسخ دارد. چنان
که در باب اجاره اگر موجری ملک مورد اجاره را قبل از انقضای مدّت اجاره به مشتری که از اجاره ملک بی خبر است، بفروشد، مشتری حق فسخ دارد.
یکی دیگر از ملحقات و به تعبیر گروهی از فقها (از اخوات) وقف، حبس است. مواردِ حبس همان مواردی هستند که می توانند مورد و متعلّق وقف قرار گیرند. یعنی اَعیانی که با دوام و استمرار، قابل انتفاع هستند، خواه منقول باشند یا غیر منقول. البتّه
کسانی چون کاشف الغطاء حبس را اعمّ از سُکنی، عمری و رقبی معنا کرده اند و آن را عنوانی گرفتهاند که این سه را در بر میگیرد.(2)
امّا فقها حبس را جداگانه مورد بررسی قرار دادهاند و اشتراک عقود در بعضی از آثار به معنای اتّحاد آنها نخواهد بود، چنان که در باب صلح تصریح کرده اند که صلح از عقود
مستقلّ است، هر چند ممکن است در بعضی از موارد فایده بیع و در مورد دیگر فایده هبه، اجاره، و... را داشته باشد.
نگارنده (البتّه تا آن جا که استقصا کرده است) در میان کلماتِ فقها به موردی که برای حبس تعریف مستقلّ و منسجمی ذکرکرده باشند، بر نخورده است. کسانی که این مبحث
را مطرح کرده اند معمولاً به بیان مختصری از احکام و معدودی از مصادیق آن (مانند حَبسِ فَرَس فی سبیل اللّه) پرداختهاند.
شهید ثانی در این باره اظهار داشته است: مصنف (محقّق اوّل) و همچنین اکثر فقها متعرّض عقد حبس، نیاز (یا عدم نیاز آن) به قبض ، ضابطه و ملاک آنچه میتواند متعلّق
حبس باشد ، نشده اند و به ذکر اموال مخصوصی (چون فرس) که می توانند متعلّق حبس قرار گیرند، اکتفا کرده اند. وی در ادامه، اشتراط عقد و قبض را معتبر دانسته اعتبار
قصد قربت را نیز از تحریر نقل کرده است.(1)
صاحب جواهر علّت عدم تعرّض اصحاب را این دانسته که حبس نسبت به مال محبوس و محبوسٌ عَلَیه همانند وقف است.(2)شهید اوّل در لمعه یادآور شده است: «حکم تحبیس در اشتراط عقد و قبض و تقیّد به مدّت، حکم سکنی است» و شهید ثانی در ذیل آن اضافه کرده است در اطلاق و محلّ آن (یعنی مواردی که می توانند متعلّق حبس قرار گیرند) همانند وقف است .(3)
علاّمه در تذکره ضمن اشتراط قصد قربت در حبس، آن را به وقف منقطع تشبیه کرده است.(4)
البتّه این تشبیه در بعضی از امور، مانند قابلیّت محدود شدن به زمان معیّن و... است وگرنه وقف منقطع (به فرض مشروعیت) با حبس تفاوتهای قابل توجّهی دارد.
محمّد جواد مغنیه، فرق حبس و وقف را زوال ملک و عدم آن دانسته است یعنی در وقف، ملک از واقف زایل می شود، امّا در حبس، عین بر ملک حابس باقی است.(5)
از مطالب آینده روشن خواهد شد که این فرق نیز کلّیّت ندارد و در مواردی از حبس نیز ممکن است ملکیّت حابس زایل شود.
فیض کاشانی یادآور شده است: حبس قریب به وقف است و اصحاب، بسیاری از احکام آن را مُهمل گذاشته اند و ظاهرا بجز اهلیّت تصرّف، همانند وقف، ایجاب و قبول
و دیگر شرایطی که در وقف گذشت، نیز در آن شرط است. مورد آن نیز همان مورد وقف است. یعنی هر عینی که با دوام و استمرار قابل انتفاع باشد وی به وقف (و حبس) بر قُرَب، مانند حمل آب برای مساجد، کمک به حجّاج، زوّار و... مثال زده است.(1)
شاید بتوان یکی از وجوه تمایز حبس از سکنی، عمری و رقبی را ازاله ملک از حابس و وجه تمایز آن از وقف را این دانست که حبس (حدّاقلّ در بعضی از مواردش) برخلاف وقف میتواند به مدّت مقیّد شود. فرق دیگر، این که در بعضی از موارد، مانند موردی که
حبس (بر غیر قُرُبات) را مطلق بگذارند (و ذکر مدّت نکنند) مطابق نظر عده بسیاری از اَعلام، لازم نخواهد بود.
امّا چنان که اشاره شد بزرگان معنای حبس و فرق آن با وقف را بهطور مُنقّح بررسی نکردهاند. از این گذشته در بسیاری از موارد در روایات و کلمات فقهای فریقین واژه «حبس» را بهجای «وقف» بهکار بردهاند.
جمهور کسانی که این مسأله را مطرح کردهاند یادآور شدهاند که:
1- اگر مورد و متعلّق حبس از قُرُبات، همانند حبس مرکبی فی سبیل اللّه یا اموال برای مساجد و مشاهد و ... باشد برای همیشه لازم است و رجوع از آن به هیچ وجه جایز نیست.
مفید در مقنعه، علاّمه در قواعد و تذکره، شهید ثانی در مسالک، شهید اوّل در لمعه و دروس، محقّق در شرایع و مختصر، فاضل مقداد در تنقیح، امام خمینی در تحریر، آیهاللّه خویی در منهاج و... این مطلب را یادآور شدهاند.(2)
صاحب مفتاح این مطلب را از نوادر قضای سرائر نیز نقل کرده است.(3)صاحب
جواهر ضمن نقل بیان فوق از ابن ادریس در مسأله، ادّعای عدم خلاف کرده است.(1)شایان ذکر است که عبارات اصحاب در منایع یاد شده، چنان که شهید ثانی(2)یادآور شده
است، مطلق است و (بجز امام خمینی، خویی و حکیم) تصریح نکرده اند که؛ آیا در مواردی هم که ذکر مدّت می شود برای همیشه حبس لازم است یا خیر؟
امام خمینی و آیهاللّه حکیم در منابع نام برده یادآور شده اند که در وقف بر قُرُبات اگر
حابس مدّتی را قید کند، حبس تا انقضای آن مدّت لازم است و بعد از انقضای مدّت، حبس پایان مییابد و مال به ملک حابس باز می گردد.
از دلایل فقها برای لزوم حبس در این مورد یکی اجماع است.(3)صاحب مفتاح اجماع
در این مورد را اجماع محصّل دانسته است.
دلیل دیگر روایاتی است که مضمون آنها عدم جواز رجوع از انفاقات و صدقاتی است که انسان برای خدای متعال انجام میدهد.(4)به عنوان نمونه: محمّد بن مسلم از امام باقر علیهالسلام نقل کرده است: لا یُرجَعُ فِی الصَّدَقَةِ اِذا ابْتُغِیَ بِها وَجهُ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «از صدقه ای که برای خدا و قصد قربت انجام شده است نباید رجوع کرد». ولی اشکال این است که اوّلاً لازمه این استدلال این است که در این موارد اگر قصد قربت نکرد لازم نباشد و
ثانیا اگر در حبس بر آدمی قصد قربت کند طبق این استدلال باید برای همیشه لازم باشد.
2- اگر حبس بر انسان باشد و زمانی را برای آن تعیین کرده باشد (مانند ده سال یا تا زمان موت حابس یا موت محبوسٌ عَلِیه)، محقّق در شرایع علاّمه در تذکره، فیض در مفاتیح، شهیدین در لمعه و روضه، شهید در مسالک و از معاصران امام خمینی، آیة اللّه خویی و آیة اللّه حکیم، تصریح کردهاند که (در این صورت) حبس، تا پایان مدّت، لازم است وپس از آن به حابس یا ورثه او باز میگردد.(5)و اگر مدّتی را ذکر نکرده باشد غالبا در منابع یاد شده تصریح کرده اند بعد از موت حابس، حبس باطل میشود. امّا آیا قبل از آن
لازم است یا حابس حق رجوع دارد؟
1) جواهر الکلام: 28/152.
2) الرّوضه: 1/307.
3) مسالک: 1/366؛ مفتاح الکرامة: 9/143؛ جواهر الکلام: 28/152 .
4) وسائل الشّیعة: 13/316-317؛ بدایة النهایة: 2/184.
5) شرایع الاسلام: 2/225؛ تذکرة الفقهاء: 2/448؛ مفاتیح الشّرایع: 3/217؛ الرّوضة: 1/307؛ مسالک الافهام: 1/366؛ تحریر الوسیلة: 3/87؛ منهاج الصّالحین، خویی: 2/261؛ منهاج الصالحین، حکیم: 2/267.
گروهی چون محقّق در شرایع، شهید ثانی در مسالک و... مطلق گذاشته اند و برخی
چون علاّمه در قواعد تصریح کرده اند که لازم نیست و هر زمان که حابس بخواهد حق
رجوع دارد. شهید ثانی بطلان آن را با موت حابس به معنای عدم لزوم گرفته است که قبل از مرگ هم هر زمان بخواهد حق رجوع دارد.(1)آیة اللّه خویی(2)و شهید محمّد باقر صدر(3)نیز همین را تقریب کردهاند. برخی چون امام خمینی و آیة اللّه حکیم، در صورت اطلاق،
حبس را قبل از موت نیز لازم دانستهاند. امّا معتقدند بعد از مرگ او به ورثه حابس باز می گردد. صاحب جواهر نیز به این مطلب تصریح کرده است.(4)
ظاهرا تنها روایت در این باره، صحیح ابن اُذَیْنَه است که در آن محمّد بن مسلم از امام باقر علیهالسلامنقل کرده است که: علی علیهالسلامبه بازگشت مال حبس شده به حابس و تقسیم آن بین ورثه (حابس) حکم کرد.(5)
معلوم می شود که فقها، چنان که ابن ادریس تصریح کرده است، مورد این روایت را حبس بر آدمی دانسته اند و حبس بر قربات و فی سبیل اللّه را (به دلایلی که گذشت) از این حکم خارج دانسته اند و چنان که اشاره شد در این موارد حبس را، الی الابد، لازم دانسته اند.
الشّرح الصّغیر (در فقه مالکی) عمری را این چنین تعریف کرده است: «تملیک منفعت چیزی که مملوک است، در طول حیات مُعطی بدون عوض» از این تعریف بیع و صدقه خارج می شوند، چون تملیک عین هستند. با قید حیات مُعطی وقف مُؤَبَّد خارج می شود. با قید «بدون عوض» اجاره خارج میشود(6)از عبارت طحاوی (حنفی) نیز
استفاده می شود که عمری به عمر معطی مقیّد میشود.(1)
ابن قُدامه، عمری و رقبی را دو نوع از هبه دانسته است که نزد کسانی که آنها را معتبر میدانند، شرایط و احکام سایر هبات را دارند، مانند ایجاب و قبول و...
صورت عمری این چنین است: « اَعْمَرْتُکَ داری هذِهِ» یا «هِیَ لَکَ عمری ماعِشْتَ» یا «مُدَّةَ حَیاتِکَ» یا «ما حَیِیتَ» و آن را عمری نامیده اند، چون مقیّد به عمر است.
و صورت رقبی این گونه است: «اَرْقَبْتُکَ هذِهِالدّارَ» یا «هِیَ لَکَ حَیاتَکَ عَلی أَنَّکَ اِنْ مِتَّ عادَتْ اِلَیَّ وَ اِنْ مِتُّ قَبْلَکَ فَهِیَ لَکَ وَ لِعَقِبِکَ».
گویی میگوید: این مال برای آخرین فرد از ما (دو نفر) که می میرد، باشد و برای همین، «رُقبی» نامیده شده است، زیرا هر یک از آن دو مراقب (و منتظر) موت رفیقش می باشد.(2)
در مورد رُقبی فقها همان تعریف ابن قُدامه را ذکر کردهاند که میگوید: «اگر تو اوّل مُردی این مال برای من، و اگر من اوّل مردم، برای تو باشد.(3)
طحاوی اظهار داشته است: همه اهل علم اتّفاق نظر دارند که بعد از قبض، مُعْمَر تا زنده است مالک است و اختلاف آنهامربوط به بعد از وفات وی است . کثیری می گویند: این اموال، همانند دیگر اموال مُعْمَر است و شرطی که مُعمِر کرده، لغو است.
ابوحنیفه، زُفَر، ابویوسف، محمّد بن الحسن، ثوری و شافعی این نظر را برگزیدهاند.(4)
شربینی از فقهای شافعیّه تصریح کرده است که: عُمری همانند هبه است که با قبض لازم میشود و بعد از مرگ مُعمَر به ورثه او میرسند و اگر ورثه ای نداشت برای بیتالمال است و به مُعمِر باز نمیگردد.(5)در مختصر مَزَنی (فقه شافعیّه) نیز به این مطلب
تصریح شده است.
در فقه احمد نیز در عُمری ، مال ملک معمَر و بعد از او ملک ورثه او خواهد بود و حتّی اگر شرط کند که بعد از مرگ مُعمَر برای فرزندانش باشد در حقیقت ، همان حکم را تأکید کرده است؛ امّا اگر شرط کند که بعد از مرگ تو (معمَر) برای من باشد، از احمد (در
این مورد) دو روایت است:
1- صحّت عقد و شرط، که مالک، ابوثور، داوود و شافعی نیز همین را گفتهاند.
2- عقد صحیح ولی شرط، باطل است و این مال، ملک مُعْمَر و بعد از وی ملک ورثهاش خواهد شد که این قول ابوحنفیّه و قول شافعی در جدید است.(1)
تنها در فقه مالک در عمری مال بعد از مرگ معمَر به ملک مالک اوّل باز میگردد.(2)
تا این جا روشن شد که در عمری دیدگاه عموم فقها بجز مالک و برخی دیگر این است که حکم هبه دارد و معمَر مالک رقبه مال می شود و بعد از وی به ورثهاش منتقل می شود.
دلیل برای این دیدگاه اکثریت، روایاتی است که در این باب وارد شده اند:
1- حدیث نبوی صلیاللهعلیهوآله «مَنْ اَعْمَرَ عمری فَهِیَ لِمَنْ اَعْمَرَها حَیّا وَ مَیِّتا وَ عَقِبِهِ»(3): کسی که مالی را به عنوان عمری به دیگری می دهد آن مال در زمان حیات برای آن دیگری و بعد از مرگ برای ورثه اوست.
2- حدیث نبوی صلیاللهعلیهوآله: «اَلْعمری جائِزَةٌ لأِهْلِها وَالرقبی جائِزَةٌ لأِهْلِها»(4): عمری برای
اهل آن و رقبی نیز برای اهل آن جایز (و مشروع) است.
3- حدیث جابر از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله: «اَیُّما رَجُلٍ اَعْمَرَ عُمری لَهُ وَ لِعَقِبِهِ فَاِنَّها لِلَّذی یُعْطاها لا یَرْجِعُ اِلَی الَّذی اَعْطاها اَبَدا لأِنَّهُ اَعْطی عَطاءً وَقَعَتْ فِیهِالْمَواریثُ»(5):
هر کسی که مالی به عنوان عمری در اختیار ش قرار گیرد آن مال برای او (یعنی مُعطی) است و هیچ گاه به کسی که عطا کرده است، باز نمی گردد. زیرا (مُعطی) بخششی کرده که میراث در آن واقع شده است.
4- حدیثنبوی صلیاللهعلیهوآله: «لا تُرْقِبوُا وَ لا تُعْمِروُا فَمَنْ اَرْقَبَ شَیْئا اَوْ اَعْمَرَ شَیْئا فَهُوَ لِوَرَثَتِهِ»(1): مرتکب رقبی و عمری نشوید (نهی ارشادی است) زیرا هر که مالی را به عنوان رقبی یا عمری (در اختیار دیگری) قرار دهد آن مال برای ورثه او (معطی) خواهد بود.
5- حدیث نبوی صلیاللهعلیهوآله: «اَلْعمری لِمَنْ وَهَبْتَ لَهُ»(2): عمری برای کسی است که مال را به او بخشیدهای.
ابوحنیفه و محمّد بنالحسن (به نقل سرخسی) به این دلیل که در رقبی تملیک، معلّق بر مرگ شده است و در حقیقت نوعی مخاطره است و نیز با استناد به حدیث نبوی صلیاللهعلیهوآله رقبی را باطل دانستهاند. وی از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نقل کرده است که حضرت عمری را اجازه می داد، امّا رُقبی را باطل اعلام کرد. اشاره خواهد شد که ابن قُدامه در مغنی این
حدیث را مجهول میداند.
البتّه طحاوی اظهار داشته است که نظر ابوحنیفه و محمّد در مورد اِرقاب این است که: حکم عاریه را دارد که مُعطی مالک رقبه آن نمیشود و مُرقِب هر وقت بخواهد، حق رجوع دارد.(3)
از فقهای حنفیّه، ابویوسف، رقبی را (در حکم) همانند عمری دانسته است که با قبض، حکم هبه را خواهد داشت و به ملکیّت شخص معطی در میآید.(4)
در فقه مالک، رقبی جایز نیست، زیرا از وجه متعارف خارج شده و نوعی مخاطره است چون معلّق بر مرگ شده است و تملیک به خطر جایز نیست.(5)
شافعی حکم رقبی را همان حکم عمری دانسته است.(6)شَربینی یادآور شده است که شافعی در «قدیم» این عقد را (به خاطراین شرط فاسد) باطل دانسته است. امّا در
«جدید» عقد را صحیح و شرط را باطل میداند.(1)
در فقه حنبلی نیز رقبی جایز و صحیح است و حکمش همانند عمری است. ابن قدامه از علی علیهالسلامروایت کرده است که فرمود: «اَلْعُمری وَالرُّقبی سَواءٌ»: عُمری و رُقبی (در حکم) مساویاند.
طاووس میگوید: «مَنْ اَرْقَبَ شَیْئا فَهُوَ عَلی سَبیلِالْمیراث»: مالی را که کسی به دیگری، به عنوان رُقبی، می دهد میراث آن شخص خواهد بود.
ابن قدامه حدیثی را که مورد استناد ابوحنیفه (در بطلان رُقبی) است، مجهول دانسته است.(2)
خَرَقی در متن مغنی تصریح کرده است: اگر کسی به دیگری بگوید: «سکنی داری هذِهِ لَکَ عُمْرَکَ»: سکنای این خانه من تا زنده ای برای تو باشد؛ هر وقت بخواهد می
تواند از او باز پس گیرد، زیرا سُکنی در حکم، همانند عُمری و رُقبی نیست.
ابن قُدامه در توضیح عبارت فوق اظهار داشته است: سُکنی عقد لازم نیست، زیرا در حقیقت سُکنی هبه منافع است و منافع در طول زمان به تدریج استیفا می شوند. از این رو، جز نسبت به مقداری که قبض و استیفا کرده است، لازم نخواهد بود.
لذا مُسکِن هر زمان که بخواهد حق رجوع دارد و هر کدام که بمیرد، سُکنی باطل می شود. این استدلال ابن قدامه را می توان به اجاره (که عقد لازم است) نقض کرد.
اکثر علما و جماعتی از اهل فتوا از جمله شَعبی، نَخَعی ، ثَوْری، شافعی، اسحاق و اصحاب رأی این نظر را برگزیده اند. امّا حسن و عطاء، سُکنی را همانند عُمری میدانند.
زیرا سکنی نیز در معنای عمری است و در نتیجه همه احکام آن را خواهد داشت.(3)سرخسی در مبسوط نیز تصریح کرده است که: سُکنی حکم عاریه را دارد.(4)
وَالْحَمْدُ لِلّهِ اَوَّلاً وَ آخِرا وَ صَلَّیاللّهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِالطّاهِرینَ سِیَّما مَوْلانا وَ سَیِّدِنا، صاحِبالْعَصْرِ، حُجَهِبْنِالْحَسَنِالْمَهْدی اَرْواحُنا لِتُرابِ مَقْدَمِهِالْفِداءُ.
هدف اصلی از طرح این بخش، بیان نقش وقف در شکوفایی اقتصاد اسلامی است. البتّه در این بخش به مناسبت پیرامون نقش وقف در فرهنگ اسلامی و... نیز مطالبی به اختصار بیان شده است که این مباحث با اهداف اقتصاد اسلامی و نقش وقف در تحقّق آنها ارتباطی تنگاتنگ دارد.
برخلاف دیگر مکاتب اقتصادی، اسلام، برنامهها و مقرّرات خود را با توجّه به ابعاد گوناگون انسان مطرح کرده است. از دیدگاه مکتب حیاتبخش اسلام، انسان دارای دو بعد معنوی و مادی است و از این رو دارای نیازهای روحی و جسمی و معنوی و مادّی است که به این هر دو جنبه به طور کامل توجّه شده است. البتّه این دو بعد از یکدیگر جدا نیست و بر یکدیگر تأثیر متقابل دارند. چنین نیست که مسائل معنوی اسلام و مسائل اقتصادی آن هر یک برای خود دارای قلمروی جداگانه باشند.
مسائل اقتصادی اسلام آن چنان با دیگر مسائل آن آمیخته است که حذف آنها از
اسلام به معنای حذف اسلام است. همان گونه که اسلام منهای عباداتی چون نماز، حج، روزه و ... اسلام نیست، اسلام منهای مسائل اقتصادی نیز اسلام نخواهد بود و اصلاً تفکّر تفکیک بین مسائل عبادی و اقتصادی اسلام تفکّر غلطی است. اقتصاد اسلامی مجموعه ای هماهنگ و به هم پیوسته است، بهگونهای که قضاوت و داوری در مورد بخشهای گوناگون آن، بدون در نظر گرفتن اجزای دیگر ممکن نیست. همچنین است رابطه اقتصاد اسلامی با سایر بخشهای اسلام. اقتصاد نیز جزئی از برنامه ای است که اسلام برای سعادت بشر به ارمغان آورده است و پیوند آن با مسائل اجتماعی، سیاسی، عبادی، اخلاقی و... پیوندی عمیق و ناگسستنی است.(1)
به قول شهید مطهّری(2)قبل از آن که به نظام اقتصادی اسلام نظری بیفکنیم باید ببینیمنظر اسلام درباره مال و ثروت چیست؟
آیا اسلام به طور کلّی مال و ثروت را مطرود می داند و به آن به عنوان یک امر پلید و دور انداختنی مینگرد؟ اگر مکتبی درباره دنیا و ثروت چنین دیدگاهی داشته باشد، نمیتواند درباره آن مقررّاتی مثبت داشته باشد.
آیات و روایات در این زمینه را کلاً میتوان به سه دسته تقسیم کرد:
1- دسته اوّل، آیات و روایاتی که در آنها یا دنیا و ثروت مورد مذمّت قرار گرفته و یا از فقر، ستایش شده است. به عنوان نمونه: «دنیا بازیچه و سرگرمی است»(3)، «متاع اندک
است»(4)«متاع غرور است»(5)«تَکاثُر و تَفاخُر است»(6)و...
و از روایات مانند: الف: قالَ اللّهُ تَعالی لِموُسی: یا موُسی! اِذا رَأَیْتَ الْفَقْرَ مُقْبِلاً فَقُلْ مَرْحَبا بِشِعارِالصّالِحینَ وَ اِذا رَأَیْتَ الْغِنی مُقْبِلاً فَقُلْ «ذَنْبٌ عَجَّلَتْ عُقوُبَتُهُ(7): هر گاه فقر به
تو روی آورد بگو؛ درود بر شعار صالحان و هر گاه بی نیازی به تو روی آورد بگو؛ (لابد) گناهی انجام داده ام که در عقوبت آن تعجیل شده است.»
ب: امام صادق علیهالسلامفرموده «لا یَبْلُغُ اَحَدُکُمْ حَقیقَةَ الاْیمانِ حتّی یَکوُنَ الْفَقْرُ اَحَبَّ اِلَیْهِ مِنَالْغِنی»(1)«هیچ یک از شما به حقیقت ایمان نمی رسد مگر در صورتی که فقر در نزد اومحبوبتر از بی نیازی باشد».
ج: امام صادق علیهالسلام فرمود: «اِنَّ الْفَقْر. اَزْیَنُ لِلْمُؤْمِنینَ مِنَ الْعِذارِ عَلی خَدِّ الْفَرَسِ»(2): «فقربرای مؤمنان زیبا تر از لگام بر گونه اسب است».
د: رسول خدا (ص) فرمود: «اَلْفَقْرُ فَخْری»(3): فقر (مایه) افتخار من است.
ه: و نیز رسول خدا (ص) فرمود: «اَللّهُمَّ اَحْیِنی مِسکینا وَ اَمِتْنی مِسْکینا وَاحْشُرْنی
مَعَالمَساکینِ»(4): خدایا! من را مسکین زنده بدار. مسکین بمیران و با مساکین محشور نما.
و روایات فراوان دیگر.
2- دسته دوم آیات و روایاتی که در آنها به دنیا و ثروت با دید مثبت نگریسته شده و یا فقر نکوهش شده است. مانند آیاتی که از دنیا و ثروت با عناوینی چون «فَضْلُ اللّه»(5)«خَیْر»(6)«حَسَنَه»(7)و... یاد کرده است.
و از روایات مانند: الف: (حدیث نبوی صلیاللهعلیهوآله «نِعْمَ الْعَوْنُ عَلی تَقْوَی اللّهِ الْغِنی»(8): «بینیازی (و ثروت) کمک خوبی برای تقوای الهی است».
ب: «مَنْ وَجَدَ ماءا وَ تُرابا ثُمَافْتَقَرَ فَاَبْعَدَهُ اللّهُ»(9): کسی که آب وخاک در اختیار داشتهباشد و باز هم فقیر شود، خداوند او را (از رحمت خود) دور گرداند. علی علیهالسلام.
ج: «اِنّی لَمِنْ اَکْثَرِ اَهْلِ الْمَدینَةِ مالاً»(10): من از ثروتمندترین مردم مدینه هستم. امامصادق علیهالسلام
د: «اَلْفَقْرُ کادَ اَنْ یَکونَ کُفْرا»(1): فقر نزدیک است به کفر بینجامد. علی علیهالسلام
ه: «اَلْفَقْرُ الْمَوْتُ اْلاَکْبَرُ»(2): فقر، مرگ بزرگتر است. علی علیهالسلام
و روایات فراوان دیگری که با عبارات و مضامین مشابه وارد شده است.
3- دسته سوم آیات و روایاتی که در حقیقت توضیح دو دسته بالاست، یعنی تضادّ آن دو را حلّ کرده است و در آنها توضیح داده شده که؛ دنیا آن گاه مطلوب است که در جهت آخرت و مقدّمه و زمینه برای جهان ابدی باشد و در صورتی مذموم است که به آن اصالت داده شود. مانند آیات:
«آنان که (به معاد معتقد نشدند) و به لقای ما دل نبستند و به زندگی دنیا دلخوش شده و دل بستهاند ...»(3)در این آیه علّت مذمّت و تحقیر دنیاپرستان، بی اعتقادی به معاد ومنحصر کردن زندگی به دنیا و مرگ را پایان آن دانستن است. و روایاتی چون: «اَلدُّنْیا مَتْجَرُ اَوْلِیاءِ اللّهِ»(4): دنیا جایگاه تجارت اولیای خداست. «اَلدُّنْیا مَزْرَعَةُ الْآخِرَة»(5)«نِعْمَالْعَوْنُ الدُّنْیا عَلَی الْآخِرَة»(6): دنیا کمک خوبی برای (سعادت در)آخرت است.امامصادق علیهالسلام
از این رو از دیدگاه اسلام دنیا و ثروت در صورتی که ابزاری برای رسیدن به سعادت ابدی و کمال نهایی به کار گرفته شود، کاملاً مطلوب است و در صورتی که به عنوان هدف به آن نگریسته شود، مذموم است. به تعبیر دیگر؛ ثروت از دیدگاه اسلام، هدف بسیار مهمّی است که جنبه ابزاری دارد، یعنی وسیلهای است برای خلافت انسان بر روی زمین و تعالی آدمی. اسلام با رشد ثروت برای ثروت مخالف است، میخواهد ثروت افزایش یابد تا در اختیار انسان باشد نه این که انسان در اختیار آن قرار گیرد.
در آینده اشاره خواهد شد که از اهداف مهمّ اقتصاد اسلامی فقر ستیزی و فقر زدایی است و فقر و ناداری به هیچ وجه مورد تأیید مکتب حیاتبخش و زندگی ساز اسلام نیست. فقر یعنی ناداری و ناداری امری عدمی است و عدم نقص است و هیچ گاه اسلام، نقص و عدم کمال را ستایش و تشویق نمی کند.
از این رو فقرِ ستایش شده نیز یا به معنای احساس فقر در برابر ذات غنی خداوند است و یا به معنای ساده زیستی که رهبران جامعه، موظّف به رعایت آن هستند تا فقرای جامعه کمتر احساس رنج کنند و مسؤلان نیز بهتر آنها را درک نمایند و یا ...(1)
برای تکمیل و توضیح این مبحث اشاره به این مطلب، شایان توجّه است که: اسلام مکتبی است که ادّعای جهانی بودن دارد «لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکوُنَ»(2): تا آنرا بر همه ادیان عالم تسلّط و برتری دهد، هر چند مشرکان ناراضی باشند.
در هیچ زمان و مکان و تحت هیچ شرایطی اسلام، نفوذ و استیلای غیر مسلمان بر مسلمان و امور و شؤن گوناگون آنها را نمی پذیرد و تحمّل نمی کند «وَ لَنْ یَجْعَلَ اللّهُ لِلْکافِرینَ عَلَی الْمُؤْمِنینَ سَبیلاً»(3)، «وَ اَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُم مِنْ قُوَّةٍ...»(4): در مقام مبارزه با آنهاخود را مهیّا کنید و تا آن حد که میتوانید نیرو و... فراهم سازید...
آیا بدون دارا بودن یک نظام اقتصادی قوی و سالمِ و نیز بدون استقلال اقتصادی، میتوان از انواع استیلا و سلطه بیگانگان جلوگیری کرد؟
مگر نه این است که تاکنون یکی از مهمترین برنامههای قدرتهای استکباری برای زیرسلطه در آوردن دیگر ملل، به ضعف کشاندن و وابسته کردن اقتصاد آنها بوده است؟
چه زیباست این سخن علی علیهالسلام که شهید مطهری هم در همین زمینه به آن استناد
کرده است(5):
«اِحْتَجْ اِلی مَنْ شِئتَ تَکُنْ اَسیرَهُ، اِسْتَغْنِ عَمَّن شِئْتَ تَکُنْ نَظیرَهُ وَ اَحْسِنْ اِلی مَنْ شِئْتَ تَکُنْ اَمیرَهُ»(6): محتاج هر که شوی اسیر او خواهی بود، بی نیاز از هر که گردی با او برابر خواهی شد و به هر که نیکی نمایی فرمانروای او خواهی شد.
نظام اقتصادی اسلام به دلیل توجّه به همه ابعاد وجودی انسان، یعنی توجّه و عنایت به جنبه فردی و اجتماعی و بُعد مادّی و معنوی وی از دو نظام سرمایه داری و سوسیالیسم کاملاً متمایز است. اسلام مکتبی است که در همه ابعاد زندگی انسان، دین وسط است و از افراط و تفریطها دوری گزیده است. نه آن افسار گسیختگی در مورد مالکیّت و فعّالیّتهای اقتصادی در نظام سرمایه داری را که موجب آن همه فساد و فحشا و... شده و فقر را نیز ریشه کن نکرده است، تأیید میکند، و نه آن محدودیّت در مالکیّت
فردی را که در نظام سوسیالیستی مورد توجّه است، میپذیرد؛ یعنی کار به قدر توان و بهره بردن به قدر نیاز که لازمه آن دلسردی و عدم رغبت در کار و ظلم بی حدّ و حصر نسبت به مردم زحمتکش از یک سو و تبدیل دولت و سردمداران حکومت به عمده مالکها و سرمایه دارانی به مراتب بزرگتر از سرمایه داران نظام سرمایه داری از سوی دیگر است.
اسلام در عین حال که مالکیّت فردی را میپذیرد و کار و کوشش را تشویق میکند و هر کس را مالک ثمره کار خود میداند، با قیدها و محدودیّتهای گوناگون، از تمرکز ثروت
جلوگیری میکند و با فقر اجتماعی و فردی بشدّت میستیزد قیدهایی چون:
1- مخالفت با گنجوری و انباشتن ثروتهای آن چنانی «وَ الَّذینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَ لایُنْفِقونَها فیِ سَبِیلِاللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ اَلیمٍ»(1): کسانی را که طلا و نقره گنجینه وذخیره میکنند و در راه خدا انفاق نمیکنند به عذاب دردناک بشارت ده.
2- تشریع مالکیّت اجتماعی که به دست دولت اِعمال میشود مانند خمس، انفال وفیء
3- تشویق و تحریض فراوان به انفاق و صدقات و...
4- تقسیم مالکیّت به مشروع و نامشروع و مخالفت با مالکیّت نامشروع. امام خمینی در این باره اظهار داشته است: «مالکیّتهای چند میلیاردی از راه مشروع به دست نیامده و
1) توبه: 34.
باید از صاحبان آن، طبق مقررات اسلام، سلب شود... قید مشروعیّت چه در اصل پیدایش ثروت و چه در مورد ثروتهای از پیش فراهم شده، هر دو، باید رعایت شود. این بهترین وسیله کنترل ثروت و برقراری عدالت اجتماعی است، عدالت اجتماعی در همین محدوده مطلوب است و باید در نظام اسلامی تحقّق یابد.(1)
از این رو نظام اقتصادی اسلام نه سرمایه داری است و نه سوسیالیسم و نه تلفیقی از آن دو، بلکه نظامی کاملاً مستقلّ است که به همه ابعاد وجودی انسان توجّه کامل کرده و
معایب و نواقص هیچ یک از نظامهای اقتصادی را ندارد و دیدگاه آن نسبت به انسان با دیدگاههای دیگر مکاتب تفاوت عمده دارد.(2)
مکتب
اقتصادی عبارت است از: شیوه حلّ مسائل اقتصادی که در هر جا به نحوی از آن پیروی میشود.
علم اقتصاد: دانشی است که پدیده های اقتصادی را تفسیر و روابط آنها را با یکدیگر تعیین میکند.
شهید سیّد محمّدباقر صدر(1)(و به پیروی او بسیاری از کسانی که بعد از وی در زمینه اقتصاد اسلامی سخن گفتهاند یا مطلب نوشتهاند) بعد از تعریف فوق، یادآور شده است: باید مقوله «اقتصاد اسلامی» را که مکتب است با «علم» از یکدیگر باز شناخت، زیرا در نظام اسلامی هیچ یک از حوادث و قوانین اقتصادی تجزیه و تحلیل نشده (تا علم اقتصاد باشد)، بلکه نظام مزبور به عنوان یک برنامه اقتصادی که از دیگر طرحها بهتر دانسته
1) اقتصاد ما، شهید سیّد محمّد باقر صدر: 2/12-18.
شده برای جامعه اسلامی لازم الاجرا معرّفی شده است.
از این رو نظام اسلامی جنبه مکتبی دارد و نه علمی. البتّه قلمرو مکتب اقتصادی نیز (همانند علم اقتصاد) تنها توزیع ثروت نیست و شامل تولید هم می شود، زیرا بحث از تولید یا توزیع تا وقتی که با روش و هدف مخصوص به آن، تعقیب شود، جنبه مکتبی آن محفوظ است... امّا این ارتباط و بستگی علم اقتصاد با مکتب اقتصادی نباید موجب شود که جنبه های علمی و مکتبی مطالعات اقتصادی را در هم آمیزیم.
علّت این که عدّه ای اسلام را فاقد یک نظام اقتصادی دانسته اند، همین است که بین مطالعات علمی با مطالعات مکتبی تفاوت قایل نمی شوند و گمان میکنند کسی مدّعی است که اسلام، قبل از دانشمندان غربی، علم اقتصاد را ابداع کرده و نظیر همان مباحثی
که در آثار «آدام اسمیت»، «ریکاردو» و دیگران درباره قوانین اقتصادی، تولید، توزیع و...
آمده در اسلام نیز موجود است و چون چنین نیست پس اقتصاد اسلامی افسانه و خیال و سخن از آن بیهوده است (!)
به عبارت روشنتر، «مکتب اقتصادی» در این جا به هر قاعده اساسی که با ایده عدالت اجتماعی ارتباط یابد، اطلاق میشود و «علم اقتصاد» شامل هر نظریه ای است که رویدادهای عینی اقتصادی را دور از هر گونه اندیشه عدالت خواهی و پیش ساخته ذهنی، تفسیر میکند.
از این رو مفهوم عدالت، حد فاصل «مکتب» و «علم» و به منزله شاخصی است که افکار مکتبی را از نظریّات علمی جدا میکند. عدالت به خودی خود جنبه علمی ندارد و با ابزار علمی، قابل مطالعه و آزمایش نیست، بلکه نوعی دریافت اجتماعی است.
بحث از مالکیّت خصوصی، آزادی اقتصادی، لغو بهره، ملّی کردن ابزار تولید و... که با مفهوم عدالت مرتبط است، جنبه مکتبی و بحث از قانون عرضه و تقاضا، بازده نزولی و... که حاکی از حقیقتی عینی و ثابت هستند جنبه علمی دارند.(1)
1) اقتصاد ما: 2/12-25؛ مبانی اقتصاد اسلامی: دفتر همکاری حوزه و دانشگاه: 63-64؛ درسهایی از اقتصاد اسلامی، تسخیری: 210؛ درآمدی بر اقتصاد اسلامی: 13-14.
برخلاف سرمایه داری و سوسیالیسم که در این راستا کارشان ابداع و تأسیس است، وظیفه محقّق در مکتب اقتصاد اسلامی، کشف است نه تکوین و تأسیس. دلیل این تمایز این است که برخلاف سرمایه داری و سوسیالیسم، در استخراج نظام اقتصادی اسلام، از منابعی استفاده میشود که عبارتند از: حقوق، احکام، مفاهیم و بینشهای اقتصادی اسلام
که از قبل وجود دارند. زیرا اسلام مکتبی الهی است که تمام ابعاد آن، از جمله بعد اقتصادی، از سوی پروردگار جهان به وسیله وحی بر پیامبر اکرم (ص) نازل شده است. از این رو وظیفه دانشمندان و محقّقان و فقها، در این رابطه، کشف و اجتهاد و رسیدن به آن
است نه تأسیس و وضع آن. منابع اصلی شناخت مکتب اقتصادی اسلام نیز همان منابع شناخت سایر بینشها و احکام فقهی اسلام یعنی کتاب و سنّت است. لذا باید توجّه کرد که روش بحث و بررسی در اقتصاد اسلامی با آنچه در مکتبهای اقتصادی دیگر مطرح میشود، فرق خواهد داشت، زیرا در آن مکتبها بررسی کننده آنها آزادانه میتواند از ابتدا نیازهای یک نظام اقتصادی مورد نظر را مطالعه و کاوش کند؛ در صورتی که یک محقّق و متفکّر اسلامی باید نظام اقتصادی اسلام را از مفاد احکام فقهی و مضمون دیگر
منابع اسلامی، استنباط و کشف کند و روشن است که این کار تنها براساس روش اجتهاد میسّر است.(1)
مطالب گذشته به این معنا نیست که مکتب اسلام درباره روابط حقیقی حاکم در یک نظام اقتصادی دیدگاهی ندارد و ما نمی توانیم علم اقتصاد اسلامی داشته باشیم.
برای شناخت اقتصاد در بخش روابط حقیقی حاکم در یک نظام اقتصادی مبتنی بر اسلام و تحلیل و تفسیر آن روابط، علاوه بر شناخت دقیق و کامل مکتب اقتصادی اسلام،
1) اقتصاد ما: 2/24-25؛ درسهایی از اقتصاد اسلامی: 210؛ مبانی اقتصاد اسلامی: 64؛ مجموعه مقالات فارسی، مقاله آیها... سیّد محمود هاشمی:40-41.
به استفاده از روشهای علمی و تحلیلی نیز نیاز است که معمولاً از آنها در علم اقتصاد
بحث میشود.
البتّه تحلیلهای یاد شده در صورتی دقیق و درست خواهد بود که به چارچوبهای مکتب توجّه کامل شود. همچنین از نقش جهان بینی اسلامی و معیارهای عملی و ارزشی آن غفلت نشود. یعنی هم به اجتهاد و آگاهی محقّقانه به مبانی استنباط فقهی شدیدا نیاز است و هم نمی توان از آگاهی کامل به مباحث فنّی و عملی اقتصادی، بی نیاز
بود. از این جا لزوم هماهنگی دقیق و همه جانبه میان حوزه و دانشگاه روشن میشود.(1)
دکتر انس زرقاء در مقالهای در صدد اثبات این مطلب برآمده است که: اقتصاد یک علم نظری محض (مانند فیزیک و...) نیست و فاقد احکام ارزشی نمیباشد و نیز اسلام، گر چه اساسا دستوری است، امّا از مفاهیم اثباتی (نظری) درباره واقعیّتهای اقتصادی عاری نیست. وی در ادامه برای اثبات وجود مفاهیم اثباتی در قرآن و سنّت، موارد و شواهدی را یادآور شده است. به عنوان نمونه با ذکر آیه: «وَلَوْ بَسَطَ اللّهُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوْا فِیالاَرْضِ»(2): «اگر خدا روزی بندگانش را گشایش دهد، در زمین سرکشی میکنند». و آیه: «اِنَّ الاِنْسانَ لِیَطْغی اَنْ رَآهُ اسْتَغْنی»(3): «حقّ ا که انسان طغیان میکند اگر خود را بینیاز ببیند»، مینویسد:
این دو آیه به یکی از آثار افزایش قابل توجّه ثروت و درآمد بر رفتار انسان، اشاره میکند (که یک مفهوم اثباتی است) و به نظر نمیرسد که اقتصاد دانان به این ارتباط توجّه پیدا کرده باشند.
او در ادامه، ضمن بر شمردن آیات و روایاتی در این زمینه، تصریح کرده است: تمام «بایدها» و «نبایدها»یی که در اسلام با آن مواجهیم، عباراتی مختلط از مفاهیم دستوری و اثباتی اند، مثلاً در آیه «کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیامُّ ... لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ»، جزئی از آیه (امر به صیام) دستوری، و جزئی دیگر از آن (نقش روزه در تحقّق تقوا) اثباتی است و...(4)
نظام اقتصادی اسلام در حقیقت دارای دو نوع هدف است: هدف اولّی یا اصلی و هدف فرعی و ثانوی؛ حال به تشریح هر کدام میپردازیم:
هدف اوّلی و اصلی نظام اقتصادی اسلام (همانند دیگر نظامهای اسلام)، کمال حقیقی انسان، یعنی همان قرب پروردگار و تقّرب الی اللّه است و بقیّه کمالات هرچه باشند، ابزار و مقدّمهای برای این هدف هستند که به اندازه تأثیرشان در این سمت و سو،
ارزش دارند.
آیاتی چون «اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ»(1)«اِلَی اللّهِ الْمَصیِرُ»(2)و آیات فراوان دیگرگویای این حقیقت هستند. قرب الهی یعنی دریافت رابطه وجودی انسان با خدای خویش، یعنی احساس این که به او تعلّق دارد، همه چیزش از او و وابسته به اوست و از خود استقلالی ندارد و بدون رابطه با او هیچ است. البتّه خدا به انسان نزدیک است و بر
او احاطه دارد: «... و نَحْنُ اَقْرَبُ اِلَیْهِ مَنْ حَبْلِ الْوَرید»(3): ما از رگ گردن به او (انسان)
نزدیکتریم.
پس دوری از جانب انسان است. آن هم به خاطر عدم آگاهی از رابطه خویش با خدا که باید با بندگی و اطاعت، صفات کمال رادر خود رشد دهد و به قُرب خداوند نایل شود تا آن جا که: «حتّی تَکونَ اَعْمالی وَ اَوْرادی کُلُّها وِرْدا واحِدا وَحالیِ فیِ خِدْمَتِکَ سَرْمَدا»: تا آن که همه کارها و ذکرهایم یک سخن باشند و حال من برای همیشه در خدمت تو باشد.
ما جنّ و انس را نیافریدیم مگر برای این که مرا پرستش کنند(1). (با عبادت به من معرفت پیدا کنند).(2)
از این رو اگر خداوند آبادی زمین را از انسان خواسته است ؛ «هُوَ اَنْشَاَکُمْ مِنْالاَرْضِ وَ اسْتَعْمَرَکَمْ فیها...»(3)خداوند شما را از خاک آفرید و برای عمارت و آباد ساختن زمین برگماشت.
یا از او اقامه عدالت و قسط را طلب کرده است «... لِیَقُومَ النّاسُ بِالقِسْطِ...»(4): تا مردماقامه قسط نمایند (و به عدالت عمل کنند)
و یا او را به تلاش و جهاد و فداکاری و ایثار برای رفع نیاز دیگران تشویق و ترغیب کرده است... همه و همه از اهداف فرعی و جزئی نظام آفرینش و خلقت انسان هستند که از آن هدف کلّی نشأت میگیرند و به اندازه سهمی که در تحقّق و نیل به آن هدف اصلی دارند، ارزش و اهمّیّت دارند، در غیر این صورت: «اوُلئکَ کَالاَنْعامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ ...»(5)
پرواضح است که تأثیر چنین بینشی نسبت به جهان و فعالیّتهای انسان و اهداف آنها، با بینشهایی که مکبتهای سرمایهداری، سوسیالیسم و ... نسبت به جهان و انسان دارند بههیچ وجه قابل مقایسه نیست.(6)
بجز آن هدف اوّلی و اصلی که به اختصار از آن گذشتیم، نظام اقتصادی اسلام هدفهای فرعی و ثانوی نیز دارد. هدفهایی که در حقیقت، مقدّمهای برای تحقّق همان هدف اصلی هستند و همان طور که اشاره شد، اهمیّت و ارزش آنها شعاعی از ارزش و مطلوبیّت هدف اصلی و کمال نهایی خواهد بود.
به عنوان نمونه اگر رفاه و آسایش اقتصادی از اهداف اقتصاد اسلامی است، این رفاه و آسایش در صورتی و تا حدّی مطلوب است که در جهت تأمین سعادت ابدی قرار گیرد و راهی برای وصول به کمال نهایی (قرب الهی) باشد و چنان که در بحث دیدگاه اسلام، نسبت به دنیا و ثروت، گذشت، ارزش کلّ دنیا به دلیل همان مقدّمه و مزرعه آخرت بودن آن است و نه جز آن.
در این جا به طور مختصر به بررسی و تحلیل اهمّ اهداف اقتصادی اسلام میپردازیم(1)، تا درفصل آینده ببینیم وقف به عنوان یکی از منابع مالی در جامعه و امّتاسلامی چه نقشی در تحقّق این اهداف میتواند داشته باشد:
بدون شک در روابط خارجی، مناسبات سیاسی و اقتصادی در هم آمیخته و به هم پیوستهاند. چنان که وابستگی سیاسی بسیاری از کشورهای جهان سوم، معلول وابستگی اقتصادی آنهاست. قبلاً نیز اشاره شد که: کمال نادانی است کسی تصّور کند که امروزه استقلال سیاسی کامل بدون استقلال اقتصادی (البتّه به عنوان شرط لازم و نه کافی) میسّر است.
روشن است که اسلام با وابستگی مسلمانان سخت به مبارزه برخاسته است. در این راستا به چند نمونه اشاره میشود:
1) عناوین اصلی و پارهای از توضیحات این قسمت ازکتاب اقتصاد ما: 2/319 به بعد و مبانی اقتصاد اسلامی: 193 به بعد اقتباس شده است.
«وَ لَنْ یَجْعَلَ اللّهُ لِلکافِرینَ عَلَی الْمُؤمِنینَ سَبیِلاً»(1)در این آیه هر گونه استیلا و سلطهای از جانب کافران ممنوع شده است. (یا) «وَ اَعِدُّو لَهُمْ مَااسْتَطَعْتم مِنْ قُوَّةٍ»(2)در این آیه نیز از مسلمانان خواسته شده تا همه نیروهای (نظامی، اقتصادی و ...) خود را به
کار گیرند تا دشمن هوس سلطه بر بلاد اسلامی را در سر نپروراند.
و (یا) «اَلْاِسْلامُ یَعْلوُ وَ لا یُعْلی علیه»(3)مطابق این حدیث علّو و برتری از آن اسلام است و هرگونه علّو و برتری بر اسلام مردود اعلام شده است.
در اسلام، تحکیم ارزشهای معنوی و اخلاقی همیشه و در همه جا مدّ نظر است. دست کم یکی از اهدافِ حرمت کسب از راه حرام و باطل، سفارش به آدابی چون تکبیر و شهادتین در هنگام معامله و رعایت ضعفا و سود کمتر گرفتن، توجه به مواسات در زندگی اجتماعی و جنبه عبادی داشتن بسیاری از مالیاتها و انفاقهای مالی و... تحکیم ارزشهای معنوی و اخلاقی است، یعنی تحکیم روحیه ایثار و فداکاری، برادری و برابری و...
یادآوری دو نکته
الف - این هدف را نباید با آن هدف اصلی و اوّلی نظامهای گوناگون اسلام (اقتصادی و غیره) که قُرب الی اللّه و کمال نهایی است، اشتباه گرفت. در حقیقت تحکیم ارزشهای معنوی و اخلاقی نیز یکی از اهداف فرعی و مقدّمه برای رسیدن به آن هدف اصلی و اوّلی است. البتّه ممکن است ارتباطش با آن هدف اصلی از ارتباط بقیّه اهداف، روشنتر و
نزدیکتر باشد.
ب - این مطلب، که تحکیم ارزشها از اهداف اقتصاد اسلامی است، به معنای آنچه سوسیالیسم معتقد است، نیست که: اخلاق نیز تابع و زاییده مادیّات است و از اقتصا
ناشی میشود، بلکه منظور این است که تلاشها و فعالیّتهای اقتصادی با توجّه به بینشهای گوناگون بر روی اخلاق متعالی تأثیرهای مثبت و منفی گوناگون دارند، چنان که عکس آن نیز هست، یعنی فضایل و رذایل اخلاقی بر فعالیّتهای اقتصادی اثر مثبت و منفی میگذارند و تأثیر متقابل دارند.
اصلاً یکی از اهداف اصلی ارسال رسل و انزال کتب، اقامه عدل و قسط در جامعه است: «همانا پیمبران خود را با ادلّه و معجزات فرستادیم و بر آنها کتاب و میزان عدل
نازل کردیم تا مردم اقامه قسط کنند...»(1)و تحقّق عدالت اجتماعی مستلزم تحقّق دو امربسیار مهمّ است:
الف - زدودن فقر از جامعه؛ چرا که فقر در جامعه نشانه ظلم است. در روایت نیز آمده است: «اگر به عدالت رفتار میشد همه مردم بینیاز میشدند»(2)
در مباحث آینده نیز روایاتی ذکر خواهد شد با این مضمون که اگر مردم حقّ فقرا و مساکین را میپرداختند کسی فقیر نمیماند.
خداوند نعمتها را برای همه انسانها آفریده و آیات بسیاری از قرآن کریم گویای این حقیقت است.
ب - جلوگیری از تمرکز ثروت در دست عدّهای معدود؛ قبلاً به آیه 34/ توبه که از گنجوری و ذخیره طلا و نقره نکوهش کرده است، اشاره شد. آیه دیگر، آیه 7 سوره حشر است که در مقام تعلیل اختصاص «فَیْء» به خدا و رسول (ص) و ذیالقربی و... میفرماید: « کَیْ لایَکُونَ دُولةً بَیْنَالاَغْنِیاءِ مِنْکُمْ»: تا اموال (تنها) در میان ثروتمندان دست به دست نگردد. و اصلاً تمرکز ثروتهای آن چنانی جز در سایه تضییع حقوق دیگران تحقّق نمییابد.
قبلاً به حاکمیّت سیاسی اسلام و این که از شرایط اساسی آن، استقلال اقتصادی است، اشاره شد. ولی به هر حال، استقلال اقتصادی، در عین این که شرط اساسی استقلال سیاسی است، با آن تفاوت دارد و غیر از آن است.
استقلال اقتصادی، یعنی روی پای خود ایستادن و در امور اقتصادی تحت قَیمومت دیگران نبودن و این مستلزم خود کفایی نیست، زیرا ممکن است کشوری کالاهای مورد نیازش را به شکلّ مبادله (براساس نیاز طرفین) وارد کند. به طوری که نه خود کفاست و نه وابستگی اقتصادی دارد. البتّه توان تأمین نیازمندیها در سطح عالی رفاه معقول و مشروع، مطلوب و مورد توجّه نظام اقتصادی اسلام است.
همه ادلّه ای که استقلال سیاسی را ایجاب میکردند بر لزوم استقلال اقتصادی نیز به طور کامل دلالت دارند. مانند آیه نفی سبیل(1)، آیه «و اَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ»(2)و...
از بسیاری از متون اسلامی و سیره عملی معصومین و مسلمین بعد از ظهور اسلام میتوان به توجّه و عنایت مکتب حیاتبخش اسلام به این هدف پی برد؛ از جمله:
الف - سفارش اکید اسلام به یادگیری و افزایش اطّلاعات که با عبارات گوناگون وارد شده است، مانند: «اُطلُبُوا الْعِلْمَ وَ لَوْ بِالصّینِ»(3)، و نیز اهمّیّت دادن رسول خدا (ص) بهمسأله سواد آموزی که نمونهاش را در جنگ بدر میبینیم که اعلام فرمود: هر اسیری که ده کودک مسلمان را سواد بیاموزد، آزاد خواهد شد.(4)و موارد متعدّد دیگری که نمونه واضح و تجربه عملی آن را در قرون اوّلیه در اندلس اسلامی و... شاهد بودهایم.
ب - تغییر وضعیّت اقتصادی جزیرة العرب از بازرگانی به افزایش کشاورزی تا آن جا که مدینه مرکز مهمّ تولیدی شد.
علی علیهالسلام میفرماید: «مَنْ وَجَدَ ماءً وَ تُرابا ثُمَّ افْتَقَرَ فَاَبْعَدَهُاللّهُ»(1)هر کس آبی و خاکیبیابد و در عین حال فقیر باشد خداوند او را از رحمت خویش دور میدارد.
ج - تأکید اسلام بر آباد کردن زمینها و شهرها: «هُوَ اَنشَأَکُمْ مِنَالاَرضِ وَاسْتَعْمَرَکُمْ فیها»(2): خداوند شما را از خاک آفرید و آبادانی زمین را از شما خواست.
حضرت امیر مؤمنان علیهالسلام در عهدنامه مالک اشتر میفرماید: «از وظایف استاندار جمع آوری مالیات ... و آباد کردن شهرهای آنان و ... میباشد.(3)
د - افزایش ثروت و پیدایش رفاه بر اثر حاکمیّت اسلام که نمونه آن، تغییر زندگی فقیرانه مسلمانان در آغاز اسلام به رفاههای بعدی است.(4)
این امر در ضمن توسعه و رشد (معقول و مشروع توأم با عدالت اجتماعی) حاصل میشود و بدون توسعه و رشد، تأمین رفاه عمومی میسّر نیست.
بنابراین اوّلاً، نظام اقتصادی اسلام، تنها درصدد رفع نیازهای ضروری نیست و در پی تأمین رفاه نیز هست: «بگو ای پیغمبر چه کسی زینتهای خدا را که برای بندگان خود آفریده، حرام کرده و از صرف رزق حلال و پاکیزه منع کرده است»(5)
«اگر مردم شهر و دیار، ایمان آورده پرهیزگار میشدند، همانا درهای برکات آسمان و زمین را به روی آنها میگشودیم...»(6)
ثانیا، رفاه مطلوب و مجاز در اسلام باید در حدّی باشد که انسان را از یاد خدا غافل نکند و او را از هدف اصلی و اساسی که کمال ابدی و قُرب الهی است، باز ندارد، بلکه او
را در راه رسیدن به آن هدف یاری دهد و جمع میان این دو نه تنها ممکن، بلکه مطلوب است. علی علیهالسلام میفرماید: «اِنَّ الْمُتَّقِینَ ذَهَبُوا بِعاجِلِالدُّنْیا وَ آجِلِالآخِرَةِ(7): انسانهای با تقوا
دنیا و آخرت را با هم از آنِ خود نمودند (و هیچ یک را فدای دیگری نکردند از دنیا نیز
استفاده کردند و از آن برای اهداف معنوی و اخروی بهره بردند).
در غیر این صورت، انسان از دیدگاه اسلام در زمره حیوانات بلکه بدتر از آنان خواهد بود: «کُلُوا وَارْعَوْا اَنْعامَکُم»(1): (خداوند نعمتهای خود را آفریده تا) شما از آنها بخورید وچهارپایانتان را هم بچرانید... (یا) «... اُولئکَ کَالاَنْعامِ بَلْ هُمْ اَضلّ»(2)آنها (که بصیرتندارند) مانند چهارپایانند، بلکه بسی گمراه ترند.
ثالثا، این رفاه باید برای همه باشد نه افراد خاصّ، و این امر مقتضای همان عدالت اجتماعی است که به آن اشاره شد.
غرض از ذکر این مطالب، بیان مختصر اهمّ اهداف نظام اقتصادی اسلام بود (گر چه ممکن است بعضی از این اقسام به نوعی متداخل باشند) تا به یاری خداوند در فصل آینده به طور مختصر و گذرا بهتأثیر و نقش وقف (و دیگر انفاقات مالی) در تحقّق این اهداف بپردازیم.
چنانچه قبلاً گذشت، هدف اساسی و اصلی همه نظامهای اسلام، از جمله نظام اقتصادی آن، کمال ابدی، یعنی همان تقرّب الی اللّه است و از دیدگاه قرآن کریم و روایات معصومین علیهاالسلام انفاقات مالی، چه واجب و چه مستحبّ، برای رسیدن به این هدف نهایی نقش بس عظیم و اساسی دارند که به عنوان نمونه، در این جا مواردی یادآوری میشود:
1- قرآن کریم در موارد متعدّدی از انفاق به عنوان جهاد مالی در کنار جهاد با جان، یاد کرده است مانند:
«لایَسْتَوِیالْقاعِدُونَ مِنَالْمُؤْمِنینَ غَیْرُ اُولیِالضَّرَرِ وَالْمُجاهِدُونَ فی سَبیلِاللّهِ بِاَموالِهِمْ وَ اَنْفُسِهِم فَضَّلَاللّهُالْمُجاهِدینَ بِاَموالِهِم وَ اَنْفُسِهِمْ عَلَیالقاعِدینَ دَرَجةً ...»(1)مؤمنانی که بدون
عذر از جهاد بازنشستهاند با آنان که با مال و جان خود در راه خدا جهاد میکنند، برابر
نیستند، خدا مجاهدان به مال و جان را بر نشستگان برتری بخشیده است.
2- در موارد متعدّدی از مالیاتها و انفاقات در اسلام، از جمله زکات و وقف (نزد
1) نساء: 95.
بسیاری از فقها) قصد قربت معتبر است. این انفاقات، گذشته از جنبه اقتصادی، همانند نماز، روزه و... عبادت هستند، و غرض اصلی از عبادات چیزی جز نیل به قرب الهی نیست.
«وَاعْبُد رَبَّکَ حتّی یَأتِیَکَالْیَقیُن»(1): به پرستش خدای خود مشغول باش تا یقین بر توفرا رسد.
3- در موارد بسیاری از قرآن کریم هر جا کلمه «انفاق» آمده به دنبال آن، واژه «فی سبیل اللّه» و مانند آن ذکر شده است؛ به عنوان نمونه:
«اَلّّذینَ یُنفِقونَ اَموالَهُمْ فی سَبیلِاللّه ثُمَّ لایُتْبِعونَ ما اَنفَقُوا مَنّاً وَ لااذیً لَهُمْ اَجْرُهُم عِنْدَ رَبِّهِمْ...»(2): آنان که مالشان را در راه خدا انفاق میکنند و در پی آن منّتی نگذارند و آزارینکنند، پاداشی نیکو نزد خدا خواهند داشت. و در جای دیگر تقریبا با صراحت، هدف از انفاق را لقاء اللّه دانسته است: «...وَ ما تُنفِقُونَ اِلاّ ابْتِغاءَ وَجهِاللّهِ وَ ما تُنفِقُوا مِنْ خَیْرٍ یُوَفَّ اِلَیْکُمْ...»(3): نباید جز در راه (رضا) و لقای پروردگار انفاق کنید و آنچه از خیر که انفاقکنید به طور کامل به شما میرسد...» آیاتی که دارای این گونه مضامین است در قرآن کریم کم نیست.
4- در آیاتی از قرآن کریم، هدف روشن انفاق و اخذ صدقات را تزکیه نفس و یا رسیدن به «بِرّ» و نیکی ذکر کرده است. در سوره آل عمران میفرماید: «لَنْ تَنالُواالبِرَّ
حتّی تُنفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ»(4): هرگز به مقام نیکو کاران (و خاصّان خدا) نخواهید رسیّد مگرآن که از آنچه دوست میدارید (و بسیار محبوب است) انفاق کنید...» مورد وشأن نزول این آیه کریمه، وقف و صدقات است. در مبحث تاریخچه وقف گذشت که با نزول این آیه، کسانی چون ابوطلحه انصاری به فکر تصدّق و وقف کردن اَحبِّ اموال خود افتادند. در این آیه، راه رسیدن به «بِرّ» را انفاق چیزهایی دانسته که مورد علاقه و محبت انسان
است و روشن است که «بِرّ» خواه به معنای ثواب از جانب خدا باشد یا انجام فعل خیری که پاداش الهی را به دنبال دارد(5)، مصداق اصلی و حقیقی آن، قرب الهی و سعادت و
کمال ابدی انسان خواهد بود.
و در آیه: «خُذْ مِن اَمْوالِهِم صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّیهِمْ بِها...»(1)«(ای رسول!) از اموال مؤمنان صدقات را دریافت دار تا با آن صدقات نفوس آنها را (از پلیدی و...) پاک و پاکیزه
سازی ...» هدف و فلسفه اخذ صدقه ازمؤمنانرا تطهیر وتزکیه نفوس آنها به وسیله صدقه (و انفاق مالی) ذکر کرده است.
علاّمه طباطبایی در این باره مینویسد: تطهیر یعنی ازاله اوساخ از یک چیز تا وجود آن صاف شود و برای نشو و نما وظهور آثار و برکات، مستعدّ و مهیّا گردد و تزکیه عبارت
است از رشد دادن و اعطای رشد به وسیله لحوق خیرات وظهور برکات، همانند درختی که قطع زواید از فروع و شاخه های آن، باعث زیادی در حسن و نمو آن و نیکویی میوه هایش میشود. از این رو جمع بین تطهیر و تزکیه در آیه از تعابیر لطیف است.(2)
بنابراین همه انفاقات مالی، از جمله وقف، برای انسان به منزله هَرَس کردن درخت از اضافات است که او را در مسیر رسیدن به هدف اصلی ونهایی اش یاری میدهد و در این جهت به او سرعت میبخشد.
وقتی سخن از تأثیر وقف بر استقلال اقتصادی و رشد و توسعه مطرح میشود هرگز به این معنا نیست که وقف به تنهایی میتواند همه ابعاد و زوایای گوناگون اقتصاد یک ملّت را در برگیرد، به طوری که برای اقتصاد کشور به منابع مالی دیگر نیازی نباشد، بلکه
منظور این است که وقف به عنوان یک سرمایه عظیم مالی میتواند در این سمت و سو دارای نقشی سازنده و قابل توجّه و سهمی بزرگ باشد. همچنین به این معنا نیست که
بیاییم بر خلاف انظار و اغراض واقفان، درآمد اوقاف را از موارد اصلی مصارفشان که (مثلاً) در وقف نامهها آمده است، منحرف سازیم و آنها را در راه تحقّق استقلال اقتصادی و رشد و توسعه به کار گیریم و به مصرف برسانیم. مثل نادرشاه افشار که گفت:
«دعای موقوفه خواران به حال کشور سودی نبخشید لذا بهتر است من اوقاف و درآمد آنها را به مصرف سپاهیان برسانم که برای حفظ پیشرفت مملکت به مراتب مفیدترند»(1)
حقیقت مورد نظر این است که میتوان سرمایههای عظیم اوقاف را نیز همانند دیگر سرمایهها با رعایت همه جوانب وقف و موازین شرع و اغراض و اهداف واقفان در فرآیند فعالیّتهای تولیدی و خدماتی قرار داد و آنها را از حالت رکود و از مایه خرج کردن
به حالت تحرّک و زایایی هدایت کرد تا بدین وسیله هم به رشد و توسعه و استقلال اقتصادی (و سیاسی) کشور کمک شایان و قابل توجّه، شده باشد و هم روز به روز بر سرمایه های اوقاف افزوده شود که این امر قطعا در جهت اغراض واقفان نیز هست.
پاسخ به دو ایراد
ایراد اوّل: وقف به معنای حبس است و سرمایه حبس شده نمیتواند در جریان فعّالیّتهای اقتصادی قرار گیرد؟
پاسخ: واژه حبس که در تعریف وقف آمده است هرگز به معنای حبس سرمایه و اموال موقوفه از قرار گرفتن در مسیر تولید و خدمات (البتّه با رعایت ضوابط و اهداف واقفان) نیست. حبس در این جا به معنای منع و جلوگیری از منتقل ساختن رقبه و سرمایه اوقاف به دیگری است و این امر هرگز به معنای حبس اموال وقف از فعالیّتهای اقتصادی نیست. در مباحث فقهی و در غالب وقف نامه ها آمده است که؛ در مرحله اوّل لازم است از درآمد مال وقفی صرف تعمیرات و اصلاح خود رقبه وقف شود تا هم سالم و مصون بماند و هم بتواند دارای درآمد بیشتری گردد. یعنی پر درآمد تر کردن سرمایه های وقفی
(با رعایت موازین) هم مورد رضایت شارع است و هم در جهت تحقّق اغراض واقفان.
ایراد دوم: وقف از انفاقات مستحبی است وضامن و پشتوانه مطمئنّی ندارد حال آن که از نظر اقتصادی سرمایه هایی که بخواهند در مسیر تولید و خدمات اقتصادی قرار گیرند، باید سرمایه هایی مطمئن و با پشتوانه باشند.
پاسخ: اوّلاً، همان انگیزههای معنوی که صاحبان و مالکان خیر اندیش را به وقف
1) تاریخ اجتماعی ایران: 4/759.
کردن بخشی از اَحبّ و اَطْیَب سرمایه خود وا میدارد، بهترین ضامن و پشتوانه است. تاریخ گذشته اوقاف و تعداد بیشمار رقبات وقفی (علی رغم صدمات و تلفات سنگینی که در طول عمر طولانی خود داشته است) و نگاهی گذرا به وقف نامهها و بعضی از کتیبه های موجود، این حقیقت را کاملاً آشکار میسازد که مردم با دل و جان بهترین اموال خود را برای این منظور در نظر گرفته اند و خواهند گرفت.
ثانیا، ما در حال حاضر عملاً مواجه با اوقاف بیشماری هستیم که وجود دارند و وقف شده اند و ایراد یاد شده دست کم درباره آنها وارد نیست. با همین اوقاف موجود چه باید کرد؟ آیا باید آنها را به امان خدا رها کرد تا هر کس تحت هر عنوان در مورد آنها
هر کار میخواهد انجام دهد و نباید برای احیای آنها قدمی برداشت؟
البتّه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی سازمان اوقاف و نهادهای بزرگی چون آستان قدس رضوی علیهالسلام و... در این راه گامهای بلندی برداشته اند که به برخی از آنها اشاره خواهد شد، امّا به نظر میرسد گستردگی و ظرفیت اوقاف برای فعالیّتهای اقتصادی کشور، بیش از اینها باشد که قطعا مورد نظر دستاندرکاران امور وقف کشور هم هست و حرکت در این سمت و سو خود نشانه این بذل توجّه است.
نکته دیگری که در این جا نباید از نظر دور داشت و البتّه بخشی از همان رشد و توسعه است و بد نیست جداگانه هم اشارهای به آن بشود، مسأله اشتغال زایی است. بدون شک اگر سرمایه عظیم اوقاف در مسیر فعّالیّتهای گوناگون اقتصادی قرار گیرد، بخش قابل توجهی از بیکاران کشور را به کار جذب خواهد کرد و این خود از آثار و برکات بسیار مهمّی است که امروزه در دنیا سخت قابل توجّه است.
در این قسمت به برخی از مراکز اقتصادی که توسّط آستان قدس رضوی علیهالسلام احداث شده است اشاره میشود(1):
آستان قدس رضوی به منظور حفظ، احیا و عمران رقبات موقوفات و ایجاد و
1) از ضمیمه سالنامه قدس، 1377.
گسترش واحدهای کشاورزی و رشد محصولات کشاورزی و دامی به تأسیس یا توسعه مؤسّساتی دست زده که از جمله میتوان به مراکز زیر اشاره کرد:
1- مؤسّسه کشاورزی و دامپروری مزرعه نمونه طُرُق.
2- شرکت کشت و صنعت سرخس.
3- مؤسّسه کشت و دام کنه بیست.
4- سازمان کشاورزی و عمران جنگلهای قدس.
5- سازمان موقوفات مَلِک.
6- شرکت کشت و صنعت اسفراین.
7- شرکت کشت و صنعت کاشمر.
8- سازمان موقوفات یزد و کرمان.
9- سازمان کشاورزی و موقوفات جنوب خراسان.
10- سازمان باغات.
11- سازمان موقوفات استان سمنان و سازمان موقوفات استان تهران.
12- سازمان کشاورزی موقوفات چناران.
13- فعّالیّتهای کشاورزی در بعضی استانها و شهرستانها از جمله گناباد، کاشمر، نیشابور، کرمان و مازندران.
14- طرح ایجاد و توسعه باغهای میوه در مشهد و شهرستانها
15- حفر یازده حلقه چاه و زیر کشت بردن حدود 1000 هکتار زمین که 745 هکتار آن زیر پوشش نهال پسته قرار دارد.
16- احیا و کاشت 11000 هکتار اراضی جنگلی شمال توسّط سازمان کشاورزی و عمران جنگلهای قدس.
17- بهرهبرداری از پروژه کارخانه پنیر مؤّسسه کشاورزی مزرعه نمونه.
آستان قدس رضوی با تأسیس یا مشارکت در شرکتهای تولیدی زیر از محلّ
موقوفات مطلقه ضمن تلاش در جهت تسریع روند رشد اقتصادی کشور پشتوانه مالی مناسبی برای هزینه پروژههای فرهنگی و اجتماعی خود به وجود آورده است:
1- شرکت فرش آستان قدس رضوی.
2- شرکت سهامی نان قدس رضوی
3- شرکت کنسرو و سردخانه رضوی.
4- شرکت تولیدی کاشی سنّتی قدس.
5- شرکت گرانیت قدس.
6- شرکت معادن قدس رضوی.
7- شرکت سهامی قند آبکوه.
8- شرکت سهامی قند چناران.
9- شرکت سهامی قند تربت حیدریّه.
10- شرکت نسّاجی و ریسندگی خسروی (با کمتر از 50% سهام).
11- شرکت سرم سازی ثامن.
12- شرکت حمل و نقل قدس رضوی.
13- شرکت بازرگانی قدس.
14- شرکت خدمات آب و خاک خراسان.
15- منطقه ویژه اقتصادی سرخس.
16- شرکت صنایع چوبی آستان قدس رضوی.
17- شرکت بتن ماشینی قدس رضوی.
همچنین با سرمایهگذاری در پروژههای مختلف و به منظور افزایش تولیدات صنعتی و خدماتی اقداماتی به عمل آمده است که به چند مورد اشاه میشود:
1- بهره برداری از کارخانه آرد والسی شرکت نان قدس رضوی.
2- بهرهبرداری از پروژه کنستانتره آبمیوه شرکت کنسرو سردخانهرضوی.
3- راه اندازی واحد شماره 3 نان قدس رضوی در زاهدان.
4- راه اندازی واحد گرانیت بری شرکت گرانیت قدس.
5- اجرای پروژه آبیاری بارانی مزرعه نمونه، مؤسّسه کشت و دام کنه بیست،
موقوفات ملک، کشت و صنعت اسفراین و سازمان عمران و کشاورزی جنوب خراسان.
6- بهره برداری از پروژه کارخانه فراوردههای لبنی مجتمع کشت و صنعت مزرعه نمونه.
به منظور ارائه خدمات گستردهتر، طرحها و برنامههای متعدّدی توسّط آستان قدس رضوی به اجرا در آمده است از جمله:
1- احداث 5000 واحد مسکونی و واگذاری آن بهافراد مستحقّ از ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی.
2- کمکهای بلاعوض نقدی و جنسی به محرومان، مؤسّسات خیریّه، توان بخشی و مراکز درمانی به مبلغ 308/162/089/11 ریال تا پایان سال 1375.
3- توسعه خدمات مؤسّسه درمانی آستان قدس.
4- راه اندازی مرکز طب تصویری مجهز به دستگاه سیتی اسکن (نوار رنگی مغز)
5- راه اندازی و بهره برداری از بخش دندانپزشکی با خرید 9 دستگاه یونیت و تجهیزات دیگر.
6- تأسیس داروخانه مرکزی امام و تحویل داروی رایگان به محرومان
7- بازسازی شهر مظلوم هویزه با 1800 واحد مسکونی و تجهیزات کامل شهرسازی.
8- اهدای زمین به صورت رایگان و یا با تخفیف مناسب به بنیاد مسکن به منظور احداث واحدهای مسکونی و مساعدت در واگذاری قطعات به افراد محروم و خانواده معظّم شهدا.
9- احداث بیمارستان 50 تختخوابی چناران با زیربنای 3000 متر مربع با اعتباری معادل 900 میلیون ریال و تحویل آن به وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشکی.
10- نظارت و تأسیس بخشی از هزینههای بیمارستانهای «حضرت علیبن موسی
الرّضا» در سیرجان، «رضویّه» در رفسنجان و «مرتضوی» در نوق استان کرمان
11- توسعه بخش قلب بیمارستان امام رضا علیهالسلام.
12- ادامه عملیّات تکمیلی پروژه بیمارستان 320 تختخوابی دانشگاه امام رضا علیهالسلامبا مساحت 45 هزار متر مربع در حاشیهجاده قوچان.
13- اجرای قطعه شماره 7 راه آهن مشهد سرخس.
14- احداث بزرگراه رضوی به طول 15 کیلومتر و عرض 74 متر.
15- احداث مجموعه ورزشی آستان قدس در زمینی به مساحت 5/10 هکتار با مجموعههای متعدّد ورزشی و مراکز متعدّد دیگر ... که چون غرض ذکر نمونههاست، نه استقصا و استقرای کامل،به همین مقدار بسنده میشود.
قبلاً یادآوری این نکته خالی از فایده نیست: از متون اسلامی بخوبی روشن است که اسلام، هم خواهان زدودن همه جوانب و زوایای فقر در جامعه است(1)و هم خواهان رفاه عمومی در حدّ معقول و مشروع.
شهید صدر در این باره مینویسد: مسؤولیّت دولت و نظام اسلامی، بجز تأمین نیازهای حیاتی و ضروری افراد، این است که یک سطح زندگی متناسب با شرایط و مقتضیات روز را برای افراد تضمین کند و آنها را به یک حد از رفاه (عمومی) برساند. وی
یکی از ابزارهای مهمّ دولت اسلامی برای تحقّق این هدف را کفالت همگانی مسلمانان در برابر یکدیگر ذکر میکند (یعنی احساس مسؤولیّت متقابل و عمومی).(2)
از این رو، اوّلاً فقرزدایی تنها در حدّ قوت لا یموت به نیازمندان کفایت نمیکند. ثانیا مسلمانان در برابر یکدیگر مسؤولند و کفالت همگانی دارند. کلینی (در کافی) از امام صادق علیهالسلام نقل کرده است که: «خداوند برای فقرا در اموال ثروتمندان به قدر کفایت (و اداره زندگی آنان به خوبی) قرار داده است و اگر این مقدار آنها را کفایت نمیکرد، بیشتر
قرار میداد و این مشکلات فقرا از ناحیه کسانی است که آنها را از حقّشان باز میدارند.»(1)
در باب زکات، امام موسی کاظم علیهالسلام، در پاسخ کسی که پرسید: آیا میتوانم هشتاد درهم به فقیر بدهم؟ فرمود «آری و بیشتر» پرسید: صد درهم چطور؟ فرمود «آری! اگر میتوانی او را بینیاز کن»(2)امام باقر علیهالسلام نیز میفرماید: «اِذا اَعْطَیْتَ فَاَغْنِهِ» هرگاه انفاقمیکنی طرف را بینیاز نما.
در حدیث دیگری امام صادق علیهالسلام میفرماید: «خداوند همه نیازهای فقرا را در نظر
گرفته است، از هزینههای غذا و پوشاک و ازدواج گرفته تا هزینه صدقات مستحبّی و حتّی هزینه انجام حجّ آنان ...»(3)
روایات در این زمینه با این مضامین در کافی و دیگر جوامع حدیثی فراوان است که در بعضی از آنها تصریح شده است که: وظیفه مسلمانان نسبت به یکدیگر تنها با پرداخت وجوه واجب، ساقط نمیشود. در حدیثی از امام صادق علیهالسلام سؤال میشود که: درمال انسان چه مقدار زکات واجب است؟ حضرت پاسخ داد: «زکات ظاهر (و متعارف) را میگویی یا زکات باطن را؟» (راوی) عرض کرد: هر دو را، حضرت فرمود: «زکات ظاهر در هر هزار درهم بیست و پنج درهم و امّا ملاک در زکات باطن این است که نیازهای برادرت را در نظر بگیری و در مواردی که او نیازمند است، خود را بر او مقدم نداری».(4)
وقف از دو راه میتواند در این مورد مؤثّر باشد:
1- نفس استقلال اقتصادی و رشد و توسعه اقتصادی (مبتنی بر موازین اسلامی) به طور طبیعی موجب رفاه عمومی و زدودن و حداقل کاهش چشمگیر فقر و محرومیّت و آثار شوم آن در جامعه خواهد شد؛
کیست نداند: کشوری که دچار رکود اقتصادی است و یا از اقتصادی وابسته برخوردار است و یا هر دو بیماری را دارد، نمیتواند در جهت رفاه عمومی و عدالت اجتماعی گامی مثبت و مؤثّر بردارد؟
2- بخش عمده، بلکه اعظم موارد و جهات مصرفی که واقفان دورنگر و نیکوکار در طول تاریخِ وقف در نظر گرفتهاند (یا میتوان در وقف در نظر گرفت)، مواردی هستند که
به رفاه عمومی، فقرزدایی و عدالت اجتماعی مربوط میشوند.
اگر ما نگاهی، هرچند گذرا، به تاریخ اوقاف و موارد مصرفی که در وقفنامهها و کتیبهها آمده است، داشته باشیم بخوبی در مییابیم که واقفان خیّر و دوراندیش تقریبا
همه زوایا و جوانب نیازها را در نظر گرفتهاند.
عَلی رغم این که بسیاری از رَقَبات موقوفات و مدارک آنها در طول زمان به دلایل و عوامل گوناگونی (که در آینده به برخی از آنها اشاره خواهد شد) از بین رفته و از بسیاری
از آنها نامی هم باقی نمانده است، مشاهده میکنیم که جهت و سمت و سوی اصلی مورد نظر واقفان در طول تاریخ در مرحله اوّل، فقرزدایی به معنای واقعی کلمه و در مرحله بعد، تحقّق رفاه عمومی در سطح معقول بوده است.
در این زمینه انسان به موارد و نمونههایی بر میخورد که از صمیم قلب، روح بلند و همّت والای مردان و زنان نیکسرشت را میستاید و در برابر آن همه همّت و بلندنظری، احساس خضوع و کرنش میکند.
قبل از پرداختن به ذکر برخی از موارد مصرف اوقاف، یادآوری یک نکته خالی از فایده نیست و آن این که: نیازهای عمومی و خصوصی مردم نسبت به زمانها و مکانهای مختلف و اوضاع و شرایط گوناگون متفاوت است. از باب نمونه، در یک زمان، مردم به کاروانسرا، آب انبار و... نیاز مبرم داشتند، امّا در زمان ما تأسیس فضاهای آموزشی، درمانی، مسکن، جادهها و... از اولویّت بیشتری برخوردارند.
از این رو، با آگاه کردن مردم و کسانی که در صدد وقف اموال خود هستند، میتوان در جهت تأمین نیازهای ضروری جامعه گامهای مؤر و قابل توجّهی برداشت.
در این جا به طور مختصر به برخی از موارد مصرف اوقاف که درکتب و وقف نامهها آمده است، اشاره میشود و درباره بعضی از آنها توضیحاتی داده خواهد شد. تأکید میکنیم منظور، تنها ذکر نمونههاست نه استقرا و استقصای کامل و یا توضیح و تفسیر مفصّل پیرامون هر یک از موارد.
از مسجدالاقصی و مسجدالحرام که بگذریم، اوّلین و دومین مسجد در اسلام، مسجد قبا و مسجدالنّبی صلیاللهعلیهوآله میباشند که به دست مبارک رسول گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله تأسیس شدند. اگر این دو مسجد را از موقوفات رسول خدا (ص) به شمار بیاوریم، اوّلین موقوفات در اسلام خواهند بود که واقف آنها (ظاهرا) شخص رسول اکرم (ص) است و در نتیجه، حتّی وقف حوائط سبعه (بستانهای هفت گانه) که در تاریخچه وقف در سیره رسول خدا صلیاللهعلیهوآله) گذشت، اوّلین وقف در اسلام نبوده، امّا به هر حال، میتوان گفت که اوّلین واقف رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله بوده است.
به دنبال این دو مسجد مسلمانان در مدینه و شهرهای دیگر و بعد در همه بلاد اسلامی، در شهرها و روستاها و هرجا که گروهی به زندگی مشغول بودند، دست به تأسیس مسجد زدند. زمینهایی را برای مسجد وقف میکردند و خود یا دیگری و یا دسته جمعی و با کمک مردم محلّ، ساختمان آن را به پایان میبردند. و امروز انسان به هر شهری که وارد میشود غالبا با مسجدی مواجه است.
از نکات قابل توجّهی که با مراجعه به وقف نامههای بسیاری از مساجد روشن میشود، موقوفات بسیاری است که واقفان مساجد یا دیگر افراد نیکوکار بر مساجد وقف کردهاند: خانهها، مزارع، باغها، مغازهها، املاک و ... و جالب این که در بسیاری از وقف نامههای مساجد، بجز تعمیرات و امور مربوط به خود مساجد، کارهای خیر دیگری چون؛ اطعام فقرا، وعظ و خطابه، تعلیم و قراءت قرآن کریم، تدریس علوم گوناگون و ... به عنوان موارد مصرف اوقاف مساجد ذکر شده است.
بیش از این، بحث را به مساجد اختصاص نمیدهیم، و به همین مختصر برای تیمّن و تبرّک، اکتفا میکنیم.(1)
از مطالب شایان توجّه این که قدیمیترین مسجد جهان اسلام از حیث معماری، مسجد جامع فَهْرَج یزد است که دراستان یزد در کنار جاده یزد به شهرستان بافق قرار دارد و تاریخ بنای آن به حدود سال 40 هجری باز میگردد.(2)
از موارد بسیار مهمّی که واقفان در طول تاریخ اوقاف به آن توجّه فراوان مبذول داشتهاند، مدارس و هزینه تعمیر و اداره آنها بوده است.
در آغاز اسلام تا مدّتی جایگاه تعلیم و تعلّم مسلمانان، مساجد و منازل بوده است و مدرسه به معنای متعارف تأسیس نمیشد. بعدها برای تعلیم و تربیت اطفال در جنب مساجد، مکتبهایی به وجود آمد که آنها را «کُتّاب» نیز نامیدهاند.(3)
اوّلین مدرسه در اسلام
یحیی محمود ساعاتی مینویسد: نخستین کسانی که در زمینه تأسیس مدرسه در اسلام ازآنان نام برده شده است از اهالی نیشابور بودهاند که مدرسه بیهقیّه را در آن جا بنا کردند. امیر نصر، فرزند سبکتکین و برادرش، سلطان محمود هر یک مدرسهای را در این شهر بنا کردند و مدرسه سعیدیّه نیز در آن جا بنا شده بود.(4)
جرجی زیدان تأسیس این مدارس و مدارس دیگری از جمله مدرسه خواجه نظامالملک را در نیشابور از مورّخان اسلامی نقل کرده است.(5)وی از بعضی از مورّخان
1) برای اطلاع بیشتر رک: تاریخچه اوقاف اصفهان: عبدالحسین سپنتا، یادگارهای یزد: (ایرج افشار)، به ویژه بخش وقفنامههای مسجد امیر چَقماق و مسجد جامع یزد؛ تاریخچه اوقاف در اسلام (علیاکبر شهابی) و کتابهای دیگری که در آنها به مساجد و اوقاف آنها پرداخته شده است.
2) به نقل از مصاحبه تلویزیونی مرحوم استاد پیرنیا و اظهارات شفاهی مسؤولان مرکز یزدشناسی.
3) رک: مقدمهای بر فرهنگ وقف: 25.
4) وقف و ساختار کتابخانههای اسلامی: 18.
5) تاریخ تمدن اسلام: 626.
غربی نقل کرده که مأمون در زمان ولیعهدی خود در خراسان مدرسهای تأسیس کرد، امّا خودش یادآور شده است که؛ معلوم نیست فرنگیان این خبر را از کجا آوردهاند، چرا که مورخّان مسلمان اسمی از آن نبردهاند.(1)
امّا مشهورترین مدرسهای که در قدیم بنا شده و تا مدّتهای زیادی پابرجا بوده و بسیاری از مورّخان مسلمان آن را نخستین مدرسه اسلامی میدانند، «مدرسه نظامیّه» است که در اواسط قرن پنجم هجری به دستور خواجه نظام الملک طوسی وزیر ملکشاه سلجوقی، در بغداد تأسیس شد. (تاریخ شروع آن سال 457 ه است).
جرجی زیدان یادآور شده است که شاید سبب اشتهار مدرسه نظامیّه بغداد از آن روست که خواجه نظام الملک برای اوّلین بار، تدریس را در آن مدرسه مجّانی ساخت و برای شاگردان مقرّری معیّن کرد. خلاصه، اوّلین مدرسه اسلامی توسّط امرا و بزرگان ایران بوده و اگر مدرسه مأمون هم در ایران صحیح باشد، و با نظر ایرانیها بنا شده و اگر
جز این بود مأمون میبایستی پس از خلیفه شدن در بغداد مدرسه دایر کند و نکرد.(2)
خواجه نظام الملک در اصفهان، نیشابور، هرات و غیره نیز مدارسی تأسیس کرد که همه این مدارس بخصوص مدرسه بغداد به نام وی، مدرسه نظامیّه، خوانده میشدند. وی برای نظامیّه بغداد که در کنار دجله بنا شده بود، بازارها، کاروانسراها، گرمابهها،
دهها، خانهها و... را از اطراف دور و نزدیک خریداری و وقف مدرسه کرد، به طوری که هزینه مدرسه به شصت هزار دینار (در سال) میرسید.
این مدرسه از مراکز مهمّ علمای اسلام گشت و رجال بزرگی از آن بیرون آمدند. اوّلین استاد این مدرسه، ابواسحاق شیرازی، سپس ابونصر صبّاغ، ابوحامد غزّالی، شهابالدّین سهروردی، کمال الدّین انباری و... هستند.(3)
بعدها به تدریج دیگران به نظام الملک اقتدا کرده در اطراف و اکناف ممالک و بلاد اسلامی مدارس مجّانی دایر کردند. در دمشق، ایران، مصر، عثمانی، عراق و...
ابن بطوطه در سفرنامه معروف خود در هر یک از کشورهای اسلامی که در مسیر او
قرار داشته از مدارس نام میبرد، مدارسی که عواید و درآمد موقوفات آنها هزینه طلّاب، اساتید و حتّی میهمانان و تازه واردان را بهخوبی تأمین میکرده است.
وی در یکی از خاطرههایش مینویسد: از ایذه تا اصفهان (قلمرو حکومت اتابک) مدّت ده روز راه ما از میان کوههای بلند بود و هر شب در مدرسهای منزل میکردیم که در همه آنها وسایل خورد و خوراک مسافرین فراهم بود. این مدرسهها برخی در میان آبادی و برخی دیگر در مواضع غیر معمور بنا شده بودند و ناچار اجناس مصرفی آنها را از نقاط دیگر میآوردند.(1)
مجتمع عظیم فرهنگی ربع(2)رشیدی: از پرداختهها و ساختههای خواجه رشیدالدّینفضل اللّه همدانی، وزیر کاردان و شایسته و دوراندیش ایلخانان مغول در اواخر قرن هفتم و اوایل قرن هشتم هجری، شهرستان رشیدی است.
به طوری که از وقف نامه ربع رشیدی(3)استفاده میشود، این شهرستان، مجتمع بسیار بزرگ علمی و آموزشی بوده که بخشهای گوناگون: محلات، بازار، کاروانسراها، باغها، راههای درون شهری و... را نیز در خود جای داده بوده است که افراد و گروههای گوناگون با شرایط و ویژگیهای خاصّی حقّ سکونت درآنرا داشتهاند.(4)در یکی از مکاتبات خود رشیدالدّین آمده است که بیست و چهار کاروانسرای رفیع قصرگونه، هزار و پانصد دکان، سی هزار خانه دلکش و... در آن بنا شده بوده است.(5)
نکتهای که در این قسمت بیشتر قابل توجّه است این است که همه تأسیسات عظیم رَبع رشیدی با آن اوقاف و بودجه کلان، حول محور آموزش علوم گوناگون میچرخیده است. به عبارت دیگر، هدف غایی رشیدالدّین فضل اللّه از اِحداث این مجتمع، دانش دوستی و علاقه شدید او به علم و علما بوده است...(6)
1) سفرنامه ابن بطوطه: 1/245.
2) ربع به فتح را و سکون با به معنای خانه و سرا و محلّه است.
3) این وقف نامه به کوشش مجتبی مینوی و ایرج افشار، هم از روی نسخه اصلی عکس برداری و چاپ شده و هم چاپ حروفی شده است.
4) وقفنامه ربع رشیدی: 170 به بعد.
5) بررسی روش اداری و آموزشی ربع رشیدی: 69-70 از: مکاتبات رشیدی: مکتوب 51.
6) بررسی روش اداری و آموزشی ربع رشیدی: 116.
رَبع رشیدی دارای تأسیسات گوناگون آموزشی در سطوح گوناگون بوده است این مؤسّسه عظیم برای کودکان، بویژه کودکان یتیم و بیسرپرست دارای آموزش حرفهای بر حسب نوع و میزان استعداد و محصّلین، مدارس عالی، دارالشّفاء (بیمارستان و دانشکده پزشکی) مراکز بسیار مجهّز و گسترده با قوانین و مقرّرات پیشرفتهای بوده است که بسیاری از آن قوانین از زمان خود جلوتر بوده و قابل انطباق بر شرایط و اوضاع و مقرّرات
عصر حاضر نیز میباشد.(1)
متأسفانه بعد از قتل رشیدالدّین فضل اللّه (در 718 ه) رَبع رشیدی به غارت رفت و تمام تأسیسات آن به آتش کشیده شد و کلیه ابزار و وسایل آن به دست توده عوام که تحت تأثیر تبلیغات مخالفان قرار داشتند، افتاد و به تاراج رفت.
البتّه بعد از روی کار آمدن فرزندش، خواجه غیاثالدّین محمّد(729 ه) ربع رشیدی مجّددا رونقی یافت و خرابیها سرو سامان گرفت، امّا این بار هم پایدار نماند و بعد از قتل غیاثالدّین محمّد دوباره به نابودی گرایید...(2)
خلاصه این که در سراسر کشورهای اسلامی مدارسی فراوان و بیشمار وجود داشته و در طول تاریخ، جایگاه تعلیم و تربیت مردان بسیار بزرگی بودهاند که در پیشبرد
تمدّن و معارف و تعالیم اسلامی نقش اساسی داشتهاند و حتّی امروز نیز در کشورهای اسلامی شاید نتوان محقّق و دانشمندی را پیدا کرد که بتواند ادّعا کند به طور مستقیم یا غیر مستقیم، مدیون همان مدارس وقفی و موقوفات آنها نبوده است.
نگاهی کوتاه به آمار گذشته و فعلی مدارس در کشور خودمان گویای این حقیقت تلخ است که بسیاری از آن مدارس از بین رفتهاند و اثری از آنها باقی نمانده است. به عنوان
نمونه، مرتضی راوندی درباره کثرت اوقاف در یزد مینویسد:
در ازمنه سابق در دارالعباده یزد زیاده از چهارصد مدرسه و بُقعه شریفه معموره بوده است که هریک از آنها موقوفات کلّی و جزئی داشتند و نظر به انقلاب روزگار کلّ آن ابنیه
ویران گشته و تمامی موقوفات به ضبط خالصه دیوان در آمده مگر یک مدرسه شفیعیّه
که الآن دایر است و چند مدرسه جدید.(1)
در هر صورت امروز چون گذشته به همّت والای نیکوکاران، نیاز مبرم احساس میشود تا دوباره قدم به میدان نیکوکاری گذارند و مشکل فضاهای آموزشی کشور را از مدارس ابتدایی گرفته تا دانشگاهها، با صدقات جاریه خویش حلّ کنند.
البتّه افراد بسیاری در گوشه و کنار کشور، اقدامهای بسیار مؤثّری کردهاند و با نیّت خیر خواهانه خود به تأسیس مدارس و مراکز آموزشی متعدّدی اقدام کردهاند، امّا نیاز به
استمرار این گونه تلاشها و کارهای خیر خواهانه همچنان احساس میشود.
در مورد کتابخانه نیز استقصا و استقرای کامل مجال بسیار گستردهای را میطلبد و مجلّدها کتاب را به خود اختصاص خواهد داد. کتابهایی هم در این زمینه نوشته شده است. در این جا تنها بهتاریخ تأسیس کتابخانه و تأثیر وقف در آن اشارات مختصری خواهد شد.
بدون تردید کتاب و کتابخانه از عوامل اصلی نهضت فرهنگی و گسترش تعالیم و معارف اسلامی بوده و هست و غالبا کتابخانههایی که تأسیس میشده از راه وقف بوده است و از این جا تأثیر وقف بر کتاب و کتابخانه نیز روش میشود.
یحیی محمود ساعاتی از عبدالّله جبوری نقل کرده است که علاقه علمای اسلام به فراگیری علم، موجب شد تا آن دسته از فقها که وقف اشیای منقول را جایز نمیدانستند، نیز وقف کتاب را از این اصل کلّی استثنا کنند.(2)
اوّلین کتابخانه
جرجی زیدان بعد از بیان این مطلب که عربها در اواخر قرن دوم فقط علوم اسلامی را مدوّن کردند(3)، می نویسد: نخستین فرمانروایانی که به تأسیس کتابخانههای عمومی
1) تاریخ اجتماعی ایران: 4/757.
2) وقف و ساختار کتابخانههای اسلامی: 33.
3) البتّه این بیان جرجی زیدان در مورد تاریخ تدوین علوم اسلامی مربوط به تدوین کتب توسّط اهل سنّت است که در آن مورد نیز اتّفاق نظر وجود ندارد وگر نه علمای امامیّه تاریخ تدوین فقه، حدیث، و ... را همان آغاز و توسّط علی ع و ... میدانند رک: معالمالمدرستین: نوشته علّامه مرتضی عسکری؛ تأسیس معالمالشّیعة: نوشته سیّد حسن صدر، مقدّمه مرآهالعقول، نوشته علامه عسکری ج 2/68 به بعد.
دست زدند خلفای عبّاسی بودند، گرچه درزمان بنی امیّه نیز کتابخانههایی وجود داشت که بیشتر آنها توسّط پزشکان و فیلسوفانی که در خدمت دولت بودند، تأسیس میشد و خود و فرزندانشان استفاده میکردند.
نخستین کتابخانه عمومی را در بغداد دایر کردند و آن را «بیتالحکمه» نامیدند؛ محتمل است که هارون مؤسس آن باشد. در این کتابخانهها به ترجمه و استنساخ نیز مشغول میشدند... مأمون عبّاسی ازنظرتأسیس کتابخانه عمومی و نهضت علمی برای سایر فرمانروایان اسلامی سرمشق شد.(1)
امّا یحیی محمود ساعاتی (البتّه نه به طور خیلی مطمئن) نقل کرده است که: نخستین کتب وقفی را میتوان در کتابخانه عبدالحکم جحمی که وی آن را در قرن اوّل هجری در مکّه مکرّمه تأسیس نموده، جست و جو کرد.(2)
بعد از خلفای عبّاسی، بویژه خلفای آندلس در این کارها به مأمون تأسّی کردند و بیش از همه آنان حَکَم بن ناصر (که در سال 351ه خلیفه شد) در این مورد به مأمون شبیه بود به طوری که ابن خلدون و مقریزی شماره کتابهای کتابخانه کاخ سلطنتی آندلس را چهارصد هزار جلد دانستهاند ... و بعدها تنها در غرناطه هفتاد کتابخانه عمومی وجود
داشت.
جرجی زیدان درباره کتابخانه العزیزباللّه، دومین خلیفه فاطمی مصر (که در سال 365 ه خلیفه شد) مینویسد: «وی با تشویق وزیر دانش پرور و کتاب دوستش، یعقوب بن کلس، کتابخانهای تأسیس کرد که نام آن «خزانهالکتب» بود و دارای یک میلیون و ششصد هزار جلد کتاب بوده است.(3)وی درباره کتابخانه بزرگ شام که توسّط خلفای فاطمی تأسیس شد و فرنگیان در سال 502 ه پس از فتح طرابلس آن را غارت کردند از گیبون، مؤلّف تاریخ امپراتوری روم، نقل کرده است که «سه میلیون کتاب آن کتابخانه را
فرنگیان سوزاندند».(1)
ساعاتی مینویسد: از قرن چهارم هجری به بعد کتابخانههای وقفی در سراسر جهان اسلام، رواج یافت به درجهای که کمتر شهری یافت میشد که خالی از کتابخانه وقفی باشد... تعداد این کتابخانهها در آندلس به حدّی رسیده بود که ابوحیّان نحوی به خریدار
کتاب، عیب میگرفت و میگفت: «خدا به تو عقل معاش دهد» (چرا کتاب میخری؟) من هر کتابی بخواهم از کتابخانههای وقفی امانت میگیرم.(2)ساعاتی درباره کتابخانهفیروز آباد فارس اظهار داشته است: این کتابخانه را وزیر قوام الدوله عمادالدّین ابومنصور فرزند مافنه (متوفّای 433 ه) تأسیس کرد که دارای نوزده هزار جلد کتاب بود و آن را بر طالبان علم وقف کرده بود.(3)
در حال حاضر نیز در سر تا سر کشورهای اسلامی کتابخانههای غنی و مجهّز وجود دارند که تشنگان معارف و دانش را سیراب میکنند. در کشور ما نیز کتابخانههای بسیار
ارزشمندی مشغول ارائه خدمت هستند که گنجینههای عظیمی از میراث ارزشمند و گرانبهای اسلامی را در خود جای دادهاند. کتابخانههایی که تنها فهرست کتب خطّی بعضی از آنها به دهها مجلّد میرسد.
از این میان به کتابخانه (بلکه کتابخانههای) آستان قدس رضوی(4)، کتابخانه ملّیتهران، کتابخانه آیهالله العظمی نجفی (در قم) و ... میتوان اشاره کرد. همان طور که در پایان بحث مدارس اشاره شد در این جا نیز یادآور میشویم که امروز هیچ محقّق و دانشمند و کاوشگر، چه در علوم انسانی و چه در علوم تجربی و ... نمیتواند ادّعا کند که به طور مستقیم یا غیر مستقیم مدیون همین کتابها و کتابخانههای وقفی نمیباشد. در بحث مربوط به کتابخانه نیز به همین مقدار بسنده میشود. غرض اشارهای مختصر بود به تاریخچه کتابخانههای وقفی.(5)
1) تاریخ تمدّن اسلام: 636.
2) وقف و ساختار کتابخانههای اسلامی: 35-36.
3) وقف و ساختار کتابخانههای اسلامی: 36.
4) اداره کلّ کتابخانه مرکزی دارای سیزده کتابخانه وابسته در خراسان و سایر استانهاست.
5) برای اطّلاع بیشتر از آمار کتابخانههای مهمّ ایران، رک: فهرست کتابخانههای ایران، تألیف عبدالعزیز جواهر کلام.
از موارد دیگری که واقفان به آن توجّه داشته و دارند بیمارستان و مراکز درمانی است. در تاریخ بیمارستانهای وقفی، بیمارستانی که بیش از همه مورد توجّه قرار گرفته است و معمولاً به آن پرداختهاند، بیمارستان عضدی است که بنای آن در سال 368ه به دست عضدالدوله دیلمی (از سلاطین آل بویه) در بغداد آغاز شد و در سال 371 ه به پایان رسید.
عضدالدّوله چندین رَقَبَه املاک را نیز که دارای عواید فراوانی بودند بر بیمارستان وقف کرده بود. این مرکز، بیمارستانی بود بسیار مجهّز و دارای بخشهای گوناگون: شکسته بندی، چشم پزشکی، بیماران روانی و ...
در این بیمارستان (و دیگر بیمارستانها) علاوه بر درمان بیماران: پزشکان، جرّاحان و داروسازان به تدریس نیز میپرداختند.
عضدالدّوله مشهورترین و حاذقترین طبیبان و جرّاحان را به آن جا فرا خوانده بود، پزشکانی چون ابوالحسن، علی بن ابراهیم بن بکس (مدّرس و طبیب) جبرائیل بن عبیداللّه بن بختیشوع (پزشک خاصّ دربار) و ...
این بیمارستان متجاوز از دو قرن دارالشفای بغدادبود و پس از حمله مغول آسیبهای فراوان دید و امروزه (جز در یادها و متون تاریخی) هیچ گونه اثری از آن یافت نمیشود.(1)
در وقف نامهها نیز مکرّر به مواردی بر میخوریم که واقفان، اموالی را برای درمان و تهیّه دارو برای مستمندان در نظر میگرفتهاند. بدون شک یکی از بهترین جهات و موارد
مصرف وقف، همین بیمارستانها و مراکز درمانی و بهداشتی است.
متولّیان اموال موقوفه و دست اندر کاران اوقاف کشور میتوانند از درآمد اوقافی که دارای موارد مصرف عامّ نظیر «فی سبیل الله» و مانند آن هستند به مصارف این چنینی اختصاص دهند. و برای انسانهای پاکدل و خیّر و نیک اندیشی که دوست دارند صدقه جاریهای از خود بر جای گذارند تا بدین وسیله حیات و زندگی خود را جاودانه کنند و به
1) وقف میراث جاویدان: ش، س 3، شماره مسلسل 9؛ مقدّمهای بر فرهنگ وقف: 31 از کتاب آلبویه.
مقام والای «بِرّ» نایل آیند، چه کاری بالاتر و ارزشمندتر ازاین که بخشی از ثروت فناپذیر
خویش را به احداث مراکز درمانی یا تهیّه وسایل مورد نیاز آن مراکز، بویژه در مناطق محروم کشور، اختصاص دهند و از این راه بالاترین خدمت را به عدّهای از بندگان خدا ارائه دهند تا مقداری از دین خود را به آنان ادا کرده باشند و خود نیز از بندگان خوب
خداوند بهشمار آیند.
(1) در این جا تنهابه ذکر نام برخی از موارد مصرف اوقاف با توضیح مختصری بسنده میشود.
اطعام مستمندان، نوانخانهها، پادگانهای نظامی، تهیّه سلاح و ادوات جنگی برای مجاهدان، قنوات، تعمیر پلها و معابر عمومی، قبرستانها، ایتام، کودکان بیسرپرست، معلولان و زمین گیران، در راه ماندگان، زایران بیتاللّهالحرام، زوّار عتبات و مشاهد
امامان و امامزادگان و ...، زندانیان، کمک و وام به تجّار، تهیّه بذرهای زراعی، ادوات
کشاورزی و چارپایان برای کشاورزان، غرس اشجار و درختان میوه برای زیبایی شهر و استفاده عابران، تعلیم و قرائت قرآن کریم، مخارج علما و دانشمندان، اطعام در ماه مبارک رمضان، اطعام در ایّام محرّم و صفر و ... ، اِطعام در اعیاد مذهبی، درمان بیماران روانی؛
در لبنان موقوفهای است که از عواید آن باید دو نفر هر روزه در بیمارستان بر سر بالین بیماران حاضر شوند و در حالی که با هم نجوا میکنند، به طوری که بیمار صدای آنها را
بشنود (امّا تصوّر کند آنها به او توجّه ندارند)، جملاتی را در مورد بهبودی او رد و بدل میکنند و بدین وسیله او را روان درمانی نمایند.
ابن بطوطه در مورد موقوفات دمشق مینویسد: یک دسته از این موقوفهها مخصوص
1) در این قسمت، از کتابهای: مقدّمهای بر فرهنگ وقف: تاریخچه وقف در اسلام؛ سفرنامه ابن بطوطه، وقف نامههای بازنویسی شده آستان قدس رضوی؛ آمار و موارد ارائه شده توسّط اداره کلّ اوقاف خراسان؛ تاریخچه اوقاف اصفهان: یادگارهای یزد: و ... استفاده شده است.
کسانی است که استطاعت مالی برای رفتن به حجّ ندارند و مخارج مسافرت آنان از محلّ این گونه موقوفات پرداخت میشود.(1)
(ادامه ذکر مصارف:) حمّام، تهیّه آب آشامیدنی، افطاری روزه داران، روضه خوانی و تعزیه درایّام گوناگون سال، تهیّه شیرینی، حلوا و خرما برای اعیاد گوناگون، برای قرض
دادن بدون بهره(2)، پوشاک برای زوّار حرم امامان معصوم علیهمالسلام، عیدی سالانه به طلّاب
ساکن مدرسه، تهیّه پوشاک و غذا برای سادات، برای ظرفهایی که توسّط غلامان و کنیزکان شکسته میشدند و امداد به زنانی که بچه شیر میدادند و موارد بیشمار دیگر...
به طور کلّی آنچه مورد نظر آنهابوده است و قصد داشتند که در تحقّق آن سهیم باشند همین آیه «لَنْ تَنالُوا البِرَّ حتّی تُنْفِقوُا مِمّا تُحِبُّونَ»(3)بوده است که مقصود، زدودن و ریشهکن ساختن فقر در مرحله اوّل و ایجاد رفاه نسبی عمومی در مرحله بعدی است.
این فصل را با حکایتی زیبا از خاطرات ابن بطوطه و شمار رقبات موقوفه فعلی کلّ ایران به پایان میبریم:
روزی در یکی از کوچههای دمشق میگذشتم، غلام بچهای را دیدم که از دستش کاسه چینی که در دمشق «صحن» نامیده میشود، افتاد و شکست. مردم گرد او جمع شدند، یکی از آن میان گفت: غم مخور! شکستههای کاسه را جمع کن ببریم پیش رئیس اوقاف ظروف! غلام، خردهها را جمع کرد و آن مرد همراه او پیش رئیس اوقاف مزبور رفت و پول ظرف را گرفت و به او داد.
این یکی از کارهای خوب است که اگر چنین وقفی نبود طفل در معرض ضرب و شتم ارباب خود قرار میگرفت و خاطرش رنجور میگشت. خداوند بانیان بلند همّت این گونه خیرات راجزای خیر کرامت فرماید(4)(آمین).
آمار ارائه شده موقوفات متصرّفی و غیر متصرّفی(5)از سوی سازمان اوقاف و امور
خیریّه به تفکیک ادارههای کلّ اوقاف استانهای کشور(1):
متصرّفی
غیرمتصرّفی
موقوفهرقبهموقوفهرقبه
1- اداره کلّ اوقاف و امور خیریّه استانتهران32331641486412516
2- اداره کلّ اوقافوامورخیریّه استان خراسان1433553297407014969
3- اداره کلّ اوقاف و امور خیریّه استان اراک139438355133161
4- اداره کلّ اوقاف و امور خیریّه استان اصفهان238283108413466
5- ادارهکلّاوقافوامورخیریّهاستانآذربایجانشرقی138455112271344
6- اداره کلّ اوقاف و امور خیریّه استان خوزستان9442827154
7- اداره کلّ اوقاف و امور خیریّه استان مازندران59132499110127307
8- اداره کلّ اوقاف و امور خیریّه استان فارس13943835513161
9- اداره کلّ اوقاف و امور خیریّه استان گیلان57636322331183
10- اداره کلّ اوقاف و امور خیریّه استان
آذربایجان غربی289608693415
11- اداره کلّ اوقاف و امور خیریّه استان کرمان99834135912728
12- اداره کلّ اوقاف و امور خیریّه استان کرمانشاه1405621106609
13- اداره کلّ اوقاف و امور خیریّه استان همدان295707065794
14- اداره کلّ اوقاف و امور خیریّه استان سمنان236341966141905
15- اداره کلّ اوقاف و امور خیریّه استان یزد42041147610825507
16- اداره کلّ اوقاف و امور خیریّه استان زنجان65722173662840
17- اداره کلّ اوقاف و امور خیریّه استان هرمزگان432263337223
18- اداره کلّ اوقاف و امور خیریّه استان کردستان257235117205
19- اداره کلّ اوقاف و امور خیریّه استان سیستان
وبلوچستان3322217
1) از کتاب: نگاهی به وقف و آثار اقتصادی - اجتماعی آن: 97-98.
متصرّفی
غیرمتصرّفی
20- اداره کلّ اوقاف و امور خیریّه استان لرستان8049248206
21- اداره کلّ اوقاف و امور خیریّه استان چهارمحال
وبختیاری6713114
22- اداره کلّ اوقاف و امور خیریّه استان بوشهر3769521206
23- اداره کلّ اوقاف و امور خیریّه استان کهکیلویه
و بویراحمد51222
شایان ذکر است که این آمار مربوط به قبل از تفکیک استانهای اردبیل، قم، قزوین و گلستان میباشد.
چنان که بارها اشاره شد در نظام اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی اسلام، وقف از جایگاه و مرتبه بسیار والایی برخوردار است و از اموری است که در متن جای دارد و از مسائل جنبی و حاشیهای اسلام نیست. در مبحث جایگاه وقف (در آغاز کتاب) گذشت که (به نقل جابر) تمامی اصحاب رسول خدا (ص) که توانایی داشتند، اموالی را در راه خدا وقف کردند.
شخص رسول خدا صلیاللهعلیهوآله حضرت زهرا علیهاالسلام و امامان معصوم علیهمالسلام نیز به تناسب شرایط و موقعیّتهایی که داشتند، دارای صدقات و اوقاف بودند.
وقف، از جمله صدقات و انفاقاتی است که هرچند با صراحت در قرآن کریم از آن یاد نشده است، امّا واقعیّت و محتوای آن، سخت مورد تأکید و سفارش قرآن کریم است.(1)
وقف، این سنّت حسنه دیرینه بعد از زمان صحابه و تابعین نیز در سراسر کشورهای اسلامی موقعیّت خود را حفظ کرد و به صورت یک فرهنگ در آمد، به طوری که رقبههای وقفی، همه شهرها، قصبات، روستاهاو ... را پر کردند. هر جهانگرد، تاریخ نگار
1) رک: کنزالعرفان: 2/113؛ فقهالقرآن: 2/289-290.
و ... که درباره تاریخ و تمدّن و فرهنگ کشورهای اسلامی دست به قلم برده است از اقلام بسیار مهمّی که نتوانسته از آن بگذرد، اوقاف و رقبههای وقفی است.
پرداختن به مسأله «گستردگی اوقاف» در تاریخ گذشته کشورهای اسلامی، حتّی بهطور مختصر و اشاره وار نیز، از مجال و حوصله این کتاب بیرون است. امّا در عین حال
برای نشان دادن اهمیّت موضوع به چند مورد اشاره میکنیم:
1- ابن بطوطه جهانگرد معروف مسلمان که به همه بلاد اسلامی مسافرت کرده و با دقّت، بسیاری از مسائل را مدّ نظر داشته، آنچه توجّه وی را به خود جلب کرده است، اوقاف و صدقات کشورهای اسلامی بوده است. در خاطرات ارزنده او، بخش عمدهای از بیاناتش درباره اوقاف و صدقات مکانهای مختلف است. وی درباره موقوفات دمشق مینویسد: این موقوفات از حیث تنوّع موارد مصرف از حدّ شمار خارج است... اهل دمشق در ساختن مساجد، زوایا، مدارس و مشاهد هم پیش دستی مینمایند... هر کس را شوق علم و دانش یا شور زهد و طاعت در سر باشد در این شهر از هر گونه مساعدت بهرهمند خواهد بود.(1)
2- موقوفات رشیدالدّین فضل اللّه: وی بجز مؤسّسه و شهر عظیم فرهنگی رَبع رشیدی که در بحث مربوط به مدارس به آن اشاره شد، موقوفات دیگری را در سراسر کشور ایران و ... بر جای گذاشت که نام و حدود آنها در وقف نامه رَبع رشیدی آمده است
و در این جا به چند مورد، اشاره میشود:
الف - در یزد و توابع: 564 موقوفه(2)
ب - در تبریز و نواحی آن: 329 موقوفه(3)
وی در فارس، اصفهان، همدان، موصل و ... نیز دارای موقوفات فراوانی بوده است که امروز اثری از آنهاباقی نمانده است.(4)
3- درباره اوقاف اصفهان میخوانیم که در اواخر صفویّه به حدّی باغها و املاک و اراضی در اصفهان وقف شده بود که برای موقوفات تازه، زمین بایر قابل خرید وجود
نداشت و ناچار شدند در کاشان و سایر ولایات دور به جست و جوی زمینهایی برای وقف مساجد و مدارس اصفهان بروند و هنوز نیز بعضی از املاک مهمّ اطراف کاشان وقف مدرسه سلطانی اصفهان میباشد...(1)
لَمتون، استاد دانشگاه لندن، در کتاب خود مینویسد:
صفویّه بسیاری ازاملاک را وقف مقاصد خیریّه کردند. شاه عباس اوّل در سال 1015 (یا 1016ه) همه املاک و رقبات مکتسبه خودرا که قیمت عادله آنها زیاده از یکصدهزار تومان شاهی عراق و حاصل آنها بعد از کسر موُونات زراعت، به نرخ متوسّط، قریب به هفتهزار تومان میشد و ابنیه گوناگونی که در اصفهان و حوالی آن داشت وقف چهارده معصوم علیهمالسلام کرد و تولیت آنها را به خود و پس از خود به سلطان زمان اختصاص داد. متن این وقف نامه را شیخ بهاءالدّین (عاملی) تنظیم کرد...(2)
4- مرتضی راوندی(3)مینویسد: زمانی در سیرجان یکی از روحانیون، هر وقتقبالهای برای امضا نزد او میبردند، میگفت: پنج دانگ و نیم ملک سیرجان وقف است و در نیم دانگ آن هم شک دارم، و از امضای قباله خودداری میکرد...
اشارهای بود بسیار کوتاه و قطرهای از اقیانوس عظیم اوقاف و صدقات در کشورهای اسلامی(4)تا این حقیقت روشن شود که روزگاری فرهنگ وقف همه زوایای زندگیمسلمانان را پر کرده بود. البتّه مدّعی نیستیم که همه واقفان دارای انگیزههای صددرصد خالص و معنوی بودهاند. هرگز! حتّی ممکن است از شواهدی به دست آید که مخصوصا تعدادی از حکّام و سلاطین و ... به دلایل و انگیزههای دیگر دست به ایجاد صدقات زدهاند، امّا این امر از اهمّیّت و موقعیّت این بُعد عظیم اقتصادی اسلام نمیکاهد.
این فرهنگ عظیم و ارزشمند در طول زمان به دلایل و عوامل گوناگون ضعیف شد، همه این رونقها به رکود و کم فروغی گرایید و آن همه شور و اشتیاق به بی توجّهی یا کم
توجّهی مبدّل و در نتیجه فرهنگ ارزشمند و متعالی وقف در جامعه اسلام تا حدود
بسیار زیادی کمرنگ شد.
اکنون براستی برای احیای مجدّد این فرهنگ چه باید کرد و برای ایجاد شور و شوقی دوباره و معطوف ساختن توجّه امّت اسلامی به این سنّت دیرپای نبوی (ص) چه چارهای باید اندیشید؟
البتّه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی برای تحقّق این هدف والا و ارزشمند از سوی نهادهای ذیربط گامهای بلند و مؤثّری برداشته شده که قابل تقدیر است؛ امّا هنوز آغاز
راه است و حتّی تا رسیدن به آنچه در گذشته بوده، راهی بس طولانی در پیش است.
در اینجا برخی از راههایی که به نظر میرسد میتوانند برای رونق بخشیدن دوباره به اوقاف و صدقات مؤثّر باشند و به احیای این صدقه جاریه، کمک کنند، بررسی میشود:
عواملی که در طول تاریخ موجب رکود و از رونق افتادن اوقاف شدهاند، متعدّد و متنّوعاند که دستهایازآنها شایدقابلپیشگیریوپیشبینی نباشند. عواملی چون زلزله،
سیل، جنگ، و ... که خرابی اوقاف و از بین رفتن اسناد و مدارک اموال موقوفه را به دنبال
داشتهاند، میتوان از این دسته بهشمار آورد.
امّا عامل عمده دیگری وجود داشته که در این راستا سهم بسیار بزرگی را به خود اختصاص داده و آن عبارت است از موقوفه خواری. در گذشته دو گونه موقوفه خواری وجود داشته که هر یک به نوعی موجب رکود و سقوط اوقاف از آن منزلت و رونق بالای خود شده است:
1- غصب و تصرّف و تملّک نابجا و غیرمشروع درآمد اوقاف و مصرف آن در جهات و مواردی که با جهات و موارد مصرف مورد نظر و توجّه واقفان به هیچ وجه تلائم و سازگاری نداشته است.
بدون شک تصرّفاتی این چنین و حیف و میلهای خودسرانه و خودخواهانهای که درمورد اوقاف انجام شده، مایه دلسردی و فرار انسانهای نیک سیرت و خیراندیش از
دست زدن به وقف اموال خود شده و میشود.
انسانهای خیّری که مال خود را به عنوان صدقه جاریه حبس میکنند، طبیعی است که انتظار دارند درآمد این اموال در جهات ومواردی که خودشان با توجّه به ضوابط و موازین شرعی در نظر گرفتهاند، مصرف شود و اگر احساس کنند که درآمد اوقاف، حیف و میل میشود و به جیب کسانی سرازیر میشود که به هیچ وجه شایستگی آن را ندارند، قطعا انگیزهای برای وقف و تصدّق در آنها به وجود نخواهد آمد.
از این رو دقّت، وسواس و سختگیری متولّیان وقف و دست اندر کاران امور اوقاف بلاد اسلامی در تحقّق اغراض و انظار واقفان، میتواند به ایجاد انگیزه در انسانهای نیکوکار، برای وقف بخشی از اموال خود، کمک شایان توجّهی بنماید.
2- دومین و مهمترین گونه موقوفه خواری، غصب و تملّک اصل و رقبه اوقاف است که در طول تاریخ وقف الی ماشاءاللّه و بوفور انجام میشده است.
از پادشاهان و حکّام گرفته تا انسانهای ذی نفوذ و طبقات گوناگون جامعه در فرصتهای مختلف همچون گرگهای گرسنه به جان اوقاف افتادند، خوردند و خورانیدند و آثار بسیاری از املاک و رقبات وقفی را از روی زمین محو کردند. به چند نمونه توجّه فرمایید:
الف - قوام الدّین ابوبکر ملک زوزن که در حدود سال 609 ه به کرمان آمده، بعد از همه خودکامیها، یک روز دستور داد همه وقف نامهها را پیش او بردند، سپس گفت: به تحقیق معلوم شد که از دعای روحانیان و موقوفه خواران کاری پیش نمیرود و فرمان داد که مجموع وقف نامهها را در آب شستند و آن گاه تمام رقبات آن موقوفات را در حوزه دیوان گرفت و جزء املاک خالصه کرد.(1)
ب - نادرشاه افشار نیز برای تضعیف روحانیان شیعه، به بهانه این که موقوفه داران قدم مثبتی برنمیدارند، قسمت اعظم زمینهای موقوفه را به ارزش یک میلیون تومان ضبط کرد و آنها را جزء خالصه در آورد... لذا از دوره نادرشاه به بعد بر اثر بی ثباتی
اوضاع و بی توجّهی زمامداران به امور شرعی، عرفی و اخلاقی کمتر کسی در مقام وقف
1) تاریخ اجتماعی ایران: 4/756.
اموال و دارایی خود بر میآمد...(1)
ج - لَمتون درباره اوقاف اصفهان مینویسد: ... اصفهان در سابق خاصّه در دوره صفویّه یکی از مراکز مهمّ موقوفه بوده است. گرچه غالب آنها از بین رفته یا غصب شده است.(2)
همچنین بستانی در دائرهالمعارف درباره قحطی که در اصفهان رخ داده از نویسندهای خارجی نقل کرده است: ... بسیاری از موقوفات اصفهان معدوم و نامعلوم شد و متولّیان مانند هزاران نفر اهل اصفهان جان دادند و اثر آن موقوفات ناپدید شد و بعدها به دست مالکین افتاد که به نام خود برای آن سند مالکیّت صادر کردند و حتّی دربعضی موارد با
علم به وقفیّت، آن را نادیده گرفتند.(3)
د - درزمان رضاشاه به دلیل ممنوع شدن روضه خوانی، بسیاری از اوقاف عامّه، متعذّرالمصرف گشت و نتوانستند آنها را به مصارف خاصّی که مراد واقفان بود، برسانند.
اداره بعضی از این اوقاف را وزارت فرهنگ به دست گرفت و بقیّه را این و آن غصب کردند...
در موارد متعدّد دیگری نیز املاک موقوفه غصب شده است، مثلاً بسیاری از این گونه املاک را کسانی (به بهانههای گوناگون) به نام خود ثبت کردند. میگویند مواردی از این قبیل در آذربایجان و سایر نقاط اتفّاق افتاده است.(4)
ه - درباره اوقاف سیرجان و یزد نیز گذشت که به ادّعای بعضی از علما اکثریت قریب به اتفاق املاک سیرجان وقف بوده و در یزد از چهارصد مدرسه و بقعه شریفه تنها یک مدرسه باقی مانده است (بجز مدارس جدیدی که بعدها تأسیس کردهاند).
در کارنامه منظوم اوقاف، اثر تاج الدّین نسائی (مربوط به نیمه دوم قرن هفتم هجری) به جنبههای منفی و کارهای ناروای متولّیان و مسؤولان امور اوقاف و دیوانیان خراسان
اشاره شده است. وی درباره تغییر مدرسه به کاروانسرا و ... میگوید:
کار اوقاف بس پریشان شد
خواجه ازمدرسه پشیمان شد
مدرسه کاروانسرا کردند
طلب علم را رها کردند.(1)
در کتاب اندیشه ترقی آمده است: آنچه به تحقّق پیوسته، املاک موقوفه اغلب جزو املاک مردم شده و در آن، بیع و شراء میشود، بلکه صداق زوجات مینمایند و ...(2)
خود ما نیز در حکومت پهلوی شاهد بودیم و میدیدیم و بسیار میشنیدیم که کسانی به بهانههای گوناگون و از راههای مختلف، املاک موقوفه را متصرّف و متملّک میشدند و برای آنها به نام خود سندهای ثبتی صادر میکردند. و ... تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل!
اینها گوشههایی بودند و خردههایی از خروار خروار بلا و مصیبتی که بر اوقاف رفته است و این چنین اموال و املاک موقوفه را درزمانهای گوناگون به نابودی و اضمحلال کشانده است.
آیا این همه، برای دلسرد کردن و بیرغبت نمودن انسانهای خیرخواه و مآل اندیش نسبت به مسأله و مقوله وقف کافی نیست؟ و آیا از این همه تعدّی و تجاوز و غارت و یغما نسبت به املاک وقفی میتوان جز رکود و بیرونقی و بیرغبتی افراد به وقف و تصدّق، انتظار دیگری داشت؟
برای از بین بردن و خنثی کردن آثار شوم این همه ظلم و تجاوزگری و ایجاد رغبت و شوق مجدّد در انسانهای نیکوکار، یکی از راهها ایجاد این اطمینان است که؛ دیگر چنین نخواهد شد و نهایت دقّت و وسواس در نگهداری و صیانت املاک موقوفه به کار خواهد رفت.
لازم است دست اندر کاران و متولّیان امور اوقاف، ضمن نظارت و دقّت کامل برای نگهداری از رقبات موجود اوقاف، در جهت بازگرداندن املاک به یغما رفته و به تملّک درآمده، تا آن جا که امکان دارد، از هیچ تلاشی دریغ نورزند، کاری که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی شروع شد، و در مواردی شاهد بودهایم که کسانی در این مسیر تلاش خود را به حدّ جهاد رسانیدهاند و آثار و برکات آن نیز روز به روز آشکارتر میشود. البتّه
زدودن آن همه خاطرات تلخ و وحشتناک از اذهان و خاطرهها، تلاش پیگیر و فعّالیّت
مستمرّ و دراز مدّت را میطلبد.
تردیدی نیست که وقتی مردم دوباره ببینند اوقاف، مسیر صحیح خود را میپیماید، به اغراض و دیدگاههای واقفان جدّا توجّه میشود و از اصل و رقبه موقوفات نیز بهطور کامل و جدّی محافظت میشود، به این سمت و سو گرایش پیدا خواهند کرد و به خواست خداوند در آیندهای نه چندان دور دوباره شاهد رونق و شادابی چهره این سنّت دیرپای نبوی (ص) و این سرمایه عظیم و جاوید خواهیم بود.
یکی دیگر از عوامل گسترش و احیای فرهنگ وقف در جامعه، آشنا کردن مردم به اهمّیّت این مسأله از نظر شرع و دین، اجر و پاداش معنوی آن و آثار و برکات معنوی، اقتصادی و اجتماعی آن است.
یک روز مردم عرب مسلمان که زبان رایجشان، عربی بود به مجرّدی که کریمهای چون: «لَنْ تَنالوُا البِرَّ حتّی تُنْفِقوُا مِمّا تُحِبُّونَ»(1)نازل میشد، تکان میخوردند و به دنبالآن برای انفاق و تصّدق و وقف اَحَبِّ اموال خویش بر یکدیگر پیشی میگرفتند، امّا امروز در بسیاری از کشورهای اسلامی ممکن است بارها همین آیه را تلاوت کنند و چیزی از آن ادراک نکنند. واین هرگز به این معنا نیست که مردم نسبت به انجام کار خیر حسّاسیّتی
ندارند. چنین نیست.
باید از راههای گوناگون (همانند گذشته) مردم را به فرهنگ وقف آشنا کرد. باید با نوشتن کتاب، تبلیغات متنوّع تلویزیونی و رادیویی (در شکل نمایش فیلمهای ارزنده و گویا، نمایشها، سرودها و ...)، استفاده از روزنامهها و مجلّات، درج مطالبی در این باره
(به شکلّ فنّی و کارشناسی شده) در کتب درسی مدارس و ... مردم رادر متن اهمّیّت انفاقهایی ازاین دست قرار داد.
مردم مسلمان، بویژه مسلمانان مهربان و بزرگوار و با صفای کشور ما ثابت کردهاند که
1) آل عمران: 92.
در تحقّق بخشیدن به آیه کریمه: «فَاسْتَبِقُواالْخیْراتِ»(1)عقبتر از مسلمانان صدر اسلام نیزنیستند. مهمّ، جهت دادن و کشاندن آنها از راههای صحیح به این سمت و سوست.
نوشتن چند کتاب و یا مجلّه، بسیار ارزشمند و مؤثّر است و نقش مهمّی را داراست، امّا باید دید چند درصد از مردم، مخاطب این بخش از ابزار تبلیغاتی هستند. بدون تردید
اکثر جامعه، مخاطب رادیو، تلویزیون، روزنامهها، سخنرانی مذهبی (بویژه از سوی کسانی که در نزد مردم دارای اعتبار و وجاهت بیشتری هستند)، مجلّات و ... میباشند.
مردم باید به اهمّیّت وقف از دیدگاه مکتب و شارع و اجر و پاداش معنوی آن پی ببرند. از سوی دیگر در جریان کارهای خیری که توسّط انسانهای نیکوکار انجام میشود، قرار گیرند.
وقتی یک برنامه تلویزیونی چهره یک انسان نیکوکار مازندرانی را نشان میدهد که در حال بازدید و عیادت بیماران کلیوی است که در بخش دیالیزی که از سهم کارخانهاش ساخته و وقف شده است بستری هستند، و در همین باره با او مصاحبهای انجام میشود و در کنارآن لبخند حاکی از رضایت و قدردانی بیماران به تصویر کشیده میشود، قلب بسیاری از آزاد مردان و آزاد زنان دلسوز و نیکسرشت به تپش میافتد و قطعا برای انجام کارهای مشابه تحریک و تحریض میگردند.
از این رو تجلیل از واقفان و خیراندیشان گذشته و حال از راههای گوناگون و حتّی با تشکیل و گردهمایی و... اگر عاملی مستقلّ برای احیای فرهنگ وقف در جامعه نباشد، یکی ازبهترین مصادیق تبلیغات صحیح و مؤثّر در این راستاست.
و این هرگز از مقوله تظاهر و خودنمایی نیست، چرا که انسانها فطرتا دوست دارند خدمتگزار باشند و از این که ببینند کسانی از ثمره تلاش آنها بهره میبرند و احساس امنیّت و آرامش میکنند، احساس لذّت و خوشبختی میکنند.
هنر این است که بتوان از این همه کانون عاطفه و احساس توأم با اعتقاد و ایمان در جهت ایجاد روح تعاون و همکاری و ایثار و فداکاری بهره برد.
آماری که هر از چند گاه از سوی وزارت خانهها و نهادهای گوناگون توسّط رسانههای
1) «درکارهای نیک بر یکدیگر پیشی گیرید» مائده: 48.
جمعی اعلام میشود، حاکی از این است که از بهمن 57 تا کنون (بهمن 77) هزاران مرکز آموزشی ازقبیل مدرسه در سطوح مختلف، فضای آموزشی برای دانشگاهها، خوابگاه دانشجویی، کتابخانه و مراکز درمانی و بهداشتی از قبیل بیمارستان، درمانگاه و نیز مؤسّسات عامالمنفعه دیگر، توسّط افراد پاک طینت و نیکوکار در کشورمان احداث شده که به مراتب آمار این گونه مؤسسّات در زمان پیروزی انقلاب اسلامی بیشتر شده است.
به این ترتیب با تلاش و پیگیری مستمّر، از راههای گوناگون، از جمله تبلیغات صحیح و صادقانه میتوان دوباره فرهنگ وقف را گسترش داد و خاطرات شیرین گذشته امثال «نظامیّه»، «رَبع رشیدی» و ... را بار دیگر به بهترین وجه در جوامع اسلامی تحقّق
بخشید.
در کشورهایی که حکومت اسلامی تأسیس شده است، نیز لازم است بر اساس ضوابط و موازین شرع برای اداره کشور، قوانین اساسی، مدنی، جزایی و ... وضع شود. از مواردی که اولیای وقف باید به آن توجّه کافی داشته باشند، یکی همین است که مواظب باشند، هرچند به طور غیر عمدی، قانون و یا متمّم و تبصرهای که هرچند در کوتاه مدّت ممکن است اموال و املاک و رقبات وقفی را در معرض آسیب قرار دهد، به تصویب نرسد و اگر به تصویب رسیده است در آن تجدید نظر شود، زیرا ممکن است در همین مدّت کوتاه، حوادث و جریاناتی رخ دهد که قابل جبران نباشد و املاکی از دست برود که بازگرداندن آنها یا ممکن نباشد و یا به آسانی میسّر نباشد.
همچنان که یک مأمور بدون در دست داشتن حکم بازرسی، دستش برای تحقیقات لازم بسته است و به مجوّز قانونی نیاز دارد، متصدّیان و متولّیان امور اوقاف نیز برای
پیگیری امور اوقاف و حفظ و نگهداری آنها و یا بازگرداندن املاک به یغما رفته، به قانون
صریح به عنوان پشتوانهای مطمئن نیازمندند. آقای محمّدثابتی در مقالهای در مجله «وقف میراث جاویدان» ضمن اشاره به کمک شایانی که از ناحیه قوانین مصوّب بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به وقف و احیای آن شده است از تبصره مادّه 11 قانون لغو
مالکیّت زمینهای موات شهری انتقاد کرده است.
متن تبصره این است: «موقوفات عام که اسناد مالکیّت و وقف نامههای آنها حاکی از عمران و آبادی در آن باشد، احیا شده محسوب میگردد ولی در هر حال مشمول بند 2-5 این آیین نامه خواهد بود.(1)و اگر ضروری باشد از این گونه اراضی استفادهای غیر ازآنچه در وقف نامه ذکر شده است، بشود، موافقت هیأت وزیران الزامی است».
به طور خلاصه از جمله انتقادات نویسنده بر این تبصره موارد زیر است:
الف - به موجب این تبصره تنها زمینهایی که دارای عمران و آبادی باشند و این مضمون در وقف نامهها قید شده باشد، وقف شمرده شده است. در صورتی که دراسناد بسیاری از موقوفات ذکری از عمران و آبادی نشده امّا از زمانهای قدیم دارای مُستحدثات و عمران و آبادی بوده و به مرور از آنها بهرهبرداری میشده است. از این رو
قید و شرط یاد شده موقوفات زیادی را از وقفیّت خارج میکند.
ب - این تبصرهها عمران و احیای موجود در اسناد موقوفه را مشمول بند 2-5 مادّه 2 دانسته است و مفهوم آن این است که اگر عمران و احیای مطلق، مطابق تعریف مادّه یاد شده، نباشد زمین وقفی موات تلقّی میشود و از وقفیت خارج میگردد. این موضوع نیز بسیاری از موقوفاتی را که در گذشته عمران و احیا داشته و به دلیل معطّل ماندن و عدم
بهره برداری در چندین سال متوالی بایر شدهاند و نیز بسیاری از موقوفات آباد مزروعی
یا مُشَجَّر و ... را از وقفیّت خارج میسازد.
البتّه ضابطه تعیین شده به دلیل غیر شرعی بودن، از سوی شورای نگهبان مردود اعلام شد و دیوان عدالت اداری نیز رأی برابطال آن داد ... امّا در همین فاصله میان تصویب (1358) تا ابطال آن (1361) موقوفات زیادی در کشور، موات اعلام شد که سازمان اوقاف برای احیا و باز گرداندن آنها تلاشهایی کرده است.
ج- تبصره قید دارد: «... موافقت هیأت وزیران الزامی است» و این قید غیر شرعی است، زیرا براساس موازین شرعی باید نظر واقف رعایت شود. هیأت وزیران نمیتواند
1) بند 2-5 این مادّه ضوابط نحوه عمران و احداث بنا و میزان عمران واحیا در زمینهای مزروعی و باغها را بیان میکند. رک: مجلّه وقف میراث جاویدان: 31 پی نوشت.
بر خلاف نظر واقف تصمیم بگیرد. اگر گفته شود در حکومت اسلامی فقیه حاکم چنین اختیارهایی دارد... در پاسخ میگوییم: اوّل آن که باید خود فقیه حاکم دخالت داشته باشد و نظر هیأت وزیران (هرچند در دولت اسلامی) نمیتواند جایگزین نظر فقیه حاکم شود. و دوم آن که فقیه حاکم درصورتی دخالت میکند که جهت وقف، مشروعیّت نداشته باشد یا اعمال نظر واقف ضرری (مثلاً برای حکومت یا ...) به وجود آورد که در این صورت هم وقف تبدیل به احسن میشود و موقوفه هرگز از بین نمیرود.
خلاصه، اشکالات یاد شده درتبصره مادّه 11، گذشته از موات اعلام شدن بسیاری از زمینهای وقفی، مشکلات بسیاری را نیز به دنبال داشته که هنوز هم ادامه دارد.(1)
بنابراین حتّی کمترین کوتاهی و بی دقّتی در این مورد میتواند هم برای اموال و املاک موقوفه، مشکلات و صدمات جدی را به دنبال داشته باشد و هم موجب مشکلات و درگیریهای فراوانی در این موارد شود.
اینها راههای اصولی و اساسی هستند که به نظر نگارنده میتوانند در جهت گسترش مجدّد فرهنگ وقف و حیات دوباره این میراث جاویدان، دارای نقشی اساسی و مؤثّر باشند. راههای دیگری نیز ممکن است باشد که در همین جا نگارنده از عموم خوانندگان ارجمند این اثر استدعا دارد از تذکرات و راهنماییهای خویش او را بینصیب نگذارند و پیشاپیش خود را سپاسگزار و مرهون لطف و محبتّشان میداند.
وَالْحَمْدُلِلّهِ اوّلاً وَ آخِرا وَ صَلَّی اللّهُ عَلی سَیِّدنا محمّدوَ آلِهِ الطّاهَرِینَ سَیَّما مَوْلانا بَقِّیَةِ اللّهِ فیِ الْاَرَضیِنَ.
1) وقف میراث جاویدان.
قرآن کریم .
نهج البلاغه .
اجودالتقریرات، سیّدابوالقاسم خویی، کتابفروشی اسلامیّه، تهران .
الاحکامالسلطانیّة، ابویَعْلی، دفتر تبلیغات اسلامی، قم .
الاحکامالسلطانیّة، ماوردی، دفتر تبلیغات اسلامی ، قم .
احکامالوقف، زهدی یکن، المکتبهالعصریّة- بیروت.
احکام وقف در شریعت اسلام، کبیسی، ترجمه احمد صادقی گلدر، اداره کلّ حجّ و اوقاف مازندران، 1364 ش. چاپ اوّل .
ادوار علمالفقه و اطواره، شیخ علی آل کاشفالغطاء، دارالزّهراء، بیروت، 1399 ه ، چاپ
اوّل.
ارشادالاَذهان، علاّمه حلّی، انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدّرسین ، قم.
اسدالغابة فی معرفهالصّحابة، علی بن ابیالکریم (ابن اثیر) اسماعیلیان ، تهران .
اسلام در مبارزه بنیادی با فقر .
اسهلالمدارک (فقه مالکیّه)، عیسی البابی و شرکاءه، چاپ دوم.
الاَعلام، خیر الدین الزرکلی، چاپ سوم.
اِعلامالمُوَقِّعین، محمّدبن ابی بکر (ابن قیّم جوزی)، دار الکتب العلمیّه، بیروت، 1411ه. چاپ اوّل.
اَعیانالشّیعه، سیّد محسن امین، دارالتعارف للمطبوعات ، بیروت (11جلدی).
اقتصاد ما، شهید سیّد محمّدباقر صدر، انتشارات اسلامی، تهران (ناصر خسرو)، 1357 ش.،
چاپ دوم.
الامام زید، محمّدابوزهره، المکتبة الاسلامیه ، بیروت.
الامام الصّادق و المذاهب الاربعة، اسد حیدر، دار الکتاب العربی ، بیروت، 1403ه ، چاپ سوم.
الانتصار، سیّد مرتضی (الجوامع الفقهیه) کتابخانه آیة ا... مرعشی ، قم.
ایضاحالفوائد، محمّدبن الحسن بن یوسف (فخر المحقّقین) به دستور آیة ا... سیّد محمود شاهرودی، 1388ه. ق. چاپ اول.
بحارالانوار، محمّدباقر مجلسی، مؤسّسة الوفاء ، بیروت، 1403ه.
البحرالزّخّار (فقه زیدیّه)، احمد بن یحیی بن المرتضی، مؤسّسة الرّسالة - بیروت.
بدایهالمجتهد، ابن رشد .
بدایهالنّهایة، شیخ حرّ عاملی، موسّسه آلالبیت .
بررسی روش اداری و آموزشی رَبع رشیدی، محمّدمهدی بروشکی ، مؤسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی ، مشهد مقدّس ، 1365 ش .
التّاجالجامع للاصول، منصور علی ناصف، المکتبة الاسلامیّه ، مصر، 1381ه. چاپ سوم.
تاریخ ابن خلدون، ابن خلدون، مؤسّسة الاعلمی ، بیروت.
تاریخ اجتماعی ایران، مرتضی راوندی ، انتشارات امیرکبیر ، تهران ، 1359 ش ، چاپ اوّل .
تاریخ تمدّن اسلام، جرجی زیدان ، ترجمه علی جواهر کلام ، انتشارات امیرکبیر ، تهران .
تاریخچه اوقاف اصفهان، عبدالحسین سپنتا ، اداره کلّ اوقاف اصفهان ، 1346 ش .
تاریخچه وقف در اسلام، علی اکبر شهابی، چاپخانه دانشگاه تهران ، 1343 ش .
تاریخالشیعة، محمّدحسین مظفّر، مکتبه بصیرتی ، قم.
تاریخ فقه و فقهاء، ابو القاسم گرجی، سازمان سمت، تهران ، 1375 ش .
تاریخ کامل، ابن اثیر، ترجمه دکتر محمّدحسین روحانی، 1371ش . چاپ اوّل.
التّبیان فی تفسیر القرآن، محمّدبن الحسن (شیخ طوسی)، دار احیاء التراث العربی ، بیروت.
تحریرالاحکام، علاّمه
حلی، (چند مجلّد رحلی)، مؤسسه آل البیت .
تحریرالوسیلة، امام خمینی، مؤسّسه اسماعیلیان ، قم.
تذکرهالفقهاء، حسن بن یوسف بن مطهر (علاّمه حلی)، المکتبة المرتضویّه ، تهران.
التفسیرالکبیر، فخر رازی، دار احیاء التراث العربی ، بیروت، چاپ دوم.
التّنقیحالرائع، فاضل مقداد سیوری، کتابخانه آیها... مرعشی، قم، 1404، چاپ اول.
تهذیبالاحکام، محمدبن الحسن (شیخ طوسی) دار الکتب الاسلامیّة، تهران، 1364 ش . چاپ سوم.
تهذیبالتّهذیب، احمدبن علی (ابن حجر عسقلانی) دار الکتاب الاسلامی ، قاهره، 1414ه. چاپ اوّل.
جامع عبّاسی، بهاء الدّین عاملی (شیخ بهائی)، انتشارات فراهانی ، تهران.
الجامع للشرایع، ابن سعید حلّی، مؤسّسه سیّد الشّهداء، قم، 1405ه.
جامعالمدارک، سیّد احمد خوانساری، اسماعیلیان ، قم، 1364 ش . چاپ دوم.
الجامع لاحکامالقرآن (تفسیر قرطبی) محمّدبن احمد الانصاری القرطبی، داراحیاء التراثالعربی، بیروت، 1405ه.
جامعالمقاصد، علی بن الحسین الکَرَکی (محقّق ثانی) مؤسّسه آلالبیت، قم، 1410ه.چاپ اوّل.
الجوامع الفقهیّه (مجموعهای از چند کتاب فقهی)، کتابخانه آیهاللّه مرعشی نجفی، قم،
1404ه .
جواهرالاخیار، محمدبن یحیی الصعاری (زیدی)، مؤسسة الرسالة، بیروت.
جواهرالکلام فی شرح شرایع الاسلام، محمّدحسن النجفی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1981م، چاپ هفتم.
الحدائقالنّاضرة، شیخ یوسف بحرانی، انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین، قم.
حقوق مدنی، سیّد حسن امامی، کتابفروشی اسلامیّة، تهران، 1373 ش . چاپ چهاردهم.
حقوق مدنی (بخش عطایا) ناصر کاتوزیان، نشر یلدا، 1369 ش .
الخلاف، محمّدبن الحسن (شیخ طوسی)، انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین، قم، 1411ه .
درآمدی بر اقتصاد اسلامی، دفتر همکاری حوزه و دانشگاه ، مؤسّسه در راه حقّ ، قم،
1363ش .
درسهایی از اقتصاد اسلامی، محمّدعلی تسخیری ، مرکز چاپ و انتشارات سازمان تبلیغات اسلامی، 1368ش، چاپ اوّل .
الدّرّالمنثور، جلالالدّین سیوطی، دارالفکر، بیروت، 1403ه.چاپ اوّل.
الدّروسالشّرعیّة، محمّدبن مکّی (شهید اوّل)، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، مشهد مقدّس، 1418ه .
دروسٌ فیالاخلاق، آیها... مشکینی، نشر «الهادی»، قم، 1374 ش، چاپ اوّل .
ذخیرهالمعاد، محمّدباقر سبزواری، مؤسّسه آل البیت، قم.
ذکریالشیعة، محمّدبن مکّی (شهید اوّل)، مکتبه بصیرتی، قم.
روضاتالجنّات، میرزا محمّدباقر خوانساری، اسماعیلیان، قم.
رَوْضُالجِنان، (تفسیر ابوالفتوح) بهکوشش دکتر یاحقّی و دکتر ناصح، بنیاد پژوهشهای اسلامی، مشهد مقدس.
الروضهالبَهِیّة فی شرحاللمعهالدمشقیّة، زین الدّین (شهید ثانی) مجلد رحلی .
روضهالمُتَّقین، محمّدتقی مجلسی، بنیاد فرهنگ اسلامی (المطبعهالعلمیه)، قم، 1398ه.
ریاضالمسائل، سیّد علی طباطبائی، مؤسّسه آلالبیت (مجلد رحلی) 1404ه .
ریحانهالادب، میرزا محمّدعلی مدرسی، انتشارات خیام، تهران، 1374ش . چاپ چهارم.
سُبُلُالسَّلام، محمّدبن اسماعیلالیَمَنی، دارالفکر، بیروت، 1411ه. چاپ اوّل.
السّرائر، ابن ادریس حلّی، انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرّسین، قم، 1411 ه. چاپ دوم.
سفرنامه ابنبطوطه، ترجمه محمّدعلی موحّد، انتشارات آگاه، تهران ، 1370 ش.
السّیرهالنّبویّة صلیاللهعلیهوآله، ابن هشام، دار احیاءالتراثالعربی، بیروت .
شَذَراتالذّهب، عبدالحی، ابن عماد حنبلی، دارالکتبالعلمیّه، بیروت (در 4 مجلّد) .
شرایعالاسلام، نجمالدّین،محقّق اوّل (حلّی)، مطبعهالآداب، نجف اَشرف، 1389 ه .، چاپ
اول.
الشّرحالصّغیر و بُلغَة السّالک، احمدالدردیر، دارالکتبالعلمیّه، بیروت، 1415ه. چاپ اوّل .
شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید، دار احیاءالکتبالعربیّة، مصر (اسماعیلیان، قم) .
شرح نهجالبلاغه، ابن میثم بحرانی، دفتر تبلیغات اسلامی، قم .
شرح نهجالبلاغه، محمّدعبده، (4 جلدی) مکتبهالاندلس، بیروت .
الشّروط، محمّدتقی خویی، دارالمؤرخ، بیروت، 1414 ه. چاپ اوّل .
الشّروطالصّغیر، احمدبن محمّدالطحاوی، احیاءالتراثالاسلامی، عراق (اداره اوقاف) .
الصّحاح (لغت)، اسماعیل بن حمادالجوهری، دارالعلم لملایین، قاهره، 1407ه، چاپ اوّل .
صحیحالبخاری، محمّدبن اسماعیلالبخاری، دار احیاءالتراثالعربی، بیروت .
الطَّبَقاتالکُبری، محمّدبن سعید (ابن سعد)، دار احیاءالتراثالعربی، بیروت، 1417ه .
العروهالوثقی (ملحقّات)، سیّد محمّدکاظم یزدی ، مکتبهالداوری، قم .
عول و تعصیب، عبدالرّحیم نجات، انتشارات امیرکبیر، تهران، 1364 ش، چاپ دوم .
عیون اخبارالرضا علیهالسلام، محمّدبن علی بن بابویه (صدوق)، نشر صدوق، تهران، 1372 ش. چاپ اوّل.
غایهالمراد، محمّدبن مکّی (شهید اوّل)، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، قم، 1418ه . چاپ اوّل.
الغنیة، ابن زهره، (الجوامعالفقهیة)، کتابخانه آیها... مرعشی، قم .
الفتاویالکبری، ابن تیمیه حنبلی، دارالقلم، بیروت، 1407ه ، چاپ اوّل .
فتحالباری فی شرح صحیحالبخاری، ابن حجر عسقلانی، دارالمعرفة، بیروت .
فتوحالبلدان، احمدبن یحیی (البلاذری)، دارالکتبالعلمیّة، بیروت، 1398ه .
فدک فیالتّاریخ، شهید سیدمحمّد باقر صدر، بنیاد بعثت، قم، 1404ه . چاپ اوّل .
فقرستیزی، بیتالله بیات، انتشارات اشکوری، قم، 1373 ش، چاپ اوّل .
الفقه، سیّدمحمّد شیرازی، دارالعلوم، بیروت، 1409ه ، چاپ دوم .
فقهالامامالاَوْزاعی، دکتر عبداللّه محمّدالجبوری .
الفقهالاسلامی و ادلّته، وهبهالزّحیلی، دارالفکر، دمشق، 1409 ه .
الفقه علیالمذاهبالخمسة، محمّدجواد مغنیه، کانون الثانی، بیروت، 1404 ه . چاپ هفتم.
فقهالقرآن، قطب راوندی، کتابخانه آیها... مرعشی، قم، 1399 ه .
فی ظلالالقرآن، سیّدقطب، دار احیاءالتراثالعربی، بیروت، 1391ه . چاپ هفتم .
قانون اساسی - مدنی، فرجاللّه قربانی، انتشارات دانشور، تهران، 1375ش.
قواعدالاحکام، علاّمه حلّی: حسن بن یوسف بن مطهّر (علاّمه حِلّی)، انتشارات اسلامی، وابسته به جامعه مدّرسین، قم، 1418ه ، چاپ اوّل.
قواعد فقه، سیّد مصطفی محقّق داماد، مرکز نشر علوم اسلامی، تهران، 1373 ش، چاپ چهارم .
القواعدالفقهیّة، سیّدمیرزا حسن بجنوردی، اسماعیلیان، قم، 1371 ش. چاپ دوم .
القواعدالفقهیّة، ناصر مکارم شیرازی، مدرسهالامام امیرالمؤمنین علیهالسلام، قم، 1410ه . چاپ دوم.
القواعد والفوائد، محمّدبن مکّی (شهید اوّل)، مکتبهالداوری، قم .
الکافی، ابوالصلاحالحلبی، مکتبهالامام امیرالمؤمنین (ع)، اصفهان، 1362 ش.
الکافی، محمّدبن یعقوب کلینی، دارالکتبالاسلامیّه، تهران، 1363 ش، چاپ پنجم .
کتابالبیع، امام خمینی، مطبعة مهر، قم .
کتابالصّلاة (مصباحالفقیه)، حاج آقارضا همدانی، (ناشر) حاج سیّد جواد علوی، (مجلد رحلی).
کتابالعین، خلیل بن احمد، دارالهجرة، قم، 1405ه . چاپ اوّل.
کتابالمکاسب، شیخ مرتضی انصاری، مطبعهالاطّلاعات، تبریز، 1375 ه .
الکشّاف عن کتبالاوقاف، الباحث، اسامیالتونی، اوقاف کویت، 1417ه . چاپ اوّل .
کشفالرّموز، حسن بن ابی طالب (فاضل آبی)، انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین، قم، 1408 ه .
کشفالغطاء، شیخ جعفر کاشفالغطاء ، (چاپ سنگی، مجلّد رحلی) .
کشفاللِّثام، محمّدبن الحسن الاصفهانی (فاضل هندی)، انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرّسین، قم، 1416 ه ، چاپ اوّل .
کنزالعرفان، فاضل مقداد (سیوری)، المکتبهالمرتضویّة، تهران، 1373ش، چاپ پنجم .
کنزالعُمّال، ابن حسام الدّین الهندی، مؤسّسهالرّساله، بیروت، 1405ه . چاپ پنجم .
لسانالعرب، ابن منظور، نشر ادبالحوزة، قم، 1405ه ، 1364 ش.
اللُّمعهالدمشقیّة، شهید اوّل، مؤسّسة فقهالشّیعة، بیروت، 1410ه . چاپ اوّل .
مالک و زارع در ایران، دکتر ا. ک. س. لمتون، (استاد ادبیات فارسی در دانشگاه لندن)، ترجمه منوچهر امیری، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران 1339ش .
مبانی اقتصاد اسلامی، دفتر همکاری حوزه و دانشگاه، سازمان سمت، تهران، 1374 ش، چاپ دوم .
مبانی فقهی اقتصاد اسلامی، محمود عبداللّهی، انتشارات اسلامی، وابسته به جامعه مدرّسین، قم، 1371ش، چاپ اوّل .
المبسوط، شمسالدّین سرخسی (فقه حنفی)، مطبعهالسعادة، مصر، چاپ اوّل .
المبسوط، محمّدبن الحسن (شیخ طوسی)، المکتبهالمرتضویّة، تهران (8 جلدی) .
مجمعالبحرین، فخرالدّین طُرَیْحی، المکتبهالمرتضویّة، تهران .
مجمعالبیان، فضلبن الحسن الطبرسی، مکتبهالعلمیّهالاسلامیّة، تهران (5 جلدی) .
مجمعالفائدة والبرهان، محقّق اردبیلی .
مجموعٌ فیالمناقلة والاستبدال، ابنالقاضیالجبلالحنبلی و... وزارت اوقاف کویت، 1409ه.، چاپ اوّل.
مجموعه مقالات فارسی، زیر نظر استاد محمّدواعظزاده ، مجمع بررسیهای اقتصاد اسلامی، مشهد مقدس .
محاضراتٌ فیالوقف، محمّدابوزهره، مطبعة احمدعلی مخیمر، مصر، 1378ه .
المحلّی، ابن حزم اندلسی، مطبعهالأم، مصر .
مختصرالمَزَنی (مختصر فقه شافعی)، اسماعیل بن یحییالمزنی، دارالمعرفة، بیروت .
المختصرالنّافع، نجمالدّین جعفربنالحسن (محقّق حلّی)، مؤسّسهالبعثة، 1416 ه . چاپ دوم .
مختلفالشّیعه، حسن بن یوسف بن مطهّر (علاّمه حلّی) مجلّد رحلی .
مدارک الاحکام، سیّد محمّدبن علی الموسوی العاملی، مؤسّسه آل البیت، 1411، چاپ اوّل.
المُدَوَّنَةُ الْکُبْری، مالک بن انس، دار الفکر ، بیروت، 1411ه .
مرآة العقول، محمّدباقر مجلسی، دار الکتب الاسلامیّة، تهران، 1367 ش، چاپ اوّل.
المراسم العلویّة، سلار دیلمی، المعاونیة العالمی للمجمع العالمی لاهل البیت، 1414ه .
المسائل النّاصریّات، سیّد مرتضی، علم الهدی (الجوامع الفقهیة)، کتابخانه آیها...مرعشی،قم.
المساجد و احکامها فی التّشریع الاسلامی، محمّدابراهیم جنّاتی، مطبعة القضاء، نجف اشرف، 1386ه .
مسالک الافهام، زین الدّین بن علی (شهید ثانی)، مکتبة بصیرتی، قم.
مستند الشّیعة، احمد نراقی (مجلّد رحلی)، کتابخانه آیها... مرعشی، قم.
المصطلحات الوقفیّة، عتیقی، عزّالدّین تونی، خالد شعیب، الصندوق الوقفی للثقافة و الفکر، 1417ه ، چاپ اوّل.
مطالعاتی در اقتصاد اسلامی، به کوشش پروفسور خورشید احمد، ترجمه محمّدجواد مهدوی، بنیاد پژوهشهای اسلامی، مشهد مقدس، 1374 ش، چاپ اوّل.
المعتبر فی شرح المختصر، نجمالدّین جعفر بن الحسن (محقّق حلّی)، مجلّد رحلی.
معجم البلدان، یاقوت بن عبداللّه، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1399ه .
معجم مقائیس اللّغة، احمدبن فارس، مرکز النّشر، مکتب الاعلام الاسلامی.
المغازی، محمّدبن عمر بن واقد (واقدی)، نشر دانش اسلامی، 1405ه .
المغنی، ابن قُدامه مقدسی، دار الکتب العلمیّة، بیروت، 1414ه . چاپ اوّل.
مغنی المحتاج (فقه شافعی)، محمّدالخطیب الشربینی، المکتبة التجاریة الکبری، مصر،
1374ه .
مفاتیح الشّرایع، محسن فیض کاشانی، مجمع الذّخائر الاسلامیّة، قم، 14110ه .
مفتاح الکرامة، سیّد محمّدجواد حسینی عاملی، مؤسّسه آل البیت (10 جلدی).
المفردات، راغب اصفهانی، دار الکاتب العربی.
مقایسه بین سیستمهای اقتصادی، حسین مظاهری، مؤسّسه در راه حقّ ، قم.
المقتصر، ابن فهد حلّی، مرکز البحوث الاسلامیّة، مشهد مقدّس، 1410ه . چاپ اوّل.
مقدمهای بر فرهنگ وقف، ابوسعید، احمدبن سلمان، سازمان اوقاف تهران.
المقنعة، محمّدبن محمّدبن نعمان (مفید)، انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرّسین، قم، 1410ه . چاپ دوم.
الملل و النّحل، محمّدبن عبد الکریم شهرستانی، دار المعرفة، بیروت، 1402ه .
المنار، محمّدرشید رضا، دار المعرفة للطّباعة و النّشر، بیروت، چاپ دوم.
المناهل، سیّد محمّد مجاهد، مؤسّسه آل البیت (مجلّد رحلی).
المنتظم، جمال الدّین عبد الرحمن بن علی الجوزی، دار الفکر، بیروت، 1415ه .
منتهی المطلب، علاّمه حلی، مجلد رحلی چاپ افست.
منجَّزات المریض، مشکور حولاوی، انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرّسین، قم.
منهاج البراعة (شرح نهج البلاغة)، میرزا حبیب اللّه خویی، المکتبة الاسلامیّة، تهران.
منهاجالصّالحین، سیّدابوالقاسیم خویی، مکتبه لطفی، تهران.
منهاج الصّالحین، سیّد محسن حکیم، دار التعارف للمطبوعات، بیروت، 1400ه .
المهذّب، قاضی ابن برّاج، انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرّسین، قم، 1406ه .
المهذّب البارع، ابن فهد حلی، انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرّسین، قم، 1411ه .
موسوعة جمال عبدالناصر، وزارت اوقاف مصر، 1411ه .
المُوَطَّأ، مالک بن انس، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1406ه .
المیزان فی تفسیر القرآن، سیّد محمّدحسین طباطبایی، اسماعیلیان، قم، 1391ه ، چاپ سوم.
نظری بهنظام اقتصادی اسلام، شهید مطهری، انتشارات صدرا، 1374 ش، چاپ پنجم.
نگاهی بهوقف و آثار اقتصادی - اجتماعی آن، مصطفی سلیمیفَر، بنیاد پژوهشهای اسلامی،
مشهد مقدّس، 1370 ش، چاپ اوّل.
النهایة فی مجرد الفتاوی، محمّدبن الحسن (شیخ طوسی)، انتشارات قدس، قم.
نهایة الاِحکام فی معرفة الاَحکام، علاّمه حلی، اسماعیلیان، قم، 1410ه .
نَیْلُ الاَوْطار، محمّدبن علی بن محمّد(الشّوکانی)، دار الکتب العلمیّة، بیروت (در4 جلد).
وسائل الشّیعة، محمّدبن الحسن (حرّ عاملی)، دار احیاء التراث العربی (20 جلدی).
الوسیلة، ابن حمزه (الجوامع الفقهیّة)، کتابخانه آیها... مرعشی، قم.
وسیلة النّجاة، سیّد ابو الحسن اصفهانی، دار التعارف للمطبوعات، بیروت، 1397ه ، چاپ دوم.
الوصایة و الاوقاف، هاشم معروف الحسنی، دار القلم، بیروت، 1980ه ، چاپ اوّل.
وَفَیاتُ الاَعیان، احمد بن محمّدبن ابی بکر (ابن خلکان)، دار صادر، بیروت، 1389ه .
وقف میراث جاویدان (مجلّه)، سازمان اوقاف و امور خیریّه.
وقفنامه رَبْع رشیدی، رشیدالدّین فضلاللّه همدانی، بهکوشش مجتبی مینوی و ایرج افشار، سلسله انتشارات انجمن آثار ملّی (شماره 139)، تهران 1356 ش.
وقف و ساختار کتابخانه های اسلامی، یحیی محمود ساعاتی، ترجمه احمد امیری شادمهری، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، مشهد مقدّس، 1374 ش . چاپ اوّل.
یادگارهای یزد، ایرج افشار، سلسله انتشارات انجمن آثار ملّی (شماره 116).
آیات قرآنی
«...اَحَلَّ اللّهُ البَیْعَ»، (بقره: 275)··· 368
«اَدْخِلُوا آلَ فِرعَوْنَ اَشدَّ الْعَذاب»، (غافر: 46)··· 198
«اُدعُوهم لاِباءِهِمْ»، (احزاب: 5)··· 189، 190
«اِلَی اللّهِ الْمَصیِرُ»، (فاطر: 18)··· 403
«اِنَّ الاِنْسانَ لِیَطْغی اَنْ رَآهُ اسْتَغْنی»، (علق: 7)··· 402
«اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ»، (بقره: 156)··· 403
«انَّما الصَّدَقاتُ لِلْفُقراء ...»، (توبه: 60)··· 227
«اِنَّما المُؤمِنُونَ اِخوَةٌ»، (حجرات: 10)··· 196
«اِنَّما یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُالرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرا»، (احزاب: 33)··· 56، 198
«اَوْفوا بِالْعُقُود»، (مائده: 1)··· 74، 250، 372، 374
«اوُلئکَ کَالاَنْعامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ ...»، (اعراف: 179)··· 404، 410
«حُرِّمَت عَلَیْکُم اُمَّهاتُکُم وَ بَناتُکُم...»، (نساء: 23)···
184
«حَسَنَه»، (نحل: 30)··· 393
«خُذْ مِن اَمْوالِهِم صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّیهِمْ بِها...»، (توبه: 103)··· 413
«خَیْر»، (بقره: 180)··· 393
«فَاسْتَبِقُواالْخیْراتِ»، 443
«فاَمّا مَنْ اَعْطی وَ اتَّقی وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنی فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْری»، (اللیل: 5 - 7)··· 40
«...فاَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِیالْقُرْبی ...»، (انفال: 41)··· 301
«فَتَحریرُ رَقَبَةٍ مؤمِنةٍ»، (نساء: 92)··· 196
«فَضْلُ اللّه»، (جمعه: 10)··· 393
«کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیامُّ ... لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ»، (بقره: 183)··· 402
«کُلُوا وَارْعَوْا اَنْعامَکُم»، (طه: 54)··· 410
«لاتَجِدُ قَوْما یُؤمِنُون بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ یُوادّونَ مَنْ حادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ...»، (مجادله: 22)··· 175
«لایَسْتَوِیالْقاعِدُونَ مِنَالْمُؤْمِنینَ غَیْرُ اُولیِالضَّرَرِ وَالْمُجاهِدُونَ فی سَبیلِاللّهِ بِاَموالِهِمْ وَ اَنْفُسِهِم فَضَّلَاللّهُالْمُجاهِدینَ بِاَموالِهِم وَ اَنْفُسِهِمْ عَلَیالقاعِدینَ دَرَجةً ...»، (نساء: 95)··· 411
«لا ینهاکم اللّه عن الَّذینَ لَمْیُقاتِلوُکُم فِیالدّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ اَنْ...»، (ممتحنه: 8)··· 174
«لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتّی تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ»، (آل عمران: 92)··· 17، 35، 39، 41، 65، 412، 432، 442
«لیظهره علی الدین کلّه و لو کره المشرکون»، (توبه: 33)··· 395
«... لِیَقُومَ النّاسُ بِالقِسْطِ...»، (حدید: 25)··· 404
«ما جَعَلَ اللَّهُ مِنْ بَحیرَهٍ وَ لا سائِبَةٍ وَ لا وَصیلَةٍ وَ لا حامٍ»، (نساء: 15)··· 34
«الذینَ یُنفِقونَ اَموالَهُمْ فی سَبیلِاللّه ثُمَّ لایُتْبِعونَ ما اَنفَقُوا مَنّاً وَ لااذیً لَهُمْ اَجْرُهُم ...»، (بقره: 262)··· 412
«و آتِ ذَاالْقُربی حقَّهُ»، (اسراء: 26)··· 57
«وَاعْبُد رَبَّکَ حتّی یَأتِیَکَالْیَقیُن»، (حجر: 99)··· 412
«وَ اَعِدُّو لَهُمْ مَااسْتَطَعْتم مِنْ قُوَّةٍ»، (انفال: 60)··· 406
«...وَافْعَلوُا الْخَیْرَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحوُن»، (حج: 77)··· 368
«وَ الَّذینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَ لایُنْفِقونَها فیِ سَبِیلِاللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ اَلیمٍ»، (توبه: 34)··· 396
«وَ اَنَّ الْمَساجِدَ لِلّهِ»، (جن: 18)··· 230
«وَ تَعاوَنوُا عَلَیالْبِرّ ...»، (مائده: 2)··· 270
«وَ حَلائِلُ اَبْناءِکُمُ الَّذینَ مِنْ اَصلابِکُم»، (نساء: 23)···
190
«وَصاحِبْهُما فی الدّنیا مَعْروفا»، (لقمان: 15)··· 174
«وَ قالُوا ما فِی بُطُون هذِهِ الاَنْعامِ خالصةٌ لِذُکُورِنا وَ مُحَرَّمٌ عَلی اَزْواجِنا...»، (انعام: 139)··· 181
«...وَ لا تَنْسَوُاالْفَضْلَ بَیْنَکُمْ»، (بقره: 237)··· 368
«ولْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ»، (حشر: 18)··· 25
«وَ لَنْ یَجْعَلَ اللّهُ لِلکافِرینَ عَلَی الْمُؤمِنینَ سَبیِلاً»، (نساء: 141)··· 395، 406
«وَلَوْ بَسَطَ اللّهُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوْا فِیالاَرْضِ»، (شوری: 27)··· 402
«وَ لَوْ تَری اِذْ وُقِفوُا عَلیَ النّارِ»، (انعام: 27)··· 24
«...وَ ما تُنفِقُونَ اِلاّ ابْتِغاءَ وَجهِاللّهِ وَ ما تُنفِقُوا مِنْ خَیْرٍ یُوَفَّ اِلَیْکُمْ...»، (بقره: 272)··· 412
«وَمِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ ... وَعیسی وَاِلْیاسَ»، (انعام: 84 - 85)··· 188، 191
«... و نَحْنُ اَقْرَبُ اِلَیْهِ مَنْ حَبْلِ الْوَرید»، (ق: 50)··· 403
«وَ وَصّی بِها اِبْراهیمُ بَنیهِ ویَعقوبُ...»، (بقره: 132)··· 183
«هُوَ اَنْشَاَکُمْ مِنْالاَرْضِ وَ اسْتَعْمَرَکَمْ فیها...»، (هود: 61)··· 404، 409
«یا اَیُّهاالَّذین آمَنوُا کُلُوا مِنْ طَیِّباتِ ما رَزَقْناکُمْ»، (بقره: 172)··· 196
«یُوصیکُمُ اللّهُ فِی اَوْلادِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الاُنْثَیَیْنِ...»، (نساء: 11)··· 182، 185، 187
احادیث
«تَصَدَّقَ رَجُلٌ مِنْ دینارِهِ وَ مِنْ دِرْهَمهِ وَ ثَوْبِهِ»··· 25
«حَبِّس الاْصلَ و سَبِّلِ الثَّمَرةَ»··· 27
«ان شِئتَ حَبَّستَ اَصلَها و تَصدَّقتَ بِها»··· 29
«لا حَبْسَ بعدَ سورةِ النساء»··· 33
«جاء محمّد بِاِطلاقِ الْحَبسِ»··· 34، 38
«اِذا ماتَ ابنُ آدَمَ انْقَطَع عَمَلُهُ اِلاّ مِنْ ثَلاثٍ: صَدَقةٌ جاریةٌ او علمٌ یُنْتَفَعُ بِهِ اَوْ وَلَدٌ...»··· 36، 37
«ما مِنْ اَحَدٍ مِنْ اَصْحابِ رَسول اللّهِ9 اِلاّ وَقَدْ وَقَفَ وَ حَبَسَ اَرْضا ...»··· 37
«لَیْسَ یَتْبَعُ الرَّجُلَ بَعْدَ مَوْتِهِ مِنَ الاَجْرِ ِالاّ ثَلاثُ خِصالٍ: صَدَقَةٌ اَجْراها فی حَیاتِهِ فَهِیَ تَجْری بَعْدَ مَوْتِهِ اِلی یَوْمِ القِیامَة وَ صَدَقَةٌ مَوقُوفَةٌ لا تُورَثُ... .»··· 39، 40
«سِتّ خِصالٍ یَنْتَفِعُ بِهَا المُؤمِنُ، مِنْ بَعْدِ مَوْتِهِ: وَلَدٌ صالِحٌ یَسْتَغْفِرُ لَهُ وَ مُصْحَفٌ یُقْرأ فیهِ وَ قَلیبٌ یَحْفِرُهُ وَ غَرْسٌ یَغْرِسُهُ وَ صَدَقَةُ ماءٍ یَجْرِیها...»··· 39
«خیر ما یخْلفه الرّجُلُ بَعْدَهُ ثَلاثَةٌ:وَلَدٌ بارٌ یَسْتَغْفِرُ لَهُ وَ سُنَّةُ خیرٍ یُقتدی بِهِفیها وَ صَدَقَةٌ تَجْری مِنْ...»··· 39
«بَلی کانَتْ فی اَیْدینا فَدَکُ مِنْ کُلِّ ما اَظلَّتْهُ السَّماءُ...»··· 55
«فاطمة بَضعَةٌ منِّی مَن آذاها فَقَد آذانی وَ مَن آذانی فَقَد آذَی اللّهَ عزّ وجلّ»··· 56
«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرحیم: هذا ما اَوْصَتْ بِهِ فاطِمَةُ بِنْتُ مُحّمدٍ صلیاللهعلیهوآله اَوْصَتْ بِحَوائِطِهَا السَّبْعَة: الْعَواف و الدَّلال وَالْبُرقَة وَالْمَیْثَب وَالْحُسْنی وَ الصّافِیَة وَ مالِ اُمِّ اِبْراهیم اِلی عَلیِّ بْنِ اَبِی طالِبٍ فَاِنْ مَضَی فَاِلَی الْحَسَنِ فَاِنْ مَضَی الْحَسَنُ فَاِلَی الْحُسَیْنِ فَاِنْ مَضَی الْحُسَیْنُ فَاِلیَ اْلاَکْبَرِ مِنْ وُلْدی شَهِداللّهُ عَلی ذلِکَ والْمِقْدادُ بْنَ اْلاسْود والزُّبَیْربْنُ الْعَوام وَ کَتَب عَلِیّ علیهالسلام»··· 62
«لَمْ یَکُنْ اَحَدٌ مِنْ اَصْحابِ النَّبِی ذُو مَقْدُرَةٍ اِلاّ وَقَفَ»··· 64 - 65
«لا صَدَقَةَ... اِلاّ ما اُریدَ بِهِ وَجْهُ اللّهِ»··· 73
«لا یُباعُ اَصْلُها وَ لایُبتاعُ و لا یوُهَبُ وَ لا یوُرَثُ»··· 87
«لا حَبْسَ عَنْ فرائضِ اللّه»··· 88
«اِبْدأ بِنَفْسِکَ فَتَصَدَّق عَلَیْها»··· 117
«ما رآه الْمُسْلِمونَ حَسَنا فَهُوَ عِنْدَاللّهِ حَسَنٌ»··· 144
«صَدَقَتُکَ عَلی غَیْرِ رَحِمِکَ صَدَقَةٌ وَ صَدَقَتُکَ عَلی رَحِمِکَ صَدَقَةٌ وَصِلَةٌ»··· 169
«اِبْنایَ هذانِ اِمامانِ قاما اَوْقَعَدا»··· 183
«اِنَّکِ لاِبنَةُ نَبِیٍ وَ اِنَّ عَمَّکِ لَنَبِیّ»··· 184
«ای وَاللّهِ اَنَا لَوَلَدُهُ»··· 184
«اِنَّ ابْنی هذا سِیَّدٌ»··· 191
«اِعْدِلُوا بَیْنَ اَبْناءَکُمْ»··· 217
«حَبِّس اْلاَصْلَ وَ سَبِّلِ الثَّمَرَةَ»··· 224، 231
«وَ هِیَ لِمَنْ حَضَرالْبَلَد الَّذی فیهِ الْوَقْفُ...»··· 226
«اَلْوُقُوفُ عَلی حَسَبِ ما یَقِفُها اَهْلُها اِنْ شاءَاللّه»··· 226، 242، 243، 250، 265، 294، 320، 322، ··· 323، 325
«النّاس مُسَلَّطُون عَلی اَمْوالِهِمْ»··· 242، 363
«مَنِ اشْتَرَطَ شرطا سِوی کِتابِ اللّهِ فَلا یَجُوزُ ذلِکَ لَهُ وَ لا عَلَیْهِ»··· 245
«اَلْمُؤْمِنوُنَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ اِلاّ کُلُّ شَرْطٍ خالَفَ کِتابَاللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَلا یَجُوُزُ»··· 246
«کُلُّ شَرْطٍ خالَفَ کِتابَاللّهِ فَهُوَ مَرْدُودٌ»··· 246
«اَلْمُؤْمِنُون عِنْدَ شُرُوطِهِم»··· 250، 323
«کُلُّ مَعْروُفٍ صَدَقَةٌ»··· 270
«لا یَجُوزُ شِراءُالْوَقْفِ وَ لا تَدْخُلُالْغَلَّةُ فی مِلکِکَ ادْفَعْها اِلی ما اَوْقَفْتَ عَلَیْه»··· 294، 297، 314، 315، ··· 317، 320، 325
«لا یُباعُ اَصْلُها وَ لا یوُهَبُ وَ لا یوُرَثُ»··· 314
«لا یُباعُ وَ لا یُوهَبُ وَ لا یوُرَثُ»··· 320
«لا یَجُوزُ شِراءُالْوَقْفِ»··· 320
سأَلْتَ اَبَالْحَسَنِ علیه السلام؛ مالِلرَّجُلِ مِنْ مالِهِ عِنْدَ مَوْتِهِ؟ قالَ: الثُلْثُ وَ الثُّلْثُ کَثیرٌ»··· 364
لا یُرجَعُ فِی الصَّدَقَةِ اِذا ابْتُغِیَ بِها وَجهُ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، 383
«اَیُّما رَجُلٍ اَعْمَرَ عُمری لَهُ وَ لِعَقِبِهِ فَاِنَّها لِلَّذی یُعْطاها لا یَرْجِعُ اِلَی الَّذی اَعْطاها اَبَدا لأِنَّهُ اَعْطی عَطاءً وَقَعَتْ فِیهِالْمَواریثُ»··· 386 - 387
«اَلْعمری جائِزَةٌ لأِهْلِها وَالرقبی جائِزَةٌ لأِهْلِها»··· 386
«مَنْ اَعْمَرَ عمری فَهِیَ لِمَنْ اَعْمَرَها حَیّا وَ مَیِّتا وَ عَقِبِهِ»··· 386
«اَلْعمری لِمَنْ وَهَبْتَ لَهُ»··· 387
«لا تُرْقِبوُا وَ لا تُعْمِروُا فَمَنْ اَرْقَبَ شَیْئا اَوْ اَعْمَرَ شَیْئا فَهُوَ لِوَرَثَتِهِ»··· 387
«یا موُسی! اِذا رَأَیْتَ الْفَقْرَ مُقْبِلاً فَقُلْ مَرْحَبا بِشِعارِالصّالِحینَ وَ اِذا رَأَیْتَ الْغِنی مُقْبِلاً فَقُلْ «ذَنْبٌ عَجَّلَتْ عُقوُبَتُهُ»··· 392
«اَلْفَقْرُ فَخْری»··· 393
«اِنَّ الْفَقْر. اَزْیَنُ لِلْمُؤْمِنینَ مِنَ الْعِذارِ عَلی خَدِّ الْفَرَسِ»··· 393
«اِنّی لَمِنْ اَکْثَرِ اَهْلِ الْمَدینَةِ مالاً»··· 393
«لا یَبْلُغُ اَحَدُکُمْ حَقیقَةَ الاْیمانِ حتّی یَکوُنَ الْفَقْرُ اَحَبَّ اِلَیْهِ مِنَالْغِنی»··· 393
«مَنْ وَجَدَ ماءا وَ تُرابا ثُمَافْتَقَرَ فَاَبْعَدَهُ اللّهُ»··· 393
«نِعْمَ الْعَوْنُ عَلی تَقْوَی اللّهِ الْغِنی»··· 393
«اَلدُّنْیا مَتْجَرُ اَوْلِیاءِ اللّهِ»··· 394
«اَلدُّنْیا مَزْرَعَةُ الْآخِرَة»··· 394
«اَلْفَقْرُ الْمَوْتُ اْلاَکْبَرُ»··· 394
«اَلْفَقْرُ کادَ اَنْ یَکونَ کُفْرا»··· 394
«نِعْمَ الْعَوْنُ الدُّنْیا عَلَی الْآخِرَة»··· 394
«اِنَّ الْمُتَّقِینَ ذَهَبُوا بِعاجِلِالدُّنْیا وَ آجِلِالآخِرَةِ»··· 409
«مَنْ وَجَدَ ماءً وَ تُرابا ثُمَّ افْتَقَرَ فَاَبْعَدَهُاللّهُ»··· 409
«اِذا اَعْطَیْتَ فَاَغْنِهِ»··· 420
«هذا ما تَصَدَّقَ بِهِ عَلِیُّ بْنُ اَبی طالِبٍ، وَ هُوَ حَیٌّ سَوِیٌّ، تَصَدَّقَ بِدارِهِ»···
295
«اِذا ماتَ ابْنُ آدَمَ انْقَطَعَ عَمَلُهُ اِلاّمِنْ ثَلاثٍ، صَدَقةٍ جارِیَةٍ وَ...»··· 30
«هذا ما تَصَدَّقَ بِهِ عَلِیُّ بْنُ اَبی طالِبٍ، وَ هُوَ حَیٌّ سَوِیٌّ، تَصَدَّقَ بِدارِهِ الَّتی فی بَنی زُرَیْق، صَدَقَةً لا تُباعُ وَ لا تُوهَبُ حتّی یَرِثَهَا اللّهُ الَّذی یَرِثُ السَّمواتِ وَالْاَرْضَ»··· 295
«لا یَجوُزُ شِراءُالْوَقْفِ»··· 297، 314، 315، 325
«اَوْفوُا بِالْعُقوُدِ»··· 320، 323
«اَلرَّجُلُ اَحَقُّ بِمالِهِ مادامَ فیهِ الرُّوُحُ، اِذا اَوْصی بِهِکُلِّهِ فَهُوَ جائِزٌ»··· 363
«اِحْتَجْ اِلی مَنْ شِئتَ تَکُنْ اَسیرَهُ، اِسْتَغْنِ عَمَّن شِئْتَ تَکُنْ نَظیرَهُ وَ اَحْسِنْ اِلی مَنْ شِئْتَ تَکُنْ اَمیرَهُ»··· 395
نامها، مکانها ، فرق
آ
آبکوه، 417
آتشکده آذرگشسب بلخ، 46
آدم(ع)، 183، 186، 188
آذربایجان، 433، 440
آریائی (اقوام -)، 46
آستان قدس رضوی، 19، 415، 416، 417، 429، 431
آفریقا، 202
آلمان، 46، 47
آلمانیها، 46
آمریکا، 49
آل ابیطالب، 323
آل بویه، 430
آل رسولاللّه، 198
آل محمّد، 53
الف
ائمه معصومین(ع)، (امامان معصوم، امام معصوم)، 30، 32، 36، 59، 91، 106، 108، 157، 197، 206، 254، 283، 324، 337، 342، 337، 342، 411، 432، 435
ابراهیم(ع)، 183، 188
ابراهیمبن محمدبن یحیی مدنی، 203
ابراهیمبن موسیبن جعفر، 64
ابن ابیالحدید، 55، 61
ابن ابی لیلی، 116، 117، 125
ابن اثیر، 25، 58، 76
ابن ادریس، 26، 31، 72، 74، 77، 90، 96، 100، 110، 115، 120، 133، 136، 138، 141، 158، 167، 168، 174، 183، 186، 188، 195، 196، 199، 215، 224، 225، 227، 247، 260، 265، 310، 312، 313، 316، 329، 332، 344، 362، 371، 377
ابن اذینه، 384
ابن اعرابی، 188
ابن براج، 96، 114، 173، 194، 199، 305، 321، 332، 362، 371
ابن بشرمه، 117
ابن بطوطه، 424، 431، 432، 436
ابن تیمیه، 113، 206، 243، 248
ابن جنید، 96، 115، 118، 139، 159، 182، 215، 312، 321
ابن حجر عسقلانی، 42، 92، 116، 149، 173، 357
ابن حزم اندلسی، 30، 37، 38، 43، 44، 88، 117، 144، 149، 162، 188، 191، 206، 368
ابن حسام هندی، 41
ابن حمزه، 170، 194، 195، 211، 275، 321، 370
ابن خلدون، 56، 200، 201، 428
ابن دجانه، 50
ابن زهره، 72، 90، 97، 100، 167، 211، 223، 318، 336، 368
ابن سعد، 51، 52
ابن سنان، 246، 364
ابن عباس، 37
ابن عمر، 37، 65، 86، 202
ابن فهد حلّی حلّی، ابن فهد
ابن فهر، 202
ابن قاضی الجبل الحنبلی، 349
ابن قدامه، 30، 36، 64، 65، 79، 87، 95، 102، 107، 117، 126، 148، 149، 163، 185، 187، 192، 209، 217، 233، 270، 271، 273، 278، 282، 309، 310، 349، 366، 367، 384، 387، 388
ابن قیم جوزیه، 112، 206، 271
ابن کثیر، 41
ابن مسعود، 37، 144
ابن منیر، 92
ابن نجیم، 277، 281
ابن هشام، 51، 52، 53
ابواسحاق شیرازی، 424
ابوبصیر، 62، 363، 364
ابوبکر (خلیفه اول)، 53، 54، 58، 65، 74، 217
ابوبکر اصم، 130
ابوثور، 204، 386
ابو جعفر، 236
ابو حامد غزالی غزالی، ابو حامد
ابو حنیفه، 37، 85، 86، 87، 88، 101، 105، 109، 130، 137، 144، 147، 187، 200، 203، 230، 308، 367، 385، 386، 387
ابوحیان نحوی، 429
ابوذر غفاری، 63
ابوزهره - محمّد ابوزهره
ابو سعید خدری، 57
ابو الصلاح حلبی حلبی، ابو الصلاح
ابوطالب، 198
ابو طلحه انصاری، 35، 39، 41، 66، 82
ابو عبید، 53، 54، 66
ابولهب، 198
ابو معقل، 135
ابونصر صباغ، 424
ابو یعقوب (شاگرد شافعی)، 204
ابویعلی، 59، 148
ابو یوسف، 86، 92، 101، 109، 116، 117، 125، 137، 144، 148، 162، 169، 200، 208، 230، 270، 271، 272، 281، 308، 309، 385، 387
ابی علی، 163، 159
ابیبن کعب، 66
ابی الصباغ کنانی، 373
ابی ولاد، 364
اتابک، 425
احد، 51
احمدبن حنبل، 79، 102، 107، 113، 116، 126، 148، 161، 169، 185، 187، 192، 204، 205، 217، 231، 232، 300، 301، 307، 309، 314، 315، 349، 367، 386
احمدبن هانیبن الاشرم، 205
اراک، 433
اردبیل، 434
اردبیلی، ملااحمد (محقق -)، 31، 142، 143، 319، 339، 341، 343، 362
ارغیانی، رضا، 19
اسحاق، 388
اسدبن فرات، 202
اسفراین، 416، 418
اسکافی، 311
اسلام، 32، 36، 43، 44، 45، 50، 51، 67، 77، 133، 194، 239، 246، 294، 392، 394، 395، 396، 402، 405، 406، 408، 409، 422، 437، 443
اسماعیلبن ابراهیم، 86
اسماعیلبن فضل، 250
اسماعیلبن موسیبن جعفر، 64
اسماعیلبن یسع کندی، 37
اسماعیلیه، 197
اسمیت، آدام، 400
اشتهاردی، علی پناه، 63
اشعری، 202
اصحاب حدیث، 203
اصفهان، 203، 424، 425، 431، 433، 436، 437
اصفهانی، داود داودبن علیبن خلف اصفهانی
اصفهانی، سیدابوالحسن، 77، 80، 137
اعواف (حوائط -)، 51
افشار، ایرج، 423، 425
الهی خراسانی، 19
الجزایر، 203
الیاس (ع)، 188
ام ابراهیم (ماریه قبطیه)، 50، 51، 62، 63
امام باقر(ع)، 40، 201، 226، 383، 384، 420
امام جواد(ع)، 330
امام حسنبن علی(ع)، 60، 61، 62، 63، 183، 186، 188، 190، 275
امام حسینبن علی(ع)، 61، 62، 63، 183، 275
امام خمینی، 44، 77، 81، 98، 104، 107، 108، 111، 128، 134، 136، 137، 139، 150، 156، 158، 163، 178، 186، 190، 195، 196، 210، 215، 224، 228، 265، 267، 269، 276، 285، 291، 294، 296، 297، 298، 302، 303، 313، 323، 324، 333، 337، 338، 342، 358، 362، 382، 383، 384
امام رضا(ع) امام علیبن موسیالرضا
امام زمان(ع)، 266، 317
امام سجاد(ع)، 199
امام صادق(ع)، 32، 39، 60، 62، 63، 100، 122، 184، 197، 201، 202، 203، 245، 250، 295، 317، 363، 364، 373، 393، 419، 420
امام عسکری، 167، 265، 322
امام علی(امیرالمؤنین)، 55، 56، 60، 61، 62، 91، 266، 275، 276، 292، 295، 296، 323، 325، 351، 384، 394، 395، 409 علی(ع)
امام علیبن موسیالرضا(ع)، 62، 190، 197
امام کاظم (ع)، 32، 61، 121، 266، 364، 378، 420
امام موسیبن جعفر(ع) امام کاظم(ع)
امام هفتم امام کاظم
امامی، سیدحسن، 113، 179، 240
امام یحیی، 149
امامیه، 33، 34، 40، 54، 65، 71، 72، 76، 77، 79، 81، 84، 94، 96، 97، 103، 105، 108، 110، 112، 114، 118، 119، 121، 122، 127، 129، 133، 135، 137، 140، 141، 149، 154، 157، 159، 167، 169، 171، 180، 182، 185، 186، 194، 195، 196، 197، 207، 214، 219، 220، 223، 224، 225، 233، 244، 252، 264، 272، 274، 284، 290، 294، 299، 300، 310، 311، 312، 313، 317، 318، 321، 330، 336، 351، 361، 362، 368، 369، 371،
372، 428
ام ایمن، 52، 56
انسبن مالک، 65، 74، 202
انس زرقاء، 402
انصار، 50، 87
انصاری، ابوطلحه، 35
انصاری، شیخ مرتضی، 241، 244، 245، 246، 260، 294، 295، 296، 297، 298، 299، 303، 306، 307، 311، 312، 313، 314، 315، 316، 318، 319، 323، 325، 329، 331، 332، 337، 338، 339، 340، 342
انگلستان، 49
انگلوساکسون، 49
اهل بیت، 61، 198
اهل ذمه، 177
اهل سنّت، 32، 34، 38، 41، 43، 54، 55، 65، 66، 118، 134، 130، 177، 200، 205، 220، 286، 301، 307، 344، 360، 356، 427، 428
ایذه، 425
ایران، 47، 48، 89، 198، 424، 427، 429
ایرانیان قدیم، 46
ایلخانان مغول، 425
ایوببن عطیه حذاء، 60
ب
بئررومه، 87، 117
بابل، 46
بازار مدینه، 59
بافق، 423
بجنوردی، سیدحسن، 358، 359
بحرانی، ابن میثم، 58
بحرانی، شیخ یوسف (صاحب حدائق)، 33، 81، 85، 165، 186، 212، 228، 235، 247، 250، 268، 275، 279، 290، 300، 365، 372، 373
بخاری، 36، 37، 53، 54، 65، 66، 92، 149، 162، 187
برزیل، 48
برقه (حوائط -)، 510، 62
بستانی، 440
بغداد، 86، 204، 205، 206، 424، 430
بلاذری، 50، 52، 53
بلخ، 46
بنیاد پژوهشهای اسلامی، 19
بنی امیه، 428
بنی تمیم، 160
بنی زریق، 60
بنی عبدالمطلب، 63، 172، 188، 198، 323
بنی قریظه، 54
ص: 468
بنی النجار، 92
بنی نضیر، 50، 51، 53، 59، 148
بنی هاشم، 61، 63، 160، 163، 172، 188، 189، 198، 323
بوشهر، 434
بویراحمد، 434
بهاءالدین عاملی (شیخ بهائی)، 437
بیتالحکم، 428
بیت اللّه الحرام، 431
بَیْرُحاء، 66
بیمارستان امام رضا(ع)، 419
بیمارستان 320 تختخوابی دانشگاه امامرضا(ع)، 419
بیمارستان عضدی، 430
بیمارستانهای علیبن موسی الرضا(ع)، 418
پ
پهلوانزاده، احمد، 19
پهلوی (حکومت -)، 441
پیامبر(ص)، 65، 117، 188 رسول خدا
پیرنیا، 423
ت
تاجالدین نسائی، 440
تبریز، 436
تربت حیدریه 417
ترمذی، 66، 87، 187
تسخیری، 392، 400
تشیع، 203 - شیعه
تغلب، 188
تمیمی (قبیله -)، 189
تونس، 203
تهران، 416، 429، 433
ث
ثوری، 147، 385، 388
ج
جابربن عبداللّه، 41، 64، 65، 67، 87، 376
جارودیه، 197
جبرائیلبن عبیداللّهبن بختیشوع، 430
جرجانی، شریف، 200
جرجی زیدان، 423، 424، 427، 428
جعفربن حنان، 100، 317، 319، 320، 321، 341
جعفربن محمد، 64
جمال عبدالناصر، 47، 345
جنگلهای قدس، 416
جنوب خراسان، 418
جواهر کلام، عبدالعزیز، 429
جواهری (محمدحسنبن محمدباقر نجفی)
صاحب جواهر
جوهری، احمدبن عبدالعزیز، 55
جوهری، اسماعیل، 24
چ
چناران، 416، 417، 418
چهارمحال بختیاری، 434
ح
حائری یزدی، محمدحسن، 19
حجاج، 206
حجاز، 52، 206
حرّ عاملی، 242، 362
حسانبن ثابت، 66
حستنیان، 45
حسنبن علی(ع) امام حسنبن علی(ع)
حسن (- اهل فتوا)، 388
حسن زعفرانی، 204
حسنی (حوائط -)، 51، 62
حسینبن نعیم، 378
حسینیه، 199
حفصه، 217
حکیمبن ناصر، 428
حکیمبن حزام، 65
حکیم، سیدمحسن، 72، 78، 97، 104، 111، 154، 158، 178، 186، 194، 195، 210، 228، 265، 270، 276، 280، 285، 291، 344، 353، 354، 355، 362، 383، 384
حلبی، 246، 373
حلبی، ابوالصلاح، 28، 31، 119، 140، 154، 173، 178، 183، 224، 332
حلّی، ابن ادریس، 50
حلّی، ابن سعید، 312، 329
حلّی، ابن فهد، 317، 339
حلی، جعفربن حسن (- محقق اول)، 77، 80، 85، 97، 99، 115، 131، 128، 134، 139، 158، 165، 173، 178، 179، 183، 186، 189، 195، 196، 197، 208، 212، 215، 224، 225، 234، 250، 253، 265، 268، 304، 305، 306، 312، 317، 327، 328، 329، 360، 362، 375، 377، 378، 381، 382، 384
حلّی حسنبن یوسفبن مطهّر(علامه -)، 72،
74، 77، 79، 80، 84، 90، 96، 97، 98، 99، 104، 105، 106، 114، 118، 120، 121، 122، 128، 131، 133، 136، 137، 138، 142، 149، 157، 159، 160، 163، 164، 167، 170، 171، 173، 176، 178، 182، 183، 186، 188، 189، 192، 194، 195، 207، 208، 209، 210، 211، 212،
215، 219، 224، 225، 227، 233، 234، 236، 247، 249، 250، 251، 252، 259، 265، 266، 267، 268، 272، 274، 275، 279، 285، 291، 300، 304، 305، 306، 312، 314، 316، 321، 329، 330، 339، 341، 344، 353، 360، 361، 370، 375، 376، 377، 381، 382، 383
حلّی، فخرالمحققین، 27، 79، 85، 90، 97، 131، 137، 210، 212، 225، 226، 234، 268، 311، 316، 321، 331، 344، 360، 362
حمادبن عثمان، 62
حمران، 373
حمیری، 317
حنابله(حنبلی، حنبلیه)، 29، 76، 79، 86، 93، 95، 102، 104، 107، 109، 112، 117، 126، 134، 143، 144، 146، 148، 151، 157، 161، 171، 184، 199، 204، 205، 209، 217، 221، 222، 232، 248، 262، 273، 278، 281، 282، 288، 290، 293، 310، 349، 350، 388
حنفی(حنفیه)، 29، 37، 74، 78، 86، 91، 94، 101، 104، 107، 109، 111، 116، 124، 134، 143، 144، 145، 146، 150، 157، 161، 171، 187، 201، 204، 207، 217، 221، 230، 237، 256، 258، 261، 272، 277، 281، 282، 287، 289، 292، 307، 308، 309، 346، 384، 387
حوائط سبعه، 51، 52، 59، 62، 422
حیّبن اخطب، 187
خ
خانه خدا، 60، 431، 432
خراسان، 417، 418، 424، 429، 431، 433، 440
خرقی، ابوالقاسم، 126، 187، 367، 388
خزانة الکتب، 428
خصاف، 87، 357
خلیلبن احمد، 23
خوئی، سیدابوالقاسم، 72، 81، 104، 111، 150، 164، 187، 186، 194، 195، 210، 265، 270، 276، 280، 285، 291، 335، 344، 362، 370، 382، 383
خوئی، سیدمحمدتقی، 247
خوئی، میرزا حبیب اللّه، 58
خوارزمی، محمّد، 200
خوانساری، سیداحمد، 97، 362
خوزستان، 433
خیبر، 29، 32، 36، 51، 52، 53، 54، 59، 65، 141، 148
د
دانشگاه فردوسی، 19
دانشگاه لندن، 437
داودبن علی ظاهری، 188، 206، 386
دجله، 424
دلال حوائط، 51، 62
دمشق، 424، 431، 432، 436
دهخدا، 23
ر
راغب اصفهانی، 241
راوندی(قطب -)، 85، 212، 224، 312، 313، 319، 436
راوندی، مرتضی، 426، 437
راه آهن مشهد سرخس، 419
ربع رشیدی، 425، 426، 436، 444
ربعیبن عبداللّه، 60، 294، 295، 320
ربیعة الرأی، 202
رسول خدا(ص)، 17، 29، 30، 32، 33، 35، 36، 37، 40، 41، 42، 43، 50، 51، 53، 54، 55، 56، 59، 61، 65، 66، 67، 87، 88، 89، 92، 117، 135، 140، 141، 162، 166، 169، 171، 174، 175، 177، 183، 184، 186، 187، 188، 191، 195، 198، 207، 208، 217، 224، 226، 242، 243، 245، 246، 254، 272، 314، 351، 363، 368، 376، 386، 393، 407، 422، 435
رشیدالدین فضل اللّه همدانی، 425، 436
رشید رضا، 41
رضا شاه، 44
رضویه، 199، 419
رفسنجان، 419
روم، رومیان، 45، 428
ریکاردو، 400
ز
زبیر، 37، 65، 74
زراره، 32
زفر، 37، 201، 385
زنجان، 433
زوزن، 439
زهدی یکن، 82، 86، 145، 172، 191، 248
زهرا(س)، 52، 53، 435
زهری، 202
زیادبن ابی زیاد، 197
زیدبن حارثه، 39، 41
زیدبن علیبن الحسین، 199
زیدیه، 82، 86، 91، 130، 149، 161، 164،
168، 170، 177، 184، 187، 191، 199، 200، 208، 214، 216، 247، 272، 277، 345، 356، 366
زین العابدین، 199 امام سجاد
س
ساعاتی، یحیی محمود، 423، 427، 428، 429
سبزواری، محمدباقر، 98، 106، 212، 247،265، 291، 300، 305، 339
سپنتا، عبدالحسین، 423
سحنون، 202
سرخس، 416، 417، 419
سرخسی، شمسالدّین 29، 37، 86، 87، 101، 124، 171، 172، 221، 273، 282، 308، 347، 367، 386، 387، 388
سعدبن ابی وقاص، 65
سعیدیه، 423
سفیانبن عیینه، 203
سلار، 30، 74، 96، 118، 119، 154، 173، 194، 195، 211، 317، 319، 321
سلاله، 59
سلیمان(ع)، 188
سلیمی، مصطفی، 433
سماعه، 363
سمرقندی، لیث، 201
سمنان، 433
سوئیس، 48
سهروردی، شهابالدین، 424
سهلبن حنیف، 50
سیدقطب، 40
سیدمرتضی، 55، 57، 58 شریفالمرتضی
سیرجان، 419، 437، 440
سیستان و بلوچستان، 433
سیوطی، 40
ش
شافعی (شافعیه)، 29، 32، 34، 35، 43، 44، 75، 79، 86، 92، 94، 101، 104، 107، 109، 112، 116، 117، 126، 134، 136، 137، 140، 143، 146، 147، 151، 152، 161، 162، 163، 169، 171، 185، 188، 191، 192، 200، 202، 203، 204، 205، 208، 209، 211، 217، 220، 221، 231، 237، 238، 262، 273، 278، 281، 288، 289، 290، 293، 308، 310، 312، 348، 349، 385، 386، 387، 388
شام، 53، 66، 428
شاه عباس اول، 437
شربینی، محمدالخطیب، 35، 185، 191، 217، 286، 308، 349، 385، 387
شرق، 207
شریح، 34، 37
شریعتمداری، جعفر، 19
شریف المرتضی، 190، 195، 196، 312، 313، 318، 321، 324، 335، 336، 371
شعبی، 37، 388
شفیعیه یزد، 426
شفیق شماته، 46
شوکانی، محمدبن علی، 82، 149، 184، 187، 366
شهابی، علی اکبر، 423
شهرستان رشیدی، 425
شهرستانی، 197
شهید اول، 26، 30، 80، 85، 90، 94، 97، 105، 108، 110، 119، 120، 123، 128، 131، 136، 138، 141، 150، 154، 165، 167، 169، 170، 183، 186، 189، 209، 211، 212، 215، 224، 225، 229، 234، 241، 245، 246، 247، 249، 252، 254، 260، 265، 269، 270، 291، 300، 301، 305، 306، 312، 314، 327، 329، 341، 344، 381، 382، 383
شهید ثانی، 26، 28، 77، 80، 85، 90، 94، 98، 105، 108، 110، 119، 128، 131، 136، 138، 141، 158، 159، 165، 167، 176، 178، 183، 186، 208، 209، 211، 212، 213، 215، 216، 221، 225، 234، 249، 252، 253، 254، 265، 268، 269، 284، 291، 300، 304، 305، 311، 312، 330، 338، 362، 363، 375، 377، 381، 382، 383
شیبانی، محمدبن حسن، 125 محمدبن
حسن شیبانی
شیخ انصاری انصاری، شیخ مرتضی
شیخ بهائی، 437
شیرازی، سیدمحمّد، 302
شیعه، 32، 36، 38، 54، 55، 185 - 187، 198، 209، 439
ص
صائبیه، 33
صاحب جواهر (محمدحسنبن محمدباقر نجفی)، 27، 77، 80، 85، 94، 99، 106، 110، 115، 121، 122، 123، 124، 128، 136، 139، 140، 141، 150، 154، 159، 163، 164، 165، 183، 186، 196، 210، 213، 215، 225، 226، 236، 247، 252، 260، 269، 274، 275، 279، 283، 294، 295، 296، 297، 298، 306، 311، 325، 326، 327، 329، 332، 362، 364، 365،
371، 373، 374، 375، 376، 378، 381، 382، 383، 384
صاحب حدائق (شیخ یوسف بحرانی
بحرانی، شیخ یوسف)
صاحب روضات، 200
صاحب ریاض (سیدعلی طباطبائی کربلائی)، 72، 99، 115، 122، 150، 170، 253، 265، 268، 274، 291، 362، 373
صاحب الشرح الصغیر (احمد الدردیر)، 271
صاحب عروه (سیدمحمدکاظم یزدی)، 31، 72، 77، 78، 85، 91، 99، 115، 123، 128، 129، 133، 137، 138، 150، 154، 163، 212، 224، 228، 269، 276، 290، 300، 313، 314، 321، 327، 333، 334، 339، 344، 353، 354، 356، 358
صاحب مدارک (سیدمحمدبن علی موسوی عاملی)، 305
صاحب مسالک (زینالدّینبن علی، شهید ثانی)، 129
صاحب مفاتیح الشرایع (ملامحسن فیض کاشانی)، 377
صاحب مفتاح الکرامة (سیدمحمدجواد حسینی عاملی)، 32، 80، 91، 96، 118، 122، 129، 131، 136، 142، 150، 154، 163، 166، 172، 187، 188، 189، 192، 197، 215، 227، 233، 235، 247، 252، 267، 274، 284، 291، 300، 305، 306، 312، 313، 319، 320، 330، 339، 374، 376، 382، 383
صاحب وسیلة، 150، 329
الصافیة، (- حوائط)، 51، 62
صالحیه، 197
الصاوی، 357
صبحی صالح، 61، 394، 409
صدر، سیدحسن، 428
صدر، سیدمحمدباقر (شهید -)، 44، 45، 72، 156، 353، 384، 399، 419
صدوق (شیخ -)، 41، 62، 85، 332، 362
صعصعهبن صوحان، 60
صفار محمدجواد، 239، 240
صفوان، 121
صفویه، 436، 437، 440
صفه، 40
صفیه بنت حیبن اخطب، 177، 187
صنعا، 200
صنعانی، محمّدبن اسماعیل، 66
ط
طاووس، 388
طباطبائی، سیدمحمدحسین، 413
طباطبائی، سیدمحمّد کاظم، 72، 97، 136
صاحب عروه
طباطبائی کربلائی، سیدعلی، 72، 128
صاحب ریاض
طبرسی، 39، 41
طبری محمدبن جریر، 205
طحاوی، احمدبن محمّد، 126، 147، 208، 384، 385، 387
طرابلس، 203، 428
طرق، 416
طریحی، فخرالدین، 24، 25
طلحه، 37، 74
طوسی، ابوجعفر محمدبن حسن(شیخ -)، 26، 31، 33، 34، 71، 73، 77، 83، 89، 90، 93، 96، 97، 98، 100، 101، 102، 103، 104، 105، 106، 110، 112، 114، 115، 119، 121، 126، 128، 130، 133، 135، 136، 140، 141، 142، 150، 154، 158، 160، 162، 165، 167، 169، 173، 174، 175، 178، 182، 183، 185، 186، 188، 189، 194، 195، 196، 197، 199، 207، 211، 214، 223، 224، 233، 238، 244، 250، 252، 253، 260، 265، 266، 268، 300، 312، 314، 315، 316، 317، 319، 320، 321، 327، 329، 335، 344، 361، 362، 371، 372، 373، 374، 377، 386
ظ ظاهری، 30، 44، 86
ظاهریه، 117، 144، 149، 162، 188، 191، 199، 206، 233، 248، 249، 368
ع
عاملی، شیخ حر، 242، 362
عاملی (سیدمحمد جوادحسینی -) صاحب مفتاح الکرامة
عایشه، 53، 181، 212، 217
عباس (عموی پیغمبر)، 54، 62، 198
عباسبن موسیبن جعفر، 64
عباسی (خلفای -)، 428
عبدالحکم جحمی، 428
عبدالرحمنبن حجاج، 61، 64، 323
عبداللّه افطح، 197
عبداللّهبن احمدبن حنبل، 204، 205
عبداللّهبن زید، 88، 89
عبداللّهبن عمر، 36
عبداللّهبن وهب، 202
عبداللّه جبوری، 427
عبداللّه علی حسین (سید -)، 48
عبداللهینژاد، عبدالکریم، 19
عبدالمطلببن هاشمبن عبد مناف، 188، 203
عبیدبن زرارة، 32، 122
عثمانبن عفان، 37، 53، 59، 74، 87، 117، 188
عثمانی، 424
عجلان، 320
عراق، 147، 203، 424
عراقیهای قدیم، 46
عرفات، 302
عروهبن زبیر، 53
العزیز باللّه، 428
عسکری، سیدمرتضی (علاّمه -)، 428
عضدالدوله دیلمی، 430
عطاء، 388
عطاءبن سائب، 37
علویه، 199
علی (ع)، 32، 37، 52، 58، 59، 64، 74، 126، 148، 152، 172، 197، 371، 428
امامعلی(ع)، امیرمؤنان
علیبن ابراهیمبن بکس، 430
علیبن الحسین، 199 امام سجاد
علیبن راشد، 320
علیبن مهزیار، 330، 331، 332، 341، 342
علیبن یقطین، 364
عماربن موسی، 363
عمربن خطاب، 29، 32، 36، 37، 50، 51، 52، 53، 58، 65، 74، 87، 90، 116، 117، 126، 141، 148، 169، 217، 218، 272، 292، 309، 351
عمربن عبد العزیز، 59، 181
عمروبن عاص، 65
عواف، 62
عیسی(ع)، 183، 186، 188
غ
غرب، 207
غرناطه، 428
غزالی، ابوحامد محمد، 204، 424
غزه، 203
غلاة، 195
غیاثالدّین محمد(خواجه -)، 426
ف
فارس، 433، 436
فاضل آبی، 128، 178، 196، 197، 199، 247، 250، 260، 265، 268، 317، 328، 362
فاضل مقداد، 27، 28، 31، 77، 90، 93، 97، 115، 122، 158، 165، 183، 186، 197، 199، 215، 222، 224، 227، 269، 339، 341، 343، 362، 363، 370، 373، 375، 376، 378، 382
فاضل هندی، 300
فاطمه(س)، 32، 37، 48، 49، 50، 54، 55، 56، 57، 61، 62،63، 74، 172، 199، 254، 266
فاطمیین، 428
فخررازی، 40، 41
فدک، 51، 52، 53، 54، 55، 56، 58
فراعنه مصر، 45
فرانسه، 47، 48، 49
فرنگیان، 428
فسطاط، 203
فطحی، 363
فطحیه (افطحیه)، 197
فلسطین، 204
فهرج یزد، 423
فهمی، عبدالعزیز، 45
فیروزآباد فارس، 429
فیض کاشانی، 33، 72، 80، 94، 134، 136، 158، 160، 165، 180، 189، 190، 216، 250، 267، 268، 284، 291، 312، 314، 339، 372، 373، 377، 383
ق
قائم آل محمد، 197
قاسمبن موسیبن جعفر، 64
قاضی ابن براج ابن براج
قرافی، 223
قرطبی، 40
قریش، 160، 163، 189
قزوین، 434
قطب راوندی راوندی (قطب -)
قم، 429، 434
قوام الدوله عمادالدین ابو منصور، 429
قوامالدّین ابوبکر، 439
قوچان، 419
ک
کاتوزیان، ناصر، 47، 48، 49
کاشان، 436، 437
کاشف الغطاء، شیخ جعفر، 28، 72، 84، 91، 97، 150، 170، 247، 264، 279، 291، 300، 351، 353، 354، 362، 380
کاشمر، 416
کبیسی، 45، 46، 88، 232، 236، 238، 243، 248، 277، 288، 289، 367
کتابخانه آستان قدس رضوی، 429
کتابخانه آیة اللّه مرعشی، سیدشهابالدّین، 429
کتابخانه بزرگ شام، 428
کتابخانه عبدالحکم جحمی، 428
کتابخانه العزیز باللّه، 428
کتابخانه فیروزآباد فارس، 429
کتابخانه کاخ سلطنتی اندلس، 428
کتابخانه ملی تهران، 429
کتب «ظاهر الروایة»، 201
کتاب «النوادر»، 201
کتیبه، 59
کدکنی، مصطفی، 19
کردستان، 433
کرکی، شیخ علی(محقق ثانی)، 28، 72، 90، 100، 104، 115، 121، 122، 128، 131، 138، 141، 142، 143، 150، 156، 157، 178، 183، 186، 188، 209، 212، 215، 216، 219، 221، 225، 229 234، 247، 249، 253، 265، 268، 300، 306، 307، 314، 321، 322، 329، 330، 338، 362، 364، 376، 377
کرمان، 46، 416، 419، 433، 439
کرمانشاه، 433
کعبه، 350، 351
کلینی، 62، 212، 362، 419
کمالالدین انباری، 424
کندی، اسماعیلبن یسع اسماعیلبن یسع کندی
کنه بیست، 416، 418
کوفه، 200، 206، 309، 350
کویت، 203
کهکیلویه، 434
کیسان، کیسانیه، 197
گ
گلپایگانی، سیدمحمد رضا، 80
گلستان (گرگان)، 434
گناباد، 416
گیبون، 428
گیلان، 433
ل
لبنان، 431
لرستان، 434
لمتون، 437، 440
لندن، 437
م
مأمون عباسی، 190، 204، 205، 424، 428
ماریه قبطیه (ام ابراهیم)، 63 ام ابراهیم
مازندران، 416، 433
مافنه (پدر ابومنصور)، 429
مالک اشتر، 409
مالکبن انس، 75، 96، 125، 147، 161، 162، 172، 184، 187، 201، 203، 208، 347، 366، 386، 387
مالکی (مالکیه)، 29، 75، 78، 95، 86، 101، 104، 107، 109، 111، 117، 125، 133، 134، 143، 145، 146، 148، 151، 157، 161، 171، 184، 187، 199، 201، 204، 207، 209، 221، 230، 237، 248، 261، 273، 277، 281، 282، 287، 289، 292، 298، 307، 309، 347، 357، 360، 367، 384
ماوردی، 59، 147
متوکل، 204، 205
مجبره، 195
مجلسی، محمدباقر، 62
مجلسی، محمدتقی، 63
مجموعه ورزشی آستان قدس، 419
محقق اول، 26، 94، 97، 158 حلّی، جعفربنحسن
محقق ثانی، 72، 80، 85، 94، 97، 111، 140، 158، 160 کرکی، شیخ علی
محقق داماد، سیدمصطفی، 359
محله بنی زریق، 60
محمد(ص)، 34، 38 رسول خدا
محمد (: زیدیه)، 149، 151
محمد ابوزهره، 30، 37، 44، 46، 66، 89، 101، 116، 130، 132، 179، 181، 217، 225، 248، 258، 270، 271، 273، 276، 277، 287، 291، 292، 349
محمدبن ادریس، 203
محمدبن اسحاق، 50
محمدبن حسن شیبانی، 86، 101، 105، 109، 116، 117، 125، 144، 148، 162، 169، 187، 200، 202، 203، 230، 281، 308، 346، 385، 387
محمدبن حنفیه، 197
محمدبن مسلم، 383، 384
محمد عبده، 55
محمودبن سبکتکین، 423
مخیریق یهودی، 51، 52، 59، 66
مدیر شانهچی، کاظم، 19
مدرسه بیهقیه، 423
مدرسه خواجه نظام الملک نیشابور، 423
مدرسه سلطانی اصفهان، 436
مدرسه شفیعیه یزد، 426
مدرسه نظامیه بغداد، 424
مدینه، 52، 54، 59، 60، 147، 201، 202، 203، 422
مرتضوی (در نوق استان کرمان)، 419
مرعشی (آیة اللّه سیدشهابالدین)، 429
مرکز یزدشناسی، 423
مروان اقطاع، 59
مزرعه آستان قدس رضوی، 416، 418
مزنی، 32، 385
مسجد الاقصی، 44، 134، 422
مسجد امیرچخماق، 423
مسجد جامع فهرج یزد، 423
مسجد جامع یزد، 423
مسجد الحرام، 44، 422
مسجد قبا، 52، 66، 422
مسجد النبی، 52، 66، 29، 422
مسعی، 302
مسلم (صحیح -)، 36، 66، 187، 314
مسلمبن خالد زنجی، 203
مسلمانان اسلام
مشاهد، 302
مشربه ام ابراهیم، 51، 63
مشعر، 302
مشکینی، علی (آیهاللّه)، 395
مشهد، 416، 419
مصباح یزدی (آیهاللّه)، 404
مصر، 44، 45، 66، 89، 179، 203، 204، 424، 428
مصریان، 45
مطاف، 302
مطهّری(شهید -)، 392، 395
مظاهری، 397
مظفر، محمدحسین، 197
معادن قدس رضوی، 417
معتزله، 196
مغرب، 203
مغنیه، محمدجواد، 91، 94، 101، 104، 120، 125، 242، 247، 263، 271، 274، 276، 282، 285، 301، 303، 306، 307، 381
مغول، 431
مفید (شیخ -)، 31، 71، 84، 96، 100، 128، 133، 140، 154، 164، 167، 168، 173، 178، 182، 183، 184، 194، 199، 211، 312، 317، 318، 321، 335، 336، 362، 379، 382
مقدادبن اسود، 62
مقریزی، 428
مکارم شیرازی (آیهاللّه)، 359
مکه، 203، 428
منصورعلی ناصف، 54
منی، 302
موسویه، 199
موسی(ع)، 392
موسیبن جعفر، 64، 197 امام
موسیبنجعفر(ع)
موصل، 436
موقوفات ملک، 416، 418
مهاجر، 87
مهرانبن محمد، 63
مهزور، 59
مسیب، 204
میثب (حوائط -)، 51، 62
مینوی، مجتبی، 425
ن
نائینی (آیهاللّه)، 358
نادرشاه افشار، 439
ناووسیه، 197
نافع، 37، 65، 202
نجد، 206
نخعی، 388
نراقی، احمد، 341
نصارا، 178
نصربن سبکتکین، 423
نظام الملک (خواجه -)، 423، 424
نظامیه، 444
نظامیه بغداد، 424
نعمانبن ثابت، 200، 201 ابو حنیفه
نوفلی، علیبن سلیمان، 210، 226
نوق کرمان، 419
نیشابور، 416، 423، 424
و
وادی القری، 54، 59
واعظزاده خراسانی، محمد، 19، 397
واقدی، 51، 52، 201
واقفی، 363
واقفیه، 197
وطیع، 59
وهابیها، 206
وهبة الزحیلی، 36، 88، 94، 95، 109، 116، 132، 134، 145، 161، 190، 214، 221، 230، 242، 273، 277، 310، 357
ه
هارون الرشید، 203، 428
هاشم، 198
هاشم (دکتر -)، 46
هاشم معروف الحسنی، 91، 335
هاشمی (قبیله -)، 189
هاشمی، سیدمحمود (آیهاللّه)، 397، 401، 402، 404
هرات، 424
هرمزگان، 433
همدان، 433، 436
همدانی، حاج آقارضا، 301، 305
هویزه، 418
هیثمبن بشیر، 204، 205
ی
یاقوت حموی، 52
یحیی (- امام زیدیه)، 200
یحیی محمود ساعاتی، 423، 427، 428، 429
یزد، 46، 416، 423، 426، 431، 433، 436، 440
یزیدبن قیس، 60
یعقوب (ع)، 183
یعقوببن کلس، 428
یمن، 200، 203
ینبع (چشمه -)، 60، 323، 325
یهود، 50، 51، 178
یهود بنی نضیر، 50، 51، 59
کتابها
الف
ابطال الاستحسان، 204
اجودالتقریرات، 358، 359
احتجاج، 317، 318
احکام السلطانیه، ابویعلی، 59، 148
احکام السلطانیه، ماوردی، 59، 148
الاحکام لاصول الاحکام، 206
احکام الوقف، 82، 83، 86، 87، 89، 105، 143، 145، 172، 191، 237، 243، 248، 349، 350
احکام وقف در شریعت اسلام، 45، 46، 48، 50، 86، 87، 89، 223، 230، 231، 232، 233، 237،238، 243، 248، 256، 257، 258، 264، 274، 277، 278، 289، 290، 347، 350، 367
اختلاف الفقهاء، 205
ادوار علم الفقه و اطواره، 200، 201، 203، 204، 206، 207
ارشاد الاذهان، 77، 122، 128، 142، 183، 189، 208، 209، 220، 224، 225، 265، 328
استبصار، 97، 128
اسد الغابه فی معرفة الصحابه، 60
الاسعاف فی احکام الاوقاف، 185، 256، 281، 289
اسلام در مبارزه بنیادی با فقر، 395
اسهل المدارک، 96، 130، 221، 231، 282، 289، 307
اعلام، زرکلی، 201، 203، 204
اعلام الموقعین، 76، 113، 271
اعیان الشیعة، 58
اقتصاد ما، 399، 400، 401، 405، 419
الام، 87، 126، 162، 173، 204
امالی، صدوق، 39
امالی، طوسی، 39
امالی محمد فی الفقه، 201
امام زید، 200
امام الصادق و المذاهب الاربعه، 201، 203، 204، 206
اموال، ابوعبید، 53، 66
انتصار جوامع الفقهیه، 249، 250، 312، 318، 320، 321، 324، 335، 336
انجیل، 178
ایضاح الفوائد، 28، 80، 85، 90، 97، 123، 127، 131، 134، 138، 174، 175، 195، 210، 211، 220، 225، 226، 234، 235، 247، 268، 306، 311، 312، 316، 321، 331، 344، 360، 361، 362، 365، 370
ب
بحارالانوار، 39، 40، 51، 60، 62، 63، 242، 363، 378، 392، 393، 394، 406، 408، 409
بحرالرائق، 277
بحرالزخار، 41، 82، 91، 130، 145، 149، 151، 161، 162، 164، 168، 171، 177، 187، 191، 194، 208، 214، 216، 217، 220، 272، 277، 282، 345، 350، 351، 356
بدائع، 76، 101
بدایة النهایة، 40، 242، 383
بررسی روش اداری و آموزش ربع رشیدی، 425، 426
بین الشریعة الاسلامیه و القانون الرومانی، 45
ت
تأسیس الشیعة، 428
تاج الجامع للاصول، 54، 56، 66
تاج المذاهب، 345
تاریخ ابن خلدون، 56
تاریخ اجتماعی ایران، 414، 427، 437، 439، 441
تاریخ امپراطوری روم، 428
تاریخ تمدّن اسلام، 423، 424، 428
تاریخچه اوقاف اصفهان، 423، 431، 432، 437، 440
تاریخچه اوقاف در اسلام، 46، 423، 431
تاریخ تمدن اسلام، 423، 424، 428
تاریخ الشیعه، 197
تاریخ القانون، 46
تاریخ قانون مصر قدیم، 44
تاریخ کامل، 58
تبصره، علاّمه حلّی، 189، 220
تبیان فی تفسیر القرآن، 34، 178، 196، 393، 412
تحریر الاحکام، 77، 98، 155، 220، 300، 304، 305، 314، 328، 381
تحریر الوسیلة، 72، 77، 81، 82، 98، 104، 107، 108، 111، 115، 116، 122، 128، 129، 133، 134، 136، 137، 139، 150، 153، 154، 156، 158، 160، 163، 164، 178، 186، 188، 189، 190، 194، 195، 196، 210، 215، 228، 265، 267، 269، 270، 276، 283، 285، 291، 355، 358، 362، 370، 372، 382، 383،
تذکره الفقهاء، 77، 84، 98، 106، 110، 114، 140، 142، 155، 159، 164، 167، 169، 170، 173، 174، 183، 186، 188، 192، 194، 195، 210، 211، 215، 219، 233، 234، 344، 250، 251، 252، 253، 265، 266، 267، 274، 275، 279، 283، 285، 286، 291
تفسیر طبری، 205
تفسیر قرطبی، 40
تفسیر الکبیر، 40
تنقیح الرائع، 27، 31، 77، 90، 93، 97، 115، 118، 123، 128، 158، 165، 166، 173، 174، 175، 183، 186، 195، 197، 199، 210، 215، 222، 224، 227، 263، 265، 269، 339، 341، 362، 363، 364، 365، 370، 373، 375، 376، 380، 382
توازن الاسلامی بین الدنیا والاخره، 395
تورات، 178
تهذیب الاحکام، 61، 62، 64
تهذیب التذهیب، 201، 204
ج
جامع عباسی، 339
جامع المدارک، 97
جامع لاحکام القرآن تفسیر قرطبی
الجامع للشرایع، 105، 189، 312، 329، 375
جامع المسانید، 200
جامعالمقاصد، 26، 72، 77، 79، 81، 83،85، 90، 91، 94، 97، 99، 100، 104، 107، 108، 111، 115، 118، 121، 122، 123، 127، 128، 130، 136، 138، 140، 141، 142، 143، 150، 156، 158، 159، 160، 165، 170، 173، 174، 175، 178، 186، 188، 194، 195، 210، 211، 215، 216، 219، 220، 221، 225، 227، 229، 233، 234، 235، 236،244، 247، 250، 252، 253، 254، 259، 265، 268، 283، 286، 300، 301، 302، 306، 307، 314، 315، 322، 328، 329، 330، 338، 362، 364، 365، 373، 374، 376، 377، 380
جوامع الفقهیة، 72، 85، 90، 97، 170، 211، 223، 224، 275، 312، 314، 318، 321، 336، 371، 380، 385
جواهر الاخبار، 350
جواهر الکلام، 72، 73، 77، 80، 94، 97، 99، 115، 121، 122، 123، 124، 127، 128، 131، 136، 139، 140، 141، 150، 155، 156، 159، 163، 164، 165، 179، 183، 186، 194، 196، 210، 213، 215، 224، 225، 226، 233، 235، 236، 247، 250، 252، 260، 265، 269، 307، 311، 319، 326، 328، 329، 332، 360، 362، 364، 365، 370، 371، 372، 373، 374، 375، 378، 381، 383، 384
ح
حاشیه الدسوقی، 83، 134، 237
حاشیه منهاج الصالحین، 72، 156
حدائق الناضره، 33، 81، 85، 114، 122، 154، 155، 156، 165، 183، 184، 186، 210، 213، 225، 226، 227، 229، 235، 236، 247، 250، 265، 268، 275، 279، 283، 290، 300، 301، 363، 365، 372، 373
حقوق مدنی، امامی، 113، 154، 179، 239، 240
حقوق مدنی، کاتوزیان، 47، 49، 240
خ
خلاف، شیخ طوسی، 77، 79، 84، 89، 90، 96، 102، 104، 105، 107، 110، 111، 112، 119، 121، 126، 136، 137، 140، 141، 155، 158، 160، 162، 173، 186، 187، 189، 207، 223، 224، 234، 235، 238، 260، 300، 301، 312، 316، 344، 361، 371، 373، 374، 385، 387
د
درآمدی بر اقتصاد اسلامی، 395، 400، 404
درسهایی از اقتصاد اسلامی، 392، 400، 401
الدر المنثور، 40
الدروس الشرعیه، 30، 72، 80، 85، 90، 94، 97، 98، 99، 105، 108، 110، 119، 120، 123، 131، 139، 141، 150، 154، 155، 165، 170، 173، 189، 211، 216، 220، 225، 229، 233، 234، 244، 246، 247، 249، 252، 254، 260، 267، 269، 300، 306، 312، 314، 327، 329، 344، 366، 370، 371، 380، 382
دروس فی الاخلاق، 395
ذ
ذخیرة العباد، 305
ذکری الشیعة، 301، 305
ر
رد المختار، 74، 83، 95، 101، 134، 143، 147، 172، 185، 237، 242، 258، 263، 305
روضات الجنات، 200، 201
روض الجنان (تفسیر ابوالفتوح)، 39، 189، 220
الروضة البهیة فی شرح لمعة الدمشقیه، 28، 85، 90، 94، 98، 105، 108، 110، 118، 119، 134، 136، 141، 183، 186، 194، 195، 199، 209، 210، 215، 216، 221، 235، 254، 263، 265، 267، 269، 283، 286، 291، 300، 301، 302، 370، 381، 382، 383، 384
روضة الطالبین، 237، 256، 281
روضة المتقین، 51، 60، 62، 63
ریاض المسائل، 72، 73، 85، 99، 115، 122، 150، 170، 253، 265، 269، 275، 279، 291، 373
ریحانة الادب، 201، 204، 206، 207
س
سالنامه آستان قدس رضوی، 415
سبلالسلام، 66، 387
سرائر، 26، 31، 72، 73، 77، 84، 90، 96، 98، 110، 115، 120، 134، 136، 137، 138، 141، 154، 155، 158، 159، 167، 175، 183، 186، 188، 195، 196، 197، 199، 215، 224، 225، 247، 250، 252، 260، 301، 316، 320، 329، 332، 371، 374، 377، 380، 382
سفرنامه ابن بطوطه، 424، 425، 431، 432، 436
سفینة البحار، 394
سیرهالنبویة، 51، 53
ش
شخصیت حقوقی، 239، 240
شذرات الذهب، 201، 204، 206
شرایعالاسلام، 26، 85، 90، 98، 106، 110، 120، 121، 123، 124، 128، 131، 139، 155، 158، 165، 178، 183، 186، 208، 212، 215، 220، 224، 225، 233، 234، 252، 253، 265، 268، 304، 305، 328، 360، 370، 374، 375، 376، 377، 380، 382، 383
شرح الصغیر و بلغة السالک، 29، 75، 82، 83، 92، 95، 96، 112، 125، 130، 133، 134، 144، 146، 157، 161، 168، 169، 171، 177، 220، 231، 271، 273، 282، 289، 292، 294، 348، 357، 367، 384، 385، 386، 387
شرح الکبیر، 29، 134
شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، 55، 56، 57، 58، 61
شرح نهجالبلاغه، ابن میثم، 58
شرح نهجالبلاغه، محمّد عبده، 55
شروط الصغیر، 126، 147، 208، 247، 385، 386، 387
ص
صحاح اللغة، 24
صحیح بخاری، 36، 41، 42، 65، 66، 149، 246
صحیح مسلم، 36، 41، 65، 66، 314
ط
طبقات الکبری، 51، 52
ع
عروة الوثقی، 31، 73، 154، 276، 290، 333
عمدة القاری، 37، 126
عیون اخبار الرضا، 64
غ
غایة المراد، 128، 189
غایة المنتهی، 29
غررالحکم، 395
غنیه، 73، 90، 97، 98، 137، 140، 154، 155، 158، 188، 211، 223، 313، 318، 319، 320، 336، 375
ف
الفتاوی الکبری، 113، 151، 248، 282، 288؛ 350، 367
الفتاوی الهندیة، 185
فتح الباری، 42، 43، 86، 92، 116، 149، 162، 271، 357
فتح القدیر، 29، 130، 133، 143، 221، 230، 248، 256، 257، 258، 308
فتوح البلدان، 50، 51، 52
فدک فی التاریخ، 58
فروغ ابدیت، 408
الفروق، 29، 223، 230
الفقه، 301
فقه الاسلامی و ادلته، 29، 36، 74، 75، 76،
86، 87، 89، 92، 93، 94، 95، 101،
102، 104، 105، 107، 109، 111، 112، 116، 117، 125، 130، 132، 134، 143، 144، 145، 146، 147، 148، 151، 157، 161، 171، 177، 187، 191، 214، 217، 221، 230، 231، 232، 242، 243، 248، 261، 262، 271، 272، 273، 274، 277، 278، 282، 286، 288، 308، 310، 347، 348، 349، 350، 357
فقه علی مذاهب الاربعة، 130
فقه علی مذاهب الخمسه، 78، 82، 91، 95، 99، 118، 120، 121، 123، 125، 130، 144، 157، 231، 242، 243، 247، 262، 263، 273، 274، 275، 276، 280، 282، 285، 294، 301، 303، 306، 348، 381
فقه الامام الاوزاعی، 367
فقه القرآن، 85، 137، 155، 224، 312، 319، 371، 435
فقیه، 128، 210، 362، 363
فهرست کتابخانههای ایران، 429
فی ظلال القرآن، 40
ق
قانون اساسی مدنی، 82، 89، 111، 124، 132، 156، 179،221، 271، 283، 285، 293، 340
قانون مدوّن یوستینیانوس، 45
قواعد الاحکام، 26، 72، 77، 80، 83، 85، 90، 97، 99، 100، 104، 105، 106، 107، 108، 114، 120، 124، 127، 133، 136، 137، 138، 139، 142، 143، 149، 150، 157، 158، 160، 163، 170، 171، 173، 176، 178، 183، 186، 188، 189، 192، 195، 208، 215، 225، 227، 233، 234، 247، 251، 252، 253، 259، 265، 268، 270، 305، 306، 312، 314، 316، 321، 327، 328، 344، 360، 361، 370، 375، 376، 377، 380، 382، 384
قواعد فقه، محقق داماد، 359
قواعد الفقهیة، بجنوردی، 358، 359
قواعد الفقهیة، مکارم شیرازی، 359
القواعد و الفوائد، 223، 241، 245
ک
کافی، 60، 64، 210، 211، 246، 362، 363، 378، 392، 393، 407، 409، 419
کافی، حلبی، 28، 31، 119، 128، 140، 154، 173، 178، 183، 375
کامل، ابن اثیر، 58
کتاب البیع، 44، 224، 228، 294، 296، 297،
298، 302، 303، 304، 313، 324، 333،
337، 338، 343
کتاب الصلوة، همدانی، 301، 305، 306
کتاب العین، 24
کتب النوادر، 201
کشاف القناع، 29، 74، 83، 95، 134، 145، 172، 237، 248، 256، 257، 258، 281
کشف الرموز، 100، 128، 134، 165، 178، 179، 195، 196، 197، 199، 244، 247، 250، 260، 265، 268، 317، 328، 362، 363
کشف الغطاء، 72، 81، 91، 97، 150، 170، 221، 244، 247، 259، 264، 265، 280، 291، 300، 353، 354، 355، 362، 380
کشف اللثام، 300
کفایه، سبزواری، 98، 106، 212، 265، 291، 300، 327، 339
کنز الدقائق، 39
کنز العرفان، 345
کنز العمال، 41، 42، 66
ل
اللباب، 29
لسان العرب، 23، 25، 76
لغت نامه دهخدا، 23
اللمعة الدمشقیة، 26، 90، 105، 119، 131، 136، 183، 186، 209، 215، 220، 265، 269، 291، 300، 381، 382، 383
م
مالک وزارع در ایران، 437، 440
مبانی اقتصاد اسلامی، 400، 401، 405
مبسوط، سرخسی، 86، 87، 92، 118، 119، 124، 125، 144، 171، 172، 221، 271، 272، 282، 292، 308، 309، 347، 367، 385، 387، 388
مبسوط، طوسی، 26، 33، 77، 87، 89، 90، 93، 94، 96، 100، 107، 114، 133، 134، 135، 137، 139، 140، 141، 142، 150، 154، 155، 158، 160، 167، 169، 173، 178، 182، 189، 194، 198، 207، 223، 224، 226، 234، 244، 250، 251، 252، 253، 254، 260، 265، 268، 300، 312، 313، 314، 316، 319، 321، 322، 327، 344، 360، 361، 362، 363، 371، 372، 374، 380
مجمع البحرین، 24، 25، 34
مجمع البیان، 39
مجمع الفائدة و البرهان، 31، 142، 143، 319، 341
مجموع فی المناقلة و الاستبدال، 309، 345، 349
محاضرات فی الوقف، 30، 37، 44، 46، 66، 74، 75، 76، 83، 87، 89، 101، 102، 103، 116، 117، 118، 126، 130، 132، 133، 147، 180، 181، 217، 225، 230، 231، 232، 242، 243، 248، 256، 257، 258، 261، 271، 273، 274، 276، 277، 278، 282، 288، 292، 293، 294، 309، 310، 347، 348، 349، 350، 367، 368
مجموعه مقالات فارسی، 397
محلی، 30، 37، 38، 44، 88، 144، 149، 162، 188، 191، 249، 368
مختصر طوسی، 26، 90
مختصر مزنی، 32، 385
مختصر النافع، 90، 94، 98، 99، 115، 128، 134، 158، 165، 179، 183، 195، 211، 215، 250، 263، 265، 268، 328، 329، 339، 377، 380، 382
مختلف الشیعة، 72، 84، 90، 96، 97، 98، 108، 106، 114، 115، 119، 159، 167، 173، 175، 186، 189، 190، 312، 321، 323، 329، 337، 339، 340، 341، 353، 355، 362، 365، 371
مدارک الاحکام، 301، 305، 306
مدونة الکبری، 96، 125، 162، 185، 187، 202، 348، 367
مرآة العقول، 60، 61، 62، 63، 420
مراسم، 30، 84، 118، 119، 154، 173، 195، 211، 251، 319
مساجد و احکامها، 301، 302
مسالک الافهام، 27، 77، 80، 81، 85، 90، 98، 106، 110، 111، 119، 120، 123، 124، 129، 132، 134، 137، 138، 141، 154، 158، 159، 165، 166، 167، 176، 178، 183، 189، 208، 210، 211، 213، 215، 220، 224، 225، 234، 235، 236، 250، 252، 253، 254، 259، 263، 265، 266، 267، 268، 274، 275، 283، 284، 291، 301، 302، 304، 305، 311، 312، 330، 338، 341، 344، 360، 362، 363، 364، 365، 370، 372، 373، 375، 376، 377، 380، 381، 382، 383
مستدرک الوسایل، 371
مستند الشیعه، 341
مسند ابویوسف، 200
مسند احمدبن حنبل، 204، 205، 314
مسند محمدبن حسن شیبانی، 200
مصباح الانوار، 63
مصباح المنیر، 263
مصطلحات الوقفیة، 74، 76، 89، 82، 83، 87، 93، 95، 109، 130، 133، 143، 144، 145، 168، 172، 185، 221، 223، 230، 237، 248، 255، 256، 257، 258، 263، 269، 276، 281، 281، 282، 286، 288، 294، 345، 356، 357، 360، 367
مطالب النهی، 257
مطالعاتی در اقتصاد اسلامی، 402
معالم المدرستین، 428
معتبر، 189
معجم البلدان، 52
معجم مقائیس اللغة، 24، 25
معجم الوسیط، 263
مغازی، 51، 52، 53
مغنی، ابن قدامه، 30، 36، 65، 78، 79، 82، 83، 87، 89، 93، 95، 102، 105، 107، 109، 117، 126، 134، 143، 145، 148، 149، 160،161، 163، 169، 171، 177، 185، 187، 188، 192، 194، 217، 220، 222، 232، 233، 271، 272، 278، 282، 309، 310، 350، 366، 367، 385،386، 387، 388
مغنی المحتاج، 35، 75، 82، 83، 93، 94، 101، 102، 105، 107، 112، 116، 117، 130، 133، 134، 145، 146، 148، 151، 157، 161، 171، 177، 185، 191، 192، 211، 217، 220، 221، 223، 230، 232، 237، 238، 258، 274، 278، 282، 286، 288، 290، 293، 309، 310، 349، 367، 385، 386، 387، 388
مفاتیح الشرایع، 33، 72، 73، 80، 94، 97، 122، 123، 134، 136، 159، 165، 166، 170، 189، 190، 216، 247، 250، 267، 268، 284، 291، 312، 314، 339، 370، 372، 373، 377، 382، 383
مفتاح الکرامة، 26، 31، 32، 72، 73، 77،80، 83، 84، 91، 93، 97، 98، 99، 107، 108، 114، 118، 121، 122، 123، 128، 129، 131، 137، 140، 142، 150، 154، 155، 156، 158، 159، 160، 163، 166، 170، 174، 175، 179، 183، 186، 189، 192، 194، 198، 211، 215، 219، 220، 227، 233، 235، 236، 244، 247، 252، 267، 269، 275، 283، 285، 286، 291، 300، 301، 305، 306، 307، 311، 319، 320، 328، 330، 335، 337، 339، 341، 370، 374، 375، 376، 380، 382، 383
مفردات راغب، 118، 241، 262
مقارنات التشریعیة، 48
«مقاله» آیة اللّه سیدمحمود هاشمی، 397، 401،
402، 404
«مقاله» استاد مصباح، 404
مقایسه بین سیستمهای اقتصادی، 404
مقنعه، 31، 71، 84، 133، 134، 141، 154، 156، 167، 173، 178، 182، 211، 251، 312، 318، 321، 335، 336، 362، 375، 379، 382
مکاسب، 241، 244، 245، 246، 260، 295، 296، 298، 299، 302، 303، 306، 311، 312، 314، 315، 316، 318، 320، 323، 327، 332، 333، 337، 338، 339، 340، 342
ملحقات العروة، 31، 72، 78، 81، 85، 91، 99، 115، 124،128، 129، 133، 136، 137، 138، 150، 154، 155، 163، 211، 224، 228، 233، 234، 241، 270، 276، 283، 291، 301، 313، 314، 321، 327، 334، 339، 344، 353، 354، 356، 358
مناهل، 301، 302
منتظم، 204، 206
منتهی الارادات، 172
منتهی المطلب، 304، 305
منجد، 76
منجزات المریض، 362، 363
من لایحضره الفقیه، 64
منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغه، 58
منهاج الصالحین آیة اللّه حکیم، 72، 78، 81، 97، 104، 111، 115، 129، 154، 158، 164، 178، 186، 195، 210، 223، 228، 265، 270، 276، 280، 285، 291، 344، 354، 355، 362، 383، 384
منهاج الصالحین، آیهاللّه خوئی، 72، 81، 104، 111، 115، 129، 151، 164، 178، 186، 195، 210، 265، 270، 276، 280، 285، 344، 355، 362، 370، 382، 383، 384
مواهب الجلیل، 143، 281
موسوعة الفقه الاسلامی، 345، 347، 348، 349
موطا، 32، 66، 75، 202، 386
مهذب، ابن براج، 114، 257، 371، 374
مهذب البارع، 317، 339
المیزان، 39، 413
ن
ناصریات، 196، 371، 380
نظری به نظام اقتصادی اسلام، 392، 395
نکت النهایة، 197
النوازل، 201
نگاهی به وقف و آثار اقتصادی - اجتماعی آن، 433
نهایة، ابن اثیر، 25، 30، 76
نهایة...، طوسی، 30، 71، 72، 73، 98، 100، 114، 115، 119، 121، 130، 140، 142، 154، 167، 173، 175، 178، 194، 195، 197، 208، 211، 214، 215 ،266، 319، 329، 335، 362
نهایة الاحکام، 300
نهایة المحتاج، 83
نهج البلاغه، صبحی صالح، 55، 61، 394، 409
نیل الاوطار، 82، 149، 184، 187، 366
و
وسائل الشیعة، 32، 33، 39، 40، 60، 61، 62، 63، 64، 73، 91، 121، 123،128، 155، 160، 163، 167، 170، 210، 211، 216، 226، 228، 242، 243، 245، 249، 250، 253، 266، 267، 275، 283، 294، 296، 297، 314، 315، 317، 319، 320، 321، 322، 323، 325، 330، 331، 339، 340، 341، 343، 360،364، 372، 373، 376، 378، 383، 384، 394
وسیله ابن حمزه، 211، 275، 370
وسیلة النجاة، 77، 80، 137، 150، 189، 283، 291، 329
وفیات الاعیان، 201، 203، 204، 206
وصایة والاوقات، 91، 283، 355
وقف نامه ربع رشیدی، 425، 426، 436
«وقف میراث جاویدان»، 46، 48، 50، 426، 430، 445، 446
وقف و ساختار کتابخانههای اسلامی، 423،
427، 428
ه
هدایة، صدوق، 85
ی یادگارهای یزد، 423، 431