ghaemiyeh.com
سرشناسه:قرائتی، محسن، ۱۳۲۴ -
عنوان و نام پدیدآور:یوسف قرآن: تفسیر سوره یوسف/ محسن قرائتی.
وضعیت ویراست:ویراست ۳.
مشخصات نشر:تهران: مرکز فرهنگی درسهایی از قرآن، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری:۲۰۰ ص.؛ ۲۱×۱۱/۵ سم.
شابک:۷۰۰۰ ریال978-964-5652-37-9 :
یادداشت:چاپ قبلی: مرکز فرهنگی درسهائی از قرآن، ۱۳۸۳ (۱۹۲ ص).
یادداشت:کتابنامه: ص. ۱۹۰ - ۱۹۲.
موضوع:تفاسیر (سوره یوسف)
موضوع:قرآن -- قصهها
رده بندی کنگره:BP۱۰۲/۳۵ /ق۴ی۹ ۱۳۸۷
رده بندی دیویی:۲۹۷/۱۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۸۳۳۵
در سال ١٣٧٥ با هدف نشر آثار قلمی، صوتی و تصویری « مرآز فرهنگی درسهایی از قرآن »
حجةالاسلام والمسلمین محسن قرائتی تأسیس گردید و در این راستا فعالیّت های گوناگونی را به
انجام رسانیده است. از جمله:
١- تجدید چاپ آتب قبلی ایشان با ویراستاری جدید.
٢- نشر آتاب تفسیر نور آه تاآنون هشت جلد آن عرضه گردیده و قرار است در دوازده جلد پایان
پذیرد.
جهت استفاده جوانان. CD ٣- عرضه یک دوره اصول عقائد اسلامی در قالب ده نوار ویدیویی و دو
تحت عنوان نرم افزار بلاغ. CD ٤- عرضه بیست سال برنامه درسهایی از قرآن، در قالب پنج
با امکان دسترسی به آلیه متون www.Qaraati.Net : ٥ - راه اندازی پایگاه اینترنتی به نشانی
تفسیری وآتب حجّة الاسلام قرائتی.
تفسیر قرآن برای » و « هزار ویک نکته از قرآن آریم » ٦- نشر برخی آتب قرآنی و تفسیری همچون
تألیف برخی همکاران مؤسسه. « جوانان
در ضمن این آتاب آه تفسیر سوره یوسف می باشد و در جلد ششم تفسیر نور نیز عرضه گردیده،
و زیباترین « احسن القصص » نام گرفته است، زیرا به تعبیر خود قرآن، داستان یوسف « یوسف قرآن »
داستان قرآن می باشد.
در پایان از همه جوانان و علاقمندان به قرآن آریم انتظار داریم آه نظرات و پیشنهادات خود را جهت
١٤١٨٥ ارسال نمایند. / رشد حرآت های قرآنی و تفسیری به نشانی: تهران - صندوق پستی ٥٨٦
مرآزفرهنگ یدرسهایی ازقرآن
مقدمه
« بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم »
الحمدللّه ربّ العالمین وصلّی اللّه علی سیّدنا ونبیّنا محمّد وآله الطاهرین
گرچه سوره یوسف در جلد ششم تفسیر نور چاپ شده، لکن از آنجا آه داستان حضرت یوسف
بسیار شیرین و پرجاذبه است و برای آشنایی نسل نو با تفسیر و نکات و اشارات و لطایف قرآن،
بهترین راه را داستان های قرآن یافتم، تصمیم گرفتم این قسمت از تفسیر نور را جداگانه چاپ آنم،
تا آسانی آه حوصله مطالع هی تفسیر همه قرآن یا توان تهیه ی کدوره تفسیر آامل را ندارند، یکسره
محروم نشوند و لااقل با بخشی از قرآن و تفسیر آن آشنا شوند.
جوانان ما پس از مطالعه این جزوه باور خواهند آرد آه چگونه خداوند در دوازده صفحه ی قرآن،
داستانی را بیان آرده آه هزاران نکته در آن نهفته و حدود نهصد نکته ی آن را من با آمی اطلاعاتم
بدست آورده و در این جزوه آوچک تقدیم شما می آنم.
من فکر می آنم مطالعه این سوره، راه خوبی برای ورود به دنیای تفسیر باشد، چنانکه در سال ٨٠
آه ستاد تفسیر قرآن آریم، این آتاب را به مسابقه گذارد و از مشتاقان تدبّر در آیات قرآن خواست تا
اگر نکات تازه ای می یابند آن را برای ستاد ارسال و از جوائز ویژ های بهره مند گردند، حدود ٧٠ رساله
واصل گردید آه مشتمل بر هزاران نکته بود و از میان آنها آنچه ضابطه مند، بدیع و غیر تکراری بود، با
نظر آارشناسان فن استخراج گردید.
در چاپ حاضر آتاب یوسف قرآن، علاوه بر ٩٠٠ نکته و پیام قبلی، ٣٧٠ پیام استخراجی از جزوات
ارسالی، الحاق گردید تا اوّلاً نکات جدید در اختیار همگان قرار گیرد و ثانیاً این موضوع آشکارتر شود
آه تدبّر در قرآن م یتواند یافته های تازه ای را برای هر تدبّر آننده به ارمغان آورد.
پیام های برگرفته از آن جزوات، با علامت در پایان آن مشخص گردیده است.
در پایان ضمن تقدیر از همه عزیزانی آه مطالب خود را ارسال نموده و پوزش از عدم ذآر نام آنان، از
زحمات حجّة الاسلام و المسلمین مجتبی آلباسی و همکاران محترمشان در ستاد تفسیر، آه در
امر برگزاری مسابقه، مطالعه جزوات و استخراج نکات جدید متقبّل زحماتی شد هاند، تشکّر نموده و
توفیق آنان را از خداوند متعال خواستارم.
قابل ذآر است آه برای برگزاری مسابقه سراسری تفسیر قرآن در سال ١٣٨٣ ، مجدداً مطالب این
آتاب توسط حجج اسلام آقایان آلباسی و سلیمانی مورد مطالعه و اصلاح قرار گرفت و نظرات آنان
در این جزوه اعمال گردید.
همچنین از آسانی آه به نکات تازه یا اشکالاتی برخورد آرده و ما را آگاه سازند پیشاپیش تشکّر
می آنم.
محسن قرائتی
تفسیر سوره یوسف » سیمای سورهی یوسف
سوره یوسف از سورههای مکّی و دارای یکصد ویازده آیه است. نام حضرت یوسف، 27 مرتبه در قرآن آمده، که 25 مرتبه آن در همین سوره است. آیات این سوره، به هم پیوسته و در چند بخش
جذاب و فشرده، داستان زندگی یوسف را از کودکی تا رسیدن او به مقام خزانهداری کشور مصر، عفت و پاکدامنی او، خنثی شدن توطئههای مختلف علیه او و جلوههایی از قدرت الهی را مطرح میکند.
داستان حضرت یوسف علیه السلام فقط در همین سوره از قرآن آمده، در حالی که داستان پیامبران دیگر در سورههای متعدّد نقل شده است. داستان حضرت آدم و نوح هر کدام در دوازده سوره، داستان حضرت ابراهیم در هیجده سوره، داستان حضرت صالح در یازده سوره، داستان حضرت داوود در پنج سوره، داستان حضرت هود و سلیمان هر کدام در چهار سوره و داستان حضرت عیسی و زکریّا هر کدام در سه سوره ذکر شده است.(1)
داستان حضرت یوسف در تورات، سِفر پیدایش از فصل 37 تا 50 نیز نقل شده است، امّا در مقایسه با آنچه در قرآن آمده، به خوبی اصالت قرآن و تحریف تورات معلوم میگردد. در میان آثار ادبی نیز داستان یوسف و زلیخا، دارای جایگاهی برگزیده است که از آن جمله میتوان منظومه یوسف و زلیخا، از نظامی گنجوی و یوسف و زلیخا منسوب به فردوسی را نام برد.
قرآن در داستان یوسف علیه السلام بیشتر به شخصیّت خود او در گذر از کوران حوادث میپردازد، در حالی که در داستان پیامبران دیگر، بیشتر به سرنوشت مخالفان و لجاجت و هلاکت آنان اشاره نموده است.
در برخی روایات، از آموزش سوره یوسف به زنان و دختران نهی شده است، ولی به نظر برخی صاحب نظران، این روایات اَسناد قابل اعتمادی ندارند.(2)
تفسیر سوره یوسف » آیات 1 تا 5
به نام خداوند بخشنده مهربان
«1» «الر تِلْکَ ءَایَاتُ الْکِتَابِ الْمُبِینِ»
الف لام را. آن است آیات کتاب روشنگر.
«2» «إِنَّآ أَنْزَلْنَاهُ قُرْءَاناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ»
همانا ما آن را قرآنی عربی نازل کردیم، باشد که بیاندیشید.
نکتهها:
درباره حروف مقطّعه نظرات مختلفی بیان شده است، از جمله:
1- قرآن، این معجزه الهی از همین حروف الفبا تألیف یافته که در اختیار همگان است.
2- نام سورهای است که با آن حروف آغاز شده است.
3- نوعی سوگند و قسم الهی است.
4- اسرار و رموزی بین خدا و پیامبر است.
امّا با توجّه به اینکه از میان 29 سورهای که با حروف مقطّعه آغاز شده، در بیست و چهار مورد پس از آن حروف، سخن از قرآن و معجزه بودن آن است، شاید بهترین وجه، همان نظر اوّل باشد.
قرآن به هر زبانی که نازل میشد، دیگران باید با آن زبان آشنا میشدند. امّا نزول قرآن به زبان عربی دارای مزایایی است، از جمله:
الف: زبان عربی دارای چنان گستردگی لغات و استواری قواعد دستوری است که در زبانهای دیگر یافت نمیشود.
ب: طبق روایات زبان اهل بهشت، عربی است.
ج: مردم منطقهای که قرآن در آن نازل شد، عرب زبان بودند و امکان نداشت که کتابِ آسمانی آنها به زبان دیگری باشد.
خداوند در مورد قرآن و باران، هر دو تعبیر به «نزول» نموده است، بین این دو مشابهتهایی است که ذکر میکنیم:
الف: هر دو از آسمان نازل میشوند. «و انزلنا من السماء ماءً»(3)
ب: هر دو طاهر و مطهّرند. قرآن، برای رشد و پاکی روح از شرک و جهل و انحرافات، «یزکیّهم»(4) و باران وسیله پاکی جسم است. «لیطهّرکم»(5)
ج: هر دو وسیلهی حیاتند. باران وسیله حیات مادّی و سرسبز شدن زمین مرده است، «لنحیی به بلدة میتاً»(6) و قرآن وسیله زنده شدن دلهای مرده و خواب رفته است. «دعاکم لِما یحییکم»(7)
د: هر دو مایه برکتاند. «کتاب انزلناه مبارک»(8)، «ماءً مبارکاً»(9)
ه: قرآن چون باران، قطره قطره و آیه آیه نازل شده است. (نزول تدریجی)
پیامها:
1- قرآن، از همین حروف الفبا (الف، لام، را،...)، تألیف یافته است. اگر میتوانید شما هم از همین حروف، کتابی مثل قرآن بیاورید. «الر» آری انسان از خاک میتواند خشت و آجر و کوزه بسازد، ولی قدرت الهی از خاک صدها نوع برگ و گل و میوه با رنگها و مزههای مختلف میسازد، همچنین انسان از حروف الفبا کلمات عادّی میسازد، ولی خداوند از همین حروف قرآنی میسازد که نه تنها در هر صفحه آن بلکه در هر سطر و
کلمه و حرف آن نکاتی نهفته است.
2- نزول قرآن به زبان عربی از یک سو و فرمان تدّبر در آن از سوی دیگر، نشانهی آن است که مسلمانان باید با زبان عربی آشنا شوند. «قرآناً عربیّاً لعلّکم تعقلون»
3- قرآن، تنها برای تلاوت و تبّرک نیست، بلکه وسیلهی تعقّل و رشد بشر است. «لعلّکم تعقلون»
4- نوشتهها باید روشن و روشنگر، هدفدار و هدایتگر باشد. «الکتاب المبین... لعلّکم تعقلون»*
«3» «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَآ أَوْحَیْنَآ إِلَیْکَ هَذَا الْقُرْءَانَ وَإِن کُنتَ مِن قَبْلِهِ لَمِنَ الْغَافِلِینَ»
ما با این قرآن که به تو وحی کردیم بهترین داستان را بر تو بازگو میکنیم، در حالی که تو پیش از آن، از بیخبران بودی.
نکتهها:
«قَصَص» جمع «قصّه» هم به معنای داستان و هم نقل داستان است.
قصّه و داستان در تربیت انسان سهم بسزایی دارد. زیرا داستان، تجسّم عینی زندگی یک اُمّت و تجربه عملی یک ملّت است. تاریخ آئینهی ملّتهاست و هر چه با تاریخ و سرگذشت پیشینیان آشنا باشیم، گویا به اندازه عمر آنان زندگی کردهایم. حضرت علی علیه السلام به فرزندش امام حسن میفرماید: فرزندم! من در سرگذشت پیشینیان چنان مطالعه کردهام و به آنها آگاهم، که گویا با آنان زیستهام و به اندازهی آنها
عمر کردهام.(10)
شاید یکی از دلایل اثرگذاری قصّه و داستان بر انسان، تمایل قلبی او به داستان باشد. معمولاً کتابهای تاریخی وداستانی در طول تاریخ فرهنگ بشری رونق خاصی داشته و قابل فهم و درک برای اکثر مردم بوده است، در حالی که مباحث استدلالی و عقلانی را گروه اندکی پیگیری میکردهاند.
در روایات، به کلّ قرآن «احسن القصص» اطلاق شده است و این منافاتی ندارد که در میان کتب آسمانی، قرآن «احسنالقصص» باشد و در میان سورههای قرآن، این سوره «احسن القصص» باشد.(11)
تفاوت داستانهای قرآن با سایر داستانها:
1- قصّهگو خداوند است. «نحن نقصّ»
2- هدفدار است. هدفی بس بلند و آن ارشاد و هدایت انسان از طریق تجربه امّتهای گذشته است که چگونه بعضی به خاطر ایمان و صبر و تقوی عزیز شدند و گروه دیگری به خاطر هوسها و لجاجتها و تکبّرها و حسدها ذلیل گشتند. با نقل این داستانها به انسان آرامش و دلداری میدهد تا در مقابل نا ملایمات پایدار بماند. قرآن در این باره میفرماید: «نقصّ علیک من انباء الرّسل مانثبّتبه فؤادک»(12)
3- حقّ است، نه خیال. «نحن نقصّ علیک نبأهم بالحقّ»(13)
4- بر اساس علم است، نه گمان. «فلنقصنّ علیهم بعلمٍ»(14)
5 - وسیلهی تفکّر است، نه تخدیر. «فاقصص القصص لعلّهم یتفکّرون»(15)
6- وسیله عبرت است، نه تفریح وسرگرمی. «لقد کان فی قصصهم عبرة»(16)
داستان حضرت یوسف، «احسن القصص » است، زیرا:
1- چون از سرچشمه وحی است، از معتبرترین داستانهاست. «بما اوحینا»
2- در این داستان، جهاد با نفس که بزرگترین جهاد است، مطرح میشود.
3- قهرمان داستان، نوجوانی است که تمام کمالات انسانی را در خود دارد. (صبر، ایمان، تقوی، عفاف، امانت، حکمت، عفو و احسان که در لابلای تاریخ یوسف خواهیم خواند.)
4- تمام چهرههای داستان، خوش عاقبت میشوند. یوسف به حکومت میرسد، برادران توبه میکنند، پدر بینایی خود را بدست میآورد، کشور قحطی زده نجات مییابد و دلتنگیها و حسادتها به وصال و محبّت تبدیل میشود.
5 - در این داستان مجموعهای از اضداد در کنار هم طرح شدهاند: فراق و وصال، غم و شادی، قحطی و پرمحصولی، وفاداری و جفاکاری، مالک و مملوک، چاه و کاخ، فقر و غنا، بردگی و سلطنت، کوری و بینایی، پاکدامنی و اتهام ناروا بستن.
نه فقط داستانهای الهی، بلکه تمام کارهای خداوند، «اَحسن» است. زیرا:
1- بهترین آفریدگار است. «احسن الخالقین»(17)
2- بهترین کتاب را دارد. «نزّل احسن الحدیث»(18)
3- بهترین صورتگر است. «فاحسن صورکم»(19)
4- بهترین دین را ارائه میکند. «و من احسن دیناً ممّن اسلم وجهه لله»(20)
5 - بهترین پاداش را میدهد. «لیجزیهم اللَّه احسن ما عملوا»(21)
و در برابر این بهترینها، خداوند بهترین عمل را از انسان خواسته است. «لیبلوکم ایّکم احسن عملاً»(22)
پیامها:
1- در داستانهای قرآن، قصّهگو خداوند است. نا گفته پیداست که هرچه قصّه گو و نویسنده آن، معتبرتر و مطمئنتر باشد، اثر کلامش بیشتر خواهد بود. «نحن نقصّ»
2- از نظر روانی و تربیتی، برای تأثیر بهتر، باید مقدّمه چینی کرد. (قرآن قبل از شروع قصّه، مقدّمه چینی میکند که میخواهم قصه بگویم، آن هم بهترین قصّه تا در انسان انگیزه شنیدن و خواندن را تقویت کند.) «نحن نقصّ علیک احسن القصص»*
3- بهترین داستان، آن است که بر اساس وحی باشد. «احسن القصص بما اوحینا»
4- پیامبرصلی الله علیه وآله قبل از نزول وحی، نسبت به سرگذشت یوسف بیخبر و ناآشنا بود. «...لمن الغافلین»
5 - قرآن، برطرف کننده غفلتها و بیخبریهاست. «من قبله لمن الغافلین»
«4» «إِذْ قَالَ یُوسُفُ لِأَبِیهِ یَآ أَبَتِ إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی سَاجِدِینَ»
آنگاه که یوسف به پدر خویش گفت: ای پدر! همانا من (در خواب) یازده ستاره با خورشید و ماه دیدم، آنها را در برابر خودسجدهکنان دیدم.
نکتهها:
داستان حضرت یوسف با خوابی شروع میشود که او را بشارت میدهد و نسبت به آیندهای روشن امیدوار میسازد تا او را در مسیر تربیت الهی صابر و بردبار گرداند.
حضرت یعقوب، فرزند حضرت اسحاق و او نیز فرزند ابراهیمعلیهم السلام است.
یوسف و بنیامین از یک مادر و سایر برادرانش از مادر دیگری بودند.(23)
خواب اولیای الهی، متفاوت است؛ گاهی نیازمند تعبیر است، مثل خوابِ حضرت یوسف و گاهی به تعبیر نیاز ندارد، بلکه عین واقع است. مانند خواب حضرت ابراهیم که مأمور میشود تا اسماعیل را ذبح کند.
پیامها:
1- فرزندان، باید به درایت و دلسوزی پدر اعتماد و در مسائل زندگی با او مشورت کنند. «قال یوسف لابیه»*
2- پدران و مادران، معمولاً بهترین مرجع برای حلّ مشکلات فرزندان هستند. «یا اَبت»
3- پدران و فرزندان در خطاب به یکدیگر، از واژههایی که نشانهی صمیمیّت، رحمت و شفقت است، استفاده کنند. «یا اَبت»*
4- والدین به خوابهایی که فرزندانشان برای آنان نقل میکنند، توجّه کنند. «یا اَبت»
5 - گاهی رؤیا وخواب دیدن، یکی از راههای دریافت حقایق است. «انّی رأیت»
6- در خواب و رؤیا، اشیا، نماد حقایقی میشوند. (مثلاً خورشید نشان پدر، ماه تعبیر از مادر و ستارگان نشان برادران است.) «رأیت احد عشر کوکباً...»
7- رؤیای اولیایِ خدا، واقعنما است. «رأیتُ»
در این آیه «رأیتُ» تکرار شده است تا بگوید حتماً دیدم و گمان نشود ماجرا خیالی بوده است.
8 - یوسفعلیه السلام در خواب چنان دید که خورشید و ماه و ستارگان، همانند موجودات دارای عقل، بر او سجده میکنند. (ضمیر «هُم» در «رأیتهم» برای موجودات عاقل بکار میرود)*
9- انسانهای برگزیده، به مقامی میرسند که قبلهگاه دیگر انسانها میشوند. «رأیتهم لی ساجدین»*
10- گاهی در نوجوان، استعدادی هست که بزرگترها را به تواضع وامیدارد. «ساجدین »
11- شروع داستان با رؤیا و پایان آن با تعبیر شدن آن رؤیا، از بهترین روشها برای نوشتن داستان و سناریو است. «احسن القصص - رأیتهم لی ساجدین»*
سخنی دربارهی رؤیا و خواب دیدن
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله میفرماید: «الرؤیا ثلاثة: بشری من اللَّه، تحزین من الشیطان، و الّذی یحدث به الانسان نفسه فیراه فی منامه»(24) خواب بر سه قسم است: یا بشارتی از سوی خداوند است، یا غم و اندوهی از طرف شیطان است و یا مشکلات روزمره انسان است که در خواب آنرا میبیند.
برخی از دانشمندان و روانشناسان، خواب دیدن را در اثر ناکامیها و شکستها دانسته و همانند ضربالمثلی قدیمی استناد کردهاند که: «شتر در خواب بیند پنبه دانه» و برخی دیگر خواب را تلقینِ ترس گرفتهاند، بر اساس ضربالمثلی که میگوید: «دور از شتر بخواب تا خواب آشفته نبینی» و بعضی دیگر خواب را جلوه غرائز واپس زده دانستهاند.
البتّه باید به این نکته توجه داشت که همه خوابها با یک تحلیل، قابل بررسی نیستند.
کسانی که خواب میبینند چند دستهاند:
دسته اوّل، کسانی که روح کامل و مجردی دارند و بعد از خواب رفتنِ حواس، با عالم دیگری مرتبط شده و حقایقی را صاف و روشن از دنیای دیگر دریافت میکنند. (نظیر تلویزیونهای سالم، با آنتنهای مخصوص جهتدار که امواج ماهوارهای را از نقاط دور دست میگیرد.) اینگونه خوابها که دریافت مستقیم و صاف است، نیازی به تعبیر ندارد.
دسته دوّم، کسانی هستند که دارای روح متوسط هستند و در عالم رؤیا، حقایق را ناصاف و همراه با تشبیه و تخیّل دریافت میکنند. (که باید مفسّری در کنار دستگاه گیرنده، ماجرای فیلم را توضیح دهد وبه عبارتی، عالمی آن خواب را تعبیر کند.)
دسته سوّم، کسانی هستند که روح آنان به قدری متلاطم و ناموزون است که خواب آنها مفهومی ندارد. (نظیر صحنههایِ پراکنده و پربرفک تلویزیونی، که کسی چیزی از آن سر درنمیآورد.) این نوع رؤیاها که قابل تعبیر نیستند، در قرآن به «اضغاث احلام» تعبیر شده است.
قرآن در سورههای مختلف، از رؤیاهایی نام برده که حقیقت آنها به وقوع پیوسته است. از جمله:
الف: رؤیای یوسفعلیه السلام درباره سجدهی یازده ستاره و ماه و خورشید بر او که با رسیدن او به قدرت و تواضع برادران و پدر و مادر در برابر او تعبیر گردید.
ب: رؤیای دو یار زندانیِ یوسف که یکی از آنها آزاد ودیگری اعدام شد و قصّهی آن در آیه 41 همین سوره خواهد آمد.
ج: رؤیای پادشاه مصر درباره گاوِ لاغر و چاق که تعبیر به قحطی و خشکسالی بعد از فراخ شد.
د: رؤیای پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله درباره عدد اندک مشرکان در جنگ بدر که تعبیر به شکست مشرکان شد.(25)
ه: رؤیای پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله درباره ورود مسلمانان با سر تراشیده به مسجدالحرام، که با فتح مکه و زیارت خانه خدا تعبیر شد(26)
و: رؤیای مادر حضرت موسی که نوزادش را در صندوق گذاشته و به آب بیاندازد. «اذ اوحینا الی اُمّک مایوحی اَن اقذ فیه فی التابوت»(27) که روایات بر این دلالت دارند که مراد از وحی در اینجا، همان رؤیاست.
ز: رؤیای حضرت ابراهیم در مورد ذبح فرزندش حضرت اسماعیل.(28)
از قرآن که بگذریم در زندگی خود، افرادی را میشناسیم که در رؤیا از اموری مطلع شدهاند که دست انسان به صورت عادّی به آن نمیرسد.
حاج شیخ عباس قمی صاحب مفاتیحالجنان، به خواب فرزندش آمد و گفت: کتابی نزدم امانت بوده، آنرا به صاحبش برگردان تا من در برزخ راحت باشم. وقتی بیدار شد به سراغ کتاب رفت، با نشانههایی که پدر گفته بود تطبیق داشت، آن را برداشت. وقتی میخواست از خانه بیرون برود، کتاب از دستش افتاد و کمی ضربه دید. او کتاب را به صاحبش برگرداند و چیزی نگفت، دوباره پدرش به خواب او آمد و گفت: چرا به او نگفتی کتاب تو
ضربه دیده تا اگر خواست خسارت بگیرد و یا رضایت دهد.
«5» قَالَ یَا بُنَیَّ لَا تَقْصُصْ رُءْیَاکَ عَلَی إِخْوَتِکَ فَیَکِیدُواْ لَکَ کَیْداً إِنَّ الْشَّیْطَانَ لِلْإِنْسَانِ عَدُوٌّ مُّبِینٌ
(یعقوب) گفت: ای پسر کوچکم! خوابت را برای برادرانت بازگو مکن، که برایت نقشهای (خطرناک) میکشند. همانا شیطان، برای انسان دشمنی آشکار است.
نکتهها:
یکی از اصول زندگی، رازداری است. اگر مسلمانان به مفاد این آیه عمل میکردند، این همه کتب خطی، آثار علمی، هنری و عتیقههای ما، در موزه کشورهای خارجی جای نمیگرفت و به اسم کارشناس، دیپلمات و جهانگرد از منابع و امکانات و منافع ما آگاه نمیشدند و در اثر سادگی یا خیانت، اسرارمان در اختیار کسانی که دائماً در حال کید ومکر علیه ما هستند، قرار نمیگرفت.
حضرت یوسف، خواب خود را دور از چشم برادران، به پدر گفت، که این خود نشانهی تیزهوشی اوست.
پیامها:
1- فرزندان را با مهربانی مورد خطاب قرار دهید.«یا بنیّ»*
2- پدر و مادر بایستی رابطهای صمیمانه با فرزندان داشته باشند تا فرزندان بتوانند سخن خود را با آنان مطرح کنند. «یا بنیَّ»*
3- خطر حسادت در محیط خانه و جامعه را به فرزندان گوشزد کنیم. «یا بنیّ لا تقصص...»*
4- از کودکی و در خانواده، رازداری را به فرزندان بیاموزیم. «یا بنیّ لا تقصص»*
5 - دانستهها و اطلاعات، باید طبقهبندی شود و اطلاعات محرمانه و غیرمحرمانه از هم جدا گردد. «لا تقصص»
6- هر حرفی را به هر کسی نزنیم. «لا تقصص»
7- کتمان فضایل به خاطر جلوگیری از حسادتها، کاری روا و لازم است. «لا تقصص»*
8 - با پی بردن به استعداد یک فرزند، آن را با سایر فرزندان مطرح نکنیم. «لا تقصص»*
9- در معرّفی افراد تیزهوش ونابغه، باید احتیاط کرد. «لا تقصص»*
10- اگر گاهی اوقات رؤیا، قابل گفتن نیست، پس بسیاری از دیدهها در بیداری، نیز نباید بازگو شود. «لا تقصص»
11- حضرت یعقوب نیز دارای علم و موهبت تعبیر خواب بوده است. «لا تقصص رؤیاک»*
12- پیشگیری بهتر از درمان است. (نگفتن خواب به برادران، نوعی پیشگیری از تحریک حسادت است) «لا تقصص رؤیاک علی اخوتک فیکیدوا»*
13- در خانواده انبیا نیز، مسایل ضد اخلاقی همچون حسد و حیله میان فرزندان مطرح است.«یا بنیّ لا تقصص... فیکیدوا...»
14- زمینههای حسادت را شعلهور نکنیم. «لا تقصص... فیکیدوا»
15- حسادت، موجب نادیده گرفته شدن حقوق حتّی حقّ خویشاوندی میگردد. «لا تقصص... فیکیدوا»*
16- برادران یوسفعلیه السلام که از خواب وی و مقام آینده او اطلاعی نداشتند، چنان کردند. اگر اطلاع مییافتند چه میکردند؟! «لا تقصص... فیکیدوا»*
17- آیندهنگری، صفتی ارزنده است. «لا تقصص... فیکیدوا»*
18- افشای اسرار و برخی اخبار، تبعات بدی را به دنبال دارد. «لا تقصص... فیکیدوا» آری برخی اسرار به قدری مهم هستند که افشای آن زندگی فرد یا افرادی را به مخاطره میاندازد. *
19- در موارد مهم و حسّاس باید خطر را قبل از وقوع آن گوشزد کرد. «فیکیدوا لک کیداً»*
20- حضرت یعقوب در مورد کید برادران نسبت به یوسف در صورت بازگو شدن رؤیا اطمینان داشت. «فیکیدوا لک کیداً»*
21- در مسایل مهم، گاهی اظهار سوءظن و یا پردهبرداشتن از خصلتها مانعی ندارد. «فَیَکیدوا لَک کَیدا»
22- لازم است والدین، از روحیات فرزندانشان نسبت به هم آگاه باشند تا بتوانند به طور شایسته مدیریّت داشته باشند. «فَیَکیدُوا لَک کَیداً»
23- کید وحیله، کاری شیطانی است. «فیکیدوا...انَّ الشَیْطان»
24- شیطان با استفاده از زمینههای درونی بر ما سلطه مییابد. (حسادت برادران، زمینه را برای بروز دشمنی شیطان نسبت به یوسف فراهم ساخت.) «فیکیدوا ... انّ الشیطان للانسان عدو مبین»
25- شیطان دشمن انسان است، حتّی اگر انسان پیامبرزاده باشد. «انّ الشیطان للانسان عدوّ مبین»*
26- از کودکی، شیطان را به کودکان معرّفی و نقش او را بیان نمایید. «انّ الشیطان للانسان عدوّ مبین»*
4- علوم مهم و دانشهای کلیدی و اساسی را نباید به هر کس آموخت؛ اوّل باید افراد لایق را گزینش کرد و سپس علوم را در اختیار آنان قرار داد. (خداوند در این آیه، اول فرمود: «یجتبیک» یعنی تو را گزینش کرد، بعد فرمود: «یعلّمک» یعنی به تو آموزش داد.) «یجتبیک ربّک و یعلّمک»*
5 - علم، از بهترین هدایای الهی به برگزیدگان خود است. «یجتبیک ربّک و یُعلّمک»
6- انبیا، شاگردان خداوند هستند. «یعلّمک»
7- تعبیر خواب، از اموری است که خداوند به انسان عطا میکند. «یُعلّمُک من تأویل الاحادیث»
8 - از جمله راههای ارتباط با غیب، رؤیاها و خوابهای صادقانه است. «یعلّمک من تأویل الاحادیث»*
9- علم آموخته شده به یوسفعلیه السلام نیز محدود بوده است. (کلمهی «من» در جملهی «من تأویل الاحادث»، به معنای بخشی از علم تعبیر خواب است)*
10- مقام نبوّت و حکومت، سرآمد نعمتهاست. (مراد از تمام کردن نعمت در «یتّم نعمته»، رسیدن یوسف به مقام نبوّت است)
11- در فرهنگ قرآن، اجداد در حکم پدر هستند. «اَبَویک من قبل ابراهیم و اسحاق» (با اینکه حضرت ابراهیم و اسحاق جدّ یوسف بود، ولی خداوند در این آیه به یوسف میفرماید: پدران تو ابراهیم و اسحاق.)
12- علم و هدایت و لیاقت یک فرد علاوه بر خود او برای خانواده و خویشاوندان او نیز نعمت و موهبت الهی است. «یمّ نعمته علیک و علی آل یعقوب»*
13- اتمام نعمت بر آل یعقوب نشان از توبه کردن و عاقبت به خیری برادران یوسف دارد. «یتمّ نعمته علیک و علی آل یعقوب»*
14- انتخاب انبیا، بر اساس علم و حکمت الهی است. زیرا در آغاز آیه میفرماید: خداوند تو را انتخاب کرد، «یجتبیک» ولی آخر آیه میفرماید: «علیمٌ حکیمٌ»
«7» لَقَدْ کَانَ فِی یُوسُفَ وَإِخْوَتِهِ ءَایَاتٌ لِّلسَّآئِلِینَ
به تحقیق در (داستان) یوسف و برادرانش نشانههایی (از حاکم شدن اراده خداوندی) برای جویندگان است.
نکتهها:
در داستان زندگی حضرت یوسف، آیات و نشانههای زیادی از قدرتنمایی خداوند به چشم میخورد، که هر کدام از آنها مایهی عبرت و پند برای اهل تحقیق و جستجو است؛ از آن جمله است: 1- خواب پر راز و رمز حضرت یوسف. 2- علم تعبیر خواب. 3- تشخیص و اطلاع یافتن یعقوب از آینده فرزند خود. 4- در چاه بودن و آسیب ندیدن. 5 - نابینا شدن و دوباره بینا شدن حضرت
یعقوبعلیه السلام. 6- قعر چاه و اوج جاه. 7- زندان رفتن و به
حکومت رسیدن. 8 - پاک بودن و تهمت ناپاکی شنیدن. 9- فراق و وصال. 10- بردگی و پادشاهی. 11- زندان برای فرار از گناه. 12- بزرگواری و عفو سریع برادران خطاکار و دهها نکته دیگر که در آیات آینده خواهیم خواند.
در کنار این نشانهها، سؤالهایی قابل طرح است که پاسخ هر کدام روشنگر راه زندگانی است؛
1- چگونه حسادت، انسان را به برادرکشی میکشاند؟!
2- چگونه ده نفر در یک خیانت، هم رأی و هم داستان میشوند؟!
3- چگونه یوسف با بزرگواری از مجازات برادران خیانتکار خود، صرف نظر میکند؟!
4- چگونه انسان با یاد خدا، زندان را بر لذّت گناه ترجیح میدهد؟
این سوره، در زمانی نازل شد که پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله در محاصره شدید اقتصادی و اجتماعی قرار گرفته بود و این داستان برای حضرت، مایهی دلداری شد که ای پیامبر! اگر بعضی بستگانت ایمان نیاوردند ناراحت مباش، برادران یوسف او را به چاه انداختند! ولی عاقبت عزّت نصیب یوسف شد. آری آیندهی روشن با تواست.
پیامها:
1- حسد، مرز خانواده و عواطف خویشاوندی را نیز درهم میشکند. برادران یوسف به خاطر حسادت، همهی ارزشها را زیر پاگذاشتند و علیه برادر خود توطئه کردند. «لقد کان فی یوسف و اخوته»
2- قبل از بیان داستان، شنونده را برای شنیدن و عبرت گرفتن آماده کنید. در این آیه میفرماید در داستان یوسف نشانههای مهمی برای جویندگان وجود دارد. «لقد کان فی یوسف و اخوته آیات للسائلین»
3- پرسش و طرح سؤال از جمله راههای رسیدن به حقیقت است. «آیات للسائلین»*
4- تا تشنهی شنیدن و عاشقِ آموختن نباشیم، از درسهای قرآن استفاده کامل نمیبریم. «لِلسّائلین »
5 - داستانهای قرآن، پاسخ سؤالهای زندگی مردم را میدهد. «للسائلین»
«8» إِذْ قَالُواْ لَیُوسُفُ وَأَخُوهُ أَحَبُّ إِلَی أَبِینَا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبَانَا لَفِی ضَلاَلٍ مُّبِینٍ
آنگاه که (برادران او) گفتند: همانا یوسف و برادرش (بنیامین) نزد پدرمان از ما که گروهی نیرومند هستیم محبوبترند. همانا پدرمان(در این علاقه به آن دو) در گمراهی روشنی است.
نکتهها:
«عُصبة» به گروه متّحد و قوی میگویند، زیرا با وحدت و همبستگی همچون «اعصاب» یک بدن، از همدیگر حمایت میکنند.
دو نفر از پسران حضرت یعقوب، (یوسف و بنیامین) از یک مادر و بقیه از مادری دیگر بودند. علاقه پدر به یوسف، به دلیل خردسال بودن یا به دلیل کمالاتی که داشت، موجب حسادت برادران شده بود. آنها علاوه بر حسادت با گفتن: «و نحن عصبة» نشان دادند که دچار غرور و تکبّر شده و در اثر این غرور و حسد، پدر را متّهم به اشتباه و انحراف در مهر ورزی به فرزندان میکنند.
افرادی در جامعه، به جای آنکه خود را بالا ببرند، بزرگان را پایین میآورند. چون خود محبوب نیستند، محبوبها را میشکنند.
فرق است میان تبعیض و تفاوت. تبعیض؛ برتری دادن بدون دلیل است. ولی تفاوت؛ برتری بر اساس لیاقت است. مثلاً نمرههای یک معلّم، تفاوت دارد، ولی این تفاوت حکیمانه است، نه ظالمانه. علاقهی حضرت یعقوب به یوسف، حکیمانه بود نه ظالمانه، ولی برادران یوسف، این علاقه را بیدلیل پنداشتند و گفتند: «انّ ابانا لفی ضلال مبین»
گاهی علاقهی زیاد، سبب دردسر میشود؛ حضرت یعقوب، یوسف را خیلی دوست داشت و همین امر موجب حسادت برادران و افکندن یوسف در چاه شد. چنانکه علاقه زلیخا به یوسف، به زندانی شدن یوسف انجامید. لذا زندانبان که شیفته اخلاق یوسف شده بود، وقتی به او گفت: من تو را دوست دارم. یوسف گفت: میترسم این دوستی نیز بلائی به دنبال داشته باشد.(29)
پیامها:
1- حسادت موجب میگردد افراد بزرگسال سن و شخصیّت خود را فراموش کرده و با کودکان کینه توزی کنند. (با توجّه به اینکه یوسف کوچکتر بود، بزرگترها به او حسادت ورزیدند) «لیوسف... احبّ الی ابینا»*
2- اگر فرزندان احساس تبعیض کنند، آتش حسادت در میان آنان شعلهور میشود. «احبّ الی ابینا منّا»
3- عشق وعلاقه به محبوب شدن، در نهاد هر انسانی وجود دارد. انسانها از کمتوجهی وبیمهری دیگران به خود، رنج میبرند. «احبّ الی ابینا» (برادران یوسف، عشق پدر به یوسف را نوعی بیمهری به خود تصوّر میکردند)
4- حضرت یعقوب به همه فرزندان محبّت داشت. «احبّ الی ابینا منّا» (برادران میگفتند: یوسف محبوبتر است، یعنی ما نیز محبوب هستیم)*
5 - زور وقدرت، محبّت نمیآورد. (برادران قدرت بیشتری داشتند، ولی محبوبیّت بیشتری نداشتند) «لیوسف... احبّ... و نحن عصبة»
6- اتّحاد و با هم بودن، سبب احساس نیرومندی و قدرت میشود. «نحن عصبة»*
7- گروهگرایی، اگر بدون رهبری صحیح و خداپسندانه باشد، عوامل سقوط را سریعتر فراهم میکند. («و نحن عصبة» نشان انسجام است، ولی انسجامی رها وبدون رهبری صحیح)*
8 - انسان برای ارتکاب خطا و گناه، اوّل خود را توجیه و کار خود را تئوریزه میکند. (برادران، هم خود را متّحد و قوی میدانند، «و نحن عصبة» و هم پدر را منحرف، «انّ ابانا لفی ضلال» و با این دلیل، حسادت خود را توجیه میکنند.)*
9- جوانان نوعاً خود را عقل کل دانسته و به نظرات پدران کمتر اهمیّت میدهند. «نحن عصبة انّ ابانا لفی ضلال مبین»*
10- احساس قدرت و نیرومندی عقل را کور میکند. «نحن عصبة انّ ابانا لفی ضلال مبین»*
11- معیارهای نادرست، نتایج نادرست به دنبال دارد. (اگر عیار فقط قدرت و تعداد شد، نتیجهاش نسبت دادن انحراف به اقلّیت میشود.) «انّ ابانا لفی ضلال مبین»*
12- خودخواهان عوامل ناکامی را به جای آن که در خود جستجو کنند به دیگران نسبت میدهند. «انّ ابانا لفی ضلال مبین» (به جای آنکه بگویند ما حسودیم، گفتند: پدر ما در گمراهی است)*
13- حسادت، مرز نبوّت واُبوّت (پیامبری وپدری) را نیز میشکند و فرزندان به پیامبری که پدرشان است، نسبت انحراف و بیعدالتی میدهند. «انّ ابانا لفی ضلال مبین»
14- غفلت انسان ممکن است به جایی برسد که در عین انحراف و خطاکاری خود، دیگران را خطاکار قلمداد کند. (برادران یوسف به جای آنکه خود را حسود و توطئهگر بدانند، پدر را منحرف دانستند.) «انّ ابانا لفی ضلال مبین»*
«9» اُقْتُلُواْ یُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ أَبِیکُمْ وَ تَکُونُواْ مِن بَعْدِهِ قَوْماً صَالِحِینَ
(برادران به یکدیگر گفتند:) یوسف را بکشید یا او را به سرزمینی دور بیافکنید تا توجّه پدرتان مخصوص شما شود و پس از انجام طرح (با توبه) گروهی شایسته باشید.
نکتهها:
انسان در برخورد با نعمت، چهار حالت دارد: حسادت، بُخل، ایثار، غبطه. اگر پیش خود گفت: حال که ما فلان نعمت را نداریم، دیگران هم نداشته باشند، حسادت است. اگر گفت: فقط ما برخوردار از این نعمت باشیم ولی دیگران نه، این بُخل است. اگر گفت: دیگران از نعمت برخوردار باشند، اگر چه
به قیمتی که ما محروم باشیم، این ایثار است. اگر گفت: حالا که دیگران از نعمت برخوردارند، ای کاش ما هم بهرهمند میشدیم، این
غبطه است.
امام باقرعلیه السلام فرمودند: من گاهی به بعضی از فرزندانم محبّت میکنم و آنها را روی زانو مینشانم، در حالی که استحقاق این همه محبّت را ندارند، تا مبادا علیه سایر فرزندانم حسادت بورزند و ماجرای یوسف تکرار شود.(30)
پیامها:
1- فکر خطرناک، انسان را به کار خطرناک میکشاند. «لیوسف... احبّ... اقتلوا»
2- احساس تبعیض در محبّت از طرف فرزندان، آنها را تا حدّ برادرکشی سوق میدهد. (گرچه شدّت علاقه پدر به یوسف بیدلیل نبود، بلکه به خاطر کمالات او بود، ولی برادران احساس تبعیض کردند وخیال کردند علاقهی بیدلیل است وهمین احساس، آنان را به توطئه وادار کرد) «احبّ الی ابینا... اقتلوا»*
3- از منظر کوته نظران، حذف فیزیکی و کشتن رقیب، بهترین راه است. «اقتلوا یوسف»*
4- حسادت، انسان را تا برادرکشی سوق میدهد. «اقتلوا یوسف»
5 - گناهکاران یکدیگر را در انجام گناه وسوسه کرده و از همداستانی با یکدیگر نیرو میگیرند. (برادران به یکدیگر دستور بکشید و بیفکنید میدادند) «اقتلوا... او اطرحوه»*
6- انسان، خواهان محبوبیّت است و کمبود محبّت مایه بزرگترین خطرات و انحرافات است. (برادران گفتند: با نابودی یوسف، توجّه پدرتان مخصوص شما میشود.) «یخل لکم وجه ابیکم»
7- حسودان گمان میکنند که: از دل برود هر آنچه از دیده برفت. «اقتلوا یوسف... یخل لکم وجه ابیکم» (برادران گمان میکردند اگر پدر یوسف را نبیند، از فکر یوسف بیرون خواهد رفت و تمام فکرش در ما متمرکز خواهد شد)*
8 - با اینکه قرآن راه کسب محبوبیّت را ایمان و عمل صالح معرّفی میکند؛ «ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات سیجعل لهم الرّحمن ودّا»،(31) امّا شیطان، راه محبوب شدن را برادرکشی ترسیم میکند. «اقتلوا... یخل لکم وجه ابیکم »
9- حسود خیال میکند با نابود کردن دیگران، نعمتها برای او میشود. «اقتلوا ... یخل لکم وجه ابیکم »
10- شیطان با وعدهی توبه در آینده، راه گناه امروز را باز میکند. «و تکونوا من بعده قوماً صالحین »
11- علم و آگاهی، همیشه عامل دوری از انحراف نیست، بلکه ایمان و تقوا لازم است. آری، برادران با آنکه قتل یا تبعید یوسف را بد میدانستند؛ «تکونوا من بعده قوماً صالحین» امّا اقدام کردند.
12- سخن از توبه با قصد گناه قبل از انجام گناه، فریب دادن وجدان و گشودن راه گناه است. (برادران به یکدیگر میگفتند: شما یوسف را نابود کنید بعد با توبه از افراد صالح میشویم) «تکونوا من بعده قوماً صالحین»*
«10» قَالَ قَآئِلٌ مِّنْهُمْ لَا تَقْتُلُواْ یُوسُفَ وَأَلْقُوهُ فِی غَیَابَتِ الْجُبِّ یَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّیَّارَةِ إِن کُنتُمْ فَاعِلِینَ
گویندهای از میان آنان گفت: یوسف را نکشید و اگر قصد این کار را دارید، او را به نهانخانه چاه بیفکنید تا بعضی کاروانها (که از آنجاعبور میکنند) او را برگیرند.
نکتهها:
کلمه «جُبّ» به معنای چاهی است که سنگچین نشده باشد. کلمه «غَیابت» نیز به طاقچههایی میگویند که در دیوارهی چاه، نزدیک آب قرار میدهند که اگر از بالا نگاه شود دیده نمیشود.
نهی از منکر دارای آثار و برکاتی است که گاهی در آینده روشن میشود. در داستان یوسف، یکی از برادران نهی از منکر نمود و گفت: «لاتقتلوا»، یوسف را نکشید و برادران را از کشتن یوسف منصرف کرد و جان او را نجات داد و یوسف در سالهای بعد که حاکم شد، مملکت را از قحطی نجات داد. همان گونه که آسیه، همسر فرعون با نهی از منکر «لاتقتلوا»، فرعون را از کشتن موسی منصرف کرد و جان موسی را نجات داد و او در سالهای
بعد، بنیاسرائیل را از شر فرعون نجات داد.
پیامها:
1- گاهی نهی از منکر یک فرد میتواند نظر جمع را عوض کند و بر آن تأثیر بگذارد. (یکی گفت: نکشید، ولی نظر جمع را تغییر داد) «قال قائل»*
2- نام گویندهی سخن مهم نیست، محتوای کلام مهم است. (در این آیه نام گوینده بیان نشده ولی سخن او نقل شده است) «قال قائل...»*
3- مرعوب اکثریّت و همرنگ جماعت نشویم. (برادری که نهی از منکر کرد، یک نفر بود ولی همرنگ جماعت نشد، بلکه رأی آنان را تغییر داد.) «قال قائل لاتقتلوا»*
4- اگر نمیتوان جلو منکر را به کلی گرفت، به هر مقدار که ممکن است باید جلوی آن را گرفت. یکی از برادران توطئه کشتن یوسف را به قرار دادن او در چاه تبدیل کرد. «لا تقتلوا ... والقوه »
آری، برای مبارزه با فساد، گاهی دفع افسد به فاسد لازم است. (او را نکشید، در چاهی قرار دهید) «لاتقتلوا یوسف و القوه فی غیابت الجبّ»*
تفسیر سوره یوسف » آیات 11 تا 15
«11» قَالُواْ یَآ أَبَانَا مَالَکَ لَا تَأْمَنَّا عَلَی یُوسُفَ وَ إِنَّا لَهُ لَنَاصِحُونَ
گفتند: ای پدر تو را چه شده که ما را بر یوسف امین نمیدانی، در حالی که قطعاً ما خیرخواه او هستیم؟!
نکتهها:
برادران یوسف پس از برنامهریزی، برای گرفتن یوسف نزد پدر آمدند ولی پدر از تحویل دادن یوسف طفره میرفت تا جایی که گفتند: چرا به ما اطمینان نمیکنی؟
پیامها:
1- کسانی که پوچترند، ادّعا وتبلیغات بیشتری میکنند. «انّا له لناصحون»
2- حتّی به هر برادری نمیتوان اطمینان کرد. (گویا یعقوب بارها از اینکه یوسف همراه برادرانش برود جلوگیری کرده است که برادران با گفتن «ما لک لا تأمنّا» انتقاد میکنند.)
3- فریب هر شعاری را نخوریم و از اسمهای بی مسمّی بپرهیزیم. (خائن نام خود را ناصح میگذارد) «لناصحون»
4- دشمن برای برطرف کردن سوءظن، هرگونه اطمینانی را به شما ارائه میدهد. «انّا له لناصحون»
5 - خائن، تقصیر را به عهدهی دیگران میاندازد و میگوید این تقصیر مردم است که به ما اطمینان ندارند. «مالک لا تأمنّا»
6- از روز اوّل، بشر به اسم خیرخواهی فریب خورده است. شیطان نیز برای اغفال آدم و حوا گفت: من خیرخواه شما هستم. «انّی لَکما لمن الناصحین»(32) «انّا له لناصحون»
7- حسد، آدمی را به گناهانی همانند دروغ و نیرنگ، حتّی نسبت به محبوبترین نزدیکانش وادار میسازد. «انّا له لناصحون»
«12» أَرْسِلْهُ مَعَنَا غَداً یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ
او را فردا با ما بفرست تا (در صحرا) بگردد و بازی کند و قطعاً ما نگهبانان (خوبی) برای او خواهیم بود.
نکتهها:
کودک و نوجوان بلکه همهی انسانها، نیازمند تفریح و ورزش هستند و چنانکه در این آیه قویترین منطقی که توانست حضرت یعقوب را تسلیم خواسته فرزندان کند، این بود که یوسف نیاز به تفریح دارد.
در روایات آمده است: مؤمن باید زمانی را برای تفریح و بهرهبرداری از لذّتهای حلال اختصاص دهد تا به وسیلهی آن، بر انجام سایر کارها موفّق گردد.(33)
نه تنها دیروز، بلکه امروز و حتّی آینده نیز به نام ورزش و بازی، جوانان را از هدف اصلی جدا و در غفلت نگه خواهند داشت. بازیها را جدّی میگیرند تا جدّیها بازی تلقّی شود.
استکبار و توطئهگران، نه تنها از ورزش سوءاستفاده میکنند، بلکه با هر نام پسندیده و مقبول دیگری نیز، اهداف شوم خود را تعقیب میکنند.
به نام دیپلمات خطرناکترین جاسوسها را به کشورها اعزام میکنند. به نام مستشار نظامی، توطئهگری میکنند و به اسرار نظامی دست مییابند. به نام حقوق بشر، از مزدوران خود حمایت میکنند. به نام دارو، برای مزدوران خود اسلحه میفرستند. به نام کارشناس اقتصادی، کشورهای ناتوان را ضعیف نگه میدارند. به نام سمپاشی، باغها و مزارع را از بین میبرند و حتّی به نام اسلامشناس، اسلام را وارونه
جلوه میدهند.
پیامها:
1- سفر فرزند باید با اجازهی پدر باشد. «اَرْسِلْه»
2- برادران از وسیلهای مباح و منطقی برای فریبدادن سوءاستفاده کردند. «اَرْسِله... یرتع و یلعب»
3- اگر پدر و مربیان دلسوز برای اوقات فراغت و بازی کودکان و نوجوانان برنامه ریزی مناسب داشته باشند، دیگران نمیتوانند از این فرصت سوء استفاده کنند. (برادران یوسف از نیاز یوسف به ورزش سوء استفاده کردند) «یرتع و یلعب»*
4- در بازی و تفریح کودکان، مواظب آنان باشیم. «لحافظون»*
5 - گاه اصرار زیاد بر یک موضوع آن هم با شعارهای زیبا و ادعای حمایتها، نشان دهنده نقشه و توطئه است. (در آیه قبل «انا له لناصحون» و در این آیه «انا له لحافظون»)*
«13» قَالَ إِنِّی لَیَحْزُنُنِی أَن تَذْهَبُواْ بِهِ وَ أَخَافُ أَنْ یَأْکُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غَافِلُونَ
(یعقوب) گفت: همانا اینکه او را ببرید مرا غمگین میسازد و از این میترسم که گرگ او را بخورد و شما از او غافل باشید.
پیامها:
1- تعهّد و سوز داشتن نسبت به فرزند، یکی از خصلتهای پیامبران است. «لیحزننی... اخاف»
2- فراق و جدائی حتّی برای انبیا حزن آور است. «لیحزننی»*
3- امتحان الهی از همان چیزهایی است که افراد روی آن حساسیّت دارند. (یعقوب نسبت به یوسف حسّاس بود و فراق یوسف، وسیله آزمایش او شد) «لیحزننی... أخاف»*
4- پردهدری نکنید. «اخاف ان یاکله الذئب»
(پدر از حسادت فرزندان آگاه بود و به همین دلیل به یوسف فرمود: خوابی را که دیدهای برای برادرانت بازگو مکن. ولی در اینجا حسادت آنان را مطرح نمیکند، بلکه خطر گرگ و غفلت آنان از یوسف را بهانه میآورد.)
5 - به فرزند خود، استقلال و اجازه بدهیم.
(عشق پدری به فرزند و دفاع از او در برابر احتمال خطر، دو اصل است، ولی استقلال فرزند نیز اصل دیگری است. یعقوب، یوسف را به همراه سایر برادران فرستاد. زیرا نوجوان باید کمکم استقلال پیدا کرده و از پدر جدا شود، برای خود دوست انتخاب کند، فکر کند و روی پای خود بایستد، هر چند به قیمت تحمّل مشکلات و اندوه باشد.)
6- حساسیّتها را در نزد هر کس بازگو نکنیم و گرنه ممکن است علیه خود انسان مورد استفاده قرار گیرد. در اینجا پدر گفت: میترسم گرگ او را پاره کند، آنها هم گفتند: یوسف را گرگ خورد. «أخاف أن یأکله الذئب»*
7- غفلت موجب ضربه و آسیب پذیری میگردد. حضرت یعقوب فرمود: نگرانم زمانی که شما از یوسف غافلید، گرگ او را بخورد.) «یأکله الذئب و انتم عنه غافلون»*
«14» قَالُواْ لَئِنْ أَکَلَهُ الذِّئْبُ وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَّخَاسِرُونَ
(فرزندان یعقوب) گفتند: اگر گرگ او را بخورد، با آنکه ما گروهی قوی هستیم، در آن صورت ما زیانکار (و بیکفایت) خواهیم بود.
پیامها:
1- گاهی بزرگترها از روی تجربه و آگاهی، احساس خطر میکنند، امّا جوانها به قدرت خود مغرورند و خطر را شوخی میگیرند. «و نحن عصبة» (پدر نگران، ولی فرزندان مغرور قدرت خود بودند.)
2- قوی بودن، دلیلی بر امین بودن نیست. (برادران یوسف قومی بودند، «نحن عصبة»، ولی امین نبودند)*
3- برادران از این که گرگ یوسف را پاره کند ابراز نگرانی نکردند ولی در برابر این که نیرومندی و قدرت آنان مخدوش گردد عکس العمل نشان دادند. «ونحن عصبة انا اذاً لخاسرین»*
4- اگر کسی مسئولیّتی را بپذیرد و خوب انجام ندهد، سرمایه، شخصیّت، آبرو و وجدان خود را در معرض خطر قرار داده و زیانکار خواهد بود. «لخاسرون»
5 - ظاهر فریبی و ابراز احساسات دروغین، از دسیسههای افراد دو رو و منافق است. (برادران در حضور پدر گفتند:) «انا اذاً لخاسرون»
6- برخی برای رسیدن به اهداف شوم خود حتّی حاضرند از آبرو و شخصیّت خود صرف نظر کنند. برادران گفتند: اگر با وجود ما گرگ او را بخورد، ما دیگر در جامعه آبرویی نخواهیم داشت. «انّا اذاً لخاسرون»*
«15» فَلَمَّا ذَهَبُواْ بِهِ وَ أَجْمَعُواْ أَن یَجْعَلُوهُ فِی غَیَابَتِ الْجُبِّ وَ أَوْحَیْنَآإِلَیْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هَذا وَ هُمْ لَا یَشْعُرُونَ
پس چون او را با خود بردند وهمگی تصمیم گرفتند که او را در مخفیگاه چاه قرار دهند، (تصمیم خود را عملی کردند) وما به او وحی کردیم که در آینده آنها را از این کارشان خبر خواهی داد، در حالی که آنها (تو را) نشناسند.
نکتهها:
از آنجا که خداوند اراده کرده یوسف را حاکم کند، باید دورههایی را ببیند. برده شود تا به بردگان رحم کند. به چاه و زندان افتد تا به زندانیان رحم کند. همانگونه که خداوند به پیامبرش میفرماید: تو فقیر و یتیم بودی تا فقیر و یتیم را از خود نرانی؛ «ألم یجدک یتیماً... فامّا الیتیم فلا تقهر...»(34)
پیامها:
1- اتّفاق نظر و اجماع چند نفر، نشانهی حقانیّت نیست. (در اینجا برادران یوسف جمع شده و اتّفاق نظر داشتند، با اینکه کارشان صد در صد غلط بود.) «اجمعوا ان یجعلوه فی غیابت الجبّ»
2- زمانی به یوسف علیه السلام وحی شد که وی از خانواده دور شد و مورد بی مهری برادران قرار گرفت. «فلمّا ذهبوا به... اوحینا الیه»*
3- امداد الهی، در لحظههای حساس به سراغ اولیای خدا میآید. «فی غیابت الجُبّ و اوحینا الیه »
4- بهترین وسیلهی آرامش یوسف در دل چاه، الهام خدا نسبت به آینده روشن اوست. «اوحینا الیه»
5 - یوسف در نوجوانی، شایستگی دریافت وحی الهی را دارا بود. «اوحینا الیه»
6- خداوند اولیای خود را با سختیها آزمایش و آنان را هدایت میکند. «اوحینا الیه»*
7- آگاهی از آینده، موجب آرامش است. (آنچه سبب آرامش یوسف در چاه شد، وحی و بشارت به آینده روشن بود) «اوحینا الیه لتنبّئنّهم بأمرهم هذا»*
8 - امید، بهترین سرمایه برای ادامه زندگی است. ما به یوسف وحی کردیم که در آینده از چاه نجات پیدا میکنی و برادران را از کارشان شرمنده خواهی کرد) «اوحینا الیه لتنبّئنّهم بأمرهم هذا»*
9- وقتی پایان رذایل رسوایی است، انسان عاقل بایستی نفس خود را مهار کند. «لتنبّئنّهم بامرهم...»*
10- از کارهای زشت با اشاره و کنایه یاد کنید. (در اینجا توطئهی قتل یوسف، با کنایه مطرح شده است) «بامرهم»*
4- اشک قلابی و ساختگی: همین آیه که برادران یوسف گریهکنان نزد یعقوب آمدند که گرگ یوسف را درید. «یبکون»
پیامها:
1- توطئهگران، از نقش احساسات و زمان، غفلت نمیکنند. برادران ناباب، شبانه و در تاریکی آن هم گریهکنان نزد پدر برگشتند تا پدر را با این صحنهها تحت تأثیر قرار دهند. «عشاءً»
2- گریه، همیشه نشانهی صداقت نیست. به هر گریهای اطمینان نکنیم. «یبکون»
«17» قَالُواْ یَآ أَبَانَآ إِنَّا ذَهَبْنَا نَسْتَبِقُ وَ تَرَکْنَا یُوسُفَ عِنْدَ مَتَاعِنَا فَأَکَلَهُ الذِّئْبُ وَ مَآ أَنتَ بِمُؤْمِنٍ لَّنَا وَ لَوْ کُنَّا صَادِقِینَ
گفتند: ای پدر! ما رفتیم که مسابقه دهیم و یوسف را نزد وسایل خود (تنها) گذاشتیم، پس گرگ او را خورد و البتّه تو سخن ما را هر چند راستگو باشیم باور نداری.
پیامها:
1- دروغ، دروغ میآورد. برادران برای توجیه خطای خود، سه دروغ پیدرپی گفتند: مسابقه رفته بودیم، یوسف را نزد وسایل گذاشتیم، گرگ او را خورد. «نستبق، ترکنا، فأکله الذئب»
2- دروغگو فراموش کار است. با وجود این که برادران، گفته بودند یوسف را برای بازی میبرند؛ ولی در گزارش خود به پدر وی را مراقب اثاث خود اعلام کردند. «ترکنا یوسف عند متاعنا»*
3- مسابقه در بازی، دارای سابقهای طولانی است.«نستبق»
4- دروغگو اصرار دارد که مردم او را صادق بپندارند. «و ما انت بمؤمن لنا و لو کنّا صادقین»*
«18» وَ جَآءُو عَلَی قَمِیصِهِ بِدَمٍ کَذِبٍ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنفُسُکُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَی مَا تَصِفُونَ
و پیراهن یوسف را آغشته به خونی دروغین (نزد پدر) آوردند. (پدر) گفت: چنین نیست، (که یوسف را گرگ دریده باشد)، بلکه نفسِتان کاری (بد) را برای شما آراسته است. پس صبری جمیل و نیکو لازم است و خدا را بر آنچه (از فراق یوسف) میگویید، به استعانت میطلبم.
نکتهها:
سؤال: صبر بر مقدرات الهی زیباست، ولی صبر بر ظلمی که در حقّ کودکی مظلوم روا شده، چه زیبایی دارد که یعقوب میگوید: «فصبر جمیل»؟
جواب: اولاً یعقوب از طریق وحی میدانست که یوسف زنده است. ثانیاً اگر یعقوب حرکتی میکرد آنان جسارت بیشتری پیدا کرده و بر سر چاه رفته، یوسف را از بین میبردند. ثالثاً نباید کاری کرد که راه توبه حتّی بر ظالمان به کلّی بسته شود.
پیامها:
1- مراقب جوسازیها باشیم. (پراهن خونین را نزد پدر آوردن، یک نوع مغلطه و جوسازی است.) «بدمٍ کذب»
2- فریب برخی مظلوم نماییها را نخوریم. (یعقوب، فریب پیراهن خونآلود و اشکها را نخورد بلکه گفت: امان از نفس شما.) «بل سولت لکم انفسکم»
3- شیطان و نفس، گناه را نزد انسان زیبا جلوه میدهند و انجام آن را توجیه میکنند. «سوّلت لکم انفسکم»
4- یعقوبعلیه السلام میدانست یوسف را گرگ نخورده، لذا از برادران استخوان ویا بقایای جسد را مطالبه نکرد. «سوّلت لکم انفسکم»*
5 - حوادث دو چهره دارد: بلا و سختی، «بدم کذب» صبر و زیبائی. «فصبر جمیل»*
6- انبیای الهی در برابر حوادث سخت، زیباترین عکسالعمل را نشان می دهند. «فصبر جمیل»*
7- در حوادث باید علاوه بر صبر وتوانایی درونی، از امدادهای الهی استمداد جست. «فصبر جمیل واللَّه المستعان»
8 - برای صبر باید از خداوند استمداد کرد. «فصبر جمیل و اللّه المستعان»*
9- بهترین نوع صبر آن است که علیرغم آنکه دل میسوزد و اشک جاری میشود، خدا فراموش نشود. «واللَّه المستعان»
10- تحمّل توطئه فرزندان علیه برادر خود، سخت و درد آور است، لذا باید از خدا برای تحمّل آن استمداد کرد. «و اللّه المستعان»*
11- حضرت یعقوب با جملهی «و اللّه المُستعان علی ما تصفون» به جای «علی ما فعلتم»، به برادران فهماند که مدّعای آنان باور کردنی نیست. *
«19» وَ جَآءَتْ سَیَّارَةٌ فَأَرسَلُواْ وَارِدَهُمْ فَأَدْلَی دَلْوَهُ قَالَ یَا بُشْرَی هَذا غُلاَمٌ وَ أَسَرُّوهُ بِضَاعَةً وَ اللَّهُ عَلِیمُ بِمَا یَعْمَلُونَ
و (یوسف در چاه بود تا) کاروانی فرا رسید و مأمور آب را فرستادند (تا آب بیاورد)، پس او دلو خود را به چاه افکند، (یوسف به طنابِ دلو آویزان شد و به بالای چاه رسید) مأمور آب فریاد زد: مژده که این
پسری است. او را چون کالائی پنهان داشتند (تا کسی ادّعای مالکیّت نکند)، در حالی که خداوند بر آنچه انجام میدادند آگاه بود.
نکتهها:
خداوند، بندگان مخلص خود را تنها نمیگذارد و آنها را در شداید و سختیها نجات میدهد. نوح را روی آب، یونس را زیر آب و یوسف را از چاه آب، نجات داد. همچنان که ابراهیم را از آتش، موسی را در وسط دریا و محمّد صلی الله علیه وآله را درونِ غار و علیعلیه السلام را در بستر که به جای پیامبر خوابیده بود، نجات داد.
با اراده الهی، ریسمان چاه وسیله شد تا یوسف از قعر چاه به تخت و کاخ برسد، پس بنگرید با حبلاللَّه چه میتوان انجام داد!؟ «و اعتصموا بحبل اللّه...»(39)
پیامها:
1- گاهی خودیها انسان را در چاه میاندازند، ولی خداوند از طریق بیگانگان، انسان را نجات میدهد. «جائت سیارة»
2- تقسیم کار، یکی از اصول مدیریّت در زندگی جمعی است. («واردهم» به معنای مسئول آب است و این بیانگر آن است که کاروانیان کارها را میان خود تقسیم کرده و شخصی را مسئول آب قرار داده بودند.)
3- گروهی، انسان را به دید کالا مینگرند. «بضاعة»
4- کتمان حقیقت، در برابر مردم امکان دارد، با خدا چه میکنیم که به همه چیز آگاه است. «اسرّوه... واللَّه علیم»
«20» وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرَاهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ کَانُواْ فِیهِ مِنَ الزَّاهِدِینَ
و (کاروانیان) یوسف را به بهایی اندک چند درهمی فروختند و درباره او بیرغبت بودند.
نکتهها:
هر کس یوسفِ وجودش را ارزان بفروشد، پشیمان میشود. عمر، جوانی، عزّت، استقلال و پاکی انسان، هریک یوسفی هستند که باید مواظب باشیم ارزان نفروشیم.
پیامها:
1- معمولاً مالی که آسان به دست آید، آسان از دست میرود. چون یوسف را بدون زحمت به دست آورند، او را ارزان فروختند. «و شَروه بثمن بخس»
2- نظام بردهداری وبردهفروشی، سابقهای دراز دارد. در آن زمان یوسف را به عنوان برده فروختند. «و شَروه»
3-بی رغبتی به یوسف در مقطعی، به نفع آیندهی او شد. «و شَرَوه بثمن بَخس...»* (آری یوسفهای هر زمان باید از بی اعتنایی مردم دلسرد نشوند.)
4- هر کس ارزش چیزی را نداند، آنرا ارزان از دست میدهد. «بِثَمن بخس» (چون کاروانیان، ارزش یوسف را نمیشناختند، او را ارزان فروختند.)
5- اشخاص ارزشمند بالاخره ارزششان آشکار خواهد شد، هر چند در زمانی مورد بی مهری قرار گیرند. (اگر امروز یوسف را به عنوان برده میفروشند، روزگاری او حاکم خواهد شد) «شروه بثمن بخس...»*
6- تاریخ پول، به هزاران سال قبل باز میگردد. «دراهم»
7- مردان ناآگاه و غافل، یوسف را به بهای کم فروختند، ولی زنان آگاه و عاشق، او را به فرشتهای کریم توصیف نمودند. «شروه بثمن بخس - اِن هذا الاّ ملک کریم»
امام صادقعلیه السلام فرمود: «رُبّ امرئة أفقه من رجل»(1)
تفسیر سوره یوسف » آیات 21 تا 25
«21» وَ قَالَ الَّذِی اشْتَرَاهُ مِن مِّصْرَ لِامْرَأَتِهِ أَکْرِمِی مَثْوَاهُ عَسَی أَن یَنْفَعَنَآ أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَکَذَلِکَ مَکَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِن تَأْوِیلِ الْأَحَادِیثِ وَ اللَّهُ غَالِبٌ عَلَی أَمْرِهِ وَ لَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ
و کسی از مردم مصر که یوسف را خرید، به همسرش گفت: مقام او را گرامی دار (او را به دید برده، نگاه مکن) امید است که در آینده ما را سود برساند یا او را به فرزندی بگیریم. و اینگونه ما به یوسف در آن سرزمین جایگاه و مکنت دادیم (تا اراده ما تحقق یابد) و تا او را از تعبیر خوابها بیاموزیم و خداوند بر کار خویش تواناست، ولی اکثر مردم نمیدانند.
نکتهها:
جملهی «عسی أن ینفعنا او نتّخذه ولداً» در دو مورد در قرآن به کار رفته است: یکی در مورد حضرت موسی وقتی که صندوق او را از آب گرفتند، همسر فرعون به او گفت: این نوزاد را نکشید، شاید در آینده به ما سودی رساند.(41) و دیگری در اینجاست که عزیز مصر به همسرش میگوید: احترام این برده را بگیر، شاید در آینده به درد ما بخورد. آری، به ارادهی خداوندی، محبّتِ نوزاد و بردهای ناشناس، چنان در قلب حاکمانِ
مصر جای میگیرد که زمینههای حکومت آیندهی آنان را فراهم میسازد.
پیامها: چه بسا زنی که از مرد فهیمتر باشد.
1) 40) کافی، ج4، ص306.
1- بزرگواری در سیمای یوسف نمایان بود. تا آنجا که عزیز مصر سفارش او را به همسرش میکند. «اکرمی مثواه»
2- زن در خانه، نقش محوری دارد. «اکرمی مثواه»*
3- اطرافیان و آشنایان را به نیکی با مردم دعوت کنیم. «اکرمی مثواه»*
4- در معاملات آینده نگر باشید. «عسی ان ینفعنا»* (امید است که این نوجوان در آینده برای ما مفید باشد)
5 - با احترام به مردم، میتوان انتظار کمک ویاری از آنان داشت. «اکرمی... ینفعنا» (امروز به او احترام کن، فردا به سود میدهد)
6- دلها به دست خداوند است. مهر یوسف، در دل خریدار نشست. «عسی ان ینفعنا او نتّخذه ولداً»
7- تصمیمهای مهم را مرحلهای و پس از ارزیابی اتّخاذ کنیم. (اوّل یوسف را به عنوان کمککار در خانه میبریم، «عسی أن ینفعنا» کمکم او را به عنوان فرزند خود قرار میدهیم) «او نتّخذه ولداً»*
8 - فرزندخواندگی، سابقه تاریخی دارد. «نتّخذه ولداً»
9- عزیز مصر فاقد فرزند بود. «نتّخذه ولداً»*
10- عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. (برادران او را در چاه انداختند و او امروز در کاخ مستقر شد) «کذلک مکنّا لیوسف»*
11- زیردستان را دست کم نگیرید، چه بسا قدرتمندان و حاکمان آینده باشند. «مکنّا لیوسف فی الارض»*
12- علم و دانش، شرطِ مسئولیّت پذیری است. «مکّنّا... لنعلمه»
13- پایان تلخیها، شیرینی است. کسی که به نام برده با قیمت ارزان فروخته شد، امروز در کاخ جای گرفت. «شروه بثمن بخسٍ - مکّنّا لیوسف»
14- ارادهی غالب خداوند، یوسف را از قعر چاه به جاه کشاند. «مکّنّا لیوسف»
15- سنّت خداوند غلبه کامل خوبیها و زیباییها بر زشتیهاست. «غالب علی امره»*
16- آنچه را ما حادثه میپنداریم، در حقیقت طراحی الهی برای انجام یافتن ارادهی اوست. «واللّه غالب علی امره»
17- چه بسا حوادث ناگوار که چهره واقعی آن خیر است. (یوسف در ظاهر به چاه افتاد، ولی در واقع طرح چیز دیگری است) «کذلک مکنّا لیوسف... اکثر النّاس لا یعلمون»*
18- مردم، ظاهر حوادث را میبینند، ولی از اهداف و برنامههای الهی بیخبرند. «لایعلمون»
«22» وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ ءَاتَیْنَاهُ حُکْماً وَ عِلْماً وَ کَذَلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ
و چون (یوسف) به رشد و قوّت خود رسید به او حُکم (نبوّت یا حکمت) و علم دادیم و ما اینگونه نیکوکاران را پاداش میدهیم.
نکتهها:
کلمهی «اشدّ» از «شدّ» به معنای «گِره محکم»، اشاره به استحکام جسمی و روحی است.
پیامها:
1- علم وحکمت، ظرفیّت وآمادگی میخواهد. «بلغ اشدّه آتیناه حکماً و علماً»
2- حکمت، غیر از علم است. «آتیناه حکماً و علماً»* (علم، دانش است، ولی حکمت، بینش و بصیرتی است که انسان را به حقّ میرساند. گاهی افراد آگاهی و دانش و سواد دارند ولی باز در تصمیمگیریها دچار لغزش شده و بصیرت لازم را ندارند تا از انحراف نجات پیدا نمایند. خداوند به یوسف هم حکمت داد و هم علم.)
3- علوم انبیا، اکتسابی نیست. خداوند میفرماید: ما به او علم و حکمت دادیم. «آتیناه حکماً و علماً»
4- وجود علم و حکمت در کنار یکدیگر بسیار ارزشمند و کارساز است. «حکماً و علماً»*
5 - دلیلِ عزل و نصبها را برای مردم بیان کنیم. (چون یوسف نیکوکار بود، به او علم و حکمت دادیم.) «آتیناه حکماً... کذلک نجزی المحسنین»*
آری، باید احسان کنیم تا لایق دریافت پاداش خاصّ الهی باشیم. «نجزی المحسنین»
6- نیکوکاران، در همین دنیا نیز کامیاب میشوند. «کذلک نجزی المحسنین»
7- هر کس که توان علمی و جسمی داشته باشد، مشمول لطف الهی نمیشود، بلکه محسن بودن نیز لازم است. «نجزی المحسنین»
«23» وَ رَاوَدَتْهُ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهَا عَن نَّفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوَابَ وَ قَالَتْ هَیْتَ لَکَ قَالَ مَعَاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوَایَ إِنَّهُ لَا یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ
و زنی که یوسف در خانه او بود، از یوسف از طریق مراوده و ملایمت، تمنای کامگیری کرد و درها را (برای انجام مقصودش) محکم بست و گفت: برای تو آمادهام. یوسف گفت: پناه به خدا که او پروردگار من است و مقام مرا گرامی داشته، قطعاً ستمگران رستگار نمیشوند.
نکتهها:
در تفسیر «معاذ اللّه انّه ربّی احسن مثوای» دو احتمال دادهاند:
الف: خداوند، پروردگار من است که مقام مرا گرامی داشته و من به او پناه میبرم.
ب: عزیز مصر مالک من است و من سر سفره او هستم و دربارهی من به تو گفت: «اکرمی مَثواه» و من به او خیانت نمیکنم.
هر دو احتمال، طرفدارانی دارد که بر اساس شواهدی بدان استناد میجویند. ولی به نظر ما، احتمال اوّل بهتر است. زیرا یوسف به خاطر تقوای الهی مرتکب گناه نشد، نه به خاطر اینکه بگوید: چون من در خانه عزیز مصر هستم و او حقّی بر من دارد، من به همسرش تعرّض و سوء قصد نمیکنم!. چون ارزش این کار کمتر از رعایتِ تقوی است.
البتّه در چند جای این سوره، کلمهی «ربّک» که اشاره به «عزیز مصر» است، به چشم میخورد، ولی کلمهی «ربّی» هر کجا در این سوره استعمال شده، مراد خداوند است.
از طرفی دور از شأن یوسف است که خود را چنان تحقیر کند که به عزیز مصر «ربّی» بگوید.
پیامها:
1- گناهان بزرگ، با نرمش و مراوده شروع میشود. «راودته»
2- پاک بودن مرد کافی نیست، زیرا گاهی زنها مزاحم مردان هستند. «و راودته»
3- قدرت شهوت به اندازهای است که همسر پادشاه را نیز اسیرِ برده خود میکند. «و راودته الّتی»
4- سعی کنیم نام خلافکار را نبریم وبا اشاره از او یاد کنیم. قرآن نامی از همسر عزیز را که عاشق یوسف شده نبرده است و به جای نام او، میفرماید: «الّتی»
5 - پسران جوان را در خانههایی که زنان نامحرم هستند، تنها نگذارید. زیرا احتمال دارد باب مراوده باز شود. «و راودته الّتی هو فی بیتها»
6- معمولاً عشق در اثر مراوده و به تدریج پیدا میشود. وجود دائمی یوسف در خانه کمکم سبب عشق شد. «فی بیتها»
7- مسائل مربوط به مفاسد اخلاقی را سربسته و مؤدبانه مطرح کنید. «راودته»*
8 - حضور مرد و زن نامحرم در یک محیط در بسته، زمینه را برای گناه فراهم میکند. «غلّقت الابواب و قالت هیت لک»
9- زشتی زنا، در طول تاریخ مورد پذیرش بوده است و به همین دلیل، زلیخا همهی درها را با دست خود محکم بست. «غلّقت الابواب»
10- همهی درها بسته، امّا درِ پناهندگی خدا باز است. «غلّقت الابواب... معاذ اللَّه»
11- موقعیّتهای امتحان الهی متفاوت است؛ گاه در چاه و گاه در کاخ. «راودته... قال معاذ اللّه»*
12- تقوی وارادهی انسان، میتواند بر زمینههای انحراف و خطا غالب شود. «معاذاللَّه»
13- توجّه به خدا، عامل بازدارنده از گناه ولغزش است. «معاذ اللّه»
14- اگر رئیس یا بزرگ ما دستور گناه داد، نباید از او اطاعت کنیم. «هیت لک قال معاذ اللَّه» (به خاطر اطاعت از مردم، نباید نافرمانی خدا نمود. «لا طاعة لمخلوق فی معصیة الخالق»(42))
15- به هنگام خطرِ گناه باید به خدا پناه برد. «قال معاذ اللّه»*
16- در کاخ حکومتی نیز میتوان پاک، عفیف، صادق و امین بود. «قال معاذ اللّه»*
17- خطر غریزهی جنسی به قدری است که برای نجات از آن باید خدا به فریاد برسد. «معاذ اللّه»*
18- انسان هواپرست از رسوایی ظاهری هراس دارد، (زلیخا درها را محکم بست) ولی انسان خداپرست فقط از خدا میترسد. «معاذ اللّه»*
19- بهترین نوع تقوی آن است که به خاطر لطف ومحبّت و حقّ خداوندی گناه نکنیم، نه از ترس رسوایی در دنیا یا آتش در آخرت. «معاذ اللَّه انّه ربّی احسن مثوای»
20- یاد کردن الطاف الهی، از عوامل ترک گناه است. «انّه ربّی احسن مثوای»*
21- یاد عاقبت گناه، مانع از ارتکاب آن است. «لایفلح الظالمون»
22- تشویق به زنا یا زمینهسازی برای گناه کردن جوانان پاک که در اینجا کار زلیخا بود، ظلم به خود، همسر، جامعه و افراد است. «لایفلح الظالمون»
23- گاهی یک لحظه گناه، میتواند انسان را از رستگاری ابدی دور کند. «لایفلح»
24- ارتکاب گناه، ناسپاسی و کفران نعمتها است. «لایفلح الظالمون»
25- در هر کاری، باید عاقبت اندیشی کرد. «لایفلح الظالمون»*
26- یوسفعلیه السلام در بحبوبه درگیری با زلیخا به فکر فلاح بود. «لایفلح الظالمون»*
27- انسانی که مقام و منزلت خود را میداند خود را به بهای کم و زودگذر نمیفروشد. «لایفلح الظالمون»*
28- اگر از دری ظلم وارد شود، فلاح از در دیگر بیرون میرود. «لایفلح الظالمون»*
«24» وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلَا أَن رَّءَا بُرْهَانَ رَبِّهِ کَذَ لِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشَآءَ إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِینَ
و همانا (همسر عزیز مصر) قصد او (یوسف) را کرد و او نیز اگر برهان پروردگارش را نمیدید (بر اساس غریزه) قصد او را میکرد. اینگونه (ما او را با برهان کمک کردیم) تا بدی و فحشا را از او دور کنیم، چرا که او از بندگانِ برگزیده ما است.
نکتهها:
امام صادق علیه السلام فرمود: «برهان ربّ» همان نور علم، یقین و حکمت بود که خداوند در آیات قبل فرمود: «و آتیناه حکماً و علماً».(43) و آنچه در بعضی روایات آمده که مراد از برهان، مشاهده قیافهی پدر یا جبرئیل است، سند محکمی ندارد.
در قرآن بارها از همّت و تصمیم دشمنان خدا برای توطئه نسبت به اولیای خدا، سخن به میان آمده که خداوند نقشههای آنان را نقش بر آب نموده است. مثلاً در برگشت از جنگ تبوک منافقان خواستند با رم دادن شتر پیامبر، حضرت را به شهادت برسانند ولی نشد؛ «و همّوا بما لم ینالوا»(44) یا تصمیم بر منحرف کردن پیامبر گرفتند؛ «لهمّت طائفة منهم ان یضلّوک»(45) و یا تصمیم بر تجاوز گرفتند که نشد. «اذ همّ قوم ان یبسطوا
الیکم ایدیهم فکفّ ایدیهم عنکم»(46)
یوسف، معصوم و پاکدامن بود؛ به دلیل گفتار خودش و گفتار همهی کسانی که به نحوی با یوسف رابطه داشتهاند و ما نمونههایی از آن را بیان میکنیم:
1- خداوند فرمود: «لنصرف عنه السوء والفحشاء انّه من عبادنا المخلصین» (ما یوسف را با برهان کمک کردیم) تا بدی و فحشا را از او دور کنیم، زیرا او از بندگان برگزیدهی ماست.
2- یوسف میگفت: «ربّ السّجن احبّ الیّ مما یدعوننی الیه» پرودگارا! زندان برای من از گناهی که مرا به آن دعوت میکنند بهتر است. در جای دیگر گفت: «انّی لم اخنه بالغیب» من به صاحبخانهام در غیاب او خیانت نکردم.
3- زلیخا گفت: «لقد راودته عن نفسه فاستعصم» به تحقیق من با یوسف مراوده کردم و او معصوم بود.
4- عزیز مصر گفت: «یوسف اعرض عن هذا و استغفری لذنبک » ای یوسف تو این ماجرا را مسکوت بگذار و به زلیخا گفت: از گناهت استغفار کن.
5 - شاهدی که گواهی داد و گفت: اگر پیراهن از عقب پاره شده معلوم میشود که یوسف پاکدامن است. «ان کان قمیصه...»
6- زنان مصر که گفتند: «ما علمنا علیه من سوء» ما هیچ گناه و بدی دربارهی او سراغ نداریم.
7- ابلیس که وعدهی فریب همه را داد، گفت: «الاّ عبادک منهم المخلصین» من حریف برگزیدگان نمیشوم و این آیه یوسف را مخلص نامیده است.
پیامها:
1- اگر امداد الهی نباشد، پای هر کسی میلغزد. «همّ بها لولا أن رَآ برهان ربّه»
2- در هر صحنهای، امکان دیدن و دریافت جلوهای که سبب نجات انسان باشد، وجود دارد. «همّ بها لولا ان رَآ برهان ربّه»*
3- انبیا در غرایز مانند سایر انسانها هستند، ولی به دلیل ایمان به حضور خدا، گناه نمیکنند. «همّ بها لولا أن رَآ برهان ربّه»
4- غفلت از یاد الهی، زمینهی ارتکاب گناه و توجّه به آن، عامل محفوظ ماندن در گناه است. «همّ بها لولا أن رَآ برهان ربّه»*
5 - مخلَص شدن موجب محفوظ ماندن شخص از گناه میگردد. «لنصرف عند السوء... انّه من عبادنا المخلصین»*
6- خداوند، بندگان مخلَص را حفظ میکند. «لنصرف عنه... انّه من عبادنا المخلصین»
7- بدی و فحشا با مخلَص بودن یکجا جمع نمیشود. «لنصرف عند السوء... المخلصین»*
8 - مخلص شدن مخصوص یوسفعلیه السلام نیست، میتوان با پیمودن راه آن حضرت به مقام مخلصین نزدیک شد. «انّه من عبادنا المخلصین»* («من عبادنا» یعنی یوسف تنها نیست بلکه میتوان مثل او شد.)
«25» وَ اسْتَبَقَا الْبَابَ وَ قَدَّتْ قَمِیصَهُ مِن دُبُرٍ وَ أَلْفَیَا سَیِّدَهَا لَدَا الْبَابِ قَالَتْ مَا جَزَآءُ مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِکَ سُوءاً إِلَّا أَن یُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِیمٌ
و هر دو بسوی در سبقت گرفتند و آن زن پیراهن او را از پشت درید. ناگهان شوهرش را نزد در یافتند. زن (برای انتقام از یوسف یا تبرئه خود با چهره حقّ به جانبی) گفت: کیفر کسی که به همسرت قصد بد داشته جز زندان ویا شکنجه دردناک چیست؟
نکتهها:
«استباق» به معنای سبقت و پیشیگرفتن دو یا چند نفر از یکدیگر است، یوسف برای فرار از گناه به سوی در فرار کرد و زلیخا نیز به دنبال او میدوید. گویا به سوی در مسابقه گذاردهاند. «قُدّ» به معنای پاره شدن پارچه از طرف طول است. «لفاء» به یافتن ناگهانی چیزی گفته میشود.
پیامها:
1- پناه بردن به خدا و گفتن «معاذ اللَّه» به تنهایی کفایت نمیکند، باید از گناه فرار کرد. «استبقا»
2- گاهی ظاهر عمل یکی است، ولی هدفها مختلف است. (یکی میدود تا به گناه آلوده نشود، دیگری میدود تا آلوده بکند) «استبقا»
3- بهانهی بسته بودن در برای تسلیم شدن در برابر گناه کافی نیست، باید به سوی درهای بسته حرکت کرد شاید باز شود. «استبقا الباب»
4- از صحنه جرم سریع نگذریم، مجرم معمولاً از خود جای پا باقی میگذارد. «قدّت قمیصه من دُبُر»*
5 - گاه بایستی سرزده به منازل و محل کار سرکشی کرد. «الفَیا»*
6- گاهی شاکی، خود مُجرم است. در اینجا زلیخا که خود مجرم بود، از یوسف شکایت کرد. «قالت ما جزاء...»
7- گنهکار برای تبرئه خود، از عواطف واحساسات بستگان خود استمداد میکند. زلیخا به شوهرش گفت: او به ناموس تو سوء قصد داشته است. «باهلک»
8 - صاحبان قدرت اگر مقصّر باشند معمولاً دیگران را متّهم میکنند. «اراد باهلک سوء»*
9- چه بسا سخن حقّی که از آن هدف باطلی دنبال شود. «اراد باهلک سوءً الاّ أن یسجن»*
10- زندان و زندانی نمودن مجرمان، سابقه تاریخی دارد. «أن یسجن»
11- اعلام کیفر، نشانهی قدرت همسر عزیز بود. «أن یسجن او عذاب الیم»
12- زلیخا عاشق نبود، بلکه هوس باز بود؛ چرا که عاشق حاضر است جانش را فدای معشوق کند نه این که او را متهم و به زندان افکند. «اراد باهلک سوءً الاّ ان یسجن»*
13- عشق هوسآلود، گاهی عاشق را قاتل میکند. «ان یسجن او عذاب الیم»
14- زلیخا دارای نفوذ در دستگاه حکومتی و خط دهنده بوده است و لذا در اینجا پیشنهاد زندان و شکنجه شدن یوسف را مطرح کرد. «الاّ ان یسجن او عذاب الیم»*
یوسف، ابتدا به سخن نکرد و شاید اگر همسر عزیز حرفی و تهمتی نمیزد، یوسف حاضر نمیشد آبروی او را بریزد و بگوید: «هی راودتنی»
هر کس پاکتر است، بیشتر در معرض تهمت است. در میان زنان، پاکدامنتر از مریم نبود، امّا او را متّهم به ناپاکی کردند، در میان مردان نیز کسی به پاکی یوسف یافت نمیشد، به او هم نسبت ناروای زنا دادند. امّا خداوند در هر دو مورد به بهترین وجه، پاکی آنان را ثابت نمود.
در داستان یوسف، پیراهن او نقش آفرین است:
در اینجا؛ پارگی پیراهن از پشت، دلیل بیگناهی او و کشف جرم همسر عزیز گردید و در جای دیگر؛ پاره نشدن پیراهن موجب کشف جرم برادران او گردید. زیرا بعد از انداختن یوسف به چاه، وقتی برادران پیراهن او را آغشته به خون کرده و به پدر نشان دادند و گفتند: یوسف را گرگ خورده است، پدر پرسید: پس چرا پیراهن او پاره نشده است؟! در پایان داستان نیز، پیراهنِ یوسف، وسیلهی بینا شدن چشم پدر گردید.
پیامها:
1- متّهم باید از خود دفاع و مجرم اصلی را معرفی کند. حضرت یوسفعلیه السلام در برابر جمله «ما جزاء مَن اراد باهلک سوءً» با گفتن «هِیَ راودتنی»، پاسخ مناسبی به زلیخا داد و گفت او قصد گناه کرد.*
2- کسی که در مقام قضاوت است باید شکایت شاکی و دفاع متهم را بشنود و مدارک را بررسی کند و سپس نظر دهد. (در این ماجرا همسر گفت که یوسف سوء قصد داشته، «اراد باهلک سوء» یوسف تهمت را رد کرد و گفت: «هی راودتنی» زن مقصّر بوده است. شاهد نیز علامت صدق و کذب را از راه پاره شدن پیراهن جلو یا پشت سر مطرح کرد)*
3- دفاع از بی گناه، واجب است و سکوت، همه جا زیبا نیست. «شهد شاهد»
4- کمک به روشن شدن حقیقت، کاری پسندیده است. «و شهد شاهد»*
5 - در قضاوت، کسی که مستند حرف بزند و با قرائن آن را تأیید کند در حکم شاهد است. «شهد شاهد»*
6- خداوند از راهی که هیچ انتظارش نمیرود، افراد را حمایت میکند. «شهد شاهد من اهلها»
7- آنجا که خدا بخواهد، بستگان مجرم علیه او شهادت میدهند. «شهد شاهد من اهلها»
8 - در شهادت و داوری، مراعات حسب، نسب، موقعیّت و خویشاوندی متّهم، جایز نیست. «شهد شاهد من اهلها»
9- شهادت خویشان علیه یکدیگر، سبب اطمینان بیشتری میشود. «شاهد من اهلها»*
10- در قضاوت، بیش از توجّه به گفتههای شاکی و متهم، به بررسی مدارک و اسناد توجّه شود. «قالت ما جزاءُ... قال هی راودتنی... شهد شاهد... ان کان قمیصه...»*
11- قضاوت و تشخیص جرم، کارشناس نیاز دارد. «شهد شاهد... ان کان قمیصه...»*
12- در جرمشناسی از قرائن و آثار ظریف به جای مانده، مجرم شناخته و مسایل کشف میشود. «ان کان قمیصه...»
13- بکارگیری روشهای جرمشناسی برای تشخیص جرم و مجرم، لازم است. «ان کان قمیصه قدّ من دبر...»
«28» فَلَمَّا رَءَا قَمِیصَهُ قُدَّ مِن دُبُرٍ قَالَ إِنَّهُ مِنْ کَیْدِکُنَّ إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظِیمٌ
پس همین که (عزیز مصر) پیراهن او را دید که از پشت پاره شده است، (حقیقت را دریافت و) گفت: بیشک این از حیله شما زنان است. البتّه حیله شما شگرف است.
نکتهها:
با اینکه قرآن، کید شیطان را ضعیف میداند: «انّ کید الشیطان کان ضعیفاً»(47) ولی در این آیه، کید زنان بزرگ شمرده شده است. به گفتهی تفسیر صافی، این به خاطر آن است که وسوسه شیطان لحظهای، غیابی و سارقانه است، ولی وسوسه زن، با لطف، محبّت، حضوری و دائمی است.
گاهی خداوند کارهای بزرگ را با وسیلههای کوچک انجام میدهد. مثلاً سرنگونی ابرهه را با پرندگان ابابیل، حفظ جان پیامبر اسلام را با تار عنکبوت، آموزش دفن میّت را با کلاغ، اثبات پاکی مریمعلیها السلام را با سخن گفتن نوزاد، پاکی یوسف را با پاره شدن پیراهن، ایمان آوردن یک کشور را با سفر هُدهُد و کشف اصحاب کهف را با نمونه پول، تحقّق بخشیده است.
پیامها:
1- قضاوت بر اساس ادلّه و بدور از حبّ و بغضها، مقتضای عدالت است. «فلمّا رأی قمیصه... قال انّه من کیدکنّ»*
2- استدلال منطقی، هر انسان منصفی را مطیع و منقاد میکند. (عزیز مصر، مطیع سخن شاهد شد) «شهد شاهد... قال انّه من کیدکنّ»*
3- آثار و مدارک صحنهی جرم باید به دقت مشاهده و بررسی شود. «قُدّ من دُبر»*
4- وقتی به نتیجه قطعی رسیدیم، در اعلان حکم تردید نکنیم. «فلمّا رأی... قال»*
5 - عزیز مصر دارای عدالت نسبی و انصاف در برخورد با موضوعات بوده است. (چون بدون تحقیق کسی را متهم نکرد و پس از آن نیز حقّ را به یوسف داد) «فلمّا رأی... انّه من کیدکنّ»*
6- حقّ و حقیقت، همیشه پشت پرده نمیماند و مجرم روزی رسوا میشود. «انّه من کیدکنّ»
7- سخن حقّ را گرچه تلخ و بر ضرر باشد بپذیریم. (عزیز پذیرفت که مقصّر همسر اوست) «انّه من کیدکنّ»*
8 - از مکر زنان ناپاک بترسید که حیلهی آنان خطرناک است. «انّ کیدکنّ عظیم»
9- مکر و حیله هر قدر هم بزرگ باشد، قابل کشف و افشاست. «فلمّا رأی... قال انّه من کیدکنّ انّ کیدکنّ عظیم»
«29» یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هَذَا وَاسْتَغْفِرِی لِذَنبِکِ إِنَّکِ کُنتِ مِنَ الْخَاطِئِینَ
(عزیز مصر گفت:) یوسف از این مسئله صرف نظر کن و (آن را بازگو نکن وبه همسرش نیز خطاب کرد و گفت: و) تو برای گناهت استغفار کن، چون از خطاکاران هستی.
پیامها:
1- عزیز مصر میخواست مسئله مخفی بماند، ولی مردم دنیا در تمام قرنها از ماجرا با خبر شدند، تا پاکی یوسف ثابت شود. «یوسف اعرض عن هذا»
2- عزیز مصر به خاطر جایگاهش از یوسف خواست تا از جریان صرف نظر کند. «اعرض عن هذا»*
3- عزیز مصر نیز همچون سایر کاخنشینان، نسبت به مسئلهی ناموس و غیرت تساهل کرد و به استغفار اکتفا کرد و از توبیخ همسر به صورت جدّی خودداری نمود!. «و استغفری»
4- رهبران غیرالهی، قدرت برخورد قاطع و عادلانه نسبت به بستگان متخلّف خودشان را ندارند. «و استغفری»
5- تلاش زن برای برقراری رابطه با غیر همسر خویش، امری ناروا و نامشروع است. «واستغفری لذنبک»
6- روابط لجام گسیخته جنسی و هوسرانی، در بین غیر متدیّنین به ادیان الهی نیز کاری ناپسند شمرده میشود. «استغفری لذنبک»*
«30» وَ قَالَ نِسْوَةٌ فِی الْمَدِینَةِ امْرَأَتُ الْعَزِیزِ تُرَاوِدُ فَتَاهَا عَن نَّفْسِهِ قَدْ شَغَفَهَا حُبّاً إِنَّا لَنَرَاهَا فِی ضَلاَلٍ مُّبِینٍ
زنانی در شهر (زبان به ملامت گشودند و) گفتند: همسر عزیز با غلامش مراوده داشته و از او کام خواسته است. همانا یک غلام او را شیفته خود کرده است. به راستی ما او را در گمراهی آشکار میبینیم.
نکتهها:
«شغاف» به پیچیدگی بالای قلب یا پوسته نازک روی قلب، که همچون غلاف آنرا در برمیگیرد، گفته شده است. جملهی «شَغَفها حُبّاً» یعنی علاقهی یوسف به قلب زلیخا گره خورده و عشق، شدید شده است.(1)
تفسیر سوره یوسف » آیات 31 تا 35
«31» فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَکْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَیْهِنَّ وَأَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّکَاً وَءَاتَتْ کُلَّ وَاحِدَةٍ مِّنْهُنَّ سِکِّیناً وَقَالَتِ اخْرُجْ عَلَیْهِنَّ فَلَمَّا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ وَقَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ وَ قُلْنَ حَاشَ لِلَّهِ مَا هَذَا بَشَراً إِنْ هَذَآ إِلَّا مَلَکٌ کَرِیمٌ
پس چون (همسر عزیز) نیرنگ (وبدگویی) زنان (مصر) را شنید، (کسی را برای دعوت) به سراغ آنها فرستاد و برای آنان (محفل و) تکیهگاهی آماده کرد و به هر یک چاقویی داد (تا میوه میل کنند) و به یوسف گفت: بر زنان وارد شو. همین که زنان او را دیدند بزرگش یافتند و دستهای خود را (به جای میوه) عمیقاً بریدند و گفتند: منزّه است خداوند، این بشر نیست، این نیست جز فرشتهای بزرگوار.
نکتهها:
دو گروه درباره یوسف گفتند: علاقهی بیش از حدّ به او نشانهی گمراهی است: یکی برادرانش که به جهت محبّت پدر به یوسف، پدر را گمراه خوانده و گفتند: «انّ ابانا لفی ضلال مبین» و دیگری زنانِ مصر که به جهت علاقهی شدید زلیخا به یوسف، زلیخا را گمراه خوانده و گفتند: «انّا لنراها فی ضلال مبین».
هر کس یوسف را برای خود میخواست؛ یعقوب او را فرزند خود میداند؛ «یا بُنیّ» کاروان او را سرمایه خود میداند؛ «شروه بثمن بخس» عزیز مصر او را فرزند خوانده میداند؛ «نتّخذه ولدا» زلیخا او را معشوق خود میداند؛ «شغفها حبّاً» زندانیان او را تعبیر کننده خواب خود میدانند؛ «نبّئنا بتأویله» ولی خداوند او را برگزیده و رسول خود میداند؛ «یجتبیک ربّک» و آنچه برای یوسف ماند، همین مقام رسالت
بود. «واللّه غالب علی امره»
پیامها:
1- اخبار مربوط به خانواده مسئولان، زود شایع میگردد، پس باید مراقب رفتارهای خود باشند. «قال نسوة... اِمرأت العزیز»
2- بستن درها برای انجام گناه نیز مانع رسوایی نمیشود. «غلقت الابواب... قال نسوة... اِمرأت العزیز تراود»
3- خطاهای افراد خانواده به مرد و سرپرست خانواده منتسب میشود. «امرئة العزیز تُراود فتاها»*
1) 48) تفسیر نمونه.
کلمهی «قطّعن ایدیهنّ» را دو گونه میتوان معنا کرد: یکی آن که به جای میوه دست خود را بریدند و دیگر آنکه از میوه خوردن دست کشیدند.
کلمه «حاشا» به معنی در حاشیه و کنار بودن است. رسم بوده که هرگاه میخواستند شخصی را از عیبی منزه بدانند، اوّل خدا را تنزیه میکردند سپس آن شخص را.(49)
همسر عزیز مصر زن سیاستمداری بود و با مهمانی دادن توانست مشت رقبا را باز کند و آنان را غافلگیر نماید.
پیامها:
1- گاهی هدف از بازگو کردن مسایل دیگران، دلسوزی نیست، بلکه حسادت و توطئه و نقشه علیه آنان است. «بمکرهنّ»
2- شاید زنان مصر با انتشار خبر عشق زلیخا به یوسفعلیه السلام میخواستند بدین وسیله یوسف را مشاهده کنند. «بمکرهنّ»*
3- گاهی باید پاسخ مکر را با مکر داد. (زنان با بازگوکردن راز همسر عزیز مصر، نقشه کشیدند و او با یک میهمانی، نقشه آنان را پاسخ داد.) «ارسلت الیهنّ»
4- زلیخا برای کنترل جوسازی علیه خود، به توجیه افراد عمدهای که در جوسازی و انتشار اخبار دخیل بودند پرداخت. (واضح است که دعوت شدگان همهی زنان منطقه نبودند) «فلمّا سمعت بمکرهنّ ارسلت الیهنّ»*
5 - مجرم، گاه برای تنزیه خود، برای دیگران نیز زمینهسازی جرم میکند تا آن را عادّی جلوه دهد. «فلمّا سمعت بمکرهنّ ارسلت الیهنّ»*
6- سرویس جداگانه برای هر میهمان کاری پسندیده و ارزشمند است. «آتت کلّ واحدة منهنّ سکّیناً»*
7- اطاعت از مولی و صاحب تا وقتی معصیت نباشد لازم است. «قالت اخرج علیهنّ فلمّا رأینه»*
8 - شنیدن کی بود مانند دیدن. «فلمّا رأینه اکبرنه»*
9- انسان به طور فطری در برابر بزرگی و بزرگواری، تواضع میکند. «اکبرنه»
10- زلیخا خواست به زنان مصر تفهیم کند که شما یک لحظه یوسف را دیدید، طاقت از کف دادید؛ او شبانه روز در خانه من است؟! «فلمّا رأینه اکبرنه و قطّعن ایدیهنّ»*
11- زود انتقاد نکنید، شاید شما هم اگر به جای او بودید مثل او میشدید. «قطّعن ایدیهنّ» (انتقاد کنندگان وقتی یوسف را دیدند، همه مثل زن عزیز مصر گرفتار شدند.)
12- انسان تا وقتی در معرض امتحان قرار نگرفته ادّعایی دارد؛ امّا گاهی که مورد آزمایش قرار میگیرد، ناخودآگاه ماهیّت خود را نشان میدهد. «فلمّا رأینه اکبرنه و قطّعن ایدیهنّ»*
13- عشق که آمد، انسان بریدن دست خودش را نمیفهمد. «قطّعن ایدیهنّ» (اگر شنیدهاید که حضرت علیعلیه السلام به هنگام نماز، از پایش تیر را کشیدند و متوجّه نشد، تعجّب نکنید. زیرا اگر عشق سطحی دنیوی تا بریدن دست پیش میرود، عشق معنوی و عمیق به جمال واقعی، چه خواهد کرد!.)
14- یوسف در زیبایی بی نظیر و در عین حال در عفت الگویی برای همگان است. «فلمّا رأینه اکبرنه... قلن حاش للّه»*
15- جمال یوسفعلیه السلام موجب گرفتاری او شد، ولی علم و تقوایش موجب نجات او گردید. (آری جمال معنوی مهمتر از جمال ظاهری است)*
16- مردم مصر در آن زمان، به خداوند و فرشتگان ایمان داشتند. «حاش للّه... ملک کریم»
«32» قَالَتْ فَذَ لِکُنَّ الَّذِی لُمْتُنَّنِی فِیهِ وَلَقَدْ رَاوَدتُّهُ عَن نَّفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ وَلَئِن لَّمْ یَفْعَلْ مَآ ءَامُرُهُ لَیُسْجَنَنَّ وَ لَیَکُوناً مِّنَ الصَّاغِرِینَ
(همسر عزیز مصر به زنانی که دست خود را بریده بودند،) گفت: این همان کسی است که مرا درباره او ملامت میکردید. و البتّه من از او کام خواستم، ولی او پاکی ورزید. واگر آنچه را به او دستور میدهم انجام ندهد، حتماً زندانی خواهد شد و از خوارشدگان خواهد بود.
نکتهها:
شرایط اجتماعی و روانی، در نوع عکسالعمل افراد تأثیر دارد. همسر عزیز آنگاه که از افشای کار زشت خود میترسد، درها را میبندد، «غلقّت الابواب»، امّا هنگامی که زنان مصر را همراه و همداستان خود میبیند، علناً میگوید: «أنا راودته» من او را فرا خواندم. در جامعه نیز وقتی حساسیّت به زشتی گناه از بین برود، گناه آسان میشود. شاید برای جلوگیری از همین امر است که در دعای کمیل میخوانیم:
«اللّهم اغفر لی الذنوب الّتی تَهتک العِصَم» خداوندا! گناهانی که پرده حیا را پاره میکند برایم بیامرز. زیرا گناه در ابتدا انجامش برای انسان سنگین است، امّا همین که پرده حیا برافتاد آسان میشود.
پیامها:
1- دیگران را ملامت نکنیم که خود گرفتار میشویم. «فذلکنّ الّذی لمتنّنی فیه»
2- عشق گناه آلود، سبب رسوائی میشود. «لقد راودته»
3- دروغگو رسوا میشود. کسی که دیروز گفت: یوسف قصد سوء داشته؛ «اراد باهلک سوء» امروز میگوید: «لقد راودته» من قصد کام گرفتن از او را داشتم.
4- عفّت و پاکی، ناپاکان را رسوا میکند. «و لقد راودته عن نفسه»*
5 - گاهی دشمن هم به پاکی شخص مقابل، گواهی میدهد. «فاستعصم» (وجدان مجرم نیز گاهی بیدار میشود.)
6- پاکی، لازمهی نبوّت است. «و کذلک یجتبیک... فاستعصم...»
7- چه پاکانی که به خاطر خودکامگان به زندان میروند. «فاستعصم... لیسجننّ»
8 - گناهکاران (عاشقان) به دنبال هدف خویش هستند و از هر وسیلهای استفاده میکنند. «و لئن لم یفعل ما آمره لیسجننّ»*
9- قدرت اگر با ایمان و تقوا همراه نباشد برای هوای نفس مورد استفاده قرار میگیرد. «ما آمره لیسجننّ»*
10- زلیخا در حکومت مصر، دارای نفوذی ویژه بود. «لیسجننّ»*
11- سوء استفاده از قدرت، حربهی طاغوتیان است. «لیسجننّ»
12- تهدید به حبس وتحقیر، حربه وشیوهی طاغوتیان است. «لیسجننّ،... الصاغرین»
13- هوای نفس به قدری نیرومند است که حتّی با رسوایی نیز به راه خود ادامه میدهد. «راودته... و لئن لم یفعل ما آمره...»*
14- عاشقِ شکست خورده، دشمن میشود. «قالت... لیسجنّن و لیکوناً من الصاغرین»
15- روحیه کاخنشینی، غیرت را میمیراند. (با آنکه عزیز مصر خیانت همسر خود را فهمید و از او خواست که توبه کند، ولی باز هم میان او و یوسف فاصله نیانداخت.)
16- هواپرستان و طاغوتیان، تقوا و کفّ نفس را وسیلهی خواری و ذلّت میدانند. «من الصاغرین»*
«33» قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ وَإِلَّا تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَ أَکُن مِّنَ الْجَاهِلِینَ
(یوسف) گفت: پرودگارا! زندان برای من از آنچه مرا به سوی آن میخوانند محبوبتر است. و اگر حیله آنها را از من باز نگردانی، به سوی آنها تمایل میکنم و از جاهلان میگردم.
نکتهها:
یوسف سراپا جوانمرد بود؛ یکبار فدای حسادت برادران شد و خصومت نکرد. بار دیگر هدفِ عشقِ زلیخا شد، ولی گناه نکرد. بار سوم به هنگام قدرت، از برادران انتقام نگرفت. بار چهارم همین که کشور را در خطر دید به جای برگشت به وطن، تقاضای تدبیر امور و نجات کشور را داد.
برای هر کس، محبوبی است؛ برای یوسف پاکدامنی از زندان محبوبتر است، برای گروهی دنیا محبوبتر؛ «الّذین یستحبّون الحیاة الدنیا»(50) امّا برای مؤمن، خداوند محبوبتر است. «والّذین آمنوا اشدّ حبّاً للّه»(51)
پیامها:
1- توجّه به ربوبیّت خدا، از آداب دعاست. «ربّ»
2- اولیای خدا، فشار زندگی شرافتمندانه را، از رفاه در گناه بهتر میدانند. «ربّ السجن احبّ الیّ»
3- هر آزادبودنی ارزش نیست وهر زندانبودنی عیب نیست. «ربّ السّجن احبّ»
4- انسان با استمداد از خداوند، میتواند در هر شرایطی از گناه فاصله بگیرد. «ربّ السجن احبّ» (هجرت از محیط گناه لازم است.)
5 - رنج و سختی نمیتواند مجوز ارتکاب گناه باشد. «ربّ السجن احبّ...»
6- دعا و نیایش و استمداد از خداوند، یکی از راههای مصون ماندن از گناه و انحرافات جنسی است. «ربّ السجن احبّ...»
7- شخصیّت انسان به روح اوبستگی دارد، نه جسم او. اگر روح آزاد باشد، زندان بهشت است واگر روح در فشار باشد، کاخ هم زندان میشود.«السجن احبّ»
8 - جداسازی محیط به خاطر مصون ماندن افراد از گناه، کاری شایسته است. (یوسف خواهان جدا شدن بود، حتّی اگر به قیمت زندان رفتن باشد)*
9- رضایت خداوند بر رضایت مردم و جمع ترجیح دارد. «ربّ السجن احبّ الیّ ممّا یدعوننی الیه»*
10- هیچ کس بدون لطف خداوند، محفوظ نمیماند. «و الاّ تصرف عنّی...» در شرایط بحرانی تنها راه نجات، اتکا به خداوند است.
11- گاهی آزمایشهای الهی هر لحظه سختتر میشود. (یوسف قبلاً گرفتار یک زن بود، حال گرفتار چندین زن شده است.) «کیدهنّ، الیهنّ»
12- یوسف دربارهی گناه کلمهی تمایل، «اصب الیهنّ» ولی دربارهی زندان کلمهی محبوبتر را بکار میبرد و این نشان میدهد که پاکی و عصمت در عمق جان یوسف نهادینه شده بود. «ربّ السجن احبّ الیّ... احبّ الیهنّ»*
13- تمایل به گناه و پیروی ناصحیح از غرائز، نوعی جهل است. «أکن من الجاهلین»
14- گناه، موجب سلب علوم خدادادی و موهبتهای الهی است. (در آیات قبل خواندیم: «آتیناه حکماً و علماً» و در اینجا یوسف میفرماید:) «اکن من الجاهلین»
15- جهل تنها بیسوادی نیست، انتخاب لذّت آنی و چشمپوشی از رضای خدا، جهل محض است. «اکن من الجاهلین»
16- عمل نکردن به دانستهها، انسان را در ردیف جاهلان قرار میدهد. «اکن من الجاهلین»*
«34» فَاسْتَجَابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ
پس پرودگارش (در خواست) او را اجابت کرد و حیله زنان را از او برگرداند، زیرا که او شنوای داناست.
پیامها:
1- دعای مردان خدا مستجاب میشود. «فاستجاب له»
2- گاهی شداید و سختیها زمینهی پیدا شدن امداد الهی و راه نجات است. «ربّ السجن... فاستجاب»*
3- پاکدامنی و عفاف، موجبات استجابت دعا را فراهم میسازد. «ربّ السجن احبّ... فاستجاب»*
4- درخواست خالصانه از خداوند، استجابت و عنایت او را در پی دارد. «ربّ... فاستجاب»*
5 - دعای یوسف برای مصون ماندن از کید زنان مصر، سریعاً مستجاب شد. (حرف «فاء» در «فاستجاب»، رمز سرعت است.)*
6- گاه دشمن کاری را میکند که به نفع مؤمن تمام میشود. (گرچه دشمن یوسف را به زندان انداخت، ولی این کار موجب خلاصی یوسف از زلیخا شد.) «فصرف عنه کیدهنّ»*
7- لازمهی عصمت، نبوّت نیست. (یوسف هنوز پیامبر نشده بود، امّا از گناه معصوم بود.) «فصرف عنه کیدهنّ»*
8 - استجابت دعا، دلیل بر شنوایی و بینایی و علم خداوند است. «فاستجاب... هو السمیع العلیم»
9- کسانی که مورد مراجعه مردم هستند باید در آغاز خوب بشنوند، سپس با دانش خود به حلّ و فصل مشکل بپردازند؛ چنانکه خداوند نیز در مقام اجابت دعا چنین است. «فاستجاب... هو السمیع العلیم»*
«35» ثُمَّ بَدَا لَهُم مِّن بَعْدِ مَا رَأَوُاْ الْأَیَاتِ لَیَسْجُنُنَّهُ حَتَّی حِینٍ
سپس بعد از آن همه نشانهها و شواهدی که (برای پاکی یوسف) دیدند، اینگونه برایشان جلوه کرد که او را تا مدّتی زندانی کنند.
پیامها:
1- یک دیوانه، سنگی را در چاه میاندازد، صد نفر عاقل نمیتوانند آنرا در آورند. یک زن عاشق شد، مردان متعدّد و رجال مملکتی نتوانستند این رسوایی را چارهاندیشی کنند. «بدا لهم من بعد ما رأوا»
2- کاخنشینی معمولاً با بیپروایی و پررویی همراه است. «من بعد ما رأوا الایات لیسجننّه» با این همه دلیل بر پاکی یوسف، باز هم او محکوم به زندان میشود.
3- زیبایی، همیشه خوشبختیآور نیست، گاهی دردسر هم دارد. «ثمّ بدا لهم... لیسجننّه»
4- معمولاً در دربارها و کاخهای طاغوتیان، دادگاه و محاکمه غیابی و تشریفاتی است، تا بیگناهان محکوم شوند. «لیسجننّه» (البتّه در مواردی این گونه نیست)
5 - در جامعهی آلوده، هوسرانان آزاد و تقواپیشگان در زندانند. «لیسجننّه»*
6- افراد خاطی به ویژه قدرتمندان کمتر مسئولیّت عمل خود را میپذیرند و میخواهند دیگران را قربانی کنند. «لیسجننّه»*
7- در نظامهای طاغوتی، معصومتر مظلومتر است. «لیسجننّه»*
8 - پاک بودن و پاک ماندن زحمت دارد. «لیسجننّه»*
9- جلوگیری از رسوایی خاندان عزیز مصر و پایان یافتن شایعات، هدف حکمرانان مصر از زندانی ساختن یوسف بود. «لیسجننّه حتّی حین»*
10- وقتی دستگاه قضایی بر طبق خواسته سیاستمداران و افراد ذی نفوذ تصمیم میگیرد، مدّت زمان زندان نیز نامشخّص است. «حتّی حین»*
3- انسانِ لایق همه جا میتواند مثمر ثمر باشد، حتّی در زندان. یوسف در زندان هم خدماتی داشت. «نبّئنا بتأویله»*
4- نیکوکاران با صفای دل چیزهایی درک میکنند که دیگران آن را نمییابند. «نبّئنا بتأویله انّا نراک من المحسنین»*
5 - اگر مردم به کسی اعتماد پیدا کنند، تمام رازهای خود را با او در میان میگذارند. «انّا نراک من المحسنین»
6- انسانهای وارسته، در زندان نیز روی افراد تأثیر میگذارند. «انّا نراک من المحسنین»
7- حتّی مجرمان و گناهکاران نیز برای نیکوکاران، جایگاه شایستهای قایلند. «انّا نراک من المحسنین»
8 - نیکوکاری یوسفعلیه السلام قدم اوّل او در جذب و تبلیغ بود. (احسان و خدمترسانی به زندانیان، سبب جذب قلوب و دریافت لقب محسن از زندانیان شد) *
10- بدون تمکن مالی و آزادی هم میتوان محسن بود. (یوسف در زندان نه ثروت داشت، نه آزادی) «انّا نراک من المحسنین»*
11- اوّل نیکوکاری خود را اثبات کنیم، سپس به تبلیغ دین بپردازیم. (یوسف که در نظر مردم نیکوکار شناخته شد، قبل از تعبیر خواب دوستان زندانی، به تبلیغ و ارشاد آنان پرداخته و به یکتاپرستی دعوت نمود)*
12- دادن آگاهیهای صحیح از مصادیق احسان است. (زندانیان گفتند: ما را از اسرار خوابی که دیدهایم آگاه ساز، زیرا تو از نیکوکارانی.) «انّا نراک من المحسنین»*
«37» قَالَ لَا یَأْتِیْکُمَا طَعَامٌ تُرْزَقَانِهِ إِلَّا نَبَّأْتُکُمَا بِتَأْوِیلِهِ قَبْلَ أَن یَأْتِیَکُمَا ذَ لِکُمَا مِمَّا عَلَّمَنِی رَبِّی إِنِّی تَرَکْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لَّا یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَهُم بِالْأَخِرَةِ هُمْ کَافِرُونَ
(یوسف به آن دو نفر که خواب دیده بودند) گفت: من قبل از آنکه جیره غذایی شما برسد، تأویل خوابتان را خواهم گفت. این از اموری است که پرودگارم به من آموخته است. همانا من آئین قومی را که به خدا ایمان ندارند و به قیامت کفر میورزند، رها کردهام.
نکتهها:
در ترجمهی بخش اوّل آیه، این احتمال نیز وجود دارد که معنای آیه اینگونه باشد: من از جانب خداوند میدانم غذایی که برای شما خواهند آورد چیست؟ پس میتوانم خواب شما را تعبیر کنم. یعنی یوسف علاوه بر تعبیر خواب، از چیزهای دیگر نیز خبر میداده است. مثل حضرت عیسی که از غذای ذخیره شده در منازل و یا آنچه میخوردند، خبر میداد.
سؤال: چرا حضرت یوسفعلیه السلام خواب آنان را فوری تعبیر نکرد و آن را به وقتی دیگر و ساعتی بعد موکول کرد؟
پاسخ: فخررازی در تفسیر کبیر، چند وجه برای این موضوع بیان کرده است:
1- میخواست آنها را در انتظار قرار دهد تا کمی تبلیغ و ارشاد کند، شاید شخص اعدامی ایمان آورد و با حسن عاقبت از دنیا برود.
2- میخواست با بیان نوع غذایی که نیامده، اعتماد آنان را جلب کند.
3- میخواست آنها را تشنهتر کند، تا بهتر بشنوند.
4- چون تعبیر خوابِ یکی از آنها اعدام بود، حضرت کمی طفره رفت تا آن شخص قالب تهی نکند.
پیامها:
1- گاهی برای تأثیرگذاری بیشتر، لازم است انسان قدرت علمی و کمالات خود را به دیگران عرضه کند. «قال... نبّأتکما بتأویله»
2- از علم خود برای بهره رساندن به دیگران استفاده کنیم. «نبّأتکما... ممّا علّمنی ربّی»*
3- معلومات و دانستههای خود را از خدا بدانیم. «ممّا علّمنی ربّی»
4- هدف از آموزشها نیز پرورش است. «علّمنی ربّی »
5 - خداوند حکیم است وبیجهت دری را به روی کسی باز نمیکند. آری کسی که از ظلمات کفر فرار کند، به نور علم میرسد. «علّمنی ربّی انّی ترکت...» (دلیل علم من ترکِ کفر است.)
6- از فرصتها، بهترین استفاده را بکنیم. «نبّاتکما بتأویله... انّی ترکتُ ملّة» (یوسف قبل از تعبیر خواب، کار فرهنگی و اعتقادی خود را شروع کرد.)
7- اساس ایمان، تبرّی و تولّی است. در این آیه برائت از کفّار، «انّی ترکت» و در آیه بعد پیروی از ولایت اولیای الهی مطرح است. «واتّبعت»
8 - باید از انتساب مستقیم افراد به انحراف پرهیز کرد و با روش غیر مستقیم تبلیغ کرد. (یوسف نفرمود: شما از کفر دست بکشید، بلکه فرمود: من راه کفر را رها کردم) «انّی ترکتُ ملّة قوم لایؤمنون»*
9- در تمام ادیان، عقیده به توحید و معاد در کنار یکدیگر بوده است. «قوم لایؤمنون باللَّه و هم بالاخرة هم کافرون»
«38» وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ ءَابَآءِی إِبْرَاهِیمَ وَ إِسْحَاقَ وَ یَعْقُوبَ مَا کَانَ لَنَآ أَن نُّشْرِکَ بِاللَّهِ مِن شَیْءٍ ذَ لِکَ مِن فَضْلِ اللَّهِ عَلَیْنَا وَ عَلَی النَّاسِ وَ لَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَشْکُرُونَ
و آیین پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب را پیروی کردهام. برای ما سزاوار نیست که چیزی را شریک خداوند قرار دهیم. این از فضل خدا بر ما وبر مردم است ولی بیشتر مردم سپاسگزاری نمیکنند.
نکتهها:
اصالت خانوادگی، همچنان که در ساختار شخصیّت افراد مؤثر است، در پذیرش مردم نیز اثر دارد. لذا حضرت یوسف برای معرفی خود، به پدران خود که انبیای الهی هستند تکیه میکند، تا هم اصالت خانوادگیش را ارائه دهد و هم قداست دعوت خود را. این همان روشی است که پیامبرصلی الله علیه وآله نیز در معرّفی خود به کار میبرد و میفرمود: من همان پیامبر امّی هستم که نام ونشانم در تورات و انجیل آمده است. حضرت
سیدالشهدا حسین بن علیّعلیهما السلام در کربلا و امام سجادعلیه السلام نیز در برابر مردم شام، خود را چنین معرّفی کردند: «اَنا ابن فاطمة الزّهرا»
کلمه «ملّة» در قرآن به معنای آیین بکار رفته است. سیمای «ملّة ابراهیم» اینگونه ترسیم شده است:
«با تمام قُوا در راه خدا جهاد کنید و اهل نماز و زکات و اعتصام به خدا باشید. در دین سختی و حرجی نیست، تسلیم خدا باشید، این است ملّت پدرتان ابراهیم.»(53)
پیامها:
1- رسیدن به حقّ، در گرو شناخت باطل و ترک آن است. «ترکتُ ملّة قوم لا یؤمنون و اتّبعتُ ملّة...»
2- جدّ انسان، در حکم پدر انسان است و کلمه «أب» به او نیز اطلاق شده است. «ملّة آبائی ابراهیم و اسحاق ویعقوب»
3- انبیا باید از خاندان پاک باشند. «آبائی ابراهیم و...»
4- پیامبران الهی از وحدتِ هدف برخوردارند. «ملّة آبائی ابراهیم و اسحاق و...»
5 - حضرت یوسف برای اوّلین بار (ظاهراً) در زندان نَسَب خود را فاش کرد. «آبائی ابراهیم و اسحاق و یعقوب»*
6- در کنار راههای منفی، راه مثبت را نیز نشان دهیم. «ترکتُ ملّة... واتّبعتُ ملّة...»
7- افتخار به پدران و پیروی از آنان در صورتی که راه حقّ و توحید را پیموده باشند پسندیده و رواست. «واتّبعت ملّة آبائی...»*
8 - پدران انبیاعلیهم السلام مشرک نبودهاند. «ما کان لنا ان نشرک»*
9- پرهیز از شرک و مبارزه با آن، پایه و اساس ادیان الهی است. «ما کان لنا ان نشرک»*
10- شرک، در تمام ابعادش منفور است. باید هم ذات مقدّس خدا را یکتا بدانیم، «قل هو اللّه أحد» هم در عبادت کسی را جز خدا در نظر نگیریم، «لا یشرک بعبادة ربّه احداً»(54) و هم در صفات و کمالات، هیچ چیزی را خدا نپنداریم، «لیس کمثله شیء»(55) وبه اصطلاح توحید در ذات وصفات وعبادات. «من شیء»
11- پرهیز از شرک و گرایش به توحید و تعالیم انبیا و پیروی از فرامین آنان، توفیقی الهی است. «ذلک من فضل اللَّه»
12- اکثریّت، معیار شناخت صحیح نیست. «اکثر النّاس لا یشکرون»
13- پشت کردن به راه انبیا، بزرگترین کفران نعمت است. «لایشکرون»
«39» یَا صَاحِبَیِ السِّجْنِ ءَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ
ای دو یار زندانی من! آیا خدایان متعدّد و گوناگون بهتر است یا خداوند یکتای مقتدر؟
نکتهها:
انسانها سه دستهاند: گروهی قالب پذیرند، مثل آب و هوا که از خود شکلی ندارند ودر هر ظرفی به شکل همان ظرف در میآیند. گروهی نفوذ ناپذیر و مقاوم هستند، همچون آهن و فولاد که در برابر فشار بیرونی ایستادگی میکنند. اما گروهی امام و راهبرند که دیگران را به رنگ حقّ درمیآورند. یوسف نمونهای از انسانهای دسته سوّم است که در زندان نیز از مشرک، موحّد میسازد.
در قرآن در آیات مختلف، از روش مقایسه و پرسش استفاده شده است که به نمونههایی از آن درباره خداوند اشاره میکنیم:
1- «قل هل من شرکائکم من یبدأ الخلق ثمّ یعیده »(56)؛ آیا از شرکایی که برای خدا گرفتهاید کسی هست که بیافریند و سپس آنرا برگرداند؟
2- «قل هل من شرکائکم من یهدی الی الحقّ»(57)؛ آیا از شرکایی که برای خدا قرار دادهاید کسی هست که به حقّ راهنمایی کند؟
3- «قل أغیر اللَّه اَبغی ربّاً و هو ربّ کلّ شیء»(58)؛ آیا غیر خدای یکتا پروردگاری بپذیرم در حالی که او پروردگار همه چیز است؟
4- «آللَّه خیرٌ امّا یشرکون»(59)؛ خداوند بهتر است یا آنچه شریک او میگردانید؟
پیامها:
1- مردم را با محبّت و عاطفه، صدا بزنیم. «یا صاحبی»
2- برای بیدار ساختن فطرت افراد از چاشنی محبّت و احسان استفاده کنیم. «یا صاحبی...»*
3- انسان در برابر هم نشینان خود نیز مسئول است. «یا صاحبی السجن»*
4- از مکانها وزمانهای حساس برای تبلیغ استفاده کنیم. «یا صاحبی السجن ءارباب متفرّقون...» (یوسف در زندان همین که میبیند به تعبیر خواب او نیاز دارند، فرصت را غنیمت شمرده و تبلیغ میکند.)
5 - پرسش ومقایسه، یکی از راههای ارشاد وهدایت است. «ءارباب متفرّقون خیر...»
6- اعتقاد به توحید اساس ایمان است. (یوسف سرآغاز دعوت خود را توحید قرار داد) «ءارباب متفرّقون خیر...»*
7- خدایان متعدّد، عامل تفرقه و پراکندگی، و خدای واحد عامل یگانگی است. «ءارباب متفرّقون خیر أم اللّه...»*
8 - فطرت بشر از تفرقه و تشتّت بیزار است و یوسف از همین امر برای اثبات توحید بهره گرفته است. «ءارباب متفرّقون خیر أم اللّه الواحد...»*
9- وحدت و یگانگی، زمینهساز قدرت و غلبه است. «الواحد القهّار»*
«40» مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلَّا أَسْمَآءً سَمَّیْتُموهَآ أَنتُمْ وَ ءَابَآؤُکُم مَّآ أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُواْ إِلَّا إِیَّاهُ ذَ لِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ
شما غیر خدا چیزی را عبادت نمیکنید مگر اسمهایی (بیمسمّی) که شما وپدرانتان نامگذاری کردهاید (و) خداوند هیچ دلیلی (بر حقانیّت) آن نفرستاده است. کسی جز خدا حقّ فرمانروایی ندارد، او دستور داده که جز او را نپرستید. این دین پا بر جا و استوار است، ولی اکثر مردم نمیدانند.
پیامها:
1- معبودهای غیر خدا واقعی نیستند، بلکه ساخته خیال مشرکان و نیاکان آنهاست. «ماتعبدون... الاّ اسماء سمّیتموها انتم و آباؤکم»
2- بسیاری از قدرتها، سازمانها، مؤسسات، سمینارها، قطعنامهها، ملاقاتها و حمایتها و محکومیتها و عناوین و القاب دیگر، اسمهای بیمسمّی وبتهای مدرن روزگار ما هستند که بشر به جای خدا، دنبالهرو آنان شده است. «ما تعبدون ... اسماء سمّیتموها»
3- سابقه و قدمت دلیل حقانیّت نیست، گرچه شرک سابقه دارد ولی دلیل حقانیّت نیست و شما هیچ دلیلی ندارید. «سمّیتموها انتم و آبائکم ما انزل اللّه بها من سلطان»*
4- عقاید باید متّکی بر دلیل وبرهان عقلی یا نقلی باشد. «من سلطان»
5 - در برابر هیچ فرمانِ غیر الهی، کرنش نکنیم. زیرا فرمان دادن تنها حقّ خداوند است. «ان الحکم الاّ للّه»
6- عبادت خالصانه(توحید) راه مستقیم و پابرجاست. «الاّ تعبدوا الاّ ایّاه ذلک الدّین القیّم»*
7- هر قانونی جز قانون الهی متزلزل است.«ذلک الدّین القیّم»
8 - جز بر عقیده محکم و استوار نباید اعتماد کرد. زیرا اعتماد به مکتب بی دلیل، محکوم است. «ذلک الدّین القیّم»*
9- بیشتر مردم به استواری دین خدا جاهلند. «ذلک الدین القیّم و لکن اکثر النّاس لایعلمون» (یا جاهل بسیط که به جهل خود آگاه است یا جاهل مرکّب که خیال میکند میداند ولی در واقع نمیداند)
10- جهل ونادانی، زمینهساز پیدایش شرک است. «لا یعلمون»
تفسیر سوره یوسف » آیات 41 تا 45
«41» یَا صَاحِبَیِ السِّجْنِ أَمَّآ أَحَدُکُمَا فَیَسْقِی رَبَّهُ خَمْراً وَ أَمَّا الْأَخَرُ فَیُصْلَبُ فَتَأْکُلُ الطَّیْرُ مِن رَّأْسِهِ قُضِیَ الْأَمْرُ الَّذِی فِیهِ تَسْتَفْتِیَانِ
ای دوستان زندانیم، امّا یکی از شما (آزاد میشود) و به ارباب خود شراب مینوشاند و دیگری به دار آویخته میشود و (آنقدر بالای دار میماند که) پرندگان (با نوک خود) از سر او میخورند. امری که درباره آن از من نظر خواستید، حتمی و قطعی است.
نکتهها:
کلمهی «ربّ» به حاکم، مالک و ارباب نیز اطلاق میشود. مثل، «ربّ الدار» یعنی صاحب خانه. پس جملهی «فیسقی ربّه خمراً» یعنی به ارباب خود شراب میدهد.
پیامها:
1- کرامت افراد را رعایت کنیم و آنان را با ادب صدا بزنیم هر چند در خط فکری ما نباشند. «یا صاحبی» یعنی ای دوستان و همراهان زندانی من!
2- در پاسخگویی به مراجعان، باید نوبت مراعات شود. «امّا احدکما...» (تعبیر اوّل برای کسی است که زودتر خوابش را برای یوسف گفته است.)
3- بعضی از رؤیاها اگر چه از شخص غیر موحّد باشد، میتواند تعبیر مهمّی داشته باشد.«فیسقی ربّه خمراً»
4- خبرِ خوش را، اوّل بگویید. «احدکما فیسقی... الاخر فیصلب»*
5 - معبّر میتواند تعبیر خواب را بگوید هر چند ناگوار باشد. («فیصلب» یعنی به دار آویخته شد)*
6- تعبیر خواب یوسف پیشبینی و حدس نبود، بلکه خبر قطعی بود. «قُضی الامر»
«42» وَ قَالَ لِلَّذِی ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ مِّنْهُمَا اذْکُرْنِی عِنْدَ رَبِّکَ فَأَنسَاهُالشَّیْطَانُ ذِکْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنِینَ
و (یوسف) به آن زندانی که میدانست آزاد میشود گفت: مرا نزد ارباب خود بیاد آور. (ولی) شیطان یادآوری به اربابش را از یاد او برد، در نتیجه (یوسف) چند سالی در زندان ماند.
نکتهها:
کلمهی «ظنّ» به معنای اعتقاد و علم نیز استعمال شده است. زیرا در آیه قبل، یوسف به صراحت وقاطعیّت از آزادی یکی واعدام دیگری خبر داد. پس «ظنّ» در اینجا به معنی گمانِ آزاد شدن همراه با شک وتردید نیست.
کلمهی «بضع» به عدد زیر ده گفته میشود و اکثر مفسرین مدّت زندان حضرت یوسف را هفت سال گفتهاند. (واللَّه اعلم)
در بعضی تفاسیر، جملهی «فانساه الشیطان» را اینگونه ترجمه کردهاند که «شیطان یاد پروردگار را از ذهن یوسف برد و او به جای استمداد از خداوند به ساقی شاه توجه کرد» و این برای یوسف ترک اولی بود و لذا سالهای دیگری را نیز در زندان ماند. امّا صاحبالمیزان مینویسد: اینگونه روایات خلاف قرآن است، چون قرآن در آیه 24 همین سوره، یوسف را از مخلصین دانسته و شیطان طبق آیات قرآن بر مخلصین نفوذ
ندارد.
به علاوه در دو آیه بعد آمده که «قال الّذی نجا منهما و ادّکر بعد امّة» فراموش کننده بعد از مدتّها یوسف را به خاطر آورد، از این معلوم میشود که فراموشی مربوط به ساقی بوده است نه یوسف.
پیامها:
1- انبیا نیز از طرق معمول، مشکلات خود را حلّ میکنند، و این با توحید و توکّل منافاتی ندارد. «اُذکرنی عند ربّک» (یوسف مظلومیّت خود را به عزیز مصر یادآور میشود)
2- هر تقاضایی رشوه نیست. «اُذکرنی عند ربّک» یوسف برای تعبیر خواب، مزد و رشوهای درخواست نکرد، بلکه گفت: مظلومیتم را به شاه برسان.
3- برای اثبات بیگناهی وپاکی، از هر طریق سالم برای رساندن شکوای خود به گوش مسئولین بهره ببریم. «اُذکرنی عند ربّک»*
4- کاخ نشینی و رفاه، زمینهساز فراموش کردن درد و رنج گرفتاران و بیچارگان است. «ناج... فانساه الشیطان ذکر ربّه» معمولاً افراد پس از نجات از سختیها و رسیدن به آسایش، پست، مقام و رفاه، دوستان قدیمی و بسیاری از چیزها را به فراموشی میسپارند.
5 - خروج یوسف از زندان و رفع اتهام از او، با اهداف شیطان ناسازگار بود، لذا دسیسه نمود و ساقی را به فراموشی انداخت. «فانساه الشیطان»
«43» وَ قَالَ الْمَلِکُ إِنِّی أَرَی سَبْعَ بَقَرَاتٍ سِمَانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجَافٌ وَ سَبْعَ سُنبُلاَتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ یَابِسَاتٍ یَآ أَیُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِی فِی رُءْیَایَ إِن کُنتُمْ لِلرُّءْیَا تَعْبُرُونَ
و (روزی) پادشاه (مصر) گفت: من هفت گاو فربه که هفت گاو لاغر آنها را میخورند و هفت خوشه سبز و (هفت خوشه) خشکیدهی دیگر را (در خواب) دیدم، ای بزرگان قوم! اگر تعبیر خواب میکنید دربارهی خوابم به من نظر دهید.
نکتهها:
تاکنون در این سوره، چند خواب مطرح شده است؛ خواب خود یوسف، خواب دو رفیق زندانی و خواب پادشاه مصر. خوابِ اوّل سبب دردسر برای یوسف ولی تعبیر خواب دیگران، سبب عزّت او شد.
در تورات آمده است: پادشاه یک نوبت در خواب دید، گاوهای لاغر گاوهای فربه را میخورند و نوبت دیگر، خوشهی سبز در کنار خوشههای خشکیده را دید.(60)
در روایت آمده که خواب دیدن سه نوع است: گاهی بشارت الهی، گاهی ایجاد وحشت از شیطان و گاهی خوابهای بیسروته و پریشان.(61)
پیامها:
1- خداوند با خواب دیدن یک شاه ظالم، (به شرطی که تعبیر کنندهاش یوسف باشد) ملّتی را از قحطی نجات میدهد. «قال الملک انّی أری»
2- پادشاه مصر، رؤیای شگفت خویش را به طور مکرّر دیده بود. («أری» فعل مضارع نشانه تکرار و قرینهای بر واقعنمایی است)
3- اشیا و حیوانات، در عالم رؤیا نماد و سمبل برای حوادث شخصی هستند. (مثلاً گاو لاغر، سمبل قحطی و گاو چاق، سمبل فراوانی است) «سبع بقرات سمان یأکلن سبع عجاف»*
4- رؤسا و قدرتمندان با اندک خاطرهی ناگواری، احساس خطر میکنند که مبادا قدرت از آنها گرفته شود. «قال الملک انّی أری... أفتونی فی رؤیای»
5 - حاکمان نیاز به مشورت افراد خبره در امور مختلف دارند. «یا ایّها الملأ افتونی»*
6- برای تعبیر خواب، باید به اهل آن مراجعه کرد و نباید به تعبیر هرکس توجه نمود. «أفتونی .... ان کنتم للرؤیا تعبرون»
«44» قَالُواْ أَضْغَاثُ أَحْلاَمٍ وَمَا نَحْنُ بِتَأْوِیلِ الْأَحْلاَمِ بِعَالِمِینَ
(اطرافیان پادشاه) گفتند: خوابهایی پریشان است و ما به تعبیرخوابهای آشفته دانا نیستیم.
نکتهها:
کلمهی «اضغاث» جمع «ضَغث» به معنای مخلوط کردن و «ضِغْث» به معنای دسته چوبِ مختلط است.
کلمهی «احلام» جمع «حِلم» به معنای خواب پریشان است. «اضغاث احلام» یعنی خوابهای پراکنده ودرهمی که تعبیر کننده خواب نمیتواند سرنخی از آنرا به دست آورد.
پیامها:
1- ندانستن و جهل خود را توجیه نکنیم. (اشراف چون تعبیر صحیح خواب را نمیدانستند به جای آنکه بگویند نمیدانیم، گفتند: خواب شاه پریشان است.) «قالوا اضغاث احلام»
2- چه بسا خوابهایی که به نظر پراکنده میرسند، قابل تعبیرند. «قالوا اضغاث احلام...»*
3- کار را باید به کاردان سپرد. (کارشناس تعبیر میکند، ولی غیر کارشناس میگوید خواب پریشان و غیر قابل تعبیر است.) «ما نحن بتأویل الاحلام بعالمین»
«45» وَ قَالَ الَّذِی نَجَا مِنْهُمَا وَ ادَّکَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَاْ أُنَبِّئُکُم بِتَأْوِیلِهِ فَأَرْسِلُونِ
و آن کس از آن دو (زندانی) که نجات یافته بود، پس از مدّتی (یوسف را) به خاطر آورد، و (به عزیز مصر) گفت: مرا (به سراغ یوسف)بفرستید تا (از تعبیر خواب) شما را با خبر کنم.
نکتهها:
«اُمّة» گرچه به معنای اجتماع مردم است، ولی در اینجا به اجتماع روزها (مدّتها) اطلاق شده است.(62)
پیامها:
1- خوبیها، دیر یا زود اثر خود را نشان میدهند. ساقی دربار که رفیق زندانی یوسف بود به یاد تعبیر خوابهای یوسف. «ادّکر بعد اُمّة»
2- فقط هنگام نیاز به فکر دوستان نباشیم. (همین که به تعبیر خواب نیاز پیدا کردند، یاد یوسف افتادند.) «وادّکر بعد امّة»*
3- رسیدن به مقام و موقعیّت، معمولاً انسانها را نسبت به گذشته دچار فراموشی میکند. «وادّکر بعد امّة»*
4- کسی که دیگران را به کاری راهنمایی کند، گویا خود او آن کار را انجام داده است. «اَنا انبّئکم»
5 - همزندانی یوسفعلیه السلام به اندازهای به خبرگی یوسف اعتماد داشت که از طرف خود به پادشاه وعده قطعی به تعبیر خواب داد. «اَنا انبّئکم بتأویله»*
6- آگاهان را به جامعه معرفی کنیم، تا مردم از آنان بهرهمند شوند. «فارسلون»
7- بعضی از کارشناسان در انزوا به سرمیبرند از آنان غافل نشویم. «فارسلون»
8 - باید به سراغ استاد برویم، نه آنکه استاد را احضار کنیم.«فارسلون»*
علیاً»(70) و برای کسانی که در آن درجه نیستند، بودن با صدیقین است. «فاؤلئک مع الّذین انعم اللّه علیهم من النّبیّین والصدّیقین...»(71)
«صدّیق»، از القابی است که پیامبرصلی الله علیه وآله به علیعلیه السلام داده است.(72)
جملهی «لعلّهم یعلمون» احتمال دارد به معنی واقف شدن مردم به وجود ارزشی یوسف باشد. یعنی به سوی مردم برگردم تا آنها بدانند که تو چه گوهری هستی.
پیامها:
1- قبل از درخواست، سزاوار است از کمالات شخص تجلیل شود. «یوسف ایّها الصدیق»
2- سؤالات و مشکلات خود را از افراد خوش سابقه، صدّیق، راستگو و راست کردار بپرسیم. «ایّها الصدّیق أفتنا...»
3- حکومتها نیازمند نظرات دانشمندان و نخبگانند.«أفتنا...»*
«47» قَالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِینَ دَأَباً فَمَا حَصَدتُّمْ فَذَرُوهُ فِی سُنبُلِهِ إِلَّا قَلِیلاً مِّمَّا تَأْکُلُونَ
(یوسف در جواب) گفت: هفت سال پیدرپی کشت کنید و آنچه را درو کردید، جز اندکی را که میخورید، در خوشهاش کنار بگذارید.
نکتهها:
یوسف علیه السلام بدون گلایه و شکوه از رفیق که چرا او را فراموش کرده و بدون آنکه قید و شرطی برای تعبیر خواب پادشاه تعیین کند، فوری به تعبیر خواب پرداخت، زیرا کتمان دانش به ویژه در هنگام نیاز جامعه به آن، امری به دور از شأن انسانهای پاک و نیکوکار است.
یوسف به جای تعبیر خواب، راه مقابله با قحطی را با برنامهای روشن بیان کرد تا نشان دهد علاوه بر علم تعبیر خواب، قدرت برنامهریزی و مدیریّت نیز دارد.
پیامها:
1- طرح و برنامههای سازنده خود را بدون منّت و چشمداشت عرضه کنیم. «قال تزرعون»*
2- برای نجات جامعه بایستی از مشکلات شخصی چشم پوشید. (یوسف از زندانی بودن خود که مسئلهی شخصی است، سخنی نگفت، بلکه به فکر حلّ مشکل مردم بود) «قال تزرعون...»*
3- مدیریّت بحران و اداره جامعه در شرایط حاد و دشوار از وظایف اصلی حکومت است. «قال تزرعون...»*
4- حکومتها باید قحطی و خشکسالی را پیشبینی کنند و در ایّام فراخی با تدبیر از فشار مشکلات بکاهند. «تزرعون...»*
5 - به هنگام مناسب بودن شرایط حداکثر بهرهبرداری را باید نمود. «تزرعون...»*
6- در مواقعی که بحرانی در پیش است باید بر ظرفیّت تولید و کار افزود. «تزرعون...»*
7- مردان خدا، باید برای رفاه مردم فکر کنند و طرح دراز مدّت و کوتاه مدّت داشته باشند. «قال تزرعون سبع سنین»
8 - زمان، عنصر بسیار مهمی در برنامه ریزی و مدیریّت است. «سبع سنین»*
9- فقط تشریح وضعیّت کافی نیست، باید طرح و برنامه داد. «تزرعون سبع سنین دأباً...»*
10- برنامهریزی در تولید، «تزرعون سَبْعَ سِنِینَ» و صرفه جویی و ذخیرهسازی، «فَذَرُوه... الا قلیلاً» یک ضرورت است. (در حالی که جوامع بدون توجّه به این مراحل فقط مصرف میکنند.)*
11- کنترل حکومت بر روند تولید و توزیع، در شرایط بحرانی امری ضروری است. «تزرعون... فذروه...»
12- گندم در خوشه، ماندگارتر است. «فذروه فی سنبله»
13- میتوان با برنامهریزی، خود را برای مقابله با حوادث طبیعی همچون قحطی، زلزله و سیل آماده کرد. «فذروه فی سنبله»
14- برنامهریزی و آیندهنگری، منافاتی با توکّل و تسلیم در برابر امر خدا ندارد. «فذروه فی سنبله» (با تدبیر، به استقبال تقدیر برویم.)
15- طرحها باید قابلیّت عملی داشته باشند. «فذروه فی سنبله» (بهترین شیوه عملی در آن زمانِ بدون سیلو و تکنولوژی، واگذاردن گندم در خوشه بود.)
16- هر تلخیای بد نیست. همین قحطی مقدّمهی حاکمیّت یوسف شد وهمچنین مقدّمه صرفهجویی وکار بیشتر در میان مردم گشت. «تزرعون، فذروه، الاّ قلیلا»
17- برنامهریزی بلند مدّت برای مقابله با مشکلات اقتصادی جامعه، لازمه مدیریّت کشور است. «تزرعون... فذروه... الاّ قلیلا»
18- صرفهجویی امروز، خودکفایی فردا واسراف امروز، نیازمند شدن فردا را بدنبال دارد. «قلیلاً ممّا تأکلون»
19- رؤیای کافران نیز میتواند بیانگر واقعیّتها و حاوی دستورالعملهایی برای حفظ جامعه باشد. (کلّ آیه)
20- امروز باید برای فردای بهتر کوشش کرد. «تزرعون... ثمّ یأتی من بعد ذلک»*
«48» ثُمَّ یَأْتِی مِن بَعْدِ ذَ لِکَ سَبْعٌ شِدَادٌ یَأْکُلْنَ مَا قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلَّا قَلِیلاً مِّمَّا تُحْصِنُونَ
سپس بعد از آن، هفت سال سخت میآید که مردم آنچه را برایشان از پیش ذخیره کردهاید خواهند خورد جز اندکی که (برای بذر) حفظ میکنید.
«49» ثُمَّ یَأْتِی مِن بَعْدِ ذَ لِکَ عَامٌ فِیهِ یُغَاثُ النَّاسُ وَ فِیهِ یَعْصِرُونَ
سپس بعد از آن، سالی فرا میرسد که به مردم در آن سال باران میرسد (و مشکل قحطی تمام میشود) ودر آن سال مردم (به خاطر وسعت و فراوانی، از میوهها ودانههای روغنی) عصاره میگیرند.
نکتهها:
«یغاث الناس» یا از «غوث» است، یعنی مردم از جانب خداوند یاری میشوند و یا از «غیث» است، یعنی باران میبارد و حوادث تلخ پایان میپذیرد.(73)
هفت گاو فربه و لاغر و هفت خوشه سبز و خشک که در خواب آمده بود، توسط یوسف به 14 سال نعمت و قحطی تعبیر شد، امّا سال پانزدهم که سال نزول باران و فراوانی بود و در خواب پادشاه نیامده بود، خبر از غیب است که یوسف از جانب خداوند مطرح کرد، تا زمینه برای اعلام نبوّتش فراهم باشد. «ثمّ یاتی من بعد ذلک عام...»
شرایط یک مدیریّت کارآمد در جامعه:
1- اعتماد مردم. «انّا لنراک من المحسنین»
2- صداقت. «یوسف ایّها الصدیق»
3- علم و دانایی. «علّمنی ربّی»
4- پیشبینی صحیح. «فذروه فی سنبله»
5 - اطاعت مردم. زیرا مردم طرح یوسف را اجرا کردند.
پیامها:
1- مردم را نسبت به شداید و سختیهای آینده آگاه کنیم تا آمادگی مقابله با آن را داشته باشند. «ثمّ یأتی من بعد ذلک سبع شداد»*
2- پسانداز وبرنامهریزی برای ایّام سختی و ناتوانی ارزشمند است. «سبع شداد یأکلن ما قدّمتم»
3- آینده نگری و برنامهریزی میتواند ملّتی را از طوفانهای سخت حوادث عبور دهد. «یأکلن ما قدّمتم»*
4- در مصرف، مقداری را برای بذر و سرمایه ذخیره کنید. («ممّا تحصنون» یعنی در حصن و حرز ذخیره کردن.)
5 - در شرایط سخت باید پایهها و سرمایههای اصلی را حفظ کرد. «ممّا تحصنون»*
6- روشهای نگاهداری و تبدیل مواد غذایی را بیاموزیم تا از بین نروند. «ممّا تحصنون»*
7- بعد از سختی، آسانی است. «ثمّ یأتی... عام فیه یغاث الناس»*
8 - مردم را به آینده امیدوار کنیم تا بتوانند سختیها را تحمّل کنند. «ثمّ یأتی من بعد ذلک عام فیه یغاث»*
9- پیشبینی وضع هوا وبارندگی امری مفید در برنامهریزی کشاورزی است. «یأتی... عام فیه یغاث»*
10- رؤیاها میتواند بازگو کنندهی رخدادهای آینده و رموز راهگشا برای انسان باشد. «یغاث الناس و فیه یعصرون»
11- برای دفع مشکل مردم اقدام کنیم، هر چند مردم منطقه و کشور ما نباشند. (طرح یوسف برای وطن خودش نبود)*
12- علم و دانش، رمز پیشرفت و بقای حکومتها و امنیّت و رفاه جامعه است. (طرح و برنامه یوسف برای مبارزه با قحطی و خشکسالی،از دانش وهوش او حکایت دارد)*
«50» وَقَالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ فَلَمَّا جَآءَهُ الرَّسُولُ قَالَ ارْجِعْ إِلَی رَبِّکَ فَسْئَلْهُ مَا بَالُ النِّسْوَةِ الَّاتِی قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ إِنَّ رَبِّی بِکَیْدِهِنَّ عَلِیمٌ
و پادشاه گفت: او را نزد من آورید، پس چون فرستادهی شاه نزد وی آمد (یوسف) گفت: نزد آقای خود برگرد و از او بپرس که ماجرای آن زنانی که دستانشان را بریدند چه بود؟ همانا پرودگار من، به حیله آنان آگاه است.
نکتهها:
یوسف با تعبیر خواب پادشاه و ارائه برنامهای سنجیده، آن هم بدون توقّع و قید و شرط، ثابت کرد که او یک مجرم و زندانی عادّی نیست، بلکه انسانی فوقالعاده و داناست.
وقتی فرستادهی شاه به سوی یوسف آمد، فوراً از خبر آزادی استقبال نکرد، بلکه درخواست کرد که پرونده سابق دوباره بررسی شود، زیرا او نمیخواست مشمول عفو شاهانه شود، بلکه میخواست بیگناهی و پاکدامنی او ثابت شود و به شاه بفهماند که در رژیم او تا چه اندازه فساد و بیعدالتی حاکم شده است.
شاید یوسف به خاطر رعایت احترام عزیز مصر، از همسر او نام نبرد و اشاره به مجلس میهمانی کرد. «قطّعن ایدیهنّ»
رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: از صبر یوسف در شگفتم که وقتی عزیز مصر نیاز به تعبیر خواب پیدا کرد نگفت تا از زندان آزاد نشوم نمیگویم، امّا زمانی که خواستند او را آزاد کنند، بیرون نیامد تا رفع تهمت شود.(74)
پیامها:
1- مغزهایی که کشور بدانها احتیاج دارد و زندانی هستند، اگر مرتکب جنایتی نشدهاند، باید با کمک دولت آزاد شوند. «قال الملک ائتونی به»
2- برای استفاده از مغزهای متفکّر (بویژه در شرایط بحرانی) درنگ جایز نیست. «قال الملک ائتونی به»*
3- حاکمان، نیازمند انسانهای اندیشمند، با تدبیر و بزرگ هستند. «قال الملک ائتونی به»*
4- اگر خدا بخواهد پادشاه را نیازمند برده زندانی میکند. «قال الملک ائتونی به»*
5 - یوسفعلیه السلام، پادشاه مصر را ارباب خود نمیدانست. «ارجع الی ربّک»*
6- احترام رهبران و حاکمان را هر چند کافر باشند نزد زیردستانشان باید نگاهداشت. «ارجع الی ربّک»*
7- آزادی ،به هر قیمتی ارزش ندارد. اثبات بیگناهی مهمتر از آزادی است. «ارجع الی ربّک فسئله»
8 - زندانی که علیرغم آزادی، پیشنهاد بررسی پرونده را میدهد، پاک است. «فسئله»
9- یوسف، اول ذهن مردم را پاک کرد، بعد مسئولیّت پذیرفت. «مابال النّسوة»
10- دفاع از آبرو و حیثیّت، واجب است. «ما بال النّسوة»
11- گاهی دادخواهی از حاکمان غیر الهی جایز است. «فسئله ما بال النسوة...»*
12- در موارد حساس (مانند موقعیّت یوسفعلیه السلام در برابر پادشاه) نبایستی به جهت حفظ آبروی برخی، حقایق را پنهان کرد. «ما بال النسوة...»*
13- اشاره یوسف به «قَطَّعنَ أیدیهنَّ» شاید به این جهت بود که این واقعه جنبه عمومیتری داشت و قابل انکار نبود. «ما بال النسوة اللاتی قَطَّعنَ أیدیهنَّ»*
14- در توطئه حبس یوسف، تمام زنان نقش داشتهاند. «کیدهن»
15- گناهان و مسائل اخلاقی را در لفّافه و پوشش بگوییم. «انّ ربّی بکیدهنّ علیم»*
16- گرچه کید دشمن عظیم است، امّا خداوند نیز به همه کیدها آگاه است و دوستان خود را از کیدها حفظ میکند. «انّ ربّی بکیدهنّ علیم»*
تفسیر سوره یوسف » آیات 51 تا 55
«51» قَالَ مَا خَطْبُکُنَّ إِذْ رَاوَدتُّنَّ یُوسُفَ عَن نَّفْسِهِ قَلْنَ حَاشَ لِلَّهِ مَا عَلِمْنَا عَلَیْهِ مِن سُوءٍ قَالَتِ امْرَأَتُ الْعَزِیزِ الَْانَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَاْ رَاوَدتُهُ عَن نَّفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِینَ
(پادشاه به زنان) گفت: وقتی از یوسف کام میخواستید چه منظور داشتید؟ زنان گفتند: منزه است خدا، ما هیچ بدی از او نمیدانیم. همسر عزیز گفت: اکنون حقیقت آشکار شد، من (بودم که) از او کام خواستم و بیشک او از راستگویان است.
نکتهها:
«خطب» دعوت شدن برای امر مهم را گویند. «خطیب» کسی است که مردم را به هدفی بزرگ دعوت میکند. کلمهی «حصحص» از «حصّه» یعنی جدا شدن حقّ از باطل است.(75)
در این ماجرا یکی از سنّتهای الهی محقّق شده است، که به خاطر تقوای الهی، گشایش ایجاد میشود. «و مَن یتّق اللَّه یَجعل له مَخرجاً و یرزقه من حیث لایحتسب»(76) هرکس از خدا پروا کند، برای او راه خروج و گشایش قرار میدهد و از جایی که حسابش را نمیکند، به او روزی میرساند.
پیامها:
1- گاهی که گره کور میشود، شخص اوّل کشور باید خود پرونده را بررسی و دادگاه تشکیل دهد. «قال ما خطبکنّ»
2- افراد متّهم را دعوت کنیم تا از خود دفاع کنند. «ما خطبکنّ» حتّی زلیخا نیز حضور داشت.«قالت امراة العزیز»
3- به دنبال تلخیها شیرینیها است. در برابر تهمت سوء قصد، «اراد باهلک سوءً»، همه اقرار کردند که هیچ سوء قصدی از او سراغ نداریم. «ما علمنا علیه من سوء»
4- زنان مصر نه تنها بر خطاکار نبودن یوسف اعتراف کردند، بلکه هر نوع بدی و انحرافی را از او نفی کردند. («من سوء» یعنی هیچ عیب و گناهی بر او نیست)*
5 - حقّ برای همیشه، مخفی نمیماند. «الآن حَصحَص الحقّ»
6- روشن شدن برخی پروندهها و حقایق نیاز به زمان دارد. «الآن حصحص الحقّ»*
7- وجدانها، روزی بیدار شده واعتراف میکنند. «أنا راودته» چنانکه فشار جامعه و محیط، گردنکشان را به اعتراف وادار میکند. (همسر عزیز همین که دید تمام زنان به پاکدامنی یوسف اقرار کردند، او نیز به اعتراف گردن نهاد.)
8 - عزیز مصر خواست مراودهی زلیخا با یوسفعلیه السلام مخفی بماند، ولی خداوند آن را بر همهی عالمیان و برای همیشه آشکار کرد تا پاکی یوسف اثبات گردد. «قالت... أنا راودتُه»*
9- آنگاه که خدا بخواهد، دشمن، خود وسیلهی نجات و رفع اتّهام میشود. «انّه لمن الصادقین»*
«52» ذَ لِکَ لِیَعْلَمَ أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ وَأَنَّ اللَّهَ لَا یَهْدِی کَیْدَ الْخَآئِنِینَ
(یوسف گفت:) این (اعاده حیثیّت) برای آن بود که (عزیز) بداند من در نهان به او خیانت نکردهام و قطعاً خداوند نیرنگ خائنان را به جایی نمیرساند.
پیامها:
1- شخص کریم درصدد انتقام نیست، بلکه به دنبال اعادهی حیثیّت و کشف حقیقت است. «ذلک لیعلم»
2- سوءظنها را از اذهان برطرف کنیم. «ذلک لیعلم...»*
3- سوء قصد به همسر مرد، خیانت به مرد است. «لم اَخنه»
4- خیانت، ناپسند است، هر چند در حقّ کافر باشد. «لم اخنه»*
5 - نشان ایمان واقعی، خیانت نکردن در پنهانی و خفاست. «لماخنه بالغیب»
6- خائن برای کار خویش با توجیه خلافش، نقشه میکشد. «کید الخائنین»
7- یوسف تلاش میکرد تا پادشاه را متوجّه سازد که ارادهی خداوند و سنّت الهی، نقش تعیین کنندهای در حوادث و رخدادها دارد. «انّ اللَّه لایهدی...»
8 - خائن، به نتیجه نمیرسد و خوش عاقبت نیست. آری! اگر پاک باشیم؛ «لم اخنه بالغیب» خداوند اجازه نمیدهد، ناپاکان آبروی ما را برباد دهند. «انّ اللَّه لایهدی کید الخائنین»
9- از سنن الهی، عدم موفقیّت خائنان و شکست و رسوایی آنان است. «انّ اللّه لا یهدی کید الخائنین»*
«53» وَمَآ أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّی إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَّحِیمٌ
و من نفس خود را تبرئه نمیکنم، چرا که نفس آدمی بدون شک همواره به بدی امر میکند، مگر آن که پروردگارم رحم کند که همانا پروردگار من آمرزندهی مهربان است.
نکتهها:
در قرآن برای نفس، حالاتی بیان شده است از جمله:
1- نفس امّاره که انسان را به سوی زشتیها سوق میدهد و اگر با عقل و ایمان مهار نشود، انسان یکباره سقوط میکند.
2- نفس لوّامه، حالتی است که انسان خلافکار خود را ملامت و سرزنش میکند و اقدام به توبه و عذرخواهی میکند. (در سوره قیامت آمده است)
3- نفس مطمئنّه، حالتی است که تنها انبیا و اولیا وتربیت شدگان واقعی آنان دارند ودر هر وسوسه وحادثهای، پیروزمندانه بیرون میآیند و دلبستهی خدایند. (در سوره فجر آمده است)
یوسف علیه السلام خیانت نکردن و سربلندی خود را در این آزمایش، مرهون لطف و رحم خداوند میداند و به عنوان یک انسان که دارای طبیعت انسانی است، خود را تبرئه نمیکند.
در روایات متعدّد، خطرات نفس مطرح شده و راضی بودن از نفس را نشانهی فساد عقل و بزرگترین دام شیطان دانستهاند.(77)
امام سجادعلیه السلام در مناجات الشاکّین، برای نفس پانزده خطر بیان نموده که توجّه به آن مفید است.
پیامها:
1- هرگز خود را به پاکی مستائیم و تبرئه نکنیم. «ما اُبرّء نفسی»
2- شرط کمال آن است که حتّی اگر همه مردم او را کامل بدانند، او خود را کامل نداند. در ماجرای حضرت یوسف؛ برادران، همسر عزیز مصر، شاهد، پادشاه و زندانیان همه گواهی به کمال او میدهند، ولی خودش میگوید: «ما اُبَرّء نفسی»
3- خطر هوای نفس جدّی است، آنرا ساده ننگریم. «اِنّ النفس لامّارة بالسوء» در آیه، چهار نوع تأکید بکار رفته است. (انّ، لام تأکید، صیغهی مبالغه و جملهی اسمیه)
4- انبیا با آنکه معصومند، اما غرائز انسانی دارند و با نیروی ایمان آن را مهار میکنند. «اِنّ النفس لامّارة بالسوء»
5 - هم از پاکی و عفّت خود در برابر تهمتها باید دفاع کرد، «انّی لم أخنه بالغیب» و هم به شرور نفس اعتراف نمود و به خدا پناه برد. «اِنّ النّفس لامّارة بالسوء»*
6- نفس، خواهش خود را تکرار میکند تا انسان را گرفتار کند. «لامّارة»
7- انسان اگر در مدار لطف حقّ قرار نگیرد، به طور طبیعی و غریزی گرایش منفی دارد. «لامّارة بالسّوء»
8 - تنها رحمت او مایه نجات است. اگر انسان به حال خود رها شود، سقوط میکند. «الاّ ما رحم»
9- یوسف، تحت تربیت مخصوص خداوند است. (کلمهی «ربّی» تکرار شده است.)
10- مربّی باید رحمت و بخشش داشته باشد. «انّ ربّی غفور رحیم»
11- علیرغم تمام خطرات، از رحمت او مأیوس نشویم. «انّ ربّی غفور رحیم»
12- بخشودگی، مقدّمه دریافت رحمت الهی است. اوّل میفرماید: «غفور» بعد میفرماید: «رحیم»
«54» وَ قَالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی فَلَمَّا کَلَّمَهُ قَالَ إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنَا مَکِینٌ أَمِینٌ
و پادشاه گفت: یوسف را نزد من آورید تا وی را (مشاور) مخصوص خود قرار دهم. پس چون با او گفتگو نمود، به او گفت: همانا تو امروز نزد ما دارای منزلتی بزرگ و فردی امین هستی.
نکتهها:
در «لسان العرب» آمده: هرگاه انسان کسی را محرم اسرار خود قرار دهد و در امور خویش او را مداخله دهد، گفته میشود: «استخلصه».
یوسفعلیه السلام وقتی از زندان آزاد میشود بر در زندان جملاتی چند مینویسد که سیمای زندان در آن جملات ترسیم شده است: «هذا قبور الاحیاء، بیت الاحزان، تجربة الاصدقاء و شماتة الاعداء» یعنی؛ زندان گورستان زندگان، خانه غمها، محل آزمودن دوستان وشماتت دشمنان است.(78)
پادشاه وقتی پی به صداقت و امانت یوسف میبرد و در او خیانتی نمییابد، او را برای خود برمیگزیند. اگر خداوند از بنده خیانت نبیند چه خواهد کرد!؟ حتماً او را برای خود بر خواهد گزید که قرآن درباره پیامبران چنین تعبیری دارد: «و أنا اخترتک فاستمع لما یوحی»(79)، «و اصطنعتک لنفسی»(80)
پادشاه با کلمه «لدینا» اعلام کرد که یوسف در حکومت ما جایگاه دارد نه تنها در دل من، پس همه مسئولین باید از او اطاعت کنند.
قدرت داشتن و امین بودن در کنار هم ارزشمند است، زیرا اگر امین باشد ولی امکانات نداشته باشد، قدرت انجام کاری را ندارد واگر مکین باشد امّا امین نباشد، حیف و میل بیتالمال میکند.
پیامها:
1- خداوند اگر بخواهد، اسیر دیروز را امیر امروز قرار میدهد.«قال الملک ائتونی به استخلصه لنفسی»
2- در برابر خدمات افراد باید عکس العمل نشان داد و از آنان تقدیر کرد. «ائتونی به استخلصه لنفسی»* (پادشاه در برابر تعبیر خواب یوسف، دستور داد او را آزاد کنند و از او تجلیل کرده و مقام و منصبی به او داد.)
3- افراد مشرک وکافر هم از کمالات معنوی لذّت میبرند. فطرت کمال دوستی، در هر انسانی وجود دارد. «استخلصه لنفسی»
4- برای تصدّی اعطای پستهای مهم و کلیدی علاوه بر تدبیر و کاردانی، محبوبیّت و مقبولیّت نیز بسیار مهم است. (یوسف در اثر عفّت، تدبیر، تعبیر خواب و بزرگواری، محبوبیّت خاصّی پیدا کرد، لذا عزیز مصر گفت اوبرای خودم باشد) «استخلصه لنفسی»*
5 - پاکی، امانت، صداقت و عفاف، پادشاهان را نیز به تواضع وا میدارد. «استخلصه لنفسی»*
6- در گزینشها، مصاحبه حضوری نیز مفید است. «فلمّا کلّمه»
7- تا مرد سخن نگفته باشد، عیب وهنرش نهفته باشد. «فلمّا کلّمه قال»
8 - برای اعطای مسئولیّتهای بسیار مهم، گاه لازم است شخص اوّل مملکت، خود مصاحبه حضوری کند. «فلمّا کلّمه»*
9- پستهای بزرگ و کلیدی را به افراد شایسته و امتحان داده واگذار کنیم. «فلمّا کلّمه قال انّک الیوم...»*
10- انسان صادق و امین حتّی در جمع کافران نیز مقبول و مورد احترام است. («لدینا» شامل همهی کارگزاران میشود) «انّک الیوم لدینا مکین امین»*
11- زنان مصر، جمال یوسف دیدند دل از کف دادند و دست بریدند؛ پادشاه امانت و پاکی او را دید مُلک مصر را در اختیارش نهاد، اگر همهی کمالات یوسف آشکار میشد، چه میکردند؟*
12- وقتی به امانت و توان و صداقت کسی اطمینان پیدا کردیم، در واگذاری مسئولیّت به او درنگ نکنیم. «انّک الیوم لدینا مکین امین»* (عزیز مصر، با قاطعیّت حکم صادر کرد.)
13- مشاور خاصّ مسئولین کشوری، باید اهل تقوی، تدبیر، قدرت برنامهریزی و امانت باشد. «استخلصه لنفسی... مکین امین» (یوسف جامع همه اینها بود.)
14- به کسی که اطمینان وایمان پیدا کردید، قدرت بدهید. «لدینا مکین امین»
15- قدرت یوسفعلیه السلام بدون قید و شرط بوده است. («مکین» بدون هیچ شرط و محدودیّتی)*
«55» قَالَ اجْعَلْنِی عَلَی خَزَآئِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ
(یوسف) گفت: مرا بر خزانههای این سرزمین (مصر) بگمار، زیرا که من نگهبانی دانا هستم.
نکتهها:
سؤال: چرا حضرت یوسف پیشنهاد اعطای مسئولیّت برای خود را مطرح کرد؟ یا به تعبیر دیگر؛ چرا یوسف طلب ریاست کرد؟
پاسخ: او از خواب پادشاه، احساس خطر و ضرر برای مردم کرد و خود را برای جلوگیری از پیشآمدهای ناگوار اقتصادی لایق میدانست، پس برای جلوگیری از ضرر، آمادگی خود را برای قبول چنین مسئولیّتی اعلام کرد.
سؤال: چرا یوسفعلیه السلام از خود تعریف و تمجید کرد، مگر نه این است که قرآن میفرماید: «فلا تزکّوا انفسکم»(81) خود را نستایید؟
پاسخ: ستایش یوسف، ذکر قابلیّتهاو تواناییهای خود، برای انجام مسئولیّت بود، که میتوانست جلو آثار سوء قحطی و خشکسالی را بگیرد، نه به خاطر تفاخر و سوء استفاده.
سؤال: چرا یوسفعلیه السلام با حکومت کافر همکاری کرد؟ مگر قرآن از آن نهی نکرده است. «و لا ترکنوا الی الّذین ظلموا...»(82)
پاسخ: حضرت یوسف، برای حمایت از ظالم این مسئولیّت را نپذیرفت، بلکه به منظور نجات مردم از فشار دوران قحط سالی، به این کار اقدام نمود. یوسف هرگز حتّی یک کلمه تملّق هم نگفت. رجال سیاسی، معمولاً به هنگام خطر مردم را رها کرده و فرار میکنند، ولی یوسف باید مردم را حفظ کند. بگذریم از اینکه اگر نمیتوان رژیم ظالمی را سرنگون کرد و تغییر داد، باید به مقداری که امکان دارد از انحراف و ظلم جلوگیری
کرد و بخشی از امور را به دست گرفت و فعالیّت نمود.(83)
در تفسیرنمونه آمده است: مراعات «قانون اهم و مهم» از نظر عقل و شرع یک اصل است. شرکت در نظام حکومتی شرک، جائز نیست ولی نجات یک ملّتی از قحطی مهمتر است. به همین دلیل، یوسفعلیه السلام مسئولیّت سیاسی نپذیرفت، تا مبادا کمک به ظالم شود، مسئولیّت نظامی نپذیرفت، تا مبادا خون به ناحقّی ریخته شود. فقط مسئولیّت اقتصادی آن هم برای نجات مردم را برعهده گرفت.(84) و امام رضاعلیه السلام فرمود: هنگامی
که ضرورت ایجاب کرد که یوسف سرپرستی خزائن مصر را بپذیرد، خود پیشنهاد داد.(85)
علیبن یقطین نیز به سفارش امام کاظمعلیه السلام در دستگاه خلافت بنیعباس وزیر بود. وجود اینگونه مردان خدا میتواند پناهگاه مظلومان باشد. امام صادقعلیه السلام فرمود: «کفّارة عمل السلطان، قضاء حوائج الاخوان» کفارهی کار حکومتی، بر آوردن نیازمندی برادران دینی است.(86)
از امام رضاعلیه السلام پرسیدند: شما چرا ولایتعهدی مأمون را پذیرفتهاید؟ در جواب فرمود: یوسفعلیه السلام که پیامبر بود در دستگاه مشرک رفت، من که وصیّ پیامبرم، در دستگاه شخصی که اظهار مسلمانی میکند رفتهام بگذریم که پذیرفتن من اجباری است، در حالی که یوسف علیه السلام با اختیار وبه خاطر اهمیّت موضوع، آن مسئولیّت را پذیرفت.(87)
هنگامی که یوسف مقام ومنزلت پیدا کرد، تقاضای دیدار والدین نکرد، بلکه تقاضای مسئولیّت خزانهداری نمود، زیرا دیدار جنبهی عاطفی داشت و نجات مردم از قحطی، رسالت اجتماعی او بود.
امام صادقعلیه السلام خطاب به گروهی که اظهار زهد کرده و مردم را دعوت میکردند که همانند آنان زندگی را بر خود سخت بگیرند... فرمود: شما در بارهی یوسفِ پیامبر، چگونه فکر میکنید که به پادشاه مصر گفت: «اجعلنی علی خزائن الارض» و کار یوسف به آنجا رسید که همهی کشور و اطراف آن تا یمن را در اختیار گرفت... در عین حال نیافتیم کسی را که این کار را بر او عیب گرفته باشد.(88)
در روایتی از امام رضاعلیه السلام آمده است: یوسفعلیه السلام در هفت سال اوّل، گندمها را جمعآوری و ذخیره میکرد و در هفت سال دوّم که قحطی شروع شد، آنها را به تدریج و با دقّت در اختیار مردم، برای مصارف روزمره زندگیشان قرار میداد و با دقت و امانتداری، کشور مصر را از بدبختی نجات داد.
یوسف در هفت سال دورهی قحطی، هرگز با شکم سیر زندگی نکرد، تا مبادا گرسنگان را فراموش کند.(89)
در تفسیر مجمعالبیان و المیزان از نوع عملکرد یوسفعلیه السلام اینگونه یاد میشود: وقتی قحط سالی شروع شد؛ حضرت یوسف در سال اوّل، گندم را با طلا و نقره، در سال دوّم، گندم را در مقابل جواهر و زیورآلات، در سال سوم، گندم را با چهارپایان، در سال چهارم، گندم را در مقابل بردهها، در سال پنجم، گندم را با خانهها، در سال ششم، گندم را با مزارع و در سال هفتم، گندم را با برده گرفتن خود مردم
معامله نمود. وقتی سال هفتم به پایان رسید، به پادشاه مصر گفت:
همهی مردم و سرمایههایشان در اختیار من است، ولی خدا را شاهد میگیرم و تو نیز گواه باش، که همهی مردم را آزاد و همهی اموال آنان را برمیگردانم و کاخ و تخت و خاتم (مهر وانگشتر) ترا نیز پس میدهم. حکومت برای من وسیلهی نجات مردم بود، نه چیز دیگر، تو با آنان به عدالت رفتار کن.
پادشاه با شنیدن این سخنان، چنان خود را در برابر عظمت معنوی یوسف کوچک و حقیر یافت که یکباره زبان به ذکر گشود و گفت: «أشهد أن لاالهالااللَّه و أنّک رسوله» من هم ایمان آوردم، ولی تو باید حاکم باشی. «انّک الیوم لدینا مکین أمین»
در انتخاب و گزینش افراد، به معیارهای قرآنی توجّه کنیم. علاوه بر «حفیظ و علیم» بودن، معیارهای دیگری در قرآن ذکر شده است، از آن جمله:
1- ایمان. «افمن کان مؤمناً کمن کان فاسقاً لایستوون»(90)
2- سابقه. «والسابقون السابقون . اولئک المقربون»(91)
3- هجرت. «والذین آمنوا و لم یهاجروا ما لکم من ولایتهم من شیء»(92)
4- توان جسمی و علمی. «و زاده بسطة فیالعلم و الجسم»(93)
5 - اصالت خانوادگی. «ماکان ابوک امرء سوء»(94)
6- جهاد و مبارزه. «فضل اللَّه المجاهدین علیالقاعدین اجراً عظیما»(95)
پیامها:
1- هر جا لازم باشد، باید داوطلب مسئولیّتهای حسّاس شد. «قال اجعلنی...»
2- نبوّت با حکومت و سیاست سازگار است، همچنان که دیانت، از سیاست جدا نیست. «اجعلنی علی خزائن الارض»
3- در به کارگیری افراد لایق علاقه شخصی او در نظر گرفته شود. «اجعلنی علی خزائن الارض...»*
4- ابتدا احراز شایستگی، سپس درخواست مسئولیّت. «استخلصه لنفسی... اجعلنی علی خزائن...»*
5 - وقتی در کاری مهارت داریم، اعتماد به نفس داشته باشیم و خود را عرضه کنیم. «اِجعلنی علی خزائن الارض»*
6- در هر موقعیّتی که فرد قرار دارد باید به نظرات افراد پایینتر و مشاوران امین توجّه داشته باشد. (پادشاه مصر به پیشنهاد یوسف که گفت: «اِجعلنی علی خزائن الارض»، توجّه کرد و آن را پذیرفت.)*
7- تابعیّت منطقهای، اصل نیست. یوسف مصری نبود، ولی در حکومت مصر وارد شده و مسئولیّت گرفت. (ملّیگرایی ممنوع است.) «اجعلنی علی خزائن الارض»
8 - به هنگام ضرورت، بیان لیاقت و شایستگی خود، منافاتی با توکلّ و زهد و اخلاص ندارد. «انّی حفیظ علیم»
9- از مجموعه دو وصفی که پادشاه از یوسفعلیه السلام بیان کرد؛ «مکین ، امین» و دو صفتی که یوسف برای خود بیان نمود؛ «حفیظ ، علیم» اوصاف کارگزاران شایسته بدست میآید. «مکین امین» یعنی قدرت و امانت، «حفیظ علیم» یعنی پاسداری و تخصّص.
ب: از بین رفتنی نیستند. «خالدین فیها»(98)
ج: در یک مکان محدود نیستند. «نتبوّأ من الجنّة حیث نشاء»(99)
د: به محاسبه ما در نمیآیند. «اجرهم بغیر حساب»(100)
ه: عوارض و آفات وامراض ندارند. «لا یصدّعون عنها»(101)
پیامها:
1- سنّت خداوند، عزّت بخشی به افراد پاکدامن وباتقوا است. «کذلک»
2- گرچه در ظاهر پادشاه مصر به یوسف گفت: «انّک الیوم لدینا مکین» ولی در واقع خداوند به یوسف مکنت داد. «مکنّا»
3- حقّ تصرّف، از شئون حکومت است. «مکّنا لیوسف فی الارض یتبوّء منها حیث یشاء»*
4- حوزه اختیارات یوسف گسترده بود. «حیث یشاء»
5 - قدرت اگر در دست اهلش باشد رحمت است وگرنه زیانبخش خواهد بود. «نصیب برحمتنا»
6- در جهانبینی الهی، هیچ کاری بدون پاداش نمیماند. «لانضیع»
7- تضییع حقوق مردم، یا از سر جهل است یا بخل و یا ناتوانی و یا... که هیچکدام درباره خداوند وجود ندارد. «لانضیع»
8 - رسیدن به حکومت و قدرت در دنیا، منافاتی با نیکوکاری و ایمان و تقوا ندارد. «مکّنا لیوسف... اجر المحسنین»*
9- مشیّت الهی، نظامدار و قانونمند است. اگر میفرماید: «من نشاء»، هر که را بخواهیم، به دنبالش میفرماید: خواست ما بی جهت نیست بلکه بر اساس نیکوکاری مردم است. «لا نضیع اجر المحسنین»
10- نیکوکاران، علاوه بر بهرهمند شدن از پاداش در حیات دنیا از پاداشهای برتر اخروی نیز برخوردار خواهند شد. «لانضیع اجر المحسنین و لأجر الآخرة خیر»
11- اگر نیکوکار در این دنیا به پاداش و مقامی نرسید، نگران نباشد که در جای دیگر جبران میشود.«لا نضیع... و لأجر الآخرة خیر»*
12- پادشاهی و حکومت نیز در برابر اجر آخرت ناچیز است. «و لأجر الآخرة خیر...»*
13- امکانات مادی و حکومت ظاهری برای مردان خدا لذّتآور نیست، آنچه برای آنان مطلوب و دوست داشتنی است آخرت است. «و لأجر الآخرة خیر»
14- اگر شما به سراغ تقوی بروید ما نیز رحمت خود را به شما نازل میکنیم. «نصیب برحمتنا... للّذین... و کانوا یتّقون»
15- ایمان، همراه با تقوی چاره ساز است وگرنه سرنوشت مؤمن گناهکار، مبهم است. «آمنوا و کانوا یتّقون»
16- تقوایی که یک خصلت پایدار شده باشد، ارزش بیشتر و پاداش ابدی دارد. «کانوا یتّقون»
17- ایمان و ملازمت بر تقوا، شرط بهرهمندی از پاداشهای اخروی است. «لاجر الآخرة خیر للّذین آمنوا و کانوا یتّقون»
18- تقوا، مرحله و مرتبهی والاتری در ایمان است. «آمنوا و کانوا یتّقون»*
«58» وَجَآءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ فَدَخَلُواْ عَلَیْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنکِرُونَ
(سرزمین کنعان را قحطی فراگرفت)و (در پی مواد غذایی) برادران یوسف (به مصر) آمدند و بر او وارد شدند، آنگاه (یوسف) آنان را شناخت، ولی آنها او را نشناختند.
نکتهها:
طبق پیشبینی و پیشگویی یوسف، مردم هفت سال در وفور نعمت و باران بودند، ولی بعد از آن، هفت سال دوّم فرا رسید و مردم دچار قحطی و خشکسالی شدند. دامنه قحطی از مصر به فلسطین و کنعان رسید. یعقوب به فرزندان خود گفت: برای تهیه گندم به سوی مصر روانه شوند. آنان وارد مصر شده و درخواست خود را عرضه کردند. یوسف در میان متقاضیان غلّه، برادران خود را دید، امّا برادران یوسف را نشناختند و حقّ هم همین بود،
زیرا از زمان انداختن یوسف به چاه تا حکومت او در سرزمین مصر، حدود بیست تا سی سال فاصله شده بود.
یوسف وقتی از چاه بیرون آمد، نوجوان بود، «یا بشری هذا غلام» چند سالی در خانه عزیز خدمتکار بود و سالها نیز در زندان به سر برد و از زمان آزادی او از زندان نیز هفت سال (دوره وفور نعمت و پر آبی) گذشته بود و حال که سالیان قحطی بود، برادران به مصر آمده بودند.
پیامها:
1- در زمان قحطی، جیرهبندی لازم است و هرکس باید برای گرفتن سهمیه، خود مراجعه کند تا دیگران به نام او سوء استفاده نکنند. «اخوة» با اینکه میتوانستند یک نفر را به نمایندگی بفرستند، همه برادران آمدند.
2- در زمان قحطی اگر منطقههای دیگر از ما کمک خواستند، کمک کنیم. «و جاء اخوة یوسف»
3- در وقت نیاز و تنگدستی ساکن و راکد نباشیم و حتّی از دیگر کشورها کمک بگیریم. «و جاء اخوة یوسف»*
4- گاهی ظالم محتاج مظلوم میشود. «و جاء اخوة یوسف» (کوه به کوه نمیرسد، آدم به آدم میرسد.)*
5 - ملاقات مردم حتّی غیر مصریان با یوسف، امری سهل و آسان بود. «جاء اخوة... فدخلوا» (سران حکومتها باید برنامهای اتخاذ کنند که ملاقات مردم با آنان به آسانی صورت بگیرد.)
6- خاطرات دوران کودکی در ذهن نقش میبندد و از بین نمیرود. «فعرفهم و هم له منکرون»* (برادران در بزرگی با یوسف محشور بودند؛ ولی یوسف در کودکی آنها را دیده بود، لذا یوسف آنها را شناخت ولی آنان یوسف را نشناختند).*
«59» وَ لَمَّا جَهَّزَهُم بِجَهَازِهِمْ قَالَ ائْتُونِی بِأَخٍ لَّکُم مِّنْ أَبِیکُمْ أَلَاتَرَوْنَ أَنِّی أُوفِی الْکَیْلَ وَأَنَاْ خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ
و چون یوسف بارهای (غذایی) آنان را آماده ساخت، گفت: برادر پدری خود را (در نوبت آینده) نزد من آورید. آیا نمیبینید که من پیمانه را کامل میدهم و بهترین میزبان هستم.
نکتهها:
یوسف گفت: «ائتونی باخٍ لکم» یعنی برادری که شما از پدر دارید و نگفت: برادر من، از این کلام معلوم میشود که یوسف در چهرهی ناشناس، باب گفتگو را با برادران باز کرد و آنها همچنان که در تفاسیر آمده گزارش دادند که ما فرزندان یعقوب نوادهی ابراهیم میباشیم. پدر ما پیرمردی است که به خاطر حزن و اندوه فرزندش که گرگ او را پاره کرده، سالهاست گریان وگوشهگیر است و یکی از برادرانمان را نیز به خدمت
او گماردهایم، اگر ممکن است سهم آن پدر و برادر را نیز به ما بدهید که با خوشحالی برگردیم. یوسف دستور داد علاوه بر بار ده شتر، دو بار دیگر سهم یعقوب و برادر دیگر نیز افزوده شود.
یوسف برای جذب برادران خطاکار گفت: «أنَا خیر المنزلین» من بهترین میزبانم و آن برادران جذب شدند، ولی خداوند برای جذب مردم تعبیرات زیادی دارد:
«خیر الرّازقین»(102) او بهترین روزی رسان است.
«خیر الغافرین»(103) او بهترین بخشنده است.
«خیر الفاتحین»(104) او بهترین گشایشگر است.
«خیر الماکرین»(105) او بهترین تدبیر کننده است.
«خیر الوارثین»(106) او بهترین وارث است.
«خیر الحاکمین»(107) او بهترین داور است.
امّا گروه بسیاری از مردم جذب نمیشوند.
پیامها:
1- یوسف برتوزیع ارزاق ذخیره شده مصر، نظارت مستقیم داشت. «جهّزهم»
2- مدیریّت صحیح یوسفعلیه السلام موجب شد در زمان قحطی نه تنها مشکلی برای مردم مصر پیش نیاید بلکه به اطراف نیز کمک کند. «جهّزهم بجهازهم»*
3- هم رازداری لازم است و هم راستگویی. یوسف گفت: «اخ لکم» و نگفت: برادر من، تا راستگویی و رازداری با هم رعایت شود.
4- اشخاص یا مؤسسهها و یا کشورهایی که کمکهای اقتصادی میکنند، میتوانند بعضی از شرایط را در جهت رشد و یا مصالح دیگر، مطرح کنند. «ائتونیباخ...»
5 - حتّی در زمان بحران وقحطی نیز بیعدالتی وکمفروشی ممنوع است. «اوفی الکیل»
6- در معامله باید مقدار جنس مشخص باشد.«الکیل»
7- بدیها را با خوبی پاسخ دهیم. (یوسف سهم برادران را کامل داد و دربارهی ظلمی که به او کرده بودند سخن نگفت) «و جاء اخوة یوسف... اوفی الکیل»*
8- کمفروشی یا عدالت کارگزاران، (کارگران ودستیاران،) به حساب مسئول اصلی و مافوق است.«انّی اوفی الکیل»
9- خرید و فروش و توزیع غلات در مصر زمان یوسفعلیه السلام با پیمانه بوده است. «اوفی الکیل»*
10- مسئولین توزیع امکاناتِ عمومی باید عادل باشند. «اوفی الکیل»*
11- قدرت را وسیلهی انتقام قرار ندهیم. «اوفی الکیل و انا خیر المنزلین»*
12- مهماننوازی از اخلاق انبیاست.«خیر المنزلین»
13- به مسافران و کاروانهایی که وارد منطقهی ما میشوند حتّی در زمان نیاز و قحطی، احترام کنیم.«خیر المنزلین»
«60» فَإِنْ لَّمْ تَأْتُونِی بِهِ فَلاکَیْلَ لَکُمْ عِندِی وَ لَاتَقْرَبُونِ
(ولی) اگر آن برادر را نزد من نیاورید، نه پیمانهای (از غلّه) نزد من خواهید داشت و نه نزدیک من شوید.
پیامها:
1- در مدیریّت، هم محبّت لازم است و هم تهدید. اوّل مژده و محبّت؛ «أنَا خیر المنزلین» بعد تهدید و اولتیماتوم. «فان لم تاتونی»
2- زمینههای سوء استفاده را از بین ببریم. (اگر رسم شود که حاضرین سهم غائبین را بگیرند بعضی سوء استفاده میکنند.) «فان لم تأتونی فلا کیل لکم»*
3- در اجرای قانون، میان برادر وخانواده ودیگران نباید تبعیض قائل شد. «فلاکیل لکم» (هر شخصی سهم معینی داشت وباید خود دریافت میکرد.)
4- در تهدید لازم نیست که مدیر تصمیم صد در صد بر اجرا داشته باشد. «فلا کیل لکم» (زیرا یوسف کسی نبود که حاضر شود برادرانش از قحطی بمیرند.)
5 - قاطعیّت در پیادهکردن برنامهها، شرط رهبری است. «فلاکیل لکم عندی و لاتقربون»
تفسیر سوره یوسف » آیات 61 تا 65
«61» قَالُواْ سَنُرَاوِدُ عَنْهُ أَبَاهُ وَإِنّا لَفَاعِلُونَ
(برادران به یوسف) گفتند: او را با اصرار و التماس از پدرش خواهیم خواست و حتماً این کار را خواهیم کرد.
نکتهها:
«مراودة» به مراجعه پیدرپی، همراه با التماس یا خدعه و فریب گفته میشود.
بوی حسد از کلام برادران استشمام میشود، به جای «أبانا» گفتند: «اباه» در اوّل سوره نیز گفتگوی برادران این بود: «لَیوسف و اخوه احبّ الی ابینا منّا» پدر برای ماست، ولی یوسف و برادرش را بیشتر از ما دوست دارد.
پیامها:
1- سفر فرزند کوچک باید به اذن پدر و رضایت او باشد. «سنراود عنه اباه»*
2- برادران یوسف از عکس العمل منفی پدرشان در برابر تقاضای همراه بردن بنیامین مطلع بودند. («سنراود» به معنای گفتگوی پی در پی همراه با نقشه و تدبیر است)*
3- حضرت یعقوب پس از ماجرای یوسف بنیامین را از خود دور نمیکرده است و جدا کردن او از پدر، کار آسانی نبود. «سنراود عنه اباه»*
«62» وَ قَالَ لِفِتْیَانِهِ اجْعَلُواْ بِضَاعَتَهُمْ فِی رِحَالِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَعْرِفُونَهَآ إِذَا انقَلَبُواْ إِلَیأَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ
و (یوسف) به غلامان خود گفت: آنچه را به عنوان قیمت پرداختهاند در بارهایشان بگذارید، تا چون به خانوادهی خود بازگردند آن را باز شناسند، به امید آنکه (بار دیگر) برگردند.
نکتهها:
حضرت یوسف که در آیات قبل از او با تعابیری چون؛ «صادق، محسن، مخلص» یاد شده، یقیناً بیت المال را به پدر وبرادران خود نمیبخشد و ممکن است که پول غلّه را از سهم و ملک شخصی خود داده باشد.
پول را برگرداند تا بیپولی، مانع سفر دوّم آنها نشود. «لعلّهم یرجعون» علاوه بر آنکه برگرداندن پول، نشانه صمیمیّت و نداشتن سوءقصد از اصرار برآوردن برادر است و مخفیانه در بین کالا گذاردن نشانه بیمنّت بودن وحفظ از دستبرد سارقین است.
یوسف که دیروز برده و خدمتکار بود، امروز غلام و خدمتکار دارد. «لفتیانه» اما در هنگام ملاقات برادران، نه انتقام گرفت و نه گلایهای نمود و نه کینهای داشت. بلکه با برگرداندن سرمایه آنان، به آنها توجه داد که من شما را دوست میدارم.
پیامها:
1- مدیر و رهبر لایق باید طرحهایش ابتکاری باشد. «اجعلوا»
2- بدیها را با خوبی جبران کنیم. «اجعلوا بضاعتهم»
3- صله رحم یعنی کمک نمودن، نه معامله کردن. «اجعلوا بضاعتهم»
4- پول گرفتن در زمان نیاز از پدر پیر و برادران، با کرامت نفس سازگار نیست. «اِجعلوا بضاعتهم فی رحالهم»
5 - یوسفعلیه السلام، کار برگرداندن پول برادران را بر عهدهی چند نفر گذاشت. شاید برای اینکه کار سریع انجام شود و برادران متوجه نشوند. «اجعلوا بضاعتهم فی رحالهم»
6- کمک به دیگران را حتّی الامکان مخفیانه انجام دهیم. «فی رحالهم»*
7- نه انتقام و نه کینه، بلکه هدیهدادن برای ارتباط بعدی. «اجعلوا بضاعتهم فی رحالهم... لعلّهم یرجعون»
8 - برای بازیافتن انسانها، باید از پول گذشت. «اجعلوا بضاعتهم... لعلّهم یرجعون»
9- احسان و خوبی کردن بهترین وسیله جذب افراد است. «اجعلوا بضاعتهم... یرجعون»*
10- مسئولین، کارگزاران خود را نسبت به برنامهها و طرحها کاملاً توجیه کنند تا مدیران موفقی باشند. (یوسف به همه فهماند که هدف این کار، بازگشت این کاروان است) «لعلّهم یرجعون»*
11- در طرحها وبرنامهها، یقین صددرصد به عملی شدن آن لازم نیست. «لعلّهم یرجعون»
«63» فَلَمَّا رَجَعُواْ إِلَی أَبِیهِمْ قَالُواْ یَآ أَبَانَا مُنِعَ مِنَّا الْکَیْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنَآ أَخَانَا نَکْتَلْ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ
پس چون به سوی پدر خود باز گشتند، گفتند: ای پدر پیمانه (برای نوبت دیگر) از ما منع شد، پس برادرمان (بنیامین) را با ما بفرست تا سهمیه وپیمانه خود را بگیریم وما حتماً نگهبان او خواهیم بود.
پیامها:
1- یعقوب بر خانواده وفرزندان خویش، مدیریّت و تسلّط کامل داشت به نحوی که رفت و آمدها باید زیر نظر او باشد. «یا أبانا مُنع...»
2- بنیامین بدون اجازه پدر به مسافرت اقدام نمیکرد. «فارسل معنا»
3- برای گرفتن چیزی و یا جلب اعتماد کسی، از عواطف استفاده کنیم. «اخانا»
4- مجرم چون در درون نگرانی دارد، در سخنانش تأکیدهای پیدرپی دارد. «انّا له لحافظون» (کلمه «انّا» و حرف «لام» و جمله اسمیه نشانه تأکید است.)
«64» قَالَ هَلْ ءَامَنُکُمْ عَلَیْهِ إِلَّا کَمَآ أَمِنتُکُمْ عَلَی أَخِیهِ مِن قَبْلُ فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظاً وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
(یعقوب) گفت: آیا شما را بر او امین بدانم، همان طور که شما را بر برادرش امین دانستم (و دیدید که چه شد) پس (به جای شما به خدا اعتماد میکنم که) خداوند بهترین حافظ است و او مهربانترین مهربانان است.
نکتهها:
سؤال: با توجه به سابقه بدی که فرزندان یعقوب داشتند، چرا پدرشان مجدداً فرزند دیگرش را به آنان سپرد؟
پاسخ: فخر رازی(108) احتمالات متعدّدی را مطرح نموده که هر کدام از آنها میتواند توجیهی بر این موافقت باشد؛
اوّلاً: برادران از اقدام اولیهشان به نتیجهای که مورد نظرشان بود، (محبوبیّت در نزد پدر) نرسیده بودند.
ثانیاً: حسادت برادران نسبت به این برادر، کمتر از یوسف بود.
ثالثاً: شاید قحطی و خشکسالی شرایط ویژهای را پدید آورده بود که سفر مجّدد را ضروری میکرد.
رابعاً: دهها سال از حادثه اوّل گذشته و فراموش شده تلقّی میشد.
خامساً: خداوند متعال در حفظ فرزندش به او بشارت داده بود.
در آیه 12، حضرت یعقوب در مورد یوسف، به حافظ بودن برادرانش اعتماد کرد، به فراق یوسف و نابینایی گرفتار شد، ولی در مورد بنیامین به خدا تکیه کرد و گفت: «فاللّه خیر حافظاً» هم توانا شد، هم بینا و هم فراق و جدائی پایان یافت.
پیامها:
1- اعتماد سریع به کسی که سابقه تخلّف دارد، جایز نیست. «هل آمنکم» آیا شما را امین بدانم؟
2- یاد خاطرات تلخ گذشته، انسان را در برابر حوادث آینده بیمه میکند. «آمنکم علی اخیه من قبل» (یعنی من یک بار در گذشته شما را بر برادرش امین دانستم و دیدید که چه شد.)
3- با یک شکست یا تجربهی تلخ، خود را کنار نکشیم. «فاللَّه خیر حافظاً» یعقوب بار دیگر فرزند دوم را با توکّل به خدا به برادران تحویل داد.
4- برادران یوسف، خود را حافظ پنداشتند، «انّا له لحافظون» امّا حضرت یعقوب تذکّر داد که خداوند حافظ است. «فاللّه خیر حافظاً...»*
5 - بر عوامل ظاهری و مادی هر چند فراوان باشند تکیه نکنیم، تنها بر خدا توکّل کنیم. «فاللّه خیر حافظاً»*
6- با توجه به رحمت بینظیر الهی و با توکّل به خداوند، به استقبال حوادث زندگی برویم. «فاللّه خیر حافظاً وهو ارحم الرّاحمین»
7- حفاظت الهی، پرتوی از رحمت اوست. «فاللّه خیر حافظاً و هو ارحم الرّاحمین»
«65» وَلَمَّا فَتَحُواْ مَتَاعَهُمْ وَجَدُواْ بِضَاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَیْهِمْ قَالُواْ یَآ أَبَانَا مَا نَبْغِی هَذِهِ بِضَاعَتُنَا رُدَّتْ إِلَیْنَا وَنَمِیرُ أَهْلَنَا وَ نَحْفَظُ أَخَانَا وَنَزْدَادُ کَیْلَ بَعِیرٍ ذَ لِکَ کَیْلٌ یَسِیرٌ
و هنگامی که بارهای خود را گشودند، دریافتند که سرمایهشان به آنها بازگردانده شده، گفتند: ای پدر (دیگر) چه میخواهیم؟ این سرمایهی ماست که به ما باز گردانده شده و ما قوت وغذای خانوادهی خود را فراهم واز برادرمان حفاظت میکنیم و (با بردن او) یک بار شتر میافزاییم واین (پیمانه اضافی نزد عزیز) پیمانهای ناچیز است.
نکتهها:
شاید معنای آیه چنین باشد: این مقداری که گرفتهایم به جایی نمیرسد، اگر نوبت دیگر برویم، بار بیشتری میگیریم.
کلمهی «نمیر» از «میر» یعنی مواد غذایی و«نمیر اهلنا» یعنی به خانوادهی خود غذا میرسانیم.
از جمله «نزداد کیل بعیرٍ» استفاده میشود که سهم هر نفر، یک بار شتر بوده که باید خود حاضر باشد و دریافت کند.
پیامها:
1- هنر یوسف، نه فقط انسان بودن که انسانسازی است. «وجدوا بضاعتهم رُدّت الیهم» (به برادران حسود و جفاکار خود، مخفیانه هدیه میدهد تا زمینه را برای مراجعت آنها فراهم سازد. قرآن میفرماید: «ادفع بالّتی هی احسن»(1)
2- اگر از اوّل پول و بهای کالا گرفته نشود، خریدار تحقیر میشود. اگر قصد هدیه هست ابتدا پول اخذ شود، ولی به شکل عاقلانه برگردانده شود. «رُدّت الیهم»
3- مرد، مسئول تغذیه خانواده است.«نمیر اهلنا» (یعنی غذای خانواده را ما تهیه میکنیم.)
4- سهمیهبندی مواد غذایی در شرایط کمبود، کاری پسندیده است. «نزداد کیل بعیر»
تفسیر سوره یوسف » آیات 66 تا 70
«66» قَالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَکُمْ حَتَّی تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِّنَ اللَّهِ لَتَأْتُنَّنِی بِهِ إِلَّا أَن یُحَاطَ بِکُمْ فَلَمَّآ ءَاتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قَالَ اللَّهُ عَلَی مَا نقُولُ وَکِیلٌ
(پدر) گفت: من هرگز او را با شما نخواهم فرستاد تا آنکه (با سوگند) به نام خدا، وثیقهای محکم بیاورید که حتماً او را نزد من برگردانید، مگر آنکه همه شما گرفتار حادثهای شوید. پس چون وثیقه خود را آوردند (پدر) گفت: خداوند بر آنچه میگوییم وکیل است.
نکتهها:
«موثق» یعنی آنچه مایه وثوق و اطمینان به گفتهها و وعدهها است که میتواند عهد، سوگند و نذر باشد.«موثقاً من اللَّه»
پیامها:
1- تنها به خویشاوندی اکتفا نکنیم و قراردادها را محکم کنیم. (پدر گفت: تا وثیقه نگذارید، اجازه نمیدهم) «لن ارسله معکم حتّی...»*
2- ایمان به خدا وسوگند ونذر وعهد با او، قویترین پشتوانه بوده و هست.«موثقاً مناللَّه»
3- هرگاه از شخصی بدقولی و بدرفتاری دیدیم، در نوبت بعد قرارداد را محکمتر کنیم. «موثقاً»
4- فرزندِ خود را به راحتی همراه دیگران نفرستیم. «تؤتون موثقاً من اللّه»
5 - در قراردادها، پیشبینی حوادث غیرمترقّبه و خارج از مدار اختیار را بکنیم. «الاّ ان یحاط بکم» (یعنی مگر آنکه ما گرفتار حادثه غیر مترقّبهای شویم که در این صورت تکلیفی نداریم.)
6- محکمکاریهای قانونی و حقوقی، ما را از توکّل به خداوند غافل نکند. «اللَّه علی ما نقول وکیل»
1) 109) فصّلت، 34.
«67» وَقَالَ یَا بَنِیَّ لَا تَدْخُلُواْ مِن بَابٍ وَاحِدٍ وَ ادْخُلُواْ مِنْ أَبْوَابٍ مُّتَفَرِّقَةٍ وَ مَآ أُغْنِی عَنکُم مِّنَ اللَّهِ مِن شَیْءٍ إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ عَلَیْهِ تَوَّکَلْتُ وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ
و (یعقوب) گفت: ای پسران من (چون به مصر رسیدید، همه) از یک دروازه (به شهر) وارد نشوید (تا توجه مردم به شما جلب نشود) بلکه از دروازههای مختلف وارد شوید و(بدانید من با این سفارش) نمیتوانم چیزی از (مقدّرات) خدا را از شما دور کنم. فرمان جز برای خدا نیست، تنها بر او توکّل میکنم و همه توکّلکنندگان (نیز) باید بر او توکّل نمایند.
پیامها:
1- عاطفه پدری حتّی نسبت به فرزندان خطاکار، از بین نمیرود. «یا بنّی»
2- چارهاندیشی وتدبیر برای حفظ سلامت فرزندان، لازم است. «یا بنیّ لا تدخلوا...»
3- وقتی توصیه کننده عالم و آگاه است لازم نیست فرمانبر از فلسفه آن دستور آگاه باشد. («لا تدخلوا...» را عمل کردند و فلسفه و راز آن را نپرسیدند)*
4- از بهترین زمانهای موعظه، در آستانه سفر است. یعقوب در آستانه سفر فرزندان به آنان گفت: «یا بنیّ لاتدخلوا من باب واحد»
5 - جلو حساسیّتها، سوءظنها و چشمزخمها را بگیریم، ورود گروهی جوان به منطقهی بیگانه، عامل سوءظن و سعایت است. «لاتدخلوا من باب واحد»
6- فقط بازدارنده و نهی کننده نباشیم، بلکه راه حل نیز ارائه دهیم. «لاتدخلوا... و ادخلوا»*
7- برای رسیدن به مقصود بایستی راههای مختلف را پیمود. «و ادخلوا من ابواب متفرّقه»*
8 - مدیر خوب باید علاوه بر برنامهریزی، حساب احتمالات را بکند، زیرا انسان در ادارهی امور خود مستقل نیست. یعنی با همه محاسبات و دقّتها باز هم دست خدا باز است و تضمینی برای انجام صددرصد محاسبات ما نیست. «وما اُغنی عنکم من اللَّه من شیء»
9- در برابر مقدّرات حتمی خداوند، چارهای جز تسلیم نیست. «ما اغنیعنکم من اللَّه من شیء»
10- حاکم مطلق هستی، خداوند است. «ان الحکم الاّ للَّه»
11- هم احتیاط و محاسبه لازم است؛ «لاتدخلوا...» و هم توکّل به خداوند ضروری است. «علیه توکّلت» با توکّل زانوی اُشتر ببند.
12- به غیر خداوند، توکّل نکنیم. «علیه توکّلت» چرا که او به تنهایی کفایت میکند، «وکفی باللَّه وکیلا»(110) و بهترین وکیل است. «نعم الوکیل»(111)
13- یعقوب، هم خود توکّل کرد و هم دیگران را با امر به توکّل تشویق نمود. «توکّلت... فلیتوکّل...»
«68» وَلَمَّا دَخَلُواْ مِنْ حَیْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُم مَّا کَانَ یُغْنِی عَنْهُم مِّنَ اللَّهِ مِن شَیْءٍ إِلَّا حَاجَةً فِی نَفْسِ یَعْقُوبَ قَضَاهَا وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِّمَا عَلَّمْنَاهُ وَ لَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ
و چون از همانجا که پدرشان دستورشان داده بود وارد (مصر) شدند، این کار در برابر اراده خداوند هیچ سودشان نبخشید، جز آنکه نیازی در دل یعقوب بود که عملی شد. (تنها اثر ورود از چند دروازه حفظ از چشم زخم و رسیدن برادران، به خصوص بنیامین به یوسف بود که عملی شد و اثر دیگری نداشت) و البتّه (یعقوب) بخاطر آنچه به او آموزش داده بودیم دارای علمی (فراوان) بود ولی بیشتر مردم آگاه نیستند.
نکتهها:
در اینکه آرزوی درونی و حاجت یعقوب که برآورده شد چه بوده است احتمالاتی وجود دارد:
1- رسیدن بنیامین به یوسف و خارج شدن یوسف از تنهایی، هر چند به صورت اتهام سرقت باشد.
2- سرعت بخشیدن به وصال پدر و پسر که در آینده به آن اشاره خواهد شد.
3- انجام وظیفه، بدون آنکه ضامن نتیجهی آن باشد. حاجت یعقوب آن است که در مقدّمات کار کوتاهی نشود و از یک در وارد نشوند، ولی آنچه خواهد شد به دست خداوند است.
پیامها:
1- تجربههای تلخ، انسان را باادب میکند و سخنان بزرگان را میپذیرد. «و لمّا دخلوا من حیث امرهم ابوهم»
2- اطاعت از پدر، لازم و ارزشمند است. «دخلوا من حیث امرهم ابوهم»*
3- اگر از بیادبی و نقاط منفی افراد سخن گفتیم، از ادب آنان نیز بگوییم. «دخلوا ... ابوهم» (اگر برادران قبلاً نسبت ضلالت به پدر میدادند، امروز تسلیم امر پدر شدند.)
4- محاسبات و دقّت و برنامهریزیها، با وجود ارادهی خداوند کارساز است، آنجا که او نخواهد کارساز نیست. «ما کان یغنی عنهم من اللَّه من شیء»
5 - یعقوب، بر مطالب واسراری آگاه بود که مصلحت نمیدانست بازگو کند. «حاجة فی نفس یعقوب»
6- دعا وحاجت اولیای خدا، مستجاب میشود. «حاجة فی نفس یعقوب قضاها»
7- علم انبیا از جانب خداوند است. «علّمناه»
8 - بیشتر مردم عالمان حقیقی را نمیشناسند. «علّمناه و لکنّ اکثر الناس لا یعلمون»*
9- بیشتر مردم، به اسباب و علل چشم میدوزند و از حاکمیّت خداوند و لزوم توکّل بر او ناآگاهند. «اکثر الناس لا یعلمون»
10- معیار حقّ و باطل، تشخیص اکثریّت نیست. «اکثر الناس لا یعلمون»*
«69» وَلَمَّا دَخَلُواْ عَلَی یُوسُفَ ءَاوَی إِلَیْهِ أَخَاهُ قَالَ إِنِّی أَنَاْ أَخُوکَ فَلَاتَبْتَئِسْ بِمَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ
وقتی (برادران) بر یوسف وارد شدند، او برادرش (بنیامین) را در نزد خود جای داده گفت: همانا من برادر تو هستم، پس از آنچه انجام میدهند، اندوهگین مباش.
نکتهها:
در تفاسیر آمده است که وقتی فرزندان یعقوب علیه السلام وارد مصر شدند، یوسف میزبان آنان شد و برای هر دو نفر، یک طبق غذا مقرر کرد. بنیامین در آخر تنها ماند. یوسف او را در کنار خودش نشاند وآنگاه برای هر دو نفر اتاقی قرار داد و باز بنیامین را هماتاق خویش ساخت. بنیامین از بیوفاییهای برادران و جنایتی که درباره یوسف در سالهای قبل کرده بودند، سخن گفت. در اینجا بود که کاسهی صبر یوسف لبریز شد
و گفت: نگران مباش من همان یوسفم و چنان با تأکید گفت: «انّی انا اخوک» که جایی برای احتمال این سخن که «من جای برادرت باشم» نگذارد.
در مورد جمله «فلاتبتئس بما کانوا یعملون» دو معنی احتمال میرود: یا از عملکرد گذشتهی برادران اندوهگین مباش، یا از برنامهای که غلامان برای نگاهداری تو دارند و پیمانه را در بار تو خواهند گذاشت تا در پیش من بمانی، نگران مباش.
پیامها:
1- برادرانی که دیروز به قدرت خود میبالیدند و میگفتند: «نحن عصبة» ما گروه قوی هستیم. اکنون باید برای تهیه آذوقه، با کمال تواضع آستانه یوسف را ببوسند. «دخلوا علی»
2- کلامها، طبقهبندی، محرمانه و علنی دارد. یوسف تنها به صورت محرمانه به بنیامین گفت: «إنّی أنا أخوک» (هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد.)
3- در بعضی امور، تنها خواص را باید در جریان گذاشت. «إنّی أنا أخوک»
4- هرگاه به نعمتی رسیدیم، تلخکامیهای گذشته را فراموش کنیم. (یوسف و بنیامین به دیدار هم رسیدند، پس نگرانیهای قبلی را باید فراموش کرد.) «فلاتبتئس...»
5 - قبل از اجرای طرح ونقشه، باید بیگناه از نظر روحی آماده و توجیه باشد. (به بنیامین گفته شد که به نام سارق تورا نگاه میداریم نگران مباش.) «فلاتبتئس»
«70» فَلَمَّا جَهَّزَهُم بِجَهَازِهِمْ جَعَلَ السِّقَایَةَ فِی رَحْلِ أَخِیهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّکُمْ لَسَارِقُونَ
پس چون بارهای برادران را مجهّز و مهیا ساخت، ظرف آبخوری (گران قیمتی) را در خورجین برادرش (بنیامین) قرار داد، سپس منادی صدا زد؛ ای کاروانیان! قطعاً شما دزد هستید.
نکتهها:
«سقایه» پیمانهای است که در آن آب مینوشند. «رحل» به خورجین و امثال آن میگویند که روی شتر میگذارند. کلمهی «عیر» به معنی کاروانی است که مواد غذایی حمل میکنند.(112)
این چندمین باری است که یوسف طرح ابتکاری میدهد، یک بار بهای غلّه را در بار برادران گذاشت تا دوباره بازگردند و این بار ظرف قیمتی را در محموله برادر گذاشت تا او را نزد خود نگاه دارد.
حضرت یوسفعلیه السلام در مرحلهی قبل بضاعت را توسط غلامان در بار برادران گذارد، «اجعلوا بضاعتهم فی رحالهم» ولی در سفر دوّم شخصاً سقایه را در بار بنیامین قرار داد. (چون موضوع سرّی بود). «جعل السقایة فی رحل اخیه»*
در تفاسیر آمده است که در جلسه دو نفرهای که یوسف و بنیامین با هم داشتند، یوسف از او پرسید آیا دوست دارد در نزد وی بماند. بنیامین اعلام رضایت کرد، ولی یادآور شد که پدرش از برادران تعهد گرفته که او را برگردانند. یوسف گفت: من راه ماندن تو را طراّحی میکنم و لذا با موافقتِ بنیامین این نقشه کشیده شد.
نظیر فیلمها، نمایشها و صحنههای تئاتر که افراد در ظاهر و در شکل مجرم و گناهکار احضار و مخاطب میشوند و یا حتّی شکنجه میگردند، ولی آنها بخاطر توجیه قبلی و رضایت شخصی و مصلحت مهمتری آن را پذیرا شدهاند.
سؤال: چرا در این ماجرا به بیگناهانی نسبت سرقت داده شد؟
پاسخ: بنیامین با آگاهی از این طرح و اتّهام، برای ماندن در نزد یوسف اعلام رضایت کرد و باقی برادران هر چند در یک لحظه ناراحت شدند، ولی بعد از بازرسی از آنها رفع اتهام گردید. علاوه بر آنکه کارگزاران از اینکه یوسف خود پیمانه را در میان بار گذارده «جَعَلَ» خبر نداشتند وبطور طبیعی فریاد زدند: «انّکم لسارقون»
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمودند: «لا کِذبَ علی المصلح» کسی که برای اصلاح و رفع اختلاف دیگران دروغی بگوید، دروغ حساب نمیشود، و آنگاه حضرت این آیه را تلاوت فرمودند.(113)
پیامها:
1- گاهی صحنهسازی برای کشف ماجرایی جایز است و برای مصالح مهمتر، نسبت دادن سرقت به بیگناهی که از قبل توجیه شده باشد، مانعی ندارد.(1)
2- اگر در میان گروهی یک نفر خلافکار باشد، مردم تمام گروه را خلافکار مینامند. «انّکم لسارقون»
تفسیر سوره یوسف » آیات 71 تا 75
«71» قَالُواْ وَ أَقْبَلُواْ عَلَیْهِمْ مَّاذَا تَفْقِدُونَ
(برادران یوسف) رو به ماموران کردند و گفتند: شما چه چیزی را گم کردهاید.
«72» قَالُواْ نَفْقِدُ صُوَاعَ الْمَلِکِ وَ لِمَن جَآءَ بِهِ حِمْلُ بَعِیرٍ وَ أَنَاْ بِهِ زَعِیمٌ
گفتند: پیمانه و جام مخصوص شاه را گم کردهایم و برای هرکس آن را بیاورد، یک بار شتر (جایزه) است و من این را ضمانت میکنم.
نکتهها:
کلمهی «صواع» و «سقایة» به یک معنی بکار رفتهاند، پیمانهای که هم با آن آب میخورند و هم گندم را کیل و اندازه میکنند که نشانه صرفهجویی، بهرهوری و استفاده چند منظوره از یک وسیله است. «صواع»، ظرفی است که گنجایش یک صاع (حدود3 کیلوگرم) گندم را دارد.
کلمهی «حِمْل» به بار گفته میشود. و کلمه «حَمْل» نیز به معنای بار است، امّا باری که پنهان باشد، مثل بارانی که در دل ابر است یا فرزندی که در شکم مادر است.(115)
جملهی «لمن جاء به حمل بعیر» هرکس چنین کند من چنان پاداش میدهم، در اصطلاح فقهی «جُعاله» نامیده میشود که دارای سابقه و اعتبار قانونی است.
پیامها:
1- برادران با جملهی «ماذا تَفقدون» توصیه کردند که قبل از اثبات موضوع دزدی کسی را نباید متهم کرد.*
2- جایزه تعیین کردن، از شیوههای قدیمی است. «ولمن جاء به حِمل بعیر»
3- جوایز باید متناسب با افراد و زمان باشد. در زمان قحطی بهترین جایزه، یک بار شتر غلّه است. «حِمل بَعیرٍ»
4- ضامن باید فرد معیّن ومشخّصی باشد. «و انا به زعیم»*
5 - ضامن باید معتبر باشد. «و انا به زعیم»*
6- ضامن گرفتن برای جلب اطمینان، سابقه تاریخی دارد. «انا به زعیمٌ»
1) 114) تفسیر المیزان.
«73» قَالُواْ تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُم مَّا جِئْنَا لِنُفْسِدَ فِی الْأَرْضِ وَ مَا کُنَّا سَارِقِینَ
گفتند: به خدا سوگند شما میدانید که ما برای فساد در این سرزمین نیامدهایم و ما هرگز سارق نبودهایم.
نکتهها:
برادران یوسف گفتند: شما میدانید که ما برای سرقت و فساد به این منطقه نیامدهایم، در اینکه از کجا میدانستند، چند احتمال دارد: شاید با اشاره یوسف باشد که این گروه دزد نیستند. شاید هنگام ورود به منطقه گزینش شده بودند. آری برای ورود و خروج هیئتهای بیگانه، مخصوصاً در شرایط بحرانی، باید دقت کرد تا به اهداف مسافران مطمئن شد.
پیامها:
1- حُسن سابقه، نشانهای برای برائت است. «لقد علمتم»
2- دستگاه امنیّتی مصر قوی و کارآزموده بوده است و میدانست که این غافله برای فساد نیامدهاند. «لقد علمتم»*
3- دزدی وسرقت، یکی از مصادیق فساد در زمین است. «ماجئنا لنفسد فیالارض وما کنّا سارقین »
«74» قَالُواْ فَمَا جَزَ آؤُهُ إِن کُنتُمْ کَاذِبِینَ
(مأموران یوسف) گفتند: پس اگر دروغ گفته باشید، کیفرش چیست؟
نکتهها:
به نظر میرسد طراّح این سؤال حضرت یوسف است، چون میداند برادران طبق مقررات وقانون منطقه کنعان ونظر حضرت یعقوب اظهار نظر خواهند کرد.
پیامها:
1- وجدان مجرم را برای تعیین کیفرش، به قضاوت بخوانیم. «فما جزاؤه...»
«75» قَالُواْ جَزَآؤُهُ مَن وُجِدَ فِی رَحْلِهِ فَهُوَ جَزَآؤُهُ کَذَ لِکَ نَجْزِی الظَّالِمِینَ
گفتند: کیفرش چنین است که هر کس پیمانه در بارش پیدا شود، خود او جزای سرقت است (که به عنوان گروگان یا برده در اختیار صاحب پیمانه قرار گیرد) ما (در منطقه کنعان) ظالم (سارق) را اینگونه کیفر میدهیم.
پیامها:
1- مجازات سرقت در میان بعضی اقوام گذشته، بردگی سارق بوده است. «فهو جزاؤه» به گفته تفسیر مجمعالبیان، مجازات سرقت، بردگی به مدّت یک سال بوده است.
2- در قانون استثنا و تبعیض وجود ندارد، هرکس سارق بود برده خواهد شد. «من وجد فی رحله»
3- با تفهیم جرم و بیان قانون و عقوبت آن، اعتراض متّهم را به حداقل کاهش دهید. «جزائه مَن وُجِد...»*
4- دلایل باید به گونهای باشد که متهم نیز خود به راحتی اتهام را بپذیرد. «مَن وُجد...»*
5 - وجود یک خلافکار در جمعی دلیل بر خلافکار بودن همه نیست. «مَن وُجِد فی رحله»*
6- کیفر خلافکار در کشور بیگانه میتواند طبق قانون خود او باشد، نه کشور میزبان. «کذلک نجزی الظالمین»
7- سرقت، نمونهی بارز ستمکاری است. («ظالم» بجای «سارق») «نجزی الظالمین»
قبلی باید او در مصر میماند. این طرح و نقشه الهی بود، چون یوسف با قوانین جاری مصر نمیتوانست سارق را به عنوان گروگان نگهدارد.
پیامها:
1- مأمورین اطلاعاتی باید به نوعی عمل کنند که موجب شک و ظن به آنها نشود. «فبدأ باوعیتهم» (در بازرسی، اوّل به سراغ بار بنیامین نرفتند، بلکه از دیگر برادران شروع نمودند.)
2- عملکرد کارکنان به عهده مسئولان گذاشته میشود. «فبدأ» (به حسب ظاهر یوسف شخصاً بازرسی نکرده، ولی قرآن میفرماید: او بازرسی را آغاز کرد.)
3- بازرسی اموالِ متّهمان از سوی حاکم، مجاز است. «فبدأ باوعیتهم»
4- فکر و ابتکار و چارهجویی، از امدادهای غیبی است. «کِدنا»
5 - طرحهای یوسف، الهامات الهی بود. «کِدنا لیوسف»
6- حضور بنیامین نزد یوسف، به سود یوسف بود. «کذلک کِدنا لیوسف»
7- احترام ومراعات قوانین، حتّی در نظامهای غیر الهی لازم است. «ماکان لیاخذ اخاه فی دین الملک»
8 - سردمداران نیز بایستی به قانون وفادار و از آن تخلّف نکنند. (یوسف به قانون مصر پایبند بود، لذا برادر را با طرح و برنامه نگه داشت) «لیأخذ اخاه فی دین الملک»
9- مقامهای معنوی، درجات و سلسله مراتب دارد. «نرفع درجات...»
10- علم و آگاهی، مایهی برتری است. «نرفع درجات... وفوق کلّ ذی علم علیم»
11- دانش بشری محدود است. «فوق کلّ ذی علم علیم»
«77» قَالُواْ إِن یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَّهُ مِن قَبْلُ فَأَسَرَّهَا یُوسُفُ فِی نَفْسِهِ وَلَمْ یُبْدِهَا لَهُمْ قَالَ أَنتُمْ شَرٌّ مَّکَاناً وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا تَصِفُونَ
(برادران) گفتند: اگر او سرقت کند (جای تعجب نیست، زیرا) پیش از این نیز برادر او دزدی کرده بود. یوسف (این تهمت را) در دل خود پنهان داشت و (با آنکه ناراحت شده بود) به روی آنان نیاورد. (ولی) گفت: موقعیّت شما بدتر (از او)ست و خداوند به آنچه توصیف میکنید داناتر است.
نکتهها:
حسد در حقّ برادر، دروغگویی و اتّهام بی مورد از جمله دلایل یوسف برای گفتنِ «انتم شَرّ مَکاناً» به برادران بود. یعنی وضع شما بدتر است.
پیامها:
1- متّهم، یا انکار میکند و میگوید: من دزد نیستم؛ «ما کنّا سارقین» یا کار خود را توجیه میکند و میگوید: دزد بسیار است.«فقد سرق اخ له من قبل»
2- حسود، حتّی پس از گذشت دهها سال ضربه میزند. «فقد سرق اخ له من قبل»
3- اخلاق برادر، در برادر اثر میگذارد. «اخ له» (اخلاق مادر، در فرزند اثر دارد. بنیامین و یوسف از یک مادر بودند)
4- آنجا که صفا نیست، اتّهام افراد زود پذیرفته میشود.«ان یسرق فقد...» (بیرون آمدن پیمانه از بار او، دلیل بر سرقت نیست، ولی برادران چون علاقهای به بنیامین نداشتند، کلمه سرقت را بکار گرفته و مسئله را مسلّم پنداشتند.)
5 - آنجا که صفا نیست، خلاف جزیی را کلی قلمداد میکنند. («یسرق» فعل مضارع که برای کار دائمی است، بجای «سرق» که فعل ماضی و برای کار لحظهای است آمده است. یعنی او همیشه اینکاره بوده است.)
6- برای رسیدن به هدف باید تهمتها و نیشهایی را تحمّل کرد. «سرق اخ له من قبل»
7- گاهی برای حفظ آبروی خود، به دیگران تهمت میزنند. «سرق اخ له من قبل»
8 - جوانمردی و سعهصدر، رمز رهبری است. حضرت یوسف نسبت دزد بودنش را از برادران شنید ولی در دل پنهان کرد و به رو نیاورد. «فاسرّها یوسف»
9- رازها را فدای احساسات نکنیم. (یوسف از برادران نسبت دزدی میشنید، ولی به خاطر مصلحت، رازداری کرد) «فاسرّها یوسف فی نفسه»
10- افشاگری همیشه ارزش نیست. «و لم یبدها لهم»
11- بر فرضِ سرقت پیمانه از سوی بنیامین، باز هم برادران دیگر از او بدتر بودند، چون آنان برادر خود یوسف را دزدیده بودند. «انتم شرّ مکاناً»
«78» قَالُواْ یَآ أَیُّهَا الْعَزِیزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَیْخاً کَبِیراً فَخُذْ أَحَدَنَا مَکَانَهُ إِنَّا نَرَاکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ
(برادران) گفتند: ای عزیز! همانا برای او پدری است پیر و سالخورده، پس یکی از ما را به جای او بگیر (و او را رها کن) همانا تو را ازنیکوکاران میبینیم.
نکتهها:
وقتی برادران یوسف دیدند نگاهداشتن بنیامین قطعی شد، با توجّه به تعهّدی که به پدر سپرده بودند و سابقهای که درباره یوسف نزد پدر داشتند، و احساس کردند برگشتن بدون بنیامین بسیار تلخ است، تقاضای خود را با روانشناسی خاصی مطرح نمودند وشروع به التماس کردند و با
بیانهای عاطفی و محرک همچون، تو عزیز و قدرتمندی، تو از نیکوکارانی، او پدری پیر و سالخورده دارد، هر کدام از ما را خواستی به جای او
بگیر، درصدد جلب بخشش او بر آمدند.
پیامها:
1- مقدّرات الهی، هر سنگدل و ستمگری را روزی به خاک مذلّت مینشاند. (جمله «یا ایّها العزیز...» آهنگ عجز و التماس دارد)
2- خداوند به تقوا پیشگانی که هواپرستان آنها را خوار کنند عزّت خواهد بخشید. «یا ایّها العزیز»*
3- فراز و نشیب و حالات مختلف روزگار، سختی و آسانی، ضعف و قدرت، تغییری در احوال محسنان ایجاد نمیکند. یوسف در همه جا و همهی شرایط، نیکوکار توصیف شد؛ جملهی «انّا نراک من المحسنین» هم از زندانیان در دوران تلخ زندان شنید و هم از برادران در دوران عزّت و قدرت.*
«79» قَالَ مَعَاذَ اللَّهِ أَن نَّأْخُذَ إِلَّا مَن وَجَدْنَا مَتَاعَنَا عِندَهُ إِنَّا إِذاً لَّظَالِمُونَ
(یوسف) گفت: پناه به خدا از اینکه کسی را به جز آنکه متاعمان را نزد او یافتهایم، بگیریم. زیرا که در این صورت حتماً ستمگر خواهیم بود.
نکتهها:
دقّت در کلمات یوسفعلیه السلام، نشان از این دارد که نمیخواهد بنیامین را سارق معرّفی کند، لذا نمیگوید: «وجدناه سارقاً» بلکه میگوید: «وجدنا متاعنا عنده» متاع در بار او بود، نه آنکه قطعاً او سارق است.
اگر یوسف برادر دیگری را به جای بنیامین نگه میداشت، طرح به هم میخورد و برادران با او به عنوان یک دزد برخورد میکردند و انواع آزار و اذیّتها را روا میداشتند و آن کس که به جای بنیامین میماند، احساس میکرد به ناحقّ گرفتار شده است.
پیامها:
1- مراعات مقرّرات، بر هر کس لازم است و قانون شکنی حتّی برای عزیز مصر نیز ممنوع است. «معاذ اللَّه»
2- نیکوکار قانون شکنی نمیکند. «من المحسنین. قال معاذ اللّه...»*
3- قاضی نباید تحت تأثیر احساسات قرار گیرد. «قال معاذ اللّه»*
4- قضاوت، کار حسّاسی است که باید در آن به خدا پناه برد. «معاذ اللّه»*
5 - یوسفعلیه السلام در دو مکان با جمله «معاذ اللّه» به خدا پناه برد: یکی در خلوت زلیخا ویکی به هنگام قضاوت و حکم. «معاذ اللّه»*
6- قانون شکنی، ظلم است. (نباید به درخواست این و آن مقرّرات را شکست.) «معاذ اللَّه ان ناخذ»
7- بیگناه نباید به جای گناهکار کیفر ببیند، هر چند خودش به اینکار رضایت داشته باشد. «معاذ اللَّه»
«80» فَلَمَّا اسْتَیْئَسُواْ مِنْهُ خَلَصُواْ نَجِیّاً قَالَ کَبِیرُهُمْ أَلَمْ تَعْلَمُواْ أَنَّ أَبَاکُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَیْکُم مَّوْثِقاً مِنَ اللَّهِ وَ مِن قَبْلُ مَا فَرَّطتُمْ فِی یُوسُفَ فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّی یَأْذَنَ لِی أَبِی أَوْ یَحْکُمَ اللَّهُ لِی وَ هُوَ خَیْرُ الْحَاکِمِینَ
پس چون از یوسف مأیوس شدند (که یکی را به جای دیگری بازداشت کند)، نجواکنان به کناری رفتند. (برادر) بزرگشان گفت: آیا نمیدانید که پدرتان برای برگرداندن او بر شما پیمان الهی گرفته و پیش از این نیز درباره یوسف کوتاهی کردهاید. پس من هرگز از این سرزمین نمیروم تا آنکه (یوسف عفو کند یا آنکه) پدرم به من اجازه دهد یا خدا در حقّ من حکمی کند و او بهترین داور و حاکم است.
نکتهها:
«خَلَصوا» یعنی خود را از سایرین جدا کردند، «نجیّاً» یعنی نجوی کردند. پس «خَلَصوا نجیّاً» یعنی شورای محرمانه تشکیل دادند که چه کنند.
پیامها:
1- چنان استوار و قاطع باشیم که بد خواهان از ما مأیوس شوند. «فلمّا استیأسوا منه» التماسها وخواهشها، ما را از اجرای احکام الهی واعمال قاطعیّت باز ندارد.
2- روزگاری همین برادران، قدرتمندانه مشورت میکردند که چگونه یوسف را از بین ببرند؛ «اقتلوا یوسف او اطرحوه ارضا... لا تقتلوا ... القوه...» امروز کاسه التماس در دست گرفته و مشورت و نجوی میکنند که چگونه بنیامین را آزاد نمایند. «خلصوا نجیّاً»
3- در عدم حضور پدر مسئولیّت اعضای خانواده با برادر بزرگتر است. «قال کبیرهم»*
4- لزوم رعایت سلسله مراتب و موقعیّت سنی در خانواده و جامعه. «قال کبیرهم»*
5 - در حوادث تلخ و ناگوار، بزرگترها مسئولتر و شرمندهترند. «قال کبیرهم»
6- عهد وپیمانها لازم الاجرا است. «اخذ علیکم موثقاً»
7- پیمانهای سخت وقراردادهای محکم، راه سوءاستفاده را میبندد. «اخذ علیکم موثقا»
8 - خیانت وجنایت تا آخر عمر وجدانهای سالم را آزار میدهد. «و من قبل ما فرطتهم فی یوسف»
9- تحصّن، یکی از شیوههای قدیمی برای رسیدن به مقصود است. «فلن ابرح الارض»
10- غربت، بهتر از شرمندگی است. «فلن ابرح الارض»
11- به خداوند خوشبین باشیم. «هو خیر الحاکمین»
تفسیر سوره یوسف » آیات 81 تا 85
«81» إرْجِعُواْ إِلَی أَبِیکُمْ فَقُولُواْ یَآ أَبَانَآ إِنَّ ابْنَکَ سَرَقَ وَ مَا شَهِدْنَآ إِلَّا بِمَا عَلِمْنَا وَمَا کُنّاَ لِلْغَیْبِ حَافِظِینَ
(برادر بزرگ گفت: من اینجا میمانم، ولی) شما به سوی پدرتان برگردید، پس بگویید: ای پدر! همانا پسرت دزدی کرده و ما جز به آنچه میدانستیم گواهی ندادیم و ما نگهبان (و آگاه به) غیب نبودهایم.
پیامها:
1- انسان، خودخواه است. در آنجا که میخواستند به گندم بیشتر برسند، گفتند: «فارسل معنا اخانا»(116) برادر ما را با ما روانه کن، ولی امروز که تهمت در کار است، گفتند: «ابنک» پسر تو دزدی کرده و نگفتند: برادر ما.
2- شهادت وگواهی، باید بر اساس علم باشد. «ما شهدنا الاّ بما علمنا»
3- در پیمانها و تعهدات، باید برای حوادث پیشبینی نشده تبصرهای باز کرد. «و ما کنّا للغیب...»
4- عذر خود را با کمال صراحت بگوئیم. «و ما کنّا للغیب حافظین»
«82» وَ سْئَلِ الْقَرْیَةَ الَّتِی کُنَّا فِیهَا وَالْعِیرَ الَّتِی أَقْبَلْنَا فِیهَا وَ إِنَّا لَصَادِقُونَ
(اگر به حرف ما اطمینان نداری) از قریهای که در آن بودیم و از کاروانی که در میانشان به اینجا رو آوردهایم، سؤال کن و بیشک ما راستگو هستیم.
نکتهها:
«قریه» تنها به معنای روستا نیست، بلکه به محل اجتماع و مناطق مسکونی گفته میشود؛ خواه شهر باشد یا روستا. ضمناً «واسئل القریه» به معنی سؤال از اهل قریه است.
«عیر» به کاروانی گفته میشود که مواد غذایی حملونقل میکند.
برادران یوسف در گفتگو با پدر، در ماجرای کشته شدن یوسف توسط گرگ، دلیل نداشتند، ولی در اینجا برای حرف خود دو دلیل آوردند؛ یکی سؤال از مردم مصر و یکی سؤال از کاروانیان که ما در میان آنان بودیم. علاوه برآنکه در ماجرای قبل گفتند: «لو کنّا صادقین» و کلمه «لَو» نشانه تردید و
دلهره و سستی است، ولی در این صحنه با کلمه «انّا» و حرف لام که در جمله «انّا لصادقون» است نشان میدهند که قطعاً راست
میگویند.
پیامها:
1- سابقهی بد و دروغ، در پذیرش سخنان انسان در تمام عمر ایجاد تردید میکند. «واسئل القریة»
2- گواهی شهود عینی، راهی معتبر برای اثبات مدّعا میباشد. «واسئل القریة... والعیر...»
3- امکان تبانی مجموعهای بزرگ بر کذب، منتفی است. «و اسئل القریة... انّا لصادقون»*
«83» قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیلٌ عَسَی اللَّهُ أَنیَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ
(یعقوب) گفت: (این چنین نیست) بلکه (بار دیگر) نفس شما (با نسبت دزدی به بنیامین یا تعیین کیفر گروگانگیری) مسئله را برای شما آراسته است، پس صبری نیکو (لازم است) امید است که خداوند همه برادران را با هم نزد من آورد، چرا که او قطعاً آگاه و حکیم است.
نکتهها:
وقتی برادران، پیراهن آغشته به خون یوسف را با ظاهری غمگین و گریان حضور پدر آوردند و گفتند: یوسف را گرگ خورد. حضرت یعقوب گفت: «بل سوّلت لکم انفسکم» یعنی نفس شما این کار را در چشم شما زیبا جلوه داده است و من صبر جمیل میکنم. در اینجا نیز که دو فرزندش (بنیامین وپسر بزرگتر) از او جدا شدهاند، همین جمله را تکرار میکند. شاید این سؤال مطرح شود در ماجرای یوسف برادران توطئه و خیانت کردند، ولی در
ماجرای بنیامین این مسایل نبود، پس چرا کلام یعقوب در هر دو مورد یک لحن و یک عبارت است؟ «بل سوّلت لکم انفسکم امراً فصبر جمیل»
تفسیرالمیزان اینگونه پاسخ میدهد: یعقوب میخواهد بگوید دوری این دو برادر نیز دنباله حرکت قبلی شما نسبت به یوسف است. یعنی تمام این صحنهها، دنباله همان کار زشت شماست.
صبر، گاهی از روی ناچاری و بیچارگی است، چنانکه اهل دوزخ میگویند: «سواء علینا أصَبرنا ام جزعنا» صبر کردن و یا جزع کردن برای نجات ما اثری ندارد. و گاهی صبر آگاهانه و داوطلبانه و تسلیم رضای خداوند است که چهره این صبر در هر جایی با یک عنوان مطرح است؛ صبر در میدان جهاد، شجاعت است. صبر در دنیا، زهد است. صبر در برابر گناه، تقواست. صبر در برابر شهوت، عفّت است و صبر در برابر مال حرام، ورع است.
تزیین و زیبانمایی زشتیها، گاهی توسّط شیطان؛ «و اذ زیّن لهم الشیطان اعمالهم»(117) گاهی به وسیله زرق وبرق دنیا؛ «اذا اخذت الارض زخرفها و ازّیّنت»(118)
و گاهی توسّط نفس انسان است. «سوّلت لکم انفسکم»
پیامها:
1- نفس برای توجیه گناه، کارهای زشت را در نظر انسان زیبا جلوه میدهد. «سوّلت لکم انفسکم»
2- صبر، شیوهی مردان خداست وصبر جمیل، صبری است که در آن سخنی بر خلاف تسلیم و رضای خداوند گفته نشود.(119) «فصبر جمیل»
3- همیشه امیدوار به رحمت الهی باشیم و هرگز مأیوس نشویم. «عسی اللَّه أن یاتینی بهم»
4- یعقوب به زنده بودن سه فرزندش (یوسف، بنیامین، برادر بزرگتر) یقین داشت و به ملاقاتشان امیدوار بود. «أن یاتینی بهم جمیعا»
5 - برای قدرت الهی، حل مشکلات تازه و کهنه، یکسان است. خداوند میتواند یوسف دیروز و برادر امروز شما را یکجا دورهم گرد آورد. «جمیعاً»
6- مؤمن، حوادث تلخ را نیز از حکمت خدا میداند. «الحکیم»
7- باور وتوجّه به عالمانه وحکیمانه بودن افعال الهی، آدمی را به صبر وشکیبایی در حوادث دشوار وادار میکند. «فصبر جمیل، انّه هو العلیم الحکیم»
«84» وَ تَوَلَّی عَنْهُمْ وَ قَالَ یَآ أَسَفَی عَلَی یُوسُفَ وَ ابْیَضَّتْ عَیْنَاهُ مِنَالْحُزْنِ فَهُوَ کَظِیمٌ
یعقوب از فرزندان روی گرداند و گفت: ای دریغا بر یوسف، پس اندوه خود را فرو میخورد (تا آنکه) دو چشمش از اندوه سفید (و نابینا) شد.
نکتهها:
کلمه «اسف» به معنای حزن و اندوه همراه با غضب است. یعقوب بر چشم گریه، و بر زبان «یا اسفا» و در دل حزن داشت.
در روایتی از امام باقرعلیه السلام نقل شده است که فرمود: پدرم علیّبنالحسینعلیهما السلام بیست سال بعد از حادثه کربلا به هر مناسبتی گریه میکرد. سؤال کردند چرا این همه گریه میکنید؟ فرمود: یعقوب یازده پسر داشت یکی غائب شد، با اینکه زنده بود، از گریه چشمانش را از دست داد، ولی من در برابر چشمان خود دیدم پدر و برادرها و هفده نفر از خاندان نبوّت شهید شدند، چگونه گریه نکنم؟
پیامها:
1- حسدورزی، یک عمر تحقیر به همراه دارد. حضرت یعقوب از پسران حسود خود رویگردان شد. «و تولّی عنهم»
2- آنها میخواستند با حذف یوسف، خودشان محبوب پدر شوند؛ «یخل لکم وجه ابیکم» ولی حسادت، قهر پدر را شامل حال آنها کرد. «تولّی عنهم»
3- یعقوب میدانست که بر فرزند دیگر ظلم نشده است، ظلم بر یوسف رفته است. «یا اسفا علی یوسف»
4- غصّه وگریه، گاهی موجب نابینایی میشود. «ابیضّت عیناه من الحزن»
5 - ندبه و گریه و سوز و عشق، نیاز به شناخت دارد. (یعقوب آشنا به یوسف است که از سوز نابینا میشود.)
6- اهمیّت مصائب، بر محور شخصیّت افراد است. (ظلم به یوسف با ظلم به دیگران فرق دارد، نام یوسف برده میشود نه دو برادر دیگر.)
7- گریه، غم واندوه در فراق عزیزان، جایز است. «وابیضّت عیناه من الحزن»
8 - تحمّل انسان حدّی دارد و روزی لبریز میشود. «وابیضّت عیناه من الحزن»*
9- فرو بردن خشم، از صفات مردان الهی و کاری شایسته است. «فهو کظیم»*
10- گریه و غم، منافاتی با کظم غیظ و صبر ندارد. «فصبرٌ جمیل، یا اسفا، فهو کظیم»
«85» قَالُواْ تَاللَّهِ تَفْتَؤُاْ تَذْکُرُ یُوسُفَ حَتَّی تَکُونَ حَرَضَاً أَوْ تَکُونَ مِنَ الْهَالِکِینَ
(فرزندان یعقوب به پدرشان) گفتند: به خدا سوگند تو پیوسته یوسف را یاد میکنی، تا آنکه بیمار و لاغر شوی و (یا مشرف به مرگ و) از بین بروی.
نکتهها:
«حَرَض»، به کسی گویند که عشق یا اندوه وحزن، او را فرسوده کرده باشد.
پیامها:
1- یوسفها همواره باید در یادها باشند. «تفتؤا تذکر یوسف» (اولیای خدا در دعای ندبه، یوسف زمان را صدا میزنند و گریه میکنند.)
2- اگر میخواهید ببینید چقدر کسی را دوست دارید، ببینید چقدر به یاد او هستید. «تفتؤا تذکر یوسف»*
3- آن که یوسف را میشناسد، سوزی دارد که افراد عادّی آن را درک نمیکنند. «تذکر یوسف حتّی تکون حرضاً»
4- مسایل روحی وروانی، در جسم اثر میگذارد. «حرضاً او تکون من الهالکین» (فراق میتواند انسان را بشکند و یا بکشد، تا چه رسد به داغ و مصیبت. آری، حساب عاطفه پدری، از علاقههای عادّی جداست.)
تفسیر سوره یوسف » آیات 86 تا 90
«86» قَالَ إِنَّمَآ أَشْکُواْ بَثِّی وَحُزْنِی إِلَی اللَّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ
(یعقوب) گفت: من ناله (آشکار) وحزن (پنهان) خود را فقط به خدا شکایت میبرم و از (عنایت و لطف) خداوند چیزی را میدانم که شما نمیدانید.
نکتهها:
«بثّ» به حزن شدیدی گفته میشود که گویا شدّت آن باعث شده دارندهاش نتواند آن را بیان کند.
در قرآن نمونههایی از انابه انبیا مطرح شده است:
حضرت آدم از کار خود به درگاه خدا ناله نمود؛ «قالا ربّنا ظلمنا انفسنا»(120) و حضرت ایّوب از بیماری خود؛ «انّی مسّنی الضرّ»(121) و حضرت موسی از فقر و نداری؛ «ربّ انّی لما انزلت الیّ من خیر فقیر»(122) و حضرت یعقوب از فراق فرزند. «انّما اشکوا بثّی و حزنی»
پیامها:
1- آنچه مذموم است، یا سکوتی است که بر قلب واعصاب فشار میآورد و سلامت انسان را به مخاطره میاندازد و یا ناله و فریاد در برابر مردم است که موقعیّت انسان را پایین میآورد، امّا شکایت بردن به نزد خداوند مانعی ندارد. «انّما اشکوا... الی اللَّه»
2- موحّد، درد دل خود را تنها با خدا در میان میگذارد. «انّما اشکوا... الی اللَّه»
دست حاجت چو بری، نزد خداوندی بر
که کریم است و رحیم است و غفور است و ودود
نعمش نامتناهی، کرمش بی پایان
هیچ خواننده از این در نرود بیمقصود
3- افراد ظاهربین از کنار حوادث به راحتی میگذرند، ولی انسان ژرفنگر، آثار و حوادث را تا قیامت میبینند. «اعلم من اللَّه ...»
4- یعقوب به زنده بودن یوسف و سرآمدن فراقش و به حقایقی دربارهی خدا و صفات او آگاه بود که بر دیگران پوشیده بود. «اعلم من اللَّه ما لاتعلمون»
5 - شاید «ما لا تعلمون» همان رؤیای یوسف باشد که یعقوب در آغاز آن را تعبیر کرده بود.*
«87» یَا بَنِیَّ اذْهَبُواْ فَتَحَسَّسُواْ مِن یُوسُفَ وَ أَخِیهِ وَ لَاتَاْیََسُواْ مِنْ رَّوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لَا یَاْیَْسُ مِن رَّوْحِ اللَّهِ إِلَّا لْقَوْمُ الْکَافِرُونَ
ای پسرانم (بار دیگر به مصر) بروید و از یوسف و برادرش جستجو کنید و از رحمت خداوند مأیوس نشوید، حقّ این است که جز گروه کافران، از رحمت خداوندی مأیوس نمیشوند.
نکتهها:
«تحسّس» جستجوی چیزی از راه حس است. «تجسّس» به جستجو کردن در مورد بدیها و «تحسّس» به جستجو در مورد خوبیها گفته میشود.
به تعبیر راغب، «رَوْح» و «روح» به معنای جان است، ولی «رَوح» در موارد فَرَج و رحمت به کار میرود، گویا با گشایش گره و مشکل، جان تازهای در انسان دمیده میشود.
در تفسیر تبیان آمده است: «روح» از «ریح» است، چنانکه انسان با وزش باد احساس راحتی میکند با رحمت الهی نیز انسان شادمان میگردد.
براساس روایات، یأس از رحمت خدا، از گناهان کبیره است.(123)
پیامها:
1- پدر نباید با فرزندانش قطع رابطهی دائمی کند. (گرچه در آیه 84 پدر از فرزندانش روی گرداند ولی در این آیه بار دیگر به آنان توجّه کرد و فرمود: ای فرزندانم). «فتولّی عنهم - یابنیّ»
2- شناخت و کنجکاوی، نیاز به حرکت دارد. «اذهبوا فتحسّسوا»
3- رسیدن به لطف الهی، با تنبلی سازگار نیست. «اذهبوا، ولا تایْئسوا»
4- اولیای خدا، هم خود مأیوس نمیشوند هم دیگران را از یأس باز میدارند. «لاتایئسوا»
5 - یأس، نشانه کفر است. «لایایئس... الاّ القوم الکافرون» زیرا انسان مأیوس، در درون خود میگوید: قدرت خدا تمام شده است.
«88» فَلَمَّا دَخَلُواْ عَلَیْهِ قَالُواْ یَآ أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُّزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنَآ إِنَّ اللَّهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ
پس هنگامی که (مجدداً) بر یوسف وارد شدند، گفتند: ای عزیز! قحطی ما و خاندان ما را فراگرفته و (برای خرید گندم) بهای اندکی با خود آوردهایم، (اما شما کاری به پول اندک ما نداشته باش) سهم ما را بطور کامل وفا کن و بر ما ببخش، زیرا که خداوند کریمان و بخشندگان را پاداش میدهد.
نکتهها:
«بضاعت» به مالی گویند که عنوان «بها» به خود بگیرد. «مُزجاة» از ریشهی «ازجاء» به معنای طرد کردن است. از آنجایی که معمولاً فروشندگان بهای کم را برمیگردانند، «بضاعت مزجاة» گفته شده است.
برخی از مفسران گفتهاند: مراد از «تصدّق علینا» درخواست بازگرداندن بنیامین است.
در روایات آمده است: یعقوب نامهای برای یوسف نوشت که محتوای آن تجلیل از یوسف، بیان قحطی کنعان، تقاضای آزادی بنیامین و تبرئه فرزندان از سرقت بود و به همراه فرزندان برای یوسف فرستاد. وقتی یوسف در مقابل برادران آن نامه را خواند، بوسید و بر چشم گذاشت و گریهای کرد که قطرات اشک بر لباسش نشست.
برادران که هنوز یوسف را نمیشناختند شگفتزده بودند که این همه احترام به پدر ما برای چیست؟ کمکم برق امیدی در دل آنها روشن شد. خنده یوسف را چون دیدند، با خود گفتند نکند او یوسف باشد.(124)
پیامها:
1- برای یعقوب، یوسف مطرح است؛ «فتحسّسوا من یوسف» ولی برای فرزندان گندم. «فأوف لنا الکیل»
2- تحقیر کنندگان، روزی تحقیر میشوند. فرزندانی که با غرور میگفتند: «نحن عصبة» ما قوی هستیم، «سرق اخ له من قبل» برادر ما دزد بود، «انّ ابانا لفی ضلال» پدر ما در گمراهی آشکار است، امروز با حقارت میگویند: «مسنّا و اهلنا الضرّ»
3- برای درخواست کمک و مساعدت، فرهنگ خاصّی لازم است:
الف: تجلیل از کمک کننده. «ایّها العزیز»
ب: بیان حال و نیاز خود. «مسّنا و اهلنا الضّر»
ج: کمبود بودجه (فقر مالی). «بضاعة مزجاة»
د: ایجاد انگیزه در کمک کننده. «فتصدّق علینا انّ اللَّه یجزی المتصدّقین»
4- فقر و نیاز، انسان را ذلیل میکند. «مسّنا و اهلنا الضر»
آنچه شیران را کند روبَه مزاج
احتیاج است احتیاج است احتیاج
«89» قَالَ هَلْ عَلِمْتُم مَّا فَعَلْتُم بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جَاهِلُونَ
(یوسف) گفت: آیا دانستید با یوسف و برادرش چه کردید آنگاه که شما نادان بودید.
نکتهها:
در یک سؤال ممکن است اهداف گوناگونی نهفته باشد، اهدافی مثبت و سازنده و یا منفی و آزاردهنده، سؤال یوسف که پرسید آیا میدانید با یوسف و برادرش چه کردید؟، ممکن است برای این باشد که من ماجرا را میدانم. یا اینکه ممکن است هدف از سؤال این باشد که کار بدی کردید، توبه کنید و ممکن است هدفش تشفّی خاطر بنیامین باشد که در جلسه حضور دارد و ممکن است هدفش سرزنش و توبیخ و ملامت یا به رخ کشیدن عزّت خود و
یا سرزنش به اینکه با این همه جنایت چرا امید تصدّق دارید؟
در میان غرضهایی که مطرح شد، سه مورد اوّل با مقام یوسف سازگاری دارد، ولی باقی موارد، با فتوّت و کرامتی که آیات بعد از یوسف گزارش میکند، همخوانی ندارند. او علیرغم اینکه نسبت دزدی شنید، چیزی نگفت و سرانجامِ کار به برادران گفت: «لاتثریب علیکم الیوم»
جهل، تنها به معنای ندانستن نیست، بلکه غلبه هوسها نوعی بیتوجّهی است. انسان گناهکار هر چند عالم باشد، جاهل است چون توجّه ندارد و آتش دوزخ را برای خود میخرد.
پیامها:
1- پرونده خطاها و گناهان روزی گشوده و مورد سؤال قرار خواهد گرفت که آیا میدانید چه کردهاید؟ «هل علمتم ما فعلتم»*
2- فتوّت در آن است که جزئیّات خلاف مطرح نشود. لذا یوسف به طور سربسته پرسید: چه کردید؟ «ما فعلتم»
3- وقتی به قدرت رسیدیم، دیگر مظلومان را فراموش نکنیم. «ما فعلتم بیوسف و اخیه»*
4- فتوّت در آن است که راه عذر به خطاکار تلقین شود. (یوسف به برادران خطاکار گفت: کارهای شما در زمان بی توجّهی شما بوده نه اکنون.) «اذ انتم جاهلون»
«90» قَالُواْ أَءِنَّکَ لَأَنتَ یُوسُفُ قَالَ أَنَاْ یُوسُفُ وَهَذَآ أَخِی قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنَآ إِنَّهُ مَن یَتَّقِ وَیَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لَا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ
گفتند: آیا تو خود (همان) یوسفی؟ گفت: (آری) من یوسفم و این برادر من است. به تحقیق خداوند بر ما منت گذاشت. زیرا که هر کس تقوا وصبر پیشه کند، پس همانا خداوند پاداش نیکوکاران را تباه نمیکند.
نکتهها:
هر چه زمان میگذشت، برادران مبهوتتر شدند که چرا عزیز مصر در برابر نامهی پدرشان گریه کرد!؟ عزیز از کجا ماجرای یوسف را میداند؟ راستی قیافه او به یوسف شباهت زیادی دارد! نکند او
یوسف باشد، چه بهتر که از خودش بپرسیم. اگر یوسف نبود به ما دیوانه نمیگویند؟ واگر یوسف بود از شرمندگی چه میکنیم؟ هیجان سراسر وجود برادران را گرفته بود. بالاخره طلسم سکوت را با سؤالِ آیا تو یوسفی، شکستند.
در اینجا چه صحنهای پیش آمد؟ و کدام نقاش میتواند شرمندگی و شادی و گریه و در آغوش کشیدن را تصویر کند؟ خدا میداند و بس.
باید شرایط طوری فراهم شود که مردم سؤال کنند و برای رشد و تربیت، انگیزه آنان را بالا برد. در برادران یوسف دائماً انگیزه برای جستجو و سؤال زیاد میشد. با خود میگفتند: چرا اصرار داشت بنیامین را به همراه خود بیاوریم؟ چرا پیمانه در بار ما پیدا شد؟ چرا پول ما را در نوبت اوّل برگرداند؟ او از کجا داستان یوسف را میداند؟ نکند دیگر به ما غلّه ندهد؟ وقتی این هیجانات در روح آنها اوج گرفت،
پرسیدند: آیا تو یوسف هستی؟ گفت: بله.
امام صادقعلیه السلام فرمود: همانا در حضرت قائمعلیه السلام سنّتی از یوسف است؛ مردم او را نمیشناسند تا اینکه خدا اذن دهد خود را معرّفی کند.(1)
پیامها:
1- گذشت زمان و حوادث تلخ وشیرین، رابطه و شناختها را تغییر میدهد. بهگونهای که برادر را نمیشناسد. «انک لأنت یوسف»
2- اولیای خدا، همهی نعمتها را از او میدانند. «مَنّ اللَّه علینا»
3- اجر صبر و تقوا، در دنیا نیز داده میشود. «انا یوسف... مَن یّتق و یصبر...»*
4- کسی لایق زمامداری و حکومت است که در برابر حوادث، حسادتها، شهوتها، تحقیرها، زندانها، تبلیغات سوء و... امتحان داده باشد. «مَن یتّق و یصبر...»
5 - از حساسترین اوقات، برای تبلیغ استفاده کنید. (موقعی که برادران از کار خود شرمنده وآماده پذیرش سخن یوسفاند، او میگوید: «مَن یتّق ویصبر ...»)
6- لطف خداوند، حکیمانه وبر طبق ملاکها ومعیارها است. «من یتّق و یصبر فانّ اللَّه...»
7- صبر وتقوا، زمینه عزّت است. «مَن یتّق و یصبر فانّ اللَّه لایضیع...»
8 - تقوا و صبر از ویژگیهای محسنان است. «من یتّق و یصبر فانّ اللّه لا یضیع اجر المحسنین»*
تفسیر سوره یوسف » آیات 91 تا 95
«91» قَالُواْ تَاللَّهِ لَقَدْ ءَاثَرَکَ اللَّهُ عَلَیْنَا وَإِن کُنَّا لَخَاطِئِینَ
(برادران) گفتند: به خدا قسم، که خداوند ترا بر ما برتری داده است و قطعاً ما خطاکار بودهایم.
1) 125) بحار، ج 12، ص 283.
نکتهها:
«ایثار» به معنای برتری دادن دیگران بر خود است. برادران یوسف در اثر تفکّر غلط «نحن عصبة»، دست به کار غلطی زدند و گفتند: او را به چاه افکنید؛ «القوه فی غیابت الجب». خداوند آنها را در تنگنا گذاشت تا جایی که برای سیر کردن شکم التماس کنند؛ «مسّنا و اهلنا الضّر» پس اعتراف کردند که نقشه ما خراب از آب در آمد؛ «کنّا لخاطئین» سپس آن تفکّر غلط، تبدیل به پذیرش یک واقعیّت شد که قدرت حکیمانه خداوند تو
را بر ما برتری داد. «لقد آثرک اللَّه علینا»
برادران یوسف چند بار به صیغه «تاللَّه» قسم یاد کردهاند:
1- «تاللَّه لقد علمتم ما جئنا لنفسد فیالارض» به خدا سوگند شما خود میدانید که ما برای فساد و سرقت به سرزمین شما نیامدهایم.
2- «تاللَّه تفتوء تذکر یوسف» به پدر گفتند: به خدا سوگند تو دائماً یوسف یوسف میکنی.
3- «تاللَّه انک لفی ضلالک القدیم» پدرجان به خدا سوگند تو در علاقه افراطی به یوسف، گرفتار انحراف گذشته شدهای.
4- «تاللَّه لقد آثرک اللَّه علینا» به یوسف گفتند: به خدا قسم خداوند تو را بر ما برتری داد.
پیامها:
1- اگر از روی حسادت به برتری و کمالات دیگران اعتراف نکنیم، با فشار و ذلّت به آنها اقرار خواهیم کرد. «لقد آثرک اللَّه علینا»
2- در برابر اراده خدا، نمیتوان ایستادگی کرد. «آثرک اللَّه علینا»
3- در روز توانایی، به گونهای عمل نکنیم که در روزگار ضعف شرمنده شویم. «و نحن عصبة... و ان کنّا لخاطئین»*
4- اعتراف به خطا، زمینهای برا دریافت عفو و بخشش است. «ان کنّا لخاطئین»
«92» قَالَ لَا تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللَّهُ لَکُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
(یوسف) گفت: امروز بر شما توبیخ و ملامتی نیست، خداوند شما را میبخشد و او مهربانترین مهربانان است.
نکتهها:
«تثریب» به معنای توبیخ، گناه شمردن و ملامت زیاد است.
روز فتح مکّه مشرکان به کعبه پناه بردند، عمر گفت: ما امروز انتقام خواهیم گرفت. پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: امروز روز مرحمت است و از مشرکان پرسید: گمان شما امروز نسبت به من چیست؟ گفتند: خیر است، تو برادر کریم ما هستی. پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: امروز کلام
من همان کلام یوسف است؛ «لا تثریب علیکم الیوم» عمر گفت: من از حرف خودم شرمندهام.(126)
حضرت علی علیه السلام میفرمایند: «اذا قدرتَ علی عدوّک فاجعل العفو عنه شکراً للقدرة علیه»(127) هرگاه بر دشمن خود پیروز شدی شکر آنرا، عفو دشمن قرار بده.
در حدیث میخوانیم: دل جوان رقیقتر است و پس از تلاوت این آیه فرمودند: یوسف چون نسبت به پدر و برادران خود جوانتر بود، فوری برادران را بخشید.(128)
پیامها:
1- سعه صدر، ابزار و وسیلهی ریاست است. «لا تثریب علیکم الیوم» آری کسی که تمام ظلمهای برادران را یکجا میبخشد، سزاوار ریاست است.
2- همین که خلافکار اعتراف کرد، بپذیریم و او را خجل نکنیم. «انّا کنّا خاطئین. قال لاتثریب علیکم»
3- گذشت خود را به همه اعلام کنیم تا دیگران هم سرزنش نکنند. «لاتثریب علیکم»
4- یوسف علیه السلام به بازسازی روحی روانی برادران گنهکار پرداخت، ما نیز چنین کنیم. «لاتثریب...»*
5 - عفو در اوج عزّت و قدرت، سیره اولیای خداست. «لاتثریب علیکم الیوم»
6- فتوّت را از یوسف بیاموزیم که هم حقّ خود را بخشید و هم از خداوند طلب آمرزش و عفو میکند. «لاتثریب ... یغفر اللَّه»
7- آنجا که بنده میبخشد از خداوند که ارحم الراحمین است چه انتظاری جز عفو داریم. «یغفر اللَّه لکم»
8 - بخشیدن شرمندگان، سیرهی الهی است. (یغفر در قالب مضارع آمده است.)
9- عفو خداوند، شامل کسانی هم که سالها موجب آزار دو پیامبر او (یوسف و یعقوب) شدهاند، میشود. «و هو ارحم الرّاحمین»
10- عفو و گذشت از خطاکاران، زمینه ساز جلب مغفرت الهی است. «لا تثریب علیکم... یغفر اللَّه لکم و...»
11- توصیف خداوند به مغفرت و رحمت، (مانند «ارحم الرّاحمین») از آداب دعا و استغفار است.
«93» إذْهَبُواْ بِقَمِیصِی هَذَا فَأَلْقُوهُ عَلَی وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیراً وَ أْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ
(یوسف گفت:) این پیراهن مرا ببرید و آنرا بر صورت پدرم بیفکنید (تا) بینا شود و همه کسان خود را نزد من بیاورید.
نکتهها:
در داستان حضرت یوسف، پیراهن او در چند جا مطرح شده است؛
الف: «و جاؤا علی قمیصه بدم کذب» برادران، پیراهن یوسف را با خون دروغین آغشته کرده و نزد پدر بردند که گرگ یوسف را خورد.
ب: «قدّ قمیصه من دبر» پیراهن از پشت پاره وسبب کشف جرم و مجرم شد.
ج: «اذهبوا بقمیصی» پیراهن موجب شفای یعقوب نابینا میشود.
اگر پیراهنی که جوار یوسف است نابینا را بینا میکند، پس در تبرک به مرقد و صحن و سرا و درب و دیوار و پارچه و هر چیز دیگری که در جوار اولیای خدا باشد، امید شفا هست.
تا اینجا مرحله شناسایی یوسف، عذرخواهی از او وعفو وگذشت یوسف و طلب عفو الهی، طی شده است، ولی هنوز نابینایی پدر که از آثار جرم برادران است، وجود دارد. در این آیه راه حل این مشکل ارائه میشود.
ضمناً در روایت آمده است که یوسف گفت: کسی پیراهن مرا برای پدر ببرد که پیراهن خونی مرا پیش او برده بود تا همانگونه که پدر را دل آزرده کرده با این پیراهن دلشاد سازد.
در روایات آمده است: یوسف برادران خود را هر روز و شب سر سفره خود مینشاند و آنها احساس شرمندگی میکردند، به یوسف پیغام دادند که سفره ما جدا باشد، چون چهره تو ما را شرمنده میکند!. یوسف پاسخ داد: امّا من افتخار میکنم که در کنار شما باشم و با شما غذا بخورم. روزگاری مردم که مرا میدیدند، میگفتند: «سبحان من بلّغ عبداً بیع بعشرین درهماً ما بلغ» منزّه است خدایی که بردهی بیست درهمی را به
عزّت رساند. امّا امروز وجود شما برای من عزّت است. حالا مردم میدانند که من برده و بیاصل و نسب نبودهام. من برادرانی مثل شما و پدری همانند یعقوب داشتهام، ولی غریب افتاده بودم.(129) (اللَّهاکبر از این فتوّت و جوانمردی)
نقل شده است مرحوم آیتاللَّهالعظمی شیخ عبدالکریم حایری یزدی که برای معالجه از اراک به سمت تهران حرکت کرده بود، شبی را در قم ماند. مردم از ایشان تقاضا کردند که حوزه علمیه را از اراک به قم منتقل کند، چون قم حرم اهلبیتعلیهم السلام و مدفن حضرت معصومهعلیها السلام است. ایشان استخاره کردند و این آیه آمد: «و اتونی باهلکم اجمعین» اشاره به اینکه همان گونه که یوسف به برادران گفت: تمام
فامیل را به پایتخت بیاورید، شما نیز حوزه علمیه اراک را به قم منتقل کنید. ایشان نیز چنین کردند.
پیامها:
1- تبرّک به اشیائی که مربوط به اولیای خداست، جایز است. «اذهبوا بقمیصی» (پیراهن یوسف، چشم نابینایی را بینا میکند.)
2- کسی که با هوی و هوس مبارزه کند، حتّی لباسش نیز از مقدسات میشود. «بقمیصی»
3- تنها دیدن اشیای مقدّس برای تبرّک کافی نیست، باید آن را لمس کرد. «القوه علی وجه ابی»*
4- حزن و شادی در نور چشم اثر دارد. «و ابیضّت عیناه من الحزن ... یأت بصیراً» شاید به همین دلیل فرزند خوب را «قرةالعین» نامیدهاند. (البتّه اگر نخواهیم از بُعد معجزه بررسی کنیم.)
5 - وصال، دل پیر را زنده و دیده نابینا را بینا میکند. «فالقوه علی وجه ابی یأت بصیراً»*
6- در معجزه وکرامت، سن وسال شرط نیست. (پیراهن فرزند، چشمان پدر را بینا میکند.)
7- خداوند آنچه را که روزی سبب حزن یعقوب شده بود، مایه شادی و شفای او قرار داد. (پیراهن روزی سبب اندوه شد و امروز سبب شادی )*
8 - فرزندان متمکن، بستگان ضعیف مخصوصاً والدین سالمند را تحت پوشش ببرند. «و اتونی باهلکم اجمعین»
9- شرایط اجتماعی، در عمل به وظیفه اثر دارد. «واتونی باهلکم اجمعین» (صلهی رحم یوسف در آن شرایط به نوعی بود که باید فامیل به مصر بیایند.)
10- رسیدگی به بستگان (با حفظ حقوق سایر مردم)، لازم است. «اتونی باهلکم»
11- تغییر مسکن و هجرت، آثار زیادی دارد از جمله: خاطرات غمانگیز را دگرگون میکند. «و اتونی باهلکم اجمعین»
12- افراد خانواده و بستگان نزدیک در صورت امکان نزدیک هم و در کنار هم زندگی کنند. «و اتونی باهلکم اجمعین»*
13- جوانمردی یوسفعلیه السلام تا آن اندازه بود که برادران او را تحمّل نکردند و او را در چاه انداختند، ولی یوسفعلیه السلام همه برادران و خانوادههایشان را دعوت کرد. «و اتونی باهلکم اجمعین»*
14- با خویشان هر چند خطاکار باشند نباید قطع رابطه کرد. «و اتونی باهلکم اجمعین»*
15- برای کسانی که زجر کشیدهاند باید به فکر رفاه بود. «اجمعین» رنج فراق یعقوب سپس آرامش وصال یوسف.
16- بهترین لطف آن است که همه را شامل شود. «اجمعین»
«94» وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعِیرُ قَالَ أَبُوهُمْ إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لَوْلَآ أَن تُفَنِّدُونِ
و چون کاروان (از مصر به سوی کنعان محل زندگی یعقوب) رهسپار شد، پدرشان گفت: همانا من بوی یوسف را مییابم، البتّه اگر مرا کمخرد ندانید.
نکتهها:
«فَصلت» یعنی فاصله گرفت. «فَصَلت العیر» یعنی کاروان از مصر فاصله گرفت. «تُفنّدون» از ریشه «فَنَد» به معنی ناتوانی فکر و سفاهت است.
یعقوب نگران بود که اطرافیانش نسبت بیخردی به او دهند و فرمود: «لولا أن تفنّدون»، ولی با کمال تأسّف اطرافیان و بعضی اصحاب پیامبر صلی الله علیه وآله این نسبت را به حضرت دادند، آنجا که در آستانه رحلت فرمود: قلم و کاغذ بیاورید تا چیزی بگویم و ثبت شود که اگر به آن عمل کنید، هرگز گمراه نشوید! یکی گفت: «اِنّ الرجلَ لیهجر»(130) پیامبر هذیان میگوید! و نگذاشتند چیزی نوشته شود.
سؤال: چگونه است که تنها یعقوب بوی یوسف را درک میکند؟ «اِنّی لاجد ریح یوسف»
پاسخ: هیچ مانعی ندارد، همان گونه که انبیا، وحی را درک میکنند و ما آن را درک نمیکنیم، در بقیه امور نیز آنان چیزی را بیابند که ما نمییابیم.
مگر در آستانهی جنگ خندق، به هنگام کندن خندق، رسول اکرم صلی الله علیه وآله از جهش برقی که از اصابت کلنگ به سنگی نمایان شد، نفرمود: در این برق سقوط امپراطوریها را دیدم؟ امّا بعضی از افراد ضعیف الایمان گفتند: پیامبر از ترس خود، دور شهر خندق میکند، ولی با هر ضربه و جرقّهای، از سقوط یک رژیم و حکومتی و پیروزی خود وعده میدهد!
شاید مراد از «بوی یوسف» خبر تازهای از یوسف باشد.
این مسئله امروزه در دنیای علم، به «تله پاتی» یعنی انتقال فکر از نقاط دور دست، مشهور شده وبه عنوان یک مسئله مسلّم علمی درآمده است. یعنی کسانی که پیوند نزدیکی با هم دارند و یا دارای قدرت روحی خاص هستند، همین که مسئلهای در گوشهای از جهان برای شخصی پیش آید او نیز در گوشهای دیگر از جهان آن را درمییابد.
شخصی از امام باقرعلیه السلام سؤال کرد: گاهی بدون جهت مرا غم فرا میگیرد، به نوعی که اطرافیان میفهمند. امام فرمود: مسلمانان در آفرینش از یک حقیقت و طینت هستند، همین که حادثهی تلخی برای یکی از آنان اتّفاق بیافتد، دیگری در سرزمین و منطقهای دیگر غمناک میشود.(131)
در شرح نهجالبلاغه مرحوم خویی آمده است: برای امام معصوم، عمود نوری است که چون خدا اراده کند، امام با نگاه به آن، آینده را میبیند وگاهی نیز مثل مردم عادی است.
زمصرش بوی پیراهن شنیدی
چرا در چاه کنعانش ندیدی
بگفت: احوال ما برق جهان است
گهی پیدا و دیگر دم، نهان است
گهی بر طارم اَعلی نشینیم
گهی تا پشت پای خود، نبینیم
اگر استشمام بوی حضرت یوسف را مربوط به قوای شامّه بدانیم، باید به عنوان یک امر خارقالعاده و معجزه پذیرفت که یعقوب بویی را از دور استشمام میکند.
در ایّام تجاوز عراق به جمهوری اسلامی ایران که مردم به فرمان امام خمینیقدس سره در جبهههای غرب و جنوب حاضر بودند، بنده نیز در خدمت شهید آیةاللَّه اشرفی اصفهانی که حدود نود سال داشت، در عملیات «مسلمبنعقیل» بودم. ایشان بارها در شب حمله به من فرمود: من بوی بهشت را مییابم، ولی من هرچه بو کشیدم چیزی نیافتم!.
آری، کسی که نود سال در علم وتقوی وزهد وتهجّد بوده، میتواند احساسی داشته باشد که دیگران نداشته باشند. همانگونه که پیشگویی ایشان که گفتند: من چهارمین شهید محراب خواهم بود، عملی شد!.(132)
به هر حال ممکن است مراد از بوی بهشت، یک بوی عرفانی باشد. نظیر شیرینی مناجات که یک مزه معنوی است. و ممکن است بوی طبیعی باشد، لکن هر شامّهای لایق استشمام آن نیست. نظیر امواج رادیویی که در فضاست، لکن هر رادیویی تمام آنها را نمیگیرد.
پیامها:
1- انسان، با صفای باطن میتواند حقایق معنوی را درک کند. «انّی لاَجد ریح یوسف» ولی درک حقایق محدود است، اینگونه نیست که آنان در هر مکان و زمان بتوانند هرچه را دریابند و لذا بوی پیراهن را بعد از فاصله کاروان دریافت نمود. «فصلت العیر»
2- اگر حقایقی را درک نمیکنیم، مقام دیگران را انکار نکنیم. «لولا أن تفندون» حضرت یعقوب فرمود: اگر مرا کم خرد نپندارید.
3- همهی مردم ظرفیّت شنیدن حقایق را ندارند و نسبت بیخردی به گوینده میدهند. «لولا أن تفنّدون»*
4- زندگانی عالمان در میان نادانان، رنجآور ومشکل است. «لولا أن تفنّدون»
«95» قَالُواْ تَاللَّهِ إِنَّکَ لَفِی ضَلاَلِکَ الْقَدِیمِ
(به او) گفتند: به خدا سوگند تو در گمراهی دیرین خود هستی.
نکتهها:
در آیه 8 این سوره خواندیم که برادران در حقّ پدر خود گفتند: «انّ ابانا لفی ضلال مبین» پدرمان به خاطر علاقه بیجهت به یوسف و برادرش، در گمراهی آشکار است. در اینجا گفتند: «ضلالک القدیم»، یعنی هنوز در آن خطای پیشین به سر میبرد.
افراد عادّی نباید اولیای خدا را با فهم خود بسنجند و حکم کنند که این شدنی است یا نشدنی. حضرت علیعلیه السلام میفرماید: «النّاس اعداء ما جهلوا»(1)
تفسیر سوره یوسف » آیات 96 تا 100
«96» فَلَمَّآ أَن جَآءَ الْبَشِیرُ أَلْقَاهُ علَی وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیراً قَالَ أَلَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ
پس چون (آن برادری که حامل پیراهن یوسف بود) مژدهرسان آمد، پیراهن را روی صورت یعقوب انداخت. پس یعقوب بینا گشت و گفت: آیا به شما نگفتم: همانا من از (عنایت) خداوند چیزی میدانم که شما نمیدانید.
نکتهها:
اگر مراد از سفید شدن چشم «وابیضت عیناه»؛ کمنور شدن باشد، «بصیراً» به معنای پر نور شدن است و دلالت بر این دارد که حزن و شادی در دید و قوه باصرهی انسان مؤثّر است. امّا اگر مراد نابینایی مطلق باشد که از ظاهر آیه و «فارتدّ بصیراً» بر میآید، یک معجزه و توسّل است که قرآن آنرا اثبات میکند.مردم همین که خود نمیدانند با هر دانایی مخالفت میکنند.
پیامها:
1- حضرت یعقوب ویوسف علیهما السلام برای خبرهای شگفت خود قسم نخوردند؛ ولی برادران در عرصههای مختلف قسم خوردند، در آیه 73، 85، 91 و 95، برادران سوگند یاد کردند. آری، باید همچون انبیا حتّی المقدور از سوگند دوری کرد. «قالوا تاللّه»*
2- کار نیکان را قیاس از خود مگیر. «انّک لفی ضلالک» (نسبت گمراهی به پدر، ناشی از قیاس وسنجیدن درک او با فهم خود بود.)
3- یعقوب در طول دوران فراق یوسف، به زنده بودن او اعتقاد داشت و آن را برای اطرافیانش اظهار میکرد و به همین دلیل به او میگفتند که باز همان انحرافات گذشته را داری. «انّک لفی ضلالک القدیم»
1) 133) نهجالبلاغه، حکمت 172.
دنیا فراز و نشیب دارد؛ برادران یوسف یک روز کشته شدن یوسف را به دست گرگ و یک روز خبر حاکم شدن یوسف را برای پدر میآورند.
پیامها:
1- سرچشمه علم انبیا، علم الهی است. «أعلم من اللَّه...»
2- انبیای الهی به وعدههای خدا اطمینان دارند. «ألَم أقل...» (یعنی به شما نگفتم مأیوس نشوید، باز به مصر بروید و به دنبال یوسف باشید.)
3- یعقوب بر خلاف فرزندانش، به زنده بودن یوسف و پایان پذیرفتن فراقش اطمینان داشت. «ألم أقل لکم»
4- فرزند ناصالح باعث کوری پدر وفرزند صالح موجب بینایی او میشود. «ابیضّت عیناه... فارتدّ»*
5 - ارادهی الهی، بر قوانین طبیعی حاکم است. «فارتدّ بصیراً»
6- لباس و متعلّقات اولیای خدا، میتواند منشأ اثر باشد. «القاه علی وجهه فارتدّ بصیراً»
7- چه بسا امری که مکروه شمرده میشود؛ ولی برای همه خیر است، چنان که قحطی ناخوشایند بود، ولی موجب آزادی بیگناهی چون یوسف و حاکمیّت او، وصال یعقوب وکنترل قحطی شد. «انّی اعلم من اللّه مالاتعلمون»*
«97» قَالُواْ یَآ أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَآ إِنَّا کُنَّا خَاطِئِینَ
(فرزندان) گفتند: ای پدر! برای گناهانمان (از خداوند) طلبِ آمرزش کن که براستی ما خطاکار بودیم.
«98» قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ
(یعقوب) گفت: بزودی از پروردگارم برای شما طلب آمرزش میکنم، براستی که او، خود آمرزنده وبسیار مهربان است.
نکتهها:
فرزندان یعقوب موحّد بودند وبه مقام والای پدرشان آگاه بودند؛ «یا ابانا استغفر لنا» آنچه به عنوان «ضلال» به پدر نسبت دادهاند، مراد گمراهی در عقیده نیست، بلکه گمراهی در تشخیص و علاقمندی او به یوسف بود.
برای ظالم سه روز است: روز قدرت، روز مهلت و روز ندامت.
برای مظلوم نیز سه روز است: روز حسرت که مورد ظلم قرار گرفته است، روز حیرت که در فکر چارهاندیشی است و روز نصرت در این دنیا یا در جهان آخرت.
کسانی که در اثر اشتباه به پدر گفتند: «انّ ابانا لفی ضلال مبین» بعد از توجّه به اشتباه میگویند: «انّا کنّا خاطئین»
در تفسیر مجمعالبیان و اطیبالبیان آمده است که حضرت یعقوب در انتظار شب جمعه یا سحر بود تا برای فرزندانش دعا کند و لذا کلمه «سوف» بکار برد و فرمود: «سَوفَ استغفر لکم» یعنی در آینده برای شما طلب بخشش خواهم کرد.
پیامها:
1- ظلم، مایهی ذلّت است. روزی که برادران، یوسف را به چاه انداختند، روز خنده آنان و ذلّت یوسف بود و امروز به عکس شد. «یا ابانا استغفر لنا»
2- برای آمرزش گناهان، توسّل به اولیای خداوند جایز است. «یا ابانا استغفر لنا»
3- دعای پدر تأثیر ویژهای دارد. «یا ابانا استغفر لنا»*
4- برای توبه هیچگاه دیر نیست. «استغفر لنا»*
5 - اعتراف به گناه و خطا زمینه آمرزش است. «انّا کنّا خاطئین»*
6- برای دعا، ساعات خاصّی اولویّت دارد. «قال سوف استغفر لکم»
7- پدر نباید کینهتوز باشد ولغزش فرزندان را در دل نگهدارد. «استغفر لکم»
8 - به هنگام اقرار خلافکار، او را ملامت نکنیم. هنگامی که گفتند: «انّا کنّا خاطئین» ما خطاکار بودیم. پدر گفت: «سوف استغفر لکم»
8 - گناهکار را به مغفرت الهی امیدوار کنیم. «قال سوف استغفر لکم ربّی»*
9- در استجابت دعا و توسّل به اولیای الهی صبور باشیم. «سوف استغفر لکم»*
10- حضرت یعقوب از حقّ خویش گذشت و برای حقّ الهی وعده دعا به فرزندان داد. «استغفر لکم ربّی»*
11- لطف خداوند، شامل بزرگترین گناه و گناهکاران نیز میشود. «هو الغفور الرّحیم» با اینکه دو نفر از پیامبران الهی مورد آزار و اذیّت چندین ساله قرار گرفتهاند، باز امید بخشایش از او میرود.
«99» فَلَمَّا دَخَلُواْ عَلَی یُوسُفَ ءَاوَی إِلَیْهِ أَبَوَیْهِ وَقَالَ ادْخُلُواْ مِصْرَ إِن شَآءَ اللَّهُ ءَامِنِینَ
پس چون (پدر ومادر وبرادران) بر یوسف وارد شدند، پدر و مادرش را در کنار خویش جای داد وگفت: به خواست خدا با أمن و امان داخل مصر شوید.
نکتهها:
نمیدانم این فراز از داستان را چگونه بنویسم! یوسف برای استقبال از والدین خود، در بیرون شهر خیمهای زده وبه انتظار ایستاده بود تا آنها را با عزّت و احترام وارد مصر کند؛ «فلمّا دخلوا علی
یوسف... ادخلوا مصر» به طور طبیعی وقتی پدر و مادر و برادران یوسف، خود را برای سفر آماده میکردند، شور و غوغا در کنعان بود.
مردم میدیدند چگونه بعد از سالها، با دریافت خبر خوش سلامت یوسف، در حالی که یعقوب بینایی خود را باز یافته با اشتیاق عزم دیدار فرزند را دارد. آنها نیز خوشحال از احوال این پدر وپسر بودند، مخصوصاً از اینکه یوسف در مصر خزانهدار و حاکم است و در دوره قحط سالی، با ارسال غلّه آنها را نیز حمایت کرده است. با چه شوق و شور و عشقی میتوان این قصه را نوشت و تمام نمود!.
از کلمهی «اَبوَیه» معلوم میشود که مادر یوسف نیز زنده بوده است، ولی سؤالی که خودم نیز به جواب آن پی نبردهام این است که چرا در سرتاسر داستان نامی از گریه، سوز ونالههای مادرش مطرح نشده و این موضوع مسکوت مانده است؟
در روایات آمده که یعقوب با اصرار وسوگند از یوسف خواست تا ماجرای خود را بازگو کند. وقتی یوسف شروع به بازگو کردن داستان خود کرد که برادران مرا لب چاه برده و با تهدید پیراهنم را کندند، یعقوب بیهوش شد. چون به هوش آمد، درخواست کرد که ادامه دهد، ولی یوسف گفت: پدر تو را به حقّ ابراهیم، اسماعیل و اسحاقعلیهم السلام مرا از نقل داستان معاف کن! یعقوب پذیرفت.(134)
پیامها:
1- استقبال در بیرون شهر، کار نیکویی است. از جمله «فلمّا دخلوا علی یوسف» استفاده میشود مراسم استقبال از یعقوب در بیرون شهر بود و یوسف و همراهان در آنجا خیمه زده بودند و همین که کاروان رسید یوسف گفت: «اُدخلوا مصر...»
2- پست ومقام ما را از احترام به والدین غافل نکند. «اُدخلوا مصر...»
3- حتّی اگر شخص اوّل کشور نیز خواست از امنیّت سرزمین خود سخن بگوید، باید توجّه به لطف خداوند داشته باشد. «ان شاء اللَّه» زیرا تا خدا نخواهد، امنیّتی در کار نیست، چنانکه گروهی از سنگهای کوه خانه ساختند تا درامان باشند، ولی قهر خداوند از طریق صیحهای که صبحگاهان رسید، امنیّت آنان را به هم زد. «وکانوا ینحتون من الجبال بیوتاً آمنین فاخذتهم الصیحة مصبحین»(135)
4- در انتخاب محلّ سکونت، از مهمترین مسائل، امنیّت است. «آمنین»
«100» وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ وَخَرُّواْ لَهُ سُجَّداً و قَالَ یَآ أَبَتِ هَذَا تَأْوِیلُ رُءَیَایَ مِن قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبِّی حَقّاً وَ قَدْ أَحْسَنَ بِی إِذْ أَخْرَجَنِی مِنَ السِّجْنِ وَ جَآءَ بِکُم مِّنَ الْبَدْوِ مِّن بَعْدِ أَن نَّزَغَ الشَّیْطَانُ بَیْنِی وَ بَیْنَ إِخْوَتِی إِنَّ رَبِّی لَطِیفٌ لِّمَا یَشَآءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ
و پدر ومادرش را بر تخت بالا برد، ولی همهی آنان پیش او افتادند و سجده کردند. و (یوسف) گفت: ای پدر! این است تعبیر خواب پیشین من. به یقین، پروردگارم آن را تحقق بخشید و به راستی که به من احسان کرد، آنگاه که مرا از زندان آزاد ساخت و شما را پس از آنکه شیطان میان من و برادرانم را بر هم زد، از بیابان (کنعان به مصر) آورد. همانا پروردگار من در آنچه بخواهد، صاحب لطف است. براستی او دانای حکیم است.
نکتهها:
«عرش» به تختی میگویند که سلطان روی آن مینشیند. «خَروّا» به زمین افتادن، «بَدْو» به بادیه و صحرا و «نزغ» به ورود در کاری به قصد فساد معنا شده است.
«لطیف» از اسمهای خداوند است، یعنی قدرت او در لابلای کارهای پیچیده نیز نفوذ میکند. و تناسب آن با این آیه در این است که در زندگی یوسف گرههای کوری بود که فقط قدرت خداوند در آنها نفوذ کرده و آنها را باز نمود.
یوسف مثل کعبه شد و پدر و مادر وبرادران رو به او، به عنوان کرامت او، برای خدا سجده کردند. «خرّوا له سجداً» و اگر این سجده برای غیر خدا و شرک بود، حضرت یعقوب و یوسف علیهما السلام که دو پیامبر خدایند شاهد چنین منکری نمیشدند.
شاید هم این سجده، نشانهی تواضع بوده، نه پرستش که در این صورت سجده بر یوسف بوده و اشکالی نداشته است.
همان گونه که حضرت یعقوب در اوّل داستان به یوسف گفت: «اِنّ الشیطان للانسان عدوّ مبین» یوسف نیز در پایان میگوید: «مِن بعد ان نَزغ الشَّیطان بَینی و بین اخوَتی».*
حضرت یعقوب در آغاز داستان به یوسفعلیه السلام گفت: «انّ ربّک علیم حکیم» (آیه 6) و در پایان نیز یوسفعلیه السلام گفت: «انه هو العلیم الحکیم» که از جهاتی قابل توجّه است.*
پیامها:
1- در هر مقامی هستید والدین خود را بر خود برتر بدانیم. «رفع ابویه» آنکه رنج بیشتر داشته باید عزیزتر باشد.
2- انبیا هم بر تخت حکومت نشستهاند. «علی العرش»
3- احترام به حاکمان برحقّ وتواضع در برابر آنان لازم است. «خرّوا له سجداً»
4- سجدهی پدر و برادران بر یوسف، خواب او را تعبیر کرد. «رأیتهم لی ساجدین - خرّوا له سجّداً»
5 - خداوند، حلیم است. گاهی اجابت دعایی یا تعبیر خوابی را بعد از سالیان طولانی واقع میگرداند. «هذا تأویل رؤیای من قبل»
6- به واقعیّت رساندن طرحها، کار خداوند است. «قد جعلها ربّی حقّاً» آری یوسف از پایداری و صبر خود سخنی نمیگوید و همه را کار خدا میداند.
7- خواب اولیای خدا، حقّ است. «جعلها ربّی حقّاً»
8 - در برخورد با واسطهها و ابزار و وسایل، همیشه خدا را اصل و ناظر بدانیم. با آنکه در زندگی یوسف اسباب و عللی دست به هم دادند که او به این مقام رسید، ولی باز میفرماید: «قد احسن بی» یعنی ای خدا بود که به من لطف و احسان نمود.
9- در هنگام برخورد با یکدیگر، از تلخیهای گذشته چیزی نگوییم. «احسن بی اذ اخرجنی من السجن» اولین سخن یوسف با پدر شکر خدا بود، نه نقل تلخیها. او از چاه و زندان و تهمت سخنی نگفت بلکه از رهایی از زندان سخن گفت.
10- با فتوّت باشیم و دل مهمان را نیازاریم. (در آیه شریفه، یوسفعلیه السلام بیرون آمدن از زندان را مطرح میکند، امّا از بیرون آمدن از چاه سخن نمیگوید مبادا که برادران شرمنده شوند.) «اذ اخرجنی من السجن»
11- جوانمرد و با فتوّت باشیم، نه اهل عقده و انتقام. یوسف میگوید: «نزغ الشیطان بینی و بین اخوتی» شیطان آنان را وسوسه کرد و گرنه برادرانم بد نیستند.
12- اولیای الهی، ورود به زندان و خروج از زندان را در مدار توحید و ربوبیّت میدانند. «ربّ السّجن احب» آیات قبل و «احسن بی ربّی اذ اخرجنی من السجن»
13- پایان سختیها، گشایش است. «اخرجنی من السّجن»
14- بادیهنشینی، یک ضرورت است نه یک ارزش. لذا در آیه تغییر زندگی از بادیهنشینی به شهر نشینی یک نعمت شمرده شده است. « وقد احسن بی ربّی اذ... جاء بکم من البدو»
15- زندگی والدین در کنار فرزند، یک لطف الهی است. «قد احسنبی ربّی اذ... جاء بکم»
16- در زمان حضرت یوسف، مصر دارای تمدّن شهرنشینی؛ ولی کنعان سرزمینی عشایری بوده است. «جاء بکم من البدو»*
17- برای پیشرفت و زندگی بهتر، حرکت و سفر لازم است. «جاء بکم من البدو»*
18- مخلَص همه چیز را از خدا میبیند و از حوادث گله نمیکند. (در این آیه کلمات «جعلها ربّی، احسن بی، اخرجنی و جاء بکم»، همه سخن از الطاف الهی است)*
19- برادران و اعضای یک خانواده، باید بدانند شیطان به دنبال اختلاف میان آنهاست. «من بعد أن نزغ الشیطان بینی و بین اخوتی»
20- خود را برتر ندانیم. «بینی وبین اخوتی» یوسف نگفت شیطان آنان را فریب داد، میگوید شیطان بین من و آنهارا... یعنی خود را نیز در یک سمت قرار میدهد.
21- کارهای خداوند، همراه با رفق، مدارا و لطف است. «انّ ربّی لطیف»
22- همه حوادث تلخ وشیرین براساس علم وحکمت الهی صورت میگیرد. «العلیم الحکیم»
به یوسف، علم تعبیر خواب؛ «علّمتنی من تأویل الاحادیث» و به پیامبر اسلام علوم اوّلین و آخرین. «و علّمک ما لم تکن تعلم»(142)
پیامها:
1- اعطای حکومت، از شئون ربوبیّت الهی است. «ربّ قد آتیتنی من الملک»
2- حکومت را نتیجهی فکر، مال، قدرت، یار و طرح خود ندانیم، بلکه ارادهی خداوند عامل اصلی است. «آتیتنی»
3- آنچه خدا به نیکان بدهد یا از آنان بگیرد، برای تربیت آنان است. «ربّ قد آتیتنی، ربّ السجن احب»
4- حکومت، حقّ دانشمندان است نه بیسوادان. «آتیتنی... علمّتنی» دانش یوسف وسیله حاکمیّت او شد.
5 - در هر موقعیّت وحالی، خود را به خداوند بسپاریم. «انت ولیّ فی الدنیا والاخرة»
6- قدرت و حکومت و سیاست، زمینه خروج از دین است، مگر اینکه خداوند لطف کند. «توفّنی مسلماً» (یوسف در چاه دعایی داشت و در زندان دعای دیگر داشت، ولی همین که به حکومت رسید دعای او این بود: خدایا من مسلمان بمیرم.)
7- بندگان خدا در اوج عزّت و قدرت به یاد مرگ وقیامت و سرانجام کار خود هستند. «توفّنی مسلماً و الحقنی بالصالحین» (همان گونه که همسر فرعون در کاخ فرعون به فکر قیامت بود و میگفت: «ربّ ابن لی عندک بیتاً فی الجنّة»(143) پروردگارا! در بهشت برای من جایی نزد خود قرار بده.)
8 - عظمت خداوند تنها به خاطر نعمتهایی که به ما ارزانی داشته نیست، بلکه او به وجود آورندهی کلّ هستی است. «فاطر السموات والارض»
9- افتخار یوسف آن نیست که حاکم بر مردم است، افتخارش آن است که خداوند حاکم بر اوست. «انت ولیّ فی الدنیا و الاخرة»
10- حسن عاقبت وپایداری در کار خیر، مهمتر از شروع آن است. انبیا برای حسن عاقبت دعا میکردند؛ «توفّنی مسلماً» یعنی مرا در تسلیم خود تا مرگ پایدار بدار.(144)
11- در دعا، اوّل از نعمتهای الهی یاد کنیم؛ «ربّ قد آتیتنی» بعد درخواست خود را مطرح کنیم. «توفّنی مسلماً»
12- چون به قدرت رسیدیم، مناجات با خدا را از یاد نبریم. «ربّ قد آتیتنی...»
13- حضرت یوسفعلیه السلام در شور انگیزترین لحظات متوجّه خدا شده و با او مناجات میکند. «ربّ قد آتیتنی...»*
14- علم و دانش در حکمرانی صحیح و عادلانه نقش مهمّی دارد. «آتیتنی من الملک و علّمتنی»*
15- در دعاها ومناجاتها تنها به فکر دنیا ومسائل مادی نباشیم. «فیالدنیا والاخرة»
16- حاکمیّت انسان محدود است، «آتیتنی من الملک» امّا حکومت الهی بر همهی هستی است. «فاطر السموات و الارض» علم انسان محدود و ناچیز، «من تأویل الاحادیث...» امّا سرچشمه علم خداوند است. «علّمتنی»
17- خدایی که خالق آسمانها و زمین است میتواند کسی را از لابلای تمام سختیها نجات داده و او را به بالاترین درجهها برساند. «ربّ قد آتیتنی من الملک... فاطر السموات...»*
18- به ایمان فعلی خود مغرور نشویم، حفظ ایمان تا آخر مهم است. «توفّنی مسلماً»*
19- نهایت ایمان، تسلیم در برابر خداوند است. «توفّنی مسلماً»*
20- حسن عاقبت یا فرجام نیک، بهترین نعمتی است که خداوند به بندگانش عطا میکند. «توفّنی مسلماً»*
21- با ایمان مردن و در زمره صالحان قرار گرفتن، آرزوی پاکان است. «توفّنی مسلماً و الحقنی بالصالحین»
22- انسانهای وارسته حکومت را برای خدمت و صلاح میخواهند. «الحقنی بالصالحین»*
23- صالحان دارای بالاترین مقام در آخرت هستند. (یوسف آرزوی ملحق شدن به آنان را دارد) «الحقنی بالصالحین»*
سیمای یوسف (ویژگیهای یک رهبر موفّق)
در پایان داستان حضرت یوسف، سیمایی از آن را مرور میکنیم:
1- توجّه کامل به خداوند در تلخیها: «ربّ السجن احبّ ...» در شادیها و شیرینیها: «ربّ قد آتیتنی من الملک»
2- رهاکردن هر خط انحرافی از هر گروهی: «انّی ترکت ملّة قوم لایؤمنون باللَّه و هم بالاخرة کافرون»
3- پیگیری راه مستقیم پیشگامان: «واتبعت ملّة آبائی ابراهیم... و الحقنی بالصالحین»
4- پایداری در راه رضای خدا تا آخرین نفس: «توفّنی مسلماً»
5 - وقار در برابر رقبا: «احبّ الی ابینا منّا»
6- صبر دربرابر حوادث ومرارتها: «یجعلوه فی غیابت الجُبّ، اراد باهلک سوء»
7- پاکدامنی و ترجیح تقوی بر رفاه: «معاذ اللّه، ربّ السّجن احبّ الیّ ممّا یدعوننی»
8 - کتمان در برابر بیگانگان: «و شروه بثمن بخس»
9- علم وافر: «علّمتنی من تأویل الاحادیث - انّی حفیظ علیم...»
10- بیان رسا و فصیح: «فلمّا کلمّه قال انّک الیوم لدینا مکین»
11- اصالت خانوادگی: «آبائی ابراهیم و اسحاق ...»
12- مدارا با مخالفان فکری: «یا صاحبی السّجن»
13- اخلاص: «کان من المخلصین»
14- سوز و علاقه به هدایت دیگران: «ءارباب متفرّقون خیر ام اللّه الواحد»
15- قدرت طراحی وابتکار: «جعل السقایة، ائتونی باخ لکم، فذروه فی سنبله،...»
16- تواضع و فروتنی: «رفع ابویه علی العرش»
17- عفو و اغماض: «لا تثریب علیکم»
18- فتوّت و جوانمردی: «نزغ الشیطان بینی و بین اخوتی»
19- امانتداری: «اجعلنی علی خزائن الارض انی حفیظ علیم»
20- مهماننوازی: «انا خیر المنزلین»
«102» ذَ لِکَ مِنْ أَنبَآءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ وَمَا کُنتَ لَدَیْهِمْ إِذْ أَجْمَعُواْ أَمْرَهُمْ وَهُمْ یَمْکُرُونَ
(ای پیامبر!) این (داستان) از خبرهای غیبی است که ما به تو وحی میکنیم و تو نزد آنان (برادران یوسف) نبودی آنگاه که در کار خویش هم داستان و متّفق شدند و نیرنگ مینمودند (که چگونه یوسف را در چاه اندازند و بگویند گرگ او را دریده است.)
پیامها:
1- انبیا از طریق وحی، با غیب آشنا میشوند. «ذلک منانباء الغیب...»
2- انبیا، تمام اخبار غیبی را نمیدانند. «من انباء الغیب»
3- آنجا که خدا نخواهد، نه تصمیم مردم «امرهم» نه اجماع آنان «اجمعوا» ونه نقشه وتوطئه «یمکرون» اثری ندارد.
4- در حوادث پیدرپی و مرتبط، نکته اصلی و نقطهی شروع را فراموش نکنید. محور داستان یوسف توطئه نابودی یوسف بود. «اَجمعوا أمرهم و هم یمکرون»
«103» وَمَآ أَکْثَرُ النَّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِینَ
(ای پیامبر!) بیشتر مردم ایمان بیاور نیستند، هر چند (سخت بکوشی و) حرص و آرزو داشته باشی.
نکتهها:
کلمهی «حرص» به معنای علاقه شدید به چیزی وتلاش برای دستیابی به آن است.
پیامها:
1- بارها اکثریّت مردم از نظر اعتقادات دینی، مورد انتقاد قرآن قرار گرفتهاند. «و ما اکثر الناس... بمؤمنین»
2- پیامبران نسبت به هدایت دیگران، سوز و اشتیاق دارند.«حَرصتَ»
3- هر حرصی مذموم نیست. (پیامبر برای ایمان آوردن مردم، حرص میورزید) «حرصتَ»*
4- کج فهمی و ایمان نیاوردن اکثریّت مردم نباید مانع تبلیغ دین و بیان حقیقت گردد. «ما اکثر الناس... بمؤمنین»*
5 - ایمان نیاوردن اکثریّت مردم، به خاطر کوتاهی پیامبران نیست، بلکه نتیجهی اختیار وآزادی خود انسانها است که نخواستهاند ایمان بیاورند. «ما اکثر النّاس ولو حرصت بمؤمنین»
«104» وَ مَا تَسْئَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ
و تو بر این (وظیفهی ارشاد) پاداشی از آنان نمیخواهی. آن (رسالت و قرآن) جز تذکر و پندی برای جهانیان نیست.
نکتهها:
پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله نیز همانند سایر پیامبران، هرگز از مردم در قبال هدایت آنان پاداشی درخواست نکرد. زیرا توقع داشتن از مردم، پذیرش دعوت را سنگین میکند. در سوره طور آیه 40 میخوانیم: «ام تسئلهم اجراً فهم من مغرمٍ مثقلون» مگر از مردم مزدی درخواست کردی تا پرداخت آن برایشان سنگین باشد. اگر در آیه دیگر میبینیم که مزد رسالت را مودّت اهل قربی میداند، «الاّ المودّة فی
القرُبی»(145) برای آن است که پیروی و تبعیّت اهلبیت، برای خود مردم سودمند است نه پیامبر، زیرا در جای دیگر میخوانیم: «قل و ما سئلتکم من اجر فهو لکم»(146) آری کسی که اهلبیت را دوست دارد از آنان اطاعت میکند واطاعت از آنان اطاعت از پیامبر و خداست.
قرآن ذکر است، زیرا:
یادآور آیات، نعمات و صفات الهی است.
یادآور گذشته و آینده انسان است.
یادآور عوامل سقوط و عزّت جوامع است.
یادآور صحنههای قیامت است.
یادآور عظمت هستی است.
یادآور تاریخ و زندگی شخصیّتهای تاریخساز است.
معارف قرآن و احکام آن حقایقی است که باید آنرا فرا گرفت و همواره به خاطر داشت. زیرا «ذکر» به علم ومعرفتی گفته میشود که در ذهن حاضر باشد واز آن غفلت نشود.
پیامها:
1- مبلّغ نباید از مردم توقعی داشته باشد، همانگونه که پیامبران چنین بودند. «و ما تسئلهم علیه من اجر»
2- آنچه زشت است درخواست پاداش در قبال هدایت مردم است، نه دریافت آن. «تسئل»
3- معارف قرآن فطری است و همه مردم از آن میتوانند بهره ببرند. (کلمهی «ذکر» در جایی است که انسان در درون خود میدانسته، ولی فراموش کرده است)*
4- کار پیامبران یادآوری و بیدار ساختن فطرتهاست. «ذکر للعالمین»*
5 - رسالت پیامبر اسلام، جهانی است. «للعالمین»
6- ایمان نیاوردن گروهی از مردم، حتّی اکثریّت آنان در یک زمان و مکان نباید مبلغان دینی را دلسرد کرده و مأیوس نماید. اگر در منطقهای از زمین گروهی ایمان نیاوردند، در جای دیگر تبلیغ نمایند. «للعالمین»
«105» وَکَأَیِّن مِّنْ ءَایَةٍ فِی السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْهَا وَ هُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ
و چه بسیار نشانه در آسمانها و زمین که بر آن میگذرند، در حالی که از آن روی گردانند.
نکتهها:
گویا این آیه برای تسلّی خاطر پیامبرصلی الله علیه وآله و هر رهبر و امام بر حقّ است که اگر مردم به فرمان و دستور آنان بیاعتنا بودند نگران نباشند، آنان دائماً بر نشانههای قدرت وحکمت خدا در آفریدهها برخورد میکنند، ولی لحظهای نمیاندیشند. این همه زلزله، کسوف، خسوف، صاعقه، گردش ستارگان و کهکشانها و همه و همه را میبینند، ولی از آن اعراض میکنند.
جمله «یمّرون علیها» را سه نوع معنی کردهاند:
1- منظور از مرور انسانها بر آیات الهی، مشاهده آنهاست.
2- منظور از مرور انسانها بر آیات، حرکت زمین است، زیرا با حرکت زمین، انسان بر اجرام آسمانی مرور میکند.(1)
3- مرور بر آیات آسمانی، پیشگویی سوار شدن انسان بر وسایل فضایی و حرکت آنها در آسمانها است.(2)
تفسیر سوره یوسف » آیات 106 تا 111
«106» وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلَّا وَهُم مُّشْرِکُونَ
وبیشترشان به خداوند ایمان نمیآورند، جز اینکه (با او چیزی را) شریک میگیرند. (و ایمانشان خالص نیست)
نکتهها:
امام رضا علیه السلام فرمودند: شرک در این آیه به معنای کفر و بتپرستی نیست، بلکه مراد توجّه به غیر خداوند است.(149)
از امام صادق علیه السلام نیز نقل شده است که فرمودند: شرک در انسان، از حرکت مورچه سیاه در شب تاریک بر سنگ سیاه، مخفیتر است.(150)
اعراض، از غفلت خطرناکتر است. با اینکه تعداد نشانهها زیاد است «کایّن» و انسان دائماً با آنها رابطه دارد «یمرّون» امّا نه تنها فراموش میکند و نه تنها از آنها غفلت میکند، بلکه مواقعی نیز با عنایت از آنها اعراض میکند.
پیامها:
1- تمام هستی، نشانه و رمز خداشناسی است. «آیةٍ»
2- انسان اگر لجاجت کند، هیچ نشانهای را نمیپذیرد. «و کأیّن من آیة... یمرّون علیها و هم عنها معرضون»
3- نگاه سطحی و بدون فکر و تأمل زمینه هدایت و رشد نیست. «یمرّون... معرضون»*
4- علم به تنهایی کافی نیست، حقّ پذیری نیز لازم است تا ایمان حاصل شود. «یمرّون علیها و هم عنها معرضون»*
5 - احسن القصص بودن داستان به تنهایی کافی نیست؛ مهم آمادگی برای به کار بستن و پذیرفتن این همه درس بزرگ است. «و هم عنها معرضون»*
امام باقر علیه السلام نیز فرمودند: مردم در عبادت موحّد هستند، ولی در اطاعت از غیر خدا گرفتار شرک میشوند.(151) و در روایات دیگری میخوانیم که مراد از شرک در این آیه، شرک نعمت است. مثل اینکه میگوییم فلانی کار مرا سر وسامان داد، اگر فلانی نبود نابود شده بودم و امثال آن.(152)
پیامها:
1- ایمان، مراتبی دارد و ایمان خالص که هیچ گونه شرکی در آن نباشد کم است. «و ما یؤمن... الا و هم مشرکون»
نشانههای مؤمن مخلص
1- در انفاق: «لانرید منکم جزاء و لاشکوراً»(153) از کسی توقع پاداش و تشکر ندارد.
2- در عبادت: «و لا یشرک بعبادة ربّه احداً»(154) جز خداوند کسی را بندگی نمیکند.
3- در تبلیغ: «إن اجری الاّ علی اللَّه»(155) به غیر خداوند از کسی پاداش نمیخواهد.
4- در ازدواج: «و لأمة مؤمنة خیر»(156) ایمان را اصل قرار میدهد.
5 - در برخورد با مردم: «قل اللَّه ثم ذرهم»(157) جز رضای او همه چیز را کنار میگذارد.
6- در جنگ وبرخورد با دشمن: «و لایخشون احداً الا اللَّه»(158) از کسی به جز خداوند نمیهراسد.
7- در مهرورزی و محبّت: «والّذین آمنوا اشدّ حبّاً للَّه»(159) هیچ کس را به اندازه خداوند دوست نمیدارد.
8 - در تجارت وکسب وکار: «رجال لاتلهیهم تجارة و لابیع عن ذکراللَّه»(160) از یاد خداوند غافل نمیشود.
نشانههای مؤمن آلوده به شرک
1- عزّت را از دیگران آرزو میکند: «أیبتغون عندهم العزّة»(161)
2- در عمل: «خلطوا عملاً صالحاً وآخر سیّئاً»(162) کار شایسته را با ناشایست میآمیزد.
3- در برخورد بادیگران: «کلّ حزب بما لدیهم فرحون»(163) دچار تعصبات حزبی و گروهی میشود.
4- در عبادت: «الّذین هم عن صلاتهم ساهون . الّذین هم یرائون»(164) بیتوجّهی و ریاکاری میکند.
5 - در جنگ و نبرد: «یخشون النّاس کخشیة اللَّه»(165) از مردم میترسد.
6- در تجارت وامور دنیوی: «اَلْهاکم التَّکاثُر»(166) سرگرم افزونطلبی است.
7- در انتخاب دین و دنیا: «و اذا رأوا تجارة او لهواً انفضّوا الیها و ترکوک قائماً»(167) دنیا را میگیرند و پیامبر را تنها میگذارند.
«107» أَفَأَمِنُواْ أَن تَأْتِیَهُمْ غَاشِیَةٌ مِّنْ عذَابِ اللَّهِ أَوْ تَأْتِیَهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً وَ هُمْ لَا یَشْعُرُونَ
آیا (آنها که ایمان نمیآورند) از اینکه عذاب الهی آنها را در برگیرد و یا قیامت در حالی که نمیدانند ناگهانی فرا رسد، در امانند؟
نکتهها:
«غاشیه» به معنای عقوبتی است که جامعه یا فردی را در برمیگیرد.
پیامها:
1- هیچ کس خود را تضمین شده نپندارد. «أفآمنوا»
2- احتمال قهر الهی، برای حرکت انسان به سوی راه حقّ کافی است، مشکل در این است که بعضی این احتمال را هم نمیدهند. «أفآمنوا»
3- قهر خداوند، فراگیر است و امکان فرار نیست. «غاشیة»
4- جزیی از عذاب، برای گرفتار کردن انسان کافی است. «غاشیة من عذاب»
5 - یاد قیامت، عامل تربیت است. «تاتیَهم السّاعة»
«108» قُلْ هَذِهِ سَبِیلِی أَدْعُواْ إِلَی اللَّهِ عَلَی بَصِیرَةٍ أَنَاْ وَ مَنِ اتَّبَعَنِی وَ سُبْحَانَ اللَّهِ وَ مَآ أَنَاْ مِنَ الْمُشْرِکِینَ
(ای پیامبر! تو نیز) بگو: این راه من است. من و هر کس پیرویام کرد، با بینایی به سوی خدا دعوت میکنیم و خداوند (از هر شریکی) منزه است و من از مشرکان نیستم.
نکتهها:
دعوت کننده به توحید با توده مردم فرق دارد، همانگونه که در دو آیه قبل گفتیم تودهی مردم غالباً ایمانشان آلوده به شرک است؛ «و ما یؤمن اکثرهم باللَّه الاّ و هم مشرکون» امّا مبلغ آسمانی باید بتواند بگوید: «و ما انا منالمشرکین»
پیامها:
1- راه انبیا، روشن و در معرض شناخت و دید همگان است. «هذه سبیلی»
2- پیمایندگان راه حقّ باید مواضع خود را با صراحت و بدون ترس بیان و اعلام کنند. «هذه سبیلی»*
3- دعوت رهبر باید به سوی خدا باشد، نه به خود. «ادعوا الی اللَّه»
4- رهبر باید بصیرت کامل داشته باشد. «علی بصیرة»
5 - مردم را چشم بسته و بدون آگاهی نباید به انجام کاری ترغیب کرد. «علی بصیرة»*
6- پیروان پیامبر باید هر کدام مبلغی باشند که با بصیرت و آگاهی مردم را به سوی خدا دعوت کنند. «ادعوا الی اللَّه... اَنَا و من اتّبعنی» 7- محور تبلیغ، تنزیه خداوند از هرگونه شرک وشریک است. «سبحان اللَّه»
8 - توحید ونفی شرک، اساس دین اسلام میباشد. «ادعوا الی اللَّه، ما أنا من المشرکین»
9- مبلّغان دینی باید افرادی خالص ومخلص باشند. «ما أنا من المشرکین»
«109» وَمَآ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ إِلَّا رِجَالاً نُّوحِی إِلَیْهِم مِّنْ أَهْلِ الْقُرَی أَفَلَمْ یَسِیرُواْ فِی الْأَرْضِ فَیَنظُرُواْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَ لَدَارُ الْأَخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذِینَ اتَّقَوْاْ أَفَلَا تَعْقِلُونَ
و پیش از تو (پیامبری) نفرستادیم، جز مردانی از اهل آبادیها را که به آنان نیز وحی میکردیم. (با وجود این) آیا در زمین سیر نکردهاند تا عاقبت کسانی را که پیش از آنان بودهاند بنگرند؟ و قطعاً سرای آخرت برای کسانی که تقوا پیشه کردهاند بهتر است. آیا نمیاندیشید؟
نکتهها:
بارها مخالفان انبیا بهانه میگرفتند که چرا پیامبران انسانهایی همانند ما هستند؟ گویا مردم زمان پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله نیز این چنین فکر و سؤالی را داشتند که این آیه، هم پاسخ میگوید و هم هشدار میدهد.
پیامها:
1- همه انبیا مرد بودهاند. «و ما ارسلنا من قبلک الاّ رجالاً» زیرا امکان تبلیغ، هجرت و تلاش، برای مرد بیشتر است.
2- علوم انبیا از طریق وحی و به اصطلاح «لدّنی» بوده است. «نوحی الیهم»
3- پیامبران از جنس مردم بوده و در میان آنان زندگی میکردند. (نه فرشته بودند، نه افراد گوشهگیر ونه اهل رفاه.) «من اهل القُری»
4- سیر و سفر باید هدفدار باشد. «أفلم یسیروا ... فینظروا»
5 - مشاهده مستقیم از کارآمدترین شیوههای دریافت حقیقت است. «أفلم یسیروا... فینظروا»*
6- سیر و سیاحت در زمین و آگاهی از تاریخ و درس عبرت گرفتن، برای هدایت و تربیت بسیار کارگشاست. «فینظروا»
7- حفظ آثار باستانی برای بازدید وعبرت آیندگان لازم است.«فینظروا»
8 - فرستادن انبیا، نزول وحی و هلاکت مخالفان لجوج آنها، همه از سنّتهای الهی در تاریخ است. «کیف کان عاقبة الّذین من قبلهم»
9- کفار از مخالفت با پیامبران چیزی بدست نمیآورند،در دنیا گرفتار قهر و عذابند. ولی اهل تقوی به آخرت که بهتر از دنیاست میرسند. «و لدار الاخرة خیرٌ»
10- به کار انداختن عقل و فکر بشر از اهداف رسالت انبیا و قرآن است. «أفلا تعقلون»*
11- خرد و اندیشه، انسان را به سوی مکتب انبیا پیش میبرد. «أفلا تعقلون»
«110» حَتَّی إِذَا اسْتَیْئَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّواْ أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُواْ جَآءَهُمْ نَصْرُنَا فَنُجِّیَ مَن نَّشَآءُ وَ لَا یُرَدُّ بَأْسُنَا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِینَ
(دعوت پیامبران و مخالفت دشمنان همچنان ادامه داشت) تا هنگامی که پیامبران (از هدایت مردم) به آستانه نومیدی رسیدند وکفار گمان کردند (وعدهی عذاب) به دروغ به آنان داده شده است، آنگاه یاری ما به آنان رسید، پس کسانی را که میخواستیم نجات یافتند و(لی) عذاب ما ازگروه مجرمان باز گردانده نمیشود.
نکتهها:
در طول تاریخ، پیامبران در دعوت خود مستمر و مصرّ بودند، تا آنکه از هدایت مردم مأیوس میشدند، چنانکه مخالفانِ لجوج نیز دست از مقاومت برنمیداشتند. نمونههایی از آن را در قرآن میخوانیم:
الف: نمونه یأس انبیا:
بعد از آنکه نوح سالیان متمادی مردم را دعوت کرد، جز گروه اندکی کسی ایمان نیاورد، خداوند به او فرمود: «لن یؤمن من قومک الاّ من قد آمن»(168) جز کسانی که ایمان آوردهاند، کس دیگری از قوم تو ایمان نخواهد آورد. نوح در نفرین خود که نشان از یأس او نیز دارد، میگوید: «و لایلدوا الاّ فاجراً کفّاراً»(169) از اینان جز کافر فاجر نیز متولد نخواهد شد.
در داستان زندگی و دعوت هود، صالح، شعیب، موسی، و عیسیعلیهم السلام نیز این یأس از ایمان آوردن کفار به چشم میخورد.
ب: نمونه سوءظن مردم به انبیا:
کفّار تهدید انبیا را توخالی و دروغ میپنداشتند. در سوره هود آیه 27 میخوانیم «بل نظنّکم کاذبین»(170) گمان میکنیم شما دروغگویید. یا اینکه فرعون به موسیعلیه السلام گفت: «انّی لاظنّک یا موسی مسحوراً»(171) به راستی که گمان میکنم که تو افسون زدهای.
ج: نمونه نصرت خداوند:
قرآن نصرت الهی را حقّی میداند که خداوند بر خود لازم کرده است «و کان حقّاً علینا نصر المؤمنین»(172) یعنی یاری مؤمنان بر ما لازم است. یا در جای دیگر میفرماید: «نجّینا هوداً و الّذین آمنوا معه»(173) ما هود و مؤمنین را نجات دادیم.
امّا درباره قهر خداوند که از مجرمان برنمیگردد، در سورهی رعد آیه 11 میفرماید: «اذا اراد اللَّه بقوم سوءً فلامردّ له» هرگاه خداوند بر قومی قهر بگیرد، برگشت ندارد.
پیامها:
1- قساوت و لجاجت در انسان، تا آنجا اوج میگیرد که انبیای بردبار را نیز مأیوس میکند. «اذا اسْتیئَس الرسل»
2- خوشبینی و حسننیّت و حوصله اندازه دارد. «حتّی»
3- نیروی خود را صرف زمینههای غیرقابل نفوذ نکنیم. باید از هدایتپذیری برخی مردم صرف نظر کرد. «استیئس الرُّسل»
4- مهلت دادن به مجرمان وتاخیر عذاب آنان، از سنّتهای الهی است. «حتّی اذا استیئس» یعنی به قدری ما به مجرمان مهلت دادیم که انبیا مأیوس شدند.
5 - تاخیر عذاب الهی سبب جرأت وتکذیب مجرمین میگردد. «حتّی اذا... وظنّوا انّهم قد کذبوا»
6- ناامیدی انبیا از هدایت مردم، شرط نزول قهر خداست. «اذا استیئس... لایرد بأسنا...»
7- امدادهای الهی نسبت به پیامبران هم زمان خاصی دارد. «اذا استیئس... جاءهم»
8 - قهر الهی شامل انبیا و مومنان واقعی نمیشود. «فنُجّی»
9- هم قهر و عذاب و هم لطف و امداد به دست خداست. «نصرنا ... بأسنا»
10- سرنوشت قهر یا نجات انسان بدست خود اوست. «من نشاء، مجرمین»
11- اراده وخواست خدا قانونمند است. «من نشاء ولایردّ بأسنا عن القوم المجرمین»
12- راه خدا بنبست ندارد. «اذا استیئس الرسل...جاءهم نصرنا» (هر کجا مردم کار را به بنبست کشاندند قدرت خدا جلوه میکند.)
13- هیچ قدرتی مانع قهر خدا نمیشود. «لایردّ بأسنا»
14- سنّت خداوند در حمایت انبیا و هلاکت مجرمان است. «جاءهم نصرنا ، لایُرّد بأسنا»
«111» لَقَدْ کَانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لاُِّوْلِی الْأَلْبَابِ مَا کَانَ حَدِیثاً یُفْتَرَی وَلَکِن تَصْدِیقَ الَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ وَ تَفْصِیلَ کُلِّ شَیْءٍ وَهُدیً وَرَحْمَةً لِّقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ
به راستی در سرگذشت آنان، برای خردمندان عبرتی است. (این) سخنی نیست که به دروغ ساخته شده باشد، بلکه تصدیق کنندهی آن (کتاب آسمانی) است که پیش از آن آمده و روشنگر هر چیز و (مایه) هدایت و رحمت برای گروهی است که ایمان میآورند.
نکتهها:
«عبرت» و «تعبیر» به معنی عبور است، عبور از صحنهای به صحنهای دیگر. «تعبیر خواب» عبور از رؤیا به واقعیات. و «عبرت» یعنی عبور از دیدنیها و شنیدنیها به نادیدنیها و ناشنیدنیها.
«قصصهم» شاید اشاره به داستان تمام انبیا باشد و شاید مراد، داستان یوسف، یعقوب، برادران، عزیز مصر وحوادث تلخ وشیرینی باشد که در این سوره آمده بود.
پیامها:
1- شرط امتیاز در داستانها، پندآموزی آنهاست. در ابتدای سوره فرمود: «نحن نقصّ علیک احسن القصص» ودر آخر فرمود: «لقد کان فی قصصهم عبرة»
2- چنانکه حضرت یوسفعلیه السلام علی رغم همه کیدها و مشکلات و موانع به عزّت و قدرت رسید، پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله نیز علی رغم همهی مکرها و... به عزّت و قدرت خواهد رسید. «لقد کان فی قصصهم عبرة»*
3- تنها خردمندان از داستانها، پند وعبرت میگیرند. «عبرة لاولی الالباب»
4- داستانهای قرآن، بیان واقعیّتهای عینی و عبرت آموز است. (یافتنی است، نه بافتنی.) «ما کان حدیثاً یفتری»
5 - گفتار راست و واقعی، تأثیر عمیق دارد. «عبرة... ما کان حدیثاً یفتری»
6- قرآن با کتب آسمانی دیگر همسو است. «تصدیق الّذی...»
7- قرآن، تمام نیازهای انسان را مطرح میکند.«تفصیل کلّ شیءٍ»
8 - قرآن، هدایت محض است و آمیخته با هیچ ضلالتی نیست. «هدیً»
9- تنها اهل ایمان از هدایت ورحمت قرآن بهره میبرند. «هدیً و رحمةً لقوم یؤمنون»
10- نکته سنجی و درس گرفتن عقل لازم دارد؛ «عبرة لاولی الالباب» ولی دریافت نور و رحمت الهی، ایمان نیز لازم دارد. «لقوم یؤمنون»
11- داستان یوسف برای جویندگان حقیقت، آیت «آیات للسائلین» برای خردمندان، عبرت «عبرة لاولی الالباب» و برای اهل ایمان، مایهی هدایت و رحمت است. «هدیً و رحمةً لقوم یؤمنون»*