ghaemiyeh.com
سرشناسه: محمدی نیکو، محمدرضا
عنوان و پدیدآورنده: روزی فراخواهد رسید/ محمدرضا محمدی نیکو؛ تهیه شده در مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، مدیریت پژوهش برنامهای و نگارش فیلمنامه.
مشخصات نشر: قم: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، 1388.
مشخصات ظاهری: 357ص.
شابک: 978-964-514-108-8
وضعیت فهرستنویسی: فیپا.
موضوع: فیلمنامهها
موضوع: محمد بن عثمان، ـ 304؟ ق سرگذشتنامه
شناسه افزوده: صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما. مدیریت پژوهش برنامهای و نگارش فیلمنامه.
ردهبندی کنگره: 9ر3م/1997PN
ردهبندی دیوئی: 4372/791
روزی فراخواهد رسید (نواب اربعه)
کد: 1512
نویسنده: محمدرضا محمدی نیکو
تهیه کننده و ناشر: مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما
چاپ: زلال کوثر
نوبت چاپ: اول / 1388
شمارگان: 1000
بها: 45000 ریال
نشانی: قم، بلوار امین، مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما
تلفن: 2919670 ـ 0251 دورنگار : 2915510
تهران: خیابان جام جم، ساختمان شهید رهبر، طبقه زیرزمین
تلفن: 22014738 نمابر: 22164997
info@irc.ir www.irc.ir
شابک: 8-108-514-964- 978 / ISBN: 978-964-514-108-8
متون علمی، ادبی و هنری فاخر در تمامی فرهنگها جایگاهی والا داشته و امروزه نیز که مفاهیم و پیامهای بسیاری، از راه تصویر متحرکِ صنعت سینما و تلویزیون ارائه میشود، اهمیت پردازش و باز تولید رسانهای این متون بیشتر شده است.
فیلمنامهنویسی از نقطه آغاز ایدهپردازی تا پس از مراحل طرح فیلمنامه، بررسی فیلمنامه، تولید فیلم، نظارت کیفی و بازخوردگیری اجتماعی فیلم بسیار تاثیرگذار و البته نیازمند زمان، دانش و دقت فراوان است. در این میان، تولید فیلمهایی با موضوعهای دینی و معارفی، کاری بسیار دشوار است. بنابراین، با سرمایهگذاری هدفدار و کافی در این بخش، میتوان از راه رسانه ملی به تقویت و پویایی فرهنگ دینیـ انسانی کمک کرد و در مقابل هجمههای فرهنگی بیگانه ایستاد.
مدیریت نگارش فیلمنامه و پژوهش برنامهای اداره کل خدمات رسانهای مرکز پژوهشهای اسلامی صداوسیما نیز در راستای تحقق رسالت اصلی خویش که همانا غنا بخشیدن به برنامههای دینی در رسانه ملی است، با تمام توان خویش بر آن است با جذب توانمندیهای موجود در حوزه علمیه و
رسانه ملی، به تولید ایده، طرح های تلویزیونی، فیلمنامه و پژوهشهای برنامهای در موضوعهای دینی و معارفی اقدام کند. برای رسیدن به این هدف، با تشکیل کارگاه فیلمنامه، کارگاه پژوهش برنامهای و نیز شورای فیلمنامه گامهای بلندی نیز برداشته است.
کتاب حاضر با نام فیلمنامه روزی فرا خواهد رسید، زندگینامه و شرح احوال دو نفر از نائبان خاص امام زمان(عج) را به شکل بسیار جذابی و در قالب داستانی بیان میکند.
در آخر ضمن تقدیر و تشکر از نویسنده محترم جناب آقای محمدرضا محمدی نیکو، ناظران محترم و تمامی کسانی که با همت خود ما را در فراهم آوردن این مجموعه یاری نمودهاند این اثر را به تمامی هنرمندانی که سودای برنامهسازی با موضوع سیره امام زمان(عج) و عصر غیبت را در سر میپرورانند تقدیم مینماییم و معتقدیم که این اثر خالی از عیب نیست و تذکرات داهیانه ادیبان، هنرمندان و علماء متعهد را به جان خواهیم خرید.
مدیریت نگارش فیلمنامه و پژوهش برنامهای
رشید جوانی 22 ساله، جنگاور و فرمانده یکی از دسته های نظامی لشکر الموفق عباسی برادر خلیفه عباسی در جنگ با صاحب الزنج، رهبر بردههای شورشی در منطقه بصره در سال های 270 هـ. ق است.
پدر و مادر رشید که ایرانی بودند، در قیام یکی از علویان کوفه کشته شده-اند و او از کودکی با یتیمی بزرگ شده است در این دوران، دستگاه خلافت او را به گونه ای تربیت کرده است که فدایی ابوالعباس، پسر موفق باشد. او اگرچه رزمنده ای شجاع است، فطرتی عدالت خواه دارد. شبی موفق، فرمانده لشکر، در آستانه شکست صاحب الزنج او را مامور ترور پنهانی صاحب الزنج میکند. این مأموریت به واسطه رقابت های شخصی رشید با قاسم، پسر یکی از اشراف لو می رود و او زخمی و دستگیر می شود، ولی سرانجام به هنگام حمله مخفیانه نیروهای موفق خود را نجات می دهد.
ضمن این ماجراها، او با دخترکی ده ساله و سیاهپوست به نام سامیه که پدرش، هم برده و هم شیعه مخالف صاحب الزنج و عباسیان است، آشنا می-شود. سامیه او را به هنگام مجروح شدن پانسمان می کند، ولی درگیری ها آن دو را از هم جدا می سازد درحالیکه عشق سامیه به دل رشید نشسته است، در این نبردها کذب مدعای مهدویت صاحب الزنج برای رشید روشن می شود.
لشکر فاتح موفق راهی بغداد می شود. در آنجا سامیه به عنوان برده به خانه محمد بن عثمان، نائب دوم دوران غیبت صغرا برده می شود، ولی رشید به
دربار عباسی بازمی گردد. بازی های سیاسی میان خلیفه عباسی و برادرش موفق و پسران آن دو برای تصاحب ولایتعهدی و نقشه های پلیدی که می کشند، پای رشید را هم به ماجراها و خیانت ها می کشاند. در این رخدادها او به کنه ظلم و جنایت و باطل بودن خلافت عباسی پی میبرد. در این زمان بود که رابطه اش با شیمله بهترین دوستش تقویت و از طریق او با موعود شیعیان آشنا می شود، ولی در تشخیص این موعود ناکام می ماند. رشید در جستوجوهایش در بغداد به دنبال سامیه، با زنی بردهفروش به نام عزیزه آشنا می گردد که شیفته شخصیت او میشود.
در این میان، رقابت های سیاسی قاسم که پدرش اینک وزیر شده، با رشید و نپذیرفتن رشید برای توطئه علیه خلیفه، سبب می شود رشید زندانی و سپس به اعدام محکوم شود. در این زمان، ابوالعباس دوست صمیمی رشید، پس از توطئه های پیچیده ای، با انتخاب نام معتضد به خلافت می رسد. گرچه اینک دل خوشی از رشید ندارد، به واسطه کسب اخباری از جاسوسی هایش آگاه می شود که امام مهدی(ع) فرزند امام عسکری(ع) که سال ها او را موهوم می پنداشت، زنده است و احتمال دارد در خانه پدرش در سامرا پنهان شده باشد. او با بخشیدن رشید، به او مأموریت می دهد که به سامرا برود و امام را بکشد.
رشید که هنوز ته قلبش به معتضد ارادت دارد، به این شرط که خلیفه، دوست زندانی اش شیمله را نکشد، راهی سامرا می شود. در سامرا همراه دو سرباز با نفوذ به خانه امام، وارد میشود. اگرچه برای نخستین مرتبه به دیدار امام موفق می گردد و در ترور امام ناکام است، شیفته شخصیت امام می شود.
در بازگشت به بغداد، وقتی قصه را به خلیفه می گوید، خلیفه خشمگین دستور قتل او را می دهد، ولی او می گریزد و در این میان متوجه می شود که به دستور خلیفه، دوست صمیمی و شیعه اش شیمله را کشته اند.
او به کمک عزیزه، زن بردهفروش، از بغداد می گریزد و از طریق او آگاه می شود که وکیل امام مهدی در بحرین قیام کرده است. رشید این خبر را باور می کند و پنهانی عازم بحرین می شود. سامیه در این سال ها در خانه نائب دوم و زیر نظر دختر ایشان ام کلثوم تربیت شده و اینک یک بانوی شیعی دانشمند است که ضمن دادن مشاوره به نائب دوم، معلم زنان شیعی در مکان های مختلف می-شود. او هم دلنگران رشید است، ولی از او خبری ندارد و فقط گه گاه رؤیاهایی از او می بیند. در این سال ها بارها توطئه های خلافت علیه نائب دوم و شیعیان، به کمک راهنمایی های پنهان امام مهدی(ع) ناکام می ماند.
رشید در فرار خود به بحرین می رسد و در آنجا با ابوسعید جنابی، رهبر شورشیان قرامطه (اسماعیلی) روبه رو می شود. ابتدا جذب او می گردد و در نخستین مراحل قیامش، او را یاری می کند تا بحرین و شرق جزیرةالعرب را متصرف شوند، ولی سعید با دیدن بی عدالتی ها و دروغ های ابوسعید، به این باور می رسد که او نماینده و وکیل امام مهدی نیست و او فریب خورده است.
بین او و ابوسعید درگیری پدید میآید و او زندانی میشود. سرانجام در پی برنامه خلیفه عباسی برای معاوضه اسیران قرامطه با رشید، رشید دوباره فرار می کند و سر به بیابان های غرب عراق می گذارد. در مسیر راه حج، به دام داعی اسماعیلی ها می افتد و اینک گمان می کند این شاخه از اسماعیلی ها که برای
مهدی فاطمی تبلیغ می کنند، برحق هستند. بر این اساس، همراه آنها به مغرب و مراکش می رود و در اولین مبارزات آنها بر ضد حکومت اغالبه محلی، زمینه پیروزی های آنها و تأسیس حکومت فاطمیان مغرب را فراهم می آورد. با این حال، چون دوباره از آنها بی عدالتی و دروغ مشاهده می کند، با آنها درگیر می شود و پا به فرار می گذارد.
او که در این زمان پنجاه ساله شده، سرگردان راهی بیابان های مصر است و دل به خدا می سپارد تا او را دوباره به مهدی واقعی و نائب راستینش برساند.
در این بیابان، برای او تشرفی حاصل می شود و به دیدار امام مهدی(ع) می رسد. آنگاه با هدایت کاروان بی سرپرست اموال شیعیان مصر به سوی بغداد، به خانه نائب دوم می رسد.
در این سال ها تمام دشمنانش در دستگاه خلافت عباسی کشته شده اند و خلیفه جدید بر سر کار آمده است که کاری به او ندارد و او آزادانه در بغداد در خانه نائب دوم با سامیه عشق دوران جوانی اش که اینک از بانوان دانشمند شیعه شده، ازدواج می کند و پس از رحلت نائب دوم، به دستور نائب سوم که حسین بن روح نوبختی نام دارد و اصالت او ایرانی است، آن دو برای تبلیغ تشیع و مهدویت راستین، راهی ایران میشوند.
1.ابوجعفر محمد بن عثمان: نایب امام زمان.
2.رشید: از بیست سالگی تا پنجاه و پنج سالگی.
3.سامیه: برده سیاه. از ده سالگی او را میبینیم تا چهل و پنج سالگیاش را.
4.ابوالعباس: معتضد خلیفه عباسی.
5.قاسم بن عبیدالله: وزیر.
1.بغراخان: سردار ترک.
2.الموفق: برادر خلیفه المعتمد و سردار او. پدر المعتضد خلیفه.
3.عبیدالله بن سلیمان: پدر قاسم وزیر.
4.شیمله کاتب: دوست رشید.
5.المعتمد: خلیفه عباسی.
6.صاحب الزنج: رهبر شورشیان زنگی. سفیدپوست است.
7.عزیزه: زن بردهفروش.
8.ابوسعید جنابی: رهبر قرمطیان بحرین.
9.عبدالله بن مهتدی: پسر خلیفه المهتدی.
10.قاضی یوسف بن یعقوب: قاضی القضات بغداد.
11.عباس بن عمرو غنوی: سردار خلیفه.
12.ابوعبدالله شیعی: سردار فاطمیان.
13.مهدی فاطمی: خلیفه فاطمی.
14.ابوعباس: برادر ابوعبدالله شیعی.
15.حسن بن هارون مغربی: سردار سیاهپوست مغربی.
16.داود مغربی.
جاریه: مادر رشید.
امینه: دایه رشید.
لؤلؤ: سردار زنگی خلیفه.
مسرور بلخی: سردار خلیفه.
زیرک سیاهپوست: سردار زنگی خلیفه.
راشد: سردار خلیفه.
سلیمان بن جامع: سردار صاحب الزنج. سیاهپوست است.
فرمانده سربازان صاحب الزنج: که رشید را دستگیر میکند.
مطر: پدر سامیه.
محمد کاتب: داماد ابوجعفر.
ام کلثوم: دختر ابوجعفر.
حسین بن روح: نایب سوم.
محمد بن همام: وکیل نایب دوم.
محمد بن ورد العطار: وکیل نایب دوم.
محمد بن علی بن ابراهیم: وکیل نایب دوم.
علی بن محمد بن علی: وکیل نایب دوم.
جعفر بن احمد متیل: وکیل نایب دوم.
صالح: وکیل نایب دوم.
المفوض: پسر خلیفه المعتمد.
ابوهاشم: خدمتکار نایب دوم.
راویه: همسر ابوهاشم.
طبیب خلیفه.
طولون: برده سیاه.
هارون: زندانبان.
یانس: شیعی مصری.
خطشناس.
عوام بن هاشم: پیرمرد شیعی.
ثابت: مغازهدار بغدادی.
برادرزاده شیمله: شاگرد مغازه.
یاقوت: پیرمرد سیاه خدمتکار منزل امام زمان.
ابونصر: رئیس قبیله بنیضبّه.
طاهر: از طایفه منیعه.
همسر طاهر.
عیسی: شاگرد مغازه.
جاسوس صورت زخمی.
ناخدا.
عباسه: کنیز سیاه دربار خلیفه.
پطرس: زندانبان مسیحی.
عرب لاغر: از بنیضبّه.
المکتفی بالله: پسر المعتضد خلیفه عباسی.
ابونزار مغربی.
رئیس نگهبانان شهر اربس در مغرب.
ابن هارون: حاکم تاهرت در مغرب.
ابن ابی اغلب: حاکم اربس.
ظاهر: شورشی مغربی.
(راوی: سال 250 هـ. ق بیابانی نزدیک کوفه)
مهتاب بر بیابان نور غمباری تابانده است. جاریه، زنی حدوداً سی ساله با فرزندی شیرخواره در آغوش، افتان و خیزان پیش میرود. کمی آن سوتر، سوسوی چراغی پیداست. جاریه میکوشد خود را به آنجا برساند. کودک در آغوشش ناله میکند. جاریه کودک را در آغوش میفشارد. خود را به کلبه که چراغی در آن روشن است میرساند، بر در کلبه میکوبد و خود، از خستگی و بیماری پشت در کلبه بر زمین میغلتد. در کلبه بازمیشود. زن با تعجب به جاریه مینگرد و از ترس قدمی به عقب برمیدارد. زن امینه نام دارد و حدوداً پنجاه ساله است.
جاریه، گوشهای در بستر افتاده است. امینه سعی میکند غذایی در گلوی کودک بریزد. جاریه آهسته چشم بازمیکند. انتظار دارد کودک را در آغوش خود ببیند، اما چون نمییابد از ترس فریاد میکشد.
جاریه: رشید!
امینه: (به سوی او میرود. وی زنی مسن و اخموست) بخواب. اگر منظورت از رشید همین بچه مریض است، اینجاست! خوابیده! (او را روی بستر میخواباند) چه مادری هستی تو؟ با این طفل معصوم مریض در بیابان چه میکنی نیمه شب؟ (جاریه ساکت است) شاید دنبال طبیب از خانه بیرون
آمدهای؟
جاریه: آری! آری! دنبال طبیب آمدهام.
امینه: (پوزخند میزند) انتظار داری دروغت را باور کنم! کسی برای یافتن طبیب، سر به بیابان نمیگذارد زن! (به خودش اشاره میکند) امینه در این کلبه پرت نشسته، اما از همه دنیا باخبر است! خوب میدانم در کوفه چه خبر است! فراری هستی؟ (جاریه با ترس و اضطراب به او مینگرد) اگر هستی بگو. من سرباز حکومت نیستم! (جاریه با تردید سر تکان میدهد) خب شوهرت؟
جاریه: کشته شد. من فرار کردم، به خاطر رشید.
امینه: تو آخرین فراری هستی. در این یک هفته کجا بودی؟
امینه در طی این صحبتها مشغول تر و خشک کردن و غذا دادن به کودک هم هست.
جاریه: از این روستا به آن روستا میرفتم.
امینه: بچه بیچاره! همه کشته شدند. نه؟
جاریه: بعضیها توانستند فرار کنند.
امینه: (با تأسف) فقط بعضیها! از همان روز که یحیی علوی سر به شورش برداشت، میدانستم خودش و دیگران را به کشتن میدهد. آخر کدام عاقلی به اعتماد مردم کوفه شورش میکند؟! (با تأسف سر تکان میدهد) مردم کوفه!
جاریه: (جانبدارانه) او به خاطر حق شورش کرد!
امینه: و عدالت و قسط و برابری و غیره و غیره...!! شش ماه تمام این کلمهها ورد زبان مردم این اطراف شده بود. حتی روستاییها! کلمههایی که نه من میفهمیدم معنیاش چیست و نه خودشان! (یکباره به صرافت میافتد. گوش میسپارد. نگران است) تعقیبت نکردند؟
جاریه: نه! گمان نمیکنم. (نگران شده است)
امینه: خدا رحم کند. (خشمگین است) آخر برای چه خودتان را به این مصیبت انداختید؟
جاریه: شوهرم میگفت تا حکومت به دست اهلش نیفتد، مردم به سعادت نخواهند رسید.
ناگهان صدای تاختن چند اسب از دور شنیده میشود. جاریه از جا میپرد و خود را به طرف رشید میکشاند. کودک کمی آرام شده و خوابیده. درِ کلبه با مشت کوبیده میشود.
صدای سربازها از بیرون: باز کنید. باز کنید این در لعنتی را.
امینه: (به سوی در میرود. ترسیده) همین حالا! (در را بازمیکند. سربازها به درون میریزند. فرمانده و چند سرباز، چهره ترکی دارند)
فرمانده: دنبال فراریها هستیم. همراهان یحیی بن عمر علوی (به سوی جاریه میرود) تو که هستی؟
امینه: (پیش میرود) خواهر من است، جاریه.
سرباز 1: (جلو میرود و شمشیرش را بر گلوی جاریه میگذارد) دروغ میگوید سرورم. دروغ میگوید. خودم این زن را میشناسم. اهل روستای سمانه بود. شوهرش، اخشید، از نزدیکان یحیی بود.
فرمانده: (جلو میرود و به جاریه و رشید با طعن و تمسخر مینگرد. سپس رو میکند به امینه) واقعاً خواهر توست؟! (با چشمان خون گرفته) به من دروغ نگو! من بغرا هستم زن! جلاد کوفیان!
امینه: (ترسیده) نه. نه سرورم. مهمان است.
فرمانده: فراریها را پناه میدهی!
خم میشود و گریبان رشید را میگیرد که از آغوش جاریه بیرون بکشد. جاریه جیغ میکشد و مقاومت میکند. رشید به گریه افتاده است. جاریه دست فرمانده را گاز میگیرد. فرمانده نالهای از درد میکشد و خود را عقب میکشد. خون از جای دندان جاریه بیرون زده است. ناگهان شمشیرش را بیرون میکشد و در سینه جاریه فرو میبرد. چنان سریع این اتفاق میافتد که هیچکس انتظار ندارد. جاریه ناباورانه به جای زخم خود مینگرد و فرو میافتد. در حال مردن است. سر برمیدارد و به امینه نگاه میکند با چشمهایی ملتمس. امینه جلو میآید. اشک از چشمش میجوشد. جاریه، رشید را کمی به سوی او پیش میبرد. امینه کودک را میگیرد، اما جاریه دوباره کودک را به سوی خود میکشد، انگار میخواهد او را هم با خود ببرد. کودک را در آغوش میفشارد و میمیرد. خون همه لباسهای کودک را آغشته کرده.
امینه: (رو به فرمانده میکند و با خشم فریاد میزند) مُرد!
بغرا: (شمشیرش را در نیام میکند) زندهاش مفیدتر بود. در بازار بردهفروشها دستکم بیست دینار برایش میپرداختند.
کودک شروع به گریه میکند. امینه او را آهسته از آغوش جاریه بیرون میکشد. فرمانده دست پیش میبرد که کودک را بگیرد. امینه با خشم به او نگاه میکند.
امینه: به چه دردتان میخورد این بچه؟ (با نفرت) یک دینار هم نمیارزد.
بغرا: (میخندد و به دور و برمینگرد) ظاهراً نه شوهر داری، نه بچه. بسیار خوب. مال تو! بزرگش کن! (به سوی در میرود و در آستانه در میایستد و رو برمیگرداند) ولی یادم نمیرود که برگردم و او را با خودم ببرم. بردههایی که از کودکی به خدمت خلیفه در آیند سربازهای جاننثاری
میشوند! (میرود. سربازها نیز دنبال او)
امینه: (کودک را در آغوش میفشارد و سپس او را نگاه میکند و لبخند میزند) رشید!
(راوی: بیست سال بعد. سال 270 هـ. ق، اردوگاه زنگیان، نزدیک بصره)
در سیاهی شب و از میان نخلها و نهرهای باریک و پهن میان نخلها، افراد سپاه الموفق، برادر و سردار خلیفه، سعی میکنند پنهانی و بیسر و صدا به اردوگاه صاحب الزنج، رهبر شورشیان زنگی، نزدیک شوند.
سراپرده بزرگی است. پیهسوزها و شمعهایی بزرگ در گوشه و کنار میسوزد. میزی در وسط خیمه قرار دارد که با تنه نخلها ساخته شده. روی آن نطع چرمینی پهن است. روی نطع خاک ریخته و با ایجاد پستی و بلندهایی، نمونه کوچکی از یک اردوگاه ساختهاند. ترکه چوبهایی آبی رنگ، نهرها و ترعهها را نشان میدهد. این نقشه اردوگاه محاصره شده زنگیان است. الموفق به نقشه خیره شده. در کنار او، عبیدالله بن سلیمان، مردی حدوداً چهل ساله ایستاده است که بر خلاف الموفق لباس جنگی بر تن ندارد. عبیدالله به نامهای که در دست دارد مینگرد. انگار سر و صدایی از بیرون میآید. الموفق سر برمیدارد و با دقت گوش میدهد. خبری نیست.
عبیدالله: نباید یک جوان بیست ساله را فرمانده این شبیخون میکردید سرورم! (الموفق لحظهای به عبیدالله مینگرد و باز به نقشه خیره میشود.
عبیدالله ادامه میدهد) هر چقدر هم شجاع، هر چقدر هم شمشیرزن، مگر چقدر تجربه جنگ دارد؟!
الموفق: (زیر لب) مرا از کاری که کردم پشیمان نکن. بیش از این نیست که میمیرد. بمیرد!
پرده خیمه کنار زده میشود و ابوالعباس، پسر الموفق وارد میشود. لباس جنگ بر تن دارد. درشت هیکل است و خشن. بیست و سه چهار ساله به نظر میآید.
ابوالعباس: بمیرد پدر؟! رشید؟! او برای من مثل برادر است! (به سوی عبیدالله میرود) من به پدر اصرار کردم رشید را به فرماندهی این شبیخون بفرستد؛ چون شایستگیاش را دارد!
عبیدالله: اما امیرزاده، چگونه میشود جوانی را به شبیخون این زنگیان وحشی فرستاد که هرگز در زندگیاش کسی را نکشته است؟!
ابوالعباس: اگر کشتن هنر بود، باید قصابی از قصابهای کوفه را به شبیخون میفرستادیم!
الموفق: (عصبانی است) پس چرا بر نمیگردند؟!
عبیدالله: امیدوارم هر دو برگردند. پیروز و سلامت. هم قاسم من و هم رشید ابوالعباس!
الف) گروهی از سپاهیان خلیفه که قاسم، پسر عبیدالله فرمانده آنهاست پیش میروند. ناگهان از بالای نخلها و از میان آبها زنگیان هجوم میآورند و با سپاه قاسم درگیر میشوند. مردان سپاه خلیفه، ساز و برگ جنگی مناسبتری دارند و ترکیبی از سربازان سیاه و سفیدند. بسیاری ترک هستند؛ یعنی غلامانی از دشتهای قبیجان، قزاق، قرقیز و تاتار. استخوانبندی
صورت و کشیدگی چشمان، گواه نژاد آنهاست. بیشتر سپاهیان زنگ، سیاهند و تک و توک سفیدپوست نیز در میان آنهاست. قاسم حدوداً سی ساله است و با قدرت میجنگد، ولی جنگ به گونهای نیمهمحسوس حاکی از غلبه زنگیان است. به یاد داشته باشیم که غلامان، همیشه حلقهای بر گوش داشتهاند.
ب) در گوشهای دیگر نیز جنگ در جریان است. ترکیب سپاه زنگیان و سپاه خلیفه همان است که دیدهایم. چهره برجسته نبرد در اینجا رشید است. جوانی بیست ساله. چهرهای ایرانی دارد. مردانه میجنگد، قصد کشتن کسی را ندارد. بیهوش میکند. دست و پا میبندد. اسیر میگیرد و کنار میاندازد و پیش میرود.
نزدیک او شیمله نیز میجنگد. حدوداً چهل ساله است. نزدیک است از پشت سر مورد هجوم قرار بگیرد، ولی رشید به موقع متوجه میشود و با ضربهای، شمشیر مهاجم را از دستش بیرون میآورد. شیمله رو برمیگرداند و متوجه یاری به موقع رشید میشود. لبخندی میزند و خنجری که در دست دارد، به سوی رشید پرتاب میکند. خنجر نه به رشید، بلکه به مچ دست زنگی قوی هیکلی میخورد که قصد داشته است سنگی بزرگ را از قفا بر سر رشید بکوبد. سنگ از دست زخمخورده زنگی رها میشود و روی خود او میافتد. در اینجا به نظر میآید غلبه با مردان رشید است. یکباره تیری بر نخلی که رشید در کنار آن ایستاده میخورد. رشید نگاه میکند. تیرانداز، جوانک زنگی پانزده سالهای است که از پس نخلی تیر را پرتاب کرده است. رشید با شمشیر کشیده به سوی او میرود. جوانک میخواهد تیر دیگری در
کمان بگذارد، ولی دستش از ترس میلرزد. وی وقتی موفق میشود تیر را در کمان بگذارد که رشید رو در روی او ایستاده.
رشید: تیرانداز خوبی نیستی! (جوانک عقب عقب میرود و رشید به سوی او پیش میرود) باید تسلیم شوی!
جوانک: (از عقب به نخلی میخورد و میایستد) مرا میکشید!
رشید: قول میدهم نکشم.
در این حال، شیمله همچنان که میجنگد نگران رشید است که با جوانک حرف میزند.
جوانک: شما همه زنگیان را میکشید! ما میخواهیم آزاد باشیم!
رشید: من به تو قول آزادی میدهم. هرگز به کسی قول ندادهام، مگر آنکه عمل کردهام.
به سوی او دست دراز میکند. جوانک تیر و کمانش را به زمین میاندازد و دست به سوی رشید دراز میکند. رشید او را به سوی خود میکشد و به اطراف مینگرد. جنگ ادامه دارد.
سرداران الموفق وارد میشوند؛ مسرور بلخی، زیرک سیاهپوست، لؤلؤ زنگی و راشد. ابوالعباس، عبیدالله بن سلیمان و الموفق که از قبل در خیمه بودهاند. الموفق پشت به آنها، از دریچه پارچهای خیمه، بیرون را مینگرد.
ابوالعباس: پدر، سرداران آمدند (به سرداران مینگرد و به پدر که همچنان خاموش است. به آنها اشاره میکند که گرد نقشه جمع میشوند)
لؤلؤ: (سعی میکند سخنی بگوید که سکوت بشکند) یک ضربه قاطع. یک ضربه تمامکننده. این چیزی است که به آن نیاز داریم.
الموفق رو برمیگرداند و آهسته آهسته به سوی جمع میآید، ولی خاموش است.
لؤلؤ: (با شمشیر یک پل را نشان میدهد) اگر این پل بر نهر ابوالخصیب (Abolkhasib) قطع شود، نیمی از زنگیان در این جزیره به دام میافتند.
زیرک: ملعون بهتر از ما اهمیت پل را میداند. ندیدهای سربازانش چگونه برای حفظ آن میجنگند؟!
عبیدالله: (دست بر وسط اردوگاه میگذارد) بیست هزار زنگی اینجا هستند! باید محاصره را ادامه دهیم تا گرسنگی و بیماری شمارشان را کمتر کند.
مسرور: (نقطهای را نشان میدهد) از پشت خانه مِهلبی هنوز راهی برای رساندن آذوقه و کمک به اردوگاه زنگیان وجود دارد.
عبیدالله: دستکم روزی پنج نفر از آنها فرار میکنند و به ما ملحق میشوند. باید سیاست تهدید و تطمیع و تشویق را ادامه دهیم تا عده بیشتری فرار کنند.
لؤلؤ: نه! محاصره و تهدید و تطمیع دیگر بس است. یک ضربه قاطع و تمامکننده لازم است.
الموفق: طرح من این است (همه که منتظر سخنی از او بودهاند، سراپا گوش میشوند. الموفق با شمشیر، قاطعانه توضیح میدهد) مسرور با پنجاه قایق از نهر ابوشاکر به جانب شرقی اردوگاه حمله میکند (مسرور کمی سر فرود میآورد) راشد از اینجا، از نهر غربی با صد قایق به قلب اردوگاه میزند.
راشد: (سر فرود میآورد) از دهانه نهر ابوالخصیب.
الموفق: (انگار کمی از درد پا رنج میبرد) لؤلؤ با بیست هزار سوار از حد خانه کرنبایی و زیرک از پشت خانه مهبلی وارد معرکه میشود تا راه
کمکرسانی احتمالی به ملعون را ببندد.
ابوالعباس: ضلع چپ اردوگاه ملعون ماند. آن طرف را به من واگذارید پدر. قول میدهم پیش از همه شما به خانه ملعون برسم.
الموفق: (نگاه عمیقی به او میاندازد) آن طرف را برای خودم نگه داشتهام!
ابوالعباس کمی احساس تحقیر میکند. همه تعجب میکنند، ولی حرفی نمیزنند.
راشد: صبح فردا، من و سپاهم در ابتدای نهر غربی آماده حمله خواهیم بود.
لؤلؤ: شاید نیمهشب، بهترین زمان برای حمله باشد.
الموفق: (کمی از خاک نقشه برمیدارد و بر سراسر آن میپاشد) شما در محلهایی که تعیین کردم بمانید و منتظر علَم سیاهی باشید که در دهانه نهر ابوالخصیب برافراشته خواهد شد. رفتنتان باید بیسر و صدا باشد. با هم نروید. هر شب یکی. نمیخواهم ملعون بو ببرد. (مکث) و اگر شبیخونرفتگان امشب باز نگشتند به سپاهیان بگویید به مأموریتی فرستاده شدهاند. کلمه شکست نباید از دهان کسی بیرون بیاید!
همه سر خم میکنند. ناگهان صدای بوق و طبل از بیرون برمیخیزد. همه گوش میشوند.
[صدای شیپورچی: شبیخونرفتگان بازمیگردند. عمر خلیفه و عزت سردار او و برادر او، الموفق بن المتوکل بیش باد.[
در پی این فریاد، بانگ هلهله از اردوگاه که تا این دم خاموش بوده، برمیخیزد.
مسرور: کدام یک آمدهاند؟
عبیدالله و ابوالعباس به هم مینگرند.
[صدای شیپورچی: قاسم بن عبیدالله بن سلیمان به اردوگاه وارد میشود]
مسرور: (به عبیدالله) پسرت!
عبیدالله نفسی به آسودگی میکشد و لبخند میزند.
الموفق: (به عبیدالله) دلاورت آمد!
عبیدالله به سرعت از سراپرده خارج میشود.
سربازان که بیدار شدهاند، به فضای وسط اردوگاه ریختهاند. در طول چند ماه، اردوگاه که با نخل و خیمه درست شده، تبدیل به دهکدهای کوچک شده است با انبارهای آذوقه، چادرهای درمان زخمیان که زنان در آن خدمت میکنند. چادرهای اسکان موقت اسیران، برجکهای دیدهبانی، اصطبلهای بزرگ اسبها، تنورها و دیگدانهای پخت و پز، اتاقکهای آهنگری و نجاری که در این ساعت شب تعطیلاند و خاموش. در چادر درمانگاه، یکی دو بیمار ناله میکنند. اسیران نیز بسته در بند و زنجیر، در چادر اسرا در هم میلولند. نگهبانان نگهبانی میدهند.
عبیدالله به سرعت به سوی محلی میرود که انتظار ورود قاسم از آنجا میرود. در کمال حیرت، نه سپاهی پیروزمند، بلکه جمعی شکستخورده و پراکنده، خونین و زخمین، کشتگان بر دوش، وارد میشوند. قاسم سرافکنده است. خون، سر و رویش را پوشانده و لباسهایش ژنده و پاره است. صدای بوق و طبل شادی فرو مینشیند. اردوگاه در سکوت فرو میرود. قاسم، سلاح جنگ به یک سو میافکند و به سوی نهری که در کنار اردوگاه جاری است میرود. لؤلؤ زنگی و بعضی دیگر میخواهند به سوی او بروند، اما عبیدالله با حرکت دست مانع آنها میشود و خودش به سوی قاسم میرود و
رو در روی او قرار میگیرد. قاسم با بیادبی او را کنار میزند و بر لب آب میایستد. پیش از آنکه بنشیند مکث میکند و یکباره برمیگردد و رو به سپاهیان که او را مینگرند بانگ میزند.
قاسم: کمین خوردیم. منتظر ما بودند.
سپس بر لب آب مینشیند و دیوانهوار سر در آب نهر فرو میبرد. مردمی که او را مینگرند، رو برمیگردانند و به سوی خیمههای خود میروند. عبیدالله بن سلیمان تنها در وسط اردوگاه میماند. به پسرش خیره مانده. سپس او نیز رو برمیگرداند که برود، اما بانگ دهلزن، او را از رفتن بازمیدارد.
شیپورچی: گروه دوم شبیخونرفتگان میآیند. رشید، غلام ابوالعباس بن امیر الموفق.
یکی دو ضربه مقطع بر طبل نواخته میشود و یک شیپور کوتاه. شکست قاسم، انتظار شکست دیگری را ایجاد کرده است. عبیدالله رو به سویی میکند که رشید باید وارد شود. قاسم نیز سر از آب درمیآورد و به آن طرف مینگرد. مردم نیز با دودلی و دلواپسی نگاه میکنند. گروهی از میان سیاهی شب و نخلها پیش میآیند. ظاهراً رشید هم موفق نبوده است، چون عدهای سیاهپوست ژندهپوش و زخمی وارد میشوند، ولی به زودی معلوم میشود اینان اسیر هستند. به دنبال آنها، رشید و مردانش، خسته، اما پیروز و خندان پای به اردوگاه میگذارند. رشید در میان سکوت و اضطراب اردوگاه، حیران به شیمله مینگرد.
شیمله: مگر بر سر شما خاک مرگ پاشیدهاند؟ ما پیروز شدیم! اینها اسیران
ما هستند!
یکباره فریاد شادمانی و هلهله و بانگ و شیپور همهجا را پر میکند. رشید، جوانک اسیر را در کناری مینشاند. اسیران دیگر در کنار جوانک بر خاک میافتند. سایه مرگ را بر سر خود احساس میکنند. هرکس لگدی یا ضربهای به آنها میزند. رشید پیش روی اسیران میایستد.
رشید: اینها اسیرند. شرم اسارت بر ایشان بس است. نزنید!
رفتار او از چشم قاسم دور نیست. قاسم با نفرت نگاه میکند. توجه او بیشتر به جوانک اسیر است که رشید او را با نوعی حمایت، نشانده است.
شیمله: چه کسی میگفت رشید را به شبیخون نفرستید که جوان است و بیتجربه؟ به چشم خود دیدم که در میان زنگیان همچون شیر بود در گله آهو. از من که شیملهام بشنوید، از من که همه عمرم در جنگ گذشته است. این جوان، سرداری بزرگ خواهد شد. (مردم هلهله میکنند)
ابوالعباس: (پیش میآید و به شیمله خطاب میکند) پیش از آنکه تو بگویی من به پدرم گفتم رشید کیست. (رشید با شادمانی به سوی او میآید. ابوالعباس با دست، قد یک پسر ده ساله را نشان میدهد) اینقدر قد داشت و با نگهبانهای کاخ پدرم شاخ به شاخ میگذاشت! جانوری است! (رشید و ابوالعباس قهقههزنان یکدیگر را در آغوش میکشند) میدانستم پیروز میشوی. گوش کن! پدرم تو را نزد خود خوانده است. خبر پیروزیات را که شنید گفت باید تو را ببیند.
رشید: آبی به سر و رویم بزنم، میآیم.
ابوالعباس: زود بیا! (به عبیدالله) تو هم بیا عبیدالله.
ابوالعباس میرود. عبیدالله به قاسم نگاه میکند.
رشید: (به عبیدالله) پسرتان کجاست؟ هنوز برنگشته است؟
عبیدالله به جای جواب، رو برمیگرداند و میرود. رشید متعجب میشود. صدای قاسم او را به خود میآورد.
قاسم: قاسم بازگشته است، اما نه مثل تو پیروز! (رشید به سوی او برمیگردد. صورت قاسم هنوز خونین و خیس است. قاسم ادامه میدهد) زیرا خائنی در میان ماست. کسی که به خداوندان خود خیانت میکند و خبر شبیخون سپاه خلیفه را به ملعون صاحب الزنج میفرستد!
رشید: خائن در سپاه خلیفه؟ نه. ممکن نیست!
قاسم: (میغرد) ممکن است؛ وگرنه چگونه یک شبیخون پیروز میشود و یکی شکست میخورد. خائنی اینجاست. کسی که به ظاهر به ما پیوسته است، اما در باطن هنوز دل با ملعون دارد.
شیمله: (متوجه نیش قاسم میشود) هذا بهتان عظیم! روی سخن تو اگر با من است، بگویم که من به صاحبالزنج پیوستم چون گمان داشتم او به خاطر عدالت قیام کرده است و از این کار خود شرمنده نیستم. به جایی رفتم که گمان میکردم جای حق است، اما وقتی ظلم و کشتارهای او را دیدم و دروغهایش را شنیدم، از او دل بریدم.
رشید: زنگیان منتظر ما نیز بودند و اگر نبود آشنایی شیمله با کمینها و تعبیههای زنگیان، شاید ما نیز شکست میخوردیم.
قاسم: روباه را پرسیدند شاهدت کیست گفت دمم! کیست که نداند شما دو تن در همین چند ماه که شیمله به ما پیوسته است، شدهاید یار غار هم؟ تو رشید! چگونه است که هرگز کسی را از زنگیان نمیکشی؟ جز این نیست که این مرد، شیمله، تو را فریفته و به ملعون صاحب الزنج متمایل کرده و از کشتن زنگیان بر حذرت داشته است. (به سوی اسیران میرود و لگدی به آنها میزند) اینها را باید کشت؛ چون ما را میکشند. چون بر خلیفه قیام کردهاند. (چنگ در موی جوانک زنگی میزند و او را بلند میکند)
رشید: دست از او بردار!
قاسم: (بهانه یافته و رو به جمع میکند) ها! ببینید. چنان از او دفاع میکند انگار که از برادرش دفاع میکند. (جوانک را به زمین میاندازد)
رشید: من به او پناه دادم!
قاسم: تو که هستی که به فتنهگران و یاغیان پناه دهی؟ (شمشیر میکشد) من او را میکشم تا به تو بفهمانم هیچکس نیستی! (شمشیر را در سینه جوانک فرو میبرد)
رشید: (آهی از سینه برمیکشد و به سوی جوانک میدود و خود را روی او میاندازد و سر جوانک را بر دامن میگیرد) خدایا! (جوانک مرده است. رشید سر خم میکند و پیشانی بر پیشانی جوانک میگذارد و دمی بعد سربرمیدارد. چشمانش پر از اشک است. برمیخیزد و شمشیر میکشد و رو به قاسم میکند) تو اولین کسی هستی که در زندگیام خواهم کشت!
قاسم و رشید درگیر میشوند. قاسم استادانه میجنگد و چند بار نزدیک است زخمهایی به رشید بزند، اما رشید با چابکی خود را نجات میدهد. سرانجام قاسم شمشیر خود را به گلوی رشید نزدیک میکند، ولی این رشید است که ضربهای بر صورت قاسم وارد میکند. قاسم نالهای میکند و رشید فرصت مییابد با یک ضربه، شمشیر را از دست قاسم بیندازد. رشید شمشیر خود را بلند میکند، اما صدای ابوالعباس او را متوقف میکند.
ابوالعباس: فتنه زنگ را خواباندهاید و به جنگ هم برخاستهاید؟ (همه یکه میخورند و شمشیر از دست میاندازند. ابوالعباس به سوی قاسم میرود و به زخم او مینگرد و دستمال خود را به او میدهد و سپس به سوی رشید میرود. شمشیر او را از روی زمین برمیدارد و به دستش میدهد و میگوید) پدرم منتظر است!
رشید و ابوالعباس میروند. قاسم با نفرت دستمال را بر زخم صورت میکشد. خون بر چهرهاش کشیده میشود و با خشم به شیمله مینگرد. شیمله پیکر جوانک زنگی را با محبت از سر راه کنار میگذارد.
الموفق و عبیدالله در خیمهاند. بقیه رفتهاند.
الموفق: دویست هزار سوار و پیاده دارم و از لشکر ملعون در این سه سال جنگ و محاصره، دیگر چیزی باقی نمانده است، اما هنوز از مقاومت او نگرانم.
عبیدالله: جنگ نهایی بیش از سه روز طول نخواهد کشید، همانطور که طراحی کردهاید!
الموفق: مار زخم خوردهاند. اگر مقاومت کنند ملعون فرصت خواهد یافت روحیه سربازانش را به آنها برگرداند. حتی یک پیروزی موقت، زنگیان فراری را دوباره به سوی او برمیگرداند.
(ابوالعباس و رشید وارد خیمه میشوند. الموفق به رشید نگاه میکند و سخنش را ادامه میدهد) من به کسی احتیاج دارم که وارد اردوگاه ملعون شود و او را بکشد!
ابوالعباس: (متوجه نگاه پدرش میشود و با تعجب میگوید) تنها؟
الموفق: (به رشید) امشب پیروزی درخشانی به دست آوردی!
رشید: خبر شبیخون را شنیده بودند و آماده بودند سرورم!
الموفق: (با لبخند) میدانم. حتی قاسم شکست خورد!
عبیدالله: (مکارانه) اگر کشتن یک نفر باعث زنده ماندن هزاران نفر شود، باید این مأموریت را پذیرفت!
ابوالعباس: نه! کسی نمیتواند وارد لانه مار شود و زنده بیرون بیاید!
الموفق: (به رشید) حتی یک نفر نباید از مأموریت تو بویی ببرد. یک هفته فرصت داری که ملعون را بکشی. (رشید لحظهای به ابوالعباس نگاه میکند و سپس سر خم میکند و به سوی در میرود. الموفق ادامه میدهد) اگر ملعون را بکشی سردار خاص من خواهی شد و برای من همچون پسرم ابوالعباس خواهی بود. (مکث) دوست دارم سر ملعون را در دستهای تو ببینم، نه سر تو را در دستهای ملعون!
رشید میرود.
ابوالعباس: پدر! او را به سوی مرگ فرستادید!
الموفق: شاید!
ابوالعباس: او از برادر به من نزدیکتر است.
الموفق: اما پسر من نیست. من پسرم را برای کارهای مهمتری میفرستم. مهمترین کار. (به عبیدالله نگاه میکند. عبیدالله سر خم میکند و میرود)
ابوالعباس: (لبخند میزند) از نظر من کاری مهمتر از فرماندهی لشکر نیست.
الموفق: هست!
رشید برای رفتن آماده میشود. مچبندهایی به ساق پای خویش میبندد و خنجری در آن مخفی میکند. خنجری دیگر به کمر میبندد. مچبندهایی به ساعد دست میپیچد و در همان حال با شیمله صحبت میکند.
شیمله: نه میگویی کجا میروی، نه میگویی به چه کاری میروی. دستکم بگو کی برمیگردی!
رشید: شاید هرگز!
شیمله: (دست روی شانه او میگذارد و او را مینشاند) رشید! (رشید
مینشیند. انگار درمانده است) حرف بزن!
رشید: اگر کسی باشد که بتوانم با او حرف بزنم فقط تو هستی شیمله! الموفق به من مأموریتی داده است. من سربازم. باید دستور او را عمل کنم.
شیمله: هر دستوری؟!
رشید: من خانهزاد او هستم! از وقتی خودم را شناختهام، او را دیدهام و ابوالعباس را. نمیتوانم از دستور او سرپیچی کنم، حتی اگر رفتن به جهنم باشد.
شیمله: الله اکبر! اما خدا به ما دستور داده است به جهنم نرویم!
رشید: تو به راستی چرا از صاحب الزنج گریختی؟
شیمله: همه آنچه تا به حال گفتهام راست بوده است رشید. همه عشقی که به او داشتم ناگهان تبدیل به نفرت شد. او از عدل میگفت، همان چیزی که همیشه گمشده من بوده، اما دیدم راه عدلی که او میگوید، از میان آتش و ظلم و خون میگذرد. گفت من مهدیام، اما نبود.
رشید: از او گریختی، اما چرا به الموفق پیوستی؟ میدانم که دلت با الموفق نیست.
شیمله: (لبخند میزند) نمیدانم! شاید خواستم انتقام فریبی که از صاحبم خوردم بگیرم. شاید خواستم خودم را تنبیه کنم که چرا چنان زود فریب خوردم.
رشید: گمان نمیکنم این، همه ماجرا باشد. برای تنبیه خود میتوانستی به غاری پناه ببری و ریاضت بکشی!
شیمله: (با همان لبخند و نگاهی دقیق) شاید هم تو راست بگویی! روزی به تو خواهم گفت. مطمئن باش. روزی که امیدوارم دیر نباشد. (نزدیک رشید میشود) میدانی چرا دوستت دارم، مثل پسرم؟! (رشید نگاه میکند) چون در همه زندگیام مثل تو ندیدهام. باورکردنی نیست که سربازی را برای
جنگیدن و کشتن تربیت کرده باشند، اما او هرگز کسی را نکشته باشد؟ (دستهای رشید را میگیرد) تو از جنس و جنم این آدمها نیستی پسرم! باور کن! تو را برای کار دیگری آفریدهاند. هر روز که میگذرد بیشتر مطمئن میشوم.
رشید: چه کاری پدر؟
شیمله: (چشمانش را میبندد و لبخند میزند) پدر! شنیدن این کلمه از دهان تو تکانم میدهد! (چشمانش را بازمیکند) نمیدانم! نمیدانم چه کاری، اما با تو میمانم تا به این راز پی ببرم.
رشید: از خون بیزارم. نمیدانم چرا. میلرزم از اینکه جانی که خداوند به آدمیان بخشیده، من از آنها بگیرم. هر بار میخواهم کسی را بکشم، احساس میکنم، احساس میکنم... خون سراپای وجودم را میپوشاند. (برمیخیزد) باید بروم.
شیمله: (تصمیم خود را گرفته) من هم با تو میآیم.
رشید: نه! ممکن نیست. باید تنها بروم. (رشید شمشیرش را برمیدارد و نگاه میکند. تأملی میکند و آن را کنار میگذارد)
شیمله: (با تعجب) شمشیر نمیبری؟
رشید: پنهانی باید بروم و سبک (رو برمیگرداند. لحظهای مکث میکند و سپس شیمله را ناگهان در آغوش میگیرد)
شیمله: پسرم!
سایه کسی بر چادر میافتد. شیمله و رشید سایه را نمیبینند. انگار کسی گوش ایستاده.
ابوالعباس و الموفق با یکدیگر درگیرند، خشمگین و پرخاشگر.
ابوالعباس: نه پدر! نمیتوانم یک قدم مانده به پیروزی، اینجا را ترک کنم
و به بغداد بروم.
الموفق: میروی!
ابوالعباس: آخر چه کاری در آنجاست که از جنگ با ملعون مهمتر باشد؟
الموفق: ریشه آشوبها و شورشها در آنجاست پسر!
ابوالعباس: خلیفه؟
الموفق: (با نفرت صورت در هم میکشد) برادر شکمچران من کجا و جرئت آشوب! از کسی سخن میگویم که پدران من همیشه از پدران او ترسیدهاند. شنیدهای صاحب الزنج چگونه گرسنگان و پابرهنگان را به خود جذب کرد؟
ابوالعباس: شنیدهام. میگفت من پیشوای غایب شما هستم که ظهور کردهام.
الموفق: او روباهی است که پوست شیر بر تن کرده است. شیر واقعی در بغداد است. مردی که هیچ کجا نیست، اما همهجا هست.
ابوالعباس: صاحب الظهور! (میخندد) چنین کسی وجود ندارد.
الموفق: من هم گمان میکردم وجود ندارد؛ چون ظاهراً از حسن بن علی عسکری هیچ پسری نمانده بود. خانواده او را زیر نظر گرفتیم. (مشت بر دست میکوبد) اما حالا مطمئنم آن پسر هست و باید دوازده سال داشته باشد.
ابوالعباس: (میخندد) دوازده ساله! از یک نوجوان چه برمیآید؟!
الموفق: او غایب است. پنهان است، اما دستگاه نیرومند وکالت او در شرق تا غرب سرزمینهای اسلام ریشه دوانده. همه آنها برای او، امامی غایب از نسل علی، تبلیغ میکنند. در این سه سال که در اینجا با زنگیان میجنگیدم، حتی یک لحظه او را از یاد نبردم و حالا جاسوسان من خبری یافتهاند.
ابوالعباس: مخفیگاه او را کشف کردهاند؟
الموفق: هنوز نه، اما نایب اصلی او را یافتهاند.
ابوالعباس: نامش چیست؟
الموفق: نمیدانم. فقط میدانم او دو شب دیگر در خانهای در بغداد با جمعی از وکلایش ملاقات دارد. باید حمله کنی و او را دستگیر کنی. زنده!
ابوالعباس: ولی پدر، هر کدام از سرداران شما میتوانند این کار را انجام دهند.
الموفق: این وظیفه ماست، من و تو؛ چون ما میخواهیم خلیفه شویم. دیگران هرچه بیشتر بفهمند بیشتر به ضرر ماست. امروز صاحب الزنج به نام او قیام کرده، فردا دیگرانی در مصر و یمن و خراسان قیام خواهند کرد که ماییم مهدی. برو! جنگ تو از جنگ ما مهمتر است. (ابوالعباس میخواهد حرفی بزند، اما الموفق با یک حرکت تند، خنجر وی را از غلاف بیرون میکشد. ابوالعباس میترسد، اما الموفق خنجر را به دست او میدهد) علویان میگویند امام ما قلب عالم امکان است. خنجرت را در این قلب فرو کن!
رشید از خیمه بیرون میآید. شیمله نیز به دنبال او میآید، اما در میانه پرده بالازده خیمه میماند. ابوالعباس از روبهرو میآید، به سرعت. رشید به سوی او میرود.
رشید: سرورم! من عازمم.
ابوالعباس: با تو سخنی دارم. شیمله تو هم بمان. با تو هم سخنی دارم. (شیمله میایستد. ابوالعباس دست رشید را میگیرد و چند قدم دور میشوند. سایهای آن سویتر مواظب آنهاست) من هم باید به مأموریتی پنهان بروم.
رشید: (با تعجب) کجا؟
ابوالعباس: پدرم میگوید دشمن اصلی ما مهدی منتظر است. مرا میفرستد که نایب او را در بغداد دستگیر کنم، ولی من میدانم که میخواهد با یک
تیر دو نشان بزند؛ هم دشمن نیرومندش را از میان بردارد، هم مرا از اینجا دور کند که در افتخار پیروزی بر ملعون شریک نداشته باشد. من بودم که از ابتدا به جنگ ملعون آمدم. تو میدانی. تو همراه من بودی. پس از پانزده سال که سپاهیان خلفا، پی در پی از ملعون شکست میخوردند، من بودم که اولین پیروزیها را به او چشاندم. در این جنگ لعنتی، سه بار تا یک قدمی مرگ رفتهام و حالا باید از اینجا دور شوم. در یک قدمی پیروزی!
رشید: نروید.
ابوالعباس: نمیتوانم، ولی زود برمیگردم. زودتر از اینکه پدر به خود بیاید. تو به اردوگاه ملعون برو، اما او را نکش.
رشید: (حیرتزده) نکشم؟
ابوالعباس: کشتن او را به تأخیر بینداز تا من برگردم. یک هفته!
رشید: دستور پدرتان؟!
ابوالعباس: دستور آن است که من به تو میدهم. باید برگردم و در افتخار پیروزی شریک باشم. سپاهیان باید بدانند که من از پدرم قویترم! برو!
رشید دور میشود. سایه تکانی میخورد و سعی میکند کمی پیش بیاید. هنوز در سیاهی پنهان است. میبیند رشید لحظهای ایستاد و به شیمله نگاه کرد و سپس در تاریکی نخلها ناپدید شد.
شیمله: سرورم!
ابوالعباس: از ملعون برایم بگو. تو روزگاری از سرداران او بودی. چه شد که ادعا کرد مهدی است.
شیمله: از خودش شنیدم که گفت وقتی در نخستین قیام خود در بصره شکست خوردم اندیشیدم آنچه رنجدیدگان و ستمکشان را به سوی من خواهد کشانید، دعوی مهدویت است. روزگاری است که خلافت، رنگ امپراتوری گرفته و اشراف به کامجویی و شهوترانی سرگرمند و توده مردم
در فقر و فلاکت و نکبت دست و پا میزنند و در یأس و ناامیدی تمام، منتظر ظهور موعود عدالتند.
ابوالعباس: راست میگوید که از نسل علی بن ابیطالب است.
شیمله: برخی میگویند ایرانی است، از اهالی ری. برخی میگویند از اعراب بحرین است، اما مطمئنم از تبار علی نیست.
در این دم چند سوار پیش میآیند، در حالی که اسب ابوالعباس را پیشاپیش میآورند. ابوالعباس بر اسب مینشیند و سپس رو به شیمله میکند.
ابوالعباس: از ملعون گریختهای، اما قاسم بن عبیدالله راست میگوید که انگار هنوز دل با او داری! (بر اسب هی میزند و در تاریکی ناپدید میشود)
شیمله: علی بن محمد صاحب الزنج آرمان بزرگی در سر دارد. کاش دروغگو نبود!
سایه از پشت خیمهها تکان میخورد. او قاسم است با صورت زخمی که بسته شده. قاسم دست بر زخم میگذارد.
عبیدالله در حال آماده کردن بستر خواب است. کنیزکی بالش بر بستر میگذارد و پارچهای بر بستر میکشد.
قاسم: رشید تنها رفت (عبیدالله حرفی نمیزند. قاسم جلوتر میرود) گوش نمیکنی پدر؟ رشید از یک سو رفت و ابوالعباس از سویی!
عبیدالله: (زیر لب غرغر میکند) موقع خواب است. صبح شد! (به کنیزک) برو! (به قاسم) برو بخواب پسر! (چشمکی به قاسم میزند)
قاسم: بسیار خب، پس من باید از همه چیز بیخبر بمانم. نامحرمم! (میرود)
کنیزک: شب خوش سرورم.
عبیدالله: شب خوش دانه انار! (کنیزک میرود. عبیدالله غرغر میکند و خود را زیر روانداز میکشد) چه خستهام. اوف. (شمع را با دو انگشت
خاموش میکند. لحظهای بعد قاسم آهسته از در چادر وارد میشود)
قاسم: پدر!
عبیدالله: هیس! پسر احمق! مگر نمیدانی این کنیزها همه جاسوس الموفقاند. بیدلیل آنها را به ما هدیه نکرده!
قاسم: رشید و ابوالعباس کجا رفتند؟
عبیدالله: باید این راز پیش خود ما بماند. الموفق بفهمد دهان باز کردهام، سرم را از روی گردن برمیدارد. او رشید را به اردوی صاحب الزنج فرستاده.
قاسم: برای چه؟ پیامی فرستاده؟
عبیدالله: برای کشتن صاحب.
قاسم: (حیرتزده و متوحش) تنها؟
عبیدالله: چندین روز است الموفق در فکر این کار است. در فکر فرد مناسب بود.
قاسم: و امشب با پیروزی رشید در شبیخون، مطمئن شد رشید بهترین فرد است. نه؟
عبیدالله: خوشحالم تو پیروز نشدی پسر وگرنه شاید تو را به آن جهنم میفرستاد. کار رشید تمام است. (روانداز را جابهجا میکند و چشم بر هم میگذارد)
قاسم: حتی به اندازه سوراخ سوزنی راه برای ورود به اردوگاه ملعون نیست.
عبیدالله: (با چشم بسته) رشید راه ورود را خواهد یافت. مطمئنم، اما راه خروج را نه!
خرناس میکشد. خوابش برده. قاسم دستی بر زخم خود میزند و به فکر فرو میرود.
رشید، چابک و نرم از بین نخلها پیش میرود. با هوشیاری به اطراف مینگرد. از پشت نخلی به پشت نخلی دیگر میپرد. از نهرهای عمیق، شناکنان و بیسر و صدا میگذرد. به صداهای اطراف گوش میکند و با شنیدن هر صدای شکبرانگیز، خود را پنهان میکند. سرانجام در فاصلهای نه چندان دور، نور مشعلها و صحبتهای زنگیان را میبیند و میشنود.
قاسم نامه کوتاهی مینویسد و در جوف تیری میگذارد. پرده خیمهاش را بالا میزند و آهسته بیرون میآید. تیر و کمانی بر شانه آویخته. همهجا سکوت است. قاسم آهسته از میان چادرها و اطاقکها میگذرد. ناگهان متوجه سایهای میشود که بر روی کنده درختی در مقابل چادری نشسته است. دقت میکند. شیمله است که به آسمان و ستارگان نگاه میکند. قاسم آهسته دور میشود و وارد نخلهای اطراف اردوگاه میشود.
ابوالعباس و همراهانش در بیابان میتازند. به روستای کوچکی میرسند که در تاریکی شب، نور فانوسهایی از پشت دیوارهای حصیریاش میتراود.
سرباز 1: امشب همین جا بمانیم امیر. تا بغداد راه زیادی نمانده.
ابوالعباس: تو میمانی!
سرباز 1: به تنهایی امیر؟
ابوالعباس: میمانی و چند اسب تازهنفس آماده میکنی. میخواهم در بازگشت از بغداد، اسبهایمان را در اینجا عوض کنیم.
سرباز 1: شاید در این دهکده اسبی نباشد.
ابوالعباس: باید تا پنج روز دیگر اسبها آماده باشند!
به اسب هی میزند و میتازد. همراهان هم در پی او. سرباز میماند، در تاریکی شب، در بیابان. آرام آرام به سوی دهکده به راه میافتد.
قاسم در تاریکی شب پیش میرود. به جایی میرسد که رودخانهای نسبتاً پهن در جریان است. در آن طرف، اردوگاه زنگیان قرار دارد با مشعلها و نگهبانهای در حال رفت و آمد. قاسم تیری در چله کمان میگذارد و آن را به سوی اردوگاه پرتاب میکند.
چند سرباز زنگی بر سر دیواری نگهبانی میدهند. یکباره تیر قاسم از کنار گوش یکی از آنها میگذرد و بر دیواری مینشیند. نگهبان ترسیده، واپس مینشیند و به تیر مینگرد و فریاد میکشد.
نگهبان: شبیخون! شبیخون!
نگهبانان دیگر آشفته میشوند و به تکاپو میافتند.
رشید فریاد نگهبان را میشنود و نگران میشود. کمی به عقب بازمیگردد و گوش به زنگ میماند.
دو سه نگهبان که پیش دویدهاند، به اطراف خیره میشوند. همهجا سکوت است. یکی از آنها به تیر نگاه میکند و آن را از دیوار درمیآورد.
دقت میکند. کاغذ کوچکی به تیر بسته شده است. آن را بازمیکند و میخواند و با ترس و وحشت به اطراف مینگرد.
قاسم به سوی اردوگاه الموفق بازمیگردد.
شب رو به پایان است. در اردوگاه زنگیان کسی اذان میگوید. سلیمان بن جامع، یکی از سرداران سیاهپوست صاحبالزنج، با چهار سرباز زنگی که او را همراهی میکنند، به شتاب به سوی خانه صاحب میآید. دو سرباز در دو سوی خانه نگهبانی میدهند، اما از خستگی چرت میزنند، به گونهای که متوجه نزدیک شدن سلیمان بن جامع نمیشوند. سلیمان به آنها مینگرد و یکباره نعره میکشد. دو نگهبان یکه میخورند و بیاختیار شمشیر میکشند، ولی با دیدن سلیمان با احترام میایستند.
سلیمان: گورتان را گم کنید!
دو نگهبان با ترس و تعجب به یکدیگر و به سلیمان خیره میشوند. سربازانِ همراه سلیمان آنها را کنار میاندازند و خود به جایشان میایستند.
نگهبان 1: سرورم!
سلیمان بدون پاسخ، درِ خانه را بازمیکند و وارد میشود. حیاط بزرگی است با دو سه اتاق، در گوشه و کنار بالای بامها، در همهجا نگهبانها ایستادهاند. خانه یک طبقه است با چاه آبی در وسط. مردی در کنار چاه است که دلوی را بالا میکشد برای وضو.
سلیمان: (رو به نگهبانهای بام فریاد میکشد) چشم و گوشتان را باز کنید!
به خدا قسم اگر ببینم نگهبانی چرت میزند یا غافل شده است، سرش را به سویی میاندازم، بدنش را به سویی.
مردی که در کنار چاه است، بدون اینکه به سلیمان نگاه کند، مشغول وضو میشود. وی صاحب الزنج است. مردی سفیدپوست با قدی بلند و لاغر. سلیمان به سوی او میرود.
سلیمان: مولای من!
صاحب: میتوانستی مؤذن خوبی شوی سلیمان. حنجره نیرومندی داری!
سلیمان: (تیر و نامه را به سوی صاحب میگیرد) این تیر از طرف سپاه خلیفه پرتاب شده است. نامه بر آن بسته شده بود. نوشته است مردی به نام رشید برای کشتن شما فرستاده شده.
صاحب: هر روز کسانی برای کشتن من فرستاده میشوند!
سلیمان: این یکی پنهانی آمده است. نامه را نمیخوانید؟
صاحب: از آمدنش مطلع بودم. از غیب به من خبر رسیده است. او هنوز وارد اردوگاه نشده. دستگیر کردنش نباید سخت باشد (همچنانکه ذکر میگوید به سوی اتاقش میرود)
سلیمان: (با خود) الله اکبر از این مرد! چه آرامشی دارد! (برمیگردد و به سوی در خانه میرود. جلوی در که میرسد میایستد و دوباره رو میکند به قراولان سر دیوارها و فریاد میکشد) چشم باز و گوش باز! دشمن مرغ است و مار. در هوا پرید، پرش را بشکنید و در زمین خزید سرش را بکوبید. (میرود)
رشید به سوی دیوار بلند اردوگاه پیش میآید. ناگهان دو نیزه بر پشت او قرار میگیرد. برمیگردد و با یک حرکت، هر دو نیزه را میگیرد و با شدت به سوی خود میکشد. دو زنگی روی زمین میغلتند. رشید نیزهها را به طرف آنها میگیرد. دو زنگی خلع سلاح شده به او مینگرند. در یک دم از پشت
درختها و بوتهها چندین سرباز زنگی بیرون میآیند. عدهای نیزه دارند و عدهای تیر و کمان. همه به سوی رشید نشانه رفتهاند. رشید خود را در محاصره میبیند. به هرجا مینگرد، راه فراری نیست. نیزهها را به زمین میاندازد و تسلیم میشود. سربازی، تیزی نیزه را بر کمر او میگذارد و فشار میدهد. رشید جلو میافتد و سربازان همچنانکه او را در محاصره دارند، به سوی اردوگاه میروند.
در اینجا متوجه میشویم که چشمانی از پشت بوتهها رشید و زنگیان را زیر نظر دارد. در چند نمای پیاپی، رشید و نگهبانان به اردوگاه نزدیک میشوند. رشید با آرامش پیش میرود، اما اطراف را زیر نظر دارد، بلکه راهی برای فرار بیابد و سرانجام فرصت فراهم میشود. به نهری میرسند که راه عبور از آن تنه نخلی است که بر نهر نهادهاند و سربازان باید تک تک از آن بگذرند. چند سرباز رد میشوند و نوبت رشید میشود. رشید تا وسط پل میرود و سپس خود را به داخل آب میاندازد. سربازان دستپاچه میشوند و چشم به آب میدوزند که رشید کی سر از آب در میآورد. چند لحظه میگذرد و خبری نمیشود.
فرمانده سربازان: (فریاد میکشد) او را پیدا کنید!
با حرکت دست، سربازان را در دو سوی نهر به جستوجو میفرستد. سربازان در حاشیه نهر شروع به دویدن میکنند. ناگهان رشید در فاصلهای دور، سر از آب در میآورد. دو سرباز او را میبینند و به او تیر میاندازند. یکی از تیرها به رشید میخورد و رگهای از خون در آب جاری میشود.
سرباز 1: خون! او را زدم!
رشید دوباره زیر آب ناپدید میشود و چند لحظه بعد پیکرش روی آب میآید که مردهوار همراه آب میرود.
فرمانده: مُرد!
میایستند و دور شدن رشید را نظاره میکنند. چشمان نظارهگر از پشت بوتهها نیز مراقب است. صاحب چشمها راه میافتد و همراه جریان آب در میان نخلها میرود و سپس شروع به دویدن میکند. دوربین، گویی نگاه اوست که در میان درختان به سرعت میدود.
جریان آب، رشید را به کنار نهر میآورد. رشید که انگار مرده است، ناگهان چنگ میزند و بوتهای را میچسبد و خود را به زحمت بالا میکشد. تیر به پایش خورده و زخمی کاری ایجاد کرده است. رشید در اوج درد، تیر را از کمر میشکند و آن را از پای خود بیرون میکشد. با همه تلاشی که برای خاموش ماندن میکند باز فریادی از جگر برمیکشد. چشمها همچنان مراقب او هستند. رشید خود را از حاشیه نهر به میان نخلستان میکشد و در پشت نخلی از حال میرود.
فرمانده سربازانی که رشید را دستگیر کرده بودند، از نگهبانان سراغ صاحب را میگیرد. شتاب دارد.
فرمانده: مولای ما کجاست؟ گفتند به بازدید حصارها آمده.
نگهبان 1: شاید به حصارهای آن طرف رفته. اینجا نیامده.
فرمانده میرود.
صاحب: (در حال بازرسی از برجهای دیدهبانی و دیوارهاست. چند فرمانده نیز همراه او هستند. صاحب همچنانکه به قسمتهای مختلف سرکشی میکند، آنها را راهنمایی میکند) به دروازهبانها اعتماد نکنید. کلیدها باید نزد خود شما باشد. نگهبانها را هر شب از دیواری به دیوار دیگر بفرستید که به یک جا عادت نکنند. عادت باعث میشود از مراقبت خود بکاهند. (به سربازی میرسد که مسئول کمان بزرگی است که بر لب دیوار استوار کردهاند. با این کمان تیرهای بزرگ را به دوردست پرتاب میکنند. صاحب، دست بر شانه سرباز میزند) های جوان! شنیدهام تیرهایت کاری است.
سرباز جوان: با هر ناوک سه نفر را به هم میدوزم.
صاحب: (از جیب سکهای درمیآورد) این را به همراه داشته باش. از خزانه غیب به من سپردهاند. (جوان سکه را میبوسد و بر چشم میگذارد) هشیار باش که تیرهایت را بیهوده خرج نکنی.
صاحب میرود. جوان به سکه نگاه میکند. بر روی آن نوشته «علی بن محمد» و بر پشت آن نوشته «محمد بن عبدالرحیم» و بالای «علی بن محمد» نوشته «ان الله اشتری».
سرباز پیر: (که کنار سرباز جوان است) مبارکت باشد. آن را همیشه حفظ کن. حرز جان و تنت خواهد بود.
سرباز جوان: تا به حال مثل این سکه ندیدهام.
سرباز پیر: فرمود آن را از خزانه غیب به من سپردهاند.
سرباز جوان: (میخواند) علی بن محمد. اینجا نام مولا را نوشته، آن طرف نام پدرش را. محمد بن عبدالرحیم. اما ان الله اشتری چیست؟
سرباز پیر: حتماً اشاره به آیه قرآن است: «ان الله اشتری من المؤمنین بانفسهم
و اموالهم بان لهم الجنه؛ خداوند از مؤمنان جانها و مالهایشان را خرید و در مقابل، بهشت را به آنها خواهد داد».
اشک از چشم سرباز جوان جاری میشود. ناگهان فرمانده سربازانی که رشید را دستگیر کرده بودند، به سرعت میرسد.
فرمانده: مولای ما کجاست؟
سرباز پیر: از آن طرف رفت. چه شده؟
فرمانده به سرعت میرود. سرباز پیر و سرباز جوان به هم نگاه میکنند. فرمانده به صاحب میرسد.
فرمانده: مولای من. دشمن خدا کشته شد. او را با تیر زدم. به آب افتاد و آب او را برد.
صاحب: جنازهاش کجاست؟
فرمانده: آب او را برد.
صاحب: (عصبانی میشود) در هیچ کاری تمام نیستید. آب او را برد! کجا؟ تا دریا هم میبرد. باید میرفتید و مردهاش را میآوردید. شاید نیمهجان باشد. (فرمانده به سرعت میرود. صاحب، رو به فرماندهان دیگر میکند) گفته بودم که نفتاندازان را در اینجا مستقر کنید. کجا هستند؟
فرمانده 2: مولای من، نفت نمانده است.
صاحب: روغن که مانده است. از اینجا میتوانند بالا بیایند. دوایشان روغنِ جوشان است!
دور میشود. فرماندهان به چند سرباز اشاره میکنند. آنها دیگهای بزرگی که مناسب جوشاندن روغن است، میآورند. سربازها در اثر گرسنگی ضعیف و بیحالند. دو نفر از آنها زیر بار میغلتند و فرو میافتند.
فرمانده2: اینها را مرگ مفاجاه گرفت؟!
سرباز 3: گرسنگی است. سه روز است غذای کافی نخوردهایم.
فرمانده 2: مگر من خوردهام؟ مگر مولای ما خورده است؟ در محاصرهایم. میفهمید؟
سربازهای بیهوش را به کناری میاندازند و بقیه، دیگها را میآورند.
الف) سربازها در جستوجوی رشید، حاشیه نهرها را میگردند.
ب) آتش مختصری برافروخته شده است. رشید کمی آن سوتر بیهوش افتاده است. دستهایی آتش را به هم میزند و با یک تکه چوب مقداری خاکستر برمیدارد. صاحب دستها، صاحب همان چشمانی است که رشید را تعقیب میکردند. اینک صورت او را میبینیم. دخترکی سیاهپوست و ژندهپوش است. سامیه نام دارد. وی با دقت خاکسترها را بر زخم پای رشید میریزد و سپس پارچهای را روی آن میبندد. ناگهان صدای سربازها شنیده میشود که نزدیک میشوند. سامیه به سرعت برمیخیزد و به طرف صدا میدود. سربازها از پشت نخلها نزدیک میشوند. با دقت به اطراف مینگرند. سامیه به شتاب برمیگردد. آتش را خاموش میکند و روی آن خاک میریزد و با همان شتاب، خس و خاشاک روی پیکر رشید میریزد و او را میپوشاند. در اثر شتاب متوجه نمیشود که یک دست رشید کمی از زیر خاشاک بیرون مانده است. سپس خود را در پس نخلی پنهان میکند. سربازها نزدیک میشوند. سامیه ناگهان متوجه دست بیرونمانده رشید میشود. از ترس، نفس در سینهاش حبس میماند. سربازی درست در کنار دست رشید میایستد. سربازها با دقت به دور و بر نگاه میکنند. سامیه نگران
است. ناگهان متوجه میشود دست رشید آهسته تکان میخورد. فرمانده سربازها سکوتی که برای چند لحظه پیش آمده بود، میشکند.
فرمانده: چیزی پیدا کردید؟
سربازها: نه! هیچ چیز.
سامیه که لحظهای چشم از دست رشید برگرفته و به سربازان خیره شده است، دوباره به دست رشید نگاه میکند، اما با کمال تعجب میبیند دست ناپدید شده است.
فرمانده: راه بیفتید.
سربازان میروند. چند لحظه میگذرد. سامیه که نگران شده است، به سرعت به سوی رشید میدود و خاشاکها را کنار میزند. یکباره دست رشید از میان خاشاک بیرون میآید و خنجری زیر گلوی سامیه میگیرد. سامیه از ترس بر جای میماند. رشید خاشاک را از روی خود کنار میزند و برمیخیزد. ضعف بر وجودش مستولی است.
رشید: که هستی؟
سامیه: سامیه. من زخم شما را بستم.
رشید به سرعت خاشاک را از روی پای خود کنار میزند. زخمش بسته شده است. با تعجب به سامیه نگاه میکند و خنجر را پایین میآورد. سامیه ادامه میدهد.
سامیه: بیهوش بودید. به زخمتان مرهم نیز گذاشتم.
رشید: تو میدانی مرهم چیست؟
سامیه: روی زخم خاکستر پاشیدم.
رشید: و روی خودم خار و خاشاک! (سامیه سر تکان میدهد) چرا این کار
را کردی؟
سامیه: دیدم از دست سربازها فرار کردید.
رشید: (از ضعف و بیحالی سرش به عقب میافتد) تنهایی؟
سامیه: با پدرم بودم. سربازها او را دستگیر کردند. من فرار کردم. میخواستند مرا هم بگیرند، اما از بالای دیوار پرت شدم در آب.
رشید: تشنهام.
سامیه به کنار نهر میرود. کاسهای چوبین و شکسته که به کمر آویخته پر از آب میکند و برای رشید میآورد. رشید مینوشد و میپرسد.
رشید: گفتی اسمت چیست؟
سامیه: سامیه.
رشید: چند روز است تنهایی؟
سامیه: یک هفته.
رشید: چرا پدرت را گرفتند؟
سامیه: نمیدانم. رفت پیش صاحب با او حرف بزند، صاحب دستور داد او را دستگیر کنند.
رشید: پدرت صاحب را میشناخت؟
سامیه: دوست او بود.
رشید یکه میخورد و سر بلند میکند، اما حرفی نمیزند و دوباره سر بر زمین میگذارد و چشم میبندد. سامیه ادامه میدهد.
سامیه: من کمی خرما چیدهام. میخورید؟
رشید: (با چشم بسته) بعداً.
ابوالعباس و همراهانش وارد بغداد میشوند. چشمان خونگرفته آنها نشان میدهد چقدر خستهاند و بیخوابی کشیدهاند. بغداد تازه از خواب بیدار شده است. دو مرد که رهگذرند از سر راه اسبها کنار میروند.
مرد 1: این سوار، ابوالعباس بن موفق نبود؟
مرد 2: به گمانم خود اوست. اینجا چه میکند؟
مرد 1: شاید زنگیان دوباره سپاه خلیفه را شکست دادهاند و او خبر آورده.
مرد 2: یعنی بعد از این همه پیروزی، دوباره شکست خوردهاند؟
مرد 1: شاید.
(نزد ابوالعباس و همراهانش بازمیگردیم)
سرباز 1: سرورم، به قصر خلیفه میروید یا کاخ پدرتان؟
ابوالعباس: مگر سرای خودم تنگ است که مهمان دیگران شوم!
سرباز 2: بگذارید من پیشتر بروم که آماده استقبال شوند.
ابوالعباس: به جای اینکار بروید خبرچینهایی که پدرم گفت نزد من بیاورید.
سرباز 1: استراحت نمیکنید؟ بعد از دو شب بیخوابی؟
ابوالعباس: (خشمگین) دستور مرا نشنیدید؟
سربازان ساکت میشوند. یکی از آنها جرئت میکند دوباره دهان باز کند.
سرباز 3: کدامیک از ما خبر ورود شما را برای خلیفه ببرد؟
ابوالعباس: هرکس از جانش سیر شده است!
سربازها به هم نگاه میکنند و خاموش میشوند.
دو خبرچین نزد او هستند. ابوالعباس روی لوحی چوبین با قلمی ذغالی آنچه جاسوسان میگویند ترسیم میکند. در واقع نقشه خانه نایب امام زمان را.
ابوالعباس: خودتان آن خانه را دیدهاید؟
جاسوس 1: آری امیر. یک خانه قدیمی است، در محله شرفیه. از کوچه کنار مسجد جامع شرفیه که وارد میشویم، به انتهای کوچه که میرسیم، یک میدانگاه است. دست راست کوچهای است که این خانه در آن قرار دارد. در اواسط کوچه.
ابوالعباس: خانه فقط یک در دارد؟
جاسوس 2: درِ دیگرش به بازارچه شرفیه بازمیشود.
ابوالعباس: چه کسی در خانه ساکن است؟
جاسوس 1: هیچکس.
ابوالعباس: قبلاً چه کسی ساکن بوده؟
جاسوس 2: ده سال پیش علویانی در آن بودهاند که به جرم همدستی با علویان طبرستان و دیلم کشته میشوند.
ابوالعباس: (فکر میکند) پس امروز بعد از نماز مغرب گرد میآیند. دوست دارم درباره آن مرد که میگوید نایب محمد بن حسن عسکری است، بیشتر بدانم.
جاسوس 1: هرکه هست بسیار زیرک است. هیچکس او را نمیشناسد. بعضی میگویند نامش ابوحفص است، بعضی میگویند ابوسالم. بعضی میگویند جوان است، بعضی میگویند پیر است.
جاسوس 2: و تازه کسانی هم که این حرف را میزنند، میگویند ما هم شنیدهایم.
ابوالعباس: امشب معلوم میشود پیر است یا جوان. ابوحفص است یا ابوسالم. (دست بر دست میکوبد. بغرا خان وارد میشود که اینک بیست
سال پیرتر است) اینها میدانند خانه کجاست. (منظورش جاسوسان است) در تمام کوچههای اطراف سرباز بگذارید. روی پشت بام خانههای اطراف نیز. به صاحبخانهها تأکید کنید صدایشان در بیاید، خفه میشوند. هرکس نزدیک خانه شد دستگیرش کنید. (بغرا خان میرود. ابوالعباس پایش را دراز میکند) من میخوابم! (به جاسوسها نگاه میکند) سربازها بدون شما چطور خانه را پیدا کنند؟ (چشمهایش را میبندد. جاسوسها میروند)
بغرا خان: (دوباره وارد میشود) چند سرباز ببریم امیر؟
ابوالعباس: (با چشم بسته) پنجاه (چشم بازمیکند) نه. صد سرباز. باید تمام محله را محاصره کنیم.
شیمله مشغول نوشتن است. ناگهان سر و صدایی از بیرون میشنود.
[صدای سرباز از بیرون (به دیگران میگوید) امیر به اینجا میآید]
شیمله گوش فرا میدهد.
کمی آن سوتر از خیمه شیمله، در کارگاهی مشغول ساختن تیرهایی هستند که بر ته آنها پارچههایی قیرآلود بسته میشود برای آتش زدن و پرتاب کردن. در طرف دیگر، برجک دیدهبانی قرار دارد. الموفق با اسب میرسد. چند سوار همراه او هستند. الموفق به سربازی که در بالای برجک است، رو میکند.
الموفق: در اردوگاه ملعون خبری نیست؟
سرباز بالای برجک: نه امیر. از اینجا که من میبینم، همه چیز ساکت است.
شیمله: (از خیمه بیرون میآید. چشم الموفق به او میافتد. شیمله سلام میکند) سلام بر امیر.
الموفق:ها! شیمله. چه میکردی؟
شیمله: مینوشتم امیر.
الموفق: فتنه زنگیان؟ کسی بهتر از تو نمیتواند وقایع این فتنه را بنویسد.
قاسم: (بدون اینکه دیده شود نزدیک شده) آری امیر؛ چون خودش از آنها بوده است و شاید هنوز هم....
شیمله: (بدون توجه به قاسم، اما با کنایهای به او) میکوشم هیچ چیز از قلم نیفتد امیر. حتی شبیخونها را هم ذکر میکنم؛ چه آنها که پیروز میشوند، چه آنها که شکست میخورند.
قاسم قدمی پیش میگذارد و با غیظ شمشیر میکشد.
الموفق: (میخندد) هر دو اهل قلم هستید. شمشیر برای چه؟
قاسم شمشیر را غلاف میکند. الموفق ادامه میدهد.
الموفق: نگفتی اینجا چه میکنی قاسم. گفته بودم شب و روز اردوگاه ملعون را زیر نظر داشته باشی.
قاسم: دیوارهای شکسته را مرمت میکنند امیر. جز این خبری نیست.
الموفق: به مجرد اینکه هیاهو یا آشوبی از قلعه ملعون برخاست، به من خبر دهید.
قاسم: (زیرکانه لبخندی میزند که شیمله میبیند) میدانم امیر این روزها منتظر خبر خاصی از اردوی ملعون است، اما کاش بدانم چگونه خبری است.
الموفق: چشم و گوشت را باز کن و دهانت را ببند!
دور میشود. همراهانش با او میروند.
قاسم: (به شیمله) از دوستت خبری نیست!
شیمله پاسخ نمیدهد. قاسم میرود.
سامیه با چالاکی از یک نخل پایین میآید. کمی خرما چیده است. رشید در کنار نهر ایستاده است و به دوردست نگاه میکند.
سامیه: خرما!
رشید: (برمیگردد و مینشیند و خرمایی به دهان میگذارد) پدرت چهکاره بود؟
سامیه: برده بود. در نخلستان کار میکرد.
رشید: بستن زخم و چیدن خرما را از او یاد گرفتی!
سامیه: پدرم میگفت ما بردهها باید نانوای خود، طبیب خود و گورکن خود باشیم.
رشید: من هم برده بودم!
سامیه: پس چرا سیاه نیستید؟
رشید: (میخندد) نمیدانم.
سامیه: چرا برده شدید؟
رشید: باز هم نمیدانم. از وقتی خودم را شناختم، برده بودم. نه میدانم پدرم که بود، نه مادرم. (به فکر فرو میرود) زندهاند؟ مردهاند؟ کجا هستند؟ نمیدانم! کیام؟ کجاییام؟
سامیه: من دلم برای مادرم تنگ میشود. (مکث) هیچ وقت او را ندیدهام. پدرم میگفت مادر بر اثر طاعون مرد. همان سال که عده زیادی از بردهها مردند.
رشید: تو دختر شجاعی هستی سامیه. مرا کمک کردی. من برای انجام کاری آمدهام و نمیتوانم آن را نیمهتمام رها کنم. امشب میروم، ولی قول میدهم برگردم و تو را با خود ببرم.
سامیه: به کجا؟
رشید: جایی که زندگی خوبی در انتظارت خواهد بود. بغداد!
سامیه: (خود را عقب میکشد) نه! من اینجا میمانم. باید پدرم را پیدا کنم.
رشید: اما شاید او... (حرف خود را نیمهتمام رها میکند) او حتماً زنده است. او را پیدا میکنم.
سامیه به نخلی تکیه میدهد. چشمانش پر از اشک است.
هنوز آفتاب هست و ساعتی به غروب مانده است. یکباره سربازها مثل مور و ملخ به داخل کوچهها میریزند. بر در خانهها مشت میکوبند و وحشیانه دقالباب میکنند. عدهای نیز از در و دیوار خانههایی که درهایشان دیر بازمیشود، بالا میروند. در خانههایی که کسی نیست، سربازها به سرعت در پشتبامها و پشت هره بامها پنهان میشوند. در خانههایی هم که ساکنان آن هستند و سربازان ناگهان به داخل خانه ریختهاند، ترس و وحشت بر ساکنان مستولی میشود و زنها و بچهها جیغزنان فرار میکنند و مردهایی که جرئت اعتراض مییابند به ضرب تازیانه و شمشیر به گوشهای رانده میشوند. صاحبخانههایی هم که خود، درِ خانهها را باز کردهاند، توسط سربازان عقب رانده میشوند. سربازان به داخل خانهها هجوم میبرند و به پشتبامها میروند و کوچهها را زیر نظر میگیرند.
پیرمرد در خانه را بازمی کند. هجوم سربازان او را به عقب پرتاب میکند. سربازان از روی پیرمرد میگذرند.
پیرمرد: آخ. (از حال میرود)
چند سرباز ناگهان بر سر دیوار ظاهر میشوند. یک مادر و دو دختر نوجوان در خانهاند. از دیدن سربازها جیغ میکشند. سربازها به داخل خانه میریزند و از پلکانی که به پشتبام میرود، بالا میروند.
مادر: که هستید؟ چه میخواهید؟
سرباز 4: برو کنار! (دخترک اول را به کناری میاندازد)
مادر: (جیغ میکشد) دخترم را کشتی!
سرباز 4: حرف بزنی خودت را هم میکشم! (مادر و دخترها از ترس به داخل اتاق میروند و در را روی خود قفل میکنند)
مادر: (به دخترها) ساکت باشید. (در برابر نگاه دخترها از اشکافی خنجری درمیآورد و در آستین پنهان میکند)
سربازها به داخل حیاط میریزند. مرد جوان بیرون میدود. از دیدن سربازها مبهوت میشود. پشت سر او از درون اتاق همسرش که باردار و پابهماه است بیرون میآید و از دیدن سربازها جیغی میکشد و به داخل اتاق فرار میکند.
جوان: (بر خود مسلط میشود) چه میخواهید؟
سرباز 1: راه پشتبام کجاست؟
جوان: که هستید؟
سرباز 2: (شمشیر میکشد و به سمت جوان میآید. جوان عقب میرود و وارد اتاق میشود. سرباز وارد میشود و شمشیر را بر سینه جوان میگذارد) گفتم راه پشتبام؟
زن باردار با دیدن این صحنه با ضعف روی زمین مینشیند و از حال میرود. جوان به او نگاه میکند و با انگشت جهتی را نشان میدهد. سرباز بیرون میرود. جوان با نگرانی به سوی زن میدود.
جوان: صیقل!
ابوالعباس در هشتی خانه نشسته است. صاحبخانه با ترس و لرز پذیرایی میکند.
صاحبخانه: مولای من به داخل خانه بیایید. اینجا دونشأن شماست.
ابوالعباس: گم شو مردک! چند بار بگویم گم شو! به مهمانی که نیامدهام!
صاحبخانه: (ترسیده) آخر....
ابوالعباس: (میغرد) برو داخل خانه و بیرون نیا! (صاحبخانه میرود. بغرا خان وارد میشود. ابوالعباس میپرسد) هنوز کسی نیامده؟
بغرا: هیچکس امیر.
ابوالعباس: نباید فرار کنند.
بغرا: ریشه آنها را میخشکانیم امیر. شمشیر بغرا همیشه برای کشتن علویان تیز است. (شمشیرش را درمیآورد و نگاه میکند) از فتنه یحیی بن عمر علوی به این سو، شمشیرم چندان که باید سیراب نشده است.
ابوالعباس: برو و مواظب باش!
بغرا سر فرود میآورد و میرود.
محمد کاتب که جوان است و از وکلای نایب دوم، به سوی خانه محل گردهمایی میآید. ناگهان چشمش به نوک کلاه سربازی میافتد که از پس دیوار بامی بیرون زده است. میایستد و خود را پشت دیواری میکشد. احساس بدی دارد. به دور و بر نگاه میکند. همهجا سکوت است. میخواهد بیرون برود، اما سر نیزه سربازی دیگر را میبیند که از پس دیوار بامی دیگر بیرون میآید. محمد به سرعت برمیگردد. کمی بعد دیوانهوار شروع به دویدن میکند.
محمد کاتب به درِ خانه میرسد. دیوانهوار بر در مشت میکوبد. در بازمیشود و او خود را به داخل خانه میافکند. از یک هشتی کوچک میگذرد. وارد حیاطی کوچک و پر از گل و گلدان میشود. درِ خانه را امکلثوم، دختران ابوجعفر گشوده است. وی با حیرت در پی محمد کاتب میآید. از سراسیمگی او متحیر است. محمد در میان حیاط میایستد و به دور و بر نگاه میکند. امکلثوم در ورودی هشتی به حیاط ایستاده و او را مینگرد.
محمد: کجاست؟ ابوجعفر کجاست؟
امکلثوم با انگشت به اتاقی اشاره میکند. محمد به سرعت وارد اتاق میشود. اتاق نسبتاً بزرگ است. بر کف آن گلیم افتاده و چند مخدّه دور تا دور دیوارها چیده شده. بر رفها کتاب است و شمعدان. محراب مانند
کوچکی نیز در اتاق هست که محل قبله را نشان میدهد و سجادهای در گوشه آن است. سجاده پهن نیست. در گوشهای نیز پلکانی است که به اتاقی در طبقه بالا میرود. در داخل اتاق چند تن از وکلای نایب دوم هستند. حسین بن روح که جوان است و محمد بن همام و محمد بن ورد العطار و محمد بن علی بن ابراهیم و علی بن محمد بن علی و جعفر بن احمد متیل. آنها که صدای محمد کاتب را از حیاط شنیدهاند، برخاسته و به سوی در آمدهاند. محمد وارد میشود.
محمد: (سراسیمه) خانه در محاصره است! (با تعجب به همه نگاه میکند) شما اینجا هستید؟
حسین بن روح: مگر تو آنجا بودی؟
محمد: قرار نبود بعد از نماز مغرب آنجا باشیم؟ (به اطراف مینگرد) ابوجعفر کجاست؟ (با نگرانی) پاسخ دهید؟
محمد بن همام: (به پلکان اشاره میکند و طبقه بالا) اینجاست. نگران نباش. به تو خبر نرسید که امشب آنجا نروی؟
محمد کاتب: (متعجب) نه!
حسین: (به محمد بن همام) کوتاهی از شما بوده یا کارگزاران شما؟!
محمد بن همام: (شرمسار) چه مصیبتی!
حسین: (کمی خشمگین) به این ترتیب عدهای نمیدانند که امشب نباید به آنجا بروند! دست کم ده نفر دستگیر خواهند شد!
محمد کاتب: قرار امشب چرا لغو شده؟
حسین: از ناحیه مقدسه حضرت صاحب الامر به ابوجعفر فرمان رسیده که امشب کسی به آنجا نرود. (با تأسف سر تکان میدهد) چارهای نیست. باید پیش از رسیدن دیگران به آنجا بروم.
جعفر بن احمد: تو چرا حسین بن روح؟ من میروم.
محمد بن همام: وظیفه تو هم نیست جعفر بن احمد متیل. کوتاهی از من بوده، من باید بروم.
محمد بن وردالعطار: رفتن شما چه سودی دارد؟
حسین: باید پنهانی وارد خانه شویم و بر بام آتش روشن کنیم. دیگران متوجه خواهند شد که نباید بیایند.
محمد بن علی: (پیش میآید) این کار را به عهده ما بگذارید. من و علی بن محمد.
علی بن محمد: آری.
حسین: بیمِ سر است برادران من. به من کمتر از دیگران شک میکنند. آنها مرا از خودشان میدانند و گمان نمیکنند کسی از اشراف خاندان نوبخت، وکیل ابوجعفر، نایب امام زمان باشد. (به سوی در میرود) خداحافظ برادران.
محمد کاتب: از ابوجعفر اجازه نمیگیری؟
حسین: (لحظهای مکث میکند و به پلکان خیره میشود و قدمی هم به آن سمت برمیدارد، اما دوباره تأمل میکند و به سوی در میرود) فرصت نیست.
ناگهان صدای ابوجعفر او را متوقف میکند.
ابوجعفر: بمان حسین بن روح نوبختی. این وظیفه من است!
همه به سمت پلکان خیره میشوند. حسین هم میایستد و رو میکند به پلکان. ابوجعفر که از طبقه دوم پایین میآید، بر پلکان اول قدم میگذارد. ابوجعفر از پلکان پایین میآید. مردی است حدوداً چهل ساله. با انگشتری سبز در دست و ریشی کوتاه که رو به جوگندمی شدن است. لباس او مثل لباس کاسبهای معمولی بغداد است، نه مثل لباس تاجران یا روحانیان. پیراهن کرباسی نیمهبلند و سفیدی بر تن دارد و قبای خوشرنگی بر شانه
انداخته است. دستار یا کلاه بر سر ندارد. آستین لباسش به شیوه آن روزگار کمی گشاد است. در آن زمان، آستینها بسیار گشاد بوده و گاهی تا یک و یک متر و نیم میرسیده، ولی آستین لباس ابوجعفر، فقط کمی گشاد است. وی از پلهها پایین میآید و سخنش را تکرار میکند.
ابوجعفر: وظیفه من است.
حسین: آنجا را محاصره کردهاند، فقط برای دستگیری شما.
ابوجعفر: کوتاهی از من بوده. باید بیشتر دقت میکردم که خبر به گوش همه برسد.
محمد بن همام: کوتاهی از من بوده ابوجعفر!
محمد کاتب: من میروم. رفتن شما خطرناک است.
ابوجعفر: خطر برای همه هست و من فرقی با شما ندارم، جز اینکه مسئولترم. (به سوی در میرود) اینجا نمانید. (جلوی در کفش به پا میکند) خداحافظ.
وارد حیاط میشود. امکلثوم پشت درِ حیاط حرفها را شنیده.
امکلثوم: (نگران) پدر!
حسین بن روح و دیگران به دنبال ابوجعفر وارد حیاط میشوند.
حسین: شما نایب امام زمان هستید. مسئول مردمید. باید بمانید. ما میرویم.
ابوجعفر: مسئولیت مردم را به من نسپردهاند که در خانه بنشینم و دیگران را به کام خطر بفرستم. (به سوی در میرود) دیر بروم دستکم ده نفر از شیعیان دستگیر میشوند.
امکلثوم: (دنبال پدر میرود) بروید، اما یک لحظه به سخنم گوش کنید!
ابوجعفر انگار نمیخواهد یا فرصت ندارد. به سرعت میرود، اما یک لحظه مکث میکند و رو به ام کلثوم برمیگرداند. در پس زمینه صورت او، چند خیک و دبه روغن در گوشه حیاط دیده میشود.
سرباز 4 آهسته آهسته از پلکان پایین میآید. نگاههای حریصی به سوی اتاقی میکند که مادر و دو دختر در آن هستند. مادر از پشت پرده، پایین آمدن سرباز را میبیند و با هراس پرده را میبندد و به دو دختر نگاه میکند. ترسیدهاند. سرباز پایین میآید و بر در اتاق میکوبد. پاسخی نیست. محکمتر میکوبد.
مادر: چه میخواهی؟
سرباز 4: کمی آب.
مادر: چاه آب در حیاط است نه اینجا.
سرباز 4: با دست که نمیتوانم بخورم. کاسه میخواهم.
مادر: کاسه نداریم.
سرباز 4: (میخندد) میشود در خانهای کاسه نباشد؟ (خشمگین) به سرباز خلیفه کاسه نمیدهید؟ مجازات این کار چیست؟ باید حتماً در را بشکنم؟
مادر و دخترها با نگرانی به هم نگاه میکنند. یکی از دخترها کاسهای از اشکاف در میآورد و به دست مادر میدهد. مادر کاسه را میگیرد، با تردید در را بازمیکند و از لای در کاسه را بیرون میبرد. سرباز کاسه را میگیرد و مادر در را به سرعت میبندد، اما در بسته نمیشود. پای سرباز لای در است.
دخترها سعی میکنند جلوی خود را بگیرند که جیغ نزنند. مادر دست میبرد و خنجر را از آستین بیرون میکشد. دست سرباز به آرامی در را بازمیکند، اما ناگهان از کوچه سر و صدایی برمیخیزد و کسی بانگ میزند:
[صدا از کوچه: دزد! بگیرید!]
سرباز 4 رو به کوچه برمیگرداند. پایش را از میان لنگههای در بیرون میکشد و کاسه را میاندازد و به سوی در خانه میرود. مادر به سرعت در را میبندد و همگی نفسی از سر آسودگی میکشند.
محمد کاتب، با لباس پاره و کهنه، در حالیکه بزی را در بغل دارد به سرعت میدود و محمد بن همام و جعفر بن احمد به دنبالش میدوند.
محمد بن همام و جعفر: (فریاد میکشند) دزد! بگیرید! نگذارید فرار کند. آی.
سربازها متوجه آنها میشوند. محمد کاتب وسط کوچه به زمین میخورد. برمیخیزد که بگریزد، اما سربازها او را نگه میدارند. محمد بن همام و جعفر از راه میرسند و بیدرنگ شروع به کتک زدن محمد کاتب میکنند. چنان سخت او را میزنند که سربازها دخالت میکنند و محمد کاتب را نجات میدهند. در اثر سر و صدا، بغراخان از ته کوچهای دیگر پیش میآید که بفهمد موضوع چیست.
بغرا خان: چه شده؟ حرف بزنید؟ چه خبر شده؟
محمد بن همام: (نفس نفس زنان) دزد است. دزد!
از تک کوچهای دیگر ابوجعفر عصازنان پیش میآید. با لباسی کهنه. چشمان خود را بسته و گویی نابیناست.
جعفر: دزد است امیر. (ابوجعفر را نشان میدهد) این بز را از آن پیرمرد بیچاره دزدید! (حمله میکند به سمت محمد کاتب که بزند) نامرد! از یک پیرمرد!
بغرا خان: تمامش کنید! زود از اینجا دور شوید. زود.
محمد بن همام: (اعتراضآمیز) دزد است!
بغرا خان: شما چه کارهاید؟
جعفر: رهگذریم. رد میشدیم که دیدیم این از خدا بیخبر، بز پیرمرد را گرفت و فرار کرد.
ابوجعفر: (نزدیک شده) کمک کنید!
محمد بن همام: بزت را گرفتیم پیرمرد.
ابوجعفر: (سعی میکند با دست، بز را پیدا کند) کجاست؟ کو؟
(یک سرباز بز را به دست او میدهد. ابوجعفر از شادمانی به گریه میافتد) خدا را شکر! (بز را بغل میکند) عزیزم! خدا را شکر.
محمد بن همام: (به بغرا) این دزد بیحیا را به ما بسپارید امیر.
بغرا: نمیخواهد نقش محتسب و شحنه را بازی کنید. زود بروید! زود!
سربازها با شمشیر آن دو را میرانند. آنها غرغرکنان و در حالیکه با خشم به محمد کاتب مینگرند، دور میشوند. در این ضمن، ابوجعفر ریسمان گردن بز را گرفته و برخاسته.
ابوجعفر: خدا به شما عوض خیر دهد. خدا به شما کمک کند. زندگی مرا نجات دادید. هستی مرا به من برگرداندید.
بغرا: برو! زود.
ابوجعفر: نمیروم. باید از شما تشکر کنم. باید دست شما را ببوسم! (سعی میکند دستهای بغرا را پیدا کند)
بغرا: (دستش را میکشد) برو!
ابوجعفر از لحن بغرا جا میخورد و عقب مینشیند و به دنبال بز به راه میافتد. یک بار هم زمین میخورد، ولی ریسمان بز را رها نمیکند و دوباره راه میافتد و میرود.
بغرا: (رو به محمد کاتب میگوید) برو!
سرباز 1: دزد است امیر! باید تحویلش بدهیم.
بغرا: (دوباره به محمد کاتب) گمشو! زود!
محمد یک دو قدم با احتیاط عقب میرود و سپس شروع به دویدن میکند. ناپدید میشود. بغرا به سرباز رو میکند.
بغرا: ما برای کار دیگری اینجا هستیم، نه گرفتن دزدها!
ابوجعفر ناپدید شده است. بغرا به سرعت به ته کوچه میدود. آنجا هم کسی نیست. زمزمه میکند.
بغرا: کجا رفت؟
بر فراز بام خانه، آتشی روشن میشود.
الف) سه مرد میآیند. یکباره متوجه آتش بر فراز بام میشوند. میایستند و به هم نگاه میکنند و به سرعت بازمیگردند.
ب) دو مرد در کوچهای دیگر میآیند. یکی از آنها آتش را میبیند.
مرد 1: بایست!
مرد 2: دیر کردهایم!
مرد 1: آتش! نباید برویم.
به سرعت بازمیگردند.
ج) یک مرد در کوچهای دیگر، آتش را میبیند. زیر لب زمزمه میکند.
مرد: اعوذ بالله من الشیطان الرجیم.
به سرعت دور میشود.
صدای فریادهایی از همه سو برمیآید. ابوالعباس با شمشیر کشیده بیرون میدود. بغراخان پیش میدود.
بغرا: سرورم. بالای بام خانه آتش روشن کردهاند!
ابوالعباس: (به رنگ ارغوانی شعلهها که از پس دیوارها پیداست نگاه میکند) مگر کسی وارد آنجا شد؟
بغرا: هیچکس!
ابوالعباس: «هیچکس» که نمیتواند آتش روشن کند ابله! (به سرعت به سوی خانه میرود. سربازها نیز در پی او. سربازهای دیگر هم در طی مسیر به او میپیوندند. به در خانه میرسند. ابوالعباس فریاد میزند) در را بشکنید!
سربازها هجوم میبرند، در را میشکنند و مشعل به دست به داخل خانه میریزند و در همهجا پراکنده میشوند. خانه از سکنه خالی است. انگار سالهاست خالی است. پرندگانی از گوشه و کنار، در نور مشعلها برمیخیزند و پرواز میکنند. ابوالعباس فریاد میکشد.
ابوالعباس: همهجا را بگردید!
ناگهان سربازی فریاد میکشد و همه به آن سو میدوند.
سرباز 1: اینجاست!
نور مشعلها گوشه حیاط را روشن میکند. بزی در آن گوشه ایستاده است. این سرباز، همان سرباز 1 است که همراه بغراخان محمد کاتب را به عنوان دزد دستگیر کرده بودند.
سرباز 1: (با حیرت) این همان بز است!
ابوالعباس: کدام بز؟
بغرا: (نگران جلو میآید) همراه آن پیرمرد نابینا بود.
ابوالعباس: کدام پیرمرد؟
سرباز 2: (او نیز همراه سرباز 1 در دستگیری محمد کاتب بوده) پیرمردی بود که بزش را دزدیده بودند. ما دزد را گرفتیم.
ابوالعباس: دزد کو؟
سرباز 1: (به بغرا نگاه میکند) رهایش کردیم. اهل این کارها نبود. نه!
ابوالعباس: (از خشم دیوانه شده است) کدام کارها نکبت!؟
شلاقی را از دست یک سرباز میگیرد. سرباز 1 و 2 عقب میروند. بغرا هم ترسیده، اما خود را حفظ میکند و سر جای خود میایستد. ابوالعباس دیوانهوار شروع به زدن سربازها میکند. آنها در گوشهای میافتند و مچاله میشوند. ابوالعباس نعره میکشد.
ابوالعباس: همهجا را بگردید. هرکس وارد اینجا شده هنوز اینجاست. (سربازها دوباره پراکنده میشوند. ابوالعباس به سوی بغرا میرود) گفته بودم پرنده پرید، دستگیرش کنید! کسی مشخصات پیرمرد را میداند؟
بغرا خاموش است. چنین حماقت و شکستی را دون شأن خود میداند، اما پاسخی ندارد. زیر لب زمزمه میکند.
بغرا: پیر بود، خیلی پیر.
ابوالعباس: (با خشم و تمسخر) نشانیهای دقیقی است. در تمام بغداد فقط یک نفر با این مشخصات زندگی میکند.
بغرا: (دوباره در خود فرو میرود. درمانده است) خودم پیدایش میکنم امیر. زیر سنگ هم باشد!
ابوالعباس: جلوی چشمت بود، نتوانستی!
بغرا: (سر به زیر میاندازد. یکباره سر برمیدارد و پیش میآید) امیر! او یک انگشتر داشت. (به چهره تمسخرآمیز و عصبانی ابوالعباس نگاه میکند) یک انگشتر ارزان و معمولی نبود سرورم. الان که فکر میکنم به نظرم میآید یک پیرمرد فقیر نباید چنان انگشتر خوبی داشته باشد (به سربازهای 1 و 2 که هنوز در گوشهای افتادهاند نگاه میکند) شما هم دیدید؟
سرباز 1: نه!
بغرا: سبز بود. یک نگین سبز زیبا!
ابوالعباس: (کمی فکر میکند و قدمی به وسط حیاط برمیدارد و فریاد میکشد) خاک اینجا را زیر و رو کنید. باید آن پیرمرد را بیابید!
سربازها در گوشه و کنار مشغول جستوجو هستند.
یک سرباز در آشپزخانه به سر تنور میرود. روی دهانه تنور، تار عنکبوت بسته است. سرباز بیرون میآید.
سرباز 3: کسی در این خانه نیست امیر.
] از قسمتهای دیگر هم سربازان همین را میگویند[.
ابوالعباس: (به بغرا) او را دست کم گرفتیم. همه ما را تحقیر کرد!
به سرعت خارج میشود. سربازها نیز در پی او.
سرباز 1: (به بغرا) اینجا باشیم که هر که آمد، دستگیرش کنیم؟
بغرا: هنوز نفهمیدهای آن آتش را برای چه برافروخت؟ (سرباز احمق است و نمیفهمد. نگاهی میکند و میرود. دمی بعد در تاریکی مطبخ، در تنور آهسته کنار میرود. انگار روی چرخهایی سوار شده است، میلغزد و کنار میرود، اما کسی بیرون نمیآید. در حیاط، بغرا که تنها مانده یکباره فریاد میکشد. انگار بر سر خود) کسی که بغراخان را فریب دهد، زنده نمیماند!
بغرا به سرعت از خانه بیرون میرود. از حفره زیر تنور دستی که انگشتر سبز دارد بیرون میآید و سپس ابوجعفر ظاهر میشود. خود را میتکاند و در تنور را به جای اولش برمیگرداند. تار عنکبوتها آهسته میلرزند.
برای اولینبار است که فضای اصلی اردوگاه را میبینیم. پیش از این، فقط خانه صاحب الزنج و بخشی از باروی قلعه را دیدهایم. این اردوگاه در بخشهایی با دیوار محافظت میشود، در بخشهایی با رودخانه و در بعضی قسمتها به نخلستانها ختم میشود که انواع تلهها برای جلوگیری از نفوذ سپاه الموفق در آن تعبیه شده است. فقر و نکبت و بیماری بر اردوگاه حاکم است. زیر فشار سپاه خلیفه و محاصره، اردوگاه از هم پاشیده است. عده زیادی در گوشه و کنار افتادهاند، از بیماری و گرسنگی. دو سرباز با طبقهای نان میگذرند و چند سرباز با شمشیرهای کشیده از آنها محافظت میکنند. عدهای زن و کودک، از گوشه و کنار، خرمای پوسیده جمع میکنند و
میخورند. بوی نان آنها را متوجه میکند. به سوی نانها حملهور میشوند، اما سربازها با تازیانه و شمشیر آنها را میرانند.
زنها و کودکان: (مینالند) نان!
سرباز 1: نان برای کسانی است که میجنگند. کنار!
بچهها و زنها دوباره هجوم میبرند. سربازها آنها را عقب میرانند. یک سرباز، کودکی را چنان محکم میزند که کودک به دیوار میخورد و میافتد روی مردی که پارچه پارهای بر سر خود کشیده و در گوشهای افتاده است. سربازها میروند. مرد آهسته پارچه را از روی خود کنار میزند. رشید است. کودک گریه میکند. بسیار ضعیف است و بیحال. رشید او را نوازش میکند و به راه میافتد که برود، اما کودک با وجود ضعفی که دارد برمیخیزد و همراهش میآید.
رشید: چه میخواهی؟
کودک: گرسنهام.
رشید: من نه غذا دارم نه نان. برو (رشید راه میافتد که برود، اما کودک میآید. رشید ناچار چند قدم بعد میایستد) پدر و مادرت کجا هستند؟
کودک در حالی که خیره به رشید مینگرد حرکتی میکند، یعنی که نمیدانم. رشید دوباره به راه میافتد. صحنههایی که از فقر و گرسنگی و بیماری زنگیان میبیند، برایش باورنکردنی است. کودک نیز همچنان میآید. یکباره کودک لباس او را میکشد.
کودک: نان!
رشید متوجه میشود کودک بوی نان شنیده است. به اطراف مینگرد. درِ خانهای بازمیشود و سربازی با طبقی پر از نان بیرون میآید. رشید متوجه میشود در آن خانه، نانوایی هست. سربازانی از آن خانه محافظت میکنند. رشید به کودک مینگرد. کودک از ضعف گرسنگی در گوشهای مینشیند. رشید مجاب شده است. کودک را در آغوش میگیرد و به پشت خانه میرود. کودک را به زمین میگذارد و دست به دیوار میگیرد و خود را به داخل خانه میاندازد. در وسط خانه تنورهایی است که برای سربازان نان میپزند و در طبق میگذارند. حیاط خانه پر از نخل است. رشید خود را به نزدیک تنورها میکشد و در فرصتی مناسب یکی دو نان از طبقی برمیدارد و به کنار دیوار میآید و خود را بالا میکشد. کودک منتظر است. رشید به آن سو میپرد و نان را به کودک میدهد. کودک با ولع شروع به خوردن میکند. رشید دستی به سر او میکشد و میرود. در انتهای کوچه رو برمیگرداند و میبیند عدهای زن و مرد گرسنه به سوی کودک میآیند. در دستهای کودک نانی نمانده است. کودک اشاره به آن سوی دیوار میکند. گرسنگان سعی میکنند خود را از دیوار بالا بکشند. دیوار کاهگلی و کوتاه است و ناگهان در زیر فشار هجوم گرسنگان فرو میریزد. رشید لبخندی میزند و میرود.
چند کوچه آن طرفتر، عدهای سرباز، چند سرباز دیگر را که دست بسته و اسیرند با خود میبرند. جمعیت به دنبال آنها روان است. سربازهای دست بسته را جلوی خانه صاحب الزنج میبرند. به خانه که میرسند، سلیمان بن جامع از در خانه بیرون میآید. فرمانده سربازان محافظ که اسرا را میبرند،
همان فرماندهای است که سربازانش در کنار رود، رشید را تعقیب و زخمی کردند.
فرمانده: (به سلیمان) میخواستند فرار کنند امیر. پنج نفرشان کشته شدند. (با دست بر سر اولین اسیر میکوبد) خائن فراری!
سلیمان: (به اسرا) پس وعده و وعید الموفق شما را هم فریب داد؟ (شمشیر میکشد و جلو میآید) زنده زنده پوستتان را میکنم! شمع آجینتان میکنم. جلوی سگها میاندازم که رودههایتان را بیرون بکشند.
شمشیرش را در سینه اولین اسیر فرو میکند. خون از دهان مرد بیرون میزند و فرو میافتد. اسیران دیگر گامی عقب مینشینند. سلیمان به سوی دومین اسیر میرود. ناگهان در خانه بازمیشود و صاحب بیرون میآید.
صاحب: سلیمان بن جامع چه میکنی؟
سلیمان: مولای من، قصد فرار داشتند. باید عبرت دیگران شوند.
صاحب: من اینها را با ترساندن و کشتن گرد خود جمع نکردم! (نزدیک اسیران میشود و بندهایشان را بازمیکند. سپس از سکوی خانه بالا میرود و میگوید) من علی بن محمدم، اما هیچکس مرا به این نام نمیخواند. همه میگویند صاحب الزنج؛ دوست زنگیان! من به این لقب افتخار میکنم. (به دور و بر نگاه میکند) از که میگریزید؟ از من؟ دوست زنگیان؟ کسی که پانزده سال پیش نزد شما آمد و گفت آیا نمیخواهید از نکبت و ذلت نجات پیدا کنید. آیا نمیخواهید به سروری و آقایی برسید. دوستان سیاه من! به یاد بیاورید که بودید و چه میکردید. (در ضمن سخنان او، رشید سعی میکند اندک اندک و پنهانی در میان جمعیت پیش برود و خود را به صاحب نزدیک کند. دست او بر خنجری است که بر کمر بسته است. سلیمان بن جامع و فرمانده سربازان و نیز نگهبانان با دقت به جمعیت نگاه میکنند.
صاحب ادامه میدهد) بردگانی بودید که شما را از زنگبار، از نوبه، از حبشه، از قبیلهها و سرزمینهای خود دزدیده بودند و به اینجا آورده بودند. (از سکو پایین میآید و به میان مردم میرود) همچون کالا دست به دست میشدید و در باتلاقهای کثیف دجله و فرات بیگاری میکردید. آماج دردناکترین بیماریها و کشندهترین مرضها بودید. (به چهره مردم نگاه میکند و گاهی دست روی شانه آنها میگذارد. اینک بسیار به رشید نزدیک است. رشید به مردم نگاه میکند. همه محو سخنان او هستند و حتی عدهای بیصدا اشک میریزند. رشید دست از خنجر برداشته، به احساسات مردم مینگرد و به سخنان صاحب گوش میکند. صاحب دست بر شانه رشید میگذارد) من شما را که چون انگشتهای دست از هم جدا بودید، به هم پیوند دادم تا مشت درشتی شدید که بر فرق خلافت فاسد بغداد فرود آمد! (ناگهان چشم فرمانده به رشید میافتد. چشمهایش از حیرت درشت میشود. بیاختیار شمشیر میکشد و دست دراز میکند و با انگشت رشید را نشان میدهد. صدا از دهانش بیرون نمیآید. سلیمان به او مینگرد. صاحب، پشت به رشید میکند و رو به اسرا) میگریزید؟ بگریزید! اما به کجا؟ به سوی اسارت؟
فرمانده: (عاقبت بر خود مسلط میشود و فریاد میکشد) خود اوست! خود اوست! (جمعیت آشفته میشود. سربازان جلو میآیند. صاحب خود را عقب میکشد. فرمانده فریاد میکشد) او برای کشتن مولای ما آمده است.
جمعیت عقب مینشیند و رشید در میانه تنها میماند. به دور و بر نگاه میکند. دو سه گام عقب میرود و در یک آن، پا بر سکویی میگذارد و چنگ بر لبه دیوار کوتاهی میزند و خود را از بامی بالا میکشد.
سلیمان: (فریاد میکشد) نباید فرار کند!
سربازان از همه سو دنبال رشید میکنند. برخی خود را به بالای بام میرسانند و عدهای از پای دیوارها به دنبالش میدوند. رشید دیوار به دیوار و بام به بام میجهد و میگریزد، اما حلقه محاصره پیوسته تنگتر میشود. یک لحظه چشم کودکی که رشید برایش نان آورده به رشید میافتد. عاقبت رشید به جایی میرسد که جایی برای گریزش باقی نمیماند. در زیر پایش سربازان جمع شدهاند و پشت سرش نیز سربازان میآیند. رشید خنجر میکشد برای مبارزه. سربازان به سوی او حمله میکنند. رشید دو سه نفر را از بام فرو میاندازد. سلیمان بن جامع پیش میآید.
سلیمان: تیراندازان!
در یک دم رشید میبیند چندین تیر در چله کمانها از همه طرف به سوی او نشانه رفته است. خنجرش را فرو میاندازد. سربازان دستهای او را میبندند. دمی بعد او را کشان کشان به سوی صاحب میبرند. جمعیت هنوز در آنجا جمع است. صاحب منتظر است. رشید را با سر و رویی زخمین جلوی صاحب فرو میاندازند. رشید به زحمت برمیخیزد و میایستد.
صاحب: (لبخند میزند) ها! تلاش میکنی که بایستی! حتماً چون نمیخواهی جلوی دشمن افتاده و خوار باشی. (با انگشت زنگیان را نشان میدهد و با لحنی آرام، اما پر از خشم میگوید) گناه اینها هم همین است. میخواهند بایستند. روی پای خود بایستند تا در مقابل دشمن خوار و ذلیل نباشند. نگاهشان کن جوان! یک عده گرسنه، بیمار و دشمنشان کیست؟ خلیفهها و خلیفهزادگانی که بیت المال را خزانه خود میدانند و مردم را خادمان خود. (به سوی رشید میآید و گوش او را نگاه میکند) تو بردهای!؟
رشید: بودم.
صاحب: اربابت که بود؟
رشید: ابوالعباس بن الموفق.
فریاد از جمع برمیآید.
سلیمان: باید سر او را به اربابش هدیه دهیم.
صاحب: (به رشید) پدربزرگ اربابت خلیفه المتوکل عباسی بود (فریاد میکشد) میدانی او که بود؟ کسی که وقتی مُرد، چهار هزار کنیز داشت. یک تن، چهار هزار زن! و چون مُرد، هفت هزار هزار سکه طلا در خزانهاش بود. همان که بر مزار حسین بن علی در کربلا آب بست و شخم زد. آمدهای مرا بکشی. چرا؟ چون حتماً به تو گفتهاند صاحب مردی شورشی است. مردی خونخوار است. مردی است که بر خلیفه خدا قیام کرده است. دروغ میگویند جوان! من بر ضد کسانی قیام کردهام که نه خلیفه خدا، بلکه خداوندان املاک و ثروتها و کاخها هستند.
رشید متوجه میشود کسی دست او را گرفت. نگاه میکند. همان کودک گرسنه است که با چشمهایی مهربان به رشید مینگرد. رشید دستی بر سر او میکشد. این کار از چشم صاحب دور نمیماند. به سخنش ادامه میدهد.
صاحب: آمدهای صاحب را بکشی، اما بدان، همه شما بدانید صاحب چهل سال است جانش را بر کف دست گرفته است برای دفاع از ستمدیدگان و سیاهان.
اشک از چشم مردم جاری میشود و عدهای مینالند «مولای ما»!
رشید: به کشتن شما آمده بودم، اما پشیمان شدم. حتی وقتی در یک قدمی من ایستاده بودید و دستهایم بسته نبود، دست به خنجر نبردم.
سلیمان: دروغ میگوید!
صاحب: (به رشید) اگر راست میگویی همراه ما باش.
رشید: نمیتوانم.
صاحب: چرا؟
رشید: نمیدانم!
صاحب: کاش پاسخی بهتر میدادی! تو را نمیکشم.
عدهای از مردم: باید کشته شود!
صاحب: او نمیداند! جاهل است! زندهاش میگذارم شاید روزی برسد که بگوید میدانم! در آن روز زنده بودن برایش از هر مرگی دردناکتر خواهد بود!
با دست اشاره میکند، رشید را میبرند. مردم هنوز ایستادهاند و به صاحب مینگرند. صاحب به آنها مینگرد. یکی از اسیران فراری که اینک آزاد شده، سخن میگوید.
اسیر: مولای من! به ما مژده پیروزی دادی. پس کو؟ ما بیماریم، گرسنهایم.
صاحب: پیروزی با ماست، به شرط اینکه شما پایداری کنید. من به شما بردگان و سیاهان که در ذلت و حقارت بودید قول شرافت و بزرگی دادم و به عهدم وفا کردم. ما بصره، بطیح، واسط و اهواز را گرفتیم و کوس عظمت بردگان را به آسمان رساندیم. باز هم پیروز میشویم. در نبرد بصره وقتی کار بر یاران ما سخت شد، سر بر آسمان برداشتم و فریاد زدم: پروردگارا! مرا یاری کن و دیدم که پرندگان سپیدی از آسمان فرود آمدند و به دشمن هجوم بردند و باعث شکست آنها شدند. آن پرندگان سپید، فرشتگانی بودند که باز هم به یاری ما خواهند آمد.
درِ زندان بازمیشود. نوری به داخل میتابد و رشید به داخل زندان پرتاب میشود. عدهای پیر و جوان، زخمی و ژولیده و ضعیف در هم میلولند. رشید کنار پیرمردی نحیف میافتد. سرش به روی پارچهای میخورد که کنار پیرمرد بر زمین افتاده. سر برمیدارد، به پارچه مینگرد.
پیرمرد: (لبخند میزند) تمیز نیست، اما اگر نبود سرت به زمین میخورد و میشکست. (پارچه را مرتب میکند) بالش من است! نامت چیست؟
رشید: رشید.
پیرمرد: نمیتوانم بگویم خوش آمدی رشید.
پیرمرد گردنبندی به گردن دارد که چوب منقشی است.
رشید: نام شما چیست؟
پیرمرد: مطر.
رشید: به چه جرمی در زندانی؟ (به اطراف نگاه میکند و به دیگران) اینها چرا در زندانند؟
پیرمرد: هرکس به جرمی، ولی جرم من حرف زدن بود.
رشید: چه حرفی؟
پیرمرد: حرفی که صاحب آن را دوست نداشت. به او گفتم دروغگو!
رشید: (لبخند میزند) حرف بدی زدی پدر!
پیرمرد: اگر نمیگفتم دلم آرام نمیگرفت. گناه تو چیست؟
رشید: (مکث میکند) من... برای کشتن صاحب آمدم.
پیرمرد: دستگیرت کردند و نتوانستی!
رشید: اگر هم دستگیرم نمیکردند، شاید نمیتوانستم. بعضی از سخنان او مرا مردد کرد.
پیرمرد: آری. مردی سخنور است و دروغگو! میشنیدیم که از آزادی سخن میگوید و عدالت. در آن باتلاقها و شورهزارها که بردگان کار
میکردند، طنین سخنان او نسیمی از بهشت میآورد. همه به او دل بستند؛ چون گفت فرزند علی هستم. همان موعود. همان که عدالت میآورد. (نفسی از سر درد میکشد و چشمهایش را میبندد) افسوس!
رشید به او نگاه میکند. میخواهد حرفی بزند، اما منصرف میشود.
خلیفه المعتمد در رختخواب است. طبیبی حدوداً هفتاد ساله نبض او را در دست دارد. خلیفه سالم است، اما بسیار تنپرور و بیحال. در کنار او صفحه شطرنجی گسترده و کنیزکی همبازی اوست. ابوالعباس در کنار تخت بر چهارپایهای زرین نشسته، ولی راحت نیست و انگار میخواهد برود. خلیفه گهگاه مهرهای را حرکت میدهد.
خلیفه: پس میخواستی بدون دیدن ما برگردی!
ابوالعباس: پدر منتظر من است.
خلیفه: بدون تو هم کار جنگ پیش میرود! پدرت میداند چه کند. (مکث) نگفتی برای چه به بغداد آمدی!
ابوالعباس: (به کنیزک نگاهی میکند. کنیزک لبخندی میزند) باید به سرایم سرکشی میکردم.
خلیفه: (میخندد و دستش را از دست طبیب بیرون میکشد و به طبیب میگوید) حوصلهام سر رفت. از این نبض بیچاره چه میخواهی! (به ابوالعباس) سرکشی! (میخندد) این همه راه! تو از من و پدرت بیشتر به خلیفه مرحوم المتوکل شباهت بردهای. او هم مثل تو احمق بود! (ابوالعباس ابرو در هم میکشد. خلیفه بیشتر میخندد) همین ابرو در هم کشیدنت هم مثل اوست! عموجان! دنیا میگذرد، چه در رزم و چه در بزم. وظیفه ما خوردن است و خوابیدن.
ابوالعباس: نمیخواهید از اخبار جنگ بپرسید؟
خلیفه: رزم با پدر توست، بزم با من. ما ده سال پیش همه چیز را تقسیم کردیم!
ابوالعباس: (برمیخیزد) اجازه رفتن میدهید عموجان؟
خلیفه: عجله! عجله! انگار میخواهد به عروسی برود! برو! (مکث) تا به حال به چشم خودت رئیس زنگیها را دیدهای؟
ابوالعباس: آری عموجان. یکبار.
خلیفه: چه شکلی است؟ خیلی زمخت و قطور است؟ مثل دیو؟
ابوالعباس: آدم است عموجان، مثل ما!
خلیفه: امکان ندارد! (دستش را به سوی ابوالعباس دراز میکند) برو!
ابوالعباس دست خلیفه را میبوسد و بیرون میرود. خلیفه رو به طبیب میکند.
خلیفه: حالمان چطور است؟
طبیب: در کمال صحت و سلامت.
خلیفه: میخوابیم!
رو برمیگرداند و میخوابد. کنیزک و طبیب بیرون میروند.
بغرا و سربازان ابوالعباس و دو جاسوس منتظر او هستند. ابوالعباس به سرعت از کاخ بیرون میآید و سوار اسب میشود.
جاسوس 1: سرورم. ما باید بفهمیم علویان چطور فهمیدند میخواهیم دستگیرشان کنیم.
جاسوس 2: آنها دوباره قرار خواهند گذاشت. دور هم جمع میشوند.
ابوالعباس: بماند برای وقتی که برگشتم.
جاسوس 2: کجا میروید امیر؟
ابوالعباس: ادامه جنگ با صاحب الزنج.
جاسوس 1: کار اینجا نیمهتمام است. دستور پدرتان....
ابوالعباس: وقتی برگشتم!
بغرا: شاید کسی بین ماست که برای آنها خبرمیبرد!
ابوالعباس: (بینی او را با دو انگشت میگیرد) خودت نیستی؟!
ابوالعباس به تاخت میرود. سربازان در پی او. بغرا خان بینی خود را با دست میمالد. جاسوسها به هم نگاه میکنند.
پیرمرد و رشید در کنار هم نشستهاند.
پیرمرد: همه آرزویم دیدار مولایم بود و به ثمر رساندن دخترم که به هیچکدام نرسیدم.
رشید: نگفته بودی فرزند داری.
پیرمرد: داشتم. تنها دخترم. (ناگهان در زندان بازمیشود و چند سرباز وارد میشوند. رئیس زندان پیشاپیش آنهاست) موقع فرار از دست سربازان به آب افتاد و مرد.
زندانبان: (به دور و بر نگاهی میکند و یک زندانی را که در گوشهای افتاده با پا تکان میدهد. زندانی تکان نمیخورد) مرده! (به زندانیها) نه جا برای همه شما هست، نه غذا. ما برای خودمان غذا نداریم، چه رسد به شما زالوها! همه بایستند! (عدهای از زندانیها که توانی دارند برمیخیزند و بقیه ضعیف و ناتوانند) پیرمردها و مردنیها این طرف. جوانها و ماندنیها آن طرف!
سربازها به سرعت شروع به جدا کردن زندانیهای مردنی و ماندنی از هم میکنند. پیرمرد و رشید بیاختیار دست هم را میگیرند.
پیرمرد: اگر همدیگر را ندیدیم حلالم کن پسرم. تو دل پاکی داری. امیدوارم زنده بمانی و از عمری که خدا به تو بخشیده استفاده کنی! به دنیا آمدهایم که در جستوجوی حق باشیم.
رشید: گفتی دخترت به آب افتاد. چند ساله بود؟
پیرمرد: ده ساله.
رشید: نامش...
پیرمرد: نامش سامیه بود. روحش منتظر من است!
سربازها رسیدهاند. پیرمرد را از رشید جدا میکنند و هرکدام را به یک طرف میکشند.
رشید: (خود را از دست سربازها میرهاند و به پیرمرد میرساند) سامیه زنده است. خودم او را دیدم. به خدا زنده است.
پیرمرد بهتزده به رشید نگاه میکند. سربازها رشید را از پیرمرد جدا میکنند و به صف جوانها میکشند.
رشید: (رو به پیرمرد فریاد میکند) او مرا نجات داد، در نخلستان. گفت پدرم را دستگیر کردهاند. من نجاتش میدهم.
پیرمرد همچنان با بهت به رشید نگاه میکند. درِ زندان باز است و سربازان، مردنیها را بیرون میبرند. پیرمرد یکباره خود را میرهاند و به رشید میرساند و گردنبندی که در گردن دارد در کف دست او میگذارد.
پیرمرد: این را به سامیه بده. یادگار مادر اوست. (سربازها با شلاق، پیرمرد را میکشند و میبرند)
رشید: (فریاد میزند) قول میدهم!
پیرمرد: حق رشید. حق! این وصیت من به تو و سامیه است.
او را میبرند. رشید به گردنبند نگاه میکند. اشک در چشمش حلقه زده، گردنبند را در مشت میفشارد.
الموفق بالای یکی از برجهای دیدهبانی رفته و به دوردست، به اردوگاه زنگیان مینگرد. شیمله، عبیدالله بن سلیمان، قاسم و سربازان به او مینگرند. الموفق لحظهای چشم میگرداند و به سربازان و اردوگاه نگاه میکند و سپس رو به عبیدالله میکند.
الموفق: خبری نشد. از رشید خبری نشد.
عبیدالله: شاید هنوز فرصت باشد. فقط پنج روز گذشته است.
قاسم: (آهسته) شاید مرده است!
الموفق: شیپورچی!
شیپورچی: (پیش میآید) سرورم!
الموفق: (به سرعت از برج پایین میآید و دست بر دست میکوبد) بزن! (شیپورچی شیپور را بر لب میگذارد، اما نمیداند چه آهنگی بزند. حمله یا بیدارباش یا آهنگی دیگر. الموفق بانگ میزند) بگویید پرچم سیاه را بر دهانه نهر ابوالخصیب برافرازند. (به شیپورچی) گفتم بزن!
شیمله: (با نوعی هراس از آغاز کاری بزرگ) حمله میکنیم؟
الموفق: با همه قوا!
شیپورچی با قدرت در شیپور بزرگ خود مینوازد. صدای شیپور طنین میاندازد. در دوردست پرچم سیاه بسیار بلندی برافراشته میشود.
عبیدالله: (به قاسم با تردید نگاه میکند) چرا گفتی شاید مرده است؟
قاسم نگاه میکند، ولی حرفی نمیزند و میرود. شیمله این سخن را شنیده است.
قایقهایی بر کناره رود آماده است. مسرور، فرمانده این قسمت است. سربازانش به سرعت سنگ و تیر به داخل قایقها میبرند. چند قایق کوچک را نیز به نفت آغشته میکنند. مسرور بر کارها نظارت میکند. سربازانش در قایقهای بزرگ و کوچک جای میگیرند. مسرور به دوردست نگاه میکند. پرچم سیاه در باد به اهتزاز است و صدای شیپور، اهتزازش را همراهی میکند.
سپاهیان لؤلؤ زنگی بر اسب مینشینند و پیادگان به سرعت ساز و برگ جنگ را بر خود میبندند. اینها از راه زمین حمله خواهند کرد.
لؤلؤ: (به پرچم سیاه که از دوردست پیداست نگاه میکند) این نشانه عزای دشمن ماست. مردان من! دلاوران من! شمشیرهای خود را از نیام درآورید و آرام نگیرید، مگر آنگاه که اثری از حیات در سپاه دشمن نبینید. پیش میرویم تا سراپرده ملعون!
سپاهیان فریاد میکشند و شمشیر برمیآورند و به حرکت در میآیند.
سپاهیان راشد سوار قایقها میشوند و به راه میافتند. بر بعضی از قایقها سایهبانهایی قرار داده شده برای حفاظت سرنشینان از روغنهای جوشانی که از دیوارهای قلعه فرو خواهد ریخت.
رشید و بعضی زندانیان دیگر مشغول تعمیر دیوارند. زندانبانها با شمشیر و تازیانه مواظبند. رشید زیر چشمی، مراقب اوضاع و در پی فرصتی برای فرار است. قایقی از نهر روبهرو میگذرد. چند سیاه با لباسهای فاخر که رنگ سرخ در آنها برجسته است، در میان قایق ایستادهاند. سربازی طبل میزند و شیپورچی مینوازد.
شیپورچی: (با صدای بلند) این پیام امیر الموفق بن متوکل به سپاهیان زنگ است، آخرین پیام او. توبه کنید و به امیر پناه بیاورید تا شما را ببخشد و مال و خلعت دهد. اینها دوستان و یاران شما هستند که به سوی امیر آمدهاند و نکویی دیدهاند.
سلیمان بن جامع به همراه چند سرباز، با شنیدن صدای بوق و طبل پیش آمدهاند. سلیمان خشمگین است.
سلیمان: دروغ میگویند. سربازان خود را خلعت پوشاندهاند که شما را فریب دهند. امانشان ندهید!
سربازان زنگ به سوی قایق تیر و سنگ میاندازند. قایق دور میشود. رشید متوجه میشود بعضی از سربازان زنگ کمکم خود را عقب میکشند و سپس به پشت دیواری میروند برای فرار، سپس از آنجا خود را به رود میاندازند تا شناکنان از آن بگذرند. سلیمان بن جامع نیز متوجه میشود.
سلیمان: (فریاد میکشد) نگذارید فرار کنند! تیربارانشان کنید! نباید زنده بگذرند.
تیراندازان به سوی فراریان تیر میاندازند. عدهای تیر میخورند و عدهای به سلامت میگذرند و پای به ساحل دیگر میگذارند. ناگهان صدای بوق و
طبل کوبندهای از دور برمیخیزد. همه گوش میکنند. صدا نزدیکتر میشود و به دنبال آن قایقهای جنگی سپاه الموفق پدیدار میشود.
سلیمان بن جامع: (فریاد میزند) آماده باشید! حمله کردهاند! حمله کردهاند. (به یک فرمانده) حفاظت دیوار با توست. پایداری کنید تا کمک بیاید.
سلیمان سپس به سرعت عازم قسمتهای دیگر میشود، اما پیش از رفتن او سربازی شتابان از راه میرسد.
سرباز: از نخلستان حمله کردهاند.
سلیمان به سرعت میرود. باران تیر و سنگ از سوی کشتیها باریدن میگیرد. جنگ آغاز میشود. خونین و ویرانگر. قایقهای پر از نفت، شعلهور به دیوارها میخورند و آتش به آنها میافکنند. دروازهها آتش میگیرند. مدافعان نیز با تیر و سنگ پاسخ میدهند و بر سر مهاجمانی که میخواهند با نردبان از دیوارها بالا بیایند یا قایقهای خود را زیر دیوارها آوردهاند، روغن جوشان میریزند.
سپاهیان الموفق از سوی نخلستان هم پیش میآیند. زنگیان، تلههای زیادی در نخلستان تعبیه کردهاند. گودال هایی بزرگ که سر آنها پوشیده شده و یکباره چندین اسب و سوار را به کام میکشد. درختهایی که قبلاً بریده شدند و ناگهان فرومیافتند و عدهای را زیر خود له میکنند. تلههای چوبینی که آروارههایشان بسته میشوند و پای سربازان را با تیغههای فلزی خود اسیر میکنند. نیزههایی که بر اثر فشار پای سربازان، ناگهان از زمین برمیجهند و
در سینه مهاجمان فرومیروند و خارهایی آهنین که بر سر راه ریخته شده و در پای سربازان و اسبها میخلد. با این همه، سپاه مهاجمان بسیار است و پی در پی میرسند و پیش میروند.
غوغای جنگ همه چیز را به هم ریخته است. رشید فرصت مییابد و سربازی را خلع سلاح میکند، سپس میگریزد و وارد اردوگاه میشود. تیر و سنگ و آتش میبارد. رشید یکباره چشمش به پسرک کوچکی میافتد که برایش نان دزدیده بود. پسرک به پشت، در گوشهای افتاده است. رشید او را برمیگرداند. تیری در سینهاش فرو رفته است. رشید پیکر او را به گوشهای میکشاند و ناگهان فریادی او را به خود میآورد. این صاحب الزنج است. وی بر اسب نشسته و رو به یارانش فریاد میکشد.
صاحب: پیروزی نزدیک است. به معجزه خداوند ایمان داشته باشید. همان که داود را بر جالوت و محمد را بر کفار پیروز کرد، ما را هم پیروز خواهد کرد.
دیواری سوخته فرو میریزد و گرد و غبار همهجا را فرا میگیرد. صاحب در برابر چشم رشید ناپدید میشود.
در بخشی دیگر از اردوگاه از میان گرد و غبار، سامیه بیرون میآید. در جستوجوی پدر است و به هر گوشه سر میزند.
سامیه: پدر! پدر!
رشید در جستوجوی سامیه است و با دقت به هر سو نگاه میکند.
رشید: سامیه! سامیه! صدای مرا میشنوی؟ کجایی؟
ناگهان فرماندهای که در کنار رود او را تعقیب میکرد، رو در رویش قرار میگیرد. رشید راه گریز ندارد. فرمانده چشم در چشم او ایستاده است، در حالی که سر و روی خونین دارد.
فرمانده: این بار جان به در نمیبری!
شمشیر به دست به سوی رشید میآید. رشید پشت به نخلی میایستد. فرمانده به سوی او هجوم میبرد. رشید خود را کنار میکشد. شمشیر فرمانده به درخت میخورد. رشید محکم به پشت دست او میکوبد. دست مرد از شمشیر جدا میشود.
رشید: من با تو جنگ ندارم.
فرمانده: من دارم!
خنجر میکشد و باز حمله میکند. رشید خود را از ضربههای او نجات میدهد و به ناچار با او درگیر میشود. سرباز جوانی که بر سر دیوار، از صاحب الزنج سکهای گرفته بود، تیر بزرگی در کمان گذاشته است و رشید را نشانه میرود. در لحظهای که تیر را پرتاب میکند، فرمانده بین تیر و رشید حائل میشود و تیر چنان در پشت فرمانده فرو میرود که پیکان آن از سینهاش بیرون میزند و سینه رشید را هم کمی زخمی میکند. رشید به سرباز مینگرد. در همان حال، سربازان خلیفه که خود را بالای دیوار رساندهاند، با شمشیر، سرباز جوان را میکشند. رشید، فرمانده را که غرق
خون شده است رها میکند و به جستوجوی سامیه به میان صحنه جنگ میرود. جنگ در باروها بین سربازان دو طرف جریان دارد.
سامیه وارد زندان میشود. زندان خالی است، اما نفرت و نکبت در فضا موج میزند. در گوشه و کنار، لباسهای ژنده و چیزهایی که از زندانیان به جا مانده و لکههای خون پیداست. سامیه گوشه و کنار زندان را جستوجو میکند.
سپاهیان الموفق به اردوگاه نفوذ کردهاند. سپاه زنگ هرچه بیشتر عقب مینشیند. آثار شکست در آنها پدیدار شده است. از هر سو عده بسیاری کشته شدهاند. رشید در اردوگاه، از پشت دیواری شکسته پیدا میشود. ناگهان چشم شیمله به او میافتد. شیمله در حال جنگ است.
شیمله: (به سوی رشید میرود) رشید!
رشید: (شیمله را در آغوش میگیرد) هنوز زندهام!
شیمله: پسرم! هیچ امیدی نداشتم. خدا را شکر.
رشید: (همچنان که شیمله را در آغوش دارد چشمش به صاحب الزنج میافتد که دو سه سرباز خلیفه را با شمشیر فرو میاندازد. رشید شیمله را رها میکند) صاحب!
شیمله به سرعت برمیگردد. چشم صاحب و شیمله به هم میافتد. صاحب به سوی شیمله میآید.
صاحب: دریغا روزگار که مردمان پست و شریف را رودرروی هم قرار میدهد!
شیمله: (به کشتگان که روی خاک افتاده اند اشاره میکند) نتیجه کار خود را ببین! اینها کسانی هستند که میخواستی به آقایی و سروری برسانی.
صاحب: مرگ برایشان بهتر است تا بردگی اربابان تو!
شیمله: در راه باطل مردهاند و تو فریبشان دادی. کو آن معجزهها که میگفتی؟ کجا هستند آن فرشتگان سپید که به یاریات میآیند؟
صاحب: (با شمشیر به شیمله حمله میکند. درگیر میشوند) هرچه کردم برای نجاتشان بود.
شیمله: برای قدرت بود علی بن محمد. به دروغ گفتی منجیام، گفتی مهدیام، برای قدرت!
صاحب: (با خشم) نه! وگرنه با خلیفه تو مصالحه میکردم.
شیمله: تو مردم را به عدالت خواندی، اما خودت ظلم کردی. به امید حق به تو پیوستند، اما آنها را به باطل کشاندی.
صاحب: تو از حق میگویی؟ با دهانی که بر کف پای خلیفه بوسه میزند؟
ناگهان عدهای از سربازان صاحب از راه میرسند و به شیمله حمله میکنند. رشید به یاری شیمله برمیخیزد. از این سوی عدهای از سپاهیان لؤلؤ زنگی از راه میرسند. جنگ مغلوبه میشود و در میان گرد و غبار، صاحب ناپدید میشود.
ابوالعباس، خاکآلود و خسته به تاخت وارد اردوگاه میشود. سربازانش همراه او هستند. بیدرنگ مشغول جنگ میشود.
الموفق در قایق مشغول نظارت بر صحنههای جنگ است. ناگهان چشمش به ابوالعباس میافتد.
الموفق: (حیرتزده) ابوالعباس!
تیری در کنار گوش او بر دیوار قایق مینشیند. خود را عقب میکشد. چون دوباره نگاه میکند، ابوالعباس نیست.
ابوالعباس یکباره خود را در محاصره زنگیان میبیند. سربازانش کشته شدهاند و او تنها مانده است. نزدیک یک نهر است و قایقی پر از کشته نزدیک اوست. به داخل قایق میپرد. زنگیان هم در پی او به قایق میپرند. چشم قاسم و عبیدالله بن سلیمان به او میافتد. قایق از کناره رود دور میشود و به وسط آب میرود. ابوالعباس تنهاست و شش زنگی با شمشیر و نیزه او را در قایق محاصره کردهاند.
قاسم: او به کمک نیاز دارد.
عبیدالله: باید به آب زد و تازه فرصتی برای این کار نیست.
به هم نگاهی میکنند و میروند. ابوالعباس میجنگد. تیری آتشین به انتهای قایق میخورد و شعلهور میشود. قایق بر آب روان است.
رشید همچنان در جستوجوی سامیه است.
رشید: (فریاد میکشد) سامیه!
پاسخی نیست. ناگهان چشمش به قایق ابوالعباس میافتد. ابوالعباس بین زنگیان و آتش گرفتار شده است. رشید خود را به آب میاندازد و به قایق میرساند. ضربه نیزهای، شمشیر را از دست ابوالعباس میاندازد. نیزهدار، نیزه خود را بلند میکند که بر سینه ابوالعباس فرود آورد، اما چوب شعلهوری به
صورت او میخورد. زنگی با فریادی عقب میکشد. ابوالعباس نگاه میکند. رشید خود را از بدنه قایق بالا میکشد. وی هیمه شعلهور را از میان چوبهای سوخته قایق به سوی زنگی پرتاب کرده است. ابوالعباس جان تازهای میگیرد. رشید و ابوالعباس موفق میشوند زنگیان را به دریا بریزند.
ابوالعباس: تو زندهای جوانمرد!
رشید: زندهام و خواهم ماند تا دم مرگ!
میخندند و یکدیگر را در آغوش میکشند. ناگهان صدایی از ساحل آنها را به خود میآورد. نگاه میکنند. غلامی در حالیکه دست بریدهای در دست دارد میدود و بانگ میزند.
غلام: این دست ملعون است. این دست ملعون است. خودم از تنش جدا کردم!
سربازان همه به سوی غلام هجوم میبرند که دست را ببینند.
صاحب در دل گرد و غبار میجنگد. غرق زخم و خون است و یک دست ندارد. سربازان به او هجوم میبرند. غبار همه را ناپدید میکند و از دل غبار سربازی با سر بریده صاحب بیرون میآید. سرباز وحشیانه نعره میزند و از شادمانی و جنون کلماتی نامفهوم بر زبان میراند. سر را بالا گرفته است و میدود و سربازانی در پی او از خوشحالی غیه میکشند و میدوند. زنگیان زنده سلاح از دست میاندازند و میگریزند. سربازان الموفق میزنند و میکشند.
سامیه ناگهان با جسد بیجان پدر روبهرو میشود. پیرمرد در کنار دیوار افتاده است. سرش به یک سو خم شده و شکافی عمیق در سینهاش دیده میشود. سامیه با دیدن او، دهانش بازمیشود که بگوید پدر، اما کلامی از دهانش بیرون نمیآید. لبانش بیصدا به هم میخورد. پیش میرود و پیش پدر زانو میزند و صورت او را با دستهای مهربان میگیرد و موهایش را نوازش میکند. ناگهان دستی در موهای سامیه چنگ میاندازد. سربازی است که گمان میکند سامیه از وابستگان زنگیان است.
سرباز: چند میارزی کنیز کوچولو؟!
سرباز، سامیه را با خود میکشد. سامیه دندان در دست سرباز فرو میبرد. سرباز فریادی از درد میکشد و گیسوان سامیه را رها میکند. سامیه باز به سوی پدر میرود و در آغوش او فرو میافتد و گریهای تلخ سر میدهد. سرباز با خشونت به سوی سامیه میآید، ولی لحظهای بالای سر او تأمل میکند. گریه سامیه او را متوقف کرده است، اما دمی بعد دوباره چنگ در موی او میاندازد و میکشد.
سرباز: گربه وحشی!
سپس سامیه را کشان کشان میبرد.
جنگ با پیروزی سپاه بغداد خاتمه یافته است. کشتگان، این سو و آن سو افتادهاند و زخمیان ناله میکنند. اسیران در گوشه و کنار کز کرده و مچاله شدهاند و با ریسمان و بند به هم بسته شدهاند. آتشهای نیمه خاموش در هر کجا پیداست. الموفق پیروزمندانه بر اسب نشسته است و به اطراف مینگرد.
سردارانش لؤلؤ زنگی، مسرور، راشد، قاسم و عبیدالله بن سلیمان از هر سو گرد او جمع میشوند.
لؤلؤ: پیروزی بر امیر مبارک باد.
عبیدالله: تاریخ درباره ملعون چه خواهد نوشت؟
الموفق: تاریخ را ما خواهیم نوشت. قلم در دست پسر توست و (چشمش به شیمله میافتد که خسته و زخمی از راه میرسد) و در دست شیمله!
به دنبال شیمله، ناگهان رشید پیدا میشود. چهره الموفق از دیدن رشید در هم میرود و خشم سراپایش را میگیرد. شمشیر میکشد و به سوی او میرود. همه به هم نگاه میکنند. شیمله نگران میشود. رشید بر جای خود میایستد. الموفق به او میرسد و شمشیرش را فرا میبرد، اما ناگهان ابوالعباس بین رشید و الموفق میایستد.
الموفق: کنار برو پسر!
ابوالعباس: چه میکنی پدر؟
الموفق: یک هفته شب و روز منتظر خبری از او بودم. بیقرار و نگران! (به کشتگان اشاره میکند و سردارانش که زخمی و خونین هستند) او را فرستادم که کار به اینجا نکشد.
رشید: نتوانستم امیر. از آمدنم خبر داشتند.
الموفق: دروغ میگویی. هیچکس نمیدانست.
رشید: وقتی دستگیرم کردند صاحب الزنج گفت از آمدنت خبر داشتم.
الموفق: (دوباره شمشیرش را بالا میبرد) او دروغگو بود و تو از او بدتر!
ابوالعباس: رشید جان مرا نجات داد پدر! ساعتی پیش. وقتی در محاصره زنگیان بودم.
الموفق: غلام توست. باید چنین میکرد.
ابوالعباس: رشید آزاد است. سالهاست آزاد است. او برادر من است و نزدیکتر از برادر.
قاسم و عبیدالله به هم مینگرند.
الموفق: پس به برادرت بگو تا زندهام به من نزدیک نشود.
زنان و مردان و کودکان اسیر را با خشونت روی هم میریزند و میبندند. سامیه در میان آنهاست. بهتی او را فرا گرفته است و پیوسته به جایی مینگرد که کشته پدر را آنجا دیده است. چند سوار میگذرند. سامیه، رشید را در کنار ابوالعباس در میان سواران میبیند. رشید جستوجوگرانه به هر طرف مینگرد.
ابوالعباس: (به رشید) دنبال کسی میگردی؟
رشید: دخترکی کوچک.
ابوالعباس: (فکر میکند) کوچک؟
رشید: او جان مرا نجات داد.
ابوالعباس: دخترکی کوچک جان تو را نجات داد؟!
رشید: وقتی تیر خوردم، مرا مداوا کرد. در نخلستانها آواره بود.
ابوالعباس: هرکه بوده در هیاهوی جنگ زیر نعل اسبها با خاک راه یکی شده! بیا. (میتازند و میروند)
آرایشگری با دقت و ظرافت، سر بریده صاحب الزنج را میشوید و روی چهارپایهای میگذارد و با حوصله تمام مشغول اصلاح سر و موی و ریش او میشود. چنان کار میکند انگار با انسان زندهای سر و کار دارد. حتی موهای
زاید گوش او را هم کوتاه میکند. سپس سر را با پارچهای خشک میکند و از همه طرف به آن نگاه میکند که خوب آرایش شده باشد.
سرباز 1: (وارد میشود) امیر منتظر است. چه میکنی؟
آرایشگر: کار باید درست انجام شود! وقتی سر را به دست من میسپارند، یعنی کار خوب میخواهند.
سرباز 1: به مجلس عروسی که نمیرود!
آرایشگر: (برای آخرین بار دو سه تار موی اضافه را کوتاه میکند) تمام شد! مال شما!
سپس خیلی جدی دستهای خود را خشک میکند. سرباز تلاش میکند نیزهاش را در گلوی سر فرو کند. سرباز 2 وارد میشود و روی نیمکت به جای سر بریده مینشیند. موی آشفتهای دارد.
آرایشگر: چه میکنی؟ باید راه بیفتیم!
سرباز 2: (با کمی التماس) دو سال است زنم مرا ندیده، میخواهی اینجور برگردم!
آرایشگر: (با ناراحتی) همه دارند میروند!
سرباز 2: میرسی. زود راه میافتیم.
آرایشگر ناچار شروع به کار میکند، با همان دقت و ظرافت. سرباز 1 موفق شده سر بریده را بر نوک نیزه استوار کند. آن را بیرون میبرد. غوغای غریبی در بیرون برپا میشود و به گوش میرسد.
سرباز 2: زود باش!
آرایشگر: کار باید درست انجام شود! وقتی سرت را به دست من میسپاری، یعنی کار خوب میخواهی!
با همان آرامش کار را ادامه میدهد. در بیرون، سر صاحب را بر نیزه بلند کردهاند. سربازان با هلهله و غوغا گرد آن میرقصند. عدهای از اسیران اشک میریزند و زنهایی در آن میان بر سر و سینه میکوبند. سربازان با شلاق به جان اسیران میافتند. الموفق دست بلند میکند و فرمان حرکت میدهد. در شیپور مینوازند و بر طبل میکوبند. سپاهیان در پی سرداران خود به راه میافتند و اسیران در پی آنها کشانده میشوند. سرباز 2 از اتاق آرایشگر خارج میشود و بیدرنگ سربازی قوی هیکل با موهای بس ژولیده و وحشی وارد اتاق میشود. لحظهای بعد آرایشگر با عصبانیت بیرون میدود، روپوش آرایشگری خود را از تن در میآورد و بر زمین میکوبد و با دست کاروان را نشان میدهد که یعنی دارند میروند. سرباز که به دنبال او بیرون دویده، با التماس روپوش را از زمین برمیدارد و به دست آرایشگر میدهد و او را به درون میبرد. آرایشگر به ناچار میرود، در حالیکه چشم به کاروان دارد.
کاروان سپاه در بیابان میرود. اسیران نیز همراه آنها میروند. سامیه یکی از آنهاست. او هنوز مبهوت است. گیج و گنگ و بیاراده میرود. در میان کاروان، رشید در جایی دیگر میرود. لحظهای دست میبرد و گردنبندی که پدر سامیه به او داده و اینک در گردن دارد، مینگرد.
کوچه و بازار بغداد را طاق نصرت بستهاند. ساز و دهل میزنند و میرقصند. الموفق و سردارانش از دروازه وارد شهر میشوند. رشید و شیمله و ابوالعباس در کنار هم هستند. قاسم با عبیدالله بن سلیمان است. اسیران را هم میآورند. ناگهان چشم رشید به سامیه میافتد. باور نمیکند، اما او را دوباره میبیند. بیخود از خود میخواهد به سوی او رود، اما ابوالعباس دست او را میکشد. خلیفه و همراهانش به همراه پسرش المفوض پیش میآیند. الموفق همچنانکه سوار بر اسب است، خلیفه را در آغوش میکشد.
خلیفه: ظفر با توست پسر پدرم! هرجا تو هستی افتخار آنجاست.
الموفق: همت حضرت خلیفه با ما بود که پیروز شدیم.
خلیفه: به میمنت پیروزی تو بر سپاه ملعون خبیث، دستور آزادی همه زندانیان را صادر کردم.
الموفق: همه زندانیان برادر؟ حتی علویان؟
خلیفه: بگذار همه بغداد شهد پیروزی تو را بچشند.
الموفق: آزادی علویان این شهد را در کام ما شرنگ میکند. نه! همین حالا دستور بده علویان را آزاد نکنند.
از نوع دستور دادن الموفق، تسلط او بر خلیفه آشکار است.
خلیفه: آنچه تو بخواهی برادر! من و تو در خلافت شریکیم.
با دست اشاره میکند. بغراخان پیش میآید و به الموفق تعظیم میکند. خلیفه در گوش او سخنی میگوید. بغراخان سر فرود میآورد و میرود، اما پیش از رفتن نگاهی به رشید میکند. الموفق هم اشاره کرده است
سر صاحب را بر نیزه بیاورند و نزدیک خلیفه نگه دارند. خلیفه با وحشت نگاه میکند.
خلیفه: اوه. چه شیطانی! کمی نزدیکتر بیاورید!
سر صاحب اینک روبهروی خلیفه قرار میگیرد. انگار به هم نگاه میکنند.
خلیفه: اینکه شبیه خود ماست. آدمیزاد است!
همه میخندند. در این لحظه شاعری به نام اسلمی پیش میآید و شعر میخواند.
اسلمی: وقتی مژدهرسان خبر نبردی را آورد / که ضعف اسلام را / به نیرو بدل کرد / گفتم خدا آن را که از همه مردم بهتر است (به الموفق اشاره میکند) / بهترین پاداش دهد / او در گرفتن انتقام از دشمنان بکوشید / و آبادیهای ویرانشده را از نو آباد کرد / و غنیمتهایی که از دست رفته بود / دوباره به چنگ آورد.
خلیفه: مرحبا. آفرین.
الموفق: شاعر! چرا نمیگویی که آن خبیث از علویان بود؟ بگذار مردم بدانند که دشمن اصلی امیرالمؤمنین المعتمد علی الله و بنو عباس، آل علی هستند.
عبیدالله بن سلیمان: شاعران باید آن گونه که امیر میفرماید شعر بگویند.
ابوالعباس: (به رشید) پدرم هیچ فرصتی را برای دشمنی خود با آل علی از دست نمیدهد.
به رشید مینگرد. گمان میکند او به چند زن و دختر که بر سر بامی ایستادهاند نگاه میکند. لبخند میزند و به شیمله اشاره میکند که رشید را ببین.
شیمله: جوانی است امیر!
ابوالعباس: (آهسته در گوش رشید میگوید) دلت پیش کدام یک از آن دخترهاست؟!
رشید: (به خود میآید) دختر؟ نمیدانم کجا رفت.
ذهنش درگیر سامیه است.
ابوالعباس و شیمله میخندند.
اسلمی: (شعرش را اصلاح کرده) هماینک این بیت از سوی فرشته شعر به من الهام شد: دلهای ما از نبردی که در گرفت روشن شد / و دعوت علویان خوار شد.
خلیفه و الموفق و عبیدالله بن سلیمان و قاسم و بعضی سرداران کیسههای سکه به سوی اسلمی پرتاب میکنند. او میگیرد.
خلیفه: آن کس که به تو شعر الهام میکند فرشته نیست، بلکه جنّ است!
همه میخندند و شاعر بعدی جلو میآید.
شاعر: ای زاده خلیفههای بنو عباس / تو اسیران را از بند رهانیدی و بر سر علویان و آنها که به دروغ دعوی خلافت دارند سنگ و آتش باریدی / و با هیبت خود مردمان شرق و غرب را هراسان کردی.
شیمله: دعوی خلافت! این چیزی است که امیر الموفق را از علویان میترساند.
ناگهان سر و صدایی از میان مردم برمیخیزد و مردی پیش میآید. وی صالح نام دارد.
صالح: دروغ گفتی شاعر! صاحب الزنج علوی نبود. مگر نشنیدهای حسن بن علی عسکری، پیش از مرگ اعلان کرد صاحب الزنج از اهل بیت نیست.
هنوز سخن صالح به پایان نرسیده که سربازان بر سر او میریزند و شروع به زدن میکنند. در میان جمعیت کسانی میخواهند به طرفداری صالح بروند، اما دیگران دست آنها را میکشند و مانع میشوند.
ابوالعباس: (به شیمله) نه! دعوی خلافت علویان نیست که پدرم را میترساند، بلکه علاقه مردم به آنهاست. این چیزی است که همه ما باید از آن بترسیم.
رشید: حسن بن علی عسکری که بود؟
ابوالعباس: (با لبخند) در این باره کنجکاوی نکن؛ چون دشمن پدرم میشوی و دشمن من!
خلیفه و کاروان سرداران به راه افتاده است. ابوالعباس نیز به راه میافتد. شیمله و رشید نیز در پی او.
رشید: (از پاسخ ابوالعباس کنجکاوتر شده است. رو به شیمله میکند) تو میدانی؟
شیمله: حسن بن علی عسکری از نسل پیامبر بود. آل علی او را امام میدانستند. او پدر همان کسی است که میگویند مهدی است و ظهور میکند.
رشید کمی مکث میکند. اسب را نگه میدارد و به پشت سر مینگرد. به صالح که در اثر کتک بر زمین افتاده. دور و بر صالح کمکم خلوت میشود. فقط مردی به سوی او میرود. مرد به کنار صالح میرسد. مینشیند و سر او را به دامن میگیرد. مرد، ابوجعفر محمد بن عثمان است. یک لحظه سر برمیدارد و نگاهی به رشید میاندازد. رشید متوجه میشود. در دست مرد انگشتری سبز میدرخشد. رشید رو برمیگرداند و با شتاب خود را به دیگران میرساند. صدای جارچی و طبّال او را به خود میآورد.
جارچی: فردا در بازار نخّاسان، اسیران زنگی را میفروشند. اگر کسی برای خانه کنیز میخواهد، اگر کسی برای مزرعه غلام میخواهد، اگر کسی برای گرمابه کارگر میخواهد، فردا در بازار بردهفروشان باشد.
این بازار در واقع یک محله کوچک است؛ محلهای شامل چند کوچه که در هر کوچه چندین خانه است. خانهها تیمچه هستند. در حیاط و اتاقها بردگان معمولی به فروش میرسند و در بعضی خانهها که دو طبقه هستند، در طبقه دوم بردگان ممتاز عرضه میشوند. بردگان از نظر نژادی به چند دسته تقسیم میشوند: سیاهان، رومیان و فرنگیان، هندیان و ترکان ماوراءالنهر و ترکستان. طبیعتاً در چنین موقعیتی که عده زیادی سیاه به اسارت در آمدهاند، بازار مملو از بردگان سیاه است. در معامله و داد و ستد غلامان، یهودیان پیوسته نقشی اساسی داشتهاند. رشید در حال جستوجو در بازار است. به هر سو سر میکشد و فروشندگان میکوشند او را مثل مشتریهای دیگر به سوی خود بکشند. جلوی هر خانه کسی ایستاده است و مشتریان را با صدای بلند دعوت میکند که وارد تیمچه شوند و برده بخرند.
یکی میگوید: غلام حبشی قوی هیکل فقط پنج دینار. به یک چهارم قیمت دیروز. پنج دینار!
دیگری میگوید: کنیز خوشگل سیاه نوبی، صد و پنجاه دینار. (به یک مشتری) باور کنید ارباب، پریروز سیصد دینار بود، اما زنگیهایی که دیروز آوردند قیمتها را شکستند. (با صدای بلند) کنیز خوشگل سیاه نوبه. (میخندد) اگر از همسر خود نمیترسید یکی بخرید!
دیگری: غلام هندی، استاد آشپزی.
رشید: (از یک فروشنده میپرسد) کنیزهای کوچک را کجا میفروشند؟
فروشنده: چند ساله؟
رشید: ده یازده ساله.
فروشنده: (با لبخند) کنیز ده ساله به چه کار میآید ارباب؟ کنیز جوان
تربیت شده دارم. چنگ میزند. آواز میخواند. میرقصد. راه رفتن و خندیدنش هم دل میبرد! هفت هزار دینار. یک عمر خوشبختتان میکند!
رشید رو برمیگرداند و وارد تیمچهای میشود. قشقرقی از خرید و فروش برپاست. یک فروشنده دست یک برده را گرفته و دنبال یک خریدار میدواند.
فروشنده: بهتر از این پیدا نمیکنید ارباب.
خریدار: سه دینار!
فروشنده: به خدا اجحاف است. سه دینار قیمت یک بره است. این آدم است!
خریدار: نمیخرم.
فروشنده: (به غلام تشر میزند) تو هم حرفی بزن!
برده: (به فلاکت) مرا بخرید ارباب، هم کشاورزی بلدم، هم شکستهبندی وسایل خانه.
فروشنده: بگو که غذا نمیخوری!
برده: (نگران) غذا میخورم!
فروشنده: کم میخوری!
برده: بله خیلی کم ارباب! (خریدار میرود)
فروشنده: (به برده) عاقبت روی دستم میمانی، میفرستمت کنّاسی!
در گوشهای دیگر مشغول آزمایش چند غلام و کنیز هستند؛ دندان، بازوها. یکی از بردها زیباروست. خریداری یکباره فریاد میزند.
خریدار: این غشّ در معامله است. آهای! مرد را دارد به جای زن میفروشد!
(سر و صدا به پا میشود. یک پاسبان وارد میشود. خریدار به طرف او
میرود)
خریدار: غلام به جای کنیز!
پاسبان: (به برده) مردی یا زن؟
غلام: مرد!
پاسبان: (به فروشنده) با من بیا!
فروشنده: به خدا بیتقصیرم. به من همینجور فروختند.
پاسبان: هفت قلم آرایشش کردهای!
فروشنده: کارم به قاضی بیفتد بدبختم.
پاسبان: (یک دو قدم دور میشود از جمعیت و آهسته به فروشنده میگوید) سعی کن نیفتد!
فروشنده: (لبخند میزند) در خدمتم! (دست میکند و سه سکه در مشت پاسبان میگذارد)
پاسبان: بزک دوزکش را پاک کن. زود!
فروشنده: چشم! (برده را پشت دیواری میکشد)
رشید همچنان میگردد. ناگهان متوجه قاسم میشویم. قاسم مشغول خرید کنیزکی زیباست. چشم قاسم به رشید میافتد. کارش را رها میکند و به دنبال رشید میافتد.
فروشنده: ارباب!
قاسم: نگهش دار. میخرم!
قاسم به سرعت در پی رشید به راه میافتد. رشید وارد تیمچهای میشود. دو طبقه است. به طبقه بالا میرود. اینجا نیز بساط خرید و فروش برپاست. از طبقه دوم به خانه کناری نگاه میکند و یکباره چشمش در حیاط آنجا به سامیه میافتد. سامیه در گوشهای کز کرده و مردی که پشت به رشید دارد و
چهرهاش دیده نمیشود، با فروشندهای صحبت میکند. فروشنده زنی است به نام عزیزه. وی نسبتاً زیباست، اما رفتار مردانهاش بیشتر جلب نظر میکند. زنی است نسبتاً جوان که در میان این همه فروشنده مرد کم نمیآورد. خریدار دستش را بالا میآورد و یک لحظه رشید انگشتری سبز در دست او میبیند. رشید دیوانهوار از طبقه دوم پایین میآید و از تیمچه بیرون میدود که به خانه کناری برود. رفتارش برای قاسم بسیار عجیب است. به سرعت رشید را تعقیب میکند. رشید وارد خانهای میشود که سامیه را در آن دیده، اما خبری از سامیه و خریدار نیست. رشید به سوی عزیزه میرود.
رشید: (آشفته و پرخاشگر) سامیه کو؟
عزیزه: تو؟! (به سر و وضع رشید نگاه میکند و متوجه میشود رشید باید وضع مالی خوبی داشته باشد. لحنش کمی عوض میشود) یعنی شما؟!
رشید: کو، به کجا رفت؟
عزیزه: او را خریدند ارباب! اگر کنیز میخواهید من بهترش....
رشید: چه کسی او را خرید؟ نامش چه بود؟
عزیزه: نباید زیاد دور شده باشد. (با لبخندی خریدارانه به رشید مینگرد) برای شما نباید کنیز کم باشد!
هنوز سخن در دهان عزیزه مانده که رشید رفته است. عزیزه میخواهد دنبال رشید برود که قاسم سر راهش میایستد.
قاسم: این مرد از تو چه میخواست؟
عزیزه: امروز چه گرفتار شدهام!
قاسم: حرف بزن. آن مرد چه میخواست؟
عزیزه: کنیزکی داشتم فروختم. میخواست بداند به که فروختم.
قاسم: (چشمانش برق میزند) زیبا بود؟
عزیزه: (از خنده ریسه میرود) زیبا؟ ده سال بیشتر نداشت. اصلاً فکر نمیکردم کسی او را بخرد.
قاسم: چند فروختی؟
عزیزه: یک دینار!
قاسم: اگر بتوانی او را پس بگیری ده دینار میخرم.
عزیزه: (متعجب) دخترک مردنی اینقدر میارزید؟! (دستپاچه) همین جا باشید ارباب، برمیگردم.
دوان دوان بیرون میرود. رشید هم در کوچهای دیگر در حال جستوجوست. به هر دری سر میکشد. عزیزه هم در حال جستوجوست. یکباره به هم میرسند.
رشید: نیستند. رفتهاند! (کف دست بر هم میکوبد)
عزیزه: دخترک که بود ارباب؟
رشید: برای چه میپرسی؟
عزیزه: بعد از شما مرد دیگری آمد و درباره سامیه سؤال کرد.
رشید: (با تعجب) درباره سامیه؟ که بود؟
عزیزه: البته اول درباره شما پرسید. گفتم دنبال سامیه میگردید. گفت او را برای من پیدا کن، ده دینار میدهم.
رشید: آن مرد را به من نشان بده!
عزیزه: باید دنبال سامیه بگردم. نُه دینار منفعت است!
رشید: من بیست دینار میدهم.
عزیزه: (خندان میشود) منصفانه است. بیایید!
به راه میافتند. عزیزه، قاسم را نشان رشید میدهد. بردهفروشها دور قاسم را گرفتهاند که به او برده بفروشند. نزدیک نمیروند. رشید دست در
آستین میکند و چند سکه در میآورد که به عزیزه بدهد. عزیزه نگاهی به رشید میکند. به رشید علاقهای پیدا کرده، سکهها را نمیگیرد.
عزیزه: از پول بدم نمیآید، اما چیزهای مهمتری هم هست!
رشید: (فکرش جای دیگری است) مردی که سامیه را خرید اصلاً نمیشناختی؟
عزیزه: اهل خرید غلام و کنیز نبود؛ چون تا امروز او را در اینجا ندیده بودم. به نظرم کاسب بود. نگفتید دخترک که بود.
رشید: (لبخند میزند) دختر شاه پریان بود!
به راه میافتد و میرود. چند قدم بعد میایستد و نگاه میکند. عزیزه دنبال او میآید. عزیزه کمی شرمنده میشود و رو برمیگرداند. رشید دوباره راه میافتد و دوباره چند قدم بعد به پشت سر نگاه میکند. از اینکه میفهمد عزیزه او را تعقیب میکند معذّب است. عزیزه این بار او را تعقیب نکرده، فقط ایستاده و نگاهش میکند. رشید میرود. عزیزه ناگهان خود را روبهروی قاسم میبیند. قاسم پرسشگرانه به او مینگرد.
عزیزه: ناپدید شدهاند ارباب، ولی جالبتر از آن دخترک، باید همان جوانی باشد که دنبال سامیه میگشت!
قاسم: منظورت چیست؟
عزیزه: من بهترین کنیزهای بازار را دارم، ولی او دنبال آن دخترک ده یازده ساله بود. کنیز دارم دختر مهاراجه هند! کنیز نیست، ماه تمام است. من که زنم نمیتوانم نگاهش کنم از شدت زیبایی؛ پنجه آفتاب!
قاسم: کجاست؟
عزیزه: در بازار که نمیتوانم بیاورم. برای مشتریهای خاص میبرم!
قاسم: برای من بیاور!
عزیزه: (با شک ظاهری) میتوانید قیمتش را بپردازید؟
قاسم: آدمشناس نیستی، مگر نه میفهمیدی با که حرف میزنی. بپرس خانه عبیدالله بن سلیمان، وزیر امیرالموفق کجاست. من پسر او هستم.
عزیزه: (سر خم میکند) ارباب! همین امروز او را میآورم.
قاسم: منتظرم. (میرود، اما چند قدم بعد میایستد. رو به او میکند) با تو کارهای دیگری هم خواهم داشت. (میرود)
فروشندهای که متوجه حرف زدن عزیزه و قاسم بوده، جلو میآید.
فروشنده: (با لودگی) چه کارهایی میتواند با تو داشته باشد؟
عزیزه: (تجاهل میکند) کنیز میخواهد.
فروشنده: پسر یکی از بزرگان است! گمانم چشمش تو را گرفته!
عزیزه: (با خشونت) کنیز میخواست، گفتم ندارم. تو هم به کارت برس نکبت!
سپس به سرعت به راه میافتد. معلوم است در جستوجوی کسی است. چشمش به رشید میافتد که بیخبر در بازار میرود. لبخندی میزند و آهسته او را تعقیب میکند.
دستی با انگشتری سبز در انگشت، دست سیاه و کوچکی را گرفته است. دست سیاه از آن سامیه است و دست دیگر از آن ابوجعفر. سامیه با هراس و دو دلی به اطراف مینگرد. نمیداند کجا میرود. به درِ خانه میرسند. ابوجعفر بر در میکوبد. امکلثوم، دختر ابوجعفر در را بازمیکند.
ام کلثوم: سلام پدر!
ابوجعفر: سلام دخترم.
سامیه به چهره متعجب ام کلثوم نگاه میکند. وارد خانه میشوند و در را میبندند. از هشتی میگذرند و وارد حیاط میشوند. سامیه نمیداند چه سرنوشتی در انتظار اوست. ابوجعفر بر پلهای مینشیند. سامیه روبهروی اوست. ابوجعفر با دو دست گونههای سامیه را میگیرد.
ابوجعفر: به خانهات خوش آمدی دخترکم! (به ام کلثوم) به خواهرت خوشامد نمیگویی؟
ام کلثوم: (با تردید) خوش آمدی عزیزم.
ابوجعفر: خواهرت را نمیبوسی؟ (ام کلثوم هنوز متعجب است، اما سامیه را میبوسد. ابوجعفر میخندد) میبینی امکلثوم. خداوند قادر است بدون داشتن همسر به آدمی دختر عطا کند! (صدای دقالباب میآید. ابوجعفر برمیخیزد و به ام کلثوم میگوید) از این به بعد هم خواهر او هستی، هم مادرش.... (لبخند میزند) هم معلمش! (به سوی در میرود، یک لحظه مکث میکند و رو میکند به امکلثوم و انگشترش را از انگشت درمیآورد) این انگشتر کنار بگذار. گمان میکنم مدتی در انگشتم نباشد بهتر است. (انگشتر را به امکلثوم میدهد و میرود)
ام کلثوم: (رو به سامیه میکند) اسم خواهر من چیست؟
سامیه: من؟
ام کلثوم: در اینجا خواهر دیگری نیست!
سامیه: سامیه.
ام کلثوم: یک خواهر از بغداد، یک خواهر از افریقیه! باید لباسهایت را عوض کنی عزیزم. بیا!
با هم به یک اتاق میروند. ابوجعفر با دو نفر ایرانی به نامهای ابوسهل و روزبه وارد حیاط میشوند. دو کارگر همراه آنها صندوقی را میآورند.
ابوجعفر: (راهنمایی میکند) از این طرف.
وارد اتاقی میشوند. کارگرها صندوق را در گوشهای میگذارند. ابوسهل سکهای در دست هر کارگر میگذارد.
ابوسهل: به سلامت.
کارگرها: خدا عوض دهد.
ابوجعفر: بنشینید و رفع خستگی کنید.
کارگرها: نه ارباب، باید برگردیم. خداحافظ.
کارگرها میروند. ابوجعفر از روی رف، کاسههایی که در آن مغز گردو و بادام و دیگر مغزجات است، پیش روی مهمانها میگذارد. اتاق ساده است و بر کف آن گلیمی پهن است.
ابوجعفر: چشم من روشن شد. از برادرانم در همدان چه خبر؟
ابوسهل: حامل سلام و دعای آنها برای شما و ناحیه مقدسه هستیم.
روزبه: با کاروانی همراه شدیم که از ماوراءالنهر میآمد. بیشتر بار کاروان پنبه بود. اموال و هدایای شیعیان را در میان عدلهای پنبه پنهان کردیم و آوردیم.
برمیخیزند و صندوق را پیش میکشند و میگشایند. چند طاقه پارچه، مقداری طلاجات، چند شمشیر گرانبها و خنجر گوهرنشان و مقداری اشیاء گرانبهای دیگر در آن است. ابوجعفر با دقت به هدایا نگاه میکند.
ابوجعفر: یک جفت دستبند طلای فیروزهنشان کم است!
ابوسهل و روزبه به هم نگاه میکنند.
ابوسهل: من و روزبه این اموال را مثل جان شیرین محافظت میکردیم.
روزبه: ابوسهل راست میگوید ابوجعفر. محال است چیزی کم و کسر یا
دزدیده شده باشد.
ابوجعفر: آن کس که این اموال برای اوست، به من خبر داد که هدایایی با این نام و نشانها میرسد و او هرگز اشتباه نمیکند. بروید و جستوجو کنید!
ابوسهل و روزبه به سرعت برمیخیزند و همراه ابوجعفر از اتاق بیرون میآیند و وارد هشتی میشوند.
بعد از رفتن آنها، ابوجعفر به سوی اتاقی میرود که سامیه و ام کلثوم وارد آن شده بودند. سامیه مشغول جارو کردن است. ابوجعفر جارو را از دست او میگیرد.
ابوجعفر: دخترم! (سپس ام کلثوم را صدا میکند) ام کلثوم!
به سوی در اتاق میرود. ام کلثوم از مطبخی که در زیرزمین است بیرون میآید. قابلمه مسی به دست دارد.
ام کلثوم: بله پدر.
ابوجعفر: (عتابآمیز) چه کسی گفت نیامده جارو به دست سامیه بدهی؟
ام کلثوم: خودش اصرار کرد پدر! من باید مشغول آشپزی میشدم!
ابوجعفر: (با لبخند به سامیه) نمیخواهی به خواهرت در آشپزی کمک کنی؟
سامیه: من یک کنیزم ارباب. هرچه شما بگویید.
ابوجعفر: (مینشیند و دست سامیه را میگیرد) من به کنیز احتیاج ندارم دخترم.
سامیه: شما مرا خریدید!
ابوجعفر: به من دستور داده شد تو را بخرم. تو آزادی. تو دخترم هستی.
سامیه: چه کسی دستور داد بخرید ارباب؟
ابوجعفر: ارباب یا پدر؟
سامیه: (با دقت به ابوجعفر نگاه میکند) پدر!
ابوجعفر: مولای من دستور داد!
سامیه: مولای شما؟
ابوجعفر: مولای من و مولای تو و مولای اهل زمین. کسی که پدرت وقتی در آخرین لحظه زندگی او را بالای سر خود دید، تو را به او سپرد.
سامیه برمیخیزد و مشغول جارو زدن میشود. ام کلثوم که حرفهای پدر را گوش میکرده، از حیاط به سامیه اشاره میکند بیا. سامیه میرود.
روزبه و ابوسهل در میان عدلهای پنبه میگردند. چند غلام مشغول جابهجا کردن پنبهها هستند.
روزبه: نمیدانم کجا باید بگردیم.
ابوسهل: اگر اینجا گم شده باشد، در میان همین پنبههاست.
مشغول جستوجو هستند. کارگری یک عدل پنبه را برمیدارد و میرود. چشم ابوسهل به پارچهای میافتد که گوشهاش از میان پنبههای عدل زیرین بیرون زده است. آن را برمیدارد و بازمیکند. یک جفت دستبند طلای فیروزهنشان در آن است.
یک جفت دستبند طلای فیروزهنشان را میبینیم. دستبندها جلوی روی ابوجعفر است.
ابوجعفر: (دستبندها را در صندوق میگذارد. در آن بازمیماند) از این پس نیازی نیست برای رساندن هدایا، نزد من بیایید. همه آنها را به نمایندهای که
از جانب محمد بن جعفر اسدی به همدان میآید بسپارید.
روزبه: چگونه او را بشناسیم؟
ابوجعفر: خواهید شناخت. هرکس ادعا کرد نماینده ماست باید بتواند پیش از دیدن هدایا تعداد و مشخصات آنها را بگوید.
ابوسهل: شیعیان از ما خواستهاند بپرسیم ایام غیبت کی به پایان میرسد؟
ابوجعفر: هر وقت خدا بخواهد. وظیفه ما این است که چنان زندگی کنیم که گویی همین فردا روز ظهور خواهد بود.
روزبه: غیبت به درازا کشیده است و ابرهای تردید بر آسمان ذهنها و دلها سایه افکنده. چه پاسخی به دوستان بدهیم؟
ابوجعفر: موسی چهل روز از قوم خود غیبت کرد، گوسالهپرستی پیشه کردند. به دوستان خود بگویید آیا میخواهند همچون بنیاسرائیل باشند؟ غیبت، آزمون الهی است تا اهل صبر و یقین از اهل تردید جدا شوند.
ابوسهل و روزبه به هم مینگرند.
ابوسهل: باید برویم ابوجعفر. دوستان منتظر ما هستند. (برمیخیزند)
ابوجعفر: هرچه ایام هجران بیشتر به درازا بکشد، شیرینی وصال بیشتر میشود.
یکدیگر را در آغوش میکشند. سپس از اتاق بیرون میآیند و وارد حیاط میشوند.
ابوجعفر: وظیفه ما انتظار است. انتظار، امید میآفریند و امیدواران هرگز به یأس و شکست تن نمیدهند.
وارد هشتی میشوند. همراه آنها نمیرویم. همچنانکه سیاهی تصویر هشتی را میبینیم صدای ابوجعفر روی تصویر میآید.
[صدای ابوجعفر: آدم از بهشت مهجور شد تا قدر بهشت را دریابد و
امکانات عظیم وجودی خویش را برای دیدار آن آرزوی گمشده به کار گیرد. این مهجوری و غیبت نیز حکمتی جز این ندارد]
ابوجعفر از تاریکی هشتی بیرون میآید و وارد حیاط میشود، پای به اتاق میگذارد و میبیند امکلثوم و سامیه سر صندوق هدایا و وجوهات نشسته و سفره را گشودهاند. غذا کنار آنهاست. ظرف سربسته غذا هم کنار سفره است.
چون در صندوق باز بوده دخترها دستبندها را دیدهاند. ام کلثوم یکی از آنها را به دست سامیه بسته و دیگری را به دست خود.
سامیه: (به ام کلثوم) اینها طلاست؟
ابوجعفر: (به جای ام کلثوم جواب میدهد) شاید هم بلا! (کنار آنها مینشیند و با ملایمت دستبندها را بازمیکند و در صندوق میگذارد و در صندوق را میبندد و در همان حال توضیح میدهد) میدانید اینها از کجا آمده؟ اینها را پیرزنی از یکی از روستاهای همدان فرستاده است. او در همه دنیا جز همین یک جفت دستبند چیزی نداشت. (لبخند میزند) دنیا نمیتواند با زرق و برق خود چشم ما را خیره کند. نه؟! (سفره را بازمیکند و ظرف غذا را در آن میگذارد و درِ ظرف را برمیدارد) هان قلیه، ببینم چه مزهای دارد؟ (کمی میخورد) به به! خودتان نمیخورید؟
از نمای غذای ساده ابوجعفر میآییم به خوان گسترده خلیفه با انواع غذاهای رنگین. دور تا دور تالار تختهایی گذاشتهاند با مخدّه و روی تختها غذاها بر خوانچههایی گذاشته شده. همه سرداران و اشراف هستند. الموفق، ابوالعباس، شیمله، عبیدالله بن سلیمان، قاسم، المفوض پسر خلیفه و دیگران. المفوض روی تختی لمیده است. چاق و بیحال. کسانی در گوشه تالار مشغول نوازندگی با سازهای آن دوره هستند. دیوارها با پردههای رنگین
و نقاشیهای طلایی، تزیین شده. در رفها، ظروف طلا و نقره و شمعدانهای گرانبها و چراغدانهای سیمین و زرین در برابر آینههای رویین گذاشته شده تا جلوه آنها دوبرابر شود. غلامان پی در پی خوانچههای خالی را از برابرمیهمانان برمیدارند و خوانچههای پر میآورند.
خلیفه: (به خوانچهای که جلوی لؤلؤ زنگی گذاشته شده نگاه میکند) از آن جوجه مزعفر بخورید!
الموفق: منظور خلیفه این است که آن جوجه را بدهید من بخورم! (همه میخندند)
خلیفه: برای من قرار است جوجه بهتر بیاورند (دست بر دست میکوبد) خوانسالار کجاست؟ (به الموفق و دیگران) قرار است امروز برای من غذای تازهای بیاورد. هنوز نمیدانم چیست، ولی میگوید در عمرتان نخوردهاید.
در بازمیشود و خوانسالار با طبقی کوچک در دست میآید.
خوانسالار: اینجاست آنچه وعده کرده بودم امیرالمؤمنین!
پیش میآید و با آداب کامل، خوانچه را پیش روی خلیفه میگذارد. خلیفه سرپوش غذا را برمیدارد. غذایی است مثل سوپ با گوشتهای ریز در آن.
خلیفه: (با تعجب) چه غذایی است؟
خوانسالار: تا لب نزنید نمیگویم!
خلیفه با تردید، کمی از آن را به دهان میگذارد. مکثی میکند و سپس با تعجب مزهمزه میکند، ظاهراً بسیار خوشمزه است.
خلیفه: چه طعمی! چه مزهای! جادو کردهای خوانسالار. این چیست؟
خوانسالار: (با افتخار) غذایی که پیش از این هیچ سلطان و خلیفهای نخورده است و بعد از این هم خوانسالاری نخواهد پخت.
خلیفه: این گوشتهای ریز چیست؟
خوانسالار: این غذا آشی است که با زبان ماهی درست شده است!
همه حیرتزده به هم مینگرند.
رشید: (به شیمله) خدا میداند چقدر ماهی کشتهاند تا چنین آشی درست کنند.
شیمله: تو میدانی زندان بغداد کجاست؟
رشید: (متعجب) منظورتان چیست؟
شیمله: میدانی؟
رشید: نه.
شیمله: درست زیر پای ماست!
رشید: آه. باز همان غصههای همیشگی! حتی موقع غذا!
شیمله: ده متر زیر پای ما، شکمهای گرسنهای هست که آرزوی لقمهای نان جو دارند!
خوانچه را پس میزند. متوجه میشویم غلام پیری به نام کافور که نزدیک آنها بوده حرفهای شیمله را شنیده است. وی سعی میکند باز هم نزدیک آنها باشد که بقیه حرفهایشان را بشنود.
رشید: خلیفه این مهمانی را به افتخار پیروزی بر صاحب الزنج برپا کرده، در چنین مجلسی جای صحبت درباره گرسنهها و زندانیها نیست.
شیمله: بر صاحب الزنج پیروز شدیم، اما میدانی معنی این پیروزی چیست؟ برگرداندن آن بردههای بیچاره به مردابها و باتلاقهای پر از ساس و پشه. بیگاری کشیدن از آنها تا حدّ مرگ و شکنجه تا انتهای زندگی.
صدای قهقهه ناگهانی حضار آنها را به خود میآورد.
خلیفه: آفرین خوانسالار. حال برای پسر ما، المفوض، بگو بهترین گوشت چه گوشتی است.
خوانسالار: گوشت بره که دو ماه در صحرا چریده باشد. اگر این گوشت را در آب گرم نرم کنند و با سرکه و مغز و زرده تخم مرغ در آمیزند و در چربی خودش بپزند بسیار لذیذ میشود.
رشید: (به شیمله) خدا با شما یار بود که از صاحب الزنج گریختید، وگرنه به جای اینکه در اینجا باشید، همین حالا ده متر پایینتر در میان اسیران بودید!
شیمله: شاید بودن در آنجا خوشتر بود از اینجا که همه چیزش از چپاول و دزدی فراهم شده.
رشید: هیس! اینجا پر از جاسوس و خبرچین است!
ابوالعباس: (به آنها نزدیک میشود و مینشیند. انگار کمی مست است) دیروز در بازار بردهفروشان بودهای رشید. همیشه به نظرم میرسید توجهی به کنیزکان نداری!
رشید: از سر کنجکاوی رفته بودم.
ابوالعباس: (میخندد و رو به شیمله میکند) همین کنجکاویهاست که کار دست ما میدهد!
شیمله: هرچه نباشد رشید جوان است امیر. مرا بگویید از من گذشته، ولی از یک جوان بیست و دو ساله نه!
بغراخان: (ناگهان سر و کلهاش پیدا شده) بیست و یک ساله! دقیقاً!
ابوالعباس: تو هم اینجایی سوسمار! حتماً فکر کردهای اگر خود را در محفل اشراف جا دهی از اشراف میشوی!
رشید: بغرا خان از اشراف است. (بغرا خوشحال میشود) اما سن مرا از کجا میدانی؟ با این دقت؟!
بغرا: فقط حدس و گمان بود. (میرود)
غلامی پیش میآید و نزد ابوالعباس سر خم میکند.
غلام: سرورم شما را نزد خود دعوت میکند.
ابوالعباس: سرورت؟ (چشمش میافتد به جهت نگاه غلام. المفوض با
لبخند او را نزد خود دعوت میکند. ابوالعباس با خنده برمیخیزد و به شیمله و رشید میگوید) ببینم این بره پروار چه میگوید! (میرود)
رشید: (هنوز در فکر است) بغرا از کجا سن و سال مرا میداند؟
شیمله: (با مکث و تردید) خب... او مسئول خرید بردههای کوچکی است که تعلیم میبینند تا در آینده، سربازان از جانگذشته خلفا شوند.
رشید: (با تلخی به شیمله نگاه میکند) میدانم. من هم از همانها هستم، ولی هیچکس با این دقت سن و سال آن بردهها را نمیداند.
شیمله: مردک حرفی زد و رفت. اینقدر فکر نکن. (آهی میکشد) دوست دارم کمی در باغ قدم بزنم. برمیگردم.
برمیخیزد و از تالار وارد سرسرایی خلوت میشود. ناگهان صدایی از پشت ستونی او را به خود میآورد. صدای کافور است.
کافور: سرورم!
شیمله: (میایستد و با تعجب نگاه میکند) چه میخواهی؟
کافور: (آهسته) من سخنان شما را شنیدم. اگر دوست داشته باشید شما را با کسی آشنا میکنم که بتوانید راز دل خود را به او بگویید.
شیمله: (با تعجب) کدام سخنان؟
کافور در گوش شیمله پچ پچ میکند. شیمله ناگهان گریبان او را میگیرد و پشت ستونی میکشد.
شیمله: جاسوسی میکنی؟
کافور: اتفاقی شنیدم ارباب. قصد بدی نداشتم به خدا.
شیمله: (نرم میشود) او کیست؟
کافور: تا فردا صبر کنید. خودم به در خانه شما میآیم.
شیمله: خانهام را بلدی؟
کافور: نشانی بدهید پیدا میکنم.
شیمله: وای بر تو اگر جاسوس کسی باشی. وای بر تو! (میرود)
شیمله و کافور میروند. کافور هر از چند قدمی به پشت سر مینگرد. نگران است تعقیبشان کنند.
کافور: آقای من! نمیترسید از اینکه تنها به همراه یک غلام غریب به جایی ناشناس میروید؟
شیمله: از آن جهان، تنها و غریب به این جهان ناشناس آمدیم و نترسیدیم!
کمی دیگر میروند، به درِ خانه حسین بن روح میرسند. کافور باز به دور و بر نگاه میکند و در میزند.
حسین در حال نوشتن نامه است. وی خانهای بزرگ و اشرافی دارد. غلامی که مشغول هرس گلهای باغچه است میرود و در را بازمیکند. حسین که صدای در زدن را شنیده، گوش سپرده.
غلام: (میآید) مردی به نام شیمله بر در است.
حسین: با احترام راهنماییاش کن. (غلام میرود. حسین نامه را کنار میگذارد. شیمله وارد میشود. حسین برمیخیزد) خوش آمدی محمد بن حسن بن سهل. خوش آمدی.
شیمله: (متعجب) حسین بن روح نوبختی؟! اینجا خانه شماست؟!
حسین: گفته بودند تو میآیی.
شیمله: (متعجب) چه کسی گفته بود؟
حسین: خواهی دانست. بنشین.
شیمله: غلامی مرا به اینجا آورد که نمیدانم کجا رفت!
حسین: (لبخند میزند) نباید متوجه غیبت او شوند! چرا نمینشینید؟
شیمله: (مینشیند) گفتید که گفته بودند من میآیم؟! چه کسی گفته بود؟
حسین: (به نرمی میخندد) چه زود میخواهی همه چیز را بدانی محمد بن حسن.
شیمله: گویا بدون اینکه با هم دیداری داشته باشیم، یکدیگر را خوب میشناسیم!
حسین: میشناسیم، اما هنوز خوب نمیشناسیم.
شیمله: آری، خوب نمیشناسیم. من فقط میدانم شما از اشراف بغدادید، از خاندان نوبختی، از خاندانهای قدیم و اصیل ایران، اما درباره اینکه به راستی که هستید و چرا من اینجا هستم، هنوز چیزی نمیدانم.
حسین: دیشب در ضیافت کاخ خلیفه سخنانی بر زبان شما رفت.
شیمله: (با دقت به حسین مینگرد) دیگر چه میدانید؟
حسین: آنچه همه میدانند. از سرداران صاحب الزنج بودی و....
شیمله: به او نمیگویید ملعون؟ همچنانکه همه میگویند؟
حسین: درباره او فقط فرموده شد «او از اهل بیت نیست» همین. نه بیشتر نه کمتر.
شیمله: (با دقت و مکاشفه) این سخن حسن بن علی عسکری است. امام علویان!
حسین: چه خوب که او را میشناسید.
شیمله: حسین بن روح، تو شیعه آل علی هستی!
حسین: (لبخند میزند) اندک اندک داریم یکدیگر را بهتر میشناسیم!
شیمله: عجبا! حسین بن روح نوبختی از پیروان آل علی است! چگونه توانستهای تا امروز عقیده خود را پنهان نگه داری؟!
حسین: از نااهل پنهان نگه داشتهام، نه از اهل.
شیمله: در من چه دیدهای که مرا اهل میدانی؟
حسین: میدانم همه عمر در پی عدالت بودهای.
شیمله: (با تأسف سر تکان میدهد) دیگر نیستم! نه! دیگر نیستم. بهترین سالهای زندگیام، جوانیام را در خدمت صاحبالزنج گذراندم؛ زیرا گمان میکردم او در پی عدالت است، اما نبود. فریب خوردم. فهمیدم که همه دروغ میگویند و عدالت هرگز وجود نخواهد داشت.
حسین: تو هرگز را دیدهای؟
شیمله: نه! اما...،گمان میکنم اینگونه باشد.
حسین: گمان، تو را به فریب میافکند شیمله. یقین مثل خورشید میدرخشد. عدالت وجود دارد؛ زیرا عدل از صفات خداست. او جهان را بر پایه عدل بنا کرده است. گردش آفتاب و ماه و عبور فصلها و رویش برگها همه بر اساس عدالت است. هر چیزی درست در همانجاست که باید باشد.
شیمله: پس اینهمه ظلم، ستم، بیداد، چپاول....
حسین: اینها رفتار بشر است؛ زیرا عدل الهی اقتضا کرده است ما در رفتارهای خود اختیار داشته باشیم تا در روز مکافات پاسخگوی اعمال خود باشیم. پیامبر بر اساس عدل آمد تا مردم را از توحید و آخرت مطلع کند که فردا نگویند ما جاهل بودیم و کسی آگاهمان نکرد و باز امامان آمدند تا آنچه پیامبر فرموده بود تکرار کنند که مردم نگویند پیام محمد را فراموش کردیم و کسی به یادمان نیاورد.
شیمله: حسن بن علی عسکری درگذشت و گفتند از او فرزندی مانده است. هر روز کسی در گوشهای میگوید منم آن فرزند. منم موعود. منم مهدی، صاحب الزنج نیز همین را گفت. من... من تردید دارم چنان فرزندی وجود داشته باشد.
حسین: در این صورت خداوند رسالت انبیا و امامت امامان را نیمه تمام و بیهوده رها کرده است. گویی مدرسهای ساخته است بدون آموزگار! آیا
پیامبر نفرمود یا علی! امامان معصوم از نسل تو خواهند بود. با تو دوازده نفرند و آخرین آنها همنام من است و با ظهور خود جهان پر از بیداد را پر از عدل و داد میکند.
شیمله: (آشفته) پس کجاست آن خورشید؟ همهجا را خشونت و ظلم فراگرفته!
حسین: شیمله! اگر خورشید در همان دم که غروب میکند طلوع کند هیچکس از دیدارش شادمان نخواهد شد. بگذار سیاهی به نهایت برسد تا دلها تشنه نور شود.
شیمله: پس آنها که در طول این شب دراز بیبهره از خورشید ماندند و مردند چه؟
حسین: هیچکس بیبهره از خورشید نمیماند، اگر خود بخواهد. در طول این شب دراز، میتوان خفاش بود و آرزو کرد خورشید هیچ گاه برنیاید و میتوان ماه بود و برخاست و آینه آفتاب شد. (حسین برمیخیزد و آینهای از سر رف برمیدارد و به دست شیمله میدهد) چیست این شیمله؟
شیمله: (متعجب) آینه است!
حسین: پر از چیست؟
شیمله: (به آن مینگرد) پر از تصویر دیوار.
حسین: پر از تصویر دیوار است تا وقتی در اینجاست. پر از شب است وقتی در سیاهی است، اما پر از خورشید خواهد شد وقتی از این تنگی و تاریکی او را به بام ببری.
شیمله: باز هم بگو!
حسین: تو میدانی اگر بخواهی امام برای تو در همین لحظه ظهور خواهد کرد؟
شیمله: (یکه میخورد) چگونه؟
حسین: چون او از چشمها پنهان است، ولی در دلها ظاهر است. در دل آنها
که بخواهند! پیش از آنکه جهان پر از ستم و کینه و خشونت باشد، دلهاست که از سیاهی آکنده است. اگر به راستی منتظر ظهوریم باید دریچه دلهایمان را پاک کنیم. آنگاه خواهیم دید که خورشید با همه جمال خود در آسمان باطن ما میدرخشد. غیبت و ظهور او برای ما به دست ماست. اگر از چاه طبیعت ظلمانی خود در آییم آسمانی خواهیم دید لبالب از نور.
شیمله: (دست حسین را میگیرد. اشک در چشمانش حلقه بسته) تو او را میبینی؟
حسین: من کسی را میبینم که او را میبیند.
شیمله: مرا با او آشنا کن!
حسین: آینه را بگذار. به خورشید بیندیش!
شیمله: (برمیخیزد. حالش دگرگون است) امروز چه روزی است برای من! احساس میکنم آن عمر که در طلب دویدم بیهوده صرف نکردهام.
حسین: هرکس که قدم پیش بگذارد، خداوند او را به راه خود هدایت میکند.
شیمله: (به سوی در میرود. آینه در دست اوست. ناگهان نور خورشید در آینه میتابد و به صورت شیمله میافتد. شیمله به سوی حسین برمیگردد) باید به کوچهها برویم و فریاد بزنیم! نباید سکوت کرد حسین بن روح! مردم باید باخبر شوند!
حسین: آرام باش شیمله کاتب! پیش از آنکه مردم خبر شوند، سربازان خلیفه از راز تو باخبرمیشوند و سرت بر باد میرود!
شیمله: (نزد حسین مینشیند) من وارد سپاه خلیفه نشدم مگر برای نفوذ در دستگاه خلافت. باید از درون آنها را پوساند و به خاک انداخت! هرچه زودتر!
حسین: تو مردی لشکری هستی. گناه سربازی که از جنگ سر بازمیزند
بیشتر است یا آنکه بیاجازه فرمانده پیشروی میکند؟
شیمله: هر دو گناهکارند به یک اندازه.
حسین: پس آرام بمان و گوش به فرمان باش!
شیمله سر به زیر میاندازد و در آینه مینگرد. تصویر خود او پیداست.
سامیه در بستر خوابیده است. بستر امکلثوم در کنار اوست، اما امکلثوم در بستر نیست. نور ماه بر صورت سامیه افتاده. چشم میگشاید. به بستر امکلثوم نگاه میکند. بستر را خالی میبیند. برمیخیزد. وارد حیاط میشود. همهجا ساکت است.
سامیه: (آهسته) پدر! (سکوت است) پدر!
به سوی در اتاق ابوجعفر میرود و در را بازمیکند. ابوجعفر در اتاق نیست، اما ام کلثوم نماز میخواند. سامیه به سوی حوض میآید و به تصویر ماه در آب مینگرد.
ام کلثوم: (نمازش تمام شده و اینک در چهارچوب در ایستاده) چرا بیداری؟
سامیه: فکر کردم هیچکس در خانه نیست. پدر کجاست؟
ام کلثوم: پدر گاهی به دیدن کسی میرود.
سامیه: چه کسی؟
ام کلثوم: (کنار او میآید) میخواهی بدانی.
سامیه: میخواهم.
ام کلثوم: همان که به پدر گفت تو را بخرد.
سامیه: او کجاست؟
ام کلثوم: گاهی اوقات در سامرا در سردابهای که روزگاری از آنجا غیبت خود را آغاز کرد. حالا تو باید بروی بخوابی!
سامیه را به سوی بستر میبرد و میخواباند. سامیه به ماه نگاه میکند. امکلثوم او را میبوسد.
ام کلثوم: شب خوش خواهر!
ابوجعفر در کوچه است. به ماه مینگرد. چند قدم آن طرفتر خانه امام زمان است. در انتهای کوچه دری کوتاه وجود دارد. پیش از آنکه ابوجعفر بر در بکوبد، پیرمردی سیاه در را بازمیکند. وی دربان است و فانوسی به دست دارد. پیرمرد کر و لال است و با زبان ناشنوایان سلام میکند.
ابوجعفر: سلام یاقوت.
وارد میشود. دربان در را میبندد. ابوجعفر از یک هشتی بزرگ میگذرد. حیاط پر از باغچه است و باغچهها پر از گل. ابوجعفر نفسی عمیق میکشد. انگار بوی خوشی همهجا را پر کرده. دربان فانوس را کنار پله میگذارد و وارد اتاقش میشود و در را میبندد. صالح به سوی سردابهای که در گوشه حیاط است میرود. نوری از درون سردابه به بیرون میتراود. ابوجعفر وارد میشود. دوربین به سوی ماه بالا میرود.
رشید از دریچه اتاق خانه شیمله به ماه مینگرد. شیمله در حال نوشتن است.
رشید: کاش کمی به من گوش کنید!
شیمله: دست کم سن و سال ما بر خلاف این میگوید!
رشید: (به سوی شیمله برمیگردد) به خدا از شما حیرت میکنم. بعد از آن همه گرفتاریها در ماجرای صاحب الزنج دوباره شروع کردهاید. اگر حرفی که به گوش من رسیده به گوش الموفق و خلیفه برسد چه میشود؟
شیمله: بنشین رشید. بنشین پسرم! (در گفتن پسرم علاقه او به رشید معلوم است) وقتی جنگ بود بیشتر با هم بودیم. افسوس! (نوشتههایش را کنار میگذارد) من باید پیش از همه حرفم را به تو میزدم. خیر دنیا و آخرت ما، من، تو و همه مردم در این سخن است رشید.
رشید: خیر آخرت شاید، اما دنیا را نمیدانم! فقط باعث کشت و کشتار میشود.
شیمله: محال است آنکه آخرت مردم را آباد میخواهد، دنیایشان را ویران و خونین بخواهد. همه کشتارها به خاطر این است که ما آخرت را از یاد بردهایم. من از خدا حرف میزنم و رسول و اولیای خدا. این حرفها بوی جنگ میدهد؟
رشید: آری؛ چون همین حرفها مخالفت با خلیفه است.
شیمله: این گناه خداست یا گناه خلیفه؟! همه تو را به این صفت میشناسند که هرگز بیهوده دست به شمشیر نمیبری و از خونریزی بیزاری. بسیار خب، پس فکر کن چه کسی علت اصلی خونریزیهاست. باید او را از بین برد.
رشید: چه کسی است؟
شیمله: خلیفه. یعنی نه شخص خلیفه. شجره ملعونی که المعتمد برگی از آن است.
رشید: آل عباس؟
شیمله: آل عباس هم فقط شاخهای از آن شجره است. هرکس در هر گوشه دنیا ستم میکند، حق مظلومی را پایمال میکند. مردم را از رشد و هدایت
بازمیدارد، برگی و شاخهای از این درخت است.
رشید: (با شوخی آمیخته به طنز) دنیا را که نمیخواهید اصلاح کنید؟!
شیمله: اتفاقاً میخواهم دنیا را اصلاح کنم، همه دنیا را!
رشید: پس یک مهدی منتظر دیگر هم پیدا شد!
شیمله: من مهدی منتظر نیستم، اما تو را به سوی او دعوت میکنم!
رشید: این خطرناکتر است!
شیمله: آری. اگر بگویم مهدیام رسوا میشوم و این به سود خلیفه است، اما اگر بگویم به سوی او دعوت میکنم مردم را به حق دعوت کردهام و اهل باطل را خطری بزرگتر از این نیست.
رشید: (دست بر گردنبندی میزند که پدر سامیه به او داد و رشید هنوز آن را در زیر بالاپوش خود بر گردن دارد) پیش از این هم کسی با من از او سخن گفته است، اما چگونه میتوانم کسی را که ندیدهام باور کنم؟
شیمله: میبینی؛ اگر بخواهی.
رشید: (دستهای شیمله را میگیرد) تو شریفترین مردی هستی که تا به حال در زندگیام دیدهام. یک روز نبوده که از حق و عدالت نگویی، اما تا امروز چه کردهای؟ فقط خود را به لبه تیغ نزدیکتر کردهای. دست بردار. زندگی کن!
شیمله: برای اینکه زندگی کنم از حق میگویم و عدالت! با من باش!
رشید: همه عمر با تو خواهم بود، اما اگر بفهمم چه میگویی!
رشید به سرعت وارد حیاط میشود. از آن میگذرد و پا به کوچه میگذارد. در کنار در، مهار اسبش را که به در بسته شده بازمیکند و بر اسب مینشیند. دو قدم که میرود میماند و به پشت سر نگاه میکند، رو به تاریکی.
رشید: که هستی؟ (از درون تاریکی سایهای بیرون میآید. عزیزه است. پیش میآید و میایستد. رشید حیرت میکند) نیمهشب اینجا چه میکنی؟
عزیزه: اسبت را شناختم.
رشید: مرا تعقیب میکنی! گمان میکنی تو را نمیبینم؟ همیشه تعقیبم میکنی.
عزیزه: میخواهم در کنارت باشم.
رشید: (میخندد) چه کسی باور میکند عزیزه بردهفروش چنین نازکدل و پرشور باشد؟
عزیزه: نبودم، اما شدم.
رشید: باید تو را به خانهات برسانم. در این نیمهشب مردان جرئت نمیکنند تنها بیرون بیایند.
عزیزه: نیامدهام برای من دل بسوزانی و نگران باشی.
رشید: پس بدون نگرانی، تنهایت میگذارم.
میرود. عزیزه میماند و نگاه میکند.
قاسم در حال نرد باختن با لؤلؤ زنگی است. ظاهراً عقب افتاده.
لؤلؤ: (دو مهره قاسم را میزند و بیرون میگذارد) دو مهره بیرون!
در بازمیشود و عزیزه وارد میشود.
قاسم: (چشمش به او میافتد و کمی دیر او را به یاد میآورد)ها! خاتون بردهفروش! (تاسها را میریزد، بد میآورد) لعنت!
عزیزه: خواسته بودید اینجا بیایم.
قاسم: بد موقعی آمدی. دائماً بد میآورم!
عزیزه: میتوانم به جای شما تاس بریزم؟
قاسم: به جای من؟ (به لؤلؤ نگاه میکند)
لؤلؤ: (میخندد) دستش هرچه باشد، از دست شما بدتر نیست!
قاسم با سر اشاره میکند بریز. عزیزه میآید تاسها را برمیدارد و در دست میغلتاند و میریزد، جفت شش میآید.
قاسم: (از خوشحالی فریاد میکشد) مرحبا! چه آوردی! (دو مهره سوختهاش را در خانهها میگذارد) باز هم بریز! (عزیزه میریزد. چنان میآورد که دو مهره تازه وارد قاسم، دو مهره لؤلؤ را میزنند. قاسم با افتخار دو مهره سوخته لؤلؤ را بیرون میگذارد) بد آوردی سردار!
لؤلؤ: این زن باعث شد!
عزیزه: بخت سرورم بلند بود.
قاسم: (به لؤلؤ) شنیدی! (برمیخیزد) همین حالا برمیگردم! (بیرون میرود و عزیزه همراه او. وارد سرسرایی میشوند. میایستد و به عزیزه مینگرد) گفته بودی کنیزی هندی میآوری!
عزیزه: میآورم سرورم.
قاسم: (قدم میزند و فکر میکند) چه خوب تاس میریختی!
عزیزه: تاس ریختن راه و رسمی دارد.
قاسم: (هنوز در فکر است) هوم! من دنبال کسی میگردم که فقط تو او را میشناسی.
عزیزه: آن دخترک؟! سامیه؟
قاسم: پس نامش سامیه است.
عزیزه: چرا برای امیر اینقدر مهم است.
قاسم: (مکث میکند) رازدار میمانی؟
عزیزه: آری.
قاسم: اگر زبانت باز شود، با شمشیر من روبهرو میشوی. میخواهم بدانم
آن جوان چرا سامیه را میخواست. برای من دخترک را پیدا کن.
عزیزه: پیدا میکنم. (سر خم میکند و برمیگردد)
قاسم: و یک کار دیگر. (عزیزه میایستد و نگاه میکند) بیا و به من تاس ریختن یاد بده!
عزیزه: (لبخند میزند) میآیم! (مکث میکند) آیا آن جوان که سامیه را میخواست از نزدیکان شماست؟
قاسم: (اخم میکند) دشمنتر از او ندارم.
عزیزه: پس دخترک را برای به دام انداختن او میخواهید! اگر درباره آن جوان بیشتر بدانم شاید بهتر بتوانم دخترک را بیابم.
قاسم: برده بیمقداری است. نه پدر به خود دیده نه مادر! بیش از این چه میتوان گفت؟ گمان میکند چون در سرای امیر الموفق بزرگ شده حق گستاخی دارد، اما دیر یا زود گردنش را میشکنم. (دست بر زخم صورتش میکشد. عزیزه سر خم میکند و میرود. قاسم بازمی گردد و کنار بساط بازی مینشیند)
قاسم: (پیروزمندانه) و اما ادامه بازی سرنوشت!
عزیزه در بازار میگردد و به مغازهدارها و مردم نگاه میکند. در گوشهای مغازهای است که در آن فقاع میفروشند؛ فقاع، همان ماءالشعیر است. در کوزههای تنگ و کوچک. عزیزه بر سکویی در کنار مغازه مینشیند. در کنار سکو پیرزنی با چشمان کمسو و قامت فرتوت نشسته است. وی امینه است. غلام بچهای برای عزیزه فقاع میآورد. عزیزه به امینه مینگرد.
عزیزه: فقاع مینوشی مادر؟
امینه: نه مادرجان. من آب هم میخورم دل درد میگیرم. از بس خسته بودم اینجا نشستم.
عزیزه: اسمت چیست؟
امینه: امینه.
عزیزه: اسم قشنگی داری.
امینه: (دهان بیدندانش را به خنده بازمی کند) روزگاری خودم هم قشنگ بودم.
عزیزه: الان هم قشنگی!
امینه: به چشم مرگ قشنگم دخترم! (آهی میکشد)
عزیزه: اهل کجایی؟
امینه: اهل کوفه بودم تا ده سال پیش. برای خودم کلبه کوچکی داشتم نزدیک کوفه. خراب شد، یعنی خرابش کردند. آواره شدم. بدبخت شدم. امینه بودم شدم ذلیله!
عزیزه: چه کسی خانهات را خراب کرد؟
امینه: خانهاش خراب شود. چه بگویم.
عزیزه: میترسی اسمش را بگویی؟
امینه: میترسم مادر. میترسم. شنیدهام از سران و سردارهاست!
عزیزه: اینجا کسی نیست. من هم جاسوس نیستم. مثل خودت هستم.
امینه: اسم بغراخان را شنیدهای؟
عزیزه: اوه. معلوم است که شنیدهام.
امینه: آتش به زندگیام انداخت. آتش!
عزیزه: چرا؟
امینه: (آهی میکشد) دست بردار دخترم.
عزیزه: غذا خوردهای؟
امینه: نه.
عزیزه: (به غلام بچه نگاه میکند) بیا! (غلامک میآید) میتوانی برای ما
غذا بخری؟ (دو سکه از آستین درمی آورد) نان و کباب.
غلام: همین حالا! (به سرعت میرود)
امینه: (اعتراض میکند) من گدا نیستم!
عزیزه: فقط میخواهم غذا را با هم بخوریم. (امینه به بازار خیره میشود و حرف نمی زند. عزیزه زیر لب به گونهای که امینه میشنود، میگوید) بغراخان!
رشید در بیابان، در حال آموزش دادن تیراندازی در حال سواری به چند سرباز است. سربازها یک به یک با اسب دور میزنند و به تاخت در میآیند و میکوشند در همان حال تیری بر هدف بنشانند، اما اغلب ناموفق هستند. وقتی دو سه نفر آنها دور میزنند و برمیگردند، رشید نکتهای را به آنها یادآور میشود.
رشید: اشتباه شما در این است که حرکت باد را در نظر نمیگیرید. باید حدس بزنید که فشار باد چقدر بر حرکت تیر شما تأثیر میگذارد.
سپس خودش بر اسب مینشیند، دور میزند و به تاخت در میآید. در همان حال، تیری از ترکش در میآورد و در کمان میگذارد و پرتاب میکند. تیر با اختلاف بسیار کمی بر قلب هدف مینشیند. سربازها با تحسین نگاه میکنند. رشید دوباره میتازد و تیری در کمان میگذارد و میخواهد پرتاب کند، اما درست پیش از رها کردن تیر، ناگهان زنی پوشیدهرو را سوار بر اسب در مقابل هدف میبیند. تیر از کمان رها میشود و رشید فقط میتواند کمی در هدفگیری خود تغییر دهد. تیر از کنار هدف رد میشود و بر خاک میافتد. سربازها حیرتزده پیش میروند. زن همچنان ایستاده است. رشید با
دست اشاره میکند سربازها بمانند. سپس خودش جلو میرود. زن پوشیدهرو به راه میافتد و چند قدم دور میشود. جایی که سربازها نتوانند چهره او را ببینند. رشید با تعجب دنبال او میرود. زن میایستد.
رشید: نزدیک بود کشته شوی.
عزیزه: (پرده از روی برمیدارد) به دست تو!
رشید: (حیرتزده) خدایا! باز هم تو!
عزیزه: چه باید بکنم؟
رشید: (آشفته) من چه باید بکنم از دست تو؟ همهجا هستی!
سربازها به هم نگاه میکنند و لبخند میزنند. متوجه میشوند رشید با آن زن مشغول صحبت شده.
عزیزه: از من فرار میکنی! مگر از تو چه میخواهم؟ (رشید روی برمیگرداند) این گناه توست. گناه توست. در قلبی که گمان میکردم سنگ شده است گمان میکردم دیگر مرده است، آتش انداختی و حالا حتی از قطره آبی برای نشاندن این آتش دریغ میکنی.
رشید: من نه از آن آتش خبر دارم، نه چارهای برای خاموش کردنش میدانم. من سربازم زن. فقط یک سرباز. کسی که نه پدری برای خود میشناسد، نه مادری. فقط از کودکی او را آموختهاند شمشیر بِکشد، تیر بیندازد، زخم بزند و بمیرد! من نمیفهمم عشق چیست.
عزیزه: من به تو میآموزم! بیا!
رشید: از آنچه تو میگویی میترسم. مرا برای کار دیگری ساختهاند!
عزیزه: از من جوانتری. در کاخها و باغهای بغداد رفت و آمد میکنی. موجی سرباز زیر فرمان تو هستند و من فقط زنی دلمردهام که روز و شب سر و کارم با بردگان است و سیاه بختان. با هم خیلی فاصله داریم، اما هرچه دارم به پایت میریزم. هر طور که تو بخواهی حرف میزنم، زندگی میکنم و
حتی میمیرم. (رشید رو برمیگرداند که برود. عزیزه با صدای بلند میگوید) کسانی هستند که دوست ندارند تو زنده باشی! (رشید به سوی او رو برمیگرداند و با تعجب نگاهش میکند) از من خواستهاند سامیه را بیابم تا بفهمند چرا میخواهی او را پیدا کنی!
رشید: قاسم!
عزیزه: (سر تکان میدهد) گفت گردن تو را خواهد شکست. من میتوانم به تو کمک کنم. اگر بخواهی میتوانم اسرار آنها را برایت فاش کنم!
رشید لبخندی طنزآمیز میزند. سر اسب را برمیگرداند و به تاخت دور میشود. سربازان در پی او میروند.
امینه بر سکو نشسته است. عزیزه از راه میرسد و در کنار او مینشیند.
امینه: عزیزه!
عزیزه: (لبخند میزند) خوب میبینی!
امینه: معلوم است! چیزها میبینم دختر! مثلاً در صدای تو غمی میبینم که ریشه در دلت دارد.
عزیزه: (دو فقاع را که غلام بچه میآورد برمی دارد و یکی از آنها را در دست امینه میگذارد) بخور پیرزن و تعریف کن چطور شد این بغراخان خانهات را آتش زد!
امینه: میخواهی حرف را برگردانی. (کمی فقاع میخورد) از شنیدنش دلت میگیرد. گفتن چه فایده؟
عزیزه: (لبخند میزند) بعد از مردن شوهرت باید شوهر میکردی. (به غلام بچه) میروی برای ما غذا بگیری؟
امینه: (آهی میکشد) شوهر میخواستم چهکار. گذاشته بودند همان بچه برایم بماند بس بود.
عزیزه: نگفتی بچه داشتی! مرد؟ (دو سکه در دست غلام بچه میگذارد. او میرود)
امینه: بچه خودم نبود، ولی از بچه خودم عزیزتر شد. چه پسری بود، ولی بدبخت، ولی بیچاره! نمی دانم کجا رفت و چه بلایی سرش آمد. تا وقتی چشم داشتم امیدی بود پسرم را پیدا کنم، ولی حالا همان امید را هم ندارم.
عزیزه: (دلدارانه) بگو شاید من بتوانم برایت پیدا کنم. چه اتفاقی افتاد؟
امینه: گمان میکردم بغراخان بداند. آمدم بغداد. بغراخان را پیدا کردم. سر راهش را گرفتم، روی پایش افتادم. گفت نه میدانم چه میگویی، نه تو را میشناسم. با شلاق ردم کرد. (مکث) مادرش جلوی چشمم کشته شد!
عزیزه: مادر پسر؟
امینه: بغراخان شمشیر را فرو کرد در سینهاش. جلوی چشمم! میخواستند بچهاش را بگیرند، نگذاشت. بغرا او را کشت. خدایا! در زندگیام چیزی دیدم که هرگز ندیدهام. سراپای بچه در بغل مادر، غرق خون بود. غرق خون مادر.
عزیزه: مادرش قتل کرده بود؟
امینه: نه. فراری بود. شوهرش از طرفداران یحیی علوی بود. بیست سال پیش، بلکه بیشتر. در کوفه قیام کرد. مادر که کشته شد، بغراخان بچه را به من سپرد که بزرگ کنم. گفت برمی گردم و او را میبرم. فکر نمی کردم که برگردد، ولی برگشت. بیمروت! رشید چهار ساله بود که برگشت و او را برد!
عزیزه: رشید! هان! پس نامش رشید بود. چه عجیب! هر دوی ما دنبال رشیدهای خودمان هستیم. تو هم چه اسراری در سینه داری امینه بانو! (غلام بچه با نان و کباب از راه میرسد و آنها را جلوی عزیزه میگذارد و کف دستش را به طرف عزیزه میگیرد. چند پول سیاه در دست دارد.) مال خودت! (غلام بچه میرود) این هم غذا.
امینه: (در فکر) الان باید بیست و یک ساله یا بیست و دو ساله باشد پسرم!
عزیزه: موقع غذاست. (مشغول خوردن میشوند) بغراخان بچه را برای چه میخواست؟
امینه: برد که برای سربازی تربیت کند. میگفت اینجور بچهها که نه پدر برای خود میشناسند نه مادر، سربازهای خوبی برای خلیفه میشوند. شاید هم سردارهای خوبی.
عزیزه: (فکر میکند. چهرهاش اندک اندک از کشف رازی روشن میشود. برمی خیزد. صدایش گرفته است) همین جا بمان پیرزن.
امینه: کجا میروی؟
عزیزه: گمان میکنم رشید تو را میشناسم. (از آنچه در سرش میگذرد نفس نفس میزند و آب دهان فرو میدهد) میشناسم! (به سرعت میرود)
امینه: (با ضعف تمام برمیخیزد و در پی او میرود) صبر کن! صبر کن! رشید من کجاست؟
امینه به وسطه بازار میآید. درشکهای که به سرعت میآید به پیرزن میرسد. درشکهچی نمیتواند اسب را مهار کند و پیرزن با ضربه سم اسب به زمین میافتد. فریاد از اهل بازار برمیخیزد. عزیزه که به سرعت میرود صدا را میشنود. میایستد و به پشت سر نگاه میکند و جمعیت را میبیند. با نگرانی برمیگردد. جمعیت را میشکافد و پیش میرود. پیرزن غرق در خون روی زمین افتاده است. عزیزه پارچهای بر روی پیرزن میکشد و کنارش مینشیند.
یک مرد: پیرزن بیچاره!
فقاع فروش: راحت شد! از بدبختی. از گدایی! راحت شد.
ابوسعید: (مردی است سی و پنج ساله. درشت استخوان و خشن. مردم را کنار زده و پیش آمده) همین! میگوییم راحت شد تا خودمان را از عذاب
وجدان راحت کنیم. (عزیزه سر بلند میکند. هنوز مبهوت است. به ابوسعید مینگرد. ابوسعید از حاشیهنشینان خلیج فارس است. اهل گناوه. لباسی مناسب موطن خود بر تن دارد. با نفوذ سخن میگوید) گداها، دربدرها، بیخانمانها میمیرند و ما راحت میشویم! چون نمیخواهیم با دیدن آنها به یاد بیاوریم آنها چرا به این روز سیاه نشستهاند. نمیخواهیم به یاد بیاوریم گناه ذلت و بدبختی آنها به گردن کیست.
یک پیرمرد: به خدا حرفهای این مرد بوی آشوب میدهد.
ابوسعید: آری. من یک آشوبگرم! من میگویم در مرکز خلافت اسلام، در بغداد نباید دزد و گدا و بیخانمان وجود داشته باشد. من میگویم ثروتها باید به طور مساوی تقسیم شود. اگر ثروتمندان و اشراف مرا آشوبگر بنامند حق دارند، ولی شما پاپتیهای یک لاقبا چرا؟ کسی نباید این حرفها را بزند؟ (فریاد میکشد) باید کاخهای آنها را بر سرشان خراب کرد.
یکباره سکوت همهجا را فرا میگیرد. دورتادور مردم را سربازان محاصره کردهاند. رئیس سربازان بغراخان است. مردم از ترس به هم فشرده میشوند، اما ابوسعید با شجاعت و سربلندی ایستاده است. مردم زمزمه میکنند «بغراخان».
بغراخان: (سوار بر اسب جلو میآید و با نوک شمشیر به بینی ابوسعید میزند) ادامه بده!
ابوسعید: آنچه باید میگفتم گفتم!
بغرا: اسمت؟
ابوسعید: ابوسعید.
بغرا: اهل کجا؟
ابوسعید: گناوه.
بغرا: کدام جهنم درّهای است.
ابوسعید: در ساحل خلیج فارس است.
بغرا: ایرانی! بگو مجوسم. بگو قرمطیام!
به سربازان اشاره میکند ابوسعید را دستگیر کنند. سربازان او را میگیرند و میبندند. بغرا به مردم نگاه میکند و یکی دو نفر را نشان میدهد، از جمله عزیزه را.
ابوسعید: آنها بیگناهند، فقط من حرف میزدم.
بغرا: ولی آنها خوب گوش میکردند! (به سربازان) اینها را ببندید!
سربازان، ابوسعید و عزیزه و دو سه اسیر دیگر را میبندند.
بغرا: و حالا برای عبرت سایرین بزنید! (شروع به زدن آنها میکنند. بغرا خوشحال است) بلبلزبانی کنید! سخنوری کنید! افاضه بفرمایید!
ابوسعید: (در کنار عزیزه است. نگاهی به عزیزه میکند و زیر لب میگوید) کارشان تمام است، مگر زندهام نگذارند.
بغرا: این هنوز اول کار است. کتکهای زندان مانده! بزنید!
الموفق بر تخت روان است. دو غلام او را از ساختمان بیرون میآورند و در کنار استخر میگذارند. ابوالعباس همراه اوست. الموفق بیماری نقرس دارد، پایش باد کرده است و درد میکند.
الموفق: آخ! این درد مرا عاقبت از پا انداخت.
ابوالعباس به غلامها اشاره میکند بروند. آنها میروند.
ابوالعباس: از پا نیفتادهای پدر! هنوز امیر لشکری. فرمان عزل و نصب با توست. خلیفه واقعی تویی!
الموفق: نه عموی تو سزاوار خلافت است، نه پسر عمویت. اگر خودم شفا یافتم که میدانم چه کنم، اما اگر.... (مکث میکند. ابوالعباس دست او را
میگیرد) در آن صورت این کار را تو باید تمام کنی.
ابوالعباس: بگذارید این کار را زودتر انجام دهم!
الموفق: خاموش! برادرم را بر خود خلیفه دیدم بس نیست که پسرم را هم ببینم!؟ (ناله میکند) وصیت من به تو این است: اول، رومیان را از یاد مبر. به جنگ آنها نرو، اما هر شش ماه یکبار سپاه کوچکی بفرست عدهای از آنها را بکشند و عدهای را اسیر کنند تا آنها فرصت حمله پیدا نکنند. دوم، از عمرولیث صفاری غافل نشو. دشمنان او را تقویت کن و سوم، بدان که آنچه میتواند پشت تو را بشکند دشمنی است که دلهای مردم با آنهاست. علویان!
ابوالعباس: از علویان بیش از آنچه لازم است میترسی پدر.
الموفق: نه پسر. اکنون در بغداد و همه بلاد اسلام، وکلای امام علویان برای او پول و هدایا جمع میکنند. اگر قصد خلافت ندارند، این اموال برای چیست؟ چرا سازمان گسترده و پیچیده وکالت را به وجود آوردهاند؟ چرا یکسره میگویند خلفا غاصباند و ستمگر و مهدی میآید برای برپا کردن عدل. همه ما شکست خوردهایم. حتی تو نتوانستی نایب او را هم به دام بیندازی. غافل شویم بر باد میرویم (آهی میکشد) بگو بیایند مرا بردارند. دلم از خانه گرفته. میخواهم ساحل دجله را ببینم.
غلامان، الموفق را با تخت روان بر دوش میبرند. سربازان پیاده و سواره گرد او هستند. مردم با احترام کنار میروند. قایقها در رود رفت و آمد میکنند و مردم را عبور میدهند. همچنان که کاروان الموفق میگذرد، سامیه را میبینیم که پشت به کاروان و رو به دجله ایستاده است. رو برمیگرداند و الموفق را میبیند. به سوی ردیف مغازههایی میرود که با فاصلهای از ساحل
قرار گرفته و بازاری ساختهاند. یکی از مغازهها از آن ابوجعفر است. درازگوشی جلوی در ایستاده و از داخل مغازه، روغن بار درازگوش میکنند. سامیه وارد میشود. ابوجعفر مشغول محاسبه قیمتها با خریدار است.
ابوجعفر: هشت خیک روغن. هر یک سه دینار. جمعاً 24 دینار.
مشتری: (سکهها را میپردازد) فردا پسرم را میفرستم هشت خیک دیگر ببرد.
ابوجعفر: خدا نگهدار. (مشتری میرود. سامیه وارد میشود. ابوجعفر رو به سامیه میکند) از نگاه کردن به دجله خسته شدی دخترم؟!
سامیه: آن مرد اینجاست.
ابوجعفر: کدام مرد؟
سامیه: همان که در حمله به اردوگاه زنگیان، رئیس سربازان بود.
ابوجعفر: (نگران میشود و بانگ میزند) محمد! (از پشت حصیری که در انتهای مغازه آویخته، محمد کاتب بیرون میآید. ابوجعفر به او میگوید) ببین چه کسی کنار دجله است. (محمد بیرون میرود. ابوجعفر سر در پشت حصیر میبرد. اتاقی آنجاست و چند نفر، سکههایی را در کیسههای کوچکی بخش بخش جای میدهند. محمد بن همام، جعفر بن احمد، محمد بن ورد العطار و محمد بن علی بن ابراهیم هستند) کار را تمام کنید. گویا سربازان خلیفه اینجا هستند.
ابوجعفر حصیر را میاندازد و دوباره پشت دخل برمیگردد. محمد کاتب وارد میشود.
محمد: (کمی نگران) الموفق است با عدهای سرباز. گویا برای گردش آمدهاند. البته ظاهراً. سوار قایقی شدند.
ابوجعفر: رفتارشان چطور بود؟
محمد: طبیعی. به نظر نمیرسید توجهی به این طرف داشته باشند.
ابوجعفر: اینجا بمان. (به اتاق پشت حصیر میرود) تمام شد؟
محمد بن ورد: تمام شد ابوجعفر. دویست هزار دینار جمع وجوه و اموال بود. (طوماری به ابوجعفر میدهد)
ابوجعفر: (میخواند) بیست هزار دینار برای طبرستان و رویان. این را حذف کنید و به کمکهای یمن و حجاز اضافه کنید. محمد بن زید علوی کفایت است برای امور طبرستان. تا او هست گرسنه و مستمندی در آن سامان نخواهد بود. بسیار خب. عجله کنید. باید پولها پنهان شوند.
جعفر بن احمد و محمد بن همام بیرون میروند و به سرعت با چند خیک پر از روغن برمیگردند و همه مشغول جای دادن کیسههای پول در خیکها میشوند.
محمد بن همام: (در حین کار) من باید از اخبار کوفه بگویم. جماعتی به نام قرمطی در آن سامان پیدا شدهاند. چند روستا در حومه کوفه را به اختیار خود در آوردهاند. فقیران را به خود میخوانند و پنهانی آنها را آماده میکنند برای آشکار کردن دعوت خود.
ابوجعفر: تا وقتی فقیر و تنگدست هست، هرکس میتواند با ادعای عدالت، آنها را به طرف خود بکشد. (کیسهای سکه را در حالیکه در خیکی جای میدهد، تکان میدهد) کاش به جای دویست هزار دینار آنقدر داشتیم که همه فقیران را غنی کنیم. آدم گرسنه مشکل بتواند ایمان و عزت خود را حفظ کند.
محمد بن ورد: اگر از ما پرسیدند، درباره قرمطیان چه بگوییم؟
ابوجعفر: هنوز دستوری از ناحیه مقدسه به من نرسیده است. اگر مسلم شود که خود را به موعودی از آل علی منتسب میکنند، دروغگو هستند و اگر جز این است باید سخنشان را شنید و در کارشان اندیشید. (فکر میکند) اما در هر حال میترسم اگر فتنهای برانگیزند، خلیفه دوباره بهانهای پیدا کند برای
کشتن علویان و شیعیان اهل بیت.
محمد بن علی: چه بهانهای؟ چه نسبتی بین آنها و علویان هست؟
ابوجعفر: نسبت را ایجاد میکنند. نام قرمطی را علم میکنند که هر مخالفی را به آن نام بخوانند و بکوبند. (کار تعبیه پولها در روغنها تمام شده) پولها هرچه زودتر باید به دست صاحبانشان برسد.
برمیخیزد و پرده را کنار میزند. محمد کاتب جلوی در ایستاده و با دقت مواظب بیرون است. ابوجعفر به او نگاه میکند.
محمد کاتب: همهجا آرام است. روی دجله میگردند.
محمد بن ورد: انتقال پولها را باید به تأخیر بیندازیم. تا آنها هستند نمیتوان بیرون رفت.
محمد بن علی: در آن طرف دجله منتظرند. تأخیر کنیم میروند و انتقال پولها یک ماه به تأخیر میافتد. کاروان است. نمیتوانند به دلایل واهی معطلش کنند.
ابوجعفر: (تصمیم میگیرد) روغنها را میبریم.
محمد بن ورد: (نگران) میبریم؟
ابوجعفر: بدون تأخیر! عجله کنید! (به محمد کاتب) بگو بیاید! (محمد با دست به کسی در بیرون اشاره میکند. لحظهای بعد گاری کوچکی جلوی در مغازه میایستد که پیرمردی آن را میکشد. خیکهای روغن را به سرعت سوار گاری میکنند و به سوی ساحل دجله حرکت میکنند. ابوجعفر به سامیه مینگرد) تو هم با آنها برو. برو!
سامیه میرود. ابوجعفر در مغازه تنها میماند. گاری به کنار ساحل میرسد. قایقی از میانه آب با دیدن آنها پیش میآید و همزمان به کنار آب میرسد. خیکها را سوار قایق میکنند. قایقران مردی لاغر است.
محمد بن ورد: عجله نکنید. با آرامش. نباید توجه کسی را جلب کنیم.
قایق بزرگی که الموفق را میگرداند، در میان آب است. روغنها بار قایق میشود.
سامیه: پدر گفت من هم با آنها بروم!
محمد بن ورد: (فکر میکند) بسیار خب، برو. (به قایقران) مواظبش باش. زود برش گردان!
قایق به راه میافتد. قایقران پارو میزند. به کنار قایق الموفق میرسند. الموفق به آنها نگاه میکند. در ساحل، شیعیان با نگرانی مواظباند.
الموفق: بارت چیست قایقران؟
قایقران: روغن است امیر!
الموفق: کمی از آنها را خودت بخور که اینقدر لاغر نمانی! (همراهان الموفق میخندند)
قایقران: مال مردم است امیر نه مال خودم.
الموفق: اتفاقاً اگر مال مردم را بخوری چاق میشوی! (همراهان الموفق میخندند. قایقها از هم دور میشوند. شیعیان نفس راحتی میکشند)
[سخن راوی بر روی تصاویر دجله و قایقها]
راوی: در طول سالهای بعد، ابوجعفر محمد بن عثمان همچنان با کفایت تمام، سازمان پنهانی وکالت حضرت صاحب الامر(عج) را در سراسر سرزمینهای اسلامی حفظ و رهبری کرد. الموفق مُرد و ابوالعباس به جای او سپهسالار شد و نفوذ پدرش در میان لشکریان به او منتقل گردید. قرمطیان هفت امامی که مردم را به امامی غایب دعوت میکردند، در کوفه نهضتی پرخشم و خون بهپا کردند و بهانهای برای سرکوب شیعیان به دست خلیفه دادند. در سال 278 هـ. عبیدالله بن سلیمان، یار نزدیک ابوالعباس بن الموفق،
وزیر خلیفه شد و ابوالعباس به ولیعهدی ولیعهد، المفوض بالله تعیین شد و به این طریق بینش ضد شیعی قدرتی بیشتر از پیش یافت.
مراسم بیعت گرفتن برای ابوالعباس است و خلعت وزارت پوشاندن به عبیدالله بن سلیمان. همه جمع هستند به جز ابوالعباس و عبیدالله بن سلیمان. رشید و شیمله هم هستند و سرداران و وزرا. در صفهها و زاویهها تخت نهادهاند و مخدّه و غلامان میوه و شیرینی و شربت و غذا میآورند و میبرند. در حوض وسط تالار، گلبرگهای رنگارنگ ریختهاند و بادبزنها باد میزنند. عود سوزها عطر میپراکنند و قاضیان و علما در اطراف سلطان نشستهاند و با او سخن میگویند. معرّف، غلامی که بر در ایستاده و ورود اشخاص را خبرمیداد، بانگ میزند.
معرّف: ابوالعباس، احمد بن موفق بن متوکل، برای دستبوس حضرت خلیفه، امیرالمؤمنین المعتمد علی الله، ادام الله طول عزه و بقائه میرسد.
در بازمیشود و چند غلام که قباهای زر پوشیده و شمشیر بستهاند، وارد میشوند. از دو سو صف میبندند و ابوالعباس با لباس بس زیبا و مطرز و منقش وارد میشود. به آرامی قدم برمیدارد و به سوی خلیفه میآید و زانو میزند و بر دست خلیفه بوسه میدهد. خلیفه سر او را میبوسد. غلامی همراه ابوالعباس است و سینی بزرگی در دست دارد. در سینی، پارچهای آبیرنگ هست بقچهمانند. ابوالعباس پارچه را بازمیکند. عقدی گوهر سرخ از آن درمیآورد. خم میشود و تقدیم خلیفه میکند. خلیفه آن را بر گردن میاندازد.
ابوالعباس: پیشکش به امیرالمؤمنین، خلیفه اسلام و عموی بزرگوار ما.
خلیفه: روح پدرت قرین آسایش و آرامش باد. تا بود پشت خلافت ما به او راست بود و چون رفت فرزندی برومند از خود باقی گذاشت که ستون محکم بنای خلافت ما و خلافت فرزند ما خواهد بود. از این پس، تو نه برادرزاده ما، بلکه فرزند مایی و من دارای دو پسر خواهم شد: المفوض و ابوالعباس.
المفوض بیحال است و بیحوصله و خمیازه میکشد. خلیفه دست بر سر ابوالعباس میگذارد.
خلیفه: و اکنون در حضور سرداران و اشراف اعلام میکنیم که تو ولیعهد ولیعهد ما خواهی بود و سرداری لشکر و عزل و نصب و خلع همه با تو خواهد بود. ما تو را به لقبی شایسته مفتخر میکنیم. تو «المعتضد بالله» خواهی بود.
زمزمه تحسین از حضار برمیخیزد. فقط شیمله خاموش است. خلیفه اشاره میکند. غلامی سینی بزرگی میآورد. پارچهای سرخ در آن است. یکی از بزرگان پارچه را بازمیکند. انگشتری و شمشیری در آن است. خلیفه انگشتری را برمیدارد.
خلیفه: این انگشتری فیروزه را که ده هزار دینار قیمت آن است، در انگشت تو میکنیم برای ولایتعهدی ولایتعهدی تو (آن را در انگشت ابوالعباس میکند و سپس شمشیر را برمیدارد و به کمر ابوالعباس میبندد) و این شمشیر هندی را که بیست هزار دینار قیمت آن است به کمرت میبندیم به نشانه سرداری لشکر.
(فریاد شادی از همه سو برمیآید)
شیمله: (آهسته به رشید) خلیفه با این انگشتری، خلافت خود را از دست داد و با این شمشیر گردن خود را برید!
رشید: در تعجبم که چطور سرت هنوز بر گردن است شیمله؟!
شیمله: خلیفه با این کارها میخواهد ابوالعباس را آرام و در اختیار خود نگه دارد، اما نمیتواند.
رشید: به خدا نباید تو را به این مجلس دعوت میکردند.
شیمله: بیچاره المفوض. در برابر گرگی مثل المعتضد بالله چه خواهد کرد؟
رشید: از پس هم برمیآیند.
شیمله: گمان نکنم.
رشید: هرچه کنند به خود میکنند، من و تو را چه غم؟
شیمله: بخواهیم و نخواهیم پای ما هم در میان است. بازی حکومت بازی حاکمان نیست، بازی محکومان هم هست.
(سپس قاضی یوسف بن یعقوب به سوی المعتضد میرود.)
قاضی: مبارک باد بر تو این لقب و این منصب. من نخستین کسی هستم که ولیعهدی ولیعهدی تو را تبریک میگویم و با تو بیعت میکنم.
(با او بیعت میکند)
عبیدالله بن سلیمان: مرحبا به قاضی القضات یوسف بن یعقوب. من نیز دومین کسی هستم که با المعتضد بالله بیعت میکنم.
با او بیعت میکند. همه بزرگان پیش میآیند. نوبت به قاسم میرسد، اما پس از بیعت، المعتضد او را نگه میدارد و به رشید نگاه میکند.
المعتضد: پیش بیا رشید!
همه به رشید نگاه میکنند. رشید پیش میرود. المعتضد ادامه میدهد.
المعتضد: میدانم که بر دل دوست عزیزم قاسم بن عبیدالله وزیر و برادرم رشید غبار کدورتی هست. دوست دارم این غبار همین حالا به یمن این شادمانی از دلشان زدوده شود. (رشید و قاسم به یکدیگر مینگرند) یکدیگر را در آغوش بگیرید! (رشید تردید را کنار میگذارد و قاسم را در آغوش
میگیرد. قاسم نیز به ناچار چنین میکند. المعتضد به قاسم میگوید) برو و با شیمله هم آشتی کن. (قاسم به سوی شیمله میرود. یکدیگر را در آغوش میگیرند)
قاسم: (در گوش شیمله) با این همه میدانم دلت نه با خلیفه است نه با ابوالعباس! هیچ چیز از من پنهان نیست.
شیمله: هر چه میدانی بگو. هر کار هم میخواهی بکن!
قاسم: خواهم گفت و خواهم کرد. وقتی مطمئن شوم.
از هم دور میشوند. ابوالعباس با اشاره دست به رشید میگوید گوش خود را نزدیک بیاور. المفوض نگاه میکند. رشید گوش خود را نزدیک دهان المعتضد میبرد. المعتضد چیزی میگوید. رشید به المفوض نگاه میکند. توجه المفوض کاملاً جلب میشود. رشید سر تکان میدهد و با تعجب به المفوض مینگرد. شیمله هم متوجه ماجرا هست. المفوض شک کرده است. المعتضد با صدای بلند میخندد.
ابوجعفر تقریباً میخواهد مغازه را ببندد. دبهها و خیکهای روغن را از جلوی در مغازه به انتهای مغازه میبرد. محمد کاتب که اینک داماد ابوجعفر شده، سوار بر قایقی به ساحل میرسد. پیاده میشود و به سوی ابوجعفر میآید.
محمد: سلام پدر.
ابوجعفر: سلام داماد عزیز! خوش آمدی! هان چه خبر؟
محمد: گمان میکردم رفته باشید.
ابوجعفر: ام کلثوم چطور است؟ از وقتی شوهر کرده کمتر به یاد پدرش میافتد!
محمد: خودتان میدانید که من و ام کلثوم لحظهای از یاد شما غافل نیستیم! آمدم درباره مردی صحبت کنم که با بعضی اشخاص سخن از قیام بر ضد خلیفه گفته است.
ابوجعفر: (دست از کار میکشد) از ماست؟
محمد: نه. از ما نیست. پسر خلیفه معدوم است. عبدالله بن مهتدی.
ابوجعفر: چه گفته است؟
محمد: یک دو جا گفته است من خلیفهزادهام، اما میدانم پدرم و پدرانم غاصب خلافت بودند. اگر یاوری داشته باشم قیام میکنم.
ابوجعفر: ما را با او کاری نیست. (مشغول ادامه کارش میشود. محمد کاتب نگاه میکند، حسین بن روح نزدیک میشود)
محمد: حسین به اینجا میآید.
ابوجعفر: شاید او هم خبری از عبدالله بن مهتدی آورده!
حسین: سلام بر شما.
ابوجعفر: سلام بر تو! اینجا چه میکنی؟
حسین: درباره عبدالله بن مهتدی است و شیمله.
ابوجعفر: اینجا نایستید. بیایید داخل مغازه. (وارد میشوند)
حسین: گویا پسر مهتدی از کسانی شنیده بوده که شیمله بعضی از سپاهیان را به سوی امامی غایب دعوت میکند. نزد او رفته و گفته دوست دارم با تو همدست شوم در آنچه مردم را به آن میخوانی. شیمله سخن او را برای من آورد. گفتم پاسخت را امشب خواهم داد.
ابوجعفر: من از عاقبت شیمله میترسم. مدتی است که پرهیز و پروا را کنار گذاشته و به هرکس کوچکترین اطمینانی مییابد، با او سخن از امام غایب میگوید.
حسین: مرد شجاعی است.
ابوجعفر: شجاعت که از حد بگذرد تهور است. فضیلت نیست. (کمی فکر
میکند) همان که به محمد گفتم، ما را با عبدالله مهتدی کاری نیست.
حسین: اما دوست دارد با شما سخن بگوید.
ابوجعفر: ما در اندیشه قیام با شمشیر نیستیم حسین بن روح. تو بهتر از هرکس میدانی. وظیفه ما فقط بیان حقیقت است تا دلها آماده شود برای پذیرش حق.
حسین: شاید دل آن مرد هم آماده پذیرش حق باشد.
ابوجعفر: از درخت بنیعباس، میوه سالم به بار نمیآید، اما چون دوست دارید با او سخن بگویم میپذیرم. (درِ مغازه را میبندد. حسین و محمد به هم نگاه میکنند. ابوجعفر ادامه میدهد) دختر جوان در خانه دارم. باید زودتر برگردم. فرداشب عبدالله را خواهم دید.
مردی که نقابی بر چهره دارد، شمع در دست، عبدالله بن مهتدی را از پلکان سردابه پایین میبرد.
عبدالله: چه تاریک است، (مرد شمع به دست حرف نمیزند) و تو چه خاموشی مرد!
مرد شمع به دست باز هم خاموش است. به پایین پلهها میرسند. مرد شمع را خاموش میکند. عبدالله متعجب میشود.
عبدالله: کجا هستیم؟ شمع چه شد؟
ابوجعفر: سلام عبدالله بن مهتدی، خوش آمدی!
عبدالله: (متوجه ابوجعفر میشود که در تاریکی نشسته و فقط نور بسیار ضعیفی که از پشت سر او میتابد نشان میدهد مردی آنجاست. صورت ابوجعفر پیدا نیست) شما که هستید؟
ابوجعفر: جلوتر بیا و بنشین. گفتهای در اندیشه قیامی!
عبدالله: شما را نمیشناسم. چگونه اعتماد کنم راز دلم را بگویم؟
ابوجعفر: اگر دوست داری بگو.
عبدالله: (مکث) من پسر المهتدیام. خلیفهای که در میان خلفای بنی عباس از حیث تقوا و پارسایی و قناعت ممتاز بود و در حالی که بیش از یک سال از خلافتش نمیگذشت، به دست سرداران ترک کشته شد.
ابوجعفر: آنچه درباره پدرت گفتی راست است.
عبدالله: من پسر آن پدرم. مردی که اینک خلیفه است، شایسته خلافت نیست. باید او را از میان برداشت.
ابوجعفر: خلافت را حق خود میدانی؟
عبدالله: هرگز. خلافت باید به صاحبانش که همانا آل علی هستند برگردانده شود.
ابوجعفر: و اگر آل علی خود را بینیاز از یاری تو بدانند چه میگویی؟
عبدالله: امروز بهترین فرصت برای برانداختن خلیفه است. ابوالعباس معتضد ولیعهد ولیعهد است. معتضد هرگز المفوض را تحمل نمیکند. او را از میان برمیدارد و سپس خلیفه را سرنگون میکند. این اوضاع و احوالی است که شاید تکرار نشود. باید از فرصت استفاده کرد.
ابوجعفر: حکومت برای آل علی بازیچهای نیست که در پی فرصتی برای ربودن آن باشند. آن کس که به شمشیر یا به فریب، قدرت را به چنگ میآورد باید بداند که دیر یا زود دیگران آن را با همان شمشیر و همان فریب از چنگش درمیآورند. هدف، هدایت آدمیان است و شاید بدون حکومت بهتر بتوان به این هدف دست یافت.
عبدالله: مرد جنگ نیستید!
ابوجعفر: بسته به این است که فرمانده که باشد! اگر غرضت رساندن حق به اهل آن است، به تو میگوییم اندیشه رسیدن به قدرت را از سر کنار بگذار و آنچه ما میگوییم انجام بده.
عبدالله: (برمیخیزد) بگویید راه بیرون رفتن را به من نشان دهند.
شمعی در پای پلکان روشن میشود. عبدالله به آن سمت میرود. لحظهای در کنار نور شمع و پای پلکان میایستد و تأمل میکند و سپس به سرعت میرود.
قاضی در باغ خوابیده است. زیر درختی بساط گستردهاند و قاضی سر بر بالش است. دو کنیز ایستادهاند تا اگر دستوری صادر شد اجرا کنند. قاضی خرناس میکشد. کنیزها سعی میکنند به صدای خرناس قاضی نخندند. خرناس قاضی گاهی شدید و سبب یک تشنج عصبی میشود. غلامی برای گفتن خبری میآید.
غلام: (به کنیزها نگاه میکند و آهسته قاضی را صدا میکند) سرورم!
کنیز 1: سرورمان خواب است.
غلام: کار مهمی است.
کنیز 2: به ما بگو، هر وقت بیدار شد به او میگوییم.
غلام: مهمان دارد. باید بیدارش کنیم!
کنیز 1: من که جرئت چنین کاری ندارم.
غلام: تو جرئت چه کاری داری؟ (کنیز 1 به قهر رو برمیگرداند. غلام دوباره صدا میکند. کمی بلندتر) سرورم! سرور من!
قاضی: (بیدار میشود) بله! چه شده؟
غلام: معذورم سرورم. وزیر عبیدالله بن سلیمان به دیدن شما آمده.
قاضی: (هشیار میشود) وزیر؟ چرا زودتر بیدارم نکردی احمق؟ کجاست؟
غلام: در کنار آبنما، مشغول تماشای ماهیهاست.
قاضی: معطل نکن. او را به همینجا بیاور! زود! (به کنیزها) سر و وضع من
مرتب است؟ (کنیزها آینه جلوی قاضی میگیرند. یکی از آنها لباده پرنقش قاضی را تن او میکند. قاضی با شتاب دستور میدهد) شربت و شیرینی! عجله کنید!
کنیزها دواندوان میروند. وزیر و قاسم و عباس بن عمرو غنوی میآیند. قاضی به استقبال میرود.
قاضی: به به! وزیر عزیز! سردار بزرگ عباس بن عمرو، خوش آمدید. خوش آمدی پسر وزیر!
وزیر: گمان نمیکردیم حضرت قاضیالقضات خواب باشند!
قاضی: در خانه هوا گرم بود، به سایه درختها پناه آوردم. خیر است!
وزیر: حقیقت آنکه ما هم به سایه شما پناه آوردهایم. غمی خواب از چشم ما ربوده است. دیدیم بیش از این درنگ جایز نیست.
قاضی: باید امر مهمی باشد.
وزیر: مهمتر از هرچه گمان کنید.
قاضی: بنشینیم. (مینشینند) حرف بزن پسر سلیمان.
وزیر: مدتی است به فتنههایی میاندیشم که از هر طرف به سوی ما میآیند. از مدتی پیش فقط نگران دشمنانمان در روم بودیم و فتنه بنیطولون در مصر و قدرت عمرو لیث صفاری در سیستان. این همه کم بود، بیم قرمطیان کوفه هم بر آن افزوده شد.
قاضی: به خدا پناه میبریم، اما آنچه نگفتی قدرت علویان در بطن سرزمینهای اسلام است. امروزه در تمام جزیرةالعرب به استثنای شهرهای بزرگ آن، پیروان ولایت علی ابیطالب رضی الله عنه زندگی میکنند. همینطور در عمان، کوفه، بصره، طرابلس، حلب، هرات، اهواز، طبرستان، یمن و همینجا، در شهر ما، در بغداد!
قاسم: اینها همه هست، اما تا وقتی امیر الموفق زنده بود.
قاضی: خداوند او را بیامرزد.
وزیر: آمین... نمیترسیدم. از هنگامی که او روی در نقاب خاک کشید تکیه گاه خود را از دست دادیم. شمشیر الموفق همیشه بلند بود که بر سر دشمنان فرود آید.
قاضی: شنیدن این سخنان از تو عجیب است عبیدالله.... (دو کنیز میوه و شربت میآورند و بر بساط میگذارند).. .چون تو دوست و یار وفادار المعتضد بالله هستی. آیا او بقیة السیف الموفق نیست؟
عباس: امیر المعتضد همان شمشیر الموفق است، اما در نیام.
قاضی: او سپهسالار است و خلع و نصب و عزل همه با اوست.
وزیر: اما ولیعهد ولیعهد است. عمر خلیفه دراز باد، اما اگر چشم زخمی به وجود مبارکش برسد جوانی چون المفوض، که نازکدل است و لطیف و همبازی زنان، نمی تواند مهار اشتر سرکش خلافت را به دست گیرد.
قاضی: نگفته آنچه در دلت بود شنیدم. (به جمع مینگرد) با شما موافقم دوستان من، اما (آهسته میگوید).. .عزل المفوض و نشاندن معتضد به جای او، نه به دست من است، نه شما، نه خلیفه. ترکان همه کارهاند. همه سربازان و سرداران از آنها هستند.
عباس: آنها معتضد را دوست دارند؛ چون مرد جنگ است. من با آنها صحبت خواهم کرد.
قاضی: با این همه راضی کردن خلیفه به این عزل و نصب دشوار است. المفوض پسر اوست.
وزیر: کارها چنان پیش خواهد رفت که خلیفه ناچار شود.
قاسم: ما اندیشیدهایم المفوض را برانگیزیم خلیفه را بردارد و خود به جای او بنشیند.
قاضی: (با حیرت مینگرد. نمیفهمد چه میگویند) المفوض را برانگیزید یا معتضد را؟
وزیر: (میخندد) نقشه این است؛ میخواهیم به المفوض بگوییم معتضد میخواهد خلیفه را برکنار کند و خودش به جای او بنشیند. المفوض نگران خواهد شد و اقدامی خواهد کرد.
قاضی: علیه معتضد؟
قاسم: آری. کار او بهانهای به دست ما میدهد که خلیفه را ناچار کنیم المفوض را به جرم این کار از ولایتعهدی عزل کند. وقتی خلیفه و سرداران را در مقابل خود ببیند ناچار میپذیرد.
قاضی: اما گمان نکنم المفوض را حتی اگر آتش بزنی بتوانی از جای خود تکان دهی. او بیخاصیتتر از این حرفهاست.
قاسم: کافی است او فقط کلمهای بگوید. همان را دست آویز میکنیم.
قاضی: معتضد خود کجاست؟ چرا نیامد که نظر او را هم بشنویم.
وزیر: کارها چنان باید باشد که گویی معتضد از هیچ چیز خبر ندارد.
قاضی: او باید سوگند بخورد که پس از خلافت چنان رفتار خواهد کرد که ما میخواهیم.
قاسم: سوگند خواهد خورد. شما چه میخواهید؟
قاضی: میخواهم فتنهها را بخواباند و به همان راهی برود که پدرش رفت و پدربزرگش المتوکل رفت. (به قاسم) به او بگو پدر بزرگت بر قبر حسین بن علی آب بست و شخم زد و پدرت سر هرکس را که دم از آل علی میزد از گردن برداشت. اگر به راه و رسم آنها میروی با توییم.
وزیر: (برمیخیزد) برویم که قاضی القضات رشته گسسته خواب را دوباره گره بزند!
قاضی: اندیشیدهاید چه کسی باید المفوض را برانگیزد؟
(به هم نگاه میکنند)
وزیر: هنوز نه!
قاضی: رشید را مأمور این کار کنید.
قاسم: (حیرتزده) رشید؟
عباس: او دوست نزدیک المعتضد است. المفوض چگونه باور میکند که رشید به دوست خود خیانت کند؟
قاضی: آنچه میگویم انجام دهید. به خطی ناشناس نامهای برای المفوض بفرستید و بگویید از جانب رشید و المعتضد خطری متوجه اوست. (وزیر و قاسم و عباس به هم نگاه میکنند)
عباس: چنین میکنیم.
هر سه نفر دور میشوند. قاضی دست به ریش میگیرد و فکر میکند. کنیزکی که کمی دورتر ایستاده پیش میآید.
کنیز: سرورم، بانو گفتند نزد ایشان بروید. گویا سردرد مختصری دارند.
قاضی: باید نزد امیر المفوض بروم. بگو اسب مرا آماده کنند.
کنیز: بانو....
قاضی: به محض برگشتن نزد او میروم. (دست بر دست میکوبد) اسب من! زود!
المفوض با کنیزکی شطرنج بازی میکند. غلامی در را بازمیکند و وارد میشود. کمی دستپاچه است.
غلام: سرورم، قاضی القضات میآید.
(کنیز به شرابهای روی میز مینگرد، اما المفوض اعتنایی نمیکند)
المفوض: اینجا چه میکند؟ بیاید! (غلام در را بازمیکند. قاضی القضات
وارد میشود. المفوض بر نمیخیزد.) سرزده آمدید حضرت قاضی.
قاضی: خواب بدی دیدم امیر. (مینشیند) دوست دارم تنها باشم. (کنیز و غلام میروند) نگران شدم.
المفوض: خواب نیمروز اعتبار ندارد.
قاضی: (کاسه شراب را در دست میگیرد و نگاه میکند) نیمهشب بود.
المفوض: مینوشید؟ اعلاست!
قاضی: نه!
المفوض: (با دست به پهلوی قاضی میزند) خبر دارم که در بین قضات بغداد، به خبرگی در شناخت شراب شهرهاید!
قاضی: بیدار شو جوان! برای تو نگرانم! (المفوض از لحن قاضی تکان میخورد و جابهجا میشود. قاضی ادامه میدهد) دیدم در اتاقی هستی که از هر سوی آن تیغ و تیر بیرون زده است و تو میخواهی فرار کنی، اما هیچ کدام از دیوارها در ندارد. بیدار شدم. نتوانستم تعبیری برای آن پیدا کنم. تو در معرض تهدیدی!
المفوض: اما من دشمنی ندارم.
قاضی: وای بر تو! این همه دشمن داری و نمیبینی! جهل تو بدترین دشمن توست! گوش کن! آیا تو ولیعهد خلیفه نیستی؟
المفوض: هستم!
قاضی: آیا کسانی نیستند که تو سد راه آنها برای رسیدن به قدرت شده باشی؟ (المفوض فکر میکند) آیا آن کسان، همدستانی در بین علما و سرداران سپاه ندارند؟ تو از همه طرف در محاصره قرار گرفتهای و خوشدلانه به عیش و عشرت مشغولی. خدای نخواسته اگر امشب امیرالمؤمنین، خلیفه اسلام، پدر بزرگوار شما سر بر بالین خوابی ابدی بگذارد، شما میمانید و گرگهای خونخواری که هم شمشیر دارند و هم نفوذ و شما را در محاصره
گرفتهاند. (برمیخیزد) دعا میکنم خداوند وجود شما را از هر گزندی محفوظ بدارد! (به راه میافتد که برود)
المفوض: (از جا میجهد و دامن قاضی را میگیرد) بمانید! به کجا پناه ببرم؟
قاضی: همتی کنید و با کنار زدن مدعیان، خودی نشان دهید. لشکریان و سرداران و علما و مردم باید به شما اعتقاد پیدا کنند.
قاضی میرود. المفوض بر جای خود مینشیند. کنیزک میآید و بر بساط شطرنج مینشیند، اما المفوض متوجه او نیست.
خلیفه بر بستر خوابیده است. طبیب پیر نبض او را گرفته است. چند غلام و کنیز حاضرند.
طبیب: وجود خلیفه در سلامت است. باید در خوردن و نوشیدن زیادهروی نکنید. بیشتر امراض از همین اسراف ناشی میشود.
المفوض وارد میشود. عجله دارد، اما چون رفتارش ذاتاً کند است، عجله او چندان محسوس نیست.
المفوض: پدر جان! (کنار خلیفه مینشیند)
خلیفه: به دیدنم آمدهای پسر! گمان نمیکردم همت داشته باشی از کاخت بیرون بیایی!
المفوض: شنیدم بیمار شدهاید. نگران شدم.
طبیب: بحمدالله خطری نیست. معده امیر گنجایش آن همه غذا را ندارد، گاهی طغیان میکند!
المفوض: (به طبیب) بسیار خب. حالا که خطری نیست میتوانی بروی!
(طبیب تعجب میکند. خلیفه نیز. طبیب برمیخیزد)
طبیب: دو سه وعده غذا کمتر بخورید امیر.
(میرود. المفوض به غلامها و کنیزها نگاه میکند. آنها هم میروند)
خلیفه: چه شده؟
المفوض: پدر. ما باید هوشیار باشیم. دشمنان در حال توطئهاند.
خلیفه: (نگران) کدام دشمنان؟
المفوض: نمیدانم. قاضی القضات خواب بدی درباره من دیده. گفت در اتاقی بودم که از در و دیوارش شمشیر بیرون زده بود. (خلیفه پوزخند میزند) فقط این نیست. (نامهای پاره از زیر لباس در میآورد) این را با تیر به داخل کاخ من پرتاب کرده بودند.
خلیفه: (میگیرد و میخواند) مواظب خودتان باشید. دشمنان در کمینند. (به المفوض نگاه میکند) دیگر چه؟
المفوض: همین! نه. یک چیز دیگر هم هست. در مراسم خلعت پوشی المعتضد، دیدم که او و ندیمش رشید به من نگاه کردند و خندیدند!
خلیفه: معتضد را به جرم خنده باید دستگیر کنم؟!
المفوض: من مطمئنم او میخواهد مرا کنار بزند و ولیعهد شود.
خلیفه: معتضد پسر الموفق است، برادر من. همان که تا زنده بود یک لحظه دست از حمایت من برنداشت. پسر! تو یاوری بهتر از معتضد نداری. او را از خود نرنجان.
المفوض: قاضی القضات خواب دیده بود....
خلیفه: (خشمگین) فکر کردم به عیادت من آمدهای! من بیمارم! بیمار! باید استراحت کنم!
المفوض برمیخیزد و میرود.
وزیر: الحق رشید بهترین کسی است که میتواند این کار را انجام دهد.
قاسم: اما پدر! این کار باعث میشود او بیش از پیش به معتضد نزدیک شود.
وزیر: به اندازه کافی نزدیک هست. و تازه شاید این نقشه فاش شود در آن صورت کسی که به دردسر میافتد رشید است. تو باید موافق باشی که رشید به حبس و مرگ محکوم شود! (قاسم با نفرت رو برمیگرداند) او همین حالا میرسد. ما باید با لبخند به استقبالش برویم، نه این چهره تلخ!
قاسم: من از دیدن او بیزارم، مخصوصاً در خانه خودم.
از دری بیرون میرود. وزیر دمی قدم میزند. در دیگری بازمیشود و رشید وارد میشود. متعجب است که چرا او را به اینجا دعوت کردهاند.
وزیر: خوش آمدی پسرم. سلام!
رشید: سلام.
وزیر: بیا بنشین. مدتهاست منتظر فرصت بودم با تو صحبت کنم، اما گرفتاریهای دیوان و دولت نمیگذاشت. ای! یاد روزگار جنگ با ملعون صاحب الزنج به خیر. چه زود گذشت.
رشید: بسیار زود.
وزیر: (با دقت به رشید نگاه میکند) تو چرا همسری اختیار نمیکنی رشید. باید سی سال داشته باشی، نه؟
رشید: بیست و نه سالهام.
وزیر: دیر هم شده. بسیاری از اشراف بغداد دختران زیبایی در پس پرده دارند. باید دستی بالا بزنی!
رشید: (لبخند میزند) هنوز فرصت هست.
وزیر: نه. فرصت نیست. تو همه چیز داری. هم قد و قامت، هم مقام و منصب. بهتر از تو دامادی پیدا نمیکنند. کاش خودم دختری داشتم، اما من تو را برای صحبت از خواستگاری به اینجا نخواندهام. گرهی بزرگ در کار
خلافت افتاده است که فقط به دست تو بازمیشود.
رشید: من؟
وزیر: آری.
رشید: امیر المعتضد باخبر است؟
وزیر: نه. او نباید باخبر شود. (در مقابل تعجب رشید) به خاطر مصالح خود او. تو مردی لشکری هستی و با تو نباید پوشیده و طولانی سخن گفت. خلاصه ماجرا این است که مصلحت خلافت حکم میکند امیرالمعتضد جای امیر المفوض، ولیعهد شود.
رشید: خلیفه میداند؟
وزیر: نه. میدانی که او هرگز به اینکار رضا نمیدهد. باید ناگزیر شود. باید امیر المفوض از چشم او بیفتد. تو باید این کار را انجام دهی.
رشید: باید چه کنم؟
وزیر: المفوض به زودی تو را خواهد خواند. نزد او میروی و اعتراف میکنی میخواستی به خاطر علاقهات به امیر المعتضد، بر ضد خلیفه قیام کنی و او را کنار بزنی.
رشید: اعتراف کنم؟ به خاطر کار نکرده؟
وزیر: (میخندد) این یک بازی است. میخواهیم المفوض را وارد یک دام کنیم.
رشید: آخر چرا؟
وزیر: باید او را کنار بزنیم. نالایق است. از ما نیست. اگر خلیفه شود همه ما را کنار میزند.
رشید: او هنوز خلیفه نشده.
وزیر: تو دوست نداری به خاطر امیر المعتضد کاری کنی؟
رشید: هرکاری میکنم، اما دروغ نمیگویم. مطمئنم امیرالمعتضد از بازی
شما بیخبر است.
وزیر: باز هم به تو فرصت میدهم. کمی فکر کن.
رشید برمیخیزد و بیرون میرود. قاسم وارد میشود.
قاسم: درباره او درست گفتم. اعتراف کن پدر! اگر نزد خلیفه برود کار ما تمام است.
وزیر: او هرگز چنین کاری نمیکند، اما ناچاریم بازی را ادامه دهیم.
قاسم: رشید نباید به ما نه بگوید. من تحمل نمیکنم.
وزیر: عباس بن عمرو را بخوان. او باید بغرا خان را به این کار وادار کند.
رشید و شیمله در قایق هستند. برای تفریح آمدهاند.
شیمله: (فکر میکند) بهراستی المعتضد همین را گفت؟
رشید: آری. گمان میکردم او از قضایا بیخبر است، اما گفت اینها همه نقشه خود اوست.
شیمله: امیر تو معجونی از گرگ و روباه است. هنوز هم به او وفاداری؟
رشید: فریبش دادهاند. عبیدالله بن سلیمان و قاضی یوسف بن یعقوب. آنها نگرانند اگر المفوض خلیفه شود سرشان بیکلاه بماند.
شیمله: (فکر میکند) اما شاید این بهترین فرصت برای ما باشد.
رشید: برای ما؟
شیمله: برای ریشهکن کردن این درخت خبیث (دست رشید را میگیرد) نیرنگ آنها را به خودشان برگردان. نزد خلیفه برو و ماجرا را بگو.
رشید: شیمله!
شیمله: اسم این خیانت نیست. بگذار حقیقت وجود هم را بفهمند. بگذار به جان هم بیفتند. ضعیف که شدند. یکدیگر را که تکه پاره کردند، آن وقت ما وارد معرکه میشویم و ضربه نهایی را وارد میکنیم.
رشید: و بعد؟
شیمله: و بعد حق را به حقدار میسپاریم.
رشید: من نیستم! نه اهل آن طرف، نه این طرف.
شیمله: میخواهم تو را و همه را نجات دهم رشید. این فرصتی بینظیر است. اگر با آنها همکاری نکنی تو را دستگیر میکنند و شاید بکشند.
رشید: معتضد؟ هرگز چنین کاری نمیکند.
شیمله: میکند. قدرت، پدر و مادر و دوست و برادر نمیشناسد رشید!
رشید: من کاری نکردهام!
شیمله: به او گفتهای نه! آخر تو چرا اینهمه سرسختی پسر! روز و شب در این فکرم که چگونه ریشه خلافت ظالم عباسی را بخشکانم و حالا خدا این فرصت را فراهم کرده است.
رشید: من در فکر برانداختن هیچکس نیستم. حقّی هم که تو از آن میگویی، حتماً میداند چطور بدون کمک من و تو با ظلم دربیفتد.
به سرعت به سوی ساحل پارو میزند.
عباس بن عمرو غنوی و بغراخان نزد المفوض هستند. پیمانشان استوار شده است.
المفوض: به هیچکس نباید آسیب برسد. همه را فقط دستگیر کنید.
عباس: کسی کشته نخواهد شد. پیش از آنکه چشم باز کنند در رختخواب به دام میافتند.
المفوض: (میخندد) در رختخواب!
بغرا: خلیفه مقاومت نخواهد کرد، اما المعتضد مقاومت میکند. بعضی از دوستان او هم شاید مقاومت کنند.
المفوض: آنها را بکشید. هرکس مقاومت کرد بکشید. (دست پیش میبرد)
با من پیمان ببندید که خیانت نکنید.
(عباس بن عمرو و بغرا دست روی دست المفوض میگذارند)
عباس: من نخستین کسی هستم که خلافت را به شما تبریک میگویم امیر!
(المفوض میخندد)
عبیدالله بن سلیمان در تالار قدم میزند. بیصبر و بیقرار است. خلیفه با لباس خواب از پشت پردهای بیرون میآید. خمیازه میکشد. عبیدالله پیش میرود و تعظیم میکند.
خلیفه: (خمیازه میکشد) قبول! تو وزیر خوبی هستی و از اول صبح دنبال کارهایی، ولی ما را بیخواب نکن!
عبیدالله: امیرالمؤمنین به سلامت. ظهر است! امری خطیر مرا به این جسارت واداشت. خاکم در دهان! زبانم بریده! بیم زوال خلافت میرود!
خلیفه: (نگران) منجمان پیشبینی کردهاند؟
عبیدالله: منجّمان در آسمان نمییابند آنچه این جاننثار در زمین میبیند. سرورم! عدهای زبون ملعون خبیث میخواهند امشب به کاخ آسمانقدر فلکمرتبه امیرالمؤمنین شبیخون بزنند. (خلیفه از ترس جا میخورد) اما نگران نباشید. نام رئیس آنها فاش شده است.
خلیفه: حرف بزن!
وزیر: من خانهزاد برادر مرحوم امیرالمؤمنین، امیر ابواحمد الموفق بودم، اما چه کنم که حفظ و حراست حریم خلیفه از هر امری والاتر است.
خلیفه: به خدا اگر فرزندم المفوض هم نیت سوئی داشته باشد سزایش را در کنارش مینهم.
وزیر: سران توطئه دستگیر شدهاند. جاسوسان به من خبر دادند رفت و آمد مشکوکی در خانه یکی از سرداران لشکر جریان دارد. در سکوت و خفا آنها
را در نظر گرفتیم و دستگیرشان کردیم.
خلیفه: کدام یک از سرداران لشکر؟
وزیر: بیایید و ببینید!
عباس بن عمرو دست و پا بسته در گوشهای افتاده است. خلیفه به او نگاه میکند. وزیر و چند سرباز هستند.
وزیر: عباس بن عمرو غنوی. باور نمیکردیم تو دست به چنین خیانتی بزنی. چه کسی تو را به این کار واداشت؟
عباس: فقط به خلیفه خواهم گفت. در خلوت.
وزیر: نمک به حرام گستاخ.
خلیفه: (به سربازها) بیرون!
وزیر: سرورم!
خلیفه: دست و پایش بسته است. خطری نیست. (همه بیرون میروند. خلیفه و وزیر میمانند)
عباس: آیا اعتراف کمکی به حال من میکند؟
خلیفه: بعداً معلوم میشود! بگو.
عباس: چند شب پیش، خلیفه زاده، مرا خواند و دستور داد برای جلوگیری از شورش امیر المعتضد به کاخ شما حمله کنیم.
(خلیفه و وزیر با چشمهای گرد شده به هم مینگرند)
وزیر: زبان بریده! میدانی چه گفتی؟
عباس: جز حقیقت نگفتم.
خلیفه: پسرم به تو دستور داد به من حمله کنی؟
عباس: به کاخ شما. نمیخواستند به شما آسیبی برسد، اما دستور دادند اگر امیر المعتضد مقاومت کرد او را بکشیم.
خلیفه: دروغ گفته باشی... (دست بر دست میکوبد. سربازی وارد میشود) همین حالا پسرم را به اینجا بخوانید.
سرباز: (متعجب) غرض ولیعهد است؟
خلیفه: (فریاد میکشد) احمق! گفتم پسرم! زود! (سرباز میخواهد خارج شود، اما خلیفه دوباره فریاد میکشد) نه! خودم نزد او میروم! (به سرعت خارج میشود. سرباز هم در پی او)
وزیر: (به عباس بن عمرو) آفرین سردار! (خارج میشود)
المفوض ایستاده است و خیاطها اندازهاش را میگیرند. خلیفه وارد میشود.
خلیفه: بیرون! همه بیرون!
خیاطها و کنیزها و غلامها حیرتزده میگریزند. المفوض روی تخت مینشیند.
المفوض: چه به موقع آمدی پدر! خسته شدم از بس اندازهام را گرفتند.
خلیفه: (خشمگین) تو چه قصدی داشتی ناخلف؟ میخواستی مرا دستگیر کنی؟
المفوض: (با آرامش) معتضد ممکن بود این کار را بکند، من پیشدستی کردم!
خلیفه: (از خشم میترکد) انکار نمیکنی؟ به چشمهای من نگاه میکنی و میگویی میخواستم این کار را بکنم؟! وای! خدایا! سلاله آل عباس را ببین. بیشرم بیحیا!
المفوض: لازم بود!
خلیفه: تو دیگر ولیعهد نیستی! مثل یک شاخه خشکیده از خودم دورت
میکنم و نمیگذارم تیشه به ریشهام بزنی! (نعره میکشد) تو دیگر ولیعهد نیستی. زندانت میکنم! (به او حملهور میشود. در بازمیشود و قاضی القضات و عبیدالله بن سلیمان وارد میشوند)
قاضی القضات: امیرالمؤمنین! خلیفه اسلام! (خلیفه بر جای میماند، قاضی پیش میرود و ادامه میدهد) شنیدم! این خبر ناخوش را شنیدم. خوابم تعبیر شد!
خلیفه: به من بگویید این ننگ را کجا ببرم؟
وزیر: سرورم اجازه سخن گفتن به این غلام میدهد؟
خلیفه: اگر از این ناخلف دفاع کنی شریک جرمش خواهی بود!
وزیر: ولیعهد جوان....
خلیفه: (نعره میکشد) ولیعهد نه! او دیگر ولیعهد نیست.
وزیر: ایشان جوان است. بر اثر حدس و گمان دست به کاری ناشایست زده. نباید مقصر قلمداد شود. زندان سزای ایشان نیست.
قاضی: مقصران اصلی باید دستگیر شوند.
خلیفه: (متعجب) مقصران اصلی؟
قاضی: آری. کسانی که از آشوب در دستگاه خلافت سود میبرند. مطمئناً آنها خلیفهزاده سادهدل را فریب دادهاند و به این کار واداشتهاند تا پس از موفقیت او، مهار کارها را به دست بگیرند. مطمئنم که در اینجا، در کاخهای شما، در خانههای ما نیز نفوذ کردهاند.
عبیدالله: قرمطیان.
قاضی: و علویان! بگویید آنها با فریفتن خلیفه زاده، قصد خیانت داشتهاند!
خلیفه: مغزم کار نمیکند. چه آرزوها داشتم. چه امیدها داشتم که این الدنگ، سکّان کشتی خلافت را به دست بگیرد.... ای خاک بر سرت! (به وزیر و قاضی) هر کاری میخواهید بکنید! (میرود)
وزیر: (به المفوض) نگران نباشید خلیفه زاده!
المفوض: (دست بر دست میکوبد. خیاطها وارد میشوند) بیایید!
خیاطها مشغول گز کردن المفوض میشوند. وزیر و قاضی به هم نگاه میکنند و بیرون میروند.
مأموران در نماهای مختلف به خانههای شیعیان حمله میبرند و آنها را دستگیر میکنند. یکی از خانهها منزل صالح است. همان مردی که هنگام ورود الموفق پس از جنگ با صاحب الزنج، شاعر مدیحهسرا را به دروغگویی متهم کرد و کتک خورد. همسر صالح بیمار است و بستری. مأموران صالح را میگیرند و میبرند.
رشید با اسب جلوی در خانه میرسد. از اسب پایین میپرد و در میزند. محکم. دوباره در میزند. خدمتکاری در را بازمیکند. رشید وارد میشود. خدمتکار از حرکت شتابزده رشید متعجب است.
رشید: اربابت خانه است!
خدمتکار: آری. نماز میخواند.
رشید: مرا نزد او ببر. زود باش.
خدمتکار پیش میافتد و رشید به همراه او. وارد حیاط میشوند. خدمتکار درِ اتاقی را بازمیکند. رشید وارد میشود. شیمله بر سجده است. برمیخیزد سلام نماز را میدهد و رو به رشید برمیخیزد.
شیمله: سلام رشید!
رشید: سلام. بیهنگام آمدم. میدانم.
شیمله: اینجا خانه خود توست. خوش آمدی.
رشید: آنچه پیشبینی میکردی اتفاق افتاد. دستور دستگیریام را دادهاند.
شیمله: چه کسی؟
رشید: معتضد. به من خبر دادند سربازان را برای دستگیری من فرستاده است.
شیمله: چون نخواستی وارد بازی آنها شوی! فرار کن!
رشید: نه. فرار نمیکنم. چون گناهی نکردهام، ولی نمیدانم چه کنم. (خشمگین و حیرتزده است) معتضد دستور دستگیری مرا داده. من! رشید!
شیمله: فرار کن!
رشید: اگر فرار کنم هزار گناه نکرده را به من میچسبانند.
محکم بر در خانه میکوبند. رشید و شیمله به هم مینگرند.
شیمله: همین جا بمان! (بیرون میرود. خدمتکارها در حیاط هستند. دستور میدهد) ببینید کیست!
(خدمتکاری میرود. شیمله گوش میدهد. سر و صدایی برمیخیزد و سربازان به داخل خانه میریزند. راشد، سردار ترک، فرمانده آنهاست)
شیمله: راشد!
راشد: رشید کجاست؟
شیمله: صبر کن!
شیمله وارد اتاق میشود و به سوی شمشیری میرود که بر دیوار است. رشید دست او را میگیرد.
رشید: نه!
شیمله: هیچکس نمیتواند مهمان مرا ببرد.
رشید: باید آرام باشیم. (به سوی در میرود و وارد حیاط میشود. شیمله در پی او)
راشد: ناچارم رشید!
شیمله: نه. ناچار نیستی!
رشید: (دست شیمله را میفشارد و او را خاموش میکند. به سوی راشد میرود و کنار او میایستد) برویم (میروند)
شاگردان مشغول درس خواندن هستند. سامیه هندسه درس میدهد. وی اینک نوزده ساله است.
سامیه: پس خط بر سه قسم شد. مقوس، منحنی و مستقیم. خط مستقیم مثل چی؟
شاگرد 1: مثل این نی!
سامیه: درست است، ولی خط فقط یک بعد دارد. فقط طول. نه عرض دارد، نه ضخامت. اگر عرض داشته باشد میشود سطح مثل کاغذ. خط دو گونه است: اول خطوط متوازیه؛ یعنی خطهایی که همدیگر را قطع نمیکنند و هرگز به هم نمیرسند. دوم خطوط متلاقیه؛ یعنی خطهایی که یکدیگر را قطع میکنند. خطهایی که سرانجام در جایی به هم میرسند.
(صدای شیپور و طبل از بیرون میآید. حواس همه پرت میشود. سامیه ادامه میدهد) بسیار خب. برای امروز بس است. مستقیم به خانه میروید. در کوچه و بازار نمیمانید. فهمیدید؟
بچهها: فهمیدیم.
سامیه: خداحافظ.
بچهها از اتاق وارد حیاط میشوند و به سوی هشتی میروند که خارج شوند. پیرزنی به نام راویه که خدمتکار خانه شده است و در مطبخ مشغول کار بوده، بیرون میآید.
سامیه: این سر و صدا چیست؟
راویه: نمیدانم دخترم. (سامیه به سوی در میرود) شاید جنگ و جدالی شده. بیرون نروی بهتر است.
سامیه: (میخندد) چه جنگ و جدالی. این شیپور جارچی است. (بیرون میرود)
راویه: خدا به خیر کند.
سامیه وارد کوچه میشود. مردم به تماشا آمدهاند. کاروان زندانیان را به سوی زندان میبرند. عباس بن عمرو، بغراخان، رشید و دیگران. آنها را بر گاریهایی نشاندهاند.
جارچی: مردم بغداد، آی مردم بغداد! شکر و سپاس خداوند را که ولی نعمت شما، خلیفه اسلام را از توطئه خائنان نجات داد. اینان که اینگونه خوار و ذلیلند میخواستند با کمک علویان و قرمطیان به قصر خلیفه حمله کنند و زبانم لال به وجود ایشان لطمه بزنند.
سامیه پیش میرود و به زندانیان نگاه میکند. هنوز رشید را ندیده است. جارچی ادامه میدهد:
جارچی: اینان به زندان میافتند تا نتیجه خیانت خود را ببینند.
سامیه ناگهان چشمش به رشید میافتد، از لابهلای مردمی که جلوی دید او را گرفتهاند. رشید ناپدید میشود. سامیه خود را پیش میکشاند و باز رشید را میبیند. او را میشناسد. چند قدمی همراه کاروان زندانیان میرود. رشید که به مردم نگاه میکند ناگهان چشمش به سامیه میافتد. در حرکتی کند. اما
انگار او را به یاد نمیآورد. رو برمیگرداند به سویی دیگر و سپس دوباره به سامیه مینگرد. او را به خوبی به یاد نمیآورد، اما از آنچه در دل و احساسش میگذرد منقلب شده است.
سامیه به سرعت وارد مغازه میشود. مرد مسنّی به نام ابوهاشم (شوهر راویه، خدمتکار خانه) در مغازه است.
سامیه: سلام ابوهاشم. پدر کجاست؟
ابوجعفر: (از مغازه پشتی در میآید) سلام دخترم. چه شده؟
سامیه: پدر. میدانید چه کسی را دیدم؟ (مکث) همان جوان را که سالها پیش در نخلستانهای بصره نجات دادم. (به ابوجعفر خیره میشود) میگفتند با همدستی قرمطیان و علویان بر ضد خلیفه قیام کرده است! با همدستی علویان!
ابوجعفر: دروغ است. بازی است. جوان بیچاره... نامش چه بود؟
سامیه: رشید!
ابوجعفر: جوان بیچاره چوب صداقت خود را میخورد.
سامیه: (نگران) خطری تهدیدش میکند؟
ابوجعفر: (لبخند نامحسوسی میزند) خطر! دلیلی برای نگرانی ما وجود ندارد. چه ارتباطی بین ما و او هست؟ او وابسته به خلافت است! (فکر میکند) یادم هست که میگفتی وقتی در واقعه صاحب الزنج اسیر شده بودی، یکی دو بار او را دیدی، اما خودت را نشان ندادی!
سامیه: ترسیده بودم. او را در لباس سربازان خلیفه میدیدم و میترسیدم خود را نشان دهم.
ابوجعفر: هنوز هم در همان لباس است!
سامیه: (در اندیشه) هنوز هم در همان لباس است! (نوری در چشمش میدرخشد) چه فرقی میکند؟ اگر بهراستی صداقت دارد، اکنون باید فهمیده باشد که در خدمت ظلم بوده. چرا با او صحبت نکنیم؟ چرا او را به حق دعوت نکنیم؟
ابوجعفر: باید چنین کنیم، اما او فعلاً در زندان است و دست ما به او نمیرسد!
سامیه: (با هیجان و عصبانیت) دستگیری رشید بهترین فرصت است برای آنکه ثابت کنیم خلافت غاصب حتی به سربازان خود هم رحم نمیکند.
(ابوجعفر و ابوهاشم به هم مینگرند و لبخند میزنند)
ابوجعفر: (به ابوهاشم) باور کن ابوهاشم. هیچ وقت به او یاد نداده بودم عصبانی شود! من فقط به او قرآن و حدیث و ادب آموختهام! کمی هم طبّ!
زندانیان را به داخل زندان هل میدهند. زندان عبارت از راهرویی است با چند اتاق که در هر اتاق عدهای قرار میگیرند. عدهای سیاه و سفید، همه ژندهپوش و بدبخت از قبل در زندان بودهاند. در یکی از اتاقها چهره زنگی قوی هیکلی به خاطرمان میآید. مثل ببری افسرده است. نامش طولون است. در زندانی که رشید میافتد، صالح هم هست.
قاسم در سردابه است. قدم میزند. در بازمیشود و زندانبانی به نام هارون، طولون را وارد میکند. پای طولون در زنجیر است و با نگرانی به اطراف مینگرد.
هارون: (به قاسم) سرورم! از طولون بهتر برای این کار وجود ندارد.
قاسم: گمان نمی کردم از سیاه زنگیان کسی در زندان باشد. همه اسیران را فروختند.
هارون: میخواسته گلوی اربابش را بجود، دستگیر میشود.
طولون: زور میگفت! زور میگفت!
قاسم: (به سیاه) نامت طولون است؟ (سیاه سر تکان میدهد. هنوز نگران است) دوست داری آزاد شوی؟
سیاه باور نمیکند. به هارون نگاه میکند.
هارون: امیر گفت دوست داری آزاد شوی؟
طولون: (با صدای خفه) بله.
قاسم: تو وقتی در سپاه صاحب الزنج بودی چند نفر را کشتی؟
طولون: نمیدانم.
قاسم: ده نفر، بیست نفر، سی نفر! هان؟
طولون: بیشتر!
قاسم: به خاطر آن آدم کشیها ده سال است در زندانی! حالا حاضری چند نفر را بکشی که آزاد شوی؟ (سیاه با وحشت به هارون نگاه میکند) نترس! میخواهم کمکت کنم. یک نفر را بکش و آزاد شو!
طولون: کجاست؟
قاسم: همین جا. در زندان.
طولون دوباره به هارون نگاه میکند.
هارون: نترس! حیلهای در کار نیست.
قاسم: او را که کشتی، همین زندانبان تو را فراری میدهد.
طولون: میترسم!
قاسم: (به هارون) باید یک نفر دیگر را پیدا میکردی. کسی که دوست داشته باشد آزاد شود! این را ببر!
طولون: نه!
قاسم: تو میترسی!
طولون: نمیترسم!
قاسم: هارون، آن مرد را به تو نشان میدهد. همین امشب او را میکشی! (در سردابه ناگهان بازمیشود و وزیر با لبخندی مکار وارد میشود. قاسم یکه میخورد) پدر!
هارون: (سر خم میکند) جناب وزیر!
(طولون از ترس عقب میرود)
قاسم: شما....
وزیر: اینجا چه میکنم؟! خبر آوردند به اینجا آمدی. یک وزیر اگر نداند در سرایش چه میگذرد، چگونه بداند در ملکش چه میگذرد! (به طولون نگاه میکند) پس این مرد باید کار را تمام کند.
قاسم: از سربازان صاحب الزنج بوده!
وزیر: ملعون! انتخاب خوبی است (به طولون) تو باید هنگام کشتن رشید فریاد بزنی: بمیر ای کشنده علویان! (به قاسم) که قتل به گردن علویان بیفتد!
قاسم: ولی ما رشید را به جرم همدستی با علویان گرفتهایم. چگونه قتلش را به گردن علویان بیندازیم؟ مردم چه میگویند؟
وزیر: اگر نگران سخن مردم بودیم نه من وزیر بودم نه خلیفه، خلیفه. این مرد بازمانده صاحبالزنج است و صاحبالزنج خود را علوی میخواند. پس این مرد علوی است! تو منطقدان هستی پسر! این شکل اول منطق ارسطوست. بروم! کارهای مملکت روی زمین مانده! (میرود)
قاسم: (به هارون) امشب بیدار میمانم. هر ساعت که کار تمام شد خبرش را برایم بیاور. (قاسم به طولون نگاهی میاندازد و میرود)
هارون: باید زندانت را عوض کنم.
طولون: ارسطو کیست؟
هارون: گمانم از سرداران خلیفه است!
قایقی بر دجله شناور است. شیمله و عبدالله بن مهتدی در آن هستند.
شیمله: از اینجا خلوتتر نخواهی یافت. بگو آنچه مرا برای شنیدن آن به اینجا کشاندی!
عبدالله: (به دور و برمینگرد در آن جای خلوت) میتوانم آنچه در دل دارم بگویم؟
شیمله: چرا که نه؟
عبدالله: من پسر خلیفهای هستم که یک سال بیشتر خلافت نکرد. میدانی چرا؟
شیمله: شنیدهام.
عبدالله: من هم شنیدهام. وقتی او را کشتند، من پانزده ساله بودم. هنوز درک درستی از قضایا نداشتم. پدرم مهتدی را کشتند؛ چون خواست جلوی اسراف و تبذیرها را بگیرد. چون خواست با عدالت و تقوا حکومت کند. اشراف و سرداران ترک همه با هم مخالف او شدند. همه با هم.
شیمله: آری، شنیدهام.
عبدالله: من پسر آن پدرم. اگر او کشته نمیشد، خلافت به معتمد نمیرسید.
(مکث) من میدانم تو مردی هستی طالب حق. میدانم دل با علویان داری. مدتهاست تو را زیر نظر دارم.
شیمله: (عصبانی) مرا؟
عبدالله: خشمگین نشو. شنیدهام پنهانی بین لشکریان، تبلیغ امامی را میکنی از آل علی. من با تو همعقیدهام!
شیمله: پدر تو خلیفه بود. اگر با من همعقیدهای، باید منکر پدر خود هم
باشی.
عبدالله: راست میگویی. من باید بر پدرم که او را خلع کردند و کشتند دل بسوزانم، اما... حقیقت از پدر نیز برایم عزیزتر است. پدرم در عین اینکه با تقوا و پرهیز زندگی کرد، اما غاصب خلافت بود!
شیمله: از من چه میخواهی؟
عبدالله: از وقتی خودم را شناختهام، در اندیشه انتقام بودهام. تو در میان لشکریان هواخواه داری. من و تو میتوانیم دست در دست هم بگذاریم و پشت به پشت هم دهیم و تخت خلافت را از این بوزینگان که برای آن جست و خیز میکنند بگیریم و به اهلش بسپاریم.
شیمله: اهل آن کیست؟
عبدالله: آل علی!
شیمله: تو در سخن خود صادقی؟
عبدالله: به خدای عزوجل که صادقم. اکنون بهترین زمان است. المعتمد، پسرش المفوض را از ولیعهدی خلع کرده. اگر سرداران ترک را نیز با خود همراه کنیم، به ساعتی میتوانیم کار المعتمد را یکسره کنیم.
اندک اندک به ساحل نزدیک شدهاند. غلام شیمله در ساحل ایستاده است.
شیمله: این غلام من است. اینجا چه میکند؟ (به عبدالله) باید بیندیشیم.
عبدالله: من تا به حال به هر کس روی آوردهام، جرئت همراهی با من را نیافته. (دست شیمله را میگیرد) برادر! مگذار فرصت از دست برود!
(در ساحل پیاده میشوند)
شیمله: (به غلام) اینجا چه میکنی؟
غلام: خواهم گفت سرورم! (منتظر است عبدالله برود)
شیمله: (به عبدالله) تو را خواهم دید!
عبدالله: زود! من در انتظارم. (میرود)
شیمله: (به غلام) حرف بزن!
غلام: از سوی نوبختی پیام آوردند که هرچه زودتر به نزد او بروید!
شیمله: کدام نوبختی؟
غلام: پیامرسانش فقط همین را گفت؛ نوبختی.
شیمله و حسین بن روح بر تختی در کنار حوض نشستهاند. شیمله دست در آب کرده است و بازی میکند و در فکر است. غلامانی خوانچههای میوه و شربت میآورند.
حسین: دشمنان در کمینند، چون گرگهای گرسنه در شب تار. باید هوشیار باشیم.
شیمله: عبدالله بن مهتدی از آنها نیست. پدرش را هم انکار کرد. میدانم سالهاست در پی فرصتی است برای ضربه زدن به خلافت معتمد.
حسین: راه او از ما جداست.
شیمله: به خدای عزوجل سوگند خورد که دلش با آل علی است. وقتی کسی سوگند میخورد باید به او اعتماد کرد. پدرش را به خاطر پرهیز و صرفهجوییاش کشتند. این بهترین فرصت است برای اینکه بنیان خلافت را براندازیم.
درِ اتاقی بازمیشود و سامیه بیرون میآید. شیمله آمدن سامیه را میبیند، اما سر فرو میاندازد. سامیه میآید و کنار تخت میایستد.
سامیه: سلام محمد بن حسن بن سهل!
شیمله: (با تعجب به سامیه مینگرد) مرا میشناسید؟
سامیه: من و شما هر دو از یک جا آمدهایم.
شیمله: از کجا؟
سامیه: از اردوگاه صاحبالزنج.
شیمله: (حیرتزده خود را جمع و جور میکند) من از همراهی با صاحبالزنج توبه کردم.
سامیه: من البته خردسالتر از آن بودم که توبه کنم، اما پدرم توبه کرد و کشته شد. به سخن حسین بن روح گوش کن! وگرنه شاید ناچار شوی دوباره توبه کنی!
شیمله: (به حسین) او کیست؟
حسین: او دختر پدری است که نیابت امام زمان را به عهده دارد. (شیمله یکه میخورد)
سامیه: و پدر به دشواری رضایت داد من به دیدار شما بیایم.
شیمله: باید بیندیشم.
سامیه: اندیشه در کاری رواست که خیر و شر آن آشکار نیست، اما اکنون که حجت بر تو تمام شده است، اندیشه جایز نیست و اما سخن دیگری دارم. مردی به زندان افتاده است که شنیدهام دوست شماست.
شیمله: رشید! او بهترین دوست من است. به ناروا به زندان افتاد.
سامیه: اگر چنین است باید در نجات او میکوشیدی!
شیمله: از زندان؟
سامیه: از زندان نادانی!
شیمله: بارها با او صحبت کردم. مردی است که تا چشم باز کرده، شمشیر به دستش دادهاند و به جنگ فرستادهاند، اما از جنس و جنم آنان نیست. به دشواری دل به سخن میدهد.
حسین: اما چنین مردمی وقتی دل به سخنی بسپارند، تا پای جان در راه آن میجنگند.
شیمله: از او خواستند در توطئه علیه المفوض شرکت کند، اما نکرد. خیر او
شاید همین بود که به زندان بیفتد تا پاداش دوستی با معتضد را بچشد.
سامیه: اما شاید در زندان کشته شود!
شیمله: (با نگرانی به سامیه مینگرد) چیزی میدانید که من نمیدانم؟
سامیه: نه، اما باید به گوش دیگران رساند که وقتی عاقبت دوست و ندیم معتضد چنین میشود، وای بر دیگران! (میرود)
شیمله: (به حسین) این بانو چرا به سرنوشت رشید علاقهمند است؟
حسین: شاید چون رشید هم روزگاری در جنگ با صاحبالزنج بوده! همه از آنجا آمدهاید!
رشید در گوشه زندان نشسته است. زندانیان دیگر برخی خوابند و برخی بیدار و مغموم. صالح، در گوشهای سر بر سجدهای طولانی دارد. سر که برمیدارد رشید با دیدن نیمرخ او به یاد میآورد او را در جایی دیده است.
رشید: من پیش از این شما را در جایی ندیدهام؟
صالح: نمیدانم.
رشید: این روزها چهرههایی را میبینم که انگار آنها را در ازل دیدهام!
صالح: زیاد بیدار نمان جوان.
در زندان بازمیشود و طولون به درون رانده میشود. رشید و صالح به او مینگرند، اما طولون بدون توجه به اطراف در گوشهای مینشیند. رشید به چهره طولون دقت میکند و به صالح میگوید.
رشید: باور نکردنی است، اما گمان میکنم همین مرد را هم در جایی دیدهام.
صالح: در ازل. شاید!
معتمد بر خوان غذا از درد دل به خود میپیچد. غذاهایی که جلوی او چیده شده، برای پنج نفر کافی است. غلامان و کنیزان مضطربند و به هر طرف میدوند. در بیرون تالار، غلامی، طبیب پیر را به دنبال خود میکشد.
غلام: عجله کن طبیب!
طبیب: همه امراض از عجله است!
غلام: خلیفه از درد به خود میپیچد!
طبیب: او به یک طبیب زنده نیاز دارد. تو با عجلهات مرا میکشی.
(وارد تالار میشوند. طبیب سراغ خلیفه میرود)
خلیفه: مُردم! ترکیدم!
طبیب: آرام امیرالمؤمنین. (از آستین بلند قبایش که آن را تا کرده و مثل جیب در آورده، بستهای بیرون میآورد) آب! (غلامی کاسهای آب پیش میآورد. طبیب از آستین دیگرش بستهای دیگر بیرون میآورد. در هر دو بسته گَردهایی است. آنها را در آب میریزد و میگوید) نی! (غلامی یک نی بلور در سینی پیش میآورد. طبیب با نی، گردها را در آب به هم میزند و حل میکند و به دهان خلیفه نزدیک میکند) بنوشید!
(غلامها سر خلیفه را از بالش برمیدارند. خلیفه کمی مینوشد.)
طبیب: بیشتر بنوشید.
(خلیفه مینوشد تا دارو تمام میشود)
خلیفه: (با درد) دارویت این بار شیرین بود!
طبیب: دردها مختلفاند و داروها نیز. شما به زودی خوب میشوید.
خلیفه: (کمی آرام شده) امشب تصمیم داشتم دلی از عزا در آورم!
طبیب: نوش جان! خلیفه نخورد که بخورد؟
خلیفه: بهتر شدم!
طبیب: خدا را شکر.
خلیفه: کمی از این داروها اینجا بگذار. میخواهم دوباره بخورم!
طبیب: دیگر نیاز نیست. دلدرد نخواهید گرفت. (برمیخیزد)
خلیفه: (مینشیند) تو مسیحای دومی طبیبک! دردی هست که دوایش را ندانی؟
طبیب: دوای هر دردی را میدانم جز درد پیری!
دست به کمر میگیرد و آهسته دور میشود. خلیفه مینشیند و با اشتها غذاها را پیش میکشد.
خلیفه: (به غذاها) من آمدم!
در زندان همه خوابند. رشید هم دراز کشیده، ولی چشمانش باز است. رشید فکر میکند. در خیالش تصویر سامیه که در بازار دیده، میآید. محو است. کمی واضح میشود. باز محو میشود و باز واضح. تصویر در ذهن رشید ثابت میشود و منطبق میشود با تصویر کودکی چهره سامیه. کودکی سامیه به او لبخند میزند. رشید یکباره فریاد میکشد، اما نه چندان بلند.
صالح: (که نزدیک رشید خوابیده دست بر شانه رشید میگذارد) خواب دیدی برادر؟
رشید: نه! بیدار شدم. میدانی. بعضی از آن چهرهها که در ازل دیده بودم به یاد آوردم.
صالح: کدام چهرهها را؟
رشید: مثلاً تو را. تو نبودی که وقتی سپاه الموفق وارد بغداد میشد، بر ضد آن شاعر فریاد زدی «دروغ نگو»!
صالح: آری.
رشید: آن روز تو را به سختی زدند. امروز به چه جرمی در زندانی؟
صالح: به جرم گناه تو!
رشید: (حیرتزده) من؟
صالح: گفتند علویان تو را به کشتن خلیفه برانگیختهاند و ما را به عنوان علوی و شریک تو دستگیر کردند.
رشید: خدایا! این تهمت است. آنها خواستند مرا به کاری برانگیزند، نپذیرفتم، به زندانم انداختند. من نه علویام، نه شریک علویان. (به صالح مینگرد) تو علوی هستی؟
صالح: نه! سنّیام، پیرو امام ابوحنیفه!
رشید: پس در آن روز چرا اعتراض کردی؟
صالح: چون میخواستند اهل بیت پیامبر را متهم کنند. درد ما درد حق است. درد حقیقت! بنیعباس، نه شیعه علی هستند نه اهل سنت، ولی در جای خود مثل مأمون طرفدار آل علی میشوند و در جای خود مثل متوکل بر مزار حسین آب میبندند.
[صدای زندانبان: ساکت بخوابید!]
طولون چشمهایش را بازمیکند، صالح ادامه میدهد.
صالح: نیمی از عمرم را در زندان گذراندهام؛ به جرم عشق (مکث)، اما ظهور عدالت نزدیک است.
رشید: گمان میکردم فقط علویان منتظر ظهور عدالتند.
صالح: آنکه مژده ظهورش را دادهاند، نمیآید که جهان را پر از علوی کند و حتی نمیآید پر از اسلام کند. هرگز چنین چیزی نگفتهاند. گفتهاند میآید جهان را پر از عدالت کند و عدالت، گمشده همه ماست.
رشید: این حرفها از خود توست؟!
صالح: نه. اینها را از کسی آموختهام که.... (مکث میکند) از کسی که آن روز وقتی از سربازان خلیفه کتک خوردم، آمد و سرم را به دامن گرفت.
رشید مردی را به یاد میآورد که در روز ورود الموفق به بغداد، سر صالح را به دامن گرفت و سر برداشت و به رشید نگریست. او ابوجعفر است. رشید چشم میبندد. صدای صالح روی چشمهای بستهاش تکرار میشود و آن را به یاد میآورد: «میآید جهان را پر از عدالت کند و عدالت، گمشده همه ماست».
سامیه در نماز است. ناگهان احساس میکند کسی به او مینگرد. پس از سلام نماز رو برمیگرداند. ابوجعفر در حیاط ایستاده و مهتاب بر صورتش افتاده است.
ابوجعفر: نماز امشبت به درازا کشیده!
سامیه: دعا میکردم پدر!
ابوجعفر: چه دعایی دخترم؟
سامیه: برای زندانیان. چه کسی برای اولینبار زندان ساخت پدر؟
ابوجعفر: نمیدانم، اما میدانم نخستین زندانی که بود!
سامیه: که بود؟
ابوجعفر: آدم ابوالبشر! وقتی به تنگنای زمین افتاد.
سامیه: پس همه باید برای آزادیِ هم دعا کنیم. دعا کنیم و تلاش کنیم.
ابوجعفر: گاهی زندان، باعث آزادی میشود. فرصتی فراهم میکند تا دریابیم تا به حال واقعاً آزاد نبودهایم. اسیر جهل بودهایم. اسیر ظلم بودهایم. شاید رشید هم در زندان به حقایق بیشتری پی ببرد.
ابوجعفر رو برمیگرداند و به سوی اتاقی دیگر میرود که تاکنون به آن اتاق نرفته و همیشه درِ آن بسته بوده است. درِ آن را که بازمیکند صدای سامیه را میشنود.
سامیه: پدر! (ابوجعفر میایستد و رو برمیگرداند به سوی سامیه. سامیه در میان حیاط ایستاده) همیشه درِ این اتاق بسته است پدر!
ابوجعفر: (با لبخند) الان باز است!
سامیه: شبها گاهی پنهانی وارد این اتاق میشوید!
ابوجعفر: (با لبخند) مراقب منی؟!
سامیه: در آنجا چه دارید؟ (به سوی ابوجعفر میآید)
ابوجعفر: (با اشاره دست او را متوقف میکند) رازی نیست، اما روزی خواهی فهمید.
وارد اتاق میشود و در را پشت سر خود میبندد. سامیه به درِ بسته مینگرد.
طولون سر از بالین برمیدارد. همه خواب هستند. طولون برمیخیزد و سایهوار به رشید نزدیک میشود. خنجر را بالا میبرد و فریاد میزند
طولون: بمیر ای کشنده علویان!
اما پیش از آنکه خنجر را فرود آورد دستی مچ دست او را میگیرد. این دست صالح است. طولون میکوشد خنجر را فرود آورد، اما صالح مقاومت میکند. طولون خنجر را در سینه صالح فرو میبرد. رشید با مشتی که به صورت طولون میکوبد او را به عقب پرتاب میکند. زندانیان از خواب بیدار شدهاند و فریاد و غوغا برخاسته است. رشید صالح را در آغوش میگیرد.
صالح: (لبخند دردناکی میزند) میخواست تو را بکشد. نگذاشتم.
رشید: (نفسهای صالح به شماره افتاده، رشید نگران است) باید زنده بمانی. حرف بزن! حرف بزن! از هرچه دوست داری، از عدالت، از انتظار.
صالح: (لبخند کمرنگی میزند) هرکس زنده میماند مسئولیت به عهده او گذاشته میشود. من... من راحت شدم.(میمیرد)
رشید: (با بهت و تأثر، پیکر صالح را بر زمین میگذارد. زندانیان بین او و طولون حائل شدهاند. رشید برمیخیزد. جماعت راه میدهد. طولون به گوشه دیوار چسبیده است. رشید به سوی او میرود و گریبانش را میگیرد) چرا؟
طولون حرف نمیزند. یکباره با رشید گلاویز میشود. درِ زندان بازمیشود و زندانبانها که متوجه سر و صدا شدهاند، به داخل هجوم میآورند. هارون هم بین آنهاست. زندانبانها به طرف رشید و طولون میدوند که آنها را جدا کنند. طولون مشت خود را بالا آورده تا بر صورت رشید بکوبد، اما مشتش در هوا خشک میشود، با چشمانی خیره به رشید مینگرد و روی زمین میغلتد. خنجری در پشت او فرو رفته است. معلوم نیست چه کسی این کار را کرده. فریاد و هیاهو زندان را فرا میگیرد و
زندانبانها شمشیر میکشند. زندانیان کمی آرام میشوند. رشید با تعجب به طولون خیره مانده است.
خلیفه از درد به خود میپیچد. شکمش مثل طبل باد کرده است و نعره میکشد. غلامها سراسیمه میدوند و فریاد میکشند.
غلامان: طبیب بیاورید! طبیب!
طبیب سلانه سلانه وارد تالاری میشود که معتضد بیتابانه در آن قدم میزند. وی با دیدن طبیب شتابان به سوی او میآید.
طبیب: سلام بر شانزدهمین خلیفه از سلاله عباس، المعتضد بالله!
معتضد: چه شد؟
طبیب: من نخستین کسی هستم که خلافت را به شما تبریک میگوید. دارویی به خلیفه دادم که با خوردن آن خواهد ترکید!
معتضد: (به وسط تالار میرود و دست بر دست میکوبد و بانگ میزند) وزیر، عبیدالله بن سلیمان را خبر کنید! همین حالا!
غلام تنومند معتمد وسط تالار ایستاده است. وزیر وارد میشود. لباس خواب به تن دارد و معلوم است از بستر بیرون آمده.
وزیر: حرف بزن!
غلام تنومند: وزیر به سلامت. شما را به کاخ خلیفه امیرالمؤمنین المعتمد خواندهاند.
وزیر: خیر است.
غلام تنومند: عجله کنید. خلیفه بیمار است.
وزیر دست بر دست میکوبد. دو غلام با لباسهای وزیر وارد میشوند و به سرعت مشغول پوشاندن لباسها بر تن وزیر میشوند. قاسم وارد میشود. لباس رسمی بر تن دارد و معلوم است بیدار بوده است.
قاسم: چه شده پدر؟
وزیر: خلیفه مرا خوانده است.
در بازمیشود و غلام دیگری وارد میشود. این یکی ریزنقش است. پیش میآید و تعظیم میکند.
غلام ریزنقش: وزیر به سلامت. سرورم المعتضد بالله همین حالا شما را فراخواندند.
وزیر: همین حالا؟
غلام ریزنقش: همین حالا!
غلام تنومند: خلیفه بیمار است. عجله کنید!
وزیر: (به دو فرستاده نگاه میکند) بروید!
غلامها: میآیید؟
وزیر: شما پیام خود را رساندید! بروید!
(دو غلام به هم نگاه میکنند و میروند)
قاسم: کجا خواهی رفت پدر؟
وزیر: معلوم است! (میرود)
خلیفه باد کرده و مرده است. فریاد شیون و ناله کنیزان و زنان از همه جای قصر به گوش میرسد. چند زن گرد خلیفه بر سر و روی خود میزنند.
شیونی که از کاخ خلیفه برخاسته، زندانیان و زندانبانها را وحشتزده کرده است. از هم میپرسند این چه صدایی است. یک زندانبان به زندانی که مسرور در آن است وارد میشود.
زندانبان: (پچ پچ میکند در گوش مسرور) خلیفه مُرد.
این نجوا گوش به گوش و دهان به دهان میچرخد. زمزمه تبدیل به فریاد میشود و ناگهان زندانیان به سوی درها هجوم میبرند. زندانبانها با ترس از پشت درها عقب مینشینند. درها شکسته میشود و زندانیان بیرون میریزند. مسرور در گوشهای ایستاده و با لبخند به اوضاع مینگرد. رشید نیز خاموش است و در گوشهای نشسته است. زندانیان آزاد شده به رشید مینگرند و متعجب هستند که او چرا فرار نمیکند و چون واکنشی در او نمیبینند، میگریزند. رشید در زندان تنها میماند. مسرور به آرامی از درهای شکسته بیرون میآید و به سوی در خروجی زندان میرود. در راهرو، چشمش به درون اتاقی میافتد که رشید در آن است. نگاهی به هم میاندازند. مسرور تأملی میکند و سپس میرود. رشید همچنان نشسته است. لحظهای بعد بغراخان جلوی در ظاهر میشود و وارد زندان میشود. قدمی میزند و رو به رشید میکند.
بغرا: هیچکس از تو به امیر المعتضد نزدیکتر نبود!
رشید: گمان خودم نیز همین بود!
بغرا: نمک ناشناسی کردی سردار!
رشید: از من چیزی خواستند که قادر به آن نبودم.
بغرا: ترسیدی!
رشید: (خشمگین برمیخیزد) اگر ترس بود باید از معتضد میترسیدم نه
معتمد.
بغرا: (تأکید میکند) امیر المعتضد (لبخند میزند) و حالا حتماً امیرالمؤمنین المعتضد!
رشید: (مینشیند) میخواهم تنها بمانم!
بغرا: میدانی من که هستم یا فراموش کردهای؟ من بودم که تو را وقتی غلام خردسالی بیشتر نبودی نزد الموفق آوردم!
رشید: حق تو بر گردن من محفوظ است. اما بگذار تنها بمانم.
بغرا: بمان! اما چه فرصتی را از دست دادی. اگر اطاعت کرده بودی امشب سپهسالار سپاه میشدی!
رشید: میدانم
بغرا: پس چرا؟
رشید: چه اعتماد است به سپهسالاری که از راه خیانت به این مقام رسیده باشد؟!
بغرا نگاهش میکند و رو برمیگرداند و میرود.
حسین بن روح به سوی خانه ابوجعفر میآید. مردم از خانهها بیرون میآیند. عدهای مضطرب و عدهای خوشحال.
قاسم در تالار قدم میزند. نگهبانی میآید.
نگهبان: سرورم. مردی بر در است. میخواهد شما را ببیند. میگوید نامش هارون است.
قاسم: (با شتاب) بیاید! زود!
نگهبان میرود و با هارون زندانبان وارد میشود.
هارون: (خود را روی زمین میاندازد) او نتوانست امیر!
قاسم: حرف بزن!
زندانبان: دستگیرش کردند من او را کشتم که زبانش باز نشود.
قاسم: (او را از زمین بلند میکند) خوب کردی. نباید به کسی فرصت داد زبانش باز شود. (خنجری در قلب هارون فرو میکند. نگهبان با حیرت شاهد این صحنه است. قاسم رو به او میکند) این لاشه را دور بینداز! (به سرعت میرود)
ابوجعفر، سامیه، حسین بن روح، ام کلثوم و محمد کاتب بر بام هستند.
حسین: عبیدالله بن سلیمان، وزیر خواهد ماند.
سامیه: او و پسرش و معتضد مثلث دشمنی با علویان خواهند شد.
محمد کاتب: (به ابوجعفر) بهتر نیست پیشنهاد عبدالله بن مهتدی و شیمله را بپذیریم؟ این بهترین زمان برای قیام است.
ابوجعفر: پسر مهتدی برای خود میجنگد و ما برای خدا، اما چه کسی گفته ما در پی فرصتی برای قیام هستیم؟ وظیفه ما ایجاد آمادگی است. اگر درخت را در زمینی بکاری که آمادگی پذیرش آن را ندارد درخت خشک میشود، اما اگر زمین آماده باشد از نسیم هوا نیز بذر میپذیرد و بارور میشود.
ام کلثوم: قرمطیان قدرت گرفتهاند پدر! خبر آنها تا دیروز از کوفه میرسید، ولی امروز از یمن و شامات و بحرین هم میرسد.
سامیه: گمان ندارم عاقبت آنها از عاقبت صاحب الزنج بهتر باشد.
ابوجعفر: آنها از صاحب الزنج موفقتر خواهند شد. چون صاحب در پی جلب سیاهان بود، اما قرمطیان میخواهند همه را به خود بخوانند. با این همه تو درست میگویی، چون طریق باطلی در پیش گرفتهاند و در پی کسب قدرتاند به هر شیوهای.
صدای شیون ناگهان بلندتر میشود
محمد کاتب: چه شیونی میکنند.
ابوجعفر: این شیون بر پایان یک دوره است و ناله بر آغاز دورهای دیگر. ستمگری رفته است و ستمگری میآید. باید به خدا توکل کنیم و در انتظار فرج باشیم.
حسین: برای ارتباط با وکلا در بلاد مختلف مثل سابق عمل میکنیم؟
ابوجعفر: مخفیانهتر. باید هرچه زودتر بعضی از وکلا را خبر کنیم تا در ویرانههای تلّ عکبری جمع شوند.
محمد: چه کسانی را باید خبر کنیم؟
ابوجعفر: این وظیفه حسین بن روح است. تو باید ام کلثوم و سامیه را نزد قبایل بدوی نزدیک بصره ببری.
ام کلثوم: قبایل بدوی؟
سامیه: نزدیک بصره؟
ابوجعفر: از من خواستهاند کسانی را برای آموزش زنانشان بفرستم. دوست دارید بروید؟ (سامیه و ام کلثوم به هم نگاه میکنند. ابوجعفر ادامه میدهد) راه زیادی تا آنجاست و زندگی هم در میان قبایل بسیار دشوار است. شاید ناچار شوید سه ماه بمانید. تکلیف نمیکنم.
سامیه: من میروم پدر!
ام کلثوم: حاضرم پدر!
ابوجعفر: (لبخند میزند) محمد آماده سفر باش! (نگاهی به سامیه میاندازد) همه زندانیان آزاد شدهاند! باید امور را به عنایت حق واگذار کنیم!
عبیدالله بن سلیمان آنجاست. سرداران و بزرگان و علما میآیند برای تبریک خلافت. (لؤلؤ زنگی از این به بعد در هیچجا نیست)
قاضی یوسف: مبارک باد خلافت بر سلاله برومند آل عباس.
یکی از علما: امروز پشت دشمنان شکست و کمر خلافت راست شد.
یکی از سرداران: شمشیرهای ما در خدمت خلیفه است. به فرمان خلیفه در نیام خواهد رفت و به فرمان خلیفه از نیام بیرون خواهد آمد.
میگویند و یک به یک با المعتضد بیعت میکنند.
عبیدالله بن سلیمان: بر شما علما، قضات و سرداران است که هر یک در مسئولیت و مقام خود، اوضاع آشفته ملک را سر و سامان دهید و هشیار باشید که خائنان و فرصتطلبان سرپیچی و گردن فرازی نکنند.
قاسم وارد میشود. خلیفه به سوی او مینگرد و پیش میآید، اما نگاهش به کسی است پشت سر قاسم. قاسم نگاه میکند. مسرور با لباس زندان وارد شده است. خلیفه به سوی او میرود.
المعتضد: سردار! (دست او را میگیرد) زندان خوش گذشت؟ (مکث میکند) راستی چه کسی تو را آزاد کرد؟
مسرور: با شنیدن خبر درگذشت خلیفه، زندانیان درها را شکستند و فرار کردند.
معتضد: (به سوی عبیدالله بن سلیمان برمیگردد) همه زندانیان فرار کردند؟ حتی علویان؟ (عبیدالله دستپاچه میشود و نمیداند چه بگوید. معتضد آزرده است و عصبانی) پس باید همهچیز را از نو شروع کنیم!
عبیدالله: امیرالمؤمنین نگران نباشد. همه را میشناسیم به اسم و رسم.
معتضد: (با طعن) همه را؟ گمان نکنم وزیر! (رو به مسرور میکند) از رشید چه خبر؟ کجا رفت؟
مسرور: از زندان بیرون نیامد. تنها در آنجا نشسته بود. گمانم هنوز هم آنجا
باشد.
معتضد: (لبخند میزند) سرسخت! سرسخت! نباید به من «نه» میگفت!
عبیدالله: باید تنبیه شود!
معتضد: اگر خلیفه نبودم خودم به زندان میرفتم و بیرونش میآوردم. (به اطرافیان نگاه میکند) باید تشییع جنازه باشکوهی برای خلیفه مرحوم برگزار کنیم! او عموی ما بود!
کاروان کوچک محمد کاتب، ام کلثوم و سامیه پیش میروند.
رشید به ماهیهای حوض مینگرد. صدای شیمله روی تصویر اوست.
[شیمله: راه تو نه این است که در خدمت خلیفهها و خلیفهزادهها باشی نه این است که در کنجی بنشینی و به رفتار ماهیها نگاه کنی.]
رشید: (سر بلند میکند و به شیمله مینگرد) نه! من سرباز معتضدم. نمیتوانم رو در روی او بایستم.
شیمله: اما او از پشت سر به تو خنجر زده است. باز هم میزند. چند بار باید گزیده شوی تا بفهمی در این سوراخ، ماری پنهان شده.
رشید: (برمیخیزد) از خانهات بروم؟
شیمله: گمان میکنم حتی اگر سر مرا هم بر دار ببینی باز اعتماد خود را به معتضد از دست ندهی!
(رو برمیگرداند و به سوی اتاقی میرود. لحظهای درنگ میکند و رو به رشید ادامه میدهد) و حتی اگر سر خودت را!
رشید به سوی درِ خانه میرود. شیمله به او مینگرد. رشید برمیگردد و به هم نگاه میکنند. نمیدانیم تصمیم رشید چه خواهد شد.
قاسم مشغول نوشتن نامهها و وارسی طومارهایی است. وزیر با خشم وارد میشود. قاسم سر برمیدارد و با تعجب نگاه میکند.
وزیر: باز بدون مشورت من چه کردی پسر؟
قاسم: چه شده پدر؟
وزیر: خودت بهتر میدانی! به معتضد خبر دادهای که علویان هفته دیگر در یکی از خرابههای بغداد گرد هم جمع میشوند.
قاسم: خواستم هرچه زودتر این خبر را به او برسانم.
وزیر: از اینکه بر من پیشدستی کنی سودی نمیبری! همین حالا نزد خلیفه بودم. مرا خوانده بود. گفت باید به هر طریقی که ممکن است محل تجمع آنها را پیدا کنید! میفهمی؟ اگر نتوانیم پیدا کنیم فضاحت است.
قاسم: (از جا برمیخیزد) باید به خانه علویانی که میشناسیم حمله کنیم. دستگیرشان کنیم. شکنجه کنیم تا مقر بیایند.
وزیر: باید پیش از هرکس به من میگفتی. باید مشورت میکردی. اگر به معتضد نگفته بودی بدون خبر او سعی میکردیم محل ملاقات را پیدا کنیم. پیدا نمیکردیم کسی بازخواستمان نمیکرد. پیدا میکردیم افتخار بزرگی بود.
قاسم: حالا باید از کجا شروع کنیم؟
وزیر: به همان جاسوسان که بدون خبر من اجیر کردهای بگو شروع کنند!
(با خشم به سوی در میرود)
قاسم: پدر!
وزیر: (میایستد) چه کنم که آبروی تو آبروی من است. (پیش میآید) کاری که گفتم بکن.
در نماهای مختلفی هجوم سربازان به خانههای شیعیان را میبینیم. عدهای دستگیر میشوند. در بین آنها دو چهره آشنا هست. یکی محمد بن علی بن ابراهیم و دیگری محمد بن همام.
بغراخان نزد خلیفه است. خلیفه از دریچه به بیرون نگاه میکند. شاید به ماه.
بغرا: در خانه شیمله است امیرالمؤمنین!
خلیفه: جای خوبی را انتخاب کرده.
بغرا: نباید اجازه دهید او آزادانه بگردد!
خلیفه: (با خشم به بغرا مینگرد) در میان اینهمه آدم که دور مرا گرفتهاند، یک نفر را به صداقت رشید نشان بده تا او را بکشم.
بغرا: زباندرازی مرا ببخشید امیر. اما همین صداقت نیست که به خیانت میانجامد؟ (خلیفه نمیفهمد او چه میگوید. بغرا ادامه میدهد) صداقت از نظر من یعنی اینکه ما برای خلیفه صادق باشیم. آنچه خلیفه میگوید اطاعت کنیم و انجام دهیم، اما صداقت برای رشید معنی دیگری دارد. او معتقد است باید آنچه دلش صادقانه میداند انجام دهد. وقتی امیر هست اطاعت از دل، اطاعت از عقل، اطاعت از هر قانون دیگری، حتی قانون الهی، عین خیانت است!
خلیفه: (مجاب شده لبخند میزند) دلم را با سخنانت شاد کردی بغرا. از وزیر چه خبر؟
بغرا: عده زیادی از علویان و اهل رفض را دستگیر کردهاند تا به محل تجمع آنها پی ببرند.
خلیفه: و چه کردی با آنچه من از تو خواستم؟
بغرا: راز بزرگی از من خواستهاید امیر! رازی بس بزرگ. تاکنون هیچ کاری
نتوانستهام بکنم، اما حاضرم نیمی از اهل زمین را بکشم تا آن راز را به دست بیاورم.
خلیفه: فقط نیمی از اهل زمین؟
بغرا: نیم دیگر باید بمانند که خلیفه بر آنها حکومت کند.
خلیفه: (میخندد) اما اگر جای محمد بن علی عسکری را پیدا نکنی، حکومت بر آن نیم دیگر هم شیرین نخواهد بود! او را پیدا کن. بین شیعیان علی جاسوس بفرست. بگو تظاهر به دینداری و عبادت کنند تا خبری از محل اختفای او به دست بیاورند.
بغرا: (سر خم میکند) چنین میکنم امیر.
خلیفه: حتی اگر یک کلمه بشنوی همان کلمه بس است تا سرنخ جستوجوی ما باشد. (به بیرون نگاه میکند) اخبار کارهایی که وزیر میکند نیز همچنان برای من بیاور.
(بغرا میرود)
ابوجعفر در حال جا به جا کردن چند خمره و مشک روغن است. ابوهاشم به او کمک میکند. جوانی وارد میشود.
جوان: سلام!
ابوجعفر: سلام پسرم!
جوان: برای خرید آمدهام.
ابوجعفر: من هم برای فروش اینجا هستم.
جوان: (به اطراف مینگرد) بهتر از روغن چه داری؟
ابوجعفر: آرزوی سلامت و صحت!
جوان: (به ابوهاشم با گوشه چشم مینگرد) سخنی محرمانه دارم.
ابوجعفر: ابوهاشم مثل برادر است برای من. بگو.
جوان: قسم میخوری راز مرا به کسی نگویی؟
ابوجعفر: دوست ندارم راز کسی را بدانم.
جوان: (آهسته) اموالی هست که باید به ناحیه مقدسه یا وکیلی از وکلای او تحویل دهم.
ابوجعفر: ناحیه مقدسه؟ کجاست؟
جوان: (آهسته) نمیدانی؟
ابوجعفر: نشنیدهام.
جوان: ناحیه مقدسه! فرزند امام حسن عسکری!
ابوجعفر: حسن بن علی عسکری؟ ده سال پیش درگذشت گمانم. نه ابوهاشم؟
ابوهاشم: شاید. نمیدانم.
جوان: مرادم فرزند اوست. خلف صالح. ناحیه مقدسه.
ابوهاشم: حسن بن علی عسکری فرزندی داشت؟
جوان: (با هیجان کاذب) آری. همو که ظهور میکند تا جهان پر از ستم را پر از عدل کند. وای که بعضیها چقدر از او میترسند!
ابوجعفر: (مثلاً ترسیده) برادر. من مردی کاسبم. زندگیام از همین دبهها و خمرههای روغن میگذرد. برو زود برو! اینجا جای حرفهای خطرناک نیست.
جوان: ترسو! حیف از شما مردم که موهبت عدل و آزادی را بچشید. حقّتان همین بدبختی است.
جوان میرود. ابوجعفر خود را مشغول روغنها میکند. جوان که دور شده بود دوباره جلوی در مغازه ظاهر میشود و به ابوجعفر نگاه میکند. ابوجعفر بیحواس مشغول کار است. جوان میرود.
دو پاسبان در بازار قدم میزنند و در ضمن به اجناس مغازهها نیز ناخنکهایی میزنند. از جایی مشتی آجیل برمیدارند. در مغازهای انگشت در پنیرها میبرند و به دهان میگذارند. در فقاع فروشی، یک کوزه فقاع مینوشند. یکباره چشم یکی از آنها به مردی میافتد که صورت خود را پوشانده و تلاش دارد خود را از چشم پاسبانها دور نگه دارد. مرد همیانی در دست دارد. پاسبان به او مشکوک میشود و به دوستش سقلمهای میزند که نگاه کند. هر دو به مرد خیره میشوند. مرد سعی می کند خود را بین مردم مخفی کند.
پاسبان 1: های! بایست.
مرد یکباره پای به گریز میگذارد. پاسبانها دنبالش میکنند. مردم به هم میریزند. ناگهان جوانی که در مغازه ابوجعفر تظاهر به تشیع کرده بود از مغازهای بیرون میآید و متوجه ماجرا میشود. مرد روی بسته به او میرسد. جوان دست دراز میکند که او را بگیرد. همیان مرد به دستش میافتد. مرد مشتی به صورت جوان میزند و همیان را رها میکند و از ترس پاسبانها که نزدیک شده بودند فرار میکند. پاسبانها میرسند. جوان دست در همیان میکند و محتوای آن را بیرون میریزد. چند سکه و یک خنجر بیرون میافتد و یک نامه. جوان نامه را نگاه میکند. لبخندی میزند و آن را در آستین میگذارد. پاسبانها میرسند.
پاسبان 2: فرار کرد! گمانم دزد بود!
جوان: فقط همین همیان را توانستم بگیرم.
پاسبان 1: (سکهها را جمع میکند با خنجر) اینها مال ماست!
جوان: (با لبخند) البته که مال شماست.
پاسبانها با اخم به جوان نگاه میکنند و میروند. پس از رفتن آنها، جوان نامه را از آستین در میآورد. سعی میکند با دست چین و چروک آن را صاف کند. کمی آن سوتر، از پیچ کوچهای مرد روی بسته میپیچد. از بس دویده نفس نفس میزند. به دیوار تکیه میدهد و آهسته به پشت سر نگاه میکند. مطمئن میشود کسی او را تعقیب نمیکند. پارچه را از صورت خود کنار میزند. جعفر بن احمد بن متیل است. با پارچه عرق از صورت خود پاک میکند و به آرامی به راه خود میرود.
جوان که نامه را به دست دارد با لبخند رضایتی به آن مینگرد.
قاسم نامه چروکیده را به دست دارد و آن را جلوی روی مردی گرفته که خطشناس است. خطشناس با دقت به آن مینگرد.
قاسم: به خط دبیران میماند. نه؟
خطشناس: چرا اینقدر این نامه چروکیده و مچاله است؟
قاسم: تو را اینجا نخواندهام که درباره چین و چروک نامه حرف بزنی. مهم این است که بفهمیم نویسنده نامه کیست؟
خطشناس: من فقط خطشناسم. عالم الغیب نیستم امیر. میتوانم خصوصیات نویسندهاش را بگویم، اما اینکه کیست خدا میداند.
قاسم: دبیر است؟
خطشناس: (با دقت پیچ و تاب حروف را بررسی میکند) دبیر نیست، اما با سواد است.
قاسم: فیلسوف؟
خطشناس: در خط فیلسوفان لرزشی است حاکی از تردید نسبت به آنچه مینویسند. نه، فیلسوف نیست.
قاسم: طبیب؟
خطشناس: طبیبان بد خطند و کلمات را نیمه کاره رها میکنند و به جایش بعضی حروف را بیش از حد میکشند. طبیب نیست.
قاسم: فقیه؟
خطشناس: نه. فقها نرم مینویسند، اما نویسنده این خط، دستهای کارکردهای دارد مثل دست کاسبها!
قاسم: کاسب؟
خطشناس: او کاسب است. در مغازهها سراغش را بگیرید!
قاسم: (نامه را میگیرد) خطشناس نیستی مردک! نویسنده این نامهها، مردی است در رأس یک جمعیت مخفی عظیم. تو میگویی کاسب است؟
خطشناس: امیر نرنجد. من آنچه میبینم میگویم. این خط از آن مردی است پنجاه ساله. حدوداً. عالم است. طمأنینهای دارد که در عارفان و حکیمان است، ولی با این همه اوصاف کاسب است! (دوباره به نامه نگاه میکند) اما از امیر چه پنهان، تا به حال نمیدانستم علویان و رافضیان چنین تشکیلاتی دارند. او دوستانش را به آن ویرانه دعوت کرده که چه کند؟
قاسم: که بر ضد امیرالمؤمنین خلیفه توطئه کنند. (چشمهای خطشناس از ترس گرد میشود و برمیخیزد، اما قاسم دست بر شانه او میگذارد و مینشاند) جایی نمیروی!
خطشناس: اهل و عیالم منتظرند امیر!
قاسم: از مضمون نامه مطلعی مرد! نمیتوانم بگذارم بروی.
خطشناس: (ترسیده) به من شک دارید امیر؟
قاسم: من به همه شک دارم. بعد از اینکه دستگیرشان کردیم میتوانی بروی. زیاد طول نمیکشد. (به نامه اشاره میکند) همین امشب جمع
میشوند!
خطشناس: اهل و عیالم.
قاسم: بگذار یک شب از دیدن قیافه تکراری تو راحت باشند!
(در بازمیشود و مسرور میآید. محکم و استوار پیش میآید)
مسرور: چه مهمی پیش آمده که مرا با این شتاب فرا خواندهاید؟ (یعنی اگر کار مهمی نباشد آزرده میشوم)
قاسم: اهم مهمات است سردار. (نامه را به سوی او میگیرد) امشب عدهای در خرابههای دیر اکلیل جمع میشوند.
مسرور: پس جای آنها را یافتید!
قاسم: مطمئناً. این نامه امروز به طریقی نامنتظره به دست ما رسید. مثل یک معجزه. بخوان. نوشته امشب در خرابههای دیر اکلیل خواهیم بود. هیچکس نباید از تجمع ما با خبر شود. سربازان و پاسبانان. امشب گنج خود را به ما نشان خواهد داد.
مسرور: (چشمش برق میزند) گنج! حتماً منظور خود اوست.
قاسم: (شادمان) خود او! مهدی! هجده سال است همه دنبال او هستند و امشب کار به پایان میرسد!
مسرور: با پنجاه سوار به آنجا حمله میکنیم!
قاسم: با همه سوارانت سردار. خرابههای دیگر را رها کن. زیر نظر گرفتن آنها بیفایده است. همه سربازانت را بیاور آنجا. خود من هم میآیم. تا به حال دنبال شاخ و برگها بودیم، اما امشب ریشه را به دست میآوریم. کار تمام است.
مسرور: اما آنها حتماً میدانند این نامه به دست ما افتاده، پس جای تجمع یا وقت آن را عوض خواهند کرد.
قاسم: شاید، اما حتماً فرصت نمیکنند به این سرعت به همه یارانشان خبر
دهند. دست کم بعضی از آنها میآیند. (به نامه اشاره میکند) پس از نماز عشا!
جعفر بن احمد متیل در تاریکی، آهسته وارد میشود. کلنگی به دست دارد. به وسط ویرانه میآید و به اطراف نگاه میکند. از گوشه تاریک دیگری، مردی آهسته پیش میآید.
جعفر: که هستی؟
مرد جلو میآید. صورتش در نور مهتاب آشکار میشود. مرد مسنّی است به نام عوام بنهاشم.
عوام: سلام جعفر بن احمد.
جعفر: سلام پسر هاشم. چه بیصدا آمدی!
عوام: ماجرای گنج چیست؟
جعفر: بیل و کلنگت کو؟
عوام: نگفته بودید بیل و کلنگ بیاورم.
جعفر: پس چطور باید زمین را بکنیم؟
[صدای یانس، مرد مصری]
یانس: من بیل و کلنگ آوردهام. (جلو میآید. دو دست بیل و کلنگ آورده)
جعفر: (کمی نگران) شما را نمیشناسم.
یانس: یانس اهل مصر. سه روز است وارد بغداد شدهام. نامه شما به من رسید که گفته بودید برای پیدا کردن گنج بیایم. (آهسته) اسم رمز ما «خلف صالح»
است.
جعفر: (لبخند میزند) پس شروع کنیم!
(هر سه مشغول کار میشوند)
عوام: اما اینجا گنجی نیست.
جعفر: اینجا قبلاً دیر مسیحیان بود. در اینجا گنجهایی مخفی کرده بودند برای مبادا، ولی وقتی دیر خراب شد فرصت نکردند گنجها را در آورند.
یانس: اگر از صمیم دل بکنیم شاید واقعاً گنجی پیدا کنیم!
یکباره از در و دیوار، سربازان به داخل ویرانه میریزند. پیاده و سوار. شیهه اسبها و نعره سربازان در هم میآمیزد، مشعلها روشن میشود و ویرانه مثل روز میشود. سربازان سه مرد را محاصره میکنند. قاسم و مسرور در میان آنها هستند.
قاسم: چه میکنید؟
جعفر: (مثلاً ترسیده) به سر مبارک امیر هیچ کار!
مسرور: (شمشیر زیر گلویش میگذارد) راست بگو!
جعفر: دنبال گنج میگردیم!
قاسم: (نامه را از گریبان در میآورد) این خط کیست؟
جعفر: خط من است امیر!
قاسم: نامت؟
جعفر: جعفر بن احمد.
قاسم: چه کارهای؟
جعفر: در مغازه پدرم صحافی میکنم.
قاسم: (به مسرور) یک کاسب معمولی. مردک خطشناس راست میگفت. (به عوام) تو؟
عوام: بزازم امیر. عوام بنهاشم.
(قاسم به یانس نگاه میکند)
یانس: یانس پسر جارود، اهل مصرم.
مسرور: در بغداد چه غلطی میکنی؟
یانس: خواب دیدم در این ویرانه گنجی هست، آمدم.
قاسم: (میخندد) احمق! به خاطر یک خواب از مصر آمدهای بغداد!
جعفر: (ساده لوح) بعضی خوابها راست است امیر!
مسرور: (میخندد) این احمقتر است که فریب این را خورده.
قاسم: (آهسته و تلخ) و احمقتر از اینها ماییم که فریب خوردیم! (سر اسب را برمیگرداند و قدمی میرود، اما سر برمیگرداند و نگاه میکند به سه مرد و به سربازان دستور میدهد) هر سه را به قصد کشت بزنید!
(سربازان شروع به زدن میکنند)
یانس: آخر چرا میزنید؟
قاسم: تا دیگر خواب گنج نبینی!
(قاسم و مسرور میروند. سه مرد در اثر کتک روی زمین میافتند. سربازها میروند)
جعفر: (آهسته سر برمیدارد و لبخند میزند) موفق شدیم!
عوام: هنوز که گنج را پیدا نکردهایم!
(جعفر و یانس به خنده میافتند)
شیعیان جمع هستند. در پناه نور مشعلها. گرد هم نشستهاند. بسیاری از چهرههایی که میشناسیم در اینجا هستند و چند چهره تازه. ابوجعفر در حلقه است. از قبل گفتگو ادامه داشته.
ابوجعفر: معتضد بر خلاف خلیفه مرده، قدرت طلب است. سعی خواهد کرد همه ما را نابود کند. چون برای او بزرگترین دشمن ماییم. جاسوس بین
ما خواهد فرستاد، ما را دستگیر خواهد کرد. شکنجه خواهد داد و خواهد کشت تا نام و نشان تک تک ما را بفهمد.
وکیل 1: جمعی از شیعیان معتقدند بهترین وقت برای قیام همین ایام است. در همهجا مردمی هستند که آرزو دارند در رکاب حضرت بجنگند.
ابوجعفر: هنگام قیام و ظهور را خداوند تعیین میکند و تا آن هنگام وظیفه ما انتظار است و انتظار یعنی نفی وضعیتهای موجود که ظالمانهاند.
وکیل 2: بسیاری از مردم میپرسند غیبت حضرت چرا طولانی شده است؟ چه باید بگوییم ابوجعفر؟
ابوجعفر: طولانی؟ هنوز بیست سال هم از ولادت حضرت نگذشته و هنوز بسیاری از دوستان و یاران، امام را میبینند! غیبت شاید صدها سال و شاید بیش از هزار سال طول بکشد. خداوند داناست، اما برادران من، وظیفه ماست که مفهوم غیبت را بیان کنیم. امام برای هرکس که بخواهد، حاضر است. همهجا و همه وقت. کافی است چشم بگشاییم تا او را ببینیم. تا بیرون خانه ایستادهایم صاحبخانه از نظر ما غایب است. ماییم که از محضر او غایبیم. مگر نه اینکه هر آدمی باید مجاهده کند تا به آن درجه از بینش و شعور برسد که چشم دلش باز شود و به آگاهی الهی برسد؟ مجاهده برای دیدار امام نیز از همینگونه است. ما و جامعه ما باید بکوشیم تا به سطح والای دیدار امام دست پیدا کنیم. دیدار امام دیدار جسم او نیست. همچنانکه در زمان پدران بزرگوارش نیز مردمی بودند که امام را میدیدند، اما حقیقت امام برایشان غایب بود. این تلاش، مجاهده برای رستگاری است. رستگاری فردی و رستگاری جمعی.
وکیل 3: درباره قرمطیان چه میگویند؟ آنها نیرو گرفتهاند.
ابوجعفر: امام فرمودهاند من آنها را نفی میکنم و شیعیان باید خود را از آنها مبرا کنند. قرمطیان قتل مسلمانانی که با آنها بیعت نکنند جایز میشمارند و
غرضشان کسب قدرت است نه اصلاح امور. فقرا به آنها پیوستهاند؛ زیرا کسانی که در فقر و ظلم به سر میبرند به هر بانگی که از بهبود معیشت و اصلاح جامعه سخن بگوید لبیک میگویند، اما گوش کنید. از طرف ناحیه مقدسه به من دستور رسیده است به شما بگویم تا یکسال به زیارت سیدالشهدا در کربلا و مزار امامان همام در سامرا نروید. (همهمه بین حضار میپیچد)
وکیل 4: چرا ابوجعفر؟ این بهراستی امر امام است؟
ابوجعفر: وای بر من اگر سخنی از خود را به حضرتش منسوب کنم. بدانید که جاسوسانی میخواهند با نفوذ در میان زائران سیدالشهدا، به اسرار ما پی ببرند. این فرمان را به گوش همه شیعیان برسانید. دیگر اینکه در بلاد خود با دقت و امانت رفتار کنید و از دخالت در حوزه مسئولیت وکلای دیگر بپرهیزید. والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته. همه برمیخیزند. جمعی به سوی ابوجعفر میآیند. ابوجعفر به حسین بن روح رو میکند. پیامی برای دوستت دارم. باید هرچه زودتر به او برسانی.
شیمله آنجاست. حسین بن روح پیام ابوجعفر را برای او نقل میکند.
حسین: محمد بن حسن بن سهل! این روزها تو علناً در بین سپاهیان و مردم، دعوت به امامی از خاندان علی میکنی... (شیمله میخواهد حرفی بزند. حسین مانع میشود) گوش کن. آنچه میگویم عین پیام نایب امام است. وی گفت: ما تو را از همراهی با عبدالله مهتدی برحذر میداریم. وظیفه تو تقیه و حفظ جان خودت و شیعیان است.
شیمله: (کمی ناراحت) از این همه پرهیز و گریز چه طرفی بستهایم تاکنون؟ دست روی دست گذاشتهایم و نگاه میکنیم که خلفا میآیند و میروند و
هر ستمی میخواهند میکنند. هنوز پایههای خلافت معتضد محکم نشده. میتوان با یک تکان، ارکان آن را به هم ریخت.
حسین: شنیدی آنچه باید به تو میگفتم.
شیمله: و من میپذیرم. آری حسین بن روح، با جان و دل میپذیرم، اما بگذار بگویم ما در زمان معتمد فرصت قیام را از دست دادیم. من از انتظار خسته شدهام.
حسین: خستگی آغاز شکست است شیمله. صبور باش. آنکس که تو از انتظار آمدنش خستهای، برای ظهور از همه بیتابتر است. به خدا قسم از زبان نایب آن امام شنیدم که گفت در موسم حج، حضرتش را دیدم که پرده کعبه را گرفته بود و میفرمود: «پروردگارا! وعدهای که به من دادهای عملی کن» و بازمیفرمود: «پروردگارا! به وسیله من، از دشمنانت انتقام بگیر!» شیمله، تو امروز را میبینی و او امروز و فردا و پسفردا و پسانفردا را. کدام یک آگاهترید؟
شیمله: جان من و خاندان من فدای او. گوشم میشنود و دلم اطاعت میکند حسین، اما سینهام تنگ است. مرگ را دوستتر دارم!
قایقی بر آب میرود. شیمله و عبدالله مهتدی در آنند.
شیمله: دیگر نمیتوانم. به من دستور داده است دست به هیچ اقدامی نزنم.
عبدالله: ترسیدهای!
شیمله: شیمله و ترس؟
عبدالله: هیچکس بیخصلت ترس به دنیا نمیآید.
شیمله: (خشمگین) همه عمر من در جنگ و جدال گذشته مرد! تیزی شمشیر روی گردنم بوده و نیش خنجر روی قلبم! من از اطاعت حرف
میزنم نه ترس!
عبدالله: ترسوها اطاعت میکنند! من به تو میگویم بیا اساس دنیا را به هم بریزیم، بنای تازهای برپا کنیم. تو از اطاعت حرف میزنی؟ اطاعت کن مانعت نمیشوم، اما به رهبرانت نشان بده چه جنمی داری. نشان بده چه کارها میتوانی بکنی. (لبخند میزند) تو سرداری شیمله. شاید در ظاهر از سربازی که بدون اجازه تو رفته و سر فرمانده دشمن را برایت آورده خشمگین شوی، اما در دل تحسینش میکنی. چون باعث پیروزی تو شده. غیر از این است! (شیمله کمی به فکر فرو رفته) اگر آن سرباز قبل از شبیخون از تو اجازه بگیرد ممکن است اجازه ندهی، بگویی خودت را به کشتن میدهی، ولی ته دلت میگوید کاش به حرف من گوش نکند و برود!
شیمله: (در سکوت میاندیشد فقط صدای پارو زدنهایش میآید. شیمله دست از پارو زدن میکشد) اما اگر آن سرباز شکست بخورد و کشته شود؟
عبدالله: مگر در کار ما احتمال شکست وجود دارد؟ من عبدالله بن مهتدیام و تو محمد بن حسن بن سهل شیمله. پسر خلیفهای و سردار لشکری! شکست؟ محال است برادر! دست از تردید بردار و دل به دریا بزن! من تعهد میکنم روزی همانها که تو را از این کار منع میکنند تحسینت کنند و بگویند تو درست همان کاری را کردی که ما آرزو داشتیم انجام دهیم. آخر مگر نه اینکه در پی حقند؟ پس، از مرگ ظلم، خوشحال میشوند!
شیمله باز پارو میزند. در سیاهی دور میشوند.
در گوشهای از بازار، مغازهدارها با هم صحبت میکنند. هر وقت مشتری میآید یا کسی رد میشود، آنها صحبت خود را به نوعی قطع میکنند.
پاسبانی رد میشود. مغازهدارها که میفهمیم با هم صحبت میکردهاند ساکتند. پاسبان به آنها نگاه میکند و قدم زنان میگذرد.
مغازهدار 1: (به مغازهدار 2) گمان نکنم درست بگویی! قرمط از کرمیته گرفته نشده، بلکه یک نوع خط است. مردی به نام حمدان آن را اختراع کرده. خطی معما گونه است.
مغازهدار 2: همان که گفتم! قرمط از کرمیته گرفته شده.
مغازهدار 3: چه فرق دارد؟ مهم این است که کارشان خیلی بالا گرفته. چند روستا را در اطراف کوفه تصرف کردهاند. صدهزار پیرو دارند.
مغازهدار 1: از هرکس که به آنها میپیوندد یک دینار میگیرند و میگویند برای امام پنهان است.
ثابت (مغازهدار 4): امام غایبی که قرمطیان میگویند کیست؟
شاگرد ثابت: (پسرکی سادهلوح به نظر میآید) عموی من او را میشناسد. (سکوت بر مغازهدارها مستولی میشود و به هم نگاه میکنند و به اطراف. کسی نیست)
ثابت: تو اینجا چهکار میکنی؟ گفتم داخل مغازه باش!
شاگرد: راست میگویم. عموی من قرمطی نیست، اما برای مردی دعوت میکند که نمیدانم نامش چیست. تازه دوست عبدالله بن مهتدی است. پسر خلیفه المهتدی!
ثابت که با چشمان گشادشده به پسرک مینگرد متوجه میشود مغازهدارهای دیگر خود را به داخل مغازههایشان کشاندهاند. سر برمیگرداند مردی کنار او ایستاده. مغازهدار از ترس نزدیک است پس بیفتد.
مرد: (گویی بیخبر است از آنچه گفته شده) صابون خوب میخواستم!
ثابت: صابون خوب.... دارم... دارم...بیایید.
با ترس به مرد نگاه میکند. مرد لبخند میزند. ثابت عقب عقب وارد مغازه میشود. شاگرد احساس ناخوشایندی پیدا کرده. نمیداند چه کند. وارد مغازه میشود. مغازهدار انگار اختیار دست و پایش را از دست داده. چند صندوق صابون را واژگون میکند. خریدار متعجب است.
شاگرد: صابون زرد هست و سفید. کدامیک را میخواهید؟
مرد: کدام بهتر است؟
شاگرد: از هر دو میبرند. شما سفید ببرید. خوشبوتر است. چقدر میخواهید؟
مرد: پنج قالب.
شاگرد پنج قالب را در بندی میبندد و به دست مرد میدهد. مرد سه سکه از آستین در میآورد و به شاگرد نگاه میکند.
شاگرد: دو سکه کافی است!
خریدار دو سکه را در دست شاگرد میگذارد و با تعجب، آخرین نگاه را به ثابت میاندازد و میرود. به محض رفتن او مغازهدار به سوی شاگرد حملهور میشود.
ثابت: پسر ابله!
شاگرد: چه شده؟
ثابت: خودت که هیچ، فدای سرم. مرا بدبخت کردی!
شاگرد: نمیفهمم چه میگویید!
ثابت: معلوم است که نمیفهمی. چون نفهمی و من از تو نفهمتر که تو را در مغازهام نگه داشتهام. (از ترس سر خود را در دست میگیرد) وای خدایا! اگر این مرد، جاسوس باشد چه کنم؟ اگر حرفهایت را شنیده باشد چه کنم؟ وای!
شاگرد: (آهسته) نگاه کنید!
ثابت بیرون را نگاه میکند. مرد خریدار جلوی در ایستاده و داخل را مینگرد. ثابت به لرزه میافتد. خریدار با دقت نگاه میکند و سپس وارد میشود.
ثابت: (از ترس میلرزد) چه میخواهید؟
مرد: گفتید تفاوت صابونهای زرد و سفید چیست؟
شاگرد: (ترسیده است) سفیدها خوشبوترند. کمی عطر در ساخت آن به کار میبرند.
مرد: خب. پس بهتر است. (میرود)
ثابت تقریباً پس افتاده است. به دیوار تکیه داده. شاگرد هم که ترسیده به او مینگرد.
ثابت و زن و بچههایش خوابیدهاند، اما ثابت چشمهایش را بازمیکند. بیدار است و آشکارا مضطرب. در بستر مینشیند. دست به پیشانی میکشد. از جا برمیخیزد. از کوزه کمی آب میخورد و پشت دریچه میرود. صدای همسرش او را به خود میآورد.
همسر: چرا بیداری؟
ثابت: تو بخواب!
همسر: تو چرا نمیخوابی؟ نصف شب است.
ثابت: خیالات!
همسر: (مینشیند) شاید هم اتفاقی نیفتاده باشد. شاید آن مرد جاسوس نبوده. چرا اینقدر بددل شدهای؟
ثابت: انگار در این شهر زندگی نمیکنی. از هر سه نفر، چهار نفرشان جاسوساند!
همسر: اگر جاسوس بود تا به حال خبر داده بود دستگیرت کرده بودند.
ثابت: نخیر! صبرمیکنند ببینند خودم خبرمیدهم یا نه. اگر خبر ندهم میفهمند من هم اهل فتنه و آشوبم!
همسر: (دوباره دراز میکشد) صبح با خیال راحت برو در مغازه را باز کن. اگر مرد خریدار دوباره آمد، حتماً بو برده. اگر هم نیامد که خبری نیست.
چشمهایش را میبندد. ثابت به او نگاه میکند. از کنار بستر خود، بالا پوشش را برمیدارد و آهسته از در اتاق بیرون میرود.
قاسم و عبیدالله ایستادهاند و با خشم نگاه میکنند. شاگرد ثابت که به شدت به درون رانده شده جلوی پایشان به زمین میخورد. دستی پشت سر جوانک را میگیرد و او را با خشونت سرپا میکند. دست از آن یک سرباز است.
عبیدالله: پس عموی تو دوست عبدالله بن مهتدی است؟! (جوانک که به شدت ترسیده سر تکان میدهد. عبیدالله ادامه میدهد) و مردم را به سوی امامی پنهان دعوت میکند؟!
(جوانک سر تکان میدهد)
قاسم: (گلوی جوانک را میگیرد) نام عمویت چیست؟
شاگرد: (به گریه میافتد) من...
قاسم: (گلوی جوانک را فشار میدهد) نام عمویت چیست؟
شاگرد: (خرخرکنان) محمد بن حسن...
عبیدالله: (به قاسم) میخواهد حرف بزند! (قاسم گلوی جوانک را رها
میکند. عبیدالله ادامه میدهد) کدام محمد بن حسن؟ چهکاره است؟
شاگرد: من... به خدا...
قاسم: بوزینه! (خنجر میکشد و زیر گلوی جوانک میگذارد)
شاگرد: لشکری است.
(قاسم و عبیدالله با تعجب به هم مینگرند)
عبیدالله: کنیهاش چیست؟ لقبش چیست؟ حرف بزن بزمجه!
شاگرد: همه به او شیمله میگویند.
سرباز از شدت تعجب شاگرد را رها میکند. شاگرد به زمین میافتد. عبیدالله از تعجب دست بر صورت میکشد و رو برمیگرداند. دو قدم دور میشود. قاسم و سرباز به او مینگرند. وزیر همچنان در تأمل است. رو برمیگرداند و با دست به سرباز اشاره میکند. سرباز پسرک را کشان کشان میبرد.
قاسم: به خلیفه خبر دهیم یا دستگیرش کنیم؟
وزیر: من به خلیفه خبرمیدهم و تو برای دستگیریاش برو!
شیمله و مهتدی صحبت میکنند. حصیری را کنار زدهاند. زیر حصیر نقشهای که با ذغال کشیده شده، دیده میشود. نقشه کاخ المعتضد است.
شیمله: تو خلیفهزادهای. خودت در این کاخ بزرگ شدهای!
عبدالله: بیست و پنج سال از آن روزها گذشته! وقتی پدرم کشته شد من نوجوان بودم. به یاد ندارم حرفی درباره راه مخفی شنیده باشم.
شیمله: اما شنیدهام وجود دارد. برای مبادا ساختهاند که اگر کاخ در محاصره قرار گرفت از آن استفاده کنند. (از شدت فکر دستهایش را به هم میمالد) اگر چنین راهی باشد و ما پیدا کنیم بدون درگیری از اتاق خواب معتضد سر
در میآوریم.
عبدالله: چنین راهی وجود ندارد. بهترین راه همان حمله ناگهانی است. (با انگشت نشان میدهد) من از این طرف، بابالصغیر، با دویست سرباز....
شیمله: هنوز هم میگویم دویست سرباز برای حمله از این طرف زیاد است. حمله اصلی باید از طرف باب السوق باشد با هفتصد تن.
عبدالله: تو فرماندهی اما...
شیمله: اما نباید خطر سرداران ترک را فراموش کرد. ما در این باره کم صحبت کردهایم. اگر بعد از کنار زدن معتضد، از در مخالفت با ما در آیند کارمان دشوار میشود. بدر خادم، مسرور، ترک بن عباس....
عبدالله: آنها وقتی ببینند خلیفه منم، مردی از آل عباس، موافقت میکنند.
شیمله: برای آنها مهم این است که خلیفه دستشان را در غارت و چپاول باز گذارد، تو میتوانی چنین اجازهای بدهی؟
عبدالله: البته نه...، اما کنار خواهیم آمد.
شیمله: (برمیخیزد و قدم میزند) هر وقت به سرداران و سربازان ترک فکر میکنم احساس میکنم بیگدار به فکر عبور از آبیم. نیروی اصلی لشکریان، آنها هستند.
عبدالله: باید سرداران ترک را در برابر عمل انجام شده قرار داد. مردم بغداد هم با ما خواهند بود. مطمئن باش من به سرداران ترک، منصبهای بهتری میدهم. البته برای آرام کردنشان بعد یک به یک...
شیمله: و این یعنی فریب، یعنی دروغ، یعنی ظلم. یعنی آغاز یک خلافت مستبدانه دیگر.
عبدالله: زود قضاوت نکن شیمله. نکند میخواهی مثل علی بن ابیطالب خلافت کنم؟ بایستم و بگویم همه دزدیها تمام! دکان اسراف و تبذیر و چپاول و ریا و دروغ تخته! فقیر و غنی، سرباز و سردار در برابر قانون
یکسان!؟ هان!؟ باور کن چنین حکومتی یک روز هم دوام نمیآورد شیمله. فکر کن! قدم به قدم باید پیش رفت.
شیمله: (پیش میآید و حصیر را روی نقشه میاندازد) پیمانی که با تو بستم با خون استوار است. حتی اگر هیچکس کمکم نکند حاضرم به تنهایی به قصر معتضد حمله کنم، اما بعد چه؟ ترس من از حمله نیست، از بعد از آن است. از وقتی که حکومت را به دست گرفتی! از وقتی که فهمیدی برای بقای خود باید به همان راهی بروی که پیش از تو رفتهاند! عبدالله! همه نقشههای ما برای حمله است، اما اصلاً فکر نکردهایم بعد از حمله و پیروزی چه نقشهای باید داشته باشیم. بگذار فکر کنیم!
عبدالله با خشم برمیخیزد و بدون حرف به سوی در میرود. در اتاق را بازمیکند. در چهارچوب آن میایستد و کمی مکث میکند. رو میکند به سوی شیمله.
عبدالله: همه نیت تو آن است که خلافت را به دست کسانی بسپاری که از من شایستهتر میدانی!
از در خارج میشود و در را محکم به هم میزند، اما بیدرنگ با حالتی افسرده به داخل برمیگردد و در را پشت سر خود میبندد و به آن تکیه میدهد. شیمله با تعجب به او مینگرد. تیری، چوب نازکِ در را میشکافد و تا نیمه از آن میگذرد. تیر درست در کنار صورت عبدالله بیرون میآید. عبدالله به کناری میپرد و شیمله از جا میپرد. سر و صدایی برمیخیزد.
عبدالله: سربازان!
شیمله در را بازمیکند و بیرون میرود. خانه در محاصره کامل است. سر بامها پر از سرباز است. تیراندازها به سوی شیمله و خدمتکاران که بهتزده
وارد حیاط شدهاند و زنها، نشانه رفتهاند. ضربات شدیدی به در کوبیده میشود.
شیمله: (بانگ میزند) در را باز کنید!
خدمتکاری میدود و در را بازمیکند. سربازان به داخل هجوم میآورند. قاسم در میان آنهاست. قاسم به وسط حیاط میآید.
قاسم: هر مقاومتی بیهوده است شیمله!
شیمله: حمله برای چیست پسر وزیر؟
قاسم: (به سوی اتاق میرود. عبدالله را پشت سر شیمله میبیند) بَه! عبدالله بن مهتدی هم اینجاست. خدا کند رشید هم باشد! (میخواهد وارد اتاق شود. شیمله دست جلوی در میگیرد و مانع میشود)
شیمله: چه میخواهی؟
قاسم: هیچ! (به سوی سربازها میرود، کنار آنها میایستد و فرمان میدهد) دستگیرشان کنید!
سربازها هجوم میبرند، جیغ و فریاد خدمتکاران برمیخیزد. دمی بعد شیمله و عبدالله مهتدی دستگیر شدهاند. آنها را به وسط حیاط میآورند. قاسم به سوی اتاق میرود. پیش از ورود به اتاق رو به شیمله میکند و به تمسخر میگوید
قاسم: حالا اجازه هست؟ (وارد اتاق میشود. قدمی میزند و بیرون میآید و به سربازها دستور میدهد) همهجا را بگردید! خوب!
(سربازها پراکنده میشوند برای جستوجو. قاسم به سوی شیمله میرود و میپرسد) رشید کجاست؟ مگر بعد از زندان به خانه تو نیامد؟
شیمله: رفت. جاسوسهایتان باید بدانند!
قاسم: حیف شد. اگر او هم بود پیروزیام کامل میشد. ولی مطمئنم در نقشه شما برای فتنه نقش مهمی دارد.
عبدالله: کدام نقشه؟ کدام فتنه پسر وزیر؟
قاسم: (پوزخند میزند) معلوم میشود.
(سربازها از جستوجوی خود در اتاقها برمیگردند. یک شمشیر آوردهاند. یک زره و چند کتاب)
سرباز 1: سرورم هرچه هست اثاث و ظرف است. به جز اینها!
قاسم کتابها را نگاه میکند و چون توجهش را جلب نمیکنند آنها را یک به یک کنار میاندازد، اما یکی از آنها در دستش میماند. با دقت تورق میکند و رو به شیمله نام کتاب را میخواند.
قاسم: «فتنه زنگیان»! پس این کتاب را تو نوشتهای شیمله کاتب! (ورق میزند و جملهای را میخواند) در این روز تیری بر سینه الموفق نشست (از زیر چشم به شیمله مینگرد) الموفق یا امیر الموفق؟! (باز میخواند، جایی دیگر را) رشید در این شبیخون بیست زنگی را اسیر گرفت و با پیروزی بازگشت. (زیر لب!) رشید! (تورقی میزند و زیر لب میگوید) باید نامی از من هم باشد. (تورق میکند و مییابد) هان! شبیخون قاسم پسر عبیدالله بن سلیمان شکست خورد. زنگیان بر آنها کمین زدند و عدهای را کشتند. قاسم بن عبیدالله کوشید گناه شکست را به گردن من که شیملهام بیندازد. (خشم وجود قاسم را در برمیگیرد و فریاد میزند) دروغگو!
شیمله: حتی کلمهای به دروغ ننوشتهام.
قاسم: (فریاد میکشد) آتش بیاورید! (سربازی با مشعل جلو میآید.)
شیمله: (نگران) نه!
قاسم: (به او نگاه میکند) حتماً چون سالها برای نوشتن آن زحمت کشیدهای؟! (آتش را از سرباز میگیرد) چقدر لذت دارد یک عمر زحمت
دیگران را به یک لحظه سوزاندن!
شعله را در جان کتاب میاندازد. شیمله بیهوده تلاش میکند خود را از دست سربازان برهاند و به کتاب برساند. قاسم تبهکارانه میخندد. کتاب میسوزد و خاکستر میشود. چهره شیمله در پس هرم آتش، انگار بخشی از کتاب است که آتش گرفته است.
شیمله و عبدالله بن مهتدی به زنجیر و بند بسته شدهاند. درِ زندان بازمیشود و المعتضد، عبیدالله بن سلیمان و قاسم وارد میشوند. خلیفه نگاهی عمیق به شیمله میاندازد و سراغ عبدالله میرود.
خلیفه: آنچه درباره تو میگویند راست است پسر آل عباس؟
عبدالله: چه گفتهاند ای سلاله آل عباس؟
خلیفه: میگویند میخواستی بر ضد من فتنه برانگیزی.
عبدالله: شمشیر چگونه دسته خود را میبرد پسر عمو؟ من برگی هستم از شجره آل عباس، چگونه به ریشه خود پشت کنم؟
خلیفه: خدا را شکر خواهم کرد اگر دروغ به تو بسته باشند! (رو به شیمله میکند) چه میگویی محمد بن حسن بن سهل؟
شیمله: آنچه به من میبندند باید اثبات کنند.
به قاسم مینگرد. قاسم به نگهبانی که جلوی دری ایستاده است نگاه میکند و او در را بازمیکند و شاگرد جوان را بیرون میکشد. جوانک به سختی کتک خورده و بیحال است. او را پیش میکشند. شیمله با دیدن او یکه میخورد.
شیمله: طالب!
قاسم: پس او را میشناسی؟
شیمله: او پسر برادر من است! خدایا! او را به چه گناهی به این حال انداختهاید!
عبیدالله: بگویید حرف بزند!
قاسم: (به سوی جوانک میرود) حرف بزن!
(جوانک بیحالتر از آن است که بتواند حرف بزند. قاسم خود میگوید)
گفته است عموی من، شیمله به همراه عبدالله بن مهتدی مردم را به سوی امامی پنهان دعوت میکند. (قاسم با شدت جوانک را تکان میدهد) این حرف را زدهای یا نه؟ (جوانک سر تکان میدهد. قاسم به خلیفه مینگرد و خلیفه به شیمله)
خلیفه: امام پنهان! حرف بزن.
شیمله: چگونه سخنی که جوانکی ناپخته بر زبان آورده میپذیرید؟ جوانها در این سخن بسیار لاف و گزاف میزنند.
خلیفه: (به عبدالله) تو در این باره سخنی از شیمله نشنیدهای؟
عبدالله: هرگز! اگر چنین حرفی میزد بیدرنگ به شما خبرمیدادم!
خلیفه: قلبم آرام گرفت، اما جوانک هرچه ناپخته و خام باشد چنین دروغی نمیگوید. (به قاسم) از آنها حرف بکش!
قاسم به سربازها اشاره میکند. سربازها با شلاق به جان شیمله و عبدالله میافتند. سربازی، برادرزاده شیمله را میبرد پشت همان در میاندازد.
خلیفه: شیمله! آیا عبدالله به تو نگفت قصد دارد خلیفه شود؟ (شیمله ساکت است.) آنقدر بزنید تا حرفی بزند. (رو به عبدالله میکند) این مرد نگفت آن امام پنهان کیست؟ (عبدالله ساکت است.) پس بزنید!
(هر دو در سکوت، درد را تحمل میکنند. خلیفه به خشم میآید و فریاد میکشد) اگر شلاق فایده نکرد با شمشیر بزنید!
دو سرباز شمشیر میکشند و روی سینه عبدالله و شیمله قرار میدهند و آهسته آهسته فشار میآورند. شیمله همچنان خاموش است، اما عبدالله ناگهان به صدا در میآید:
عبدالله: میگویم! دست نگه دارید!
خلیفه و قاسم و عبیدالله لبخند رضایتی میزنند و شمشیرها برداشته میشود و شکنجه پایان مییابد. خلیفه به سوی عبدالله قدمی پیش میرود. عبدالله از درد به گریه افتاده.
عبدالله: همه چیز را میگویم! من فریب خوردم! (به خلیفه) مرا ببخش پسر عمو!
عبیدالله: امیرالمؤمنین میبخشد. به شرط اینکه همه چیز را بگویی.
عبدالله: همه چیز را از این مرد (شیمله) بپرسید. گفت امام پنهان علویان را میشناسد. گفت تو از آل عباسی. پیش بیفت تا لشکری را همراه تو کنم که خلیفه را ـ پناه میبرم به خدا، پناه میبرم به خدا ـ (جمله را جور دیگری ادامه میدهد) تا تو را خلیفه کنم.
(شیمله با حیرت و تأسف به عبدالله مینگرد)
شیمله: از خدا بترس پسر مهتدی. گناهی در محضر او بزرگتر از دروغ نیست.
عبدالله: (به خلیفه) دروغ نمیگویم پسر عمو. در خانهاش اتاقی است که زیر حصیر آن نقشهای از کاخ شما کشیده شده. برای حمله.
خلیفه: (به شیمله) به خدا اگر راست نگویی چنانت میکشم که برای ابد عبرت دشمنان آل عباس شود. آن امام پنهان که میگویی کیست؟
شیمله: به سخن مارمولک حقیری چون پسر مهتدی اعتماد میکنی؟
خلیفه: تو را میشناسم محمد بن حسن. میدانم هیچگاه دلت با ما نبوده است. حرف بزن.
شیمله: حرفی ندارم.
عبیدالله: وای بر تو. میخواهی بدنت را با مقراض تکه تکه ببرند؟ اگر امام پنهان علویان را میشناسی یا کسانی که او را میشناسند، میشناسی بگو و جان به در ببر. (با ملایمت) تو بهراستی بر چه عقیدهای هستی شیمله؟ آیا قرمطی هستی؟
شیمله: هرگز.
عبیدالله: اگر قرمطی نیستی پس علوی هم نیستی، چون هر دو یکی هستند.
شیمله: نمیدانم چه میگویید! اینقدر میدانم که قرمطی نیستم.
خلیفه: باید زبان تو را با داغ و درفش باز کرد. پسر برادرت و عبدالله بن مهتدی هر دو گواهی دادهاند تو به امامی پنهان معتقدی. پس راه رهایی از این زندان نداری، حتی اگر هزار بار انکار کنی.
شیمله: هرچه میخواهید بکنید.
قاسم: سرورم اجازه میدهید من از او حرف بکشم؟ (خلیفه اشاره میکند هرچه میخواهی بکن. قاسم دستور میدهد) آن جوانک را بیاورید. پسر برادر این مرد را.
(طالب را از اتاقکش بیرون میکشند. شیمله نگران شده است. خلیفه لبخند میزند. قاسم دستور میدهد) دستها و پاهای این پسر را یک به یک قطع کنید! همین حالا!
(سربازها روی سینه پسرک که از درد فریاد میزند مینشینند و او را نگه میدارند)
شاگرد: (ناله میکند) عموجان!
سربازی کنده میآورد و زیر یکی از بازوهای جوانک میگذارد و سربازی دیگر تبر برمیدارد که دست او را قطع کند.
شیمله: (فریاد میکشد) نه! میگویم.
خلیفه: (لبخند میزند) احسن! آفرین! حرف بزن.
شیمله: من علویام و آن امام پنهان که مردم را به طرف او دعوت میکردم فرزند حسن بن علی عسکری است.
خلیفه: (به عبیدالله و قاسم) وای بر شما! او از که حرف میزند؟!
عبیدالله: شاید... نمیدانم.
شیمله: از موعود فضیلت و عدالت. همان که از نامش هم میترسید!
عبدالله بن مهتدی: (به خلیفه) نگفتم پسرعمو؟!
شیمله: دهانت را ببند حشره ناچیز!
خلیفه: کجاست؟ چه کسانی او را میشناسند؟ بگو!
شیمله: او را ندیدهام و جای او را هم نمیدانم، اما اگر هم بدانم نخواهم گفت، حتی اگر ریزریزم کنید و بسوزانید.
خلیفه: (به قاسم) او مال توست. ریزریزش کن و بسوزان تا هرچه میداند بگوید. (میرود)
عبدالله بن مهتدی: (ناله میکند) پسرعمو!
خلیفه: این جانور بیچاره را هم آزاد کنید. زندان برایش کافی است. (به ریشخند) قوم و خویش من است!
خلیفه میرود. عبیدالله بن سلیمان اشاره میکند. نگهبانی دست و پای عبدالله مهتدی را بازمیکند.
عبیدالله بن سلیمان: (به پسر مهتدی) رأفت خلیفه را دیدی؟
عبدالله مهتدی: جان من فدایش، جان من فدایش. فرمود من قوم و خویش او هستم! (عبیدالله بن سلیمان میرود. سربازان پسر برادر شیمله را هم میبرند. عبدالله مهتدی به نگهبانش میگوید) باید مواظب من باشید. من قوم و خویش خلیفهام.
در این مدت، قاسم مشغول زدن شیمله شده است با تازیانه.
معتضد با خستگی وارد میشود. خود را در گوشهای روی مخدّهها میاندازد و چشم میبندد. صدای باز شدن در او را به خود میآورد. غلامی وارد شده است.
غلام: سرورم!
(معتضد با دست به او دستور میدهد بیرون برو، اما غلام نمیرود و میگوید) کسی آمده است که فرموده بودید هر وقت آمد او را به نزد شما بیاوریم. بغراخان ترک.
معتضد: (بیحال و خسته) چه میخواهد؟
غلام: ساعتی است منتظر است. میگوید حتماً باید شرفیاب شود.
معتضد: بگو بیاید.
غلام بیرون میرود. بغرا بلافاصله وارد میشود. از هیجان زبانش بند آمده است. خود را روی زمین میاندازد.
بغرا: امیر من!
معتضد: بگو.
بغرا: (نفس نفس میزند) قلبم نزدیک است از دهانم بیرون بزند امیرالمؤمنین. آنچه میخواستید به دست آوردم. (چهار دست و پا پیش میآید. خلیفه نیم خیز میشود) پیدا کردم امیر!
معتضد: (باور نمیکند) باور نمیکنم بغرای ترک!
بغرا: برایم خبر آوردند او درست در همان جاست که هیچکس انتظار ندارد. در خانه خودش. همانجا که سردابهای دارد که در آن ناپدید شد.
معتضد: از کجا میدانی؟
بغرا: چند تن از شیعیانش گفتهاند مدنی است او در همان خانه پدری است. خودم رفتم و آن خانه را دیدم. در سامرا. خانهای که حسن بن علی عسکری در آن زندگی میکرد. (غلام دوباره وارد میشود)
معتضد: بیرون!
غلام: (سر خم میکند) سرورم. این بار هم کسی آمده است که فرمودهاید هر وقت آمد به شما خبر دهیم. رشید آمده است.
معتضد: (به فکر فرو میرود و لبخندی محو بر لبش میگذرد) بگو بماند تا بیایم. (غلام بیرون میرود)
رشید آنجاست. مضطرب و آشفته. غلام وارد میشود.
غلام: امیرالمؤمنین فرمودند بمانید تا ایشان بیایند.
رشید سر تکان میدهد. بیقرار است.
گزارش بغرا به پایان رسیده است. خلیفه از شادمانی در پوست نمیگنجد.
خلیفه: هیچکس مرا چنین شادمان نکرد که تو کردهای بغرای بزرگ! از این پس همه باید تو را به همین نام بخوانند: «بغرای بزرگ».
(بغرا سر خم میکند) حالا به من بگو چه کسی را باید برای این کار بفرستم؟ بدر خادم؟ (بغرا سر تکان میدهد که یعنی نه) مسرور؟
بغرا: مسرور سردار بزرگی است، اما....
خلیفه: آری. میدانم. هر نام دیگری هم بگویم تو خواهی گفت نه. زیرا مردی باید برای این کار برود که به تنهایی با صد مرد بجنگد. بگو بغرا نامی که در ذهنت میگذرد.
بغرا: آیا امیرالمؤمنین مردی را بیرون تالار منتظر نگذاشته است؟!
خلیفه: به خدا جز رشید هیچکس مناسب این کار نیست! او آمده است و اگر هم نمیآمد من به دنبالش میرفتم. (با عجله برمیخیزد. به سوی در میرود. غلامی با خوانچه پر از غذا وارد میشود. معتضد با دست او را کنار
میزند) کدام احمقی غذا خواست؟! (سینی غذا واژگون میشود و میریزد. غلام با تحیر میماند که چه اتفاقی افتاده. معتضد جلوی در که میرسد به بغرا رو میکند) مردی در زندان است که دیگر به آنچه میگوید یا نمیگوید نیاز نداریم. کشتن او را به تو هدیه میکنم بغرای بزرگ.
بغرا: شیمله؟
خلیفه: مرگش باید عبرت دیگران شود!
(خلیفه بیرون میرود. بغرا برمیخیزد و به خود نگاه میکند)
بغرا: (به خود) بغرای بزرگ!
غلام با تعجب به او مینگرد. بغرا میرود. در بخش دیگر، خلیفه به سوی سرسرایی میرود که رشید آنجاست. آهسته در را بازمیکند. رشید پشت به خلیفه دارد و با شمشیری که بر دیوار است بازی میکند.
خلیفه: (شیطنتوار نجوا میکند) رشید! (رشید مردد است که صدایی شنیده یا نه. رو برمیگرداند و خلیفه را میبیند. خلیفه تکرار میکند) برادر من! (به سوی هم میآیند و یکدیگر را در آغوش میگیرند)
رشید: سرورم!
خلیفه: چه کسی به تو آموخته است همیشه به موقع بیایی؟! همیشه!
رشید: باید پیش از این میآمدم.
خلیفه: اگر امشب نمیآمدی میفرستادم دست بسته بیاورند. بیا! (دست او را میگیرد و به سوی راهرویی میکشاند) کجا بودی؟ چه میکردی؟
رشید: زندگی میکردم سرورم.
خلیفه: زندگی! گمان نکنم بلد باشی زندگی کنی! مثلاً چه میکردی؟ نه زنی، نه عیش و عشرتی! رشید تو واقعاً بیدست و پایی!
رشید و خلیفه از دری وارد باغ میشوند.
رشید: چطور بگویم سرورم. خبری شنیدم که سراسیمه خودم را به اینجا رساندم.
خلیفه: (میایستد) چه خبری؟
رشید: برای دیدن شیمله به خانهاش رفتم....
خلیفه: او در زندان است! به جرم خیانت! به جرم توطئه. اجازه نمیدهم وساطت کنی رشید. اجازه نمیدهم.
رشید: بگذارید من با او صحبت...
خلیفه: گوش کن رشید. از وساطت برای شیمله، کارهای مهمتری هم هست. تو سردار منی! برادر منی! به تو نیاز دارم. (به دور و بر نگاه میکند) همین امشب. همین حالا باید به سامرا بروی، همین حالا.
رشید: (نگران) چه اتفاقی افتاده؟
خلیفه: فقط گوش کن! به سامرا برو. به محله عسگر. بلدی؟
رشید: آری.
خلیفه: مسجد بزرگی آنجاست. در کنار مسجد کوچهای است بن بست.
رشید: مسجد را میشناسم.
خلیفه: در ته کوچه، خانهای هست با دروازه بزرگ. از سر کوچه، درِ خانه پیداست. به در میزنی. سه ضربه. پیرمردی سیاه در را بازمیکند. به او کاری نداشته باش، اما هر کس دیگری در آن خانه بود بکش و سرش را برای من بیاور.
رشید: چه کسی در آن خانه است؟
خلیفه: بزرگترین دشمن من. بیش از این چیزی نپرس. راه بیفت.
رشید: تنها بروم؟
خلیفه: برای اطمینان دو سرباز لایق را هم با خودت ببر. گوش کن رشید.
این کاری بس بزرگ است که تو را برای آن میفرستم.
رشید: چرا با سربازان بیشتر نروم.
خلیفه: کار باید در سکوت انجام شود. هیچکس حتی همسایگان آن خانه نباید خبر شوند. نه کسی باید فرصت کند بگریزد و نه کسی سر و صدایی بشنود. میفهمی چه میگویم رشید؟
رشید: آری امیر.
خلیفه: همه خلافت من در گرو کار توست. برو!
رشید: برای آخرین بار خواهش میکنم سرورم. (دست خلیفه را میگیرد) شیمله را به من ببخشید. او را به من بسپارید.
خلیفه: (فکر میکند و به رشید خیره میشود) حتی اگر پدرم از من چنین درخواستی میکرد نمیپذیرفتم. او را به تو بخشیدم. برو و برگرد و از زندان آزادش کن.
رشید: (از شادمانی میخندد) سرور مهربان من!
(به سرعت میرود)
شیمله که سخت شکنجه شده، بیحال از قنارهای آویزان است. در زندان بازمیشود و بغرا وارد میشود. به سوی شیمله میآید. دو سرباز از گوشهای برمیخیزند.
بغرا: بازش کنید!
سرباز 1: آزاد میشود؟
بغرا: (میخندد) آری؟ (سرباز شیمله را بازمیکند. شیمله به زمین میافتد. بغرا دستور میدهد) او را به کنار دجله میبریم.
سرباز 2: (با تعجب) کنار دجله؟
بغرا: نشنیدید چه گفتم؟
سربازها پیکر شیمله را بر دوش میاندازند و به راه میافتند.
رشید و دو سرباز به سرعت از دروازه به سوی بیابان میتازند.
سامیه ناگهان از خواب میپرد. در چادری خوابیده است. ام کلثوم کنار اوست. از بیدار شدن سامیه، ام کلثوم نیز بیدار میشود.
سامیه: تو هم بیدار شدی؟
ام کلثوم: چه شده؟
سامیه: قلبم یکباره چنان فشرده شد که انگار کوهی روی سینهام افتاده است.
ام کلثوم: دل من هم دچار اضطراب شده. نکند برای پدر اتفاقی افتاده؟
سامیه: (برمیخیزد) نمیتوانم زیر این چادر بمانم ام کلثوم. باید بیرون بروم.
ام کلثوم: (برمیخیزد) خدایا به تو پناه میبریم.
بیرون میروند. ماه میتابد و بیابان روشن است. همه در چادرها خوابند.
سامیه: زلزله در راه است یا توفان؟
ام کلثوم: همهجا آرام است جز قلب ما.
بر سر سنگی مینشینند.
سامیه: شش ماه است اینجاییم. بس نیست؟
ام کلثوم: کمکم باید به فکر برگشتن باشیم. زنهای بنی ضبه آنچه باید میآموختند آموختند.
سامیه: بازمیگردیم ام کلثوم. دلم برای پدر تنگ است. (به آسمان نگاه میکند) شبهای بیابان آرامترین شبهای دنیاست، اگر دل نگرانیها نبود.
ام کلثوم: و انتظارها.
سامیه: خدایا، کدام حادثه در کجای دنیا در حال وقوع است که دل ما را این همه آشفته کرده است؟
آسمان شب با هزاران ستاره خاموش است.
ابوجعفر به آسمان نگاه میکند. قدم میزند و لاحول میگوید. ابوهاشم از پس پرده به ابوجعفر نگاه میکند.
راویه: هنوز بیدار است؟
ابوهاشم: بیدار است. قدم میزند و ذکر میگوید.
راویه: دلتنگ دخترهاست.
ابوهاشم: گمان نکنم. امروز میگفت دخترها در پناه خدا هستند.
(راویه برمیخیزد و کنار ابوهاشم میآید)
راویه: هرگز گمان میکردی اینقدر خوشبخت باشیم که در این خانه زندگی کنیم؟ (ابوجعفر وضو میگیرد و به سوی اتاقی میرود که همیشه درِ آن بسته است. وارد اتاق میشود و در را میبندد. راویه میگوید) هنوز نفهمیدهام در آن اتاق چیست.
ابوهاشم: کار ما تجسس نیست.
راویه: برای فضولی نیست. میگویم احتیاج به رفت و روب ندارد؟
ابوهاشم: هرچه هست برای ابوجعفر خیلی عزیز است. هر وقت خیلی دلتنگ میشود یا خیلی خوشحال، به آنجا میرود.
از کنار پنجره دور میشوند.
رشید و سربازان در ابتدای کوچه پیدا میشوند. یکی از سربازان مسن است و دیگری جوان.
رشید: همین کوچه است. (از اسب پیاده میشود) اسبها را همین جا میبندیم.
سرباز مسن: (خانه با دروازه بزرگ را در ته کوچه نشان میدهد) و حتماً همان خانه!
رشید: (متعجب) از کجا میدانی؟
مسن: اما آن خانه خالی است. هفده سال است کسی آنجا زندگی نمیکند.
سرباز جوان: تو از کجا میدانی هلال؟
مسن: تا پانزده سال پیش من در همین محله زندگی میکردم. اینجا محله لشکریها و سربازها بود. در آن خانه، حسن بن علی عسکری زندگی میکرد، پیشوای علویان.
رشید: از کجا میدانی خالی است؟
مسن: وقتی حسن بن علی درگذشت خانوادهاش به مدینه بازگشتند. خلیفه المعتمد او را زهر داد. اگرچه خلیفه انکار میکرد، اما همه میدانستند کار، کار اوست. خلیفه، حسن بن علی را در این خانه، در محله لشکریها خانه داده بود که در محاصره باشد. (به سوی خانه میروند. آهسته و با احتیاط)
رشید: او چگونه مردی بود؟
مسن: راست بگویم یا دروغ سردار؟
رشید: این چه سؤالی است؟ چرا دروغ؟
مسن: اگر راست بگویم از شما میترسم، اگر دروغ بگویم از خدا.
رشید: راست بگو مرد!
مسن: شریفتر از او در زندگی ندیدهام سردار. هیچکس حق نداشت با او صحبت کند، اما من سه بار پنهانی با او حرف زدم.
جوان: چه گفت؟
مسن: مرا سفارش کرد به محبت به مردم و رعایت انصاف. هرگز ندیدم از کسی کمکی بخواهد یا از تبعید و تنهایی خود و خانوادهاش گلایه کند.
در پشت خانه ایستادهاند، دست به شمشیر. رشید اشاره میکند. شمشیرها را آهسته میکشند. رشید سه ضربه به در میزند. کمی سکوت.
مسن: (آهسته) خانه خالی است!
اما صدای پایی میآید. به هم نگاه میکنند و آماده میشوند. پیرمرد سیاه، یاقوت، درِ خانه را بازمیکند. شمشیر رشید بیدرنگ بر گلوی پیرمرد قرار میگیرد. پیرمرد فانوسی به دست دارد. رشید با اشاره انگشت، پیرمرد را به سکوت فرامیخواند. وارد میشوند.
رشید و دو سرباز در حالیکه مواظب پیرمرد هستند صدا نکند وارد میشوند. سرباز جوان فانوس را از پیرمرد میگیرد. دور تادور حیاط اتاقهایی است.
رشید: (به جوان با صدایی آهسته میگوید) تو مواظب این باش. (منظورش پیرمرد است به سرباز مسن میگوید) اتاقها را بگردیم.
رشید و سرباز مسن، آهسته و با دقت یک به یک درِ اتاقها را بازمیکنند و نگاه میکنند. هیچکس نیست. در وسط حیاط میایستند و به دور و بر نگاه میکنند. سرباز جوان به زیرزمینی که در گوشه حیاط است اشاره میکند.
جوان: آنجا سردار. گوش کنید!
گوش میکنند. انگار صدایی میآید. رشید نزدیک پلهها میشود. تاریک است. اشاره میکند به سرباز مسن.
رشید: (آهسته) فانوس! (سرباز مسن فانوس را میگیرد و پیش میآورد. پلهها زیاد است و پایان آنها به تاریکی میپیوندد. رشید گوش میکند) صدای آب است!
مسن: (با تعجب) آب؟ نکند آب انبار است.
جوان: مثل صدای امواج دریاست. آب انبار چنین صدایی ندارد.
رشید: باید پایین برویم.
جوان: با این چه کنم؟ (منظورش این است که با پیرمرد چه کنم. پیرمرد با آرامش و سکوت به آنها نگاه میکند)
رشید: (به پیرمرد) این چه صدایی است؟
(پیرمرد به زبان خود اشاره میکند یعنی لالم و سپس به گوش خود یعنی کر هستم)
جوان: کرولال است.
رشید: دستش را ببند و بگذار همین جا بماند!
جوان دست او را با بندی میبندد و رهایش میکند. پیرمرد کنار حوض وسط حیاط مینشیند. رشید و سربازها با احتیاط از پلهها پایین میروند. در پایین پلهها اتاقی نسبتاً بزرگ وجود دارد که آجر فرش است. اینک صدای امواج با وضوح تمام شنیده میشود.
جوان: به خدا این صدای دریاست!
بر دیوارهای اتاق چند در مثل در کمد وجود دارد. رشید با احتیاط یک به یک آنها را بازمیکند. اشکافهای خالی هستند.
مسن: (دست به دری میزند) از پشت این در باد میآید.
رشید: پیرمرد خدمتکار چگونه صدای در زدن ما را شنیده بود، در حالیکه هم کر است هم لال؟!
جوان: جوری به ما نگاه میکرد انگار منتظر ما بوده!
هر سه با تعجب به هم نگاه میکنند. رشید دری که از پشت آن باد میآید بازمیکند. ناگهان موجی از صدا و نسیم به درون میوزد. فانوس خاموش میشود. نور مهتاب همهجا را روشن کرده است. دریایی در پشت در است که امواجش بر سر هم میغلتد و در زیر مهتاب چون نقره میدرخشد. در میانه امواج، مردی در ستونی از نور، نماز میخواند، بیتشویش. انگار که بر زمین ایستاده است. در نور مهتاب و انعکاس آن در آب و مه، انگار رؤیاست، خیال است. از حیرت، هر سه عقب مینشینند.
مسن: خدای بزرگ!
رشید: آیا آنچه من میبینم شما هم میبینید؟
جوان: به خدا من هم میبینم سردار.
رشید دست پیش میبرد که آب را لمس کند. انگار باور نمیکند. دستش به آب میخورد.
رشید: آب است! (انگشت به دهان میبرد) آب دریا!
جوان: شاید فرشته است.
رشید: ما را برای کشتن این مرد فرستادهاند؟!
جوان: (قدمی به سوی پلکان میرود) نباید در اینجا بمانیم سردار.
رشید: باید بمانیم! باید حقیقت را بفهمم!
جوان: جادوست.
مسن: (به طرف آب میرود) من سعی میکنم خودم را به او برسانم. (پای
در آب میگذارد و قدمی پیش میرود. ناگهان زیر پایش خالی میشود و فرو میرود. رشید دست میبرد و موی مرد را که در آب غوطه میخورد میگیرد و بیرون میکشد. سرباز مسن بر زمین میافتد، نفس نفس میزند)
رشید: حماقت کردی!
مسن: گرداب بود!
رشید: (قدمی پیش میرود و بانگ میزند) ای مرد! ای جوانمرد! که هستی؟ خوابی یا خیال؟ آدمی یا فرشته؟ صدای مرا میشنوی؟
مه غلیظی پیش میآید و مرد را در خود پنهان میکند. موجی به داخل سرداب میدود. رشید دریچه را میبندد. همهجا تاریک میشود.
سرباز جوان: (در تاریکی) من میروم. (از پلکان بالا میرود)
مسن: چه کنیم سردار؟
رشید: گمان میکنی او که بود؟
مسن: شاید باور نکنید.
رشید: باور میکنم. بگو.
مسن: میگفتند از حسن بن علی عسکری فرزندی میماند، اما هرچه گشتند او را نیافتند. میگفتند ناپدید شد. گمان میکنم این مرد همان فرزند ناپدید شده باشد.
رشید: خود اوست. به خدا قسم. بارها نام او را شنیدهام. معتضد همیشه در پی اوست. همچنانکه پدرش در پی او بود. (خشمگین) خلیفه مرا به کشتن او فرستاده است. وای بر من! وای بر معتضد!
به سرعت از پلکان بالا میرود. در حیاط، پیرمرد فانوس دیگری روشن کرده و نشسته است. دستهایش باز است.
رشید: (به سرباز جوان) تو دستهای او را باز کردی؟
جوان: دستهایش باز بود. نمیدانم چطور توانسته باز کند.
رشید: (به پیرمرد) به من بگو آنکه دیدم که بود. (پیرمرد اشاره میکند کر و لال است. رشید تقریباً التماس میکند) حرف بزن. حرف بزن.
پیرمرد خاموش است. رشید به سوی در میرود. دو سرباز در پی او.
شیمله را بر دار بستهاند. دارهای قدیم، طناب برای حلقآویزکردن نداشته، بلکه نوعی صلیب بوده. محکوم را بر چوب میبستهاند تا از گرسنگی و زخم بمیرد. شیمله بسته شده. از زخم و خون پوشیده است. بعضی مردم در اطراف او جمع شدهاند. بغرا خان رئیس سربازان است.
بغرا: این سزای کسی است که بر خلیفه قیام کند. عبرت بگیرید.
شیمله: (با ضعف) این سزای کسی است که برای حق قیام کند. خلیفه شما دروغگوی غاصبی است که از جهل و ترس شما سوءاستفاده میکند. برخیزید مردم و آماده شوید که حکومت را به اهلش واگذار کنید.
بغرا: خفه شو! (نیزهای در شکم شیمله فرو میبرد. شیمله از ضعف خم میشود. فریاد از مردم برمیخیزد. سربازان به سوی مردم میروند. مردم ساکت میشوند)
شیمله: (به سختی حرف میزند) ای مردم! چگونه است که اگر دیناری از شما بگیرند به خشم میآیید و فریاد میکنید، اما همه حقوق شما را گرفتهاند و در برابر ستم خاموش نشستهاید. آیا دوست ندارید فرزندانتان در عدالت و رحمت زندگی کنند؟
بغرا: (به مردم) او را سنگ بزنید. (هیچکس دست به سنگ نمیبرد. بغرا میغرد) سنگ بزنید! (مردم عقب میروند. بغرا به سربازان دستور میدهد) بزنیدشان تا سنگ بزنند! (سربازان با شمشیر و تازیانه به مردم حمله میکنند.
مردم میگریزند. بغرا به سوی شیمله میرود) وای بر تو شیمله. مردم را میبینی؟ همانها که به قیام دعوت میکنی، حتی یک نفرشان از تو دفاع نمیکند. همه میگریزند! نگاه کن! (بغرا شمشیر میکشد و زیر گلوی شیمله میگذارد) خودت را بیهوده به کشتن دادی، چه به دست آوردی؟
شیمله: (سر به سوی آسمان بلند میکند و لبخندی میزند) همه آنچه میخواستم به دست آوردم و حتی بیشتر از آن.
بغرا شمشیر را در گلوی او فرو میکند. شیمله میمیرد. بغرا بر اسب مینشیند. سربازان هم بر اسب مینشینند و میروند. در این مدت زنی روی بسته در گوشهای شاهد ماجرا بوده است که گهگاه او را دیدهایم. مردم با رفتن سربازها اندکاندک جمع میشوند.
رشید و سربازهای همراهش به تاخت وارد میشوند.
سرباز مسن: چه کنیم سردار؟
رشید: من نزد خلیفه میروم. شما هم با من بیایید. میخواهم اگر آنچه من دیدهام باور نکرد شما شهادت بدهید. بیایید.
مردم تک و توک ایستادهاند. رشید و سربازان به اینجا میرسند. چشم آنها به دار میافتد.
سرباز جوان: مردی را دار زدهاند.
مسن: هر که هست دیشب دارش زدهاند. دیروز نبود.
رشید میخواهد برود، اما ناگهان درنگ میکند و به سوی دار میرود.
جوان: بیاییم سردار؟
رشید حرف نمیزند. فقط به سوی دار میرود. لحظه لحظه چهرهاش دگرگونتر میشود. انگار به چیزی تردید کرده است. سر شیمله فرو افتاده و از دور قابل تشخیص نیست. رشید از اسب پیاده میشود. با نگرانی و اضطراب نزدیک میرود و یکباره با شناسایی شیمله بر جای خشک میشود. زیر لب زمزمهای میکند. انگار میگوید شیمله و با قدمهای بلند خود را به او میرساند. صورت شیمله را بلند میکند. آری، خود اوست. با دست صورت او را میگیرد و آهسته آهسته به زانو در مقابل او به زمین مینشیند. انگار توان ایستادن ندارد. دو سرباز و مردم با حیرت شاهد ماجرا هستند. ناگهان صدایی او را به خود میآورد. این صدای همان زن پوشیده روی است که در گوشهای شاهد ماجرا بود. این زن عزیزه است.
عزیزه: او را بغراخان کشت.
رشید: (همچنان با اندوه سر به زیر دارد) او را خلیفه کشت.
عزیزه: خوشحالم که ریشه ظلم را شناختهای سردار. به من بگو آیا سرانجام، سامیه را یافتی؟
رشید با حیرت سر برمیدارد. عزیزه صورتش را بازمیکند. چهرهاش در اثر چندین سال گذر عمر و تغییراتی درونی، بسیار دگرگون شده است.
رشید: تو...! بردهفروش....
عزیزه: نه. کسب و کارم دیگر بردهفروشی نیست، بلکه جستوجوی آزادی است. (رشید با تعجب برمیخیزد) مدتها پیش باید از بغداد میرفتم، اما به خاطر تو ماندم. دیدم شیمله را دار میزنند، مطمئن شدم تو را در اینجا خواهم دید. میدانی چرا شیمله کشته شد؟
رشید: (با صدایی گرفته) میدانم.
عزیزه: چون در پی حق بود و مردم را به سوی امامی پنهان از خاندان علی میخواند. اما خودش هرگز آن امام را ندید. (رشید به شیمله مینگرد) مطمئنم او بارها تو را به راه خود دعوت کرد.
رشید: دیر فهمیدم که چقدر راست میگوید.
عزیزه: هنوز هم دیر نیست. (دست در آستین میکند و پاره پوستی در میآورد و به دست رشید میدهد. رشید نگاه میکند. روی پوست مهر خورده و نوشته شده است «منتظر الظهور») این مُهر آن امام است. امشب به همین جا بیا. قایقی منتظر توست. این مُهر را نشان بده و سوار شو. ما تو را به سوی حق خواهیم برد.
عزیزه دوباره صورتش را میپوشاند و میرود. رشید متحیر است. دوباره قدمی به سوی شیمله برمیدارد و به او نگاه میکند و سپس به مُهر. آن را در آستین میگذارد و به سرعت به سوی اسبش برمیگردد و سوار میشود.
سرباز مسن: لباسهایتان خون آلود است! صورتتان هم.
رشید نگاه میکند. دست و لباسش به خون شیمله آغشته شده. پاسخی نمیدهد. به اسب هی میزند. دو سرباز در پی او.
معتضد قدم میزند. بیخوابی کشیده و بیصبر است. درِ تالار را بازمیکند. نگهبان پشت در تعجب میکند.
نگهبان: امیرالمؤمنین!
معتضد: این در باز بماند. میخواهم متوجه آمدن رشید شوم (باز شروع به قدم زدن میکند و پی در پی به ساعت شنی بر روی رف مینگرد. ساعت شنی پر شده است. معتضد آن را وارونه میکند و زیر لب میگوید) هفت ساعت گذشت. کجایی رشید!
سر و صدایی او را متوجه میکند. رشید از انتهای راهرو میآید و سربازی که گویا میخواسته جلوی او را بگیرد در پی او میدود. رشید با همان سر و روی و لباسهای خونین است. وارد میشود و در را پشت سر خود میبندد. خشن و بیآداب. معتضد متعجب است و به سوی او قدمی برمیدارد.
رشید: (فریاد میکشد) این خون شیمله است!
در پشت در، نگهبانان از صدای فریاد با حیرت به هم مینگرند و دست به شمشیر میبرند.
معتضد: وای بر تو! (به سوی رشید میآید و شمشیر رشید را از غلاف بیرون میکشد) خونی بر این شمشیر نیست!
رشید: اما شمشیر تو خونین است. همیشه خونین است. چرا شیمله را کشتی؟
معتضد: من هرکس را بخواهم میکشم. تو که هستی که از من سؤال میکنی؟ جواب بده، باید کسی را میکشتی. چه کردی؟
رشید: نکشتم. نمیتوانستم و نمی خواستم. وای! چیزی دیدم که هرگز فراموش نخواهم کرد. در آن خانه سردابی بود و در سرداب، دریایی و بر روی امواج دریا مردی نماز میخواند. آن مرد که بود؟
خلیفه: آن دو سرباز هم دیدند؟
رشید: دیدند، چون چشم داشتند! صدایشان کن و بپرس! (به سوی در میرود)
خلیفه: نیازی نیست. میدانم راست میگویی!
رشید: آن مرد که بود؟
خلیفه: مهدی! فرزند علی. فرزند حسن بن علی عسکری. همان که عمری است در پی یافتن و کشتن او هستم. همان که هر روز عدهای در گوشهای با نام او قیام میکنند. دیروز صاحبالزنج و امروز قرامطه در کوفه و بحرین برای امامی پنهان دعوت میکنند. آن امام پنهان هر که هست نام مهدی را به
عاریت گرفته است تا دلها را مجذوب خود کند. مهدی آن سکه واقعی است که هر روز کسی به نامش سکهای قلب میزند تا در این بازار سود و سودایی کند. (ناگهان شمشیر را بر سینه رشید میگذارد) به تو میگویم رشید. حتی اگر برادر من باشی، حتی اگر بارها زندگی مرا نجات داده باشی اگر بشنوم از آنچه امشب دیدی با کسی حرفی بزنی تو را میکشم. به خاک پدرم این کار را میکنم.
رشید: (با دست تیغه شمشیر را کنار میزند) بهتر از هرکس میدانی که هرگز از مردن نترسیدهام، اما همیشه ترسیدهام از اینکه فریب بخورم. از اینکه نامرد شمرده شوم و درازگوشی باشم که بارش حماقت و حقارت است. تو به من وعده کردی شیمله را نخواهی کشت، اما کشتی. بدون اینکه بدانم، مرا به کشتن مردی فرستادی که میدانی شریفترین آدمیان است و حالا از من میخواهی چوب خشکی باشم بیعقل و احساس و آنچه تو میخواهی بگویم و آنچه نمیخواهی نگویم (فریاد میکشد) مگر تو که هستی معتضد؟
غلامها و نگهبانها به درون میریزند. رشید به چابکی از در بیرون میرود و در را پشت سر خود میبندد. به سرعت از راهرو میگریزد و وارد باغ میشود. در تالار، پشت سر او شکسته میشود و نگهبانها دنبال او میکنند. در راه فرار، نگهبانی سر راه رشید پیدا میشود. نمیداند چه خبر است. رشید بیدرنگ شمشیر او را از غلاف بیرون میکشد و با خود میبرد. در تالار، معتضد که از خشم میلرزد دور خود میچرخد و فریاد میزند.
معتضد: تو را میکشم رشید!
رشید به سرعت از میان درختان باغ میدود. قبل از دروازه باغ دو سرباز همراهش کنار اسبها ایستادهاند. رشید روی اسب میپرد و فریاد میکشد.
رشید: فرار کنید! (دو سرباز هاج و واج به او مینگرند. رشید دوباره فریاد میکشد) فرار کنید.
نگهبانها پدیدار میشوند. دو سرباز بر اسب میپرند و به سوی دروازه کاخ میتازند. فریاد نگهبانهای تعقیبکننده، پاسبانان دروازه را به خود میآورد، اما پیش از آنکه فرصت کاری داشته باشند رشید و دو سرباز از دروازه میگریزند و به تاخت در کوچهها به فرار ادامه میدهند.
رشید و دو سرباز در بیابان به تاخت به زیر درختی میرسند. میایستند.
رشید: باید از هم جدا شویم.
جوان: چرا میخواهند ما را بکشند؟
رشید: خلیفه میترسد آنچه در سرداب دیدهایم برای دیگران نقل کنیم. هر یک از ما از یک طرف میرویم.
هرکدام از یک سو به تاخت دور میشوند.
بر فراز پشتهای، ده سوار ایستادهاند و به اطراف مینگرند. نزدیک میشویم. فرمانده آنها قاسم بن عبیدالله است.
قاسم: در بیابان پراکنده شوید. هرکس رد پای آنها را دید دیگران را خبر کند.
یک سرباز به نام مطیع: خلیفه چرا میخواهد سردار بزرگی چون رشید را بکشد؟
قاسم: (با خشونت) او خائن است نه سردار! فهمیدی؟ همه فهمیدید؟
همه سر تکان میدهند. قاسم با اشاره دست میگوید حرکت کنید. همه حرکت میکنند.
سربازی از سربازان قاسم رد پایی را زیر درخت مییابد. فریاد میکشد.
سرباز: رد پا، رد پا.
(در بیابان، سربازها فریاد او را تکرار میکنند و همه آنجا جمع میشوند)
قاسم: (نگاه میکند) در اینجا از هم جدا شدهاند. سه گروه میشویم. (اشاره میکند) شما با هم، شما با هم، شما سه تن هم با من زود!
به تاخت درمیآید، دیگران هم.
سرباز جوان آهسته پیش میرود. تشنه است و خسته. چشمش به چادری میافتد.
سرباز مسن به چاهی رسیده است. دلو را در چاه انداخته است. دلو را آهسته بالا میکشد. از سر پشتهای سه سرباز پیدا میشوند.
رشید پیش میرود. میایستد و به پشت سر نگاه میکند. در دوردست بیابان نقطهای توجهش را جلب میکند. دقت میکند. تعقیبکنندگانش هستند. به اسب نهیب میزند که بتازد.
سرباز در برابر چادر پیاده میشود. صدایی نیست. وارد میشود. پیرمرد بسیار ضعیفی در گوشه چادر خوابیده. سرباز به طرف او میرود.
پیرمرد: آمدید؟
سرباز جوان: من تشنهام.
پیرمرد: تو که هستی.
سرباز: من مهمانم. تشنهام.
پیرمرد: رفتهاند آب بیاورند. کمی آب در کوزه هست.
سرباز به دور و بر نگاه میکند. کوزه پشت صندوق است. آن را برمیدارد. فقط چند قطره آب در آن است. کوزه را میگذارد. صدای پای اسب میآید.
پیرمرد: آمدند!
سرباز بیرون میدود و یکباره خود را با سه سرباز تعقیب کننده رو در رو مییابد. شمشیر میکشد، اما تیرهای سربازان بر سینهاش مینشیند و میافتد.
سرباز مسن دلو را بالا میکشد. یکباره احساس میکند پشت سرش خبرهایی است. نگاه میکند. سه سرباز از پشته به سوی او پایین میآیند. سرباز مسن پشت دیواره چاه پناه میگیرد و دست میبرد تیر و کمانش را که در کنار چاه است پیش میکشد. مهاجمان پراکنده میشوند و از سه طرف پیش میآیند. سرباز مسن با تیر یکی از آنها را از پا میاندازد، ولی دیگران به تاخت بالای سرش ظاهر میشوند و با ضربه شمشیر او را میکشند.
رشید متوجه میشود مهاجمان به او نزدیک شدهاند. میایستد رو برمیگرداند و به سوی آنها میتازد. نزدیک هم که میرسند میایستند. قاسم با اینهاست.
قاسم: (لبخند میزند) وقت تسویه حساب ما فرا رسیده است رشید!
رشید: به یاد دارم که روزگاری این زخم را من بر صورتت گذاشتم!
قاسم: و حال به جای این زخم سرت را از تنت جدا میکنم.
(قاسم شمشیر میکشد و سربازان هم)
رشید: (به مطیع و سربازی دیگر) مطیع! سالم! میخواهید با من بجنگید؟ (مطیع و سالم با تردید به هم مینگرند. رشید و قاسم با هم درگیر میشوند. رشید فرصت مییابد و زخمی بر گونه سالم قاسم وارد میکند. قاسم دست بر صورت میکشد. خونین است. به سربازان نهیب میزند)
قاسم: امانش ندهید!
(فقط سرباز سوم شمشیر میکشد. قاسم به سالم و مطیع فریاد میزند) چه میکنید بیپدرها؟ او را بکشید!
مطیع و سالم رو برمیگردانند و میگریزند. رشید با یک ضربه، شمشیر از دست سرباز سوم میاندازد. سرباز سوم میگریزد. فقط قاسم میماند. میخواهد بجنگد، اما ترس بر او غلبه میکند و رو به گریز مینهد.
رشید در زیر آفتاب پیش میرود. بیحال است.
رشید در کنار بوتهای به خواب رفته است. خوابی از سر ضعف و تشنگی. اسب در کنار او ایستاده است.
قایقی در کنار دجله است. قایقرانی در آن است که بیتابانه به تاریکی نگاه میکند. فانوسی در دست دارد و با آن به فانوسی دوردست در دل آبها علامت میدهد. یک نفر از تاریکی به در میآید و پوستی ممهور را به قایقران نشان میدهد و وارد قایق میشود.
مسافر: برویم!
قایقران: یک نفر دیگر هم باید بیاید.
بیتاب است و علامت میدهد.
عزیزه و دوستانش در این قایق منتظرند. مرد 1 فانوس در دست دارد.
مرد 1: رشید تو نخواهد آمد!
عزیزه: میآید.
مرد 1: اگر میخواست تا به حال آمده بود. چگونه اعتماد میکنی به کسانی که نان خلافت را خوردهاند؟
عزیزه: او را نمیشناسید.
مرد 2: کسی که منتظرش هستید مگر کیست؟
عزیزه: دوست نزدیک خلیفه است. اگر به ما ملحق شود شکست بزرگی برای خلافت است. در ضمن سردار بزرگی است. مگر نمیخواهید با خلیفه بجنگید؟ او راه و رسم جنگ را میداند.
(فانوس از دور تکان میخورد)
مرد 1: میگوید تا کی منتظر شویم؟!
عزیزه: (رو برمیگرداند و قدمی میزند و سپس پیش میآید) دیگر منتظر نمیشویم. بگو بیایند.
(مرد 1 فانوس را تکان میدهد)
مرد 2: (با صدای بلند به بقیه میگوید) آماده باشید. قایق رسید حرکت میکنیم.
مرد 3: تا بحرین راه زیادی است؟
عزیزه: صبور باشید. فرستاده امام در آنجا منتظر ماست.
المعتضد در میدان تیراندازی نشسته است. سواران در حال تاخت میکوشند تیرهای خود را بر هدف بنشانند. قاسم که زخم چهرهاش را بسته آنجاست. مسرور هم هست و بغراخان.
المعتضد: (به بغرا) کار توست بغرا.
قاسم: امیرالمؤمنین اجازه دهید این کار را خودم به پایان ببرم.
المعتضد: تو مرد میدان رشید نیستی. جای سالم در صورتت باقی نگذاشته.
مسرور: آیا امیر دوست دارند من به دنبال رشید بروم؟
خلیفه: دوست دارم بغرا برود. او یکبار پیش از این رشید را برای ما آورده است. دوباره هم میتواند این کار را بکند. (بغرا سر خم میکند. خلیفه برمیخیزد. تیر و کمانی میگیرد و رو به هدفی نشانه میرود. تیری میاندازد. تیر به کنار هدف میخورد. رو میکند به بغرا) البته بار اول که رشید را آوردی او سه چهار ساله بود، ولی امروز سی و سه چهار ساله است!
بغرا: برای بغرا فرق نمیکند. کودک یا بزرگ. هر که را امیر بخواهد میآورم. یا به پای خود میآید یا سرش را میآورم.
(خلیفه تیر دیگری میاندازد. تیر بر هدف مینشیند. بغرا تحسین میکند) احسنت امیرالمؤمنین.
خلیفه: تنها رقیب من در تیراندازی رشید بود!
بغرا: پس به زودی رقیب نخواهید داشت.
خلیفه: بزرگترین آرزوی تو چیست بغرا؟
بغرا: شحنگی بغداد امیر من!
خلیفه: وقتی سر رشید پیش پای من به زمین بغلتد تو شحنه بغداد خواهی بود.
(بغرا سر خم میکند و میرود)
سامیه، ام کلثوم و محمد کاتب آماده بازگشت هستند. بار و بنه را بر شترها گذاشتهاند. زنها دور سامیه و ام کلثوم حلقه زدهاند و مردها دور محمد.
ابونصر (از ریش سفیدان قبیله): (به محمد) در این مدت برکت قبیله ما بودید. سلام ما را به ابوجعفر برسان محمد.
محمد: سلام شما را میرسانم و میگویم چقدر در حق ما محبت کردید.
عرب لاغر: محبت از شما بود برادر. باز بیایید. اینجا خانه خود شماست.
زنها نیز با سامیه و ام کلثوم خداحافظی میکنند.
بنت نضال: سامیه جان خدا نگهدار.
سامیه: یادتان نرود که قرآن را آن طور که یاد دادم بخوانید! با هم مرور کنید!
ماریه (زن جوان): شما هم یادتان نرود باز که آمدید برای من کتابهایی که وعده داده بودی بیاوری. (سر در گوش سامیه میبرد. حرفی میزند و میخندد)
بنت نضال: باز چه گفتی؟ درباره هیئت و نجوم کتاب خواستی؟! گیرم که بتوانی بخوانی مگر میفهمی؟!
ام کلثوم: ماریه ستارهها را خیلی خوب میشناسد بنت نضال!
محمد کاتب: (به طرف زنها میآید) من با مردها خداحافظی کردم! برویم؟!
ام کلثوم: آمادهایم. (به زنها) خدا نگهدار.
زنها یکدیگر را در آغوش میگیرند. ام کلثوم و سامیه و محمد کاتب سوار شترها میشوند و به راه میافتند.
بنت نضال: خدایا مسافران ما را در پناه خودت حفظ کن!
اهل قبیله: آمین.
ابونصر: (فریاد میکشد) یادتان باشد. بعد از یک روز راه به چادرهای طایفه «منیعه» میرسید. سلام ما را به آنها برسانید. (مسافران دور میشوند)
رشید با ضعف تمام با اسب پیش میآید. سرش گیج میرود و دنیا برایش تیره و تار است. عاقبت از اسب در میغلتد. اسب در کنار او شیهه میکشد. از پس تپهای یک مرد و یک زن به صدای شیهه اسب دوان دوان بالا میآیند. اسب و رشید را میبینند. به سوی او میدوند. مرد بیدرنگ مشک آبی که بر شانه دارد بازمیکند. کمی آب بر لبها و صورت رشید میریزد. رشید کمی تکان میخورد. مرد مشک را به دهان رشید میگذارد. رشید کمی مینوشد و با ضعف و بیحالی سرش به یک سو خم میشود.
مرد (طاهر): (به زن) باید ببریمش به چادر. برو کمک بیاور.
زن به سرعت میدود. آن طرف پشته هفت هشت چادر در سایه تپه به هم بسته شدهاند. زن فریاد میکشد و به سوی چادرها میدود.
زن: کمک! یکی بیاید.
یک دو زن و مرد و کودک از چادرها بیرون میآیند.
بغرا خان، همراه هفت سوار سر پشتهای پدیدار میشوند. از پشته فرو میآیند. کمی از هم پراکنده میشوند. با دقت به اطراف و به زمین نگاه میکنند. یکی از آنها جای پایی پیدا میکند.
سرباز 1: سردار! رد پا! اینجاست. (همه به آن طرف میروند و نگاه میکنند. سرباز از اسب پایین میپرد و با دقت رد پا را وارسی میکند)
بغرا: به کدام طرف رفته؟
سرباز 1: (با دست به جهتی اشاره میکند) این طرف.
سرباز 2: به طرف طایفه منیعه رفته است. (از نگاه بغرا سؤالی را میخواند و پاسخ میدهد) طایفه کوچکی است. هفت هشت خانوار، بیآزارند.
بغرا به آن طرف حرکت میکند. دیگران در پی او.
ام کلثوم و سامیه و محمد کاتب از دور پیدا میشوند. بچهها با دیدن آنها سر و صدا میکنند. مردان و زنان طایفه بیرون میآیند و به مسافران تازهوارد نگاه میکنند. مسافران میرسند.
محمد کاتب: (به مردها) سلام برادران. شما طایفه منیعهاید؟
طاهر: سلام برادر. از کجا؟
محمد کاتب: دیروز از قبیله بنی ضبّه حرکت کردیم. (شتر را مینشانند) به ما گفتند بعد از یک روز راه به شما میرسیم. سلام رساندند. (شترهای سامیه و ام کلثوم را هم مینشانند)
یک مرد: خوش آمدید! وارد شوید! (آنها را به داخل یک چادر راهنمایی
میکنند)
زن طاهر: (مهمانها را مینشاند و نان جلوی آنها میگذارد و آب) راه زیادی آمدهاید.
ام کلثوم: شب را در بیابان خوابیدیم. باید صبح زودتر حرکت میکردیم که قبل از ظهر به اینجا برسیم.
طاهر: (وارد میشود) حتماً عازم بغدادید!
محمد: آری. شش ماه بود نزد بنی ضبه بودیم. باید برمیگشتیم.
طاهر: تا هر وقت که ماندید قدمتان بر چشم، اما وقتی خواستید برگردید یک نفر را باید همراه خود ببرید.
زن طاهر: (اعتراض میکند) این چه حرفی است؟ مهمانها فکر میکنند عذرشان را میخواهیم!
طاهر: گفتم که تا هر وقت بمانید قدمتان بر چشم! نگفتم؟!
محمد کاتب: البته که تا هر وقت بخواهیم میمانیم. کجا از اینجا بهتر! (همه میخندند) اما این مسافر کیست؟
طاهر: مردی که همین امروز پیدا کردیم.
ام کلثوم: پیدا کردید؟
زن طاهر: گمشده بود. از تشنگی و گرسنگی نزدیک اینجا به زمین افتاد. از شیهه اسبش فهمیدیم. از شدت ضعف نمیتوانست حرف بزند. کمی غذا خورد، اما هنوز بیحال است.
طاهر: به نظرم باید بغدادی باشد. از لباسش میگویم. سر و وضع خوبی دارد. اسب گرانقیمتی هم دارد. گیر راهزنان بیابان بیفتد زندهاش نمیگذارند.
محمد کاتب: هر وقت به حال آمد از خودش بپرسید اگر دوست داشت
بیاید بغداد او را میبریم.
طاهر: بد نیست نگاهی به او بیندازید. شاید آشنا باشد.
محمد: (میخندد) آشنا وسط این بیابان؟!
(تکیه میدهد که استراحت کند)
ام کلثوم: یک نگاه ضرری ندارد محمد.
محمد: ضررش این است که باید از جا بلند شوم! (برمیخیزد) کجاست؟
(طاهر با او برمیخیزد و بیرون میرود)
سامیه: (به زن طاهر) زندگی وسط این بیابان باید سخت باشد. نه؟
زن طاهر: عادت کردهایم. ما را ببرند بغداد دو روزه دیوانه میشویم. این بیابان درندشت کجا و خانههای تنگ بغداد!
(محمد و طاهر برمیگردند. طاهر در فکر است. رو به ام کلثوم میکند)
طاهر: آشناست. او را جایی دیدهام، اما نمیدانم کجا. (سخت در فکر است) جایی دیدهام. جایی دیدهام. (با خود انگار) لباس لشکریان را به تن دارد، ولی خدایا نمیدانم کجا او را دیدهام.
سامیه: (به امکلثوم) بیا ما هم نگاهی بیندازیم شاید او را بشناسیم.
امکلثوم: ما کی با لشکریان سر و کار داشتهایم؟
سامیه: بیا!
سامیه و امکلثوم از چادر بیرون میآیند. طاهر و زن طاهر و محمد کاتب هم همراه میشوند. محمد کاتب به سوی چادر همسایه میرود.
محمد: اینجاست.
همه وارد میشوند. رشید بر بستر خوابیده است. ساعدش را روی صورتش قرار داده و صورتش پیدا نیست. کمی در خواب جابهجا میشود و دستش را از روی صورتش برمیدارد. سامیه ناگهان او را میشناسد.
سامیه: (با حیرت) رشید! خدایا!
(همه برمیگردند و او را نگاه میکنند. سامیه جلو میرود و کنار رشید مینشیند)
ام کلثوم: گفتی رشید؟
سامیه: رشید است. همان که روزگاری در نخلستانهای بصره نجاتش دادم. اینجا چه میکند؟
(یکباره یاد موضوعی میافتد. هیجانزده) او فرار کرده. حتماً از زندان بغداد فرار کرده.
محمد: از کجا میدانی فرار کرده؟
سامیه: شش ماه پیش وقتی ما از بغداد بیرون میآمدیم او را به جرم مخالفت با خلیفه به زندان میبردند. او حتماً فرار کرده.
زن طاهر: یا الله. اگر فرار کرده حتماً دنبالش میآیند.
ام کلثوم: چه کسی میداند اینجاست؟
طاهر: از رد پایش خواهرم. تا خود اینجا میآیند.
سامیه: (نگران) باید کاری کنیم. (از هیجان دست به دامن امکلثوم میشود) باید کاری کنیم.
محمد: اسبش را به سوی بیابان بفرستید. در پی رد پای اسب میروند.
طاهر: اسب گرانقیمتی است.
سامیه: جان این مرد گرانتر است!
طاهر از لحن سامیه جا میخورد و ساکت میشود. اشاره میکند به زنش که اسب را روانه کند. زن طاهر بیرون میرود. رشید تکانی میخورد و آهسته چشم بازمیکند. سامیه را نمیبیند. محمد کاتب و ام کلثوم را میبیند.
سامیه: (آهسته) رشید!
رشید: چشم میگرداند و سامیه را میبیند. اول درست به جا نمیآورد. اما یکباره او را به یاد میآورد و نفس در سینهاش گره میخورد. دستهایش بیاختیار به سوی سامیه بالا میآیند، اما از ضعف فرو میافتند. محمد کاتب دستهای او را میگیرد
محمد کاتب: باید آرام باشی!
رشید: خواب میبینم؟
سامیه: (اشک در چشمانش مینشیند) بیدارید. ما هر دو بیداریم.
(میخواهد بنشیند. طاهر به سرعت مخدهای پشت او میگذارد. رشید مینشیند)
رشید: اینجا کجاست؟ (صدای شیهه اسبی میآید)
طاهر: تو مهمان مایی. طایفه منیعه. در فاصله دو روز راه از بغداد.
(رشید با پرسشی در چشم به سامیه مینگرد)
زن طاهر: (وارد میشود) اسب رفت.
سامیه: ما هم مثل شما اینجا مهمانیم. به بغداد میرویم. از زندان خلیفه گریختهای؟ (رشید با نگرانی به اطرافیان مینگرد. سامیه او را مطمئن میکند) بگویید! حرف بزنید!
رشید: قصه درازی است. خلیفه (با اندوه نفس میکشد) شیمله را کشت. (با خشم) او شیمله را کشت.
سامیه: (با اندوه به محمد کاتب و ام کلثوم مینگرد و اشک در چشمش
مینشیند) از آنچه میترسیدیم به سرش آمد.
محمد کاتب: خداوند او را با اولیای خود محشور کند.
رشید: با خلیفه در افتادم. دستور داد مرا بکشند. (چشمهایش را میبندد) او دستور داد مرا بکشند؛ چون چیزی دیده بودم که نباید میدیدم.
طاهر: چه دیدی؟
رشید چشمهایش را بسته است و حرف نمیزند. انگار به سختی نفس میکشد. چشم بازمیکند.
رشید: (با خشم برمی خیزد) باید به بغداد برگردم. (محمد او را میخواباند)
سامیه: با هم برمیگردیم.
رشید: (لبخند میزند) با هم برمیگردیم!
ناگهان صدای شیهه اسبهایی شنیده میشود. طاهر و زنش به هم نگاه میکنند و به سرعت بیرون میروند. زن طاهر به سرعت دوباره بازمیگردد.
زن طاهر: (به شدت ترسیده) سربازانند. مأموران خلیفه. باید همین جا بمانید.
با سرعت دوباره بیرون میرود. محمد کاتب هم به سرعت همراه او بیرون میرود و پرده چادر را پشت سر خود میاندازد.
ام کلثوم: محمد!
محمد از چادر بیرون میآید. بغرا خان و سربازانش نزدیک چادرها رسیدهاند. پیاده میشوند.
طاهر: (جلو دویده) خوش آمدید. مرحبا! قدمتان بر چشم! بیایید.
بغرا: (به دور و بر نگاه میکند و با خشونت میپرسد) طایفه منیعه؟
طاهر: خوش آمدید!
بغرا: در پی یک فراری هستیم. رد پایش تا اینجا آمده!
محمد کاتب: نمیدانستیم فراری است. آب و غذا گرفت و رفت. گفت سرباز خلیفه است.
بغرا: این کیست؟
طاهر: برادر من است.
بغرا: چند مرد در اینجاست؟
طاهر: پنج مرد.
بغرا: باید چادرها را بگردیم. (به سربازها) زود!
سربازها پیاده میشوند و به درون چادرها سر میکشند. یک چادر خالی است. در دیگری پیرمردی خوابیده و پیرزنی پشم میبافد. در دیگری سه کودک خوابیدهاند. سربازی به درون چادری که ام کلثوم و سامیه هستند سر میکشد. زنها مشغول کار هستند و مردی نیست. سرباز برمیگردد.
سرباز: راست میگوید. اینجا کسی نیست.
طاهر: (آنها را به یک چادر راهنمایی میکند) اینجا استراحت کنید سرورم. فراری نمی تواند زیاد دور شده باشد.
بغرا: ما گرسنهایم.
وارد چادر میشود. بقیه سربازها هم دنبال او. محمد کاتب به سرعت وارد چادر رشید میشود.
محمد: دنبال رشید آمدهاند. بو ببرند اینجا پنهان شده او و همه طایفه را
میکشند.
ام کلثوم: باید به بغداد برویم. همین حالا.
محمد: با رشید یا بیرشید؟ (به سامیه نگاه میکند) رشید پایش را بیرون بگذارد دستگیرش میکنند و بدتر از آن، این مردم بیگناه را هم میکشند.
رشید: (پارچهای که بر رویش کشیدهاند کنار میزند. جوری استتارش کردهاند که انگار مخدهای بوده در گوشهای. برمیخیزد) من باید بروم.
سامیه: کجا؟
زن طاهر: با این حال برادر؟
رشید: وقتی آنها غافلند باید به بیابان بزنم. دست کم اگر دستگیر شوم گناه پناه دادنم به گردن این طایفه نمیافتد.
طاهر: (وارد میشود. ترسیده و نگران است) مشغول غذا خوردنند. وای بر ما اگر بو ببرند.
رشید: (سعی میکند بر خیزد) من میروم.
طاهر: (با شرمندگی) هرگز مهمان را از خانهام نراندهام، اما نگران زنها و بچهها هستم.
زن طاهر: (با خشم) مرد!
رشید: (جلوی زن طاهر را میگیرد) او راست میگوید خواهرم. راست میگوید. (به طاهر) گمان میکنی اینها تا کی اینجا هستند؟
طاهر: نمیدانم. اما بهزودی شب میشود. حتماً میمانند تا فردا صبح.
رشید: شب برای رفتن من بهترین فرصت خواهد بود. باید از شما شتری بخرم.
طاهر: ما به مهمان چیزی نمیفروشیم. پیشکش میکنیم. باید نزد آنها برگردم.
بیرون میرود. صدای خنده و فریاد سربازان به گوش میرسد. زن طاهر برمیخیزد.
زن طاهر: من هم میروم که شما استراحت کنید. (میرود)
محمد کاتب: (به ام کلثوم نگاه میکند) گمان میکنم بهتر باشد ما هم نگاهی به شترها بیندازیم. (ام کلثوم برمیخیزد)
رشید: لحظهای صبر کنید. (دست در سینه میکند و گردنبندی که روزگاری پدر سامیه به او سپرده بود از گردن در میآورد و به سوی سامیه میگیرد) این برای شماست!
سامیه: (با تعجب جلو میرود و گردنبند را نگاه میکند) این چیست؟
رشید: امانتی است که پدر شما سالها پیش در زندان صاحبالزنج به من سپرد تا به دست شما برسانم. گردنبند مادر شما بوده.
سامیه: (آهی میکشد و گردنبند را چون شیئی مقدس میگیرد) مادر! (به گردنبند خیره میشود و آن را میبوسد و رو به رشید میکند) شما پدرم را دیدید؟
رشید: وقتی به زندان صاحبالزنج افتادم او را دیدم. به او گفتم شما زندهاید. او این گردنبند را به من سپرد که به شما برسانم و از من خواست مواظب شما باشم. (لبخند تلخی میزند) عهدی که هرگز نتوانستم به آن وفا کنم. (مکثی میکند و به ام کلثوم و محمد کاتب مینگرد) و حالا آیا... (عرق از پیشانی پاک میکند) دیدن دوباره شما همه تصمیمهای مرا باطل کرد... میدانید... میخواستم همه عمر تنها زندگی کنم... (دست در گریبان میکند و پوست ممهوری که از عزیزه گرفته بیرون میآورد و نگاه میکند) اما پیش از هر حرفی باید کسی را پیدا کنم. (سامیه با دقت به او مینگرد) مردی که تا او را نیابم دلم آرام نخواهد شد... در آن دریا... در نماز....
سامیه: از چه کسی حرف میزنید؟
رشید: خواهم گفت. روزی خواهم گفت. (ناگهان با لحنی غریب و التماسگونه میگوید) منتظر من بمانید! (سکوت حاکم میشود)
سامیه: (سر به زیر میاندازد) همه چیز به پدرم بستگی دارد.
رشید: (حیرتزده) پدر؟
سامیه: آن کس که مرا از بردگی خرید و آزادی بخشید و روشنی آموخت. (لبخندی بر لب امکلثوم مینشیند)
رشید: او کجاست؟
ام کلثوم: در بغداد.
رشید: امیدوارم مرا بپذیرد.
امکلثوم: با هم به بغداد میرویم.
محمد: سربازان نباید رشید را ببینند!
رشید: خودم را به بغداد میرسانم. نگران نباشید. خیلی زود! باور کنید!
سامیه به گردنبند خیره میشود.
بغراخان: (به طاهر) نزدیکترین طایفه به شما کدام است؟
طاهر: به فاصله یک روز و نیم راه بنی ضبّه هستند.
بغرا: پس ممکن است رشید نزد آنها برود. چطور مردمی هستند؟
طاهر: آرام و مهمان دوست.
بغرا: وقتی رشید را دیدی در چه حالی بود؟
طاهر: آن مرد بسیار خسته و ضعیف بود. گفتیم کجا میروی پاسخ نداد.
بغرا: (میخندد) حتماً میرود پیش همان قبیله. حتی گمان هم نمیکند بغراخان مثل اجل معلق بر سرش بتازد. (همه سربازها میخندند. بغرا ادامه میدهد) میخواستم زود از اینجا بروم، اما مهماننوازیات نگهم داشت. شب
هم میمانیم!
(سربازها از شادی فریاد میکنند)
طاهر: جان و مال ما فدای شما.
آب و آذوقه بر شتری بستهاند. شتر نشسته است. رشید میخواهد برود. محمد کاتب و کلثوم و زن طاهر با فاصلهای ایستادهاند. رشید و سامیه در کنار شتر صحبت میکنند.
رشید: مردی که در جستوجویش هستم باید پیدا کنم. تقدیر من این است که او را ببینم.
سامیه: چشم بهراهم.
رشید: وقتی دوباره شما را ببینم مشکلات تمام شده است.
سامیه: هرچه خدا بخواهد همان میشود. (دست میکند و از آستین گردنبند را در میآورد و به سوی رشید میگیرد) این نزد شما میماند.
رشید: (متعجب) چرا؟
سامیه: تا فراموش نکنید و زود برگردید و آن را به من برگردانید.
رشید: چهارده سال طول کشید تا آن را به شما رساندم.
سامیه: تلاش کنید این بار زودتر برگردانید. بگیرید!
رشید گردنبند را میگیرد. نور اندک بیابان بر گردنبند تابیده و به آن درخششی بخشیده است. رشید بر شتر مینشیند. شتر برمیخیزد. رشید به راه میافتد. چند قدم بعد سر برمیگرداند و نگاه میکند. سامیه آهسته برای او دست تکان میدهد. رشید هم دست تکان میدهد. رشید دور میشود. چشمهای سامیه از اشک خیس است.
بغرا خان برمیخیزد که از چادر بیرون رود. همه در حال غذا خوردن هستند. طاهر که کنار دست او و جلوی در خیمه نشسته نمیگذارد.
طاهر: کجا سردار. بقیه غذا را همین حالا میآورند!
بغرا: (میخندد) در وسط بیابان تو این همه غذا را از کجا میآوری؟
طاهر: (او را مینشاند) مهمان که عزیز باشد صاحبخانه خودش را هم برای او قربانی میکند. بخورید!
(مشغول خوردن میشوند)
سرباز: از تو مهماننوازتر ندیدهایم. اصلاً نمیگذاری ما بیرون برویم!
طاهر: تا غذا هست کسی حق ندارد برخیزد!
بغرا: (دوباره برمیخیزد) احتیاج واجب دارم بروم بیرون! از جلوی در برو کنار ناجوانمرد!
(طاهر نگاه میکند. زنش از بیرون در اشاره میکند که رشید رفت. طاهر راه میدهد که بغرا برود)
طاهر: جلوی احتیاج واجب را نمیتوانم بگیرم سردار. بفرمایید!
(بغرا بیرون میرود و سربازها میخندند)
سامیه و ام کلثوم و محمد کاتب آماده رفتن هستند. شترها را بار بستهاند. طاهر و همسرش برای مشایعت آمدهاند و یک دو زن و مرد دیگر.
طاهر: در امان خدا بروید.
محمد کاتب: درِ خانه ما در بغداد همیشه به روی تو و خانوادهات باز است برادر.
از خیمهای بغراخان، خواب آلود بیرون میآید.
بغرا: مسافرید؟
طاهر: برادرم عازم بغداد است. برای خرید.
بغرا: چه زود به راه افتادهاند.
محمد: میخواهیم خنکی هوا را از دست ندهیم.
بغرا: (فریاد میکشد) سربازها بیدار! همه بیدار!
(یک دو سرباز، خواب آلوده بیرون میدوند. بغرا فریاد میکشد) بقیه را هم بیدار کنید! تنبلها! زود! آفتاب بالا آمد! بجنبید.
محمد کاتب و امکلثوم و سامیه سوار میشوند. شترها به راه میافتند.
سامیه: خداحافظ خواهرم.
زن طاهر: خداحافظ.
مسافران به راه میافتند و میروند.
رشید سوار بر شتر میرود.
سامیه و امکلثوم و محمد در راهند. سامیه با جستوجویی در نگاه به اطراف بیابان مینگرد. امکلثوم و محمد متوجه او هستند.
بغرا خان و مردانش در بیابان میتازند.
سامیه و همراهانش به سوی بغداد پیش میروند.
رشید در بیابان میرود.
سامیه و همراهان میروند. یکباره محمد کاتب فریاد میزند.
محمد: بغداد! ام کلثوم رسیدیم!
ام کلثوم: سامیه! نگاه کن!
خانههای بغداد از دور پیداست. سامیه به پشت سر مینگرد. انگار منتظر آمدن رشید است.
رشید در کنار آتشی نشسته است. به گردنبند سامیه نگاه میکند. ماه بالای سرش میدرخشد.
کنیزها تاب بلندی بر شاخهها بستهاند و کنیزکی روی آن نشسته و تاب میخورد. کنیز ترسیده است و دیگران و خلیفه میخندند. خلیفه بر بساطی نشسته است. وزیر پیش میآید.
کنیزک: وای. آهسته. میترسم.
خلیفه: (میخندد) محکمتر!های! محکمتر! (نگاه میکند. وزیر را میبیند) اینجا چهکار داری عبیدالله؟ باز خواب بد دیدهای؟
وزیر: امیرالمؤمنین به سلامت (طوماری از آستین در میآورد) خبری به من رسیده که دیدم بدون تأخیر باید به شرف عرض امیر برسانم. جاسوسان من آنچه میخواستم فراهم کردهاند. (طومار را میگشاید) این فهرست اسامی علویان و شیعیان عراقین است. البته بعضی از آنها. احتمالاً رؤسای آنها. من مطمئنم بسیاری از آنها در سازمان وکالت محمد بن حسن عسکری هستند.
خلیفه: از دست طومارهای تو خسته شدم عبیدالله. فهرستهایی که
جاسوسان تو فراهم میکنند هیچکدام با هم یکی نیست. حالا بخوان.
وزیر: (میخواند) ابوغالب زرایی. محمد بن همام. محمد اسود، احمد بن متیل، پسرش جعفر بن احمد بن متیل، حسین بن روح نوبختی، ابوجعفر محمد بن عثمان، محمد بن ورد العطار، حسین بن....
خلیفه: (حوصلهاش سر رفته) من در میان اینها فقط حسین بن روح نوبختی را شناختم. یکبار او را دیدهام. از اشراف نوبختیان است. گمان نمیکنم از علویان باشد.
وزیر: امیر فراموش نکنند که در میان نوبختیان ایرانینسب، عده زیادی دل با آل علی دارند.
خلیفه: این یکی، از آنها نیست. مطمئنم. بقیه که هستند؟
وزیر: ابوغالب زرایی ساکن کوفه است. به پرهیزکاری و تقوا معروف است. معتمد کوفیان است. ابوجعفر محمد بن عثمان ساکن بغداد است. پدرش از نزدیکان حسن بن علی عسکری بود.
خلیفه: چهکاره است؟
وزیر: خانهاش نزدیک دروازه کوفه است و شغلش... روغنفروش است. به نظر آدم مهمی است.
خلیفه: (به خنده میافتد. چند بادمجان دورقاب چین هم میخندند) تو خری یا مرا خر فرض کردهای؟! یک روغنفروش چطور میتواند در دستگاه وکالت علویان آدم مهمی باشد؟
وزیر: باید آنها را زیر نظر بگیریم.
خلیفه: روغنفروش را خودت زیر نظر بگیر لقمه چربی است!
وزیر: به جاسوسان گفتهام نزد آنها بروند و بگویند هدایایی برای محمد بن حسن عسکری داریم.
خلیفه: «ناحیه مقدسه»! آنها به امام خود «ناحیه مقدسه» میگویند.
وزیر: در ضمن، از طرف رومیان، سفیری آمده است و پیشنهاد معاوضه اسرا
را دارد.
خلیفه: فعلاً کارهای مهمتری دارم وزیر. نمیبینی؟
وزیر: شب امیرالمؤمنین خوش! (سر خم میکند و میرود)
سه مرد قرمطی با لباسهایی شبیه به هم در بیابان ایستادهاند و به اطراف مینگرند.
قرمطی 1: مهمترین قبیله در این اطراف بنی ضبّه است.
قرمطی 2: پیام خواجه را به آنها برسانیم و باز گردیم. گمان نمیکنم دیگر طایفهای در این بیابانها مانده باشد که حرف ما را نشنیده باشد.
قرمطی 3: خواجه گفته است پیام او را باید به همه برسانیم.
قرمطی 2: رساندهایم! سه ماه است از این طایفه به آن طایفه، از این قبیله به آن قبیله میرویم.
قرمطی 1: برویم. با این حرفها فقط وقت تلف میشود.
به راه میافتند. کمی آن سوتر قرمطی 3 میایستد و به زمین نگاه میکند.
قرمطی 3: باز هم این جای پا. گمانم کسی در این اطراف گمشده. جای پای شترش. همهجا هست.
قرمطی 2: ما که راهنما نیستیم.
قرمطی 3: اتفاقاً هستیم! باید گمشدهها را پیدا کنیم و به راه بیاوریم.
به راه میافتند.
رشید سوار بر شتر میرود. به هر طرف میرود، اما انگار گمشده است. در نقطهای که کمی گود است میایستد و به اطراف مینگرد. گرداگردش
چند پشته قرار گرفته. احساس خوبی ندارد. ناگهان از سر پشتهای مردی سوار بر اسب پیدا میشود. از سربازان بغراست. رشید رو برمیگرداند. از پشت پشتهای دیگر سواری دیگر برمیآید و همینطور هفت سوار از هفت سو برمیآیند. رشید در محاصره قرار گرفته است. در سکوت به رشید خیره میشوند.
بغرا: (صورتش را بازمیکند و فریاد میزند) اینجا انتهای دنیاست رشید!
رشید: صدایت آشناست.
بغرا: بغرا هستم سردار بیسپاه! (کمی جلو میآید. سربازان دیگر هم کمی جلو میآیند. بغرا ادامه میدهد) گمان میکردی میتوانی فرار کنی؟
رشید: چه میخواهی؟
بغرا: شحنگی بغداد را!
رشید: از خلیفه بگیر نه از من.
بغرا: خلیفه گفت سر تو را ببرم شحنگی را بگیرم. چه میگویی؟
رشید: پس آرزوی شحنگی را به گور خواهی برد.
بغرا: (پیشتر میآید) مرا میشناسی؟
رشید: گمان میکنم.
بغرا: (پیش میآید. سربازان هم پیش میآیند. اینک بسیار نزدیک رشیدند) من بغرا خانَم، بغرای بزرگ. همان که شیمله را کشت.
رشید: انتقام آن خون را پس میگیرم.
بغرا: تو اگر بخواهی انتقام خونی را بگیری بهتر است انتقام خون مادرت را بگیری.
رشید: (متعجب) مادرم؟
بغرا: زنی که سی و چهار سال پیش شمشیری در سینهاش فرو رفت.
رشید: من هرگز مادرم را نشناختهام.
بغرا: آری چون وقتی یک ساله بودی کشته شد. تو در آغوش او بودی و خون مادرت سراپای تو را خونین کرد.
رشید: از کجا میدانی؟
بغرا: نام مادرت جاریه بود و آن شمشیر که در سینهاش فرو رفت این شمشیر بود. (شمشیر میکشد)
رشید: (از خشم و حیرت نزدیک به دیوانگی است) دروغ میگویی!
بغرا: دروغ نمیگویم. دست کم این بار در زندگیام دروغ نمیگویم. تو پیش از مردن باید چیزهایی را بدانی. چیزهایی که فقط من میدانم!
رشید: تو مزدور پستی هستی بغرا.
بغرا: شحنه بغدادم! و نام پدرت. نام پدرت را نمیدانم. ولی میدانم از یاران یحیی علوی بود. وقتی تو به دنیا آمدی او در کوفه قیام کرده بود. الموفق مرا مأمور سرکوب آن قیام کرد. پدرت کشته شد. او را من نکشتم. نمیدانم چطور و کجا کشته شد، ولی در تعقیب فراریان شیعی در کلبهای رسیدم به مادرت (با احساس عاطفی) تو در آغوشش بودی! (لبخند کریهی میزند) و من او را کشتم! (رشید با شمشیر به بغرا حمله میکند. در اولین ضربت شمشیر را از دست بغرا میاندازد، ولی کمند سربازان بغرا گرد بازوی او میافتد. کمندهای دیگر رشید را کاملاً اسیر میکند. بغرا میخندد) خلیفه زندهات را بیشتر دوست دارد!
ناگهان تیری بر پشت یکی از سربازان مینشیند. با حیرت نگاه میکنند. سه سرباز قرمطی بر سر پشتهای ایستادهاند. تیر و کمان در دست. تیر دوم آنها سربازی دیگر را فرو میاندازد. سربازان به خود میآیند و تیر و کمان به دست میگیرند. اما تیر سوم، سومین سرباز را هم میاندازد. سربازان قرمطی شمشیر میکشند و به سوی سربازان بغرا حمله میکنند. جنگ مغلوبه
میشود. یکی از قرمطیها با شمشیر بندهای رشید را میبرد. رشید به چابکی شمشیری برمیدارد و پشت اسبی میپرد. بغرا یکی از قرمطیها را میکشد. دو قرمطی دیگر دو سرباز را میکشند. و رشید شمشیر از دست سربازی دیگر میاندازد. سرباز پیاده پای به فرار میگذارد. دو سرباز قرمطی میمانند و رشید و بغرا. بغرا در محاصره است. رشید به دو قرمطی اشاره میکند جلو نیایند. سپس رو در روی بغرا قرار میگیرد.
رشید: آنچه گفتی راست بود؟
بغرا: من یک تن شما سه تن!
رشید: من یک تنم و تو یک تن. بقیه با تو کاری ندارند.
بغرا: اینها که هستند؟
رشید: نمیدانم. (به قرمطیها مینگرد)
سرباز 1: همانها که خلیفه تو به آنها میگوید قرمطی!
بغرا: هرچه گفتم راست بود.
رشید: (بغض و خشم گلویش را میفشارد) میدانی که من در زندگیام هرگز کسی را نکشتهام؟
بغرا: میدانم. اما نمیدانم چرا.
رشید: همیشه از خون متنفر بودهام. شاید به خاطر آنچه تو گفتی. خون مادرم که سراپای مرا آغشته کرده بود. ولی امروز میخواهم تو را بکشم. به خاطر مادرم و به خاطر شیمله.
بغرا: بهتر بود همان وقت که یک ساله بودی تو را میکشتم.
رشید: در آن صورت رشید دیگری تو را میکشت.
جنگ شروع میشود. وحشیانه. هر دو به قصد جان میجنگند. شمشیر از دست بغرا میافتد. رشید شمشیر دیگری به او میدهد و درست در لحظهای
که بغرا شمشیر را بالای سر برده که فرود بیاورد شمشیر رشید در سینهاش فرو میرود. بغرا با چشمانی گشاد از ترس و مرگ فرو میافتد. رشید قدمی دور میشود. به دستهای خود مینگرد و زانو بر خاک میزند و میگرید.
قرمطی 1: بیابان جای خوبی برای ماندن نیست!
رشید برمیخیزد و بر اسب مینشیند و هر سه میروند. باد بر جنازه بغرا خاک میپاشد.
رشید و دو قرمطی به قبیله بنی ضبه نزدیک میشوند. مردان و زنان و بچهها به صدای پای اسبها بیرون میآیند. ابونصر، جلوتر میایستد. سه سوار میایستند و سپس پیاده میشوند.
ابونصر: خوش آمدید.
قرمطی 1: سلام بر شما. ما پیام صلح داریم. از سوی خواجه خود ابوسعید حسن بن بهرام جنابی فارسی. او به شما سلام میرساند و از شما میخواهد به او بپیوندید.
یک عرب میانسال: ابوسعید جنابی. ابونصر، میدانی که او کیست!
ابونصر: میدانم. در تمام سواحل خلیج کسی نیست که او را نشناسد.
رشید: (به قرمطی 2) سواحل خلیج؟
قرمطی 2: ما نزدیک سواحل خلیج فارس هستیم!
عرب میانسال: صلح ابوسعید با ما، پیام جنگ ما با خلیفه خواهد بود.
قرمطی 1: خلیفه همیشه با شما بدویان پای برهنه بیسر و سامان جنگ داشته است. او میخواهد شما و فرزندان شما را با فقر و گرسنگی دچار مرگ تدریجی کند. به خود بنگرید! این چه زندگی است؟ شیر شتر میخورید و سوسمار بیابان و سر در کنار مار و مور میگذارید در حالیکه
خرج سالانه دربار خلیفه، فقط دربار خلیفه هزار بار شتر آرد، 350 بار شکر، 200 بار بادام، هزار بار فندق و کشمش و عسل و صد بار گلاب و مشک و زعفران است. این جنگ نیست؟ جنگ شکمبارگی و فقر!
یک عرب جوان (یحیی): ما به شما میپیوندیم.
عرب یکپا: نه! ما فریب نمیخوریم. سرنوشت ما این بوده که در بیابان به دنیا بیاییم و در بیابان بمیریم. ستارگان برای ما فقر و بدبختی خواستند و برای اشراف بغداد آسایش و ثروت. با تقدیر نمیتوان جنگید.
عرب لاغر: گناه ستاره و سرنوشت نیست. گناه ماست.
قرمطی 3: خواجه من ابوسعید در پی آن است که ثروت را بین همه مردم به یکسان تقسیم کند. بین بیابانی و شهری، پیشه ور و تاجر، غلام و ارباب نباید فرق باشد.
ابونصر: هرکس میآید همین را میگوید و بعد از قدرت یافتن از هر اربابی ستمکارتر میشود.
اعراب با هم شروع به بحث میکنند. قرمطی 1 بانگ میزند.
قرمطی 1: پیروزی با ما خواهد بود. بسیاری از مردم شهرها نیز اندک اندک به ما ملحق میشوند حتی بعضی از سرداران خلیفه.
عرب لاغر: دروغ است.
قرمطی 1: (دست رشید را میگیرد. رشید تعجب میکند انگار نوعی سوء استفاده است) این رشید است. ندیم و سردار خلیفه. او با ماست.
ماریه (زن جوان): (به بنت نضال) نام او را کجا شنیدهام؟!
بنت نضال: نمیدانم.
ابونصر: (به رشید) راست میگوید؟
رشید: (مکث میکند. نمیداند حرف قرمطی را تأیید کند یا نه. عاقبت تصمیم میگیرد) آری. من رشیدم. دوست و ندیم معتضد. از او گریختم
چون میخواست مرا بکشد.
ابونصر: چرا؟
رشید: دیدم آنچه نباید میدیدم و دانستم آنچه نباید میدانستم.
قرمطی 1: اصل سخن را گفت. خلیفه، ما را بیدانش میخواهد و بیبصیرت و هرکس چشم بگشاید ناچار از چنان خلیفهای میگریزد.
رشید: من از خلیفه گریختم. اینان، برادران من، مرا از چنگ سربازان خلیفه نجات دادند. من مرهون آنها هستم، اما هنوز قرمطی نیستم. به من گفتهاند خواجه آنها، نماینده امامی است که موعود است و ظهور میکند برای عدل. میخواهم بروم و سخن او را بشنوم. اگر همو بود که من در پی او هستم به او ملحق خواهم شد وگرنه بازمیگردم.
قرمطی 2: آیا در سخن رشید خطایی هست؟!
اعراب به هم نگاه میکنند
یحیی: ما با شما میآییم.
عدهای دیگر هم همین را میگویند.
ابونصر: هرکس خواست برود و هرکس نخواست نرود. (به خیمهاش میرود. بین اعراب جنب و جوش میافتد. عدهای به سرعت مشغول آماده کردن بار و بنه سفر میشوند)
ماریه: (به بنت نضال) نام رشید را از کسی شنیدهام. خدایا چرا به یادم نمیآید.
یک دو تن از شاگردان احمد بن متیل به علاوه جعفر بن احمد، پسرش، مشغول نسخهبرداری از کتابها هستند. ابوجعفر هم آنجاست و کتابی را ورق میزند.
احمد: (با ابوجعفر درباره کتابی که او در دست دارد صحبت میکند) کتاب خوبی است. برای خودم نسخهبرداری کردم.
ابوجعفر: (به صفحه اول نگاه میکند) «المسالک و الممالک» یک ایرانی دانشمند دیگر. «ابن خردادبه».
احمد: در جغرافیا کتاب به این خوبی هنوز ندیدهام.
مردی وارد میشود. کتابی در دست دارد. وی جاسوس است.
جاسوس: سلام. صاحب مغازه کیست؟
احمد: (به سوی او میرود) سلام. منم.
جاسوس: میخواهم از روی کتابی برایم نسخهای تهیه کنید. (سر پیش میبرد و آهسته میگوید) مقداری اموال و هدایا برای ناحیه مقدسه دارم!
احمد: (خود را به تجاهل میزند) قیمت تهیه نسخه کتاب، بستگی به این دارد که چند خط در هر صفحه هست. (آهسته به ابوجعفر نگاه میکند. ابوجعفر سر به زیر میاندازد) و بعد چه گفتی؟
جاسوس: (آهسته) اموال و هدایایی نزد من است که باید به ناحیه مقدسه برسانم.
احمد: باید به دیوان خراج بروید.
جاسوس: (تکرار میکند) ناحیه مقدسه.
احمد: اسم کتابی است؟
جاسوس: بعداً میآیم. (میرود)
ابوجعفر: (برمیخیزد و کتابی که در دست دارد کناری میگذارد. کنار احمد میآید و میگوید) همهجا پر از جاسوس شده. مواظب باشید. خداحافظ.
احمد: خدا نگهدار.
ابوجعفر میرود.
همان جاسوس که در مغازه احمد بن متیل دیدهایم بر در خانه میزند. یکبار و دوبار. عوام در را بازمیکند. عوام علوی فقیری است.
جاسوس: سلام پدر! تو عوام بن هاشمی؟
عوام: آری پسرم. چه میخواهی؟
جاسوس: (آهسته) بهراستی خودت هستی؟
عوام: آری!
جاسوس: برایت پول آوردهام. بیست دینار. (پولها را نشان میدهد) تو عوام بن هاشم علوی هستی؟
عوام: (خوشحال) به خدا خودم هستم. پولها از کجاست؟
جاسوس: از جانب ناحیه مقدسه است. (پولها را به او میدهد)
عوام: بیست دینار! خدا را شکر! روی هم چهل دینار!
جاسوس: (با تعجب) چهل دینار؟
عوام: بیست دینار هفته پیش، بیست دینار هم امروز. (زنش را صدا میزند) ام اسحاق! بیست دینار دیگر هم آوردند!
جاسوس: تو مردی پیر و عیالواری. بیشتر از اینها باید به تو پول داد. بیست دینار قبلی را چه کسی آورد.
عوام: (با هوشیاری) نباید بگویم. خودتان که میدانید!
جاسوس: آفرین به تو. همه باید مثل تو باهوش باشند! خداحافظ.
عوام: خداحافظ پسرم. خداوند به توی جزای خیر دهد! (صدا میزند) اماسحاق!
اما قبل از اینکه در را ببندد صدایی او را به خود میآورد. این صدای یک پاسبان است.
پاسبان: باید با ما بیایی پیرمرد!
عوام نگاه میکند. جاسوس و دو پاسبان به او نگاه میکنند. میخواهد به داخل خانه فرار کند، اما دستهای پاسبانان او را محکم میگیرند.
ابوجعفر در حال نوشتن نامهای است. سامیه به سرعت وارد مغازه میشود.
سامیه: سلام پدر.
ابوجعفر: سلام دخترم. به موقع آمدی.
ابوهاشم وارد میشود. به دنبال سامیه رفته بوده. خسته است و کمی لنگ میزند.
ابوهاشم: خسته شدم. هرچه کردم به پای بانو نمیرسیدم!
ابوجعفر: (با لبخند) بنشین پیرمرد. من و تو نباید هم به پای جوانها برسیم. (به سامیه) دخترم خبر آوردند که ساعتی پیش عوام بنهاشم را دستگیر کردهاند. گمان نکنم بتواند زیر شکنجه تاب بیاورد.
سامیه: (متوحش) او چند نفر را میشناسد؟
ابوجعفر: فقط محمد بن ورد العطار را میشناسد. این نامه را باید هرچه زودتر به محمد بن ورد برسانی. هرچه زودتر. بدون اینکه بخواند باید آن را در لباسش پنهان کند.
ابوهاشم: من هم میتوانستم این کار را بکنم ابوجعفر. دنبال بانو رفتن نداشت.
ابوجعفر: سامیه میتواند مراقب اهل و عیال محمد بن ورد هم باشد که نترسند. (نامه را به سامیه میدهد) برو دخترم.
(سامیه به سرعت میرود. ابوجعفر به ابوهاشم با لبخند رو میکند) و تازه، با
پای من و توی پیرمرد، نامه وقتی میرسید که محمد بن ورد و همه خانوادهاش دستگیر شده بودند!
محمد بن ورد خوابیده است. سامیه بر در خانه میکوبد. یک بار و دوبار. در بازمیشود.
خدمتکار: چه شده؟ که هستی؟
سامیه: آقایت کجاست؟ محمد بن ورد العطار!
خدمتکار: خوابیده است.
سامیه: (وارد میشود. تقریباً بدون دعوت) همین حالا باید او را ببینم.
خدمتکار: آخر....
سامیه: همین حالا!
خدمتکار نگران شده. سامیه را به سوی حیاط میبرد.
خدمتکار: همین جا بمانید!
خدمتکار میرود و وارد اتاق محمد بن ورد میشود. سامیه به اطراف مینگرد. دو سه زن و کودک و خدمتکار از قسمتهای مختلف خانه سر بیرون آوردهاند و او را مینگرند. با تعجب. خدمتکار بیرون میآید و به دنبال او محمد بن ورد. سامیه را که میبیند میشناسد.
محمد: (به سوی او میآید) سلام بانو. خوش آمدید! (خوش آمد گوییاش با حیرت همراه است)
سامیه: پیامی برایتان دارم. (نامه را از آستین در میآورد و به دست محمد میدهد) این را در لباستان پنهان کنید.
محمد: چه شده؟
سامیه: عوام بن هاشم دستگیر شده. شاید نام شما را بگوید.
محمد: این چیست؟
سامیه: من هم نمیدانم. پدر گفت آن را به همراه داشته باشید.
ناگهان ضربههای محکمی به در میخورد. همه متوحش میشوند. محمد به سرعت نامه را در گریبان پنهان میکند و وارد اتاق میشود. صدای ضربات شدیدتر میشود. محمد قبایی به دوش میاندازد و بیرون میآید. خدمتکاری به سرعت میدود و در را بازمیکند. سربازان به داخل هجوم میآورند. قاسم پیشاپیش آنهاست. سامیه زن و بچهها را در گوشه حیاط جمع میکند که نترسند و چانه روسریاش را روی دهان میکشد.
قاسم: محمد بن ورد العطار؟
محمد: منم.
قاسم اشارهای میکند. سربازان هجوم میبرند و محمد را میگیرند. زنها جیغ میکشند. سربازان با تازیانه به آنها حمله میکنند. یکی از سربازان تازیانه را بلند میکند که فرود بیاورد، اما سامیه دست خود را سپر سر و صورت بچهها میکند. تازیانه به دست او میخورد. قاسم متوجه میشود و به سوی سامیه میآید.
قاسم: (چشم در چشم سامیه میدوزد) با سرباز خلیفه در میافتی؟
سامیه: هرکه هست ناجوانمرد است. زنان و کودکان چه گناهی کردهاند؟
قاسم: همه شما را باید دستگیر کنیم.
سامیه: کجا میتوانیم فرار کنیم؟ برای ما بیرون از این خانه جایی هست؟
قاسم: تو کنیز محمد بن وردی؟
سامیه: کنیز خدا هستم.
قاسم: نامت چیست؟
سامیه: گمان کن جاریه.
رو برمیگرداند و میرود. سربازان هم در پی او. محمد بن ورد را میبرند. صدای شیون زنان دوباره برمیخیزد. سامیه با اشاره دست زنها را آرام میکند. سربازان میروند. سامیه رو به زنان میکند.
سامیه: آرام باشید. بهزودی آقای شما را برمیگردانند. بچهها را آرام کنید.
سامیه دست روی سر کودکی میکشد و اشک او را پاک میکند.
عوام بنهاشم را شکنجه کردهاند. در زندان بازمیشود و محمد بن ورد را به درون میآورند. عوام با اندوه و شرم به محمد نگاه میکند. قاسم به دنبال محمد وارد میشود. محمد را میبندند.
قاسم: نجات تو از این هاویه محال است مگر اینکه حرف بزنی.
محمد: چه باید بگویم؟
قاسم: (به عوام اشاره میکند) پولهایی که بین اینها تقسیم کردی از کجا آوردی؟
محمد: پول خودم بود.
قاسم: اگر پول زیادی داری باید به دیوان اموال بپردازی نه به مردم. گرفتار شدهای محمد بن ورد و هیچ حیلهای نجاتت نمیدهد. (به دور و بر نگاه میکند. سیخهایی در کوره آتش سرخ شدهاند. قاسم یکی از سیخها را برمیدارد و جلو میآید) شاید سیخ داغ به حرفت بیاورد. (به سربازها) لباسش را درآورید!
پیراهن محمد را از تنش در میآورند. نامهای که سامیه به او داده بیرون میافتد.
سرباز: سرورم!
نامه را به سوی قاسم میگیرد. برق شادی در چشم قاسم میدرخشد. سیخ داغ را در کوره میگذارد و نامه را میگیرد. به چهره محمد نگاه میکند که عکسالعمل او را از آشکار شدن نامه دریابد. محمد واکنشی ندارد؛ چون خودش هم نمیداند نامه چیست. قاسم نام را بازمیکند و میخواند. محمد به قاسم مینگرد تا از چهره او بفهمد نامه درباره چیست.
قاسم: قلابمان شاه ماهی گرفته است. (به سرعت میرود)
سرباز: با این چه کنیم. (منظورش محمد است)
قاسم: فعلاً بماند.
عوام: (ناله میکند) من که هرچه خواستید گفتم! آزادم کنید! من، زن و بچه دارم.
کسی به او گوش نمیکند.
نامه در دست وزیر است. نامه را برای خلیفه میخواند.
وزیر: این نامهای است از بنده خدا محمد بن زید علوی به برادر دینیاش محمد بن ورد العطار. سلام بر تو. خبر دارم که پولهایی که تاکنون نزد تو فرستادهام با دقت و امانت بین طلبکاران من و مستمندان بغداد و مکه و مدینه پخش کردهای. سی و دو هزار دیناری که همراه این نامه فرستادم آخرین پول است. آن را هم به کسانی که میدانی بده و منتظر پولهای دیگر نباش. خداوند به تو جزای خیر دهد.
(وزیر سر برمیدارد و به خلیفه مینگرد) این نامه سند محکمی است که نشان میدهد محمد بن زید از طبرستان برای طرفداران خود در بغداد پول میفرستد.
خلیفه: (در فکر است و لبخند مکارانهای میزند) این مرد بیگناه است!
وزیر: (با تعجب) با محمد بن زید شورشی ارتباط دارد!
خلیفه: پولهای ما را که برای محمد بن زید نمیفرستد! پولهای او را بین رعایای ما پخش میکند. بکند!
وزیر: دلها را با پول به طرف محمد بن زید جلب میکند.
خلیفه: باید راه دیگری برای مبارزه با علویان پیدا کنیم وزیر! اگر راه کمکهای سران علویان به مستمندان را ببندیم، همه آن فقرا دشمن ما میشوند.
وزیر: دشمن هستند!
خلیفه: دشمنتر میشوند! باید به این دشمنی پایان داد. (به چهره مبهوت وزیر نگاه میکند) محمد بن زید و برادرش بر مازندران و گیلان غلبه نیافتند مگر به جهت دشمنی مردم آن ولایات با خلافت آل عباس. من از امروز میخواهم در شمار محبان علی بن ابیطالب درآیم!
وزیر: (آشفته) بازی خطرناکی است امیرالمؤمنین. علما به این کار رضا نمیدهند.
خلیفه: مدتی است در این فکرم. حتی اگر بتوانم محبت عدهای از رافضیان و علویان را به طرف خودم جلب کنم برنده میشوم.
وزیر: میترسم جلب محبت آن عده، باعث دفع عده بسیاری از دوستان آل عباس شود.
خلیفه: همه ما در خلافت علی همعقیدهایم.
وزیر: بحث خلافت نیست امیر. بحث ولایت است. آنها علی را ولی میدانند.
خلیفه: پدرم و پدرانم در تمام دوران خلافت خود با آل علی جنگیدند. چه شد؟ هنوز با جمعیت پنهان و آشکار آنها رو در روییم. بگذار به جای اینکه
روبهرویشان بایستیم کنارشان بایستیم تا به ما اعتماد کنند. صورتشان را ببوس و خنجر را در پشتشان فرو کن!
وزیر: میترسم.
خلیفه: گمان کن من خوابی دیدهام و در آن خواب، علی بن ابیطالب به من مژده خلافت داده است. در این صورت من مستقیماً از طرف علی بن ابیطالب به خلافت منصوب شدهام و هیچ علوی و رافضی متعصبی نباید با من مخالفت کند.
وزیر: (نامه را تکان میدهد) پس باید این مرد را آزاد کنیم.
خلیفه: حتماً.
وزیر: میترسم شما سدی را بشکنید که دیگر نتوان سیلاب پشت آن را مهار کرد. هرگز شنیدهاید که جد شما خلیفه مرحوم، مأمون بنهارون الرشید نیز تصمیم گرفت برای دلجویی از علویان، نامهای مبنی بر لعن معاویه بن ابی سفیان بنویسد.
خلیفه: (علاقهمند) نشنیدهام.
وزیر: آن نامه هنوز در خزانه است. آن را دیدهام.
خلیفه: یعنی نامه را نوشتند؟
وزیر: آری نوشتند، اما خلیفه ناگهان از خواندن آن بر منابر پشیمان شد و آن را در خزانه نهاد.
خلیفه: آن نامه را از خزانه درآورید.
وزیر: میخواهید چه کنید؟
خلیفه: اگر جد ما همان موقع نامهاش را خوانده بود شاید امروز اوضاع بهتر بود. دستور بده پسرت قاسم از روی آن نامه، مکتوبی تهیه کند درباره وجوب لعن بر معاویه!
وزیر: (هراسان) نکنید امیر! نکنید سرورم.
خلیفه: (میخندد) نترس پیرمرد. فقط با شمشیر نمیتوان خلافت کرد. گاهی پنبه هم لازم است. (با دست به گردن خود اشاره میکند. کنایه از سر بریدن با پنبه)
وزیر: (هراسان است) به خدا پناه میبرم.
خلیفه: وقتی نمیتوان ریشه محبت به علی را خشکاند. پس بگذار این درخت را آن گونه بپروریم که میوهاش در دامن خود ما بیفتد! صیاد نه با هیاهو و ترساندن پرنده، بلکه با تقلید آوازش او را به دام میاندازد!
مردم جمع شدهاند. قرار است خلیفه برای تفریح و قایقسواری به دجله بیاید. مردم هلهله و فریاد میکنند. صدای طبل و شیپور برمیخیزد. قایق بزرگ نزدیک ساحل آماده است خلیفه را سوار کند. کوکبه خلیفه از دور پیدا میشود. پیشقراولان بر سر مردم سکه میبارند. مردم فریاد میکشند و برای جمعآوری سکهها بر سر و روی هم میزنند.
خلیفه با تکبر به مردم مینگرند. بعضی از مردم با نفرتی نه چندان آشکار به خلیفه و کوکبهاش مینگرند و بعضی دیگر از عوامالناس سعی میکنند خود را به خلیفه نزدیک کنند و بر پای اسب او دست بکشند و این کار را افتخاری تلقی میکنند. پاسبانان همه آنها را دور میرانند.
مرد 1: (فریاد میکشد) عمر و عزت خلیفه اسلام پایدار باد.
(خلیفه به ساحل نزدیک میشود. وزیر هم با اوست. مرد 1 به مرد 2 که در کنار او ایستاده سقلمه میزند) نوبت توست. زود باش. بگو.
مرد 2: دستور دادهاند وقتی خلیفه به ساحل رسید بگویم.
مرد 1: همین حالا میرسد. زود باش.
مرد 2: (خود را آماده میکند. خلیفه به ساحل رسیده است، اما سوار قایق
نمیشود. انگار منتظر چیزی است. مرد 2 فریاد میکشد) با ما حرف بزن خلیفه اسلام. با ما سخن بگو.
خلیفه انگار منتظر بوده، به جانب جمعیت رو میکند.
یک ندیم: امیرالمؤمنین میپرسند چه میخواهید بشنوید؟
مرد 2: شنیدهایم امیرالمؤمنین در خواب علی بن ابیطالب رضی الله عنه را دیده است. ماجرای آن خواب چه بوده؟
(مردم سر و صدا میکنند)
جارچی: خاموش. به سخن امیرالمؤمنین المعتضد، خلیفه اسلام گوش فرا دهید.
مردم خاموش میشوند. وزیر کمی مضطرب است. خلیفه بر بالای پلکانی که او را به قایق میرساند میایستد.
خلیفه: (با دست مردم را به آرامش دعوت میکند) ای بندگان خدا. از من درباره خوابی میپرسند که در آن علی بن ابیطالب رضی الله عنه را دیدم. گوش کنید. آن نه خواب، بلکه رؤیای صادقه بود. پیش از آنکه خلیفه شوم در جوانی شبی در رؤیا دیدم که گویی از بغداد بیرون شدهام و با سپاه خویش آهنگ نهروان دارم. سپاهی همراه من بود و مردم به من نگاه میکردند. بر مردی گذشتم که بر تپهای ایستاده بود و نماز میکرد و توجهی به من نداشت. از وی و بیاعتناییاش به سپاه خود شگفتزده شدم. به سوی او رفتم و پیش رویش ایستادم. وقتی نماز خود را به پایان برد به من گفت: «پیش بیا!» پیش رفتم. گفت: مرا میشناسی؟ گفتم نه. گفت من علی بن ابیطالبم! (مکث میکند و به جمعیت مینگرد که تأثیر سخنش بیشتر شود. برخی از مردم اشک به چشم میآورند و متأثر میشوند) گفت من علی بن ابیطالبم. بیلی در کنارش بود. گفت: این بیل را بگیر و به زمین بزن. آن را برداشتم و چند بار به زمین زدم. به من گفت به تعداد ضربتهایی که زدی خلافت از تو به فرزندان تو میرسد. به آنها سفارش کن با فرزندان من نیکی کنند. (بعضی از مردمهایهای گریه میکنند. معتضد خود نیز اشک چشم
خود را پاک میکند و ادامه میدهد) ای مردم! من خلافت خود را از علی بن ابیطالب دارم و با او عهد کردهام به فرزندانش نیکی کنم.
مردم سر و صدا میکنند و عدهای دوباره سعی میکنند خود را به خلیفه برسانند و دست به او بکشند. سربازان مانع میشوند.
وزیر: (فریاد میکشد و به سربازان دستور میدهد) امیرالمؤمنین را به قایق ببرید.
خلیفه سوار قایق میشود. در داخل قایق دو کنیز به استقبال خلیفه میآیند و جلوی او زانو بر زمین میزنند.
خلیفه: (ناراحت از سر و صدا) اوه! چه سر و صدایی. مرا زودتر از اینجا دور کنید! این مردم چه بوی گندی میدهند.
قایق از ساحل دور میشود. مردم اشکریزان به قایق مینگرند و دست پیش میبرند. انگار میخواهند قایق را برای تبرک لمس کنند.
حلقهای از مردم درباره خواب معتضد صحبت میکنند.
یک علوی: این خوابی است که به صد هزار بیداری میارزد.
مرد 1: گفتی خلیفه چند بار بیل را به زمین زده؟
علوی: هفت بار.
مرد 2: (با تأکید) نُه بار! یعنی نُه نفر از فرزندان خلیفه، بعد از او به خلافت میرسند.
مرد 3: علی بن ابیطالب چگونه به خلافت معتضد و فرزندان او راضی شده؟
علوی: اینها اسرار الهی است. نه من میدانم نه شما.
مرد 1: اگر علی بن ابیطالب خلافت را به معتضد بالله داده باشد دیگر
حرفی برای دشمنان باقی نمیماند. همه باید به خلافت او راضی باشند.
(مردی با صورت زخمی وارد میشود و در جمع مینشیند)
علوی: بزرگان سادات و علما باید نظر بدهند. ما تابع آنها هستیم.
مرد 2: نظر نمیخواهد! مولا علی خلافت را به او داده. (آهسته) شنیدهام خلیفه دستور داده نامهای مبنی بر لعن معاویه نوشته شود و بر منابر خوانده شود.
صورت زخمی: من هم شنیدهام. آشنایانی دارم که به من گفتهاند. (با خوشی) چه روزگاری آغاز شده!
علوی: (برمیخیزد) من باید به سر کار خود بروم. (همه برمیخیزند و پراکنده میشوند. صورت زخمی خود را به علوی میرساند)
صورت زخمی: پرسشی دارم در باب وضو. چرا شما میگویید برای مسح پا لازم نیست همه پا را شست؟
علوی: من عالم نیستم. باید از علمای ما بپرسید.
صورت زخمی: کدامیک از علما؟ کسی از علویان را نمیشناسم.
علوی: میتوانی به ابن ابی عقیل مراجعه کنی یا محمد بن قولویه یا از همه نزدیکتر نزد ابوجعفر محمد بن عثمان برو. روغنفروش است. در بازار ساحل دجله.
صورت زخمی: روغنفروش است یا عالم؟
علوی: (آهسته) عالم است!
صورت زخمی: (لبخند میزند) فهمیدم! خدا به تو جزای خیر دهد برادر. خداحافظ. (میرود)
محمد بن ورد العطار آنجاست و احمد بن متیل و ابوهاشم خدمتکار.
محمد: خلیفه به سوی ما گرایش پیدا کرده. نباید این فرصت را از دست بدهیم.
ابوجعفر: یعنی چه کنیم؟
(محمد بن ورد نمیداند چه بگوید)
احمد: باور نکردنی است ابوجعفر. این شایعه کمکم به یقین تبدیل شده. میخواهد دستور دهد معاویه را بر فراز منبرها لعن کنند. این تغییر جهت عظیمی در بنوعباس است.
ابوجعفر: چرا میخواهد معاویه را لعن کند؟
محمد: (با تعجب) چرا؟ چون خلافت را غصب کرد.
ابوجعفر: در این صورت خود المعتضد سزاوارتر لعن است؛ چون خودش هم غاصب است. برادران من. همه اینها فریب است و اسباب حفظ قدرت. وقتی حرفش را باور خواهیم کرد که تنها و بیخدم و حشم بین مردم بیاید و بگوید من دیگر خلیفه نیستم. هرکس صاحب این شتر است بیاید مهارش را به دست بگیرد.
احمد: خوابش چه میشود؟
ابوجعفر: (خشمگین) آنچه در بیداری میکند باور کنیم یا آنچه در خواب میبیند؟!
محمد: از همین حالا عده زیادی از علمای مخالف از او آزرده شدهاند. ما باید به خلیفه نزدیک شویم.
ابوجعفر: (بسیار خشمگین میشود) همه ما به کسی نزدیک هستیم که از حق بگوید و به حق عمل کند. چه علوی و چه غیر علوی. همه سخن علی این بود که من به کتاب خدا عمل میکنم و سنت پیامبر. ما هم جز این نمیگوییم. (صورت زخمی از برابر مغازه میگذرد. یک لحظه میایستد و به درون مینگرد و به ابوجعفر. ابوجعفر مسیر سخن را برمیگرداند) من فقط یک نوع روغن میفروشم. روغن خالص. قیمتش هم مشخص است. من کاسبم و روزی دست خداست.
صورت زخمی میرود. محمد و احمد فهمیدهاند نباید صحبت را ادامه دهند. در گوشهای مینشینند. ابوجعفر خمرهای روغن بیرون مغازه میگذارد. صورت زخمی از کمی دورتر او را نگاه میکند. ابوجعفر انگار او را نمیبیند. مشغول کار خویش است. برمیگردد به داخل مغازه. صورت زخمی همچنان مغازه را زیر نظر دارد و خودش را سرگرم نشان میدهد.
قایقی بزرگ از نوع لنجهای خلیج فارس بر دریاست. رشید و دو قرمطی و همراهانشان از بدویان بنی محزوم سوار قایق هستند. بدوی 1 دچار دل درد شده و در گوشهای به خود میپیچد. بدوی 2 مشغول تیمار اوست.
بدوی 2: (به قرمطی 2) کی میرسیم؟ گفتی نصف روز راه است.
قرمطی 2: میرسیم. شما اعراب بدوی چقدر بیتابید!
بدوی 2: ما بیتابیم؟ (بدوی 1 را نشان میدهد) نگاهش کن. از دل درد به خودش میپیچد.
قرمطی 1: دریازدگی است. باید تحمل کنید.
(بدوی 1 دچار تهوع میشود. ناخدای قایق که سکان لنج را در دماغه آن به دست دارد فریاد میکشد)
ناخدا: بحرین!
همه نگاه میکنند. قرمطیها کمتر به هیجان میآیند؛ چون در این مسیر رفت و آمد کردهاند، ولی بقیه میدوند و چشم تیز میکنند که ساحل را ببینند. در دوردست خط کمرنگ ساحل پیدا میشود.
بدوی 3: (میدود به طرف پلههایی که به انبار میرود) باید آماده شویم!
به انبار میرود و بار و بنه مختصر خود را جمع میکند. در بالا خط ساحل نزدیکتر شده است. رشید با دقت نگاه میکند. مردمی در ساحل رفت و آمد میکنند.
رشید: آنها که هستند؟
قرمطی 1: دوستان ما! از دیدن تو خوشحال میشوند!
قایق به ساحل نزدیک میشود. بدویان با بار و بنه آماده ایستادهاند. کارگران لنج آماده پرتاب لنگر میشوند. لنج به کنار ساحل میرسد. عدهای از مردمی که در ساحل هستند با فریاد و دست افشانی پیش میآیند. مرد و زن و کودک. لنج میایستد و لنگر در آب میافتد و همه پیاده میشوند. اینجا دهکدهای است با جمعیتی در حدود هزار نفر که سیصدتن از آنها مردان جنگیاند. دو قرمطی، تازه واردان بدوی را که با حیرت به اطراف نگاه میکنند جمع و جور میکنند.
قرمطی 2: بیایید برادران! (بدویان همراه او میشوند)
قرمطی 1: باید به دیدن خواجه ابوسعید برویم.
(چند قدم میروند. یکباره صدایی آنها را متوقف میکند. صدای عزیزه است)
عزیزه: رشید!
رشید: (با تعجب رو برمیگرداند. قرمطی 1 هم متعجب است. رشید عزیزه را میبیند) سلام بانو!
عزیزه: سرانجام تقدیر تو را به اینجا کشاند.
رشید: به پای خود آمدم.
قرمطی 1: (به عزیزه) رشید را میشناسید بانو؟
عزیزه: او هم مرا میشناسد. (به قرمطی) سردارت را به من بسپار. (به رشید) بیا!
رشید به قرمطی 1 نگاه میکند. قرمطی لبخند میزند که برو. رفتار قرمطی نشاندهنده قدرت عزیزه است. رشید همراه عزیزه میرود به طرف کلبه حصیری بزرگی که در میان کلبههای حصیری دیگر، بزرگیاش نمایان است. عزیزه وارد میشود. رشید هم به دنبال او.
در کلبه حصیری دورتادور، مردان نشستهاند و یک دو زن. جمع رهبران قرمطیاند.
عزیزه: (خطاب به ابوسعید جنابی. وی را قبلاً دیدهایم در بازار بغداد بر سر جنازه امینه) دوستان ما تحفهای برای ما آوردهاند. (به رشید اشاره میکند) این مرد، رشید سردار خلیفه است و نزدیکتر از برادر برای او.
(همهمهای بین حضار در میگیرد)
مرد 1: این سخن راست است جوانمرد؟
رشید: روزگاری چنان بودم. اما اینک فراریام.
مرد 2: چه شد گریختی؟
رشید: او دوست من شیمله را کشت و به من نیز شک برد که دوستدار آل علی هستم. دستور کشتنم را داد. من در پی حقّم. حقی که فقط آن را نزد فرزندان علی بن ابیطالب میتوان یافت.
عزیزه: وقتی دوست او شیمله را کشتند من آنجا بودم و این مرد را دعوت کردم به ما بپیوندد. به او مُهر خواجه را دادم و تا نیمه شب بر ساحل دجله منتظرش شدم.
رشید: اما نتوانستم بیایم؛ چون همان روز از بغداد گریختم.
ابوسعید: هنوز آن مُهر را داری؟
(لحن و رفتار ابوسعید نشان دهنده استحکام روحی او و نیز اقتدار اوست. همه
به رشید نگاه میکنند)
عزیزه: (آهسته به رشید میگوید) کاش آن را داشته باشی.
رشید دست در گریبان میکند و مهر را در میآورد و به سوی عزیزه دراز میکند. عزیزه با لبخند و شادی آن را میگیرد و میبرد به سمت ابوسعید.
ابوسعید: مُهر ما را حفظ کردی؛ چون برایت اهمیت داشته است. تقدیر تو را به اینجا آورد. حقیقتی که تو میجویی نزد ماست. من دعوت کننده مردم به سوی امامی از نسل فاطمهام.
رشید: نام او چیست؟
ابوسعید: نام او باید پنهان بماند تا وقتی خدا بخواهد.
رشید: او را نمیتوان دید؟
ابوسعید: نه!
رشید: هیچکس تاکنون او را ندیده است؟
ابوسعید: هیچکس! او امام پنهان است. نماینده او مرا فرستاد تا مردم بحرین را به سوی او دعوت کنم. او بهزودی ظهور خواهد کرد و ما قیام کردهایم که شرایط ظهور او را آماده کنیم.
رشید: چگونه؟
ابوسعید به اطرافیان خود نگاه میکند. همه شمشیر میکشند. ابوسعید برمیخیزد و به سوی رشید میآید.
ابوسعید: با من بیا.
بیرون میرود. رشید با او بیرون میرود. عزیزه هم.
ابوسعید و رشید در دهکده راه میروند. عزیزه همراه آنهاست. مردم، با ابوسعید نه مثل یک پیشوا بلکه بسیار دوستانه برخورد میکنند.
ابوسعید: در اینجا همه با هم برادر و خواهریم. هرچه هست مال همه است. در اینجا هیچکس فقیر نیست. همچنانکه هیچکس ثروتمند نیست. این مقدمه ایجاد آن جامعهای است که باید آماده ظهور امام شود.
رشید: (اشاره میکند به کوچکی دهکده) آن جامعه را در این دهکده میخواهید ایجاد کنید؟
ابوسعید: (جلوی در کلبه بزرگی میایستد. مردی نگهبان کلبه است. ابوسعید رو به رشید میکند) آری. (وارد کلبه میشود. رشید و عزیزه در پی او. کلبه پر از اثاث است. شمشیر و پول و وسایل دیگر. نگهبانی مسئول اثاث است. با دیدن ابوسعید برمی خیزد)
نگهبان: سرورم!
ابوسعید: بنشین. (به رشید) هرکس هرچه به دست میآورد به اینجا میآورد و تقدیم میکند.
عزیزه: به اینجا دارالهجره میگوییم. هرکس به قدر نیاز خود هرچه بخواهد از اینجا میگیرد. (مردی وارد میشود و سلام میکند. کیسهای کوچک همراه دارد و گلیمی. آنها را به نگهبان میدهد. نگهبان کیسه را در کف دست خالی میکند. چند سکه است)
مرد: بابت اسبی که در بصره فروختم این هفت سکه را گرفتم. (به گلیم اشاره میکند) این را هم زنم بافته.
نگهبان: (سکهها و اثاث را در کنار اثاث دیگر میگذارد) خدا برکت دهد. چه میخواهی؟
مرد: یک پیراهن برای خودم.
نگهبان: همین؟ برای همسرت چیزی نمی خواهی؟
مرد: نه. پیراهن قبلی را هنوز دارد.
(نگهبان پیراهنی به مرد میدهد. مرد به تن خود اندازه میگیرد و میبرد ابوسعید به همراه عزیزه و رشید بیرون میآید)
ابوسعید: این قدم اول در راه ساختن آن جامعه پر از قسط و عدالت است.
عزیزه: این قدم اول است. قدم دوم تسخیر هجر است.
رشید: هجر؟ مرکز بحرین؟
ابوسعید: تسخیر آن به منزله تسلط بر همه بحرین است. عزیزه پیش از این از تو برای من گفته بود.
(رشید با تعجب به عزیزه نگاه میکند. عزیزه لبخند میزند. ابوسعید ادامه میدهد) از شجاعت تو. از اینکه سردار بزرگی هستی و پیوستن تو به ما میتوانست ما را در تجربه جنگی تو بهرهمند کند.
عزیزه: اگر میخواهی انتقام شیمله را بگیری بهترین فرصت است. سقوط بحرین، بغداد را به لرزه میاندازد.
ابوسعید: (دست به سوی رشید دراز میکند) برادر!
رشید: (با کمی تردید دست پیش میبرد و دست ابوسعید را میفشارد) به این شرط که مرا به دیدار امام ببری.
ابوسعید: گفتم که من نیز او را ندیدهام. او پنهان است. من مردی را دیدهام که نمایندهای از نمایندگان امام است.
رشید: آن مرد کیست؟
ابوسعید: لقبش قرمط است. ما را به سبب او قرمطی مینامند.
رشید: مرا با او آشنا کن.
ابوسعید: این کار شدنی است.
رشید دست ابوسعید را میفشارد. عزیزه لبخند میزند.
ابوسعید: (لبخند میزند و سر تکان میدهد و سپس دور میشود و در همان
حال به سوی بعضی از دوستانش فریاد میزند) به دیدن قلعه میرویم.
رشید و عزیزه و ابوسعید و چند سردار و سرباز قرمطی بالای پشتهای پدیدار میشوند. قلعه در چشمانداز آنهاست. قلعه دیوارهای گلی نسبتاً بلندی دارد و نگهبانانی بر فراز آن موضع گرفتهاند.
ابوسعید: این قلعه، محکمترین قلعه نزدیک به هجر است. تصرف آن پیروزی بزرگی خواهد بود.
رشید: این قلعه سه روز هم نمیتواند مقاومت کند.
ابوسعید: تا به حال خوب جنگیدهاند. چند حمله پراکنده ما را دفع کردهاند، ولی پایان کارشان نزدیک است. حمله نهایی من کوبنده خواهد بود. کسی را زنده نخواهم گذاشت.
رشید: شاید بتوان بدون کشت و کشتار ماجرا را فیصله داد.
ابوسعید: (به عزیزه) سردار نازک دلی آوردهای!
رشید: زود برمیگردم. (به اسب هی میزند و نزدیک دیوارها میرود)
ابوسعید: (متعجب) چه میکند؟
عزیزه: خدایا! تیراندازها!
(تیراندازها بر سر دیوار ظاهر میشوند. رشید درست زیر دیوار است)
یک سرباز: او درست زیر دیوارهاست!
تیراندازها به رشید تیر میاندازند. رشید در پای دیوارها میتازد و به قسمتهای مختلف آن نگاه میکند. رشید به سرعت به سوی قرمطیها بازمیگردد. تیری بر پایش نشسته است.
عزیزه: زخمی شده!
(رشید از اسب پایین میپرد. عزیزه برای در آوردن تیر به سوی او میرود)
رشید: (مانع او میشود) تیراندازهای خوبی نبودند! (تیر را تکان میدهد و در میآورد. تیر فقط پارچه را سوراخ کرده و به پای رشید آسیب نرسانده)
عزیزه: نباید بیپروا به آنجا میرفتید!
رشید: (به ابوسعید) من باید با آنها صحبت کنم. (به قلعه اشاره میکند)
ابوسعید: صحبتی با آنها نداریم. مقاومت کردهاند و باید تاوان آن را پس بدهند.
رشید: بدون مقاومت تسلیم میشوند. باور کنید.
عزیزه: از کجا میدانید؟
رشید: اگر با آنها صحبت کنم قبول میکنند. فقط شما باید یک قلعهکوب اینجا بگذارید.
ابوسعید: اطمینانی ندارم، اما امتحان میکنیم.
قلعهکوب کوچکی با زحمت کشیده میشود و در جایی که رشید گفته بود مستقر میشود. رشید در حالیکه دستهایش را باز کرده و نشان میدهد سلاح ندارد، پیاده به سوی قلعه میرود. عزیزه و ابوسعید و سرداران در پیشاپیش سربازان قرمطی ایستادهاند و از فراز قلعه سربازان رشید را زیر نظر گرفتهاند.
عزیزه: کاش میگذاشت با او بروم.
ابوسعید: کشته میشود!
رشید: (پیش میرود. پای قلعه میایستد و فریاد میزند) تنها هستم و بیسلاح. برای گفتگو آمدهام.
کمی زمان میگذرد و در کوچکی در درون در بزرگ قلعه بازمیشود. رشید به درون میرود. بلافاصله چند سرباز دور او را میگیرند و وارسیاش میکنند و مطمئن میشوند سلاح ندارد. عده زیادی زن و بچه هم در قلعه هستند که با چشمهای نگران به رشید نگاه میکنند. مردی جلو میآید به نام حجّاج. وی فرمانده قلعه است.
حجاج: حرف بزن.
رشید: فرمانده کیست؟
حجاج: منم. از طرف امیر ابن بانو حاکم بحرین.
رشید: آمدهام به شما بگویم تسلیم شوید.
حجاج: (پوزخند میزند) میجنگیم و همه شما را میکشیم.
رشید: (نگاهی به اطراف میکند) گمان نمیکنم بیش از پنجاه مرد باشید. آنها سیصد نفرند.
حجاج: برای گفتن این حرف آمدهای؟
رشید: نه. آمدهام بگویم دیوارهای قلعه شما بسیار ضعیف است.
حجاج: (پوزخند میزند) تا به حال که مانع شما شده.
رشید: ولی از این به بعد مانع نخواهد شد. بیایید چیزی به شما نشان دهم.
(به راه میافتد. در کنار قسمتی از دیوار میایستد که نگهبانی بالای آن نیست و میگوید) این قسمت دیوار بسیار نازک است. خودتان هم میدانید. قلعهکوبی درست روبهروی این قسمت گذاشته شده. با اولین سنگی که به این قسمت بخورد دیوار فرو میریزد. گمان میکنید باز هم بتوانید مقاومت کنید؟
حجاج به سرعت از پلکانی که در کنار دیوار است بالا میرود و به سپاه قرمطی نگاه میکند. قلعهکوب مستقیماً روبهروی قسمت نازک دیوار گذاشته شده. پایین میآید و شمشیر میکشد و رو به رشید میآید.
حجاج: تو زنده از اینجا بیرون نمیروی.
رشید: من برای نجات شما آمدم. نجات این زنها و بچهها. کشتن من وضعیت را تغییر نمیدهد.
حجاج به اطرافیان نگاه میکند. ترس در چشمان آنها پیداست. شمشیرش را غلاف میکند و به دو سردارش اشاره میکند.
حجاج: بیایید! (دو سردار همراه حجاج میروند و وارد اتاقی میشوند. رشید به سربازان و مردم نگاه میکند. چند لحظه بعد، حجاج و دو سردارش بیرون میآیند. حجاج میگوید) ما تضمین میخواهیم.
رشید: من تضمین میدهم.
حجاج: تضمین ابوسعید جنابی را میخواهیم. هیچیک از ما نباید کشته شویم. باید اجازه داشته باشیم هرکس خواست از اینجا برود.
رشید: به شرطی که همه سلاحهای خود را تحویل دهید.
حجاج: میپذیریم. برو و تضمین ابوسعید را برای ما بیاور.
رشید دست در گریبان میکند و نامهای بیرون میآورد و به سوی حجاج دراز میکند.
رشید: این تضمین ابوسعید است.
(حجاج با تعجب نامه را میگیرد و میخواند. رشید مفاد آن را برای تأکید بازگو میکند) همه سلاحها را تحویل دهید و در امان باشید.
حجاج: اما سپاه بغداد میآید. مطمئن باشید.
رشید: مطمئنم، اما آنها با زنها و بچهها نمیآیند. فقط مرد جنگیاند!
حجاج: (رو به مردم) این تضمین ابوسعید جنابی به ماست. من آن را میپذیرم برای حفظ جان شما. آیا شما هم میپذیرید. (همه ساکتند) اگر کسی سخنی دارد بگوید.
یک سرباز شمشیرش را به زمین میاندازد. بقیه هم به تأسی از او چنین میکنند. حجاج به رشید نگاه میکند. به سوی او میرود و شمشیرش را به او میدهد. رشید شمشیر او را میگیرد.
رشید: کار عاقلانهای کردی سردار! (متوجه میشویم سربازی پنهانی خنجری در چکمه خود پنهان میکند. رشید به نگهبانان دروازه بانگ میزند) دروازه را باز کنید!
نگهبانان به حجاج نگاه میکنند. حجاج سر تکان میدهد. نگهبانان شروع به باز کردن دروازه میکنند. در اردوی قرمطیان که در سکوت ولی بیتاب منتظر بودهاند فریاد شادمانی برمیخیزد. ابوسعید با لبخند به عزیزه مینگرد. عزیزه بسیار شاد است. ابوسعید با دست اشاره میکند سربازانش به سوی قلعه حرکت کنند.
مردم قلعه با غم و ترس شاهد ورود سپاه قرمطی هستند. ابوسعید همچنانکه سوار بر اسب است در میانه میدانگاهی جلوی دروازه در درون قلعه میایستد و رو به مردم میکند.
ابوسعید: به شما امان دادهام اگرچه مدتی با من جنگیدید. اکنون آزادید. زن و مرد هرجا بخواهید میتوانید بروید. کودکان را میگذارید و خودتان میروید. (مردم با بهت به هم نگاه میکنند. آنچه میشنوند باور نمیکنند)
حجاج: (رو به رشید فریاد میکشد) گفتید همه میتوانیم برویم.
ابوسعید: در تضمین نامه نوشتهام زنان و مردان هرجا خواستند میتوانند
بروند. نامی از کودکان برده نشده است.
فریاد از زنان برمیخیزد و کودکانشان را در آغوش میگیرند. سربازی که خنجری در چکمه خود پنهان کرده بوده آهسته نزدیک میشود و یکباره به ابوسعید حمله میکند و خنجر را در پای او فرو میبرد. سربازان قرمطی میریزند و او را میگیرند.
سرباز: (سعی میکند خود را برهاند و فریاد میکشد) تو باید بمیری قرمطی کافر. (قرمطیان او را میکشند)
ابوسعید: قرار بود همه بدون سلاح باشند! (فریاد میکشد) کودکان را جدا کنید و هرکه مقاومت کرد بکشید!
سربازان شمشیر میکشند و به سوی مردم میروند. جیغ و فریاد از زنان و کودکان برمیخیزد. رشید با شمشیر کشیده سر راه سربازان میایستد.
رشید: نه! کسی نباید کشته شود. ما به اینها تضمین دادهایم!
زنان و کودکان به طور غیر ارادی پشت رشید جمع میشوند. سربازی حمله میکند. رشید با ضربهای او را به گوشهای پرتاب میکند. سربازان قرمطی به ابوسعید نگاه میکنند که چه دستوری میدهد. عزیزه از اسب پیاده میشود و به سوی رشید میآید.
عزیزه: چه میکنی؟
رشید: به اینها تضمین دادهایم. من عهد کردم اگر تسلیم شوند زنده میمانند.
ابوسعید: (از زخم پا رنج میکشد. سربازی مشغول بستن پای اوست) زنده میمانند.
رشید: به شرط اینکه دست از کودکانشان بکشند! این فریب است. قرار ما این نبود.
ابوسعید: دستگیرش کنید!
تیراندازان به سوی رشید نشانه میروند.
عزیزه: (التماس میکند) شمشیرت را بینداز. (جوری میایستد که مانع تیراندازی به سوی رشید شود) بیفایده است.
رشید شمشیرش را میاندازد. دستگیرش میکنند.
اشراف و سرداران جمع هستند. خلیفه بر تخت خود نشسته است. همه بزرگان هستند. در اینجا عباس بن عمرو غنوی هم هست از سرداران. قاسم منتظر است. غلامی با سینی طلا در کنار اوست. در سینی، نامهای که او تهیه کرده قرار دارد. خلیفه به عبیدالله اشاره میکند.
وزیر: خداوند امیرالمؤمنین را از بلیات آسمانی و زمینی محفوظ بدارد. رأی عالی بر آن قرار گرفت که فرزندم قاسم بن عبیدالله، مکتوبی دایر بر وجوب لعن بر معاویة بن ابی سفیان تهیه کند. مکتوب حاضر قبلاً به رؤیت مبارک خلیفه اسلام رسیده و اینک برای اطلاع اشراف و علما و سرداران خوانده میشود.
قاسم: (نامه را از سینی برمیدارد و بازمیکند و پس از نگریستن به جمع شروع به خواندن میکند. نگاه او حاکی از ناموافق بودن خود او با نامه است)
به نام خدای رحمان رحیم
ستایش خدای والای بزرگ حلیم حکیم رحیم را که در وحدانیت یگانه است و قدرتش عیان است و خلقتش به مشیّت است و حکمت.
سپاس خدای را که محمد، پیامبر خویش را از همه مخلوق برگزید و تشریف رسالت بخشید. سپاس خدای را که خلیفه اسلام امیرالمؤمنین المعتضد بالله را وارث پیامبر کرد که دین را به پای دارد.
ای مسلمانان، خلیفه اسلام به شما میگوید که خدای عزّوجل، چون محمد را
با دین خویش برانگیخت، بیشتر خاندان پیامبر به دشمنی با او برخاستند و از آن جمله، کسی که در مخالفت از همه سختتر بود ابوسفیان بود و پیامبر وقتی ابوسفیان را دید که بر خری میآید و معاویه خر را میکشد و یزید، پسرش آن را میراند فرمود: خدای، کِشَنده و سوار و راننده را لعنت کند. و باز پیامبر فرمود: وقتی معاویه را بر منبر من دیدید بکشید.
مردم در مسجد ازدحام کردهاند و منتظر خوانده شدن نامه خلیفه هستند. امام جماعت بر منبر نشسته است و ریشش را شانه میزند.
یک مرد: پس کجاست نامه خلیفه. گفتند آن را در مساجد میخوانند.
مرد دوم: شاید نامه رسیده است و آن را برای ما نمیخوانند.
عدهای از مردم: نامه را بخوانید.
امام جماعت: آرام باشید بندگان خدا. نامه باید نخست در کاخ خلیفه بر اشراف و اعیان خوانده شود و سپس به دست ما برسد. آرام باشید.
قاسم: و نیز از چیزهایی که موجب لعنت معاویه شد آن بود که کسانی از برگزیدگان اصحاب و اهل فضیلت و دیانت را دست بسته کشت؛ مثل عمروبن حمق و حجر بن عدی. و دیگر آنکه دین خدا را بازیچه کرد و بندگان خدا را به سوی پسر خویش یزید متکبر خروسباز میمونباز خواند و برای وی با قهر و تهدید از مسلمانان بیعت گرفت و یزید بدترین حرمتی که شکست آن بود که خون حسین بن علی، پسر فاطمه، دختر پیامبر را ریخت و حال آنکه پیامبر فرموده بود حسن و حسین سرور جوانان بهشتند.
ای گروه مردم! خلیفه اسلام میفرماید: خدایا ابوسفیان و معاویه و یزید و مروان بن حکم و پسرانش را لعنت کن!
ای مردم! خلیفه اسلام میفرماید: خداوند شما را به سبب ما هدایت کرد که
وارثان پیامبریم. این مکتوب را نوشت ابوالقاسم عبیدالله بن سلیمان. والسلام.
(همهمه بین اشراف برمیخیزد)
یکی از اشراف: امیرالمؤمنین به سلامت. این مکتوب مایه فتنه است.
یکی دیگر: معاویة بن ابی سفیان، خال المؤمنین است؛ زیرا او برادر عایشه، همسر پیامبر بوده.
خلیفه: دستور همان است که صادر کردهام. این مکتوب باید در مساجد خوانده شود و از این پس در هر جمعه، بر منابر معاویة بن ابی سفیان لعن شود.
یکباره سر و صدایی از بیرون برمیخیزد. درِ تالار بازمیشود و پیکی غبارآلود و خسته وارد میشود. پیش میآید و خود را بر زمین میاندازد. وزیر به سوی او میرود.
وزیر: چه پیش آمده است؟
پیک: (برمیخیزد) خبری ناخوش دارم.
وزیر: (به خلیفه مینگرد و سپس به پیک) بگو که خدا دهانت را بشکند.
پیک: (نامهای از گریبان درمی آورد) این مکتوبِ امیر ابن بانوست، امیر بحرین.
وزیر: (نامه را میگیرد و بازمی کند و میخواند) این نامهای است به سوی امیرالمؤمنین المعتضدبالله که عمر و عزتش جاودان باد. از سوی بنده امیرالمؤمنین، ابن بانو، حاکم هجر و لحساء. بدانید که قرمطیان ملعون به بحرین درآمدهاند. سردار آنها مردی است به نام ابوسعید جنابی فارسی. آنها چند قلعه از قلاع بحرین را به تصرف درآوردهاند، اما به اقبال امیرالمؤمنین جرئت حمله به هجر را نیافتهاند. مردان من جان به کف تا پای جان از هجر دفاع خواهند کرد، اما شمار ما در برابر آنها بسیار کم است. اگر امیرالمؤمنین را به بحرین نیازی هست لشکری به یاری ما بفرستند وگرنه کار از کار
خواهد گذشت. والسلام
بهت بر مجلس حاکم میشود. وزیر لحظهای بعد به پیک رو میکند.
وزیر: دور شو کلاغ بد خبر! دور شو!
پیک بیرون میرود. همهمه بین اشراف میپیچد.
قاضی یوسف: (قدمی پیش مینهد) ای امیرالمؤمنین! قرمطیان همانند که میگویند ولایت پس از پیامبر به علی رسید و از علی به اولاد علی تا جعفر صادق و از او به پسرش اسماعیل منتقل شد. دیروز در کوفه قیام کردند و امروز در بحرین و خدا میداند فردا در کجا. خود را به پیامبر منتسب میکنند و مردم به سبب این ادعا به آنها مایل میشوند. خویشاوندان پیامبر همانانند که مدحشان در مکتوب لعن معاویه است! آیا نمیترسی که مردم با شنیدن این مکتوب هرچه بیشتر به رافضیان و علویان و قرمطیان مایل شوند و زبانشان از آنچه اکنون هست، درازتر شود و حجتشان استوارتر؟ بدانید که قرمطیان و علویان دو شاخه از یک درختند.
سکوت بر حضار حاکم میگردد. معتضد سر به زیر میاندازد و فکر میکند. سپس سر برمیدارد و به عبیدالله رو میکند.
خلیفه: مکتوب را مهر کنید و در خزانه پنهان کنید.
همهمه شادی بین اشراف برمیخیزد و از شادمانی به هم دست میدهند.
وزیر: به راستی که رأی امیرالمؤمنین برترین رأیهاست. (نامه را برمیدارد و در آستین مینهد) خلیفه در باب قرامطه بحرین چه میفرمایند؟
بدر خادم: اگر امیرالمؤمنین صلاح بدانند من به دفع آنها میروم.
معتضد به سرداران دیگر مینگرد.
ترک بن عباس: بدر خادم سردار بزرگی است، اما حضور او در بغداد لازم است. این غلام نیز آماده خدمت به خلیفه است.
قاضی یوسف: مرحبا ترک بن عباس! من گواهی میدهم که تو سردار بزرگی هستی!
معتضد: (به عباس بن عمرو غنوی مینگرد) کسی باید به دفع قرامطه برود که با مسقط و بحرین آشنایی داشته باشد.
عباس: (متوجه میشود) این بنده، جاننثار خلیفه است.
معتضد: ما مکتوبی خواهیم نوشت درباره مأموریت عباس بن عمرو غنوی برای سرکوب قرمطیان. بگویید آن را در مساجد بر مردم بخوانند. (همهمه اشراف در تأیید این فرمان. معتضد به عبیدالله رو میکند) چشم از رافضیان و علویان برمدار. (میرود)
مردم در ازدحامند. سربازی وارد میشود و مکتوبی به خطیب میدهد. خطیب نامه را میگشاید و برای خود میخواند و زیر لب لاحول میگوید. مردم در سکوت منتظر خوانده شدن نامه هستند. خطیب به مردم که چشم به دهان او دوختهاند، خیره میشود.
خطیب: بسم الله الرحمن الرحیم. بار خدایا بر محمد، خاتم رسولان درود فرست و جانشینان و خلفای او را از ابوبکر صدیق رضی الله عنه تا خلیفه اسلام المعتضد بالله در سایه رحمت و عنایت خود قرار ده. ای مسلمانان! این سخن خلیفه اسلام المعتضد بالله است: لعنت بر قرمطیان و علویان. آگاه باشید که بعضی از قلاع بحرین به دست ملعونان قرمطی افتاده است. زود باشد که آنها را به سزای عمل زشتشان برسانیم. برای این کار عباس بن عمرو غنوی را مأمور آماده ساختن سپاه کردهایم و فردا به دست خود، برای او لوا خواهیم بست. هرکس به او بپیوندد سیصد دینار از بیتالمال پاداش خواهد یافت. والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته.
بهت و حیرت مردم را فرا میگیرد و سپس همهمه آغاز میشود. خطیب از منبر پایین میآید و در محراب بازمیایستد.
مرد 1: اگر بحرین به دست قرمطیان بیفتد بر راههای تجاری دریای فارس چیره میشوند و آن وقت کار بغداد تمام است.
مرد 2: چرا غلامان ترک را به جنگ نمیفرستند؟!
مرد 3: اگر آنها به جنگ بروند چه کسی اموال مردم بغداد را چپاول کند؟
مرد 4: (به مرد 2 نزدیک میشود و دست بر شانه او میگذارد. مرد 2 همراه او میرود) باید پنهان شویم. دستور رسیده که علویان پنهان شوند. میخواهند ما را به جرم قرمطی بودن دستگیر کنند.
هر دو به سرعت میروند.
چند مغازهدار با هم صحبت میکنند. عیسی، شاگرد جوان مغازهدار 1 از راه میرسد.
مغازهدار 1: (به عیسی) رفتن و برگشتن این همه طول داشت؟ کجا بودی؟
عیسی: جای دوری نبودم استاد.
مغازهدار 1: (به دیگران) «جای دوری نبودم» شد جواب؟ ما وقتی شاگرد مغازه بودیم لب از لب باز نمیکردیم جواب استاد را بدهیم. کجا بودی؟
عیسی: از شما چه پنهان استاد میخواهم بروم.
مغازهدار 1: کجا؟
عیسی: به جنگ!
(مغازهدارها میخندند)
مغازهدار 2: غوره نشده مویز شده! تو را چه به جنگ عیسی؟ پشت لبت سبز نشده.
عیسی: سیصد دینار میدهند.
مغازهدار 2: در عوض، جانت را میگیرند. مادرت را چه کسی نگهداری میکند؟
عیسی: خودش اجازه داد. گفت ده سال هم کار کنی سیصد دینار جمع نمیکنی! من اثاثم را برمیدارم استاد. (وارد مغازه میشود)
مغازهدار 1: چه روزگاری شده! (دو غلام ترک مسلح رد میشوند. همه ساکت میشوند. یکی از غلامها از مغازه مغازهدار 3 که خشکبار میفروشد یک دو مشت خشکبار برمیدارد و بدون دادن پول میرود)
مغازهدار 3: حرف بزنم شکمم را پاره میکنند. مواجب میگیرند که مردم را غارت کنند. (عیسی از مغازه بیرون میآید. مغازهدار 1 مچ او را میگیرد)
مغازهدار 1: و آن وقت احمقهایی مثل این به جنگ میروند! (به عیسی) عاقل باش پسر! اصلاً دستمزدت را زیاد میکنم. هفتهای یک دینار میگیری میکنم یک دینار و نیم. (به مغازهدارها) کم است؟
مغازهدار 2: خوب است. خیلی هم خوب است.
عیسی: برمیگردم استاد. خیلی زود. اصلاً شاید کار به جنگ نکشد. ما که آنجا برسیم قرمطیها فرار میکنند. (با لبخند) برمیگردم و یک مغازه کنار مغازه شما میخرم! خداحافظ. (میرود)
مغازهدار 1: (با تعجب) رفت!
مغازهدار 4: جنگ اصلی شاید در بحرین نباشد.
مغازهدار 1: پس کجاست؟
مغازهدار 4: اینجا. در بغداد! نشنیدهاید چطور قرمطی و علوی را کنار هم گذاشتهاند و با هم سرکوب میکنند.
مغازهدار 3: از این به بعد هرکس حق بگوید تهمت قرمطیگری به او میبندند و گلویش را میبرند. (دو سرباز ترک برمیگردند. همه دوباره
ساکت میشوند)
جاسوس صورت زخمی نزد قاسم است.
صورت زخمی: چند روز است او را زیر نظر دارم امیر. هیچ رفتار یا رفت و آمد غیرمعمولی ندارد. روغن میفروشد و بس!
قاسم: شاید واقعاً در مورد او اشتباه کردهایم.
صورت زخمی: اما چند نفر از علویان او را به صراحت از علمای خود معرفی کردند. در حالیکه خودش اصرار دارد فقط روغنفروش است.
قاسم: شاید دوستانش درباره او غلوّ میکنند.
صورت زخمی: و یک مورد عجیب... که شاید کمی بیربط باشد.
قاسم: بگو.
صورت زخمی: او دختری دارد سیاهپوست!
قاسم: شاید کنیز اوست.
صورت زخمی: همه میگویند دختر اوست. چطور یک سفیدپوست میتواند دختر سیاه داشته باشد؟
قاسم: (به فکر فرو میرود) گفتی مغازه روغنفروش کجاست؟
صورت زخمی: در بازار ساحل دجله.
قاسم: (دست بر دست میزند. غلامی وارد میشود. قاسم میگوید) خطشناس را به اینجا بیاور. (به صورت زخمی) همچنان او را زیر نظر داشته باش.
نامهای در دست خطشناس است. نامه قبلی که خطشناس دیده هم در کنار اوست. هر دو را با هم مقایسه میکند و سر برمیدارد و به قاسم نگاه میکند.
خطشناس: هر دو دستخط یک نفر است!
قاسم: (شادمان و متعجب) درست نگاه کن. نباید اشتباه کنی. این نامه قبلی است که دیده بودی. اما این نامه (نامه دوم را اشاره میکند) از طبرستان آمده. نگاه کن! مهر محمد بن زید علوی را دارد.
خطشناس: (با تأکید) هر دو، خط یک نفر است.
قاسم: اگر راست گفته باشی، دهانت را پر از طلا میکنم. (نامهها را میگیرد) اگر راست گفته باشی.
قاسم با لباس مبدل به مغازه ابوجعفر نزدیک میشود. مراقب است کسی او را نشناسد. جلوی او، جوانی تنهاش به یک پاسبان میخورد.
پاسبان: هوی! جوانک!
جوان: با من هستید. من که کاری نکردهام.
پاسبان: تنه میزنی و عذرخواهی میکنی. تمام؟!
جوان: (عصبانیت خود را مهار میکند) من کاری نکردم.
پاسبان: اذیت کردن مأمور حکومت کاری نیست؟! جریمه دارد. زندان دارد.
جوان که ترسیده، پاسبان را هل میدهد و فرار میکند. پاسبان عقب میرود و روی قاسم میافتد. قاسم او را میگیرد.
پاسبان: (فریاد میزند) قرمطی!های! او قرمطی است!
از اطراف سر و صدا برمیخیزد. جوان فرار میکند. یک دو پاسبان دیگر هم میآیند و دنبال جوان فراری میکنند. مردم صحنه را خالی میکنند. سامیه از مغازه ابوجعفر بیرون میآید که ببیند سر و صدا برای چیست. قاسم سامیه
را میبیند. صورت خود را میپوشاند. سامیه به درون مغازه برمیگردد. قاسم دور میشود. کمی آن طرفتر، پاسبانها جلوی او را میگیرند؛ چون صورتش را پوشانده.
پاسبان: صبر کن! صورتت را نشان بده!
قاسم صورتش را نشان میدهد.
پاسبان کتک خورده: نه. این نبود.
دوباره میروند.
وزیر نشسته است و خزانهدار با چند طومار مشغول محاسبه است.
خزانهدار: (از روی یک طومار) مالیات مصر و شامات جمعاً بیست هزار هزار دینار.
وزیر: نسبت به پارسال کمتر شده.
خزانهدار: هفت هزار هزار دینار کمتر شده.
وزیر: چرا؟
خزانهدار: قرمطیان در شامات نفوذ یافتهاند. شاید آنها باعث این کاهش باشند.
وزیر: ادامه بده.
خزانهدار: مالیات عراق عجم پانزده هزار هزار دینار.
در بازمیشود و قاسم وارد میشود.
قاسم: پدر!
وزیر: مشغول محاسبه عواید و مخارجم. بعداً.
قاسم: همین حالا پدر! مهم است.
(وزیر به خزانهدار نگاه میکند. خزانهدار طومارها را جمع میکند و برمیخیزد)
خزانهدار: بیرون تالار مینشینم سرورم. (میرود)
وزیر: باید مخارج لشکر عباس بن عمرو غنوی را آماده کنم پسر. فردا عازمند!
قاسم: (مینشیند) خیلی مهم است پدر. آن روغنفروش... ابوجعفر محمد بن عثمان. به او شک کردهام پدر.
وزیر: خبر تازهای نیست.
قاسم: (دو نامه را از آستین در میآورد) این دو نامه را نگاه کنید. اولی، همان که مدتها پیش به دستمان افتاد، نوشته بود علویان در یکی از خرابههای بغداد جمع میشوند.
وزیر: ننوشته بود علویان. نوشته بود جمع شوید گنج پیدا کنیم. تو گمان کردی منظور از گنج، دیدار امام غایب علویان است!
قاسم: و این نامه دوم. همان که از محمد بن ورد العطار یافتیم. نامه محمد بن زید علوی.
وزیر: دست تو چه میکند؟
قاسم: از خزانه گرفتم پدر! خطشناس میگوید این دو نامه، دست خط یک نفر است.
وزیر: پرت میگوید.
قاسم: میگوید دست خط یک کاسب است. این کاسب باید همان ابوجعفر روغنفروش باشد.
وزیر: یک نامه از طبرستان. یک نامه از بغداد. چطور میتواند مال یک نفر باشد. محمد بن ورد العطار را دوباره دستگیر کن، به حرف بیاید!
قاسم: نیست. رفته است. از بغداد رفته است. هیچکس نمیداند کجاست.
وزیر: خانوادهاش....
قاسم: آنها را هم برده است.
وزیر: حرفی که تو میزنی قابل اثبات نیست.
قاسم: ابوجعفر را زیر نظر گرفتم. دختر سیاهپوستی دارد به نام سامیه. میدانید او را کجا دیدهام؟
وزیر: هان؟
قاسم: در خانه محمد بن ورد العطار. مطمئنم. روزی که برای دستگیریاش رفتم دخترک آنجا بود. رویش را بسته بود، اما او را شناختم.
وزیر: باور کن این موضوعات ربطی به هم ندارد.
قاسم: و این دختر، رشید را میشناسد.
وزیر: پسر!
قاسم: بیست سال پیش، در بازار بردهفروشان متوجه شدم رشید در جستوجوی کنیزک سیاهپوستی است که او را بخرد. کنیزک آن وقت، ده ساله بود. پیش از رشید، مردی کنیزک را خرید. هرگز نتوانستم بفهمم آن مرد کیست. اما نام کنیزک سامیه بود.
وزیر: یعنی کنیزک، همین دختر است؟
قاسم: گمان میکنم.
وزیر: نتیجه؟
قاسم: ابوجعفر نویسنده این نامههاست. یعنی در سازمان وکالت علویان، نقش مهمی دارد. او پدرخوانده سامیه است و سامیه کسی است که رشید در جستوجوی اوست.
وزیر: فرض میبافی، استدلال میتراشی و نتیجه درو میکنی! احتمالاً نویسنده این دو نامه یک روغنفروش است. احتمالاً او در سازمان وکالت علویان است. احتمالاً دختر او کسی است که رشید در جستوجوی اوست!
احتمالاً... احتمالاً. چرا باید این مرد کنیزکی بخرد و او را به دخترخواندگی بپذیرد؟ بدهکار پدرش بوده؟
قاسم: پدر به تمسخر نگذران. میگویند پدر ابوجعفر، نخستین وکیل محمدبن حسن عسکری بوده. مردی به نام عثمان بن سعید عمروی. اگر ابوجعفر همان کسی باشد که دنبال او هستیم....
وزیر: وقتی حسن بن علی عسکری درگذشت، فرزندش دو ساله یا در این حدود بوده. یک پسر دوساله میتواند برای خود وکیل تعیین کند؟ (در مقابل واکنش قاسم) بسیار خب! برای اینکه مطمئن شوی سعی کن دستخطی از او به دست بیاوری. اگر خطشناس گفت او صاحب دستخطهای قبلی است من هم با تو همعقیده میشوم.
قاسم: این فکر خوبی است، اما میخواهم کار دیگری هم بکنم. میخواهم به خواستگاری سامیه بروم.
وزیر: (به او خیره میشود و میزند زیر خنده) خواستگاری پسر وزیر از دختر یک روغنفروش! دیوانه شدهای پسر؟ این همه کنیز در بازار هست! دردت چیست؟!
قاسم: میخواهم داغش را به دل رشید بگذارم.
وزیر: سه زن داری بس نیست؟ و آن همه کنیز!
قاسم: به این طریق به راز پدرخواندهاش هم پی میبریم.
وزیر: بگو به آرزوی دل صاحبمردهات میرسی!
قاسم: (میخندد) دلم گرفتار شده است پدر!
وزیر: چهل و پنج سالت شده و دست بر نمیداری! خاک بر سرت!!
ابوجعفر مشغول جابهجا کردن چند خیک روغن است. به کمک ابوهاشم. صدایی او را به خود میآورد. صدای غلام قاسم است.
غلام: ابوجعفر محمد بن عثمان؟
ابوجعفر: (سر برمیدارد) منم.
غلام: حامل پیامی هستم از آقایم قاسم بن عبیدالله بن سلیمان وزیر.
ابوجعفر: برای من؟
غلام: آری.
ابوجعفر: اشتباه نمیکنی جوان. من روغنفروشم. پسر وزیر چه پیامی میتواند برای من بفرستد؟
غلام: آقایم میخواهد به دیدار شما بیاید.
ابوجعفر: اینجا میآید؟ به دکان؟
غلام: به خانه میآیند. نشانی آنجا را دارند. آماده پذیرایی باشید. هفته دیگر میآیند.
ابوجعفر: خیر است.
غلام: آقایم گفتند دستخطی بنویسید که مطمئن شوند من پیام را درست رساندهام.
ابوجعفر: درست رساندی جوان.
غلام: دستخط بنویسید. برای اطمینان.
ابوجعفر: انتظار داری یک روغنفروش معمولی سواد خواندن و نوشتن داشته باشد؟
غلام: پس من چهکار کنم؟
ابوجعفر: (به اطراف نگاه میکند و یک خیک کوچک و خالی روغن برمیدارد و به دست او میدهد) این را به اربابت بده. به نشانه اینکه پیامت را رساندهای. خداحافظ. (غلام میرود)
ابوهاشم: دستخط برای چه میخواست؟
ابوجعفر: برای اطمینان!
خلیفه در برابر کاخ، در جایگاهی که برایش درست کردهاند، نشسته است. عده زیادی سرباز صف کشیدهاند. کمی آن طرفتر کیسههای حاوی طلا نهادهاند و مردم ازدحام کردهاند.
جارچی: و قاتلوهم حتی لاتکون فتنه. ای مردم. خلیفه اسلام المعتضد بالله شما را به جنگ با قرمطیان کافر ملعون فرامیخواند. بدانید که آنها مشتی پابرهنه طمعکارند که به محض دیدن سپاه ظفرمند خلیفه رو به گریز میگذارند. اکنون خلیفه با دست مبارک خود بیرق این سپاه را خواهد بست و آنها را به سرداری عباس بن عمرو غنوی به سوی کافران قرمطی رهسپار خواهد کرد.
شیپور میزنند. غلامان نیزهای دراز میآورند و پارچهای سیاه. خلیفه پارچه را بر سر نیزه میبندد و آن را تبدیل به علم میکند. علم را به دست عباس بن عمرو میدهد. عباس پرچم را میبوسد و به دست غلامی میدهد. غلام بیرق را میبرد در پیشاپیش لشکر و تکان میدهد. باد در بیرق میافتد. طبل و شیپور همچنان نواخته میشود. قاضی یوسف بن یعقوب، قرآنی به دست دارد. عباس بن عمرو جلوی خلیفه زانو میزند. خلیفه دست بر سر او میگذارد. او دست خلیفه را میبوسد و به سوی قاضی میرود و قرآن را میبوسد و بر اسب مینشیند.
عباس: (رو به مردم بانگ میزند) امیرالمؤمنین به سلامت باد. من امروز را بیرون دروازه بغداد به سوی بصره توقف میکنم تا هرکس خواست به ما بپیوندد. بدانید که خلیفه اسلام از خزانه کرم خود، سیصد دینار به هر سرباز عطا خواهد کرد. عمر امیرالمؤمنین دراز باد و پیروزی همراه سپاه او.
صدای طبل و شیپور اوج میگیرد. عباس به راه میافتد. سپاهیان به دنبال او. مسئولان کیسههای طلا، آنها را به هر سربازی که از برابرشان میگذرد، میدهند. بعضی از سربازان پس از گرفتن کیسهها به سوی مردم میدوند و کیسه را به زن یا مادر خود میدهند. یکی از آنها عیسی، شاگرد مغازه است. وی پول را به مادر بیمارش میدهد. بعضی از جوانان هم با دیدن طلاها، که مردم هنگام دادن آن به خانواده خود، از کیسهها در میآورند، به سوی سربازان میروند و جزو آنها میشوند. بلافاصله شمشیرهایی به کمر آنها بسته و نامشان نوشته میشود.
رشید در اتاقک و در واقع در زندان خود نشسته است. کمی خرما جلوی او گذاشته شده. در بازمیشود و عزیزه وارد میشود. مینشیند و خرمایی به دهان میگذارد.
عزیزه: هرچه درباره خرمای بحرین شنیده بودم، راست است.
رشید: به کام آنها که میخورند.
عزیزه: رنجیدهای!
رشید: پیمان شکستید.
عزیزه: جنگ یعنی خونریزی.
رشید: خلیفه خونریزی میکند. شما هم میکنید. تفاوت چیست؟
عزیزه: او فساد میکند، ولی ما اصلاح.
رشید: از روزگار قابیل تا امروز هر کس سلاحی به دست آورده، خون ریخته و خود را مصلح نامیده.
عزیزه: جز با تیغ چگونه میتوان با خلافت غاصب عباسی جنگید؟
رشید: جنگ فرق میکند با ریختن خون بیگناهان. فرق میکند با جداکردن مادران از کودکان.
عزیزه: (مکث میکند) خلیفه در تدارک سپاهی برای جنگ با ماست. به سرداری عباس بن عمرو غنوی.
رشید: سردار لایقی است. بحرین را خوب میشناسد.
عزیزه: نمیخواهی به ما کمک کنی؟
رشید: از من کاری بر نمیآید.
عزیزه: همیشه سرسخت. همیشه یک رأی. (چشمانش خیس میشود) گمان نمیکردم هرگز تو را دوباره ببینم. آمدنت به اینجا معجزه است. تقدیر است. آمدهای که بمانی. نه؟
رشید: اگر تقدیر مرا آورده، تقدیر میداند خواهم ماند یا نه.
عزیزه: میمانی. بحرین از آن ماست. تو از آوارگی نجات پیدا میکنی و من از تنهایی. با هم.
رشید: من در پی آرزوی دیگری آواره شدهام.
عزیزه: سامیه را یافتهای؟ (رشید سر تکان میدهد. عزیزه غمگین است) چرا کنارش نماندی؟
رشید: گفتم. من در پی آرزویی آواره شدهام.
عزیزه: با هم در پی آن آرزو میگردیم!
رشید: تو اهل طلب نیستی وگرنه به اینجا دل خوش نمیکردی.
عزیزه: آن آرزو چیست؟
رشید: دیدن کسی که یکبار او را دیدهام.
عزیزه: اگر از امام منتظر حرف میزنی که ابوسعید نماینده نائب اوست.
رشید: او را به من نشان بدهید تا بمانم.
عزیزه: برای دیدار امام باید مراتبی را پیمود. تو آن مراتب را طی نکردهای.
رشید: من در راه او جنگیدهام. مرتبهای بالاتر از این هست؟
عزیزه: روزی که تو را کنار پیکر شیمله دیدم خواستم رازی را برایت فاش کنم. شاید اگر آن راز را بدانی بمانی. (رشید به عزیزه نگاه میکند) شاید اگر بدانی مادر تو را مردی کشته است که در سپاه خلیفه است بمانی و در کنار ما با خلیفه بجنگی.
رشید: بغراخان.
عزیزه: (متعجب) او را میشناسی؟
رشید: کسی که شیمله را هم کشت. دوستان قرمطیات نگفتند او را در بیابان کشتم؟ این تدبیرها برای نگهداشتن من بیهوده است.
عزیزه: (برمیخیزد و با نوعی التماس میگوید) چه باید بکنم؟
رشید: مرا به دیدن امامتان بفرستید. در این صورت میمانم و میجنگم.
عزیزه از اتاقک بیرون میآید. ابوسعید بیرون ایستاده. به حرفهای عزیزه و رشید گوش میکرده.
عزیزه: همه چیز را شنیدی؟
ابوسعید: (سر تکان میدهد) از محالات حرف میزند.
به سرعت دور میشوند.
سپاه عباس بن عمرو در بیابان پیش میرود.
سربازان قرمطی مشغول تمرین شمشیرزنی هستند.
سه سوار به سوی قبیله میتازند. پرچمی سیاه در دست دارند. افراد قبیله از چادرها بیرون میآیند و نگاه میکنند. سوارها از سربازان بغدادند. میرسند و از اسب پایین میپرند.
سوار 1: بزرگ قبیله کیست؟
ابونصر: (از چادر بیرون آمده) هرکه هستید خوش آمدید، منم ابونصر.
سوار 1: (به سوی او میرود) تا ساعتی دیگر سپاه امیرالمؤمنین المعتضد بالله به اینجا میرسد. به سرداری امیر عباس بن عمرو غنوی.
ابونصر: (به چهرههای نگران افراد قبیلهاش مینگرد) به خدا پناه میبریم. چه ضرورتی خلیفه را به لشکرکشی وادار کرده است؟
سوار 1: به سرکوبی قرمطیان بحرین میرویم. فرمان امیر عباس بن عمرو غنوی آن است که همه قبایل باید به ما بپیوندند. با عِده و عُدّه.
ابونصر: هر چه بخواهید با جان و دل پیشکش میکنیم. آب و غذا، اما عِدهای در کار نیست.
عرب یکپا: پیش از شما قرمطیان هم از ما همین را خواستند. با آنها نرفتیم.
سوار 2: هرکس با ما بیاید به او زر میدهیم و هرکس نیاید از او سر میگیریم!
عرب لاغر: من میآیم.
سوار 1: به هرکس بیاید سیصد دینار پاداش میدهیم.
(عدهای از افراد قبیله به هم نگاه میکنند و قدم پیش میگذارند)
سوار 2: (به ابونصر) چه میگویی پیرمرد؟
(سوار 3 شمشیر میکشد. ابونصر به پشت سر آنها مینگرد. سپاه عباس بن عمرو به انبوه از راه میرسند. از انتهای بیابان)
ابونصر: گویا چارهای نیست! (به بنت نضال و ماریه و زنهای دیگر) هرچه
آب و آذوقه هست پیش بیاورید.
(زنها در حالیکه چنگ به صورت میکشند، به چادرها میروند و میآورند. در لشکر عباس بن عمرو او را میبینیم که پیش میآید)
ابوسعید و سردارانش درباره شیوه جنگیدن رایزنی میکنند.
سردار 1: باید از قلعه بیرون برویم و جنگ و گریز کنیم. رو در رو نمیتوانیم بجنگیم. ما سیصد مردیم و آنها دو هزار.
عزیزه: زنها هم هستند.
سردار 1: باز هم از ششصد نفر بیشتر نمیشویم. تازه اگر همه زنها بتوانند بجنگند.
سردار 2: باید در قلعه بمانیم. دست کم حصارهای شهر مانع سپاه خلیفه میشوند. شبها شبیخون میزنیم و روزها مقاومت میکنیم.
سردار 3: شبها؟ گمان میکنی چند شبانه روز بتوانیم مقاومت کنیم؟
سردار 4: نه ماندن در قلعه، نه جنگ و گریز در بیابان. چرا پیش از پیاده شدن آنها در ساحل، به جنگشان نرویم؟ (مکث میکند و به بقیه نگاه میکند)
ابوسعید: (توجهش جلب میشود) در دریا با آنها بجنگیم؟
سردار 4: در ساحل منتظر آنها میشویم. همه دو هزار نفر نمیتوانند با هم از قایقها پیاده شوند. و تازه وقتی هم پیاده شوند هنوز آرایش جنگی ندارند. همانجا میتوانیم نابودشان کنیم.
عزیزه: خوب است. پیشنهاد خوبی است. میتوانیم در ساحل کمین کنیم و قبل از اینکه آنها متوجه حضور ما شوند به آنها حمله کنیم.
ابوسعید: (به بقیه نگاه میکند) من موافقم. تیراندازها میتوانند عده زیادی
از آنها را در اولین لحظه پیاده شدن در ساحل شکار کنند. دیگران چه میگویند. (سرداران به هم نگاه میکنند. موافقند. ابوسعید برمیخیزد) آماده میشویم.
سربازان خلیفه در ساحلند. چندین لنج در ساحل پراکنده است. قایقرانها در گوشهای جمع شدهاند. عباس بن عمرو با رئیس آنها در گوشهای دیگر صحبت میکند.
ناخدا: قایق، به اندازه کافی نداریم برای این همه سرباز. بار اول حداکثر هزار نفر را میتوانیم ببریم.
عباس: به جز این قایقها چند قایق دیگر میتوانی فراهم کنی؟
ناخدا: همه قایقها هستند. فقط دو قایق به دریا رفتهاند که تا سه روز دیگر بر نمیگردند.
عباس: باید به محض پیاده کردن ما برگردید و سربازان دیگر را بیاورید. دستمزدتان را پس از پیاده کردن آخرین سربازان میگیرید.
ناخدا: موافقم سردار.
عباس: ما را به کدام ساحل میبرید؟
ناخدا: به نزدیکترین ساحل بحرین. جایی که همیشه میرویم.
عباس: ما آماده رفتنیم. دوستانت را آماده کن!
ناخدا برمیخیزد و به سوی جمع قایقرانها میرود. حرفی میزند و آنها برمیخیزند و به سوی قایقها به راه میافتند. سربازها در دستههای صدتایی آماده میشوند.
اولین گروه از سربازان قرمطی به ساحل میرسند. دریا آرام است. عزیزه با اینهاست. سردار 4 هم هست.
عزیزه: میتوانیم با نی و حصیر دیوارهایی بسازیم که سربازها پشت آن کمین کنند.
سردار 4: من فکر بهتری دارم. (به دور و بر نگاه میکند)
قایقها پر از سرباز بر روی آب است. در قایق اول، عباس بن عمرو جای دارد و ناخدا و عدهای سرباز.
ناخدا: جهت باد به نفع شماست سردار. زودتر از آنچه فکر میکردم میرسیم.
عباس: باید مسیر را کمی عوض کنی.
ناخدا: (با تعجب) عوض کنم؟
عباس: باید ما را به ساحل دیگری ببری.
ناخدا: اما همه به این ساحل میروند. بهترین ساحل برای پهلو گرفتن قایقهاست.
عباس: همان که گفتم. راهت را کمی دور کن.
ناخدا: (سکان را میچرخاند. ناراضی است) هر چه شما دستور بدهید سردار.
عباس به دوردست خیره میشود.
سربازان قرمطی در حال کندن سوراخهایی در فاصله صدمتری دریا هستند برای کمین. عده دیگری از قرمطیها میرسند، با سرداران دیگر.
قایقهای سربازان خلیفه از دور پیدا میشود.
عباس: (به ناخدا) دیدی سخت نبود.
ناخدا: راهمان بیدلیل دور شد سردار.
عباس: در عوض در این ساحل کسی منتظر ما نیست! وقتی ما را پیاده کردی، بیست سرباز از ما با شما میمانند.
ناخدا: به ما اطمینان ندارید سردار؟
عباس: نه!
ناخدا چهره در هم میکشد و سکوت میکند.
سربازان قرمطی در سوراخها پناه گرفتهاند. ابوسعید و سردارانش با اضطراب به دریا مینگرند. دریا آرام است.
سربازان خلیفه پیاده شدهاند. قایقها آماده برگشت هستند. در هر قایق چند سرباز باقی ماندهاند. ناخدا که همراه عباس بن عمرو پیاده شده، در حال بازگشت به قایق خویش است.
عباس: (به ناخدا) به سربازان دستور دادهام به محض اینکه رفتار شکبرانگیزی از شما دیدند دست به شمشیر شوند!
(ناخدا در سکوت به سوی قایقش میرود. عباس به سردارانش دستور میدهد) مواظب اطراف باشید. نمیخواهم کمین بخورم.
سرداران به چند سرباز اشاره میکنند و آنها میدوند بر سر پشتهها و تپهها مستقر میشوند برای دیدهبانی. غروب نزدیک است.
سربازان قرمطی همچنان منتظرند. ابوسعید و سردارانش مضطربند. چشم به تاریکی دریا دوختهاند.
عزیزه: کجا هستند؟
سردار 1: باید صبر کنیم.
سردار 2: من نگرانم. همه نیروهایمان را به اینجا آوردهایم. قلعهها بیدفاع ماندهاند.
ابوسعید به طرف دریا میرود و نگرانتر از بقیه است. ناگهان صدای تاخت اسبی به گوش میرسد. اسب سواری از تاریکی بیرون میآید و در کنار سرداران از اسب پایین میپرد.
سوار: (با عجله) خواجه کجاست؟
ابوسعید: (به سرعت به سوی او میآید) حرف بزن.
سوار: سپاه بغداد یک فرسخ دورتر از اینجا پیاده شدهاند.
سردار 2: آنها را دیدی؟
سوار: به چشم خودم دیدم. بیش از هزار نفرند.
ابوسعید: نباید اینجا بمانیم. (فریاد میزند) آماده حرکت به سمت قلعه. همین حالا!
سپاه قرمطی به جنب و جوش میافتد.
ابوسعید بالای بارو ایستاده و نگاه میکند. سپاه بغداد از راه رسیده است و در حال استقرار است. عزیزه و سردار 3 کنار او هستند.
سردار 3: در اولین قدم، دستمان را خواندند.
عزیزه: رشید گفت عباس بن عمرو، سردار بزرگی است.
ابوسعید: این جنگ، جنگ سرنوشت قرمطیان است. باید پیروز شویم. به هر قیمتی.
عزیزه: باید از رشید کمک بگیریم. او بهتر از هرکس شیوههای جنگی سپاه بغداد را میشناسد.
سردار 3: از او کمک بگیرید خواجه!
ابوسعید به آنها مینگرد و از پلههای بارو پایین میآید.
در زندان بازمیشود و ابوسعید وارد میشود. رشید مشغول ساییدن هسته خرماست. ابوسعید به او نگاه میکند.
ابوسعید: چه میکنی؟
رشید: تسبیح میسازم.
ابوسعید: تو را برای کارهای مهمتری آفریدهاند جوانمرد.
رشید: اگر کار مهمتر کشتن مردم است زندان را ترجیح میدهم.
ابوسعید: با من بیا! (از زندان بیرون میرود و باز رشید را صدا میزند) بیا!
رشید از زندان بیرون میآید و به اطراف نگاه میکند.
رشید: زندان چه جای خوبی است!
ابوسعید: با من بیا!
(راه میافتد و رشید همراه او میرود. در میدانگاهی، زنها همپای مردها
مشغول کار هستند. مرمت دیوارها، سنگربندی و کارهای دیگر.) میخواهم شهری بسازم که در آن نه دزد باشد نه گدا. هرکس به تواناییاش کار کند و به اندازه استحقاقش بهره ببرد.
باز به راه میافتد. رشید در پی او. در محوطهای بزرگ عدهای کودک و نوجوان مشغول تمرین شمشیربازی و تیراندازیاند.
رشید: (با تعجب) اینها چه میکنند؟
ابوسعید: اینها سربازان آینده منند. جنگاورانی که پشت خلافت بغداد را میشکنند.
رشید: من هم در سن و سال اینها، همین چیزها را میآموختم. اما این بچهها باید در مکتبخانهها باشند نه اینجا.
ابوسعید: بیا
در کنار محوطه تمرین، خانههایی هست. ابوسعید وارد یکی از آنها میشود. رشید هم.
آموزگاری در حال درس دادن به چند کودک است.
ابوسعید: (به رشید) تربیت جسم و تربیت جان. با هم!
آموزگار: (درس میدهد) پس نتیجه گرفتیم که نماز، که خدا آن را واجب کرده، از بدکاریها نهی میکند و روزه، گناهان را پاک میکند و زکات، آنچه از حرام با مال ما درآمیخته شده، از بین میبرد. این عبادتها برای پاک کردن دل و جان و مال مردم است. حالا من از شما میپرسم، اگر کسی دل و جان و مالش پاک و پیراسته شد، باز هم به این عبادتها نیاز دارد؟
یک کودک: نه! ندارد.
آموزگار: آفرین. اگر کسی میخواهد نماز بخواند یا روزه بگیرد میتواند،
ما مخالفت نمیکنیم، اما برادران و خواهران ما همه پاک و پیراستهاند. پس به این عبادات نیازی ندارند.
رشید بیرون میآید. ابوسعید هم در پی او.
رشید: حکم شریعت شما همان است که این آموزگار میگفت؟
ابوسعید: آری.
رشید: اما آنچه من از شریعت میدانم مخالف این سخنان است.
ابوسعید: اینجا جای جدل نیست. سپاه بغداد ما را محاصره کرده است. خواستم بدانی جان این همه کودک و زن و مرد به دست ماست.
رشید: به دست توست. (میرود)
ابوسعید: کجا میروی؟
رشید: به زندان.
ابوسعید به او نگاه میکند.
عزیزه و دو سه تن از سرداران قرمطی بالای دیوارند و به سپاه بغداد مینگرند. سپاه بغداد چوب و چرخهایی را به هم وصل میکنند که منجنیق بسازند.
سردار 1: منجنیق میسازند. اگر در قلعه بمانیم همه کشته میشویم.
سردار 2: بیرون رفتن و جنگیدن هم صلاح نیست. با سیصد بدوی پابرهنه گرسنه در برابر دو هزار سرباز مسلح چه میتوانیم بکنیم؟
عزیزه: میجنگیم. چه در قلعه و چه در بیابان.
سردار 1: این دیوارها در برابر منجنیق مقاوم نیست.
عزیزه: باید ایمان داشت سرداران!
رشید وارد زندان میشود و مینشیند برای ادامه ساختن تسبیح. ابوسعید به دنبال او وارد میشود.
ابوسعید: دوست داری سپاه خلیفه پیروز شود؟
رشید: نه! (مشغول ساختن تسبیح است)
ابوسعید: نمیخواهم بگویم مردان من بودند که تو را از دست سربازان خلیفه در آن بیابان نجات دادند. نمیخواهم بگویم اگر ما شکست بخوریم تو هم اسیر لشکر خلیفه میشوی، اما میگویم ما هر دو در پی یک چیزی؛ نجات مردم از ستم.
رشید: در آن بیابان من از مردان تو کمک نخواسته بودم، اما دین خود را به شما ادا کردم، با تسخیر قلعه. از اسارت هم نمیترسم؛ چون همین حالا هم اسیرم، ولی مردم را نمیتوان با ستمکاری از ستم نجات داد. من میتوانم سپاه تو را علیرغم تعداد اندکشان بر سپاه خلیفه پیروز کنم، اما در ازای آن چیزی میخواهم که قبلاً گفتهام.
ابوسعید: تو میخواهی امام پنهان ما را ببینی، اما من عهد کردهام نشان او را به کسی ندهم. بیم جان است. او باید پنهان بماند تا وقتش برسد. (مکث میکند) به راستی اگر بتوانی سپاه بغداد را شکست دهی تلاش میکنم بتوانی او را ببینی. تو را به خواجه حمدان قرمطی معرفی میکنم. (در برابر تعجب رشید) او نماینده امام مستور است. نام او را از من نشنیده بگیر. من فرستاده او هستم.
رشید: (لبخند میزند) و شرط دوم من این است که جنگ باید با کمترین کشتار پیش برود.
ابوسعید: (فریاد میزند) مرد! تو گمان میکنی من تشنه خونم؟
رشید: پس من با توام.
ابوسعید: (شادمان) پس چرا نشستهای؟
رشید: درباره سپاه عباس بن عمرو چه میدانی؟
ابوسعید: دوهزار نفرند. بیشتر اهل بغداد. دویست نفر در بصره به آنها پیوستهاند و سیصد نفر از افراد قبایل بدوی. بنی محزوم و ضبّه.
رشید: ضبّه؟ آنها به میل خود به سپاه خلیفه پیوستهاند؟
ابوسعید: نه. از ترس!
رشید: (برمی خیزد) با ترس میتوان زندگی کرد، ولی با ترس نمی توان جنگید! (به سوی در میرود)
ابوسعید: کجا؟
رشید: بیا!
می روند. تسبیح رشید گسسته و پراکنده روی زمین مانده است.
رشید بر سر دیوار در میان نگهبانان در پی کسی میگردد. ابوسعید در پی او میرود.
رشید: (از یک سرباز میپرسد) یحیی کجاست؟
سرباز: کدام یحیی؟
رشید: از بنی ضبه است. همراه من به اینجا آمد.
سرباز دوم: به همراه دوستانش نگهبان دروازه است.
رشید به سوی دروازه میرود. ابوسعید همراه اوست. یحیی، همان عرب جوان از افراد قبیله ضبه، که به همراه عدهای دیگر به همراه رشید به نزد قرمطیان آمد، در کنار دروازه نگهبانی میدهد. رشید به سوی او میرود.
رشید: بیا!
یحیی: (با تعجب به ابوسعید مینگرد) کجا؟
ابوسعید: بیا جوان! (چند قدم دور میشوند)
رشید: (میایستد و رو به یحیی میکند) میدانی عدهای از مردان قبیلهات در لشکر خلیفهاند؟
یحیی: (با بیم به ابوسعید نگاه میکند) حتماً مجبور شدهاند.
رشید: حتماً. برای همین، شاید منتظر فرصتی هستند برای فرار. تو باید نزد آنها بروی و پیام خواجه (منظورش ابوسعید است) را به آنها برسانی.
یحیی با تعجب به ابوسعید نگاه میکند. ابوسعید متوجه ماجرا شده، دست بر شانه یحیی میگذارد.
ابوسعید: امشب برو جوان! اگر بتوانی مجابشان کنی که فرار کنند لطمه بزرگی به سپاه خلیفه میخورد.
یحیی: میگویم شبانه فرار کنند.
ابوسعید: نیمه شب نه، درست وقتی دو سپاه روبهروی هم قرار گرفتند باید جدا شوند. در چنین شرایطی سپاه بغداد هرگز دنبالشان نمی کند؛ زیرا نگران حمله ما هستند. اما این کار روحیه آنها را میشکند.
ابوسعید: آماده باش. همین امشب.
یحیی ایستاده است. تیراندازی از فاصله نزدیک به پشت او تیری میزند. تیر در لباس فرو میرود. یحیی نالهای میکند. متوجه میشویم رشید و ابوسعید شاهد ماجرا هستند. رشید جلو میرود و لباس یحیی را بازمی کند. زیر لباس، قطعه نمد کلفتی بستهاند، اما تیر آن را هم شکافته و به تن رسیده است و زخمی مختصر ایجاد کرده.
رشید: (به تیرانداز) نگفتم اینقدر به زور و ضرب!
یحیی: چیزی نیست.
رشید: (تیر و نمد را جدا میکند و لباس را میبندد. خون بر لباس میدود) حال برو!
ابوسعید: امید ما به توست جوان! (یحیی در را بازمی کند و لبخندی میزند و میرود. ابوسعید به سربازان بالای دیوار بانگ میزند) کمی که دور شد سر و صدا کنید و تیر بیندازید. (یحیی دور میشود. کمی بعد ناگهان از بالای دیوار قلعه سر و صدا برمی خیزد و سربازان فریاد میزنند)
سربازان: نگذارید فرار کند. او را بزنید! تیراندازها! بزنید.
یحیی شروع به دویدن میکند. در اردوی بغداد، نگهبانها به خود میآیند. سر و صدا به گوش آنها رسیده. چند نگهبان مشعل به دست به سوی بیابان میآیند. از دل تاریکی صدای فریاد یحیی که میرود به گوش میرسد.
یحیی: کمک! کمک!
نگهبانها شمشیر به دست آمادهاند. یحیی از درون تاریکی تلوتلوخوران پیش میآید و به زمین میافتد. یک دو نگهبان به سراغش میروند.
نگهبان 1: که هستی؟
یحیی: کمک! فرار کردم! از بنی ضبهام!
دو نگهبان دست او را میگیرند و بلند میکنند و به سوی لشکرگاه میبرند.
عباس بن عمرو و ابونصر رئیس قبیله ضبه آنجا هستند و به یحیی نگاه میکنند.
یحیی: وقتی شنیدم افراد قبیلهام به سپاه امیرالمؤمنین خلیفه پیوستهاند تصمیم
گرفتم فرار کنم.
ابونصر: خوب کردی جوان. تو همیشه از ما هستی.
عباس بن عمرو: چند مرد در سپاه قرمطیان هست؟
یحیی: دویست تن. کاملاً ترسیدهاند امیر.
ابونصر: (به عباس) باید زخم این جوان را درمان کنیم امیر.
عباس: آیا کسان دیگری هم هستند که بخواهند از دست قرمطیان فرار کنند؟
یحیی: هستند، اما نمی توانند. منتظر آغاز جنگند که درگیر و دار بتوانند خود را نجات دهند.
عباس: (لبخند میزند) برو!
ابونصر و یحیی سر فرود میآورند و خارج میشوند.
یحیی: (با کمی هیجان) همین امشب باید با همه مردان قبیله صحبت کنیم.
ابونصر: هیس! بیا!
منجنیق آماده است. سربازان سنگهای بزرگی میآورند و کنار آن میگذارند.
عباس: (بانگ میزند) منجنیق آماده! (سنگ بزرگی در آن میگذارند، اما ناگهان متوجه میشوند دروازه قلعه باز شد. از دروازه سپاه سیصدنفری قرمطی بیرون میآید. تعدادشان در برابر لشکر عباس بن عمرو حقارتآمیز است. عباس با دست اشاره میکند. سپاه بغداد به سرعت آرایش نظامی میگیرد. در سه گروه. دو گروه بزرگ در چپ و راست و یک گروه کوچک در وسط. فرمانده جناح چپ لشکر عباس مردی است به نام «نجاح».
وی گویی برای حمله بیتاب است. ابونصر و مردان ضبّه بخشی از جناح راست هستند. عباس به سوی نجاح میرود)
عباس: (به نجاح) نباید بیش از حد پیشروی کنی نجاح. فرمان مرا از یاد مبر.
نجاح: (می خندد) به یک حمله کارشان تمام است امیر. مشتی بدوی سر و پا برهنه!
عباس: بدویان را من میشناسم. وقتی هیچ امیدی نداشته باشند خطرناک میشوند. دوست ندارم کسی از سپاه من کشته شود. (عباس به سوی جناح راست میرود. مردی به نام عیسی فرمانده جناح راست است)
عباس: آنچه به نجاح گفتم تکرار نمی کنم عیسی! شمار کم قرمطیان فریبت ندهد. خطرناکند. (عباس به جای خود برمی گردد. وی که سراپا سیاه پوشیده در پشت گروه وسط مستقر میشود، زیر علم سیاهی که خلیفه درست کرده. سپاه قرمطی هم پیش میآید و در فاصلهای نه چندان دور میایستد. در یک گروه. ابونصر و بعضی سربازان به هم نگاه میکنند. یحیی کنار اوست. معلوم است قصد کاری دارند)
نجاح: چطور جرئت کردند بیرون بیایند.
یک سردار: کار عاقلانهای است. در قلعه میماندند زنده به گور میشدند.
نجاح: یک در هزار هم امید پیروزی ندارند.
سردار: دست کم زودتر میمیرند. در قلعه ماندنشان مرگ تدریجی بود.
در این سو، رشید در کنار ابوسعید ایستاده و به سپاه خلیفه مینگرد.
رشید: (به ابوسعید) بگو آرایش نظامی بگیرند.
ابوسعید: آماده!
سپاه قرمطی در سه گروه صد نفری از هم جدا و مستقر میشوند. ده سرباز در کنار رشید میمانند. ابوسعید در رأس صد نفر قلب میدان است. عزیزه نیز در لباس جنگ آنجاست.
رشید: (به ده سرباز) آنچه گفتم از یاد نبرید. مستقیماً به قلب میزنیم. خود را با جنگیدن با سربازان مشغول نکنید. آن مرد که زیر علم سیاه ایستاده و سراپا سیاه پوشیده، سردار آنهاست. عباس بن عمرو غنوی. هدف ما اوست. زنده یا کشته.
ابوسعید: (به ده سرباز) تا پای جان از دستورات سردارتان اطاعت کنید. سخن او سخن من است و فرمان او فرمان من. (ابوسعید میتازد و به نزد سردار 1 میرود که در رأس سپاه چپ ایستاده و میگوید) حمله را تو آغاز میکنی. به قلب و راست نگاه نکن. فشار بیاور که جناح چپ لشکر بغداد را به هم بریزی. (میتازد نزد سردار 2 که در رأس جناح راست است و میگوید) سعی کن لشکر بغداد را دور بزنی. وقتی نگران تو شوند نمیتوانند با اطمینان به جناح چپ ما حمله کنند. قلب با خود من است. (میتازد نزد رشید. آهسته به او میگوید) تو هنوز مطمئنی ما نباید در قلعه پناه بگیریم؟
رشید: ما پیروز میشویم. (روبندی که بر گردن بسته تا نزدیک چشم بالا میکشد. نمیخواهد شناخته شود) به تیراندازان دستور تیر بده!
عزیزه: (ناگهان به کنار رشید میتازد. ابوسعید با تعجب نگاه میکند. عزیزه نزدیک رشید میرسد) خواستم بگویم... زنده بمان.
رشید سر اسب را برمیگرداند و به جای خود میرود. وی خاموش است.
ابوسعید: (دست راست خود را بالا میبرد) تیراندازان! (تیراندازان آماده میشوند) پرتاب!
تیرها پرتاب میشوند. سپاه خلیفه سپر بر سر میکشند. تیرها بر سپرها مینشیند و یک دو نفر هم فرو میافتند.
عباس: فرصت تیراندازی دوباره به آنها ندهید. (به نجاح مینگرد) جناح چپ! حمله! (به جناح راست) حمله! (دو جناح به حرکت در میآیند، اما ناگهان مردان ضبّه و بصریان از جناح راست جدا میشوند و به عقب برمی گردند. جناح راست از حرکت میماند)
عباس: (فریاد میزند) چه شد؟ کجا میروید؟ (عقب نشستگان بدون توجه به او به راه خود ادامه میدهند. عباس بانگ میزند) این خیانت به امیرالمؤمنین است.
یک سردار: باید همه آنها را بکشیم!
عباس: نه! نباید با هم درگیر شویم. قرمطیان همین را میخواهند. بگذارید بروند.
نجاح: (فریاد میکشد) حمله میکنیم! (جناح چپ دوباره به حرکت در میآید، اما جناح راست یکسره از هم پاشیده است. نجاح و مردانش با شدت خود را به جناح راست قرمطیان میزنند. قرمطیان از هم شکافته میشوند و اجازه میدهند نجاح و مردانش وارد آنها شوند)
عباس: (به سردار) او نباید زیاد پیشروی کند! به کمک او برو.
قرمطیان مردان نجاح را در حلقه میگیرند. جناح چپ قرمطیان هم به کمک آنها میآیند. سرداری که عباس او را به یاری نجاح فرستاده همراه عدهای به کمک نجاح میشتابند. رشید متوجه میشود اطراف عباس خالی شد. ابوسعید نگران میشود که نجاح و سردار جناح راست، سپاه قرمطی را نابود کنند. در واقع سپاه بغداد به کمک هم، در حال غلبه هستند.
ابوسعید: (به رشید) نمیتوانم بمانم و شاهد کشته شدن مردانم بشوم. شاید دوباره همدیگر را نبینیم! (شمشیر میکشد و نعره برمیآورد) یا منتظر الظهور.
ابوسعید و سربازان به قلب سپاه خلیفه میزنند. رشید هنوز آرام است. ناگهان متوجه میشود شکافی در سپاه بغداد پدید آمده. دست بلند میکند و
با حرکت دست، فرمان حمله میدهد. سربازان به سرعت برق در پی او به شکاف سپاه بغداد میزنند. در کنار آنها، سپاه قرمطی نزدیک به گریزند. عزیزه همچنان که دلاورانه میجنگد چشم به رشید دارد که پیش میرود. رشید و مردانش بیتوجه به جنگی که در اطرافشان جریان دارد، چشم به بیرق عباس بن عمرو دوختهاند و میتازند. یک دو نفر از آنها با تیر و نیزه فرو میافتند، اما بقیه پیش میروند. رشید همچنان که میرود مدافعان سپاه عباس بن عمرو را کنار میزند و راه بازمیکند و سرانجام به جایی میرسد که عباس بن عمرو و پنجاه تن از سوارانش رو در روی او قرار میگیرند. جنگ در میگیرد.
عباس: (بانگ میزند) که هستی روی پوشیده؟ چهرهات را نشان بده که بدانم از کدام جهنم گریختهای؟
رشید دست میبرد و روپوش از صورت برمیدارد. حیرت بر عباس بن عمرو و مردانش غلبه میکند. همه او را میشناسند. با حیرت دست از جنگ میکشند.
عباس: رشید!
رشید: تسلیم شو عباس بن عمرو!
جنگ دوباره آغاز میشود، اما مردان عباس گیج شدهاند و مثل قبل نمیجنگند.
سرباز 1: رشید است.
سرباز 2: من سرباز او بودم.
سرباز 3: اینجا چه میکند؟
سرباز 4: قرمطی شده است؟
در این گیر و دار، ابوسعید نیز به شدت مشغول جنگ است و با نجاح رو در رو شده است. به هم میتازند و ابوسعید، نجاح را میکشد. بانگ برمی خیزد «نجاح کشته شد.» عباس بن عمرو نگران میشود و رشید فرصت را غنیمت میشمارد و خود را به عباس بن عمرو میرساند و چون پلنگی از روی اسب خود را روی او میاندازد. هر دو به زمین میافتند و رشید شمشیر بر سینه عباس میگذارد. مردان رشید به سرعت دور او را میگیرند. پرچم سیاه فرو میافتد و بانگی برمیخیزد.
سربازان: عباس بن عمرو کشته شد!
این فریاد در بین سپاهیان دو طرف تکرار میشود. سپاه شکستخورده قرمطی روحیه میگیرد و برمیگردد. اکنون سپاه بغداد است که آشفته و پریشان عقب مینشیند.
ابوسعید: (فریاد میزند) به کمک رشید میرویم.
قرمطیها به آن سمت پیش میروند. عباس بن عمرو با دستها و کتف بسته در میانه ایستاده است و سربازان رشید گرد آنها هستند. شمشیر رشید بر پشت عباس است. ابوسعید و سرداران قرمطی به رشید میرسند. رشید متوجه میشود سپاه بغداد رو به گریز نهادهاند و سپاه قرمطی آنها را میکشند. عباس را به مردانش میسپارد و بر اسب میپرد و فریاد میکشد.
رشید: جنگ تمام شد. گریختگان را نکشید. (کسی به او گوش نمیکند. به سوی ابوسعید میرود و فریاد میکشد) جنگ تمام شد. بگو بس کنند.
ابوسعید: (از شادمانی میخندد و فریاد میزند) فراریان را نکشید. تعقیب کنید تا در بیابان گم شوند.
رشید: میخواهی آنها را از تشنگی بکشی؟!
ابوسعید: شاید هم نمیرند و برده اعراب بیابان شوند.
رشید: این پیمانشکنی است ابوسعید.
ابوسعید: (فریاد میکشد) بس است. جنگ تمام شد. (به رشید) راضی شدی؟
رشید: بگذار فراریان برگردند.
ابوسعید: نانخور زیادی نمیخواهم.
رشید: به من دروغ گفتی.
ابوسعید: صحبتی از بازگشت فراریان نکرده بودیم! (عدهای اسیر کتبسته میآورند)
رشید: (شمشیر میکشد) به خدا قسم با تو میجنگم.
ابوسعید: اگر چنین کنی همه اسیران را میکشم!
با دست اشاره میکند. سربازان قرمطی شمشیر بر گردن اسیران مینهند. رشید شمشیرش را میاندازد. دستگیرش میکنند. عزیزه با فاصلهای چند قدمی شاهد ماجراست، اما جلو نمیآید.
عبیدالله بن سلیمان وزیر و قاسم، با خدم و حشم تمام وارد کوچه خانه ابوجعفر میشوند. مردم از در خانهها بیرون آمدهاند و از سر بامها و از میان دریچهها با حیرت به این کوکبه عظیم مینگرند. غلامان پیشاپیش آنها میدوند. دو غلام پیشتر از همه به درِ خانه میرسند و در میزنند. محمد کاتب در را میگشاید.
غلام: سرورم عبیدالله بن سلیمان وزیر، نزول اجلال میفرمایند.
وزیر و قاسم و کوکبهاش فرا میرسند. محمد کاتب در را به تمامی میگشاید. وزیر و قاسم و بعضی همراهان وارد میشوند. بقیه غلامان بیرون
میمانند. چند غلام پیش میدوند و در راه وزیر صف میبندند. وزیر وارد حیاط میشود. ابوجعفر پیش میآید.
ابوجعفر: سلام بر اعیان بغداد. خانه من کجا و وزیر خلیفه کجا؟
وزیر: ابوجعفر تویی؟ روغنفروش؟
ابوجعفر: آری. (وزیر را به سوی تختهایی که در کنار دیوار گذاشته شده راهنمایی میکند) بنشینید.
محمد کاتب، خوانچه کوچکی میوه میآورد. وزیر دست بر قلب میگذارد. انگار درد دارد.
وزیر: امان از این درد. (به اطراف مینگرد) خانه باصفایی است.
ابوجعفر: از کاخها و باغهای وزیران باصفاتر نیست.
وزیر: بهزودی میآیی و آن باغها و کاخها را میبینی.
ابوجعفر: (تجاهل میکند) چگونه پای کاسبی معمولی به آن باغها میرسد؟
وزیر: (سرش را جلو میآورد) راهش پیوند با بزرگان است.
ابوجعفر: بزرگان شایسته پیوند با بزرگان هستند.
وزیر: ناامید نباش ابوجعفر. پسر من، قاسم بن عبیدالله، پسر وزیر، خواستگار دختر توست.
(قاسم با دقت ابوجعفر را زیر نظر دارد)
ابوجعفر: دخترم ازدواج کرده است. (دست بر شانه محمد میگذارد) محمد داماد من است.
وزیر: سخن از دختر دیگر است که گویا دخترخوانده توست.
ابوجعفر: مناسب پسر وزیر است که با دختر امیران و سرداران ازدواج کند.
وزیر: همای اقبال است ابوجعفر. دلش خواسته بر بام خانه کاسبی معمولی بنشیند! همه این محله را در جشن عروسی آذین میبندیم.
ابوجعفر: با دختر من است که موافقت خود را اعلان کند.
وزیر: او کجاست؟
ابوجعفر به محمد نگاه میکند. او به داخل اتاق میرود و لحظهای بعد بیرون میآید. پس از او، ام کلثوم و سامیه بیرون میآیند.
وزیر: پس این است عروس من! (لبخند میزند) پدرت اعلان موافقت با ازدواج را به عهده خودت گذاشته است.
سامیه: شما چه میگویید پدر؟
ابوجعفر: اگر از من بپرسند در این جمع عاقلتر از همه کیست تو را نام میبرم. هر طور خودت میخواهی.
وزیر: (به قاسم) یعنی از ما هم عاقلتر است!
سامیه: پدرم در سن و سالی است که نیاز به پرستاری من دارد. دوست ندارم از این خانه بروم.
قاسم: میتوانید پس از ازدواج در همین خانه بمانید.
سامیه: از من بر نمیآید وظایف شوهرداری و مراقبت از پدر را با هم انجام دهم.
وزیر: (ناراحت است و دست بر قلب گرفته) میدانی در این شهر چند دختر هست که آرزوی کنیزی پسر مرا دارند؟
سامیه: نمیدانم.
وزیر: (فریاد میکشد) هزاران نفر! هزاران! (قلبش درد گرفته) آخ. (برمیخیزد)
قاسم: (خشمگین است. رو به ابوجعفر میکند) شما مردی را به نام رشید نمیشناسید؟
ابوجعفر: چندین مرد را به این نام میشناسم. یکی از آنها نزدیک مغازه من
پارچهفروشی دارد.
وزیر: سه روز فرصت دارید. هیچکس نمیتواند به من «نه» بگوید. سه روز. یا دختر میدهی یا این خانه را بر سرتان خراب میکنم.
وزیر و قاسم میروند و در پی آنان غلامان. مردم همچنان از در و بام نگاه میکنند. کوکبه وزیر دور میشود.
ابوسعید بر چهارپایهای نشسته است. اسیران را به صف بر لب دیوار نگه داشتهاند. عباس بن عمرو را دست بسته میآورند. ابوسعید با دست اشاره میکند. اسیران را یک به یک از بالای دیوار به پایین پرتاب میکنند. عباس بن عمرو متوحش شاهد این فاجعه است.
ابوسعید: عباس بن عمرو غنوی! سردار لشکر خلیفه! چگونه تو را بکشم؟ از دیوار پرتت کنم یا در آتش بسوزانم؟ (عباس خاموش است) خاموشی تو را از مرگ نمیرهاند. (عباس خاموش است) ببریدش کنار دیوار. (عباس را به کنار دیوار میبرند. عباس به پایین نگاه میکند. اسیران پرت شده، در زیر دیوار افتادهاند. مرده و خونآلود) این سزای کسانی است که به جنگ ما بیایند. من تو را نه از دیوار پایین میاندازم، نه در آتش میسوزانم. زنده میگذارم؛ چون دوست دارم از سپاه خلیفه یک نفر زنده بماند تا به او خبر دهد چه اتفاقی افتاد. برو و به آن کس که تو را به جنگ من فرستاد خبر شکست خود را بده.
(با دست اشاره میکند. عباس را میبرند. عزیزه از پلهها پایین میآید. ابوسعید به دوردست نگاه میکند)
عزیزه: میخواهید با رشید چه کنید؟
ابوسعید: گمان میکنم زندهاش هنوز به درد میخورد.
عباس بن عمرو را بر قایقی کوچک مینشانند. پارویی به دستش میدهند و قایق را به میان آب میرانند. عباس شروع به پارو زدن میکند.
صدای شیپور عزا از دور میآید و نزدیک میشود. به همراه صدای جارچی که بعداً خود او را هم میبینیم.
جارچی: مردم بشنوید. انا لله و انا الیه راجعون. دیشب عبیدالله بن سلیمان وزیر امیرالمؤمنین المعتضد بالله به مرگ مفاجاه در گذشت. انالله و انا الیه راجعون.
سامیه وارد مغازه میشود. صدای جارچی از دور میآید. ابوهاشم هم در مغازه است.
سامیه: میشنوی پدر؟
ابوجعفر: آری. این خبر برای ماست.
سامیه: خبر خوشی است پدر.
ابوجعفر: مطمئنم که پسرش قاسم به جای پدر مینشیند و مثل گرگ تیرخورده، قصد ما میکند. تو باید در جایی پنهان شوی.
سامیه: من تنها پنهان شوم. نه، هیچ وقت شما را تنها نمیگذارم.
ابوجعفر: دختر خوب به حرف پدرش گوش میکند.
سامیه: (به ابوهاشم) شما بگویید. اگر خطری هست برای هر دوی ماست.
ابوهاشم: دختر خوب به حرف پدرش گوش میکند!
ابوهاشم و ابوجعفر به هم نگاه میکنند و لبخند میزنند. سامیه رو برمیگرداند و بیرون را نگاه میکند. کمی تأمل میکند و رو به ابوجعفر میکند.
سامیه: چه بلایی بر سر رشید آمده پدر؟ چرا برنگشت؟
ابوجعفر: هرجا هست در پناه خداست دخترم.
سامیه: من سؤال کردهام. بغرا خان هم به بغداد برنگشته است.
ابوجعفر: گمان میکنم چارهای جز صبر نیست.
(جارچی به جلوی مغازه رسیده است. صدای فریادش میآید)
[صدای جارچی: مردم بشنوید...]
معتضد بر تخت نشسته است و قاسم با لباس عزا نزد اوست. قاضی یوسف هم هست. چند نامه و طومار نزد قاسم است.
قاسم: (نامهای را بازمیکند) و از جمله خبرها این است که در آذربایجان وبا رخ داده و خلقی بسیار مردهاند. از بسیاریِ مرده، مردم برای مردگان خود کفن به دست نمیآورند و در عباها و نمدها دفن میکنند.
معتضد: به سبب این وبا در مقدار خراج آنها خلل افتاده است؟
قاسم: هنوز نمیدانیم. تا یک ماه دیگر صورت خراج آذربایجان میرسد.
معتضد: از عباس بن عمرو چه خبر؟
قاسم: همچنانکه امیرالمؤمنین فرمود او را در خانهای نگه داشتیم.
قاضی: امیدوارم خشم امیر فرو نشسته باشد. او اینک بر در است و منتظر دیدار.
معتضد: دیگر دوست ندارم او را ببینم.
قاضی: من با او صحبت کردم. گفت سخنی دارم که جز با امیرالمؤمنین با
کسی نخواهم گفت.
معتضد: (به قاسم) نامههای دیگر را بخوان.
قاسم: آنچه مهم است نامه عمرولیث صفار است به امیر در باب ولایتداری ماوراءالنهر.
معتضد: میخواهد به جنگ اسماعیل سامانی برود؟
قاسم: آری امیر.
معتضد: قاضی در این باب چه میگوید؟
قاضی: اگر هم عمرولیث پیشنهاد ولایتداری ماوراءالنهر را نمیکرد، امیرالمؤمنین باید این فکر را در سر او میانداخت.
معتضد: اگر اسماعیل سامانی را براندازد از آنچه اکنون هست نیرومندتر میشود.
قاضی: ماوراءالنهر چه در دست اسماعیل سامانی باشد چه عمرولیث، در هر حال از حیطه قدرت امیرالمؤمنین دور است. بگذارید این دو امیر ایرانی به جان هم بیفتند. از هر طرف که کشته شود، به سود شماست.
خلیفه: رأی قاضی القضات صائب است. نامه ولایتداری ماوراءالنهر را برای عمرولیث بنویس تا با خلعتها و پرچمها برای او بفرستیم.
قاسم: (نامهها و طومارها را مینگرد) خبر مهم دیگری نیست.
قاضی: از خلیفه تقاضای التفات بیشتر به عباس بن عمرو دارم. در جنگ پیروزی و شکست هست. سرداران نباید نومید شوند.
خلیفه: بگویید بیاید.
(قاضی به نگهبان اشاره میکند. نگهبان در را میگشاید)
نگهبان: (بانگ میزند) عباس بن عمرو غنوی میتواند شرف حضور بیابد.
(عباس بن عمرو وارد میشود و خود را روی زمین میاندازد)
خلیفه: برخیز!
عباس: (برمیخیزد) کاش میمردم و شرمسار در برابر ولی نعمت خود نمیایستادم.
خلیفه: با سربازان من چه کردی عباس؟
عباس: امیرالمؤمنین به سلامت. من از مشتی قرمطی شکست نخوردم، بلکه از کسی شکست خوردم که روزگاری سردار امیرالمؤمنین بود.
(قاسم و قاضی القضات با تعجب به هم مینگرند. معتضد برمیخیزد و پیش میآید)
خلیفه: نشنیدهام کسی از سرداران من قرمطی شده باشد.
قاضی: از چه کسی سخن میگویی عباس بن عمرو؟
عباس: از رشید.
(قاسم حیرتزده پیش میآید. خلیفه به قاسم مینگرد و سپس به عباس)
خلیفه: رشید قرمطی شده است؟ باور نمیکنم.
عباس: به چشم خودم دیدم. اگر او نبود شاید قرمطیان را تا آخرین نفر کشته بودیم، اما نمیدانم ناگهان از کجا آمد. بر ما زد و ورق جنگ را برگرداند.
خلیفه: (به قاسم) گفته بودم او را بکشید. او قرمطی شده است و دست یافتن به او از محالات.
عباس: اما قرمطی نیست. دیدم که ابوسعید قرمطی او را دستگیر کرد.
خلیفه: آفتاب بحرین مغزت را پریشان کرده است مرد. چه میگویی؟
عباس: همراه قرمطیان به ما زد، اما نمیخواست فراریان و اسیران ما کشته شوند. بر ابوسعید قرمطی شمشیر کشید و او دستگیرش کرد.
خلیفه: (به قاسم) از بغرا خان چه خبر؟
قاسم: هیچ. هرگز برنگشت.
خلیفه: رشید او را کشته است.
قاضی: بهزودی قرمطیان ثروتمند میشوند. آنها بحرین را در دست دارند و
از این پس کشتیهای تجاری از دریا عبور نمیکنند مگر اینکه به دست قرمطیان غارت شوند.
خلیفه: (به قاسم) آیا نمیتوانیم رشید را به دست بیاوریم. عباس میگوید او اسیر است.
قاسم: اگر در دست رومیان بود او را با اسیران رومی معاوضه میکردیم.
خلیفه: وقتی با رومیان کافر میتوان معامله کرد چرا با قرمطیان نتوان؟
قاضی: اما قرمطیان از رومیان هم کافرترند امیر. معامله با آنها در حکم تأیید قدرت آنهاست.
خلیفه: حاضرم صد مرد قرمطی بدهم و رشید را بگیرم قاضی!
قاسم: از قرمطیان کوفه، بیست مرد در زندان ماست. (به قاضی) اگر قاضی القضات رضایت دهند.
قاضی: آزاد کردن بیست زندیق کافر قرمطی به صلاح نیست. اگر قرمطیان میپذیرند رشید را از آنها بخرید. در ازای هرچقدر طلا که بخواهند.
خلیفه: (به قاسم) پیکی نزد قرمطیان بفرست. همین امروز.
سامیه آنجاست. همراه حسین.
حسین: بروید و نگران نباشید.
سامیه: زنی که میگویید، مرا به کجا میبرد؟
حسین: به دربار خلیفه! نترسید! جایی از آنجا مطمئنتر برای پنهان شدن نیست!
سامیه: آن زن کیست؟
(حسین به سوی اتاقی میرود و در آن را بازمیکند. عباسه، زن سیاهپوست پنجاه ساله، فربه و با نشاط بیرون میآید و لبخند میزند)
سامیه: سلام! (عباسه سر خم میکند و با زبان ناشنوایان سلام میکند. سامیه
تعجب میکند) الکن است؟
عباسه: آری دخترم. نه میشنوم نه حرف میزنم.
حسین: (میخندد) عباسه خاتون، در دربار خلیفه کنیز است، اما همه فکر میکنند کر و لال است.
عباسه: باید زودتر برویم. نباید متوجه غیبت من شوند.
حسین: بروید! در پناه خدا. کاملاً مراقب باشید.
سامیه: احوال پدرم را به من خبر دهید. خداحافظ.
حسین: بیخبر نمیمانی. خداحافظ. (آن دو میروند. حسین به یک غلام رو میکند) همین حالا به خانه ابوجعفر برو و بگو آنچه میخواستید انجام شد!
غلام میرود.
قاسم با پیک صحبت میکند. پیک آماده رفتن است. در کنار اسب ایستاده. غلام قاسم که پیام خواستگاری قاسم از سامیه را برای ابوجعفر برده بود، با فاصلهای ایستاده است.
قاسم: هیچ پیام مکتوبی در کار نیست. شفاهی است. اگر دوست داشته باشند میتوانیم هموزن رشید طلا بدهیم و او را بگیریم. اگر طلا نمیخواهند حاضریم او را با بیست قرمطی که در زندان داریم معاوضه کنیم.
پیک: (بر اسب مینشیند) خواهم گفت.
قاسم: ما رشید را میخواهیم. قرمطیان را مجاب کن.
پیک: سرورم مطمئن باشید. به سرعت با خبر خوش بازمیگردم.
(بر اسب هی میزند و میتازد و میرود. با رفتن او از میان باغ، ترک بن عباس پیش میآید)
ترک: بیست سرباز بر در کاخ آمادهاند.
قاسم: (میخندد) به بیست سرباز نیاز نیست. باید مردی را دستگیر کنید که خانهاش در کنار دروازه کوفه است. ابوجعفر نام دارد و روغنفروش است. این غلام خانه او را میشناسد. (به غلام اشاره میکند غلام جلو میآید) او را دستگیر کن. در خانهاش دختر سیاهی هست به نام سامیه. او را هم میخواهم. (ترک سر خم میکند و میرود. غلام قاسم هم به دنبال او. قاسم سر بلند میکند و به لبه بامی مینگرد. کبوتری سیاه از لب بام میپرد و میرود)
غلام حسین بن روح به خانه ابوجعفر میرسد، ولی میبیند سربازان، ابوجعفر را از خانه بیرون آوردند. ابوجعفر بسیار آرام است. بعضی از مردم سر از خانه و بام بیرون کشیدهاند و با تعجب شاهد این صحنهاند. ابوجعفر در محاصره سربازها است. راویه و ابوهاشم با اشک و اندوه از خانه بیرون آمدهاند. راویه جلوی در خانه پنجه بر صورت میکشد و ابوهاشم چند قدم در پی ابوجعفر میرود. ترک بن عباس رئیس سربازان است.
ابوجعفر: خداحافظ ابوهاشم. برگرد.
ابوهاشم: برمیگردم. برمیگردم، ولی شما.... من چه باید بکنم؟
ابوجعفر: دعا کن ابوهاشم.
ابوجعفر در محاصره سربازها دور میشود. غلام حسین بن روح به سرعت برمیگردد.
عباسه و سامیه در راهرویی به طرف اتاق عباسه میروند. عباسه جلوتر و سامیه پی او. خواجه پیر حرمسرایی همراه خواجه نوجوانی میپیچد و سر راه آنها سبز میشود. میایستد و به آنها که از جلوی او میگذرند نگاه میکند.
خواجه پیر: (سامیه را صدا میکند) کنیزک! (نه عباسه توجهی میکند نه سامیه. خواجه بلندتر صدا میزند) کنیزک! (باز جوابی نمیشنود. به سرعت میرود و سر راه آنها میایستد و به سامیه میگوید) مگر صدایت نکردم؟ که هستی؟
(سامیه با تعجب و بهت ساختگی به او نگاه میکند و سپس به عباسه. عباسه با لالبازی میگوید سامیه کر و لال است خواجه پیر جوری حرف میزند که عباسه بتواند لبخوانی کند) او کیست؟
(عباسه با لالبازی چیزی میگوید و دست بر حلقهای که به گوش سامیه انداخته میزند و دست بر چشم میگذارد و سپس بر گوش و دهان)
خواجه جوان: میگوید کنیز تازه است. به من سپردهاند تربیت کنم. کر و لال است.
عباسه سر تکان میدهد که درست فهمیدید و با اعتماد به نفس به راه میافتد. سامیه مثل آدمی گیج و گول و ناشی درحالیکه به خواجهها نگاه میکند، دنبال عباسه میدود و زمین میخورد. دو خواجه به خنده میافتند. عباسه با تندی به آنها نگاه میکند و دست سامیه را میگیرد و با خشونت میکشد و میبرد.
خواجه پیر: یک کنیز بیزبان چطور میتواند به یک بیزبان دیگر کار بیاموزد؟ آن هم به یک دست و پا چلفتی مثل این.
خواجه جوان: اتفاقاً بهتر میتواند. پرنده از پرنده همجنس پرواز میآموزد.
خواجه پیر: از تو هم حرف حساب در میآید! آفرین! آفرین!
عباسه و سامیه در راهرویی دیگر در اتاقی را بازمیکنند و وارد میشوند.
عباسه: به خیر گذشت. این خواجه پیر رئیس خواجههای حرم است. تو نباید
از این اتاق بیرون بروی.
سامیه: زندانی که نیستم خاله. دق میکنم.
عباسه: اگر به تو شک کنند هم خودت به خطر میافتی هم همه ما.
سامیه: مواظبم. باید زبان ناشنواها را به من بیاموزید.
عباسه: درس اول. (دست بر دهان میگذارد و حرکتی میکند که یعنی من لالم. سامیه تقلید میکند. عباسه میخندد) آفرین!
قاسم مشغول محاسبه است. دو منشی اداری نزد او هستند.
منشی 1: (از روی طوماری میخواند) صاحب البرید. مواجب او شصت مثقال طلاست.
قاسم: تقلیل میدهیم به پنجاه مثقال.
منشی 1: تقلیل میدهیم؟
قاسم: با این همه مخارج جنگ با رومی و قرمطی جایی برای ریخت و پاش نیست.
منشی 2: محتسب. مواجب او سی مثقال است.
قاسم: میشود بیست مثقال.
منشی 2: جسارت است، اما شاید نظر به مال مردم بدوزد.
قاسم: محتسبان بغداد همیشه دزد بودهاند. چه سی مثقال بگیرند چه بیست مثقال. من باید در اندیشه خزانه خلیفه باشم نه مال مردم.
منشی 1: قاضی القضات. مواجب او هشتاد مثقال طلاست.
قاسم: اضافه میکنیم به نود مثقال.
منشی 1: اضافه میکنیم؟
قاسم: قاضی باید از ما باشد و راضی. وگرنه بر ضد ما حکم میدهد.
ترک بن عباس وارد میشود. قاسم به او مینگرد.
ترک: ابوجعفر را به زندان بردند، اما از دخترش اثری نبود.
قاسم: در یک اتاق تنها حبسش کنید. نه آب بدهید نه غذا و یک نگهبان غیرمسلمان را زندانبانش کن.
ترک: بدون آب و غذا میمیرد.
قاسم: میخواهم ناچار شود با التماس از ما آب و غذا بخواهد. (ترک میخواهد برود، قاسم ادامه میدهد) یک اتاقک تاریک بدون دریچه. برای پیدا کردن دخترش خانهاش را زیر نظر بگیرید و همه خانههایی که ممکن است از آن علویان و دوستان ابوجعفر باشد. باید او را پیدا کنیم. (ترک میرود. قاسم به منشی 1) وقتی کسی به خاطر آب و نان التماس میکند، خوار میشود و وقتی خوار شد، رام میشود. دیگر؟
منشی 2: صاحب الجیش. هفتاد مثقال طلا!
قاسم: اضافه میکنیم به هشتاد مثقال.
ابوسعید و سران قرمطی و عزیزه نشستهاند. پیک قاسم آنجاست.
ابوسعید: (به پیک) بگو آنچه باید بگویی.
پیک: (به قرمطیان) سرورم قاسم بن عبیدالله، وزیر امیرالمؤمنین المعتضد....
قرمطی 1: او امیرالمؤمنین نیست. امیرالکافرین است. دشمن خداست....
ابوسعید: (به پیک) پیغامت را بدون القاب و آداب بگو.
پیک: وزیر امیر... (حرفش را میخورد) پیغام این است. مردی در نزد شماست به نام رشید که به جهت بعضی گناهان از نزد ما گریخته است. او را به ما برگردانید و در عوض، هموزن او طلا بگیرید.
سکوتی بر مجلس حاکم میشود. عزیزه سکوت را میشکند.
عزیزه: گناه او چیست؟
پیک: من در این باره چیزی نمیدانم.
عزیزه: ولی من میدانم. او به خلیفه اعتراض کرد که چرا شیمله را کشته است.
پیک: نمیدانم بانو.
قرمطی 2: به خلیفهات بگو طلاهای خزانه خود را بیخود خرج نکند. او بهتر از هرکس میداند اینجا، بحرین، گلوگاه کشتیهای تجارتی به سوی بغداد است. طلاهای او از این به بعد در دست ماست.
ابوسعید: (به پیک) پاسخها را شنیدی. برو و به خلیفه بگو.
پیک: به من گفتند بگویم اگر طلا نمیخواهید میتوانیم در ازای رشید، بیست قرمطی از قرمطیان کوفه را که اسیر ما هستند به شما بدهیم.
همه به هم نگاه میکنند.
قرمطی 3: به راستی بیست قرمطی را حاضرید آزاد کنید؟
پیک: آری.
قرمطی 2: چند قرمطی در زندان شما هست؟
پیک: همین بیست نفر در زندانند. از کسانی که در نبرد بدر خادم و قرمطیان دستگیر شدند.
عزیزه: این کار خطاست. در همهجا خواهند گفت قرمطیان بحرین، اسیران خود را به دشمن خود، خلیفه بغداد تحویل میدهند.
قرمطی 4: اما بیست قرمطی میگیریم. اگر خلیفه حتی یک قرمطی هم میداد من با این مبادله موافق بودم.
قرمطی 2: نباید این فرصت را از دست داد.
ابوسعید: (به اهل مجلس) همه نظر خود را بگویید.
قرمطی 1: (به همه نگاه میکند) ما موافقیم.
عزیزه: اما من مخالفم. رشید کسی بود که لحساء را بدون خونریزی تسخیر کرد. کسی بود که باعث شکست لشکر بغداد شد....
قرمطی 2: نباید در قضاوت، احساسات خود را دخیل کنیم.
یک دو قرمطی لبخند میزنند.
ابوسعید: (به پیک) به امیرت بگو با این مبادله موافقیم. این کار در میانه دریا انجام خواهد شد. بیست قرمطی باید در سلامت کامل باشند وگرنه مبادلهای در کار نخواهد بود. برو!
پیک برمیخیزد و به سرعت بیرون میرود.
قرمطی 2: سود با ماست.
عزیزه: این خلاف جوانمردی است. دست خلیفه به رشید برسد، او را میکشد.
قرمطی 1: دست خلیفه به هرکدام از ما برسد، میکشد.
ابوسعید: اگر دست و دل رشید با ما بود به این مبادله رضایت نمیدادم، اما چه کنم که با ما نیست.
عزیزه برمیخیزد و بیرون میرود. آزرده است.
پطرس، زندانبان مسیحی، در راهرو پشت در سلول ابوجعفر قدم میزند. صدای نرم مناجات ابوجعفر میآید.
[ابوجعفر: الا ان اولیاء الله لاخوف علیهم و لا هم یحزنون.... الذین امنوا و کانوا یتقون. لهم البشری فی الحیوة الدین و فی الاخره لا تبدیل لکلمات الله. ذلک هو الفوز العظیم. و لا یحزنک قولهم ان العزه لله جمیعاً و هو السمیع العلیم (یونس: 62)]
دری بازمیشود و ترک بن عباس وارد راهرو میشود.
ترک: چیزی نخواسته؟
پطرس: هنوز نه امیر. دو روز گذشته. نه آب خواسته نه غذا.
ترک: هر وقت چیزی خواست بیدرنگ به من خبر بده.
پطرس: بیدرنگ امیر. او کیست؟
ترک: سؤالت را نشنیده میگیرم پطرس مسیحی.
پطرس: فضولی کردم امیر. زبانم بریده باد.
ترک میرود. پطرس سعی میکند صدای مناجات را نشنود، اما انگار نمیتواند.
سامیه بر سجاده نشسته است و گریه میکند. عباسه از پنجره به بیرون مینگرد.
عباسه: نباید این خبر را به تو میدادم.
سامیه: از یک پیرمرد چه میخواهند؟
عباسه: خودت بهتر میدانی چه میخواهند.
سامیه: (از جا برمیخیزد) نباید بگذاریم در زندان بماند.
عباسه: از من و تو کاری بر نمیآید.
صدای نعرهای دیوانهوار به گوش میآید.
سامیه: (با تعجب) که بود؟
عباسه: این رازی است که هیچکس بیرون از این کاخ نمیداند. به تازگی هرچند شب یکبار، جنونی بر خلیفه غلبه میکند و مثل گاو نعره میکشد. امشب از آن شبهاست.
سامیه: حسین بن روح، احمد متیل، محمد کاتب... بقیه کجا هستند؟ چرا کاری نمیکنند؟
عباسه: چه کار کنند؟ به زندان حمله کنند؟ در این صورت بر خلیفه مسجّل میشود که ابوجعفر همان کسی است که او دنبالش میگردد. (به سوی در
میرود) من باید برای انجام کارهایم بروم. تو سعی کن آرام باشی.
عباسه میرود. سامیه سر بر سجده میگذارد. شانههایش از گریه میلرزد.
پطرس در گوشهای نشسته است. صدای ابوجعفر نمیآید. پطرس برمیخیزد و گوش بر در زندان میچسباند. پطرس در اندیشه است. چند قدم میزند. یک دوبار به سوی در میرود. تردید دارد دست به در بزند. باز گوش میکند. صدای مناجات بسیار ضعیف میآید و نامفهوم. پطرس آهسته دست به در میزند و آن را بازمیکند. نور ضعیفی به درون میتابد. در شعاع نور، ابوجعفر سر بر سجده نهاده است. پطرس در را بیشتر بازمیکند. ابوجعفر سر از سجده برمیدارد و تشهد میگوید و سلام میدهد. همچنان نشسته دوباره میخواهد قامت ببندد.
پطرس: تو که هستی؟
ابوجعفر: ابوجعفر. روغنفروش بازار بغداد.
پطرس: روغنفروش!؟ (کمی فکر میکند) چیزی نمیخواهی. به من گفتهاند هر وقت آب و غذا خواستی خبر بدهم. میخواهی؟
ابوجعفر: نه!
پطرس: دو شبانه روز است چیزی نخوردهای!
ابوجعفر: نیت روزه کردهام جوان.
پطرس: برای چه زندانیات کردهاند؟
ابوجعفر: تو زندانبانی. بهتر میدانی.
پطرس: نمیدانم.
ابوجعفر: وزیر به خواستگاری دخترم آمد، ندادم.
پطرس: (متعجب) همین؟
ابوجعفر: و سراغ مردی را گرفت که نمیدانم کجاست.
پطرس: آن مرد کیست؟
ابوجعفر: میگویند سردار و ندیم خلیفه بوده است. نامش رشید است.
پطرس: یا مریم مقدس! رشید؟
ابوجعفر: او را میشناسی؟
پطرس: به خدا آری. سرباز او بودم. فرار کرد. سربازان خلیفه میخواستند او را بکشند. گناهش چه بود؟
ابوجعفر: وزیر و خلیفه بهتر میدانند.
پطرس: شما واقعاً چیزی نمیخواهید؟
ابوجعفر: میخواهم.
پطرس: (خوشحال) بگویید.
ابوجعفر: در این زندان، زندانیانی هستند که شاید سالهاست از زن و فرزند دورند. اگر میتوانی آنها را دلداری بده و بگو بر بلا صبر کنند.
ناگهان صدای پایی میآید. پطرس درِ زندان ابوجعفر را به سرعت میبندد و مشغول نگهبانی میشود. درِ زندان بازمیشود و زندانبانی دیگر وارد میشود. غذا آورده.
زندانبان: سلام پطرس. غذا.
پطرس: بیرون چه خبر؟
زندانبان: (بیحوصله) مثل همیشه. (ناراحت است) هر دو تا بچهام مریضند، ولی اجازه نمیدهند به خانه بروم. ما از این زندانیها زندانیتریم. زندانبان و زندانی هر دو در زندان.
پطرس: آزادی زندانبانها در گرو آزادی زندانیهاست!
زندانبان: نمیدانم. برای اینکه زیاد فکر نکنم موقع نگهبانی چرت میزنم!
زندانبان میرود. پطرس مینشیند به غذا خوردن، اما نمیتواند لقمه را به دهان بگذارد. فکر میکند. در عذاب است. آخر برمیخیزد و آهسته درِ زندان را بازمیکند. ابوجعفر میخواهد جای خوابی برای خود درست کند.
پطرس: یک لقمه غذا میخورید؟
ابوجعفر: نه پسرم.
پطرس: آخر چطور میتوانم در این وضع غذا بخورم؟!
ابوجعفر: نمیتوانم بخورم. از خدا خواستهام هرگز لقمه دیوان و دولت را روزی من نکند.
پطرس: اما گرسنگی....
ابوجعفر: یونس در شکم ماهی سه روز گرسنگی کشید و نمرد!
پطرس لبخندی میزند و درِ زندان را میبندد. در گوشهای مینشیند و در حالیکه فکر میکند آهسته آهسته غذا میخورد.
ترک بن عباس و قاسم و سربازان سواره در حیاط زندانند. پیک هم آنجاست. قرمطیان را دست بسته از زندانها بیرون میآورند. قرمطیان نگرانند که چه سرنوشتی در انتظارشان است. یک زندانبان طوماری در دست دارد.
زندانبان: بیست نفرند سرورم.
ترک: (به قاسم) عمر دوباره یافتهاند.
قاسم: مواظبشان باش. مارند. فرصت بدهی نیش میزنند.
ترک: افعی هم باشند سرشان را به سنگ میکوبم.
قاسم: اگر قرمطیان در فکر خیانت بودند، بیدرنگ همه اینها را گردن بزن. شاید بخواهند اینها را بگیرند و رشید را ندهند.
پیک: گمان نکنم خیانت کنند. اگر در فکر خیانت بودند میپذیرفتند به جای رشید طلا بگیرند.
ترک: میدانند که اگر خیانت کنند در آینده هیچ مبادلهای صورت نمیگیرد. و البته من هم عباس بن عمر غنوی نیستم که از مشتی قرمطی شکست بخورم. (به سربازها) آماده باشید.
زندانیها را دست بسته سوار اسب میکنند. دروازه زندان بازمیشود. عدهای سرباز هم بیرون منتظرند. قرمطیها را در میان میگیرند و راه میافتند.
قاسم: مواظب آب و غدایشان باش. نباید تلف شوند.
ترک: مثل جان شیرین مواظبشان هستم!
قاسم: (به زندانبانی که طومار دارد) نام این بیست قرمطی را قلم بکش.
زندانبان در طومار، روی بعضی نامها خط میکشد.
درِ زندان آهسته بازمیشود و پطرس وارد سلول میشود. ابوجعفر در گوشهای نشسته است. پطرس بستهای در دست دارد.
پطرس: سلام.
ابوجعفر: سلام پسرم.
پطرس: همین حالا نگهبانی را تحویل گرفتم. منتظر شدم که نگهبان قبلی برود. غذا آوردهام. (بسته را بازمیکند) دستپخت خواهرم است. میدانید، او مسلمان شده، اما خواهر و برادریمان کم نشده! مثل گذشتهایم. برای شما آوردهام. (ابوجعفر هنوز دست نزده) به او گفتم زندانبان مردی هستم که گمان میکنم از دوستان خداست! (با گفتن این حرف سرش را پایین میاندازد)
ابوجعفر: (لبخند میزند) مقام دوستی خدا، مقام موسی بود. مقام عیسی بود.
مقام محمد بود. صلوات خدا بر همه آنها.
پطرس: خواهرم گفت این غذا را از مال حلال درست کرده است.
ابوجعفر دست به غذا میبرد، لقمهای به دهان میگذارد و سپس غذا را کمی به سوی پطرس پیش میبرد.
پطرس: نه. این غذا فقط برای شماست. (مکث میکند. گوش میدهد به صداهای بیرون) زندانبانی بدترین شغل است، اما یک خوبی دارد.... (لبخند میزند) یک خوبی...! در زندان معمولاً آدمهایی را میشود دید که با بقیه فرق دارند. یا خیلی بدند یا خیلی خوب. در کوچه و بازار از شکل آدمها نمیشود تشخیص داد چه کسی خیلی بد است، چه کسی خیلی خوب، اما هرکس را به زندان میآورند احتمالاً یکی از اینهاست. (مکث میکند) دوست دارم هر کاری که میخواهید برایتان انجام دهم.
ابوجعفر: میتوانی یک قلم و کاغذ بیاوری؟
پطرس: همین حالا! (برمی خیزد)
ابوجعفر: اگر به درد سر نمیافتی.
پطرس: نگران نباشید. (از سلول بیرون میرود و از راهرو میگذرد و به در خروجی میرسد)
پطرس وارد حیاط میشود. نگهبانی پشت در ایستاده.
پطرس: (به نگهبان) زود برمیگردم. تو مواظب باش.
نگهبان: قبل از تحویل نگهبانی نباید زیاد آب بخوری! برو!
پطرس: قبلاً باید میگفتی! (میرود ته حیاط، از پشت ساختمانی میپیچد. به اتاقی میرسد. از پنجره آهسته داخل اتاق را نگاه میکند. وارد میشود و به سرعت بیرون میآید. دوات و قلم و کاغذی در دست دارد. آن را در گریبان خود جای میدهد و آهسته به سوی زندان میآید)
نگهبان: خلاص شدی؟
پطرس: یک کاسه آب که اینقدر سرکوفت ندارد.
وارد راهرو میشود.
پطرس وارد راهرو میشود و سپس وارد سلول. غذا خوردن ابوجعفر تمام شده.
ابوجعفر: خدا به تو و خواهرت برکت دهد پسرم.
پطرس: نشانه برکت آن است که شما از آن خوردید. (قلم و دوات و کاغذ را بیرون میآورد) بفرمایید.
ابوجعفر: (چیزی بر کاغذ مینویسد و آن را لوله میکند) پسرم، فردا که نگهبانیات تمام شد نزدیک دروازه بصره برو. در آنجا حوضی است که درخت سیبی در کنار آن است. دور درخت، سنگ چین شده. در تنه درخت، شکاف کوچکی هست. نامه را در آنجا بگذار.
پطرس: کار سادهای است. (صدای پایی میشنود) باید بروم. (قلم و دوات را برمیدارد و در گریبان میگذارد و ظرف غذا را برمیدارد و به سرعت بیرون میرود و درِ سلول را میبندد. صدای پا نزدیکتر و سپس دور میشود)
پطرس به حوض نزدیک میشود. عدهای رهگذر میگذرند. عدهای مشغول کارند. پنبهدوزی و طوّافی و غیره. پطرس به درخت نزدیک میشود. کسی متوجه او نیست. با احتیاط نامه را در شکاف درخت جای میدهد. کمی دور میشود. مکث میکند و به اطراف مینگرد، برمیگردد و شکاف درخت را نگاه میکند. نامه نیست!
محمد کاتب نزد حسین است. حسین نامه کوچک ابوجعفر را در دست دارد.
حسین: همین امروز حرکت کن. (به نامه ابوجعفر که در دست دارد اشاره میکند) دستور ابوجعفر این است که همین امروز. همه آنچه باید انجام بدهی همین است. (نامه را به محمد میدهد)
محمد: (نامه را نگاه میکند) باید رشید را به بغداد بیاوریم؟
حسین: در این باره چیزی نوشته نشده. من هم چیزی نمیدانم. عجله کن محمد! وسایل سفر را آماده کردهام.
(برمیخیزند. صالح و محمد یکدیگر را در آغوش میکشند)
محمد: خداحافظ.
حسین: خدا پشت و پناهت.
محمد وارد حیاط میشود و به سوی در میرود. بیرون در غلامی ایستاده که مهار اسبی را به دست دارد و در دست دیگر مشکی آب و کیسهای غذا. مهار را به دست محمد میدهد. محمد بر اسب مینشیند. غلام آب و غذا را به محمد میدهد. محمد آذوقه را در خورجین میگذارد و به اسب هی میزند و به سرعت میرود.
خلیفه خواب است. نور مهتاب بر صورت او افتاده. دریچه باز است و باد میوزد. خلیفه چشم بازمیکند. احساس میکند کسی در تالار است. سر
برمیدارد. از پس پردهای پیکر سپیدپوشی بیرون میآید و به پشت پردهای دیگر میرود. معتضد از ترس و حیرت صدا از گلویش بیرون نمیآید. سپیدپوش ناپدید شده است. خلیفه ناگهان از ته جگر فریاد میکشد و از جا میپرد. چند نگهبان به درون میدوند. خلیفه از زیر بالش شمشیری در میآورد و فریاد میکشد.
خلیفه: رفت پشت آن پرده. آنجا! (به سوی پردهای که شبح سپیدپوش در پشت آن گم شده، میدود. دری در آنجا باز است. بر در کاغذی با خنجری چسبانده شده است. خلیفه کاغذ را میکَند و نگاه میکند و میخواند) آزادشان کن!
نگهبانها جمع شدهاند. چند زن از زنان خلیفه و خدمتکاران به درون میدوند.
خلیفه: (فریاد میزند و راهروی پشت در را نشان میدهد) از اینجا رفت. نگذارید فرار کند.
نگهبانان به داخل راهرو میدوند. عباسه هم جزو خدمتکاران است.
زن 1: که بود امیرالمؤمنین؟
خلیفه: روح بود. شبح بود. (همه به هم مینگرند. خلیفه فریاد میکشد) باور نمیکنید؟ (کاغذ را تکان میدهد) پس این چیست؟ (میرود و روی تخت مینشیند. یک زن برای خلیفه شربت میآورد. خلیفه مینوشد و کمی آرام میشود) همهجا نگهبان بگذارید. او چطور وارد اینجا شد؟
عباسه به زنان و نگهبانان اشاره میکند که خلیفه را باید تنها بگذاریم. همه بیرون میروند. نگهبانان برمیگردند.
نگهبان 1: کسی را نیافتیم امیرالمؤمنین.
خلیفه: درها را باز بگذارید. مواظب باشید.
نگهبانها درها را بازمیگذارند و در گوشه و کنار پراکنده میشوند. در راهرو زنان با هم حرف میزنند.
زن 1: کابوس بوده.
زن 2: خلیفه را نباید تنها بگذارند. دچار وهم شده.
زن 1: خدا بهخیر بگذراند.
نگهبانها مشغول وارسی گوشه و کنار هستند. قاسم بر آنها نظارت میکند.
قاسم: بر سر دیوارها لولههای سفالین بگذارید که قلاب بر آنها بند نشود. همهجا را وارسی کنید که سوراخ یا نقبی نکنده باشند.
پاسبانها و نگهبانها مشغول همین کارها هستند. یک نگهبان سوراخی پیدا میکند، اما سوراخ عمق ندارد. کمی فرورفتگی خاک است.
ترک بن عباس و سربازان و قرمطیان به ساحل رسیده و اطراق کردهاند. پیک قرار است از آب بگذرد و نزد قرمطیان بحرین برود. ابن عباس در کنار قایق مشغول صحبت با اوست. ناخدا، رئیس قایقرانها باید او را ببرد. قایقرانهای دیگر جمع شدهاند.
قایقران 1: (به ناخدا) کار و بارت سکه شده ناخدا!
قایقران 2: یک قایق یک مسافر!
ترک: (به ناخدا) وقت را تلف نکن ناخدا. ما منتظریم. میمانی و با خود او
برمیگردی.
ناخدا: به روی چشم سردار.
ترک: (به پیک) فردا ظهر در میانه آب. فراموش نکن. وقتی خورشید در وسط آسمان است.
پیک: مطمئن باشید سردار.
ناخدا: (به جاشوها بانگ میزند) حرکت میکنیم. (حرکت میکنند. کمی که دور میشوند ناخدا رو به پیک میکند) از وقتی قرمطیها بحرین را گرفتهاند کار و بار ما خیلی بهتر شده!
پیک: اگر این حرف را جلوی سردار زده بودی، سرت روی گردنت نمیماند!
ناخدا سرخوشانه میخندد.
محمد کاتب در بیابان به سرعت میتازد. به قبیله میرسد. رسیدن او بعضی کودکان را از چادرها بیرون میکشد و سر و صدایی برپا میکند. مردان و زنانی هم که از چادرها بیرون میآیند، او را میشناسند؛ از جمله بنت نضال و ماریه.
بنت نضال: (با شوق و حیرت به ماریه میگوید) شوهر ام کلثوم است. (به محمد) سلام پسرم. خوش آمدی، ولی چرا تنها؟
محمد: سلام. سلام بر همه. باید شیخ ابونصر را ببینم.
ابونصر: (از چادر بیرون میآید) ها. محمد. سلام.
محمد: (به سوی او میرود) سلام شیخ. (او را در آغوش میگیرد)
ابونصر: به این زودی امید دیدنت را نداشتم.
محمد: پیغامی از ابوجعفر آوردهام.
ابونصر: مرحبا. مرحبا. (فریاد میزند به اهل قبیله) وسایل استراحت مهمان را فراهم کنید. راه درازی آمده. (به محمد) مهمان که نه، صاحبخانه!
با هم وارد چادر میشوند.
ابونصر: باید استراحت کنی. بنشین.
محمد: (مینشیند) با عجله آمدم.
ابونصر: بگو چه خبر؟ چه پیغام؟
محمد: مردی از دوستان ما اسیر قرمطیان است. میخواهند او را با چند اسیر قرمطی که در دست خلیفه است مبادله کنند. خلیفه قصد قتل او را دارد. باید نجاتش دهیم.
ابونصر: نامش چیست؟
محمد: رشید.
ابونصر: (با حیرت) رشید؟ هموکه سردار و ندیم خلیفه بوده؟
محمد: او را میشناسی؟
ابونصر: اینجا بود. مدتی پیش. مگر از سرنوشت او خبر نداری.
محمد: بعد از اینکه ما از اینجا رفتیم، او را نزد طایفه منیعه یافتیم، اما چون سربازان خلیفه به آنجا رسیدند او را به سوی بیابان فراری دادیم.
ابونصر: پس، از آنچه گذشت بیخبرید! او به قرمطیان پیوست.
محمد: قرمطیان! نه. باورنکردنی است.
ابونصر: به اینجا آمد. دو قرمطی با او بودند. برخی از افراد قبیله من با او رفتند نزد ابوسعید جنابی. عباس بن عمرو غنوی برای جنگ با ابوسعید ما را مجبور کرد همراه سپاهش برویم. اما رشید پیغام داد اگر از سپاه خلیفه جدا شوید ما آنها را شکست خواهیم داد و شما را در غنایم جنگی شریک میکنیم.
محمد: پس چگونه است که قرمطیان او را دستگیر کردهاند؟
ابونصر: این سخنی است که از تو میشنوم. شاید اشتباه کنی!
محمد: هرگز! او اسیر قرمطیان است و میخواهند او را معاوضه کنند. برای نجات او کاری میکنید؟
ابونصر: این کار دشوار است، بسیار دشوار. قرمطیان پس از پیروزی بر سپاه خلیفه، بسیار قدرت گرفتهاند. نجات دادن رشید در حکم دشمنی با آنهاست. (فکر میکند) اما مگر ممکن است ابوجعفر از من چیزی بخواهد و من مضایقه کنم؟! (فکر میکند) او را کجا مبادله میکنند؟
محمد: نمیدانم؟
ابونصر: چند سرباز محافظ او هستند؟
محمد: باز هم نمیدانم.
ابونصر: بسیار خب. بهترین کار این است که پس از اینکه رشید به سربازان خلیفه تحویل شد، برای نجات او اقدام کنیم. اینکار به معنی جنگ با قرمطیان نیست. سربازان خلیفه برای بازگشت به بغداد، ناچارند از کنار آب انبار زبیده بگذرند. همانجا غافلگیرشان میکنیم. حالا استراحت کن.
بیرون میرود. محمد دراز میکشد.
رشید در زندان نشسته است. در بازمیشود. چند سرباز قرمطی وارد میشوند.
سرباز 1: برخیز!
رشید برمیخیزد. سربازها دست او را میبندند و بیرون میآورند. تسبیح رشید که با هسته خرما ساخته و کامل شده، روی زمین میماند. سربازها در
بیرون، او را بر اسب مینشانند و خودشان هم بر اسب مینشینند. چندین سرباز دیگر و پیک هم از قبل سوار بر اسب آماده بودهاند. متوجه میشویم از پنجرهای در طبقه دوم یک خانه چشمهایی به رشید و ماجرا مینگرد. رشید با دیدن پیک، انگار او را شناخته و با دقت نگاه میکند.
ابوسعید به رشید مینگرد. دو سردار قرمطی دیگر هم آنجا هستند. ابوسعید متأسف به نظر میآید.
ابوسعید: این مرد را هرگز فراموش نخواهم کرد.
قرمطی 1: خلیفه او را میکشد.
قرمطی 2: هر آدمی دیر یا زود میمیرد. چه بحرین و چه بغداد.
قرمطی 1: وقتی عزیزه برگردد جای خالی رشید دیوانهاش میکند.
قرمطی 2: ما در جنگیم و جنگ جای احساسات زنانه نیست.
ابوسعید همچنان به بیرون نگاه میکند. رشید را میبرند و دور میشوند. ابوسعید زمزمه میکند.
ابوسعید: خداحافظ رشید.
رشید و سربازان از دروازه میگذرند و وارد بیابان میشوند.
عرب لاغر از مردان قبیله بنی ضبّه در کنار پشتهای نشسته و چشم به بیابان دوخته است. اسبش در کناری بسته شده است.
ترک بن عباس و مردانش بر قایقی مینشینند. قرمطیانِ اسیر را هم سوار میکنند و بادبان میکشند. کارگران قایق به سرعت مشغول کارند.
کارگر 1: (به اسیران قرمطی) آزادی در راه است!
عباس: (فریاد میکشد) کسی حق ندارد با قرمطیها حرف بزند!
کارگر 1 خود را کنار میکشد. سربازها جلو میآیند و به کارگرها نگاه میکنند. کارگرها حواس خود را معطوف کار میکنند.
قرمطیها، رشید را سوار قایق ناخدا میکنند. همه سوار میشوند و قایق بادبان میکشد. چند لحظه که میگذرد پیک به طرف رشید میآید.
پیک: حرف نمیزنی. دوست نداری بدانی کجا میروی؟
رشید: به جایی میروم که خدا میبرد. (سپس رو برمیگرداند و به امواج مینگرد)
قایق ترک بن عباس بر دریاست. نگهبانی بر جایی بلند در قایق ایستاده و به دریا مینگرد.
نگهبان: (فریاد میزند) رسیدند!
همه به جنب و جوش میافتند. نگاه میکنند. قایق حامل رشید در دوردست پیداست. ترک با دقت به قایق نگاه میکند و سپس به سربازان.
ترک: آماده باشید!
قایقها به تدریج به هم نزدیک میشوند. در قایق رشید، پیک و قرمطیها آماده شدهاند. در هر دو قایق، قرمطیها و سربازها هشیارند. نگرانند که مبادا
قایقهای دیگری در کار باشد یا نیرنگی. قایقها به زودی به هم میرسند. به کنار هم میروند.
ترک: اسیر ما را بیاورید.
رشید را پیش میآورند. چشم رشید و ترک به هم دوخته شده. اسیران قرمطی را هم پیش میآورند و همزمان پیک، رشید را وارد قایق ترک بن عباس میکند و اسیران قرمطی پای به قایق قرمطیان میگذارند. قایقها از هم دور میشوند. ترک بن عباس سعی میکند بیش از این چشمش به رشید نیفتد. به قسمت دیگر قایق میرود. رشید به او نگاه میکند. ترک بن عباس رو برمیگرداند و چشمش به چشم رشید میافتد.
ترک: خودت خواستهای! خودت! وگرنه هیچکس فکر نمیکرد کارت به اینجا برسد.
محمد کاتب از خیمه خارج میشود. ابونصر مشغول صحبت با بعضی مردان قبیله است. محمد کاتب نزد او میرود.
محمد: شیخ. هنوز خبری نشده؟
شیخ: مطمئن باش محمد! من رشید را زنده به دست تو میسپارم.
رو میکند به مردهای قبیله و مشغول ادامه صحبت میشود. محمد کاتب با ناآرامی و اضطراب از او دور میشود و چشم به بیابان میدوزد.
عرب لاغر مشغول پنبهدوزی کفش خویش است. لحظهای سر بلند میکند و ناگهان در دوردست بیابان چشمش به غباری میافتد. خود را پشتِ
پشته میکشاند و اسب را مینشاند که پیدا نباشد و با دقت غبار را زیر نظر میگیرد. چند لحظه بعد غبار نزدیکتر میشود. سوارانی هستند. کمکم میتوانیم آنها را تشخیص دهیم. تعدادشان ده دوازده نفر به نظر میآید. عرب لاغر، بر اسب مینشیند و به تاخت در جهت قبیله میتازد.
محمد کاتب همچنان چشم به بیابان دارد، نگاهش از دور به عرب لاغر میافتد که به سوی قبیله میتازد. خود را با شتاب به ابونصر میرساند.
محمد: آمد شیخ. آمد. نگاه کن.
ابونصر از همصحبتهایش جدا میشود و به سوی محمد میآید. به عرب لاغر که به سوی آنها میتازد نگاه میکند و چند قدم جلوتر میرود. عرب میرسد و از اسب پایین میپرد.
عرب لاغر: رسیدند. رفتند به سوی آب انبار زبیده.
ابونصر: (به محمد) انتظار تمام شد.
محمد: باید برویم. زود!
ابونصر: (لبخند میزند) جای دوری نمیروند پسرم! امشب کنار آب انبار زبیده میمانند. بهترین جا برای اطراق است. صبرمیکنیم بخوابند، بعد حمله میکنیم. در تاریکی. (به عرب لاغر) چند نفرند؟
عرب لاغر: ده دوازده نفر.
ابونصر: دوازده نفر. (رو میکند به مردهای قبیله) ده نفر کافی است. به پای اسبها نمد ببندید که بیسر و صدا نزدیک شویم. وقتی هوا کاملاً تاریک شد.
سربازان کنار آب انبار جا خوش کردهاند. آتشی برافروخته و گرد آن یله شدهاند. رشید با دست بسته کمی دورتر نشسته است. سربازها غذا میخورند.
سرباز 1: (به رشید) چیزی نمیخوری؟
رشید خاموش است.
ترک بن عباس: کاری به او نداشته باشید!
سربازها مشغول خود میشوند. رشید به آسمان نگاه میکند که پر از ستاره است.
مردان قبیله سوار اسبها میشوند. محمد کاتب هم با آنهاست. خود ابونصر فرمانده مردان است. حرکت میکنند.
سربازان بعضی به خواب رفتهاند و بعضی نزدیک به خوابند. رشید هم در گوشهای به بار و بنه تکیه داده و نشسته است. یک سرباز نگهبانی میدهد. رشید بدون جلب توجه نگهبان سعی میکند بندهای دست خود را باز کند. بندها کمی سست شدهاند. آتش رو به خاموشی میرود.
مردان قبیله از دور آتش سربازان را میبینند. پرهیب نگهبان که قدم میزند از دور پیداست. ابونصر با دست اشاره میکند که در سکوت کامل نزدیک شوید. مردان شمشیر میکشند و آهسته به راه میافتند.
رشید تقریباً موفق شده است دست خود را باز کند. نگهبان به او توجه میکند و به سویش میآید. شک کرده است.
نگهبان: بند دستهایت را ببینم.
رشید: آتش نزدیک است خاموش شود.
نگهبان: (با خشونت) ببینم. (به بند دستهای رشید نگاه میکند) ها. گمان کنم خود به خود باز شدهاند! (دست پیش میبرد که بندها را محکم کند، اما ناگهان صدای فریاد مردان قبیله و تاخت آنها و شیهه اسبها در هم میپیچد. نگهبان از جا میپرد و فریاد میزند) شبیخون! راهزنها! شبیخون!
سربازها از جا میپرند و سعی میکنند شمشیر بکشند و به سوی اسبهایشان بدوند، اما مردان قبیله رسیدهاند و با اسب به میان آنها میتازند. آتش در زیر سم اسبها تقریباً خاموش میشود. سربازها با ضربههای شمشیرِ مردان قبیله فرو میافتند. درگیری به سرعت خاتمه مییابد.
ابونصر: نگذارید آتش خاموش شود.
یک دو عرب بدوی آتش را برمیافروزند. سربازها زخمی و نالان در گوشه و کنار افتادهاند. عربها آتش به دست، گوشه و کنار را میکاوند. یک دو سرباز را که پشت پشتهها و بوتهها پنهان شدهاند، پیدا میکنند و میآورند کنار سربازها.
محمد کاتب: (که روی خود را بسته، به ترک بن عباس میگوید) اسیرتان کجاست؟
ترک: پس این همه هیاهو به خاطر اوست. (به اطرف نگاه میکند) همین جا بود.
ابونصر: چند سرباز بودید؟
ترک: ده سرباز. با من یازده نفر.
ابونصر: (آتش در دست سراغ اسبها میرود و میشمارد) یک اسب کم است. (به محمد) فرار کرده. چه کنیم. دنبالش برویم؟
محمد: نه. دستور این بود که نجاتش دهیم. همین.
ابونصر: پس به ابوجعفر بگو آنچه او خواست انجام دادیم. (به سربازها) با اینها چه کنیم؟
محمد: رهایشان میکنیم.
ابونصر: سلاحتان را تحویل دهید.
یک عرب شمشیرهای سربازان را جمع میکند و در خورجین اسب میگذارد. ابونصر به سراغ اسبها میرود و آنها را بازمیکند و هی میزند. اسبها در بیابان به تاخت دور میشوند.
ترک بن عباس: بدون شمشیر و بدون اسب؟ ما را بکشید راحتتر میمیریم.
ابونصر: صبح که بگردید اسبها را پیدا میکنید. (به مردان قبیله) برمیگردیم!
مردان به تاخت دور میشوند. ترک بن عباس بر زمین مینشیند و خاک بر سر میریزد.
عزیزه از دروازه وارد لحساء میشود. سوار بر اسب است. وارد کوچهای میشود، اما پس از چند لحظه مکث بیرون میآید و به سوی زندان رشید میرود. درِ زندان بسته است. عزیزه از دور به آن نگاه میکند. نمیداند نزدیک برود یا نه. سردار 1 قرمطی میگذرد. چشمش به عزیزه میافتد. نزدیک میرود.
سردار: زود برگشتید.
عزیزه: آنچه خواجه میخواست انجام شد. بهزودی پنجاه زن از طایفههای مختلف بدوی به اینجا میآیند. پرستاران خوبی برای بچهها میشوند.
سردار: هنوز نزد خواجه نرفتهاید.
عزیزه: همین حالا رسیدهام. (به زندان نگاه میکند) از زندانی چه خبر؟
سردار: او دیگر زندانی نیست.
عزیزه: (متعجب) چطور؟
سردار: همانطور که قرار بود عمل شد.... سربازان خلیفه آمدند....
عزیزه: (بغض گلویش را میگیرد، اما بر خود مسلط است) آمدند و او را بردند؟!
سردار: در عوض بیست قرمطی از زندان خلیفه آزاد شدند. زودتر نزد خواجه بروید. او منتظر شماست.
سردار میرود. عزیزه به زندان نگاه میکند. از اسب پیاده میشود و به سوی زندان میرود. دست به درِ زندان میزند. در بازمیشود.
عزیزه وارد زندان میشود. خالی است. با اندوه به در و دیوار نگاه میکند. چشمش به تسبیح ساخته رشید میافتد که روی زمین افتاده. مینشیند و تسبیح را آهسته و نرم از روی زمین برمیدارد و در بین دو دست میفشارد. انگار شیئی مقدس است. اشک، چشمانش را نمناک کرده است.
رشید در بیابان پیش میرود. آفتاب میتابد. رشید مشک آب را به دهان میبرد. جز جرعهای آب در آن نمانده است. مشک را به زمین میاندازد.
یک عده کولی و جنگیر در وسط تالار نشستهاند و بساط خود را گستردهاند؛ زن و مرد با چهرههای عجیب و چشمان وقزده و صورتهای خالکوبی شده و موهای بلند. خلیفه و قاسم و بعضی درباریان جمع شدهاند. جنگیرها اسفند و کندر میسوزانند و دود به راه میاندازند. یکی از آنها برمیخیزد و شروع میکند با حالتی مثل رقص دور تالار گشتن و به هر گوشه دویدن و دمیدن و به صورت هرکسی حتی خلیفه با وقاحت خیره شدن و با حرکات دست، چیزهایی مثل ارواح خبیث را از جسم آنها بیرون کشیدن. خلیفه مشمئز شده است و وقتی مَرد جنگیر نزدیک او میشود بیاختیار خنجری از زیر بالش خود در میآورد، اما جنگیر بیواهمه خنجر، کار خودش را میکند و ناگهان جیغکشان به هر طرف میدود و رقصی وحشیانه آغاز میکند. همراه او جنگیرهای دیگر در وسط تالار ورد میخوانند و خود را تکان میدهند. وردها کمکم اوج میگیرد و تکانخوردنهایشان شدیدتر میشود. رقص مرد کولی هم وحشیانهتر.
جنگیرها کمکم بیحال میشوند و در میان آنها، یک زن و مرد جادوگر بلند بلند شروع میکنند با هم حرف زدن.
زن: پس تو در آنجا چه میبینی؟
مرد: (در حالی که به آینهای مینگرد) من ساق پا و ران میبینم.
زن: آنها به تو چه میدهند؟
مرد: شعلهای از آتش و تبری از سنگ.
زن: آنها هدایای شبند و باید در شیار مزرعه «من عات» دفن شوند.
مرد: من کلمات را در شیار مزرعه من عات دفن کردم. آتش را خاموش کردم و لوح را شکستم و حوض را از آب خالی کردم.
زن: اینجا پر از ارواح شریر است که از گوشها و بینیشان دود بیرون میآید و به جای زبان، شعلهای در دهان دارند. آنها را با خود به تالار مرگ ببر و درها را پشت سر آنها ببند.
زن و مرد پس از گفتن این حرفها یکباره از جا میجهند و انگار با ریسمان، ارواحی را به سوی خود میکشند و به راه میافتند. زن به سوی خلیفه میآید و بر پای خلیفه استفراغ میکند.
خلیفه: کثافتهای پلید. اینها را بیرون ببرید. پیش از اینکه همه را بکشم.
سربازها هجوم میبرند و کولیها را در همان حال رقص و جادو بیرون میرانند و بساطشان را به هم میریزند. خلیفه که حالش به هم خورده از در دیگر به شتاب بیرون میرود. قاسم میماند وسط تالار. به بساط به هم ریخته کولیها نگاه میکند و چیزی را از آن میان برمیدارد. سُمّ پوسیده یک بز است.
رشید در کنار آتشی مختصر نشسته است. اسب در کناری شیهه میکشد و سم بر زمین میکوبد.
رشید: (به اسب) بیخود سم به زمین میکوبی. من از تو، هم تشنهترم هم گرسنهتر!، ولی فردا به جایی میرسیم. نمیدانم کجا، ولی به جایی که هم آب باشد هم غذا. (ستارهها را نشان میدهد) نگاه کن. به سمت شمال باید برویم. مطمئنم.
چشمهایش بر هم میافتد و میخوابد.
خلیفه بر تختخواب نشسته است، اما نمیتواند بخوابد. چرت میزند و سرش بر سینه میافتد، اما باز از خواب میپرد. چند نگهبان در اطراف ایستادهاند. خلیفه از اینکه مقابل آنها چرت بزند ناراحت است. یکبار چرت خلیفه سنگین میشود و او از روی تخت به زمین میافتد. شرمنده است و با دست به نگهبانان اشاره میکند که بروند. نگهبانان مردّدند.
خلیفه: (خشمگین) بروید!
نگهبانان به هم نگاه میکنند و میروند. چند زن که در راهروهای اطراف هستند با تعجب به سربازها نگاه میکنند. یکی از آنها عباسه است. عباسه با زبان بیزبانی میپرسد چه شده؟
سرباز 1: خلیفه دستور داد بیرون بیاییم.
زنها به هم نگاه میکنند
زن 1: ما باید همین جا بمانیم.
عباسه چشمهایش را از ترس گرد میکند و با حرکات دست نشان میدهد که اگر روح بیاید به آنها آسیب میرساند. زنها با ترس به هم نگاه میکنند. عباسه به سوی اتاقش برمیگردد. زنها پراکنده میشوند.
سامیه منتظر است. عباسه وارد میشود.
عباسه: همه ترسیدهاند، ولی باید خیلی احتیاط کرد. سربازها مواظبند.
سامیه: نباید کارمان را نیمه کاره رها کنیم خاله.
عباسه: من میگویم احتیاط.
سامیه: (لباس سفید شبح را از صندوقی در میآورد و به دست عباسه میدهد) بپوش خاله جان!
عباسه: من؟
سامیه: یک نفر باید این را بپوشد و یک نفر بقیه کارها را سر و سامان دهد!
(عباسه با اکراه لباس را میگیرد و میپوشد. سامیه لبخند میزند) اندازه شما دوخته شده خاله جان!
عباسه: چکار باید بکنم؟
سامیه: فقط یکبار از جلوی نگهبانان راهرو شرقی رد شو. همین و بعد به سرعت برگرد همین جا.
عباسه: خدایا به تو پناه میبرم.
سامیه: باز هم باید صبر کنیم. خواب خلیفه باید سنگین شود!
دو سرباز در کنار هم ایستادهاند و به روبهرو مینگرند. روبهرویشان راهرویی است. دو سرباز بیدارند، اما چشمهایشان خسته است. یکباره یکی از آنها متوجه میشود شبحی سفیدپوش در تاریک روشن انتهای راهرو
میگذرد. چشمهایش از ترس گرد میشود. با آرنج به نگهبان دوم میزند. نگهبان دوم پلکهای خستهاش را بازمیکند و او هم شبح را میبیند که ناپدید شد. به هم نگاه میکنند.
نگهبان 1: دیدی؟
نگهبان 2 سر تکان میدهد و آب دهان فرو میدهد.
نگهبان 1: چه کنیم؟
نگهبان 2: (ترسیده) نباید از اینجا تکان بخوریم.
نگهبان 1 سر تکان میدهد. ایستادن در همین جا را ترجیح میدهد. اما لحظهای بعد شبح سفیدپوش دوباره پیدا میشود. این بار برخلاف جهت دفعه پیش راه میرود. دو نگهبان از ترس در حال مرگند. شبح ناپدید میشود.
نگهبان 1: باید ببینیم کجا رفت.
نگهبان 2: با اجنّه نباید در افتاد.
نگهبان 1: فقط نگاه میکنیم. بیا!
با ترس و لرز به سوی انتهای راهرو میروند. چند قدم که دور میشوند سامیه که روبندی بسته از پشت سرشان، رد میشود و کمی آن طرفتر درِ تالار را بازمیکند. خلیفه در حالت نشسته خواب است. سامیه به سرعت خنجری که در دست دارد و نامهای بر آن است بر مخدّه کنار خلیفه فرو میکند و برمیگردد. از پس دیواری نگاه میکند. نگهبانها به سوی محل نگهبانی خود برمیگردند، ولی آهسته و دائم به پشت سر خود نگاه میکنند.
سامیه با آرامش و طمأنینه از عرض راهرو میگذرد. چشم نگهبانها حالا به شبحی دیگر میافتد. از ترس بر جا خشک میشوند.
نگهبان 1: (با صدای خفه) باید فریاد بزنیم.
نگهبان 2: (با صدای خفه) گلوی من گرفته. تو... تو فریاد بزن.
نگهبان 1 سعی میکند فریاد بزند، اما صدایی خفه از گلویش در میآید. سامیه ناپدید شده. نگهبانها از ترس به دیوار تکیه میدهند. در داخل تالار، سر خلیفه به یک سو خم میشود. صورتش به خنجر میخورد و تیزی لبه خنجر او را از خواب میپراند. چشم بازمیکند و خنجر را درست برابر چشم خود میبیند. با وحشت تکان میخورد و از جا میجهد. نامهای که به خنجر بسته شده میبیند. نامه را بازمیکند و با ترس به اطراف مینگرد و یکباره دیوانهوار فریاد میکشد و به سوی در تالار میرود.
خلیفه: (فریاد میکشد) آزادشان کنید. (درِ تالار را بازمیکند) آزادشان کنید. (نگهبانها از همه طرف به داخل تالار میریزند)
رئیس نگهبانها: چه پیش آمده امیرالمؤمنین؟
خلیفه: زندانیان را آزاد کنید. همه را. همین حالا! (به سوی در خروجی راهروها میرود)
رئیس نگهبانها: (فریاد میزند) مواظب خلیفه باشید. وزیر را خبر کنید. (به خلیفه) کجا میروید سرورم؟
خلیفه: به زندان احمق.
رئیس نگهبانها با دستپاچگی میدود و با دست به بقیه نگهبانها خبرمیدهد که مراقب باشند.
درِ زندان با هیاهو بازمیشود. زندانبانها با عجله به هر طرف میدوند. صدایی از آمدن خلیفه خبرمیدهد.
[صدا: امیرالمؤمنین به اینجا میآیند. امیرالمؤمنین به اینجا میآیند]
خلیفه وارد میشود. رئیس نگهبانها همراه اوست و نگهبانها گرد خلیفه میدوند. زندانبانها با عجله پیش میدوند.
رئیس زندان: (هیجانزده و مضطرب) چه پیش آمده امیر من؟ نیمه شب؟
خلیفه: همه زندانیان را همین حالا آزاد کن.
رئیس زندان: (با حیرت) همه را سرورم؟
خلیفه: کودن ابله خرف! گفتم همه را. همین حالا.
رئیس زندان: (فریاد میکشد) درِ زندانها را باز کنید. زندانیان آزادند.
این فریاد توسط زندانبانهای دیگر تکرار میشود و درها بازمیشود. مشتی زندانی مفلوک و ژندهپوش و لاغر که حیرت کردهاند، بیرون میآیند. در تاریکی شب نمیدانند چه پیش آمده. در این دم قاسم با عجله وارد میشود و به سوی خلیفه میآید.
قاسم: امیرالمؤمنین! (بالاپوش خود را بر شانه خلیفه میاندازد) اینجا چه میکنید.
خلیفه: (به رئیس زندان) دیگر کسی نمانده؟
رئیس زندان: فقط یک نفر.
خلیفه: آزادش کن. حتی یک نفر نباید بماند.
رئیس زندان اشاره میکند و زندانبانی به سوی زندان ابوجعفر میرود.
قاسم: آخر بگویید چه پیش آمده سرور من.
خلیفه: (با خشم، کاغذی که بر مخده کوبیده شده نشان میدهد) ببین!
درست ببین! (کاغذ را میخواهد در چشم قاسم فرو کند. قاسم نامه را میگیرد و به زندانبانها نگاه میکند. همه چند قدم عقب میروند. قاسم نامه را میخواند)
قاسم: زندانیان را آزاد کن. همه را وگرنه این خنجر به جای بالش سینهات را میشکافد.
(قاسم به خلیفه مینگرد) باید بفهمیم چه کسی این را نوشته.
خلیفه: تا بفهمید سینه من سوراخ شده. (به سرعت به سوی درِ زندان میرود. قاسم در پی او میدود)
قاسم: اجنّه که خنجر بر بالش کسی نمیکوبند امیر من!
خلیفه: اگر اجنه نیستند چطور تا پستوی کاخ من نفوذ کردهاند؟!
خلیفه میرود و قاسم در پی او میدود. درِ سلول ابوجعفر بازمیشود. پطرس شاهد ماجراست.
زندانبان: آزادی پیرمرد.
زندانبان میرود. ابوجعفر بیرون میآید و به پطرس نگاه میکند
ابوجعفر: برویم پسرم. همه آزاد شدند. زندانی و زندانبان. (به پشت سر نگاه میکند. به زندان) اما افسوس... زندانها هرگز خالی نمیمانند.
قاسم هنوز در پی خلیفه میآید. خلیفه پیش از وارد شدن به تالار یکباره میایستد و به قاسم مینگرد و میخندد. سپس وارد تالار میشود و در را میبندد. قاسم بیرون میماند. صدای خنده خلیفه که اندک اندک جنونآمیز و بلند میشود روی صورت قاسم شنیده میشود. قاسم به فکر فرو رفته است.
عباسه و سامیه به خندههای خلیفه گوش میدهند. لباس سفید شبح در دست عباسه است. با قیچی به جان لباس افتاده و پاره میکند.
عباسه: هیچ اثری از این لباس نباید باقی بماند.
سامیه: (با لبخند) پاره نکن خاله جان. شاید لازم باشد یکبار دیگر بر خلیفه ظاهر شوی!
عباسه به سامیه چشم غرّه میرود و لباس را ریز ریز میکند.
رشید در بیابان میرود. گرد و خاک برخاسته و طوفان در گرفته است. رشید مهار اسب را در دست دارد و سعی میکند جانپناهی پیدا کند، اما پناهی نیست. اسب بیتاب است. طوفان شدت میگیرد. مهار اسب از دست رشید در میرود. رشید سنگی مییابد خود را به کنار سنگ میکشد و مچاله میشود. طوفان همه چیز را از نظر ناپدید میکند.
رشید چشم بازمیکند. خود را در زیر سایبانی در وسط بیابان میبیند. گرداگردش شتران و مسافران در رفت و آمدند. کاروان بزرگی است. دستی بر پیشانیاش قرار میگیرد. رشید نگاه میکند. جوانی بالای سر اوست. جوان وقتی میبیند رشید چشم گشود، با صدای بلند میگوید.
جوان: ابوعبدالله! به هوش آمد.
ابوعبدالله شیعی، مردی پنجاه ساله و خوشچهره پیش میآید و کنار رشید مینشیند.
ابوعبدالله: خدا را شکر. نگرانت بودم برادر.
رشید: کجا هستم؟
ابوعبدالله: در بین حاجیان.
رشید: در مکه؟
ابوعبدالله: نه برادر. تا مکه ده روز راه است. اینجا محلی است که کاروانهای حج از هم جدا میشوند و هرکدام به دیار خود میروند. یمن، شامات، عراق، خراسان.
رشید: مرا کجا پیدا کردید؟
ابوعبدالله: درست همین جا! طوفان غافلگیرت کرده بود، نه؟ پشت سنگی پناه گرفته بودی و یک وجب خاک رویت را پوشانده بود! دنبال چه هستی در این بیابان.
رشید: (مکث میکند) دنبال حق. آواره حقّم.
ابوعبدالله: (میخندد) عاقبت در همه زندگیام کسی را دیدم که آواره حق باشد. بگو بدانم کدام حق؟ (رشید خاموش است. ابوعبدالله برمیخیزد) باید استراحت کنی، ولی بعد از آن باید بگویی در پی کدام حقی.
سامیه و عباسه وارد مطبخ میشوند. هیچکس در مطبخ نیست. دیگهای بزرگ بر سر تنورهای خاموش هستند.
عباسه: اینجا مطبخ کاخ است. تا یک ساعت دیگر آشپزها مشغول کار میشوند. برای صبحانه و نهار خلیفه.
عباسه به گوشهای میرود و دری را بازمیکند. راهرویی است تاریک.
سامیه: اینجا کجاست؟
عباسه: از اینجا برای مطبخ ذغال میآورند. نترس. بیا.
(وارد راهرو تاریک میشوند. یک دو قدم در تاریکی برمیدارند و وارد
فضای هشتی مانندی میشوند. عباسه آهسته درِ هشتی را که به بیرون میخورد بازمیکند و به بیرون سرک میکشد) صبر کن شبگردها رد شوند. (در را میبندد. صدای پای دو شبگرد میآید و نور مشعلها از پشت در عبور میکند. عباسه آهسته در را بازمیکند) بیا!
عباسه و سامیه بیرون میروند و پس از عبور از یک کوچه وارد بازار میشوند. بازار بسته و خاموش است.
سامیه: بازار!
عباسه: باید مواظب شبگردها باشیم.
سامیه: اگر کنیزها و غلامها سراغ مرا بگیرند چه میگویی؟
عباسه: میگویم خلیفه بر تو خشم گرفت و دستور داد از کاخ بیرونت کنند و برای اینکه دیگر نپرسند، میگویم هرکس نام تو را بر زبان بیاورد ممکن است کشته شود!
شبگردی میگذرد. خود را پشت دیواری پنهان میکنند. شبگرد میگذرد. دوباره به راه خود ادامه میدهند.
عباسه: از اینجا تا خانه حسین بن روح راه زیادی نیست.
حاجیان گرد آتش حلقه زدهاند. رشید و ابوعبدالله شیعی هم هستند.
حاجی یمنی: حق. هرکس را میبینی از حق سخن میگوید. حتی پیرو باطلترین عقاید. یافتن حق دشوار است.
ابوعبدالله: چنین نیست برادر. حق آشکار است. آشکارترین چیزهاست. آنچه تو را به سعادت در دنیا و آخرت میرساند حق است. به دلت که رجوع
کنی بهترین راهنماست. (به رشید اشاره میکند) این مرد سردار خلیفه بوده است. در راه خلیفه جنگیده است، اما مطمئناً در همان حال میدانسته است که خلیفه نمیتواند سعادت آخرت او را تأمین کند و حداکثر دنیای او را آباد میکند.
رشید: آن هم نه آبادی واقعی. حتی اگر در کاخها و باغها باشی چون میدانی که خشت خشت آن کوشکها بر خون و گوشت و پوست مظلومان استوار شده، دلت شاد نیست.
حاجی مصری: حق یک رشته پیوسته است. از ابتدای خلقت آدم. روزی حق با هابیل بود، روزی با موسی، روزی با عیسی، روزی با محمد، روزی با علی (مکث میکند) و بعد... حق به شکل فرزند علی، محمد حنفیه در آمد، صلوات الله علیه.
حاجی خراسانی: در این صورت حق مرده است چون محمد حنفیه مُرد!
مصری: نمرد، بلکه غایب شد. او مهدی آل محمد است. پنهان شد در کوه رضوی در حجاز تا هنگام ظهورش برسد.
خراسانی: به جان خودم در گمراهی هستی حاجی مصری! مهدی آل محمد، محمد بن عبدالله بن حسن بن حسن بود. نواده امام حسن مجتبی. همان که به نفس زکیهاش میشناسیم. همه میگویند او در گذشت، اما نه، او غیبت کرد.
مصری: دروغ میگویی و در باطلی! پیامبر فرمود مهدی آل محمد همنام من است. بدون شک او همان محمد حنفیه است صلوات الله علیه.
خراسانی: نفس زکیه هم محمد نام دارد. درود بر خاندان او. خودت دروغ میگویی و خودت در باطلی.
یمنی: مهدی آل محمد کسی نیست جز امام اسماعیل فرزند امام صادق. او زنده است و قیام میکند و ستمگران را به سزای خود میرساند.
یمنی و مصری و خراسانی و دیگران سر و صدا میکنند و بر سر هم فریاد میکشند.
رشید: حق آن است که باعث صلح و سلامت شود نه آشوب!
یمنی: اینها آشوب میکنند. گوش به حق نمیدهند و نعره میکشند!
خراسانی: تو باید گوش به حق دهی!
باز غوغا و آشوب برمیخیزد.
مصری: من از شما جدا میشوم. به خدا قسم در باطلید و زود باشد که عذاب خدا بر سرتان فرود بیاید.
مصری به همراه گروهی جدا میشود. یمنی و خراسانی هم با گروههایی جدا میشوند و میروند. ابوعبدالله میماند و عدهای سیاهپوست مغربی که در این مدت چشم به ابوعبدالله دوخته بودهاند و سخن نمیگفتهاند. رشید هم میماند.
ابوعبدالله: امت واحده را میبینی چه متفرق شده است؟!
رشید: شما سخن نگفتید!
ابوعبدالله: سکوت کردم؛ چون نشنیدم هیچکدام از حق بگویند. من نیز سالها مثل تو در جستوجوی حق بودم (به آسمان مینگرد) نگاه کن. ستاره قطب را ببین. همه ستارگان در آسمان میچرخند جز او. او نماد حق است. استوار و ثابت ایستاده است و گمشدگانی که دنبال سیارات را گرفتهاند به راه بازمیگرداند.
رشید: ستاره قطب در این روزگار کیست؟
ابوعبدالله: همان که تو روزی او را بر آب دیدهای. امامی از نسل فاطمه. او به من دستور داده است به مغرب بروم. (به مغربیان اشاره میکند) نزد برادرانم در قبیله کتامه تا در آنجا شرایط ظهور او را آماده کنم.
رشید: از مغرب؟
ابوعبدالله: نشنیدهای حدیث پیامبر را که فرمود: «علی رأس مأه تطلع الشمس من مغربها» خورشیدی که از مغرب طلوع میکند همان مهدی است. همان امام پنهان. من به او گفتم که دلهای برادران مغربیام را آماده پذیرش حق یافتهام و او به من فرمود همراه آنان به مغرب برو. بیشک رمزی در این کار هست و خدا میخواهد خورشید ما از سرزمین مغربیان ظهور کند. (دست بر شانه رشید میگذارد) به تو بشارت میدهم که سرانجام گمشده خود را یافتهای. با ما بیا تا مغرب را برآمدنگاه خورشید کنیم.
رشید به آسمان پرستاره مینگرد.
قاسم و طبیب پیر نزد خلیفهاند. خلیفه به سرعت رو به جنون میرود. طبیب پیر معجونی در دست دارد.
طبیب: آرامبخش است امیر من.
خلیفه: (میخندد) من نه آرامبخش تو را نیاز دارم نه قیافه منحوست را. همه شما میمیرید، اما من میمانم. من میمانم. جنّ من گفت خلافت تو تا ابد طول میکشد.
قاسم: خداوند به امیر عمر ابد و سلامت جاوید و خلافت بیانتها دهد، اما آرامبخش طبیب را بخورید. تسکینتان میدهد تا بتوانید بار حل معضلات و مشکلات خلافت را بهتر تحمل کنید.
خلیفه: (میآید و آرامبخش را میگیرد و نگاه میکند. انگار میخواهد بخورد، اما آن را روی سر طبیب خالی میکند و میخندد) اینطور بهتر است.
طبیب بیچاره میایستد و تحمل میکند. قاسم نگاه میکند. غلامی بر در او را نگاه میکند. غلام اشاره میکند که بیاید. قاسم به سوی خلیفه سر خم میکند.
قاسم: خلیفه باید استراحت کند. این غلام رفع تصدیع میدهد.
قاسم بیرون میرود.
غلام: سرورم. سردار ترک بن عباس آمده است. میخواهد به دیدار خلیفه بیاید.
قاسم: (با اشتیاق) کو؟ کجاست؟
غلام: در باغ است سرورم.
قاسم منتظر بقیه حرف غلام نمیشود و به سوی باغ میرود.
قاسم وارد باغ میشود. به اطراف نگاه میکند و یکباره چشمانش از آنچه میبیند گرد میشود.
قاسم: (با حیرت) سردار!
به سوی عباس و سربازانش میرود. آنها با لباسهایی ژنده و پاره و وضعی مفلوک جلوی او ایستادهاند. قاسم باور نمیکند.
قاسم: سردار! چه اتفاقی افتاده؟
ترک: با همین وضع و روز آمدم که ببینید چه بر سرمان آمده.
قاسم: قرمطیان خیانت کردند.
ترک: رشید را از آنها گرفتیم. در بیابان بدویان به ما زدند. رشید گریخت.
قاسم: بدویان؟ شما را غارت کردند؟
ترک: راهزن نبودند. قصدشان نجات رشید بود. رشید در گیر و دار جنگ
فرار کرد.
قاسم: از کدام قبیله بودند؟
ترک: نمیدانم، اما مردی از آنها به دیگری گفت به ابوجعفر بگو آنچه میخواستی انجام شد.
قاسم: (زیر لب) ابوجعفر. (یکباره چهرهاش از آنچه دریافته است دگرگون میشود)
ترک: او را میشناسید؟
قاسم: گمان میکنم. (به غلامی که همراهش آمده رو میکند) زود برو و رئیس زندان را به اینجا بیاور. زود. (غلام میرود)
ترک: باید خلیفه را ببینم.
قاسم: حال خلیفه خوب نیست. اصلاً خوب نیست. شما هم باید جامه عوض کنید سردار. (به سوی نگهبانان بانگ میزند) جایی برای استراحت سردار آماده کنید. (به سربازان همراه ترک) شما بروید!
سربازها به ترک بن عباس نگاه میکنند. ترک، سر تکان میدهد. سربازها میروند. قاسم دست ترک بن عباس را میگیرد.
قاسم: با من بیایید.
رئیس زندان نزد قاسم ایستاده است.
رئیس: به دستور خلیفه آزاد شد سرورم. همان شب که همه زندانیها آزاد شدند.
قاسم: (خشمگین) چه کسی گفت ابوجعفر را هم آزاد کنید؟
رئیس: خلیفه فرمود همه را آزاد کنید. حتی یک نفر هم نماند.
قاسم: (متأسف) او باید حرف میزد.
رئیس: مرد عجیبی بود سرورم. چهار روز در زندان بود. نه آب خواست نه غذا.
قاسم: تو باور میکنی مردی چهار روز بدون آب و غذا بماند و با پای خودش بتواند از زندان بیرون برود؟ زندانبانش که بود؟
رئیس: زندانبان اصلیاش پطرس مسیحی بود.
قاسم: دستگیرش کن.
رئیس: پطرس را؟
قاسم: آری. اگر مرغ از قفس پریده باشد او سرنخ خوبی است.
پطرس در گوشهای نشسته است و قاسم وارد میشود. رئیس نگهبانها همراه اوست. پطرس برمیخیزد. ترسیده است. قاسم به رئیس نگهبانها اشاره میکند که از او حرف بپرس.
رئیس: حرف بزن پطرس.
پطرس: چه بگویم؟
رئیس: خودت بهتر میدانی. برای زندانیات غذا میبردهای!
پطرس: (متعجب) من؟
قاسم: (فریاد میکشد) تو! مردک بیدین. نترسیدی از عقوبت این کار؟ انکار نکن وگرنه زیر شکنجه به حرفت میآورم.
پطرس: نمیدانستم این کار خشم امیر را برمیانگیزد.
قاسم: دروغ هم میگویی؟ چگونه ممکن است کمک به زندانیان خشم ما را بر نینگیزد؟ میخواستیم او بدون آب و غذا بماند که به حرف بیاید.
زندانبان: (به قاسم) این بیدین را میکشیم سرورم. حرف زدن بیفایده است.
پطرس: (به ناله میافتد) رحم کنید! عیالوارم. فرزند خردسال دارم.
قاسم: به یک شرط.
پطرس: هرچه باشد بر چشمم.
قاسم: باید ابوجعفر را پیدا کنی. او در خانهاش نیست. هیچ اثری به جا نگذاشته.
پطرس: (نگران) آخر....
قاسم: باید پیدایش کنی. فکر کن. شاید او حرفی زده باشد که سرنخی برای پیدا کردنش باشد. به همه حرفهایش فکر کن. (به زندانبان) زن و بچهاش را گروگان بگیرید تا خبر بیاورد.
قاسم میرود. پطرس هاج و واج مانده است.
پطرس در کوچه و بازار میگردد و به گوشه و کنار مینگرد. در پی ابوجعفر است.
قاسم نامهای مینویسد و مهر میزند و لوله میکند. سپس آن را در یک جعبه باریک میگذارد و در مشک آب قرار میدهد و دست بر دست میکوبد. غلامش وارد میشود.
قاسم: (مشک را به دست او میدهد) نامه در این مشک است. مشک را پر از آب کن. همین حالا حرکت میکنی. میروی به رقّه نزد ولیعهد المکتفی بالله و نامه را به او میدهی. بمان تا پاسخ بگیری و بیایی.
غلام: امر سرورم مطاع است.
قاسم: وقتی به رقه رسیدی مستقیم نزد ولیعهد برو. نامه را فقط به خود او بده. هیچکس نباید از مضمون آن مطلع شود. (غلام سر خم میکند و میرود.
قاسم از دریچه به باغ مینگرد. بر در تالار ضربه میزنند. قاسم میگوید) وارد شو! (غلامی از غلامان خلیفه وارد میشود و سر خم میکند. قاسم به سوی او میرود) چه پیش آمده؟ از امیرالمؤمنین چه خبر؟
غلام خلیفه: امیرالمؤمنین فرمودند به وزیر خبر دهید از مطربان و لودگان بغداد خسته شدهایم. بگویید از چین و روم دلقک بیاورند.
قاسم: بگو چنین خواهیم کرد. (غلام میرود. قاسم زیر لب میغرد) دیوانه! از چین و روم!
سامیه، ابوجعفر و محمد کاتب آنجا هستند.
ابوجعفر: دو روز دیر آمدی محمد، اما میدانم مهمان نوازی بنی ضبه باعث این تأخیر بوده.
محمد: آری به خدا.
سامیه: رشید چرا گریخت؟
محمد: نمیدانم. شاید گمان کرده ما راهزنیم.
سامیه: عاقبت در یکی از این بیابانها میمیرد.
ابوجعفر: (به کنار پنجره رفته است) مرگ و زندگی به دست خداست.
محمد: خلیفه روز به روز دیوانهتر میشود. گمان میکند جنیان و پریان را میبیند.
ابوجعفر: پطرس.
محمد: (به پنجره نزدیک میشود) پطرس؟
ابوجعفر: زندانبان من بود. مرد پاک نهادی است.
محمد و سامیه نگاه میکنند. پطرس در میدانگاه به هر طرف نگاه میکند.
محمد: انگار دنبال کسی است.
ابوجعفر: شاید دنبال من!
پطرس همچنانکه به اطراف نگاه میکند از میدانگاه بیرون میرود.
سامیه: پنهان شدن ما تا کی ادامه دارد؟
ابوجعفر: تا هر وقت خدا بخواهد!
رشید و ابوعبدالله و سیاهان مغربی گرد آتش نشستهاند.
ابوعبدالله: داعیان اسماعیلی در همه بلاد پراکندهاند و به همه زبانها مردم را به سوی حق میخوانند. داعی بزرگی به نام فیروز مرا با طریقت حق آشنا کرد.
رشید: شما و قرمطیان هر دو اسماعیلی هستید. آیا به راستی مثل هم فکر میکنید؟
ابوعبدالله: قرمطیان بحرین تو را آزار دادهاند. میدانم. عده زیادی هستند که معتقدند ما و آنها هیچ فرقی نداریم و حتی نایب امام مهدی را ترغیب میکردند به بحرین برود و آنجا مستقر شود، ولی من مخالفت کردم. ابوسعید جنابی، نماینده حمدان قرمطی است.
رشید: حمدان؟
ابوعبدالله: مردی است که در کوفه قیام کرد. ابوسعید نماینده اوست و گمان میکند حمدان امام پنهان است. من شیوه قرمطیان را برای ایجاد حکومت نمیپسندم. آنها افراطیاند. شیوه آنها کشتار بیرحمانه مخالفان است و جنگ با هر کس از امت پیامبر را که خارج از کیش قرمطی باشد، واجب میدانند.
رشید: آنها را از خود برانید.
ابوعبدالله: فعلاً صلاح نیست. هرچه دشمنان خلیفه بیشتر و قویتر باشند، به
نفع ماست. و البته بگویم با اینکه خونریزیهای قرامطه بحرین را نمیپسندم، ولی موافق روش حکومت آنها هستم. آنها به مساوات کامل در امور اجتماعی و اقتصادی معتقدند. من آرزو دارم بتوانم در مغرب جامعهای بنا کنم مثل آنچه آنها دوست دارند در بحرین بسازند. (ابوعبدالله آتش را به هم میزند) وقت خواب است. فردا دوستان ما را در قبیله کتامه خواهی دید. (مغربیان لبخند میزنند)
حسن بن هارون مغربی: آغوش آنها به روی شما باز است.
ابوعبدالله: (به رشید) بخواب! باید بعد از نماز صبح حرکت کنیم که پیش از برآمدن آفتاب به قبیله برسیم.
افراد مشغول آماده کردن جای خواب میشوند، اما صدای پایی آنها را متوجه میکند. اسبی شیهه میکشد. افراد قبیله برمی خیزند و با نگرانی به سیاهی خیره میشوند. دمی بعد مردی روی پوشیده که مهار اسبی را به دست دارد از دل تاریکی نزدیک میشود. همه با تعجب به او نگاه میکنند. مرد نزدیکتر میشود و صورتش را بازمی کند.
ابوعبدالله: (حیرتزده به سوی او میرود) برادر!
ابوعباس: (برادر ابوعبدالله) سلام. (از خستگی فرو میافتد)
ابوعبدالله: (به رشید) برادر من است. ابوعباس. (به ابوعباس) اینجا چه میکنی؟ (همه افراد با تعجب دور آنها جمع شدهاند)
مغربی 2: از قبیله چه خبر؟
ابوعباس: (به ابوعبدالله) باید حرف بزنم برادر. (نفسی میکشد) خدا را شکر که پیدایت کردم. دعا میکردم از راه مالوف آمده باشی!
ابوعبدالله: حرف بزن!
ابوعباس: (سر فرو میاندازد) در خلوت! (مغربیان به هم نگاه میکنند و کمی عقب میروند)
ابوعبدالله: (به مغربیان) بمانید! (به ابوعباس) بگو.
ابوعباس: بگویم؟!
ابوعبدالله: بگو!
ابوعباس: اگر فرار نکرده بودم، مرا میکشتند.... (مکث) منتظرند به محض دیدن، تو را هم بکشند.
حسن: چه کسانی؟
ابوعباس: دیروز مردی از سوی ابراهیم بن احمد اغلبی به کتامه آمد.
ابوعبدالله: (به رشید) امیر آفریقاست.
ابوعباس: (ادامه میدهد) گمان میکرد تو آنجایی. پیام آورده بود اگر هرچه زودتر بساط تبلیغ خود را جمع نکنی و از مغرب نروی بر سر مردم کتامه خواهد تاخت و بر صغیر و کبیر رحم نخواهد کرد.
حسن: (با چهره فشرده) سران قبیله چه گفتند؟
ابوعباس: (با خشم و اندوه) چه گفتند؟ بگو چه کردند! (بازویش را برهنه میکند. زخمی خورده است) میخواستند مرا بکشند! (مغربیان به هم نگاه میکنند و آهسته دور میشوند و به گوشهای میروند و مشغول بحث میشوند. با هم جدل دارند)
ابوعبدالله: (خشمگین است) و تو گریختی! باید پیش از اینکه پیک ابراهیم اغلبی دهان باز کند او را میکشتی!
ابوعباس: (خشمگین) تنها!
ابوعبدالله: (فریاد میکشد) تمام زحمات مرا به باد دادی! این همه تبلیغ. این همه تلاش!
ابوعباس: (فریاد میکشد) نمی توانستم برادر! به من گوش نمی کردند! (مکث میکند و رو برمی گرداند و سپس با شرمندگی ادامه میدهد) نتوانستم! نتوانستم، اما همه علت فرار من این نبود. خبری بود که سه روز پیش به من رسید. اگر این خبر را نشنیده بودم شاید مقاومت میکردم.
ابوعبدالله: خدایا! دیگر چه شده؟
ابوعباس: (به رشید مینگرد) این یکی را باید در خلوت بگویم.
ابوعبدالله: (دست رشید را میگیرد) رشید است. برادر تازه ما. بگو.
ابوعباس: (آب دهان فرو میدهد) خواجه ما، امام احمد بن اسماعیل درگذشته است.
ابوعبدالله: انا لله و انا الیه راجعون. (از شدت تأثر رو برمی گرداند و قدمی دور میشود. دست بر صورت گذاشته و رشید میبیند که شانههای او از گریه میلرزد. دمی بعد آرام میشود و به سوی رشید و ابوعباس میآید) خدا او را بیامرزد.
ابوعباس: پشت ما شکست. بعد از او به چه کسی باید رجوع کنیم؟
ابوعبدالله: فرزندش، سلاله آل الله عبیدالله. روزی در محضر احمد بن اسماعیل رضی الله عنه بودیم. دست مرا در دست فرزندش عبیدالله گذاشت و گفت با پسرم بیعت کن که پس از من دست از یاری او برنداری.
رشید: آیا احمد بن اسماعیل امام بود؟
ابوعبدالله: او نیابت امام مستور را به عهده داشت و این نیابت اکنون با عبیدالله است. او در سلمیه شام است. اما من بر جان او نگرانم. مطمئنم که جاسوسان خلیفه در پی یافتن او برمی آیند. (مغربیان به سوی ابوعبدالله و ابوعباس میآیند)
حسن: ابوعبدالله. ما باید به سوی قبایل برویم تا سخن آنها را بشنویم. تو خود
را پنهان کن تا وقتی خطر بگذرد.
ابوعباس: کجا پنهان شویم؟
ابوعبدالله: (پاسخ ابوعباس را میدهد) در پناه امن الهی! من شما را دعا میکنم برادرانم. همسفران خوبی بودید. این پیام را به ابراهیم بن احمد اغلبی برسانید که ابوعبدالله ادامه میدهد. (ابوعبدالله آغوش میگشاید که حسن را در آغوش بگیرد، اما او و دیگر مغربیان به سرعت اثاث خود را جمع میکنند و به تاریکی میزنند و میروند. رشید و ابوعباس حیرتزده درماندهاند که بقیه مغربیان حتی خداحافظی نکردند. هر سه کنار آتش مینشینند)
ابوعباس: بقیه حتی خداحافظی هم نکردند.
رشید: چرا نخواستی کنارت بمانند؟
ابوعبدالله: اگر میخواستند خود میماندند.
ابوعباس: باید از مغرب برویم.
ابوعبدالله: (به رشید) تو میتوانی بروی برادر! من به کاری آمدهام که اگر همه اهل زمین دشمنم شوند دست از آن کار بر نمی دارم.
رشید: اگر بمانم امام مستور را میبینم؟
ابوعبدالله: (لبخند میزند) میبینی!
رشید: میمانم!
ابوعبدالله: (سکوت میکند و سپس به آسمان مینگرد) تا دمی پیش ما بودیم و مغربیان و حالا ما ماندیم و ستارگان!
ابوعباس: باید چه کنیم؟
ابوعبدالله: از نو شروع میکنیم. روستا به روستا. قبیله به قبیله میرویم و مردم را به سخن حق دعوت میکنیم.
ابوعباس: این سرزمین دیگر جای امنی نیست.
ابوعبدالله: اگر در پی جای امن بودیم هرگز از خانه بیرون نمی آمدیم برادر. فردا صبح من و تو دوباره از هم جدا میشویم. این مردم از ستم ابراهیم بن احمد اغلبی به تنگ آمدهاند. نباید فرصت را از دست داد.
اینجا یک تفریحگاه است بر ساحل رود. سرسبز و خوش آب و هوا. در کنار آن، المکتفی که جوانی است سی ساله مشغول کشتی گرفتن با یک غلام ترک است. المکتفی از اینکه غلام رعایت او را میکند و درست کشتی نمیگیرد، ناراحت است.
المکتفی: اگر میخواهی رعایت ولایتعهدی مرا بکنی، کشتی نگیر.
غلام: هرگونه که امیر بخواهد.
المکتفی: همین حرف یعنی میخواهی رعایت مرا کنی. موقع کشتی نه تو غلامی نه من ولیعهد. حالا شروع کن. (کشتی میگیرند و به هم میپیچند و غلام، المکتفی را به زمین میزند. المکتفی برمیخیزد. خوشحال است) این شد کشتی واقعی. دفعه بعد من پشت تو را به خاک میمالم. مطمئن باش.
غلام قاسم: (از گوشهای پیش میآید) سلام بر ولایتعهد امیر المکتفی بالله. از جانب سرورم قاسم بن عبیدالله وزیر آمدهام. باید مکتوب او را به شما برسانم و پاسخ بگیرم و ببرم.
(المکتفی نامه را میگیرد و نگاهی به اطراف میکند و کاتب خود را که پیرمردی است صدا میکند)
المکتفی: کاتب! (پیرمرد میآید) تو کاتبی، اما مکتوبخوان هم میتوانی باشی. بخوان!
کاتب: (نامه را بازمیکند) سلام بر ولایتعهد علی المکتفی بالله. میدانید که امیرالمؤمنین، خلیفه اسلام، پدر عالیقدر شما در این ایام توجه پیشین به امور
را به یک سو نهاده و اوقات خود را صرف دیدن لودگان و دلقکان میکند و گاه به زبان مبارک اظهار میدارند که جنیان و پریان را میبینند و با آنها گفت و شنود میکنند. این بنده نگران است که اگر کارها به این طریق پیش برود امهات مملکت معطل بماند و مردم و سپاهیان دریابند امور از دست رفته است. مصلحت آن است که هرچه زودتر بیایید و زمام کارها را به دست بگیرید. والسلام. قاسم بن عبیدالله وزیر.
المکتفی: (به فکر فرو میرود) عجب! عجب! (قدم میزند و بازمیگوید) عجب! گویا زمان تفریح و تفرج ما به سر آمده است. (به کاتب) بنویس. (کاتب قلم و کاغذ از آستین بیرون میکشد و مینویسد) از ولیعهد علی المکتفی بالله به وزیر. بیماری پدر ما جزئی است و رفع میشود. خوب است طبیبان دانشمند بر او بگمارید تا شفای کامل دهند. والسلام.
[دوربین به والسلام نزدیک میشود].
نامه در دست وزیر است. سر بلند میکند و به طبیب مینگرد. طبیب پیر همان طبیب همیشگی است.
قاسم: طبیب مسیحانفس قدوسیدم! اگر تو نباشی خلفا را چه کسی شفا خواهد داد؟
طبیب: (از پیری میلرزد) بیماری خلفا بیماری قدرت است که علاج آن در دست من نیست. من یبوست و اسهال را مداوا میکنم.
قاسم: (میخندد) و جنون را. برای درمان جنون از تو حاذقتر سراغ ندارم. باید هرچه زودتر دارویی بسازی که خلیفه را معالجه کند. مطمئن باش که خلیفه بعدی، المکتفی بالله پاداش خوبی به تو میدهد.
طبیب: تاکنون چهار خلیفه را مداوا کردهام. امیرالمؤمنین المعتضد پنجمین
آنها خواهد بود. (راه میافتد و میرود) بروم داروی درد خلیفه را بسازم.
خلیفه کاسهای شراب سر میکشد و کاسه را به سوی ساقی که غلامی نوجوان است پیش میبرد و رو به طبیب میکند. مست و بیخود شده.
خلیفه: نوشداروی عمر ابد، باده ناب است و بس.
طبیب: باده ناب، جلای دل است و صفای جان، اما پیری جسم دارویی دیگر دارد. (جامی که در دست دارد نشان میدهد)
خلیفه: (میخندد) طبیبک نادان! دستت از پیری میلرزد و میگویی اکسیر جوانی در دست داری؟!
طبیب: در دست دارم، اما به لب نمیبرم؛ زیرا که طبیبان محتاج عمر دراز نیستند. گیرم هزار سال ماندند، جز دیدن هزار بیمار دیگر چه سود میبرند؟ عمر ابد ارزانی پادشاهان که هر شب عقد پیوند عروسی نو میبندند و هر روز کشوری تازه میگشایند.
خلیفه: (جام را میگیرد و مینوشد) شیرین است.
طبیب: شربت مرگ است که تلخ است. هر شب بنوشید. (طبیب سلانه سلانه دور میشود)
خلیفه: (رو به موجودی ناپیدا) نگاهش کنید! این جنّ من است. بیا و اینجا بنشین و به من بگو که خلافتم جاودانی است. (برمیخیزد و به سوی ناپیدا میرود) بیا! (خلیفه در میغلتد بر کف تالار. طبیب در جلوی در با قاسم روبهرو میشود که در حال ورود است)
قاسم: چه کردی؟
طبیب: دو ماه دیگر میتوانی خلیفه تازهات را بر تخت بنشانی.
(میرود. قاسم وارد میشود. خلیفه همچنان بر زمین افتاده است)
قاسم: وای بر ما. خلیفه بر زمین افتاده است و هیچکس نیست او را بردارد. بیایید. (غلامان میآیند و خلیفه را برمیدارند که ببرند)
خلیفه: (زیر لب) شیرین بود.
پطرس در شکاف درخت سیبی که مدتی پیش نامه ابوجعفر را گذاشته بود رقعهای میگذارد.
نامه پطرس در دست ابوجعفر است. سامیه آنجاست.
ابوجعفر: این مرد به خاطر محبت به ما گرفتار شده است.
سامیه: قاسم بن عبیدالله به او رحم نخواهد کرد، اما چه میتوانیم بکنیم.
ابوجعفر: همان کاری که او در حق ما کرد، جوانمردی.
سامیه: اما چطور او را پیدا کنیم؟
ابوجعفر: اگر بخواهیم میتوانیم. (تأکید میکند) اگر بخواهیم.
مردمی جمع شدهاند. ابوعبدالله برای آنها حرف میزند. رشید هم آنجاست.
ابوعبدالله: امام اسماعیل در زمان حیات پدر بزرگوارش امام جعفر صادق غیبت کرد. بعضی نادانان گفتند او مُرد، ولی چنین نبود. او زنده بود، ولی خود را از چشم نامحرمان پنهان کرد و هفت سال بعد درگذشت. امامت بعد از او به پسرش محمد منتقل شد. محمد از خود فرزندی روحانی به جا گذاشت که همانا عبدالله پسر میمون بود.
مرد 1: فرزند روحانی چیست؟
ابوعبدالله: ای برادر دینی، نسبت دوگونه است. جسمانی و روحانی. عبدالله جسماً پسر میمون بود، اما روحاً پسر محمد بن اسماعیل؛ زیرا محمد پدر تعلیمی او بود و علوم حکمت را که مایه حیات روحانی است به عبدالله بن میمون آموخت. پس از عبدالله، امامت به فرزند او محمد و از محمد به پسرش حسین و از حسین به احمد رسید و اینک فرزند احمد، نایب امام پنهان ماست و ما باید با راهنمایی او شرایط ظهور امام را آماده کنیم.
مرد 2: شرایط را چگونه آماده کنیم؟
ابوعباس: برادران من. خلافت میراث علی بود، اما بنیامیه و بنیعباس غصب کردند. باید آن را به صاحبانش برگردانیم. خلافت باطل، ستمگر است و فاسد. مسلمانان در همه بلاد در فقر و مصیبتاند، اما اشرافی که به خلافت بغداد وابستهاند، در ناز و نعمت به سر میبرند. خلافت بغداد عامل تفرقه و تباهی مسلمانان است.
در بازمی شود و مردی از اهالی روستا وارد میشود. نامش یعقوب است. وحشتزده است. همه به او نگاه میکنند.
یعقوب: (به ابوعبدالله) عدهای از افراد قبایل به اینجا میآیند. برای دستگیر کردن شما. میخواهند شما را به ابراهیم بن احمد تحویل دهند. (روستاییان خود را جابهجا میکنند. ترسیدهاند)
ابوعبدالله: لاحوله و لاقوة الا بالله. (به روستاییان) برادرانم. من باید از اینجا بروم. نمی خواهم به شما صدمهای برسد. (برمی خیزد و به سوی در میرود)
رشید: (او هم برمی خیزد و به روستاییان مینگرد) کسی نیست که به این مرد کمک کند؟ (روستاییان سر به زیر میاندازند. رشید بیرون میرود)
رشید و ابوعبدالله سوار بر اسب در بیابان میروند.
ابوعبدالله: هیچ جا در امان نیستیم.
رشید: من مطمئنم در میان افراد قبایل عده زیادی دل با شما دارند.
ابوعبدالله: من، هم به دل آنها احتیاج دارم هم به دستشان. نیتشان و عملشان.
رشید: باید نزد حسن بن هارون برویم.
ابوعبدالله: او از ما رو برگرداند.
رشید: مرا راهنمایی کن نزد او بروم.
ابوعبدالله: ترسیده بود.
رشید: مرا نزد او ببر ابوعبدالله.
ابوعبدالله به رشید مینگرد و سر اسب خود را کمی برمی گرداند. رشید همراه او میرود.
رشید نزد اوست. حسن قدم میزند و گاهی از پنجره به بیرون نگاه میکند.
رشید: او خیر دنیا و آخرت شما را میخواهد. در این مدت که من اینجا هستم، هرچه دیدهام نفرت شما از ظلم و ستم ابراهیم بن احمد اغلبی بوده است. تا کی میخواهید اطاعت کنید و بترسید!
حسن: (خشمگین) نه اطاعت میکنیم، نه میترسیم. (با دست به سینه میزند) بربرها همیشه آزاد زندگی کردهاند. در بیابانهای خدا. اغلبیان، خوارج و هرکس دیگر که حکومت میکرده فقط شهرها را در دست داشتهاند. بیابان مال ما بوده. مال بربرها.
رشید: شاید آزاد باشید، اما تا وقتی پا از حریم بیابانها فراتر نگذارید. بیابان مال شما؛ چون جز سختی و رنج در آن نیست و شهرها مال حاکمان؛ چون پر از آسایش و نعمت است. رنج میکشید و خراج میدهید و آنها خراج میگیرند و بهره میبرند. (برمی خیزد و به سوی در میرود) آن مرد از یار و دیار خود دل برکنده است که شما را نجات دهد جوانمرد. خدا نگهدار! (بیرون میرود. حسن به در که پشت سر رشید بازمانده نگاه میکند)
پطرس در اطراف درخت میگردد. منتظر چیزی است، اما انتظارش به سر نمیآید. به اطراف نگاه میکند. سرانجام ناامید میشود و عزم رفتن میکند. کمی از حوض دور میشود و به داخل کوچهای میپیچد. در اواسط کوچه، دستی با انگشتری سبز در انگشت، بر شانهاش قرار میگیرد. رو برمیگرداند، ابوجعفر است. ابوجعفر از این پس دوباره انگشتر سبز را در دست دارد.
ابوجعفر: سلام پسرم!
پطرس: یا روح القدس! شمایید؟
ابوجعفر: آرام باش و بگو چه شده.
پطرس: (دستهای ابوجعفر را میگیرد) به خدا چارهای ندارم. زن و فرزندم را به گروگان گرفتهاند. (اشک در چشمش حلقه میزند) اگر از شما خبری برای وزیر نبرم، آنها را خواهد کشت.
ابوجعفر: (لبخند میزند و با دست اشک از چشم پطرس پاک میکند) لبخند بزن پسرم و همین حالا نزد وزیر برو و بگو ابوجعفر را یافتم.
پطرس: بگویم یافتم؟
ابوجعفر: آری. بگو ابوجعفر را یافتم.
پطرس: بگویم؟
ابوجعفر: آری. من در خانهای هستم در میدانگاه. (پطرس خم میشود که دست ابوجعفر را ببوسد، اما ابوجعفر دست بر سر او میگذارد) نشانی خانه مرا وزیر میداند. خدا نگهدار.
ابوجعفر میرود. پطرس زیر لب خدا نگهداری میگوید و محو ابوجعفر است که دور میشود.
پطرس در مقابل محراب کلیسا زانو زده و سر خم کرده است. شمعی در مقابل او میسوزد. پطرس سر برمیدارد. مریم مقدس فرزند در آغوش به او مینگرد. پطرس برمیخیزد و بیرون میرود.
پطرس جلوی در کاخ ایستاده است. نگهبانی میآید.
نگهبان: وارد شو.
پطرس از بین دو نگهبان ساکت دو طرف در میگذرد و وارد راهرویی میشود. نگهبان دعوت کننده همراه اوست. راهروها را میپیمایند تا پشت در تالار. نگهبان وارد میشود و پطرس دنبال او. قاسم بالای سر کاتب ایستاده و چیزی تقریر میکند.
کاتب: (مینویسد) والسلام.
قاسم انگشتر در مرکب میگذارد و بر بالای نامه سمت چپ مهر میگذارد و رو به پطرس میکند.
قاسم: یافتی؟
پطرس: نیافتم سرورم.
قاسم: (انگار باور نمیکند پطرس چنین حرفی زده باشد. با خشم و حیرت به سوی او میرود) بیشتر بگرد!
پطرس: گمان نمیکنم بیابم سرورم!
قاسم: (لبخند تلخی میزند) در زندان میپوسی. عیسی مسیح نیز به فریادت نمیرسد. (اشارهای میکند. پطرس را زود میبرند. قاسم رو میکند به کاتب) نامه بعد را بنویس، برای احمد بن عباس. میخواهیم او را ولایتدار
واسط... . (درِ تالار بازمیشود. غلامی از غلامان خلیفه وارد میشود)
غلام: (تعظیم میکند) امیرالمؤمنین فرمودند خانهها و مغازههای حاشیه دجله را خراب کنید. میخواهند در آنجا کاخ بسازند. دستور ایشان فردا باید اجرا شود. (تعظیم میکند و میرود)
قاسم: (زیر لب) این مردک دیوانه کی میمیرد؟!
(کاتب با حیرت نگاه میکند)
پطرس در گوشه زندان نشسته است. زندان نیمه تاریک است. عدهای در گوشه و کنار افتادهاند. پطرس ناگهان برمیخیزد و به سوی در میرود و دیوانهوار با مشت به در میکوبد.
پطرس: من میخواهم از حال زن و بچهام باخبر شوم.
[صدای زندانبان از پشت در: ساکت پطرس! اینجا زندان است! خودت که بهتر میدانی!]
پطرس برمیگردد و سر جایش مینشیند و سر خود را میان دو دست میگیرد. زندانیان دیگر کوچکترین توجهی به ماجرا نکردهاند.
مغازه ابوجعفر بسته است، اما مغازههای دیگر باز است. چندین سرباز به بازار حمله میکنند و با لگد، وسایل مردم را به اطراف پرتاب میکنند.
فرمانده: (چهره ترک مغولی دارد) جمع کنید! جمع کنید جل و پلاستان را. (مردم با حیرت جمع میشوند. سر و صدا به راه میافتد)
مرد 1: چه شده؟
مرد 2: چرا اثاث مردم را از بین میبرید؟
فرمانده: دستور است. فردا به دستور خلیفه همه این مغازهها و خانهها خراب میشود.
زن 1: آخر چرا؟
مرد 3: ظلم است.
فرمانده: قرار است در اینجا کاخی بسازند. (با لگد به وسایل مغازهها میزند) وسایلتان را همین امروز جمع کنید. صبح فردا هر چیزی اینجا باشد میسوزانیم. (سربازها به جان وسایل مردم میافتند)
پیرمرد 1: (دست به دامن فرمانده میشود) نشکنید! خودمان میبریم.
مرد 1: کجا باید ببریم؟ زندگی ماست. مغازه ماست.
پیرمرد 1: میبریم سردار. نشکنید! خراب نکنید!
فرمانده: (به سربازها) برمیگردیم!
(سربازها دست از خراب کردن اموال میکشند. فرمانده فریاد میزند) صبح فردا یک میخ هم نباید اینجا باشد. هرکس هم در خانه یا مغازهاش باشد، سقف را بر سرش خراب میکنیم. (فرمانده و سربازها میروند. مردم هاج و واج ماندهاند)
مرد 2: بدبخت شدیم.
زن 2: بسوزد ریشه ظلم. ای خدا!
پیرمرد: (اشک چشمش را پاک میکند) سر پیری دوباره کجا مغازه علم کنم؟
مرد 3: کاش ابوجعفر بود. شاید چارهای پیدا میکرد.
پیرمرد: کدام چاره؟ هیچکس نمیتواند کاری کند.
سامیه و حسین بن روح نزد ابوجعفر هستند. ابوجعفر انگار کلام پیرمرد در سکانس قبل را ادامه میدهد.
ابوجعفر: به جز خدا. خدا هم گاهی از طریق من و تو این کار را میکند و گاهی خودش دست به کار میشود.
حسین: دست کم پنجاه مغازهدار آواره میشوند. رزق و روزی بیشتر آنها از همان مغازههاست. علاوه بر خانوادههایی که خانههایشان را از دست میدهند.
سامیه: برای پطرس چه باید کرد پدر؟ بیچاره هم در زندان است، هم بیخبر از زن و فرزند.
حسین: (از دریچه بیرون را نگاه میکند) بعضی از مغازهدارها میخواستند نزد شما بیایند برای چارهجویی. از محل شما خبر نداشتند.
(در بازمیشود و محمد کاتب وارد میشود)
محمد: (آشفته است) سلام! دو خبر بد. میخواهند مغازههای کنار دجله را خراب کنند و به جایش یک کاخ بسازند. خلیفه همین امروز دستور داده. فردا خراب میکنند. پطرس مسیحی را هم گرفتهاند.
(به جمع نگاه میکند که واکنشی در مقابل خبرهای او نشان نمیدهند. سامیه و حسین بن روح میخندند)
ابوجعفر: به مغازهدارها بگو به امید خدا بروند و درِ مغازهها را باز کنند و مشغول کار شوند.
محمد: (متعجب) میخواهند خراب کنند.
ابوجعفر: فردا هم روزی از روزهای خداست. هم برای مغازهدارها و هم برای پطرس: هر طلوع تازه خورشید، تولد دوباره زندگی است.
خلیفه در حال چرخ زدن است و میکوشد قاسم را هم به چرخ زدن و رقص و فریاد وادار کند.
خلیفه: خودت را تکان بده مرد! هان! خوب است. (میخندد) میگویند یک منجم احمق پیشگویی کرده است خلافت آلعباس ششصد سال طول میکشد. من میگویم دروغ است.
قاسم: حتماً دروغ است.
خلیفه: دروغ است؛ چون من خلیفه ابدیام. تا دنیا دنیاست.
قاسم: (آهسته به یک غلام) چرا طبیب دیر کرد؟
خلیفه: (قاسم را میچرخاند. قاسم به یک شمعدان میخورد. شمعدان میافتد و میشکند) امشب سرخوشم وزیر. بپرس چرا. چون میخواهم فردا خیلیها را بکشم. اول زندانیها. زندان میخواهیم چه کار؟ دوم علویها. از دستشان خسته شدهام. فقط کسانی باید زنده بمانند که به درد ما میخورند. بعد منجمها، فیلسوفها، کیمیاگرها، کتابفروشها. یکسره پرت و پلا میگویند و پرت و پلا مینویسند. اینها را که کشتم نوبت میرسد به بقیه!
قاسم: فکر خوبی است سرورم. به درد نمیخورند.
خلیفه: (در فکر میرود) باید یک دنیای بدون دردسر بسازیم. (به جایی خیره میشود) تو؟ (به سوی پلکانی که به بالکن میخورد میرود. مجذوبوار از پلکان بالا میرود و روی نرده چوبین بالکن میرود. همه غلامها و کنیزها با ترس به او خیره شدهاند. خلیفه چند قدم روی نرده راه میرود و میگوید) باید بکشیم!
دست بر قلب میگیرد و چون چوب خشک بر زمین تالار فرو میافتد. جیغ و فریاد غلامان و کنیزان برمیخیزد. قاسم به سوی او میرود و او را که
به رو افتاده به پشت برمیگرداند. چشمان خلیفه باز است. صدای طبیب به گوش قاسم میرسد.
طبیب: مرده است! (قاسم به بالای سر خود نگاه میکند. طبیب پیر ایستاده است و تکرار میکند) مرده است. (سپس رو برمیگرداند و میرود. قاسم چشمان خلیفه را میبندد. دو غلام پارچهای زربفت روی خلیفه میکشند. صدای شیون از همه جای قصر برخاسته)
طبیب پیر در اتاق کار خود که چند کتاب بر رفهاست و چند ظرف دارو برمیز، مشغول خالی کردن محتویات یک دو کوزه کوچک در چاهک وسط اتاق است. همسرش به او نگاه میکند. هر دو پیر و فرتوت و تنها.
طبیب: دیگر کسی را نخواهم کشت.
همسر: تو خسته شدی یعقوب.
طبیب: هیچکس مثل یک طبیب نمیتواند ارزش زندگی را درک کند.
همسر: هیچکس.
طبیب: هیچکس از من توقع ندارد کسی را شفا ببخشم. همه میخواهند بکُشم.
همسر: تو به دستور آنها عمل میکنی. مجبوری.
طبیب: میدانی به چه چیزی احتیاج دارم؟
همسر: نه.
طبیب: به یک مرگ آرام.
همسر: تو در زندگی خیلی رنج کشیدهای.
طبیب: و تو با همه رنجهای من ساختهای. تو یک عمر در کنار خودت یک قاتل را تحمل کردهای.
همسر: دیگر نمیتوانند مجبورت کنند کسی را بکشی.
طبیب: (آخرین کوزه دارو را خالی میکند) نمیتوانند. تمام شد. (کوزه خالی را وارونه روی میز میگذارد)
درِ زندانها با هیاهو و فریاد نگهبانان بازمیشود. زندانبانان متحیر و مبهوت و نگرانند.
زندانبان 1: (به زندانیها) همه آزادید.
زندانبان 2: خلیفه المکتفی بالله دستور داده است همه آزاد شوند.
زندانبان 3: به میمنت خلافت خود.
زندانی 1: (حیرتزده) المعتضد؟
پطرس: مُرد؟
زندانیها یکباره به خود میآیند و با داد و فریاد به شادمانی میپردازند و به حیاط زندان میریزند. چشمشان به رئیس زندان میافتد که با خشم به آنها نگاه میکند. نگهبانانی هم دور حیاط زندان ایستادهاند و دست به شمشیر دارند.
رئیس: خلیفه المعتضد بالله درگذشته است و شما شادی میکنید؟ وای بر شما! سزاوار همان سیاهچالهایید.
(زندانیها سکوت میکنند. رئیس زندان قدمزنان به وسط آنها میرود)
گمان نکنید تا همیشه میتوانید آزاد باشید. این زندان، هیچ وقت بیشتر از یک روز خالی نمانده. (ریشخندشان میکند) خلیفه تازهای میآید. جوان است. نورسیده است. دلنازک است. میخواهد دل مردم را به دست بیاورد. میگوید نان ارزان شود. کوچه و خیابان آبپاشی شود. به تازه عروسها جهاز داده شود. (فریاد میکشد) زندانیها آزاد شوند، ولی بعد از چند روز
میفهمد با بدمردمی طرف است. دستور میدهد دوباره همه را برگردانند زندان. چند زندان جدید هم بسازند. بخندید، ولی دو روز دیگر دوباره مهمان منید. در این مملکت ممکن است معلم و کاسب بیکار شوند، ولی جلاد و زندانبان بیکار نمیشوند. گُم! همه!
زندانیان دوباره به فریاد و شادی در میآیند. در حیاط دیگر زندان، زنها و بچهها آزاد شدهاند. پطرس و عدهای دیگر مشغول جستوجو میشوند برای یافتن زن و بچههایشان. پطرس، همسرش را میبیند که کودک کوچکشان را در آغوش دارد.
پطرس: (عاشقانه کودک را در آغوش میکشد) «یوسف» من!
زنها اشک شوق میریزند.
عدهای از افراد مسلح قبایل، روستا را محاصره کردهاند. مردی به نام ابونزار رئیس آنهاست. چند روستایی سر راه آنها را گرفتهاند. روستاییان پیادهاند و افراد قبایل سواره.
ابونزار: (با اسب دوری میزند) میخواهید چه کنید؟ کنار نمی روید؟
روستایی 1: او مهمان ماست.
ابونزار: مهمانی است که هزار و یک دردسر برایتان میآورد. پیام تهدید امیر ابراهیم بن احمد را نشنیدهاید؟ اگر ابوعبدالله را تحویل ندهیم با سپاه امیر روبهرو هستیم.
روستایی 2: اگر امیر بر ابوعبدالله دست یابد، او را میکشد.
ابونزار: و اگر ما او را تحویل ندهیم، ما را میکشد. ابوعبدالله از ما نیست.
روستایی 1: از ما نیست، اما از تو ای ابونزار بیشتر بر ما دل میسوزاند.
ابونزار: (شمشیر میکشد) پس ناچاریم به زور شما را از سر راه برداریم.
پیشروی میکند. مردانش به دنبال او. روستاییان کمتر از آن هستند که بتوانند مقاومت کنند، اما در عین حال با داس و بیل و چماقهایی که دارند تصمیم به جنگ دارند. سپاهیان ابونزار با اسب به روستاییان میزنند. جنگ مغلوبه میشود، اما صدای فریاد ابوعبدالله همه را آرام میکند. او بر سر بامی ایستاده است.
ابوعبدالله: دست نگه دارید! (همه به سوی او متوجه میشوند. ابوعبدالله دوباره میگوید) از جان این بیچارهها چه میخواهید؟
ابونزار: تو را میخواهیم ابوعبدالله.
ابوعبدالله به جای پاسخ ناپدید میشود و دمی بعد از در خانه بیرون میآید. همه منتظرند.
ابوعبدالله: ابونزار، تو همان کسی نبودی که سوگند میخوردی دل و دست و شمشیرت با من است؟
ابونزار: من مسئول جان مردان قبیله هستم ابوعبدالله. نمی توانم اجازه دهم امیر ابراهیم به خاطر تو اینها را بکشد. تسلیم شو.
ابوعبدالله: میدانی که تن به تسلیم نخواهم داد. (شمشیر میکشد و به روستاییان میگوید) جنگ اینها با من است. کنار بروید.
اما روستاییان صف خود را فشردهتر میکنند و بین ابوعبدالله و مردان ابونزار میایستند. ابونزار با اسب پیش میآید. مردانش هم به دنبال او. جنگ در میگیرد. چند روستایی زیر دست و پا له میشوند. ابوعبدالله متوجه میشود که روستاییان تاب مبارزه ندارند.
ابوعبدالله: (فریاد میکشد) تسلیم میشوم! جنگ را تمام کنید! (همه آرام میشوند. به روستاییها) برگردید. دوست ندارم به خاطر من کشته شوید.
بس است.
ابونزار: شمشیرت را بینداز، ابوعبدالله.
ابوعبدالله میخواهد شمشیر بیندازد، اما صدای پای اسبهایی توجه آنها را جلب میکند. همه گوش فرا میدهند و به سوی بیابان مینگرند. سپاهی از دور پیش میآید. مردان قبایل بیاختیار به سوی بیابان کشیده میشوند. روستاییان به سرعت کشتگان و زخمی ها را جمع میکنند. بعضی هم به سوی بیابان میروند. به زودی سواران میرسند. رشید و حسن بن هارون و مردان او نزدیک میشوند و رو در روی هم قرار میگیرند.
ابونزار: خوشآمدی حسن بن هارون! این مرد تسلیم شده است. کار تمام است.
حسن: کار تو تمام است ابونزار. این مرد در پناه من است. (روستاییان با شادمانی به هم مینگرند)
ابونزار: چه میگویی حسن؟ میخواهی رو در روی امیر ابراهیم بایستی؟
حسن: او فقط ابراهیم است نه امیر ابراهیم. چگونه است که او را امیر مینامی؟ نکند کیسههای طلای او تو را فریفته؟!
ابونزار: مرا متهم میکنی که خود را فروختهام؟
حسن: به بهایی بس ناچیز ابونزار. خود را فروختهای و شکاف در افراد قبایل انداختهای!
ابونزار: تو را میکشم. (به مردانش) امانشان ندهید!
حسن: چرا مردان ما را به جان هم میاندازی. شکاف و اختلاف بس نیست؟ من و تو با هم میجنگیم. فقط من و تو!
مردان حسن عقب مینشینند و به تبع آنها، مردان ابونزار هم عقب مینشینند. ابونزار نگاه میکند. تنها مانده است. دمی بعد جنگ آن دو آغاز میشود و کمی بعد ابونزار با ضربه حسن به روی زمین میافتد و میمیرد.
حسن: (به سوی ابوعبدالله میرود) ما با توییم ابوعبدالله! (یکدیگر را در آغوش میکشند. اشک در چشم ابوعبدالله نشسته است. به رشید مینگرد که با لبخندی شاهد آنهاست)
ابوعبدالله: (به حسن مینگرد) سپاه ابراهیم بن احمد در راه است.
حسن: گمان نکنم او دیگر بتواند سپاهی بفرستد. (ابوعبدالله با حیرت نگاه میکند. مردان قبایل و روستاییان هم نگاه میکنند. حسن ادامه میدهد) او به سختی بیمار است و شاید به زودی بمیرد. (به ابونزار اشاره میکند) این بیچاره شاید خود را به خاطر یک امیر مرده به کشتن داده باشد! (روستاییان و افراد قبایل به هم نگاه میکنند و ناگهان فریاد شادی برمی آورند. حسن ادامه میدهد) از امروز صبح، پسر او امیر آفریقاست، ابومضر زیادةالله اغلبی. جنگ ما با اوست. باید پیش از اینکه او به خود بیاید چند شهر را تصرف کرده باشیم.
ابوعبدالله: تاهرت و ملوسه نزدیکترین شهرها هستند.
حسن: باید به فکر تصرف تاهرت بود. محکمترین برج و بارو را دارد. گمان نکنم با حمله مستقیم بتوان آن را تصرف کرد. دست کم بهزودی نمی توان اینکار را کرد. حاکم آنجا ابن هارون، مرد مقتدری است.
رشید: تاهرت را تصرف میکنیم. مطمئن باشید. با اذان بیوقت! (با تعجب به او مینگرند)
رشید و ابوعبدالله و عده دیگری از اسماعیلیان در گوشه و کنار نزدیک کاخ کمین کردهاند. نگهبانها تقریباً غافلند.
ابوعبدالله: (نگران) چرا اذان نمیگویند؟
رشید: وقتی آماده باز کردن درِ کاخ شوند میگویند.
ابوعبدالله: امیدوارم همه چیز درست اتفاق بیفتد.
رشید: نگهبانهای غافلی دارد.
ابوعبدالله: در خیالشان هم نمیگذرد کسی قصد شبیخون داشته باشد.
ابوعبدالله متوجه میشود یک سرباز فاطمی از پشت یک گاری سرک میکشد، با دست اشاره میکند که پنهان شو. سرباز فاطمی پنهان میشود. ناگهان صدای اذان از جایی در داخل قصر برمیخیزد. نگهبانها با شگفتی به هم مینگرند. درِ کاخ با سر و صدا و به دشواری بازمیشود. دو مرد اسماعیلی در حال باز کردن در هستند. نگهبانها متوجه آنها میشوند.
رئیس نگهبانها: چه خبر شده؟ های نگهبانها.
ابوعبدالله: (فریاد میکشد) الله اکبر!
سربازان فاطمی یکباره از پشت دیوارها و پناهگاهها بیرون میآیند و اللهاکبرگویان به سوی کاخ حمله میکنند. درگیری آغاز میشود.
رئیس نگهبانها: نگذارید درِ کاخ را باز کنند. آنها را بکشید.
نگهبانها به دو مرد فاطمی که در را بازمیکنند، حمله میکنند. رشید و چند سرباز فاطمی خود را به در میرسانند و آن را کاملاً بازمیکنند. سربازان فاطمی جنگکنان خود را به داخل کاخ میرسانند. حالا عده زیادی از فاطمیان داخل کاخ هستند. یک سرباز فاطمی متوجه میشود عده زیادی سرباز به کمک نگهبانان کاخ میآیند.
سرباز فاطمی: (فریاد میزند) سربازان به طرف کاخ میآیند.
رشید: (فریاد میزند) باید دروازه را ببندیم.
سربازان فاطمی تلاش میکنند فشار نگهبانان و سربازانی که از بیرون میخواهند وارد شوند خنثی کنند.
رئیس نگهبانها: نگذارید در را ببندند.
اما فاطمیان موفق میشوند درِ کاخ را ببندند. زخمی بر دست رشید وارد میشود. ابوعبدالله و چند مرد فاطمی وارد فضای داخلی کاخ میشوند. نگهبانان را از پیش رو برمیدارند. زنهایی جیغکشان از دری به در دیگر میدوند و میگریزند.
ابوعبدالله: (فریاد میزند) یعقوب ابن افلح را پیدا کنید!
ابوعبدالله همچنان که میجنگد وارد تالاری میشود. یعقوب بن افلح که از خواب پریده با لباس خواب و شمشیر به دست، وسط تالار ایستاده.
یعقوب: اینجا چه میکنی دشمن خدا؟!
ابوعبدالله: تسلیم شو پسر افلح.
یعقوب: که هستی؟ از کدام جهنم آمدهای؟
ابوعبدالله: از جهنمی که تو در بیرون این کاخ برای مردم ساختهای میآیم. سرباز مولایم مهدی فاطمیام.
ابن افلح: (فریاد میکشد) قرمطی پلید!
جنگ بین آن دو آغاز میشود. در بیرون جنگ ادامه دارد. ناگهان ابوعبدالله بالای دیواری ظاهر میشود.
ابوعبدالله: (فریاد میزند) اگر برای نجات یعقوب افلح میجنگید، این سر اوست! (سر بریده را به میان سربازان پرتاب میکند. سربازان سست میشوند و دست از جنگ میکشند. رشید دروازه را بازمیکند. سربازان یعقوب،
شمشیر از دست میاندازند) هرکس با ما باشد در امان است. تاهرت اکنون از آنِ امام مهدی علوی فاطمی است.
اسماعیلیان از شادی بانگ برمیدارند.
رشید: (به سوی سربازان) هرکس دوست دارد با ما بماند و هرکس نمیخواهد، برود. (عدهای میروند و عدهای میمانند. ابوعبدالله که از دیوار پایین آمده، به کنار رشید میآید)
ابوعبدالله: آسانتر از آن بود که گمان میکردم.
رشید: آسان بود؛ چون از دشمن غافل بودند، اما سختی از حالا آغاز میشود ابوعبدالله. نباید بگذاریم خبر سقوط تاهرت به زیادة الله اغلبی برسد.
ابوعبدالله: خبرمیرسد، چه بخواهیم چه نخواهیم. باید حصار تاهرت را محکم کنیم. زیادةالله همیشه به تاهرت چشم طمع داشته. بشنود یعقوب بن افلح کشته شده، در حمله به اینجا درنگ نمیکند.
رشید: پیش از آنکه به سوی ما بیاید باید به سوی او برویم. ابراهیم بن ابی اغلب پسرعمو و سردار زیادة الله در آنجاست. پیروزی بر ابراهیم، پیروزی بر زیادة الله است.
ابوعبدالله: زیادهالله لشکر بزرگی دارد. ما هنوز هزار مرد هم نداریم رشید.
رشید: من به آنجا میروم. تنها.
ابوعبدالله: دیوانگی است. نه. نمیگذارم.
رشید: مرا نمیشناسند. باید اربس را ببینم. سربازانش را ببینم.
ابوعبدالله: تنها نه.
رشید: نیازی به کسی نیست. (کمی مکث میکند) باید خواجه عبیدالله فاطمی را خبر کنید بیاید.
ابوعبدالله: زود است. هنوز جنگهایی در پیش داریم. اگر اربس را به دست آوردیم او را دعوت میکنیم. وجود عزیزش باید از هر گزندی مصون
بماند.
رشید: (چند قدم دور میشود. در فکر است. سپس سر بلند میکند) من میروم. همین امشب.
ابوعبدالله: بیتابی رشید!
رشید: چهل و پنج ساله شدهام ابوعبدالله. سالهاست از این بیابان به آن بیابان، از این شهر به آن شهر. از این زندان به آن زندان میروم. بس نیست؟ آوارگی میکشم. زخم میخورم، اما دیدار امام نصیبم نمیشود.
ابوعبدالله: (دست بر شانه رشید میگذارد) برو، اما محتاط باش. من در اینجا به آماده کردن سپاه مشغول میشوم. هنوز بربرهای زیادی هستند که دعوت ما را نشنیدهاند. پیوستن آنها، نیروی ما را تقویت میکند. نامهای نیز مینویسم و خواجه عبیدالله را برای آمدن به رقاده دعوت میکنم! (یکدیگر را در آغوش میگیرند. رشید بر اسب مینشیند و در سیاهی گم میشود. ابوعبدالله به کنار خود مینگرد. حسن آنجاست) ده تن مثل او داشته باشیم دنیا را میگیریم.
خلیفه مشغول نگاه کردن به چند طومار است. در بازمیشود و غلامی قدم پیش میگذارد.
غلام: وزیر، قاسم بن عبیدالله وارد میشود.
قاسم: (وارد میشود. چاق و سر حال است. با تبحر پیش میآید) سلام بر امیرالمؤمنین.
(خلیفه نگاهی به او نمیاندازد. قاسم متعجب میشود و تکرار میکند) امیرالمؤمنین صدای این بنده را نشنید؟
المکتفی: (طوماری که به دست دارد پرتاب میکند) با هم نمیخوانند
وزیر. عواید و مخارج با هم نمیخوانند.
قاسم: امیرالمؤمنین گمان میکنند قصوری از من سر زده؟
المکتفی: بعد از سه ماه تأخیر در آماده کردن صورت مالیاتهای ایالات، آنچه به من دادهای پر از کم و کاست است.
قاسم: اگر من در نزد خلیفه، متهمم که موجودی خزانه را به نادرست صرف کردهام میتوانم تشریف وزارت را از تن در آورم و در خانه بنشینم، اما گمان نکنم خلیفه، بهتر از من سراغ داشته باشد. چه کسی جز من میتواند سرداران ترک را آرام نگه دارد تا سربازان خود را وارد کوچه و بازار بغداد نکنند.
المکتفی: مرا تهدید میکنی؟
قاسم: خاکم بر دهان اگر کلمهای جسارتآمیز بر زبان بیاورم. همیشه جز سخنی موافق مصلحت امیرالمؤمنین نگفتهام، اما دریغا که زبانم از گفتن قاصر شده است.
المکتفی: تو مرا به جای پدری. نصایح تو را همیشه گوش کردهام.
قاسم: نکردهاید. گفتم مردی در سلمیّه هست که پارهای از قرمطیان او را نایب مهدی موعود میدانند. پیش از آنکه دیر شود او را دستگیر کنید و بکشید، اما نکردید و به جنگ حسین بن عبدالله قرمطی رفتید. اینک خبر آوردهاند پیروان آن مرد، در مغرب، شهر تاهرت را تصرف کردهاند.
المکتفی: (میخندد) این چه زیانی به ما میرساند. تاهرت مگر در تصرف ما بود که از دست دادن آن، آسیبی به ما برساند.
قاسم: بعد از تصرف تاهرت، ملوسه و دیگر شهرهای مغرب، قدرتی در آن دیار به هم میزنند که آفت خلافت شماست. دیروز بحرین و عمان از دست رفت و امروز مغرب در حال از دست رفتن است.
المکتفی: این همه را برای آن میگویی که فراموش کنم صورت عواید و مخارج با هم نمیخوانند؟! طومارهایت را جمع کن و ببر و مرا از قرمطیان مغرب نترسان وزیر عزیز ما!
قاسم: با این حال سخن مرا بپذیرید سرورم. باید به فکر دستگیری آن مرد باشید.
مکتفی: چگونه؟
قاسم: باید پیش از قدرت یافتن احتمالی قرامطه در مغرب، مصر را از چنگآل طولون درآورید. هارون بن خمارویه طولونی کسی نیست که بتواند در برابر قرمطیان بایستد. محمد بن سلیمان کاتب را به جنگ او بفرستید و کار او را تمام کنید.
مکتفی: همین امروز فرمان سرداری محمد بن سلیمان را بنویس تا من مهر کنم.
قاسم: (لبخندی میزند) دستور فرمایید نامهای هم برای اغلبیان مغرب بنویسیم. آنها همپیمان ما هستند و اوامر شما را میشنوند. دستور فرمایید عبیدالله فاطمی را دستگیر کنند.
مکتفی: این نامه را هم بنویس. دیگر؟
قاسم: آرزویی جز سلامت امیر ندارم. (رو برمیگرداند و به سوی در میرود. جلوی در برمیگردد و تعظیم میکند) امیرالمؤمنین به سلامت باد. (بعد از رفتن او، پردهای کنار زده میشود و همسر المکتفی بیرون میآید)
المکتفی: اینجا چه میکنی سوسن؟
سوسن: این مرد راست میگوید که توانسته سرداران ترک را آرام نگه دارد، اما اگر بخواهد میتواند به این آرامش پایان دهد.
المکتفی: شنیدی چه با تبحر و تکبر با من سخن میگوید؟
سوسن: امیرالمؤمنین به دست خود سررشته همه امور را به دست او
سپردهاند و انتظار دارند او با تواضع و فروتنی سخن بگوید.
المکتفی: چه کنم؟
سوسن: شنیدهام وزیر امیرالمؤمنین ید طولایی در کشتن دشمنان خود با زهر دارد. میتوان این شیوه را روی خود او آزمود.
المکتفی: (با تعجب) او را بکشم؟ نه مردی به تجربه و کاردانی او کمتر به دست میآید.
سوسن: نگفتید او پدر مرحوم شما را نیز به دست طبیبی به دیار باقی فرستاد؟
المکتفی: (به دور و برمینگرد) هیس!
سوسن: آن طبیب کجاست؟ (خم میشود و طومارها را جمع میکند و به دست خلیفه میدهد) من دشمن این مرد نیستم، اما میترسم اگر شما آن طبیب را نخوانید وزیر او را بخواند!
رشید در حال جنگ تن به تن با سیاهپوستی قوی هیکل است. نگهبانان امیر شاهد این مبارزهاند. هر دو خوب میجنگند. یک دو بار سیاهپوست تا آنجا پیش میرود که شمشیر از دست رشید بیندازد و یک دوبار رشید. عاقبت رشید موفق میشود سیاهپوست را به زمین بیندازد و شمشیر بر سینهاش بگذارد. مردانی که ناظر مبارزه هستند جلو میآیند. رشید شمشیر را غلاف میکند و دست سیاهپوست را میگیرد و از خاک بلند میکند.
رئیس نگهبانان: (به رشید) خوب جنگیدی مرد! کسی را شکست دادی که تا به حال در جنگ تن به تن شکست نخورده بود.
رشید: پایش در سوراخی رفت و افتاد!
داود: نه. شکست خوردم. اعتراف میکنم. نام من داود است.
رشید: من رشیدم. (با هم دست میدهند)
رئیس: (با رشید قدمزنان کمی دور میشود) تو از حالا یکی از محافظان مخصوص سلطانی. هر ماه سه دینار میگیری و غذا و جای خواب داری. زن داری؟
رشید: نه.
رئیس: (میخندد) خیلی تأخیر کردهای!
رشید: فرصت نداشتهام.
رئیس: همین شهر اربس پر از دختر زیباست. چند سال داری؟
رشید: چهل و پنج سال.
رئیس: ریشهایت را رنگ کنی سی ساله میشوی!
(رئیس خندهکنان دور میشود. داود جلو میآید)
داود: درباره زن صحبت میکرد؟
رشید: آری.
داود: رئیس محافظان سلطان است. اما فکر و ذکری جز ازدواج ندارد. هشت زن دارد! البته در مقایسه با سلطان زیادةالله آدم قانعی است!
رشید: سلطان زیادةالله؟ مگر امیر ابراهیم بن احمد....
رئیس نگهبانان: از دنیا بیخبری. امیر یک هفته پیش درگذشت. در این یک هفته کجا بودی؟
رشید: در بیابانها. (به دور و بر نگاه میکند) کاخ امیر مثل یک قلعه محکم است. به اندازه کافی هم نگهبان دارد.
داود: نگهبانها امروز بیشتر شدهاند.
رشید: چرا؟
داود: تاهرت و ملوسه سقوط کردهاند. نشنیدهای؟ اسماعیلیان فاطمی ناغافل به تاهرت حمله کردهاند و ابن افلح را کشتهاند. سلطان نگران شده. بیا برویم نگاهی به اطراف بیندازیم. (میروند)
چند تن از سرداران اسماعیلی نزد ابوعبدالله شیعی هستند.
ابوعبدالله: (نامهای در دست دارد) نامه رشید است. نوشته ابراهیم بن ابی اغلب لشکری بزرگ دارد، اما هیچکدام از صمیم دل به او خدمت نمیکنند. لشکرش مرکب از قبایل سودانی و مصری و حبشی و بربر است و این لشکر نامتجانس اگر خود را در مقابل لشکری مصمم و یکدست ببیند میگریزد. من دوستانی یافتهام که هنگام حمله به اربس، از ما حمایت میکنند.
ابوعباس: زیادهالله نیرومند است. نباید به این سرعت به او حمله کنیم.
سردار 1: شاید یک حمله برقآسا، سپاه سلطان را از هم بپاشد.
سردار 2: بیگدار به آب نزنیم. اگر شکست بخوریم باید از تاهرت هم عقبنشینی کنیم.
ابوعبدالله: ما حمله نکنیم ابن ابی اغلب حمله میکند.
ابوعباس: به اربس حمله کنیم؟
ابوعبدالله: آری. هرچه زودتر. یک دل و یک رأی. این پیشگویی به تحقق رسیده که هنگام قران زحل و مشتری، قدرت خلافت عباسی در مغرب پایان خواهد یافت و اینک قران زحل و مشتری است. (شمشیر میکشد) ستارگان در آسمان و ما در زمین، دست به دست هم میدهیم. (شمشیرش را پیش میآورد. سرداران با تردید به هم نگاه میکنند و سرانجام شمشیرهایشان را روی شمشیر او میگذارند) به نام امام منتظر العلوی الفاطمی.
ابن ابی اغلب در ایوان بر تخت نشسته است. محافظان از جمله رشید و داود و رئیس نگهبانان در دو طرف او به صف ایستادهاند. از برابر سلطان، گاریهای کوچک و ظریفی که مخصوص حمل مالیات و خراج است عبور
داده میشود. گاریها را بردگان سیاهی که مثل اسب به گاریها بسته شدهاند میکشند. یک مأمور ایستاده و با عبور هر گاری اعلام میکند این مالیات از کدام منطقه آورده شده است. گاریها به آهستگی و یک به یک میگذرند و وارد خزانه که زیرزمینی در کاخ است میشوند.
مأمور: خراج کشاورزان رباط و روستاهای آن، هزار و پانصد مثقال طلا. خراج کشاورزان برقه و تونس، هزار و سیصد مثقال طلا. خراج صنعتگران طنجه، طبرقه، ناکور و بُصره، هزار و هفتصد مثقال طلا و صد طاقه پارچه ابریشمین. خراج کشاورزان سوس، دو هزار مثقال طلا و سه هزار مثقال نقره و دویست خمره عسل مصفا. خراج صنعتگران رقاده، هزار و چهارصد مثقال طلا و دویست طاقه پارچه ابریشمین.
سلطان: خراج قبایل کتامه کجاست؟
مأمور: هنوز نرسیده است سلطان من. مأمورانی که برای دریافت خراج رفته بودند هنوز برنگشتهاند.
در ادامه گاریها، سیاهپوستی دستبسته و کتکخورده را میآورند. قوی هیکل است و خشمگین. وی ظاهر نام دارد.
سلطان: این جانور کیست؟
مأمور: آشوبگر است سلطان من. مردم چند روستا را برانگیخته بود که خراج ندهند.
ظاهر: (نفس نفس میزند) تشنهام.
سلطان: حرف بزن.
ظاهر: چند گونه باج؟ چند گونه خراج؟ زمین را میکاریم خراج میگیرید، آب میدهیم خراج میگیرید، محصول برمیداریم خراج میگیرید، در کیسه میکنیم خراج میگیرید، میفروشیم خراج میگیرید. از خاک و آب
و کود خراج میگیرید. (فریاد میزند) امسال خشکسالی بود، ولی خراجبگیران به همان مقدار سال قبل میخواستند. از کجا بیاوریم؟ فقط از هوایی که تنفس میکنیم خراج نمیگیرید.
سلطان: (با پوزخند) اعتراف کرد! نفس میکشد و خراج نمیدهد. نفسش را بند بیاورید. (به محافظان نگاه میکند. اول به داود. سپس به رشید) تو. نفس این جانور را بگیر!
رشید ایستاده است. سلطان با تعجب نگاه میکند و میخواهد چیزی بگوید، اما ناگهان وزیر از راه میرسد.
وزیر: (شتابان) امیر من! (خم میشود و دست سلطان را میبوسد) امیر من!
سلطان: چه شده؟
پیک برمی خیزد و پیش میآید و آهسته سخنانی به امیر میگوید. سلطان با دقت گوش فرا میدهد. پیک عقب میرود. سلطان از جا برمی خیزد. کمی آشفته شده است.
سلطان: گوش کنید. دشمن با پای خود قصد دارد به سوی ما بیاید. قرمطیان بیدین از اینکه ما فرصت دادهایم چند شهر کوچک را به تصرف خود دربیاورند غرّة شدهاند و قصد اربس دارند.
فرمانده نگهبانان: (تعظیم میکند) باید مانع رسیدن آنها به اربس شوم امیر من.
سلطان: آنها فردا به اربس میرسند. باید پشت دروازههای شهر با آنها روبهرو شویم. تیراندازها را در برج و باروها مستقر کنید. باید از بالای دیوارها ما را پشتیبانی کنند. زود آماده شوید. (چشمش به ظاهر و رشید میافتد) چرا این جانور هنوز زنده است؟
رشید: او گفت خشکسالی بوده است.
نگهبانان به هم مینگرند. داود درمانده شده و نمیداند چگونه به رشید کمک کند.
سلطان: (در حال انفجار است) او را بکش.
رشید: (شمشیر میاندازد) نه!
سلطان به رئیس نگهبانها نگاه میکند. رئیس به سوی رشید میرود و با مشت به صورت او میکوبد. رشید با مشت محکمتری پاسخ او را میدهد. نگهبانان بر سر او میریزند و ضربه گرزی رشید را بیهوش میکند.
سلطان: دوست دارم زیر شکنجه بمیرند. نباید زود خلاص شوند.
سپاه اسماعیلی به رهبری ابوعبدالله شیعی به سوی اربس میآید.
در دو سلول جداگانه و در کنار هم. رشید و شورشی را دست و پا بسته انداختهاند. هر دو شکنجه شدهاند.
ظاهر: خود را به رنج انداختی برادر! باید مرا میکشتی.
رشید: سلطان میگفت بکش، اما خدا میگفت نکش!
ظاهر: مردن در این سرزمین شیرینتر است.
ناگهان صدای داود آنها را به خود میآورد. داود پچ پچ میکند از جایی که معلوم نیست کجاست.
[داود: رشید! رشید! داودم.]
رشید: کجایی؟
داود: اینجا پشت دریچه.
رشید: (به دور و بر نگاه میکند. در گوشهای از دیوار نزدیک سقف، دریچه کوچکی است که پشت آن تاریک است) آنجا کجاست؟
داود: ته یک آب انبار. باید فرار کنی.
رشید: از اینجا؟! هیچ راهی نیست.
داود: من.... (صدای داود قطع میشود)
رشید: داود! داود!
ظاهر: حتماً نگهبانها رسیدهاند، او رفته. امیدی نیست.
رشید: همیشه امیدی هست. تا به حال به زندان افتادهای؟
ظاهر: نه!
رشید: ولی من افتادهام. این چهارمین بار است. هر بار خواستهاند مرا بکشند، اما نجات پیدا کردهام. در تاریکترین شبها هم امید دمیدن خورشید هست.
ظاهر: قبیلهام میخواست از من دفاع کند، اما نگذاشتم. بیفایده بود. همه کشته میشدند. تو اینجا چه میکنی؟
رشید: در جستوجوی کسی هستم.
ظاهر: چه کسی؟
رشید: امام پنهان.
ظاهر: همان که قرمطیان میگویند؟
رشید: شاید.
ظاهر: او برای چه پنهان است؟
رشید: برای اینکه در وقت مناسب ظهور کند و ریشه ستم را بکند. او میآید و عدالت میآورد.
ظاهر: چنین کسی واقعاً هست؟
رشید: من او را دیدهام. خلیفه مرا برای کشتن او فرستاد. پیش از آن نامش را هم نشنیده بودم. دیدمش. در سردابهای در سامرا. بر دریایی از آب نماز میخواند.
ظاهر: از کدام خاندان است؟
رشید: فرزند فاطمه است. دختر پیامبر. گفتهاند او خورشیدی است که از مغرب طلوع میکند.
صدای ضربههایی به گوش میرسد. خفه، اما قوی. کمی خاک از دریچه فرو میریزد، ناگهان دریچه کنده میشود و فرو میافتد. نور مختصری به داخل میتابد.
[صدای داود: رشید!]
رشید: چه میکنی؟
داود: باید بالا بیایید.
طنابی به داخل میافتد. طناب گرهدار است.
رشید: (به ظاهر) زود باش!
ظاهر: تو!
رشید: (طناب را به دست او میدهد) برو!
ظاهر طناب را میگیرد و با دشواری و ضعف تمام بالا میرود. سپس رشید. دریچه تنگ است. رشید به سختی عبور میکند. داود دست او را میگیرد. رشید خود را در یک سردابه میبیند. دریچه در دیوار سردابه است. رشید و داود یکدیگر را در آغوش میگیرند.
رشید: خودت را به خطر انداختی.
داود: باید هر چه زودتر فرار کنیم. (با تعجب) جای سالم در بدنت نگذاشتهاند.
رشید: هر کدام از یک طرف.
داود: با هم نباشیم.
رشید: تو نزد ابوعبدالله شیعی برو. من و ظاهر باید برویم و مردان قبیلهاش را به کمک بیاوریم.
داود: با این حال؟ شما حتی نمی توانید راه بروید.
رشید: چارهای نیست. باید زودتر فرار کنیم. زندانبانها بفهمند دنبالمان میآیند.
داود: بگذار من با ظاهر بروم.
رشید: برای مجاب کردن افراد قبیله، خودم باید بروم. عجله کن. باید هرچه درباره سپاه امیر میدانی به ابوعبدالله بگویی. من اگر بتوانم افراد قبیله ظاهر را به کمک بیاورم پیروزی با ما خواهد بود. (صدای باز شدن درِ زندان شنیده میشود. نگاه میکنند. دو زندانبان وارد زندان میشوند. با تعجب به دور و بر نگاه میکنند و چشمشان به سوراخ سقف میافتد)
داود: (آهسته و نگران) برویم. (آهسته از پلههای سرداب بالا میروند. قبل از خروج به اطراف نگاه میکنند و سپس ناپدید میشوند)
داود سوار بر اسب به تاخت به سر تپه میرسد. به اطراف مینگرد. در فرودست، باغهای میوه را میبیند. از نگاه کسی در باغهای میوه، داود را میبینیم. داود از تپه پایین میآید و در حاشیه باغها به راه ادامه میدهد. همچنان، او زیر نظر نگاهی از درون باغ است. داود به جایی میرسد که ناچار است از میان کوچه باغی بگذرد. ناگهان خش و خشی میشنود و توری از بالای درختان روی او میافتد و اسیرش میکند. چند سرباز فاطمی دور او میریزند و او را میبندند و همراه خود به درون درختها میبرند. در طرف دیگر باغ، محوطهای باز وجود دارد. ابوعبدالله و سرداران آنجا هستند. داود را میآورند جلوی ابوعبدالله. ابوعبدالله پیش میآید، اما پیش از آنکه سؤالی کند داود میپرسد.
داود: ابوعبدالله کیست؟
ابوعبدالله و سرداران به هم نگاه میکنند.
ابوعباس: (جلو میآید و گریبان داود را میگیرد) که هستی؟
داود: از کجا میآیید؟
ابوعباس: تو باید به سؤالهای ما جواب دهی. سرباز زیادة اللهی؟
داود: تا ندانم از کجا میآیید حرفی نمیزنم. من اسیرم. چه ترسی دارید؟
ابوعبدالله: از ایکجان میآییم.
داود: (لبخند میزند و دست و پای بسته خود را نشان میدهد) اگر رشید هم میآمد با او همینطور رفتار میکردید؟
ابوعبدالله: حرف بزن!
داود: (به پشت سر اشاره میکند) سپاه ابراهیم بن ابی اغلب منتظر شماست!
سپاه زیادةالله رودرروی سپاه فاطمی ایستاده است. دست کم سه برابر فاطمیها هستند.
در طرف فاطمیها، داود در کنار ابوعبدالله ایستاده است و ابوعباس و نیز حسن بن هارون.
ابوعباس: رشید نیامد.
داود: مجاب کردن بربرها کار آسانی نیست، اما طبق آنچه به من گفت باید امروز میرسید.
ابوعبدالله: چه بیاید، چه نیاید ما باید بجنگیم. آنها آماده حملهاند.
از آن سو، ابن ابی اغلب که بر اسب نشسته شمشیر میکشد و دستور حمله میدهد.
زیادةالله: بیش از این نباید بگذاریم زنده بمانند. (شمشیر را بالای سر
میبرد) حمله!
سپاه اغلبی حمله را آغاز میکنند. سپاه فاطمی نیز از آن سو پیش میآیند. دو سپاه به هم برمیخورند و جنگ بیرحمانه آغاز میشود. فاطمیان شجاعانه میجنگند، اما افزونی سپاه اغلبی کار را بر آنها دشوار کرده است. از سر دیوارها نیز به سوی فاطمیان تیر میاندازند. ابوعبدالله به اطراف مینگرد. عدهای از مردانش کشته شدهاند. ناگهان فریاد الله اکبر از برخی مردان فاطمی برمیخیزد. ابوعبدالله نگاه میکند. بر پشتهای پشت سر سپاه اغلبی، انبوهی از مردان شمشیرزن ایستادهاند. اینها رشید و مردان قبیله ظاهر هستند. رشید شمشیر برمیکشد و همراه مردانش چون سیل از تپه سرازیر میشوند. عدهای از سربازان اغلبی به سپاه تازهرسیده رو میکنند و آشفتگی به اغلبیان راه مییابد. مردان ابوعبدالله، جانی تازه میگیرند و نسیم پیروزی بر آنها وزیدن میگیرد. سپاه اغلبی رو به گریز مینهد. ظاهر، در میانه جنگ یکباره با ابن ابی اغلب روبهرو میشود و به جان هم میافتند. ظاهر مردانه میجنگد. سپاهیان ابن ابی اغلب به کمک او میآیند. حسن بن هارون به کمک ظاهر میرود. توان مقاومت در سپاهیان اغلبی نمی ماند. زخمی بر دست ابن ابی اغلب وارد میشود و او روی به گریز مینهد. سپاهیان او هم فرار میکنند. همه به جانب شهر میروند.
حسن: (فریاد میکشد) نباید وارد شهر شوند.
ابوعبدالله متوجه فرار اغالبه به سوی شهر میشود و به همراه افرادش به آن سو میتازد و راه ورود اغالبه را میبندد. آنها ناچار به بیابان میزنند و دور میشوند. تیری از دیوار بر پشت ظاهر مینشیند و او را فرو میاندازد. در این
میان رئیس نگهبانان، داود را میبیند. تیری در کمان میگذارد و به سوی او که بیخبر از او مشغول جنگ است پرتاب میکند. رشید یکباره متوجه میشود. خود را به داود میرساند و از روی اسب خود را به روی او پرتاب میکند و با هم به زمین میغلتند. داود نجات مییابد، اما تیر به پهلوی رشید میخورد و هنگامی که رشید همراه داود به زمین میغلتد دیگر بر نمیخیزد. داود برمیخیزد. متوجه رئیس نگهبانان میشود. با شمشیر کشیده به سوی او میرود. رئیس نگهبانان هراسان به عقب میرود، اما به زودی خود را رو در روی داود میبیند. تیری دیگر در کمان میگذارد، اما شمشیر داود سینه او را میشکافد. فریاد پیروزی فاطمیان در بیابان طنینانداز شده است. اغلبیان رو به گریز نهادهاند. ابوعبدالله خود را بالای سر رشید میرساند. سربازی اسماعیلی به نام اسماعیل که مردی مسنّ است نیز کنار رشید میآید و زخم را معاینه میکند.
اسماعیل: تیر پوست را شکافته، اما به رودهها نرسیده.
ابوعبدالله: او را نجات بده اسماعیل! (دست به صورت رشید میکشد) برادر!
رشید: (چشم بازمیکند) ما پیروز شدیم.
ابوعبدالله: آری.
رشید: خواجه ابومحمد عبیدالله کی میآید؟
ابوعبدالله: او نمیتواند بیاید.
رشید: چرا؟
ابوعبدالله: او را در شهر سجلماسه دستگیر کردهاند. زیادةالله نامهای به حاکم آنجا، ابن مدرار نوشته و او را مأمور دستگیری خواجه عبیدالله کرده
بود.
رشید: (دست ابوعبدالله را میگیرد) او را نجات بده! او... او امام را میشناسد.
ابوعبدالله: حتی یک لحظه هم درنگ نمیکنم، اما تو....
رشید: نگران من نباش....
رشید از حال میرود. داود که بالای سر آنها ایستاده به ابوعبدالله میگوید.
داود: من کنار او میمانم. شما بروید.
ابوعبدالله: (به حسن بن هارون) اربس را به تو میسپارم پسر هارون. خداحافظ.
ابوعبدالله بر اسب مینشیند و به همراه سربازان دور میشود.
اسماعیل: باید زخم رشید را هرچه زودتر مرهم بگذاریم. (به داود) خاکستر بیاور.
داود میرود. در گوشهای چشمش به کشته ظاهر میافتد. اسماعیل تیر را از پهلوی رشید بیرون میکشد و با پارچهای محکم روی آن را میفشارد.
سامیه خواب است. گویا کابوس میبیند. عرق بر پیشانیاش نشسته است. نور ماه بر صورتش میتابد.
رشید در بیابان برهوت و تفتهای در جستوجوی آب است. از دور سرابی میبیند. بدان سو میرود، اما با خاک خشک برخورد میکند. خاک را در جستوجوی آب میکاود، اما جز خشکی و تفتیدگی چیزی نمییابد. با
لبهای ترک خورده و صورت خشکیده به هر طرف رو میکند و سرابی میبیند. رو به دوربین میگوید «آب».
سامیه از خواب میپرد. هراسان. برمیخیزد. به حیاط مینگرد. ابوجعفر در حیاط وضو میگیرد. سامیه وارد حیاط میشود.
ابوجعفر: (به او مینگرد) چرا بیداری دخترم؟
سامیه: خواب رشید را دیدم. تشنه بود. در برهوت به هر طرف میدوید، اما به سراب میرسید. به من گفت: آب.
ابوجعفر: جستوجوی آب در خواب، جستوجوی حقیقت است. او به زودی به سرچشمه حقیقتی که آرزویش را دارد میرسد. (مشتی آب به صورت میزند) و سیراب میشود.
سامیه: کجاست پدر؟
ابوجعفر: هرکجای عالم میتواند باشد دخترم. در خراسان، یمن، مصر، مغرب، اما هرکجا هست هنوز در جستوجوست.
وضویش را کامل میکند و به اتاقش میرود. سامیه کنار حوض مینشیند و دست به تصویر لرزان ماه میزند. قفسی از کبوتران در گوشه حیاط وجود دارد.
قاسم بیمار است. طبیب در کنار او نشسته است. قاسم، رنگپریده و ضعیف شده.
قاسم: این چه بیماری ناغافلی بود طبیب؟
طبیب: آدمی آه است و دم. سلامت و بیماری. هرکدام از عناصر که بر
مزاج غلبه کند ضعف و رنج میآورد. باید صبوری کرد. به زودی خوب میشوید. (دارویی به او میدهد) این را بخورید.
قاسم: تلخ است.
طبیب: ولیکن شفاست. تأمل نکنید.
قاسم: (میخورد) اه. زهر مار است!
طبیب: تلخی دارو، شیرینی سلامت به همراه دارد. (برمیخیزد) فردا بستر را ترک میکنید. امروز استراحت کنید. (میرود)
قاسم: (به غلامان) دلم گرفته از بس در این بستر ماندم. بیرونم ببرید. تخت روان کجاست؟
تخت روان قاسم را غلامان بر دوش میبرند. مردم از سر راه کنار میروند. چشم قاسم به مغازه ابوجعفر میافتد.
ابوهاشم در مغازه است. ناگهان سایهای بر در میافتد. ابوهاشم نگاه میکند. تخت روان قاسم را وارد مغازه میکنند. قاسم سرفه میکند و بر سکویی مینشیند و اشاره میکند غلامان بروند. آنها تخت روان را میبرند. ابوهاشم بهتزده مینگرد. غلامان بیرون در با فاصله ایستادهاند.
قاسم: به وزیر خلیفه سلام نمیکنی پیرمرد؟
ابوهاشم: سلام. خیر است. خوش آمدید.
قاسم: تو را در خانه ابوجعفر دیدهام. ابوجعفر کجاست؟ زنده است؟
ابوجعفر: (پرده را کنار میزند و وارد میشود) سلام بر هر که پای به این مغازه میگذارد.
قاسم: ها. دیدم مغازهات باز است.
ابوجعفر: مدتهاست که باز است.
قاسم: پیرشدهای ابوجعفر. وقت استراحت است.
ابوجعفر: رزق من از اینجاست.
قاسم: (سرفه میکند) میبینی چه بیمارم.... شاید یکی از همین روزها....
ابوجعفر: دربار خلیفه طبیبان حاذقی دارد.
قاسم: دارو میدهند، اما بیمارتر میشوم.
ابوجعفر: شاید همان طبیبهایی هستند که به فرمان تو برای دیگران داروی مرگ تجویز کردهاند!
قاسم: (با تعجب به ابوجعفر نگاه میکند) نمیدانم. نمیدانم. شاید تو راست بگویی، اما نه.... مگر میتوانند مرا بکشند؟ نه. دیگر دارویشان را نمیخورم. (سرفه میکند. سپس نگاهش به انگشتر سبز ابوجعفر میافتد) آمدهام از تو بپرسم ابوجعفر آیا تو نایب محمد بن حسن بن علی عسکری هستی؟
ابوجعفر: اگر احتمال میدادم پاسخ این پرسش کمکی به تو میکند یا تو را از گمراهی نجات میدهد. پاسخت را میدادم.
قاسم: گمراهی من در چیست؟
ابوجعفر: در این است که خود را به جای آنکه در خدمت خدا قرار دهی در خدمت بندگانی قرار دادی که دشمن خدا بودند و حالا در یک قدمی مرگ، در پیشگاه عدل الهی تنهایت گذاشتهاند. تنها و شکستخورده.
قاسم: همه شکست میخورند و میمیرند. حتی اگر علی باشند و معاویه. هر دو.
ابوجعفر: هرگز. بندگانی هستند که پیروز از دنیا میروند حتی اگر شمشیر سینهشان را شکافته باشد. آنها حتی اگر شکست بخورند، پیروزند. معاویه شکست خورد؛ چون به خاطر دنیایی جنگید که وقتی مرد حتی یک وجب آن را همراه نبرد، اما علی پیروز شد اگر چه فرقش را شکافتند؛ زیرا ثابت کرد اخلاق و عدالت و جوانمردی چنان ارزشهای عظیمی هستند که
میارزد حتی علی به خاطر آنها شهید شود. این پیروزی است.
سامیه از راه میرسد، اما با دیدن غلامان توقف میکند.
ابوجعفر: (به سخنش ادامه میدهد) میخواهی معیاری به دستت بدهم تا بتوانی شکستخوردگان و پیروزشدگان را بشناسی؟
قاسم: گمان نمیکنم چنان معیاری وجود داشته باشد.
ابوجعفر: پیروز کسی است که با لبخند از دنیا میرود. به یاد داشته باش قاسم بن عبیدالله.
سرفه قاسم را میگیرد. از شدت سرفه میآیند و او را میگیرند و میبرند. در لحظه خروج، قاسم جلوی در مغازه میایستد و بدون اینکه رو برگرداند و ابوجعفر را بنگرد، تأمل میکند که حرفی بزند، اما نمی زند و بر تخت روان مینشیند و او را میبرند. سپس سامیه وارد میشود.
سامیه: آمده چه کند این مرد؟
ابوجعفر: آمده بود بر در زندان دل خود، قفل محکمتری بزند.
طبیب پیر معجونی درست میکند و آن را در کاسهای میریزد و به اتاق دیگر میرود. قبری در آنجاست. طبیب کنار قبرمینشیند.
یعقوب: میبینی پیرزن. باز هم دست از سرم برنداشتند، ولی وزیر آخرین نفر است. دیگر نمیتوانند مجبورم کنند زهر درست کنم به جای دارو به خوردشان دهم. زن بیچاره من! تو هم از این وضع خسته شده بودی که مُردی. (معجون را سر میکشد) خیلی نیاز به مردن دارم. باید بخوابم. (سرش را بر قبرمیگذارد و میمیرد)
قاسم بر تخت خود دراز کشیده. دو کنیز در کنارش هستند.
قاسم: تنهایم بگذارید. (سرفه خشکی میکند) گفت پیروز کسی است که با لبخند از دنیا برود. باید بخندم. (با تلاش و رنج میکوشد لبخند بزند، اما نمیتواند. غلامی وارد میشود)
غلام: سرورم. طبیب مرده است. کاسه نیمخوردهای زهر قاتل در کنارش بود. روی قبر زنش افتاده بود.
قاسم: پس من آخرین کسی هستم که او کشته است. ملعون پیر!
با دست به غلام اشاره میکند برود بیرون. غلام بیرون میرود. وارد راهرو میشود. صدای سرفههای خشک قاسم میآید و سپس قطع میشود. قاضی یعقوب بن یوسف میآید. بسیار پیر و ضعیف.
قاضی: اربابت کجاست؟
غلام اشاره میکند به تالار. یعقوب وارد میشود و به سوی قاسم میرود. قاسم مرده است. قطره اشکی در کنار چشمش پیداست. قاضی نگاهی میکند و برمیگردد.
قاضی: (به غلام) دیر رسیدم. روی اربابت را بپوشان.
قاضی میرود. غلام روی قاسم را میپوشاند.
رشید خواب است. دستی بر پیشانی او قرار میگیرد. رشید چشم بازمیکند. ابوعبدالله است. رشید نیمخیز میشود.
رشید: ابوعبدالله.
ابوعبدالله: (لبخند میزند) برادرم. سلام. اسماعیل گفت شفا یافتی.
رشید: از ابوعبیدالله چه خبر؟ او را آزاد کردید؟
ابوعبدالله به جای پاسخ، به پردهای که در اتاق آویخته نگاه میکند. پرده کنار میرود و مردی موقر و پنجاه ساله که لباس اشرافی پوشیده بیرون میآید. وی امام عبیدالله است. رشید انگار که روح دیده باشد محو تماشای اوست. آهسته از تخت پایین میآید. با وجود تلاشی که برای ندیده گرفتن درد میکند، دستش بر زخم پهلو میرود. قدمی به سوی امام میرود و دست به سوی او دراز میکند. ابوعبدالله با لبخند غرق تماشای رشید است. امام لبخند میزند.
امام عبیدالله: از شجاعت و تدبیر تو برایم بسیار گفتند.
رشید: من همه عمر به خاطر دیدار کسی جنگیدهام. او کجاست؟
ابوعبدالله: چشمانت روشن باد که اینک آن امام پنهان روبهرویت ایستاده است!
رشید: (با حیرت) مگر.... (زبان در دهانش نمی چرخد)
ابوعبدالله: همه ما گمان میکردیم با نایب امام مستور روبهرو هستیم، اما....
عبیدالله: اما دیگر به کتمان سرّ نیاز نبود و ما آن راز مقدس را افشا کردیم و گفتیم که موعود انبیا و اولیا ماییم.
رشید: فرزند فاطمه؟!
امام عبیدالله: آری. فرزند فاطمه هستم و علی.
رشید: (با شوق) من شما را پیش از این دیدهام. در آن دریا... آن امواج.
امام عبیدالله: (مکث میکند) آری، ما را دیدهای. (به ابوعبدالله نگاه میکند) شاید هنوز تب داشته باشد. باید استراحت کند.
رشید: در آن سرداب.
امام عبیدالله: (تأمل میکند) در این باره نباید سخنی بگویی! (ابوعبدالله رشید را آهسته بر تخت مینشاند) استراحت کن (به راه میافتد که برود. ابوعبدالله در پی اوست) دستور دادهام خزائن همه شهرها را به رقاده منتقل کنند. اینجا مرکز خلافت ما خواهد بود.
ابوعبدالله: (با صدایی گرفته) شنیدهام.
امام عبیدالله: دوست داریم تو بر انتقال خزائن نظارت کنی. نباید حتی دیناری مفقود شود. (میرود. ابوعبدالله که همراه امام از رشید دور شده به سوی او برمیگردد)
رشید: نمی فهمم. (متحیر است) نمی توانم بفهمم.
ابوعبدالله: همه ما حیرت کردیم. وقتی با ایشان روبهرو شدیم، گفتم شهرهای سرزمین مغرب آماده ظهور امام است. فرمود: میدانم. دوران غیبت به سر آمد. ما مهدی موعودیم.
رشید: چگونه میتوان باور کرد!
ابوعبدالله: باور کن رشید. دوران ظلم و تباهی تمام شده است. به زودی خورشید حضور او همه دنیا را گرم خواهد کرد. (دست او را میگیرد) تو از یاران باوفای او هستی! این افتخار بزرگی است رشید!
رشید: امام را در چه حالی یافتید؟
ابوعبدالله: در زندان. میدانی که در سلمیه شام زندگی میکرد. در هیئت تاجری ثروتمند. از آنجا که بیرون آمد حسین بن زکرویه قرمطی به سلمیه تاخت و چون امام را نیافت گنجینه او را غارت کرد و جانشین او حسین اهوازی را کشت و شماری از افراد خانواده امام را شکنجه کرد. این اخبار به امام رسیده بود و وجود نازنین او را در حزن و اندوه شدیدی فرو برده بود. خوشبختانه ما به موقع رسیدیم.
رشید: حسین بن زکرویه اگر قرمطی است و اسماعیلی چگونه بر امام خود
شوریده.
ابوعبدالله: قرمطی بود، اما خود را امیرالمؤمنین و مهدی منتظر خواند. میخواست نعوذبالله امام را بکشد تا بدون ممانعت حضور ایشان، خود را امام بخواند. او عقوبت گناه خود را چشید و چند ماه پیش به دست سربازان خلیفه المکتفی کشته شد.
داود: (وارد میشود و با دیدن رشید لبخند میزند) ها. بیداری!؟
رشید: (به داود) امام را دیدی؟
داود: (بدون توجه به ذوق و شوقی که در جمله رشید نهفته، با لحنی معمولی میگوید) دیدم. مرد موقر و متینی است!
ابوعبدالله: من باید بروم.
رشید: برای انتقال خزائن؟
ابوعبدالله: (در صدایش ناخشنودی پیداست) آری. اکنون بیشتر شهرهای بلاد مغرب در دست ماست. خزائن آنها مورد توجه امام است! (بیرون میرود)
داود: جایت در سجلماسه خالی بود. وقتی سجلماسه را تصرف کردیم ابوعبدالله به سوی زندان شهر رفت و وارد شد. ساعتی گذشت. همه منتظر او بودیم. وقتی بیرون آمد از شدت شادمانی گریه میکرد و به مردم میگفت: ای مردم، این سرور و پیشوای شماست. او امام پنهان شماست. با او بیعت کنید. همه رؤسای قبایل به دنبال ابوعبدالله با امام بیعت کردند. ابوعبدالله برای امام در بیرون شهر، خیمه و خرگاه مجللی برپا کرده بود و با چنان عزت و احترامی او را به آنجا برد که هیچ سلطانی در خواب نمی بیند.
رشید: آخر او امام است.
صدای طبل و شیپور برمیخیزد. رشید نیمخیز میشود.
داود: امام میخواهد نخستین خطبه خود را بخواند.
رشید: مرا به کنار پنجره ببر.
داود کمک میکند و او را کنار پنجره میبرد. رشید نگاه میکند. منبری بر ایوان گذاشتهاند و محوطه کاخ از جمعیت موج میزند. سربازان سپیدپوش فاطمی گرداگرد محوطه ایستادهاند نیزه به دست. فرشهای قرمزی گستردهاند. امام از فرشها میگذرد و بر منبر قرار میگیرد. جمعیت خاموش میشود.
امام عبیدالله: بسم الله الرحمن الرحیم. ستایش خدای را که حلیم کریم عزیز است و از آنچه در آسمانها و زمینها و دلهای بندگان میگذرد آگاه است. علمش به همه چیز رساست و از شمار همه چیز واقف است. سپاس خدای را که محمد، پیامبر خویش را از میان بندگان برگزید و آنگاه که او رسالت خود را به پایان برد او را امر فرمود که علی را به خلافت خویش برگزیند و او را مولای مؤمنان و ولایت او را سبب هدایت مردمان قرار دهد. اما دریغ که خلافت چون بازیچهای به دست شجره ملعونه بنی امیه افتاد و پس از خشکیدن آن درخت فاسد، خاندانی فاسدتر و تبهکارتر بر تخت خلافت تکیه زدند که همانا بنی عباسند. امامت از علی به فرزندان او رسید تا جعفر صادق. اسلاف هدایت یافته من که به پادارندگان دین بودند. سپس اسماعیل بن جعفر، جانشین سلف بزرگوار خود شد و این میراث، فرزند به فرزند چون گوهری گرانبها منتقل شد. در این سالهای دراز، امامان همام، بندگان خدا را به ظهور مهدی از خاندان محمد بشارت میدادند که خورشید وجودش از مغرب طلوع میکند و جهان پر از ستم را پر از عدل و داد میکند.
ای گروه مسلمانان. ماییم مهدی منتظر. ماییم مفسّر شریعت. ماییم معلم بشریت. ماییم به پا دارنده عدالت. شریعت محمد ظاهری دارد و باطنی و
باطن آن را جز ما که راسخ در علم و آگاه به معانی کتاب الله هستیم کسی در نمییابد. پس از ما اطاعت کنید تا رضوان خدا را دریابید. ما به زودی به یاری خداوند و جنود الرحمان که فرشتگانند و اهل ایمان به اندلس و مصر میتازیم. سپس به بغداد میرویم تا ارکان ستم عباسی را نابود کنیم. پس از آن به غزای روم میرویم تا دین خدا را در همه بلاد بسط دهیم. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
امام از منبر پایین میآید. سربازها از سر دیوار بر مردم نقل و سکه میبارند. مردم جمع میکنند. ابوعبدالله پیش میآید.
ابوعبدالله: ای مردم. سخن امام خود را شنیدید. اینک با او بیعت کنید که با مال و جان خود در خدمت او باشید و سر از اطاعت او نپیچید و من خود اولین کسی هستم که بیعت میکنم.
به سوی امام میرود و بیعت میکند و دست او را میبوسد. مردم هجوم میآورند و شروع به بیعت میکنند. رشید برمی گردد و به سوی تخت خود میرود.
داود: در اندیشه رفتهای برادر!
رشید: آن کس که در آن سرداب بر امواج دیدم که بود؟
داود: (گمان میکند هذیان میگوید) تو هنوز کاملاً خوب نشدهای. بخواب.
رشید دراز میکشد.
مردی که از سوی قرمطیان برای اطلاع از پیروزیهای فاطمیان به مصر رفته بوده آنجاست. ابوسعید، عزیزه و دیگران همه هستند.
ابوسعید: بگو چه دیدی. آیا همه آنچه درباره پیروزیهای امام مستور
میگویند راست است؟
پیک: راست است خواجه. آنچه یاران امام در مغرب انجام دادهاند کمر خلافت بغداد را خواهد شکست. آنها در چند جنگ پیاپی، یعقوب بن افلح و زیادة الله اغلبی را از بین بردهاند. تقریباً همه بلاد مغرب اکنون در تصرف آنهاست.
قرمطی 1: آیا امام تصمیمی برای حمله به بغداد ندارد؟
پیک: او در نظر دارد بعد از سنجیدن شرایط و اوضاع، به اندلس یا مصر حمله کند. هر کدام که موقعیت مساعدتری داشت.
ابوسعید: کار درستی است. قدم به قدم به بغداد نزدیک شدن بهتر است. بیعقبه حمله کردن به شکست میرسد.
پیک: همه پیروزیهای امام به خاطر تهور و تدبیر سردار بزرگش ابوعبدالله شیعی است. ابوعبدالله به راستی مرد بزرگی است. بربرهای قبایل مغرب او را بسیار دوست دارند، اما آنچه برای همه شما عجیب است این است که (مکث میکند) مردی در کنار ابوعبدالله شیعی هست که همه ما او را میشناسیم و گمان میکردیم در زندان خلیفه است.
ابوسعید: از چه کسی حرف میزنی؟
پیک: (به عزیزه مینگرد) از رشید.
بهت بر حاضران غلبه میکند. عزیزه یکهای میخورد و بیاختیار دست به گردن میبرد. جایی که تسبیح رشید را آویخته است.
قرمطی 2: اما رشید.... او را سربازان خلیفه بردند.
پیک: او زنده است. او را به چشم خود دیدم. ابوعبدالله او را مثل برادر دوست دارد.
قرمطی 2: نکند از ما نزد امام بد بگوید.
عزیزه: محال است. او مردی نیست که زبان به بدگویی دیگران باز کند.
حتی اگر او را دست بسته به دشمنش تحویل داده باشند.
ابوسعید: زنده بودن رشید باعث شادی من است. همچنانکه آزادی آن بیست قرمطی سبب شادی من بود.
عزیزه متوجه کنایه ابوسعید هست. برمیخیزد و بیرون میرود. ابوسعید به او نگاه میکند.
ابوسعید: (به پیک) کاش خبر رشید را در حضور عزیزه نمیدادی.
پیک: سرانجام میشنید خواجه. چه فرق میکند.
ابوسعید: (به اعضای شورا) در اولین فرصت باید زکات مال خود را نزد امام بفرستیم.
عزیزه به بیابان مینگرد و تسبیح رشید را که به گردن آویخته در دست میفشارد.
ابوعبدالله و رشید سوار بر اسب در بازار میروند. بعضی مغازهها پر از جنس است، اما در کنار آنها گدایان مفلوکی نشستهاند. یکی از گدایان به رکاب ابوعبدالله آویزان میشود.
گدا: درماندهام. فقیرم. عیالوارم.
ابوعبدالله: قبل از اینکه گدا شوی چه میکردی پدر؟
گدا: همیشه گدا بودهام. (به مغازهها اشاره میکند) همانطور که آنها همیشه ثروتمند بودهاند. (ابوعبدالله سکهای به او میدهد. گدا دعا میکند) خدا عوضت دهد. خدا پاداشت دهد.
گدایان دیگر از کوچک و بزرگ و زن و مرد برمیخیزند و دور ابوعبدالله و رشید را میگیرند و ناله میکنند. کمک کمک.... ابوعبدالله دست در گریبان میکند و هرچه سکه دارد بیرون میریزد. گداها مشغول جمعآوری سکهها میشوند و بقیه به رشید میآویزند و ناله کمک سر میدهند. رشید نیز هرچه سکه دارد میریزد.
رشید: این هرچه دارم!
(گداها مشغول سکهها میشوند. رشید و ابوعبدالله میروند)
ابوعبدالله: یک سال است رقاده را گرفتهایم و هنوز هرجا میروی پر از گداست.
رشید: مگر خزاین شهرها را به رقاده منتقل نکردید؟
ابوعبدالله: به کاخ امام منتقل کردیم! در آنجا محفوظ است و سر به مهر. در همه شهرها مشکل فقر هنوز وجود دارد. عدهای خانههای بزرگ میسازند و هر روز غلامان و کنیزان تازه میخرند و عدهای به نان شب محتاجند. آنچه از عدالت و برابری وعده دادیم فقط وعده بود.
رشید: درد دل خود را با امام در میان بگذارید.
ابوعبدالله: گذاشتهام. هربار میگوید ما به خزاین لبالب محتاجیم برای جمعآوری سرباز و سلاح. شاید لازم باشد یکبار دیگر با او سخن بگویم.
رشید: اگر او به راستی امام است و صاحب ولایت نباید به او اعتراض کرد!
ابوعبدالله: این شاید نقص ماست که سر اعمال او را در نمییابیم، اما... نمیدانم!
رشید: شما در اندیشه جهانی بودید که دنیا و آخرت مردم چون دو کفه ترازو برابر هم باشد و توازن بر همه چیز حاکم شود، اما....
ابوعبدالله: آری، خلاف آن آرزوها امروز دنیاست که بر آخرت غلبه
کرده است.
رشید: چنین دنیایی با آنچه من از دنیای موعود انبیا و اولیا شنیدهام فرسنگها فاصله دارد ابوعبدالله.
ابوعبدالله: (به رشید مینگرد) صراحت تو مرا تکان میدهد.
رشید: همه عمر در سردابها و صحراها دویدهام به خاطر کسی که زندهکننده دین است و آبادکننده دنیا. زخمها خوردهام. به زندانها افتادهام. آوارگیها کشیده و آرزوهایی که هر انسان معمولی به آنها علاقهمند است در مسلخ سرگشتگیهایم سر بریدهام. نمیتوانم آن همه عشقها و اشتیاقها را رها کنم ابوعبدالله. حق دارم ببینم، بشنوم و بپرسم. (مکث) تلاشهای تو به کدام نتیجه رسیده است؟ حاصل دردها و رنجهای تو کجاست؟
ابوعبدالله: (میایستد) به خانه من برو و منتظرم باش.
به سرعت برمیگردد و به تاخت دور میشود. رشید با تعجب به او مینگرد.
افرادی از بربرهای بنی کتامه آنجا هستند. آقتابسوخته و دردمند. آمدهاند به شکایت نزد ابوعباس. رشید وارد میشود و در گوشهای مینشیند.
مرد 1: ابوعبدالله به ما گفته بود پس از پیروزی، کشاورزان قبایل میتوانند صاحب زمینهایی شوند که روی آن کار میکنند، ولی ما هنوز هیچ چیز نداریم.
ابوعباس: برادران من. آنچه من و ابوعبدالله به شما گفتیم راست بود و اعتقاد ما بود و به خدا قسم که تا پای جان در راه اعتقادمان میایستیم. اگر شما نبودید ما هیچ وقت پیروز نمیشدیم و سایه سپاه سلطان از سر ما کم نمی شد. امام به یاد شما هست و به محض رفع مشکلات، به درد شما میرسد. ما باید صبر کنیم.
مرد 2: قبایل بیابان، همیشه دوست داشتهاند آزادانه در بیابان زندگی کنند، بدون آنکه قدرتهای شهرنشین شیوههای زندگی خود را به آنها تحمیل کنند.
مرد 3: همه افراد بنی کتامه همین را میگویند.
مرد 4: ما شبانیم و کشاورز. مالیاتی که ما میدهیم باید با مالیات بازاریان رقاده فرق کند.
ابوعباس: مشکلات بسیار است. شما قبیله خود را میبینید و اراضی خود را، اما کمی دورتر را هم نگاه کنید. خلافت عباسی در بغداد، حکومت امویان در اندلس، حکومت مصر، همه دشمنان ما هستند و ما را در محاصره دارند.
مرد 2: اگر شما دوستان را برنجانید کسی نمیماند که با دشمنان بجنگد.
ناگهان سربازان اسماعیلی به داخل خانه هجوم میآورند. داود رئیس آنهاست.
ابوعباس: (باور نمیکند) اینجا خانه ابوعبدالله است. خانه من است. چه شده؟
داود: باید با ما بیایید. (به رشید نگاه میکند) تو هم!
ابوعباس: کجا باید بیاییم؟
داود: خواهید فهمید. فرمان امام است.
دو سرباز کنار ابوعباس قرار میگیرند و دو سرباز کنار رشید و آنها را به راه میاندازند.
رشید: میدانی چه میکنی داود؟
داود: فرمان است. (به بربرها) زودتر از اینجا بروید. کسی اینجا نماند. درِ این خانه باید بسته شود.
بربرها که ترسیدهاند بیرون میروند و سربازان، رشید و ابوعباس را میبرند.
عزیزه درحالیکه مهار اسب خود را گرفته پیاده میآید. تلاش میکند سر و صدای زیادی نداشته باشد. همچنانکه میآید از جلوی اتاقکی میگذرد که روزگاری زندان رشید بود. متوجه میشود مردی با سر فرو افتاده جلوی در زندان نشسته است، اما در تاریکی چهره مرد دیده نمیشود. عزیزه به آن سمت میرود. با چند قدم فاصله میایستد و نگاه میکند.
عزیزه: که هستی؟
ابوسعید: (سر بلند میکند، اما هنوز چهرهاش دیده نمیشود) دوست داشتی رشید بود. نه؟!
عزیزه: (جلو میرود) خواجه!
ابوسعید: (برمیخیزد و پیش میآید. اکنون چهرهاش دیده میشود) میخواهی بروی؟!
عزیزه آهسته سر تکان میدهد.
ابوسعید: دنبال رشید؟
عزیزه: به او بدی کردیم.
ابوسعید: برای نجات دوستانمان بود.
عزیزه: (با لحنی نرم و آرام صحبت میکند) این جمله را بارها شنیدهام.
ابوسعید: میخواهی تا مغرب بروی؟
عزیزه: دور نیست. خورشید در یک روز از مشرق تا مغرب میرود.
ابوسعید: تنها؟
عزیزه: خورشید هم تنها میرود. همیشه تنها بودهام.
ابوسعید: عزیزه، تو در اینجا عزیزی!
عزیزه: عزیز مصر هم که باشی، با دل مرده، خوشبخت نیستی. من بردهفروش بودم و تو آردفروش. به خاطر حقیقتی دست به شمشیر بردیم و جنگیدیم. تو به آنچه میخواستی رسیدهای گمان میکنم، ولی من نه.
(سوار اسب میشود) باز باید بروم. شاید برسم. خداحافظ.
ابوسعید: اگر نرسیدی اینجا همیشه شهر تو خواهد بود.
عزیزه میرود. ابوسعید به او نگاه میکند که دور میشود.
رشید و ابوعباس و ابوعبدالله بر سکوهای زندان نشستهاند. ابوعبدالله سر فرو انداخته و غرق در فکر است.
ابوعباس: (برمیخیزد و به سوی ابوعبدالله میرود) خواب میبینیم یا بیداریم برادر؟
ابوعبدالله: حتی اگر خواب هم بودهایم وقت بیدار شدن است.
ابوعباس: آخر ما در زندان چه میکنیم؟ با ما مزاح میکنند؟
ابوعبدالله: (با خشم برمیخیزد) مزاح نیست برادر. مزاح رنج من و تو در این سالهای دراز بود. مزاح، مردانی بودند که سخنان من و تو را باور کردند و در راه این عقیده کشته شدند. کاش بازگشتن راه رفته ممکن بود.
ابوعباس: از دیشب تا به حال سر به زیر انداختهای و حرفی نمیزنی. آخر بگو چه شده.
ابوعبدالله: نزد او رفتم. (رو به رشید میکند) او امام نیست. من دروغ گفتم. (فریاد میکشد) دروغ گفتم. (آرامتر) و خودم دروغم را پیش از دیگران باور کردم. گله کردم. شکایت کردم. گفتم ثروتمندان هنوز ثروتمندند و فقیران هنوز فقیر. قبایلی که به ما کمک کردند تا پیروز شویم هنوز بردهوار در زمینهایی کار میکنند که از سلطان به ما میراث رسیده است. این زمینها
باید بین آنها تقسیم شود. پاسخش میدانی چه بود؟ (مکث) گفت «من امامم و واجب الاطاعه. پس خاموش باش.» گفتم «نمیتوانم.» گفت «پس به زندان برو» و مرا به اینجا آوردند. (ابوعباس مینشیند و سر خود را میان دو دست میگیرد)
رشید: (لبخند میزند) این پنجمین بار است که به زندان میافتم. اول زندان صاحب الزنج، دوم زندان خلیفه، سوم زندان قرمطیان، چهارم زندان زیادهالله اغلبی و اکنون زندان فاطمیان. هرکس قدرت مییابد اول مرا به زندان میاندازد!
ابوعباس: سران قبایل ساکت نمی نشینند.
ابوعبدالله: نمی دانم. دستور دستگیری حسن بن هارون را هم داده است. (برمی خیزد) وقت نماز است.
درِ زندان بازمیشود. امام به همراه چند سرباز از جمله داود که رئیس سربازان است، وارد میشود.
امام: بیمحبت ما همه نمازها بیهوده است.
ابوعبدالله: گمان میکردم بیمحبت خدا، نمازها بیهوده است!
امام: وای بر تو ابوعبدالله. ما نمیتوانیم کوششها و رنجهای تو را در راه خلافتمان نادیده بگیریم، اما کاسه صبر ما را لبریز میکنی!
ابوعبدالله: کاسه صبر من پیشتر از اینها لبریز شده ابواحمد. آیا چون منی سزاوار زندان است؟
امام: مرتد شدهای!
ابوعبدالله: آیا در وحدانیت خدا شک کردهام؟
امام: از ما که رو برگردانی از رسول خدا برگشتهای و از رسول خدا برگردی از خدا برگشتهای!
ابوعبدالله: الله اکبر! من از خدا برگشتهام که میگویم خدا را در مسلخ
هوسهای انسانی و غیرانسانی خود قربانی نکنیم؟ من برگشتهام که میگویم خلق عیال خدا هستند و راه دوستی با خدا دوستی با مردم است؟ من برگشتهام که میگویم به عهد خود با رعیت وفادار باشید و حق آنها را به آنها برگردانید؟ به دور و بر خود نگاه کنید. مشتی ثروتمند فربه دور شما را گرفتهاند و پابرهنهها و گرسنهها روز به روز عقبتر رانده میشوند.
امام: تو سردار بزرگی هستی. مبلّغ بزرگی هم برای ما بودی، ولی جنگاوری و تبلیغ تا وقتی مفید است که پیروزی به دست نیامده. پس از پیروزی به مردانی نیاز است که سیاست را بشناسند. ما در اندیشه خلافت عظیمی هستیم که شرق و غرب را در بر بگیرد. آیا با مشتی بربر پابرهنه میتوان چنین حکومتی بنا کرد؟ نمیتوان ابوعبدالله. حکومت و خلافت، ابزار و وسایل میخواهد. پول میخواهد و سیاست. اگر ثروتها، تیول، اراضی و منافع خود را رها کنیم ما میمانیم و یک عده بربر. تمام!
ابوعبدالله: این یک مشت بربر پابرهنه همانهایی هستند که تو را به خلافت رساندند. امروز تو بربرها را میرانی، فردا جانشینت پیشهوران را میراند. پسفردا جانشین جانشینت کشاورزان را میراند و سرانجام شما میمانید و همان تیولداران چاق و چلهای که شما را به دشمن میفروشند تا ثروتشان را حفظ کنند. تو از قرمطیان زکات میگیری و به همین دلیل کشت و کشتارهایشان را نادیده میگیری. من با آنچه ابوسعید در بحرین کرد از تساوی حقوق مردم موافقم، اما هرگز با کشتارهای او موافق نیستم. زکات آنها ارزش چشمپوشی از کشتارهایشان را دارد؟ (مکث) بگذار حقیقت را به تو بگویم عبیدالله. تو امام نیستی. فرزند فاطمه نیستی و کاری نکردی جز آنکه از عشق ما به آل علی استفاده کردی تا به قدرت برسی.
امام: (با خشم به ابوعباس رو میکند) تو با برادرت همعقیدهای ابوعباس؟
ابوعباس: به خدا قسم آری.
امام: (به رشید) و تو؟
رشید: حقیقت را گفت. پاسخی برای او داری یا فقط خشمگین میشوی؟!
امام: (به داود) همه را بکش. (به سوی در میرود. مکث میکند و رو به ابوعبدالله) تو را میکشم، اما به پاداش خدمتهایی که کردی تشییع جنازه باشکوهی برایت برگزار میکنم!
ابوعبدالله: دست کم از منصور عباسی حقشناستری. ابومسلم را که او را به خلافت رساند کشت و تشییع جنازه هم برایش برگزار نکرد، ولی من همان میگویم که ابومسلم به منصور گفت من جز از خدای از کس دیگر نترسم.
امام نگاهی به داود میکند و میرود.
داود: (رو به سربازان)آنها را از هم جدا کنید.
سربازان، ابوعبدالله و ابوعباس را به دنبال هم از زندان بیرون میبرند. داود میماند و رشید.
داود: چرا خود را پیش تیغ این مرد انداختید؟
رشید: تو چرا به خاطر این مرد تیغ به دست گرفتهای؟
داود: بیمزد و منت نیست. من محافظ ساده زیادة الله بودم، ولی امروز سردار لشکرم.
رشید: قرار بود من و تو از حق دفاع کنیم.
داود: (پوزخند میزند) حق! دست بردار رشید. حق یعنی قدرت. یعنی ثروت. یعنی مقام. تو به قول خودت عمری در پی حق دویدهای، به کجا رسیدهای؟ اینجا! زندان! حقِّ رفاقت ایجاب میکرد هرجا تو هستی باشم، ولی بالای دار و زیر تیغ نه!
رشید: همه عمر در پی حق دویدن و نرسیدن بهتر است تا دل به باطل سپردن.
داود: حرف! حرف!
رشید: پس عمل کن! برو و ابوعبدالله و ابوعباس را بکش. تیغ برگردن من بگذار. عمل کن مرد!
داود به شتاب خارج میشود. صدای قرآن خواندن ابوعبدالله میآید. رشید به دور و بر نگاه میکند. بالای سکو دریچهای است مشبک. رشید سعی میکند از آنجا به بیرون نگاه کند. میبیند ابوعبدالله و ابوعباس را آوردند. ابوعبدالله قرآن میخواند
ابوعبدالله: «وذالنون اذ ذهب مغاصباً فظن ان لن نقدر علیه فنادی فی الظلمات ان لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین. فاستجبنا له و نجیناه من الغم و کذلک ننجی المؤمنین...»
یقه پیراهن آن دو را پاره میکنند و به زانو مینشانند. از چشم رشید ناپدید میشوند و او میتواند فقط شمشیر دو جلاد را ببیند که فرا میرود و فرود میآید. رشید آهی میکشد و روی سکو مینشیند و چشم میبندد. داود وارد میشود. یک دست لباس به همراه دارد.
داود: حماسه ابوعبدالله شیعی پایهگذار خلافت فاطمی به پایان رسید. این مرد پیش از مرگ چه میخواند؟
رشید: قرآن! «و یونس آنگاه که خشمناک برفت و پنداشت که هرگز بر او سخت نمی گیریم پس در تاریکیها ندا برآورد هیچ خدایی جز تو نیست. تو منزّهی و من از ستمکارانم. دعایش را مستجاب کردیم و از اندوه رهاندیم و مؤمنان را اینگونه میرهانیم».
داود: نمیتوانم تیغ بر تو بکشم رشید.
رشید: (به طنز) مرا از یک تشییع جنازه باشکوه محروم میکنی! از حسن بن هارون چه خبر؟
داود: گریخته. هیچکس نمی داند کجاست. (لباسها را روی سکو
میگذارد) لباسها سربازهاست. امشب درِ زندان باز است. به جز تو زندانی نداریم. میتوانی بروی.
رشید: اگر بفهمند سرت بر باد میرود.
داود: به خاطر تو میارزد. برای آخرین بار.
رشید: اگر همانقدر که به خاطر من کار میکنی به خاطر خدا کار کنی رستگار میشوی!
داود جلو میآید و او را در آغوش میگیرد. رشید او را در آغوش نمیگیرد. داود به سرعت رشید را رها میکند و میرود. رشید لباسها را برمیدارد. کیسهای کوچک از میان آنها میافتد. رشید نگاه میکند. در کیسه سه سکه هست.
رشید درحالیکه لباس سربازان را بر تن دارد از درِ زندان بیرون میآید. همهجا ساکت و خاموش است. رشید به آسانی از درهای باز و بینگهبان عبور میکند و وارد شهر میشود. پاسبانها در همهجا قدم میزنند. رشید با اطمینان از جلوی آنها میگذرد. کسی جلوی او را نمیگیرد. به خاطر لباسش. به دروازه میرسد. دروازه بسته است.
رشید: (جلو میرود) دروازه را باز کنید. باید بیرون بروم.
دروازهبان 1: به دستور امام دروازهها تا صبح باید بسته بماند. هیچکس نمیتواند خارج شود. اصرار بیفایده است.
رشید ناامید میشود. برمیگردد و وارد کوچهای میشود. صدایی آهسته او را به خود میآورد. صدای حسن بن هارون است.
حسن: رشید!
(رشید به اطراف مینگرد. در سیاهی کوچهای حسن را میبیند که چهرهاش پیدا نیست. به طرف او میرود. حسن میگوید) زود باش! نباید مرا ببینند.
رشید: حسن بن هارون!
حسن: من فراریام. (رشید را به تاریکی میکشاند)
رشید: من هم!
حسن: (پوزخند میزند) این شهر را من و تو گرفتیم و به عبیدالله تقدیم کردیم و حالا در آن فراری هستیم! ابوعبدالله و ابوعباس چه شدند؟
رشید: هر دو را کشتند.
حسن: خدایا! خودمان را باید نفرین کنیم یا زمانه را!
پاسبانهایی رد میشوند. آن دو در سیاهی کوچه ناپدید میشوند. پاسبانها به اطراف مینگرند و میروند.
سر و صدایی رشید را از خواب بیدار میکند. همانجا که نشسته بودند به خواب رفته بودند. سر و صدا از کمی آن سوتر میآید. برمیخیزد و در پی صدا از کوچهای عبور میکند و ناگهان با تشییع جنازه باشکوه ابوعبدالله و ابوعباس روبهرو میشود. دو جنازه را بر دو کالسکه زیبا که با چهار اسب کشیده میشود گذاشتهاند و با بوق و شیپور همراهی میکنند. خود امام و سرداران با اسب در پی کالسکهها روانند. قرآنخوانان را بر شترانی نشاندهاند و آنها از فراز شتر قرآن میخوانند. رشید اشکی که بر چشم دارد پاک میکند.
حسن: عبیدالله مهدی چه پاداش خوبی به این دو برادر داد!
رشید: پاداش آنها نزد خدا محفوظ است حسن! آنها برای خدا جنگیدند. شک نکن!
حسن: ولی من نمی گذارم آب خوش از گلوی این مرد پایین برود.
به سرعت از کوچهای که آمدهاند برمیگردند. در کوچهای دیگر به آهنگری میرسند. آهنگر مشغول ساختن نعل اسب است.
رشید: (به آهنگر) اسب میخواهم.
آهنگر: آهنگرم نه اسبفروش.
رشید: شاید بدانید این اطراف کجا اسب میفروشند.
آهنگر: (برمیخیزد) سه سکه!
رشید: (کیسه پول را درمیآورد و سه سکه از آن درمیآورد) همه دار و ندارمان! (به آهنگر میدهد) یک اسب و کمی نان و خرما.
آهنگر سکهها را میگیرد و وارد دری میشود در کنار مغازه و چند لحظه بعد با یک اسب بیرون میآید. مهار آن را به رشید میدهد. کیسهای کوچک نان و خرما هم آورده.
آهنگر: (به رشید) تو نباید در تشییع جنازه شرکت میکردی سرباز؟
رشید: باید پیامی ببرم.
آهنگر: (ظنین است) سرباز بیاسب ندیدهام.
حسن و رشید: (بر اسب میپرند) سرباز پیادهایم.
آهنگر: سرباز پیاده دیدهام، اما پیک پیاده نه! (رشید به سرعت میرود.) دستگیرشان میکنند! (مشغول کارش میشود)
رشید و حسن در بیابان میروند. حسن مهار اسب را میکشد و میایستد. رشید به او مینگرد.
حسن: کجا میرویم؟
رشید: (به اطراف می نگرد) نمی دانم.
حسن: باید نزد قبایل برویم. به آنها بگوییم فریب خوردهاند. به آنها بگوییم باید دوباره شمشیر به دست بگیرند.
رشید: راه من جداست.
حسن: میخواهی چه کنی؟
رشید: تا به حال به سعی و تلاش خودم متکی بودم و به اینجا رسیدم. از این پس خود را به خدا خواهم سپرد.
حسن: ناامید شدهای؟!
رشید: از خودم ناامید شدهام. میخواهم به خدا امیدوار شوم.
حسن: ممکن است دنبال ما بیایند. باید تصمیم بگیریم. (جهتی را نشان میدهد) از این طرف به قبایلی میرسیم که دوستان منند. با من بیا!
رشید: باید تنها بروم. تنها به سوی... (به اطراف نگاه میکند) نمی دانم. تو برو!
حسن: من و تو همیشه دوست هم باقی میمانیم رشید.
یکدیگر را در آغوش میگیرند. حسن سر اسب را برمی گرداند و به تاخت دور میشود. رشید همچنان به اطراف مینگرد.
کبوتری فرود میآید و کنار حوض مینشیند. سامیه کبوتر را میگیرد و میبوسد و بسته کوچکی که بر پای کبوتر بسته شده بازمیکند. کبوتر را در قفس میگذارد و به سوی اتاق ابوجعفر میرود. ابوجعفر اینک هفتاد ساله است. وی در حال نوشتن کتابی است.
سامیه: نامه از مصر است پدر.
ابوجعفر: خودت بخوان دخترم.
سامیه: (نامه را بازمیکند) بسم الله الرحمن الرحیم. سلام بر محمد و خاندان
او، بهترین سلامها و سلام بر شما. بدانید که هنگام فرستادن اموالی است که برای ناحیه مقدسه از طرف شیعیان نزد ما جمع شده است. آنها را چگونه بفرستیم. والسلام.
ابوجعفر: (کاغذ کوچکی برمیدارد. قلم را در دوات میزند و جملهای مینویسد و مُهر میکند و به دست سامیه میدهد) همین امروز پاسخ آنها را بفرست.
سامیه: (نامه را میخواند و با شگفتی به ابوجعفر نگاه میکند و با همان شگفتی جملهای که ابوجعفر در نامه نوشته تکرار میکند) آن اموال را بر شتر بار کنید و در بیابان رها کنید؟ همین.
ابوجعفر: فقط همین نیست. قبل از آن نوشتهام «بسم الله الرحمن الرحیم» و بعد از آن نوشتهام «والسلام»!
سامیه: واقعاً اموالشان را بار شتر کنند و در بیابان رها کنند؟
ابوجعفر: آری!
سامیه: عجیب است پدر. مصریان تعجب خواهند کرد. اموال را چگونه بیصاحب رها کنند؟
ابوجعفر: بیصاحب نیست. نوشتهاند برای ناحیه مقدسه حضرت صاحب الامر است. ننوشتهاند؟! (به سامیه نگاه میکند و لبخند میزند) نکند فکر میکنی پیری بر عقلم تأثیر گذاشته!
سامیه: پدر! به خدا پناه میبرم اگر اندیشهای نادرست از خاطرم گذشته باشد. (برمیخیزد) همین حالا میفرستم.
بیرون میرود. وارد حیاط میشود و یکی از کبوتران را از قفس بزرگی که دارند بیرون میآورد. نامه را بر پای او میبندد و رها میکند. نگاه میکند. ابوجعفر در چارچوب در اتاق ایستاده است. ابوجعفر به کبوتر نگاه میکند.
ابوجعفر: دخترک باهوش!
سامیه: به کبوتر میگویید!
ابوجعفر: به کسی میگویم که فکر استفاده از کبوتر نامهبر به ذهنش رسید!
سامیه: (لبخند میزند) مهمتر از این فکر (به سر خود اشاره میکند) خود کبوتران هستند که راه دراز بغداد تا مصر و یمن و خراسان و حجاز بدون اشتباه میروند و میآیند.
ابوجعفر: آفرین! بدون اشتباه.
ابوجعفر وارد اتاق میشود. سامیه به سراغ کبوتران میرود و مشغول وارسی آب و دان آنها میشود. لبخندی بر لب دارد.
رشید در بیابان پیش میرود. نه سایهای هست نه درختی. چشمش به مشک آبی میافتد که روی زمین افتاده. پیاده میشود و آن را تکان میدهد. مشک پوسیده و سوراخ است. مشک را کنار میاندازد و باز بر اسب مینشیند. از همه طرف بیابان است و بیابان. به آسمان مینگرد. کبوتر نامهرسان سامیه از فراز سرش میگذرد. رشید کبوتر را نگاه میکند. کبوتر دور میشود، اما جهت حرکتش رشید را متوجه نقطهای کوچک در انتهای بیابان میکند. رشید به آن طرف میرود. نقطه کمکم بزرگتر میشود و به زودی شکل کلبهای کوچک را مییابد که از چوب و بوته درست شده است. کبوتر بر فراز کلبه میچرخد و فرود میآید. رشید به کلبه میرسد. در پشت کلبه، چاه آبی است که دری چوبین بر سر آن گذاشته شده. کبوتر بر لبه چاه نشسته است.
رشید: (به اسب) آب!
از اسب پایین میآید. کبوتر میپرد و دورتر مینشیند. رشید درِ چاه را برمیدارد و دلوی که در کنار چاه است در چاه میاندازد. دلو به آب میخورد. رشید دلو را میکشد. لبالب از آب زلال است. سر بر لبه دلو میگذارد، اما پیش از آنکه آب بخورد سر برمیدارد و به اسب مینگرد و سپس به کبوتر. دلو را بر لب چاه میگذارد و نزد اسب میرود. کبوتر برمیخیزد و بر لبه دلو مینشیند و مینوشد.
رشید: (به اسب) اول کبوتر! اگر او نبود ما اینجا را پیدا نمیکردیم!
کبوتر مینوشد و پرواز میکند و میرود. رشید اسب را پیش میآورد. اسب از دلو آب مینوشد. رشید، دلو را دوباره در چاه میاندازد و برمیآورد. آب مینوشد و درِ چاه را میگذارد. سپس وارد کلبه میشود. دمی بعد بیرون میآید و نزدیک اسب میرود. مهار او را که بر کنار کلبه بسته بوده بازمیکند.
رشید: برو! من همین جا میمانم. دیگر به هیچ کجا نمیروم. دیگر نمیخواهم سرگشتگی بکشم. برو!
رشید در کلبه نشسته و سر در میان دو دسته گرفته است.
رشید: (زیر لب) بس است. زندان و آوارگی بس است!
سر برمیدارد. چشمانش خیس است. برمیخیزد و بیرون میآید. اسب نیست. به اطراف بیابان نگاه میکند. اثری از اسب نیست. تنهای تنهاست. قدمی برمیدارد و به سوی صحرا میرود. میایستد. به آسمان نگاه میکند و دستهایش را بازمیکند و فریاد میکشد.
رشید: آسمان! نگاهم کن! تنهاتر از همیشه! همانطور که تو میخواستی! در
بیابانی که حتی حیوانات هم در آن نمیمانند! (با اندوه) نگاهم میکنی؟
زانو بر زمین میزند و گریه میکند.
جوانی کبوتر نامهرسان را داخل قفس بزرگ پرندگان در گوشه خانه میگذارد و به سوی جمعی برمیگردد که در زیر سایه درختان حیاط نشستهاند. سه نفرند. دو مرد مسنّ و یک پیرمرد. یکی از مردهای مسنّ، یانس نام دارد.
یانس: (نامه را از جوان میگیرد و میخواند) باور نکردنی است!
نامه را به مرد 2 میدهد. او میخواند و دست به دست رد میکند. همه میخوانند.
مرد دیگر: چه کسی حاضر میشود این همه اموال را در بیابان رها کند؟
جوان: (بر تخت مینشیند) شاید رازی در این کار هست.
مرد دیگر: چه رازی؟ شاید این نامه اصلاً از ابوجعفر نباشد.
یانس: این مُهر اوست.
پیرمرد: در اینکه نامه از ابوجعفر است شکی نیست. ما نه از ابوجعفر خطایی دیدهایم نه دروغی نه مزاحی. آنچه او گفته باید انجام دهیم.
مرد دیگر: نامه دیگری برای او بنویسیم.
یانس: موافقم. برای اطمینان.
قلم و دوات پیش میکشند. جوان مینویسد.
پیرمرد: بنویس «بسم الله الرحمن الرحیم. نامه شما رسید. برای اطمینان یک بار دیگر بنویسید چه باید بکنیم. والسلام».
نامه را به دست جوان میدهند. او به قفس کبوتران مینگرد.
عزیزه در بیابان به اسب سرگردان رشید برمیخورد. از اینکه اسبی در بیابان بدون صاحب رها شده تعجب میکند. پیاده میشود. خورجین اسب را وارسی میکند. چیزی نمییابد. اسب را رها میکند و به راه خود ادامه میدهد.
رشید در کنار چاه آب نشسته است و به بیابان مینگرد. نور زرد خورشید عصر، فضایی حزنانگیز به بیابان بخشیده است. یکباره متوجه میشود از دور دست سه سوار به سوی اتاقک میآیند. به سرعت وارد اتاقک میشود و آثار حضور خود را از بین میبرد و بر بام اتاقک میرود. سه سوار که لباس سربازان فاطمی دارند نزدیک میشوند و میرسند. رشید بر بام اتاقک است.
سرباز 1: رد پای اسب تا اینجا آمده.
سرباز 2: (پیاده میشود و با شمشیر کشیده وارد اتاقک میشود و بیرون میآید) اینجا کسی نیست. (زمین را نگاه میکند) اینجا بوده، ولی رفته. رد پای اسب از اینجا دور شده. از این طرف! (به جهتی که اسب در بیابان دور شده اشاره میکند) رد پا کهنه است. شاید دو سه روز پیش!
سرباز 3: برویم. باید هرچه زودتر او را پیدا کنیم. (با افسوس) چه آواره بیابان شدیم!
سرباز 2: (همچنانکه بر اسب مینشیند) هنوز در تعجبم چرا کشتن او را یک روز عقب انداختند. باید همراه ابوعبدالله او را میکشتند.
سرباز 1: ابوعبدالله بیچاره!
سرباز 2: ها! دلسوزی بیجا نکنی که سرت بر باد میرود!
میروند. رشید از بام، دور شدن آنها را نگاه میکند.
همان جمع هستند و به نامه نگاه میکنند. کبوتر در دست یانس است.
پیرمرد: (نامه ابوجعفر را میخواند) «به آنچه گفتم عمل کنید و برای اطمینان بدانید که نامه قبل هم از من بود. یکبار دیگر مینویسم: اموال را بر شتران بگذارید و در بیابان رها کنید. والسلام». (پیرمرد سر بلند میکند) نگفتم نامه قبل هم از ابوجعفر است. آنچه او گفته باید عمل کنیم.
یانس: من هنوز در تعجبم.
پیرمرد: من هم در تعجبم، اما باید به دستور ابوجعفر عمل کنیم.
مرد دیگر: اموال کمی نیست. دست کم پنج شتر بار میشود.
جوان: کم و زیاد اموال فرقی در اجرای دستور ایجاد نمیکند.
پیرمرد: اموال از آنِ صاحب الامر است و باید به صاحبش برسد.
مرد دیگر: فردا صبح اموال را بار میکنیم.
پیرمرد: فردا دیر است. همین امشب.
جوان: شبانه؟
پیرمرد: کسی نباید شترهای بیساربان را ببیند وگرنه طمع میکنند. (به مرد دیگر) شترها را آماده کنید!
عزیزه در کنار آتش مختصری که افروخته نشسته. به تسبیح رشید نگاه میکند و آتش.
ماه تمام در آسمان میدرخشد. مردان مصری پنج شتر را در بیابان رها میکنند. شتران آهسته آهسته دور میشوند.
یانس: عجب کاری کردیم!
پیرمرد: آنها را به خدا بسپار و مطمئن باش یانس.
مرد دیگر: پیش از آنکه دروازه شهر را ببندند باید باز گردیم. (برمیگردند. از کمی دور، دروازه و دیوارهای شهر پیداست)
یانس: نه. من نمیتوانم آرام شوم. باید راز این کار را دریابم.
مرد دیگر: میخواهی چه کنی؟ دنبال شترها بروی؟ دستور این بود که آنها را رها کنیم.
یانس: نزد ابوجعفر میروم. باید از خود او بشنوم که چه رازی در میان است. باید به چشم خود ببینم که کاروان به مقصد رسیده است. از مصر تا بغداد بیساربان! چگونه ممکن است؟
پیرمرد: میروی و بیهوده خود را به زحمت میاندازی. همین!
در بیابانیم. ماه، درشت و نورانی میدرخشد. صدای ناله رشید میآید.
[صدای رشید: امّن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء] (این دعا را چند بار میخواند)
دوربین به سوی اتاقک میرود و وارد میشود. رشید سر بر سجده گذاشته است و دعا میخواند. رشید احساس میکند کسی بر در است. سر برمیدارد و نگاه میکند.
رشید: (کمی ترسیده) که هستی؟
پرهیب مردی را میبینیم که بر در ایستاده است. وی غلام امام زمان است.
غلام: سلام بر تو رشید. پسر اخشاد.
رشید: به خدا قسم تاکنون کسی نام پدرم را به من نگفته است. چه میخواهی؟
غلام: با من بیا!
رشید: کجا؟
غلام: در چه کاری بودی؟
رشید: دعا میکردم.
غلام: نیازت چیست؟
رشید: چه سود از گفتن دردی که دارویی ندارد؟
غلام: به من بگو رشید.
رشید: بیهوده است، اما میگویم. من سرگشته حقّم. شهر به شهر و بیابان به بیابان همهجا را گشتهام. به هرکس که نشانی از گمشده من داشته است دلبستهام، اما او هیچ کجا نبوده است. به این کلبه پرت پناه آوردهام و از خدا خواستهام یا مرا به آنچه میخواهم برساند یا همین جا بمیراند و خاک کند و بر باد دهد. اکنون برو هرکه هستی. تنهایم بگذار.
غلام: من پیامآور دیدارم برای تو رشید. با من بیا.
غلام بیرون میرود. رشید بیاختیار برمیخیزد و همراه او میرود. غلام شبیه پسر جوانی است که رشید هنگام شبیخون به اردوی صاحب الزنج، او را نکشت و همراه آورد و قاسم او را کشت. غلام دو سه قدم پیشتر میرود، با اینکه آهسته میرود رشید انگار هرچه میکند به او نمیرسد. ناگهان به باغی میرسند که در زیر نور مهتاب میدرخشد. نسیمی خنک بر برگها میوزد و صدای ملایم جویبارها مترنم است.
رشید: در این بیابان برهوت این باغ چیست؟ این نسیم خنک از کجاست؟
غلام پاسخی نمیدهد و همچنان میرود و یکباره چشم رشید به خیمهای سپید میافتد در دامنه تپهای که چون مروارید در سیاهی شب میدرخشد. تلألو برقهایی از خیمه به چشم میخورد.
غلام: (میایستد) خوش آمدی رشید. چشمانت روشن باد. اینجا سرزمین امان است. اینجا وادی مبارکی است که فرشتگان بالهای خود را زیر پای مهمانان میگسترانند. اینجا سراپرده کسی است که در آن سرداب، سجاده بر آب نماز میخواند. همان که پدر سامیه در زندان، تو را به یافتن او وصیت کرد. همان که عمری او را طلبیدی. اینجا خیمه مهدی پسر فاطمه است. اکنون او تو را طلبیده است.
(رشید خود را به خاک میاندازد. اشک امانش نمیدهد. شانههایش میلرزد و نمیتواند سر بردارد. غلام ادامه میدهد) برخیز رشید. این اجر صبر توست.
رشید برمیخیزد. چشمانش خیس است. محو و مات خیمه سپید است. بیخود از خود به سوی خیمه میرود. به جلوی خیمه میرسد. برمیگردد و به غلام مینگرد. غلام با لبخند به او نگاه میکند. رشید به سوی خیمه رو برمیگرداند. پرده خیمه، بیآنکه دستی در کار باشد بالا میرود. رشید وارد میشود. پرده فرو میافتد. دوربین به سوی ماه بالا میرود.
تصویر ماه در سکانس قبل با جوشش آب چشمه در هم میآمیزد. رشید به سرچشمه میرسد. خسته است، اما چشمش از اشتیاق میدرخشد. اطراف او را جنگلی سبز و باشکوه فراگرفته است. بر لب چشمه زانو میزند و مشتی آب بر لب میبرد و مینوشد و رو به دوربین لبخند میزند.
رشید: آب! سامیه! آب!
سامیه از خواب میپرد. ماه تمام در آسمان میدرخشد. سامیه برمیخیزد و بیرون میآید. گویی از غیب صدایی میشنود که نمیداند صدای ابوجعفر است یا از جایی ناپیدا.
[صدا: خداوند نور آسمانها و زمین است. صفت نور او مانند چراغدانی است که در آن چراغی باشد. آن چراغ در آبگینهای، و آن آبگینه گویی ستارهای است درخشنده، افروخته است از روغن درخت با برکت زیتون.
و آن درخت نه شرقی است نه غربی. روغنش روشنی میبخشد هرچند آتش به آن نرسیده باشد. نور است بر سر نور. خداوند هرکس را که بخواهد به آن نور، راه مینماید و برای مردم مثلها میزند. و او بر همه چیز داناست[.
سامیه به ماه نگاه میکند. چهره ماه ناگهان روشنتر و درخشانتر میشود.
چهره ماه با چهره رشید یکی میشود. رشید از خیمه بیرون میآید. چهرهاش از شادمانی و شعفی آسمانی میدرخشد. صبحگاهی طربافزاست و درخشان. سنگها و کوهها و چمنها انگار میتابند. غلامی که دیشب رشید را آورده بود پیش میآید.
غلام: به بغداد برو. نزد ابوجعفر محمد بن عثمان عمروی. آنجا منتظر تو هستند.
رشید: او را نمیشناسم و نشانی خانهاش را نمیدانم.
غلام: برو تا بشناسی و بیاموزی.
رشید به راه میافتد. به تپهای میرسد. از تپه بالا میرود. به پشت سر مینگرد. هیچ نشانی از آن چمنزار و خیمه نیست. رشید از تپه پایین میآید.
یانس از دروازه شهر بیرون میآید و به سوی بغداد روانه میشود.
عزیزه از تپهای در بیابان بالا میرود و یکباره توقف میکند. در آن سوی تپه، سه سوار قرمطی در پی اسب آواره رشید میتازند. عزیزه نگاه میکند. سواران، اسب را میگیرند. عزیزه سعی میکند سواران او را نبینند.
رشید پیاده در بیابان، همچنان پیش میرود. چشمش به کاروان شترهای مصریان میافتد. تعجب میکند. نه ساربانی با آنهاست نه نگهبانی. پیش میرود. مهار شتر اول را میگیرد. شترها به قطار به هم بسته شدهاند. رشید بار شتر اول را وارسی میکند. پر از اشیاء قیمتی است. ظروف طلا، پارچههای ابریشمین. دستبد و گردنبند. رشید هر دم متحیرتر میشود. در بار شتری دیگر علاوه بر اشیاء قیمتی، یک شمشیر گرانقیمت نیز هست. در بار شتری دیگر نامهای است.
رشید: (نامه را میخواند) این کاروان باید به دست ابوجعفر محمد بن عثمان عمروی در بغداد برسد.
رشید مبهوت است. باز به بار شتران نگاه میکند. همه چیز را سر جایش میگذارد و همپای شتر اول به راه میافتد. کمی آن سویتر ناگهان گرد و خاکی از دور برمیخیزد و سه سرباز اسماعیلی درحالیکه اسب رشید را همراه میآورند پدیدار میشوند. جلو میآیند و رشید را میشناسند. گِردِ او میتازند و گرد و خاک به راه میاندازند.
سوار 1: رها کردن اسب حقه خوبی بود. سه روز ما را سرگردان کردی!
سوار 2: بار کاروان چیست؟
رشید: عطریات و زیورآلات و جواهرات.
سوار 3: (میخندد) پس به گنج رسیدهایم.
سوار 1: (مهار شتر اول را میگیرد) با ما میآیی به رقاده.
رشید: (خود را به کنار شتری میرساند که شمشیری در بارهایش دارد. دست میبرد و شمشیر را میکشد) به جایی میروم که خودم میخواهم.
با یک ضربت، اولی را از اسب میاندازد. دومی اسب میتازد تا از جهتی دیگر به رشید حمله کند و سومی فاصله میگیرد و تیری در کمان میگذارد که به سوی رشید پرتاب کند. رشید بیشتر مشغول دومی است. سومی میخواهد تیر را رها کند، اما به ناگاه تیری بر پشت خودش مینشیند و او را فرو میاندازد. رشید نگاه میکند. عزیزه است. روی پوشیده و به همین جهت رشید او را نمیتواند بشناسد. دومی هم به عزیزه نگاه میکند و درمانده است که او کیست. در این حین، اولی هم کشان کشان به روی اسب خود رفته و روی آن میپرد. عزیزه با تیری در کمان به سوی آنها نشانه رفته است. دو سرباز قرمطی که یکی از آنها شمشیر هم ندارد نجات را در فرار مییابند و رو برمیگردانند و میروند. رشید به عزیزه مینگرد. همچنان متحیر است که او کیست. عزیزه از اسب پایین میآید و به سوی رشید میآید. در چند قدمی او میایستد و آهسته دست میبرد و دستاری که بر صورت کشیده پایین میآورد.
رشید: (حیرتزده) عزیزه!
عزیزه: (دستهایش را بازمیکند و به سوی رشید میآید) میبینی! هیچ راهی برای گریز از من نداری. نه در بغداد، نه در بحرین نه در بیابانهای
مصر.
رشید همچنان مبهوت و میخکوب از این دیدار ناغافل، مانده است چه کند. عزیزه به دو قدمی رشید رسیده، اما یکباره میایستد. به رشید خیره میشود و جلوی پای رشید فرو میافتد. تیری بر پشت او نشسته است. رشید نگاه میکند. سرباز سوم که تیر خورده بود پیش از مرگ تیری در کمان نهاده و به سوی عزیزه پرتاب کرده بوده. رشید به سوی سرباز میرود. سرباز مینالد.
سرباز: پیشمرگ تو شد. تو را نشانه رفته بودم. (میمیرد)
رشید به سوی عزیزه میچرخد. عزیزه به پهلو افتاده است و لبخندی تلخ بر لب دارد. خون از کنار لبش جاری است. تسبیح رشید را از گردن خود در آورده.
عزیزه: (تسبیح را نشان میدهد) تسبیح توست!
رشید: (با بغضی در گلو) چرا؟
عزیزه: باید خودم را به تو میرساندم. (درد در تنش پیچیده) کسی را که میخواستی یافتی؟ (رشید سر تکان میدهد) خوشحالم. (تسبیح را نشان میدهد) این را با من خاک کن. برایم خیلی عزیز است. (میمیرد. رشید به آرامی گریه میکند)
رشید: نباید میآمدی! نباید میآمدی!
رشید آخرین خاکها را بر روی گوری که برای عزیزه کنده میریزد، آخرین نگاه را هم به آن میکند و به راه میافتد. اسب عزیزه در کنار شترها ایستاده است.
رشید: (مهار اسب را میگیرد) بیا برویم!
بر اسب مینشیند و پیشاپیش شترها به راه میافتد.
یانس از دروازه بغداد وارد میشود.
رشید با کاروان شترها در کوچه و بازار پیش میرود. پس از سالها دوباره چشمش به بغداد افتاده است.
رشید: های بغداد! چند سال است تو را ندیدهام؟!
مردی با حیرت برمیگردد و به رشید که با در و دیوار حرف میزند نگاه میکند.
یانس در اتاق نشسته است. کتابی را از روی رف برمیدارد و نگاه میکند. ابوجعفر وارد میشود. یانس برمیخیزد.
ابوجعفر: سلام برادر مصری. خوش آمدی! (یانس را در آغوش میگیرد)
یانس: شوق دیدار شما مرا از مصر به اینجا کشاند. من حامل سلام شیعیان مصر به شما هستم.
ابوجعفر: بنشین! (مینشیند) سلام خدا بر دوستان مصری باد. راه درازی آمدهای یانس! (با لبخند) اما گمان نکنم فقط شوق دیدار من، تو را از مصر به بغداد کشانده باشد!
یانس: دلیل دیگر آمدنم البته این است که برخی از شیعیان میخواستند راز دستور شما را درباره وجوهات دریابند.
ابوجعفر: رازی نیست.
یانس: اینکه شتران را با آن اموال گرانقیمت در بیابان رها کنیم راز نیست.
ابوجعفر: (لبخند میزند) این کار فقط برای اطمینان بود! اگر شما آن را میآوردید هیچ وقت نمیرسید.
یانس: مگر رسیده است.
ابوجعفر: میرسد! کتابی که برداشته بودید کمی بخوانید!
یانس مشغول خواندن کتاب میشود و ابوجعفر نیز کتابی برمیدارد و میخواند. یانس زیر چشمی به ابوجعفر نگاه میکند. ابوجعفر غرق مطالعه است.
رشید با کاروانش میرسد. شتران میایستند. رشید به اطراف مینگرد.
رشید: (با تعجب) اینجا؟ (مهار شتر را میکشد، اما شتر تکان نمیخورد. رشید به گردن اسب میزند) انگار رسیدیم دوست من. شترها راه را از من بهتر میشناسند.
به سوی در میرود و کوبه را میگیرد، اما برای کوفتن در تردید دارد. سرانجام دقالباب میکند و منتظر میایستد. در باز نمیشود. به سوی اسب میرود و زین اسب را مرتب میکند. صدای باز شدن در میآید. آهسته رو برمیگرداند به سوی در. سامیه در آستانه در ایستاده است و به او مینگرد. هر دو به هم مینگرند، اما هیچکدام نمیتوانند حرفی بزنند. رشید قدمی جلو میرود و گردنبندی که سامیه به او سپرده بوده به سوی سامیه دراز میکند.
رشید: بار اول چهارده سال طول کشید و این بار پانزده سال!
سامیه: یعنی بیست و نه سال!
رشید: اولین بار که مرا دیدی بیست و یک ساله بودم و امروز پنجاه سالهام.
پیر شدهام؟
سامیه: نه! هنوز فقط ده سال از من بزرگترید!
چهره هر دو به لبخندی میشکفد. سامیه دست دراز میکند. رشید گردنبند را به او میدهد. سامیه کنار میرود و رشید مهار شتر را میگیرد و وارد خانه میکند.
ابوجعفر: (سر از مطالعه برمیدارد) با من بیا برادر مصری! (برمیخیزد. یانس هم برمیخیزد. ابوجعفر وارد حیاط میشود. یانس هم دنبال او. پنج شتر در حیاط هستند. همراه سامیه و رشید. ابوجعفر رو به یانس میکند) شترهای شما همینها هستند؟
یانس حیرتزده به سوی شترها میرود و بارها را وارسی میکند. همه چیز به جاست. در همین حال رشید که حدس زده است ابوجعفر همین پیرمرد است، با تردید به سوی او میرود.
رشید: ابوجعفر؟!
ابوجعفر: خوش آمدی پسر عزیز من! (رشید را در آغوش میگیرد)
یانس: هیچ چیز کم و کسر نیست (به رشید نگاه میکند) کاروان ما را این مرد آورد؟
رشید: کاروان، مرا آورد!
یانس: (به ابوجعفر) او کیست؟
ابوجعفر: (با دقت به رشید مینگرد) او کیست؟ مردی که روزی گمشده بیابانها بود و امروز راهنمای کاروانهاست. (ابوجعفر خسته است) باید بنشینم. (روی لبه حوض مینشیند)
سامیه: پدر!
ابوجعفر: (لبخند میزند) پیری است! (به شترها نگاه میکند) بار شترها را باید خالی کنید. (به اتاقی که همیشه وجوهات را در آن میگذارند اشاره میکند) آنجا!
رشید و یانس مشغول میشوند.
سامیه: حال شما خوب نیست پدر!
ابوجعفر: خوب است. فقط باید کمی استراحت کنم. به آنها کمک کن.
مجلس عقد سامیه و رشید است. پردهای آویختهاند و سامیه و ام کلثوم و چند زن دیگر در پس پردهاند. در این سو ابوجعفر است و رشید و حسین بن روح و احمد بن متیل و جعفر بن احمد بن متیل و محمد کاتب و ابوهاشم. شیرینی و آجیل چیدهاند و شربت.
ابوجعفر: (با لبخند) معمولاً در آداب عروسی، پدر داماد برای جلب موافقت دختر نزد خانواده عروس میرود، اما چون در اینجا پدر عروس و داماد منم و خانه عروس و داماد نیز همین خانه است، هم راه کوتاه شده هم جلب موافقت آسان! من با این ازدواج موافقم!
همه میخندند و میگویند مبارک است.
احمد بن متیل: درباره مقدار کابین چه میگویید؟
ابوجعفر: یک جلد کلام خدا و چهارده سکه طلا.
همه میگویند مبارک است.
ابوجعفر: آیا داماد و عروس هر دو با این کابین موافقند؟
رشید: آری.
سامیه: آری پدر.
ابوجعفر: هیچ شرطی برای ازدواج ندارید؟
رشید: من بیقید و شرط آمادهام!
سامیه: شرط من این است که من همیشه در خانه پدرم و نزدیک او زندگی کنم.
رشید: میپذیرم. چون جایی بهتر از اینجا سراغ ندارم!
همه میخندند.
ابوجعفر: در این مورد خاص البته نظر من هم شرط است. شاید بخواهم تنها زندگی کنم!
همه میخندند.
سامیه: امکان ندارد بگذاریم تنها زندگی کنید.
ابوهاشم: و اگر هم همه بروند باز من میمانم!
همه میخندند.
ابوجعفر: بسم الله الرحمن الرحیم. رسول خدا محمد مصطفی که درود خدا بر او و خاندانش باد، فرمود ازدواج سنت من است و هرکس از آن دوری کند از من نیست. در این روز مبارک و این ساعت مبارک، من ابوجعفر محمد بن عثمان عمروی، دخترخواندهام سامیه را به ازدواج رشید پسر اخشاد در میآورم به کابین کتاب خدا و چهارده سکه طلا. خداوند آنها را پیرو راستین مولایشان حضرت بقیةالله روحی فداه قرار دهد و سعادتمند بگرداند و فرزندان صالح نصیبشان کند. انشاءا....
همه میگویند مبارک است. رشید برمیخیزد و ابوجعفر را میبوسد.
ابوجعفر: در دنیا و آخرت سعادتمند باشی پسرم.
در پس پرده، ام کلثوم و زنان دیگر سامیه را میبوسند.
ام کلثوم: خوشبخت باشی خواهر عزیزم.
حسین بن روح: (به مزاح) راستی نپرسیدیم شغل داماد چیست!
رشید: جنگیدن بلدم و آواره شدن و به زندان افتادن!
ام کلثوم: (به سامیه) بیچاره شدی! اینها که نشد آب و نان!
ابوجعفر: من به کسی احتیاج دارم که به جای من مغازه روغنفروشی را بگرداند.
جعفر بن احمد: خداوند قسمت کند. در یک ساعت هم زن گرفت، هم خانهدار شد، هم مغازهدار!
ابوهاشم: مغازه مال او، ولی گرداندنش با من!
ابوجعفر: خداوند رحمت کند همسرت را. از وقتی به رحمت خدا رفت شبها هم دوست داری در مغازه بخوابی!
احمد بن متیل: (به رشید) پسرم، خلاصه نانت در روغن افتاده!
ام کلثوم: (به بقیه زنها) گفتند نان و روغن. الان همهشان گرسنه میشوند!
محمد کاتب: اگر همسر من هم در پس پرده است بگویید من گرسنهام!
ام کلثوم: در عروسی هم دست بر نمیدارند! برویم برایشان غذا بیاوریم!
ابوجعفر سرفه میکند. ام کلثوم و سامیه با نگرانی به هم نگاه میکنند.
سامیه و رشید وسایل خریدهاند و به همراه دارند. در میزنند. ابوهاشم در را بازمیکند. چهرهاش گرفته است.
سامیه: (نگران) پدر کجاست؟ شما چرا در خانهاید؟
ابوهاشم: خواستم مغازه بروم ابوجعفر گفت امروز در خانه بمان. لازم است کارهایی برای من انجام دهی.
سامیه به سرعت وارد میشود. رشید به دنبال او. سامیه در آستانه ورود به حیاط میایستد و گوش میکند. زمزمهای مبهم از اتاق ابوجعفر میآید. ام کلثوم از آن اتاق بیرون میآید و به سامیه خیره میشود. به هم نزدیک میشوند و امکلثوم ناگهان سامیه را در آغوش میگیرد و به گریه میافتد.
رشید به سوی اتاق میرود و نگاه میکند. ابوجعفر در بستر است و دوستان گرد او نشستهاند. جعفر بن احمد بن متیل بالای سر ابوجعفر است و حسین بن روح پایین پای او. بقیه گرداگرد نشستهاند.
رشید: (به ابوهاشم) همه آمدهاند!
ابوهاشم: ابوجعفر گفت همه را خبر کنید!
رشید وارد اتاق میشود.
ابوجعفر: آمدی رشید! (رشید سر بر سینه ابوجعفر میگذارد و میگرید. ابوجعفر دست بر سر او میکشد) آرام باش. من باید وصیت کنم. (به سامیه و ام کلثوم نگاه میکند که در آستانه در ایستادهاند) دخترانم! در آن اتاق در بسته که همیشه دوست داشتید بدانید در آن چیست، جایی است که گاه به گاه مولایم را در آنجا زیارت میکردم. دوست دارم همیشه همانجا بمانم. در آنجا قبری برای خودم آماده کردهام.
سامیه: (نزدیکتر میآید. اشک میریزد) پدر!
ام کلثوم: چرا صحبت از مرگ میکنید؟
ابوجعفر: هفته پیش به من دستور داده شد که خود را آماده رفتن کنم. (نفس نفس میزند) امروز....
ام کلثوم و سامیه زار میزنند.
احمد بن متیل: ابوجعفر. به ما بگو بعد از تو باید به چه کسی رجوع کنیم؟
ابوجعفر: به من دستور دادهاند که حسین بن روح را جانشین خود کنم.
جعفر بن احمد: (چهرهاش کمی در هم میرود و غمگین میشود، اما پس از لحظهای مکث برمیخیزد و دست حسین بن روح را میگیرد) تو باید به جای من بنشینی حسین بن روح! (حسین برمیخیزد و بالای سر ابوجعفر مینشیند و جعفر بن احمد پایین پای او مینشیند)
ابوجعفر: (به ابوهاشم) ابوهاشم! آن صندوقچه را بیاور! (اشاره به صندوقچهای میکند که در گوشه اتاق است. ابوهاشم آن را میآورد. ابوجعفر آن را بازمیکند. یک مُهر برای ممهور کردن نامه در آن است و چند نامه. صندوقچه را به دست حسین میسپارد) اینها مُهر من است و توقیعاتی از حضرت بقیةالله، به دست تو میسپارم. (به رف اشاره میکند) آنها کتابهایی است که نوشتهام. تو دیدهای. آخرین آنها «الاشربه» است. (گریه سامیه قدرت میگیرد) چرا گریه میکنی دخترم؟
سامیه: چطور گریه نکنم پدر؟ دردی از این بزرگتر نیست پدر! کجا میروی؟
ابوجعفر: به آنجا میروم که از آنجا آمدهام. قدمی دیگر تا رسیدن به دوست باقی نمانده است. دوست نداری آن قدم را هم بردارم؟ دیدار دوست مایه شادی است، مایه آزادی است، نه اشک و اندوه.
(چشم به سقف میاندازد و میگوید) اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله و اشهد ان علی ولی الله. السلام علیک یا بقیةالله.
لبخندی صورتش را بازمیکند. دست به سوی ناپیدا دراز میکند. سرش به یک سو خم میشود و میمیرد. دست دراز شده او را رشید گرفته است. آن را میبوسد و بر سینه ابوجعفر میگذارد. نوری از پنجره بر صورت ابوجعفر میتابد. دوربین به سوی نور میرود.
در اتاق، ابوجعفر را در گور گذاشتهاند و بر او خاک میریزند. در گوشه اتاق محرابی است و سجاده و قرآن. همه بیرون میآیند. رشید و سامیه میمانند. خم میشوند و بر خاک او بوسه میدهند و بیرون میآیند. در حیاط حسین بن روح در کنار حوض قدم میزند. به سوی رشید میآید. حسین انگشتر سبز ابوجعفر را در انگشت دارد.
حسین: چه خواهید کرد؟
رشید: هرچه شما بگویید.
حسین: سفارش من این است که به سوی فارس بروید. میدانم که ابوجعفر هم دوست داشت به جایی بروید که دلهایی تشنه شنیدن حقیقت از زبان شما باشند. آنجا سرزمین من است.
رشید: (با تعجب) ایران؟
حسین: اجداد من از خاندانهای قدیم ایرانند رشید.
سامیه: همیشه فکر میکردم دور از این خانه نمیتوانم زندگی کنم.
رشید: (به دور و بر نگاه میکند) همهجا پر از اوست!
سامیه: همهجا خالی از اوست!
رشید و سامیه همراه کاروانی میآیند. کاروان کوچکی است. دروازه شهر همدان از دور پدیدار میشود. همچنان که میآیند از کنار گنجنامه میگذرند.
رشید: (به کاروانسالار) این سنگنبشتهها چیست؟
کاروانسالار: گنجنامه میگویند یا جنگنامه، نمیدانم. از روزگاران قدیم است. هیچکس نمیتواند بخواند. (به همدان اشاره میکند) به همدان رسیدیم. با ما در همدان میمانید یا به سفر ادامه میدهید؟
رشید: (به سامیه نگاه میکند) هنوز باید پیش برویم!
پایان